ghaemiyeh.com
سرشناسه : نادری، محمود، ۱۳۳۸ -
عنوان و نام پدیدآور : چریکهای فدایی خلق/محمود نادری.
مشخصات نشر : تهران: موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، ۱۳۸۶.
مشخصات ظاهری : ۲ج.
شابک : دوره:978-600-5786-08-8 ؛ ۸۰۰۰۰ریال:ج.۱:978-964-5645-66-1 ؛ ۹۰۰۰۰ریال:ج.۲:978-600-5786-08-8
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : ج.۱. نخستین کنشها تا بهمن ۱۳۵۷.-ج.۲.انقلاب اسلامی و تغییر در گفتمان
موضوع : سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت)
شناسه افزوده : موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی
رده بندی کنگره : DSR۱۵۴۱/ن۲چ۴ ۱۳۸۶
رده بندی دیویی : ۹۵۵/۰۸۲۴۰۴۵
شماره کتابشناسی ملی : ۱۱۶۰۳۰۴
چریکهای فدایی خلق
جلد اول
از نخستین کنش ها تا بهمن 1357
با اضافات و اصلاحات محدود
محمود نادری
مؤسسة مطالعات و پژوهشهای سیاسی
تهران، زمستان 1390
مؤسسة مطالعات و پژوهشهای سیاسی
تهران، خیابان ولی عصر(عج)، بالاتر از بزرگراه شهید چمران، شماره 2828
تلفن: 22666704
جلد اول
چریکهای فدایی خلق
چاپ چهارم: زمستان 1390
شمارگان: 3000 نسخه
978 -600 - 5786 - 66 - شابک: 1
978 -600 - 5786 - 09 - شابک (دوره): 5
این کتاب با حمایت معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی چاپ شده است
کلیه حقوق ناشر و مؤلف محفوظ است
قیمت: 20000 تومان
19615 - تهران: صندوق پستی 333
info@ir-psri.com
www.psri.ir
پیشگفتار چاپ چهارم 13
پیشگفتار 15
اسناد چه نسبتی با حقیقت دارند؟ 22
تا سیاهکل: تکوین هستة اولیه/ 27
راه طولانی 29
درآمد 29
جزنی در کوران تجربههای شکست 36
مبارزات سیاسی پس از کودتای 28 مرداد 36
قیام 15 خرداد و جریانهای سیاسی 54
گامهای عملی برای تشکیل گروه 67
تدوین طرح مبارزه: استراتژی و تاکتیک 72
مبارزه مسلحانه و نفی ترور 76
سازماندهی هستههای اولیه 79
در تدارک منابع مالی و سنجش کارآمدی نیروها 84
دستگیری جزنی و تعلیق تشکیلاتی 90
راههای جنگلی 97
تکاپوها 97
تجدید سازمان و جذب اعضای جدید 103
نیازهای مالی و سرقت مسلحانه 105
طرح خروج از کشور و افتادن به دام ساواک 107
ناکامی تشکیلات تهران در شناسایی منبع نفوذی ساواک 111
عباسعلی شهریاری که بود؟ 127
بازماندگان گروه پس از دستگیریها 130
سفر به فلسطین 131
تلاش برای بازسازی گروه 135
گسستگیها و ملاقاتهای اتفاقی 144
تلاش برای آغاز فعالیتهای چریکی 148
مبارزه در شهر، نبرد در کوهستان 155
گشت گروه شناسایی در کوه 159
مذاکرات دو گروه: ابهامهای استراتژیک، اتحاد تاکتیکی 168
ورود به سیاهکل 170
ضربه به گروه شهر 177
حمله به پاسگاه سیاهکل 188
گزارش نظامی دستگیریها 218
محاکمه افراد گروه 220
وصیت اعدامشدگان 233
هم استراتژی، هم تاکتیک / 239
پس از سیاهکل: حرکت به سوی ادغام 241
امیرپرویز پویان و حلقه مشهد 241
مفتاحی، پویان و مسعود احمدزاده 247
در راه تشکیل حزب و تدوین استراتژی 265
مبارزه مسلحانه: کدام الگو؟ 269
گروه شهر: شاخهها و هستهها 278
شاخه تبریز 279
شاخه مشهد 290
شاخه تهران 292
نخستین عملیات مسلحانه گروه 297
تحرکات هستههای گروه در تهران 303
آخرین تحرکات شهر در آستانه پیوستن به گروه جنگل 309
هزیمت گروه کوه و رد تئوری بقا در شهر 314
سردرگمی در انتخاب: تقدم تاکتیکی مبارزه در شهر 315
بازتاب ترور فرسیو 319
اعلام موجودیت چریکهای فدایی خلق 321
زمینههای وحدت و جدایی دو گروه 321
اعلام موجودیت سازمان با مشی چریکی 328
انهدام تیم تبلیغات در جریان پخش اعلامیهها 330
دستگیری نابدل و دور دیگر ضربهها 336
حمله به بانک و ادامه دستگیریها 341
در جستوجوی بهروز دهقانی 343
کشف خانه امن پویان در نیروی هوایی 355
ارزیابی ضربه سوم خرداد و تلاش برای سازماندهی 359
طرح بازگشت به کوه و شناسایی مناطق روستایی 363
برای چیدن تمشک! 369
ترسو یا منتقد: تحلیل سازمانی رفتار عضو خاطی 375
تلاش برای آوردن اسلحه از فلسطین 377
سازماندهی هستهها در وقفههای امنیتی پلیس 384
مراقبت دایمی و بحران سازماندهی 391
دامها و سرنخهای دستگیری 391
دستگیری مسعود احمدزاده 394
ترکیب جدید کادر مرکزی و دستگیری مفتاحی 398
دستگیری ارضپیما و سرنخهای بعدی 400
ضربه تیم جنوب و عملیات زدن بانک 404
ماجرای خانه وصفنارد 408
دستگیری اسدالله مفتاحی و شناسایی خانة خانیآباد 411
پیوستن به گروه آتش 422
محاصره خانه قبادی 424
طرح شناسایی مراکز پلیس، سفرا و افراد مؤثر رژیم 429
در آستانه جشنهای دوهزار و پانصد ساله 435
ماندن به ناگزیر 439
غلبه چریکیسم / 445
غلبه چریکیسم بر ایدئولوژی مبارزه
447
شناسایی گشتهای امنیتی و پیامد دستگیری رودباری 447
حمله به خانه سلیمانیه 449
آگاهی ساواک از اهداف و گسترة فعالیتهای سازمان 451
درگیری در خیابان فرحآباد ژاله 453
مهدی فضیلتکلام 454
درگیری زیبرم با مأموران در خانیآباد 459
کوتاهی عمر چریک: اسدالله بشردوست 460
شاخه مشهد: انفجار در خانه خیابان خواجهربیع 463
پوررضا و خاکپور، بازسازی شاخه مشهد 465
شعاعیان، فاطمه سعیدی و برادران شایگان 474
نزهتالسادات روحی آهنگران 485
بازگشت به مبارزه 491
مصطفی شعاعیان: از نظریة شورش تا کنش چریکی 502
خاطرهها و مخاطرات: مرضیه احمدی اسکویی 508
قهر تشکیلاتی
525
حسن نوروزی، میل به خشونت گانگستری 525
تصفیههای درونی سازمان 530
کشتهشدن شیرین معاضد و مرضیه احمدی اسکویی 539
ترور فاتح: وارونهخوانی توپاماروها 547
ترور نیکطبع، بازجوی ساواک 555
استقرار تیم آموزش در کرج 556
ضعف آموزش و تلفات نیروهای خودی 565
ضربه به شاخه قزوین، لطفی و سنجری 566
دستگیری حبیبالله مؤمنی 571
تیم آموزشی مستقر در خانه دولتآباد 573
دگردیسی جنبش و پیآمدهای آن / 579
بنبستها و نشانههای بازنگری 581
وجوه دوگانة بنبست در مبارزه و روابط فردی 581
ازدواج تاکتیکی 585
انفجار در خانة عباس کابلی 590
طرح ترور عباسعلی شهریاری 597
تیرباران جزنی و همراهانش 600
بازنگری در ساختار تشکیلاتی و خطمشی 604
تدوین آییننامهها و ضوابط تشکیلاتی 606
تیم علیاکبر جعفری و تغییرات آن 617
مجازات بر پایه یک سوءتفاهم 620
دستگیری بهمن روحی و ضربه به شاخه مازندران 625
دستگیری زهرا آقانبی قلهکی 629
حمید مؤمنی و بازبینی انتقادی مشی مسلحانه 630
ناکامی ساواک در دستگیری حمید مؤمنی 633
ترور ناهیدی، سربازجوی ساواک مشهد 635
مشی مسلحانه در بوته نقد 637
دریافت به موقع آفیشهای امپریالیستی 637
جستوجو برای دستگیری رهبر گروه 640
حمید اشرف ، سایه به سایة مرگ 647
منوچهر حامدی و پروسه تجانس 651
یک نام گمشده 653
واقعبینی در پذیرش ضربات 654
امتداد ضربه به شاخة مازندران در تهران 659
کشته شدن نسترن آلآقا 660
مریم شاهی، درگیری در خیابان نهر فیروزآبادی 665
خانة مهرآباد جنوبی، کشته شدن حمید اشرف و همراهان 667
پس از حمید اشرف 695
جنبش مسلحانه، خیزش مردمی / 705
انشعاب
707
زمینههای جدایی 707
صبا بیژنزاده، سرنخهای انشعاب 710
حزب توده: نقد مشی مسلحانه 720
بیانیه انشعابیون: نقد جنبش مسلحانه از درون 746
تا بهمن جاویدان
751
گستردگی نفوذ ساواک در سازمان 751
درگیریهای خیابانی چریکها با پلیس 769
حسن فرجودی، دستگیری و اعترافات 771
وضعیت مبهم فرجودی 782
پردهای از رابطة چریکهای فدایی خلق با مجاهدین 785
شناسایی بقایای تیم تهران 795
کشته شدن حسین برادران چوخاچی 801
پویان و هوشمند: راه چریک از دانشگاه نمیگذرد! 807
مبارزه احساسی در تقابل با احساسات فردی 813
درک مغشوش از خیانت 819
در آستانه انقلاب 821
افول مشی چریکی 822
پیوستها / 829
برگزیده تصویرها و اسناد 831
راهنمای اسناد و منابع
929
فهرست اعلام
943
چاپهای پیشین کتاب متأسفانه با برخی اغلاط و جاافتادگیها همراه شد که تصحیح آنها تاکنون میسر نشده بود. گذشته از آن موشکافیهای شایسته تقدیر خصوصاً «در رمزگشایی از رویداد هشتم تیرماه سال 1355» که طی آن حمید اشرف و دیگر رهبران سازمان به قتل رسیدند موجب گردید به برخی پروندهها مراجعه مجددی داشته باشم. گرچه این مراجعه مجدد باز هم نتوانست از آن رویداد رمزگشایی کند اما بیان جزئیات بیشتری را موجب گردید.
اگر بتوان چند عملیات نظامی و یا درگیریهای مسلحانهای را که در سال 57-1349 بین مأمورین ساواک و کمیته مشترک ضد خرابکاری با اعضاء سازمانهای مسلح و مخفی روی داد «جنبش مسلحانه» نامید، باید چرایی پیدایش این جنبش را در متن مبارزات مردم، علیه استعمارگران و یا حاکمان مستبد و دیکتاتور جستجو کرد. به عبارت دیگر میتوان ترجمان دیگری از این سخن منسوب به خلیل ملکی که «ما مارکسیسم را انتخاب نکردیم بلکه مارکسیسم ما را انتخاب کرد»، به دست داد. یعنی انتخاب مشی مسلحانه به عنوان یگانه و یا مؤثرترین راه برای فایق آمدن بر دیکتاتوری شاه پیش از آن که انتخابی آگاهانه و از سر ناگزیری باشد، رفتاری کاملاً تقلیدی بود که جاذبههای آن، این تقلید را پنهان نگاه داشت.
پیروزی انقلاب در کوبا و سرنگونی رژیم باتیستا که او نیز همچون شاه ایران توانسته بود با یک کودتای آمریکایی در سال 1952 قدرت را مجدداً در دست گیرد؛ الگوی تابناکی بود در برابر کسانی که میخواستند با الهام از آن و با تکیه بر افراد معدود و به نحو غافلگیرانهای رژیم دیکتاتوری را سرنگون سازند.
الگوی کوبا، خصوصاً برای مارکسیست - لنینیستهای وطنی، جاذبههای فوقالعادهای داشت. زیرا که بر تئوری «اول حزب و سپس مبارزه»، خط بطلان میکشید. از درون این تفسیر جدید و نوین از مارکسیسم بود که مبارزه مسلحانه میتوانست پشتوانه ایدئولوژیک بیابد. ناکارآمدی چپ سنتی، و انفعال احزاب کمونیست در مبارزه علیه نظام سرمایهداری و توجیهات ایدئولوژیک آنان، در مماشات با این نظام راه بر «چپ نو» گشود. گرچه تعابیر گوناگونی از «چپ نو»
ارائه میشد ولی در اینجا آن «چپ نو»یی موردنظر بود که تأویلگرایانه، دیگر به سنت مارکسیستی در مبارزه پایبند نبود. «پروسه انقلاب کوبا به مارکسیست ها نشان داد که می توان با فکر خود و بنابر ضرورت داخلی حرکت کرد و نیروها و مراجع مترقی جهان به هر حال ناگزیرند از جنبش رهاییبخشی که توانستهاند خود را تثبیت نمایند، حمایت کنند. برای اینکه نیروهای تازهنفس بتوانند در برابر تهاجم دیکتاتوری فردی شاه به مبارزه مسلحانه روی بیاورند، لازم بود که این اسطورهها در هم شکسته شود و واقعیتها، جای بتها را بگیرند؛ والا، جریانهای جدید نیز میبایست منتظر تشکیل حزب طبقه کارگر، تأیید رهبری جهانی و طی مراحل سنتی تکامل مبارزه از مبارزه اقتصادی به سیاسی در یک نقطه عطف به مبارزه نظامی بمانند.»(1)
انقلاب الجزایر نیز حاوی این نکته بود که می توان با «هستههای بسیار کوچک-» مبارزه مسلحانه را آغاز و فراگیر ساخت. «مشابهت مذهبی خلق الجزایر با خلق ایران در جنبش ما اثر گذاشت [...] برای مارکسیستها به خصوص در جلب توجه آنان به مبارزه چریکی شهری، پروسه الجزایر بر کوبا امتیاز داشت»(2)
نبرد دستجات چریکی در ویتنام، که «مهمترین جبهه ضدامپریالیستی را به وجود آورده بود، تحسین همه جهان و توجه نیروهای انقلابی ایران را به خود جلب کرده بود.» همچنان که، «از سال 48 به بعد جنبش فلسطین به مهمترین پروسه قهرآمیز منطقه وسیعی از جهان تبدیل شد.» بنابراین «تمام پروسههای انقلابی جهان مبارزه مسلحانه را تأیید میکرد.»(3)حتی نمیتوان جنبشهای اعتراضآمیز دانشجویی خصوصاً در سال 1968 فرانسه را در ارتقاء و افزایش روح مبارزهجویی علیه سرمایهداری جهانی نادیده گرفت. این مبارزات عموماً ازسوی جوانانی هدایت و رهبری میشد که نظم امپریالیستی را برنمیتابیدند و
میخواستند «طرحی نو دراندازند.»
مبارزه مسلحانه در ایران نیز با الهام و یا به عبارت صحیحتر با تقلید از این مبارزات آغاز شد. گروههایی که مشی مسلحانه را برگزیدند با مشابهتسازیهای جامعه ایران با جوامع موردنظر خود، نوع و شیوه مبارزه مسلحانه را از آنان وام میگرفتند.
بحثهای طولانی و کشدار درباره خصوصیات طبقات حاکم بر ایران و اینکه آیا ایران «نیمه فئودال - نیمه مستعمره» است؟ و یا «بورژوازی کمپرادور» بر آن حکم میراند؟ و یا «مناسبات ارضی در ایران چگونه است؟» تلاشهایی بود برای همان شبیه سازی جهت کسب فرمول مناسب برای مبارزه مسلحانه.
اما آنچه که «مبارزه مسلحانه» را نزد مدافعینش ضروری میساخت، دیکتاتوری شاه و سلطه امپریالیسم بود. گرچه تقریباً تمامی آثار جزنی در زندان نوشته شده، ولی بی شک او مهمترین نقش را در تئوریزه کردن مبارزه مسلحانه، حداقل در میان مارکسیستها ایفا کرد. جزنی در پاسخ به ضرورت مبارزه مسلحانه ضمن اشاره به «چند بار شرایط مساعد برای کاربرد قهر انقلابی» که در تاریخ معاصر ایران به وجود آمده بود؛ چشمگیرترین آنها را مربوط به «روزها و ماههای نخست پس از کودتای 28 مرداد سال 1332» میداند. «سقوط مصدق شرایطی به وجود آورده بود که برای هر حزب کارگری ایدهآل» بود و حزب توده میتوانست «با آن همه امکاناتی که داشت دست به مبارزهای قهرآمیز بر ضد رژیم کودتا بزند.»(1)زیرا که، «طبقه کارگر تقریباً به طور کلی در زیر رهبری حزب، شکل سازمانیافتهای به خود گرفته بود و آماده برای انجام نقش انقلابی خود بود.»(2)و حتی با توجه به پایگاههایی که حزب توده در مناطق روستایی ایجاد کرده بود، امکان جلب دهقانان نیز به مبارزه مسلحانه وجود داشت و مهمتر از آن «حزب نیروهای قابل توجهی از کادرهای ارتش را در اختیار داشت که
میتوانست ضربات هلاکتباری به دشمن وارد سازد و روحیه مقاومت را در نیروهای ارتجاع خرد نماید».(1)
بنابراین جزنی «همه مسئولیت عدم مقابله با کودتای 28 مرداد را متوجه رهبری حزب توده» میداند و شکست در برابر کودتاچیان را «شکست در حال عقبنشینی و بدون برنامه و نقشه»(2)ارزیابی میکند.
پس از کودتای 28 مرداد «که دارها برچیدند و خونها شستند»؛ گرچه «نظامی کردن و پلیسی کردن زندگی اجتماعی و سیاسی به عنوان جهت عمومی سیاست رژیم آغاز شد»،(3)ولی هنوز تا دیکتاتوری مطلق شاه و وابستگی تمامعیار او به آمریکا چند گام دیگر مانده بود. فرصت پیش آمده در سالهای آخر دهه سی نیز با مماشات و ندانمکاری گروههای سیاسی از دست برفت و تنها سودی که داشت این بود که از آن پس رژیم با خشونتی عریان، هرگونه اعتراضی را به شدت سرکوب کند.
دیکتاتوری شاه و وابستگی او که به تاراج منابع نفتی ایران و فقر و فاقه مردم انجامید از یک سو، و انفعال و خمودگی گروههای سیاسی که مایل بودند مبارزه خود را در چارچوب قانون اساسی پی گیرند از دیگر سو، شرایطی را فراهم ساخت که «مبارزه مسلحانه» به عنوان روشی برای مقابله با دیکتاتوری و خارج ساختن مردم از یأس و ناامیدی پذیرفته شود.
جزنی در جمعبندی شرایطی که حقانیت مبارزه قهرآمیز با رژیم شاه را «حتی بر راستترین جناحهای نهضت ملی روشن» ساخت(4)، مینویسد: «پس از مانورهای اصلاحی رژیم و استفاده از این مانورها برای کوبیدن نیروهای مخالف و پس از سرکوب خونین قیام پانزدهم خرداد و از میان بردن امکان هرگونه
فعالیت قانونی و پس از اینکه برای همگان معلوم شد که رژیم شاه به دلیل تضاد شدیدش با خلق نمیتواند فعالیتهای آزاد و قانونی را که موجب سست شدن پایههای حاکمیتش و رشد و تمرکز سریع نیروهای مخالفش میگردد تحمل کند و پس از اینکه یک بار دیگر روشن شد که هر فعالیت قانونی و مسالمتآمیز وقتی به مرحله خطرناکی برای رژیم برسد با نیروی نظامی به شدت سرکوب خواهد شد و پس از تفهیم این موضوع که رژیم ماهیتاً قادر به دموکراتیزه کردن حیات سیاسی جامعه نیست، عناصر گوناگونی از نهضت به این نتیجه رسیدند که راه حرکت جنبش ملی فقط میتواند راه قهرآمیز باشد.» پذیرش راه قهرآمیز از نظر جزنی «صرفاً مسئلهای تاکتیکی» نبود، «بلکه واجد ارزشهای بسیار مهم استراتژی» میباشد. چون روشن میسازد که افراد «در جهت استراتژی عمومی انقلاب» قرار دارند یا در مقابل آن. به عبارت دیگر قبول و یا ردّ مبارزه قهرآمیز روشن میسازد «که آیا انقلابی هستیم یا ضدانقلابی».(1)
از نظر جزنی مادامی که تودههای مردم به مبارزه مسلحانه نپیوستهاند، این نوع مبارزه فقط «ماهیت آگاهسازنده دارد»(2)، و پس از آگاه شدن مردم و پیوستن آنان به جنبش مسلحانه «انتقال قدرت حاکمیت و نابود ساختن سیستم موجود به خاطر جانشین ساختن سیستم جدید» دنبال میشود.
بنابراین از نظر او آغاز مبارزه مسلحانه نه تنها جنبه تدارکاتی و مقدماتی دارد بلکه حتی به معنای فراهم آمدن «شرایط عینی و ذهنی انقلاب» نیست.
جزنی پیشنهاد میدهد برای آن که مردم «سرنیزه رژیم را روی سینه» خود لمس کنند و «ضرورت مبارزه با رژیم را به خوبی درک کنند»(3)، باید شعار سیاسی ضددیکتاتوری با شعارهای اقتصادی تلفیق گردد تا از رهگذر آن مردم این ضرورت را بیابند. مبارزه مسلحانه نه تنها «قادر است تودهها را از نومیدی
مطلق و تسلیم بازدارد»؛ بلکه اگر این شیوه مبارزه مفقود باشد «رژیم به راحتی قادر است با مبارزات سیاسی و اقتصادی با اعمال قهر و خشونت مقابله کند.»(1)
گرچه جزنی، مبارزه مسلحانه را محورِ دیگر اشکال مبارزه میداند؛ ولی از اشکال سیاسی و اقتصادی حتی زمانی که «مبارزه قهرآمیز تودهای» شده است نیز غافل نمیشود و ضرورت آن را بارها تکرار میکند: «طی این فرآیند است که اشکال سیاسی و اقتصادی اهمیتی همردیف مبارزه نظامی مییابد و این راهی است برای پیوند یافتن مادی توده و پیشاهنگ.»
صرفنظر از اختلافاتی که جزنی و مسعود احمدزاده درباره «شرایط عینی و ذهنی انقلاب» و یا مترادف دانستن «آغاز مبارزه مسلحانه و آغاز انقلاب» با یکدیگر داشتند؛ آنان در این رأی متفقالقول بودند که مبارزه مسلحانه تودهها را از نومیدی مطلق و احساس ضعف مطلق باز خواهد داشت و تنها در این صورت است که آنان به صفوف مبارزه خواهند پیوست.
گذشته از آنچه که مبارزه مسلحانه را نزد مدافعینش ضروری و اجتنابناپذیر میساخت، نوع و شکل آن نیز مورد بحث و مناقشه بود. هر گروهی راه و روشی پیشنهاد میداد. برخی گروهها متأثر از انقلاب چین به مبارزه در روستاها میاندیشیدند و برخی دیگر با مردود شمردن آن، به مبارزه چریکی در شهر علاقه نشان دادند. اما «چریکهای فدایی» که موضوع پژوهش این کتاب است جمع هر دو رویکرد را درون خود نهفته داشت.
جزنی ضمن «پذیرش تغییرات اقتصادی و اجتماعی در روستاهای ایران» که ناشی از اصلاحات ارضی بود «مبارزه مسلحانه در منطقه روستایی» را نه تنها منتفی نمیداند بلکه بسیار حائز اهمیت میشمرد و تأکید میکند: «این شکل از مبارزه مسلحانه از جهات مختلف دارای اهمیت است. از آنجا که روستا بخش مهمی از جامعه ما را تشکیل میدهد و دهقانان بخش مهمی از زحمتکشان به شمار میروند، مبارزه مسلحانه در منطقه روستایی نمیتواند اثر تبلیغی روی این
1) بیژن جزنی، نبرد با دیکتاتوری، ص 41.
بخش نداشته باشد. همچنین در شرایطی که رژیم خود را آماده درگیری با چریک در سراسر جامعه کرده است نبرد چریکی در کوه روی کل سیستم و رژیم دیکتاتوری اثر خود را به جای میگذارد. انعکاس این مبارزه در شهر نیز با جنبه سمبولیکی که مبارزه کوهی دارد به هیچوجه کمتر از انعکاس مبارزه شهری نیست.»(1)
مبارزه در کوه از نظر جزنی چنان واجد اهمیت بود که به رغم شکست سیاهکل، این مبارزه در نگاه او رنگ نمیبازد و یادآور میشود «اگر تا امروز تجربه سیاهکل ادامه نیافته، نه به خاطر رد مبارزه در کوه بلکه عمدتاً به خاطر مشکلاتی است که جریانهای پیشرو در تدارک مجدد این نوع مبارزه داشتهاند.»(2)
او چنان معتقد به این نوع مبارزه است که ادعا میکند اگر تجربه سیاهکل تکرار گردد این بار نتیجه آن به نفع جنبش خواهد بود. شاید از این رو بود که جزنی حادثة روی داده در سیاهکل را بیمجامله «نقطه آغاز جنبش مسلحانه»(3)دانسته و «رستاخیز» نام مینهد.
جزنی گرچه بارها و بارها، اندیشه سادهنگرانه دیگران در مورد تودهای شدن مبارزه مسلحانه و سرعت فرایند انتقال مبارزه از آوانگارد به توده را به نقد میکشد و گاه به ریشخند میگیرد؛ ولی خود نیز از این سادهنگریها در امان نبود. برخی اظهارات او پیش از آن که بیانگر تلاش برای تئوریپردازی جنبش مسلحانه باشد، آهنگ کلام شاعری را مییابد که آرزوهای خود را به رشته تحریر میکشد.
بیتردید نمیتوان در کنار همه عواملی که مبارزه مسلحانه را برافروخت از ادبیات انقلابی در آن روزگاران چشم پوشید. به شهادت گزارش بازجوییهای موجود و اسناد اطلاعاتی، مطالعات اکثریت قریب به اتفاق چریکهایی که
بازجویی شدند از کتابهایی چون «مادر» اثر ماکسیم گورکی، «چگونه فولاد آبدیده شد»، اثر نیکلای استروسکی، «برمیگردیم گل نسترن میچینیم» و «رز فرانس» اثر ژان لافیت و «خرمگس» اثر اتل لیلیان وینیچ فراتر نمیرفت. بر بستر چنین تصوراتی بود که نوعی از مبارزه مسلحانه در ایران رخ نمود و زبانه کشید و سپس آرام گرفت.
تاریخ سیاسی را عموماً و تاریخچة گروههای سیاسی را خصوصاً، نمیتوان بدون بهرهبرداری از اسناد دولتی و بهویژه اسناد دوایر و مراکز اطلاعاتی بازخوانی کرد. اگر تمامی افراد مؤثر در یک گروه سیاسی بتوانند خاطرات خود را به رشته تحریر کشند، باز هم نمیتوان از اسناد اطلاعاتی بینیاز بود. اگر ادعا شود اسنادی که در آرشیوهای سازمانهای اطلاعاتی و امنیتی موجود است، میتواند مهمترین نقش را در بازآفرینی رویدادهای سیاسی ایفا کند، سخنی بیمورد و گزافه نیست. زیرا این اسناد، وجوه، ابعاد و زوایای متعدد یک رویداد را آشکار میسازد که ممکن است خاطرهنویسان هیچگاه نتوانند از آن منظر بر آن رویداد بنگرند. اهمیت این اسناد در مورد گروههای چریکی چند برابر است؛ زیرا، اولاً فعالیت مخفی و پنهان، فرصت خاطرهنویسی را هم به لحاظ کمبود وقت افراد و هم به لحاظ غیرامنیتی بودن، از آنان سلب میکند و ثانیاً افراد مؤثر در گروههای چریکی، بدون آنکه خاطرات خود را برای کسی بیان کنند، کشته میشوند. بنابراین، هیچگاه خاطرات آنان امکان نشر نمییابد. در چنین شرایطی، اسناد و گزارشهای مراکز اطلاعاتی بیشترین نقش را میتواند در بازآفرینی رویدادها به عهده گیرد.
اما این پرسش به جد مطرح است که آیا میتوان به اسناد اطلاعاتی، خصوصاً به بازجوییهایی که متهم در شرایط خاص آنها را نگاشته است، اعتماد نمود؟ پاسخ ما به این پرسش مثبت است. زیرا اولاً، یک دستگاه اطلاعاتی برای یافتن آگاهیهایی که بر اساس آن بتواند اهداف خود را پوشش دهد، ناگزیر از یافتن
حقیقت است. ثانیاً، فشارهایی که بر بازجوییشونده در نخستین لحظات دستگیری اعمال میشود، برای یافتن سرنخهای جدید به منظور گسترش و تکمیل ضربه به گروه متبوع وی است. در این شرایط ممکن است بازجوییشونده برای اغفال بازجو، سخنان گمراهکنندهای بیان کند. نیاز بازجو در این مرحله محدود است به آدرس خانه امن، قرارهای تماس، علایم قرار و اطلاعاتی از این دست.
اما پس از سپری شدن مدت زمان معین و مقرر که، اطلاعات مفید بازجوییشونده اخذ میشود، یا میسوزد، به مرور از شدت فشارها کاسته میشود و آنگاه مسایل دیگری برای بازجو اهمیت مییابد. بنابراین بازجوییهای مفصل و چندباره اعضای گروههای چریکی حاوی اطلاعات دقیق و قابل اعتنایی است. این بازجوییها فقط به بیان فعالیتهای گروه محدود نمیگردد؛ بلکه روحیات بازجوییشونده و یا دیگر افراد گروه و همچنین مناسبات بین آنان نیز در آنها بازتاب مییابد که به لحاظ روانشناختی بسیار حائز اهمیت است.
البته شاید بتوان برای اسطورهسازیهای دروغین و بیهوده که اتفاقاً بیماری رایجی نیز هست؛ بازجوییها را یکسره فاقد اهمیت و مجعول دانست. اگر چنین بپنداریم باید برای این پرسش، پاسخی شایسته بیابیم که چرا پس از هر دستگیری، خانههای امن به سرعت تخلیه میشد و یا ضربهای دیگر به گروه وارد میگردید؟
بنابراین، میتوان نتیجه گرفت که اسناد اطلاعاتی اعم از بازجوییها و یا گزارشها و مکاتباتی که درون یک سازمان اطلاعاتی تولید شده است، بسیار حائز اهمیّت میباشد. مسلم است همة بازجویی چه از سوی یک فرد ارائه شده باشد؛ چه از سوی افراد متعدد، و حتی سراسر اعترافات بازجوییشونده، واجد اهمیت مشابهی نیستند و غثوثمین در آنها کمابیش وجود دارد. این وظیفه مورخ است که اسناد متعدد را به مصاف یکدیگر ببرد تا بر آنچه واقعیتر است، دست یابد. اسناد گاه یکدیگر را تکمیل میکنند و گاه تصحیح. در پرتو یک سند، گاه اسناد دیگر معنادار میشوند و این امکان را برای مورخ فراهم میآورند تا به مانند
تصاویر سه بعدی، از میان خطوط و نقوش ظاهراً بیمعنا، نقش واقعی موجود در تصویر را دریابد.
تاریخچه چریکهای فدایی خلق نیز که موضوع این کتاب است از این قاعده مستثنی نیست. در این کتاب تلاش شده است تا از میان مجموعه اسناد پراکندهای که عموماً بر بازجوییها مبتنی است؛ نقشی از سیمای چریکهای فدایی تصویر گردد. در این پژوهش چنانکه خواهیم دید، خود را ناگزیر از پرداختن به اسناد و گزارشهای بازجویی و مراکز اطلاعاتی یافته ایم؛ تا معدود منابع سازمانی و خاطرهها. ناگزیری از بابت تکیه بر اسناد از آن رو بوده است که بازماندگان چریکهای فدایی بنا به هر علتی، از جمله، ایفای نقش حاشیهای در جریان فعالیتهای دهة پنجاه گروه، کمتر خاطرات خود را نوشتهاند و یا بیان کردهاند. اگر چند کتاب در این باره انتشار یافته؛ عموماً دربرگیرنده حوادث پس از انقلاب اسلامی است که البته آن نیز برای تدوین تاریخچه این دوران، بسیار ناکافی است.
نگارنده برای تدوین این کتاب، اسناد بسیاری را که مشتمل بر بازجوییها، کیفرخواستها، گزارشها و مکاتبات اداری مراکز نظامی و اطلاعاتی است، ملاحظه کرده است و همین جا، بر خود فرض میدانم که از مدیریت محترم مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی که این فرصت را برای اینجانب فراهم ساختند؛ صمیمانه سپاسگزاری کنم.
در استفاده از اسناد تلاش شده، به آنچه دقیقتر و کاملتر است استناد شود. آن دسته از اسناد که سست به نظر میرسیدند، فروگذاشته شدهاند؛ مگر آن که حسب قرائنی تقویت گردیده باشند؛ که در این صورت نیز با «امّا» و «اگر»هایی همراه شدهاند.
آنچه برای نگارنده به هنگام تدوین اثر اهمیت داشت، بازیابی رخدادی است که بر کنشهای سیاسی جامعه سایه انداخته بود و راهی را برای سرنگونی رژیمی دیکتاتوری و وابسته نشان میداد. بنابراین، تمامی تلاش در این چارچوب متمرکز گردید.
بیگمان اگر تمامی جزئیات مندرج در اسناد انتشار مییافت؛ این اثر از
حوصله خواننده خارج میگشت. از این رو، سعی بر آن بوده، تا آنچه که مهمتر دانسته شده در اختیار علاقمندان به تاریخ معاصر قرار گیرد. ناگزیر، باید اعتراف نمود که برخی از رویدادها و حوادث که در جای خود با اهمیت نیز میتوانند باشند؛ مانند موضوع انشعاب در گروه به علت فقد اسناد و سکوت دستاندرکاران به اجمال سپری شده است.
امید است این اثر که قطعاً آخرین روایت، در این زمینه نخواهد بود؛ با توضیحات دیگرانی که خود در گوشهای از این جریان نقش ایفا نمودهاند؛ تکمیل گردد.
همه نویسندگانی که به تاریخچة چریکهای فدائی خلق پرداختهاند؛ یادآور شدهاند، سازمانی که در سال 1350 بر خود نام چریک های فدایی خلق نهاد؛ از «وحدت» دو گروه «جزنی - ضیاءظریفی» و «پویان - احمدزاده» تشکیل شده است. این سخن چندان دقیق نیست و آن را با اندکی تسامح باید پذیرفت. زیرا آنگاه که بقایای گروه جزنی و گروه پویان در پس چند ماه مذاکره در یکدیگر ادغام شدند؛ از گروه جزنی فقط چند تن باقی مانده بودند؛ در حالی که گروه دیگر، دارای سازمانی به نسبت منسجم، مطالعاتی منظم و کادرهایی قابل توجه بود. تازه هیچکدام از بازماندگان سیاهکل، در گروه جزنی، واجد موقعیت ویژهای نبودند که به اعتبار آن وحدت پذیرفتنی شود و معنا یابد. آنان عناصری عملیاتی بودند و لاجرم نمیتوانستند در روند «وحدت» و تمهید مقدمات آن که همانا دستیابی به «تحلیل مشخص از شرایط مشخص» باشد؛ نقشی ایفا کنند.(1)
از این گذشته، آشفتگی در اولویت بخشیدن به مبارزه در شهر یا کوه که خود از نوع تحلیل جامعه ایران حاصل میشد؛ چنان بود که نمیتوان به اعتبار آن وجه
ص:29
1) گفته میشود، برای تحکیم موقعیت علیاکبر صفاییفراهانی که چهرة شاخص بازمانده از گروه نخست بود؛ جزنی «جزوه ”آنچه یک انقلابی باید بداند“ را در تابستان 1349 نوشت» و «به نام او امضاء کرد و در اختیار گروه قرار داد.» (میهن جزنی، بیژن: معشوق، رفیق و همسر؛ در: درباره زندگی و آثار بیژن جزنی، (مجموعه مقالات)؛ خاوران؛ 1378؛ ص 67؛ نقل شده در: محمدحسین خسروپناه، بیژن جزنی، زندگی و فعالیتهای او، نگاه نو، شماره پیدرپی 55، بهمن 1381، ص 53).
ممیزه دو گروه را از هم بازشناخت. همچنان که خواهیم دید حمید اشرف، که از تابستان سال 1349 تا واقعه سیاهکل در بهمن ماه همان سال، نقش پشتیبان و لجستیک تیم کوه را به عهده داشت؛ چند ماه بعد، یعنی در اواخر خرداد سال 1350 تلاش میکرد تا مسعود احمدزاده و عباس مفتاحی را از اندیشیدن به فعالیت مجدد در کوه باز دارد.
اگر بگویند، به اعتبار آن که حمید اشرف یکی از بازماندگان گروه جزنی در غیاب پویان و احمدزاده و مفتاحی، یعنی از نیمه دوم سال 1350 رهبر بلامنازع گروه شد؛ پس وحدت معنا مییابد؛ باید بدانیم که اشرف پیش و بیش از آن که دلبسته این یا آن «مشی» شود؛ دلبسته چریکیسم بود. از این روست که میبینیم در دوران اقتدار و سیطره اشرف به عنوان تنها فرد بازمانده از گروه جزنی (بعد از مرگ اسکندر صادقینژاد در خرداد 50 و صفاریآشتیانی در 51) همچنان مشی احمدزاده بر گروه سایه انداخته بود. تا جایی که جزنی از دست اعضا و سمپاتهای گروه در زندان به فغان آمده، نزد همسرش از آنان گلایه میکند.(1)
گذشته از آن، این وحدت چنان لرزان بود که شکنندگی آن همواره چون شبحی بر گروه سایه میانداخت. زیر بار همین شکنندگی بود که چند سال بعد از این «وحدت» صوری، شکافی ترمیمناپذیر، تمامی ارکان گروه را در برگرفت و طرفداران هر یک از مشیها، به راهی جداگانه رفتند.
از اینرو، آنچه مانع از پذیرش بیچونوچرای وحدت میشود اختلاف بنیادین مشی جزنی با مشی احمدزاده است. نگاهی به اختلافات درونی دو گروه در جریان تحولات بعدی سازمان طی سالهای بعد، نشان میدهد، آنچه در جریان تشکیل سازمان رخ داد، فرآیند ادغام تشکیلاتی بود؛ نه وحدتی که به یگانگی استراتژی و تاکتیک در ساختار و عمل بینجامد.
ص:30
1) نگاه کنید به: محمدحسین خسروپناه، بیژن جزنی، زندگی و فعالیتهای او، نگاه نو، شماره پیدرپی 55، بهمن 1381، ص 54. (به نقل از: میهن جزنی، بیژن: معشوق، رفیق و همسر؛ در: درباره زندگی و آثار بیژن جزنی (مجموعه مقالات)، خاوران، 1378، ص 17).
در واقع دلیل اصلی اینکه برخی از نویسندگان، بهویژه گزارشگران رویدادهای درونی سازمان، از «وحدت» دو گروه سخن میگویند، تنها و تنها سایة پررنگ عملیات مسلحانة سیاهکل است که نقش بازماندگان گروه سیاهکل را در دورة بعدی، تا سطح یکی از طرفهای «وحدت» ارتقا داد. به خصوص حمید اشرف ، یکی از بازماندگان سیاهکل که از قبل در جریان ادغام دو گروه نقش داشت، توانست چونان رابطی میان بازماندگان دیگر گروه، و گروه جدید عمل کند.
بنابراین، هرچند بار سنگین تشکیلات در دورة بعدی، چه از حیث نظریهپردازی و چه از نظر نیروهای عضو و کادرهای مبارزاتی بر دوش گروه پویان - احمدزاده نهاده شده بود؛ اما در اینجا به همان روال گذشته، شایستهتر آن میدانیم که برای بیان تاریخچه چریک های فدایی و چگونگی «تکوین و تکامل» آن، از گروه جزنی آغاز کنیم.
بیژن جزنی در سال 1316، در تهران متولد شد. پدرش حسین، ستوان یکم ژاندارمری بود. هرچند از تمایلات و فعالیتهای سیاسی او اطلاعات چندانی در دست نیست؛ اما همینقدر میدانیم که در سال 1325 پس از شکست فرقة دموکرات آذربایجان، از بیم کیفر به شوروی گریخت. احتمالاً در آنجا برای مدتی به تحصیل پرداخت و بعدها در دانشگاه تاشکند، استاد تاریخ شد. او در سال 1345 به واسطة سپهبد مبصر، ریاست شهربانی کل کشور، از شاه تقاضای بخشودگی کرد و پس از موافقت، به وطن بازگشت. سپس، به تدریس در دانشگاه پرداخت و در جنب تدریس، با ذوبآهن نیز همکاری داشت. همسر روس او نیز در دانشکده ادبیات، زبان روسی تدریس میکرد.
مادر بیژن، عالمتاج کلانتری نظری، عضو کمیتة زنان حزب توده بود. در دورانی که حسین جزنی در شوروی به سر میبرد؛ گویا، عالمتاج ازدواج مجددی هم داشت. به گزارش «اطلاعات داخلی» ساواک:
ص:31
آقای منصور کلانتری که جنب سینما مولنروژ(1)کلاس رانندگی مولنروژ دارد و از اعضاء قدیمی حزب منحله توده بوده، اظهار داشته است خواهرش که زن سروان متواری جزنی است اخیراً با یک نفر تکنسین اسرائیلی که مدتی قبل به ایران آمده و مدتها در زندان سازمان امنیت بود ازدواج کرده است (آقای بیژن جزنی پسر این خانم در تظاهرات اخیر دانشگاه دستگیر و هنوز در زندان بسر میبرد) و اخیراً پسر شوهر این خانم که جوانی 20 ساله بنام رونالد است چند روزی است از اسرائیل به ایران آمده تا در ایران مشغول کار شود.(2)
در مجموع پرونده، و نیز بازجوییهای بیژن جزنی، نام و یا سند دیگری از پدر ناتنی او در دست نیست.
از عموهای بیژن، رحمتالله(3)
«رحمتالله جزنی از شاهکارهای خلقت انسانی است! [...] ابتدا عضو سازمان جوانان بود و بعد عضو حزب شد. او از مخالفین سرسخت شرمینی و از موافقین سرسخت کیانوری بود. بچه فوقالعاده با حرارت و فعال و خیلی هم زرنگ بود و شهرتی کسب کرد. به تدریج جذب زندگی مرفه شد و با یک خانم بیوه که از شوهر قبلی، یک سازمان بزرگ ورزشی و خانه و باغ بزرگی داشت، ازدواج کرد. در این زمان او عضو کمیته ایالتی تهران بود. زمانی که دستگیریها شروع شد او تقاضا کرد که حتماً به مهاجرت فرستاده شود و گفت: البته اگر گرفتار شوم تا لب مرگ مقاومت خواهم کرد! ما با مهاجرت او مخالفت کردیم چون من به تدریج نسبت به او شناخت پیدا کرده بودم. پس از دستگیری بلافاصله ضعف نشان داد. بعد از آزادی به کمک خانمش که از دوران شوهر اولش با دربار ارتباطاتی داشت، به تدریج به دربار نزدیک شد و میلیاردر شد. بعد از انقلاب مدت کوتاهی در ایران بود و ثروتش را نقد کرد و به اروپا یا آمریکا رفت.» (نورالدین کیانوری، خاطرات، ص 355).
حسب گزارش تأیید نشده موجود در پرونده جزنی، «همسر رحمتالله جزنی بانو منیر مهران، خواهر مهندس اصفیا» و «معلمه فرح پهلوی و پسر او همکلاس» ولیعهد در کاخ نیاوران بوده است. گویا به خاطر اقدامات رحمتالله و همسرش بود که مقدمات بازگشت حسین جزنی، به ایران فراهم گردید. (به نقل از: گزارش خبر خیلی محرمانه، 20 ه- 2 به 312، به شمارة 6178 - 28/2/46).
و حشمتالله، عضو کمیته ایالتی حزب تودهص:32
1) سینما سروش کنونی، واقع در خیابان دکتر شریعتی.
2) گیرنده این گزارش که فاقد تاریخ و شماره میباشد، «ریاست اداره مستقل هشتم» است. وظایف این اداره فعالیت در زمینة ضدجاسوسی بود. از قرائن موجود در متن گزارش، میتوان دریافت که مربوط به تظاهرات دانشجویی روزهای سیزدهم تا شانزدهم بهمنماه 1339 است که به دستگیری بیژن جزنی در جریان آن تظاهرات انجامید.
3) نورالدین کیانوری در مورد رحمتالله جزنی مینویسد:
بودند؛ ولی دو عموی دیگر او علیاصغر و عزتالله گویا فعالیت سیاسی نداشتند. پدرشان، یعنی پدربزرگ بیژن جزنی، جزء آن دسته از مهاجران ایرانی مقیم شوروی بود که بعدها به ایران برگشته بودند.(1)
داییهای او ناصر، منصور، مسعود، منوچهر، مشعوف و فریدون کلانتری نظری، همگی به فعالیتهای سیاسی گرایش داشتند. سه تن اول از اعضاء سازمان جوانان حزب توده بودند. بیژن جزنی، همچنین، خواهری به نام سودابه، و از همسر دیگر پدرش دو برادر ناتنی به نامهای فیروز و سیامک داشت.
جزنی تحصیلاتش را تا پایة سوم متوسطه در دبیرستانهای ناصرخسرو و 15 بهمن گذراند. به نقاشی علاقه داشت و بیش از یک سال نیز به هنرستان )نقاشی( هنرهای زیبا رفت. ولی از ادامه تحصیل در آنجا منصرف شد و سرانجام، در سال 1337 به صورت متفرقه دیپلم گرفت. سال بعد در آزمون ورودی دانشگاه شرکت کرد و در رشته فلسفه دانشکده فلسفه و علوم تربیتی دانشگاه تهران (بعدها ادبیات و علوم انسانی) پذیرفته شد.(2)از پیشرفت تحصیلی جزنی در دانشکده آگاهی دقیقی نداریم، با وجود آنکه، در برخی اسناد به عنوان دانشجوی دورة دکترای فلسفه از او یاد شده، آنچه مسلم است، او هرگز نتوانست این دوره را به پایان برساند.
در 21 مهر 1339، با میهن قریشی ازدواج کرد. میهن عضو سازمان جوانان حزب توده بود، و جزنی با برادرش بهمن نیز، در جریان همین فعالیتها آشنایی و دوستی پیدا کرده بود.
اگرچه، در خانوادهای که فعالیت سیاسی، زمینهای چنان جذاب و گسترده داشت؛ پیوستن بیژن جزنی از همان اوان نوجوانی به این فعالیتها دور از انتظار
ص:33
نبود؛ اما، چگونگی روی آوردن او به فعالیتهای سیاسی، چندان روشن نیست. خودش نیز، به شهادت نوشتههایی که از او تاکنون انتشار یافته، و بازجوییهای فراوان، گزارش سرراست و دقیقی از پیشینة فعالیتهایش به دست نداده است.
در سال تحصیلی 32-1331 جزنی را در سازمان دانشآموزان، وابسته به حزب توده مییابیم که تحت تاثیر داییهای خود، فعالیتهایش را از دبیرستان پانزده بهمن آغاز کرده است و در میتینگهای این سازمان شرکت میکند. در همین دوره بود که برای نخستینبار به چنگ پلیس افتاد.
در یکی از روزهای آذرماه سال 1332 جزنی هنگام رفتن به خانة دوستش، محمد فیضی، در خیابان گرگان بازداشت شد. چون در آن ایام تصور میکرد نام خانوادگی جزنی میتواند «موجب عوارض ناراحتکنندهای باشد»(1)، در بازجویی خود را حسین محمودی معرفی کرد. از اینرو، حدود سه ماه، به اتهام فعالیت مضره(2)در «بازداشت فرمانداری نظامی» ماند و سپس به قید قرار التزام آزاد گردید. ولی «شش ماه بعد، در مهر ماه 1333 دوباره، از طرف بازپرسی دادرسی ارتش احضار شد.» اینبار او را محاکمه و به «شش ماه حبس» محکوم کردند(3)و پس از طی مدت محکومیت، در فروردین ماه 1334 از زندان آزاد گردید. این نخستین تجربة زندان او بود که در آخرین دستگیری بدان اعتراف میکند.
در کنار این اعترافات، در اسناد مربوط به جزنی، برگهای دیده میشود که بر پایة مندرجات آن، «به موجب نامه ستاد فرمانداری نظامی تهران سابق نامبرده از عناصر
ص:34
1) بیژن جزنی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 71346، بازجویی، مورخ 18/11/46، ص 10.
2) در قانون مجازات عمومی، که با عنوان «قانون مجازات مقدمین بر علیه امنیت و استقلال مملکتی»، در 22 خرداد 1310 به تصویب رسید، و بعدها با اصلاحات و تکملههایی همراه شد، هیچ عبارت یا اتهامی ذیل عنوان «فعالیت مضره» تعریف نشده است. به نظر میرسد منظور از این عبارت که بیشتر در گزارشهای پلیس امنیه، و مأموران شهربانی کشور، و بعد از آن در گزارشهای مأموران ساواک معمول بود، عنوان دقیق اتهامی نبوده که جنبة کیفری داشته باشد. به همین دلیل میبینیم جزنی مدتی بعد آزاد میشود.
3) بیژن جزنی، همان.
حزب غیرقانونی توده بوده و در شب 4/9/33 در جشن عروسی قلابی دستگیر شده است.»(1)اگر جزنی، در فاصلة مهرماه تا پایان سال 1333، در زندان بوده باشد؛ در آن صورت چگونه ممکن است در شب 4 آذرماه همان سال دستگیر شده باشد؟! روشن است جمع این هر دو قول ممکن نیست، و پذیرش هر یک از آنها، به معنای نفی دیگری است. البته اگر قول جزنی را بپذیریم معلوم نیست اتهام «فعالیت مضره»، متوجه چه اقدامی از جانب او بوده است؟ و از سوی دیگر، با این پرسش روبرو میشویم که احضار مجدد او در مهر ماه سال 1333 درحالی که پیشتر خودش را حسین محمودی معرفی کرده بود، با کدام نام بوده؟ و برگه احضاریه چگونه به او تحویل داده شده است؟ در حالی که هیچ برگهای از احضاریه و یا بازجوییهای اولیة او در دست نیست.(2)
در شرایطی که جزئیات فعالیتهای دوران نوجوانی جزنی شناخته نیست، طرح برخی نکات غیردقیق و نامستند، در اینجا و آنجا، هیچ کمکی به آگاهیهای ما از زندگی جزنی نمیکند. برای نمونه، گفتهاند جزنی در زمانی که بیش از ده سال نداشت به سازمان جوانان حزب توده پیوست و پس از حادثه تیراندازی به سوی شاه در نیمة بهمن 1327 که منجر به غیر قانونی شدن فعالیتهای حزب توده گردید، به خاطر برخورداری از پیوندهای خانوادگی که
ص:35
1) بیژن جزنی، همان، برگة کلاسه: ج - ز/ 34. گفتنی است در شرایط خفقان پس از کودتا، یکی از شگردهای تبلیغاتی و راههای گردآوری کمکهای عمومی برای احزاب، برگزاری مراسمی با نام ظاهری «عروسی» بود. بیژن جزنی در بارة عروسی قلابی نوشته است: «یک بخش حزبی برای جمعآوری اعانه تصمیم گرفت مجلس جشنی زیر نام ظاهری عروسی برپا کند که از اعضای شرکتکننده در آن مبلغی ورودیه گرفته شود و از فروش اغذیه نیز مبلغی جمعآوری شود.» (بیژن جزنی، تاریخ سیسالة سیاسی، بخش دوم، ص 16).
2) در زندگینامههایی که اعضای سازمان نوشتهاند؛ آمده است: «چند ماهی از کودتا نگذشته بود که بیژن بازداشت گردید [...] پس از چند هفته بازداشت با قید ضمانت آزاد شد. [...] چند ماه بعد در اردیبهشت 33، مجدداًُ در [جریان] یک دستگیری دستهجمعی او نیز بازداشت شد.» (گروه جزنی - ظریفی پیشتاز جنبش مسلحانة ایران، [بیژن جزنی]، از انتشارات 19 بهمن تئوریک (انتشارات مهدی)، 1355، چاپ دوم، بخش ضمیمه، صص 97- 96).
در حزب داشت «به عنوان رابط بین کادرهای مخفی شده سازمان جوانان برگزیده شد و در این زمینه به فعالیت پرداخت.»(1)به این سخنان باید به دیده تردید نگریست و طرح آن را ناخواسته، در جهت قهرمانسازیهای مرسوم پنداشت؛ زیرا هنگامی که جزنی در آخرین دستگیریاش بدون آن که بازجو بداند یا از او خواسته باشد، شرح اولین دستگیریاش را آنهم با نام مستعار بازمیگوید؛ چگونه از شرح فعالیت خود به عنوان رابط در سازمان جوانان صرف نظر کرده است؟! ضمن آن که جزنی در بازجوییهای مختلف به همکاری با «سازمان دانشآموزان» اعتراف کرده؛ ولی هیچگاه به عضویت و یا فعالیت در «سازمان جوانان» اشارهای نکرده است! اگر چه میدانیم سازمان دانشآموزی، شاخة متبوع سازمان جوانان حزب توده بود. مگر آن که بپذیریم در سالهای مورد نظر، یعنی از بهمن 1327 تا 1330 که «سازمان دانشآموزی» تأسیس شد؛ جزنی به علت صغر سن نمیدانسته چه نقشی در سازمان جوانان ایفا میکند؟! در این صورت بیان رابط بودن او بین کادرهای مخفی شده یکسره بیاهمیت میشود و دیگر نمیتوان از آن برای «اسطورهسازی» بهرهبرداری کرد!(2)
کودتای 28 مرداد 1332 نقطه پایانی در برابر فعالیتهای علنی سازمانهای سیاسی نهاد و از گروههایی که میتوانستند مقاومت را به اتکای نیروهای تشکیلاتی در سطح جامعه به جنبشی تودهای تبدیل کنند؛ فرصت تجدید سازمان را گرفت. لاجرم کنشهای همه عناصر سیاسی به محاق رفت.
ص:36
1) محمدحسین خسروپناه، همان، ص 47.
2) این نکته که جزنی «هنگامیکه 10 ساله بود، [...] عضویت در سازمان جوانان حزب توده را حائز شد». نخستین بار در زندگینامة سازمانی او نوشته شده است. در این زندگینامه تأکید شده که در آن سال، حوزه مخصوصی برای چند تن از نوجوانان زیر 13 سال، تشکیل شده بود که «بیژن یکی از افراد حوزه مزبور بود.» (رک: گروه جزنی - ظریفی ...، همان، ص 95).
همچنان که اوضاع عمومی پس از شکست یک جنبش، زمینههای ذهنی و عینی را برای نقد دستاوردها و عملکرد نیروهای شرکتکننده و مؤثر در آن جنبش آماده میسازد؛ جزنی نیز به نقد عملکرد حزب توده در جنبش ملی پرداخت و با «مشاهده نتایجی که از فعالیتهای حزب توده در جامعه و از نظر خصوصی در خانوادهاش گذاشته بود سمپاتی خود را نسبت به این جریان از دست داد»(1). از دید جزنی، آثار و نتایج فعالیتهای حزب توده «نکبتبار» بود. او بعدها این «آثار و نتایج نکبتبار حزب توده» را در تاریخ سیساله سیاسی خود چنین شرح میدهد:
از آن پس حزب توده [...] قادر نبود در جریانهای سیاسی جامعه نقش مؤثری ایفا کند. این دگرگونی عمده موجب شد که جنبش طبقه کارگر از آن پس یکپارچگی خود را از دست بدهد و جای پیشاهنگ طبقه، یعنی سازمانی که از عناصر پیشرو طبقه کارگر و دیگر عناصر پیشرو (که ایدئولوژی طبقه کارگر را پذیرفتهاند به وجود آمده و با تودهها ارتباط داشته و آنها را رهبری کند) در جامعه ما تا به امروز خالی بماند. این کمبود باعث شد که علیرغم تضادهای درونی طبقات حاکم در دورهای چنین که تضادها [میتواند] موقعیت نسبتاً مساعدی برای رشد و گسترش جنبش ملی و کارگری فراهم آورد، پیشاهنگی سازمان یافته و نیرومند در میدان مبارزه [حاضر] نباشند و نتوانند عقبنشینی خود را در این دوره جبران کنند. دستگاه حاکمه و سازمان پلیسی و نظامی از این فرصت استفاده کرده و امکان رشد و پیدایش مجدد سازمانهای سیاسی را به نحوی که بتواند چنین خلائی را پر کنند از بین بردند [...]
بدین ترتیب، در هم شکستن سازمانبندی حزب توده و شکست استراتژیک این جریان سیاسی که از جمله مظاهر آن خیانت و زبونی رهبری و تسلیمطلبی گروه کثیری از کادرها و اعضاء آن بود، در سرکوب کردن جنبش تودهای و عقب راندن روحیه تودهها تأثیر قاطعی گذاشت. در حقیقت با این شکست تاریخی[، از یکطرف] شرایط ذهنی مبارزه به شدت آسیب دید و [از
ص:37
1) بیژن جزنی، همان، پرونده شماره 71346، جلد اول، بازجویی، مورخ 2/4/44، ص 6.
طرف دیگر،] با دگرگونی اقتصادی و اجتماعی شرایط عینی نیز دگرگون شد. نتیجه نهایی این تحولات ترکیب منفی شرایط عینی و ذهنی و جمع شدن عوامل منفی در جهت ادامه و طولانی شدن اختناق شد.(1)
اما جزنی، بهرغم توصیف روشنی که از نتایج فعالیتهای حزب توده در سطح جامعه ارائه میدهد؛ به صراحت نمیگوید نتایج آن «از نظر خصوصی در خانوادهاش» چه بوده است که او در نهایت، سمپاتی خود را به این جریان از دست میدهد؟
بیژن جزنی در سال 1335 به اتفاق هارون یشایایی(2)مؤسسه تبلیغاتی پرسپولیس را تأسیس کرد. نقاشیها به عهدة جزنی بود و یشایایی، به حساب و کتاب و ادارهء امور مالی میپرداخت.(3)جزنی از طریق یشایایی با سلیمان حوریم که همکیش او و عضو حزب توده بود، آشنا شد. جزنی در نیمه اول سال 1338 با سلیمان حوریم، پیوسته به مباحثه سیاسی میپرداخت. هرچند از محتوای این مباحثات اطلاعی نداریم؛ اما، از برخی قرائن میتوان دریافت که مباحثات میان آن دو، فارغ از ملاحظات سیاسی و پیوستگیهای تشکیلاتی نبود. بعدها، در اواخر سال 1340، سلیمان حوریم «در بازجوییهای معموله، ضمن اعتراف به عضویت و فعالیت خود در حزب منحله توده، مسئول بالادست خود را بیژن
ص:38
1) بیژن جزنی، طرح جامعهشناسی و ...، همان، صص 31- 30.
2) هارون یشایایی، فرزند موسی کلیمی در سال 1314 در تهران متولد شد. تحصیلات اولیه خود را در تهران به پایان رساند و پس از آن، در رشتة فلسفه دانشکده ادبیات دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت. وی که به حزب توده سمپاتی داشت، در سال 1333 به همراه تعداد دیگری از افراد حزبی به جرم شرکت در یک جشن عروسی قلابی از سوی فرمانداری نظامی دستگیر و به سه ماه حبس محکوم گردید. بار دیگر، در اول بهمن 1340، به خاطر تحریک دانشجویان و اخلال علیه امنیت داخلی، دستگیر و 4 ماه زندانی شد. یشایایی، در حال حاضر از سران انجمن کلیمیان تهران است.
3) محمدحسین خسروپناه، بیژن جزنی، زندگی و ...، همان، ص 47، به نقل از: میهن قریشی، همان.
جزنی معرفی مینماید.»(1)
مدتی بعد، دادستانی ارتش از ساواک میخواهد تا اعلام کند که: «تماس حزبی نامبرده بالا با سلیمان حوریم فرزند اسحق در چه تاریخی بوده؟» نامه ارسالی ساواک به دادستانی ارتش، اگرچه در دسترس نیست، ولی ظاهراً این موضوع را روشن نساخته بود. زیرا مدیر کل اداره سوم از ریاست اداره مستقل هشتم میخواهد که «ضمن اعلام شماره پرونده سلیمان حوریم که به دادستانی ارتش احاله گردیده در مورد موضوع مورد بحث نیز بررسی بیشتری معمول نموده و از نتیجه این اداره کل را مستحضر سازند.»(2)براساس نامهای که از سوی رئیس اداره مستقل هشتم به مدیریت کل اداره سوم فرستاده شده است، به نظر میرسد حوریم به علت مظنون بودن به جاسوسی بازداشت شده بود؛ اما، نهایتاً «به علت فقد دلیل قرار منع پیگرد»، برای وی صادر گردید.
ورود جزنی به دانشگاه مقارن بود با باز شدن فضای سیاسی کشور. سیر عمومی تحولات جهانی، مانند خطر آزمایشهای اتمی شوروی، بالا گرفتن تبلیغات محافل غربی دربارة محدودیتهای اجتماعی در اتحاد جماهیر شوروی و نظامهای کمونیستی و ... در جهتی بود که موجب استقبال از برنامة سیاسی دموکراتها در انتخابات آمریکا شد.
در 17 آبان 1339 جان. اف. کندی به کاخ سفید راه یافت. به دنبال روی کار آمدن دموکراتها در آمریکا، فضای سیاسی در ایران نیز با گشایشی نسبی همراه شد. شاه در خرداد سال 1339 وعده داد: «انتخابات حزبی است و هر دستهای که بیشتر فعالیت کرد و توجه مردم را بیشتر به خود جلب نمود و انتخابات را برد،
ص:39
یک نفر از طرف او مأمور تشکیل کابینه میشود.»(1)
متعاقب این وعده شاه، جبهه ملی خود را برای آغاز فعالیت مجدد و شرکت در انتخابات دوره بیستم مجلس آماده ساخت. اللهیار صالح، نامه سرگشادهای منتشر نمود و در آن، آمادگی خود را برای نامزدی از حوزه انتخابیه کاشان اعلام کرد. جزنی مینویسد: «هنگامی که انتخابات تابستانی مطرح و نامه سرگشاده آقای اللهیار صالح منتشر شد دیدم که نمیتوانم در مقابل آن بیتفاوت بمانم.» بنابراین، جزنی در حالی که «افکار روشنی علیه حزب منحله توده و له مبارزه عمومی مردم در یک صف ملی بدون وابستگی به سیاست خارجی»(2)یافته بود؛ با شروع فعالیت دوباره جبهه ملی به سازمان دانشجویی این جبهه پیوست.
متعاقب وعده شاه مبنی بر آزادی احزاب در انتخابات دوره بیستم، منوچهر اقبال که نخستوزیر بود انتخابات را برگزار کرد؛ ولی سلامت برگزاری آن زیر سؤال رفت. تقلب در انتخابات چنان بارز بود که دستور ابطال آن صادر شد. به دنبال آن دولت اقبال نیز سقوط کرد و جای خود را به جعفر شریفامامی سپرد تا در موقع مقتضی انتخابات را، دوباره برگزار کند.
گروههای سیاسی نیز برای انجام انتخابات سالم در تکاپو بودند. اعلامیههایی از سوی این گروهها در دانشگاهها توزیع میشد. تظاهرات دانشجویی در بهمنماه اوج گرفته بود. به گزارش شهربانی کل کشور:
ساعت 7 صبح روز 5/11/39 دو نفر دانشجو به نام اسکوئی(3)و سعیدی(4)که سوابق فعالیت در جبهه ملی را دارند، جلوی دانشکدة حقوق ایستاده و منتظر ورود دانشجویان و تحریک آنها به اعتصاب بوده، ساعت 8 صبح دانشجویان دسته دسته جلو دانشکدهها مجتمع و عدهای در حدود 16 نفر با نصب پرچم سه رنگ به
ص:40
1) محمدرضا پهلوی، مجموعه نطقها، پیامها، مصاحبهها ...، جلد سوم، ص 2391.
2) بیژن جزنی، همان، پرونده شماره 71346، برگة بازجویی فاقد شماره است.
3) در میان اسناد و گزارشهای موجود، شناخته نشده است.
4) فرد یادشده، احتمالاً عبدالله سعیدی بیدختی، فرزند صادق، دانشجوی رشتة اقتصاد در دانشکده حقوق دانشگاه تهران است.
عنوان مأمور انتظامی از ورود دانشجویان به دانشکدهها جلوگیری مینمودند. سپس ساعت 9 صبح دانشجویان دانشکدههای ادبیات، هنرهای زیبا، حقوق [و] فنی به سمت دانشکدة پزشکی حرکت [کردند] و جلو دانشکده تجمع و دوشیزه پروانه اسکندری و شخصی به نام جزایری دانشجویان را تحریک به اعتصاب نموده و شعارهای زیر داده میشد:
دانشگاه پیروز است/ جبهه ملی پیروز است/ ما آزادی دکتر شیبانی را میخواهیم/ انتخابات باید در سراسر کشور آزاد باشد.
بعداً قطعنامهای صادر [کرده] و موارد مزبور را خواستار گردیدند:
1- ابطال انتخابات 2- آزادی مطبوعات 3- ایستادگی در مقابل قدرتها یا استعفا 4- عدم جلوگیری از تظاهرات 5- آزادی فردی 6- لیست انتخابات نباید منتشر شود 7- اگر به خواستههای ما جواب ندهید دامنه تظاهرات از دانشگاه تهران بین مجامع کشیده خواهد شد. در این صورت مسئول عواقب وخیم آن، جناب آقای نخستوزیر و وزیر کشور خواهند بود.
سپس دانشجویان از دانشگاه خارج [گردیدند] و قرار شد که دو نفر قطعنامه را به وزارت کشور ببرند.(1)
دامنة این تظاهرات و اعتصابات به دیگر دانشگاهها نیز کشیده شد و هر روز شدت بیشتری پیدا میکرد؛ تا این که، بالاخره، در 20 بهمنماه به اوج خود رسید.
به دنبال گسترش تظاهرات دانشجویی، شهربانی کل کشور، نامهای بدین مضمون برای نخستوزیر ارسال میکند:
شماره: 4/13675 تاریخ: 22/11/39
محترماً به استحضار میرساند: عده[ای] از دانشجویان دانشگاه تهران به تحریک عناصر ماجراجو و اخلالگر تحت عنوان اعتراضاتی که اصولاً به امور دانشگاه و آموزش ارتباطی ندارد در محوطة دانشگاه به تظاهراتی دست زده و
ص:41
1) اسنادی از جنبش دانشجویی در ایران، جلد اول، معاونت خدمات مدیریت و اطلاعرسانی دفتر رئیسجمهور، بهار 1380، ص 76.
برای انجام دمونستراسیون(1)و تظاهرات دستهجمعی قصد خروج از محوطة دانشگاه و حرکت در شهر را داشته که از انجام این عمل جلوگیری شد. دانشجویان پس از تفرقه [متفرق شدن] در آن روز و روز بعد تغییر ماهیت داده مانند اراذل و اوباش به طرف بازار و خیابانها به دستههای مختلف هجوم آورده و با تهدید و دادوفریاد کسبه را تهدید [تحریک] به تعطیل مغازهها و همگام شدن با خود مینمودند و مأمورین انتظامی که برای جلوگیری از اعمال ناشایست آنها اعزام میشدند [مورد حمله واقع گردیده، به طوری که] اخلالگران [آنان را] با استفاده از کارد و چاقو و چوب و سنگ که در جیب خود آماده داشتند و [با] گردهای متفرقه (فلفل) مصدوم و مجروح نموده متفرق میشدند و شمه[ای] از اعمال آنان به شرح زیر از عرض میگذرد:
1- روز 13/11/39 در موقع خروج از محوطة دانشگاه چند نفر از آنان پاسبان بهرامی مأمور گردان امدادی را محاصره و با گرفتن باتون، وی را مضروب و مجروح نموده قصد ربودن اسلحهاش را داشتهاند که اتومبیل حامل سرپرست و مسئول انتظامی دانشگاه رسید [در نتیجه،] دانشجویان متواری و پاسبان تحت درمان قرار گرفت.
2- در روز 15/11/39 متظاهرین در کوچه برلن با مأمورین انتظامی روبرو [شدند] و برای نجات خود با استفاده از پاشیدن فلفل به صورت و چشم مأمورین قدرت دید را از آنها سلب [کرده] و متواری میشوند که استوار کاظمی مأمور گردان امدادی در حال حاضر دید چشمان خود را از دست داده و تحت درمان میباشد.
3- ساعت ده صبح روز 16/11/39 برای خروج متظاهرین از بازار اقدام [گردید که]، از طرف آنان کاردی از طرف [افراد داخل] جمعیت به طرف مأمورین پرتاب [شد] که خوشبختانه به هیچ یک اصابت ننموده و یقین است که این[کار] از طرف یک نفر اخلالگر توده[ای] یا دانشجوی توده[ای] که داخل جمعیت دانشجویان شده، انجام گرفته است و قصد [او] از این عمل جری کردن مأمورین [بوده] که آنها را از حال متانت خارج و وادار به
عکسالعمل شدید و تیراندازی که منظور نهایی آنان بوده است، بنماید.
ص:42
1) Demonstration.
4- دانشجویانی که تظاهر مینمودند و اکثراً دانشجویان دانشگاه میباشند چوبهایی به طول 60 و به قطر 5 سانتیمتر که سر آنها میخکوبی شده در آستین خود پنهان کرده بودند و در موقع نزدیک شدن مأمورین پلیس، [آنها را] از آستین خارج و برای مضروب نمودن مأمورین پلیس به کار می بردند.
5- تظاهرکنندگان با استفاده از سنگهایی که در جیب خود قبلاً [پنهان] کرده بودند شیشههای وسائط نقلیه عابرین و مغازهها را شکسته کما اینکه شیشه اتومبیل لندرور شمارة 529 حامل مأمورین در اثر پرتاب سنگ دانشجویان شکسته است.
در قبال این تظاهرات و اعمال تحریککننده که از طرف اخلالگران معمول گردیده پلیس تا سر حد امکان و بیش از حدی که میتوان برای یک مأمور انتظامی تصور نمود، و با این که مصدوم و مجروح میگردیدند، خونسردی خود را حفظ [نموده] و حتی از ماشینهای آبپاش هم به علت وجود بعضی از بانوان و عابرینی که در تظاهرات شرکت نداشتند، استفاده نگردید و اگر در مقابل بعضی از اقدامات این اشخاص تا اندازه[ای] پلیس مجبور شده است با کمی خشونت رفتار نماید اضطراری بوده و چاره[ای] نبوده زیرا اگر این خشونت جزئی هم عمل نمیشد اخلالگران جری شده و چاره منحصر به فرد بوده است.
رئیس شهربانی کل کشور
سرلشکر نصیری
[حاشیة بالا:] بایگانی شود. 20/11/39
[مهر:] ورود به دفتر محرمانة نخستوزیر(1)
در پی این تظاهرات، بیژن جزنی بازداشت میشود. اتهام او «توزیع چوبهای
کوچک بین افراد و منازعه با پلیس»(2)بود؛ اما خود او در بازجویی منکر چنین اقدامی
ص:43
میشود:
چون در روز اعتصاب عدهای از مردمان شرور و بدنام چند تن از محصلین دانشگاه را مضروب و مجروح ساخته بودند، دو عدد پایه صندلی تهیه میکند که یکی را خود برداشته و دیگری را به یکی از دوستان خود میدهد که در صورت لزوم از خود دفاع نماید ولی قصد حمله و مقاومت در مقابل پلیس را نداشته است.(1)
جزنی این بار در بدو دستگیری خود را احمد دامغانی، اهل کاشان و نقاش معرفی میکند. اما چون «مأمورین نفوذی» او را میشناختند، نمیتواند تا پایان بازجویی، هویت خود را مخفی نگاه دارد. شرح ماجرا در گزارش بازجویی مورخ 20 بهمنماه 1339، چنین آمده است:
گزارش
محترماً
بیژن جزنی که اوراق بازجوئی او ضمیمه است؛ قبلاً در بازجوئی اولیه که آن هم به پیوست تقدیم میشود؛ خود را احمد دامغانی معرفی [کرده بود.] چون برابر اطلاع مأمور نفوذی نامبرده خود را عوضی معرفی نموده بود؛ از او خواسته شد که صحیحاً خود را معرفی کند. بدواً از شناسائی حقیقی خودداری [ورزید] پس از مواجهه با چند نفر از دانشجویان چون درست شناخته نمیشود [نمیشد؛ به] وسیله کلانتری هشت، جهت پیدایش مشخصات بیشتری از او به آدرسی که در بازجوئی اولی [اولیه] پس داده بود، مراجعه [گردید؛] ولی [مشخص شد] چنان آدرسی وجود نداشته است. مجدداً با نصایح و اندرز حاضر شد که بازجوئی دوبارهای پس بدهد که او [در آخرین] بازجوئی خود را بیژن جزنی معرفی کرده است. نامبرده در چند روزه اخیر [در جریان تظاهرات دانشجویان،] برابر گزارش مأمور نفوذی با پلیس منازعه و چوبهای
ص:44
1) بیژن جزنی، همان، گزارش دوصفحهای، مورخ 16/1/40.
کوچک بین افراد گارد ضربه تقسیم میکرده و در پخش تراکت و فرار دادن دانشجویان تظاهرکننده از دست مأمورین انتظامی شرکت داشته است.
عباس پناهی 20/11/39(1)
دو ماه پس از دستگیری، کارشناس ساواک اظهار میکند: «چون تنبیه درباره او کافی به نظر میرسد در صورت تصویب با اخذ تعهد لازم نسبت به ترخیص وی از زندان اقدام قانونی صورت گیرد.» بنابراین، او روز 27 فروردینماه 1340 از زندان آزاد میشود و مجدداًً فعالیتهای خود را در جبهه ملی از سر میگیرد.
در آن زمان، ناتوانی شریفامامی در مهار بحران کاملاً مشهود بود. انتخابات دوره بیستم که در اواخر بهمن ماه 1339 تجدید شده بود؛ باز هم، با اما و اگرهای بسیاری روبرو گردید. این بار نیز، بوی تقلب در انتخابات به مشام میرسید و شاه آشکارا در تنگنا قرار گرفته بود.
در 12 اردیبهشت 1340، معلمین تهران برای افزایش حقوق خود تظاهراتی برپا کردند که طی آن، یکی از معلمان به نام دکتر خانعلی کشته شد.(2)متعاقب آن، دولت شریفامامی نیز ساقط شد و جای خود را به علی امینی داد. امینی که با حمایتهای آشکار دموکراتهای آمریکا، و در رأس آنان کندی، به نخستوزیری رسیده بود؛ در اولین گام، انحلال مجلس دوره بیستم قانونگذاری - که از اسفند ماه سال 39 فعالیت خود را آغاز کرده بود - و همچنین، مجلس سنا را از شاه تقاضا نمود و شاه نیز برخلاف میلش، به خواستة امینی تن داد، و فرمان انحلال مجلسین را صادر کرد.
امینی همچنین، اصلاحات ارضی و اداری را در دستور کار خود قرار داده بود.
ص:45
اما مخالفین او که در رأس آنان دربار قرار داشت؛ بر سر راه اصلاحات سنگ میانداختند. جبهه ملی نیز، آشکارا در تناقض گرفتار آمده بود؛ به طوری که هرگونه اقدام مؤثر و ابتکار عملی را از آنان سلب میکرد. زیرا از یک سو، برنامه امینی، اجمالا،ً همان برنامه جبهه ملی بود و از سوی دیگر، جبهه ملی خود را برای تصدی قدرت، شایستهتر از امینی میدانست و امید داشت تا در صورت ناکام ماندن امینی جانشین او شود. جزنی از تناقض راه یافته در بین فعالان جبهه ملی، چنین تحلیلی به دست میدهد:
جبهه ملی که نه رهبری انقلابی و نه نیروهای وسیع و با تجربه داشت؛ قادر نبود در این میان تأثیر چشمگیری بر جریان امور بگذارد. جناح راست جبهه ملی تحت رهبری اللهیار صالح چشم به حمایت امریکا دوخته بود و امریکا با حاکمیت امینی انتخاب خود را کرده بود.
بنابراین صالح و همکارانش بایستی برای جلب [موافقت] آمریکا و به دست آوردن موقعیت در صف نوبت بایستند. نیروی جناح چپ علیرغم تقاضاهای مثبت و نه انقلابی خود، قادر نبود مردم را به مبارزهای سازمان یافته و مؤثر کشانده و حرکت فزاینده و تکاملیابندهای را در جهت یک جنبش رهاییبخش آغاز کند. نتیجه این شده بود که جبهه ملی از نظر شعار و برنامه تقریباً خلع سلاح شود و مطالبه «حکومت قانون» و تأکید بر آزادیهای اجتماعی ظرفیت و کشش کافی برای تودهها نداشت.(1)
اسناد و گزارشهای موجود از فعالیتهای جبهه ملی در این دوره نیز به وضوح نشان میدهد، جبهه ملی، بدون هرگونه تحلیل و برنامه مشخص(2)، جریان امور و سرنوشت تشکیلاتی خود را به دست حوادث سپرده بود. شاید بتوان گفت، مبرمترین وظیفهای که جبهه ملی در این دوره، برای خود قایل بود؛ حذف
ص:46
علی امینی از نخستوزیری و کسب قدرت به هر قیمتی بود. کلیت تحلیل مزبور در یکی از گزارشهای ساواک بدین صورت جمعبندی شده است:
دکتر کریم سنجابی عضو هیأت اجرائیه جبهه ملی به دوستان خود اظهار داشته، دولت امریکا و سیاست خارجی آن کشور از دکتر محمد مصدق جانبداری نمیکند و روی این اصل ما مجبور شدهایم فعالیت جبهه ملی را مستقیماً و بدون نظر دکتر مصدق شروع کنیم و فقط از نام او برای جلب نظر افراد استفاده نمائیم. دکتر سنجابی گفته: تودهایها مایلند که فعالیت جبهه ملی تحت نظر و راهنمایی دکتر مصدق انجام [گیرد] و زمینه برای ریاست جمهوری وی آماده گردد؛ ولی سیاست خارجی امریکا با انجام این برنامه نظر موافق ندارد و ما برای اینکه پشتیبانی حزب توده را در تظاهرات از دست ندهیم ظاهراً مخالفتی با نظریات حزب توده نشان نمیدهیم.(1)
بیگمان، منظور کریم سنجابی از تودهایها، همان افرادی باید باشند که جزنی آنان را «جناح چپ» جبهه ملی مینامید. البته، این جناح چپ، همواره همسو با جناح راست فعالیت میکرد؛ به طوری که در حادثه اول بهمنماه که از سوی محمدعلی خنجی تدارک دیده شده بود، فعالانه شرکت کرده بود.
در این روز دانشجویان دانشگاه تهران به منظور همدردی با چند تن از دانشآموزان اخراجی دارالفنون تظاهراتی به راه انداختند. جزنی اعتقاد دارد که «در [جریان تظاهرات] اول بهمن، دارودسته خنجی توسط مسعود حجازی با مخالفان امینی تماس برقرار کرده و در یک جهت قرار گرفته بودند.»(2)این تظاهرات به زدوخورد خونینی میان پلیس و دانشجویان انجامید. در پی تشنجات پیشآمده، دکتر فرهاد، رئیس دانشگاه تهران، تلگرام ذیل را برای علی امینی، نخستوزیر، مخابره کرد:
ص:47
تاریخ: 1/11/1340
شماره 4/46140 شماره 4/46140
مستقیم - خیلی فوری
جناب آقای نخستوزیر
به طوری که با تلفن مرتباً گزارش وضع دانشگاه در پیش از ظهر امروز به اطلاع جنابعالی رسید، بدون آن که ضرورتی ایجاب نماید در ساعت 11 و ربع، نظامیان از نردهها و درها داخل محوطه دانشگاه شده و دانشجویانی را که در محوطة دانشگاه بودند شدیداً مضروب کرده و به عدهای از آنها آسیب فراوان رسانیدند که بیم تلف شدن بعضی از آنان میرود.
در این ساعت که بنابر دعوت قبلی در دفتر اینجانب قرار بود کمیسیون مالی تشکیل شود، اینجانب و تمام رؤسای دانشکدهها از پنجرههای مشرف به دانشگاه شاهد و ناظر رفتار نظامیان با دانشجویان بودیم.
در بازدیدی که یک ساعت بعدازظهر اینجانب به اتفاق رؤسای دانشکدهها از دانشگاه به عمل آورد، مواجه با مناظری گردید غیر قابل انتظار و بسیار دلخراش زیرا نظامیان در کلاسها و آزمایشگاهها و کتابخانهها به مضروب ساختن دانشجویان پسر و دختری که از اوضاع خارج بیخبر و مشغول مطالعه و کار بودهاند قناعت نکرده، میکروسکوپها و ماشینهای تحریر و سایر اسباب و لوازم را بر زمین کوبیده، میزها و قفسهها را واژگون ساخته و درها و شیشهها را شکستهاند. در بسیاری از سرسراها و راهپلهها حتی در کلاسها قطرات و گاهی لختههای خون دانشجویان مضروب دیده میشود. بهداری دانشگاه نیز از این اعمال ناصواب مصون نمانده اثاثیه آنجا را واژگون کرده، به علاوه طبق گزارش سرپرست و پرستار آنجا مریضی را از تخت به زیر کشیده و بیماری دیگر را از آمبولانس به خشونت پایین آوردهاند و ضمناً سرپرست مزبور و پرستار را هم مانند بسیاری از کارکنان و اعضای دفتری دانشکدهها شدیداً مورد ضرب قرار داده سخت مجروح ساختهاند. همین عملیات در باشگاه دانشگاه و طبقه فوقانی آن که محل سکونت دانشجویان خارجی است جریان داشته است. هماکنون عده زیادی از دانشجویان مجروح در بیمارستانهای دانشگاه بستری و تحت درمان هستند.
اینجانب از طرف خود و عموم دانشگاهیان به این اعمال غیر انسانی شدیداً
ص:48
اعتراض و به همین جهت تقاضا دارد دستور رسیدگی برای تعیین مرتکبین صادر نمایند. البته تا اعلام نتیجه این رسیدگی، [اینجانب] و رؤسای دانشکدهها از ادامه خدمت در دانشگاه معذور خواهیم بود.
رئیس دانشگاه
دکتر فرهاد
[حاشیه بالا:] رونوشت نامة اول دانشگاه.(1)
گزارش مزبور که آشکارا لحنی همدلانه با دانشجویان مضروب و آسیبدیده را القاء میکرد؛ نزد نخستوزیر، واکنشی جز تردید و استعجاب برنینگیخت. امینی، در پاسخ به نامة فرهاد، نه تنها همدلی رئیس دانشگاه با دانشجویان آسیبدیده را برنتافت؛ بلکه، با اشاره به عدم تطبیق نکات مندرج در گزارش او با آنچه از سوی منابع انتظامی و «ناظرین بیطرف» انعکاس یافته بود؛ و تاکید بر ماهیت «عناصر مشکوک» دخیل در حادثه، پیدا کردن «ریشة فساد» را به تشکیل «کمیسیونی برای رسیدگی» محول نمود:
جناب آقای دکتر فرهاد
رئیس دانشگاه تهران
نامة شمارة 4/46140 مورخه 1/11/1340 رسید و از مضمون آن اطلاع حاصل شد. چون بعضی از نکات مذکوره در نامة جنابعالی با جریان واقعه به نحوی که از طرف مقامات انتظامی گزارش گردیده و از آن مهمتر از طرف ناظرین بیطرف بخصوص مخبرین جرائد داخلی و خارجی تأیید شده وفق نمیدهد، ناگزیر خاطر جنابعالی را معطوف میدارد متأسفانه به واسطه وجود عناصر مشکوکی که در داخل دانشگاه رخنه کردهاند، دانشگاه وضعی به خود گرفته و به صورتی درآمده که نتیجه آن برای هر ایرانی وطنپرست جز تأثر و تأسف چیز دیگری نیست. شاهنشاه، دولتهای گذشته و اینجانب به سهم خود وقایعی را که به کرات و از سالهای پیش هر دفعه به عناوین مختلف برای
ص:49
1) اسنادی از جنبش دانشجویی، همان، جلد اول، ص 102.
تأمین هدف مشخصی در این محیط علمی که از هرگونه جریان حاد سیاسی و مضر به حال کشور باید برکنار باشد، اتفاق افتاده؛ با خیراندیشی نگاه نموده و حتیالامکان از اعمال هرگونه واکنش و اجرای اقدامات شدید که در این گونه موارد غیر قابل احتراز به نظر میآید خودداری نموده است. شاهنشاه که ریاست عالیه و فائقه دانشگاه را توأم با علاقه ذاتی قبول فرمودهاند در مراحل و موارد مختلف نظر خود را درحمایت از دانشگاه و دانشگاهیان به کرات ابراز فرموده؛ و دولتها بخصوص دولت اینجانب از بدو شروع زمامداری به دفعات مختلف نیت شاهانه را عملی و اثبات نموده و برای آن که هیچ گونه ابهامی باقی نماند ضمن نامة مورخه 14/8/40 شمارة 4/7329 و 5/9/40 شمارة 4/8432 نظریات دولت را به جنابعالی اطلاع دادم و انتظار داشتم تا فرصت باقی است اقدامات شایسته انجام پذیرد و تصمیمی اتخاذ گردد که محیط دانشگاه به صورت میدان عملیات مفسدهجویانه و مخرب عده[ای] از ایادی بیگانه در نیاید و استنشاق هوایش برای عدة زیادی [از] جوانان عزیز و دانشجویان حقیقی آلوده و مسموم نگردد و فرصت مجدد به افرادی که به هیچ یک از مقدسات کشور علاقمند نیستند و با سرنوشت عده[ای] از جوانان این کشور بوالهوسانه بازی مینمایند داده نشود؛ تا بار دیگر اعمال ناشایست خود را مانند آنچه [در] گذشته و گاه به صورت سوءقصد به ذات شاهنشاه و زمانی به [با] اهانت به رجال مملکت و حتی سیاستمداران بیگانه که در محیط و خانه آنها به دعوت آمدهاند، ظاهر سازند.
از این تذکر این انتظار میرفت که برای علاج قطعی قبل از وقوع پیشآمد دیگری تدبیری اتخاذ فرمایند و دولت را در امری که با سرنوشت جوانان کشور و عزیزان مردم سروکار دارد به موقع مطلع و آگاه سازند تا بر طبق آن نظریه، اقدامی اساسی انجام پذیرد. متأسفانه و برخلاف انتظار رویه کجدار و مریز در امری که تأمل در آن به هیچوجه صلاح نبود همچنان ادامه یافت تا فرصتی مجدد به دست همان افرادی که پیوسته درصدد ایجاد آَشوب و بلوا هستند داده شد و بار دیگر جان عده[ای] از افراد این کشور چه دانشجو و چه مأمور انتظامی را به خطر انداخت [انداخته] و به قول جنابعالی خسارات غیر قابل جبرانی هم به بار آورد. جای تردید نیست اگر تدبیری به موقع و تصمیمی بجا اتخاذ میگردید موجب [این] پیشآمد نمینمود که در یکچنین موقع
ص:50
حساس جنابعالی و همکاران محترم شما ناگزیر به استعفا گردند.
در این مورد اینجانب نهایت تأسف را دارم و از ذکر این نکته نیز ناگزیرم که دانشجویان واقعی دانشگاه افرادی هستند که در هیچیک از این ماجراها دخالت ندارند و از آنچه که گذشته و میگذرد پیوسته ابراز نفرت و انزجار نموده و با سماجت و اصرار خواستار آن بوده و هستند که تصمیمی گرفته شود که آنها بتوانند در محیطی آرام به کسب معلومات بپردازند. بدیهی است تأمین نظریه آقایان دانشجویان واقعی دانشگاه، و انجام خواستههای آنها بر عهده دولت است ولی اصل احترام به استقلال دانشگاه، دولت را از دخالت مستقیم و اتخاذ تدابیر لازم بدون مشورت با شما و انجام نظریات جنابعالی که مسئولیت اداره این دانشگاه را به طور مستقیم و با استقلال بر عهده دارید مانع گردید و بنابراین، بر جنابعالی و استادان محترم دانشگاه بوده که در تأمین آسایش خیال دانشجویان و تأمین آرامش در محیط دانشگاه و راحتی خیال اقوام و بستگان آنها از کلیة امکانات موجود استفاده و برای حصول آن با دولت مساعدت و کمک میفرمودید. جنابعالی که در رأس دانشگاه قرار دارید بهتر از هر کس واقف هستید که در میان دانشجویان حقیقی دانشگاه عدة معدودی هستند که در اختیار عناصر بیگانه قرار دارند و به مجرد این که مشاهده مینمایند اوضاع کشور رو به آرامش است دانشگاه را متشنج مینمایند و با ارعاب و تهدید دانشجویان واقعی و حتی استادان، درصدد اغتشاش برمیآیند و از این عمل ناجوانمردانه و بیباکانه خود ابایی هم ندارند که خون افراد بیگناه این کشور ریخته شود و درب دانشگاه به روی کسانی که از فرسنگها [راه دور] به تهران روی آوردهاند تا کسب دانش و علم کنند بسته شود. بدیهی است برای رسیدن به این هدف حتی به سوی عابرین پیاده سنگ پرتاب مینمایند و به روی قوای انتظامی کشور که به خاطر حفظ آرامش و سلامت جامعه جان خود را در کف گذاردهاند حمله میکنند و با آنها گلاویز میشوند و از عملیات خود آثاری بر جای میگذارند که مؤمنین و خدمتگزاران به این کشور باید متأثر گردند و تأسف بخورند.
به هر حال چون این واقعه از جهت دولت امری است بینهایت مهم و با سرعت هر چه تمامتر باید ریشة فساد پیدا شود و برای همیشه نابود گردد؛ دستور دادم کمیسیونی برای رسیدگی به این امر مهم مشغول کار شود و
ص:51
مسئولین این واقعه را هر چه زودتر مشخص و معرفی نماید. مسلم بدانید محرکین در هر مقامی باشند شدیداً مورد تعقیب واقع خواهند گردید و نتیجه برای عبرت سایرین و آگاهی مردم علاقمند ایران اعلام خواهد شد. انتظار دولت این است که با مأمورین تحقیق نهایت مساعدت و معاضدت را در روشن شدن صریح و صحیح امر بنمایید.
نخستوزیر(1)
جزنی که در همان ساعتهای اولیه تجمع وارد دانشگاه شده، و در این زدوخوردها فعالانه حضور یافته و جراحتی نیز برداشته بود، طی بازجویی، جزییات بیشتری از وقایع را، آنهم از زاویة دید یکی از کنشگران حاضر در صحنه، چنین ثبت میکند:
برای اولین مرتبه روز شنبه سیام دی ماه در دانشکده شنیدم که به مناسبت همدردی با دانشجویان دانشسرای عالی در دانشگاه میتینگی خواهد بود. روز یکشنبه در حدود ساعت 9 از در شرقی وارد دانشگاه شدم و در جنوب دانشگاه ازدحام شدیدی به نظر میآمد و من نزدیک شدم دیدم دود بخار مانندی از چند جا برخاست. نزدیکتر رفتم. دیدم که دانشجویان از داخل دانشگاه به مأمورین انتظامی که در خارج دانشگاه بودند سنگ پرانی میکردند. از [علت] ماجرا سؤال کردم. گفتند که دانشجویان قصد خروج از دانشگاه را دارند. نزدیک در دانشکده ادبیات ایستاده بودم که فریاد زدند پلیس داخل دانشگاه شد و دیگر جز فرار دانشجویان چیزی دیده نمیشود [نمیشد].
بنده هم مانند عدهای از دانشجویان به داخل دانشکده رفتم و در این ضمن توسط مأمورین انتظامی چانهام مضروب و خون سرازیر شد که از مقابل در شرقی سوار تاکسی شده به منزل پدرزنم رفتم و عصر برای پانسمان به دکتر مراجعه [کردم] و بعد به دفتر کارم رفتم و چون خسته و مضروب بودم به خانه رفتم و چند لحظه از ورود من نگذشته بود که مأمورین زنگ زدند و مرا
ص:52
1) اسنادی از جنبش دانشجویی، همان، صص 106- 104.
دستگیر کردند.(1)
جزنی، علت بروز آن واقعه را به جناح مرتجع جبهه ملی منتسب ساخته و در تاریخ سیساله، چنین تحلیل میکند که آن حادثه، هم با مشی عمومی رهبری جبهه ملی مغایرت داشت و هم با مشی جناح چپ جبهه که هرگونه همکاری با مخالفان امینی را رد میکرد و رسوا کردن او را به سود دربار میدانست، در تضاد بود.
به هر روی، این واقعه که به تعبیر جزنی «برای سقوط یک نخستوزیر مستمسک خوبی بود»، موجب سقوط امینی نشد؛ زیرا او «از حمایت فعال امریکا برخوردار بود و مخالفان نتوانستند او را برکنار کنند.»(2)
جزنی این بار، بیش از پنج ماه در زندان سر میکند. آزادی او مقارن بود با آخرین روزهای زمامداری علی امینی؛ زیرا دوره او به سر آمده بود و شاه در سفری که در اردیبهشتماه به امریکا داشت، توانسته بود نظر مساعد کاخ سفید را به خود جلب کند. بنابراین، دیگر لزومی به ماندن امینی در مقام نخستوزیری نبود. به ناچار او در اواخر تیرماه 1341 به تعبیر جزنی، «بدون سروصدا»(3)استعفا کرد و اسدالله علم جایگزین او شد.
اگر چه شاه در سفر خود به توافقهایی با مقامات امریکایی دست یافت؛ اما، این موافقتها به معنای تحکیم کامل قدرت او و تثبیت خودکامگی نبود. بلکه، فقط آغاز روند دیکتاتوری به شمار میرفت و شاه تا رسیدن به مرزهای مطلقالعنانی، هنوز چند گامی فاصله داشت. از اینرو میبینیم که در دوران علم نیز جبهه ملی همچنان فعال بود و رهبران آن دیدارهای متعددی با وی داشتند و علم نیز «به اللهیار صالح وعده داد که با تأسیس کلوپی از طرف جبهه مذکور موافقت
ص:53
خواهد نمود.»(1)
جزنی پس از رهایی از زندان مجدداً به فعالیتهای جبهه ملی روی میآورد. اما او اکنون، به یک سوژه دایمی برای ساواک تبدیل شده بود؛ به طوری که در تاریخ 29/12/41 دادرسی ارتش از ساواک استفسار میکند: «آیا متهم پس از استخلاص از زندان به فعالیتهای گذشته خود ادامه داده است یا خیر؟» جواب ساواک مثبت است و به اداره دادرسی توصیه میکند: «اصلح است که پرونده وی مفتوح باشد.»(2)
در سال 42 گزارشگر ساواک از فعالیت بیژن جزنی، همسرش میهن قریشی، خواهرش سودابه جزنی و برادر همسرش، بهمن قریشی به «نفع حزب منحله توده» خبر میدهد. بدیهی است انتساب وابستگی تشکیلاتی جزنی به حزب توده در این دوره دقیق نیست. زیرا در نظر گزارشگر ساواک، هرگونه فعالیت کمونیستی مترادف بود با فعالیت به نفع حزب توده. بنابراین، گزارش مزبور روشن نمیسازد که فعالیتهای کمونیستی جزنی و نزدیکان او، دقیقاً از نظر وابستگیهای تشکیلاتی یا پیرایههای ایدئولوژیکی چه ماهیتی داشته و جزنی نیز، در نوشتهها یا بازجوییهای خود به فعالیتهایش در این دوره، اشارهای نمیکند.
سال 1342 از همان نخستین روزها ملتهب و پرحادثه بود. در دومین روز از سال جدید که مصادف با سالروز شهادت حضرت امام جعفر صادق علیهالسلام بود؛ کماندوهای رژیم پهلوی به مدرسه فیضیه در قم حمله بردند و در نتیجه آن، تعدادی از طلاب مضروب شدند.
با بازگشایی دانشگاهها در سال جدید، دانشگاه تهران در ادامه تنشهای سال
ص:54
گذشته، همچنان ناآرام بود. براساس گزارشی که نخستوزیر در تاریخ 22/1/1342 برای شاه ارسال کرد؛ آن روز در دانشگاه تظاهراتی صورت گرفته بود.
با آنکه در آن روزها، تعدادی از رهبران جبهه ملی محبوس بودند؛ ولی جبهه ملی راه مماشات با دربار را میپیمود و همچنان به وعده سال گذشته اسدالله علم، مبنی بر تأسیس کلوپ از طرف جبهه ملی دلخوش بود. حال آنکه مبارزه امام خمینی علیه حکومت با شدت و حدت ادامه مییافت.
شاه که توانسته بود با جلب نظر کاخ سفید، علی امینی را کنار بگذارد؛ اکنون، به ناگزیر مجری اصلاحاتی شده بود که امینی وعده داده بود. در حقیقت، او به نسخهای عمل میکرد که دیگران به دستش داده بودند.
صرفنظر از اصلاحات ارضی و یا دیگر اصول ششگانه که مناقشههای فراوانی برانگیخت؛ یکی از مهمترین اهداف اصلاحات مورد نظر کاخ سفید، دگرگونی ساختار سنتی جامعه ایران از راه اجرای طرح پیشنهادی جان باولینگ(1)بود. ناامیدی از موفقیت امینی در اجرای برنامة اصلاحات ارضی، کندی و مشاوران او را واداشت تا دستورالعمل جدیدی برای اجرا تهیه نمایند. بنابراین، باولینگ که یکی از مشاوران وزارت امور خارجه امریکا در دولت کندی بود، مأموریت یافت در مورد ایران راهکارهایی تهیه کند.(2)
هنگامی که راهکارهای پیشنهادی او به شاه رسید، محمدرضا دیگر مطمئن شده بود که بدون دگرگونی ساختارهای سنتی جامعة ایران، رسیدن به این هدفها امکانپذیر نیست. بر اساس چنین نگاهی بود که شاه، پیش از آن که احزاب و گروههایی مانند جبهه ملی را مزاحم کار خود بیابد، روحانیت را که حافظان ساختارهای اصیل و سنتی جامعه بودند؛ مزاحم برنامه خود میدید.
از اینرو، شاه حملات شدیدی را علیه مذهب تدارک دید و بالاخره در
ص:55
سخنرانی ششم خرداد 1342 در کرمان گفت: «... و اما آن مرتجع سیاه، او هم دنیایش فروریخته ...» یک هفته بعد، یعنی در سیزدهم خرداد، شاه جواب این سخنان گستاخانه را از امام خمینی دریافت کرد:
بشنو از روحانییّن، بشنو از علمای مذهب، اینها صلاح ملت را میخواهند. اینها صلاح مملکت را میخواهند. ما مرتجع هستیم؟ احکام اسلامی ارتجاع است؟ آنهم ارتجاع سیاه است؟ تو انقلاب سیاه، انقلاب سفید درست کردی؟ شما انقلاب سفید به پا کردید؟ کدام انقلاب سفید را کردی آقا؟!(1)
به دنبال این سخنان، دو روز بعد، در نیمه شب پانزدهم خرداد، امام خمینی دستگیر و به تهران اعزام شدند. بازداشت امام خمینی اعتراضهای پی در پی مردم را به همراه آورد. مهمترین اعتراض، روز 15 خرداد به صورت راهپیمایی عظیمی در تهران رخ داد که متعاقب آن، رژیم با خشونتی تمام و عریان تظاهرات مردم را به خون کشید. گفتهاند جزنی در این روز به اتفاق دوستانش پلاکاردهای بزرگی با مضمون «مرگ بر دیکتاتور خونآشام» و «دیکتاتور خون میریزد»، آماده ساخته و بر سردر دانشگاه نصب کرد.
رخداد 15 خرداد سبب شد که جزنی در مناسبات و تعامل میان روحانیت با مردم، طبقات اجتماعی و قدرت سیاسی بازنگری کند و طیفهای مختلف روحانیت را از هم تمیز دهد. اگرچه تحلیل بیژن جزنی از قیام پانزده خرداد سال 1342، نهایتاً تحلیلی طبقاتی است؛ ولی میتوان با او همعقیده بود، آنجا که میگوید: «15 خرداد نقطه عطفی در رابطه رژیم با مردم شد. نقطه عطفی که در جریانهای سیاسی علنی و مخفی اثر بزرگ گذاشت.»(2)
یکی دیگر از اثرات فوری قیام 15 خرداد به اغما رفتن فعالیتهای مسالمتآمیز جبهه ملی و احزاب مشابه بود و این امر اختلافات موجود بین
ص:56
رهبران جبهه ملی و کمیته دانشجویی را دامن زد؛ تا آنجا که وقتی در اوایل آذرماه، هفت تن از اعضاء کمیته دانشجویی برای مذاکره دربارة اقداماتی که باید به مناسبت سالروز کشته شدن دانشجویان دانشگاه (16 آذر) انجام شود، به منزل اللهیار صالح رفتند؛ وی با تمارض از پذیرفتن دانشجویان خودداری کرد.
این رفتار موجب ناراحتی و عصبانیت اعضاء کمیته شد، به طوری که اظهار میداشتند:
کسالت آقای اللهیار صالح مصلحتی است و کسی که تا دیروز به ما میگفت فرزندان من - پسران من - حالا از ترس هیئت حاکمه میخواهد خود را از جریانات و اقدامات سالروز کشته شدن دانشجویان دانشگاه کنار بکشد.(1)
بنابراین، کمیته دانشجویی جبهه ملی، فارغ از شورای رهبری به فعالیتهای خود ادامه میداد و بیژن جزنی نیز در ارتباط با این کمیته که مشخصاً نشریه «پیام دانشجو» را تدوین و توزیع میکرد، فعال بود.
در سال 1343 ساواک بدون آن که به نوع فعالیت پنهانی جزنی اشاره کند، گزارش میدهد: «مشارالیه به طور پنهانی فعالیت مینماید و در صورت افشاء این مطلب، مأمور نفوذی ساواک سوخته میگردد.»
دانسته نیست که این گزارش ساواک به فعالیتهای جزنی در چارچوب کمیته دانشجویی برمیگردد؛ یا اشاره دارد به جلسات سهنفرهای که او با داییاش، منوچهر کلانتری نظری و دکتر حشمتالله شهرزاد تشکیل میداد؟
در سال 1331 مأمورین انتظامی در شهرستان شاهی، هنگام بازرسی مسافرین اتومبیل شماره 242 که از تهران به شاهی وارد شده بود؛ مقداری اوراق مضره از جامهدان یکی از مسافرین کشف کردند. به دنبال این کشف، صاحب اوراق که کسی جز شهرزاد نبود، تحت تعقیب قرار میگیرد. ابتدا محکومیت تأدیبی شامل حال او میشود؛ اما پس از پیگیری و اعتراض به صلاحیت مراجع قضایی،
ص:57
1) جبهه ملی به روایت اسناد ساواک، ص 168.
پرونده برای رسیدگی به اعتراض محکوم به دادسرای شهرستان مربوط ارسال و متهم پس از هفت ماه بازداشت، مرخص میگردد.
در سال 1332 شخصی به نام احمد محمودی که خود را بیسواد معرفی مینمود با یک تخته پتو دستگیر و 95 برگ اعلامیه و 17 برگ روزنامه مردم و 323 برگ روزنامه رزم، به وسیله مأمورین فرمانداری نظامی از وی کشف و تحت پیگرد قرار میگیرد. وی به موجب رأی صادره از دادگاه جنحه به سه ماه حبس تأدیبی محکوم میگردد. چون موقع ترخیص حاضر به ابراز تنفر از حزب منحله توده نمیشود؛ مدتی طبق ماده (5) فرمانداری نظامی در بازداشت میماند تا اینکه با مشخصات مذکور مراتب انزجار خود را در جراید اعلام مینماید. بعداً معلوم میشود شخص موصوف حشمتالله فرزند سید کاظم شهرت شهرزاد بود که خود را با مشخصات مستعار و شناسنامه جعلی معرفی نموده است. شهرزاد در سال 1339 به اتهام اقدام به تشکیل سازمان واحد دانشجویی و در حقیقت، فعالیتهای مضره و پخش اعلامیههای مخفی تحت پیگرد قرار گرفته و به موجب رأی صادره از دادگاه تجدید نظر شماره 2 اداره متبوعه که قطعیت یافته به هجده ماه حبس عادی محکوم گردیده است.
پس از قیام 15 خرداد 42 که به نظر میرسید هیچگونه امکانی برای فعالیت علنی و قانونی باقی نمانده است؛ منوچهر کلانتری از بیژن جزنی میخواهد که به خانه پدری منوچهر برود. جزنی در آنجا دکتر حشمتالله شهرزاد را نیز ملاقات میکند. در این ملاقات آنان از هر دری سخن میگویند؛ ضمناً این پرسش مطرح میشود که: «آیا میشود به نحوی فعالیتهای مخفی[،] افکار کمونیستی را دنبال گرفت؟ و این فعالیتها چه هدف و روشهایی میتواند داشته باشد؟»(1)
یافتن پاسخ برای این پرسش به جلسات بعد موکول شد. در جلسات بعدی که خارج از شهر تشکیل میشد، موافقت گردید که این روابط ادامه یابد و هر کس، افراد مناسبی را که میشناسد بدون معرفی او به دیگران، با خود مرتبط
ص:58
1) جزنی، همان، بازجویی، جلسه یازدهم، مورخ 17/11/46، ص 1.
سازد. در یکی از این جلسات به دعوت منوچهر کلانتری شخصی به نام کیومرث ایزدی نیز به جمع آنان اضافه شد.
منوچهر کلانتری و کیومرث ایزدی در سال 1333 در زندان قصر با یکدیگر آشنا شده بودند. پس از آزادی، آنها گهگاه یکدیگر را میدیدند. در سال 42 بود که کلانتری درباره مسایل سیاسی و تشکیل گروه با ایزدی گفتوگو کرد و نظر او را برای این امر جلب نمود. از آن پس ایزدی به جمع آنان اضافه شد. این گروه چهار نفره برای سامان بخشیدن به فعالیتهای تشکیلاتی، وظایف و مسئولیتهایی برای خود تعریف کردند. در اولین تقسیمبندی؛ جزنی، مسئول جذب افراد و تبلیغات و شهرزاد، عهدهدار تشکیلات و تعلیمات شد. منوچهر کلانتری و ایزدی نیز، مسئولیت ایجاد آمادگیهای رزمی و منطقهشناسی را به عهده گرفتند.
بنابراین، کاملاً آشکار است که آنچه جزنی در مورد سابقه گروه در تاریخ سیساله مینویسد؛ با آنچه در جریان بازجویی گفته است، نمیخواند. جزنی در تاریخ سیساله، بدون آن که نامی از اعضا ببرد، مینویسد: «شبکه اولیه این گروه طی سالهای قبل از 39 به صورت یک گروه سیاسی مخفی ایجاد شده بود.»(1)
به درستی نمیدانیم منظور جزنی از هستۀ اولیۀ شبکه چه کسانیاند؟ اگر منظور او کلانتری و شهرزاد و ایزدی باشند؛ باید گفت، آنان بدون آنکه «هدف و روش روشنی» داشته باشند؛ در سال 1342 گرد هم آمدند و جالبتر اینکه پیشنهادهای آن سه تن برای جزنی «حیرتانگیز» بود؛ زیرا «تقریباً هر سه نفر در مورد اینکه با یک کار خیلی فوری و کوچک میتوان حکومت را در دست گرفت فکر میکردند.»(2)
بنابراین، میتوان گفت، طرح این نکته که: «در پایان سال 41 با توجه به موقعیتی که به وجود آمده بود این گروه تجدید سازمان یافته و به منظور تدارک عملی مشی قهرآمیز فعالیتهایی را شروع کرد»(3)خالی از دقت است. شاید این
ص:59
ادعاهای جزنی برای آن باشد که تاریخچة شکلگیری دور تازة فعالیت چریکی را از تأثیرات قیام 15 خرداد که به موجب آن فضای عمومی کشور و مناسبات مردم و رژیم تغییر یافت؛ بیرون بکشد.
جزنی، البته در بازجوییهای خود توضیح نمیدهد که «کار خیلی فوری و کوچک» پیشنهادی منوچهر کلانتری، دکتر شهرزاد و کیومرث ایزدی برای در دست گرفتن حکومت چه بوده است و چرا این طرح به اجرا گذارده نشد؟ بازجو نیز از او توضیحات بیشتری نمیخواهد.
اما روایت دکتر شهرزاد با آنچه که جزنی در بازجویی بیان کرده متفاوت است؛ او مینویسد: «آقای ایزدی مدعی بود که باید متوسل به ترور شد یعنی باید اقدام به کشتن و ترور افراد سرشناس نمود و همراه با این ترورها نابود گردید. آقایان جزنی و کلانتری مدعی بودند، که این کار اصولی نیست؛ باید به چنان اقداماتی متوسل شد که جنبه نظامی و پارتیزانی داشته باشد و در عین حال بتوان آن را ادامه داد. در واقع باید شرایطی فراهم نمود که با رفتن به جنگل و اقدام به تاکتیکهای جنگوگریز مبارزه را به صورت مسلحانه ادامه داد.»(1)
از دیگر مسایل مورد بحث ماههای پایانی سال 1343 در جلسات چهار نفره، اختلافات شوروی و چین بود. در اوایل دهه 1960 میلادی، اختلافات چین و شوروی از پرده بیرون افتاد. این اختلافات ظاهراً وجهی ایدئولوژیک داشت. مائو؛ خروشچف، رهبر وقت حزب کمونیست شوروی را تجدیدنظر طلب می خواند و متقابلاً خود نیز متهم میشد که ناسیونالیزم چینی را به لباس مارکسیستی درآورده و از این طریق اصول عام و بنیادی مارکسیسم - لنینیسم را مورد حمله قرار داده است.
در سال 1960 میلادی در آستانه تشکیل دومین کنفرانس احزاب مارکسیستی که در مسکو برگزار میشد؛ چین با انتشار سندی تلاش کرد مصوبات اولین کنفرانس را طرد کند و برای جنبش جهانی کمونیستی راه دیگری پیشنهادنماید
ص:60
1) حشمتاله شهرزاد، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده گروهی شماره 1-336-66-401، گزارش بازجویی، بدون شماره.
. این به مثابه نفی هژمونی مسکو بر احزاب برادر در مبارزه علیه امپریالیزم بود.
این اختلافات در محافل مارکسیستی ایرانی نیز بازتاب یافت. هر یک از محافل ایرانی، نسبت به یکی از این دو اردوگاه مارکسیستی هواداری نشان میدادند. گروه چهارنفرۀ حول جزنی نیز درگیر این مباحث شده بود. جزنی مینویسد: «من به علت چینی نبودن مورد انتقاد بودم و در این میان دکتر شهرزاد کمتر از کلانتری جوش چینی میزد. من البته طرفدار تزهای شوروی نبودم و معتقد به اشتباهات و نفعطلبی برای هر کدام در جهت خاص خود بودم.»(1)
جزنی اطلاعات بیشتری از مضمون و محتوای مباحث گروه درباره اختلافات چین و شوروی ارائه نمیدهد ولی این مباحث تا زمانی که گروه گستردهتر شده بود؛ و افراد تازهای به عضویت آن درمیآمدند؛ همچنان ادامه داشت. جزنی توضیح میدهد:
اگر بخواهیم تعریف وضع فکری و سیاسی این سازمان را بکنیم این افراد به طور کلی تمایل مارکسیستی داشتهاند و بعضی تمایل چینی داشتهاند مثل سورکی و زاهدی و کلانتری و تا حدود کمتری دکتر شهرزاد ولی من و ظریفی تمایل چینی یا شوروی نداشتیم و کوشش میکردیم در بحثهایی که میشد این تمایل چینی را تخفیف بدهیم. به هر حال تصمیم گرفته شد که این بحثها دنبال نشود تا تشتت و اختلاف پیش نیاید.(2)
این جلسات که در سالهای 42 و 43 به طور ماهانه تشکیل میشد؛ هنوز، به روشی برای مبارزه دست نیافته بود که جزنی بار دیگر بازداشت شد. علت دستگیری او، اینبار، توزیع نشریه «پیام دانشجو»، در اول خردادماه سال 1344 بود. در همان روز، مأموران ساواک و دادستانی از منزل وی در خیابان پرواز، کوچه خیام، پلاک 38، بازدید کردند. در این بازدید مدارک زیر به دست آمد:
«1- پنج برگ کاغذ که مطالبی تحت عنوان محاکمات فرمایشی همچنان
ص:61
ادامه دارد - کنگو در چنگ استعمارگران - اخبار (در هیچ جای دنیا به اندازه ایران آزادی نیست، از هذیانهای آقای حسنعلی منصور در مجلس سنا) - شانزده آذر باشکوه هر چه تمامتر برگزار شد.
2- سه قطعه عکس دکتر مصدق».
در توضیح صورتجلسة مربوط آمده است: «آقای بیژن جزنی در حضور امضاکنندگان زیر از امضاء صورتجلسه خودداری نمود.»(1)
در همان روزی که جزنی را دستگیر کردند، دو تن دیگر به اسامی بهمن پورشریعتی، نماینده دانشکده ادبیات و مصطفی ملاذ، نماینده دانشکده پزشکی در کمیته دانشگاه؛ وابسته به جبهه ملی نیز بازداشت شدند.
اتهام جزنی روشن بود: دریافت نشریه «پیام دانشجو» از فردی ناشناس و واگذار کردن آن به بهمن پورشریعتی برای توزیع در دانشکدههای مختلف.
در گزارشی که ساواک از «کمیته دانشگاه وابسته به جبهه ملی» تهیه کرده، ضمن شرح چگونگی تشکیل کمیته مذکور آمده است:
بیژن جزنی دانشجوی دوره دکترای [دانشکده] ادبیات(2)... بدون داشتن عضویت رسمی در کمیته مذکور با این کمیته کاملاً همکاری و از وجود وی جهت سازمان دادن تشکیلات دانشجویی در دانشگاه و دیگر مسایل مربوط به کمیته مورد بحث استفاده میشد و به علاوه در دو نوبت وسیله انتقال در حدود پانصد نسخه پیام دانشجو اعضاء کمیته دانشگاه بوده است.(3)
تبعات این اتهام برای جزنی، محکومیت به 9 ماه حبس بود. پس از سپری کردن این مدت، جزنی در بهمن ماه 44 آزاد شد و فعالیت خود را در شرکت «تبلی فیلم» از سر گرفت.
شرکت تبلی فیلم در سال 1339 به سرمایۀ هارون یشایایی و اسحق فنزی
ص:62
تأسیس شد و مدتی بعد، منوچهر کلانتری و بیژن جزنی با خرید سهام به این شرکت پیوستند. جزنی علاوه بر خریداری 21 سهم از یکصد سهم، مدیر داخلی شرکت هم بود. هارون یشایایی، مدیر امور بازاریابی و منوچهر کلانتری، مدیر امور شهرستانها بودند.
مدیران شرکت تبلی فیلم در سال 45 به منظور توسعه کار خود شرکت دیگری به نام «فیلمساز» تأسیس کردند که 13 درصد سهام آن مال جزنی بود و او به عنوان مدیر بازرگانی، ماهیانه سیهزار ریال نیز حقوق دریافت میکرد.
در اوایل 1345، منوچهر کلانتری مجدداً از جزنی خواست به خانهای که در خیابان تخت جمشید اجاره کرده بود؛ برود. او در آنجا مجدداً شهرزاد را دید؛ اما از کیومرث ایزدی، دیگر خبری نبود؛ زیرا او براساس اظهارات دیگر اعضا، به این نتیجه رسیده بود که اهداف و روشهای گروه، تقلیدی ناشیانه از روشهای مبارزۀ گروههای چریکی در بعضی از کشورهای انقلابی است که به ناگزیر، برای ایجاد جنگهای چریکی، سر به کوه و جنگل باید نهاد. این اقدامات از دید او، به خاطر اصلاحاتی که در سالهای اخیر در کشور صورت گرفته، غیرعملی است و جنبه بچهگانه و آرتیستی داشت. از سوی دیگر ایزدی میخواست «دارای زندگی آرامی باشد و به مسایل شخصی خود بپردازد.»(1)بنابراین، در ایامی که جزنی در زندان بود، یعنی در نیمه دوم سال 1343، کنارهگیری خود از گروه را به اطلاع کلانتری رساند.
پس از آن که جزنی، کلانتری و شهرزاد چندبار دور هم جمع شدند؛ کلانتری به اطلاع آنان میرساند که با حسن ضیاءظریفی نیز روابطی برقرار کرده و او نیز، آمادۀ همکاری است. جزنی، ضیاءظریفی را در جریان فعالیتهای دانشگاه و جبهه ملی شناخته بود و میدانست که او نیز مارکسیست است. ولی
آن دو، روابط گرم و صمیمانهای با هم نداشتند.
ص:63
1) کیومرث ایزدی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده گروهی شماره 1-336-66-401، جلد اول، ص 3.
حسن ضیاءظریفی در فروردین 1318 در لاهیجان، «در یک خانواده پراولاد»(1)به دنیا آمد و تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در همان شهر به پایان رساند. او در اوایل سال 1332، در حالی که سال اول دوره متوسطه را میگذراند به عضویت سازمان جوانان حزب توده درآمد. از اینرو، پس از کودتای 28 مرداد که شبکه گیلان حزب کشف شد؛ ضیاءظریفی نیز بازداشت شد و چند روزی را در زندان سپری کرد.
در سال 1338 ضیاءظریفی به دانشکده حقوق راه یافت. او اینبار فعالیتهای سیاسی خود را در جبهه ملی پی گرفت. در بستر همین مناسبات بود که با جزنی، منوچهر کلانتری و احمد جلیل افشار آشنا شد. وی در 18 بهمن ماه 1339 به اتهام فعالیت مضره، دستگیر و ماه بعد، در 22 اسفند ماه، با تبدیل قرار آزاد شد. در دوران زندان نیز با مشعوف کلانتری و دکتر حشمتالله شهرزاد آشنایی به هم رساند.
ضیاءظریفی پس از آزادی با جدیت بیشتر به جبهه ملی پیوست و در کلاس های گویندگی دکتر خنجی شرکت جست. اما تدریجاً میان آنان اختلاف آغاز شد؛ زیرا ظریفی در همان سالهای آغازین فعالیت جبهه ملی دوم اعتقاد داشت که «جبهه» باید برای جلب نظر مردم یکسری شعارهای ناظر به وضع زندگی مردم، از جمله شعار اصلاحات ارضی را مطرح سازد و دکتر خنجی که یکی از رهبران جبهه ملی به شمار میرفت؛ با طرح این دیدگاه که شعار اصلاحات ارضی جنبه طبقاتی دارد و جبهه نمیتواند خود را وارد مبارزات طبقاتی کند و اصولاً مبارزه طبقاتی را «توده ایها» تحریک میکنند؛ با این نظر به مخالفت برخاست. این اختلاف نظرها، گاه به مشاجرات تندی نیز منجر میشد. در پی همین اختلاف نظرها، ظریفی و جزنی در کنگره جبهه ملی در زمستان
1341 از حق انتخاب کردن و انتخاب شدن محروم ماندند.
ص:64
1) ابوالحسن ضیاء ظریفی، زندگینامه حسن ضیاء ظریفی، ص 13.
حسن ضیاء ظریفی پس از قیام 15 خرداد 1342 طبق ماده (5) حکومت نظامی دستگیر شد و چندی را در بازداشت سپری کرد. پس از آن با آرام گرفتن تکاپوهای جبهه به خدمت زیر پرچم اعزام شد و نزدیک دو سال از مسایل سیاسی به دور ماند؛ اما پس از خاتمه خدمت و استخدام در گروه صنعتی بهشهر، روابطی را با منوچهر کلانتری آغاز کرد.
وقتی قرار شد کلانتری و جزنی با ظریفی ملاقات کنند، شرط این بود که او فعلاً از وجود شهرزاد اطلاعی نداشته باشد. نخستین دیدار در منزل ظریفی، در خیابان آمل صورت گرفت و مدتی این جلسات ادامه یافت. در یکی از همین جلسات ظریفی گفت، عباس سورکی را میبیند و با او به طور مداوم دربارۀ فعالیت جبهه ملی، مبارزه و کار سیاسی گفتوگو میکند.
عباس سورکی در سال 1328 برای ادامه تحصیل از شاهرود به تهران آمد. وی تدریجاً تحت تأثیر فضای عمومی جامعه به دکتر مصدق و جبهه ملی گرایش یافت. اما پس از آنکه به استخدام بانک ملی درآمد، و در محل کار با کسانی آشنا شد که به حزب توده «سمپاتی» داشتند و روزنامه مردم را برای مطالعه در اختیار او میگذاشتند؛ این گرایش در نظر او رنگ باخت. مدتی بعد، سورکی به تقاضای همشهریاش، رمضان عمویی، با فردی به نام سیدمحمد تقوی آشنا شد. تقوی بیشترین تأثیر را روی سورکی در گرایش به مارکسیسم بر جای نهاد.
در سالهای 36-1335، سورکی با ورود به دانشگاه، فعالیتهای سیاسی خود را گسترش داد. در سال 38 به اتفاق سیدمحمد تقوی و یکی از دوستان او به نام اسماعیل ترابی که «مدعی بود با عدهای از افراد حزب توده همکاری دارد»؛ گروهی به نام «رزمآوران حزب توده» را ایجاد کردند.
فعالیت تبلیغاتی گروه، کار خود سورکی بود. او متن اعلامیه را به تنهایی مینوشت و در بانک محل کار خود، آن را تایپ میکرد. آنگاه، در خانه تکثیرش میکرد و در نهایت، شخصاً به توزیع آنها میپرداخت. ارزیابیهایی که ساواک از
فعالیت این گروه در آن سالها به دست داده، حاکی است که گروه رزمآوران
ص:65
حزب توده، در بین دانشجویان دانشگاه تهران نفوذ پیدا کرده و دانشجویان را به اخلال در نظم تحریک میکند.
سورکی همچنین در آن سالها میخواست تعدادی چریک تربیت کند؛ و به همین منظور، دو قبضه سلاح کمری از یکی از سارقین معروف شاهرود به نام محمد باصری، خریداری کرده بود.
کار تبلیغاتی سورکی در همان روزهای اولیه متوقف شد. او حتی نتوانست بیش از دو - سه اعلامیه بنویسد؛ زیرا ساواک او را در 26 بهمن ماه 1339 دستگیر میکند. سورکی اعتقاد داشت، «اسماعیل ترابی، خود، عضو سازمان امنیت بوده و برای خوشرقصی آن همه مقدمات را فراهم کرد.»(1)
سورکی پس از سپری ساختن سیزده ماه حبس با تبدیل قرار آزاد میشود. به همین مناسبت طی نامهای به «حضور محترم تیمسار معظم ریاست سازمان امنیت» نوشته است:
اگر کلمات قادر به رسایی مکنونات قلبیام باشند اجازه بدهید مراتب عمیق سپاسگزاری و قدردانیم را بدین وسیله نسبت به آن مقام بزرگوار و پدر مهربان ابراز نمایم.(2)
اما نزدیک به دو سال بعد در تاریخ 1/11/43، منبع ساواک با کد 654 گزارش میدهد:
گروه رزمآوران مزبور هفته گذشته در ارتفاعات پس قلعه با شرکت آقایان عباس سورکی، مهدی شهیدی، عبدالحسین مدرسی، ناصر آقایان و حسین نعمتی تشکیل گردید. در این جلسه ابتدا جزوه پلیکپی شدهای که مطالب آن درباره جنگهای پارتیزانی کوبا و پیروزی چریکها در کشور خود بوده
قرائت و سپس تصمیم گرفته شده در جلسات بعدی درباره عملیات پارتیزانی
ص:66
بحث و مذاکره بیشتری به عمل آید.(1)
از آن پس ساواک توسط منبع خود، تمامی تحرکات سورکی را زیر نظر داشت. سورکی بعد از آماده ساختن آنان، ماهیانه 500 ریال به منظور مصارف احتمالی از نامبردگان دریافت میکرد. این وجوه یک سال جمعآوری گردید؛ ولی در یکی از جلسات که پیشنهاد خرید اسلحه برای امور چریکی داد؛ این موضوع مورد موافقت سایر افراد قرار نگرفت و در نتیجه سهم سه نفر از افراد فوق را که هر یک در حدود 6000 یا 7000 ریال میشد به آنان برگرداند.
پس از این قضایاست که سورکی توسط ظریفی به جزنی معرفی میشود و فردی به نام ناصر آقایان که پیشتر به وسیله ساواک جلب همکاری شده بود، در کنار سورکی باقی میماند تا اخبار را به ساواک گزارش کند.
به این ترتیب، در اواسط سال 45 «با اینکه در جلسات نظر مساعدی در مورد همکاری با سورکی وجود نداشت»(2)مقرر شد که جزنی به همراه ظریفی ملاقاتی با سورکی و یکی از دوستان او که بعد معلوم شد ضرار زاهدیان است، داشته باشند. در این جلسه «بحث بر سر این بود که آیا میتوان با روش قهرآمیز مقاصد انقلابی را به پیش برد؟».(3)
بالاخره پس از چند جلسه بحث و گفتوگو، افرادی که در منزل سورکی جمع میشدند به این نتیجه رسیدند که اگر چه «نمیشود با عده کمی انقلاب کرد ولی به هرحال تدارک انقلاب را میشود دید.»(4)جزنی وظیفه پیشاهنگ را «تدارک قهرآمیز
انقلاب» میداند؛ زیرا: «اعمال قهر انقلابی در این شرایط از تاکتیکهایی تشکیل
ص:67
میشود که تنها جریانهای سازمانیافته و پیشرو میتوانند آنها را به کار بندند. مبارزه چریکی شهری و هستههای چریکی در مناطق روستایی در این مرحله پیشاهنگ را در بر میگیرد نه مردم را.»(1)به زعم جزنی «مردم در شرایطی دست به مبارزه قهرآمیز بر ضد رژیم میزنند که اولاً ادامه وضع موجود برای آنها غیرممکن شده باشد؟ [...]، ثانیاً قدرت توسل به سلاح را در خود ببینند [...] و ثالثاً درک کرده باشند که رسیدن به خواستههای سیاسی و اقتصادی آنان از راههای آسانتر یعنی راههای مسالمتآمیز ممکن نیست»(2)و تا این شرایط فراهم نشده باشد مبارزه مسلحانه محتوای مقدماتی و تدارکاتی دارد.
توافق دیگر اعضا آن بود که قبل از یک عمل پارتیزانی باید سازمانی برای تدارک آن وجود داشته باشد؛ و نهایتاً مقرر شد، در جلسه بعد شش نفر شرکت کنند: جزنی، کلانتری و ظریفی از یک سو، سورکی، زاهدیان و صمغآبادی از سوی دیگر.
صمغآبادی را سورکی آورده بود. مردی بود با بیش از پنجاه سال سن، صحبتهایی که کرد نشان داد نه تحرک لازم را دارد و نه به درد این همکاری میخورد. بنابراین به واسطه حضور او در این جلسه، سخن خاصی مطرح نشد و تنها مطالب پراکندهای رد و بدل گردید.
در جلسه بعد با حذف او، در مورد «نحوه کار و برنامه صحبتهای زیادی شد.» ضمناً در این جلسه مصوب شد هر کس برای خود نام مستعاری برگزیند. جزنی نام مستعار اخلاقی، سورکی نام مستعار معینی، زاهدیان نام مستعار جلال، منوچهر کلانتری نام مستعار ابهری و ظریفی نام مستعار سعدآبادی را برای خود انتخاب کردند.
همچنین مقرر شد از این پس دو جلسه مجزا از یکدیگر تشکیل شود. در
یک جلسه جزنی، ظریفی، سورکی و کلانتری حضور یابند و در جلسه دیگر
ص:68
کلانتری، زاهدی و شهرزاد با نام مستعار کفایی؛ و کلانتری رابط این دو گروه باشد.
سورکی، جزنی و کلانتری را از دوران دانشکده، دورادور میشناخت. حتی یک بار برای تهیه لایحه حقوقی مربوط به زمینهای مزروعی پدرش در ولایت، نزد کلانتری رفته بود و اینک آنان فعالیت سیاسی مشترکی را آغاز کرده بودند.
مسئولیت سه نفر اول، توسعه شبکه سیاسی برای جذب دیگر افراد به سازمان بود. جزنی به واسطه فعالیتهای دانشگاهی و جبههای نسبت به دیگران از امکان بهتری برای جذب برخوردار بود. او با قاسم رشیدی، فارغالتحصیل دانشکده پلیتکنیک؛ مجید احسن، دانشجوی فعال جبهه ملی؛ فرخ نگهدار و ابراهیم تیبا و عدهای دیگر از دانشجویان بدون آنکه ذکری از وجود یک سازمان مخفی به میان آورد، گفتوگو کرد. جزنی همچنان روابط خود با هدایتالله متیندفتری، داریوش فروهر و هوشنگ کشاورز صدر را حفظ کرده بود. زیرا به او اختیار داده شده بود که هر طور خود صلاح میداند عمل کند. امّا ابراهیم تیبا به علت عدم صلاحیت از نظر فکری و بیمیلی او پس از ازدواج نسبت به کار سیاسی حذف شد و سه تن دیگر در سال 46 به گروه معرفی شدند.
آشنایی جزنی با مجید احسن، دانشجوی رشته حقوق به سال 1339 و تجدید حیات جبهه ملی باز میگردد. احسن در آن سال برگه عضویت در جبهه ملی را تکمیل کرد و در کلیه فعالیتها و میتینگهای جبهه، مشارکت میکرد. جزنی و احسن در جریان پخش اعلامیههای جبهه با یکدیگر همکاری داشتند. پس از آنکه کنگره جبهه ملی تشکیل شد احسن از جانب دانشکده حقوق به عضویت کنگره درآمد و لاجرم با سران جبهه آشنایی بیشتری حاصل کرد. در سال 42 احسن به مدت چهار ماه در زندان بود. پس از رهایی، کلانتری و جزنی به دیدن او رفتند و احسن نیز متقابلاً چند بار برای دیدن کلانتری به «تبلی فیلم» رفت و جزنی را نیز در آنجا دید. تدریجاً این ارتباطات به کاستی گرایید تا اینکه در تابستان 46 جزنی به سراغ او رفت و درباره چگونگی و امکان احیاء جبهه
ملی و یا تشکیل یک جمعیت علنی و قانونی از اعضاء منفرد جبهه ملی با او
ص:69
سخن گفت. جزنی همچنین گفت که «فقدان وحدت نظر» یکی از علل شکست جبهههای سابق بوده است و برای اینکه این بار در تشکیلات جدید «وحدت نظر» حاکم باشد، بهتر است احسن «از نظر افرادی که سابقاً عضو جبهه ملی بودند و در فعالیتها شرکت داشتند اطلاع داشته باشد.»(1)بدین منظور دکتر شهرزاد را به وی معرفی کرد.
در جلسه اول، شهرزاد به منزل احسن رفت و او نیز قاسم رشیدی را به شهرزاد معرفی نمود. در جلسه دوم فرخ نگهدار نیز به جمع آنان افزوده شد. حرف و سخن آنان در چند جلسهای که در منزل احسن تشکیل دادند، پیرامون «تشکیل یک جمعیت علنی و قانونی با همکاری افراد سابق جبهه ملی بود.» بنابراین، مجید احسن، فرخ نگهدار و قاسم رشیدی از وجود سازمانی غیرعلنی که «مبارزه چریکی» را در دستور کار خود قرار داده بود، بی خبر بودند.
وظیفه دیگران یعنی کلانتری، شهرزاد و زاهدیان تمهید مقدمات فعالیتهای پارتیزانی و مشخصاً شناسایی مناطقی بود که به نظر میرسید زمینه طبیعی و اجتماعی بیشتری برای عملیات پارتیزانی دارند. گیلان و مازندران به واسطه پوشش گیاهی، بیشتر مورد توجه بودند اما «تا اواخر سال 1345 عملاً هیچ اقدامی صورت نگرفت»(2)به علت عدم پیشرفت امور، خستگی عارض افراد «کمیته» شده بود. اظهارات کلانتری نیز حاکی از سردرگمی خود، زاهدی و شهرزاد بود. به همین علت، آن دو جلسه با یکدیگر ادغام شد.
در جلسات بعدی، به تدریج منوچهر کلانتری شروع کرد به بهانهجویی و نهایتاً پیشنهاد داد تا برای معالجه بیماری خود و همچنین بررسی امکانات ایرانیان در خارج از کشور و کسب اطلاع بیشتر از انشعاب قاسمی و فروتن از حزب توده، برای سه ماه به اروپا سفر کند.
حداقل برای جزنی آشکار بود که کلانتری راه عافیت پیش گرفته است و
ص:70
«دارد از زیر کار در میرود.»(1)با این وجود، با سفر سه ماهه او موافقت شد. کلانتری در فروردین سال 46 راهی اروپا شد و «خودش را از قید قضایایی که از چند سال پیش شروع شده بود راحت کرد.»(2)
پس از انقضاء سه ماه، کلانتری در مقابل نامههایی که جزنی برای او میفرستد و بر بازگشت وی تأکید میکند، پاسخهایی مبهم میدهد. هارون یشایایی پس از بازگشت از سفری که به لندن داشت، به جزنی گفت: «منوچهر اصلاً ظاهر و باطنش عوض شده یعنی نه به فکر بازگشت است و نه از نظر عادت و رفتار به ایرانیها شبیه است مثل اینکه بیست سال در لندن بوده.»(3)
بنابراین، منوچهر کلانتری کاملاً از فعالیت سیاسی کنار کشید. چنان که جزنی «دیگر از او قطع امید کرد» و حتی در چند نامهای که برای او نوشت فقط بر بازگشتش تأکید میکرد ولی «در آنها مطلبی از اوضاع سیاسی نه سوال میکرد و نه چیزی گفت.»(4)
با وجود این دانسته نیست که چرا جزنی از «لو رفتن»(5)او سخن گفته است. زیرا او نیک میدانست که لو رفتن معطوف به عمل پنهانی است و در اینجا یکسره فاقد معنا است. آیا این تعبیر جزنی، ادای دینی به یک عضو خانواده بود؛ تا دیگران بعدها به اشتباه تصور کنند که کلانتری برای پیگیری اهداف گروه به انگلستان سفر کرد؟
به هر حال، پس از خروج کلانتری جلسات «کمیته» که ادغام دو جلسه پیشین بود، ماهانه تشکیل میشد. ضرار زاهدیان نیز به بهانه آنکه تحت تعقیب و مراقبت پلیس است، در برخی جلسات شرکت نمیکرد.
ص:71
در جلساتی که معمولاً ماهی یک بار تشکیل میشد، «طرحهایی در مورد روش قهرآمیز و یا غیر مسالمتآمیز» بررسی میگردید. روی روش قهرآمیز از آنرو تأکید میکردند که برخی از افراد معتقد بودند «در شرایطی که تمام قوانین و حقوق اجتماعی سلب شده و نمونه آن هم، روش خشن حکومت در سرکوب قضایای دانشگاه و جبهه ملی و غیره بود، فعالیتهای مسالمتآمیز بدون نتیجه است و هر نوع تقاضای مردم با زور سرنیزه جواب داده میشود و بنابراین مردم هم چارهای ندارند جز توسل به زور، ”لاجرم“ فعالیت سیاسی به صورت علنی و نیمهعلنی غیر ممکن است و به اصطلاح هیچ امکانی برای این قبیل فعالیتها از طرف دولت و دستگاههای مربوط به آن باقی گذاشته نشده است.»(1)
البته «کمیته، فعالیتهای سیاسی علنی و نیمهعلنی را نیز تأیید میکرد ]ولی] اساساً قائل بود که پیروزی در شرایط ایران از راه قهرآمیز میسر است [زیرا] در شرایط کشور امکان مبارزه سیاسی و گسترش نهضت از طریق فعالیتهای عمومی داده نمیشود.»(2)چون بارها دیده شده است در جائی که مبارزات سیاسی مردم به حدی میرسد که امکان دریافت حقوق ثابتی برای آنها فراهم میکند؛ و به اصطلاح میخواهند به صورت یک نیروی سیاسی دائمی دربیایند، دستگاه حاکمه با شدیدترین وضع این فعالیتها و مبارزات را سرکوب میکند و برای سرکوبکردن این فعالیتها، بیدریغ و بدون هیچ مانع و مشکلی از نیروی مسلح استفاده میکند.(3)
جزنی سرکوب کردن دانشگاه در چند نوبت طی سالهای 39 تا 42 و ماجرای 15 خرداد را که از نظر او یک تظاهرات و شورش بدون نقشه بود، شاهد مثال میآورد و نتیجه میگیرد، آنچه میتواند موجب پیروزی ملت شود توسل به راه و روش قهرآمیز است. اما این راه و روش قهرآمیز چیست؟ و چه خصوصیاتی
ص:72
دارد؟ جزنی در این باره نوشت: «اینجا بود که ما با بیتجربگی و سرگردانی روبرو بودیم»(1)زیرا «آخرین سنتهای مسلحانه و قهرآمیز ایران عبارت بودند از جنگها و مقاومتهای مسلحانه مشروطهخواهان در مقابل محمدعلیشاه قاجار که در تبریز، اصفهان و گیلان به ظهور رسید و بعد از جنگ اول جهانی برخوردهای کلنل محمد تقیخان پسیان و نهضت جنگل.»(2)
جزنی با اشاره به «فاصله حدود پنجاه سال با این سوابق و تجارب»، نکات قابل استفاده آنها را چنین توضیح می دهد: «اول بررسی در ترکیب این نیروها و یا تجزیه و تحلیل نیروهای این جنبشها بود. دوم محیط جنگ و مبارزات آنها و سوم وضع و موقعیت سیاسی آنها». وی از این موارد نتیجه میگیرد:
اولاً ریشههای دوری از مبارزات مسلحانه در مردم ایران وجود دارد. ثانیاً این مبارزات بخصوص مبارزات مشروطیت ضمن اینکه شدیدترین روش ممکن در مبارزه بوده است قانونیترین و محقترین مبارزه هم بوده است. یعنی در مبارزه مسلحانه به هیچوجه لازم نیست که مبارزه غیر قانونی یا ضد قانون اساسی باشد چنانچه درخشانترین جنبش مسلحانه ایران بیشک هدفی جز اعاده قانون اساسی و حقوق مردم که به موجب آنها همین دولتهای فعلی سرکار هستند و بعدها هم خاندان سلطنت در ایران عوض شد، نداشته است.(3)
جزنی به خوبی میدانست که فاصله تقریبی پنجاه ساله با آن جنبشهای مسلحانه و دگرگونیهای اجتماعی، امکان هر نوع تقلید از آن اقدامات را سلب کرده است. بنابراین، میبایست در ایران راهی پیش میگرفتند که ناشی از افکار آنان و شرایط فعلی ایران باشد. اینجا بود که هیچ الگویی در مقابل خود نداشتند.
جزنی به فقدان یک سازمان مقتدر سیاسی، چنانکه در چین مبارزات مردم را رهبری میکرد؛ و یا، یک نیروی نظامی، چنانکه در ویتنام علیه اشغالگران ژاپنی و فرانسوی شکل گرفته بود؛ در ایران اشاره میکند. تنها نمونهای که فکر او را به
ص:73
خود جلب میکرد، مبارزات کوبا بود. ولی تفاوتهای مشخصی بین ایران و کوبا از نظر موقعیت جهانی و سوابق نهضت ملی وجود داشت که در نتیجه به کوبا نه به عنوان یک الگو و نمونه قابل تقلید؛ بلکه به عنوان یک مسأله که بسیاری از معادلات سیاسی قبلی کلاسیک را بر هم زده است، نگاه میشد. از اینرو، مینویسد: «مبارزه با دیکتاتوری رژیم برای ما [...] همان نقش را دارد که مبارزه با دیکتاتوری باتیستا برای خلق کوبا داشت. در آنجا مبارزه با دیکتاتوری، شعار استراتژیک جنبش 26 ژوییه بود. دیکتاتوری باتیستا در راه حفظ خود آنقدر اصرار ورزید تا کل سیستم را با خود به نابودی کشاند، در اینجا دلیلی نیست که قطعاً مبارزه با دیکتاتوری مستقیماً منجر به نابودی تمام سیستم شود.»(1)
جزنی، همچنین، از انقلاب کوبا میآموزد که اولاً «هرقدر ارتشهای حرفهای بزرگ، مجهز و مدرن باشند، مردم قادرند بر آنها غلبه کنند»؛ و ثانیاً، «تکوین پیشاهنگ طبقه کارگر در عالیترین شکل آن یعنی حزب طبقه کارگر امر مقدماتی مبارزه نیست». بنابراین، تئوری مسلط «اول حزب بعد مبارزه رد شد» و «پیشاهنگ» جایگزین «حزب» گردید و ثالثاً «یک جنبش انقلابی برای شروع و رشد خود محتاج کمکهای خارجی نیست، بدون تصویب یک قطب جهانی میتوان مبارزهای را که مطابق با شرایط تشخیص» داده میشود، آغاز کرد.(2)
بنابراین، برای جزنی و گروه او راهی باقی نمیماند؛ مگر اینکه با تجربیات اندک خود، طرح تئوریکی برای مبارزه چریکی در ایران پی ریزند. آنها کوشیدند تا نخستین گام را بردارند، هرچند این طرح هیچگاه به صورت یک طرح مدون و کامل درنیامد.
در بحثهایی که اعضاء با یکدیگر داشتند، این سؤال به ذهنشان میخلید که آیا حتماً این مبارزه باید در خارج از شهرها باشد و در این صورت دهقانان چه عکسالعملی خواهند داشت؟ با توجه به آنکه «آنان از نظر سیاسی بسیار عقب ماندهاند؛ در حالیکه نیروی شهری از آنها به مراتب آگاهترند».(3)اما آنچه که اعضاء کمیته
ص:74
با آن توافق داشتند این بود که «باید از نیروهای شهری دستجاتی تشکیل شود تا در منطقه خارج از شهر دست به عملیات جنگ و گریز بزنند و عمل آنها در آن مناطق موجب جلب اعتماد دهقانان شود.»(1)
جزنی اعتقاد خود به مبارزه در کوه را همواره حفظ کرد. او به رغم آشکار شدن «نتایج ابتدایی رفرم ارضی» که موجب «کاهش شرایط گسترش مبارزه مسلحانه در روستا» شده بود؛ با این وجود «مبارزه مسلحانه در شهر و روستا را همپایه» قرار میداد. زیرا به نظر او «پذیرش تغییرات اقتصادی و اجتماعی در روستاهای ایران منتج به نفی مبارزه مسلحانه در منطقه روستایی (کوهی) نمیشود.»(2)
این شکل از مبارزه مسلحانه از آنجا اهمیّت مییافت که «دهقانان بخش مهمی از زحمتکشان به شمار میروند. مبارزه مسلحانه در منطقه روستایی نمیتواند اثر تبلیغی روی این بخش نداشته باشد»(3)جزنی میافزاید: «اما از دیدگاه استراتژیک مبارزه در منطقه روستایی واجد اهمیّت دیگری است. اولاً بسیج دهقانان عمدتاً حاصل چنین مبارزهئی خواهد بود گرچه اشکال دیگر مبارزه در شهر نیز روی روستا اثر میگذارد. ثانیاً تکامل مبارزه شهری در مرحله معینی تکیه بر کوه را ضروری میسازد. این ضرورت هم به لحاظ خصلت نظامی مبارزه در کوه است که امکان پیوستن تودههای وسیع به این نوع مبارزه را میدهد و هم از نظر محدودیت شهر برای رشد چریک شهری و خطر تراکم زائد این نیروها در شهرهاست.»(4)
از نظر جزنی، «مبارزه مسلحانه در کوه در استراتژی جنبش انقلابی مسلحانه دارای چنان اهمیتی است که شایسته است این مسئله در رسالهای مخصوص به
ص:75
خود مورد بررسی کامل و مشروح قرار گیرد.»(1)زیرا، «مبارزه مسلحانه تنها از راه مبارزه چریکی در کوه تودهای میشود.»(2)
با چنین درکی از مبارزه، آن طور که جزنی توضیح میدهد، گروه «برای راه طولانی خود» در مرحله اول سه هدف را در دستور قرار داد: «اول، جمعآوری و سازمان دادن افراد؛ حداقل در چندین دستة ده - پانزده نفری. دوم، مسلح ساختن این دستهها از طریق خرید اسلحه قاچاق. سوم، کوشش برای جلب نیروهای ملی و تأیید نظری و تئوریک راه قهرآمیز. پس از آن، مرحله دوم آغاز میشود یعنی شروع عملیات درگیری خیلی کوچک و بعد احتراز از دشمن و ادامه حیات دستجات در محیط خارج از شهر تا زمانی که بتواند از نیروی محلی استفاده کند و پشتیبانی شود.»(3)
البته جزنی یادآور میشود که وظیفه گروه آنان همانا تدارک مرحله اول است؛ زیرا پس از آن که مبارزه مسلحانه «تودهای» شد دیگر این گروه نمیتوانست مبارزه را به خود اختصاص دهد و یا فقط خود را اداره کنندة این مبارزه بداند.
آشکار است که جزنی این سخنان را تحت تأثیر انقلاب کوبا بیان کرده است. البته او خود این سؤال را مطرح میکند که: «آیا قطعاً نیروهای محلی از این عملیات مثلاً پس از شش ماه یا حداکثر یک سال حمایت خواهند کرد و به آنها به تدریج خواهند پیوست؟» جزنی حمایت مردم را محتملالوقوع میداند ولی ارزیابی دقیق دربارة کموکیف آن را منوط به تحقیق نسبت به مسایل محلی و وضع مردم در مناطقی میداند که در آنجا عملیات چریکی باید انجام پذیرد.
جزنی در مقام نظر و در مراحل تدوین استراتژی مبارزه، حداقل در ایامی که بازجوییهایش را پس میداده است؛ بین مبارزه مسلحانه و تروریسم تفاوت قایل
ص:76
بود و دومی را «بدون تردید»، «مردود» میشناخت. زیرا تروریسم «راه و روشی بینتیجه و انحرافی» است که «نه فقط کمکی به توسعه مبارزه نمیکند بلکه میتواند برای جنبش ملی مضر نیز باشد.»(1)
جزنی ترور افراد نخبهای را که در رأس یک حکومت قرار دارند؛ منحصراً از جانب کسانی مقبول میداند که امکان جانشینی بلافاصله آنان فراهم گردد. او شاهد مثال را چنین میآورد: «فرض کنیم ترور کندی فقید رئیسجمهوری سابق امریکا از طرف یک جناح هیأت حاکمه امریکا انجام شده باشد که فرضاً جانسون معاون کندی به آنها وابستگی داشته باشد؛ در این صورت این جناح با یک ترور قوه مجریه کشور امریکا را در اختیار گرفته و روشهای مقبول خود را، به مورد اجرا گذاشته است.»(2)
جزنی ترور افراد عالیرتبه را حتی در کشوری که دستخوش مبارزة مسلحانه است و «جنگهای پارتیزانی» در آنجا گسترش یافته نیز، مردود میداند و برای آن چنین استدلال میکند:
اگر این رجال در رأس حکومتی قرار دارند که مورد قبول مردم نیست و برعکس مورد تنفر مردم است نابود کردن آنها عملی بیهوده و بینتیجه است و اگر جنبش در مرحله نطفه ای است و به اصطلاح آگاهی عمومی مردم در سطحی است که این رجال هنوز مورد قبول مردم هستند و یا مردم به طور فعال مخالف آنها نیستند، در این صورت به دلیل ضعف از جانشینی و عدم هماهنگی مردم، این عمل نتیجه مثبتی برای سازمانهایی که در حالت نطفه هستند نداشته ولی عکسالعمل منفی این عمل میتواند موجب نابودی چنین نطفههایی بشود. پس نه تنها ترور شخصیتها به عنوان قدمی به جلو محسوب نمیشود بلکه به عنوان یک کار صرفاً عاطفی و محتملالنتیجه هم نمیتواند
ص:77
مورد قبول قرار گیرد(1)
جزنی چنین نتیجه میگیرد که ترور نه تنها قدمی رو به جلو نیست؛ بلکه به عنوان کاری عاطفی که احتمالاً نتایجی به بار خواهد آورد نیز نمیتواند مورد پذیرش واقع شود. بلکه از اغتشاش و هرجومرج ناشی از آن کسانی سود میبرند که متکی به قدرت و دستهبندی داخل حکومت باشند و آنان نیز برای جبران مافات فشار مضاعفی به روی مخالفین حکومت از هر صنف و جماعت وارد خواهند ساخت. جزنی معتقد است، این همان امری است که اصطلاحاً به «اختناق بعد از ترور» موسوم است که مورد پسند هیچ مخالفی نیست.
جزنی همچنین یادآور میشود که اعضاء کمیته بر این باور بودند که اختناق و فشار هر نوع مبارزه و تدارکی را مشکل میسازد؛ دیگر مبارزة مسالمتآمیز یا قهرآمیز تفاوتی ندارد. از نظر آنان هیچگونه ابهامی «در رد پیشنهادها و نظرات عاطفی تحت عنوان اقدام قهرمانانه به خاطر باقی گذاردن یک سنت» وجود نداشته است.(2)
دانسته نیست چرا جزنی با این طرز تلقی درباره مبارزه مسلحانه، میکوشید سایه خود را بر سر چریکهای فدایی خلق که عملاً و نظراً به ترور اعتقاد داشتند، بگستراند.
البته جزنی در جای دیگری تأکید میکند: «در شرایط فعلی کشتن عناصر منفور رژیم تنها به مثابه نشاندادن ضربهپذیری رژیم و برانگیختن احساس تنفر و کینه مردم نسبت به رژیم ارزش دارد.»(3)نظر اخیر جزنی که حداقل پس از ترور فرسیو بیان شده است، آشکارا، نوعی بازنگری در رد و انکار مطلق تروریسم است.
جزنی از یکسو نمیتوانسته «ترور فردی» را بپذیرد و از دیگر سو، ترور
ص:78
فرسیو به دست بازماندگان گروه جنگل که در حقیقت، بازماندگان گروهش بودند، صورت پذیرفته بود. بنابراین، او نمیتوانسته است ترور را مطلقاً نفی و انکار کند. به همین دلیل، آن را تا حد «برانگیختن احساس تنفر و کینه مردم نسبت به رژیم» مقبول میشمارد.
آیا بعدها جزنی در آموزههای خود تجدید نظر به عمل آورده است؟ یا آن که این تجدید نظرطلبی ناشی از شرایطی بوده است که بر او تحمیل شده بود؟
همچنان که دیدیم در اثنای مبارزه، منوچهر کلانتری به سردرگمی خود و دوستان تشکیلاتیاش پی برد و از ادامة مبارزه کناره گرفت. پس از رفتن کلانتری، مسئولیت اداره افراد مرتبط با او به سورکی واگذار شد. دکتر شهرزاد نیز ادارة دو - سه تن را بر عهده داشت. آنها قرار بود مناطق کوهستانی و جنگلی را شناسایی کنند. ولی شهرزاد همواره گله میکرد که آنان «تن به کار نمیدهند»، و با آنها نمیتواند کار کند. به پیشنهاد سایرین تماس با افراد تحت مسئولیت شهرزاد به جزنی سپرده شد و متقابلاً نیروهای جزنی نیز به شهرزاد سپرده شدند. جزنی قرار تماس فردی با نام مستعار کاردان را گرفت. در محل قرار معلوم شد که کاردان همان مشعوف (سعید) کلانتری برادر کوچک منوچهر و دایی دیگر خود اوست.
مشعوف کلانتری که تحت تأثیر شرایط حاکم بر خانواده به فعالیت سیاسی گرایش یافته بود، در آن زمان در هنرستان صنعتی تهران درس میخواند و در همین هنرستان با علیاکبر صفاییفراهانی آشنا شده بود.
مشعوف کلانتری قبل از این، به خاطر فعالیتهای صنفی در هنرستان و تحریک هنرجویان به اعتصاب، یکبار به ساواک احضار شده بود. به واسطه برخورداری از چنین پیشینهای بود که در اول بهمن ماه 1340، پس از آن که پلیس به دانشجویانی که به دعوت کمیته دانشجویی جبهه ملی در دانشگاه تهران گرد آمده بودند حمله کرد، یکی - دو روز بعد مأموران ساواک به منزل پدری مشعوف کلانتری یورش بردند تا او را بازداشت کنند.
ص:79
مشعوف کلانتری پس از اخذ دیپلم به خدمت زیر پرچم درآمد و در سال 1343 توسط برادرش، منوچهر برای انجام فعالیتهای سیاسی به ایزدی معرفی شد. با کنار کشیدن ایزدی، مشعوف کلانتری و صفایی فراهانی به شهرزاد معرفی می شوند. صفاییفراهانی که در این ایام در ساری معلم بود گهگاه برای ملاقات با شهرزاد به تهران سفر میکرد و مغازه تعمیرات تلویزیون مشعوف کلانتری در مقابل سینما مولنروژ، پاتوق دایمی او بود.
در اوایل سال 46 شهرزاد فردی را با نام مستعار ناصری (محمدمجید کیانزاد) به مشعوف کلانتری معرفی میکند که او نیز با فردی به نام اصفهانی (حمید اشرف) در ارتباط بود. حمید اشرف را منوچهر کلانتری با نام مستعار اصفهانی به کیانزاد معرفی کرده بود و کیانزاد از هویت واقعی او خبری نداشت. هیچگونه اطلاعی از نحوه آشنایی منوچهر کلانتری و حمید اشرف در دست نیست.
کیانزاد سمپات دیگری داشت به نام غفور (ایرج) حسنپور اصیل شیرجوپشت که نام وی در مقاطع حساس تشکیلات، بارها تکرار میشود. حسنپور در سال 1341 وارد دانشکده پلیتکنیک شد. این زمان مقارن بود با اوج فعالیتهای جبهه ملی، لاجرم حسنپور نیز تحت تأثیر اوضاع عمومی دانشکده به فعالیتهای سیاسی روی آورد. در سال تحصیلی 43-1344، حسنپور تحت تبلیغ فردی به نام «محمد الهیپناه» قرار گرفت. او کتاب اطاعت کورکورانه(1)نوشتة خسرو روزبه را جهت مطالعه در اختیار حسنپور قرار داد. حسنپور به تدریج گرایشاتی به حزب توده یافت. خصوصاً آنکه «یکبار دکتر ریاضی استاد مکانیک، در مورد اینکه چرا به ورقه امتحانی میکانیک نمره بیست نمیدهد گفت، بیست فقط مال یک نفر بود و آن هم روزبه بود.» این سخن، موجب افزایش تعلق خاطر حسنپور به حزب توده شده بود.
اگر چه حسنپور، گهگاه به دفتر سازمان نگهبانان آزادی نیز سری میزد و
ص:80
1) روزبه این کتاب را در دورهای که پس از فرار افسران خراسان به زندگی مخفی روی آورده بود، با نگاهی انتقادی به نظام حاکم بر ارتش رژیم پهلوی نوشت و با نام مستعار «ستخر» (سروان توپخانه خسرو روزبه) منتشر ساخت (به نقل از: خاطرات نورالدین کیانوری، ص 154).
کتبی به امانت میگرفت و یا به نطق مظفر بقایی، رهبر حزب زحمتکشان گوش فرا میداد؛ ولی همان طور که خودش میگوید:
هنوز مفهوم [شناخت] درستی از جریانات سیاسی ایران و دنیا نداشتم ولی از حزب توده خوشم میآمد و احساس میکردم که تودهایها باید آدمهای خوبی باشند و شاید اگر بگویم تا این زمان هنوز مفاهیم واقعی کلمات را نمیفهمیدم اغراق نگفتهام بنابراین، من به جستجوی آدمهایی میروم که تفکر مساعد نسبت به حزب توده داشتند و یا آنکه سابقاً تودهای بودند.(1)
بنابراین، او با الهیپناه، و شعاعالله مشیّدی که آنان را همرأی خود مییابد جلساتی تشکیل میدهد.
احساس نیاز حسنپور به مطالعة هر چه بیشتر کتاب و نشریه، او را مجبور به فراگیری زبان انگلیسی میکند. او کتابهایی در زمینههای اقتصادی و اجتماعی از ساکو خریداری و مطالعه میکند. او مینویسد: «در ضمن از مطالعه آثار بزرگان مذهبی نیز غافل نبودم چنانچه نهجالبلاغه را من در همین زمان تمام کردهام.»(2)
او، همچنین در زادگاه خود دوستانی مییافت و با آنان به بحث و گفتوگو میپرداخت.
حسنپور به تشویق مشیّدی، گهگاه در جلسات جبهه ملی شرکت میکرد و نشریه پیام دانشجو را که توسط بهزاد نبوی، محمد الهیپناه و خانم صوراسرافیل به دانشکده آورده میشد، مطالعه می کرد. پس از آنکه انتشار پیام دانشجو متوقف شد، محمدمجید کیانزاد شخصی را به او معرفی میکند تا در انتشار مجدد پیام دانشجو با آنان همکاری کند. حسنپور چند ملاقات با شخص مزبور انجام میدهد؛ ولی چون برای دوره کارآموزی به اهواز عزیمت میکند؛ ادامه روابط به بازگشت حسنپور موکول میشود. اما، در اهواز کیانزاد به او توصیه میکند که دیگر به سراغ آن شخص نرود و حسنپور نیز به همین ترتیب عمل میکند.
ص:81
در سال تحصیلی 46-1345 در حالیکه حسنپور سال آخر دانشکده را سپری میکرد به دعوت کیانزاد برای شرکت در جلسهای به منزل ناصر طلوعی در حوالی میدان فوزیه میرود. حسنپور و طلوعی در این ملاقات با حسن ضیاء ظریفی آشنا میشوند. قرار این جلسه را جزنی به ظریفی داده بود. ضیاءظریفی و حسنپور به واسطه همشهری بودن، دورادور، یکدیگر را میشناختند؛ ولی تماس نزدیکی با یکدیگر نداشتند و این جلسه آغاز فعالیت مشترک آنان به شمار میرود.
ضیاءظریفی در بازجویی مجددی که پس از واقعه سیاهکل از وی به عمل آمد چگونگی آشنایی و رابطه خود با حسنپور را چنین توضیح میدهد:
در مورد ملاقات در منزل ناصر طلوعی هم، من و حسنپور ابتدا در خیابان با هم راه میرفتیم و حرف میزدیم و بعد او گفت، یکی از بچههای دیگر هم هست که میتوانیم هم در منزلش همدیگر را ببینیم و هم او استفاده کند و از طرف دیگر آقای جزنی هم به من گفت، شخصی را از دانشکده پلیتکنیک به تو معرفی میکنم که با او در سطح مسایل سیاسی کار کن و این شخص بعداً معلوم شد همان ناصر طلوعی است و احتمالاً این ناصر طلوعی [همان کسی] بود که به وسیله کیانزاد به آقای جزنی معرفی و بعد به من معرفی شد که مدتی حسنپور و ناصر طلوعی را در منزل ناصر طلوعی میدیدم و درباره مسایل روز و پرسشهایی که در ضمن آنها میکردند جواب میدادم.(1)
مضمون گفتوگوی آنان عمدتاً درباره مسایل صنفی دانشکده و مسایل مربوط به جبهه ملی بود. حسنپور تأکید می کند: «آقای حسن ضیاءظریفی اصلاً با من درباره مسایل کمونیستی بحث نکرده است.»(2)
در تابستان 1346 ناصر طلوعی به دوره کارآموزی میرود و رابطهاش با آن دو قطع می شود؛ ولی تماس گهگاه ظریفی و حسنپور همچنان ادامه مییابد.
ص:82
غفور حسنپور در بازجوییهای متعدد خود مینویسد: «به پیشنهاد ایشان من گروهی را در لاهیجان درست مینمایم که قبلاً با هم کار میکردیم این گروه عبارت بودند از ابوالقاسم طاهرپرور، رحمت پیرونذیری، گداعلی بوستانی، رضا عابدینپور و اسکندر رحیمی». در حالی که ضیاء ظریفی ارائه چنین پیشنهادی را به حسنپور همواره مورد انکار قرار میدهد. به هر روی، روابط حسنپور با ضیاء ظریفی در سطح نازلی ادامه مییابد.
پیشتر گفتیم که مسئولیت مشعوف کلانتری به بیژن جزنی واگذار شد. مشعوف کلانتری برای جزنی توضیح میدهد که با دو نفر به اسامی کریمی (صفاییفراهانی) و ناصری (کیانزاد) در تماس است که البته این تماسها «نامنظم و نامرتب» است. از این پس مشعوف رابط بین جزنی و آن دو تن شد.
جزنی از مشعوف در مورد برنامههای منطقهشناسی توضیح میخواهد. توضیحات او آشکار میکند که او این موضوع را چندان جدی نگرفته و در این مدت، کار با ارزشی انجام نداده است یعنی برای شناسایی مناطق مازندران و گیلان کمتر از یکصدم کار پیش رفته است.
مشعوف کلانتری استدلال کرد که این امر نیاز به طراحی و اجرای برنامههای مفصل از طرف اکیپهای متعدد دارد؛ اگرنه، با یک برنامه چند روزه کاری نمی توان کرد. این در حالی است که مشعوف یک کوهنورد حرفهای است و به اکثر قلل مرتفع ایران صعود کرده، حتی سنگنورد ماهری است و از تیغه علمکوه صعود کرده است. جزنی اهمیت منطقهشناسی را به او تأکید میکند و قرار میشود که مشعوف به همراه کریمی و ناصری با جدیت بیشتر به شناسایی مناطق مساعد برای عملیات پارتیزانی بپردازند. مدتی بعد قرار تماس با فردی به نام برومند (محمد چوپانزاده) نیز به کاردان داده شد و کاردان با او تماس انفرادی برقرار کرد؛ اما از نظر او این شخص نه به درد کوهنوردی و شناسایی مناطق میخورد و نه به درد کار دیگر؛ اما همچنان تماس با او ادامه یافت.
اکنون گروه خود را در موقعیتی میدید که بایستی گامها را سنجیدهتر برمیداشت. دیگر صلاح نبود جلسات «کمیته» در منزل ظریفی و یا سورکی تشکیل شود. ناگزیر به توصیه جزنی مشعوف کلانتری خانهای در حوالی بیمارستان پهلوی (امام خمینی فعلی) و خانهای دیگر در عباسآباد اجاره کرد.
ص:83
این دو خانه مکان برگزاری جلسات شد.
تهیه پول برای خرید اسلحه و تمهید سایر مقدمات «عملیات پارتیزانی» از جمله موضوعاتی بود که از همان بدو تشکیل گروه مورد توجه بود. تا وقتی که منوچهر کلانتری در ایران بود او عهدهدار مخارج بود؛ اما در مورد نحوه تهیه پول بحثها و پیشنهادهای زیادی مطرح شد که «تماماً برپایه سرقت بود». از جمله طرحی که کلانتری پیشنهاد داده بود مربوط میشد به سرقت «اتومبیلهای حامل پول بانک صادرات». با رفتن او این طرح مسکوت گذارده شد و طرحهای مختلف دیگری ارائه گردید.
یکی از طرحها که برای مدتی نظر سایر اعضا را جلب نمود، طرح زاهدیان بود. ضرار زاهدیان که به قول سایر اعضاء گروه، «همه چیز را آسان میگیرد ولی در عمل هیچ قدمی برنمیدارد»(1)یکبار جز «حرفهای هوایی و بیحساب که میزد گفت برای تهیه پول علیآباد گرگان جای مناسبی است چون موقع برداشت توتون پول زیادی در بانک آنجا وجود دارد و با چند نفر میتوان آن را زد و بعد شرطی گذاشت که تمام گفتههای او را کان لم یکن کرد.»(2)شرطش این بود که پس از سرقت باید یکسر به جنگل زد که غیر قابل پذیرش بود؛ زیرا پول برای تدارکات تهیه میشد و گروه در موقعیت شروع فعالیتهای پارتیزانی نبود.
همین تعللها و بی انگیزگیها موجب شد که روزی دکتر شهرزاد بگوید: «ما اهل این کار یعنی جنگ پارتیزانی نیستیم و بی خود، خود را مشغول کردهایم و نتیجهای هم نخواهیم گرفت.»(3)بنابراین او نیز پس از کلانتری خود را کنار کشید. بدین ترتیب با رفتن او در واقع آن دو نفری که در سال 42 جزنی را به جلسه دعوت کرده
ص:84
بودند و در مقابل بیاعتقادی نسبی(1)او به فعالیتهای مخفی اصرار میورزیدند، میدان را خالی کردند. جزنی بعد از کنارهگیری شهرزاد، اگر چه، به کنارگیری دایی خود - منوچهر کلانتری - با لطف و اغماض مینگرد؛ ولی در مورد شهرزاد جانب انصاف را به کلی رها میکند. شهرزاد بنا به تصریح جزنی در اعتراض به بیانگیزگی و بیعملی گروه، کار چریکی را رها کرد؛ حال آنکه، جزنی در تاریخ سیساله از اخراج او سخن میگوید.(2)
جزنی با بهکارگیری تعبیر اخراج از یک سو انتقام سختی از شهرزاد میگیرد که موجب تسریع در «لو» رفتن اهداف گروه و دیگر اعضاء آن شد؛ و از دیگر سو، انفعال، بیانگیزگی و سردرگمی گروه را پنهان میسازد.
شهرزاد نیز قبل از کنارهگیری، افراد مرتبط با خود را به ظریفی منتقل کرد. این افراد عبارت بودند از: فرخ نگهدار، مجید احسن و قاسم رشیدی. فرخ نگهدار با نام مستعار حافظی که فعالیتش در دانشگاه، محدود به ایجاد شرکت تعاونی بود به گفته ظریفی آنقدر جوان بود که هنوز تفکر خاصی پیدا نکرده بود. مجید احسن به خاطر دانش تئوریکش مورد توجه بود. اما قاسم رشیدی پس از انجام ملاقاتی با ظریفی به او گفت، چون کاری در اصفهان پیدا کرده، باید از تهران خارج شود. بدین ترتیب او نیز راه خود را جدا کرد.
ظریفی همچنین با فردی به نام اکبر جلیلوند با نام مستعار الهی مرتبط بود. اما، او دارای احساسات تند پانکُردیسم بود؛ برای همین ترجیح داد از گروه جدا و به کردستان بازگردد. البته قبل از بازگشت دو قبضه اسلحه در اختیار ظریفی نهاده بود.
سورکی نیز با شهیدی (عزیز سرمدی) و هرمزی (محمد صفاری آشتیانی) و پیوندی (احمد جلیلافشار) در ارتباط بود.
جزنی، سرمدی را از فعالیتهای دوران جبهه ملی می شناخت و در سال 43 قرار تماس با او را به منوچهر کلانتری داده بود.
ص:85
عزیز سرمدی فعالیت خود را از جبهه ملی آغاز کرد. او در سال 1338 در جشن سالگرد تأسیس «حزب ملت ایران بر بنیاد پانایرانیسم» شرکت کرد و بعد از این که به سخنان رهبر حزب، داریوش فروهر گوش فرا داد، چنان مجذوب آن سخنان شد که تا مدتها بدون آنکه عضو رسمی باشد در این حزب به فعالیت پرداخت. سرمدی از رهگذر فعالیت در جبهه با بیژن جزنی، احمد جلیلافشار، عباس سورکی و حسن ضیاءظریفی آشنا شد.
در سال 1341 که سرمدی مدتی در زندان بود با صفاری آشتیانی آشنا میشود. در آن زمان صفاریآشتیانی در «جامعه سوسیالیستهای نهضت ملی ایران» به رهبری خلیل ملکی فعال بود. اگرچه صفاریآشتیانی مواضع ملکی را قبول نداشت و ادعا میکرد: «دیگر خلیل ملکی هیچ کاره است و یک عده جوان موقعیت جامعه را در دست گرفته اند.»(1)ولی تلاش میکرد نظر افراد را به جامعه سوسیالیستها جلب کند. روابط سرمدی با صفاریآشتیانی پس از آزادی از زندان ادامه یافت.
پس از به همهپرسی گذاشته شدن لوایح شش گانه در سال 1341 سرمدی بر این اعتقاد بود که باید در رفراندوم شرکت کرد و به آن رأی مثبت داد. او به خاطر همین نظرش مورد انتقاد واقع شد و حتی عدهای او را خائن به جبهه ملی نامیدند.
با به محاق رفتن جبهه ملی و نبود امکانی برای فعالیتهای علنی و قوت گرفتن اندیشه مبارزه مخفی، صفاریآشتیانی و احمد جلیلافشار توانستند سرمدی را برای مبارزه «نیمه علنی - نیمه مخفی» مجاب کنند. جلساتی در منزل صفاری واقع در خیابان فرح شمالی تشکیل میشد که منوچهر کلانتری نیز در آن جلسات حضور مییافت و بعدها با رفتن کلانتری، سورکی جای او را گرفت. اکنون سورکی با سرمدی، صفاریآشتیانی، محمد چوپانزاده و احمد جلیلافشار در ارتباط بود.
ص:86
1) عزیز سرمدی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 13809، بازجویی، جلسه ششم، مورخ 3/11/1346، ص 4.
احمد جلیل افشار نیز کنشهای سیاسی خود را از دوران تحصیل در دارالفنون، با سازمان جوانان جبهه ملی در سال 1340 آغاز کرد. او در این دوران، با منوچهر کلانتری آشنا شد و پس از اتمام خدمت زیر پرچم، روابط خود را با کلانتری افزایش داد. بعدها منوچهر کلانتری او را با سرمدی مرتبط ساخت.
اکنون به نظر میرسید سازمان توانایی و امکان تأمین پول از طریق سرقت را دارا میباشد. آخرین طرحی که ارائه شد مربوط به سرقت بانک تعاونی و توزیع شعبه قصابخانه بود.
اطلاعات لازم برای اجرای این عملیات توسط صفاریآشتیانی کسب شده بود. زیرا یکی از بستگان او با یک دستگاه وانت، لاشههای گوسفند را از کشتارگاه به قصابیها حمل کرده و متقابلاً پولهای آنها را نیز دریافت و به بانک تعاونی و توزیع شعبه کشتارگاه منتقل میکرد. همچنین صفاری اطلاع حاصل کرده بود که این بانک، شبها نیز دایر میباشد. عملیات شناسایی و تهیه نقشه تقریبی بانک توسط صفایی و مشعوف کلانتری دنبال گردید.
برای انجام عملیات قرار شد دو اکیپ با هم اقدام کنند. یکی به عنوان عملکننده و دیگری به عنوان محافظ. کلانتری، صفایی (کریمی) ، برومند (محمد چوپانزاده) و جزنی گروه محافظ بودند و سورکی، شهیدی (عزیز سرمدی) ، پیوندی (جلیلافشار) و هرمزی (صفاری) گروه عملکننده. برای این عملیات تصمیم گرفتند دو اتومبیل خریداری کنند که پس از خاتمه کار، برای از بین بردن «رد»، اتومبیل عملکننده در سد کرج انداخته شود.
در نقشه عملیات، برای فرار از منطقه، دو مسیر در نظر گرفته شد: یکی مسیر شرقی که جزنی پیشنهاد داد و دیگری مسیر غربی که سرمدی پیشنهاد کرد. همچنین قرار بود پس از ورود گروه عملکننده به بانک دست کارمندان را از پشت ببندند و برای جلوگیری از فریاد آنان دستمالی بر دهانشان قرار دهند.
این طرح نیز به سرنوشت طرحهای دیگر گرفتار شد، زیرا:
یک عده شهری که پشت میز ادارات و مؤسسات نشسته اند و وقت آنها صرف دفتر و کاغذ میشود در دورترین فاصله از اقدامات پارتیزانی و حتی تدارکات آن قرار داشتند. و این موضوعی بود که چندین بار در کمیته مورد بحث قرار گرفته
ص:87
بود. مثلاً به دکتر شهرزاد گفته میشد چگونه است که شما از صبح تا آخر شب در داروخانه کار میکنید و در عین حال خودتان را یک فرد انقلابی که مشغول تدارک انقلاب است میدانید؟!
و یا سورکی در مقابل تأکید و اصرار کمیته مبنی بر رها کردن یکی از کارهای خود تا آخرین روز قول میداد و عمل نمی کرد. در مورد افراد دیگر وضع بدتر از این بود، سرمدی که از افراد فعال به حساب میآمد این اواخر معلوم شد وقت خود را چگونه میگذراند و به اتهام زشتی بازداشت شد.(1)
تعریض جزنی به سفر تفریحی سرمدی است. او با دوستانش هوشنگ اقتصادی و مسعود بندعلی و دو دختر به کنار دریا رفتند و در بازگشت، با شکایت والدین دختران، سرمدی یک ماه و نیم را در زندان سپری کرد و سپس به قید وثیقه آزاد شد.(2)
مشعوف کلانتری نیز، تا زمانیکه با شهرزاد بود، زیر بار کوچکترین مسئولیت و فعالیتی؛ حتی منطقهشناسی نمیرفت. او هم در کارخانه و هم در مغازه کار میکرد. یک «قوزبالاقوز» دیگر، تشکیل زندگی مخفیانه با یک زن و بچه بود که امکان هر نوع فعالیت را از او سلب کرده بود.
در این میان وضع زاهدیان از همه جالبتر بود. او در حالیکه با منوچهر کلانتری و شهرزاد همعقیده بود، عملاً در کمیته ماند به طوری که وقتی شهرزاد میخواست از کار کناره بگیرد به جزنی گفت، زاهدیان هم مثل خود او فکر میکند، ولی به روی خودش نمیآورد.(3)
جزنی در حالی از دیگران برای رها نکردن شغل خود انتقاد میکند که خود سهامدار دو شرکت تبلیغاتی و فیلمسازی بود و علاوه بر آن، به عنوان مدیر نیز به کار اشتغال داشت و از رهگذر این فعالیتهای اقتصادی بود که توانست زندگی
ص:88
1) بیژن جزنی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پروندة شماره 71346، جلسه شانزدهم بازجویی، مورخ 16/1/47، ص 7.
2) عزیز سرمدی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پروندة شماره 66009، جلسه اول بازجویی، مورخ 26/10/1346، ص 1.
3) بیژن جزنی، همان، جلسه شانزدهم بازجویی، مورخ 16/1/47، ص7.
مرفهی فراهم آورد. زندگی آنان به اندازهای مرفه بود که به گفتة همسرش، موجب اعجاب مأمورین ساواک شده بود.(1)
ضرار زاهدیان فعالیت خود را در سال 1320 و با عضویت در جمعیت مبارزه با استعمار آغاز کرد و در فروردین ماه سال 32 عضو آزمایشی حزب توده شد. کودتای 28 مرداد او را نیز روانه زندان کرد و در زندان دوست دوران کودکی خود، عباس سورکی را پس از ده سال دید. این دیدار به تجدید روابط آنان انجامید. از آن پس هر گاه سورکی برای دیدن خانواده به شاهرود میرفت، حتماً دیداری با زاهدیان تازه میکرد.
در سال 43 ضرار زاهدیان برای یافتن کار عازم تهران شد و نزدیک به یک سال در منزل سورکی اقامت گزید. این روابط حتی بعد از آنکه زاهدیان کاری برای خود دستوپا کرد و منزل سورکی را ترک گفت، باز هم ادامه یافت و تدریجاً به آشنایی با دوستان دیگر او نیز انجامید. با این همه، زاهدیان، ندرتاً در مباحث سیاسی آنان شرکت می کرد. اما این مسئله، مانع از آن نبود که سورکی او را به عنوان عضوی از گروه در نظر نگیرد و روی او کار نکند. بنابراین، او را به جلسهای دعوت کرد که جزنی و ظریفی نیز در آن حضور داشتند و بدین ترتیب زاهدیان ناخواسته و بهرغم میل باطنیاش با گروهی آشنا شد که کنش سیاسی را آماج قرار داده بود. یعنی همان امری که زاهدیان سالها پیش، آن را ترک کرده بود و متعهد شده بود که هرگز دور آن نگردد. بنابراین، دور از انتظار نبود که رفتن شهرزاد این فرصت را برای زاهدیان فراهم آورد که روابط خود را با سورکی تا سطح روابط خویشاوندی و گفتوشنود پراکنده تقلیل دهد.
انقلابیگری از سر تفنن حاصلی جز این نمیتوانست داشته باشد که هرگونه اقدام به دلایل واهی تعلیق به محال میشد. چنان که در برابر اولین عمل یعنی تهیه پول مدتها از این شاخه به آن شاخه میپریدند و استدلال میکردند که برای عملیات باید اتومبیلسواری یاد بگیرند. پس از آنکه مدتی به این کار
ص:89
1) بنگرید به: محمدحسین خسروپناه، نگاه نو، همان، ص 55، به نقل از: میهن جزنی.
پرداختند؛ سورکی گفت، باید موتورسواری هم یاد بگیرند و مدتی هم به این کار پرداختند. این بهانهجوییها برای گریختن از «عمل»، پایانی نداشت. به طوری که روزی جزنی در جلسه به شوخی گفت: «من میترسم بیست سال دیگر وقتی این افراد (سورکی و افرادش) تمام هنرها و فنون دنیا را یاد گرفتند برای تهیه پول و به اصطلاح سرقت پول احتیاج به آموختن زبان عبری و یا سانسکریت داشته باشند و ما باید یک معلم سانسکریت برای آنها دست و پا کنیم.»(1)
برای گروه، «تهیه پول کافی» از آن جهت اهمیت داشت که راه ورود به مرحله اول تدارکات را هموار میکرد. زیرا گروه تصمیم گرفته بود پس از آن، با جلب افراد به همکاری، سازمان خود را توسعه بخشد و دستههایی را به صورت حرفهای به منطقهشناسی اعزام کند تا برای مرحله بعد، نسبت به محیط تسلط کامل داشته باشند. همچنین بنا بود به میزان لازم از طریق قاچاق، اسلحه خریداری شود و افراد آمادگی نظامی پیدا کنند و با انفصال تدریجی آنان از کارهای پشت میزنشینی، شرایط روحی و عملی برای شروع اقدامات پارتیزانی فراهم گردد.
این تدابیر و پیشبینیها هیچگاه تحقق نیافت. زیرا افراد برای هر کار کوچکی چنان برای دورخیز عقبنشینی میکردند که دیگر حرکت به جلو را غیرممکن میساخت. یا شرایط را چنان پیچیده و مشکل در نظر میآوردند که هرگونه عملیاتی تعلیق به محال میشد.(2)
جزنی علت این کندی و بیتحرکی را در دو عامل میدید: «اول، عامل روحی و سستی اعتقاد و عدم امیدواری واقعی افراد به موفقیت برنامه تئوریک و دوم، شرایط زندگی و امکانات محدود سازمان و دور بودن از محیط مناسب برای
ص:90
دست زدن به عملیات.»(1)
وضعیت سلاحهایی که گروه برای آغاز فعالیت «پارتیزانی» فراهم آورده بود، بهتر از دیگر اقدامات نبود. این اسلحههای کمری محدود میشد به دو- سه قبضه که آن را پیش از خروج کلانتری از کشور، در کوههای شاهآباد (دارآباد) دفن کرده بودند و مدتها پس از رفتن او، تازه به فکر در اختیار گرفتن آن افتادند. جزنی احتمال میدهد که کیومرث ایزدی باید از محل دفن سلاحها مطلع باشد. موضوع را با مشعوف کلانتری در میان میگذارد. مشعوف کلانتری به سراغ کیومرث ایزدی میرود. او با بیرغبتی به همراه مشعوف به کوههای شاهآباد (دارآباد) میرود و محل اختفاء را پیدا میکنند. در نتیجه، دو قبضه اسلحه زنگزده براونینگ و موزر به دست میآید. سورکی نیز دو قبضه اسلحه از یک قاچاقچی خریده بود. جزنی تصمیم میگیرد نسبت به تعمیر اسلحههای زنگ زده که در اختیار مشعوف است، اقدام کند. با سورکی قرار میگذارد که اسلحهای سالم از او تحویل گرفته و به مشعوف واگذارد تا مشعوف مطابق آن نسبت به تعمیر اسلحهها اقدام کند. قرار ملاقات در ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه بعدازظهر روز 19/10/46 در خیابان ملک صورت میگیرد. سورکی با فولکس خود سر قرار حاضر میشود. جزنی با دیدن او به طرف اتومبیل میرود و در صندلی عقب جای میگیرد. پس از آن سورکی اسلحهای را که مدتها نزد ناصر آقایان امانت گذاشته بود و ساعتی قبل آن را تحویل گرفته بود از داخل کیفی که در صندلی جلو بود درمیآورد تا به جزنی تحویل دهد. در این هنگام مأمورین ساواک سر میرسند و آنان را بازداشت میکنند.
چگونگی لو رفتن و نحوة دستگیری بیژن جزنی و سورکی، بحثهای زیادی را در بین اعضای گروه برانگیخت. بیتردید وقتی سورکی، اسلحه را از ناصر آقایان طلب میکند، ساواک نسبت به این امر حساس میشود و برای دستگیری آنان اقدام میکند.
ص:91
1) بیژن جزنی، همان، ص 7.
در آن ایام جزنی نیز تحت مراقبت ویژه ساواک بود. به همین جهت نام او «جزو صورت اسامی افراد مظنونی بود که میبایست قبل از مراسم تاجگذاری» دستگیر شوند. ساواک تهران او را در چهارم آبان احضار میکند و جزنی ضمن تکمیل «دفترچه مشخصات و بیوگرافی» در پاسخ سؤال سیام دفترچه مبنی بر اینکه هماکنون از لحاظ روحی و مادی چه گرفتاریای دارید، پاسخ میدهد:
از لحاظ روحی از پایمال شدن قانون و حقوق افراد مصرح در قانون اساسی، فقر اکثریت مردم و تراکم زیاد ثروت در دست عدهای معدود و تظاهر به دموکراسی از طرف دولت که وجود خارجی ندارد، رنج میبرم.(1)
در نظریهای که کارشناس بخش 311 ساواک در ذیل گزارش خود به مقام مافوق ارائه میکند، آمده است:
افرادی که در محیط ساواک با چنین بیپروایی به مقامات مملکتی توهین مینمایند، مسلماً در خارج از این محیط با آزادی و جسارت بیشتری نیات خود را بیان میدارند. در صورت تصویب، نامبرده بالا مجدداً به ساواک احضار و وظایف ساواک و مصالح مملکتی به وی تفهیم گردد و در صورتی که مشارالیه مجدداً اظهاراتی مشابه اظهارات قبلی خود نمود، شدیداً به او تذکر داده شود. (2)
مقام مافوق نیز در هامش این گزارش رهنمود میدهد: «تحت مراقبت شدید و دائم قرار گیرد. منزل و محل کار[ش] تحت کنترل باشد. نامههای او سانسور شود. برای اخذ مدارک لازم از وسایل فنی کمک گرفته شود. چنانچه بعد از مراقبت مجدداً مشاهده گردید اقداماتی علیه امنیت مملکت مینماید دستگیر و تحت پیگرد قرار گیرد.(3)
ص:92
یک هفته پس از این دستورالعمل، یعنی در تاریخ 15/9/46 اعلامیهای از طرف «جبهه آزادیبخش ملی ایران» به صورت خطی به در ورودی یکی از منازل خیابان بهمن واقع در تهرانپارس نصب شده بود که خطاب به «کارگران، دهقانان، دانشجویان و هنرمندان، از آنان خواسته شده بود تا برای مبارزه با رژیم فاسد و دستنشانده پهلوی با هر گونه نمود سیاسی و فرهنگی و هنری و اقتصادی آن مخالفت کنند.»
ذیل خبر، گزارشگر ساواک احتمال داده است: «عاملین اصلی تهیه و توزیع اعلامیههائی که به امضاء جبهه آزادیبخش ملی ایران پخش میشود، بیژن جزنی و همکاران وی میباشند.»(1)
به همین جهت مقدم، مدیرکل اداره کل سوم ساواک از ریاست ساواک تهران درخواست میکند: «ضمن شناسایی همکاران بیژن جزنی و کنترل دقیق وی هرگونه شواهد و مدارکی دال بر دخالت یاد شده و همکارانش در تهیه و توزیع اعلامیه فوقالذکر موجود است، سریعاً تحویل دهند.»(2)
در اسناد و مدارک موجود هیچ مدرکی دال بر دخالت جزنی در تدوین و انتشار اعلامیه یافت نشده است حتی در بازجوییهایی که پس از دستگیری از جزنی به عمل آمد، به این اعلامیه اشارهای نشده است؛ ولی مخاطب قرار دادن «هنرمندان» در کنار کارگران، دهقانان و دانشجویان شاید قرینهای باشد مبنی بر نوشته شدن اعلامیه به قلم جزنی. زیرا او هم ذائقة هنری داشت و هم با بخشی از هنرمندان در تماس بود.
در تاریخ 23/7/46 منبع ساواک گزارش میدهد:
جزنی، عبدالله کریمی را ملاقات و به وی پیشنهاد مینماید نباید آرام گرفت و بایستی اعلامیه نهضت آزادیبخش ملت ایران که یک مرتبه توزیع
ص:93
گردیده به چاپ رسانده و به مناسبت تاجگذاری و فعالیتهایی که استعمارگران در مملکت انجام میدهند پخش و آنها را افتضاح نمائیم. نامبرده اضافه نموده باید خیلی مواظب باشیم و هیچ عجلهای نشود زیرا مأمورین خیلی مراقب هستند.(1)
مشابه همین گزارش چند روز دیگر نیز تکرار میشود. اما این بار معلوم نیست جزنی با چه کسی ملاقات کرده است. در ملاحظه یکی از این گزارشها آمده است: «به منبع آموزش داده شد تماس خود را با بیژن جزنی قطع نکرده و مراقب فعالیتهای وی باشد.»(2)
معلوم نیست اعلامیهای که در تاریخ 15/9/46 و با امضاء «جبهه آزادیبخش ملی ایران» به دست آمده، همان اعلامیهای باشد که جزنی با دوستان خود درباره آن سخن گفته است و اگر چنین است نقش جزنی در تدوین و توزیع آن چه بود؟
پس از آن که مأمورین ساواک از نصب اعلامیه اطلاع حاصل میکنند مراقبت از جزنی به طور محسوس افزایش یافت؛ به طوری که در اولین جلسه بازجوئی از او سؤال میشود: «شما با آدرس خیابان قاآنی، نرسیده به خیابان صنیعالدوله، پلاک 99 چه ارتباطی داشتهاید؟» و یا «توضیح دهید: شما با آدرس دروازه شمیران، خیابان مهران، مقابل منزل پلاک 18 چه نوع ارتباطی داشتهاید؟» و یا «شما به نشانی تهراننو، نرسیده به خیابان سمنگان، روبروی خیابان پل، کلینیک شبانهروزی رضا فرهت، پلاک 90/3 چه ارتباطی داشتهاید؟» و یا «شما به آدرس خیابان میرهادی، واقع در خیابان پهلوی، نرسیده به خیابان آریامهر، آپارتمان 24، طبقه چهارم چه ارتباطاتی داشتهاید؟» و یا «شما با نشانی هفتچنار، چهارراه نواب، کوچه بنبست حاجیسیدعلی، پلاک 63 یا 43 چه نوع ارتباطی داشتهاید؟» و یا از او میپرسند که در ساعت 30/7 دقیقه مورخ 1/10/46 در دروازه شمیران،
ص:94
خیابان کیوان با چه کسی ملاقات کرده است؟(1)
اگرچه این پرسشها نشان میدهد، ساواک قدم به قدم، در تعقیب و مراقبت از جزنی بوده است و کلیه تحرکات او را به دقت زیر نظر داشت؛ اما به گواهی اسناد موجود، در زمان دستگیری آن دو، عملیات مراقبت از سورکی به دستگیری جزنی انجامید.
در گزارش مورخ 23/10/46 ساواک آمده است:
چندی قبل اطلاع رسید که مشارالیه [عباس سورکی] سه قبضه سلاح کمری تهیه کرده و تصمیم به آموزش تیراندازی به هممسلکان خود دارد. ضمن مراقبتی که از نامبرده به عمل آمد در تاریخ 19/10/46 مشاهده گردید شخص مزبور با همراه داشتن بستهای مشکوک قصد تماس با فرد دیگری را دارد و چون احتمال میرفت که بسته مزبور محتوی سلاح باشد، لذا پس از گرفتن تماس از طرف وی با نفر دوم هر دو نفر دستگیر و در تحقیق از شخص اخیر معلوم شد نامبرده بیژن جزنی دانشجوی دکترای فلسفه دانشگاه تهران میباشد که او نیز سوابقی مبنی بر فعالیت در جبهه ملی دارد.(2)
پس از آنکه جزنی دستگیر میشود و نمیتواند در پایان آن روز مشعوف کلانتری را در خانه امن واقع در خیابان تکش ملاقات کند؛ مشعوف که احتمال دستگیری جزنی را میداد، همراه با برومند (چوپانزاده) در ملاقاتی با سرمدی تصمیم میگیرند که برای محفوظ ماندن مابقی اعضاء از خطر دستگیری، به شمال سفر کنند.
ص:95
ص:96
روز جمعه 22 دی ماه 1346، مشعوف کلانتری، عزیز سرمدی، علیاکبر صفاییفراهانی، محمدمجید کیانزاد، محمد صفاریآشتیانی، محمد چوپانزاده و حمید اشرف با وسیله نقلیهای که سرمدی تهیه کرده بود؛ عازم شمال کشور شدند. پس از رسیدن به علمده، سرمدی به تهران بازمیگردد تا خانهای امن برای گروه بیابد. وعده بعدی آنان، شب جمعة هفتة بعد، قهوه خانهای در رودهن یا جاجرود بود. پس از آن، گروه دو شبی را در گلندرود(1)میماند و سپس به طرف لاویج(2)حرکت کرده و نزدیک گردنهای به نام بهارسرا دو شب دیگر را سپری میکند و سپس، یک شب دیگر را در منزل یکی از اهالی لاویج می گذراند. در این سفر، مشعوف، دستگیری دو تن از دوستان را به اطلاع سایرین میرساند.
در گفتوگوهایی که پس از دستگیری بیژن جزنی و عباس سورکی که بین سایر اعضای گروه در گرفت؛ برخی از جمله صفاییفراهانی، اول بر این اعتقاد بودند دیگر نباید به شهر بازگردند و میتوان با همین عده معدود، عملیات پارتیزانی را در کوه آغاز کرد؛ اما در جریان گفتوگو متقاعد شدند که بدون تیم شهری نمی توان در کوه و جنگل اقدامی کرد. خصوصاً، در زمستان که شرایط
ص:97
1) گلندرود، روستای کوهستانی و نیمهمرطوب در بخش مرکزی شهرستان نور که رودخانهای به همین نام از سمت چپ آن میگذرد (عباس جعفری، گیتاشناسی ایران).
2) لاویج، منطقهای کوهستانی از توابع شهرستان نور که از شمال به میانبند، از شرق به ناتلکنار، از جنوب به میانرود و از غرب به هلوپشته محدود میشود. (عباس جعفری، گیتاشناسی ایران).
سخت و دشوار طبیعت، علیه شرایطی است که یک چریک در آن به سر میبرد. زیرا لخت بودن درختان، امکان استتار را به میزان قابل توجهی کم میکند و همچنین، برف و بوران نیز بر دشواری عبور از گردنهها و مناطق صعبالعبور میافزاید. به همین جهت چون تحرک چریک شدیداً آسیبپذیر میباشد دشمن به سرعت بر او چیره خواهد شد. بنابراین بازگشت به شهر و اختفاء در خانههای امن به تصویب رسید.
یکی دیگر از تصمیمات گروه، آزمودن افراد جدید بود تا بدین طریق مانع ورود اعضاء سست و بیانگیزه به گروه شوند. با این نتیجهگیری گروه از لاویج به سوی آمل حرکت کرد تا در بازگشت از جاده هراز در میعادگاه، سرمدی را ببیند. اما سرمدی، روز سهشنبه 26/10/46 هنگامی که همسرش را برای زایمان به بیمارستان زنان میبرد، توسط مأمورین ساواک دستگیر شده بود. بنابراین، گروه بدون دیدار با سرمدی به تهران بازمیگردد. صفایی از جانب کلانتری مأمور میشود با ضیاءظریفی در شرکت بهشهر تماس تلفنی بگیرد و اوضاع را جویا شود. ظریفی به اطلاع او میرساند که سرمدی نیز دستگیر شده است.
در خلال این مدت یعنی دو روز پس از دستگیری سورکی و جزنی، ضرار زاهدیان توسط غلام سورکی برادر عباس از غیبت او مطلع میشود. ضرار زاهدیان وعده میدهد که موضوع را پرسوجو کند. فردای آن روز، یعنی روز جمعه، زاهدیان، غلام سورکی و ناصر آقایان را به اتفاق یکدیگر در خیابان میبیند. آن دو از ضرار زاهدیان مجدداً سراغ عباس سورکی را میگیرند و او نیز اظهار بیاطلاعی میکند، یکی از آن دو میگوید: «احتمالاً با اسلحه او را گرفتهاند.»
چند روز بعد در تاریخ 1/11/46 ضرار زاهدیان نیز به رغم آن که خود را کلاً کنار کشیده بود، در محل کار خود بازداشت شد. اما ضیاءظریفی مقارن با دستگیری جزنی و سورکی از شرکت خود تقاضای مرخصی کرد. البته او در بازجویی خود این تقارن را امری تصادفی میداند و علت آن را ادامه معالجات خود بیان میکند. ضیاءظریفی، زندگی نیمهمخفی را آغاز کرد، زیرا نه تنها به بقیه
ص:98
افراد گروه نپیوست؛ بلکه برخی از شبها را نیز به منزل خود میرفت؛ اما در بیشتر اوقات در منزل دوستان خود - پدرام و ارفعزاده - و یا در منزل برادرانش سپری میکرد. همین امر موجب شده بود که دیگر افراد گروه از جانب او «شدیداً احساس خطر» کنند و حتی ظریفی پیشنهادهایی میداد که از نظر مشعوف کلانتری «عوضی» بود و «موجب تعجب» آنان شده بود. از جمله این که به کلانتری و فراهانی توصیه میکرد:
سرکارهایتان بروید که اگر ساواک به دنبالتان آمد سرکارتان باشید. اگر نباشید میفهمند شما هم جزء کار بوده و فراری هستید. پس از آن اظهار داشت، بیایید به خانههای افراد تشکیلات تهرانی [تشکیلات تهران حزب توده] مخفی شوید تا از شما حفاظت شود تا آبها از آسیاب افتاد، بیرون آیید.(1)
ضیاء ظریفی در این مدت با یکی از دوستانش که او را «دکتر الف» مینامد، ملاقات میکند. او کسی جز ایرج واحدیپور نیست. واحدیپور که خود عازم سفر بود خانهاش را در اختیار وی قرار میدهد و برای او و یک «رفیق بالای تشکیلات تهران که با اسم مستعار مهندس» به ظریفی معرفی شده بود؛ در روز 11 بهمن ملاقاتی ترتیب میدهد.
در این ملاقات، ظریفی از آقای مهندس که عباس شهریاری، نفوذی ساواک در تشکیلات تهران حزب توده بود، کمک میخواهد؛ او نیز ارائه هرگونه کمکی را وعده میدهد. آن دو چند بار همدیگر را ملاقات میکنند و در آخرین ملاقات که در روز سهشنبه 24 بهمن بود؛ ظریفی از او میخواهد «صدای ما را از پیک ایران پخش کنید و اعلامیههایی را برای ما در شهرها پخش کنید».(2)آقای مهندس نیز پذیرفت و پیشنهاد داد که برای گرفتن اعلامیهها، فردا یکدیگر را ملاقات کنند؛ ولی ضیاءظریفی اظهار داشت فردا قرار دارد و نمیتواند و پس فردا همدیگر را
ص:99
ببینند.(1)
از طرف دیگر، چون بقیه اعضاء گروه به ظریفی اخطار داده بودند «در صورتی که حاضر نشود به خانه تیمی آنها و یا یک خانه تیمی جدید رفته و زندگی حرفهای بکند؛ بقیه به خاطر خطراتی که تهدیدشان میکند ناگزیر به قطع تماس خواهند بود و خود میداند»(2)ظریفی تقاضای ملاقات با مشعوف کلانتری را میدهد. مشعوف کلانتری از حضور در این ملاقات استنکاف میورزد و جلیلافشار داوطلبانه، سر قرار ظریفی حاضر میشود. آن دو، روز چهارشنبه 25/11/46 ساعت 19 در ضلع شرقی پارک فرح یکدیگر را دیدند و درباره ضرورت حفظ خود و دیگر افراد از خطر دستگیری سخن گفتند. ظریفی توصیه کرد افراد باید مدتی کاملاً مخفی شوند. در جریان این سخنان بود که هر دو آنان دستگیر شدند.
مشعوف کلانتری نوشت:
بعدها فهمیدم ظریفی در منزل واحدیپور با عباس شهریاری روبرو شده و با او در امور گروهمان مشورت میکرده و حتی ساعت و محل قرار را گفته و او خواسته بود با ماشین ظریفی را برساند که ظریفی نمیپذیرد و از این طریق ظریفی و افشار به دام افتادند. ظریفی به شهریاری گفته بود، آخرین قرار را با مسئول فراریها دارد و پس از این دیگر تماس نخواهد داشت و شهریاری هم به اختلاف و جدایی و طرد ظریفی از کار گروهی به وسیله ما احتمالاً آگاهی داشت و طرح اولیه ساواک برای دستگیری ما با شکست روبرو شد.(3)
البته ضیاءظریفی در بازجویی ادعا میکند: «بعد از دستگیری جزنی و سورکی، من، او [غفور حسنپور] را دیدم و گفتم که من در حال مخفی زندگی میکنم چون جزنی و سورکی را که با هم کار میکردیم، گرفتند، گفت، چه میخواهی بکنی؟ گفتم، ممکن است به کوه بروم و او هم برای آمدن اصرار داشت. برای او
ص:100
خطرات این کار را شرح دادم و او استقبال کرد که اشکالی ندارد و قراری هم با من گذاشت که من دیگر سر قرارش نرفتم و بعد هم مرا دستگیر کردند.»(1)
حسنپور نیز از تصمیم ضیاءظریفی برای پناه بردن به کوه خبر میدهد. او مینویسد: «در بهمن ماه آقای ظریفی به من اطلاع می دهند که عده ای از افراد لو رفتند. خود را برای رفتن به کوه آماده کن ولی سه روز بعد به من اطلاع میدهند، چون زمستان است و فصل سرما، این امر را به بهار آینده موکول مینمائیم که بعداً دستگیر میشوند.»(2)
پیش از دستگیری ضیاءظریفی، کیانزاد از حسنپور خواسته بود خانهای اجاره کند تا مشترکاً در آنجا زندگی کنند، حسنپور نیز اتاقی در خیابانی به موازات خیابان شاه اجاره کرد. چون در آن اتاق جلسهای بین ظریفی و گویا صفاییفراهانی انجام شده بود؛ پس از دستگیری ظریفی، آن اتاق تخلیه میشود. این بار حسنپور خانه ای در خیابانی به موازات خیابان ژاله و در حوالی مجلس شورای ملی و یک تکاتاق نیز در خیابان معینالسلطان اجاره میکند. در خانه شماره 4 حوالی مجلس، حسنپور با اسم مستعار سیاوش با ناصر (علیاکبر صفاییفراهانی)، اکبر (صفاریآشتیانی) و حسن (محمد چوپانزاده) و در تک اتاق خیابان معینالسلطان نیز توسط محمود (کیانزاد)، با هوشنگ (حمیداشرف) آشنا میشود.
مشعوف کلانتری در بازجویی سال 1353 ادعا میکند، تماسهایی که کیانزاد و صفاییفراهانی با حسنپور داشتند؛ آنان را به این نتیجه رساند که او «به درد» نمیخورد؛ زیرا «اخلاق خوبی نداشته»، ولی دوستان زیادی دارد که میتوان از آنان استفاده کرد. البته شاید این داوری مشعوف کلانتری درباره حسنپور متأثر از
ص:101
ارزیابی ضیاءظریفی از حسنپور بوده باشد.
ضیاءظریفی در بازجوییهایی که پس از واقعه سیاهکل از وی به عمل آمده است؛ عمیقاً ناخرسندی خود را از حسنپور ابراز میکند. او در صفحات اول و دوم بازجویی مورخ 10/12/49 در مورد حسنپور اظهار میدارد: «او جوانی بود کمتجربه، با عقاید تند و بیاحتیاط و اهمالکار و به همین جهت، تشخیص من این بود که به درد یک کار سازمانی و مرتب نمی خورد؛ ولی به هر حال تماسم با او به طور نامنظم ادامه داشت.»(1)
همچنین در بازجویی مورخ 12/12/49، هنگامی که بازجو از ضیاءظریفی میپرسد که چرا نام حسنپور را در بازجوییهای اولیه در سال 46 به میان نیاوردی؟ او ضمن تأکید بر «شلوغ و بیاحتیاط» بودن حسنپور، مینویسد:
در شرایط بعد از دستگیری جزنی و سورکی هم که میخواستم به کوه بروم و در آن موقع بیش از هر چیز به آدم نیاز بود تماس خود را با او قطع کردم چون او را کسی نمیدیدم که برای چنین کاری صلاحیت داشته باشد و علت عدم معرفی او در سال 46 نیز این بود که عضو گروه نبود و پیوستگی چندانی حتی به طور سطحی هم با مسایل سیاسی به معنی وسیع کلمه نداشت.(2)
صرفنظر از نیات و نوع داوری صفاییفراهانی و کیانزاد دربارة حسن پور، اینک آنان به اتفاق صفاریآشتیانی و چوپانزاده به منزلی تردد میکنند که او تدارک دیده است و تنها خانه امن گروه تلقی میشود.
در این دوران حسنپور نیز دوستان خود را که بیشتر آنان در لاهیجان بودهاند، به گروه معرفی میکند. ابوالقاسم طاهرپرور که پیشتر در لنگرود به ضیاء ظریفی معرفی شده بود؛ اینک به اتفاق رحمت پیرو نذیری به صفایی فراهانی معرفی میگردد. همچنین، ابراهیم نوشیروانپور که توسط مهدی سامع با حسنپور آشنا
ص:102
شده بود، اینک توسط وی به صفایی فراهانی معرفی میشود. حسنپور ملاقاتی نیز بین مهدی سامع و صفاریآشتیانی ترتیب میدهد. رضا عابدینپور و علی بوستانی نیز به صفاری آشتیانی معرفی میشوند.
پس از نوروز 47 مهدی سامع به شخصی با نام مستعار مشیری معرفی میگردد. قرار شد مهدی سامع منزلی تهیه کند. او خانهای در میدان مولوی گرفت و دو نفر دیگر نیز به توصیه حسنپور، به اسامی حسن صالحپور و محمود نوابخش به آن منزل رفتند. اما طولی نکشید که صالحپور دیگر سر قرار خود حاضر نشد و رابطه آنان به کلی قطع گردید. غیبت او موجب شد که سامع از میدان مولوی به خانهای دیگر در امیریه نقل مکان کند.
اعضاء گروه در این ایام همچنان درگیر بحثهای طولانی برای شروع عملیات بودند و بالاخره، به این نتیجه رسیدند که باید سازمانی جدید بنا نهند تا به طور همزمان در شهر و کوه عمل کند. براساس این دریافت، مقرر شد هر کس فردی را مناسب تشخیص میدهد با او درباره لزوم «مبارزه مسلحانه» سخن بگوید و او را به همکاری دعوت نماید.
صفاییفراهانی با شریک سابق خود هوشنگ دلخواه صحبت کرد و تصمیم خود را به او گفت. سخنان او موجب اعجاب دلخواه شد؛ زیرا دلخواه تلقی دیگری از فراهانی داشت.
هوشنگ دلخواه در دوران هنرستان در جریان کوهپیمایی با صفاییفراهانی و سعید کلانتری و چند تن دیگر که گروه کوهنوردی «کاوه» را تشکیل داده بودند؛ آشنا شده بود و با آنان بحث سیاسی میکرد. سال آخر تحصیل در هنرستان، روابط صفاییفراهانی با او بیشتر شد. دلخواه پس از اخذ دیپلم فنی در یک شرکت ساختمانی در ساری مشغول کار شد. در همین زمان، صفاییفراهانی نیز در یکی از هنرستانهای ساری به تدریس روی آورد. لاجرم روابط آنان ادامه
ص:103
یافت. دلخواه، مدتی بعد در هنرسرای عالی قبول شد. یک سال بعد، صفاییفراهانی نیز به همان هنرسرا راه یافت و به تحصیل پرداخت. صفایی گهگاه نشریه پیام دانشجو را جهت مطالعه در اختیار دلخواه قرار میداد و دلخواه نیز، رفته - رفته با تشویق صفایی به فعالیتهای صنفی دانشکده کشیده شد. اما چون در درس ریاضی ضعیف بود؛ و به همین دلیل، سال اول مردود شد؛ صفایی او را به حسنپور معرفی کرد تا به او کمک کند. دلخواه برای این منظور هفتهای یک بار به دیدن حسنپور در دانشکده پلیتکنیک میرفت. حسنپور هم با اغتنام فرصت، او را با جریانات صنفی دانشکده آشنا میکرد. به طوری که پس از مدتی دلخواه در جلسات پلیتکنیک که اغلب اعضای آن، از هواداران جبهه ملی بودند، شرکت میکرد.
در سال دوم هنرسرا، دلخواه مجدداً مردود شد و او را از هنرسرا اخراج کردند. از آن پس، به کمک پدر خود رفت که در خیابانها دستفروشی میکرد و حسنپور نیز گهگاه برای دیدن او سری به بساط او میزد. دلخواه به تدریج توانست مغازهای در خیابان ایرانمهر برای خود دستوپا کند و صفاییفراهانی با او در اداره مغازه تراشکاری شریک شد. اما این مشارکت دوامی نیاورد. به تدریج رفتار صفاییفراهانی در نزد دلخواه دگرگون شد؛ زیرا او سعی میکرد در نظر دلخواه «فردی پولدوست و مشروب خوار جلوه کند.»(1)ولی دلخواه می دانست او با سعید کلانتری و فردی به نام اسکندر که در گروه کوهنوردی و اسکی سندیکای صنف فلزکار و مکانیک بود؛ روابطی دارد.(2)
به هر جهت، دلخواه پس از آنکه صفاییفراهانی با او درباره «مبارزه مسلحانه» صحبت کرد؛ با آنکه «ته دلش» راضی نبود؛ همکاری را پذیرفت.
صفاییفراهانی، همچنین، به سراغ جلیل انفرادی رفت. جلیل انفرادی عضو
ص:104
سندیکای کارگران فلزکار بود. در سال 43 هنگامی که بر فراز قله توچال، پناهگاهی توسط کوهنوردان عضو آن سندیکا ساخته میشد؛ دیگر کوهنوردان که عضو گروه کوهنوردی کاوه بودند؛ از جمله صفاییفراهانی به آنان کمک میکردند. همین امر، موجب آشنایی آن دو شد. جلسات مداوم هفتگی در فدراسیون کوهنوردی که هر دو در آن شرکت میکردند؛ این آشنایی را به دوستی تبدیل ساخت. خصوصاً آنکه اشعاری که جلیل انفرادی هنگام کوهپیمایی میخواند؛ صفاییفراهانی را آگاه ساخت که او گرایشهای کمونیستی دارد. به همین جهت صفاییفراهانی با آسودگی خاطر نزد انفرادی رفت و به راحتی توانست نظر موافق او را برای مبارزه چریکی جلب کند. پس از آن، هرگاه انفرادی از او در مورد «برنامه» سؤال میکرد؛ صفایی پاسخ میداد به موقع خبرت خواهم کرد.
در همین ایام، روزی فراهانی در دروازه شمیران با اسکندر صادقینژاد، یکی دیگر از کوهنوردان عضو سندیکای کارگران فلزکار مواجه شد و پس از مدتی گفتوگو، او را برای دیدارهای بعدی ترغیب کرد. صادقینژاد نیز، روی خوش نشان داد. بالاخره پس از چند دیدار، او نیز برای «مبارزه مسلحانه» آمادگی خود را اعلام کرد.
از زمان تشکیل نخستین هستههای چریکی، چگونگی تأمین پول همچنان یکی از موضوعات بغرنج گروه به شمار میرفت. صفاریآشتیانی بر سرقت از بانک پای میفشرد؛ ولی مشعوف کلانتری او را متقاعد کرد که چنین کاری ممکن نیست. زیرا با دستگیری جزنی و سورکی، طرح سرقت از بانک احتمالاً لو رفته و ساواک هشیار شده است. اما سرقت از بانک، ضمن آنکه نیازهای مالی گروه را برطرف میکرد؛ امکانی بود برای «امتحان افراد جدید» که صفاریآشتیانی بر آن تأکید میکرد. به همین جهت به پیشنهاد صفایی فراهانی، رضا عابدینپور مأموریت مییابد موجودی بانک
ص:105
محل کار خود واقع در سیاهکل را برداشته و به آنان تحویل دهد. او نیز چنین میکند و مبلغ هفتاد و پنج هزار تومان تحویل گروه میشود. ولی با پیشنهاد کیانزاد و پافشاری حسنپور، مبلغ سرقت شده به بانک عودت داده شد.
همچنین طرح دیگری برای سرقت از موجودی بانک صادرات در رامسر ارائه گردید. برای آشنایی بیشتر با موقعیت بانک، سؤالاتی از سوی کیانزاد طرح میشود. پاسخها را علی بوستانی تهیه کرد. پس از آن، صفاییفراهانی و کیانزاد به آنجا مسافرت میکنند و سپس حسنپور و حمید اشرف به آن منطقه رفته و نقشه خارجی بانک را ترسیم میکنند. ولی این طرح نیز عملی نمیشود. بالاخره صفاریآشتیانی پیشنهاد میدهد که همان وانت حمل لاشههای گوسفند که پول قصابها را نیز جمعآوری میکند؛ مورد دستبرد واقع گردد. این طرح که بیخطرترین طرح سرقت بود، پذیرفته شد.
پس از قطعی شدن اجرای عملیات، صفاری به میدان گمرک میرود و یک دست لباس افسری و یک دست لباس پاسبانی میخرد و آنها را به اسکندر صادقینژاد و جلیل انفرادی میدهد. آنان با استفاده از موتوری شبیه موتور پلیس، وانت حمل پول را به بهانه داشتن محموله قاچاق در خیابان ژاله، حوالی آب سردار متوقف کرده و سپس پولهای موجود را سرقت میکنند.
در این عملیات، چون احتمال میرفت رانندة وانت، صفاری را که از خویشاوندانش بود، بشناسد؛ او از شرکت در صحنة سرقت خودداری کرد و تنها نقش علامتدهنده را به عهده گرفت.
با پول به دست آمده از سرقت وانت، خانهای خریداری شد و خانه اجارهای در خیابان پشت مجلس شورا که مدتی فراهانی، غفور حسنپور، صفاری، چوپانزاده و کیانزاد در آنجا بودند؛ تخلیه گردید. اما، خانه جدید به زودی مورد شناسایی پلیس واقع شد.
مشعوف کلانتری نیز احساس ناامنی میکرد. او که بیش از دو سال پیش و بدون اطلاع خانواده با زنی بیوه و دارای فرزند ازدواج کرده و خانهای در میدان شهناز برای وی اجاره کرده بود؛ اینک پس از بازگشت از شمال، سریعاً نسبت به
ص:106
تغییر محل سکونت اقدام میکند و به میدان شاه میرود. اما روزی که برای سروگوش آب دادن، به خانه امن خیابان تکش مراجعه میکند؛ درمییابد که ساواک آنجا را تفتیش کرده است. در محل سکونت خود نیز احساس امنیت نمیکند؛ لاجرم منزلی در خیابان سپه، برای همسرش میخرد. از آن پس کلیه تماسها در این خانه انجام میپذیرفت.
با گذشت زمان، اندک - اندک در اثر مواجهه با کاستیها و محدودیتهای تجربی و تدارکاتی، ایدة انجام عملیات پارتیزانی در کوه، رنگ باخت. افراد، در نهایت، به این جمعبندی رسیدند که:
ماندن در ایران جز گرفتاری نتیجهای ندارد، پس چه بهتر اگر بتوانیم از ایران خارج شده و به سازمان الفتح برویم که هم علیه امپریالیزم و اسرائیل بجنگیم و هم اگر روزی به ایران برگشتیم، آمادگی رزمی جهت مبارزه مسلحانه در ایران را دارا باشیم.(1)
در پی این جمعبندی، صفایی مأمور شد تا با همکاری کیانزاد، شناسنامه و گذرنامه جعلی فراهم کند.
علیاکبر صفایی فراهانی در سال 1320 در تهران متولد شد. او در سال 1336 که در چاپخانه تابان کار میکرد؛ با کارگری به نام علی آشنا شد. علی «از وضعیت بد زندگانی مردم و اینکه چگونه میتوان بنیان اجتماعی را به نحوی تغییر داد که تمامی ملت در رفاه و مساوات و برابری باشند» با صفایی صحبت میکند. صفایی فراهانی تحت تأثیر سخنان «علی» و با راهنمایی او به مطالعه روی آورد. از جمله کتبی که
ص:107
1) علیاکبر صفاییفراهانی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 135802- 52398، بازجویی، مورخ 7/12/49، ص3.
خواند؛ کتاب «تاریخ مختصر حزب بلشویک» بود. در جریان این مطالعات، «علی» او را به فرد دیگری به نام جعفر طاهری(1)
در سال 40 طاهری توسط افراد خود توانست چند تن درجهدار را به تور بزند و این حرکت او باعث عکسالعمل پلیس شد. طاهری و همکارانش به سرعت بازداشت شدند و نتیجه تعلیمات چند ساله طاهری در معرض تماشای دوست و دشمن قرار گرفت. شرح کثافتکاری طاهری و همکارانش در مراحل قبل از بازداشت و در جریان تحقیقات و در زندان خارج از حد این بررسی فشرده است. ولی همین قدر کافی است گفته شود که او و همکارانش آن چنان زبونی و درماندگیای ظاهر ساختند که در کمتر محفلی شبیه به آن دیده شده است. بدیهی است طاهری و همکارانش بدون محاکمه آزاد شدند تا در صورت لزوم به کار خود ادامه دهند (طرح جامعهشناسی و مبانی استراتژی انقلابی ایران، صص 78- 77).
معرفی کرد. فراهانی و طاهری به مطالعه آثار مارکسیستی پرداختند.فراهانی در هنرستان با سعید کلانتری آشنا شد و از افراد فعال هنرستان به شمار میرفت و چون طاهری مخالف هرگونه فعالیت علنی بود؛ با فراهانی قطع ارتباط کرد. در این ایام، مشعوف کلانتری به جرم توزیع اعلامیه روانه زندان شده بود. پس از رهایی، آن دو در تشکیل کمیته دانشآموزان فعالیت شدیدی داشتند و به وسیله مسعود حجازی با جبهه ملی مرتبط شدند و در به تعطیلی کشاندن مدرسه و شرکت دادن دانشآموزان در میتینگهای جبهه ملی ایفای نقش میکردند. صفاییفراهانی در سال 1340 در مراسم بزرگداشت شهدای سی تیر در
ص:108
1) بیژن جزنی در مورد جعفر طاهری چنین مینویسد: «جعفر طاهری از کارگران قدیمی بود که به مارکسیزم روی آورده و قبل از شهریور 20 فعالیتهای محدود کمونیستی داشت. طاهری بعدها با شورای متحده مرکزی و دبیر آن، رضا روستا اختلاف پیدا کرد و از حزب توده جدا شد. در دورة عملی نشریهای به نام تضاد منتشر کرد و در آن از حزب طبقه کارگر که جایی برای روشنفکران نداشته باشد حرف میزد. بعدها طاهری عدهای را دور خود جمع کرد و اصولی برای گروه خود وضع کرد که نتیجه آن ایجاد یک سازمان صددرصد کارگری بود. از معیارهای عضویت آن اشتغال به کار یدی، نداشتن هیچگونه مالکیت غیرمنقول، نداشتن هیچگونه مالکیت منقول بیش از دو هزار تومان بود. طاهری با افراد خود سرگرم بود و آزارش به کسی و جایی نمیرسید. چند تن را جمع کرده و آنها را زیر تبلیغات مارکسیستی قرار داده بود. خودش ظاهراٌ دستفروش بود و لباس دست دوم میفروخت ولی اغلب زندگی خود را به صورت انگل میگذراند.
ابنبابویه دستگیر شد و چند روزی را در حبس سپری کرد. او در همین سال دیپلم گرفت و از خدمت زیر پرچم نیز معاف شد. بدینترتیب، در آزمون معلمی که مورد درخواست آموزش حرفهای بود؛ شرکت کرد و قبول شد و بیدرنگ به هنرستان پسران ساری اعزام گردید. به ناگزیر، تماس او با مشعوف به حالت تعلیق درآمد. در سال 1342 در آزمون هنرسرایعالی نارمک شرکت کرد و پذیرفته شد. در بازگشت به تهران، مجدداً با مشعوف ارتباط گرفت. این بار حرف و سخن آنان، تحت تأثیر شرایط عمومی و کلی جامعه و اوضاع جهانی «مبارزه مسلحانه» بود. صفایی توسط مشعوف به برادرش منوچهر معرفی شد و بعد از مدتی نیز او، صفایی را به شهرزاد سپرد.
در همان روزهایی که اعضای گروه به فکر خروج از کشورند؛ مشعوف کلانتری احساس میکند خانه جدیدش نیز، تحت کنترل است. روزی که مأموران، پرسان به منزل او نزدیک میشوند؛ او با احساس خطر، به اتفاق صفاریآشتیانی از منزل بیرون میرود و پس از تماس با صفایی فراهانی، کیانزاد و چوپانزاده، به اتفاق راهی کرج میشوند و با اجاره کردن باغی، دو هفته در آنجا میمانند. در بازگشت از کرج، تدارک ملزومات خروج از کشور سرعت پیدا کرد.
کیانزاد چهار جلد گذرنامه تهیه کرد. یکی متعلق به برادر خود به نام احمد کیانزاد، دیگری متعلق به پدرش به نام علیاکبر آقارضا کاشی، سومی متعلق به شوهر خواهرش به نام محمدرضا، و بالاخره، یکی هم متعلق به همسر دائیاش به نام زهرا وهابزاده، اما تهیه یک جلد گذرنامه و تعدادی شناسنامه به عهده صفایی فراهانی گذاشته شد.
صفایی روزها در برابر سفارتخانهها و بنگاههای مسافربری پرسه میزد؛ تا گذرنامه و شناسنامهای بیابد؛ ولی موفق نمیشد. ناگزیر به قهوهخانهای در میدان مولوی رفت. در این رفتوآمدها با فردی به نام محسنی آشنا شد. او مدارک مورد نیاز صفایی را تهیه کرد و وعده همه گونه مساعدت لازم را نیز به او داد. پس از آماده شدن مدارک، صفایی به خرمشهر سفر کرد؛ تا بلکه، بتواند مسیری
ص:109
برای خروج از کشور و رفتن به بصره پیدا کند. با بررسیهایی که انجام داد، چنین امکانی را منتفی دید. لاجرم نزد محسنی بازگشت تا درباره این که چگونه میتوان مخفیانه به عراق رفت؛ با او صحبت کند. در این گفتوگوها قرار شد محسنی یک قاچاقچی به او معرفی کند. صفایی با سایر افراد گروه مشورت کرد. به پیشنهاد گروه، چنین مقرر شد که ابتدا صفایی و صفاری از کشور خارج شوند و در صورتی که آنان سالم به مقصد رسیدند؛ گروه دوم نیز، ده روز بعد، به آنان ملحق شود.
با جدا شدن صفاری و صفایی، افراد باقی مانده به ساری رفتند و چند روز بعد به تهران بازگشتند. مشعوف کلانتری و چوپانزاده برای بیتوته، در مسافرخانه «کارون» اتاقی کرایه کردند و کیانزاد نیز از آنان جدا شد. وعده آنان، روز قبل از حرکت بود. روز موعود، هر سه با اسامی جعلی، بلیت اتوبوس «لوان تور» را برای روز بعد به مقصد خرمشهر تهیه کردند. آنان پس از رسیدن به خرمشهر، سر قرار فردی رفتند که صفایی معرفی کرده بود. ملاقاتشونده، جمله رمز را چنین ادا کرد: «سفته وصول شد.» اندکی بعد همان فرد، آنان را سوار اتومبیلی کرد و به سوی نخلستان پیش تاخت. با عبور از میان نخلستانها، اتومبیل کنار منزل یک عرب متوقف شد. هنگام گفتوگو با صاحبخانه، مأمورین ژاندارم هجوم آوردند و هر سه را دستگیر کردند و در خرمشهر به مأموران ساواک تحویل دادند.
چگونگی لو رفتن این سه تن و نحوه دستگیری آنان در هالهای از ابهام پیچیده شده است. برابر اسناد موجود، مأمورین ژاندارم در جستجوی تعدادی قاچاقچی به آن منطقه رفتند و تصادفاً به آن سه تن مظنون شده و دستگیرشان کردند. اما توضیحات افشاگرانه ضیاءظریفی در نامهای که از زندان برای برادرش نوشته است، زوایای دیگری از این ماجرا را برملا میکند:
پس از دستگیری من و گذشت چند ماهی، چون فشار برای دستگیری 5 نفر از دوستان ما که اسمشان لو رفته بود زیاد شده بود آنها خواستند از راه مرز جنوب خارج شوند، به وسیله آقای دکتر الف کمک خواستند و او دوباره
ص:110
آقای مهندس را به دوستان ما که طبعاً از جریانی که بر من گذشته بود اطلاع نداشتند معرفی کرد. کار ندارم به جزئیات کار، نتیجه این شد که درست در سر مرز که فقط یک رودخانه بین ایران و عراق فاصله بود و آنها منتظر بلم بودند تا به آن طرف بروند پلیس با تجهیزات کامل آنها را که سه نفر بودند محاصره و دستگیر میسازد. در طی تمام مدتی که جریان رفتن این رفقا تدارک میشد جریان تدارک را آقای مهندس [عباس شهریاری] هدایت میکرد و رفقای ما هیچگونه دخالتی در آن نداشتند. بدیهی است که باز هم تصادفی در این کار نبود. آقای مهندس با کاردانی سه نفر دیگر از بهترین دوستان ما را به کام پلیس داد و این بار هیچ فرضی قادر به تبرئه این شخص نیست و حالا این شخص لابد مخفی زندگی میکند!(1)
مشعوف کلانتری اگر چه در بازجوییهای خود، خصوصاً بازجویی مجدد در سال 1353 در این باره به تفصیل سخن نمیگوید؛ ولی اجمالاً، مضمون نامه ضیاءظریفی را تأیید میکند.
نحوه دستگیری ضیاءظریفی و سپس، سه تن دیگر، از همان آغاز شکهایی را مبنی بر نفوذ پلیس در تشکیلات تهران حزب توده برانگیخت. این موضوع در «جلسه کمیته روشنفکران» که در تاریخ 29/7/47 و با حضور ایرج واحدیپور، بهمن، [مهدی] سلیمانی و مسعود [عباسعلی شهریاری] تشکیل گردید؛ مورد بحث واقع شد. در این جلسه:
ابتدا مسعود گفت، گروه جزنی و سورکی قبلاً با دکتر واحدیپور ارتباط داشتهاند و میدانستهاند که دکتر عضو تشکیلات تهران است و با هم نشستهایی داشتهاند. وقتی آنها را دستگیر میکنند و سازمان و پلیس دنبال [سایر افراد گروه] آنها میگردد تقاضا میکنند که کمک برای اختفاء و منزل داده شود که چند نفر
ص:111
1) ابوالحسن ضیاءظریفی، حسن ضیاءظریفی، ص57.
از آنها را حزب مسکن میدهد منجمله یکی از آنها [ضیاءظریفی] در منزل واحدیپور مخفی میشود. بعداً این شخص که به خانههای رفقایش زیاد تردد میکرده در یکی از قرارهائی که با افشار داشته دستگیر میگردد و آنها تشکیلات را متهم میکنند که آنها را لو دادهاند و سپس مخفی شدهها تقاضای خارج شدن از ایران به وسیله تشکیلات تهران را مینمایند که موافقت میشود ابتدا دو نفر آنها با راننده و بلد خارج میگردند و رسید خروج میدهند و از خارج هم خبر میدهند که رسیدهاند و بعد سه نفر دیگر از آنها خارج شده که در مرز دستگیر میشوند و پس از دستگیری شایع میکنند که از تهران تحت تعقیب بودهاند و به اصطلاح [تشکیلات تهران] حزب را متهم و در مظان اتهام قرار میدهند.
مسعود و واحدیپور نحوه خروج آنها را بیان کردند که ابتدا به خرمشهر به منزل یکی از رفقای حزبی میروند و از آنجا تا مرز 25 دقیقه راه را، راننده آنها را به نام زوّار قاچاق میبرد و پاسپورت مجعول که در تهران ساخته شده نیز در دست آنها بوده. از دو پاسگاه که یکی دربندخان و دیگری پلنو میباشد میگذرند و وارد بیشه میشوند که بایستی از یک خانه عربی و ایرانی از یک نهر رد کرده که سه متر عرض نداشته و مسعود گفت رسیدی که با رمز نوشته شده بود توسط راننده رسید و گفت اینها بیعرضهگی خودشان بود والا امکان نداشته دستگیر شوند.(1)
در واقع، شهریاری چنین وانمود میسازد که خروج صفایی فراهانی و صفاری آشتیانی با تدبیر یا به کمک او صورت گرفته است. این ادعا که حتی در روایتها و تاریخنگاریهای رسمی و علنی سازمان نیز پذیرفته شده، با آنچه از قول صفایی فراهانی گفتیم، در تناقض است. روشن است که ایجاد و یا تقویت چنین شبههای به نفع شهریاری بود؛ مگر آن که تصور کنیم محسنی، همان فردی که صفاییفراهانی در قهوهخانه با او آشنا شده بود؛ منبع نفوذی ساواک بوده باشد. این گمان، با شواهد دیگر که بدان اشاره خواهیم کرد، همخوانی ندارد.
ص:112
1) ایرج واحدیپور، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 89877، گزارش شماره 28419/20ه 1، به 311، از: 20ه 1.
این موضوع، یک بار دیگر در تاریخ 13/9/47، اما اینبار، بدون حضور شهریاری مورد بحث واقع شد. جالب اینجاست که ساواک در یک جمع چهار نفره، دو منبع داشت که اینبار، مشروح مذاکرات را منبع دوم در اختیار ساواک قرار میدهد:
جلسه کمیته روشنفکران در ساعت 1200 روز 13/9/47 با شرکت مهدی سلیمانی و ایرج واحدیپور و بهمن در منزل سلیمانی تشکیل [گردید ...] سپس واحدیپور اظهار میکند از دسته جزنی و سورکی از زندان اطلاع داده که مسعود پلیس است و به ما هشدار دادهاند بنابراین لازم است که موضوع در کمیته مطرح گردد. قبل از این که سه نفر (منظورش مشعوف و چوپانزاده و کیانزاد بوده است) در مرز دستگیر گردند تصمیم به رفتن خارج داشتهاند و مسعود با قرار قبلی با یکی از آنها جلوی دانشکده دامپزشکی قرار میگذارد که مقدمات سفر آنها را فراهم آورد. آن شخص از نظر احتیاط با محافظ به محل ملاقات میرود محافظ وضع را غیرعادی تشخیص داده مشاهده میکند دو نفر مراقب محل هستند و بعد به عنوان مسافر به یک اتومبیل تاکسی ایست میدهند با وی کمی صحبت میکنند و بدون اینکه سوار تاکسی شوند به مراقبت خود ادامه میدهند و محافظ این وضع را به دوست خود اطلاع میدهد آن شخص از مسعود سئوال میکند آیا شما با محافظ بر سر قرار آمدهاید مسعود در جواب وی اظهار داشته نه خیر در صورتی که در اردیبهشت ماه این موضوع مطرح شد مسعود اظهار داشت من با محافظ سر قرار حاضر شدم سلیمانی اظهار میکند مسعود دروغ گفته است هیچگاه او با محافظ سر قرار حاضر نشده است.
واحدیپور اضافه میکند شخص مورد نظر با مسعود قرار میگذارد بعد از یک ماه با یکدیگر ملاقات نمایند. آن شخص سر قرار نمیرود و کس دیگری را میفرستند. باز هم اعتقاد دارید که محل قرار که فقط از آن مسعود اطلاع داشته تحت کنترل بوده است؟ حالیه دستگیرشدگان در مرز و سایر رفقای دستگیر شده ارزیابی کردهاند به این نتیجه رسیدهاند که این سه نفر از تهران تحت کنترل بوده و با تهیه طرح قبلی دستگیر شدهاند و دلیل هم دارند وقتی که راننده آنها را به خانه مرد عرب میبرد پاسپورت و پول آنها را به صاحب منزل داده و میرود صاحب منزل اظهار میکند که بلم آن طرف مرز میباشد ده
ص:113
دقیقه دیگر بر میگردد در این اثنا اتومبیل کامانکار ژاندارمها میرسد که ظاهراً برای کشف سیگار قاچاق آمده بودهاند در صورتی که به محض ورود به منزل به جای اینکه منزل را برای کشف سیگار بگردند یکراست آنها را دستگیر و چشم آنها را بسته و به دست آنها دستبند میزنند که اظهار نظر میکنند که اگر موضوع قاچاق بود نیاز اولاً به بستن چشم و دست قاچاقچی نداشت. ثانیاً اول مأمورین اجناس قاچاق را جستجو میکردند نه اینکه آن سه نفر را دستگیر کنند چون جرمی تحقق نیافته بود سپس آنها را سوار کامانکار کرده میبرند که در وسط راه اتومبیل در گل گیر میکند بلافاصله آنها را به اتومبیل لندرور که در همان جا حاضر بوده منتقل و به شهر میروند [میبرند].
در اینجا سلیمانی مطرح میکند اولاً از آنها باید سئوال شود که آیا در ضمن دستگیری مرد عرب را هم با خود آوردند یا نه؟ ثانیاً آنها را مستقیماً به ژاندارمری بردند یا به سازمان امنیت؟ که این دو سئوال موضوع را بهتر روشن میکند.
سپس ایرج راجع به دستگیری ظریفی چنین بیان داشته: وقتی که جزنی و سورکی دستگیر شدند چون ظریفی با من دوست بود پیغام داد که جائی برای من تأمین کن من هم چون همیشه در تهران نبودم دیدم منزلم جای امنی است به وسیله شخصی که اکنون هم آزاد است و مورد اعتماد گروه جزنی و سورکی است او را به منزل خودم منتقل کردم و برای او نام مستعاری گذاشتم که جابری بود. بنابراین هیچکس جز من و مسعود و موسوی که به منزل من تردد میکرد از این نام مستعار ظاهراً نبایستی اطلاع داشته باشد مگر اینکه خود ظریفی نام مستعارش را به عللی که بر من ناشناخته است به برخی از رفقای گروه خود گفته باشد.
چند روز قبل از دستگیری او برادرانم که یکی دبستانی و دیگری دبیرستانی است به من اطلاع دادند که یک روز شخصی که بارانی پوشیده بود و قد بلند و سبیل داشت سرکوچه آمد و گفت که منزل جابری کجا است در صورتی که قاعدتاًً هیچکس از این اسم قراردادی نبایستی اطلاعی داشته باشد و آن شخص مدتی سرکوچه را کنترل کرد و حتی برادر کوچک مرا تا مدرسه تعقیب نموده.
برادرم گفت موضوع را فوراً به موسوی اطلاع دادم من با موسوی ملاقات و
ص:114
از او استیضاح کردم که آیا تو وقتی این مطلب را شنیدی فوراً به ظریفی اطلاع دادی؟ گفت من به مسعود گفتم و اضافه میکند حال که مسعود نیست که از او سئوال شود که چه اقدامی به عمل آورده و چرا به ظریفی اطلاع نداده که از منزل فوراً برود
پس از دستگیری، ظریفی نحوه دستگیر شدن خود را با سایر رفقای خود در میان گذاشته و میگوید من تنها روز قرار را با مسعود در میان گذاشتم و به او گفتم چهارشنبه رفقایم را میبینم بنابراین اگر از منزل تا محل قرار مرا تعقیب کرده باشند و در حین قرار من و کسی را که با او تماس داشتهام گرفتهاند، کار مسعود خواهد بود چون بعد از ملاقات در محل قرار دستگیر شدهام و خبر [جهت] اینکه لو رفته باشم هیچ علتی وجود ندارد.
سلیمانی سئوال میکند که در چه ساعتی دستگیر شده؛ واحدیپور اظهار میکند، ساعت 7 بعدازظهر بهمن ماه. سلیمانی اظهار داشته در آن موقع ساعت 7 هوا تاریک است بنابراین اتفاقی شناخته نشدهاند بلکه با مقدمه قبلی لو رفتهاند. واحدیپور اظهارات خود را ادامه میدهد.
روزی که ظریفی را گرفتهاند قبل از دستگیری او یکی از همین بچهها در زندان به بقیه گفته که ظریفی را امروز میآورند و بعد از دستگیری ظریفی گفته آن سه نفر مثل مرغ از قفس گریخته اند و مقصود آن سه نفری است که با فرد تماس[گیرنده]، هممنزل بودهاند و ظریفی استدلال میکند که اگر از ناحیه طرف قرار لو رفته باشد علتی برای دستگیری آن سه نفر باقی نمیماند در صورتی که مرا تعقیب کردهاند که کسی که با من قرار داشته دستگیر کنند و سرنخ را بگیرند و سه نفر را دستگیر سازند.
بعد مسئله پول و پاسپورتها را مطرح کرد و گفت چه برای دو نفری که قبلاً از ایران رفتهاند و چه این سه نفر 45000 ریال مسعود پول گرفته البته آنها مدعی شدهاند؛ در صورتی که مسعود اظهار میکند 24000 ریال گرفته است. شب قبل با شخصی که مورد اعتماد گروه جزنی است ملاقات داشتم آن هم اظهار میکرد مبلغ 45000 ریال پول در اختیار مسعود قرار گرفته است. واحدیپور اضافه میکند خواهرم چندی قبل جریان پول را با مسعود در میان میگذارد مسعود کمی تغییر حالت میدهد. البته این موضوع روشن خواهد شد ولی به هر کس که تهمتی بزنند ممکن است بیجهت یا باجهت در قیافه و
ص:115
وضع ظاهری او تأثیری بگذارد.
نظریه منبع: ایرج واحدیپور و سلیمانی و بهمن 90% به مسعود مشکوک شده و او را همکار پلیس قلمداد میکنند.
نظریه رهبر عملیات: چنانچه جمعآوری دلایل از طرف اعضای کمیته روشنفکران ادامه یابد و اعضای کمیته در غیاب مسعود جلسات خویش را مرتباً تشکیل دهند نسبت به وضع او بیشتر مشکوک خواهند شد.
نظریه 20ه 1: نظریه رهبر عملیات مورد تأیید است. (1)
لازم است بدانیم که منبع دوم، همان بهمن بوده که در اینجا، نام او در کنار واحدیپور و سلیمانی که به «مسعود» مشکوک شدهاند، آورده شده است.
در بین اعضای تشکیلات تهران و نیز گروه چنین تصور میشد که صفایی فراهانی و صفاریآشتیانی توسط شهریاری به خارج رفتهاند و این مطلوب شهریاری بود؛ تا ظن نفوذی بودن او کمرنگ شود.
سه روز پس از آن جلسه، افراد مزبور بار دیگر دور هم جمع میشوند و همان مباحث به نحو دیگری تکرار میشود:
تشکیل جلسه روشنفکران
در ساعت 1500 روز 16/9/47 جلسهای با شرکت واحدیپور، سلیمانی و بهمن در منزل سلیمانی تشکیل گردید. ابتدا واحدیپور رشته سخن را به دست گرفت و اظهار داشت تحقیقات من از باقیماندگان دستهچینی جزنی این است که جابری نام مستعار خود را به کسی نگفته، بنابراین نام مستعار او به وسیله کسانی که این نام را میشناختهاند لو رفته والا دلیلی نداشته که یک اجنبی با نام مستعار به دنبال منزل من بگردد. به هر حال نام مستعار لو رفته و بقیه را نمیتوان علتش را تمیز و تشخیص دهم. نامبرده ادامه داد و گفت جابری در
ص:116
1) ایرج واحدیپور، همان، گزارش شماره 35524/20ه 1، از: 20ه 1، به: 311.
زندان به بشردوست گفته که منزل سابق من تحتنظر پلیس [بوده] و شناخته شده.
در مورد شخصیت وی نیز گفت او با نصیری خویش است و علت دستگیریاش نامهای بوده که از طرف نصیری به خارج مینویسد و نامه گیر میافتد و موجب گرفتاریاش میشود و وقتی به قرار میرود کوپل نداشته ولی طبق اظهار خودش از مکان حرکت تا قرار بسیار مراقب بوده و تعقیب نمیشده از طرفی ملاقاتکننده جابری در موقع تماس دارای دو کوپل بوده که کوپلها گفتهاند در حین قرار وضع را مناسب نمیبینند و گویا تحت تعقیب بودهاند و وقتی از آنان سئوال میشود که چرا جابری و رفیقمان را مطلع نکردید پاسخ صحیح نمیدهند.
واحدیپور به سخنان خود ادامه داد و گفت بعد از دستگیری جابری تمامی صاحب [صاحبان] منازلی که او به [خانه] آنها رفتوآمد داشته احضار [شده] و [از آنها] توضیح خواستهاند. در جنوب نیز در حین دستگیری آن سه نفر را مأمورین نگرفتهاند و این خود حکایت از آن دارد که در تعقیب آنها بودهاند. بهمن گفت قبلاً مسعود دو نفر را به خارج فرستاده اگر این اتهام وارد باشد پس چطور این کار را کرده است؟
واحدیپور پاسخ داد اگر پلیس باشد برای شناخته نشدنش این کار را کرده بهمن پرسید آن دو نفر کجا هستند؟ واحدی پور پاسخ داد خارج از کشورند و اضافه کرد روزی که صفاری و آن دیگری خارج شدند مسعود به من گفت آنها رفته و رسیدهاند در حالی که او از کجا اطلاع داشت که آنها رسیدهاند؟ وی درباره صفاری اضافه نمود وضع مالی خوبی نداشته برای اینکه شما را در جریان بگذارم اضافه میکنم که با حکمتجو و خاوری دو نفر دیگر کادر از خارج آمدند که پس از آنها رهبری تشکیلات تهران را به عهده گیرند یکی که گویا مهندس کشاورزی بوده و دیگری افسر فراری هر دو آدمهای کممایه و بیعرضهای بودند که تمام مدت، باری به هر جهت عمل میکردند و در منزل آصف مخفی بودند، یک روز عصر به مادر آصف میگویند برای ما کتلت درست کن و نیم ساعت بعد خانه را ترک میکنند و گم میشوند و تا به حال اثری از آنها نیست اگر فرض کنیم در ایران نیستند پس کجای دنیا فرو رفتهاند. مسعود باید در این باره نیز توضیح دهد
ص:117
بهمن پرسید مسعود هم نمیتواند جواب این مسئله را روشن نماید. واحدیپور گفت اگر مسعود پلیس باشد جواب صحیح آن نزد اوست. در هر حال در این باره قرار است مسعود بیاید و توضیح قانعکنندهتری بدهد.
وی اضافه کرد در این چند ساله اخیر مسعود مسئولینی را که از خارج آمدهاند میشناخته و جسته و گریخته از نحوه کار و زندگی آنان انتقاد مینموده و از محل مسئول و طرز کار آن اطلاع داشته و همگی لو رفته و دستگیر شدهاند و عجیب آن که در حین دستگیری، مسعود در ایران و یا تهران نبوده بطور مثال حکمتجو و خاوری و نصیری را عنوان نمود و اضافه کرد گروههایی که لو رفتهاند نیز قبلاً مسعود با آنها تماس حاصل نموده و وی به غیر از گروه جزنی و سورکی گروه پیکار را نام برد و گفت از گروه ما یکی از رفقا با گروه پیکار که معجونی از جبهه ملی و تودهای و غیره بودهاند تماس داشته و قرار میشود مسعود با این رفیق از گروه پیکار تماس داشته باشد و مسئولشان نیز حضور یابد و پس از تماس مسئول به دنبال کار خودش برود.
در محل قرار رفیق ما میگوید محل قرار لو رفته و مراقب ما بودهاند چه اینکه شخصی که عینک به چشم داشته و در محل قرار او را مراقبت میکند بعد برای رد گم کردن عینکش را از چشم بر میدارد و چون رفیق ما متوجه میشود سوار تاکسی شده و فرار میکند
واحدیپور گفت من این مطلب را به مسعود گفتم او پاسخ داده رفیق ما پس از زندانی شدن اخیرش ترسیده و این مطلب را از روی ترس اظهار داشته. در مورد دستگیری نصیری گفت با اینکه کاملاً ظاهری به نظر میرسد ولی دارای یک نکته [...](1)
تشکیلات تهران یا نخواست و یا نتوانست حقیقت امر مبنی بر پلیس بودن شهریاری را دریابد. از اینرو، بار دیگر موضوع با حضور شهریاری مورد بحث قرار گرفت و شهریاری نیز ظاهراً جوابهای قانعکنندهای به اعضاء داد:
جلسه کمیته روشنفکران در ساعت 2000 روز 7/11/47 با شرکت مسعود و
ص:118
1) ایرج واحدیپور، همان، گزارش شماره 35589/20ه 1، از: 20ه 1.
ایرج و مهدی و بهمن در منزل ایرج تشکیل گردید. ابتدا مسعود به ایرج خطاب میکند انتقاداتی که نسبت به او دارد مطرح سازد.
ایرج چنین اظهار میکند چند موضوع درباره شما از طرف رفقای زندانی گروه جزنی و سورکی مطرح گردیده که شما باید این موضوع را برای ما روشن سازید.
1- نامهای از طرف گروه جزنی به من رسیده. در این اثنا مهدی و بهمن اظهار میکنند نامه را ارائه دهید.
ایرج در جواب اظهار داشته نامه به خط بیژن جزنی بود که با رفقای خود در زندان تماس گرفته و نتیجه تحقیقات خود را برای من نوشته و در آن نامه اشاره کرده بود که در تشکیلات، پلیس و مأمور سازمان امنیت وجود دارد باید مراقب بود چون جز من و شما کسی دیگر از افراد تشکیلات تهران با گروه جزنی ارتباط نداشته و از طرفی من دائماً در تهران و در کوران کار نبودهام منظور گروه جزنی از پلیس با اینکه صراحتاً در نامه نیامده بود لیکن شما به نظر میرسید که بایستی توضیح داده و لااقل از نظر ما مسائل را روشن کنید اول اینکه سه نفری که در مرز جنوب دستگیر شده اند اظهار داشتهاند وقتی که به منزل عرب رسیدیم راننده پول و پاسپورت ما را به دست عرب داد و رفت. شما توضیح دهید برای چه راننده پاسپورتها را به دست عرب داده است؟ مسعود اظهار میکند همیشه ما اینطور عمل میکنیم چون تا وقتی که وارد مرز عراق نشده صلاح در آن است که حتماً کوچکترین مدرکی شخص عبورکننده همراه نداشته باشد.
ایرج ادامه میدهد عرب ظاهراً در تشویش و نگرانی بوده و مرتب به خارج از خانه تردد میکرد و اظهار میداشته است که بلم آن طرف رفته تا ده دقیقه دیگر برمیگردد که در همین اثنا چند نفر ژاندارم برای کشف سیگار قاچاق به خانه عرب میریزند و چون قاچاقچی[ای] نمیبینند آن سه نفر را که پاسپورتشان در نزد عرب کشف شده بود دستگیر و چشمهای آنها بسته و بدون عرب آنان را سوار وانت ژاندارمری کرده و میبرند در راه اتومبیل به گل مینشیند بلافاصله لندروری که متعلق به سازمان امنیت در آنجا بوده سه نفر را به آن ماشین منتقل و مستقیماً به تهران میآورند و اضافه میکند قرار بود شما در مورد دستگیری آنان تحقیق کنید و نتیجه را اطلاع دهید.
ص:119
مسعود بیان میکند وقتی که من به خوزستان رفتم و با برخی از رفقا و آشنایان و کسانی که در آن خطه وارد و آگاه هستند ملاقات نمودم این مسائل برایم روشن گردید که اولاً ژاندارمها وقتی به منزل زایرحسین (عرب) میریزند در باغ خانه چندین هزار نخ که رقم دقیق آن یادم نیست سیگار کشف میکنند و به دنبال آن به منزل عرب میریزند و این سه نفر هم آنجا بودهاند و آنان را میگردند چیزی کشف نمیکنند و عرب را که جستجو میکنند پاسپورتهای سه نفر مذکور نزد عرب بوده و بدست ژاندارمها میافتد سپس عرب را شدیداً مضروب و هر چهار نفر را سوار جیب ژاندارمری میکنند و میبرند.
در این هنگام ایرج سئوال میکند چرا چشم آنان را بستهاند مسعود در جواب اظهار داشته من یقیناً نمیدانم که آیا چشم آنان را بسته و یا نبسته اند به نظر میرسد که چون پاسپورت قاچاق داشتهاند لابد دستوری داشتهاند که به این قبیل متهمین با این نحو عمل شود و ادامه میدهد اتومبیل آنان که در گل گیر میکند و این که لندرور سازمان امنیت آنجا حاضر بوده بعید به نظر میرسد چون در گل گیر کردن قابل پیشبینی نبوده و علتی نداشته که اگر مأموریت هم داشته باشند خود ژاندارمها آنان را به محل موعود نرسانند حاضرین جلسه تصدیق میکنند: درست است.
مسعود اضافه میکند پس از در گل گیر کردن ماشین، آنان را به ماشین دیگری منتقل کرده و ابتدا به پاسگاه میبرند و در آنجا از آنان تحقیق میشود و صورتمجلس کشف سیگار را عرب امضاء میکند و چون سه نفر سیگار را متعلق به خود نمیدانند از امضاء صورتمجلس خودداری میکنند و سپس چون ظاهراً موضوع پاسپورت بوده آنان را به ساواک خرمشهر میبرند که از چگونگی اقدامات ساواک خرمشهر بیاطلاع هستم و سپس آنان را به تهران به ساواک مرکز بدرقه میکنند و ژاندارمری عرب را تحویل دادگستری میدهد که دو ماه و نیم زندانی بود و با دادن جریمه از زندان آزاد میگردد.
مسعود اضافه می کند که این آقایان بیعرضه از سه متری آب نتوانستهاند عبور نمایند و ایرج اظهار میکند تحقیق کردهام آب سه متری نیست و رودخانه بزرگی است مسعود در جواب اظهار داشته کسی که این حرف را زده به محل آشنا نبوده است من شخصاً صدبار از این راه رفتهام منزوی را هم از همین محل خارج کردهام این آب نهری است سه متری آنجا بلم هم نبوده
ص:120
بلکه طشتهای فلزی هست که در آن قاچاق و یا اشخاصی را برای عبور از مرز مورد استفاده قرار میدهند و به نظرم شما هم بایستی از این راه بروید شخصاً خواهید دید.
وقتی که این سه نفر به منزل زایرحسین رسیدهاند این طشت بلممانند آن طرف بوده و طرفی که طشت را به آن طرف برده بود با بند به درخت بسته و به دنبال کاری رفته بوده است. آنان میتوانستند به راحتی از آب رد شوند که جرأت نکردهاند؛ وانگهی! ژاندارمهای ما و شرطههای عراق همه رشوه میگیرند و مسافر قاچاق نرخ روز دارد که اگر مبلغی رشوه میدادند این ماجرا پیش نمیآمد و گرفتار نمیشدند.
[...] مسعود اظهار میکند آنان میخواستند به کردستان بروند من گفتم از آن راه نمیتوانند؛ بالاخره وقتی که پاسپورتها تهیه گردید گفتم با من بیائید یا خودتان به خوزستان بروید گفتند خودمان خواهیم آمد قرار شد روز 18 و یا اگر تأخیر شد روز 19 سر ساعت معین در خرمشهر باشند در صورتی که در همان روز 18 و 19 اگر جادههای منتهی شده به خرمشهر در طول راه از طرف مأمورین به شکل ساده کنترل میشد به طور اتفاقی آنان را دستگیر میکردند چون من از وسیله آنان خبر نداشتم و هیچگونه در مظان اتهام هم قرار نمیگرفتم. بنابراین اظهارات آنان مضحک و فقط برای تبرئه نقایص خودشان و یا زدن ضربه به تشکیلات تهران میباشد.
بعد توضیح داد وقتی که روز 19 در محل قرار رسیدند مدتی صحبت کردیم و بعد همدیگر را بوسیدیم و آنان را به راننده سپردم که به محل موعود برساند که جمعاً رفت و برگشت بیست دقیقه طول میکشد ایرج پرسید رفت و برگشت 45 کیلومتر فقط بیست دقیقه طول خواهد کشید؟ مسعود توضیح داد که طول نهر مرزی 45 کیلومتر است ولی رسیدن به منزل زایر حسین در حدود 15 کیلومتر در جاده آسفالت است که راننده رفت و برگشت و رسید را ارائه داشت و من دیگر از دستگیری آنان اطلاعی نداشتم همان طوری که به شما هم گفته بودم تصور میکردم که به سلامت رفتهاند که ناگهان یک روز پروینخانم خبر آورد که این سه نفر را آوردهاند و در تهران زندانی هستند که به دنبال آن تحقیق کردیم و معلوم شد دستگیر شدهاند.
سپس در مورد آن دو نفر سئوال کرد مسعود گفت رفتهاند و شناسنامه خود
ص:121
و رسیدشان هم رسیده و حتی سوغاتی برای یکی از کسانشان فرستادهاند و اکنون هم همان طوری که در جلسه قبل گفته شد در کردستان هستند سپس در این مورد قرار شد که ایرج از میان آن سه نفر، چوپانزاده را که از همه بهتر میداند و میگوید دارای خصلت و کاراکتر کارگری است، در نظر گرفت که از [او] بوسیلهای تحقیق شود و مطالب عنوان شده از طرف مسعود تفهیم گردد و مسعود گفت اگر چوپانزاده خلاف آن را عنوان کرد من حاضرم که کنار بروم.
ایرج اظهار میکند [نتیجه] این تحقیق برای ما مسلم است که همانطوری که شما گفتهاید موردی نیست که شما کنار بروید فقط از لحاظ بررسی حزبی است که لزوم آن مورد تائید خواهد بود. حاضرین جلسه تائید میکنند.
بعد [بحثی] در مورد دستمزد تهیه پاسپورت مطرح میگردد. مسعود توضیح میدهد که برای دو پاسپورت اولی که رفتهاند 7500 ریال و برای پاسپورت بقیه هزار و اندی دستمزد گرفتهام ایرج پرسید که چرا برای دو عدد 7500 ریال و سه نفر دیگر، هزار ریال و اندی و قابل تطبیق نیست.
مسعود در جواب اظهار داشته صورت دادهام پاسپورتهای اولی را خودشان تهیه کرده بودند و دو پاسپورت دومی نیز خودشان تهیه کردند یک پاسپورت ما خریدیم و از طرفی گاهی قیمت تهیه مهر هم اضافه میشود. مثلاً مهر مونیخ به ایران هر کدام تهیهاش مبلغ خاصی دارد و بعد عین صورت پول تهیه پاسپورتها را ارائه و گفت همین را عیناً به آنان دادهام و اگر ادعائی دارند بایستی این صورت را پاره نمیکردند و حتی حضوراً هم گفتهام و اضافه کرد دوستان واقف هستند که چند سال تمام حق عضویتهای رفقا و پول روزنامه را میگرفته و حتی یک شاهی هم اختلاف حساب در آنها مشاهده نشده است و اظهارات آنان عاری از حقیقت است.
سپس دستگیری ظریفی مطرح گردید مسعود گفت جای قرار را خودشان تعیین کرده بودند و او اطلاعی نداشته. ایرج اظهار میکند ظریفی گفته است مسعود از ملاقات او و رفیقش اطلاع داشته است.
مسعود در جواب اظهار میکند دقیقاً چنین مطلبی را به من نگفته است و ثانیاً به فرض، اگر گفته باشد که از خانه ایرج مرا تعقیب کردهاند و در سر قرار من و رفیقم را دستگیر نمودهاند به دو دلیل بیمورد است. چون ظریفی
ص:122
همانطوری که بارها گفتهاید بسیار دقیق و محتاط بوده و همیشه وقتی جائی میرفت آنجا را کنترل میکرد و خود را دقیقاً مراقبت مینمود این بعید است که تا سر قرار متوجه تعقیب به هر کیفیتی که حساب کنید نگردد. ثانیاً به شهادت پروین خانم، ظریفی ساعت 1030 صبح از منزل ایرج خارج شده است و معلوم نیست به چند مکان سر زده و چند ملاقات انجام داده و تا ساعت دستگیری که ساعت 2000 و یا 21000 طبق اعلام خودشان میباشد فرصت زمانی طولانی است و قابل قبول به نظر نمیرسد که از منزل ایرج تعقیب شده باشد در صورتی که نحوه دستگیری نوع دیگری است.
[مسعود] در این ضمن گفت که دو نفر کوپل داشتهاند که آنان را گم کردهاند و آن دو نفر دستگیری ظریفی و طرف دیگر را ندیدهاند ایرج تائید کرد و گفت یکی از کوپلها جزء دو نفری بوده که به خارج رفتهاند.
سپس مسعود ادامه داد که ظریفی در ظرف 45 روزی که مخفی بوده مرتب و مکرر از خانه ایرج خارج میشده و به مکانهای مختلف و خانههای بسیاری سر میزده است که خودتان واقفید حتی یک روز به منزل ارفعزاده که خودشان اعتقاد داشتند پلیس است میرود که در آن منزل برادر ارفعزاده، مهرداد ارفعزاده بوده است که در این هنگام ایرج از مسعود اجازه گرفت و گفت که این مطلب را میداند و اضافه کرد که مهرداد عنصر کثیفی است.
مهدی هم اظهار کرد به این صراحت نگوئید ایرج اضافه کرد تردید نداشته باشید چون در گذشته او از رفقای ما بود و سپس ضمن کار علنی با جبهه ملی مورد اعتماد جبهه مزبور قرار میگیرد و حتی در تظاهرات بزرگ دانشگاه او شعاری تهیه می کند که ضد شوروی بوده که شوروی را از مطالعات و آزمایشهای اتمی منع نموده بود. این شعار را رفقا در دانشگاه چون تولید تفرقه میکرده است دزدیدند و سپس گفت که به عضویت شورای عالی جبهه درمیآید و او بود که مصراً ایستاده تا ظریفی را از صنف جبهه بیرون و اخراج کنند و گفت مهرداد در یکی از روزهایی که ظریفی مخفی بوده به منزل رفقای دیگرش تردد میکرده مهرداد را که از جای اختفای برادرش آگاه بوده و برای دیدن او رفته است ملاقات میکند که این موضوع را مهرداد ارفعزاده در چند جا گفته است و بعید نیست که او آنان را لو داده باشد.
سپس درباره اینکه عیسی نصیری در زندان گفته است خیلی بیوجدانی
ص:123
میخواهد که بگوئیم تمامی این دستگیریها اتفاقی بوده است موضوع مطرح شد ایرج اظهار کرد که این مطلب را نصیری به گروه جزنی و یارانش گفته و آنان این مطلب را نوشتهاند بلکه خود نصیری صریحاً اعلامی در این خصوص نکرده است که بهمن و مهدی توضیح میدهند که شما طور دیگری در جلسه قبل عنوان کردید ایرج اظهار میکند بعد که تماس گرفتم اینطور تائید شده است.
مسعود درباره دستگیری نصیری و اینکه به دروغ گفته است او را شکنجه دادهاند چنین اظهار میکند دستگیری او همانطوری که اطلاع دارید در اثر سستی بوده است.
مهدی نیز در این موقع اضافه میکند نصیری گفته بود از او چیزی نگرفتهاند در صورتی که کسانی که با او دستگیر شدهاند تائید کردهاند و در تحقیقات هم منعکس است که از او کیفی که محتوی مدارک بوده ضمن دستگیری به دست پلیس افتاده است.
سپس مسعود درباره دستگیری پرویز حکمتجو و علی خاوری چنین اظهار میکند دوستان مطلع هستند پلیس تقی معتمدیان را تعقیب میکرده و به این دو نفر دسترسی پیدا کرده و آنان را بازداشت میکنند که احتیاج به توضیح نیست.
جلسه بعدی به روز جمعه 11/11/47 موکول میشود که در منزل سلیمانی تشکیل گردد.
نظریه منبع: مسعود با تسلط بسیار کامل با روحیه قوی جلسه را اداره کرد و در تجزیه و تحلیل منطقاً و روحاً میاندار جلسه بود و تمام نقاط سیاه و ابهام را فعلاً برطرف کرده و ایرج را قانع ساخته است.(1)
یک سال بعد، به خاطر آن که فریدون کلانتری نیز در تلاش بود تا مخفیانه از کشور خارج شود؛ موضوع در جلسهای که در ساعت 30/17 روز 16/7/48 و با حضور واحدیپور، سلیمانی، بهمن و مسعود در منزل واحدیپور تشکیل گردید،
ص:124
1) ایرج واحدیپور، همان، گزارش شماره 42792/20ه 1، از: 20ه 1، به: 311.
مجدداً مطرح شد. در این جلسه، بعد از صحبتهایی در باره مناسبتهای جهانی و غیره:
مسعود اضافه میکند، استادعلی دو نامه از بیروت به بغداد برای او فرستاده و از وی خواسته است ترتیبی بدهد که فریدون کلانتری نظری را که در حال حاضر به طور اختفا در ایران به سر میبرد؛ از کشور خارج سازد. در نامه متذکر شده است، به حرفهای پوچ خانوادههای جزنی و کلانتری گوش نکند.
مسعود از اعضای کمیته نسبت به اعزام کلانتری به خارج از کشور نظر میخواهد؛ واحدیپور اظهار میکند این مسئله را خانواده جزنی با برادر استادعلی که به ایران آمده بود مطرح میکنند و از او میخواهند از این موضوع، تشکیلات تهران اطلاع نداشته باشد؛ چون در بین تشکیلات تهران پلیس وجود دارد.
مسعود سئوال میکند آیا مشخص کردهاند چه کسی پلیس است واحدیپور پاسخ میدهد فقط گفتهاند در تشکیلات پلیس نفوذ دارد. واحدیپور اضافه میکند از طرف خانواده جزنی به او مراجعه کرده و گفتهاند از سرنوشت دو نفری که از طرف تشکیلات تهران از ایران خارج شده اند اطلاعی ندارند چه بلایی بر سر آنان آمده است. مسعود اظهار میکند سال گذشته حزب کمونیست عراق به مهندس لاهیجانی [رضا رادمنش] اطلاع داده بودند این دو نفر در عراق به دار و دسته جلال طالبانی پیوستهاند و امکان دارد ضمن زدوخورد از بین رفته باشند. اگر تاکنون از طرف آنان خبری به خانوادهشان نرسیده بود خانواده آنان سکوت نمیکردند و آبروی تشکیلات را میبردند. بهمن و سلیمانی اظهارات مسعود را تائید میکنند. واحدیپور اظهار میکند سعید کلانتری، چوپانزاده و کیانزاد را که در مرز بازداشت نمودهاند گفتهاند به محض بازداشت آنان را به تهران منتقل کردهاند.
مسعود اظهار میکند بهتر است در این مورد از طریق خانوادههای چوپانزاده و کیانزاد از آنان تحقیق گردد تا حقیقت امر روشن گردد بعد در مورد اعزام فریدون کلانتری رأی گرفته میشود واحدیپور و مسعود رأی موافق، سلیمانی مخالف و بهمن رأی ممتنع میدهند. چون اکثریت با موافق بوده قرار شده مسعود با خانواده استادعلی موضوع اعزام کلانتری را مطرح و
ص:125
خطر راه را به آنان گوشزد سازد. ضمناً طوری با آنان وارد مذاکره شود که خانواده کلانتری متوجه نشوند فریدون از طریق تشکیلات تهران با نظر واحدیپور و مسعود از ایران خارج میگردد. پس از اینکه کلانتری از ایران خارج شد به خانوادههای کلانتری گوشزد گردد؛ تشکیلات تهران او را از ایران خارج کرده است.
نظریه منبع: چنانچه فریدون کلانتری سالم و بدون هیچگونه حادثهای از ایران خارج شود سوءظنی که فعلاً خانوادههای جزنی و کلانتری نسبت به مسعود دارند از بین خواهد رفت.
نظریه رهبر عملیات: ضمن تائید نظریه منبع، استادعلی اسم مستعار نجفی است که در بیروت اقامت دارد همسر جزنی با برادر نجفی که اخیراً به منظور عروسی به ایران آمده بود تماس گرفته و از او میخواهد از طریق نجفی وسیله نجات کلانتری را فراهم سازد. دو نفری که از ایران خارج شدهاند علی صفائی فراهانی و محمد صفاری آشتیانی میباشند.
نظریه 20 ه 1: نظریه رهبر عملیات تائید میگردد.س(1)
از این جلسه، دو گزارش در دست است که توسط دو منبع مزبور ارائه شده است. این گزارشها، نه تنها اندکی با یکدیگر تفاوت دارند؛ بلکه نظریههائی که توسط منابع ارائه شده، کاملاً در جهت مخالف یکدیگر میباشد.
در بخشی از گزارش دوم که علیالقاعده باید توسط «بهمن» ارائه شده باشد؛ چنین آمده است:
واحدیپور اضافه میکند که سه نفر که در مرز دستگیر شدهاند گفتهاند به محض دستگیری آنان را به تهران منتقل کردهاند. مسعود اظهار میکند این حرف ها مربوط به مشعوف کلانتری است که در جریان پاسپورت سوء استفاده کرده و تولید شبهه مینماید که اذهان را از خودش دور کند و او میتواند از طریق خانواده چوپانزاده و یا دیگری سؤال نماید که نحوه دستگیری و اعزام آنان به تهران به چه شکلی بوده است.
ص:126
1) ایرج واحدیپور، همان، گزارش شماره 21615/20ه 1، از: 20ه 1، به: 311.
منبع گزارش دهنده چنین نظر میدهد: «چنانچه همسر جزنی تحت کنترل قرار گیرد به طور حتم با فریدون کلانتری تماس خواهد گرفت و از این طریق ساواک میتواند او را بازداشت نماید.»(1)اما رهبر عملیات این نظریه را نمیپسندد و در ذیل آن، همان نظری را پیشنهاد میکند که قبلاً بدان اشاره شد.
عباسعلی شهریاری فرزند اسماعیل در سال 1307 در دوان از توابع کازرون متولد شد. او در سال 1322 از کازرون به آبادان رفته و به عنوان کارگر به استخدام شرکت نفت درمیآید. اینسالها مقارن بود با فعالیت حزب توده، بنابراین او نیز عضو آن حزب میگردد. به طوری که یکی از عناصر گرداننده اعتصاب کارگران درسال 1325 بود. در اعتصاب دیگری که در سال 1330 در پالایشگاه نفت آبادان روی میدهد او به همراه 69 نفر دیگر، از کار، اخراج میشوند، ولی در نتیجه تحصن این عده در مجلس شورای ملی، در تاریخ 8/7/1330 از طرف نخست وزیری به سازمان برنامه دستور داده شد که به نامبردگان شغلی ارجاع شود. عباسعلی شهریاری در کارخانه چیتسازی مشغول کار میشود و کماکان روابط خود را با حزب توده ادامه داده، در آنجا نیز به پخش اعلامیه و توزیع روزنامه نوای ظفر میپردازد.
پس از کودتای 28 مرداد سال 1332 مشارالیه به همین اتهام دستگیر و مدت کوتاهی در زندان بود. پس از آزادی به اتفاق سه تن دیگر از همحزبیهای خود به کارخانه قند فسا رفته و به فعالیت خود ادامه داد. در نتیجة همین فعالیتها مجدداً دستگیر و توسط دادگاه لشکر فارس به 6 ماه حبس محکوم میشود.
شهریاری در سال 1334 از زندان آزاد و برای مدت کوتاهی در شیراز به کار پرداخت. پس از آن راهی کویت شد و شبکه حزبی را در میان کارگران مهاجر ایرانی به وجود آورد. در تاریخ 28/12/1337 سفارت کبرای شاهنشاهی در بغداد گزارش
ص:127
1) ایرج واحدیپو، همان، گزارش شماره 21622/20ه 1، از: 20ه 1، به: 311.
میدهد: «به قرار اطلاعی که به دست آمده عباسعلی شهریاری از کمونیستهای ایرانی مقیم کویت است که با کمونیستهای عراقی و تودهایهای مقیم عراق و منتسبین به حزب منحله توده در ایران ارتباط دارد. مشارالیه طبق دستوری که از لایپزیک به او صادر شده بود به نمایندگی از حزب توده به قصد شرکت در کنفرانس جوانان آفریقایی و آسیایی که چندی قبل در قاهره تشکیل گردید از راه بغداد به مصر رفت [...] به قرار اطلاع بعد از آن نامبرده بنا بر دستور دبیرکل حزب برای گرفتن دستور به آلمان شرقی رفت و در نظر داشت که به ایران مسافرت نماید ولی راجع به این مسافرت و وسیله و تاریخ آن اطلاعی در دست نیست.»
البته شهریاری گهگاه برای انجام مأموریتهای حزبی به ایران تردد میکرد. در تاریخ 31/6/1342 رئیس ساواک خوزستان به اداره کل سوم گزارش می دهد: «آقای عبدالرسول سحرخیز یکی از کارمندان شرکت نفت در آبادان که سابقاً عضو حزب منحله توده بوده و به نفع این حزب فعالیت مینموده و اخیراً به منظور اخذ تعرفه گذرنامه به این ساواک مراجعه نموده اطلاعات زیر را در اختیار گذارده است. نامبرده اظهار نموده که پس از روی کار آمدن عارف در عراق (در حدود اسفند سال 1341) یک شب که دیروقت به منزل رفته بوده عباسعلی شهریاری را در منزل میبیند و خواهر سحرخیز که در سابق فعالیت چپی داشتند در منزل حضور داشته است. عباسعلی شهریاری به سحرخیز اظهار میدارد که از افراد سابق چه اطلاعی دارد و سپس اظهار میدارد که از عراق به ایران آمده و در نظر دارد هستهای جهت فعالیتهای سابق ایجاد کند و چون احتیاج به کمک دوستان و شناسائی رفقای سابق داشته لذا به سراغ وی آمده است. چون سحرخیز روی خوش به نامبرده نشان نمیدهد لذا شهریاری زیاد اصرار نمیکند و فردای آن روز صبح، زود از منزل سحرخیز خارج و دیگر مراجعت نمیکند و تا به حال نیز مشارالیه را مشاهده نکرده است. با توجه به مراتب فوق و با توجه به فعالیتهای اخیر حزب منحله توده در تهران و آبادان تصور میرود که عباسعلی شهریاری یکی از گردانندگان اصلی این تشکیلات باشد. البته به مأمورین نفوذی آموزش لازم داده شده که محل اختفای شهریاری را پیدا نموده تا نسبت به
ص:128
دستگیری وی اقدام گردد ولی به احتمال قوی این شخص در حال حاضر در تهران یا شیراز بسر میبرد.»
مدیر کل اداره سوم طی نامهای به ساواک فارس در تاریخ 8/10/42 درخواست میکند: «به طور کاملاً غیرمحسوس تحقیق نمایند که آیا عباسعلی شهریاری در شیراز میباشد یا خیر؟» از پاسخ ساواک فارس به مدیر کل اداره سوم اطلاعی در دست نیست ولی باید مقارن با چنین ایامی وی دستگیر و به عنوان منبع به کار گمارده شده باشد زیرا در پرونده وی آمده است:
عباسعلی شهریارینژاد با شماره رمز 646 منبع ساواک در حزب منحله توده از تاریخ 1/10/42 تا تاریخ 14/3/53 با مقرری از 330 تومان تا 2800 تومان بوده است. در ضمن مقداری رسید و مدارک از مخارج وی و خانه امن و منابع خوزستان موجود میباشد. نام مستعار وی شاهین، سهیل طاهری بوده است. البته در تشکیلات تهران نامبرده را مسعود نیز نامیدهاند.
عباسعلی شهریاری پس از آن که به عنوان منبع به استخدام ساواک درآمد، به واسطه آن که مورد اعتماد رضا رادمنش دبیر اول وقت حزب توده بود توانست خدمات قابل توجهی به ساواک بنماید.
دستگیری چند تن از کادرهای حزبی که از خارج به ایران بازگشته بودند، اولین تردیدها را در مورد منبع بودن شهریاری ایجاد کرد. ایرج اسکندری مینویسد: «من به رادمنش گفتم: آخر رفیق! یک رسیدگی به این کار بکنید، چطور هر که را ما میفرستیم بعد از یکی - دو ماه گیر میافتد. باید یک جای کارمان عیب داشته باشد که چنین میشود. کامبخش هم همین را میگفت. گفتیم: شاید خود این شهریاری معیوب است. ولی او چنان اعتمادی به این شهریاری داشت که اصلاً نمیتوانست قبول کند که چنین چیزی هم ممکن است.»
در همین اوان، یکی دیگر از منابع ساواک به نام ملایری، به منظور تماس با رادمنش از مرز آستارا عبور کرده و به خاک شوروی وارد شده بود؛ مرزبانان این کشور با استراق سمعی که کرده بودند دریافتند که وی جاسوس میباشد. بنابراین،
ص:129
ملایری دستگیر و تحت بازجویی قرار گرفت. او ضمن اعتراف به جاسوس بودن خود، به منبع بودن عباسعلی شهریاری نیز اقرار کرد. این اعترافات توسط مقامات شوروی در اختیار حزب توده قرار گرفت که منجر به کنار گذاشتن رضا رادمنش از مقام دبیر اولی حزب در پلنوم سیزدهم در آذرماه 1348 شد. ولی با این وجود رادمنش همچنان از شهریاری دفاع میکرد و میگفت: «اینها بیخود میگویند، هر کسی را که میگیرند به او فشار میآورند و او هم میگوید جاسوس است.»
بدین ترتیب، شهریاری در فضایی آمیخته با شک و نگرانی نسبت به ماهیت فعالیتهای نفوذیاش، با حمایتی که ساواک از وی به عمل میآورد، توانست مأموریتهای خود را در میان عناصر حزب توده ادامه دهد. اما دستگیری اعضای گروه جزنی، موضوع نفوذی بودن او را دستکم میان آنها به نحو تردیدناپذیری روشن ساخت. به طوری که آنان دیگر هرگز گرد او و تشکیلات تهران نگشتند.
با دستگیری مشعوف کلانتری، محمدمجید کیانزاد و محمد چوپانزاده تقریباً تمامی اعضاء گروه در بازداشت بسر میبردند و فقط چند تن از ضربه ساواک در امان مانده بودند. این افراد عبارت بودند از: حمید اشرف ، غفور حسنپور، علیاکبر صفایی فراهانی و محمد صفاریآشتیانی.
حمید اشرف، دانشجوی سال دوم دانشکده فنی، سمپات کیانزاد بود. پس از آنکه گروه از شمال بازگشت؛ رابطه او با کیانزاد به حالت تعلیق درآمد و چون نام اصلی او را کسی نمیدانست؛ بنابراین، تا حدی آسودهخاطر بود. کیانزاد، سمپات دیگری به نام شریعتزاده، با نام مستعار مشیری داشت که پس از دستگیری جزنی، انگیزهای برای ادامه کار نداشت و صادقینژاد و حمید اشرف از کمکاری، رخوت و دفعالوقت کردن او مینالیدند. بعدها در زندان، مهدی سامع از قول حمید اشرف برای سعید کلانتری نقل کرد که پس از آن که گروه سه نفره، مرکب از مشعوف کلانتری، محمدمجید کیانزاد و محمد چوپانزاده
ص:130
برای خروج از مرز راهی خرمشهر شدند؛ شریعتزاده نیز با اغتنام از فرصت روابط خود را با گروه قطع کرد.(1)
غفور حسنپور نیز نقش ویژهای در بازسازی گروه ایفاء کرد. بدین ترتیب فقط دو تن توانستند از کشور بگریزند که عبارت بودند از: علیاکبر صفایی فراهانی و محمد صفاریآشتیانی.
محمد صفاریآشتیانی در سال 1313، در اراک متولد شد. در سال 39 به علت مظنونیت از نیروی هوایی با درجه استواری اخراج شد. علت مظنونیت در آن سال روشن نیست؛ اما اطلاعیههای ارتش در سال 32، حاکی است که آشتیانی «در چند میتینگ حزب منحله توده شرکت داشته و در موقع بیکاری با لباس شخصی به اتفاق برادرش غلامحسین، دانشآموزان را تبلیغ به مرام کمونیستی مینماید.» (2)از فعالیتهای صفاری، پس از آن اطلاعی در دست نیست؛ ولی او در 13/6/42 به اتهام پخش اعلامیه جبهه ملی براساس ماده (5) فرمانداری به مدت یک هفته بازداشت شد.
در این سال صفاری دانشجوی سال اول رشته حقوق بود. در جریان انتخاب اعضاء کمیته جبهه ملی دانشکده حقوق در سال 42، پیشنهاد شد صفاریآشتیانی مسئول دانشجویان سال اول باشد. مأمور نفوذی ساواک در انتهای گزارش خود میافزاید: «به طوری که اظهار میشد محمد صفاریآشتیانی از طرفداران خلیل ملکی و عضو جامعه سوسیالیستها»(3)میباشد.
صفایی فراهانی و صفاریآشتیانی، قبل از دستگیری مشعوف کلانتری و
ص:131
1) مشعوف کلانتری، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، بازجویی، مورخ 9/8/53، ص 5.
2) محمد صفاریآشتیانی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 73550، سند/ گزارش ستاد بزرگ ارتشتاران.
3) محمد صفاریآشتیانی، همان، گزارش شماره 1762/20 الف، مورخ 30/1/1342، موضوع گزارش: جریان انتخاب اعضای کمیته جبهه ملی دانشکده حقوق.
همراهانش، از کشور خارج شدند. آنها در گمرک بصره دو دینار به مأمور عراقی دادند؛ تا بر گذرنامهشان، مهر ورود زده شود. صفایی فراهانی دستخطی نیز برای مشعوف کلانتری به قاچاقچی مذکور داد؛ حاکی از آن که «ما به سلامت رسیدیم و راه باز است.»(1)
با خروج صفایی و صفاری از کشور، ساواک بیدرنگ برای بازگرداندن آنان، اقدامات لازم را به عمل میآورد. در تاریخ 20/4/47 ساواک طی نامهای به ریاست شهربانی کل کشور اطلاع میدهد که محمد صفاریآشتیانی با گذرنامه جعلی بهرام وهابزاده از طریق غیرمجاز از کشور خارج و به عراق عزیمت و اکنون در هتل یرموت بغداد سکونت دارد. بنابراین «به نحو مقتضی در مورد دستگیری و تحویل یادشده از طریق پلیس بینالملل (اینترپول) اقدام و از نتیجه اقدامات این سازمان را آگاه»(2)فرمایید.
در همین روز، نامهای با همین مضمون به وزارت امور خارجه ارسال میشود. متعاقب آن اطلاعیهای از جانب وزیر امور خارجه برای سفارت شاهنشاهی ایران در بغداد ارسال میشود که طی آن، خواسته شده است در صورتی که محمد صفاریآشتیانی با گذرنامه جعلی به مشخصات «بهرام وهابزاده» به آن سفارت مراجعه کرد «گذرنامه نامبرده را ضبط کرده و به نحوی که از طریق مقامات امنیتی به آن سفارت اشعار گردیده است نسبت به عودت وی به کشور اقدام»(3)نماید. سه روز بعد، ساواک به شهربانی و وزارت امور خارجه اطلاع میدهد که نام محمد
ص:132
1) در زندگینامهای که بعدها اعضای سازمان برای مشعوف کلانتری نوشتهاند و در ضمیمة کتاب گروه جزنی - ظریفی، به چاپ رسیده، آمده است: «سعید بدون آنکه شهریاری را دیده باشد، از مجموع اوضاع و احوال به او مشکوک میشود. ساواک که این مطلب را میفهمد از آنجا که به سعید خیلی بهاء میداد و دستگیریاش را موفقیت بزرگی میدانست، لذا برای رفع شک او دست به ریسک خطرناکی زده و رفقا صفاییفراهانی و صفاریآشتیانی را از مرز میگذراند (گروه جزنی - ضیاءظریفی، صفحه 115).
2) محمد صفاریآشتیانی، همان، سند شماره 45308/311، مورخ 20/4/1347.
3) محمد صفاریآشتیانی، همان، نامه وزارت امور خارجه به سفارت شاهنشاهی ایران - بغداد، شماره 7226، مورخ 22/4/1347.
صفاریآشتیانی در گذرنامه جعلی احمد کیانزاد میباشد. تا این لحظه نامی از صفایی فراهانی در میان نیست. اما پس از چند روز، سفیر ایران در بغداد با وزیر کشور عراق «در خصوص مبادله افراد کمونیست و نامطلوب» مذاکره میکند و سپس سفارت طی یادداشتی به وزارت خارجه آن کشور:
به استحضار میرساند، طبق اطلاع واصل اشخاص زیر، تحت نامهای مستعار که کمونیست میباشند: 1- بهرام فرزند رجب شهرت وهابزاده 2- محمود فرزند محمد شهرت رضا 3- احمد شهرت کیانزاد اخیراً از طریق غیر مجاز وارد خاک عراق شدهاند. خواهشمند است دستور فرمائید از نظر همکاری و با توجه به روابط حسنه بین دولتین سه نفر فوقالاشعار در مرز به مقامات مربوطه دولت شاهنشاهی تحویل داده شوند.
در ادامه این یادداشت آمده است:
همانطور که دولت شاهنشاهی در تاریخ 21/2/47 به آقای زیبق وزیر مختار سفارت جمهوری عراق در تهران اطلاع داده است از نظر ابراز حسن نیت و علاقه به حفظ روابط دوستی با عراق حاضر میباشد دو نفر کمونیست عراقی را به اسامی سید ادریس فرزند سید جرجیس الجبوری و کمال فرزند ملکی شهرت آل کمال را که از زندان حله با حفر نقب فرار کردند و پس از ورود به ایران دستگیر شدهاند در مرز به مقامات عراقی تحویل داده شوند.(1)
مدتی بعد ساواک طی یادداشتی به اداره یکم وزارت امور خارجه، یادآور میشود که افراد مورد نظر این سازمان، «فقط دو نفر به اسامی محمد صفاریآشتیانی، فرزند عبدالحسین با مشخصات جعلی احمد کیانزاد ... و علیاکبر صفایی فراهانی، فرزند محمدعلی با مشخصات جعلی محمود شهرت رضا ... میباشند و بهرام وهابزاده همان صفاری آشتیانی (احمد کیانزاد)
1) متن ترجمة یادداشت سفارت شاهنشانی در بغداد به وزارت خارجه عراق ضمیمه نامه ارسالی سفیر، دکتر عاملی، به شماره 917، مورخ 6/5/1347، به وزارت امور خارجه شاهنشاهی ایران.
میباشد.»(1)
خود همین بیاطلاعی ساواک از تعداد و هویت واقعی افرادی که موفق به فرار از کشور شدند بهترین شاهدی است که نشان میدهد عباس شهریاری در خارج کردن صفاییفراهانی و صفاریآشتیانی نقشی نداشته است. تلاشهای ساواک برای بازگرداندن آنها به کشور مقرون به نتیجه نیست؛ به طوریکه در بهمنماه همان سال اداره یکم ساواک خطاب به اداره کل دوم مینویسد:
[...] اما چون از محل اقامت آنان در عراق آگاهی حاصل میشود [به] وسیله پلیس بینالملل و وزارت امورخارجه اقداماتی جهت تحویل آنان صورت میگیرد که به نتیجه نمیرسد علیهذا نظر به اینکه برابر گزارش رسیده از یک منبع کاملاً مورد اعتماد که به صحت خبر آن میتوان اطمینان نمود افراد مزبور در عراق به وسیله دولت وقت عراق به جلال طالبانی معرفی و در حال حاضر رهبری عدهای از کردهای مسلح را به عهده دارند.(2)
صفایی و صفاری، پس از آنکه به بصره رسیدند؛ شب را در مسافرخانهای بیتوته کردند و فردای آن روز عازم بغداد شدند. در روز موعود، به وعدهگاه که در میدان راهآهن بغداد بود، رفتند. ولی از مشعوف کلانتری و دیگران خبری نبود. در یکی از این روزها، آنان به مسافرخانه ارزانقیمتتری نقل مکان کردند و گذرنامهها را نزد صاحب مسافرخانه به امانت گذاشتند.
همان شب مأموران امنیتی عراق به سراغ آنان رفتند و آنها را با خود به زندان بردند. فردای آن روز سؤال و جواب از آنان شروع شد و تهدید کردند که هر دو را به ایران بازخواهند گرداند. از خلال صحبتهای آنان، صفایی دریافت که تاریخ اعتبار گذرنامه منقضی شده است؛ ناگزیر وضعیت خود را تشریح کردند
ص:134
و در خاتمه خواستند که آنان را به سوریه و یا سازمان الفتح تحویل دهند. آنان دوباره روانه زندان شدند و در همان شب، کودتای بعثیها در عراق صورت پذیرفت. این شب مصادف بود با 26 تیرماه 1347.
صفایی و صفاری بیش از یک ماه در زندان امن عراق بودند و پس از آن، مسئولین زندان آنان را خواسته و اظهار داشتند که تقاضایشان پذیرفته شده و بنابراین، به سوریه تحویل داده خواهند شد. چندی بعد، آن دو در مرز به مرزبانان سوریه تحویل داده و از آنجا روانه زندان سوریه شدند. پس از مختصری بازجویی چند روزی را در زندان سپری کردند و سپس، آنها را به شهر مرزی درعا فرستادند تا از آنجا، روانه اردن شوند. صفایی و صفاری ناگزیر با وسیله نقلیهای که از سوریه به اردن میرفت خود را به اداره گذرنامه مرزی اردن رساندند. در آنجا، تقاضای خود مبنی بر پیوستن به «فدائیان فلسطینی» را برای پلیس اردن تکرار کردند و آنان پاسخ دادند برای این منظور باید مجدداً به سوریه بازگردند. در این هنگام، یکی از فرماندهان فلسطینی به نام «ابوحلمی» با جیپ خود از آنجا عبور میکرد. به توصیه مرزبانان اردنی، آن دو تقاضای خود را با ابوحلمی مطرح کردند. ابوحلمی در آغاز نپذیرفت ولی پس از گفتوگوهای بسیار مجاب شد که آنان را به یکی از مراکز نظامی فلسطینیان در اردن ببرد.
آموزش نظامی در سه هفته انجام شد. پس از آن، به یکی از پایگاهها اعزام شدند تا در برخی عملیات نظامی شرکت کنند. صفایی فراهانی پس از مدتی به «ابوعباس» ملقب شد. او را به فرماندهی یکی از کمپهای فلسطینیان برگزیدند و صفاریآشتیانی نیز انباردار آن کمپ شد.
در ایامی که صفایی فراهانی و صفاریآشتیانی با الفتح همکاری میکردند؛ غفور حسنپور که رابطهاش با حمید اشرف نیز قطع شده بود؛ بنای سازمان جدیدی را پیمیریزد. اگرچه، بازجوییهای حسنپور بسیار مغشوش، پراکنده و خالی از
ص:135
دقت در بیان تاریخ رویدادها و ذکر اسامی است؛ ولی به هر جهت، تنها مأخذ در روشن ساختن دوره فترتی است که با دستگیری افراد مؤثر و خروج صفایی و صفاری آغاز میگردد و با بازگشت صفایی از اردن پایان مییابد.
دیدگاههای اعضای سازمان دربارة حسنپور، متفاوت است. مشعوف کلانتری، بعدها که دوران محکومیت خود را در زندان سپری میکرد؛ به انتقاد از نحوه عضوگیری حسنپور پرداخت و نوشت:
[...] باقی مانده عضوگیریها توسط حسنپور بدون رعایت اصول گروهی و پنهانکاری صورت گرفت و افراد را شاید بیشتر به خاطر سیاهی لشکر با استفاده از روابط عاطفی و دوستیهای ساده در گروه متعهد کرده و وارد کار کردهاند، بدون توجه به کیفیت آنها و داشتن برنامههای منظم.(1)
اگر چه سخنان کلانتری در مورد حسنپور کاملاً وارد است؛ ولی بیتردید نمیتوان نقش او را در احیاء سازمانی که جز چند فرد پراکنده دیگر، وجود خارجی نداشت؛ نادیده گرفت.
بهرغم لحن آشکارا انتقادی و تحقیرآمیز ضیاءظریفی و مشعوف کلانتری درباره غفور حسنپور، بعدها عباس جمشیدی رودباری منصفانهترین داوری را، از او به دست میدهد. او مینویسد:
اعضای گروه سیاهکل تقریباً همه به استثنای افراد قدیمی گروه جزنی (صفایی، صفاری، صادقینژاد) توسط حسنپور رشد یافته و عضوگیری شدند از این نقطه نظر حسنپور فعالترین عضو گروه سیاهکل به حساب میآید.(2)
داوری ضیاءظریفی و کلانتری دربارة حسنپور را نمیتوان به رفتاری تاکتیکی
ص:136
در جهت تقلیل نقش و جایگاهش، با هدف کاستن از حساسیت ساواک نسبت به او تلقی نمود. زیرا، بازجویی مجدد از آن دو، حداقل سه سال پس از اعدام حسنپور صورت گرفته است.
در عین حال، نمیدانیم آنهمه اصرار در تخفیف شخصیت و تقلیل جایگاه او، با چه انگیزهای دنبال شده است؟ خوشبینانهترین پاسخ این است که آنان از تحولات گروه پس از دستگیری خود اطلاع دقیقی نداشتهاند.
حسنپور در صفحه 13 یکی از بازجوییهای خود که فاقد تاریخ است؛ دربارة تحولات گروه، پس از خروج صفایی و صفاری مینویسد:
[...] من به خانه جدیدی که در خیابان شاه بالاتر از کاخ قرار دارد میآیم و من تصمیم داشتم در ذوب آهن استخدام شوم که آقای سامع به دنبال من میآید و میگویند تماسشان قطع شده تماس را برقرار کنید و من میگویم که تماس من نیز قطع شده و من میخواستم توسط شما تماس برقرار گردد. در همین جا اساس فعالیت جدید ریخته میشود و قرار میشود که آقای سامع به کمک آقای نوشیروانپور و آقای بهزادی تیم کوهی به وجود آورند و با پولی که آقایان فاضلی، صفایی (سیف دلیل) که تیم شهر بودند در اختیارشان گذاشته میشود ایشان برنامه کوه را انجام میدهند گویا به منطقه فومنات سفری مینمایند.
مشخص نیست تاریخ دقیق دیدار سامع با حسنپور چه روزی بود، چون روند استخدام حسنپور در ذوبآهن، حداقل از اوائل خرداد ماه سال 47 آغاز شده و تا پایان مرداد ماه نیز به نتیجه نرسیده بود؛ نمیتوان براساس این قرینه تاریخ ملاقات آن دو را تخمین زد. مهدی سامع این تاریخ را حدود تیر یا مرداد 47 میداند.(1)
در تاریخ 22/5/47 از اداره کل سوم، به ریاست ساواک تهران درخواستی به
ص:137
1) مهدی سامع، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 115398، بازجویی، مورخ 8/11/1349، ص 3.
شرح ذیل فرستاده میشود:
درباره: غفور حسنپور اصیل شیرجوپشت فرزند کریم. پیرو 33326 / 312 - 9/3/47 صلاحیت نامبرده بالا به منظور استخدام در شرکت ملی ذوبآهن استعلام گردیده است.خواهشمند است دستور فرمائید با توجه به نشانی تهران خیابان شاه ساختمان دکتر رفیع طبقه چهارم مشارالیه را احضار و نسبت به اخذ اطلاعات و تعهدات لازم از او اقدام و نتیجه را به این اداره کل اعلام نمایند.
مدیر کل اداره سوم . مقدم(1)
حسنپور در بازجویی مورخ 6/12/49 مینویسد:
در شهریور ماه سال 1347 سازمانی تشکیل میگردد که در آن من و آقای سامع و آقای فاضلی شرکت داشتیم و چنانچه میدانید سه تیم تشکیل میشود. 1- تیم شهر 2- تیم کوه 3- تیم اسلحه. در تیم اسلحه من و اسکندر رحیمی، [و] رحمت پیرو نذیری؛ در تیم شهر آقایان فاضلی، مهدی سامع، صفایی (سیف دلیل)، هوشنگ دلخواه بودند و در تیم کوه حمید اشرف که بعدها اضافه شد، آقایان نوشیروانپور و دانشبهزادی بودند.(2)
همانگونه که پیشتر گفتیم، اظهارات حسنپور با برخی بیدقتیها، همراه است. به هر حال، او برای تشکیل تیمهای سه گانه فوق به سراغ دوستان خود رفت. تیم کوه در آغاز مرکب بود از ابراهیم نوشیروانپور و عباس دانش بهزادی که مدتی بعد حمید اشرف نیز به آنان اضافه شد. دانشبهزادی که دانشجوی دانشکده دامپزشکی بود توسط البرز محرابی با حسنپور آشنا شده بود. مهدی سامع نیز به عضویت خود در تیم کوه اشاره دارد.(3)
البرز محرابی، از دوستان حسنپور در دبیرستان عبدالرزاق فیاض لاهیجی در
ص:138
شهرستان لاهیجان بود. پس از آنکه محرابی در دانشکده دامپزشکی به تحصیل مشغول شد؛ روابط آن دو بدون آنکه رابطهای سیاسی باشد، ادامه یافت. البته البرز محرابی، عباس دانش بهزادی، محمدعلی محدث قندچی و ایرج صالحی که همدانشکدهای بودند با یکدیگر مطالعات مارکسیستی داشتند و گهگاه در کنشهای سیاسی مشارکت میکردند. دانش بهزادی در سال 46 به خاطر پخش اعلامیه در مرگ غلامرضا تختی، مدتی روانة زندان شد و پس از آزادی، حسنپور به سراغ او رفت و مدتی بعد نیز از او دعوت کرد تا با آنان همکاری کند. با دریافت پاسخ مثبت از سوی او، حسنپور، دانش بهزادی را به نوشیروانپور معرفی کرد.
برای تشکیل تیم شهر نیز، حسنپور با محمدهادی فاضلی و شعاعالله مشیّدی و سیفدلیل صفایی صحبت کرد. حسنپور هر سه را از دوران تحصیل در دانشکده میشناخت. مشیدی پس از فارغالتحصیلی به خدمت اعزام گردید «و به کلی از مسایل دور شد و پس از 9 ماه که افسر شد به کرمانشاه اعزام گردید و در اواسط دوره با معصومه فلکشاهی ازدواج کرد.»(1)بعد از پایان خدمت، به استخدام تلویزیون ملی ایران درآمد. با گذشت چند ماه از آنجا نیز استعفا داد و به شرکت تلفن رفت. در این ایام بود که «کیانزاد به دیدار او رفت و از او سؤال کرد آیا حاضری هر وقت که به تو پیشنهاد شد و لازم بود تو از همه چیز و همه کس خود صرفنظر کنی؟»(2)مشیّدی داشتن همسر و فرزند را پیش کشید و اظهار داشت «من چنین کاری را نمیتوانم انجام دهم.»(3)در نتیجه، پیشنهاد کیانزاد را قبول نکرد. فقط به او گفت «چون من کارمند هستم و ماهیانه حقوقی میگیرم حاضرم از نظر مالی کمک نمایم.»(4)روابط آن دو، پس از مدتی قطع شد. مشیّدی چندی بعد «چون از
ص:139
نوع کار و محیط خود بسیار ناراحت بود تصمیم به ترک شرکت تلفن گرفت و به استخدام ذوب آهن درآمد و چون جزو گروه اعزامی به کشور شوروی بود برای آموزش به کلاس زبان روسی معرفی شد.»(1)
در همین ایام، روزی دیداری اتفاقی با حسنپور داشت. در این دیدار، حسنپور به وی خبر داد که کیانزاد دستگیر شده است. مدتی بعد مشیّدی خبردار شد که قاسم رشیدی نیز دستگیر شده است. این اخبار او را متأثر و ناراحت ساخت؛ به طوری که «نتوانست خود را برای سفر به شوروی قانع کند».(2)بنابراین، کلاس زبان روسی را ترک کرد و مجدداً به شرکت تلفن بازگشت. از آن پس حسنپور، گهگاه او را میدید و از او تقاضای «پول شخصی» میکرد.
بعد از چند ماه، «حسنپور به او پیشنهاد کار در یک گروه سیاسی را داد.» پاسخ مشیدی همان پاسخی بود که به کیانزاد داده بود. البته افزود: «از نظر کار عملی احساس عدم قدرت و امکان مینمایم و یا حداقل کاری که به من ارجاع میشود باید سبک باشد که من بتوانم انجام دهم.»(3)حسنپور پذیرفت و بعد از مدتی او را با نام مستعار ضیایی به فاضلی معرفی کرد.
محمدهادی فاضلی در سال تحصیلی 42-41 در رشته برق دانشگاه پلیتکنیک پذیرفته شد و از اوایل سال سوم تحصیلی، فعالیتهای خود را در چارچوب امور صنفی دانشگاه آغاز کرد. او از رهگذر همین فعالیتها در سال چهارم با حسنپور آشنا شد. فاضلی پس از فارغالتحصیلی در بهمن ماه 1345 به خدمت زیر پرچم اعزام شد؛ در حالی که همچنان ارتباط خود را با جامعه فارغالتحصیلان دانشکده حفظ کرده و به عضویت آن جامعه درآمده بود. پس از خاتمه دوران سربازی در اوایل مهر 1347 با حسنپور برخوردهایی داشت که
ص:140
این برخوردها به دیدارهای دائمی و گفتوگو درباره مسایل سیاسی و اجتماعی منتهی شد. حسنپور در این ملاقاتها توانست نظر مساعد فاضلی را برای فعالیت در یک گروه سیاسی جلب کند.
حسنپور همچنین در این ایام (پاییز سال 47) با سیفدلیل صفایی که او نیز به تازگی از خدمت زیر پرچم مرخص شده بود و در شرکت تولیدارو به کار اشتغال ورزیده بود؛ تماس گرفت و از او برای فعالیت سیاسی دعوت به عمل آورد. سیفدلیل صفایی نیز دانشجوی ورودی سال 42 - 41 دانشکده پلیتکنیک بود. آنها سال اول را در یک کلاس سپری کردند. ولی به علت مردود شدن حسنپور در همان سال اول، ارتباطات آنان به فعالیتهای صنفی دانشکده محدود شد. دلیل صفایی اگرچه نه به عنوان فردی مؤثر، ولی همواره در میتینگها و اعتصابات جبهه ملی شرکت میکرد. او پس از پایان تحصیلات به خدمت زیر پرچم اعزام شد و اکنون نیز «آمادگی خود را برای قبول فعالیت سیاسی اعلام داشت.»
مهدی سامع نیز بدون آنکه از تشکیلاتی سخن بگوید قرار جداگانهای با رحیم سماعی داشت و همچنین، قرار بود محمود نوابخش به فاضلی معرفی شود که این معرفی صورت نگرفت.
پس از آن، محمدهادی فاضلی با سیفدلیل صفایی تماس گرفت و با اشاره به صحبتهای حسنپور با او، از دلیلصفایی خواست تا برای ساختن تی. ان. تی. با گروه همکاری کند. فاضلی و دلیلصفایی نیز در دوران دانشکده همکلاس بودند و حتی در دوران سربازی نیز، در یک گروهان خدمت میکردند. پس از خاتمه دوره مقدماتی چون محل خدمت هر دو در تهران بود؛ لاجرم، هممنزل شدند و اکنون آن دو درصدد تهیه تی. ان. تی. بودند.
حسنپور پس از مدتها که رابطهاش با هوشنگ دلخواه قطع شده بود؛ به سراغ او میرود و از وی میخواهد که با آنان همکاری کند. دلخواه نیز، پس از مدتی برای این همکاری متقاعد میشود. بعد از آن، با نام مستعار «رضا» به سیف دلیل صفایی معرفی و پس از مدتها دوری، بار دیگر به عرصه فعالیت سیاسی کشیده شد.
ص:141
دلیلصفایی که با نام مستعار «وفا» به او معرفی شده بود؛ از «رضا» میخواهد که برای آنان پوسته نارنجک بسازد. آنچه که او میسازد؛ نمیتواند رضایت دلیلصفایی را جلب کند. اما، از آنجا که دلخواه مقروض بود؛ و درآمدهای مغازه نیز چندان نبود که بتواند قروض خود را اداء کند؛ وقتی دلیل صفایی به او پیشنهاد کمک مالی کرد؛ آن را پذیرفت. با این همه، این کمکها مانع از آن نبود که دلخواه دریابد «دست به کار خطرناکی» زده است. از آن پس در انجام وظایفی که وفا به او میسپرد؛ کوتاهی میکرد و همین موجب نقار و کدورت بین آن دو شد. بالاخره، پس از مدتی بر اثر مشاجره، ارتباط آنان به کلی قطع گردید. هر چند حسنپور گهگاه، به سراغ او میرفت؛ ولی دیگر درباره مسایل سیاسی با او سخنی به میان نمیآورد.
مدتی پس از قطع روابط دلخواه، در اوایل سال 48 این بار حسنپور، مهدی سامع را که دانشجوی سال آخر بود؛ با نام مستعار علایی به فاضلی معرفی کرد. او نیز، علایی را با نام مستعار «سیاه» به منزل سیف دلیل صفایی برد تا تیم علمی تکمیل شود و تحقیقات را برای ساخت تی. ان. تی. ادامه دهند. مهدی سامع بر خلاف دیگران که اظهار میکنند کار ساخت تی.ان. تی. به نتیجه نرسید؛ مینویسد: «تا من بودم در مورد ساختمان تی. ان. تی. ساختمان فولمینیات و ساختمان فولمینیات با محترقه الکتریکی، کار نتیجهبخش بود.» (1)
حسنپور همچنین، توانست تیم اسلحه را با مسئولیت خود سامان دهد. او برای این امر در اوایل سال 47 با مرتضی (اسکندر) رحیمی مسچی که دوران خدمت خود را در روستای کهریز از توابع رضائیه سپری میکرد، صحبت کرد و با پرداخت یکهزار تومان از وی خواست که یک قبضه اسلحه کمری خریداری کند. مسچی نیز اسلحه را خریداری کرده، به حسنپور تحویل میدهد. در شهریور همان سال، حسنپور به منزل مسچی در لاهیجان رفت.
مسچی در آن ایام، برای گذراندن مرخصی به زادگاه خود بازگشته بود.
ص:142
1) مهدی سامع، همان، ص 4.
حسنپور برای او توضیح داد؛ برخلاف آنچه که وعده داده بود، نتوانست برای دیدنش به رضائیه برود. در این ملاقات، حسنپور مبلغ دو هزارتومان دیگر برای خرید اسلحه به رحیمی مسچی داد و وی نیز، سه قبضه سلاح کمری دیگر خریداری کرد. مسچی مینویسد:
بعد از آن قرار شد که شخص دیگری به دیدنم بیاید و طبق قرار قبلی که حسنپور با من گذاشته بود شخصی به دیدنم در رضائیه آمد و مقداری پول در حدود 7500 تومان در اختیارم گذاشت و قرار شده بود که من جمعاً در حدود 10 عدد اسلحه (غیر از اولی) بخرم و این کار را هم کردم و بعد از آن پیشنهاد شد که اگر میتوانی اسلحه بلند تهیه کن و در جریان خرید اسلحه بلند بود که شخص دیگری به نام رحمت نذیری به دیدنم آمد البته این شخص احتیاج نبود که به من معرفی شود چون دوست دوران تحصیلی من بوده و در این تاریخ من با دو نفر غیر از حسنپور رابطه داشتم یکی همان رابط اولم (اسم مستعارش یادم نیست) و دیگری رحمت نذیری ولی این دو همدیگر را نمیشناختند. در جریان خرید اسلحه من به تنهایی میخریدم و در موقع حمل گاهی حسنپور و در یک شرایط رابط اولم و یک مرتبه هم به وسیله نذیری انجام گرفت. البته این موقعی بود که خدمت تمام شده بود و قرار بود با مقدار وسایلی که دارم (وسایل زندگی) به شهر خود برگردم و در همین سفر بود که دو عدد اسلحه بلند که یکی برنو بلند و دیگری برنو کوتاه بود با خودم به لاهیجان بردم و مدت 10 الی 12 روز در خانهام بود تا اینکه در یک شب آن را رد کردم و بعد از آن به طور کلی بیکار بودم (از نظر شغلی) و این در اوایل سال 48 بود.(1)
رابط اول که رحیمی مسچی نام او را فراموش کرده بود، مهدی سامع است که مینویسد: «ایشان را برای اولین مرتبه من در رضائیه طبق قراری که آقای حسنپور گذاشته بود؛ دیدم. ایشان گفتند یک برنو بزرگ خریدهام حدود 3000
ص:143
1) مرتضی رحیمی مسچی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 135802، بازجویی، مورخ 6/12/1349، ص 2.
تومان بدون مهمات که البته من اعتراض کردم که چرا مهمات ندارد.»(1)
حسنپور همین درخواست را از هوشنگ (محمد) نیری کرد. حسنپور توسط برادرانش در سال 47 با نیری آشنا شده بود. در ابتدا آنان با یکدیگر درباره مسایل سیاسی بحث میکردند. پس از آن که نیری در دی ماه سال 48 به عنوان سپاهی دانش عازم لرستان شد؛ حسنپور از او میخواهد که در مورد امکان تهیه اسلحه در آن منطقه پرس و جو کند. مبلغی نیز در اختیار او گذاشت تا در صورت موفقیت چند قبضه اسلحه خریداری کند. نیری نیز با اندکی تلاش توانست دو قبضه اسلحه قلمی خفیف، یک کلت 45 میلیمتری و یک قبضه تفنگ پنج تیر خریداری کند، این اسلحهها ابتدا در خانه علی بوستانی انبار شد و سپس آن را به حمید اشرف تحویل دادند.
پیشتر، به قطع ارتباط حسنپور و حمید اشرف در اوایل سال 47 اشاره کردیم. پس از آن، حسنپور، خانهاش را عوض کرد و امکان هرگونه ارتباط مجدد آن دو، عملاً برای مدتی نامعلوم، منتفی شد. اما آن دو، در بهمن سال 47 به طور کاملاً تصادفی یکدیگر را جلوی دانشگاه میبینند، حسنپور مینویسد:
حتی آقای قاضیزاده نیز بود با من سلام علیک میکند قاضی به من میگوید این را از کجا میشناسی من میگویم که در جریان دانشگاه میشناسم بعد آدرس خانهام را به ایشان میدهم و ایشان میآیند و با من در خانه جدیدم ملاقات میکنند و حرفهایی که مطرح میشد عبارت بودند از اینکه ایشان میخواستند ما را ببینند و فعالیت جدیدی را شروع کنند.
من به ایشان میگویم که ما اینقدر کار کردهایم شامل تهیه چند سلاح و فعالیت تیم شهر و او نیز میگوید که با عبدالله، موتوری خریده است و کار میکند
ص:144
1) مهدی سامع، همان، ص 7.
قرار میشود که آقایان هوشنگ [حمید اشرف ] و دانش بهزادی و نوشیروان پور تیم کوه را شامل شوند و هدف شناسایی مناطق البرز مرکزی، درههای دو هزار و سه هزار بود و تیم شهر توسط علایی (سامع) و فاضلی و [سیف دلیل] صفایی کار کنند و وسایل لازم را برای کار مخفی در شهر آماده کنند و نیز شهر را بشناسند و نقاط ضربهپذیر آن را پیدا کنند و در این مورد کار میکردند.
اطلاع دارم که آقای فاضلی به عنوان جستجو در مورد نقاط شبکه توزیع برق هر منطقه فعالیتهایی کرده است. و نقشه را نیز ایشان تهیه کردند و نیز روی ماده منفجره با فرمولی که من داده بودم کار میکردند و به نتیجه نرسیده بودند. و چیز خمیرمانندی در میآوردند ولی فولمینیات را ساخته بودند. من نساختم ولی فرمولش را من دادم.(1)
حسنپور، حمید اشرف را با نام مستعار محمدی به مهدی سامع معرفی میکند. قرار میگذارند حمید اشرف مسئول تیم کوه و مهدی سامع نیز عضو تیم علمی شود. سامع پس از مدت کوتاهی برای ادامه خدمت سربازی به شیراز رفت و در آنجا دستگیر شد.
حسنپور، با آنکه در نیمه فروردین سال 48 به خدمت زیر پرچم اعزام گردید؛ ولی تکاپوها همچنان برای جلب و جذب افراد جدید به گروه ادامه داشت. براساس قرعهکشی، فارغالتحصیلان رشته شیمی به خدمت سپاه دانش درآمدند و برای گذراندن دوره آموزشی عازم پادگان فرحآباد شدند. در آنجا، حسنپور با احمد خرمآبادی که او نیز فارغالتحصیل دانشکده پلیتکنیک بود؛ آشنا شد و مباحثی بین آنان درگرفت.
خرمآبادی مینویسد:
در این مدت بود که من با او، یعنی حسنپور مستقیماً بحثهایی میکردیم راجع به خدا که من کاملاً به او ایمان داشتم و دارم، راجع به مذهب که من
ص:145
1) غفور حسنپور، همان، بازجویی، بدون تاریخ، ص 15.
قرآن و ائمه اطهار را قبول داشتم و دارم ولی او نسبت به خدا اعتقاد ضعیفی داشت یعنی در شک بود و ائمه را قبول نداشت، راجع به مملکت صحبت کردیم که او میگفت باید به مردم خدمت کرد؛ به هر صورت که ممکن است و من ابتدا اصلاح خویشتن را پیشنهاد میکردم و بعداً اصلاح جامعه را.(1)
اعتقاد خرمآبادی به خدا و مذهب باعث شد که بعدها، حسنپور دربارهاش بنویسد:
ایشان از میان ما از همه کمتر کمونیست میباشد چون به احتمال زیاد حتی یک کتاب نیز مطالعه ننموده.(2)
با آنکه رابطه حسنپور و خرمآبادی پس از پایان دوره آموزشی و به خاطر اعزام خرمآبادی به قزوین، به حالت تعلیق درآمده بود؛ ولی در فروردین 49 که خرمآبادی به اصرار مادر و پدر بزرگش و با کمک تیمسار همایونی به پادگان عشرتآباد در تهران انتقالی گرفت؛ مجدداً بین آن دو، رابطه ایجاد شد.
حسنپور برای تکمیل تیم علمی و دستیابی سریعتر به تی. ان. تی. احمد خرمآبادی را که فارغالتحصیل رشته شیمی بود؛ مناسب تشخیص داد. او برای متقاعد ساختن خرمآبادی به مبارزه مسلحانه، کتاب «جنگهای چریکی» چهگوارا را به او داد و به او یادآور شد که «این طور باید خدمت کرد.»(3)
خرمآبادی پس از مطالعه، در قراری که با حسنپور در خیابان کاخ گذاشته بود؛ به او اطلاع داد که با «این نوع خدمت مخالف» است. بالاخره پس از مدتی گفتوگو حسنپور گفت: «من ترا به دوست دیگری معرفی میکنم که او به تو
ص:146
1) احمد خرمآبادی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 135810، بازجویی، مورخ 6/12/49، ص4.
2) غفور حسنپور، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، همان، تکنویسی بدون تاریخ، درباره احمد خرمآبادی.
3) احمد خرمآبادی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، همان، بازجویی، مورخ 6/12/49، ص5.
کتاب میدهد.»(1)این دوست دیگر، فاضلی بود که با نام مستعار درویش در اواخر خرداد ماه یا اوایل تیرماه سال 49 سر قرار خرمآبادی که اینک «تقوی» نامیده میشد؛ حاضر گردید.
در دو - سه ملاقاتی که آن دو با یکدیگر داشتند؛ فاضلی چند کتاب برای مطالعه در اختیار خرمآبادی گذاشت. در یکی از این ملاقاتها فاضلی از خرمآبادی خواست که در روز معیّنی «به خانه شماره 20 حوالی 24 اسفند» برود. در روز موعود خرمآبادی به آنجا رفت. «بعد از مدتی حسنپور هم آمد و بدون اینکه کلمهای راجع به موضوع صحبت شود، بساطی دایر کردند.»(2)خرم آبادی فهمید این «بساط» برای تهیه تی. ان. تی. است. در آن روز، سیف دلیل صفایی که خرمآبادی از او به نام «صفائیان» یاد میکند نیز، حضور داشت.
در حین انجام آزمایش، دفترچهای به خرمآبادی دادند و از او خواستند که مطالب مربوط به آزمایش را در آن بنویسد. او نیز چنین کرد. پس از پایان کار به خرمآبادی گفته شد که از این پس با صفائیان تماس خواهی داشت و او برای تو کتاب خواهد آورد.
خرمآبادی در همینباره نوشته است:
به هر حال من به خانه رفتم ولی مات مانده بودم و نمیدانستم که نوشتن این مطالب برای متعهد کردن من میباشد.(3)
زیرا، بر حسب اظهار او، به وی گفته شد:
میبینی که دستخط تو را داریم، کوچکترین قدمی به چپ و راست برداری به ضرر خودت تمام میشود از این پس تو باید بیایی و این کار را
ص:147
انجام دهی گویا مرا به جای حسنپور انتخاب کرده بودند.(1)
گرچه، بعید نیست که خرمآبادی برای تبرئه خود در نوع مناسبات و گفتوگوهایش با حسنپور، فاضلی و دلیلصفایی اندکی دخل و تصرف کرده باشد؛ ولی حسب دیگر شواهد نمیتوان آنها را یکسره بیپایه دانست.
خرمآبادی، برای اثبات دخالت نداشتن خود در تهیه تی. ان. تی. خطاب به بازجو مینویسد: «به خدا قسم من در تهیه T.N.T با آنها همکاری نداشتم.» و حتی فراتر از آن هنگامی که بازجو منظور او را از مطالعه کتب و جزوات کمونیستی جویا میشود خرمآبادی مینویسد: «به خدای یکتا قسم غرض خاصی نداشتهام و تا به حال کتابی نه به کسی دادهام و نه حتی توصیه خواندن کتابی را به کسی کردهام.»(2)
محمدهادی فاضلی نیز در اواسط سال 48 از همکلاسی پیشین خود، اسماعیل معینی عراقی خواست تا برای ساختن دستگاه فرستنده و گیرنده با او همکاری کند. معینی به این دعوت پاسخ مثبت داده، کار روی این دستگاه را آغاز میکند و به نتایجی نیز دست مییابد. در پایان همین سال، فاضلی او را با مشیّدی آشنا می کند و این بار، آن دو با یکدیگر همکاری میکنند و موفق میشوند، فرستندهای با برد 300 متر بسازند.
مقارن این ایام، یعنی پس از سپری شدن بیش از یک سال، در زمستان سال 48 صفایی فراهانی در اندیشه بازگشت بود. موضوع را با صفاری مطرح کرد و او گفت، خطرناک است؛ چون به قاچاقچیها نمیشود اعتماد کرد. صفایی با یک عراقی اهل بصره که عضو جبهه آزادی خلق بود؛ طرح دوستی ریخت و با او موضوع را مطرح
ص:148
کرد. او وعده داد که مساعدت کند.
صفایی، از اردوگاه اجازه مرخصی یک ماهه گرفت. با فرد عراقی به بصره آمد و از آنجا نیز به اتفاق تا نزدیک خط آهن تهران - خرمشهر آمدند. صفایی تا دمیدن آفتاب در کنار خط آهن خوابید و در اولین ساعات روز، خود را به جاده رساند و بیدرنگ به تهران آمد. در تهران، مستقیماً به سراغ هوشنگ دلخواه رفت و ماجرای سفر خود به اردن را برای او بازگفت. سپس از وی درخواست کرد که او را با دوستانش مرتبط سازد.
دلخواه گفت با آنکه کلیه تماسهایش قطع شده است؛ ولی میتواند حسنپور را پیدا کند. دلخواه به سراغ حسنپور رفت و آمدن صفایی فراهانی را به اطلاع او رساند. حسنپور پیشنهاد کرد به منزل «وفا» برود و قراری برای آن شب با هماتاقی او، به نام «جلیل» بگذارد.
شب هنگام، صفایی فراهانی با امانت نهادن یک قبضه اسلحه پیش دلخواه، به منزل «وفا» (سیفدلیل صفایی) رفت. مهدی سامع نیز از طریق حسنپور مطلع میشود که «ناصر» (علیاکبر صفاییفراهانی) بازگشته است و قرار میشود که سامع نیز به دیدن او برود. سامع مینویسد:
وقتی آنجا رفتم آقایی قدکوتاه آنجا بود با هم آشنا شدیم و قرار شد که من، محمدی [حمید اشرف] و حاجی [اسکندر صادقینژاد] را پیش ایشان بیاورم.(1)
صفایی فراهانی طی دو هفتهای که در تهران بود؛ گفتوگوهایی با غفور حسنپور و حمید اشرف داشت و در جریان اوضاع و احوال رضایتبخش داخل قرار گرفت. حمید اشرف در جمعبندی یکساله نوشت:
هدف او جمعآوری مجدد رفقای دیرین و سازماندهی یک جنبش روستایی بود. هنگامی که به ایران رسید علیرغم تصوراتش با گروه آماده ای
ص:149
1) مهدی سامع، همان، ص 6.
مواجه شد که بسیاری از عوامل لازمی را که او برای اجرای برنامهاش به آنها نیازمند بود در اختیار داشت.(1)
دیدارها و گفتوگوهای اولیة صفایی فراهانی با حسنپور و حمید اشرف ، آنان را به این نتیجه رساند که زمینه برای آغاز فعالیتهای چریکی، آماده است. با مناسب تشخیص دادن موقعیت برای این کار، بنا بر آن گذاشته شد که صفایی مجدداً به اردن بازگردد و این بار، تا آنجا که ممکن است؛ با خود اسلحه به داخل کشور بیاورد. در روز موعود، ساعت 30/6 دقیقه صبح، علیاکبر صفاییفراهانی به اتفاق اسکندر صادقینژاد، عازم اهواز شد. در آنجا، ابوالقاسم طاهرپرور که در اهواز ساکن بود به آنان ملحق شد و به اتفاق، به سوی خرمشهر حرکت کردند. در حومه خرمشهر، صفایی به تنهایی از طریق بیابان به سوی اروندرود رفت. محل ملاقات او با فرد «بصرهای» که صفایی را از اردن تا عراق، همراهی کرده بود؛ سمت شمالی پل متحرک بود. فردای آن روز، آنان یکدیگر را یافتند و به سوی اردن حرکت کردند. در آنجا صفایی به سراغ صفاری که در یکی از پایگاههای فلسطینی بود، رفت.
پس از گذشت چند ماه، آنان تدریجاً مقداری سلاح تهیه و در چمدان جاسازی کردند و چند ماه بعد، هر دو، مرخصی گرفته و به سوی عراق آمدند. در مرز عراق و اردن، در بازرسی از چمدانها، اسلحهها کشف شد. آنان در توضیح گفتند که اسلحهها را برای مرکز تمرین الفتح در بغداد میبرند. نیروهای عراقی، اسلحهها را در قبال رسید، از آنان تحویل گرفتند.
صفایی در بغداد، موضوع را با مسئول دفتر الفتح در میان گذاشت و او آنان را به «امنالعام» راهنمایی کرد. در این هنگام، صفایی دوستی را از الفتح دید که اکنون به «جبهه آزادی عرب»، یک سازمان چریکی بعثی، پیوسته بود. صفایی شرح ماوقع را برای او بازگفت و او نیز، صفایی را به یک ستوان، به نام دکتر
ص:150
1) حمید اشرف، جمعبندی یکساله، برگرفته از پایگاه اینترنتی، مقدمه، ص 2.
جبوری معرفی کرد. آنان به اتفاق به «امنالعام» نزد سرگرد عبدالرحیم التکریتی رفته و داستان را بیان کردند. عبدالرحیم التکریتی با اندکی سوءظن، بالاخره پذیرفت که آن دو را به همراه یک مأمور عراقی و از طریق «امنالعام» به ایران بازگرداند.
صفایی به همراه مأمور عراقی به مرز اردن رفت و با دریافت سلاح به بغداد بازگشت؛ تا به همراه صفاری از طریق بصره به ایران بازگردند. آنان از بصره در حالی که دو مأمور عراقی همراهشان بودند؛ سوار یک دستگاه وانت شده، به سوی مرز حرکت کردند. در نزدیکیهای خط آهن، دو مأمور عراقی بازگشتند و صفایی و صفاری نیز پس از پیمودن مسافتی در هوای گرگ و میش، در حوالی جاده خرمشهر اسلحهها را دفن کردند و تا برآمدن روز در گودالی به سر بردند. سپس، خود را به جاده رساندند و به تهران آمدند. این بار نیز مستقیماً سراغ هوشنگ دلخواه رفته و شب را در منزل او بیتوته کردند. صفایی از دلخواه خواست که آنان را به نزد حسنپور ببرد؛ اما، چون حسنپور در سربازی بود و دلخواه از او آدرسی نداشت؛ ناگزیر و به رغم تأکیدات «وفا» به او که دیگر سراغ آنان نرود؛ به منزل «وفا» مراجعه کرد و آمدن ناصر را به اطلاع او رساند. به او گفته شد که شب هنگام، صفایی و همراه او در خیابان صفیعلیشاه از جنوب به شمال حرکت کنند؛ تا آنان را سوار اتومبیل نمایند.
از آن پس ناصر (صفاییفراهانی) و اکبر (صفاری آشتیانی)، در منزل سیف دلیل صفایی که با برادرش محمدعلی و محمدهادی فاضلی زندگی میکرد؛ ساکن شدند.
پس از چند روز، صفاری مأموریت مییابد سلاح مدفون شده در خرمشهر را به تهران منتقل کند. برای همین، طی قراری فاضلی، اسکندر صادقینژاد را به اسماعیل معینی عراقی که اتومبیلی داشت؛ معرفی میکند. صادقینژاد از او میخواهد که خود را با وسیله نقلیهاش برای مأموریتی دو - سه روزه به «قم»، آماده کند. در روز موعود صادقینژاد و معینی عراقی از مقابل آتشنشانی خیابان شهباز به سوی «قم» حرکت کردند. پس از عبور از قم، معینی عراقی پی میبرد
ص:151
که مأموریت آنان انتقال محمولهای از خوزستان به تهران است.
بعدازظهر آن روز، آنان در اهواز به منزل طاهرپرور رفتند و صفاری نیز با اتوبوس خود را از تهران به آنجا رساند. غروب روز بعد، آنان از اهواز به طرف خرمشهر حرکت کردند و صادقینژاد و صفاری آشتیانی در پنج کیلومتری خرمشهر پیاده شده، به سوی نقطهای که سلاحها در آنجا مدفون بود، رفتند و ساعاتی بعد معینی عراقی و طاهرپرور که به خرمشهر رفته بودند؛ در همان نقطه آن دو را یافتند و با محموله مورد نظر که مجموعاً شامل پنج اسلحه کمری، 2 قبضه مسلسل دستی، 12 عدد نارنجک و مقداری فشنگ و دینامیت بود؛ راهی اهواز شدند.
فردای آن روز صادقینژاد و معینی عراقی به سوی تهران حرکت کردند.
از سوی دیگر، در مذاکراتی که صفایی فراهانی، حمید اشرف و غفور حسنپور با یکدیگر داشتند؛ به این نتیجه رسیدند که باید هر چه زودتر و همزمان در کوه و شهر عملیات را آغاز کنند.
تأمین نیروی انسانی و تهیه پول برای تدارک نیازمندیها و ملزومات زندگی در کوه اعم از خوراک، پوشاک، کولهپشتی و دارو، دغدغه اصلی گروه به حساب میآمد.
برای تهیه پول، سرقت از بانک، سهلالوصولترین و مطمئنترین راه مینمود. برای این منظور، از سوی فاضلی و حمید اشرف ، بانک ملی در خیابان وزراء پیشنهاد شد. صفایی فراهانی نیز چند بار به آنجا رفت و موقعیت را بررسی کرد. بالاخره محل، مناسب تشخیص داده شد.
معینی عراقی از سوی فاضلی مأموریت یافت در ساعات مختلف بانک را تحت نظر بگیرد و بهترین ساعتی را که خیابان خلوت و عبور و مرور کم است؛ گزارش کند. معینی عراقی به مدت دو روز به تنهایی و یک روز نیز با فاضلی بانک را تحت نظر داشت و بالاخره ساعت یک بعدازظهر، زمان مناسب برای عملیات تشخیص داده شد.
متعاقب آن حمید اشرف به فاضلی مأموریت داد تا یک جفت پلاک اتومبیل و
ص:152
یک دستگاه اتومبیل سرقت کند. فاضلی نیز این مأموریت را به معینی عراقی و مشیّدی سپرد.
در یک بعدازظهر که آنان برای همین منظور خیابانها را میگشتند؛ در ضلع شرقی پارک فرح (لاله کنونی) موقعیت برای سرقت پلاک فراهم شد. پس از جدا کردن پلاک از بدنه اتومبیل آن را به فاضلی تحویل دادند. چند شب بعد، آن سه هنگام گشتزنی، در حوالی خیابان آریامهر، پیکان سفیدرنگی را برای سرقت مناسب دانستند. مشیّدی مراقب اطراف بود. معینی نیز پیکان را روشن کرده و به راه انداخت و به منزل خود برد و پس از ده روز، آن را به فاضلی تحویل داد.
در روزی که برای سرقت تعیین گردید؛ قرار شد فاضلی از شمال خیابان وزراء به سمت جنوب و حمید اشرف نیز از جنوب به سمت شمال حرکت کنند و در رأس ساعت معیّنی، فاضلی، اشرف را از نبود پلیس و حضور کارمندان در بانک آگاه سازد و سپس به راه خود ادامه دهد.
در آن روز، صفایی فراهانی، صفاری آشتیانی، حمید اشرف و صادقینژاد با اتومبیلی که راندن آن به عهده معینی عراقی بود؛ در ساعت مقرر نزدیک بانک پیاده شدند. پس از پایان موفقیتآمیز عملیات، معینی عراقی که در اتومبیل منتظر بود؛ آنان را سوار کرده و در خیابان تختطاووس پیادهشان کرد.
یک میلیون و ششصد و نودهزار ریال وجه برداشتی از بانک، جهت نگهداری به فاضلی که مسئول امور مالی بود؛ تحویل داده شد. با این پول بخشی از وسایل مورد نیاز را برای رفتن به کوه تهیه کردند. از این پس شناسایی مناطق کوهستانی به عنوان «یک عمل اصلی»(1)در دستور کار قرار گرفت.
اکنون، با قطعی شدن عزیمت افراد به کوهستان، جذب افراد شتاب بیشتری پیدا میکند. اسکندر صادقینژاد به سراغ هادی بندهخدا لنگرودی میرود. وی پیش از آنکه به علت مردود شدن از دانشکده پلیتکنیک اخراج شود؛ در سال
ص:153
1) علیاکبر صفاییفراهانی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 135802-52398، ص8 .
تحصیلی 46 - 45 نماینده کلاس دوم رشته مکانیک بود و از رهگذر فعالیتهای صنفی با حسنپور آشنا میشود. آنان در اواخر سال 48 چند برنامه کوهنوردی در کوههای شمال اجرا میکنند؛ ولی در اوایل سال 49 حسنپور با قطع روابط خود، او را به اسکندر صادقینژاد معرفی میکند و اکنون آن دو، درباره رفتن به کوه با یکدیگر سخن میگویند.
صفایی فراهانی به دیدار جلیل انفرادی میرود و به او اطلاع میدهد: «مقدمات کار فراهم شده و ما به زودی به کوه خواهیم رفت.»(1)جلیل انفرادی نیز از این امر استقبال میکند. در اواخر مرداد، صفایی طرحی از یک کولهپشتی به او داد و سفارش کرد که مقداری از آن تهیه کند. انفرادی نیز براساس آن طرح، شش عدد کولهپشتی برای نیمه شهریور آماده کرد.
حمید اشرف نیز در دهه اول شهریور سال 49 به سراغ عباس دانشبهزادی میرود و از او میپرسد: «آیا مایلی به کوه بروی؟»(2)پاسخ دانشبهزادی هم، مثبت است.
البته پیش از استفسار حمید اشرف ، دانش بهزادی که در تابستان سال 47 به همراه نوشیروانپور تیم کوه را دایر کرده بود؛ آمادگی لازم را جهت عزیمت به کوه پیدا کرد. به طوری که در اردیبهشت یا خرداد، به منظور ترغیب دیگران برای رفتن به کوه به سراغ دوستان دیرین خود میرود. دانش بهزادی برای تحت تأثیر قراردادن ایرج صالحی به او میگوید، کسانی که به کوه میروند «به تو که به واسطه تحصیل در رشته دامپزشکی با اصول پزشکی آشنا هستی، نیازمندند.»(3)صالحی نیز این دعوت را میپذیرد. از آن پس وظیفهای که برای او تعیین میشود، مطالعه در
ص:154
1) جلیل انفرادی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 49295، گزارش بازجویی، مورخ 8/12/1349، ص 2.
2) عباس دانشبهزادی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 135802، گزارش بازجویی، مورخ 10/12/49، ص 3.
3) ایرج صالحی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 102212، بازجویی، جلسه دوم، ص 2.
مورد درمانهای جراحی و سایر درمانها بود. متعاقباً بهزادی، قندچی و صالحی را با کریم (حمید اشرف) آشنا میکند.
در نهایت، بهزادی مأمور میشود مقداری دارو خریداری کرده، همراه گروه به کوه ببرد.
گفتیم که صفایی فراهانی پس از بازگشت از سفر دوم خود به اردن در منزل سیف دلیل صفایی اقامت گزید. صفایی فراهانی در ضمن گفتوگوهایی که با او داشت؛ گهگاه از وی در مورد افراد علاقهمند به کار سیاسی سؤال میکرد. روزی دلیل صفایی در پاسخ گفت: «دوستی دارم که با هم ملاقات میکنیم و دارای زمینه فکری خوبی است.»
دلیلصفایی این دوست را از دوران تحصیل در دانشکده میشناخت و سال قبل او را حسب تصادف در خیابان دید و گپ وگفت ابتدایی به ملاقات بعدی و تبادل شماره تلفن کشید. پس از آنکه دلیلصفایی از جانب شرکت محل کار خود عازم مأموریت خارج از کشور شد، این ارتباط قطع شد. اما پس از بازگشت مجدداً یکدیگر را یافتند و هر چند هفته یکبار ملاقات و مذاکره میکردند و اکنون دلیلصفایی او را فردی مناسب برای عضویت در گروه ارزیابی می کرد. صفایی فراهانی از دلیلصفایی خواست تا ترتیب ملاقات آن دو را بدهد. دلیلصفایی به دوست خود پیشنهاد داد؛ او نیز پذیرفت. این ملاقات در منزل دلیلصفایی انجام شد.
روز ملاقات معلوم شد که ملاقات شونده، عباس مفتاحی است. صفایی فراهانی او را به خوبی میشناخت. زیرا در سال 1341 که در شهرستان ساری معلم بود؛ در آنجا تصمیم گرفت در آزمون متفرقه سال آخر متوسطه شرکت و دیپلم ریاضی بگیرد. بنابراین، از همکارانش خواست تا دانشآموزی را که درس
ص:155
ریاضی اش خوب باشد؛ به او معرفی کنند. همکاران او گفتند: «شاگردی در ششم ریاضی است که درسش بسیار عالی است.» آن دانشآموز، عباس مفتاحی بود. از آن پس، مفتاحی به منزل فراهانی میرفت تا به او ریاضی یاد بدهد.
پس از آنکه مفتاحی در دانشگاه قبول شد و به تهران آمد، فراهانی نیز در هنرسرای عالی نارمک به تحصیل اشتغال ورزید. آنان چند بار یکدیگر را در تهران دیدند؛ ولی آن دیدارهای اتفاقی، دوامی نداشت و نتوانست زمینة همکاری مشترکی را فراهم کند. اینک آن دو، مجدداً به هم رسیده و درباره کار مشترک چریکی با یکدیگر گفتوگو میکردند. در اولین جلسه، آنان پس از چهار ساعت گفتوگو به درک متقابلی از یکدیگر رسیدند. هنگامی که دلیلصفایی از فراهانی نتیجه مذاکره را پرسید او در جواب گفت: «اینها اهل مبارزه نیستند و فقط حرف میزنند»(1)و هنگامی که دلیلصفایی در ملاقات بعد همین پرسش را از عباس مفتاحی میکند؛ او پاسخ میدهد:
دوست شما پیشنهاد نادرستی میکند و بدون اینکه شرایط محیط را در نظر بگیرد و امکانات را تجزیه و تحلیل کند پیشنهاد اعزام پنج نفر را به کوه شروع بهترین مبارزه میداند و ما به این اصول معتقد نیستیم و اصلاً با ایشان اختلاف نظر فاحش و کلی داریم.(2)
عباس مفتاحی در گزارش مفصل بازجویی 77 صفحهای که برای ساواک نوشت؛ در توضیح این ملاقات، چنین آورده است:
شب به خانه [دلیل] صفایی رفته بودم. سر صحبت با صفایی [فراهانی] فوری باز شده بود. فقط من با علیاکبر صفایی بحث میکردم و سیف دلیل به اطاق دیگری رفته بود. منزل او واقع بود در 24 اسفند موضوع اصلی بحث ما بر سر رابطه شهر و کوه و بطور کلی مشی مبارزه مسلحانه بود. بطور ناخودآگاه
ص:156
برخورد صفایی با من چون از یک گذشتهای متأثر بود که در حقیقت کشاننده من به جریانات سیاسی او بود [برخوردی از موضع بالا بود] و به همین جهت حرفهای من که روزی شاگرد او بودم کمتر در او تأثیر داشت و عامل دیگر در این عدم تأثیر رعایت مسأله پنهانکاری بود که من گروه خودمان را خیلی کوچک و در حدود پنج - شش نفر نشان میدادم. اعتقاد کلی او مبارزه در کوه بود. در آن موقع او اصلاً مبارزه در شهر را قبول نداشت. به طور خلاصه استدلال او این بود که قدرت دستگاه در کوه ضعیف است ولی در شهر به طور کامل قدرتمند و مسلط است. من استدلالم برعکس بود. من میگفتم که استتار در شهر تهران به دلیل کثرت جمعیت و شلوغی آن امکان پذیر است او این مسئله را قبول نداشت. ولی بعداً فهمیده بودم عملاً در گروه آنها یکدستی وجود نداشت. از طرفی آنها خودشان برای شهر خود را تدارک کرده بودند همچنان که برای کوه تدارک کرده بودند. به هر حال دوبار دیگر نیز با او صحبت کرده بودم و چون بحث ما به جایی نرسیده بود از هم جدا شدیم.(1)
حمید اشرف نیز به اختلاف نظر دو گروه در تقدم مبارزه در شهر و روستا اشاره میکند و مینویسد:
گروه رفیق احمدزاده متکی بر تجارب و تئوری انقلاب برزیل پیشنهاد سازماندهی جنگ چریکی شهری را میداد و معتقد بود که جنبش باید اول در شهر دور بگیرد و سپس کار در روستا متکی به مبارزه دور گرفته در شهر آغاز گردد. ولی گروه جنگل پیشنهاد آغاز مبارزه همزمان در شهر و روستا را میداد... ما معتقد بودیم که کار در شهر و روستا در صورت امکان باید شروع شود. البته به تقدم عملیات در شهر معتقد بودیم ولی این تقدم از نظر ما فقط جنبه تاکتیکی داشت و به منظور آماده کردن افکار عمومی برای جذب و تأثیرپذیری بیشتر از عمل کوه بود. در حالی که این تقدم زمانی، از نظرگاه
ص:157
1) عباس مفتاحی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 101645، گزارش بدون تاریخ، صص 39- 38.
رفقای گروه احمدزاده جنبه استراتژیک داشت.(1)
اختلاف نظر دو گروه در تقدم مبارزه در شهر یا کوه به منزلة پایان مذاکرات آنان نبود. زیرا صفایی فراهانی به عباس مفتاحی پیشنهاد داد که روابط خود را با دلیل صفایی ادامه دهد؛ و اگر جزواتی دارند جهت مطالعه در اختیار آنان بگذارد. چندی بعد، حمید اشرف و مسعود احمدزاده نمایندگان دو گروه بودند که مذاکرات را در سراسر پاییز «بر استراتژی و تاکتیک مبارزه مسلحانه» ادامه دادند.
جایگزین شدن مسعود احمدزاده به جای عباس مفتاحی از آن رو بود که «عباس مفتاحی به علت مشغله سربازی امکان آن را نداشت که وقت لازم را صرف این رابطه کند.» در حالیکه مسعود احمدزاده بنا به صلاحدید هسته مرکزی گروه و به علت اخلال سربازی در فعالیت هایش از اول مهر ماه سربازی را ترک کرده و زندگی مخفی خود را آغاز کرد.(2)
اما از آن سو صفاییفراهانی به رغم نیاز به افراد جدید، منتظر به نتیجه رسیدن این مذاکرات نماند و اجرای عملیات در کوه را به جذب اعضاء گروه دیگر منوط نساخت. بنابراین، در یازدهم شهریور ماه، در نشستی که با حضور صفایی فراهانی، جلیل انفرادی، رحیم سماعی، مهدی اسحاقی، هادی بندهخدا لنگرودی، عباس دانشبهزادی، حمید اشرف و اسکندر صادقینژاد در دره هفت حوض، واقع در درکه، برگزار شد؛ دربارة چگونگی عزیمت به مناطق کوهستانی توافق حاصل کردند.
حسنپور مینویسد:
یک ملاقات دیگر در هفتحوض من با ایشان داشتم که ملاقات نهایی بود و در آن مشخص شده بود که چه آدمهایی بروند. البته من پیشنهاد کردم که من + دو
ص:158
برادرم+ ایرج نیری + هوشنگ نیری + بنده خدا + سماعی + عباس+ ناصر + دانشبهزادی بروند. ولی بعداً اسامی جدیدی انتخاب شد گویا به خاطر آن که اینهایی را که من پیشنهاد کرده بودم ضعیف بودند و قرار میشود که من در گروه دوم بروم. دو برادرم منظور ابراهیم و محمدرضا بودند چون که احتمال میدادم پس از رفتن من آنها را بگیرند و ایرج و هوشنگ نیری را نیز به خاطر آن که با من دوست بودند بگیرند.
بعداً آدمهای زیر انتخاب شدند: مهدی سماعی + پسرعموی مهدی سماعی + دانشبهزادی + ناصر + امیدوار + بنده خدا. سپس دو نفر دیگر تا آنجا که من اطلاع دارم که یکی از آنها نام کوچکش ایرج و دانشجوی دانشکده دامپزشکی بود و امسال سربازی خود را تمام کرده است رفتند و دیگری را نمیشناسم. ابتدا قرار بود که من این دو را آماده کنم به اضافه نوشیروانپور و علایی و محمود عبدمحمودی و یکی از دوستانش که حالیه سرباز و در بندرعباس خدمت میکند برویم ولی چون که نوشیروانپور مخالفت کرده بود و محمود عبدمحمودی را که من رفته بودم دیده بودمش اول موافقت کرد ولی پس از آنکه به تهران آمد گفت باید سربازیاش تمام بشود و مرا نیز گذاشته بودند تا نوشیروانپور را قانع کنم و سپس برویم. چون که ماندن این شخص با این اطلاعات در شهر صحیح نبود. و در این ضمن اکبر و هوشنگ نیری که من به آنها معرفی کرده بودم با مقداری پول به عراق میروند تا اسلحه بخرند.(1)
دانسته نیست ملاقات آخر حسنپور با صفایی فراهانی در هفت حوض درکه، چه زمانی روی داده است؟ آیا منظور او همان نشست روز یازدهم شهریور ماه است؟
افراد حاضر در نشست درکه، سه روز بعد، در 14 شهریور ماه، با دو دستگاه
ص:159
1) غفور حسنپور، همان، بازجویی، بدون تاریخ، ص 18.
سواری کرایه از خیابان امیرکبیر عازم چالوس شدند تا شناسایی خود را از «دره مکار»(1)در نواحی جنگلی - کوهستانی شمال آغاز کنند.(2)
مدتی پس از رفتن آنان، تلاش حسنپور برای متقاعد کردن ابراهیم نوشیروانپور چابکسرایی که تازه از زندان بیرون آمده بود؛ و محمود عبدمحمودی، جهت پیوستن به افراد تیم کوه، بیحاصل ماند.
نوشیروانپور پس از آن که ازدواج کرد؛ خود را از فعالیت سیاسی کنار کشید. حسنپور مینویسد:
آقای مهدی فردوسی به منزل من می آید میگوید آقای نوشیروانپور از زندان آزاد گردیده، کاری با ایشان ندارید؟ بنا به تمایل من آقای نوشیروانپور به خانه من میآید و به من می گوید مدتی فعالیت نکنم. بعد در راهرو منزلم که آقای فردوسی حضور نداشتند من به ایشان میگویم عدهای رفتند دیگر این مسایل مطرح نیست و خودت را برای رفتن آماده کن. بعداً از طریق آقای فاضلی یا آقای حمید اشرف میشنوم که ایشان گفته من اصلاً با این جریانات مخالفم من دیگر نمیتوانم کار کنم و حرفهایی نظیر اینها گویا بوده است.(3)
نوشیروانپور بعدها، به خاطر سرپیچی از مبارزه چریکی و رفتن به کوه، تاوان سختی پرداخت که به قیمت جان او تمام شد.
اما گروه کوه، پس از رسیدن به دره مکارود، طبق نقشه، راه پیمایی خود را
ص:160
1) مکارود قریهای است سر راه چالوس، بعد از سیاهبیشه، کلادک و دزدبند. دره مکارود نیز در همان محل، از جانب غربی جاده آغاز میشود.
2) در اشاره به نامهای مناطق محلی شمال، جز مواردی که عیناً از روی سند بازخوانی و «نقل» شدهاند، همهجا (به ویژه در پاورقیها) صورت کنونی نگارشی آن را از روی «نقشه راهنمای البرز مرکزی (قسمتی از استان تهران)، شماره 130؛ طرح، تهیه و چاپ از: گیتاشناسی» و نیز، «نقشه راهنمای البرز غربی (گیلان)، شماره 144؛ طرح، تهیه، لیتوگرافی و چاپ از: گیتاشناسی» نقل کردهایم. بدیهی است عدم همخوانی احتمالی اسامی با صورت شایع محلی آن، که اتفاقاً در بازخوانی و تطبیق اسامی مندرج در گزارشها نمود زیادی هم دارد، امری اجتنابناپذیر بوده است.
3) غفور حسنپور، همان، بازجویی، مورخ 11/12/49، ص 1.
آغاز کرد و پس از طی مسافتی به استراحت پرداخت. پس از صرف ناهار، حمید اشرف و اسکندر صادقینژاد با قطعی کردن قرار بعد، در جواهردشت(1)به تهران بازگشتند. سایر افراد نیز، به راه خود ادامه دادند.
آنها از بیجدنو و فشکور گذشته و شب را در بالاتر از کنسدره به استراحت پرداختند. صبح روز بعد مجدداً حرکت کرده و از فاطر(2)
مسیر حرکت گروه و منزلگاهها تا زمان دستگیری هادی بندهخدا لنگرودی براساس بازجوییهای وی تنظیم شده است زیرا به رغم برخی اختلافات در نام توقفگاهها و یا دیگر جزییات، نسبت به گزارش دیگران از دقت بیشتری برخوردار است.
گذشتند. در اینجا منازعهای بین صفایی فراهانی و رحیم سماعی درگرفت. زیرا آنان با هم قرار گذاشته بودند از مردم چیزی نپرسند که ایجاد شک و شبهه کند؛ اما «منوچهر [صفایی فراهانی] از یک مرد چوپان سؤالاتی راجع به کارش کرد که به وسیله مصطفی [رحیم سماعی] انتقاد شد. منوچهر از جا دررفت گفت پس یکی دیگر مسئولیت را بپذیرد ما به او گفتیم تو باید حوصله داشته باشی.»(3)هر طور بود، گروه به ارتفاعات کندیچال(4)رسید و دو روز در آنجا اقامت کرد. آنها، در این مدت، تمرین تیراندازی کردند و پس از آن حرکت کرده و به «درهای که نامش را حریص(5)گذاشتیم [رسیدیم]. باران و باد آسایش برایمان نگذاشت و چند روزی بیغذایی کشیدیم. با چوپانی برخورد کردیم گوسفندی خریدیم و خوردیم و انبارکی ساختیم مقداری از غذا و وسایل دارویی در آن گذاشتیم.»(6)
روز بعد، بدون آن که خود بدانند از مسیری بالا رفتند که ارتفاع آن زیاد بود.
ص:161
1) جواهردشت، ناحیهای جنگلی، سرد و نیمهمرطوب، در دامنه شمالی کوه توکهسر، که از توابع شهرستان رامسر است. در جنوب جواهردشت، کوه سماموس دیده میشود. (به نقل از: گیتاشناسی).
2) احتمالاً نام مرسومتر آن، چنانچه در نقشههای منطقهای ضبط شده، «ناتر» است.
3) دانشبهزادی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 135802، بازجویی، مورخ 10/12/1349، صص 9 - 8.
4) نام ارتفاعات مشرف به بخش کندیسر در حاشیه کلاردشت.
5) احتمالاً درهای است که در ناحیهای بین دامنة گرمابسرکوه، چاهکوه و برین امتداد دارد.
6) دانشبهزادی، همان، بازجویی، مورخ 10/12/1349، ص 9.
احتمالاً از دامنههای جنوبی علمکوه، صعود میکردند. هوا رو به سردی گذاشته بود و باران، نمنم میبارید. «ما مسیر را گم کرده بودیم. به دنبال عوعو یک سگ، پایین رفتیم. وارد خوابگاه کارگران معدن گورت شدیم. شب آنجا ماندیم.»(1)صبح، دوباره به راه خود ادامه دادند. پس از طی مسافت زیادی، با عبور از کوههای بلند و کوچک به کرماکو(2)رسیدند و از آنجا به گاوسرایی(3)که خالی بود رفته، شب را در آنجا به سر آوردند. غذا را نیز از چوپانهایی که در آن حوالی به سر میبردند، تهیه کردند.
فردای آن روز، گروه با عبور از داغکوه(4)و مسافتهای زیاد به طرف ارتفاعات سههزار و دوهزار رفتند. شب را در قهوه خانهای در دوهزار گذراندند. فردا صبح پس از عبور از هلوکله و عسل محله، شب را حوالی همان منطقه، در دریاسر صبح کردند. فردا به کوه سیالان(5)رسیدند و شب را هم در نیاردره خوابیدند. صبح، به طرف زیارتچال حرکت کردند و تقریباً دو روز آنجا ماندند. تعدادی اسلحه انبار کردند و سپس حرکت کرده، پس از عبور از کوه سلطانچال و دیگر نقاط مرتفع نزدیک به کوه سُماموس(6)که چند روز طول کشید؛ شب را در گاوسرایی زیر کوه سماموس خوابیدند و صبح به طرف ده ییلاقی جواهردشت رفتند.
ص:162
1) دانشبهزادی، همان.
2) نام کوه در متن اصلی، به صورت «کرماکوه» آمده که با هیچیک از اسامی رایج بومی همخوانی ندارد. به احتمال قریب به یقین، باید کوه گرمابسر باشد از نواحی شهرستان نوشهر که 4220 متر ارتفاع دارد و سرچشمة رودخانه چالوس است. (گیتاشناسی ایران، ج 3، ص 1087).
3) گاوسرا، قطعه زمینی است مشتمل بر چند طویلة روباز یا سرپوشیده که سرپناه گاودار یا چوپان نیز در آن منظور شده باشد.
4) با توجه به مسیر حرکت گروه، داغکوه باید در فاصلة ارتفاعات گرمابسر تا اسبچر باشد.
5) سیالان یا سیاهلان، با ارتفاع 4175 متر، کوهی در جنوب شهرستان تنکابن است.
6) سُماموس، کوهی با 3620 متر بلندی، در 25 کیلومتری جنوب غربی رامسر.
پیش از این، جواهردشت، محل قطعی قرار بعدی آنها با حمید اشرف تعیین شده بود. در محلی که انبار برای مواد غذایی احداث شده بود؛ اولین تماس با گروه شهر برقرار شد. حمید اشرف، فاضلی و دهقان(1)با مقداری مواد غذایی به آنجا آمده بودند و پس از تحویل مواد غذایی بازگشتند. گروه نیز پس از آنکه چند روزی آنجا ماند به طوللات(2)رفت و شب را در ارتفاعات به سر آورد.
روز بعد، به سمت جنوب حرکت کردند و پس از طی کوههای زیاد، خلاف جهت رودخانه رفتند تا رسیدند به مرجادشت. گاوسراهای زیادی در پیش رو بود. با عبور از آن، به ده ییلاقی اربوردشت رسیدند. شب را در همان جا سپری کردند. فردا با عبور از ناتیشکوه و نقاط دیگر، به تبرینکوه رسیدند و وارد قهوهخانهای شدند. پس از استراحت کوتاهی، دوباره به راه خود ادامه دادند. ولی به جای آن که رو به غرب حرکت کنند تا به کاکوه برسند، مسیر دیگری را در پیش گرفته بودند؛ دو - سه روز طول کشید تا مسیر اصلی را پیدا کنند. شب را در کلومبی(3)خوابیدند و فردا صبح به طرف کاکوه حرکت کردند.
کاکوه، در 30 کیلومتری سیاهکل، دومین محل قرار آنان با گروه شهر بود. حمید اشرف، اسکندر رحیمی و ایرج نیری آمده بودند و با خود مواد غذایی و پوشاک آوردند. در آنجا، گروه شهر محل دقیق سه انبار مواد غذایی را به گروه کوه نشان داد. این انبارها از پیش نشان شده بودند.
فردای همان روز، آن سه تن بازگشتند و گروه کوه نیز پس از سه روز توقف آنجا را ترک کرد. پس از عبور از رودخانه و جاده سیاهکل - لونک(4)، در اطراف بالارود جاده را قطع کردند و از کوه، بالا رفته، شب را در دامنه کوه اتراق کردند. فردا صبح به طرف کوه دُرفک حرکت کردند.
ص:163
کوه دُرفک، در انتهای غربی رشتهکوه البرز، مشرف بر دشتها و مناطق جنگلی بین سراوان و رودبار، مقصد بعدی گروه بود. آنها با عبور از سیسرا، شب را در کبوترخانی سپری کردند و پس از آن، راه خود را به سوی درفک پی گرفتند.
وقتی به درفک رسیدند، هوا تاریک شده بود. شب را پای کوه درفک ماندند. روز بعد به طرف رودخانه سفیدرود رفته، شبی هم در آبادیهای بالاسفیدرود خوابیدند.
ظهر روز بعد، سفیدرود و جاده رشت - تهران را در نزدیکی جمشیدآباد(1)قطع کردند. از کوه بالا رفتند. بعد از طی مسافتی، شب را در یک گاوسرا به صبح رساندند. پس از چند روز راهپیمایی و عبور از گاوسراهای زیاد از میاندیر عبور کرده و شب را در سردیر(2)گذراندند.
فردا صبح به حرکت خود ادامه دادند. نزدیکی «ونیم»(3)، محل قرار بعدی آنان بود که این بار نیز فاضلی، اسکندر رحیمی و منوچهر بهاییپور، سر قرار حاضر شدند و مایحتاجی را که تهیه کرده بودند؛ تحویل گروه کوه دادند. یکی - دو روز بعد، گروه به دو دسته تقسیم شد. یک دسته مرکب از هادی بندهخدا لنگرودی، صفایی فراهانی، مهدی اسحاقی و اسکندر رحیمی به طرف امامزاده اسحاق(4)رفتند و از آنجا نیز رهسپار درهسیامزگی شدند. در آنجا قرار بود انبار غذایی احداث کنند. سه نفر دیگر یعنی دانش بهزادی، رحیم سماعی و جلیل انفرادی نیز به طرف افسرسر رفتند. قرار بعدی این دو گروه، سه الی چهار روز بعد در قلعه رودخان بود.
ص:164
1) جمشیدآباد، قریهای در حاشیه جاده رودبار - سراوان.
2) میاندیار و سردیار (میاندیر و سردیر)، نام دو روستای چسبیده به هم، در دامنة شمالی پشتهکوه.
3) ونهبنه، قریهای واقع در بخش سیاهمزگی از توابع شهرستان فومن.
4) امامزاده اسحاق، در شمال سیاهمزگی واقع است. مقصد حرکت در جای دیگر، امامزاده ابراهیم نیز آمده که فاصله چندانی با امامزاده اسحاق ندارد.
گروه اول، در نزدیکی لپندان(1)به کوه زد و محمود (رحیمی مسچی) به شهر بازگشت تا مواد غذایی تهیه کند. بخشی از مواد غذایی را در ارتفاعات لپندان انبار کردند. سپس، به سوی قلعه رودخان به راه افتادند. در آنجا به گروه دوم ملحق شدند. این بار، از ارتفاعات مرتعخانی به سوی ماسوله حرکت کردند. پس از عبور از ارتفاعات در یک کلومب اقامت نمودند. هادی بندهخدا و رحیم سماعی جهت خرید مواد غذایی به فومن رفتند و شب را در خانه اسکندر رحیمی گذراندند. فردا، با تهیه مواد غذایی به بقیه اعضای گروه ملحق شدند. در ادامه کوهپیمایی، با گذر از دره و جاده ماسوله، به کوه رفتند و در یک کلومب بیتوته کردند. در آنجا، حمید اشرف و اسکندر رحیمی مقداری غذا و پوشاک برای آنان آوردند. «در این ایام بحث درباره نحوه ادامه مسیر بود که منوچهر (صفایی فراهانی) پیشنهاد داد در صورتیکه ده نفر شدیم بهتر است به دو قسمت تقسیم شویم. یک دسته به مازندران برود و دسته دیگر به گیلان.»(2)اما بعد پشیمان شد. قرار گذاشتند گروه متفقاً به راه خود ادامه دهد. بنابراین، پس از عبور از ارتفاعات ماسوله و شاندرمن و دیگر ارتفاعات به نزدیکی جاده اسالم - خلخال رسیدند و در حوالی جاده، انباری برای مواد غذایی ایجاد کردند.
در این منطقه حمید اشرف و اسکندر صادقینژاد، فرد جدیدی با نام مستعار آرش (ایرج صالحی) را با خود همراه آورده تا به گروه ملحق سازند. حمید اشرف ، شماره تلفن آرش را از دانش بهزادی گرفته بود و پس از انجام دیداری با او، اکنون او را همراه آورده بود. بر اساس بازجویی ایرج صالحی، او در اول آذر ماه به گروه پیوست.
اکنون، مرحله اول شناسایی به پایان رسیده بود. پس از آن، گروه که تعدادشان به هشت نفر رسیده بود؛ با دو ماشین فولکس واگن و وانت مزدایی که حمید اشرف و
ص:165
صادقینژاد آورده بودند؛ راهی چالوس شد تا مرحله دوم شناسایی را از حوالی مرزنآباد آغاز کنند. آنان از آنجا به کدیر(1)رفتند و روز بعد با عبور از وازک(2)و روستاهای دیگر و ارتفاعات «گَنگِرچال»(3)به دره منگل رسیدند. قرار بعدی آنان با حمید اشرف در این محل بود.
عباس دانشبهزادی و رحیم سماعی به نزدیک جاده هراز رفتند تا حمید اشرف را بیاورند. بقیه نیز به جمعکردن هیزم مشغول شدند. حمید اشرف این بار محدث قندچی را با نام مستعار اسماعیل اصغرزاده، برای ملحق ساختن به گروه، همراه خود آورده بود. چون دانش بهزادی، قندچی و ایرج صالحی یکدیگر را از دوران دانشکده میشناختند؛ قندچی سراغ صالحی را از دانشبهزادی گرفت. در آنجا آنان دریافتند که صالحی ناپدید شده است. گروه، دو روز در درة منگل به جستجوی او پرداخت؛ ولی هیچ اثری از او نیافت. برخی همراهان احتمال دادند از کوه پرت شده است. صفایی فراهانی سفارش کرد تا گروه شهر دربارهاش تحقیق کند. اما، ایرج صالحی، هنگام جمعآوری هیزم با اغتنام از فرصت تدریجاً از جمع جدا شده، خود را به جاده هراز رساند و با یک مینیبوس به تهران بازگشت. او در بازجویی خود نوشته است:
رضایتمندی آشکار روستائیان از دولت و شخص اعلیحضرت همایونی نظرم را جلب کرد. این عوامل باعث شدند که فکر جدایی از آن عده به سرم بیافتد. نخست تصمیم گرفتم که موضوع را با آنها در میان بگذارم ولی بعداً از جان خودم ترسیدم و تصمیم گرفتم بدون اینکه به کسی چیزی بگویم از آنها جدا شوم، روزشماری میکردم تا روز موعود نزدیک شود.
در روز ملاقات، ما در درهای نزدیک جاده آمل اقامت کردیم. منوچهر سر و وضع بهروز و مصطفی را آراست و آنها اسلحه بستند رفتند روی جاده تا کریم
ص:166
(حمید اشرف ) را ببینند. دیگران از جمله مرا مأمور جمعآوری هیزم کرد همگی کولههای خود را زمین گذاشته و مشغول جمعآوری هیزم شده بودیم در حین همین کار من کمکم خودم را کنار کشیدم و در فرصتی مناسب، خودم را به جاده آمل رسانیدم.
خوشبختانه بهروز و مصطفی سر جاده نبودند و من نمیدانم آن موقع کجا بودند. با پولی که در جیب داشتم سوار مینیبوس شدم و خودم را به تهران رسانیدم و پس از سه روز اقامت در تهران جهت کار عازم دوگنبدان شدم.(1)
گروه که از یافتن صالحی ناامید شده بود؛ همچنان، با هفت نفر به مسیر خود ادامه داد. آنها با عبور از سنگچال، فیلبند و سجادهرود به ارتفاعات بابل رفتند. در آنجا منتظر افراد رابط بودند که آنها هم نیامدند. سپس به حرکت ادامه داده و در نزدیکیهای بهشهر، رحیم سماعی جهت تماس به تهران رفت. پس از چند روز حمید اشرف و اسکندر رحیمی به ملاقاتشان آمدند. گروه سپس به طرف ارتفاعات بندرگز و نوکنده حرکت کرد. باز هم، حمید اشرف و اسکندر رحیمی و منوچهر بهاییپور سر قرار آمدند و هوشنگ نیری را که به تازگی به همراه صفاری آشتیانی از عراق بازگشته بود؛ با خود همراه آوردند.
در اینجا تعداد اعضای گروه با اضافه شدن نیری به هشت نفر میرسید. آنان، دو- سه روزی، در اطراف شاهکوه اتراق کردند و سپس به طرف دره زیارت و نهارخوران رفتند. با پیمودن کوهها و درهها به دهی به نام چهجا رسیدند و شب را در همان جا سپری کردند. صبح به طرف کوه شاهدار حرکت کردند. پس از چند روز به ارتفاعات دشت شاهرود رسیدند. از آنجا به دهی به نام میانستاق رفتند و شب را در آنجا صبح کردند. صبح به طرف کوه قلعهبران حرکت کردند تا صبح روز بعد، به نزدیکی جاده دلند - رامیان که محل قرار بعدی بود؛ برسند. قرار ساعت 5 بعدازظهر انجام شد. چون شناسایی مرحله دوم نیز به پایان رسیده
ص:167
1) ایرج صالحی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 102212، پرونده بازجویی، جلسه سوم، ص 6.
بود؛ همگی با سه ماشین جیپ، فولکس و وانتبار به طرف سیاهکل و بالارود حرکت کردند. بنا به اظهار هوشنگ نیری «گروه تا 9 بهمن در مازندران بود.»
دیدیم پس از آنکه زمینه برای فعالیتهای پارتیزانی مناسب تشخیص داده شد؛ تلاشهایی برای جذب افراد جدید به گروه آغاز شد. در جریان همین تلاشها بود که صفایی فراهانی با عباس مفتاحی دیدار کرد. این دیدارها در دور اول، عملاً حاصلی نداشت و دو گروه تصمیم گرفتند که نخست مذاکرات پایهای خود را در سطح بررسی تاکتیکها و استراتژیهای مبارزاتی پیگیری کنند؛ و بعد از آن، دربارة ادغام تشکیلاتی به توافق برسند. بدین ترتیب، حمید اشرف و مسعود احمدزاده هر یک به نمایندگی از گروه خود، در سراسر پاییز به بحث درباره «تاکتیک و استراتژی مبارزه مسلحانه» پرداختند.
این گفتوگوها که در قرارهای خیابانی دنبال میشد؛ عمدتاًً درباره امکانات مبارزه در کوه و مبارزه در شهر و رابطه این دو بود.
مسعود احمدزاده، در بازجویی سی صفحهای مورخ 18/8/50، به ساواک چنین توضیح میدهد:
[ما] برای شهر و مبارزه چریکی در شهر بیشتر از رفقای آن گروه امکانات و حوزه عمل قائل بودیم هدفهای متنوعتر و وسیعتری را برای چریک شهری قائل بودیم، تا رفقای آن گروه. فیالمثل ما معتقد بودیم، میتوان کاملاً فعالیت داشت و در عین حال مخفی زندگی کرد در حالی که آن رفقا زندگی مخفی را مانعی بزرگ برای فعالیت میدانستند (بعدها تجربه ثابت کرد که در این مورد نظر ما صائب بوده است؛ گرچه خود ما نیز نمیدانستیم که زندگی مخفی تا این حد امکانپذیر و عملی است، حتی از بعضی جهات مزیتها و ارجحیتهایی بر زندگی آشکار دارد) در ضمن بحث درباره شیوههای کار گروه، من ضمن اشاره به گروه جزنی (که حدس میزدیم گروه رفقایمان از لحاظ منشأ، روابطی با آن گروه داشته است) مشی گروه جزنی را از این لحاظ
ص:168
مورد انتقاد قرار دادم که گروه جزنی در شرایطی میخواست دست به عمل مسلحانه بزند که شاید هنوز یک گروه کمونیستی واقعاً وجود نداشت در حالی که هر نوع جنبشی به یک حداقل تشکل سازمانی نیاز دارد و این انتظار که در آن زمان گروههای دیگر، راه گروه جزنی را دنبال کنند در حقیقت انتظاری نابجا بود و نیز به این مسئله اشاره کردم که کار گروه ما تابه حال از یک طرف، آمادهسازی محیط برای چنین مبارزه مسلحانهای بوده است و از طرف دیگر تربیت رفقایی بوده است که هر کدام در صورت جدا افتادن از گروه خود بتوانند با توجه به آموزشهایی که دیدهاند سرمنشأ گروه و یا هسته دیگری گردیده، راه را ادامه دهند.
مسعود احمدزاده در ادامه مینویسد:
بالاخره بدین نتیجه واحد رسیدیم که با توجه به شرایط اجتماعی - سیاسی روستاهای شمال کشور و با توجه به شرایط جغرافیایی و استراتژیک جنگلهای شمال از یک طرف و با در نظر گرفتن آمادگی بدنی و انطباق فیزیکی رفقای تیم کوه با شرایط سخت زندگی در کوه و جنگل و شناسایی قابل ملاحظه ای که رفقا در جنگلهای شمال دارند و نیز تسهیلاتی که ایجاد انبارکهای آذوقه در دوام چریک کوه تا مدتی ایجاد میکند، یک هسته چریکی با تحرک قابل ملاحظه ای که دارد بقای نسبی تضمین شدهای را داراست. ما به این نتیجه مشترک رسیدیم که هسته چریکی در کوه با نیروی آتش کمی که در اختیار دارد و با تحرک مطلقی که به خاطر بقایش مجبور به انتخاب آن است، قبل از آن که وظیفهدار تبلیغ و تشجیع روستائیان ستمدیده باشد عهدهدار یک تبلیغ و تأثیرگذاری سراسری بر تمام مردم ایران و بر کل جنبش انقلابی است و از همین جا تقدم تاکتیکی چریک شهری به عنوان مبلغ چریک کوه و گسترش اثر تبلیغی وجود و فعالیت چریک کوه بر سراسر کشور آشکار شد.(1)
ص:169
1) مسعود احمدزاده، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 103163، مورخ 18/8/50، صص 8 و 9.
به عبارت بهتر، بنا به تحلیل گروه پویان «مبارزه چریکی در کوه آن گاه میبایست شروع شود که شهر فعالیت خود را شروع کرده و بقای نسبی خود را تضمین کرده باشد.»(1)
با چنین مباحثی قرار شد گروه پویان نیز تیمی را بسیج کرده و به کوه اعزام نماید. به ویژه آنکه، نیروهای کوه بعد از شناساییهای اولیه، به بیعملی مطلق رسیده بودند و هر دم انتظار میرفت که به چنگ نیروهای ژاندارمری و نهایتاً ساواک درآیند:
در این شرایط فرمانده دسته جنگل مرتباً مسأله طولانی شدن شناسایی را به رفقای شهری تذکر میداد و هشدار میداد، هر آینه عملیات آغاز نشود، امکان کشف دسته جنگل قبل از بهرهبرداری از عدم هوشیاری دشمن وجود دارد و این موضوع تاکتیکی، بسیار مهم بود. عناصر شهری گروه جنگل به رفیق صفایی اطلاع دادند که توافق با گروه رفیق «مسعود» قریبالوقوع است و به زودی با اعزام کادرهای تازه، دسته جنگل تقویت خواهد شد.
البته گروه رفیق مسعود که هنوز بسیاری از کادرهای آن علنی بوده و در اکناف کشور مشغول به کار بوده و یا خدمت وظیفه را میگذراندند، عملاً قادر نبود در مدت کوتاهی خود را آماده اعزام نفرات به روستا سازد. طبعاً این کار طول میکشید. این موضوع به فرمانده دسته جنگل گزارش شد.
رفیق صفایی در اواخر دی ماه اعلام داشت که عملیات را در نیمه دوم بهمن باید آغاز کرد و پس از مصادره سلاحهای پایگاه سیاهکل در منطقهای دورتر از سیاهکل افراد جدید را خواهیم پذیرفت و به آموزش آنها خواهیم پرداخت.(2)
اکنون، اعضای گروه برای آغاز عملیات، وارد منطقه سیاهکل شده بودند. این
ص:170
منطقه از مدتها پیش، به عنوان نقطه آغازین عملیات، تعیین شده بود. زیرا، براساس بررسیهای به عمل آمده، اهالی سیاهکل نسبت به دیگر نقاط از آگاهیهای اجتماعی - سیاسی بیشتری برخوردار بودند و این، برای آغاز عملیات پارتیزانی که نیازمند حمایت مادی و معنوی مردم است؛ یک امتیاز ویژه به حساب میآمد.
بر پایه چنین تحلیلی، اسکندر رحیمی در اواخر پاییز لیستی از نیازمندیهای گروه را به ایرج نیری داده و به او گفت:
تو باید در مورد تمام این چیزها تحقیق کنی و به من بدهی و فرصت هم داری و چیزهایی که در این لیست نوشته شده بود از این قرار بود که مفصلاً برایتان شرح میدهم:
1- نقشه سیاهکل که نقشه خیابانها و کوچههائی را که به پاسگاه منتهی میشد، من برایشان تهیه کردم و فاصله فلکهها را و فاصله بانکها را با قدم اندازه گرفتم و نقشه را کشیدم و دادم.
دوم نقشه پاسگاه ژاندارمری که یکبار به پاسگاه رفتم دیدم که دو اطاق در بالا است و دو اطاق در پائین و اینطور نوشتم که دو اطاق بالائی غربی اطاق رئیس پاسگاه و معاونش است و اطاق شرقی اطاق نظام وظیفه و بایگانی و دو اطاق طبقه پائین یکی ندامتگاه و دیگری خوابگاه ژاندارمها است و تعداد افراد ژاندارمری را طبق درخواست لیست، 13 نفر ذکر کردم که 3 نفر از آنها سرباز هستند و بقیه ژاندارم میباشند.
سوم، اطلاعاتی درباره پاسگاه جنگلداری سیاهکل خواسته شده بود که برایشان نوشتم که در این پاسگاه 5 سرباز هستند و دو- سه دفعه غروب ساعت 7 از جلوی پاسگاه رد شدم و دیدم که نگهبانی نمیدهند.
چهارم، درباره نقشه کارخانجات منتصری که درکجا واقع شدهاند و همچنین سینمای منتصری و نحوه ورود و آتش زدن آنها [آنجا] که من نقشه کارخانه را که در کجا واقع شده است برایشان مشخص کردم و سینما، هم که پهلوی کارخانه بود برایشان مشخص کردم و نوشتم که چون تا ساعت یازده شب در سینما، فیلم [نمایش] میدهند، مردم در سینما هستند و اگر شما بخواهید سینما را آتش بزنید مردم بیگناه از بین میروند.
ص:171
من نتوانستم درون کارخانه را ببینم ولی از بیرون مشخصات آن را نوشتم که سه طبقه هست و طبقه زیر یا همکف باید طبق معمول دستگاههای چای خردکنی یا مالش و خشک (یعنی چای خشککنی) و طبقههای بالا باید مطابق معمول پلاس باشد و چون من قبلاً کارخانههای دیگر چای را در لاهیجان دیده بودم همه آنها همین فرم را داشتند. کارخانه دیگر منتصری را - که در راه چوشل(1)است - روی نقشه مشخص کردم و نوشتم که نتوانستم در داخل کارخانه بروم فقط از بیرون مشخصات آن را نوشتم.
همچنین منزل شخصی یک نفر بنام جعفر طیاری که نزولخوار است روی نقشه مشخص کردم.
پنجم، درباره پست و تلگراف و تلفن و نحوه قطع آن در بیرون از سیاهکل. سیاهکل تلفن شهری ندارد و تلفن آن فقط با لاهیجان تماس میگیرد.
جاده سیاهکل به کانال را پیاده رفتم و در کنار پل تیرهای چوبی تلفن را مشخص کردم و نوشتم که تیرهای تلفن کنار پل جادة کانال پوسیده است و میتوان بدین وسیله ارتباط را قطع کرد. در پهلوی پل آن قسمتی که مربوط به جادة کانال میشود، یک زنجیر وسط جاده کانال کشیده شده است که روزها آن را باز میکنند و شبها آن را میبندند.
سوال ششم این بود که آیا زنجیر قابل حرکت است و من درباره زنجیر نوشته فوق را شرح دادم.
سوال هفتم این بود که نقشه بانکها را در سیاهکل روی نقشه مشخص کنم و این کار آسانی بود و همچنین تعداد نفرات بانک ملّی که با چند بار رفتن به این بانک [جواب] این سؤال را پیدا کردم.
سوال هشتم درباره نقشه بخشداری و کارخانه برق و شهرداری بود که بایستی آنها را روی نقشه نشان میدادم و این سوال هم زود تکمیل شد.
سوال نهم درباره نگهبان بانک ملی بود که آیا این بانک نگهبان دارد یا نه و من نگهبانی برای این بانک ندیدم و آن را برایشان نوشتم.
سؤال دهم درباره ماشینها و راننده و کمک رانندة راه سیاهکل به لونک بود
ص:172
1) ناحیهای در شرق سیاهکل.
که من هر بار با یکی از ماشینها به بالای جاده ده رفتم و شماره و رنگ و نام راننده و کمکراننده و سایر مشخصات را شرح دادم.
سوال یازدهم این بود که راههای ارتباطی سیاهکل را بنویسم و راههای ارتباطی سیاهکل را به این ترتیب نوشتم که:
یکراه به چوشل میرود و یک راه که راه اصلی سیاهکل به بازکیاگوراب است؛ یکراه که از پهلوی ژاندارمری به طرف کانال و ده فشتال(1)میرود و یک راه هم به لونک که روی نقشه مسیر آن را نشان دادم و این سؤالات را دقیقاً نمیدانم که یک هفته یا دو هفته قبل از دستگیری، من به اسکندر رحیمی دادم.(2)
همزمان با ورود گروه به سیاهکل احمد فرهودی، با نام مستعار ستار از گروه احمدزاده در اختیار گروه جنگل قرار گرفت. هویت فرهودی پس از مشارکت در سرقت از بانک ملی شعبه ونک، پیش ساواک افشاء شده بود. زیرا، هنگامی که او بنا به درخواست عباس مفتاحی با استعفا از محل کار خود از ساری به تهران میآمد؛ یک جلد شناسنامه از چمدان پدرش که کارمند اداره آمار ساری بود؛ برداشت و عکس خود را بر آن الصاق کرد. این شناسنامه در جریان حمله به بانک به دست ساواک افتاد و توانست رد آن را پی گیرد. به همین جهت، فرهودی به مدت پنج ماه در خانه فردی با نام مستعار میرزا [جواد سلاحی] محبوس بود؛ تا اینکه روزی میرزا نامه کوچکی به دست او داد «که در آن سه جمله نوشته شده بود 1- وضع بدنی تو چطور است 2- آیا حاضری با عدهای در کوهستان زندگی کنی 3- دارو به اندازه کافی در اختیارت قرار خواهد گرفت.»(3)
ص:173
1) منظور از «کانال» در گزارش بازجویی، شاید «کلامسر» باشد که به همراه فشتال، دو ناحیة نزدیک به هم و در امتداد یکدیگر در جنوب سیاهکل میباشند.
2) ایرج نیری، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 101275، بازجویی، مورخ 6/12/49، صص 4 و 5.
3) احمد فرهودی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 101663، بازجویی، مورخ 9/12/49، ص 11.
احمد فرهودی از میرزا «در مورد نویسنده نامه و منظور آن»، پرسوجو میکند و میرزا نیز اظهار بیاطلاعی میکند و تأکید میکند: «فقط تو باید به این نامه با کلمه آری و یا نه پاسخ بدهی». ولی فرهودی به این نامه پاسخی نداد و به میرزا گفت: «همین را ببر و به نویسنده بده بخواند اگر چیزی فهمید به من هم بگوید ولی او قبول نکرد و گفت برگرداندن نامه صلاح نیست.» فرهودی معترضانه به او گفت: «باید در گروه، دمکراسی برقرار باشد؛ من که سرباز صفر نیستم.»(1)میرزا در جواب گفت: «تو به یک منزلی منتقل میشوی که در آنجا همه مطالب را به شما خواهند گفت.» بالاخره فرهودی به دلیلصفایی تحویل داده شد و دلیلصفایی، او را به خانه خود برد. «در آنجا متوجه میشود که منظور از کوه رفتن، دست به سلاح بردن و جنگیدن است.» طی پنج روزی که فرهودی در خانه دلیل صفایی بود؛ هر چه در مورد کیفیت برنامه پرسش میکند؛ با «نمیدانم!» مواجه میشود. بالاخره یک روز صبح دلیلصفایی، فرهودی را سوار فولکس واگنی کرد و به خیابانی برد. سپس از او خداحافظی کرد و رفت. لحظاتی بعد شخصی بنام عباس (حمید اشرف ) در پشت فرمان اتومبیل قرار گرفت و حرکت کرد. در بین راه نیز، فرهودی از حمید اشرف در «مورد کوه و تعداد افراد مستقر در کوه سؤال کرد». اشرف نیز پاسخ میداد: «نمیدانم». فرهودی متوجه میشود: «برنامه این است که به کسی چیزی گفته نشود.» آنان ساعت حدود پنج بعدازظهر به رشت رسیدند. اشرف ، فرهودی را در دروازه تهران پیاده کرده و گفت: «فردی به اینجا خواهد آمد که در دست راستش روزنامه و در دست چپ عینک سیاه دارد.» لحظاتی بعد آن شخص آمد و خود را بهروز (عباس دانشبهزادی) معرفی کرد. سپس با یک جیپ که راننده آن محمود (اسکندر رحیمی) بود؛ به سوی کوه حرکت کردند.
بدین ترتیب فرهودی آخرین فردی بود که به گروه کوه پیوست و تنها فردی بود که از جانب گروه احمدزاده در اختیار آنان قرار میگرفت. البته عباس مفتاحی در مورد اعزام افراد بیشتری از گروه خود به کوه مینویسد:
ص:174
1) فرهودی، همان، ص 12.
ما به فکر این بودیم که تدارک بیشتری از لحاظ نفرات درکوه بنمائیم. ولی ناگهان مطلع شدیم که به کوه حمله کردند. به دنبال توافقی که بین دو گروه شده بود قرار بر این بود که گروه ما نیز عدهای را برای آنها بفرستد. گرفتاریهای ما در این زمان زیاد بود. از طرفی تیر خوردن پویان و مسأله جدیدی که به وجود آمده بود و علت آن تغییر مشی گروه بود، گروه را در یک بلاتکلیفی قرار داده بود. تیم شهر آنها، ضربه بزرگی خورده بود و تقریباً به استثنای سه نفر- حمید اشرف ، اسکندر صادقینژاد و صفاریآشتیانی - بقیه - همه - را دستگیر کرده بودند و اطلاع درستی ندارم که برای ارتباط با کوه در شمال در قسمت گیلان چند نفر داشتند ولی به هر حال همه آنها نیز دستگیر شده بود[ند] و در تماسی که دو هفته قبل از حمله به پاسگاه رابط کوه که حمید اشرف بود با افراد تیم کوه گرفته بود خبر دستگیریها را داده بود.
قبل از تماس بعدی حمید اشرف با افراد کوه که آخرین تماس بوده است حمید اشرف قبل از رفتن به این تماس آخر، با مسعود احمدزاده ملاقات کرده بود و صحبتی که در این ملاقات شده بود مبنی بر این بود که به افراد کوه بگوید، تدارک بیشتری برای پذیرش افراد جدید بکند و ما فکر نمیکردیم که حمله به زودی شروع خواهد شد. وقتی که حمید اشرف با کوه تماس گرفته بود، افراد کوه تصمیم خود را مبنی بر حمله به پاسگاه سیاهکل بیان داشتند و حمید اشرف نیز با اینکه [تیم] شهر با حمله در کوه در این زمان [و] با این امکانات کم، مخالف بود، نظر آنها را پذیرفته بود.
دلایل کوه از این قرار بود که تازهواردان به کوه چون به شرایط کوه عادت نکردهاند جلوی تحرک آنها گرفته خواهد شد و همچنین این خطر که افراد شهر لو رفتند و جای افراد کوه را مشخص کردند و یک خطر جدی از این امر آنها را تهدید میکند [...] من تصور میکنم که علیاکبر صفایی فراهانی به افراد تیم شهر که از گروه ما بودند چون به طور کلی از گروه ما چیزی نمیدانست، برای آنها اهمیت و ارزشی قائل نبود و فکر او این بود که فقط متکی به خود باشند و او گمان می کرد که کل افراد همینها هستند و بالاخره باید حمله کند و موکول کردن به آینده برای او معنا نداشت و او علاقه زیادی داشت که هر چه زودتر دست به مبارزه بزند [...]
حمید اشرف از آخرین تماس با افراد کوه که سه روز قبل از حمله صورت
ص:175
گرفته بود برگشت و به مسعود احمدزاده گفته بود که قرار است در این هفته حمله صورت گیرد که برای همه ما تعجبانگیز بود. چون قبلاًَ طور دیگری صحبت میکردیم، بهر حال برنامه قبل از حمله ما از این قرار بود که عده ای را برای کوه از گروه خودمان آماده کنیم.
کسانی را که برای این کار در نظر گرفته بودیم از میان آنها با افراد مورد اعتماد گروه بیواسطه مسأله را مطرح میکردیم منتها به این صورت که پس از بیان درستی مشی میگفتیم باید این کار را کرد ولی به آنها نمیگفتیم که کسانی در کوه برای شناسایی مدتی کار کردهاند. من خودم کاندیدای کوه بودم. درد پایی که من داشتم در آن موقع فکر میکردم که جزیی است و پس از مدتی خوب خواهد شد و این مدت زمان همان فاصلهای بود که افراد برای رفتن به کوه آماده شدند. البته بعداً روز به روز پایم بدتر میشد که مرا از جریانات کنار کشیده بود.
برادرم اسدالله مفتاحی را اول بار که به تبریز رفتم ملاقات کردم و مسأله را با او در میان گذاشتم و گفتم باید به کوه برود. به طور کلی برای تمام افرادی که با آنها این موضوع مطرح میشد خیلی غیرمترقبه بود و با مخالفت مواجه میشدیم. اسدالله نیز ابتدا چنین بود ولی پس از مدتی بحث پذیرفته بود و به او گفتم که اگر کسانی که به صورت سمپات گروه هستند و با او رابطه دارند، حاضرند، با آنان صحبت کند. او با «پل» صحبت کند و او را آماده کرده بود با یک سمپات دیگر خود به نام «تاراس» نیز صحبت کرده بود و او را نیز آماده کرده بود. با سمپات دیگر خود به نام ستار که بعدها من نیز او را دیده بودم و یک طبقه برایمان اجاره کرده بود نیز به طور خیلی کلی صحبت کرده بود و به او گفته بود که اگر چنین جریانی به وجود آید حاضری که تو با آنها بروی؟ او پذیرفته بود ولی مستقیماً مسأله را مطرح نکرده بود که چنین جریانی وجود دارد چون در آن موقع او در سطح پایینی قرار داشت و تماس با او خیلی کم بود. من قرارهایی در تهران داشتم که باید با این افراد در زمینه مشی صحبت میکردم و اگر میپذیرفتند در بحث پیش میرفتم و با آنها مطرح میکردم قراری با ناصر که اسم تشکیلاتی او بود گذاشته بودند. این قرار را که با علامت بود مسعود احمدزاده به من داده بود. من با ناصر که برای اولین بار پس از مخفی شدن از خانه «بابی» با چشم بسته بیرون میآمد و با چشم بسته بابی او
ص:176
را به خانه میفرستاد ملاقات کردم و با او راجع به مشی به طور کلی صحبت کردم و او چون مشی را پذیرفته بود دیگر صحبت بیشتری با او نکردم و دو - سه بار دیگر او را دیدم و دیگر با هم تماس نگرفتیم. با «ماکسیم» که از مشهد آمده بود و در پادگان خدمت میکرد نیز ملاقات کردم و با او نیز مسأله را مطرح کردم و او در تهران مدتی ماند و دو - سه نفری از افراد آن گروه را نیز قرار بود آماده کند. و یک نفر را نیز مسعود احمدزاده قرار بود آماده کند جمعاً در حدود یازده نفر و شاید یکی- دو تا بیشتر میشدند که میخواستیم برای فرستادن به کوه آماده کنیم و به فکر کفش و لباس برای آنها بودیم و شلوار مخصوص کوه که پشمی بود تهیه شده بود که خبر حمله را شنیدیم.(1)
ضربه ساواک به تیم شهر در نیمه اول بهمن ماه، به دنبال دستگیری غفور حسنپور و مهدی سامع رخ داد. پس از دستگیری ابوالحسن خطیب، مهدی فردوسی و مسعود نوابخش در 16/9/1349، آنها به «فعالیتهای کمونیستی» حسنپور و سامع اعتراف کردند. بنابراین، در تاریخ 18/9/49 ریاست ساواک طی نامهای به «تیمسار فرماندهی نیروی هوایی - ضد اطلاعات» مینویسد: نامبرده بالا، افسر وظیفه حسنپور که فعلاً خدمت وظیفه خود را در نیروی هوایی شاهنشاهی در تهران میگذراند؛ متهم به فعالیتهای کمونیستی میباشد. خواهشمند است دستور فرمائید وی را دستگیر و پس از بازرسی منزل، او را به این سازمان تحویل [دهند] و ضمناً نماینده آن نیرو را جهت شرکت در جلسات بازجویی معرفی نمایند.»
در هفتم اسفند سال 48، با دستگیری ایرج محمدی افراکتی و عبدالرضا نواب بوشهری، ساواک از ضد اطلاعات ارتش خواسته بود که 6 تن از افسران وظیفه را که «دارای عقاید کمونیستی بوده و هستند»؛ دستگیر و به آن سازمان تحویل نمایند. این 6 تن عبارت بودند از:
ص:177
1) عباس مفتاحی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 101645، صص 49-45.
«1- عبدالله سلیمانی، افسر وظیفه خدمت رضائیه [ارومیه فعلی].
2 - حجت جمشیدی، از اول مهر ماه به خدمت احضار و پس از طی دوره آموزشی در تهران به شیراز اعزام و یا احتمالاً در واحدهای تهران خدمت میکند.
3- ایرج حسنپور، افسر وظیفه محل خدمت نیروی هوایی شاهنشاهی در تهران.
4- مهدی سامع، افسر وظیفه محل خدمت شیراز.
5- عبدالله حاجتی، افسر وظیفه، محل خدمت: پالایشگاه نفت تهران.
6- ابراهیم نوشیروانپور، افسر وظیفه که اخیراً برای طی دوره به شیراز اعزام شده است.»(1)
چند روز بعد، سازمان ضد اطلاعات ارتش به ساواک گزارش میدهد: «ایرج حسنپور» شناخته نشده است. این اشتباه از آنرو صورت گرفته بود که ایرج محمدی در اعترافات خود حسنپور را با نام کوچک «ایرج» معرفی میکند. همان طور که دیدیم، ساواک نیز نام «ایرج» را که حسنپور بدان مشهور بود؛ به عنوان نام کوچک حسنپور قید میکند. در حالی که، نام کوچک حسنپور، «غفور» بود. هر چند در آن زمان نیز ضداطلاعات نیروی هوایی به سازمان ضداطلاعات ارتش اطلاع میدهد که «در نیروی هوایی شخصی به نام غفور حسنپور اصیل شیرجوپشت، در خدمت است». ولی چون این موضوع در سال 48 از طرف ساواک و سازمان ضد اطلاعات پیگیری نشد؛ لاجرم حسنپور نیز دستگیر نگردید. ولی اینبار، ضد اطلاعات نیروی هوایی مشخصات کامل و یک قطعه عکس حسنپور را برای ساواک ارسال میکند تا «اعلام دارند که شخص مورد نظر صاحب عکس و مشخصات مذکور میباشد یا خیر.»(2)ساواک با مشاهده عکس و مشخصات حسنپور در روز 22/9/ 49 به ضد اطلاعات نیروی هوایی اطلاع
ص:178
می دهد که «نامبرده بالا - افسر وظیفه غفور، حسنپور اصیل شیرجو پشت فرزند کریم - شخص مورد نظر این سازمان میباشد.»(1)
ضد اطلاعات نیروی هوایی نیز بیدرنگ نسبت به دستگیری حسنپور اقدام میکند و گزارش دستگیری را به شرح ذیل برای ساواک ارسال می نماید:
از: نیروی هوائی ( ضد اطلاعات)
تاریخ: 24/9/49
به: ریاست سازمان اطلاعات و امنیت کشور
موضوع: ستوان دوم وظیفه غفور حسنپور اصیل شیرجوپشت، فرزند کریم
بازگشت به شماره 4396 / 312-22/9/49
1- در مورد خواستة آن سازمان مبنی بر دستگیری و تحویل افسر وظیفه یاد شده بالا اقدامات زیرین بعمل آمده است:
الف - در تاریخ 23/9/49 ترتیب کار داده شد تا مشارالیه بدون آنکه توجه وی جلب شود و فرصت اقداماتی داشته باشد به ضد اطلاعات احضار گردید و بطور غیرمستقیم با وی مصاحبه به عمل آمد تا آمادگی لازم برای بازرسی از منزل وی تحت پوششی فراهم گردد.
ب - پس از اینکه نامبرده شخصاً تمایل خود را جهت انجام بازرسی از منزل بیان داشت چون اظهار مینمود که در منزل مسکونی او غیر از خود، برادرش نیز سکونت دارد لذا با اخذ تماس تلفنی با ساواک خواسته شد که در موقع بازرسی از منزل نمایندگانی از ساواک نیز حضور داشته باشند تا در صورت لزوم برادر مشارالیه را در اختیار بگیرند.
پ - در ساعت 1100 روز 23/9/49 نامبرده در اختیار سرهنگ دوم حسین فرجیفر نماینده ضد اطلاعات نیروی هوائی و به اتفاق نماینده دادستان نیرو و دو نفر مأمورین اعزامی از ساواک و یکی از مأمورین ضد اطلاعات نیروی هوایی برای بازرسی منزل اعزام شدند و طبق گزارش سرهنگ 2 حسین فرجیفر در ساعت 1130 روز 23/9/49 در حضور نامبرده و نمایندگان اعزامی بشرح فوق و نیز در حضور سه نفر بستگان مشارالیه به اسامی دکتر مرتضی والا
ص:179
1) غفور حسنپور، همان، از ساواک به تیمسار فرماندهی نیروی هوایی شاهنشاهی (ضداطلاعات)، بدون شماره، به تاریخ 22/9/1349.
(حسنپور سابق)، مصطفی حسنپور اصیل شیرجو پشت و ابراهیم حسنپور اصیل شیرجو پشت از منزل مسکونی وی بازرسی به عمل آمده و اشیاء و وسائل مکشوفه در دو برگ صورتجلسه گردید که یک برگ آن و همچنین افسر دستگیر شده و اشیاء و وسایل مکشوفه به شرح مندرج در صورتجلسه تحویل نمایندگان اعزامی ساواک شدهاند.
2- با اعلام مراتب فوق بدین وسیله سرهنگ دوم حسین فرجیفر برای شرکت در جلسات بازجوئی مشارالیه معرفی میگردد خواهشمند است دستور فرمائید سرانجام کار نامبرده را به نیروی هوائی (ضد اطلاعات) اعلام دارند و مضافاً موارد زیرین را جهت آگاهی اعلام میدارد:
الف - برابر سوابق موجود درباره وی با ارسال نمونه (ج) به ساواک ( تحت کلاسه 37270–376) استعلام سابقه بعمل آمده و ساواک در تاریخ 23/11/48 مشارالیه را فاقد سابقه مضره سیاسی معرفی نموده است.
ب - مشارالیه در بهمن ماه 1348 تعهد حفاظتی به شرح دو برگ فتوکپی پیوست به نیروی هوایی سپرده است (در مندرجات فرم تعهد حفاظتی از اول سال 49 تجدید نظر شده و کاملتر شده است).
3- چون نامبرده در حال حاضر دستگیر و تحویل آن سازمان میباشد تقلیل طبقهبندی مکاتبات انجام شده با این نیرو درباره وی (از سری به خیلی محرمانه) مورد تقاضاست.
از طرف فرمانده نیروی هوائی، ارتشبد خاتمی
فرمانده ضد اطلاعات وابسته به نیروی هوائی، سرتیپ هاشم برنجیان
از سوی دیگر، ساواک همچنین در مورخ 19/9/49، طی نامهای به ریاست اداره دوم اطلاعات و ضداطلاعات ستاد بزرگ ارتشتاران، «درباره لیسانسیه وظیفه مهدی سامع» نوشت:
با توجه به اینکه اطلاعات تازهای در مورد فعالیتهای مضره یاد شده بالا به این سازمان رسیده خواهشمند است دستور فرمایید نامبرده را به این سازمان تحویل و نمایندهای نیز جهت شرکت در بازجویی از وی معرفی نمایند.
ص:180
دو روز بعد، ساواک مرکز، موضوع نامه فوق را به ساواک شیراز گزارش داده و دستور میدهد که «با ضداطلاعات مرکز مزبور تماس و یک نفر از رهبران امنیت داخلی در زمینه بازرسی منزل و کشف و ضبط هرگونه سند و مدرک و حتی داروی مشکوک با ارتش همکاری نمایند.»
بدین ترتیب مهدی سامع نیز در تاریخ 23/9/49 یعنی در همان روزی که حسنپور بازداشت گردید؛ دستگیر و به تهران اعزام شد.
همان طور که حمید اشرف خاطر نشان میسازد؛ دستگیری حسنپور «به عللی غیر از ارتباط با گروه جنگل بود.»(1)اما نمیدانیم چرا اشرف به دستگیری مهدی سامع اشارهای نکرده است. در میان وسایلی که پس از تفتیش منزل حسنپور به دست ساواک می افتد: «دو برگ نوشته تحت عنوان جزوهای برای چریکهای شهری»، «نقشهای از شهرستان رودسر که شامل وضع جغرافیایی و پستی و بلندیها و همچنین مراکز ژاندارمری که روی آن تعیین شده است» و همچنین «یک فقره نامه که نویسنده آن مسعود بطحائی است و دریافت کننده آن رضوان و عدهای دیگر [...] که در عراق اقامت دارند»؛ به چشم میخورد.
این نامه را به همراه دو فقره نامه دیگر، مهدی سامع هنگامی که در زندان بود از مسعود بطحائی گرفته بود و به هنگام آزادی در نیمه شهریور 49 در کپسولی نهاده و فروخورده بود تا با خود از زندان خارج سازد. او این نامه را پس از تخلیه و بازیابی، توسط محمود نوابخش برای حسنپور فرستاد تا او از طریق عبدالعلی رحیمخانی، برای دوستانشان در عراق ارسال دارد. اما چون رحیمخانی در آن زمان به عراق رفته بود؛ نامه در منزل حسنپور باقی ماند. دو فقره نامه دیگر از بین رفته بود.
در تفتیش منزل پدر حسنپور در لاهیجان نیز، مأموران ساواک «دو برگ از اوراق دفتر که مطالبی پیرامون انقلاب قهرآمیز؛ تنها راه رهایی خلقهای ایران است»؛ کشف میکنند.
بازجوی ساواک در مورد نامه از حسنپور چنین پرسش میکند:
ص:181
1) حمید اشرف، جمعبندی یکساله، ص 5.
نامه مزبور از طرف عناصر یک گروه خرابکار که به اصول پنهانکاری کاملاً واقف میباشند برای عدهای از دوستانشان که در یک کشور بیگانه اقامت دارند نوشته شده و طبیعی است که در ارسال آن کلیه جوانب امر را بررسی نمودهاند تا مبادا نامه به دست مأمورین انتظامی بیافتد. وجود چنین نامهای نزد سرکار چه علتی میتواند داشته باشد؟ آیا ادعای شما در مورد اینکه از نامه مزبور بیاطلاعید عاقلانه به نظر میرسد یا اینکه صرفاً نشانه دروغگویی و تعصب خاص شماست؟(1)
یکی دیگر از سؤالات بازجویی چنین است:
با توجه به اینکه سرکار یک افسر ارتش بوده و طبعاً بایستی تمثال اعلیحضرت همایونی را به دیوار منزل الصاق نمائید ممکن است توضیح دهید چرا به جای نصب تمثال اعلیحضرت همایون شاهنشاه آریامهر، عکس گورکی را که از نویسندگان معروف روسیه شوروی میباشد، به دیوار الصاق نمودهاید؟ این کار شما چه دلیلی جز علاقه بیش از حدتان به مرام و رویه اشتراکی و مروجین آن میتواند داشته باشد؟(2)
هرچند طرح این پرسشها در دومین روز بازجویی، نشانة بیاطلاعی ساواک از فعالیتهای پنهانی حسنپور بود؛ اما بازجویان ساواک از طریق فردوسی و نوابخش اجمالاً در جریان فعالیتهای حسنپور و مهدی سامع قرار گرفته بودند. فقط از گستردگی آن و حتی عزیمت عدهای به کوههای شمال برای شروع فعالیتهای چریکی بیاطلاع بودند. تا اینکه در بازجویی از مهدی سامع شرایط به گونهای پیش میرود که به دلایل نامعلومی، سامع همه مطالب خود را دربارة فعالیت گروه، از جمله فعالیت پنهانی گروه در کوه نزد بازجویان فاش سازد.
شاید انگیزه سامع از افشاء مطالب، تردیدی است که بدان دچار شده بود. او در بازجویی 8 بهمن 1349 با اشاره به ملاقاتش با فاضلی، مدتی پس از
ص:182
آزادیاش در شهریور 49 مینویسد:
روزی آقای فاضلی به ملاقات من در پادگان شیراز آمد و او را دیدم [...] بعداً سؤال نمود: آیا تو و دوست دیگرمان که پیش شماست (منظور نوشیروانپور) حاضرید به کوه بروید؟ گفتم شما میدانید که وضع ما اکنون معلوم نیست و ضمناً من از طرف خودم میتوانم بگویم نظریاتی دارم که بعداً ارائه خواهم کرد. برای دو هفته بعد در اصفهان قرار گذاشتیم [...]
بعداً در دو هفته بعد در اصفهان سر ملاقات که خیابان فردوسی، مقابل حمام عافیت بود به جای آقای فاضلی، آقای حمید اشرف آمد و من نظریات خودم را که شامل همان نامه بود گفتم
با هم از خیابان فردوسی، تا پل خواجو قدم زدیم [...] من مطرح کردم اگر اکنون من و سیاوش [حسنپور] کوه برویم برای سازمان امنیت این غیبت مسأله مهمی است مخصوصاً اینکه هر دو سربازی هستیم ضمناً در مورد سیاوش هم اقاریری توسط زندانیان قبلی [مطرح] شده ایشان گفتند به عقیده سیاوش برای انقلابی شدن ورقه خاتمه خدمت لازم نیست، البته چون من در زمینه تاکتیکی در بسیاری از موارد با آقای حسنپور اختلاف عقیده داشتم دیگر در مورد این مسأله و اشتباه آن صحبت نکردم [...]
قرار آینده در تهران ایستگاه پسیان بود ایشان را دیدم [...] باز با ایشان برای دو هفته بعد قرار گذاشتم که در دو هفته بعد من تعطیلی داشتم و اصفهان آمدم شنیدم در تهران آقایان مهدی فردوسی و مسعود نوابخش را گرفتهاند چون منزلشان را بازرسی کرده بودند فهمیدم که آنها را گرفتهاند دیگر سر قرار خود [در] تهران نیامدم و ضمناً گزارش یا نظریهای که تهیه کرده بودم همراه خود نیاوردم و در اصفهان در محلی مخفی کردم که محل آن توضیح داده شده است.(1)
در بازجوییهای مکتوب سامع، سخنی از مضمون نامه نمیآید. ولی پرسشها و روند بازجویی نشان میدهد که بازجو، پیشتر، درباره محتوای نامه اطلاع
ص:183
1) مهدی سامع، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 115398، بازجویی، بدون شماره، صص 11-10 و 12.
کسب کرده است. اما سامع در بازجویی مجدد اداره دادرسی نیروهای مسلح در مورخ 14/12/52 به مضمون آن نامه اشاره کوچکی میکند. او مینویسد: «حتی در نامهای که بعد از آزادی بار اول نوشتم و متأسفانه به گروه رد نشد من نوشتم مردم از ما پشتیبانی نمیکنند.»
بنابراین آشکار است که افشاء فعالیت گروه توسط سامع ناشی از بیاعتقادی، بیانگیزگی و تردیدهای او بوده است. اما انگیزه سامع از لو دادن گروه هر چه باشد نتیجه آن فشار بیشتر بر روی حسنپور و اخذ اطلاعات مهمتر از او بود. به طوری که حسنپور در گزارشی پانزده صفحهای، همه دانستههای خود را برای بازجویان بازمیگوید.
مهدی سامع، بعدها در 14/12/52 در جلسه دوم بازجویی مجددی که اداره دادرسی نیروهای مسلح از وی به عمل میآورد به افشاء به هنگام مطالب خود اشاره و آن را نکته مثبتی در پرونده خود میداند. او مینویسد: «حتی موقع دستگیری دوم بود که مقامات محترم ساواک مرا در جریان گذاشتند که ممکن است دوستان شما کاری کنند که برای خودشان بد شود و من قبول کرده و قبل از عملیات آنها، اعتراف کردم.»
مهدی سامع مزد این همکاری خود را دریافت کرد. در حالی که او و حسنپور وضعیتی مشابه در گروه داشتند؛ حسنپور به اعدام محکوم شد و او از مجازات اعدام رهید. بعدها نیز، نه کسی توضیح خواست و نه کسی توضیح داد که چرا مرحمت و لطف دادستانی ارتش شامل حال مهدی سامع شد؟
ناگفته نماند که همکاری سامع با ساواک به این مورد محدود نماند؛ بلکه گزارشهای دیگری نیز از خبرچینی برای مقامات زندان در پرونده وی ضبط شده است. بدینگونه، اعترافات سامع و حسنپور سرآغاز ضربات به گروه شد. حمید اشرف بدون آگاهی از اعترافات سامع، دربارة اعترافات حسنپور مینویسد:
این اعترافات سر نخ دستگیری سایر افراد گروه جنگل شد. آنها که انتظار فاش شدن اسرار را نداشتند (کاملاً تصور میشد که چون رفیق نامبرده در ارتباط با فعالیتهای گروه دستگیر نشده موردی ندارد که مسایل مربوط به
ص:184
گروه را مطرح کند. این اشتباهی بزرگ بود و لازم بود رفقایی که به هر نحو در معرض خطر قرار داشتند سریعاً مخفی میشدند) در شهر غافلگیر و دستگیر شدند.(1)
اگرچه از زمانی که سامع و حسنپور اطلاعات خود را نزد ساواک افشاء کردند؛ تا وقتی که ضربه به تیم شهر وارد گردید؛ بیش از دو هفته سپری شد و این فرصت برای اختفاء کافی بود؛ ولی از آنجا که با دستگیری حسنپور، تیم شهر که اینک تیم علمی نامیده میشد؛ از هم گسیخته شده بود؛ ضرورت و یا امکان مخفی شدن به کلی منتفی گردید.
پس از دستگیری حسنپور تنها توصیه حمید اشرف به محمدهادی فاضلی این بود که با کسی تماس نگیرد. فاضلی مینویسد:
این قرار را با عباس گذاشتیم، اما دو - سه هفته پیش تلفن زد و قرار شد که من یک جیپ را به شمال برده و به حسین (منوچهر بهاییپور) و محمود (رحیمی مسچی) رسانیده در صورتی که امکان داشت خود من هم افراد تیم کوه را ملاقات کنم. یک ساک که شامل پیراهن، شلوار و تعدادی واکس بود در جیپ بود در شمال مقداری هم آذوقه تهیه شد و با جیپ و حسین و محمود تا ساری رفتیم اما چون امکان ملاقات من نبود من در ساری با قطار ساعت 21 به تهران عزیمت نمودم.(2)
سیف دلیل صفایی نیز ترجیح داد؛ کلیه وسایل فنی را که در منزل داشت از دسترس خارج کند. از این رو، با مطلع ساختن احمد خرمآبادی از دستگیری حسنپور، از او خواهش کرد که کمک کند تا وسایل را به کوه ببرند «و بعد وسایل را که دو عدد کولهپشتی بود با مقداری سیم پیچ و بوبین به کوه در اطراف کُلکچال بردیم ولی چون به من اطمینان نداشتند محل دقیق آن را به من نگفتند
ص:185
و بعد از آن ارتباط ما نیز به کلی قطع شد.»(1)
اعضاء تیم شهر، یعنی اسماعیل معینیعراقی، محمد هادی فاضلی و شعاعالله مشیّدی در یازدهم بهمن و سیف دلیل صفایی در دوازدهم بهمن ماه و خرمآبادی در 20/11/49 دستگیر میشوند. نحوه دستگیری دلیل صفایی از بیبرنامگی گروه در برابر یورش احتمالی ساواک حکایت میکند. او مینویسد:
روز یکشنبه صبح ساعت 5/9 با آقای مشیّدی در خیابان، ضلع شرقی پارک پهلوی قرار ملاقاتی داشتیم که در همان ساعت یکدیگر را ملاقات کردیم و به علت کمی وقت، ایشان 2 قرار برای عصر همان روز ساعت 6 و 7 در سه راه ضرابخانه با من گذاشتند و قرار شد همدیگر را در آنجا ملاقات نمائیم. من هم از آنجا به بازار رفتم برای خرید چیزی که قرار بود خواهرم در این هفته عروسی نماید هدیه ببرم و به همین دلیل صبح به کارخانه تلفن زدم که امروز به کارخانه ن-خواهم آمد عصر آن روز من در ساعتهای قرار شده به موعد ملاقات رفتم ولی ایشان نه در سر ساعت 6 و نه در ساعت 7 در قرار حاضر نشدند. این مطلب باعث نگرانی من شد پس از یکی - دو ساعت به منزل آقای فاضلی تلفن کردم که شاید ایشان اطلاعی از آقای مشیدی داشته باشند و یا علت را بدانند ولی ایشان هم در منزل نبودند بدین ترتیب برای من این شک پیش آمد که شاید خطری پیش آمده باشد به همین خاطر صبح روز بعد اول ساعات اداری یک تلفن به اداره آقای مشیدی کردم به من جواب دادند که هنوز نیامده است تلفن دیگری به اداره آقای فاضلی کردم آنجا هم به من جواب دادند که هنوز نیامدهاند شک من تقریباً تبدیل به یقین شد که اتفاقی برایشان افتاده است من هم با دیدن این وضعیت صلاح دیدم که به محل کارم نروم تا اینکه اطمینانی برایم به وجود آید.
بدین ترتیب، آن روز تا عصر نیز به منزل نرفتم. همچنین، تلفن دیگری در حدود ساعت 1 به اداره آقای مشیدی و همچنین آقای فاضلی کردم؛ ولی خبری از آنها نبود بعدازظهر به سینما رفتم و عصر در حدود ساعت 5/7 بود که به منزل تلفن کردم که ببینم آیا اتفاقی برای ما نیز افتاده باشد یا خیر ولی برادرم که در خانه بود دیدم احساس نگرانی نمیکند دریافتم که وضع برای من غیر
ص:186
1) احمد خرمآبادی، همان، بازجویی، مورخ 6/12/49، ص 6.
عادی نیست به منزل آمدم و چون آن شب به میهمانی عروسی یکی از همکارانم در باشگاه افسران اداره مهندسی واقع در خیابان آریامهر دعوت داشتم، به برادرم گفتم که لباس مرا از لباسشوئی بگیرد و من آماده رفتن به عروسی شدم در ضمن عروسی بود که توسط 2 نفر از مأمورین امنیتی دستگیر شدم و تحویل بازداشتگاه گردیدم.(1)
متعاقب این دستگیریها، در روز 15/11/49 یکی از مأمورین ساواک در نامهای با طبقهبندی «سری» و «خیلی خیلی فوری» به اداره کل سوم، 312 گزارش میدهد:
پیرو 5930 ه - 14/11/49
1- نتیجه تحقیقات بعدی حاکی است که روز شنبه هفته جاری اعضاء تیم کوه از مازندران به گیلان آمده و فعلاً در این منطقه هستند و قرار ملاقات بعدی آنها با رابط شهر، جمعه 23/11/49 میباشد.
2 - در ملاقات روز شنبه 10/11/49 تعدادی در حدود 2 کیلو و نیم ماده منفجره تی. ان. تی از طهران به وسیله عباس(2)(رابط اصلی) به گیلان حمل و در اختیار تیم کوه قرار داده شد.
3- شخص دیگری به نام ایرج نیری شغل آموزگار به عنوان رابط تیم کوه شناخته شده که اقدام لازم جهت دستگیری به عمل آمد.
4 - رحمت پیرونذیری سرباز وظیفه در پادگان جمشیدیه تهران است و احتمالاً در شهرآرا پلاک 19 پلاک 37 منزل حجت نذیری کارمند گمرک و برادر سوژه تردد دارند. دستگیری و تحقیق از هر دو آنان ضروری به نظر میرسد.
5- از مهدی سامع درباره مشخصات رابط سیاهکل رود [بازجویی شود] و با نتایج تحقیقات از ردیف 4 چنانچه امروز دستگیر شد در ظرف روز جاری ابلاغ فرمایند.
5955 / ه - 15/11/49، شیخ الاسلامی
ص:187
در همین روز به کلیه ساواکها اعلام میشود:
محمد صفاریآشتیانی و علی[اکبر] صفاییفراهانی که از متواریان مقیم خارج از کشور میباشند جهت انجام فعالیتهای مضره و ایجاد خرابکاری به ایران آمدهاند با توجه به عکسهای ارسالی اقدامات لازم جهت شناسایی و دستگیری آنان معمول و نتیجه را تلگرافید.
در روز 16 بهمن، برای آخرین بار، حمید اشرف با صفایی فراهانی در کوه گفتوگو کرد. اشرف آنان را از دستگیری تیم شهر و اسکندر رحیمی مطلع ساخت و بر مبهم بودن اوضاع تأکید نمود. اما صفایی فراهانی بر تصمیم خود مبنی بر آغاز عملیات در زمان مقرر مصمم بود و سپس به اشرف توصیه کرد: «اگر بشود صفاری به عراق رفته و از آنجا بتواند با منوچهر کلانتری که در انگلستان است تماس برقرار کند؛ بسیار جالب خواهد شد تا اینکه ما بتوانیم از اوضاع خارج کاملاً با اطلاع باشیم.»(1)اشرف نیز قول داد که با وی مشورت کند.
فرهودی آخرین فردی بود که به گروه کوه پیوست. او در دروازه تهران، شهرستان رشت به دانش بهزادی تحویل داده شد و با جیپی که رانندگی آن به عهده اسکندر رحیمی مسچی بود؛ به سمت جنگل حرکت کردند. پس از طی مسافتی اسکندر رحیمی از آنان خداحافظی کرده و بازمیگردد. از اینجا به بعد، هوشنگ نیری راهنمای آنان بود تا به بقیه افراد بپیوندد. پس از آن یک ساعت راهپیمایی کردند. در آنجا چادر زدند. گروه روز بعد نیز در این مکان بسر برد. سپس به ارتفاعات سیاهکل صعود کردند. چون برف بود و تاریکی شب، مدتی در جنگل گم شدند. ولی بالاخره کلومبی را یافتند و یک هفته در آنجا ماندند. در زمان استقرار در این کلومب، صفاییفراهانی بدون آنکه از پاسگاهی نام ببرد، طرح حمله به یک پاسگاه را با آنان در میان گذاشت. «ابتدا بحث بر سر موقع حمله
ص:188
1) علیاکبر صفاییفراهانی، همان، ص 10.
بود که آیا بهار بهتر است یا زمستان. جمعی معتقد بودند بهار بهتر است اما اکثریت تصویب کرد زمستان موقع مناسبی است.»(1)
فرهودی طی مباحثی به مسئله کمبود نیرو اشاره کرد و صفایی فراهانی در پاسخ به نکتهای اشاره کرد که شرایط سخت گروه را در آن منطقة کوهستانی و جنگلی نشان میدهد. وی اظهار داشت: «ما مدت 5 ماه است که در منطقه هستیم و چنانچه عمل نکنیم همه دستگیر و نابود خواهیم شد.»(2)
نخستینبار، تحرک عدهای از افراد کوه حوالی اواخر آذرماه در منطقه سیاهکل، که به منظور ارزیابی میزان آمادگی مردم محلی برای همکاری با گروه، به گفتوگو با دانشآموزان و آموزگاران پرداخته بودند؛ موجب هوشیاری ژاندارمها و ساواک گردید. در تاریخ 16/11/49، یک گروه از افراد ساواک (مرکب از دو راننده و 6 مأمور)، وارد لاهیجان میشوند و به شناسایی منطقة سیاهکل میپردازند. در تاریخ 17/11/49 نیز، بخشنامهای از هنگ ژاندارمری گیلان، به کلیة مراکز تابعه مخابره میشود که در آن نسبت به اقدامات خرابکارانه هشدار داده شد. متعاقب دستگیری ایرج نیری، ساواک کمین کرده بود تا به محض آنکه، سایر اعضای گروه برای ارتباط با وی اقدام کنند، آنها را دستگیر گرداند.
روز هفدهم بهمن، کلیه اعضای گروه از ارتفاعات به طرف دامنه سرازیر شدند و در درهای جا گرفتند. چون روز قبل، یعنی جمعه، حمید اشرف خبر دستگیری اسکندر رحیمی را به اطلاع علیاکبر صفایی فراهانی رسانده بود و معلوم شد که خطر دستگیری، ایرج نیری را تهدید میکند؛ هادی بندهخدا، به واسطه آشنایی با منطقه، مأموریت یافت به روستای محل سکونت او رفته و وی را با مقداری وسایل مورد احتیاج با خود نزد سایر اعضای گروه بیاورد.
هادی بندهخدا لنگرودی در جریان بازجوییهای خود به این ماجرا اشاره
ص:189
کرده است:
برای این کار شنبه من در حدود ساعت 7 بعدازظهر به «شب خسبلات»(1)رفتم ولی از آقای نیری خبری نبود گفته بودند که به لاهیجان رفته و از 5 شنبه تا به حال نیامده است. من به صاحب خانه گفتم که بعداً میآیم و از ده دور شدم و حدود ساعت یازده شب به بچههای کوه رسیدم و پس از حدس و گفتوگو که ممکن است گرفته باشند یا نه متوجه شدیم که یکشنبه تعطیل است و ممکن است شنبه خودش نیامده باشد.(2)
روز دوشنبه 19 بهمن، هادی بنده خدا مجدداً مأموریت مییابد تا به روستای «شب خسبلات» رفته و در صورت یافتن ایرج نیری او را با خود بیاورد. در ساعت 3 بعدازظهر، او به اتفاق هوشنگ نیری و جلیل انفرادی از سایرین جدا شدند و پس از یک ساعت راهپیمایی به نزدیک جاده لونک - سیاهکل رسیدند.
هوشنگ نیری و جلیل انفرادی جاده را تحت مراقبت قرار دادند و هادی بنده خدا نیز رهسپار روستای مورد نظر شد. این بار او یک اسلحه شش تیر نیز با خود به همراه داشت تا به ایرج نیری تحویل دهد.
هادی بندهخدا، در بازجویی، شرح رفتن خود را چنین بیان میکند:
پس از کمی راه رفتن سوار یک مینیبوس شدم و در مقابل ده شب خسبلات پیاده شدم [ساعت] حدود 5 [بعد ازظهر] بود و به ده رفتم که آقای نیری را ببینم از یک پیرمرد که صاحب خانه بود سؤال کردم ایشان گفتند که همین جاها هستند ممکن است حالا بیاید و من گفتم که من تا مدرسه میروم تا ایشان بیایند. یک دفعه دیدم که اهالی دور مرا میگیرند و من پا به فرار گذاشتم ولی دیدم مردم به طرف من میآیند که من مجبور شدم یک تیر هوایی خالی کنم ولی نتیجه نداد، دومین تیر هوایی را هم خالی کردم باز هم
ص:190
نتیجه نداد و چون من تا به حال به طرف کسی تیراندازی نکرده بودم و اصولاً با این وضع با کسی روبرو نشده بودم و حسابش را هم نمیکردم ناگهان دیدم که تسلیم شدم و از خود بیخبر شدم تقریباً بیهوش بودم دستم را بستند و کتکم زدند البته با سنگ که باعث بیهوشی من شد.(1)
با دستگیری هادی بنده خدا لنگرودی، ساواک رشت طی یک تلفنگرام خیلی فوری، به ساواک مرکز اطلاع میدهد:
پیرو تلفنگرام 6006 / ه - 19/11/49 چون به فرمانده گروهان ژاندارمری لاهیجان از طریق این ساواک اطلاع داده شده بود که مأمورین ژاندارمری با لباس شخصی از منزل ایرج نیری به طور غیر محسوس مراقبت و افراد مظنون را دستگیر نمایند لذا مأمورین مربوطه در حدود ساعت 30/21 روز جاری اطلاع دادند یک نفر از مظنونین را دستگیر نموده اند که نسبت به اعزام وی به این ساواک اقدام، ضمناً یک قبضه اسلحه کلت و یک قبضه گاز پیستول ساخت آلمان و تعداد 54 تیر فشنگ، یک دفترچه و یک جلد شناسنامه به نام محمدرضا خلعتبری فرزند تقی ملحق به عکس متهم دستگیر شده میباشد و یک عدد قطب نما و تعداد 15 تیر فشنگ اسلحه گاز پیستول به دست آمده است.(2)
اما از آن سو، بقیه افراد گروه مرکب از صفایی فراهانی، عباس دانش بهزادی، محمدعلی محدث قندچی، احمد فرهودی، رحیم سماعی و مهدی اسحاقی، حوالی ساعت 30/5 بعدازظهر، در کنار جاده به هوشنگ نیری و جلیل انفرادی پیوستند. آن دو اطلاع دادند که یک ماشین فورد آلمانی به سوی ده لونک رفته و به زودی بازخواهد گشت. فرهودی، سماعی و صفایی به کنار جاده رفته و بقیه نیز خود را مخفی کردند. نزدیک به نیم ساعت بعد، خودروی فورد هنگام
ص:191
بازگشت از لونک به آن منطقه رسید و توسط آن سه تن متوقف شد.
راننده فورد آلمانی در تحقیقات معموله ساواک، ماجرای برخورد خود با اعضای گروه جنگل را چنین شرح میدهد:
ساعت 00/16 روز 19/11/49 با چند مسافر از سیاهکل به طرف قریه لونک حرکت میکرده در بین راه دو جوان که لباس ارتشی پوشیده بودند به او گفته پس از پیاده نمودن مسافرینش به سیاهکل مراجعت میکند[؟] چون میخواهند به سیاهکل بروند راننده جواب مثبت میدهد و پس از پیاده کردن مسافرینش در قریه لانک به طرف سیاهکل مراجعت و در بین راه دو مرد و یک زن که دو بچه همراه وی بود سوار میکند و سپس دو جوان مزبور که منتظر ماشین بودند؛ ماشین را متوقف و سوار ماشین میشوند و یقه راننده را میگیرند، کمک راننده که برادر راننده بود از برادرش حمایت مینماید ولی افراد مسلح آنها را با اسلحه و کارد تهدید [میکنند] در این هنگام [از نظر] تعداد، آنان در حدود ده الی دوازده نفر بودند و لباس آنان متحدالشکل بود با تهدید سرنشینان اتومبیل مزبور را پیاده و به طرف جنگل میبرند و دستهای آنها را با نخ نازک از پشت به درخت میبندند و از بستن زن و دو بچه خودداری میکنند و یک نفر از عوامل خودشان را که مسلح بود دستور میدهند که از آنان مراقبت نماید و به راننده اتومبیل میگویند تا یک ساعت دیگر مراجعت و اتومبیلش را به او پس خواهند داد.(1)
پس از آنکه محدث قندچی مأمور مراقبت از آنان میشود؛ فرهودی که رانندگی میدانست سوئیچ را از راننده گرفت. بقیه افراد هم، سوار بر خودرو شدند و به سمت سیاهکل حرکت کردند. چون طبق قرار قبلی، هادی بندهخدا لنگرودی میبایست پس از بازگشت از روستای شبخسبلات خود را به آن حوالی میرساند و اکنون اثری از او نبود؛ مسافتی را دوباره پیمودند تا شاید او را بیابند. اما همچنان، خبری از او نشد. با احتمال دستگیری او، گروه به این نتیجه
ص:192
1) سیاهکل، همان، پرونده شماره 135802، تلفنگرام 6088 / ه مورخ 25/11/49.
رسید که اگر عملیات در همان شب انجام نگیرد دیگر هرگز نمیتوانند در سیاهکل عملیاتی انجام دهند. بنابراین، به سمت پاسگاه جنگلبانی حرکت کردند. در آنجا مهدی اسحاقی و رحیم سماعی در فاصلهای اندک از پاسگاه جنگلبانی، پیاده شدند تا در پشت دیوار ساختمان منتظر باشند که اگر «بیست دقیقه بعد صدای انفجار از شهر شنیدند به پاسگاه جنگلبانی حمله کنند؛ آنجا را خلع سلاح کرده و مینیبوس آنجا را منفجر کنند.»(1)
سایرین هم، با خودروی فورد که «دندههایش قاطی میشد»(2)، به سمت پاسگاه(3)ادامه مسیر دادند و با رسیدن به پاسگاه، بلافاصله حمله را آغاز کردند. وظایف افراد از پیش معین شده بود. در ابتدا، صفاییفراهانی به داخل پاسگاه رفت، نگهبان سعی کرد او را بگیرد و فریاد کشید؛ دانش بهزادی نگهبان را گرفت و هوشنگ نیّری نیز از پشت نگهبان به طرف طبقه دوم رفت. فرهودی نیز به آسایشگاه رفت. یک سرباز و دو شخصی را در آنجا دید و آنها را وادار کرد که دراز بکشند.
نیری هنگام بالا رفتن از پلهها، صدای شلیک چند گلوله را شنید و پنداشت که مأمورین طبقه بالا مسلحاند و صفایی فراهانی را هدف قرار دادهاند. بنابراین، بدون آنکه صفایی او را بخواند به شتاب وارد اتاق شد و صفایی نیز با این گمان که یکی از مأمورین وارد شده است؛ او را هدف قرار داد. دو گلوله به وی اصابت
ص:193
1) محمدعلی محدث قندچی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 101665، بازجویی، مورخ 11/12/49، ص 6.
2) علیاکبر صفاییفراهانی، همان، ص 11.
3) پاسگاه ژاندارمری سیاهکل، یک ساختمان چوبی دو طبقه بود، با حیاطی کوچک، و دو اتاق در طبقه فوقانی. پلهای چوبی، همکف را به طبقه بالا متصل میکرد. استعداد پاسگاه مرکب از 14 نفر بود که در زمان حمله یک نفر کسر سازمان داشت. اسلحههای موجود در انبار پاسگاه عبارت بودند از: تفنگ خودکار تامسون، تفنگ ام 1، و تفنگ برنو. (گزارش نظامی سیاهکل، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، ص 1).
کرد. در این اوضاع نیری مشاهده کرد که رئیس پاسگاه(1)گلوی صفایی را میفشرد؛ بنابراین، با قنداق مسلسل، ضربهای به سر نامبرده زد و او به ناچار صفایی را رها کرد.
جلیل انفرادی وظیفه جمعآوری سلاحهای موجود در پاسگاه را به عهده داشت و چون اسلحه ها جمعآوری نشده بود؛ صفایی فراهانی به او کمک کرد تا اسلحهها به داخل ماشین منتقل شود. مجموعاً ده قبضه سلاح از پاسگاه برداشته شد؛ اما آشفتگی و اضطراب که زخمی شدن نیری بر شدت آن میافزود؛ مانع از آن شد که فشنگهای اسلحهها را بیابند. صفایی فراهانی در بازجویی مورخ 7/12/49 نوشت:
در حمله به پاسگاه دچار آشفتگی بودیم اولاً ماشین خراب بود و ثانیاً عوض جیپ ماشین گاز مقابل پاسگاه بود، ثالثاً فکر میکردیم که در پاسگاه با مقاومت روبرو شویم زیرا که شاید محمدرضا [هادی بنده خدا لنگرودی] در زندان پاسگاه باشد.(2)
در تلفنگرامی که پیشتر به آن اشاره رفته، آمده است:
افراد مسلح مورد بحث چون اطلاع پیدا میکنند که رابط کوه دستگیر و به پاسگاه ژاندارمری سیاهکل اعزام گردیده لذا به منظور آزادی وی [به] وسیله اتومبیل مزبور به پاسگاه میروند و پس از تحقیق متوجه میشوند که رابط کوه در آنجا نمیباشد و به ژاندارمری لاهیجان اعزام گردیده لذا مبادرت به خلع سلاح پاسگاه مینمایند.
گروهبان دوم، یعقوب آقا کوچکی، یکی از افراد حاضر در پاسگاه، جزئیات حمله افراد گروه را چنین شرح میدهد:
ص:194
ساعت از 7 شب گذشته بود و شاید بطور تقریب 7 الی 20/7 بود که در دفتر بالا بودم، یکدفعه دیدم درب دفتر باز شد و سه نفر که هر سه نفر اسلحه کلت کمری در دست داشتند وارد و بطرف من که از پشت میز بلند شده و غالفگیر شده بودم، شلیک کردند و هر سه با هم شلیک میکردند و من رفتم که کلت را از دست یکی از آنها بگیرم مرا انداختند زمین و لوله کلت را به گیجگاه سمت چپ من گذاشتند و من سرم را تکان دادم ولی آنان شلیک کردند بعد که رفتند از دفتر بیرون و من افتاده بودم روی زمین موقعی که خون از گیجگاه من بیرون آمد آنها فکر کردند من مردهام مرا گذاشتند و رفتند البته قبل از اینکه مرا بزمین بیندازند چهار تیر خورده بودم که دو تا به شانه سمت راست من خورده بود و یکی هم به شکم من خورد که سطحی بود و یکی هم به شقیقهام زدند ... بعد از این که سی ثانیه از رفتن آنها گذشت من بهوش آمده و بطرف پائین پاسگاه رفتم که اسلحه بردارم یکنفر از همانها دو قضه تفنگ ام-1 در دستش بود که در جلوی پاسگاه داشت میرفت و من یک قبضه را از او گرفتم و با همان اسلحه با قنداق تفنگ زدم و او را انداختم بیرون چون فشنگها در بالا بود بطرف دفتر حرکت کردم چهار خشاب فشنگ برداشتم و یکی را در اسلحه گذاشتم سه تا دیگر در جیبم بود و به تعقیب آنان شتافتم ولی آنها رفته بودند و من بدنم درد میکرد دیگر نفهمیدم چطور شد و حتی یک تیر بطرف آنها شلیک کردم حالا نمیدانم به آنان اصابت کرده است یا خیر ...
علت حمله آنها هم این بود که در ساعت 5 بعدازظهر به پاسگاه اطلاع دادند در قریه شبخوسلات دو نفر مسلح خواستند [وارد] منزل آموزگار نیری بشوند ولی اهالی یکی از آنها را دستگیر کردهاند در همان موقع من و رئیس پاسگاه و دو نفر مأمور با جیب پاسگاه بطرف شبخوسلات حرکت کردیم و وارد قریه شبخوسلات شدیم یکنفر را که مردم دورش کرده بودند با دو قبضه اسلحه و یک عدد قطبنما گرفتیم و شعارهای ضد ملی هم در جیبش بود و بپاسگاه آوردیم و جریان را صورتجلسه کردیم پس از تنظیم صورتجلسه شخص دستگیر شده را رئیس پاسگاه داخل جیب کرد و باتفاق یکنفر مأمور بطرف گروهان لاهیجان حرکت نمود سه دقیقه از رفتن رئیس پاسگاه گذشته بود که آنها به پاسگاه حمله کردند و منظورشان این بود که میخواستند رفیق خود را آزاد نمایند.
ص:195
آیا با شما حرف هم زدند یا خیر اگر حرف زدند چه گفتند و لهجه آنان چه بود؟
بمن فحاشی کردند و در حال شلیک کردن فحاشی هم کردند گفتند رفیق ما کجاست و لهجهشان فارسی بود.
اکبر وحدتی برای چه منظور و چکاری به پاسگاه آمده بود و با چه کسی کار داشت؟
آن نفر اول که دستگیر شد همین اکبر وحدتی به پاسگاه اطلاع داده و همکاری کرده بود و تازه از اطاق من رفته بود به اطاق گروهبان رحمتپور که این جریان پیش آمد.(1)
پس از خلع سلاح پاسگاه، افراد گروه برای بازگشت، دوباره سوار خودروی فورد میشوند. با دیدن مردمی که دورشان حلقه زده بودند؛ به آنان اخطار کردند که نزدیک نشوند. سپس با استارت زدن فهمیدند که اتومبیل روشن نمیشود. به ناچار تا بیرون از شهر سیاهکل خودرو را «هل» میدهند و بالاخره با روشن کردن آن خود را به پاسگاه جنگلبانی میرسانند. چون سماعی و اسحاقی صدای انفجاری را نشنیده بودند؛ به جنگلبانی حمله نکردند. با رسیدن آنان، صفایی فراهانی «دستور» توقف عملیات را داد. بعد با رها ساختن خودرو، پیاده به سوی مکانی که مسافرین در آنجا بودند؛ به راه افتادند. حوالی ساعت 12 شب، بدان نقطه رسیدند. صفایی به سوی مسافرین رفت و از آنان عذرخواهی کرده و مبلغ صد تومان نیز به راننده ماشین بابت خسارت وارد شده پرداخت کرد. سپس چند برگ اعلامیه دستنویس که قبلاً در کوه، در صد نسخه تهیه شده بود و قرار بود صفایی فراهانی آنها را در پاسگاه پخش کند؛ اما فراموش کرده بود؛ به آنها داد. متن اعلامیه چنین است:
برادران و خواهران هموطن!
حکومت ظالم و اربابان خارجیاش سالیان درازی است که بر دوش این
ص:196
1) گزارش نظامی سیاهکل، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 2283-66-401، ج 16، ص 19-18.
ملت رنجدیده سنگینی میکند. جنگل، دریا و سایر منابع طبیعی را به اسم ملی شدن غارت میکند. چای را دوبنه مفت خریده و گران میفروشند مالیاتهای سنگین هر روزه به شکلی بر مایحتاج ملت فقیر میبندند. آیا میتوان دست روی دست گذاشت و با ظلم و فقر و گرسنگی و بیکاری و بیماری ساخت آیا میشود با التماس و عریضه، حق را گرفت. فحشهای ژاندارم و جنگلبان و نزولخوار را شنید و دم بر نیاورد. بپاخیزید تا این دستگاه ظلم و جور را براندازید.
یگانه راه جواب زور را با زور دادن است حق گرفتنی است دیگر ساکت نباید بود تنها راه برانداختن ظلم شرکت کارگران، دهقانان و روشنفکران در مبارزهای مسلحانه و سخت و طولانی است.
پیروز باد اتحاد دهقانان و شهریهای مبارز
جنبش مسلحانه انقلابی ایران
پس از آنکه تعدادی اعلامیه به مسافرین داده شد؛ آنان را روانه ساختند و صفایی فراهانی تأکید کرد که به طرف سیاهکل نروند. تهدیدشان کرد که «اگر به آن طرف بروید [به] وسیله دوستان ما کشته میشوید.» سپس صفایی فراهانی و محدث قندچی به آن سوی جاده، داخل جنگل نزد بقیه افراد رفتند. در آنجا، پنج قبضه تفنگ و یک قبضه مسلسل و همچنین کوله و وسایل هادی بندهخدا را در لابلای تخته سنگها پنهان کردند. لحظاتی بعد یک جیپ تجسسی ژاندارمری از آنجا عبور کرد و به سوی لونک رفت که هنگام بازگشت پیشنهاد شد که به آن حمله کنند. ولی «به واسطه مجروح بودن هوشنگ نیری و کمبود فشنگ منصرف شده»(1)و پس از خوردن شام به سوی کاکوه حرکت کردند و تا نزدیکیهای ظهر فردا راه پیمودند. سپس در یک کلومب به استراحت پرداختند.
شاه که بلافاصله در جریان حمله افراد گروه به سیاهکل قرار گرفته بود، در تاریخ 20/11/49 به درخواست اویسی، فرمانده ژاندارمری کل کشور، دستور داد
ص:197
1) دانشبهزادی، همان، ص 13، مورخ 10/12/49.
سه فروند هلیکوپتر به همراه دو افسر و هشتاد نفر افراد کارآزموده به منظور انجام مأموریتهایی در منطقه گیلان به رشت اعزام شوند.
به گزارش ژاندارمری کل کشور در تاریخ 20/11/49 به منظور پشتیبانی عملیاتی هنگ گیلان، تعداد ده نفر تلگرافچی و 27 دستگاه بیسیم به هنگ گیلان ارسال میگردد.(1)
همچنین، در تاریخ 20/11/49 سرلشگر پاسدار، ریاست رکن سوم ستاد ژاندرمری کل کشور، به سیاهکل عزیمت و پس از توقف کوتاهی به رشت مراجعت میکند. در ساعت 8 صبح روز 21/11/49 کمیسیونی جهت «بررسی نحوه تعقیب اشرار» با حضور سرلشگر پاسدار و سرهنگ ستاد بابایی تشکیل و سرهنگ دوم ابراهیمی به معاونت فرمانده هنگ و در سمت افسر عملیات طرحهای لازم را تهیه و عده ای را برای قلعوقمع متجاسرین بنا به دستور هدایت نماید. مقارن ساعت 12 روز 21 بهمن، «ستون عملیات تعقیب» در سیاهکل تشکیل و شروع بکار مینماید.(2)
افراد گروه، بدون آگاهی از حجم و گستردگی عملیات تعقیب نیرویهای ژاندارمری، فردای آن روز(3)، حوالی ظهر به مسیر خود ادامه دادند و تا ساعت 4 بامداد روز بعد راه رفتند و در ارتفاعات چادر زدند. صبح همان روز اسحاقی و انفرادی برای یافتن مکانی برای ماندن به جستجو پرداختند. بعدازظهر آن روز، از وجود یک کلومب خبر آوردند. گروه دو شب در آنجا ماند و ظهر روز بعد، از آنجا حرکت کردند. در این ایام آنان در ارزیابی از کار خود به این نتیجه رسیدند که «موفق نبوده اند». قرار شد منوچهر (صفایی فراهانی) با «رابط شهری تماس بگیرد اگر ممکن است از شهر نیرو بگیریم اگر نه در دهات تبلیغ کنیم تا از روستا نیرو بگیریم بعد کمین کنیم از این اسلحهها بگیریم؛ اگر ممکن باشد منوچهر ترتیب فشنگ و تفنگ را
ص:198
بدهد.»(1)اما با هوشیاری نیروی ژاندارمری و ساواک، هیچ یک از این برنامهها عملی نبود.
سه روز بعد، شاه ضمن دریافت گزارش اویسی، فرماندهی ژاندارمری کل کشور، خطاب به او میگوید: «در اسرع وقت باید قلعوقمع یا دستگیر شوند و ضمناً هدف این عناصر مخرب به زارعین تفهیم شود که منظورشان خارج نمودن اراضی از دست آنها بوده و به نفع کمونیستها اقدام نموده اند که به نفع آنها اراضی را تصاحب نمایند.»(2)
در گزارش فرماندهی هنگ رشت به اویسی میخوانیم: «در ساعت 0900 روز 22/11/49 دهبانان اعضای انجمنهای دهات و خانههای انصاف قراء سیاهکل با ابلاغ قبلی در بخشداری تجمع تذکرات لازم به آنها داده شد و تعهد کتبی اخذ گردید ورود هر ناشناس و حدوث هر واقعه حادثه در قریه خود را بلادرنگ گزارش نمایند و نسبت به کسب خبر و همکاری با مأمورین اقدام و اگر چنانچه افراد مظنون توسط مأمورین در آبادی آنان دستگیر گردند نامبردگان بجرم همکاری با اشرار تحت تعقیب قرار گیرند.»(3)
افراد گروه، در ادامة عقبنشینی از سیاهکل، به سوی ترین رفتند. موقع رفتن به «ترین»(4)، برف سنگینی باریدن گرفت. افراد، خسته و فرسوده، نیمهشب به قهوهخانه تابستانی «ترین» رسیدند. یک روز در آنجا اطراق کردند. حرکت به سوی جواهردشت شب هنگام آغاز شد. فردا بعدازظهر، همگی آنجا بودند. در یک کلومب به استراحت پرداختند و ضمناً چهار قبضه تفنگ نیز در آنجا پنهان کردند. در مسیر، با هلیکوپتر تجسسی روبرو شدند که در جستوجویشان به
ص:199
پرواز درآمده بود. خود را مخفی ساختند. حرکت به سوی پلاتهوردشت(1)نیز، شبهنگام آغاز شد. شب از نیمه گذشته بود که به آنجا رسیدند. پس از یک روز توقف در پلاته، حرکت به سوی کاکوه شباهنگام پی گرفته شد.
فردا در خطالرأس(2)کاکوه بار دیگر با پرواز هلیکوپتر مواجه شدند. بالاخره گروه در ساعت 3 بامداد به کاکوه رسید. افراد به استثناء فرهودی، صفایی و نیری به جستوجو برای یافتن انبارهای مواد غذایی پرداختند. تا سپیدهدم این کندوکاو ادامه یافت؛ ولی انبارها را خالی یافتند. رحیم سماعی، انبار دیگری سراغ داشت. در آن را گشود. در آنجا، مقداری تن ماهی و شکر بود.
در این هنگام، مجدداًَ صدای پرواز هلیکوپتر به گوش رسید. افراد مجبور شدند؛ در حالیکه تا نیمه بدن در برف فرو رفته بودند؛ در کنار درختان خود را استتار کرده و در همان حال مقداری تن ماهی و شکر خوردند. پس از دور شدن هلیکوپتر آنان با برداشتن مقداری برنج و نمک از انبار دیگری به راه خود ادامه دادند.
آنها، بعد از شش کیلومتر راهپیمایی، در محلی بالای «دره لیل» استراحت کردند. در آنجا، صفایی فراهانی پیشنهاد داد که خود او، به اتفاق انفرادی، هوشنگ نیری را برای رفتن به شهر جهت معالجه تا نزدیک جاده همراهی کنند و افزود: «اگر ما نیامدیم شام بخورید؛ ما فردا میرسیم.»(3)
قرار فردای آنان در ساعت 9 شب، در امتداد همان خطالرأس، در محل تلاقی با نقطه شمالی عطاکوه تعیین شد؛ و اگر در آن ساعت نیز همدیگر را نیافتند؛
ص:200
1) پلتورودشت، ناحیهای در شرق سیاهکل، نزدیک کاکوه.
2) خطالرأس، منطقهای است واقع در میان حوضه و یا آبگیر دو یا چند رودخانه که مسیر رودخانهها را از هم جدا میکند (اصطلاحات جغرافیایی، گردآوری: عباس جعفری، مؤسسه جغرافیایی و کارتوگرافی گیتاشناسی، چاپ چهارم، 1379).
3) دانشبهزادی، همان، بازجویی، مورخ 1/12/49، ص 41.
وعدهگاه بعدی، روز سهشنبه(1)ساعت 8 بعدازظهر، حوالی نرماش بود.
با تعیین این قرارها صفایی فراهانی، هوشنگ نیری و جلیل انفرادی در ساعت 3 بعدازظهر از بقیه جدا شدند. آنان پس از جدایی از گروه، نزدیکی غروب، به روستای چهل ستون رسیدند و در آنجا از مردم تقاضای غذا کردند. زنان روستا، در پاسخ اظهار میداشتند که مردهای ما نیستند و بالاخره صاحب یکی از خانه ها اظهار داشت؛ در صورتی که شناسنامههایتان را ارائه کنید؛ جا و غذا به شما خواهیم داد. صفایی نیز پذیرفت و به خانه مذکور رفتند.
هنگام صرف غذا، تدریجاً افراد روستایی به داخل اتاق آمدوشد میکردند. صفایی از صاحبخانه موضوع را جویا شد. او پاسخ داد: «چیزی نیست؛ شبنشینی داریم».(2)در حدود ساعت 10 شب، صفایی از آنان خواست تا دو نفر راهنما در اختیارشان بگذارند تا بروند؛ ولی روستائیان قبول نکردند و به محض آن که صفایی خواست برخیزد؛ روستائیان به آنان هجوم بردند. هوشنگ نیری اسلحه خود را بیرون آورد و شلیک کرد. اما حملات آنان فزونی گرفت. جلیل انفرادی نیز به سوی دو نفر شلیک کرد و هر دو را مجروح ساخت. ولی بالاخره اهالی دست و پای آنان را بسته و تحویل مأمورین ژاندارمری دادند.
مهرعلی نوروزی، یکی از اهالی روستای ذاکلهبر که در این حادثه مجروح شده بود؛ در تاریخ 6/12/49 به بازپرس اداره دادرسی نیروهای مسلح، چنین توضیح میدهد:
من در منزل بودم دیدم ساعت 7 غروب شد سه نفر آمدند به منزل برادر بزرگم میرزاعلی و گفتند میخواهیم شام بخوریم میرزا علی گفت شام نداریم به شما بدهیم آنها گفتند هر طور شده امشب باید یک شامی بخوریم و برویم. برادرم ماها را صدا کرد و گفت بیایید ببینید این آقایان چکاره هستند دیدیم آنها دارند به زور شام میگیرند آنها را بردیم منزل شام که خوردند چایی هم
ص:201
خوردند ساعت نزدیک به 12 شب گفتند میخواهیم برویم گفتیم آقایان چکاره هستید که میخواهید شب بروید؟ گفت شما چکار دارید که ما چکاره هستیم گفتیم هرکاره که باشید نمیگذاریم امشب بروید باید صبح بروید چون قصد داشتیم آنها را نگه داریم تا مأمورین بیایند. آنها قصد رفتن کردند و میخواستند کفش خودشان را بپوشند که یک دفعه چندنفر ریختیم سر آنها و دستهایشان را گرفتیم یکی از آنها دستش را در آورد و اسلحه خود را کشید و تیراندازی کرد. به پای من زد که مجروح شدم ولی بقیه آنها را گرفتند و دست و پای آنها را بستند تا مأمورین آمدند.(1)
مهرعلی، در پاسخ این سؤال بازپرس که: «آیا کسان دیگری هم با آنها بودند»؛ مینویسد: «فقط سه نفر بودند اما گفتند شما که ما را گرفتهاید ما تنها نیستیم رفقای ما دخل شما را میآورند.»(2)
در نامهای، شهربانی استان گیلان (قسمت اطلاعاتی)، به ریاست سازمان اطلاعات و امنیت استان یکم در تاریخ 1/12/49 به شماره 1-1- 5- 51 مینویسد:
خبر مکتسبه حاکی است ساعت 19 روز 29/11/49 سه نفر از خرابکاران واقعه سیاهکل که یکی از آنان به نام نیری اهل لاهیجان و دو نفر دیگر اهالی اصفهان و رضائیه بودهاند و یک قبضه مسلسل و دو نارنجک و سه قبضه کلت با کارد کمری همراه داشتهاند برای اخذ آذوقه به کلبه سه نفر کوهنشین از اهالی قریه کلاستون(3)از قراء ذاکله وربرشت(4)یک کیلومتری جنوب لاهیجان مراجعه صاحب منزل آنها را شناخته با کمک اهالی آنان را دستگیر و به ژاندارمری لاهیجان اطلاع دادهاند که نامبردگان [به] وسیله مأمورین به گروه ژاندارمری آورده از آنجا به سیاهکل و رشت اعزام داشتهاند در این جریان دو نفر از صاحبان منزل به وسیله گلوله و کارد زخمی شدهاند که در بیمارستان
ص:202
پهلوی بستری هستند.(1)
این دستگیریها در نتیجه تدارک و به خدمت گرفتن کلیه امکانات در جهت ایجاد حصار پوششی دور افراد گروه صورت گرفت. غلامعلی اویسی در 29/11/49، طی تلگرامی به فرماندهی هنگ ژاندارمری گیلان، نکاتی را متذکر میشود که ابعاد نگرانی و شگردهای ایذایی نیروهای ژاندارمری را برای دستگیری افراد گروه به خوبی نشان میدهد:
در هر ده و آبادی بایستی کدخدایان را ملزم و موظف نمائید که هر نوع رویداد و واقعهای را سریعاً گزارش نمایند و هر ناشناخته تازه واردی را جهت تحقیقات در اختیار مأمورین قرار دهند تا مراتب را به پاسگاه فوراً اطلاع دهند.
بوسیله عوامل اطلاعاتی در هر آبادی یک عامل اطلاعاتی انتخاب و با برانگیختن احساسات وی و یا پرداخت وجه او را خریداری تا کلیه اخبار را در اختیار مأمورین گذارده و حتی اقدامات و نحوه عمل کدخدا را نظارت و نتیجه را گزارش دهد.
از خدمتگزاران محلی که شناخته شدهاند حداکثر بهرهبرداری را بعمل آورید.
کلیه ترددها در منطقه بایستی تحت نظر عناصر اطلاعاتی بوده و ضمن رعایت اصول کامل نزاکت و مقررات در مورد رفتوآمد اشخاص و وسائل حداکثر کنترل و نظارت اجرا گردد.
به اشخاصی که خبری ارزشمند میدهند و یا در هدایت و راهنمائی عوامل اجرائی همکاریهای ارزنده معمول میدارند پاداش بدهید.
اجرای یک سلسله تبلیغات منطقی و مؤثر جهت روشن ساختن اذهان عامه از هدف و نظریات شوم خرابکاران و تشریح هدف آنان که همانا برهم زدن نظام صحیح اجتماعی بوده و گرفتن اراضی از زارعین و همچنین وابستگی آنها به بیگانگان تأکید میشود.
یادآور میشوم که بدون همکاری واقعی مردم با عوامل اجرائی ژاندارمری
ص:203
1) سیاهکل، همان، گزارش بزرگ ارتشتاران، تاریخ 6/12/49.
کوچکترین توفیقی در عملیات تحصیل نخواهد شد بنابراین در جلب معاضدت و همکاری مردم تلاش واقعی معمول دارید.
در پایان اوامر مبارک اعلیحضرت همایون شاهنشاه آریامهر، بزرگارتشتاران، را ابلاغ نمائید.
فرمودند: بیش از این حوصله ندارم که وقت را تلف کنید و در اسرع وقت باید افرادیکه به پاسگاه حمله کردهاند قلعوقمع یا دستگیر شوند. سرهنگ بابائی توجه کنید اگر توفیقی حاصل نشود تنبیه شدیدی درباره شما و مسئولین اعمال خواهد شد.(1)
فردای روز دستگیری صفاییفراهانی و دو تن از همراهان او، تلفنگرامی خیلی فوری با امضاء شیخالاسلامی، ریاست ساواک استان یکم، به اداره کل سوم 312 مخابره گشته و چنین اشعار میدارد که: «پیرو 6216 / ه - 30/11/49 دو نفر مجروح به اسامی هوشنگ نیری که از ناحیه بازو تیر خورده و جواد یارمحمدی فرزند اکبر که از ناحیه سینه مجروح میباشد و بنا به اظهار خودش وسیله سیخ توسط افراد محلی مجروح گردیده در حال حاضر در بیمارستان پورسینای رشت بستری و تحت مداوا میباشند تحقیقات همچنان ادامه دارد که پس از حصول نتیجه متعاقباً اعلام میگردد.»(2)
در این روز، همچنین از سوی سرلشکر محققی که در تاریخ 27/11/49 از طرف ژاندارمری کل کشور برای فرماندهی عملیات عازم گیلان شده بود؛ در تلفنگرامی آنی خطاب به تیمسار ریاست ستاد ژاندارمری کل کشور آمده است:
ص:204
محترماً به عرض میرساند:
1- سه نفر متهمین دستگیر شده دارای یک قبضه مسلسل و سه قبضه اسلحه کمری و مقداری ملبوس و خوراکی و دو قبضه نارنجک، یک عدد دوربین چشمی، دو عدد قطبنما و 196 تیر فشنگهای مختلف میباشند.
2- یکی از آنان به نام علیاکبر صفائی فراهانی مشهور به منوچهر رهبر گروه خرابکاران و قاتل گروهبان رحمتپور میباشد.
3- بقیه اعضاء متواری ساعت 1830 روز 29/11/1349 با یکی از اکیپهای تعقیبی برخورد و یکی از آنان در اثر اصابت گلوله مجروح و با استفاده از تاریکی هوا و مه شدید سه عدد کوله پشتی همراه خود را که محتوی مقداری ملبوس و مواد خوراکی و دو پوند مواد منفجره تی. ان. تی. و چند عدد چاشنی الکتریکی و وسایل خواب و مقداری جزوات چاپی و دستنویس بوده باقی گذارده متواری میشوند.
4- طبق اظهار رهبر گروه دستگیر شده متواریان قرار است مجدداً برای ارتباط با دستگیر شدگان در ارتفاعات کاکوه به هم بپیوندند و به همین علت برای دستگیری آنان به مأمورین تعقیب دستورات کافی صادر گردیده است.
5- با راهنمائی یکی از دستگیرشدگان مأمورینی به منظور کشف تعدادی از سلاحهای مسروقه به ارتفاعات بالارود اعزام و چون به علت تاریکی هوا استفاده از هلیکوپتر میسر نبود سرهنگ بابائی با تعدادی مأمور برای تقویت اعزام گردید.
6- در مورد عدم موفقیت مأمورین در برخورد شب گذشته به عرض میرساند: متواریان پس از برخورد و تیراندازی تختسنگی را در تاریکی برای حفاظت جان خود انتخاب و مأمورین به تصور اینکه محل مزبور سوراخ غاری میباشد اطراف آن را محاصره ولی متواریان شبانه با استفاده از تاریکی و شرایط نامساعد جوی متواری میگردند.
7 - تعقیب کماکان ادامه دارد و طبق اظهار یکی از متهمین دستگیر شده افراد متواری جز کوههای اطراف به محل دیگری پناه نخواهند برد. بهره کار متعاقباً به عرض میرسد.
ذیل «تلفنگرام خیلیخیلی فوری» گزارش دیگری که سرهنگ زندوکیلی به
ص:205
مدیریت کل سوم، در ساعت 21 مورخ 30/11/49 ارسال کرده؛ آمده است: «ضمناً با راهنمایی هوشنگ نیری یکی از دستگیرشدگان مأمورینی به منظور کشف تعدادی از سلاحهای مسروقه به وسیله ژاندارمری و دو نفر از کارمندان به ارتفاعات بالارود اعزام و چون به علت تاریکی هوا استفاده از هلیکوپتر میسر نبود؛ سرهنگ بابایی فرمانده هنگ با تعدادی مأمور برای تقویت توسط تیمسار سرلشکر محققی اعزام گردیدهاند.»(1)
پیش از آنکه انبارهای موادغذایی و اسلحهها توسط نیری فاش گردد؛ هادی بندهخدا لنگرودی تعدادی از آنها را نزد مأمورین افشا کرده بود:
اداره کل سوم - 312
برابر اطلاع آقای نادریپور:
انبار غذای گروه مکشوفه در ارتفاعات دره سیاهمزگین با همکاری مأمورین ژاندارمری و متهم مورد نظر کشف و ضبط گردید و در این انبار مقداری برنج، عسل، نمک، ماکارونی، قند، تن گوشتی، روغن زیتون، شیر خشک، لوبیا قرمز، داروهای کمکهای اولیه و مبلغ چهار هزار ریال اسکناس 20 ریالی و سیصد و پنجاه ریال سکههای 1، 2، 5 و 10 ریالی که در پنج ظرف پلاستیکی وجود داشته است [ضبط گردید] ضمناً اقدامات لازم برای تخلیه انبارها ادامه دارد.
6120/ ه -27/11/49
در تلفنگرام دیگری، به امضاء شیخالاسلامی آمده است:
اسم حقیقی جواد، جلیل انفرادی میباشد. ضمناً عباس [حمید اشرف] قرار تماسی با منوچهر [صفایی فراهانی] دارد مبنی بر اینکه منوچهر به تهران مراجعه و در روی مقسم تلفن چهار راه آب سردار که به رنگ طوسی روشن میباشد در قسمتی که به طرف سه راه ژاله است در بالا دست راست قسمت مزبور با ماژیک قرمز رنگ [ناخوانا] مقرر فرمائید جهت دستگیری عباس یا سایر افراد
ص:206
1) سیاهکل، همان، شماره 2618/ه .
دستگیر نشده تیم شهر قرار تماس مزبور و قرار تماسهای معروض در روز شنبه را به هر نحو که صلاح میدانند تحت کنترل قرار دهند.(1)
پس از آنکه صفاییفراهانی، انفرادی و نیری از گروه جدا شدند، بقیه افراد در انتظار بازگشت صفایی و انفرادی در همان جا ماندند. در ساعت 5 بعدازظهر هنگامی که محدث قندچی مشغول نگهبانی بود؛ به دوستان خود که مشغول مطالعه و بررسی نقشهها بودند؛ اعلام کرد که یک «محلی» نزدیک میشود. در همین لحظه دانشبهزادی برای آنکه بداند این «محلی» کیست و در آنجا چه میکند، در حالی که به سوی آنها میرفت؛ ناگهان رو به دوستانش کرد و گفت: «بچهها ژاندارم!» ژاندارمها نیز با دیدن آنان آتش گشودند. محدث قندچی خود را به سرعت به پائین رساند؛ مسلسلش را به فرهودی سپرده و قبل از «اتخاذ تصمیم دستهجمعی متواری گردید.»(2)دانش بهزادی که دید «اسماعیل پا به فرار گذاشت»؛ گفت: «بچهها اسماعیل رفت؟! همه گفتند آری!»(3)
تبادل آتش اندکی میان آنان ادامه یافت. افراد گروه، خود را پشت تختهسنگی مخفی کردند. ساواک استان بر اساس «اطلاع واصله از هنگ ژاندارمری گیلان» گزارش کرد: «متواریان در غاری پنهان [شدهاند] و غار در محاصره افراد ژاندارم است.»(4)
سرهنگ بابائی، فرمانده هنگ رشت، در 30/11/49 طی تلگرامی به اویسی اظهار میدارد:
پیامی شفاهی واصله از سروان اصلانی که وسیله سه نفر غیرنظامی فرستاده شده حاکی است که افسر نامبرده با عدهای از متواریان در ارتفاعات کاکوه، برخورد و ضمن تیراندازی متقابل متواریان بغاری پناهنده و مأمورین آنان را محاصره
ص:207
نمودهاند. سروان آتشی شبانه با یک گروه مجهز مأمور و پیاده به سمت هدف اعزام گردیدند.
ضمناً به منظور تسهیل عملیات وسیله هنگ از پادگان رشت درخواست گردید که اسلحه و مهمات زیر را وسیله هلیکوپتر حمل و در سیاهکل تحویل نمایند:
نارنجکانداز تفنگی با مهمات مربوطه، 5 قبضه.
نارنجک اشکآور، 20 عدد.
مسلسل سنگین کالیبر 50، دو قبضه.
توپ سبک با خط سیرکشیده، یک قبضه.
در سپیدهدم فردا 30/11/49 عملیات با استفاده از هلیکوپتر همآهنگ و پشتیبانی خواهد شد.(1)
به دنبال دریافت گزارش محاصرهشدن افراد گروه جنگل، در غار، سرلشگر پاسدار، رئیس رکن سوم ژاندارمری کل کشور در تلگرامی به سرهنگ بابائی در 30/11/49 با لحنی تهدیدآمیز چنین اظهار میکند: «توجه سرکار را به اوامر تیمسار فرماندهی جلب، مقرر فرمودند: که چنانچه عوامل خرابکاری که به غار پناهنده شدهاند از محاصره خارج و موفق بدستگیری و یا کشتن آنان نشوید بلادرنگ تسلیم دادگاه زمان جنگ خواهید شد و چنانچه موفق بدستگیری و یا از بین بردن آنان شوید تشویقات قابل محاسبهای درباره شما اعمال خواهد شد.»(2)
تاریک شدن هوا فرصتی فراهم ساخت تا آنان در محاصره، بتوانند با مقداری کنسرو تن و شکر تغذیه کنند. پس از آن فرهودی پیشنهاد داد که به شهر بازگردند و مخفی شوند. رحیم سماعی از این پیشنهاد عصبانی شد و گفت: «ما هیچکدام به شهر نمیرویم و میجنگیم.»(3)سپس با استفاده از تاریکی و مهآلود بودن
ص:208
هوا به وسط دره زدند و از خط محاصره خارج شدند. «راه صعبالعبوری برای فرار انتخاب شده بود.»(1)وقتی به پایین دره رسیدند «صدای پارس سگ باعث احتیاط بیش از حد رحیم سماعی که اینک راهنمای گروه بود شد.» چارهای نداشتند جز آنکه راه رفته را برگردند و از روی خطالرأس به مسیر خود ادامه دهند تا خود را به یک آبادی برسانند.
در سپیدهدم روز 30 بهمن، اکیپ سروان اصلانی شروع به پیشروی میکند، ولی از متواریان اثری بدست نمیآید و در بازرسی از محل استقرار آنها تعداد سه عدد کولهپشتی و دو بسته ملبوس و مواد خوراکی و دو پوند مواد منفجره تی. ان. تی. و چند عدد چاشنی الکتریکی و وسائل خواب و مقداری جزوات چاپی و دستنویس کشف میگردد و روشن میگردد که متواریان پس از برخورد و تیراندازی زیر تختهسنگی موضع گرفته و مأمورین به تصور این که محل مزبور سوارخ غاری میباشد اطراف آن را محاصره، لکن متواریان شبانه با استفاده از تاریکی و شرائط نامساعد جوی میگریزند.(2)
پیامد مخابرة گزارش این واقعه به تهران، پیغام شدیداللحن دیگری است از جانب سرلشگر پاسدار به سرهنگ بابائی:
در گزارش شماره [...] -29/11/49 صراحتاً اعلام نمودهاید که 5 نفر از متجاسرین محاصره هستند و در گزارش شماره [...] - 30/11/49 تصریح شده اثری از آنها دیده نشده مسلماً مأمورین غفلت نموده و سندبیلیاقتی خود را تسلیم شما نمودهاند.
چون این قصور غیرقابل گذشت میباشد چنانچه در اسرع وقت دستگیر یا قلعوقمع نشوند شما و سروان اصلانی تسلیم دادگاه زمان جنگ خواهید شد و باید افسرانیکه ارزش خدمتی ندارند از سازمان ژاندارمری طرد شوند. افرادی که به وسیله زنهای آبادی دستگیر میشوند آیا ارزش دارند که بتوانند در مقابل یگان ژاندارمرم مقاومت کنند.
ص:209
پس معلوم میشود یا گزارش شما دروغ بوده یا شخصاً مأموریت را دنبال نکردهاید و به همین انگیزه منتهی [تنبیهی اعمال] خواهد شد که برای آیندگان درس عبرت باشد.(1)
اشاره به نقش زنان در دستگیری سه نفر از افراد گروه جنگل، برای آن بود که در گزارش تلگرام محققی به اویسی، قید شده بود که افراد مذکور به وسیله زنان دستگیر شدند.(2)
با فرارسیدن صبح، پرواز هلیکوپتر تجسس مجدداً آغاز شد. آنان یعنی «فرهودی، سماعی، دانشبهزادی و اسحاقی بالاجبار از صبح تا غروب نزدیک یک بوته و بدون حرکت نشستند.»(3)شب، در خطالرأس شمالی حرکت خود را آغاز کردند و چون نقشه و ارتفاعسنج را در محل محاصره جا گذاشته بودند(4)نمیدانستند به کجا دارند میروند؟ بهزادی مینویسد:
غذاها تمام شده بود و ما بیرمق؛ عاقبت حوصله ما دیگر سر رفت همه پیشنهاد کردند از همین دره پائین برویم، پائین رفتیم از ساعت 4 تا 6 [صبح] خوابیدیم، سرما، پاهایمان را بیحس کرده بود. بیدار شدیم کمی راه افتادیم خود را نزدیک آبادی دیدیم سر و صورت خود را شستشو دادیم. در همین وقت مردی را از دور دیدیم. مصطفی (رحیم سماعی) رفت تا از او سراغ راه را بگیرد. او گفت: راه آهندان(5)از این طرف است اما خودش مصطفی را تعقیب کرد بعد گفتیم پدرجان! چه کار داری؟ گفت بالاخره ما هم بنده خدا هستیم؛ میخواهیم راهنمایی کنیم راهی را که او گفته بود نرفتیم چون مشکوک شدیم راه مقابل را رفتیم به توسکادشت(6)رسیدیم زنها از ما فرار کردند جوانها با
ص:210
احتیاط نگاه میکردند عاقبت آنها را صدا زده جویای راهی به لاهیجان شدیم. آنها راههایی را نشان دادند یک پیرمرد رسید و ما را به خانه خود برد و شیر و پنیر و نان و چای داد هنوز حرکت نکرده بودیم از خانه او به آن طرف دره رسیده بودیم که یک رگبار به طرف ما شلیک شد. زیر پای ما خورد رگبار دوم بلافاصله [آغاز شد] مصطفی ایستاد برای مقاومت او را صدا زدیم؛ آمد. یک بیشه دیدیم؛ گفتیم برویم در این بیشه حتماً ما را نمیبینند اگر دیدند جنگ میکنیم. وارد بیشه شدیم.(1)
در آنجا، «هلیکوپتر هر لحظه نیرو پیاده میکرد.»(2)راهی برای خروج از مهلکه نمانده بود. «محلی ها ژاندارمها را راهنمایی کردند آنها ما را محاصره کرده تیراندازی شروع شد.»(3)«در این میان، مصطفی به یک گروهبان شلیک کرد و او را کشت. در موقعی که می خواست برود و [قطار] فشنگ گروهبان کشته شده را بیاورد در اثر شلیک گلوله افراد ارتش و ژاندارمری از ناحیه کتف و ران مجروح شد ولی زخم عمیق نبود که او را از پای بیاندازد.»(4)به رحیم سماعی گفته شد: «اگر حالت بد است تسلیم شویم گفت نه، گفتیم میخواهی تو تسلیم شو گفت نه». تبادل آتش تا غروب ادامه یافت.
شهربانی استان گیلان، چنین گزارش میکند: «خبر مکتسبه حاکی است ساعت 30/11 روز جاری چهار نفر از خرابکاران واقعه سیاهکل به منزل احمدعلی نیازی واقع در توساکپشت [توساپشت] حومه قریه گمبل(5)، مراجعه [کرده] تقاضای خوراکی و آذوقه نمودهاند و در حالی که دو نفر داخل منزل صرف غذا
ص:211
میکردهاند دونفر در خارج مشغول پاسداری شده به همین ترتیب پس از صرف غذا از آبادی خارج میشوند اهالی قریه [به] وسیله سپاهی دانش قریه مجاور جریان را به ژاندارمری اطلاع داده عدهای از مأمورین ژاندارمری با اهالی ده به تعقیب چهار نفر مذکور رفته در جنگل نزدیک توساک دشت [توساپشت] در حالیکه خرابکاران در محلی استتار شده بودند به طرف مأمورین و اهالی تیراندازی میکنند. در نتیجه یکی از اهالی ده به نام یحیی بشردوست در اثر گلوله خرابکاران کشته شده و گروهبان سوم ژاندارم علی کمانکش از ناحیه گلو و سینه و یک نفر غیر نظامی به نام ستار غلامی از ناحیه دست مورد اصابت گلوله واقع [گردیدند] فعلاً هر دو در بیمارستان پهلوی لاهیجان بستری هستند و هنوز مأمورین ژاندامری و اهالی ده با خرابکاران که در محاصره هستند مشغول زد و خورد هستند. ضمناً آقای استاندار گیلان که به لاهیجان آمدهاند از مجروحین در بیمارستان عیادت و دلجویی نمودند.»(1)
اما گزارشی که سپهبد معزی از طرف فرمانده ژاندارمری کل کشور، ارتشبد غلامعلی اویسی در روز 2/12/49 خطاب به «کل - ر- 3- دایره امنیت» ارسال کرده؛ اندکی با گزارش فوق تفاوت دارد. در این گزارش آمده است:
درباره واقعه سیاهکل
پیرو شماره 49/13049 / 59132 -2/12/49
گزارش تیمسار سرلشکر محققی رئیس رکن 2 ستاد ژاندارمری که به سیاهکل اعزام شده حاکی است:
1- چون یکی از دستگیر شدگان محل احتمالی اشرار را در ارتفاعات نزدیک گلستانه تعیین نموده بود لذا سرهنگ بابایی فرمانده هنگ گیلان و اکیپهایی که در دیلمان مشغول روزنی [؟! ...] بودهاند در ساعت 30/09 روز 1/12/49 احضار و با هلیکوپتر و از راه زمین به محل مورد نظر اعزام و در این
ص:212
1) سیاهکل، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 135802، گزارش قسمت اطلاعاتی به ریاست سازمان اطلاعات و امنیت استان یکم، در تاریخ 2/12/49.
موقع یکی از هلیکوپترهای نیروی زمینی مورد اصابت گلوله واقع لیکن آسیبی که موجب سقوط باشد ندیده است.
2- مأمورین ژاندارمری در محلی به نام شرم لنگه با اشرار درگیر و مبادرت به زدوخورد مینمایند که در نتیجه ستوان محسنزاده و یک درجهدار مجروح و غیرنظامی یحیی بشردوست مورد اصابت گلوله اشرار واقع و شهید شده است.
3- عملیات تعقیبی و درگیری با اشرار وسیله مأمورین ادامه دارد که نتیجه حاصله متعاقباً به استحضار خواهد رسید.(1)
گزارش دیگری نیز از درگیری در بعدازظهر روز 1/12/49 در منطقه ذاکلهبر از توابع شهرستان لاهیجان حکایت دارد که منجر به مجروح شدن یک ژاندارم و یک نفر از اهالی شده است.
با تاریک شدن هوا آنان تصمیم میگیرند از حلقه محاصره خارج شوند. پرتاب گلولههای منور به آنان کمک کرد تا انتهای خطالرأس بالا بروند. فرهودی مینویسد: «تصمیم داشتیم با اولین مأموری که برخوردیم و ایست داد تسلیم شویم و یا به سمت شهر حرکت کنیم.»(2)پس از خروج از حلقه محاصره و رسیدن به خطالرأس با یک پست نگهبانی روبرو میشوند. ابتدا تصمیم میگیرند به آن حمله کنند؛ ولی سپس، منصرف میشوند و ناگزیر به طرف پایین سرازیر میشوند تا از نقطه دیگری بالا روند. با بد شدن حال سماعی او گفت دیگر نمیتوانم بالا بروم. در این میان صدای پارس سگی و نور چراغی توجه آنان را به خود جلب میکند احتمال میدهند که «کلبه دهاتیها باشد و مأمور هم در آنجا باشد.»(3)
ص:213
به کلبه نزدیک شدند. افراد در فاصله 15 الی 20 متری از یکدیگر حرکت میکردند؛ ابتدا سماعی، سپس اسحاقی و بعد فرهودی و بالاخره دانشبهزادی. در فاصله سیمتری کلبه به آنان فرمان ایست داده شد. از آنان علامت شب خواستند. سماعی گفت علامت شب نداریم. دستور داده شد تا خود را معرفی کند. رحیم سماعی گفت:
همان کسانی هستیم که در محاصره بودیم آمدیم تا تسلیم شویم شخصی از میان خانه فریاد زد جناب سرهنگ محاصره شدیم. گلوله نظامیان باریدن گرفت ما مرتب فریاد میزدیم رفیق ما زخمی شده و آمدهایم تسلیم شویم ولی آنها توجه نکرده و به ما شلیک میکردند و به ما دستور دادند دست بالا بیایید جلو. مصطفی دستها را بالا کرده و عقب- عقب جهت ساختمان حرکت میکرد ناگهان مصطفی در اثر رگبار به زمین افتاد، کشته شد. بهمن (اسحاقی) فریاد زد رفیق ما را چرا کشتید؟ آمدهایم تسلیم شویم به ما گفتند جلو بیایید بهمن گفت اگر بیاییم چرا شلیک میکنید چون شلیک ادامه داشت هر چه دعوت به عدم شلیک میکردیم، آنها قبول نمیکردند بهمن همراه با فریادی و رگباری گفت چرا شلیک میکنید ناگهان بهمن هم به زمین افتاد و کشته شد.(1)
فرهودی و دانش بهزادی که وضع را چنین دیدند، عقب نشستند؛ اما به علت گلولهای که به دست راست فرهودی خورد؛ او درون گودالی میلغزد و هر چه فریاد میزند که تسلیم هستم؛ کسی به سراغ او نمیرود. تا طلوع سپیده او در همان حال باقی میماند و سپس مأمورین به سراغ او رفته و دستگیرش میکنند. اما دانشبهزادی نحوه دستگیریاش را چنین توضیح میدهد:
وقتی قرار شد تسلیم شویم برنو[یی] که مصطفی گرفته بود گذاشتم کنار و قطار [فشنگ] را باز کردم دراز کشیدم مدتی انتظار [کشیدم] خبری نشد خواستم خود [را] با تفنگ بکشم. دیدم غیر عاقلانه است. آهسته - آهسته سرم را بالا آوردم. دیدم کسی نیست؛ خوابیدم. بعد از یک ربع ساعت دوباره همین
ص:214
1) فرهودی، همان، صص 18 و 19.
کار [را] کردم تصمیم گرفتم به شهر بیایم فارغ از همه چیز، در یک کوره ده با چند گوسفند به سر ببرم دور از هیاهوی اجتماع. خود را به رودخانه انداختم مدتی در آن راه رفتم [به] یک محل رسیدم عمق رودخانه زیاد میشد و نیروی من کم [به هر ترتیبی بود] بالا آمدم. خوارها درهم رفته بودند دستانم دیگر قدرت نداشت درختان کوچک - کوچک تو هم رفته بودند در حدود ساعت 5 بود که از توان افتادم همان طور روی یک بوته تمشک خوابیدم ساعت شش و ده دقیقه بیدار شدم کمی راه رفتم مجبور بودم رودخانهای را قطع کنم گاه در رودخانهای راه روم زمانی با خوارها دست و پنجه نرم کنم، عاقبت تصمیم گرفتم به خودم وضع عادی بدهم اسلحه را به زیر درختی انداختم فقط دو فشنگ داشت کمی جلوتر یک کاپشن ضد باران داشتم که خوارها پاره - پارهاش کرده بودند او را به گوشهای انداختم در آب رودخانه دست و رویی شستم حرکت کردم. راه رفتم از یک ده گذشتم جادهای نمایان شد خود را به آن رسیده [رسانده] در آن حرکت کردم، ماشین ژاندارمری از کنارم گذشت به ایستگاه موتوریها رسیدم یک موتوری را صدا کردم گفتم من را به لاهیجان میبری گفت شما از کجا میآیید گفتم چه کار داری؟ تو اگر کرایهات را میخواهی بیا بگیر گفت نه من باید بشناسم رفیقش هم به او پیوست گفتم خوب بابا نمیبری دیگر چرا این قدر حرف میزنی. حرکت کردم موتوری موتورش را روشن کرد و حرکت کرد فهمیدم میرود خبر بدهد راه را ادامه دادم مردم از دورادور مواظب من بودند تا یک استوار نزدیک شد. گفت ایست دستها بالا، دستها را بالا بردم گفت زانو بزن، زانو زدم از عقب یکی پرید و دستهایم را گرفت ریسمان آوردند دستهایم را بستند سرکار استوار گفت کمرش را باز کنید جیبهایش را بازرسی کنید مبلغ 374 تومان پول و یک خشاب دیدند شلوارم را پاره کرده مردم توی سرم زدند یکی سرم را شکست تا به ژاندارمری رسیدیم.(1)
ص:215
1) دانشبهزادی، همان، صص 17 و 18.
ژاندارمری کل کشور در نامهای به شماره 59790 به تاریخ 4/12/1349 چنین گزارش میکند: «مأمورین ستون عملیات سیاهکل با وجود برف سنگین و هوای مهآلود و بارانی جنگل در شرایط بسیار مشکل و نامساعد سرسختانه به تعقیب ادامه داده در نتیجه پس از یک پیکار شدید در سپیده دم روز 4/12/49 از چهار نفر عوامل باقیمانده اشرار دو نفر را مقتول و دو نفر دیگر را دستگیر میسازند که به این ترتیب مجموع نه نفر افرادی که در این باند شرکت داشتهاند تدریجاً ضمن مصادمات با مأمورین ژاندارمری مقتول یا دستگیر و به فعالیت آنها خاتمه داده شد و منحصراً مأمورین به دو انبار مواد خوراکی این باند به علت وجود برف سنگین در محل اختفاء دسترسی پیدا نکردهاند که آن نیز قریباً تخلیه خواهد شد.»(1)
هنگامی که اویسی، گزارش پایان عملیات سرکوب افراد گروه جنگل را تسلیم شاه میکند، شاه خطاب به او میگوید: «چطور این عده کم اینهمه تلفات به ما وارد کردند آیا موقعیت آنها بهتر بوده یا سرکوبی میکردند و یا غافلگیر میکردند؟»(2)
اگر چه ژاندارمری از کشته یا دستگیر شدن همه اعضاء تا تاریخ 4 اسفند 1349 خبر میدهد؛ ولی محدث قندچی، چند روز بعد دستگیر شد. در تلفنگرامی که شیخالاسلامی رئیس ساواک استان یکم به مرکز مخابره کرده، آمده است:
چهار نفر مسلح تیم کوه به اسامی عباس دانشبهزادی و احمد فرهودی و محمدرحیم سماعی و مصطفی حسینزاده [مهدی اسحاقی] که دو نفر اول زنده و دستگیر و دو نفر دوم توسط مأمورین ژاندارمری مقتول گردیدند. به قرار اطلاع واصله و اظهار دستگیر شدگان شخصی به نام مستعار اسماعیل و نام حقیقی احتمالاً محمدعلی قندچی که با نامبردگان در کوه همکاری مینموده
ص:216
در اولین برخورد به علت ترس بیش از حد متواری گردیده از دو نفر نامبردگان فوق توسط بازجویان متخصص آقایان ناصری و سرگرد شقاقی در حال حاضر تحقیقات ادامه دارد.(1)
چهار روز بعد، یعنی در تاریخ 8/12/49، ساواک رشت طی تلفنگرامی به اداره کل سوم 312 اعلام میکند:
قبل از ظهر روز جاری در قریه اشکال(2)از توابع لاهیجان احمد قندچی بنام مستعار اسمعیل با راهنمایی اهالی وسیله مأمورین ژاندارمری دستگیر و یک قبضه اسلحه کمری و 19 تیر فشنگ و 1500 ریال و یک عدد ساعت و یک عدد عینک و کلاه و کمر از نامبرده به دست آمده تحقیقات از مشارالیه ادامه دارد.
قندچی در توضیح این ایامی که از گروه جدا شده و متواری بود؛ مینویسد:
در تمام این مدت من روزها زیر آلاچیق پنهان بودم و عصرها با استفاده از تاریکی بیرون آمده و از آب رودخانهای که در پایین محل پناهگاه جریان داشت رفع تشنگی میکردم و برای رفع گرسنگی از یکی - دو نوع علفی که خوراکی تشخیص میدادم تا حدی سد جوع میکردم بعد از سه بار تغذیه از این علوفه دچار اسهال و تهوع شدیدی گشتم به طوریکه از استفاده بعدی آن منصرف شدم روز هفتم محل پناهگاه را تغییر دادم و خواستم به دهی که یک دره آن طرفتر یعنی به طرف لاهیجان بروم ولی از شدت خستگی یک روز و نیم نیز بالای ده مزبور در حال ضعف بودم تا اینکه عصر آن روز جلو یکی از دهقانان دهکده مزبور که فردای آن روز در همان جا دستگیر شدم رفته و کمک خواستم بنابراین تغذیه من سه بار آن هم به وسیله علف صورت گرفته و
ص:217
بقیه حالات در گرسنگی مطلق بودهام.(1)
با دستگیری آخرین فرد، یعنی محدث قندچی، تیم کوه فروپاشید. اگر چه، دو روز بعد در تلفنگرامی که ارسالکننده و گیرنده آن معلوم نشده؛ آمده است: «در ساعت 30/16 روز 10/12/49 برابر گزارش تلفنی رئیس ساواک آستارا اهالی، دو تن از افراد مسلح را که لباس کوهنوردی به تن داشتند در حوالی اسالم دیده شدهاند [دیدهاند] و مأمورین ژاندارمری در تعقیب آنها میباشند.» ولی این گزارش نباید مبنای صحیحی داشته باشد؛ زیرا اعزام افراد جدید به کوه توسط تیم شهر منوط به تماسهای بعدی آنان بوده است.
پس از دستگیری اعضاء گروه کوه و پایان ماجرا، سرهنگ زرهی ستاد، حسین بابایی پیروز، فرمانده هنگ مستقل ژاندارمری گیلان در نامهای خطاب به استاندار استان یکم درباره «وقایع سیاهکل و نتایج حاصله» آن چنین گزارش میدهد:
به منظور استحضار آن جناب جریان واقعه و حادثه سیاهکل وسیله افراد شرور حربی بشرح زیر از عرض میگذرد:
1- در ساعت 0020 روز 19/11/49 عدهای شرور مسلح به پاسگاه ژاندارمری سیاهکل حمله و در ضمن شهید کردن گروهبان یکم اسمعیل رحمتپور متصدی وظیفه و مسئول وقت پاسگاه تعداد ده قبضه تفنگ به سرقت میبرند.
2- با وصول گزارش جریان بلادرنگ شخصاً در سیاهکل حاضر و با تشکیل ستون عملیاتی به فرماندهی من و استفاده از مقدورات مورد لزوم این ستون از هموندان (هوانیروز و پادگان منجیل) به تعقیب آنان که در بدترین منطقه جنگلی با آشنائی کامل که قبلاً به دست آورده بودند و در حال استتار و
ص:218
1) محمدعلی محدث قندچی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 101665، بازجویی، جلسه اول، مورخ 9/12/49، ص 6.
اختفاء به سر میبردند پرداخته پس از سه نوبت درگیری مسلحانه با آنان اولی در ارتفاعات کاکوه، دومی در ارتفاعات تساکوه(1)دشت سراج که منجر به زخمی شدن یک افسر و دو درجهدار و یک غیر نظامی به نام ستار غلامی اهل گومول [گمل] و شهادت غیر نظامی یحیی خانفروش، اهل شرم لنگه و سومی در زیر گومول [گمل] که منجر به شهادت چهار درجهدار و زخمی شدن یک افسر و سه درجهدار و همچنین در جریان دستگیری سه نفر از اشرار در کوهستان دو نفر غیرنظامی به اسامی مهر علی پنجعلی نوروزی مجروح شدند. سه نفر از اشرار در کوهستان دستگیر [شدند]، در برخورد زیر گومول نیز دو نفر معدوم و دو نفر دستگیر [گردیدند] که اسلحه و مهمات و وسائل موجود در نزد کلیه آنان ضبط گردید.
3-انبارکهای سلاح و مهمات و مواد غذایی که در نقاط مختلف استان مانند اسالم در هشتپر، شفت در فومن بالارود و توتکسی [توتکی(2)] در حوزه لاهیجان، جواهردشت در رودسر و نیز سلاح از دست رفته پاسگاه در شب 19/11/49 کشف و با دستگیری آخرین فرد شرور که در روز 8/12/49 در خرماسیسکوه انجام یافت.؛ با سرکوبی کامل اشرار و کسب موفقیت عملیات ستون، خاتمه پذیرفت.(3)
دایره امنیت ژاندارمری گیلان نیز، طی گزارش به غلامعلی اویسی، فرماندهی کل ژاندارمری اعلام کرد:
در چند وهله، زدوخوردی که بین مأمورین و اشرار روی داد منجر به قلع و قمع اشرار گردیده است. 5 نفر درجهدار و یک نفر غیر نظامی به شرح زیر به شهادت رسیدهاند:
گروهبان 1 نریمان عبادی رئیس پاسگاه مرکزی رشت
گروهبان 1 سید تقی مهدینژاد مظفری جمعی هنگ گیلان
ص:219
گروهبان 1 اسماعیل رحمتپور جمعی پاسگاه سیاهکل
گروهبان 3 محمد اسماعیل روشن مأمور اعزامی از مرکز
گروهبان 3 نعمتالله نصیری چهرفی جمعی ناحیه 1 مرکز
غیر نظامی یحیی خان فروش اهل و ساکن شرملنگه که با مأمورین همکاری داشته
ضمناً 2 نفر افسر و 5 نفر درجهدار و 3 نفر غیر نظامی نیز بر اثر اصابت گلوله اشرار مجروح و جهت معالجه به بیمارستان اعزام گردیدهاند.
ستوان یکم پیاده عسگر عسگرآبادی فرمانده پاسگاه لنگرود
ستوان 2 کنترولر حبیبالله محسنزاده جمعی هنگ گیلان
گروهبان 1 حسینقلی سورچیان جمعی هنگ گیلان
گروهبان 2 امیر عزیزی جمعی گروهان رشت
گروهبان 2 علیاصغر رستمخانی جمعی هنگ احتیاط مأمور به ستون عملیاتی.(1)
چند روز پس از دستگیری افراد تیم کوه، به دستور شاه، رسیدگی به پروندهها به اداره دادرسی نیروهای مسلح شاهنشاهی سپرده شد(2). مراحل رسیدگی به سرعت طی گردید. سرانجام، در ساعت 7 صبح روز چهارشنبه 19/12/49 محاکمة آنان، همراه با تنی چند از افراد دسته شهر به صورت غیرعلنی آغاز گردید. آنها جمعاً 13 نفر بودند. موارد اتهامی که آن را به بندهایی از قانون مجازات عمومی، مصوب سال 1310 (به همراه اصلاحیههای بعدی) و قانون دادرسی و کیفر ارتش مستند کرده بودند، عمدتاً، چنین بود:
توطئه به منظور برهم زدن اساس حکومت؛
تشکیل دادن دسته اشرار مسلح و شرکت در قتل عمد؛
ص:220
سرقت مسلحانه از بانک؛
عضویت در دسته و جمعیتی با مرام و رویه اشتراکی؛
حمل و نگهداری اسلحه و مهمات غیر مجاز.
بدیهی است، افراد تیم شهر و کوه، به طور یکسان نمیتوانستند در معرض چنین اتهاماتی باشند. اما، از آنجا که دادگاه در محیطی بسته و به صورت غیر علنی تشکیل شده بود؛ و به لحاظ روانی نیز متهمین در آن شرایط، برای دفاع از خود، آمادگی کافی نداشتند؛ دادگاه به لحاظ کمیت دفاعیات، تفصیل چندانی نداشت. در پروندههای متهمان نیز، گزارشهای مربوط به دادگاه بدوی انعکاس نیافته است. همینقدر میدانیم که پس از ختم محاکمه در دادگاه نظامی، پرونده جهت دادرسی و صدور رأی، به دادگاه عادی شماره یک تهران ارجاع شد و برابر رأی شماره 279 مورخ 19/12/49 کلیه متهمین به اعدام محکوم شدند.
با اعتراض متهمین، پرونده دوباره از طریق اداره دادرسی نیروهای مسلح به دادگاه تجدید نظر استان ارجاع داده شد. یکی از اتهامات، تشکیل جمعیتی با مرام اشتراکی(1)بود. متهمین که در دادگاه بدوی فرصتی برای دفاع پیدا نکرده بودند؛ این بار، تلاش کردند در لایحه دفاعیه خود به موارد اتهامی پاسخ گویند. در زیر به گوشههایی از دفاعیات برخی متهمین اشاره میکنیم.
صفاییفراهانی در لایحه خود پس از اعتراض به غیر علنی بودن دادگاه، میکوشد تا از عناوین اتهامی دوری جوید. وی مینویسد:
دادستان محترم مرا کمونیست میدانند. صحیح است که من در گروهی
ص:221
1) به موجب ماده یک الحاقی ذیل ماده 60 قانون مجازات عمومی مصوب 1310، «هر کس در ایران بهر اسم و یا عنوان دسته یا جمعیت یا شعبه جمعیتی تشکیل دهد و یا اداره نماید که مرام یا رویه آن ضدیت با سلطنت مشروطه ایران و یا رویه یا مرام آن اشتراکی است و یا عضو دسته یا جمعیت یا شعبه جمعیتی شود که با یکی از مرام یا رویههای مزبور در ایران تشکیل شده باشد»، «به حبس مجرد از سه تا ده سال محکوم خواهند شد.» (به نقل از: قانون اساسی، قوانین جزائی؛ گردآوردنده احمد کمانگر).
بودهام دارای مطالعات مارکسیستی؛ ولی آیا من کمونیست بوده ام؟ خیر، کسی نمیتواند کمونیست باشد مگر در جامعه کمونیستی یا در یک حزب کمونیستی، در صورتی که من در گروهی بودهام که تجارب مبارزاتی کشورهای دیگر جهان چون شوروی، چین، آسیای جنوب شرقی و آمریکای لاتین را مطالعه میکردیم و میخواستهایم با مطالعه آن تجارب، شرایط ایران را نیز تحلیل کنیم. من مارکسیسم را به عنوان یک ایده جهانی پذیرفتهام ولی چگونه میتوانستهام در شرایط ایران یک کمونیست باشم، کمونیست و کمونیسم تنها در جامعه کمونیستی امکانپذیر است.
او در ادامه به اولین اتهام خود که همانا توطئه برای برهم زدن اساس حکومت عنوان شده بود؛ چنین پاسخ میدهد: «ما چرا به کوه رفتیم؟ چرا به فکر ایجاد هستههای پارتیزانی بودیم؟ آیا برای به هم زدن اساس حکومت؟ خیر! برای بدست آوردن آزادیهای اولیه برای به دست آوردن شرایطی دموکراتیک که در آن شرایط تمامی ملت از آزادیهای اولیه که آزادی بیان، انتقاد و مطبوعات از بداییترین آن است.»
اتهام توطئه به منظور برهم زدن اساس حکومت، آنگونه که از دفاعیات متهمان برمیآید؛ دو وجه دارد. وجه اول به حرکت پارتیزانی در کوه برمیگردد و وجه دوم آن، ناظر به نقشة ترور شاه یا فرزند اول اوست. البته، تا آنجا که از اطلاعات بازجوییها میتوان فهمید، در مباحثات آغازین مربوط به تشکیل گروه و برنامههای اولیه، نقشة ترور مطرح نبود. حتی پیشتر از قول جزنی در بازجوییهایش آوردهایم که ترور را به لحاظ استراتژیکی «مردود» میشناخت. این دیدگاه، در دفاعیات متهمان، به شیوههای مختلفی بازتاب یافته است.
صفایی فراهانی، در رد انتساب اتهام تروریستی به اعمال و افکار خود، مینویسد:
باید صریحاً بگویم که من هیچ موقع دارای افکار تروریستی نبودهام و از این نوع فکر نیز تنفر داشتهام و در تمام بازجوییها هیچگونه علائمی از اینکه من فکر سوءقصد داشتهام وجود ندارد و بدین جهت ماده 316 قانون دادرسی و
ص:222
کیفر ارتش(1)را شامل خود نمیدانم مگر اینکه دادستان بخواهد به هر شکل ممکن من اعدام شوم و اگر اعدام من مطرح است پس چه احتیاجی به کاغذبازی است؟!
صفایی فراهانی در ادامه با اشاره به ماده 317 قانون دادرسی و کیفر ارتش(2)میافزاید:
به هیچ وجه موضوع توطئهای که منظور از آن مواد (316) و (317) باشد در بین نبوده و همانطور که متذکر شدم، هیچگونه شاهد و دلیلی در بازجوئیهائی که از من شده راجع به ادعای آقای دادستان وجود ندارد و اگر من گفتهام که هدف ما ایجاد جنگهای پارتیزانی و متعاقب آن تشکیل ارتش تودهای [بوده] صحیح است؛ اما برای به وجود آوردن شرایطی دموکراتیک بود نه منظورهای مورد نظر مواد (316) و (317) و بزرگترین مدعای من در این مورد اعلامیهای است که به عنوان جنبش مسلحانه انقلابی ایران پخش کردیم که مؤید آخرین نظرات ماست.
صفاییفراهانی در دفاعیة خود، درباره دومین بند اتهامی، با تشریح ماده 409 قانون دادرسی و کیفر ارتش مینویسد:
خود را مشمول ماده فوقالذکر(3)نمیدانم چه آنکه اولاً در ماده فوق تصریح
ص:223
1) برابر مادة 316 قانون دادرسی و کیفر ارتش (در رژیم پهلوی)، «هر کسیکه نسبت بحیات اعلیحضرت همایون شاهنشاهی یا والاحضرت ولایتعهد سوء قصد نماید پس از دادرسی و ثبوت بزه محکوم به اعدام است.» (احمد کمانگر، همان).
2) برابر مادة 317 : «هر کس که مرتکب سوء قصدی شود که منظور از آن خواه بهمزدن اساس حکومت یا ترتیب وراثت تختوتاج و خواه تحریص مردم به مسلحشدن بر ضد قدرت سلطنت باشد، محکوم به اعدام است.» (احمد کمانگر، همان).
3) برابر مادة 409 قانون دادرسی و کیفر ارتش (در رژیم پهلوی): «اشخاصی که سردسته عدهآی از اشرار مسلح و یا داخل آنها باشند اعم از اینکه مقصود آن عده تصرف و غارت املاک و اموال یا تعرض بجان و یا ناموس مردم بوده و یا مقصد آنها حمله بقوای دولتی و یا مقاومت با قوای دولتی که مأمور جلوگیری و قلعوقمع مرتکبین این نوع جنایات هستند باشد، بر حسب مورد بحبس دائم با کار یا اعدام محکوم خواهند شد.» (احمد کمانگر، همان).
شده اشرار کسانی هستند که مقصود آنان تعرض به جان، مال و ناموس مردم باشد، در صورتیکه در تمام اوراق بازجویی یک چنین قصدی مطرح نبوده و من با شرایطی که از وضع خود اظهار داشتم نمیتوانستم انسان شروری باشم و تنها قصدی که از عمل خود داشتهام، قصد سیاسی بوده و آن هم ایجاد شرایطی دموکراتیک برای مردم میهنم؛ پس چگونه میتوانستهام متعرض به جان، مال و یا ناموس مردم باشم؟
صفاییفراهانی، در خاتمه دفاعیات خود، به عدم تناسب حجم اتهامات با توانایی فردی خود و دوستانش اشاره میکند و میگوید:
من از ریاست دادگاه و دادرسان محترم میپرسم: اولاً آیا امکان داشت که من یک نفر بتوانم تمام اعمالی که در پاسگاه سیاهکل عمل شده؛ انجام دهم؟ خیر! یک چنین چیزی ممکن نیست. ثانیاً هیچگونه قصدی در قتل نبوده بلکه قبلاً صحبتهایی که شده بود تصمیم بر این شد که اگر احتیاج به شلیکی بود برای ترس، بایستی آن شلیک هوایی یا زمینی باشد و هیچکس نبایستی در جریان حمله به پاسگاه صدمهای ببیند. ثالثاً در شرایطی بود که فرد هیچگونه نقشی نداشت؛ چه از نظر تصمیمات فکری و چه عملی.(1)
محمدعلی محدث قندچی در لایحه دفاعیه خود با اشاره به مواد (316) و (317) آئین دادرسی و کیفر ارتش مینویسد: «مفاد این دو ماده عبارتند از: سوءقصد به جان اعلیحضرت همایونی و والاحضرت ولایتعهد و سوء قصد به منظور ترتیب وراثت و انتقال تاج و تخت، باید عرض کنم که این مورد اتهام کاملاًً بی اساس است و اصولاً هیچگونه تروری که اتهام سوءقصد به جان اعلیحضرت از آن
ص:224
1) علیاکبر صفاییفراهانی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 135802 - 52398، اوراق محاکمه، بدون شماره سند.
جمله باشد؛ مورد قبول ما مارکسیستها نیست و ایدئولوژی ما آن را نمیپذیرد.»(1)
وی سپس در رد بند دوم اتهام مینویسد: «هیچگونه قتل و غارت و تعرض به جان و مال و ناموس دیگران مورد نظر این گروه نبود، برعکس آرزوی یک زندگی بهتر با استفاده از کلیه مواهب و امکانات اجتماعی برای فرد فرد هممیهنانشان انگیزه آنان بوده است [...] تمام مدت سه ماهی که من همراه این گروه در جنگل های شمال بودم هرگز کوچکترین چیز را مجاناً از مردم نگرفتیم و قیمت عادلانه آن را پرداختیم. هیچگاه نشد که به زور وارد منزل کسی شویم. سهل است با تقاضای مؤدبانه خواستمان را ابراز داشتیم. زنهای روستایی را با لفظ خواهر و یا مادر صدا میزدیم و هرگز عصمت و شرف آنها را با دیده بد ننگریستیم، نسبت به کوچکترین احدی بیاحترامی نکردیم. بنابراین، چگونه میتوان اطلاق کلمه اشرار را با همه جنبههای منفی و سیاهی که در آن نهفته است، نسبت به افراد این گروه صادق دانست؟ [...] و اما در مورد اتهام مقاومت در برابر نیروهای نظامی که در همان ماده تصریح گشته است به طوریکه دوستانم شاهد هستند و در کمال واقعیت ابراز میدارم که هیچگونه مقاومتی در برابر نیروهای نظامی نشان ندادهام و در همان روز اول حملهشان در پایین کاکوه بود که بدون مقاومت متواری گشتم و سرنوشتم به همان ترتیبی بود که در کلیه مراحل بازجویی ابراز داشتهام و دستگیری من هم که در دهی به نام اشگال از توابع لاهیجان صورت گرفت در نهایت آرامش و بدون مقاومت انجام پذیرفت. [...] قصد من این بود که بعد از تحمل 9 شبانهروز گرسنگی مطلق به شهر آمده و خود را تسلیم مقامات مربوطه نمایم؛ ولی قبل از اینکه در اجرای این منظور موفق گردم؛ دستگیر شدم.» و در خاتمه مینویسد: «دادستان محترم مرا به کمونیست بودن و توطئه برای تشکیل یک حکومت کمونیستی در ایران متهم مینماید در صورتی که اینجانب کمونیست نبوده و نمیتوانم باشم زیرا
ص:225
1) محمدعلی محدث قندچی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 101665، اوراق محاکمه، بدون شماره سند.
کمونیست بودن لزوماً زندگی در یک جامعه کمونیستی را ایجاب کرده و در ثانی عضویت در یک حزب رسمی کمونیستی میتواند مؤید کمونیست بودن آن فرد باشد در صورتی که اینجانب در هر دو مورد فوق، فاقد شرایط میباشم.»(1)
لایحه دفاعیه دانش بهزادی نیز کمابیش مشابه لوایح پیشین است. او درباره نحوة برخورد و مقاومت در برابر قوای انتظامی مینویسد:
باید بگویم اولاً اسلحه من یک اسلحه کمری بوده که ارزش رزمی در چنان میدانی را نداشت؛ زیرا فاصلهها بیش از آن بود و اگر قتلی اتفاق افتاده به وسیله رفقای شهید من رحیم سماعی و مهدی اسحاقی که در هنگام تسلیم در آن نیمه شب به وسیله مأمورین تیرباران شد[ند، بوده] روزها ما میخواستیم که تسلیم شویم اما صدای ما جای ما را مشخص میکرد و با کوچکترین صدا یا حرکت ما مأمورینی که از حادثه سیاهکل خشمگین و احساساتی شده بودند؛ با رگبار مانع هرگونه تسلیم شدن میشدند. گواه این مطلب تسلیم شدن ما در آن نیمهشب بود که باعث از دست رفتن دو تن از رفقای من و تیر خوردن رفیق دیگرم ستار [احمد فرهودی] شد. لذا مقاومت ما در برابر آن مأمور خشمگین که حتی در موقع دستگیری من با اینکه بدون هیچ مقاومتی تسلیم شدم سرم را شکستند و با قنداق تفنگ مضروب نمودند و جز خون ما هیچ چیزی نمیخواستند؛ کار ما یک دفاع از خود میباشد.(2)
وی در پایان میافزاید: «در پایان باید روشن کنم که اعدام ما جز خسارت برای جامعه هیچ سودی ندارد؛ بلکه باید به ما امکان داده شود تا از نیروی کار انسانی ما جامعه سود برده و بدینوسیله امکان جبران خسارت وارد به جامعه را داشته باشیم.»
ص:226
جلیل انفرادی در لایحه دفاعیه خود در رد اولین اتهام مینویسد:
باید به عرض برسانم که تنها در بازجویی از یکی از متهمین به نام آقای غفور حسنپور به ترور شخص اول اشاره شده؛ باید آگاه شد آیا چنین قصدی تنها از ذهن ایشان خطور کرده یا اینکه مورد تأیید سایر اعضاء گروه نیز بوده؟ بنده به عنوان یکی از اعضاء ذینفع این گروه باید در صدد دفاع برآیم. کسانی که علاقهمند به مکتب مارکسیسم و یا پیرو آن باشند ترور را راه رسیدن به هدف خود ندانسته و آن را شدیداً محکوم میکنند؛ چه؛ ترور عملی است آنارشیستی که مارکسیسم با آن به مبارزه برمیخیزد.
وی همچنین در رد بند دوم اتهام خود می نویسد:
... دیگر اینکه ما هیچگاه در مردم ایجاد ترور و وحشت نکردیم در یک مورد آن هم زمانی که در قریه چهلستون(1)دستگیر شدم و فقط امکان چند درصد رهایی به وسیله شلیک هوایی بود با شلیک تیر، من به این کار مبادرت کردم که مؤثر واقع نشد و حال آن که اگر نیت ما ایجاد ترور و وحشت در مردم بود از ابتدا و با ظاهری مسلح وارد شده و دچار چنین عواقبی هم نمیشدیم. لذا کوچکترین مقاومت یا عکسالعمل را با گلوله پاسخ میدادیم. ما حتی در زمانی که احساس کردیم دیگر دستگیری ما به وسیله اهالی محرز است با تنها فرصتی که برای استفاده از سلاح داشتیم برای رهایی خود مبادرت به ترور مردمی میکردیم که داشتند دست و پای ما را میبستند و ما به عواقب این دستگیری که حضور و محاکمه در این دادگاه نظامی بود نکردیم و تنها با شلیک به سمت دیوار آن هم دو گلوله از نه گلولهای که قابل استفاده بودند اقدام دیگری نکردیم... (2)
ص:227
هادی بندهخدا لنگرودی در لایحه خود با اشاره به دستگیری بدون برخوردش با مأمورین، در روستای شبخوس لات مینویسد: «من خود را از اتهام وارد در مورد معاونت در قتل بری میدانم زیرا من در اختیار مقامات امنیتی بودم.» وی سپس در مورد اتهام عضویت در جمعیتی با مرام اشتراکی مینویسد: « با آن که در زمینه مرام و رویه اشتراکی که به ما نسبت داده شده است دارای اطلاعات کافی نیستم ولی در جهت آن قدم برداشته بودم و علت هم ناراحتیای بود که در زمان دانشجویی برایم پیش آمده و مرا به این راه کشید.» هادی بندهخدا در پایان مینویسد: «در ضمن تنها خواهشی که از دادرسان محترم دادگاه دارم این است که پرونده بازجویی اینجانب را دقیقاً مطالعه فرمایند و خواهند دید که جز برنامههای کوهنوردی عمل دیگری از طرف اینجانب سر نزده که پس از دستگیری تمام آنها در اختیار سازمان امنیت قرار گرفته و معلوم میدارد که هیچ عملی که حاکی از اتهامات مندرج در کیفرخواست میباشد ندارم.»(1)
احمد فرهودی در بخشی از لایحه دفاعیه خود مینویسد: «دیروز در دادگاه بدوی ارتش محکوم به مرگ شدهام ولی تا موقعی که زندهام برای خود حق حیات قایل بوده و خود را موظف به دفاع از حیات خود میبینم گرچه این دفاع هرگز هم در زنده ماندن من تأثیری نداشته باشد.»(2)
وی در ادامه به شرایط سخت بازجویی که با شکنجه توأم بوده اشاره میکند و سپس موارد اتهامی را رد میکند.
مرتضی رحیمیمسچی که در سیاهکل حضور نداشت؛ در رد بند اتهامی مبنی بر «تشکیلدهنده دسته اشرار» مینویسد:
ص:228
تا نیمه دوم آبان ماه 49 هیچگونه خبری از هیچ جریانی نداشتم زیرا نه کسی به دیدن من میآمد و نه اینکه قبلاً چنین چیزی به من گفته باشند و من هیچ وقت دوستانی را که در اینجا هستند قبلاً نمیشناختم، آن وقت چطور میتوانم تشکیل دهنده گروه باشم و با دلایلی که میآورم و شواهدی که در اینجا وجود دارد میتوانم این اتهام را که در کیفرخواست آمده رد کنم.
تاریخ دستگیری من در روز سهشنبه 13/11/49 موقعی که از محل کارم به خانه برمیگشتم اتفاق افتاده در حالیکه وقایع پاسگاه اقلش یک هفته بعد از دستگیری من رخ داده و در این فاصله مأمورین ساواک بازجوییشان را در مورد من انجام داده بودند و تمام آن چیزهایی را که میبایست در مورد من بدانند فهمیده بودند و در مورد [سیاهکل، نویسندة] نظریه ساواک مرا یک عضو اصلی معرفی کرده و در صفحه 3 نوشته است که نامبرده عضو فعال این جریانات بوده است در حالیکه در صفحه 5 بازجویی خودم نوشتم که در مورد جریانات کوه هیچگونه اطلاعی ندارم.(1)
وی همچنین، در بخش دیگری از دفاعیه مینویسد: «دیگر اینکه [در پروندهام آمده] حسنپور با کمک من در سال 46 در گیلان شبکه کمونیستی به وجود آورده؛ چنین چیزی صحت ندارد زیرا تا نیمه دوم سال 47 هیچگونه ایده مشخص سیاسی بین ما وجود نداشته.»(2)
اسماعیل معینی عراقی در دفاعیه خود مینویسد: «من در تیم علمی که هدف آن ساختن فرستنده و گیرنده بود کار میکردم که هرگز این دستگاه به صورت قابل استفاده ساخته نشد و تا بعد از دستگیری هیچگونه اطلاعی از تیم کوه نداشته و بالطبع همکاری نیز با این تیم نمیتوانستم داشته باشم. در تهران نیز به هیچوجه اسلحه با خود نداشتهام و در مقابل مأمورین امنیتی مسلحانه مقاومت نکردهام؛
ص:229
بلکه در پشت میز اداره دستگیر شدهام.»(1)
شعاعالله مشیّدی در لایحه دفاعیه خود مینویسد:
من میخواهم توجه دادرسان محترم را به این نکته جلب و سؤال نمایم که در کجای اعترافات موجود در پرونده خود و یا اعترافات متهمین حاضر راجع به اینجانب آمده است که من کسی را تحریض به مسلح شدن بر ضد قدرت سلطنت نمودهام؟ و یا من چه مقدمات یا سوء قصدی به منظور به همزدن اساس حکومت یا ترتیب وراثت تخت و تاج نمودهام؟ حتماً گفته خواهد شد که ماهیانه مبلغ 500 تومان پول به یکی از متهمین حاضر میپرداختم و یا روی فرستنده و گیرنده کار میکردم که البته صحیح است ولی من پول را برای مخارج شخصی دوستان میپرداختم و منظور از کار روی ساختن فرستنده و گیرنده صرفاً برای برقراری ارتباط بوده است که از نوع آن بیاطلاع میباشم.
وی در رد اتهام دخول در دسته اشرار مسلح مینویسد: «من حتی یک اسلحه در دست کسی در گروه ندیدهام و حتی از وجود آن با خبر نبودهام و طبیعتاً از وجود گروه مسلح در کوه هیچگونه اطلاعی نداشتهام. میخواهم از دادرسان محترم سؤال نمایم با استناد به چه مدرکی مرا داخل گروه مسلح دانستند؟ من که در پشت میز ادارهام در تهران و در شرکت تلفن دستگیر شدهام و طبیعتاً هیچ سلاحی نداشتهام چگونه میتوانستم جزو گروه مسلح در کوه باشم که حتی از وجود آن هم باخبر نبودم.»(2)وی همچنین در مورد اتهام معاونت در قتل مینویسد: «دادرسان محترم، من در تاریخ 11/11/49 در ادارهام در تهران دستگیر شدم و همان طور که از پرونده در بازجوییهایم کاملاً مشخص است اصولاً از وجود گروه مسلح در شمال مطلع نبودهام و در تاریخ حمله زندانی بودهام، [پس]
ص:230
چه معاونتی میتوانم در قتل داشته باشم؟»(1)
محمدهادی فاضلی نیز چنین از خود دفاع میکند:
اینکه من با یک گروه همکاری کردهام مورد قبول و تأیید من است. این گروه دارای انگیزه سیاسی و اجتماعی بوده است و به منظور تماس با مردم کوهپایه و دهقانان، به منظور کار کردن در بین آنها، آشنا شدن به مسایل زندگی آنها، کار سیاسی در بین آنها، آشنا نمودن آنها به حقوق واقعیشان، بالا بردن آگاهی سیاسی و اجتماعی آنها، عدهای از دوستان از چندی پیش شروع به زندگی در کوهستان نموده، منظور نهایی از این تلاشها این بود که آگاهی تودههای وسیع به آنها امکان دهد به دفاع از حقوق واقعی و ملی خود پرداخته؛ میهنی آزاد سازیم.(2)
وی در مورد همکاری یا تشکیل اشرار مسلح مینویسد: «مأمورین امنیتی اینجانب را در محل کار خود دستگیر نمودهاند و آنچه تحت عنوان حمله به پاسگاه و قتل عنوان میشود؛ مسألهای است مربوط به زمانی که من و پارهای دیگر از دوستان در بازداشت بسر میبردیم و هیچگونه اطلاعی جز در موقع تشکیل دادگاه عادی نداشتیم.»(3)
یکی دیگر از اعضای گروه، سیف دلیلصفایی بود. او نیز در لایحه دفاعیه خود ضمن توضیح چگونگی روی آوردن به فعالیتهای سیاسی، مینویسد:
1- در مورد شرکت اینجانب در جلسهای در هفتحوض، [مطالبی] ذکر گردیده بود که من هیچگونه اطلاعی از وجود چنین جلسهای نداشتهام.
2- طرح مسئلهای به عنوان ترور و خرابکاری؛ که بایستی صریحاً عرض نمایم
ص:231
هیچگاه با عمل ترور موافق نبوده و به آن اعتقاد نداشته و هیچ وقت نه طرح این مسئله را از هیچ یک از دوستانم شنیده و نه هیچگاه با هیچ فردی از دوستانم مطرح کرده باشم و این خلاف اعتقاد گروهی ماست.
3- در مورد ساخت و ارسال مقدار 5 کیلو تی. ان. تی به کوه؛ که بایستی به دادگاه محترم عرض نمایم تمام شواهد و اظهارات من و دوستانم گواه است که ما اصولاً موفق به ساخت و تهیه مادهای که بتواند قابل انفجار باشد نشده بودیم و جز همان مقدار 800 - 500 گرم پودری که تهیه شده است؛ چیز دیگری تهیه نشده که تازه به کوه فرستاده شود.(1)
وی درباره اتهام «دخول در دسته اشرار مسلح»، موضوع ماده 409 مینویسد:
من هیچگونه اطلاعی از افرادی که در کوه بودهاند و نحوه عمل آنها نداشته و هیچگاه کوچکترین ارتباطی نیز با آنها نداشته ام و فقط در دادگاه بدوی بود که من از عملیاتی که انجام داده بودند و چگونگی آن مطلع گردیدم.(2)
سیف دلیلصفایی، همچنین در مورد اتهام «معاونت در قتل عمد» ضمن تأکید بر اینکه «هیچگونه اطلاعی نه از افراد کوه و ترکیب آنها و نه از نحوه عمل آنها» نداشته یادآور میشود که «کسی از دوستان نیز هیچگاه در این مورد با من نه صحبتی کرده و نه اطلاعی در اختیار من گذارده؛ چگونه به جرم معاونت قتل کیفر میشوم.» یکی دیگر از اتهامات دلیلصفایی، عضویت در جمعیتی با مرام و رویه اشتراکی بود. وی در این باره، از خود چنین دفاع میکند: «من همان طور که در بازجوییهای اولیه و بازجویی دادرسی ارتش گفتهام هیچگاه مرام و رویه اشتراکی نداشتهام.»(3)
ص:232
دفاعیات متهمین با آنکه به لحاظ موضوعی و محتوایی، شکل دادگاه و تکتک موارد اتهامی را زیر سؤال میبرد؛ باز هم تأثیری در رأی نهایی دادگاه نداشت. با لوایح دفاعیهای که اعضای گروه ارائه کردند؛ دادگاه تجدید نظر شماره یک تهران به ریاست سرلشگر احمد بهرون در تاریخ 24/12/49 تشکیل جلسه داد و این بار نیز کلیه متهمین به اعدام محکوم شدند.
روز بعد، حسین فردوست، رئیس دفتر ویژه اطلاعات به ریاست اداره دادرسی نیروهای مسلح اطلاع داد: «نتیجه حکم محکومیت 13 نفر متهمین حادثه سیاهکل گیلان مبنی بر اعدام نامبردگان از شرف عرض پیشگاه مبارک اعلیحضرت همایون شاهنشاه آریامهر بزرگ ارتشتاران گذشت. امر و مقرر فرمودند حکم اجرا شود.»(1)با رد فرجامخواهی متهمین، به دستور شاه(2)، کلیه افراد در سحرگاه روز 26/12/49 پس از انجام مراسم و تنظیم وصیتنامه به جوخه اعدام سپرده شدند.
در آخرین ساعات پیش از اعدام، به اعضای گروه فرصت داده شد تا آخرین سفارشات و وصیتهای خود را به روی کاغذ بیاورند. وصایای اعدام شدگان به شرح ذیل است:
علیاکبر صفاییفراهانی
به پدر عزیزم سلام عرض میکنم و همگی شماها را دوست دارم و به ملیت خودم وفادارم. دوستدار شماها: ناصر پسرت.
سیف دلیل صفایی
به پدر و مادر و خواهر و برادران عزیزم درود فراوان میفرستم. ضمناً کلیه
ص:233
اموال اینجانب را به خانوادهام تحویل نمایند. آدرس خانوادهام: شاهرود. راهآهن. پدرم. حیدرقلی صفایی. فرزند شما
محمد (هوشنگ) نیری
هیچ وصیتی ندارم.
غفور حسنپور
اینجانب غفور حسنپور وصیتی ندارم. یک عدد ساعت سیکو که از من در این بازداشتگاه گرفتند به مادرم بدهید و نیز تعدادی کتاب و اثاثیه در خانه در خیابان فخر رازی، کوچه دیدهبان، شماره 130 دارم که تحویل مادرم گردد در این لحظه آخر فقط به فکر پدر و مادرم و خواهر و برادرانم و به فکر وطنم و به فکر هزاران دهقان گشنه [گرسنه] میباشم.
مرتضی رحیمی مسچی
مادر! این آخرین دستخط فرزند خلف تو می باشد به پدرم بگو که مهربان باشد. دست و روی برادرانم بهمن و بهرام و شهرام را میبوسم، خواهرم را مواظبت کنید. خانهام را در فومن تخلیه کنید و مبلغ 7500 ریال به دست شما میرسد و مبلغ 5000 ریال آن را به مدیر مدرسهام بدهید تا مدرسهای را که قرار بوده بسازند، درست کند، بقیه چیزهایی را که بدستتان میرسد به یاد من نگهداری کنید، به دوستانم سلام برسانید. اسکندر
اسماعیل معینی عراقی
اینجانب اسماعیل معینی عراقی وصیت میکنم که مبلغ 3445 ریال وجه موجود و دسته چک اینجانب و ماشین پیکان را به خانوادهام تحویل نمائید.
آدرس: خیابان آریامهر، خیابان کاج خیابان، بیستمتری سوم، کوچه دهمتری دوازدهم، روبروی پلاک 13 منزل معینی. ضمناً به محمود معینی عراقی برادر اینجانب وکالت داده میشود که از دسته چک اینجانب به حساب شماره 90267
ص:234
بانک ملی ایران میدان موزه برای گرفتن وجه استفاده نماید.
عباس دانشبهزادی
به پدر و مادر و تمام برادران و خواهران و خواهرزادگانم و شوهران آنها و تمام فامیلم بگوئید بعد از عشق به میهن و خلقهای آن شما را دوست دارم.
محمدهادی فاضلی
هرگونه اموال و پول اینجانب توسط آقای اسماعیل پرنیان (تهران تلفن 770681 - آدرس پشت پمپ بنزین کوچه پیروز منزل آقای اسماعیلی) به برادر اینجانب هاشم فاضلی داده شود. محمدهادی فاضلی
هادی بندهخدا لنگرودی
هرگونه اموال یا پولی که به من مربوط میشود به خانوادهام تعلق میگیرد. سلامتی و توفیق همه اعضاء خانواده و فامیل را آرزو میکنم. هادی بندهخدا لنگرودی
محمدعلی محدث قندچی
اینجانب محمدعلی محدث قندچی هیچگونه وصیتی ندارم. وجوه نقد اینجانب که مبلغ 1100 ریال میباشد به برادرانم تحویل داده شود و ساعتم که به علامت سیکو 5 میباشد به برادرم محمد داده شود.
نشانی: خیابان رودکی، چهارراه دامپزشکی (بین سلسبیل و خوش)، کوچه رفیعی، پلاک 4 - منزل قندچی
جلیل انفرادی
وصیتی جز اینکه بگویم حکم دادگاه نسبت به ما منصفانه نبوده ندارم.
ص:235
شعاعالله مشیّدی
اینجانب شعاعالله مشیدی وصیتی ندارم.
از میان اولین گروه بازداشتشدگان، همگی اعدام شدند، جز احمد خرمآبادی. برای ما روشن نیست که چرا اعدام او، با آنکه جزو اولین گروه بازداشتشدگان بود؛ تا چهاردهم تیرماه سال پنجاه به تعویق افتاد؟ اظهارات خرمآبادی مبنی بر اینکه «الان من فکر میکنم که واقعاً آنها از من سوءاستفاده میخواستند بکنند و اگر هم توسط مقامات مسئول گرفته نمیشدم مسلماً خودم با آنها قطع رابطه میکردم.»(1)و یا: «ایدئولوژی من همان است که شاهنشاه آریامهر در کتابشان مرقوم فرمودهاند که عبارت از سیاست مستقل ملی براساس انقلاب سفید ایران و هدف نهایی من از این گونه تلاشها ایجاد آگاهی بیشتر و معلومات بیشتر برای بیشتر خدمت کردن در این راه بود و خدا را گواه میگیرم که هیچ هدف دیگری نداشتهام و اصولاً آشنایی با این گروه برای من به منظور گرفتن کتابهای مختلف بوده است»(2)، نمیتواند موجبی برای تعویق اعدام او باشد.
شاید دلایل تعویق اجرای حکم اعدام او را بتوان با درخواست یکی از مراجع مذهبی از شاه، مبنی بر تخفیف مجازات او مرتبط دانست. از آنجا که احمد خرمآبادی، نوه دختری حجتالاسلام آقای «حاج سیدمحمد غروی از علمای درجه اول بروجرد» بود؛ سیدکاظم شریعتمداری با ارسال مرقومهای در خردادماه، برای سناتور احمد بهادری از شاه خواست تا با اعطاء یک درجه تخفیف برای وی موافقت کند. البته این تقاضا بیثمر ماند و بالاخره او نیز اعدام شد.
بعدها نامهای منظوم و حماسی منسوب به احمد خرمآبادی خطاب به مادرش «صدیقه غروی» انتشار یافت که مضمون آن با تلاشهای خرمآبادی برای اثبات
ص:236
بیگناهی خود و لاجرم، رستن از حکم اعدام کاملاً مغایر است. از اینرو، انتساب نامه به او مردود مینماید. اما چرا سراینده اصلی آن نامه منظوم، خرمآبادی را از میان اعدامشدگان برگزیده است تا نامه را به وی منتسب کند؟ آیا به خاطر تحت تأثیر قرار دادن مادر وی و جذب او به گروه بود که در نهایت نیز چنین شد؟ و یا سرپوش نهادن بر بیمیلی و بیرغبتی و نارضایتی خرمآبادی در همکاری با کسانی که اصولاً نمیدانست «اینها گروهی هستند و مرام آنها اشتراکی است» و حتی تصریح میکند «مورد سوءاستفاده این گروه قرار گرفته» است؟ هر چه باشد، این نامه منظوم در همان سالها از رادیو بغداد پخش گردید.
ص:237
ص:238
ص:239
ص:240
پیشتر، درباره چگونگی ارتباط یافتن علیاکبر صفایی فراهانی و همراهان او با گروه پویان سخن گفته شد و اشاره گردید که سیف دلیل صفایی که به توصیه صفایی فراهانی در صدد جذب دیگر افراد به گروه بود؛ با یکی از دوستان دیرین خود به نام عباس مفتاحی که او را مستعد یافته بود؛ پیرامون کار سیاسی و مبارزه علیه رژیم پهلوی گفتوگو کرد. در این گفتوگوها مشخص شد که عباس مفتاحی، خود نیز وابسته به گروه دیگری است که مبارزه مسلحانه در شهر را، در دستور کار خود قرار داده است. گروه اخیر را امیرپرویز پویان، مسعود احمدزاده و عباس مفتاحی بنیاد نهاده بودند.
اگرچه در روایتهای دهة پنجاه چریکهای فدایی، نام «مسعود احمدزاده»، بر گروه سایه افکنده است و حمیداشرف نیز، در جمعبندی سهساله خود تأکید میکند: «چون یکی از مؤسسین اصلی آن گروه، رفیق مسعود احمدزاده بود به افتخار نام و مرام باشکوهش نام این گروه را گروه رفیق مسعود میگذاریم»(1)ولی بیتردید نقش «امیرپرویز پویان»، به واسطه برخی ویژگیهایی که دارا بود؛ در تأسیس گروه بلامنازع است. خصوصاً آنکه فکر تأسیس گروه نیز از سوی پویان به دیگران ارائه شد. با اینهمه، تشکیل گروه را باید نتیجه تلاشهای مشترک امیرپرویز پویان، مسعود احمدزاده و عباس مفتاحی دانست. سابقة فعالیت این گروه به سالهای 46 الی 47 میرسید(2).
ص:241
امیرپرویز پویان در سال 1325، در منطقه سلسبیل تهران به دنیا آمد. پدرش که کارمند اداره بود؛ چهار سال بعد یعنی در سال 1329 به همراه خانواده به مشهد منتقل شد و لاجرم، پویان تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در مشهد سپری کرد. او فعالیتهای اجتماعی و سیاسی خود را در شاخه دانشآموزی کانون نشر حقایق اسلامی که محمدتقی شریعتی در سال 1323 بنا نهاده بود؛ آغاز کرد.
در شاخه دانشآموزی، افرادی چون مسعود احمدزاده نیز گهگاه حضور مییافتند و بنا به درخواست آنان، طاهر احمدزاده هروی، پدر مسعود و مجید به آن جلسات میآمد و کتاب تنبیهالامه و تنزیهالمله مرحوم نائینی را برای آنان تدریس و تشریح میکرد.
این گردهماییها از دید ساواک خراسان پنهان نماند. در تاریخ 22/11/41 هاشمی رئیس سازمان اطلاعات و امنیت خراسان طی نامهای به شماره 10422 / الف / 11 به مدیریت کل اداره سوم گزارش میدهد: «از چندی قبل اطلاعاتی به ساواک واصل [شده] مبنی بر اینکه جمعیتی به نام جبهه اسلامی منتسب به جبهه ملی از طرف عدهای از دانشآموزان و بازاریها تشکیل و افراد این جمعیت که در حدود 28 نفر میباشند روزهای پنجشنبه مجتمع و درباره مسایل روز بحث مینمایند ضمناً از هر عضو ماهیانه مبلغ 10 ریال اخذ [میکنند] و از این وجوه نشریاتی تهیه و منتشر میسازند به علاوه آقای طاهر احمدزاده عضو جبهه ملی در جلسات این جمعیت شرکت و کتاب حکومت در اسلام را تدریس می نماید. تا اینکه در حدود یک ماه قبل 16/10/41 اعلامیههایی که نمونه آن به پیوست تقدیم میگردد منتشر و متن این اعلامیهها در موقعیت زمانی آن تاریخ که مقارن با تشریففرمایی اعلیحضرت همایونی به مشهد بود مضره تشخیص داده شد و جریان طی رمز 924 - 12/10/41 به آن اداره کل گزارش و در مورد پیدایش تهیه کنندگان آن، اقدامات لازمه معمول گردید. در نتیجه معلوم شد که در جلسه شورای مشورتی هیئت مدیره جبهه اسلامی مذکور در فوق که از آقایان احمد طوسی، پرویز خرسند، پرویز پویان، رضا توکلی دانشآموزان دبیرستان فیوضات و حسن قاسمی کارگر تشکیل شده بود، تصمیم میگیرند چنین اعلامیههایی تهیه
ص:242
و توزیع نمایند. لذا نسبت به بازداشت نامبردگان اقدام در نتیجه سه نفر از آنها به نامهای حسن قاسمی، پرویز خرسند، رضا توکلی بازداشت و دو نفر دیگر متواری میباشند.»(1)
همچنین، براساس گزارشی دیگر:
این اعلامیهها را در تاریخ 14/10/41 آقای پویانی [پویان] دانشآموز دبیرستانهای مشهد در کانون نشر حقایق اسلامی به مأمور نفوذی این ساواک تحویل داده که در دانشگاه پخش نماید و همچنین تعدادی از آنها نیز توسط آقای علیاکبر سرجمعی دانشجوی دانشکده پزشکی و عضو برجسته جبهه ملی و کانون نشر حقایق اسلامی در دانشگاه پخش گردید.(2)
متأسفانه نسخهای از اعلامیه در دست نیست؛ ولی طاهر احمدزاده درباره محتوای اعلامیه و چگونگی انتشار آن گفته است:
در عاشورای سال 1341، اینها جملهای از خطبهی امام حسین که در جریان حرکت به کربلا نوشته بود و با این جمله آغاز میشد من رأی سلطان جائراً ... را ترجمه و چاپ و گراور کردند و چون جهتگیری این خطبه خیلی تند بود، گراور آن را در تهران انجام دادند و از تهران نیز پخش نمودند. بدین شکل از تهران به مشهد آمد و پخش شد تا ساواک نفهمد کار از مشهد بوده است؛ اما بر حسب اتفاق، جریان لو رفت. پس از آن پرویز خرسند و احمد طوسی و پرویز پویان و قاسمی را در 6/11/1341 گرفتند و به زندان آوردند. در همان زمان، من در پادگان مشهد زندانی بودم.(3)
ص:243
1) امیرپرویز پویان، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 13372، گزارش ساواک.
2) امیرپرویز پویان، همان، از ساواک خراسان، به مدیریت کل اداره سوم؛ گزارش مورخ 1/11/41 به شماره 10129/م الف 11.
3) پروین منصوری، تاریخ شفاهی، کانون نشر حقایق اسلامی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، تابستان 1384، ص 219.
پویان همچنین، در حوادث ناشی از قیام پانزده خرداد 1342 نیز حضور داشت؛ به طوری که «مادرش که بسیار نگران بود از او میخواست که چنانکاری نکند و او را از خطراتی که تهدیدش میکردند بر حذر میداشت. امیر قول داد که به میل مادر رفتار خواهد کرد. با این حال مادر و خواهرش با حیرت و نگرانی فراوان، صدای او را از بلندگوی مسجد بناها شنیدند.»(1)
آگاهی ما از کنشهای سیاسی پویان در این ایام، محدود است؛ ولی مسعود احمدزاده که سال چهارم دبیرستان، مدتی با وی همکلاس بود؛ تأکید میکند که «پویان در آن وقت شدیداً به فعالیتهای اجتماعی علاقه داشت و این فعالیت را در چارچوبهای مذهبی انجام میداد و سر همین جریان هم مدتی به زندان افتاد.»(2)
پویان در واپسین ایام تحصیل در دبیرستان، تدریجاً از مذهب فاصله گرفت. از محمدرضا حکیمی نقل شده است که روزی «پویان آمد دم مدرسه و گفت بای بای به دینتان، و رفت.»(3)
برادر او نیز تنها توضیحی که از روی آوردن پویان به مارکسیسم بیان میکند این است که: «او و رفقایش در اواخر دوره دبیرستان رفته - رفته از بی عملی مراکزی مانند کانون ... دچار نومیدی شدند و آن نومیدی چندان اثر گذار بود که به قطع رابطه کامل با نه فقط کانون، بلکه حتی با شیوه عمل و نگرش دینی در مبارزه اجتماعی انجامید.»(4)
شاید بتوان مشابهتهایی میان بیژن جزنی و امیرپرویز پویان در روی آوردن به مبارزه مسلحانه یافت. همانگونه که بیژن جزنی در پس سرخوردگی از انفعال و بیعملی حزب توده و بعدها جبهه ملی به مبارزه مسلحانه روی آورد؛ پویان نیز
ص:244
از آنجا که عامل اصلی انفعال و سرخوردگی نسل خود را از کانون میدانست؛ مارکسیسم و نهایتاً مبارزه مسلحانه را برگزید.
ورود پویان به دانشکده علوم اجتماعی تدریجاً موجب آشنایی و نهایتاً گرویدن او به مارکسیسم میشود. به گفته مسعود احمدزاده که در همان ایام در دانشکده علوم در رشته ریاضی درس میخواند:
پروسه ریشهکن شدن مذهب در پویان نیز جریان داشت منتها در مورد پویان بیشتر از طریق مطالعه در شعر و ادب و علوم اجتماعی صورت میگرفت. پویان زودتر از من به مارکسیسم - لنینیسم [گرایش پیدا کرد] و [با] نوشتههایی از مارکس و لنین آشنایی یافته بود.(1)
کاظم سلاحی با استناد به اظهارات علی طلوع که یکی از دوستان مشترک پویان و عباس مفتاحی بود؛ ادعا میکند، پویان تحت تأثیر عباس مفتاحی به مارکسیسم گروید.(2)ولی مفتاحی، ضمن آن که علی طلوع را عامل آشنایی خود با پویان معرفی میکند؛ مینویسد: «در آن موقع او [یعنی پویان] سرگرم خواندن انگلیسی بود تا بتواند متون مارکسیستی را به انگلیسی بخواند.»(3)با پیشرفت پویان در زبان انگلیسی، او میتواند به عنوان مترجم در مجله «خوشه» کاری برای خود دستوپا کند. بر این اساس برادر وی حدس میزند که باید امیرپرویز پویان با احمد شاملو که سردبیر خوشه بود؛ آشنایی نزدیکی پیدا کرده باشد.(4)
پویان بر خلاف مسعود احمدزاده که فردی گوشهگیر بود؛ بسیار پر جنبوجوش مینمود. «او هر روز ساعت 9 صبح به تریای دانشکده فنی میرفت و به بحث درباره مسایل مارکسیستی میپرداخت. به خاطر تسلطش بر مبانی
ص:245
مارکسیسم و موضوعات سیاسی اطرافیان را جذب میکرد و تقریباً محور همه بحثها بود و همه تقریباً او را به استادی خود قبول داشتند.»(1)
بیگمان، سطح آشنایی پویان با مبانی مارکسیسم در مقایسه با دانشجویان آن سالها، بالاتر از حد متعارف بود. صرفنظر از این آشنایی، بیان و لحن جذاب او، موجب شده بود که بتواند افراد را تحت تأثیر سخنان خود قرار دهد. از اینرو، به زودی توانست حلقهای از دوستان دور خود ایجاد کند. همچنان که میدانیم عضو اصلی این حلقه، مسعود احمدزاده بود.
مسعود احمدزاده در سال 1325 در مشهد زاده شد و تحصیلات خود را نیز در همانجا به پایان رساند. مسعود به واسطه فعالیتهای پدرش طاهر که از فعالان جبهه ملی، یعنی «یک مصدقی پر و پا قرص بود»؛ در خانوادهای سیاسی رشد کرد.
اما چون مسعود، «از دوران تحصیل اصولاً آدمی گوشهگیر بود»؛ در نتیجه «دوستی مشخصی با همکلاسی های خود نداشت»(2)و علاقهای نیز به فعالیتهای اجتماعی نشان نمیداد.
احمدزاده اگر چه گهگاه در جلسات کانون نشر حقایق اسلامی حضور مییافت؛ ولی این حضور، به منزله مذهبی بودن او نبود؛ زیرا به قول خود «هیچگاه یک مذهبی جدی» نبوده است.(3)
ورود احمدزاده به دانشکده علوم در سال تحصیلی 44-1343 برای تحصیل در رشته ریاضی، دوری از خانواده و زندگی در غربت، به گسترش هرچه بیشتر روابط او با دوست دیرین خود امیرپرویز پویان انجامید.
ورود به دانشکده علوم و مطالعاتش در این دوران که تحت تأثیر مطالعات غالب آن روزگار، بیشتر روی منابع ادبی ماتریالیستی و مارکسیستی متمرکز بود؛ به تدریج پایههای مذهب را در او کاملاً سست و نابود کرد. او مینویسد:
ص:246
مطالعات من در دوران دانشکده، گذشته از رمانهایی چون لبه تیغ و خرمگس و یا نمایشنامههای سارتر و غیره از ریاضی که در آن وقت شدیداً به آن عشق میورزیدم به فلسفه و منطق ریاضی و از آنجا به آثار راسل کشانده شد (لازم به ذکر است، بخشی از کارهای راسل به فلسفه و منطق ریاضی مربوط میشود) این مطالعات هم به زبان فارسی و هم به زبان انگلیسی صورت میگرفت. در نتیجه مطالعات فلسفیام اصول اساسی مذهب مورد تردید قرار میگیرند و به طور کلی در این زمان من به فلسفههای ماتریالیستی و انکار خدا بیشتر گرایش داشتم.
وی بعد از یادآوری اسامی برخی از کتبی که مطالعه کرده، چنین ادامه میدهد:
چنین وضعیتی همراه با انگیزههای مبارزه با شرایط اجتماعی موجود کلاً زمینه گرویدن مرا به کمونیسم تشکیل میدهد و رفیقی مثل پویان لازم بود که این گرایش را کامل کند. [...] در نتیجه بحث با او بود که من به طور مشخص به مارکسیسم - لنینیسم نزدیک میشوم و این جریان مربوط به سال سوم دانشکده است.(1)
پویان در این دوران برخی از آثار مارکسیستی را جهت مطالعه در اختیار احمدزاده میگذاشت و برخی دیگر از منابع و متون مارکسیستی را که روسها به زبان انگلیسی ترجمه کرده بودند؛ احمدزاده از کتابفروشی ساکو تهیه میکرد و بدین ترتیب بر دانش مارکسیستی خود میافزود.
عباس مفتاحی در سال 1324 در خانوادهای نسبتاً محروم در ساری متولد شد. در دوران تحصیل همواره شاگرد اول بود. در دوره دبیرستان، با مطالعاتی که کرده بود به مسایل سیاسی و اجتماعی گرایش یافت. دوره تحصیل مفتاحی در سیکل
ص:247
1) مسعود احمدزاده، همان.
دوم دبیرستان مقارن با فعالیتهای جبهه ملی بود. نشریات و بیانیههای جبهه ملی از طریق احمد فرهودی به دست مفتاحی میرسید و او آنها را مطالعه میکرد.
در سال ششم دبیرستان، مفتاحی توسط دبیر فیزیک خود، علی عظیمی به صفایی فراهانی معرفی شد تا به او ریاضیات درس بدهد و صفایی نیز چون او را فرد مستعدی یافته بود؛ برخی از کتب و رمانهای مارکسیستی را جهت مطالعه به او میداد.
پس از آن که مفتاحی برای شرکت در کلاسهای کنکور به تهران آمد؛ تماس خود را با صفایی فراهانی حفظ کرد و صفایی نیز، همچنان او را به لحاظ منابع مطالعاتی تغذیه میکرد. مفتاحی به رغم آنکه تمایل به حزب توده نداشت به رادیو پیک ایران که از بلغارستان پخش میشد؛ گوش فرا میداد. او تا این زمان هنوز گرایشات مذهبی خود را حفظ کرده بود. سابق بر این دوستانش او را مذهبی متعصبی میشناختند و خود میگوید: «من تقریباً تمام قرآن را از بر بودم.» ولی مطالعه برخی کتابها خصوصاً «اصول مقدماتی فلسفه»، پایههای عقاید مذهبی را در او سست کرد. پس از آن که وارد دانشکده فنی شد؛ با برخی از دوستان خود مانند علی طلوع، مهرداد شکوهی رازی و هدایت عابدی به بحثهای سیاسی میپرداخت. او همچنین برای یافتن کتب مارکسیستی به هر کتابفروشیای سر میکشید.
مفتاحی همچنین به خوابگاه دوستش کمال بزرگی که دانشجوی دانشکده پلیتکنیک بود رفتوآمد میکرد و با هماتاقیهای او آشنا میشد. از جمله کسانی که در این رفتوآمدها با او آشنا شده بود، سیف دلیل صفایی است که این آشنایی، بعدها در سرنوشت گروههای چریکی نقش مهمی برجای گذاشت. با آن که آنها از دوره دبیرستان یکدیگر را میشناختند؛ ولی دوستی آنان از خوابگاه پلیتکنیک آغاز شد. مفتاحی مینویسد: «در آن زمان سیف دلیل صفایی بیشتر به نظر میرسید که در پی درس خود باشد تا به مسأله سیاسی توجه کند.»(1)
ص:248
1) عباس مفتاحی، همان، گزارش هفتاد صفحهای، بدون تاریخ، صفحه 3.
مفتاحی در سال دوم دانشکده به اتفاق علی طلوع و هدایت عابدی خانهای دربست اجاره کرد. او با علی طلوع «که یک فرد متعصب مذهبی بود به بحثهای مذهبی» میپرداخت. در این سال مفتاحی همچنین با اردشیر داور و یکی از دوستان او به نام ناصر صادق که بعدها به مجاهدین خلق پیوست؛ آشنا شد و گهگاه با یکدیگر درباره مسایل مذهبی گفتوگو میکردند.
مفتاحی، چون به «درس توجه زیادی نمیکرد»؛ سال دوم دانشکده مردود شد. بارها تصمیم گرفت دانشکده را ترک کند و به کارگری بپردازد؛ ولی هر بار منصرف شد. در سال جدید تحصیلی، توسط یکی از همکلاسیهای خود به نام فصیحی، با کاظم سلاحی آشنا شد. آن سه، شبها به برنامه «رادیو پکن» گوش میدادند. در یکی از واحدهای آپارتمانی که مفتاحی به اتفاق هدایت عابدی اجاره کرده بود؛ مسعود اخوان که از دوستان عابدی و اهل بابل بود؛ زندگی میکرد. اخوان دوستی داشت به نام چنگیز قبادی که دانشجوی پزشکی دانشگاه تهران بود و به خانه او رفتوآمد میکرد. مفتاحی و قبادی نیز از این طریق با یکدیگر آشنا شدند. این آشنایی چنان به دوستی گرایید که مفتاحی به خانه قبادی رفتوآمد میکرد. محمد فصیحی به همراه هوشنگ تیزابی و محمد امینی که عضو یک گروه بودند؛ در همین سال دستگیر میشوند.
در این سال، مفتاحی توسط علی طلوع با امیرپرویز پویان آشنا شد. طلوع و پویان، همدبیرستانی بودند و «پویان در سفری که به تهران کرده بود مفتاحی را به همراه طلوع دیده بود.» (1)این دیدار به دوستی آنان انجامید. بعدها که پویان به تریای دانشکده فنی میرفت؛ آنان یکدیگر را میدیدند و دوستیشان بدون طلوع ادامه پیدا کرد.
از سوی دیگر، رابطه مفتاحی و احمد فرهودی نیز همچنان ادامه داشت. هر گاه که مفتاحی به ساری میرفت؛ فرهودی را به مطالعه تشویق میکرد. او همچنین به فرهودی توصیه میکرد که «با دوستان خود رحیم کریمیان و نقی حمیدیان
ص:249
1) عباس مفتاحی، همان، ص 7.
راجع به مسایل سیاسی بیشتر صحبت کند.» (1)
مفتاحی در سفرهای خود به ساری، گهگاه، به سراغ صفایی فراهانی که اینک در ساری کارگاهی ایجاد کرده بود، میرفت. ولی صفایی فراهانی دیگر با او کمتر صحبت میکرد و به اظهار مفتاحی «حتی سعی داشت رد گم کند. این زمان باید مترادف باشد با عضویت او در گروه جزنی و ظریفی».(2)
در همین رفتوآمدهای مفتاحی به ساری بود که احمد فرهودی پیشنهاد تشکیل جلسات مشترکی را داد تا از این طریق «پایههای یک گروه را پی ریزند.» از آن پس مفتاحی، فرهودی، محمدرضا ملکزاده، رحیم کریمیان و نقی حمیدیان جلساتی برگزار کردند؛ اما این جلسات بیش از 6 ماه دوام نیاورد و به علت اختلافات مالی که بین حمیدیان و کریمیان از یک سو و ملکزاده از دیگر سو بروز کرد؛ آن جمع متلاشی شد. مفتاحی با فرهودی، حمیدیان و کریمیان روابط خود را ادامه داد و سعی میکرد؛ دیگر دوستان خود را در تهران و ساری به مطالعه تشویق کند. او همچنین برادر خود اسدالله مفتاحی را که دانشجوی دانشکده تبریز بود؛ به مطالعه و یافتن افراد مستعد در زمینه کار سیاسی تشویق میکرد. تماس مفتاحی و پویان نیز در این ایام بسیار گستردهتر شده بود. موضوع گفتگوی آنان عموماً درباره مارکسیسم بود.
در این دوران، رادیو پکن تازه شروع به پخش آثار مائو کرده بود. مفتاحی آن گفتار را ضبط و پیاده میکرد و گهگاه، کاظم سلاحی و علی طلوع به رغم آنکه مذهبی باقی مانده بودند؛ در این کار او را یاری میکردند. در همین ایام، عباس مفتاحی و مسعود احمدزاده، توسط پویان با یکدیگر آشنا میشوند و دیدارهای پیوسته میان آنان شکل گرفت.
حدود سال 47، امیرپرویز پویان از عباس مفتاحی خواست؛ تا در گروهی که میخواهد ایجاد کند؛ عضو شود. پویان همچنین به او پیشنهاد داد که «دوستان
ص:250
مستعد خود را وارد گروه کن.»(1)
درخواست پویان از مفتاحی، با موافقت او همراه شد. در نتیجه، آنها جلسات دونفرهای را پیگرفتند تا «خط مشی گروه» را ترسیم کنند. مفتاحی معتقد است: «در آن موقع پویان، مسعود احمدزاده را در جریان نگذاشته بود. او را به دلیل تمایلات روشنفکرانه، مدتی بعد وارد گروه کرد.»(2)
مفتاحی تأکید میکند که «خودمان نمیدانستیم چگونه گروه را باید هدایت کرد. تنها هدفی را که در آن موقع تعقیب میکردیم این بود که عدهای را متشکل سازیم و به خواندن آثار مارکسیستی بپردازیم.»(3)بنابراین، در آن زمان، تشکیل گروه برای مبارزه مسلحانه به کلی منتفی بود.
پویان همچنین از مسعود احمدزاده که در آن هنگام سال سوم دانشکده را به تازگی آغاز کرده بود؛ برای عضویت در گروه دعوت به عمل میآورد. احمدزاده نیز ضمن تأکید بر اینکه «این سؤال که این گروه چه راهی را دنبال کند»، خیلی زود بود؛ میافزاید: «اندکی بعد مسئله راه انقلاب به طور مقدماتی و به نحوی خام مطرح میشود؛ و آن اینکه راه، راه چین است یا راه کوبا. به هر حال آنچه خیلی روشن بود این بود که این گروه فعلاً وظیفهدار مطالعه مارکسیسم - لنینیسم و شرایط اجتماعی - سیاسی جامعه ماست.»(4)
بر پایه این رهیافت، افراد تصمیم گرفتند تا برای ارتقاء سطح دانش تئوریک خود به مطالعه هرچه بیشتر منابع مارکسیستی روی آورند. در میان منابع آنان، آثار و اندیشههای «مائو» جایگاه ویژهای داشت.
پس از آنکه، مسعود احمدزاده سال سوم دانشکده را به پایان رساند؛ در تابستان آن سال پویان از احمدزاده خواست که کتاب «انقلاب در انقلاب» رژی دبره را ترجمه کند؛ و احمدزاده نیز، در طی دو سه ماه این کار را به سرانجام
ص:251
رساند.
مدتی بعد، یعنی زمانی که احمدزاده اواسط سال چهارم دانشکده را سپری میکرد؛ توسط پویان با شخصی به نام بیژن هیرمنپور(1)
س: کلیه اطلاعات خود را از بدو فعالیتهای کمونیستی خود با ذکر جزئیات و چگونگی گرایش و فعالیت در این زمینه و افراد همفکر خود را بنویسید:
ج: پیش از آنکه وارد توضیح فعالیتهای سیاسی خود شوم بهتر میدانم که زمینه زندگی خود را قبل از ورود به این فعالیتها بیان کنم. من امروز که در سن 29 سالگی هستم و در سلول تنهائی به گذشته خود میاندیشم میبینم از بیست و پنج سالی که به یاد میآورم همواره با مشکلات و به اصطلاح بدبختی گذشته است. محیط خانوادگی، محیط اجتماعی و حتی طبیعت تا جائی که من به خاطر میآورم برای من ظالم جلوه کردهاند و تا توانستهاند بر من تاختهاند و شاید در یک سال گذشته این تیرهروزیها به اوج رسید و اگر من امروز بگویم زندگی شخصی من - تأکید میکنم زندگی شخصی من - به بن بست رسیده است به هیچ وجه گزاف نگفتهام. ذکر مشکلات زندگی من در کودکی وجوانی و مصائبی که مردم را با آن دست به گریبان میدیدم به نظرم در اینجا زائد میآید ولی همینقدر باید بنویسم که وقتی به سن پانزده سالگی رسیدم متوجه شدم که جهان را بسیار آلوده میبینم و در ذهن خود دنیایی را تصور کردم که از همه این آلودگیها بری باشد و در آن زمانها که به تدریج ضعف بینائی من آشکار میشد و بیش از پیش زندگی و مردم بیشتر مرا از خود میراندند من تصمیم گرفتم خود را وقف بهسازی محیط اجتماعی خود بنمایم ولی در آن زمان افکار[م] بسیار سادهلوحانه بودند. چه؛ بارها میشد که من خرجی و پول غذای روزانهام را به گدای خیابان میدادم به این امید که این فقر از جامعه برافتد. ولی متأسفانه از آن کاری ساخته نبود. به هر حال با چنین عقایدی من از پانزده سالگی، مطالعات اجتماعی خود را آغاز کردم. با اندک بینائی باقیمانده و کمک گرفتن از این و آن کتابهائی را مطالعه کردم که از همه عمیقتر و پر تأثیرتر بر روی من کتاب «قرارداد اجتماعی» ژان ژاک روسو و کتاب «امیل» همین نویسنده بود. آثار روسو ایمان به قدرت ملت را کمکم در من بر میانگیخت و بدون اینکه ابداً از جامعهی خود و ترکیب طبقاتی آن آگاه باشم آرزومند بودم که آنچه را روسو بعنوان بهترین نظم جامعه میشناسد در اجتماع ما جاری بود. پس از ترک تحصیل 5 سالی را صرف آموختن موسیقی کردم و این فن احساسات مرا بیش از پیش لطیف کرد. سرانجام از ادامه موسیقی سرخورده شدم و به توصیه برادر بزرگترم با کمک دیگران به ادامهی تحصیل مصمم شدم. در عرض حدود 9
ماه کلاسهای چهارم، پنجم و ششم ادبی را امتحان دادم و با نمرات عالی قبول شدم و در سال 1345 در دو دانشکده ای که امتحان دادم یعنی در دانشکده ادبیات و حقوق و علوم سیاسی، هر دو در ردیفهای بالا قبول شدم. من در آن زمان از لحاظ فکری با عقاید سارتر و کامو آشنا شده بودم و به اصطلاح فکر میکردم اگزیستانسیالیسم مترقیترین فلسفه موجود است و اشعار و داستانهائی هم از همان پانزده سالگی مینوشتم که در این زمان شدیداً رنگ اگزیستانسیالیستی به خود گرفته (من بعد از شروع فعالیتهای سیاسی همه این نوشتهها را سوزاندم).
شادی من از ورود به دانشگاه زائدالوصف بود. فکر میکردم یک استاد دانشگاه کسی است که همه چیز میداند و از آن گذشته قلبی بزرگ و مهربان و انسان دوست دارد و از کلیه کوته فکریهای محیط خود بری است و فکر میکردم کتاب های دانشگاهی تمام مشکلات فکری مرا پاسخ میدهند. این را هم بنویسم که من شخصاً علاقه داشتم بروم فلسفه بخوانم ولی خانواده گفت چگونه انسان حقوق را رها میکند و فلسفه را میچسبد. پس از یک نیم سال که به دانشگاه رفتم و در واقع در همان روزهای اول ورود به دانشگاه متوجه شدم که تمام افکار من نقش بر آب است؛ بگذارید در اینجا به یک چیزی اعتراف کنم و آن این است که علت گرایش من به مطالعه کتب مارکسیستی مخفی در درجه اول بیسوادی و کوتهنظری استادان و توخالی بودن کتب و جزوات درسی بود.
حال در اینجا من با چه کسانی در روزهای اول دانشکده آشنا شدم. در همان بدو ورود به دانشکده به پسرعمویم که آن وقت در دانشکدهی داروسازی مشغول تحصیل بود گفتم اگر کسی بتواند به من معرفی کند که در امور درسی تا حدودی مرا ارشاد نماید خیلی خوب است و او نیز توسط یکی از دوستان همکلاس دوره دبیرستانش که آن وقت دانشکده حقوق را به پایان رسانیده بود مرا به او معرفی کرد و این آدم که گویا نام خانوادگیاش شمس بود یکی از دانشجویان سال دوم بنام محمدعلی موسوی فریدنی را به من معرفی نمود.
در اینجا لازم میدانم که کیفیت رابطه خود را با این آدم روشن کنم. وقتی که من با او آشنا شدم او عقاید شدیداً مذهبی داشت و همواره مثلاً خواندن آثار کسی مثل آلاحمد را توصیه میکرد ولی خودش هرگز به نظر من آدمی جدی نیامد. بعدها یک باره افتاد در کارهای روزنامهنگاری و علاقه عجیبی به این داشت که به هر نحو شده اسمش در روزنامهها و مجلات بیاید و شروع به نوشتن و ترجمه مقاله برای مجله نگین کرد و همین شروع فعالیت ژورنالیستی او باعث شد که من هرگز برایش ارزشی قائل نباشم و به خصوص بعدها او را برای خود بسیار مضر تشخیص دادم و هرگز او را در جریان فعالیتهای خود قرار ندادم زیرا میدانستم از یک ژورنالیست سطحی هیچگونه توقعی نمیتوان داشت و کسی که اسمش توی مجلات چاپ شد آنقدر خودش را نشان داده است که دیگر نتواند وارد کار مخفی شود. این مهمترین دلیل من برای آن بود که از همان
آغاز با وجود بیتجربگی و با وجود آنکه من به هر کس و ناکس حرفم را میزدم از بحث جدی با این آدم احتراز کنم. چیزی که بیان آن در اینجا شایان توجه است این است که در سال گذشته در بازپرسی ارتش بازپرس از قول این موسوی به من گفت که گویا او گروهی برای تبلیغ مارکسیسم در دانشگاه تشکیل داده و من عضو آن گروه و تحت تبلیغ او بودهام. من در آنجا در پاسخ بازپرس گفتم که من این حرف را جز یک توهین شخصی به خودم تلقی نمیکنم موسوی فریدنی که باشد که من تحت تبلیغ او قرار داشته باشم. و این یک واقعیت است. البته من بعداً با بعضی دوستان این محمدعلی موسوی فریدنی آشنا شدم که در جای خود، در مورد ماهیت رابطهام با آنها توضیح خواهم داد.
فرد دیگری که در کلاس، من با او آشنا شدم دختری بود به نام پوراندخت مستانی گرگانی. این دختر یکی دو جلسه کنار من نشست و وقتی وضع نابینائی مرا دید آمادگی خود را برای کمک به من [ابراز کرد و خواست تا] در کارهای تحصیلی به من کمک کند. رابطه با این دختر هرگز از این حد فراتر نرفت و او بسیار روشن از همان روز اول معلوم کرد که نه اهل مطالعه غیر درسی است و به خصوص گرفتاریهای او در تدریس در مدارس و تعلق او به یک خانواده گویا نسبتاً اشرافی و شرکت در شبنشینیها و غیره و غیره به من فهماند که او نمیتواند [و] آدم کار نیست. ولی علت بیان نام این دختر آن بود که من از طریق او با منوچهر برهمن آشنا شدم که گویا او نیز در راه مشهد در قطار با این دختر آشنا شده بود و چون در آن زمان محل دانشکده ما با دانشکده اقتصاد یکی بود به سراغ این دختر میآمد و کمکم با من آشنا شد.
من در واقع فعالیت خود را در زمینه مطالعه آثار مارکسیستی با این برهمن آغاز کردم. او انگلیسی اش خوب بود و در آن زمان هم کتابفروشی ساکو بدون رادع و مانع آثار کلاسیک مارکس، انگلس، لنین و پلخانف را میآورد. ما، یعنی من و منوچهر برهمن، این آثار را میخریدیم و شدیداً - یعنی از ساعت 5 صبح تا 12 شب - به مطالعه این آثار و سایر آثار اقتصادی که دانشگاه منتشر کرده بود مشغول میشدیم. من به کمک این برهمن کتاب سرمایه مارکس را به زبان انگلیسی خواندم. و در همین زمان ما متوجه شدیم که رادیو پکن آثار مائو تسه تونگ را از رادیو میخواند. من این آثار را روی نوار ضبط میکردم و با ماشین مینوشتم و در اختیار منوچهر برهمن هم قرار میدادم و بعدها که چیزهای دیگر (از طریق دیگر - که بعداً خواهم گفت) بدست میآوردم اندکی را در اختیار این آدم قرار میدادم ولی به طور کلی من و منوچهر از آنجائی که به وسیله انگلیسی نسبتاً قوی خود با آثار مارکسیستی دست اول تماس داشتیم به طور کلی به این آثار فارسی احتیاج نداشتیم.
بعدها وقتی من کمکم به فکر کار جدی افتادم متوجه نقائص اخلاقی بسیار شدید این برهمن شدم و او را به نحوی کوشیدم از سر خود باز کنم و به همین جهت پس از آنکه یک روز متوجه شدم که او حتی آنچه را با سرعت میخواند ابداً نمیفهمد و این را نیز
دریافتم که به زندگی خردهبورژوائی وابستگی بسیار شدید دارد؛ تصمیم گرفتم به نحوی بیضرر، یعنی به طوری که او نتواند به فعالیتهای بعدی من ظنین باشد، او را از سر خود باز کنم و به همین جهت نزد او چنین وانمود کردم که من دیگر نمیتوانم با اینگونه مطالعات و تکثیر این جزوهها ادامه دهم؛ من به وضع جسمی خود و طرز زندگی و آینده خود فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که نباید به این کارها ادامه دهم. منوچهر برهمن پس از شنیدن این مطالب با اشمئزاز بسیار از اینکه من با نامردی از کار کناره گرفتهام مرا ترک کرد و من دیگر از او خبری نداشتم تا آنکه در دانشکده یک روز خبر دستگیری او را شنیدم.
شخص دیگری را که من از طریق منوچهر برهمن با او آشنا شدم دوست منوچهر برهمن به نام بهروز هادی زنوز بود. طرز آشنائی ما با این فرد به این ترتیب بود که یک روز در آغاز آشنائی با منوچهر برهمن او یک تکلیفی برای دانشکده تهیه کرده بود که از من خواست تا آن را برای او ماشین کنم. در ضمن ماشین کردن این تکلیف که الآن به یادم نیست در مورد چه بود او یک روز با دوستش که گویا در یکی از مباحث تکلیف با هم بحث داشتند همراه او به خانه ما آمد و این همان بهروز هادی زنوز بود که بعدها دوستی ما با او نزدیکتر از آن چیزی شد که با منوچهر برهمن بود و حتی بعد از قطع رابطه با منوچهر با این آدم ادامه یافت. من بعداً درباره ماهیت رابطه خود با بهروز هادی زنوز توضیح خواهم داد. اما نفر سومی که من در همان سال اول با او آشنا شدم و به علت آنکه از طریق او با جلال نقاش آشنا شدهام در اینجا از او یاد میکنم یکی از همکلاسان من به نام علی رستمی است. این جوان که از خانوادهای فقیر است از همان روزهای اول با مهربانی و دلسوزی بسیار در دانشکده و در کارهای درسی به من کمک کرد و از همان سال اول با هوشیاری زیاد مواظب بود که مبادا به کارها و فعالیتهای غیر درسی دانشکده آلوده شود. و هر وقت که من به طور تلویحی میخواستم از آرمانها و هدفهای او نسبت به آینده آگاه شوم با صراحت و سادگی خاص میگفت که من از خانوادهای فقیر هستم و این خانواده با سختی معیشت مرا تأمین میکند و به این امید بسته است که من زمانی بتوانم تا حدودی مشکلات مالیاش را تأمین نمایم. من این صراحت را بسیار دوست داشتم و به همین دلیل با وجود اینکه هرگز او را در جریان فعالیتهای خود نگذاشتم او را چون دوستی مهربان عزیز میداشتم و دوستی او با من به دوستی خانوادگی انجامید و حتی پس از دستگیری من هم او هر وقت از خدمت نظام به مرخصی میآمد سراغ خانواده من میرفت و پس از آزاد شدن من از زندان باز هم به سراغ من آمد و با وجود اینکه من خطر این کار را برایش توضیح دادم گفت من در فعالیتی نبودهام که بیجهت بترسم و برای دوستی تو ارزش قائلم و هنوز هم در این فکر هستم که کاری پیدا کنم و به نحوی به خانوادهام کمک کنم. بالاخره من توانستم به کمک یکی از دوستانم کاری در یک شرکت خصوصی برای او پیدا کنم و ضمناً کار وکالت را هم به کارآموزی آن میرود و هر وقت
فرصتی میکند سری به من میزند. من این جوان را که از همان روز اول خودش را از هر فعالیتی کنار کشید خیلی بیشتر از آن کسانی که حرفهای گنده گنده زدند و در عمل مثل او فکر کردند دوست دارم.
جلال نقاش گویا دوست هممحلهای این علی رستمی بود که در کلاس ما به سراغ او میآمد و خود به خود با من هم که بیشتر اوقاتم در دانشکده با علی رستمی میگذشت آشنا شد. من نحوه فعالیت خود را با جلال نقاش بعداً توضیح خواهم داد.
حال بهتر است به نحوه کار خود در سال اول بپردازم. من در این سال تمام وقتم صرف این شد که از اصول مارکسیسم آگاه گردم و همانطور که در بالا گفتم کتابهائی که از طریق کتابفروشی ساکو به زبان انگلیسی تهیه میکردم به من بیشترین کمک را در این مورد نمود. حقیقت آن است که در این دوره اساساً فکر فعالیت سیاسی در مغز من نبود و هدف اصلی مطالعه بود و حتی معنای درست پیگرد پلیس و منع قانونی اینگونه مطالعات را هم نمیفهمیدم به طوری که کتب من و جزوههایم بیتوجه در قفسه کتابخانهام قرار داشت. البته اطرافیان من به قدری از این مسائل بیگانه بودند که حدس نمیزدند ممکن است این کارها روزی موجب دردسری بشود. مطالعات تازهام مباحث بسیار جدید و برانگیزندهای برای من ایجاد میکرد که میکوشیدم با دیگران در میان بگذارم ولی این مباحث بیشتر فلسفی و اقتصادی بود تا سیاسی و مخصوصاً سیاست روز در ایران. بحث درباره نحوه مبارزه در ایران و چگونگی تشکیلات و تاکتیکهای لازم مباحثی بود که بعدها یعنی بعد از آنکه من با منوچهر برهمن قطع رابطه کرده بودم و در سال سوم برای ما پیش آمد که بعداً به تفصیل بیان خواهم نمود.
گویا در بهار سال 1346 بود که من به محمدعلی موسوی فریدنی گفتم اگر بتواند کسی را به من معرفی کند تا در کارهای صرفاً درسی به من کم کند- زیرا منوچهر برهمن که آن وقت با من بیشترین مطالعه را میکرد بهتر بود برایم همان کتابهای انگلیسی را بخواند که همه کس نمیتواند - موسوی، پرویز زاهدی را به من معرفی نمود و اتفاقاً، روزی که او برای اولین بار به خانه ما آمد خواهر بهروز هادی زنوز یعنی فرنگیس که بعدها با پرویز زاهدی ازدواج نمود نیز در آنجا بود. آشنائی با پرویز زاهدی مرحله تازهای را در زندگی من تقریباً آغاز میکرد بدون آنکه من خود متوجه آن باشم.
ماههای اول آشنائی من به همان صورتی که قرار بود صرف مطالعات عادی شد ولی یک چیز در این مورد مرا بسیار جلب مینمود و آن قدرت جوشش او با مردم و بیاعتنائیش به نعمات و راحتیهای خردهبورژوائی بود. پس از مدتی من کم کم مباحث را با او آغاز کردم ولی متوجه شدم که خودش خالیالذهن نیست و حتی مباحث را عملیتر مطرح میکند. پس از آغاز کار نسبتاً منظم، من تا مدتی صمیمانه با این آدم کار میکردم و هر چیز که گیرم میآمد در اختیارش میگذاشتم و او نیز چیزهائی که گیرش میآمد در اختیار من میگذاشت که در جریان توضیح چگونگی رشد فعالیت آن را به جای خود
توضیح خواهم داد. حالا باید از یک کسی که باز در همان سال اول دانشکده با او آشنا شدم صحبت کنم. این شخص مارتیک غازاریان [قازاریان] است که از طریق بهروز هادی زنوز که گویا با او همکلاسی دوره دبیرستان بوده، آشنا شدم. این مارتیک برای من در آن زمان موضوع جالبی بود. در میان تمام اطرافیان من این مارتیک کسی بود که عقیدهای غیر از عقیده من ابراز میکرد و من علاقه داشتم که با او بحث کنم تا موضع تئوریک خود را بهتر درک نمایم. به همین دلیل بود که وقتی بهروز هادی زنوز به من گفت که دوستی دارد ارمنی که عقاید انزواطلبانه و مجردی دارد و همواره با من [بهروز] بحث و کشمکش دارد اظهار علاقه کردم که او را ببینم. مارتیک نیز متقابلاً خواسته بود که مرا ببیند. من از بهروز قبل از آمدن مارتیک به نزد خودم پرسیده بودم که عقاید او چیست و بهروز توضیح داده بود که این مارتیک معتقد است که انسان باید فقط به علوم بپردازد و کاری به مسائل زندگی نداشته باشد و اساساً کسی که میخواهد اهل علم باشد باید در محیطی آرام زندگی کند که مثلاً صدای فروشنده دورهگرد و هیاهوی زندگی مبتذل روزمره آن را نیالاید. و بهروز در جواب به او میگفته است که علوم و علما باید در خدمت مردم و برای حل مسائل زندگی روزمره باشند نه آنکه دور از آن.
وقتی بحث من با مارتیک آغاز شد به این نحو درآمد که مارتیک میگفت ریاضی خود به خود کامل است و میتواند مسائل هستی را حل نماید بدون آنکه احتیاج به تجربه علوم دیگر داشته باشد و من استدلال میکردم که ریاضی وسیلهای است در دست سایر علوم و وسیله بیان آنهاست و از آنجا که این بحث با بحث انگلس [...] مسلماً در مقابل مارتیک موضع نسبتاً محکمی داشتم. ولی پس از مدتی این پسر بسیار به نظرم کسلکننده و حتی کمذهن آمد. میفهمیدم که بسیاری از استدلالات مرا حتی نمیفهمد و در پاسخ گفتن هم بسیار کند و فسفسکار بود. گاهی یک هفته میگذشت تا بیاید و یک جمله جواب بدهد. به همین جهت این دوره اول بحثهای ما که کاملاً جنبه تئوریک داشته تقریباً میتوان گفت با شکست روبرو شد و یک سالی دیگر ادامه نیافت. نمیدانم در آن مدت او را میدیدم یا نه. تا آنکه بار دیگر بهروز هادی زنوز به من گفت که مارتیک غازاریان [قازاریان] عقاید خود را تعدیل نموده و میخواهد ترا ببیند. این بار با خواهرش به خانه ما آمد. درست به خاطرم نیست ولی خواهرش گویا نامی نزدیک به ملان داشت. من تغییر چندانی در اصول عقاید او ندیدم ولی او آمادگی خود را برای آموختن مباحثی در علوم اجتماعی و اقتصادی اعلام نمود. اینجا من به دورانی رسیده بودم که میکوشیدم همه کس را متوجه بررسی مسائل اجتماعی کنم بدون آنکه خودم راه حل معینی داشته باشم. و همین امر که من خود راه مشخصی نمی شناختم وسیلهای بود در دست مارتیک که گاه گاه مرا تمسخر نماید. من مباحثی درباره اقتصاد و سیاست به او درس دادم و گویا مقدمه اقتصاد سیاسی انگلس را برایش توضیح دادم. ولی من در او تغییر فکری به خصوصی نمیدیدم و بعدها عللی مانند اینکه من متوجه شدم که ممکن است از طرف فرقه داشناکسیون تحت تعقیب قرار گیرم
(زیرا مارتیک به نظرم کسی نمیآمد که عقاید خود را از دیگران مخفی نگه دارد) و اینکه من بعد از آشنائی با مسعود احمدزاده تصمیم گرفته بودم کار منظم و تشکیلاتی را آغاز کنم یک روز که تلفن کرد و خواست مرا ببیند به دلیل بیماری و نیاز به استراحت و رفتن به مسافرت و غیره از ملاقات او عذر خواستم و با او قطع رابطه کردم که گویا زمستان 1348 بود و رابطهام با خواهرش خیلی زودتر قطع شد و هرگز حتی به بحثی جدی هم نیانجامید.
این مارتیک غازاریان [قازاریان] از این جهت در فعالیتهای سیاسی من اهمیت شایان دارد که ندانسته مرا با کسی که جدیترین فعالیت خود را به کمک او انجام دادم، یعنی با مسعود احمدزاده، آشنا کرد. طریقه این آشنائی به این ترتیب بود که یک شب گویا هنگام مراجعت از درس جامعهشناسی، مارتیک غازاریان [قازاریان] نزد مسعود احمدزاده از من تعریف میکند و میگوید آدم باسوادی است. مسعود اظهار علاقه کرد که مرا ببیند و همان دم بدون اطلاع قبلی، مارتیک و مسعود به خانه ما آمدند. من تا حدودی از این کار بدم آمد و نمیخواستم با آنها حرفی بزنم ولی مارتیک که خیلی از من تعریف کرده بود دلش میخواست که من حرفی بزنم تا برای مسعود ثابت شود که ادعای مارتیک درست بوده است و به اصرار او نمیدانم من در یک مورد از درس جامعهشناسی آنها اظهار عقیده کردم ولی مسعود هیچ نگفت. هنگام رفتن آنها از خانه ما، من شماره تلفن خود را به مسعود دادم و گفتم اگر علاقه دارد با من تماس بگیرد به من تلفن کند و مسعود تلفن کرد و ما همدیگر را ملاقات کردیم و قرار شد که مارتیک از این ملاقاتها بیخبر بماند. تا جائی که به من مربوط است مارتیک را از این ملاقاتها آگاه نکردم و با آشناییای که از اخلاق تشکیلاتی مسعود احمدزاده دارم میتوانم با اطمینان بگویم که او نیز مارتیک را در جریان روابط ما قرار نداده است. و اما در مورد اینکه دوستان دیگر مارتیک چه کسانی هستند من دوست مستقیمی غیر از بهروز هادیزنوز و مسعود احمدزاده کس دیگری را نمی شناسم ولی این را باید بگویم که چون مارتیک از همان سال اول به خانه ما میآمد و آن وقت هیچگونه فعالیت سیاسی و مخفیکاری در بین نبوده طبیعتاً دوستان دیگر من نظیر پرویز زاهدی و سایرین را نیز باید در آنجا دیده [باشد که بدون] هیچگونه اطلاع قبلی به آن [جا] رفت و آمد میکردند ولی من تقریباً مطمئنم که مارتیک در خارج از خانه من با هیچ یک از اینها ارتباطی نداشته است زیرا اگر چنین ارتباطی وجود داشت به دلیل آنکه آن زمان هیچگونه مخفی کاری در کار نبود آنها به من مسلماً میگفتند که او را میبینند. حال که آشنائی با پرویز زاهدی، جلال نقاش و از همه مهمتر مسعود احمدزاده روشن شد میتوانم اندکی به چگونگی ورود به مباحث علمی مبارزه و بحث درباره آنچه که در ایران میتوان کرد بپردازم. من میتوانم بگویم که در آغاز سال سوم دانشکده کمی به جریانات عملی مبارزه وارد شدم. در زمانی که با مسعود آشنا شدم این مباحث جدیتر شد. در آن زمان دیگر مطالعات مارکسیستی من به من آموخته بود که مارکسیسم یک شریعت مجرد و
تئوری فلسفی نیست بلکه مارکسیسم راهنمای عمل است و معتقد واقعی به مارکسیسم کسی است که در سرزمین و جامعه خود در جهت تکاملی دستاندر کار تدارک انجام انقلابی سیاسی و اقتصادی باشد. این نتیجهگیری کلی از مطالعه آثار مارکس و انگلس و لنین و مائو تسه تونگ برای ما حاصل میشد و به همین جهت به مباحث علمی اظهار علاقه میکردیم. در آن زمان از لحاظ عملی انقلاب کوبا هنوز جلوه بسیاری داشت و به خصوص انتشار کتاب رژی دبره به نام «انقلاب در انقلاب» و رسیدن متن انگلیسی آن و بعداً ترجمهاش در دسترس ما بحثهای زیادی درباره چگونگی این روشها برانگیخته بود. من شخصاً انگلیسی این کتاب را خواندم و بعداً مسعود احمدزاده فارسی آن را نیز به ما داد که من نیز در اختیار پرویز زاهدی و جلال نقاش که تقریباً تنها دو نفری بودند که برای بحثهای تازهام و با توجه به پی بردن به لزوم مخفیکاری آنها را لایق میدانستم قرار دادم.
از لحاظ تئوریک با روی کار آمدن رویزیونیسم خروشچفی در سطح جهانی مبارزه علیه استالین بهانه است برای مبارزه علیه اصول مارکسیسم لذا ما کوشش میکردیم که با دفاع از استالین به اصطلاح از مارکسیسم دفاع نمائیم. در زمینه تشکیلاتی نیز بحثی در گرفت دایر بر اینکه چگونه باید مبارزه کرد و باتوجه به مارکسیسم ما میدانستیم که هیچ مبارزهای نمیتوان صورت داد مگر آنکه تشکیلات لازم برای این کار فراهم آید. در این مورد بحث بر سر این بود که چگونه تشکیلاتی ما میتوانیم داشته باشیم. در آن آغاز، بحث در این مورد به نتیجه رضایتبخشی نرسید ولی اینقدر فهمیده شد که باید فقط با کسانی بحث کرد و با آنها رابطه دادن و گرفتن جزوه برقرار نمود که صلاحیت اخلاقی داشته باشند. من در میان دوستان خودم فقط به پرویز زاهدی و جلال نقاش و تا حدودی بهروز هادی [ زنوز] توجه داشتم ولی این بهروز را هنوز قابل نمیدیدم و بعداً هم در جریان عمل معلوم شد که جز به فکر خود نیست و هیچگونه مسئولیتی تا آنجا که به من مربوط است به عهده او گذاشته نشد و من به او اعتماد نکردم زیرا میدیدم شدیداً به فکر زندگی خصوصی خویش است و حتی بعداً معلوم شد که دوره لیسانس را سه سال و نیمه تمام کرده تا برود دنبال زندگی خصوصیاش. به هر حال پس از ازدواج، پرویز زاهدی با خواهر او ازدواج نمود و من او را به پرویز سپردم که در آن زمان بسیار مورد اعتماد من بود ولی گویا پس از دستگیری منوچهر برهمن او کاملاً ترسیده بود و جا خالی کرده و حتی بحثهای سابق را هم کنار گذاشته بود. به هر حال پس از بحثهای فراوان در مورد اینکه تشکیلات مبارزه چگونه باید باشد و طرح عقاید مختلف؛ ما تصمیم گرفتیم برای امر آموزش مارکسیسم یک گروهی تشکیل بدهیم و بکوشیم اعضاء گروه را با مارکسیسم آشنا کنیم تا بعداً همه با همفکری یکدیگر بتوانند راه آینده را روشن کنند. در این دوران فعالیت زیادی در مورد تکثیر آثار مارکسیستی به وسیله ماشین صورت گرفت و این آثار در اختیار آن دسته از افراد که کاملاً قابل اعتماد به نظر میرسیدند قرار می گرفت و رابطه با افراد
دیگر کاملاً محدود و تحت کنترل قرار گرفت. ضمناً قرار شد هر کس بتواند چیزهائی ترجمه کند و در اختیار دیگران بگذارد. من در این دوره چند چیز ترجمه کردم که یکی از مارکس بود به نام برنامه «گوتا» و یکی قسمتی از اقتصاد «آنتی دوهرینگ» انگلس بود که بعداً معلوم شد خیلی بهتر از من به فارسی برگرداندهاند و قرار شد نسخههای آن را به علت نقص ترجمه از بین ببرند. ولی به هر حال این دوران به بحثهای تئوریک البته با توجه به وضع و امکانات مادی ما گذشت. در جریان همین تصمیمات بود که پرویز زاهدی، عبدالله کابلی را به خانه من آورد و هر وقت میخواست با او باشد به خانه من میآمد؛ ولی این برخوردها چند جلسهای بیشتر طول نکشید و گویا عبدالله در فروردین 1349 دستگیر شد. در یکی از همین برخوردها بود که عبدالله از من پرسید که آیا کسی را دارم و من به عبدالله گفتم و قراری برای دو نفر از دوستانش در مشهد با مسعود گذاشتم که قرار شد از طریق آنها با گروه آن زمان آموزشی تماس بگیرند و وسائل لازم برای آموزش را در اختیار آنها قرار دهند. نحوه این قرارها امروز به خاطرم نیست فقط میدانم یکی در جلو یک باغی بود و دیگری در خوابگاه دانشجویان. مطلبی که در این دوران مطرح شد این بود که وسیلهای برای هماهنگ کردن نحوة آموزش به دست آوریم و طریقهای انتخاب کنیم که افرادی کماطلاع که از نظر تئوریک ضعیف هستند تحت تعلیم تئوریک افراد قویتر قرار گیرند بدون آنکه احتیاج باشد روابط تازهای بوجود آید.
گویا مسعود یا من - نمیدانم این دقیقا یادم نیست - پیشنهاد ایجاد یک نشریة درونگروهی را نمودیم که در آن مسائل روز و مسائل تئوریک مورد نیاز افراد تازهکار مطرح گردد و احیانا از طرف آنهائی که مطالعات بیشتری دارند پاسخ داده شود و در ضمن آشنائی تازهای نیز بوجود نیاید. یکی از موارد اختلاف من با پرویز زاهدی در همین جا بود که او این نشریه را نپذیرفت و فقط حاضر شد مقالات آن را جداگانه بپذیرد.
به هرحال این نشریه یکی دو شماره بیشتر منتشر نشد. زیرا ما متوجه شدیم از لحاظ امنیتی برای گروه بسیار زیانبار است و با همة احتیاطها امکان اینکه از گروه خارج شود و بدست پلیس بیفتد بسیار هست. در نشریة اول من مقالهای در پاسخگوئی به مصطفی رحیمی که در جهاننو به استالین و مارکسیسم تاخته بود نوشتم که بعدا به علت آنکه در آن نظراتی وجود داشت که با طرز فکر بعدی ما مناسب نبود قرار شد نسخههای آن از بین برود. ضمنا در همین نشریه اساس فکر تشکیل گروه پیش آمد. به این ترتیب بود که ما به بهار سال 1349 رسیدیم.
در اینجا لازم است از عبدالکریم حاجیان سه پله صحبت کنم. من با این شخص از همان سالی که وارد دانشگاه شد بعلت اینکه اصفهانی بود و در کنکور شاگرد اول شده بود و همچنین به این دلیل که با برادرم همکلاس بود آشنا بودم ولی رابطة ما چیزی جز سراغ گرفتن از وضع درسها برای اطلاع برادرم نبود ولی از مهر سال 1348 رابطة ما بتدریج نزدیکتر شد تا آنکه بالاخره او شخصا اظهار تمایل کرد که بکار جدیتری از بحثهای
خشک بپردازد ولی من هنوز فکر نمیکردم که او مناسب ورود به گروه که در آن زمان جنبة آموزشی داشت باشد.
همانطور که در بالا گفتم در بهار سال 1349 عبدالله کابلی دستگیر شد و بنظر من این امر پرویز زاهدی را که قبلا هم از اینکه کار از بحثهای تئوریک اندکی فراتر رفته بود از کار ترسیده بود بیشتر دچار وحشت نمود و کمکم به فکر کنارهگیری افتاد. به همین جهت بهانه کرد که آمدن من به خانة شما با جزوه کار درستی نیست و قرار بگذار کس دیگری آنها را برای تو بیاورد و من برای جلال نقاش قرار گذاشتم که گویا بعدا هم - معذرت میخواهم، گویا نه، مسلماً - آن را هم قطع کرد. ضمنا من چون کار را در مرحلة جدی میدیدم تصمیم گرفتم از برادرم که به هیچوجه حتی فکر چنین فعالیتهائی را هم از طرف من نمیکرد جدا شوم. به همین جهت با حاجیان در خیابان شاه خانهای گرفتم و از برادرم جدا شدم.
پرویز زاهدی پیشنهاد کرد که هرگونه کاری را کنار بگذاریم. من این پیشنهاد را با مسعود در میان گذاشتم و من و مسعود این نظر را نپذیرفتیم ولی پرویز زاهدی به طور یک طرفه [رابطه] را قطع کرد و دیگر با ما تماس نگرفت. ضمناً در همین هنگام مسعود هم به من گفت بهتر است برای دادن و گرفتن جزوهها از طریق دیگری غیر از طریق من و خودش اقدام کنیم و به همین جهت در همان موقع من یک قراری برای عبدالکریم حاجیان با مسعود احمدزاده گذاشتم که گویا علامت آن در دست داشتن یک جدول کلمات متقاطع بود و مطمئناً خود مسعود بر سر آن قرار نرفته بود. عبدالکریم حاجیان این قرار را میرفت و آنچه را میگفتند دیگر در آن موقع در اختیار جلال نقاش میگذاشت و یا برای من میآورد و این قرار گویا در مرداد 1349 که من مسعود را به جلال نقاش معرفی کردم (البته بدون ذکر مشخصات و با قراری که خصوصیات آن چون روی کاغذ نوشته شده بود از آن بیاطلاعم) قرار او قطع شد.
پس از قطع رابطه از طرف پرویز زاهدی بحثی در گروه صورت گرفت در مورد تجدید سازمان و قرار شد اعضاء گروه نظریات خود را در مورد سازمان و خط مشی آینده گروه در مقالاتی بنویسند و در اختیار دیگران بگذارند تا از حاصل آن بتوان راجع به تشکیلات و خط مشی آینده تصمیمی گرفت. من نیز در این بحث شرکت کردم. البته از پیش معلوم بود که آنچه از گروه باقی مانده است پیرو خط مشی مسلحانه است و به نحوی معتقد است که در شرائط کنونی نمیتوان فقط به مطالعه و کار سیاسی صرف اکتفا نمود. من نیز در مقاله خود از این نظر در مقابل نظریهای که فقط به مطالعه تئوریک معتقد بود دفاع نمودم و گروه را در شرائط کنونی؛ البته آن زمان مبارزه در ایران تنها به شکل تشکیلات عملی میباشد و گروه نیز باید [با] هستههای سه نفری به یکدیگر مرتبط باشند. پس از انجام این بحث بود که من متوجه شدم وجود من در چنین گروهی جز یک نقطه ضعف نیست. از دوستان من فقط جلال نقاش و عبدالکریم حاجیان باقی مانده بودند. من این را نیز
میدانستم که جلال نقاش دوستانی دارد که با آنها کار میکند ولی هیچ گونه آشنائی با آنها نداشتم. پس از طرح مسئله وضع من با مسعود تصمیم بر این شد که من خودم را از گروه کنار بکشم و به همین جهت تصمیم بر این شد که حاجیان با جلال و احیاناً یکی از دوستان جلال یا هر طور دیگر؛ که مسعود که آن زمان دیگر با جلال ارتباط داشت صلاح دید در یک هستهی سه نفری باشند و من قرار شد از حاجیان جدا شوم و خانه سابق را به دلیل اینکه پرویز زاهدی محل آن را میدانست عوض کنم و سعی کنم از طریق تدریس و یا وکالت به زندگی ادامه دهم.
عبدالکریم حاجیان نیز قرار شد فعلاًً تا وقتی که مسعود صلاح بداند برای خودش به طور عادی خانهای بگیرد و با جلال در تماس باشد. در اینجا صحبت از این بود که این یک خانه امن بوده است. من اکنون باز تأکید میکنم که به هیچ وجه چنین نیست و اگر جلال نقاش آن را خانه امن معرفی کرده است به علت عدم آگاهی او از مشخصات یک خانه امن میباشد.
این خانه به اسم و با شناسنامه رسمی عبدالکریم حاجیان گرفته شد و پدر او نیز حتی به طوری که حاجیان برای من گفت به این خانه رفت و آمد میکرده است به چنین خانهای طبیعی است که نمیتوان گفت «خانه امن» و شاید شما بهتر از من این را بدانید. در اینجا دیگر من و مسعود از طریق قراری که با جلال نقاش میگذاشت همدیگر را در خانه من در شهرآرا میدیدیم. پس از مدتی که از زندگی من در خانه تازه به تنهائی گذشت متوجه شدیم که این کار به این صورت امکانپذیر نیست. من به مسعود گفتم که پس حالا دیگر من کنار میروم بهتر است باز به خانه برادرم برگردم زیرا به این ترتیب زندگی من امکانپذیر نیست. مسعود گفت که حالا برای کنارهگیری کامل تو زود است و بهتر است که ترتیبی بدهیم که حاجیان (که البته او فقط به این صورت او را میشناخت که یک نفری هست که با من دوست است نه با اسم و رسم) بیشتر وقتش را نزد من باشد تا مقالات بچهها را بیاورد من بخوانم و نظراتم را بنویسم و بخصوص که میگفت خودش هم دارد مقالهای مینویسد وقتی این بحثها به پایان رسید آن وقت حاجیان هم از من جدا شده؛ من میتوانم به زندگی مستقل از گروه ادامه دهم.
مهر و آبان و آذر و دی ماه 1349 به همین ترتیب گذشت و گویا اوایل مهر بود که نوشته مسعود به نام «مبارزه مسلحانه؛ هم استراتژی و هم تاکتیک» با توجه به مقتضیات مبارزه در ایران و کتاب انقلاب در انقلاب به بحث گذاشته شد. من شخصاً درباره این جزوه هم ضمن تدوین و هم بعد از آن که تدوین شد با مسعود بحث کردم و ده - یازده صفحهای نظرات انتقادی خود را پیرامون آن دیکته کردم که مسعود آنها را پذیرفت و قرار شد که در طرح بعدی آنها را بگنجاند و من نمیدانم که آیا این کار صورت گرفت یا نه. ضمناً یکی از ایراداتی که من به جزوه مسعود گرفتم این بود که این جزوه در مورد برخورد با سایر نظراتی [که] سایر سازمانهای دست چپی درباره مبارزه دارند خاموش است و
سکوت اختیار کرده است [و به همین دلیل] ناقص میباشد و وقتی ما به طور کامل نظریه خط مشی مسلحانه را به صورتی که در جزوه او آمده میتوانیم اثبات شده بدانیم که بتوانیم با تکیه به آن نظرات از سایر گروهها و سازمانها و احزاب انتقاد کنیم. مسعود از من خواست که این کار را من انجام دهم و من هم مقالهای تحت نام نزدیک به این مضمون «گرد خط مشی مسلحانه فراهم آئیم و مصممانه علیه اپورتونیسم راست مرض مزمن نهضت انقلابی ایران مبارزه کنیم» نوشتم که در آن به انتقاد از تاکتیک مبارزه ارائه شده از طرف حزب توده، سازمان انقلابی حزب توده، سازمان توفان و سازمانهای داخل کشور که به کار تئوریک معتقد بودند پرداختم و خطمشی مسلحانه را اثبات نمودم و در آنجا اثبات کردم که هر نظریه مارکسیستی که در طی انقلابات دیگر بوجود آمده در ایران باید تطبیق جدی داده شود و مخصوصاً بر خطر لفاظیهای سازمان[های] خارج از کشور که طوطیوار عقاید مائو تسه تونگ را تکرار میکردند تأکید نمودم. این مقاله را برای آنکه بعداً افراد گروه بتوانند مشخصاًً به آن ایراد بگیرند «کاوه» امضا کردم. و دیگر وقت آن فرا رسیده بود که از گروه کناره بگیرم که در 22 دی ماه 1349 دستگیر شدم.
در اینجا باید از دو نفر که از دوستان همین موسوی فریدنی بودند و به نحوی من با آنها تماس گرفتم ولی هرگز با آنها رابطه سیاسی فعالی برقرار نکردم اشاره کنم. یکی از اینها همکلاس موسوی بود به نام شریعت که وقتی من تصمیم گرفتم زبان روسی بخوانم به همین جهت به موسوی که معمولاً توی دانشکده به اصطلاح پلاس بود گفتم اگر کسی را بشناسد که بخواهد روسی بخواند به من معرفی کند تا با هم شروع کنیم او این مصطفی شریعت را معرفی کرد ولی بعداً معلوم شد حال این کار را ندارد و بعد از یکی - دو جلسه صحبت، من از برنامههای رادیو پکن صحبت کردم و او گفت که مقداری از آن نوشته است برای من آورد چند مقاله یکی - دو صفحهای بیشتر نبود با دست نوشته بود من از روی آنها نوشتم و به او پس دادم بعداً هم او در زمستان 48 به سربازی رفت و دیگر از او خبری نداشتم. این آدم به نظر من ابداً روحیه کار نداشت و به همین جهت من حتی به او نگفتم که از روی آنچه آورده نسخه برداشتهام. دیگری رسول نفیسی بود که چون مدت یک ماهی به علت تعویض خانه (یعنی خانهای را که من قصد تخلیه کردن آن را داشتم موسوی میخواست اجاره کند) با یکدیگر بودیم این نفیسی به عنوان دوست موسوی به آنجا آمد من فکر کردم که او را امتحانی بکنم شاید بشود از او استفاده کرد. مدتی با او رابطه معمولی برقرار کردم بعد یکی دو جزوه گویا از مائو در اختیارش گذاشتم ولی به هر حال هیچ اشتیاقی در او ندیدم و مانند موسوی او را نیز علاقمند به این دیدم که اسمش را پشت کتابها بنویسد و مردم آن را پشت ویترینها ببینند به همین جهت یک روز با کمال عصبانیت او را از خانه خود بیرون کردم. من تماس با این افراد را جز کار بچهگانهای نمیدانم و اینها را به هیچ وجه آدم سیاسی و دارای طرز تفکر نمیدانم.
مطلبی که در بالا فراموش کردم تذکر دهم این بود که بعد از آنکه گروه تصمیم گرفت به کار مسلحانه بپردازد لزوماً میبایست آثار مارکسیستی که در آن اصول این کار توضیح داده شده و تجربههای گذشته تشریح شده بود در اختیار افراد گروه قرار گیرد به همین جهت من به سهم خود کتاب «جنگ داخلی در فرانسه» اثر مارکس، «انقلاب و ضد انقلاب» اثر مارکس و مقدمه «جنگ دهقانی در آلمان» اثر انگلس را ترجمه کرده در اختیار گروه گذاشتم.
آشنا شد. اما هیرمنپورص:252
1) چون زندگینامهای را که بیژن هیرمنپور برای ساواک نگاشت؛ گوشههایی از فعالیتهای سیاسی وی و تاریخچه سازمان چریکهای فدایی را بازمیتابد؛ بخش عمده آن را عیناً نقل میکنیم.
ص:253
ص:254
ص:255
ص:256
ص:257
ص:258
ص:259
ص:260
ص:261
ص:262
ص:263
آشنایی خود با مسعود احمدزاده را مربوط به سال 1347 میداند. گویا یک شب، هنگام مراجعت مسعود احمدزاده و مارتیک قازاریان از درس جامعهشناسی، قازاریان از هیرمنپور نزد احمدزاده تعریف میکند و متفقاً به منزل هیرمنپور میروند. ولی این حضور بیدعوت با ناخشنودی هیرمنپور توأم شد به طوری که وی تصمیم میگیرد سخنی نگوید اما با پافشاریهای قازاریان که مایل بود دانش هیرمنپور را به احمدزاده ثابت کند او «در یک مورد از درس جامعهشناسی آنها اظهار عقیده کرد ولی مسعود هیچ نگفت.» هنگام رفتن آنها، هیرمنپور شماره تلفن خود را به احمدزاده میدهد. احمدزاده مدتی بعد به او تلفن کرده و قرار ملاقات میگذارند و تصمیم میگیرند که «مارتیک از این ملاقاتها بیخبر بماند.»
هیرمنپور با آنکه تقریباً نابینا بود از دانش تئوریک وسیعی برخوردار بود. فعالیت مشترک احمدزاده و نامبرده گرد «مطالعه و بحث در مقولههای مختلف مارکسیستی و به ویژه بحث در مورد راهی که باید رفت»؛ جریان داشت.(1)در همین ایام مسعود احمدزاده متن دستنویس ترجمه کتاب «انقلاب در انقلاب» نوشتة رژی دبره را جهت تایپ در اختیار هیرمنپور میگذارد.
مفتاحی نیز مقارن با این ایام، به کاظم سلاحی پیشنهاد عضویت در گروه را کرد؛ اما کاظم سلاحی در آغاز نپذیرفت و استدلال کرد که نه تنها سودی ندارد بلکه احتمال دارد دستگیر شویم. مفتاحی در پاسخ به او گفت: «تو به پلیس پر بها میدهی و به من کم بها میدهی.» عباس مفتاحی که از کاظم سلاحی ناامید شده بود به سراغ برادر وی جواد رفت. جواد نیز پاسخی مشابه کاظم به مفتاحی داد.
ص:264
1) مسعود احمدزاده، همان، ص 2.
عباس مفتاحی همچنین چند جلسه با چنگیز قبادی گفتوگو کرد. او برای عضویت در گروه متقاعد شد و کتابهایی را که مفتاحی در اختیارش میگذاشت با همسرش مهرنوش ابراهیمیروشن مطالعه میکرد. این مطالعات، به منزله عضویت مهرنوش ابراهیمی در گروه بود. چنگیز قبادی هم توانست برادرش بهرام را وارد گروه کند. مدتی بعد مفتاحی فارغالتحصیل شد و به ساری بازگشت.
مفتاحی که برای یک هفته به ساری رفته بود، بیش از دو ماه در موطن خود ماند و همین موجب رنجش پویان شد. روزی پویان حسب تصادف، کاظم سلاحی را برابر دانشکده فنی دید و سراغ مفتاحی را از او گرفت. کاظم سلاحی اظهار داشت که او به ساری رفته است. پویان نیز «ناسزایی نثارش کرد و گفت که خیلی بیمعرفت است و احساس مسئولیت نمیکند.»(1)
در مدتی که مفتاحی به ساری رفته بود؛ پویان برای متشکل کردن دوستانی که در مشهد داشت به آن دیار سفری کرد و پس از بازگشت مفتاحی به تهران، رابطه او با پویان و رابطه پویان با احمدزاده به صورت رابطهای سهجانبه درآمد و هسته مرکزی گروه تشکیل گردید و قرار شد که مفتاحی نیز «به نحوی منظم و جدی با دوستانش کار کند.»(2)
در مدتی که اعضاء به تحکیم روابط سه نفره و گسترش حلقهها میپرداختند؛ به طور توأم بر مطالعه کامل مارکسیسم - لنینیسم و شرایط اجتماعی - سیاسی ایران نیز تأکید داشته و به رغم آنکه به انقلاب قهرآمیز از طریق جنگهای تودهای اعتقاد داشتند؛ فکر میکردند که یک حزب میبایست این کار را صورت داده و
ص:265
رهبری کند. بنابراین، آنچه را که این گروه سه نفره وظیفه خود میدانست «کوشش در جهت ایجاد این حزب از طریق تشکل گروهی و بسط» آن بود.(1)
آنان در آغاز تنها به راهاندازی هستههای تشکیلاتی فکر میکردند؛ و تدوین استراتژی برای مبارزه را هم کار خود نمیدانستند. بر این باور بودند که با تکثیر گروههای مارکسیستی و از اتحاد آنان یک حزب مارکسیستی سراسری در ایران زاده خواهد شد و این حزب که نزد مردم کاملاً شناخته خواهد بود؛ وظیفه تعیین استراتژی مبارزه مارکسیستی را بر عهده خواهد داشت. مفتاحی تأکید میکند:
در این موقع ما برای هیچ گروهی این حق را قائل نبودیم که در مبارزه مارکسیستی ایران، برای این مبارزه استراتژی تعیین کند. استدلال ما این بود که استراتژی مبارزه را حزب طبقه کارگر در هر لحظه از عمر خود به تناسب مسایل موجود تعیین میکند و این طور میگفتیم که انتخاب و تعیین استراتژی از طرف یک گروه برای مبارزه در سطح کشوری به منزله این است که کودکی شلوار پدر خود را به پایش کند.(2)
گروه، در این تلقی خود از ضرورت وجود حزب برای مبارزه سراسری، آشکارا تحت تأثیر تجربه شوروی و چین بود و ناگزیر در مباحثی که بین آنان در میگرفت مشی دبره و چهگوارا را که مبلغ راه و تجربه انقلاب کوبا بوده و برای «حزب نقشی قایل نبودند» رد میکردند و حتی آن را «گناه کبیره»(3)میدانستند.
درست در همین دوران است که مسعود احمدزاده اثر ارنستو چهگوارا را با عنوان «جنگ چریکی، یک روش» ترجمه میکند و سپس دست به کار ترجمه «لودویک فوئرباخ و پایان فلسفه کلاسیک آلمان» اثر انگلس میشود.
در بهار سال 48 پویان برای ایجاد ارتباط و ارزیابی رفقای صمد بهرنگی به تبریز سفر کرد. پیش از آن پویان، صمد بهرنگی را در جریان کارهای مطبوعاتی
ص:266
میشناخت و حتی اندیشه تشکیل گروه را با او در میان گذاشته بود. با مرگ نابهنگام بهرنگی، پویان به سراغ دوستان او یعنی بهروز دهقانی و علیرضا نابدل رفت و آنان را به کار منظم تشویق و دعوت به همکاری کرد. دهقانی و نابدل نیز پس از بحث و گفتوگو با پویان درباره مسایل گوناگون، نظیر «مسأله سانترالیزم و نظایر آن» عضویت گروه را پذیرفتند و بدین ترتیب شبکه تبریز پایهگذاری شد و از آن پس پویان رابط آنان با هسته مرکزی گروه بود.
عباس مفتاحی نیز برادر خود اسدالله را که دانشجوی دانشگاه تبریز بود؛ به گروه معرفی کرد. همچنین، وی بار دیگر به سراغ کاظم سلاحی رفت. او که پیش از آن مخالفتش را برای عضویت در گروه اعلام کرده بود؛ با مطالعه جزواتی که پویان نوشته بود؛ عضویت در گروه را پذیرفت. مفتاحی در گزارش خود مینویسد:
بیشترین کوشش ما در آن موقع جمع کردن نفر بوده است و کمتر در این مورد مسأله شایستگی فرد مطرح میشد. ما فکر میکردیم که آدمهای اطراف خود را بسازیم و با دادن کتاب و جزوه سطح دانش تئوریک آنها را بالا بیاوریم. اولین نوشته پویان که فقط سه نسخه دستنویس شده بود و گویا بعداً از بین رفته بود چون دیگر آن را ندیده بودم، درباره لزوم تشکل و مسأله عضوگیری مطرح شده بود. عضو گروه میبایست سه مرحله مشخص را بگذراند. مرحله سمپات ابتدایی، سمپات نیمهپیشرفته و سمپات پیشرفته و سپس به عضویت گروه درآید و برای هر یک از این مراحل کتابهای خاصی را بایستی مطالعه کند. تأکید پویان در این نوشته که در حدود سه صفحه میشد بر این بود که هیچکس را نباید بدون گذراندن این مراحل به عضویت گروه درآورد و فقط مسأله وجود گروه را در مرحله سمپات پیشرفته باید مطرح کرد. در حوزه گروه هیچ کودکی نباید با عمل سزارین به دنیا بیاید. (1)
در این زمان هسته مرکزی گروه طرح مطالعه روستاهای ایران، مطالعه تاریخ
ص:267
1) عباس مفتاحی، همان، ص 14.
ایران خصوصاً تاریخ نیم قرن اخیر، مطالعه منظم تجارب انقلابی کشورهای دیگر به ویژه روسیه، چین و کوبا و مطالعه سیستماتیک فلسفه و اقتصاد مارکسیستی را پی ریخت و پس از جلب نظر بیژن هیرمنپور و دوستانش به مرحلة اجرا درآورد.
هدف از مطالعه روستاهای ایران بررسی آثار و نتایج حاصل از اصلاحات ارضی و همچنین یافتن پاسخ برای این پرسش بود که: «چه نیروهایی جانشین فئودالیزم شدهاند.»(1)
تعدادی از روستاهای آذربایجان توسط شاخه تبریز و تعدادی از روستاهای مازندران مورد مطالعه قرار گرفت و پویان نیز یک تکنگاری از گناباد و اطراف آن تهیه کرد. مناف فلکی مجموعه تکنگاریها و مقالاتی را که توسط افراد گروه تهیه و تدوین شده بود و او توانسته بود ببیند؛ صرفنظر از دو اثر پویان و احمدزاده بدین شرح برمیشمرد:
باران عجم؛ در بررسی برخی از روستاهای کشور.
دو مقاله در بررسی روستاهای مازندران؛ یکی در بررسی روستاهای کوهستانی و دیگری در بررسی روستاهای جلگهای.
درباره دهات قرهداغ که بهروز دهقانی نوشت.
درباره روستاهای اطراف رضائیه که علیرضا نابدل نوشت.
درباره روستاهای اطراف رضائیه که بنا به اظهار بهروز دهقانی، افشانی نوشت.
درباره جنبش رازلیق که علیرضا نابدل نوشت.
درباره قالیبافی آذربایجان که فلکی نوشت.
اسلام روبنای کدام فرماسیون اجتماعی- اقتصادی است.
درباره دکتر مصطفی رحیمی.
نه استراتژی و نه تاکتیک.
ص:268
1) مفتاحی، همان، ص 19.
نقد نمایشنامه چهار صندوق اثر بهرام بیضایی.
درباره مقاله جبهه ملی دکتر احمد قاسمی.
با کدام کارگر کجا و چگونه باید آشنا شد که علیرضا نابدل نوشت.
نهضت دموکراتیک و فرقه دموکرات که دهقانی نوشت.
آذربایجان و مسئله ملی که نابدل نوشت.
این مقالات و تکنگاریها در نشریه درون گروهی که گهگاه و نامنظم منتشر میشد؛ بازتاب مییافت و از این طریق دیگر افراد گروه، ضمن مطالعه، امکان نقد آن را نیز مییافتند.
در نتیجة مجموعة مطالعات و مشاهداتی که صورت گرفته بود؛ اعضای گروه چنین تصور میکردند که «به شناخت صحیحی از شرایط اقتصادی و اجتماعی ایران»(1)دست یافتهاند.
بر اساس همین شناخت بود که فرمول «نیمه فئودال - نیمه مستعمره» برای تحلیل و تعیین نظام اجتماعی ایران مردود اعلام شد و «نابودی شیوه فئودالی در تولید و از بین رفتن روابط فئودالی اساساً پذیرفته شده و رشد بورژوازی کمپرادور در مقابل تضعیف بیسابقه بورژوازی ملی و امحای فئودالیزم مطرح شد».(2)
این رهیافت جدید نگاه گروه را به نوع مبارزه مسلحانه تغییر داد. گروه دیگر «نمیتوانست از فرمولهای آماده چینی»(3)استفاده کند؛ اما فرمولهای آماده دیگری بودند که کسانی در نقطهای از این کره مسکون آنها را آزموده بودند؛ هر چند هیچکدام نیز با موفقیتی توأم نشده بود.
در این دوره، گروه دیدگاههای تحلیلی و نظری اعضای خود را در قالب یک
ص:269
نشریه درونگروهی تدوین میکرد. اولین شماره نشریه در حدود 40 صفحه و با مقدمهای از پویان منتشر شد. نشریه همچنین حاوی نقدهایی بود بر آثار رژی دبره که یک مورد آن با عنوان «رژی دبره، تجربه انقلابی کوبا»، توسط بیژن هیرمن پور ترجمه شده بود. مقاله دیگری که مفتاحی به یاد میآورد؛ انتقادی بود از مصطفی رحیمی که در آن:
بدین صورت تحلیل شده بود که مصطفی رحیمی یک ضد مارکسیست است و خود را در جامه مارکسیستی برای حمله بدین مکتب درآورده است و از دو مقاله او که در جهان نو منتشر شده بود انتقاد شده بود.(1)
این مقاله را نیز بیژن هیرمنپور نوشته بود. هیرمنپور همچنین، مقالة دیگری پیرامون نظرات گروه در مورد مشی مبارزه نوشته بود.(2)
در شماره آخر نشریه که در بهار سال 49 انتشار یافت؛ محتوای مقالات عمدتاً، به بحث درباره خط مشی گروه و شرایط عینی مبارزه انقلابی و مواردی از این قبیل اختصاص یافته بود. مقالهای نیز از علیرضا نابدل، ذیل عنوان «با کدام کارگر و کجا و چگونه میتوان کار کرد؟» درج شده بود. اما مقالهای که به قلم امیرپرویز پویان در این شماره منتشر شده، از نخستین مقالاتی است که به تبیین مشی نوین گروه پرداخته است. به زعم احمدزاده، در این مقاله «بحث بر سر دو روش؛ یکی انقلابی و فعال و دیگری محافظهکارانه و منفعل است که گروههای انقلابی میتوانند در شرایط کنونی اختیار کنند. در این مقاله خط مشی انقلابی با بیانی رسا و مستدل تشریح شده و خط مشی محافظهکارانه به باد انتقاد گرفته میشود.» مسعود احمدزاده در ادامه مینویسد:
در مقاله رفیق پویان شرایط اختناقی که بر مردم ما و به ویژه بر پرولتاریا حاکم است تشریح شده و شرایطی که گروهها در آن کار میکنند نیز بیان
ص:270
گردیده و به درستی نتیجهگیری شده است که در چنین شرایطی نمیتوان با کار سیاسی صرف و آن هم ناگزیر به نحوی محافظهکارانه و منفعل دست به ترویج و تبلیغ انقلابی زد و به سوی هدف ایجاد حزب طبقه کارگر گام برداشت. مقاله با دادن نشانی از راه نوین یعنی راه مبارزه مسلحانه پایان مییابد.(1)
متأسفانه هیچ نام و نشانی از افرادی که به تعبیر احمدزاده «از راه محافظهکارانه و منفعل دفاع» میکردند؛ در دست نیست. حمید اشرف نیز در جمعبندی سه ساله به بیان اینکه «تنها تنی چند اپورتونیست وقتی دیدند پذیرش این تزهای درست ممکن است زندگی حقیرشان را تهدید کند از رفقای خود جدا شدند»، اکتفا میکند.
مقاله پویان نشان میدهد که او در رویکرد جدید، مبارزة مسلحانه را برگزیده است. نه احمدزاده و نه عباس مفتاحی روشن نمیسازند که آیا این رویکرد در نتیجه مباحث هسته مرکزی بوده است و یا در نتیجه تأملات خود پویان؟! به هر روی، این مقاله تأثیرات خود را بر جای نهاد. فوریترین آن قطع ارتباط افرادی است که با بیژن هیرمن پور در ارتباط بودند.
مفتاحی به یک نفر اشاره میکند که به خاطر اختلاف با هیرمنپور از گروه جدا شد. وی منشأ اختلاف او با هیرمنپور را مقالهای میداند که پویان درباره جلال آلاحمد نگاشته بود. در آن مقاله پویان به سختی به آلاحمد که به تازگی فوت کرده بود؛ میتازد و آن فرد نیز از مقاله پویان انتقاد کرده بود؛ در حالی که بیژن هیرمنپور دفاع از مقاله را عهدهدار بود: «کار به جایی کشیده بود که از زاویه
مارکسیستی با هم در تضاد قرار گرفتند.»(2)
شاید مقاله مورد نظر مفتاحی، نوشته ای باشد با عنوان: «خشمناک از امپریالیزم و ترسان از انقلاب» که «به صورت نیمه مخفی» و در سطح گروه انتشار یافت. اصولاً در این ایام هدفی که پویان از نگارش این مقالات پی میگرفت «مقابله با عدهای روشنفکر لیبرال و نحوه تفکر و عکس العمل ارتجاعی آنها نسبت به مبارزه
ص:271
و مقابله با امپریالیزم بود. آلاحمد و همفکران او هدف حمله نویسنده بودند.»(1)
پویان، اول قصد آن داشت که «فتوایی همهجانبه از آلاحمد و اندیشههایش تهیه» کند، ولی چون امکان مطالعه «تاریخ بیست و پنجساله اخیر» و «همه آثار آلاحمد» را نداشت از آن صرفنظر میکند(2)و خود «فتوایی» علیه آلاحمد صادر میکند تا نشان دهد او «خرده بورژوائی» بود که هیچگونه پیوندی با زحمتکشان نداشت و اصولاً زحمتکشان «او را نمیشناختند» بنابراین «روزی که مرد، در میان تشییعکنندگان خبری از آنان» نبود.(3)
پویان برای آن که روشن سازد «ناشناخته ماندن آلاحمد برای تودهها» از کجا ناشی میشود به ناگزیر، شخصیت و نوشتههای «آلاحمد را از یک سو در رابطه با شرایط کنونی و از سوی دیگر در رابطه با مسئله انقلاب مورد مطالعه» قرار میدهد.(4)
با اشاره به عضویت آلاحمد در حزب توده و موقعیت برجسته حزبی او، پویان میپرسد: آیا «به راستی [او] یک مارکسیست بود؟ واقعاً اندیشه ماتریالیستی داشت؟» پاسخ پویان به این پرسش منفی است؛ زیرا او و دیگر انشعابیون از حزب توده «علم و کتل رویزیونیسم را آشکارا برافراشتند». پویان تاریخ را به شهادت میطلبد که هیچیک از انشعابهایی که در حزب توده رخ داده «به قصد بازگشت به اصول مارکسیستی - لنینیستی» نبوده است و لاجرم انشعاب آلاحمد و دیگران از حزب توده نیز با این قصد همراه نبود.(5)
به گمان پویان زمینههای اصلی اندیشه آلاحمد که در «ولایت اسرائیل» او بازتاب یافته است تا پایان عمر، در وی باقی ماند. این زمینههای اصلی عبارتند از
ص:272
1) چریکهای فدایی خلق (19 بهمن)؛ گروه شهر، ... ؛ همان، صص 11-10.
2) امیرپرویز پویان؛ خشمگین از امپریالیسم، ترسان از انقلاب؛ چاپ دوم، هواداران سازمان چریکهای فدائی خلق ایران؛ بدون تاریخ؛ ص 1.
3) امیرپرویز پویان؛ خشمگین از امپریالیسم، ... ؛ همان، ص 2.
4) امیرپرویز پویان؛ همان، ص 2 و 3.
5) امیرپرویز پویان؛ همان، صص 7-6.
«ضد استالینیسم، نفی دیکتاتوری پرولتاریا و تأیید یک سوسیالیسم نیمبند که استثمار طبقاتی را تعدیل میکند و مدافع لیبرالیسم است».(1)
پویان، آلاحمد را «یک خردهبورژوای مترقی و میانهرو و یک ضدامپریالیست» و در عین حال «یک ضد مارکسیست که بیشتر به صورت ضداستالینیسم متجلی میشد» میداند. به گمان پویان، اگر جلال آلاحمد به دشمن حمله میکند فقط برای آن است که «هدایتش کند نه برای اینکه نابودش سازد.» و آلاحمد چون «از اختلاف میترسید» «دشمن را هدایت میکرد»؛ او «از سوسیالیسم بیشتر هراس داشت تا سرمایهداری وابسته که چون قوام بگیرد موجی از لیبرالیسم را (در مقیاسی محدود و روشنفکری) نیز میتواند با خود همراه کند». وحشت آلاحمد از سوسیالیسم از آن جهت بود که «اندیویدوالیسم افسارگسیختهاش را نفی میکرد»؛ و اگر آلاحمد به دشمن حمله میکند از آن جهت است که این دشمن نماینده امپریالیسم است و «امپریالیسم در مسیر حفظ و افزایش منافعش، ناگزیر گلوی بورژوازی ملی و خرده بورژوازی را تا سرحد مرگ میفشارد.» و این خرده بورژوا هر وقت چهرهاش از فشار سر انگشتان امپریالیسم «به کبودی میگرایید، نالهای از سر چاه سر میداد». در نتیجه آلاحمد «به عنوان یک خردهبورژوای ناراضی، برای دشمنی که نماینده امپریالیسم است در سطحی روشنفکری یک دشمن بالفعل بود اما در رابطه با مسئله انقلاب همواره متحد بالقوه این دشمن بود. هر چند به سلطه امپریالیسم کینه میورزید اما وحشت فراوانش از دیکتاتوری پرولتاریا - دشمن بالقوهای که لیبرالیسم او از هیچچیز به اندازه آن نمیترسید - او را نسبت به دیکتاتوری بورژوازی انعطافپذیر میساخت».(2)
شاید ناخرسندی بیش از حد پویان از آلاحمد ناشی از آن بود که برای وی مذهب - به عنوان بنیان سیاسی فرهنگ ایران - یک پشتوانه ایدئولوژیک به شمار
ص:273
میرفت. «چیزی که برای خردهبورژوازی همه ملتهای آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین در جریان مبارزات انقلابی یک پشتوانه بوده است.»(1)
به زعم پویان فائق آمدن بورژوازی کمپرادور بر بورژوازی ملی شرایطی فراهم آورده است «تا تضادهای اجتماعی ناشی از وابستگی به امپریالیسم لزوماً با یک انقلاب سوسیالیستی از میان برداشته شوند» و این موجب هراس آلاحمد شده بود به طوری که او را به ورطه نیهیلیسم افکند و بالاخره پویان رضایت میدهد که بنویسد: «هر چند در صف ما نبود، در صف دشمن هم نبود.»(2)
پویان اگر چه خود حداقل تا این زمان در بستر روشنفکری آرمیده بود؛ ولی تدریجاً عقایدی سخت علیه روشنفکران مییابد. عباس مفتاحی نیز میگوید به دلیل تمایلات روشنفکرانهای که مسعود احمدزاده داشت؛ پویان با اندکی تأخیر او را در جریان تشکیل گروه گذاشت. اما تعدادی از افراد مرتبط با هیرمنپور به اسامی حاجیان سه پله، حسین فولادی، ابراهیم تهرانچی و جلال نقاش در گروه عضوگیری شدند.
گروه پس از انتخاب رویکرد جدید به تجدید سازمان پرداخت. تا این زمان، افراد به طور زنجیروار با یکدیگر در ارتباط بودند و روابط، فاقد ساختاری سازمانی بود. پویان مقالهای تحت عنوان «لزوم تجدید سازمان» نوشته و پیشنهاد کرده بود که گروه به صورت هستههای سه نفره درآید. «خصلتی» که بعدها، به «حاکمیت حالت محفلی در گروه» منجر شد و ضربات سنگینی بر پیکرة گروه وارد نمود.(3)متعاقب این سازماندهی، نامگذاری مستعار نیز معمول شد. «نامگذاری اعضاء گروه ابتدا فارسی ولی پس از مدتی اسامی خارجی انتخاب شده بود. علت این امر هم آن بود که ممکن است اسامی فارسی، افراد دیگر گروه را به خطر اندازد.»(4)
ص:274
در این نامگذاریها نام مستعار پویان، کامیلو(1)نام مسعود احمدزاده، فردریک؛ نام عباس مفتاحی، امانویل؛ نام چنگیز قبادی، جواخیم؛ نام مهرنوش ابراهیمی، سلیا بود.
اما بیژن هیرمنپور که نابینا بود و نمیتوانست فعالیت اجرایی داشته باشد در خارج از این هستههای سه نفره قرار گرفت و طی مقالهای که در نقد مبارزه مسلحانه: هم استراتژی، هم تاکتیک نوشت؛ نام کاوه را برای خود برگزید.
سالهای بعد این گونه نامگذاریها، اگر چه «نشانه افزایش شور انقلابی» و «نشانه تأثیر قطعی ادبیات انقلابی جهان در زندگی گروه» دانسته شد؛ ولی به لحاظ «مغایرت با اصول پنهانکاری و بیتوجهی به فرهنگ توده های زحمتکش» مورد انتقاد قرار گرفت.
اکنون، وظیفه اصلی این هستهها که به طور قابل ملاحظهای افزایش یافته بود؛ بحث درباره مشی نوین مبارزه سیاسی - نظامی بود. در مورد فواید هستهها و ضرورت ایجاد آنها نیز دو مقاله توسط پویان و هیرمنپور نگاشته شد. جمعبندی نظرات هر یک از هستهها توسط هستههای دیگر مورد نقد و بررسی قرار میگرفت.
در نتیجه این مباحثات، گروه به این جمعبندی رسید که اگر چه «تشکیل حزب طبقه کارگر» به جای خود محفوظ است و نمیتوان از این هدف عدول کرد؛ ولی برای حفظ خود تا رسیدن به چنین نقطه عزیمتی باید از خود، مسلحانه دفاع کنند؛ تا در صورت یورش پلیس، یا بتوانند به کمک اسلحه بگریزند؛ یا بالاجبار
ص:275
1) احتمالاً برگرفته از نام کامیلو تورز، کشیش و جامعهشناس کلمبیایی است. وی صاحب کرسی استادی جامعهشناسی و کشیش راهنمای دانشگاه ملی کلمبیا بود. موضعگیریهای سیاسی او سبب شد که در 1964 از کار برکنارش کنند و مدتی بعد به خاطر همین فعالیتها، زندانی گردید. پس از آزادی از زندان، از جامه روحانیت [کشیشی] به درآمد و در تابستان 1965 «جبهه متحد» را تشکیل داد. او در 6 ژانویه پیامی منتشر ساخت که در آن آمده بود: «مردم آگاهند که تنها راه ممکن، مبارزه مسلحانه است.» کامیلو تورز، در 15 فوریه 1966، طی درگیری با یک گروه گشت نظامی، کشته شد (ژرار شلیان، اسطورههای انقلابی جهان سوم، ترجمه نسرین حکمی، ص 103).
اقدام به خودکشی کنند؛ چرا که نباید زنده دستگیر میشدند. به دیگر سخن، حمله نظامی علیه دشمن به کلی منتفی بود. گروه با این استدلال اقدام به خرید اسلحه از قاچاقچیهای مختلف کرد تا اعضا مسلح شوند. به هر حال، «نطفه مسلح شدن گروه» بسته شده بود.(1)
دیری نگذشت که پویان مقالهای نوشت با عنوان «قدرت انقلابی و رد تئوری بقاء».(2)در این مقاله اندیشه «دفاع مسلحانه از خود» به سختی مورد حمله قرار گرفته بود و چنین استدلال میشد که حمله بهترین نوع دفاع میباشد؛ زیرا انفعال ناگزیر به نابودی گروه خواهد انجامید. این مقاله پویان مدتی بعد با عنوان «مبارزه مسلحانه و رد تئوری بقا» در کنار جزوه احمدزاده، مانیفست گروه شناخته شد.
اما انگیزه تدوین این مقاله، مقاله دیگری بود با عنوان «اهم وظایف گروههای مارکسیستی» که از طریق بیژن هیرمنپور به دست گروه رسیده بود. کسی که این مقاله را در اختیار هیرمنپور قرار داده بود تأکید کرده بود که از آن هیچ نسخهای تهیه نشود و ضربالاجلی نیز برای استرداد آن تعیین کرده بود. این مقاله که مفتاحی احتمال میدهد متعلق به گروه ساکا(3)باشد در ضربالاجل تعیین شده توسط پویان، مسعود احمدزاده و عباس مفتاحی خوانده شد. وظیفهای که مقاله برای گروههای مارکسیستی پیشنهاد میداد؛ عبارت بود از: مطالعه و شناخت تاریخ عمومی ایران و خصوصاً تاریخ معاصر و تجزیه و تحلیل حوادث و وقایعی که در خلال این سالها روی داده است.
براساس اظهارات مفتاحی این مقاله، وظیفه گروههای مارکسیستی ایران را در ابتدا ایجاد حزب مارکسیستی دانسته و در ادامه تحلیل مختصری در حدود 5- 6 صفحه از تاریخ معاصر ایران به دست داده است و همچنین، در آن بر لزوم مبارزه با هرگونه چپروی تأکید شده و شرط بقای گروهها را پنهان کاری مطلق دانسته
ص:276
بود.
پس از آن که مقاله توسط پویان، احمدزاده و مفتاحی خوانده شد؛ بحثهای زیادی بین آنان درگرفت. آنان به این نتیجه رسیدند که پنهانکاری پیشنهادی مقاله مزبور در حقیقت راه به انفعال و بیعملی میبرد؛ زیرا در گزینش افراد برای عضویت در گروه همواره احتمال خطا وجود دارد و مهمتر از آن، اینکه ضربه به گروه ممکن است از ضربه به گروههای دیگر ناشی شود چون نمیتوان با «پنهانکاری مطلق» اقدامی انجام داد. بنابراین، پویان دست به کار تدوین مقاله «قدرت انقلابی و رد تئوری بقا» شد.
مقاله پویان نیز مانند دیگر مقالات برای نظرخواهی در اختیار هستهها گذاشته شد و پایه بحثهای جدیدی در گروه گردید. این بحثها، سرانجام به مقالهای انجامید با عنوان «مبارزه مسلحانه، هم استراتژی و هم تاکتیک» که مسعود احمدزاده در تابستان سال 49 آن را تدوین کرد. او در این باره مینویسد:
این مقاله چیزی نبود جز ادامه و تکمیل نظریات بیان شده از طرف رفقای هستهها به نحوی مشروحتر. در این مقاله برداشتهای گوناگون از مبارزه مسلحانه چون تبلیغ مسلحانه و دفاع از خود مسلحانه مورد بحث و بررسی قرار میگیرند و جمعبندی میگردند. شرایط عینی و ذهنی جامعه ما و نیز تجربیات انقلابی خلقهای دیگر مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفته و به ویژه دو اثر؛ «یکی چه باید کرد؟» لنین و دیگری «انقلاب در انقلاب» رژی دبره مورد بررسی قرار گرفته و سپس نتیجهگیریهایی به عمل میآید. این مقاله نیز چون مقالات دیگر درباره خط مشی نوین به طور جدی مورد بحث رفقای گروه قرار میگیرد. آن گاه در کلیت خود به عنوان بیاننامه خط مشی نوین مورد قبول تمامی رفقای گروه واقع میشود.(1)
اینک گروه به درک نوینی از مبارزه مسلحانه دست یافته بود. نظرات پیشین یعنی «مسأله دفاع مسلحانه از خود» و یا مسأله «ایجاد حزب» همه به کناری نهاده
ص:277
1) مسعود احمدزاده، همان، ص 5.
شد و بار دیگر «انقلاب در انقلاب» رژی دبره، در کانون توجه قرار گرفت. بدین ترتیب، گروه به «میوه ممنوعه» نزدیک شده بود و آماده بود که به تعبیر مفتاحی «گناه کبیره» را مرتکب شود؛ زیرا مشی مسلحانه، تنها و آخرین گزینه گروه بود.
انتخاب مشی مبارزه مسلحانه در شهر که در تابستان سال 1349 صورت پذیرفت؛ آشکارا متأثر از انقلابیون برزیل بود. از این پس، کتاب «راهنمای جنگ چریکی شهری» اثر ماریگلا(1)«متن مقدس» گروه شد. این ایام، مقارن بود با سفر صفاییفراهانی و همراهانش به جنگل و کوههای شمالی ایران جهت یافتن «کانونی برای شورش».
پس از وقایع سیاهکل، بقایای گروه جزنی، دو تیم مستقل تشکیل دادند: یک تیم پنجنفره و یک تیم سهنفره؛ که رابط آن حمید اشرف با نام مستعار قاسم بود. ساختار گروه احمدزاده - پویان نیز متشکل از «هسته های مثلث» بود. در سال 50، برخی از این هستههای مثلثی، به پیشنهاد مسعود احمدزاده، به تیمهای چریکی تبدیل شده بودند. اما برخی دیگر همچنان دستنخورده ماندند. بر روی هم، گروه احمدزاده - پویان از سه شاخه تشکیل میشد: شاخه تبریز، شاخه مشهد و شاخه تهران.(2)
این ساختار پس از ادغام گسترش یافت. اما هستة مرکزی گروه در تهران باقی ماند. صرفنظر از هسته مرکزی گروه و دیگر هستههای مرتبط با آن که در تهران تشکیل شده بود؛ پویان برای راهاندازی شاخههای دیگر به تبریز و مشهد نیز مسافرتهایی داشت تا دوستان خود را در آنجا متشکل کرده و به شاخه تهران
ص:278
متصل سازد.
امیرپرویز پویان برای ایجاد شاخة تبریز، خود مستقیماً با بهروز دهقانی و دوستان او تماس گرفت. عامل آشنایی پویان با بهروز دهقانی و علیرضا نابدل، صمد بهرنگی بود. اما از چگونگی آشنایی پویان و صمد بهرنگی اطلاع دقیقی در دست نیست. همینقدر میدانیم که آنان از رهگذر فعالیتهای مطبوعاتی با یکدیگر آشنا شدند. اسد بهرنگی برادر صمد اظهار میدارد: «آشنایی صمد با پویان، در واقع بر میگردد به رفتن صمد به تهران به خاطر کتابهای منتشر شدهاش.»(1)پویان و بهرنگی چند بار یکدیگر را دیده بودند و بهرنگی نیز حلقه دوستان خود را به پویان معرفی کرده بود.
آن گونه که عباس مفتاحی گزارش میدهد: «پویان مسأله گروه را با بهرنگی مطرح کرده بود که همزمان با چنین جریاناتی صمد بهرنگی مرد.»(2)
از گزارش مفتاحی نمیتوان دریافت که مضمون گفتوگوهای آن دو چه بوده است. آیا پویان متقاضی عضویت بهرنگی در گروه بود؟ در این صورت، جواب بهرنگی چه بوده است؟ اما آنچه که مسلم است؛ پویان هیچگاه درباره مشی چریکی و لزوم سازماندهی افراد برای پیگیری چنین هدفی با بهرنگی گفتوگو نکرده بود. زیرا مرگ بهرنگی در شهریور ماه 1347 روی داد و در این زمان، گروه نه تنها مشی مسلحانه را به کلی مردود میدانست؛ بلکه همان گونه که مفتاحی اظهار داشته تعیین استراتژی مبارزه توسط یک گروه را «گناهی کبیره» میشمرد.
به هر تقدیر، پویان توانست به حلقه یاران بهرنگی راه یابد. حلقه دوستان و یاران صمد بهرنگی مرکب بود از بهروز دهقانی، علیرضا نابدل، بهروز
ص:279
دولتآبادی، عبدالمناف فلکی، رحیم رئیسنیا و چند تن دیگر. صمد بهرنگی و بهروز دهقانی به رغم آنکه منازل پدریشان نزدیک هم بود؛ ولی در دوره تحصیلی در دانشسرا با یکدیگر آشنا شدند. اسد بهرنگی توضیح میدهد:
فکر بهروز و صمد؛ همچنین وضع مالی شان خیلی شبیه هم بود و اینها باعث نزدیکی آن دو شده بود. یعنی عیناً به همان دلیل که صمد به دانشسرا رفت، بهروز هم رفت. بهروز هم پدرش بیکار بود و نمیتوانست خرجی خانواده را بدهد.(1)
آشنایی آنان به دوستی عمیق با یکدیگر منجر شد. آنان به اتفاق یکی دیگر از دوستانشان روزنامه دیواری «خنده» را در دانشسرا تهیه میکردند.
صمد بهرنگی و بهروز دهقانی پس از فارغالتحصیلی از دانشسرا در سال 1336 به عنوان معلم راهی آذرشهر شدند. آن دو بعدها به دعوت صاحبامتیاز روزنامهای به نام «مهد آزادی» که در تبریز منتشر میشد ویژه نامهای ادبی - هنری برای روزهای جمعه آن روزنامه انتشار دادند.
اما، آشنایی علیرضا نابدل با بهرنگی و بهروز دهقانی به سال 1345 باز میگردد. او در این سال قطعه شعری به زبان آذری برای صفحه ادبی ضمیمه روزنامه کیهان ارسال میکند. شعر با دخل و تصرف و تحریف در روزنامه چاپ میشود. نابدل برای اعتراض به روزنامه کیهان مراجعه میکند؛ به او پاسخ میدهند که چون صفحه مربوط به آذربایجان در نمایندگی روزنامه در تبریز تهیه و ارسال میشود؛ باید به آنجا مراجعه کند. نابدل نیز ناگزیر به نزد آقای ملازاده سرپرست نمایندگی روزنامه کیهان در تبریز میرود. وی نیز به او میگوید نزد آقای بهرنگی بروید. مراجعه او به بهرنگی سرآغاز روابط پایدارش با بهرنگی و دهقانی میشود. روابط نابدل با آن دو که در آغاز غیرسیاسی بود و پیرامون ادبیات و شعر دور میزد؛ از اواخر سال 1346 رنگ سیاسی به خود گرفت.
ص:280
1) کیوان باژن، همان، ص 66.
بهرنگی بعضی کتب سیاسی و همچنین بخشی از آثار مائو تسه تونگ را جهت مطالعه در اختیار نابدل قرار میداد. در این ایام نابدل که پس از فارغالتحصیلی از دانشکده حقوق به خدمت سربازی اعزام شده بود به عنوان مأمور سپاه ترویج و آبادانی خدمت خود را در اداره اصلاحات ارضی شهرستان مرند که فاصله زیادی با تبریز نداشت میگذراند. به همین جهت اوقات خود را غالباً در تبریز و با بهرنگی و دهقانی سپری میکرد. نابدل پس از اتمام خدمت سربازی در سال 47 به استخدام وزارت آموزش و پرورش درآمد و به عنوان دبیر راهی شهرستان خوی شد که البته روابطش پس از مرگ بهرنگی با بهروز دهقانی همچنان ادامه یافت.
مناف فلکی و صمد بهرنگی نیز در سال 6-1345 با یکدیگر آشنا شدند. البته در کتاب صمد بهرنگی، ادعا شده بهرنگی در دی ماه 1344 با مناف فلکی که شاگرد قالیبافی بود؛ آشنا شد و به او کمک کرد تا تحصیلات خود را تا دانشگاه ادامه دهد.(1)علیرضا نابدل مینویسد: «فلکی را جلال آلاحمد به صمد بهرنگی معرفی کرده بود.»(2)اما مناف فلکی نحوه آشناییاش با بهرنگی را مربوط به سال 1346، جلسه سخنرانی آل احمد در دانشگاه تبریز میداند.
مناف فلکی که در آن زمان سال آخر دبیرستان را میگذراند اظهار میدارد: «من از حرفهای آلاحمد خوشم آمده بود چون او یک آنارشیست بوده و هیچ ایدئولوژیای را قبول نداشت».
او سپس ادامه میدهد: «من در این جلسه با صمد بهرنگی آشنا شدم... آشنایی من و صمد براساس بحث در مورد موضوعات مطروحه در جلسه ادامه یافت.»(3)این گفتگوها بیشتر در خیابان باغ گلستان تبریز انجام میشد. در مهر همان سال فلکی در رشته
ص:281
ریاضی دانشگاه تبریز قبول شد. صمد بهرنگی از همان ایام برخی کتب و جزوات مارکسیستی را به فلکی میداد. او مینویسد:
صمد بهرنگی در تبلیغ خود، اوّل هیچ وقت از ایدئولوژی کمونیسم حرفی به میان نمیآورد و بیشتر از شعر و ادبیات و اینکه نویسندگان مرکزنشین خیلی مزخرفند و چرت و پرت میگویند حرف میزد. کمکم بحث را بدین جا میکشید که شعر و ادبیات و هنر بایستی در خدمت خلق باشند. شاعر و نویسنده باید دردهای خلق را بشناسد و بعد شروع به آوردن مثالهایی از وضع بد زندگی دهاتیها میکرد تا بالاخره بحث را بدین جا میرساند که فقط با نوشتن از دردهای خلق، نمیتواند این دردها را شفا دهد. البته من هم به همین سادگی حرفهای او را قبول نمیکردم و در آیین کمونیستها یک حقه وجود دارد و آن اینکه وقتی میخواهند به یکی تبلیغ بکنند هر چیز خوب یا بد البته از لحاظ عقاید در او دیدند تحسین میکنند مثلاً مقاومت مرا در مورد عقاید کمونیستی تحسین میکردند و میگفتند که خیلی خوب است که کسی واقعاًٌ با بحث و جدل در مورد عقاید خودش حرف بزند تا [اینکه] بدون چون و چرا قبول کند. بدین ترتیب بعد از بحثهای زیاد صمد بهرنگی به من قبولاند که باید دست به عمل زد تا دردهای خلق درمان شود.(1)
در نتیجة این گفتوگوها، فلکی نیز به جمع دوستان بهرنگی پیوست و با دهقانی و نابدل آشنا شد. در اوایل سال 47 پس از آن که چند تن از دانشجویان دانشگاه تبریز توسط مأمورین انتظامی دستگیر شدند؛ بهرنگی در ملاقاتی که با فلکی و نابدل داشت؛ پیشنهاد داد تا برای نشان دادن همبستگی با دانشجویان زندانی روی دیوارهای شهر شعار بنویسند. آنان در مورد نوع شعار مقداری گفتوگو کردند و سپس به این نتیجه رسیدند که فقط بنویسند: «دانشجویان را آزاد کنید». برای این کار، مناطق مناسب را شناسایی کردند و شب بعد ساعت 30/9 در خیابان فردوسی قرار گذاشتند. نابدل و فلکی در دو سوی خیابان
ص:282
1) عبدالمناف فلکی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 103251، بازجویی، مورخ 18/8/50، ص 1.
مراقبت میکردند و بهرنگی شعارها را روی دیوار مینوشت.
اما در تابستان این سال، محفل دوستان بهرنگی از هم پاشیده شده بود؛ زیرا از یکسو نابدل چون به خدمت زیر پرچم اعزام شده بود کمتر در تبریز حضور مییافت؛ بهروز دهقانی نیز با استفاده از بورس فولبرایت به آمریکا عزیمت کرد و بالاخره، صمد بهرنگی نیز در شهریور ماه در رودخانه ارس جان باخت. فلکی در ارزیابی آن موقعیت مینویسد:
روشنفکران دیگر هم چندان قدرت و انرژی نداشتند. مشروبخواری رواج زیادی داشت. مخصوصاً میرفتند و عرق سگی میخوردند. بانی عرقخوری فریدون قرهچورلو بود.
او تمام روشنفکران را به لجن میکشید و همه را شرابخوار میکرد. مجالس عرقخوری بعد از پنج و شش جلسه دلم را به هم زد. چون در این مجالس شعارهای مبتذلی میدادند. مثلاً به سلامتی مائو مشروب میخوردند. در پاییز 47 بهروز از خارج برگشت. قبل از رفتن به خارج گرایشهای مارکسیستی بهروز به اندازه صمد نبود. ولی بعد از برگشتن از خارج خیلی از مارکسیسم دم میزد.(1)
با مرگ بهرنگی، ترغیب فلکی برای پذیرش مارکسیسم به علیرضا نابدل و بهروز دهقانی محول شد. فلکی مینویسد: «علیرضا نابدل شخصی چپرو بود و همیشه هم چپرو ماند ولی وقتی در مورد تبلیغ کار میکرد از تندروی و چپروی دست بر میداشت و به نرمی میگرائید و بهتر بگویم به حقه بازی متوسل میشد.» فلکی ادامه میدهد که این روش، شگردی بود تا سمپاتها را تحت تأثیر خود قرار دهند و تأکید میکند: «البته بعضی حقهها را از طرف تشکیلات به بهروز دهقانی و علیرضا نابدل یاد میدادند تا در تبلیغ به کار بسته شود.»(2)
این حلقه دوستان بهرنگی بود که پویان برای دیدن آنها به تبریز مسافرت کرد.
ص:283
البته بهرنگی در زمان حیاتش چندبار از پویان برای دوستانش سخن گفته بود و آنان اجمالاً او را میشناختند.
در فروردین ماه سال 48 پویان به اتفاق یکی از دوستانش که علیرضا نابدل احتمال میدهد رحمت پیرو نذیری باشد؛ به تبریز سفر کرد. گفته میشود پویان برای یافتن دوستان بهرنگی در آغاز به کتابفروشی شمس که پاتوق آنان بود میرود و سراغ دهقانی را از شخص کتابفروش میگیرد. کتابفروش چون پویان را نمیشناخته است او را دست به سر میکند؛ ولی با مراجعات مکرر پویان، بالاخره قراری برای ملاقات پویان با بهروز دهقانی میگذارد. مکان ملاقات منزل دهقانی بود. بهروز دهقانی موضوع را تلفنی به اطلاع نابدل میرساند و از او میخواهد که او نیز حضور یابد.
بهروز دهقانی مینویسد:
امیر دوست صمد بود و بعد از مرگ صمد او روزی به تبریز آمد به خانه ما و در آنجا من و دولتآبادی و نابدل با هم بودیم (و یک آدم دیگر که من نمیشناسم) ما مقداری با هم حرف زدیم.(1)
پویان در آن جلسه مقداری راجع به خفقان سیاسی در دانشگاهها صحبت کرد و همچنین بحثی نیز در مورد سیاست چین و شوروی بین آنان درگرفت. روز بعد اعضای این جلسه به اتفاق غلامحسین فرنود و مجید تبریزی به آذرشهر و آخرجان - قریهای که بهرنگی در آنجا تدریس میکرد - رفتند.
پویان در این سفر با نابدل قراری در خانه فرهنگی ایران و انگلیس واقع در خیابان فردوسی گذاشت. در این قرار، پویان اظهار داشت که مایل است با آنان رابطه منظمی داشته باشد. البته او در تبریز نیز همین تمایل را به بهروز دهقانی اظهار داشته بود. نابدل چون فایدهای در این ارتباط نمیدید از آن استقبالی نکرد.
ص:284
1) بهروز دهقانی؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 14731، بازجویی، جلسه دوم، مورخ 4/3/1350، ص 1.
اما با دو سفری که در خلال این مدت دهقانی به تهران داشت و پویان را تصادفی در خیابان دید و گفتوگوهایی که انجام دادند؛ بالاخره تصمیم گرفتند که با یکدیگر ارتباط منظم داشته باشند.
برای ایجاد ارتباط که از پاییز سال 48 آغاز شد یکی از آن دو به تهران سفر میکرد و در محل قراری که ماه پیش تعیین میشد؛ حضور مییافت. در این ملاقاتها پویان نشریات تازهای به آنان میداد. این نشریات نسخههای تایپ شده آثار مارکسیستی بود.
روابط بهروز دهقانی با تهران از چشم ساواک پوشیده نبود؛ به طوری که در تاریخ 18/11/48 ساواک مرکز در تلگراف رمزی به ساواک تبریز اطلاع میدهد:
شخصی به نام بهروز دهقانی که دانشجوی دانشگاه تبریز میباشد با عدهای از دانشجویان کمونیست دانشگاه تهران ارتباط داشته و احتمالاًً مشارالیه در تبریز با گروهی در تماس میباشد. دستور فرمائید او را شناسایی [و] با کلیه امکانات از اعمال و رفتارش مراقبت و نتیجه را به موقع اعلام نمایند.(1)
روابط پویان با دهقانی و نابدل تا زمانی که مشی مسلحانه از جانب گروه انتخاب شد؛ به ارائه کتاب و جزوات مارکسیستی محدود بود. البته پویان همواره آنان را به ایجاد شبکهای از سمپاتها تشویق میکرد. بنابراین، اولین هسته از شاخه تبریز مرکب بود از بهروز دهقانی، علیرضا نابدل و عبدالمناف فلکی با اسامی مستعار رامون، ارنستو و شیرژ. اما به موازات این هسته که در ارتباط مستقیم با پویان قرار داشت عباس مفتاحی نیز برادرش اسدالله را که دانشجوی پزشکی تبریز بود به مطالعه آثار کمونیستی ترغیب میکند. اسدالله مفتاحی آغاز مطالعات کمونیستی خود را مربوط به زمانی بیان میکند که سالهای سوم و چهارم دانشکده را سپری میساخت.
اسدالله مفتاحی در همان ایام با محمدتقی افشانی نقده که یکی از
ص:285
1) بهروز دهقانی، همان، از ساواک مرکز به ساواک تبریز، به شماره 13795/211.
همکلاسیهای دانشکدهاش بود؛ وارد مباحث سیاسی میشود و چون او را علاقمند و مستعد یافت کتابهایی را که از برادرش عباس میگرفت؛ مشترکاً و گهگاه به همراه محمدعلی گرامی مطالعه میکردند.
گوش دادن به رادیو پکن و ضبط و پیاده کردن گفتارهای آن رادیو و بحث و گفتوگو درباره محتوای آنها نیز یکی از فعالیتهای مشترک اسدالله مفتاحی و افشانی بود. در سال 48 عباس مفتاحی آدرس یک قنادی را به اسدالله داد تا بدانجا رفته و سراغ بهروز دهقانی را بگیرد. او نیز چنین کرد؛ ولی در آن روز دهقانی در آنجا نبود. او که خود را جوادی معرفی کرده بود با تعیین روزی مشخص به قناد گفت که برای دیدن دهقانی باز خواهد گشت؛ اما در مشورت با افشانی ترجیح داده شد که به خاطر محلی بودن افشانی، او به سراغ دهقانی برود. آشنایی آن دو به مبادله کتاب انجامید به طوری که افشانی خاطرنشان میسازد: «بدین وسیله تقریباًً توانستیم به اکثر آثار مارکسیستی دسترسی پیدا کنیم، قبل از آشنایی با دهقانی، فعالیت من و مفتاحی به صورت غیرمنظم و بیشکل بود و بدون برنامه کار میکردیم، بعد از اینکه با دهقانی آشنا شدم روابط ما به صورت منظم و متشکل درآمد و بحثها و صحبتهایمان جهت مشخصی پیدا کرد.»(1)
پس از مدتی که از روابط دهقانی و افشانی گذشت؛ دهقانی پیشنهاد داد که اسدالله مفتاحی نیز به آنان بپیوندد. جلسات سه نفره آنان به پیشنهاد دهقانی تا مدتها در اتاق تاریک برگزار میشد؛ زیرا او میگفت: «یکی از مجاهدین زمان مشروطه در یک اتاق تاریک برای پیروانش صحبت کرد.»(2)اما پس از چند جلسه، این روال تغییر کرد و مفتاحی توانست بهروز دهقانی را ببیند. نام مستعاری که اسدالله مفتاحی برای خود برگزید، «خوزه»؛ و نام مستعار افشانی، «حبش» بود. این هسته زیر نظر بهروز دهقانی بود و وظیفة آن مطالعه منابع مارکسیستی و تایپ کتب و جزواتی بود که از شاخه تهران برای این منظور در اختیارشان گذاشته میشد.
ص:286
افشانی و مفتاحی همچنین تلاش میکردند اطرافیان خود را تبلیغ کرده و نسبت به مشی مسلحانه ترغیب کنند. جواد اسکویی، ناصر ایزدی و حسن جعفری در بین این افراد دیده میشدند. مفتاحی، جواد اسکویی را که دانشجوی دانشکده کشاورزی بود از زمان اعتصابات دانشگاه تبریز میشناخت.
روابط آنان در کوی دانشگاه گسترش یافت و به تبادل کتاب انجامید. پس از آنکه اسکویی فارغالتحصیل شد و به سربازی رفت، اسدالله مفتاحی او را به برادرش عباس که با اسکویی در یک پادگان بودند؛ معرفی کرد. اسکویی پیش از ترک تبریز به مقصد سربازی ناصر (علیاصغر) ایزدی را به اسدالله مفتاحی معرفی کرد. ایزدی نیز دانشجوی دانشکده کشاورزی تبریز بود.
روابط آن دو پس از آشنایی تا مدتها به مطالعه محدود میشد. پس از آن که گروه مشی مسلحانه را برگزید اسدالله مفتاحی نیز مشی نوین گروه را با ایزدی در میان گذاشت و استدلال کرد با توجه به نفوذ ساواک در کارخانجات امکان کار سیاسی در بین کارگران تقریباً از بین رفته است. بنابراین، گروه دیگر به دنبال تشکیل حزب نخواهد بود.
ایزدی نیز اگر چه با تأخیر ولی نهایتاً مشی مسلحانه را پذیرفت. به طوری که جزو افرادی بود که آماده شد تا برای پیوستن به گروه صفایی فراهانی عازم کوه شود؛ ولی متعاقب واقعه سیاهکل این عزیمت منتفی شد. البته اسدالله مفتاحی تأکید میکند: «مسایلی که برای جواد اسکویی و ناصر مطرح میشد همیشه در سطح پائین بود و مسایل خاص گروهی را با آنها به هیچ وجه در میان نمیگذاشتیم.»
ایزدی که نام مستعار او بولیا و در برخی موارد «ستار» بود؛ موجب آشنایی همایون کتیرایی و اسدالله مفتاحی شد. همایون کتیرایی پس از مدتی گفتوگو با اسدالله مفتاحی خود را به او معرفی کرد و گفت که عضو گروه آرمان خلق است. پس از آن، کتابهای مائو را که خود تکثیر کرده بود و همچنین مانیفست سازمانیشان را برای مفتاحی آورد. در تمام مدتی که اسدالله مفتاحی در تبریز بود؛ آنان یکدیگر را میدیدند؛ ولی به رغم مباحث بسیار هیچگاه نتوانستند به وحدت دست یابند. اسدالله مفتاحی در توضیح اختلاف استراتژیک با گروه آرمان خلق مینویسد:
ص:287
گروه ما به طور کلی در آن موقع مبارزه مسلحانه را به عنوان تنها راه پیروزی انقلاب در ایران میدانست. معتقد بودیم که ما نباید صبر کنیم تا حزب تشکیل شود و بعد دست به اسلحه ببریم و مبارزه مسلحانه را آغاز کنیم ... آنها میگفتند باید دنبال تشکیل حزب رفت و قبل از دست زدن به مبارزه مسلحانه باید حزب را تشکیل داد. در مورد کانون [شورشی] آنها بکل [بالکل] مخالف بودند و میگفتند که باید کار سیاسی را در روستا آغاز کرد و پس از اینکه ما موفق شدیم در منطقه نسبتاً وسیعی کار سیاسی بکنیم و اتمسفر آنجا را انقلابی کنیم آن وقت میتوانیم در آن منطقه جنگ چریکی را آغاز کنیم. یک مورد اختلاف دیگرمان بر سر طبقه حاکم در ایران بود. اینان معتقد بودند که هنوز فئودالها قدرت را در اختیار دارند به طور کلی فئودالیسم هنوز بر ایران مسلط است. در صورتی که نظر ما کاملاً خلاف این بود ما معتقد بودیم که طبقه مسلط در ایران بورژوازی است.(1)
اگر چه از رابطه کتیرایی و اسدالله مفتاحی وحدت دیدگاه حاصل نشد؛ اما ظاهراً موجب جدا شدن همایون کتیرایی از گروه آرمان خلق گردید. اسدالله مفتاحی مینویسد:
وقتی که در تهران ساکن شدم و زندگی مخفی را شروع کردم یک بار وقتی ستار [ایزدی]را دیدم گفت که همایون را دیده است و با او قرار گذاشته. من گفتم خیلی خوب است و سر قرار رفتم. در اولین دیدار او گفت که از سازمان آرمان خلق بریده است و به طور کلی اصول و نظریات گذشتهای که من عنوان میکردم را قبول دارد.(2)
اسدالله مفتاحی و همایون کتیرایی بیش از یکی- دوبار دیگر نتوانستند همدیگر را ببینند، زیرا کتیرایی(3)
کتیرائی پس از مدتی توسط یکی از دوستانش به نام ناصر مدنی با مهندس عباس رضایی که به تازگی از آلمان بازگشته و در کارخانه نورد اهواز به کار اشتغال داشت آشنا شد. مدتی بعد به همراه او و بهرام طاهرزاده اساسنامهای به نام سازمان آرمان خلق تنظیم و تدوین نموده و کار گروهی خود را آغاز کرد.
این گروه برای تأمین هزینههای خود بانک صادرات شعبه خیابان آیزنهاور را مورد دستبرد قرار داد. مدتی بعد عباس رضایی به علت اختلاف در دیدگاه از آنان جدا شد.
حمله به بانک ملی شعبه آرامگاه عملیات بعدی گروه بود که در آن همایون کتیرایی، هوشنگ ترگل، بهرام طاهرزاده و ناصر کریمی شرکت داشتند. پس از سرقت و خروج از بانک، بهرام طاهرزاده و ناصر کریمی توسط مردم دستگیر و کتیرائی و ترگل موفق به فرار شدند.
این گروه سه نفره برای انجام سرقت بعدی به سراغ برادر ناصر کریمی به نام حسین و یکی از دوستان ناصر مدنی به نام حسین دستپرورده رفتند و آن دو تن نیز موافقت خود را اعلام کردند. آنان برای تهیه اتومبیل عملیات، تصمیم به سرقت اتومبیل میگیرند. به همین منظور در ساعات پایانی روز پیش از عملیات، کتیرایی، ترگل، ناصر مدنی، حسین کریمی و حسین دستپرورده از راننده اتومبیل پیکانی میخواهند که آنان را به نیروی هوایی ببرد. در بین راه، همین که به منطقة خلوتی رسیدند از راننده خواستند تا از اتومبیل پیاده شود. ولی راننده مقاومت میکند. حسین کریمی با چاقو به او حمله کرد. در این اثناء دو مأمور ژاندارم که از آن محل عبور میکردند به آن سو میدوند. همایون کتیرایی چند گلوله شلیک میکند که در نتیجه آن حسین کریمی کشته شد و دیگران موفق به فرار شدند ولی دیری نگذشت که آن چهار تن نیز در فروردین سال 1350 دستگیر شدند.
در رابطهای دیگر دستگیر شد.ص:288
1) اسدالله مفتاحی، همان، بازجویی، بدون تاریخ، ص 14.
2) اسدالله مفتاحی، همان، ص 14.
3) همایون کتیرائی فرزند روحالله در سال 1328 در بروجرد متولد شد. او هنگام تحصیل در دوره متوسطه به همراه دو تن از دوستانش به نامهای بهرام طاهر زاده و ناصر کریمی برخی کتب مارکسیستی را مطالعه میکرد. کتیرائی پس از اتمام دوره متوسطه جهت ادامه تحصیل در رشته روانشناسی راهی دانشگاه تبریز شد. در آنجا به رادیوهای پکن و پیک ایران گوش فرا میداد.
حسن جعفری نیز یکی دیگر از کسانی بود که اسدالله مفتاحی او را جذب گروه کرد. آشنایی آنان که از سال دوم دانشکده آغاز شده بود؛ به تدریج به دوستی انجامید. به طوری که در تابستان 1349 وی گهگاه به بیمارستانی که اسدالله مفتاحی دوره انترنی خود را در آن میگذراند؛ سری میزد.
اسدالله مفتاحی به حسن جعفری که او را برای کار گروهی مناسب تشخیص داده بود کتابهایی جهت مطالعه میداد تا اینکه در نیمه بهمن ماه سال 1349 مفتاحی پیشنهاد عضویت در گروه را به جعفری داد. جعفری در این باره مینویسد: «اواسط بهمن ماه 1349 که یکروز مفتاحی به طور ناگهانی به من گفت که آیا حاضری از دانشگاه بگذری و بعد ادامه داد که ما یک گروه هستیم که مشی مسلحانه داریم
ص:289
و اسلحه و امکانات هم در اختیار داریم و من عضو گروه هستم اما تو هنوز سمپاتی و عضو نشدهای بعد ادامه داد که [در] گروه ما هر کس یک اسم مستعار خارجی دارد و اسم من ”خوزه“ و اسم تو ”پل“ است و بعد گفت که من و تو عازم کوههای مازندران هستیم ولی باید کاری کنی که تا شش ماه کسی از غیبت تو آگاه نگردد.» سپس با او برای روز بیستم بهمن ماه در مقابل فروشگاه بزرگ ایران قراری میگذارد و توصیه میکند: «یک مسواک و یک حوله هم با خودت بردار».
روز موعود در محل قرار، جعفری از تردیدهای خود با اسدالله مفتاحی سخن میگوید و مفتاحی نیز ضمن محق دانستن او، به اطلاع وی میرساند که «برنامه ما قطع شده و ما به تبریز بر میگردیم.» اما اقامت اسدالله مفتاحی در تبریز دیری نپایید و چون تحت تعقیب قرار گرفته بود؛ برای همیشه به تهران آمد.
در نیمه خرداد سال 1350 مفتاحی توسط اکبر مؤید، حسن جعفری را به «مارتی» معرفی کرد و در قرار بعدی که مفتاحی و حسن جعفری در اول تیرماه در میدان شوش با یکدیگر داشتند؛ مفتاحی از جعفری میخواهد «دوستی را که در تهران دارد به او معرفی کند.» جعفری نیز در این باره با عبدالرحیم صبوری صحبت میکند و نظر موافق او را برای کار گروهی جلب میکند و قراری برای او و مفتاحی تعیین میکند.
مفتاحی در یکی از این ملاقاتها به حسن جعفری پیشنهاد می دهد که «در مدت تابستان خواهرش را نزد خود ببرد و با او کار کند تا شایستگی بیشتری جهت کار در گروه پیدا کند و او نیز این کار را انجام داد.» آخرین ملاقات جعفری و مفتاحی در بیستم تیر ماه در حوالی میدان غار و خیابان خیام صورت میگیرد در آن ملاقات مفتاحی به اطلاع جعفری میرساند:
تماس با دوست تو برقرار شد و کار تو دیگر با من مربوط نیست و مربوط به تبریز است.
شاخه مشهد مرکب بود از یک محفل دانشجویی که نه تنها فاقد تجربه سیاسی بود؛
ص:290
بلکه دانش آنان از مارکسیزم نیز بسیار نازل و اندک بود. فرد مؤثر این محفل حمید توکلی بود که پویان برای تشکیل شاخه مشهد به سراغ او رفت. آشنایی پویان و حمید توکلی از رهگذر همسایگی پدر توکلی با خواهر پویان حاصل شد.
حمید توکلی پس از اخذ دیپلم برای مدتی در رشته زبان انگلیسی در دانشگاه مشهد مشغول به تحصیل شد و در این دوران، با بهمن آژنگ آشنا گردید. آژنگ در حد بسیار نازلی توکلی را با مارکسیزم آشنا کرد؛ ولی پس از آن که پویان و توکلی در سال 1347 با یکدیگر آشنا شدند و این آشنایی به دوستی عمیقی بین آنان انجامید؛ پویان در سفرهای متعدد خود به مشهد برخی از رمانها و یا دیگر آثار مارکسیستی را برای مطالعه در اختیار توکلی قرار میداد.
توکلی همچنین، به تشویق پویان با افراد دیگر ارتباط برقرار میکرد و آنان را به مطالعه تشویق مینمود. خواهرش شهین و همسر او، از جمله این افراد بودند.
شهین توکلی پس از اخذ دیپلم وارد دانشسرای عالی شد و در سال دوم تحصیل بود که دانشجویان اعتصاب کردند. شهین توکلی به عنوان سخنگوی دانشجویان اعتصابی با مقامات دانشگاه وارد گفتوگو شد. همین امر موجب شد که او به ساواک احضار شود.
شهین توکلی که در دوران تحصیل در دانشسرا «تمایلات مذهبی خود را شدیداً حفظ» کرده بود؛ تحت تأثیر برادرش، حمید با آثار صمد بهرنگی آشنا شد. او مینویسد:
این کتابها و خصوصاً کتاب ماهی سیاه کوچولو مرا با مسألهای آشنا کرد که تا آن روز با آن بیگانه بودم و آن ناسازگاری با ناملایمات اجتماع بود.
شهین توکلی برای یافتن پاسخ برای پرسشهایی که با آنها مواجه میشد به برادرش پناه میبرد؛ زیرا همسرش «آشنایی چندانی با این مسایل نداشت.»(1)
ص:291
1) شهین توکلی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 15620، بازجویی، مورخ 24/8/50، ص 2.
شهین توکلی در گفتوگوهایی که با برادرش داشت به این نتیجه رسید که «دنیای دیگری غیر از دنیای پردرد و رنجی که در اطراف» او جریان داشت وجود دارد «و آن دنیایی است که در آن مالکیت خصوصی مفهومی ندارد». از آن تاریخ او به چنان دنیایی عشق میورزید.
شهین توکلی با خواندن مقالهای تحت عنوان «زن چینی»، در یکی از نشریات هفتگی، «عاشق دنیایی شد که در آن، به زن به عنوان یک عروسک رنگ و روغن زده نگاه نمیکنند. دنیایی که برای زنان آن، جاذبه جنسی مفهومی ندارد. دنیایی که در آن یک دختر مجبور نیست به خاطر فرار از دریافت نامه و شعرهای پسران دانشجو، تحصیلاتش را ناتمام بگذارد.»(1)
شهین توکلی در سال دوم تحصیل، با پسرخالهاش سعید آریان که در آن هنگام سپاهی دانش بود؛ ازدواج کرد. آریان پس از پایان خدمت در سال 47 در کنکور دانشگاه شرکت و در رشته تاریخ دانشگاه مشهد پذیرفته شد. او در سال دوم دانشکده بود که حمید توکلی کتابهایی را جهت مطالعه در اختیار او قرار میداد. آریان جسته و گریخته این کتابها را مطالعه میکرد و سؤالات خود درباره محتوای آنها را با غلامرضا گلوی که او نیز دانشجوی رشته تاریخ بود و یا بهمن آژنگ در میان میگذاشت.
بدین ترتیب، این محفل با اندوختهای اندک از دانش سیاسی و نظری توسط حمید توکلی در اختیار امیرپرویز پویان قرار گرفت.
گستردهترین شاخة گروه، به لحاظ حضور اعضای اصلی گروه در آن، شاخة تهران بود؛ و هستههای مختلفی را در بر میگرفت.
پیشتر گفتیم که عباس مفتاحی از طریق یکی از دوستانش با چنگیز قبادی آشنا
ص:292
1) شهین توکلی، همان.
شد. روابط آن دو، بعدها بدون حضور فرد واسط ادامه یافت. کتابهایی را که عباس مفتاحی در اختیار قبادی میگذاشت؛ او به همراه همسرش مطالعه میکرد. رابطه قبادی و مفتاحی چنان گسترده شد که مفتاحی به خانه آنان رفتوآمد میکرد. به طوری که مفتاحی در سال 48 چند جلسهای نیز به منزل مادر مهرنوش ابراهیمی رفت تا به خواهر مهرنوش ریاضی تدریس کند. آذرنوش ابراهیمی به رغم آنکه فردی سیاسی نبود؛ ولی در ایامی که خواهرش متواری بود؛ تحت بازجویی ساواک قرار گرفت. او در این بازجویی که در تاریخ 6/6/50 انجام شده در پاسخ این پرسش بازجو که کدامیک از دوستان چنگیز قبادی را میشناسد؛ گفت:
از دوستان چنگیز قبادی فقط عباس مفتاحی را میشناسم. آن هم به خاطر اینکه سال 48 سه - چهار جلسه به من درس ریاضیات میداد که من خوشم نیامد از او؛ چون که توی درس دادن طفره میرفت و ظاهر کثیفی داشت. تنش بو میداد برای من غیر قابل تحمل بود. برای همین موضوع ما دیگر به او رو نشان ندادیم که به منزل ما بیاید و به خاطر همین موضوع چنگیز با مامان حرفش شد که میگفت چرا با او این طور رفتار کرده.(1)
البته آذرنوش، به خاطر نوع پوشش و آرایش و حضور در تریاها، همواره مورد انتقاد قبادی و مهرنوش واقع میشد.
به این ترتیب، روابط مفتاحی و قبادی در این سطح ادامه یافت؛ تا زمانی که گروه تشکیل شد و قبادی و همسرش نیز برای همکاری با گروه اعلام آمادگی کردند. طولی نکشید که چنگیز قبادی، برادرش بهرام را نیز با نام مستعار آندرهآ با گروه همراه ساخت. البته طبق اظهار عباس مفتاحی، چنگیز قبادی دوستان زیادی داشت که هر کدام بنا به دلایلی صلاحیت عضویت در گروه را فاقد بودند. مثلاً یکی از دوستان او شخصی بود به نام هرمز قدکپور که در بابل سکونت داشت. مفتاحی هرگاه به بابل میرفت به او نیز سری میزد؛ اما روابط قدکپور و قبادی
ص:293
1) آذرنوش ابراهیمی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 103784، بازجویی، ص 4.
به واسطه به اجرا گذاشتن چکی که قبادی از قدکپور داشت؛ تیره شد. لاجرم امکان جذب او به گروه نیز منتفی گردید.
با رفتن عباس مفتاحی به «خدمت پادگانی»، رابطه چنگیز قبادی و گروه به مسعود احمدزاده واگذار شد. چنگیز قبادی نیز در میان دوستانش، رابطهای سیاسی با عباس جمشیدی رودباری برقرار کرد. رودباری پس از پایان تحصیلات در دانشکده علوم دانشگاه تهران، در پائیز سال 48 به خدمت زیر پرچم اعزام شد. چون محل خدمت او پادگان فرحآباد بود؛ چنگیز قبادی که از دوستانش محسوب میشد؛ گهگاه به سراغ وی میرفت. در این ملاقاتها روزی قبادی تمایل رودباری را برای خواندن «جزوه» جویا شد. رودباری نیز با اشتیاق جواب مثبت داد. از آن پس، رابطهای منظم میان آنان برقرار گردید. جمشیدی رودباری نیز، به نوبة خود، با «حسن سرکاری» صحبت کرد و نظر مساعد او را برای کار گروهی جلب نمود. جمشیدی رودباری و حسن سرکاری به اتفاق خانهای در خیابان بهبهانی ایستگاه باغچه بیدی اجاره کردند و روزهای تعطیل در آنجا مطالعه میکردند. پس از آن که دوره آموزشی آنان در تهران به پایان رسید؛ در زمستان همان سال، برای طی دوره تخصصی به اصفهان اعزام شدند و در آنجا نیز مطالعاتشان را ادامه دادند. پس از کسب درجه، جمشیدی رودباری، به تهران و سرکاری به همدان منتقل شدند. در تابستان سال 49 یک روز قبادی به رودباری گفت: «تو دیگر رفیق شدهای» این گفته قبادی «طنین دلانگیزی» در گوش جمشیدی رودباری بر جای نهاد و از این که «رفیق» شده است؛ «احساس لذت و شور خاصی» میکرد. از آن پس او این امکان را یافت تا آثار درون گروهی را نیز مطالعه کند.
جمشیدی رودباری مینویسد: «پیشرفت من در تئوری بسیار خوب بود به نحوی که شخصاً از نظر تئوریک از قبادی که رفیق رابطم بود پیش افتاده بودم». نام مستعار جمشیدی رودباری، فوچیک(1)بود.
ص:294
1) Julius Fuchik. فوچیک، احتمالاً برگرفته از نام دبیرکل حزب کمونیست کشور چکسلواکی [سابق] است. وی روزنامهنگار حرفهای و شاعر نیز بود. کار مشهور او، گزارشی است دربارة رفتار نازیها با اسیران جنگی. فوچیک با محبوبیتی که در میان هممیهنانش یافته بود، رهبری سیاسی نیز محسوب میشد. گشتاپو او را در 1942 دستگیر کرد. دستاورد زندان او یادداشتهای زیادی است که از او به جای مانده است. فوچیک سرانجام، به دست نازیها کشته شد.
پیش از این گفتیم که عباس مفتاحی در سال دوم تحصیل در دانشکده ضمن کار در آزمایشگاه با کاظم سلاحی آشنا شد. سلاحی نیز پیشتر توسط یکی از همشهریانش به نام پرویز اسماعیلزاده که در آن زمان دانشجوی دانشکده داروسازی بود؛ با برخی از متون مارکسیستی آشنا شده بود. از این رو، زمانی که مفتاحی او را به مطالعه دعوت کرد؛ سلاحی با اشتیاق پذیرفت. پس از مدتی عباس مفتاحی ضبط صوتی به کاظم سلاحی داد؛ تا برنامههای رادیو پیک ایران را ضبط و پیاده کند. همچنین مفتاحی او را تشویق کرد که به رادیو پکن گوش دهد و اخبار جالب آن را یادداشت کند. بدین ترتیب عباس مفتاحی، یگانه منبعی بود که آثار کمونیستی را در اختیار کاظم سلاحی قرار میداد و او نیز پس از مطالعه آنها را در اختیار برادرش جواد میگذاشت. جواد در این زمان، در روستای امامه معلم بود.
کاظم سلاحی در سال سوم دانشکده توسط عباس مفتاحی با پویان آشنا شد. پویان روزها به دانشکده میرفت و با کاظم سلاحی گفتوگو میکرد. اما بعدها رابطه آن دو قطع شد و مفتاحی رابط آنان بود. زمانی که مفتاحی به کاظم سلاحی پیشنهاد کار گروهی داد، سلاحی نپذیرفت؛ ولی بالاخره مدتی بعد پیشنهاد مفتاحی مبنی بر کار گروهی از جانب سلاحی پذیرفته شد.
با عزیمت عباس مفتاحی به خدمت زیر پرچم، رابطه مفتاحی با کاظم سلاحی رو به کاستی نهاد. خصوصاً آن که پس از پایان دوره شش ماهه آموزشی، مفتاحی برای ادامه خدمت راهی تبریز شد و به ناگزیر، در پایان هفته به تهران مراجعت میکرد. کاهش ساعات ملاقات بین آن دو، موجب اعتراض سلاحی به مفتاحی شد. سلاحی به مفتاحی گفت:
ص:295
من از بیرابطه بودن خسته شدهام و هر هفته یک یا دو ساعت دیدار تو کافی نیست. حال این که من با درس کم میتوانم کار زیادی انجام دهم. او گفت یک نفر را به تو معرفی میکنم که با او قدری کتاب بخوانی و قرار شد مرا با اسم مستعار به او معرفی کند و او را به اسم حقیقی، چون او تازهکار بود و ما نمیخواستیم او بداند قضیه از چه قرار است. گفت من کاغذ معرفی را از یکی از رفقا گرفتهام که منظورش پویان بود کاغذ را به من داد و گفت لازم نیست اسمش را هم پیش من بگویی. کاغذ را باز کردم نام و نام فامیل، شغل پدر و بعضی از جریانات مهم زندگی احمد زیبرم نوشته شده بود. نوشته بودند که احمد زیبرم در طول تحصیل به صیادی مشغول بوده و در ضمن پدرش یک صیاد بوده که حالا به فروش قاچاق خاویار مشغول است و در ضمن دائمالخمر است سه برادر و یا چهار برادر دارد که یکی از آنها که در ضمن بیکاره است و مشروبخوار یکبار به زندان رفته. خود احمد زیبرم یک بار به علت نزاع با یک ژاندارم و شکستن دو دندان ژاندارم چند ماه در زندان بوده است. (1)
با این معرفی قرار آنان در قهوهخانهای انجام میپذیرد. احمد زیبرم پس از اخذ دیپلم و اتمام دوران سربازی در کتابخانههای عمومی شهرداری استخدام میشود. بنابراین، با آشنایی آن دو، زیبرم از آن پس، به عنوان سمپات کاظم سلاحی و به اتفاق جواد سلاحی هسته سه نفرهای را تشکیل دادند. در اواخر مرداد ماه سال 49 عباس مفتاحی به اطلاع سلاحی رساند که رابطه آن دو قطع خواهد شد و از آن پس او با پویان مرتبط خواهد بود.
پس از آن که مشی مسلحانه در شهریور ماه همان سال در گروه پذیرفته شد؛ یکی دیگر از دوستان سلاحی به نام حسین خوشنویس به او پیوست. سلاحی در مورد وی مینویسد: «دو سال پشت کنکور بودن او را به جان آورده بود. لذا آماده پذیرش کتابهای کمونیستی بود. به او پیشنهاد کردم در شهریور امسال به تهران بیاید و
ص:296
1) کاظم سلاحی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 100854، بازجویی، مورخ 22/10/49، صص 16-15
در تهران به کار فنی مشغول شود او پذیرفت و در شهریور امسال به تهران آمد.»(1)
با آمدن حسین خوشنویس که اینک نام مستعار او مارسو شده بود؛ کاظم سلاحی به اتفاق او اتاقی در خیابان حسامالسلطنه هفتچنار اجاره کرد؛ تا با یکدیگر در آنجا زندگی کنند.
پس از آن که گروه، به «ضرورت مبارزه مسلحانه» دست یافت، در صدد تمهید مقدمات برای تحقق این ضرورت برآمد.
مسعود احمدزاده که در مهر ماه سال 48 به سربازی رفته بود؛ از اول مهر ماه سال 49 بنا به صلاحدید پویان و مفتاحی سربازی را ترک کرده، مخفی شد و تمام روابط عادی زندگی خود را قطع کرد. برای خانواده خود هم، چنین وانمود کرد که می خواهد به خارج برود. او مینویسد:
بعد از مخفی شدن (حدود یک ماه را) در خانه گروهی ستار [جلال نقاش]، بابوشکین [حسن نوروزی] و ناصر [حاجیان سهپله] گذراندم. این خانه، آپارتمانی بود در طبقه اول که در خیابان شادمان و اواسط آن قرار داشت. در همین خانه بود که مقاله مبارزه مسلحانه هم استراتژی و هم تاکتیک را به اتفاق ستار ماشین زدیم.(2)
این سه نفر، عضو محفل بیژن هیرمنپور بودند که اینک به احمدزاده پیوسته بودند. برای تمهید مبارزه مسلحانه «خیلی روشن بود که اولین عمل تدارکی، تدارک پولی است.»(3)بنابراین سرقت از بانک در دستور کار گروه قرار گرفت. پویان موضوع را با کاظم سلاحی در میان گذاشت و قرار شد، بانکی شناسایی
ص:297
شود که روزانه بالغ بر یک میلیون ریال موجودی داشته باشد.
عمل شناسایی از پنجم مهر ماه آغاز شد تا بالاخره بانک ملی شعبه ونک برای این عملیات مناسب تشخیص داده شد. شبی پویان به خانه کاظم سلاحی [یوری] رفت و به او خبر داد که وی را برای رهبری عملیات سرقت از بانک انتخاب کردهاند. کاظم سلاحی علت این انتخاب را پرسید: «پویان گفت چون از نظر عملی فرزتر هستی و در ضمن کسانی که مطالعهای بیشتر از تو دارند حیف است در این ماجرا از بین بروند. مثلاً مثل خودش.»(1)سلاحی میپرسد آیا عباس مفتاحی در عملیات خواهد بود پویان پاسخ میدهد: «نه، او هم حیف است.»(2)
پس از آن که سلاحی رهبری این عملیات را پذیرفت؛ پویان به او پیشنهاد میدهد که تک اتاقی اجاره کند؛ زیرا افراد دیگری نیز برای شرکت در عملیات از شهرستان به تهران خواهند آمد. کاظم سلاحی نیز یک تک اتاقی در خیابان خرمشهر برای اسکان افراد اجاره کرد و آن را در اختیار پویان گذاشت.
پویان چند روز بعد به کاظم سلاحی اطلاع داد که در روز 16 مهر با چهار نفر دیگر آشنا خواهد شد. در ساعت 9 شب روز موعود، کاظم سلاحی در حالی که یک پیپ و یک دسته کلید در دست داشت؛ در مقابل مسجد مجد حاضر شد تا فردی را ملاقات کند که عینک دودی و یک مجله در دست دارد.
فرد ملاقات شونده احمد فرهودی بود. فرهودی سمپات عباس مفتاحی بود. وی در اواخر شهریور ماه به توصیه عباس مفتاحی از ساری به تهران آمد. فرهودی پیش از این کارمند اداره دارایی استان مازندران بود و به خاطر اختلافی که بین او و مدیر کل متبوعش بروز کرده بود و نسبت به محیط کارش بدبین شده بود؛ با دوندگیهایی که کرد؛ توانست به اداره شهرستان شاهی انتقال یابد.
در همین ایام مفتاحی به سراغ فرهودی رفت و پس از مدتی بحث به او گفت: «از اداره خودت استعفا بده و به تهران بیا زیرا در تهران برای گروه مفیدتر خواهی
ص:298
بود.» فرهودی پاسخ داد: «استعفا لازم ندارد همین طور خواهم آمد. ولی او قبول نکرد و گفت برای اینکه چشم به راه اداره نباشی استعفا بده و بیا در تهران در مورد کارهای گروه فعالیت کن». فرهودی از مفتاحی در مورد «وضع خود و معیشت و آیندهاش» پرسش کرد و مفتاحی پاسخ داد: «فکر تمام این کارها را کردهایم تو به این مطالب فکر نکن و نگران مباش ترتیب تمام کارها داده شده و تو از هر حیث تأمین هستی.»(1)
فرهودی نیز با این چشمانداز از اداره خود استعفا داد و چون مفتاحی به او توصیه کرده بود اگر میتوانی شناسنامه دیگری با خود همراه بیاور؛ لذا فرهودی از چمدان پدرش که کارمند اداره آمار بود یک شناسنامه متعلق به فردی به نام اصغر مزدورکار مقدم برداشت و راهی تهران شد.
در قراری که بین فرهودی و مفتاحی در قهوهخانهای روبروی کاباره شکوفهنو انجام شد مفتاحی زمان و مکان ملاقات با کاظم سلاحی را در اختیار او گذاشت. ضمناً مبلغ پانزده هزار تومان نیز به فرهودی داد.
پس از آن که سلاحی و فرهودی یکدیگر را در محل یافتند، سلاحی قرار تماسی را برای ساعتی بعد در مقابل بیمارستان سینا به فرهودی داد. فرهودی به آنجا رفت و با علی هاشمی [حمید توکلی] آشنا شد و سپس به نزد سلاحی بازگشتند. آن شب آنان از یکدیگر جدا شدند.
چند روز بعد کاظم سلاحی موضوع سرقت از بانک را برای فرهودی توضیح داد و اضافه کرد: «جریان عملیات بانک را بایستی به پیروی از گروههای طرفدار ماریگلا و توپوماریوس که در برزیل و گواتمالا و به طور کلی آمریکای لاتین، با سرقت از بانکها احتیاجات خود را تأمین میکنند»، به انجام برسانند.(2)او این عمل را مصادره پول بانکها از طرف خلق یعنی مصادره اموال بورژوازی به نفع خلق عنوان مینمود.(3)
ص:299
فرهودی شبها را به اتفاق سلاحی در تک اتاق خیابان خرمشهر سپری میکرد و روزها نیز به توصیه سلاحی به شناسایی خیابانها میپرداخت. چند روز بعد، کاظم سلاحی از فرهودی خواست تا ساعت 3 بعدازظهر در قهوهخانهای در ضلع غربی پارکشهر حضور یابد. در آن روز علی هاشمی [حمید توکلی] و مختار سجستانی [احمد زیبرم] نیز حضور داشتند و فرهودی نیز خود را به نام فردی که شناسنامهاش را سرقت کرده بود؛ یعنی اصغر مزدورکار مقدم، معرفی کرد. آنان در آن روز، درباره نحوه سرقت از بانک صحبت کردند. این صحبتها، شبهای دیگر، در خانه کاظم سلاحی تکرار میشد تا این که تصمیم گرفته شد برای اجرای عملیات اتومبیلی خریداری شود.
مأموریت تهیه اتومبیل به فرهودی واگذار شد. او میبایست با پولی که مفتاحی به او داده بود؛ اتومبیلی خریداری کند. بالاخره، پیکان آبیرنگی را با شناسنامه اصغر مزدورکار مقدم خریداری کرد. آن را به پارکینگی منتقل کردند. چهار روز قبل از عملیات، سلاحی مکان بانک را به اطلاع دیگر افراد رساند؛ از آن پس آنان هر روز از موقعیت بانک بازدید میکردند تا ساعت مناسبی را برای انجام عملیات بیابند. بالاخره ساعت 20/10 دقیقه صبح برای عملیات تعیین شد.
فرهودی مینویسد:
دو روز قبل از حمله به بانک در منزل حسین صیاد اجتماع نموده و وظایف هر یک به این شرح بود. من در دست یک خنجر داشتم و وظیفهام این بود که پشت سر مختار سجستانی داخل بانک شده فقط مواظب رئیس بانک باشم که شلیک نکند وظیفه مختار سجستانی این بود که قبل از همه وارد بانک شده و با در دست داشتن یک قبضه سلاح کمری پشت سر چهار نفر کارمندان مقابل گیشه بگیرد که آنها را وادار کند که روی زمین دراز بکشند. خلاصه! تسلیم تمام کارمندان به عهده مختار سجستانی بود. حسین صیاد وظیفهاش این بود که بعد از من داخل بانک شده و با در دست داشتن یک کیف و یک قبضه اسلحه، کیف را به مختار بدهد و به مشتریان بانک بگوید تکان نخورند. علی هاشمی وظیفهاش این بود که ماشین را در مقابل بانک روشن نگهداشته و خودش مقابل راه پله بانک بایستد که اگر کسی از مشتریها [خواست] فرار
ص:300
کند و یا از بیرون کسی بیاید او با در دست داشتن سلاحی مانع این کار شود.(1)
همچنین، قرار شد جواد سلاحی پس از سرقت، کیف پول را در محلی دورتر از بانک دریافت کرده و به خانه خود ببرد. در روز 28 مهر کاظم سلاحی، احمد زیبرم، حمید توکلی و احمد فرهودی ساعت 7 صبح از خانه بیرون زده و با تعویض پلاک ماشین به سوی بانک حرکت کردند. عمل سرقت، ساعت 30/10 دقیقه بدون هیچگونه مقاومتی از جانب کارمندان و مشتریان بانک و با «کمال مهربانی»(2)انجام شد و مبلغ دو میلیون و سیصد و پنجاه هزار ریال توسط افراد تصاحب شد.
آنان همگی سوار اتومبیل شده و از آن محل دور شدند. در حین فرار، تیری از اسلحه کاظم سلاحی شلیک شده و به سمت راست سر احمد زیبرم اصابت نمود و خون جاری شد. «احمد زیبرم به گمان آنکه گلوله داخل مغز او شده بود از دیگران خداحافظی میکند و تنها سفارشش این بود که به مادرش کمک مالی برسانند.»(3)
بالاخره پول مسروقه در محل مقرر توسط فرهودی در اختیار جواد سلاحی گذاشته شد. جواد سلاحی به منزل خود میرود و فرهودی نیز به تک اتاق خیابان خرمشهر بازمیگردد.
پس از آن که حمید توکلی اتومبیل را در خیابانی فرعی پارک میکند؛ به سر قرارش با امیرپرویز پویان میرود. کاظم سلاحی و احمد زیبرم شب را در مسافرخانه همایون سپری میکنند و فردای آن روز «به حضرت عبدالعظیم» رفتند تا گردش کنند. زیبرم «میگفت آثار دستش در بانک باقی مانده و عنقریب او را دستگیر خواهند کرد و به هر عابری که از کنار او میگذشت مشکوک بود. به خصوص اگر پلیس سر میرسید هراسناک میشد.»(4)کاظم سلاحی موضوع را با پویان در میان میگذارد
ص:301
و پویان نیز نگران میشود که «نکند زیبرم خود را معرفی نماید».(1)پویان موافقت میکند که زیبرم مدتی نزد او بماند. زیبرم ده روزی را در منزل پویان سر میکند و سپس، توسط پویان به یکی از همشهریانش معرفی میشود و با او میرود.
پس از چند روز، به سراغ اتومبیل میروند که داخل آن خون آلود بود و به گفته عباس مفتاحی «در حدود 600 فشنگ و چهار کوکتل مولوتف و کلاه گیس و مقداری نمره و غیره در آن بود»؛ ولی آن را نمییابند. «خوش خیالی پویان در اینجا نیز خود را نشان داده بود که ماشین را بلند کردند.»(2)در حالی که پلیس اتومبیل را یافته بود و از این طریق نام خریدار کشف میشود و چون شناسنامه صادره از مشهد بود به اداره ثبت مشهد مراجعه میکنند و آنجا جواب میدهد که شناسنامه به ساری فرستاده شده است. در ساری معلوم میگردد که شناسنامه در اختیار پدر احمد فرهودی بوده است. لذا احمد فرهودی لو میرود و پلیس در جستجوی او بود. عباس مفتاحی مینویسد:
احمد فرهودی برای سه - چهار روز تماسش با من قطع میشود و چون جایی نداشته است در تهران به کمال بزرگی مراجعه میکند و از او جایی برای ماندن می خواهد ولی از جریان چیزی به او نمیگوید. کمال بزرگی او را دو - سه روزی در منزل یکی از دوستانش جا میدهد ولی چون وضعیت روحی احمد فرهودی آن فرد را نگران میکند محترمانه به او جواب رد میدهد. من احمد فرهودی را سر قرار ثابتمان پیدا کردم.(3)
پس از آن، فرهودی به جواد سلاحی که نام مستعار او «میرزا» بود تحویل داده شد؛ تا او را به خانه خود ببرد.
در اوایل مهرماه پویان به کاظم سلاحی گفته بود «دختری اهل تبریز را میخواهد به جواد سلاحی معرفی کند.» روز هجدهم مهر، دختری با نام مستعار
ص:302
شراره در مقابل سینما بولوار با جواد سلاحی که نام مستعار او اینک عمواوغلی بود؛ روبرو شدند. هر دو یک مجله خارجی در دست داشتند. جواد سلاحی چادری نیز با خود به همراه برده بود تا به شراره بدهد و با هم، به تک اتاق جواد سلاحی در حوالی گمرک بروند. شراره در خانه جواد سلاحی «اسم مستعارش را عوض کرده و به افتخار لیلا خالد(1)» اسم مستعار لیلا را برگزید.(2)
پس از آن که به جواد سلاحی مأموریت داده میشود تا فرهودی را به خانه خود ببرد؛ لیلا که نام مستعار اشرف دهقانی بود به اتفاق جواد سلاحی خانهای در خیابان مولوی کوچه باغ وزیر دفتر بن بست مزینی مییابند و سپس طی قراری فرهودی تحویل سلاحی میشود و او هم، فرهودی را به خانه خویش میبرد. فرهودی قریب پنج ماه بدون آنکه از خانه بیرون برود در آنجا گذراند. سپس همان طور که قبلاً گفتیم به خانه سیف دلیلصفایی رفت و پس از پنج روز به حمید اشرف تحویل داده شد و توسط او عازم سیاهکل گردید.
در پاییز 49، حمید اشرف و مسعود احمدزاده، در حال مذاکره بر سر تقدم تاکتیکی مبارزه در کوه یا شهر بودند. این ایام مصادف بود با اولین عملیات سرقت از بانک توسط گروه پویان که چند ماه پس از عملیات بانک ملی شعبه وزراء روی داد. پس از دستبرد به بانک ملی شعبه ونک، و افتادن آبها از آسیاب، و همین که گروه مطمئن شد از یورش پلیس در امان مانده است، تغییراتی در هستهها روی داد.
مسعود احمدزاده مینویسد:
پس از مدتی به منظور ایجاد نظارت بیشتر بر کار رفقا و دادن نقش
ص:303
مؤثرتری به رفقای شایسته وضع هستهها در تهران تغییراتی پیدا میکند. به این ترتیب که رابطه ستار از من گرفته شد و نیز بابوشکین از هسته ستار خارج شد و یوری و ستار و کوچک یک هسته تشکیل داده و رابط هسته یوری میشود. بابوشکین و برادرم فریرا(1)و نیز عمو[اوغلی] یک هسته دیگر تشکیل میدهند.(2)
به عبارت بهتر، پس از آنکه فرهودی در خانه جواد سلاحی مخفی میشود؛ پویان به کاظم سلاحی (یوری) میگوید، در صورتی که «خطر رفع شود و تو وسیله فرهودی به دام پلیس نیفتی، علاوه بر حسین خوشنویس و جواد سلاحی دو نفر دیگر» در اختیارت قرار میگیرند. کاظم سلاحی از این امر استقبال میکند. در اول دی ماه، کاظم سلاحی در جریان قراری که پویان به او داده بود؛ در میدان گمرک با ستار (جلال نقاش) آشنا میشود و سپس از طریق ستار با کوچک (ابراهیم دلافسرده) ارتباط میگیرد. جلال نقاش، حسن نوروزی و حاجیان سه پله، از دوستان بیژن هیرمنپور بودند و ابراهیم دلافسرده نیز سمپات جلال نقاش محسوب میشد و مدتها رابط آنان با هسته مرکزی گروه مسعود احمدزاده بود. پس از آنکه عبدالکریم حاجیان برای کمک بیشتر به بیژن هیرمنپور از این هسته خارج شد، ابراهیم دلافسرده جای او را گرفت. بنابراین، یک هسته مرکب بود از کاظم سلاحی، جلال نقاش و ابراهیم دلافسرده، هسته دیگر مرکب بود از حسن نوروزی، مجید احمدزاده و جواد سلاحی. این ایام مقارن بود با آمدن سعید آریان و همسرش شهین توکلی از مشهد به تهران.
اگرچه، شهین توکلی تاریخ نقل مکان از مشهد به تهران را اول دی ماه سال 49 میداند؛ ولی همسرش سعید آریان اظهار میکند که در اوایل دی ماه، حمید توکلی [چارنی] طی نامهای از او میخواهد که در روز تعیین شده در تهران،
ص:304
نزدیک سینما مهتاب، فرد آشنایی را ملاقات کند. این فرد آشنا بهمن آژنگ [آنتوان] بود. آژنگ از آریان میخواهد هر چه سریعتر در تهران خانهای تدارک ببیند. پس از آن که آریان در نارمک، خیابان مدائن، دهمتری اول، پلاک 41 خانه مورد نظر را پیدا میکند؛ در هفدهم دی ماه به اتفاق همسرش در آن خانه ساکن میشوند.
البته سعید آریان که ضمن تحصیل در دانشکده مشغول تدریس در آموزش و پرورش نیز بوده به علت خستگی از کار تدریس برای یافتن شغلی مناسب رهسپار تهران شد. او مینویسد:
اصولاً آمدن به مرکز و کارکردن در آنجا مورد علاقه من بود ولی ترس از بیکار ماندن و سرگردانی با زن و بچه(1)مانع انجام این کار شده بود تا اینکه آقای توکلی گفت در تهران دوستانی هستند که اگر آنجا بروی میتوانند برایت کار پیدا کنند.(2)
پیگیریهای آریان از دوستانش برای یافتن شغل، همیشه با جوابهای سربالای آنان مواجه میشد «که به زودی درست خواهد شد.» شهین توکلی اظهار میدارد:
در تهران من فهمیدم که از طرف دوستان سعید به او اجازه کار کردن داده نشد (یا اگر غیر از این بوده است من خبر ندارم) و خرج ما از طرف آنها تأمین میشود. من که تا آن زمان زندگی مرفهی داشتم و هیچوقت از نظر مادی حتی به پدر و مادر خودم نیازی پیدا نکرده بودم میبایست با ثمره کار دیگران زندگی کنم (من از مصادره بانکها درک درستی نداشتم).(3)
ص:305
بیاطلاعی شهین توکلی از کار گروهی و چریکی تا بدانجا بود که همو مینویسد: «اینکه من از طرف چه کسی به گروه معرفی شدهام و در چه تاریخی به عنوان عضو پذیرفته شدهام برایم روشن نیست.»(1)به هرحال با آمدن سعید آریان و شهین توکلی به تهران که اسامی مستعار آنان به ترتیب «کارلوس و آرکوشا» بود؛ هسته دیگری شکل میگیرد مرکب از «کارلوس و آنتوان و فوچیک».(2)فوچیک، یعنی همان عباس جمشیدی رودباری که تاکنون سمپات جواخیم (چنگیز قبادی) بود به اظهار احمدزاده، از این پس عضو گروه محسوب میشود. بهمن آژنگ (آنتوان) فرد رابط این هسته با پویان و در حقیقت با هسته مرکزی بود.
پس از موفقیت گروه در «مصادره اموال بورژوازی به نفع خلق» و گشایشی که به لحاظ مالی برای آنان فراهم شد؛ امیرپرویز پویان از بیتحرکی شاخه تبریز انتقاد کرده و آنان را به انجام عملیاتی ترغیب ساخت. در پی این درخواست، شاخه تبریز که اینک سمپاتهای خود را توسعه داده بود؛ مترصد انجام عملیات شد.
در اواخر دی ماه سال 49، ساواک جلال نقاش را در رابطه با فعالیتهای دیگری دستگیر میکند. متعاقب این دستگیری ابراهیم دلافسرده، کاظم سلاحی و بیژن هیرمنپور در همان روز دستگیر میشوند.
کاظم سلاحی در این باره مینویسد:
روز چهارشنبه 23 دی ماه با جلال و ابراهیم قرار داشتم که آنها را در ساعت 2 بعدازظهر در خانهای در نیروی هوایی ملاقات کنم. قبلاً جلال را در جریان اعتصاب گویا دستگیر کرده بودند و این چند روز قبل از ملاقات ما بود آدرس خانه توسط او در اختیار پلیس گذاشته شده بود. ما از منزل پدریش تحقیق کردیم که جلال چه شده گفتند مریض بوده و از منزل خارج شده است.
روز چهارشنبه رأس ساعت دو، 23 دی ماه من به منزل رفتم قبلاً منزل
ص:306
توسط پلیس محاصره شده بود. ابراهیم را قبل از من دستگیر کرده بودند.
موقع ورود به داخل خانه ناگهان با دو مرد مسلح روبرو شدم.(1)
ساواک تا مدتها از وجود گروهی مسلح بیاطلاع ماند و پس از حادثه سیاهکل و دستگیریهای متعاقب آن بود که ساواک از وجود گروه دیگری با اعتقاد به مشی مسلحانه مطلع میشود.
شاید نام مستعار ستار که احمد فرهودی هنگام پیوستن به کوه بدان نامیده شد؛ ارثیهای بود که جلال نقاش برای او باقی گذاشته بود.
با دستگیر شدن کاظم سلاحی، پویان و جواد سلاحی به ناگزیر مخفی شدند. جواد سلاحی خانهای را که در آنجا با اشرف دهقانی زندگی میکرد؛ تخلیه میکند و به خانه حسن نوروزی میرود. پویان نیز خانهای را که در خیابان هاشمی داشت و مدتی جلسات سه نفره پویان، مسعود احمدزاده و عباس مفتاحی در آنجا برگزار میشد؛ تخلیه کرده و برای مدتی از خانه سعید آریان استفاده میکند. البته پویان یک تکاتاقی نیز در حوالی خیابان ایران داشت.
مسعود احمدزاده و عباس مفتاحی نیز خانه مشترکی در خیابان شهباز جنوبی داشتند. در یکی از شبها، پویان هنگام پاک کردن اسلحه خود در این منزل تیری به سوی خود شلیک میکند که از پهلوی وی وارد بدن شده و از طرف دیگر خارج میشود. احمدزاده با چنگیز قبادی تماس میگیرد؛ قرار میشود پویان را به منزل او برسانند. «پویان فکر میکرد که کشته [خواهد] شد و با مسعود احمدزاده خداحافظی میکند.»(2)احمدزاده، پویان را به منزل قبادی میرساند.
عباس مفتاحی نیز با کسب اطلاع از ماجرا خود را به خانه قبادی میرساند. چون پویان در آن زمان تازه مخفی شده بود امکان بردن او به بیمارستان منتفی بود. آنان با چند پزشک تلفنی و سربسته مشورت کردند. پزشکان اظهار میکردند
ص:307
جای نگرانی نیست. پویان چند روزی را با آنتی بیوتیک و مورفین گذراند سپس او را برای انجام رادیولوژی به آزمایشگاه بردند. قبادی و همسرش، پویان را به داخل رادیولوژی بردند و عباس مفتاحی نیز مسلحانه بیرون آزمایشگاه کشیک میداد. اگر چه رادیولوژیست رد تیری را در عکس مشاهده میکرد ولی چون فشنگی در بدن او دیده نمیشد با توضیحات همراهان پویان قانع میشود که آن رد گلوله نیست. پویان قریب سه هفته در منزل قبادی بستری میشود تا بهبود حاصل شود.
جراحت پویان، در اثر گلولهای که به خود شلیک کرده بود؛ تأثیرات روانیاش را بر جای نهاد. ساواک در بازجویی از علیرضا نابدل از او میپرسد: «با توجه به اینکه پویان در دفتر خاطرات خود جملاتی در مورد مریضی خودش و ترس از اسلحه بعد از مریضی نوشته است بیان نمایید مریضی وی چه بوده و موضوع ترس از اسلحه کدام است؟»
نابدل در پاسخ مینویسد:
آن طور که به ما گفت، حدود یک ماه بستری بوده است و دچار ناراحتی فتق و کلیه بوده است. یک معنی حرف او این است که مرض و استراحت یک ماهه نوعی عدم جسارت در او ایجاد کرده. اما البته این معنی هم در میآید که او توسط اسلحه آسیب دیده بوده است. به هر حال من اطلاع بیشتری ندارم. یکبار لیلا تپانچه بادی را به طرف او گرفت، پویان به شدت عصبانی و ناراحت شد به طوری که کاملاً غیر منتظره و غیر عادی بود و انتقاد کرد که هیچ وقت نباید لوله تپانچه را به طرف رفیقت بگیری این عمل ممکن است خطرات جبران ناپذیری به وجود بیاورد و این رفتار او ممکن است رابطهای با موضوع مورد بحث داشته باشد. بدین ترتیب که ممکن است او از دست دوستش تیر خورده باشد.(1)
در زمانی که این بازجویی از نابدل به عمل میآمد؛ پویان همچنان زنده بود و
ص:308
1) علیرضا نابدل، همان، بازجویی، جلسه هشتم، مورخ 20/2/50، ص 3.
معلوم نیست دفترچه خاطرات او که بارها بازجوی ساواک به آن استناد میکند؛ چگونه به دست ساواک افتاده است؟ از سرنوشت این دفترچه نیز اطلاعی در دست نیست.
در ایامی که پویان دوره نقاهت را سپری میکرد مذاکرات دو گروه بر سر تقدم مبارزه در کوه به نتایجی رسیده بود و قرار بود که گروه پویان نیز عدهای را برای پیوستن به گروه جنگل اعزام کند. اما همان طور که عباس مفتاحی تأکید میکند:
گرفتاریهای ما در این زمان زیاد بود. از طرفی تیر خوردن پویان و مسأله جدیدی که به وجود آمده بود و علت آن تغییر مشی گروه بود، گروه را در یک بلاتکلیفی قرار داده بود.(1)
بلاتکلیفی مانع از آن بود که گروه بتواند افراد دیگری جز فرهودی را در اختیار گروه صفاییفراهانی قرار دهد. در همین ایام شاخه تبریز نیز به یک کلانتری در آن شهر حمله میکند.
پیشنهاد چنین عملیاتی از سوی پویان به علیرضا نابدل داده شده بود. در اوایل دیماه هنگامی که نابدل برای ملاقات پویان به تهران آمده بود، او از بیعملی شاخه تبریز ابراز ناراحتی کرده و به فرستادة «گروه پیشنهاد میکند تا شما طرح تصرف یک قبضه مسلسل و همچنین طرح حمله به یک بانک را به طور جدی مطالعه و سریعاً عملی کنید.»(2)
براساس این پیشنهاد کلانتریهای 3 و 9 تبریز زیر نظر گرفته شدند. نفرات شناسایی کننده عبارت بودند از: بهروز دهقانی، علیرضا نابدل، عبدالمناف فلکی، اصغر عرب هریسی، جعفر اردبیلچی و محمداسماعیل تقیزاده. پس از مدتی
ص:309
مطالعه، کلانتریهای مورد نظر برای انجام عملیات مناسب تشخیص داده نشدند. به پیشنهاد دهقانی این بار کلانتری 5 شناسایی گردید. پس از مدتی بررسی، این کلانتری برای عملیات تأیید گردید. خصوصاً از آن جهت که فاصله این کلانتری تا خانه امن واقع در محله حاججبار نایب با عبور از کوچههای پر پیچ و خم پیاده طی میشد. زیرا در یخبندان بهمنماه تبریز امکان استفاده از موتور برای فرار از صحنه تقریباً ناممکن بود.
با قطعی شدن حمله به کلانتری مورد نظر، نقشه عملیات طرحریزی و اعضاء گروه عملکننده تعیین شدند. برای گروه عملکننده ابتدا تصویب شد که بهروز دهقانی، علیرضا نابدل و مناف فلکی عضو گروه باشند؛ زیرا فلکی استدلال میکرد:
اگر واقعاً ما یعنی بهروز دهقانی و علیرضا نابدل و من به عنوان پیشرو و رهبر این عده هستیم باید خودمان در هر کار پیشقدم شویم تا درسی برای سمپاتهایمان بشویم.(1)
این پیشنهاد فلکی ظاهراً پذیرفته شد «ولی بعد علیرضا نابدل و بهروز دهقانی یواشکی خود را کنار گذاشتند و هر یک، یکی از سمپاتهای خود را نامزد تیم حمله کردند.»(2)
مناف فلکی از این رفتار نابدل و دهقانی ناخرسند بود؛ تا حدی که در بازجویی ناخرسندی خود را چنین بیان میکند:
در گروه، سمپاتها پول خرد بودند. این یکی از انتقاداتی بود که من همیشه میکردم و از این موضوع ناراحت بودم. ولی اعضاء بالادست چک تضمین شده بودند و بدین سان بود که سه تا سمپات برای حمله به کلانتری
ص:310
انتخاب شده بودند، سمپاتها، از بین بروند چه باک. من داوطلب شدم به دلیل اینکه من هیچ وقت عادت به ایمان دروغین ندارم.(1)
بنابراین، گروه چهار نفره مرکب از محمد تقیزاده چراغی با نام مستعار توم، جعفر اردبیلچی با نام مستعار مارک و اصغر عرب هریسی با نام مستعار ادموند، به سرپرستی مناف فلکی با نام مستعار شیرژ، برای حمله به کلانتری و تصرف مسلسل نگهبان درب جبهه تعیین گردیدند.
در ظهر روز چهاردهم بهمن ماه سال 49 مناف فلکی، سه قبضه اسلحه از نابدل تحویل گرفت و بین افراد توزیع نمود. وعده بعدی آنان در ساعت 22 همان روز در آخرین پیچ نزدیک خیابان شهناز کوچه فرشی تعیین گردید. فلکی هنگام حرکت از منزل نابدل چند عدد کوکتل مولوتف را که کاظم سعادتی ساخته بود؛ به همراه برد تا به عرب هریسی بدهد. پس از آنکه آنان به کلانتری رسیدند؛ به دو دسته دونفره تقسیم شدند. تقیزاده و اردبیلچی در جلو و فلکی و عرب هریسی با فاصله ای اندک در پشت آنان حرکت میکردند. به محض آنکه به مقابل کلانتری رسیدند تقیزاده پاسبان نگهبان را در بغل گرفت و اردبیلچی نیز با چکش بر سر او کوفت. پاسبان شروع به داد و فریاد کرد، تقیزاده بند مسلسل را از سر نگهبان بیرون آورد و از صحنه گریخت. به دنبال او اردبیلچی نیز فرار کرد؛ اما پاسبان با فریاد به دنبال آنان بود. مناف فلکی به سوی پاسبان شلیک کرد و او نقش بر زمین شد. هر چهار نفر به سویی میگریختند. در یکی از کوچههای فرعی منشعب از کوچه فرشی، فلکی مسلسل را از تقیزاده گرفت و در مقابل منزلی که از پیش تعیین شده بود به بهروز دهقانی تحویل داد. پس از آنکه فلکی و تقیزاده با عبور از چند کوچه به کوچهای رسیدند که راه مشترکشان با عربهریسی و اردبیلچی بود در این کوچه آنان فریادهای اردبیلچی را شنیدند و متوجه شدند که اردبیلچی با پاسبانی گلاویز است. فلکی
ص:311
1) عبدالمناف فلکی، همان، بازجویی، مورخ 17/5/50، ص 17.
و تقیزاده به کمک اردبیلچی رفتند و فلکی به سوی پاسبان گلولهای شلیک کرد. تقیزاده، اردبیلچی را از دست پاسبان رها کرد و با هم گریختند. آن شب را آنان، منزل سمپات نابدل در کوچه حاج جبار نایب سپری کردند. مسلسل تصاحب شده مدتی بعد توسط نابدل به رحمت پیرونذیری تحویل داده شد.
مسعود احمدزاده در ارزیابی نیروهای این عملیات مینویسد:
بعد از این عمل شیرژ و مارک جا میزنند و خیلی ساده سخت ترسیده میشوند البته به دو شکل مختلف و یا شیوههای مختلف (البته ما در آن موقع موضع شیرژ را جا زدن تصور نمیکردیم و در حقیقت آنچه از شیرژ میدانستیم از طریق نابدل بود که نتوانسته بود چهره واقعی او را بشناسد بعد از اینکه من شخصاًً با شیرژ آشنا شدم و ضعفهای عمده ای در وی تشخیص دادم و بالاخره با لو رفتن من توسط وی آنچه بر من قبلاً آشکار شده بود اینک به وضوح ثابت شد و آن اینکه در آن موقع شیرژ واقعاً جا زده بود ولی حیلهگرانه و مزورانه توجیهات بیمورد برایش بافته بود). مارک آشکارا گفته بود که من ترسیدم و خداحافظ. متأسفانه قاطعانه با این جا زدنها برخورد نکردیم و مجازاتی را که سزاوار اینان است - حتی مرگ - در حقشان روا نداشتیم.(1)
فردای عملیات هر یک به سویی رفتند. پیش از آغاز حمله، نابدل جهت انجام ملاقاتی، تبریز را به مقصد تهران ترک کرده بود؛ تا در صورتی که فلکی لو رفت؛ از خطر دستگیری در امان باشد. در ملاقاتی که فردای آن روز در خیابان سیروس و در مسجد مکتب قرآن صورت پذیرفت؛ عباس مفتاحی به جای پویان که در نقاهت بود در محل قرار حاضر شد. نابدل در این ملاقات به اطلاع مفتاحی رساند که قرار بوده است شب گذشته در تبریز عملیاتی صورت پذیرد. مفتاحی نیز به نابدل اطلاع داد که قرار شده است وی از تشکیلات تبریز به تشکیلات تهران منتقل شود. بنابراین، لازم است هر چه زودتر به تهران منتقل و خانهای اجاره کند. در چند ملاقات بعدی مفتاحی «فکر تازهای که در گروه ایجاد شده بود
ص:312
1) مسعود احمدزاده، همان، ص 9.
دایر بر معتبر شمردن مبارزه مسلحانه در کوه و ترجیح دادن آن بر کار مسلحانه در شهر» را به نابدل اطلاع داد.(1)
مضمون رویکرد جدید که به معنای عدول از نظرات پیشین بود؛ غلبه مشی «چهگوارا» بر مشی انقلابیون برزیل بود. به همین جهت گروه سخت در تکاپو بود که افراد بیشتری را برای پیوستن به گروه جنگل راهی شمال کند. عباس مفتاحی مینویسد: «من خودم کاندیدای کوه بودم.»(2)اما درد پای او که در اثر پرش از یک بلندی پیش آمده بود؛ این امکان را از او سلب کرد. عباس مفتاحی در سفری که به تبریز داشت موضوع تغییر مشی مبارزه را با برادرش اسدالله در میان گذاشت. او پس از مدتی بحث متقاعد شد. اسدالله مفتاحی نیز با سمپاتهای خود «پل» (حسن جعفری) و «تاراس» (گرامی) صحبت کرد و نظرات آنان را برای عزیمت به کوه جلب کرد. عباس مفتاحی همچنین با ناصر (حاجیان سه پله) و ماکسیم (حسین سیدنوزادی) که «از مشهد به تهران آمده بود» درباره مشی جدید صحبت کرد.
یک نفر را نیز مسعود احمدزاده قرار بود آماده کند. جمعاً در حدود ده - یازده نفر و شاید یکی - دو تا بیشتر میشدند که میخواستیم برای فرستادن به کوه آماده کنیم و به فکر کفش و لباس برای آنها بودیم و شلوار مخصوص کوه که پشمی بود تهیه شده بود.(3)
اما دیگر دیر شده بود. زیرا در 19 بهمن 49 حمله به پاسگاه سیاهکل انجام شد و چون فرستادن افراد به کوه معلق مانده بود؛ «هر کس که کاری داشت موقتاً به محل کار خود برگشته و منتظر مانده بود که خبر جدید به او داده شود و او حرکت کند و به تهران بیاید و چند روز بعد از آن، خبر شکست افراد کوه در روزنامه ها درج شده بود.»(4)
ص:313
گفتیم، پیش از واقعه سیاهکل عباس مفتاحی از نابدل خواسته بود تا به تهران آمده و در یکی از محلات «مذهبینشین» خانهای اجاره کند. نابدل بالاخره در اول اسفند خانهای واقع در خیابان ری، خیابان صفاری، کوچه نقاشها اجاره میکند. «روز بعد پویان که لباس آخوندی به تن کرده بود و ریش گذاشته بود برابر آدرسی که از طریق عباس مفتاحی به او رسیده بود به خانه آمد.»(1)
یک هفته پس از آن نیز، اشرف دهقانی که بعد از دستگیری کاظم سلاحی و تخلیه منزل جواد سلاحی به منزل برادر خود در تبریز بازگشته بود به تهران آمد و نابدل او را از گاراژ «میهنتور» به منزلش برد. قرار بود آنان در نظر صاحبخانه و همسایهها وانمود کنند که آن دو با هم خواهر و برادرند و پویان دایی آنهاست. البته نابدل در واقع نقش کوپل [محافظ] پویان را بازی میکرد.(2)این سه تن، یعنی پویان، نابدل و اشرف دهقانی شاخه تبلیغات گروه را تشکیل میدادند. اعلامیههای گروه توسط پویان دیکته میشد؛ اشرف دهقانی تایپ میکرد و پس از تکثیر، همگی آن را در جاهای مختلف پخش میکردند. گاه در صورت لزوم افراد دیگری هم در پخش اعلامیه با آنان همکاری می کردند.
پس از حادثه سیاهکل و پیش از آن که اسامی دستگیر شدگان حادثه انتشار یابد عباس مفتاحی به ساری میرود و چون در ساعات پایانی روز به منزل میرسد همه اعضاء خانواده را نگران مییابد. به او اطلاع میدهند که از سازمان امنیت به سراغ او آمدهاند. برادر بزرگترش نیز او را نصیحت میکند که «بیخود کار خود را گره نینداز و خود را معرفی کن.»(3)مفتاحی شبانه از ساری حرکت میکند و فردا به خانه «مسعود احمدزاده» در شهباز جنوبی میرود و ماوقع را توضیح میدهد. از آن پس عباس مفتاحی نیز مخفی میشود.
ص:314
دستگیری گسترده اعضای گروه کوه در جنگل، گروه شهر را به فکر یافتن راههایی برای نجات آنان فرو میبرد. یکی از این راهها، ربودن سفرا بود. اگر چه مسعود احمدزاده در مورد ربودن سفیر یکی از کشورهای اروپایی پس از واقعه سیاهکل سکوت کرده است؛ اما عباس مفتاحی ضمن آن که بر «بلاتکلیفی» و «وضع درهم» گروه در اسفند ماه تأکید میکند؛ توضیح میدهد: «این بحث پیش آمده بود که از بین اعضاء گروه یک عده را که میتوانند عمل کنند انتخاب کنیم و برای بعد از عید خود را برای ربودن یک سفیر آماده کنیم تا اسرا را آزاد کنیم.»(1)البته مفتاحی یادآور میشود که خود در جریان شناسایی نبوده است؛ بلکه این کار توسط چنگیز قبادی، مسعود احمدزاده، مهرنوش ابراهیمی و حمید اشرف صورت پذیرفته است؛ سفیر آلمان و مسیر تردد او نیز کاملاً شناسایی شده بود. اعدام اعضای گروه جنگل در روزهای پایانی سال این عملیات را منتفی ساخت.
اکنون، رابطه عباس مفتاحی با پویان قطع شده بود و او با حمید ارضپیما تماس داشت و گاهی نیز جواد اسکویی را میدید. اسدالله مفتاحی و جواد اسکویی در یک خانه به سر میبردند.
جلسات هسته مرکزی گروه در خانة خیابان صفاری و با شرکت پویان، مسعود احمدزاده و نابدل تشکیل میگردید. از همین زمان قرار شده بود «ارنستو وارد کادر مرکزی گروه شود. رابطه شاخه تبریز به ارنستو سپرده شد و خود رفیق پویان شاخه مشهد را اداره میکرد.»(2)
مباحث کادر مرکزی جدید، حتی پس از شکست عملیات سیاهکل همچنان درباره تقدم و تأخر استراتژی مبارزه در شهر و کوه بود. نابدل از تقدم استراتژیک مبارزه در شهر بر مبارزه در کوه دفاع میکرد؛ در حالیکه پویان و به طور عمده مسعود
ص:315
احمدزاده با این نظر مخالف بوده و به تقدم تاکتیکی مبارزه در شهر بر مبارزه در کوه اعتقاد داشتند. «به هر حال این بحثها حتی تا لحظه دستگیری ارنستو ادامه داشت».(1)
پس از آن که اداره شاخه تبریز به نابدل سپرده شد او یک تیم عملیاتی مرکب از بهروز دهقانی، افشانی و اکبر مؤید تشکیل داد، همچنین در جنب آن، دو نفر دیگر را نیز به عنوان تیم تدارکاتی مشغول ساختن تی. ان. تی. کرد. جزوه مربوط به ساخت تی. ان. تی را نابدل در آخرین ملاقات خود از عباس مفتاحی دریافت کرده بود. در یکی از ملاقاتهایی که نابدل با بهروز دهقانی داشت؛ به اطلاع وی رساند که مناف فلکی و رقیه دانشگری باید از شاخه تبریز به تهران منتقل شوند. در اوایل فروردین 1350 مناف فلکی به تهران آمد و براساس قرار ملاقاتی که توسط نابدل به او ابلاغ شد با مسعود احمدزاده، با نام مستعار فردریک آشنا شد. احمدزاده او را به خانهای در خیابان فرحآباد، خیابان حجت، کوچه جوانمردان برد. این خانه را خلیل سلماسینژاد با نام جعلی سیروس افخمینژاد اجاره کرده بود. همان شب، دیگر اعضاء تیم نیز به آن خانه آمدند تا جلسهای تشکیل دهند. آنان «عبارت بودند از بابوشکین، فریرا، فردریک، وان تروی(2)» فرماندهی این تیم به عهده مسعود احمدزاده بود.(3)
موضوع بحث جلسه آن شب، انتخاب یکی از دو کلانتری قلهک و کلانتری یازده برای انجام عملیات بود. مطالعات مقدماتی کلانتری های تهران پیش از آن انجام شده بود و در نهایت گروه، بین انتخاب این دو کلانتری برای انجام عملیات مردد بود. بالاخره پس از مباحثی که به جلسات بعدی نیز انجامید؛
ص:316
1) مسعود، احمدزاده، همان.
2) Nguyen Van Troi. وان تروی که نام مستعار خلیل سلماسینژاد بود، احتمالاً برگرفته از نام یک ویتکنگ است که میخواست در جریان یک عملیات متهورانه، با انفجار بمبی زیر پلی که نیروهای آمریکایی از آن رد میشدند، وزیر دفاع آمریکا را از پای درآورد. وی در حالی که نوزده سال بیشتر نداشت، در 18 اکتبر 1964، به جوخة اعدام دولت ویتنام سپرده و اعدام شد.
3) عبدالمناف فلکی، همان، بازجویی، مورخ 16/8/50، ص7.
کلانتری قلهک انتخاب و طرح عملیاتی آن نیز تهیه گردید.
زمان انجام عملیات روز 16 فروردین، بین ساعت 30/10 الی 11 شب تعیین گردید. سلاحهای تیم برای انجام عملیات عبارت بود از: سه قبضه اسلحه کمری که دو قبضه آن از تبریز آمده بود؛ و یک قبضه آن را نیز حمید اشرف در اختیار گذارده بود. همچنین مسلسل یوزی که شاخه تبریز تصاحب و توسط نابدل برای پویان ارسال کرده بود. تعدادی کوکتل مولوتف و مقداری نیز میخ چهار پر تهیه گردید. یک ماشین پیکان آبیرنگ توسط مجید احمدزاده با نام جعلی هوشنگ منصوریان خریداری شده بود.
ساعت 30/9 شب، افراد تیم عملکننده که همان اعضاء شرکتکننده در جلسه خیابان فرحآباد بودند؛ در آغاز به یوسفآباد رفتند تا اتومبیلی را سرقت کنند. مجید احمدزاده، حسن نوروزی و خلیل سلماسینژاد مأمور سرقت اتومبیل شدند. در حالی که مناف فلکی مراقب اطراف بود. پس از آن که اتومبیل سرقت شد؛ مناف فلکی خود را به مسعود احمدزاده رساند و خبر سرقت اتومبیل را به وی اطلاع داد. احمدزاده ساکهایی را که اسلحه و مهمات در آن بود از اتومبیل متعلق به تیم خارج کرده و به فلکی سپرد تا او به اتفاق دیگر افراد با ماشین سرقت شده به محل قرار بروند. مسعود احمدزاده اتومبیل تیم را در یکی از خیابانهای فرعی در منطقه چالهرز [حوالی حسینیه ارشاد] پارک کرده و در محل تعیین شده به دیگر افراد پیوست و همگی از آنجا روانه قلهک شدند. مسعود احمدزاده مینویسد:
در این عملیات فریرا رانندگی را به عهده داشت، من و بابوشکین از ماشین پیاده شده و به طرف پاس جبهه کلانتری رفتیم و به دنبال ما وان تروی و شیرژ بودند که وان تروی وظیفهدار آتشزدن ماشینهای کلانتری بود. به منظور این که مأمورین کلانتری قادر به تعقیب ما نباشند و شیرژ وظیفهدار پاییدن یک جانب خیابان دولت بود به محض نزدیک شدن به پاسبان مربوطه من اسلحه خود را کشیدم و همین که پاسبان خواست از مسلسل خود استفاده کند، من نخستین تیر را به سوی وی شلیک کردم و بابوشکین به منظور گرفتن مسلسل با پاسبان درگیر شد سپس من برای اینکه کسی نتواند از اطاقهای کلانتری به
ص:317
منظور درگیری با ما خارج شود چند تیر پیاپی به در و پنجره اطاقهای کلانتری شلیک کردم در همین فاصله وان تروی به آتشزدن ماشینهای کلانتری (توسط کوکتلهایی که خود درست کرده بودیم) مشغول شد. بعداً شیرژ نیز چند تیر به پاسبان شلیک میکند. البته ضروری نبود و در همین شلیکهاست که دست بابوشکین (یکی از انگشتانش) مجروح میشود، سرانجام مسلسل را تصاحب کرده، سوار ماشین شده و به طرف ماشین خودی روانه میشویم.(1)
آن شب را در خانه «وان تروی» به سر میبرند و فردای آن روز، مناف فلکی به منزل خواهر خود میرود تا پس از چند روز به تبریز بازگردد. پیش از بازگشت، فلکی به دیدار مسعود احمدزاده رفته بود. او مینویسد: «من طبق قراری که داشتم فردریک را دیدم و او گفت تو چرا تیر شلیک کردی، چون تو انگشت بابوشکین را زخمی کردی و ضمناً با تیری که من توی مغز پاسبان شلیک کرده بودم کافی بود.»(2)
دو روز پس از این واقعه، یعنی در 18 فروردین 1350 ضیاءالدین فرسیو که به تازگی به عنوان رئیس اداره دادرسی ارتش جایگزین سرتیپ بهزادی شده و اعضای گروه جنگل را محاکمه کرده بود، توسط کسانی که مفتاحی هنوز آنان را «افرادی از آن گروه» مینامد؛ ترور میشود.
دستهای که فرسیو را از پای درآوردند، شامل صفاریآشتیانی، رحمت پیرونذیری، و منوچهر بهاییپور، به فرماندهی اسکندر صادقینژاد، همگی از بازماندگان گروه جنگل بودند.
عباس مفتاحی احتمال میدهد که حمید اشرف در این عملیات شرکت نکرده باشد؛ زیرا بعدها از خود او میشنود که در این عملیات نبوده است.
اعظمالسادات روحی آهنگران بعدها از خواهرش نزهتالسادات شنید که حمید اشرف ، راننده ماشین محافظ بوده که در خارج از صحنه عملیات منتظر میماند تا افراد گروه را از صحنه عملیات دور کند.
ص:318
جالب اینجاست که این ترور، توسط بازماندگان گروهی انجام میشود که تعدادی از آنان در دفاعیات خود ترور را امری مذموم میدانستند. امری که به زعم آنان حتی مارکسیسم نیز با آن مخالف است.
عملیات ترور فرسیو انعکاس گستردهای پیدا میکند. خبرگزاریهای مختلف، آن را به سراسر جهان مخابره میکنند. خبرگزاری یونایتدپرس چنین گزارش میدهد:
تهران - خبرگزاری یونایتدپرس - 7 آوریل
عمال مسلح کمونیست امروز با مسلسل، ژنرال ضیاءالدین فرسیو دادستان ارتش ایران و پسرش را هنگامی که از خانه مسکونی خویش در قلهک با اتومبیل خارج میشدند مورد حمله قرار دادند.
پلیس گزارش داد که تیمسار فرسیو که شش تیر خورده و پسرش که از دو محل زخمی شده، در بیمارستان بستری شدهاند و وضع مزاجی تیمسار رضایتبخش نیست.
طبق گزارش پلیس ضاربین با سرعت از برابر اتومبیل تیمسار فرسیو عبور کرده و به سوی او تیراندازی میکنند.
تیمسار فرسیو اخیراً چند تن از کمونیستها را محکوم به اعدام کرد. گروهی از کمونیستهای محکوم شده از جمله اعضای دستهای که متهم به کوشش در انجام عملیات پارتیزانی در ایران با کمک خارجی کمونیستها به منظور سرنگون ساختن حکومت ایران شده بودند اعدام شدند. ضاربین هفته گذشته در محل حادثة بامداد امروز، یک مأمور پلیس را هدف گلوله قرار دادند. مأمور پلیس در بیمارستان درگذشت و ضاربین همراه مسلسل وی فرار کردند.
و در گزارش دیگری از همین خبرگزاری میخوانیم:
تهران - خبرگزاری یونایتدپرس
دولت ایران امروز جوائزی معادل 117 هزار دلار برای دستگیری نه تن عناصر کمونیست که روز چهارشنبه گذشته ژنرال فرسیو و فرزندش را هدف گلوله قرار
ص:319
دادند تعیین کرد.
پلیس ایران عکسهای این افراد را در اماکن عمومی، تئاترها و رستورانها نصب کرد و برای اطلاعاتی که منجر به دستگیری هر یک از آنها شود 13 هزار دلار جایزه نقدی تعیین کرده است.
پزشکان معالج ژنرال فرسیو اعلام کردند که حال مزاجی وی امروز قدری بهبود یافته و وضع مزاجی فرزندش کاملاً رضایتبخش است.
مقامات ایرانی گفتند که ضاربین بقایای یک دسته از عناصر کمونیست هستند که قصد داشتند حکومت ایران را سرنگون سازند.
از چگونگی تصمیمگیری و طراحی اجرایی این عملیات اطلاع روشنی نداریم. مفتاحی احتمال میدهد که برای اجرای این عملیات، حمید اشرف از طریق مسعود احمدزاده با پویان مشورت کرده باشد.
در خصوص نتایج و بازتاب این عملیات، احمدزاده معتقد است که «بعد از این عملیات مردم و به ویژه مردم آگاه ما که از شکست هسته چریکی سیاهکل و سپس تیرباران عدهای از رفقای ما سخت اندوهگین و افسردهدل شده بودند سخت به شور و هیجان میآیند و دشمن هم که سخت وحشتزده و هراسان شده بود (علیرغم ادعای قبلیاش که گروه ما را نابود کرده و فقط چند نفری فراری هستند) بدست و پا افتاده عکس چهار تن از دیگر رفقای ما (رفقا اسکندر صادقینژاد، رحمت پیرو نذیری، منوچهر بهاییپور و احمد زیبرم) را در روزنامهها چاپ میکند و برای سر ایشان جایزههای کلان میگذارد.»(1)
ص:320
1) مسعود احمدزاده، همان، ص 11.
دیدیم چگونه تردید اعضای اصلی گروه، در اتخاذ استراتژی مبارزه، موجب سردرگمی اعضا و هستهها در مواجهه با شرایط دشوار، و نهایتاً اتلاف نیروها شده بود. هر چند به ظاهر ممکن است چنین تصور شود که تنگناهای مبارزه و عدم توانایی پیشبینی قدرت سرکوب رژیم شاه، آنان را به تزلزل تاکتیکی سوق میداد؛ اما، با نگاهی دقیقتر میتوان دریافت که ریشههای اصلی این سردرگمی، نه در صحنه عینی مبارزه که در ذهنیت آنان نسبت به کیفیت مبارزه رشد کرده بود. ذهنیتی که به طور روشن در نوشتهها و عملکرد چهرههای شاخص گروه، به ویژه مسعود احمدزاده، بازتاب یافته است.
در پرتو دیدگاههای انتقادی جزنی نسبت به غلبه نگرش پارتیزانی بر عملکرد گروه در سال های بعد از 49 و عدم درک صحیح از ماهیت جنبش مسلحانه و رابطة آن با انقلاب و شرایط انقلابی، میتوان ریشههای دوگانگی نهفته در ساختار سازمان را بازیافت و آن را به دو وجه صورتبندی کرد.
بیژن جزنی برخلاف مسعود احمدزاده که شروع مبارزه مسلحانه را «آغاز انقلاب» میدانست؛ چنین باوری نداشت و با نقد دیدگاه احمدزاده، بارها و بارها تأکید میکند که مبارزه مسلحانه برای تدارک انقلاب است. او در کتاب «نبرد با دیکتاتوری» مینویسد: «ما میگوئیم مبارزه مسلحانه در شرایط فعلی محتوای مقدماتی و تدارکاتی دارد و به اصطلاح این مبارزه ”تدارک قهرآمیز انقلاب“
ص:321
است.»(1)
دیدگاههای جزنی در کنار ایدههای مبارزاتی پویان و احمدزاده، دو برداشت متفاوت از مبارزه مسلحانه را به ظهور میرساند. جزنی در ایضاح این دو برداشت از مبارزه مسلحانه مینویسد:
یک برداشت میگوید هنگامی که جریانهای پیشرو دست به مبارزه مسلحانه میزنند ضروری نیست که موقعیت انقلابی (یعنی شرایط عینی انقلاب) فراهم باشد؛ پیشاهنگ خود در تسریع فراهم شدن این شرایط فعالانه شرکت میکند. بنابراین آغاز عملیات مسلحانه به منزله آغاز انقلاب نیست. بلکه این عملیات آغاز مرحله نوینی در جنبش رهاییبخش خلق است و محتوای این جنبش مبارزهای است ضد دیکتاتوری فردی شاه و مبارزه مسلحانه ترکیبی است از اشکال مسالمتآمیز و نظامی مبارزه که شکل نظامی نقش عمده و محوری را در آن به عهده دارد. اعمال قهر انقلابی در این مرحله سرشت تبلیغی دارد. این مرحله میتواند سالها به طول انجامد.(2)
برداشت اول از مبارزه مسلحانه، همان برداشتی است که جزنی در طول بازجوییهای خود، همواره بدان تصریح دارد. اما برداشت دوم، برداشت احمدزاده است که جزنی آن را چنین توضیح می دهد:
شرایط عینی انقلاب در موقع شروع مبارزه مسلحانه وجود داشته و یا دارد. بنابراین تودهها آمادهاند که به ندای پیشاهنگ مسلح خود پاسخ دهند، کافی است که ما با جانبازی و فداکاری به رژیم حمله کنیم تا مردم پشت سر ما قرار گیرند، بنابراین با شروع اولین عملیات باید به سرعت آن را گسترش داد. در مدت کوتاهی میتوان دست به سربازگیری در شهر یا روستا زد.(3)
جزنی به نفی دیدگاه دوم میپردازد و مینویسد: «شروع مبارزه مسلحانه به
ص:322
معنی این نیست که شرایط عینی و ذهنی
انقلاب فراهم شده و با آغاز این مبارزه انقلاب آغاز شده است. از آنجا که این مبارزه ضرورت تدارکاتی دارد لازم نیست شرایط لازم برای انقلاب آماده باشد تا پیشآهنگ حق داشته باشد دست به اعمال قهر بزند. جنبش در حرکت خود به شرایط لازم خواهد رسید و در مرحله معینی تودهها به مبارزه مسلحانه پیوسته و انقلاب تحقق خواهد یافت.»(1)
جزنی در رد و انکار دیدگاه احمدزاده، این پرسش را مطرح میکند: «این چگونه موقعیت انقلابی آمادهای است که علیرغم فعالیت چشمگیر پیشآهنگ، تودهها به آن پاسخ نمیدهند؟»(2)
جزنی حتی احمدزاده را به چپروی و بیاطلاعی از مضمون و محتوای انقلاب و مبارزه مسلحانه متهم میکند: «هنگامی که ما میشنویم با آغاز مبارزه مسلحانه انقلاب شروع شده است؛ ناگزیریم اعتراف کنیم که معتقدان به این مطلب دو چیز را نمیشناسند، اول مبارزه مسلحانه را در مرحله فعلی و دوم انقلاب را به طور عام و انقلابی را که ما در پیش داریم به طور خاص، با این زمینه است که ما شاهد نمودهای دیگری از برخورد چپ با مسایل جنبش میشویم، بیتوجهی به شرایط عینی منجر به تأکید یک جانبه بر نقش پیشاهنگ میشود. به موقعیت واقعی تودهها، به حالت و امکانات آنها وقعی گذاشته نمیشود.»(3)
همچنین، «مسئله چگونگی گذار مبارزه مسلحانه از سطح جریانهای محدود پیشرو به سطح تودهها یکی از مهمترین مسایلی» بود که از نظر جزنی در مقابل جریانها و افراد مبارز و به طور کلی در مقابل «جنبش مسلحانه» قرار گرفته بود.(4)بنابراین وقتی که احمدزاده این «مهمترین مسئله» را به بوته اهمال و اجمال
ص:323
وامینهد طبیعی است که جزنی اظهار دارد «اصولاً تصور روشنی از جنبش تودهای برای این رفقا وجود ندارد و اهمیت مسئله هنوز درک نشده است.»(1)
جزنی در این نوشتار، بدون آن که به مورد خاصی اشاره کند به نقد برخی از عملیات چریکها پرداخته، مینویسد: «برداشت نادرست از مبارزه مسلحانه باعث ظهور یک رشته پدیدههای منفی در جنبش شده است. این تصور در عدهای وجود دارد که هرگونه عمل قهری، هر انفجار، هر ترور، به هدفهای مبارزه مسلحانه کمک میکند. [...] برداشتهای نادرست از مبارزه مسلحانه در برخی جریانهای مهم جنبش باعث بروز حرکاتی ناسالم، کور و منفی شده است. اگر ما تصور جذب سریع تودهها را نداشتیم در آغاز ظهور جنبش دست به سربازگیری از میان عناصر بسیار ساده نمیزدیم و شتابزده درصدد گسترش کمّی عملیات مسلحانه بر نمیآمدیم، برای وظایف استراتژیک خود در تأمین یک رهبری سالم برای جنبش ارزش بیشتری قایل میشدیم و کادرهای ارزنده را برای عملیات یا تماسهای پیش پا افتاده قربانی نمیکردیم.»(2)
جزنی فرصت را مغتنم شمرده و مجاهدین خلق را نیز به واسطه انفجار دفتر مجله «این هفته» بدین سان مینوازد: «در بخش دیگری از جنبش به دنبالهروی از تمایلات قشرهای معینی از خرده بورژوازی کشیده نمیشدیم و به سینماها، فروشگاهها و فلان مجله که عکس لخت چاپ میکند؛ حمله نمیبردیم. اینها تاوان برداشتهای نادرست از مبارزه مسلحانه در شرایط فعلی است.»(3)
جزنی به احمدزاده میآموزد که «شرایط عینی انقلاب در یک رشته پدیدههای عینی ظاهر میشود که از آن جمله است بحران اقتصادی و سیاسی، تشدید تضادهای درون طبقات حاکم، ضعف دولت در اعمال حاکمیت خود و اداره و کنترل سیستم و در صف مردم، نارضایی شدید که ادامه وضع موجود و تحمل
ص:324
ستم طبقه حاکم و رژیم را غیرممکن میسازد و تودهها را به حرکاتی بیسابقه و تاریخی که در شرایط عادی از آن اجتناب میورزند میکشاند و در چنین موقعیتی حتی اگر شرایط ذهنی یعنی سازمانها و عوامل آگاهسازنده و اجیرکننده آماده نباشند و جنبشهای خودانگیخته نتوانند به یکپارچگی، وسعت و هماهنگی و بالاخره جهت هدف و مشی انقلاب در نابود ساختن دشمن دست یابند، رژیمها هر قدر مستبد باشند نمیتوانند مانع ظهور این جنبشها شوند.»(1)
جزنی تضادهای موجود در حاکمیت را فقط برای آغاز مبارزه مسلحانه و تداوم آن کافی میداند؛ ولی برای آن که «تودهها به سرعت پشت سر پیشاهنگ خود متحد شوند» اعتقاد دارد که این تضادها باید عمق و شدت بیشتری یابد.(2)
وی برخلاف احمدزاده اعتقاد داشت که اصلاحات ارضی از شدت تضادهای طبقاتی کاسته است؛ امّا، احمدزاده اصلاحات ارضی را موجب گسترش و تعمیق تضادهای طبقاتی میدانست که در نتیجه آن، او شرایط عینی انقلاب را فراهم میدید. به راستی، کدامیک از این دو نظر منطبق بر اصول مارکسیستی است؟ چگونه میتوان از یک پدیده، همزمان دو تحلیل متضاد و هر دو مارکسیستی ارایه کرد؟ مگر آن که بپذیریم هر دو آنان حسّیات ابتدایی خود را که از مشاهده سطحی جامعه ناشی میشد، جانشین واقعیتهای علمی کردهاند.
هنگامی که دو نظریهپرداز برجسته چریکها که مبارزه مسلحانه را تئوریزه کردهاند دربارة تضاد طبقاتی، این مهمترین چاشنی انفجاری انقلاب در اندیشه مارکسیستی، بدون تأمل کافی و در تباین با یکدیگر سخن گفتهاند؛ بنابراین، «وحدت» ناظر بر اشتراک آنان در چارچوب کدام نظریه بوده است؟ ظاهراً تنها نقطه اشتراک آنان برداشتن «سلاح» بوده است. گویی بدون توجه به موقعیت طبقات اجتماعی، سلاح تنها کلید رمزگشای انقلاب به شمار میرفت.
جزنی باکی ندارد از اینکه نظرات احمدزاده را در فهرست «عمدهترین
ص:325
نمودهای ماجراجویی در درون جنبش مسلحانه» بگنجاند. او مینویسد: «تأکید مطلق روی تاکتیک مسلحانه، آن هم تاکتیک های معینی از مبارزه چریک شهری، دگم ساختن از این تاکتیک ها و کم بها دادن به تاکتیکهای دیگر در کنار تاکتیکهای مسلحانه، نمودی از گرایش به ماجراجویی است. پر بها دادن به اثر تهییج کننده تاکتیکها و بیتوجهی به تاکتیکهایی که میبایست حمایت مادی توده را از جنبش سازمان دهد پدیدهای است که رشد آن میتواند جنبش را به جدایی از توده کشانده آن را ناکام گرداند.»(1)
آشکار است که مقصود جزنی، مسعود احمدزاده میباشد که مبارزه مسلحانه را هم تاکتیک میدانست و هم استراتژی؛ وجه دیگر اختلاف جزنی و احمدزاده نیز در همین نکته نهفته است. در حالی که احمدزاده یگانه شیوه مبارزه را مبارزه مسلحانه میپنداشت جزنی شیوههای دیگر مبارزه را نه تنها از نظر دور نمیداشت بلکه بر آن تأکید میکرد. زیرا به گمان او، این شیوههای دیگر بود که «تودهها» را به صفوف مبارزه سوق میداد. او مینویسد: «پس از گروههای سیاسی - نظامی نوع دیگری از گروهها و هستههای مبارز در تکامل جنبش و بسیج تودهها نقش دارند. این جریانهای متشکل را سیاسی - صنفی مینامیم [...] علاوه بر این دو فرم سازمانبندی، جنبش انقلابی در حال حاضر به انواع دیگر تشکلها نیاز دارد. هر فرم از تشکل، وظایف خاصی را بر عهده دارد و در تدارک انقلاب و تهیه امکانات و بسیج نیروها نقش مؤثری بازی میکند. از جمله این سازمانبندیها، کمیتههای پشت جبهه اهمیت ویژه داشته و در این زمینه میتوان از سلولهای انتشاراتی نام برد.»(2)
اگر احمدزاده میپنداشت که با برداشتن سلاح توسط پیشاهنگ، «تودهها» پشت سر آنان صفآرایی خواهند کرد؛ جزنی مبارزات صنفی را مکمل مبارزه نظامی برای ترغیب «تودهها» به مشی مسلحانه بر می شمرد. «پیشاهنگ در شرایط
ص:326
فعلی با ترکیبی از مبارزه مسالمتآمیز با مبارزه قهرآمیز است که می تواند تودهها را به حرکت دعوت کند. باید به خواستههای اقتصادی مردم توجه شود و چریک به زندگی روزانه آنها داخل گردد. باید مبارزه بر ضد بیعدالتی، با مبارزه در راه زندگی بهتر برای مردم (نه زندگی بهتر پس از پیروزی بلکه رسیدن به شرایط بهتر زندگی همین امروز) تلفیق شود. مردم که در حال حاضر بیشتر دیکتاتوری را در برخورد رژیم با جریانهای سیاسی پیشرو میبینند؛ هنگامی که برای دریافت شرایط بهتر زندگی به حرکت درآیند سرنیزه رژیم را روی سینه خود لمس کرده دیکتاتوری و ضرورت مبارزه با آن را به خوبی حس میکنند.»(1)
جزنی با انتقاد از کسانی که «تودهها را از توسل به شیوههای اقتصادی و سیاسی مبارزه منع» میکنند مینویسد: «تصور میکنیم که با این منع آنها سلاح به دست میگیرند و همراه ما با دشمن خود میجنگند، نتیجه این است که ما در حالی که موکداً روی نقش تاریخی تودهها تأکید میکنیم عملاً نقش آنها را مورد بیتوجهی قرار میدهیم.»(2)
مبارزه صنفی از نظر جزنی چنان پراهمیت و تعیینکننده است که توصیه میکند: «بایستی تعدادی از کادرهای با تجربه برای سازماندهی گروههای سیاسی - صنفی از مبارزه نظامی کنار گذاشته شوند. این کادرها با شناختی که از جنبش انقلابی مسلحانه دارند به خوبی میتوانند حرکات سیاسی و اقتصادی را در جهت جنبش انقلابی هدایت کنند.»(3)
جزنی تأکید میکند که این گروههای سیاسی - صنفی باید «به وسوسه عملیات نظامی تسلیم نشوند» و «شیوه مبارزه با پلیس و اصول کار مخفی را از گروههای سیاسی نظامی تقلید» نکنند تا «امکان تماس وسیع با توده صنف خود را از دست ندهند». او یادآور میشود: «در اینجا نه فقط از تیم و خانه امن و
ص:327
کوپل خبری نیست بلکه فرهنگ چریکی نیز در این گروهها به کار نمیرود» و بالاخره او توصیه میکند: «این گروهها برای سازماندهی حرکات عمومی باید از همه امکانات قانونی مثل اتحادیههای قلابی و ظاهری دستگاه، مذاکره با مقامات دولتی و مانند آن استفاده کنند.»(1)
دیدگاههای جزنی هر چند سند روشنی از انتقاد درونگروهی نسبت به عملکرد گروههای چریکی در ایران تلقی میشود؛ اما، این انتقادات در زمان خود، نتوانست تأثیر قاطعی بر جهت و گرایشهای غالب در مبارزه مسلحانه بر جای گذارد. در مقابل، به موجب دیدگاههای پویان و احمدزاده، مبارزه قهرآمیز در شکل مسلحانه، علیرغم آنکه در ماههای بعد، به از دست رفتن یکایک نیروهای کیفی و کادرهای گروه انجامید؛ تنها راه بقاء سازمان شناخته شد. بنابراین، اتفاقی نبود که انتشار اعلامیه درباره ترور فرسیو، بهترین فرصت برای اعلام موجودیت سازمان و معرفی مشی مسلحانة آن بود.
بازتاب عملیات ترور فرسیو، گروه را بر آن داشت که «به منظور تبلیغ، توضیح و روشنگری» آن درصدد برآید تا اعلامیههایی را چاپ و میان مردم پخش کند احمدزاده مینویسد:
در همین جاست که گروه برای خود نام چریکهای فدایی خلق را انتخاب میکند.(2)
برای انتشار اعلامیهها، امیرپرویز پویان در آغاز معتقد بود که «اعلامیه طی یک متن و به صورت یک مقاله واحد نوشته شود؛ خودش هم طرح اولیه آن را تهیه کرده
ص:328
بود.»(1)اما سرانجام به این نتیجه رسیدند که بهتر است اعلامیهها در متنهای متعدد و کوتاه تهیه شود. پویان متن اعلامیهها را تهیه میکرد و سپس به مسعود احمدزاده و نابدل میداد تا نظرات خود را بیان کنند؛ و بعد اعلامیهها توسط پویان دیکته میشد و اشرف دهقانی تایپ میکرد و پویان و نابدل نیز آن را تکثیر میکردند.
این اعلامیهها که به اظهار عباس مفتاحی در 13 نوع تهیه و تنظیم شده بود موضوعات متنوعی را در بر میگرفت «و برای هر قشری اعلامیه مخصوصی نوشته شده بود؛ برای دانشجویان یک اعلامیه مخصوص، برای دانشآموزان یک اعلامیه، برای بازار و تیپهای نظیر آنها هم یک اعلامیه.»(2)
پس از اعلامیهای که گروه جنگل در کوه تهیه کرد، ولی هرگز موفق به توزیع گستردة آن نشد و فقط توانست تعداد معدودی از آن را در بین مردم محل توزیع کند و آنان نیز، اعلامیهها را بیکم و کاست به مأمورین تحویل دادند؛ این اعلامیه ها، همان طور که اشرف دهقانی نیز یادآور شده است از نخستین اعلامیههایی بود که توسط گروه به طور گسترده انتشار یافت.
اگرچه، عباس مفتاحی از 13 نوع اعلامیه سخن میگوید و احمدزاده نیز آنها را بالغ بر ده نوع میداند؛ ولی هماکنون، بیش از پنج نوع آنها در اختیار نیست. در هیچ یک از این پنج نوع موجود نیز، اعلامیهای تحت عنوان «سیاهکل، مونکادای(3)ایران است» به چشم نمیخورد. شاید در مابقی اعلامیهها چنین عنوانی وجود داشته است که فرشین کاظمینیا به آن استناد کرده است.(4)اما نباید از نظر دور
ص:329
1) عنوان «چریکهای فدایی خلق» که بعدها کلمه «سازمان» نیز بدان افزوده شد، از موضوعات مناقشهبرانگیز بین مصطفی شعاعیان و چریکها گردید. برای اطلاع بیشتر نگاه کنید به: مصطفی شعاعیان، هشت نامه به چریکهای فدایی خلق، نقد یک منش فکری؛ به همت خسرو شاکری؛ صص 17-16 و 74 و 117.
2) عباس مفتاحی، همان، ص 55.
3) مونکادا نام پادگانی است در کوبا که گروه چریکی فیدل و رائول کاسترو از آنجا مبارزه خود را آغاز کردند.
4) فرشین کاظمینیا، نقد نو، شماره 10، دی و بهمن 1384، ص 16.
داشت که هر چند گروه، در این زمان، نام «چریکهای فدایی خلق» را برای خود برگزیده بود؛ اما اعلامیهها یا فاقد امضاء بود؛ و یا با امضاء «ادامهدهندگان جنبش سیاهکل» منتشر شده بود.
به لحاظ محتوایی نیز، اعلامیهها، مضمون واحدی ندارند. در برخی از این اعلامیهها برای توجیه مصادره بانکها به «شبیخون مسلمانان اولیه به کاروانهای تجار مکه» استناد شده است. در اعلامیة دیگر، به شبههای که ساواک مبنی بر ارتباط گروه با محمود پناهیان، ژنرال فرقه دموکرات ایجاد کرده بود؛ پاسخ داده میشود.
ارتباط با پناهیان، از آنجا مطرح شده بود که پیش از عملیات سیاهکل، صفاریآشتیانی و علی نیری برای تهیه اسلحه به عراق میروند و در آنجا، با پا در میانی «امنالعام»، ملاقاتی با پناهیان انجام میدهند که البته بعدها این امر مورد انتقاد صفاییفراهانی قرار میگیرد. چون نیری در بازجوییهای خود، پس از دستگیری به این موضوع اشاره کرده بود، ساواک نیز تلاش کرد از این اعتراف در انتساب گروه به پناهیان استفاده کند.
پخش کاغذهای مشهور به اعلامیة اعلام موجودیت سازمان، برای تیم تبلیغات گروه، خوشیمن نبود. برای توزیع و پخش اعلامیه در نقاط مختلف شهر قبلاً شناساییهایی توسط نابدل و اشرف دهقانی تحت نظر پویان صورت گرفته بود. بخشی از این اعلامیهها در دبیرستان شرف و علمیه در غرب تهران، دبیرستان دکتر نصر در خیابان ری و فروزانفر در خیابان پشت مجلس توزیع گردید. پویان خود به همراه غلامرضا گلوی در پخش اعلامیهها مشارکت میکرد. تیم احمدزاده نیز در پخش اعلامیهها شرکت کرده بود. خود او تعدادی اعلامیه در اطراف دانشگاه صنعتی پخش کرد و خلیل سلماسینژاد نیز توزیع اعلامیه در اطراف هنرسرای عالی نارمک را به عهده داشت.
ص:330
تعدادی از این اعلامیهها نیز در اختیار عباس مفتاحی نهاده شد. او این اعلامیهها را توسط حمید ارضپیما و انوش (اسماعیل) مفتاحی در لاهیجان و ساری توزیع کرد و مقداری را نیز به اردشیر داور که «مذهبی متعصبی» بود، داد تا آنها را به «دوستان مذهبی» خود که از بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق بودند، برساند. اگر چه براساس اظهار مفتاحی در این زمان روابط اردشیر داور با دوستان مذهبیاش به هم خورده بود و «از آنها بد میگفت و آنها را قبول نداشت و به همین جهت کنارهگیری کرده بود.»(1)
احمدزاده معتقد بود که «این اعلامیهها تأثیر نیکویی بر مردم ما میگذارد و مورد استقبال تمام قشرهای مردم قرار میگیرد.»(2)حتی مفتاحی ادعا میکند که این اعلامیهها توسط دیگران تکثیر شد و میگوید «ما آنها را دیده بودیم» و آنچه که موجب تعجب مفتاحی شده بود؛ این بود که «متن اعلامیه همان نوشته گروه بود ولی در پای آن یک امضای دیگر کرده [گذاشته] بودند.»(3)
یکی دیگر از روشهای توزیع اعلامیهها چسباندن آنها بر دیوار کوچهها در شب بود. این امر به عهدة علیرضا نابدل و جواد سلاحی سپرده شده بود.
در تاریخ 22/1/50 ساواک گزارش میدهد که: «اطلاع تلفنی واصله حاکیست ساعت 00/16 روز جاری شخصی که شباهت به جواد سلاحی (متواری) داشته نزدیک مدرسه عالی بازرگانی از اتومبیل پیاده و مقداری اعلامیه در داخل مدرسه ریخته و متواری شده است.»(4)
سه روز بعد از این تاریخ، یعنی در روز 25/1/50 نابدل و سلاحی برای توزیع اعلامیه به حوالی بازار میروند. در حین نصب اعلامیهها، آنها با پلیس درگیر میشوند و در جریان این درگیری، جواد سلاحی کشته و علیرضا نابدل نیز
ص:331
دستگیر میشود. گزارش شهربانی به شرح ذیل میباشد:
ساعت 3 بامداد روز 26/1/50 بوسیله نگهبان جبهه درب کلانتری اطلاع رسید در خیابان پامنار صدای شلیک تیری به گوش رسیده است بلافاصله سرکار سروان محمدی را به اتفاق عدهای از مأمورین به محل شلیک تیر اعزام [کردیم] اینجانب به جلوی درب کلانتری مراجعه [نموده] مشاهده شد سرپاسبان مسلمی و پاسبان خاورزمینی شخص را که تیر به ران پای چپ وی اصابت نموده و پاسبان بادکوبه که از ناحیه دست تیر خورده بود به کلانتری دلالت مینمایند. بلافاصله پاسبان بادکوبه به وسیله پاسبان مصطفینژاد به بیمارستان شهربانی منتقل و سرپاسبان مسلمی و پاسبان خاورزمینی شخصی مصدوم را به هویت محسن رضائی به داخل کلانتری میآوردند در محوطه کلانتری محسن رضائی ناگهان دستش را از دست مأمورین بیرون کشیده و اسلحه کمری خود را خارج و قصد شلیک داشت که از کارش جلوگیری [گردیده] بلافاصله از وی بازرسی بدنی شد علاوه بر اسلحه کمری مکشوفه ساخت اسپانیا و سه تیر فشنگ، سه شماره تلفن و سه عدد کلید از وی کشف و مراتب صورتمجلس گردید.
سرپاسبان خراسانی و پاسبان خاورزمینی گزارشی ارائه نمودند که حاکیست ساعت 30/12 دقیقه بامداد از پست خود به طرف کلانتری میآمدیم مشاهده شد دو نفر از خیابان فرار میکنند و دو نفر دیگر آنها را تعقیب مینمایند. به جلو رفته ایست دادیم ولی آنها به ایست اینجانبان توجه نکرده به طرف ما تیراندازی کردند به طوری که پاسبان بادکوبه هدف گلوله قرار گرفت و اینجانبان به طرف آنها تیراندازی کردیم یکی از آنها هدف گلوله پاسبان خاورزمینی قرار [گرفت] و دیگری به طرف کوچهای در سه راه دانگی متواری گردید و از تاریکی کوچه استفاده نموده ناپدید شد و شخصی را که خود را محسن فرزند احمد شهرت رضائی معرفی میکرد و بعد معلوم شد علیرضا نابدل میباشد دستگیر، به کلانتری دلالت نمودم مراتب فوراً به اطلاعات پلیس اعلام و به ریاست پلیس تهران توسط سرکار کلانتر اطلاع داده شد سرکار سرهنگ فاطمی ریاست اطلاعات در ساعت 0100 بامداد در کلانتری حاضر و پس از بررسی و اطلاع به مقامات مختلف شهربانی به فرموده سرکار کلانتر قبل از هرگونه اقدامی بدون بازجوئی از نظر اهمیت موضوع و
ص:332
سرعت کار و اینکه ریاست اطلاعات پلیس تهران در کلانتری بوده و اظهار داشتند فوراًَ مراتب به ستاد عملیاتی اعلام و شخص مورد نظر تحویل شود هر دو نفر که دومی توسط سرکار سروان محمدی به کلانتری معرفی شده با اسلحه و سه تیر فشنگ و تعدادی اعلامیه مخالف امنیت کشور وسیله ریاست کلانتری و مأمورین مربوط به کمیته عملیاتی شهربانی کل کشور تحویل گردید و رسید اخذ شد. چون به موجب گزارش مأمورین متجاوزین چند نفر بوده که اغلب در اثر تیراندازی مجروح گردیده بودند بلافاصله به سرکار سروان محمدی و سرکار سروان غفاری مأموریت داده شد که در محدوده بخش بررسی لازم معمول دارند. افسران موصوف در مراجعت گزارشی ارائه نمودند که حاکیست در معیت چند نفر از مأمورین و آقایان سیدناصر سیدحمزه و محمد عابدینی ساکنین محل که در تمام اجرای برنامه مورد نظر حمایت و همکاری را با مأمورین داشته و پا به پای آنها در تعقیب تبهکاران بودهاند با یکی از متهمین که پس از ملاحظه معلوم شد جواد صلاحی میباشد مصادف و معلوم شد مشارالیه در اثر اصابت گلوله از پای درآمده که بلافاصله او را به وسیله آمبولانس توسط استوار قائمی به بهداری شهربانی منتقل در بازرسی بدنی و بازدید محل یک قبضه اسلحه کمری طرح براونیک ساخت آلمان به شماره H.G. TOOOO2206 -5 در حالی که یک فشنگ در خشاب بود و یک قبضه چاقوی ضامن دار دسته سفید و مبلغ 187 ریال وجه نقد و یک عدد عینک و هفده تیر فشنگ جداگانه که 15 عدد آن داخل قوطی کبریت خالی و 2 عدد آن در داخل بسته کاغذی کوچک و سه عدد کلید همراه داشت. ضمن بررسی معموله مسلم شد که چند نفر دیگر از متهمین با اتومبیل فولکس واگن شیری رنگ مدل پائین مراقب اعمال دوستان خود که اعلامیههائی را در اختیار داشته و در معابر الصاق میکردند بودند که بعضاً امکان [احتمال] اصابت گلوله به آنها رفته است از این لحاظ سرکار سروان محمدی و سرکار سروان غفاری که برای بازرسی بیشتر به محل رفته بودند در مراجعت یک عدد عینک ذرهبینی که یک شیشه آن شکسته با یک گلوله سربی سفید رنگ در محل مشاهده شد که عیناً پیوست پرونده گردید. بلافاصله عکسهای متهمین که یکنفر از آنها به نام امیرپرویز پویان دارای عینک ذرهبینی است امکان این است که عینک متعلق به مشارالیه بوده پس از اصابت گلوله به وی عینک از چشمش
ص:333
افتاده او نیز با استفاده از وسیله نقلیه مذکور با دوستان دیگرش متواری شده باشد.
متعاقباً سه نفر به اسامی:
1- حسین بنازاده فرزند ابراهیم 27 ساله قناد اهل رشت ساکن تهران سرچشمه جنب قنادی بهار پلاک 2 و
2- کیقباد احتیاط کار راهمی فرزند رضا 47 ساله استواریکم سرشته داری اهل رشت ساکن خیابان گرگان چهار راه عظیمپور دهمتری گرگان کوچه همتآباد پلاک 12 و
3- مهدی داودی فرزند غلامعلی 35 ساله میوه فروش اهل مشهد ساکن پامنار کوچه صدر اعظم پلاک 3
به کلانتری مراجعه به عنوان گواه از نامبردگان بازجوئی [به عمل آمد] کیقباد احتیاط کار بیان میدارد از منزل پدر عیالم که مهمان بودم بیرون آمدم در کوچه صدراعظم دیدم دو نفر مشغول نصب اعلامیه روی دیوار بودند جلو رفتم اعلامیه را ببینم یکی از آنها دست به اسلحه برد و گفت اگر حرفی بزنید شما را می کشم من در جواب گفتم من کارگر هستم و سواد ندارم از سر کار میآیم یکی از آنها با مشت به سینهام زد با کلمات رکیک به من گفت برو من رفتم پشت دیوار خود را مخفی کردم تا اینکه از کوچه خارج شدند من از عقب آنها میآمدم سر خیابان که رسیدم دیدم سوار موتور سیکلت شدند که فرار نمایند خود را روی موتور انداختم آنها متواری شدند در همین موقع دو نفر پاسبان از جلوی آنها میآمدند فریاد زدم بگیرید جلوی آنها را گرفتند مأمورین با آن دو نفر مشغول تیراندازی شدند یک تیر به پاسبان اصابت کرد.
مشخصات آن شخص که متواری شد کوتاه لاغر اندام که ته ریش داشت و عینک به چشم زده بود. موتور را این شخص سوار بود و شخص دستگیر شده اعلامیه میچسبانید و حسین بنازاده و مهدی داودی عیناً مشاهدات خود را اعلام داشتند که پیوست است.
متعاقباً استوار تقوی محافظ نگهبانی درب ورودی کلانتری که با لباس سویل عهدهدار خدمت میباشد گزارش ارائه داد که حاکی است به طرف غرب پامنار حرکت میکردم صدای تیر به گوشم رسید به طرف صدا رفتم مشاهده شد دو نفر مسلح به طرف اینجانب و مأمورین تیراندازی میکنند با
ص:334
کمک دو نفر از پاسبانان یک نفر از آنها که اسلحه کوچک در دست داشت دستگیر و موتور سیکلت که یک خورجین در عقب موتور بود که مقداری اعلامیه مضره و مقداری چسب و غیره در آن بود به کلانتری آوردم و متهم ردیف اول که در کلانتری خود را محسن رضائی معرفی میکرد (علیرضا نابدل) از ناحیه پای چپ تیر خورده بود با اسلحه مکشوفه و سه تیر فشنگ و تعدادی اوراق اعلامیه مضره و تعدادی چسب و غیره به سر کار سروان فرید افسر اطلاعات شهربانی کل تحویل گردید. چون ضمن درگیری سرکار سروان محمدی شخصی را به نام علیرضا ساعتچی به کلانتری معرفی که او هم به اداره اطلاعات تحویل گردیده بود پاسبان پناهنده گزارشی ارائه که حاکیست چون صدای تیر شنیدم از اتومبیل استیشن شماره 99129 تهران ب که نامبرده فوق راننده آن بود استمداد و با وی که از شمال به جنوب پامنار در حرکت بود به محل واقعه رسیدم استوار قائمی جهت بازجوئی از خلیل بادکوبه به بیمارستان شهربانی اعزام [گردید و در] مراجعت گزارش داد که پاسبان مذکور قادر به بازجوئی نبود ضمن بررسی بیشتر و با توجه به بازدید اسلحه مأمورین مشخص گردید که به وسیله پاسبان خلیل بادکوبه 6 تیر و به وسیله پاسبان خاورزمینی 6 تیر جمعاً 12 تیر به طرف متجاوزین و تبهکاران [شلیک] شده است از وضعیت موتور سیکلت بازدید صورت مجلس تنظیمی پیوست است پرونده امر تنظیم حاوی 17 برگ به نظر میرسد.
افسر نگهبانی کلانتری بازار، ستوان یکم حبیبیفر
پرونده امر عیناً به اداره اطلاعات شهربانی کل تقدیم [میشود]
جواد صلاحی به بیمارستان شهربانی منتقل گردید و مصدوم دیگر با اسلحه مکشوفه و اشیاء وی نیز به سرکار سروان فرید افسر اطلاعات تحویل و اسلحه دیگر [و] اشیاء مکشوفه به شرح صورت مجلس عیناً تقدیم میگردد.
همچنان که میبینیم، بر خلاف آنچه که اشرف دهقانی مدعی است، علیرضا نابدل نه تنها بیهوش نشده؛ بلکه چنان هشیار بود تا بتواند در کلانتری دست خود را برای استفاده از اسلحهاش از دست مأمورین بیرون بکشد. دستگیری نابدل
ص:335
همان گونه که مسعود احمدزاده نیز اعتراف میکند: «سرآغاز ضربات متوالی و بزرگی میشود که گروه بعداً متحمل میگردد.»(1)
خبر کشته شدن یکی و دستگیری دیگری در مطبوعات همان روز منتشر شد؛ اما چون معلوم نبود کدام یک از آن دو نفر دستگیر شدهاند؛ گروه بنا را بر زنده ماندن هر دو نهاد. لاجرم خانه خیابان صفاری که پویان، نابدل و اشرف دهقانی در آن سکونت داشتند تخلیه میشود، اشرف دهقانی به مدت یک هفته به تبریز باز میگردد و پویان نیز موقتاً به خانه سعید آریان میرود. به گفته احمدزاده، وی «در همین جا برای اولین بار با رفقا اسکندر صادقینژاد و رحمت پیرونذیری برخورد میکند.»(2)
اگر چنین باشد و پویان برای اولین بار با رحمت پیرو نذیری در اینجا آشنا شده باشد؛ بنابراین حدس نابدل مبنی بر اینکه پویان در سفر خود به تبریز برای یافتن دوستان صمد بهرنگی، پیرو نذیری را به همراه داشته است؛ نباید حدس درستی باشد.
پس از کشته شدن جواد سلاحی و دستگیری علیرضا نابدل، در گروه مباحثی درگرفت برای خروج از «وضع بیسر و سامانی» که آنها را به شدت «آسیبپذیر» کرده بود. تیمبندیها دستخوش تغییراتی شد. «در جریان تیمبندی مشکل بزرگ گروه نبودن فرمانده برای تیمها بوده است.»(3)تیم حمید توکلی که به واسطه ناتوانی در انجام عملیات «عملاً منحل شده بود»(4)این بار با ترکیب اسکندر صادقینژاد، رحمت پیرو نذیری، پویان و سعید آریان مجدداً تشکیل میشود. حمید اشرف،
ص:336
محمد صفاریآشتیانی و منوچهر بهاییپور نیز به همراه چنگیز قبادی تیم دیگری تشکیل میدهند که مدتی بعد نیز احمد زیبرم به آنها اضافه میشود. اسدالله مفتاحی که «تا آن موقع در تهران بیکار میگشت»(1)به تیم مسعود احمدزاده انتقال مییابد.
تغییراتی نیز در شاخه تبریز روی داد. چون با دستگیری نابدل امکان لو رفتن بهروز دهقانی قطعی بود؛ او و خواهرش اشرف دهقانی به تهران آمدند. پیش از این نیز مقرر شده بود مناف فلکی به تهران بیاید. او نیز پس از سپری کردن یک دوره نقاهت در تبریز در نیمه اردیبهشت به همراه رقیه دانشگری عازم تهران شد.
رقیه دانشگری سمپات مناف فلکی بود. او در سال تحصیلی 47- 1346 در حالی که دانشجوی سال دوم دانشکده داروسازی بود؛ با احمد ریاضی آشنا شد. ریاضی کتابهایی نظیر چوب بدستان ورزیل نوشتة غلامحسین ساعدی، ماهی سیاه کوچولو نوشتة صمد بهرنگی و مادر نوشتة ماکسیم گورکی را برای مطالعه به او میداد. دانشگری مینویسد: «بدین ترتیب دوره روشنگری من شروع شد».(2)این روابط مدتها ادامه داشت تا اینکه مناف فلکی در سال 49 از احمد ریاضی خواست تا عضویت در گروه را بپذیرد. اما ریاضی طفره رفت و نپذیرفت. پس از آن فلکی که در جریان دوستی ریاضی و دانشگری بود؛ از ریاضی میخواهد که عدم تمایل خود را برای مبارزه به اطلاع دانشگری برساند. ریاضی مینویسد:
بنا به خواست مناف من پیش فران انتقاد از خود کردم و گفتم: فران من دیگر نه کتاب می خوانم و نه به تو کتاب خواهم داد اصلاً من این راه را نمیتوانم بروم و گفتم اگر تو بخواهی این راه را ادامه بدهی و کتاب مطالعه کنی میتوانی با مناف رابطه داشته باشی. اول قبول کرد ولی بعداً تلفنی اطلاع داد که برایش با مناف قرار نگذارم ولی بعد مناف میرود در دانشکده فران را
ص:337
میبیند و با هم قرار ملاقات میگذارند. من از این به بعد رابطهام با فران قطع میشود.(1)
بدین ترتیب، از آبان سال 49 رقیه (فران) دانشگری به عنوان سمپات در ارتباط با مناف فلکی قرار میگیرد. از آن پس، فلکی کتب مهمتری برای مطالعه در اختیار دانشگری میگذارد. این مطالعات بیشتر اشتراکی بود یعنی «برای تفهیم بیشتر مطالب، آنها را با هم میخواندیم و بحث میکردیم.»(2)
در جریان همین کتابخوانیها، فلکی سخت دلباخته دانشگری میشود. روابط آن دو چنان بالا میگیرد که یکبار، دانشگری، فلکی و احمد ریاضی را، نیمهشب بر بالین خود فرامیخواند تا به اتفاق روانه بیمارستان ثریا در تبریز شوند.(3)ولی هر چه بود، این روابط از چشم گروه پوشیده ماند و یا آن که ترجیح داده شد پوشیده بماند.
فلکی مینویسد: «من و او در جریان کار عاشق یکدیگر شده بودیم که البته از گروه پنهان بود چون عشق در گروه ما طبق نظریات کمونیستی مطرود بود.» به همین جهت فلکی در دوران بازجویی خود مینویسد: «من تقاضایم این است که در یک فرصت مناسب که مقامات انتظامی صلاح ببینند با او عقد کنم.»(4)
به هر روی، اینک آن دو به تهران آمدهاند تا مشترکاً خانهای را اجاره کنند. آنان پس از دو هفته جستجو، خانهای در خیابان مجیدیه، خیابان کاوه اجاره کرده و به عنوان زن و شوهر در آنجا مستقر شدند. سپس اسدالله مفتاحی و احمد زیبرم نیز به جمع آنان افزوده شدند و مسعود احمدزاده نیز فرد رابط با آنان بود.
پس از آنکه خبر دستگیری نابدل توسط اشرف دهقانی به شاخه تبریز رسید و
ص:338
بهروز دهقانی به زندگی مخفی روی آورد؛ چند روز بعد، اشرف و بهروز روانة تهران میشوند. حمید توکلی به جای جمشیدی رودباری، برای یافتن اشرف دهقانی به شرکت مسافربری میرود. او چند روزی در خانه برادرش رحیم سر میکند و «بعضی شبها هم به خانه نزهت روحی آهنگران که در سپاهی دانش با او دوست شده بود»، میرود(1)و بالاخره با اسم مستعار «الینور» سر از خانه جمشیدی رودباری در خیابان شهباز کوچة باغ شریفی درمیآورد.
چند روز بعد، طبق قراری که توکلی به او اطلاع داده بود در خیابان فردوسی روبروی فروشگاه فردوسی به دیدن برادرش بهروز رفت؛ تا به اتفاق خانهای اجاره کنند. پس از مدتی جستجو، خانهای در نارمک، خیابان فرجام مییابند و بهروز دهقانی از آن پس تا زمان دستگیری در آنجا میگذراند.
در خلال این مدت چون تنگناهای مالی، گروه را تحت فشار قرار داده بود؛ به پیشنهاد پویان چند بانک دیگر برای سرقت مورد مطالعه قرار گرفت. پس از شناساییهای لازم بانک ملی شعبه آیزنهاور، هم به لحاظ حجم پولی که در آن میتوانست وجود داشته باشد و هم به لحاظ سهولت در فرار از منطقه برای انجام عملیات انتخاب شد.
تیمی که قرار بود این عملیات را انجام دهند مرکب بود از مسعود احمدزاده به عنوان فرمانده، مجید احمدزاده، اسدالله مفتاحی و خلیل سلماسینژاد. همچنین مقرر شد که اسکندر صادقینژاد به همراه دو تن دیگر نیز تیم پشتیبان و محافظ باشند.
چند شب پیش از عملیات، تیم عملکننده یک دستگاه اتومبیل در حوالی عباسآباد سرقت کردند و مسعود احمدزاده آن را به حمید توکلی سپرد تا به خانه خیابان نیروی هوایی که دارای پارکینگ بود؛ انتقال دهد.
صبح روزی که برای سرقت از بانک تعیین شده بود؛ خلیل سلماسینژاد برای تهیه کوکتل مولوتف به آشپزخانه میرود. او هنگام تهیه کوکتل ناگهان آتش
ص:339
1) اشرف دهقانی، همان، بازجویی، مورخ 24/8/50، ص 2.
میگیرد. اسدالله مفتاحی که ناظر حادثه بود چنین توضیح میدهد:
یکدفعه ما دیدیم که [از] آشپزخانه صدای شعله آتش میآید به حیات [حیاط] رفتیم دیدیم که شعله از آشپزخانه میآید و صدای وان تروی از درون آشپزخانه بیرون میآید که میگفت سوختم، سوختم. مثل اینکه حواسش و کنترلش از دستش در رفته بود که سعی نمیکرد به بیرون بیاید. در این موقع مجید به نزدیک آشپزخانه پرید و به وان تروی هشدار داد که بیاید بیرون، وان تروی خلاصه از آشپرخانه بیرون آمد و او را به شلنگ آب بستند و آتش خاموش شد. فردریک مرا مأمور کرد که او و مجید را به بیمارستان ببرم.(1)
اسدالله مفتاحی، آن دو را به بیمارستان سینا میرساند. در بیمارستان پس از انجام اقدامات لازم، آن دو، یعنی سلماسینژاد با نام مستعار سیروس افخمینژاد و مجید احمدزاده را که دچار سوختگی کمتری بود؛ به دو بخش جداگانه منتقل میکنند. مجید احمدزاده هم ترجیح داد از بیمارستان خارج بشود. پس از ساعاتی اسدالله مفتاحی به خانه خیابان فرحآباد بازمیگردد؛ اما میبیند که بخش مهمی از خانه تخلیه شده؛ لاجرم به خانه خیابان شهباز خیابان مسعود میرود. در آنجا عباس مفتاحی را میبیند؛ موضوع را به او اطلاع میدهد. عباس مفتاحی با چنگیز قبادی تماس میگیرد. در مشورت با او تصمیم گرفته میشود خلیل سلماسینژاد را به یک بیمارستان خصوصی منتقل کنند. بالاخره با پافشاری آنان بیمارستان سینا با ترخیص سلماسینژاد موافقت میکند و اسدالله مفتاحی و چنگیز قبادی، او را به بیمارستان آسیا در خیابان وزراء میبرند. چند روزی اسدالله مفتاحی و مسعود احمدزاده به سراغ سلماسینژاد میروند تا اینکه یک روز صبح که به بیمارستان میروند به آنان اطلاع داده میشود که مجروح مورد نظر فوت کرده است. آنان به سرعت از بیمارستان دور میشوند و «قرار شد که دیگر سراغ جسد نرویم چون وقتی تلفن زدیم به بیمارستان آسیا تا اینکه اطلاعات بیشتری کسب کنیم از
ص:340
1) اسدالله مفتاحی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 101645، بازجویی، بدون تاریخ، ص 3.
طرف بیمارستان گفته شد که مسئله جنبه جزایی دارد و باید حتماً پزشک قانونی را ما ملاقات کنیم.»(1)
مسعود احمدزاده مینویسد: «هیچ یک از رفقای گروه نام اصلی وان تروی را نمیدانستند که از این طریق بتوانیم خانواده وی را از حادثه درگذشت وی مطلع کنیم.»(2)چنین بود که عملیات بانک ملی شعبه آیزنهاور در آن روز منتفی شد.
در پی این حادثه اسدالله مفتاحی با نام مستعار پرویز به خانه فلکی در خیابان مجیدیه میرود و از آن پس وظیفه تیم مرکب از اسدالله مفتاحی، مناف فلکی و رقیه دانشگری و سپس احمد زیبرم، شناسایی مسیر رفتوآمد سفیر انگلیس بود. همچنین آنان مطالعات خود را برای ساختن تی. ان. تی. دنبال میکردند. اما از آنجا که تهیه پول یک نیاز مبرم و حیاتی بود؛ عملیات مزبور به اسکندر صادقینژاد سپرده شد تا پس از مطالعه مجدد به بانک حمله کند.
حمله به بانک واقع در خیابان آیزنهاور، ساعت 10 صبح روز 23 اردیبهشت ماه 1350 روی داد. صبح آن روز، تیم عملکننده متشکل از حمید توکلی، اسکندر صادقینژاد، امیرپرویز پویان، رحمت پیرو نذیری، احمد زیبرم و سعید آریان از خانه خیابان نیروی هوایی که آن را سعید آریان و همسرش شهین توکلی اجاره کرده بودند؛ با دو دستگاه اتومبیل که یکی از آنها سرقتی و دیگری با پلاک جعلی متعلق به گروه بود؛ روانه خیابان آیزنهاور میشوند و در فاصلهای دورتر از بانک توقف میکنند. اسکندر صادقینژاد در حالی که مسلسلی را زیر کت خود پنهان کرده بود به همراه حمید توکلی و احمد زیبرم وارد بانک میشوند. صادقینژاد ابتدا در مقابل پیشخوان قرار گرفت و کارمندان را تهدید کرد که حرکتی نکنند و سپس به بالکن بانک رفت؛ تا سه نفر نگهبان بانک را تسلیم کند. بقیه افراد نیز کارمندان را به داخل
ص:341
رختکن فرستاده و پولهای موجود را جمعآوری کردند. در پایان، آنها با پخش اعلامیههای توضیحی از بانک بیرون آمده و از منطقه گریختند.
ساعتی پیش از آن که سرقت از بانک صورت پذیرد؛ اشرف دهقانی در خیابان 21 آذر دستگیر می شود. پس از اعترافات نابدل، ساواک در تکاپوی یافتن بهروز و اشرف دهقانی بود و علیالقاعده، به هر مکانی که ممکن بود آنان را بیابد؛ سری میزد. در این جستجو بالاخره یکی از همسایگان رحیم، برادر اشرف با دیدن عکس او، وی را شناسایی میکند و به مأموران ساواک اطلاع میدهد که اشرف دهقانی را چند بار در برابر دانشگاه دیده است.
ساواک به همین جهت تور خود را در همان حوالی پهن میکند و موفق به دستگیری اشرف دهقانی میشود. گزارش ساواک از دستگیری اشرف دهقانی بدین شرح است:
مقام عالی را آگاه میسازم به فرموده ساعت 0830 روز جاری به اتفاق سرکاران ستوان دوم محمد منوچهری ثابت و ستوان دوم حسین خرّمی و مخبر (آقای ...) جهت دستگیری سوژه (لیلا) به طرف دانشگاه تهران عزیمت و ضمن مراقبت از خیابانهای اطراف دانشگاه، ساعت 0900 سوژه در ضلع شمال غربی دانشگاه واقع در خیابان 21 آذر مشاهده گردید که در خیابان مذکور به اتومبیلی تکیه داده بود، بلافاصله اینجانب و ستوان منوچهری اقدام لازم را جهت دستگیری سوژه به عمل آورده و در حین قرار دادن نامبرده در اتومبیل عملیات توسط ستوان منوچهری مشاهده نمودم که شخصی که بعداً خود را سیامک مهاجر قمی فرزند هادی معرفی میکند به پشت ستوان منوچهری زده و متواری گردید، که اینجانب بلافاصله و پس از طی مسافت 500 متر در یکی از کوچههای خیابان فوقالذکر نامبرده اخیر را دستگیر و همراه سوژه به اداره دلالت گردیدند.
ضمناً در حین عملیات، جهت متفرق نمودن اشخاصی که قصد اجتماع و یا احتمالاً مانع از انجام وظیفه گردند ناگزیر ستوان منوچهری یک تیر هوائی شلیک نمود.
ستوان یکم مرتضی سررشته داری
اشرف دهقانی در آن ساعت، آنجا چه میکرد؟ او خود مدعی است که برای
ص:342
«شناسایی یک مزدور با رفیق بهروز از خانه بیرون آمدیم.»(1)
اما لازم است بدانیم وظیفهای که پویان توسط حمید توکلی به اشرف دهقانی ابلاغ کرده بود و خود او در بازجویی مورخ 27/2/50 و حمید توکلی در بازجویی 4/3/50 به آن اعتراف میکنند؛ این بود که وی باید ساعت 10 صبح جلوی بانک رفته تا از عکسالعمل مردم و پلیس پس از سرقت از بانک گزارشی تهیه کند. اما اشرف دهقانی که رأساً تصمیم گرفته بود پیش از عزیمت به مقابل بانک با برادرش در خیابان 21 آذر دیداری داشته باشد؛ برای تبرئه خود از یک تخلف تشکیلاتی چنین ادعایی را مطرح میکند. بازجوییهای بهروز دهقانی نیز روشن نمیسازد که او در آن روز چه مأموریتی داشته است.
به هر تقدیر چون از اشرف دهقانی تا بعدازظهر آن روز خبری نمیشود؛ خانه جمشیدی رودباری واقع در خیابان باغ شریفی با کمک حمید توکلی و رحمت پیرونذیری تخلیه میشود و جمشیدی رودباری به خانهای در خیابان تهراننو، خیابان شارق که توسط زیبرم اجاره شده بود؛ انتقال یافت. در این خانه بهمن آژنگ و گلوی نیز زندگی میکردند.
همچنان که گفتیم، پس از دستگیری نابدل، ساواک برای یافتن بهروز دهقانی اکیپی را برای دستگیری وی روانه تبریز و آذرشهر کرد؛ ولی موفق به دستگیری او نشد. این بار، پس از دستگیری اشرف دهقانی، ساواک به این تحلیل رسید که بهروز برای پیشبرد اهداف خود باید با دختری تماس حاصل نماید که وظایف اشرف دهقانی را به انجام برساند و از نظر ساواک این دختر کسی نمیتوانست باشد جز نزهتالسادات روحی آهنگران.
بنابراین، برنامة بعدی ساواک، در اختیار گرفتن نزهتالسادات روحی آهنگران بود.
ص:343
1) اشرف دهقانی، حماسه مقاومت، بهار 1383، ص 60.
در دومین روز از فروردین سال 50 اشرف دهقانی به مدت یک هفته مهمان نزهتالسادات روحی بود. هنگامی که آنجا را ترک میکرد وعده داد که مجدداً سراغ آنان خواهد رفت. اینک، اشرف دهقانی در دام ساواک گرفتار شده بود و لاجرم منزل نزهتالسادات روحی نیز مورد یورش واقع گردید. اعظمالسادات روحیآهنگران در تکنگاری خود درباره خواهرش مینویسد:
یک روز من به خانه خواهرم رفتم و دیدم که وضع خانه به هم ریخته است و کسی هم در خانه نیست من چیزی نفهمیدم و آنجا بودم که بهمن آمد و گفت تو به خانه برو و به من گفت که من صبر میکنم تا محمود و نزهت به خانه بیایند و بعد به آنجا بیایم من به خانه پدرم رفتم ولی از بهمن و محمود و نزهت خبری نشد در حدود ساعت 30/9 بود که تلفن زنگ زد پدرم گوشی را برداشت و شنیدم که گفت نزهت نیست و بعد گفت بهمن هم نیست و گفت اعظم هست میخواهید با او صحبت کنید من گوشی را گرفتم و کسی که تلفن میکرد گفت که من اشرفی هستم و دوست اشرف هستم من گفتم اشرف حالش چطور است گفت بعد میفهمید گفت این نزهت را کجا میشود پیدا کرد من گفتم به خانهشان تلفن کنید گفت شماره تلفن خانه شان چند است و من شماره تلفن آنها را دادم و او خداحافظی کرد من آن موقع نفهمیدم که او بهروز بود. فردای آن روز وقتی به کارخانه رفتم عصر که از کارخانه بیرون آمدم دیدم بهمن به کارخانه آمده و مقداری که راه رفتیم گفت که نزهت و محمود را در ارتباط با اشرف گرفتهاند و دیشب مرا هم بردند ولی مرا نگه نداشتند و الان هم آمدهاند و در خانه آنها نشستهاند تو لازم نیست به آنجا بروی تو به خانه پدرم برو و فعلاً به آنها هم چیزی نگو و گفت که من به آنجا خواهم آمد ولی من هم باید برگردم آنجا من به بهمن گفتم که یکی به نام اشرفی تلفن کرد و سراغ نزهت را گرفت و من هم شماره تلفن خانه را دادم گفت باشد من به او میگویم بعد او از من جدا شد و من به خانه رفتم در حدود یک هفته به همین ترتیب بود و بهمن گاهی به خانه پدرم سر میزد در همین مدت بود که بهروز به خانه خواهرم تلفن کرده بود و از او خواسته بود که به سر قرار برود و خواهرم به خیال اینکه او دستگیر شده و حال میخواهند بفهمند که آیا در این مدت به اینجا آمده یا نه میخواهند که او به سر قرار برود این نمایش را
ص:344
ترتیب دادهاند به سر قرار میرود و بهروز دستگیر میشود.(1)
این اظهارات اعظمالسادات روحیآهنگران را باید با دیده تردید نگریست؛ زیرا ساواک نیازمند اجرای چنین نمایشی نبود. خصوصاً آن که مأمورین ساواک در منزل نزهتالسادات در کمین نشسته بودند و پرسش از او، درباره حضور اشرف دهقانی در منزل آنها، هم در زمان بازداشت کوتاه مدت نزهتالسادات روحی و همسرش ممکن بود و هم در زمانی که مأمورین در منزل آنان به کمین نشسته بودند.
اشرف دهقانی به نقل از علیاکبر جعفری مینویسد که نزهت روحیآهنگران «گفته بود روزی که ساواکیها در خانهاش بودند و بهروز به او تلفن میکند قرار بوده یکی از دوستانش یک ساک کتاب (ممنوعه) برای او بیاورد و او مجبور بود که ساواکیها را قبل از آمدن آن دوست از خانهاش بیرون ببرد.»(2)
اشرف دهقانی مانند بسیاری دیگر از خاطرهنویسان، اشتباه خود را لاپوشانی میکند و توضیح نمیدهد که چگونه این تصور برای نزهتالسادات روحیآهنگران به وجود آمده که بهروز دهقانی «یک روشنفکر عادی» است و به موجب آن تصور و برای «نجات رفقای هممحفلش مجبور شده با بهروز قرار ملاقات بگذارد.»(3)این تصور را خود دهقانی ایجاد کرده بود. زیرا «بهروز را طوری نشان داده بود که اهل کار نیست و خواهرم فکر میکرد که بهروز فقط در حد روشنفکری است یعنی کتاب ترجمه میکند و گاهی چیزی مینویسد.»(4)
اگر چه زندگی مخفی اقتضائات خاص خود را دارد؛ ولی گزارش به تاریخ نیز
ص:345
1) اعظمالسادات روحیآهنگران، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 117500، تکنویسی درباره نزهتالسادات روحیآهنگران، صص 5 و 6.
2) اشرف دهقانی، حماسه مقاومت، همان، ص 63.
3) اشرف دهقانی، همان.
4) اعظمالسادات روحی آهنگران، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 117500، بازجویی، بدون تاریخ، ص 5.
اقتضائات خاص خود را میطلبد و نمیتوان یکسره خود را تبرئه کرد و مسئولیت همه اشتباهات را به عهده دیگران وانهاد. اشرف دهقانی همچنین از «نقش کثیف» محمود امیدیان، همسر روحیآهنگران سخن میگوید. در حالی که نه خود «این نقش کثیف» را توضیح داده است و نه اسناد موجود بدان اشارهای دارند.
گزارش شهربانی کل کشور دربارة دستگیری بهروز دهقانی به این شرح است:
مقام عالی را آگاه میسازم:
سابقه: نظر به اینکه علیرضا نابدل متهم بازداشتی شعبه ده دادستانی ارتش ضمن تحقیقات مدعی گردید که بهروز عباسزاده دهقانی (دهقان) یکی از همکاران و همفکران وی بوده و مدتی نیز رابط شبکه تبریز با تهران را به عهده داشته و احتمال دارد در حال حاضر با متهم فراری و تحت تعقیب امیرپرویز پویان در تماس باشد لذا اقدامات دامنهداری جهت دستگیری وی معمول [گردیده است].
اقدامات انجام شده:
ابتدا اکیپی جهت دستگیری بهروز عباسزاده دهقان به تبریز اعزام ضمن تحقیقات معلوم گردید که مشارالیه مدت یک ماه است، محل کار خود را ترک و به تهران آمده است و چون پس از دستگیری ربابه عباسزاده دهقان خواهر مشارالیه فرد ناشناختهای که میتوانست کلیه ارتباطات و تماسهای سایر افراد را با پویان برقرار نماید حدس زده میشد که بهروز دهقانی برای پیشبرد هدف سوء تشکیلاتی گروه خود درصدد پیدایش دختری است که با آنان همکاری و کارهای خواهرش را دنبال نماید لذا اقدامات وسیعی در این مورد به عمل آمد و در اثر بررسیهای دقیق معلوم گردید که خانمی بنام نزهتالسادات روحی آهنگران که دوره سپاهی دانش خود را با ربابه دهقانی گذرانده و با بهروز دهقانی نیز آشنائی داشته و احتمال دارد که جهت جلب همکاری به وی مراجعه نماید. لذا محل سکونت بانوی مذکور واقع در خیابان ایران مورد شناسائی قرار گرفت و مشارالیها به اداره دلالت در تحقیقاتی که بعنوان مطلع از وی به عمل آمد آشنایی با ربابه (لیلا) و بهروز دهقانی را در چندی قبل معترف لکن مدعی گردید مدتی است که دیگر با آنها تماس ندارد
ص:346
لذا نامبرده در قبال همکاری با این اداره مرخص و مأمورینی جهت مراقبت منزل وی گمارده گردیدند. نتیجتاً روز 31/2/50 بهروز دهقانی ضمن تماس تلفنی با نزهتالسادات روحی آهنگران تقاضای ملاقات وی را در سه راه امین حضور مینماید(1)
در این باره چنین مینویسد:
عامل دستگیری بهروز، دوست من بود. کسی که من او را پس از سالها محرومیت از داشتن یک دوست دختر همفکر و مبارز، یافته بودم و بسیار دوستش میداشتم. همانطور که او نیز علاقه شدیدی نسبت به من داشت؛ نزهت روحی آهنگران. او وقتی بعداً، در همان سال 50 در محل کارش، کانون پرورش کودکان، خبر شهادت بهروز زیر شکنجه را شنید، غش کرد و به زمین افتاد. مدتها بیمار شد. چند بار اقدام به خودکشی نمود. و بعد تنها به این فکر که خطای خود را باید با خون خویش بشوید، به خود آمد و پس از مدتی تلاش توانست با چریکهای فدائی خلق ارتباط گرفته و به سازمان بهروز بپیوندد. از آن زمان به بعد نزهت با جدیت تمام و بیدریغ همه قابلیتهای خود را در خدمت رشد و اعتلای سازمان به کار برد. نزهت در تیر ماه سال 54 در طی یک درگیری حماسی با مزدوران رژیم شاه در یکی از محلات کارگرنشین کرج، جان خود را فدای رهائی کارگران و زحمتکشان نمود.
نزهت اهل تهران بود. ولی من با او در تبریز آشنا شدم. او از زمره جوانان مبارز و به واقع از نادر دختران مبارزی بود که در آن سالهای جستجو و تفحص برای یافتن راه مبارزه (نیمه دوم سالهای 40) به هر دری میزد. نزهت پس از شنیدن خبر مرگ مشکوک صمد بهرنگی در آراز (ارس) درس و دانشگاه را ول کرد (او دانشجوی رشته ریاضی در دانشگاه تهران بود) و به تبریز آمد تا ضمن تماس با دوستان صمد در پوشش معلم به روستاهای آذربایجان برود. او ابتدا با اسد بهرنگی، برادر صمد، تماس گرفت. اما حضور او در تبریز بلافاصله پس از آن مرگ مشکوک و در آن شرایط پلیسی، خود سؤال برانگیز و مشکوک مینمود. من از طریق کاظم با نزهت آشنا شدم. به واقع کاظم به من گفت که دختر ظاهراً روشنی را میشناسد که دوره تربیت سپاه دانش را میبیند (همانجا که من هم اسم نوشته بودم) و من باید با احتیاط به او نزدیک شوم و شناخت واقعی از او به دست آورم. از این طریق من با نزهت تماس گرفتم. اما هر چه از آشنائی ما بیشتر میگذشت پیوند ما عمیقتر گشت.
از نظر من رفتار و برخوردهای نزهت بیانگر برخورداری او از فهم و آگاهی انقلابی و شور و عشق فراوان به مبارزه بود. ما با هم برای کار معلمی به یک روستا رفتیم و دوستی ما چنان عمیق شد که به زودی برای گفتگو با روستائیان و تحقیق درباره شرایط زندگی آنها دست به کار شدیم. با استفاده از فرمهای رسمی که از مرکز سپاه دانش به ما داده
بودند، ما به تحقیق در مورد اثرات اصلاحات ارضی در روستا پرداختیم. در آن مقطع اعظم، خواهر نزهت نیز پیش ما بود و در این کار با ما همکاری میکرد. در این مسیر چنان رفاقت مبارزاتی بین ما شکل گرفت که نزهت برای من آشکار کرد که قبلاً دانشجو بوده و صرفاً برای کار مبارزاتی و رفتن به روستا معلم شده است. من متعهد شدم که راز او را به کسی نگویم و واقعاً هم این را حتی به کاظم و بهروز هم نگفتم. فقط به آنها اطمینان دادم که او فرد سالمی است. نزهت به عنوان دوست من به خانه ما و به خانه کاظم و روحانگیز میآمد. شوهر او، محمود و برادر و خواهرش (بهمن و اعظم) نیز هر وقت از تهران به تبریز میآمدند در خانه ما میماندند (بعدها در سال 52، همزمان با نزهت، اعظم و بهمن نیز به سازمان چریکهای فدائی خلق پیوستند. دژخیمان رژیم شاه در سال 55 بهمن را زیر شکنجه کشتند. اعظم در جریان یک درگیری مسلحانه دستگیر شد. و اولین زن چریک فدایی خلق بود که از طرف رژیم شاه رسماً محکومیت اعدام گرفت و در اوایل سال 1355 اعدام شد). اما مخفیکاری در حالی که لازمه کار سیاسی در آن شرایط خفقانبار بود، نتایج مخرب و غمانگیزی به بار آورد. نزهت نمیخواست خود را به بهروز و کاظم بشناساند. در این موقع بهروز به عنوان نزدیکترین دوست صمد زیر ذرهبین ساواک قرار داشت و این در شرایطی بود که شاخه تبریز به تازگی به تهران وصل شده بود (پس از مرگ صمد، پویان مجدداً به تبریز آمد و مخفیانه با بهروز تماس گرفت و به این ترتیب ارتباط با تهران وصل شد). بهروز با درک حساسیت رژیم نسبت به خود و با درک جدیت و اهمیت مبارزهای که درگیر آن بود با احساس مسئولیت مجبور بود بیش از دیگران مسایل امنیتی را رعایت نموده و در ظاهر یک فرد کاملاً عادی و حتی کسی که دیگر پس از مرگ صمد به اصطلاح دست و پای خود را جمع کرده است، جلوه نماید. مسلماً این امر باعث شده بود که نزهت نتواند درک درستی از بهروز داشته باشد. او در تهران دوستانی داشت که با هم محفلی تشکیل داده بودند و نزهت میکوشید تا مرا هم به آن محفل وصل نماید.
در هر حال، نزهت پس از یک سال از تبریز رفت. با رفتن او و بعد از آن که پیوند مبارزاتی من با گروهی که بعداً نام گروه احمدزاده به خود گرفت، از طریق بهروز هر چه جدیتر شد، من در مورد نزهت به طور کامل با بهروز صحبت کردم و تأکید نمودم که او یک دختر واقعاً مبارز و انقلابی است و باید او و دوستان خوبش را به گروه خودمان وصل نمائیم. سپس، من از طرف رفقا به تهران منتقل شدم. بهروز به من گفت که موضوع نزهت را با رفیق رابط در تهران در میان بگذار و از آن طریق برای وصل آنها به گروه اقدام کن. رابط من در تهران رفیق جواد سلاحی بود. با او در مورد نزهت صحبت کردم و با اشتیاق تمام خواستار ارتباط با او شدم. ولی متأسفانه، خارج از انتظار من، رفیق جواد اهمیتی به این امر نداد. او مسأله را به هیچ وجه جدی نگرفت. به نظر میآمد وی مرا دختر بسیار جوانی که دلش برای دوستش تنگ شده تلقی میکرد و این امر شدیداً مورد رنجش و دلخوری من بود. در طی مدتی که با جواد در ارتباط بودم، تنها توانستم یکی- دو بار تلفنی
با اعظم احوالپرسی کنم. بعداً من با علیرضا نابدل و پویان همخانه شدم. در اینجا در اولین فرصت با حالت نومیدی، مختصراً در مورد نزهت به پویان گفتم. تصور من این بود که او هم حرفهای مرا جدی نخواهد گرفت. اما بر خلاف انتظارم، او بر عکس رفیق جواد با جدیت و با روئی گشاده با این موضوع برخورد نمود و قرار شد من در اولین فرصت به سراغ نزهت بروم. اما این اولین فرصت برای من موقعی پیش آمد که رفیق نابدل دستگیر شده و بهروز به تهران آمده بود و ما هر روز با هم برای اجاره یک خانه به بنگاهها میرفتیم. در این فاصله با اطلاع بهروز به دیدن نزهت رفتم. اعظم و بهمن هم بودند. یک شب در خانه آنها ماندم. کلی با هم صحبت کردیم و من متوجه شدم که آنها همچنان درگیر کار مبارزاتی هستند و حتی شبانه اقدام به پخش اعلامیه کردهاند.
اعظم جهت برقراری تماس با کارگران در یک کارخانه کار گرفته بود و به شوخی به ما پُز میداد که یک کارگر است. با این حال آنها همچنان به لحاظ خط و استراتژی مبارزه سرگردان بودند. ظاهراً سیاسیکار بودند ولی این از عدم آگاهی و از نشناختن راه مبارزه در آن شرایط نشأت گرفته بود تا از اپورتونیسم و بزدلی و عدم صداقتشان. کما اینکه مشخصاً نسبت به مبارزین مسلح گرایش کاملاً مثبتی نشان میدادند. من به آنها گفتم که نامزد کرده و به تهران آمدهام و هنوز آدرس مشخصی ندارم و قرار شد دوباره با آنها تماس بگیرم. موضوع را تماماً به بهروز گفتم و مطمئن شدم که این بار، دیگر یقیناً با آنها تماس گرفته خواهد شد. صد افسوس که چنین تماسی در موقعیتی پیش آمد که به دستگیری بهروز گرامی انجامید.
موقعی که بهروز به نزهت تلفن میکند، مزدوران ساواک در خانه نزهت بودند (نزهت پس از یورش پلیس به خانه ما در تبریز و به عنوان کسی که احتمال دارد خطی از او برای دستگیری من و بهروز پیدا کنند، دستگیر شده و چند روز بعد آزاد شده بود. آن روز، مزدوران به خانه او آمده و در کمین نشسته بودند). آنها او را وادار میکنند که قرار ملاقات با بهروز بگذارد و نزهت به هر دلیل این کار را میکند و همراه مزدوران جنایتکار ساواک به محل قرار میرود. در آنجا مزدوران در حالی که بهروز کاملاً غافلگیر شده بود، به سر او میریزند (با این حال بهروز دلاور موفق میشود به سوی مزدوران شلیک کرده و حداقل یکی از آنها را از ناحیه پا زخمی نماید. همانطور که در متن کتاب نوشتهام من آن مزدور را در کمیته شهربانی دیدم) و او را دستگیر میکنند.
نزهت تنها پس از دستگیری بهروز متوجه میشود که چه رفیق انقلابی بزرگی را در دام جلادان رژیم شاه گرفتار کرده است. او بعدها در سازمان تعریف کرده بود که او برای نجات رفقای هممحفلش مجبور شده با بهروز که در تصورش یک روشنفکر عادی بوده، قرار ملاقات بگذارد و گفته بود روزی که ساواکیها در خانهاش بودند و بهروز به او تلفن میکند قرار بوده یکی از دوستانش یک ساک کتاب (ممنوعه) برای او بیاورد و او مجبور بود که ساواکیها را قبل از آمدن آن دوست از خانهاش بیرون ببرد. موضوع فوق را من
از زبان رفیق جعفری شنیدم. در ضمن او به من گفت که شوهر نزهت، محمود، نقش کثیفی در جریان دستگیری بهروز ایفا کرده است. مسلماً بهروز با دیدن نزهت در سر قرار، احساس کرده است که به او خیانت شده و حتماً تصور کرده است که شناخت من از نزهت بسیار سطحی بوده است. برای من نیز هضم این مسأله بسیار دشوار بود.
که بلافاصله مأمورین به محل ملاقات حاضر و بهروز دهقانی1) اشرف دهقانی
در محل مورد [نظر] که زیر دید شدید مأمورین قرار گرفته بود با نزهتالسادات آهنگران ملاقات و به وی پیشنهاد مینماید محل کار و شوهر خود را ترک و همراه وی برود زیرا کار تشکیلاتی آنها وارد عمل گردیده است و پس از چند دقیقه مذاکره از یکدیگر جدا و بهروز به طرف دیگر خیابان حرکت مینماید که چون محل عبور یکی از خیابانهای پر تردد بود و احتمال میرفت مشارالیه از دید مأمورین خارج گردد لذا اقدام به دستگیری وی مینمایند لکن نامبرده که مسلح بود مبادرت به تیراندازی به سوی مأمورین نموده و در اثر تیراندازی وی یکی از مأمورین به نام پاسبان شاهی از ناحیه شکم مجروح لکن وی را به هر ترتیبی بود دستگیر و با اسلحه به اداره دلالت میگردد در تحقیقات اولیه از هویت اصلی خودداری لکن در اثر ادامه تحقیقات خود را بهروز عباسزاده دهقانی فرزند محمدنقی شغل دبیر زبان انگلیسی در آذرشهر و ساکن تبریز معرفی و معترف گردید که با دسته فراریان تروریست همکاری داشته و معرف خواهر خود ربابه و برادرش محمدعلی عباسزاده دهقانی به تشکیلات مورد بحث بوده و همچنین خود را رابط شبکه تبریز با تهران معرفی و محل امنی را که در آن سکونت داشته خیابان شهباز کوچه باغ شریفی معرفی که نسبت به شناسائی منزل مذکور اقدام معلوم گردید منزل مورد بحث تخلیه شده لکن در منزل مذکور یک دست لباس ستوان دومی ارتش و همچنین کارت شناسائی افسری به نام جمشیدی رودباری و کیف دستی خواهرش که محتوی شناسنامه و عکس وی بود کشف [میشود] که صورت مجلس تنظیم و به اداره آورده شد.
نظر به اینکه ضمن بررسی اوراق منزل بهروز دهقانی نامه رمزی که علامت تماس رابط تبریز به نام جواد با رابط تهران به نام حمید بود و باید این دو نفر در خیابان ری با مشخصات معینی از ساعت 7 تا 8 صبح با یکدیگر ملاقات نمایند به دست آمد لذا مأمورین روز 2/3/50 به محل مذکور مراجعه و به جای
رابط تبریز این تماس را برقرار مینمایند که در نتیجه جواد (حمید توکلی) که مسلح به اسلحه کمری بوده دستگیر گردید.(1)
اما چند روز بعد بهروز دهقانی در بیمارستان زندان فوت میکند. گزارش اولیة مربوط به فوت وی به شرح ذیل میباشد:
8/3/1350 صورتمجلس
ساعت 1325 روز شنبه مورخه 8 - 3 - 1350 حال زندانی بستری اطاق 3 بخش داخلی به نام بهروز عباسزاده دهقانی فرزند محمدنقی چندان رضایتبخش نبوده آقای دکتر مبارکی پزشک نگهبان بهداری به اتفاق پزشکیار نگهبان بهداری آقای وحدانی و کمک پزشکیار نگهبان آقای نظامجو با نظارت اینجانب سرپاسبان عباسزاده و پاسبان شوقی پاس زندانی نامبرده مشغول معاینه و مداوا بودند آقای دکتر مبارکی کتباً اعلام نمودند چون مریض بدحال بخش داخلی به نام بهروز عباسزاده دهقان فرزند محمدنقی در حال فوت بود و جهت ماساژ قلبی لازم بود دستبند و پابند وی باز گردد لذا به دستور سرکار ستوانیکم دکتر مبارکی پزشک نگهبان بهداری ندامتگاه مرکزی دستبند و پابند وی باز شد پس از ماساژ قلب، نامبرده ساعت 1330 فوت نمود مراتب عیناً در حضور امضاءکنندگان ذیل مبادرت به تنظیم صورتجلسه گردید و به امضاء حاضرین رسانیده شد.
پزشک نگهبان بهداری ندامتگاه
متصدی نگهبانی بهداری سرپاسبان عباسزاده
کمک پزشکیار نگهبان بهداری
پاس محافظ زندانی متوفی(2)
افسر نگهبانی نیز گزارشی به شرح زیر خطاب به دادستانی ارتش تهیه میکند:
از افسر نگهبانی قضائی
به تیمسار معظم دادستانی ارتش
درباره وقایع نگهبانی از ساعت 8 روز 8/3/50 الی ساعت 8 روز 9/3/50
مقام عالی را آگاه میسازم:
1- در ساعت 1400 روز 8/3/50 از زندان قصر تلفناً اطلاع دادند که غیر نظامی بهروز عباسزاده دهقانی فرزند محمدتقی 32 ساله در بهداری فوت شده است. من در ساعت 1530 به بهداری مذکور مراجعه و از جنازه بازدید به عمل آمد متوفی متهم پرونده کلاسه 2405 - 66- 401 در مورخ 7/3/50 از طریق اندرزگاه شماره 3 به علت ضعف عمومی و حالت تهوع و استفراغ توأم با تنگی نفس به بهداری ندامتگاه اعزام و بستری گردید به طوری که پرونده بیماری وی حاکیست مشارالیه از تاریخ 4/3/50 به عوارض مذکور توأم با تب و سرفه و درد پهلوی راست مبتلا تدریجاً این حالت شدیدتر میگردد تا اینکه معالجات مؤثر واقع نشده و در ساعت 30/13 روز 8/3/50 فوت مینماید. ضمناً آثار کبودی در بازوی راست و تورم در پاها مخصوصاً پای چپ توأم با زخم نمایان بوده است.
2- یک برگ لوحه نمایندگی به پیوست تقدیم میگردد.
3- در نگهبانی من اتفاق قابل عرضی رخ نداده است.
سرگرد قضایی محمدرضا صدیقی(1)
اگر چه طبق گزارشهای بهداری، علت مرگ بهروز دهقانی ناشی از مشکل ریوی عنوان شده است؛ ولی گزارش پزشکی قانونی از معاینه جسد، قساوت ساواک را اندکی نمایان میسازد:
شرح معاینه جسد: متعلق به مردی است در حدود 35 ساله کبودی در ساق پای چپ و بازوی چپ و ساعد چپ و ناحیه سرین راست و بازوی راست و ساعد راست و پوست رفتگی در آرنج راست و ساق پای چپ و مفصل قوزک هر دو پا و پارگی بخیه شده در کف پای چپ دارد که با شکافهای پوستی
1) بهروز دهقانی، همان.
وجود خونمردگی مربوط به زمان حیات در زیر همه آنها دیده میشود در سایر نقاط مشکوک شکافهای پوستی داده شد آثاری از خونمردگی و ضربه دیده نشد. پوست و عضلات در مسیر ستون فقرات باز شد در حالت عادی پس از مرگ بود. محل تزریقات متعدد در هر دو ناحیه سرین دیده میشود در سطح قدامی بدن پوست رفتگیهای سطحی دیده میشود که مربوط به زمان حیات نمیباشد. پوست سر با رشد در نسوج نرم زیر جلدی سر آثاری از ضربه و خونمردگی دیده نمیشود استخوانهای سقف جمجمه حالت عادی دارد جمجمه باز شد مغز حالت عادی دارد. مخچه و بصلالنخاع حالت عادی دارد. استخوانهای قاعده جمجمه بدون شکستگی میباشند مایع مغز نخاع طبیعی است. سینه و شکم باز شد خونمردگی مختصر مربوط به زمان حیات در زیر پستان راست دارد. حفرههای جنبی انباشته از مایع سیال میباشد حفره پریکارد باز شد انباشته از مایع میباشد و قلب بزرگتر از طبیعی و در مایع غوطهور است. قلب باز شد در جدار داخلی آئورت ابتدائی دانههای آترم به طور پراکنده دیده میشود ولی دو دریچه قلب در حدود عادی هستند قلب جهت آزمایش آسیبشناسی برداشته شد. سپس گردن و راههای تنفسی بررسی گردید نسوج نرم گردن و اعضای تشریحی آن حالت عادی دارد. ریهها بررسی شد متورم و پرخون میباشند در برش ریهها مایع و کف فراوان از مقاطع ریهها خارج میگردد قسمتی از ریهها جهت آزمایش آسیبشناسی برداشته شد شکم بررسی گردید کبد بزرگ و نسج آن سفت و سخت و رنگ آن متمایل به زردی میباشد قسمتهائی از کبد جهت آزمایش آسیبشناسی برداشته شد. معده باز شد محتوای مواد غذائی هضم نشده (برنج) میباشد و حالت عادی پس از مرگ دارد کلیهها باز شد حالت عادی پس از مرگ دارد سایر امعاء و احشاء حالت عادی دارد در قسمتهای درونی قفسه سینه و شکم آثاری از ضربه و خونمردگی دیده نشد در حفره شکم مقداری مایع وجود دارد. حجم مایعات موجوده در سینه و شکم به طور تقریب در حدود 5 لیتر میباشد. پوست بیضهها باز شد بیضهها حالت عادی دارند. کبودیها و پوست رفتگیهای ذکر شده فوق که در زمان حیات ایجاد شده در اثر برخورد بدن به جسم سخت به وجود آمده است و چون در حال محو شدگی و التیام است از تاریخ ایجاد آن در حدود دو هفته میگذرد. و آثار دیگری از خفگی و
خفهکردگی و مسمومیت و شکستگی استخوان دیده نشد علت مرگ پس از وصول پاسخ آزمایشات درخواست شده تعیین خواهد شد و پروانه دفن به نام متوفی بنابر اعلام ندامتگاه مرکزی صادر گردید.(1)
صرفنظر از برگهای که زمان و مکان تماس بعدی بهروز دهقانی با حمید توکلی را روشن میساخت؛ دهقانی همچنین به داشتن خانهای مشترک با اصغر عرب هریسی، واقع در بیسیم نجفآباد، کوچه فروردین کوچه وهابزاده رشتی، بنبست اول نیز اقرار میکند. این خانه را عرب هریسی با شناسنامه جعلی به نام رضا صادقی اجاره کرده بود.
عرب هریسی به تازگی از سفر مراغه بازگشته بود. او در این سفر دو قبضه اسلحه کمری و مقداری فشنگ خریداری کرده و آنها را در تبریز به محمد تقیزاده چراغی تحویل داده بود. وی در روز دستگیری بهروز دهقانی با او قرار ملاقات داشت. در محل قرار به جای دهقانی، تقیزاده حاضر شد و دستگیری بهروز را به اطلاع او رساند. آن شب را آنان در خانه دیگری سپری کردند و روز بعد، برای تخلیه خانه اقدام نمودند و اثاث را به خانه دیگری منتقل کردند. بعدازظهر آن روز عرب هریسی، تقیزاده چراغی و محمدتقی افشانی در حوالی میدان شوش قرار گذاشتند تا عرب هریسی برای دریافت یک هزار تومان ودیعه مسکن به بنگاه مراجعه کند. در آن روز ابتدا افشانی به بنگاه سری زد تا از عادی بودن اوضاع مطمئن شود. سپس به عرب هریسی اطمینان داد که میتواند به بنگاه مراجعه کند عرب هریسی با اطمینان خاطر به بنگاه مراجعه میکند ولی در آنجا دستگیر میشود. پس از آنکه عرب هریسی در محل قرار خود حاضر نشد آن دو تن نیز گریختند و به تبریز بازگشتند. تقیزاده نزدیک به چهار ماه به روستایشان رفت و پس از آن به آذرشهر بازگشت و چند روز بعد در آنجا دستگیر شد.
1) بهروز دهقانی، همان، گزارش پزشک قانونی.
چگونگی کشف خانة نیروی هوایی، تجربة روشنی از آسیبپذیری ساختار مثلثی چریکها در اوج دوران مبارزاتی و اختفای تشکیلاتی آنهاست. با دستگیری بهروز دهقانی، از میان اوراق و مدارکی که همراه او بود و به چنگ ساواک افتاد، یکی هم برگهای بود مربوط به قراری که او میبایست آن را در تاریخ 2/3/50 اجرا کند. این قرار ملاقات را پویان در ساعت 4 بعدازظهر همان روز به حمید توکلی داده بود؛ تا کلیدی را به فرد ملاقات شونده تحویل بدهد. در آن قرار، بهروز دهقانی میبایست با داشتن تسبیح قرمزی در یک دست و قوطی خمیردندان کلگیت در دست دیگر با فردی به نام جواد ملاقات کند که در یک دست زنجیر و در دست دیگر کبریتی دارد. ساواک مأمور خود را به سر قرار میفرستد و جواد یا همان حمید توکلی دستگیر میشود.
حمید توکلی در همان بازجویی نخست، قرار ملاقات بعدی خود را که فردای آن روز و در حوالی میدان ژاله بود؛ نزد ساواک افشا میکند. وی همچنین در فردای روز دستگیری آدرس خانه امن پویان، واقع در نیروی هوایی و خانه امن خواهرش واقع در نارمک، خیابان مدائن را با همه کسانی که ممکن است در این خانهها حضور داشته باشند و تعداد اسلحههای موجود فاش میسازد.
پس از آن که اعضاء تیم مستقر در خانة نیروی هوایی از بازگشت حمید توکلی ناامید شدند برای تخلیه خانه، بین آنان بحثی در میگیرد. پویان با اعتقاد راسخی که به حمید توکلی داشت و به قول عباس مفتاحی «به حمید توکلی با یک دیدی دیگر نگاه می کرد»، بر این عقیده بود که خانه را نباید تخلیه کرد؛ اما اسکندر صادقینژاد که فرمانده تیم بود؛ بر تخلیه خانه اصرار میورزید. سعید آریان که پس از دستگیری حمید توکلی خانه نارمک را ترک کرده و به اتفاق همسرش شهین توکلی به خانه نیروی هوایی آمده بود؛ چنین توضیح می دهد:
همان شب بین اسکندر و پویان بر سر تخلیه منزل خیابان وثوق اختلاف نظر بود. بالاخره موافقت کردند که اسکندر، رحمت، احمد زیبرم و خانم من بروند که نمیدانم به کجا رفتند و من و پویان در منزل خوابیدیم. صبح روز سوم
خرداد اسکندر و رحمت آمدند. رحمت در منزل نزد پویان ماند و من و اسکندر برای تهیه منزل جدید از خانه خارج شدیم. صبح کار ما به نتیجه نرسید بعدازظهر دوباره به قصد تهیه منزل خارج شدیم و توانستیم منزلی واقع در خیابان (به خاطرم نیست) انتهای نظامآباد تهیه کنیم.(1)
در فاصلهای که اسکندر صادقینژاد و سعید آریان در جستجوی منزل بودند؛ خانه نیروی هوایی به محاصره پلیس در آمد. در ساعت 5/2 بعدازظهر هنگامی که اسکندر صادقینژاد به خانه خیابان نیروی هوایی باز میگشت؛ خانه را در محاصره دید. لاجرم به سرعت از آنجا دور شد و در ساعت 4 بعدازظهر که عباس مفتاحی از آن منطقه عبور میکرد آن منطقه را همچنان در محاصره پلیس دید و از مردم شنید که عده ای در آن خانه کشته شده اند. در این خانه، امیرپرویز پویان و رحمت پیرو نذیری به قتل رسیدند. مسعود احمدزاده مینویسد:
گویا این رفقا نیز به وظیفه انقلابی خویش و رهنمود گروه عمل کرده گلوله آخر را برای خود نگه داشته و خودکشی میکنند.(2)
اسکندر صادقینژاد چون احتمال دستگیری پویان و پیرو نذیری را میداد؛ برای در امان ماندن از ضربهای دیگر که میتوانست ناشی از افشاء خانهای باشد که شب قبل رحمت پیرونذیری به همراه بقیه افراد در آنجا گذرانده بودند؛ به تلاش خود برای یافتن خانه جدید و تخلیه خانه قبلی ادامه داد. بالاخره این خانه یافته شد و او در قرار ملاقاتی که ساعت 9 شب با حمید اشرف داشت بعد از بیان آنچه روی داده و محاصره خانه نیروی هوایی و احتمال کشته شدن پویان و نذیری؛ به اطلاع اشرف رساند که پس از جدایی از او، به خانه جدید اثاثکشی خواهد کرد.
اما آنان پیش از استقرار، خانه را در محاصره پلیس یافتند. گزارش پلیس بدین شرح است:
محترماً مقام عالی را آگاه میسازم:
سابقه:
گزارش کلانتری نارمک حاکی است ساعت30/20 روز 3/3/50 شخص ناشناسی که بعداً معلوم گردید یکی از مدیران معاملات ملکی خیابان طاوسی است به کلانتری تلفناً اطلاع داد دو نفر مرد و یک زن که در حال غیر عادی و متوحش بودند به من مراجعه و اظهار نمودند ما امشب محلی برای اجاره میخواهیم و هر مبلغی را که بخواهید می پردازیم من گفتم امشب غیر مقدور است اظهار نمودند هر طور کردی برای ما محلی پیدا کن و مبلغ ده هزار ریال به من پول داده و من شناسنامه از او خواستم یکی از آنها یک شناسنامه نو ارائه و من یک اطاق که روی مغازه کبابی واقع در خیابان طاوسی است به او اجاره دادم چون وضع آنها مشکوک به نظر میرسید مراتب را اعلام میکنم ضمناً اضافه نمود هر سه نفر مورد بحث در یک فولکس واگن استیشن آبیرنگ به شماره 15956 سوار بودند و هم اکنون رفتهاند که اثاثیه خود را بیاورند پس از آگاهی از اطلاع واصله بلافاصله مراتب تلفناً با تیمسار پلیس تهران و تیمسار ریاست گروه اطلاعاتی گزارش آموزش فرمودند با نهایت مراقبت و احتیاط اقدام شود فوراً به اکیپی به سرپرستی سرگرد ... معاون کلانتری مأموریت داده شد با لباس سویل و اتومبیل شخصی به محل رفته نسبت به چگونگی اطلاعیه بررسی و گزارش نمایند اکیپ مزبور گزارش میدهد در ساعت 2040 به طور غیر محسوس محل را بررسی و مورد شناسائی قرار داده اتومبیل شماره فوقالذکر هنوز به محل نرسیده بود که یکی از افسران از اتومبیل پیاده در کوچه و منزل مورد نظر مراقب ورود اتومبیل گردید و سایرین در اتومبیل شخصی قریب یکصد متر بالاتر از منزل مورد بحث مستقر پس از نیم ساعت افسر مورد بحث اطلاع داد اتومبیل وارد کوچه شده و به در منزلی که بیش از دو متر با خیابان طاوسی فاصله نداشت متوقف گردید و دو نفر مرد با یک زن مشغول تخلیه اثاثیه از اتومبیل میباشند بلافاصله با رعایت احتیاط کامل سه نفر از مأمورین وارد شدند ابتدا به دو نفری که به سرعت مشغول تخلیه اثاثیه بودند
اخطار گردید تکان نخورید دستها را روی سر بگذارید بازرسی بدنی شروع شد در این بین یکی از آنها (اسکندر صادقینژاد) به سرعت از بازرسی بدنی ممانعت و با شدت هر چه تمامتر خود را عقب کشید و دست به اسلحه کمری برد و اقدام به تیراندازی نمود افسران و مأمورین با تاکتیک خاص ضمن درگیری اقدام به آتش متقابل نمودند به محض شلیک اولین تیر شخصاً در محل حاضر که در نتیجه درگیری و تیراندازی متقابل و قریب یکساعت مقاومت اسکندر صادقینژاد احد از مجرمین فراری وقایع اخیر مقتول و یکنفر دیگر که هویتش برای کلانتری معلوم نیست مجروح و زنی که همراه آنها بوده صحیح و سالم دستگیر که بلافاصله با تاکسی به کلانتری منتقل در این حادثه یک نفر از مأمورین به نام پاسبان ... مجروح که با مجرم دیگر که مجروح شده بود به بیمارستان شهربانی منتقل [گردیده،] اثاثیه و سلاحها و مهمات مکشوفه از اتومبیل و منزل که شامل مسلسل، نارنجک، اسلحه کمری و مقدار زیادی فشنگ و مبلغ قابل ملاحظه پول و مقداری اوراق و اسناد بود که در محل تحویل مأموران اداره اطلاعات گردید و جسد اسکندر صادقینژاد به کلانتری حمل پس از بازرسی جسد مبلغ 128880 ریال وجه نقد و تعدادی کارت گواهینامه رانندگی جعلی و یادداشتهای متفرقه و دو عدد نارنجک جنگی یکی به رنگ مشکی و دیگری به رنگ زیتونی و یک عدد سلاح کمری نو از نوع براونینگ و دو عدد خشاب با هفده تیر فشنگ جنگی و یک جلد اسلحه چرمی و یک جلد خشاب چرمی اضافی و یک عدد پاکت نایلونی محتوی فلفل صدف کشف که صورتمجلس گردیده است.
بدین ترتیب با کشته شدن صادقینژاد و فرار احمد زیبرم و عباس جمشیدی رودباری، دو تن دیگر دستگیر شدند که عبارت بودند از سعید آریان و شهین توکلی.
فردای آن روز حمید اشرف هنگام عبور از آن منطقه از وقوع درگیری بین مأموران و افراد گروه مطلع میشود و موضوع را به اطلاع عباس مفتاحی میرساند. اما زیبرم و عباس جمشیدی شب را در مسافرخانهای میگذرانند و فردای آن روز طی تماس تلفنی جمشیدی رودباری با قبادی ارتباط آنان با گروه
مجدداً برقرار میشود.
ضرباتی که گروه در روز سوم خرداد متحمل شد؛ برای آنان بسیار سنگین بود. زیرا در یک روز دو تن از کادرهای مهم به قتل رسیدند. اسکندر صادقینژاد که امیرپرویز پویان او را به لحاظ تبحر و خونسردی در عملیات ستوده بود؛ برای چریکها به اندازه پویان که بنیانگذار، نظریهپرداز و یک سازمانده بود؛ اهمیت داشت. اکنون هر دوی آنان کشته شده بودند.
حمید اشرف در ارزیابی این ضربات مینویسد:
ضربه نیروی هوایی و به دنبال آن ضربه طاووسی علیرغم آنکه بزرگ بودند تأثیر آشکار و زیادی ایجاد نکردند.(1)
ولی عباس مفتاحی نظر دیگری دارد. او مینویسد:
در این موقع وضع گروه به طور کامل پاشیده شده بود. در زیر ضربات وارده قدرت نفس کشیدن را داشتیم از دست میدادیم.(2)
پس از این حادثه، کادر مرکزی گروه مرکب بود از مسعود احمدزاده، عباس مفتاحی و حمید اشرف. آنان هر یک مسئولیت یک یا دو تیم را به عهده داشتند. براساس شمایی که مسعود احمدزاده ترسیم می کند او مسئول دو تیم بود: تیم اول از مناف فلکی، اسدالله مفتاحی، احمد زیبرم و رقیه دانشگری تشکیل شده بود. اینان در خانه مجیدیه مستقر بودند و مدتی بعد نیز جمشیدی رودباری به جمع آنان افزوده میشود.
گفتیم جمشیدی رودباری سمپاتی به نام حسن سرکاری داشت. سرکاری که
در این ایام در همدان افسر وظیفه بود؛ در آخرین سفرش به تهران، طبق معمول با جمشیدی رودباری ملاقات میکند. رودباری به سرکاری گفت که خطر دستگیری او را تهدید میکند. برای اجتناب از آن، باید مخفی شود. سرکاری که «دقیقاً در جریان نبود که در چه گروهی وابستگی دارد»(1)به مخفی شدن رضایت داد. رودباری او را با چشم بسته به خانه خیابان مجیدیه برد و در حمام خانه جای داد زیرا قرار بود که وی محل خانه و ساکنین آن را نشناسد. «ترتیب غذا و دستشویی را جمشیدی میداد.»(2)
تیم دوم مرکب بود از عبدالکریم حاجیان، مجید احمدزاده و حسن نوروزی که در خانهای که مجید احمدزاده با نام جعلی در خیابان طوس اجاره کرده بود؛ مستقر بودند.
پس از کشته شدن پویان، رابطه گلوی و آژنگ با گروه قطع میشود؛ اما پس از مدتی مسعود احمدزاده توسط یکی از سمپاتهایش به نام مجتبی قرهداغی مجدداً با غلامرضا گلوی ارتباط میگیرد و بدین ترتیب شاخه مشهد نیز در ارتباط با وی بود.
اما تیمی که حمید اشرف مسئول آن بود؛ مرکب بود از صفاریآشتیانی، چنگیز قبادی، بهرام قبادی، منوچهر بهاییپور و مهرنوش ابراهیمی روشن.
عباس مفتاحی بعد از مشورت با مسعود احمدزاده تصمیم میگیرد به یکی از تیمها بپیوندد. به همین جهت، حمید اشرف او را با نام مستعار کاوه به خانهای در حوالی مجیدیه میبرد که در آنجا دو تن دیگر به اسامی مستعار خسرو (محمدعلی پرتوی) و افسانه (شیرین معاضد) هم بودند. حمید اشرف در این خانه با نام تقی شناخته میشد. مسعود احمدزاده از این دو تن به اسامی رودریگرز و لیلی نام برده است. این خانه توسط پرتوی و معاضد اجاره شده بود.
عباس مفتاحی ضمن استفاده از این خانه گهگاه به خانه خیابان مسعود نیز میرفت.
پس از آنکه افشانی، تقیزاده و عرب هریسی برای دریافت ودیعه مسکن به بنگاهی مراجعه کردند که منجر به دستگیری هریسی شد؛ افشانی نیز به تبریز بازگشت و پس از مدتی ارتباط خود را برقرار کرد و اسدالله مفتاحی او را به خانه خیابان مسعود و به دیدار عباس مفتاحی برد. از آن پس عباس مفتاحی مسئول شاخه تبریز شد و افشانی نیز او را در جریان وضع شاخه تبریز میگذاشت. شاخه تبریز عبارت بودند از: «لامارکا، مارتی، لوئیس، سیائو، پل، پائول، استپان، پانچو و آون.»(1)
از طرف دیگر، عباس مفتاحی سمپاتهای دیگری نیز داشت که از آن جمله انوش مفتاحی، ابراهیم سروآزاد و حمید ارضپیما بودند.
کادر مرکزی گروه که اینک مرکب بود از مسعود احمدزاده، عباس مفتاحی و حمید اشرف در مباحثی که داشتند به این تصمیم رسیدند که «موقتاً دست به عملی نزده و کار را بر سازماندهی متمرکز کنند.»(2)
البته همزمان با سازماندهی و تیمبندی جدید، شناساییهایی نیز از سفرای کشورهای خارجی در ایران و شخصیتهای مهم رژیم پهلوی صورت میگرفت. این شناساییها عمدتاً توسط اسدالله مفتاحی، مناف فلکی و رقیه دانشگری انجام میپذیرفت. یکی از این افراد سپهبد صدری بود. مسعود احمدزاده از گروه شناسایی خواسته بود: «مسیر ماشین تیمسار صدری را که یک ماشین بزرگ سرمهای رنگ که مارکش کرایسلر بود و در جلویش یک موتور سوار و در پشت یک ماشین بنز
1) مفتاحی در بازجویی خود، این اسامی را به شرح زیر معرفی کرده است: لامارکا، اکبر مؤید؛ مارتی، یحیی امیننیا؛ لوئیس، علی توسلی؛ سیائو، جعفر نجفی؛ پل، حسن جعفری؛ پائول، ابوالفضل نیریزاده؛ استپان، احمد احمدی؛ پانچو، اورانوس پورحسن؛ آون، شناخته نشد. (عباس مفتاحی، همان، ص 63).
2) مسعود احمدزاده، همان، ص 14.
حرکت میکند، شناسایی» کنند.(1)
به همین منظور، آنان کار شناسایی خود را از اولین ساعت بامداد، با تردد در جاده قدیم شمیران، حد فاصل سیدخندان تا خیابان دولت آغاز کردند. پس از مدتی شناساییهای ابتدایی انجام پذیرفت. مسعود احمدزاده، خود نیز گهگاه با پلکیدن در برابر شهربانی در این شناسایی مشارکت میکرد. شناسایی مسیر تردد سفیر انگلیس و سفیر سوئیس نیز از جمله این اقدامات بود که البته هیچکدام به نتیجه نرسید. هدف از این شناساییها ترور و یا ربودن آنان بود. مسعود احمدزاده مینویسد:
بعد از شناسایی کامل، باید منتظر دستور گروه میشدیم، تازه ما نیروی انجام این کار یعنی دزدی یا ترور را نیز نداشتیم.(2)
ساخت تی. ان. تی. نیز از دیگر وظایف این گروه بود. جزوه مربوط به ساخت تی. ان. تی. را احمدزاده در اختیار آنان قرار داده بود و چون رقیه دانشگری در رشته داروسازی تحصیل کرده بود و با مواد شیمیایی آشنایی داشت؛ به همراه اسدالله مفتاحی نقش عمدهتری ایفا میکردند. با اینهمه، تهیه تی.ان.تی. به سرانجامی نرسید و «جز یک تعداد بلور تیره رنگ چیز زیاد دیگری به دست نیامد که این هم کاملاً به نظر بیخود میآمد.»(3)
مناف فلکی همچنین وظیفه داشت که رانندگی را به دانشگری تعلیم دهد.
یک روز بعدازظهر شیرژ با جمیله برای رانندگی به حوالی نارمک رفتند پس از مدتی با یک ماشین پلیس برخورد میکنند. ماشین پلیس به این دو مشکوک میشود و آنها را جلب کرده به کلانتری میبرد. در کلانتری شیرژ و جمیله هر دو اسم اصلیشان را میگویند و میگویند که نامزدند و از تبریز فرار کردهاند (البته در ابتدا خیط کاشتند چون یکی از آنها خودش را نامزد دیگری
و یکی دیگر برادر و خواهر معرفی کرد) و بیشترین علتی که سبب جلب آنها به کلانتری شد همین بود خلاصه کلانتری نارمک ماشین آنها را ضبط میکند و آنها را آزاد میکند. فردا هم شیرژ به کلانتری میرود و او را از آنجا به شورای داوری میبرند و مبلغی جریمه میشود و ماشینش را بر میدارد و به خانه میآید.(1)
این ماشین را که پیکان آبیرنگ با شماره شهربانی 49635 تهران- ب بود، پیشتر مجید احمدزاده با نام جعلی هوشنگ منصوریان خریداری کرده و مدتی بعد مسعود احمدزاده آن را به تیم مستقر در خیابان مجیدیه تحویل داده و اینک به خاطر ارتباط آن با مناف فلکی، اسدالله مفتاحی سریعاً آن را به فروش رسانده بود.
به دنبال آشکار شدن ضعف گروه در حفظ اعضای هستههای سه نفره و ضربههای پی در پی ساواک که با کشته شدن پویان، تشدید شده بود؛ کادر مرکزی گروه در اولین جلسهای که پس از کشته شدن پویان برگزار میکند؛ تصمیم میگیرد که مجدداً مقدمات ایجاد یک هسته چریکی را در کوه فراهم کند. حمید اشرف، اتخاذ چنین رویکردی را ناشی از دو موضوع میداند:
اول اینکه مرکزیت سازمان در سازماندهی همه افراد در شهر ناموفق بود و دیگر اینکه به تأثیرات بسیار زیاد آغاز عملیات در نواحی کوهستانی شمال مقارن جشنهای شاهنشاهی توجه میشد.(2)
به گفته حمید اشرف، این پیشنهاد از طرف عباس مفتاحی عنوان شد و مسعود احمدزاده نیز آن را پذیرفت. در حالی که خود او «قویاً با آغاز فعالیت در روستا در
آن شرایط مخالفت میکرد».(1)
عباس مفتاحی و مسعود احمدزاده در بازجوییهای خود، به اتخاذ این رویکرد اشارهای اجمالی دارند و گزارش دقیقی از مباحث سه نفره خود ارائه نمیدهند؛ ولی میدانیم که عباس مفتاحی پیش از این، از طریق اردشیر داور در جستجوی یافتن مکانی در روستا بوده است. مفتاحی در بیان شرایط پس از ترور فرسیو که اوضاع به شدت پلیسی شده بود؛ مینویسد:
با اردشیر داور نیز در تهران قرار ملاقات میگذاشتم و او را میدیدم. او کار خود را در تبریز رها کرده بود و برای مدتی در تهران به دنبال کار میگشت. او مدتی به محل خود که در سنگسر بود رفته بود و از آنجا یک چند مدتی با چوپانی آشنا شده بود و مدتی را با او گذرانده بود با چوپان مقداری صحبت کرده بود ولی بعداً چوپان با او که احساس میکرد برایش خطری به وجود خواهد آورد کم میلی نشان داد. اردشیر داور مذهبی متعصبی بود. آن طور که او تعریف میکرد دوستان مذهبی دیگری داشت که با آنها صحبت میکرد ولی رابطه او با آنها به هم خورده بود و از آنها جدا شده بود. من از کم و کیف دوستان او بیاطلاع بودم ولی حدس میزدم که آنها باید یک گروه مذهبی را تشکیل داده باشند ولی اردشیر داور از آنها بد میگفت و آنها را قبول نداشت به همین جهت کنارهگیری کرده بود.(2)
آنچه اعجابآور مینماید؛ حساب باز کردن روی اظهارات یک چوپان برای ایجاد یک جنبش چریکی است! هنوز چند ماهی از حادثه سیاهکل و عدم همراهی مردم با آن، بنا به هر دلیلی، نگذشته بود که گروه به اظهارات یک چوپان امید میبندد و جالب این که بنا به اظهار حمید اشرف: «این چوپان آماده شرکت فعال در مبارزه مسلحانه بود و گویا حتی یکبار گفته بود ما با چند چوبدستی جنبش خود را در این کوهها آغاز میکنیم.»(3)
و جالبتر اینکه «مفتاحی روی این برنامه خیلی حساب میکرد.» به طوری که این برنامه «مدتها در دستور واحد بررسی فعالیت مجدد در روستا قرار داشت» ولی پس از آنکه «غلیان انقلابی» چوپان «افول» کرد ناگاه همه برنامه «کان لم یکن شد.»(1)
حمیداشرف این گناه را متوجه اردشیر داور میداند و مینویسد:
اردشیر داور فرد قابل محاسبهای نبود و رفیق مفتاحی در مورد او دچار اشتباه شد، این فرد خودخواه و بیشخصیت بود و نمیشد روی حرفهایش حساب کرد، امید بستن به چنین فردی و بر اساس تمایلات و اظهاراتش برنامهریزی کردن خطای بزرگی بود.(2)
اما گویا او فراموش کرده است که خود مینویسد: «چوپان به تدریج عقبنشینی کرد» و پس از پایان یافتن فصل چرا، اینک او از کوهستان و چراگاه برگشته بود پیش زن و فرزندش و در حال استراحت در محیط نیمه گرم بود و لاجرم «غلیان انقلابیاش هم کمی افول کرده بود.»(3)
اگر چه این برنامه به جایی نرسید؛ ولی بازگشت به روستا برای آغاز فعالیت چریکی همچنان در نظر آنان واجد اهمیت فراوانی بود. به طوری که برای این منظور «واحد بررسی فعالیت مجدد در روستا» و آن هم، با مسئولیت حمیداشرف آغاز به کار کرد.
گفتیم که مفتاحی و احمدزاده به آغاز فعالیت در روستا اشارهای اجمالی دارند. در این اشارات اجمالی، آنان از وجود چنین واحدی نامی نبردهاند و هیچ معلوم نیست در حالی که شکست سنگینی در پیش رو داشتند؛ چرا دوباره توجه آنان به کوه معطوف شده بود؟ بیگمان نام نبردن از آن «واحد»، به لحاظ مستور نگهداشتن فعالیتهای گروه نبود. زیرا پیش از آن به واسطه حوادثی که به آن خواهیم پرداخت؛ این اقدامات نزد ساواک مکشوف شده بود و اگر آن دو، درباره
اتخاذ این رویکرد و حتی پافشاری بر انجام آن سخنی نمیگویند شاید ناشی از لاینحل ماندن تقدم تاکتیکی و یا استراتژیکی مبارزه مسلحانه در شهر و کوه بوده است.
حمید اشرف مدعی است که با آغاز فعالیت مجدد در نواحی روستایی شمال کشور مخالف بوده است و دلایل مخالفت خود را نیز به تفصیل آورده است. البته شاید وی ترجیح داده است که مسئولیت شکست طرح از سرگیری مجدد فعالیت در کوه را بر عهده کسانی بگذارد که در زمان نگارش جزوه «جمعبندی سه ساله» در میان نبودند.
به هر حال، دلایل مخالفت اشرف به شرح ذیل میباشد؛ باید توجه داشته باشیم که در این گزارش قاسم نام مستعار حمید اشرف در خانه خیابان میرفخرایی کوچه کرمانشاهی بوده است که در آغاز به اتفاق بهاییپور و صفاریآشتیانی در آنجا زندگی میکردند و گهگاه نیز چنگیز قبادی و همسرش مهرنوش ابراهیمی به آنجا میرفتند.
بهرام قبادی با ذکر این نکته که این خانه توسط برادرش و با نام جعلی حسین قربانی اجاره شد؛ مینویسد:
در این خانه حمید اشرف به نام قاسم، بهاییپور به نام محمد، صفاریآشتیانی به نام منوچهر، من به نام سعید، برادرم به نام محمد و همسرش به نام پروانه نامیده میشدند.(1)
حمید اشرف در «جمعبندی سه ساله» با بیان اینکه موضوع فعالیت مجدد در نواحی روستایی از سوی مفتاحی مطرح شد و احمدزاده نیز آن را تأیید میکرد؛ ادامه میدهد:
بحثهای زیادی بر سر این مسأله صورت گرفت، رفیق مسعود معتقد بود که ما برای انجام این برنامه امکانات و رفقای کافی داریم فقط کافیست که حرکات خود را در این جهت، سمت بدهیم. رفیق قاسم این نظریه را رد میکرد و معتقد
1) بهرام قبادی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، شماره پرونده 135803، بازجویی، مورخ 17/5/50، ص 3.
بود که ما نه تنها امکانات سازمانیمان برای این عملیات کافی نیست بلکه افراد آماده برای شرکت در چنین برنامهای نیز به طوری که بتوانیم در عرض چند ماه یک واحد ورزیدهای ایجاد نماییم وجود ندارد. در این مورد به تجربه سازماندهی دسته جنگل تکیه میکرد و مطرح میساخت که ایجاد یک هسته چریکی رزمنده در نواحی روستایی احتیاج به عناصر زیر دارد:
1- یک حداقل شبکه حمایت محلی به منظور تأمین نیازهای فنی لوجستیکی مانند برنج، نمک، شکر، پوتین، نایلون، عناصر این شبکه حمایت محلی میبایست در مناطق مورد نظر مستقر باشند، با استفاده از شناخت کافی که نسبت به مناطق مورد نظر پیدا میکنند به کمک دسته جنگل بشتابند و طبق طرحهای کاملاً حساب شده و با رعایت کامل اصول پنهانکاری نیازهای دسته را فراهم آورند.
2- یک شبکه رابط به منظور برقراری ارتباط بین مناطق شهری و روستایی. این شبکه میبایست در شهر وسائل و امکاناتی به منظور تهیه و تدارک نیازهای دسته جنگل در اختیار داشته باشد که بتواند تدارکات مورد نیاز را تهیه و بر طبق برنامه منظم ارتباطی در اختیار شبکه جنگل و یا شبکه حمایت کننده در درون منطقه عملیات برساند و ضمناً هماهنگی بین عملیات شهر و روستا را برقرار نماید.
3- حداقل شش نفر کادر ورزیده و آشنا با مسائل زندگی در کوه و جنگل برای مرحله اول حرکت میبایست آماده شوند. این شش نفر میبایست حداقل به یک مسلسل مسلح بوده و ضمناً بقیه افراد از سلاحهای کمری خوب برخوردار باشند و وظیفهی این عده شناسایی مقدماتی است. پس از یک ماه میبایست افراد دسته به 10 الی12 نفر افزایش یابند و یک مسلسل دیگر به دسته داده شود. این حداقل تسلیحاتی است که میتوان برای دسته جنگل تهیه کرد که با آن بتوانند عملیاتی به منظور تصاحب اسلحه و حمله به پاسگاههای دشمن انجام دهند. دسته 12 نفری پس از مدتی گشتزنی، حدود یکماه، میبایست روی یک موضع دشمن شناسایی تاکتیکی نماید و خود را برای عملیات آماده سازد.
در سازماندهی دسته جنگل تمام شرایط فوق برقرار بود. مضافاً اینکه دشمن مطلقاً هوشیاری نداشت و رفقا با آزادی عمل زیادی حرکت میکرد. و عناصر
رابط بدون برخورد با مانعی از قبیل پستهای بازرسی و غیره خود را به اعماق جنگل میرسانیدند و وسائل مورد نیاز دسته را به آنان میرسانیدند. در حالیکه در وضعیت تابستان 50 هوشیاری دشمن به مراتب افزایش یافته و با اخبار رسیده در مورد حرکات مشکوک در نواحی جنگلی برخورد سریعی میکردند. کما اینکه همین هوشیاری دشمن سبب شد که واحد انبارزنی و شناسایی اولیه دچار ضربه شود و کل برنامه را عقیم نماید. البته این ضربه ناشی از خطای رفقا بود ولی در صورتی که همین خطا در تابستان 49 روی میداد هرگز منجر به دستگیری رفقا نمیشد.
ما در مرحله دوم واجد هیچ یک از شرایط لازم برای راه انداختن یک دسته چریکی در نواحی شمالی نبودیم و این موضوع بارها مورد بحث قرار گرفت. رفیق مسعود عقیده داشت که تجربه محدود سیاهکل نمیتواند و نباید مانع انجام حرکت بعدی ما شود و ما میتوانیم با امکانات فعلیمان مجدداً حرکتی را آغاز نماییم. به هر حال با توجه به اکثریت داشتن رفقائی که با طرح حرکت مجدد موافق بودند این طرح تصویب شد و قرار شد رفیق قاسم با توجه به امکانات طرح اجرائی این عملیات را تهیه کند. بدین ترتیب در اواسط مرحله دوم بیش از نیمی از امکانات تثبیت شده سازمان در اختیار این برنامه قرار گرفت. رفیق قاسم طرحی تنظیم کرد که مبتنی بر دو نوع هدف از فعالیتهای تدارکاتی بود. اول [هدف] حداکثر بر طبق این هدف، ما میکوشیدیم با تدارکات مناسب برنامهریزی آمادهسازی افراد، بسیج نیروهای سمپات در نواحی شمالی و تهیه سلاح کافی شرایط را برای حرکت فراهم کرده و در اواخر مرداد حرکت ابتدایی را انجام داده و بالاخره در اواخر مهر ماه آماده عملیات شویم. هدف حداقل آنکه ما پشت جبههای در نواحی جنگلی ایجاد میکردیم که در صورت بروز وقایع پیشبینی نشده در شهر میتوانستیم خود را از طریق ارتفاعات شمالی تهران به نواحی البرز مرکزی برسانیم و با استفاده از انبارکها و وسائل تهیه شده، به طور اضطراری در این نواحی مشغول کار شویم.
به نظر رفیق قاسم «هدف حداقل تعیین شده» حداکثر نتیجهای بود که اقدامات سازمان میتوانست تا مهرماه داشته باشد. زیرا ما در نیمه خرداد هنوز هیچ قدمی برنداشته بودیم و این برنامه صرفاً یک طرح بود. ما برای به دست آوردن سلاح
لازم میبایست رفیق صفاری را به فلسطین اعزام میکردیم و بازگشت رفیق صفاری از این سفر پرخطر امری نامعلوم بود. ما میبایست چند تن از افراد سمپات را که در شمال داشتیم ولی ارتباط مشخصی هنوز برقرار نشده بود، میدیدیم و آنها را آماده فعالیت میکردیم. ما در هنگام ارائه طرح نمیدانستیم که این افراد تا چه حد امکانات عینی و طبیعی برای همکاری با برنامه ما دارند. تازه این منوط به شرایطی بود که آنها از لحاظ ذهنی خود را آماده هر نوع همکاری اعلام مینمودند. این کاملاً روشن نبود چون خیلیها در آن موقع پیدا میشدند که سمپاتی و علاقه خود را به مبارزه اعلام مینمودند ولی وقتی مسأله شرکت در برنامههای عملی مطرح میشد تغییر جهت میدادند. ما میبایست تیم تدارکات و ارتباطات را در شهر سازمان میدادیم و ضمناً تیمی را برای اجرای برنامههای اولیه انبارزنی به راه میانداختیم. این عملیات در صورتی که توسط عناصر محلی صورت میگرفت ایدهآل بود ولی به هر حال با رعایت قواعد کامل فنی میشد این کار را توسط عناصر شهری با استفاده از فرصتهای مناسب انجام داد. از این رو تشکیل این تیمها اقدامی بود که عملاً از دست ما ساخته بود و میتوانستیم نسبت به تشکیل سریع و نتیجهگیری از حرکات آن امیدوار باشیم که البته تشکیل این تیم مستلزم آن بود که ما تیمی از بخشهای سازمانیافته را در اختیار خدمات تدارکاتی و ارتباطی روستا بگذاریم و این امر، موقع [موقعیت] ما را در شهر تضعیف میکرد. ما میبایست «واحد بررسی روستا» را حفظ میکردیم و در صورت تمایل به آغاز مجدد فعالیت صبورانه شروع به امکانسازی میکردیم و در حدود حداکثر 20 درصد انرژیمان را در این راه به کار میانداختیم و 80 درصد انرژی را به جمع و جور کردن کارها در شهر مصروف میداشتیم. تمایل ما به آغاز عملیات در مهر 50 در نواحی روستا ذهنی بود و با واقعیت تطبیق نمیکرد.(1)
با قطعی شدن تصمیم به اجرای عملیات در کوه و تشکیل واحدی برای بررسی
1) حمید اشرف، جمعبندی سهساله، صص 28- 27.
مناطق کوهستانی، اجرای برنامههای عملی در دستور کار قرار گرفت. برای سامان دادن به «واحد بررسی آغاز فعالیت در نواحی روستاها» قرار این شد که «ابتدا خانهای مستقل تهیه شود و افرادی را که میبایست جزو اولین دسته حرکت به نواحی کوهستانی باشند در این خانه نگهداری کنند»؛ و طی «یک دوره دو هفتهای در کوههای شمالی تهران با رموز زندگی در کوه و جنگل و با فنون کوهنوردی و استفاده از طناب و عبور از رودخانه و غیره آشنایی پیدا کنند.»(1)
این خانه در خزانه اتابک در جنوب خیابان فلاح، دوازده متری حسینی، توسط محمدعلی پرتوی و با شناسنامه جعلی رضا احمدی خریداری شد و جمشیدی رودباری، حسن سرکاری و منوچهر بهاییپور در آنجا مستقر شدند. سرکاری مینویسد:
در اینجا برنامه کارمان آمادگی برای رفتن به کوه بود و در این زمینه نقشهخوانی و مطالعه کتب جغرافیایی و ورزش داشتیم.(2)
در جنب این واحد، گروه چهار نفرهای نیز مرکب از چنگیز قبادی (جواخیم)، مهرنوش ابراهیمی (سلیا)، بهرام قبادی (آندرهآ) و محمدعلی پرتوی (خسرو) مأمور شناسایی مناطق کوهستانی در شمال ایران و ایجاد انبارک و تأمین مواد غذایی لازم شدند.
برای انجام اولین سفر شناسایی حمید اشرف به پرتوی گفت، در ساعت 2 بعدازظهر روز معین با در دست داشتن بیسکویت در برابر سینمای نارمک بایستد تا پیکان قرمزرنگی دارای دو سرنشین به اسامی محمد و پروانه او را سوار کنند. پرتوی در آن روز، با نام مستعار محسن با آنها آشنا شد و به اتفاق از جاده هراز به سوی آمل حرکت کردند.
روز بعد شناسایی را از جاده چمستان آغاز کردند. راههای فرعی آنجا چندان
مناسب نبود. ناگزیر به نوشهر رفتند. یکی از راههای فرعی آنجا بسیار مناسب تشخیص داده شد. روز بعد شناسایی از جاده چالوس آغاز شد و در جادهای که به کجور منتهی میشد؛ شناسایی ادامه یافت و نقاطی برای ایجاد انبارک مناسب تشخیص داده شد. روز بعد نیز، مجدداً از مسیر جاده چالوس به سوی نور حرکت کردند و نقاط دیگری تعیین شد و بعد به تهران بازگشتند.
هفته بعد با اضافه شدن بهرام قبادی به آنان، حرکت از تهران در بعدازظهر یک پنجشنبه آغاز شد. حمیداشرف به آنان توصیه کرد تا در نقاطی که از پیش مشخص کردهاند؛ مقداری مواد غذایی انبار کنند. آنان از طریق جاده چالوس به دره نور رفتند و بالاتر از قهوهخانه الیکا، 50 کیلو برنج، 10 کیلو شکر، نمک، یک کیلو عسل را با قرار دادن در ظروف پلاستیکی در آن حوالی انبار کردند و فردای آن روز به تهران بازگشتند.
سفر سوم نیز، بعدازظهر یک روز پنجشنبه آغاز شد. این بار آنان از طریق جاده هراز به سوی شمال حرکت کردند و در نقطهای بالاتر از دهکده بلده در محلی مناسب، 70 کیلو برنج، 10 کیلو شکر و نمک، یک کیلو عسل، دو کیلو کشمش، مقداری دارو و سیگار انبار کرده و روز بعد به تهران بازگشتند.
در آخرین سفر، آنان مجدداً از طریق جاده هراز به شمال رفتند. شب را در برابر پارک سیسنگان گذراندند و فردا صبح، پس از صرف صبحانه با پارک کردن ماشین در زیر درختان به جنگل رفتند و پس از ساعت 2 بعدازظهر بازگشتند و خود را در برابر مأموران ژاندارمری دیدند. شرح این ماجرا را حمید اشرف، در «جمعبندی سه ساله»، ضمن انتقاد از عدم رعایت جوانب پنهانکاری از سوی دوستان خود، به تفصیل بازگفته است. مأمورین در آغاز آنان را به پاسگاه ژاندارمری برده و با مختصری بازجویی به ساواک نوشهر تحویل میدهند. در آنجا قبادی در پاسخ بازجو که از او پرسیده بود در جنگل چه میکردید؟ گفت: «برای چیدن تمشک به جنگل رفته بودیم.»، سرانجام، پس از انجام بازجویی چون مشکوک به نظر میرسیدند؛ در ساعت 30/22 با همان وسیله نقلیه و در معیت دو مأمور راهی ساواک ساری میشوند. چنگیز قبادی که رانندگی اتومبیل
ص:372
را بر عهده داشت با واژگون کردن اتومبیل امکان فرار را میسر میسازد. گزارش ساواک ساری بدین شرح است:
خیلی فوری 2/5/50 - 2883/ ه
به اداره کل سوم (311) (کل چهارم401)
از ساری
ساعت 30/14 روز جمعه (1/5/50) یک دستگاه پیکان به شماره 21195 طهران الف در جنگل کلندر تابعه نوشهر بدون سرنشین متوقف بوده که مورد سوء ظن پاسگاه ژاندارمری واقع [میگردد] ضمن مراقبت [مشاهده شد که در] ساعت 00/16 سرنشینان اتومبیل [میخواهند] از جنگل خارج [شوند، در نتیجه توسط مأموران] ژاندارمری [دستگیر میشوند و] به وسیله گروهان ژاندارمری به ساواک نوشهر تحویل میگردند. ضمن بازجویی چون از نظر فعالیت مضره سیاسی مشکوک به نظر میرسند ساعت 30/22 با اتومبیل مذکور به رانندگی دکتر چنگیز قبادی یکی از متهمین در معیت دو نفر پاسدار مسلح ساواک نوشهر به طرف ساواک استان اعزام میگردند برابر اظهار یکی از مراقبین و بدرقهکنندگان بنام حاج علیان در حدود ساعت 0330 مورخ (2/5/50) شش کیلومتری ساری دکتر چنگیز قبادی که رانندگی اتومبیل را بر عهده داشته با سرعت 120 به طرف ساری در حرکت بوده به قصد فرار و خلاصی از دست افراد گارد به اتفاق زن مزبور که او هم فاقد دست بند بوده، به افراد گارد که در عقب اتومبیل نشسته بودند گلاویز و بالنتیجه، ماشین از جاده منحرف و وارونه میشود دکتر و زن مزبور متواری ولی احمدی و بهرام قبادی با تیراندازی پاسداران دستگیر میشود. احمدی به علت ضربه وارده به پا و بهرام قبادی به علت ضربه وارده به شکم هر دو به وسیله گلوله مجروح و در ساعت 00/04 صبح در بیمارستان پهلوی ساری بستری و تحت معالجه میباشد مشخصات آنان به این شرح است:
1- دکتر چنگیز قبادی فرزند علی شناسنامه شماره 3 شاهی متولد 1319 ساکن تهران پزشک بیمههای اجتماعی
2- بانو مهرنوش ابراهیمی روشن فرزند محمدعلی شناسنامه 1511 تهران دانشجوی سال پنجم پزشکی دانشگاه تهران که خود را همسر ردیف یک معرفی مینماید.
3- محسن احمدی فرزند محمد شناسنامه 54 صادره تهران متولد 1330 دیپلمه بیکار
4- بهرام قبادی فرزند علی شناسنامه 5 صادره شاهی متولد 1324 دانشجوی سال ششم پزشکی دانشگاه تهران
توضیح
1- به منظور عدم بازداشت، افراد گارد و عدم شناسایی آنها که مسلح هم بودهاند پس از اطلاع از جریان فوراً به ساواک احضار گردیدند و اکنون در ساواک استان هستند.
2- از ساواک نوشهر توضیح خواسته شد که چرا چهار نفر متهم با دو پاسدار و رانندگی یکی از متهمین با اتومبیل خود آنها اعزام گردیدند.
3- مشخصات درباره وضع دستگیرشدگان پس از بهبودی ادامه خواهد یافت.
4- ساواک در تعقیب دکتر چنگیز قبادی و بانو مهرنوش ابراهیمی دو نفر دستگیر شده متواری میباشند.
5- مشروح جریان متعاقباً اعلام خواهد شد.(1)
پرتوی، در بازجویی، حادثه واژگون شدن اتومبیل را چنین شرح میدهد:
در راه من خوابیده بودم که ناگهان سر و صدا و به دنبال آن صدای تیری بلند شد و من ناگهان دیدم ماشین دارد از جاده منحرف میشود داد زدم دکتر مواظب باش و به نظر میرسید که دیگر کار از کار گذشته بود و ماشین ناگهان از جاده منحرف شد و پس از چند معلق ایستاد من فکر میکنم از حال رفتم چون که متوجه نشدم که سایر سرنشینان کجا رفتند. بعد از مدتی از ماشین بیرون آمدم و بغل ماشین دراز کشیدم ولی کسی نبود بعد از مدتی دو مأمور آمدند و گفتند چه کسی اینجاست من جواب دادم من. سپس آنها گفتند سینه خیز بیا، سینه خیز رفتم و بعد گفتند دراز بکش و دراز کشیدم و من سوال
1) چنگیز قبادی، همان، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 103783، گزارش ساواک استان مازندران.
کردم که آیا سایر سرنشینان زندهاند، جواب ندادند از آنجایی که خیلی ناراحت بودم خواستم خودم نگاهی بکنم و هنوز به طور کامل بلند نشده دو تیر به طرفم شلیک شد و افتادم پس از مدتی ماشین ژاندارمری آمد و من را به بیمارستان منتقل کرد.(1)
پس از واژگون شدن اتومبیل، چنگیز قبادی و مهرنوش ابراهیمی از صحنه میگریزند و هر یک به راهی میروند. مهرنوش ابراهیمی پس از گذشت ساعاتی، سوار کامیون شده راهی تهران میشود. اسدالله مفتاحی که بعدها او را به خانه خود در وصفنارد(2)برد؛ مینویسد:
فاطی جریان فرارشان را تعریف و گفت وقتی سوار کامیون شدم راننده کامیون خیال کرد من فاحشه هستم. پس از مدتی شروع به تبلیغ و خود را معرفی کردم راننده تعجب کرد و گفت پس شما جزو چریکها هستید که در سیاهکل بودند. فاطی به راننده جواب مثبت داده و میگوید من یکی از آنها هستم و ما تعدادمان همان قدر نبود؛ بلکه باز هم هستیم. راننده بعداً فاطی را در ماشین پنهان میکند و در راه مقداری غذا برای او میخرد و در تهران او را پیاده میکند.(3)
ارتباط چنگیز قبادی و مهرنوش ابراهیمی پس از رسیدن به تهران، حدود یک هفته با گروه قطع بود. حمید اشرف مینویسد:
در حالی که سوار موتور بود بر حسب تصادف آن دو را در حالی که لباسهای ژنده به تن داشتند دیده و ارتباطشان را برقرار میکند. (4)
1) محمدعلی پرتوی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 103220، بازجویی، بدون تاریخ، ص 9.
2) نام دهی از دهستان غار، واقع در بخش ری شهرستان تهران، کنار راه شوسه و راهآهن رباطکریم. در حال حاضر یکی از محلات جنوب غربی تهران است.
3) اسدالله مفتاحی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 102189، تکنویسی درباره مهرنوش ابراهیمی.
4) حمید اشرف، همان، ص 35.
صرف نظر از آن چهار تنی که اولین شناساییها را در ارتفاعات شمال کشور انجام دادند؛ باز هم قرار بود افراد دیگری به جمع آنان افزوده شود. یکی از آنٍها اورانوس پورحسن بود.
پورحسن که پیشتر با نام مستعار پانچو با وی آشنا شده بودیم؛ توسط افشانی نقده به عباس مفتاحی تحویل داده شد. مفتاحی نیز او را با چشمان بسته به خانهای در خیابان فلاح برد که در آنجا جمشیدی رودباری، حسن سرکاری و بهاییپور اقامت داشتند. نام مستعار پورحسن در این خانه حسن بود. پورحسن پس از آنکه فهمید برای اعزام به کوه به این خانه آورده شده است؛ بهانهجویی را آغاز کرد و استدلال میکرد که «هسته کوه محکوم به نابودی حتمی است»، تلاش دیگران برای متقاعد کردن او بینتیجه ماند و او تکرار میکرد که «کار در کوه ممکن نیست.» پس از دو - سه روز اقامت در آن خانه به محمدعلی پرتوی که به آنجا رفتوآمدی میکرد؛ گفت میخواهد رابطش را ببیند. بالاخره با پرتوی به دیدن مفتاحی رفت. عباس مفتاحی در این باره مینویسد:
پانچو دو روزی در آنجا بود و پس از آن بوسیله خسرو با من تماس گرفت و گفته بود که کاری دارد که باید به تبریز برود و او رفت و دیگر من او را ندیدم. او جا زده بود.(1)
چند روز بعد، رودباری از عباس مفتاحی درباره وضعیت «حسن» پرسوجو کرد و مفتاحی «در حالی که به شدت عصبانی به نظر میرسید گفت نمیدانم روشنفکرجماعت، چه طور آدمی هستند». جمشیدی رودباری که تاکنون تصور میکرد حسن کارگر است؛ از اطلاق عنوان روشنفکر به وی توسط مفتاحی اظهار تعجب میکند:
مفتاحی جواب داد، او دانشجوی پزشکی است و گفت رابطش چندی پیش
1) عباس مفتاحی، همان، ص 70.
ضمن نامهای از او پرسید آیا به کار در کوه یا شهر مایل است. حسن ضمن جواب، انتقاد تندی از رابطش به عمل آورد و گفت برای کسی که مصمم به مبارزه است چه فرقی میکند، اساساً طرح این سوال بی مورد است، به دنبال این جواب بود که تصمیم به اعزام حسن به کوه گرفته شد. مفتاحی همچنین اضافه کرد «با این حساب حسن خائن است و باید اعدام شود».(1)
حمید اشرف نیز معتقد بود که پورحسن مستحق اعدام است. او مینویسد: «پس از این جریان از طرف رفیق قاسم پیشنهاد شد که تیمی برای اعدام این فرد تشکیل شود و به تبریز برود و یقه این خائن را بگیرد و حکم را در موردش اجرا کند ولی رفیق مسعود با این پیشنهاد مخالفت کرد. البته مخالفت رفیق مسعود یک مخالفت اصولی نبود، بلکه به این کار توجیه نبود.»(2)
قطع ارتباط ناگهانی او این احتمال را ایجاد کرد که وی توسط گروه به قتل رسیده باشد، از این جهت، در تاریخ 26/10/51 نامهای به شماره 215- 57 از شهربانی کل کشور به وزارت دادگستری بدین مضمون ارسال میگردد:
ٍموضوع: اورانوس پورحسن خرمآبادی فرزند حسن دارنده شناسنامه شماره 150 صادره از آبادان متولد 1320 فارغالتحصیل از دانشکده پزشکی دانشگاه تبریز.
نامبرده بالا یکی از افراد خرابکار میباشد که احتمال داده میشود بوسیله دوستان خود به قتل رسیده باشد. علیهذا با ایفاد دو قطعه عکس وی خواهشمند است دستور فرمائید عکس مشارالیه را با عکسهای تهیه شده از اجساد افراد مجهولالهویه از تیرماه سال 50 تاکنون مطابقت داده و از نتیجه شهربانی کل کشور را آگاه فرمایند% رئیس شهربانی کل کشور، سپهبد صدری
وزارت دادگستری نیز در نامهای چنین پاسخ میدهد:
ریاست شهربانی کل کشور
عطف به نامه خیلی محرمانه 215-57-26/10/51 عکس اورانوس پورحسن خرمآبادی با حضور مدیریت کل پزشکی قانونی با کلیه عکسهای اجساد مجهولالهویه از سال 49 تا این تاریخ مطابقت داده شد ولی مشابهت آن با هیچ یک احراز نگردید. معالوصف چون امکان دارد با توجه به خصوصیات دیگری که مقامات شهربانی کل کشور به آن آگاهی دارند نتایج روشنتری از عمل مقایسه حاصل شود لذا خواهشمند است دستور فرمایید یکی از مأموران آگاه شهربانی کل را به این دادسرا معرفی نمایند تا کلیه سوابق موجود در اداره کل پزشکی قانونی برای ملاحظه در اختیار ایشان گذاشته شود.
دادستان تهران - پیشوایی(1)
از اینکه اورانوس پورحسن، پس از قطع ارتباط با گروه چه کرد و کجا بود، اطلاع دقیقی نداریم. خود او، پس از انقلاب اسلامی، به هنگام دریافت و یا تمدید گذرنامه در بازجویی نزد شهربانی، در تاریخ 11/9/1368، ادعا کرد که در سال 56 با دریافت گذرنامه، ایران را به مقصد سوئد برای ادامه تحصیل ترک کرد. این در حالی است که در دومین صفحه بازجویی، تاریخ اولین خروج خود از کشور را مرداد ماه سال 66 و از مرز فرودگاه مهرآباد ذکر میکند.
به هر حال، ساواک هیچگاه نتوانست از سرنوشت پورحسن اطلاعی به دست آورد. مدتی برادر اورانوس به نام بیژن، تحت مراقبت ساواک قرار گرفت تا شاید از او سرنخی به دست آورد که موفقیتی حاصل نمیشود.
با دستگیر شدن بهرام قبادی و محمدعلی پرتوی، تخلیه خانه خیابان فلاح اجتنابناپذیر بود. بخشی از وسایل کوهنوردی و مقادیری نقشه ارتفاعات البرز و
1) اورانوس پورحسن، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، شماره پرونده 76766، نامه وزارت دادگستری، مورخ 5/11/1351-614/م، به شهربانی کل کشور.
تعدادی کتاب توسط حمید اشرف، جمشیدی رودباری و حسن سرکاری در ارتفاعات درکه پنهان شد و سپس خانه به طور کلی تخلیه گردید و هر یک به خانهای دیگر نقل مکان کردند.
پیش از آنکه چنگیز قبادی و همراهانش برای شناسایی مناطق کوهستانی اقدامی را آغاز کنند. صفاریآشتیانی به همراه «ماکسیم و سیمون که از سربازی متواری شده بودند»(1)برای آوردن سلاح راهی عراق شدند و چون احتمال دستگیری آنان در مسیر خروج از کشور داده میشد؛ خانه خیابان میرفخرایی که صفاریآشتیانی به همراه بهرام قبادی در آن سکونت داشت؛ بدون فسخ قرارداد به طور موقت تخلیه میشود.
برنامهریزی برای اعزام این سه تن به عراق، کار حمید اشرف بود و هیچکدام از اعضای دیگر کادر مرکزی، یعنی عباس مفتاحی و مسعود احمدزاده، در جریان آن نبودند.(2)
برای اعزام این گروه به عراق در خرداد ماه، مهدی سوالونی (امیلیانو(3))، حسین سیدنوزادی (ماکسیم) و محمدعلی سالمی (سیمون)، متعاقب درج یک آگهی تسلیت ساختگی در روزنامه کیهان از مشهد به تهران فراخوانده شدند. این سه که آن زمان در خدمت زیر پرچم بودند؛ از رفتن به پادگان خودداری کرده و عازم تهران شدند. همزمانی غیبت آنها، از دید ضد اطلاعات لشکر پنهان نماند و خبر آن طی تلگرافی به اداره کل سوم 311، در تاریخ 3/4/1350 به شرح ذیل واصل گردید:
شمارههای عطفی 11604/ه-1-30/3/50
وصول 1530 کشف 1740 کاشف 777
برابر اطلاع واصله از ضد اطلاعات وابسته به لشکر 77 مشهد همزمان با
غیبت ستوان نوزادی از قوچان افسران وظیفه سالمی و سوالونی جمعی لشکر 77 مشهد نیز از تاریخ 18/3/50 غیبت نمودهاند. شیخان(1)
در تهران غلامرضا گلوی سر قرار سوالونی حاضر شد و از او خواست یک دستگاه اتومبیل شاهین خریداری کند. طی قرار بعدی که در خیابان سمنگان انجام شد «شخصی با قدی بلند حدود 180 سانتیمتر با موهای کمپشت و چهره استخوانی و بدنی تقریباً ورزیده»، سر قرار سوالونی حاضر شد و از او در مورد خریدن اتومبیل پرسش کرد. سوالونی پاسخ داد، تاکنون موفق به خرید نشده است.
سوالونی بالاخره توانست اتومبیل آریای مغز پستهای را با نام جعلی جوادی خریداری کند. در قرار بعدی، همان فرد برای سوالونی توضیح داد که «منظور از خرید ماشین یک سفر است» و او را با «شخص موبور عینکی قد حدود 170 سانتیمتر چهره چاق که هیکل ورزیدهای داشت»؛ آشنا کرد. هفته بعد به سوالونی گفته شد که به ماکسیم و سیمون ابلاغ کند که با اتومبیل به اهواز بروند و خود او نیز، بعدازظهر روز چهارشنبه به اتفاق دختری به نام سیمین نیکسرشت (شیرین معاضد) که نقش همسر او را ایفا میکند به همراه فرد دیگری با نام مستعار منوچهر منظوری (صفاریآشتیانی) که نقش دائی سوالونی را ایفا میکند با اتومبیل آریا از تهران به سوی اهواز حرکت کنند تا در ساعت 6 بعدازظهر فردای آن روز به ماکسیم و سیمون ملحق شوند.
آنان، روز پنجشنبه ساعت 6 بعدازظهر یکدیگر را در میعادگاه یافتند و با خریدن آذوقهای مختصر به سوی خرمشهر حرکت کردند. حوالی خرمشهر، در حالی که هوا هنوز تاریک نشده بود، صفاریآشتیانی، محمدعلی سالمی و حسین سیدنوزادی از اتومبیل پیاده شدند. وعده دیدار آنان در ساعت 5/3 بامداد روز جمعة هفته دوم، و در صورت نیافتن یکدیگر، هفته سوم در 5 الی 20 کیلومتری
1) عباس جمشیدی رودباری، همان، گزارش ساواک مشهد به اداره کل سوم.
جاده خرمشهر تعیین شده بود. آنان راهی عراق شدند و سوالونی و سیمین نیکسرشت نیز به سوی تهران حرکت کردند. سوالونی در قراری که با شخص موبور (حمید اشرف) در میدان سمنگان داشت؛ گزارش سفر را به اطلاع وی رساند. سوالونی مینویسد:
من در این قرار و قرارهای بعدی او را میدیدم تا اینکه دو - سه روز مانده به قراری که منوچهر منظوری گذاشته بود شخص موبور به من گفت که باید در ماشین جاسازی کنیم و بعد من به اتفاق او که به من گفت نامش قاسم است سوراخ زیر زیرسیگاری درهای ماشین را به جز در طرف راننده گشاد کردیم البته او گفت که باید اینها را بزرگ کرد و از آنها استفاده کرد در اینجا بود که من بر اثر صحبتهای او فهمیدم که منظور از این سفرها حمل سلاح است.(1)
پیش از آنکه سوالونی مجدداً عازم خرمشهر شود؛ حمید اشرف قراری را به او داد تا در خیابان سرباز شخصی را ملاقات کند و از او بخواهد که با اتومبیل پیکانی که در اختیار دارد؛ در سفر او را همراهی کند. سوالونی در محل قرار شخص مزبور را ملاقات کرد و روز حرکت، بعدازظهر چهارشنبه تعیین شد. «در روز مقرر با قراری که قاسم گذاشته بود مجدداً سیمین نیکسرشت را دیدم و من و سیمین نیکسرشت با ماشین آریا و لامارکا هم با ماشین پیکان حرکت کردیم اما ماشین لامارکا در نزدیکیهای اراک خراب شد.»(2)نام حقیقی این شخص، اکبر مؤید بود.
اکبر مؤید که به تازگی از تبریز به تهران آمده و زندگی مخفی را آغاز کرده بود؛ در اوایل تیرماه، توسط تقی افشانی با عباس مفتاحی آشنا شد. البته مؤید یادآور میشود «نه اسم مستعاری از آن میدانستم و نه اسم حقیقیاش را ولی بعد از دستگیری من معلوم شد که این شخص عباس مفتاحی بوده است.»(3)در اواسط
تیرماه عباس مفتاحی با در اختیار گذاشتن مبلغی پول به موید از او میخواهد برای سفری که لازم است انجام گیرد؛ اتومبیلی خریداری کند و او نیز پیکان مدل 47 سُرمهای رنگ را خریداری میکند و سپس با قراری که مفتاحی به او میدهد؛ در خیابان سرباز با سوالونی آشنا میشود و به اتفاق راهی خرمشهر میشوند؛ اما در بین راه قم - اراک، اتومبیل وی خراب میشود و ناگزیر از بازگشت به تهران میگردد. ولی سوالونی و معاضد، به راه خود ادامه دادند:
در بین راه من به علت اینکه رانندگی میکردم و تجربه کافی در مورد رانندگی طولانی نداشتم صحبتی نمیکردم و او هم غیر از صحبتهای معمولی در مورد اینکه کی استراحت کنیم کجا نهار و شام و صبحانه بخوریم نمیکرد و گاهی هم از گرام ماشین استفاده میکردیم و صفحهای گوش میکردیم و گاهی از موزیک رادیوی ماشین استفاده میشد... .(1)
آنان پس از آن که در ساعت مقرر به میعادگاه رسیدند؛ اثری از علائم تعیین شده نیافتند و ناگزیر از بازگشت به تهران شدند. هفته بعد نیز، به همین ترتیب عمل شد. یعنی مؤید با اتومبیل خود و سوالونی و شیرین معاضد با اتومبیل آریا، عازم خرمشهر شدند؛ ولی مجدداً آنان را نیافتند. این ایام، علیالقاعده باید پیش از سفر منجر به دستگیری بهرام قبادی و محمدعلی پرتوی به شمال کشور باشد؛ زیرا برنامهریزی شده بود که بهرام قبادی پس از بازگشت صفاریآشتیانی به تهران، او را در محل قرار ملاقات کند؛ اما بهرام قبادی پس از مراجعه به محل قرار، آشتیانی را نیافته بود.
پس از آن که سوالونی و معاضد به تهران بازگشتند؛ معاضد قرار ملاقاتی برای سوالونی و حمید اشرف ترتیب داد. در این ملاقات، «او یعنی قاسم گفت که برای مراجعت بچهها یعنی محمدعلی سالمی و حسین سیدنوزادی و منوچهر منظوری باید منتظر ماند.»(2)از نحوه و زمان بازگشت صفاریآشتیانی و همراهانش به کشور اطلاعی در
دست نیست. عباس مفتاحی در ادامه توضیحات خود در مورد جراحت و زخمی شدن بهرام قبادی و محمدعلی پرتوی در حادثه ساری مینویسد:
در همین موقع صفاریآشتیانی برگشته بود و بر حسب تصادف با حمید اشرف برخورد کرده بود. در عراق آنها را معطل کرده بودند و شکنجه داده بودند که نکند مأمورین ایرانی هستند و پس از آن با پناهیان تماس گرفته بودند و مقداری اسلحه با خود آورده بودند که چون راه را گم کرده بودند در زیر خاک مدفون کرده بودند و بدون هیچگونه اسلحه آمده بودند و قرار بود برای مدتی بعد برای یافتن اسلحه بروند ولی خودشان امیدوار نبودند که بتوانند جای اسلحه را پیدا کنند. چون تاریکی شب و یکنواخت بودن محیط مانع از یافتن اسلحه میشد.(1)
سوالونی نیز پس از کسب اطلاع از بازگشت سیدنوزادی و سالمی، با آنان ملاقات میکند همچنین «در قراری هم با قاسم و منوچهر منظوری» از صحبتهای آنان دریافت که اسلحهها را به علت شرایطی که پیش آمده بود در زیر خاک مدفون کردهاند و قرار شد دو هفته بعد، برای یافتن آنها مجدداً به خرمشهر بروند.
مقارن با این حوادث عباس مفتاحی برای یافتن اعضاء و سمپاتهای جدید به تکاپو پرداخته بود. او برای دیدن رحیم کریمیان و نقی حمیدیان که چند ماهی از آزادی آنان از زندان سپری شده بود به اتفاق اکبر مؤید راهی بابل شد. اکبر مؤید چند روز پس از آن که اتومبیلش به هنگام سفر به خرمشهر خراب شد و به تهران بازگشت؛ عباس مفتاحی را به بابل رساند. او مینویسد:
حدود اواخر تیرماه بود که باز عباس مفتاحی پیشنهاد کرد که او را به بابلسر ببرم و من نیز او را به بابلسر بردم در این سفر او مسلح بود او در بابل پیاده شد و قرار شد روز بعد صبح از بابل به سمت تهران حرکت کنیم و من شب را در
1) عباس مفتاحی، همان، ص 71.
ماشین خوابیدم و صبح او را از بابل به تهران آوردم.(1)
عباس مفتاحی پس از آزادی کریمیان و حمیدیان توسط انوش مفتاحی از کریمیان خواست تا از وضعیت خود برای او بنویسد؛ ولی کریمیان از نوشتن سر باز زده بود. اینک عباس مفتاحی آمده بود تا خود با آنان صحبت کند. وی از آنان پرسید که آیا حاضرند به تهران بیایند و خانهای اجاره کنند و همکاری کنند؟ آن دو نفر نیز پرسشهایی را درباره وضع گروه و امکان کار کردن «در این شرایط سخت» مطرح کردند و آخرالامر جواب قطعی را به یک ماه بعد موکول کردند.
مفتاحی همچنین به سراغ دوستی دیگر به نام هرمز قدکپور رفت. او از طریق چنگیز قبادی با قدکپور آشنا شده بود و اکنون آمده بود تا به او بگوید «که کار ما بسیار خطرناک است و آیا حاضری با ما همکاری کنی؟» البته هرمز قدکپور، میانه خوبی با چنگیز قبادی نداشت و نزد مفتاحی از او به بدی یاد کرد. زیرا قبادی چک او را در سر موعد مقرر به اجرا گذارده بود. به هر جهت، قدکپور نیز قول مساعد داد و هفته بعد؛ مفتاحی را در تهران ملاقات کرد. مفتاحی نیز موضوع متواری شدن قبادی و همسرش را از حادثه ساری برای وی بازگفت و در خاتمه به او گفت، اگر میتواند «در یک نقطه جنگلی یک انبارکی ایجاد کند و برای این کار باید نقطهای را مشخص کند و پس از آن مقداری برنج در آن قرار دهد.»(2)
جالب اینجاست که به رغم ضربهای که گروه به تازگی، در جریان فعالیت برای شناسایی و ایجاد انبارک در جنگل دریافت کرده بود و منجر به دستگیری بهرام قبادی و پرتوی شد و علیالقاعده ساواک و دیگر نیروهای انتظامی از هوشیاری ویژهای برخوردار شده بودند؛ عباس مفتاحی همچنان درصدد ایجاد انبارک و ذخیرهسازی مواد غذایی در کوه بوده است.
انتخابات بیست و سومین دوره مجلس قانونگذاری، توجه نیروهای امنیتی و انتظامی را تا حد زیادی به تهران معطوف کرده بود. از اینرو، کادر مرکزی گروه تصمیم میگیرد که با انجام اقداماتی ایذایی، در دیگر شهرها، نیروهای امنیتی و انتظامی را پراکنده سازد؛ تا مجال سازماندهی مجدد را باز یابد. در تاریخ 31/3/ یا 1/4/50 اسدالله مفتاحی در خانه خیابان خواجه نصیر، دو بمب ساعتی در اختیار جواد رحیمزاده اسکویی و علیاصغر ایزدی قرار میدهد تا مجسمه شاه را در گرگان و گنبد منفجر کنند.
ایزدی در مورخ 4/4/50 عازم گنبد میشود و به خانهای که به اتفاق پنج تن دیگر از افسران سپاه ترویج اجاره کرده بود، میرود. در ساعت یک بامداد روز 6/4/ هنگامی که دیگران در خواب بودند از خانه خارج شده و به میدان اصلی شهر میرود و بمب را به کف ستون زیر مجسمه میاندازد. ساعتی بعد بمب منفجر میشود و بخشی از مجسمه تخریب میگردد. اما جواد اسکویی موفق به انفجار بمب نمیشود و در توضیح آن میگوید چون همیشه اطراف میدان شهر گرگان شلوغ بوده موفق به انجام عمل نشده است.
انوش مفتاحی نیز بمبی را از عباس مفتاحی گرفت و آن را به اتفاق علیمحمد خلیلی، زیر مجسمه رضا شاه در ساری منفجر کرد. عباس مفتاحی همچنین، بمبی را در اختیار حمید ارضپیما قرار داد. وی مینویسد:
او [عباس مفتاحی] یک بمب ساعتی و مقداری دینامیت و یک قبضه اسلحه کوچک به من داد من در مراجعه به لاهیجان بمب و وسایلی که با خودم آورده بودم [را] در یک جلسه سه نفره در اختیار گلشاهی گذاشتم و در این ملاقات علی مظهری نیز حضور داشت و مفتاحی به من گفته بود که بمب را زیر مجسمه شهبانو در میدان سبزهمیدان رشت کار بگذارم من هم عیناً به گلشاهی و مظهری گفتم بعد این دو نفر در یک شب جمعه ساعت در حدود 12 یک ماه پیش زیر مجسمه شهبانو قرار داده بودند و خودشان شبانه به [بندر] پهلوی [انزلی] رفتند و در مورد منفجر [شدن] بمب اطلاعی نداشتم ولی بعداً
شنیدم که در آشغالدانی منفجر شد که گویا رفتگر جاروب کرده بود و به آشغالدانی انداختند و این دو نفر پس از مراجعت به لاهیجان به من گفتند که این عمل را انجام دادند.(1)
در تبریز نیز احمد احمدی بمبی را در ساختمان حزب ایران نوین منفجر کرد. البته در تهران نیز اسدالله مفتاحی بمبی را که خود ساخته بود؛ به فرخ سپهری سپرد تا در وزارت اقتصاد منفجر کند؛ ولی این بمب منفجر نشد.
یک هفته پیش از آن که گروه شناسایی مناطق کوهستانی متحمل ضربه شود و بهرام قبادی و محمدعلی پرتوی دستگیر شوند؛ رقیه دانشگری بازداشت میشود. این بازداشت، خود، سرآغاز ضربات دیگری است.
پیشتر گفتیم، احمد ریاضی که عامل آشنایی دانشگری و مناف فلکی بود؛ در بازجوییهایی که ساواک از وی به عمل آورد؛ بیان داشت تنها کسی که میتواند مناف فلکی را معرفی کند؛ رقیه دانشگری است. از این رو؛ ساواک برای یافتن رقیه دانشگری تحقیقاتی را آغاز کرد. از جمله، منزل برادر وی کاظم دانشگری را در تهران تحت مراقبت قرار داد تا اینکه در تاریخ 22/4/50 دانشگری برای عادی ساختن غیبت طولانی خود به منزل برادرش میرود و در آنجا توسط مأمورین ساواک بازداشت میشود. پس از گذشت یکی - دو روز از رفتن دانشگری، مسعود احمدزاده که مسئولیت خانه مجیدیه را بر عهده داشت؛ تصمیم به تخلیه شبانه آن منزل گرفت. اسدالله مفتاحی مینویسد:
ضروریترین وسائل را با خود بیرون بردیم. وسائل مهم تا آنجا که یادم هست یک قبضه مسلسل، دو عدد نارنجک، یکی دو سلاح بیمصرف، جزوات، کاغذهایی که در آن در مورد شناسایی سفیر انگلیس مطالبی نوشته شد، بود. ما به خاطر عجلهای که داشتیم نتوانستیم تقریباً چیز زیادی از خانه خارج کنیم.(2)
آن شب اسدالله مفتاحی، احمد زیبرم و مناف فلکی را با چشمان بسته به خانه سمپات خود علیاصغر ایزدی برد. امّا فردای آن روز، علیاصغر ایزدی دستگیر میشود. او مینویسد:
روز 26/4/ من و جواد، اسدالله را در خانه خیابان شهباز ملاقات کردیم. اسدالله به طور جداگانه با جواد صحبت کرد و وقتی میخواست برود کلید دیگر خانه خیابان خواجه نصیر را که پیش جواد بود گرفت. جواد رفت و اسدالله کلید را به من داد و گفت شب به خانه خیابان خواجه نصیر بیا. همچنین گفت در صدد اجاره خانه دربستی باش. شب من به خانه خیابان خواجه نصیر رفتم در آنجا اسدالله و منوچهر و شخص دیگری را دیدم که به نام «مدد» صدایش میکردند دراین خانه اسدالله را «پرویز» مینامیدند. شب من و اسدالله در پشت بام خوابیدیم و منوچهر و مدد در داخل اتاق خوابیدند.
بعدازظهر روز 27/4/ حدود ساعت 3 من و اسدالله همدیگر را در خانه خیابان شهباز ملاقات کردیم اسدالله به من گفت مقداری وسایل آزمایشگاهی مورد نیاز است او گفت من نوشتم و شکل وسایل را خود او به روی کاغذ رسم کرد گفت این وسایل را میخری و با خود به خانه خیابان خواجه نصیر میآوری. گفت این وسایل را میتوانی از فروشگاههای دارویی واقع در خیابان ناصر خسرو تهیه کنی. من به این فروشگاهها مراجعه کردم یکی از آنها گفت به شرکت کفا مراجعه کن، محل شرکت را به روی یک تکه کاغذ نوشت و به من داد. من به شرکت مراجعه کردم فروشنده شرکت گفت چند دقیقهای صبر کن آنها را برایت ببندم. من منتظر شدم. چند دقیقه بعد مأمورین آمدند و مرا در آنجا دستگیر کردند.(1)
اولین گزارش شهربانی کل کشور دربارة بازداشت ایزدی را میخوانیم:
صورت مجلس بازرسی بدنی
ساعت 45/7 بعدازظهر روز 27/4/50 از شخص جوانی که از ابراز هویت
1) علیاصغر ایزدی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 104623، بازجویی، مورخ 16/8/50، ص 5.
خویش خودداری مینمود و توسط مأمورین دستگیر شده بود بازرسی بدنی به عمل آمده اشیاء زیر را به همراه داشته است 1-......... 2- ........... 3- .............. 4- .............. 5- یک برگه کاغذ که روی آن جمله «کفا سعدی جنوبی» نوشته شده. 6- تکه کاغذ دیگری که روی آن این عبارات قید است «از 6 تا 7 سر صفایی در تخت طاووس تا 10/1، بین قصر و تخت جمشید- 20/1 تا فیشرآباد کریمخان» 7- .............
بدون تردید این دستگیری بدون هماهنگی قبلی با فروشگاه کفا ممکن نبود. هماهنگی ساواک با فروشگاه مذکور از آنجا ناشی میشد که فاکتوری متعلق به فروشگاه در خانه خیابان مجیدیه که چند روز پیشتر توسط رقیه دانشگری فاش شده بود، به دست ساواک افتاد. یک ماه بعد شهربانی چنین گزارش میدهد:
قبل از دستگیری مناف فلکی متهم به حمله به کلانتری 5 تبریز دوشیزه رقیه دانشگر[ی] که با مناف فلکی ارتباط و همکاری داشته دستگیر میگردد و ضمن مصاحبه غیر محسوس(1)که با مشارالیه[الیها] به عمل آمد از نشانی خانه مناف فلکی واقع در مجیدیه مطلع و با تشریفات قانونی منزل مورد بحث بازرسی و ضمن بدست آوردن مقداری وسائل آزمایشگاهی فاکتوری به دست میآید که حاکی از آن [که] بود لوازم آزمایشگاهی از شرکت کفا واقع در خیابان سعدی خریداری شده لذا با تدابیر لازم به مدیر شرکت کفا آموزش داده شد چنانچه شخص یا اشخاصی جهت خرید لوازم آزمایشگاهی به آن شرکت مراجعه نمودند فوراً این اداره را مطلع نماید و متهم مذکور که جهت خرید لوازم فوق به شرکت فوق مراجعه نموده بود برابر اطلاع مدیر شرکت فوراً به محل مراجعه و مشارالیه دستگیر میگردد. در بدو ورود به اداره از وی بازرسی بدنی به عمل آمد مقداری اشیاء و مبلغی وجه نقد و یک برگ اوراق قرار ملاقات و فاکتور شماره 181 مورخه 27/4/50 شرکت کفا حاوی شش قلم داروجات به نام خریدار هوشنگ احمدیان از وی کشف و مشارالیه از بیان
1) احتمالاً منظور از «مصاحبة غیرمحسوس»، شگردی است که عامل نفوذی یا زندانی همکار ساواک با به حرف گرفتن متهم، موفق به کسب اطلاعات مورد نیاز بازجویان میشود.
هرگونه مطالبی امتناع نمود که صورت مجلس تنظیم گردید و چون مشخصات اصلی وی نامعلوم بود لذا به استناد فاکتور شرکت کفا که نام خریدار هوشنگ احمدیان قید گردیده بود با همان مشخصات تقاضای صدور قرار مقتضی از اداره دادرسی نیروهای مسلح شاهنشاهی گردید که قبل از رؤیت قرار خود را به نام علیاصغر ایزدی فرزند غلامعباس افسر سپاهی ترویج در گنبد معرفی و در ذیل قرار صادره ضمن اعتراض مشخصات کامل خود را درج نمود.(1)
همین که ایزدی در آن شب به خانه برنگشت؛ اسدالله مفتاحی با در نظر گرفتن احتمال دستگیر شدن او، ترجیح داد که شبانه خانه را تخلیه کند:
بنا به توصیه زیبرم ما سه نفری (من- حسن- زیبرم) سوار بر موتور به رانندگی من به سمت جاده کرج رفتیم و در سر راه جلوی یک هندوانه فروشی که چادر مختصری داشت اطراق کردیم و با کلک شب را در آنجا خوابیدیم موتور را بالای سرمان گذاشتیم در داخل موتور دو عدد کیف بود که محتوی آنها همانهایی بود که از خانه مجیدیه به خانه شاهرضا آورده بودیم و از آنجا هم به داخل خورجین موتور ریختیم.(2)
آنان شب را در همان جا سپری کردند. فردای آن شب، اسدالله مفتاحی در قراری که با مسعود احمدزاده داشت؛ شرح ماوقع را بازگفت. احمدزاده قراری برای او گذاشت تا نوروزی را دیده، به خانه وی بروند. مناف فلکی بیش از یک شب در منزل نوروزی نماند و پس از آن، به تک اتاق یکی از سمپاتهایش به نام نورالدین ریاحی رفت.
مسعود احمدزاده با مناف فلکی در تماس بود تا اینکه «فردریک گفت که تو و پرویز [اسدالله مفتاحی] باید بروید و به یک بانک کوچک دستبرد بزنید. گفت چون پرویز شناسایی کرده مسئول و فرمانده اوست.»(3)
در روز 31/4/50 اسدالله مفتاحی و مناف فلکی سوار بر موتور در حالی که مسعود احمدزاده سوار بر موتوری دیگر از آنان مراقبت میکرد به نزدیک بانک صادرات شعبه نیروی هوایی رفتند. اسدالله مفتاحی ابتدا وارد بانک شد و لحظاتی بعد مناف فلکی به او پیوست. اسدالله مفتاحی با تهدید کارمندان کلید گاو صندوق را از آنان گرفت؛ ولی با جستجو در گاوصندوق در آن موجودی نیافت. بنابراین با بسنده کردن به دو هزار و سیصد و پنجاه تومان روی پیشخوان از بانک خارج شدند و گریختند. بعدازظهر آن روز اسدالله مفتاحی با مسعود احمدزاده و حسن نوروزی قرار داشت و مبلغ سرقت شده را به اطلاع آنان رساند. او مینویسد:
مسعود و بابی [بابوشکین، حسن نوروزی] تا اندازهای از اینکه ما موفق نشدیم پول خوبی گیر بیاوریم دلخور بودند.(1)
1) اسدالله مفتاحی، همان، ص 6.
در تابستان 1350، رویارویی ساواک با گروه، شکل قاطعی پیدا کرد. ساواک توانسته بود با کشف شگردها و راهکارهای شناسایی، نیروهای خود را در موقعیت آمادهتری برای مقابله با فعالیتهای مخفیانه گروه قرار دهد. بررسی و تحلیل شیوههای برخورد ساواک و کمیته مشترک ضدخرابکاری، با هستهها و نحوة دستگیری اعضای سازمان، موضوع این گفتار نیست. هر چند در این برخورد، ساواک بیتردید از تجربههای سرویسهای اطلاعاتی غربی در مصاف با گروههای شورشی، درسهای زیادی آموخته بود و ادغام تیمهای عملیاتی شهربانی، ساواک و ژاندارمری با یکدیگر و بهرهبرداری از شگردهای غافلگیرسازی و انتشار اخبار و گزارشهای انحرافی و نیز، تشدید خط نفوذ و تشویق اعضای ردههای پایینتر به همکاری و بهرهبرداری از ابزارهای نوین شکنجه و اعترافگیری، مؤید این نکته است؛ اما، نباید توانایی ساواک در شناسایی و انهدام بخشهای مختلف سازمان را پوششی بر فقدان سازماندهی، درک عمیق از مبارزة مخفی، سرعت عمل و انضباط تشکیلاتی نهاد.
همچنان که در جریان حمله به خانة نیروی هوایی دیدیم؛ خوشبینی سادهلوحانه عضو کادر مرکزی سازمان به یکی از اعضا، او را از اصول مسلم اما سادة مبارزة مخفی که انضباط تشکیلاتی و سرعت عمل را الزامی میساخت؛ غافل کرد و در نتیجه، سازمان متبوعش را از یکی از مؤثرترین کادرهای خود محروم نمود. در حقیقت، مجموعهای از همین خردهرفتارهای غیر تشکیلاتی، به
همراه ضعف کلی در اتخاذ استراتژی بود که بر آسیبپذیری گروه در مواجهه با ساواک میافزود و کمیته مشترک ضد خرابکاری را در جایگاه فرادستی عملیاتی نسبت به آنان مینشاند. ماجرای دستگیری مناف فلکی، نمونهای است از وجود درزها و حفرههای ضدتشکیلاتی در ساختار سازمان که از سوی مأموران امنیتی و بخش اطلاعات شهربانی به خوبی شناسایی شد.
شهربانی پیش از آنکه به رقیه دانشگری دست یابد؛ تحقیقات گستردهای را برای یافتن فلکی آغاز کرده بود. در جریان این تحقیقات اداره اطلاعات شهربانی کل کشور به این نتیجه رسید که یکی از دوستان وی، شخصی است به نام احمد ریاضی و چون احتمال داده میشد که ریاضی از مخفیگاه مناف فلکی با اطلاع باشد؛ او را دستگیر کردند.
ریاضی در بازجوییهای معمول اظهار داشت؛ تنها فردی که ممکن است از فلکی اطلاعی داشته باشد؛ رقیه دانشگری است. احمد ریاضی همچنین داوطلب شد که برای دستگیری مناف فلکی با شهربانی همکاری کند. او در تاریخ 21/9/50 این همکاری را برای شهربانی چنین توضیح میدهد:
ج: من 15 تیرماه 1350 در تبریز دستگیر شدم و روز 16 تیرماه مرا به تهران فرستادند. من ساعت 5 عصر 16 تیرماه در اطلاعات تهران بودم. من هیچ اطلاعی نداشتم که مرا به چه اتهامی دستگیر کردهاند، ولی وقتی با سروان نیکطبع که بازپرس من بودند در این باره صحبت کردم برایم گفتند که مرا به خاطر مناف دستگیر کردهاند. من بلافاصله و بدون مقاومت گفتم که حاضرم با اطلاعات در دستگیری مناف همکاری نمایم. و من به طوری که در بازجوییهای قبلی گفته بودم هیچ اطلاعی از وجود مناف در تهران نداشتم ولی تقریباً میدانستم که مناف با چه کسی یا چه کسانی رابطه دارد. من برای دستگیری مناف 4 راه حل پیشنهاد کردم: 1- دستگیری فران [رقیه دانشگری] 2- دستگیری رحیم کیاور 3- دستگیری ایوب 4- چهارمین راه حل این بود که پیشنهاد کردم مرا در خیابانهای تهران بگردانند تا در صورت برخورد تصادفی با مناف او را معرفی کنم و در ضمن پیشنهاد کردم که چون امکان دارد مناف گریم کند و تغییر قیافه دهد در عملیات، مستقیماً مرا هم شرکت دهند.
برای دستگیری فران من اطلاعاتی که از فران داشتم و در بازجوییهای قبلی هم ذکر کردهام، در اختیار پلیس گذاشتم و یک نامه هم برای خانوادهام نوشتم که اکیپی را که به تبریز رفته بودند در معرفی فران با این اکیپ همکاری کنند. بطوریکه حدود 10 یا 12 روز بعد از دستگیری من فران دستگیر شد. البته فران در تهران دستگیر شد و نحوه دستگیریاش را دقیقاً نمیدانم. برای دستگیری رحیم کیاور من فقط یک شماره تلفن داشتم که آن را به پلیس گفتم و فوراً خانه رحیم کیاور را [پیدا و برای] دستگیر [کردن او اقدام] کردند ولی وقتی برای دستگیری رحیم کیاور رفتند، خانه نبود و نمیدانم چه جوری از جریان اطلاع یافته بود که تا 5 شب فراری میشود و به خانهاش نمیآید و یک عده از همکلاسیهای رحیم کیاور را در این مدت دستگیر کردند که من در همه آنها مستقیماً در عملیات بودم. بعد از 5 شب رحیم کیاور به خانهاش میآید غافل از اینکه در خانهشان پلیس بود و بلافاصله دستگیر میشود. رحیم کیاور گفته بود که اصلاً مناف را نمیشناسد البته زیر شکنجه هم مقاومت کرده بود؛ ولی من رفتم پیش رحیم کیاور و برایش گفتم که من همه چیز را گفتهام و او هم مجبور شد هر اطلاعی که داشت اعتراف کند. برای دستگیری مناف من هر روز با یک اکیپ خیابانها را میگشتیم تا اینکه روز 3 مرداد 1350 یک روز صبح با 2 اکیپ من به یک مأموریت رفتم. من در ماشین بودم و برایم گفتند که من فقط خیابان گوته را دقیقاً نگاه کنم و مثل اینکه مناف در خیابان گوته با رحیم کیاور قرار داشت و من مأموریت داشتم که هر وقت مناف را دیدم به پلیس نشان دهم. البته تا ساعت 9 هی خیابان گوته را از شرق به غرب دور میزدیم. بالاخره مناف پیدا نشد و بر میگشتیم به طرف اداره که از مرکز گفتند تا در محل باشیم.
سروان کاویانی که من نیز همراهش بودم ماشین را برگرداند و از یک خیابان دیگر میرفت که بخورد به شهباز تا از شرق به غرب خیابان گوته وارد بشویم. من در یک چهار راه که به آن دروازه دولاب میگفتند یک نفر را از پشت دیدم که وارد مغازهای شد البته از فاصله 300 متری دیدم بلافاصله گفتم جناب سروان کاویانی یک نفر را من یک لحظه در پیاده رو دیدم که راه رفتنش مثل مناف بود. مأموران باور نکردند ولی من با سروان کاویانی که هر دو لباس شخصی به تن داشتیم رفتیم به محل سوژه. من نگاه کردم به مغازه؛
آنجا نبود. در جنب این مغازه یک دندانسازی بود. نگاه کردم آنجا دیدم مناف از پنجره این ساختمان دارد بیرون را نگاه میکند. رفتیم تا 2 متری مناف. وقتی مناف منو دید خندید و برایم سلام کرد و من بلافاصله گفتم جناب سروان این شخص مناف است. در فاصلهای که مناف از پلهها میخواست بیاید پایین و منو ببیند مأمورین از جریان اطلاع یافتند البته با اشاره سروان کاویانی و وقتی مناف میخواست از در بیاید بیرون بدون زد و خورد دستگیرش کردند و با اینکه مناف یک هفتتیر و یک نارنجک داشت ولی نتوانست شلیک کند. مناف بلافاصله یک خانه را لو داد که باز من همراه مأمورین به محل رفتم تا در دستگیر[ی] کسانی که میخواستند به این خانه بیایند شرکت کنم و تا ساعت 1 بعدازظهر من در محل بودم تا یک نفر را دستگیر کردند. دیگر هیچ اطلاعی ندارم. همکاری من به ثمر رسید و مناف دستگیر شد.
مناف فلکی، پس از دستگیری در همان نخستین بازجوییها قرار بعدی خود را که با مسعود احمدزاده بود؛ نزد مأمورین افشاء میسازد.
دایره عملیات اداره اطلاعات شهربانی کل کشور به مقام مافوق خود، چنین گزارش میدهد:
پس از دستگیری مناف فلکی در بازجوییهای معموله از مناف، مشارالیه شخصی را به نام مستعار بهمن از افراد وابسته به گروه خود معرفی و اظهار داشت در ساعت 30/21 روزهای 3/5/50 یا 4/5/50 در خیابان مولوی با بهمن مذکور قرار ملاقات دارد، ضمناً با توجه به اینکه مناف این شخص را مسلح و مجهز به نارنجک و موتورسیکلت معرفی نموده بود، مأمورین کافی با طرح عملیاتی پیشبینی شده قبل از ساعت 30/21 مورخ 3/5/50 در معیت مناف با استفاده از پوشش مناسب در محل ملاقات حاضر، لکن بهمن مراجعه نکرد، لذا به همین نحو مأمورین مربوطه در روز بعد (4/5/50) نیز در محل ملاقات مستقر [شدند]، بهمن ساعت 35/21 در حالیکه از یک دستگاه موتورسیکلت دو سیلندر هوندا دسته بلند آبی استفاده مینمود از جهت شرق به غرب (میدان شاه خیابان مولوی) در حرکت
مشاهده [شد] که بدواً مورد ظن مأمورین واقع و با توجه به تأیید مناف فلکی به اینکه بهمن معمولاً مسلح میباشد مأمورین موتور سوار، موتور را واژگون و با کمک سایر مأمورین مستقر در حوزه عملیات او را احاطه و دستگیر نمودند.
نامبرده قصد استفاده از اسلحه و نارنجک را داشت (خروج اسلحه و نارنجک از جلد مربوطه) که در اثر سرعت عمل مأمورین موفق به این کار نگردیده به هر صورت نامبرده ضمن بازرسی بدنی و کشف یک قبضه اسلحه کمری و نارنجک جهت دلالت به اداره به داخل اتومبیلی دلالت که به سختی مقاومت و قصد فرار داشت معالوصف در اتومبیل اسکان لکن متعاقب این جریان بلافاصله یک موتورسیکلت با دو نفر سرنشین خود را به کنار اتومبیل حامل متهم رسانیده و به منظور نجات و یا از بین بردن مشارالیه و مأمورین نارنجکی به سوی اتومبیل پرتاب [کردند] مأمورین با مشاهده این عمل با حرکت اتومبیل به جلو مانع از اصابت کامل نارنجک به اتومبیل گردیدند علیهذا نارنجک در حوالی اتومبیل حامل مأمورین و متهم دستگیر شده منفجر ولی صدمه شدیدی به اتومبیل و سرنشینان آن وارد نمیگردد، مأمورین به محض مواجهه با این حملات فوراً نسبت به تعقیب و دستگیری دو نفر سرنشینان موتور سیکلت اقدام لکن به علت ازدحام شدید مردم و وجود اتومبیلهای زیاد در خیابان از تیراندازی به طرف آنان خودداری و با توجه به مشخصات موتور سیکلت و راکب و ترکنشین آن بلافاصله برای دستگیری آنان به پلیس تهران دستورات لازم صادر میگردد.
اسدالله مفتاحی که در صحنة درگیری حاضر بود؛ ماجرای دستگیری مسعود احمدزاده را چنین شرح میدهد:
یک شب وقتی من و بابی، مسعود احمدزاده را دیدیم او گفت که میخواهد به سر قرار حسن (شیرژ) برود به ما گفت که از میدان شاه تا چهار راه مولوی را بگردیم و خودش رفت که از چهار راه مولوی به آن طرف را بگردد ما دوبار بالا و پایین رفتیم و بعد برگشتیم وقتی به میدان مولوی رسیدیم دیدیم که عدهای در کنار خیابان نزدیک پاسگاه جمعند بابی جلو رفت و دید که مسعود احمدزاده را کشان کشان به داخل ماشین میبرند. هاج و واج
ماندیم که چه بکنیم، گفتیم که یک نارنجک که همراه بابی بود به طرف ماشین پرت کنیم. من راننده موتور شدم و بابی در عقب من نشست وقتی جلوی ماشین رسیدیم بابی نارنجک را به طرف ماشین پرت کرد و به کاپوت ماشین اصابت کرد و صدای عمل کردنش را ما شنیدیم. البته معلوم بود که نمیتوانست به ماشین صدمهای رسانده باشد. منظور ما از این عمل این بود که مسعود به دست مأموران نیافتد تا اطلاعاتی در مورد گروه بدهد. بعد از پرتاب نارنجک ما مستقیم به طرف غرب رفتیم و از آنجایی که هیجان زده بودیم وارد خیابانهای پیچ در پیچ شدیم که الان فکر میکنم حدود دیوار قلعه مرغی در آخرین قسمتهای جوادیه باشد. ما داخل چند کوچه بنبست شدیم و بعد بیرون آمدیم. خلاصه گیج شده بودیم و در همین موقع دیدیم که مردم میگویند موتوریها را میگیرند به ناچار موتورمان را پیش یک مرد هندوانه فروش گذاشتیم و بعد از مدتی به خیابان رسیدیم فکر میکنم این خیابان 20 متری جوادیه بوده باشد.(1)
مسعود احمدزاده خود در اینباره، چنین گفته است:
در هنگام دستگیری، اسدالله مفتاحی و بابوشکین تصادفاً همراه من بودند (نه کوپل دائمی، هنوز آنقدر خودخواه نشده بودیم، گرچه از این لحاظ شاید تا حدودی اشتباه هم میکردیم) که سعی میکنند با پرتاب نارنجک مرا بکشند (این رهنمود گروه و رهنمود خود من بود) که موفق نمیشوند و چنین شد که من اینک در اختیار شما هستم و دارم این سطور را مینویسم.(2)
اگر چه، حمید اشرف، فلکی را به خاطر لو دادن قرار ملاقاتش با مسعود احمدزاده خائن میداند و مینویسد: «ظاهراً مناف تصور میکرد که مسعود قرار دوم را اجرا نخواهد کرد. البته این عذری برای خیانت مناف محسوب نمیشود. هر کس که قرار رفیقش را لو بدهد خائن است و در این هیچ تردیدی نمیتوان
کرد»؛(1)اما برخلاف مسعود احمدزاده، او را سزاوار مرگ نمیداند.
به راستی خائن کیست؟ و چه کسی را میتوان سزاوار مرگ شمرد؟ نه حمید اشرف و نه احمدزاده که در نوشتههای خود بارها کسانی را به خیانت متهم یا به مرگ محکوم کردهاند؛ هیچکدام مرز خیانت را روشن نمیسازند و نمیگویند که آیا فقط لو دادن قرار ملاقات خیانت است و خائن سزاوار مرگ؟ و یا ارائه هرگونه اطلاعات مفید به بازجو نیز خیانت تلقی میشود؟ در این صورت احمدزاده نیز خود خائن میباشد؛ زیرا وی در پنجمین جلسه بازجویی که در تاریخ 10/5/50 انجام شد؛ شماره تلفن منزل چنگیز قبادی را فاش میسازد و مینویسد این شماره تلفن «مربوط به خانهای است در شهرآرا که دکتری با نام تشکیلاتی جواخیم در آنجا با زن و احتمالاً خویشاوندانش زندگی میکرد و موقعی که من در آنجا بودم فقط او و زنش را دیدم.»(2)
مأمورین ساواک با انجام تحقیقات پی بردند که شماره تلفن مربوط به منزلی واقع در شهرآرا خیابان ششم پلاک 54 میباشد. مأمورین از این محل حدود 48 ساعت مراقبت میکنند؛ ولی هیچگونه رفت و آمدی را مشاهده نمیکنند؛ زیرا پس از واقعهای که برای قبادی و همسرش در ساری روی داد؛ آنان این خانه را تخلیه کرده بودند. اما مأمورین به بهانه اجاره منزل آنجا را به دقت وارسی کردند و عکس زن و مردی را یافتند. مسعود احمدزاده با مشاهده عکسها تأیید کرد آن عکسها متعلق به «جواخیم و همسرش» میباشد. وی همچنین دو منزل دیگر را که مشترکاً با عباس مفتاحی در بیسیم نجفآباد، خیابان مسعود و در مجیدیه خیابان علمداری داشتند؛ در همان بازجوییهای اولیه فاش میسازد. مأمورین ساواک هر دو خانه را مورد بازبینی قرار میدهند و در جریان همین بازرسیها، در خانه خیابان علمداری با تلههای انفجاری مواجه میشوند.
دو روز بعد از دستگیری مسعود احمدزاده، عباس مفتاحی با این تصور که او
هنگام دستگیری خودکشی کرده است به منزل مشترک خود با احمدزاده میرود و یک نارنجک و مقداری پول که در آنجا بود را برمیدارد. وی برای آنکه این خانه را از دست ندهد؛ فردای آن روز نیز به آنجا مراجعت میکند. آن روز احساس میکند که خانه تحت نظر است و از آنجا به سرعت میگریزد.
عباس مفتاحی در این ایام، در خانه ابراهیم سروآزاد به سر میبرد. روزی که حمید ارضپیما در لاهیجان دستگیر شد؛ یکی از دوستان او خود را به تهران و به منزل سروآزاد رساند و خبر دستگیری او را داد. از فردای آن شب؛ مفتاحی دیگر به آن خانه بازنگشت و به یک تک اتاقی دیگر که آن نیز متعلق به سروآزاد بود؛ نقل مکان کرد.
مجید احمدزاده که تصور میکرد برادرش کشته شده است و بسیار ناراحت بود تقاضای ملاقات با عباس مفتاحی را میکند. در محل ملاقات، او به اتفاق اسدالله مفتاحی حاضر شد. در این ملاقات «مجید احمدزاده گریه میکرد و ما را نیز به شدت ناراحت کرده بود و ما هیچ صحبت خاصی نکردیم فقط مجید احمدزاده مدام گریه میکرد و از مسعود احمدزاده تعریف میکرد و من نیز تأیید میکردم.»(1)با دستگیری مسعود احمدزاده، کادر مرکزی گروه مرکب بود از حمید اشرف، عباس مفتاحی و مجید احمدزاده، اما این کادر مرکزی چند روزی بیشتر دوام نیاورد و به گفته حمید اشرف بیش از سه مرتبه نتوانست تشکیل جلسه دهد.
پیشتر گفته شد، اسلحههایی را که صفاریآشتیانی به اتفاق سیدنوزادی و سالمی با خود از عراق به ایران آوردند؛ در همان حوالی خرمشهر مدفون ساختند و قرار شد مدتی بعد برای آوردن سلاح اقدام شود.
برای این منظور سوالونی، بعدازظهر یک روز چهارشنبه اکبر مؤید و
1) عباس مفتاحی، همان، بازجویی، بدون تاریخ، ص2.
صفاریآشتیانی را در میدان عشرتآباد با یکدیگر آشنا کرد و قرار شد آشتیانی، سیدنوزادی و سالمی با اتوبوس مسافربری به اهواز بروند و در ساعت 5/5 بعدازظهر روز بعد، اکبر مؤید که با اتومبیل خود به آنجا رفته آنها را سوار اتومبیل کرده و در جاده اهواز به خرمشهر در نقطه مورد نظر پیاده کند. ساعت 5/3 بامداد روز جمعه، سوالونی به اتفاق شیرین معاضد در فاصله 5 الی 20 کیلومتری نرسیده به خرمشهر با دیدن علایم، متوقف شده تا آنان را سوار کند. مؤید پیش از حرکت از تهران با یکی از سمپاتهای خود ملاقاتی داشت. او مینویسد: «روز چهارشنبه نیز من سیائو [جعفر نجفی را] مأمور کردم که به تبریز رفته و جریان رابطه ما را با تبریز برقرار کند و او حاضر شد که به این مسافرت برود و قرار ملاقات [بعدی] را روز یکشنبه ساعت 10 صبح در خیابان فرهنگ در تهران گذاشتیم.»(1)
مؤید پس از این ملاقات راهی اهواز شد و در محل قرار صفاریآشتیانی، سیدنوزادی و سالمی را سوار اتومبیل کرد و در کیلومتر 5 الی 15 جاده اهواز - آبادان در نقطهای که آنان گفته بودند؛ پیاده کرد. فردای آن روز یعنی جمعه، وقتی مؤید آنان را دید؛ اظهار داشتند که موفق نشدند و باید بعدازظهر جمعه، جستوجو تکرار شود. ولی دیگر لازم نیست که او منتظر آنان بماند، بلکه باید راهی تهران شود و به رابط خود بگوید که آنان ساک را برداشته و رفتند. مؤید نیز به همان ترتیب عمل کرد. یعنی پس از آن که آنها را در نقطه مورد نظرشان پیاده کرد؛ راهی تهران شد. در خرمآباد، اتومبیل او مجدداً خراب شد. با متوقف ساختن آن در یک پارکینگ، با اتوبوس راهی تهران شد. در ساعت 7 صبح روز یکشنبه به تهران رسید. قرار او با رابط خود یعنی عباس مفتاحی در روز یکشنبه و دوشنبه بود؛ اما پیش از آن، در خیابان فرهنگ با جعفر نجفی (سیائو) در ساعت 10 صبح قرار داشت. در این قرار او دستگیر شد و لاجرم قرار بعدی خود با عباس مفتاحی را نیز نزد پلیس افشا کرد.
عباس مفتاحی بیش از دو هفته آخر را در منزل ابراهیم سروآزاد گذرانده بود
1) اکبر مؤید، همان، ص 10.
و به خاطر آن که حمید ارضپیما دستگیر شده بود و ارتباط ارضپیما و سروآزاد نزد پلیس نمیتوانست پوشیده بماند؛ دیگر به خانه او نرفت. در قراری که با برادرش اسدالله در ساعت 9 در خیابان بابائیان گذاشت؛ با چشمان بسته به خانه او رفت. فردا صبح مجدداً عباس مفتاحی با چشمان بسته بر ترک موتور برادرش سوار شد و نزدیکیهای پمپ بنزین جاده آرامگاه با تعیین قرار برای همان شب از اسدالله جدا شد. عباس مفتاحی ساعت 7 بعدازظهر همان روز سر قرار اکبر مؤید دستگیر شد. وی در همان روز حمید اشرف را دیده بود و اشرف به او گفته بود در صدد اعزام مجدد افرادی به عراق برای تهیه اسلحه میباشد.
حادثه دیگری که سرنخ ضربات مهمی شد؛ دستگیری ارضپیما در لاهیجان بود. ارض پیما متعاقب بازداشت جعفر طیبی، کارمند شهرداری خرمآباد دستگیر گردید. اتهام جعفر طیبی توزیع اعلامیه درباره سیاهکل بود. بر اساس گزارش ساواک، طیبی در بازجویی «اظهار داشته که اعلامیههای مزبور را از وحید یا حمید نامی گرفته» است. به همین جهت ساواک مرکز به ساواک خرمآباد دستور میدهد:
پیرامون چگونگی فعالیتهای طیبی و ارتباطات او از جمله تماسش با نادر معینزاده تحقیق و نسبت به شناسایی وحید یا حمید اقدام و نتیجه [را] تلگرافید.(1)
دو روز بعد، ساواک خرمآباد پاسخ ذیل را به اداره کل سوم ارسال میکند:
سوژه شب گذشته از مسافرت کرمانشاه مراجعت و پس از بازرسی خانه و محل کار وی دستگیر در بازجویی مقدماتی ارتباط خود را با منوچهر درودی و نادر معینزاده تأیید و در مورد حمید اظهار داشت مشخصات بیشتری از او
1) حمید (قاسم) ارضپیما، همان، شماره پرونده 104222، از مرکز به ساواک خرمآباد، به شماره 5334/311، مورخ 24/4/50.
نمیداند ولی او اهل لاهیجان است و از معلمین دیپلمه بوده که در حال حاضر کلاس راهنمایی معلمین را در رشت طی میکند و تأیید نمود که ده برگ اعلامیه مربوط به حوادث سیاهکل را از حمید گرفته و به منوچهر درودی رسانده است ضمناً اعلامیهها را نیز مطالعه نموده و سپس توزیع کرده است. مقرر فرمایید چنانچه مشارالیه باید به تهران اعزام گردد گارد و خودرو جهت تحویل وی به مرکز به این ساواک اعزام گردد%
پیرو این پاسخ، ساواک مرکز از ساواک رشت میخواهد که «نسبت به شناسایی و دستگیری و بازرسی دقیق از محل کار و سکونت شخصی به نام حمید یا وحید که فعلاً مشغول طی دوره راهنمایی آموزگاری در رشت و از دوستان صمیمی نادر معینزاده میباشد اقدام و نتیجه را تلگرافید.»(1)
جعفر طیبی، همچنین در تکمیل اطلاعات خود، گفت: «حمید دارای صورتی گوشتآلود و گونههایی برجسته و سبیل بوده و شخصی به نام صوفی تکنسین دفتر مهندسی رشت، آدرس و مشخصات حمید را میداند. ضمناً خود حمید نیز در رشت دوره راهنمایی تعلیماتی معلمین سیکل اول را میگذراند» و سپس از نقش خود در توزیع اعلامیهها برائت جست:
در تهیه و توزیع اعلامیهها هیچ دخالتی نداشته فقط اعلامیهها را به درودی داده است.(2)
ساواک رشت در تاریخ 2/5/50 نامه ذیل را به اداره کل سوم تلگراف میکند:
عطف 5712/311 - 31/4/50
ضمن تماس با آقای صوفی نامبرده بالا اظهار داشته شخصی به نام حمید یا وحید را نمیشناسد ولی معینزاده دوستی به نام عرضپیما داشته که فعلاً دوره راهنمایی آموزگاری را میبیند که مشخصات وی تقریباً به شخص مورد نظر
(حمید یا وحید) مطابقت مینماید که ضمن مراجعه به لیست افرادیکه دوره راهنمایی آموزگاری را طی مینمایند شخصی به نام قاسم فرزند عبدالعلی شهرت عرضپیما [ارضپیما، به شماره] شناسنامه 610 متولد 1324 دانشجوی سال اول راهنمایی آموزگاری ساکن لاهیجان خیابان حافظ شمالی شناسائی گردیده مقرر فرمایید چنانچه شخص موردنظر نامبرده میباشد اوامر عالی را ابلاغ تا نسبت به دستگیری وی اقدام گردد. ضیاء شیخالاسلامی.(1)
در پی این جستوجوها، حمید ارضپیما بالاخره در روز 5/5/50 دستگیر میشود.
آشنایی ارضپیما و جعفر طیبی به چند ماه پیش از آن باز میگشت. در اسفند ماه سال 1349 ارضپیما که از دستگیری مجدد نادر معینزاده بیاطلاع بود؛ برای دیدن وی به منزل او در رشت مراجعه میکند. فردی که در آنجا حضور داشت و پیش از آن نیز ارضپیما یکی - دو بار دیگر او را دیده بود به ارضپیما اطلاع میدهد که معینزاده بازداشت شده است. آن دو نفر به اتفاق از خانه معینزاده بیرون میآیند آن شخص خود را جعفر طیبی معرفی میکند و پس از آن که آنان نیم ساعتی با یکدیگر صحبت کردند؛ شماره تلفنهای خود را رد و بدل میکنند و پس از آن نیز، یکی - دو بار دیگر همدیگر را در تهران میبینند.
ارضپیما در سفری که به تهران داشت؛ تعدادی اعلامیه برای توزیع از عباس مفتاحی گرفت و سپس بخشی از آنها را به طیبی داد و از او خواست که به منوچهر درودی که دوست مشترکشان بود بدهد.
با این پیشینه آشنایی، بازداشت طیبی لاجرم به بازداشت حمید ارضپیما منتهی شد. ارضپیما نیز در اولین بازجوییهای خود، اعتراف کرد بمبهایی را که در رشت منفجر شده است از عباس مفتاحی و در خانه ابراهیم سروآزاد دریافت کرده است. البته این خانه به فرد دیگری تعلق داشت و «مادر ابراهیم
1) حمید ارضپیما، همان، از ساواک رشت به مرکز.
سروآزاد در خانه آنها به عنوان دایه بچه شان زندگی»(1)میکرد و ارضپیما، دو باری که برای دیدن مفتاحی به تهران آمده بود وی را در این خانه ملاقات کرد. لو رفتن خانه مزبور که در «میدان 24 اسفند اول خیابان امیرآباد کوچه رستم پلاک 22» واقع بود؛ موجب دستگیری ابراهیم سروآزاد شد.
مفتاحی پیش از ترک خانه، به سروآزاد تأکید کرده بود که دیگر به آن خانه نرود. اما گویا او توجهی نکرد. متعاقب دستگیری ارضپیما، سروآزاد نیز دستگیر شد و قرار خود با مجید احمدزاده را نزد مأموران افشا کرد. اسدالله مفتاحی در بازجویی، نحوة دستگیری مجید احمدزاده را چنین شرح میدهد:
بعد از دستگیر شدن عباس، مجید احمدزاده را به اتفاق بابی دیدم و قرار شد که سر قراری در خیابانی که در جنب دبیرستان عبرت واقع است برود او میگفت که احتمالاً عباس دیشب با همین شخص قرار داشته و به علاوه عباس دیشب را هم نزد همین شخص به سر برده است مجید نیز مانند من آدم خوشبینی بود. به هر صورت قرار شد او جلوتر حرکت کند و من و بابی هم به دنبال او. پس از آنکه مقداری از آن خیابان گذشت ما صدای شلیک تیر را شنیدیم و از دور دیدیم که او با موتور بر زمین افتاده است ما به سرعت وارد کوچهای شدیم و از آنجا فرار کردیم.(2)
هرچند اسدالله مفتاحی در بازجوییهایش در این باره سکوت میکند، اما اشارة احمدزاده، دربارة محل آخرین شب اقامت عباس مفتاحی دقیق نیست و او، به رغم گفتة احمدزاده، شب پیش از دستگیری را در منزل برادرش سر کرده بود.
مجید احمدزاده هنگام سوار شدن بر اتومبیل مأموران، نارنجک خود را پرتاب میکند که در پی آن، ابراهیم سروآزاد و یکی از مأموران ساواک به نام جلال آذرمگین کشته میشوند. حمید اشرف مینویسد:
بدین ترتیب مرکزیت سه نفره نیز از میان رفت. در این شرایط سازمان
کاملاً در هم ریخته بود و رفقا در شهر در سر قرارهای ثابت در جستجوی یکدیگر بودند.(1)
سازماندهی فشرده و تنیدگی هستهها در یکدیگر، تیمهای مختلف را به طور زنجیرهای در معرض شناسایی ساواک قرار داده بود. به دنبال شناسایی قرارها و دستگیری مسعود احمدزاده، عباس مفتاحی و مجید احمدزاده - اعضای مرکزیت سازمان - در پاییز 1350، اکنون نوبت شناسایی تیم عازم جنوب برای وارد ساختن اسلحه و مهمات به مرکز بود.
اشاره کردیم که علاوه بر سفر مؤید به خرمشهر، سوالونی و معاضد نیز راهی آنجا شدند تا با جاسازی اسلحهها، آنها را با خود به تهران بیاورند. سوالونی مینویسد: «همان طور که ذکر شد من به اتفاق سیمین نیکسرشت در ساعت مقرر در بین کیلومتر 20 الی 5 مانده به خرمشهر بودیم و با دیدن علایم قراردادی ایستادم و بوق زدم منوچهر منظوری آمد و گفت که پیدا نکردهایم.»(2)سوالونی و معاضد به تهران بازگشتند. سوالونی در قراری که با حمید اشرف در میدان سمنگان داشت؛ ماوقع را برای او شرح داد.
قاسم گفت من قراری دارم که روزهای فرد ساعت 9 و 10 صبح و 6 بعدازظهر است برای دیدن لامارکا و این قرار را خود لامارکا کاغذی نوشته داده و این نوشته به من رسیده یعنی قاسم. بنا شد من [سوالونی] که لامارکا را میشناسم و او اشرف نمیشناسد سر قرار حاضر شوم روز یکشنبه در محل قرار که خیابان خانیآباد و مسیر از جنوب به شمال در سمت غرب (دست چپ بود) حاضر شدم اما از لامارکا خبری نبود. همان شب بر اثر دور زدن در خیابان شهناز ماشین گشتی پلیس کلانتری ده گواهینامه مرا گرفت و قاسم
گفت که باید ماشین فروخته شود بنا شد که روز بعد تصمیم بگیرند بمن بگویند روز بعد او را دیدم و گفت که فردا یکنفر که در امر فروش ماشین وارد است میاید و ماشین را با او میبری و میفروشی. روز بعد که روز سهشنبه بود و قرار روز فرد یعنی 9 و 10 صبح و 6 عصر تکرار میشد من در یک خیابان فرعی منشعب از خیابان قزوین بطرف جنوب ساعت حدود 8 صبح قاسم را دیدم و او رفت و یکنفر را آورد و من آمدم بمحل قرار اما از لامارکا خبری نبود در ساعت 10 صبح که مجدداً به محل قرار آمدم دستگیر شدم.(1)
شخصی که حمید اشرف با خود آورده بود تا نسبت به فروش اتومبیل اقدام کند؛ کسی نبود جز اسدالله مفتاحی. مهدی سوالونی پیش از آن که سر قرار خود حاضر شود به اسدالله مفتاحی گفت:
اگر من در مدت 20 دقیقه برنگشتم تو ماشین را ببر و به قاسم بگو که دستگیر شده است چون برآورد میکردند که در این قرار احتمال 90 در صد دستگیری من هست و قبل از آمدن سر قرار هم، شخصی که در ماشین بود به من گفت خیلی مواظب این قرار باش و برای بردن ماشین، من طریق عوض کردن دندههای ماشین را به او گفتم و سوئیچ را روی ماشین گذاشتم.(2)
با آنکه روایت اسدالله مفتاحی از این واقعه، اندکی متفاوت است؛ ولی بالاخره او پس از آن که مدتی منتظر سوالونی شد و او بازنگشت، اتومبیل را به پارکینگی در خانیآباد منتقل کرد.
سوالونی زیر بازجویی از مأموریت تیم جنوب پردهبرداری کرد. متعاقب این اعترافات، تلگراف ذیل با طبقهبندی «سری» و با قید «خیلی خیلی فوری» از ساواک مرکز برای کلیه ساواکها (غیر از اردوگاه شمال) ارسال شد.
فقط ساواک آبادان پیرو- 3176546- 20/5/50
با همکاری ژاندارمری و شهربانی محل نسبت به متوقف نمودن و دستگیری
سرنشینان اتومبیل آریا زیتونی رنگ شماره 54678 تهران ب که احتمالاً دارای شمارههای جعلی بوده و خریدار آن شخصی به نام مستعار مهدی جوادی و سرنشینان آن مسلح و اسامی جعلی آنها منوچهر منظوری و سیمین نیکسرشت و شخصی به نام قاسم با مشخصات موی سر طلائی رنگ میباشد و اتومبیل مزبور اغلب در روزهای تعطیل به خوزستان تردد دارد اقدام نمایند. ضمناً چون در جریان شناسائی اتومبیل مزبور امکان دارد به افراد و خانوادههای مختلف برخورد گردد اصلح است تا حصول اطمینان از اینکه اتومبیل مزبور دارای مدارک حقیقی و سرنشینان آن از خانوادههای محترم و دارای هویت و آدرس محل کار و سکونت معتبر قابل تحقیق میباشند از آزادی آنها خودداری و هرگونه نتیجهای را تلفنی و تلگرافید. مقدم(1)
حادثه پیش آمده آنان را از فروش اتومبیل منصرف ساخت خصوصاً آن که در آن روزها، موضوع سرقت از بانک نیز در دستور کار گروه بود. بنابراین «قرار گذاشته شد که با این ماشین همان سرقت از بانک طرح شود و بعد ماشین را ول کنند.»(2)
بانکی که برای سرقت مورد مطالعه واقع شده بود؛ بانک ملی واقع در خیابان ظفر بود «و قرار شد پنج نفر بروند و سرقت از بانک را انجام دهند اینها عبارت بودند از قاسم، مسعود، چنگیز، فوچیک، زیبرم.»(3)
حسن سرکاری که نام مستعار او مسعود بود؛ درباره سرقت از بانک مینویسد:
قاسم به من گفت که فردا در عمل [عملیات سرقت از] بانک شرکت خواهم کرد و برایم در مورد جدی بودن عمل و اینکه حتماً بایستی موفق باشیم و موفق شدنمان به خونسردی خودمان بستگی دارد صحبت کرد و سپس قراری داشتیم با سه نفر دیگر که برای دیدنشان رفتیم. این سه نفر را دیدیم که عبارت بودند از قبادی و جمشیدی و شخصی به اسم وال [زیبرم] و سپس با هم به خارج شهر رفتیم و درباره فردا و کاری که باید بکنیم صحبت شد. البته قبلاً
بانک ظفر شناسایی شده بود و حتی میدانستند که آنجا یک نفر محافظ شخصیپوش دارد و هدف از عمل فردا هم همین بانک بود. قرار شد که در صورت بودن محافظ جمشیدی و وال او را تسلیم کرده به داخل بانک ببرند من جلوی در و قبادی بیرون و قاسم هم نظارت بر کل صحنه داشته باشد. قراری برای فردا گذاشته شد. فردا صبح قاسم و جمشیدی و وال با یک آریای سفید مرا در میدان کندی و اول اتوبان سوار کردند. قبادی سر قرار نیامده بود و بعد از مقداری گشتن و رفتن مجدد سر قرار قبادی که در همان نزدیکی بود بنا شد که چهار نفری روی بانک عمل کنیم از جلوی بانک ظفر رد شدیم شرایط را برای عمل نامناسب تشخیص دادند. دوری زدیم و از جلوی بانک میرداماد رد شدیم. اینجا را خیلی پسندیدند و تا آنجایی که من میدانم ناگهانی یعنی بدون نظر قبلی تصمیم گرفتند که روی این بانک عمل شود و طرح کار پخته شد. من جلوی در بانک ایستادم سه نفری تو رفتند ولی نتیجه عمل رضایتبخش نبود. پول کمی به دست آمده بود. لذا در حین فرار وقتی به نزدیکی بانک ظفر رسیدند و شرایط را آماده یافتند تصمیم گرفته شد که روی این بانک هم عمل شود من جلوی در ایستادم و سه نفری تو رفتند و سپس با همان ماشین فرار کردیم و ماشین را جا گذاشتیم.(1)
شب پیش از عملیات، حسن نوروزی در ملاقاتی که با اسدالله مفتاحی داشت به او گفت که وظیفه دارد چند کوکتل درست کند و به چنگیز قبادی دهد تا صبح به همراه آورد. ضمناً تغییر قرار را نیز به او اطلاع دهد. اسدالله مفتاحی با تهیه مواد لازم مشغول تهیه کوکتل شد که ناگهان یکی از شیشهها مشتعل شده و آتشسوزی رخ داد. آنان بالاخره آتش را مهار میکنند و برای توجیه آن به همسایگان گفتند در داخل چراغ به جای نفت، بنزین ریختهاند و آن را متوجه مهرنوش ابراهیمی دانستند.
کوکتلها ساخته شد؛ ولی اسدالله مفتاحی فراموش کرد تغییر قرار را به قبادی اطلاع دهد؛ از این رو قبادی نتوانست در این عملیات حضور داشته باشد. عملیات در 21 مرداد 1350، دو روز پس از دستگیری مهدی سوالونی انجام شد.
1) حسن سرکاری، همان، بازجویی، مورخ 14/7/50، ص 3.
اتومبیل استفاده شده در عملیات متعلق به مهدی سوالونی بود. او آن را با نام جعلی مهدی جوادی خریداری کرده بود. شهربانی با تحقیقاتی که به انجام رساند، به هویت واقعی خریدار پی برد و به تصور این که او نیز در سرقت شرکت داشته است؛ دستور دستگیری وی را به کلیه واحدهای مربوط صادر کرد.
شهربانی کل کشور پس از کسب اطلاع از بازداشت سوالونی توسط ساواک در نامهای به ریاست سازمان اطلاعات و امنیت کشور در تاریخ 5/7/50 مینویسد: «خواهشمند است دستور فرمایید ضمن انعکاس چگونگی امر هر گاه موضوع بایستی از طریق ساواک تعقیب شود اعلام دارند تا سوابق موجود ارسال گردد و چنانچه با تعقیب قضیه از طریق شهربانی کل کشور موافقت دارند اطلاعات کامل راجع به این موضوع در اختیار قرار دهند تا اقدامات لازم به عمل آید.»(1)
ساواک نیز عطف به نامه شهربانی در تاریخ 21/7/50 چنین جواب میدهد: در جریان تحقیقاتی که از تعدادی از اعضاء مؤثر شبکه جنبش انقلابی مسلحانه ایران به عمل آمده مشخص گردیده ستوان دوم وظیفه حسن سرکاری، حمید اشرف، احمد زیبرم و محمدعلی سالمی در سرقت بانکهای مورد بحث شرکت داشتند و ستوان دوم وظیفه مهدی سوالونی به علت آنکه در تاریخ 19/5/50 وسیله این سازمان دستگیر گردیده نمیتوانسته در سرقت مزبور شرکت داشته باشد.»(2)
با 45 هزار تومانی که از این دو بانک ربوده شد؛ گشایش نسبی در کار گروه ایجاد گردید.
تقریباً دو هفته پیش از دستگیری عباس مفتاحی، برادرش اسدالله، خانهای در وصفنارد اجاره کرده بود. عباس مفتاحی هنگامی که خانه سروآزاد را برای همیشه ترک میکرد؛ به او سفارش کرد که ترتیب ملاقات انوش مفتاحی با اسدالله مفتاحی
را بدهد تا انوش نیز به آنجا برود. چند روز پس از آنکه انوش مفتاحی به خانه وصفنارد رفت؛ چنگیز قبادی و مهرنوش ابراهیمی نیز به آنجا رفتند. اسدالله مفتاحی در تکنویسی خود درباره چنگیز قبادی مینویسد: «بعد از دستگیری عباس [مفتاحی] و آشنایی من با حمید اشرف، بنا به دستور اشرف قرار شد من فاطی و چنگیز را به خانهام در وسفنار [وصفنارد] ببرم».
اسدالله مفتاحی و چنگیز قبادی هنگامی که خلیل سلماسینژاد بر اثر آتشسوزی در بیمارستان سینا بستری بود با نام مستعار با یکدیگر آشنا شده بودند؛ ولی از آن پس همدیگر را ندیدند تا اینکه حمید اشرف از او خواست قبادی را به خانه خود ببرد. اسدالله مفتاحی حدود ساعت 3 بعدازظهر مهرنوش ابراهیمی را در خیابان 13 متری جنگل دید و با چشمان بسته به خانه خود برد. ساعت 21 همان روز نیز از همان محل قبادی را با همان ترتیب به خانه خود برد. دقیقاً روشن نیست که چنگیز قبادی و مهرنوش ابراهیمی پس از واقعه ساری که منجر به فرار آنان شد تا زمانی که به خانه اسدالله مفتاحی رفتند؛ کجا بودند و چه میکردند؟ به هر جهت آنان در خانه وصفنارد بودند که موضوع سرقت از بانک میرداماد مطرح شد و قبادی به علت بیاطلاعی از تغییر زمان و مکان قرار نتوانست در آن عملیات حضور یابد.
چند روز پس از سرقت از بانک، جمشیدی رودباری نیز به خانه وصفنارد نقل مکان کرد. اسدالله مفتاحی در تکنویسی خود درباره رودباری مینویسد:
فوچیک [داود] را برای اولین بار وقتی که حمید اشرف او را به من تحویل داد دیدم. قرار ما در خیابان رباطکریم بود. او به این دلیل به من تحویل داده شد که خانه نداشت و قرار شد که من او را به خانهام ببرم.(1)
اسدالله مفتاحی در حالی که رودباری را بر ترک موتور سوار کرده بود با یک عابر تصادف کرد و این موجب شکستگی قوزک پای رودباری شد. مفتاحی خود
1) اسدالله مفتاحی، همان، تکنویسی درباره عباس جمشیدی رودباری.
نسبت به گچ گرفتن آن اقدام کرد. در همین ایام انوش مفتاحی که با نام مستعار جمشید شناخته میشد؛ عازم ساری گردید.
البته درباره عزیمت انوش مفتاحی دو روایت کاملاً متضاد وجود دارد. از یک سو اسدالله مفتاحی مینویسد:
انوش میگفت که دو نفر در ساری هستند که عباس یکی از آنها را به او معرفی کرده است. مثل اینکه این فرد کریمیان بود. عباس میخواست این دو را به تهران بیاورد تا زندگی مخفی را شروع کنند. پس از دستگیر شدن عباس، انوش این مطلب را برای من گفت و من هم پیشنهاد کردم تا انوش ترتیب آمدن آنها را به تهران بدهد. انوش با کریمیان یک قرار در تهران گذاشت (به وسیله سمپاتش) ولی آنها نیامدند. دوباره یک قرار در بابل گذاشت که در این قرار من هم رفتم ولی باز آنها نیامدند که در نتیجه انوش پیشنهاد کرد که برود به ساری و خودش آنها را ببیند. انوش به ساری رفت و دیگر برنگشت.(1)
اما انوش مفتاحی، درباره سفر خود به ساری چنین حکایت میکند:
من چند روز پس از آتشسوزی کوچک خانه مسکونی در بسته نار [وصفنارد] بوده از خانه فرار کرده و به طرف ساری حرکت کردم و شب به ساری رسیدم و همان شب را در خانه دایی خود محمدتقی مفتاحی شغل لوازم ساختمانی فروش فرزند رضا به سر بردم و فردای آن روز من و دایی خود تقی مفتاحی به خانه رفته و جریان را به پدرم گفته و بعد [خود را] به سازمان [اطلاعات و امنیت] معرفی کردم و با توجه به اندک تجربه خودم یعنی برخورد با چند تن خرابکار که هدفی جز ترور و خرابکاری نداشتهاند و برای بیگانه کار میکردند و [...].(2)
انوش مفتاحی، در تاریخ 7/6/50 خود را به ساواک ساری معرفی کرد و چون بازگشت او به خانه وصفنارد به تأخیر افتاد؛ این خانه به سرعت تخلیه شد.
اسدالله مفتاحی خانهای در خانیآباد نو اجاره کرد. جمشیدی رودباری و چنگیز قبادی به خانهای در خیابان ابطحی رفتند و مهرنوش ابراهیمی نیز به همراه اسدالله مفتاحی به خانهای در سید ملکخاتون رفت. فردای آن روز مهرنوش ابراهیمی به حسن سرکاری تحویل داده شد تا به خانه جدیدی برود.
پس از دستگیری عباس مفتاحی، جلساتی با حضور حسن نوروزی، حمید اشرف، اسدالله مفتاحی و چنگیز قبادی برگزار شد تا درباره وضع جدید گروه صحبت کرده و به نتایجی دست یابند. بالاخره، تصمیم گرفته شد که حمید اشرف و چنگیز قبادی هر یک مسئول شاخهای شوند.
همانطور که گفته شد سرقت از بانک ظفر و میرداماد توسط شاخه حمید اشرف و به فرماندهی او صورت گرفت. اما اسدالله مفتاحی از آن پس در شاخه چنگیز قبادی و در ارتباط با او قرار گرفت که خود نیز چند سمپات داشت. سمپاتهای او عبارت بودند از: فرخ سپهری، سیروس سپهری و شاهرخ هدایتی.
فرخ سپهری با نام مستعار جواد با عبدالرحیم صبوری همخانه بود. صبوری درباره فرخ سپهری و دوستانش با اسدالله مفتاحی صحبت کرده و مفتاحی نیز متقابلاً به آشنایی با آنان راغب گردیده بود. آنان نیز پس از مشورت با یکدیگر شاهرخ هدایتی را به محل قرار با اسدالله مفتاحی فرستادند. آنان، نام خود را شمارهگذاری کرده بودند. اسدالله مفتاحی در تکنویسی خود درباره «محسن» مینویسد:
بطوریکه بعداً فهمیدم یک سر قرار آمد. محل قرار ما نزدیک ورزشگاه جنب خیابان مسعود بود. او پیراهن مغز پستهای و شلوار طوسی به پا داشت به اضافه یک مجله زن روز در دستش گرفته بود من نزدیک رفتم و اظهار آشنایی کردم و بعد او را بر ترک موتور سوار کردم مدتی با هم بودیم و صحبت کردیم. قرار شد که اینان خانهای بگیرند و در یک خانه جمع شده و مشترکاً کار کنند. مدتی گذشت اینان یک خانه گرفتند و [...] پس از مدتی با
صلاحدید حمید اشرف و چنگیز قبادی من از اینان خواستم که وارد خانه من در خانیآباد جدید بشوند و با هم زندگی تیمی جدیدی را آغاز کنیم. اینان آمدند و ما زندگی تیمی را شروع کردیم.(1)
اسدالله مفتاحی ضمن گفت و گوهایی که با «محسن» داشت دریافت که او دانشجوی سال چهارم دانشکده کشاورزی است و چند سال پیش نیز، به جرم مطالعه کتب مارکسیستی به مدت یک سال، زندانی بوده است.(2)
از چندی قبل مأمورین انتظامی کلانتری بخش 6 متوجه میشوند که در ساعات نیمه شب از منزل شماره 76 واقع در خیابان گرگان کوچه افخمی صدائی به گوش میرسد متعاقباً مأمورین اطلاعاتی ضمن مراقبتهای مداوم از منزل مذکور جوانی را مشاهده میکنند که اغلب با کیف دستی به آن خانه تردد مینماید چون نامبرده مشکوک به نظر رسید پس از تحقیقات غیرمحسوس معلوم گردید وی به نام هوشنگ تیزابی دانشجوی دانشگاه است که به طور مجرد به تازگی در آن منزل ساکن شده است لذا در ساعت 6 روز 27/11/44 منزل فوقالذکر وسیله مأمورین مذکور با تشریفات قانونی بازرسی و هوشنگ تیزابی و شخص دیگری به نام شاهرخ هدایتی که او نیز دانشجوی دانشکده کشاورزی کرج میباشد در داخل منزل دستگیر و ضمن کاوش مقداری حروف چاپ و کتب و اوراق مضره مربوط به کمونیست و غیره کشف و همچنین مشاهده میشود چاهی به عمق تقریبی چهار متر در داخل خانه مذکور حفر گردیده که وسائل حفاری نیز به دست آمده است نظر به اینکه با ملاحظه اوراق و مدارک مکشوفه استنباط گردید که نامبردگان مشغول فعالیت کمونیستی میباشند و در صدد چاپ مطلب مضره بودهاند لذا تحقیقات دقیقی وسیله مأمورین اطلاعاتی از آنان به عمل آمد و ضمن تحقیقات هوشنگ تیزابی که خود را 23 ساله دانشجوی سال پنجم دانشکده پزشکی تهران معرفی نموده صریحاً اعتراف نمود که به کمک شاهرخ هدایتی و محمد فصیحی که او نیز دانشجوی سال دوم دانشکده فنی دانشگاه تهران میباشد در صدد ترویج مرام کمونیستی در ایران بوده و به همین منظور منزل مورد بحث را اجاره کرده و حروف چاپ را از چاپخانههای مختلف تهران تهیه و چاهی جهت اختفاء وسائل و مدارک خود حفر نمودهاند. شاهرخ هدایتی اظهارات هوشنگ تیزابی را عیناً تأیید کرده و چون ضمن تحقیقات معلوم گردید منزل مورد استفاده آنان را فصیحی اجاره کرده و قسمتی از وجوه لازم را وی از محل پولی که قرار بوده به دانشگاه بپردازد تأمین نموده فوراً نسبت به دستگیری او اقدام به عمل آمد. محمد فصیحی در بازجویی اعتراف کرد که در تشکیل حوزه مذکور همکاری داشته و کمکهای مالی نموده و قصد داشتهاند دست به چاپ و انتشار یک رشته نوشتهجات کمونیستی زده و از این راه تبلیغاتی بنمایند. در بررسی اوراق مکشوفه یک جلد کتاب (چگونه میتوان یک کمونیست خوب شد) به دست آمد که مطالب آن در چهار نسخه جداگانه رونویسی و تکثیر شده و هوشنگ تیزابی که خود را تئوریسین حوزه مذکور میداند اظهار داشته که منظور از تکثیر این کتاب توزیع بین همفکرانش بوده است. نامبردگان معتقد به اصول مارکسیست و کمونیست بوده و تیزابی صریحاً در بازجویی مینویسد که رژیم حکومت فعلی تغییر خواهد کرد سه نفر فوقالذکر متفقاً تأیید کردهاند که اغلب با اطرافیان خود بخصوص دانشجویان دانشگاه بحثهای فلسفی پیرامون کمونیست و ماتریالیسم میکنند و هوشنگ تیزابی و محمد فصیحی هر کدام نام چند تن از دانشجویانی را که با آنان بحثهائی مینمودهاند ذکر کردهاند. در خلال تحقیقات منازل سه نفر دانشجویان مورد بحث بازرسی شده از منزل هوشنگ تیزابی یک قبضه اسلحه کمری برونینگ و چند تیر فشنگ کشف گردید.
از این جهتاسدالله مفتاحی به او توصیه کرد که باید زندگی مخفی پیشه کند. پس از آنکه شاهرخ هدایتی با اسدالله مفتاحی همخانه شد؛ چون اطلاعات کشاورزی داشت به اتفاق یکدیگر برای خریدن باغی در علیشاه عوض اقدام کردند تا در صورتی که موفق به ربودن سفیر یکی از کشورهای اروپایی شدند او را در آنجا مخفی کنند. شاهرخ هدایتی همچنین به اتفاق برادران سپهری یعنی فرخ و سیروس در شناسایی سفرا فعالیت میکرد.
طرح خرید باغ و ربایش سفیر، اما به جایی نرسید. زیرا اسدالله مفتاحی در تاریخ 21/6/50 هنگامی که سر قرار یحیی غنینژاد حاضر شده بود؛ دستگیر شد.
غنینژاد همان کسی است که گویا انوش مفتاحی او را به اسدالله مفتاحی معرفی کرده بود. اگرچه در بازجوییهای انوش مفتاحی نامی از یحیی غنینژاد به میان نیامده است؛ اما اسدالله مفتاحی مینویسد: «انوش میگفت که یحیی غنینژاد یک گروه را میشناسد و علت اینکه من سعی میکردم یحیی را ببینم این بود که بتوانم از طریق یحیی به این گروه برسم که همین آخرالامر باعث دستگیری خودم شد.»(1)
بعدازظهر روزی که اسدالله مفتاحی دستگیر شد؛ یعنی در حدود ساعت 4 بعدازظهر، او به طور اتفاقی حسن نوروزی و حمیداشرف را در خانیآباد دید.
1) اسدالله مفتاحی، همان، تکنویسی درباره غنینژاد.
لحظاتی را با آنان گذراند و چون اسدالله مفتاحی در ساعت 5 بعدازظهر با چنگیز قبادی قرار داشت؛ سه نفری با هم به محل قرار رفتند و سپس با قبادی به پارک 15 شهریور رفتند و در آنجا راجع به ربودن یکی از سفرا گفتوگو کردند.
نظر چنگیز سفیر فرانسه بود استدلالش این بود که دولت فرانسه خیلی برای سفیرش ارزش قائل است و اصولاً فرانسویها بر خلاف انگلیسیها برای سفیرشان ارزش قائلند نمونه میآورد که جئوفری جکسون سفیر انگلیس که در اروگوئه به وسیله چریکهای توپاماروس ربوده شد دولت انگلیس اقدام قابل ملاحظهای برای رهایی سفیر به عمل نیاورد. نظر سفیر آمریکا در درجه اول بود ولی میگفت امکان دسترسی آن نیست چون هیچگونه ردی از او نداشتیم و بعد سفیر انگلیس را از سایر سفرا مقدم میدانست بابی اظهار نظر نمیکرد ولی نظر من هم سفیر انگلیس بود. به این دلیل که تا حدی از سفیر انگلیس شناسایی داشتیم.(1)
آنان، بدون وصول نتیجه به بحث خود خاتمه داده، به مفتاحی تأکید کردند که هر چه زودتر نسبت به خرید باغ اقدام کند. مفتاحی نیز گزارشی از اقداماتی که به همراه «محسن»، بدین منظور انجام داده بود به آنان ارائه کرد. در خاتمه، درباره شناسائی میادینی که به مناسبت جشنهای دوهزار و پانصد ساله تزیین شده بود؛ گفتوگو شد. در ساعت 7 بعدازظهر چنگیز قبادی از آنان جدا شد و حدود ساعت 8 بعدازظهر اسدالله مفتاحی با سپردن موتور خود به آنان آماده شد تا سر قرار ساعت 8 بعدازظهر برود. او به آنان گفت، ساعت 5/8 به خیابان کشتارگاه باز میگردد «تا اولاً بدون موتور سر قرار رفته باشد و به اضافه چون احساس میشد که قرار مشکوک باشد برای مزید اطلاع دوباره همدیگر را ببینند.»(2)او سپس در سر قرار یحیی غنینژاد حاضر و بلافاصله دستگیر شد.
مقاومت اسدالله مفتاحی نیز به سرعت شکسته شد. بهمن نادریپور با اشاره به
دستگیری وی مینویسد: «در بازجویی از او پرویز ثابتی هم شخصاً شرکت داشت و با آوردن عمویش به محل بازجویی و استفاده از وجود عباس مفتاحی و انوش مفتاحی که مرتباً به او میگفتند اطلاعاتش را بدهد و خانه امنش را بگوید پس از اینکه مطمئن شد عباس برادرش بر خلاف آنچه شایع کرده بودند، زنده است و نمرده، و بازرسی بدن عباس و دیدن علامتی که در بدنش بود، و بدون آنکه کتک زیادی بخورد، آدرس محل خانه امنش واقع در خانیآبادنو (شهر شاپور) را در اختیار قرار داد و کلیه قرارهای ملاقاتش با حمید اشرف، حسن نوروزی، مهرنوش ابراهیمی و سایرین را هم با کروکی کشید.»(1)
در شرح محاصره این خانه و چگونگی فرار از آن آمده است:
بیست روز از سکونت ما در خانهای واقع در شهر شاهپور تهران میگذشت. تیم ما از چهار نفر تشکیل میشد که تنها یک نفر از ما (فرمانده تیم) از مقداری تجربه عملی برخوردار بود و سه نفر دیگر اولین تجربیات کار چریکی را میگذراندیم [...] سرپرست تیم که بعدازظهر با یک موتور خانه را ترک کرده بود قرار بود ساعت 9 شب مراجعت نماید. لیکن به خانه نیامد ما منتظرش شدیم. ساعت 11 شب ما سه نفر بقیه با هم درباره تأخیر رفیق مشورت کردیم با اینکه در خانه یک موتور دندهای خوب داشتیم و خانه دیگری نیز در جایی دیگر برای انتقال وجود داشت به دلایلی از قبیل اینکه دیر وقت است، او رفیق محکمی است و ممکن نیست یکشبه خانه را لو دهد و با توجه به گفته خود رفیق (فرمانده تیم) که یکبار گفته بود اگر من نیامدم میتوانید شب را صبر کنید ما دچار یک خطای نابخشودنی چریکی شدیم و تصمیم گرفتیم شب را بمانیم و صبح خانه را تخلیه کنیم. ما اغلب وسایل و مواد جنگی را به پشت بام منزل انتقال دادیم تا در صورت درگیری با دشمن درصدد دفاع برآییم. نگهبانی هم به طور کامل و با دقت دایر بود. حوالی ساعت سه بعد از نیمه شب، رفیق نگهبان با مشاهده وضع مشکوکی ما را بیدار کرد. در خیابانهای اطراف خانه اتومبیلی مشاهده شده بود که با چراغهای
1) بهمن نادریپور، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، بازجویی، مورخ 29/1/1358، ص 26.
خاموش حرکت میکرد و فقط زمانی که برای کم کردن سرعت و یا توقف ترمز میکرده چراغهای ترمز آن مشاهده میشد. چند همسایه نیز مدتی بعد متوجه آن شده و به خاطر وضع مشکوک آن روی پشت بام ایستاده و آن را نگاه میکردند. ماشین سر کوچه شماره یک با ساکنین یکی از خانه ها کمی صحبت کرد که مفهوم نبود، بعد ماشین حرکت کرده وارد کوچه ما شد و تا انتهای آن که حدود 80 متر بود جلو آمد و تقریباً نزدیک به درب خانه ما توقف نمود، زیرا که جلویش بیابان و تپه و چاله بود و راه برای گذشتن وجود نداشت. داخل ماشین چند نفری نشسته بودند که ترکیب آنها خوب معلوم نبود. یکی از همسایهها پرسید که کجا میروید و آنها جواب دادند که میخواهند به خانیآباد نو بروند همسایه ما به آنها گفت که اینطرف بیابان است و خانیآباد نو سمت مخالف است. پس از این گفتگو ماشین دور زد و از منطقه دور شد.
عکسالعمل ما در مقابل ماشین چه بود؟ یکی از ما عقیده داشت که وضع مشکوک است و بهتر است وسایل اساسی را برداریم از سمت غرب که بیابان است بگریزیم و یا لااقل مدتی در تپههای اطراف پنهان شویم و از دور خانه را تحت نظر بگیریم ولی رفیق سیروس سپهری که خوشخیالتر از همه ما بود (و عاقبت زخمی و دستگیر شد) گفت: «نه وضع عادی است».
بالاخره دلایل رفیق، ما را قانع کرد و تصمیم گرفتیم که بخوابیم و نگهبان کاملاً مواظب باشد. نیم ساعت بعد رفیق نگهبان مجدداً ما را بیدار کرده و متوجه چندین ماشین دیگر که از فاصله تقریباً 500 متری خیابان شماره 3 بسیار آهسته و با چراغهای خاموش به سمت خانه ما حرکت میکردند، نمود. رفیق پیشنهاد کرد که با برداشتن وسایل ضروری از خانه خارج شویم ولی رفیق سپهری ما را دعوت به کمی صبر نمود زیرا هنوز تصور میکرد که آنها به خاطر ما نیامدهاند و اظهار میداشت که مگر ممکن است رفیق یک شبه خانه را لو دهد. پیروی کورکورانه و غیر منطقی ما از رفیق مذکور که به سبب برخی سوابق کار سیاسی به وجود آمده بود کار خودش را کرد و ما باز صبر کردیم. ماشینها، به خیابان شماره 2 نزدیک شدند و در دو جهت مخالف در طول خیابان به آهستگی حرکت کردند. مدتی بعد ما که به یک ماشین دید کامل داشتیم مشاهده کردیم که افرادی از ماشین پیاده میشوند (ماشینها سواری بودند) و به سرعت در دور و بر خانههای اطراف منزل ما محو میشوند، دیگر
شک نبود که آنها برای محاصره منزل ما آمدهاند. ولی رفیق سپهری حتی اینجا هم درصدد توجیه وضع برآمد و گفت به علت سرد بودن هوا آنها وقتی از ماشین پیاده شدند به طرف منزل خود دویدند. ولی در همین موقع جواب سخنان رفیق را عدهای از افراد دشمن که به صورت نیمهخیز از مقابل چشمان ما در فاصله تقریباً 50 متری میگذشتند دادند.
دستهای از افراد دشمن به این ترتیب به پشت خانهای در سمت غرب خانه ما رفته موضع گرفتند (موضع شماره 1 به فاصله 70 متر) و عدهای دیگر نیز در سمت شرق خانه و درست زیر جائی که خوابیده بودیم ایستاده بودند که کمی بعد از آنجا رفتند. هنوز امکان فرار بود چونکه دشمن کاملاً ما را محاصره نکرده بود. با اینکه چنین پیشنهادی شد اما رفیق سپهری گفت دیگر دیر شده و باید ماند و جنگید. در این موقع اتفاق دیگری افتاد که به نظر میرسید آنها خانه ما را گم کردهاند.
روی پشت بام خانه دیگری که آن هم در محاصره بود (به علت زیاد بودن شعاع حلقه محاصره) خانوادهای با زن و بچه خوابیده بودند که بر اثر سر و صدا بیدار شده و روی پشت بام ایستادند (چند همسایه دیگر نیز چنین کرده بودند که دشمن آنها را با فحش و ناسزا وادار به سکوت کرد و پائین آورد). عدهای حدود 15 نفر از افراد دشمن با مشاهده وضع فوق جلو خانه مذکور جمع شدند و سؤالاتی از صاحب خانه کردند که مفهوم نبود.
فعلاً افرادی از دشمن را که میتوانستیم ببینیم همینها بودند که در فاصله تقریباً شصت یا هفتاد متری قرار داشتند. در این فرصت من با اصرار به اینکه میتوان راه فراری پیدا کرد و با موافقت رفقا از پشت بام پائین آمده و درصدد بررسی اوضاع اطراف خانه برآمدم رفیق دیگری هم برای سوزاندن اسناد و مدارک پائین آمد. در این موقع ناگهان از بیرون دستوری به افراد دشمن به گوش رسید مبنی بر اینکه «همه سوار ماشین شوید» عدهای به طرف ماشین دویده و سوار شدند ما فکر کردیم که آنها عوضی آمدهاند و یا رفیق آدرس عوضی به آنها داده تا ما را هوشیار کند، ولی در همین موقع دستور دیگری شنیده شد که گفت: «نور چراغها را بیاندازید به طرف آن خانه». یکی از ماشینها دور زده و در جلو موضع شماره 1 ایستاد و نور چراغهایش را به طرف خانه ما انداخت و دو اطاق خانه ما را که رفیق سپهری در بالای آن سنگر گرفته بود
روشن کرد و بدون هیچگونه اخطاری شروع به تیراندازی کردند با اولین تیرهای آنها شیشههای خانه فرو ریخت ما هم بلافاصله از حیاط و پشت بام به آنها جواب دادیم. رفیق سپهری بسیار خونسردانه و خوب عمل میکرد. موضع افراد دشمن به علت نور اتومبیلها که به طرف ما بود و زمینه تاریک پشت سر ماشینها برای ما مشخص نبود ولی موضع کلی دشمن که در حوالی پشت ماشین بود تشخیص داده میشد و ما هم به آن هدف تیراندازی می کردیم.
مسلسل ما خراب بود و با کلت نمیشد برای موضع هفتاد متری کاری کرد و حتی چراغهای مشخص ماشین را خاموش کرده لذا متوجه شدیم که قصد دشمن از بین بردن مهمات ما به وسیله شلیکهای بیشتر است، به همین خاطر خیلی کمتر جواب تیراندازی ممتد دشمن را میدادیم من آهسته درب منزل را که در ضلع شمالی قرار داشت باز کرده و نگاهی به بیرون انداختم، مشاهده کردم که در این ضلع به فاصله تقریبی صد متر، ماشین دیگری ایستاده و نورش را به سمت جنوبغربی طوری انداخته بود که هم راه شمالی و هم راه غربی ما را سد کند (موضع شماره 2) ماشین دیگری نورش از جلو خانه یعنی کوچه شماره 1 میگذشت و از مسیر نورش پیدا بود که در ضلع شرقی خانه ایستاده است مشاهدات من از وضع بیرون اینها بود. به طور کلی متوجه شدیم که دشمن از هر جهت و در فاصله نسبتاً دوری از ما قرار دارد و یا به عبارت دیگر شعاع محاصرهاش بزرگ است. بنابراین راههائی برای فرار وجود داشت (یکی از آنها مناسب تر از بقیه تشخیص داده شد) مجدداً به حیاط برگشتم، ناگهان صدای انفجار نارنجک شنیدم که در پشت دیوار غربی خانه ما افتاد. انفجار دیگری رخ داد و رفیق سپهری که در روی پشت بام در حال دفاع بود گفت که زخمی شده است و تکهای از فلز بسرش اصابت کرده است و گفت که نارنجکها را یک نفر از ضلع جنوبی بلوک خانه ما با استفاده از نردبان پرتاب کرده است (در ضمن یادآوری کنیم که یکی از افراد دشمن هم در خانه همسایه شرقی ما وارد شده بود و افراد خانواده و بچهها را که داد و فریاد به راه انداخته بودند وادار به سکوت کرد. مثل اینکه شخص اخیر برای جلوگیری از ورود ما به خانه همسایه در آنجا مستقر شده بود) ما در این موقع به رفیق سپهری گفتیم که میخواهیم از خانه خارج شویم. او گفت که قادر نیست بیاید و مسلسل را به ما داد و خواست که آن را با خودمان ببریم. رفیق دیگر نیز که پائین بود، اسناد و مدارک و مقداری وجه نقد را سوزاند.
ما از خانه خارج شدیم و از مسیری که مشخص کردیم و در نقشه نشان داده شد، به ترتیب زیر گریختیم. چون نمیتوانستیم که در موضع A دشمن مخفی شده است، یا نه بنابراین من با دو نارنجک که ضامن یکی از آنها را کشیده بودم همراه با مسلسل بدون بند و خشاب اضافی آن در زیر بغل و به علت نبستن جلد اسلحه کمری که منجر به گذاشتن آن در جیب شلوار شده در مسیر معین شده شروع به دویدن کردم و رفیق نیز با اندکی فاصله به دنبالم دوید. موضع را که حدود 15 متر با خانه ما فاصله داشت و میتوانست سنگر مناسبی برای دشمن باشد خالی از دشمن یافتیم در نتیجه بدون استفاده از نارنجک با همان وضع سابق میدویدم. حدود 20 متر از منزل دور شده بودیم که دشمن متوجه فرار ما شد. ناگهان از سمت شرق ما یکی از افراد دشمن فریاد زد: «فرار کردند! سه نفرند! و رگبار مسلسل به طرف ما باریدن کرد. در این موقع زمین خوردن من که به علت ماسهای بودن زمین اتفاق افتاد منجر به از دست رفتن مسلسل و کفشهایم گردید. چند گلوله در اطراف من به برجستگیهای زمین نشست. من خود را درون گودالی انداختم و بعد از مقداری راه به صورت نیمهخیز مجدداً شروع به دویدن کردم. آنها به طرف من تیراندازی کردند ولی دیگر من در تیررس آنها نبودم. در این موقع رفیق دیگر را دیدم که سالم بود، از هم جدا شدیم و هر کدام در تاریکی به راهی رفتیم. در این موقع من متوجه شدم که بر اثر حرکات تند و مناسب نبودن جای کلتم، آن نیز از جیبم افتاده است و فقط دو نارنجک (یکی بدون ضامن) برایم مانده است که آنهم در دست راستم بود.
من و رفیق با اینکه از هم جدا شده بودیم ولی هر دو ناخوداگاه یک جهت را برای فرار از مهلکه انتخاب کرده، خود را به آن طرف راهآهن تهران - خرمشهر رساندیم، در حالی که من کفش به پا نداشتم، و رفیق دیگر هم که از من جدا بود حتی یک ریال هم پول نداشت.(1)
با دستگیری اسدالله مفتاحی، وی بر خلاف وعدهای که به دیگر افراد تیم داده بود؛ همان شب آدرس خانه خود را در اختیار مأمورین گذاشت. در نتیجه
1) چریکهای فداییخلق، پارهای از تجربیات جنگ چریکی شهری در ایران، صص 44-37.
محاصره خانه، فرخ سپهری و شاهرخ هدایتی با رها کردن سیروس سپهری که زخمی شده بود از آن خانه گریختند.
از وضعیت سیروس سپهری پس از دستگیری اطلاع دقیقی در دست نیست. احتمالاً به علت اصابت گلوله به سرش بیهوش و توسط مأمورین به بیمارستان منتقل شد. سه هفته پس از این واقعه، یعنی در تاریخ 15/7/50 از اداره دادرسی نیروهای مسلح به ریاست ساواک چنین گزارش میشود:
برابر اعلام افسر نگهبان قضایی این اداره در ساعت 1030 الی 14 مورخ 3/7/50 در پزشکی قانونی از جسد غیر نظامی مجهولالهویه که علت [مرگ] وی بر اثر اصابت گلوله به سر تشخیص داده شده است؛ بازدید به عمل آمده است. خواهشمند است مقرر فرمائید نتیجه اقدامات انجام شده در مورد مقتول را به این اداره اعلام نمایند.(1)
از آنجا که اسدالله مفتاحی نام اصلی سیروس سپهری را نمیدانست؛ شناسایی او چند ماه به طول انجامید و آخرالامر در اوایل بهمن ماه ساواک به ریاست اداره دادرسی نیروهای مسلح اطلاع میدهد که نام مقتول سیروس سپهری بوده است.
از اینکه فرخ سپهری به کدام تیم ملحق شد اطلاعی در دست نیست ولی شاهرخ هدایتی به اتفاق حمید اشرف به خانه علینقی آرش که به تازگی با گروه مرتبط شده بود رفت.
علینقی آرش در اسفند ماه سال 1349 گفتوگوهایی با فرخ نگهدار در مورد لزوم مبارزه مسلحانه انجام داده بود و به توافقهایی رسیده بودند. پس از مدتی محمدعلی پرتوی که ندرتاً در دانشکده حضور مییافت ولی ارتباط خود را با آرش همچنان حفظ کرده بود پیشنهاد کار مشترک دیگری به آرش داد؛ اما از آنجایی که آرش «به شخص او اعتماد زیادی نداشت و احتمال میداد در کارهایش خطا کند از پذیرفتن این پیشنهاد سر باز زد و به او گفت با شخص دیگری قرار کار کردن دارد
1) سیروس سپهری، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، شماره پرونده 41768.
که او ناچار شد که بگوید که با حمید اشرف ارتباط دارد و از طرف او آمده است.»(1)
در جریان این گفتوگو، برای آرش یقین حاصل شد که فرخ نگهدار، قرار او را به اشرف داده است و حمیداشرف نیز پرتوی را به سراغ او فرستاده است. بنابراین آرش دعوت به همکاری را پذیرفت و به توصیه پرتوی خانهای در خیابان ایرانمهر، خیابان ابوحسین، کوچه مدرسه، پلاک 6 اجاره کرد. در ملاقاتی که بین اشرف و آرش صورت گرفت؛ اشرف در پاسخ به تمایل «صد در صد» آرش برای فعالیت اظهار داشت که او میتواند «به صورت کاملاً علنی به این علت که تحت پیگرد نیستم با آنها همکاری داشته باشم و شکل این همکاریها هم خبر آوردن از محیط بیرون و شایعات که در اطراف شخص حمید اشرف و دیگرانی که با حمید اشرف کار میکردند و گاهی انجام کارهایی از قبیل تهیه وسایل مختلف برای آنها بود.»(2)
بنابراین پس از لو رفتن خانه خیابان خانیآبادنو، حمید اشرف به اتفاق شاهرخ هدایتی به منزل آرش رفتند. او مینویسد: «در اواخر شهریور او پیشنهاد سکونت در منزل مرا داد، من قبول کردم، او همراه با شخص دیگری که محسن نامیده میشد به منزل ما آمدند [...] این سکونت در خانه ما به نظر میرسید که به خاطر او بود، چون که حمید اشرف هنوز هم شبها را گاهی به منزل نمیآمد. آن طور که بعداً فهمیدم این شخص از حادثهای جان در برده بود و چون جایی نداشته است در اینجا مسکن کرده است.»
بهمن نادریپور بازجوی سرشناس ساواک در بازجوییهایی که پس از انقلاب اسلامی از وی به عمل آمد؛ در مورد شاهرخ هدایتی مینویسد:
ایشان دانشجو یا فارغالتحصیل دانشکده کشاورزی کرج بودند که در جریان محاصره خانه تیمی اسدالله مفتاحی در تابستان سال 50 در شهر شاپور در حوالی نازیآباد، به اتفاق فرخ سپهری از منزل متواری و سپس به سازمان
چریکهای فدایی خلق محلق میگردد.(1)
اقامت شاهرخ هدایتی و حمیداشرف در منزل آرش بیش از چند روز به طول نیانجامید. زیرا آرش به اطلاع آنان رساند که این خانه را با نام اصلی اجاره کرده است. پس، مقرر شد که هر یک از افراد در جستوجوی خانهای باشند. بالاخره حمیداشرف توانست خانهای در درکه، کوچه نیرو اجاره کند و آنان در هفته اول مهر ماه به آنجا نقل مکان کردند.
یکی - دو روز بعد از نقل مکان حمید اشرف، هدایتی و آرش به خانه درکه، ضربه دیگری به گروه وارد شد. در تاریخ 8/7/50 خانهای که در آن چنگیز قبادی، حسین سیدنوزادی، محمدعلی سالمی، عبدالرحیم صبوری و سکینه جعفری ساکن بودند؛ مورد یورش پلیس واقع گردید. از زمان و نحوه اجاره این خانه که در شهرک ولیعهد واقع بود؛ اطلاعی در دست نیست. ولی فرمانده تیم چنگیز قبادی بود و احتمالاً حسین سیدنوزادی و محمدعلی سالمی که به اتفاق محمد صفاریآشتیانی برای تهیه اسلحه به عراق رفته بودند از همان نخستین روزهای بازگشت در آنجا مستقر شده بودند.
عبدالرحیم صبوری که پس از دستگیری حسن جعفری در هفتم مرداد مخفی شده بود. در آخرین روزهای شهریور ماه به آن خانه رفت. صبوری در دوران اختفاء طی نامهای که فرخ سپهری آن را به سکینه (عاطفه) جعفری رساند؛ از او خواست تا یکدیگر را ببینند. او خود را در روز موعود به محل قرار در خیابان ری رساند. صبوری از او دعوت به همکاری کرد. سکینه جعفری هنگامی که در تابستان سال 49 نزد برادر خود به تبریز رفته بود و با اسدالله مفتاحی آشنا شده بود از صبوری پرسید: «اسدالله هم هست؟» بهر تقدیر، سکینه جعفری «بر اثر اعتماد و علاقهای که به عزالدین [عبدالرحیم صبوری]، دکتر [اسدالله] مفتاحی و
1) بهمن نادریپور، همان، بازجویی، مورخ 29/1/1358.
حسن» داشت؛ این دعوت را پذیرفت و صبوری نیز او را به عنوان خواهر به منزل خود برد.
در تاریخ 30/6/50 «ساواک استان دوم» طی نامهای به شماره 4398 / ه به «مدیریت کل اداره سوم 311» مینویسد:
همان طوری که قبلاً اعلام گردیده سکینه جعفری فرزند رضا صبح چهارشنبه 17/6/50 از منزل خارج و دیگر مراجعت ننموده است و با تحقیقی که به عمل آمده والدین او تاکنون اطلاعی از فرزند خود ندارند و در این مدت هیچگونه تماسی با آنان نگرفته است و تلاشی که خانواده سکینه جعفری به منظور یافتن وی به عمل آوردهاند نتیجه نبخشیده و کلیه اقوام او در بابل و آمل نیز اطلاعی از وضع یاد شده بالا ندارند.(1)
چند روز پس از پیوستن سکینه جعفری به گروهی که هیچگونه شناختی از آنان نداشت؛ صبوری نیز به فرد دیگری معرفی شد. او مینویسد:
آن دوست که بعدها او را به نام مستعار حسین میشناختم به من گفت فردای آن شب خانم جعفری را به او بسپارم. خانم کمی ناراحت بوده ولی بهر حال پذیرفت.(2)
هنگامی که صبوری او را به قبادی معرفی کرد؛ خطاب به جعفری گفت: «تو به گروه آتش میپیوندی و حسین اضافه کرد که چرا نمیگویی چریکهای فدایی خلق» و این پیوستن به گروه برخلاف تصورات جعفری بود. زیرا او فکر میکرد «با عزالدین و اسدالله و یحتمل عباس مفتاحی کار [خواهد کرد]؛ نه در گروه و با کسان دیگر».(3)
به این ترتیب، در بیست و چهارم شهریور سکینه جعفری در اختیار تیم چنگیز قبادی قرار گرفت و به خانه او رفت. توصیف سکینه جعفری از وضعیت حاکم بر خانه چنین است:
در این مدت حرفهایی که بین من و هوشنگ و مصطفی رد و بدل میشد به قدری کم بود که همهاش را به یاد دارم. شام را مصطفی درست کرد و گفت شام حاضره وقتی با سکوت صرف شام تمام شد من فقط گفتم خیلی خوب بود، غذای خوشمزهای درست کردید. فردا، صبحانه را هوشنگ درست کرد از صبح تا ظهر مصطفی کتاب خواند. هوشنگ ورزش کرد، خرید کرد و من هم رادیو گوش کردم و کمی هم چرت زدم ناهار را من درست کردم. غروب حسین آمد. تازه ما یادمان آمد که حتی اسم بدلی همدیگر را هم نمیدانیم و حسین ترتیب این آشنایی را داد. در شناختن آنها آسانتر این بود که اول حسین را بشناسم چون هم زیاد حرف میزد و هم قیافه و لهجه آشنا داشت (متأسفانه تا آخرین لحظه هم نتوانستم به هویتش پی ببرم) خیلی زود این فکر برای من پیش آمد که این مرد احمق است. روی مسایل کوچک و پیش پا افتاده بحث میکرد. عقیده داشت غذای یک چریک نباید خوشمزه باشد لازم نیست یک چریک همیشه دندانش را مسواک بزند. از صدای یک خواننده خوش آمدن دلیل طبقاتی باید داشته باشد ... و در همین حدود که احساساتم را و تشخیصم را قویتر میکرد. ولی مرد قوی از نظر اسلحهشناسی و کار با اسلحه بود. خشن بود و به نظر یک نظامی میآمد. مصطفی آدم باشعوری بود به کار علاقه داشت و هرگز بیکار نبود، غلاف اسلحه میدوخت، نمره درست می کرد، مهر درست میکرد. نقشه میکشید. برای هوشنگ راجع به مدار برقی توضیح میداد.(1)
چند روز پس از آنکه سکینه جعفری به آن خانه رفت؛ عبدالرحیم صبوری نیز به جمع آنان ملحق شد. از جمله مباحثی که در این ایام از جمله در این خانه مطرح
1) سکینه جعفری، همان، بازجویی، جلسه چهارم، بدون تاریخ، ص 2.
بود؛ بررسی علل ناکامی سرقت از بانک وزراء بود.
این عملیات ناموفق در روز دوم مهر ماه و به فرماندهی حمید اشرف صورت گرفت. قرار بود در آن روز یکی از شعب بانک ملی در شمال تهران که قبلاً شناساییهای لازم روی آن انجام گرفته بود؛ مورد حمله واقع شود و موجودی آن «به منظور رفع نیازهای مالی» گروه «مصادره» گردد. در سحرگاه آن روز، دو تن از افراد برای انجام عملیات اقدام به ربودن اتومبیلی کردند که موفقیتی حاصل نشد. بنابراین تصمیم میگیرند با تصاحب یک تاکسی عملیات را انجام دهند. کار به درازا میکشد. به طوری که پس از حضور تیم عملیاتی در محل مورد نظر، تیم محافظ منطقه را ترک کرده بود. در قرار نیمساعت بعد، آنان تصمیم میگیرند که به بانک دیگری حمله کنند. این تصمیم با مخالفت چنگیز قبادی که مسئول تیم محافظ بود؛ مواجه میشود. اما حمید اشرف بر انجام عملیات پافشاری میکند. قرار آنان برای یک ساعت بعد در مقابل بانک مورد نظر تعیین گردید. در آنجا نیز شرایط برای عملیات مناسب تشخیص داده نشد. لذا حمید اشرف بانک ملی شعبه خیابان وزراء را که سال گذشته نیز مورد حمله قرار گرفته بود و شناسایی نسبتاً کاملی از آنجا داشت؛ پیشنهاد کرد. آنان راهی آن منطقه شدند. ولی پس از آنکه افراد تیم عملیات وارد بانک شدند به علت تعلل و بیبرنامگی، یکی از کارمندان بانک آژیر خطر را به صدا درآورد. ناگزیر به سرعت، از بانک خارج شدند و گریختند. چنگیز قبادی با تشریح موقعیت و صحنه عملیات از افراد تحت مسئولیت خود خواست تا نظر خود را ارائه دهند. آنان:
از رفیق فرمانده انتقاد کردند که خوب فرماندهی نکرد و خوب وسایل کار را بررسی نکرد و موجب اصلی این شکست رفیق فرمانده است و مجازاتی را که مستحق آن است، محروم شدن از چند دوره فرماندهی میباشد.(1)
صرفنظر از امور جاری، افراد تیم، گهگاه برای برخی شناساییها از خانه
1) عبدالرحیم صبوری، همان، بازجویی، بدون تاریخ، ص 3.
بیرون میرفتند. حداقل در دو نوبت عبدالرحیم صبوری و محمدعلی سالمی به «جاده قدیم شمیران»، مقابل سینمای مولنروژ رفتند تا از عبور اتومبیل رئیس مستشاری آمریکا اطمینان حاصل کنند. همچنین شناسایی هتل پالاس، بدان خاطر که محل اقامت خارجیان بود نیز، مورد توجه بود.
صبوری در این باره مینویسد:
بنا به پیشنهاد حسین بنا شد هتل پالاس که هتل محل اقامت خارجیان است شناسایی شود. برای اینکار مصطفی و عاطفه تعیین شدند، بنا شد مصطفی لباس تمیزی تهیه کند و بعد با عاطفه به تریا هتل پالاس بروند. ولی یک روز حسین به من گفت که بیرون هتل پالاس را شناسایی کنم. من نگفتم [گفتم] که هیچ احتیاجی نیست چون هتل پالاس جنب شاهرضا واقع است و کوچه کناری آن نیز به خوابگاه دبیرستان البرز میخورد ولی معذلک گویا برای اینکه کاری به ما محول شده باشد به ما گفته شد اینکار را کنیم. ما همچنین کردیم.(1)
در یک نوبت نیز چنگیز قبادی، سکینه جعفری را به منزلی برد که مهرنوش ابراهیمی در آنجا ساکن بود.
قبادی به صبوری گفته بود:
رفقای ما که در تیم دیگر هستند یک دختر همراه آنها میباشد که چون منزل آنها هیچ زنی رفت و آمد نمیکند همسایهها مشکوک شدهاند.(2)
آنان به اتفاق در حالی که سکینه جعفری موظف بود سر خود را چنان پایین نگه دارد که خیابانها را یاد نگیرد؛ به منزل مذکور رفتند. در آغاز جعفری به اتاقی رفت و بقیه نیز در اتاقی دیگر بودند. «بعد از مدتی حسین آمد و گفت تو میخواهی دوست دختر را ببینی؟ من خوشحال شدم گفتم، البته. گفت به یک شرط که دقیقاًَ همدیگر را نگاه نکنید که جزئیات صورت به خاطرتان بماند. من قبول کردم. «مهین پهلوان آمد،
دست دادیم و همدیگر ر ا بوسیدیم. من فقط یک بار صورتش را نگاه کردم. نشست در مدتی که پهلویم نشسته با اینکه حسین نبود ولی من صورتش را نگاه نمیکردم.»(1)
پیش از این، سکینه جعفری با نام مهین پهلوان آشنا شده بود. چون «حسین» بارها از تواناییهای او سخن گفته بود، این گمان برای عبدالرحیم صبوری نیز پیش آمده بود که «شاید به عنوان تحقیر عاطفه همواره از یک رفیق دختر اسم میبرد».
خانهای که چنگیز قبادی فرمانده آن بود؛ روز پنجشنبه 8/7/50 مورد محاصره واقع شد. معلوم نیست که این خانه چگونه مورد شناسایی ساواک قرار گرفت. زیرا هیچ یک از اعضاء پیش از آن تاریخ دستگیر نشده بود که خانه را لو دهد. اگر چه فداییها اظهار میدارند که:
رفیقی از تیم سه راه آذری گرفتار شده و خانه را فاش کرده است. رفقای تیم سه راه آذری نیز که پس از گرفتار شدن او، خانه را ترک نکرده بودند محاصره شدند ... طی این حادثه رفقا «سید نوزادی، سالمی و قبادی شهید شدند.»
اما این سخن خالی از دقت است. زیرا سکینه جعفری و عبدالرحیم صبوری که قریب به دو هفته در این خانه زندگی کردند جز از «حسین، هوشنگ و مصطفی» از کس دیگری نامی نمیبرند. در اسناد موجود نیز، نحوه شناسایی خانه مذکور از جانب ساواک بیان نشده است. بهمن نادریپور، در بازجویی خود اظهار میدارد: «یک نفر درجهدار ژاندارم که در کوی ولیعهد ساکن بود به منزلی مشکوک و موضوع از طریق ژاندارمری به ساواک اطلاع داده شد. در چند روز مراقبتی که از آنجا به عمل آمد معلوم شد که این منزل بایستی خانه امن باشد به ویژه اینکه عاطفه (سکینه) جعفری هم که زن پوششی منزل بود شناخته شده بود.»(2)سکینه جعفری در مورد حوادث آن روز مینویسد:
شب قبل کاظم به منزل خودش رفت. پس در منزل (شهر ولیعهد) ما چهار نفر
ماندیم. معمولن [معمولاً] شبها کشیک میدادند. من رسماً وارد نشده بودم ولی به دلیل بیخوابی خودم گاهی بیدار میشدم و کمی خوابآلوده و بدون حساب کشیک میدادم بیشتر در رختخواب میماندم.
صبح ساعت پنج و نیم حسین مرا بیدار کرد. خواستم کمی بخوابم ولی او گفت. لازم نیست. خوابت کافی بود. وقتی کاملن [کاملاً] بیدار شدم وضع را کمی غیر عادی دیدم. مصطفی و هوشنگ اطاق بالا پشت حصیر ایستاده بودند و حسین عجیب سردرگم بود به من گفت دقیق پشت بام روبرو را نگاه کن ببین چیزی میبینی. این کار را کردم و بعد از کمی دقت فهمیدم کسی پشت بام روبرو خانه را تحت نظر دارد. آنها که مشکوک بودند با نظر قاطع من دیگر مطمئن شدند. حسین گفت برو حیاط را جارو بزن رفتم ولی نتوانستم این کار را بکنم (به دلیل دستپاچگی زیاد) گفت در را باز کن ببین بیرون چه خبر است. رفتم و خبر آوردم، سکوت کامل و وضع عادی. گفت برای اینکه مطمئن شویم باید بروی پنیر بخری و ببینی که اطراف کاملن [کاملاً] امن است.
سعی کردم او را متقاعد کنم که نمیتوانم و اصلن [اصلاً] درست نیست که این کار را بکنم ولی به قول خودش این دستور بود و نباید سرپیچی میشد (اولین برخورد من در زندگی با یک دستور و امر این چنینی) رفتم، ولی تا سر کوچه نرسیده برگشتم و صریحاً گفتم من نمیتوانم بروم.
پیشنهاد کردم من بروم و از این جا دور شوم، او قبول نکرد و گفت درست نیست. اگر بنا شد برویم همه با هم میرویم، من خیلی اصرار کردم، وقتی اصرار مرا دید قبول کرد منتهی گفت باید از دیوار همسایه رفت خودش رفت بررسی کرد و نتیجه گرفت که نمیشود. باز اصرار کردم بالاخره گفت پس دو نفر دو نفر میرویم و از منطقه دور میشویم.
قرار شد من و او برویم، بعد مصطفی و هوشنگ به ما ملحق شوند ولی باز پشیمان شد و گفت تو و مصطفی [حسین سیدنوزادی] بروید من و هوشنگ بعد میآییم. من و مصطفی از خانه بیرون آمدیم بعد از شنیدن صدای شلیک دیگر هیچ نفهمیدم و بقیه حرکاتم انعکاسی و بدون درک وضع موجود بود.(1)
1) سکینه جعفری، همان، بازجویی، جلسه چهارم، صص 3 و 4.
میتوان به سکینه جعفری حق داد که ادعا میکند حوادث آن روز را فراموش کرده است اما بهمن نادریپور که خود در صحنه درگیری حضور داشت، میگوید پس از کشته شدن مرد همراه عاطفه [سکینه جعفری]، او «هم به داخل یکی از منازل رفت که چند نفر از مأمورین و من که در آن طرف کوچه بودیم از درب دیگر منزل وارد [شدیم] و او خود را تسلیم کرد و گفت در داخل خانه دو نفر مرد دیگر با مسلسل و اسلحه کمری و نارنجک حضور دارند. پس از نشان دادن عکسهای متواریان به وی معلوم شد که چنگیز قبادی و محمد[علی] سالمی در داخل منزل هستند و فردی هم که شهید شده محمد [حسین] سیدنوزادی بوده است.»(1)
در درگیری آن روز، سکینه جعفری دستگیر و چنگیز قبادی، محمدعلی سالمی و حسین سیدنوزادی کشته شدند. اما عبدالرحیم صبوری که شب پیش به تکاتاقی خود رفته بود؛ ظهر آن روز به آنجا بازگشت. ولی درون کوچه اوضاع را غیر عادی یافت و از مردم شنید که در آنجا تیراندازی شده است. بلافاصله، به تک اتاقی خود بازگشت. ساعت پنج بعدازظهر برای انجام ملاقاتی به «جاده آرامگاه» رفت؛ ولی کسی را ندید. مجدداً به اتاق خود بازگشت. شب هنگام، وقتی برای خوردن شام از خانه خارج شد؛ توسط پلیس دستگیر گردید.
ساعت 8 بعدازظهر پنجشنبه 8/7/50، حسن سرکاری با چنگیز قبادی قرار داشت تا تصمیم شب قبل خود مبنی بر کوهنوردی را قطعی کنند؛ ولی قبادی سر قرار حاضر نشد. فردای آن روز یعنی جمعه نیز، قبادی سر قرار ثابت خود در ساعتهای 8 صبح، 8 و 9 بعدازظهر حاضر نشد. بدین ترتیب آنان دریافتند که باید اتفاقی افتاده باشد. روز شنبه مهرنوش ابراهیمی سر قرار ثابت صبح خود رفت و جمشیدی
1) بهمن نادریپور، همان، بازجویی، مورخ 29/1/1358، صص 23 و 24.
رودباری نیز سر قرار دیگری رفت که به او گفته شد بایستی حادثهای اتفاق افتاده باشد. بنابراین، تصمیم گرفته شد که قرارهای نوشته شدهای را که نزد آنان بود؛ باز کنند و سر قرار حاضر شوند. سرکاری مینویسد:
چون تنها قرار بعدازظهر همان قرار نازیآباد بود لذا به من گفته شد که علامت این قرار را ببینم و سر قرار بروم. من به اتفاق مهین حدود سه بعدازظهر این علامت را دیدم و سر یکی دو علامت دیگر نیز رفتیم قرار شد من ساعت 6 سر این قرار بروم و مهین برای دیدن یکی دیگر که من نمیدانم و دادن کلاه گیسش برود و ساعت 5/7 همدیگر را ببینیم در خیابان فرهنگ که با هم به خانه برگردیم و البته من گیر افتادم.(1)
حسن سرکاری عضو تیمی بود تحت فرماندهی عباس جمشیدیرودباری. این تیم در خانه خیابان ابطحی، کوچه میهندوست مستقر بود. این خانه را پیش از آن که جمشیدی رودباری به هنگام انتقال به خانه اسدالله مفتاحی پایش بشکند؛ سرکاری پس از سرقت از بانک ظفر و میرداماد، بیعانه آن را پرداخته و اجاره کرده بود. پس از اجاره خانه، جمشیدی رودباری به این خانه منتقل شد و سپس مهرنوش ابراهیمی و منوچهر بهاییپور نیز به آنان ملحق شدند. سرکاری مینویسد:
در این دوره برنامه عملی مشخصی نداشتیم و صبحها که از خانه بیرون میرفتم بیشتر با حسین به خارج شهر جهت شهرشناسی یا یادگرفتن موتور میرفتیم و هدف بیشتر گذران وقت بود.... در این موقع اسلحهای که مدتها در انتظارش بودند رسید.(2)
از دیگر وظایف این تیم شناسایی کلانتریها، پاسگاهها، همچنین شناسایی اتومبیل برخی افراد مانند سفرا و اتومبیل عبدالله ریاضی، رییس مجلس شورا بود.
بیشتر این شناساییها توسط مهرنوش ابراهیمی انجام میشد. ولی هیچکدام از آنها به علت فوریت یافتن شناسایی بانکها به نتیجه نرسید.
در جریان همین فعالیتها، چند بانک در نارمک و در خیابان تکش برای انجام عملیات شناسایی گردید. در آخرین هفته پیش از ضربه خوردن این تیم، فرد جدیدی به نام احمدرضا شعاعی نائینی با اسم مستعار فریبرز به جمع آنان افزوده شد. شعاعی نائینی دانشجوی سال چهارم رشته راه و ساختمان در دانشکده فنی بود. علی آرش که با او هم دانشکدهای بود از جانب حمید اشرف مأموریت یافته بود تا او را جذب گروه کند.
در طول تابستان آن دو، چند بار با یکدیگر درباره مبارزه مسلحانه گفتوگو کردند؛ و بالاخره، شعاعی نائینی نیز موافقت خود را برای پیوستن به گروه اعلام کرد. آرش نیز کاغذی را که از حمیداشرف گرفته بود و در آن زمان و مکان قرار ملاقاتی درج شده بود؛ به وی داد. حسن سرکاری به محل ملاقات او رفت و او را با خود به خیابان ابطحی آورد.
جمشیدی رودباری اظهار میکند که سرکاری از ملاقات با او متعجب شده بود؛ زیرا شعاعی گفته بود برای آن که با دوستان خود در خانه تیمی صفایی کند به آنان ملحق میشود. حسن سرکاری در تکنویسی خود درباره وی مینویسد:
او خود انتظار نداشت که به عنوان عضوگروه به خانه بیاید ... جوان تازهکاری بود به زندگی گذشتهاش علاقه داشت و میل داشت که در شغل خود که درست نمیدانم چیست همچنان باقی بماند... جمشیدی معتقد بود خوبی یا بدی او دست خودش است و اگر بتواند شرایط زندگی گروهی را که به نظر میرسید برای او مشکل بود تحمل کند شاید تیپ خوبی از آب در بیاید.(1)
البته زمان درازی نیاز نبود تا شعاعی نائینی به اشتباه خود در انتخاب راه
1) حسن سرکاری، همان.
جدید، پی ببرد. وی در اولین بازجوییهای خود نوشت:
چون پیشنهاد عضویت در این سازمان [چریکهای فدایی] به من شد بدون اطلاع روشن از چگونگی فعالیتهای آن، قبول کردم و این اشتباه من بود که به جای آمدن پیش شما [ساواک] و رفع اشکالات موجود یک اشتباه را با اشتباه بزرگتر جبران کردم.(1)
با این وصف، زندگی او در خانه تیمی، دیری نپایید. چون نزدیک یک هفته پس از پیوستن به گروه، خانه آنان متعاقب دستگیری حسن سرکاری، محاصره شد.
او مینویسد:
شب حادثه که فرامرز دیر کرد همه آنها نگران شده بودند و گفتم چه شده؟ گفتند بگیر و بخواب ولی خودشان بیدار بودند و دو سه بار بیدار شدم دیدم که مشغول جمعآوری اسبابهای خود هستند گمان میکنم یک خانه دیگر هم داشتند که خریده بودند و نصف پول آن را داده بودند نیمههای شب مصطفی و مهین از خانه خارج شدند که البته متوجه نشدم بعد که در اثر صدای شلیک از خواب بیدار شدم دیدم فقط من و عبدالله در منزل هستیم که عبدالله گفت در صورت لزوم باید خود را بکشیم. من که سخت ترسیده بود[م] بالای پشت بام آمدم و مأمورین را در روی دیوارهای همسایه دیدم. وقتی مأمورین دیدند من اسلحه ندارم به طرف [من] شلیک نکردند فقط گفتند برو آن طرف. من از دیوار پریدم و رفتم خانه همسایه و گفتم مرا نجات دهید آنها هم مرا گرفتند و تحویل مأمورین دادند.(2)
جمشیدی رودباری نیز در گزارش خود، واقعه را چنین توضیح میدهد:
ساعت 5 صبح روز یکشنبه رفقای شهید مهرنوش (فاطمه) ابراهیمی و
منوچهر بهاییپور با کلیه مواد و اسلحه موجود خانه را به عزم خانهئی دیگر ترک گفتند. رفیق مسئول تیم و رفیقی دیگر نیز در خانه ماندند تا ساعتی بعد از خانه خارج شوند. چند دقیقهای از خروج رفقا نگذشته بود که صدای شلیک شنیده شد. ما کاملاً آماده بودیم و لحظهای اندیشیدیم که برای دفاع چه چیزهائی در اختیار داریم. متأسفانه همه چیز خارج شده بود و تنها سلاح رفیق مسئول با 17 فشنگ تمام امکان ما را تشکیل میداد (رفیق دیگر از آنجایی که خیلی به تازگی پیوسته بود هنوز مسلح نبود) ما هنوز تمام تصمیمهای لازم را نگرفته بودیم که گاز مخصوصی فضای خانه را پر ساخت. آنها متوالیاً به داخل حیاط و خانه کپسول گاز پرتاب میکردند... بلافاصله به پشت بام رفتیم. آنجا در هوای آزاد نسبتاً به حالت عادی برگشتیم. جسد رفیق شهید بهاییپور سرکوچه دیده میشد. چادر رفیق شهید مهرنوش در کوچه به نحوی پهن شده بود که نشان میداد رفیق در حال دویدن چادرش را رها ساخته. صدای شلیک لحظهای قطع نمیشد... گلولهها به طور رگبار در پشت بام فرود میآمد... رفیق مسئول به رفیق دیگر دستوری به این نحو داد: «ما در اینجا دستگیر نخواهیم شد. در آخرین لحظات ابتدا تو و سپس خودم را خواهم کشت. آنگاه برای گریز به جستجوی راهی پرداخت.(1)
جمشیدی رودباری به هر شکل توانست از آن مهلکه جان به در برد. شعاعی نائینی دستگیر گردید. منوچهر بهایی پور و مهرنوش ابراهیمی روشن نیز کشته شدند.
جمشیدی رودباری که مسئول تیم مذکور بود؛ در ارزیابی خود از بهاییپور مینویسد:
نام بهاییپور توسط حسنپور افشاء شد و از این رو ناگزیر زندگی مخفی را آغاز کرد. او معنی این زندگی [مخفی] را نمیفهمید و نمیدانست چرا باید اینگونه زندگی کند. درست به همین دلیل روحیهاش خیلی بد بود. او در اواخر زندگیاش، تمام زندگیاش تجربه ترس شده بود.
1) پارهای از تجربیات جنگی چریکی شهری ...، همان، صص 82 - 81.
اصولاً بهاییپور به علت رخوت و تنبلی همواره مورد انتقاد دیگر افراد هم گروه قرار میگرفت. سرکاری در مورد وی مینویسد:
همیشه کمی تنبل بود و در یاد گرفتن نقشه البرز مرکزی و نقشهخوانی که جزو برنامه بود کمکاری نشان میداد و معتقد بود که قدرت یادگیری او ضعیف است. علاقه زیادی به آشپزی داشت و در این کار وارد بود. به نظافت شخصی و استراحت نیز خیلی علاقه داشت که مورد انتقاد و اعتراض رفقا قرار میگرفت... در جریان بانک ظفر او پرسید که چرا وی را در عمل شرکت ندادهاند ولی به نظر میرسید از این موضوع زیاد ناراضی نیست... اصولاً آدمی بود کم کار و خودش را متعهد نمیدید و میگفت آن که مرا به جریان معرفی کرده همینطور که هستم مرا پذیرفته است. مطالعه تئوریک کمی داشت و اغلب به علت کمکاری مورد انتقاد واقع میشد و خصوصاً مهین در مقابل کمکاریش حساسیت نشان میداد... به نظر میرسید که خودش را مجبور میدید که در گروه فعالیت کند.(1)
دو روز بعد، سهشنبه 13 مهر درگیری دیگری بین پلیس و سه تن از افراد گروه در خیابانهای امیری و بابائیان روی داد. در آن روز آن سه تن با کرایه کردن یک اتومبیل پیکان برای شناسایی چند بانک راهی غرب تهران شدند. حوالی ظهر در جاده قدیم کرج مقابل کارخانه شیر پاستوریزه برای صرف ناهار به قهوهخانهای رفتند. پس از ساعتی از قهوهخانه بیرون آمده و راهی «شهر» شدند. لحظاتی بعد اتومبیل گشت پلیس به آنان دستور توقف داد. در این هنگام، تصادف با یک مینیبوس که از خیابان بابائیان وارد خیابان امیری میشد؛ این فرصت را فراهم کرد که آنان از اتومبیل پیاده شده؛ با مأمورین درگیر شوند و هر یک به راهی بگریزند. این تعقیب و گریز که ساعتی به طول انجامید؛ منجر به کشته شدن راننده سالخورده یک تاکسی شد که دو تن از افراد به هنگام فرار به زور سوار آن شده بودند. همین امر موجب شد که ساواک تبلیغات گستردهای
1) حسن سرکاری، همان، تکنویسی درباره بهاییپور.
علیه آنان انجام دهد. اگر چه هر سه تن توانستند بگریزند؛ ولی ساواک در همان روز «عبدالحسین براتی» را که طی یک درگیری دیگر در خزانه اتابکی کشته شده بود؛ به این ماجرا مربوط ساخت.
در این دوره، حمیداشرف، همراه با علینقی آرش و شاهرخ هدایتی در خانهای که خود او آن را اجاره کرده بود؛ سکونت داشت. بعد از گریز عباس جمشیدی رودباری از درگیری خیابان ابطحی، وی نیز به آن خانه منتقل شد.
این ایام مقارن بود با جشنهای موسوم به «دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی» که از یک سو، برخی از میادین و خیابانها چراغانی و آذینبندی شده بود و از دیگر سو، مهمانان خارجی که شامل رؤسای کشورهای مختلف بودند؛ حضوری چشمگیر در تهران داشتند. در این زمان گروه برای آنکه بتواند تبلیغات جهانی علیه رژیم شاه راهاندازی کند در صدد انجام عملیاتهایی بود که تأثیرات گستردهای بر جای گذارد. وظیفه اعضای این خانه شناسایی سرویس کارمندان ساواک، شناسایی هتلهای ونک، هیلتون، اینترنشنال و اینترکنتیانتال و شناسایی دکلهای انتقال برق بود.
شناسایی سرویسهای ساواک توسط شاهرخ هدایتی صورت میپذیرفت. او از هفدهم مهرماه، هر روز از ساعت یک ربع به هفت تا هفت صبح و هر روز بعدازظهر از ساعت 2 تا 15/2 با ایستادن در مسیر عبور سرویسها، در سه راه ضرابخانه، آنها را شناسایی میکرد. حمیداشرف نیز گهگاه در این شناساییها به او کمک میکرد. حمله به سرویسها قرار بود در بیست و دوم مهر صورت پذیرد. حتی متن اعلامیههای توضیحی مربوط به حمله نیز توسط حمید اشرف نوشته شده و با خط آرش به صورت گستردهای کپی شده بود. آنها کوکتلهای مورد نیاز را نیز تهیه کرده بودند. قرار بود تیم دیگری عملیات را انجام دهد. اعضاء تیم خانه درکه وظیفه حمایت و پخش اعلامیه را به عهده داشتند اما از آنجا که برنامه
تردد سرویسها از روز بیست و یکم مهرماه نامرتب شد لاجرم، عملیات به تعویق افتاد.
شناسایی هتلها، برای آن بود که در آنجا بمبهایی تعبیه و منفجر نمایند؛ تا اخبار آن توسط خبرنگاران خارجی حاضر در این هتلها به سراسر جهان مخابره شود. ولی به علت تدابیر شدید پلیسی و امنیتی این عملیات نیز انجام نشد. اما روز 24 مهر ماه که مصادف بود با ورود میهمانان خارجی از شیراز به تهران، دو تا از دکلهای برق منفجر شد. هدف از این انفجار، فرو بردن تهران در خاموشی مطلق بود. یکی از این دکل ها در مدخل دره کن واقع شده بود که خط انتقال نیروی برق کرج - تهران بود. برای این منظور اشرف و هدایتی در روز جمعه که خانواده ها جهت تفریح به گردشگاههای اطراف تهران میرفتند به منطقه مورد نظر وارد شدند و شب را در آنجا سپری کردند. فردای آن روز در پناه تخته سنگی وسایل مورد نیاز را آماده کردند و غروب آن روز دینامیتها به پایههای دکل نصب شد و ساعتی بعد فتیلهها روشن شد. ولی نتیجه کار به خاطر اشتباه در محاسبه میزان مواد منفجره مورد نیاز رضایتبخش نبود.
در همان روز، تیم دیگری مرکب از سه نفر، راهی جنوب تهران شد تا دکلهای جنوب جاده هاشمآباد و جنوب کارخانه تولید و انتقال نیروهای برق فرحآباد را منفجر سازد. آنان در آغاز به سراغ دکل جاده هاشمآباد که در باغات اطراف جاده مستقر بود، رفتند و تا ساعت 2 بعدازظهر، مواد لازم را جاسازی کردند و زمان انفجار را برای ساعت 8 شب تنظیم نمودند. سپس در ساعت 6 بعدازظهر همان روز از انتهای خیابان خزانه فرحآباد به سوی جنوب نیروگاه رفتند و به دو دکل دینامیت بستند. سپس به طرف لولههای گاز رفتند و مقداری دینامیت و یک بطری کوکتل مولوتف را به لوله گاز بستند. به نظر آنان، این لوله گاز، «سوخت سنگین کارخانه تولید برق» را تأمین میکرد. بعد عازم شهر شدند. این عملیات نیز به خاطر همان علت پیشین، یعنی عدم محاسبه دقیق مواد منفجره مورد نیاز، خساراتی بر جای نگذاشت. فقط دو پایه دکلها منهدم شده بود؛ اما دکلها همچنان سرپا ایستاده بودند.
سه روز پس از این عملیاتهای بدون نتیجه، خانه امن درکه زیر ضرب ساواک قرار گرفت.
بنا به توصیه حمید اشرف، علینقی آرش به سراغ احمدرضا شعاعی نائینی رفت و با وی چند جلسهای درباره مبارزه مسلحانه گفتوگو کرد تا اینکه بالاخره، او نیز به گروه پیوست. همان طور که میدانیم نائینی در حادثه خیابان ابطحی دستگیر شد. خبر دستگیری و یا کشته شدن او توسط حمید اشرف به آرش داده شد. آرش برای کسب اطلاع از اینکه آیا نزد ساواک شناخته شده یا خیر؟ روز بیست و پنجم مهر ماه به منزل پدرش مراجعه میکند و به او اطلاع میدهد که برای ثبت نام در دانشکده به تهران آمده است. دو روز پس از آن، یعنی روز بیست و هفتم مهر ماه برای رفع هرگونه سوء ظن جهت ثبت نام به دانشگاه مراجعه میکند. در اتاق آموزش دانشکده با مأمورین امنیتی دانشگاه مواجه میشود. بنابراین، به سرعت از دانشگاه خارج و لحظاتی بعد در مقابل سینما کاپری در میدان 24 اسفند دستگیر میشود. او در همان روز آدرس منزل درکه را در اختیار مأموران قرار میدهد. در گزارشی که از رکن 2 ژاندارمری کل به دفتر ویژه اطلاعات مخابره گردیده، آمده است:
گزارش یکان [یگان] ژاندارمری اوین گویاست مأمورین ساواک در ساعت 2100 روز 27/7/50 به گروهان اوین مراجعه و اعلام نمودهاند یکنفر از خرابکاران دستگیر شده در تهران اظهار داشته با دو نفر دیگر از همکارانش چند روز است یک باب منزل در قریه درکه اجاره و به نام دانشجو سکونت نمودهاند بلافاصله فرمانده یکان با تعداد کافی ژاندارم در معیت مأمورین ساواک به محل مورد نظر عزیمت و پس از محاصره منزل مذکور یکی از خرابکاران به نام شاهرخ هدایتی وسیله مأمورین مقتول و در بازرسی از منزل مسکونی یادشدگان مقدار زیادی نارنجک و مواد منفجره و وسایل تخریب الکتریکی کشف و منزل مزبور فعلاً تحت مراقبت مأمورین ژاندارمری و ساواک میباشد%ح
اگر چه افزون بر آرش و هدایتی، حمید اشرف و جمشیدی رودباری در آن
خانه سکنی داشتند؛ ولی از قرائن پیداست در لحظاتی که خانه تحت محاصره بود؛ آنها در محل نبودند. به همین جهت گروه تصور میکرد که شاهرخ هدایتی دستگیر شده است.
پس از این واقعه، جمشیدی رودباری به خانه سلیمانیه منتقل میشود. این خانه را صفاریآشتیانی که نام مستعار او در اینجا علی بود؛ اجاره کرده بود و شیرین معاضد با نام مستعار پری نقش همسر او را ایفا میکرد. حمید اشرف نیز با نام مستعار هرمز، برادر پری بود و اکنون جمشیدی رودباری به جمع آنان اضافه شده بود.
رودباری مینویسد: «اینجا با رفیقی به نام علی (محمد صفاریآشتیانی) آشنا شدم. در اولین برخورد شناختمش. علی از این موضوع تعجب میکرد. زیرا برایش سابقه نداشت که رفیقی او را بشناسد و این را به حساب هوشم میگذاشت.»(1)
صفاریآشتیانی و جمشیدی رودباری به شناسایی زمان و مکانهای تردد امام جمعه تهران پرداختند و اجمالاً به نتایجی نیز دست یافتند. اما ترور او مورد اتفاق تیم نبود. صفاریآشتیانی استدلال میکرد که امام جمعه «پایگاه ساواک را در دانشگاه تشکیل داده و رهبری میکند» و از این طریق دانشجویان ساواکی را انتخاب نموده و رشد میدهد. اما «پری به عکس اعتقاد داشت ما به علت ناتوانی تاکتیکیمان این عمل را انتخاب کردهایم در حالی که این عمل در پسیکولوژی عمومی تأثیر منفی به جای خواهد گذارد.»(2)
این بحثها در درون تیم نتیجهای در برنداشت. از آنجا که گروه به تازگی با سازمان مجاهدین خلق روابطی برقرار کرده بود؛ ترجیح داده شد که با آنان نیز مشورت شود. «مجاهدها تأثیر مثبت چنین عملی را نفی میکردند.»(3)بدین ترتیب انجام این عمل منتفی شد.
در پایان پاییز 1350، گروه در بنبست سختی گرفتار آمده بود. ضربات پی در پی ساواک، امکان هر گونه عملی را از چریکها سلب کرده بود. همچنان، تأمین پول یکی از مهمترین دغدغههای گروه به شمار میرفت و تنها منبعی که میتوانست پول مورد نیاز را فراهم آورد سرقت از بانک بود. به همین جهت، شناسایی بانکها همچنان در دستور کار گروه بود. محلی که شناسایی شده بود؛ اینبار، بانک ملی واقع در مجیدیه بود. اما هر بار که برای عملیات اقدام میشد، وجود «افراد مشکوک» در اطراف بانک عملیات را منتفی میکرد؛ تا بالاخره تصمیم گرفته شد بانک صادرات شعبه سمنگان مورد حمله قرار گیرد. رودباری مینویسد: «این بانک در شرایطی عمل میشد که گروه از نظر مالی در وضع بدی به سر میبرد که سهل است، به راستی پیسی میکشید ما حتی از دادن کرایه اتوبوس امساک میورزیدیم و چیزی نمانده بود که موجودی ما حتی برای تهیه غذای روزمره نیز ناکافی باشد.»(1)
افراد عملکننده در این عملیات مرکب بودند از: حسن نوروزی، احمد زیبرم، فرخ سپهری، جمشیدی رودباری و علیاکبر (فریدون) جعفری.
روز موعود، آنان در ابتدا به سراغ بانک ملی خیابان مجیدیه رفتند. ولی امکان سرقت نیافتند؛ نوروزی که به علت بیعملی از سوی اشرف مورد انتقاد واقع شده و از این بابت «عصبانی» بود؛ مصمم میشود که حتماً بانکی را مورد دستبرد قرار دهد. از این رو رهسپار بانک صادرات شعبه سمنگان میشوند. شناسایی مقدماتی از این بانک انجام گرفته بود. در آنجا بالاخره میتوانند مبلغ چهل و هفت هزار ریال را سرقت کنند که به اظهار رودباری «در آن شرایط خون در شرائین گروه ریخت.»(2)
در نهایت، با این پول به دست آمده هم، مشکلی از گروه حل نشد. بانک دیگری که برای حمله انتخاب گردید؛ بانک ملی شعبه صفویه بود. «نزدیکی این
بانک به زندان قزلقلعه سبب میشد تا عمل روی این بانک در واقع نوعی دهن کجی به دشمن به حساب آید.»(1)
زمان حمله به این بانک، برخلاف همیشه، ساعات عصر تعیین گردید. «این انتخاب براساس رهنمودهای رفیق ماریگلا که بر تاریکی شب به مثابه عامل مثبتی در غافلگیری و ترک سریع منطقه تأکید میورزید»؛(2)مبتنی بود. تیم عملیاتی مرکب بود از ادغام دو تیم حسن نوروزی و حمید اشرف. افراد عملکننده مرکب بودند از حسن نوروزی، محمد صفاریآشتیانی، فرخ سپهری، عباس جمشیدی رودباری، حمید اشرف و علیاکبر (فریدون) جعفری.
چون روز عملیات، احمد زیبرم در محل قرار حضور نیافته بود؛ فرخ سپهری جایگزین او شد. به خاطر این کار، زیبرم با پس دادن اسلحهاش برای بیست و چهار ساعت تنبیه شد. به هر جهت در بعدازظهر روز هجدهم دی ماه، با اتومبیل پیکانی که همان روز توسط حمید اشرف و جمشیدی رودباری ربوده شده بود؛ اعضاء تیم به نزدیکی بانک موردنظر رفتند. حمید اشرف و جمشیدی رودباری مأمور خلع سلاح نگهبان بانک شدند. چون در بانک یک پاسبان و یک سرباز نگهبانی میدادند؛ آن دو ابتدا پاسبان را خلع سلاح کردند و سرباز وظیفه درصدد گریختن بود که توسط حمیداشرف به قتل رسید:
مغازهدارها (سبزیفروش، نانوا و بقال) داخل مغازههایشان ماندند و دربها را قفل کردند. در این هنگام کارمند باصطلاح موقری (فرد بورژوای بزدل بدبخت) که توسط رفیق P2 به طرف مغازه هدایت میشد تا داخل شود با ترس بیاندازه و تضرع زبونانهای مرتباً به درب مغازه میکوفت و میگفت: عبدالله خان! عبدالله خان! منم، منم. در را وا کن، در را واکن، اما از باز شدن در خبری نبود. بقال، مشتری محترم و سودرسانش را از یاد برده بود.(3)
این نمونهای از ادبیات و تحلیل طبقاتی چریکها میباشد که یکجا، حساب
«خرده بورژوازی» و «بورژوازی» را کف دستشان میگذارند. شاید چریکها در این گزارش آموزشی خود خواستهاند به اعضا بیاموزند که در هنگامه انقلاب! «خرده بورژوازی» به انقلاب و لاجرم پیشگام آن نخواهد پیوست اگرچه پذیرای «بورژوازی» نیز نخواهد بود. بلکه «خرده بورژوازی» ترجیح میدهد در خلوت خود پنهان شود و در را به روی خود قفل کند.
بقیه افراد داخل بانک بودند. حسن نوروزی به سمت رئیس بانک رفت و از او خواست تا گاوصندوق را بگشاید. ولی او که متحیر و هاجوواج مانده بود؛ سکوت اختیار کرد. نوروزی او را به گلوله بست. بالاخره صندوق توسط یکی از کارمندان گشوده شد. ولی هیچ موجودیای در آن نبود. بنابراین با سرقت 50000 ریال که در پیشخوان بود؛ آنان از بانک گریختند. جمشیدی رودباری بعدها در بازجویی خود کشتن محمدعلی نشید رئیس بانک را عملی گانگستری توصیف کرده و آن را به دور از محاسبات سیاسی دانست.
پس از سرقت از این بانک، ساواک برای آن که اقتداری از خود نشان دهد خبر کشته شدن سیروس سپهری و شاهرخ هدایتی را که پیش از این روی داده بود؛ منتشر میسازد. در پیشنویس این خبر که توسط ساواک در اختیار مطبوعات قرار گرفت آمده است:
مقارن ساعت 30/23 روز 28/10/50 مخفیگاه دو نفر از قاتلین و خرابکاران شناسایی و مأمورین شهربانی و امنیتی جهت دستگیری افراد مذکور اقدام و چون دو نفر مورد بحث به طرف مأمورین تیراندازی و با موتور سیکلت قصد فرار داشتند ناچاراً به طرف آنها تیراندازی در نتیجه یکی از عناصر مخرب به نام سیروس سپهری کشته و نفر دیگر به نام شاهرخ هدایتی مورد اصابت گلوله قرار گرفت که وضع وی رضایتبخش نیست. در این زد و خورد که در ناحیه کن صورت گرفت یکی از مأمورین نیز از ناحیه پا مورد اصابت گلوله قرار گرفته است.(1)
1) شاهرخ هدایتی، همان، پیشنویس اطلاعیه مطبوعاتی.
بهمن نادریپور، طی بازجوییهای پس از انقلاب، در انتهای توضیحات خود درباره درگیری خانه درکه که منجر به کشته شدن شاهرخ هدایتی شد؛ مینویسد:
ماجرای حادثه کوی کن که در روزنامهها اعلام کردند، دروغ است و طراح ماجرا عطارپور [بود] و با شرکت فرنژاد و اکیپهای ضربت عمل شده است و به این خاطر بوده که موضوع سرقت یکی از بانکها را با تبلیغ خنثی و اثرات منفی در اذهان بگذارند و من هیچ اطلاعی از این طرح نداشته و در آن هم شرکت نکردهام و میگفتند سر چند تا مرغ را بریده تا خون آنها به زمین ریخته و بعد خبرنگاران را به محل آورده بودند و تیراندازیها هم هوایی بوده است.
پول همچنان رمز بقای گروه بود و تهیه آن از هر طریق ممکن در دستور کار قرار داشت. در این اوضاع و احوال رد اتومبیل «حمل پول بانک بازرگانی به نحو کاملاً اتفاقی» نصیب گروه شد. در اوایل بهمن ماه، یکی از افراد گروه در منطقه کشتارگاه، ناظر مشاجره سرنشینان یک اتومبیل با راننده اتومبیل دیگر که سد راه آنان شده بود، میشود تا اینکه یکی از آنان پرخاشکنان به آن راننده میگوید «مردیکه برو کنار، این ماشین پوله». بدین ترتیب اتومبیل حمل پول شناسایی میشود. پس از آن، هر دو تیم «بابی و هرمز» تمام نقاط مسیر عبور اتومبیل را در ساعات گوناگون مورد شناسایی قرار میدهند و بدین نتیجه میرسند که اتومبیل پیکان سفید رنگی همه روزه بین ساعت 12 الی 13 موجودی بانک بازرگانی شعبه کشتارگاه را از مسیر کشتارگاه، مقابل بهداری راهآهن، خیابان سیدعبدالله و خیابان رباط کریم به شعبه مرکزی منطقه غرب بانک حمل میکند. بنابراین، «تصمیم گرفته شد که این ماشین متوقف شده و موجودی آن به نفع انقلاب مصادره شود». برای این منظور، شناساییهای لازم برای تعیین نقطه برای حمله به اتومبیل حامل پول صورت پذیرفت و تقاطع کوچه داودی با خیابان سیدعبدالله مناسب تشخیص داده شد. براساس طرحی که به تصویب رسید قرار شد که نفرات عملکننده به عنوان کارگر سازمان آب، بخشی از خیابان 8 متری سیدعبدالله را ببندند تا عبور اتومبیلها به کندی صورت گیرد.
وظایف هر یک از افراد به شرح ذیل بود:
هرمز (حمید) مسئول عملیات با لباس سرکارگری، فوچیک (عباس جمشیدی رودباری) مسئول پرتاب وزنه به شیشه اتومبیل برای خرد کردن آن و مسئول کنترل فرد مجاور راننده که تصور میشد مسلح باشد ملبس به لباس رفتگران، والد (زیبرم) مسئول رها کردن فورقون در زیر اتومبیل حامل پول برای متوقف ساختن آن و برداشتن سوئیچ از اتومبیل ملبس به لباس کارگری، علی (محمد صفاریآشتیانی) مسئول گرفتن کیف حاوی پول از تحصیلدار ملبس به لباس کارمندی، بابی (حسن نوروزی) مسئول اطلاع رساندن حرکت اتومبیل مورد نظر از بانک و یارمحمد (فریدون جعفری) راننده پیکان سرقتی برای آنکه هرمز، والد و فوچیک را از منطقه خارج سازد.(1)
روز عملیات، همه افراد از ساعت ده صبح در مکان مورد نظر مستقر شدند. در ساعت 30/13 حسن نوروزی خبر حرکت اتومبیل حاوی پول را به اطلاع حمید اشرف رساند و اضافه کرد که به نظر میرسد کیف حاوی پول قابل ملاحظه نباشد. اشرف نیز صلاح دید که عملیات را متوقف کند. بنابراین آنان با جمع کردن وسایل خود از منطقه دور شدند. این کار، انتقاداتی را از سوی دیگر افراد متوجه او ساخت. اما این طرح روز پنجشنبه 14 بهمن به همان ترتیب صورت پذیرفت. پس از آن که صفاریآشتیانی کیف حاوی پول را از تحصیلدار گرفت و گریخت یک افسر راهنمایی و رانندگی به نام ستوان اکبر چاوشی که تازه از راه رسیده بود؛ برای باز کردن راه، قصد مداخله داشت که احمد زیبرم او را به قتل رساند. افراد نیز متفرق شدند.
1) عباس جمشیدی رودباری، همان، بازجویی، مورخ 1/7/1351، صص 34 و 35.
گروه که ضربات مهلکی را در سراسر سال 1350 متحمل شده و بنیهاش به سختی تحلیل رفته بود؛ اکنون در آستانة سال 1351 و پس از تصاحب موجودی اتومبیل حامل پول بانک بازرگانی، مترصد فرصتی برای ضربه زدن به رژیم بود. ظاهراً چریکها تصمیم گرفته بودند طرح حمله به اتومبیلهای ساواک را به اجرا درآورند. شناساییها در پاییز 50 آغاز، ولی نیمهکاره رها شده بود. از این رو، شناسایی گشتیهای «کمیته مشترک ضد خرابکاری» را که به تازگی و به دستور شاه تأسیس شده بود، آغاز کردند. اجرایی شدن این طرح تا تابستان به طول انجامید. در 24 تیر ماه سال 51، جمشیدی رودباری که با یک دستگاه موتور سیکلت در تعقیب یکی از اتومبیلهای گشت کمیته در خیابان فردوسی بود؛ ظن مأمورین را بر میانگیزد. به او فرمان «ایست» میدهند؛ اما توجهی نمیکند.
جمشیدیرودباری برای فرار، وارد خیابان لالهزار، کوچه رفاهی میشود و در حالی که پشت تیر چراغ برق سنگر گرفته؛ به تبادل آتش با مأمورین «اکیپ آژیر» میپردازد. پس از مدتی جمشیدیرودباری که پنج گلوله تیر به وی خورده بود؛ دستگیر و به بیمارستان شهربانی منتقل میشود.
کمیته مشترک به منظور جلوگیری از هر گونه نقل مکان افراد مرتبط با رودباری، از طریق رادیو و جراید اعلام میکند که او در برخورد با مأمورین کشته شده است. به موازات اعلام این خبر، رودباری را به بهانه اینکه فوت نموده است، از بیمارستان شهربانی به مکان دیگری انتقال میدهند.
با تأخیر رودباری در بازگشت به خانه تیمی، دیگر افراد درصدد تخلیه خانه برآمدند. روز 25 تیرماه، حمید اشرف، ابتدا بخشی از نارنجکهای دستساز را به نقطه دیگری منتقل کرد و بعد، باقیمانده مواد منفجره را بار خورجین موتور کرد و به راه افتاد. هنگام عبور از کوی نهم آبان، ناگهان مواد مزبور منفجر میشود و حمیداشرف در حالی که از ناحیه پا آسیب دیده بود؛ سریعاً منطقه را ترک میکند. او با نشستن بر ترک موتور رهگذری خود را از مهلکه نجات داد و در قراری که دو ساعت بعد با صفاریآشتیانی داشت؛ توانست خود را به خانه تیمی برساند.
شهربانی کل کشور حادثه انفجار موتورسیکلت را چنین گزارش میدهد:
ساعت 1010 - 25/4/51 سرهنگ 2 سیفی از کمیته عملیات پلیس تهران اطلاع داد که ساعت 0955 روز جاری به سرهنگ ابراهیمی کلانتر شهرری اطلاع رسیده شخص مجروحی در خیابان قم شلواری از مغازه شلوارفروشی خریداری و با اتومبیل پیکان سفید رنگی به طرف شهر حرکت نموده است و پس از تحقیق معلوم شد در کوی نهم آبان ضمن رانندگی با موتور و مواد منفجره در دستش منفجر گردیده است و یک جلد کتاب جنگ چریکی و شهری از نامبرده در محل باقیمانده و مراتب از طرف پاسگاه نهم آبان تأیید شده.. برای روشن شدن موضوع مراتب از رئیس پاسگاه نهم آبان استفسار اظهار نمود شخص مجروح که در بخش شهر ری مشاهده شده به احتمال زیاد راکب موتور هندای 90 فیروزهای بود که در نزدیک کوی نهم آبان در حوزه ژاندارمری مواد منفجره در خورجین موتورش منفجر شده و موتور متلاشی گردیده که مأمور به محل اعزام موتورسوار مذکور متواری شده و یک جلد کتاب جزوه راهنمای جنگ چریکی شهری نوشته کارلوس ماریگلا مقدمه مجله سه قاره از نامبرده باقیمانده که وسیله آقای ختائی و مأمورین کمیته مشترک ضد خرابکاری جمعآوری گردیده است. اقدام ستاد عملیاتی [...] مراتب به کمیته ضد خرابکاری اعلام شود.(1)
1) حمید اشرف، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 101671، گزارش عملیاتی شهربانی.
در گزارش دیگری که اکیپ رخش کمیته مشترک تهیه کرده است؛ براساس اظهارات شهود، اشاره شده که راکب موتور سیکلت «شخصی با قد متوسط، موهای بور، چشم زاغ، در حالی که شلوار سفیدرنگ و پیراهن کارگری به تن داشت و کلاه شاپوی به سر داشت»؛ در منطقه دیده شده است.
شهربانی کل کشور سیاههای از مدارک مکشوفه و باقی مانده از موتورسیکلت ارائه میکند که بخشی از آن، بدین شرح است:
1- جزوه خطی [دستنویس] شناختن بیشتر از ساواک.
2- بحران در نهضت انقلابی آمریکای لاتین.
3- کتاب شرایط و پیدایش و رشد جنبش نوین کمونیستی.
4- جزوه ماشین شده تحقیق درباره بخشی از روستاهای ساری.
5- جزوه استنسیل شده اشتباهات گروهی نوشته رضا رضایی.
6- جزوه کپی شده نوشته رضا رضایی تحت عنوان تجربیات گرانبها و خونین جنگ شهری یکساله اخیر.
7- دو صفحه یادداشت رمز به خط حمید اشرف.
8- یک صفحه نوشته به خط حسن نوروزی درباره مبارزه مسلحانه(1).
در حالی که، حمید اشرف به دنبال غیبت رودباری، بیدرنگ خانه گروهی را تخلیه کرده بود؛ در بین اعضا، ترفند کمیته مشترک مبنی بر اعلام کشته شدن جمشیدی رودباری مؤثر واقع میشود. این خبر، اعضاء خانه تیمی واقع در خیابان سلیمانیه را متقاعد ساخت که میتوانند همچنان از آنجا استفاده کنند و «بیاطمینانی مطلق که یکی از سه اصل طلایی جنگ چریکی است به دست فراموشی سپرده شد.»(2)
در روز 1/5/51 «کمیته مشترک» اکیپهای «صادق»، «نصرت»، «کورش» و «پژمان» را در کوچه داریوش واقع در سلیمانیه برای مراقبت از خانه شماره 27 مستقر میسازد. به گزارش ختایی:
در ساعت 1345 شخصی متوسطالقامة پیراهن چهارخانه آبیرنگ شلوار مشکی موی سر صاف از منزل خارج به طرف خیابان سلیمانیه حرکت نمود. نامبرده مورد تعقیب واقع و پس از طی مسافتی در یک منطقه غیر مسکونی که حدود یک هزار متر از محل اصلی فاصله دارد به اطراف خود ظنین که بلافاصله مأمورین درصدد دستگیری وی برآمده چون قصد استفاده از اسلحه مینماید به وی تیراندازی که آناً مقتول میگردد. در بازرسی بدنی از او یک قبضه اسلحه کمری برتا با دو خشاب فشنگ و یک عدد نارنجک چینی به دست آمده و هویت او بعداً محمد صفاریآشتیانی اعلام شده است.(1)
صدای شلیک گلوله، حمید اشرف و شیرین معاضد را که در همان خانه به سر میبردند؛ نسبت به محاصره خانه هوشیار میسازد. آنان با آتش زدن برخی اسناد و مدارک تصمیم به فرار میگیرند؛ اما رگبار گلوله از تحرکشان کاسته بود. در همین دقایق گلولهای به پای معاضد اصابت میکند. شیرین معاضد مینویسد:
از آنجایی که تجربهای از تیر خوردن نداشتم تصور کردم که دیگر قادر به راه رفتن نیستم در این هنگام رفیق مجروح هم خودش را به من رساند و به تصور اینکه دیگر نمیتوانم حرکت کنم در حالی که گلنگدن مسلسل را میکشید خود را آماده میکرد که در صورت لزوم وظیفه چریکیش را انجام داده و نگذارد زنده به دست دشمن اسیر شوم. گرچه خود نیز مسلح بودم و در صورتی که قادر به فرار نبودم چنین وظیفهای را انجام میدادم. در این موقع رفیق از من پرسید: با مسلسل بزنمت یا میتوانی فرار کنی، سریعاً این فکر از ذهنم گذشت که باید فرار کنم، به رفیق گفتم میتوانم فرار کنم.(2)
بدین ترتیب، حمید اشرف و معاضد که از ناحیه پا مجروح شده بودند؛ توانستند از محاصره بگریزند. معاضد شرح فرار خود و حمید اشرف را به تفصیل در جزوه «پارهای از تجربیات جنگ چریکی شهری در ایران» بازگفته است.
کشف خانه سلیمانیه برای ساواک اهمیت زیادی داشت. در میان اسناد و مدارکی که از خانه تیمی سلیمانیه به دست کمیته مشترک افتاد؛ صرفنظر از سلاح و مواد منفجره، به شناساییهای آنان میتوان اشاره کرد. به گزارش ساواک آنان توانسته بودند: «شناسایی کاملی در زمینه محل تردد [محمدرضا] پهلوی و محلهای مورد بازدید وی، محلهای تردد اکثر کارمندان وزارت دربار با تهیه آدرس منزل و شماره تلفن آنها، شناسایی اکثر سفرای خارجی و محلهای تردد آنان، شناسایی وابستگان مطبوعاتی خارجی در تهران، تهیه عکس و مشخصات افسران و کارمندان ساواک، شناسایی محل سفارتخانههای موجود در تهران، شماره خودروهای اکیپهای شناسایی و تحقیق و اعضای کمیته مشترک ضدخرابکاری، تهیه نمونه مهرها و کارتهای پایان خدمت اداره وظیفه عمومی، تهیه آدرس و مشخصات شماره خودروهای افسران اداره دادرسی نیروهای مسلح شاهنشاهی، شناسایی محل کلیه روزنامههای سیاسی، تهیه نقشه کامل فرودگاه دوشانتپه (منازل مسکونی افسران، اسلحهخانه، دفتر ضد اطلاعات، محلهای پارکینگ هواپیماها و محلهای استقرار ستاد به طور کامل) شناسایی فرودگاه مهرآباد به طور اجمالی و همچنین اقدامات دیگری در مورد شناسایی مؤسسات صنعتی در شهر ری و سیستم مخابراتی کشور» را به انجام رسانند.
عباس جمشیدیرودباری پس از دستگیری به علت جراحت شدید به بیمارستان شهربانی و از آنجا به محل دیگری انتقال یافت. شاید به همین دلیل قرار بازداشت او در تاریخ 9/11/51 صادر شد. او در بازجویی مورخ 8/11/51 خود را عبدالرضا کاشفی فرزند محمود معرفی میکند؛ در حالی که پیشتر با
هویت واقعی خود بازجویی شده بود. بازجوییهای رودباری گذشته از پرسش وپاسخهای متداول، حاوی ارزیابی افراد گروه و خصوصیات روحی و جسمی آنان است. درباره خودش مینویسد:
البته من یک عضو ساده نبودم. طول عضویتم در گروه، عملیات متعددی که در آنها شرکت جسته بودم و شایستگی عملی مرا تأیید میکردند، کارآمدی تئوریک من، همه اینها سبب میشدند که من از یک عضو ساده متمایز باشم. من بیآنکه از موضع سازمانی خاصی مانند عضویت در هسته مرکزی یا مسئولیت تیم برخوردار باشم عملاً به همان اندازه آنها برای من ارزش قائل بودند. من تقریباً آخرین یادگار دورانی بودم که کار تئوری سنگین میشد. همه رفقای من دیگر (احمدزاده، پویان، دهقانی، نابدل، آژنگ، گلوی …) از دست رفته بودند. من از نظر تئوریک مشخصاً از همه رفقای دیگر پیش بودم. از همین رو کارهای تئوریک گروه مانند تنظیم متن اعلامیه، نوشتن مقدمه یا انتقاد بر فلان و بهمان اثر …، به عهده من بود. آنچه که مرا پس میانداخت، ضعف تکنیکی من بود.(1)
جمشیدیرودباری، در تکنویسی خود درباره صفاریآشتیانی مینویسد:
«علی، علیرغم سابقه طولانی و تجربه زیاد مبارزهاش، چندان خلاق و پیشرو نبود. از نظر تئوری ضعیف بود و برخی خصلتهای نارفیقانه داشت. از شوخیهای مبتذل خرده بورژوایی لذت میبرد و به آن علاقه نشان میداد. نسبت به رفقایش نظر مبارز و پیشگام نداشت. خرده بورژوازی را نه به طور تئوریک، بلکه به نحو عملی خیلی خوب میشناخت و با پسیکولوژی آن آشنا بود. علیرغم این از خصلتهای خرده بورژوایی خودش انتقاد نمیکرد. او از جمله نسبت به زن حتی اگر رفیق قهرمان بوده باشد مانند خرده بورژواها نظر تحقیرآمیزی داشت.»(2)
پنج روز پس از کشته شدن صفاریآشتیانی و فرار حمید اشرف و شیرین معاضد از خانه سلیمانیه، طی درگیریای که در خیابان فرحآباد ژاله، خیابان 25 شهریور رخ داد؛ فرخ سپهری، فرامرز شریفی و مهدی فضیلتکلام، برادر ناتنی شیرین معاضد کشته شدند.
متأسفانه اطلاعی از زمان پیوستن مهدی فضیلتکلام و خواهر ناتنیاش شیرین معاضد به گروه نداریم. ولی حسب اظهار جمشیدیرودباری، شیرین معاضد از طریق حمید اشرف به گروه راه یافته بود. این تاریخ باید مربوط به اوایل سال 49 باشد؛ زیرا سکینه (نازی) اسماعیلآبادی که منشی شرکت وزش بود؛ در تاریخ 12/6/49 با مهدی فضیلتکلام که نقشهکش همان شرکت بود؛ ازدواج کرد. وی میگوید: «بعد از دو ماه کمکم متوجه شدم که مسیر فکر مهدی اصلاً در جهتهای دیگری است.»(1)
اسماعیلآبادی همچنین میافزاید که «ماه اول ازدواج شیرین خواهر ناتنی مهدی 18 برگ نامه برای مهدی نوشت که در نامه فقط به من حمله کرده بود و چیزهای بیربط نوشته بود من فهمیدم که تقریباً شیرین هم، چه جور فکر میکند.»(2)
سکینه اسماعیلآبادی، مدتی بعد از ازدواج با حمید ملکی آشنا شد. ملکی گهگاه به منزل آنان میرفت و خصوصی با مهدی فضیلتکلام گفتوگو میکرد. مدتی بعد نیز فرامرز شریفی و همسرش صدیقه خواجوی به جمع آنان پیوستند.
فعالیتهای مهدی فضیلتکلام تدریجاً نگرانیهایی برای همسرش ایجاد کرد. وقتی اسماعیلآبادی به مهدی نسبت به این فعالیتها اعتراض کرد؛ در برابر، فضیلتکلام پاسخ داد: «زندگی من این است اگر زیاد حرف بزنی برایت گران تمام
میشود.»(1)سکینه اسماعیلآبادی نیز ناخواسته با همسرش همراهی میکرد و در برخی شناساییهای او شرکت میجست. از جمله آن دو به شناسایی «رئیس مستشاری» پرداختند. فضیلتکلام به همسرش گفت: «ما میخواهیم او را بدزدیم و به دولت بگوئیم که زندانیامونو آزاد کنن گفتم مگه چی کاره هستش گفت مقام مهمی در ایران دارد و احتمال دارد با دزدیدن او و فشار آمریکا به ایران باعث شود زندانیان را آزاد کنن.»(2)
در اوایل سال 1351 نسرین معاضد که پیشتر با همسرش متارکه کرده بود؛ چون امکان زندگی در منزل مادر و پدربزرگ مادریاش را نداشت؛ به پیشنهاد برادر ناتنیاش مهدی فضیلتکلام، مبنی بر اجاره خانهای توسط مهدی تن میدهد. فضیلتکلام خانهای در تهراننو برای او مییابد و نسرین معاضد در آنجا ساکن میشود. چند روز بعد فضیلت کلام، فرامرز شریفی را با نام مستعار بابک و به بهانه اینکه بابک در تهران تنهاست و هنوز اتاقی پیدا نکرده است؛ به منزل نسرین معاضد میبرد. نسرین معاضد مینویسد: «... من و بابک خیلی بهمون خوش میگذشت من نوار رقص خارجی میگذاشتم و میرقصیدیم، آواز میخواندیم، دنبال هم میکردیم، شوخی میکردیم حتی ...»(3)
اما پس از آن که نسرین معاضد به طور ناگهانی اسلحه بابک را دید و از او در آن باره توضیح خواست؛ برایش روشن شد که آنان کار سیاسی میکنند. معاضد ادامه میدهد:
از آن به بعد رفتار او با من جدی شد و گفت تو دیگه آب از سرت گذشته و باید دستورات ما را اجرا کنی چون تو تا حدودی از اسرار ما آگاه شدی و اگر بخواهی بروی مجبوریم ترا بکشیم، بابک این اواخر مرا تنبیه میکرد و میگفت هر کار اشتباه بکنی باید شلاق بخوری حتی بارها که با هم ورق بازی میکردیم سر شلاق زدن بود. من هم گاهی او را میزدم حتی گاهی خودش پیشنهاد میکرد که او را شلاق بزنم.(1)
وقتی فرامرز شریفی و نسرین معاضد، به عنوان خواهر و برادر در خانه تهراننو مستقر شدند؛ مهدی فضیلتکلام و همسرش سکینه اسماعیلآبادی نیز بدانجا رفتوآمد میکردند.
مدتی بعد براساس دستور مهدی فضیلتکلام، نسرین معاضد، فرامرز شریفی و سکینه اسماعیلآبادی برای شناسایی فردی «ابروکمانی» [پرویز ثابتی] به خیابان تخت جمشید، نرسیده به خیابان بهار رفتند.
وظیفه تیم شناسایی این بود که بدانند بنز قهوهای رنگی که متعلق به «ابروکمانی» است؛ چه ساعتی وارد کوچه و یا از آن خارج میشود؟ و آیا اسکورت دارد یا خیر؟
فضیلتکلام به همسرش گفته بود «ابروکمانی» رئیس سازمان امنیت و نورچشمی دستگاه است. بسیار هم آدم باهوش و زرنگی است. شناسایی او به منظور دزدیدنش و با نیت تحت فشار قرار دادن رژیم شاه برای آزادی زندانیان سیاسی بوده است.
شناسایی کیکلوب در شمیران نیز یکی دیگر از موارد بود تا نسبت به منفجر کردن آنجا اقدام لازم صورت پذیرد.
نسرین معاضد و فرامرز شریفی که شناسایی نسبتاً کاملی از آنجا به دست آورده بودند؛ به او گفته بودند: «آنجا یک محلی است که آدمهای کلفت برای رقصیدن و تفریح به آنجا میروند و بسیار جای مناسبی است برای منفجر
1) نسرین معاضد، همان.
کردن.»(1)
اگر چه هیچیک از این طرحها، اجرایی نمیشود؛ ولی فرامرز شریفی و نسرین معاضد بمبی را که فضیلتکلام به آنان داده بود؛ در حیاط شرکت نفت پرتاب میکنند که دقایقی بعد منفجر میشود.
بعدازظهر روز پنجشنبه 25/3/51 هنگامی که مستخدم شعبه گروه مهندسین مشاور هنر در اصفهان مشغول نظافت شرکت و میز کارمندان بوده است؛ به هنگام جابهجا کردن میز عباس فضیلتکلام، چند برگ از انتهای کشوی قفل شده وی به زمین میافتد. مستخدم مزبور پس از مشاهده برگها پی میبرد که آنها اعلامیههای مربوط به چریکهای فدایی و مجاهدین خلق میباشد. سراسیمه موضوع را با یکی از دوستانش که کارمند بازنشسته بانک ملی اصفهان بود در میان میگذارد. آن دو به اتفاق به نزد سرهنگ ارباب شیرانی رئیس اداره اطلاعات شهربانی میروند. متعاقب آن مأمورین شهربانی به محل اعزام و با شکستن قفل به بازرسی میز عباس فضیلتکلام میپردازند و نمونههای دیگری از آن اعلامیهها به دست میآورند. موضوع به ساواک استان اطلاع داده میشود. مأمورین ساواک پی میبرند که عباس فضیلتکلام به بهانه عیادت مادر بیمارش به تهران عزیمت کرده است. بنابراین منتظر بازگشت او میشوند و بالاخره او را در ساعت 8 صبح 28/3/51 هنگامی که وارد اصفهان میشود؛ دستگیر میکنند. او در جریان بازجویی اعتراف میکند که از سال 1325 عضو شورای متحده بوده و تا سال 1332 فعالیت داشته است. در این سال طبق ماده (5) فرمانداری نظامی بازداشت و مدت چهارماه در قزلقلعه زندانی بوده است و سپس آزاد میشود. پس از آن که پسرش مهدی به چریکهای فدایی میپیوندد؛ او نیز با پذیرفتن نظرات پسرش شروع به همکاری با آنان میکند. او همچنین گفت نازی (سکینه) اسماعیلآبادی و فرامرز شریفی دانشجوی دانشگاه تهران با نام مستعار بابک عضو گروه میباشند و اعلامیههایی را که از تهران دریافت
1) نسرین معاضد، همان، ص 13.
میکرد، شبانه در اصفهان پخش مینمود و در آخرین سفرش به تهران از او خواستهاند خانهای در اصفهان برای استفاده اعضاء گروه اجاره کند.
عباس فضیلتکلام در مکالمهای تلفنی خبر دستگیریاش را به همسرش اطلاع میدهد. شمسی منصف، همسر عباس فضیلتکلام، موضوع را از مهدی جویا میشود. او اظهار بیاطلاعی میکند. به توصیه مهدی، سکینه اسماعیلآبادی با محل سکونت عباس فضیلتکلام در اصفهان تماس میگیرد. او بار دیگر دستگیری خود را اطلاع میدهد و توصیه میکند که «مهدی خودش را معرفی کند.»(1)پس از آن که اسماعیلآبادی موضوع را به همسرش اطلاع داد؛ مهدی گفت: «احتمال دارد دوباره فراموشی پیدا کرده باشد.»(2)آن دو به منزل فرامرز شریفی و نسرین معاضد میروند و ماوقع را شرح میدهند:
مهدی گفت حتماً بابام دیوانه شده و سرش را چند دقیقه روی میز گذاشت و گریهاش گرفته بود، من از شب قبل که با بابک دعوا کرده بودم خیلی ناراحت بودم. نه صبحانه خورده بودم و نه ناهار و قبل از این جریان قرار بود تکلیف من روشن شود چون بابک میگفت که من با رفتاری که دارم صلاحیت همکاری با آنها را ندارم.[...] به هر حال بعد از چند دقیقه مهدی بلند شد و به من گفت پاشو بریم خونه مامان. تو برو آنجا و مامان را بفرست برود اصفهان و بابا را با خودش بیاورد. من گفتم ممکن است پلیس آنجا باشد و مهدی گفت به هر حال وضع تو از ما بهتر است و چون چیزی هم نمیدانی برای ما خطری ندارد و در ضمن یک کپسول به من داد و گفت اگر پلیس آنجا بود فوراً این را بخور.(3)
آنان سه نفری رهسپار منزل شمسی منصف میشوند. حوالی منزل، نسرین معاضد از اتومبیل پیاده شده و به منزل مادرش میرود. ولی در آنجا با مأمورین
مواجه و دستگیر میشود. مأمورین همچنین شمسی منصف و مهرداد فضیلتکلام را دستگیر میکنند. ساواک سریعاً به این نتیجه میرسد که چنانچه این افراد «که تنها به عنوان واسطه ارتباط از وجودشان استفاده شده بود مرخص گردند میتوان با تعقیب و یا آماده ساختن آنان به همکاری سریعتر با عناصر متواری این گروه دست یافت که به همین منظور روز 10/4/51 نامبردگان» آزاد میشوند.
احتمالاً کمیته مشترک از همین طریق توانست به خانه تیمی مهدی فضیلتکلام دست یابد؛ زیرا حسب اظهار سکینه اسماعیلآبادی: «بعد از چند روز دیگر مهدی یک شب میرود دم ایستگاه 21 [24] اسفند و نسرین را میبیند و میگوید سلام، نسرین با ترس و لرز میگوید با من حرف نزن سه نفر دنبالم هستند و مهدی دیگر چیزی نمیگوید و میآید.»(1)
مدتی بعد نسرین معاضد که اطلاعات خود را در اولین دستگیری مخفی داشته بود؛ مجدداً دستگیر میشود. چندی بعد از این ماجرا، حادثه خیابان سلیمانیه روی میدهد که طی آن حمید اشرف و شیرین معاضد موفق به فرار میشوند.
سکینه اسماعیلآبادی که به دعوت یکی از دوستانش عازم شمال بود مینویسد: تا شب آخری که میخواستم بروم شمال مهدی آمد خانه و گفت نازی، خانه سیامک را محاصره کردند و یکی از دوستانمان کشته شده و احتمال دارد که شیرین یا کشته شده [باشد،] و یا زخمی گیر پلیس افتاده است امشب سیامک [حمید اشرف] قرار است بیاید خانه ما، یه کم غذا تهیه کن، رفت ساعت 9 قرار داشت و آمد خانه. گفتم سیامک کو، او گفت مسعود را هم دیدم و به او گفتم سیامک برود خانه آنها و مهدی خیلی ناراحت بود. صبح شد [...] و من هم ساعت 2 رفتم و روزنامه خریدم بین راه آشتیانی که کشته شده بود عکسش را در روزنامه دیدم و دیگر چیزی ننوشته بود حدس زدم شیرین دستگیر نشده.»(2)
سکینه اسماعیلآبادی به شمال میرود و پس از سه روز، جمعه به تهران باز میگردد و شرح فرار شیرین معاضد را از همسرش میشنود. بعدازظهر فردای آن روز مهدی فضیلتکلام از خانه خارج شد و چون تا پاسی از شب برنگشت، سکینه اسماعیلآبادی به منزل فرامرز شریفی رفت. ولی چون او خانه نبود؛ در منزل همسایه آنان شب را سپری کرد و فردای آن روز به سراغ حمید ملکی رفت و او نیز اظهار بیاطلاعی کرد. اسماعیلآبادی مجدداً به منزل فرامرز شریفی بازگشت. «خانم همسایه گفت هنوز نیامده و من دوباره رفتم خانه حمید ملکی، تا ساعت 2 که اخبار رادیو خبر مرگ مهدی و فرامرز را داد.»(1)
در مرداد سال 51، با نزدیک شدن سالگرد کودتای 28 مرداد، کمیته مشترک ضدخرابکاری، با این احتمال که در این روز، ممکن است اقدامات و انفجارهایی از سوی گروههای مسلح صورت پذیرد؛ از تاریخ 23/5/51 به تعداد اکیپهای گشت خود افزود تا از سحرگاه به شناسایی افراد مظنون و مشکوک مبادرت ورزند. همچنین کمیته مشترک از اداره راهنمایی و رانندگی خواست تا با متوقف ساختن اتومبیلها و به ویژه موتورسواران مشکوک با آنها همکاری نماید.
در ساعت 5 بامداد روز 28 مرداد یکی از مأمورین جمعی کلانتری 17 در چهارراه خانیآباد، سرپل راهآهن، ابتدای خیابان آرامگاه به موتور سواری مشکوک شده و به وی دستور توقف می دهد. موتورسوار که کسی نبود جز احمد زیبرم، با شلیک یک گلوله به پاسبان عامری و با به جا گذاشتن موتور، متواری شده و به منزلی در انتهای خیابان نوبهار پناه میبرد. متعاقباً اکیپهای آژیر، سهراب و طاهر کمیته مشترک از راه رسیده و منطقه را محاصره میکنند. آنها با یافتن خانه مزبور زیبرم را از پای در میآورند. در بازرسی از جسد زیبرم یک
1) سکینه اسماعیلآبادی، همان، ص 25.
عدد بمب ساعتی مجهز به 5 لوله دینامیت که جهت انفجار در ساعت 0830 آماده شده بود کشف و خنثی گردید.
جمشیدی رودباری در مورد احمد زیبرم مینویسد:
«وی از نظر تاکتیکی بسیار خوب بود، ولی هیچ چیز از استراتژی سرش نمیشد، فیالمثل اگر مانعی سر راهش ظاهر میشد، بی درنگ میکشتش، حالا برایش اهمیت نداشت که اثرات روانی و سیاسی عملش بر محیط چه خواهد بود. موضع گروهیاش پایین بود و وی را به چشم سمپات میدیدند.»(1)
متأسفانه بنا به دلایل متعددی از جمله فقد اسناد، آگاهیهای چندانی از فعالیتها و تکاپوهای چریکها در سالهای 51 و 52 در اختیار نداریم؛ ولی اجمالاً میدانیم در این سالها مبارزة مسلحانه از جاذبه بسیاری برخوردار شده بود و جوانان بسیاری این روش مبارزه را برمیگزیدند. دانشگاهها هم مراکز مناسبی بودند برای سربازگیری سازمانهای چریکی. به موازات آن، رژیم شاه نیز در سرکوب این سازمانها به روشهای جدیدی روی آورده بود. علاوه بر شکنجه که روشی معمول و متداول در اعترافگیری و ردیابی اعضاءگروه های مسلح بود؛ گشتهای خیابانی و تعقیب و مراقبت نیز بر آن افزوده شد. کمیته مشترک ضد خرابکاری با کشف کوچکترین «رد» آن را تا انتها دنبال میکرد. بنابراین، گروههای مسلح سخت در تنگنا قرار گرفته بودند و مستمراً اخبار دستگیری، درگیری و کشف خانه های امن در رسانهها منتشر میشد.
وضع به گونهای بود که پیش از آنکه گروههای مسلح بتوانند افراد خود را سازماندهی کرده، یا آموزش دهند؛ مورد یورش کمیته مشترک واقع میشدند. از جمله میتوان به کشته شدن اسدالله بشردوست و دستگیری سمپاتهای او اشاره کرد.
متعاقب دستگیری محمدحسن حجت انصاری دانشجوی سال هفتم دانشکده
1) عباس جمشیدی رودباری، همان، بازجویی، بدون تاریخ، ص 9.
پزشکی دانشگاه تهران مشخص شد که اسدالله بشردوست یکی از اعضای متواری گروه با سه نفر به اسامی اکبر (ایرج) دوستدار صنایع، مهدی زرعیان و شاهرخ توفیقی که به ترتیب در بروجرد، اهواز و بندر بوشهر ساکنند، ارتباط دارد.
پیش از این، هویت اسدالله بشردوست توسط حمید ارضپیما نزد ساواک آشکار شده بود. حمید ارضپیما در تکنگاری خود درباره اسدالله بشردوست با اشاره به همشهری بودن و آشنایی با وی از دوران کودکی، تمایل بشردوست به مبارزه را یادآور میشود. پس از آن که در تهران اعلامیههایی در مورد واقعه سیاهکل پخش میشود بشردوست علاقه خود را برای مطالعه این اعلامیهها به اطلاع ارضپیما میرساند. ارضپیما نیز به او پیشنهاد میدهد: «اگر حاضری میتوان در تهران به ملاقات ابراهیم آزاد سرور [سروآزاد] بروی (و البته آن دو نیز به علت همشهری بودن همدیگر را میشناختند) و مقداری اعلامیه سیاهکل را از ابراهیم بگیری و او قبول کرد و به تهران رفت و اعلامیه ها را از ابراهیم گرفت.»(1)
از آن پس، بشردوست، سمپات ارضپیما محسوب میشد و حتی به او گفت دارای دوستانی است که میتوانند با او همکاری کنند.
ارضپیما از او خواست تا گزارشی از وضع دوستان خود تهیه کرده و به وی بدهد. «و او نیز در ملاقات اوایل تیرماه که در تهران انجام گرفت یک گزارش خیلی مختصر از دوستان خود که به اسمهای مستعار A، B، C و F» نامگذاری شده بودند؛ تهیه کرد و به ارضپیما داد. در آن گزارش از پایه تحصیلات و میزان مطالعات آنها صحبت کرده بود. ارضپیما نیز گزارش را به عباس مفتاحی داد «که مورد قبول او واقع نشده بود.» در آخرین دیداری که ارضپیما و بشردوست در روز جمعه اول مرداد ماه در خانه ارضپیما با یکدیگر داشتند به اتفاق مطالبی را که ارضپیما بنا به درخواست عباس مفتاحی تهیه کرده بود؛ تصحیح کردند و قرار بود بشردوست آنها را که یکی «درباره وضعیت خانوادگی غفور حسنپور
1) سکینه اسماعیلآبادی، همان، ص 3.
بود و دیگری درباره وضع چایکاران» در تهران به ابراهیم سروآزاد تحویل دهد تا او نیز به عباس مفتاحی برساند.
پس از این دیدار حمید ارضپیما دستگیر و لاجرم بشردوست نیز متواری شد و هیچگونه اطلاع دیگری از کیفیت ارتباط بشردوست با گروه در دست نیست. حتی جمشیدیرودباری که تقریباً تمامی تیمها را میشناخت؛ اصلاً از او سخنی نمیگوید.
برابر اسناد موجود، اسدالله بشردوست در روز سهشنبه 11/7/51 با نام علی به اتفاق یکی از دوستانش اتاقی در خیابان غیاثی، اصفهانک، کوی باغ سرهنگ اجاره میکند. دو روز بعد نزاعی بین نوه صاحبخانه و یکی دیگر از اهالی محل در میگیرد و صاحبخانه به پاسگاه ژاندارمری واقع در سلیمانیه شکایت میبرد. پاسگاه مزبور گروهبان سوم دیپلمه وظیفه، حسین مصطفیپور را همراه شاکی جهت دلالت طرفین دعوا به پاسگاه به محل اعزام میکند. گروهبان مذکور از «علی» میخواهد که به عنوان شاهد ماجرا همراه وی و شاکی راهی پاسگاه شود. «علی» نیز که چارهای نداشت همراه گروهبان و شاکی، محمدباقر مشایخی، سوار بر موتور میشود. «علی» که هویت خود را در معرض افشاء شدن میدید در بین راه یعنی در تقاطع خیابان انوشیروان دادگر و چهارراه غیاثی ابتدا گروهبان مصطفیپور و سپس محمدباقر مشایخی را از ناحیه سر با اسلحهای که همراه داشت مضروب و سپس متواری میگردد. مضروبین به بیمارستان سینا و بهادری منتقل لیکن معالجات مؤثر واقع نگردیده و هر دو فوت میکنند. با نشان دادن عکسهای متواریان به شاهدان صحنه، آنان تأیید میکنند که «علی» مزبور همان اسدالله بشردوست بوده است. اینک با یافته شدن «ردی» از اسدالله بشردوست، اکیپ «راد» در روز یکشنبه 5/9/51 وارد اهواز میشود، با کمک ساواک اهواز، آدرس مهندس زرعیان را به دست میآورند و وی را در کارخانه نورد شهریار دستگیر میکنند. او نیز آدرس ایرج دوستدار صنایع، رضا توفیقی و اسدالله بشردوست را در اختیار میگذارد. در ساعت14 همان روز رضا توفیقی نیز در اهواز دستگیر میشود.
اکیپ «راد» برای دستگیری بشردوست راهی اصفهان میشود. با شناسایی خانه «بشردوست» واقع در خیابان مهر، کوچه مهر، پلاک 7 چون نامبرده در منزل نبود؛ در آنجا تله میگذارند. تا اینکه، بشردوست روز سهشنبه 7/9/51 وارد منزل شد و چون اوضاع را غیر عادی یافت؛ قصد فرار داشت که در درگیری به قتل رسید.
در ساعت 15 روز 3/11/51 انفجاری در منزل دو اتاقهای واقع در مشهد، خیابان خواجهربیع به وقوع میپیوندد و به کمک همسایگان، فرد مجروح که دختری به نام زهرا حسینی بود به بیمارستان منتقل میشود. اما او پس از انتقال فوت میکند. با تحقیقاتی که ساواک مشهد به عمل آورد؛ معلوم شد که نام اصلی زهرا حسینی، پوران یداللهی، دانشجوی سال آخر رشته شیمی دانشگاه تهران است. یک ماه پیش از این تاریخ، یعنی در مورخ 2/10/51 پسر عمه پوران یداللهی فردی به نام [...] به مقامات امنیتی گزارش میدهد که پوران یداللهی، مدت 35 روز است که از منزل خارج شده و مراجعت نکرده است. وی اضافه میکند که: «90% معتقد است که پوران یداللهی جزء گروه خرابکاران و افراد سیاسی میباشد و عزیمت وی نیز به دستور همکارانش صورت گرفته»(1)است.
با تحقیقات ساواک آشکار میگردد که پوران یداللهی از فروردین سال 51 ترک تحصیل کرده و به آموزش رانندگی پرداخته است. به طوری که در تاریخ 4/6/51 در امتحان رانندگی شرکت کرده و در آئیننامه قبول و در امتحان شهر مردود شده بود. او در نوبت بعدی، مورخ 3/7/51 باز هم در امتحان شهر مردود شد و در نوبت بعد نیز دیگر مراجعت نکرد. بنابراین ساواک پس از دریافت گزارش از منبع، مترصد فرصت برای مراجعه بعدی مشارالیها ماند که بالاخره در
1) پوران یداللهی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 67585، گزارش بدون شماره، مورخ 2/10/51.
حادثه انفجار منزل که به اتفاق یکی دیگر از اعضای تیم مشغول تهیه مواد منفجره بودند؛ کشته شد.
این منزل به فردی به نام قدرتالله کریمی طباطبایی اجاره داده شده بود. شدت تخریب انفجار در این منزل چنان بود که در اولین گزارش شهربانی فقط از پوران یداللهی به عنوان مجروح حادثه نام برده شد؛ اما در کاوشهای بعدی، جسد دیگری نیز پیدا شد که تا مدتی مجهولالهویه بود. در تاریخ 20/6/53 اداره کل سوم ساواک در پاسخ به نامهای به ریاست ساواک استان آذربایجان شرقی اعلام میکند که بهروز عبدی نیز در آن منزل، در اثر به وقوع پیوستن انفجار فوت کرده است.
برابر اسناد موجود، بهروز عبدی که دانشجوی سال سوم مهندسی صنایع دانشگاه صنعتی آریامهر بوده است؛ از اوایل سال تحصیلی 52 - 51 برای ثبت نام به دانشگاه مراجعه نکرده است. به طوری که پدر و مادر او برای یافتنش به دانشگاه و به خانهای که اجاره کرده بود؛ مراجعه میکنند ولی اثری از او نمییابند.
حسب بازجوییای که از صاحب خانه بهروز عبدی به عمل آمد، او در اواخر شهریورماه سال 51 به عنوان مستأجر به آنجا نقل مکان کرد و پس از گذشت یکماه و نیم و بدون اطلاع قبلی دیگر به آنجا باز نگشت. ولی متعاقب دستگیری یکی از دوستان او به نام نریمان رحیمیبالو، او در بازجویی 28/8/51 اعتراف کرد که «بهروز عبدی عضو گروه چریکهای فدایی خلق بود و مرا تشویق به عضویت در گروه میکرد.»(1)بهروز عبدی همچنین نریمان رحیمی بالو را در فروردین سال 1351 نزد مهدی فضیلتکلام برد و فضلیتکلام نیز «بعد از حدود نیمساعت گفتوگو راجع به مسایل سیاسی و لزوم مبارزه» به رحیمیبالو توصیه
1) بهروز عبدی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 112391، بازجویی از نریمان رحیمیبالو دربارة عبدی، مورخ 28/8/1351، ص 3.
کرد «برو زیاد مطالعه کن.»(1)بهروز عبدی همچنین، ابراهیم پوررضا خلیق را به گروه معرفی کرد.
در اوایل خرداد 51 عباس جمشیدیرودباری فردی با نام مستعار عباس را سر قراری در خیابان خیام ملاقات کرد. عباس نام مستعار ابراهیم پوررضا خلیق بود.
ابراهیم پوررضا خلیق، دانشجوی سال پنجم رشته مکانیک دانشگاه صنعتی آریامهر بود. چون نمرات ترم اول او در سال تحصیلی 50 کمتر از حد نصاب بود؛ از طرف دانشکده به وی اخطار شد در صورتی که در امتحانات تیرماه نمراتی کمتر از ده بیاورد از دانشگاه اخراج خواهد شد. اما چون در تیرماه سال 51 اوراق امتحانی از وی مشاهده نشده و تمام نمرات صفر محسوب گردیده؛ در نتیجه، از طرف دانشگاه نامهای به آدرس وی در تبریز ارسال میگردد تا خود را به اداره وظیفه عمومی معرفی کند. مدتی بعد، برادر او با در دست داشتن نامه به دانشگاه مراجعه کرده و اظهار میدارد که دو ماه پیش ابراهیم گفته است که از طرف دانشگاه برای کارآموزی به جنوب مسافرت میکند؛ و از آن پس، دیگر از او خبری در دست نیست. رئیس دانشکده در پاسخ میگوید که به نامبرده کارآموزی داده نشده است. آشکار است در همان ایامی که جمشیدیرودباری، ابراهیم پوررضا را دیده بود؛ وی زندگی مخفی را آغاز کرده یا در آستانه مخفی شدن بود.
در تاریخ 18/7/51 اداره کل سوم ساواک از ساواک تهران میخواهد تا «به وسیله منابع مربوط و امکانات موجود نسبت به تعیین محل اختفاء و علت و انگیزه وی از این عمل و همچنین ارتباط احتمالی یاد شده با افراد گروههای مخرب اقدام و نتیجه را
1) بهروز عبدی، همان، ص 3.
اعلام دارند.»(1)
ابراهیم پوررضا نیز برای جذب دیگران به گروه تلاش میکرد. ابتدا، به همکلاسیاش، هادی راستروان عضویت در سازمان چریکهای فدایی را پیشنهاد کرد. او، این پیشنهاد را نپذیرفت؛ ولی چون جمشید طاهریپور همدانی را علاقهمند یافته بود، او را به ابراهیم پوررضا معرفی کرد.
اسماعیل خاکپور یکی دیگر از همان دانشجویانی است که پوررضا به او پیشنهاد عضویت داده بود. خاکپور با آنکه پیشنهاد را چندان جدی نگرفت، ولی جواب مساعد داد و بالاخره، تابستان همان سال به عضویت پذیرفته و بیدرنگ، با نام مستعار کاظم مخفی شد. در مرداد ماه، پوررضا، خاکپور را به زیبرم معرفی کرد. زیبرم نیز چند جلسه به او موتورسواری و شهرشناسی را آموزش داد.
خاکپور، یک بار نیز به اتفاق پوررضا، زیبرم و «یک دختر»؛ اطراف کورههای آجرپزی رفتند؛ تا به اتفاق تمرین تیراندازی کنند. میتوان حدس زد که «دختر» مزبور همان جمیله و یا نسترن آلآقا بوده است. مدتی بعد از کشته شدن زیبرم، پوررضا خلیق او را سر قرار فردی برد که «کلاه سبز سیدی داشت. او به علت کلاه سبز به سر گذاشتن، خود را سید معرفی کرد.»(2)
به درستی مشخص نیست، در این تاریخ، «سیّد» نام مستعار چه کسی است؟ ابوالحسن شایگان شاماسبی در بازجویی مفصّل خود پس از آنکه به سفرش به مشهد همراه با حمید مؤمنی و دشواری برای یافتن اتاق اجارهای اشاره میکند، مینویسد:
به توصیه علیاکبر [جعفری] قرار شد که او یک کلاه سبزرنگ بخرد و سیّد بشود تا مردم هم که به سیّدها احترام میگذارند به او خانه اجاره بدهند. او
شب که میآمد تعریف میکرد که از وقتی که آن کلاه سبزرنگ را به سرم گذاشتهام و سیّد شدهام، مردم خیلی به من احترام میگذارند.(1)
با اینهمه بعید است سیّد مورد نظر خاکپور، حمید مؤمنی باشد؛ زیرا احمد زیبرم در مردادماه سال 51 کشته شد و ملاقات خاکپور با «سیّد» مزبور مدت کوتاهی پیش از آن روی داد. در حالی که ابوالحسن شایگان در بهار سال 52 به حمید اشرف تحویل گردید. احتمالاً شخصی که با خاکپور ملاقات کرده بود، همان علیاکبر جعفری، مسئول شاخه مشهد بوده است که بعدها تجربه موفق خود را در کلاه سبز بر سر نهادن، به حمید مؤمنی نیز انتقال میدهد.
سید به او و پوررضا گفت که باید در مشهد مستقر شوید. آن دو نیز به مشهد رفتند و پس از مدتی در «کوی طلاب»، نزدیک قبرستان مشهد خانهای اجاره کردند. خاکپور همچنین به دستور «سید» خانه تکی دیگری در محله سمرقند، اجاره کرد. پس از مدتی او به خیابان چهنو نقل مکان کرد.
خاکپور و پوررضا که در کوی طلاب ساکن بودند؛ برای عادیسازی و هماهنگی با محیط اجتماعی، گاریدستی تهیه کرده و شروع کردند به فروختن ظروفی بر روی آن. وظیفه آنان عمدتاً مطالعه و شهرشناسی بود. آنان «مسیر انشعاب برق» را شناسایی و ترسیم کرده بودند. همچنین، به شناسایی شمارههای اتومبیلهای ساواک مشهد نیز اقدام کرده بودند.
شناسایی میادین شهر برای بمبگذاری نیز از هدفهای دیگر آنان بود. چون سید به آنان گفته بود «در آینده در میدان سوم اسفند احتمالاً بمب بگذاریم.» اما مطالعه وظیفه اصلی آنان تلقی میشد. آنان برای مخفی نگاه داشتن کتابها و جزوات خود، انبارکی در کنار مسیل در نزدیکیهای قندآبکوه میسازند و کتابهای خود را در آنجا مخفی میکنند.
1) ابوالحسن شایگان شاماسبی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 126807، بازجویی، بدون تاریخ، ص 33.
پیش از انفجار در خانه بهروز عبدی و پوران یداللهی که منجر به کشته شدن آنان شد؛ سید گهگاه به خانه آنان میرفت. خاکپور مینویسد:
آن موقع توی آن خانه ما شروع به تجربه و یادگیری روی اسید پیکریک کردیم و دو سه بار آزمایش کردیم و تقریباً به نتیجه رسیدیم. کلیه کارهایی که ما در مورد مواد منفجره و یا آتشزا انجام میدادیم معمولاً از روی نسخههای مواد که جزوهای بود و مثل اینکه علی باکری(1)نوشته بود تجربه میکردیم.
مدتی بعد خانه مشترک خاکپور و پوررضا نیز تغییر کرد، خاکپور مینویسد:
از بعد از عید شروع به گشتن دنبال منزل جدید کردیم تا اواخر بهار یا اوایل تابستان بود که موفق شدیم خانه جدیدمان [را] که واقع در محله کوی طلاب خیابان بیستمتری وصال [بود] کرایه کنیم. این خانه را پوررضا کرایه کرده بود... و ما سید را تحت فشار گذاشتیم که حتماً باید به تیم ما یک رفیق دختر بیاورد و الا وضع توجیه نیست و او قول داد که عیب ندارد و سعی میکند که بعداً رفیق دختری به اسم مستعار نگار به تیم ما آورد که بعدها فهمیدیم که این همان دهقانی است. در هر حال آن موقع من اصلاً او را نمیشناختم فقط به اسم مستعار میشناختم و من خودم کمی حدس زده بودم.(2)
این تیم، در خانه به تایپ و تکثیر جزواتی میپرداخت که «سیّد» برای آنان میآورد. خاکپور همچنین کتاب «حماسه مقاومت» را تایپ کرد. او مینویسد:
تایپ این جزوه خیلی طول کشید چون من تایپ خوب بلد نبودم لذا از تقریباً مرداد شروع به تایپ این جزوه کردم و تا پاییز ادامه داشت.(3)
حماسة مقاومت، بخشی از خاطرات دهقانی بود که کار تکثیر آن را به عهدة
شاخة تبلیغات واگذار کرده بودند. دهقانی که در خرداد 1350 دستگیر شده بود، روز پنجم فروردین ماه 1352، بر اساس طرح قبلی و با همکاری خانواده زندانیان سیاسی توانست از زندان قصر بگریزد.
وی پس از فرار از زندان، مدتی را در منزل یکی از سمپاتهای سازمان مجاهدین خلق سپری کرد، تا این که توانست دوباره به گروه وصل شود. احتمالاً پس از ارتباط مجدد، برای در امان نگاه داشتن او از خطر دستگیری، راهی مشهد شد و با خاکپور و پوررضا همخانه گردید.
در دیماه سال 52، «سید»، خاکپور را به نزد فردی به نام حسین برد. حسین نام مستعار جلال فتاحی بود که از تیرماه همان سال توسط خشایار سنجری عضوگیری شده و بلافاصله مخفی گردیده بود. فتاحی، کیومرث و خشایار سنجری مدتی در اصفهان بودند و سپس فتاحی به مشهد آمد.
فتاحی در آن ایام، در کارگاه کوچکی واقع در جاده سرخس کار میکرد. او در این کارگاه، پوسته نارنجک میتراشید و چون به تنهایی در مشهد زندگی میکرد؛ «سید»، خاکپور را در ارتباط با او قرار داد تا به کمک هم در کارگاه، به تراشکاری پوستههای نارنجکی که «سید» میآورد، بپردازند.
«سید» پوستههای نارنجک را در کارتن میآورد و جلال فتاحی و اسماعیل خاکپور آنها را در مغازه سنگزده و صیقل میدادند و پس از بستهبندی، در انبارکی که در یک موتورخانه پمپآب متروک در شمال شرقی شهر احداث کرده بودند؛ میگذاشتند؛ تا «سید» آنها را به تهران منتقل کند.
پوررضا خلیق که با خاکپور و دهقانی در یک خانه مشترک زندگی میکرد؛ از فعالیتهای خاکپور و فتاحی بیاطلاع بود و حتی نمیدانست محتوای کارتنهایی که خاکپور برای نگهداری در مغازه به او میداد، چیست؟ زیرا قرار بود پس از صحافی کتاب خاطرات دهقانی که در صد نسخه تکثیر شده بود؛ خاکپور از آنان جدا شده و به اتفاق فتاحی خانه مشترکی بگیرد.
صرفنظر از پوستههای نارنجک که «سید» برای آنان میآورد؛ کتب و
نشریاتی نیز با خود از تهران میآورد تا خاکپور پس از مطالعه، آنها را در اختیار فتاحی قرار دهد. خاکپور مینویسد:
چند روز به دستگیری ما مانده بود که سید وقتی از تهران آمد جزواتی تازه آورده بود که اخبار جدید سازمان در آن منعکس بود و تویش چند تا مقاله بود و از این حرفها، که من بردم دادم جلال بخواند من خودم آن را فقط چند صفحهاش را مرور کرده بودم که جلال آن را خوانده بود و من میخواستم به خانه برگردانم من این جزوه را که به اسم نبرد خلق بود در راه برگشتن از مغازه تراشکاری به خانه گم کردم و وقتی به خانه رسیدیم جریان را فهمیدم تصادفاً آن موقع سید در خانه ما بود و من وقتی این مسأله را مطرح کردم بینهایت تکان خورد و ناراحت شد و من دوباره برگشتم و مسیر خانه تا مغازه را سه چهار بار دقیقاً گشتم ولی اثری نیافتم.
من بعد از بیرون آمدن از مغازه یک مقدار پیاده آمده بودم و یک مقداری هم با تاکسی دیگر نمیدانم توی تاکسی افتاده بود یا موقعی که پیادهروی میکردم در هر صورت گم شد و هر چه بررسی کردیم نتیجهای عایدمان نشد و قرار شد وقتی که فردا سر قرار جلال فتاحی میروم مغازه را تخلیه کنیم و نارنجکهای موجود مغازه را به انبارک منتقل کنیم و چند روزی منتظر باشیم تا ببینیم چه اتفاقی خواهد افتاد ما با این فرض که این احتمالاً توسط یک نفر ممکن است پیدا شود و به دست پلیس بیفتد روی این اصل تصمیم به تخلیه مغازه گرفتیم. و طبق گفته سید قرار شد که جلال به صاحب مغازه بگوید که کار دارم و چند روزی به مسافرت میروم و با این حساب چند روزی که می خواهیم مغازه را بسته نگاه داریم توجیه بشود. و من طبق گفته سید که قرار گذاشت من بیرون بایستم و جلال برود مغازه را تخلیه کند. و همین طور هم کردیم.(1)
اما، این حادثه برای آنان خوشیمن نبود؛ چرا که:
1) اسماعیل خاکپور، همان، صص 21-19
فردای آنروز یعنی روز بازداشتمان من صبح سر قرار جلال رفتم و مسأله گم شدن جزوه را مطرح کردم و دو تائی طرف مغازه رفتیم من بالای خط آهن ایستادم و جلال با دو دفعه رفتن و آمدن مغازه را تخلیه کرد او علاوه بر پوستههای نارنجک کتابها و وسائل خرده ریز مغازه را هم آورده بود لذا بار خیلی سنگینی بود و به علت برف بودن [باریدن] سنگین، نمیشد با دوچرخة پنچر این همه بار را حمل کرد لذا تصمیم گرفتیم یک جعبه تختهای که تویش پوسته نارنجکهای سوراخ سوراخ و خراب و مقداری کتاب و وسائل مغازه بود در یک برجک مخروبهای کنار خط آهن قایم کنیم و بقیه را که پوستههای آماده شده و آماده نشده بود به انبارکمان که همانطوریکه عرض شد در نزدیکی ده ابراهیمآباد بود منتقل کنیم.
چون نمیخواستیم از خیابان سرخس و توی شهر حرکت کنیم لذا از پشت پشتهها و از کوره راهها که همهاش را برف گرفته بود به سمت ده راه افتادیم و برای رسیدن به انبارک از این راه میبایست از توی ده عبور کنیم. آن روز ده بر خلاف هر روز دیگر شلوغ بود. چون گاوی زائیده بود و بچهاش یخ زده بود و رم کرده بود و تمام اهل ده ریخته بودند بیرون تا گاو را بگیرند و من یکی دو روز قبل از بازداشتمان دچار اسهال شدیدی شده بودم و ضعف زیادی داشتم به طوری که به زور راه میرفتم و همچنین پیش آمدن این ماجرا باعث کلی ناراحتی بود و احساس ضعف میکردم ما توی ده یکدانه از ده نان گرفتیم خوردیم تا اینکه دهاتی جمع بشوند و به خانهشان بروند تا شرایط مساعد برای رفتن به سر انبارک فراهم بشود. و این کار موجب شد تا کلی انتظار بکشیم.
این انتظار بیش از حد ما در ده باعث سوء ظن دهاتیها شد و آنها فکر کردند که احیاناً ما قاچاقچی هستیم و اینها و اظهار داشتند که ما به شما مشکوک هستیم شما دارید جنس منتقل میکنید و از این حرفها و بالاخره ما صحبت کردیم که نه ما مثلاً دوره گردیم و آهن پاره خرید و فروش میکنیم و حتی پوستهها را نشانشان دادیم و وقتی آنها دیدند اول ترسیدند که اینها چی هستند ولی بعداً متقاعدشان کردیم که هیچ چیز نیستند و برای اینکه اطمینانشان جلب بشود یکی از پوستهها را چکش آوردیم شکستیم و به آنها نشان دادیم که چیزی نیست و قبول هم کردند و من دو تا پوستة نارنجک و سجل خودم را که جعلی بود به آنها دادم که فردا میآیم و میگیرم البته جلال فتاحی هم
سجل داشت او را من نوشته بودم که سید یک سجل سفید به من داده بود و من نوشتم و عکسی هم که جلال داده بود رویش چسباندم و بهش بردم دادم.
در هر صورت توی ده آن موقع یک موتور سوار جوانی بود و بعد از اینکه ما راه افتادیم برگردیم میبرند پوستهها را به کدخدا و سپاهی دانش ده نشان میدهند. [او هم] میگوید که اینها پوستة نارنجک جنگی است بروید [آنها را] بگیرید مثل اینکه آن موتورسوار خود را به قلعة خدر بیک میرساند و کدخدا و اهالی میدان با او اینها یک مرتبه ریختند به سر ما و با چوب و چماق و زنجیر افتادند به جان ما و به ساق پا و سرم مرتب میکوبیدند و من دیدم این طور نمیشود اسلحه را درآوردم و تیر هوائی شلیک کردم تا بلکه بترسند ولی اسلحهام گیر کرد و آنها ریختند سر ما و کلی کتک زدند و آن وقتی دیدم سرم گیج میرود دیگر سیانورم را خوردم تا اینکه در بیمارستان اواخر بهوش آمدم من اول فکر کردم که جلال فتاحی موفق شد فرار کند ولی بعداً او را هم در ساواک مشهد دیدم.(1)
با دستگیری اتفاقی فتاحی و خاکپور که تیم تدارکاتی محسوب میشدند؛ ساواک چون احتمال میداد افراد دیگری از اعضای گروه در مشهد فعالیت داشته باشند؛ لذا دو اکیپ مجهز از کمیته مشترک را به مشهد اعزام کرد تا به گشتزنی در مناطق تردد افراد گروه بپردازند.
دو روز پس از دستگیری خاکپور و فتاحی، مأمورین کمیته مشترک در ساعت 30/10 روز 24/12/52 در خیابان شاهرضای مشهد به فردی مظنون میشوند و برای بررسی وضعیت، به نزدیکی او میروند. فرد موصوف ضمن مقاومت خود را سیدحسین موسوی و درجهدار ارتش معرفی میکند. هنگامی که مأمورین او را بازرسی بدنی می کردند؛ ناگاه نقش بر زمین شد. چون احتمال داده میشد سیانور خورده باشد او را فوراً به بیمارستان منتقل میکنند. معالجات مؤثر واقع و بهبود نسبی حاصل گردید. در ضمن بازجویی معلوم گردید که او «ابراهیم پوررضا
1) اسماعیل خاکپور، همان.
خلیق» است.
طبق گفتة ابوالحسن شایگان شاماسبی، ابراهیم پوررضا خلیق که شایگان او را با نام مستعار عباس میشناخت، مدتی بود به همراه یک دختر که شایگان او را (X) مینامد، در خانة آنان به سر میبرد. آنان چشمبسته و توسط علیاکبر جعفری بدانجا آمده بودند و غیر از مرضیه احمدیاسکویی، کسی اجازه دیدن آنان را نداشت. در این روز پوررضا خلیق برای اجرای قرار ثابت خود توسط مرضیه احمدی از خانه بیرون برده شد و بدینترتیب، دستگیر شد.
پوررضا همچنین، در اعترافات شفاهی اظهار کرد که در تاریخ دهم فروردین، با یکی از اعضاء گروه قرار ملاقات دارد. پوررضا نام و نشان دیگری از فرد ملاقات شونده به میان نمیآورد.
او، هنگام بازجویی با استفاده از فرصت کمی که به دست آورد، سر خود را به شدت به دیوار کوبید. در نتیجه این کار، با توجه به ضعف شدید و خونریزی داخلی در همان روز دستگیری فوت میکند؛ و ساواک را در دستیابی به اطلاعات خود از هستههای فعال تیم مشهد، ناکام میگذارد(1)
روز بعد به مشهد رفته و خودم را به ساواک معرفی کردم و یکی دو ساعت بعد [پور]رضا خلیق را آوردند. او قبلاً به شدت شکنجه شده بود و علاوه بر من حسین ناهیدی و چند نفر دیگر در اطاق بودند. دستوپای او را بسته و با کابل او را زدیم و بعد من و ناهیدی بیرون آمده تا در مورد ادامه کار صحبت کنیم.
در این موقع افراد گارد ساواک شاید برای خوشخدمتی دستهای رضا خلیق را با دستبند به پنجره اطاق بسته و آویزان کرده بودند، وقتی وارد اطاق شدم وضع را بحرانی دیدم، وقتی دستبندها را باز کردم بیهوش شده بود و تلاشهای بعدی بیاثر ماند و او شهید شد.» (به نقل از: شکنجهگران میگویند ... ، گردآوری قاسم حسنپور، تهران، موزه عبرت، 1386، صص 177-176).
.1) بهمن نادریپور، روز 26 خرداد 1358 در دومین جلسة دادگاه خود، در مورد بازجویی از ابراهیم پوررضا خلیق گفت: «به دستور عطارپور به مشهد رفتم تا با ساواک مشهد در بازجویی از متهم فوق همکاری نمایم.
دستگیری خاکپور در 22 بهمن ماه، موجب شد که او سر قراری که داشت حاضر نشود. به همین جهت، گروه تصمیم میگیرد به نحوی از وضعیت او کسب اطلاع کند. در آغاز به مرضیه احمدیاسکویی مأموریت داده میشود تا از سلامت خانة او باخبر شود. او به اتفاق ابوالحسن شایگان راهی کوی طلاب میشوند. اسکویی به ابوالحسن شایگان گفت با فاصله چند متری پشت سر او حرکت کند تا اگر در مواجهه با مأمورین کشته یا دستگیر شد، او بتواند به دیگر افراد منزل خبر دهد. اسکویی همچنین قرص سیانوری به شایگان داد و سفارش کرد چنانچه مأمورین به او نیز مشکوک شدند، فوراً آن را بخورد. ابوالحسن شایگان مینویسد:
پس از مدتی مرضیه گفت که مسئلهای نیست و برگردیم. موقع برگشتن ما همراه هم راه میرفتیم. مرضیه گفت که باز اگر موردی پیش آمد تو زود از من جدا شو و برو خانه. ما داشتیم به خیابان بیستمتری طلاب میرفتیم که سوار تاکسی شویم و به خانه برویم. ما توی یک فرعی حرکت میکردیم و نزدیک خیابان بیستمتری بودیم که آن طرف خیابان یک پیکان سفیدرنگ توقف کرد و 5 نفر سرنشینان آن پیکان به طرف ما آمدند. مرضیه به من گفت برو به خانه بگو که مسئلهای نبود و گفت فوری از من جدا شو. من از او جدا شدم و به آن طرف خیابان رفتم. مرضیه به خیابان بیستمتری رفت و در آنجا دیگر من او را ندیدم.
من سوار تاکسی شدم و به خانه آمدم. جریان را به بیژنزاده گفتم (مرضیه به من گفت که از این مطلب چیزی به مؤمنی نگو) او وقتی من جریان را برایش تعریف میکردم پاهایش میلرزید. وقتی گفتم که مرضیه گفت که به خانه بگو که مسئلهای نیست خیلی خوشحال شد. او در کاغذی نوشت که مسئلهای نیست. مرضیه سالم است و آن را از زیر در به اتاقی که x در آن بود انداخت.(1)
پاسخ اسکویی، ظاهراً اطمینانآور نبود. زیرا بار دیگر به فاطمه سعیدی دستور
1) ابوالحسن شایگان شاماسبی، همان، صص 61-60.
داده میشود که به منزل خاکپور مراجعه و موضوع را پرسو جو نماید. غافل از آنکه مأمورین کمیته مشترک صاحبخانه و همسرش را توجیه کرده بودند که در صورت مراجعه فردی به منزل خاکپور، مأمورین را مطلع سازد.
فاطمه سعیدی، مادر ناتنی نادر شایگان شاماسبی بود. پس از متارکه فاطمه سعیدی با همسرش، قلیچ شایگان شاماسبی در سال 1345، نادر ترجیح داد که با نامادریاش زندگی کند. پس از آنکه نادر شایگان به اتفاق مصطفی شعاعیان، عبدالله اندوری، حسن رومینا، بیژن فرهنگآزاد و چند تن دیگر گروهی را برای شروع مبارزه تشکیل دادند، نادر شایگان از نامادریاش برای همکاری دعوت به عمل آورد و او نیز، این دعوت را پذیرفت.
بعد از کشته شدن نادر شایگان در برخورد با مأمورین کمیته مشترک ضدخرابکاری در تاریخ 5/3/1352، فاطمه سعیدی به پیشنهاد مصطفی شعاعیان و به اتفاق او و دو پسر خردسال دیگرش، ارژنگ و ناصر، راهی مشهد شد. پسر ارشد او ابوالحسن، به پیشنهاد نادر شایگان، پیش از این از آنان جدا شده بود و توسط مصطفی شعاعیان در خیابان ناصرخسرو، کوچه عربها به حمید اشرف تحویل داده شد تا اشرف او را چشمبسته به منزلی نزد شیرین معاضد در حوالی میدان شاه، کوچه شترداران، ببرد.
فاطمه سعیدی، مصطفی شعاعیان و ارژنگ و ناصر شایگان، پس از ورود به مشهد، خانهای در خیابان سناباد، نبش خیابان بنفشه، پلاک 262 اجاره کردند. فاطمه سعیدی در آنجا به تایپ جزوات و کتب میپرداخت، از جمله کتاب «جنگل» و «کارنامه مصدق» را او تایپ و تکثیر کرد.
اینک از او خواسته شده بود که به منزل خاکپور مراجعه کند تا از وضعیت خانه باخبر شود. فاطمه سعیدی در اینباره مینویسد:
روز پنجشنبه [25/11/52] بود و در منزل نشسته بودم که جواد [مصطفی شعاعیان] ضمن صحبت به من گفت با یکی از رفقای گروهش ارتباط داشته و او سر ساعت ملاقات نیامده و از من خواست که به درب منزل آنها بروم تا اطلاعاتی در مورد آنها پیدا کنم، به همین خاطر، به اتفاق جواد از منزل خارج
شدیم نزدیکیهای منزل مورد نظر به من گفت از مغازه بقالی روبروی منزل سؤال کن که ساکنین منزل کی هستند سپس با من قرار گذاشت؛ ساعت 4 بعدازظهر پس از اینکه تحقیقات من تمام شد سر ملاقات او رفته تا جریان را به او بگویم و محلی را در یکی از خیابانهای مشهد نزدیک میدان سعدی تعیین کرد تا با او ملاقات کنم ساعت حدود دو بعدازظهر بود که من از جواد جدا شدم و به منزل مورد نظر که دوستان جواد در آن زندگی میکردند نزدیک و از همسایهها سؤالاتی کردم که یکی از زنها به من مشکوک شد و شروع به داد و فریاد کرد من هم فرار کردم و سوار تاکسی شدم ولی آن زن مورد نظر دنبال من آمد و در تاکسی سوار شد. خلاصه! به وسیله مردم گرفتار شدم در همین موقع تصمیم گرفتم نارنجکی که همراه دارم از آن استفاده کرده تا با منفجر شدن آن مردم را از بین برده و فرار نمایم ولی نتوانستم این کار را بکنم سپس کپسول سیانوری که همراه داشتم، آن را بلعیدم تا کشته شوم پس از خوردن دیگر نفهمیدم چی شد.(1)
فاطمه سعیدی نحوة دستگیر شدن خود را بارها، در بازجوییهای مختلف، بیکموکاست تکرار میکند.
نحوه دستگیری فاطمه سعیدی با آنچه که مصطفی شعاعیان حکایت میکند تفاوتی آشکار دارد. شعاعیان در ششمین نامه خود به چریک های فدایی روایت میکند: در ملاقاتی که با علی اکبر جعفری داشته است از دستگیری دو تن از افراد گروه مطلع میشود. سپس جعفری از او میخواهد تا به فاطمه سعیدی اطلاع دهد سر قرار اضطراریاش حاضر شود. در این قرار، جعفری از فاطمه سعیدی میخواهد به اتفاق مصطفی شعاعیان، بعد ازظهر همان روز نزد وی بروند. در این ملاقات، جعفری میگوید: «رفیق مادر [فاطمه سعیدی] برود دم در آن خانه تا
1) فاطمه سعیدی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 11629، بازجویی، جلسه اول، مورخ 3//11/1352، صص 2 و 3.
ببینیم اگر امن است، برویم و یک مشت از چیزهایی را که مانده بیرون بکشیم.»(1)
جعفری در مقابل اظهار مکرر فاطمه سعیدی که ممکن است خانه تلهگذاری شده باشد، تأکید میکند که چنین نیست: «زیرا در ساعات مختلف شناسایی کرده ایم و هرگز هم هیچ چیز مشکوکی ندیدهایم.»(2)ضمناً جعفری در پاسخ به این پرسش شعاعیان که اگر مأمورین «در خانه تله نشسته بودند، قضیه به چه شکلی درمیآید؟» یادآور میشود که «من و یکی از رفقا ناظر جریان میشویم تا اگر رفیق مادر مورد تعقیب قرار گرفت، تعقیبکنندگان را گلوله بزنیم.»(3)
حسب گزارش شعاعیان که آن را از قول جعفری نقل میکند، فاطمه سعیدی به «درون خانه میرود ولی ماندگاری رفیق در خانه بیش از چند لحظه به دیر نمیکشد. رفیق به همراه زن صاحبخانه از در بیرون میآید ... به دنبال آنها و در فاصله چند قدمی دو تن دیگر هم بیرون میآیند. اینها مأمورین ضدانقلابند. رفیق مادر و زن صاحبخانه به سوی خیابان پیش میروند. به ناگاه رفیق مادر شروع به دویدن میکند زن صاحبخانه نیز به دنبال او میدود و جیغکشان میگوید آی دزد، آی دزد [...] سرانجام به فاصله دوری از آن خانه از سوی نیروی دشمن راه بر رفیق مادر بسته میشود. سربازی رفیق را بغل میکند. کشمکش ستیزهجویانه رفیق به رهایی نمیانجامد. سرانجام مشتی سرباز و نیروی ضدانقلابی رفیق مادر را به زور به درون ماشین ارتشی میکند و میبرند. رفیق مادر دستگیر شد.»(4)
آشکار است که روایت فاطمه سعیدی با روایت مصطفی شعاعیان کاملاً با یکدیگر تفاوت دارند. فاطمه سعیدی، هیچ انگیزهای برای خلافگویی و وارونه نمودن ماجرای دستگیری خود نداشته است. بنابراین، خلافگویی یا از جانب مصطفی شعاعیان است و یا از جانب علیاکبر جعفری، و یا هر دو. بیگمان، هر دو انگیزههایی برای خلافگویی دارند. شعاعیان از آنرو ممکن است خلاف
گفته باشد تا پای خود را یکسره از دستگیری فاطمه سعیدی پس بکشد و مسئولیت آن را متوجه چریکهای فدایی کند، «تا تاریخ داوری کند که کدامین یک کارگری و کدامین یک ناکارگری است.»(1)
آنچه باعث میشود، در درستی روایت شعاعیان تردید کنیم، فقد برخی از جزییات مهم در روایت اوست. فاطمه سعیدی در بازجویی اعتراف میکند که به اتفاق جواد [مصطفی شعاعیان] به کوی طلاب رفته است تا از وضعیت خانة افراد دستگیرشده کسب اطلاع کند. ولی شعاعیان، در گزارش خود به همراهیاش با فاطمه سعیدی اشارهای ندارد. بلکه مینویسد: «بدینسان، من رفتم و رفیق مادر و شهید جعفری به سوی برنامه طرح شده روانه شدند.»(2)
اما اگر آنچه که شعاعیان از جانب جعفری در مورد تله نبودن خانه و تخلیه آنجا از وسایل مهم روایت کرده است، کاملاً دقیق و بدون دخل و تصرف بوده باشد یعنی به توصیه جعفری، فاطمه سعیدی برای سرکشی به خانهای رفته است که «لو» رفتن آن میتوانسته محرز باشد؛ باید نتیجه گرفت که چریکها در حقیقت تصفیه شعاعیان را پی میگرفتند.
خود شعاعیان مایل است داوری اخیر را جا بیندازد: «راست این است که از آن هنگام که رفیق مادر با مرضیه دیدار کرد و بقیه قضایایی که در نامه شماره یک خود شرح دادم، فداییان دیگر نسبت به رفیق مادر برخورد رفیقانهای نداشتند. وجدان نوینی که فداییان نسبت به مادر پیدا کردند، صرفاً پس از دستگیری او و به ویژه پس از پایمردی افسانهای او بود. بیهوده نیست که پس از بازگشت دانه [ناصر شایگان] و جوانه [ارژنگ شایگان] و من از مشهد، فریدون [حمید اشرف] سر قرارهایش نیامد و در عوض همین که ملاقات با شهید جعفری - بدان سان که در همان نامه یکم شرح داده شد - انجام شد، دانه و جوانه را خواستند و تحویل گرفتند. تا آن زمان نه دانهای و نه جوانهای و نه رفیق مادری، هیچکدام قابل هیچگونه محاسبهای نبودند، همگی به خاطر نزدیکیشان با
من، جذامی و
طاعونی و وبایی بودند، ولی به ناگاه مادر، رفیقشان شد و احساس مسئولیت سنجیدهشان هم درباره دانه و جوانه گل کرد.»(1)
معلوم نیست منظور شعاعیان از «پایمردی افسانهای» فاطمه سعیدی چیست؟ و او از کجا به این نکته پی برده است؟ زیرا فاطمه سعیدی در همان نخستین جلسة بازجویی، تمامی اطلاعات خود و آدرس منزلی را که به اتفاق شعاعیان در آن به سر میبرد، برملا ساخت.
پس از دستگیری فاطمه سعیدی، به دستور علیاکبر جعفری، مصطفی شعاعیان به همراه ارژنگ و ناصر شایگان شاماسبی روانه تهران میشود تا در قراری حمید اشرف را ببیند. اما حمید اشرف سر قرارهای خود حاضر نمیشود. شعاعیان پس از یک هفته بلاتکلیفی و «برای خواب به دامان طبیعت پناه» بردن(2)خانهای فراهم میکند. بیش از ده روز از آمدن او به تهران سپری شده بود که بالاخره علیاکبر جعفری را در سر قرار خود مییابد. «جعفری از او میخواهد که در فردای آن روز یعنی روز چهارشنبه هشتم اسفند 1352 ناصر و ارژنگ شایگان را با خود آورده و تحویل دهد. در این قرار حمیداشرف نیز حضور مییابد. ولی بچهها نیامدند. اشتباهی برایشان در محل دیدار رخ داده بود و به ناچار قرار تحویل ماند برای فردای دیگر.»(3)در این ملاقات علی اکبر جعفری به مصطفی شعاعیان وعده میدهد که مکان قرار بعدی را در نامهای که حمید اشرف فردای آن روز و به هنگام تحویل گرفتن «بچهها» به او خواهد داد تعیین خواهد کرد. اما در فردای آن روز چنین نامهای به شعاعیان تحویل داده نشد ولی اشرف خود قرار دیگری با شعاعیان گذاشت. این ملاقات به بهانه مسافرت رفتن اشرف کوتاه بود و ناگزیر قرار دیگری تعیین شد:
فلان روز و فلان ساعت به فلان جا رفتم، رفیق فریدون [حمید اشرف] نیامد. نیمساعت ضامن را هم ماندم، نیامد. پس ارتباط دوباره گسست. چه باید کرد؟
آنچه من کردم این بود: به مدت یک هفته یا ده روز - درست نمیدانم - هم به محل علامت با رفیق فریدون رفتم و هم به محلی که رفیق مسئول مشهد [علیاکبر جعفری] گفته بود. از هیچکدام هیچخبری و هیچاثری نشد. همین!(1)
بدین ترتیب، رابطه مصطفی شعاعیان با چریکهای فدایی از هم گسست. اما با پا در میانی مجاهدین خلق چند ملاقات دیگر بین شعاعیان و حمید اشرف روی میدهد. از جمله، در بیست و سوم خرداد 1353 که در این ملاقات شعاعیان نخستین نامه خود به چریکها را به وی تحویل میدهد. او در این نامه با اشاره به بلاتکلیفی خود خطاب به چریکها مینویسد: «و از آنجا که سر دواندن را نیز نمیتوانم جاودانه بپذیرم، این است که یادآور میشوم که هر آینه حداکثر تا پایان تیرماه 1353 همان شیوه بلاتکلیفی دنبال شود و آن گاه این رویه درست به همان معنی تف و لعنت و بیرون انداختن با قنداق تفنگ و سرنیزه خواهد بود، و بدتر که نه بهتر!»(2)
آخرین دیدار مصطفی شعاعیان و حمید اشرف، روز 18 شهریور 53 رخ داد. در این ملاقات، نه تنها اخراج شعاعیان به وی اطلاع داده میشود؛ بلکه خط و نشان هایی نیز برای یکدیگر کشیدند. حمید اشرف به شعاعیان میگوید: «نامهات (مقصود نامه سرگشاده شماره یک است) را آن عده از رفقایی که لازم بود، خواندند. نظر رفقا این است که ما نمیتوانیم با هم در یک سازمان جای گیریم. ضمناً دشمن فوری یکدیگر هم نیستیم. البته اگر در جامعه کار به درگیری برسد - که روزی به ناچار خواهد رسید - آن گاه رودرروی هم میایستیم و شعاعیان نیز چنین پاسخ میدهد:
درباره ارتباط سازمانی که حرفش را هم نزن، تصمیم شما هر چه باشد، برای من دیگر محال است که با شما در یک سازمان نوع حزبی زندگی کنم.
پس از پایان آخرین روزی که در نامه سرگشاده شماره یک خود یادآور شدم، من دیگر میان خود و شما هیچگونه رابطه سازمانی نوع حزبی نه احساس میکنم و نه دیگر حاضرم زیر بار آن بروم. درباره دوستی و دشمنی، من هم همانند شما فکر میکنم. دشمن فوری، «ارتجاع - استعمار» است. من همواره به شیوه مبارزه جبههای باور داشتهام. و هنوز هم بر همین باورم. به هر رو، پس، اینک مسئله دشمنی فوری با شما مطرح نیست. شما را هر چند نه به چشم رفیق ولی به چشم دوست مینگرم. درباره درگیری احتمالی در جامعه نیز، نه جای شک است و نه جای نگرانی.(1)
متعاقب دستگیری فاطمه سعیدی، او اعتراف میکند که به اتفاق دو فرزند ده و هفت سالهاش به نامهای ارژنگ و ناصر و مصطفی شعاعیان در خانهای واقع در خیابان سناباد، نبش بنفشه، پلاک 262 زندگی میکند. خانه مزبور بلافاصله مورد یورش مأمورین کمیته مشترک واقع میگردد. «کسی در منزل نبود مدارک مهمی که مشاهده شد؛ عبارت بود از مقدار زیادی کتاب نوشته مصطفی شعاعیان، دستگاه استنسیل ماشین تحریر، مقدار زیادی کاغذ استنسیل و تعدادی نشریه چریکی، سیانور، مرکب، استنسیل، که به خاطر رعایت جنبههای حفاظتی عملیات، فقط از وسایل موجود در منزل صورت برداری شده، و خانه تله گذاری» گردید.
این ایام دوران نقار و کدورت بین مصطفی شعاعیان و چریکهای فدایی بود. شعاعیان مدتی بعد از آنان جدا گردید. بنابراین، چریکها ارژنگ و ناصر را از او تحویل گرفته و به خانههای تیمی خود فرستادند.
ارژنگ و ناصر با نام مستعار احمد و مرتضی در خرداد ماه توسط نزهتالسادات روحیآهنگران، به زهرا آقانبی قلهکی و علیرضا شهاب رضوی که به تازگی مخفی شده و در خیابان حسامالسلطنه ساکن بودند، تحویل داده شدند. پس از آن که شهاب رضوی دستگیر شد و چارهای جز تخلیة خانهاش نبود؛
1) مصطفی شعاعیان، همان، ص 57.
نزهتالسادات روحی، ارژنگ را با خود برد و به خواهرش در مردآباد تحویل داد و ناصر نیز تا مدتی بعد، به همراه زهرا آقانبی قلهکی در خانهای که مسئول آن نسترن آلآقا بود، زندگی می کرد. مدتی بعد آلآقا و قلهکی راهی اهواز شدند و دیگر اطلاعی از نحوه زندگی ناصر در دست نیست.
اعظمالسادات روحی آهنگران، درباره ارژنگ توضیح مفصلی میدهد که حاکی از غمبار بودن زندگی کودکانه اوست:
من احمد (ارژنگ شایگان) را در خانه جوب مردآباد اولین بار دیدم من قبلاً دربارة بچهها از بهمن شنیده بودم که میگفت ما در سازمان رفیق بچه هم داریم و میگفت که شعر میگویند و یک بار چند سطر از شعرهای آنها را برای ما خوانده بود ولی نگفته بود که آنها چه کسانی هستند ولی بعداً که خبر دستگیری مادر نادر شایگان در نبرد خلق شماره دوم نوشته شد و در آن به این موضوع اشاره شده بود که مادر با بچه های کوچکش به مبارزه ادامه میدهد من فهمیدم که این بچهها همان بچههای مادر هستند و برادرهای نادر شایگان. خواهرم گفت که میخواهد یکی از آنها را که میگفت وسطی است و خیلی هم بچه خوبی است پیش شما بیاورم او از خصوصیات او تعریف می کرد و میگفت خیلی زرنگ و فعال است و خیلی هم رفقا را دوست دارد و میگفت فوقالعاده هم هشیار است میگفت به طور کلی نسبت به مسائل توجیه است فقط او کمی حساس است و با کوچکترین چیزی ممکن است به گریه بیفتد و میگفت که نسبت به برادر کوچکترش خیلی بهتر و آرامتر است میگفت که مرتضی اسم مستعار برادر کوچکتر احمد بود. رفقا را با شیطنتها و حرفگوش نکردنهایش به ستوه آمده [آورده] است و میگفت که احمد در کارها کمک میکند و حرف گوش میکند و منطق سرش میشود میگفت که به احمد و مرتضی اول خبر شهید شدن نادر و دستگیر [شدن] مادر را نداده بودند ولی به احمد گفتند ولی به مرتضی هنوز نگفتهاند و میگفت که برخورد احمد نسبت به این جریان خیلی خوب بوده و حتی گریه نکرده است میگفت ممکن است البته خودش در تنهائی گریه کرده باشد. آن روز احمد را خواهرم آورد در اوایل ماه تیر 52 بود. برخلاف انتظار ما او کوچکتر از آن حدی بود که تصور میکردیم او با همه دست داد و خواهرم ما را به همان اسمهای عطیه و ناصر و رحمت به او معرفی کرد و او را هم آمد معرفی کرد و به احمد گفت که
تو هیچ اطلاعاتی نباید از جاهائی که بودی و یا با چه کسانی بودی به رفقا بدهی و به او گفت که خودت که این موضوع را میدانی ولی با این حال من باز هم میگویم که فراموش نکنی و به ما هم گفت که اگر او خواست اطلاعات بدهد به او تذکر بدهید و گفت که او اینجا حسابی کارهای تکنیکی را یاد خواهد گرفت و گفت که او باید درسش را هم بخواند و کتابهایش را هم آورده بود و گفت که اول راهنمائی را می خواند و قرار شد که از او امتحان کنیم و ببینیم که معلوماتش در چه حدی است و آن وقت درس را با او شروع کنیم. به هر حال قرار شد که برای او هم برنامه بنویسیم و کارهایش را از روی برنامه انجام دهد و در ضمن چون او خانه را هم یاد گرفته بود قرار شد که برای بازی به کوچه هم برود چون خواهرم میگفت که او تا به حال هر جا بوده چشم بسته بوده و حالا واقعاً اینجا برود و کمی با مردم روبرو شود چون این طور ذهنی بار میآید و نمیداند که با مردم چطور برخورد کند.
بهر حال ما موقع برنامهنویسی برنامه احمد را هم مینوشتیم او مقداری درس میخواند و مقداری در کوچه بازی می کرد و همچنین در کارهای تکنیکی مثل درست کردن پرتابکن تا بدنه تایمر و یا سوهان زدن کلید که ناصر به او یاد داده بود کمک می کرد. اوایل نسبت به کار شوق زیادی نشان میداد و همچنین میگفت که تا اندازهای تایپ تمرین کرده و بلد است و مقداری هم تایپ تمرین کرد البته همه این کارها را اوایلی که آمده بود با شوق انجام میداد ولی وقتی به کوچه رفت و با بچهها دوست شد؛ دیگر همهاش دلش میخواست که برای بازی به کوچه برود و همچنین یک دوچرخه هم داشت که با آن هم به بازی میرفت او دیگر سخت بازیگوش شده بود و درسها را هم کنار گذاشته بود ما هم از وقتی که کار انتشارات زیاد شد دیگر به او نمیرسیدیم و او مقداری در کار انتشارات کمک می کرد مثلاً اوراق را جمع می کرد و یا میگذاشت که خشک شود و او همچنین یک جارختی هم درست کرد که ناصر به او یاد میداد و همچنین او مطالعه هم میکرد و خواهرم برای او کتاب میآورد و همچنین برای مرتضی [ناصر] هم نامه مینوشت و به خواهرم میداد که برایش ببرد و جوابش را بیاورد و خیلی به اینکار علاقه داشت و اگر یک وقت نامه مرتضی دیر میرسید ناراحت
میشد و میگفت چرا دیر کرده و همهاش از خواهرم میپرسید که چرا مرتضی نامه نمینویسد.
دیگر از کارهای احمد در خانه جوب مردآباد که با هم بودیم یک بار در هنگام گذاشتن پرتاب کن در میدان کرج و یک بار هم در موقع گذاشتن پرتاب کن در خیابان چهارصد دستگاه، یک بار هم در هنگام توپگذاری در جلوی مدرسه چهارصد دستگاه، دوبار با من و یکبار هم با خواهرم رفته بود او با شوق زیادی از عکسالعمل شاگردان تعریف میکرد. و میگفت که چطور بچهها اعلامیه ها را برمی داشتند و فرار میکردند و احمد خیلی زیاد حرف میزد و وقتی بیرون میرفت و بازی میکرد تا مدتی میآمد و درباره آن صحبت میکرد و خیلی علاقه داشت که [از] مادر و نادر تعریف کند و واقعاً به این موضوع افتخار می کرد. بعداً هم که با هم در خانه نزدیک کرایه ها رفتیم میخواست هر طوری شده این موضوع را به آرش و کاظم بگوید. احمد در ضمن یک تفنگ بادی داشت یعنی اول یک هفتتیر بادی داشت و فشنگ را بعداً خواهرم برایش آورد او با هفتتیر بادی و تیر موئی در خانه تیراندازی می کرد روی جعبه که با گچ توی آن را پر کرده بودیم که صدای زیادی ندهد و با تفنگ بادی هم در خانه نزدیک کرایه ها با ساچمه تیراندازی میکرد و تفنگ بادی را به کوچه هم میبرد احمد انگیزه و ایمان محکمی برای مبارزه نداشت چون او یک بچه بود و صرفاً به خاطر مادر و برادرش آمده بود و حال هم که آنها دستگیر شده بودند مسلماً او نمیتوانست همان ایمان قبلی را داشته باشد ولی او هم رفقا را دوست داشت و این از حرکاتش پیدا بود. مخصوصاً خواهرم را زیاد دوست داشت.
در ضمن یک بار هم احمد را موقعی که به دیدن چادرنشین ها رفتیم بردیم ولی او در طول مدتی که آنجا بودیم اصلاً صحبت نمیکرد و کلاً او کمی هم میترسید چون یک بار هم من برای خرید با او به مصباح رفته بودیم و ماشین پیکانی دیدیم که متوجه ماست و من برای آنکه مطمئن بشوم که ماشین ما را تعقیب می کند یا نه چند بار به عقب نگاه کردم و احمد با حالت ترس و ناراحتی میگفت که نگاه نکن و من احساس کردم که او میترسید و بعداً در خانه نزدیک کرایهها علی او را یک بار به تمرین تیراندازی برد و میگفت باید سعی کنیم او روحیه تعرضی پیدا کند تا این ترسش برطرف شود احمد در
هنگامی که خانه را ترک کردیم موقعی که خشایار نیامد برخوردش فوقالعاده خوب بود و کمک میکرد. بعد او را به خانه چیذر بردیم و بعد هم که از آنجا او را خواهرم برد و من دیگر او را ندیدم و خبری هم از او تا زمان دستگیریام نداشتم.
به رغم آنکه در سراسر سالهای 51 و52 هیچگونه عملیات نظامی از سوی چریکها مشاهده نشد؛ اما با اقبال برخی محافل و شماری از دانشجویان مواجه گردیدند. یکی از این محافلی که در این دوره به چریکهای فدایی خلق پیوستند، همان محفلی بود که نزهتالسادات روحی آهنگران و برادر او اصغر (بهمن) روحی آهنگران عضو آن بودند.
اعظمالسادات روحیآهنگران، خواهر کوچکتر نزهتالسادات در اعترافات خود با اشاره به موفقیت تحصیلی نزهتالسادات در دوران متوسطه مینویسد که او از کلاس چهارم دبیرستان دارای افکار سیاسی شد و در مدرسه دوستهایی داشت که با آنها کتاب میخواند و بحث میکرد. یکی از دوستان نزهتالسادات در این ایام دختری بود به نام بهار. آن دو، «در آن زمان به مسجد می رفتند و پای صحبت طالقانی مینشستند در آن موقع [نزهت] مذهبی بود و نماز میخواند و روزه میگرفت.»(1)
نزهتالسادات روحیآهنگران پس از اخذ دیپلم، در رشته ریاضی دانشگاه تهران به ادامه تحصیل پرداخت. او خود در بازجویی مینویسد:
1) اعظمالسادات روحی آهنگران، همان، تکنویسی بدون تاریخ درباره نزهتالسادات روحی آهنگران، ص 1. اگر منظور از مسجدی که آیتالله طالقانی در آنجا به اقامه نماز و ایراد سخنرانی میپرداختند، مسجد هدایت باشد، باید گفت این مسجد فاقد بخشی برای حضور بانوان بود. در غیر این صورت، مسجد دیگری که آیتالله طالقانی طی دورة مورد بحث در آنجا سخنرانی میکردند، شناخته شده نیست.
تظاهرات روشنفکرانه من و سادگی بیحد من در لباس پوشیدن و رفتار و نجابت و این قبیل خصوصیات خوب از نظر روشنفکران، جلب نظر بچههای روشنفکر را میکرد و به عنوان دختر خوب دانشکده مرا میشناختند.
تحصیل در ترم اول و دوم، چندان با موفقیت همراه نبود. تقریباً در تمامی درسها مشکل داشت و مردود شد. به طوری که از مجموعه 33 واحد فقط در 7- 6 واحد قبول شده بود. عدم موفقیت و تمایل او به رشته معماری موجب شد که برای کسب آمادگی و شرکت مجدد در کنکور، تابستان آن سال به کلاس طراحی و حجمشناسی برود. در آنجا، با فردی به نام محمود امیدیان آشنا شد که این آشنایی به دوستی و دلدادگی منتهی گردید.
خواستگاری محمود امیدیان از نزهتالسادات روحی با مخالفت پدرش که افسر ارتش بود، مواجه شد. زیرا پدرش استدلال میکرد «تو دختری هستی دانشگاهی؛ باید با پسری دانشگاه دیده ازدواج کنی.» در حالی که محمود امیدیان دیپلمه بود و در آن زمان به عنوان سپاهی دانش در خوی خدمت میکرد.
قبول نشدن در رشته معماری، او را «اجباراً به همان دانشکده لعنتی علوم، رشته ریاضی» بازگرداند. هرچند، از اینکه همه او را «دختر روشنفکری میدانستند که با بقیه دخترها فرق دارد»؛ احساس خوشحالی و افتخار میکرد. نزهتالسادات در اواخر سال دوم دانشکده با بهروز راد(1)
جزنی دربارة رفتار راد در زندان مینویسد: «در دادگاه همه محکومان اظهار ندامت کرده و بعدها در زندان نیز رفتار بسیار زشتی در پیش میگیرند. دامغانی از همان نخست در جشنهای ارتجاعی شرکت میکند و راد به اخلالگری در بین زندانیان سیاسی پرداخته و عناصر ساده را به جان هم میاندازد.» جزنی چنین نتیجه میگیرد که در فعالیت سیاسی این گروه، «در طول فعالیت این گروه هیچ جنبه مثبتی وجود ندارد.» (بیژن جزنی، طرح جامعهشناسی و مبانی استراتژی جنبش انقلابی ایران، صص 191-189).
هوشنگ ماهرویان نیز، ضمن تأیید روابط تنشآلود راد و نزهتالسادات روحیآهنگران، از آشنایی راد با شعاعیان میگوید و این که وقتی «راد به زندان رفت در مقابل بیژن جزنی ایستاد. کتاب خوب خوانده بود و در آن [بحبوحه] مبارزه مسلحانه، مخالفت خود را ابراز میکرد. روزی در یکی از سلولهای بند زندان بحثی بین او و جزنی در گرفت که فرخ نگهدار هم نشسته بود. وقتی بحث تمام شد و راد از سلول خارج شد، جرنی برگشت و به نگهدار گفت: جوان است و بحث دانش را از او بیاموز.» (هوشنگ ماهرویان، شنا در تور صیاد، هفتهنامه: شهروند، سال دوم، شماره 23، شماره پیاپی 54، یکشنبه 13 آبان 1386، ص 71).
که «همه او را به[عنوان] آدمی شجاع
1) بیژن جزنی، در جلد دوم تاریخ سیساله، زیر عنوان «رشد گرایشهای قهرآمیز، پیدایش جریانهای سیاسی - نظامی»، ضمن اشاره به گروه تربت حیدریه (دامغانی - راد)، مینویسد: «بهروز شهدوستراد دانشجوی دانشکده علوم بود و از طریق فعالیتهای صنفی به فعالیتهای جبهه ملی کشانده شد. راد روابط مخفی با دامغانی و ”پروسه“ داشت ولی در فعالیت علنی و نیمهعلنی در نهضت آزادی شرکت کرده و از طرفداران جناح رحیم عطائی و همکارانش بود. معذلک نحوة عمل راد در سطح دانشگاه و در نهضت آزادی اغلب بر تکروی و مخالفخوانی بود که گاهی به اخلال میرسید. [...] سرانجام راد از نهضت آزادی اخراج شد. در دیگر جریانها نیز بسبب رویه و افکار خود راهی نداشت. پس از فروکش کردن فعالیتهای راد در تماس با دامغانی تصمیم میگیرند، مشی قهرآمیز را پیاده کنند [...] و در صدد تدارک جنگ چریکی دهقانی برمیآیند.» اقدام آنان برای راهاندازی جنگ چریکی، به گونهای که جزنی توضیح میدهد، به دستگیری اعضای گروه میانجامد.
و پرحرارت میشناختند»؛ آشنا شد. روحی آهنگران که همواره از درسهای دانشکده و «از استادها و طریق درس دادن آنها ایراد» میگرفت؛ در سخنان بهروز راد تشابهاتی بین خود و او یافت. او مینویسد:
من که تا به حال، فقط به طور احساسی از درسهای دانشکده انتقاد میکردم حالا دلیلهای منطقی را در حرفهای او [بهروز راد] پیدا میکردم و بعد از این بهتر میتوانستم راجع به مزخرف بودن استادان نظر بدهم.(1)
شرح بخشهایی از زندگی خصوصی، وضعیت دانشکده، درسها، استادان و روابط با دوستان و همکلاسیها، موضوعی است که نزهتالسادات با حوصله فراوان در بازجوییهایش بدان پرداخته است. او با زیادهگویی فراوان، زیرکانه کوشیده است تا اطلاعات مربوط به روابط تشکیلاتی خود را به محاق براند. با اینهمه، اعترافات او، متضمن اوضاع سیاسی در دانشگاه و همچنین روانشناسی
1) نزهتالسادات روحی آهنگران، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 83292، بازجویی، بدون تاریخ، ص 4.
خود اوست. متأسفانه این بازجوییها فاقد تاریخ است. اما از اشارهای که در انتهای بازجویی 16 صفحهای به طلاق خود دارد؛ میتوان حدس زد که بازجویی پس از دستگیری بهروز دهقانی، از وی به عمل آمده است.
گفتیم روحیآهنگران آشکارا تحت تأثیر بهروز راد بود. به همین جهت، هنگامی که دانشجویان سال دوم ریاضی علیه استاد شدن دکتر عباس ریاضیکرمانی در درس آنالیز خود اعتصاب نمودند؛ روحی آهنگران آنان را به ادامة اعتصاب تشویق میکرد. چنین به نظر میرسد که او در این زمینه دیدگاه مستقلی نداشت، «و به قول خود بهروز راد حرفهایی را که از او یاد گرفته بودم نشخوار میکردم، حرفهای من روی بچهها تأثیر داشت.»(1)این در حالی که بود بهروز راد شدیداً با اعتصاب مخالف بود و از این رو به نزهت روحی میگفت:
تو منظور مرا نفهمیدهای باید هر طور میتوانی اعتصاب را به هم بزنی و بچهها را متقاعد کنی که به سر کلاس بروند و من برای اولین بار شروع کردم با او مخالفت کردن.(2)
همین امر، سرآغاز اختلافات آن دو شد. به طوری که بهروز راد به او گفت: «تو فقط میخواهی حرف بزنی و با این حرفها لاس بزنی تو فقط سه چهار کلمه حرف یادگرفتهای و هی آنها را نشخوار میکنی.»(3)مخالفتهای راد با روحی، به همین رفتارها محدود نشد؛ و به عرصه خصوصی او نیز کشیده شد. نزهت روحی در ادامه مینویسد:
هدف های بهروز راد بالاخره به این ترتیب رو شد که به من و محمود پیشنهاد کرد که از یکدیگر جدا شویم و با هم ازدواج نکنیم میگفت ازدواج آدم را فاسد میکند و فقط به فکر زندگی شخصی میاندازد.
نزهت روحی در آغاز سال چهارم دانشکده یعنی در آذرماه سال 1346 ازدواج کرد. ازدواج او سبب شد که مخالفتها با او علنی شود:
بهروز راد همه را نسبت به من بدبین کرده بود و همان طور که قبلاً تهدید کرده بود که دکانت را تخته میکنم موقعیتی برای من باقی نگذاشته بود. هیچکس حرف مرا باور نمیکرد. من به شدت از این موضوع رنج میبردم و خجالت میکشیدم. برای خنثی کردن حرف های بهروز راد عکسالعملهایی نشان میدادم مثلاً مخصوصاً سادهتر از قبل از ازدواج لباس میپوشیدم در حالی که همه دخترها مینیژوپ میپوشیدند من لباس زیر زانو میپوشیدم، سرم را خیلی ساده و پسرانه کوتاه میکردم [...] یا وانمود میکردم که مشغول کارهایی هستم مخفی و برای همین است که حرف میزنم [...] در این بین با سرکاری بیشتر نزدیک شدم به نظرم آمد که سادهتر از دیگران است و بهتر حرفهایم را باور میکند. البته من میدانستم که بهروز راد با او حرف زده است و ضد من برای او هم تبلیغ کرده است. با این حال میخواستم با او حرف بزنم برای جدا شدن از بهروز دلیل بتراشم چون میدانستم که میرود و همه حرفها را به بهروز میگوید. آخر بهروز راد تهدید کرده بود که من آدمهای اهل حرف را که گندهگوزی میکنند از بین میبرم، میزنم و همه جا آبرویشان را میبرم... مثلاً منتظر باشید زیر ماشینتان میکنم. من به هیچ وجه نمیدانستم چطور حرفهای او را خنثی کنم و چطور از دست او خلاص شوم [...] ضمناً این روزها آخرهای سال تحصیلی 47 - 46 بود و من طبق معمول از درسها چیزی نفهمیده بودم و امتحان هم داشتیم این پریشانیها فرصت درس خواندن به من نداده بود [...] احساس یاس و دلزدگی میکردم از همه چیز بدم آمده بود نسبت به همه چیز متنفر بودم از دانشکده حالم بهم میخورد 4 سال وقت خود را در آنجا تلف کرده بودم.(1)
از چگونگی گرایش پیدا کردن و میزان آشنایی نزهت روحی با مارکسیزم اطلاعی در دست نیست. عباس جمشیدیرودباری اظهار میدارد که او
1) نزهتالسادات روحیآهنگران، همان، صص 6، 7، 8 و11.
مارکسیسم را در نزد محمود امیدیان آموزش دید و بعدها روابط آنان ناگزیر به ازدواج انجامید. حسن سرکاری که در اواخر سال 45 در سال سوم دانشگاه توسط شخصی به نام حجازیان با روحیآهنگران آشنا شده بود؛ اظهار میدارد که «مراوده و صحبتهای ما بیشتر از اوایل سال 46 شروع شد و در مورد شکل اجتماعی کمونیسم و ایدهآل آن بود. در مورد سرمایهداری و مالکیت خصوصی انتقاد میکرد.»(1)
مرتضی (هوشنگ) ماهرویان که با بهمن (اصغر) روحیآهنگران، در دانشکده اقتصاد تحصیل میکرد؛ در تکنویسی خود درباره نزهت روحی مینویسد:
در سال 45 چندین بار او را در دانشگاه دیدم که اکثر اوقات نیز به اتفاق برادرش اصغر روحی آهنگران بود. او در اعتصابات دانشگاه شرکت میکرد. و تقریباً در دانشگاه او را به این عنوان میشناختند. چندین بار که او را در سال 45 به همراه برادرش در دانشگاه دیدم نظریات چپ او مشخص میشد و بهمن نیز از نظر روانی تحت تأثیر شخصیت او بود.(2)
در جریان اعتصاب دانشجویان نزهت روحی همواره نقش محرک را ایفا میکرد. به همین علت، در 16 خرداد سال 46 هنگامی که دانشجویان به خاطر امتناع از شرکت در جلسه امتحان زبان انگلیسی با پلیس درگیر شده بودند، بازداشت شد. البته این بازداشت ساعاتی بیش به طول نیانجامید.
در پایان همان سال تحصیلی، همسرش به او پیشنهاد کرد که «برویم هر دو معلم بشویم». گفت «من در خوی، سپاهی دانش بودهام میتوانم تقاضا کنم معلمم کنند و تو هم اگر تقاضا کنی موافقت میکنند، من هم دیگر خسته شده بودم، نمیتوانستم با ننگ رفوزگی و حرفهایی که برایم میزنند دوباره یکسال دیگر به
دانشکده بروم از خود درسها هم حالم به هم میخورد.»(1)
روحیآهنگران از دانشگاه تقاضای دو سال مرخصی تحصیلی میکند که با آن موافقت میشود. چون همسرش آذربایجان را میشناخت و خاطرات خوشی از آن منطقه داشت؛ خود به عنوان سپاهی دانش و همسرش که کارمند اداره حاصلخیزی خاک بود؛ راهی آن منطقه شدند. بنابراین، سخنان اشرف دهقانی که «نزهت پس از شنیدن خبر مرگ مشکوک صمد بهرنگی در آراز [ارس]، درس و دانشگاه را ول کرد و به تبریز آمد تا ضمن تماس با دوستان صمد در پوشش معلم به روستاهای آذربایجان برود»(2)خالی از اعتبار است.
علت و انگیزه کوچ روحیآهنگران و همسرش به تبریز هر چه باشد؛ او در این شهر، با دهقانی آشنا میشود. هر دو در یک روستا سپاهی دانش بودند. دوستی آنان عمیق و گسترده شد؛ اما دیری نپایید که روحیآهنگران و همسرش راهی کرمان شدند.
او مدتی از خدمت خود را در آنجا سپری کرد و چند ماهی مانده به پایان خدمت، آن را نیز رها کرد و به اتفاق همسرش به تهران آمد. در تهران، برای تکمیل تحصیلات خود مجدداً در دانشکده ثبت نام کرد و بالاخره موفق به اخذ لیسانس در رشته ریاضی شد. در این ایام محمود امیدیان از «اداره حاصلخیزی خاک» به «سازمان نقشهبرداری» انتقال یافته بود و نزهتالسادات روحی نیز به عنوان دبیر ریاضی در دبیرستان دخترانه فروردین واقع در میدان شاه به کار اشتغال ورزید.
نزهتالسادات روحی آهنگران، همواره از نقشی که در جریان دستگیری بهروز دهقانی ایفا کرده بود، سخت متألم بود. گویا یکبار هم، به قصد خودکشی تلاش کرد رگ دست خود را قطع کند؛ «و مرتباً گریه می کرد». خصوصاً آن که «در محافل
پیچیده بود که نزهت و بهمن ساواکی شدهاند.» اما محفلی که روحیآهنگران عضو آن بود و دهقانی نیز مؤکداً از برادرش خواسته بود که «باید او و دوستانش را به گروه خودمان وصل کنیم»، مرکب از چه کسانی بود؟
متعاقب دستگیری حسن سرکاری، او در بازجویی اظهار میدارد که نزهتالسادات روحیآهنگران به اتفاق همسرش در یک گروه کمونیستی فعالیت دارند و اعضای دیگر این گروه مارتیک قازاریان، مجید وثوقی، اعرابی، بهروز شهدوستراد و عباس [اصغر] روحی آهنگران می باشند. در بخش ملاحظات خبر فوق که به تاریخ 9/11/50 و شماره 15760 / 311 ثبت شده آمده است:
2- مارتیک غازاریان [قازاریان] از دوستان نزدیک و مورد اعتماد عباس جمشیدی رودباری بوده که به اتفاق یکدیگر فعالیت مشترک کمونیستی داشتهاند احتمال ارتباط نامبردگان در شرایط حاضر فوقالعاده زیاد بوده و در صورتی که اعمال و رفتار وی تحت کنترل و مراقبت قرار گیرد ممکن است محل اختفای عناصر متواری کشف شود.
پرویز ثابتی در هامش گزارش فوق نوشته است:
واحد اطلاعاتی - آقای ختایی کاملاً به وضع این زن و شوهر آشنایی دارد ضمن مذاکره با ایشان وضعیت این اشخاص بررسی سپس تصمیم گرفته شود. 10/11/50
پس از آن که موضوع با ختائی در میان نهاده شد؛ به ثابتی مینویسد:
بعرض میرسانم چون نهضت [نزهت] السادات روحی آهنگران برای دستگیری بهروز عباسزاده دهقانی با اطلاعات شهربانی همکاری صمیمانه
نموده بود که منجر به دستگیری مشارالیه گردید احتمال دارد حسن سرکاری یا رفقای دیگر گروه انقلابی مسلحانه ایران (چریکهای فدایی خلق) برای گرفتن انتقام مبادرت به چنین اعترافاتی علیه نهضت [نزهت]السادات نموده باشند به نظر من با حسن سرکاری مصاحبه بنماییم شاید بتوانیم از صحبتهای او تشخیص و نظریه بدهیم. ختائی 12/11/50.
پرویز ثابتی مجدداًً در هامش نامه ختایی مینویسد:
با اینکه سرکاری نیز همکاری نموده بعید است دروغ گفته باشد معهذا ملاقات با سرکاری مانعی ندارد و ترتیب کار در قزلقلعه داده شود. 13/11/50
چهار روز بعد، در 17/11/50 عطارپور در گزارشی که از «بهرهکشی» حسن سرکاری به دست آمده است، مینویسد:
حسن سرکاری اضافه میکند که از رفتار و اظهارات برادر نهضت [نزهت]الزمان [السادات] این طور استنباط کرده که او با یک گروه کمونیستی در ارتباط است.
با شرح فوق نهضتالزمان [نزهتالسادات] روحیآهنگران در این مورد باید توضیح دهد و برادر او از این طریق شناسایی و مورد تحقیق قرار گیرد.
پیرو این تصمیم، مأمورین شهربانی در روز 18/11/50 به منزل وی واقع در خیابان ایران مراجعه میکنند؛ ولی کسی در منزل نبود. یک هفته بعد، مجدداً دو تن از مأمورین جهت مصاحبه با او به آنجا میروند و این بار نیز کسی را در منزل نمییابند. در گزارشی که احتمالاً ستوان یکم رستمخانی نوشته است آمده:
ساعت1800 روز 25/11/50 جهت مصاحبه با نهضت [نزهت]السادات روحی آهنگران به اتفاق آقای ختائی به منزل وی مراجعه که در منزل نبود و پس از تماس با همسایه آنها معلوم گردید که وی با شوهرش متارکه نموده و به اتفاق برادرش در این منزل سکونت دارد که اکثراً در منزل نبوده و گویا به منزل پدرش میرود و همچنین طبق اظهار همسایه بعضی مواقع نیز به مسافرت که گویا از طریق شرکتی که در آن کار میکنند میرود. به همسایه مربوط
آموزش داده شد در صورتی که مشارالیها به منزل مراجعه کرد مراتب را تلفنی اطلاع دهد.
در روز 28/11/50 مسئول پرونده به ثابتی مینویسد:
نظر آقای ختائی بر این است که نامبرده را دستگیر و به کمیته معرفی نمایند با توجه به اینکه متارکه نموده است امکان دارد اطلاعاتش را در اختیار بگذارد و اگر اطلاعاتش را در اختیار نگذاشت بازداشت شود.
ثابتی نیز در هامش آن مینویسد: « برابر نظریه اقدام شود.» مأمورین مجدداً در تاریخ 3/12/50 در دو نوبت صبح و بعدازظهر به منزل نزهتالسادات روحی مراجعه میکنند؛ ولی اینبار نیز کسی در منزل نبود. از نحوه دستیابی کمیته مشترک به نزهتالسادات و گفتوگوهای آنان پس از احضار او اطلاعی در دست نیست؛ ولی تعهدنامه او که در تاریخ 3/2/51 نوشته شده؛ بدین شرح است:
اینجانب نزهتالسادات روحیآهنگران تعهد میکنم در صورتی که اگر کسی بر خلاف مصالح کشور به من پیشنهاد فعالیت و همکاری نمود جواب رد داده و با او همکاری نکنم. ضمناً مراتب پیشنهاد طرف را به مقامات مسئول گزارش دهم.
مشخصات محفلی که سرکاری بدان اشاره میکند؛ چندان دقیق نبود. زیرا مناسبات روحیآهنگران با بهروز راد با نقار و کدورت ایجاد شده؛ مدتها پیش از هم گسست. گذشته از آن، روحیآهنگران و برادرش بهمن، دوستان دیگری هم داشتند که با آنان مطالعه و بحث میکردند. از جمله این دوستان، حمید مؤمنی، بهروز بهنیا و هوشنگ ماهرویان بودند. البته روابط ماهرویان با بهمن روحی آهنگران و حمید مؤمنی به سرعت به سردی گرایید و از آنان جدا شد.
بهمن روحیآهنگران پس از ورود به رشته اقتصاد دانشگاه تهران با این سه تن آشنا شد. این آشنایی رفته - رفته، به مبادله کتاب و بحثهای سیاسی میان آنان انجامید. بهمن روحیآهنگران و حمید مؤمنی در همان ترمهای نخست تحصیل
در دانشکده به اتفاق، تاکسی خریداری کرده و با هم کار میکردند. اعظمالسادات روحیآهنگران در تکنویسی خود درباره حمید مؤمنی مینویسد:
حمید از نظر معلومات تئوری در سطح بالایی بود زیاد کتاب خوانده بود و مسائل را عمیقاً تجزیه و تحلیل میکرد [...] حمید حرفهایی که میزد همه آموختنی بود و مسایل را خیلی ساده بیان می کرد او مطالعه تاریخ را خیلی تأکید می کرد و میگفت تاریخ پایه مطالعه است و برای این که سایر مطالب را خوب درک کنیم اول باید تاریخ بخوانیم او خودش دو کتاب یکی تاریخ جامعه و یکی هم مقدمهای بر تاریخ نوشته بود و آنها را به نام مستعار بیدسرخی نوشته بود.(1)
حمید مؤمنی پس از اخذ لیسانس و فراغت از تحصیل، به استخدام کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمد و امکان استخدام نزهتالسادات روحی آهنگران را در کانون فراهم ساخت.
نزهتالسادات روحی، همچنین، در دورانی که در دبیرستان فروردین دبیر ریاضی بود، با چند تن از شاگردان دبیرستان روابط صمیمانهای داشت. روابطی که نهایتاً باعث جذب آنان به چریکها شد. زهرا آقانبی قلهکی و زهره مدیر شانهچی در زمرة این دوستان بودند.
با گسترده شدن فعالیتهای نزهتالسادات روحی که همواره مخالفتهای همسرش محمود امیدیان را به دنبال داشت؛ کار آنان به متارکه منتهی شد. اعظمالسادات روحی زمان متارکه آنها را اوایل سال 51 بیان میکند؛ ولی پیشتر در سندی مربوط به تاریخ 25/11/50 دیدیم که از متارکه او سخن به میان آمده است. این متارکه، شایعه ازدواج مجدد وی با حمید مؤمنی را در میان کارمندان کانون پرورش ایجاد کرد. معصومه (مهین) محتاج در تکنویسی خود مینویسد:
1) اعظمالسادات روحی آهنگران، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 117500، تکنویسی درباره حمید مؤمنی، بدون تاریخ، ص 1.
نزهت روحیآهنگران با حمیدالله مؤمنی کارمند کانون پرورش فکری خیلی دوست بود و کارمندان فکر میکردند که این دو نفر میخواهند با هم عروسی کنند. نزهت از شوهرش طلاق گرفت و مخالف ازدواج بود. میگفت آدم نباید ازدواج کند من وقتی که او طلاق گرفت گفتم چرا طلاق گرفتی گفت من نمیتوانستم با شوهرم زندگی کنم [...] ما کارمندان کانون وقتی برای تحقیق به کرمان رفته بودیم، روزهایی که در خانه بودیم نزهت روحیآهنگران با حمیدالله مؤمنی کارمند کانون از خانه بیرون میرفتند و شب بر میگشتند ... در کرمان که بودیم بهمن روحی آهنگران هم چند روزی آمده بود بهمن روحیآهنگران و نزهت روحیآهنگران و حمیدالله مؤمنی همیشه در یک اتاق جمع میشدند و با هم پچپچ میکردند.(1)
همکاری نزهتالسادات روحیآهنگران با کانون پرورش چند ماهی بیشتر دوام نمیآورد؛ زیرا او در اوایل مهرماه سال 51 به بهانه خستگی از کانون استعفا میدهد و به گفتة اعظم السادات در آذرماه همان سال نزهت بدون آن که از کسی نام ببرد؛ به او گفت «یکی از دوستانش را گرفتهاند و اگر او مخفی نشود او را هم میگیرند.»
از چگونگی وصل نزهتالسادات روحیآهنگران به گروه اطلاعی در دست نیست. اگر چه همان طور که ملاحظه شد مارتیک قازاریان با مسعود احمدزاده روابطی داشت ولی اگر اظهار جمشیدی رودباری را صحیح بدانیم، قازاریان تا زمان دستگیری رودباری عضو گروه نبوده است. بنابراین او نمیتوانسته چنین رابطهای را ایجاد کند. او در این باره مینویسد:
تا اینکه ما به اصفهان برای دیدن دوره تخصصی توپخانه انتقال یافتیم. در اینجا بود که من، سرکاری، احمدزاده و قازاریان به اتفاق مطالب درسی توپخانه را مورد مطالعه قرار میدادیم. همکاری ما در این زمینه ما را به هم نزدیکتر ساخت. ضمن این نزدیکی بود که من دریافتم حدسم در مورد
1) نزهتالسادات روحیآهنگران، تکنویسی معصومه محتاج، مورخ 12/2/1355، ص 2.
قازاریان درست بوده و او با متون مارکسیستی آشنایی دارد. شناخت من از قازاریان در همین حد متوقف ماند و من از فعالیت و یا وابستگی گروهی او بیاطلاع ماندم. زمانی که دریافتم احمدزاده عضو چریکهای فدایی خلق بوده، قرابت قازاریان با احمدزاده مرا به این شک واداشت که شاید او نیز در گروه ما باشد. ولی بعدها که زیر ضربات پلیس تحلیل رفت و من در گروه موضع بالاتری یافتم، شناسائیام از افراد گسترش بیشتری یافت، یقین کردم که این تردید من درست نبوده و قازاریان از رفقای گروه ما نیست. زیرا اگر چنین میبود یقیناً من میبایست او را میدیدم، و یا لااقل سراغی از او میداشتم که اینطور نشد. اکنون نیز شناختم از قازاریان در همین حد است یعنی میدانم که وی مطالعات مارکسیستی دارد و به احتمال قریب به یقین عضو چریکهای فدایی خلق نیست.(1)
با این وجود، نمیدانیم محفل روحیآهنگران چگونه با گروه ارتباط یافته است. گویا نزهت روحی «در اواخر سال 51 به همراه گروهی که در آن فعالیت میکرد به سازمان چریکهای فدایی خلق پیوست.»(2)در این یادداشت میخوانیم:
قبل از اینکه او به سازمان بپیوندد شایعاتی درباره خیانت او به جنبش بر سر زبانها افتاده بود که این شایعات در هنگام ارتباطگیری او با سازمان مورد توجه و بررسی قرار گرفت و رفیق از اتهاماتی که به او وارد شده بود مبرا گردید و از او اعاده حیثیت به عمل آمد.(3)
مدتی پس از مخفی شدن نزهتالسادات، برادرش بهمن نیز مخفی شد. اعظمالسادات در این باره مینویسد:
بعد از آن که بهمن به سربازی رفت و چند هفته در سربازی بود و یک روز آمد و بدون لباس سربازی رفت و پدرم گفت که چرا بدون لباس میروی و او
گفت که میروم به خانه دوستم و آنجا لباس را میپوشم و بعد دیگر نیامد دیگر پدرم از شدت عصبانیت بعضی اوقات نزدیک بود که گریهاش بگیرد میگفت آخه تو دیگه چرا باید بری، تو سربازیت را رفته بودی و بعد تمام میشد آخه چرا اینقدر دیوانگی کردی و به شدت با کار بهمن و نزهت مخالف بود.(1)
کمیته مشترک پس از چند ماه، از مخفی شدن نزهت و بهمن مطلع میشود. بنابراین، آشکار است که اظهار نزهت مبنی بر دستگیری یکی از دوستانش که ممکن است او را در خطر دستگیری قرار دهد؛ تنها بهانهای بوده است برای مجاب ساختن خواهرش مبنی بر لزوم مخفی شدن.
سرپرست اکیپ راد در 6/1/52 مقام عالی را آگاه میسازد که:
بفرموده ساعت 30/11 روز جاری جهت تماس با نزهت روحی آهنگران به منزل پدرش واقع در کوی افسران نیروی هوایی خیابان تهراننو، خیابان شارق، بلوک 4، طبقه 3 مراجعه شد ایشان اظهار داشته که 2 ماه قبل از عید نزهت به عنوان مأموریت ادارهاش به خوزستان رفته و تاکنون هیچگونه تماسی با خانهاش نگرفته و ضمناً چمدان لباسهای مربوطه را نیز با خود برده.(2)
امّا چرا پس از گذشت یک سال، کمیته مشترک دفعتاً به سراغ نزهتالسادات روحی رفت؟
پس از آنکه دهقانی موفق شد از زندان بگریزد، کمیته مشترک برای یافتن او تلاش همه جانبهای را آغاز کرد. طبیعتاً آنها، به خاطر آشنایی دهقانی و نزهتالسادات روحی به سراغ او رفتند تا شاید بار دیگر با طعمه قرار دادن او بتوانند دهقانی را به چنگ آورند. اما اینبار دریافتند که از او نیز خبری نیست. فردای آن روز که به منزل روحیآهنگران مراجعه شد یعنی در تاریخ 7/1/52 اکیپ راد به کانون پرورش مراجعه کرد و گزارش داد:
ضمن تحقیق معلوم شد که این خانم به عنوان شوهر [همسر] دوم، آقای سیدمصطفی شریعت فرزند محمدحسین شماره شناسنامه 1081 تهران متولد 1325 لیسانسیه حقوق دانشگاه تهران فارغالتحصیل 1347 را انتخاب نموده.
اما در فردای آن روز سرپرست اکیپ راد گزارش می دهد که:
این موضوع تأیید نشد و گفته شد بین آن دو تماسی نبوده.
با وجود این، در تاریخ 5/7/53 مسئول پرونده تقاضا میکند «به منظور روشن شدن ماهیت موضوع و ارتباط دو نفر مورد بحث مقرر فرمایند به نحو مقتضی سیدمصطفی شریعت شناسایی و نسبت به احضار و بازرسی از منزلش اقدام تا اطلاعات او درباره نزهتالسادات روحیآهنگران اخذ و همکاری وی نیز جلب گردد.» عطارپور که رئیس واحد اطلاعاتی کمیته مشترک بود نیز دستور میدهد که چنین شود.
نزهت و بهمن در آستانه اختفاء به اعظمالسادات گفته بودند که از این پس اگر کاری داشت؛ به مجتبی لشکری اطلاع دهد. مجتبی لشکری شاگرد عموی نزهت در دبیرستان هدف بود و اعظم و نزهت در هنگام کوهپیمایی که با عمویشان داشتند با مجتبی لشکری آشنا شدند. این آشنایی تدریجاً گسترش یافت و از آن پس مجتبی لشکری عضو ثابت برنامههای کوهنوردی بهمن، نزهت و اعظم بود. در خلال این برنامهها،گفتوگوهای سیاسی نیز مطرح میشد. مجتبی لشکری همچنین به منزل آنان نیز آمدورفت داشت به طوری که «پدرشان همیشه از زرنگی او تعریف میکرد.»(1)
با این پیشینه آشنایی، پس از مخفی شدن نزهت و بهمن، مجتبی لشکری و اعظم، چند بار یکدیگر را ملاقات کردند. در یکی از این ملاقاتها، اعظم، ناراحتی پدرش را از اختفاء نزهت و بهمن به اطلاع وی رساند. لشکری ملاقاتی
1) اعظمالسادات روحی آهنگران، همان، بازجویی، بدون تاریخ.
را بین آنان ترتیب داد.
اعظمالسادات روحی مینویسد:
پدرم با بهمن صحبت کرد که بیا و برو دنبال سربازیت و بهمن نمیدانم به او چه چیزهایی گفت، بعد از آن پدرم همیشه ناراحت بود و اغلب من میدیدم که در سر نماز و آخر نماز مدت زیادی مینشست و فکر میکرد و همیشه تو فکر بود. پدرم نمیدانست که من هم میخواهم بروم.(1)
در آخرین ملاقات آنان، بنا شد در صورت ضرورت نزهت تلفنی با اعظم تماس بگیرد تا با یکدیگر دیدار کنند. اعظم که خود را برای مخفی شدن آماده میکرد؛ به بهانه سفر به امریکا از محل کار خود یعنی کانون پرورش استعفا داد و در انتظار تماس نزهت ماند؛ اما با گذشت پنج ماه از او خبری نشد.
اعظمالسادات روحیآهنگران مینویسد:
من از ندیدن آنها خیلی رنج میبردم و زندگی کردن برایم سخت و دشوار بود یکی از دلایل این امر هم این بود که من از ابتدا به خواهرم انس و علاقه عجیبی پیدا کرده بودم و هر وقت که از او دور میشدم احساس دلتنگی شدیدی میکردم من مفهوم زندگی را به آن صورت درک کرده بودم و شکل دیگری از زندگی برایم قابل تصور نبود به طوری که مرتباً در بیتابی به سر میبردم که پس چه زمانی مرا مخفی میکنند و چون هیچکس را هم قرار نبود ببینم و خواهرم و برادرم گفته بودند که هر وقت با تو کار داشتیم به تو تلفن میکنیم من هم گاهی که خیلی از تنهایی ناراحت میشدم به خیابان میرفتم شاید بتوانم آنها را پیدا کنم و یا لااقل آشنایی ببینم و در همین رفتنها بود که یکبار تصادفاً برادرم را دیدم و به او گفتم که من از وضعم خیلی ناراحتم و میخواهم مخفی شوم او گفت که مخفی شدن که الکی نیست باید روی همه جوانب آن فکر کنی و آمادگی همه چیز را داشته باشی من گفتم که من کاملاً آمادهام و حتی یکبار که به طور تصادفی با زهرا آقانبی قلهکی در نزدیک
1) اعظمالسادات روحیآهنگران، همان، بازجویی، بدون تاریخ، ص 2.
خانهشان برخورد کرده بودم به او گفته بودم که اگر مرا مخفی نکنند خودکشی خواهم کرد و از این برخورد من بعدها انتقاد شد.(1)
در خرداد ماه سال 52 اعظمالسادات که از کلاس آموزش رانندگی باز میگشت؛ بار دیگر به طور اتفاقی بهمن را در میدان 25 شهریور میبیند. آنان مسافتی را با یکدیگر پیمودند. بهمن، وضعیت او را جویا شد و اعظمالسادات پاسخ داد:
حالا دیگر برای زندگی و مخفی شدن کاملاً آمادهام او گفت کاملاً فکرهایت را کردهای تو اگر مخفی شوی دیگر نمیتوانی خانواده رو ببینی و تازه باید مدتی در جایی چشم بسته زندگی کنی من گفتم قبول دارم من دیگر نمیتوانم به آن زندگی بدون تحرک و فعالیت ادامه دهم. دور و بر من همه آدمهای عوضی هستند خانوادههای افسران و زنهایشان که از همهاشان متنفرم. گفت پس تو تمام پلهای پشت سرت را خراب کردهای و آمادگی داری؟ گفتم آره با تمام وجود آمادهام و می خواهم زندگی مخفی را شروع کنم.
آنان با تعیین محل ملاقات در خیابان سیمتری پایینتر از میدان 24 اسفند از یکدیگر جدا شدند.
دو روز بعد، بهمن با اعظم تماس گرفت و دو ساعت بعد، اعظم به بهانه رفتن به منزل یکی از دوستانش خانه را ترک کرد و به میعادگاه رفت. قرار بود بهمن او را چشمبسته به منزلی ببرد تا سپس تکلیفش روشن شود. او در آن خانه با حمید مؤمنی زندگی میکرد و قرار شد که اعظمالسادات در آنجا چشم بسته باشد و فقط در تنهایی مطالعه کند.
بازجوییهای اعظمالسادات روحیآهنگران، اگر چه مفصّل و با خطی خوش نوشته شده؛ اما این بازجوییها نه تنها فاقد تاریخند؛ بلکه حتی فاقد تاریخ تقریبی
1) اعظمالسادات روحیآهنگران، همان، بازجویی اداره دادرسی نیروهای مسلح، مورخ 30/10/2535 [1355] ص5.
حوادث و وقایعیاند که در آن به تفصیل شرح داده شده است.
ضرباتی که گروه در طی دو سال گذشته متحمل شده بود؛ موجب گردید که حیطهبندی کاملاً رعایت شود. بنابراین، بازجوییهای روحیآهنگران صرفاً متضمن مناسبات و فعالیتهای تیمهایی میباشد که او در آن عضویت داشته است.
اعظمالسادات بیش از سه ماه با حمید مؤمنی همخانه بود. حمید مؤمنی در این موقع کتاب شورش مصطفی شعاعیان را میخواند و در صدد نقد آن بود.
پس از آنکه ابوالحسن شایگان و حمید مؤمنی روانة مشهد شدند، به توصیه علیاکبر جعفری چند روزی را در «خانه زواری» به سر بردند و روزها به شهرشناسی میپرداختند. جعفری به آنان گفته بود «که بعد از شهرشناسی باید بروید توی خلق و کار کنید و از خلق یاد بگیرید.»(1)
پس از آن که دوره شهرشناسی به پایان رسید، مؤمنی روزها در جستجوی یافتن خانه بود و ابوالحسن شایگان نیز «شیرینیای به نام فالی» میفروخت. به رغم همة دشواریها، بالاخره مؤمنی توانست اتاقی در «خیابان سمرقند کوچه جوینی» بیابد و از خانه زواری به آنجا نقل مکان کردند. حمید مؤمنی و ابوالحسن شایگان برای آن که به میان خلق بروند و از خلق بیاموزند، مقداری جوراب و زیرپیراهن خریدند و به فروش آن مشغول شدند. «مؤمنی هم یک سبد خرید و در آن مقداری جوراب و زیرپیراهن ریخت و مشغول فروختن شد.»(2)
پس از چند روز، ابوالحسن شایگان، به تنهایی برای فروش جوراب و زیرپیراهن میرفت و مؤمنی «به باغی که پشت گاراژ تی. بی. تی قرار داشت میرفت و در آنجا مطلب مینوشت. بعداً خودش بهم گفت که دارم در ردّ کتاب
شورش شعاعیان یک کتاب مینویسم».(1)
پیش از آن که حمید مؤمنی راهی مشهد شود، مصطفی شعاعیان نیز به مشهد اعزام شده بود. هدف از اعزام این دو تن به مشهد «همکاری در زمینه سامان دادن به یک نشریه، همکاری در راه ساختن برخی جنگافزارها!» بود(2).
از همکاری شعاعیان با چریک ها برای «ساختن برخی جنگافزارها» اطلاعی در دست نیست. طی این همکاری، نشریهای سامان نیافت؛ ولی احتمالاً مقدمات تهیه «نبرد خلق»، نشریه داخلی چریکها که در سال 1353 انتشار یافت، در این دوران فراهم گردید. شعاعیان و مؤمنی در این ایام گفتوگوهای گستردهای درباره کتاب «شورش» داشتند که بعدها به «انقلاب» تغییر نام داد.
شعاعیان که از گفتوگوی خود با حمید مؤمنی خاطره خوشی نداشت در نخستین نامه خود به چریکها مینویسد: «درباره سرنوشت آشنایی ما با یکدیگر و درباره روابطی که با هم برقرار کردیم و درباره سخنانی که میانمان رد و بدل شد و درباره مسائلی که با یکدیگر گفتگو کردیم و درباره این دوره از زندگیمان با یکدیگر چه بنویسم؟ که همه اینها دست کم برای من به راستی چندان یادبودهایی به جا نهاده است که هرگاه بتوانم داستانی بنویسم میتوانم از آنها به فراوانی بهره گیرم»(3).
مصطفی شعاعیان، رهبر جبهه دموکراتیک خلق بود. او پیش از متلاشی شدن گروهش در خردادماه 1352 به چریکهای فدایی نزدیک شده بود. تا جایی که به پیشنهاد نادر شایگان، برادر ناتنیاش، ابوالحسن از خانواده جدا و به حمید اشرف سپرده شد. ضربات کمیته مشترک به جبهه دموکراتیک، بر روند نزدیک شدن گروه
شعاعیان به چریکها افزود، به طوری که از «تیرماه 1352»(1)شعاعیان با چریکها رابطهای سازمانی یافت. آغاز نقد کتاب شورش شعاعیان مقارن با پیوستن او به چریکها بود. شاید این نقد از آن بابت صورت می گرفت تا اینکه او ضرورت بازنگری در اندیشه هایش را بیابد.
مصطفی شعاعیان، سال 1315 در محله آبانبار مُعَیِر واقع در جنوب تهران، به دنیا آمد. در کودکی پدرش را از دست داد و زندگیاش به گونة دردناکی با فقر و محرومیت درآمیخت. شبها در کارگاههای خصوصی به کار میپرداخت تا بتواند در هنرستان صنعتی تهران درس بخواند.
گرایشهای سیاسی شعاعیان، از نوجوانی با عضویت در «حزب پان ایرانیزم» شکل گرفت. این عضویت که به تقویت گرایشهای پان ایرانیستی در ذهن او انجامیده بود؛ تا سالها او را با علایق ناسیونالیستی افراطی درگیر ساخت. تا حدی که به اتفاق جمعی از همکلاسیها و بچهمحلها جرگهای را تشکیل دادند که شعار اصلی آن، «ایران برتر از همه» بود.
مطالعات شعاعیان، رفته - رفته او را با مشربهای فکری دیگر آشنا ساخت. از رهگذر همین مطالعات جذب مارکسیسم شد و آن را به عنوان یک چارچوب تحلیلی پذیرفت:
دور و بر آغاز دهة 1340 بود که با جریان بینامی، که بعدها نیکطبعان(2)، بدان نام «مارکسیستهای امریکایی» را دادند؛ آشنا و همبسته شدم. در این جریان نیز هرگز از «تنگنظریهای ملی» پالوده نشدم. زمانی که «جنگل» را نوشتم، البته دیگر «مارکسیستهای امریکایی» هم وجود عینی نداشتند. با این همه، ارزشهای چیره بر اندیشة من هنوز از مایههای «ناسیونالیستی» خود پالایش نیافته بود؛ لیکن در روند جنگل و به دنبال آن، دیگر رفته - رفته دریچة
نوینی به رویم گشوده شد که گمان میکنم که از «تنگنظریهای ملی» مایه نگرفته باشد.(1)
بعد از گرفتن دیپلم، طی سال های 1337 تا 1341 به هنرسرایعالی فنی تهران (نارمک - علم و صنعت فعلی) رفت و در رشته مهندسی جوشکاری فارغ التحصیل شد. به رغم آنکه شاگرد اول شده بود و میبایست از بورسیة اعزام به آمریکا برای ادامة تحصیل استفاده کند؛ به دلایلی از رفتن منصرف شد. به محمدیّه کاشان رفت و به معلمی در هنرستان پرداخت. مدتی بعد، مدیر همان هنرستان شد.
چهار سال بعد، معلمی را در تهران پی گرفت، دو سال در هنرستان صنعتی هفتچنار، و نزدیک دو سال دیگر در هنرستان نازیآباد تدریس کرد. روش تدریس او به گونهای بود که بسیاری از مباحث تاریخی و اجتماعی را نیز در خلال درس میگنجاند. نوشته است:
من سالها و حتی رویندهترین روزگار زندگی ام را در گورستانها و به ویژه در پهنة خاموش مسگرآباد پلکیدهام؛ و بیاندوهمندی ولی من در مسگرآباد مدفون نشدم. رویدادهای زندگی اجتماعی، مرا به سوی مسگرآباد هل دادند تا در آنجا مدفونم کنند. مردة من به دوش پاهایم به پهنة مسگرآباد افتاد لیکن، جادوی دیالکتیک را نگر: مسگرآباد مرا زنده از میان گورها بیرون انداخت.(2)
یکی از نخستین جلوههای نگرش انتقادی شعاعیان، همکاری او در نوشتن «رسالهای در انتقاد از حزب توده» بود. با شروع فعالیت مجدد جبهه ملی، به عضویت در جبهه ملی دوم پذیرفته شد. در سالهای 41- 1340 به عنوان نماینده دانشجویان مراکز دانشگاهی تهران به اولین کنگرة جبهة ملی دوم معرفی گردید.
«نسل جوان و جبهه ملی» جزوهای است که آن را برای خواندن در آنجا نوشته بود. ولی اعضای کنگره خواندن آن را که با نام مستعار «سرباز» به دکتر مصدق و کنگره جبهة ملی دوم تقدیم شده بود، به «مصلحت» ندیدند. این جزوه بعدها به کوشش برخی از دانشجویان، با نام «چه نباید کرد؟» انتشار یافت.
ارتباط شعاعیان با گروههای مختلف، به ویژه نهضت آزادی، از سال 1342 آغاز شد. هدف او از این ارتباط، تلاش برای تقویت «جبهه ملی سوم» بود. آشنایی با گروههای مختلف سبب شد که به لزوم اتحاد مبارزان سیاسی پی برد. از این رو، برای ارتباط با گروههای مختلف دربند مرامهای آنان نبود. تزی برای تحرک، رسالهای است که در این دوره نوشته است. شعاعیان این رساله را برای برخی از رهبران روحانی، حتی امام خمینی(ره) ارسال نمود. سال 1346، نقدی بر کتاب انقلاب در انقلاب «رژی دبره» نوشت و طی آن به شرح تضادهای جامعه و بیان تئوری «توده» و «طبقه» پرداخت. از آنجا که نظریة انقلاب رژی دبره، کانون مباحث آن روز مبارزان بود، این رساله نیز مورد توجه آنها قرار گرفت.
در همان دورهای که گروه جزنی گامهای آغازین را برای شناسایی مناطق جنگلی برمیداشت، شعاعیان، نگاهی به روابط شوروی و نهضت انقلابی جنگل را نوشت. این کتاب حساسیّت ساواک را نسبت به فعالیتهای شعاعیان دوچندان کرد. دو سال بعد که عملیات مسلحانه در سیاهکل به وقوع پیوست، شعاعیان در میان نظریهپردازان جنگ چریکی کاملاً شناخته شده بود.
پس از ماجرای سیاهکل، شعاعیان که با گروههای مختلف در ارتباطی تنگاتنگ بود، به زندگی مخفی روی آورد. دغدغة اصلی او همچنان مسائل نظری بود. رسالههای «چه نباید کرد؟» (در تأیید تئوریک پویان) و «چند خردهگیری ناب» (نقدی بر استراتژی و تاکتیک احمدزاده) بیانگر حضور جدی او در متن مباحث نظری است. با نوشتن کتاب شورش، شعاعیان را به تمامی، در جریان مبارزة مسلحانه مییابیم. در همین سال با همکاری اعضای گروه نادر شایگان، «جبهة دمکراتیک خلق» را پایهگذاری کرد. اما در تیر ماه 1351، لو رفتن طرح «عملیاتی ذوبآهن»، شیرازة این گروه را از هم گسست. وی سپس، با نزدیک
شدن به چریکهای فدایی در صدد آن بود تا عرصهای برای فعالیتهای مخفی خود پیدا کند.
شعاعیان که اساساً همکاریهای ایدئولوژیکی و سازمانی را با هیچ گروهی برنمیتافت، در پی آن بود که گروههای مسلح را در قالب «جبهه رهاییبخش خلق» به یکدیگر نزدیک سازد. هیچ گروهی از نگاه تند و نقد تیز او در امان نبود. حتی جنبههای غلو شدة برخی احساسات ضد مذهبی «کمونیستنما»ها را نیز تحمل نمیکرد:
آنها از شورش پرهیز کردند. در کارخانههای سیاست شوروی، که اینک چین هم بدان افزوده شده، به مزدوری رفتند [...] کمونیسم را مساوی «بیخدایی» گرفتند [...] ما اینک با خدا و دین و بسی از سنتهای خلق در ستیز نیستیم. ما اینک به ویژه با ارتجاع - استعمار در ستیزه ایم. و بنابراین، صرفنظر از جدایی آرمانی، میتوانیم پاکبازانه با همة نیروهای ضد استعمار - ارتجاع جبهه یگانهای را سامان دهیم و با ارتجاع- استعمار بجنگیم.(1)
پس از ضرباتی که ساواک و کمیته مشترک ضد خرابکاری طی سالهای 1350 و 1351 به سازمان مجاهدین وارد کردند، شعاعیان برای بازسازی سازمان به همکاری با رضا رضایی پرداخت. ابوالحسن شایگان از دیدار خود با رضا رضایی چنین یاد میکند:
یکشب نادر هر سه ما [ابوالحسن، ناصر و ارژنگ] را به بیرون از خانه برد. در راه به ما گفت با اینهایی که الان به شما نشان میدهم حرف نزنید. ما اول به کوچهای در حوالی میدان اعدام رفتیم در آن کوچه که نام کوچه یادم نیست مصطفی شعاعیان را دیدم از آن کوچه بیرون رفتیم و بعد از مقداری پیادهروی یک نفر مرد ریشو را که بعداً فهمیدم رضا رضایی است، دیدم. مصطفی از ما جدا شد و ما با رضا رضایی به خانه آمدیم. رضایی تا فردا شب در طبقه بالا با نادر در خانه ما ماندند. دوباره فرداشب سه نفری با نادر و رضایی به بیرون
1) مصطفی شعاعیان، پیشین، ص 13.
رفتیم و سوار تاکسی شدیم و او را به جایی رساندیم که محل آنرا من یادم نمیآید.(1)
البته ابوالحسن شایگان، رضایی را نمیشناخت. بعدها مادرش به او گفت که فردی که به خانهشان آمده بود، چه کسی بود.
این پیوند و همکاری در جریان بود که پس از ضربه اول در مرداد 51، در خرداد 1352، پیش از کشته شدن رضا رضایی، گروه شعاعیان دومین ضربة کاری را از ساواک دریافت کرد. در جریان این ضربه نادر شایگان شاماسبی، حسن رومینا و نادر عطایی کشته و جمعی دیگر، به خصوص با لو رفتن آزمایشگاه نظامی گروه، دستگیر شدند. در ضربه اول، مهندس بهزاد نبوی، یکی از اعضای اصلی گروه که از مرتبطین با سازمان نیز بود، دستگیر شد.(2)
پس از ضربه دوم، شعاعیان با سایر افراد گروه، یعنی فاطمة سعیدی (مادر شایگانها)، ناصر شایگان، ارژنگ شایگان، مرضیة احمدیاسکویی و صبا بیژنزاده و چند نفر دیگر به چریکهای فدایی خلق ملحق شدند.
در میان کسانی که همراه با شعاعیان به چریکهای فدایی خلق پیوستند، مرضیه احمدیاسکویی وضعیت متفاوتی دارد. او در سال 1324 در اسکو به دنیا آمد. در کلاس چهارم ابتدایی، پدرش را در اثر ابتلا به بیماری سرطان از دست داد. مرضیه احمدی تحصیلاتش را تا کلاس نهم در اسکو به پایان رساند. سپس دوره دو ساله دانشسرای مقدماتی را در تبریز خواند و کلاس ششم متوسطه را به طور متفرقه طی کرد. در کنکور دانشگاه تبریز شرکت جست. در رشته تاریخ پذیرفته شد و چند ترم را در آنجا تحصیل کرد.
مرضیه احمدیاسکویی با دریافت دعوتنامه از سوی دانشسرای عالی سپاه دانش «چون از نظر مادی کمکی به او بود»، این دعوت را پذیرفت و در آنجا به تحصیل اشتغال ورزید. صدیقه صرافت که از شیراز به دانشسرای عالی راه یافته بود؛ آغاز سال تحصیلی خود و او را سال 47 ذکر کرده است. در حالی که مرضیه احمدیاسکویی در بازجویی سال 1350 اظهار میدارد که در سال تحصیلی 47- 46 نماینده دانشجویان بوده است.
یکی از همکلاسیهای او به نام مصطفی کلیایی، چنین توصیفی از مرضیه احمدیاسکوئی به دست میدهد:
او دنیایی خاص خود داشت، دنیایی که در ذهنش ساخته بود و مصیبتبار این بود که اطرافیان او هم با رفتار بیش از حد محترمانه خود او را از دنیای خود جدا میکردند و هر چه بیشتر تنهایش میگذاشتند [...] از نظر طرز تفکر و عقیده شناخت من دربارة او این است که او کابوسی در زندگی خود داشت به نام فقر، نمیدانم این کابوس از کجا شروع شده بود ولی هر چه بود برایش سوژه خوبی بود. بعد با مرگ شوهر خواهرش و تقبل سرپرستی خانواده بزرگتر، موضوع خوبی برای فکر کردن پیدا کرده بود.(1)
مرضیه احمدی به خاطر برخی ویژگیهایی که داشت؛ مورد توجه چند تن از پسران همکلاس خود واقع شده بود. مصطفی کلیایی که گویا خودش هم او را همسری مناسب برای خویش میپنداشت؛ می نویسد:
قبل از آن که من فرصتی برای بیان خواستههای خود پیدا کنم ماجرایی اتفاق افتاد و آن عاشق شدن یکی از نمایندگان دانشجویان (یدالله جوادی) به مرضیه بود. آنها چند ماهی با هم رفتوآمد داشتند و چون جوادی دوست من بود لذا سعی کردم پای خود را کنار بکشم تا ببینم چه میشود و بالاخره اتفاق افتاد. دوست همکلاس ما از مرضیه خواستگاری میکند و مرضیه به او حمله
1) مرضیه احمدیاسکوئی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 87399، گزارش بازجویی مصطفی کلیایی، مورخ 16/4/52، صص 2 و 3.
میکند و با ناسزا جوابش را میدهد. مرضیه که به شدت عصبانی بود مرا خواست و گفت که این پسره خیال کرده من مادهسگم و بعد از بدبختیهای زندگیش گفت که همیشه تنها بوده و هر بار با کسی دوست شده عاقبتی این چنینی پیدا کرده و این زندگی ارزش ندارد و صحبت از مرگ و مردن کرد.(1)
یوسف محمدی، همکلاس دیگر اسکویی نیز خواهان ازدواج با او بود. خود وی در اینباره مینویسد: «تابستان او [یوسف محمدی] طی نامهای همانگونه که حدس زده بودم به من پیشنهاد ازدواج داد و من نامه شدیداللحنی برایش نوشتم و از اینکه او علیرغم میل من و با آگاهی از اینکه قصد ازدواج ندارم چنین خواهشی از من کرده است، سرزنشش کردم.»(2)
انزواطلبی و بدبینی او به همه و حتی محبتهای دیگران چنان آشکار بود که یکی دیگر از همکلاسیهایش نیز به او هشدار داده بود: «عاقبت تو دیوانه میشوی!».
مرضیه احمدی منشی کمیته سخنرانی دانشسرا بود، و از این راه، با بسیاری از نویسندگان و روشنفکران در ارتباط بود از رهگذر همین روابط که باقر پرهام او را به مصطفی شعاعیان معرفی نمود. مصطفی شعاعیان، آشنایی خود را با مرضیه احمدی اسکویی به شرح زیر بازگو میکند:
ما برنامههایی داشتیم که مسئله نفت و چاههای آن، رکن مهمی از آن را تشکیل میداد. در راه همین برنامه بودکه به فکر رخنه در خوزستان افتادیم و در روند همین اندیشه بود که میکوشیدیم تا شاید در میان «سپاهیان انقلاب سفید» رخنه کنیم تا بتوانیم با فرستادن آنها به خوزستان شبکهبندی خود را سامان دهیم، ولی در میان سپاهیان انقلاب سفید دستی نداشتیم، راهحلی که پیش گرفتیم این بودکه این کمترین مقالاتی در برخی مجلاتی که روشنفکران میخواندند، بنویسد، و بدینسان خود را اندکی معرفی کند. و از سوی دیگر،
چون این کمترین با مشتی روشنفکران سرشناس و نابدنام نیز آشنایی داشت چنین برنامه ریختم که تا هرگاه دانشکده سپاه دانش مامازن یکی ازآنها را برای سخنرانی دعوت کرد، من نیز کوشش کنم تا به عنوان ابواب جمعی سخنران، به همراه او بروم، حساب ما بر این پایه بود که نوشتن آن مقالات از یک سو و رفتن به میان دانشجویان از سوی دیگر، خواه ناخواه کسانی را به جانب من خواهد کشید و بدینسان سرپلی گیر خواهد کرد. این بود که به مجله جهاننو مقالاتی دادم و دیری نگذشت که از سوی دانشکده سپاه دانش مامازن، از باقر پرهام برای سخنرانی دعوت شد. و طبعاً من نیز همراه او به راه افتادم. همینجا بود که شهید مرضیه و چند تن دیگر که از پرهام نیز درباره او تحقیقاتی کردم، برگزیدم و ثانیاً صلاح ندانستم که با بیش از یک تن مرتبط شوم، زیرا، اگر این یک تن درست گزین میشد، دیگر میشد او را مسئول یارگیری در آنجا کرد و این شیوه همیشگی من بوده است، به هر رو مرضیه گزیده شد. خود او هم از دیدارهای دیگر پیشواز کرد. رفت و آمد شکل گرفت و سرانجام برنامهای را که در نظر بود، برایش شرح دادم و پذیرفت. واپسین آزمایش را فقط میشد در آن زمان کرد که دوران دانشجویی مرضیه به پایان میرسید و به خوزستان میرفت. این دوران به پایان رسید، ولی مرضیه به خوزستان نرفت. دلایل امنیتی آورد که همگی آبکی بود و مورد پذیرش قرار نگرفت و با این همه مرضیه زیر بار نرفت. سخن کوتاه: مرضیه به اسکو رفت و بدینسان واپسین آزمایش - که در حقیقت آزمایش سرنوشت ساز بود- نشان داد که سرپل در منطقه سفتی گیر نکرده است.(1)
اسکویی پس از دریافت لیسانس در خرداد سال 50 به زادگاه خود اسکو بازمیگردد و به عنوان دبیر به کار اشتغال میورزد. اما قبولی در دوره فوق لیسانس در سال 51 بار دیگر او را راهی مامازن میکند. این بار چون امکان زندگی در خوابگاه را نداشت؛ به اتفاق صدیقه صرافت که او نیز پس از اخذ لیسانس به زادگاه خود شیراز رفته بود و اینک برای ادامه تحصیل در دوره فوق
1) مصطفی شعاعیان، هشت نامه به ... ، همان، صص 124-123.
لیسانس راهی مامازن شده بود؛ خانهای در خیابان خواجه نصیر طوسی اجاره کردند.
مرضیه احمدی اسکویی پس از بازگشت به تهران، مجدداً با شعاعیان در ارتباط قرار گرفت و چون با صدیقه صرافت همخانه بود، از او خواست تا در صورت تمایل، با شعاعیان آشنا شود و در مباحث آنان مشارکت کند. با اظهار تمایل صرافت، آندو با یکدیگر آشنا میشوند. پس از چند ملاقات که بین شعاعیان و صرافت رخ داد، در نیمه اسفند سال 51، شعاعیان، صرافت را با نادر شایگان آشنا کرد. نادر شایگان، چند کتاب برای مطالعه در اختیار او نهاد. از جمله آنها، «کتابچهای بود به نام شورش که با نثر خیلی عجیبی نوشته بود که به خاطر همین نثر نامطلوبش»(1)صرافت حوصلة خواندن آن را پیدا نکرد.
از همان زمان مرضیه احمدی اسکویی به اتفاق صبا بیژنزاده و صدیقه صرافت به خانه نادر شایگان رفتوآمد آغاز کرد. ابوالحسن شایگان مینویسد:
نادر یکشب با سه نفر زن به خانه ما آمدند (من الان یادم نیست که مصطفی شعاعیان هم همراه آنها بود یا نه ولی فکر میکنم که بود) آنها شب تا صبح در خانه خوابیدند. ما صبح زود آنها را دیدیم یکی از آنها بیژنزاده بود دیگری مرضیه احمدیاسکویی و سومی دختر دیگری بود که روی صورتش یک سالک داشت مرضیه بعداً به من گفت که اسم او صدیقه سرافت [صرافت] بود.(2)
در تعطیلات نوروز 1352، مرضیه احمدیاسکویی و صرافت به شیراز رفتند. پس از بازگشت، شعاعیان به صرافت گفت که نادر شایگان نزد پلیس شناخته شده است و چون «تو با او ارتباط داری، حتماً برای پلیس شناخته شدهای و همین که پایت به دانشکده برسد گرفتار خواهی شد. گفتم پس چه باید
بکنم. من
که کاری نکردهام؟ گفت فعلاً این طور شده اگر بخواهی نجات پیدا کنی، باید مخفی شوی و دست از دانشکده بکشی.»(1)صرافت نیز ناگزیر مخفی میشود و به عنوان همسر بیژن فرهنگآزاد و خواهر نادر شایگان با آنان همخانه میگردد.
صرافت، همانگونه که در بازجوییهایش تأکید میکند، اساساً فردی سیاسی نبود. مرضیه احمدیاسکویی پس از بازگشت از سفر شیراز به مصطفی شعاعیان و صبا بیژنزاده گفته بود: «در سراسر این چندین روز، او [صرافت] حتی یک کلمه هم حرف سیاسی نزد. همش گلهگذاریهای خالهزنکی کرد.»(2)
او در دوران اختفا فراموش نمیکند که با خریدن بلیط، بخت خود را بیازماید. وقتی بازجو از او میپرسد که این بلیطها چیست؟ پاسخ میدهد: «مثل همه کسانی که هر روزه بلیط میخرند دو تومان خرج کردم و یکی خریده بودم و از سرنوشت آن هم اطلاعی ندارم. امیدوارم شماره برنده داشته باشد.»(3)
پس از تعطیلات عید نوروز، صبا بیژنزاده راهی خانه فاطمه سعیدی شد. صبا بیژنزاده در همین خانه، داستانی را که مرضیه احمدیاسکویی به نام «حماسه» نوشته بود، تایپ و تکثیر میکرد. این داستان، «مربوط به زندگی پسر بچهای بود که وقتی بزرگ میشود چریک میشود ولی ناخواسته به وسیله پدرش که سپور بوده است کشته میشود.»(4)
هرچند مصطفی شعاعیان به فعالیت «جبههای» اعتقاد داشت و تلاش میکرد گروههای معتقد به مشی مسلحانه را در یک جبهه گرد آورد و خود «نسبت به یگانگی سازمانی با ”چریکهای فدایی خلق “ دلبستگی سختی نشان» میداد؛ مرضیه احمدیاسکویی، بیش از او، «چنین دلبستگی سختی را نشان میداد»(5)و
در تکاپوی پیوستن به چریکها نیز بود. مصطفی شعاعیان خیلی زود دریافت که
ص:514
اسکویی میخواهد خود را از آنها «بکند» و به فداییها «بچسباند». بنابراین، با معرفی او به فداییها، کوشید تا هرچه زودتر «آن طلاق و آن وصلت روی دهد.»(1)
از اولین تماسهای «جبهه دموکراتیک خلق» و «چریکهای فدایی خلق» اطلاعی نداریم. شعاعیان از قول حمید اشرف مینویسد:
برای اولین بار که ما (فداییان) شما را به وسیله کتاب شورش و از طریق مجاهدین شناختیم، نظر رفقا این بود که شما یک گروه اپورتونیستی هستید. ولی من (شخص فریدون [حمیداشرف]) معتقد بودم که نه، این طور نیست و استدلالم این بود که: خب، هر کس به نوعی به جنبش میپیوندد؛ حال شما هم بدین طریق پیوستهاید. به هر حال، رفقا نپذیرفتند، و گذشت. بعدها که مقاله نیمنگاهی در دل جبهه انقلاب رهاییبخش خلق را نوشتید و به دست ما هم رسید، قرار شد که بالاخره با شما نیز تماس بگیرم، و گرفتم.(2)
اینک، صرف نظر از رابطه شعاعیان با چریکها، مرضیه احمدی اسکویی برای «آن طلاق و آن وصلت» پافشاری میکرد. او از شعاعیان خواست به چریکها پیشنهاد دهد تا یک تماس دومی هم بین آنان برقرار شود. وی برای موجه جلوه دادن این پافشاری استدلال میکرد چون احتمال خطر برای شعاعیان زیاد است «پس، احتمال این هم زیاد است که پس از آن، رابطه ما با فداییان قطع شود.»(3)
به هر روی، با پیوستن «جبهه دموکراتیک خلق» به چریکها، مرضیه احمدی اسکویی نیز توسط حمیداشرف، به خانهای در خیابان شترداران میرود تا با شیرین معاضد و ابوالحسن شایگان همخانه شود.
ابوالحسن شایگان شاماسبی مینویسد:
مرضیه بیشتر اوقات به اتاقی میرفت که رادیوی کمیته در آن قرار داشت. حمید اشرف هم بیشتر اوقات در خانه نبود. مواقعی هم که در خانه میماند با
مرضیه 3 یا 4 ساعت به اتاقی که رادیوی کمیته در آن قرار داشت میرفتند [...] مسئولیت معاضد در این خانه انتشارات بود. حمید هم در این خانه مسئول تیم بود. مسئولیت مرضیه را من بدرستی نمیدانستم او بیشتر پیش رادیوی کمیته بود. آنها شبها هر کدام یکساعت نگهبانی میدادند [...] من در آن زمان نمیدانستم که آن رادیو، رادیوی کمیته است، یکی دوبار، موقعی که خاموش بود خواستم آنرا روشن کنم که مرضیه با تحکّم میگفت به آن دست نزن. مرضیه هم وقتی بیکار میماند باز از اینکه خدا وجود ندارد صحبت میکرد. [...] من مدتها در یک اتاق تنها میماندم و از این تنهایی رنج میبردم و مرضیه به من میگفت که با آن مبارزه کن به ضعفهایت میدان نده و از اینجور چیزها [...] مرضیه یکبار هم از نادر صحبت کرد و من که فکر میکردم نادر را دستگیر کردهاند و در زندان است از او پرسیدم که نادر در زندان است یا نه؟ او گفت نه فرار کرده و از ایران خارج شده. من حدود دو ماه و نیم در این خانه بودم.(1)
پس از آن، حمید اشرف، ابوالحسن شایگان را در گاراژ تی. بی. تی. واقع در فیشرآباد تحویل حمید مؤمنی داد تا به اتفاق به مشهد بروند. اولین دور اقامت ابوالحسن شایگان در مشهد، حدود سه ماه به طول انجامید. در پاییز 1352، بار دیگر به اتفاق مؤمنی به تهران بازمیگردد و مجدداً به همان خانه خیابان شترداران میرود و به کارهای تکنیکی میپردازد. مرضیه احمدیاسکویی در این ایام کتاب «توپاماروها»(2)را تایپ میکرد و معاضد نیز به پلیکپی آن مشغول میشد. «مرضیه شبها مطلبی را به نام چرا چریک شدم؟ مینوشت. آن مطالب راجع به زندگی
قبلی خود مرضیه بود.»(3)
خاطرهنویسیهای اسکویی، بعدها از موارد مناقشه بین شعاعیان و چریکها
شد. شعاعیان آن را اعترافگیری از مرضیه احمدیاسکویی علیه خود میدانست. بیعلت نیست که شعاعیان در چند جای نامههای هشتگانه خود، به خاطر آن خاطرات به چریکها تعریض میزند. مرضیه احمدیاسکویی نیز مایل نبود خاطراتش به دست شعاعیان بیفتد. وقتی فاطمه سعیدی برای مدت کوتاهی به خانه خیابان شترداران رفت، اسکویی متن خاطرهها را داد تا بخواند، «مادرم میخواست آن را با خودش ببرد ولی مرضیه قبول نمیکرد، چون که آن کتاب را شعاعیان میخواند و مرضیه هم نمیخواست که او این کتاب را بخواند.»(1)
در دوران اقامت فاطمه سعیدی در این خانه، یکبار بین او و مرضیه احمدیاسکویی درباره صداقت و عدم صداقت شعاعیان بحثی در گرفت:
مرضیه میگفت که او فاقد صداقت است و مثال میآورد که زمانی که عبدالله اندوری را دستگیر کرده بودند ما میخواستیم که به میهن (همان دختری که سالک داشت و یک شب همراه نادر و مرضیه احمدی اسکویی و بیژنزاده به خانه ما در نازیآباد آمدند) [صدیقه صرافت] خبر بدهیم که اندوری را دستگیر کردهاند و او در خیابان حرکت نکند چون ممکن است که دستگیرش کنند، شعاعیان ما را توی یک اتاق انداخت و در اتاق را بست و نگذاشت که ما بیرون از خانه برویم، ولی مادرم این را قبول نمیکرد.(2)
بر خلاف خاطرات دهقانی و یوسف زرکاری، خاطرات اسکویی در زمان حیاتش منتشر نشد و شعاعیان نیز تا پیش از انتشار آن به طور پراکنده، آن هم فقط همان پارههایی که درباره خود او بود، از حمید اشرف میشنید. شعاعیان که اعتقاد داشت، آنچه که انتشار یافته در برگیرنده همة یادداشتهای مرضیه
اسکویی نیست، مینویسد:
در همین نیمة دوم سال 1354، سازمان چریکهای [فدایی] خلق کتابی منتشر کرد به نام خاطرات شهید فدایی رفیق مرضیه احمدی اسکویی. چنان که
از مشخصات این کتاب دستگیر شد، این خاطرات همان یادداشتهای فاطمه است، منتها، همة آنها نیست. یعنی خاطرات مزبور را درست در آنجایی قطع کردهاند که ... که فاطمه گویا به انتقاد از این کمترین پرداخته است. همة مشخصات کتاب به خوبی گواه میدهند که نوشته ادامه دارد و این ادعای فداییان که در مقدمة آن نوشتهاند که متأسفانه یادداشتهای مرضیه نیمهکاره مانده است، دروغی سنجیده بیشتر نیست. گذشته از این، مشخصات کتاب آشکارا جار میزند که این نوشته عبارت از یک رشته «خاطرات» به معنی متداول نیست؛ این «خاطرات» عبارت است از بازگوکردن گذشتههای خود برای بررسی سازمانی. به گفتاری دیگر: آن حدسی که دربارة نخستین نامة سرگشادهام زدم، درست بود. در آنجا حدس زده شده بود که فداییان نسبت به مرضیه دچار بدبینی شده بودند. زیرا، آنچه مرضیه نوشته، خاطراتی نیست که خود شخصاً اشتیاقی برای نوشتن آنها داشته باشد. این خاطرات، نوعی محاکمه پس دادن سازمانی است. یعنی فداییان که نسبت به مرضیه بدبین شده بودند، از او میخواهند که گذشتهاش را بر روی کاغذ بیاورد تا آنها بتوانند بر مبنای آن، واپسین تصمیم را دربارة وی بگیرند. و مرضیه هم اینها را مینویسد. و پس، حیرتی نخواهد داشت که در چنین شرایطی مرضیه با نهایت سنجیدگی صلاح خود را در آن دیده باشد که اولاً در توجیه خود دربارة رشته سوزوگدازهای رمانتیک داستانپردازی کند و ثانیاً برای خوبهکردن خود و صمیمیت نشان دادن به فداییان، هرچه میتواند دربارة این کمترین بدگویی کند و کرده است. منتها، فداییان به یکباره همة این بخش دوم داستان را از آن «خاطرات» رفیقشان حذف کردهاند. نکند در حق من بزرگواری کرده باشند! به هر رو، حتماً احساس مسئولیتی سنجیده کردهاند.
برای اثبات اینکه این، گویا خاطرات، چیزی جز یک محاکمة سازمانی نیست، دلایل فراوانی میتوان به دست داد. در اینجا همین اندازه بس است که گفته شود، اگر مرضیه میخواست آن خاطرات رمانتیک را بنویسد، در آن زمان که با ما بود و به ویژه در آن هفتههای پربطالتی مینوشت که در خانة
خیابان کوشک گذراند. حال آنکه مرضیه در تمامی آن مدت هرگز این خاطرات داستانیش را ننوشت و در عوض همة آن اوقات را صرف غر زدن به این کمترین کرد. راستی آیا باید یا نباید پرسید که چه پیش آمد که مرضیه
درست در زمانی که با فداییان [همبسته] شد، به یاد خاطرهنویسی افتاد؟ حال آنکه فداییان به علت اینکه شکلبندی سازمانی سامانیافتهای داشتند، در نتیجه کارهایشان نیز منظم بود و اوقات بطالت و آزاد رفقایشان، اگر گفته نشود هیچ بود، راستی را نزدیک به هیچ بود. و دستکم، این کیفیت برای فاطمه [مرضیه احمدی اسکویی] بیش از هر کس دیگری فراهم بود.(1)
شعاعیان بارها از چریکها خواست تا «دنباله خاطرات فاطمه [مرضیه] را در اختیار خلق»(2)بگذارند، ولی آنها اجابت نکردند. جز آنکه مرضیه اسکویی تمایل نداشت خاطراتش به دست شعاعیان افتد، قرینة دیگری وجود ندارد تا گواهی دهد که خاطرات اسکویی، دنبالهای - آنگونه که شعاعیان تصور میکرد - داشته است. سخنان حمید اشرف میتواند فقط نوعی «زیرپاکشی» تلقی گردد. اما چرا چریکها به ناگاه به صرافت افتادند تا «یادداشتهایی در بیان رفتار و منش اپورتونیستی»(3)شعاعیان از مرضیه احمدیاسکویی و صبا بیژنزاده بگیرند. در حالی که، آنان پیش از آن که با شعاعیان تماس بگیرند از کتاب شورش او که نقدی بر لنینیسم است آگاهی حاصل کرده بودند.
شاید تنها فرض بر این استوار باشد که در آن زمان حمید اشرف نمیدانست که از نظر جزنی، مصطفی شعاعیان «مارکسیست آمریکایی» است و پس از آن که شعاعیان با شرط حفظ و حتی تبلیغ دیدگاههای خود به چریکها پیوست، جزنی نگرانی خود را از این پیوست به اطلاع چریکها رساند و از آن پس، کنار گذاشتن او آغاز گردید.
شعاعیان در ساعت دو بعدازظهر 18 شهریور 1353، گویا برای آخرین بار با حمید اشرف دیدار کرد. بر خلاف آنچه در ابتدا حمید اشرف از طریق مجاهدین به شعاعیان گفته بود، موضوع این دیدار برگرداندن پارهای اسناد و
دستنوشتههای شعاعیان به او نبود، بلکه اعلام طرد و جدایی همیشگی آنها از یکدیگر بود. به روایت شعاعیان از این دیدار، اشرف دلایلی برای طرد او عنوان کرده بود که بر اساس آن، شعاعیان پاسخهای خود به آن را ذیل چهار عنوان دستهبندی میکند. عنوان چهارم: متفرقه، یکسره، به سخنانی اختصاص یافته است که از دید شعاعیان، به نقل از خاطرات مرضیه اسکویی گفته شده بود. نگاه انتقادی شعاعیان دربارة آنچه که به نقلِ حمید اشرف از خاطرات اسکویی نسبت میدهد، خواندنی است.
از دید چریکها شعاعیان اپورتونیست بود، از جمله مطالبی که اشرف به نقل از مرضیه اسکویی گفت «یکی هم این است که این کمترین پیشتر برای او دو آمده بودم که من در رأس همة کارهای جنبش قرار دارم، ولی بعدها که مرضیه با فداییان [همبسته] میشود و پرسوجو میکند، برایش روشن میشود که چنان نبوده و من لاف میزدم.» و یا این که: «به مرضیه چنین حالی کرده بودم که ما یک گروه بزرگ نیرومند هستیم، منتها، پس از شهادت نادر و حادثة خرداد 1352 او دریافت که نه، من دو آمدهام. دوی علی گلابی.»(1)آیا مرضیه احمدی اسکویی راست میگوید؟ از دید شعاعیان، پاسخ روشن است: «نه!» مرضیه احمدی اسکویی، «مطلقاً دروغ گفته است.»(2)
برای نشان دادن نادرستی سخن اسکویی، شعاعیان، باز هم به سخنانی استناد میکند که مدعی است، حمید اشرف از قول مرضیه به او گفته است: «یکی آن داستان کوشش او بود برای بریدن از ما و پیوستن به فداییان؛ و نیز میدانیم که مرضیه حتی تا چندین ماه پس از همبستگی با فداییان باز هم از نظر ایدئولوژیک به
شورش اعتقاد داشت، نه به لنینیسم!» بر پایة این سخنان، شعاعیان از حمیداشرف سؤال میکند: «چگونه است که مرضیه از یکسو باور کرده بود که من در رأس همة کارهای جنبش هستم و از سوی دیگر پذیرفته بود که ما یک گروه بزرگ و نیرومند
هستیم. و تازه میخواسته از ما ببرد و به فداییان بپیوندد؟ حال آنکه تازه از نظر مرامی نیز با فداییان اختلاف ریشه ای داشته و با ما هممرام بوده است؟ این تناقض را چگونه میتوان حل کرد؟» و آنگاه، نتیجه میگیرد: «بدین صورت، و فقط بدین صورت [است] که آنچه را که مرضیه به من نسبت داده دروغ، و آن هم دروغ محض [میتواند] باشد. آیا راه حل دیگری هم هست؟»(1)و آنگاه، «سنجیدگان» چریکهای فدایی را به کشف راههای دیگر میخواند.
روشن است منظور شعاعیان از سنجیدگان، آن دسته از نظریهپردازان چریکهای فدایی هستند که در پرده نشسته و شعاعیان را به «اپورتونیست» متهم میکنند.
تأمل در محتوای نامه نشان میدهد، شعاعیان به رغم آزردگی از آنچه حمید اشرف برای او از خاطرات مرضیه اسکویی نقل کرده است، همچنان، بین پذیرش صحت انتساب نوشتن این خاطرات به مرضیه احمدی اسکویی، و یا جعل خاطرات به نام او تردید دارد.
و باز، شعاعیان با استناد به نقل خاطره دیگری از مرضیه که تصور میکند در خاطراتش هم آن را درج کرده است، به تناقض سخنان او اشاره میکند. مرضیه در گفتوگو با صدیقه صرافت، گفته بود: «آدم بایستی انرژیاش را صرف نیرومندی گروهی کند که هنوز خرد است تا شاید آن هم نیرومند شود و بتواند طرحهایی همانند طرح ”پرایس“ را پیاده کند.»(2)و اکنون، شعاعیان، رودرروی حمید اشرف، میپرسد: «خب! آیا لازم است پرسیده شود که چطور مرضیهای که آشکارا با میهن بدینسان، گفتگو میکند، ضمناً گول لافزنیهای این کمترین را
خورده باشد که ما یک سازمان بزرگ هستیم؟»(3)
در پارهای دیگر از همان نامه، شعاعیان از قول اشرف مینویسد که مرضیه
گفته است: «او [مرضیه] و نادر [شایگان شاماسبی] تصمیم گرفته بودند که مرا [شعاعیان] از جرگهای که داشتیم، اخراج کنند، منتها نادر زود شهید شد و کار ناتمام ماند.» بدیهی است، این پاره از نوشته نیز، از دید شعاعیان «دروغ» است، «و آن هم دروغ ناب!» چرا؟ مگر مرضیه «نگفته بود که من خودم را به مانند آدمی جا زده بودم که در رأس همة کارهای جنبش است؟» و مگر نمیگوید «که او [مرضیه] گول این لاف دغلکارانة مرا خورده بود؟» و مگر نمیگوید «این راز درست آنگاه برایش روشن شد که بعدها با فداییان همبسته شده بود؟» پس، «چه دردی در کار بود که تازه او بخواهد به همدستی نادر] مرا از میان خود به دور افکند؟»(1)از دید شعاعیان چگونه ممکن است «مرضیه از یکسو با رفیق نادر دست به یکی کرده بود که مرا از جرگهمان بیرون افکند و از سوی دیگر، خودش هم میکوشید تا از همان جرگه ببرد و به فداییان بپیوندد؟ این سنجیدهکاریها و سنجیدهبافیها یعنی چه؟»(2)شعاعیان آنگاه فرض را بر آن مینهد که همة این «سنجیدهپردازیها راست باشند. بسیار خوب! پس چرا مرضیه همین که به فداییان پیوست، دربارة بدی و نادرستی این کمترین پردهدری نکرد [...] و این پرسشی بود که این کمترین از فریدون کرد.» پاسخ اشرف، چنین بود: «ما از او پرسیدیم که پس چرا این همه سکوت کرده بود، ولی مرضیه پاسخ داد: این انتقاد اصولاً به من وارد است که من نسبت به خطای اشخاص زیادی مماشات میکنم.»(3)شعاعیان حتی ادعای مرضیه مبنی بر این «زیادی مماشات» کردن را هم دروغ میداند: «از مرضیه اسنادی کتبی در دست است که همگی گواهان
بیپروایی هستند و آشکارا شهادت میدهند که مرضیه باز هم دروغگویی سنجیدهگرانهای را پیشه کرده بود. یکی از این اسناد همان انتقادی است که مرضیه در همان گرماگرمهای شهادت رفیق نادر و حادثة خرداد 52، بنا به
درخواست من، به کارهای جرگهای ما نوشت. در این انتقاد، مرضیه حتی یک نیمخردة بسیار ریز هم به من نگرفت و حتی رفیق نادر را به عنوان جوانی بیتجربه مورد انتقاد قرار داد.»(1)
اکنون این سؤال مطرح میشود که چرا مرضیه احمدیاسکویی، خاطراتی را مطرح ساخته که شعاعیان آنها را «دروغ» میداند؟ مصطفی شعاعیان به این پرسش، چنین پاسخ میدهد:
فداییان به مرضیه بدبین شده بودند. و پس، او برای آنکه خود را خوبه کند، اولاً شروع به قصهپردازی در پیرامون خاطرات گذشتهاش کرد، تا شاید روح رزمنده و پرولتاریایی خود را پایة مادی دهد. و ثانیاً بدگویی از مرا پیشه کرد. و این، درست با آنچه فداییان بیصبرانه مشتاقش بودند، خوانایی داشت. و در نتیجه، فداییان همة این بدگوییهای سنجیده را، به طور دربست، بهمانند اسنادی شبه[شبهه]ناپذیر، به جان پذیرا شدند. و چرا؟ زیرا فداییان که از لحاظ مسلکی درماندگی مطلق خود را احساس کرده بودند، یگانه راه دررو را در پروندهسازی علیه من یافتند. و این بود که هر کس هرچه میگفت، و بهویژه هرچه بدتر میگفت، بیشتر مورد پیشواز آنها قرار میگرفت.
شکی نیست که شیوة مرضیه از هر جهت کثیف و ننگین بود. ولی مرضیه این پلیدی را به خود هموار کرد؛ دستکم به خاطر اینکه عاجز بود از آنکه، ... تنهای تنها، ولی در کنار حقیقت قرار گیرد. مرضیه این ننگ را خرید، زیرا، در خود توان آن را نمیدید که بیپروا به نام و ننگ، در کنار حقیقت بایستد. راستی را که [امام] «علی» چه درست گفته است که:
الغیبةُ جهد العاجز (سخنگفتن پشتسر، گواه عجز است).(2)
ص:523
1) مصطفی شعاعیان، همان، 114. شعاعیان معتقد است، سند مزبور، «در آن چمدانی بود که در مشهد تحویل شهید جعفری دادم، وجود داشت، منتها، وقتی که اشیا[ی] همان چمدان را در تهران تحویل گرفتم، این سند، به همراه برخی چیزهای دیگر در آن نبود. سخن کوتاه: این سند هماکنون نزد فداییان است.» (مصطفی شعاعیان، همان).
2) مصطفی شعاعیان، هشت نامه ... ، همان، صص 116-115.
اگرچه شعاعیان، نکات مطرح شده در خاطرات مرضیه را، به «درماندگی» او نسبت میدهد و مینویسد: «اگر مرضیه به درماندگی نیفتاده بود، حتماً پشتسرگویی را پیشه نمیکرد.» ولی، در جمعبندی نهایی خود نشان میدهد که به تحلیل ماجرا، در سطح «روانکاوی اشخاص» اعتنایی ندارد: «چون بحث بر سر روانکاوی اشخاص نیست، پس، بهتر است رفتار مرضیه را از زاویة روابط درونسازمانی مورد بررسی قرار داد.» با این جمعبندی آیا نمیتوان نتیجهگیری کرد که رفتار مرضیه و حتی دروغهای او، در نظر شعاعیان، رفتارهای «سازمانی» او بود؟
در دی ماه سال 52، حسن نوروزی در لرستان کشته شد. حسن نوروزی با نام مستعار بابوشکین در عملیاتهای مختلفی شرکت جست و چند بار نیز فرمانده عملیات بود. یکی از این عملیاتها، حمله به بانک ملی شعبه انتصاریه بود که طی آن نوروزی «به منظور پیروزی تاکتیکی، دست به خشونت گانگستریستی زده و به رئیس بانک (شعبه) شلیک کرد»(1)و او را از پای در آورد.
حسن نوروزی که کارگر راهآهن بود و در آنجا به حسن روس و یا حسن سبیل(2)مشهور بود در محفل بیژن هیرمنپور عضویت داشت. متعاقب دستگیری ابراهیم دل افسرده نام او نیز در کنار کاظم سلاحی، جلال نقاش، عبدالحسین براتی و اللهیاری افشاء گردید.
در زمان اختفای نوروزی، کمیته مشترک تلاشهای ویژهای برای یافتن وی به کار برد. در گزارش مورخ 14/6/51 ساواک به کمیته مشترک، آمده است:
در ساعت 45/12 مورخ 13/6/51 نامبرده بالا، هنگامی که کت اسپرت زمینه خاکستری و عینک سفید به چشم داشته در حال قدم زدن دیده شده است.
ص:524
ملاحظات: با توجه به اینکه مشارالیه فوقالعاده هوشیار میباشد اصلح است به منظور دستگیری وی به نحو کاملاً غیرمحسوس و در پوششهای مناسب اکیپهای گشتی و تحقیق در خیابانهای شوش و راهآهن و خیامنو که اغلب محل تردد وی میباشد مستقر گردند.
اما گشتزنی اکیپ نصرت کمیته مشترک طی دو روز متوالی در محدودة مورد نظر، نتیجهای به همراه نداشت. همچنین، اطلاعی از فعالیتهای حسن نوروزی پس از دستگیری عباس جمشیدیرودباری در دست نیست. ولی برابر متنی که ساواک و یا کمیته مشترک برای درج در اختیار مطبوعات نهادند او به اتفاق ایرج سپهری در اوایل شهریور ماه سال 52 مخفیانه از مرز عبور کرده و به داخل کشور آمدند و در خسروآباد آبادان مورد سوءظن واقع شده و با مأمورین به زد و خورد پرداختند که در نتیجه ایرج سپهری کشته شد و حسن نوروزی نیز موفق به فرار گردید. قرینهای برای تأیید این امر نیست، اما در پروندههای نوروزی و زرکاری نامهای است بدون تاریخ، بدین مضمون:
رفیق کامسامل سلام
و دیگر اینکه سلام ما را به الکساندرف برسان ایمان داریم که این کلت همان طور که تاکنون به طرف تعداد زیادی مزدور شلیک کرده است باز هم مزدوران زیادی را از صحنه دنیا خارج کند. قربان تو، جمیله
آنچه من میبینم ماندن و باز ماندن دریاست
گرچه ما میگذریم، راه میماند باک نیست
میدانیم که جمیله، نام مستعار نسترن آلآقا بود. رودباری اگر چه نام اصلی جمیله را نمیدانست؛ ولی مینویسد که او به اتفاق والد [زیبرم] و یارمحمد [علیاکبر جعفری] در تیم بابی [بابوشکین - نوروزی] فعال بود.
اما کامسامل و الکساندرف چه کسانی هستند؟ آیا نوروزی و یوسف زرکاری میباشند؟ دانسته نیست. آیا اشاره «جمیله» به کلتی که به تعداد زیادی مزدور شلیک کرده، همان کلتی است که بعدها نزهتالسادات روحیآهنگران به
اعظمالسادات داد و گفت آن را ایرج سپهری از فلسطین آورده است؟ اگر چنین باشد میتوان گزارش ساواک مبنی بر ورود مخفیانه آن دو به ایران را تأیید کرد. زیرا ایرج سپهری در بدو ورود به ایران کشته شد و تنها کسی که میتوانست کلت را با خود حمل کند؛ حسن نوروزی بود.
حسن نوروزی، در 19/10/52، در قریه چمنسلطان با خوردن سیانور کشته شد. به گزارش شهربانی:
در بعدازظهر روز 19/10/1352 دو نفر که مشخصات یکی از آنها محمد روئینی فرزند علیاکبر 26 ساله بوده از تهران عازم الیگودرز گردیدهاند. نامبردگان در قریه «دهنو آشناخور» از اتوبوس پیاده شده و به طرف عزیزآباد حرکت نموده و در آنجا محمد روئینی به طرف چمن سلطان (20 کیلومتری الیگودرز) و دیگری (مشخصات نامعلوم) به طرف دوزان (15 کیلومتری الیگودرز) رفتهاند.(1)
بنا به گفتة راننده مینیبوسی که حسن نوروزی را به چمنسلطان آورده بود:
خرابکار متوفی در دوراهی خمین سوار شده و قصد داشته به بویین برود لیکن به علت سرما و نبودن وسیله ناچاراً با مینیبوس به چمن سلطان آمده است.
نوروزی پس از ورود به قریه چمنسلطان به قهوه خانه میرود. قهوهچی به هنگام بردن چای برای رئیس پاسگاه، که در کنار قهوهخانه واقع شده بود؛ اطلاع میدهد که فرد مشکوکی در قهوهخانه حضور دارد. او نیز گروهبانی را به همراه قهوهچی برای آوردن «فرد مشکوک» اعزام کرد. برابر گزارش رکن 2 ژاندارمری به ریاست دفتر ویژه اطلاعات:
مشارالیه در پاسگاه قصد استفاده از مسلسل دستی و نارنجک را که در زیر لباس خود داشته است مینماید که با دخالت به موقع و سریع و فداکارانه
1) حسن نوروزی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 101985، گزارش شهربانی به شماره 1006-20/10/52، ذیل عنوان «کشف مسلسل» به دفتر ویژه اطلاعات، اداره دوم اطلاعات و ضد اطلاعات ستاد بزرگ ارتشتاران و ژاندارمری.
رئیس پاسگاه چمنسلطان از اقدامات خرابکاری وی جلوگیری و خلع سلاح میگردد ولی هنگامی که رئیس پاسگاه به منظور بازجویی از وی آماده میگردد [نوروزی] دفعتاً فوت مینماید. بنابر اظهار یک نفر غیرنظامی خرابکار مذکور در موقع جلب به پاسگاه شیئی را از جیب خارج و به دهان خود میاندازد که به نظر میرسد خود را مسموم نموده است.
از جیب مقتول شناسنامهای درآوردند به نام محمد روئینی فرزند علیاکبر. جسد برای شناسایی دقیقتر روانه تهران شد. در آنجا مشخص گردید متوفی، حسن نوروزی است. نزهتالسادات روحی پس از آن که خبر کشته شدن حسن نوروزی را به اعظم و قازاریان میدهد؛ ضمن تعاریف مبالغهآمیزی از او میافزاید:
ابتدا که گروه رفیق احمدزاده میخواسته اند با کار در کارخانه یعنی کار سیاسی روی کارگران مبارزه را شروع کنند او کسی بوده که با دلایل محکم و قانع کننده که از مشاهدات عینی او در کارخانهها ناشی شده بود با این کار مخالفت میکند و میگوید که کارگران را دیگر نمیشود با حرف به مبارزه کشاند آنها باید پشتیبانی یک پیشاهنگ را به طور ملموس حس کنند [...] به این ترتیب او در اینکه رفقا به این نتیجه برسند که تنها از طریق مبارزه مسلحانه باید اقدام کرد سهم بزرگی دارد.(1)
در تحقیقات ساواک، هویت فرد دیگری که همراه حسن نوروزی بود و سپس به دوزان رفت؛ مشخص نشد. آیا این شخص، «الکساندرف» مورد نظر «جمیله» بوده است؟ نزدیک به یک ماه پس از مرگ حسن نوروزی، یعنی در تاریخ 17/11/52 در ساعت 15/10 مأمورین اکیپ 130 کمیته مشترک اصفهان در حالی که با خودرو مشغول گشت بودند؛ در خیابان محمدرضا شاه، مقابل گاراژ مسافربری گیتینورد به جوانی ژندهپوش با مشخصات موی فرفری حنایی رنگ، با ریش کم پشت نسبتاً بلند در حالی که بستهای را لابلای روزنامه پیچیده و در کنار خیابان ظاهراً در انتظار تاکسی بود؛ ظنین میشوند و هنگامی که مأمورین به
1) اعظمالسادات روحیآهنگران، همان، بازجویی، بدون تاریخ، ص 43.
نامبرده مراجعه و درخواست مدارک شناسایی و تعیین هویت او را مینمایند؛ او بلافاصله اقدام به فرار میکند و در حین فرار، به سوی مأمورینی که در تعقیبش بودند، تیراندازی میکند. در درگیری متقابل، پس از پیمودن حدود 200 متر، بر اثر تیراندازی مأمورین کشته میشود. برای شناسایی، جسد به تهران منتقل میشود. در آنجا معلوم میشود که متوفی یوسف زرکاری است.
یوسف زرکاری با تحصیلات سوم متوسطه، کارگر راهآهن بود. سه سال بعد از آنکه به استخدام راهآهن درآمد؛ با حسن نوروزی آشنا میشود. نوروزی چند کتاب برای مطالعه به او میدهد. ولی با رفتن نوروزی از راه آهن رابطه آنان قطع میشود. زرکاری، هنگامی که در آموزشگاه بزرگمهر به تحصیل اشتغال داشت؛ با دبیر خود به نام یحیی رحیمی آشنا میشود. او نیز به زرکاری کتاب میداد.
رحیمی برای آن که شایستگی و شهامت زرکاری را بسنجد به او پیشنهاد میکند «مقداری پیچ و مهره از راهآهن بدزدد». اما، همچنان که خود میگوید:
بعد از وقوع حادثه سیاهکل بنا به پیشنهاد خود رحیمی با او قطع رابطه کردم و چون منزلش مورد توجه بوده و تعداد[ی] جزوه و کتاب به خانهامان بردم و با دادن علامت تماس، با شخصی به نام مستعار کریم [حمید اشرف] آشنا شدم و در اولین برخورد اسم مستعارم را محسن تعیین کرده و [گفت] درباره آزاد کردن خلق و اینکه ما پیشقراولان زحمتکشان هستیم باید دچار اشتباه نشویم و سپس مرا به مطالعه کتب کمونیستی تشویق و تحریض کرده و در غیاب مادرم به منزلم میآمد و کاری که به من رجوع کرده تکثیر جزوهها بود که به دنبال آن با شخص دیگری به نام سیدهاشم (هاشمی) که تکنسین کارگاه راه آهن [بود] آشنا شدم و به عنوان تعلیم زبان آلمانی به خانهاش رفتوآمد میکردم که در آنجا با شخصی به نام عباس هوشمند آشنا شدم و به این طریق با او رابطه برقرار کردم و جهت مطالعه کتاب به او میدادم و او را نسبت به این گروه سمپات تشخیص دادم که در ملاقاتی با عباس دستگیر شدم.(1)
1) یوسف زرکاری، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 104560، بازجویی، مورخ 16/6/1350.
یوسف زرکاری، نخستین بار، در نیمه اول شهریور ماه سال 50 دستگیر شد. در این دستگیری، یک سال حبس گرفت و پس از سپری ساختن مدت محکومیت، آزاد شد. از نحوه و زمان پیوستن مجدد او به گروه اطلاعی در دست نیست؛ ولی پس از آن که ساواک «در جریان بررسی جزوات و نشریات مربوط به چریکها» بدین نتیجه رسید که نویسنده جزوه خاطرات یک چریک زندانی، یوسف زرکاری است؛ نام او مجدداً در سیاهه افراد متواری قرار گرفت.
در میان وسایل مکشوفه از یوسف زرکاری، گواهینامه رانندگی بهروز عبدی با عکس زرکاری، یک جلد جزوه یک چریک زندانی، دفترچه کوچک رمز، یک قطعه عکس ناشناس و یک جلد شناسنامه به نام محمود انصاری به دست آمد.
سند دیگری که نام نوروزی و زرکاری را بار دیگر در پیوند با یکدیگر قرار میدهد؛ نامهای است از اکبر [حمید اشرف] به تاریخ 27/8/54. در این نامه، هویت گیرنده معلوم نیست؛ ولی چون این نامه پس از یورش پلیس آلمان به منزل دهقانی در آن کشور به دست آمد؛ میتوان نتیجه گرفت که همو مخاطب نامه بوده باشد.
در این نامه، حمید اشرف به سه مورد تصفیه خونین درون سازمانی اشاره میکند. متن نامه چنین است:
27/8/54
درودهای صمیمانه ما را بپذیرید
نامه شما را دریافت داشتیم البته کماکان بدون آنکه شرائط نامساعد ما را مورد نظر قرار داده باشید از بعضی اقدامات اخیر ما انتقاد کرده بودید. پاسخ به انتقادات و ایرادات شما در مورد اعلامیهها و کیفیت فعالیت دو عضو جدید و همچنین شرایط زندگی آنها را مفصلاً در نامه بعدی خواهیم داد. ولی لازم دانستیم پاسخ شدیدترین انتقاد شما را در مورد محاکمه و اعدام سه نفر که وضعیت آنها در حضور رفقای تیم شماره 3 بررسی و منجر به صدور حکم اعدام آنها شد زودتر و در همین نامه بدهیم. علاوه بر این ثابت کنیم که تصمیم
به تصفیه تیم از عناصر ناصالح لزومی به مشورت با سایر دوستان خارج از تیم و بخصوص آنها که عملاً از فعالیتهای عملی ما دور بوده و نتیجتاً مسائل را بیشتر از جنبه تئوری آن مورد توجه قرار میدهند ندارد و سعی کنیم که دقیقتر در جریان ماجرا قرار بگیرند و واقعیتهای عینی، شما را از بیاعتمادی نسبت به ما خارج کند.
در مورد تبیین حکم و مجازات اعدام این افراد باید بگوئیم که هر کس که در وجودش ضعف و فتور و تمایل به تسلیم ظاهر شود و بخواهد کنارهگیری و از دستورات مسئول خود سرپیچی کند محکوم به اعدام است. اسد که یکی از همین افراد و یک خورده بورژوا [خرده بورژوا] و فردگرا بود نمیتوانست کار دراز مدت را تحمل کند. در جلسات انتقادی که در تیم برگزار میشد اصلاح او بینتیجه ماند. اسد در نامهای که به ما نوشته بود بر روی مواضع خود پافشاری میکرد و قبلاً هم تهدید به کنارهگیری کرده بود و رفقا با توجه به اطلاعاتی که داشت این امر را خطرناک تشخیص دادند. اسد هرگز به درستی تن به کار نداد و بیشتر به فکر اثبات غلط بودن افکار و ایدئولوژی بنیادی تیم بود. او حتی سلاح کمری خود را زیر خاک پنهان کرده و نارنجک خود را در چاهی انداخته بود تا مبادا زندگی کثیفش در معرض خطر قرار گیرد. گرچه او قبل از یافته شدن هم به اعدام محکوم شده بود معهذا بلافاصله پس از اینکه او را پیدا کردیم طبق موازین سازمان اعدام کردیم. بنای این تصمیم گزارشهائی بود که از طرف مسئول او تسلیم شده و مورد تائید هم بود.
از کسانی که به اعدام اسد معترضند و معتقد هستند که اتخاذ تصمیم در مورد اسد باید با کسب تکلیف از آنها صورت میگرفت سئوال میکنیم آیا اساساً مجازات مجرمی که بوضوح فعالیت را رها میکند باید به رفراندوم گذارده شود؟ و آیا شما مسئولیت عواقب آن را بگردن میگرفتید؟
در مورد دو نفر دیگر، با آنها هم با قاطعیت رفتار شده است. ما با دسته گل از ترسوها و آنهائی که میخواهند بنا بر خصلتهای خورده بورژائیشان [خرده بورژواییشان] ما را تنها بگذارند استقبال نخواهیم کرد. این دو نفر با یک تصور ذهنی از مبارزه ما را متهم به بیبرنامگی و بیهدفی نمودند. ما یکی را در اختیار رفیق نوروزی و دیگری را در اختیار رفیق خسرو [علیاکبر جعفری] گذاردیم. آن یکی که در اختیار رفیق نوروزی بود پس از آنکه پناهگاه رفقای
ما را شناخت اعلام ضعف نمود. در آن موقع بود که رفقای تیم تصمیم گرفتند قبل از آنکه دست به کاری بزند، امکان لطمه زدن را از او سلب کنند. به همین لحاظ دوست شهید نوروزی به اتفاق زرکار و خشایار پس از یک جلسه بررسی وضعیت، او را اعدام کردند و میبینید که مبارزه هرگز با فرمولهای لیبرالی و دمکراتیک سازگاری ندارد.
آن دیگری هم وضعی مشابه داشت و برای آنکه فعالیت را رها کند مشغول طرح یک برنامه بود و به همین لحاظ از جانب خسرو محکوم به اعدام شد. البته تمام این اعمال مورد تأیید ما بوده است.
بهر حال این اقدام ما در جهت مستحکم کردن هر چه بیشتر بنیاد اعتقادات سازمان است و این خشونت و سرسختی و قاطعیت را در هر مورد که لازم شود اعمال خواهیم کرد. ما میترسیدیم که این سه نفر با حرفهای مأیوس کننده خود سایرین را هم مأیوس کنند و اینجا بود که وظیفه انقلابی ما حکم میکرد که تسلیم تمایلات جازدهها، ترسوها، ماجراجوها، افسردهها، ناامیدهای رمیده از انقلاب نشویم.
در همین هفته نیز پاسخ سایر انتقادات شما را خواهیم داد. به امید آنکه از اختلافها بکاهیم و بر اتحادمان بیفزائیم.
با درودهای آتشین - اکبر
زمان این تصفیههای خونین معلوم نیست ولی حداقل یک مورد آن باید پیش از دیماه سال 52 باشد. زیرا در دی ماه آن سال نوروزی که عامل اجرای تصفیه بوده است، کشته شد. اگر حدس اخیر درست باشد، معلوم نیست چرا دو سال بعد، حمید اشرف برای آن دلیلتراشی میکند؟ آیا اطلاعیابی شاخة آلمان و طرح پرسش از داخل، چنین با تأخیر صورت میگرفت؟
نوروزی استعداد چنین قساوتی را دارا بود. عباس جمشیدی رودباری کار او را در کشتن رئیس بانک ملی «خشونت گانگستری» نامیده و درباره او نوشت:
من چند روز قبل از اسارتم، بابوشکین را سر قراری در چنار سوخته دیدم و با هم بر سر مسأله شکنجه بحثی داشتیم که دامنهاش تا موضوعات دیگری ادامه یافت. بابی به شکنجه اسرای دشمن ( که البته ما نداشتیم) اعتقاد داشت و این را
به حساب کینه طبقاتیاش میگذاشت، در صورتی که من از این فکرش به علت وجود عناصر فاشیستی و دژخیمانه انتقاد میکردم. ما این بحث را بدون آن که به وحدت کامل برسیم، به علت کمی وقت، خاتمه دادیم. بحثی که به علت دستگیر شدنم دیگر هیچ وقت ادامه نداشت.(1)
باید توجه داشت که رودباری این سخنان را برای جلب نظر بازجو به سوی خود اظهار نمیدارد. زیرا او پروایی ندارد تا در آغاز این تکنویسی یادآور شود:
من بابوشکین (حسن نوروزی) را که ژوزف (احمد زیبرم) را سر قرار آورده بود اولین بار دیدم. بابی و من آنقدر داغ یکدیگر را بوسیدیم که من هنوز لذت آن بوسهها را با تمام شور و صمیمیت رفیقانهاش بیاد دارم. بابی آن روز لباس کارگران جوشکار (شلوار و پیراهن سرهم) را به تن و عینک جوشکاری را به چشم داشت. او در این لباس تیپ کارگری و رفیقانة واقعاً دوست داشتنی پیدا کرده بود.(2)
«عناصر فاشیستی و دژخیمانه»، در اندیشه و «خشونت گانگستری» در عمل که نوروزی واجد آنها بود؛ این امکان را به او بخشید تا تصفیه خونینی را به انجام رساند. نام فرد تصفیه شده تاکنون مجهول مانده است. اما آن دو نفر دیگر که حمید اشرف از آنان به عنوان «زرکار» و «خشایار» یاد میکند و نوروزی را در این تصفیه خونین همراهی کردند؛ آیا یوسف زرکاری و خشایار سنجریاند؟ احتمالاً. زیرا به گفته اعظمالسادات روحیآهنگران: «خشایار گویا مدتی در ارتباط با یوسف زرکاری و حسن نوروزی هم بوده است. یعنی من اینها را از آرش شنیدم.»(3)
یکی دیگر از افراد تصفیه شده، آنگونه که حمید اشرف به نام مستعار او اشاره میکند، «اسد» است. نام واقعی «اسد» و زمان تصفیه او نیز مشخص نیست. در میان اسناد موجود فقط در یک مورد با نام «اسد» مواجه میشویم. حمیدرضا نعیمی برغانی در تک نویسی خود درباره خشایار سنجری مینویسد:
بعد از مدتی در حدود اوایل اسفندماه علی دبیری فرد به دنبال من آمد و گفت خشایار سنجری در حدود یک ماه است که از سربازی فرار کرده و میخواهد ترا ببیند او در خیابان گرگان است و من در ساعت 6 به خیابان گرگان رفتم و او را دیدم او پس از احوال پرسی به من گفت در حدود چند روز بود که با شخصی به نام اسد البته اسم مستعار آن شخص بود رابطه برقرار کرده بود و اتفاقاً او در همان روزها کشته شده است و ارتباط او با سازمانش قطع شده است من گفتم عضو این سازمان نیستم.(1)
از آنجا که خشایار سنجری، آخرین بار در تاریخ 1/11/51 محل خدمت خود را برای همیشه ترک کرده و متواری شد و در اوایل اسفند با حمیدرضا نعیمی دیدار داشت؛ ناگزیر باید تاریخ کشته شدن «اسد» را در اواخر بهمن، یا اوایل اسفند سال 51 بدانیم. براساس لیستی که نشریه کار، ارگان سراسری سازمان چریکهای فدایی خلق - اکثریت - از کشته شدگان سازمان خود منتشر کرد؛ فرد ناشناختهای در میان کشتگان زمستان سال 51 وجود ندارد.(2)
آیا به راستی چریکها از هویت واقعی «اسد» بیاطلاع بودند؟ یا آنکه چون نام مستعار او توسط حمید اشرف افشا شده بود، از افزودن نام او در لیست کشتگان سازمان خود پرهیز کردند؟ یعنی، همان کاری که با نام حسن توسلی کردند، نمیتوانستند با نام «اسد» نیز انجام دهند و او را در زمرة کشتهشدگان سازمان خود معرفی نمایند؟ حسن توسلی نیز، توسط گروه تصفیه شده بود.
برابر اسناد موجود، در ساعت 12 ظهر روز 26/11/54 به کلانتری بخش 6
تهران، تلفنی اطلاع داده میشود که جسد خونآلود جوانی در میدان شهناز پشت سینما میامی مشاهده گردیده است. پس از مراجعه مأمورین به محل، ضمن مشاهده جسد، یک قبضه سلاح کمری مارک (S.M) و یک کارت دانشجویی به نام حسن توسلی فرزند جواد، دارنده شناسنامه شماره 483 صادره از همدان متولد سال 1333 دانشجوی دانشکده حقوق تهران به دست آمد. جسد مربوطه به همراه اسلحه کمری، خشاب آن و سه تیر فشنگ جهت آزمایش به اداره تشخیص هویت ارسال شد که نتیجه آن به شرح ذیل به کمیته مشترک ضد خرابکاری اعلام گردید:
1- با سلاح کمری شماره 242836 مارک ( S.M) درگذشته نزدیکی تیراندازی شده است.
2- چنانچه گلولهای از جسد متوفی یا در محل حادثه به دست میآمد به وسیله آزمایشات میکروسکپی امکان این بود که تعیین گردد آیا آن گلوله از سلاح مذکور خارج گردیده یا خیر ولی در حال حاضر از نظر علمی نمیتوان اظهار نظر کرد که عامل قتل سلاح مذکور میباشد یا خیر.
3- نتیجه بررسی های شیمیایی بر روی پارافین گرفته شده از دستهای متوفی از نظر اینکه تعیین گردد متوفی تیراندازی کرده یا خیر منفی بود ضمناً از آثار پوست رفتگی در روی مچ دستهای متوفی چنین به نظر میرسد که در زمان حیات دستهای متوفی از ناحیه مچ بوسیله عاملی از قبیل طناب یا دستبند و غیره محکم بسته شده بود و تعیین اینکه در موقع اصابت گلوله دستهای متوفی بسته یا باز بوده امکانپذیر نیست.
از بررسی محل اصابت گلوله در روی پیشانی و دریدگی و سوختگی پوست چنین نتیجه گرفته شد که در موقع اصابت گلوله به پیشانی متوفی لوله سلاح تقریباً حالت چسبیده را داشته است.(1)
توسلی که سابقه چهار ماه زندان را در اواخر سال 52 و اوایل سال 53 داشت؛
1) حسن توسلی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 6137.
زیر نظر ساواک بود. گزارشی در تاریخ 19/8/54 به ساواک واصل گردید مبنی بر اینکه «مشارالیه» با همکاری یکی از دوستانش به نام اشنوئیمحمودزاده، اعلامیهای در دانشکده نصب کرده اند. بنابراین ساواک مترصد فرصتی بود که او را احضار کند؛ تا آنکه با جسد وی مواجه شد. ساواک برای یافتن سرنخی از علل قتل و قاتل یا قاتلین، ناگزیر از احضار جلالالدین اشنوئی محمودزاده شد. اما، احضار اشنوئیمحمودزاده حاصلی در برنداشت. گزارشگر ساواک که توضیحات معمولی وی را تحریر میکرده است؛ می افزاید:
در یکی دو ماه اخیر چند شب متوالی به بهانه اینکه برادرانش میهمان دارند در منزل نامبرده بالا بسر برده و کلاً فردی غیر مذهبی بوده و هیچ علاقه ای به مذهب نداشت و از او مطالب مذهبی شنیده نشده است.(1)
تلاشهای ساواک برای یافتن قاتل یا قاتلین نافرجام ماند. بالاخره درتاریخ 3/12/56 ساواک به ریاست اداره دادرسی نیروهای مسلح شاهنشاهی (بازپرس شعبه 12 دادستانی)، چنین مینویسد:
درباره قاتل یا قاتلین حسن توسلی فرزند جواد
پیرو 8902 / 8731 / 382- 23/6/2536 [1356]
برابر بررسیهای معموله به دنبال تغییر موضع ایدئولوژیک گروه باصطلاح مجاهدین خلق و پذیرش مارکسیسم تعدادی از اعضاء با حفظ گرایشات مذهبی ضمن انشعاب مبادرت به تشکیل شاخههائی مذهبی از گروه مذکور نموده که به همین مناسبت بین آنان اختلافات عقیده ایجاد و گروه مارکسیست مذکور در صدد تصفیه عناصر مخالف برآمده و چون نامبرده بالا از عناصر مذهبی بوده و احتمالاً اطلاعات با اهمیتی از وضعیت گروه داشته توسط اعضای مخفی گروه مورد بحث که احیاناً در جریان ضربات وارده سال گذشته (2535) معدوم و یا متواری گشتهاند بقتل رسیده است.
1) حسن توسلی، همان، گزارش بدون شماره.
اقدامات لازم در زمینه شناسائی و دستگیری عناصر تروریست مزبور کماکان ادامه دارد. در صورت حصول نتیجه مراتب متعاقبا اعلام خواهد شد.(1)
سازمان فدائیان خلق - اکثریت ضمن قبول عضویت توسلی در گروه، مدعی است که او طی یک درگیری کشته شده است؛ اما گروه دهقانی نام وی را در میان کشتهشدگان سازمان متبوع خود نیاورده است. این امر فقط به این علت میتواند باشد که دهقانی از ترور و اعدام حسن توسلی توسط چریکها مطلع بوده است. بنابراین، نمیتوانسته او را در زمره کشتهشدگان سازمان خود برشمارد.
صرفنظر از حسن توسلی و «اسد» که مرگ آنان در هالهای از ابهام پیچیده شده است؛ حداقل دو تن دیگر نیز هستند که از نحوه به قتل رسیدن آنان هیچگونه اطلاعی در دست نیست. به عبارت دیگر، ساواک از سرنوشت آنان بیاطلاع مانده است و سندی دال بر کشته شدن آنان و یا کشف جسدشان در پروندهشان ضبط نشده است. این دو نفر عبارتند از: محمدمهدی کاسهچی و احمد افشارنیا.
برابر اسناد ساواک، متعاقب دستگیری حبیب برادران خسروشاهی، او در بازجویی اعتراف میکند که همسر دخترعمویش به نام محمد کاسهچی از دوستان و مرتبطین با مهدی فضیلتکلام بوده و به اتفاق یک نفر از اهالی قزوین به نام محمود و فرد ناشناس دیگری، تشکیل یک تیم وابسته به گروهی را دادهاند. این گروه زیر نظر حمید اشرف اداره میشود.
با تحقیقاتی که ساواک به انجام میرساند درمییابد که «محمود» فردی است به نام محمود نظاری، بنابراین نسبت به بازداشت او اقدام میکند؛ ولی همچنان، از سرنوشت کاسهچی بیاطلاع میماند. بعدها ساواک احتمال میدهد که او نزد
1) حسن توسلی، همان، نامه اداره تشخیص هویت و پلیس بینالملل به تیمسار ریاست کمیته مشترک ضد خرابکاری به شماره 235-5-146، تاریخ 12/12/1354.
همسر خود به فرانسه رفته باشد. اما در گزارشی که اداره سوم عملیات و بررسی ساواک به ریاست واحد اطلاعات کمیته مشترک ضد خرابکاری در تاریخ 31/5/57 ارسال میدارد؛ اعلام میکند: «اخیراً شهلا برادران خسروشاهی که همسر محمد کاسهچی عضو متواری چریکهای فدایی میباشد طی ارسال نامهای از فرانسه برای مادر شوهرش با توجه به پنج سال جدایی مسئله طلاق را مطرح نموده است.» بنابراین ساواک چنین استنباط میکند که محمد کاسهچی که تاکنون تصور میرفت در فرانسه زندگی میکند در آن کشور نیست و احتمالاً خانواده و همسرش از محل سکونت وی اطلاعی ندارند. البته ساواک «احتمال فریب» را از نظر دور نمیدارد.
چند ماه بعد، ساواک گزارشی دریافت میدارد که محمد کاسهچی از 8 ماه قبل در شهر بیزانسون فرانسه اقامت نموده که با مسافرت وی به شهر مذکور فعالیت طرفداران چریکهای فدایی شدت بیشتری یافته است. نمایندگی ساواک در فرانسه در این زمینه هیچگونه گزارشی ارایه نمیکند.
از چگونگی مرگ وی در فرانسه یا ایران، اطلاعی در دست نیست. پس از پیروزی انقلاب، خانوادة وی در جریان محاکمة بهمن نادریپور، از دادگاه انقلاب اسلامی درخواست کرده بودند که دربارة سرنوشت او از متهم سؤال کند. نادریپور نیز از سرنوشت وی اظهار بیاطلاعی میکند. بنابراین، مرگ او قطعی است. خصوصاً آن که به رغم عدم درج نام او در میان کشتهشدگان فدائیان خلق - اکثریت؛ گروه دهقانی نام او را در میان کشتهشدگان سازمان خود، به تاریخ بهمنماه سال 55 آورده است. چون نمیتوان به تاریخ مرگ او که این گروه ذکر کرده است، اعتماد نمود؛ آیا میتوان او را از جمله تصفیهشدگان دانست؟
احمد افشارنیا نیز، وضعیتی مشابه دارد. او پس از تحمل سه سال زندان در تاریخ 4/4/1353 آزاد و یک سال پس از آن، مفقودالاثر شد. بهمن نادریپور در پاسخ به استفسار خانواده وی به جسدی اشاره میکند که در آن روزها کشف شده بود با نام حسن بزرگزاده؛ و احتمال قریب به یقین میدهد که احمد افشارنیا همان حسن
بزرگزاده باشد که جسدش در کنار جاده قزوین به زنجان به دست آمد. اگر احتمال نادریپور را صحیح فرض کنیم و با توجه به رها شدن جسد افشارنیا در کنار جاده، آیا میتوان او را نیز جزو تصفیهشدگان دانست؟ در حالی که مشخص نیست آیا اصولاً افشارنیا، با چریکهای فدایی خلق مرتبط بوده است یا نه، هیچ قرینهای برای این ارتباط در دست نداریم.
به این دو تن، باید نام جواد چایعطری، معروف به چایچی را اضافه کرد. او در اوایل سال 1353 زندگی مخفی را آغاز کرد. از سرنوشت او نیز اطلاعی در دست نیست. خانواده چایعطری، در نامهای که برای پرسش از بهمن نادریپور دربارة سرنوشت چایچی خطاب به دادگاه انقلاب نوشتهاند، یادآور شدهاند که او پیش از اختفا ازدواج کرد و همسرش بعدها از فعالان سازمان چریکهای فدایی خلق شد. بهمن نادریپور در این مورد نیز اظهار بیاطلاعی نمود.
در اوایل اردیبهشت ماه سال 1353، چریکها دو تن از کادرهای اصلی و تعدادی از سمپاتهای خود را در تبریز از دست دادند. در پی پخش اعلامیه و جزوات کمونیستی در دانشگاه تبریز فردی به نام رسول عباسقلیزاده دستگیر شده و در نتیجه تحقیقات از او، وجود هستههای تبلیغاتی در دانشگاه افشا میگردد.
در تاریخ 29/1/53 دستور دستگیری دیگر افراد داده شد. دو اکیپ از مأمورین عملیاتی و تحقیقاتی کمیته مشترک به تبریز اعزام و با همکاری ساواک محل دیگر افراد نیز شناسایی و دستگیر شدند. در میان آنان اعضای تیم تدارکاتی شاخه تبریز مرکب از ابراهیم محجوبینمین، بهجت محجوبینمین، یوسف کشیزاده و فرزاد کریمی نیز بودند. طی بازجوئی از بهجت محجوبینمین قرار تماس او با یکی از اعضای گروه با نام مستعار آذر افشا گردید. این تماس، قرار بود در ساعت 30/9 روز جمعه 6/2/53 در خیابان حافظ تهران صورت پذیرد. کمیته مشترک برای دستیابی به فرد مورد تماس در تهران که «آذر» نام داشت؛ بهجت
محجوبی را سر قرار فرستاد و خود به کنترل منطقه پرداخت.
در روز موعود که بهجت محجوبی در انتظار «آذر» بود؛ تیم تعقیب نیز از مشارالیه مراقبت میکرد. بر اساس گزارش ساواک به ریاست اداره دادرسی نیروهای مسلح مشاهده شد: «بانویی با چادر کدری در حالی که کاملاً مراقب اطراف خود میباشد در محل ملاقات حاضر و پس از لحظهای بدون اینکه ملاقاتی با فرد مورد نظر انجام دهد سوار تاکسی شده و به طرف میدان شهناز حرکت نمود. با توجه به اینکه وضعیت زن چادری مشکوک بود لذا اعمال و رفتار وی مراقبت واقع و ...» محجوبی نمین، درباره شیرین معاضد مینویسد:
رفتم سر قرار ولی متأسفانه نیامده بود. البته من خیلی نگاه اینور آنور کردم ولی ندیدمش.(1)
اما چرا تماس بین آن دو حاصل نشد؟ گفته میشود مجاهدین خلق از طریق شنود مکالمات بیسیمهای کمیته مشترک دریافتند حادثهای در شرف وقوع است. چون موضوع ربطی به آنان نداشت؛ احتمال دادند تکاپوی بیوقفه کمیته مشترک متوجه چریکها است. بلافاصله حمید اشرف را در جریان قرار دادند. او نیز با وانت به محل قرار میرود و شیرین معاضد را در جریان آلوده بودن محیط قرار میدهد. معاضد بدون برقراری ارتباط صحنه را ترک میکند تا در میدان شهناز، به اسکویی بگوید که تحت تعقیب قرار گرفته است. اما، این که مجاهدین آنان را از وجود خطر آگاه کرده باشند؛ مسلم نیست.(2)زیرا همچنان که ابوالحسن شایگان گفته است، در خانه خیابان شترداران رادیویی بود که به آن رادیوی کمیته میگفتند. این اسم به معنای آن بود که با آن، مکالمات بیسیمها شنود میشد. به گفتة اعظمالسادات، چریک ها خود با رادیو به مکالمات
بیسیمها گوش میدادند:
خواهرم یک بار یک رادیوی موج کوتاه کوچک آورد که میگفت خراب است و من آن را باز کردم ولی چیزی از آن سر در نیاوردم و بعداً فهمیدم که یکی از سیمهای باطری آن قطع شده است که آن را با هویه لحیم کردیم ولی در کرج ماکرویو را میگرفت و آن رادیو چون خواهرم میگفت که خراب است و موج کوتاه را نمیگیرد همین طور در خانه ما مانده بود ولی آن رادیوی اولی بزرگ بود و چند روزی بیشتر در خانه ما نماند و خواهرم آن را برد. خواهرم در زمانی که درگیری شیرین معاضد و مرضیه احمدی پیش آمده بود یک روز که قرار بود به خانه ما بیاید و من به دنبال او رفته بودم یعنی در خیابان مصباح قرار داشتیم او خیلی ناراحت بود و گفت که به خانه ما نمیآید گفت ضربه بزرگی خوردهایم و دو تا رفیق دختر با تجربه را از دست دادهایم میگفت که یکی از آنها درگیر شده و یکی دیگر هم سیانورش را خورده است که یکی از آنها به احتمال زیاد کشته شده است و بعد برای فردا قراری در کرج گذاشت که در همان خیابان مصباح بود و من به خانه آمدم و این خبر را به ناصر و رحمت دادم، رحمت گفت که از کجا فهمیدهاند که سیانورشان را خوردهاند من گفتم نمیدانم زهرا اینطور گفت.
ما آن موقع گیج شده بودیم و نفهمیدیم که این موضوع را از کجا فهمیدهاند تا اینکه خواهرم بعداً گفت که از رادیو شنیدهاند میگفت که به این قرار مشکوک بودهاند و در ضمن چون رادیو باز بوده و آنها میشنیدهاند که از صبح مرتباً اکیپها را به جائی میفرستند ولی اسم آن مکان را نمیگفتند و از این جهت، فرمانده تیم میگوید که شیرین به سر قرار برود و دو دقیقهئی نگذشته بوده که از رادیو میشنوند که میگوید سوژه از جلوی پارکینگ رد شد و مرضیه احمدی برای اینکه به او خبر بدهد که سر قرار نرود از خانه خارج میشود که او را پیدا نمیکند و تصمیم میگیرد به خیابان حافظ که محل قرار بوده برود و سوار تاکسی میشود و به آنجا میرود و او را میبیند و به او میگوید که سر قرار نرود ولی چون سمپات او تمام مشخصات شیرین را گفته بود او را میشناسند و آنها را تعقیب میکنند که آنها تا مقداری با هم بودند ولی از هم جدا میشوند و مرضیه به طرف خانه میرود و شیرین هم از میدان فوزیه به ایستگاه کرایههای تهراننو میرود که آنجا او را غافلگیر
میکنند و دستگیر میشود و مرضیه هم که تعقیب میشده بالاخره در نزدیکیهای خانه تیراندازی میکند و او را به مسلسل میبندند و میگفت که
آنها برای این تعقیب میکردند که می خواستند به خانه آنها برسند به خیال اینکه حمید اشرف در خانه آنهاست و میگفت که در خانه آنها یک رفیق چشم بسته هم بوده که او هم وقتی رادیو را میشنود که چیزهایی میگوید و متوجه میشود که رفقا درگیر شدهاند فوری بلند میشود و با خود میگوید که جنگ است پس من هم باید به کمک بروم و همین طور از خانه بیرون میآید و وقتی بیرون میآید مقداری از خانه دور میشود بیادش میافتد که وسائلی را برنداشته و چون میبیند نتیجهای هم ندارد که به مسیر قرار برود چون دیگر جریان تمام شده بود تصمیم میگیرد که به خانه برگردد و چون چشم بسته در آنجا بوده در برگشتن با زحمت زیاد خانه را پیدا میکند و آن هم در شرایطی که در آن منطقه به علت درگیری و فهمیدن پلیس که خانهای در این منطقه است و اکیپهای کمیته هم مرتباً دستور میگرفتند که هر وانت که اثاثیه حمل می کند و یا هر کس که ساک به دست دارد کنترل بکنند به خانه میرود و آنچه که مهمات و اسلحه بوده بر میدارد که البته فقط مقدار کمی مواد داشتهاند که مقداری پیکریک بوده و همچنین، چندین پوسته نارنجک و یک سلاح بوده بر میدارد و حالا از او هم خبری نیست که چطور شده است خواهرم خیلی از این ناراحت بود میگفت علیاکبر میگوید که من خیلی نگرانم که نکند او زنده دستگیر شود و خیلی از این کار او عصبانی است و همچنین خواهرم میگفت که او رفیق خیلی خوبی است و سلاحش ماکاریف است و سه خشاب اضافی دارد و همچنین میگفت تازه بعد از آن هم یک رفیق دیگر از راه پشت بام همسایه چون کلید نداشته به خانه میرود او هم چند ساک از وسائلی که باقیمانده بود بر میدارد و خارج میشود.
ما هر وقت که خواهرم به خانه میآمد میپرسیدیم که آن رفیقی که از خانه رفته چطور شد هنوز خبری از او نیست و خواهرم میگفت که نه و خیلی هم ناجور است چون او چیزهائی را هم با خود برده است بالاخره بعد از دو هفته خواهرم گفت که آن رفیق را دیدهاند و در این مدت او به سر قرارهای ثابتش میرفته منتهی اشتباه کرده بود میگفت که او شبها مسافرت میکرده و روزها به سرقرارهای ثابتش میرفته و در ضمن او مقداری از وسایلی را که
برداشته بود مثل پیکریک چون بارش سنگین بوده و از طرفی جلب توجه میکرده دور ریخته ولی پوسته نارنجکها را دور نریخته و میگفت که در طی
مسافرت یک بار به چند ساواکی برخورد کرده بود که به او مشکوک شده بودند و زمانی با چادر میگشته و زمانی هم بیچادر، ما گفتیم پس او یک رفیق دختر است گفت بله و تعجب کرده بودیم.
خواهرم گفت که این پیشآمدها کلی تجربه آدم را زیاد میکند و الان او خیلی با ما که این اتفاق برایمان نیفتاده فرق دارد و بعدها یکبار با خواهرم دربارة دهقانی صحبت کردم که چطور است خواهرم گفت من که او را نمیبینم ولی او به من سلام رسانده و احوال مرا پرسیده است. من حدس زده بودم که همان کسی که از خانه شترداران بیرون آمده و خانه را گم کرده اشرف باشد و بخواهرم گفتم که آیا او اشرف بوده و او با خنده گفت آره و من گفتم چه اتفاقاتی برایش میافتد خواهرم گفت علیاکبر برای همین اینقدر ناراحت بود و از کار او حرص می خورد و میگفت نگرانم که او زنده دستگیر شود و خواهرم میگفت واقعاً هم باید اشرف را حفظ کرد چون این از نظر تبلیغی خیلی مهم است که او حفظ شود.(1)
مرضیه احمدیاسکویی که پس از پیوستن گروهش به چریکها، در مشهد و به همراه حمید مؤمنی، صبا بیژنزاده و ابوالحسن شایگان زندگی میکرد، در فروردین ماه عازم تهران شد. به گفته شایگان: «X هم قبل از عید همراه علیاکبر [جعفری] به تهران رفت.»(2)مرضیه اینک در دام مرگی گام میگذاشت که یکی از سمپاتهای خود او تمهیدگر آن بود.
پس از تماس شیرین معاضد با مرضیه احمدیاسکویی در خیابان همایون، میدان شهناز، آن دو در تقاطع خیابان ایرانمهر و شهرستانی از یکدیگر جدا شدند. مأمورین کمیته مشترک چون احتمال ناپدید شدن آنان را میدادند؛ در آغاز، در
میدان شهناز به شیرین معاضد حملهور میشوند. او نیز با خوردن سیانور خودکشی میکند. مرضیه احمدیاسکویی نیز در میدان شاه، کوچه شترداران مورد
یورش واقع میشود و با اقدامی مشابه خودکشی میکند.
پس از آنکه اسکویی و علیاکبر جعفری در زمان مقرر به مشهد بازنگشتند، افراد تیم مرکب از حمید مؤمنی، صبا بیژنزاده و ابوالحسن شایگان خانه را تخلیه و اثاث را به نقطه دیگری بردند و خود به خانه «زوّاری» رفتند. مؤمنی و بیژنزاده هر روز قرارهای ثابت خود را با اسکویی و جعفری اجرا میکردند تا بالاخره جعفری در قرار خود با بیژنزاده حاضر شد و خبر درگیری معاضد و اسکویی را به آنان داد. تا خبر کشته شدن اسکویی قطعی نشده بود آنان به خانه پیشین بازنگشتند. «پس از کشتهشدن مرضیه، بیژنزاده مسئول تیم شد.»(1)
عباس جمشیدیرودباری درباره شیرین معاضد چنین مینویسد:
من اولین بار در بهار (خرداد) 50 پس از حادثه طاووسی افسانه را دیدم. به دنبال این حادثه من به خانهای واقع در مجیدیه انتقال یافتم که در آن عباس مفتاحی، حمید اشرف، محمدعلی پرتوی و افسانه زندگی میکردند. من افسانه را با همین نام شناختم و از اسم اصلی وی بیاطلاع بودم. افسانه در اصل توسط سیاهکلیها عضوگیری شده و بعدها همراه با آنها به چریکهای فدایی خلق پیوست. من افسانه را پس از ترک خانه مجیدیه ندیدم تا در خانه سلیمانیه که دوباره با او هم تیم شدم. وی در چند عمل انفجاری از جمله انجمن ایران و آمریکا شرکت داشت. افسانه همچنین یک بمب ساعتی را که در چراغ قوه مغناطیسی کار گذاشته شده بود به یک ماشین مستشاری نصب نمود. بمب به ماشینی که در یکی از کوچه های کورش کبیر به نحو خالی متوقف بود آسیب چندانی نرساند و تنها موجب چند فرورفتگی در صندوق عقب و خورد [خرد] شدن چند شیشه آن گردید. پری رفیق بدی است. دست به کارهایی میزند که درستترین بیانش، بهانهگیری است، او با بهانهگیریهایش، در روحیه رفقای هم تیم خود اثر منفی باقی گذارده و آنها را خسته میکند. یک بار چند ماه
متوالی درباره عاطل بودن خود گله میکند و گریه و زاری راه میاندازد. یک بار دیگر اصرار احمقانهای میورزد که بهتر است به تیم دیگری برود. افسانه به
1) ابوالحسن شایگان شاماسبی، همان، ص 65.
عنوان یک رفیق دختر تیمی به ایفای نقش پوششی در تیم میپردازد. مشخصات ظاهری وی از این قرارند: قد متوسط در حدود 163 سانتیمتر، لاغر، در محلهای پایین چادر سر میکند و در بالا تیپ بالا به خودش میگیرد. یک اسلحه کوچک کالیبر 25 با خود حمل میکند.(1)
رودباری در تکنویسی دیگری، دربارة شیرین معاضد چنین گفته است:
خرداد 50 وقتی پس از حادثه طاووسی به مجیدیه رفتم؛ در این خانه با پری (شیرین معاضد) آشنا شدم. پری در این خانه نقش پوششی ایفا میکرد. در بعضی عملیات نیز به عنوان پوشش شرکت میجست، از جمله انفجار انجمن ایران و آمریکا که توسط محمدعلی پرتوی صورت گرفت و پری نیز همراهش بود، همچنین در حمل اسلحه و مهمات از جنوب توسط مهدی سوالونی، معاضد بعنوان پوشش با او بود. پری بنا بر اظهار خودش در گروههای زیادی عضویت داشته و شناسائیاش روی گروهها کمابیش وسیع است.
دلیلش برای این امر این بود که میخواسته ببیند گروهها چه میگویند؟ خوب دیگر، چه میشود کرد، هر کس رسالتی دارد. تابستان 50 پس از ترک خانهی مجیدیه و رفتن به فلاح (14 متری حسینی) من دیگر پری را ندیدم، تا پائیز 50 که مجدداً با او در خانه سلیمانیه کوچه مقدم هم تیم شدم. پری اینجا نیز نقش پوششی ایفا مینمود و بطور عمده عهدهدار کارهای خانگی از قبیل پخت و پز، نظافت، دوخت و دوز، .. بود. از این نظر احساس حقارت و ناراحتی میکرد. تجلی این ناراحتی در پری نه به نحو انقلابی بلکه درست مانند دخترهای خرده بورژوای عاجز و حقیر بود. تقریباً همهی شبها به شدت اشک میریخت و های های میگریست. این عمل پری تأثیر منفی عمیقی در رفقای هم تیمش به جای میگذارد. او اهل ادا است. خودش را چپ و افراطی
میداند و در این زمینهها شدیداً و احمقانه تظاهر میکند. غذا را نجویده میبلعد، برنج و سبزی را پاک نکرده میپزد، قدمهای کوتاه و تند برمیدارد و
1) عباس جمشیدیرودباری، همان، تکنویسی درباره پری (افسانه)، صص 1 و 2.
اینها همه را به حساب چپ بودن خودش میگذارد. پری از نظر جسمی بسیار ناتوان است. ناخنهای پایش معمولاً درد گرفته و میافتند. قاعدگی اش بهم خورده و اکثراً خونریزی دارد. سینوسهایش عفونی است و سرش دردهای شدیدی میگیرد، در این مواقع میگوید: «اگر منفجر شد، نترسید.» ناراحتی گوارشی سختی دارد، جز برنج، کره و مربا همه چیز را پرهیز است. با وجود چنین پرهیز شدیدی، اکثراً دچار نفق [نفخ] شدید شده، سه یا چهار ساعت پشت سر هم آروقهای عجیبی میزند. در این مواقع شکمش را گرفته، میگوید: «وای بادکنک شدم، وای بادکنک شدم، داره سوراخ میشه!» پری توسط حمید اشرف به گروه سیاهکل معرفی شده و از بدو عضویت همیشه با او بوده است، حالا نیز بظن قریب به یقین با او در تماس است. معاضد آرزوی قهرمان شدن دارد و میخواهد زیر شکنجه خیلی مقاومت کند. معمولاً میگفت: «ممکنه زیر شکنجه بمیرم.»(1)
نمیدانیم که آیا به راستی دهقانی در خیابان شترداران با احمدی اسکویی و شیرین معاضد هم خانه بوده است یا خیر؟ ولی میدانیم که او پیش از عید سال 53 به همراه علیاکبر جعفری از مشهد به تهران بازگشت و تقریباً دو هفته پس از کشته شدن معاضد و اسکویی، بار دیگر به همراه جعفری و این بار نیز با نام مستعار «نگار»(2)راهی مشهد شد.
گرچه پیش از این نیز ابوالحسن شایگان با اشرف دهقانی همخانه بود، ولی اینبار برخلاف دوره پیش، او میتوانست دهقانی را ببیند. در این نوبت نیز حمید مؤمنی به دهقانی کتابهای مارکسیستی «مانند چه باید کرد؟ نوشته لنین و آثار منتخب مائو»(3)را آموزش میداد.
حضور دهقانی در مشهد این بار نزدیک یک سال به درازا کشید. صرفنظر از آموزشهایی که مؤمنی به او میداد، وی به کلیشهسازی و یا کپی مطالب
میپرداخت. تقریباً یک ماه پس از پیوستن اشرف دهقانی به دیگر افراد تیم در مشهد یعنی در مرداد سال 1353 این بار علیاکبر جعفری و کیومرث سنجری همخانه بودند. سنجری از هویت دهقانی بیاطلاع ماند. دهقانی به ابوالحسن شایگان تأکید کرده بود: «علی نباید بفهمد که من اینجا هستم و حتی جنس مرا هم نباید بفهمد.»(1)
در اواخر دی ماه در محله جوی مردآباد کرج تیمی مرکب از اعظمالسادات روحی آهنگران و مارتیک قازاریان تشکیل شد که مسئولیت آنان به عهده نزهتالسادات بود.
دو هفته پس از استقرار آنان در آن خانه روزی نزهتالسادات به خواهرش گفت:
قرار است رفیق دیگری به اینجا بیاید که برای توجیه، او رل شوهر من را دارد و اسم او را به همسایهها حسینآقا میگوئیم. او رفیق با تجربهئی است و هفتهیی یک بار به اینجا خواهد آمد و ما برنامهنویسی هفتگی را با او انجام میدهیم تا هم به برنامهنویسی توجیه شویم و هم او در جریان کارها باشد. او از نظر نظامی خیلی وارد است و طرز کار با سلاح و مواد را به شما آموزش میدهد. او یکی از رفقای قدیمی است.(2)
نزهت از این «رفیق قدیمی» نامی نمیبرد. نحوه آمدن او بدین صورت بوده که ابتدا میبایست نزهتالسادات از سلامت خانه اطمینان حاصل کند. پس ابتدا
وارد خانه میشد و سپس به سراغ او میرفت و با هم به خانه بر میگشتند. از روی همین قراین، اعظمالسادات احتمال میدهد که او باید حمید اشرف باشد.
هنگامی که این احتمال را با قازاریان در میان گذاشت، او هم آن را تائید کرد.
حمید اشرف که اینک نام مستعار او علیاکبر بود؛ برنامهنویسی هفتگی را به آنان آموزش داد و گفت که باید کروکی راه فرار خانه و همچنین نقشههای اطراف خانه تا شعاع 500 متر را تهیه کنند. همچنین مقرر شد که اعظمالسادات برای استخدام در کارخانه جهان چیت به آنجا مراجعه کند.
اعظمالسادات مینویسد:
دفعات اولی که علیاکبر به خانه ما میآمد ما سلاح او را نمیدیدیم و او موقع ورزش به پشت پرده میرفت و سلاحش را باز میکرد و دوباره به موقع اتمام ورزش به پشت پرده می رفت و سلاحش را میبست و ما نمیدانستیم که چه سلاحی دارد.(1)
هدف از استخدام اعظمالسادات در کارخانه جهان چیت، جمعآوری اطلاعات دربارة وضع کارگران کارخانه و همچنین میزان ثروت «محمدصادق فاتح» صاحب کارخانه بود تا در صورت ترور او اطلاعات مندرج در اعلامیهای که به همین مناسبت منتشر میگردید با واقعیات منطبق باشد.
پس از مراجعه به کارخانه معلوم میشود که دیگر کارگر زن استخدام نمیکنند. به ناگزیر اعظمالسادات برای کسب اطلاعات درباره فاتح، در یک کارگاه خصوصی در همان حوالی در «چهارصد دستگاه کرج» استخدام شد و چون بیشتر ساکنین چهارصد دستگاه یزدی و از کارگران کارخانه جهان چیت بودند؛ اعظمالسادات طی دو ماهی که در آن کارگاه خصوصی به کار اشتغال داشت، توانست اطلاعاتی را در مورد فاتح به دست آورد. ولی چون در طرح ترور فاتح تغییراتی ایجاد شد و قرار شد همزمان با ترور وی، در پاسگاه
کاروانسراسنگی نیز بمبگذاری شود شناسایی پاسگاه از وجوه گوناگون در دستور قرار گرفت. این امر نیز با مشارکت نزهت و اعظم و ناصر به انجام رسید.
1) اعظمالسادات روحیآهنگران، همان، تکنویسی درباره حمید اشرف، ص 2.
این طرح P.G به معنای پاسگاه ژاندارمری نامگذاری شد. اسناد مربوط به عملیات ترور فاتح و پاسگاه ژاندارمری در خانه تیمی در دبهای نهاده شد و در کنار آن نیز دبه بنزین بود تا در صورت بروز خطر نسبت به آتش زدن سریعاً اقدام شود.
در اواخر اسفندماه 52، حبیب مؤمنی که قریب سه ماه به کارگری فرستاده شده بود؛ مجدداً به جمع آنان افزوده شد و در شناسایی پاسگاه با آنان مشارکت می کرد.
گفتیم حمید مؤمنی، زمانی که در حال نوشتن نقد کتاب شورش بود؛ با اعظمالسادات همخانه بود. حمید مؤمنی ده روز پس از آن که فرد جدیدی به آن خانه آمد؛ آنجا را ترک کرد. این فرد تازه وارد که نام مستعار او حبیب بود، برادر حمید مؤمنی، حبیبالله مؤمنی بود و چون قرار بود اعظم روحی و حبیب مؤمنی به اتفاق، خانهای را برای اجاره کردن بیابند؛ اعظمالسادات توانست آدرس خانهای را که در آن سکونت داشت، یاد بگیرد.
اعظمالسادت بالاخره پس از یک ماه جستجو، خانه جدیدی در خیابان حسامالسلطنه یافت که به اتفاق حبیب مؤمنی در پوشش همسر و با نام مستعار رضا و عصمت کرباسی به آنجا نقل مکان کردند. اعظم السادات به عنوان کارگر راهی کارخانه کفش ملی شد تا نسبت به شناسایی ایروانی صاحب کارخانه کفش ملی و زمان تردد او و اتومبیل مورد استفادهاش اطلاعاتی کسب کند. چون ایروانی پس از اعتصابی که پیش از آن در کارخانه روی داده بود کمتر به کارخانه رفتوآمد میکرد؛ امکان شناسایی میسر نشد.
مؤمنی هم به شناسایی شهر میپرداخت و هم با وانت کار میکرد. او مینویسد:
چون هنوز برنامه و کار مشخصی نداشتیم از این نظر کارمان حالت تیمی و تشکیلاتی نداشت و در آنجا کاری که برای سازمان باشد انجام ندادیم.(1)
پس از گذشت چند ماه، روزی بهمن روحی به اعظم گفت چون قرار است
1) اعظمالسادات روحیآهنگران، همان، بازجویی، بدون تاریخ، ص 10.
تیم جدیدی تشکیل شود که مسئولیت آن تیم به عهده نزهت خواهد بود؛ باید این خانه تخلیه شود.
چند روز بعد نزهت به اطلاع اعظم رساند که تیم جدید در کرج تشکیل خواهد شد و فعلاً حبیب که آن موقع به نام رضا بود؛ وارد تیم نمیشود چون او باید مدتی کار کند و مدتی در اتاق تکیاش بماند چون او هنوز آمادگی زندگی تیمی ندارد.(1)
خانه جدید توسط نزهت السادات روحی و مارتیک قازاریان در محله «جوی مردآباد» کرج اجاره شده بود و اعظمالسادات با نام مستعار عطیه رودباری در آنجا ساکن شد. در این خانه، مارتیک قازاریان با نام مستعار ناصر، نقش دایی اعظم و نزهت که رابط تیم بود با نام مستعار زهرا، نقش همسر قازاریان را ایفا میکردند.
از آنجا که شناسایی فاتح توسط تیم مستقر در کرج ممکن نشد این امر به تیم دیگری در تهران واگذار شد. برای یافتن منزل فاتح، نزهتالسادات روحی از طریق دفترچه تلفن، شماره تلفن پسرش را پیدا کرد و سپس ضمن تماس تلفنی با او، شماره تلفن پدرش را به دست آورد و آنگاه طی تماس تلفنی با منزل فاتح اظهار داشت که از سوی یک شرکت تبلیغاتی تلفن میکند و به حکم قرعه، شماره تلفن آنان برنده یک دستگاه تلویزیون شده است. آدرس بدهید تا نسبت به ارسال تلویزیون اقدام شود.
بدین طریق آدرس فاتح به دست میآید و برای این که اتومبیل مورد استفاده و نحوه ترور او را شناسایی کنند؛ در نخستین ساعات صبح، نزهت السادات در
حوالی منزل فاتح، در حالی که عروسکی را به مانند طفلی در زیر چادر در بغل میگرفت منتظر خروج فاتح از منزل میشد. او بدین روش توانست مشخصات اتومبیل بنز او را با شماره پلاک آن و ساعات خروجش یادداشت کند. در ادامه شناسایی معلوم شد که فاتح یک روز به دفتر مرکزی شرکت واقع در خیابان
1) اعظمالسادات روحیآهنگران، همان.
حافظ و روز دیگر به کارخانه در کرج میرود و برای آن که از تردد یک روز در میان فاتح به دفتر و کارخانه اطمینان حاصل کند، اعظمالسادات و قازاریان گاهی به خیابان قزوین واقع در کرج میرفتند. پس از دو هفته آنان تأیید کردند که فاتح طبق روال ثابت در ساعت 5/9 الی 10 به کرج میرسد. با تکمیل شناسایی، تیم عملیاتی خود را برای انجام ترور آماده میساخت و اعلامیه مربوط به ترور نیز توسط نزهتالسادات نوشته و در بیش از صد نسخه تکثیر شد. این عملیات توسط تیم نزهتالسادات صورت گرفت. اعظمالسادات مینویسد:
ابتدا قرار بود که خواهرم در عملیات شرکت نکند که بعد با پیشنهاد خودش موافقت میکنند که او هم شرکت کند.
اعظمالسادات در مورد ترکیب تیم عملیاتی و چگونگی ترور فاتح مینویسد:
در عمل اعدام فاتح 4 نفر شرکت داشتهاند که ش 1 مسئول جناح غربی صحنه عمل بود، ش 1 خواهرم بود و ش 2 راننده ماشین که او را اطلاعی ندارم چه کسی بود. و ش 3 که خشایار بود فرمانده عملیات و اعدام کننده فاتح بوده او میبایستی که با کوکتل ماشین فاتح را هم آتش میزده که فراموش میکند و ش 4 که من اطلاعی ندارم چه کسی بوده مسئول حفظ جان راننده و بیرون کشیدن او از ماشین بوده است و طریقه عمل به این شکل بوده که با ایجاد راهبندان به وسیله ماشین و تکان دادن پرچم قرمز توسط ش 3 و 5 که یعنی راه بسته است ماشین فاتح را متوقف کرده و بعد ش 5 راننده را بیرون بیاورد و ش 3 هم فاتح را به گلوله ببندد و ش 1 و 2 هم موظف بودند که اگر کسی خواست از آن طرف بیاید مانع شوند و همچنین ش 1 و 5 مسئول پخش اعلامیه بعد از اتمام عمل بودند در این عمل یک ماشین محافظت هم در خارج از صحنه حضور داشته که در صورت خطر احتمالی افراد تیم عملیاتی را از صحنه دور کند ش 3 و ش 5 با لباس کارگر ساختمانی در
این عمل شرکت کرده بودند. فرمانده تیم که علیاکبر باشد در مدت عملیات در خانه بوده است.(1)
1) اعظمالسادات روحیآهنگران، همان، بازجویی، بدون تاریخ.
اگر چه اعظمالسادات در آغاز از 4 نفر به عنوان تیم عملیاتی یاد میکند. ولی شمارههائی که او میشمرد؛ حاکی از مشارکت 5 نفر است.
اتومبیل عملیات یک هفته پیش از آن سرقت شد و در روز موعود یعنی بامداد روز 20/5/1353 از میدان تجریش به تعقیب فاتح پرداخت و پس از رسیدن به مکان موعود که ش 3 و 5 با لباس کارگری در کمین بودند، با سبقت از اتومبیل فاتح راه را بر او مسدود کردند و به سوی او آتش گشودند.
چریکها در اعلامیه توضیحی خود درباره این ترور مینویسند:
دادگاه انقلابی خلق فاتح را به خاطر نقش مؤثری که در کشتار کارگران جهانچیت به عهده داشت و به خاطر حقکشیهای ظالمانهاش در حق کارگران به مرگ محکوم کرد و فاتح خونخوار را به سزای اعمال ننگینش رسانید.
این اعلامیه یادآور میشود که در اردیبهشت سال 1350، هنگامی که 2000 تن از کارگران جهان چیت تصمیم داشتند برای اعتراض به «شرایط وحشتناک کار در کارخانه های محمدصادق فاتح یزدی»، پیاده به سوی تهران حرکت کنند؛ «چندین کامیون ژاندارم، با تفنگها و مسلسلهای امریکایی و اسرائیلی کارگران حقطلب جهانچیت را در کاروانسراسنگی بیرحمانه به گلوله بستند» که در نتیجه آن 20 تن از کارگران کشته شدند و چون «فاتح سرمایهدار زالوصفت و به قول خلق کرج چشم راست شاه خائن، مسبب اصلی این جنایت بود» ناگزیر «دادگاه خلق» به «حکم اعدام»(1)او رأی داد.
ترور فاتح در آغاز تأثیری که چریکها انتظار آن را داشتند، تأمین نکرد. قازاریان برای اعظمالسادات تعریف کرده بود که مشتریهایی که به مغازه او
مراجعه میکنند «همه آنها نظر داشتند که دولت او را کشته»؛ ولی پس از مدتی حمید اشرف به خانه آنان رفت و گفت «خبر اعدام فاتح خیلی پیچیده، یک
1) اعظمالسادات روحیآهنگران، همان.
راننده تاکسی گفته است که چریکها به انتقام خون همان کارگران که سه سال پیش کشته شده اند فاتح را کشتهاند.» حمید اشرف همچنین به آنان یادآور میشود که «فکر نکنیم که دیگر با این عمل کارگرها به مبارزه میپیوندند و ما را میشناسند.»(1)
چریکهای فدایی، همان طور که بعداً خواهیم دید در حالی که بسیار سعی داشتند از «توپامارو»ها الهام بگیرند و مانند آنان عمل کنند؛ گویا فراموش کرده بودند که در همان صفحات نخستین کتابی که به انتشار آن اقدام کردند، درباره رفتار توپاماروها با «دکتر اولیس پرهیرا روربل(2)رئیس مؤسسه دولتی برق و تلفن، دوست نزدیک رئیس جمهور اروگوئه - پاشکوه آرگو - و یکی از ایدئولوگها و مغزهای متفکر حکومت در طرحریزی نقشههای شدیداً ضد کارگری که به وسیله حکومت به مورد اجرا در میآمد»(3)، چه گفته شده است؟
توپاماروها در هفتم اوت 1968 روربل را ربودند و پنج روز بعد، او را «با ریش و سبیل بلند شده و صحیح و سالم» آزاد کردند. «هدف آنان از این عملیات این بود که هواداری و همدردی کارگرانی را که شلاق سیاست ضدکارگری پرهیرا روربل را بر تن خود حس کرده بودند به طرف»(4)خود جلب کنند.
اما چریکهای فدایی کشتن را یگانه راه اعلام همدردی و جلب هواداری کارگران میدانستند. البته این ترور همچنین مخالفتهایی را در زندان بر میانگیزد. مهدی فتاپور که سعی دارد خاطرات انتقادی خود را از تحرکات چریکها در آن سالها به یاد آورد، میگوید: «در سال 54 هنگامی که سازمان چریکهای فدایی کارخانهداری به نام فاتح را به دلیل سرکوب کارگران در
کارخانه وی ترور کرد، من که از زندان با سازمان در رابطه بودم نظر فداییان طرفدار نظرات بیژن جزنی در زندان را مبنی بر اینکه این عمل غیر قابل درک و
خارج از چارچوب قابل قبول یک عمل چریکی است و میتواند اثرات ویرانگری بر آینده مبارزه داشته باشد به بیرون از زندان انتقال دادم.»(1)
گفته شد که در ابتدا قرار بود همزمان با ترور فاتح، پاسگاه کاروانسراسنگی نیز منفجر شود؛ ولی نزهت به خواهرش گفته بود چون امکان انجام دو عملیات را در یک روز نداریم، انفجار پاسگاه منتفی است.
مدتی پس از ترور فاتح، سلاح نزد افراد تغییر کرد. اعظم السادات که شادی زایدالوصف خود را به هنگام دریافت سلاح پنهان نمیکرد؛ اکنون اسلحه بهتری دریافت میکرد که مایه اعجاب او شده بود. او مینویسد:
در همان موقع که خواهرم گفت رفقا میخواهند به من چهارده تیر بدهند ولی چون سلاح سنگینی است من دودل هستم که سلاحم را عوض کنم یا نه میگفت رفقا گفتهاند که یا یک خشاب اضافی بگیر که سه خشاب داشته باشی و یا پاراشوت بگیر و به من گفت که تو میگویی بگیرم یا نه؟ و من گفتم که هر طور خودت میدانی و او بالاخره پاراشوت گرفت و به او یک خشاب 20 تایی هم داده بودند و سلاح خودش ماکاریف را به ناصر داد و سلاح ناصر که شتایر بود به من داد ولی خودش برای اینکه به سنگینی آن عادت کند در مواقع ورزش با سلاح ورزش میکرد یعنی سلاح را هم به دست میگرفت ما از اینکه سلاحهایمان را عوض کردهاند متعجب بودیم و ناصر میگفت ما کاری نکردهایم که سلاحمان عوض شد در رابطه با چه چیزی رفقا سلاحهای ما را عوض کردهاند و من به خواهرم گفتم که من اگر بتوانم از همان سلاح 65/7 استار خوب استفاده کنم برای من کافی است و او میگفت حتماً رفقا که این تشخیص را دادهاند بهتر می دانند که چرا باید سلاحهای شما
عوض شود و شما را لایق تشخیص دادهاند و شما نباید نسبت به این موضوع اعتراض داشته باشید.(2)
چند ماه پس از ترور محمدصادق فاتح، گروه خود را برای انجام عملیاتی دیگر آماده میساخت. این بار نزهت السادات از قازاریان خواست که یک کیلو پیکریک را در جعبه پولیکایی جاسازی کند و تایمر و چاشنی را نیز در آن تعبیه سازد. این بمب توسط قازاریان ساخته و به نزهتالسادات تحویل گردید. پس از چند روز اعلامیه مربوط به ترور علینقی نیکطبع توسط نزهت السادات به خواهرش تحویل گردید تا نسبت به تکثیر آن اقدام کنند. ترور نیکطبع با چند بار تأخیر، بالاخره در ساعت 15/7 روز دوشنبه نهم دی ماه 1353 به اجرا درآمد. برای این عملیات که به نام «بهروز دهقانی» نامگذاری شده بود؛ افراد تیم عملیات با تهیه یک اتومبیل «واکسال ویکتور» فرسوده مدل 1954 از آن برای تنگتر کردن خیابان متیندفتری منشعب از خیابان پاستور که مسیر روزانه نیکطبع بود، استفاده کردند. یکی از افراد تیم با شماره 4 در تقاطع خیابان متیندفتری و پاستور به انتظار ایستاد. وی با مشاهده پیکان سفید رنگ به شماره 3 علامت داد و شماره 2 نیز به راننده اتومبیل عملیات علامت میدهد تا با خروج از کوچه راه را بر اتومبیل نیکطبع مسدود کند. آن گاه، شماره 4 با مسلسل، نیکطبع را به رگبار میبندد و با زدن تیر خلاص و تعبیه بمب در داخل اتومبیل نیکطبع از منطقه عملیات خارج میشوند. نسترن آلآقا فرمانده این عملیات بود.
پس از آن که مأمورین کمیته مشترک برای انتقال اتومبیل نیکطبع اقدام کردند؛ بمب تعبیه شده نیز در ساعت 45/7 منفجر میشود. به علت انفجار بمب بعدازظهر آن روز نزهتالسادات به خانه خواهرش رفت و اظهار داشت که باید در متن اعلامیه توضیحی، تغییراتی ایجاد کنیم. این بار اعلامیه توضیحی به علت حجم بیشتر آن به
صورت دفترچهای انتشار یافت.
ساواک طی اطلاعیهای که آن را برای انتشار در اختیار رسانهها قرار میدهد، اعلام میدارد که نیکطبع به علت انفجار اتومبیل ناشی از تعبیه بمب کشته شده است.
دهقانی که به تواتر از نیکطبع به عنوان بازجوی خود یاد میکند، برای نشان
دادن رذایل اخلاقی او یادآور میشود که او «مرا دمر به یک نیمکت بست و بیشرمانه جلو همکارانش شلوارش را پایین کشید و روی من خوابید به اصطلاح تجاوز ناقص بود.»(1)
جزئیات آدرس «نیکطبع» از طریق کاظمذوالانوار که از اعضای سازمان مجاهدین خلق بود از داخل زندان به بیرون انتقال یافت.(2)چریکهای فدایی خلق در این باره سکوت اختیار کردهاند و در سایه این سکوت روشن نیست که آنان چگونه توانستهاند آدرس نیکطبع را به دست آورند؟
آیا میتوان بین ترور نیکطبع و ترور «هکتور موران شاورز»، رئیس گروههای مخصوص سرکوب در اروگوئه (این سرویس به عنوان اعمالکننده شکنجه شهرت داشت و مورد نفرت قاطبه مردم بود)؛ که در خیابانهای مونتهویدئو، در اثر شلیک گلولههای مسلسل توپاماروها صورت گرفت، تشابهی یافت؟
حمید اشرف پس از وقفهای نسبتاً طولانی مجدداً به خانه جوی مردآباد کرج رفتوآمد خود را آغاز کرد. در یکی از این رفت وآمدها خبر انفجار نارنجک در اهواز و کشته شدن یکی از افراد را به آنان داد. این فرد سعید پایان نام داشت که بر اثر انفجار نارنجک و خونریزی شدید از ناحیه بیضه، دیگر افراد همتیمش او را به مطب دکتر میرسانند؛ ولی به علت داد و فریاد پزشک، ترجیح دادند که با کشتن
پایان، خود از آنجا بگریزند.
ساواک اهواز در این باره به مدیریت کل اداره سوم چنین گزارش میدهد:
درباره قتل در مطب دکتر ملکمحمود یاقوتفام
پیرو شماره 12847 ه 1 - 26/11/2533
1- همانطوریکه قبلاً اعلام گردید بعدازظهر روز 25/11/53 در مطب دکتر یاقوتفام واقع در خیابان رضاشاه کبیر اهواز قتلی اتفاق افتاد و قاتلین که سه نفر بودند با استفاده از یک دستگاه اتومبیل سواری متواری شدند که چگونگی بلافاصله طی شماره 12825 / ه 1 - 25/11/33 اعلام و در اجرای دستورالعمل شماره 1253 / 310 - 25/11/33 نیز جسد مقتول جهت شناسائی بوسیله مأمورین شهربانی اهواز به کمیته مشترک ضد خرابکاری تهران ارسال و تحویل گردید که یقیناً موضوع از طریق کمیته پیگیری و اقدامات لازم بعمل آمده است.
پس از این حادثه مقرر شد که از آن پس، اهرم ضامن نارنجک با کشی محافظت شود که در صورت شکسته شدن سیم اتصال، نارنجک خود به خود عمل نکند.
در همین ایام، قرار شد که تیم مستقر در خانه جوی مردآباد تجزیه شود. «چون خواهرم میگفت که شما مدت زیادی است که به کار انتشارات پرداختهاید و کمکم باید تجربیاتی که در این زمینه و کارهای تکنیکی پیدا کردهاید منتقل کنید و به من میگفت که تو خیلی پیشرفت کردهای و هیچ رفیق دختری به اندازه تو در کارهای تکنیکی وارد نیست و تو میتوانی دیگر مسئولیت یک تیم آموزشی را به عهده بگیری.»(1)
در نیمههای بهمنماه، اعظم السادات روحی خانهای را در منطقه حصارک کرج مییابد. در آن زمان، خانهگردیهای شبانه «کمیته مشترک» برای یافتن خانههای تیمی در تهران آغاز شده بود. به همین دلیل، گروه ترجیح داد که تیم آموزشی
همچنان در کرج باقی بماند. خصوصاً آن که ورود دو عضو جدید ایجاب میکرد که تیم آموزشی در منطقهای امن واقع شده باشد. همچنین قرار شد خانه جدیدی را که اعظمالسادات یافته بود از نظر قازاریان و حبیب مؤمنی مخفی بماند و حتی نزهت روحی به خواهرش تأکید کرد: «باید خیلی مواظب باشی که ناصر
1) اعظمالسادات روحیآهنگران، همان، ص 20.
[قازاریان] و رحمت [مؤمنی] متوجه نشوند که در کرج خانه گرفتهاید.»(1)
یک هفته پس از آن که اعظم روحی خانه جدید را اجاره کرد؛ نزهت روحی به او گفت فردی با تو هم تیم خواهد شد که «خیلی از نظر نظامی وارد است». و سپس به او گفت در روز جمعه در خیابان بوستان سعدی فرد قد بلند و هیکلداری را که بارانی قهوهای به تن دارد، خواهی دید و از او خواهی پرسید: «تلفن عمومی کجاست» و او در جواب میگوید: «خودت بهتر میدانی» و پس از آشنایی به اتفاق به سراغ خانه جدید خواهی رفت. نزهتالسادات همچنین به خواهرش تأکید کرد که او نباید بداند که تو قبلاً در کرج بودهای. در روز موعود آن دو یکدیگر را ملاقات کردند. فرد جدید که با نام مستعار «علی» با اعظمالسادات هم خانه شد؛ خشایار سنجری بود.
پیشتر با نام خشایار سنجری آشنا شدیم. او که از سال تحصیلی 48 - 47 در دوره شبانه دانشسرایعالی نارمک به تحصیل اشتغال داشت؛ همواره از عناصر محرک اعتصاب دانشجویی بود. خشایار سنجری به همراهی برادرش کیومرث در سال 1350 محمدرضا میرهاشمی حقیقی را که متواری بود در منزل خود پناه میدهند. همین امر موجب متواری شدن کیومرث و دستگیری خشایار در تاریخ 18/2/50 میشود.
خشایار سنجری به مدت یک سال در زندان بسر برد و سپس دادستان ارتش در تاریخ 3/2/51 با قرار منع پیگرد شماره 241 مورخ 31/1/51 بازپرس شعبه 4 دادستان ارتش درباره وی موافقت کرد. او پس از ترخیص از زندان در تاریخ 24/2/51 خود را به ژاندارمری کل کشور معرفی کرد. اما در دوران خدمت از
همان آغاز، همواره غیبت میکرد به طوری که سازمان ضد اطلاعات ژاندارمری کل کشور طی نامهای به تاریخ 28/4/52 خطاب به ریاست ساواک نوشت:
مشارالیه درتاریخ 8/3/51 به علت حاضر نشدن در کلاس 5 شبانه روز بازداشت و برای هشت روز غیبت 15 شبانه روز زندانی و به انگیزه 15 روز
1) اعظمالسادات روحیآهنگران، همان، ص 22.
غیبت 14 شبانه روز بازداشت و ازتاریخ 14/9/51 به علت نهستی [غیبت] 4 شبانهروز بازداشت و از تاریخ 5/10/51 به سبب 5 روز غیبت 10 شبانهروز بازداشت و در تاریخ 19/10/51 به علت بیانضباطی 5 شبانه روز بازداشت تنبیه گردید و از تاریخ 1/11/51 نیز مرتکب فرار شده و با اقداماتی که تاکنون جهت دستگیری وی به عمل آمده است نتیجهای حاصل نشده است.
بنابراین خشایار سنجری، یکبار دیگر در تاریخ 1/11/51 پادگان بجنورد را برای همیشه ترک میکند. در اوایل اسفندماه به نزد یکی از دوستانش به نام حمیدرضا نعیمی برغانی میرود و اظهار میدارد چون فرد رابطش به نام «اسد» کشته شده است؛ اگر میتواند رابطهاش را مجدداً با گروه برقرار سازد. نعیمی نیز در پاسخ اظهار میدارد که با سازمان هیچگونه تماسی ندارد. مرتضی داوری در بازجویی خود درباره سنجری اظهار میدارد: «یاد شده فوق و برادرش کیومرث سنجری و رضا یثربی توسط برادرم جعفر و من به گروه چریکهای فدایی خلق پیوستهاند.»
دیدیم که خشایار سنجری در ترور محمدصادق فاتح، نقش اصلی را داشت و همچنین او حداقل در یک مورد تصفیه داخلی نیز ایفای نقش کرد. وی همچنین در ترور نیکطبع مشارکت داشته است. زیرا پس از آن که در درگیری قزوین کشته شد؛ اعظم روحی به علی دبیری فرد گفت «خشایار در عملیات فاتح شرکت داشته و کسی بوده که فاتح را زده است و آرش گفت من فکر میکنم که او در عملیات نیکطبع هم شرکت داشته چون در آن موقع که من او را میدیدم
در جریان عملیات چند روزی بود که پیدایش نبود.»(1)
صرف نظر از حدس و گمان علی دبیریفرد، زینتالسادات میرهاشمی حقیقی در تکنویسی خود درباره سنجری، ضمن بیان این که به وی رانندگی تعلیم میداد، می نویسد:
1) اعظمالسادات روحیآهنگران، همان، تکنویسی درباره خشایار سنجری، ص 1.
همانجا خودش سوار شد و رفت آن طرف میدان و دم اتوبان که آنجا بود جایی که فاتح را کشته بودند نشان داد که آنجا یک موتور سوار گشتی دید و دور زد و برگشت و برگشتند از خیابان پاستور آمد و جایی را که نیکطبع را کشته بودند نشان داد.(1)
خشایار سنجری پس از آخرین فرار از سربازی و ارتباطیابی با سازمان؛ با جذب و عضوگیری یکی از دوستان خود به نام جلال فتاحی که در سال اول دانشکده با وی آشنا شده بود؛ به اتفاق برادرش کیومرث، پس از چندماهی، سه نفری، راهی اصفهان شدند. آن سه تن تقریباً 4 ماه در اصفهان بودند و سپس فتاحی راهی مشهد شد و سنجری نیز احتمالاً به تهران بازگشت.
اینک در بهمن ماه سال 53 خشایار سنجری و اعظمالسادات در خیابان بوستان سعدی برای تشکیل یک تیم آموزشی به هم رسیدند. چند ماه بعد از تشکیل این تیم آموزشی، خشایار سنجری به اعظم روحی اطلاع داد که دو فرد جدید برای آموزش در اختیار تیم آنان قرار میگیرند. این دو تن، علی دبیریفرد با نام مستعار آرش و حسین اللهیاری با نام مستعار کاظم بودند.
علی دبیریفرد در سال 1327 در خانوادهای متولد شد که برخی از آنان از امرای ارتش بودند. پدر او سرهنگ، داییاش محمدعلی ساسانی، سرلشکر؛ شوهر یکی از خواهرانش به نام پروانه، ناوسروان؛ پسرعموی مادرش علاءالدین ساسانی، سرلشکر بودند. خواهر دیگرش، سولماز، در سال 54 کارمند دفتر مخصوص فرح پهلوی بود. علی دبیریفرد پس از اخذ دیپلم از دبیرستان
خوارزمی در سال 1346 در رشته مکانیک دانشکده فنی دانشگاه تهران پذیرفته شد. او در تاریخ 20/2/1350 به خاطر شرکت در اعتصاب دانشگاه دستگیر و پس از هفت ماه در تاریخ 25/9/1350 آزاد شد و سپس برای انجام خدمت زیر پرچم به بهبهان اعزام گردید و در آنجا با خشایار سنجری آشنا شد.
دبیریفرد هرگاه که از بهبهان به تهران برمیگشت، به سراغ دوست
1) خشایار سنجری، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 99920، جلد اول، تکنویسی زینتالسادات میرهاشمی درباره خشایار سنجری، ص 2.
صمیمیاش پرویز نویدیچراغتپه میرفت. نویدی با او «راجع به فعالیتهای چریکی» صحبت میکرد و «اطلاعات دقیقی در مورد چریکهای فدایی خلق» به او میداد. همچنین جزوات پویان و احمدزاده را برای مطالعه در اختیارش میگذاشت.
علی دبیریفرد بار دیگر در حالی که سرباز بود در تاریخ 1/7/1352 دستگیر شد و اینبار پس از تحمل یک سال زندان در تاریخ 26/6/1353 آزاد شد و از دانشگاه تقاضا نمود که تحصیلات خود را ادامه دهد. از پاسخ دانشگاه به این درخواست اطلاعی در دست نیست. ولی او برای انجام بقیه خدمت سربازی خود روز 13/7/1353 به قسمت مربوطه معرفی شد و در تاریخ 11/9/1353 پس از خاتمه خدمت، ترخیص گردید. احتمالاً به خاطر تماسهایی که با خشایار سنجری داشت، توانست به زودی با چریکها تماس گرفته و مخفی شود. اما روشن نیست که ساواک کی و چگونه به اختفای او پی میبرد؟ ساواک برای آنکه بتواند ردی از او پیدا کند، ابتدا برادرش محمدرضا دبیریفرد را که او نیز سابقه 4 روز بازداشت در سال 1351 داشت، در 25/1/1354 احضار میکند. محمدرضا دبیری فرد در این ایام در کارخانه جنرال الکتریک مشغول کار بود.
محمدرضا دبیریفرد، در بازجویی مورخ 1/2/1354 مینویسد که برادرش از تاریخ 1/1/1354 تا تاریخ 3/1/1354 و از 14/1/1354 تا 16/1/1354 در خانه بوده و سپس تهران را به مقصد شیراز ترک کرده است. محمدرضا دبیریفرد در پایان این بازجویی متعهد میشود «هرگونه اطلاعی در مورد برادرم یا دوستانش
بدست بیاورم به اطلاع مقامات صلاحیتدار برسانم.»(1)
بنابر این دبیریفرد دو ماه پس از ترخیص از خدمت سربازی، در اختیار تیم آموزشی سازمان قرار میگیرد.
سنجری در همان روزی که دبیریفرد و اللهیاری را به اعظم روحی معرفی میکند، به او میگوید: «تو در ارتباط با یک خانواده که سه دختر دارند و یک
1) علی دبیریفرد، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 102521، ضمیمه بازجویی، مورخ 1/2/54.
پسرشان در زندان است قرار میگیری که یکی از آنها سمپاتی نسبت به مجاهدین دارد و یکی از آنها معلم است و یکی هم که کوچکتر از همه است محصل است که تو بیشتر با آن که سمپاتی نسبت به مجاهدین دارد کار خواهی کرد چون اوست که می شود روی او حساب کرد.»(1)این دختر زینتالسادات میرهاشمی حقیقی بود.
خشایار سنجری و اعظمالسادات روحیآهنگران، به سراغ خانهای رفتند که پیشتر اعظم روحی بابت اجاره آن بیعانهای نیز پرداخت کرده بود؛ ولی با مراجعه به آنجا معلوم شد که یکی از اتاقها اجاره داده شده است. چون تلاشهای خشایار برای منصرف کردن مستاجر جدید به نتیجهای نرسید آنان ناگزیر به جستجوی خانه دیگری پرداختند و بالاخره خانهای را یافتند که اعظم روحی از آن به «نزدیک کرایهها» یاد میکند.
در این مدت خشایار سنجری، حسینعلی اللهیاری را در خیابان بریانک و با نام مستعار کاظم به اعظم روحی با نام مستعار عطیه معرفی کرد. با استقرار در خانه جدید، کاظم و آرش نیز به آنان پیوستند. چند روز بعد حمید اشرف به آنجا رفت تا چگونگی تنظیم برنامه هفتگی را به آنان آموزش دهد.اعظم روحی مسئولیت آموزش آنان را در زمینههای آشنایی با اسلحه، و باز و بسته کردن آن، مهرسازی و سراجی و دیگر امور تکنیکی به عهده داشت. او درباره اللهیاری مینویسد:
از نظر تئوری در سطح پائینی نبود ولی بالا هم نبود و در حد متوسطی بود. [...] همچنین با کاظم اعلامیه شهریاری را پلیکپی کردیم و من طرز کار با ماشین پلیکپی را به کاظم یاد دادم و او شوق عجیبی به پلیکپی کردن نشان میداد. [...] کاظم همچنین علاقه شدیدی به مسلح شدن داشت او ابتدا در خانه کارد میبست و بعداً که سلاحش رسید که یک سلاح دستساز بود در خانه میبست که البته چون سلاح اصلاً کار نمیکرد و دیگر قابل استفاده نبود. [...] کاظم همچنین علاقه زیادی داشت که در عملیات شرکت کند و میگفت که ممکن است که بعد از دوره آموزشی مرا به تیم عملیاتی بفرستند که من
1) اعظمالسادات روحی آهنگران، همان، ص 24.
که معلوم نیست که بعداً رفقا چه تصمیمی بگیرند. [...] او در مدت 40 روزی که در تیم بود پیشرفت کرده بود او در تاریخ 14 فروردین بود که با یک سلاح برتا 22% مسلح شد و واقعاً برایش خیلی شادیآور بود به طوریکه در همان شب که مسلح شد و جلد سلاحی که به او داده بودند کمی ایراد داشت تا ساعت 1 بعد از نیمه شب نشست و جلد سلاحش را درست کرد.(1)
آنان یک ماه و نیمی در آن خانه بودند. در این مدت، حمید، چند بار به آنجا مراجعه کرد و کار با چاشنی و فتیله را به کاظم و آرش آموزش میداد. ولی بیشتر وقت خود را به گفتوگوی دو جانبه با خشایار سنجری سپری میکرد.
در اولین روز آشنایی خشایار سنجری و اعظم روحی، سنجری به روحی گفت که تو در ارتباط با خانوادهای که سه دختر دارد قرار خواهی گرفت. سنجری این خانواده را از رهگذر آشنایی با پسر آنان و پناه دادن به او میشناخت. در اواخر بهمن ماه، سنجری به منزل آنان میرود و مدتی با زینتالسادات میرهاشمی درباره موضوعات متفرقه سخن میگوید. این دیدار، چند بار دیگر نیز تکرار شد. یک بار خشایار سنجری درباره مطالعه، کوه رفتن و موضوعاتی از این قبیل سخن گفت و رادیویی را به زینتالسادات داد و به او توصیه کرد که رادیو «میهنپرستان» را گوش کند. همچنین کتابی از مائو را نیز برای وی برد. قرار ملاقات در منزل، تدریجاً به قرار در خیابان تبدیل شد و همان
طور که دیدیم خشایار سنجری، زینتالسادات را به محل ترور فاتح و نیکطبع برد و آنجا را به او نشان داد. زینتالسادات درباره سنجری مینویسد:
خشایار برایم از 19 بهمن [که] مبارزه مسلحانه [آغاز] شد برام حرف زده بود و برایم از تاریخ خیلی صحبت میکرد و من خدا را قبول داشتم و برایم خیلی صحبت میکرد راجع به پیدایش انسان.(2)
با این آشنایی، سنجری قراری در خیابان شیبانی گذاشت تا اعظم روحی را با
او آشنا کند. وی پیشاپیش به او تذکر داد که زینتالسادات:
عقاید مذهبی دارد و گویا مدتی با مجاهدی در رابطه بوده و نسبت به آنها سمپاتی پیدا کرده و اگر بتوانی کمکم این عقاید را از [در] او از بین ببری او خوب خواهد شد. فکر میکنم که او اهل کار باشد فقط باید این عقاید را که پایه محکمی هم ندارد در او از بین ببری که آنهم نباید طوری باشد که در او جبههگیری به وجود آید چون آن وقت دیگر نمیشود به هیچوجه با او بحث کرد.(1)
زینتالسادات میرهاشمی، در همان نخستین آشنایی با اعظم روحی از رابطهشان با مجاهدین پرسش کرد و او نیز برای زینتالسادات توضیح داد که «پایگاه طبقاتی آنها خرده بورژوایی» است. به رغم آن که «معلومات تئوری زینت در حد پائینی بود و از مسایل سیاسی چیزی سر در نمیآورد.»(2)ولی ارتباط با او کماکان ادامه یافت و یکبار که روحی از او پرسیده بود، آیا کتاب «مقدمهای بر تاریخ» را خوانده است؛ او ضمن پاسخ مثبت اضافه کرد که «ایمان من محکمتر از آن است که با حرفهای شما سست شود.»(3)هنگامی که اعظم روحی گزارش این ملاقات را به سنجری داد او گفت که لازم است بار دیگر زینتالسادات را ببیند.
در ملاقات مجدد آن دو، خشایار سنجری به او تأکید کرد «باید دیگر رابطهاش را با آن مجاهدی که داشته قطع کند»(4)دانسته نیست که آن فرد مرتبط با مجاهدین چه کسی بوده است؛ ولی زینتالسادات تلاش کرد رابطهاش را با محمدرضا مقدم که کتابهای شریعتی را برای او میآورد، قطع کند. زینتالسادات میرهاشمی مینویسد:
تا اینکه نتوانستم تحمل کنم چون محمدرضا مقدم را خیلی دوست داشتم و از این جهت دوباره باهاش حرف زدم و بهم گفت بیا یکروز بگردیم که گفت
بیا بریم کوه که بعد از این من به مهری [اعظم روحی] گفتم که میخواهم با یکی از دوستهایم برم کوه که گفت نه و من هم روم نمیشد بگم که من دوستش دارم.(1)
بدین ترتیب، اعظم روحی آموزش به زینتالسادات میرهاشمی را آغاز نمود. این رابطه پس از کشته شدن سنجری نیز ادامه یافت.
تیم آموزشی مستقر در خانه «نزدیک کرایهها» به سرعت متلاشی شد؛ زیرا در 17 فروردین، خشایار سنجری به هنگام تمرین اسلحهکشی، تیری به سوی حسینعلی اللهیاری شلیک میکند که موجب مرگ او میشود. اعظم روحی توضیح نمیدهد که اللهیاری در منزل کشته شد و یا در بیمارستان و اینکه با جسد او چه کردند؟
وی مینویسد:
بعد از کشته شدن کاظم، علیاکبر به آنجا آمد و خیلی از این موضوع ناراحت بود و میگفت که باید برای تمرین سلاحکشی و کلاً حرکات نظامی مقررات و قوانینی وضع کنیم تنبیهات سختی برای کسی که این قوانین را اجرا
نکند بگذاریم تا این قبیل حوادث بوجود نیاید و بعد گفت که گزارش جریان را بنویسم که در اختیار رفقا قرار گیرد و قرار شد که من گزارش را بنویسم میگفت که ما به اندازه کافی در رعایت نکردن این قوانین تجربه به بهای خون کسب کردهایم و حادثه اهواز را هم مثال آورد که چطور رفیقی که لوله سلاح به طرف خودش بوده و شلیک شده و موقعی که او را به دکتر میبرند آن جریان پیش میآید.(2)
اشاره حمید اشرف به کشته شدن سعید پایان است که بعد از اصابت ترکش
نارنجک به او و عدم موفقیت در جلب نظر پزشک برای درمانش، نسترن آلآقا در مطب پزشک او را از پای درمیآورد.
نشریه کار به اشتباه، یا برای مسکوت نهادن کشته شدن اللهیاری توسط خشایار سنجری در لیستی که از کشتگان سازمان متبوع خود ارائه میدهد؛ مرگ اللهیاری را پس از کشته شدن خشایار سنجری اعلام میدارد.(1)
چند روز پس از این واقعه، سنجری دختری را با چشم بسته و با نام مستعار «پوران» به آن خانه میآورد تا تحت آموزش قرار گیرد. اما اقامت او چند روزی بیشتر در آن خانه به طول نینجامید؛ زیرا در 24/1/54 خشایار سنجری طی درگیری در قزوین کشته شد و اعضاء تیم مستقر در آن خانه، ناگزیر از ترک آنجا شدند.
خشایار سنجری صرف نظر از ارتباطی که با تیم مستقر در کرج داشت، تیم دیگری را نیز در قزوین اداره میکرد. اعضاء دیگر این تیم مرکب بودند از انوشیروان لطفی، محمود نمازی و منصور فرشیدی.
انوشیروان لطفی و خشایار سنجری در سال 50 با یکدیگر در زندان قزلقلعه
آشنا شدند و موجب این آشنایی ناصر کریمی یکی از اعضاء «گروه آرمان خلق» بود. انوشیروان لطفی در بازجویی خود یادآور میشود که «البته او در آن موقع هنوز کاملاً کارهایی که گروه فدائیان انجام داده بود [را] تأیید نمیکرد و برایش درستی راه آنها مسلم نشده بود.» پس از آن که خشایار سنجری از زندان آزاد و به گروه ملحق گردید، در اوایل اسفند 1353 توسط علی دبیریفرد قراری با انوشیروان لطفی در خیابان گرگان گذاشت. در اولین ملاقات سنجری وضع کلی لطفی و نظر او را در مورد ادامه فعالیت جویا شده و خاطرنشان میسازد: «اگر بخواهی فعالیت بکنی نمیتوانی مدت زیادی علنی باشی بعد گفت در این مورد
1) نشریه کار، همان ص 20.
هیچگونه اجباری نیست و کاملاً اختیاری است چون با قبول مسئولیت زندگی سختی در پیش خواهی داشت که در آن جانت را از دست میدهی.»(1)
این بحثها در ملاقات دیگری هم پی گرفته شد. لطفی مشخص نمیکند که آنها چند روز بعد، با هم ملاقات کردهاند. در این دیدار سنجری: «راجع به رشد گروه صحبت کرد و گفت ما توانستهایم ضرباتی به دشمن وارد کنیم و تحلیلهایی از وضع موجود بنمائیم که این خود سبب شده که از طرف جنبشهای منطقه و خارج مورد تایید قرار بگیریم و ما را به رسمیت بشناسند و آغاز پنجمین سالروز ما را تبریک بگویند. حتی گروههای طرفدار خطمشی سیاسی در خارج نیز حقانیت راه ما را قبول کردهاند و حزب توده که در این مورد از همه سرسختتر بود و بر علیه ما در رادیو پیک دست به تبلیغات زده بود نیز اخیراً گفته که علیرغم یک سری اختلافات، ما کار آنها را قبول داریم و این نشان میدهد که ما خود را به رسمیت شناسانیدهایم و اکنون خود را برای وارد شدن در مرحله تودهای کردن مبارزه آماده میکنیم. چون هماکنون جنبش مسلحانه در سطح وسیعی تثبیت شده و مرحله اول خود را که بسیج پیشآهنگ و روشنفکران است گذرانیده است.»(2)
در دیدارهای بعدی، لطفی آمادگی خود را برای فعالیت اعلام کرد. در دیداری
به سنجری گفت که او و محمود نمازی از دوران زندان قزلقلعه یکدیگر را میشناختند. به پیشنهاد لطفی، سنجری او را روز 24 اسفند در خیابان خوش ملاقات کرد. این دیدار دو روز بعد نیز تکرار شد. چون نمازی عازم بهبهان بود، دیدار بعدی آنان به نیمه اول فروردین موکول گردید. پس از بازگشت نمازی از بهبهان در اولین دیدار، سنجری به او گفت: «باید به قزوین برویم، او گفت ما تصمیم داریم که در یک محیط آرام و امن از نظر پلیسی رشد کنیم.»(3)
خشایار سنجری همچنین از نمازی خواست تا ترتیب دیدار وی با فرشیدی را
فراهم سازد. در پی اجرای این درخواست، روز دوشنبه 18/1/54 نمازی به فرشیدی اطلاع داد که فردا شب یک نفر از چریکهای فدایی که کارگر نیز هست، به دیدن تو خواهد آمد تا با تو گفتوگو کند. این اظهار نمازی پیرو گفتوگوهای گستردهای بود که آن دو درباره مبارزه مسلحانه با یکدیگر داشتند. فردای آن روز سنجری به تک اتاقی فرشیدی که روز قبل برای وی اجاره شده بود، رفت. در این ملاقات سنجری از لزوم مخفی شدن فرشیدی و این که در مدت یک ماه الی یک ماه و نیم آموزشهای لازم را خواهد دید و سپس به تیم مربوطه معرفی خواهد شد، سخن گفت.
دیدار دوم آنان، بعدازظهر پنجشنبه 21/1/54 بود. در این دیدار که بسیار کوتاه بود؛ سنجری به فرشیدی گفت فردا، صبحزود، باید همراه نمازی به قزوین بروند. او سفارشات لازم را به آنان کرد و وعده داد دو شب بعد به آنان ملحق شود. دو شب بعد سنجری همراه لطفی به قزوین و به خانهای رفت که نمازی و فرشیدی انتظار آنان را میکشیدند. پس از شام سنجری به لطفی گفت برو، فردا ساعت 5/6 صبح بیا. لطفی نیز به خانه تکی خود رفت. منصور فرشیدی مینویسد:
بعد از رفتن لطفی هم به من گفت که از ساعت 5/11 تا 12 بیدار باشم و او صبح ساعت 5 بیدار میشود تا 5/5 نمازی را بیدار کند تا برای تهیه صبحانه بیرون برود. بعد او و نمازی خوابیدند و من تا ساعت 12 بیدار بودم و روزنامه میخواندم
و ساعت 12 خوابیدم و صبح ساعت 25/6 بیدار شدم که متوجه شدم نمازی نیست و سنجری نیز خوابست او را بیدار کردم او از نیامدن نمازی تا آن وقت تعجب کرد و میگفت که به احتمال قوی مساله مهمی نیست. در این وقت لطفی هم آمد و وقتی فهمید که نمازی نیامده گفت که در آمدن متوجه شده که دکانهای آن اطراف بسته است بنابراین علت تاخیر نمازی میتوانست این باشد که او برای خرید صبحانه کمی دورتر رفته باشد. بهرحال لطفی گفت که برای کسب خبر بیرون میرود و تا ساعت 5/7 حتماً برمیگردد بعد از رفتن لطفی از او هم خبری نشد دراین وقت سنجری کمکم نگران شد و گفت که حتماً اتفاقی افتاده [...] چون هنوز هم خبری از نمازی و لطفی نشده بود او بعد از اینکه مدتی فکر کرد گفت که احتمالاً اتفاقی افتاده است و آنها دستگیر شدهاند. بنابراین من که مسلح هستم ابتدا از خانه خارج میشوم و در صورتیکه با خطری مواجه شدم سعی
میکنم ترا خبر کنم و کاری کنم که بتوانی فرار کنی در این صورت تو به اطاقت در تهران برو و بعدازظهرها از ساعت 6 به بعد آنجا باش در صورتیکه من توانستم فرار کنم پیش تو خواهم آمد. در غیر این صورت قراری به تو میدهم که روز چهارشنبه و پنجشنبه 27 و 28 فروردین بسر آن قرار بروی (در ساعت 12 ظهر) و این البته در صورتی است که من نتوانم فرار کنم و تو با رفتن بسر آن قرار میتوانی دوباره به گروه ملحق شوی بعد گفت آن قرار را که در روی کاغذ مینویسد خوب بخوانم و بعد از آن قبل از خارج شدن از خانه آنرا از بین ببرم بعد آن قرار را به طور شفاهی گفت و کتبی نوشت و تا حدودی کروکی محل آنرا هم کشید. البته اینکارها را او خیلی با عجله انجام میداد. قراری که گفت به این شرح بود که در روز چهارشنبه ساعت12 ظهر به جاده هراز محل دوراهی آزمایش بروم و در کنار جاده مقابل دکهای که آن طرف است بایستم و یک ساک سیاهرنگ هم تهیه کنم و آنرا در طرف چپ خودم قرار دهم در ساعت حدود 12 اتومبیلی از طرف تهران خواهد آمد (او نوع اتومبیل را مشخص نکرد فقط گفت که شاید پیکان باشد) و در فاصله حدود 50 متری من سه بوق خواهد زد که من اگر با انگشت دست راست به او اشاره کنم خواهد ایستاد و بدینوسیله دوباره میتوانم به گروه ملحق شوم او بعد از دادن آن قرار خارج شد و گفت که من هنگام خارج شدن نایلون محتوی جزوهها را بردارم. چند دقیقه بعد از رفتن او من متوجه صدای داد و فریادی از خیابان شدم بسرعت از خانه خارج شدم و متوجه شدم که او در
کنار خیابان افتاده است و عده زیادی هم دور او جمع شدهاند و چند نفر هم روی او افتادهاند خواستم به او کمک کنم و برای اینکار به میان آن عده رفتم ولی چون عده آنها خیلی زیاد بود پا به فرار گذاشتم که بعد از چند دقیقه دستگیر شدم.(1)
ساواک با تعقیب و مراقبت توانسته بود به این خانه دست یابد. تیم تعقیب کمیته مشترک در جریان مراقبت از مرتضی ماهرویان، اتومبیل محمود نمازی را که مشخصات آن از قبل شناسایی شده، ولی سرنخی از آن در دست نبود، در اختیار نمازی مشاهده کرد. با دیدن اتومبیل، کمیته مشترک، تعقیب مرتضی
1) منصور فرشیدی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 113976، جلد اول، تکنویسی درباره خشایار سنجری، صص 4 و 5.
ماهرویان را قطع کرد و به مراقبت از نمازی پرداخت. خانه امن او در تهران واقع در خیابان 40 متری نواب کوچه نورمحمدیان شناسایی شد. بعد هم، خشایار سنجری که با او در تماس بود، شناسایی شد. سپس، منزل آنان در قزوین شناسایی گردید. گزارش ساواک به شرح زیر است:
در جریان مراقبت از اعمال و رفتار یکی از عناصر وابسته به گروه چریکهای باصطلاح فدایی خلق که به شدت عملیات ضد تعقیب اجرا مینمود، مشاهده گردید که سوژه مورد نظر با شخص مظنون دیگری تماس حاصل و پس از برداشتن مقداری وسایل زندگی از خانه امن خود به اتفاق شخص دوم به طرف شهرستان قزوین حرکت نمودند. در ادامه مراقبت معلوم شد که دو نفر موصوف خانهای در یکی از کوچههای منشعب از خیابان سعدی آن شهرستان را اجاره و پس از گذاشتن وسایل مذکور و خرید وسایل جدید به تهران عزیمت و بتدریج افراد دیگری نیز پس از ضدتعقیب زدنهای متعدد به این خانه تردد دارند با توجه به اقدامات کاملاً مشکوک عناصر موصوف که حکایت از فعالیتهای خرابکارانه و تروریستی آنها داشت طرح عملیاتی لازم به منظور دستگیری عناصر ساکن در منزل مورد بحث تهیه و در نخستین ساعات بامداد روز 24/1/54 هنگامی که مأمورین قصد ورود به منزل مذکور را داشتند یکی از آنها از منزل خارج و درصدد پرتاب نارنجک به سوی
مأمورین برآمد که بلافاصله با شلیک گلوله مصدوم و آناً فوت نمود. در بازرسی بدنی از خرابکار معدوم یک قبضه سلاح کمری براونینگ بلژیکی معروف به 14 تیر، سه عدد خشاب سلاح مربوطه با جمعاً 52 تیر فشنگ کالیبر 9، دو عدد نارنجک جنگی، یک عدد کارد سنگری، دو جلد شناسنامه جعلی به اسامی نمکافشار منش و سیدعلیرضا محمودزاده تهرانی، چهار عدد کپسول سیانور، یک عدد کمربند تجهیزاتی برای حمل اسلحه و مهمات و مبلغ سه هزار و سیصد ریال نقد کشف و ضبط گردید. خرابکار معدوم برای تعیین هویت به تهران منتقل و با بررسیهایی که بعمل آمد مشخص شد که وی خشایار سنجری دانشجوی سابق دانشکده علم و صنعت ایران بوده [...](1)
1) محمود نمازی، همان. گزارش 6/2/54 ساواک، به ریاست اداره دادرسی نیروهای مسلح.
بدین ترتیب، تیمی که چند روزی بیش از تشکیل آن نمیگذاشت ضربه خورد و متلاشی شد. ساواک در اطلاعیهای که برای انتشار در اختیار رسانهها قرار داد از کشته شدن سنجری و فرشیدی خبر داد. در حالی که فرشیدی در 20/2/54 و محمود نمازی چند روز بعد و گویا زیر شکنجه، کشته شدند. حمید اشرف مینویسد:
یک روز پس از آن که سنجری به خانة امن واقع در کرج مراجعه نکرد آنجا به سرعت تخلیه شد و همگی به خانة علی دبیریفرد واقع در چیذر مراجعه کردند. تماس مجدد با گروه 5 روز بعد و در پس چند بار حضور ناموفق در محل قرار حاصل شد.
این بار اعظم و نزهت یکدیگر را یافتند و اعظم روحی ماوقع را برای حمید که با نزهت آمده بود؛ بازگفت و وی در پاسخ گفت: «من خوشحالم که این اتفاق لااقل باعث شد که تو پی ببری که ضربه خوردن آش دهنسوزی نیست. رفقا باید پیسی بکشند تا قدر عافیت را بدانند.»(1)
حمیداشرف که در این دوره رهبر بلامنازع چریکها به شمار میرفت؛ به تجربه دریافته بود که حفظ پوششهای لازم به منظور رهیدن از تلههای شناسایی مأموران کمیته مشترک و ساواک، بر اجرای هر عملیاتی که به از دست دادنها هستهها و خانههای امن گروه منجر شود؛ مقدم است. از اینرو، سخنان او به اعظم روحی، در لزوم شناختن «قدر عافیت»، تعریضی بود به اظهارات اعظم روحی هنگامی که در خانه «جوی مردآباد» ساکن بودند. در آن زمان اعظم به خواهرش گفته بود که «چرا اصلاً برای ما اتفاقی نمیافتد». نزهت این اظهار اعظم را به حمید اشرف بازگفته بود و اینک او فرصت را مغتنم شمرده بود که پاسخی به اعظم بدهد. پس از آن، ترتیب انتقال اثاث از کرج به تهران داده شد و از آن پس ارژنگ شایگان، پوران و حبیب
1) اعظمالسادات روحیآهنگران، همان، بازجویی 72 صفحهای، بدون تاریخ، ص 28.
مؤمنی از آنان جدا شدند. به توصیه حمید اشرف، این بار نیز اعظم روحی در کرج به جستجوی خانه پرداخت. در خلال جستجو برای یافتن خانه، یعنی در ایامی که اعظم روحی در خانهای واقع در خیابان خیام مستقر بود؛ حبیب مؤمنی دستگیر شد.
براساس گزارش اداره کل سوم به «ریاست سازمان اطلاعات و امنیت تهران»:
در ساعت 9 روز 17/2/54 مأمورین اداره مبارزه با مواد مخدر شهربانی کشور که در تعقیب قاچاقچیان حشیش بودند؛ در خیابان امیرکبیر مغازهای را محاصره و در صدد بازرسی از افراد حاضر در مغازه برآمدند که یکی از محاصرهشدگان با کشیدن سلاح کمری، درصدد تیراندازی به مأمورین اداره مذکور [برآمد و بلافاصله] دستگیر و به بیمارستان شهربانی منتقل و جهت انجام تحقیقات به کمیته مشترک ضدخرابکاری تحویل شد. در بازرسی بدنی از یاد شده یک قبضه سلاح کمری استار با دو عدد خشاب و 25 تیر فشنگ کالیبر 9، یک عدد نارنجک جنگی، یک قبضه کارد سنگری یک شیشه محتوای سیانور، یک رشته شکمبند محتوی داروهای کمکهای اولیه و گاز، تعداد 18 برگ اعلامیه مضره تحت عنوان هموطن که در آن مطالبی در زمینه اهداف گروه خرابکار چریکهای باصطلاح فدایی خلق نوشته شده است و تعدادی گواهینامه رانندگی، شناسنامه و اوراق شناسایی به نام حبیبالله مؤمنی و چند مشخصات دیگر کشف و ضبط گردید، با بررسیهایی که جهت تعیین هویت واقعی وی به عمل آمد معلوم شد مشارالیه حبیبالله مؤمنی میباشد.
حبیبالله مؤمنی که به بیمارستان شهربانی منتقل شده بود؛ بلافاصله زیر عمل جراحی مثانه قرار گرفت و بعد به کمیته مشترک برگردانده شد. دو روز بعد با اظهار تألم، مجدداً از کمیته مشترک به بیمارستان منتقل گردید. اینبار هم معالجات مؤثر واقع نشد و وی درگذشت.
مؤمنی پیش از مرگ، در حالی که دوره نقاهت خود را سپری میکرد؛ آدرس خانه تیمی خود را واقع در قلعه حسنخان پلاک 267 که به اتفاق دو نفر دیگر اجازه کرده بود در اختیار مأمورین گذاشت. وقتی مأمورین به آن خانه مراجعه کردند؛ آنجا را تخلیه شده یافتند.
پس از جستوجوهای فراوان، اعظم روحی و مارتیک قازاریان توانستند خانهای را در محله دولتآباد کرج اجاره کنند. پیش از نقل مکان افراد به خانه جدید، طی قراری که اعظم روحی با حمید اشرف در خیابان قصرالدشت داشت، درباره فرد جدیدی به نام یوسف با او سخن گفت و یادآور شد که «یوسف قبلاً زندان بوده و از خودش قابلیتهایی نشان داده و از نظر تئوری در سطح بالایی نیست و در همان حد بحثهایی که در زندان میشود وارد است و میتواند صحبت کند.»
یوسف، نام مستعار یدالله زارع کاریزی بود. وی که کارگر کارخانه نپتون بود تحت تاثیر برادرش سعدالله از سال 1350 به فعالیت پرداخت و در اواسط سال 1352 دستگیر شد. پس از سپری کردن هجده ماه حبس در تاریخ 1/11/53 از زندان آزاد گردید. انوشیروان لطفی که در زندان قصر او را دیده بود؛ پس از آزادی، وی را که هنوز آزاد نشده بود به خشایار سنجری معرفی کرد و یادآور شده بود که زارع کاریزی در بهمنماه آزاد خواهد شد. احتمالاً، پس از آزاد شدن زارع کاریزی، سنجری به سراغ او رفته و او را جذب کرده بود.
پس از آن که انوشیروان لطفی مجدداً دستگیر شد؛ در تکنویسی خود درباره یدالله زارع کاریزی، پیشنهادش به سنجری مبنی بر جذب وی را نیز یادآور میشود. بنابراین، در تاریخ 4/2/54 دستور دستگیری یدالله زارع کاریزی داده میشود. بهمن نادریپور در حاشیه این دستورالعمل مینویسد:
محترماً در صورت تصویب یکی از منابع یا همکاران افتخاری و یا رهبران عملیات ورزیده ناشناخته با یدالله زارع کاریزی تماس برقرار و خود را از دوستان انوشیروان لطفی معرفی و به او اظهار نماید که لطفی از وی تعریف بسیار نموده و وی به منظور آگاهی از نظریات زارع در مورد فعالیت و همکاری با گروه با او تماس گرفته است پس از انجام این طرح و نتایج حاصله در مورد دستگیری او یا استفاده از وجودش به عنوان «منبع ندانسته» اتخاذ تصمیم گردد. موکول به اوامر عالیست.
امّا این طرح پذیرفته نمیشود و «فرمودند دستگیر شود.» اینک حمید اشرف
با دادن قراری به اعظم روحی، از او میخواهد تا وی را با خود به کرج ببرد.
اعظم روحی در روز موعود یدالله زارع کاریزی را در خیابان امیرشرفی واقع در تهراننو یافت و به اتفاق به سوی کرج رفتند. یدالله زارع در خانه «دولتآباد» نقش برادر اعظم روحی را ایفاء میکرد. چند روز بعد نیز اعظم و نزهت در خیابان سلسبیل با فردی به نام کاظم قرار داشتند که او نیز قرار بود جهت طی دوره آموزشی به خانة «دولت آباد» برود.
کاظم، نام مستعار محمود عظیمی بلوریان بود. عظیمی نیز مدتی را در زندان سپری کرده بود. او در این خانه نقش همسر نزهت روحی را ایفاء میکرد. بدین ترتیب اعضاء تیم مستقر در خانه دولتآباد مرکب بودند از مارتیک قازاریان، اعظم روحی آهنگران، محمود عظیمی بلوریان و یدالله زارع کاریزی. نزهت روحی نیز، «رابط» تیم با مرکزیت بود. نزهت، صرف نظر از نقشی که در این تیم داشت؛ خود نیز در جستوجوی افراد جدید برای عضوگیری بود. در اوایل اردیبهشت ماه 1354، به سراغ معصومه (مهین) محتاج، همکار سابق خود در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان رفت. در این زمان مدتی از ازدواج محتاج سپری نشده بود و به خانه جدید نقل مکان کرده بود. نزهت روحی با تماس تلفنی با منزل مادر محتاج آدرس مهین را یافت و شبی را به منزل آنان رفت و با حرفهای خود مهین محتاج را تحتتاثیر قرار داد؛ ولی مهین به او گفت چون شوهر دارد نمیتواند «در این کارها وارد شود». معصومه محتاج مینویسد:
نزهت چون ساعت 5/10 شب به خانه ما آمد شوهرم در خانه بود. شوهرم وقتی فهمید که نزهت کار سیاسی میکند وقتی رفتیم بخوابیم به من گفت به این دختره بگو که دیگر به اینجا نیاید گفت برای من مسئولیت دارد. من هم صبح به نزهت گفتم که از نظر من اشکال ندارد ولی شوهرم میگوید که تو دیگر به اینجا نیایی. نزهت روحی گفت که شوهرت چه مواقعی در خانه نیست من گفتم که او از ساعت 7 صبح تا 8 شب نیست.(1)
1) اعظمالسادات روحیآهنگران، همان، تکنویسی معصومه محتاج درباره نزهتالسادات روحی آهنگران، مورخ 12/2/1355، ص 3.
اما نزهت روحی بار دیگر به هنگام عصر به خانه محتاج رفت و به او گفت: «اگر در اداره کسی را میشناسی که اهل مطالعه باشد و روشنفکر باشد و ژیگول نباشد و ساده باشد به من بگو»(1)معصومه محتاج نیز در پاسخ گفت فردی با چنین خصوصیاتی میشناسد؛ ولی از تمایل او برای کار سیاسی بیاطلاع است. روز بعد محتاج در اداره با مقدمهچینی موضوع را با کمال پولادی مطرح کرد و گفت: «اگر شما مایل باشید یک خانمی هست که کار سیاسی میکند شما اگر خواستید میتوانید با او آشنا شوید.» پولادی جواب را به بعد موکول کرد و چند روز بعد گفت که حاضر است کار سیاسی بکند. در تماس بعدی، محتاج نظر مساعد پولادی را به نزهت روحی اطلاع داد. متقابلاً، روحی نیز زمان و مکان قرار با پولادی را به اطلاع محتاج رساند. آن دو در همان اردیبهشتماه با یکدیگر ملاقات کردند. یک روز عصر که دوباره نزهت روحی به خانه محتاج مراجعه کرد؛ او از روحی پرسید: «پولادی را دیدی گفت آره او خوب است ولی فقط کمی گیج است و باید دقتش را زیاد کند.»(2)
کمال پولادی نیز درباره تماسهای خود با نزهت روحی مینویسد:
در اردیبهشت 1354 توسط خانم محتاج با او آشنا شدم. خانم محتاج با موافقت قبلی من قرار ملاقاتی ترتیب داد. من با او سه بار ملاقات کردم. در این
ملاقاتها او چند جزوه از سازمان چریکهای فدایی خلق به من داد که عبارت بود از مبانی جامعهشناسی ایران، ضرورت مبارزه مسلحانه، مبارزه مسلحانه هم تاکتیک و هم استراتژیک، سه شماره از نبرد خلق.(3)
معصومه محتاج در تکنویسی خود مینویسد:
وقتی نزهت کشته شد از طرفی خوشحال و از طرفی ناراحت شدم خوشحال شدم که ماجرای معرفی پولادی کارمند کانون پرورش فکری تمام
شده و از طرف دیگر ناراحت شدم که یک دختر جوان مرده است. چون تا آن وقت دختر جوانی که من بشناسم ندیده بودم که بمیرد و همیشه با خودم فکر میکردم که الان بدنش زیر خاک است و خیلی فکرهای بدی میکردم.(1)
در تیم آموزشی کرج، یدالله زارع کاریزی و محمود عظیمی بلوریان برنامههای مختلفی از قبیل مهرسازی، سراجی، رانندگی با اتومبیل و موتور، اسلحهکشی، تیراندازی را دوره کردند. به گفته اعظمالسادات روحی تشکیل این تیم برخلاف میل حمید اشرف بوده است:
حمید اشرف گفته بوده که عطیه [اعظم روحی] را ما برای جای دیگر لازم داریم و خواهرم هم گفته بود عطیه باید در همین قسمت باشد و این تیم آموزشی را تشکیل دهند و علیاکبر [حمید اشرف] هم گفته بوده که ما در کرج ضربه خوردیم و خواهرم به من گفت که اگر به ناصر [قازاریان] این را بگوییم او فکر میکند که من مانع این کار شدهام چون ناصر نسبت به من بدبین است و همیشه فکر میکند که من از اینکه به او مسئولیت بدهند جلوگیری میکنم واقعاً هم همینطور [بود] و ناصر همیشه فکر میکرد که خواهرم نمیخواهد که مثلاً ناصر هم سلاحش چهارده تیر بشود موقعی که
سلاح ناصر چهارده تیر شد که یک خشاب 20 تیر موقتاً به او داده شد و بعد از تقریباً دو سه هفتهیی خواهرم آن را از او گرفت و ناصر میگفت که چون زهرا [نزهت روحی] نمیخواست که من هم خشاب 20 تیر داشته باشم آن را گرفت و گرنه فکر نمیکنم که علیاکبر مخالف این جریان بوده حتماً زهرا به او گفته و او هم موافقت کرده است.(2)
داشتن اسلحه و آن هم از نوع بهتر، یک تشخّص سازمانی بود. مثلاً پس از اینکه دو هفته از استقرار تیم در خانه دولتآباد گذشت، روزی نزهت روحی به
خواهرش گفت: «رفیق به تو تبریک میگویم سلاحت چهارده تیر میشود.» اعظم روحی که از دریافت این سلاح دچار اعجاب شده بود، پرسید:
مگر من چکارهام که میخواهید به من چهارده تیر بدهید گفت رفیق تو قاطعیت آن را داری که از آن استفاده کنی و در ضمن چون سلاح [...] زیاد است چه بهتر که بدهیم و رفقا با سلاح بهتری مسلح شوند مگر حتماً باید رفقایی که با تجربهتر هستند سلاحهایشان خوب باشد البته باز این به آن معنی نیست که به رفیقی که تازه عضو شده سلاحی خوب داده شود. چون آن وقت او قدر سلاح را نمیفهمد باید رفقا ابتدا به سلاحهایی که زیاد خوب نیستند مسلح شوند تا اینکه به ارزش سلاح پی ببرند.(1)
1) اعظمالسادات روحی آهنگران، همان، ص 33.
سیطرة افکار و مشی مبارزاتی نسلِ دومِ رهبری چریکها(1)، نه تنها در سطح اتخاذ استراتژی و تاکتیکهای جنگ شهری به تعمیم مبارزه مسلحانه کشیده شد؛ بلکه همانطوری که حمید اشرف توضیح میدهد ساختار و هستههای تشکیلاتی نیز به زودی تحتتأثیر تجارب مبارزاتی و برداشتهای سازمانی نظریهپردازان اصلی چریکها شکل قطعی خود را پیدا کرد. اگرچه کشته شدن پویان، احمدزاده، مفتاحی، صادقینژاد و برخی دیگر از افراد مجرب چریکها، در همان سال آغازین درگیریهای خیابانی با ساواک و کمیته مشترک ضدخرابکاری، فرصتی باقی نگذاشت تا نظریهپردازان اولیه تشکیلات، خود به بازنگری در ساختار و مشی مبارزاتی بپردازند؛ اما برای نسل بعدی کنشگران و نظریهپردازان سازمان عرصهای فراهم گردید تا به بازنگری در استراتژی، تاکتیکهای مبارزاتی و ساختار تشکیلاتی سازمان توجه کنند.
هرچند ماهیت سازماندهی چریکی مانع از آن بود تا دیدگاههای انتقادی
1) در این تقسیمبندی نسل اول رهبران و نظریهپردازان سازمان عبارتند از جزنی، ضیاءظریفی و صفاییفراهانی؛ نسل دوم شامل هیرمنپور، پویان، احمدزاده و حمید اشرف؛ و سرانجام، حمید مؤمنی، فرجودی و ... در جایگاه نسل سوم قرار میگیرند. در اتقسیمبندی مزبور بیشتر به مرزبندیها و نظرات انتقادی سه دسته، نسبت به یکدیگر توجه داشتهایم.
نسبت به تجارب مبارزاتی در سطحی گسترده به چرخش درآید و انعکاس عمومی پیدا کند؛ اما از لابهلای نامهها، گزارشهای بازجویی و اوراق درونسازمانی میتوان نشانههای بنبست و رویش نگاه انتقادی نسبت به استراتژی و مشی مبارزاتی سازمان را دستکم در دیدگاههای سه دسته از کنشگران سازمان بازجست. این سه دسته عبارتند از: مطرودان، تصفیهشدگان و انشعابیون. بدون غبارزدایی از دیدگاهها و ماهیت انتقادی نظرات آنان، تبیین عملکرد چریکهای فدایی خلق تا سالهای میانی دهة پنجاه، عملاً کامل نیست. متأسفانه، این هر سه دسته، در انبوه یادداشتهای شخصی و خاطرات فعالان و بازماندگان نسلهای اول و دوم کنشگران سازمان، به فراموشی سپرده شدهاند.
اینکه امروز به لطف نوشتهها و نامههای بازمانده از مصطفی شعاعیان، بخشی از دعواها و دیدگاههای انتقادی یکی از سرشناسترین مطرودان سازمان در معرض پژوهش و داوری قرار گرفته است؛ نباید ما را به این تصور نادرست بکشاند که شعاعیان تنها کسی بود که از سوی سازمان طرد شد. قبل از او، بیژن جزنی نیز به چنین سرنوشتی دچار شده بود، تا جایی که نظرات انتقادی او با بایکوت نظریهپردازان شاخص سازمان روبرو گردید. علاوه بر آن، گزارشهای بازجویی برخی از افراد مؤثر در سطوح میانی تشکیلات چریکها، مشحون از قراینی است که نشان میدهد، به موازات گسترش سرکوب و ضربههای پلیس و نیروهای امنیتی، نه تنها هستهها و شاخهها ازهم میپاشید، بلکه نگرش سازمانی نیز، کاستیهای خود را عیان میساخت. اینکه چرا این دیدگاهها در بُعد درونتشکیلاتی انعکاس درخوری نیافته، یا آثاری از آن به دست ما نرسیده، پرسشی است که پاسخ آن را باید در بسط نظام سرسختانه مراقبت و انضباطی بر همة اضلاع و زوایای سازمان جستوجو کرد.
به موازات تحکیم نظام مراقبت و تنبیه انضباطی بر پیکرة سازمان چریکهای فدایی خلق، با دومین دسته از منادیان بنبست در لایههای درونیِ سازمان روبرو میشویم که سرنوشتشان هنوز در هالهای از فراموشی و ابهام باقی مانده است. دستة اخیر تصفیهشدگانند که در معدودی از اسناد درونتشکیلاتی سازمان، به
سرنوشت آنها اشاره شده است. هیچکدام از عناصر دستگیرشدة سازمان، در گزارشهای بازجویی خود اطلاعاتی از این دسته ارایه نمیکنند. تنها از شواهدی چون تشکیل کمیتههای سری محاکمه و مجازات میتوان حدس زد که تصفیهشدگان نه فقط قربانی تشویش بازماندگان سازمان از سرنوشت خود پس از جدایی آنان نبودهاند؛ بلکه تاوان عدم اعتقاد خود به مشی انعطافناپذیرِ سازمانی را پس دادهاند.
در کنار مطرودان و تصفیهشدگان، بارزترین نشانههای بنبستِ مشی چریکی در نگرش کسانی دیده میشود که با طرح آرای انتقادی خود از مشی سازمان، راه خود را از آن جدا کردند. هرچند انشعابیون نیز، سرنوشتی بهتر از تصفیهشدگان نیافتند؛ و عمرشان چندان نپایید که ثمرة تشکیلاتی بازنگری خود را در قالب گروهبندی تازهای عینیت بخشند؛ اما دستکم، مرامنامة انشعابیون مهمترین سند به جای مانده از وجود مشی انتقادیِ درونتشکیلاتی نسبت به استراتژی و تاکتیکهای مبارزاتی سازمان، بهویژه نظریهپردازان نسل دوم آن است.
صرف نظر از مواردی که در دیدگاههای انتقادی افراد وابسته به دستههای سهگانة فوق، نسبت به مشی سازمان انعکاس یافته است؛ وجه دیگری از بنبست تشکیلاتی در روابط درونی افراد آشکار میشود. وجهی که اگر چه بازتاب روشنی در گزارشهای انتقادی اعضا پیدا نمیکند؛ اما از خلال پارهای از گزارشهای بازجویی، میتوان به آن پی برد.
گسترش ماشین سرکوب شهربانی و ساواک که با آغاز سال 1350 تازه دور گرفته بود؛ در پایان نیمة اول همان سال، تأثیر قاطع خود را بر ساختار تشکیلاتی گروههای مسلح بر جای نهاد. سیستم شناسایی و سرکوب از بیرون که مانع تحرک آزادانه چریکها در شهر بود؛ پادزهر خود را در شکلگیری نظام انضباطی مبتنی بر مراقبت و تنبیه درونتشکیلاتی بازیافت. هرچه سیستم شناسایی و سرکوب پلیسی، به مهارتهای تکنیکی فرد مجال بروز میداد؛ سیطرة نظام انضباطی، فردیت را به پستوهای درونی میراند و مضمحل میساخت.
در حاشیة گزارشهای بازجویی اعضا و سمپاتهای سازمان، به خصوص
آنجا که متهمان با پرداختن به لایههای روانشناسانة رفتار خود، ماهرانه میکوشیدند تا از سنگینی فشار بازجوییهای تکنیکی و فنی بکاهند؛ کم نیست مواردی که نشان میدهد چگونه تداخل نظام انضباطی با روابط فردی، باعث اختلال در روابط عاطفی (برادر/ خواهری، مادر/ فرزندی، و همسری) اعضای گروه میشد.
شاید گفته شود که این اختلال، ناشی از عوارض زندگی چریکی و امری ناخواسته و فاقد برنامهریزی بوده است و نمیتوان آن را دستمایة نقدی بنیادی علیة سیطرة نظام انضباطی بر کلیت سازمان دانست. این سخن تا اندازهای درست است؛ اما روابط قاموسی را دستمایة پوششهای سازمانی کردن، نمیتواند فرجامی جز این داشته باشد که عوارض ناخواسته، بر ماهیت کنش سازمانی غلبه کند. سرنوشت فاطمه سعیدی و فرزندانش برادران شایگان؛ چنگیز قبادی و همسرش مهرنوش ابراهیمی؛ احمد خرمآبادی و کشاندن مادرش به مبارزه چریکی، صبا بیژنزاده و خانوادهاش و ... نمونههایی از غلبة این رفتارها بر ماهیت کنش چریکی است. به خصوص آنکه هرچه ابعاد بنبست در عملکرد سازمان بیشتر آشکار میشود، تخریب روابط قاموسی وجوه بارزتری پیدا میکند. تا جایی که ساواک نیز، آگاهانه یا ناآگاهانه به این حیطه گام مینهد و در عملیاتهای شناسایی و دستگیری هستهها نه تنها از دوستان، بلکه از اعضای خانوادههای متواریان هم بهرهبرداری میکند.
یکی از تاکتیکهای شناختهشدة سازمان در بهرهبرداری از روابط قاموسی برای پیشبرد امر تشکیلاتی، ازدواج تاکتیکی بود. پیش از این، در اشاره به فعالیتهای مخفی بیژن جزنی، با شگرد راهاندازی جشن ازدواج قلابی آشنا شدیم. همچنین دیدیم که چگونه اعضا برای آنکه روابط تشکیلاتی خود را نزد همسایهها، عادی جلوه دهند، روابط خود را در پوششی از نسبتهای خانوادگی پنهان میکردند. ازدواج تاکتیکی (و نه ازدواج قلابی) صورت پیشرفتهتر بهرهبرداری از مناسبات خانوادگی در امر روابط تشکیلاتی است. به خصوص آنکه گاه یکی از طرفین این رابطه، عمیقاً نسبت به اهداف نهایی ازدواج و ماهیت تشکیلات بیگانه باشد.
همچنان که آن روی سکة ازدواج تاکتیکی، جدایی اجباری یا مصلحتی (از دید سازمان) است.
نزهتالسادات روحیآهنگران، از این دیدگاه چهرهای دوگانه است. چرا که هم در ازدواجهای تاکتیکی برای دیگران نقش داشته است و هم زندگی خود او، قربانی گسیختگی سازمانی شده بود.
در روزهایی که نزهت روحی آهنگران دبیر ریاضی دبیرستان فروردین بود؛ زهرا آقانبی قلهکی و زهره مدیر شانهچی، در کلاس هشتم درس میخواندند. رفتار نزهت روحی موجب شیفتگی دانشآموزان مدرسه از جمله آن دو به این آموزگار ریزجثه و چشم بادامی شد. به طوری که پس از پایان درس آنان معلم خود را تا مسافتی همراهی میکردند و گهگاه برای او گل میخریدند.
زهرا آقانبی قلهکی که از کمبود محبت و توجه در خانواده رنج میبرد؛ چنان مفتون معلم خود شده بود که درباره وی مینویسد: «فوقالعاده او را دوست داشتم او برای من خدا بود هر چه میگفت حرف او بود تمام فکر و حرفم او شده بود یک روز اگر [در] مدرسه او را نمیدیدم کسل بودم»(1)این روابط چنان بود که زهرا قلهکی گهگاه و به دور از چشم خانواده، نزهت روحی را به منزل خود میبرد.
زهرا قلهکی در خانوادهای مذهبی زندگی میکرد و «اجازه انجام هیچکاری جز خانهداری را»(2)نداشت. مطالعات او محدود به کتب مذهبی بود. تدریجاً تحت تاثیر معلم خود کتابهایی را که از او میگرفت، مطالعه میکرد. مطالعه این
کتابها او را به طرح سوالات ضدمذهبی در خانواده برمیانگیخت. چنان که پدر او با عصبانیت میگفت: «دبیرستان اخلاق او را فاسد کرده این را باید از زهره و دبیرستان جدا کرد تا دختر سالمی بماند.»(1)عصبانیت پدر موجب شد که زهرا پس از اتمام کلاس نهم نتواند در دبیرستان ثبت نام کند و به امر پدر، به آموزش خیاطی پرداخت. اما، گریه و زاری زهرا، بالاخره پس از یکسال دوری از تحصیل نظر مساعد پدر را برای تحصیل در رشته ادبی دبیرستان جلب کرد. «در حالیکه مشتاق تحصیل بودم با فشار زیاد توانستم دیپلم بگیرم.»(2)
تحصیل در رشته ادبی، مانعی برای دیدارهای مکرر و مخفیانه زهرا قلهکی و نزهت روحی نبود. «او با محبتها و رفتارش مرا سخت مجذوب خود نموده بطوریکه دستورات او را بدون چونوچرا اجرا میکردم.»(3)
طی این مدت قلهکی با نزهت و اعظم و برادرش اصغر و زهره مدیر شانهچی به کوه میرفت. زهرا قلهکی پس از اخذ دیپلم به نزهت روحی مرتباً میگفت که «من باید کاری کنم که از دست این خانواده رها بشوم.» نزهت روحی، «از وقتی [از] ناراحتیهای خانوادگی و محدودیت من مطلع میشد راههایی برای فرار از این زندگی پیش من میگذاشت.» یکی از این راهها، ترک خانواده، و در پیشگرفتن «زندگی مجردی بدون خانواده» بود. ولی آقانبی این پیشنهاد را نمیپذیرد: «من به خانوادهام دلبستگی داشتم و نمیخواستم از آنها جدا بشوم.»(4)
نزهتالسادات روحیآهنگران، او را به یافتن کار تشویق میکرد. بالاخره زهرا قلهکی در کارگاه کوچکی واقع در خیابان بوذرجمهری کاری برای خود یافت؛ ولی به توصیه روحی به خانواده خود گفت که در یک مدرسه معلمی میکند. پس از چند ماه خانواده او را از رفتن به سر کار منع کردند. زهرا قلهکی به نزهت
روحی گفت: «طاقتم تمام شده و دیگر نمیتوانم شرایط این زندگی را تامل [تحمل] کنم. چون من دیگر بهانهای برای بیرون رفتن از خانه نداشتم [ندارم].»(1)بالاخره روزی نزهت روحی از او پرسید: «حاضری با یک مردی ازدواج کنی و از خانه بیرون بیایی؟»(2)زهرا قلهکی که از ازدواج منتهی به جدایی نزهت روحی و محمود امیدیان اطلاع داشت، نگرانی خود را از ازدواج منجر به طلاق اظهار داشت و روحی آهنگران در پاسخ گفت «این ازدواج رفیقانه و تاکتیکی است»(3). زهرا قلهکی به این ازدواج رضایت میدهد. نزهت «مرا با دامی که قبلاً گسترده بود صید کرد و من به ازدواجی که پیشنهاد شده از طرف او [نزهت] بود تن دادم و ناخواسته بعضویت سازمانی درآمدم و زمانی بخود آمدم که دیر شده بود و راه بازگشت به زندگی عادی را نداشتم.»(4)
قلهکی بعدها پی میبرد که گویا در ابتدا قرار بود حمید مؤمنی به خواستگاری قلهکی برود؛ ولی با مخفی شدن مومنی، خواستگاری از قلهکی به علیرضا شهاب رضوی سپرده شد.
علیرضا شهاب رضوی، نخست، توسط حبیب پوردشتی در جریان کوهنوردی با مجتبی لشکری آشنا شد. مجتبی لشکری به نوبه خود او را با فردی با نام مستعار کاظم آشنا کرد و از طریق کاظم با نزهت روحی آشنا شد. شهاب رضوی مینویسد:
من از طریق کاظم که با مریم [نزهت روحی] رابطه داشت و با زری آشنا بود به شکل تشکیلاتی با زری آشنا شدم و قرار بود که ما ازدواج تاکتیکی بکنیم. در همین خلال بود که گروه با سازمان چریکهای فدایی تماس گرفت و به آن ملحق شد. البته من و زری هنوز از آن اطلاعی نداشتیم.(5)
روز 21 آذرماه سال 51، قلهکی و شهاب رضوی در کافه قنادی اوریانت واقع در خیابان روزولت، روبروی دانشسرای عالی، یکدیگر را ملاقات کردند. از آن پس قلهکی پنهانی و به دور از چشم خانواده شهاب رضوی، به منزل آنان میرفت تا به اتفاق در زیرزمین منزل مطالعه کنند. در دو جلسه نیز، فردی به نام مستعار اسقف [حمید مومنی] به آنان جزوه تضاد مائو را تدریس میکرد.
در آستانه ازدواج قلهکی و شهاب رضوی، نزهت روحی به قلهکی گفت که روابط خود را با زهره مدیر شانهچی قطع کند؛ زیرا در همان ایام، محسن برادر زهره دستگیر شده بود و امکان داشت خانه آنان تحت مراقبت بوده باشد. زهرا قلهکی همچنین رابطه خود را با یکی دیگر از دوستان دبیرستانیاش به نام مرضیه شفیع تهیدست قطع کرد. از سوی دیگر، نزهت روحی آهنگران، به مرضیه شفیع تهیدست گفته بود که دیگر با قلهکی تماس نگیرد؛ زیرا او میخواهد با یک مرد معمولی ازدواج کند و ما مخالف این ازدواج هستیم و «ما میخواهیم دیگر به دیدن او نرویم و با او قطع رابطه کنیم پس تو هم بدیدن زری نرو.»(1)
زهرا قلهکی و نزهت روحی با مشورت یکدیگر برنامه خواستگاری را ترتیب دادند. بالاخره خانواده قلهکی نیز، با تحقیقاتی که صورت داد به این وصلت رضایت داد و علیرضا شهاب رضوی و زهرا قلهکی پس از ازدواج خانهای در گیشا که نزهت روحی یافته بود، اجاره و به آنجا نقل مکان کردند. نزهت روحی نیز مسئول آنان بود و امور تکنیکی ابتدایی مانند مهرسازی را به آنان آموزش میداد. در این مدت، زهرا قلهکی به پیشنهاد خود به عنوان کارگر راهی کارخانه کفش بلا شد و طبق معمول به خانواده خود گفته بود معلم است و علیرضا شهاب رضوی نیز در خانه به مطالعه میپرداخت.
زندگی علنی آنان دو- سه ماهی بیشتر دوام نداشت. روزی نزهت روحی به آنان گفت، باید مخفی شوند. وقتی علت را پرسیدند، نزهت روحی گفت، چون مرضیه شفیع مخفی شده، ممکن است مأمورین امنیتی برای یافتن او به سراغ شما بیایند. نزهت روحی همچنین افزود: «سازمان چریکهای فدایی خلق با ما ارتباط
1) زهرا آقانبی قلهکی، همان، بازجویی، جلسه هفتم، مورخ 17/12/54، ص 4.
گرفتهاند». زهرا قلهکی مینویسد: «صحبت مخفی شدن که پیش آمد فهمیدم که اوضاع چیه چون من فکر میکردم که ما در یک گروه سیاسی کار میکنیم.»(1)
به توصیه نزهت روحی و با جستجوهای او و شهاب رضوی، آنان توانستند منزلی در خیابان حسامالسلطنه پیدا کنند و به آنجا منتقل شده و زندگی مخفی خود را در اواخر سال 52 آغاز کنند. قلهکی و شهاب رضوی در این خانه [در حالی] که تحت مسئولیت نزهت روحی بودند؛ امور تکنیکی از قبیل مهرسازی و ساخت اعلامیه پخشکن را فراگرفتند.
چند هفته بعد، نزهت روحی، ارژنگ و ناصر شایگان شاماسبی را به آنجا برد و گفت، این دو، «دانه و جوانه» فرزندان «رفیق مادر» هستند و چون قرار شد مدتی نزد آنان اقامت کنند، به دیگران چنین وانمود کردند که آنها، بچههای فامیل شوهر نزهتالسادات روحیآهنگران هستند. در این خانه، اسامی مستعار آن دو احمد و مرتضی بود.
طی این مدت، آنان با اعلامیه پخشکنهایی که ساخته بودند؛ چندبار اعلامیههایی را در میدان شهناز، میدان آذری، میدان اعدام و پارکینگ کفش ملی پخش کردند.
در همین روزها، حمید اشرف نیز چند بار به خانه آنان رفت و طرز کار با سلاح را به آنان آموزش داد. در اینجا نیز «اول نزهت میآمد و بعد از اینکه از سلامت خانه خبردار میشد میرفت و او را میآورد.»(2)استقرار در این خانه نیز، چندان نپایید. روز شنبه 18/3/53 در ساعت 20/8 هنگامی که علیرضا شهاب رضوی از خیابان ری، کوچه حمام نواب عبور میکرد؛ عمه زهرا آقانبی قلهکی به نام عصمت، همسر محمدکاظم نوآموز که در همان حوالی سکونت داشته وی را مشاهده میکند. نزدیک میرود و از او نشانی برادرزادهاش را جویا میشود. شهاب رضوی تلاش کرد که خود را از دست او خلاص کند. بانوی مزبور مردم را به کمک میطلبد. یک فروشنده لوازم الکتریکی که در محل حاضر بوده به
کمک بانوی مذکور میشتابد. شهاب رضوی به سوی فروشنده شلیک میکند؛ ولی با اجتماع مردم، او خلع سلاح و دستگیر میشود. شهاب رضوی به بهانه سردرد و دل درد از مردم میخواهد که اجازه دهند تا قرص خود را بخورد. ولی چنین فرصتی به او داده نمیشود. با رسیدن مأمورین کلانتری بازار، شهاب رضوی به آنان تحویل داده میشود.
فردای آن روز، شهاب رضوی برای زدن علامت قرار در اختیار اکیپ خشایار قرار میگیرد. آنها در دو نوبت او را به میدان شوش میبرند. هر دو مورد بینتیجه بود. در همان روز، شهاب رضوی از ضرباتی که به او وارد شده بود؛ اظهار ناراحتی و درد میکند. او را برای درمان به بیمارستان شهربانی بردند. اما معالجات مؤثر واقع نگردید و در 26/3/53 فوت کرد.
پس از دستگیری علیرضا شهاب رضوی، نزهت روحی و زهرا قلهکی خانه خیابان حسامالسلطنه را تخلیه کردند. در آغاز نزهت، ارژنگ را به منزل تیمی اعظمالسادات روحی میفرستد و سپس زهرا قلهکی و ناصر شاماسبی را با چشمان بسته به منزل جدیدی میبرد. پس از حدود یک هفته نزهت روحی، آن دو را به سر قرار فردی به نام پوران [نسترن آلآقا] میبرد و به او تحویل میدهد. او نیز آن دو را به خانهای برد که فردی به نام فرخ [حسنجان لنگوری] نیز با چشمان بسته در آنجا اقامت داشت. پس از مدت کوتاهی به دستور نسترن آلآقا خانه تخلیه و به خانهای در خیابان خاوران میروند. نسترن آلآقا آنجا را اجاره کرده بود.
اقامت در این خانه نیز به دو ماه نکشید. برای تهیه خانه بعدی، اول قرار شد حسنجان لنگوری به اتفاق زهرا قلهکی با هم خانهای اجاره کنند؛ ولی بعد تصمیم میگیرند هر یک به تنهایی برای یافتن خانه اقدام کنند. پس از مدتی نسترن آلآقا، لنگوری را به اتفاق ناصر شایگان شاماسبی از آن خانه برد. بعدازظهر همان روز، یعنی اواخر مردادماه 1353 نسترن آلآقا به اتفاق زهرا قلهکی راهی اهواز شدند. در بین راه آلآقا به قلهکی گفت: «در آنجا خانهای
داریم که تو با یک مردی زندگی میکنی به عنوان زن و شوهر.» زهرا قلهکی در ادامه میافزاید:
در آن خانه مردی در خانه را به روی من باز کرد که او تیپ مردهای انگلیسی را داشت که من از نسترن آلآقا پرسیدم او خارجی است گفت نه. او قد بلند و رنگ چشمهایش روشن بود.(1)
این فرد، عباس کابلی نام داشت. به گزارش رئیس بخش 11 ساواک به دیگر بخشها، «عباس کابلی، حسنجان لنگوری، غلامعلی خراطپور و محمدعلی خسروی اردبیلی از اوایل اردیبهشت سال 52 محل خدمت خود را در استان مازندران ترک کردند و با توجه به اینکه امکان دارد اشخاص منظور در تهران مشغول انجام فعالیتهای مضره سیاسی باشند لذا خواهشمند است دستور فرمایید با استفاده از وجود منابع و عوامل نفوذی و سایر همکاران افتخاری اقدامات لازم و همهجانبهای در مورد شناسایی مشارالیهم معمول و در صورت مشاهده هر یک از آنان با استفاده از وجود مامورین انتظامی و یا کمیته مشترک ضدخرابکاری نسبت به دستگیری اشخاص مورد نظر اقدام شود.»(2)
عباس کابلی بر اثر انفجاری که در ساعت 7 بعدازظهر روز جمعه 15/6/53 در خانه آنان روی داد، کشته شد. زهرا قلهکی که در آن ساعت با کابلی در خانه بود؛ در پاسخ یکی از همسایگان که علت صدا را جویا شده بود؛ گفت که موتور کولر ترکیده است و سپس به سرعت منزل را ترک نمود.
سه روز بعد، به خاطر بوی تعفن شدیدی که در فضا پخش شده بود؛ همسایگان به مراجع مربوطه شکایت بردند و سپس نماینده ساواک، رئیس اطلاعات شهربانی اهواز و رئیس کلانتری ناحیه مربوطه، به آنجا میروند و
مشاهده میکنند که «مردی به وسیله مواد منفجره در یکی از اتاقها که ظاهراً محل کارش بوده کشته شده است. در اتاق مذکور مقداری طناب به صورت نردبام و یک رشته طناب که به سقف اتاق آویزان شده و تعدادی شیشه پر از محلول و یک کیسه شوره با مقداری کود شیمیایی و تعدادی از عکسهای کارت پستالی مائو، لنین و تعدادی از عکسهای خرابکاران معدوم وجود دارد.»(1)
در گزارشی که مأمور اعزامی ساواک مرکز در تاریخ 27/6/53 تنظیم کرده، چنین میخوانیم:
در اجرای اوامر صادره در تاریخ 18/6/53 به اهواز عزیمت نموده و مراتب بشرح زیر به عرض میرسد:
1- در روزیکه انفجار بوقوع پیوسته افرادیکه در آن حدود بودهاند متوجه انفجار شده و به محل مراجعه میکنند و خانمی که در آنجا بوده زهرا آقانبی قلهکی به آنان اظهار داشته گاز یخچال ترکیده است و خودش پس از سوزانیدن مقداری از مدارک و برداشتن مسلسل فوراً محل را ترک نموده و [به خاطر] نبودن مأمور در آن حدود (محلی بنام شصت پاره نزدیک ایستگاه راه آهن کارون و هنرستان صنعتی اهواز) کسی از جریانات تا متعفن شدن جسد از حادثه مطلع نمیگردد.
2- دفترچهای در منزل کشف شده که طرح دفاعی پایگاه (یا خانه امن) را در آن نوشتهاند و صورت اموال پایگاه نیز در آن ثبت شده و در مرحله اول سلاح و مهمات قید شده که یک قبضه مسلسل را قبلاً بردهاند و یک قبضه که جلد آن در خانه به دست آمده وسیله خانم زهرا آقانبی قلهکی برده شده است.
3- افرادیکه در برنامه روزانه شرکتشان به ثبت رسیده سه نفر بودهاند (دو زن - یک مرد) که جز تعداد معدودی آنان را به درستی ندیدهاند و رفت و آمدشان نیز محدود بوده است.
4- اقدامات عناصر مقیم پایگاه عبارت بوده از شناسائی کلانتریها، فرودگاه، ساب استیشن برق نیروگاه مرکزی، نیروگاه محمدرضا شاه، شناسایی کامل شهر اهواز، ساختن دستگاه گیرنده.
1) عباس کابلی، همان، به 311 از ساواک آبادان به شماره 1997/ا ه مورخ 17/6/53.
5- افراد پایگاه قبلاً یک اتومبیل آریا داشتهاند که آن را فروخته و یک دستگاه پیکان خریداری کرده بودند. و چندی قبل در جاده اندیمشک و اهواز یک دستگاه اتومبیل آریا (سرنشینانش) مبلغ دویست و پنجاه هزار تومان پول شرکتی را سرقت کردهاند و فردی را نیز به ضرب گلوله مضروب ساختهاند.(1)
معلوم نیست ساواک چگونه توانست به هویت فرد دیگر ساکن در منزل، یعنی زهرا آقانبی قلهکی پی برد؟ سرعت عمل قلهکی در تخلیه و ترک خانه، چنان بود که حسادت اعظمالسادات روحی را برانگیخت. اعظم به خواهرش گفت: «زری خوب رشد کرده است در حالی که من رشد نکردهام». نزهت نیز به او دلداری میدهد که: «تو نیز رشد کردهای و حتی اگر به جای زری بودی مسلسل را نیز میتوانستی از آنجا خارج کنی.»(2)
قلهکی بعد از این حادثه، بلافاصله روانه تهران شد و سر قرار ثابت خود، حسن جان لنگوری را ملاقات کرد. لنگوری نیز او را با چشمان بسته به خانه خود در خیابان خواجه عبدالله انصاری برد. در آنجا، لنگوری به اتفاق دختری به اسم مستعار مهرنوش، به عنوان همسر و ناصر شاماسبی به عنوان فرزند خانواده زندگی میکرد.
یک هفته بعد، در ساعت 20/19 روز 25/6/53، اکیپ گشت کمیته مشترک ضدخرابکاری در خیابان کورش، بین سینماهای مولنروژ و ریولی به لنگوری مشکوک میشوند و هنگامی که برای شناسایی به او نزدیک میشوند، لنگوری شروع به تیراندازی کرده و در نتیجه کشته میشود.
زهرا آقانبی قلهکی که مدت کوتاهی با او در یک خانه به سر برده بود؛ درباره وی مینویسد:
به نظر من لنگوری خیلی کمسواد میآمد و اصلاً نفهمیده بودم دبیر است حتی فکر نمیکردم دانشگاه رفته باشد... چون مسن به نظر میرسید ناصر به او میگفت بابا... و اصلاً کارش را طبق برنامه روزانهاش انجام نمیداد (و میآمد
در اتاقی که من بودم بیش از ده بار از من پرسیده بود و دوباره از سر میپرسید. او میخواست زندگی عباس کابلی را بنویسد).(1)
در همین خانه بود که صدیقه غروی، مادر محمود خرمآبادی نیز به جمع آنان پیوست. با کشته شدن لنگوری، علیاکبر جعفری در تماس با زهرا قلهکی قرار گرفت و چند روز بعد، او را به سر قرار بهروز ارمغانی با نام مستعار کاظم برد و به او گفت، باید به اتفاق یکدیگر خانهای اجاره کنند. خانهای که اجاره شد در خیابان کوکاکولا بود. زهرا قلهکی به همراه بهروز ارمغانی، فرهاد صدیقی پاشاکی با نام مستعار اسکندر، بهمن روحی آهنگران و فردی با نام مستعار احمد در آنجا زندگی میکردند. در این خانه بهروز ارمغانی و زهرا قلهکی به عنوان همسر و بهمن روحی نیز به عنوان برادر قلهکی معرفی شدند. برای عادیسازی نیز مادر خرمآبادی، دو بار با چشمان بسته به آنجا رفتوآمد کرد.
بهروز ارمغانی و فرهاد صدیقی پاشاکی که به تازگی مخفی شده بودند؛ دوره آموزشی خود را سپری میکردند.
بهروز ارمغانی توسط ایوب موحدیپور که به تازگی در سال 53 از زندان آزاد شده بود؛ به جعفری معرفی شد. زیرا او «قبلاً اظهار تمایل کرده بود که در صورت امکان تماسگیری، حاضر است فعالیت کند.» موحدیپور به جز ارمغانی، محمود زکیپور، سعید قهرمانی و سعید پایان را هم که برای عضویت مناسب تشخیص داده بود، به علیاکبر جعفری معرفی کرد. در قراری که ترتیب آن داده شد ارمغانی به عضویت گروه درآمد. دو ماه پس از آن که ایوب موحدیپور با دخترعمویش ملیحه، در آذر 1353 ازدواج کرد و خانه مستقلی گرفت؛ بهروز ارمغانی مسئول آن دو شد. علیاکبر جعفری که به عنوان دایی قلهکی به آن خانه رفت و آمد میکرد؛ رابط تیم و بهمن روحی نیز مسئول تیم بود.
این تیم در تاریخ 19/11/53 به مناسبت پنجمین سالگرد واقعه سیاهکل بمبی را در پاسگاه ژاندارمری سلیمانیه واقع در خیابان فرزانه تهران منفجر کرد. در این عملیات بهروز ارمغانی نگهبان را سرگرم ساخت؛ تا زهرا قلهکی بمب را در جای
1) زهرا آقانبی قلهکی، همان، تکنویسی درباره حسن جان لنگوری، مورخ 15/11/1354.
مناسب قرار دهد. بهمن روحی آهنگران و فرهاد صدیقی پاشاکی نیز علامت دهنده بودند. احمد نیز راننده اتومبیل بود.
در اعلامیه توضیحی که چریکها بعد از این عملیات انتشار دادند، گفته شد انتخاب پاسگاه سلیمانیه برای انفجار «به خاطر نقش مؤثری [بوده] است که این پاسگاه در درگیری خانه جمعی یک واحد از رفقای سازمان ما در سلیمانیه و خانه جمعی یک واحد دیگر از رفقای سازمان ما در میدان نهم آبان سلیمانیه ایفاء کرده بود.»(1)
همچنین، چریکها برای بزرگداشت این روز، شب 19 بهمن در مرکز گروهان ژاندارمری لاهیجان، ساعت 8 شب 22 بهمن ماه در شهربانی بابل و ساعت 5/7 بعدازظهر روز 21 بهمن در استانداری خراسان بمبهایی منفجر کردند و اعلامیههای توضیحی نیز منتشر ساختند.
چریکهای فدایی در اسفند همین سال، به دو عملیات دیگر دست زدند. اولین عملیات ترور سروان یدالله نوروزی، فرمانده گارد دانشگاه صنعتی بود. او در ساعت 50/6 بامداد روز دوشنبه 12 اسفند در حالی که از منزل خود واقع در نارمک خارج میشد، توسط چریکها ترور شد. این عملیات به نام مجید احمدزاده، اولین دانشجوی دانشگاه صنعتی که توسط رژیم تیرباران گردید، نامگذاری شد.
در بخشی از اعلامیه توضیحی این عملیات آمده است:
موج نوین مبارزات دانشجویان سراسر ایران، رژیم پلیسی شاه را در زمینة کنترل دانشگاهها با مسائل و مشکلات جدیدی مواجه ساخت. دستگاه پلیسی با شیوههای معمول دیگر قادر نبود از اوجگیری مبارزات در حال رشد دانشجویان جلوگیری کند، لذا رژیم شاه ضرورت ایجاد یک سیستم پلیسی علنی و پایدار را در دانشگاهها به شدت احساس میکرد، تا بلکه بتواند از تظاهرات و اعتراضات شدید دانشجویان عملاً جلوگیری نماید.
1) زهرا آقانبی قلهکی، همان، تکنویسی درباره حسن جان لنگوری، مورخ 15/11/1354.
بدین منظور در دومین کنفرانس به اصطلاح آموزشی رامسر که در تابستان سال 1350 تشکیل شد طرح ایجاد گارد ویژة دانشگاهها به منظور کنترل و سرکوب مداوم جنبش دانشجوئی به تصویب رسید و شاه خائن این امر را از طریق مصاحبة مطبوعاتی به همگان اعلام کرد. گارد ویژة دانشگاهها با استفاده از مأمورین تعلیمدیدة گارد شهربانی تشکیل شد و در اول مهرماه سال 50 عملاً فعالیت خود را آغاز کرد. بدینسان حریم مقدس دانشگاههای میهن ما توسط مزدوران چکمهپوش گارد شکسته شد و کلاسهای درس زیر کنترل مستقیم پلیس گشایش یافتند. بار دیگر رژیم دیکتاتوری پلیسی - نظامی شاه خائن چهرة منفور خود را آشکارا نمایان ساخت و صفحة ننگین دیگری بر کتاب جنایات خود افزود.
چریکها همچنین در معرفی سروان یدالله نوروزی و علت ترور او نوشتند:
سروان یدالله نوروزی یکی از زبدهترین افسران گارد شهربانی بود که به منظور آمادگیهای بیشتر ضدانقلابی، در چند سال پیش از جانب دستگاه شهربانی به امریکا و ژاپن فرستاده شده بود. این نورچشمی انتخابی دستگاه شهربانی پس از مراجعت از خارج، به فرماندهی گارد دانشگاه صنعتی برگزیده شد تا تعالیم ضد مردمی خود را که از امپریالیستها آموخته بود علیه هموطنان خود به کار گیرد.
سروان یدالله نوروزی یکی از وحشیترین و منفورترین افسران گارد دانشگاه بود. او در جریان تظاهرات حقطلبانة دانشجویان، در اول صف مأمورین گارد، در حالیکه به سپر و کلاهخود مجهز بود به دانشجویان حمله میکرد و آنان را مورد ضرب و شتم قرار میداد. به طوری که در جریان یکی از حملات گارد به دانشجویان مبارز دانشگاه صنعتی، دانشجوئی به زیر اتومبیل نظامی گارد رفته که طبق اطلاعات واصله به شهادت رسیده است. همچنین در مورد مشابهی، دانشجوئی که قصد فرار از مقابل باطوم به دستهای گارد را داشته در خیابان مقابل دانشگاه به زیر اتومبیل رفته و شدیداً مجروح میشود.
سروان نوروزی مزدور از فحاشی و اهانت و حمله به دختران مبارز دانشجو نیز ابائی نداشت. کما اینکه بارها شخصاً دختران مبارز دانشجو را با باطوم مضروب ساخته و دستگیر میساخت، این افسر منفور همچنین در ارتباط مستقیم با سازمان امنیت فعالیت میکرد و دانشجویانی را که جزو لیست
فرستاده شده از کمیته به اصطلاح ضدخرابکاری بودند دستگیر ساخته و تحویل مزدوران کمیته میداد و در این زمینه از هیچ خوشخدمتی فروگذار نمیکرد.
عکسالعمل دانشجویان دانشگاه صنعتی به پیروی از تاکتیکهای تهاجمی و تعرض جنبش نوین خلق ما با این افسر مزدور مقابلهجویانه و قاطع بود، به طوری که یکبار او را شدیداً مورد حمله قرار داده و مضروب ساختند و هیچگاه تسلیم تمایلات و دستورهای این مزدور نشدند.
سازمان ما که از نزدیک در جریان فجایع و مظالم دستگاه گارد دانشگاهها قرار داشت، با توجه به وحشیگریها و بیحرمتیهای بسیار این مزدور که در حق دانشجویان مبارز ما روا میداشت او را در یک دادگاه انقلابی محاکمه و به مرگ محکوم نمود و حکم اعدام را در روز مقرر در مورد او به اجرا درآورد.
پس از موفّقیّت تیم عملکننده در جریان ترور سروان نوروزی، طرح ترور عباس شهریاری، مأمور نفوذی ساواک در تشکیلات تهران حزب توده که از قبل آماده شده بود، به این تیم واگذار شد.
پیش از این با نقش شهریاری در دستگیری بازماندگان گروه جزنی آشنا شدیم. اکنون چریکها به واسطه خیانتی که او در سال 1347 مرتکب شده بود او را به مرگ محکوم کرده بودند. برای این منظور، علیاکبر جعفری که رابط تیم بود عکسی از شهریاری در اختیار تیم گذاشت و گفت، این فرد باید کشته شود و اضافه کرد که خانه وی در جنوب خیابان پرچم است.
عملیات شناسایی وی برای تعیین ساعات خروج او از منزل، توسط کلیه افراد تیم بیدرنگ آغاز شد. بهروز ارمغانی با دیدن عکسی که در اختیار تیم قرار گرفته بود او را شناسایی کرد. آدرس خانهاش نیز شناسایی شد. از منزل او ماکتی تهیه کردند تا مسیر تردد او دقیقاً مشخص گردد. بعد از انجام شناساییهای لازم به دستور جعفری طرح عملیات و مسئولیت هر یک از افراد تعیین گردید. بهمن
روحیآهنگران مسئول شلیک اولیه و مسئول صحنه عملیات، بهروز ارمغانی مسئول شلیک تیر خلاص و تفتیش بدنی او به منظور برداشتن مدارک وی، فرهاد صدیقی پاشاکی مسئول پرتاب کوکتل و پخش اعلامیه و سر دادن شعار، «احمد» راننده اتومبیل که در فاصله 100 متری از صحنه عملیات استقرار مییافت و زهرا قلهکی نیز در خارج از صحنه میبایست به همراه روحی آهنگران اتومبیل را به خانه بازگردانند.
روز 14 اسفند 53، عباسعلی شهریاری، معروف به مرد هزارچهره، ساعت 40/7 صبح در خیابان پرچم ترور شد و کلیه اعضاء تیم توانستند از منطقه بگریزند.
شب قبل از عملیات افراد وظایف خود را تمرین کردند و علیاکبر جعفری نیز نکات لازم را به آنان گوشزد کرد. چریکها برای این عملیات که به نام «خسرو روزبه»، نامگذاری شده بود؛ اعلامیه مفصلی منتشر کردند. این اعلامیه در همان شب تکثیر و آماده گردید. در آغاز اعلامیه میخوانیم:
در اواخر بهمن ماه، طرح اعدام عباس شهریاری خائن (اسلامی - مرد هزار چهره) که از مدتی پیش در سازمان مطرح شده و مورد بحث قرار گرفته بود؛ در دستور کار تیم ما قرار گرفت. تیم ما یک تیم 5 نفره بود که مدت کوتاهی از تشکیل آن میگذشت. بعضی از رفقای تیم به تازگی وارد زندگی حرفهای و مخفی شده بودند. برخی دیگر سوابق بیشتری از لحاظ زندگی تیمی داشتند. در واقع، تیم ما یک تیم آموزشی با کیفیتی در سطح بالا بود و رفقای تازه مخفی به علت وجود زمینهها و فعالیتهای قبلی خود، زود در تیم جا افتادند و با مسایل و نحوه زندگی تیمی آشنا شدند.(1)
در بخش دیگری از همین اعلامیه، در پاسخ به این سؤال که چرا در «مقایسه با طرحهای دیگر که اثرات عام تر و وسیعتری دارند»؛ طرح اعدام شهریاری در دستور قرار گرفته، آمده است: «در مرحله کنونی (مرحله گذار از تثبیت مبارزه به تودهای کردن آن).... نمیتوان تنها به یک نوع عملیات (مثلاً در جهت دفاع از
1) سازمان چریکهای فدایی خلق، طرح رفیق خسرو روزبه، ص 1.
منافع روزمره تودههای کارگر) دست زد.»(1)
آنان همچنین میافزایند: «ما میدانستیم که این عمل تاثیرات وسیعی روی مردم عادی نخواهد گذاشت بلکه تاثیرات آن بیشتر روی نیروهای آگاه (در واقع کسانی که او را از طریق جنایتهایی که کرده بود میشناختند) بالاخص زندانیان سیاسی و گروههای مختلف سیاسی که هر کدام به نحوی از انحاء یا از اسلامی به طور مستقیم یا از طریق تشکیلات تهران ضربه خورده بودند مورد نظر بود.»(2)
چریکها اثرات اعدام شهریاری را در هفت بند برشمردهاند که مشخصاً بر بیپاسخ نماندن خیانت تاکید دارد. البته تحلیل عملکرد شهریاری، فرصتی نیز هست برای تفکیک حزب توده به دو گروه منحرف و صادق.
در بند هفت اعلامیه میخوانیم:
چون اسلامی رهبر تشکیلات تهران حزب توده بود و در واقع در اثر بیلیاقتی، بیعملی و انحراف رهبری حزب توده توانسته بود خود را در رأس چنان مقامی قرار دهد، اعدام او زمینه عملی خوبی برای افشای ماهیت رهبری حزب توده؛ ضمن تایید مبارزین صادق و کادرهای مؤمن آن بود. این عمل به ما امکان میداد که با دادن پاسخ پیام کمیته مرکزی حزب توده به سازمان ما، کار توضیحی وسیعی در جهت افشای ماهیت اپورتونیستی آن و لطماتی که به مبارزات خلق ما زدهاند و میزنند انجام دهیم.(3)
خود نامگذاری عملیات به نام خسرو روزبه، در واقع، اشارهای بود به همین نکته، یعنی، «ضمن طرد رهبری اپورتونیست و سازشکار حزب توده؛ کادرهای مومن و تودههای حزبی را مورد تایید و تجلیل قرار» دادن.
آنگونه که از فحوای اعلامیه میتوان دریافت، شناسایی عباسعلی شهریاری کاملاً اتفاقی صورت گرفته بود:
قضیه به این ترتیب بود که یکی از رفقای خارج از تیم ما که اسلامی را قبلاً دیده و میشناخته صبح در حدود ساعت 8 سوار تاکسی میشود که در همان حین سوار شدن وی، اسلامی از همان تاکسی پیاده میشود. رفیق که از این مساله متعجب شده بود با زرنگی و طرح مسایل ساختگی از راننده محل سوار شدن او را سوال میکند و متوجه میشود که وی در میدان کندی سوار شده است. رفیق مساله را با رفقا مطرح کرده و چند روز دیگر هم صبحها او را در میدان کندی در نقاط مختلف آن مشاهده میکنند که سوار تاکسی میشود و ضمن شناساییها متوجه میشوند که خانه او بایستی در خیابانهای نصرت یا پرچم باشد. مجموعه این اطلاعات قبل از در دستور قرار گرفتن اعدام در تیم ما بدست آمده بود که با محول شدن اعدام به تیم ما، تماماً در اختیار ما قرار گرفت.(1)
چریکها سال 1353 را با اجرای ده عملیات موفقیتآمیز پشت سر نهادند. هر یک از این طرحهای عملیاتی، معنا و مفهوم نمادین خاصی هم داشت و در طراحی و اجرای آن کوشیده بودند تا با اهداف و تمایلات اقشاری از جامعه ارتباط برقرار کنند.
ترور فاتح، عملیاتی در جهت کارگران و به منظور تشویق آنان برای پیوستن به مبارزه مسلحانه بود. ترور نیکطبع در راستای جلب نظر اقشار روشنفکر، خانوادههای زندانیان سیاسی و به خصوص، تحتتأثیر قرار دادن خود زندانیان سیاسی، طرحریزی شده بود. به همین ترتیب، ترور سروان نوروزی در همراهی با دانشجویان و ترور شهریاری، تلاش برای اعاده حیثیت از سازمان به خاطر رخنه ساواک در آن طی سال 1347 و اعلام اینکه خیانت بدون پاسخ نخواهد ماند. همچنان که ترور نوشیروانپور در سال 1354 نیز با همین هدف به اجرا درآمد. انفجارهای «پاسگاه» در جهت بزرگداشت 19 بهمن و انفجار دو مرکز سازمان امنیت نیز، به معنای رویارویی با نیروهای امنیتی و پلیس بود.
1) سازمان چریکهای فدایی خلق، همان ص 5.
این ترورها، خصوصاً ترور نیکطبع و نوروزی به وسیله اعضای سازمان چریکهای فدایی؛ و نیز ترور زندیپور، اولین رئیس کمیته مشترک ضدخرابکاری، به دست اعضای سازمان مجاهدین خلق؛ از سوی رژیم بیپاسخ نماند.
روزنامههای پنجشنبه 31 فروردین 1354، خبری بدین مضمون منتشر کردند که روز پنجشنبه 29 فروردین ماه:
نُه زندانی در حین فرار کشته شدند.
این زندانیان در حین جابه جایی آنها از یک زندان به زندانی دیگر اقدام به فرار نمودند که همگی کشته شدند. نامهای این افراد به شرح زیر است:
1- محمد چوپانزاده 2- احمد جلیلافشار 3- عزیز سرمدی 4- بیژن جزنی 5- حسن ضیاءظریفی 6- کاظم ذوالانوار 7- مصطفی جوان خوشدل 8- مشعوف کلانتری 9- عباس سورکی.
جزئیات قتل این افراد، سالها در ابهام مانده بود؛ تا اینکه، بهمن نادریپور (ملقب به تهرانی)، بازجوی معروف ساواک ابتدا طی مصاحبهای مطبوعاتی و تلویزیونی در اول خرداد و سپس، روز شنبه 26 خرداد 1358 در دومین جلسة دادگاه(1)خود از برخی حقایق مربوط به این ماجرای هولناک پرده برداشت.
به گفتة تهرانی، بعد از ترور سرتیپ زندیپور(2)، رئیس کمیته مشترک ضدخرابکاری و رانندهاش در واپسین روزهای سال 1353، محمدحسن ناصری معاون عطارپور، او را در 7 فروردین 1354 به اتاق خویش فرا میخواند و از قول ثابتی به او میگوید، باید در عملیاتی که به زودی قرار است انجام شود، شرکت کند. ناصری در برابر کنجکاوی تهرانی نسبت به جزئیات عملیات، با
1) بهمن زندیپور، بعد از پرویز ثابتی و سرتیپ جعفری، سومین رییس کمیته مشترک ضد خرابکاری بود. وی به بوسیله تیمی متشکل از وحید افراخته، مرتضی صمدیة لباف، محمدطاهر رحیمی، سیدمحسن سیدخاموشی و ... از سازمان مجاهدین خلق ایران در 27 اسفند ماه 1353 از پای درآمد. فرماندة عملیات وحید افراخته بود. (نگاه کنید به: سازمان مجاهدین خلق: پیدایی تا فرجام، جلد اول، صص 646-644).
2) بهمن نادریپور (تهرانی)، متن اظهارات تهرانی در دادگاه انقلاب اسلامی، به نقل از روزنامه کیهان، 27 خرداد 58، ص 8 .
رفتاری تحکمآمیز به او میفهماند که هرگاه زمان عملیات فرا برسد، از جزئیات آن مطلع خواهد شد.
سرانجام، روز پنجشنبه 29 فروردین، عطارپور در گفتوگویی تلفنی به تهرانی دستور میدهد تا هر چه زودتر درخواست انتقال کاظم ذوالانوار (عضو مرکزیت سازمان مجاهدین خلق) را از زندان قصر به زندان اوین آماده کند و از او میخواهد که برای نهار در رستوران هتل آمریکا، درست رو به روی سفارت آمریکا در خیابان تخت جمشید با هم دیدار کنند. تهرانی پس از تنظیم نامه انتقال ذوالانوار، ساعت 5/2 بعدازظهر، به رستوران میرود. به جز عطارپور، پرویز فرنژاد (معروف به دکتر جوان)، محمدحسن ناصری (معروف به دکتر عضدی)، سرگرد سعدی جلیلاصفهانی (معروف به بابک)، ناصر نوذری (معروف به رسولی) و حسین شعبانی (معروف به حسینی) دور هم جمع شده بودند. از دید تهرانی ترکیب افراد گرد آمده، نمیتوانست صرفاً برای صرف نهار باشد.
موقع خوردن نهار، عطارپور به حاضران میگوید که امروز، زمان اجرای عملیاتی است که قبلاً وعده داده شده بود. جزئیات اجرایی عملیات از نظر ثابتی گذشته و مسائل مختلف آن را نیز، شخصاً پیشبینی و تصویب کرده و سرهنگ وزیری (رییس زندان اوین) هم در جریان امر قرار گرفته است. عطارپور برای توجیه ضرورت اجرای عملیات میگوید، همان طور که مجاهدین و فداییها در دادگاههای خود وقت و بیوقت تصمیم به ترور میگیرند، ما هم امروز عدهای از اعضای این گروهها را میکشیم. آنگاه وظایف هر یک از حاضران را برمیشمرد.
ابتدا به دستور عطارپور، برای تحویلگرفتن زندانیان، شعبانی و نوذری به زندان اوین میروند. نیم ساعت بعد، سایرین به قهوهخانة اکبر اوینی میروند و منتظر میمانند تا مینیبوس حامل زندانیان به همراه شعبانی و نوذری و سرهنگ وزیری که لباس فرم ارتشی به تن داشت، از راه برسد. با آمدن مینیبوس، جمع مزبور نیز سوار اتومبیل میشوند و به راهنمایی سرهنگ وزیری از داخل قریه اوین میگذرند. مقصد اصلی آنها تپهها و ارتفاعات اطراف بازداشتگاه اوین بود. وزیری به سربازی که در آن محوطه مشغول نگهبانی بود دستور میدهد از آنجا دور شود و با بیسیم از نیروهای پایگاه نیز میخواهد که به محوطه نزدیک
نشوند. تهرانی دنبالة ماجرا را بدینگونه شرح داده است:
در آنجا این زندانیان را، در حالی که دستها و چشمهایشان بسته بود، از مینیبوس پیاده کردند و همه را در یک ردیف روی زمین نشاندند ... «عطارپور» یک قدم جلوتر آمد و شروع به سخنرانی کرد. محتوای سخنرانی «عطارپور» این بود که گفت:
همان طور که دوستان و رفقای شما همکاران و رفقای ما را در دادگاههای انقلابی خودشان به مرگ محکوم کردند و آنها را کشتند، ما هم تصمیم گرفتیم شما را که رهبران فکری آنها هستید و با آنها در داخل زندان ارتباط دارید، مورد تهاجم قرار بدهیم و شما را اعدام کنیم و از بین ببریم. ما شما را محکوم به اعدام کردهایم و میخواهیم حکم را درباره شما اجرا بکنیم.
بیژن جزنی و چند نفر دیگر به این عمل اعتراض کردند. نمیدانم نفر اول «عطارپور» یا «سرهنگ وزیری» بود که با یک مسلسل «یوزی» که به آنجا آورده شده بود، رگبار را بر روی آنها خالی کرد. من هم [نفر] چهارم یا پنجم بودم که مسلسل را به دست من دادند ...
پس از پایان کار، «سعدی جلیل اصفهانی»، با مسلسل بالای سر این افراد رفت و هر کدام [را] که نیمه جانی داشتند، به زندگیشان خاتمه داد.
بعد از اینکه این جنایت وحشتناک تمام شد، من و «رسولی» چشمبندها و دستبندهای اینها را سوزانده و از بین بردیم؛ و بعداً اجساد این عده به داخل مینیبوس منتقل شد. «حسینی» و «رسولی» آنها را به بیمارستان 501 ارتش منتقل کردند.
ساواک با این عمل میخواست قدرتنمایی کند و به گروهها بفهماند که اگر از این به بعد بخواهند فردی از افراد ساواک یا سایر مقامات را مورد حمله و ترور قرار بدهند؛ امکان دارد که مجدداً یک چنین حوادثی تکرار بشود.(1)
1) گفته میشود حمید اشرف، درباره اعدام جزنی و همرزمان او گفته بود: «این ضربه بزرگی به جنبش بود و اگر عملیات ما باعث آن شده باشد، کارمان اشتباه بوده» (به نقل از: رفیق حمید اشرف؛ اعلامیه بزرگداشت سازمان چریکهای فدایی خلق، 1358، ص 15).
متن خبری که درباره کشته شدن این گروه 9 نفری در روزنامه ها منتشر شد، به وسیله «رضا عطارپور» نوشته شده بود. خبر آنقدر ابلهانه تنظیم شده بود که همه مردم - شاید بچه ها هم - به آن خندیدند و فهمیدند که زندانی را به آن صورت به جایی منتقل نمیکنند که بخواهد فرار کند تا بعداً او را به گلوله ببندند! به خصوص که همه این عده را از جلو مورد اصابت گلوله قرار داده بودند.(1)
به جز ذوالانوار و مصطفی جوان خوشدل، دو تن از کادرهای رده بالای سازمان مجاهدین خلق؛ سایر تیرباران شدگان، همگی از اعضای پایهگذار گروه جزنی بودند که پیش از عملیات سیاهکل، ساواک توانسته بود آنها را شناسایی و دستگیر کند.
چریکهای فدایی، سال 1353 را با انجام چند ترور و مجموعاً یازده عملیات مسلحانه به پایان بردند. بنا به تحلیل فداییان، این اقدامات، هر یک واجد پیامها و اهداف خاصی بود. شاید همین موفقیت در انجام ترورها بوده که این توهم را ایجاد کرد که جنبش مسلحانه در سطح وسیعی تثبیت شده؛ و مرحلة دوم اهداف خود را با موفقیت پشت سر نهاده است. اهداف دومین مرحله، شامل بسیج تودهها و روشنفکران بود. در پرتو این ملاحظات آنان نتیجه گرفتند که اکنون، جنبش در آستانة تودهای شدن است.
در پرتو چنین نگاهی به دستاورد مبارزه مسلحانه، چریکها با جمعبندی تجارب ضرباتی که در این چند سال متحمل شده بودند؛ به سازماندهی مجدد خود پرداختند. اکنون گروه به این نتیجه رسیده بود که برای برحذر ماندن از تحمل ضرباتی که به دلیل تحرکات سازمان در سالهای گذشته، با شدت هر چه
1) بهمن نادریپور (تهرانی)، متن مصاحبة مطبوعاتی و تلویزیونی، 1 خرداد 1358، به نقل از روزنامه کیهان، 2 خرداد 1358، ص 3.
تمامتر در انتظار اعضای سازمان بود؛ به سازماندهی مجدد و بازسازی ارگانهای ضربهخورده بپردازد.
بدینگونه بود که طرح سازماندهی جدیدی ریخته شد. در این سازماندهی جدید که گرتهبرداری و اقتباس از سازمان «توپامارو» بود؛ یک شورای عالی در رأس سازمان تعبیه شد و تیمها به شاخهها تغییر نام یافت. هر شاخه توسط مسئولی اداره میشد. مسئولین هر شاخه، دسته را تشکیل میدادند. ترتیبی داده شده بود تا مسئول دسته با مسئولین شاخهها در ارتباط باشد. از چند دسته نیز یک بخش تشکیل میشد. هر بخشی نیز مسئولی داشت که با مسئولین دستهها در ارتباط بود. مسئولین بخشها، کمیته مرکزی یا شورای عالی را تشکیل میدادند و برای آن که مانند سابق مرکزیت، از همه امور سازمان اطلاعات نداشته باشد مقرر گردید که هر دسته استقلال داشته باشد و در جهت رفع نیازهایش خودکفا باشد تا اگر احیاناً ضربهای به یکی از ارگانهای سازمان وارد شد؛ سایر ارگانها بتوانند نیازهای خود را تأمین کنند. بدین ترتیب تصور میکردند که هیچگاه تمامیت سازمان در معرض نابودی و تلاشی واقع نخواهد شد.
به موجب این سازماندهی، مسئولین شاخههای یک دسته با مسئول دسته در مورد کارهای دسته و شاخههای ذیل آن مشورت و تبادلنظر میکردند تا از این طریق نظرات و پیشنهادات همه افراد سازمان در شورای سازمان منعکس شود و در مورد آن تصمیم گرفته شود. برای آن که همه افراد شاخهها در فرآیند تصمیمگیری حضور یابند مسئولین شاخههای یک دسته در جلسات یک شاخه، البته با چشم بسته، حضور مییافتند.
با این سازماندهی جدید، خطمشی سازمان در دوره 6 ماهه اول در 4 اصل تدوین شد. این 4 اصل، عبارت بودند از:
حفظ و گسترش سازمان بوسیله سازماندهی عناصر جذب شده به مبارزه مسلحانه.
کار توضیحی وسیع به وسیله پخش اعلامیه در جهت دانشجویان و دانشآموزان به منظور جلب آنان به مبارزه مسلحانه.
کار توضیحی وسیع به وسیله پخش اعلامیه در جهت کارگران به منظور
جلب آنان به مبارزه مسلحانه.
سازمان همچنین، برای تنظیم روابط درونی خود اساسنامه و آئیننامههایی را تدوین کرد. پیش از این، یعنی در سال 52 جزوهای تحت عنوان «جزوه تشکیلاتی»، به رشته تحریر درآمد که شامل اصول برنامهنویسی و وظایف تشکیلاتی و ضوابط و قراردادهایی که هر تیم موظف به رعایت آن بود، میشد. حد فاصل سالهای 52 تا 54 تاکید فوقالعادهای برای برنامهنویسی به عمل آمد. همه افراد میبایست برنامههای روزانه و هفتگی و حتی سه ماهه خود را در فرمهایی که بدین منظور تهیه شده بود، مینوشتند. این تاکید برای آن بود که تدریجاً نظم و انضباط تشکیلاتی جایگزین شلختگی و پریشانی گردد. بنابراین در سال 54 با کسب تجربه از وظایف و ضوابط مندرج در جزوه تشکیلاتی پیرامون مسایل متنوع آییننامههایی تنظیم و تدوین گردید که در تمام تیمها لازمالاجرا بود. به گفته زهرا آقانبی قلهکی، آییننامهها به شرح ذیل بود:
آییننامه انضباطی: این آییننامه شامل کلیه خطاها و اشتباهات و تحلیل و بررسی علل بروز آن است و متناسب با نوع خطا و اشتباه، شامل مجازاتهایی مانند محدودیت از یک وعده غذا یا نوشیدنی، محدودیت از مشارکت در مطالعه جمعی و یا امور جمعی، و محدودیت از مسئولیت برنامهنویسی بود.
آییننامه بهداشتی: این آییننامه مشتمل است بر نظافت فردی و استحمام؛ که هر فرد باید در تابستان، هفتهای یک بار و زمستان، دو هفته یک بار استحمام کند. افراد باید پارگیها و پوسیدگیهای لباس خود را ترمیم و دوختودوز کنند. افراد نباید لباس کهنه و یا بدون دکمه را در خانه بپوشند. لباسهای زیر افراد اختصاصی است و در مکان مخصوص باید نگهداری میشد؛ ولی لباسهای رو میتوانست مشترک باشد. مردان میبایست هر دو هفته یک بار موهای سر خود را کوتاه و منظم کنند.
آییننامه غذایی: این آییننامه مشتمل است بر نوع، حجم و ارزش مادی غذای مصرفی افراد که به موجب آن هزینه خوراک روزانه هر عضو تیم 45 ریال تعیین شده بود که در آغاز هر ماه به تعداد افراد حاضر در خانه به مسئول مالی سپرده میشد تا طی آن ماه هزینه کند. گوشت و سبزی را نمیبایست سرخ کرد. بادمجان و نظایر آن به خاطر کمخاصیت بودن آنها نباید صرف میشد. غذاها باید پرانرژی و کمحجم باشند. عمده غذاها عبارت بودند از: تخممرغ، کره، پنیر، مربا، برنج با گوجه فرنگی، گوشت با گوجه فرنگی، سیبزمینی. افراد بیمار و ضعیف، از این قاعده مستثنا بودند.
آییننامه ورزش: در این آییننامه کلیه حرکات ورزشی برای صبح و بعدازظهر تعیین شده بود. حرکات ورزشی صبح سبکتر و کمتر و حرکات ورزشی بعدازظهر سنگینتر و زیادتر بود. اگر فردی شل و ول ورزش میکرد از شرکت در برنامه جمعی ورزش محروم میشد.
آییننامه برنامهنویسی: در این آییننامه، شیوه برنامهنویسی درج شده است. هر روز یکی از افراد مسئول برنامهنویسی است و افراد باید به نوبت برنامه خود را که قبلاً یادداشت کردهاند برای او بخوانند تا در فرم مخصوص نوشته شود. اگر فردی برنامهاش را درست پیشبینی نکند و یا ساعتی از وقت او فاقد برنامه باشد، تنبیه میشود. اگر مسئول برنامهنویسی متوجه نشود که یکی از افراد وقتش خالی مانده از برنامهنویسی در یک جلسه محروم میشود. اگر فردی یک ساعت از برنامهاش را تغییر دهد و به مسئول برنامهنویسی نگوید؛ باید یک روز برنامهاش را با صدای بلند بخواند. اگر تعمدی باشد چون بیاحترامی کرده و به مسئولیت مسئول بها و اهمیتی نداده برای یک نوبت از برنامهنویسی محروم میشود. هر فردی که بخواهد در برنامهاش تغییری ایجاد کند یا کاری اضافه بر برنامه انجام دهد، باید به مسئول روز اطلاع دهد.
آییننامه لباس و پوشش: این آییننامه نحوه لباس پوشیدن دختران و پسران را تعیین کرده است. به موجب آن دختران باید در خانه، لباس تیره و گشاد و شلوار بپوشند. پوشیدن لباس رنگ روشن و آستین کوتاه ممنوع بود. دختران در خانهها نباید آرایش کنند؛ مگر مواقعی که میخواهند از خانه بیرون بروند و بعد
از مراجعت به خانه باید قبل از مواجهه با پسران آن را پاک کنند. محل نگهداری لباس دختران و پسران باید کاملاً از یکدیگر جدا باشد. لباسهای زیر هیچکدام پس از شستن نباید در انظار قرار گیرد. بلکه همیشه باید آن را با پیراهن یا چادر پوشاند. پسران هیچگاه نباید حتی هنگام ورزش در منزل با زیر پیراهن باشند. دختران و پسران باید همیشه در خانه جوراب به پا داشته باشند.
آییننامه رفتار و اخلاق: این آییننامه مشتمل است بر تعامل و برخوردهای دختران و پسران در خانه با یکدیگر. آنان نباید با یکدیگر شوخی کنند و یا زیاد بخندند. دختران میبایست در تمام لحظات با جدیت رفتار کنند و در برخورد با پسران نباید شل و ول باشند. پسران حتی به هنگام ورزش نمیبایست به دختران مشت بزنند.
آییننامه در مورد کمربند و اسلحه: افراد باید هر هفته به کمربند خود رسیدگی کرده و سلاح خود را روغن کاری کنند. نارنجک خود را باید بازدید کنند تا ماسوره آن را گرد و غبار نگیرد. کیف دارویی باید بازدید شود تا کم و کسری نداشته باشد. هر ماهه باید کمربند بازدید شود تا دوخت و یا پرچهای آن پاره نشده باشد.
آییننامه کار تکنیکی: در این آییننامه طرز درست استفاده کردن از ابزار و وسایل کار و حفظ و نگهداری آن توضیح داده شده است.
آییننامه تنبیهات: تنبیهات متناسب با تخلف تعیین شده بود. در برخی موارد برای یک روز، اسلحه فرد از او گرفته میشد. مثلاً حمید مؤمنی هنگامی که در مشهد بود به هنگام تمرین اسلحهکشی چون خشاب اسلحه خود را برنداشته بود، تیری شلیک کرد که از کنار دست صبا بیژنزاده رد شد. به همین جهت، اسلحه او را به مدت 24 ساعت از او میگیرند. این سختترین نوع تنبیه به شمار میرفت. گاهی فرد خاطی از شرکت در برنامهنویسی و یا نگهبانی دادن محروم میشد. مثلاً حمید مؤمنی یک بار نیز چون به هنگام نگهبانی دادن، خوابش برده بود به دستور مسئول تیم - صبا بیژنزاده - از یک نوبت نگهبانی محروم شد که با اعتراض او مواجه گردید.
ابوالحسن شایگان از تنبیه بدنی خود نیز یاد میکند. او که برای خرید از منزل
خارج شده بود به مدت پانزده دقیقه دیرتر از موعد مقرر به منزل بازگشت. بنابراین در ازاء هر یک دقیقه، یک ضربه شلاق به او زده شد. او همچنین از سوزاندن دستش با آتش سیگار نیز به عنوان یک نوع تنبیه چنین یاد میکند:
یکبار من که برای خرید به بیرون از خانه رفته بودم، دیر کردم (یعنی رفتم که بگردم) و آنها مرا تنبیه کردند و قرار شد که مؤمنی با یک سیگار دست مرا بسوزاند که من یاد بگیرم که چگونه خودم را تنبیه کنم. از آن به بعد اگر موردی پیش میآمد و من تنبیه میشدم یک سیگار به من میدادند و من خودم دست یا پایم را با سیگار میسوزاندم. میگفتند آنقدر سیگار را بر روی پایت نگهدار که خودش خاموش بشود.(1)
ابوالحسن شایگان همچنین، از تنبیهی به نام «بایکوت» یاد میکند. زمانی که او در مشهد با مرضیه اسکویی، صبا بیژنزاده و حمید مؤمنی همخانه بود، یک روز مشاجرهای بین او و مرضیه در میگیرد و چون این برخورد «توهین به مسئول» تلقی میشود به پیشنهاد اسکویی «بایکوت» شد. فردای آنروز او را به زیرزمین خانه فرستادند و کسی هم با او سخنی نگفت.(2)
محرومیت از نوشیدن آب برای مدت معین تنبیه دیگری بود که ابوالحسن شایگان به آن اشاره میکند. یکبار حمید مؤمنی که نمیبایست صبحها از اتاق خود خارج شود، به حیاط رفته و سر و صدا کرده بود. این کار میتوانست صاحبخانه را نسبت به حضور او در خانه مطلع سازد. در آن شب، هنگام برنامهنویسی از او انتقاد شد و مقرر گردید که از صبح تا بعدازظهر آبی نیاشامد.
یکبار هم، ارژنگ شایگان با نیاشامیدن آب تنبیه شد. ارژنگ شایگان همراه علیاکبر جعفری، با چشمان بسته به خانهای رفته بود که ابوالحسن شایگان نیز در آنجا بود. کسی جز بیژنزاده نمیبایست او را میدید. در مدت زمانی که بیژنزاده از خانه خارج میشد به هنگام ضرورت از پشت در با او مکاتبه میشد.
ابوالحسن شایگان مینویسد: «آن شخص را که بعداً فهمیدم ارژنگ است، من هم یکبار دیدم. یک شب که میخواستم به اتاقی که ارژنگ در پهلوی آن بود بروم و آنجا بخوابم، من رختخواب هم دستم بود. وقتی وارد حیاط شدم، ارژنگ را دیدم (او فکر کرده بود که بیژنزاده به حیاط آمده) ولی چون من رختخواب در دستم بود آن را جلوی صورتم گرفتم و او مرا ندید. در آن موقع من خیلی دلم میخواست که پیش ارژنگ بروم و با او حرف بزنم ولی طبق مقررات این اجازه را نداشتم. چون آنها نمیخواستند که ارژنگ بفهمد که من در مشهد فعالیت میکنم و حتی من بفهمم که ارژنگ در مشهد است. من دوباره به اتاقی که علیاکبر [جعفری] و بیژنزاده و مؤمنی و نگار [اشرف دهقانی] در آن بودند برگشتم و جریان را به بیژنزاده گفتم. بیژنزاده هم به حیاط رفت و به ارژنگ گفت که به اتاقش برود. فردای آن روز ارژنگ را تنبیه انضباطی کردند و قرار شد که از صبح تا شب آب نخورد.»(1)
صرفنظر از آییننامههایی که زهرا آقانبیقلهکی آنها را برشمرده است؛ اعظمالسادات روحی آهنگران نیز بدون شرح و تفصیل از آییننامههای انتقاد و انتقاد از خود و آییننامه امور مالی یاد میکند. وی همچنین، اضافه میکند که آییننامه امور تکنیکی و آییننامه امور مالی را قرار بود تدوین کنیم که فرصت لازم برای این امر فراهم نشد تا اینکه دستگیر شدیم.
تیم آموزشی مستقر در محله دولتآباد کرج، گهگاه برای تمرین تیراندازی به جاده برغان میرفتند. در روز 7 تیرماه 54 در ساعت 5 بامداد مارتیک قازاریان به اتفاق اعظمالسادات روحی با یک دستگاه موتور راهی برغان شدند تا در منطقهای که قازاریان انتخاب کرده بود، به تیراندازی بپردازند. روحی آهنگران مینویسد:
ما به آنجا رفتیم وقتی وسایلمان را پهن کردیم من دستم به طرف جیبم رفت و دیدم کارتهایی که در هنگام درگیری ما پخش میکردیم در جیبم نیست من به رفیق گفتم که کارتهایم نیست مدتی همان جا را گشتیم ولی اثری از کارتها نبود
1) ابوالحسن شایگان شاماسبی، همان، گزارش بدون تاریخ، صص 69-68.
تصمیم گرفتیم وسایل را جمع کرده و برگردیم کارتها را پیدا کنیم سوار شدیم و در طول جاده همه جا را نگاه میکردیم تا به یک موتور سوار که دو نفر بودند رسیدیم و دیدیم که کارت ها را برداشته رفیق ناصر کارتها را از دستشان گرفت و گفت که اینها مال ماست کارتها را گرفتیم و برگشتیم من کت و شلوار تنم بود و کلاه هم گذاشته بودم نرسیده به خانه کلاهم را برداشته و چادرم را سر کردم و در پشت موتور نشسته و بعد از خریدن نان به پایگاه برگشتیم رفقا متعجب شدند که چه زود برگشتهایم جریان را تعریف کردیم و گفتیم که کارتها افتاده بود و ما مجبور شدیم که برگردیم و کارتها را پیدا کنیم بعد از خوردن صبحانه قرار شد کارهای یک هفته را که قرار بود انجام دهیم بنویسیم و برنامه تمرین تیراندازی را مجدداً بگذاریم و اجرا کنیم بعد از صبحانه سر برنامه نشستیم و کارهای یک هفته را مشغول تنظیم کردن آن شدیم و موتورسواری و تمرین تیراندازی و مطالعه و کارهای تکنیکی را در برنامه نوشتیم ساعت در حدود ده بود که من گفتم سری به بیرون بزنم و در ضمن چون آب نداشتیم بروم و از موتور چاه عمیق آب بیاورم ظرف آب را برداشتم و به کوچه رفتم و با همسایه بغل خانه شروع به صحبت کردم اتفاقاً او هم میخواست آب بیاورد ولی نیم ساعت طول کشید تا او جارو میکرد جارویش تمام شد ظرفهای آب را برداشت و با هم سراغ موتور آب رفتیم من ماشینهای پیکان کمیته را میدیدم که مأموران دشمن از آن پیاده شده و مشغول طرحریزی بودند ولی پی نبردم که اینها به چه منظور به اینجا آمدهاند یعنی اصلاً پی نبردم که اینها ماشین کمیته است چون در اطراف خانه ما همیشه عناصر علافی میدیدیم و از این جهت من به این موضوع توجه نکردم که اینها عناصر دشمن هستند چون دو خانه آن طرف خانه ما، خانهای بود که در آن یک مرد تریاکی و دو زن بدکاره بودند که همیشه جوانهایی در اطراف خانه آنها پرسه میزدند من وقتی برگشتم مأموران با همسایه مان مشغول گفتوگو بودند و مرا نشان میدادند آنها به طرف من آمدند و قبل از اینکه فرصت کشیدن سلاح پیدا کنم دستهای مرا گرفتند و مرا غافلگیر کردند و در ماشین انداختند و دیگر از رفقا خبر ندارم که چه به سرشان آمد چون مرا در ماشین انداختند و بردند.(1)
1) اعظمالسادات روحی آهنگران، همان، بازجویی، بدون تاریخ، صص 17 - 16.
گزارش ساواک به ریاست اداره دادرسی نیروهای مسلح چنین است:
درباره نزهت السادات روحی آهنگران فرزند محمد - مارتیک قازاریان فرزند کیقان - محمود عظیم بلوریان و یک نفر مجهولالهویه
بازگشت به: 13389 - 66 ؛ 401 - 10/4/54
بدنبال اقداماتیکه بمنظور دستیابی به عناصر متواری وابسته به گروههای خرابکاری بعمل میآمد، منزلی واقع در قریه دولتآباد در حومه شهرستان کرج که ترددهای مشکوکی در آن صورت میگرفت مورد سوءظن واقع شد و در ساعت 0700 روز 7/4/54 چهار اکیپ عملیاتی از مامورین کمیته مشترک ضدخرابکاری بمنظور بررسی وضعیت منطقه به محل اعزام گردیدند. اکیپهای اعزامی منزل مورد نظر را شناسائی و چون مشکوک بودن منزل مورد تایید واقع شده بود، لذا منزل را محاصره و کلیه راههای ورودی، خروجی و فرار را زیر نظر گرفتند. در ساعت 1030 مشاهده گردید که یک نفر زن در حالیکه سطلی در دست داشت، از منزل خارج و به طرف منبع آب حرکت کرد. مشارالیها در یک فرصت مناسب دستگیر و پس از مقاومت شدیدی که از خود نشان داد، سرانجام تسلیم و در بازرسی بدنی از او یک قبضه سلاح کمری برتا با 7 تیر فشنگ، یک عدد نارنجک جنگی و دو کپسول سیانور کشف [گردید] و متهم مذکور که خود را «عطیه رودباری» معرفی مینمود برای انجام تحقیقات بیشتر به پایگاه هدایت شد با توجه به وضعیت متهمه دستگیر شده و اظهارات او مبنی بر اینکه باتفاق یک نفر دیگر در منزل سکونت دارد، منزل محاصره و مامورین روی پشت بام مستقر گردیده و به ساکنین منزل اخطار کردند که خود را تسلیم نمایند. در همین هنگام یکی از ساکنین منزل به داخل حیاط آمده و یک عدد نارنجک به خارج از منزل پرتاب نمود که بلافاصله بسوی او تیراندازی شد. پس از چند لحظه سه نفر از ساکنین در پناه آتش مسلسل، اسلحه کمری و پرتاب نارنجک از منزل خارج که متقابلاً مامورین بسوی آنها تیراندازی و در نتیجه سه نفر مذکور بعلت اصابت گلوله معدوم و یکی از کارمندان ساواک بنام علیاصغر افشار نیز بشهادت رسید.
در بازرسی بدنی از سه نفر معدوم مورد بحث و بانوی دستگیر شده جمعاً دو قبضه سلاح کمری براونینگ (14تیر)، دو قبضه سلاح کمری برتا، دو عدد
صداخفه کن سلاح کمری، یک قبضه مسلسل «پرت سعید»، 6 عدد نارنجک جنگی لولهای، سه عدد نارنجک تخممرغی، 90 تیر فشنگ کالیبر 9، 300 تیر فشنگ کالیبر 22، 260 عدد پوکه فشنگ، تعدادی قرص سیانور، مبلغ چهل و شش هزار و هشتصد و بیست (46820) ریال وجه نقد و 6 عدد خشاب اضافی کشف و ضبط شد. در بازرسی از منزل امن مکشوفه تعداد زیادی کتب، نشریات و اعلامیههای مربوط به گروه چریکهای باصطلاح فدائی خلق، یکدستگاه غلطک دستی مخصوص پلیکپی نشریات، یکدستگاه بهم زن مخصوص تهیه مواد منفجره، مقادیر زیادی ابزار آلات فنی و مقداری وسائل اولیه زندگی برابر صورت جلسه کشف و ضبط شد.
هنگامیکه مامورین در داخل خانه مشغول بررسی مدارک و یافتن سرنخهای احتمالی برای ردیابی سایر عناصر متواری گروه بودند، یک نفر از بانوان مسلح عضو گروه مذکور با استفاده از گندمزارهای اطراف منزل، خود را بمامورین که در خارج از خانه وضعیت عناصر مظنون را چک مینمودند، نزدیک و درصدد پرتاب نارنجک بسوی آنها برمیآید که بر اثر هوشیاری مامورین قبل از آنکه موفق بانجام مقصود خود گردد، بوسیله یکی از مامورین مورد اصابت گلوله واقع و نارنجک در دست او منفجر و در نتیجه خودش معدوم و یکی از پاسبانان شهربانی کشور نیز بر اثر ترکش نارنجک از ناحیه صورت مجروح که بلافاصله به بیمارستان اعزام شد.
با توجه باینکه جسد زن مذکور متلاشی و قسمتهائی از اعضای بدن او منجمله دستش باطراف افتاده بود، لذا حوالی محل موصوف بازرسی و در نتیجه یک قبضه سلاح کمری براونینگ با 11 تیر فشنگ کالیبر 9، تعدادی نشریات مربوط به گروه، یک جلد شناسنامه جعلی ملصق بعکس متوفی بنام زهرا چراغی و یک عدد خشاب سلاح کمری کشف و ضبط شد.
با اقدامات[-ی که] بمنظور شناسائی هویت چهار نفر از خرابکارها بعمل آمده هویت سه نفر از آنها باسامی نزهتالسادات روحی آهنگران، کارمند سابق کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان[،] مارتیک قازاریان، فارغالتحصیل دانشکده علوم دانشگاه تهران و محمود عظیمی بلوریان دانشجوی سابق دانشگاه صنعتی آریامهر مورد شناسائی واقع و تلاش همهجانبه
بمنظور شناسائی هویت واقعی نفر دیگر که با نام مستعار «یوسف» در خانه امن مکشوفه زندگی میکرده در جریان میباشد.
با دستگیر شدن اعظمالسادات روحی، کمیته مشترک تلاش کرد او را برای دستگیری برادرش و دیگر افراد طعمه سازد. در همین باره، سرپرست اکیپ خشایار به مقام مافوق خود گزارش میکند:
بفرموده در ساعت 45/10 مورخه 8/4/54 [...] زنی که قرار بود در خیابان مختاری با شخص ناشناسی ملاقات کند از نگهبانی تحویل گرفته وی را در ساعت 11 در محل قرار آزاد کرده قرار انجام گرفت شخص مشکوکی مشاهده نشد.
سه روز بعد نیز سرپرست اکیپ کورش گزارش میدهد:
ساعت 16 روز 10/4/54 به منظور اجرای قرار ملاقات متهم زندانی اعظم روحی آهنگران پس از زدن علامت قرار در محل تعیین شده در ساعت 17 به اتفاق 5 اکیپ عملیاتی و متهم مزبور در محل قرار مستقر معهذا ملاقات صورت نگرفت علیهذا ساعت 30/17 منطقه را ترک و متهم یاد شده به پایگاه تحویل گردید.
اعظمالسادات قرار خود با علی دبیریفرد را به شرح ذیل توضیح میدهد:
نحوه علامتگذاری: علامت در خیابان اسکندری ضلع شرقی اسکندری کوچهئی که بعد از خیابان نشاط قرار دارد سر کوچه ساختمان که با سنگ مرمر سفید است روی سنگ ضلعی که داخل کوچه است با گچ سفید به صورت کسری نوشته میشود که صورتش ساعت قرار و مخرجش تاریخ روز قرار است و کسی که آن را چک میکند اگر بتواند سر آن ساعت سر قرار بیاید تغییری در آن نمیدهد ولی اگر نتواند در آن ساعت و تاریخ بیاید صورت و مخرج را پاک میکند و آن موقع که میتواند بیاید مینویسد. من از خیابان جمشیدآباد وارد همان خیابان محل قرار میشوم و ضلع شمالی خیابان حرکت میکنم و آرش هم از مقابل میآید.
گزارش بازجو وظیفهخواه به مقام مافوق خود برای اتخاذ تصمیم در مورخ 31/4/54 بوده است. او همچنین تقاضا میکند که «اجازه فرمایند قرار مشارالیها به مدت یک هفته با رعایت حفاظت به نحو مقتضی اجرا گردد.»
منوچهری یکی دیگر از بازجویان اعظم روحی در تاریخ 30/4/54 قرارهای ثابت او را برای اتخاذ تصمیم چنین گزارش میدهد:
محل علامت: متهمه یکساعت قبل از قرار ساعت 11 هر روز روی دیوار طرف خیابان کیوسک تلفن عمومی واقع در خیابان شاه چهارراه گلشن تاریخ روز را با گچ سفید میزند و برادرش بهمن پس از چک کردن در سر قرار ملاقات حاضر میشود.
نحوه اجرای قرار: متهمه ساعت 12 هر روز از خیابان شاه وارد خیابان اسکندری شده و از ضلع غربی به مدت 15 دقیقه به سمت جنوب حرکت مینماید. این قرار اجرا میشود تا ارتباط برقرار شود.
محل علامت: متهمه یک ساعت قبل از قرار ساعت 16 هر روز علامت تاریخ روز را زیر عدد 14 روی تیر چراغ برق فلزی دو رنگ واقع در اول کوچه جهان خیابان تختجمشید میزند.
نحوه اجرای قرار: متهمه راس ساعت 17 هر روز بعد از زدن علامت قرار ملاقات از سه راه تختجمشید و از ضلع شمالی کنار دیوار به سمت غرب حرکت و تا چهارراه بهار ادامه میدهد. در این فاصله یکی از اعضاء که لباس قهوهای روزنامه تا شده در دست راست او میباشد که به متهمه نزدیک و متهمه از او سوال میکند.
س: این روزنامه مال امروز است - فرد تماس جواب میدهد.
ج: خیر مال پارسال است - که با جمله آشنایی ارتباط برقرار میگردد.
وظیفهخواه با توجه به دستگیری اعظمالسادات پیشنهاد میکند:
با عرض مراتب فوق و عطف توجه به اینکه در زمینه وجود و یا دستگیری و متواری شدن متهم هیچگونه اطلاعاتی در جراید و همسایگان خانه دولتآباد کرج
گذارده نشده و احتمال دارد گروههای خرابکار امکان فرار وی را تصور نمایند و برای به دست آوردن یک فرد باارزش در تلاش باشند تقاضا دارد به منظور پیگیریهای بیشتر و احتمالی در صورت تصویب اجازه فرمایند:
متهمه در شرایط مناسب و با توجیه کامل قبلی تماس تلفنی با منزل پدرش که دارای تلفن است برقرار و خبر سلامتی و فرار خود و همچنین مسافرت به شهرستانی را اعلام دارد. با عرض اینکه اجرا[ی] طرح ریسک اطلاعاتی میباشد و امکان بهرهبرداری را میسر میسازد بنظر نمیرسد که زیان عملیاتی در بر داشته باشد.
مشارالیها در حفاظت کامل روزانه در سرقرار ثابت برادرش اصغر (بهمن روحی آهنگران) عضو مسلح و متواری گروه خرابکار به مدت حداقل یک هفته حاضر شود که چگونگی نحوه قرار در برگ پیوست از عرض میگذرد.
متهمه به نحو مقتضی و رعایت حفاظت در سر قرار ثابت گروهی حداقل به مدت ده روز حاضر و قرار را اجرا نماید. نحوه قرار در برگ پیوست به عرض میرسد.
از مأمورین و متهمین دستگیر شده که اصغر «بهمن» روحی آهنگران را میشناسند در ملاقاتها استفاده گردد. هر گونه اقدام موکول به اوامر عالیست.
اعظم روحی درباره نحوه ارتباط با خانه پدرش چنین پیشنهاد میدهد:
ابتدا شماره تلفن مرکز را میگیرم و میگویم که لطفاً به 3620 وصل کنید و وقتی که وصل کرد هر کس که گوشی را برداشت بعد از پرسیدن که کی هست و بعد از معرفی خودم حال و احوالپرسی میکنم و میگویم که در اصفهان هستم و تلفن کردم احوالی از شما بپرسم راستی بهمن به شما تلفن نکرده من حالم خوب است آقاجونم هم خونه است و با آقاجونم صحبت میکنم و حال و احوالپرسی میکنم و اگر پرسید که از بهمن و نزهت چه خبر مثلاً میگوید که در روزنامه چه نوشته بود و من میگویم که من هم روزنامه را خواندهام و ضمناً مدتی است که از بهمن و نزهت بیخبر هستم و آنها را ندیدهام و بعد احوال بچهها را میپرسم و میگویم که من باز هم تلفن میزنم و بعد خداحافظی میکنم.
به گزارش مندرج در اسناد، اعظم روحی همچنین در روزهای چهارم، پنجم و ششم مردادماه، طی ساعات مختلف به محلهای قرار در جاهای مختلف برده شد که ظاهراً هیچکدام از آنها برای کمیته مشترک نتیجهای در برنداشت.
در ساعت 15 روز 30/8/54، یکی از اکیپهای عملیاتی کمیته مشترک که برای انجام مأموریت خاصی در خیابان دامپزشکی، نزدیک چهارراه نواب مستقر بود، به جوانی که با وضعیت مشکوکی حرکت میکرد و مرتباً اطراف خود را میپایید، ظنین میشوند و به تعقیب او میپردازند. هنگامی که متوجه میشود مأموین در تعقیب او هستند، در حرکتی غافلگیرانه با سلاح کمری خود به سوی آنان تیراندازی میکند. واکنش مأمورین روشن است. در جریان تیراندازی متقابل، مظنون که در جستوجوی راه فرار بود، مصدوم میشود. در ادامة درگیری، مأمورین متوجه میشوند که مظنون با پریدن داخل یک تاکسی قصد دارد از صحنه درگیری بگریزد. تیراندازیهای بعدی منجر به کشته شدن او میشود. تحقیقات تکمیلی نشان داد فردی که در مقابل مأمورین دست به اسلحه برده و شلیک کرده بود، کسی نبود جز علی دبیریفرد.
اعظمالسادات روحیآهنگران نیز، به دنبال چهارده ماه بازداشت و محاکمه، سرانجام در 7 شهریور 1355، تیرباران شد.
پس از ترور شهریاری، رابط تیم، علیاکبر جعفری، دختری را با نام مستعار «حمیده» به آن خانه آورد. اما اقامت حمیده در آنجا چندان طولی نکشید؛ زیرا او به تیم دیگری منتقل شده بود. جعفری همچنین به قلهکی میگوید که باید به سراغ دختری برود و با او ارتباط برقرار کند. این دختر، مهناز صدیق تنکابنی نام داشت که مدتی را نیز در زندان سپری کرده بود.
مهناز صدیق تنکابنی را شهرزاد مهدوی به گروه معرفی کرده بود. در ابتدا مهدی فوقانی که با شهرزاد ازدواج تاکتیکی کرده بود؛ به سراغ تنکابنی رفت و با او در مورد فعالیت در سازمان گفتوگو کرد. ولی مهناز تنکابنی از قبول همکاری
طفره رفت. سپس شهرزاد مهدوی به سراغ او رفت و بالاخره توانست نظر او را برای همکاری جلب نماید. پس از آن، زهرا قلهکی در تماس با او قرار گرفت. پس از چند جلسه ملاقات، قلهکی به صدیق تنکابنی گفت که باید با مردی «ازدواج تاکتیکی» نماید. این مرد غلامرضا مؤذنیپور بود.
مؤذنیپور زمانی که در سال سوم دانشکده اقتصاد بود با بهمن روحیآهنگران آشنا شد. مادام که هر دو در دانشکده درس میخواندند این ارتباط ادامه داشت؛ ولی پس از آن که مؤذنیپور لیسانس خود را گرفت و از دانشکده رفت؛ رابطه آنان قطع شد. زمستان سال 1353 تصادفاً آن دو، حوالی خیابان نواب یکدیگر را دیدند. بهمن روحی آهنگران از لزوم مبارزه مسلحانه با مؤذنیپور سخن گفت. مؤذنیپور نیز از این امر استقبال کرد. دیدار آنان به جلسات بعدی کشید. بالاخره، بهار سال 54 آهنگران به او پیشنهاد داد که با مهناز صدیق تنکابنی ازدواج کند. بدین ترتیب، مؤذنیپور و مهناز صدیق تنکابنی با یکدیگر آشنا شدند.
مراسم خواستگاری و عقد و ازدواج طبق رسوم برگزار شد. ابتدا قرار بود آن دو، تیم علنی را در تهران تشکیل دهند؛ ولی کشته شدن علیاکبر جعفری در همین ایام، موجب تغییر در برنامه آنان شد. به پیشنهاد بهمن روحیآهنگران که اکنون مسئول آنان شده بود، آن دو که دبیر و معلم بودند، محل کار خود را به بابل انتقال دادند.
روز اول اردیبهشت، علیاکبر جعفری به همراه یکی دیگر از اعضای گروه، با اتومبیل ژیان عازم مشهد بود که بین راه قوچان - مشهد، تصادف میکنند. شرح ماجرا در گزارش ساواک به اداره دادرسی نیروهای مسلح چنین آمده است:
در ساعت 4 بامداد روز 1/2/54، یک دستگاه اتومبیل ژیان سفید رنگ به شماره 29235 ساری در 60 کیلومتری جاده قوچان - مشهد، با یک اتومبیل وانت تصادف و در نتیجه اتومبیل ژیان واژگون میگردد. راننده اتومبیل وانت پس از تصادف به منظور کمک به سرنشینان اتومبیل ژیان به آنها نزدیک و مشاهده مینماید که راننده اتومبیل ژیان فوت و سرنشین دیگر آن مختصر جراحتی برداشته و وحشتزده میباشد. راننده مورد بحث به پاسگاه ژاندارمری
چناران مراجعه و ضمن تشریح وضعیت، از مأمورین پاسگاه مذکور استمداد و پس از حضور مأمورین پلیس راه ژاندارمری در محل حادثه، مشخص میگردد که سرنشین اتومبیل ژیان محل تصادف را ترک کرده است.
در بازرسی از اتومبیل ژیان، یک عدد خشاب مسلسل با بیست و پنج تیر فشنگ کالیبر 9 با جلد خشاب و یک برگ بلیط دو نفره شرکت مسافربری اتوبنز «بابل - مشهد»، بنام عظیمی و تعداد دو کپسول سیانور کشف و جسد متوفی به منظور تعیین هویت به مرکز منتقل گردید. از چگونگی تشخیص هویت او در اسناد ساواک، گزارشی دیده نشده است.
فرد همراه جعفری که پس از سانحه تصادف از صحنه گریخت، در ردیابیهای معمول ساواک شناخته نشد. مشخصات ظاهری او چنین بود: «موی بلند، صورت سفید، قد نسبتاً بلند، سن حدود 20 سال».
«تأخیر علیاکبر جعفری در بازگشت به مشهد و تماس با دیگر افراد تیم، موجب شد که آنان به تخلیه خانه اقدام کنند. قرار شد ابوالحسن شایگان «و هادی [احمد غلامیان لنگرودی] و سعیده و لیلا به یک اتاق زواری» بروند و «علی [کیومرث سنجری] و بیژنزاده داخل خانه بنشینند که شاید علیاکبر تلفن کند. آنها به حال آماده داخل خانه ماندند. یک نفر آنها شب را میخوابید و نفر دیگر نگهبانی میداد. صبح آن نفری که نگهبانی داده بود میخوابید و نفری که شب را خوابیده بود نگهبانی میداد [...] در این خانه [زواری] سعیده زن هادی بود و من و لیلا برادر و خواهر هادی [...] ما حدود 10 روز در اتاق زواری ماندیم. در این 10 روز لیلا یک دفتر خریده بود و کارهای ما را زیرنظر داشت و بعد هم انتقادی در 5 و 6 صفحه از سعیده در داخل آن دفتر نوشت که بعداً آن را داخل پایگاه مطرح کند. پس از 10 روز یک بار که هادی به پایگاه تلفن کرد علی گفت که میتوانید به خانه برگردید. [...] بیژنزاده به من گفت که علیاکبر به یک مأموریت رفته و دیگر به اینجا نمیآید. او به دلیل اینکه من علیاکبر را دوست داشتم نگفت که علیاکبر کشته شده است. از آن به بعد هادی و بیژنزاده هر روز به دنبال خانه از پایگاه بیرون میرفتند.»(1)
1) ابوالحسن شایگان شاماسبی، همان، ص 85.
ی یک نیروی طراح و عملیاتی سازمان بود. عباس جمشیدیرودباری که در چند عملیات به همراه جعفری شرکت کرده بود؛ درباره او مینویسد:
یارمحمد یک رفیق تیمی است. او در این موضع به شناسایی، ارتباطگیری و عضوگیری، امکانسازی و طرحریزی میپردازد. وی همچنین در عملیات شرکت جسته و عموماً رانندگی عملیات را عهدهدار است. روحیه بسیار خوب و شجاعت یارمحمد، همراه با مهارتش در رانندگی اتومبیل از وی رفیق ارزنده و قابل محاسبهای ساختهاند. مشخصات ظاهری یارمحمد از این قرار است:
قد بلند، در حدود 176 سانتیمتر، چاقی متوسط، چهارشانه، سینه کفتری، رنگ پوست تیره، یارمحمد عموماً تیپ پایین و گاهی متوسط به خود گرفته. در این تیپ ظاهرساز بسیار ماهری است.(1)
پس از اعدام عباسعلی شهریاری که به گروه جزنی خیانت کرده بود و با جمعبندی بازتاب تبلیغاتی آن، چریکها اعدام فرد دیگری را در دستور کار خود نهادند که به زعم آنها، با خیانتش موجب وارد ساختن دومین ضربه مهلک به گروه شد. او کسی نبود جز ابراهیم نوشیروانپور که این بار از بین اعضای قدیمی گروه انتخاب شده بود.
میدانیم در سال 1349، به ابراهیم نوشیروانپور پیشنهاد شد تا به افراد کوه بپیوندد. اما او از پیوستن به آنها استنکاف ورزید. ظاهراً غفور حسنپور تلاش کرده بود متقاعدش سازد ولی به نتیجهای نرسید.
ابراهیم نوشیروانپور پس از ورود به دانشکده پلیتکنیک فعالیتهای صنفی و سیاسی خود را آغاز کرد. برابر اسناد موجود، در 9/12/46 اداره کل سوم ساواک به ریاست ساواک تهران گزارش میدهد:
1) عباس جمشیدی رودباری، همان، تکنویسی درباره علیاکبر جعفری.
اخیراً یک شبکه کمونیستی طرفدار چین در دانشگاه پهلوی شیراز به وسیله ساواک شیراز کشف گردیده است. در تحقیقات مقدماتی یکی از اعضاء این شبکه به نام عبدالحسین آذرنگ در اعترافات خود اظهار داشته با ابراهیم نوشیروان [پور] که چندی قبل به شیراز مسافرت نموده بود آشنا گردیده است. دانشجوی مذکور پس از مراجعت به تهران اعلامیههای دانشجویان پلیتکنیک را برای عبدالحسین آذرنگ میفرستاده است. علیهذا خواهشمند است دستور فرمایید با توجه به مذاکرات شفاهی با رئیس بخش یک آن ساواک نتیجه اقدامات معموله را اعلام دارند.(1)
در هامش نامه آمده است: «برابر اظهارات رهبر عملیات بخش، مشارالیه دو روز است که در دانشکده پلیتکنیک حضور نمییابد به منبع وسیله رهبر عملیات آموزش داده شد پس از حضور در دانشکده اطلاع دهد تا نسبت به دستگیری او اقدام گردد.» در گزارش دیگری که در 12/12/46 تنظیم شده، میخوانیم:
اخیراً ابراهیم نوشیروانپور کوچکسرایی دانشجوی سال سوم شیمی دانشکده صنعتی (پلیتکنیک تهران) از محل جمعآوری اعانههایی که برای چهلمین روز مرگ تختی فراهم آورده بودند نشریه (بیادبود یکمین سال فروغ فرخزاد) تحت عنوان «مرگ در مرداب را یاد آورید» را تهیه و بین دانشجویان پلیتکنیک تهران توزیع نموده است.
بازداشت نوشیروانپور تا 1/2/47 به تعویق افتاد. اما دستگیری او نیز، حاصلی نداشت. دو ماهونیم بعد، «به علت فقد دلیل کافی»، آزاد گردید. چندی بعد، دوباره ساواک به سراغ نوشیروانپور رفت. اینبار، به خاطر ارتباط «با چند تن از افراد دستگیر شده یک شبکه در تهران که دارای فعالیت های کمونیستی بود[ند] منجمله داوود صلحدوست، ایرج محمدی و مهدی سامع در تاریخ 13/12/48 دستگیر شد.» در 31 شهریور 1349، باز هم به دلیل «فقد دلیل کافی» آزاد گردید.
1) ابراهیم نوشیروانپور، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 26062، گزارش عملیاتی.
پس از آزادی، مهدی فردوسی به دیدن او میرود و میگوید غفور حسنپور مایل است او را ببیند. آن دو به منزل حسنپور میروند. حسنپور از چگونگی دستگیری او جویا میشود و نوشیروانپور نیز ماجرا را برای او شرح میدهد:
آنگاه از من پرسید راجع به من چی گفته شد؟ گفتم آقای عبدی نواب [عبدالرضا نواب بوشهری] به من گفت در مورد حسنپور گفتهام که از من نقشه بانک را گرفت و قرار شد بانکی را بدزدد. من اندکی در این باره صحبت کردم که فلانی تو حقیقتاً میخواهی این کار را بکنی؟ آخر برای چی؟ او چیزی نگفت و موضوع را عوض کرد [...] بعد من خواستم خداحافظی کنم و به خانه برگردم او به من گفت رفتی شیراز به مهدی سامع بگو من هفته دیگر بدیدنت میآیم من با عجله از او خداحافظی کردم و وجداناً آن قدر پشیمان شدم که چرا به خانه حسنپور رفتم [...] وقتی به شیراز رفتم اصلاً با سامع در این باره صحبت نکردم تا اینکه چند هفته بعد که آقای سامع به تهران آمد جریان ملاقات مرا با حسنپور شنید که برایش پیغامی دارم و به او ندادم. سخت به من پرخاش کرد که با هم نزدیک بود گلاویز شویم. و او مرا ترسو و بزدل خواند.(1)
مهدی سامع همچنین، به نوشیروانپور گفته بود: «تو دارای افکار کثیف خردهبورژوا هستی. همچنین گفت که من تمام حرکات و رفتار و بحثهای مبتذل و مخالفتهایی که با جمع میکردی را نوشتم که روزی بر علیه تو بکار رود.»(2)
بر زمینه تصوراتی از این قبیل بود که نوشیروانپور به خاطر کنار کشیدن خود از گروه طی سال 1349، در ساعت 30/6 صبح روز 31/2/54 در حالی که سه گلوله به دست، دو گلوله به سینه و یک گلوله به مغز او شلیک شده بود، کشته شد.
چریکهای فدایی در توضیح این عملیات که به نام غفور حسنپور نامگذاری شده بود با اشاره به سابقه نوشیروانپور نوشتهاند: «پلیس از طریق کشف مدارکی
نسبت به فعالیتهای رفیق حسنپور اطلاعاتی بدست آورد و او را دستگیر کرده به زیر شکنجه کشید و همزمان با او، سایرین از جمله نوشیروانپور، دستگیر شدند. رفیق حسنپور در حالی که شکنجههای بیرحمانه و وحشیانه ساواک را تحمل میکرد با موج اطلاعاتی مواجه شد که از طرف نوشیروانپور در اختیار پلیس قرار گرفت. بدنبال افشای این اطلاعات دستگیریهای افراد گروه در تهران و گیلان شروع شد و بدین ترتیب با مدارکی که به دست پلیس افتاد حرکت دسته جنگل قبل از شروع عملیات برای دشمن روشن شد ولی دیگر زمان دیرتر از آن بود که بتواند رفقای دسته جنگل را از ادامه راه باز دارد.»(1)
اما واقعیت خلاف ادعای چریکهای فدایی بوده است. زیرا نوشیروانپور زمانی دستگیر شد که پیشتر غفور حسنپور اطلاعات خود را کاملاً در اختیار بازجویان گذاشته بود.
در 12/11/49 ساواک طی نامهای به «ریاست اداره دوم اطلاعات و ضد اطلاعات ستاد بزرگ ارتشتاران»، دربارة «لیسانسیه زرهی وظیفه، ابراهیم نوشیروانپور کوچکسرایی فرزند جان برار» مینویسد: «نظر به اینکه اطلاع واصله حاکیست که نامبرده بالا دارای فعالیتهای کمونیستی است و ضرورت دارد از مشارالیه در این مورد تحقیقات کاملی به عمل آید علیهذا خواهشمند است دستور فرمائید با همکاری ساواک استان فارس نسبت به دستگیری و بازرسی دقیق از محل کار و منزل وی اقدام و مشارالیه را به بازداشتگاه قزلقلعه تحویل و نماینده آن اداره را نیز جهت شرکت در بازجوییهای معموله به این سازمان معرفی نمایند.»
در همان روز، از ساواک مرکز تلگراف رمزی به شرح ذیل به ساواک شیراز مخابره میشود: «لیسانسیه زرهی وظیفه ابراهیم نوشیروانپور کوچکسرایی فرزند جانبرار که دارای فعالیتهای کمونیستی میباشد با همکاری ضد اطلاعات منطقه دستگیر و محل کار و منزل وی با رعایت تشریفات قانونی مورد بازرسی دقیق قرار داده و نتیجه را اعلام دارند. مقدم»(2)
در تاریخ 19/11/49، همان روزی که حادثه سیاهکل روی داد؛ ساواک شیراز طی نامة شماره 14454 به اداره کل سوم 312 گزارش میدهد: «در مورد شخص منظور در تاریخ 20/11/49 با همکاری ضد اطلاعات طبق دستورالعمل صادره اقدام خواهد شد مقرر فرمایند تلفنی ابلاغ نمایند نامبرده از طریق این ساواک اعزام شود یا وسیله ضد اطلاعات محل به استناد دستورات صادره از ضد اطلاعات مرکز از آن طریق مشارالیه را به مرکز اعزام دارند. لحسایی.»(1)
روز بعد، ساواک شیراز، به اداره کل سوم گزارش می دهد: «روز جاری از محل سکونت شخص منظور با تشریفات قانونی بازرسی و در جریان امر یک جلد کتاب جمیله بوپاشا بدست آمد. مشارالیه از طریق ضد اطلاعات به مرکز اعزام خواهد شد. صورتجلسه بازرسی پستی تقدیم. لحسایی.» در هامش این نامه آمده است: «محترماً مراتب فوق مربوط به ستواندوم وظیفه نوشیروانپور است که دستور دستگیری وی داده شده بود.»(2)
کاملاً آشکار است اطلاعاتی که به موجب آن عملیات سیاهکل افشاء گردید از جانب فرد دیگری غیر از نوشیروانپور به ساواک داده شده بود. اسناد نیز گویای آن است که جلسه اول بازجویی از نوشیروانپور در 21/11/1349، دو روز پس از واقعه سیاهکل صورت گرفته است.
پیشتر گفتیم که اول بار عملیات سیاهکل توسط سامع برملا گردید. سامع در تاریخ 23/9/1349 دستگیر شد. اطلاعاتی که او در بازجویی نزد ساواک بروز داد چنان گسترده بود که تقریباً همهچیز را برای بازجویان آشکار کرد. اما اعضای بیرون زندان چنین تصور میکردند که عامل اصلی ضربه، نوشیروانپور بوده است، نه سامع. بدین ترتیب، نوشیروانپور تاوان رفتاری را پرداخت کرد که از سامع سر زده بود. سامع بعدها، برای سرپوش نهادن بر آنچه که نزد گروه خیانتی مستوجب مرگ تلقی میشد؛ مواضع چپروانهای اتخاذ کرد.
اگر چه، نوشیروانپور «همراه سه نفر دیگر از جمله دکتر هوشنگ دامغانی
مصاحبهای پرمحتوا و بسیار مؤثر در رد مارکسیسم و شیوه های تروریستی به عمل آورد»(1)و به همین خاطر از زندان آزاد و در شرکت نفت استخدام شد؛ ولی این به منزله همکاری او با ساواک نبود. در 23/2/1353، ساواک خوزستان درباره مراقبت از ابراهیم نوشیروانپور کوچکسرایی به مدیریت کل اداره سوم -311 گزارش میدهد که «ساواک خارک گزارش نموده ضمن کنترل و مراقبتی که تا حدود امکان از نامبرده بالا به عمل آمده، تاکنون اعمال و رفتار مشکوکی از وی مشاهده نشده است.»(2)
یکسال بعد، در 10/2/54، یعنی 21 روز پیش از کشته شدن نوشیروانپور، اداره کل سوم ساواک طی نامهای به ریاست ساواک استان درباره «مظنونین منطقه جزیره خارک» میخواهد که «کماکان از طریق منابع و امکانات موجود از اعمال و رفتار ابراهیم نوشیروانپور کوچکسرایی و منوچهر آبسالان مراقبتهای لازم معمول و از نتیجه به موقع این اداره کل را آگاه سازند.»(3)
البته پس از کشته شدن نوشیروانپور، همسر او که کارمند شرکت مخابرات بود با توسل به ساواک توانست امتیازات مادی کسب نماید.
شاید آنچه چریکهای فدایی را آنقدر خشمگین ساخت که کمر به قتل نوشیروانپور بستند؛ همان مصاحبه تلویزیونی او بوده است و بهانه همکاری با ساواک، تنها سرپوشی برای توجیه قتل او بوده باشد. زیرا آنان به خوبی میدانستند که مصاحبه تلویزیونی نمیتواند مجازاتی در حد مرگ داشته باشد و لاجرم افکار عمومی نیز چنین مجازاتی را برنمیتابد. مجازاتی که در واقع، تداعیکننده همان گانگستریسمی بود که جمشیدیرودباری به آن اشاره داشت.
در اواخر تابستان 54 بهمن روحی آهنگران، زهرا قلهکی و فرهاد صدیقی پاشاکی به
ساری رفتند و تیمی را در آن شهر تشکیل دادند. چندی بعد مصطفی حسنپور و علی رحیمی نیز به جمع آنان افزوده شدند.
زهرا قلهکی مسئول تیم علنی متشکل از مؤذنیپور و مهناز صدیق تنکابنی بود و مرتباً به آنان سر میزد و امور تکنیکی مانند مهرسازی و چرم دوزی را به آنان آموزش میداد.
در آخرین روزهایی که قلهکی در ساری بود؛ شمسی نهانی با نام مستعار فران به آن خانه راه یافت. اما به زودی ترکیب تیم تغییر یافت. قلهکی و مصطفی حسنپور به گرگان رفته و یک تیم آموزشی تشکیل دادند. فرهاد صدیقی پاشاکی و علی رحیمی هم تصمیم داشتند تیم عملیاتی تشکیل دهند. شمسی نهانی با دیگر همتیمیهایش قرار بود تیمی کارگری تشکیل دهند.
در تیم گرگان اضافه بر قلهکی و حسنپور دختری به نام پری و مسرور فرهنگ نیز عضویت داشتند. مدتی بعد پسری به نام عباس نیز به آن تیم اضافه شد. در اینجا نیز قلهکی مسئول امور داخلی خانه و بهمن روحی مسئول و رابط تیم بود. هنوز بیش از چند ماه از استقرار این تیم در گرگان نگذشته بود که روز 17 دی 1354 با دستگیری بهمن روحی آهنگران در تهران این تیم ضربه خورد.
دستگیری بهمن روحی که توسط سرپرست اکیپ بهروز و سرپرست اکیپ داریوش گزارش شده است، به این شرح میباشد:
گزارش
محترماً مقام عالی را آگاه میسازد روز جاری ضمن گشت در خیابان سیمتری نارمک در معیت احمدرضا کریمی و پشتیبانی اکیپ داریوش - شخصی را که کلاه پشمی به سر و پالتو برتن داشت نشان داده و اظهار نمود این شخص به نام محمد از عضو [اعضای] چریکهای باصطلاح فدائی خلق میباشد و کاملاً مسلح است که بلافاصله نفرات دو اکیپ بهروز و داریوش از اتومبیل با احتیاط پیاده شده سوژه موردنظر را که قصد داشت به باجه تلفن برود بطور خیلی سریع غافلگیر کرده در همان لحظه ضمن مقاومت شدید و دادن شعار سیانور بلعیده و تصمیم گرفت از نارنجک استفاده نماید که با ضرباتی چند او را از پای درآورده و خلع سلاح شد و از خوردن سیانور جلوگیری به عمل آمد و طبق اظهار پزشک
بیمارستان سوژه نتوانسته بود سیانور بخورد در بازرسی بدنی تعداد دو عدد نارنجک جنگی و اسلحه کمری، 14 عدد سیانور و اعلامیه و چند شناسنامه و کارت جعلی و تعدادی فشنگ همراه داشت و وسائل دیگری که تماماً در برگه صورتجلسه منعکس میباشد. پس از تحقیقات و شناسائی معلوم گردید هویت شخص دستگیر شده بهمن روحی آهنگران است که پس از ترخیص از بیمارستان نامبرده زنده به پایگاه دلالت و تحویل نگهبانی گردید.
احمدرضا کریمی توسط زهره (فاطمه) مدیر شانهچی با بهمن روحیآهنگران آشنا شده بود. کریمی که قصد ازدواج داشت در خانه حسین رحمانی با پدر زهره دیدار کرد. این آشنایی به خواستگاری از زهره انجامید.
احمدرضا کریمی و زهره مدیرشانهچی، چند بار با یکدیگر ملاقات کردند. اما چون زهره دل در گرو پسرخاله خود حسن سمنانی که به تازگی فوت کرده بود، داشت به رغم اصرار پدرش از این ازدواج طفره میرفت.
زهره که برای فرار از این ازدواج به هر وسیلهای متوسل میشد ناگزیر موضوع را با بهمن روحیآهنگران در میان گذاشت. وی که از طریق پسرخالهاش با روحیآهنگران آشنا شده بود او را به نام امیر رضوی میشناخت. او مینویسد: «امیر تنها کسی بود که از رابطه من و حسن اطلاع داشت از او کمک خواستم و او گفت که حاضر است با احمد کریمی ملاقات کند و وانمود کند که من و او رابطه عاطفی داریم شاید احمد پایش را کنار بکشد و این کار را کرد.»(1)
او در جای دیگر مینویسد: «این پسر که به آقای کریمی معرفی کردم اسمش امیر رضوی بود و دوست پسرخالهام بود. پسر با محبتی و راستگویی بود. در مورد من خیلی فداکاری کرد و فقط از من خواست که به نام محمد به آقای کریمی معرفیش کنم تا مبادا اگر به اسم امیر باشد او را بشناسد و مزاحمش بشود من هم قبول کردم.»(2)
آنان در روزی که زهره تعیین کرد، حوالی ساعت 3 بعدازظهر در بهارستان یکدیگر را دیدند و با هم به یک تریا در خیابان شاهآباد رفتند. شانهچی مینویسد: «من تقریباً سه ربع ساعت با آنها بودم که در این مدت تمام صحبتها روی من بود و همان روز بود که من به احمد کریمی گفتم که دیگر برایم تلفن نزند.»(1)
کریمی اگر چه از طریق حسین مدرس شنیده بود که زهره مدیر شانهچی، مذهبی است؛ ولی با تحقیقی که از طریق یکی از دوستانش به نام حمسی انجام داده بود، دریافته بود که زهره مارکسیست شده است. بنابراین احمدرضا کریمی نیز خود را مارکسیست معرفی میکند. او مینویسد: «البته بعداً به محمد و زهره به دروغ گفتم که مارکسیست هستم. اطلاعاتی هم که درباره مجاهدین داشتم و از ابراری شنیده بودم به هر دو آنها گفتم.»(2)
بهمن روحیآهنگران که با نام محمد به کریمی معرفی شده بود؛ بالاخره توانست او را متقاعد سازد که به زهره مدیرشانهچی تعلق عاطفی دارد و کریمی نیز پذیرفت که پای خود را از زندگی آنان پس بکشد.
مدتی بعد، مدیرشانهچی از بهمن روحیآهنگران موضوع را جویا میشود: «و او گفت که آقای کریمی راضی شده و گفته که دیگر با تو تماس نخواهد داشت.»(3)
همان یک ملاقاتی که کریمی و بهمن روحیآهنگران با یکدیگر داشتند، کافی بود تا او بتواند به هنگام گشتزنی با مأمورین کمیته مشترک، روحی آهنگران را بازشناخته و لو دهد. بهمن روحیآهنگران در بازجوییهای خود اعتراف میکند که فرمانده شاخهای از گروه در شمال کشور است که: «دارای سه تیم عملیات در شهرستانهای ساری، گرگان و آمل میباشد.» در این بازجوییها خواهرش اعظمالسادات را نیز میآوردند تا او را به دادن اطلاعاتش متقاعد سازند.
روحیآهنگران همچنین در ادامه تحقیقات شفاهی اعتراف نمود، در جریان ترور
علیقلی نیکطبع، محمدصادق فاتح یزدی و عباس شهریاری دخالت داشته است.
سَبُعیّت کمیته مشترک به هنگام دستگیری بهمن روحی آهنگران و شکنجه او، در مراحل مختلف بازجویی چنان بود که پاهای او سیاه شد. به همین علت، او را به بیمارستان 502 ارتش منتقل کردند و زیر عمل جراحی رفت. ولی به علت دیر رساندن دستگاه تصفیه اوره خون، به اغما فرو رفت و سرانجام، در ساعت 7 صبح روز 23/10/54 به شمار کشتگان سازمان پیوست.
دستگیری زهرا آقانبی قلهکی
متعاقب اعترافات بهمن روحیآهنگران، روز پنجشنبه 18/10/54 سه اکیپ کمیته مشترک ضد خرابکاری راهی شمال شد. در نتیجه محاصره خانههای تیمی در آمل و گرگان، مسرور فرهنگ(1)و فاطمه حسنپور، خواهر غفور حسنپور کشته شدند. در جریان محاصره خانه تیمی ساری نیز مأموران کمیته مشترک توانستند زهرا آقانبی قلهکی را دستگیر کنند(2). از گزارشهای عملیاتی ساواک نمیتوان دریافت که بقیه افراد تیم در زمان درگیری در کجا بودند؟ آیا آنان توانسته بودند از منطقه بگریزند و یا آن که در لحظات درگیری در محل حضور نداشتند؟
گذشته از خانههایی که توسط روحیآهنگران لو رفت؛ در بررسی مدارک مکشوفه از وی، قرار ملاقات او با یکی از دختران گروه به نام مستعار «فران» در میدان ولیعهد شهرستان ساری به دست آمد. به همین جهت، مأمورین کمیته مشترک در ساعت 3 بعدازظهر روز 21 دی 1354، در محل علامتگذاری اولیه
1) مسرور فرهنگ که در درگیری زخمی شده بود توسط همتیمی خود یوسف قانع خشکبیجاری به هنگام فرار کشته میشود. نک. شیدا نبوی، ضربه 55؛ از زمستان شمال تا تابستان تهران. سایت بی. بی. سی فارسی. جنبش چریکی در ایران، چهلسالگی سیاهکل.
2) زهرا آقانبی قلهکی، پس از محاکمه به اعدام محکوم و در «سحرگاه روز 29/9/35 [1355] پس از انجام تشریفات قانونی و مذهبی بمیدان تیر چیتگر اعزام و در ساعت 0500 بامداد روز 20/9/35 حکم اعدام بمرحله اجرا گذاشته شد.» (زهرا آقانبی قلهکی، همان، از دژ - ر - رکن 1- قوانین، به: ت - ر - ا - داد - ن - م - س، شماره 136/66/401-26، مورخ 29/9/35 [1355]).
مقابل سینما سپهر کمین گذاشتند تا اینکه مشاهده کردند یک زن چادری در محل حاضر و مشغول علامتگذاری شده است؛ مأمورین برای دستگیری او اقدام کردند. اما بر اثر انفجار نارنجک، «فران» کشته میشود. فران نام مستعار فاطمه (شمسی) نهانی، دانشجوی سابق رشته تاریخ دانشکده ادبیات دانشگاه تهران بود.
بهمن روحی آهنگران همچنین، منزل کمال پولادی را که هنوز مخفی نشده بود؛ به مأمورین کمیته مشترک نشان داد.(1)بنابراین در تاریخ 19/10/54 واحد اطلاعاتی کمیته مشترک از واحد اجرایی خواست که با «تهیه طرح عملیاتی لازم نسبت به شناسایی و دستگیری» وی اقدام کنند.
در آن ایام کمال پولادی به همراه گروهی از کارمندان کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در شیراز به سر میبرد. کمیته مشترک از ساواک شیراز خواست که سریعاً او را دستگیر و به تهران اعزام دارند. پیرو این درخواست، ساعت 14 روز 21/10/54 کمال پولادی در شیراز دستگیر و برای اعزام به مرکز تحویل شهربانی فارس داده شد.
کمال پولادی را معصومه محتاج به نزهتالسادات روحیآهنگران معرفی کرده بود. آن دو، در اردیبهشت 1354 در چهارراه آذربایجان، یکدیگر را دیدند. در مجموع، آنان سه بار با هم ملاقات کردند. در این ملاقاتها، نزهت السادات روحی چند جزوه از سازمان در اختیار او گذاشت و با یکدیگر درباره مشی مسلحانه گفتوگو کردند.
با کشته شدن نزهتالسادات روحی، ارتباط پولادی برای مدتی با گروه قطع شد. قطع ارتباط فرصتی پدید آورد تا در افکار و مناسبات گذشتهاش بازنگری کند. در نتیجه این بازنگری، او حتی نسبت به درستی مشی چریکی دچار تردید شد و در گفتوگو با یکی از دوستانش از نادرستی مشی مسلحانه سخن گفت.
1) کمال پولادی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 118909، جلد اول، نامه واحد اطلاعاتی به ریاست واحد اجرایی، مورخ 19/10/1354.
یکماه پس از کشته شدن نزهت روحی، برادرش بهمن، به خانه معصومه محتاج میرود و از او میخواهد که ارتباط او را با پولادی مجدداً برقرار سازد. اما معصومه محتاج که از معرفی پولادی به نزهت روحی نادم و پشیمان بود؛ و حتی یکبار میخواست به پولادی بگوید که دیگر دنبال این کارها نرود؛ ولی چون پولادی قیافه خیلی جدی گرفته بود و محتاج ترسید پولادی بگوید به شما ارتباطی ندارد، از این کار صرفنظر کرد.(1)اما اینبار دیگر مایل نبود واسطه تماس او با گروه شود؛ لذا به بهمن گفت:
پولادی تغییر عقیده داده است و دیگر نمیخواهد از این کارها بکند. او گفت مگر میشود آدم در عرض یک ماه تغییر عقیده بدهد تو از کجا فهمیدی که تغییر عقیده داده است. من گفتم من از صحبتهای پولادی فهمیدم که او تغییر عقیده داده است. بهمن گفت نه او معلوماتش خوب است و بدرد ما میخورد. بهمن از حرفهای من ناراحت شده بود و گفت خب تو نمیخواهی تماس بگیری خودمان تماس میگیریم و رفت. (2)
تماس در اوایل مهرماه گرفته شد. بهمن روحیآهنگران به کانون پرورش تلفن زد و به پولادی گفت: «من خواهری دارم که شما را میشناسد و سخت مریض است از من خواسته است که شما را به ملاقاتش دعوت کنم. گفتم خواهر شما کیست و در چه بیمارستانی بستری است گفت شما ساعت 7 بعدازظهر در جلوی بیمارستان بابک بایستید من شما را پیش او خواهم برد.»
پولادی رأس ساعت 7 به آنجا میرود. بهمن روحیآهنگران به ملاقات او رفته، میگوید که از طرف گروه آمده است. بنابراین، ارتباط او مجدداً برقرار میشود. در این دیدار، پولادی که نسبت به درستی مشی مسلحانه دچار تردید شده بود از تردیدهای خود با او سخن گفت. خصوصاً آنکه، پولادی در خلال این مدت کتاب «استالین» اثر دویچه را خوانده بود که «در این کتاب نویسنده به
طور مستند تشریح کرده بود که لنین و بلشویکها صریحاً با فعالیت چریکی مخالف بود.»(1)اما بهمن روحیآهنگران ضمن آن که پولادی را به مطالعه نشریات و جزوات گروه دعوت میکرد، گفت: «بلشویکها در آن زمان از امکانات دیگری برخوردار بودند که ما [برخوردار] نیستیم از جمله امکانات آنها اعتصابات کارگری متعددی بود که در روسیه برپا میشد.»(2)
پولادی و بهمن روحیآهنگران در مجموع، چهار جلسه با یکدیگر ملاقات کردند. در چهارمین جلسه، بهمن روحی فرد جدیدی را با نام مستعار اقبالی به پولادی معرفی کرد تا در مورد مشی مسلحانه با او گفت وگو کند. اقبالی گفت: «ما نظرات رفقای سالهای 1349 را دیگر دربست قبول نداریم، آنها فکر میکردند که با آغاز مبارزه مسلحانه از طرف پیشرو این مبارزه سراسری میشود ولی تجربه نشان داد که این تصور نادرست بوده است. ما اکنون به این علت مسلح هستیم که خودمان را حفظ کنیم و دوستانمان را لو ندهیم. داشتن اسلحه بدین جهت است که یا کشته شویم یا فرار کنیم و سمپاتها را لو ندهیم.»(3)
سخنان اقبالی که نام مستعار حمید مؤمنی بود، آشکارا، نشانة تجدیدنظرطلبی و اعتراف تلویحی به قبول شکست در موفقیت فعالیت مسلحانه به شمار میرود. میدانیم که چریکها پس از پشت سر نهادن یک سال موفقیتآمیز در انجام عملیاتهای متعدد نظامی، جنبش مسلحانه را تثبیت شده میپنداشتند؛ ولی اکنون برجستهترین نظریهپرداز آنان استدلال میکند: «به این علت مسلح هستیم که خودمان را حفظ کنیم و دوستانمان را لو ندهیم.» این سخنان، یادآور استدلال امیرپرویز پویان در آغاز فعالیتهای مسلحانه میباشد که بعدها خود او، از این اندیشه به سختی انتفاد کرد.
شاید در بستر چنین رجعتی بود که نقد مشی مسلحانه در گروه جوانه زد و مدتی بعد تورج حیدری بیگوند آن را آبیاری کرد؛ تا شکاف و انشعابی رقم زند.
جالب اینجاست که بهمن روحی آهنگران که علیالقاعده باید دلایل محکمی در درستی مشی مسلحانه اقامه کند تا بتواند پولادی را مجاب سازد، پاسخگویی به شبهات او را به مؤمنی احاله کرده بود.
از آن پس، اقبالی یا همان حمید مؤمنی، برای گفتوگو و بحث به خانه پولادی میرفت. این دیدارها با رعایت جوانب حفاظتی بود. اقبالی پیش از آن که به آنجا برود تلفنی با پولادی در محل کار او تماس میگرفت و پس از کسب اطمینان از نبودن خطر به منزل او میرفت.
با دستگیری کمال پولادی در 21/10/54، کمیته مشترک برای دستیابی به حمید مؤمنی تلاش ویژهای را آغاز نمود. کمال پولادی دربارة نحوه تماس مؤمنی با وی مینویسد:
قرار با تلفن اداره است. چون روزهای چهارشنبه و پنجشنبه آقای اقبالی به خانه ما میآمد چهارشنبه آخر وقت اداری به من تلفن میکرد و روز آمدن خود را (معمولاً چهارشنبه گاهی هم پنجشنبه) اعلام مینمود. چگونگی تلفن و اطلاع از سلامت بدین صورت بود که ایشان به اداره تلفن میکردند و منشی اداره گوشی را برمیداشت چون شماره تلفن مشترک برای تمام کارمندان [است]. منشی بعد از اینکه گوشی را برمیداشت مرا صدا میزد و من به محلی که تلفن قرار داشت میرفتم و گوشی را برمیداشتم و میگفتم «الو» از آن طرف صدا میگفت که حال شما چطور است من در صورت سلامت میبایست بگویم بد نیستم. در صورت عدم سلامت میبایست بگویم خوب هستم یا خوبم. بعد صحبتهای عادی شروع میشد و ایشان از حال مادر و اقوام میپرسید و چنان وانمود میکرد که یکی از اقوام است. بعد میگفت امروز (چهارشنبه) یا فردا (پنجشنبه) به خدمتتان شرفیاب میشویم. بعد من به خانه میرفتم. علامت سلامت خانه برایشان این بود که من یک پارچه (اندازه یا رنگ آن مطرح نبود) به دریچه توالت میآویختم. ایشان روز چهارشنبه یا پنج شنبه ساعت معینی میآمد معمولاً بین ساعت 7 تا 9 میرسید و زنگ میزد. در را خود من باز میکردم و ایشان در حالی که سیانور در دهن داشتند به خانه وارد میشدند و لباس خود را در توالت عوض
میکردند چون خانه ما اطاق رختکن ندارد. در خانه با یک پیراهن گشاد و بلند و شلوار با من کار میکردند. اسلحه از زیر پیراهن او تا حدی قابل تشخیص بود. اگر احیاناً مهمان میرسید ایشان یک ژاکت گشاد هم روی پیراهن میپوشید که اسلحه ایشان دیگر قابل تشخیص نبود.(1)
با اعترافات پولادی، کمیته مشترک طرح عملیاتی خود را برای دستگیری مؤمنی آماده کرد. این طرح، متضمن تلهگذاری در منزل پولادی و کنترل و شنود تلفن کانون پرورش بود.
حمید مؤمنی چند بار با کمال پولادی تماس تلفنی برقرار کرد. بالاخره قرار شد که روز پنجشنبه 23/11/54 به منزل پولادی برود. گزارش سرپرست اکیپ خشایار به شرح زیر است:
محترماً مقام عالی را آگاه میسازد.
به فرموده در مورخه 23/11/54 جهت دستگیری متهم حمیدالله مؤمنی در یکی از منازل کوچه مبارکی پشت درب حیاط پایگاه بوده در ساعت 18 شخص موردنظر وسیله تاکسی بار قرمزرنگ به محل آمد که در فاصله دهمتری از خودرو مذکور پیاده شد جلوی درب مورد نظر رفته و زنگ را به صدا درآورد اینجانب به اتفاق یکی از مأمورین تا فاصله دهمتری جلو رفته ولی هیچگونه عکسالعملی نکرده که در همان لحظه وسیله اکیپهای مقابل منزل صدای تیر بلند شد که اینجانب تعداد شش تیر فشنگ توسط خودم سرپرست اکیپ و سه تیر فشنگ مأمور پاسبان به سمت وی تیراندازی کرده و بعد از افتادن وسایلی را که همراه داشت (اسلحه و نارنجک و خشابهای اضافی و سیانور) اینجانب جمع آوری کرده به واحد اجرایی تحویل شد و خود متهم نیز به بیمارستان اعزام گردید.
بدین ترتیب، حمید مؤمنی نیز در این روز کشته شد.
1) کمال پولادی، همان، بازجویی، بدون تاریخ، صص 1 و 2.
درست در همان روزهایی که حمید مؤمنی از ناکارآمدی روش مبارزه مسلحانه سخن میگفت، و اسلحه را وسیلهای برای محافظت از چریک معرفی مینمود؛ شاخههای عملیاتی سازمان، طرحهای ترور را دنبال میکردند. در ساعت 45/7 بامداد روز 14 بهمن 1354، چریکها، حسین ناهیدی، سربازجوی سازمان امنیت مشهد را در این شهر ترور کردند.
در اعلامیة توضیحی ترور ناهیدی، آمده است:
ناهیدی به اصطلاح از افراد با استعداد سازمان امنیت بود. او از طرف دستگاه مرکزی سازمان امنیت در تهران دورههای مختلف آموزشی را گذرانده بود و در حرفه کثیف خودش استاد بود.
او با مهارت مبارزین جوان و کمتجربه را مورد بازجویی و شکنجه قرار میداد و با استفاده از تعالیم منحرفی که به او داده بودند حتی سعی می کرد با مبارزین بحث کند و به اصطلاح غلط بودن کار آنها را ثابت کند.
افراد شرکتکننده در این عملیات احمد غلامیان لنگرودی و محمد حسینی حقنواز بودند. ابوالحسن شایگان که در آن زمان در مشهد زندگی میکرد؛ پس از شنیدن خبر ترور ناهیدی، از صبا بیژنزاده پرسید آیا «منصور» [محمد حسینی حقنواز] نیز در این عملیات شرکت داشته است؟ پاسخ بیژنزاده مثبت بود.
سال 1355 در حالی آغاز شد که ضربات کوبندة ساواک و کمیتة مشترک به چریکها پایانی نداشت. به رغم آنکه، این ضربات به کشته شدن و دستگیری بسیاری از کادرهای باتجربه و سمپاتیزانهای چریکها میانجامید و تحرکات عملیاتی آنان را به پایینترین سطح میرساند؛ آنها همچنان، با رشد شمار نیروهایی روبرو بودند که میخواستند به چریکهای فدایی خلق بپیوندند. جذب نیروهای تازه که عمدتاً از دانشگاهها میآمدند، به سازماندهی و تدارکات گسترده نیاز داشت. لازمة تدارکات نیز، امکانات مالی بود.
تقریباً روشن شده بود که با دستگیریهای گسترده، تحرکات چریکها در حمله به بانک و تأمین نیازهای مالی از این راه، منتفی است. یا اگر هم طرحهای محدودی به اجرا درآید، میزان دریافتی ناچیزتر از آن است که تکافوی نیازهای مالی سازمانی به وسعت شاخهها و هستههای چریکهای فدایی خلق را بدهد.
برای تأمین نیازهای مالی، چریکها دو راه در پیش رو داشتند. راه اول، دریافت کمک از سازمانهای داخلی دوست، مانند مجاهدین خلق بود. پس از آنکه مجاهدین خلق، «کمکهای مالی خود را به چریکهای فدایی آغاز کردند، دیگر برای این گروه ضرورتی پیش نیامد که به سرقت از بانکها» دست بزند(1). از
1) حسین روحانی و قاسم عابدینی، بازجویی، نقل در: سازمان مجاهدین خلق؛ پیدایی تا فرجام؛ جلد 2، ص 212.
چگونگی انجام این کمکها، ردی در اسناد و بازجوییهای ساواک دیده نشده است. دومین راه اما، دریافت کمکهای مالی و تدارکاتی از دولتها و سازمانهای سیاسی کشورهای دیگر بود. این دولتها و سازمانها عبارت بودند از لیبی، یمن جنوبی، جبهه خلق برای آزادی فلسطین (جناح جرج حبش)، جبهه خلق برای آزادی عمان.(1)
اگرچه دوران رهبری حمید اشرف صرفنظر از گستردگی عملیات نظامی با پدیدههایی چون حاکمیت استالینیسم بر سازمان همراه گردید؛ اما، بسیار نکوهیدهتر از استالینیسم، وابستگی مالی چریک ها به دولتهای بیگانه بود. این وابستگی در دوران حمید اشرف شکل گرفت و مشروعیت یافت. گویا حمیداشرف فراموش کرده بود که حزب توده بابت همین وابستگی هایی که در پوشش ایدئولوژیک و انترناسیونالیزم پیچیده شده بود به «کژراهه» رفت. با مسدود شدن امکان سرقت از بانکها و دیگر منابع تأمین نیازهای مالی، سازمان بدون توجه به عواقب راهی که در پیش رویش گشوده بود، دست نیاز به سوی دول خارجی دراز کرد و صرفنظر از دریافت جنگافزار، پول نیز از آنان میگرفت.
حمید اشرف در نامه 17/1/55 به اشرف دهقانی که آن زمان در آلمان زندگی می کرد نوشت: «صدهزار آفیش امپریالیستی رسید و به موقع هم رسید».
حمید اشرف از اشرف دهقانی میخواهد تا به کسانی که این دلارها را در اختیارشان گذاردهاند، «تفهیم شود که اینها را به صورت وام میگیریم.» ولی این چگونه وامی است که گیرنده آن به بهانه «انترناسیونالیست» بودن حاضر است از «نام خلیج فارس و خوزستان» به نفع میل و خواست وامدهنده درگذرد. موضوع با رضایت دادن به تغییر نام خلیج فارس و خوزستان تمام نمیشود، بلکه به ارائه اطلاعات از «ارتش ضد خلقی» نیز سرایت میکند.
1) بهمن نادریپور، سومین جلسة دادگاه، مورخ 27/3/1358، نقل در: روزنامه کیهان، دوشنبه 28/3/1358، ص 12؛ و نیز: شکنجهگران میگویند ...، همان، ص 195.
حمید اشرف در نامه، از «رفیق دستودل باز» و «دوست بزرگتری» یاد میکند که اشاره به سرهنگ معمر قذافی و اتحاد جماهیر شوروی است. دوست بزرگتر، از چریکها «اطلاعاتی درباره ارتش ضد خلقی ایران» درخواست مینماید. حسن ماسالی نقل میکند که دهقانی و حرمتیپور، در تماس با رابط حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی با این درخواست روبرو میشوند(1). اشرف دهقانی این درخواست را به حمید اشرف منتقل میکند.
او نیز به اشرف دهقانی میگوید که به آنان اطلاع دهد: «فعلاً چند نفر از افسران وظیفه را در اختیار داریم. آنها میتوانند در حد خودشان اطلاعاتی به ما بدهند و بدون آن که خودشان بدانند مشغولیم. ما هرگز به آنها نخواهیم گفت که این اطلاعات را برای چه مرجعی میخواهیم چون ممکن است آنها خودشان را جاسوس تلقی کنند و کار خراب شود ولی فعلاً مطمئن هستند که این اطلاعات را برای خودمان میخواهیم و ما هم آن را برای شما خواهیم فرستاد. منتها بما بگویید چه چیزهای خاصی مورد احتیاج شماست تا روی آنها اقدام کنیم.»
کراهت این اقدام حتی موجب ناخرسندی برخی از چریکها شده بود. حمید اشرف در پایان نامه خود مینویسد: «من این نظرات را با همه مطرح کردهام و تقریباً همه موافقند ولی متأسفانه مثل همیشه چند نفری هم از ته دل موافق بعضی از این توافقها نیستند و شهامت ابراز مخالفت هم ندارند که آدم تکلیف خود را قاطعاً با آنها بداند.»(2)
قاطعیتی که اشرف از آن سخن میگوید جز خائن نامیدن فرد مخالف و احتمالاً تصفیه او معنای دیگری نمیتوانست داشته باشد. میتوان پرسید سازمانی که اعضاء هسته مرکزی آن، در موضوعی آنهم به اهمیّت وابستگی مالی به یک
کشور بیگانه، «شهامت ابراز مخالفت» با نظرات رهبر گروه را نداشته باشند، شهامت انجام چه کاری را دارد؟!
علیرضا ارمغانی برادر بهروز در تاریخ 27/1/54 دستگیر میشود. او در بازجویی، نحوه آشنایی خود را با محمدرضا و سارا جوشنی املشی بیان میکند.
علیرضا ارمغانی در تکنویسی خود درباره محمدرضا جوشنی املشی مینویسد: «به نظر من به احتمال زیاد وی فعالیت سیاسی دارد چون آدم متعصبی بود.» و در مورد سارا مینویسد: «احتمال اینکه سارا با بهروز رابطهای داشته باشد یا سارا خودش فعالیت داشته باشد خیلی زیاد است.» و همچنین میافزاید که برادرش بهروز گهگاه، با برادر همسرش، محمدرضا جوشنیاملشی تماس تلفنی برقرار میکرده است. وی در بازجوییهای خود اطلاع میدهد که در سال 1350، هنگامی که بهروز، رضا و سارا خانهای در کوچه صامتِ تبریز داشتند، بهروز بدون اطلاع خانوادهاش با سارا ازدواج کرد. از همین رو پس از به زندان رفتن بهروز در همان سال، سارا از سوی پدر و مادر بهروز پذیرفته نشد و پادرمیانی بهزاد کریمی نیز بینتیجه ماند.
پیشتر درباره بهروز ارمغانی، نحوه و زمان پیوستن او به چریک های فدایی سخن گفته شد. نخستینبار، مناف فلکی در بازجوییهای خود از او نام برده و اظهار میدارد که بهروز ارمغانی سابقاً گرایش به حزب توده داشته و اکنون خود شبکهای را اداره میکند. با این اعترافات فلکی، بهروز ارمغانی و افراد شبکه او در تاریخ 23/5/50 بازداشت میشوند.
بهروز ارمغانی بیش از دو سال در زندان بود. به گزارش منبع ساواک، «در زندان تغییر عقیده داده و به نحوه فعالیت چریک شهری گرایش پیدا کرده است.» پس از آزادی در «شرکت ساختمانی پل تبریز» مشغول به کار شد تا اینکه توسط ایوب موحدیپور به علیاکبر جعفری معرفی شد.
متعاقب اعترافات علیرضا ارمغانی، در تاریخ 14/2/54 ریاست بخش 11 ساواک طی نامهای به شماره 11045/20 ه 11 به ریاست بخش 22 اعلام میکند
دکتر محمدرضا جوشنی املشی به تازگی در سازمان بیمههای اجتماعی استخدام شده و در درمانگاه شماره 9 تهران مشغول به کار میباشد و چون در گذشته دارای فعالیت سیاسی بوده «خواهشمند است دستور فرمائید به وسیله منابع، همکاران و سایر امکانات موجود از اعمال و رفتار مشارالیه مراقبت و نتیجه را اعلام دارند.»
در تاریخ 29/5/54 ساواک تهران از ساواک جنوب غرب درخواست میکند که آدرس محل سکونت و شماره تلفنهای محل کار و سکونت وی را شناسایی کنند.
البته پیش از این برخی اخبار مربوط به محمدرضا جوشنی به اطلاع ساواک میرسیده است. به عنوان مثال در تاریخ 8/7/53 گزارش شده است: «دکتر جوشنی که پزشک بیمارستان شیر و خورشید سرخ فومن است و منزلش پشت بیمارستان قرار دارد در منزلش از خانم پرستاری که بیوه است برای انجام کارهای منزل استفاده مینماید. این خانم که از لحاظ زیبایی در سطح متوسطی قرار دارد با [ر. ط] دارای روابط نامشروع بوده و شخص اخیر که در مقابل جنس مخالف فوقالعاده ضعیف میباشد پنهانی و در غیاب دکتر جوشنی به منزل وی [جوشنی] وارد و به معاشقه میپردازند.» به نظر کارشناس موضوع، اگر دکتر جوشنی از این موضوع مطلع گردد روابطش با [ر.ط] سخت تیره خواهد شد.
اما این بار ساواک مترصد بود موضوع را تا وصول به نتیجه دنبال کند. اولین گزارش عملیاتی ساواک مربوط است به تعقیب و مراقبت از محمدرضا جوشنی در تاریخ 25/12/54. این تعقیب و مراقبت چند روزی ادامه داشت.
اداره کل سوم همچنین طی نامهای به شماره 335/ک از اداره کل پنجم میخواهد که تلفن شماره 974901 را تا اطلاع ثانوی شنود و مطالب مهم را سریعاً گزارش دهند.
در هامش اولین گزارش شنود بهمن نادریپور مینویسد: «محترماً به عرض میرساند: با توجه به اظهارات معروضه آنچه مسلم است ناشناس عضو گروه چریکهای به اصطلاح فدایی خلق میباشد و منزل محل سکونتش نیز خانه تیمی است و با خانههای تیمی در شهرستانها تماس گرفته است. در صورت
تصویب پایگاهی در مقابل منزل یا اطراف آن تهیه و فعلاً عناصری که به این منزل تردد دارند شناسایی و عکس آنها گرفته شود. همچنین اقدامات لازم به منظور شناسایی منازل تیمی مستقر در شهرستانها به عمل آمده که طرح جداگانهای در مورد پیگیری عملیات قریباً به عرض خواهد رسید.»
در مکالمات بعدی آشکار میگردد که فردی به نام اکبر از منزل محمدرضا جوشنی با نقاط دیگر تماس میگیرد. در هامش گزارش شنود مورخه 4/2/55 آمده است: «محترماً به عرض میرساند: شخصی که اکبر و خانه کرج نگران عدم تماس تلفنی وی میباشند مرد ناشناسی است که معمولاً روزهای دوشنبه به خانه کرج مراجعه میکند و در غیر از این مواقع تلفنی از وضعیت سلامتی خود افراد منزل را باخبر میسازد. وی به اتفاق یک دختر در منزل دیگری اقامت دارد. ضمناً افرادی که در منزل کرج هستند به ترتیب روحی، اصغر و جواد نام دارند که اصغر و جواد در کارخانه لندرور مشغول کارند.»
همچنین اضافه شده «یکی از افراد تیم کرج دختری است که با سوژه خشایار در تماس میباشد و احتمالاً شهرت وی اشراقی و اسم او مهری میباشد.»
در مکالمه تلفنی روز 6/2/55 اکبر از دکتر میخواهد که پنج – شش تا باطری کتابی و چند عدد اره مویی آهنبُر تهیه کند. کارشناس مربوط مینویسد «به احتمال زیاد خرید باطری کتابی توسط دکتر جهت ساختن بمب بکار میرود.»
در روز 11/2/55 «محمد مسئول اصلی گروه از منزل سوژه عارف» با دکتر تماس حاصل مینماید. کمیته مشترک توانست با شنود مکالمات تلفنی منزل محمدرضا جوشنی به شماره تلفنهایی در تهران، کرج، رشت و شهسوار دست یابد. برخی از این شمارهها به شرح زیر میباشد:
761148 واقع در دروازه شمیران خیابان فخرآباد
734202 واقع در خیابان مجیدیه 16 متری دوم
630366 واقع در بزرگراه کردستان فعلی
964293 واقع در خیابان بابائیان (کمیل فعلی) خیابان قصرالدشت
958608 واقع در خیابان آریانا (مالک اشتر)، خیابان اشرف پهلوی (شهید دستغیب)
974901 واقع در خیابان تاج (ستارخان) دریاننو
24983 واقع در رشت، سبزهمیدان اول چهارباغ
25381 واقع در رشت، خیابان مسعودی(1)
و از این طریق توانست منازل امن چریکها در خیابان شارق تهران، کرج، قزوین و رشت را شناسایی کند.
در جریان همین مراقبتها، سرنخهایی از حمید اشرف نیز به دست آمد. چون یافتن خانه حمیداشرف اهمیت ویژهای داشت؛ شنود تلفنها آنقدر ادامه یافت تا اینکه خانه امن حمید اشرف در تهران نو، خیابان خیام و چند خانه دیگر واقع در کن، حسنآباد زرگنده و خیابان کرمان برای کمیته مشترک معلوم گردید. هنوز یک شب از یافتن منازل جدید نگذشته بود که حمید اشرف در مکالمه تلفنی با فرد دیگری اظهار میکند که همه کارها انجام شده و اتومبیل طرف هم معلوم و ساعات رفتوآمد او هم مشخص گردیده است. سپس، با هم قرار گذشتند که حمید اشرف به منزل آنان رفته و بقیه صحبتها را در آنجا انجام دهند. اظهارات حاکی از این بود که طرح عملیاتی ترور دیگری در شرف وقوع است. با اطلاع از این شنود، ناصری (عضدی)، بازجوی ساواک در همان لحظه به منزل پرویز ثابتی تلفن کرده، جریان را بازمیگوید و اظهار نگرانی میکند. در جلسهای که فردای آن روز برگزار شد، مقرر گردید که به منازل تیمی ضربه زده شود. کلیه این منازل پیشتر توسط واحد اجرایی کمیته مشترک شناسایی شده بودند. بنابراین مقرر میشود در آغاز، منزل حمید اشرف مورد یورش واقع شود.
ساعت 2 بامداد روز 26/2/55 مأموران اکیپهای کمیته مشترک به فرماندهی سرمستی خانة پلاک 8 را در خیابان خیام واقع در تهراننو محاصره کردند. پس از 90 دقیقه زدوخورد لادن آلآقا، مهوش حاتمی، فرهاد صدیقیپاشاکی و احمدرضا
1) این شماره تلفنها در طی سیوپنج سال گذشته چند بار تغییر یافته است و در پرونده محمدرضا جوشنی نیز آدرس تلفنها قید نشده است. بنابراین تعیین آدرس دقیق آنها امری نزدیک به محال میباشد.
قنبرپور به دست نیروهای کمیته مشترک کشته شدند. حمید اشرف نیز از مهلکه جان به در برد.
در همین خانه بود که رفتار هولناکی از حمید اشرف سر زد. او در آخرین لحظات پیش از فرار، ارژنگ و ناصر شایگان شاماسبی را با شلیک گلولههایی به سرشان کشت؛ تا مبادا «زنده» گرفتار شوند و از طریق آن دو کودک 12 و 13 ساله، اطلاعاتی به دست ساواک و کمیته مشترک بیفتد. نشریه داخلی چریکها درگیری فوق را چنین شرح میدهد:
رفیق این طور تعریف میکند: صبح خیلی زود حدود ساعت 4 بود که رفیق مسئول پاس مرا از خواب بیدار کرد و با خونسردی گفت: رفیق مثل این که محاصره شدهایم. با بلندگو چیزهایی میگویند. از جایم بلند شدم و گوش دادم. صدای بلندگو میآمد که از خانههای خود بیرون نیایید. گفتم نباید در رابطه با ما باشد. حتماً این نزدیکیها پایگاه دیگری هم هست. چون ما مورد مشکوکی نداشتیم. متعاقب این حرفم به سرعت به طرف در رفتم و آن را کمی باز کردم و از قسمت پایین آن به کوچه نگاه کردم که در همان لحظه تیری از جلوی صورتم رد شد و به در نشست. به سرعت به طرف اتاق برگشتم. از این لحظه به بعد نارنج[ک] بود که به حیاط پرت میشد و صدای انفجار و مسلسل آنی قطع نمیشد. پایگاه از سه طرف محاصره شده بود. سمتی که ما در طرح دفاعی برای فرار انتخاب کرده بودیم شدیداً محاصره بود و نمیشد از آن سمت خارج شد. رفیق پاشاکی دو صفر را زد و رفقای دیگر سری صفر را در حمام سوزاندند و مقداری نیز دود غلیظی سالن را گرفته بود و قسمتی از سالن هم پر از شعلههای آتش بود. ما از طرف خانه به طرف آنها تیراندازی میکردیم و سریها را میسوزاندیم. صاحبخانه که پیرزنی بود با وحشت از پلهها پایین آمده و میگفت آقای مهدوی چه شده، چه شده. من بهش گفتم مادر جنگه بیا برو توی اتاق. بعد عروسش در حالیکه بچهاش را بغل کرده بود با وحشت و داد و فریاد از پلهها پایین آمد که چی شده چرا اینجوری میکنند. من گفتم نترسید جنگه بیایین برین توی اتاق و روی زمین دراز بکشید که آنها به سرعت به اتاقی که من اشاره کردم رفتند و آنجا ماندند. صدای نارنج[ک] و مسلسل آنی قطع نمیشد. به رفیق ناصر شایگان گویا تکهای نارنج[ک] خورده بود و کنار آتش افتاده بود و ناله میکرد. یک رفیق دختر نیز
مثل اینکه تیر خورده بود و کنار آتش افتاده بود که به طرفشان تیراندازی کردم و شهید شدند. رفیق ارژنگ نیز بعد از اینها شهید شد. به رفقا پاشاکی و رفیق دختر گفتم من یک نارنج[ک] به کوچه میاندازم، بلافاصله پشت سر من بیایید، نارنجک را به کوچه پرتاب کردم و بلافاصله رفیق پاشاکی و بعد من و بعد رفیق دختر از پایگاه خارج شدیم. [از اینجا به بعد از سرنوشت این دختر هیچ صحبتی نشده است]. رفیق پاشاکی از دیوار مقابل درب پایگاه بالا رفت و من پشت سر او. من نمیتوانستم خودم را بالا بکشم و مدتی همانطور آویزان ماندم. وضعیت بسیار ناجوری بود و مدام به طرفمان تیراندازی میشد. نهایت سعی خودم را کردم و به زور خود را بالا کشیدم. در این موقع رفیق پاشاکی گفت مسلسل من گیر کرده... من مسلسل کمریام را به او دادم بدون اینکه متوجه بشوم فشنگهایش در حال تمام شدن است. من کلاشینکف به دستم بود ولی اوایل با مسلسل کمریام هم تیراندازی کرده بودم و خشابهای اضافیاش هم به کمر خودم بود. بلافاصله به کوچه پریدم. من یک دفعه با حدود 20 نفر مسلسل به دست که به طرفم نشانه رفته بودند مواجه شدم که به سرعت گلنگدن زدم (گیر کرده بود) آنها از حالت من ثانیهای ماتشان برد و به هم فشردهتر شدند که بطرفشان رگبار بستم مثل برگ خزان به زمین ریختند. درست مثل فیلمها شده بود. از سمت عقب سر هم به طرفمان تیراندازی میشد که به رفیق پاشاکی خورد و رفیق پاشاکی افتاد. گویا فشنگ مسلسل او تمام شده بود. دیدم اگر برگردم و تیر خلاص به رفیق بزنم احتمال تیر خوردن خودم خیلی زیاد است. از این کار منصرف شدم. در آن لحظات در رابطه با نقش خودم در سازمان سعی میکردم خودم را نجات بدهم که به نظرم درستش هم همین بود. در همین جا تیری به پایم خورد که یک دفعه احساس کردم قدرتم کم شد ولی میتوانستم بدوم. به سرعت میدویدم و به سمت کسانی که تعقیبم میکردند و از اطراف تیراندازی میکردند، تیراندازی میکردم...(1)
البته این یک دستور سازمانی بود که اعضا باید مانع از افتادن یکدیگر به چنگ پلیس شوند. به همین دلیل، در مواقعی که آخرین راه تشخیص داده میشد، شلیک به دیگری به عنوان یک دستور سازمانی، غیرقابل تخطی بود. چرا که
1) سازمان چریکهای فدایی خلق، نشریه داخلی شماره 22، دیماه 1355.
افتادن به چنگ دشمن، بعد از تحمل شکنجههای طاقتفرسا و افشای خانههای امن و به خطر افتادن جان دیگران، سرنوشتی جز تیرباران نداشت. اما آیا کودکان خردسالی چون ارژنگ و ناصر، مشمول این توصیة سازمانی میشدند؟ به راستی این «رفیق کبیر»، هنگامی که مغز این دو کودک را نشانه میگرفت، به چه میاندیشید؟ آیا واقعاً بر این باور بود که اهمیت اطلاعاتی که این دو کودک خردسال ممکن است در اختیار کمیته مشترک بگذارند، بیش از اهمیت اطلاعاتی بود که مسعود احمدزاده، یا عباس مفتاحی، یا عباس جمشیدیرودباری، یا بهمن روحیآهنگران، و یا دهها تن دیگر در اختیار بازجویانشان قرار داده بودند که چنین بیمحابا به کشتن آنان اقدام کرد و چنین جنایت هولناکی را به نام خود رقم زد؟ یا مرگ را بهتر از آن میپنداشت که آنان در خانههایی خالی از نگاه و نظارت رفقای چریک، بزرگ شوند؟
بیگمان ناصر و ارژنگ به مقتضای سن در چنان دنیای کودکانهای غرق بودند که به گفتة اعظمالسادات روحی آهنگران، بازی با بچهها را در کوچه بر هر کاری ترجیح میدادند. بنابراین، اطلاعاتی که آنان میتوانستند داشته باشند، در حد همان مشاهدات اندکشان بود؛ آنهم با چشمانی بسته از خانهای به خانة دیگر رفتن، و دمبهدم، ترس و اضطراب را تا اعماق وجود خود حس کردن. ارژنگ هنگامی که با اعظم روحی به خیابان رفته بود، با نگرانی او را از نگاه کردن به پشت سر برحذر میداشت و اینک، حمید اشرف آنان را از این زندگی پرمحنتی که هر دم خواب مرگ را به چشمانشان مینشاند، آسوده ساخت.
اگر چه، عمر حمید اشرف ، دیری نپایید و خود نیز، مدت کوتاهی بعد کشته شد؛ ولی بیگمان، نمیتوان انتظار داشت در کوران دورهای که گانگستریسم مورد اشاره جمشیدیرودباری به وضوح ردای چریکیسم و انقلابیگری بر تن کرده بود؛ این عمل مورد انتقاد قرار گیرد. اما امروز وقت آن است که همه کسانی که به نقد گذشته خود پرداختهاند؛ و همچنان حمید اشرف را «رفیق کبیر» مینامند؛ موضع خود را در این باره روشن سازند.
اهمیت نقد چنین قساوتهایی در آن است که دیگر مرگ «کسب و کار» کسی نگردد. تاریخچه مبارزات مسلحانه در ایران، از خشونتهایی که هرگز لازمة نبرد
مسلحانه نبود، خالی نیست. اما اینک همه کسانی که او را «رفیق کبیر» میدانند باید شهامت آن را داشته باشند تا بدون لاپوشانی و توجیه، به نقد این روش بپردازند و از نهادینهشدن چنین جنایتهایی به نام انقلابیگری جلوگیری کنند.
حمید اشرف پس از فرار از خانة خیابان خیام، راهی خانهای در کن شد. اما پیش از آنکه به آنجا برسد در بلوار میرداماد با مأمورین گشت کلانتری روبرو گردید و به سوی آنان آتش گشود. در گزارش اداری این درگیری آمده است:
از: کلانتری قلهک
به: تیمسار ریاست اداره پلیس تهران
موضوع: تیراندازی
ساعت 20/5 روز 26/2/2535 [1355]
بر حسب اطلاع واصله ساعت 0520 امروز در اجرای اعلام تلفنی از پلیس تهران برای جلوگیری از ترور شخصیتی [ناشناخته] ساعت چهار صبح روز 26/2/2535 چهار اکیپ متشکل از سه نفر با چهار خودرو که یک اکیپ به سرپرستی سرکار کلانتر در سطح بخش گشتزنی را شروع نموده، ساعت 0510 از مرکز بیسیم اعلام شد که در خیابان بلوار پهلوی میدان پهلوی خیابان پرتو تیراندازی صورت گرفته است که بلافاصله سرکار ستوان یکم علیا اکیپ شماره 3 در محل حاضر مشاهده شده اتومبیل پیکان شماره 3199 مربوط به سرکار سرهنگ غلامرضا فرداد کلانتر قلهک در مسیر جنوب به شمال خیابان پرتو تقاطع دوم پیش از میدان پهلوی در وسط خیابان متوقف و راننده و سرنشین اتومبیل که در نتیجه تیراندازی مجروح بودن [بودند] قبلاً وسیله اهالی به بیمارستان شهربانی منتقل شدند و سرکار سرهنگ فرداد نیز مجروح و در صندلی عقب اتومبیل قرار داشته که وسیله راننده شرکت توانیر با اتومبیل شخصی اهالی به بیمارستان ایرانمهر منتقل شدند اتومبیل سرکار سرهنگ فرداد از ناحیه شیشه عقب مورد اصابت گلولههای مسلسل قرار گرفته بود و در جلوی اتومبیل در مسافت حدود ششمتری 11 تیر پوکه عمل کرده مسلسل
مربوط به خرابکار در محل جمعآوری شد. از دو نفر که شاهد قضیه بودند تحقیق [به عمل آمد] حبیبالله حسنی 14 ساله کارگر بخاریسازی میگوید حدود ساعت 0515 صبح بود که برای خرید نان به طرف نانوائی در حرکت بودم دیدم که اتومبیل پلیس و پیکان مشکی رنگ به سمت میدان پهلوی در حرکت بودند و پیکان پلیس میخواست که ماشین مشکی را متوقف نماید ولی قبل از اینکه جلوی آن بپیچد راننده پیکان مشکی که یکنفر بود شروع به تیراندازی کرد و من ترسیدم و زیر ماشین مخفی شدم و ماشین پیکان بلافاصله به سرعت به طرف میدان پهلوی فرار کرد که من نتوانستم شماره آن را بردارم لباس سرنشین مشکی بود ولی قیافه او را ندیدم چند لحظه بعد پاسبانی به محل رسید و ماشین مینیبوس دیگری پس از 5 دقیقه زخمیها را بردند از احمد پورلین من راننده توانیر بازجوئی [گردید] میگوید من با مینیبوس وزارت توانیر از جنوب به شمال خیابان پرتو در حرکت بودم که دیدم اتومبیل پلیس وسط خیابان متوقف است. درب جلوی سمت راست آن باز است پیاده شدم دیدم که دو نفر پاسبان در جلوی اتومبیل و یک نفر سرهنگ در صندلی عقب در نتیجه گلوله خوردن مجروح شدهاند که من بلافاصله با بیسیم ماشین کلانتری جریان را به مرکز پلیس گفتم و مجروحین را مردم به بیمارستان رساندند من اتومبیل خرابکار را ندیدم و پس از حادثه رسیدم.
پس از این ماجرا، حمید اشرف موفق نمیشود به خانه امن واقع در کن برود. زیرا در همان روز، این خانه نیز مورد یورش مأموران کمیته مشترک واقع شده بود. در نتیجه این حمله، عزت غروی مادر احمد و مجتبی خرمآبادی، قربانعلی زرکاری، محمدرضا قنبرپور و دو فرد ناشناس دیگر کشته میشوند. یکی از این دو فرد احتمالاً جهانگیر باقریپور بوده است.
جهانگیر باقریپور، در خرداد 1347 به علت فعالیت در یک گروه کمونیستی طرفدار چین در مسجد سلیمان دستگیر میشود و پس از تحمل دو سال زندان، در خرداد 1349 آزاد میگردد. از فعالیت های او پس از آزادی اطلاع دقیقی نداریم. در تاریخ 5/7/1354، در حالی که کارمند بانک ایران و خاورمیانه بود، به جرم فعالیتهای کمونیستی در محل کارش دستگیر میشود. ولی هنگامی که او
را برای بازرسی از محل سکونتش به همراه یک اکیپ، به خانهاش بردند، با فریب دادن مأمورین موفق به فرار میشود. تا اینکه در جریان درگیری خانه کن، کشته میشود. خبر کشته شدن باقریپور، حتی از دید ساواک نیز پنهان میماند. ساواک خوزستان در سال 1357 دربارة خانواده وی گزارش میدهد:
همسر جهانگیر باقریپور، فرزند احمد که جهت سرکشی به اقوام شوهرش به مسجد سلیمان وارد شده بود در مورخه 1/2/57 در منزل مادر شوهرش ضمن صحبت با یکی از منسوبین شوهرش بیان داشته، شوهرش اخیراً دستگیر و زندانی و ممنوعالملاقات میباشد. در این موقع مادر جهانگیر باقریپور ناراحت [میشود] و اظهار میدارد چه کار داری که میگویی اصولاً ما نمیدانیم جهانگیر کجاست، همسر جهانگیر در ادامه صحبتهای خود گفته است قصد دارد در تاریخ 2/2/57 جهت دیدار والدینش به آبادان برود.
نظریه شنبه: شاید صحیح باشد.
یکشنبه و دوشنبه: در مورد دستگیری جهانگیر باقریپور اطلاعی در دست نیست و از اظهارات همسر جهانگیر باقریپور چنین استنباط میگردد که مشارالیه در تهران مخفی و همسرش را شخصاً جهت سرکشی به مادرش به مسجد سلیمان روانه نموده است. به منبع آموزشهای لازم داده شد.(1)
پس از حمله به خانة کن، حمید اشرف ناگزیر به خانهای واقع در خیابان شارق مراجعه میکند. این خانه به توصیه بهروز ارمغانی و توسط صبا بیژنزاده و عبدالرضا کلانتر نیستانکی در اواخر سال 54 اجاره شده بود.
عبدالرضا کلانتر نیستانکی عضو محفلی بود مرکب از حسین فاطمی، حمیدرضا هزارخوانی، مرتضی فاطمی (پسرعموی حسین فاطمی) و میترا بلبلصفت که در سال 1353 با حسین فاطمی ازدواج کرد.
این محفل از طریق میترا بلبل صفت، دوست نزدیک زهره مدیرشانهچی به چریکهای فدایی ملحق شد.
1) جهانگیر باقریپور، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 25266، به 311، از 6 - ه 1، گزارش شماره 7806 - ه 1، مورخ 18/2/57.
در مهرماه 1354 کلانتر نیستانکی به توصیه بهروز ارمغانی، خانهای در اکبرآباد اجاره میکند و پس از چندی حمیدرضا هزارخوانی به او میپیوندد در آخرین ماههای سال 1354 بهروز ارمغانی، صبا بیژنزاده را با نام مستعار مریم و به عنوان مسئول به آن خانه برد. پس از مدتی بیژنزاده و نیستانکی، بنابه توصیه ارمغانی خانهای در خیابان شارق یافته و بدانجا رفتند. ملیحه زهتاب نیز مدتی به آن خانه رفت؛ ولی بعد جای خود را به نادره احمدهاشمی سپرد که در آن منزل و در اتاقی چشم بسته زندگی میکرد.
حسب اعتراف نیستانکی، صبح روز حادثه، حمید اشرف تلفنی، مجروح شدن خود را به بیژنزاده اطلاع میدهد. بیژنزاده و نیستانکی برای آوردن او به چند خیابان بالاتر میروند و حمید اشرف را به خانه میآورند. نیستانکی ادامه میدهد:
نزدیکیهای ساعت 30/13 بود که ما مشغول خوردن ناهار بودیم ناگهان صدای انفجار و رگبار مسلسل و نارنجک شنیده شد فوراً همگی از جا برخاسته و متوجه شدیم منزل در محاصره پلیس میباشد ابتدا اشرف از صبا راه فرار منزل را سؤال و صبا نیز به حیاط خلوت آمده و نردبانی را کنار پنجره حیاط خلوت گذارد و راه فرار را مشخص نمود و بعد مدارک را آتش زده و مسلسلی را که در طاقچه بود من به دستور حمید اشرف آن را برداشته ابتدا اشرف و بعداً دختران و آخر همه من از پنجره بیرون رفتیم و بعد از گذشتن از داخل منازل و کوچهها از محاصره دور شدیم تا اینکه در سر کوچهای تعدادی مأمور مشغول مراقبت بودند به دستور حمید اشرف نارنجکی را آتش زده و به طرف آنها پرتاب کردم و آنگاه با بستن رگبار مسلسل به طرف سایر مأمورین راه گریز را آماده می نمود تا اینکه به دستور حمیداشرف دو عدد چادر از منازل جهت صبا و نادره گرفتیم و پس از خروج از منزل، اشرف به مأموری حمله و بعد از کشتن آن [او] سلاح کمری او را برداشته و به صبا داد و بعد از آن که به کوچه داخل شدیم و به دستور اشرف جهت گذشتن از عرض کوچه به سوی مأمورین با مسلسل آتش کردم تا موفق به فرار شدیم در این هنگام اشرف در جلو حرکت مینمود و من نفر دوم و سایرین در عقب بودند در همین اثنا اتومبیل گشت کلانتری از دور مشاهده شد اشرف با سرعت رگباری به آنها بسته و مأمورین مجروح و نفری که رانندگی میکرد فوراً کشته شد
متعاقب تیراندازی اشرف اتومبیل دیگر پلیس سر رسید و با دیدن ما که همگی مسلح بودیم اتومبیل را رها نموده و فرار کردند و من و اشرف از همین فرصت استفاده و اتومبیل آنها را برداشته به کنار ماشین اولی رسیدیم و مسلسل پاسبان را اشرف از داخل اتومبیل برداشته و چون من هم مسلح بودم به صبا داد هر چهار نفر با اتومبیل متواری شده و بعد از مقداری به صبا و نادره دستور داد تا پیاده شوند و به منزل قبلی که واقع در اکبرآباد بود بروند لذا آنها پیاده و ما به طرف امیرآباد حرکت نمودیم در آنجا از یک مغازه نانوایی یک گونی خریداری و مسلسلها و سلاحها را در آن پنهان نموده و مجدداً بعد از مقداری دور شدن اتومبیل دیگری را بزور از فردی گرفت و سوار آن شده تا پشت دانشگاه آریامهر آمده و در آن محل اتومبیل را رها نموده و خود را به منزل رسانیدم و بعد از مدتی صبا و نادره نیز آمدند. ... (1)
در جریان این ضربات، حمید اشرف که تجربیات گرانبهایی در مبارزة مسلحانه اندوخته بود؛ دریافت که فصل تازهای در برخورد ساواک با سازمان آغاز شده و عمر چریکها رو به پایان گذاشته است. تحولات بعدی در جهت تثبیت چنین تجربه و «دریافتی» پیش میرفتند.
دو روز پس از این واقعه، خانه های امن دیگرِ چریکها در رشت، کرج و قزوین ضربه خوردند. در رشت بهروز ارمغانی و زهره مدیر شانهچی به همراه سه مرد دیگر کشته شدند. بعدها معلوم شد که یکی دیگر از افراد کشته شده در رشت منوچهر حامدی بوده است.
در آذر 1356، گروه اتحاد کمونیستی که در اروپا فعالیت داشت؛ اطلاعیهای درباره حامدی منتشر ساخت که در آن آمده بود:
1) عبدالرضا کلانتر نیستانکی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 121239، گزارش درگیری.
به دنبال درگیریهای نابرابر و خونین اردیبهشت و خرداد ماه 1355 که بین سازمان چریکهای فدایی خلق و نیروهای دشمن صورت گرفت ارتباط ما با یکی از اعضاء گروه، رفیق منوچهر حامدی که در رابطه انقلابی گروه ما و این سازمان به ایران رفته بود قطع گردید. کوشش های پیگیر ما از آن زمان تاکنون ما را به این نتیجه رسانده است که این رفیق مبارز به چنگ نیروهای دشمن افتاده است. (1)
این اطلاعیه ضمن بیان فعالیتهای حامدی میافزاید:
رفیق حامدی و رفقای دیگر که به ضرورت داشتن تشکل برای به تحقق درآوردن خواستهای انقلابی معتقد بودند در سال 1349 گروه ما را که بعداً به نام گروه اتحاد کمونیستی اعلام موجودیت کرد بنیان نهادند.
[...] هنگامی که تماس رسمی گروه با سازمان چریکهای فدایی خلق در پاییز 52 آغاز گشت، او نیز در این ارزیابی همه ما سهیم بود که این تماس آغازی برای درگیری مستقیم و بلاواسطه در انقلاب ایران است. به دنبال این تماس، گروه ما و سازمان چریکهای فدایی خلق در پروسه تجانس قرار گرفتند. در آبان 53 رفیق حامدی برای تسریع و تسهیل پروسه تجانس، به نمایندگی گروه به ایران رفت و به مثابه یک کمونیست فدایی در زندگی و فعالیت سازمان شرکت کرد و با تیزبینی خاص خود ملاحظات و مشاهدات خود از سازمان چریکهای فدایی خلق را در اختیار این سازمان قرار داد.(2)
متعاقب این اطلاعیه و اقدامات دیگر سازمانهای خارج از کشور، از جمله چاپ و انتشار کارت پستالهایی از او، ساواک برای کشف واقعیت به تحقیق میپردازد. در یکی از گزارشهای سری مربوط به این موضوع، میخوانیم:
چون مشارالیه در ایران دستگیر و یا کشته نشده بود و احتمال مخفی بودن وی در ایران نیز وجود نداشت، زیرا در صورت زنده بودن میتوانست به
نحوی با خارج تماس برقرار و مانع ادامه این اقدامات که سبب جلب توجه سازمان های مسئول میگردید شود لذا به نظر رسید که ممکن است مشارالیه یکی از افرادی باشد که در سال گذشته در مخفیگاههای مربوط به تروریستها در داخل کشور کشته ولی هویت آنها احراز نگردیده و با تهیه عکسی از جسد، دفن شده بودند.(1)
سپس، با بررسی عکس چند جسد ناشناس و مقایسه آنها با عکس منوچهر حامدی که دارای پروندهای در ساواک بود؛ نتیجهگیری شد که حامدی، یکی از پنج نفری است که در 28/2/1355، «به دنبال اقدامات ضربتی کمیته مشترک ضد خرابکاری در منزل امن عناصر وابسته به گروه چریکهای باصطلاح فدایی خلق ایران در شهرستان رشت همراه با چهار نفر دیگر»(2)کشته شده است.
معلوم نیست چرا چریکها نام حامدی را در میان کشتگان سازمان خود ذکر نکردهاند؟ شاید همین غفلت موجب شده تا او را در شمار کسانی بگنجانند که در تصفیههای خونین درونسازمانی جان خود را از دست دادهاند.(3)
در قزوین نیز، میترا بلبلصفت و اسماعیل عابدی کشته شدند و بالاخره، طی ضرباتی که در کرج به خانه امن چریکها وارد شد، فریده غروی، خواهر عزت غروی، حسین فاطمی و فرد دیگری که احتمالاً هوشنگ قربانی کندرودی بود، جان باختند.
به جز منوچهر حامدی که نهایتاً وضعیت او روشن شد؛ افراد دیگری بودند که همچنان سرنوشت آنان نامعلوم و در پرده ابهام مانده است. از جمله میتوان به پرویز صدری اشاره کرد. وی که عضو جبهه دموکراتیک خلق و مرتبط با مصطفی شعاعیان بود؛ از تاریخ 10/12/51 متواری و مخفی شد.
بنا به اظهارات اعظم روحیآهنگران، پرویز صدری به اتفاق خواهرانش نسرین و پروین، به واسطه آشنایی با نزهت و بهمن، به منزل آنان رفتوآمد داشتند. او ادامه میدهد: «در حدود چند ماهی آنها به خانه ما رفتوآمد داشتند و خواهرم اینها هم به خانه آنها میرفتند تا اینکه چون مسئله خواستگاری پیش آمد دیگر این رفتوآمدها قطع شد و بعد در زمانی که خواهرم و برادرم مخفی شدند یکبار پرویز صدری به خانه ما آمده بود که البته من در خانه نبودم و او با زینت صحبت کرده بود و او حتی بالا نیامده بود و در همان محوطه پایین خانه مدتی با زینت راه رفته بود و از خواهر و برادرم سؤال کرده بود که کجا هستند و زینت هم گفته بود که آنها رفتهاند و خبری از آنها ندارد و زینت بعداً که برای من گفت که پرویز به آنجا آمده بود میگفت که پرویز گفته تحت تعقیب است و مرتب پشت سرش را نگاه می کرده است و میگفت زود هم خداحافظی کرد و رفت من بعداً این جریان را برای بهمن تعریف کردم و او گفت که او میخواسته به این وسیله خودش را آدم مهمی جا بزند و گرنه او آدمی نیست که تحت تعقیب باشد و بیاید به خانه ما که در محوطه نیروی هوایی قرار دارد.»(1)
در تاریخ 10/4/55 که ساواک گمان میکرد وی ممکن است به منزل یکی از اقوامش در بلوار الیزابت، خیابان قادسی، کوچه دارا، پلاک 21، تردد داشته باشد از آنجا مراقبت به عمل آورد. تلفن منزل را نیز شنود میکرد. ولی این اقدامات حاصلی نداشت و هیچگونه اطلاعی از وی به دست نیامد. آیا او میتوانسته یکی دیگر از کشتهشدگان درگیری رشت باشد؟ و یا «یکی از آن سه تن ناصالحی بوده باشد که توسط فداییان مشمول تصفیه شده باشد».(2)
پس از ضرباتی که گروه در اردیبهشت ماه متحمل شد؛ نامهای از سوی دبیر سازمان خطاب به اعضای باقیمانده انتشار یافت که در آن به نکات مهمی اشاره شده است.
نویسنده این نامه، حمید اشرف باید باشد:
رفقا!
امروز درست 2 سال است که از نگارش و تنظیم نامهی 20/3/53 میگذرد. در آنروزها سازمان ما در آستانه یک تحول کیفی قرار داشت و نامهی 20/3/ چهارچوبهای این تحول را مشخص مینمود.
امروز نیز سازمان در آستانه تحولی نوین قرار دارد تحولی که براساس آن، باید خود را با ضرورتهای مرحله جدید استراتژیک جنبش مسلحانه ایران هماهنگ سازد. البته این بار برای تعیین چارچوبهای فعالیت سازمان دیگر نگارش یک نامه کافی نمیباشد، چرا که با توجه به مسائل متنوع و گوناگونی که با آنها سر و کار داریم لازم است که جلسات متعددی تشکیل بشوند و مقالات تحلیلی زیادی تهیه گردند. امروزه همراه با رشد و گسترش سازمان و مسئولیتهایش ما با مسائل پیچیدهتری سر و کار داریم که برخوردی در خور آنها باید صورت بگیرد.
ما در دو سال گذشته به پیروزیهای زیادی در جهت رسیدن به اهدافمان دست یافتهایم، ما توانستیم جنبش مسلحانه را در جامعه تثبیت کنیم و حمایت تودهها را نسبت به جنبش جلب نمائیم. امروزه جنبش مسلحانه ایران و در رأس آن سازمان چریکهای فدائی خلق ایران، مورد قبول و حمایت بسیاری از نیروهای خلق قرار گرفته است، و نه تنها در داخل کشور بلکه در خارج از کشور و در میان انقلابیون منطقه نیز مورد حمایت و تأیید قرار دارد.
این پیروزیها برای سازمان ما دستاوردهای بزرگی هستند. حمایتهای موجود در اوضاع کنونی وظایف سنگینی را بر دوش سازمان ما قرار می دهد. کاملاً ضروریست که ما این مسئولیتها را باز شناسیم و در آستانه تودهای کردن جنبش مسلحانه ایران، با درکی بس عمیقتر و جدیتر از مسائل انقلاب ایران به پیش برویم.
رفقا!
سازمان ما در ماهی که گذشت، بزرگترین یورش دشمن را در تاریخ زندگی سیاسی - نظامی خود تجربه کرد. سازمان ما در ماه گذشته مورد وسیعترین حملات دشمن قرار گرفت. حملاتی که میتوانستند برای یک
سازمان مسلح شهری مرگبار باشند. با این همه سازمان ما از زیر این یورش شدید دشمن و از بوته این آزمون دشوار نیز مانند همیشه سربلند بیرون آمد. دشمن نقشه وسیعی برای نابودی ما طرح کرده بود. و واقعاً میپنداشت که کار ما را تمام خواهد کرد. ولی آنها سخت در اشتباه بودند چرا که سازمان ما با سازمانهای مسلح شهری دیگر تفاوتی اساسی دارد، سازمان ما، سازمان فدائیان است و این بزرگترین نقطه قدرت ماست. در اروگوئه وقتی رژیم نظامی حملات برنامهریزی شده خود را بر علیه توپاماروسها[توپاماروها] آغاز کرد، در جریان نبردها 200 نفر دستگیر! و فقط 10 نفر شهید شدند و این نشان میدهد که بسیاری از توپاماروها خود را تسلیم کردهاند. ولی رفقای ما چطور جنگیدند؟ رفقای ما از کودک 11 ساله تا پیرزن 55 ساله با هر وسیله که در اختیارشان بود، رو در روی مأموران بیشمار دشمن ایستادند و در جنگ رو در رو بدون اینکه فکر تسلیم و شکست را بخود راه بدهند به شهادت رسیدند و تعدادی از رفقای ما نیز توانستند خطوط محاصره دشمن را شکسته و خود را برای ادامه مبارزه حفظ کنند، کاری که برای مأموران دشمن بیشتر به یک معجزه شباهت داشت. رفقای ما در مجموع [با] هر آنچیزی که در اختیارشان بود جنگیدند و از شرافت انقلابی و حیثیت سیاسی سازمان دفاع کردند. ما به آنها افتخار میکنیم و به شرافت کمونیستیشان سوگند میخوریم که در راهی که با خونشان سرخ شده است، همگون تر از همیشه، جدیتر از همیشه و نیرومندتر از همیشه پیش برویم.
سازمان ما اینک یک دوره تعهد انقلابی را پشت سر میگذارد، این روزها برای همه رفقای ما روزهای دشواری به حساب میآیند. طبیعی هم است که چنین باشد. چرا که سازمان بزرگترین ضربه تاریخ خود را پشت سر میگذارد و اجباراً باید با پیشامدهای آن مقابله کند. از دست دادن 15 پایگاه، شهادت بیش از 14 رفیق، از دست دادن امکاناتی که از لحاظ مالی قریب نیم میلیون تومان ارزش داشتند، ضرورت مخفی کردن رفقای علنی، همه و همه مسائل و مشکلاتی را برای ما ایجاد کردهاند. با این همه رفقای ما با تکیه بر همان معیار اساسی سازمانی یعنی با تکیه بر فدائی بودن خود این مشکلات را نیز از سر خواهند گذراند. ما چه آن وقت که قدرت و امکانات داشته باشیم و چه آن وقت که امکاناتمان را از دست داده باشیم، یک فدائی خلق هستیم، ما چیزی
نداریم که از دست بدهیم و برای ما بالاتر از سیاهی رنگی وجود ندارد پس عقبنشینی و احساس ناامیدی و شکست برای ما مفهومی ندارد. به ویژه اینکه ما در هدف اساسی خود که همانا تسخیر دژ تودهها است به پیروزیهای مهمی نایل آمدهایم، و این بزرگترین دست مایهای را که یک سازمان انقلابی میتواند برای خود تأمین کند، هماکنون در اختیار داریم. این امر بزرگترین امکانات را در جهت ادامه کاری اهدافمان در اختیار ما میگذارد. امروزه بیش از هر زمان دیگر، سازمان ما در میان مردم نفوذ کرده است و مورد حمایت مردم قرار دارد و این برای یک سازمان انقلابی مهمترین چیزهاست.
رفقا!
اوضاع کنونی، وظایف و مسئولیتهای مشخصی را در برابر ما قرار میدهد، سازمان باید برای احیاء امکانات از دست رفته، تربیت رفقای تازه، و تجدید سازمان پشت جبهه، دست به یک رشته اقداماتی بزند. برنامهی دورهی شش ماهه اول سال 55 با توجه به ضرباتی که خوردهایم، نمیتواند روال طبیعی خود را داشته باشد. به همین لحاظ برای بقیه دوره شش ماه جاری، ما باید برنامهی ویژهای طراحی کنیم. اساس این برنامه که برای اجرای آن حدود سه ماه وقت داریم عبارت خواهد بود از:
1- بازسازی امکانات و پشت جبهه برای حفاظت سازمان.
2- پایهسازی سیاسی در سازمان و آموزش کادرهای تازه مخفی شده.
3- بررسی ضعفها و کمبودهای تشکیلاتی و ایجاد سیستمهای نوین برای مقابله با تاکتیکهای مدرن دشمن و تجدید سازمان براساس این سیستمها.
4- تشکیل چند واحد آوانگارد نمونه برای ایجاد تأثیرات برون سازمانی و گرم نگهداشتن فضای سیاسی جامعه.
براساس این برنامه، اکثریت رفقای سازمان در این دوره سه ماهه، یک حرکت آرام، دقیق و حساب شده را باید در پیش بگیرند، و با حوصله و صبری که شایسته یک انقلابی کمونیست است، مسائل عملی و نظری مطروحه را حل کنند. ما باید با دقت و حوصله کامل، نیروهای آمادهای را که از میان صفوف خلق، برای همکاری با جنبش صف کشیدهاند، سازماندهی کنیم. بعضی از رفقا میگویند که ما باید به سرعت نیروهایمان را جمعوجور کنیم و مانند سابق به
کارمان ادامه دهیم. ولی واقعیت این است که امکانات را نمیشود به سرعت بازسازی کرد. هر نوع شتابزدگی ما در این مرحله از کار، خطر نفوذ پلیس و ضربههای جدیدی را بر پیکر سازمان افزایش میدهد. گذشته از اینها، ما نه تنها درصدد بازسازی امکانات سازمان بلکه درصدد پایهسازی نوینی برای سازمان هستیم. پایهسازی مناسب برای اجرای مرحله دوم استراتژیک جنبش مسلحانه ایران مرحلهای که در آن جنبش مسلحانه تودهای خواهد شد. بنابراین ما انتظار نداریم که سازمان پس از یک دوره تجدید سازمان و امکانات، به وضعیت قبل از ضربات برگردد. ما قصد داریم با نوسازی تشکیلاتی براساس معیارهای تازه، سازمانی همگونتر، آگاهتر و نیرومندتر داشته باشیم، سازمانی که قادر باشد به وظایف خود در این مرحله از رشد جنبش مسلحانه ایران عمل کند.
این دورهی سه ماهه فرصتی برای ماست که تربیت سیاسی کادرهایمان را گسترش بخشیم و سیستمهای کارمان را متناسب با شیوههای دشمن ارتقاء دهیم. ما در این دوره، چند شاخه آوانگارد برای ایجاد تأثیرات بیرونی در حدی مشخص سازمان خواهیم داد تا بتوانیم محیط سیاسی جامعه را با اجرای عملیات و پخش اسناد جنبش همچنان گرم نگهداریم. این امر از لحاظ ایجاد شور بیشتر و اعتماد افزونتر در میان نیروهای خلق واجد اهمیت است. البته حد این اقدامات ما را این معیار تعیین میکند که به برنامه اساسی ما لطمهای نخورد.
رفیق جیاپ میگوید: «وقتی ضعیف شده اید، هوشیاریتان را صد برابر کنید» این رهنمودیست که باید در این دورهی سه ماهه آویزه گوش فرد فرد رفقای سازمان ما باشد. ما در این سه ماهه به یک هوشیاری، حوصله و روحیه انقلابی بیشتری احتیاج داریم. این دوره برای ما یک دوره خاص مبارزه است، مبارزهای که در آن ارادهی انقلابی ما برای طراحی یک برنامه دراز مدت برای سازمان صیقل خواهد یافت دورهای که ما باید به وظایف خود به عنوان پیشگام تودهها بیش از پیش آشنا شویم و خودمان را از لحاظ سیاسی و تشکیلاتی برای به عهده گرفتن وظایفمان تدارک کنیم. همچنین در این دوره ضروری است که در رشد آگاهی عمومی مارکسیستی - لنینیستی در سطح سازمان تلاش کنیم و همچنین در جهت تحلیل مسایل تئوریک انقلاب ایران کار نمائیم.
در پایان پیروزی فرد فرد رفقا را در اجرای برنامههای سازمان آرزو میکنیم.
«با ایمان به پیروزی راهمان»
از طرف کمیته مرکزی - دبیر سازمان
20/3/55
این نامه، در پس لحن حماسی خود، به خوبی از بنبستها و دشواریهای راه پردهبرداری میکند. کمیته مشترک که اینک، تجاربی در «تعقیب و مراقبت» سوژههای خود یافته بود؛ تلاش میکرد آنان را تا به انتها و یافتن ردی از دیگر افراد مرتبط و یا خانههای جدید تعقیب کند.
حسب اظهار یکی از بازجویان ساواک به نام یدالله شادمانی معروف به اسفندیاری «مسئله تعقیب و مراقبت به کلی سری بود و فقط رؤسای ادارات حق تصمیمگیری داشتند.»(1)
با کشف محفلی در مازندران که در ارتباط با چریکهای فدایی خلق بودند؛ افرادی از جمله میرحسین کابلی دستگیر میشوند. او نیز در بازجوییهای خود از یعقوب یزدانی نام میبرد. یزدانی در تابستان 1352 با عباس کابلی ارتباط داشت. این ارتباط مدتی قطع میشود؛ ولی اواخر بهار 1353 علی اکبر جعفری با در دست داشتن نیمه اسکناسی که نیمه دیگرش در دست یزدانی بود؛ به سراغ او میرود. علیاکبر جعفری، یزدانی را در ساری به محمدحسینی حقنواز معرفی میکند. پس از انجام چند قرار، حقنواز، او و حسن سلامتی را به بهمن روحیآهنگران میسپارد؛ و سرانجام آن دو به علی رحیمی که نام مستار او ایرج بود تحویل داده میشوند.
آخرین دیدار علی رحیمی و یعقوب یزدانی در فروردین 1355 صورت
1) یدالله شادمانی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، بازجویی، مورخ 30/1/1358، در دادگاه انقلاب اسلامی.
گرفت. در خلال این مدت یزدانی، کاوه بنایی را به علی رحیمی معرفی کرده بود. به طوری که رحیمی یک شب را نزد او سپری کرد. گویا تیم تعقیب و مراقبت از تعقیب بنایی به علی رحیمی دست یافت.
یدالله شادمانی در بازجویی خود مینویسد:
به هنگام تعقیب [فرد] تماس کاوه بنایی، (علیرضا رحیمی) تاکسی تیم تعقیب که راننده آن حاجی شالچی بوده، علیرضا رحیمی و محمد کیانپور اتابکی را سوار نموده که در صحبتهای خود از آغاجاری صحبت میکند و معلوم میشود که کیانپور اهل آغاجاری است و متعاقب آن تویسرکانی برای شناسایی کیانپور به اتفاق دو نفر از افراد تیم تعقیب و مراقبت توسط ازغندی به محل اعزام و بر حسب اتفاق کیانپور اتابکی را که ماشین آریایی داشته شناسایی لکن چون مادر همسر تویسرکانی فوت کرده بود به مرکز احضار و مرا به جای او فرستادند و پس از سه روز ازغندی نیز با سه اکیپ از کمیته مشترک به اهواز آمدند و کیانپور و یک نفر دیگر که همراه او بوده دستگیر و همگی به تهران مراجعت کردیم.(1)
با تعقیب علی رحیمی، خانه مشترک او با حسین موسیدوست دموچالی نیز کشف گردید. رحیمی و موسیدوست تحت مسئولیت نسترن آلآقا بودند. بنابه اظهار یدالله شادمانی، در جریان تعقیب علیرضا رحیمی، همین که در زمان تماس، تیم تعقیب، او را به اتفاق نسترن آلآقا گم میکند؛ از طریق تعقیب موسیدوست، مجدداً به نسترن آلآقا دست مییابند.
برابر اسناد موجود در بهمن 1354، اداره کل سوم ساواک به ریاست ساواک تهران اعلام میکند چون حسین موسیدوست، خود را به اداره وظیفه عمومی معرفی نکرده است، احتمال میرود که به گروههای مسلح پیوسته باشد. بنابراین «دستور فرمایید منابع را توجیه نموده که به محض مشاهده یاد شده مراتب را
1) یدالله شادمانی، همان، بازجویی، جلسه دوم، مورخ 30/1/58، ص 7.
اطلاع تا از طریق کمیته مشترک ضد خرابکاری نسبت به دستگیری وی اقدام گردد.»(1)
حسین موسیدوست در ساعت 30/15 روز 31/3/55 در خیابان تهراننو با مأمورین گشتی ساواک درگیر و کشته میشود. در بازرسی بدنی از موسیدوست یک قبضه سلاح کمری کالیبر 38 مارک شهربانی یافت میشود که متعلق به یک پاسبان شهربانی مشهد بود. این پاسبان در سال 1354 توسط دو نفر از اعضاء کشته و سلاحش مصادره شده بود.
علی رحیمی در ساعت 30/10 دقیقه روز 31/3/55 در خیابان عباسآباد حوالی سینما شهرفرنگ با یکی از اکیپهای گشت کمیته مشترک مواجه و در نتیجه تیراندازی متقابل کشته شد و دو روز بعد، در 2/4/55 نسترن آلآقا، گلرخ مهدوی و نادعلی پورنغمه نیز کشته شدند.
در خرداد ماه سال 55 یکی از کارمندان ساواک به نام سعید موسوی از طریق کار اطلاعاتی درمییابد که دو تن از اعضاء چریکهای فدایی با هویت جعلی در کارخانهای به کارگری مشغول هستند.
گلرخ مهدوی به تازگی و با نام مستعار لیلا فولادیفر در کارخانه کفش بلا استخدام شده بود. در تاریخ 26/3/55 سیدعلیرضا محمدیان تجریشی به عنوان همسر لیلا فولادی فر نامهای خطاب به رئیس کارخانه بلا نوشت که رضایت خود را برای استخدام لیلا فولادیفر اعلام میداشت.
پس از آن که بهمن روحی آهنگران در بازجویی اظهار داشت که از طریق فاطمه صدیق تنکابنی با گلرخ مهدوی مرتبط شده است کمیته مشترک درصدد یافتن و دستگیری وی برآمد.
جستوجوهای کمیته مشترک حاصلی دربر نداشت به طوری که در تاریخ 25/12/54 بخش 11 ساواک طی نامهای به شماره 19960/20 ه 11 به ریاست بخش 13 اعلام میکند هنوز ردی از گلرخ مهدوی نیافته است. اما اینک ساواک به فاصله
1) حسین موسیدوست دموچالی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 134868، بدون شماره.
اندکی پس از استخدام لیلا فولادیفر دریافت که او از اعضای سازمان چریکهای فدایی است بنابراین مراقبت از آنان به تیم تعقیب و مراقبت سپرده میشود. پس از مدتی کلیه ارتباطات آنان کشف میگردد. با این کشف، از کمیته مشترک خواسته شد طرح ضربه زدن به آنان را تهیه کند. در گزارش کمیته مشترک قید شده است «ضربت به آنان لطمهای به عملیات اصلی وارد» نخواهد ساخت. پس از آماده شدن طرح، در اجرای این تصمیم، در ساعت 30/17 روز 2/4/55 مأمورین کمیته مشترک که در خیابان عبید زاکانی مستقر بودند پس از پیاده شدن گلرخ (شهرزاد) مهدوی از اتومبیل پیکان درصدد دستگیری وی برمیآیند؛ ولی با تبادل آتش میان او و مأمورین، گلرخ مهدوی کشته میشود.
با پیاده کردن گلرخ مهدوی، اتومبیل پیکان راه خود را پیش گرفت و مأموران نیز به تعقیب آن پرداختند. دقایقی بعد، اتومبیل متوقف شد و مرد ناشناسی سوار آن گردید و به راه خود ادامه داد. همین که سرنشینان پیکان فهمیدند که تعقیب میشوند؛ اتومبیل را به کناری زده، یکی- یکی پیاده شدند و بیدرنگ به روی مأمورین آتش گشودند. درگیری سختی درگرفت و در جریان آن، نسترن آلآقا و نادعلی پورنغمه، از چریکها، و علی فردیفر، مأمور ساواک در کمیته مشترک کشته شدند.
نسترن آلآقا پیش از آن که کشته شود؛ حداقل سه بار قرارهایش لو رفته بود. یک بار آن، قراری بود که با مهدی فتاپور داشت. فتاپور که سمپات نسترن آلآقا بود پس از دستگیری اعتراف میکند: «هر روز صبح ساعت 8 میبایستی از پیادهروی سمت راست خیابان رو به بالا حرکت میکردم و نسترن آلآقا که با چادر سیاه به سمت پایین در حرکت بود مرا می دید.»(1)ولی فتاپور در بازجوییهای خود، نام آن خیابان را مشخص نمیکند.
قرار لو رفته دیگر او با حسین سازور بود. آنها در خیابان قصرالدشت با یکدیگر قرار داشتند. سر آخرین قرار که از مدارک مکشوفه شمسی نهانی به
1) نسترن آلآقا، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 103424، گزارش شهربانی کل کشور، شماره 8/0، مورخ 8/7/52، ص 2.
دست آمده، میبایست در تقاطع خیابان رودکی با آذربایجان حاضر شود. اقدامات کمیته مشترک و حضور مأمورین مبدل در محلهای هر سه قرار، و کمین کردن برای دستگیری هیچ حاصلی نداشت.
عباس جمشیدی رودباری که یک بار بیشتر نسترن را ندیده بود؛ در بازجوییهایش، دوبار بر اساس شنیدهها به تکنویسی درباره او دست زده است. وی مینویسد:
به طور کلی آشنایی من با جمیله [نسترن آلآقا] محدود میشود به آنچه که ضمن بحث رفقای رابطش به هرمز [حمید اشرف] شنیدم. اواخر تابستان و اوائل پائیز 50 بود که پس از حادثه ابطحی هرمز را سر قرار دیدم و به اتفاق وی به خانهای واقع در درکه رفته، آنجا اقامت گزیدم. در خانه درکه با دو رفیق تازه به اسامی گروهی اردشیر و چوئن(1)آشنا شدم. آن وقت من آنها را با همین اسامی میشناختم و از نامهای اصلیشان اطلاعی نداشتم. بعدها فهمیدم که آنها همان علینقی آرش و شاهرخ هدایتی بودهاند. اردشیر (علینقی آرش) از یکی از سمپاتهایش بنام جمیله با هرمز صحبت میکرد. از همان جا بود که این اسم به گوشم خورد. هرمز ابراز میکرد که جمیله آمادگی کافی برای اختفا ندارد، اردشیر به عکس اعتقاد داشت وی به مقیاس وسیعی رشد یافته و کم کم این آمادگی را پیدا میکند. آن زمان یکی از محکها و ضوابط ما برای انتخاب عضو، دادن جزوه «مبارزه مسلحانه هم استراتژی هم تاکتیک» به او و دریافتن نحوه برخورد و میزان دریافتش از مطالب این جزوه بوده است. این جزوه توسط آرش به جمیله داده شد و او در چند صفحه امتحانی نظرش را پیرامون این اثر نوشت. همه افراد مقیم خانه درکه (هرمز - اردشیر - چوئن - جمشیدی) آن را خواندند. نوشته جمیله نشان میداد که او مطالب جزوه را خوب دریافت نموده و از مبارزه مسلحانه دید روشن و درستی دارد. اکنون جمیله سمپات پیشرفتهای تشخیص داده شده، قرارش با آرش قطع و با افسانه [شیرین معاضد] که یکدیگر را نمیشناختند برقرار شد. عموماً قطع ارتباط با فرد آشنا و برقراری ارتباط با رفیق تازه و ناشناس نشان دهندهی پیشرفت سمپات است. با قطع ارتباط جمیله از آرش، من دیگر
1) برگرفته از نام چوئن لای، نخستوزیر چین در دوران مائو تسه دونگ.
چیزی از او نمیشنیدم تا زمانی که همراه با دستگیر شدن آرش خانه درکه لو رفته ما مجبور به ترک آن شدیم. در این هنگام من به خانه سلیمانیه کوچه مقدم آمدم. در این خانه که افسانه نیز اقامت داشت من مجدداً اسمی از جمیله به گوشم میخورد. مدتی افسانه و او اداره اطلاعات امریکا و انجمن ایران و امریکا را برای کارگذاشتن بمب ساعتی شناسائی میکردند. افسانه ضمن بیان نتیجه شناسائی گاهی اسمی از جمیله میبرد. اوائل سال51 هنوز ما در این خانه اقامت داشتیم که قرار جمیله با افسانه قطع و به یارمحمد [علیاکبر جعفری] داده شد.
جمیله در تیم نیز مجموعاً خودش را خوب نشان میداد. تیم بابی از جمله ژوزف [احمد زیبرم]، بابی [حسن نوروزی] و یارمحمد که خودشان را سه نخاله مینامیدند. - الحق و الانصاف که سه نخاله هم بودند - در رشد تاکتیکی و تجربیات عملی جمیله، خوب عمل میکردند. چند بار او را به تیراندازی بردند، یکبار هم برنامه «شلیک به هدف زنده» را برایش گذاردند. جمیله در این برنامه به یک گربه شلیک کرد. چند بار نیز او را برای تمرین موتورسواری بردند، البته نمیدانم آیا جمیله موتورسواری را آموخت یا نه.
با قطع ارتباط جمیله از افسانه مجدداً من از او به طور کامل بیاطلاع ماندم. آنچه میدانم این است که رفقای هم تیمش چندان رضایتی از او نداشتند و میگفتند هنوز کم تجربه است. جمیله، حسبالقاعده رفقای دختر، به عنوان یک رفیق دختر تیمی شده، به ایفای نقش پوششی در تیم میپردازد. او همچنین ممکن است برحسب لزوم به شناسایی یا کار گذاشتن بمب نیز مبادرت ورزد. در مورد مشخصات ظاهری جمیله آنچه من میدانم غیرقابل اعتماد است. زیرا من او را تنها ضمن یک عبور همراه افسانه دیدم، بعلاوه وقتی حدس زدم رفیق است عمداً بیدقتی نشان دادم. بهر صورت آنچه به نظر من رسید اینها بودند: قد متوسط در حدود 163 سانتیمتر (هم قد افسانه بود) - از نظر چاقی، درشت است- موهایش صاف، بلند و بور بنظر میرسیدند که روی شانههایش ریخته بود. جمیله حسبالقاعده رفقای دختر باید یک اسلحه کوچک کالیبر 25 با 5 یا 6 تیر فشنگ با خود حمل کند.(1)
1) عباس جمشیدیرودباری، همان، تکنویسی دربارة نسترن آلآقا.
ابوالحسن شایگان که چندی با نسترن آلآقا همخانه بود، درباره وی مینویسد:
اولین بار من نسترن را در یکی از خیابانهای اطراف مجیدیه دیدم یعنی با فرد دیگری که نامش را نمیدانم به سرقرار او رفتم. پس از آن به همراه او به خانهی خیابان ملک، سمنگان رفتم. او مسئول دسته بود. و بیشتر اوقات در بیرون از این خانه بود و وقتی هم که به این خانه میآمد دو سه ساعت بیشتر در خانه نمیماند و باز میرفت سه، چهار بار نیز شب را در این خانه ماند. وقتی من به خانهی خزانه فلاح رفتم، نسترن به تیم ما نیز رفتوآمد میکرد. وقتی هم که میآمد دو یا سه ساعت بیشتر در خانه نمیماند مقداری با بهزاد امیری دوان که مسئول تیم ما بود صحبت میکرد و میرفت. او بیشتر با پیکان سفیدرنگی که داشت رفتوآمد میکرد. او وقتی که با بهزاد امیری دوان صحبت میکرد بهزاد حرفهای او را بیشتر قبول نمیکرد و سعی میکرد حرف خودش را بقبولاند. او هر وقت که به خانه میآمد و بر سر مسائل کارگری با بهزاد امیری گفتگو میکرد همیشه در آخر با هم دعوا میکردند و بهزاد امیری به او حتی محل سگ هم نمیگذاشت.(1)
چند روز پس از کشته شدن نسترن آلآقا، گلرخ مهدوی و نادعلی پورنغمه؛ این بار، روز 5 تیر 1355، مریم شاهی در زدوخورد با مأمورین جان خود را از دست داد.
مریم شاهی پس از اخذ لیسانس در رشته تاریخ از دانشگاه مشهد و اتمام دوره سپاهیگری خود در اداره کار و امور اجتماعی خراسان، بلافاصله مخفی شد. هنوز یک ماه از اختفاء او سپری نشده بود که او مأموریت مییابد بمبی را در اداره کار و امور اجتماعی خراسان تعبیه کند. این بمب در ساعت 30/10 روز 12/2/55 در طبقه سوم اداره مذکور منفجر شد که در نتیجه آن دو تن از کارمندان اداره کار کشته شدند.
1) ابوالحسن شایگان شاماسبی، همان، تکنویسی دربارة نسترن آلآقا.
کشته شدن این دو کارمند، فرصتی برای ساواک فراهم ساخت تا تبلیغاتی را علیه چریکها سامان دهد. اگر چه چریکها ظاهراً برای جلب نظر کارگران بمب را در اداره ای منفجر ساختند که علیالقاعده سیاست های ضد کارگری رژیم را اعمال میکرد؛ ولی از این نکته غافل بودند که کشته شدن دو کارمند ساده نتایج ویرانگری را برای آنان به ارمغان خواهد آورد. اگر این ادعای فتاپور را بپذیریم که پس از ترور محمدصادق فاتح او نظر طرفداران مشی جزنی در زندان را مبنی بر غیر قابل قبول بودن چنین عملیاتی به سازمان انتقال داد؛ میتوان نتیجه گرفت که تا این زمان، هیچ رویکردی به سود نظرات جزنی در سازمان صورت نگرفت. در نظر سازمان آنچه اصالت داشت «عملیات نظامی» بود؛ صرف نظر از آن که چه کسی کشته میشود.
ساواک برای یافتن عامل یا عاملین بمبگذاری تحقیقاتی را آغاز کرد. در این تحقیقات روشن شد «که ساعت 0955 روز مذکور یکی از سپاهیان خدمات اجتماعی به نام مریم شاهی که قبلاً در اداره مزبور انجام وظیفه میکرده به بهانه استفاده از توالت و با حالتی پریشان و مضطرب به آن اداره مراجعه و چون در توالت قفل بوده از بایگان اداره کلید آن را مطالبه که در اختیار وی قرار نمیدهند و نامبرده بدون استفاده از توالت ساعت 1005 از اداره خارج میگردد. 15 دقیقه بعد از خروج مشارالیها تلفنی به مدرسه فروردین اطلاع داده میشود که در اداره کار بمب کار گذشته شده است.»(1)
ساواک با کسب این نتایج به منزل او مراجعه میکند و پی میبرد که از سه هفته پیش تاکنون، نامبرده متواری شده است.
تحقیقات برای یافتن ردی از او آغاز میگردد. پس از درج خبر کشته شدن هادی فرجاد به عنوان «عامل انفجار اداره کار مشهد» در مطبوعات 25/2/55، مریم شاهی با ارسال نامهای برای خانوادهاش، صریحاً به دخالت در این بمبگذاری اشاره میکند و خانواده خود را از همکاری با ساواک برحذر میدارد:
1) مریم شاهی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 74140، گزارش عملیاتی ساواک.
«اگر دستگیر شدید دوره دانشگاه انقلاب را دیدهاید که تبریک میگویم.»(1)
براساس گزارشی که پس از کشته شدن مریم شاهی تنظیم و ارسال شده است: «از چندی پیش وضعیت وی مشخص و اعمال و رفتار وی به منظور دستیابی به سایر عناصر خرابکار مرتبط با مشارالیها تحتنظر مأمورین این سازمان بوده و در تاریخ 5/4/2535 [1355] با آگاهی از مسئله و احساس خطر قصد فرار از منطقه مربوطه را داشته است.»(2)
مریم شاهی برای فرار از منطقه در ساعت 11:15 روز 5/4/55، کنار خیابان نهر فیروزآبادی، نرسیده به خیابان 21 متری جی با سلاح کمری جلو اتومبیلهای سواری را برای تصرف میگیرد. مأمورین کمیته مشترک که مایل به تعقیب او بودند، برای دستگیری اقدام نمیکنند. خبر این حادثه، توسط جوان دوچرخهسواری به سه نفر از پاسبانان کلانتری بخش 19 تهران که در خیابان آیزنهاور و در «خط سیر موکب ملوکانه و مهمان عالیقدر ایران» مستقر بودند میرسد. آنان با راهنمایی جوان مذکور در منطقه حضور یافته و به تعقیب و گریز میپردازند. در نتیجه این تعقیب و گریز، مریم شاهی در خیابان میمنت کشته میشود.
در هشتم تیرماه سال 1355 کمیته مشترک به خانه مرکزیت سازمان در مهرآباد جنوبی ضربه میزند. نحوه دستیابی کمیته مشترک به این خانه در ابهام قرار دارد. شاید با تعقیب رضا یثربی این خانه، لو رفته باشد. همچنین گفته شده است که ساواک با اتخاذ ترفندی توانست مکالمه تلفنی حمید اشرف با یکی از اعضاء را که به تازگی از زندان آزاد شده بود طولانی ساخته و محل کیوسک تلفن عمومی مورد استفاده اشرف را در منطقه نزدیک فرودگاه شناسایی کرده و به تعقیب وی بپردازد؛ و با
تعقیب وی خانه مهرآباد جنوبی را کشف کند.(1)
در گزارش عملیاتی ساواک از خانة مهرآباد جنوبی آمده است:
براساس نفوذ اطلاعاتی ساواک در گروه چریکهای باصطلاح فدایی خلق، یکی از مخفیگاههای قابل اهمیت گروه در منطقه مهرآباد جنوبی، بیستمتری ولیعهد، خیابان پارس کوچه رضاشاه کبیر کشف و مدتی تحت مراقبت واقع و پس از کسب اطلاعات مورد نیاز، به کمیته مشترک ضد خرابکاری مأموریت داده شد تا عملیات لازم را جهت ضربت زدن به منزل امن مزبور و دستگیری ساکنین آن به عمل آورد. به همین مناسبت پس از بررسیهای لازم و تهیه مقدمات کار، منزل تیمی مورد بحث در ساعت 0230 روز 8/4/35 [55] محاصره و در ساعت 0430 همان روز به وسیله بلندگو به ساکنین خانه موصوف اخطار گردید بدون مقاومت خود را تسلیم نمایند. لکن ساکنین منزل ضمن سوزانیدن مدارک با مسلسل، اسلحه کمری و نارنجک جنگی مأمورین را مورد حمله قرار داده و قصد داشتند پس از شکستن حلقه محاصره متواری شوند که با آتش متقابل مأمورین مواجه و سرانجام عملیات پس از چهار ساعت زد و خورد خاتمه و 10 تروریست ساکن منزل مورد نظر معدوم گردیدند.(2)
عدهای از کادرهای رده بالای چریکهای فدایی در این خانه به سر میبردند؛ اما به رغم ساعتها درگیری و مقاومت سنگین، هیچکدام نتوانستند از مهلکه بگریزند. حمید اشرف نیز در میان کشتهشدگان بود.
روزنامهها، خبر کشته شدن رهبر «تروریستها» را در صفحه اول چاپ کردند. پیش از این، طی درگیریهای متعدد، او بارها توانسته بود از چنگ مأموران کمیته مشترک ضد خرابکاری بگریزد. حمید اشرف یکی از برجستهترین اعضای چریکهای فدایی خلق بود. خونسردی، بیباکی، قدرت سازماندهی، انضباط تشکیلاتی، و پنهانکاری، به همراه یک دهه زندگی مخفی در شرایطی که
بخش زیادی از بار تشکیلاتی را یکتنه بر دوش میکشید، او را به «رهبر افسانهای» چریکها در مبارزة مسلحانه تبدیل کرده بود.
حمید اشرف در سال 1325 در تهران متولد شد. پدرش اسماعیل، کارمند اداره راهآهن بود و در سالهای 1332 الی 1336 رئیس راهآهن آذربایجان بود. حمید یک برادر به نام احمد و خواهری به نام مینا داشت.
آگاهیهای اولیة مربوط به فعالیتهای سیاسی حمید اشرف را جمشیدی رودباری در اختیار میگذارد. عباس جمشیدی رودباری در شرح فعالیت خود مینویسد: «اولین شناسایی من از افرادی با گرایش چپ در سال پنجم متوسطه دبیرستان دارالفنون بوده است. این افراد عبارت بودند از: 1. فرخ نگهدار 2. حمید اشرف 3. بهمن آژنگ 4. ایازی. اینها همه همکلاس من بودهاند (سال پنجم ریاضی) ارتباط من با آنها ارتباط محفلی بوده است و برحسب طبیعت محفل دارای شکل و فعالیت منظم نبود.»(1)
حمیداشرف پس از اخذ دیپلم در رشته مکانیک دانشکده فنی دانشگاه تهران پذیرفته شد. وی یکی از سمپاتهای گروه جزنی به شمار میرفت. با دستگیری جزنی، اگرچه اعضا و سمپاتهای دیگر از جمله فرخ نگهدار نیز دستگیر و به حبس محکوم شدند؛ ولی از آنجا که نام اصلی حمید اشرف را مسئول او نمیدانست، لاجرم از موج دستگیری در امان ماند و توانست به فعالیتهای خود ادامه دهد. سال تحصیلی 50-1349 در حالی که رابط بین تیم شهر و تیم کوه بود، برای سال چهارم در دانشکده نامنویسی کرد. تا اینکه با اولین دستگیریهای تیم شهر، برای همیشه مخفی شد.
حمید اشرف در نامهای که تاریخ 2/12/49 ذیل آن درج شده، خطاب به پدر و مادرش مینویسد: «اینجانب پس از مدتها فکر تصمیم گرفتم که پس از این مستقلاً زندگی کنم. البته این اقدام من ممکن است با سنتهای ایرانی مطابقت نداشته باشد ولی اذعان کنید که ما دیگر در عهد قاجار نیستیم.» او سپس برای آن
1) حمید اشرف، همان، تکنویسی جمشیدی رودباری درباره حمید اشرف.
که استقلال خود را عادی و طبیعی جلوه دهد مینویسد: «من فعلاً در نزدیکی اصفهان در یک کارگاه ساختمانی مسئولیت اداره بخشی از کارها را به عهده دارم و فعلاً ماهیانه 1800 تومان میگیرم. [...] از نظر دانشکده در صورتیکه تمایل به گرفتن مدرک داشته باشم هر موقع میتوانم این عمل را انجام دهم و یک ترم ترک تحصیل درها را بر روی من نمیبندد.»(1)
معلوم نیست این نامه چگونه به دست ساواک میافتد؟ مأمور ساواک در کنار آن مینویسد: «به پرونده حمید اشرف ضمیمه گردید 11/3/50»(2).
بر پایة اطلاعات گمراهکنندة اشرف، مبنی بر اشتغال در حوالی اصفهان، طی نامهای ساواک مرکز از ساواک اصفهان میخواهد «به نحو غیرمحسوس سریعاً نسبت به شناسایی و دستگیری وی اقدام و نتیجه را اعلام دارند.»(3)
غفور حسنپور پس از سیاهکل در بازجوییها اظهار میکند اشرف با جزنی ارتباطاتی برقرار نموده است. چون در آن زمان جزنی دوران محکومیت خود را در زندان قم سپری میکرد اداره کل سوم طی نامهای به شماره 6290/312 مورخ 24/12/49 از ریاست ساواک قم میخواهد که در این زمینه هوشیار باشند.
هر چه زمان میگذشت، و ساواک و کمیته مشترک بیشتر در جریان فعالیتها و خصوصاً درگیریها و فرارهای او قرار میگرفتند تلاش بیشتری برای دستگیریاش به عمل میآوردند. در گزارشی آمده است: «حمید اشرف در روز 30/7/51 ساعت 40/15 با مأمورین کمیته مشترک درگیر میشود در سرپل خانیآباد به سمت توقفگاه مهر رفته و جلوی یک موتورسوار را گرفته و میگریزد.» مقام مسئول در هامش آن مینویسد: «مایه تأسف است. کاری را ماهها دنبال کردند با یک قفلت [غفلت] از دست دادند.»(4)
معلوم نیست طی این درگیریها، آیا حمید اشرف همواره تحت تعقیب بوده است، یا آنکه به طور تصادفی با مأمورین کمیته مشترک مواجه میشد؟
به لحاظ موقعیتی که اشرف در سازمان داشت تمامی افراد دستگیر شده مرتبط با وی تکنویسیهای مفصلی درباره او انجام دادهاند. جمشیدی رودباری که اشرف را از دوران دبیرستان میشناخت، درباره مشخصات ظاهری او مینویسد: «قد متوسط در حدود 165 سانتیمتر، چاقی متوسط با ظاهر ورزیده، بینی کشیده و چانه تیز دارد، روی بینیاش خال گوشتی سیاهرنگ بیضوی موجود است که با خون میپوشاند. این رفیق عموماً در تیپ متوسط محصلی ظاهر میشود. زیرا در این تیپ راحت تر است و بهتر ظاهرسازی میکند. گاهی در تیپ بالا در میآید. ولی در تیپ بالا سخت عمل میکند و ظاهرساز خوبی نیست. او یک کلت با یک خشاب اضافه جمعاً 17 تیر و یک نارنجک با خود حمل میکند.»(1)
او جای دیگری درباره حمید اشرف مینویسد: هنگام راه رفتن زانوهایش را کم میشکند. موهایش را بور میکند. قبل از دستگیری من، یک کلاه شاپو شیریرنگ به سر میگذاشت و یک موتورسیکلت رکس دودنده آبیرنگ داشت. در خیابان های آبشار، زاهد گیلانی (واصل صفا و نیروی هوایی) و نیز در کوچه مروی [و] در پمپ بنزین سه راه آذری مشاهده شده که زیاد قرار میگذاشته در باغات یافتآباد و بیابانهای سلیمانیه (منطقه بین خیابان خراسان و انتهای خیابانهای سلیمانیه و کوکاکولا) مینشسته و صحبت میکرده. در منطقه بازار نیز زیاد میرفته. ابتکار تکنیکی و تاکتیکیاش خوب است. از هوش متوسط بالا برخوردار میباشد. بسیار حواس پرت است. بارها اتفاق افتاده که قراری را از یاد برده است. مکان یا زمان قراری را اشتباه کرده است. او گاه دچار خصلت بسیار نارفیقانه [... ناخوانا] میشود. گاه گنده دماغ و مغرور به نظر میرسد. بارها اتفاق افتاده که توی خودش فرو میرود به نحوی که به حرفهای رفقایش بیتوجه
میماند. این خصوصیاتش بارها مورد انتقاد حتی اعتراض رفقایش قرار گرفت
1) حمید اشرف، همان، تکنویسی جمشیدی رودباری درباره حمید اشرف.
ولی او میگفت نمیداند این حالتش از کجا آب میخورد.»(1)
همو در تکنویسی دیگری درباره اشرف مینویسد: «اشرف رفیق بسیار صبوری است. هیچگاه در تصمیمات دچار شتابزدگی نشده تابع احساسات قرار نمیگیرد. این خصوصیت به بقایش کمک زیادی کرده است. اشرف از نظر تئوریک و استراتژیک فاقد ارزش و شایستگی است. لیکن تجربهاش در سازماندهی زیاد است. و از نظر تاکتیکی و تکنیکی خوب است. حمید تا حدی محیل است. این خصوصیت از ارزش او به عنوان یک رفیق میکاهد و وی را خدشهدار میسازد وی شخصاً رابط شهرستانها (البته اگر گروه در شهرستانها دارای شاخه باشد) و مسئولین تیمها را ملاقات میکند، همچنین رابط گروه با مجاهدین است.»(2)
تکنویسیهای دیگران از جمله تکنویسی زهرا آقا نبی قلهکی و اعظمالسادات روحیآهنگران هر چند مطول است ولی در مجموع همان مطالبی است که رودباری بیان میکند. به اضافه آن که از خلال آن کیش شخصیت و یا نوعی شیفتگی نیز استنباط میشود:
«خواهرم میگفت علیاکبر خیلی زبل است»؛ «خواهرم به ما میگفت وقتی که او به اینجا میآید حداکثر استفاده را بکنید»؛ «خواهرم میگفت که حمیداشرف را به علت نقش سازماندهی که داشته نمیگذاشتهاند در عملیات شرکت کند او رابط کوه و شهر بود». «خواهرم میگفت او خیلی صبور و پیگیر است و در مقابل مشکلات خیلی مقاوم است. ما از خواهرم شنیدیم که گفت او در عملیات فرسیو راننده ماشین محافظ بوده که در خارج از صحنه عملیات منتظر بوده است که
افراد را از صحنه عملیات دور کند.»(3)
«خواهرم میگفت سلاح علیاکبر [کلت اتوماتیک شتایر] را ایرج سپهری از فلسطین آورده»، «خواهرم میگفت که علیاکبر قبلاً کلت 7 تیر شتایر میبسته و میگفت وقتی که این سلاح [اتوماتیک شتایر] را گرفت بقدری خوشحال شدم که فوراً رفتم و چرم خریدم که برای آن جلد بدوزم»؛ «خواهرم میگفت که چون تا به حال اتفاقی برای حمید اشرف نیفتاده همه فکر میکنند که او محافظهکار است و تن به خطر نمیدهد در حالی که میگویند که او وقتی مثلاً میشنود که قرار کسی لو رفته فوراً سعی میکند خود را به منطقه برساند و او را خبر کند و این فقط یک تصادف است که او تا حالا مانده است» و ما به شوخی میگفتیم «احتمالاً او نظر کرده است.»(1)
حمید اشرف از نیمه سال 1350 یعنی پس از دستگیری و یا کشته شدن اعضای اصلی گروه تا پایان حیات خود رهبر بیرقیب سازمان بود. آشنایی او با مارکسیسم - لنینیسم بسیار اندک بود به طوری که جمشیدی رودباری آن را «فاقد ارزش» میخواند و چون دلبسته عملیات نظامی بود و در این زمینه نیز بیباکی زیادی از خود نشان میداد، این ضعف مهم او پوشیده ماند.
اگر این سخن درست باشد که جزنی، کادر رهبری سازمان، بهویژه حمید اشرف را از نزدیک شدن به مصطفی شعاعیان به واسطه اندیشههای تروتسکیستیاش بر حذر داشت باید گفت جزنی از ویروس مهلکتر و مهیبتری که میتوانست بار دیگر مناسبات استالینیستی را بر یک سازمان سیاسی چیره گرداند غافل مانده بود. هیچکس به یاد ندارد که جزنی در این باره نیز هشداری داده باشد. سازمان تحت اقتدار یک «رهبر» عملگرا، رها شده بود.
نمیدانیم جمشیدی رودباری به استناد کدام رفتار، اشرف را محیل دانست؟ ولی «حیلهگری» او در مناسباتی که با اعضاء «جبهه دموکراتیک خلق» و
مصطفی شعاعیان برقرار کرد، کاملاً آشکار است.
1) حمید اشرف، همان، تکنویسی اعظمالسادات روحیآهنگران درباره حمید اشرف.
در درگیری خانة مهرآباد جنوبی 10 تن از کادرهای چریکها کشته شدند که به جز حمید اشرف، سایرین عبارت بودند از:
1- رضا یثربی: وی در دانشکده علم و صنعت تحصیل میکرد و از دوستان کیومرث و خشایار سنجری بود. در ایامی که محمدرضا میرهاشمی حقیقی یکی از متهمین در توطئه آتشسوزی در شرکت هواپیمایی ال عال، متعلق به اسرائیل در منزل سنجری مخفی شده بود، رضا یثربی نیز به اتفاق وی و برادران سنجری دستگیر و پس از انجام تحقیقات از وی، آزاد شد.
به موجب مصوبه شورای آموزشی هنرسرای عالی نارمک که در 16/2/50 تشکیل جلسه داده بود؛ سیزده تن از دانشجویان از جمله رضا یثربی و کیومرث سنجری به علت شرکت در تظاهرات و ایجاد بینظمی به مدت یک نیمسال الی یکسال از ادامه تحصیل محروم شدند. ولی آنها پیش از این مصوبه متواری شده بودند. در تاریخ 18/5/50 ساواک تهران به ساواک مرکز «اطلاع میدهد که با مراجعات مکرر به آدرسی که رضا یثربی به هنرسرای عالی ارائه کرده بود معلوم شد که آدرس صحیح نمیباشد، مشارالیه متواری است.»(1)
رضا یثربی، کیومرث و فریبرز سنجری و آزادسرو که به اتفاق مخفی شده بودند پس از دستگیری فریبرز سنجری و کشته شدن آزادسرو، از گروه جدا افتادند. رضا یثربی نزد جعفر داوری رفت تا ترتیب ارتباط مجدد آنان را با گروه بدهد. جعفر داوری نیز وقتی برای ملاقات با برادرش مرتضی به زندان میرود، موضوع را به او میگوید و پیشنهاد میکند از فریبرز سنجری که در زندان است بخواهد امکان وصل مجدد آنان را فراهم سازد. اما چون فریبرز از داخل زندان نمیتوانست ارتباطی با گروه برقرار کند، تا مدتها این امکان فراهم نشد. اواخر تابستان 51 جعفر داوری به برادرش مرتضی که به تازگی از زندان آزاد شده بود اطلاع میدهد که با یکی از افراد مخفی در اصفهان آشنا شده است. در صورتی
که رضا یثربی مایل باشد میتواند ترتیب تماس آنان را فراهم سازد.
مرتضی داوری از طریق برادر دیگرش مهدی، به کسانی که ممکن بود یثربی
1) رضا یثربی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 79919.
را ببینند اطلاع داد تا اگر او را یافتند، به او بگویند مرتضی داوری میخواهد او را ببیند. این خبر به رضا یثربی رسید و او نیز به منزل جعفر داوری رفته و علت را جویا میشود. مرتضی داوری نیز قرار تماسی را در اصفهان در مسجد شیخ لطفالله به او داد تا در روز و ساعت مقرر فردی را در آنجا ملاقات کند. این فرد اسدالله بشردوست بود. پس از این آشنایی قرار میشود که کیومرث سنجری و رضا یثربی به اصفهان منتقل شوند. اما پس از کشته شدن بشردوست، مجدداً رابطه آنان قطع میشود. تا اینکه در بهار سال 1352 جعفر داوری بار دیگر رضا یثربی را در حالی که لباس ژنده و مندرسی بر تن داشت، در اصفهان میبیند. جعفر داوری اوضاع و احوال او را جویا میشود. رضا یثربی برای او میگوید:
خشایار سنجری از سربازی فرار کرده و پیش آنها آمده است و مدتی با همدیگر بودهاند و در این مدت دزدیهای کوچک کرده و سرگرم ساختن خودشان بودهاند تا اینکه وقتی از یک دکان میوهفروشی میوه میدزدیدهاند کیومرث سنجری دستگیر میگردد و خشایار سنجری به کمک او رفته که کیومرث از دست میوه فروش فرار کرده و خشایار گیر میافتد و مردم سر رسیده خشایار را گرفته به کلانتری میبرند و گویا از آنجا به شهربانی میروند، به هر حال گفت که اکنون آنها دارند خانهکشی میکنند و خانهاشان را تغییر داده که اگر خشایار سنجری شناخته شد آنها گیر نیفتند.(1)
رضا یثربی همچنین، قطع شدن تماسشان با گروه را به اطلاع جعفر داوری رساند. بار دیگر، داوری وعده کرد که رابطه آنان را برقرار سازد.
جعفر داوری در سفر به تهران موضوع فرار خشایار سنجری از سربازی و پیوستن او را به کیومرث و یثربی به اطلاع مرتضی داوری رساند و از او خواست که با کمک احمد هاشمیان که مرتبط با سازمان مجاهدین بود؛ ارتباط آنان را با گروه مجدداً برقرار سازد. مرتضی داوری مینویسد:
1) رضا یثربی، همان، تکنویسی مرتضی داوری درباره رضا یثربی.
من موضوع را با احمد هاشمیان در میان گذاشتم و او هم با سازمانشان که بالاخره شخصی را از فدائیان قرار گذاشتند که در خیابان سرباز من او را ببینم و آدرس برادرم جعفر را در اصفهان به او بدهم که برود آنجا و به وسیله جعفر با رضا یثربی آشنا شود. این شخص که از طرف فدائیان آمده بود و نامش را هم نگفت آدرس جعفر در پادگان اصفهان را گرفت و به اصفهان رفته او را دید قرار ملاقات با رضا یثربی را گذارده بودند.(1)
خشایار سنجری مدتی بعد به تهران آمد و با اعظمالسادات روحیآهنگران همتیم شد. ولی از رضا یثربی دیگر خبری در دست نیست. پس از «لو» رفتن خانهای در تبریز و کشته شدن مسعود پرورش، عبدالمجید پیرزاده جهرمی، جعفر محتشمی و فاطمه افدارنیا، کمیته مشترک تصور میکرد پنجمین فرد کشته شده رضا یثربی است، در حالی که فرد پنجم مصطفی دقیقی همدانی بود.
برابر اعترافات شفاهی بهمن روحیآهنگران، رضا یثربی فرمانده دستهای در تهران بود. او در جریان ترور سرگرد نوروزی مسئولیت طراحی را به عهده داشته و همچنین، در جریان بمبگذاری در سفارت عمان نیز دخالت داشته است.
2- سیدمحمد حسینی حقنواز: برابر اسناد موجود، از اواخر سال 1351 متواری شده بود. حبیب برادران خسروشاهی، پس از دستگیری اعتراف کرد توسط او با حمیداشرف آشنا شده است. ساواک برای یافتن او تحقیقاتی را آغاز کرد.
بهمن روحیآهنگران پس از دستگیری، به طور شفاهی اعتراف کرد سیدمحمدحسینی حقنواز با نام مستعار منوچهر، فرمانده دستهای از چریکها در استان خراسان است. حقنواز پیش از آنکه به عنوان فرمانده دسته، به مشهد برود؛ مسئولیت چند تن را در مازندران بر عهده داشت. یکی از آنان یعقوب یزدانی بود. دیگری میرحسینعلی شریعتپناهی، اهل بابل بود.
به دستور علیاکبر جعفری، مقرر شد شریعتپناهی به عنوان کارگر، کاری در
1) رضا یثربی، همان، تکنویسی درباره رضا یثربی، صص 1 و 2.
گرگان بیابد. جعفری در ساری، حقنواز را با نام مستعار منصور و به عنوان مسئول به شریعتپناهی معرفی کرد. آن دو به خانهای رفتند که شریعتپناهی به اتفاق علیاکبر جعفری اجاره کرده بود. حقنواز به هنگام آماده کردن شام به شریعتپناهی که بیکار نشسته بود، گفت: «چرا بیکار نشستهای ما دیگر رابطه ارگانیک با هم داریم در نتیجه تو نیز عضوی از بدن من هستی و باید یک کاری انجام دهی.»(1)پس از شام هنگامی که شریعتپناهی توضیحاتی را به حقنواز ارائه کرد؛ او در پاسخ گفت: «لازم نیست به من بگویی، من هیچی از گذشتهات نمی خواهم بدانم، اگر لازم باشد با یکسال تجربهای که کسب کردم خیلی راحت میتوانم از تو در بیاورم. این کارها به درد محفلبازی ها میخورد.»(2)تحقیرهایی که حقنواز نسبت به شریعتپناهی روا میداشت، پایانی نداشت. یک بار که از شریعتپناهی خواسته شد خانهای برای سه نفر بیابد و او موفق به این کار نشد؛ حقنواز خطاب به او گفت: «تو لیاقت پیدا کردن خانهای را هم نداری.»(3)
3- محمدمهدی فوقانی: متعاقب دستگیری محمدحسین تجریشی در مهر 54 او در بازجوییهای خود اعتراف کرد که ناپسری خواهرش، به نام محمد مهدی فوقانی نزدیک به هفت ماه است که متواری شده؛ ولی گهگاه نامهای از سوی او به منزل پدریاش ارسال میشود که سلامتی خود را خبر میدهد.
با این اعترافات، ساواک برای شناختن و یافتن او اقدام میکند. تحقیقات ساواک به این نتیجه میرسد که «مشارالیه کارمند سازمان برنامه بوده که از تاریخ 1/12/53 با ترک محل کار خود متواری میشود و با توجه به اینکه نامبرده از دوستان مارتیک غازاریان [قازاریان] بوده است [...] غیبت او مسلماً به دلیل فعالیت او به نفع گروههای خرابکار میباشد.»
پیشتر از ازدواج تاکتیکی فوقانی با گلرخ (شهرزاد) مهدوی در سال 52
گفتیم. چندی بعد، آنها با هم متواری شدند. فوقانی احتمالاً به شمال منتقل شد. به گزارش کمیته مشترک به مدیریت کل اداره سوم «در تاریخ 16/11/54 در بین مدارک مکشوفه از خانه تیمی گروه فوقالذکر در ساری دسته چک شماره 12765 بانک اعتبارات صنعتی مشاهده که پس از تحقیقات و بررسی های لازم صاحب آن نامبرده بالا تعیین گردیده است. ضمناً علیاصغر روحیآهنگران (عضو معدوم گروه مزبور) در اعترافات شفاهی، نامبرده بالا را از اعضاء دسته شمال گروه موصوف در گیلان معرفی و اضافه نموده نامبرده به اتفاق نامزدش گلرخ [شهرزاد] مهدوی به گروه ملحق و مشغول فعالیت گردیدهاند.»(1)
4- عسگر حسینی ابرده،: فعالیت خود را از سال 51 در حالی که دانشآموز کلاس پنجم دبیرستان بود؛ با حضور در محفلی یازده نفره که دو عضو دیگر آن غلامرضا بانژاد و زینالعابدین رشتچی بودند، در مشهد آغاز کرد. موضوعات این محفل در آغاز صرفاً ادبی بود؛ ولی همین که مباحث سمت و سوی سیاسی پیدا کرد؛ کلیه اعضا در تاریخ 15/1/51 دستگیر شدند.
هنگامی که در زندان مشهد بودند، دکتر حشمتالله شهرزاد، برای آنان درباره مسایل اقتصادی و کارگری همه روزه کلاس میگذاشت و زندانی دیگری به نام احمدرضا مظفری نیز مبانی مارکسیسم را به آنان آموزش میداد. آنان به تدریج با مارکسیسم آشنا شدند. دانسته نیست که عسگر حسینی ابرده در چه تاریخی از زندان آزاد شد. پس از آزادی و اخذ دیپلم وارد مدرسه عالی بازرگانی شد.
به گفته حسین صفاری که از طریق غلامرضا بانژاد با حسینی ابرده آشنا شده بود و مدتی در یک خانه سکونت داشتند، حسینی از اوایل سال 55 مخفی شد.
5- یوسف قانع خشکبیجاری: در بهمن ماه 1345 در رشته برق دانشکده صنعتی پلیتکنیک پذیرفته شد. از بدو ورود فعالیتهای صنفی و سیاسی خود را آغاز کرد؛
1) محمدمهدی فوقانی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 118969، بدون شماره.
به طوری که در 30/8/46 ساواک تهران در گزارش به مدیریت کل اداره سوم نام وی را در زمره طرفداران جنگهای پارتیزانی آورده است و میافزاید: «ضمناً یوسف قانع در پلیتکنیک مسئول مطالعه درباره مواد منفجره میباشد.»(1)
یوسف قانع خشکبیجاری چون «با تعدادی از عناصر کمونیست و اخلالگر ارتباط و همفکری» داشت در تاریخ 4/12/48 دستگیر میشود و به رغم «اقاریر دو متهم دیگر به اسامی عبدالرضا نواب بوشهری و فرشید جمالی مبنی بر اینکه مشارالیه دارای افکار کمونیستی است»، ولی چون «دلایلی حاکی از شرکت وی در فعالیتهای کمونیستی بدست نیامد»، با کسب برائت از اتهامات در تاریخ 5/5/49 از زندان آزاد و به ادامه تحصیل در دانشکده پرداخت.
میتوان پرسید چرا فردی با چنین سوابق و گرایش به مبارزه مسلحانه، در حالی که دوست مهدی سامع و غفور حسنپور هم بوده، برای عضوگیری در تیمهای شهر و کوه در همان سالهای اولیه که حسنپور به سازماندهی پرداخته بود؛ در نظر گرفته نشد؟ البته حسنپور به سامع گفته بود که خشکبیجاری «مته به خشخاش میگذارد و خیلی وسواسی است.»(2)شاید همین وسواسی بودن او که زهرا آقانبیقلهکی نیز چنین تعبیری درباره وی به کار میبرد، مانع گزینش او از جانب حسنپور شده است.
خشکبیجاری پس از فراغت از تحصیل «متقاضی استخدام در سازمان آب منطقهای تهران بوده که با استخدامش موافقت گردید.» ولی او مدتی بعد مجدداً دستگیر و به سه سال حبس محکوم گردید. در تیر ماه سال 54 آزاد شد.
بعدها که یوسف قانع مخفی شده بود؛ یکی از دانشجویان که در جریان شرکت در تظاهرات دانشجویی دستگیر شده و مدت محکومیت خود را با یوسف قانع در زندان مشهد سپری کرده بود؛ دربارهاش نوشت:
نامبرده عضو کمون بود و معتقد به مبارزه مسلحانه بود و مدتی با ناصر مهدوی مطالعه میکرد سواد مارکسیستی کافی داشت و چندین بار در حال قدم زدن با من صحبت کرد و گفت فعلاً ایران در شرایطی است که باید مبارزه مسلحانه صورت بگیرد و شبها با نقی حمیدیان - علی پورنغمه و ابراهیم خیری جلسه داشتند و پیرامون فعالیت صحبت میکردند نامبرده از جمله کسانی است در بیرون از زندان فعالیت خواهد کرد زیرا رفتار و صحبتهایش در داخل زندان نشان میداد که فردی است از نظر فکری حاد است.(1)
اگرچه چگونگی آن بر ما روشن نیست، اما خشکبیجاری بلافاصله پس از آزادی به چریکها پیوست. زهرا آقانبی قلهکی که او را با نام مستعار عباس میشناخت، دربارهاش مینویسد:
عباس حدود 10 روز بود که به تیم گرگان آمده بود. عباس تازه مخفی شده بود و اسلحه و نارنجک نداشت. عباس جثهای کوچک و لاغر داشت قدش نسبتاً کوتاه بنظر میرسید. عباس از مسایل زندگی مخفی و چگونگی آن اطلاعی نداشت.... یک عدد نارنجک که در خانه داشتیم برداشت و بسته بود و بچهها به او چرمدوزی یاد داده بودند او در آن خانه کارهایی که انجام داد طرز درست کردن و دوختن لوازم کمر (کیف و جلد نارنجک) بود که حدود یک هفته کار کرد بعد پری به او طرز تایپ کردن را یاد میداد و او تمرین میکرد او هیچکار خاص و ویژهای در آن خانه انجام نداد و من متوجه نشدم که کار و شغل او چه بوده فقط کمی به نقشهکشی وارد بود.(2)
پس از ضرباتی که به دسته شمال چریکها وارد شد، خشکبیجاری توانست از آنجا بگریزد. چون ارتباطاتش با گروه موقتاً قطع شده بود نزد یکی از سمپاتهای خود به نام منوچهر گلپور، دانشجوی دانشکده پلیتکنیک میرود.
گلپور نیز او را به یکی از دوستانش معرفی نمود تا نسبت به اختفای وی اقدام کند. دست بر قضا، این دوست گلپور به نام [م. ک.] با شماره 10028 منبع ساواک بود. اسناد موجود به درستی نشان نمیدهند که آیا یوسف قانع پیشتر این «فرد» را میشناخته و یا اینکه از طریق گلپور با او آشنا شده بود؟
اولین سندی که مربوط به خبرچینی «فرد» مزبور میباشد و در پرونده یوسف قانع خشکبیجاری ضبط شده، مربوط است به ملاقات گلپور با وی در 12/10/54. در این ملاقات گلپور به دوست خود اظهار میکند:
مدتی است یوسف قانع را ندیده و به محل کارش هم تلفن کرده، به او گفتهاند وی مدتی است سرکار نیامده و معلوم نیست کجاست. گلپور در مورد یکی دیگر از دوستانش به نام فرامرز شریفی که کشته شده صحبت و گفت با شریفی رفیق بوده و با او همکاری داشته است و شریفی با اینکه با یک دختر سرهنگ بازنشسته ازدواج میکند همچنان به فعالیت خود نیز ادامه میدهد و وقتی گلپور از سربازی برمیگردد به خانه وی رفته، اما مادرش به او میگوید فرامرز فراری شده تا اینکه خبر کشته شدن شریفی را در روزنامه میخواند.(1)
در این ملاقات، گلپور برای اولین بار، «موضوع اختفای [مسرور] فرهنگ و الحاق او به گروه چریکهای فدایی خلق را به صراحت مطرح و پس از اینکه مقدار زیادی راجع به لزوم مبارزه مسلحانه، موقعیت [مسرور] فرهنگ و [یوسف] قانع با هم مذاکره نمودند گلپور از دوستش پرسید اگر احیاناً روزی موقعیت کار مخفی برایش به وجود آید حاضر است این کار را بکند یا نه؟ دوستش پاسخ داد که اصولاً چرا او چنین سؤالی را مطرح کرده، گلپور گفت برای اینکه این مسئله برای خود وی مطرح است و فکر میکند شاید روزی فرهنگ به سراغ او بیاید و وی را دعوت به کار مخفی نماید و میخواهم از هم اکنون در اطراف این موضوع بیاندیشد و فکر کند.»(2)گفت و گوی دو جانبه گلپور و دوستش در این
روز به خاطر آمدن میرکمال فرنود و همسرش به منزل گلپور ناتمام ماند.
کارشناس موضوع در ساواک، ذیل این گزارش خبر، چند پیشنهاد به مقام مافوق خود ارائه می دهد. از جمله اینکه: «از دستگیری گلپور تا حصول نتیجه قطعی خودداری و از مراقبت به وسیله منبع 4120 فعلاً استفاده نشود. زیرا امکان دارد در جریان مراقبت از موضوع مطلع و دست به اقدامات غیرقابل پیشبینی و احتمالاً قطع ارتباط با شنبه [منبع] نماید.»
مدیریت کل اداره سوم، ذیل خبر چنین پینوشت میکند: «با پیشنهادات موافقت میشود منبع باید از این طریق خود را در داخل چریکهای فدایی خلق رخنه دهد.»
پیرو این گفتوگوها گلپور در روزهای یکشنبه، دوشنبه و سهشنبه 28، 29 و 30 دی ماه به منزل دوست خود رفته و صحبتهای خود را در «مورد لزوم زندگی مخفی و مبارزه مسلحانه» ادامه میدهند. گلپور همچنین با اشاره به نامناسب بودن خانه دوستش به وی توصیه میکند که «اقدام به اجاره خانه بزرگتری کند و در این مورد از نظر مادی هم حاضر است کمک لازم را بکند.»
ساعت 30/14 روز سهشنبه سیام دی ماه یوسف قانع خشکبیجاری با منزل این دوست مشترک تماس گرفته و برای ساعت 15 همان روز با وی در خیابان تاج قرار میگذارد.
دانسته نیست اولین تماس یوسف قانع پس از فرار از حادثه گرگان با منوچهر گلپور در چه تاریخی بوده است؟ همچنین روشن نیست که او به چه نحوی و چه زمانی با این فرد آشنا شده است؟ آن دو با یکدیگر به قدری صمیمی بودند که در این ملاقات، یوسف قانع برخلاف تمامی موازین زندگی مخفی، اطلاعات مفیدی در اختیار این منبع ساواک قرار میدهد:
1- یوسف قانع به نامناسب بودن اوضاع و شدت کنترل خیابانها اشاره کرد و گفت بهتر است از راههای خلوت به طرف خانه دوستش بروند و سپس با ماشین وی چند دور زده و صحبت کنند.
2- قانع دوست خود را نصیحت میکرد که همچنان پوشش خود را به لحاظ طرز زندگی (لباس تمیز و شیک، اتومبیل و سر و وضع مرتب) حفظ
کند زیرا این امر به علت اینکه ایجاد سوءظنی نسبت به او نمیکند لازم است و بخصوص که چون از طرف سازمان با او تماس گرفته میشود لازم نیست دنبال ارتباطهای دیگر برود.
3- قانع میگفت احتمالاً از طرف خانم [مسرور] فرهنگ [ملیحه زهتاب] یا کس دیگری به او تلفن خواهد شد چنانچه خانم فرهنگ بود به او بگوید که یکی از دوستانش میخواهد با او تماس بگیرد و کار لازم دارد و اگر کس دیگری بود با او قرار بگذارد و راجع به برخی مطالب که مطرح میشود گفتگو کند.
4- بین دو نفر راجع به منوچهر گلپور صحبت شد و هر دو متفقالنظر بودند که وی شخص مناسب و صادقی است و بهتر است دوست قانع با او روابط خود را حفظ کرده و مشترکاً (گلپور و دوست قانع) در خودسازی خویشتن کوشش کنند.
5- قانع و دوستش قرار گذاشتند که با یکدیگر در تماس باشند. به این ترتیب که وقتی در پاسخ تلفن قانع، رفیق او ترکی صحبت کرد یعنی وضع کاملاً مناسب و مساعد است و اگر بطور رسمی صحبت کرد یعنی وضع بد نیست ولی بهتر است مواظب باشند و اگر با اظهار کلمه ارادتمندم، شما کی هستید شروع به صحبت کرد، یعنی وضع خطرناک است و چنانچه شخص مزبور خواست قانع را ببیند بگوید که جزوهای را که از دانشکده خواسته بودی (مثلاً جزوه انتقال انرژی) حاضر است و میخواهم بتو بدهم که در این صورت با هم قرار میگذارند و همدیگر را میبینند.
6- قانع درباره خانه دوستش سئوال میکرد که آیا قابل اطمینان است یا نه و اگر لازم شود میتواند به آنجا بیاید و احتمالاً مثلاً شبی را آنجا باشد؟ و پس از اینکه دوست وی وضع خانه خود را برای او تشریح کرد، قانع گفت فعلاَ به علت اینکه خانه فعلی شناخته شده است و ممکن است دوستان با آنجا تماس بگیرند همان خانه باشد ولی بعداً لازم است خانه مطمئنتری و بزرگتری اجاره کند.
7- قانع میگفت لازم نیست تمام رفقا از وهله اول زندگی مخفی داشته باشند زیرا در شرایط زندگی آزاد هم میتوانند به اندازه کافی مفید واقع
گردند ولی تمام رفقا باید آمادگی زندگی مخفی را داشته باشند که در صورت لزوم بلافاصله مخفی شوند.
8 - قانع از شخصی بنام جعفری نام میبرد که از اعضای کمیته مرکزی هم بوده و هنگام مسافرت به مشهد در تصادف اتومبیل کشته شد.
نظریه شنبه:
1- به نظر میرسد یوسف قانع شماره تلفن دوست خود را به عنوان یک وسیله ارتباط با برخی از دوستانش که با خانم فرهنگ در ارتباط هستند قرار داده و میخواهد از این طریق ارتباط خود را با ایشان برقرار کند.
2- یوسف قانع سبیل خود را تراشیده و بارانی به تن داشت. وی پس از خاتمه مذاکرات در حوالی تقاطع جاده قدیم شمیران با تختجمشید از اتومبیل دوستش پیاده شد.
نظریه یکشنبه: آموزش لازم به شنبه داده شده است، با توجه به گزارشات قبلی که تقدیم گردیده، اصلح است از هرگونه اقدام مستقیم خودداری شود تا نفوذ بطور کامل انجام گیرد.(1)
چند روز بعد، منوچهر گلپور با دوست خود در خیابان تاج ملاقات میکند و خطاب به او میگوید: «نظر به اینکه امکان سوءظن به او کم است، به همین علت میتواند از این پوشش استفاده کرده و برای سازمان چریکهای فدایی خلق یک عضو مفید آشکار باشد و اضافه نمود لزومی ندارد که کلیه افراد مخفی باشند و سازمان به اعضای آشکار بیشتری احتیاج دارد.» در این ملاقات، گلپور به دوستش اطلاع میدهد که اجاره منزل جدید توسط وی فعلاً منتفی است.
کارشناسان ساواک در ذیل خبر چنین نظریه میدهند:
بنظر میرسد، طی چند روز گذشته کسی (به احتمال قوی یوسف قانع) با گلپور تماس گرفته است. این احتمال به دو علت وجود دارد، یکی شباهت آشکار مذاکرات گلپور با صحبتهائی که قانع با دوست مشترکشان انجام داده و دیگر اینکه گلپور میخواست بفهماند وضع او با سابق اندکی فرق کرده و
1) یوسف قانع خشکبیجاری، همان، از 311.
چند بار نیز تذکر داد که علت منتفی شدن اجاره خانه و لزوم حاضر شدن در قرار ملاقاتهای مورد نظر مرگ مسرور نیست، بلکه مطالب دیگری است که همین امر نشان دهنده ارتباط او با یکی از اعضای گروه چریکهای باصطلاح فدایی خلق است. مراقبت به وسیله منبع 1585 از گلپور ادامه دارد.
ساعت 30/14 روز شنبه 11/11/54 یوسف قانع تلفنی با دوستش، برای بیست دقیقه بعد در انتهای خیابان شادمان قرار می گذارد. در این ملاقات یوسف قانع از دوست خود میخواهد که «به نحو کاملاً طبیعی منیژه خواهر مسرور [فرهنگ] را ببیند و به او در مورد مرگ مسرور تبریک بگوید و حتی اگر توانست گل سرخی هم به او بدهد. قانع توضیح داد که این ممکن است موجب برقراری ارتباط دوستش با اعضاء دختر سازمان شود و میگفت معمولاً در چنین مواقعی از رفقای دختر در اطراف خانواده شخص شهید وجود دارد و این نوع طرز برخورد او را متوجه میکند و در صورت لازم ارتباط برقرار مینماید.»
دوست قانع در این ملاقات به شباهت سخنان گلپور در آخرین ملاقاتی که با یکدیگر داشتند و سخنان قانع اشاره میکند و قانع «درباره گلپور گفت او بسیار ناشی است و اطلاعات و آگاهی تئوریک کم دارد و لازم است دوستش در این مورد به کمبودهای او توجه کرده و در بر طرف کردن آنها بکوشد.»
یوسف قانع در ادامه سخنان خود توضیح داد:
مدتی است ارتباط وی با سازمان محدود شده و این به علت حوادثی است که اخیراً پیش آمده و همین امر تا حدودی موجب کندی ارتباط دوستش و گلپور با سازمان میگردد و اگر در طی مدتی که باید بگذرد تا ارتباط قانع با سازمان به طور کامل برقرار شود و برای او پیش آمدی رخ ندهد توسط خود او و در غیر این صورت از کانالهای دیگر ارتباط دوستش و گلپور با سازمان برقرار خواهد شد و آن گاه بهتر و سریعتر خواهند توانست کار کنند.
یوسف قانع برای دوستش روشن نمیکند که این کانالهای دیگر کدامند و آنان چگونه خواهند توانست در صورت نبودن قانع با سازمان ارتباط بگیرند.
پرویز ثابتی ذیل گزارش خبر نوشته است: «دستورالعملهای لازم جهت نفوذ
هر چه سریعتر به منبع در هدف داده شود به وسیله منبع میتوانید یکی دو نفر دیگر به گروه معرفی نمایید. 6/12/54».
ملاقات قانع با دوستش روز پنجشنبه 16/11/54 بار دیگر و این بار در منزل همان دوست انجام شد. گفتوگوهای آنان در این روز بدین شرح بود:
1- یوسف درباره اینکه دوستش به خانه خواهر فرهنگ رفت یا نه سئوال کرد و سپس درباره رفتار و عکسالعمل خواهر فرهنگ پرسید که دوستش پاسخ داد ملاقات انجام شده اما نتیجه مطلوب مورد نظر بدست نیامده و قرار است مجدداً با منیژه (خواهر مسرور) ملاقات نماید.
2- یوسف درباره برادر زن مسرور فرهنگ، حسن زهتاب سئوال کرد و درباره چگونگی و حدود روابط و آشنائی دوستش با حسن زهتاب جویا گردید و پرسید زهتاب (که رفیق زهتاب خطاب میکرد) تا چه حد با افکار و موضع دوستش آشنائی دارد و آیا مسرور فرهنگ درباره دوست قانع با زهتاب گفتگو داشته یا خیر؟ در این مورد دوست قانع توضیح داد، او و زهتاب تنها دورادور و اسماً همدیگر را شناختهاند و تنها یکبار که زهتاب از محل کارش در اطراف اصفهان به تهران آمده بود، او و خواهرش ملیحه زهتاب و مسرور و دوستش چند ساعتی همدیگر را دیدهاند ولی فکر میکند که زهتاب از طریق مسرور تا حدودی با افکار دوست قانع آشنائی داشته است.
3- دوست قانع درباره محل خانهای که قرار شده اجاره کند سئوال کرد و پرسید به نظر قانع کدام ناحیه مناسب است، قانع اظهار داشت قسمتهائی از شهر که محیطهای خلوتی هستند بعلت اینکه افراد زیاد با هم تماس و آشنائی دارند و از وضع یکدیگر مطلع هستند مناسب نیست و قسمتهائی هم که اشرافی است بعلت اینکه اغلب مقامات و اشخاص سرشناس زندگی میکند و تعداد ارتشیهای عالی رتبه و مقامات ساواک زیاد است مناسب نمیباشد و بهترین نواحی نواحی خرده بورژوازی است و به این علت همان نواحی تهران ویلا و آریاشهر و شهرآرا مناسب میباشد و نواحی جاده قدیم و قلهک نیز به علت اینکه گذرگاه ساواکیها است چندان جالب نمیباشد.
4- قانع درباره ارتباط با سازمان گفت همانطور که قبلاً اشاره کرد ارتباط او با سازمان بعلت جریانات و پیشآمدهای اخیر کم شده و چون نوزدهم بهمن
در پیش است و بعلت فعالیتهای موفقیتآمیز رفقا در نوزده بهمن گذشته دستگاه نسبت به این روز حساسیت دارد شدیداً کنترل و مراقبت مینماید سازمان در برقرار کردن سریع ارتباط در این روزها احتیاط بیشتری میکند لذا مدتی طول خواهد کشید که وضع ارتباط او با سازمان عادی شود و این البته در صورتی است که برای خود او اتفاقی نیافتد و حادثهای پیش نیاید، در اینجا دوست قانع گفت تا چندی قبل آنها برای مرتبط شدن با سازمان روی مسرور حساب میکردند و دل به او بسته بودند ولی حوادث بعدی و کشته شدن مسرور نشان داد که این کافی نبوده و اگر یوسف نمیبود با کشته شدن مسرور ارتباط آنها با سازمان قطع میگردید و دیگر تا مدت مدیدی این امکان وجود نداشت و حالا خوشبختانه قانع وجود دارد و میتواند این ارتباط را برقرار کند ولی با توجه به تجربهای که در مورد مسرور پیش آمد و وضع قانع، اکنون عاقلانه نیست که آنها تنها به امید قانع بنشینند و لازم است تا حادثهای نظیر آنچه برای مسرور پیش آمد برای قانع پیش نیامده از این نظر اقدام کند تا در صورت پیش آمدن چنین وضعی ارتباط آنها با سازمان به طور کامل قطع نگردد.
قانع از این مسئله استقبال کرد و گفت البته همینطور است و هر رفیقی حق دارد از رابط خود بخواهد که مشخص کند در صورت پیشآمدن حادثهای برای رفیق رابط ارتباط رفیق دیگر یا سازمان چگونه برقرار خواهد شد، در مورد قانع و دوستش البته او میتواند (قانع) به طریقی و از یک کانال دیگر ارتباط مستقیم بین دوستش و سازمان برقرار کند ولی به درستی نمیداند در صورت انجام چنین کاری آیا این اقدام او مورد انتقاد سازمان واقع خواهد شد یا نه لازم است در این مورد بیشتر فکر کند ولی فعلاً همینقدر مشخص کند که اگر شخصی به دوستش تلفن کرد و گفت که از طرف حسین تقیپور صحبت میکند دوستش با او قرار بگذارد البته فعلاً قصد چنین کاری ندارد ولی احتمال دارد پس از فکر کردن در اطراف قضیه چنین تصمیمی را بگیرد و بخواهد رابطه بین دوستش و سازمان را از کانال دیگری برقرار کند که در این صورت چنین تلفنی به دوستش خواهد شد.
قانع پس از این گفتگوها در مورد خانه فعلی دوستش پرسید و اینکه آیا در رو دارد یا نه و مثلاً در آشپزخانه به کجا باز میشود و از این قبیل سئوالات، در
همین ضمن پدر و مادر دوستش آمدند و با به صدا درآمدن زنگ درب حیاط قانع برخاست و با راهنمائی دوستش چنین تلقی کرد که در طبقه بالا بوده و دارد میرود.
نظریه: شنبه به طور کامل توجیه گردید و اطلاعات مکتسبه بعدی به موقع بعرض خواهد رسید.(1)
در یکی دیگر از گزارشهای مربوط به رابطه منبع با یوسف قانع خشکبیجاری این نظریه ارائه شده است:
آموزش لازم به شنبه داده شد و به طور کامل توجیه گردید تا در مورد اجاره خانه اقدام نماید، ضمناً نشریات کیهان، اطلاعات، رستاخیز و آیندگان که مطالبی در مورد ضربات وارد به گروه چریکهای باصطلاح فدایی خلق در استان مازندران و تبریز در آنجا درج شده بود به شنبه داده شد تا در اختیار یوسف قانع قرار دهد و مستمسکی برای اخذ اطلاعات بیشتر باشد.(2)
منوچهر گلپور نیز مستقلاً با این دوست مشترک در تماس و ارتباط بوده است. در یکی از ملاقاتها «گلپور در مورد دختری که دیپلمه و در قسمت هواشناسی فرودگاه کار می کند و از سال 51 با او ارتباط داشته چنین عنوان نموده که وی دختری بسیار روشنفکر و باشعور بوده و آمادگی خود را برای زندگی مخفی و چریکی اعلام داشته است. نامبرده افزوده که در مورد دختر مورد بحث با یوسف قانع خشکبیجاری نیز مذاکره نموده و او به وی توصیه کرده به دوستی خود با دختر موصوف ادامه دهد. دختر مورد اشاره دارای سه خواهر و یک برادر میباشد که برادرش در حال انجام خدمت وظیفه بوده و پدر او نیز استوار بازنشسته است. خانه آنها در حوالی پپسی کولا بوده و گویا منوچهر گلپور هنگامی که از کارگاه بر میگردد او را به خانه میرساند.»
منبع خبر، نظر خود را چنین بیان میدارد:
به طوری که از مذاکرات گلپور استنباط میگردد، وی به مسئله ازدواج تاکتیکی و تشکیل خانه مخفی به سبک مسرور فرهنگ (معدوم) و ملیحه زهتاب (از اعضای متواری گروه) فکر میکند و قصد وی از مطرح کردن این موضوع با دوستش مشورت و فکر کردن بیشتر در این مورد بوده است.(1)
ساواک در جریان کنترل منوچهر گلپور به این نتیجه میرسد که دختر مزبور الهه رئیسدانا است. در روزهای پایانی اسفند 54، یوسف قانع به منزل دوست خود رفت و با خوشحالی گفت: «رفقا از سلامتی او اطلاع حاصل کردهاند و به احتمال 90% تا اواخر اسفند ارتباطش به طور کامل با سازمان برقرار خواهد شد و مجدداً در مورد اجاره خانه تأکید نمود که مسئله به طور جدی دنبال شود.»(2)
قانع همچنین از دوست خود میخواهد در صورت دستگیر شدن، نه تنها به ارتباط نیمهگسیخته قانع با سازمان اشارهای نکند؛ بلکه به «سؤالات چنان پاسخ دهد که ساواک فکر کند یوسف در رابطه کامل با سازمان» میباشد. وقتی که دوست او علت را جویا میشود؛ قانع توضیح میدهد: «اگر ساواک بداند رابطه او با سازمان نیمگسیخته است و به طور موقت قطع شده خانه تمام افرادی را که او را میشناختهاند تحت نظر خواهد گرفت و کنترل شدید خواهد کرد و این احتمالاً منجر به نتایج نامطلوب خواهد گردید.»(3)
در 24/1/55 منوچهر گلپور به منزل دوستش میرود؛ ولی چون برادر دوستش به منزل میآید به اتفاق با اتومبیل گلپور به بیرون رفته و به گفتوگوی خود ادامه میدهند. در آغاز، از وقفه افتادن در تماس یوسف قانع با آن دو گفتوگو شد و بالاخره پس از مذاکره به این نتیجه رسیدند که فعلاً گلپور سر قرارهای ثابت خود با قانع برود تا در صورتی که اطلاعی از قانع بدست نیامد قرار اضطراری خود را برای وصل به گروه اجرا کند. اما سه روز بعد، جمعه 27/1/55 گلپور به منزل دوست خود میرود و اطلاع میدهد که «یوسف به او تلفن کرده
و گفته است که او پروژه خود را تحویل داده و منوچهر ضمن اظهار خوشحالی از او شیرینی خواسته که یوسف جواب داده عجله نکند چون به زودی او هم پروژهاش را تحویل خواهد داد و شیرینی هم خواهند خورد.»(1)
به نظر منبع خبر: «منظور یوسف قانع خشکبیجاری از تحویل پروژه وصل شدن به گروه چریکهای باصطلاح فدایی خلق بوده که طی آن به منوچهر گلپور گفته او نیز به زودی باید مخفی شود و از منوچهر خواسته است که این مطلب را به دوستشان نیز که قانع حدود یک ماه در منزل او بوده اطلاع دهد.»(2)
این رخدادها به روشنی، یادآور حوادث پس از دستگیری جزنی و مخفی شدن ضیاءظریفی در منزل ایرج واحدیپور و تماس شهریاری با او و نهایتاً دستگیری مشعوف کلانتری و دو تن دیگر می باشد.
شاید بتوان با قطعیت ادعا کرد با احاطهای که ساواک بر چریکهای فدایی یافته بود در صورتی که انقلاب اسلامی به پیروزی نمیرسید؛ سرنوشت تشکیلات تهران حزب توده سرنوشت محتوم چریکهای فدایی بود.
به درستی نمیدانیم دیگر نفوذیهای ساواک در این گروه چه کسانی بودند و اینان بعدها چه نقشی ایفا کردند؛ ولی میدانیم ساواک افراد مختلفی را مترصد نفوذ در این گروه کرده بود.
یوسف قانع خشکبیجاری در جریان یکی از مذاکراتی که با دوست خود یعنی همان منبع ساواک داشته، اظهار میدارد: «نواب بوشهری از طرف سازمان خائن شناخته شده و آدرس او نیز شناسایی گردیده و سازمان از آن اطلاع دارد.» احتمالاً چریکها تصمیم داشتند که عبدالرضا نواب بوشهری را نیز اعدام کنند. بنابراین، کارشناس موضوع توصیه میکند: «اصلح است مراتب با ملحوظ داشتن حفاظت منبع، به وی اطلاع داده شود تا محل کار و سکونت خود را تغییر دهد.»(3)
در گزارشهای مربوط به تعقیب حمید اشرف، خواندیم که کمیته مشترک قبل از آنکه به خانة حمید اشرف در خیابان خیام و دیگر خانههای امن هجوم ببرد، از طریق شنود مکالمة تلفنی حمید اشرف، دریافت که آنها از شناسایی فردی برای ترور سخن میگویند. آیا فرد مورد اشاره حمید اشرف، عبدالرضا نواببوشهری نبوده است؟
معلوم نیست چرا اینبار عبدالرضا نواب بوشهری، از سوی چریکها خائن خوانده شده است. اگر بوشهری به جرم عضویت در یک شبکه کمونیستی طرفدار جنگهای پارتیزانی در تاریخ 18/11/1348 دستگیر میشود و پس از سپری ساختن یک سال حبس به زندگی عادی خود برمیگردد؛ آن شبکه مربوط به چریکهای فدایی خلق نبوده است که اکنون به بهانة آن بتوان وی را خائن و احتمالاً مستحق مجازات مرگ دانست.
یا اگر، به اعتبار آنکه در سال 48 در بازجوییهای خود، نامی از حسنپور به میان آورده اکنون باید خائن تلقی شود؟ اگر چنین است میدانیم که اعترافات او منجر به دستگیری حسنپور نشد بلکه اعترافات کسانی به دستگیری حسنپور و مهدی سامع انجامید که هیچگاه از سوی چریکها خائن خوانده نشدند. شاید انتساب خیانت به بوشهری، از آن روی باشد که وی پس از آزادی هرگونه مبارزه را به کناری نهاد.
بوشهری در دوران دانشجویی با یوسف قانع روابطی داشت که هرگز از چارچوب فعالیتهای صنفی در سطح دانشکده پلیتکنیک فراتر نرفته بود. بعد از آن هر یک به راهی جداگانه رفتند.
گویا نزد چریکها هرگونه بازگشت از مشی مسلحانه مترادف با ارتداد و خیانت بود و چریکها وظیفه خود میدانستند که صرف نظر از نسبت این «خائنین» با خودشان مجازات لازم را در مورد آنان به اجرا درآورند تا بلکه، بدین طریق راه بازگشت و نقد روش را برای همیشه در میان همة گروهها مسدود نمایند.
حق با مصطفی شعاعیان بود که در گفتوگوهای خود با علیاکبر جعفری
میگوید: «رفیق جون! سازمانی که به هنگام ناتوانی از پخش اندیشهای که نمیپسندد جلو میگیرد، به هنگام توانایی، آن مغزی را میترکاند که بخواهد اندیشهای کند سوای آنچه سازمان دیکته میکند.»(1)ظاهراً مغز نواب بوشهری نیز، به خاطر آنکه اندیشهای جدای از مشی مسلحانه در خود پرورانده بود، شایسته ترکیدن بود.
6- طاهره خرم: منوچهر محمدیتهرانی، در بازجویی اش درباره طاهره مینویسد:
طاهره خرم را من در کلاس درس خویی (کلاس درس ادبیات و فرهنگ معاصر) شناختم. در این کلاس، چون خویی راجع به ماتریالیسم بیشتر صحبت میکرد؛ خرم اکثر صحبتهای خویی را یادداشت می کرد، پس از این آشنایی سطحی، یاد شده توسط محمدرضا طلوعشریفی بیشتر به من معرفی شد و به طوری که شریفی میگفت بین طاهره خرم و فرزاد دادگر کتابهایی مبادله شد و قبلاً در یک برنامه کوهنوردی خرم به اتفاق فرزاد دادگر و چند نفر دیگر به دماوند رفته بوده و کتابهایی که بین دادگر و خرم مبادله شده در سطح بالایی بود.(2)
کارشناس کمیته مشترک، در تاریخ 10/10/54 چنین نظر میدهد:
با عرض مراتب فوق و عنایت به اینکه عناصر مخفی پیوسته سعی در عضوگیری عناصر مستعد دارند و از طرفی چون یاد شده با فرزاد دادگر (عضو متواری و مسلح گروه چریکهای باصطلاح فدایی خلق ایران) از قبل در ارتباط بوده و تعدادی کتب بین آنان مبادله شده لذا بعید به نظر نمیرسد که گروه مذکور تاکنون نسبت به عضوگیری وی اقدام نموده باشد و یا نماید در صورت تصویب به مدت 15 روز به وسیله منبع 4120 تحت مراقبت و سپس نسبت به دستگیری وی اقدام گردد.(3)
مراقبت از طاهره خرم بیش از چهار روز به طول نیانجامید. آخرین گزارش تیم تعقیب و مراقبت مربوط به روز 5/12/54 است. همان روزی که طاهره خرم دیگر به منزل بازنگشت و مخفی شد. در این روز، طاهره خرم که قصد مخفی شدن داشت از ساعت 15/8 صبح که از خانه خارج شد با اتومبیل پیکان قرمز رنگ متعلق به برادرش در خیابانها میگشت و تیم تعقیب و مراقبت نیز وی را تعقیب میکرد تا اینکه او به سوی دانشگاه محل تحصیل خود رفته و به سمت خیابانی که همیشه اتومبیل خود را پارک میکرد رفت. تیم تعقیب و مراقبت به تصور اینکه او با پارک اتومبیل به دانشگاه مراجعه میکند برای کنترل او به سوی در ورودی دانشگاه رفت ولی با مدتی انتظار معلوم میشود که او به دانشگاه مراجعه نکرده است. تیم تعقیب بلافاصله به سوی منزل پدری او میرود. با مراقبت از آنجا نیز معلوم میشود که او به منزل نیامده است. فردای آن روز، پدر طاهره از طریق اداره آگاهی به کمیته مشترک دلالت داده میشود و در آنجا اظهار میکند که دخترش از روز گذشته ناپدید شده است.
در تاریخ 7/2/1355، منبع ساواک با نام مستعار مسعود در دانشگاه صنعتی چنین گزارش میدهد:
سه نفر دانشجویان مشروح زیر در روزهای اخیر به دانشگاه مراجعه نکرده و شایع است که نامبردگان متواری شدهاند. 1- پرویز هدائی سال سوم برق. 2-طاهره خرم سال چهارم مکانیک 3- علیاکبر وزیری اسفرجانی.(1)
کمیته مشترک برای یافتن طاهره خرم اقدامات گستردهای را آغاز کرد. از جمله، با شنود تلفن خانواده خرم آشکار شد که در 29/2/55 «شخصی به نام بهرام پورخلیلی یکی از بستگان خرم و صاحب مغازه خرم با پدر طاهره تماس گرفته و اظهار داشته که روز گذشته شخصی با سن حدود 40 سال با کت و شلوار مرتب و ترکزبان به وی مراجعه کرده و گفته است طاهره در زندان است و قصد دارد با مادرش ملاقات کند. مادر طاهره میتواند با همراه داشتن سند
1) طاهره خرم، همان، بدون شماره، به تاریخ 7/2/2535 [1355].
اتومبیل برای دیدن او اعلام آمادگی کند. بهرام پورخلیلی در ادامه اظهاراتش به پدر طاهره خرم گفت شخص مزبور هیچگونه تقاضای مادی نداشته و اصلاً اهل این جور حرفها نیست. پدر طاهره نیز میگوید اگر چنانچه مجدداً تماس گرفت آدرسش را بگیرند تا ترتیب کار را بدهم.»
برابر اسناد موجود، ساواک با یافتن این سرنخ، از تمامی روشها برای یافتن ردی از طاهره خرم استفاده میکند ولی تا زمان آخرین گزارش مندرج در پرونده طاهره خرم که مربوط به 16/3/55 میباشد، فرد مزبور دیگر مراجعه نمیکند.
7- غلامرضا لایقمهربانی.
8- علیاکبر وزیری اسفرجانی.
9- فاطمه ع. حسینی.
درباره سه نفر اخیر از کشتهشدگان در خانه مهرآباد جنوبی اطلاعات قابل ملاحظهای به دست نیامد. در گزارشی که ساواک به ریاست اداره دادرسی نیروهای مسلح به تاریخ 20/6/1355 و با شماره 1396-7007/381 ارسال کرد به تعداد 10 نفر کشته اشاره نمود که دو تن آنان ناشناس بودند. مدتی بعد در نامهای دیگر نوشته شده: «در بررسی معموله پیرامون شناسایی دو نفر از کشتهشدگان خانه تیمی مهرآباد جنوبی که در آن تاریخ مورد شناسایی واقع نگردیده بودند، مشخص شد نفر ردیف نهم علیاکبر فرزند کیامرث شهرت وزیری اسفرجانی به شماره شناسنامه 43 شهرضا متولد 1335 دانشجوی سابق دانشگاه صنعتی آریامهر بوده و هویت نفر ردیف دهم عسگر فرزند میرزاآقا شهرت حسینی ابرده، به شماره شناسنامه 2750 متولد 1322 شغل بیکار میباشد.»(1)
با این توضیحات، دانسته نیست که چرا چریکهای فدایی نام غلامعلی خراطپور را نیز به این فهرست افزودهاند. در پرونده غلامعلی خراطپور برگه
1) کیومرث وزیری اسفرجانی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 119615، نامه به اداره دادرسی نیروهای مسلح از ساواک به شماره 714 - 12802/382، مورخ 12/9/36 [1356] .
خبری به تاریخ 3/11/1356 و با شماره 244/02 دیده میشود که منبع آن «همکار شرقی» و منشاء آن «مسموعات همکار» قید شده است. در این برگ آمده است: «مهندس غلامعلی خراطپور رئیس پیشین شبکه برقرسانی جاده شاهی - بابل که چند سالیست متواری میباشد بنا به گفته چند نفر از آشنایان شخص مزبور در کشور اتریش و یا فیلیپین میباشد. نامبرده دارای پدر، مادر و سه برادر است که برادر بزرگتر بنام محمود [...]»(1)اگرچه از سرنوشت وی نیز اطلاعی نداریم، ولی قطعاً در درگیری مهرآباد جنوبی کشته نشده است. احتمال دارد که او یکی از کشتهشدگان ناشناس رشت باشد.
کشته شدن حمید اشرف، به عنوان سازماندهنده اصلی و قدیمیترین عضو گروه، تأثیرات خاص خود را بر جای نهاد. اگرچه در سال 54، بعد از تجدید ساختاری که با الهام از توپاماروها به عمل آمد؛ چنین تصور میشد که در صورت وارد شدن ضربه به یک بخش، دیگر هستهها و یا بخشها میتوانند مستقلاً و بدون نیاز به دیگر هستهها به حیات و فعالیت خود ادامه دهند؛ ولی اینک مرگ حمید اشرف شیرازه سازمان را از هم گسست و تأثیرات روانی خود را باقی گذارد.
عبدالرضا کلانتر نیستانکی که به همراه حمید اشرف از خانه خیابان شارق گریخته بود؛ مینویسد: «وقتی روزنامهها خبر کشته شدن حمید اشرف را اعلام نمودند، ما فهمیدیم که گروه متلاشی گردید و قرارها به هم خورد. از این نظر ابتدا کسری اکبری را به منزل خودشان فرستادیم و آنگاه مسلسلها را منزل دوست فاطمی مخفی و به کنار دریا رفتیم.»(2)
ابوالحسن شایگان شام اسبی که به مدت 24 ساعت با نادره احمد هاشمی در
یک خانه زندگی کرده بود، مینویسد: «در ساعت 2 بعدازظهر وقتی رادیو اعلام کرد که حمید اشرف و 9 نفر دیگر در یک خانه تیمی کشته شدهاند؛ او مدتی متحیر روی زمین نشسته بود و نمیتوانست از جای خود برخیزد. قیافه او نشان میداد که خیلی افسرده و نگران است.»(1)
ابوالحسن شایگان، اما از واکنش حمید آریان پس از کشته شدن حمید اشرف ارزیابی دیگری به دست می دهد: «موقعی که رادیو اعلام کرد که حمید اشرف کشته شده او باز سعی میکرد که به افسرالسادات [حسینی] و نادره احمدهاشمی روحیه بدهد. بعد از اینکه از رادیو این مطلب را شنید او کمی هم خوشحال شده بود. دیگر نمیدانم چرا.»(2)
یک روز پس از کشته شدن حمید اشرف، کمیته مشترک درصدد برمیآید به یکی دیگر از خانههای چریکها در خیابان فلاح، کوچه پیرنظر، پلاک40 ضربه بزند. این خانه در جریان تعقیب و مراقبت مأموران کمیته مشترک کشف شده بود و آنها حداقل از اواخر خرداد ماه 55، آنجا را زیر نظر داشتند. حمید آریان، افسرالسادات حسینی و ابوالحسن شایگان شاماسبی، در این خانه به سر میبردند. مأموران کمیته مشترک، ساکنان خانه را تا محل کارشان در کارخانه قرقره زیبا مشایعت میکنند.
چون کشته شدن نسترن آلآقا در منطقه فلاح صورت گرفته بود؛ ساکنان خانه، از بیم خانهگردیهای ساواک، برای مدتی آنجا را ترک کرده بودند. ابوالحسن شایگان به خانه تکی حمید آریان رفت و افسرالسادات حسینی نیز با فردی با نام مستعار حسن رهسپار منزل دیگری شد. پس از چند روز که حسن توانست با سازمان ارتباط برقرار کند؛ مجدداً، آنان توسط فردی به نام «قاسم» و با چشمان بسته به خانه دیگری رفتند. در این خانه، «یک دختر کوتاه قد» هم بود. به روایت ابوالحسن شایگان، در آن روز:
قاسم از خانه بیرون رفت و ورودش صبح زود فردا بود که نیامد. پس از مدتی چند نفر دیگری که بیرون از اتاق بودند و ما آنها را نمیدیدیم کاغذی به داخل اتاق انداختند که روی آن نوشته شده بود مسئول بیاید. محمد [حمید آریان] از اتاق بیرون رفت. او پشت در اتاق با یک نفر صحبت میکرد. پس از نیم ساعت او بداخل اتاق آمد و گفت که قاسم صبح ورود نکرده و ما تا عصری در خانه میمانیم و عصری تخلیه میکردیم [میکنیم] محمد گفت که ما به حال آمادهباش هستیم. محمد هر چند وقت یکبار از اتاق بیرون میرفت و با یک نفر صحبت میکرد. ساعت 2 از رادیو شنیدیم که حمید اشرف و 9 نفر دیگر در مهرآباد جنوبی کشته شدهاند، ما پس از یک ساعت اعلام تخلیه کردیم.
هر کدام ما با آن دختر یک قرار گذاشتیم، من هم با او قراری در میدان راهآهن گذاشتم.
قرار شد که او با یک نفر دیگر از خانه خارج شود. محمد هم، چون در شناسنامه جعلی برادر پوران نبود و ما میخواستیم که به اتاق تکی محمد برویم و محمد هم در آنجا بگوید که پوران خواهر اوست؛ شناسنامه او را گرفت و نام او را هم توسلی کرد. ما در ساعت 5 همراه محمد (من و پوران) از خانه خارج شدیم. او به من و پوران گفت که زمین را نگاه کنید. ما پس از مدتی پیادهروی سوار یک تاکسی شدیم و داخل ماشین من از صحبتهای راننده فهمیدم که آنجا منطقه تولیددارو است. ما نزدیکیهای میدان فلاح از تاکسی پیاده شدیم و از آنجا به اتاق تکی محمد رفتیم. محمد ما را از راه بیابان به خانهاش برد و من باز منطقه را نفهمیدم. فقط بعد از آن وارد خیابانی به نام ولیعهد شدیم و از آنجا به اتاق تکی محمد رفتیم. آنجا هم محمد به صاحب خانه گفت که پوران خواهر من است و او را آوردهام که در تهران معالجهاش بکنم. ما شب را خوابیدیم.
[...] قرار شد که او و پوران صبح به سر قرار ثابت حسن بروند. آنها صبح ساعت 6 از خانه خارج شدند. ورود آنها ساعت 11 صبح بود. آنها ساعت 30/10 به خانه آمدند پوران در خانه ماند و محمد رفت. ورود او نیز ساعت 6 بعدازظهر بود. قرار شد که من هم برای خرید به بیرون از خانه بروم. عصری ساعت 30/5 دقیقه پوران که با دختر همسایه دوست شده بود با او به بیرون از خانه رفت و ساعت 30/6 به خانه برگشت.
محمد نیز در ساعت 6 ورود نکرد. پوران خیلی ناراحت بود. در ساعت 50/6 دقیقه من برای خریدن ماست از خانه بیرون رفتم. پس از اینکه ماست را خریدم و از ماستبندی بیرون آمدم مرا دستگیر کردند.(1)
سرپرست یکی از تیمهای عملیات کمیته مشترک، در همان روز، گزارشی به شرح ذیل به مقام مافوق خود ارائه میکند:
در ساعت 30/11 روز 9/4/35 [55] جهت همکاری با تیمهای مراقبت و تعویض اکیپهای فرزین و صادق برای دستگیری دو نفر از چریکها به خیابان فلاح 8 متری فصیحی مراجعه گردید. در ساعت 10/19 یکی از چریکها به نام ابوالحسن شایگان دستگیر و دیگری به نام زهرا [باقری (افسرالسادات حسینی)] در میان جمعیت انبوهی که جمع شده بودند ناپدید [شد] و فرار کرد و از نظر تیم تأمین و مراقبت هم گم شد. مراتب جهت اطلاع به عرض رسید. ضمناً متهم دستگیر شده تحویل پایگاه گردید.(2)
اما در همان روز پس از آن که محمد [حمید آریان]، مجدداً در ساعت 30/10 از خانه خارج شد به اتفاق بهزاد امیری دوان در تور کمیته مشترک گرفتار شد و هر دو از پای درآمدند.
حمید آریان، پس از خروج از خانه تکی خود که اینک افسرالسادات حسینی و ابوالحسن شایگان را در آنجا سکنی داده بود به خانه بهزاد امیری دوان در سهراه آذری میرود. پس از آن که هر دو از منزل خارج میشوند و هر یک به مسیری میروند، مأمورین کمیته مشترک در خیابان تیموری برای دستگیری حمید آریان اقدام میکنند. حمید با پرتاب نارنجک، دست به مقاومت میزند و با تیراندازی مأمورین کشته میشود. بهزاد امیری دوان نیز، همین که در سهراه آذری خود را تحت تعقیب مأمورین می بیند برای فرار اقدام به تیراندازی میکند؛ ولی هنگامی که متوجه محاصره کامل مأمورین میشود، با کشیدن ضامن نارنجک
خودکشی میکند.
ابوالحسن شایگان، بلافاصله پس از دستگیری، قرارهای خود را با «آن دختر کوتاهقد» [نادره احمدهاشمی] در میدان راهآهن و پوران [افسرالسادات حسینی] نزد مأموران افشا می سازد. در ساعت ده صبح روز 10/4/55، ابوالحسن شایگان در معیت مأمورین به میدان راهآهن رفته و نادره احمدهاشمی را به مأمورین نشان میدهد. تلاش مأموران برای دستگیری او به درگیری میانجامد و در پی آن، نادره احمدهاشمی کشته میشود. حوالی همین ساعت، افسرالسادات حسینی که به گزارش تیم مراقبت کمیته مشترک، شب پیش را در منزلی واقع در کوچه خندان، خیابان معلم سپری کرده بود؛ در سکوی نظامی واقع در سرپل جوادیه، هنگامی که مأمورین قصد دستگیری او را داشتند، در جریان تیراندازی متقابل با مأموران جان خود را از دست داد.
ابوالحسن شایگان شاماسبی که در زمان دستگیری 15 سال داشت؛ به مقتضای سن، حافظه و دریافتهای دقیقی از حوادث، رویدادها و اشخاص اطراف خود داشت. از اینرو، تکنویسیهای او حاوی نکات مفیدی در شناخت روحیات و مناسبات بین افراد مختلف است. او در مورد بهزاد امیری دوان مینویسد:
اولین بار من بهزاد را در یکی از فرعیهای فرحآباد ژاله دیدم یعنی به همراه نسترن آلآقا و حمید آریان به سرقرار او رفتم. پس از آن او را یکبار دیگر در خانهی خزانه فلاح دیدم. او هم قبلاً با حمید آریان در خانهی تیمی ملک سمنگان بود. در خانهی خزانهی فلاح او مسئول تیم بود. و در واقع مسئول تیمهای بخش کارگری گروه از صحبتهای نسترن با او من اینطور استنباط میکردم که بهزاد امیری نمیخواهد آقابالاسری داشته باشد و به نسترن که بالاتر از او بود اعتنائی نمیکرد و سعی میکرد که حرف خودش را به کرسی بنشاند. او سعی مینمود که افراد تیم، تحت نفوذش باشند. از صحبتهای خود امیری چنین استنباط میشد که به تیم دیگری نیز رفت و آمد میکند. در حدود یکی دو هفته او مرتباً شبها ساعت 9 از خانه بیرون میرفت و فردا ساعت 7 صبح به خانه باز میگشت این جریان میخواست تا مدتها ادامه پیدا کند، چونکه او به افسرالسادات گفته بود که به زن صاحبخانه بگوید که امیری از این به بعد شبکار شده است.
ولی دوباره پس از دو هفته نظرش برگشت و به افسرالسادات گفت که به زن صاحبخانه بگوید که دوباره روزکار شده است. او در موقعی که میشنید که چند نفر کشته شدهاند، فقط از نظر اینکه از افراد گروه کاسته شده است ناراحت بود، نه از کاسته شدن خود فرد. او بهتر از حمید آریان ورزش میکرد، موقعی که اطلاع یافت که در نزدیکیهای خانهی خزانه فلاح درگیری پیش آمده و یکی دو نفر کشته شدهاند خیلی نگران شد و آثار ترس را به خوبی در چهره اش میشد دید. او به محل درگیری رفت و دوباره بازگشت امیری فقط از خانهگردی پلیس میترسید و حتی پانصدمتر دورتر از پایگاه را از طرف شمال وجنوب و مشرق و مغرب چک کرد؛ ولی چیزی ندید دست آخر خودش تصمیم گرفت که خانه را تخلیه کنیم و شب آن روز نیز خانه را تخلیه کردیم و بعد از آن دیگر او را ندیدم.(1)
همو، درباره حمید آریان چنین می نویسد:
اولین بار من آریان را در یکی از فرعیهای نظام آباد دیدم، یعنی با نسترن آلآقا به سر قرار او رفتم پس از آن حدود دو هفته بود دوباره او را در خانهی خزانه فلاح دیدم و پس از آن مدت 4 ماه با او بودم. من صدای حمید آریان را در خانه خیابان ملک، سمنگان نیز شنیده بودم. او چون تازه به گروه آمده بود خیلی فعالیت مینمود و حتی شبها در موقع برنامهنویسی که بهزاد امیری مسئول بود او از افراد تیم انتقاد میکرد و تقریباً کار مسئول تیم را انجام میداد و کم کم در اثر این کارهایش معاون مسئول تیم شد. وقتی هم که مطالعه جمعی داشتیم او مطالب را خلاصه میکرد و هر وقت هم که دور هم جمع میشدیم او اول شروع به صحبت میکرد. موقع حرف زدن هم خیلی کتابی صحبت میکرد و از حرکات او چنین استنباط میشد که میخواهد خیلی زود ترقی کند و مسئول تیم شود. او خیلی در حرکات افراد تیم دقت میکرد تا سر برنامهنویسی از حرکات آنان انتقاد کند. موقعی هم که درگیری پیش میآمد و چند تن از افراد گروه کشته می شدند، سعی میکرد که به افراد روحیه بدهد. او
1) ابوالحسن شایگان شاماسبی، همان، تکنویسی درباره بهزاد امیریدوان.
بیشتر اوقات میخندید ولی خندههایش کاملاً تصنعی بود. وقتی هم که بهزاد امیری ارتباطش قطع شد او فوراً مسئول ما شد. موقعی که رادیو اعلام کرد که حمید اشرف کشته شده او باز سعی میکرد که به افسرالسادات و نادره احمدهاشمی روحیه بدهد. بعد از اینکه از رادیو این مطالب را شنید او کمی هم خوشحال شده بود، دیگر نمیدانم چرا.(1)
ابوالحسن شایگان در مورد افسرالسادات حسینی چنین مینویسد:
من این شخص را اولین بار در خانهی خزانهی فلاح، 12 متری پیرنظر دیدم، من هنگامی که در خانهی خیابان ملک، سمنگان به طور چشم بسته بودم، افسرالسادات با نام مستعار «پوران» در این خانه بود. مسئولیت او را من در این خانه به درستی نمیدانم او بیشتر اوقات به بیرون از خانه میرفت و گویا به دنبال خانه میگشت. مواقعی هم که در خانه بود به سنجری در چاپ کمک میکرد، یعنی در واقع کارهای چاپی را یاد میگرفت. او کمی بلد بود که تایپ کند. پلیکپی هم خیلی کم [بلد بود]. میشود گفت که او تقریباً فرد دست و پا چلفتیای بود که نمیتوانست این کارها را به خوبی فراگیرد.
من چون در اتاق بغلیای که افسرالسادات با سعادتی و حمید اکرامی و سنجری و فردی بنام مستعار عباس (که در وحیدیه خانه تکی کشته شد) بودند مینشستم تقریباً کلیه حرفهای آنها را میشنیدم. آنها شبها مطالعهی جمعی داشتند و مطالب مارکسیستی را مطالعه میکردند آنطور که من از بحثهای آنها که بر سر مطالب کتابها درمیگرفت، درک میکردم این بود که تقریباً آگاهی تئوریک او نزدیک به صفر بود. او موقع خواندن مطالب کتاب نمیتوانست کلمات را به درستی ادا کند. و بعداً که دست خط او را دیدم مانند بچههای کلاس دوم ابتدایی بود. از نظر کارکردن هم فرد تنبلی بود. او موقعی که در این خانه بود، خانهی تکیای نیز داشت که هفتهای یکبار به آنجا سر میزد.
در این خانه من باز از روی صحبتهای آنها فهمیدم که افسرالسادات خیلی با عباس اختلاف دارد. آنها بیشتر وقتها با هم دعوا میکردند آخر شب موقع
1) ابوالحسن شایگان شاماسبی، همان، تکنویسی درباره حمید آریان.
برنامهنویسی با آنکه نمیگذاشتند که من حرفهای آنها را بشنوم ولی در موقع برنامهنویسی که جلسهی انتقاد بود بیشتر انتقادها به عباس وارد و تقریباً هیچکس از افسرالسادات انتقاد نمی کرد. دلیل آن را من به درستی نمیدانم. پس از مدتی که من از این خانه به خانهی خزانهی فلاح رفتم او را دیدم. او سلاح کالیبر 22 داشت علاوه بر آن یک نارنجک و یک کارد کمری نیز داشت. پس از مدتی که در کارخانهی قرقره زیبا استخدام شد سلاح و نارنجکش را نسترن آلآقا برد. او در کارخانه مسئول من بود و هر کاری که من میکردم به او گزارش میکردم و من هم میبایست هر کاری که انجام میدادم از او اجازه میگرفتم که البته من محلی به او نمیگذاشتم.
موقعی که ما در خانهی خزانهی فلاح بودیم او باز هفتهای یکبار به خانهی تکیاش میرفت. او طبق گفتهی خودش با گلرخ مهدوی رابطه داشت و گلرخ خانهی تکی او را میدانسته. بعد از درگیری خیابان عادل واقع در خزانهی فلاح او دیگر به خانهی تکیاش نرفت. او هر وقت که از رادیو و یا از طریق روزنامه میفهمید که کسی از اعضاء گروه کشته شده ناراحت و افسرده میگشت. ولی پس از مدتی دوباره به حالت اولش بازمیگشت. وقتی هم که از رادیو شنید که حمید اشرف کشته شده است خیلی ناراحت شد. موقعی که بهزاد امیریدوان به سر قرارش نیامده بود او خیلی ناراحت شده بود و حتی بیشتر از اینکه حمید کشته شده است، و فکر میکرد که بهزاد امیری نیز کشته شده است. و وقتی که به سر قرار ثابت او رفت و او را صحیح و سالم دید، خیلی خوشحال شده بود.(1)
گفتیم که پس از کشته شدن حمید اشرف، عبدالرضا کلانتر نیستانکی به اتفاق مرتضی فاطمی راهی کنار دریا شدند. آنها دو روز بعد، به تهران بازگشتند و پس از چند روز جستجو بالاخره در مرغداری برکت، به کار اشتغال ورزیدند. ساواک به سرعت توانست کلانتری نیستانکی را یافته و تحت مراقبت قرار دهد. در گزارش ارسالی ساواک میخوانیم:
1) ابوالحسن شایگان شاماسبی، همان، تکنویسی درباره افسرالسادات حسینی.
علیهذا نظر به اینکه اقدامات مراقبتی بوسیله منابع 1585 و 4120 در مورد یکی از عناصر مورد تماس با یادشده در جریان میباشد و هرگونه اقدام درباره وی به عملیات جاری کمیته مشترک ضد خرابکاری لطمه وارد خواهد ساخت، خواهشمند است دستور فرمایند از هرگونه اقدام احضاری، بازرسی از منزل، دستگیری و تحقیق پیرامون وضعیت وی خودداری و چنانچه منابع و همکاران افتخاری گزارشاتی از وضع او تهیه و ارائه نمودند، مراتب را فوراً به این اداره کل اعلام دارند.
مدیر کل اداره سوم، ثابتی(1)
ولی حوادث مسیر دیگری پیمود. متعاقب سرقت یک دستگاه موتورسیکلت در مرغداری در 21/5/55، مأمورین پاسگاه ژاندارمری علیشاه عوض شهریار، برای تحقیق به آنجا رفتند و در جریان تحقیق به مرتضی فاطمی و کلانتر نیستانکی مشکوک شدند. وقتی مأمورین خواستند دستگیرشان کنند؛ آنها مقاومت کردند و با مأمورین گلاویز شدند. در جریان این درگیری، مرتضی فاطمی با سیانور خودکشی کرد و عبدالرضا کلانتر نیستانکی چون فراموش کرده بود سیانور را به همراه بیاورد دستگیر و بعد از مدتی اعدام شد.
1) عبدالرضا کلانتر نیستانکی، همان، به ریاست سازمان اطلاعات و امنیت تهران، 12 ه 20 از اداره کل سوم (381)، شماره 2415 - 4608/381، مورخ 29/4/ 55 .
ص:725
در گفتار نخست، با عنوان دورنمای مبارزه سیاسی در دهههای سی و چهل نشان دادیم؛ فضای عمومی جامعه، چگونه سمتوسویی یافته بود که برای مبارزان جوان، راهی جز مبارزه قهرآمیز باقی نمیماند. اما، به گفتة جزنی، بر زمینهای از «بیتجربگی و سرگردانی»(1)ها، و فقدان سنتهای پایدار مبارزاتی، گرایش به شیوههای جدید مبارزه، نمیتوانست جز از راه آزمون و خطا دنبال شود.
بر زمینة همین عدم تداوم سنتهای مبارزاتی بود که پس از خالی شدن عرصة اجتماعی از اپوزیسیون واقعاً موجود (نه گروههایی که تنها ادعای اپوزیسیونی داشتند)، عدهای با الهام از مبارزات جهانی علیه امپریالیسم آمریکا، در پی شناخت و بومی کردن نظریههای ترویج انقلاب و تعمیق شرایط انقلابی از راه اقدامات مسلحانه افتادند. همین که در یک دوره، جریانهای مختلفی بدون ارتباط با هم به فکر تهیه اسلحه و اقدامات مسلحانه میافتند؛ نشانة فراهم گردیدن شرایطی است تا نسل جدید به چنین روشهایی میل کند. گرچه گرایش به این شیوهها نمیتوانست به معنای آمادگی جامعه برای پذیرش و تأثیرپذیری از آن باشد.
اقبال چریکهای فدایی به شیوة قهرآمیز مبارزه و سالها حرکت در مدار آن را شاید بتوان در قالب دیدگاه افتادن در ورطة «صورتبندی و سازماندهی یک حرکت خودانگیخته» تبیین کرد. مطالعات اولیه گروه جزنی در زمینة تئوری و
1) بیژن جزنی، همان، جلسه شانزدهم بازجویی، مورخ 16/1/47، ص 4.
روشهای مبارزه، هنوز به چنان بلوغی که بتواند پایهگذار یک سنت مبارزاتی در ایران باشد، نرسیده بود که مبارزه مسلحانه در سیاهکل رخ داد. امروزه مشخص است که آن حرکت، هم در آغاز، طرحی خام، فاقد استراتژی و سابقة کار سیاسی و مطالعاتی، و بدون تبیین دقیقِ آثار و نتایج یک حرکت قهرآمیز در جامعه بود؛ و هم در مرحلة اجرا، به گونهای پیش رفت که هر ابتکار عملی را از دست مجریان خارج میکرد. آنها در غافلگیری محض، به دام طرح ناحسابگرانة خود افتادند. این طرح، در شکل اجرای اولیه، چنان با تناقضات جدی و شکننده روبرو بود که اعضای گروه دیگر (پویان - احمدزاده)، در مباحثات خود، همواره به آن، به مثابه یک طرح محدود که فاقد کارکرد تحلیلی و ارجاعپذیر است، نگاه میکردند و حاضر نبودند نتایج آن را به عنوان نتایج محتوم هر حرکت مسلحانة دیگر در کوه، بپذیرند.
با محاکمة شتابزده و اعدام عاملان درگیری سیاهکل به دستور شاه، جو عمومی جامعه که از رژیم سلطنت بیزار بود؛ به سود مبارزان سیاهکل چرخید. حمید اشرف که در «جمعبندی»های مشهورش، میکوشد تا نشان دهد زیر بار احساسی ناشی از انعکاس عملیات سیاهکل در میان مردم قرار نگرفته؛ ترسیم واقعگرایانهتری از شرایط مبارزه ارایه میکند:
در آن موقع حالت شطرنجبازی را داشتیم که پس از گرفتن یکی دو مهره از حریف با خوشحالی در صدد طرح نقشهای برای مات کردن حریف است و در این میان فقط به حرکات خود میاندیشد و از کمین مهرههای دشمن غافل میماند و توجهی به مهرهها و حرکات حریف ندارد. در آن روزها راه دشوار و پرپیچ و خم انقلاب و مبارزة طبقاتی آنقدرها هم دشوار به نظر نمیرسید.(1)
شیوة نوشتههای اشرف که میتوان آن را «گزارشی - انتقادی» دانست، شیوة غالب همة نوشتهها و اعلامیههای رسمی سازمان نبود؛ و به طور مشخص، با
1) حمید اشرف، جمعبندی سهساله، بخش دوم، ایدهها و طرز تفکر غالب در مرحله اول جنگ شهری، نسخة اینترنتی، سازمان اتحاد فداییان خلق ایران، تنظیم و چاپ مجدد، خرداد 1382.
لحن «تحلیلی - حماسی» نوشتههای مسعود احمدزاده، و امیرپرویز پویان، در «مبارزه مسلحانه، هم استراتژی، هم تاکتیک» و «ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوری بقا» فاصله دارد. این نوشتهها که به نحوی شتابزده، در آستانة پیوستن گروه پویان - احمدزاده به جنگل، با تأکید بر «سازماندهی جنگ چریکی شهری» تا مرحلة جمعبندی و تدوین رسیده بود؛ ناخواسته تحتتأثیر رویداد سیاهکل که جزنی آن را «رستاخیز» نامید، قرار گرفت و وجه حماسی در آن، بر جنبههای نظری و واقعگرایانه غلبه یافت؛ و تبیینی آشفته و پرتناقض از دورنمای مبارزه مسلحانه، اهداف و شیوههای آن در پیش پای مبارزان نسل جدید نهاد.
نویسندگان این تئوریها که کار خود را «انطباق خلاق لنینیسم با ویژگیهای ایران» میدانستند؛ از همان آغاز، با این انتقاد روبرو بودند که در اخذ مفاهیم لنینی مبارزه و تفسیر آن به بیراهه رفتهاند. مهمترین انتقاد ناظر، به مطلق انگاشتن مبارزه مسلحانه بود که با روح آموزههای لنینی، انطباق نداشت.
با تشدید ضربات ساواک و انهدام پیدرپی هستهها و تیمهای عملیاتی سازمان در سالهای 50 تا 54، نظریة انتقادی «نقد سلاح» و انتقاد از رویکردهای متکی بر مبارزه مسلحانه در بیرون اوج گرفت و به درون سازمان هم کشیده شد. دیدیم که حمید مؤمنی، نظریهپرداز مؤخر سازمان، در گفتوگو با کمال پولادی، علناً به نقد مشی مسلحانه - نظریة مختار پایهگذاران سازمان - پرداخته و میگوید: «ما نظرات رفقای سالهای 1349 را دیگر دربست قبول نداریم، آنها فکر میکردند که با آغاز مبارزه مسلحانه از طرف پیشرو این مبارزه سراسری میشود ولی تجربه نشان داد که این تصور نادرست بوده است. ما اکنون به این علت مسلح هستیم که خودمان را حفظ کنیم.» روشن است که این نظریه، هنوز نظریة رسمی سازمان نبود؛ یا اگر بود، آنها گزارة «داشتن اسلحه برای حفظ خود را» به «دست زدن به عملیات مسلحانه برای حفظ خود» تأویل میکردند؛ چرا که «حفظ خود» نزد آنان، معنایی نداشت، جز «زدن افراد شناسایی شده» که گاه از بین یاران سابق خود انتخاب میشدند؛ و گاه، از میان عوامل رژیم.
اعلامیة توضیحی مواضع ایدئولوژیک «گروه منشعب»، محل تلاقی برخوردهای انتقادی بیرونی و درونی نسبت به تداوم مشی مسلحانه در درون
سازمان است. تاکنون گزارش روشنی از شکلگیری این جریان در روایتهای رسمی سازمان، یا خاطرهنویسی افراد مطلع از این تحولات انتشار نیافته تا در پرتو آن، سیر رویدادهای منجر به نگارش آن اعلامیه، به خوبی شناخته شود.
گزارشهای ساواک، حاکی از آن است که سرنخهای اولیة انشعاب با کشته شدن صبا بیژنزاده نزد دستگاه امنیتی رو شد. با کشته شدن او، چشماندازهای تحولات جدید سازمان، نزد ساواک آشکار گردید. آیا عدول بقایای سازمان از مشی مسلحانه، به معنای پیروزی ساواک در انهدام یک گروه مسلح بود؛ یا انطباق نیروهای پرتجربه با شرایط تازه، برای بقاء؟! کارشناسان عملیاتی ساواک، هرگز در سطحی نبودند که به این پرسشها توجه کنند. تیمها و دستهها، یکی پس از دیگری در برابر تکنیکهای مدرن و پیچیدة مراقبتی ساواک، شناسایی و درهم کوبیده میشدند. وظایف سازمانی ساواک به گونهای طرحریزی شده بود؛ که غایت اهدافشان رسیدن به همین نقطه بود.
در پی دستگیری محمد معصومخانی، او اعتراف میکند که به اتفاق فرزاد دادگر، عبدالمجید پیرزاده جهرمی و تورج حیدریبیگوند از اواخر سال 53 به چریکها پیوسته و تحت مسئولیت رضا یثربی در یک خانه تیمی واقع در نارمک، خیابان سرسبز، خیابان فرجام، پلاک 33 زندگی میکردهاند.
ضربات مهلکی که ساواک و کمیته مشترک از رهگذر تعقیب و مراقبت، شنود تلفن و جلب همکاری افراد به عنوان منبع توانسته بود بر چریکها وارد آورد؛ چنان گسترده و مؤثر بود که آنان را به گرفتن منبع و خبرچین از میان نزدیکترین اقوام و آشنایان اعضای متواری تحریص میکرد. موفقیت در عملیات نفوذ، سرآغاز ضربات دیگری بر گروه شد.
در گزارشی که «ساواک تهران» درتاریخ 3/6/54 به مدیریت کل اداره سوم 311 درباره صبا بیژنزاده ارسال داشته، میخوانیم: «به منظور اقدامات مراقبتی و کسب خبر از وضعیت نامبرده بالا با طرح لازم، منبعی در جوار خانواده مشارالیها نشان گردید که از تاریخ 1/3/54 به عنوان منبع افتخاری با شماره رمز 11879 با
این ساواک همکاری مینماید و تاکنون گزارشات خبری شماره 11901 / 20 ه 11 - 11/3/54 و 12715 / 20 ه 11 - 5/4/54 - 12717 / 20 ه 11 - 5/4/54 به آن اداره کل ارسال گردیده علیهذا منبع مورد بحث نسبت به آخرین وضعیت مشارالیها و مراقبت از خانواده یاد شده توجیه چنانچه گزارشات مفیدی در اختیار بگذارد چگونگی [امر] به موقع به استحضار خواهد رسید.»(1)
هیچ اطلاعی از گزارشات خبری منبع مورد اشاره در دست نیست. ولی کمیته مشترک که تلفن خانواده صبا بیژنزاده را شنود میکرد، در 18/5/55 گزارش میدهد که صبا ضمن تماس تلفنی با خانواده خود با خواهرش صفا صحبت میکند. صفا خطاب به صبا می گوید: «دوستان خوشظاهر تو مرا و خانوادهام را بدبخت کردهاند، دوستان تو، دشمنان جانت میباشند و خواهر بزرگ وی نیز ضمن نصیحت او را تشویق به معرفی نمود و صبا اظهار داشته که میخواهد معرفی بکند ولی چطور، خواهرش تلقین نمود مگر روزنامه را مطالعه نکردهای اگر خود را معرفی کنی بلافاصله آزاد خواهی شد و بعد مادرش ضمن نصیحت او را نفرین مینماید که درنتیجه صبا ارتباط تلفنی خود را قطع میکند.»(2)
این ارتباط تلفنی که مدتی پس از کشته شدن حمید اشرف و دیگر اعضاء شورای سازمان حاصل شده است تردید او را در ادامه راه نشان میدهد.
تماس تلفنی بیژنزاده با خانوادهاش با چنین مضامینی بار دیگر در تاریخ 12/11/55 تکرار میشود:
متعاقب این جریان در ساعت2015 روز 3/11/35 [55] صبا بیژنزاده از راه دور تلفنی با منزل خود در مراغه تماس گرفته و با همسر برادرش (نادره طاهری) و مجید بیژنزاده و مادرش صحبت میکند و دو نفر اخیر ضمن تشریح عواطف برادری و مادری خود و وضع نابسامان مشارالیها توصیه
مینمایند که به منزل برگردد و از سرگردانی و دربدری خلاصی پیدا کند صبا در جواب اظهار میدارد این همه ناراحتی در اثر اشتباهات پدرش در زمینه ارتباط و معاشرت با خانواده مرضیه احمدی [اسکویی] پیش آمده «در واقع این آتش را پدرش به دامن او ریخته است» و بعداً اضافه مینماید امکان دارد دوستان او تلفن بزنند به آنها بگویید حال هاشم خوب است و ما در منزل پری هستیم و ارتباط را بدون خداحافظی قطع مینماید.(1)
کارشناس موضوع ذیل گزارش خبر، چنین اظهار نظر میکند:
1- به نظر میرسد ارتباط صبا بیژنزاده با تعدادی از افراد گروه خود بعللی از قبیل ضربتهای متوالی و دستگیری های اخیر قطع گردیده، لذا ناچاراً مسایل فوق را به صورت رمز مطرح نموده که شاید در صورت تماس افراد مذکور با خانوادهاش از این طریق بتواند ارتباط مجدد برقرار نماید.
2- شنبه [منبع] در این زمینه توجیه گردیده و در نتیجه به اعضای خانواده خود نیز درباره نحوه تماس تلفنی با صبا بیژنزاده و همچنین در ارتباط احتمالی دوستان مشارالیها آموزش لازم را داده است.
3- به احتمال زیاد صبا بیژنزاده در موقعیت دشواری قرار گرفته است که قادر به تصمیمگیری منطقی نمیباشد.
متن مکالمه صبا بیژنزاده آشکارا از پریشانی او حکایت دارد. او که از طریق مرضیه احمدیاسکویی، جذب فعالیتهای سیاسی و مخفی شده بود؛ به وضوح ناخرسندی خود را از نتایج آشنایی با خانواده مرضیه احمدی بیان میکند. حدس و گمان کارشناس مربوطه مبنی بر «در موقعیت دشوار قرار گرفتن صبا بیژنزاده» کاملاً صحیح بود؛ زیرا او در ساعت 16 روز 12/11/55 «به اتفاق جوانی در حدود 23 ساله که قدش کوتاه، دارای سبیل کم پشت و پشت سرش پهن بود و [در حالی که] لباس مرتب و چهارخانه درشت به رنگ طوسی به تن کرده بود»،
1) صبا بیژنزاده، همان، گزارش 3 ه 1 به 311، شماره گزارش 9110/3ه 1، مورخ 12/11/35 (1355).
به منزل خواهرش میرود و پس از گفتوگوهای معمول از حبیب موسیزاده شوهر خواهرش میپرسد، آیا قصد ندارد منزلی تهیه کند؟ حبیب موسیزاده پاسخ میدهد در آینده نزدیکی میخواهد منزل مستقلی تهیه کند که صبا، «اضافه میکند سعی نماید یک محل سکونت مناسبی که دارای تلفن باشد تهیه کند و به وی میگوید کرایه منزل در چه حدودی باشد حبیب میگوید 1500 الی 2000 تومان که مشارالیه تأکید مینماید منزل را تهیه کند تا وی بتواند در مواقع ضروری با او تماس بگیرد.»(1)
ساواک متعاقب این اطلاع، طرحی تهیه میکند که به موجب آن منزلی تهیه شده و در اختیار منبع قرار دهند. در این طرح پیشبینی میکنند که همزمان پایگاهی روبرو یا جنب خانه تهیه شده، ایجاد کنند تا از طریق کنترل بیژنزاده به دیگر اعضاء چریکها دست یابند.
ثابتی در ذیل این گزارش مینویسد:
اساس طرح مورد تأیید است برای اجراء با کمیته مشترک ضد خرابکاری هماهنگی به عمل آید. کمیته نیز منبعی در اطراف مشارالیها دارد. به عملیات لطمه وارد نشود.(2)
صبا بیژنزاده بار دیگر در ساعت 22 روز 19/11/55 به منزل خواهرش مراجعه میکند و پس از گفتوگوهای معمول، مجدداً از حبیب موسیزاده خواست که «منزل مناسبی تهیه و از برادرش جدا شود تا اینکه در فرصتهای مناسب همراه با دوستانش بتواند از منزل مزبور استفاده نماید.»
کارشناس موضوع در ساواک، ذیل این خبر مینویسد: «بنظر میرسد اعضاء گروه صبا بیژنزاده فاقد خانه امن» هستند. ساواک با هماهنگی کمیته مشترک، برای تهیه خانهای که صبا بیژنزاده و دیگر دوستان او بتوانند گهگاه از آن استفاده
کنند، به تکاپو میافتد و بالاخره خانهای در خیابان تهران نو، بعد از حمام تهرانپارس، خیابان 103 داخل خیابان، بعد از خیابان 102، دست چپ خیابان 104، درب سوم، پ 6 را برای این منظور مناسب تشخیص میدهد.(1)آخرین گزارش مربوط است به تاریخ 2/12/55. این گزارش به شرح زیر است:
به: مدیریت کل اداره سوم 311
شماره: 18654 / 20 ه 11
از: سازمان اطلاعات و امنیت تهران 20 ه 11
تاریخ: 2/12/2535 [1355]
درباره: صبا بیژنزاده
پیرو شماره: 18580 / 20 ه 11 - 27/11/35 [1355]
در اجرای اوامر صادره رهبر عملیات مربوطه و رئیس بخش 11 این سازمان به کمیته مشترک ضد خرابکاری مراجعه علاوه بر اینکه درباره نحوه اجرای طرح پیشنهادی مشترکاً تبادل نظر گردیده تصمیماتی نیز به شرح زیر اتخاذ گردیده است:
1- با توجه به این که ساکنین منازل استیجاری به افرادی که منزل اجاره میدهند قبلاً بعنوان ودیعه مبالغی (سی تا پنجاه هزار تومان) دریافت میدارند لذا بدواً از منبع سئوال گردد که سوژه منبع را از نظر تهیه وجه ودیعه تا چه حد قادر میداند. توضیح آنکه اگر ودیعه مزبور بدون مطالعه در اختیار منبع گذاشته میشد تا با کمک ساواک منزلی را اجاره نماید امکان داشت این مسئله سوء ظن سوژه را جلب و طرح اجرائی را دچار اشکال نماید.
2- به منبع آموزش لازم داده شود که در منطقه مربوطه در سه نقطه مختلف سه دستگاه منزل مناسب را با تعیین وضع اجارهبها و مقدار ودیعه درخواستی تعیین و در اولین ملاقات خود به سوژه اطلاع دهد نظر نهائی از اجرای این قسمت طرح این است که امکان دارد سوژه بعد از آگاهی از محل منازل مزبور با همکاری همفکران خود مستقیماً اقدام به اجاره یکی از منازل مزبور نماید و
1) صبا بیژنزاده، همان، گزارش سازمان اطلاعات و امنیت تهران 20ه 11 به مدیریت کل اداره سوم 311، شماره 18580/ ه 11، مورخ 27/11/35 (1355).
به منظور اینکه از هدف و نیت سوژه و ایادی او اطلاع حاصل شود قرار شد بعد از اینکه منبع منازل مزبور را به سوژه نشان داد از طرف کمیته مشترک ضد خرابکاری به طور متناوب از فعل و انفعالاتی که درباره منازل مذکور بعمل میآید بطور غیر محسوس کسب خبر گردد تا اگر سوژه و همفکران او مستقیماً اقدام به اجاره یکی از این منازل نمودند از این طریق نیز مراقبت و طرح دستگیری اجرا گردد.
3- به طور غیر محسوس منزل فعلی منبع که با برادرش مشترکاً زندگی مینمایند بررسی و کروکی آن تهیه و امکان ایجاد پایگاه در یکی از منازل اطراف به دقت مطالعه و مراتب با تعیین محلهای پایگاه به کمیته مشترک ضد خرابکاری اطلاع داده شود.
با عرض مراتب فوق درباره بند 3 نیز اقدام و چگونگی طی نامه پیروی با ارسال کروکی اعلام گردیده در مورد بند یک اظهار میدارد که تمکن مالی او طوری است که اگر از طرف ساواک مبلغ سی الی پنجاه هزار تومان به عنوان ودیعه جهت تهیه منزل (در صورتی که پرداخت ودیعه مزبور برای تهیه منزل لازم باشد) در اختیار او گذاشته شود به هیچ وجه تولید سوء ظن نخواهد کرد.
درباره بند 2 طرح، آموزش لازم به منبع داده شد که برابر تصمیمات متخذه اقدام و بعد از آنکه مراتب را به سوژه اطلاع داد نتیجه را سریعاً گزارش نماید.
در خاتمه اضافه مینماید به طوری که از فحوای کلام منبع استنباط شده سوژه در نظر دارد منبع را که در حال حاضر با برادرش در یک منزل زندگی مینماید از برادرش جدا نموده وقتی منزل تهیه کرد از پوشش او و همسرش برای مواقعی که خانههای امن گروهی لو میرود برای یک یا دو شب برای مخفی شدن استفاده نمایند ضمناً ساعت 1730 روز 30/11/35 سوژه مورد بحث با منبع تماس و اظهار داشت آیا منزل مورد نظر را تهیه کرده است یا خیر؟ که منبع پاسخ داده به چند بنگاه معاملاتی مراجعه که قرار است جهت دیدن و انتخاب و سپس اجاره آنها اقدام گردد که سوژه اضافه نموده هر چه زودتر این عمل باید انجام گیرد. پ
رئیس سازمان اطلاعات و امنیت تهران - پرنیانفر
گیرنده: مدیریت کل اداره سوم 381 جهت استحضار
پیشتر دیدیم چریکها در سال 54 بر این باور بودند که مبارزه مسلحانه در آستانه «تودهای» شدن است؛ اما زمان درازی نیاز نبود تا بطلان این باور غلط که به راستی معلوم نیست با کدام تحلیل جامعهشناختی حاصل شده بود، آشکار گردد. عدم همراهی «توده» با مبارزه مسلحانه سهل است؛ بلکه، نزدیکترین افراد به اعضاء متواری گروه بنا به هر دلیلی با ساواک و علیه فرد متواری همکاری میکردند. جلب همکاری یکی از اعضای خانوادة بیژنزاده، فقط نمونهای از عملکرد ساواک در جلب چنین همکاریهایی است.
چگونگی اقدام ساواک و کمیته مشترک در یافتن خانة مناسب آشکار نیست، زیرا حوادث به نحو دیگری رقم خورد.
در جریان اقدامات مراقبتی کمیته مشترک از یکی از خانههای امن گروه واقع در خیابان نظامآباد، نبش کوچه ناهید؛ در ساعت 21 روز 11/11/55 حسین برادران چوخاچی در برخورد با مأمورین امنیتی کشته شد. در بازرسی بدنی از مشارالیه مقداری مدارک از جمله یک برگ سند اتومبیل هیلمن به شماره 39397 تهران - ع کشف گردید. با پیگیریهای به عمل آمده از جانب واحد اجرایی کمیته مشترک، مالک اتومبیل که اینک آن را در اختیار داشت، شناخته نگردید. بنابراین، کمیته مشترک به سراغ مالک پیشین اتومبیل به نام [م. ف. م.] کارمند اداره مخابرات رفت. در مصاحبهای که با وی به عمل آمد، اظهار داشت مدتی قبل، اتومبیل را به زنی به نام لیلا احمدی فروخته است. لکن به هنگام تنظیم دفترچه در محضر، خریدار از فروشنده تقاضا نمود تا دفترچه اتومبیل به آدرس فروشنده ارسال شود و سپس خریدار آن را از فروشنده تحویل بگیرد. به همین نحو عمل میشود و چون دفترچه مالکیت هنوز ارسال نشده، بنابراین، در اداره راهنمایی و رانندگی است.
کمیته مشترک همکاری فروشنده اتومبیل را جلب میکند و تعدادی شماره تلفن در اختیار او قرار میدهد، تا چنانچه در ساعات غیر اداری نیز احتیاج به برقراری تماس بود، ارتباط حاصل شود.
پس از چندی، در ساعت 19 روز 8/12/55 صبا بیژنزاده با مراجعه به محل کار فروشنده، دفترچه اتومبیل را از او طلب میکند. ولی فروشنده که آموزشهای
لازم را دیده بود، در پاسخ اظهار میدارد دفترچه در منزل است و او باید به منزل مراجعه کند؛ و آن را از همسرش بگیرد. پس از خروج بیژنزاده، فروشنده سریعاً موضوع را به مأمورین کمیته مشترک اطلاع میدهد و در معیت آنان، راهی منزل خود واقع در خیابان کرمان، خیابان شیوا میشود. در ساعت 30/20 در حالی که صبا بیژنزاده و بهنام امیری دوان، برای دریافت دفترچه اتومبیل به منزل فروشنده نزدیک میشوند، با معرفی فروشنده، مأمورین کمیته مشترک آنان را محاصره و پس از درگیری آن دو کشته میشوند.
در میان اسناد و مدارکی که از صبا بیژنزاده به دست آمد، دو برگ آن حائز اهمیت است. در یکی از این اوراق چند جمله نوشته شده است از جمله «تحلیل مسأله انشعابیون».
اگرچه نمیدانیم انشعابیون در این زمان چه کسانی بودند، ولی بدون تردید، تورج حیدری بیگوند را میتوان نظریهپرداز اصلی انشعابیون دانست. زیرا به رغم آن که وی هنگام برخورد با مأمورین سیانور خود را بلعیده و کشته شد؛ ولی هیچ یک از شاخههای چریکهای فدایی، حتی گروه اکثریت که بعدها به مواضع حزب توده نزدیک شد؛ حاضر نشدند نام وی را در زمره کشتگان سازمانی خود ذکر کنند. آیا تعمدی در این نکته نهفته است؟
تورج حیدری بیگوند که از اواخر سال 1353 و متعاقب دستگیری محمد معصومخانی متواری و به چریکهای فدایی پیوسته بود؛ بعدازظهر 12/7/55 با نازیلا ارومچی که زمانی با یکدیگر همدانشکدهای بودند، در خیابان سیروس قرار داشت. در این دیدار که به دعوت حیدری بیگوند صورت پذیرفته بود؛ او برای ارومچی توضیح میدهد پس از ضرباتی که به رهبری چریکها وارد شده؛ اکنون اختلافاتی در نوع و مشی فعالیت در میان اعضاء بروز کرده است. برخی همچنان مشی چریکی را قبول دارند و عدهای مشی سیاسی را میپذیرند.
توضیحات بیگوند به نازیلا ارومچی، بیشتر از این ادامه پیدا نکرد. شاید مشکوک شدن مأمورین کمیته مشترک به آنان که منجر به جویدن سیانور توسط بیگوند و دستگیری ارومچی شد؛ این فرصت را از او گرفت تا توضیحات
بیشتری به ارومچی بدهد.
توضیحات گروه انشعابی که در مقدمه کتاب حیدری بیگوند با نام «تئوری تبلیغ مسلحانه، انحراف از مارکسیسم - لنینیسم» درج شده نیز چندان موضوع را روشن نمیکند. براساس این توضیحات، حیدری بیگوند در بدو مخفی شدن هنگامی که «با روحیه انفعالی در یکی از رفقایش روبرو شد که شور و هیجان و فعالیتش را در زندگی قبلی دیده بود»، بدین نتیجه رسید که سازمان چریکهای فدایی «به یک کارگاه قرون وسطایی که همگان را به کارهای مشابه و ساده میگمارد» بیشتر شبیه است تا «به یک کارخانه عظیم با تقسیم کار پیچیده و استفاده صحیح از تمام استعدادهای انسانی»(1).
اختلافات، از عکس مائو آغاز یا علنی شد: در سال 1354 «بحث درباره بودن عکس مائو در کنار عکسهای مارکس، انگلس، لنین و نیز رفقای شهید سازمان چریکهای فدایی خلق و جنبش انقلابی ایران در تیمهای مختلف سازمان آغاز گشت. کار محاکمه مائو این دهقان مذبذب و دار و دسته منحرفین پکن در بسیاری از تیمها بالا گرفت. تیمی که رفیق تورج در آن بود، از نخستین تیمهایی بود که عکس مائو را پایین کشید. مائو و لنین آبشان توی یک جوی نمیرفت. یکی از آنها بدلی بود و بیشک این یکی لنین نبود. رفیق تورج درباره دهقانزاده مرددی که چهره واقعی خویش را در میان پرچم سرخ و جاویدان پرولتاریا پوشانده بود، میگفت: جای او در آن بلندیها نیست. عقابها را بدنام میکند.»(2)بیگوند همچنین، به کتاب احمدزاده انتقاد داشت. همچنان که مقالات انتقادیاش، در مورد اعدام شهریاری و دیگر نظریات سازمان بیجواب ماند.(3)
بیگوند «در یک بحث نسبتاً تند با اعدام نوشیروانپور مخالفت کرده بود: «رفیق مسئول میگوید انگیزه اعدام او درس دادن به خائنین احتمالی آینده است
تا به خود جرأت ندهند به سازمان مسلح نفوذ کنند. میگویم رفیق کار ما که انتقامجویی نیست. ما برای درس دادن به امثال این کرمها که مبارزه نمیکنیم.»(1)دیری نپایید که بیگوند «از یک تروریست سرگشته به یک مارکسیست راهجو و بالنده بدل شد.»(2)و دانست که سازمان چریکهای فدایی «سازمان پرولتری» مورد نظر او نیست. بنابراین، «باید لوله سلاح را به داخل سنگری که تا دیروز از آن شلیک میکرد، برگرداند.»(3)
سند دیگری که ممکن است بتواند پرتوی بر مسئله انشعاب بیافکند، برگهای است که از میان اوراق صبا بیژنزاده به دست ساواک افتاده است. در این برگه، خطاب به «رفقا» آمده است:
«رفقا
رفیقی که در این مدت (بعد از ضربات) در ارتباط با شما بوده مطالبی در رابطه با شما به شورا گزارش کرده است.
در جلسه شورا راجع به این مسئله [مسائل] صحبت شد و تصمیم بر این شد که:
1- در رابطه با برخوردهای خود در این مدت از خود انتقاد کنید.
2- شورای سازمان را به رسمیت شناخته و خود را با ضوابط سازمان وفق دهید.
3- نظر خود را درباره «استراتژی مرحلهای سازمان به شورا» گزارش کنید.
4- دو رفیق از هم جدا شده و هر کدام در یک رابطه جداگانه قرار گیرند.
در صورت اجرای موارد بالا شما میتوانید بعنوان رفقای سازمان در جهت مبارزه گام بردارید.
شورای سازمان»
معلوم نیست مخاطبین این نامه، و آن «دو رفیق» که باید از هم جدا شده و هر
کدام در یک رابطه جداگانه قرار گیرند، چه کسانی بودند؟ و اصولاً این نامه در نزد صبا بیژنزاده چه میکرد؟ آیا او حامل نامه بود یا آنکه مخاطب آن؟
صرف نظر از مخاطبین نامه، تاریخ نگارش آن نیز نامعلوم است. آیا میتوان تاریخ نگارش نامه را پیش از مرگ حیدری بیگوند دانست؟ دانسته نیست گزارشی که از این «رفقا» به شورای سازمان داده شده، حاوی چه نکاتی بوده است و چه کسانی در تنظیم آن نقش داشتهاند.
به جز بیگوند، پرویز هدایی و همچنین فاطمه ایزدی، فریبرز صالحی و سیامک قلمبر نیز در زمره انشعابیون بودند. ولی از میزان اثرگذاری آنها در روند انشعاب بیاطلاعیم.
قطع نظر از این که انشعابیون چه تعداد و چه کسانی بودند، آنان «اعلامیه توضیحی مواضع ایدئولوژیکی» خود را در 46 صفحه در آبان سال 56 منتشر ساختند. گروه منشعب چون دیگر به مشی مسلحانه اعتقادی نداشت، طبیعی بود که از آرم سازمان در جلد جزوه خود استفاده نکند و فقط به کلیشه داس و چکش و ستاره اکتفا نماید.
مخاطب جزوه «رزمنده انقلابی» است که به آنان اطلاع داده شده است: «در آبان ماه سال گذشته، انشعابی به مثابه نتیجه منطقی سیر ایدئولوژی سازمان چریکهای فدایی خلق در این سازمان به وقوع پیوست.»
زمان انشعاب اگر با تسامح و بدون دقت بیان نشده باشد، نشان میدهد، انشعاب پس از مرگ تورج حیدری بیگوند، به عنوان شاخصترین و شناختهشدهترین فرد انشعابی روی داده است.
با کشته شدن صبا بیژنزاده و بهنام امیریدوان، موفقیت ساواک و کمیته مشترک در ضربه زدن به چریکها تکمیل شد. چریکهای فدایی از آغاز سال 55 تا آخرین روزهای این سال متوالیاً ضرباتی دریافت کردند که طی آن کادرهای ورزیده خود و علیالخصوص حمیداشرف را از دست دادند. این ضربات از یکسو و گرفتار آمدن گروه در چنبره ساواک از سوی دیگر، تمامی نیرو و توان چریک ها را به تحلیل برد.
به این ضربات، اکنون باید انشعاب در گروه را نیز اضافه کرد. این عوامل دست به دست هم دادند تا جنبش مسلحانه که چریکها در سال 54 گمان میکردند در آستانه تودهای شدن است؛ بدون کسب موفقیتی درخور، چنان که تبلیغ میشد و یا انتظار میرفت به خاموشی گرایید و پرونده آن بدون آنکه نمره قابل قبولی در جهت «نبرد با دیکتاتوری شاه» دریافت کرده باشد، بسته شود.
در این سالها که شعلههای جنبش مسلحانه زبانه کشید؛ شاهد سادهانگاریهای خوشخیالانه و یا خیالپردازانه اعضاء؛ خصوصاً رهبران گروههای مسلح بودیم. ولی ملاحظه کردیم که چگونه نیروهای امنیتی گام به گام به آنان نزدیک شدند و دور نبود که اعضاء رهبری، یکسره از منابع ساواک تعیین گردند.
دیدیم که پس از حادثه سیاهکل، علیاکبر صفاییفراهانی در ارزیابی خود از این حرکت، آن را شکست خورده و ناکام دانست؛ ولی با هیاهویی که پیرامون آن شد و جزنی نیز بنا به هر دلیلی آن را «رستاخیز» نامید؛ امکان نقد مشی مسلحانه یکسره بر باد رفت. چنان که حتی نقدهای خود جزنی نیز، مجالی برای شنیدن نیافت. پس از آن نیز با روی آوردن چریکها به مبارزه مسلحانه در شهر، در برابر این مشی که در ادبیات خود آنان سکتاریستی بود، نقطه پایانی نهادند.
تحمل ضربات متوالی و شکستهای پیدرپی راه را بر «نقد سلاح» میگشود. بذر انشعاب در گروه از این شکستها مرطوب میشد؛ جوانه میزد و قوت میگرفت.
بیگمان، نمیتوان نقش حزب توده را که از مدتها قبل باب گفتوگو را با چریکها گشوده بود، در نقد روش مسلحانه نادیده گرفت.
متأسفانه به علت فقد منابع نمیدانیم باب گفتوگوی حزب توده که رهبران آن، مارکسیسم را بهتر و کاملتر از دیگران آموخته بودند با چریکهای فدایی از چه زمانی آغاز شد.
در دومین جلد «دنیا»، نشریه سیاسی و تئوریک کمیته مرکزی حزب توده ایران، شمارة مرداد 1353، مقالهای است با عنوان «درباره شیوههای مبارزه»، به قلم نورالدین کیانوری که در آن نویسنده یادآور میشود: «گفتوگوی سالهای
گذشته بین گردانهای فعال نیروهای انقلاب در کشور ما به طور عمده میان سه جریان سیاسی یعنی هواداران حزب توده ایران، گروههای هوادار مجاهدان[مجاهدین] خلق ایران و گروههای وابسته به چریکهای فدایی خلق بود. در این گفتوگو[ها] که به طور عمده درباره شیوههای مبارزه بود، مشی حزب توده ایران در مقابل مشی دو جریان سیاسی دیگر، یعنی مجاهدان[مجاهدین] خلق و چریکهای فدایی خلق، قرار داشت.»
با آن که مضمون این گفتوگوها، دست کم در سطح علنی، تاکنون، هرگز انتشار نیافته، اما میتوان دریافت که جان کلام حزب توده تردید در درستی مشی مسلحانه بوده است. کیانوری در ادامه مینویسد:
بدون تردید در گنجینه تجربیات انقلابی در زمینه شیوههای مبارزه، بخش بسیار مهمی را اشکال گوناگون مبارزات مسلح تشکیل میدهد. هیچ مارکسیستی نمیتواند نقش تعیین کننده مبارزات مسلح را برای سرنگونی رژیمهای ارتجاعی در لحظات و شرایط مشخص تاریخی نفی کند.
ولی اگر کسی ادعا کند که مبارزات مسلح یگانه شکل مبارزهای است که انقلابیون باید در هر لحظه از آن برای نزدیک شدن به هدف خود استفاده نمایند، تاکتیک واقعی انقلاب را به درستی درک نکرده است.(1)
کیانوری تأکید میکند: «در استفاده از مبارزات مسلح سه مسئله اساسی اهمیت تعیینکننده دارد: اول تشخیص ضرور[ی] و مفید بودن استفاده از این شیوه مبارزه، دوم انتخاب نوع این مبارزه، سوم انتخاب لحظه آغاز مبارزه. تشخیص این سه جهت اساسی یکی از پرمسئولیتترین وظایف رهبری انقلابی است.»
کیانوری با بیان اشکال مختلف مبارزه و نتایج مختلف آن در کوبا، بولیوی، الجزایر و پرتغال چنین نتیجه میگیرد:
همه این تجربیات به ما نشان میدهد که جنبش رهاییبخش ملی میهن ما باید برای رسیدن به هدفهای خود آمادگی آن را داشته باشد که از همه شیوههای
1) دنیا، مرداد 1353، همان، ص 7.
مبارزه (متناسب با شرایط هر لحظه) استفاده نماید، با ارزیابی درست و دقیق از تناسب نیروها در هر لحظه، آن شیوه مبارزه را در درجه اول قرار دهد که در جریان تدارک نبرد بتواند دشمن را ضعیف کند، تودههای وسیع و نیروهای انقلابی را به سوی جبهه نبرد به پیش ببرد، در جریان نبرد آرایش نیروهای دشمن و تفوقش را در هم شکند و امکان اعمال اراده خلق را تأمین نماید.
به همین جهت است که ما برخورد چریکهای [فدایی] خلق را در مورد برگزیدن شیوه مبارزه [مسلحانه] از پایه نادرست و غیر علمی میدانیم.(1)
بحث جدلی کیانوری، با این نتیجهگیری به پایان میرسد: «مخالفت ما با آن گونه اقدامات چریکها و ترورهای فردی است که در کفه ترازوی تناسب نیروها به سود جنبش رهائیبخش ملی چیزی نمیافزاید و تنها کمک میکند که دشمن بیدارتر شود، نیروها را بهتر آرایش دهد و درندگیش را تشدید کند.»
کیانوری بار دیگر در نشریه دنیا، مربوط به شهریور 1354 چریک های فدایی را مخاطب قرار میدهد. بهانه مقاله کیانوری که ذیل عنوان «چریکها و حزب طراز نوین طبقه کارگر» انتشار یافت؛ سلسله مقالاتی است که چریکها در نشریه نبرد خلق انتشار داده بودند و اینک کیانوری میکوشد تا به آنان نشان دهد که در نظراتشان «درباره ماهیت، وظایف و نقش تاریخی حزب طبقه کارگر به طور اعم و درباره حزب توده ایران به مثابه حزب طبقه کارگر به طور اخص ارزیابیهای نادرستی وجود دارد.»
به زعم کیانوری، درک چریکها از نظریه لنین در مورد حزب طراز نوین طبقه کارگر و نقش آن در انقلاب دموکراتیک به کلی نادرست است و در برابر، نظریات مخدوشی را به عنوان انطباق خلاق لنینیسم با ویژگیهای ایران کنونی جایگزین آن کردهاند.
به نظر این مارکسیست کهنهکار، عناصر عمده اشتباه چریکها که میتوان آن را نوعی تجدید نظر در لنینیسم به شمار آورد؛ بدین شرح است:
1) دنیا، همان، ص 8.
1- بیاعتقادی کامل به خصوصیات انقلابی و استعداد سازماندهی طبقه کارگر به عنوان طبقهای که بیش از همه طبقات و قشرهای دیگر اجتماعی انقلابی است به انقلاب وفادار است و بیش از هر نیروی دیگر شایسته رهبری انقلاب است.
چریکها این نقش را از طبقه کارگر میگیرند و آن را به روشنفکران انقلابی واگذار میکنند.
در هر صورت چریک شهری و قشر ذخیره آن (سمپاتیزانها) از عناصر آگاه و پیشرو تشکیل شدهاند. تودهها با کمیت غولآسای خود که کیفیت آنها نیز از این کمیت بر میخیزد، در این مبارزه مسلحانه شهری نمیتوانند شرکت کنند.
روشنفکران برای شرکت در این مبارزه از کارگران و دیگر زحمتکشان شهر آمادگی بیشتری دارند.
بهمین دلیل عمدهترین نیروی مبارزه مسلحانه شهری از روشنفکران انقلابی تشکیل شده است.
نویسندگان چریکی این وضع را تنها ویژگی امروز نمیدانند بلکه عقیده دارند که:
«این ترکیب به طور عمده با تغییراتی به سود کارگران در مراحل آینده نیز حفظ خواهد شد.»(1)
در حالی که لنین در مقاله مشهور خود به نام «وظائف سوسیال دموکراتهای روس» (1897) در این باره با روشنی هر چه بیشتر تأکید مینماید و میگوید:
« کار ما بیش از هر چیز به طور عمده باید متوجه کارگران کارخانجات و فابریکها، متوجه کارگران شهری باشد.
سوسیال دموکراسی روس نباید نیروهای خود را متلاشی سازد. او باید تمام این نیرو را برای کار میان کارگران، میان پرولتاریای صنعتی متمرکز سازد، زیرا اینان برای پذیرش افکار سوسیال دموکراسی از همه مستعدترند و از لحاظ فکری و سیاسی بیش از همه تکامل یافتهاند و از لحاظ نیروی عظیم و متمرکز در مهمترین مراکز سیاسی کشور از همه با اهمیتتر میباشند.
1) چریکهای فدایی خلق، نشریه 19 بهمن تئوریک، شماره 3، ص 68.
به همین دلیل ایجاد یک سازمان انقلابی محکم در میان کارگران صنعتی در شهرها اولین و مبرمترین وظیفه سوسیال دموکراسی است و در لحظه کنونی به حد اعلا غیرعقلانی است اگر ما توجه خود را از این وظیفه منحرف سازیم.»
کیانوری که سخت دلسپرده آموزههای لنین در مورد نقش کارگران در انقلاب دموکراتیک میباشد، میافزاید:
رشد کمی و کیفی طبقه کارگر ایران که هر روز بیشمارتر و آگاهتر می گردد و آمادگیش برای مبارزه افزایش مییابد. رشد روز افزون تناقضات داخلی جامعه سرمایهداری ایران بر اثر تشدید غارتگری امپریالیستی و چپاولگران داخلی همه و همه باید عناصر انقلابی را هر روز بیشتر متوجه نقش روزافزون طبقه کارگر نماید.
ولی نویسندگان چریک نتایجی به کلی معکوس از این همه شرایط مساعد میگیرند و عقیده دارند که طبقه کارگر حتی لیاقت و استعداد شرکت در مبارزه با پلیس را ندارند. آنها مینویسند:
«تسلط به فن مبارزه با پلیس که هر روز پیچیدهتر میشود و داشتن تحرک فوقالعاده برای هر چریک ساده امروزی الزامآور است.
کارگران و دیگر زحمتکشان شهری که آموزش کافی ندیدهاند نمیتوانند این تاکتیکها را در شرایط فعلی بکار برند.»
این بیاعتقادی به خصوصیات و امکانات انقلابی و استعدادهای سازماندهی طبقه کارگر پایه موریانه خوردهای برای اشتباه زیانبخشتر و خطرناکتر چریکها در مورد حزب طبقه کارگر است.
2- نویسندگان نشریات چریکی که درباره لزوم حزب طراز نوین طبقه کارگر و نقش آن در تدارک انقلاب دموکراتیک ملی ارزیابی به کلی نادرستی دارند و در این زمینه هم نظریات مخدوش ضد لنینی را به عنوان «انطباق خلاق لنینیسم بر شرایط ویژه ایران» عرضه میدارند، دچار رویزیونیسم روشن و بیچون و چرائی هستند. در مجلات نامبرده بالا جملات زیرین به چشم میخورد:
«قبلاً یادآور شدیم که پیشاهنگ طبقه کارگر در هر شرایطی الزاماً فرم تکامل یافته حزب را نخواهد داشت - این هم در گذشته و هم در حال صادق است.
گروهها و سازمانهای سیاسی - نظامی مارکسیست - لنینیست در شرایط حاضر میتوانند بخشی از پیشاهنگ طبقه کارگر بشمار روند.
نه فقط امروز .... بلکه در فردا نیز که این جریانها به وحدت رسید دیگر جریانهای جنبش کارگری را در جهت مشی خود کانالیزه خواهند کرد و در نتیجه جنبش انقلابی طبقه کارگر از وحدت نسبی برخوردار خواهد شد، هنوز این احتمال وجود دارد که پیشاهنگ طبقه کارگر صورت حزب را به خود نگیرد.»
نویسندگان مقاله اضافه میکنند:
«در شرایط حاضر این فرضیهایست و مثل همیشه تحقق یافتن آن موکول به رشد جریانهای فعلی و پیاده شدن این فرضیه در عمل است.»
درست دقت کنید تا چه حد برخورد نویسندگان نشریات چریکی دور از فروتنی انقلابی است. اینان به خود اجازه میدهند که فرضیههای بیپایه را جانشین محکمترین اصول نظریه لنینی درباره لزوم و نقش حزب طبقه کارگر بعنوان عالیترین شکل سازمانی طبقه کارگر جا بزنند و تازه مدعی هستند که هر کس این فرضیه مخدوش را بیچون و چرا نپذیرد در مارکسیسم - لنینیسیم تجدید نظر کرده است.
هر کس یکبار هم «چه باید کرد» لنین را خوانده باشد و یا آثار قبلی لنین نظیر بروشور کوچک «وظائف سوسیال دموکراسی روس» را خوانده باشد دیده است که لنین با چه روشنی و برندگی لزوم بوجود آوردن حزب طبقه کارگر را بعنوان عمدهترین سلاح طبقه کارگر برای تدارک انقلاب دموکراتیک و انقلاب سوسیالیستی تأکید میکند. لنین این بروشور تاریخی خود را که بدون تردید یکی از اساسی ترین مدارک برنامهای در مبارزه برای ایجاد حزب مارکسیستی است با جمله زیر پایان میدهد:
«دست به کار شویم رفقا!
نگذارید که وقت گرانبهای خود را از دست بدهیم. سوسیال دموکراتهای روس کار زیادی در پیش دارند، برای آنکه احتیاجات پرولتاریا را که بیدار میشود برآورده سازند، جنبش کارگری را سازمان دهند، گروههای انقلابی و پیوندهای میان آنان را استحکام بخشند، به کارگران نشریات تبلیغاتی و تعلیماتی برسانند و حوزههای کارگری و گروههای سوسیال دموکرات را که
در سراسر روسیه پراکنده هستند درون حزب واحد کارگری سوسیال دموکرات متحد سازند.»
لنین تشکیل حزب طراز نوین طبقه کارگر را بعنوان مبرمترین و فوریترین وظیفه مارکسیستهای انقلابی میداند و فرضیه تراشان چریک حتی لزوم تشکیل حزب را برای فردای دور ضروری نمیشمارند.
3- نویسندگان نشریات چریکی از خصوصیات حزب طراز نوین طبقه کارگر شناخت درستی ندارند. آنها ماهیت و سیاست حزب طبقه کارگر را با هم مخلوط میکنند و وظیفه آماده ساختن توده ها را برای انقلاب قهرآمیز، با اعمال قهر تکروانه چریکی یعنی جنگهای تن به تن عناصر جدا از تودهها یکی میکنند. ببینیم خود آنها چه مینویسند:
از نشریه 19 بهمن شماره 1 صفحه 36:
«آیا حزب طبقه کارگر در همه شرایط خصوصیات واحدی دارد؟ ... ما معتقدیم که حزب طبقه کارگر در شرایط کشور ما وظایف خاص و فرم خاص خود را خواهد داشت و مهمترین خصیصه این حزب خصلت نظامی آن خواهد بود.»
مهمترین وظیفه این حزب آماده ساختن تودهها برای یک انقلاب قهرآمیز است.
البته باید همینجا روشن کنیم که مفهوم قهرآمیز در نظر نویسندگان چریکی به هیچ وجه با مفهوم اعمال قهرانقلابی برای در هم شکستن سازمان دولتی ارتجاعی یکسان نیست بلکه تنها در چارچوب تنگ جنگ تن به تن چریکی دست و پا میزند.
مارکسیست - لنینیستها برای حزب طبقه کارگر خصوصیات دیگری را میشناسند، همان خصوصیاتی که لنین بنیانگذار حزب طراز نوین طبقه کارگر برشمرده و در تمام دوران پرآموزش 80 سال اخیر جنبش جهانی کارگری هر روز جلای بیشتری یافته است.
خصوصیات چنین حزبی عبارتست از:
حزب، پیشاهنگ آگاه طبقه کارگر است و به تئوری انقلابی یعنی مارکسیسم - لنینیسم مجهز است.
حزب، پیشاهنگ سازمانیافته طبقه کارگر است
حزب، عالیترین شکل سازمانی طبقه کارگر به شمار میرود
قانون اساسی زندگی درونی حزب سانترالیسم دموکراتیک است
روش سیاسی حزب طراز نوین برپایه تاکتیک انقلابی استوار است یعنی استفاده از همه امکانات و همه شیوةهای مبارزه، با در نظر گرفتن تناسب نیروهای خودی و دشمن و شرایط مشخص هر لحظه از مبارزه به منظور در هم شکستن قدرت دولتی و سرنگون ساختن طبقات استثمارگر و بدست گرفتن قدرت دولتی به دست طبقه کارگر
برخورد منتقدانه با عملکرد خویش، پذیرش اشتباهات و آموزش از آنها، رشد دهنده و پیش برنده یک حزب طراز نوین طبقه کارگر است.
مناسبات حزب طبقه کارگر یک کشور با طبقه کارگر و زحمتکشان سایر کشورها بر پایه انترناسیونالیسم پرولتاریائی یعنی همدردی برادرانه و کمک متقابل استوار است.
میبینیم که در تمام خصوصیات لنینی حزب طراز نوین طبقه کارگر جائی برای خصوصیت نظامی و یا غیر نظامی وجود ندارد. این هم از آن من درآوردیهای نویسندگان چریک است که بدون احساس مسئولیت سنگینی که در مقابل جنبش انقلابی میهن ما دارند اصول لنینیسم را مورد تجدید نظر قرار میدهند و نظریات و فرضیات خود را به عنوان انطباق خلاق لنینیسم بر ویژگیهای ایران کنونی عرضه میدارند.
رفقای عزیز! حزب طراز نوین طبقه کارگر میتواند در انطباق تاکتیک انقلابی با شرایط مشخص یک جامعه در این لحظه یا آن لحظه تاریخی به این یا آن شیوه مبارزه توجه عمده معطوف دارد.
... درباره انتخاب شیوه مبارزه برای تدارک و انجام انقلاب حزب طراز نوین همانطور که لنین بروشنی گفته است طبقه کارگر هرگز از پیش دست خود را نمیبندد و آماده است که در هر لحظه بر پایه ارزیابی درست نیروهای خودی و دشمن بر پایه آمادگی تودهها آن شکلی از مبارزه را برگزیند که بتواند به بهترین شکل تودههای انقلابی را متشکل سازد و به حرکت درآورد.
ولی نویسندگان نشریات چریکی این برخورد لنین را قبول ندارند، در آن تجدید نظر میکنند و نظریه مائوئیستی را جانشین آن میسازند و از پیش تمام
مبارزه را در چهارچوب تنگ مبارزه مسلحانه چریکی میفشارند. آنها پیشبینی میکنند که:
«در انقلاب ما جنگ تودهای طولانی وجود خواهد داشت. در چین هم چنین بوده است. پایگاه نظامی ارتش تودهای ما در مناطق روستائی خواهد بود. در چین همچنین بوده است.»(1)
جناح دیگر چریکی تقریباً همین نظر را با سخنهای دیگر تکرار میکند:
«با این ترتیب واقعیت های موجود به صورت دو اصل برای جنبش مسلحانه در میآیند:
اول اینکه تودههای شهر به موازات رشد مبارزه مسلحانه در شهر از کانال جنبشهای اقتصادی سیاسی، به حرکت در میآیند و تداوم و تکامل این حرکت متکی به ادامه و رشد مبارزه مسلحانه است.
دوم اینکه مبارزه مسلحانه در «کوه» تودهای میشود.
با گسترش و تکامل مبارزه مسلحانه در کوه تودههای روستائی و شهری به این مبارزه میپیوندند.»(2)
به این ترتیب میبینیم که نویسندگان نشریات چریکی چه از خصوصیات حزب طراز نوین طبقه کارگر و چه از استراتژی و تاکتیک انقلابی طبقه کارگر شناخت درستی ندارند.
علاوه بر این چریکها از یکی از عمدهترین خصوصیات حزب طراز نوین طبقه کارگر یعنی انترناسیونالیسم پرولتری که پایه مناسبات هر حزب طراز نوین طبقه کارگر با سایر احزاب برادر و جنبشهای انقلابی است به کلی دورند و آن را به بازی میگیرند.
اگر تمام نشریات سه سال گذشته وابسته به چریکهای خلق را مطالعه کنیم، درست است که در آنها از مائوئیسم که روزی به آن شدیداً دچار بودند گام به گام دوری جسته و در نشریات اخیر در برابر آن موضع گرفتهاند ولی هنوز از روشنبینی و ارزیابی درست از جنبش بیکران پیروزمند کارگری جهانی که
خانواده کشورهای سوسیالیستی و در پیشاپیش همه، کشور لنین، اتحاد شوروی گام بر میدارد، دورند.
درست است که به جنبش انقلابی ویتنام و کوبا ارج زیاد میگذارند ولی تضاد فاحش ارزیابی خود را با ارزیابی روشن و بیچون و چرای رهبران این جنبشهای انقلابی درباره حزب کمونیست اتحاد شوروی، بزرگترین گردان جنبش انقلابی کارگری جهان نمیبینند و یا میبینند و توان اعتراف به اشتباه خود را ندارند.
همین ناتوانی در دیدن و شناختن و پذیرا شدن اشتباهات یک خصوصیت غیرلنینی، یک خاصیت خرده بورژوائی و غیر پرولتاری است.
به نظر میرسد در این ارزیابیها، حزب توده پیش و بیش از آن که نگران بدفهمی چریکها از مارکسیسم - لنینیسم باشد؛ نگران اعتبار و حیثیت خود بود که توسط چریکها سخت مورد حمله قرار گرفته بود. مسعود اخگر در شماره 2 نشریه «دنیا» مربوط به اردیبهشت 55 به بهانه درج مقالاتی در «نبرد خلق» و «19 بهمن تئوریک»، «نظری به برخی جوانب» آن میافکند و پاسخی به آنها میدهد.
به نظر مسعود اخگر نوشتههای اخیر چریکها لااقل از سه نظر شایان توجه است:
1- پر بها دادن به خود و بیارزش کردن دیگران
2- تحریف واقعیتهای تاریخی
3- بروز اختلاف نظرها، همراه با برخی گرایشهای نو در بین چریکها.
ما بدون آنکه به بررسی همه جانبه این نکات بپردازیم، به ذکر برخی ملاحظات اکتفا میکنیم:
1- پر بها دادن بخود و بیارزش کردن دیگران
آنچه پیش از همه در این نوشتهها به چشم می خورد، فرارفتن نویسندگان آنها از حدود، متانت و فروتنی انقلابی است. در اینکه نویسندگان چریکی، سازمان خود را تنها سازمان واقعاً انقلابی مارکسیستی دارای «مشی سیاسی» و «برنامه استراتژیک و تاکتیکی» صحیح و بیخدشه میدانند، مختارند. ولی برای
این «حق» حد و مرزی است که گذشتن از آن انسان را به باریکه گمراهی و عرصه خودبینی و خودستائی میکشانند.
در این نوشتهها، حزب توده ایران به مثابه «فسیلهای مهاجر»ی که «کولهباری از اشتباههای فاجعهآمیز همراه عنوان مسخ شده» حزب برادر «را بدوش می کشند» معرفی میشود. درباره زندانیان سیاسی دوران رضاشاه که پس از شهریور 1320 از زندانها رهایی یافتند، به طعنه چنین گفته میشود: «زندانیان سیاسی که اغلب آنها متهم به داشتن مرام اشتراکی شده بودند، با احترام و هاله تقدس آزاد شدند». این نویسندگان چریکی حتی اولین کمونیست های ایرانی را که به هر حال، بنیادگذاران و ناشرین بزرگترین و انقلابیترین جریان سیاسی و اجتماعی و ایدئولوژیک دوران ما در ایران بودند، از نیش زهرآلود قلم خود در امان نمیدارند. حزب کمونیست، که صرفنظر از نام آن نیز، در آن شرایط پیشاهنگ طبقه کارگر محسوب میشد و ... کمونیستها که این نام را خیلی آسان بر خود نهاده بودند... توصیفهای ناهنجاری است که با آن نویسندگان رسالهها از اولین نسل کمونیست های ایرانی با ناسپاسی تمام یاد میکنند.
اگر ارزیابی این نویسندگان چریک از سازمانها و رهبران جنبش انقلابی کارگری ایران چنین باشد، معلوم نیست از چه رو بر پایه کدام اصول اخلاقی خود را تنها وارث کلیه سنن انقلابی جنبش کارگری، بشمار میآورند؟ آیا فدا کردن جان در راه چند عمل تروریستی بیثمر و حتی زیان بخش، این حق را به این نویسندگان چریک میدهد که پا را از دایره ابتدائیترین موازین اخلاق انقلابی فراتر نهند و خود را همه چیز بدانند و دیگران را به هیچ بگیرند؟
نویسندگان رسالهها و مقالههای چریکی در این راه تنگ نظرانه خرده بورژوائی چنان تند میرانند که گاه همچون سلاطین قاجار که القاب «سلطنه» و «دوله» را از روی هوی و هوس به این یا آن کس عطا میکردند و یا پس میگرفتند، میخواهند واگذاری و یا بازگرفتن عنوان «مارکسیست - لنینیست» را در انحصار خود داشته باشند. آنان درباره کسانی که «گول اپورتونیستهای رنگارنگ را خوردهاند.» با بزرگواری خاص میگویند: «... هنوز کمی زود است که عنوان ”مارکسیست - لنینیست“ را از تمامی آنها بگیریم و باید کمی
بیشتر منتظر شد.» آری، تند میرانید و بسیار هم تند! هم در اقدامات خود و هم در خودبینیهای خویش. و جای تأسف است.
مورد دوم مربوط است به برخی رویدادهای تاریخی که به گمان مسعود اخگر، چریکها آنها را تحریف کردهاند.
و اما مورد سوم:
3- بروز اختلاف نظرها، همراه با برخی گرایشهای نو
نکته قابل توجه دیگر در رسالهها و نوشتههای چریکهای فدائی خلق، گرایشهای تازهای است که در نظریات و اعتقادات آنان به چشم میخورد. این گرایشها را اگر چه میتوان به طور کلی در جهت «تعدیل» نظریات و اعتقادات اولیه چریکها در ارزیابی از مواضع سیاسی زحمتکشان، شرایط عینی و ذهنی مبارزه و انقلاب، چگونگی برخورد به مبارزه مسلحانه و غیره دانست، ولی از نحوه برداشت و چگونگی طرح مسائل چنین بر میآید که اختلاف نظرهای کم و بیش جدی و عمیق در درون این جریان سیاسی یا «جنبش نوین» وجود دارد که هنوز به حل نهائی خود نرسیده است.
در رساله «مبرمترین مسائل جنبش انقلابی ما در لحظه کنونی» با اشاره به گرایشهای چپ روانه در جنبش چریکی گفته میشود: این گرایشها عملاً در درون جنبش ما وجود داشته و هم اکنون نیز ما با این گرایشها درگیر هستیم. وجود همین گرایشها به سهم خود به رشد جنبش آسیب رسانده و چنانچه با آن مبارزه جدی نشود، میتواند کل جنبش را به خطر بیندازد.» جالب آنکه به اعتراف همین رساله این انحرافات مربوط به دوران اولیه و یا «جنینی» جنبش نبوده، بلکه «در سالهای اخیر...در یک رشته مسائل و پدیدههای شکل نسبتاً مشخص به خود گرفته است.»
در اینجا نیز برای رعایت اختصار به ذکر چند نمونه از این گرایشها و یا اختلاف نظرها اکتفا میورزیم:
درباره طبقه کارگر
امیر پرویز پویان در جزوه «ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوری بقا» که یکی از اولین انتشارات وسیع و پر سر و صدای چریکی بود، در ارزیابی از
طبقه کارگر چنین نوشته بود:
«تجربه، نشان میدهد که کارگران حتی کارگران جوان، با همه نارضائی از وضعی که در آن به سر میبرند رغبت چندانی به آموزشهای سیاسی نشان نمیدهند... فقدان هر نوع جریان قابل لمس سیاسی و ناآگاهی آنان موجب شده است تا به پذیرش فرهنگ مسلط جامعه تا حدی تمکین نمایند... گروه کتابخوان کارگران مشتری منحطترین وکثیفترین آثار ارتجاعی هستند... غالب آنها خصائص لومپن پیدا کردهاند.»
این ارزیابی نادرست از طبقه کارگر در زمان خود از طرف حزب ما شدیداً مورد انتقاد قرار گرفت و چنانکه میدانیم انتقاد ما نیز با سیل اتهامات و افتراآت روبرو شد! ولی اکنون پس از گذشت چهار سال در رساله «جمعبندی مبارزات سیساله اخیر در ایران» درباره کارگران با نظر دیگری روبرو هستیم. «کسانی که از انحطاط طبقه کارگر سخن میگویند و یا از نفوذ فرهنگ غیر کارگری در این طبقه حرف میزنند باید توجه داشته باشند که آنچه در برابر آنها است، نه انحطاط و نه جانشین شدن فرهنگ دیگری به جای فرهنگ طبقه کارگر است....»
اختلاف میان این دو نوشته کاملاً آشکار است: یکی از «پذیرش فرهنگ مسلط جامعه» که در یک جامعه سرمایهداری، همان «نفوذ فرهنگ غیر کارگری» است و روی آوردن کارگران به «منحطترین و کثیفترین آثار ارتجاعی» و پیدا شدن «خصائص لومپن» میان اکثر کارگران دم میزند و دیگری چنین افرادی را از داشتن چنین تصوراتی برحذر میدارد.
درباره عشایر
علیاکبر رضائی [صفایی] فراهانی در جزوه «آنچه باید یک انقلابی بداند» در مورد عشایر مینویسد: «در ارزیابی نیروهای انقلابی نباید از عشایر غافل ماند. عشایر ایران بخصوص در کردستان و فارس زمینههای مساعدی برای جنبش مسلحانهاند.»(1)ولی در رساله یاد شده پس از اشاره به همین مناطق کردستان و فارس و با در نظر گرفتن «سیر طبیعی تبدیل زندگی شبانی به
1) علیاکبر صفاییفراهانی [بیژن جزنی]، آنچه یک انقلابی باید بداند، ص 6.
زندگی کشاورزی و نتایج اصلاحات ارضی و غیره گفته میشود: «در هم ریختگی سازمان ایل باعث شده... عشایر بر خلاف سنن دیرینه خود نتوانند در برابر رژیم در منطقه زندگی خود دست به شورشهائی بزنند که هدفهای اقتصادی - سیاسی را تواماً در خود داشت.»
در اینجا نیز با دو برخورد کاملاً متفاوت روبرو هستیم.
«تثبیت مبارزه مسلحانه»
نویسنده رساله «مبرمترین مسائل جنبش انقلابی ما در لحظه کنونی» که در شماره 3 «19 بهمن تئوریک» در فروردین 1354 نشر یافته به تعریف «تثبیت مبارزه مسلحانه» میپردازد و مینویسد: «... تثبیت مبارزه مسلحانه در عمل به معنی آن است که سازمانهای چریکی با جریانهای سیاسی - نظامی که این مشی را اعمال میکنند، موفق شوند بخش مهمی از نیروهای فعال را به سوی خود جلب کنند.» و «بدیهی است در حال حاضر گرچه در این راه گامهای امیدبخشی برداشته شده، هنوز تا هدف فاصله داریم و به همین دلیل باید تأکید بر تاکتیکهائی که روی تثبیت مشی انقلابی تکیه میکند، ادامه یابد.(1)
و اما در شماره 6 «نبرد خلق» که یک ماه بعد یعنی در اردیبهشت 1354 نشر یافته، چنین میخوانیم: اکنون دیگر ما مبارزه مسلحانه را در جامعه تثبیت کردهایم. درستی مشی تبلیغ مسلحانه را بعنوان شکل محوری مبارزه به اغلب نیروهای آگاه خلق اثبات کردهایم و آنها را به سوی مبارزه مسلحانه جلب نمودهایم.(2)
با آنکه در این دو نوشته «تثبیت مبارزه مسلحانه» بدو شکل متفاوت بیان شده، ولی با کمی دقت میتوان پی برد که هر دو محتوای واحدی برای «تثبیت مبارزه مسلحانه» قائلند. ولی معلوم نیست که سازمان چریکهای فدائی خلق که در فروردین 1354 هنوز به «تثبیت مبارزه مسلحانه» دست نیافته بود، چگونه [توانسته] پس از یک ماه به آن دست یابد. آیا این تغییر ارزیابی است یا اختلاف نظر؟
شرایط عینی و ذهنی انقلاب
در رساله «مبرمترین مسائل جنبش انقلابی ما در لحظه کنونی» در مورد اختلاف نظر درباره شرایط عینی و ذهنی در داخل سازمان چریکها به صراحت گفته میشود: «در حالیکه اپورتونیسم راست ... برای آغاز یک مبارزه قاطع با رژیم منتظر فراهم شدن شرایط عینی و ذهنی انقلاب میماند... برخی رفقای ما به عنوان پاسخ به این نظریه تسلیم طلبانه مدعی شدهاند که در دوره قبل یعنی فاصله سالهای 42 تا 49 شرایط عینی انقلاب فراهم بوده است. عدهای نیز علیرغم واقعیتهای غیر قابل انکار سالهای اخیر همچنان اصرار میورزند که شرایط عینی و ذهنی انقلاب فراهم است و توسل به قهر را با این استدلال مجاز میشناسند.» این قبیل اختلافات چنان که از همین رساله بر میآید، در مسائل دیگری نظیر شیوه و هدفهای مبارزه مسلحانه و غیره نیز در میان چریکها وجود دارد.
نمونههائی را که ما در اینجا ذکر کردیم، وجود اختلاف نظرهای قدیمی و تازه و در مواردی، گرایشهای تازه را در جهت «تعدیل» (نه تصحیح) نظریات نادرست چریکها را به ثبوت میرساند.
تفسیری بر اختلاف نظرها و گرایشها
وجود اختلاف نظر (البته نه در اصول اساسی و بسیار مهم) در شرایط بسیار بغرنج مبارزه اجتماعی و یا کوشش در جهت تصحیح، تدقیق و تنقیح نظریات گذشته امری است طبیعی. از این جهت اگر کوششهائی درون چریک های فدائی خلق در جهت اصلاح شیوههای چپروانه و پدیدههای ناسالم بعمل آید، این کوششها را میتوان به مثابه گامی مثبت ارزیابی نمود. ولی از مجموعه رسالهها و مقالههای منتشره چنین بر میآید که این جریان هنوز نتوانسته است خود را از چنگ چپگرائیهای ماجراجویانه، این غده سرطانی، که فقط با یک عمل جراحی قاطع و آن هم به موقع، میتوان از آن رهائی یافت، نجات بخشد.
وجود این اختلاف نظرها و گرایشها در عین حال نشان میدهد که این حکم که چون ما چریکها در ایران هستیم و «... با واقعیت عینی برخورد مستقیم داریم» و عمل انقلابی انجام میدهیم، لذا برای درک واقعیتهای ایران بر ”فسیلهای مهاجر“ ارجحیت داریم، تا چه حد نادرست است. اگر این تماس
مستقیم داروی تمام دردها بود، دیگر میان خود چریکها در ارزیابی مسائل اجتماعی اختلاف نظر پدید نمیآمد و چریکها «در سالهای 1344 به بعد»، یعنی دیرتر از حزب توده ایران به ماهیت اصلاحات ارضی پی نمیبردند.
حزب توده بالاخره در خردادماه 1355 حکم خود را به قلم منوچهر بهزادی درباره ترور چنین صادر میکند:
ترور، شیوه لنینی مبارزه مسلحانه نیست
یکی از پدیدههای تأسفآور و زیانبخش در اپوزیسیون ضد رژیم این است که کسانی به نام مارکسیسم - لنینیسم، هم خود در درک و بیان مفاهیم و مقولات مارکسیستی - لنینیستی دچار اغتشاش فکری، سردرگمی، گمراهی و اشتباهاند و هم در بین بخشی از مبارزان اغتشاش فکری، سردرگمی، گمراهی و اشتباه به وجود آوردهاند. زیان چنین پدیدهای به ویژه زمانی آشکار میشود که این اغتشاش فکری، سردرگمی، گمراهی و اشتباه تنها در حیطه بحث تئوریک «خالص» باقی نمیماند، بلکه راهنمای عمل قرار میگیرد و قرار گرفته است. و این عمل با سرنوشت بخشی از مبارزان، با سرنوشت بخشی از نیروها و سازمانهای ضد رژیم، با سرنوشت بخشی از جنبش انقلابی میهن ما بستگی دارد و بستگی پیدا کرده است. زبان این پدیده باز هم بیشتر میشود، وقتی کسانی تلاش میکنند این درک و عمل غلط را به تمام جنبش تحمیل کنند.
از جمله مهمترین این مسائل، چگونگی درک و برخورد «چریکها» به «مبارزه مسلحانه» است «چریکها» شیوه مبارزه خود را، که تمام مختصات «ترور» را در خود جمع دارد، «مبارزه مسلحانه» مینامند. ما در این باره در گذشته بارها و بارها به تفصیل سخن گفتهایم، ولی از آنجا که «چریکها» میکوشند شیوه مبارزه خود را به تمام جنبش تحمیل کنند، از آنجا که هر کس با این شیوههای مبارزه مخالف باشد، و به ویژه حزب توده ایران، موردحملات خصمانه، «چریکها» قرار میگیرد، از آنجا که زیان شیوه مبارزه چریکها روز به روز بیشتر آشکار میشود، ما وظیفه خود میدانیم که باز هم در این باره بحث کنیم و باز هم با قاطعیت تمام «ترور» یعنی شیوه مبارزه «چریکها» را بعنوان تاکتیک انقلابی طرد کنیم.
بحث بر سر چیست؟
هیچ نیروی واقعاً انقلابی نمیتواند در مبارزه برای تحول اجتماعی، با «مبارزه مسلحانه» (و دقیقتر: راه غیر مسالمتآمیز)، به عنوان یکی از اشکال مبارزه و عالیترین شکل آن، اصولاً و مطلقاً مخالف باشد. ولی این بحث میتواند بین نیروهای انقلابی وجود داشته باشد و وجود دارد که برخی شرایط را در حال حاضر برای «مبارزه مسلحانه» آماده و مناسب نمیدانند و بعضی آماده و مناسب میدانند.
در این زمینه، حزب توده ایران، وفادار به تاکتیک لنینی انقلاب، چنانکه بارها متذکر شده، معتقد است که اولاً از تمام اشکال مبارزه، از جمله «مبارزه مسلحانه» برای تحول انقلابی میتوان استفاده کرد. ثانیاً شکل مبارزه برای تحول انقلابی، به ویژه عالیترین شکل، یعنی «مبارزه مسلحانه» را، از پیش نمیتوان و نباید تعیین کرد. ثالثاً خود «مبارزه مسلحانه» دارای اشکال گوناگونی است که باید مطابق با شرایط ویژه انقلاب در هر کشور، متناسب با رشد و تکامل جنبش و با در نظر گرفتن تغییر و تحول در اوضاع و احوال داخلی و خارجی، بهترین و مناسبترین آن را یافت. رابعاً شرایط کنونی در میهن ما آماده و مناسب برای دستزدن به «مبارزه مسلحانه» نیست.
ولی بحث کنونی ما با «چریکها» درباره لزوم یا عدم لزوم «مبارزه مسلحانه» نیست. بحث ما بر سر این است که ما شیوه مبارزه «چریکها» را اصولاًً مبارزه مسلحانه به شیوه لنینی نمیدانیم، به نظر ما این شیوه مبارزه، «ترور» است که هیچگونه وجه مشترکی با «مبارزه مسلحانه» به مفهوم لنینی آن ندارد.
ترور و مبارزه مسلحانه
لنین، استاد بزرگ تاکتیک انقلابی، هرگز میان «ترور» و «مبارزه مسلحانه» علامت تساوی نگذاشته و یا آن را «شکلی از اشکال مبارزه مسلحانه» ننامیده و ندانسته است. لنین از «ترور» حداکثر به عنوان «شیوه مبارزه» و «وسیله مبارزه» آن هم در شرایط کاملاً خاص سخن گفته و در همان حال تأکید کرده است که «... قتل سیاسی (بمفهوم «ترور» - ب ) هیچ وجه مشترکی با عمل قهرآمیز یک انقلاب خلقی ندارد.»(1)چرا؟ برای اینکه اگر شرایط اصلی و حتمی «مبارزه
1) کلیات آثار لنین، بزبان آلمانی، جلد 8 ، ص 7 .
مسلحانه» پیوند گسستناپذیر آن با جنبش تودهای آماده بودن شرایط عینی و ذهنی برای «مبارزه مسلحانه» و رهبری این مبارزه توسط حزب انقلابی طبقه کارگر است، برعکس به عقیده لنین:
«ترور، توطئه گروههای روشنفکری» است.(1)
«ترور، انتقام از اشخاص جداگانه» است.(2)
«ترور، ... به هیچ وجه با کار در تودهها، برای تودهها و با تودهها پیوندی ندارد.»(3)
«ترور، نتیجه ... فقدان شرایط مقدماتی برای قیام» است.(4)
«مبارزه مسلحانه «چریکها»، «ترور» است
واقعیات به طور انکارناپذیری نشان میدهد که شیوه مبارزه «چریکها» که به آن نام «مبارزه مسلحانه» داده اند، با مختصاتی که لنین برای «ترور» بر شمرده، عیناً تطبیق میکند. زیرا:
«چریکها»، بنا به اعتراف خودشان، از گروهها و گروهکهای روشنفکری تشکیل شدهاند.
«عملیات چریکی»، بنا به گزارشها و اطلاعیههای «چریکها»، در ترور اشخاص جداگانه و یا منفجر ساختن مؤسسات جداگانه خلاصه میشود. (اینکه «چریکها» ترور اشخاص را «اعدام انقلابی» مینامند، تغییری در واقعیت عمل تروریستی آنها نمیدهد.)
-- «چریکها»، بنا به اعتراف خودشان، هیچگونه پیوندی با جنبش تودهها ندارند.
ذهنی اصولاً برای «مبارزه مسلحانه» آماده و مناسب نیست. ثانیاً ترور اصولاً «مبارزه مسلحانه» به مفهوم لنینی آن نیست. ثالثاً
«عملیات چریکی» و شیوه مبارزه «چریکها» اصولاً «ترور» است. و سرانجام و در نتیجه و شیوه مبارزه «چریکها» ، یعنی «ترور» برای جنبش زیانبخش است.
چرا «ترور» زیانبخش است
لنین «ترور» را «بعنوان تاکتیک انقلابی... بی فایده و زیانبخش» میداند(1)چرا؟
برای اینکه به عقیده لنین:
ترور وسیلهای است که «بهترین نیروها را از مهمترین و مبرمترین کار ضرور تهییجی و سازمانی منحرف میکند، پیوند انقلابیون را با تودههای طبقات انقلابی اهالی مختل میسازد و هم در نزد انقلابیون و هم در نزد اهالی به طور عموم تصور کاملاً معکوسی از وظائف و شیوههای مبارزه علیه سلطنت مطلقه ایجاد میکند.»(2)
«تبلیغ ترور ... در تودههای کارگر این پندار زیانبخش را بوجود میآورد که ترور مردم را حتی علیرغم میلشان مجبور میکند که سیاسی فکر کنند.»(3)
«ترور نظر را از مهمترین وظائف مجموعه جنبش منحرف میکتد.»(4)
«ترور نه نیروهای دولت، بلکه نیروهای انقلاب را دچار پراکندگی میکند.»(5)
باکمال تأسف، و به طور ناگزیر، در اثر عملیات تروریستی «چریکها»، اکنون در ایران ما آشکارا با آن نتایج زیانبخشی که لنین برای «ترور» برشمرده، روبرو هستیم:
میتوان هم تودهها را «به حرکت» درآورد و هم رژیم استبدادی شاه را «متزلزل» و سپس «سرنگون» ساخت.
این تصور غلط موجب شده که بخشی از مبارزان به جای آنکه نیروی خود را صرف تهییج و ترویج سیاسی، شرکت در مبارزات تودهای و سازماندهی انقلابی کند، یعنی درست همان وظائفی که در حال حاضر در برابر نیروهای انقلابی قرار دارد، تمام نیرو و انرژی خود را برای تدارک و اجرای عملیات تروریستی بکار میبرد.
در نتیجه عملیات تروریستی «چریکها»، در مقابل از بین رفتن معدودی از عوامل و هواداران رژیم، طبق آمار دولتی در چهار سال اخیر بیش از 200 نفر و طبق گفته خود «چریکها» بیش از 600 نفر از جوانان مبارز به اشکال گوناگون نابود شدهاند. به سخن دیگر «چریکها» تلفات سنگین و غیر قابل جبرانی دادهاند، بدون آنکه حتی نیم گامی به هدف اساسی خود نزدیک شوند و یا به جنبش کمک کنند.
در نتیجه عملیات تروریستی «چریکها»، رژیم امکان یافته است که بهانههای جدیدی برای تشدید ترور و اختناق پیدا کند.
با توجه به واقعیات انکار ناپذیر فوق این نتیجهگیری ناگزیر و صحیح است که شیوه مبارزه «چریکها» هم بخشی از نیروهای انقلابی را بهدر داده و میدهد، هم بهانه برای تشدید رژیم ترور و اختناق شده و میشود و هم بخشی از مبارزان را از توجه به وظائف واقعی و اساسی جنبش انقلابی ایران در حال و آینده بازداشته و باز میدارد، و لذا بحد اعلی برای جنبش زیانبخش بوده و هست.
چگونه ترور توجیه میشود؟
«چریکها» در توجیه شیوه مبارزه تروریستی خود، بطور خلاصه میگویند: اولاً رژیم ترور و اختناق راهی جز این برای آنها باقی نگذاشته است. ثانیاً آنها بدینوسیله میخواهند تودهها را «به حرکت» درآورند. ثالثاًَ آنها بدینوسیله میخواهند به رژیم «ضربه» بزنند.
در پاسخ «استدلال» نخست، لنین حتی در رد نظر کسانی که با توسل بیموقع به اشکال عالی مبارزه، یعنی مبارزه و قیام مسلحانه، درصدد «تازاندن»
انقلاب هستند، تأکید میکند که در زمانی که ارتجاع «خشمگین» و «قوی» است، در زمانی که حزب «ضعیف» و ارتباط با تودهها «سست» است، میباید به «اشکال پائین مبارزه» متوسل شد، زیرا فقط در چنین صورتی است که میتوان «آگاهی تودهها را برای مبارزه فراهم» آورد و آنها را به پشتیبانی از اشکال عالی مبارزه جلب کرد.
لنین در انتقاد از چنین کسانی می گوید:
«اشکال عالی مبارزه، که هیچ جا و هرگز در جهان بدون فشار مستقیم تودهها نمیتواند موفقیت داشته باشد، در زمان ارتجاع خشمگین، قبل از هر شکلی، بعنوان اشکال «ممکن» توصیه می شوند، و برعکس اشکال پائین مبارزه، که کمتر نقض قوانین توسط مبارزه تودهها و بیشتر استفاده از این قوانین را برای ترویج و تهییج در بردارد و آگاهی تودهها را برای مبارزه فراهم میآورد، بعنوان اشکال «غیرممکن» عرضه میشوند.»(1)
لنین تأکید میکند که:
«هر قدر نیروی مکانیکی ارتجاع قویتر و پیوند با تودهها سستتر است، عاجلتر است که آگاهی تودهها فراهم آید (نه اینکه مستقیماً وارد عمل شوند) و راههای ایجاد شده توسط قدرت کهنه برای ترویج و تهییج مورد استفاده قرار گیرد (نه اینکه تودهها به حمله مستقیم علیه خود قدرت کهنه مبادرت ورزند.»(2)
اگر لنین برای توسل به اشکال عالی مبارزه، یعنی مبارزه مسلحانه، چنین شرایطی را قائل است،آن وقت پاسخ کسانی که به علت رژیم ترور و اختناق برای مبارزه با رژیم ترور و اختناق به «ترور» متوسل میشوند، روشن است.
در پاسخ به استدلال دوم، لنین میگوید:
«سوابودا، (بجای آن میشود گذاشت «چریکها - ب» ترور را به عنوان تبلیغ وسیلهای برای «تهییج» نهضت کارگری و دادن یک «تکان قوی» به آن تبلیغ میکند. مشکل است استدلالی را به تصور آورد که آشکارتر از این خود
خویشتن را باطل کند! باید سئوال شود که مگر در زندگی روسیه (بجای آن میشود گذاشت «ایران» - ب) افتضاحات آنقدر کم است که باید وسائل مخصوصی برای «برانگیختن» اختراع شود! از طرف دیگر اگر حتی وجود استبداد روسی (بجای آن میشود گذاشت «ایران» - ب) هم نمیتواند کسی را برانگیزد و کسی برانگیخته نمیشود، در اینصورت روشن است که چنین کسی به جنگ تن به تن میان حکومت و مشتی تروریست هم با خونسردی خواهد نگریست.(1)
و سرانجام در پاسخ «استدلال» سوم، لنین تأکید میکند که:
«بدون توده کارگر، تمام بمبها فاقد قدرتاند، مسلماً فاقد قدرت اند.»(2)
و زندگی در مورد «چریکها»ی ایرانی نیز یکبار دیگر تمام و کمال حقانیت لنین را ثابت میکند.
شایان ذکر است که «چریکها» میکوشند گسترش جنبش اعتصابی و مطالباتی را در دوران اخیر «نتیجه عملیات چریکی» وانمود سازند. ولی اگر کسی نخواهد خود را بفریبد، باید تصدیق کند که گسترش جنبش اعتصابی و مطالباتی زحمتکشان در دوران اخیر درست نشانه شکست شیوه مبارزه تروریستی «چریکها» و علامت آشکار طرد این شیوه مبارزه از جانب زحمتکشان است.
کشتن یک سرمایهدار از طرف «چریکها» موجب نشده است و نمیتواند بشود که کارگران علیه کارفرمایان بپاخیزند. این تشدید استثمار، افزایش هزینه زندگی، کمی دستمزد، عدم رعایت قانون کار و بیمههای اجتماعی است که کارگران را به تشدید مبارزه برای احقاق حقوق خود واداشته است.
کشتن چند مأمور سازمان امنیت از طرف «چریکها» موجب نشده است و نمیتواند بشود که کارگران علیه سیستم پلیسی بپاخیزند. این فقدان آزادی سندیکائی، فقدان آزادی اجتماعات فقدان حق اعتصاب، نظارت ساواک بر کارخانهها، اخراجها و توقیفهای غیر قانونی است که کارگران را به تشدید مبارزه برای آزادیهای دموکراتیک واداشته است.
منفجر کردن چند مؤسسه از طرف «چریکها» موجب نشده است و نمیتواند بشود که کارگران علیه بیعدالتیهای اجتماعی بپاخیزند. این خود بیعدالتیهای اجتماعی است که کارگران را برای استقرار یک رژیم دموکراتیک و عادلانه به تشدید مبارزه واداشته است.
توده های مردم، و در پیشاپیش آنها کارگران، با شم طبقاتی و با تجربه زندگی و مبارزه خود میدانند که با کشتن چند سرمایهدار، استثمار از بین نخواهد رفت، که با کشتن چند مأمور ساواک رژیم ترور و اختناق و سیستم پلیسی پایان نخواهد یافت، که با منفجر ساختن چند مؤسسه، رژیم استبدادی شاه سقوط نخواهد کرد. آنها میدانند که فقط با سازماندهی انقلابی مبارزه تودهای است که میتوان هم حقوق معینی را در حال حاضر و در چارچوب رژیم موجود بدست آورد و هم هزینه را برای آزادی نهائی و قطعی فراهم ساخت.
منشاء و انگیزه «ترور» چیست؟
لنین «ریشه مشترک» اکونومیستها و تروریستها را در «سر فرودآوردن» آنها در برابر جریان خودبخودی میداند و مینویسد:
«اکونومیستها و تروریستها در مقابل قطبهای مختلف جریان خودبخودی سر فرود میآورند. اکونومیستها - در مقابل جریان خودبخودی» نهضت صددرصد کارگری و تروریستها در مقابل جریان خود بخودی خشم و غضب فوق العاده روشنفکرانی که نمیتوانند یا امکان ندارند فعالیت انقلابی را با نهضت کارگری در یک واحد کل بهم بپیوندند. کسی که ایمانش از این امکان سلب شده و یا هرگز به آن ایمان نداشته است حقیقتاً برایش دشوار است بجز ترور راه چاره دیگری برای اطفاء احساسات خشمآگین و انرژی انقلابی خویش بیابد.»(1)
لنین متذکر میشود که ترور «منطق خود را دارد، منطق نومید شدن از حزب و انقلاب خلقی، منطق باور از دست رفته به توانائی تودهها به مبارزه مستقیم انقلابی. منطق حالت غیر عادی و هیستریک مختص روشنفکران، منطق ناتوانی در کار پیگیر و مصرانه، منطق ناتوانی در بکار بردن اصول اساسی
1) منتخبات لنین، به زبان فارسی، جلد اول، قسمت اول، ص 341.
تاکتیکی و تئوریک در شرایط تغییر یافته، منطق ناتوانی در کار ترویجی، تهییجی و سازمانی در شرایطی که با گذشته نزدیک فرق فاحش دارد...»(1)
و سرانجام لنین، «ترور» را «محصول ضعف روشنفکرانه»(2)و خصلت طبقاتی آن را «خرده بورژوازی» میداند.(3)و تمام این مختصات دقیقاً در «چریکها»ی ما صدق میکند: از وابسته بودن آنها به روشنفکران خرده بورژوازی گرفته تا جدا بودن آنها از نهضت کارگری، از ناتوانی وعدم اعتقاد آنها به کار پیگیر و مصرانه ترویجی، تهییجی و سازمانی در شرایط مخفی گرفته تا ناتوانی آنها در پیوند دادن فعالیت انقلابی با نهضت کارگری، از نومیدی به انقلاب خلقی گرفته تا باور نداشتن به توانائی تودهها به مبارزه مستقیم انقلابی.
وظیفه چیست؟
لنین قبل از هر چیز متذکر میشود که:
«ما باید به کارگران گوشزد کنیم که کشتن جاسوسان و خرابکاران و خائنان گاه ممکن است ضرورت حتمی کسب کند، ولی تبدیل آن به یک سیستم بینهایت نامطلوب و اشتباه است. ما باید بکوشیم سازمانی پدید آوریم که با کشف و تعقیب جاسوسان آنها را بیزیان سازد. کشتن تمام جاسوسان غیر ممکن است، ولی ایجاد سازمانی که بتواند آنها را بیابد و توده کارگر را تربیت کند، امریست ممکن و ضرور[ی]»(4).
سپس لنین تأکید میکند که وظیفه مبرم حزب:
«ایجاد یک سازمان انقلابی است که قادر باشد تمام نیروها را متحد سازد، سازمانی که نه فقط خود را رهبر بنامد، بلکه جنبش را واقعاً رهبری کند، یعنی همیشه آماده باشد که هر اعتراضی و هر تظاهر خشمی را مورد حمایت قرار
دهد و از آنها برای افزایش و تحکیم ارتشی که برای مبارزه قطعی مناسب باشد، استفاده کند.»(1)
توضیحات حزب توده برای نشان دادن عدم انطباق مشی چریکهای فدایی با لنینیسم، تأثیرات خاص خود را بر جای نهاد. ولی آنچه که نادرستی این مشی را نشان داد، توضیحات آن حزب نبود، بلکه عدم پذیرش اجتماعی آن رفتارهایی بود که از گروههای مسلح از جمله چریکهای فدایی خلق سر میزد. نمیتوان انکار کرد که عملیات مسلحانه توانست بخشهایی از دانشجویان را به خود جذب کند ولی هیچگاه نتوانست آن «موتور بزرگتر» را؛ آنگونه که نظریهپردازان اولیه تصور میکردند به حرکت درآورد.
صرفنظر از ترور فرسیو و نیک طبع که شعفی در مردم برانگیخت، دیگر اقدامات نظامی چریکها، هیچگاه مقبولیت عمومی نیافت.
ترور رئیس بانک به جرم عدم تمکین در مقابل چریکها، قتل افسر راهنمایی و رانندگی که بیخبر از همه جا در صحنه عملیات چریکها حضور یافته بود، کشتن کارمندان اداری و یا کادرهای جزء نیروهای شهربانی و حتی تصفیه کسانی که متهم به خیانت به چریکها بودند، در باور عمومی، قتلهایی بیمعنا، به حساب میآمدند.
حتی طرفداران مشی جزنی، یعنی بخشهایی از چریکهای فدایی نیز ترور محمدصادق فاتح یزدی را برنتابیدند. بنابراین مشی چریکها محکوم به شکست قطعی بود و دیگر نیازی نبود که حزب توده استدلال کند که مقصود لنین از جنگ مسلحانه، با تروریسم چریکها تفاوت ماهوی دارد. بلکه نادرستی مشی به بارزترین نحو در عرصه عمل خود را نشان میداد.
البته اگر چریکها به مناسبتهای مختلف حزب توده را آماج حملات خود قرار نمیدادند، معلوم نبود که حزب توده متقابلاً چنین درباره تروریسم فدایی ها
1) کلیات آثار لنین، به زبان آلمانی، جلد 5 ، ص 8 .
بیتابی نشان دهد، زیرا کارنامة حزب توده، خالی از اعمال شیوههای تروریستی، حتی در درون خود حزب نبود.
نقد حزب توده بر مشی تروریستی چریکها از منظر عوارض اجتماعی و ناکارآمدی این روش برای تشویق مردم برای براندازی رژیم پهلوی نبود بلکه این نقدها «دفاعیهای» بود از خود در برابر آنچه که چریکهای فدایی اپورتونیسم حاکم بر حزب توده میخواندند.
این انتقادات، سطر به سطر، اما این بار در سخنان کسانی که محدودیت مشی مسلحانه را با خون خود، حس کرده بودند؛ تکرار شد. به درستی مشخص نیست که نویسندگان جزوه، مطالب خود را در نقد مشی چریکی در چه زمانی و در چه شرایطی نوشتهاند، ولی آشکار است که آنها در نگرش انتقادی خود، تحت تأثیر دیدگاههای حزب توده بودهاند. انشعابیون با الهام از نظرات انتقادی بیگوند، به اولین انشعاب در سازمان چریکهای فدایی خلق، عینیت بخشیدند. دیدگاههای مطروحه در «اعلامیه توضیحی مواضع ایدئولوژیک گروه منشعب» چنان بود که هیچ پاسخی از سوی وفاداران به مشی مسلحانه، دریافت نکرد. آنان دریافتند که اگر بخواهند همچنان به مارکسیسم - لنینیسم وفادار باشند، باید راه دیگری غیر از مشی چریکی برگزینند.
ساختار اصلی این بیانیه که با عنوان اعلامیة توضیحی مواضع ایدئولوژیک «گروه» منشعب از «سازمان چریکهای فدائی خلق» به همراه آرم داس و چکش متقاطع، با یک ستاره بالای آن انتشار یافته به شرح زیر است:
مقدمه، صفحه 1 که با عبارت خطابی: «رزمندة انقلابی!» آغاز میشود.
مختصری دربارة تئوری جریان «مسلحانه»، صفحه 5.
ریشههای مادی پیدایش جریان «مسلحانه»، صفحه 8.
«مبارزة مسلحانه» یا «ترور فردی»، صفحه 11.
خلاصهای از تجارب انقلابهای ویتنام، چین و کوبا، صفحه 18.
طبقه کارگر، صفحه 27.
دهقانان، صفحه 28.
خردهبورژوازی شهری، صفحه 29.
بورژوازی ملی، صفحه 33.
جنبشهای ملی برای خودمختاری، صفحه 33.
طبقة حاکمه، صفحه 33.
مرحلة انقلاب ایران، صفحه 34.
ضرورت ایجاد «جبهة واحد ضد دیکتاتوری»، صفحه 35.
پسگفتار: در راه سازمانگری انقلابی بکوشیم، صفحه 43 که با عبارت خطابی: «هموطن مبارز!» آغاز میشود.
اعلامیه در صفحة 46، با امضای: «گروه» منشعب از «سازمان چریکهای فدائی خلق» خاتمه یافته است.
در دیباچة اعلامیه، عبارت طعنهآمیزی از لنین نقل شده که روی سخن آن با مخالفین است و نشان میدهد، نویسندگان کاملاً از منظر درونی به نقد مشی سازمان پرداختهاند: «آنها (مخالفین مارکسیستها) اکنون از دیدن انتقادات و مباحثات ما شادمان شده و کوتهنظرانه به وجد در میآیند. [...]» (لنین، یکگام به پیش، دو گام به پس).
در مقدمه، اشاره شده که انشعاب مشخصاً در آبانماه سال 1355، روی داده و آن را «نتیجة منطقی سیر ایدئولوژی سازمان چریکهای فدائی خلق» بر میشمرد. اما عبارت مندرج در صفحة بعد، قابل تأمل بیشتری است:
حل تضادهای جریان ”مسلحانه“ در سیر منطقی حرکتش، بصورت ”انشعاب“ در یکی از دو سازمان عمدهاش صورت پذیرفت.
انشعابیون «جریان مسلحانه» را، «یک شیوه عبث و زیانبار» میخوانند که خود را به «مبارزان پرشور، جوان و ناآگاه تحمیل نمود.» انشعابیون تأکید می کنند: «ایدئولوژی جریانی که ما در بطن آن قرار داشتیم و خود جزء مهمی از جریان مسلحانه به شمار
میرفت معجونی از تناقضات و آش در هم جوشی از تکهپارههای تئوریهای گوناگونی بود که به هیچ وجه تشابهی با مارکسیسم نداشتند.»
انشعابیون با تعریض به نظر مسعود احمدزاده که نوشته بود: «جنبش ما به پراتیسین بیشتر احتیاج دارد تا تئوریسین» مینویسند، جریان مسلحانه «درگیر تضادهای ایدئولوژیک دهشتناک بود.» از نظر انشعابیون، «جریان مسلحانه بیشتر از شعار رویزیونیستی جنبش همه چیز، هدفنهایی هیچ»، پیروی میکرد، «نه از آن تئوری که بتوان آن را تئوری پیشرو نامید.»
جزوه مزبور شکلگیری «نطفههای مخالفت جدی با خط مشی غیرانقلابی حاکم» بر سازمان را به اواخر سال 54 باز میگرداند و میافزاید: «رشد تناقضات طبقاتی و گسترش مبارزات اعتصابی طبقه کارگر در بهار سال 55، نازایی تئوریک و ناتوانی عملی این جریان را به رفقایی که شخصاً در جریان این اعتصابات قرار داشتند آشکارتر ساخت و مطالعات متون کلاسیک مارکسیستی، عمق و ژرفای بیمایگی این جریان را برجسته نمود.»
انشعابیون یادآور میشوند، چریکهای فدایی «برای رسیدن به هدف از تئوریای پیروی میکردند که در ماهیت امر به هیچ وجه انقلابی نبود و نه تنها لحظه دستیابی به هدف را نزدیک نمیکرد بلکه به شدت بدان زیان میرساند.»
انشعابیون به درستی بر یکی از ضعفهای بنیادین چریکها انگشت میگذارند و مینویسند: «اگر این رفقا به اصل اتکا به اسلحه معتقد بودند بدان دلیل بود که قادر نبودند به اصل اتکا به تودهها معتقد باشند. آنها هنر شکیبایی و قدرت تماس با خلق و کار در میان تودهها را به هیچ وجه دارا نبودند.»
بحث دربارة تئوری جریان مسلحانه با تعریف شرایط عینی انقلاب آغاز میشود. آنها برای استدلال نظرات خود به مقاله «بیماری کودکی چپگرایی در کمونیسم» اثر لنین ارجاع میدهند که نوشته است: «برای هر مارکسیست جای تردید نیست که بدون وضع انقلابی[،] انقلاب ممکن نیست و تازه هر وضع انقلابی هم به انقلاب نمی انجامد.» در اینجا نیز لبة نقد متوجه دیدگاههای احمدزاده است: اگر لنین «عدم توانائی طبقة حاکمه در حکومت به شیوه سابق و جلب شدن عقبماندهترین تودهها
به سیاست را از شرایط لازم و ضروری برای تحقق انقلاب میداند، رفیق مسعود احمدزاده در نفی این قانون عام و توجیه این اقدام ماجراجویانه معتقد است که [...] در شرایط ایران این قانون دیگر صحت خود را از دست میدهد.»
پس از بحث دربارة ریشههای مادی جریان مسلحانه، ثقل انتقادات انشعابیون، ذیل عنوان مبارزه مسلحانه یا ترور فردی، آشکار میشود. انشعابیون با استناد به نظر لنین که ترور «منطق نومید شدن از حزب و از انقلاب خلقی، منطق باور از دست رفته به توانایی تودهها به مبارزه مستقیم انقلابی، منطق حالت غیر عادی و هیستریک مختص روشنفکران، منطق ناتوانی در کار پیگیر و مصرانه، منطق ناتوانی در کار ترویجی، تهییجی و سازمانی...» میباشد و «ترور ... به هیچ وجه با کار در میان تودهها، برای تودهها و با تودهها پیوندی ندارد» به نقد دیدگاه مسعود احمدزاده میپردازند که به خاطر ناتوانی «به برقراری پیوند» با تودهها که لنین بدان سفارش کرده بود «عمل مسلحانه» را جایگزین آن میکند.
بخش بعدی اعلامیه، خلاصهای از تجارب انقلابهای ویتنام و ... ، در تکمیل همین بحث نوشته شده و انشعابیون تجربه ناکام بولیوی را در برابر دیدگان چریکهای فدایی میگذارند و مینویسند: «با اینکه مبارزان انقلابی امکانات بیشتری در اختیار داشته و از تجربه بزرگ جنگهای پارتیزانی در کوبا برخوردار بودند و با وجودی که انقلابیِ بزرگی مانند چهگوارا رهبری آنان را در دست داشت، در ارزیابی شرایط و نیروهای ذخیره اشتباه کردند و عمل آنان با ناکامی دردناکی برای نیروهای انقلابی پایان یافت و نشان داد که به کار بستن این تاکتیک در هر شرایط تا چه اندازه از اصول اساسی تحولات جامعه طبقاتی بدور بوده و پیشاهنگان از جان گذشته، بدون وجود شرایط عینی انقلاب، توانایی دگرگونسازی جامعه را نخواهند داشت.»
انشعابیون تفاوت تروریسم و «مبارزه مسلحانه به مفهوم لنینی» آن را برای چریکها یادآور شده و تأکید میکنند: «ما ترور فردی را که به غلط به آن نام مبارزه مسلحانه داده شده است، از آن جهت نادرست میدانیم که در شرایط کنونی به تجهیز و تجمع نیروهای انقلابی کمک نمیرساند.»
نویسندگان اعلامیه، میکوشند تا با استناد به لنین نادرستی و یا ناسازگاری
دیدگاههای پویان و احمدزاده با مارکسیزم - لنینیزم را آشکار سازند و در انتها، با طرح ضرورت ایجاد «جبهه واحد ضد دیکتاتوری» به بحث خود خاتمه میدهند. هدف اصلی این بحث، پس از تبیین اوضاع اجتماعی ایران و طبقات مؤثر آن، مرزبندی دقیق اهداف تاکتیکی و استراتژیکی از یکدیگر در ارتباط با نیروها، طبقة حاکمه و توانایی نیروهای سازمان است.
دانسته نیست که آیا این جزوه در سطح سازمان چریکهای فدایی انتشار یافت، یا نه؟ و در هر صورت، برخورد رهبران سازمان با آن چه بوده است؟ ولی از روی برخی قرائن موجود میتوان حدس زد در سال 56 که این جزوه انتشار یافت، چریکها، فاقد توانایی لازم تئوریک برای پاسخ گفتن به شبهات مطرح شده از سوی منشعبین بودند.
چریکهای فدایی سال 1355 را در حالی به پایان رساندند که هیچ نشانی از مرحلة تثبیت تودهای مشی مسلحانه برای وصول به شرایط عینی انقلاب در جامعه پدیدار نشده بود. این سال، از بسیاری جهات، سال مرگباری برای گروههای مسلح بود. اغلب رهبران سازمان مجاهدین خلق پس از تصفیههای خونین درون سازمانی، توسط کمیته مشترک شناسایی و کشته شدند. سازمان چریکهای فدایی خلق نیز وضعی به مراتب بدتر از مجاهدین را تجربه کرد. در حقیقت، سال 55 نقطه پایانی در برابر مشی چریکی نهاد. همه کسانی که وقوع انقلاب و واژگونی نظام مستبد و مطلقه پهلوی را تنها در پرتو مبارزه مسلحانه پیشبینی میکردند، در ورطه یأس و ناامیدی فرو رفتند.
چریک های فدایی نه فقط در چند درگیری تمامی رهبران و عناصر قدیمی خود را از دست دادند؛ بلکه با تسلط ویژه و ماهرانه ساواک و کمیته مشترک، در شناسایی و شکار افراد مشکوک، بنیه سازمانیشان به سرعت تحلیل رفته و به طور پیوسته در معرض ضربات تازه قرار گرفتند. علاوه بر آن، ساواک با کار اطلاعاتی حساب شده، توانسته بود، درون سازمان رخنه کند؛ و بر کلیه فعالیتهای اعضای گروه، اشراف یابد.
پیش از این، دیدیم چگونه منبع ساواک، به درون دستهای از چریکها نفوذ میکند و اخباری از منوچهر گلپور و یوسف قانع خشکبیجاری را در اختیار
ساواک قرار میداد(1). یکبار، «در ساعت 2100 روز 11/3/55 منوچهر گلپور به خانه منبع مذکور رفته و درباره برخی از دوستان مشترکشان گفتوگو میکنند. گلپور گزارشی از مذاکراتش با رحمان کرامتی را به دوست خود ارائه می کند و نتیجه میگیرد که رحمان کرامتی به احتمال 60 - 50 درصد با سازمان ارتباط دارد و یا جزو سمپاتهای سازمان است.» گلپور همچنین خبر دستگیری رضا جلایر را به او میدهد.
منبع در ذیل گزارش خود مینویسد: «رضا جلایر جزو کسانی بود که میبایست با آنها صحبت شود و به عنوان افراد خوب و قابل استفاده دانشکده مورد تأیید گلپور بوده است.» مسئول منبع نیز اظهار میدارد: «دستگیری رضا جلایر به وسیله واحد عملیاتی مستقر در اوین مورد تأیید بوده و چنانچه وی حاضر به همکاری صمیمانه با ساواک باشد میتوان با آموزشهای لازم از وجود وی استفاده نمود.»(2)
بار دیگر، در روز دوشنبه 17/3/55، ساعت 2030 گلپور، رحمان کرامتی و منبع با یکدیگر ملاقاتی داشتند. فردای آن روز گلپور مجدداً با منبع ملاقات میکند و به وی اطلاع میدهد: «قرار بر این شده که قبل از تمام شدن امتحاناتش یعنی در طی دو هفته آینده جشن عروسی را ترتیب دهند و با الهه ازدواج کند.» گلپور یادآور میشود که «این جشن تا حدود زیادی مخفی خواهد بود» و میافزاید که: «پس از ازدواج در خانه جداگانهای که مطلقاً کسی آن را نخواهد شناخت به صورت نیمه مخفی زندگی خواهد کرد.» چون گلپور از فرنود و همسرش به عنوان مدعوین جشن یاد میکند، منبع مذکور در ذیل گزارش خود مینویسد: «آگاهی فرنود و زنش از چگونگی ازدواج گلپور با الهه رئیسدانا نشانه اعتماد زیادی است که گلپور به آنها دارد و احتمالاًَ آنان نیز با توجه به سوابق
محکومیت قبلی در جریان فعالیت میباشند.»(1)
بار سوم، در تاریخ 26/3/55 در ساعت 2130 گلپور و منبع ملاقات میکنند و گلپور به وی اظهار میدارد که «الهه اصرار دارد وی در جشن عروسی آن دو حضور داشته باشد.» زیرا الهه میخواهد او را با یکی از دوستانش به نام اختر میرزایی که گویا پدر و سه برادرش در آلمان شرقی زندگی میکنند، آشنا سازد. منوچهر گلپور گفت: «گویا اخباری را که الهه میداده و موجب شگفتی او و حتی یوسف قانع شده از طریق اختر میرزایی کسب شده است.»
مسئول منبع در گزارش خود به مقام مافوق پیشنهاد میدهد، به منبع «آموزش داده شود تا در ملاقات با منیره نورایی و اختر میرزایی به نحوی رفتار نماید تا ارتباطات جداگانهای با آنها برقرار سازد.»
او همچنین مینویسد:
به منظور بالا رفتن سطح معلومات تئوریک شنبه [منبع] و آشنایی وی با نحوه فعالیت گروه و نوع ارتباطات آنان با یکدیگر در ملاقاتهای معموله، تاریخچه فعالیت گروه، نحوه زندگی در خانههای تیمی با توجه به ملاحظات حفاظتی برای شنبه تشریح شده است. در صورت تصویب، تعدادی از نشریات و جزوات و دستورالعملهای مربوط به گروه چریکهای باصطلاح فدایی خلق برای توجیه بیشتر در اختیار وی قرار داده شود.(2)
منبع مذکور، مدتی بعد گزارش می دهد، در بعدازظهر روز جمعه 11/4/55 جشن عقد و عروسی گلپور با الهه رئیسدانا در منزل دائی همسرش انجام شد و او توانست با منیره نورایی و اختر میرزایی ملاقات کند لیکن فرصتی جهت
بحثهای تئوریک بوجود نیامد.(1)
به دنبال کشته شدن حمید اشرف و 9 تن دیگر در مهرآباد جنوبی، گلپور به منزل منبع رفته و با او درباره این واقعه گفت و گو میکند. گلپور با توجه به کشته شدن یوسف قانع خشکبیجاری احتمال میدهد که قرار ثابت او نیز لو رفته باشد و گفت «ممکن است مدارک مربوط به معرفی او به سازمان چریکهای باصطلاح فدایی خلق و قرار ثابتش با یوسف قانع لو رفته باشد.» منبع او را متقاعد میسازد که این گونه قرارها در محل امنی نگهداری میشود تا در صورت لزوم سوزانده شود. با وجود این، گلپور به منبع میگوید در صورتی که در فردای آن روز به عللی نتوانست به منزل برود الهه در ساعت 1600 به مقابل کارخانه پپسی کولا برود تا منبع با وی تماس بگیرد و در صورت تمایل الهه با همکاری فرنود مخفی شود «اما چون حادثهای برای گلپور به وجود نیامد قرار مذکور نیز اجرا نشد.»(2)
پس از ازدواج گلپور و رئیسدانا منبع گزارش میدهد که آن دو در تاریخ 13/4/55 به وسیله اتومبیل ژیان خود تهران را به مقصد رشت، آستارا و اردبیل ترک کردند و قرار است در رشت مهمان فرنود باشند.(3)
مسئول منبع در ذیل این گزارش مینویسد: «[...] برابر اعلام تلفنی تیم [تعقیب و مراقبت] در تاریخ 15/4/35 [55] مأمورین گلپور و همسرش را در اردبیل گم نمودهاند. به منظور پیدایش و ادامه مراقبت از وی قرار شد که راههای خروجی شهر کاملاً تحت کنترل واقع و تعدادی از مأمورین نیز شهر اردبیل را جهت شناسایی اتومبیل ژیان وی جستجو نمایند.»(4)
گزارش دیگر مربوط است به ملاقات حسن زهتاب برادر ملیحه زهتاب همسر
مسرور فرهنگ. حسن زهتاب در ساعت 18 روز 26/8/55 در مقابل سینما آتلانتیک با منبع ملاقات میکند. زهتاب برای منبع توضیح میدهد، پس از آن که خدمت وظیفهاش در خرداد ماه پایان پذیرفت به تهران آمده و برای طی دوره تخصصی در بیمارستان فیروزگر مشغول کار شد و در حال حاضر نیز در بیمارستان روانی چهارم آبان واقع در خیابان جمالزاده مشغول کار میباشد. زهتاب به منبع میگوید، بسیار تلاش کرد تا از طریق منیژه فرهنگ خواهر مسرور و یا رحیم کریمیان دایی مسرور با وی تماس بگیرد. منبع نیز از تلاشهای خود برای تماس با زهتاب و کسب اطلاع از وضعیت ملیحه با او سخن میگوید. این گفتگوها با صحبت درباره مسایل سیاسی ادامه مییابد.(1)
حسن زهتاب بار دیگر در ساعت 30/17 روز 7/9/55 در تقاطع خیابان کاخ و بلوار مقابل مؤسسه زبان سیمین با منبع ملاقات میکند. حسن زهتاب به او میگوید که «پس از مشورت با آقای چهارباغی همسر منیژه مسئله کشته شدن مسرور فرهنگ را به منیژه خواهر مسرور گفته است.» زهتاب تأکید میکند که چهارباغی فرد قابل اعتمادی است. منبع نیز توضیح داد:
پس از مخفی شدن مسرور و ملیحه او بسیار امیدوار بود که آنها وی را به سازمان معرفی و ترتیب برقرار[ی] ارتباط او را با سازمان بدهند و خانه قبلی او به علت اینکه آدرس و تلفن آن را ملیحه و مسرور میدانستند اهمیت قابل توجهی داشت ولی پس از کشته شدن مسرور یکی از دوستان مشترک او و مسرور به نام یوسف قانع خشک بیجاری به علت اینکه ارتباطش با سازمان قطع شده بود و احتیاج به کمک داشت بالاجبار به خانه وی آمد و مدتی با هم در همان خانه زندگی کردند ولی چون خانه مزبور امن نبود و یک اطاق بیشتر نداشت لازم بود که خانه جدیدی اجاره کنند و نیز در این مورد تردید داشتند چون فکر میکردند در این صورت امکان تلفن آنجا را که ملیحه میداند از دست خواهند داد ولی چندی بعد که ارتباط دوست مزبور با سازمان برقرار شد بهتر آن دیدند که خانه
1) منوچهر گلپور، همان، گزارش شماره 4054/381، گیرندگان خبر 311، تاریخ رسیدن خبر به رهبر عملیات محل 14/4/35 (1355).
خود را عوض کنند و در نتیجه به خانه جدید که امکانات بهتری داشت آمدند. وی ادامه داده که یوسف پس از پیوستن به سازمان به خانه جدید تلفن کرد و او نیز دوست دیگرشان را مطمئن ساخت که به زودی ارتباطشان با سازمان برقرار خواهد شد. ولی متأسفانه در حوادث تابستان یوسف قانع نیز کشته شد و حتی ضربهای که به رفقا در طی حوادث مزبور خورد به قدری جدی بود که احتمالاً این برنامه و امکان ارتباط با شماره تلفن مزبور حداقل تا حال وجود نداشته است. با توجه به این جریانات او یکی از بزرگترین امیدهایش ملیحه و خانه خواهر مسرور بوده و روی این امر حساب میکرده و حتی یکی از دوستان مشترکشان به توصیه آن رفیق شهید با دختری که روشن و مبارز بوده ازدواج کردهاند و به خانواده خود گفتهاند که به اهواز میروند در حالی که در تهران خانه اجاره کرده و زندگی می کنند و این امکان برای کمک به ملیحه در صورت لزوم حفظ شده است. سپس حسن رشته سخن را به دست گرفت و گفت پس از آن که ملیحه و مسرور مخفی شدند با او ارتباط داشتند ولی پس از کشته شدن مسرور ارتباطشان قطع شد تا اینکه یکبار ملیحه نامهای به خانواده خود در اصفهان نوشته و پس از تأیید حادثه پیشآمده و کشته شدن مسرور سلامت خود را اطلاع داده و علاوه بر آن ملیحه دوبار به خانه منیژه تلفن کرده و یکبار گفته است که سرگردان است و اگر کسی آنجا تلفن کرد و از او پرسید. این پیام را به او بدهند و این نشان میدهد که باز هم امید اینکه ملیحه به خانه منیژه تلفن کند وجود دارد. حسن و دوستش پس از این گفتگو متفقالقول این نتیجه را گرفتند فعلاً که وضع به این ترتیب پیش آمده آنچه مهم است آن است که آن دو راه حل این مشکل را جستجو کنند و ببینند به چه طریق میتوانند با سازمان ارتباط برقرار کنند و در این راه امکانات را بررسی و جمعبندی نمایند. دوست حسن گفت که فعلاً مهمترین امکان ارتباط از طریق ملیحه و خانه منیژه است، دوم دوستان و آشنایان دیگر که احتمالاً ممکن است بتوانند کاری انجام دهند و سوم محیط کارخانجات و ارتباط از آن طریق است و چهارم که راه حل آخر است ارتباط از طریق خارج است. به این طریق که یکی از ما که وضعش بهتر از دیگران است مدتی تحت عنوان ادامه تحصیل و یا از این قبیل به خارج برود و سعی کند از آنجا ارتباط گرفته و به ایران برگردد. حسن موارد مذکور را تأیید کرد و افزود باید به امکانات موجود در دانشکدهها نیز فکر کرد و نیز برنامهای ترتیب داد تا قبل از ارتباط با سازمان و این که چگونه بدون ارتباط با
سازمان می توان فعالیت نمود، بررسی کرد. دوست حسن اظهار نمود البته نباید بیکار نشست و در انتظار ارتباط با سازمان بود و یک سری کارها وجود دارد که باید قبل از ارتباط با سازمان در جهت آمادگی بیشتر و اینکه هنگام ارتباط با سازمان بتوان امکانات بیشتری در اختیار آن گذاشت و نیز مؤثرتر بود انجام شود از جمله باید در جهت توانائیهای جسمی و آموزشی و نیز با توجه به اهمیتی که اعضا آشکار برای سازمان دارند برای پوشش بهتر و مطمئنتر کوششهائی کرد و علاوه بر اینها شناخت افراد هر چه بیشتر و آمادهتر و نیز جمعآوری و کسب اطلاعات نیز مورد نظر است.
پس از یک سلسله گفتگو آنها به عنوان اولین قدم مسئله آماده کردن آقای چهارباغی و منیژه را برای اینکه بدانند در صورت تلفن کردن منیژه [ملیحه] به خانه آنها چگونه جواب دهند و در مرحله بعد به چه طریق حسن و دوستش را در جریان بگذارند، مطرح کردند. و حالات ممکن را که احتمال بوجود آمدنش وجود داشت بررسی کردند.
نظریه شنبه: حسن زهتاب معتقد بود که خواهرش ملیحه تاکنون موفق به الحاق مجدد به گروه نشده زیرا اگر این کار انجام شده بود سراغ او نیز میآمده و ترتیب ارتباط وی با سازمان چریکهای به اصطلاح فدائی خلق را میداد.
نظریه 381 : با توجه به ارتباط شنبه با حسن زهتاب و اینکه آموزشهای لازم به شنبه داده شده، انجام هرگونه اقدامی در مورد زهتاب در شرایط کنونی به مصلحت نبوده و به احتمال قوی در ملاقاتهای آتی و جلب اعتماد بیشتر عناصر مرتبط با او نیز شناخته خواهند شد.(1)
سومین ملاقات حسن زهتاب با منبع در ساعت 30/17 روز 14/9/55 در همان مکان انجام شد. زهتاب در مورد منیژه فرهنگ و همسرش در زمینه چگونگی پاسخ دادن به تلفنهای احتمالی ملیحه و یا افراد دیگری که از طرف
1) ملیحهسادات زهتاب مورنانی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 119370، تاریخ رسیدن خبر به رهبر عملیات محل: اخیراً.
گروه به منزل آنان خواهند نمود، گفت، تاکنون اقدامی نکرده است و آن را به روشن شدن موضع آنان پس از اطلاع قطعی از مرگ مسرور موکول میکند. در این ملاقات:
سپس حسن شروع به اظهار مطالبی درباره دوستانش و اینکه باید به فکر امکاناتی باشند تا در صورت احتیاج ملیحه بتواند او را یاری دهند کرد و گفت چند نفر از دوستانش شخصاً آمادگی خود را برای مبارزه مسلحانه و پیوستن به سازمان اعلام داشتهاند ولی او تاکنون به دو علت مستقیماً چیزی به آنها نگفته و تنها اظهار کرده که او نیز مایل است اینکار را انجام دهد ولی هیچ نوع ارتباطی با سازمان نداشته و ندارد، دلیل اول اینکه بعضی از آنها امکانات مناسبی برای جا دادن به ملیحه داشتهاند و او خواسته است در طی این مدت آنها را حفظ کند و حتی یکی از آنها با او درباره مسافرت به خارج از کشور جهت گرفتن ارتباط با سازمان مشورت کرده که وی آن شخص را منصرف ساخته تا فعلاً امکاناتش محفوظ بماند، علت دوم تا حدودی بیتجربگی اشخاص مزبور در مبارزه است، هر چند که بعضی از آنها به گفته حسن سوابقی هم دارند دوست حسن اظهار داشت که از نظر یاری دادن ملیحه فعلاً امکاناتی از جمله خانه خودش موجود است و صرفنظر از خانه خود وی یکی از دوستانش که با خانمش به طور نیمه مخفی و دور از نظر خانوادهاش زندگی میکنند کاملاً آمادگی کمک و جا دادن به ملیحه به طور قابل اطمینان و به مدت قابل توجهی دارند و در نتیجه اگر دوستان حسن میتوانند کار مفیدی انجام دهند لزومی ندارد که مانع انجام آن شد و اضافه نمود اگر دوستان شما کم تجربه هستند چرا تاکنون با آنها کار نکرده و اگر کرده چه نتایجی گرفته است حسن زهتاب در پاسخ دوستش گفت یکی که گویا قبلاً مذهبی بوده بعد از مدتها گفتگو مسئله مذهب را منتفی میداند و دیگر مثل سابق سعی برای ارتباط با مجاهدین نمیکند و علاقهمند است با فدائیان کار کند و البته شخص مزبور هنوز به طور کامل نتوانسته است مسئله را درک کند حسن زهتاب اضافه نموده نفر دوم کسی است که از مدتها قبل برای اینکه بتواند مبارزه مؤثر و مثبتی داشته باشد به هر دری زده و هر کاری که به نظرش رسیده ممکن است مفید باشد انجام داده، مثلاً چند سال قبل فکر میکرده چنانچه آدم در چند شهرستان رفقای قابل اعتماد و کاری داشته باشد میتواند برخی کارها انجام دهد و در این
راه هر راه دیگری که به نظرش میرسید تلاش کرده و مدتی است که نتیجه گرفته تنها از طریق ارتباط با سازمان عمل مؤثر و مثبت امکانپذیر است و مدتی است که در این راه کوشش میکند و حسن و او به این نتیجه رسیدهاند که او درسش را رها کند و یا شبانه بخواند و به عنوان کارگر در کارخانهها شروع به کار کند حسن میگفت این پیشنهاد را مدتها است هر دو پذیرفتهاند ولی هنوز اقدام نکردهاند دوست حسن این امر را کاری جالب و مفیدی دانست و توصیه کرد که بهتر است چنین کاری انجام شود، چون شخص مزبور میتواند با مشاهداتش در محیط کارگری و کار با کارگران و ارتباط نزدیک با آنها حتی مسائلی که برای حسن و دوستش تازگی دارد و از نظر آموزش نیز مفید است مطرح سازد و نیز امکان ارتباط با سازمان از طریق کارگران و محیطهای کارگری نیز برخوردار باشند.
زهتاب در مورد نفر سوم گفت وی کاندید رفتن به خارج جهت گرفتن ارتباط با سازمان است و تاکنون به علت نامشخص بودن چگونگی ارتباط در خارج و نیز تا حدودی نظر مخالف وی صورت نگرفته است. در پایان ملاقات حسن زهتاب با دوستش قرار گذاشتند که هر دو نفر درباره چگونگی ارتباط با خارج از کشور و اینکه چه کشوری برای این کار مناسب میباشد تحقیق و به ویژه زهتاب به دوست خود تأکید کرد در این زمینه به راهنمائی او احتیاج دارد تا فرد مورد نظر را توجیه نماید.
نظریه 381 - با مذاکرات مفصلی که با شنبه به عمل آمد، به مشارالیه آموزش داده شد. سعی کند موضوع اعزام دوست حسن زهتاب به خارج از کشور را دقیقاً پیگیری و لزوم آن را تأکید نماید.(1)
صبح روز یکشنبه 28/9/55 حسن زهتاب با منبع تلفنی برای ساعت 30/17 همان روز در مکان قبلی قرار میگذارد:
ابتدا حسن آغاز سخن نمود و گفت که یک خبر داغ دارد و آن اینکه ملیحه به سراغ وی رفته و آن دو همدیگر را دیدهاند. بدین ترتیب که ملیحه به بیمارستان
1) ملیحهسادات زهتاب مورنانی، همان، گزارش شماره 11219/381، تاریخ رسیدن خبر به رهبر عملیات محل: اخیراً.
مراجعه و گفته است که پزشک معالج وی دکتر زهتابچی میباشد و به این طریق به اطاق حسن راهنمائی شده است. حسن میگفت به علت نامناسب بودن محیط نتوانسته با وی گفتگو کند ولی با هم در بیرون قرار گذاشتهاند. بنا به اظهار ملیحه پس از واقعهای که منجر به کشته شدن مسرور شده چند بار توانسته ارتباط خود را با سازمان برقرار کند و در حال حاضر مدتی است که ارتباطش قطع شده ولی توانسته است کاری دست و پا نماید و یک اطاق اجاره کند ولی احتمالاً مدت زیادی نمیتواند به این زندگی ادامه دهد و احتمالاً مجبور خواهد شد از آنجا بیرون برود چون افراد خانه مزبور نسبت به وضع او کنجکاو شدهاند و از حسن پرسیده است که میتواند در این مورد او را یاری دهد یا نه. حسن هم اظهار نموده که امکاناتش از این لحاظ بد نیست و در صورت لزوم میتواند به کمک بعضی از دوستانش به آسانی این اشکال را برطرف سازد تا وقتی که ملیحه بتواند دوباره ارتباط خود را با سازمان برقرار نماید. حسن درباره حادثهای که منجر به کشته شدن مسرور فرهنگ شده و نیز در مورد تلفنی که ملیحه به خانه منیژه و چهارباغی کرده پرسیده است و او هر دو را تأیید نموده. ملیحه همچنین در مورد دوست مسرور سئوال کرده و پس از آنکه حسن اظهار نموده او را دیده و سراغش را دارد ابراز علاقه نموده که وی را ملاقات کند در ضمن حسن به ملیحه گفته که او هم در طی این مدت وضعش تا حدودی شبیه وضع او بوده و چند بار هم که تاحد برقراری ارتباط پیش رفته حوادثی پیش آمده که آن را مختل ساخته و به تعویق انداخته است. سپس دوست حسن اظهار کرده که اکنون موقع آن است که امکاناتشان را جمعبندی و بسیج نمایند و افزوده به نظر من تو باید کوششهای خود را برای پیدا کردن یک خانه مناسب افزایش دهی و تشدید نمائی و در این راه من نیز تو را یاری خواهم داد و چنانچه طی این مدت ملیحه خواست خانه فعلی را ترک نماید و یا وضع اضطرای برایش پیش آمد در این صورت دو امکان وجود دارد یکی خانه آن دوست و زنش که دربارهاش قبلاً صحبت شده و دیگری خانه خودش میباشد که البته هر کدام اینها یک مقدار محاسن و بعضی معایب را دارند. خانه آن دوست و زنش تا حدود زیادی امن و مناسب است و هر دو آنها تا حد لازم قابل اعتمادند و از تجربه و کارآئی عملی و نیز تا حدودی اطلاعات تئوریک برخوردار میباشند و هر دو آمادگی و علاقه خود را در جهت پیوستن به سازمان اعلام داشتهاند و نیز با نهایت مسرت پذیرفتن رفیقی را که احتیاج به کمک دارد
در خانه خود قبول کردهاند و حتی اظهار داشتهاند که اگر به نظر رفقا این خانه مناسب نباشد بلافاصله آن را تعویض کنند و تنها اشکالی که در این مورد وجود دارد آن است که او اسماً ملیحه را میشناسد و چون از دوستان سابق مسرور هم بوده، احتمال دارد که ملیحه را هم دیده باشد و خطاب به حسن اظهار داشت بهتر است فعلاً برای روشن شدن بیشتر مسئله ابتدا این موضوع با ملیحه مطرح گردد و من هم خواهم کوشید به طور ضمنی این را بفهمم که آیا او قیافتاًً هم ملیحه را میشناسد یا خیر؟ سپس اضافه نموده، محاسن دیگر خانه آن است که اولاً ملیحه در طی مدتی که با آنهاست میتوند قدمهای مثبت و مهمی در راه آموزش و آمادگی آن دو بردارد و چون خود ما هم به او دسترسی خواهیم داشت از این لحاظ میتواند تا حد زیادی ما را در جریان کارها قرار دهد. دوم آن که خانه آنها به خانه خود من نزدیک است و در صورت پیش آمدن وضع نامناسبی به آسانی ملیحه میتواند به خانه من بیاید و پناه بگیرد و سوم آن که منطقه مزبور آرام و امن است و ملیحه به راحتی میتواند اطراف خود را شناسائی کند. و اما اشکالات موجود در خانه خود من بیشتر و اساسیتر است و مهمترین آن، این که برادرم ملیحه را میشناسد و علاوه بر او کسان دیگری در خانواده من و مسرور وجود دارند که به خانهام رفت و آمد میکنند و ملیحه را خواهند شناخت. هر چند که با وجود تمام اینها ملیحه میتواند برای مدت کوتاهی به خانه من بیاید ولی برای یک مدت طولانی و پیوسته این امر امکانپذیر نیست.
پس از گفتگوهای فوق حسن و دوستش توافق کردند که در اولین وهله باید سعی شود، حسن خانه پیدا کند و امکان دوم و سوم نیز خانههای دوست حسن و عناصر مرتبط با اوست و قرار شد در مورد تمام این امکانات با خود ملیحه گفتگو شود.
آنها بین خود قرار ملاقاتی گذاشتند که دوست حسن بتواند ملیحه را ببیند و حسن بر عهده گرفت که ترتیب آن را به ملیحه بگوید. قرار مزبور چنین است که در ساعت 1730 روز چهارشنبه (1/10/2535)-دوست حسن در حالی که کت چرمی قهوهای و بلوز، شلوار و کفش قهوهای به تن و کیف خاکستری در دست دارد از میدان گلها در خیابان کاج و از منتهاالیه سمت چپ خود شروع به حرکت کند و به طرف خیابان آریامهر برود. چنانچه در این فاصله ملیحه را ندید، در ساعت 1830 همانروز جلوی مطب دکتر ملتی که در خیابان کاخ و
بین تخت جمشید و شاهرضا میباشد، ملیحه را ملاقات نماید. مشخصات ملیحه به این قرار است: موهای نسبتاً کوتاه، مایل به قهوهای، عینک پنسی شیشهای سفید قاب مشکی، شلوار و یک نیم پالتوی چهارخانه قرمز که چیزی شبیه شالگردن به آن وصل است. علامت شناسائی بدین ترتیب است که ملیحه سئوال خواهد کرد، کلاسهای سیمین کجاست و دوستش در پاسخ خواهد پرسید دفتر ثبت نام آن را میخواهید یا خود کلاسهایش را و ملاقات انجام خواهد شد.
نظریه 381: شنبه قبلاً با مسرور فرهنگ و یوسف قانع خشکبیجاری، اعضای مسلح گروه چریکهای باصطلاح فدائی خلق ارتباط داشته و قرار الحاق به گروه را گذاشته بوده، لیکن به علت معدوم شدن دو نفر مذکور این عمل به تعویق افتاده است. مشارالیه به دنبال آموزشهای بعدی ارتباط خود را با عناصر مرتبطش منجمله منوچهر گلپور و الهه رئیسدانا همچنان ادامه و از حدود یکماه قبل نیز، دکتر حسن زهتاب که خود از اعضای آشکار گروه بوده رابطه برقرار و نتیجه این ملاقاتها منجر به ارتباط با ملیحه زهتاب (همسر مسرور فرهنگ و عضو مخفی گروه و خواهر حسن زهتاب) گردیده است با توجه به این که در طی این مدت با ملاقاتهای مکرر با شنبه، وی به طور کامل توجیه گردیده است، استدعا دارد امر و مقرر فرمایند به منظور جلوگیری از هر حادثه احتمالی به اکیپهای گشتی کمیته دستور داده شود تا هنگام اجرای قرار ملاقات شنبه با سوژه مورد بحث از گشتزنی در مناطق مذکور خودداری نمایند.(1)
در ملاقاتی که روز 30/9/55 بین منوچهر گلپور با منبع روی داد، آن دو به بررسی وضع خانه منوچهر از بابت مخفی ساختن ملیحه زهتاب پرداختند. منوچهر گلپور توضیح داد که آنان فعلاً اتاق خواب و نشیمن را عوض کردهاند تا آن دختر [ملیحه زهتاب] بتواند در اتاق خواب که هم به حیاط خانه و هم به
1) ملیحهسادات زهتاب مورنانی، همان، به شماره 11335/381، گیرندگان خبر 311، تاریخ رسیدن خبر به رهبر عملیات محل: 29/9/35 (1355).
راهرو راه دارد، زندگی کند. منوچهر گلپور اعلام آمادگی کرد تا در صورت لزوم فوراً خانه خود را عوض کند:
مسئله دیگری که مطرح شد موضع الهه و اینکه او تا چه حد قابل اعتماد است و بعلاوه تا چه حد آمادگی عملی از لحاظ اسکان دادن به رفیق مخفی را دارد، بود که در این مورد دوست منوچهر به او تذکر داد که باید بسیار جدی و دقیق باشد و وضع را به طور کامل بررسی کند چون مسئولیت رفتار و اعمال الهه و نیز نتایج حاصله از اشتباه احتمالی وی در وهله اول به عهده منوچهر خواهد بود.
نظریه 381:
با توجه به نحوه ازدواج منوچهر گلپور و الهه رئیسدانا که در ابتدای امر به صورت مصلحتی صورت گرفته، آن دو نسبت به اختفای ملیحه زهتاب اقدام خواهند کرد.(1)
بالاخره قرار میشود که ملیحه زهتاب، ساعت 18 روز 6/10/55 در خیابان بهبودی به دیدن منبع برود. ولی چون زهتاب سر قرار خود حاضر نشد منبع به خانه بازگشت و منتظر تلفن ملیحه زهتاب ماند:
بدنبال تلفن ملیحه زهتاب مجدداً در ساعت 1930 همان روز در محل مذکور حاضر و ملیحه را در حالی که یک کیف چرمی و یک ساک نایلونی در دست داشت، ملاقات نمود، زهتاب که به نظر میرسید از سفر برگشته اظهار داشت آیا میتواند بخانه آن زن و شوهر (منوچهر گلپور و الهه رئیسدانا) برود یا نه و افزود اگر این امکان وجود نداشته باشد مجبور است به مسافرت برود. دوستش پاسخ داد آن دو نفر علاقمندی و آمادگی خود را جهت اختفای او ابراز داشتهاند ولی بایستی برای سکونت فعلی او با آنها مذاکره نماید و قرار گذاشتند که ملیحه در نقطه خلوتی در داخل ماشین دوستش منتظر بماند. پس از یک ساعت دوست ملیحه به او مراجعه و اظهار نمود که خانه دوست مشترکشان برای سکونت وی آماده شده
1) ملیحهسادات زهتاب مورنانی، همان، به شماره 11612/381، تاریخ رسیدن خبر به رهبر عملیات محل: 2/10/35 (1355).
ولی با توجه به مسائل امنیتی، ملیحه بایستی با چشمان بسته به منزل آنها برود و نام او در این منزل «نسرین» و اسامی دوستان وی نیز «احمد» و «مریم» خواهد بود.
ساعت 2200 ملیحه و دوستش به خانه منوچهر و الهه رفتند تا ساعت 2300 همان شب دور هم راجع به حادثه شهرآرا که منجر به کشته شدن هشت نفر و دستگیری 11 نفر شده بود و نیز حوادث تابستان گذشته و علل ضربههائی که سازمان خورده به گفتگو پرداختند.(1)
ملیحه زهتاب بار دیگر در ساعت 30/17 روز 30/9/55 در خیابان کاخ، بین تختجمشید و شاهرضا با منبع قرار ملاقات میگذارد. در این ملاقات:
ملیحه زهتاب اظهار داشته که بعد از حوادث اردیبهشت ماه سال جاری تماسش با سازمان چریکهای باصطلاح فدائی خلق قطع شده و پس از آن مدتی برای اجرای قرار ثابت خود رفته ولی چون محل و موقعی که برای این قرار در نظر گرفته شده بود مناسب نبوده و محل تردد گشتیهای پلیس بوده لذا پس از مدتی سرقرار ثابت خود نرفته و تصمیم گرفته است که تلاش کند از طریق رفقای آشکار تماس خود را با سازمان برقرار سازد. ملیحه میگفت علت اینکه رفقا تاکنون به سراغ وی نرفتهاند میتواند دو چیز باشد یکی اینکه چون مسلح نبوده و مرگ با سیانور را دستگاه اعلام نمیکند فکر میکنند که او کشته شده است، دوم اینکه ممکن است قرار ثابت او طی برخوردهای اخیر سوخته شده و از بین رفته باشد. سپس ملیحه از وضع فعلی مخاطبش پرسید که او نیز توضیح داد که چگونه رفیقی که تماسش قطع شده بود با آنها تماس گرفته و پس از مدتی که توانسته تماس خود را با سازمان برقرار کند، چند بار به وی و به یکی از دوستان تلفن کرده ولی پس از مدتی دوباره تماس آنها کاملاً قطع شده است. سپس دوست مسرور درباره وضع فعلی ملیحه سئوال کرد و او توضیح داد که درحال حاضر توجیه او در محلی که زندگی میکند به هم خورده و در حال حاضر وضعش خوب نیست و میتواند بگوید که زندگی با این وضع
1) ملیحهسادات زهتاب، همان، به شماره 75-11773/382، تاریخ رسیدن خبر به رهبر عملیات محل: 11/10/35 (1355).
تقریباً برایش ریسک است و مایل است در صورت امکان هر چه زودتر وضعیتش را تغییر دهد. با توجه به این امر آندو به بررسی امکانات موجود پرداخته و چنین نتیجه گرفتند که زندگی ملیحه با برادرش حسن به علت اینکه مادر و برخی از اقوام او مایل خواهند بود به خانه او رفت و آمد کنند درست نیست و اگر حسن بخواهد جلوی این روابط را بگیرد با سابقه ذهنی که خانواده او دارند فکر خواهند کرد حسن هم مخفی شده و این مفید نیست. خانه دوست مسرور نیز به علت وجود برادرش که ملیحه را میشناسد و نیز رفت و آمد برخی از دوستان مهرداد که از اقوام مسرور هستند و ملیحه را میشناسند رد شد. دوست مسرور اظهار کرد که در این صورت دو امکان وجود دارد یا خانه دوست دیگرشان که با زنش زندگی میکند (منظور منوچهر و الهه رئیسدانا) و دیگر اینکه ملیحه با حسن یا با وی خانه سومی اجاره کنند ملیحه معتقد بود که چون پیدا کردن یک خانه مدتی طول خواهد کشید بهتر است فعلاً او به خانه آن زن و شوهر برود و طی مدتی که آنجا زندگی میکند دنبال خانه مناسب نیز باشند.
آن دو سپس طرق ممکن برای برقراری تماس با سازمان را بررسی کردند و در این بررسی تماس از طریق خارج کشور، از طریق کار در کارخانجات و نیز از طریق مجاهدین (به پیشنهاد ملیحه) مطرح و بررسی شد.
ملیحه ضمن این گفتگو به چند مطلب اشاره کرد، یکی اینکه مسرور فرهنگ و یوسف قانع در خانه گرگان بودهاند و مسرور رفیق مسئول بین چند پایگاه بوده و در جریان زد و خورد با مأمورین مسرور زخمی میشود و قانع برای اینکه مسرور زنده به دست مأمورین نیافتد او را با تیر میزند. دوم اینکه گویا قانع در جریان زدوخورد خانه حمید اشرف مسلسل داشته است، او همچنین میگفت چنانچه رفیقی که قبل از مخفی شدن ملیحه و مسرور با آنها در تماس بوده، زنده باشد حتماً سراغ وی را خواهند گرفت.
نامبردگان در خاتمه ملاقات، قرار تماسهائی برای ملاقاتهای آتی با هم تعیین و با هم رد و بدل نمودند. قرارهای مذکور شامل قرار ملاقات اضطراری به وسیله تلفن از ناحیه ملیحه، قرار ملاقات خیابانی و قرار ملاقات ثابت در هر هفته میباشد.
نظریه شنبه:
ملیحه در ساعت 2130 در میدان فردوسی پیاده و به طرف میدان شهناز حرکت نمود و چون در اوائل ملاقات اظهار کرد که باید در ساعت مذکور در میدان فردوسی باشد، احتمال دارد محل مورد بحث محل قرار تماس سازمانی او باشد.
نظریه 381:
1- شنبه به طور کامل مورد اعتماد بوده و امکان دارد نظر او صحیح باشد.
2- اظهارات ملیحه در مورد اینکه مسرور فرهنگ و یوسف قانع در خانه تیمی گرگان بودهاند صحت داشته، لیکن مطالب او در مورد کشته شدن مسرور به وسیله قانع با توجه به وضعیت صحنه عملیات واقعیت ندارد.
3- اظهارات ملیحه در مورد قطع تماسش از اردیبهشت ماه سال جاری تاکنون با توجه به مطالبی که در مورد مسلسل به دست داشتن یوسف در خانه تیمی مهرآباد [گفته] صحیح به نظر نمیرسد و در ملاقات بعدی اطلاعات بیشتری از وضع او بدست خواهد آمد.
4- ملیحه زهتاب مدتی با هویت جعلی فاطمه موسوی در کارخانه آزمایش مشغول کار بوده و به احتمال قوی در حال حاضر نیز از همین شناسنامه استفاده میکند.
5- طرح و پیشنهادات لازم در مورد نفوذ در گروه چریکهای باصطلاح
فدایی خلق طی گزارش جداگانهای تقدیم خواهد شد.(1)
حسن زهتاب، روز 7/10/55 در ساعت 30/17 بار دیگر با منبع ملاقات کرد و وضعیت بیمارستان شهربانی واقع در خیابان بهار و بخش مربوط به کسانی که طی درگیری زخمی میشوند و یا سیانور میخورند را برای وی تشریح نمود. زهتاب همچنین در مورد مسلح شدن نگهبانان در ورودی بیمارستان با منبع
1) ملیحهسادات زهتاب، همان، به شماره 116111/381، تاریخ رسیدن خبر به رهبر عملیات محل: 3/10/35 (1355).
صحبت کرد.
براساس این اطلاعات زهتاب، ساواک به این نتیجه میرسد که احتمالاً مشارالیه با یکی از کادرهای بیمارستان در تماس میباشد بنابراین، مسئول منبع چنین نظر میدهد:
نظریه شنبه مورد تائید بوده و با توجه به اهمیت موضوع اصلح است مشخصات کلیه پرسنل مأمور خدمت در بیمارستان شهربانی و سایر محلهائی که در ساعت فراغت در آنجا کار میکنند به دقت بررسی و نسبت به شناسائی شخص مرتبط با حسن زهتاب اقدام شود. ضمناً اقدامات نیز بایستی با توجه به حفاظت شنبه با 100% حفاظت انجام گیرد.(1)
منبع در روز 8/10/55 با ملیحه زهتاب که با نام مستعار نسرین در منزل گلپور مخفی شده بود ملاقات میکند. در این ملاقات ملیحه زهتاب نامناسب بودن منزل را به علت شلوغی به اطلاع منبع میرساند و سپس از او میخواهد منزل یا آپارتمانی در حدود گیشا یا امیر آباد برای وی تهیه کند و تأکید میکند که برادرش حسن و یا دیگران از این موضوع مطلع نشوند. ملیحه زهتاب همچنین از منبع میخواهد تا به حسن بگوید «به اصفهان مسافرت و تعدادی کارتهای شناسایی و کتابخانه که در منزل مادریشان موجود است با خود به تهران بیاورد. همچنین یک جلد شناسنامه از یکی از فامیلهای دورشان را سرقت و جهت تغییر مشخصات به وی بدهد.»(2)
منبع در همان روز پیغام ملیحه زهتاب را به حسن میدهد و قرار میشود که حسن با استفاده از دو روز تعطیلات به اصفهان رفته و سفارشات ملیحه را انجام دهد.
منبع در ذیل گزارش خود مینویسد:
1- عدم حضور در امتحانات لطمه شدیدی به زندگی شخصی اینجانب که برای فارغ التحصیل شدن احتیاج به طی 15 واحد درسی دارم خواهد زد.
علت اصلی شرکت نکردن دانشجویان در امتحانات این است که اولاً بعلت تعطیل بودن کلاسها، استادان موفق به تمام کردن دروس نشده و ثانیاً تاریخ شروع امتحانات نیز خیلی زود در نظر گرفته شده است. در جلسهای که دانشجویان دانشکده پلی تکنیک با هم داشتهاند قرار گذاشتهاند اگر کسی در امتحان شرکت کند، او را مضروب خواهند نمود و اگر فقط تاریخ شروع امتحان به نحوی مانند سایر دانشکدهها برای اواسط بهمن تعیین شود، دانشجویان فرصت کافی برای مطالعه داشته و به احتمال قوی در امتحانات شرکت خواهند کرد.
2- در کیف ملیحه یک مهر ازدواج و یک مهر شناسنامه که خودش ساخته وجود دارد و به احتمال قوی در جعل شناسنامه و کارتها از این مهرها استفاده خواهد کرد.(1)
ملیحه زهتاب برای یافتن خانه گاه به تنهایی و گاه به همراه منبع اقدام میکند، تا اینکه به منبع اطلاع میدهد خانه مناسب خود را یافته است. ملیحه زهتاب همچنین از منبع میخواهد تا ترتیب ملاقات او را با حسن بدهد. ضمناً به منبع میگوید: «به حسن بگوید کارت دانشجویی ملیحه را که در خانه مادربزرگ مسرور است از طریق منیژه خواهر مسرور گرفته و برایش بیاورد.»(2)
گلپور نیز «دو عدد شناسنامه از شناسنامههای کارگرانی که در شرکت و در محل ساختمان داروپخش کار میکنند برای ملیحه آورده است تا با تغییر اسم و عکس بتواند خانه اجاره کند و پس از مدتی که شناسنامه مناسبتری پیدا شد
اسم جدید را به صورت اول در آورند و منوچهر آنها را به جای اول برگرداند.»(1)
شاید بیش از این نیازی نباشد تا نشان داده شود که ساواک گام به گام به اعضای سازمان نزدیک میشد و تحرکات آنان را از نظر دور نمیداشت. پیش از این نیز از لابهلای اسناد و گزارشها دیدیم که چگونه ساواک در تلاش بود تا «خانه امنی» برای صبا بیژنزاده و دوستانش بیابد، ولی حوادث سیر دیگری پیمود.
جالب این که، ساواک و کمیته مشترک، در حالی که منابع متعددی در میان اعضای گروه نفوذ داده بودند و بخشی از هزینههای گروه را از طریق منابع میپرداختند و یا محیط را برای ملاقات منبع با عضو مخفی کاملاً سفید میساختند؛ در حال تدوین طرحهای دیگری برای نفوذ هر چه بیشتر بودند.
با آنکه تعدادی از اعضا و سمپاتهای گروه، زیر چتر حمایتی ساواک بودند و گزندی به آنها وارد نمیشد، سایر اعضا و سمپاتها، به طور اتفاقی یا در نتیجه تعقیب و مراقبت، به دام مأموران کمیته مشترک و ساواک میافتادند و آخرین رمقهای گروه ستانده میشد.
از آغاز سال 1355 تا پیروزی انقلاب اسلامی، چریکهای فدائی غیر از آنکه تعدادی دیگر از اعضایشان را در زدوخوردهای خیابانی از دست بدهند؛ دیگر نتوانستند عملیات نظامی داشته باشند. در حالی که ساواک و کمیته مشترک، هم به واسطه آموزشهای سرویس اطلاعاتی موساد در مبارزه علیه «چریک»؛ و هم به دلیل تجارب میدانی در برخورد مستقیم با گروههای مسلح، تسلط بیشتری در کشف و شناسایی افراد مسلح یافته بودند؛ گروههای مسلح از جمله چریکهای فدایی به واسطه تحمل ضربات متوالی امکان جمعبندی و انتقال تجارب خود را به کلی از
1) ملیحهسادات زهتاب، همان.
دست داده بودند. از این روست که در گزارشهای ساواک میبینیم که اعضاء گروههای مخفی به سهولت در کوی و خیابان مورد یورش واقع میشوند.
اگر چه نمی توان از جو پلیسی و تفتیشهای ناگهانی مردم توسط عوامل ساواک در آن سالها غافل بود؛ اما واقعیت این است که در آن سالها، آرایش نیروها بهگونهای درآمد که پلیس بر چریک تفوق یافت.
طی سالهای 55 الی 57 بیشتر ضرباتی که کمیته مشترک بر چریکهای فدایی وارد آورد از رهگذر همین گشتهای خیابانی بود که البته گهگاه متهمین نادمی را نیز به همراه داشتند.
بعدازظهر روز 15/4/55 در حالی که دو اکیپ عملیاتی کمیته مشترک در خیابان نادری مشغول گشتزنی بودند، به یک زن جوان مشکوک میشوند. هنگامی که به سوی او میروند، زن جوان به سوی مأمورین شلیک میکند. در نتیجه تبادل آتش، زن مزبور کشته میشود. تحقیقات بعدی نشان میدهد که چریک زن، سیمین توکلی، خواهر حمید و شهین توکلی بوده است.
در ساعت 18/10 روز 10/7/55، اکیپ کورش کمیته مشترک، در حالی که محمد توکلیخواه را به همراه داشت؛ در خیابان شاه، بعد از تقاطع سیمتری نسبت به دو نفر که در پیادهرو در حرکت بودند، مشکوک میشود. توکلیخواه نیز تأیید میکند به «فدائیان میخورند». بنابراین مأمورین کمیته مشترک به دستگیری آنان اقدام میکنند ولی در جریان زدوخورد پرویز داودی با جویدن سیانور کشته میشود و فرد همراه وی از مهلکه جان به در میبرد.
پرویز داودی یکبار در شهریور ماه سال 52 در حالی که دوران خدمت سربازی خود را سپری میکرد دستگیر و به یک سال زندان محکوم شد. در دوران سپری کردن محکومیت خود با انوشیروان لطفی آشنا شد. این آشنایی پس از آزادی هر دو ادامه یافت و انوشیروان لطفی نیز نام وی را به خشایار سنجری داد. از این طریق داودی به گروه وصل شد.
در تاریخ 15/8/55، دو اکیپ عملیاتی کمیته مشترک در حالی که از وجود یکی از متهمین نادم در زمینه شناسایی اعضاء مخفی و متواری استفاده میکردند؛ در تقاطع خیابان نواب - آذربایجان به دو جوان مشکوک میشوند و برای تعیین
هویت به سوی آنان میروند. در نتیجه درگیری، یکی از آنان که محمدرحیم خدادادی بود اسلحه خود را میکشد؛ ولی با ضرب گلوله مأمورین به قتل میرسد و نفر دیگر یعنی یحیی کریمی دستگیر میشود.
بعدازظهر روز 4/9/1355 دو اکیپ عملیاتی کمیته مشترک، هنگامی که در خیابان ژاله پشت مسجد سپهسالار مشغول گشتزنی بودند به دو نفر جوان مشکوک میشوند. وقتی برای بررسی وضعیت و تعیین هویتشان به طرف آنان میروند؛ افراد مزبور با مشاهده مأمورین قصد فرار مینمایند که یکی از آنان مورد اصابت گلوله مأمورین واقع و با خوردن سیانور کشته میشود. نفر دوم نیز از منطقه میگریزد. تحقیقات بعدی نشان داد پرویز نصیر مسلم در این درگیری با سیانور خودکشی کرده است. بعدها، حسن فرجودی اعتراف نمود که در آن روز توانست از صحنه درگیری بگریزد. او آن روز از سر قرار سیمین [صبا بیژنزاده] بازمیگشته است.
پرویز نصیر مسلم، فارغالتحصیل رشته کشاورزی دانشگاه تهران بود. یک بار در 1/7/1351 و به دنبال اعترافات جمشید طاهریپور دستگیر و پس از دو سال حبس آزاد شده بود. مدتی بعد با معرفی رضا غبرایی، حسن فرجودی از جانب
سیمین مأمور میشود با او تماس بگیرد.
ساواک برای بهرهبرداریهای دیگر، خبر مرگ نصیر مسلم را مخفی نگاه میدارد. اداره کل سوم ساواک طی نامهای به ساواک گیلان ضمن اعلام کشته شدن وی مینویسد: «با توجه به اینکه خبر معدوم شدن مشارالیه در جراید درج نگردیده لذا خواهشمند است دستور فرمائید از دادن هرگونه اطلاعی به خانواده او تا اطلاع ثانوی خودداری و به نحو غیرمحسوسی نسبت به مراقبت از اعمال و رفتار خانواده وی اقدام لازم معمول و نتیجه را به موقع اعلام دارند.»(1)
1) پرویز نصیرمسلم، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 112385، نامه شماره 918-13675/382، مورخ 26/11/35 (1355).
در میان این دستگیریهای اتفاقی، دستگیری حسن فرجودی دارای اهمیت ویژهای است؛ نه از بابت آن که ادعا شده است «رفیق فرجودی در این دوره مسئولیت اصلی را در داخل به عهده داشت»(1)، بلکه، از بابت سرنوشت نامعلوم وی.
با متمرکز شدن فعالیتهای چریکهای فدایی در مشهد و کسب اطلاع ساواک از این امر، برای تقویت سازمان کمیته مشترک در مشهد از تاریخ 10/10/55 هفت اکیپ عملیاتی از تهران به مشهد گسیل شدند.
ساعت 9 صبح روز 16/10/55 یکی از اکیپهای مذکور به هنگام گشتزنی در خیابان طبرسی، به دو فرد جوان مشکوک میشود. با اقدام مأمورین برای شناسایی، افراد مظنون، دست به اسلحه میبرند. در این درگیری، یکی از مأمورین مجروح میشود. اما محمدرضا هدایتی با خوردن سیانور اقدام به خودکشی میکند؛ ولی با انتقال سریع به بیمارستان، تحت درمان قرار میگیرد؛ و نفر دوم، سالم دستگیر میشود. او حسن فرجودی بود. فرجودی در روز دستگیری، اعتراف میکند که همراه همسفرش، تازه (صبح روز دستگیری) به مشهد رسیده و هنوز در جای مشخصی مستقر نشده است.
محمدرضا هدایتی، دانشجوی رشته راه و ساختمان دانشگاه علم و صنعت، پیش از این، در تیرماه سال 52 دستگیر و به دو سال حبس محکوم شده بود. با پایان دوران محکومیت در شهریور 54 از زندان آزاد گردید. در آذر همان سال طی نامهای به وزیر علوم و آموزش عالی تقاضا میکند تا امکان ثبت نام مجدد وی در دانشکده فراهم گردد. معلوم نیست بار دیگر، در چه تاریخی به گروه وصل شد. ولی پس از آن که به علت استفاده از سیانور به بیمارستان انتقال یافت و بهبود نسبی حاصل گردید اظهار داشت که با حسن فرجودی در زندان قصر آشنا شده و از یک ماه قبل، مجدداً با او تماس داشته و فعالیتهای خود را آغاز کرده است. او همچنین افزود:
فرجودی وی را با فردی به نام تاری (طاری) آشنا کرد که سه روز پیش یعنی در تاریخ 13/10/55 در خیابان تقوی تهران سه نفری با یکدیگر ملاقات
1) نشریه آرش، گفت و گو با حیدر درباره کتاب شورشیان آرمانخواه، ص 4.
کردند تا اینکه در بعدازظهر روز گذشته به اتفاق فرجودی عازم مشهد شد. پس از رسیدن به مشهد، فرجودی به وی اظهار میدارد که اگر کشته شد او به تهران مراجعه و موضوع را به تاری اطلاع دهد و زمان و نحوه تماس را نیز در اختیار وی قرار داد.(1)
براساس گزارش ساواک مشهد به ساواک مرکز به شماره 454/ 9 - م مورخ 24/10/55، «هدایتی خرابکار دستگیر شده از 48 ساعت قبل به علت ناراحتی داخلی طبق تجویز پزشک به وسیله سرم غذایی نگهداری میشد لیکن در شب گذشته به طور ناگهانی به حالت اغما درآمد که به بیمارستان اعزام و درگذشت. برابر گواهی پزشک علت فوت وی بیماری داخلی تشخیص داده شده است. ضمناً نامبرده در گورستان بهشترضا دفن گردید. شیخان»(2)
اما حسن فرجودی برخلاف آنچه که حیدر (محمدرضا دبیری فرد) در مصاحبهای ادعا میکند: «بدون این که کمترین اطلاعاتی بدهد، زیر شکنجه به شهادت رسید»(3)، اطلاعات سودمندی نیز در اختیار بازجویان قرار میدهد. اظهار نظر «حیدر» پیش از آن که از سر بیاطلاعی باشد، شگرد متداول برای اسطورهسازی است؛ شگردی که استفاده از آن به یکی از آفتهای خاطرهنگاری بازماندگان گروههای چریکی تبدیل شده است.
حسن فرجودی چه اطلاعاتی میبایست در اختیار بازجویان خود قرار میداد که امروز «حیدر» نتواند چنین با اطمینان از مقاومت او سخن بگوید؟ البته به بخشهای مختلف سخن «حیدر» باید با دیده تردید نگریست؛ زیرا میل به خلافگویی در سخنان او کم نیست. او در همان مصاحبه چنین ادعا میکند که از سال 50 با سازمان در تماس بوده است. حال آن که در هیچیک از بازجوییها، از جمله بازجوییهای پرویز نویدی، کامبیز پوررضایی و ... نامی از او برده نشده
است. بلکه حتی، برادرش علی دبیریفرد در بازجوییهای سال 1352 خود، با آن که از افراد مختلفی مانند خشایار سنجری، پرویز نویدی، بهروز گودرزیان، علی روحانی، حمیدرضا نعیمی برغانی، منصور زاهدی، مهدی فتاپور، انوشیروان لطفی، رضیالدین تابان، محمود نمازی نام میبرد؛ هیچ اشارهای به نام برادرش ندارد. فقط درباره او مینویسد که مهندس مکانیک است و در قزوین مشغول کار میباشد. خواهر او سولماز نیز هنگامی که قصد داشت در دفتر فرح پهلوی مشغول کار شود؛ هیچگونه مطلبی دایر بر فعالیتهای سیاسی این برادرش یعنی محمدرضا بیان نمیکند. البته از پاسخ شتابزده حیدر به پرسش گر نیز میتوان دریافت که او اطلاعی از حوادث و وقایع آن دوران نداشته و ادعاهای او بیشتر لافی است در غربت. شاید اصرار بیش از حد «حیدر» برای پوشاندن هویت واقعی خود ناشی از همین سابقه دروغینی باشد که برای خود جعل کرده است.
اما، بازگردیم به بازجوییهای حسن فرجودی و سرنوشت مبهم او.
در تاریخ 23/7/50، متعاقب آتشگرفتن تیرهای چوبی تزیین شده به نوارهای سهرنگ و عکس محمدرضا پهلوی در یکی از جادههای خاکی که به دهات شهرستان لنگرود منتهی میشد؛ و سپس آتشسوزی در فرمانداری شهرستان لنگرود در تاریخ 3/8/50، با تحقیقات مقدماتی، ساواک به حسن فرجودی و احمد غلامیان لنگرودی مشکوک شد و آنان را دستگیر نمود. احمد غلامیان و حسن فرجودی به سه سال حبس محکوم شدند. فرجودی در اولین دستگیری خود اعتراف میکند:
پس از اخذ دیپلم در دبیرستان ملی اسلامی لنگرود مشغول تدریس شدم در این موقع واقعه سیاهکل پیش آمد و از جریان آن باخبر شدم چون منحرف شده بودم تصمیم گرفتم به کوه بروم شاید چند نفر از بازماندگان شبکه جنگل باشند و با آنها آشنا شوم اعمال آنان را از نزدیک ببینم و با این افراد همکاری کنم البته من افراد شبکه جنگل را نمیشناختم و این کار را انجام دادم سپس به وسیله اهالی محل دستگیر شدم و مرا به ژاندارمری رودسر آوردند و در آنجا پس از تحقیق و رسیدگی آزاد شدم.(1)
1) حسن فرجودی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 107849.
یک روز بعد از آزادی فرجودی در سال 1353، احمد غلامیان به دیدن او میرود. آنها درباره ادامه فعالیتهای سیاسی با یکدیگر گفتوگو میکنند و نهایتاً تصمیم میگیرند برای ارتباط با چریکهای فدایی تلاش کنند. چند ماه بعد، حسن فرجودی در خیابان کهن واقع در تهران فرهاد صدیقی پاشاکی را که در زندان با یکدیگر آشنا شده بودند، میبیند.
صدیقی پاشاکی در سال 1350، در حالی که دانشجوی سال سوم رشته علوم تربیتی دانشکده ادبیات بود، به خاطر عضویت در یک محفل کمونیستی، دستگیر و به سه سال زندان محکوم شد. او پس از آزادی در شهریور 53 به چریکهای فدایی خلق پیوست. بنا به اظهار بهمن روحی آهنگران، چون صدیقی پاشاکی زندان رفته بود و زندانیان سیاسی را میشناخت، مسئولیت بررسی وضعیت زندانیان آزادشده را به منظور جذب آنان بر عهده گرفت.(1)همچنین، قسمتی از آموزش ایدئولوژیکی اعضای گروه، بر عهده پاشاکی بود.
پس از ضربههایی که گروه در استان مازندران متحمل شد، پاشاکی به اتفاق صمد و سهراب شکریپور، که اعضای علنی گروه بودند، از آنجا گریخت و به تهران آمد.
ملاقات اتفاقی فرجودی با صدیقی پاشاکی، به دیدارهای بعدی منتهی میشود. فرجودی خواست خود مبنی بر تماس با سازمان را با او در میان میگذارد و پاشاکی نیز اظهار میدارد که با سازمان در ارتباط است. فرجودی همچنین قراری را نیز از صدیقی پاشاکی برای احمد غلامیان میگیرد، تا وی نیز با سازمان مرتبط گردد. پس از مدتی صدیقی پاشاکی او را به ملاقات کسی برد که فرجودی بعدها فهمید که علیاکبر جعفری بوده است. در ملاقات بعدی جعفری او را چشم بسته به خانهای میبرد که فاطمه حسنپور نیز در آنجا حضور داشت. جعفری به آنان گفت که فردا باید به ساری بروند و فرجودی و فاطمه حسنپور راهی ساری شدند. بعدازظهر آن روز طبق قرار قبلی، مجدداً جعفری را ملاقات کردند.
1) بهمن روحیآهنگران، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 134805، بازجویی شفاهی درباره فرهاد صدیقی پاشاکی.
جعفری فردی را به عنوان مسئول به آنان معرفی کرد. فرجودی بعدها فهمید، نام اصلی این فرد محمد حسینی حقنواز بوده است. فاطمه حسنپور و فرجودی به خانه تکی حقنواز رفتند و پس از چند روز جستجو، خانهای اجاره کرده و به آنجا منتقل شدند. مدتی بعد نیز جهانبخش پایداری به جمع آنان اضافه شد. پس از چند ماه این تیم تقسیم گردید. فرجودی و فاطمه حسنپور به خانهای در گرگان رفتند. سه نفر دیگر نیز در آن خانه بودند. مسئول آنان عبدالله سعیدی بیدختی بود. پس از آن که عبدالله سعیدی بیدختی در بازگشت از تهران به گرگان، در روز 20/4/54 در مقابل پاسگاه پلیس راه نوکنده، مورد ظن مأمورین واقع و سیانور خود را جوید و کشته شد؛ آنان خانه را تخلیه کرده و به منزل تکی یکی از افراد تیم با نام مستعار «محسن» رفتند.
چند روز بعد، شمسی نهانی به تهران رفته و به همراه بهمن روحیآهنگران بازگشت. روحی آهنگران آنان را با خود به تهران برد و پس از آن که احتمال کشته شدن عبدالله سعیدی بیدختی قطعی شد، مجدداً به گرگان بازگشتند. چند ماه بعد، فرجودی و فاطمه حسنپور و «محسن» به آمل منتقل شدند. مسئول آنان فرهاد صدیقی پاشاکی بود. مدتی بعد نیز علی رحیمی علیآبادی به جمع آنان اضافه شد. در این زمان فرجودی مسئول دو عضو علنی یعنی حسینعلی شریعتپناهی و عابدینی شد. آنها که هر دو بابلی بودند، در فریدونکنار خانهای اجاره کردند و فرجودی به آنجا رفتوآمد میکرد. شبی که تیمهای گرگان، آمل و ساری ضربه خوردند، حسن فرجودی، در خانه این دو نفر بود. فرجودی پس از اطلاع از ضربات وارده به شاخه شمال، به همراه فردی با نام مستعار احمد که او را به تازگی از تهران به شمال فرستاده بودند و در خانه فریدونکنار زندگی میکرد، به تهران برگشت و سر قرار فردی به نام تاری حاضر شد.
بعدها حسن فرجودی با مشاهده دفترچه عکسهای متواریان به یاد آورد که احمد، همان تورج اشتری تلخستانی است و تاری نیز بیشباهت با فرزاد دادگر و اصغر (جعفر) پشامی نمیباشد. تاری آن دو را با چشمان بسته به منزلی برد. یک هفته بعد، آن خانه تخلیه شد و به خانه دیگری رفتند. نسترن آلآقا نیز به این خانه رفتوآمد میکرد. بعد از یک ماه فرجودی مجدداً به حقنواز تحویل داده
شد و به اتفاق به مشهد رفتند و یک تیم آموزشی تشکیل دادند که فردی با نام مستعار مصطفی و دو دختر با نام های مستعار مریم و نزهت که گاه مهرنوش و لیلا هم نامیده میشدند در آنجا بودند. بعد از مدتی، احمد غلامیان که مسئول تیمی در مشهد بود؛ به همراه تیمش به تهران منتقل شد و یک عضو علنی به نام جواد غفاریان را به فرجودی سپرد.
چند روز پس از کشته شدن حقنواز در تهران، احمد غلامیان توسط غفاریان با فرجودی تماس گرفت. طی چند روز افرادی با نامهای مستعار علی، عباس، سیمین [صبا بیژنزاده] و عسگر، توسط غلامیان به فرجودی معرفی شدند. مدتی بعد تصمیم به تجزیه این تیم گرفتند. فرجودی، سیمین و عباس به تهران منتقل شدند. در سفری که فرجودی به تهران داشت، سیمین او را به مدرسه راهنمایی فرمانیه واقع در خیابان آذربایجان برد. اتاقی از این مدرسه توسط یکی از دختران علنی و به عنوان مسافر تهیه شده بود. پس از گذشت دو - سه هفته، یکی از دختران علنی به اتفاق دختر دیگری خانهای در خیابان ملکی، واقع در میدان وثوق با هویت اصلی [مریم بانو سپهری رهنما و رفعت معماران بنام] اجاره کردند. سیمین، حسن فرجودی را به عنوان مسئول به آن خانه برد.
پیش از آن که فرجودی به تهران منتقل شود، محمد حسینی حقنواز، فرد علنی دیگری به نام جواد امیری درهای را به فرجودی معرفی کرد تا در صورت عدم تماس، فرجودی بتواند از طریق جواد غفاریان با جواد امیریدرهای تماس حاصل کند. فرجودی پس از تماس با امیری درهای توانست با دو نفر دیگر به نامهای محمود بهکیش و حمید ژیان ارتباط برقرار کند.
حمید ژیان از نظر فرجودی «عنصر خوبی نبود» و «چیزی سرش نمیشد» و حتی از نظر او «بیشتر به یک آدم روانی شباهت داشت» به طوری که فرجودی ناراحت بود؛ از اینکه با این آدم روبرو شده و با او صحبت میکند.(1)او حتی، نظر مساعدی نسبت به محمود بهکیش و امیریدرهای نداشت: «چون اینها آدمهای
1) حسن فرجودی، همان، تکنگاری درباره حمید ژیان.
ضعیفی بودند که سرگردان بودند چکار کنند.»(1)
این دو از آغاز با مشی گروه همراهی نداشتند. چون درستی مبارزه مسلحانه برای ژیان و بهکیش مسئله بود، قرار میشود «بهکیش 6 ماه مطالعه کند در ارتباط با گروه و تصمیم بگیرد.»(2)
ارتباط گروه با ژیان به حالت تعلیق درآمد؛ ولی محمود بهکیش مخفی و به تهران اعزام شد. ادامه ارتباط جواد غفاریان به احمد غلامیان و ارتباط امیریدرهای به علی [کیومرث سنجری] سپرده شد. فرجودی و سیمین نیز به تهران آمدند.
فرجودی برای انتقال افراد و وسایل و کتاب میان مشهد و تهران در رفتوآمد بود. از جمله «عسگر» را با خود به تهران آورد و به سیمین تحویل داد. در تهران نیز سیمین آدرس رضا غبرایی را که در شرکتی در کرج به کار اشتغال داشت به فرجودی داد. فرجودی نیز با او تماس گرفت و در نتیجه گفتوگو، رضا غبرایی نیز مخفی شده، به عضویت تیم فرجودی درآمد. فرجودی و غبرایی قرار بود در امور تئوریک سازمان کار کنند.
هر بار که فرجودی به مشهد میرفت، با علی هم دیدار میکرد و چشم بسته به خانه او میرفت. علی مسئول تیم مشهد بود. به گفته فرجودی «تیم علی 4 نفر بودند که اعضایش عبارت بودند از علی و غلامیان و لیلا و فاطمه». فرد دیگری نیز به نام اسکندر [سیامک اسدیان؟] با چشم بسته به این خانه رفتوآمد میکرد. فرجودی در آخرین سفر خود به مشهد، هدایتی را که به تازگی به گروه پیوسته بود همراه داشت تا او را به علی بسپرد؛ ولی در همان بدو ورود به مشهد گرفتار شد.
گفتیم که محمدرضا هدایتی و حسن فرجودی در مورخ 16/10/55 در خیابان طبرسی مشهد دستگیر میشوند. در تاریخ 19/10/55 ساواک مشهد طی نامه شماره 4985 / ه 1 به ساواک تهران گزارش می دهد:
حسن فرجودی که علیرغم شکستن استخوان پا بر اثر تیراندازی و خوردن سیانور تا این لحظه زنده مانده لیکن کوچکترین مطلبی اظهار ننموده و آخرین نظر کمیسیون پزشکی حاکی است که به علت نخوردن غذا حال عمومی او با توجه به اینکه به وسیله سرم تغذیه میگردد رضایت بخش نمیباشد استنباط این سازمان این است که فرجودی اطلاعات بسیار زیادی از گردانندگان گروه در تهران و مشهد دارد لیکن تاکنون حتی از گفتن نام خود امتناع نموده است تلاش این سازمان این است که حال مزاجی فرجودی تا حدودی بهبودی حاصل کند تا نسبت به بازجویی از وی اقدام شود زیرا هرگونه فشار به نامبرده امکان تسریع در مرگ او را دارد. شیخان.(1)
با بهبود نسبی حال فرجودی، در فضای بازجویی، زبان او نیز گشوده میشود و مطالب سودمندی در اختیار بازجویان قرار میدهد. بخشی از این اطلاعات همان بود که درباره پیشینه و فعالیتهایش نقل کردیم. در تکنگاریهای دیگر، اعترافات او متوجه فعالیتهای سازمان است. متأسفانه این اعترافات فاقد تاریخند. بازجو از اطلاعات او درباره ترور «ناهیدی» پرسش میکند. او مینویسد:
من در تهران در پایگاه طاری چشم بسته بودم که نسترن آلآقا آمد و گفت یک ساواکی را در مشهد اعدام کردیم و 2 یا 3 ماه بعد مرا به حقنواز تحویل دادند که به مشهد آمدم و در مشهد احمد غلامیان را دیدم که مسئول یک شاخه بود و من چند هفتهای در خانهشان چشمبسته بودم تا اینکه افرادی که با من قرار بود یک تیم تشکیل بدهیم خانه بگیرند در همین جا بود که غلامیان گفت من و حقنواز بودیم و بعد از شناسائی با موتور این عمل را انجام دادیم. بیشتر صحبت روی این موضوع بود که ناهیدی بعد از اینکه حقنواز یک رگبار به او بست هنوز زنده بود و میخواست با کلتش تیراندازی کند که دوباره به ناهیدی تیراندازی میکنند و علت اینکه ناهیدی برای این عمل انتخاب شد دلیلش را این میگفتند که دانشجویان و کارگران اعتصابی را
1) حسن فرجودی، همان.
شکنجه میکرد و از این نظر معروف بود در میان دانشجویان یا کارگران دستگیر شده به همین خاطر او را اعدام کردیم و بعد که اعلامیه اعدام ناهیدی چاپ شد من مسئول یک شاخه آموزش در مشهد بودم که حقنواز مسئول ما بود تعدادی از این اعلامیهها را برای ما آورد که ما یک بخشکن ساختیم و تعداد 90 عدد از این اعلامیه را جلوی دبیرستان ابن یمین در مشهد پخش کردیم و حدود 20 یا 30 عدد هم برای جواد غفاریان بردیم که پخش کند. حقنواز صحبت میکرد که اعدام ناهیدی از طرف دانشجویان و کارگران و مردم مشهد تأیید شده است و مردم عکسالعمل مثبت نسبت به این عمل داشتهاند.(1)
شاید این اطلاعات از دید «حیدر»، یا امثال او، سوخته و غیرمفید بود. اما نه تنها چنین نبود، بلکه او در ادامه اعترافات، اطلاعات دیگری نیز به دست میدهد. بازجو از او در مورد وضعیت غلامیان لنگرودی پرسش میکند و او نیز مینویسد:
تا پیش از دستگیری من احمد غلامیان مسئول مشهد بود، و در همان خانهای که من چشم بسته میرفتم یعنی خانهای که علی مسئول آن شاخه بود زندگی میکرد یعنی در حین اینکه عضو شاخه علی بود مسئول مشهد هم بود من وقتی از تهران به مشهد منتقل شدم احمد غلامیان را دیدم که میگفت از اول مخفی شدن در مشهد بوده است ولی بعد از منتقل شدن به مشهد بعد از عید 55 با شاخهاش به تهران منتقل شدند و چند ماهی در تهران بودند تا ضربات تیرماه که دو یا 3 روز بعد از ضربات از طریق جواد غفاریان با من تماس گرفت چون جواد غفاریان ارتباطش بیش از من با غلامیان بود و غلامیان هنگام انتقال به تهران او را تحویل من داد از غلامیان این را میدانم که در برنامه اعدام ناهیدی شرکت داشته و بعد از ضربات من که در تهران بودم و بین تهران و مشهد رفتوآمد میکردم غلامیان با یک پاسبان در مشهد درگیر شده بود و او را کشته بود و کلت او را برداشته بود و قرار شده بود که من دیگر به
1) حسن فرجودی، همان.
مشهد نیایم چون میگفتند پلیس میفهمد که غلامیان بوده و در نتیجه رد تو و غلامیان را در مشهد دارد و قرار بود که غلامیان هم از مشهد برود ولی بعد از مدتی نتیجه گرفتند که این کار فعلاً عملی نیست و کسی را ندارند به جای غلامیان در مشهد بگذارند و به جای من هم کسی را نداشتند که رفتوآمد بکند و چون وسایل منتقل شدنی نیز داشت تمام میشد خودبخود رفت و آمد من نیز تمام میشد موقعی که من از تهران به مشهد آمدم و دستگیر شدم غلامیان در مشهد بود به نظر من بعد از دستگیری من از مشهد میرود.(1)
بازجو در مورد شاخه انتشارات گروه پرسش میکند؛ او مینویسد:
شاخه انتشارات در مشهد بود که همان شاخه علی بود که علی و احمد غلامیان و دو دختر لیلا و فاطمه و اسکندر بودند و وسایل انتشارات عبارت بود از دستگاه تایپ و پلیکپی و یک دستگاه چاپ که اعلامیهها را چاپ کردند و من اعلامیهها را از علی تحویل میگرفتم و به تهران میبردم و دوبار هم اسکندرکتاب و اعلامیه به تهران آورد و از شاخه انتشارات در تهران خبری ندارم.(2)
فرجودی همچنین مشخصات ظاهری افراد را توضیح میدهد:
علی (سرشاخه «گروه» مشهد) فردی قدبلند و نسبتاً چاق، مومشکی کوتاه، صورت گرد، ابروان باز با کمی سبیل، سیمین در تهران است و مسئول شاخه ما بود، بلند قد است و اندام متوسط و موهای مشکی و چشم باریک و به نظر من تهرانی است و گواهینامه رانندگی هم دارد. مرضیه جنوبی است و کارمند اداره آموزش و پرورش بود لاغر اندام و موهای مشکی و لیلا قد متوسط و لاغر اندام و تهرانی است. هم کارمند اداره آموزش و پرورش بود و ترک بود قد متوسط و با اندام متوسط و عسگر بچه مشهد بود و قد از 170 متر [سانتیمتر] بیشتر است با اندام متوسط و موهای کوتاه و مشکی صاف بود. اسکندر جنوبی
است با موهای مشکی و صاف و نسبتاً بلند و اندام متوسط و طاری هم جنوبی است لاغراندام است و قد متوسط و موهای مشکی و کوتاه. احمد به نظرم کرمانشاهی بود قد از 170 بیشتر و اندام متوسط و موهای کوتاه و مشکی.
هرچند این اطلاعات میتوانست نادرست بوده، یا سودی برای ساواک نداشته باشد؛ اما دربارة اظهارات او در خصوص علی [کیومرث سنجری] چه میتوان گفت؟ این اطلاعات هم صحیح بود و هم برای کمیته مشترک سودمند.
او همچنین مینویسد، سازمان پس از دریافت ضربههای متوالی وضعیت مساعدی نداشته و سعی مینماید با جلب اعضای جدید و آموزش و تهیه تدارکات جبران ضربات وارده را بنماید. در مورد انجام عملیات، شورا از اعضا نظرخواهی نموده و فرم نظرخواهی نیز برای علی [کیومرث سنجری] ارسال شده است.
متعاقب اعترافات فرجودی درباره جواد غفاریان، بامداد روز 16/11/55 او هم دستگیر میشود. به گفته غفاریان، او در زندان شهربانی مشهد با مصطفی حسنپور آشنا شد. با آزادی از زندان، در تابستان 1353، مجدداً حسنپور را در خیابان میبیند. سه ماه بعد، حسنپور او را به حقنواز وصل میکند و چند ماه بعد نیز حقنواز او را به هادی (احمد غلامیان) معرفی مینماید. چندی بعد، در اختیار فرجودی قرار گرفته و از آن طریق به علی معرفی شده و به اتفاق مطالعه داشتهاند تا اینکه علی به او پیشنهاد مخفی شدن میدهد. ولی او، این پیشنهاد را به خاطر بیماری مادرش نمیپذیرد.
برابر گزارش شیخان، رئیس سازمان اطلاعات و امنیت خراسان به مدیریت کل اداره سوم 311 به تاریخ 30/10/55 و با شماره 22129 / ه 1 : «... فرجودی با توجیه مستمری که در خلال درمان در بیمارستان به عمل آمده آمادگی کامل خود را جهت هرگونه همکاری و گشت زنی و شناسایی و معرفی افراد گروه جلب و صریحاً اظهار میدارد با تذکراتی که در خلال مصاحبه انجام گردیده و
چندین روز تفکر به این نتیجه رسیده است که چرا تاکنون در صف خرابکاران قرار گرفته و برای جبران خطای گذشته حاضر به هرگونه فداکاری میباشد و با توجه به اینکه با حدود 12 نفر از افراد عضو سازمان عملاً و یا از نظر قیافه آشنایی کامل دارد آنها را و همچنین دیگر افراد مشکوک را در گشتزنی معرفی خواهد کرد به همین جهت و به منظور استفاده از وجود شخص مذکور و ارزیابی صداقت وی در نظر است نامبرده در یکی از اتومبیلهای گشتزنی مستقر و دو اکیپ دیگر کمیته نیز آماده عملیات و کنترل مناطق و افراد مشکوک و یا کسانی که توسط نامبرده معرفی میگردند بوده و از وجود این شخص در جهت شناسایی عوامل خرابکار استفاده و به وی تذکر و تضمین داده شده است چنانچه اقدامات وی در خصوص معرفی عوامل خرابکار صادقانه و ثمربخش باشد و اعضای مربوط را معرفی نماید در مورد وی تا مرحله ترخیص تسهیلات لازم فراهم و نظرش تأمین خواهد شد.»(1)
در تاریخ 21/11/55 ساواک مشهد به ادارات کل 381 و 311 تلگراف ذیل را با شماره 23342 / ه 1 مخابره میکند:
با توجه به اینکه مراحل بازجویی از حسن فرجودی عضو دستگیر شده در مشهد خاتمه یافته و آمادگی همکاری لازم جهت شرکت در گشتزنی ندارد و از طرفی اطلاعات وی از افراد گروه در تهران حائز اهمیت است مقرر فرمایند نسبت به اعزام وی به کمیته مرکز وسیله شهربانی نظریه اعلام دارند. شیخان(2)
پرویز ثابتی ذیل این تلگراف مینویسد: «با افرادی که برای آموزش میآیند همراه آنها بیاید. وسیله آقای ناصری به مشهد گفته شد 25/11/35 [55]»
اما سرنوشت فرجودی در ابهام قرار گرفته است. چریکهای فدایی اعتقاد دارند که او کشته شده است. همچنان که یادآوری کردیم «حیدر» اعتقاد دارد که او بدون آن که سخنی بگوید در زیر شکنجه کشته شد. ولی اسناد موجود اطلاع
دیگری به دست میدهند.
دیدیم که حسین چوخاچی نیز در سال 54 توانست با این ترفند و با قبول همکاری از زندان آزاد شد. او مجدداً به گروه ملحق شود؛ اما این بار موضوع کاملاً متفاوت است. فرجودی با جلب اعتماد کمیته مشترک توانست آزاد شود، ولی از زمان آزاد شدن او اطلاعی در دست نیست. در گزارشی که از سوی 383 و در اول خرداد ماه 1357 تهیه شده آمده است:
مشارالیه بعد از آزادی از زندان ضمن یک تماس تلفنی و در مورد محل تردد عناصر گروه چریکهای باصطلاح فدایی خلق اطلاعاتی در اختیار گذارد که این اطلاعات به موقع بهرهبرداری و برای شناسایی و رسیدن به اعضای مخفی و متواری مورد استفاده قرار گرفته است و شخص مذکور برای برقراری ارتباط با عناصر باقیمانده گروه مسافرتهایی به شمال، اصفهان و مشهد نموده است وی طی یک تماس مجدد تلفنی اعلام داشت با یکی از افراد در تهران ملاقات نموده و قرار است به گروه وصل شود و بعد از آن تاکنون ارتباطش قطع گردیده است و در بررسیهای معموله مشخص گردید که یاد شده پس از برقراری ارتباط مخفی شده است.
نظریه: با توجه به موارد فوق چون مشارالیه مخفی گردیده استدعا دارد در صورت تصویب چنانچه اجازه فرمایند عکس وی تکثیر و در دفترچه متواریان ثبت شود.(1)
متعاقب این گزارش، ساواک طی نامهای در تاریخ 16/3/57 به تیمسار ریاست شهربانی کشور درخواست میکند: «خواهشمند است دستور فرمائید به کلیه واحدها اعلام نمایند چنانچه نامبرده بالا مشاهده گردید وی را دستگیر و در اختیار سازمان اطلاعات و امنیت محل قرار دهند.»
همچنین در نامه دیگری به تاریخ 25/3/57 و به شماره 7206 - 3123 / 382 از اداره کل سوم به ریاست سازمان اطلاعات و امنیت تهران، درباره حسن فرزند آقاجان شهرت فرجودی شماره شناسنامه 17 لاهیجان متولد 1320 اعلام میکند:
1) حسن فرجودی، همان.
«... و متعاقباً مورخ 10/10/2535 پس از یک برخورد مسلحانه با مأمورین کمیته مشترک ضد خرابکاری خراسان دستگیر و با تعهد همکاری مرخص گردیده لیکن مشارالیه از حضور در محلهای قرار خودداری کرده است لذا با ایفاد تعداد ده قطعه عکس نامبرده بالا با توجه به اینکه احتمال فعالیت مجدد در جهت اهداف گروه های خرابکار از طرف وی متصور میباشد خواهشمند است دستور فرمائید منابع و همکاران افتخاری را به نحو مقتضی توجیه نموده و در صورت کسب هرگونه خبری مراتب را اعلام دارند.»(1)
البته در گزارش فوق، تاریخ دستگیری وی 10 دی ماه، قید شده است. در حالی که او 16 دی ماه دستگیر شد. آیا میتوان حدس زد که فرجودی پس از تماس مجدد با گروه طی یک درگیری و به طور ناشناس کشته شده باشد؟ حدس دیگر آن است که او نیز مانند اورانوس پورحسن، بدون اطلاع سازمان به زندگی آرام و بیدغدغهای روی آورده باشد.
در میان اسناد و مدارک هدایتی و فرجودی، یک نامه و یک بخشنامه درون سازمانی به به دست میآید که در بازجویی، محمدرضا هدایتی از وجود آن و محتویات و نوشتههای مکشوفه ابراز بیاطلاعی میکند و حاضر نمیشود مسئولیت نگهداری از آن را به عهده گیرد. هدایتی در بازجویی تأکید میکند که آنها مربوط به حسن فرجودی است و فقط شناسنامه و کارت شناسایی متعلق به وی است:
رفقا
برنامه شش ماهه ی سازمان که مدت یکماه و نیم از تدوینش میگذرد در بین رفقا مورد بحث قرار گرفته و انتقاداتی به بعضی از قسمتهای آن شده است. لذا شورای سازمان لازم دید که نظر رفقا را در مورد برنامه شش ماه به ویژه مسئله انسجام عملیات در این دوره جویا شود. به همین جهت رفقائی که
1) حسن فرجودی، همان.
نظریاتی به برنامه مذکور دارند ضروریست در ظرف 15 روز نظر خودشان را به شورا ارسال دارند تا پس از بررسی و جمعبندی نظریات رفقا، تصمیم نهائی در مورد برنامه گرفته شود.
شورای سازمان
13- 10- 55(1)
تاریخ 12/10/54
بخشنامه درون سازمانی
به دنبال مذاکرات با مجاهدین جدید و با توجه به پیشنهاد ارائه شده در «تبلیغ مسلحانه شماره 1» از طرف سازمان ما پیشنهاد شد که یک نشریه برای بحث درون دو سازمان بوجود آید. به طوری که تمام رفقای دو سازمان حق شرکت آزاد و بیکنترل در مباحثات این نشریه را داشته باشند. ولی مجاهدین جدید با این نظر مخالفت کردند و معتقد بودند که این شیوهی مباحثه لیبرالیستی و ناشی از دمکراتیسم افراطی میباشد و پیشنهاد کردند که یک هیئت تحریریه مشترک مطالب این نشریه را کنترل کند که با اعتقاد ما با توجه به تمایلات و مصالح رهبری مجاهدین جدید این کنترل میتواند از گسترش یک بحث خلاق جلو بگیرد. لذا آخرین پیشنهاد ما این خواهد بود که مقالات پس از کنترل توسط کمیتههای کنترل در دو سازمان در نشریه بحث لازمالانتشار باشند. به این صورت مقالاتی که ما بخواهیم منتشر شود حتماً باید در نشریه بیاید و منوط به نظر مجاهدین نخواهد بود همانطور مقالاتی را که آنها بخواهند به چاپ برسانند به همین صورت خواهد بود.
بنابراین با توجه به اینکه قصد ما ایجاد یک بحث انتقادی سازنده است از رفقا میخواهیم که مقالات خود را که حاوی انتقادات و سئوالات از جنبههای مختلف زندگی سیاسی مجاهدین در گذشته، حال و آینده است تنظیم کنند و در اختیار سازمان قرار دهند که پس از کنترل به نشریه بحث داده شود.
1) حسن فرجودی، بایگانی اسناد مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 107849، ص 52.
کنترلی که کمیته ویژه سازمان بر این مطالب خواهد کرد به عبارت زیر خواهد بود:
1- حذف اتهامات و تهمتها
2- حذف قسمتهائی که در آن قضاوتهای نادرست صورت گرفته
3- حذف قسمتهائی که حالت مشاجرهای ایجاد میکند و جنبههای تحقیر کننده و تحریک کننده دارد.
4- حذف قسمتهائی که در آن اطلاعات نادرست و فاکتهای با برداشت نادرست ارائه شده است.
با توجه به موارد فوق از رفقا میخواهیم که مقالات سئوالی و انتقادی خود را در نهایت دقت/ خلوص نیت و صمیمیت و همچنین با نهایت احساس مسئولیت انقلابی و قاطعیت کمونیستی تهیه کنند.
هدف ما وصول به واقعیت امر و کشف ماهیت حرکت جدید مجاهدین و تحلیل علمی این حرکت میباشد تا بتوانیم پروسه رشد آن را در آینده پیشبینی کنیم. ما وظیفه داریم که نسبت به این مسئله وقوف کامل داشته باشیم. به همین علت سئوالات زیادی از مجاهدین جدید داریم و همچنین انتظار داریم که به انتقادات ما پاسخ دهند هدف ما چیزی جز وصول به حقیقت نیست بنابراین در نهایت متانت و صداقت و همچنین احساس مسئولیت ایدئولوژیک باید مسایل خود را مطرح سازیم. (1)
ارتباط دو سازمان مجاهدین خلق و چریکهای فدایی در طی این دوران با فراز و فرودهایی توأم بود.
پیش از آن، مدتی اردشیر داور - البته نه رسماً - حلقه اتصال دو گروه بود و مدتی نیز این نقش را مصطفی شعاعیان ایفا میکرد. همانگونه که در حادثه کشته شدن شیرین معاضد و مرضیه احمدی اسکویی ملاحظه کردیم گفته شد مجاهدین خلق از طریق شنود دستگاه های بیسیم کمیته مشترک از موضوع لو رفتن محل قرار مطلع شدند و چون این قرار مربوط به آنان نبود، احتمال دادند
1) حسن فرجودی، همان.
که باید مربوط به چریکهای فدایی باشد. بنابراین حمید اشرف را در جریان لو رفتن قرار، گذاشتند. معلوم نیست این نظر تا چه اندازه درست است. زیرا چریکها پیش از این رادیویی داشتند که به «رادیو کمیته» معروف بود و در خانه خیابان شترداران قرار داشت.
صرفنظر از همکاریهایی که دو سازمان مخفی و مسلح در زمینه تبادل اخبار امنیتی و یا تبادل جنگ افزار داشتند، تلاشهایی نیز برای ایجاد وحدت صورت پذیرفت. خصوصاً آن که پس از تصفیههای خونین درون سازمان مجاهدین خلق و حذف افراد مذهبی، چون رهبری این گروه در اختیار عناصر مارکسیست - لنینیست قرار گرفته بود، تلاش برای وحدت دو گروه مارکسیست - لنینیست میتوانست معنا یابد.
مارکسیستهایی که با تصفیه باقیمانده افراد مذهبی، کنترل سازمان مجاهدین خلق را به دست گرفته بودند در بیانیه اعلام مواضع خود که در سال 1354 انتشار یافت، تشکیل جبهه واحد تودهای را پیشنهاد دادند. این جبهه واحد تودهای پیشنهاد شده الزاماً به معنای وحدت دو سازمان موردنظر نبود. بلکه آنان میخواستند «تمام مارکسیست- لنینیستهای واقعی، تمام نیروهای مبارز مذهبی، دمکراتهای انقلابی، نیروها و نمایندگان جنبشهای مسلح روستایی» را در این «جبهه» سازمان دهند.
آشکار بود که این دعوت، با استقبالی مواجه نگردد زیرا کارنامه «بیانیهنویسان» بسیار تیره بود. حتی چریکهای فدایی که پیشتر نشستهایی در سطح مرکزیت با این «مجاهدین جدید» داشتند ناگهان اعلام کردند «مسئله تشکیل جبهه در شرایط کنونی منتفی است.»(1)
عقبنشینی چریکها دو علت میتوانست داشته باشد:
1- بدنامی بیش از اندازه کودتاچیان سازمان مجاهدین در محافل مبارزاتی
2- پرهیز از تصفیههای بعدی که میتوانست موجودیت چریکها را به مخاطره افکند.
1) نشریه نبرد خلق، شماره 6، مرداد 1354.
اما، عقبنشینی تاکتیکی چریکها دوامی نداشت، مرکزیت دو سازمان در اوایل سال 1355 مجدداً بر سر میز مذاکره نشستند تا «وحدت» را بار دیگر پی بگیرند.
اگرچه وحدت هیچگاه حاصل نشد، ولی موضوع آن گهگاه مطرح میشد و همکاری دو سازمان در حد تأمین نیازهای تسلیحاتی همچنان برقرار بود.
پس از کشته شدن حمید اشرف، بار دیگر مکاتبات بین دو سازمان از سر گرفته شد. در این مکاتبات، درباره «وحدت» و موانع آن سخن به میان آمد.
چریکهای فدایی در نامهای بدون تاریخ به مجاهدین «جدید» نوشتند:
رفقا!
پس از ضرباتی که اخیراً به سازمان ما وارد شد، ضروریترین کار و اقدام سازمانی ما بازسازی و سازماندهی بود که در برنامه کار سازمان قرار گرفت، این امر بنحوی روشن است که انجام چنین کاری به طور عملی در این فاصله برای ما امکان پذیر نبوده است.
به نظر ما با توجه به مسایل فوق در چنین شرایطی ما تنها میتوانستیم درباب مسایل تاکتیکی صحبت و همکاری داشته باشیم و نظر سازمان شما هم میبایست در آن موقع فقط کمک و همکاری باشد نه چیز دیگری از قبیل بحث و مذاکره و بررسی و تحلیل مسایل مختلف و ضربات و ... بدلیل اینکه هنوز هیچگونه فاکت مشخص و تعیینکنندهای برای بررسی و تحلیل این وقایع وجود نداشت. همچنین راجع به مذاکرات سیاسی دو سازمان در زمینه وحدت و تشکیل جبهه واحد تودهای میبایست بر پایه همان اصول و روش طرح شده در قبل بین دو سازمان انجام گیرد. نامههای بعدی شما وا صرار و درخواستهائی که رفیق رابط شما از رفیق رابط ما در مورد (بررسی و تحلیل ضربات و اثرات آن) کرده است بدلایل فوق درست و منطقی نبوده است.
و اما راجع به نامهای که درباره ادامه مذاکرات مربوط به مناسبات دو سازمان و مسئله وحدت برای ما نوشتهاید و نکاتی را تذکر دادهاید، ابتدا به جواب این نکات پرداخته و سپس سیاست و تصمیم سازمانمان را در مورد مسئله وحدت روشن خواهیم کرد.
جواب تذکر چند نکته: سازمان ما از ابتدا شروع مبارزه خود صداقت را نسبت به جنبش از ارکان و اساس کار مبارزاتی خود قرار داد و با این خصلت
کمونیستی و انقلابی شروع به حرکت و راهنمایی و راهگشایی برای انقلاب مسلحانه پیروزمند خلق ایران کرده است و در این راه علیرغم بعضی گروهها و سازمانها از بیصداقتی نسبت به جنبش و حسابگریهای دیپلماتیک و تنگنظریهای خورده بورژوائی و ... بدور مانده است و صداقت و احساس مسئولیت سازمان ما نسبت به جنبش نوپای میهن ما امری است تثبیت شده که توضیح بیشتر در این باره را ضروری نمیدانیم. ولی این نکته را یادآور میشویم که سازمان ما صداقت انقلابی را به مثابه یکی از اساس [ارکان اساسی] شناخت خود از دیگر نیروها و سازمانهای انقلابی خلق میداند. در مورد نکته دیگری که مطرح کردهاید: تصوراتی از این قبیل که هم اکنون ضربه خوردهایم و ممکن است در یک مذاکره یا مباحثه سیاسی دارای آن موضع قدرت نباشیم و انتظار برای آنکه نیروهای انقلابی دیگر به آن اندازه ضعیف شوند که خودبخود هرگونه اتحاد و همکاری را قبول کنند و یا مستقل از رشد دیگر نیروها آنقدر قوی شویم که بتوانیم نظرات خود را به آنها تحمیل کنیم و یا دیکته نمائیم در نظرمان نباشد.
به نظر ما طرح قضایای فوق این سئوال را پیش میآورد که: آیا قضایای مطروحه از این دست در نامه شما به چه علت طرح گردید؟ اگر موارد مذکور واقعیت دارد الزاماً باید فاکتهای آن ارائه شود در غیر این صورت پرداختن به چنین مسائلی ناشی از برخورد ذهنی با مسائل است. ما آنچه در توان داریم با ایمان و تعهد و احساس مسئولیت انقلابی و اعتقاد راسخ خود برای پیروزی جنبش نوین کمونیستی خلق ایران بکار میگیریم و این احساس مسئولیت ما به آن حد است که همه چیز را در سختترین شرایط در رابطه با رشد و گسترش و پیروزی جنبش ببینیم. همچنین وظیفه اصولی خود میدانیم که در روشن ساختن و از بین بردن جهات نادرست نظرات و اعتقادات نسبت به جنبش نوین کمونیستی خلق ایران تلاش کنیم.
سیاست ما راجع به مسئله وحدت و ارائه مذاکرات مربوط به آن:
سیاست سازمان ما در مورد مسئله وحدت و تشکیل جبهه واحد تودهای بر پایه همان اصول و روشهای قبلی که مابین دو سازمان طرح گردیده است استوار است به این معنی که دو سازمان اعتقادات و نظرات خود را در نشریه
مشترک (نشریه ویژه به سمت درون دو سازمان) منعکس کننده و این نشریه مقدمه و وسیلهای برای شناخت عمیق و همه جانبه دو سازمان از یکدیگر خواهد بود که در اینباره سازمان ما نظرات خود را به طور مشخص در نشریه مزبور علاوه بر آن در سرمقاله نبرد خلق ارگان رسمی سازمان ما بیان کرده است که در اختیار سازمان شما قرار گرفت و قرار بر این بود که شما نظرات خود را در نشریه مشترک بعدی منعکس کنید تا مورد مطالعه و بررسی ما قرار گیرد ولی تاکنون به عللی که برای ما مشخص نیست انجام نگرفته است.
درباره این که مطرح کردهاید: رفقای رابط قبلی دو سازمان مذاکرات حضوری ناتمام در مورد مسئله وحدت داشتهاند که روی نوار ضبط شده، ما از آن اطلاعی نداریم، شما نوار ضبط شده را برای ما بفرستید تا پس از مطالعه و بررسی آن تصمیم سازمانمان را راجع به نشست حضوری به شما اعلام کنیم.
ضمناً به این امر توجه داشته باشید که تفاهم و وحدت واقعی دو سازمان در یک پروسه مبارزاتی پیگیر تحقق مییابد. و تبادل نظر و مبارزه ایدئولوژیک فقط با اتکاء به چنین پروسهای ماهیت انقلابی خواهد داشت.
به طور مشخص رابطه دو سازمان فعلاً میتواند به صورت همکاری و کمک متقابل هر چه بیشتر در زمینه امکانات، اخبار و اطلاعات و گزارشات باشد.
سازمان چریکهای فدائی خلق(1)
مجاهدین خلق در پاسخ به این نامه که «در حدود اواخر مهرماه و شاید هم روزهای اول آبان»(2)برایشان ارسال شده بود، نامهای در 58 صفحه برای چریکها ارسال کردند. تاریخ ارسال نامه آذر یا دی 1355 است. آنان در این نامه مطول خود خطاب به چریکها مینویسند که نامهشان «حاوی مطالب نادرست، خلاف واقع و قابل انتقاد» میباشد اما چون «از نظر ایجاد تحرک در روابط دو سازمان و اینکه به هر حال این روابط باید از حالت بلاتکلیفی فعلی خارج» شود
«فعلاً جوابهای مختصر و کاملاً فشرده» به آن میدهند. مجاهدین به چریکها گوشزد میکنند که «روح و مفاد اصلی نامههای گذشته ما [...] درک نشده است».(1)
از نظر مجاهدین خلق «کوششهای تاکتیکی، کوشش برای تحکیم موقعیت سازمانی سازمانهای انقلابی موجود و ضربه ناپذیری آنها، در این مرحله از رشد جنبش انقلابی ما نمیتواند از کوشش برای وحدت نیروهای انقلابی خلق، یعنی از سمت اساسی استراتژیکی خود جدا باشد»(2)اشتهای سیریناپذیر مجاهدین خلق برای دستیابی به وحدت با چریکهای فدایی کاملاً مشهود است. آنان از اینکه چریکها «با حسابگری قابل انتقادی از پاسخ به اصلیترین مطالب»(3)ذکر شده در نامههایشان طفره رفتهاند گله میکنند و مینویسند «شما با مجزا ساختن امر سازماندهی و بازسازی سازمان خود از سایر ضرورتهای سیاسی - تشیکلاتی جنبش و در رأس آن، ضرورت کوششهای عملی برای امر وحدت نیروهای انقلابی و حتی مطرح کردن آن به صورتی که گویا سازماندهی و بازسازی یک سازمان انقلابی مانع از پرداختن به مسئله مناسبات نیروها و امر وحدت است نشان دادید که اولاً، حاضر به درک ضرورتهای تعیینکننده استراتژیک جنبش، ضرورت های اساسیتر، همهجانبهتر و پیشروتری که امر وحدت نیروهای انقلابی وارد در جبهه نبرد و در صدر آن وحدت کامل کلیه مارکسیست - لنینیستهای معتقد به مشی مسلحانه را در یک سازمان واحد سیاسی - نظامی در دستور قرار داده است نیستید. ثانیاً، مسئله سازماندهی و بازسازی را در یک معنا و مفهوم ایستا و مکانیکی؛ بازگرداندن ساده وضع سازمان خودتان به همان اوضاع و احوال قبل از ضربات برای شما مطرح است.»(4)
مجاهدین در ادامه از چریکها انتقاد میکنند که چرا امر وحدت را در حد
همکاریهای تاکتیکی و اطلاعاتی تنزل میدهند «و عملاً چشمانداز اتحاد نیروهای انقلابی خلق را تیره و تار میسازند.»(1)
مجاهدین از چریکها پرسش میکنند:
«الف) آیا به نظر شما چه هدف دیگری جز گسترش موقعیت تودهای جنبش مسلحانه میتواند به عنوان اصلیترین هدف استراتژیکی مرحله فعلی در مقابل سازمانهای انقلابی مسلح پیشتاز قرار بگیرد؟
ب) آیا به نظر شما مسئله وحدت، یکی از اولین و مهمترین قدمهای مؤثر در جهت تحقق این هدف استراتژیک به شمار میرود یا خیر؟ و آیا بدین ترتیب وحدت نیروهای انقلابی خلق و در بطن آن وحدت نیروهای پرولتری به عنوان یک ضرورت حیاتی و تعیینکننده در مرحله جدید در مقابل نیروهای انقلابی و جلوتر از همه در مقابل کمونیستهای فعال در جنبش قرار دارد یا نه؟
ج - اگر پاسخ شما به سؤالات فوق پاسخی مثبت است، آیا در شرایط فعلی حل مسئله سازماندهی و بازسازی در سازمان شما و یا هر اقدام تاکتیکی و عملی دیگر در هر سازمان یا گروه انقلابی فعال در جنبش میتواند مستقل از ضرورتهای سیاسی - استراتژیک مذکور در بندهای الف و ب در نظر گرفته شود؟»(2)
مجاهدین با عطف به انتقاد چریکها از نامههای پیشین آنان یادآور میشوند که «ما به طور مشخص در مرحله جدید بعد از ضربات تیرماه چهارنامه برای شما فرستادیم. نامه اول حاوی ابراز همدردی رفقای ما و اعلام آمادگی کامل سازمان ما برای هرگونه کمک و همکاری بود. ما در ضمن در طی همین نامه توصیههای رفیقانهای مبنی بر چگونگی جلوگیری از ادامه و گسترش ضربات براساس یک سازماندهی جدید که در آن علل اساسی ضربات گذشته ملحوظ شده باشد به شما کرده بودیم و بعد از اینکه هر ضربهای به سازمان شما را ضربهای به کل
جنبش و مستقیماً ضربهای به سازمان خودمان تلقی کرده و از این نظر بار دیگر همبستگی خودمان را به شما تأکید کرده بودیم.
نامه دوم مدتی بعد و به دنبال اخبار و شایعاتی که در مورد چگونگی ردگیری پلیس از سازمان شما به دست ما رسیده بود برایتان ارسال شد ما طی این نامه اخبار و اطلاعات رسیده را عیناً بدون هیچگونه اظهار نظری در اختیار شما قرار دادیم.
نامه سوم نامهای است مختصر در دو سطر که با رعایت احتیاط کامل نسبت به مشکلات شما نوشته [شده] بود. ما طی این نامه از شما درخواست کرده بودیم که چنانچه محظوراتی در بین نیست ما را در معرض اطلاعات و شیوهها و تاکتیک هایی که در جریان ضربات وارد بر سازمان شما به دست پلیس افتاده است قرار دهید. این نامه در تاریخ 13/5/55 یعنی بعد از گذشت قریب به 5/1 ماه از پایان ضربات ارسال شد.
نامه چهارم ما مورخ سیزدهم شهریور ماه بود که در طی این نامه از شما دعوت کردیم که مواضع خودتان را نسبت به مسئله وحدت و روابط با سازمان ما روشن کنید.
اینک شما باید جواب بدهید که به کدامیک از این نامهها انتقاد دارید؟»(1)
مجاهدین خلق در ادامه نامه 58 صفحهای، به انتقاد از چریکها پرداختهاند که چرا علل و ماهیت ضربات اخیر وارد آمده به خود را تحلیل نکرده اند و آن را در اختیار جنبش قرار ندادهاند؟
این «مجاهدین جدید» برغم اشتیاق پایان ناپذیرشان برای وحدت با چریکهای فدایی پروایی ندارند که به آنان بگویند چگونه «به سیاست دروغ و فریب و اغواگری در تبلیغات» روی آوردهاند.(2)
مجاهدین از چریکها میپرسند که این ضربات مرگبار «چگونه نمیتواند
برّاترین و ملموسترین فاکت مشخص تعیینکننده و لازم را برای تحلیل و بررسی حقیقتجویانه این وقایع»(1)در اختیار آنان گذارد؟ مجاهدین برای بلعیدن چریکها، شیوه تحقیر آنان را پی میگیرند و از آنان میپرسند که آثار و نتایج منفی این ضربات چگونه نتوانسته «شما را به درک نادرستیها، کژیها و انحرافاتی در سیاست های گذشته خود نماید؟ برای آن که شما را به موضعی انتقادی از رهبری گذشته سازمانتان سوق دهد، برای آن که لااقل در گامی دیگر سیاستهای برتریطلبانه، انشعابطلبانه، مغرورانه و ضد وحدت این رهبری را که به چنین نتایج مرگباری در سطح جنبش انجامیده است برای شما روشن کند؟ و بالاخره از همه آنها مهمتر، برای آن که به اساسیترین انحرافات این رهبری، ارائه و تبلیغ عملی و نظری استنباطات غیرمارکسیستی، اکونومیستی، آنارشیستی از امر مبارزه مسلحانه پیشتاز، پیشی گرفتن شیوههای بورژوایی و خردهبورژوایی در امر تبلیغات و کلاً انحراف از مفهوم مارکسیستی - لنینیستی تبلیغ و ترویج سیاسی در میان تودهها، خودداری از پاسخ به اصلیترین ضرورتهای رشد و توسعه تودهای جنبش انقلابی و مبارزه با گرایش انقلابی وحدتطلبی در میان نیروهای انقلابی خلق (به عنوان اولین حلقه ضروری این رشد و توسعه) به وسایل و دسایس گوناگون ضد انقلابی و اپورتونیستی، پوشاندن مشی سکتاریستی، دپارتمانتالیستی و تنگنظرانه خود زیر لوای وحدتطلبی کاذب و شعارهای کاذب وحدت و ... پی ببرید کافی نبوده است؟»(2)
اطلاعی در دست نیست که آیا چریکهای فدایی به این نامه پر از انتقاد و تحقیر پاسخ دادهاند یا خیر؟ اما میدانیم که موضوع «وحدت» دیگر از سوی هیچیک از دو سازمان پی گرفته نشد.
بعدازظهر روز 22/10/55، دو اکیپ عملیاتی کمیته مشترک در حالی که ابوالحسن
شایگان شاماسبی را به همراه خود داشتند؛ در حین گشتزنی در خیابان قزوین، خیابان شیر و خورشید سرخ به دو نفر جوان مشکوک میشوند. ابوالحسن شایگان به مأمورین گفته بود که یکی از آنان را میشناسد. به همین جهت مأمورین برای تعیین هویت به سوی آنان میروند و آنان با مشاهده مأمورین با کشیدن اسلحه به سویشان آتش میگشایند که پس از مدتی تعقیب و گریز آن دو نفر که بعداً معلوم شد خدابخش شالی و حسینعلی پرورش هستند کشته میشوند.
به گزارش ساواک، خدابخش شالی از چهار سال پیش با اعضای کادر رهبری گروه در تماس بوده است و پس از ضرباتی که به خانههای تیمی گروه وارد شد زندگی مخفی خود را آغاز میکند. پارهای از مدارک حقیقی شالی در خانه مهرآباد جنوبی که حمید اشرف در آنجا کشته شد، به دست آمده بود. جالب اینجاست که چند روز بعد، یکی از کارمندان ساواک به مقام مافوق خود چنین گزارش میدهد:
محترماً به عرض میرساند که اینجانب کارمند شماره 962 حدود دو سال پیش با زنی به نام اعظم شالی در محفلی آشنا شده این روابط ما ادامه داشت تا اینکه در تاریخ جمعه 24/10/35 [55] این شخص به من اطلاع داد که مادر و فرزند 16 سالهاش که در محل دیگری سکونت دارند توسط افراد پلیس دستگیر شده. روز بعد مجدداً به من اطلاع داد که فرزندش را آزاد کرده ولی مادرش هنوز در زندان به سر میبرد از اطلاعاتی که فرزندش در اختیار او گذاشت متوجه این موضوع شدم که مأمورین امنیتی در جستجوی برادرش میباشند که ظاهراً بایستی دارای فعالیتی باشد. ضمن زیرپاکشی که از زن مزبور به عمل آمد چنین اظهار داشت که مدت یکسال است که برادر خود را ندیده و تاکنون برادر زن مزبور را اینجانب ندیدهام زن فوق اظهار میداشت برادرش به نام خدابخش شالی در مس سرچشمه کرمان مشغول کار است. مراتب جهت اطلاع به عرض میرسد.
با تقدیم احترام 962
برابر اسناد موجود در پرونده خدابخش شالی، در ساعت 9 بامداد روز 4/6/55 در جاده بابل - شاهی، یک دستگاه پیکان وانت با یک دستگاه مینیبوس تصادف
میکند. با حضور مأمورین در صحنه تصادف، فردی که رانندگی وانت را به عهده داشت تلاش میکند تا اتومبیل بنز مسافری را که برای لحظهای در محل حادثه توقف کرده بود؛ تصاحب نموده و از آن محل بگریزد. اما هنگامی که با مقاومت راننده بنز روبرو میشود؛ با شلیک پنج گلوله او را از پای در میآورد و با همان اتومبیل از محل حادثه میگریزد. با تحقیقاتی که توسط ساواک به عمل میآید معلوم میگردد که راننده اتومبیل وانتبار خدابخش شالی بوده است.
متعاقب گزارش پلیس تهران مبنی بر مشکوک بودن وضعیت ساکنین طبقه اول خانه شماره 64 واقع در خیابان فرحآباد ژاله، 20 متری رضا پهلوی، کوی موسوی، مأمورین کمیته مشترک در ساعت 30/9 روز 28/10/55 جهت بازرسی بدانجا مراجعه میکنند. تلاش آنان برای ورود به منزل، با زدوخورد ساکنین همراه میشود. در جریان این درگیری، فردوس آقا ابراهیمیا در حالی که لباس مردانه بر تن داشت و از ناحیه پا زخمی شده بود با خوردن سیانور کشته و دو تن دیگر که بعدها معلوم شد حسین برادران چوخاچی و کیومرث سنجری بودند، موفق به فرار میشوند.
فردوس آقاابراهیمیا، که دانشجوی سال سوم رشته ریاضی و علوم کامپیوتری دانشگاه صنعتی آریامهر بود؛ از اردیبهشتماه سال 1355 و مدتی پس از مخفی شدن طاهره خرم و ادنا ثابت که از دوستان او به شمار میرفتند، متواری و مخفی شد.
کمتر از یک ماه پس از دستگیری فرجودی و هدایتی، یعنی در ساعت 30/10 روز 9/11/55 کیومرث سنجری برای استفاده از تلفن راه دور به مرکز مخابرات مشهد مراجعه میکند. هنگامی که مأمورین درخواست بازرسی بدنی از وی را مینمایند، مشارالیه اعتراضکنان قصد مراجعت میکند. این امر سوءظن مأمورین را بر میانگیزد. هنگامی که به سوی او میروند او با اسلحه کمری آنان را تهدید میکند، مأمورین با او درگیر شده و وی را دستگیر میکنند. در این اثنا، کیومرث سنجری، سیانور خود را جویده و کشته میشود. عکس وی که روی شناسنامه جعلی به نام محمدحسین حسینی طریقت بود به حسن فرجودی نشان داده شد وی تأیید کرد که او همان «علی» یکی از سرشاخههای گروه در مشهد میباشد.
از فعالیتهای کیومرث سنجری پس از مخفی شدنش تا سال 1353 اطلاعی در دست نیست؛ ولی در پرونده وی دو برگ بازجویی بدون تاریخ از فردی به نام شهرام قنبری درباره فردی با نام مستعار «علی» موجود است. دانسته نیست چرا این دو برگ بازجویی در پرونده کیومرث سنجری قرار گرفته است، آیا فقط بدین اعتبار که نام مستعار سنجری «علی» بوده است؟ که البته این دلیل قانع کنندهای نیست زیرا بعید است یک فرد مخفی برای چند سال متوالی از یک نام مستعار استفاده کرده باشد. بهر تقدیر، این دو برگ بازجویی که حاوی مضمون گفتوگوهای قنبری با «علی» است و دو نوع تفکر را بازمیتاباند میتواند دارای اهمیت باشد:
س- هویت شما محرز است مشروح اطلاعات و فعالیتهای خود را به طورکامل درباره نام مستعار علی بنویسید.
آشنائی من با علی بدین ترتیب بود که یک روز سودابه سدیفی به خانهی ما آمده بود و برایم تعریف کرد که در راه رانندهی تاکسی با او دربارهی کتاب زمینهی جامعهشناسی که در دست سودابه بوده است صحبت کرده و مثل اینکه مقداری از این کتاب را هم خوانده بود و اشکالاتی در آن داشته و از سودابه خواسته بود تا در صورت امکان همدیگر را ببینند و با هم در این مورد حرف بزنند. این جریان مربوط به سال 1352 میگردد. سودابه هم پذیرفته بود و بعداً همدیگر را چند بار دیدند. صحبت هائی که سودابه و این شخص با هم کرده بودند آن طور که سودابه به طور خلاصه برایم تعرف میکرد از این قرار بود که ابتدا مقداری با هم دربارهی کتاب زمینهی جامعهشناسی حرف زده بودند و همین طور دربارهی کتابهای روز که مطالب قابل مطالعهای داشتند. و مثل اینکه دربارهی مسائل و وقایع سیاسی جهان هم به طور خیلی خلاصه صحبت کرده بودند. مسألهی دیگری که بین آنها مطرح شده بود موضوع چریکها و کارهای آنها بود. سودابه هم نظرش را در مورد نادرست بودن افکار و اعمال چریکها گفته بود و به طور مختصر با هم در این مورد حرف زده بودند و سودابه بیش از هر چیز روی لزوم مطالعه و شناخت تأکید کرده بود دربارهی مطالعهی اقتصاد و تاریخ هم با هم صحبت کرده بودند. بعد از اینکه سودابه و این شخص چندبار همدیگر را دیدند سودابه به من گفت که به علت اینکه او
دختر است و ممکن است کسی از آشنایان یا بستگانشان او را با این شخص در خیابان ببیند بخصوص با توجه به وضع خانوادگی سودابه که به شدت نسبت به این مسائل حساسیت داشتند بهتر است که من این شخص را ببینم و اضافه کرد که شخص مزبور میخواهد دربارهی مسألهی چریکها به طور مفصلتر بحث کند و برایش مسائلی وجود دارند و ما قبلاً فقط به طور خلاصه در این مورد حرف زدهایم. من هم قبول کردم و او را دیدم. اولین حرفی که بین ما مطرح شد جریانش بدین ترتیب بود که ما داشتیم از جلوی امجدیه میگذشتیم و مثل اینکه در آنجا مسابقهای جریان داشت و مردم داشتند بیرون میآمدند. او از من پرسید نظرت در مورد مسابقات فوتبال و این قبیل جریانات چیست من ابتدا متوجه منظور او نشدم و به او هم گفتم و او گفت که به نظر من این کارها و مسابقات برای سرگرم کردن جوانان است و مشغول کردن آنها به این نوع مسائل. به نظر من این حرف سطحی و نادرستی میآمد و از این دید نگاه کردن به مسألهای مثل مسابقات فوتبال صحیح نبود. همان شب اولی که همدیگر را دیدیم او گفت که چون اسم همدیگر را نمیدانیم و شاید صحیح نباشد که بدانیم بهتر است تو مرا علی صدا بزنی و خود او هم گفت که من هم تو را کاوه صدا میکنم. من هم گفتم اگر لازم است حرفی ندارم چون این اولین باری بود که با کسی بدون اینکه نام حقیقیاش را بدانم و او را بشناسم آشنا میشدم. و هیچوقت با کسی از این جور روابط نداشتم. درست به خاطر ندارم که علی به سودابه هم این مسأله را گفته بود یا نه یعنی اینکه اسمش علی باشد. احتمالاً به سودابه هم گفته بود بحث اصلی که بین من و علی مطرح شد همان مسألهی چریکها بود که قبلاً سودابه با او مختصراً در موردش صحبت کرده بودند. علی گفت که با اینکه معتقد است که فعالیتهای چریکها درست نیست اما مایل [است] بیشتر در این مورد بحث کند و مسأله را کاملاً حلاجی کند. من هم نظرم را در این باره کم و بیش بطور مفصل و بیشتر کلی به او گفتم که رئوس اصلی آن را ذکر میکنم. من گفتم که به نظر من مسألهی چریکها را باید در دو سطح داخلی و خارجی بررسی کرد چون به غیر از ریشههای اجتماعی داخلی از نظر ایدئولوژیک این مسأله به امریکای لاتین و جریانات بعد از انقلاب کوبا بر میگردد. یعنی پس از اینکه تحت شرایط خاص داخلی و خارجی کاسترو و هوادارانش در کوبا به موفقیت رسیدند این
مسأله برای عدهای به عنوان امری جلوه کرد که تحت هر شرایط دیگری هم قابل تعمیم است و به دنبال همین برداشت چه گوارا در بولیوی به فعالیت پرداخت که منجر به شکست او شد اما پس از شکست چهگوارا هم عقیدهی مذکور به قوت خود باقی ماند یا دست کم از بین نرفت. و بعد این نوع فعالیتها یعنی عملیات مسلحانه و چریکی در امریکای لاتین گسترش پیدا کرد و رفته رفته در اطراف آن نظریات زیادی هم ارائه شد.
و در کنفرانس اولاس فعالیت مسلحانه بعنوان تنها راه و درستترین طریق به همه ی کشورها توصیه شده بدون در نظر گرفتن مسائل و شرایط به کلی متفاوت کشورهای مختلف و کسانی هم که در ایران دست به فعالیتهای مسلحانه میزنند از نظر فکری تحت تأثیر افکاری هستند که در این زمینه پیش از آنها در امریکای لاتین ارائه شده و اینها بدون شناخت و اطلاع درست از اوضاع و شرایط ایران و بدون درک صحیح از این مسائل به صرف نارضائیهائی که احساس میکردند دست به حادترین و افراطیترین اعمال زدند. و گرچه خود مدعیاند که جامعهی ایران را به درستی تحلیل کردهاند و مسائل آن را درک نمودهاند و تشخیص دادهاند که اعمالی که انجام میدهند به نفع جامعه است اما درست به دلیل عدم شناخت درست از مسائلی که با آن روبرو بودند و برخورد شتابزده و سرسری با اوضاع پیچیدهی اقتصادی، سیاسی و اجتماعی ایران اعمالشان اشتباه و حتی مآلاً به زیان جامعهی است که ادعای اصلاح آن را دارند. و مهم ترین ریشهی اشتباهات آنها هم در همین امر نهفته است. ما با هم در مورد مسائل دیگری هم که به فعالیت چریکها یا افکار آنها مربوط میشد نیز کم و بیش حرف زدیم مثل تبلیغ مسلحانه و نادرست و پوچ بودن آن. این بحثی بود که من و علی دربارهی مسألهی چریکها با هم داشتیم و چندباری که همدیگر را دیدیم عمدتاً در این مورد صحبت میکردیم و در طول این بحث و نیز پس از آن بیشتر دربارهی ضرورت مطالعهی همهجانبه حرف زدیم و اینکه هر مسألهای را که در زمینههای مختلف اعم از سیاسی، اقتصادی، تاریخی یا غیره در نظر بگیریم امروزه چنان دامنهی وسیعی یافته که مطالعه و شناخت درست و واقعی آنها به سهولت و با خواندن چهار کتاب و مقاله امکان پذیر نیست و من مثالهائی در این مورد زدم که برای نمونه مطالعهی مسألهای مثل اصلاحات ارضی چه دامنهی گستردهای دارد و با دهها مسألهی
دیگر پیوند دارد و لازم است همهی این مسائل هم شناخته و مطالعه شوند. و عجیب است که کسی با این تفاصیل و در شرایط کنونی با خواندن چند جلد کتاب فکر کند به تمام مسائل محیط است و به خود اجازه دهد که دربارهی جامعه حکم صادر کند. و من میخواستم در این مورد بیشتر صحبت کنیم تا جوانب این قبیل مسائل و گستردگی و پیچیدگی آنها روشن شود. بار آخری که من و علی همدیگر را دیدیم او گفت که میخواهد به سربازی برود و دیگر نمی تواند مرا ببیند و اضافه کرد که دوستی دارد که تنها دوست صمیمی اوست و به او جریان آشنائی خودش را با من گفته است و از من خواست که اگر میخواهم با او آشنا شوم و بحثمان را با او ادامه دهم. من هم قبول کردم و علی دوستش را آورد و با من آشنا کرد و پس از آن مدت کوتاهی من و حسین که نام دوست علی بود یعنی خودش گفت به او حسین بگویم همدیگر را دیدیم. این جریان آشنائی من با علی و صحبتهایمان بود.
س - اظهارات خود را گواهی نمائید.
ج - اظهارات خود را به وسیلهی امضا گواهی میکنم و کلیه خط خوردگیها مربوط به اینجانب است.(1)
در ساعت 18 روز 10/11/55 به پلیس تهران گزارش داده میشود که جوانی در منزل شماره 41 واقع در خیابان نظامآباد، نبش کوچه ناهید مورد اصابت گلوله فرد ناشناسی واقع شده و به بیمارستان جرجانی اعزام شده است. بلافاصله اکیپهای گشت کمیته مشترک برای اطلاع از موضوع در محل حادثه حضور مییابند و معلوم میگردد که ساعاتی قبل دو نفر مرد و یک نفر زن از حیاط خلوت وارد منزل مذکور شده و هنگامی که قصد خروج از در اصلی را داشتند مورد اعتراض جوان قرار میگیرند. آنان نیز فرد معترض را با گلوله مجروح کرده و میگریزند. در ادامه
1) کیومرث سنجری، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 127300.
تحقیقات مشخص میگردد که در طبقه دوم خانه شماره 41، سه نفر سکونت داشتهاند که به علت نامعلومی منزل را ترک کردهاند. مأمورین کمیته مشترک در همان منطقه به کمین مینشینند تا اینکه در ساعت 21 همان روز فردی که قصد ورود به خانه موصوف را داشت با مأمورین برخورد کرده و در نتیجه تبادل آتش کشته میشود. در تحقیقات بعدی معلوم میگردد که فرد مزبور حسین برادران چوخاچی میباشد.
حسین چوخاچی یکبار در فروردین سال 52 دستگیر و به دو سال حبس محکوم شد. مدتی پس از آزادی، بهروز ارمغانی که در زندان با یکدیگر آشنا شده بودند به سراغ او رفت و پس از مدتی ارمغانی ارتباط او را با رضا یثربی برقرار کرد و رضا یثربی نیز پس از چند ملاقات او را با مسعود پرورش آشنا ساخت. پس از آن که مسعود پرورش و عبدالمجید پیرزاده، فاطمه افدارنیا، مصطفی دقیق همدانی و جعفر محتشمی در درگیری روز 6 بهمن سال 54 در تبریز کشته شدند؛ رضا یثربی از او خواست که به تهران برود. ارتباط او با گروه مجدداً برقرار شد. اما پیش از آنکه پنج نفر فوقالذکر در تبریز کشته شوند خانه آنان از مدتی قبل تحت مراقبت و تلفن منزل تحت کنترل بود. این خانه بر اساس گزارش «یکی از مأمورین اطلاعاتی ساواک در استان آذربایجان شرقی» لو رفت. مأمور اطلاعاتی گزارش داد جوانی به نام محمود صفرزاده حشمتی که در تبریز، خیابان ثریا، کوچه عنایت زندگی مینماید دارای اعمال و رفتار مشکوکی است. ساواک بلافاصله به طور غیرمحسوس به شناسایی خانه میپردازد و مشخص میگردد که سه مرد و یک زن به طور ثابت در این خانه سکونت دارند و «به یک سلسله اقدامات غیرمعمولی منجمله ورزش صبحگاه، ساختن وسایل و قالبگیریهای مختلف» مبادرت میورزند و مکالمات تلفنی آنان رمزآمیز است از جمله «شخصی به نام مستعار دائی که رابط افراد موصوف بوده، در یک مکالمه تلفنی به آنها خبر میدهد که به عللی نمیتواند در تاریخ 30/10/54 به تبریز مسافرت نماید ولی احتیاجات ساکنین خانه در زمینه شبرنگ برای ساختن گلسازی را در ملاقات بعدی مرتفع خواهد کرد و به آنان توصیه مینماید کمتر از خانه خارج شدند.» و همچنین مشخص گردید: «یکی از ساکنین مرد خانه
مورد نظر با شخصی به نام حسین که لهجه آذری دارد تماس حاصل و با او در تبریز قرار ملاقات گذارده و ضمناً از صحبتهای انجام شده نتیجهگیری میشود که حسین علاوه بر ارتباط با فرد موصوف با شخص دیگری که به احتمال قوی نام مستعارش مسعود است و بین تهران و تبریز در رفت و آمد بوده ارتباط داشته و ملاقاتهایی نیز با وی و یا شخص دیگری در تهران انجام داده است.»(1)
با تحقیقاتی که ساواک تبریز به عمل آورد معلوم میگردد حسین مزبور همان حسین چوخاچی میباشد که پس از عملیات روز 6/11/54 در تبریز با اتومبیل خود به سوی تهران رفته است.
ضمناً منبع شماره 10394 نیز با استماع مکالمات ضبط شده تلفن تأیید میکند که صدا متعلق به حسین چوخاچی میباشد. بنابراین ساواک برای دستگیری او اقدام میکند. او در ساعت 13 روز 3/12/54 دستگیر میشود و اطلاعات خود را در اختیار مأمورین قرار میدهد و برای همکاری نیز اعلام آمادگی میکند. ساواک برای نفوذ دادن وی و کسب خبر از گروه و برقراری تماس با رضا یثربی او را آزاد میکند و او نیز بلافاصله مخفی و به گروه میپیوندد. به گزارش کمیته مشترک:
در ساعت 30/17 روز 20/1/35 [55] در خیابان دارایی تبریز برادر نامبرده بالا به نام بیوک چوخاچی به اتفاق یوسف اسلامی، دانشجوی دانشگاه آذرآبادگان و مقصود راپل در حال قدم زدن بودند و بیوک تعریف مینمود که برادرش حسین برادران چوخاچی از اواخر اسفندماه سال 54 ناپدید شده است و هیچگونه اطلاعی از وی ندارند. ضمن ابراز نگرانی میگفت در اوایل اسفندماه دستگیر شده بود که بلافاصله مرخص گردیده بود.(2)
پس از درگیری در مهرآبادجنوبی و کشته شدن حمید اشرف و دیگران در میان اسناد و مدارک به جای مانده از آنان، یک برگ دستنویس درباره سرگرد حقشناس جمعی شهربانی تبریز به دست آمد. در این برگه قید شده بود که مشارالیه در جریان شناسائی و محاصره خانه امن گروه در تبریز دخالت داشته است. ساواک تهران این برگ دستنویس را برای ساواک آذربایجان شرقی ارسال میکند تا موضوع «جهت مراقبت بیشتر از افسر یاد شده که ممکن است به احتمال زیاد مورد نظر گروه مزبور قرار گرفته باشد به شهربانی محل اعلام»(1)گردد.
ساواک تبریز در 23/4/55 به اداره کل سوم گزارش میدهد که موضوع به شهربانی اطلاع داده شده است. همچنین یادآور میشود که مدرک کشف شده از خانه تیمی تهران با خط حسین برادران چوخاچی مطابقت دارد.
بدین ترتیب حسین چوخاچی چند ماه پس از پیوستن مجدد به گروه کشته شد؛ اما صرف نظر از مدارکی که از وی به دست آمد و منجر به کشته شدن صبا بیژنزاده و بهنام امیریدوان شد؛ نامهای نیز از سوی اعضای گروه در خارج از کشور به شرح ذیل به دست آمد:
رفقای عزیز درودهای گرم ما را بپذیرید.
روزهای بسیار سختی را گذراندیم، روزهائی که هر روز آن برای سازمان ما کوهی از تجربه و کوهی از مقاومت و استواری به بار آورد و بقول رفیقی از ما «پابرجا ماندیم و کوه شدیم» و این برای ما به طور حتم از همان زمانی که مبارزه مسلحانه را شروع کردیم، مشخص بود، چون ما به نیازهای انقلابی جامعهمان داریم پاسخ میدهیم. ما در آغاز با این درک درست این چشمانداز را میدیدیم که ما نابود شدنی نیستیم، اگر در جائی سری از ما زده شود، سر دیگری از ما با همان مشخصات و کیفیت بهتری در جای دیگر سردرخواهد آورد، ما در اینجا هر چند که مدتی بود در قطع ارتباط بسر میبردیم و از جریانات ضربات هیچگونه خبری نداشتیم ولی به خاطر داشتن یک دید
1) حسین چوخاچیبرادران، همان، نامه شماره 86-3768/381، مورخ 12/4/35 (1355).
استراتژیک واحد مبارزهمان ایمان راسخ داشتیم که بعد از این ضربه کوه خواهیم شد و دیدیم در این دید با شما هم عقیده بودیم، اکنون خوشحالیمان نه فقط تماس مجدد با شماست بلکه از این جهت که از نظریاتمان به این شیوه از مبارزه ایمان بیشتری را پیدا کردهایم.
رفقا بعد از درگیریهای اخیر به علت قطع ارتباط با شما، ما در اینجا هر چند نه به مانند شما، ولی بگونه دیگری پروسه سختی را گذراندهایم. از یکطرف به علت قطع تمام تماسها با شما و از اینکه ما در این لحظه چه نقشی را باید انجام دهیم و از طرف دیگر رها نمودن و جدا ساختن خود از جبهه ملی بخاطر اختلافاتی که در گذشته وجود داشت و شورا و مرکزیت سازمان در این مورد خواستار بودند که خط مشی ایدئولوژیک و تشکیلاتی با آنها [هماهنگ] شود از طرفی دیگر به علت برخورد اپورتونیستی که بعد از ضربه نمود [یافت]، ما را واداشت که هر چه زودتر خود را از قیودات غیر اصولی که ما را با این جبهه نگه میداشت رها کنیم و به طور اصولی وضع خود را با آنها مشخص نمائیم و امکانات خود را در تمام زمینهها از آنها مستقل نمائیم و چون آنها به اعتبار سازمان و تمام شهدایمان توانستند در خارج از کشور قدرت بگیرند و بعد از ضربه خواستند این قدرت را بر علیه سازمان بکار گیرند، رفقا چون مسافر عجله دارد که به طرف شما حرکت کند و ما بعد از تماس با این رفقا وقت چندانی نداشتیم که مفصلاً نامه بنویسیم، لذا تمام جریانات و پروسه شروع همکاری با جبهه و علت جدا شدن آن را مفصلاً در نامه بعدی خواهیم نوشت. فعلاً ما دارای امکانات مستقل از جبهه در تمام زمینهها هستیم.
با آمدن رفیق مسافر صحبتهای بسیار کوتاهی شده است و ما به طور مفصل با رفیق صحبت خواهیم کرد ولی از چند صحبت کوتاه فهیمده شده است که رفقا اطلاعی از جریانات خارج از کشور و مخصوصاً از رفقای سازمان در خارج ندارند، ما یک ارگان ویژه سازمان هستیم که سال 54 در شورای سازمان به تصویب رسید و تنی چند از رفقای قدیمی، حرفهای و مخفی سازمان در این ارگان مشغول کارند، این رفقا در داخل نیز مخفی بوده و مدتی در آنجا کار میکردهاند و با تنی چند از سمپاتها و عنصر سازمان که مورد تائید سازمان بود مشغول فعالیت در خارج از کشور هستیم و با این ترکیب با گروههای ایرانی و خارجی در تماس بوده و نیازهای سازمان را چه در مورد تسلیحاتی و چه در
مورد تبلیغاتی فراهم میآوریم. چون فرصت نیست با توجه به مسائل دیگر بنابراین اوضاع و احوال خودمان و نحوه کار و فعالیتمان و نحوه مسئولیتها، وضع کادرها را در نامه بعدی و یا اینکه چند ماه دیگر که یکی دو نفرمان بداخل خواهند آمد مفصلاً صحبت خواهند نمود.
نامهای که توسط رفقای مجاهد فرستادهاید خبر آوردند که رسید چون فعلاً نامه به کشور دیگری رسیده است ما از مضمون آن اطلاعی نداریم و احیاناً چند روز دیگر خواهد رسید، بنابراین این نامه بدون اطلاع از آن نوشته شده است.
امکانات سازمان مستقل از جبهه بوده و ما فعلاً همکاریهائی را به دلائلی با آنها میکنیم. به طور مثال همکاری در رادیو، وسائل مورد نظر چه فرستادن سلاح و افست و دستگاه چاپ و غیره وجود دارد، فقط شما از آن طرف امکاناتی بوجود آورید که بشود بفوریت تحویل داد.
راجع به خارج از کشور چه در مورد ارگان ویژه سازمان و چه در مورد نیروهای ایرانی و خارجی نظریات خود را بنویسید و اگر چنانچه اطلاع کامل موجود نیست برایمان بنویسید تا جریان تمامی آن از اول تا به امروز نوشته شود.
یکی از رفقا مدتی است که برای تماس با شما به داخل آمده است، این رفیقی است حرفهای و مخفی وارد ایران شده است. باید هر چه زودتر با او تماس بگیرید، قرار او ضمیمه است، ما از سلامتی رفیق تا چند روز پیش با خبر بودیم.
از آدرسهائی که دارید (جز فرانسه) اصلاً استفاده نکنید، برای نامه های عادی و اعلامیه استفاده کنید ما در آینده آدرسهای سالمتر و دقیقتر و شماره تلفن برایتان خواهیم فرستاد.
در سفر بعد ما پول کافی تهیه خواهیم کرد و برایتان میفرستیم. امکانات چاپ برای ریزچاپ کردن کتابها وجود دارد که برای پخش در داخل خوب است نظرتان را بنویسید.
سلاح هائی از نوع ماکاریف وجود ندارد، سلاح غربی وجود دارد و شتایر هم بسیار کم و به ندرت پیدا میشود، از سلاحهای دیگر میشود تهیه کرد.
نشریات داخلی از شماره 10 و تبلیغ مسلحانه از شماره 3 و پیام دانشجو از شماره 3 را برایمان بفرستید و همچنین مقدمه چگونه مبارزه مسلحانه تودهای میشود و مقدمات دیگری که جدیداً بر کتابهای رفقا، پویان، احمدزاده و جزنی نوشته شده است برای ما بفرستید، چون برای تجدید چاپ کتابها، اگر مقدمه داخل باشد بسیار بهتر است، و همچنین مقدمهای که بر کتابها قدمهای سنجیده میباشد بفرستید، نظرات خود را در مورد چاپ کتابها بنویسید.
اخبار و کتابها و جزوات جدیدی که وجود دارد برایمان بفرستید، چون برای رادیو مخصوصاً به اخبار احتیاج داریم. در صورت امکان کلیه تحولات و تغییرات و اتفاقات بعد از ضربهها که در سازمان پیش آمده است برایمان بفرستید.
تماسی که با رفقای مجاهد داشتیم در مورد گروه پرویز واعظزاده گفتهاند این گروه توسط سیروس نهاوندی که در مرکزیت گروه لو رفته است و سیروس بعنوان همکار ساواک در گروه فعالیت میکرده است و رفقائی گفتهاند یکی از احتمال ضربات باید از طریق تماس با آن گروه باشد.
آدرسی که در آن حرف gass میباشد اگر احیاناً شماره وجود ندارد در آن شماره 3/11 میباشد که باید نوشته شود.
با ایمان به پیروزی راهمان
29 دیماه 55(1)
به دنبال کسب اطلاع ساواک از این که عبدالعلی (عبدالله) پنجهشاهی، عضو متواری گروه، گهگاه به منزل پدری خود واقع در خیابان مدائن نارمک تردد میکند؛ کمیته مشترک جهت دستیابی به وی به کنترل و مراقبت از آن منزل پرداخت؛ تا اینکه در ساعت 16 روز 10/1/56 مأمورین مستقر در اطراف منزل مشاهده میکنند سه نفر زن و یک نفر مرد از آنجا خارج و با تصاحب اتومبیلی قصد خروج از منطقه را دارند.
1) حسین برادران چوخاچی، همان.
مأمورین جهت دستگیری آنان اقدام میکنند که در نتیجه هر چهار تن که عبارت بودند از: سیمین و نسرین پنجهشاهی، پریدخت (غزال) آیتی و عباسعلی هوشمند کشته میشوند.
پریدخت آیتی، دانشجوی رشته حقوق دانشگاه تهران بود. وی یکبار در شهریور ماه سال 52 در حالی که چند برگ اعلامیه درباره کشته شدن احمد رضائی و اعدام ناصر صادق و کتابهایی از دکتر علی شریعتی را از احمد (بهرام) ثقلینی دریافت کرده بود؛ در پی دستگیری و اعترافات ثقلینی و احمدرضا کریمی، دستگیر و به 6 ماه حبس محکوم شد.
همان گونه که «حیدر» در همان مصاحبه خاطرنشان میسازد، پریدخت (غزال) آیتی با علی دبیریفرد روابطی داشت. اما او منشأ و نوع ارتباط آن دو را بنا به هر دلیلی لاپوشانی میکند. علی دبیریفرد خود در این باره مینویسد:
در مورد دیگر که باید بگویم این است که من دوستی داشتم به اسم پری آیتی که دختر بود و دانشجوی حقوق بود البته دوست خواهرم بود و پس از آن که خواهرم به لندن رفت او را میدیدم و با او که در مدت سربازی بیشتر مواقعی که تهران میآمدم میدیدم که اکثراً سینما میرفتیم یا پارک فرح و یا خانه ما و از 8 یا 9 ماه پیش روابط ما بیشتر جنبه جنسی پیدا کرده بود که خودم از این وضع ناراحت بودم و بعدها با کامبیز پوررضایی و بهروز گودرزیان در این مورد صحبت کردم و قانع شدم (البته به علت بحث با کامبیز و بهروز خیلی عوض شده بودم و مثل سابق تند نبودم) که اشکالی ندارد. از او مقداری صفحه لری و سه کتاب آزاد گرفته و خواندهام و غیر این چیزی بین ما رد و بدل نشده است.(1)
عباسعلی هوشمند در سال 1347 در ایامی که در سپاه دانش خدمت میکرد به هنگام استفاده از مرخصی توسط رضا دانشور با امیرپرویز پویان در مشهد آشنا شد. این آشنایی تدریجاً ادامه یافت و بعدها که عباس هوشمند برای دیدن
1) علی دبیریفرد، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 102521 ، بازجویی، جلسه پنجم، مورخ 8/7/1352، ص 4.
برادرش به تهران سفر میکرد پویان را نیز در تهران ملاقات و عمدتاً درباره ادبیات با یکدیگر گفتوگو میکردند. پویان همچنین، جزواتی درباره مارکسیسم در اختیار هوشمند قرار میداد. هنگامی که هوشمند از پویان اجازه خواست تا او نیز جزوات را در اختیار دانشور قرار دهد پویان مخالفت کرد و گفت:
رضا دانشور را میشناسد او از نظر شخصیت زیاد قابل اعتماد نیست. او خصوصیاتی دارد که نمیتواند در این گونه فعالیتها شرکت کند و پیش بیاید. میگفت که او خصوصیات منفی از قبیل برتریطلبی و حس انتقاد نداشتن به خود و گرایش به یک وضع مرفه و اینکه اداهای روشنفکرانه در میآورد و این چنین مسایل در شخصیت او هست که او نمیتواند در این گونه فعالیتها شرکت مثبتی داشته باشد.(1)
در تابستان سال 48 پویان در رستوران دانشکده فنی هوشمند را با عباس مفتاحی آشنا ساخت. زمستان همان سال نیز، بهمن آژنگ و حمید توکلی در مشهد توسط پویان به هوشمند معرفی شدند.
در تیرماه 1349 که هوشمند برای شرکت در کنکور به تهران آمد و قصد خود را با پویان در میان گذاشت، پویان از این تصمیم او استقبالی نکرد و فقط به اظهار اینکه «وضع دانشکدهها خوب نیست و چیزی به دانشجو یاد نمیدهند»(2)، بسنده کرد. ولی پس از آن که هوشمند در دانشکده ادبیات پذیرفته شد و تصمیم خود را مبنی بر ادامه تحصیل به پویان اطلاع داد «او زیاد خوشحال نشد»(3)و از هوشمند خواست که فکر کند و ببیند که آیا واقعاً میخواهد به دانشکده برود؟ وقتی هوشمند برای او توضیح داد که با این نیت در کنکور شرکت کرده است، پویان «سخت ناراحت شد» و از هوشمند خواست که پس از بازگشت به مشهد باز در این باره بیندیشد.
در ملاقات بعدی هوشمند به پویان گفت، برای تحصیل در دانشکده مصمم است. پویان:
سخت برآشفته شد و شروع به صحبت کرد اول از همه وضعیت خود را تشریح کرد که چگونه در این مدت که به طور متناوب یکدیگر را ملاقات کردهایم و او مرا پرورش داده و اینکه من تا چه حدود زیادی شایستگی از خود نشان دادهام و از لحاظ فهم جلو آمدهام و ذکر کرد من شاید خیلی در این راه زحمت کشیدهام و حیف است که از این همه زحمت خودم استفاده نکنم و بعد برای اولین بار برای من توضیح داد که او تنها نیست و گروهی هستند و گروه وسیعی نیز هستند و از این لحاظ هرگونه امکان برای من از لحاظ زندگی فراهم میکنند تا من از وسایل آنها و جزوههایشان به طور دائم و وسیع استفاده کنم و در مورد دیگران و آگاه و روشن کردن دیگران از آنها استفاده کنم.(1)
مدتی بعد بار دیگر آن دو با یکدیگر ملاقات کردند و پویان «باز شروع به صحبت در مورد وضعیت من کرد که اینکه از لحاظ گروهی و فعالیت من در وضعی بودهام که او آن را وضعیت سمپاتی مینامید و میگفت چون من در این مدت مقداری از لحاظ معلومات پیش آمدهام و استحقاق آن را دارم که عضو بشوم لذا از این جهت او مرا راهنمایی میکند که دانشکده رفتن را از یاد ببرم و سعی کنم موقعیت خودم را حفظ نمایم و از آن استفاده کنم و بتوانم به مرحله عضویت برسم و فعالیت خود را گسترده کنم.»(2)
پس از آن که هوشمند در دانشکده ثبت نام کرد و شهریه آن را پرداخت؛ به پویان گفت «دیگر نصف کار را انجام دادهام و من پول شهریه را نیز پرداخت نمودهام.» پویان مجدداً سخنان خود را تکرار کرد و یک ساعت پس از جدایی از هوشمند جزوهای برای او آورد که «در آن وضع گروهشان را ذکر کرده بودند».
«مفاد جزوه از این قبیل بود که گروه اعلام میکند که دیگر به وضعیتی رسیده است که حس میکند مطالعه تئوریک کافی است و روش سابق مطالعه را باید
عوض کرد و دیگر نباید وقت به این امور صرف شود که کسی یا کسانی با هم جزوهای را بخوانند و بعد هم اشکالات خودشان را برطرف کنند و بعد هم از هم جدا شوند و کار به همین جا ختم شود و دیگر اینکه باید در مورد نوع رابطهها تجدیدنظر کرد چرا که در این مدت که رابطه گرفتن با شکل ساده بود و عدهای یکدیگر را میشناختهاند از این لحاظ به آنها ضربه خورده و آنها این ضربههای جبرانناپذیر را فراموش نمیکنند و دیگر اینکه به آن کسانی که وضعیت فعلی مبارزه را درک نمیکنند و یا از روش سابق دفاع میکنند باید فهماند که دیگر نمیشود به آن طریق عمل کرد و باید با یک تجدید سازمان در رابطهها و نوع تعلیمات آموزشی، گروه را به سطح جدیدی رسانید و در این راه از افراد گروه استمداد میکرد که همه کوشش خودشان را صرف این کار بکنند.»(1)
پس از آن که هوشمند جزوه را مطالعه کرد بار دیگر با پویان ملاقاتی داشت و مجدداً بر تصمیم خود تأکید کرد و پویان نیز پس از یک گفتوگوی کوتاه به او یادآور شد:
به هر حال من فقط یک راه برای بازگشت به فعالیت با گروه آنها دارم که آن هم این است که در چند صفحه از خودم و خصوصیات بدی که اشاره میکرد نازکدلی و احساس وابستگی به خانواده و نتوانستن گذشتن از علائقی که مهم نیستند را در این مقاله مطرح کنم و از خودم انتقاد نمایم و بعد همچنین از این موضوع که بدون اینکه به آنها اطلاع بدهم رفتهام شهریه خودم را پرداختهام نیز انتقاد کنم و فقط در این صورت خواهد بود که آنها مرا خواهند پذیرفت و آن هم بعد از یک دوره تجدید تربیت و آموزش خواهد بود که اگر در این دوره که یکی دو ماه طول خواهد کشید نشان دادم که واقعاً در این قسمتها صادقم آنها دوباره مرا به وضعیت خوبی خواهند رسانید و حتی قول داد که مرا در وضعیت جدید در رأس یک عده دو نفری قرار خواهد داد تا آنها را آموزش بدهم.(2)
تصمیم عباسعلی هوشمند به قوت خود باقی ماند؛ پس دیگر به ملاقات پویان نرفت و «حتی ردپایی نیز از او پیدا نکرد.»(1)
اگر چه ارتباط هوشمند با پویان کاملاً قطع شد ولی او خود کمابیش به فعالیتهای خود ادامه داد و از رهگذر این فعالیتها با یوسف زرکاری نیز آشنا شد. این آشنایی از طریق دوست مشترکی به نام محمدرضا سیدهاشم بود. زرکاری ارتباط خود را با عباس هوشمند از مسئول خود کریم [حمیداشرف؟] تا مدتی مخفی نگاه میدارد ولی پس از آن که هوشمند تصمیم میگیرد برای مدت یک ماه و نیم به مشهد برود؛ و قراری با زرکاری پس از بازگشت تعیین میکند؛ زرکاری موضوع را با کریم در میان میگذارد:
او به من بسیار انتقاد کرد و مرا به باد ملامت و داشتن خصلتهای روشنفکرانه و خرده بورژوازی و مارکسیست نبودن متهم کرد و شدیداً مرا به باد تمسخر گرفت مخصوصاً به خاطر قراری که به این طولانی با او داشتم و به من گفت تو چه تضمینی داری در قبال اینکه او ترا لو ندهد و از کجا میدانی که هم اکنون گیر نیفتاده و تکیه کرد روی این موضوع که او حتماً گیر افتاده. آدم حسابی آدم قرارهای نزدیک میگذارد که از وضعش زود به زود با خبر شود و اگر احیاناً گیر افتاد دانسته شود تو از کجا میدانی که او را نگرفتهاند و به من گفت که اگر سرقرار بروی با مأموران سازمان امنیت روبرو خواهی شد و خلاصه گیر خواهی افتاد. البته این وضع و حالتش اندکی به شوخی بود و شاید هم من شوخی تلقی کردم چرا که من ساعت 8 شب روز ملاقات با عباس با کریم هم قرار داشتم و وقتی به سر قرار [کریم] رفتم او نیامد و من در ملاقات با عباس در ساعت 9 دستگیر شدم.(2)
هوشمند در اواخر مرداد ماه سال 1350 به اتهام ارتباط با پویان دستگیر و به سه سال حبس محکوم و پس از سپری ساختن دوران محکومیت در تیرماه سال
1353 آزاد شد. اطلاعاتی از وضعیت هوشمند پس از آزادی و پیش از مخفی شدن در دست نیست. حسب قراین موجود او باید در تیرماه سال 1355 مخفی شده باشد. زیرا به موجب گزارش منبع شماره8554 :
دکتر بیژن هوشمند پزشک بخش جراحی 2 بیمارستان فرح روز 3/6/35 [55] اظهار داشته برادرش عباسعلی دانشجوی سابق دانشگاه تهران، دانشکده ادبیات که از دوستان پویان معدوم بوده، حدود یک ماه و نیم است که مفقودالاثر میباشد.(1)
بدین ترتیب، عباسعلی هوشمند چند ماه پس از مخفی شدن، کشته میشود. اما عبدالله پنجهشاهی که کمیته مشترک برای یافتن او کمین گذاشته بود چه سرنوشتی یافت؟
برابر اسناد موجود پرونده، عبدالله پنجهشاهی دانشجوی رشته زیستشناسی دانشگاه تربیت معلم از اوایل سال 1354 و متعاقب دستگیری و اعترافات مرتضی مثنّا تحت تعقیب ساواک و کمیته مشترک قرار گرفت؛ اما هیچگونه ردّی از او به دست نیامد. حتی دانسته نیست که او پس از مخفی شدن در کدام شهرها و با چه اسامی مستعار و به همراه چه کسانی بوده است.
بنابه گفته مهدی فتاپور، عبدالله پنجهشاهی در سال 56 به خاطر ارتباط جنسی با یکی از دختران عضو تیم خود به نام ادنا ثابت، توسط احمد غلامیان لنگرودی و سیامک اسدیان کشته میشود(2). این موضوع را حیدر نیز در گفتوگو با نشریه آرش به نقل از «هاشم» باز میگوید.
پیشتر با نام ادنا ثابت آشنا شدیم. او دانشجوی رشته ریاضی دانشگاه صنعتی آریامهر بود. بنابه گزارش سازمان اطلاعات و امنیت تهران به مدیریت کل اداره سوم، ادنا ثابت در ابتدای سال تحصیلی 55 - 54 مدارک خود را به منظور ادامه تحصیل در خارج از کشور از دانشگاه تحویل گرفت. اما در گزارش خبر دیگری که در تاریخ 5/10/55 و درباره «فردوس آقا ابراهیمیا» تهیه شده، آمده است فردوس آقا ابراهیمیا و ادنا ثابت متواری و به گروه چریکهای فدایی خلق ملحق شده اند. شهین رضایی همامی در تکنویسی بدون تاریخ خود درباره فردوس آقاابراهیمیا مینویسد:
پارسال موقعی که طاهره خرم از دانشگاه رفته بود تا مدتی فردوس ناراحت بود. حدود یک ماه بعد از عید گذشته بود که پدر و مادر ادنا ثابت دوست فردوس آمدند سراغ فردوس و از او میخواستند که محل ادنا ثابت را به آنها بگوید موضوع گویا به این ترتیب بود که ادنا ثابت که تابستان قبل از عید پارسال برای درس خواندن به انگلستان رفته بود زمستان آمده بود تهران و گویا باز برگشته انگلستان و از آنجا آن طور که مادرش میگفت دیگر ردش را گم کردهاند اما مادرش مطمئن بود که آمده ایران و فکر میکرد که فردوس از جای او خبر دارد. فردوس در این موقع خیلی ناراحت بود و میگفت اگر پدر و مادر ادنا بروند چیزی بگویند حتماً مرا میگیرند.(1)
بنابراین دانسته نیست آیا براستی ادنا ثابت برای مدتی عازم انگلستان شد یا خیر؟ به نظر میرسد سفر به انگلستان بهانهای بود برای مخفی شدن.
بازجوییهایی که پس از انقلاب از ادنا ثابت به عمل آمد، متأسفانه موضوع را به تمامی روشن نمیسازد. او، پس از انقلاب به سازمان «پیکار در راه آزادی طبقه کارگر» پیوست و به همین اتهام در تاریخ 18/11/1360 بازداشت شد. ثابت در بازجویی مورخ 28/11/1360 به پیوستن خود و دیگر دوستان دانشکدهاش، به چریکهای فدایی در سال 1353 اشاره دارد. او مینویسد: «علیرغم اینکه سازمان
1) فردوس آقاابراهیمیا، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 120027، تکنویسی شهین رضایی درباره فردوس آقا ابراهیمیا، بدون تاریخ.
اصرار داشت که من علنی بمانم ولی چون من تمایل زیادی داشتم که تماموقت و حرفهای در خدمت انقلاب باشم بدون اینکه ساواک تا مدتها (تا یک سال و خوردهای[خردهای]) متوجه بشود مخفی شدم.»(1)
ثابت بدون آنکه از اعضای مرکزیت سازمان نامی ببرد و یا موارد اختلافات و انتقادات خود را تماماً تشریح کند، اجمالاً مینویسد: «من اول تا آخر یک رفیق ساده بودم و هیچگاه جزو مسئولین نبودم که فکر میکنم یکی[یک] علتش عدم تمایل خودم بود و دیگر اینکه واقعیاتی که میدیدم، انتقادات و اختلافاتم را رک و راست میگفتم و مسلماً با توجه به مشی غیرکمونیستی چریکی که حاکم بود مسئولین و مرکزیت هم به جای استقبال از انتقادات، از آن خوششان نمیآمد. ولی در مجموعه خودش، به من، از همان دیدگاه چریکیشان اطمینان داشتند چون معیار این مشی فقط ”شجاعت و بیباکی“ بود که آنها بارها دیده بودند که من با نارنجک پینکشیده داوطلبانه وارد خانههای مشکوک شده بودم.»(2)
هرچند ثابت به «برخوردهای غیرآموزشی و غیرسازنده» گروه و همچنین، «بوروکراتیسم» حاکم بر آن انتقاد داشت، «ولی مشخصاً ردّ مشی چریکی از حدود تابستان 56» برایش مطرح شد. او درباره این دوره مینویسد: «من یک دوره طولانی تزلزل را که سختترین دوران زندگیام بود پشت سر گذراندم (تا بهار 57) از یک طرف فداییها را انقلابی میدانستم و به صداقت انقلابی به خصوص تودههای پائینی آن ایمان داشتم و به همین جهت علاقه عاطفی زیادی به سازمان داشتم از طرف دیگر یکسری واقعیاتی من نه میخواستم و نه میتوانستم که چشمم را به این واقعیات جامعه ببندم که این واقعیات هم به من حکم میکرد که مشی چریکی حاکم بر سازمان غلط است. من صادقانه تمام تفکراتم را با مرکزیت سازمان در میان میگذاشتم حتی تزلزلاتی را که داشتم واقعیاتی که میدیدم به هر میزانی که بود و هر تغییری که میکرد آن را با آنها مطرح میکردم
به تدریج تزلزلم به نفع ردّ مشی چریکی میرفت [...] ولی مرکزیت از آنجا که دید توطئهگرانه داشت هرچه من بیشتر به ردّ کامل مشی چریکی میرسیدم مرا از بقیه رفقا بیشتر جدا و ایزوله میکرد تا اینکه برای مدت سه ماه مرا به اطاق تکی تبعید کردند بدون آن که کتاب به من بدهند تا من نظرم را پس بگیرم. ولی واقعیت را که نمیتوان تحت فشار تغییر داد. مسلماً من هم حاضر نبودم تحت فشار دست از اصرار بر روی واقعیات بکشم. بنابراین، به ناچار کار به جدایی میکشید چون مرکزیت اجازه نمیداد که من هیچگونه تماسی با تودههای سازمان بگیرم و حرفم را به آنها بزنم.»(1)
ادنا ثابت، به قتل عبدالله پنجهشاهی، اشاره نمیکند، ولی توضیحات او آشکار مینماید که «مشی چریکی حاکم بر سازمان را غلط» میدانسته است و اگر «برای مدت سه ماه به اطاق تکی» تبعید میشود نه برای تنبیه او به خاطر ارتباط جنسی - آنگونه که فتاپور ادعا میکند - بلکه برای «ایزوله» ساختنش بود، تا نتواند «هیچگونه تماسی با تودههای سازمانی بگیرد، و نظرات خود را با آنان در میان گذارد».
شاید بگویند که هیچکس به رابطه جنسی خود در خارج از چارچوب خانواده و آنهم نزد دادگاه انقلاب اسلامی اعتراف نمیکند. این استدلال کاملاً صحیح است، ولی از سوی دیگر اساساً ضرورتی برای طرح این مسایل در بازجویی نبوده است. ادنا ثابت این مسایل را در بستر انتقاداتی که نسبت به چریکها و سپس به پیکار داشته است، مطرح میسازد.
حتی اگر بپذیریم قتل پنجهشاهی و «ایزوله» ساختن ادنا ثابت، به علت ارتباط جنسی آن دو بوده است، این فقط بهانه مناسبی میتوانست باشد برای آن قتل و این تبعید.
از چگونگی این تصفیه خونین، اطلاع بیشتری نداریم. شاید همین ابهام موجب شده که ادعا شود تصفیه وی به منظور جلوگیری از گسترش انشعاب بوده است. این ادعا با توضیحات ادنا ثابت نه تنها تضعیف نمیشود بلکه تقویت
1) ادنا ثابت، همان، صص 10-9.
نیز میگردد. اما فتاپور که در آن ایام در زندان بود و دانسته نیست اطلاعات خود را از چه منبعی اخذ کرده، بر وجه «جنسی» این تصفیه تأکید دارد و میگوید:
«رابطه دو طرفه بود» و این ترور با این منطق صورت پذیرفت که «چنین رابطهای در صورت مطلع شدن پلیس میتواند مورد بهرهبرداری قرار گرفته و رژیم علیه وجود روابط بیبندوبار در درون تیمهای چریکی تبلیغ کرده و به حیثیت سازمان لطمه وارد خواهد کرد و این بیتوجهی به مصالح سازمان از طرف پنجهشاهی که خود از مسئولین سازمان بود غیرقابل قبول و در رده خیانت است».(1)
به یاد داریم وقتی که مناف فلکی از عشق پنهان خود به رقیه دانشگری سخن میگوید یادآور میشود که «عشق در گروه ما طبق نظریات کمونیستی مطرود بود.» اگر چه شاید این سخن فلکی اغراقآمیز جلوه کند ولی این واقعیت را بازمیتاباند که عواطف انسانی صرف نظر از آن که به رابطه جنسی بینجامد یا خیر درون خانههای تیمی ممنوع بوده است. این ممنوعیت گاه پشتوانه ایدئولوژیک نیز مییافت. عباس جمشیدی رودباری نیز در این باره مینویسد:
من قبل از اینکه رفیق بشوم، بالاخص قبل از زندگی مخفی، بیاندازه تمایل جنسی قوی داشتم. گاه پیش میآمد که نیروی غریبی مرا در خیابان به سوی زن عابر میراند و میخواستم زن را به آغوش بکشم. بعدها من این روحیه را تحلیل و از خود انتقاد کردم.(2)
رودباری در تحلیل خود بدین نتیجه میرسد که «تصور بورژوایی از زن داشتن موجب آنچنان روحیهای» در وی شده است. زیرا «زن در جامعه سرمایهداری خاصه در جوامع سرمایهداری خردسال نقش فعال در تولید ندارد، از نظر مرد کالایی بیش نیست. هر کالا مورد استفادهای دارد، زن کالایی است که
مورد استفادهاش بخشیدن لذت جنسی به مرد است... وقتی مرد بورژوا زن را میبیند به شهوت میآید و میخواهد با او نزدیکی کند. من همواره این دو انتقاد را از خودم میکردم تا جایی که عملم را با نظرم یکی کردم و در این زمینه به وحدت تئوری و عمل رسیدم.»(1)
اما گویا موضوع بدین سادگی که رودباری میگوید نبود. نگاه مردسالارانه به زن داشتن نه تنها در این سخنان رودباری موج میزند بلکه در اقدام احمد غلامیان در تصفیه یکی از طرفین این «تمایل دوطرفه» نیز به وضوح مشاهده میشود.
نقش زنان در گروه کاملاً تعریف شده و مشخص بود؛ در آغاز توجیه خانه تیمی و سپس در صورت داشتن صلاحیت، مشارکت در عملیات. دلدادگی خصوصاً اگر به رابطه جنسی بینجامد امری مذموم و در حکم خیانت به گروه بود و خاطی مستحق مجازات مرگ.
چریکها تلاش داشتند با وضع آییننامه به طور مکانیکی از روابطی که ممکن بود به روابط جنسی منتهی شود بکاهند. ولی در هیچ آییننامهای روشن نساختند در صورتی که دختر و پسری فراتر از محدودیتهای مکانیکی به یکدیگر علاقمند شدند، چه باید کرد. بارها ملاحظه کردیم که ازدواج تنها در صورتی توصیه میشد و معنا مییافت که صرفاً تاکتیکی باشد. زیرا «عشق» تا اطلاع ثانوی یا به عبارت دیگر تا زمان حضور «فعال زنان در تولید»، امری بورژوایی و خائنانه بود.
از نظر چریکها آنچه اصالت داشت «انقلاب» بود و آنچه هیچ اصالت نداشت، انسان بود. البته اگر نیک بنگریم، انقلاب نیز اصالت نداشت، بلکه آنچه اصالت داشت، «اوهام و اندیشههای متصلّبانه» بود.
حیدر که احتمالاً از طریق هاشم از تصفیه پنجهشاهی مطلع شده بود؛ هر بار که مادر و یا برادر او را میدید فقط «به شدت احساس شرمساری میکرد.»(2)ولی
هیچگاه این حق را برای آنان قایل نشد تا بدانند که عضو خانوادهشان چگونه کشته شد. زیرا در آن زمان، هم به مادر و برادر پنجهشاهی نیاز بود و هم احمد غلامیان لنگرودی در قید حیات و عضو رهبری گروه. ولی اکنون در غیاب قاتل و خانواده مقتول میتوان از «تأسف و تأثر» خود سخن گفت و قویاً آن را محکوم کرد!
این نیز طنز تاریخ بود که خانواده عبدالله پنجهشاهی به شاخهای از چریکها میپیوندند که رهبر آن قاتل فرزندشان بود.
پیش از این، هنگام نقل سخنان حمید اشرف درباره فلکی و مقایسة آن با اعترافات مسعود احمدزاده در بازجویی، به معضل تعریف و حیطهبندی خیانت نزد چریکها اشاره نمودیم. «خیانت» در نظر گروه موضوعی بود با قابلیت قبض و بسط. اگر مناف فلکی قرار خود را با مسعود احمدزاده لو میدهد، او خائن است و مستحق مجازات مرگ؛ ولی اگر احمدزاده آدرس خانه ای را در شهرآرا که متعلق به چنگیز قبادی و همسرش بوده، افشا میسازد؛ هیچگونه خیانتی مرتکب نشده است. اگر ابراهیم نوشیروانپور در تلویزیون ظاهر میشود و در نقد مشی چریکی سخن میگوید، خائن است؛ ولی اگر مهدی سامع اطلاعات نابی را در اختیار بازجویان قرار دهد، خیانتی را مرتکب نشده است. اما نکته اینجاست که گویا صرفنظر از ابراهیم سروآزاد که سر قرار مجید احمدزاده کشته شد، هیچ فرد خائن دیگری وجود نداشته است. زیرا همه کسانی که پس از دستگیری، اعترافات قابل توجه و مهمی نمودند چنانچه اعدام شده باشند و یا به نحوی فوت کرده باشند همین کفایت میکرد که آنان به رغم اطلاعاتی که دادهاند در زمره خائنان قرار نگیرند و اسامیشان در میان کشتهشدگان سازمان ثبت گردد.
در تاریخ 28/2/55، منبع کمیته مشترک با شماره 9311 گزارش میدهد:
کاظم غبرایی دیپلمه، 24 ساله در سال 1350 در حین خدمت وظیفه به وسیله ساواک دستگیر شده و به یک سال زندان محکوم گردیده است و پس
از آزاد شدن به خدمت عزیمت و خدمتش در سال 54 به اتمام رسید و بعد از مدتی به خانوادهاش اظهار داشت در تبریز کار پیدا کرده و به آنجا میرود و از آن تاریخ به بعد خانوادهاش فکر میکنند متواری شده و برادر یکی از دوستانش این موضوع را تأیید و تأکید نموده کسی غیر از خانواده کاظم و بستگانش از موضوع مطلع نیست.(1)
با این گزارش، ساواک اقداماتی را برای یافتن وی آغاز میکند. تا اینکه در روز 9/4/56 یکی از اهالی روستای خلج، در حالی که با موتورسیکلت از روستا به طرف مشهد در حرکت بود مشاهده میکند که یک دستگاه وانت مزدا به طرف خلج در حرکت است. راننده اتومبیل، به محض مشاهده موتورسوار از جاده منحرف و به سوی رودخانه حرکت میکند. موتورسوار به سوی وانت مزدا رفته و از راننده آن هویت و شغلش را پرسش میکند. راننده پاسخ میدهد که تصمیم دارد مقداری روزنامه آتش بزند. موتورسوار در وانت را باز و یک کیسه گونی مشاهده میکند از راننده درباره محتویات گونی سؤال میکند در این هنگام راننده با تهدید اسلحه از موتورسوار میخواهد که سوئیچ موتور را به او بدهد، موتورسوار با استفاده از فرصت خود را به روی راننده وانت پرت و اسلحه را از او میگیرد. راننده وانت قرص سیانور خود را میجود. موتورسوار به کمک سه نفر دیگر که از راه رسیده بودند راننده را طنابپیچ کرده و به سوی مشهد حرکت میکنند. در بین راه راننده فوت میکند. با بازرسی بدنی از فرد متوفی «گواهینامه پایان خدمت وی به نام سرباز وظیفه پیاده کاظم غبرایی فرزند حسن شماره شناسنامه 562 صادره از لاهیجان» و «دو جلد شناسنامه بنامهای کاظم غبرایی فرزند محمدحسن و حسین ناصریان فرزند کاظم هر دو ملصق به عکس» متوفی و همچنین دفترچه یادداشت که در آن نام فردی به نام اسکندر مندرج بود، بدست میآید. به گزارش ساواک مشهد:
1) کاظم غبرایی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 110920، از واحد اطلاعاتی کمیته مشترک به 311.
چون اسکندر [سیامک اسدیان؟] نام مستعار یکی از فداییان باصطلاح خلق در دفتر یادداشت معدوم مشاهده گردید احتمال داده میشود که خرابکار معدوم وابسته به پایگاه مشهد میباشد. عکس وی به رؤیت خانم ماهمنیر مصدقرشتی رسید مشارالیها خرابکار معدوم را نشناخت.(1)
در سال 1357 نیز چریکهای فدایی چند تن دیگر از افراد خود را از دست دادند. یکی از کشتهشدگان یدالله سلسبیلی بود. اگر چه نشریه کار، زمان کشته شدن وی را در فروردین سال 1356 قید کرده است؛ ولی برابر با اسناد مضبوط در پرونده، در ساعت 30/20 بامداد روز 10/1/1357 مأمورین شهربانی قزوین به دو نفر سرنشین اتومبیل پیکان شماره 45499 تهران - ج ظنین و خودرو آنان را مورد تعقیب قرار میدهند. دو نفر مزبور چون احساس مینمایند که تحت مراقبت میباشند به تیراندازی به سوی مأمورین مبادرت نموده و در جریان تیراندازی متقابل یکی از آنان به قتل رسیده و فرد دیگر موفق به فرار میشود. با تحقیقاتی که ساواک انجام میدهد معلوم میگردد که مقتول یدالله سلسبیلی، فارغالتحصیل دانشسرای راهنمایی قزوین میباشد.
سلسبیلی یکبار در تاریخ 29/6/54 در حالی که با دختری به نام اعظم آهوقلندری در خیابان قدم میزد، مورد سوءظن واقع شده و دستگیر میشود. چون از آنان چند برگ اعلامیه کشف میشود سلسبیلی قریب به دو ماه را در زندان سپری کرد و پس از رفع مظنونیت آزاد شد. سلسبیلی از اوایل سال 1355، از محل خدمت خود (هنگ سپاهیان انقلاب مازندران) متواری شد تا اینکه بدین ترتیب کشته شد.
دو ماه پس از این واقعه، یعنی روز 3/3/1357 مأمورین کمیته مشترک در کرج
1) کاظم غبرایی، همان، گزارش سازمان اطلاعات و امنیت خراسان به مدیریت کل اداره سوم 311 به شماره 7935 / 9 ه 1 مورخ 11/4/36 [56].
به یک مرد و یک زن مشکوک میشوند. هنگامی که مأمورین به سوی آنان حرکت میکنند با شلیک گلوله از سوی مظنونین مواجه میشوند. در نتیجه تبادل آتش سلیمان پیوسته حاجیمحله کشته میشود و دختر همراه وی موفق به فرار شده و سپس به منزل یکی از اهالی به نام دکتر مفید میرود. مأمورین با محاصره منزل او را که رفعت معماران بنام بود به قتل میرسانند.
بهمن نادریپور در بازجوییهای خود ادعا میکند که سلیمان پیوسته حاجیمحله از گروه منشعبین بوده است.
گفتیم که سال 1355 آغاز افول مشی مسلحانه بود. در این سال، چریکهای فدایی در گرداب بحران همهجانبه غوطه میخوردند. از دست دادن کادرهای باسابقه و مجرب، تردید در درستی مشی مسلحانه، انشعاب و نفوذ ساواک اضلاع مربعی بودند که چریکها را به محاصره افکنده بود.
اگر در سال 1354 چریکها تصور میکردند که گروهشان به مانند توپوماروها گسترده و عظیم است اینک از آنان جز تنی چند، آن هم بیاطلاع و بیارتباط با یکدیگر باقی نمانده بود. قربانعلی عبدالرحیمپور، به درستی یادآور میشود که «نمیدانستیم آیا چیزی از [سازمان] مانده است»؟(1)
در بهمن ماه سال 56، در حالی که ایران به تمامی در برابر رژیم پهلوی برخاسته بود و همه روزه، اقشار مختلف مردم در تظاهرات آرام و گسترده علیه رژیم شرکت میکردند؛ چریکهای فدایی، بامداد نوزدهمین روز این ماه و به بهانه بزرگداشت هشتمین سالگرد واقعه سیاهکل در کلانتری چهار و ساختمان حزب رستاخیز شهرستان قم بمبهایی منفجر ساختند. چریکها، در اعلامیه توضیحی خود در این باره خاطرنشان ساختند: «ما بدین وسیله حمایت بیدریغ مسلحانه خود را از مبارزات مردم مبارز قم و دیگر طبقات و اقشار کشورمان و
1) آرش، همان، گفت و گو با بهزاد کریمی و قربانعلی عبدالرحیمپور.
همچنین به مناسبت بزرگداشت 19 بهمن سال 49 روز آغاز مبارزه مسلحانه در ایران اعلام داشتیم و بار دیگر اعلام میداریم که از مبارزات خلق زحمتکش در مقابل دیکتاتوری شاه، مسلحانه پشتیبانی نموده و تا سرنگونی آن این راه را دنبال خواهیم کرد.»
در این اعلامیه با اشاره به حمله به پاسگاه سیاهکل در بهمن 49 آمده است: «این فدائیان خلق با عمل انقلابی خود به تمام کسانی که از مبارزه با رژیم دیکتاتوری ناامید شده بودند راه جدید مبارزه را نشان دادند. این عمل انقلابی شاه و دولت مزدورش را به وحشت افکند. آنها در عرض چند روز، هزاران سرباز و چترباز و دهها توپ و تانک و هلیکوپتر برای محاصره جنگلهای شمال بسیج نمودند تا شاید صدای آزادیخواهان، فرزندان راستین خلق را که طنین آن سکوت و خفقان حاکم بر جامعه را در هم شکست و امید پیروزی را در دلها زنده کرد همانند دیگر مبارزین گذشته در گلو خفه کنند.»
گویا هر چه واقعه سیاهکل و عملیات نظامی چریکها در پرتو مبارزات مردم بیشتر رنگ میباخت و به محاق رانده میشد؛ چریکها بیشتر راه اغراق میپیمودند. البته این اغراقگویی یک واکنش روانی بود برای دلداری و تسلی دادن به خود، با هدف حفظ هویت و اندیشهای که در تلاطم انقلاب رو به زوال نهاده بود.
دیدیم که در پاراگراف نخستین این اعلامیه دو بار از «حمایت و پشتیبانی مسلحانه» از مبارزات مردم سخن به میان آمده است. این تأکید بیمورد، شکست خوردهای را مانند است که در واپسین لحظات، توهّم تلاشی مضاعف او را در بر میگیرد.
این اعلامیه همچنین یادآور میشود که هدف چریکهای فدایی «تبلیغ راه مبارزه مسلحانه در سطح جامعه» بوده است؛ و بالاخره، اعلامیه با ناسزایی به «رهبران خائن حزب توده» و تأکید بر لزوم مبارزه مسلحانه پایان میپذیرد. ناسزاگویی به رهبران حزب توده نیز چندان بیمناسبت نیست؛ زیرا در آبان ماه همان سال، «اعلامیه توضیحی مواضع ایدئولوژیک گروه منشعب از سازمان چریکهای فدایی خلق» در 46 صفحه و در رد مشی مسلحانه انتشار یافته بود؛ و
اینک چریکهای فدایی فرصت را مغتنم شمرده بودند تا با منشعبین حساب خود را تصفیه کنند.
گروه منشعب، پیش از انتشار اعلامیه توضیحی خود، در شهریور ماه همان سال اعلامیهای ذیل عنوان «در راه ایجاد جبهه واحد ضد دیکتاتوری بکوشیم» را منتشر ساخته بود که چریکها بعدها به آن پاسخ دادند.
چریکهای فدایی در سال 57 به مناسبتهای مختلف اعلامیههایی منتشر ساختند. پس از حادثه سینما رکس آبادان، چریکها در شهریور 57 خورشیدی اعلامیهای صادر کردند با عنوان: «قتل عام وحشیانه بیش از 400 نفر از مردم آبادان توسط مزدوران سازمان امنیت شاه را با تمام کینه و نفرت و خشم محکوم میکنیم.» در شهریورماه، اعلامیهای با عنوان «حکومت نظامی هم رژیم شاه جنایتکار را نجات نخواهد داد»، منتشر ساختند. آنان در این اعلامیهها یادآور میشدند که «مبارزه مسلحانه تنها راه رهایی خلق ایران» است.
در نیمه همین ماه چریکها به نیروهای شهربانی در میدان عشرتآباد حمله بردند و اعلامیهای تحت عنوان «اینست پاسخ ما به کشتار وحشیانه مردم مبارز ایران، مرکز گارد شهربانی در هم کوبیده شد»، منتشر کردند.
در نهم مهرماه چریکها به پشتیبانی از مبارزات حقطلبانه مردم مبارز مشهد و در پاسخ به کشتار آنها توسط «مزدوران جنایتکار رژیم در جریان تظاهرات اخیر»، سرهنگ مرتضی زمانیپور و راننده وی را ترور کردند. در اعلامیه توضیحی که منتشر شده، آمده است: «سازمان چریک های فدایی خلق ایران به عنوان پیشاهنگ مبارزه مسلحانه تنها راه سرنگونی رژیم شاه خائن را جنگ مسلحانه خلق میداند».
در 15 آبان 57، اعلامیه دیگری با عنوان «در این قیام خونین که آغاز شده مردم را یاری کنیم»، منتشر شد که در آن به «مبارزان خلق» توصیه شده است «خوکهای ساواکی، چماق بدستها و همه کسانی که بر علیه منافع مردم توطئه میکنند را رسوا ساخته و به چنگ عدالت مردم بسپارید.»
در سحرگاه 4 آذرماه، چریکها با بمب و مسلسل به «اداره شهربانی و مقر مزدوران رژیم شاه خائن در زنجان» و در 13 همین ماه آنان به «قرارگاه شماره 2
مرکز هدایت گشتیهای پلیس تهران» (واقع در خیابان شاهرضا) حمله بردند.
در همین ماه اعلامیهای با عنوان «ارتش مزدور شاه، دشمن خلق ایران» انتشار یافت. چریکها در این اعلامیه ادعا کرده اند: «تجربه تمام مبارزات پیروزمند خلقهای جهان ثابت کرده است که دشمن را نمیتوان از پای درآورد مگر اینکه نیروی نظامی او را متلاشی نمود بدین خاطر در موقعیت کنونی جنبش، مبارزه جهت نابودی ارتش مزدور از درون و بیرون و با تمام وسایل ممکن وظیفهای است که در پیشاپیش تمام وظایف نیروهای مبارز و انقلابی قرار گرفته است.» چریکها در حالی علیه ارتش موضع گرفته بودند که مردم همه روزه شعار میدادند: «ارتش برادر ماست». دیری نپایید که درستی این شعار رخ نمود و ارتش صرف نظر از معدودی از سران آن، جانب مردم را گرفت و به مردم ملحق شد.
چریکهای فدایی، بر اساس جزمیات تحلیل خود و بدون درک صحیح از فرهنگ مردم نمی خواستند و نمی توانستند پیوند ارتش و مردم را در آستانه انقلاب شاهد باشند. به همین جهت، خلاف میل و اقدام مردم عمل میکردند. آنان هنوز سودای جنگ مسلحانه تودهای را در سر میپروراندند. در 3 دی ماه 57 اعلامیه دیگری تحت عنوان «نابود باد ارتش مزدور و ضد خلقی شاه» منتشر ساختند و در آن اظهار داشتند: «وظیفه خود میدانیم [...] نقش خود را به مثابه پیشاهنگ انقلابی در سمت دادن هر چه بیشتر مبارزات تودهها، جهت تبلیغ و تدارک جنگ مسلحانه انجام داده و از تمام نیروهای انقلابی و مبارز میخواهیم که کار سازماندهی و تشکیلاتی جنبش خلق را در جهت پاسخ بدین ضرورت تاریخی هدایت نمایند.»
مطبوعات دوران انقلاب گواه این است که اعلامیهها و عملیات نظامی چریکها، هیچگونه پژواکی در جامعه ملتهب ایران نمییافت. شتاب حوادث بسیار تندتر از تحلیل چریکها بود. مردم، همه دست در کار انقلاب و برچیدن بساط دیکتاتوری بودند. اقدامات چریکها آشکارا فرقهای و انزواجویانه بود.
چریکهای فدایی که در آغاز فعالیت خود با چند مورد پژوهش روستایی گمان میبردند جامعه ایران و مناسبات حاکم بر آن را به تمامی و به درستی
شناختهاند؛ اکنون از درک و تحلیل مهمترین رویداد تاریخ ایران ناتوان مانده بودند. این ناتوانی ناشی از ضعف دانش تئوریک و دانش سیاسی نبود؛ زیرا اساساً چنین دانشهایی خصوصاً در میان نسل متأخر آنان وجود نداشت؛ بلکه این تأخر در درک انقلاب ناشی از غرق بودن در اندیشههای جزمی، سطحی و متصلبانه چریکها بود. به زعم آنان، فقط و فقط سلاح میتوانست راه انقلاب را گشوده سازد. گویا آنچه که برای چریک اهمیت داشت «سلاح» بود نه «انقلاب». بارها دیدیم که چگونه سلاح نه تنها عضوی از بدن چریک شد؛ بلکه، تمامی هویت آنان را متعیّن میساخت. اگر عضوی تنبیه میشد، سلاح او را برای مدت کوتاهی میگرفتند و اگر عضوی ارتقا مییافت، سلاح بهتری در اختیار او قرار میگرفت. بنابراین، سلاح تقدیس گردید و این همان ضعف بنیادین چریکها بود که برپایه آن خطاهای بیشماری را به قیمت نابود ساختن یک نسل مرتکب شدند.
چریکها نه تنها با تحلیل ناقص از جامعه ایران «اسلحه» برداشتند؛ بلکه، با بیگانگی مطلق با خلقی که خود را «فدایی» آنان میدانستند؛ اشتباهات خود را ژرف و گسترده ساختند. دیدیم که چریکها مفتون چریکهای دیگر کشورها بودند. نامهای مستعاری که برای خود برگزیدند، ارنستو، کامیلو، خوزه، ژوزف، فردریک، بابوشکین، سلیا و ... بود. آنان میخواستند مانند انقلابیون برزیل و سپس اروگوئه جایگاه پیدا کنند؛ دریغ که بسیار دیر دریافتند توپاماروها هم راه به جایی نبردهاند.
در ماهها و حتی روزهای پایانی رژیم پهلوی آنان کودکانه بر خواستهای خود پای میفشردند. روز 19 بهمن، در حالی که همه اقشار جامعه در تأیید و حمایت دولت مهندس مهدی بازرگان راهپیمایی گستردهای انجام دادند؛ چریکهای فدایی در گوشهای از زمین چمن دانشگاه تهران گرد هم آمده بودند تا واقعه سیاهکل را گرامی بدارند. روز شنبه 21 بهمن، در حالی که زدوخورد بین مردم و همافران از یک سو، و افراد گارد شاهنشاهی از سوی دیگر، از نیمههای شب گذشته آغاز شده بود؛ و مردم به سرعت مسلح میشدند تا آخرین ضربتها را بر رژیم شاهنشاهی وارد آورند و کشور در آستانه تحولی بزرگ قرار گرفته بود؛ یعنی در هنگامه انقلاب، این بار چریکهای فدایی خلق در تنهایی مطلق، در
کنجی از زمین چمن دانشگاه تهران، در حالی که تمامی درهای ارتباط خود را با مردم قفل زده بودند، شعار میدادند: «ایران را سراسر سیاهکل میکنیم»(!)
شاید بتوان علت مواضع بعدی چریکها را در برابر انقلاب فهم کرد؛ زیرا آنان فرصت نیافتند ایران را سراسر، سیاهکل کنند و انقلاب، بیاعتنا به مشی جزنی و مشی احمدزاده، به عمر رژیم دیکتاتوری خاتمه داد. این واقعیت، برای چریکها، بسیار آزاردهنده بود.
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
الف) کتابها و نشریات
اشرف، حمید؛ جمعبندی سهساله، (تاریخ نگارش: 1354)، برگرفته از پایگاه اینترنتی سازمان اتحاد فداییان خلق ایران، تنظیم و چاپ مجدد، خرداد 1382.
اشرف، حمید؛ جمعبندی یکساله، برگرفته از پایگاه اینترنتی سازمان اتحاد فداییان خلق ایران، تنظیم و چاپ مجدد، خرداد 1382.
باژن، کیوان؛ صمد بهرنگی، [مجموعه:] تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران - 2؛ زیر نظر محمدهاشم اکبریانی؛ تهران، نشر روزنگار، چاپ اول: 1383.
بهروز، مازیار؛ شورشیان آرمانخواه؛ ناکامی چپ در ایران؛ ترجمة مهدی پرتوی، تهران، نشر ققنوس، 1380.
بیل، جمیز ا.؛ شیر و عقاب؛ ترجمه فروزندة برلیان، تهران، نشر فاخته، 1371.
پویان، امیرپرویز؛ خشمگین از امپریالیسم، ترسان از انقلاب؛ چاپ دوم، هواداران سازمان چریکهای فدائی خلق ایران؛ بیتا.
پویان، حسن؛ یاد ایام جوانی، گام نو، چاپ اول، 1385.
پهلوی، محمدرضا؛ مجموعه نطقها، پیامها، مصاحبهها و بیانات اعلیحضرت همایون شاهنشاه آریامهر، ج 3، بیجا، بینا، بیتا.
توپاماروها؛ ما توپاماروها در اوروگوئه، تجربیات جنگ چریکی در شهر؛ جلد اول، انتشارات ارمغان، تهران، بیتا.
جزنی، بیژن؛ آنچه یک انقلابی باید بداند؛ بیجا، ....، 1349. (این جزوه، بارها به نام
علیاکبر صفایی فرهانی به چاپ رسیده است).
جزنی، بیژن؛ پیشاهنگ و توده؛ [تدوین: 19 بهمن تئوریک] تهران، انتشارات خسرو، 1357.
جزنی، بیژن؛ تاریخ سیسالة سیاسی، بخش دوم: طرح جامعهشناسی و مبانی استراتژی جنبش انقلابی ایران؛ تبریز، نشر احیاء، بیتا.
جزنی، بیژن؛ چگونه مبارزه مسلحانه تودهای میشود؛ تهران، انتشارات مازیار، 1358.
[جزنی، بیژن؛ و ...]؛ گروه جزنی - ظریفی پیشتاز جنبش مسلحانة ایران (تحلیل کوتاهی از تکوین و تکامل گروه پیشتاز، به ضمیمه زندگینامه 7 تن از چریکهای فدایی)؛ از مجموعة 19 بهمن تئوریک، تهران، انتشارات مهدی، چاپ دوم: 1355.
جزنی، بیژن؛ نبرد با دیکتاتوری؛ تهران، انتشارات چمن، 1357.
جزنی، بیژن؛ مسائل جنبش ضد استعماری و آزادیبخش خلق ایران؛ بیجا، انتشارات جنگل، 1356.
جعفری، عباس؛ گیتاشناسی ایران؛ جلد سوم، دایرهالمعارف جغرافیایی ایران؛ تهران، مؤسسه جغرافیایی و کارتوگرافی گیتاشناسی، چاپ دوم: 1384.
حسنپور، قاسم؛ شکنجهگران میگویند ... ، تهران، موزه عبرت، 1386.
حیدر [دبیریفرد، محمدرضا]؛ گفتوگو با حیدر دربارهی کتاب «شورشیان آرمانخواه»؛ پرویز قلیچخانی، نشریه اینترنتی آرش:
http://www.arashmag.com/content/view/470/47/1/
حیدری بیگوند، تورج؛ تئوری «تبلیغ مسلحانه» انحراف از مارکسیسم لنینیسم، کتاب اول، تهران، انتشارات جنگل، 1357.
خسروپناه، محمدحسین؛ بیژن جزنی، زندگی و فعالیتهای او؛ نگاه نو، شماره پیدرپی 55، بهمن 1381، صص 46- 55.
خمینی (امام)، روحالله؛ صحیفه امام؛ جلد اول؛ تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، چاپ سوم، زمستان 1379.
دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران (نشریه)؛ سال 1، شماره 2، دی 1341.
[معاونت خدمات مدیریت و اطلاعرسانی دفتر رئیسجمهور]؛ اسنادی از جنبش دانشجویی در ایران (1357-1329 ه-. ش.)؛ جلد اول، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی (سازمان چاپ و انتشارات)، چاپ اول: بهار 1380.
دهقانی، اشرف؛ حماسه مقاومت، چاپ جدید، [اروپا]، بهار 1383.
شعاعیان، مصطفی؛ هشت نامه به چریکهای فدایی خلق، نقد یک منش فکری؛ به همت خسرو شاکری؛ تهران، نشر نی، چاپ اول: 1386.
شلیان، ژرار؛ اسطورههای انقلابی جهان سوم، ترجمه نسرین حکمی، تهران، شرکت سهامی انتشار، تابستان 1363.
ضیاءظریفی، ابوالحسن؛ زندگینامه حسن ضیاءظریفی؛ تهران، امیندژ، بهار 1382.
فتاپور، مهدی؛ خشونت درون سازمان سیاسی چپ؛ در گفتوگو با سهیلا وحدتی، اردیبهشت 1386، تارنمای اینترنتی ایران امروز.
قریشی، میهن؛ بیژن: معشوق، رفیق و همسر؛ در: درباره زندگی و آثار بیژن جزنی (مجموعه مقالات)، خاوران، 1378.
کاظمینیا، فرشین؛ خیزش «داغ نفرت خورده»، فصلی از یک روایت بلند؛ نقد نو، شماره 10، دی و بهمن 1384، صص 17 - 14.
کمانگر، احمد؛ قانون اساسی، قوانین جزائی: کلیه قوانین کیفری و قانون دادرسی و کیفر ارتش و غیره با آخرین اصلاحات؛ (مجموعة [قوانین] شماره 2)؛ تهران، سازمان چاپ و انتشارات جاویدان، 1354.
کیانوری، نورالدین؛ خاطرات نورالدین کیانوری؛ مؤسسه تحقیقاتی و انتشاراتی دیدگاه (انتشارات اطلاعات)؛ تهران، چاپ اول: 1371.
کیانوری، نورالدین؛ درباره شیوههای مبارزه؛ دنیا، مرداد 1353.
لنین، و. ا.؛ کلیات آثار لنین، به زبان آلمانی، مجلدات مختلف.
لنین، و. ا.؛ منتخبات لنین، به زبان فارسی، جلد اول.
لنین، و. ا.؛ نامه به یک رفیق، (ترجمه فارسی)، انتشارات حزب توده ایران.
ماهرویان، هوشنگ؛ شنا در تور صیاد، به بهانه انتشار کتاب جدید حمید شوکت؛ شهروند امروز؛ سال دوم، شماره 23، شماره پیاپی 54، یکشنبه 13 آبان 1386،
صص 72-71.
مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات؛ جبهه ملی به روایت اسناد ساواک؛ تهران؛ مرکز بررسی اسناد تاریخی؛ چاپ اول: زمستان 1379.
مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی؛ سازمان مجاهدین خلق؛ پیدایی تا فرجام (1384- 1344)، سه مجلد؛ به کوشش جمعی از پژوهشگران، تهران، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پاییز 1385.
منصوری، پروین؛ تاریخ شفاهی؛ تهران، کانون نشر حقایق اسلامی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی؛ تابستان 1384.
نبرد خلق، ارگان سازمان چریکهای فدایی خلق ایران، شماره دو و سه و چهار و پنج، فروردین 1353.
نبرد خلق، ارگان سازمان چریکهای فدایی خلق ایران، تبلیغ مسلحانه محور تمام اشکال مبارزاتی خلق ما، شماره هفتم، خرداد 1355.
نبوی، بهزاد؛ گفتوگو؛ هفتهنامه شاهد، ش 12، آبان 1360.
ب) اسناد و پروندهها
آرش، علینقی؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، شماره پرونده 83272 .
آریان، سعید؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 102793.
آقاابراهیمیا، فردوس؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 120027.
آقانبی قلهکی، زهرا؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 11641.
آلآقا، نسترن؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 103424.
ابراهیمی، آذرنوش؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 103784.
احمدزاده، مسعود؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 103163.
احمدیاسکوئی، مرضیه؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 87399 .
ارضپیما، حمید (قاسم)؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 104222.
اشرف، حمید؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 101671.
افشانی نقده، محمدتقی؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 104043.
انفرادی، جلیل؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 49295.
ایزدی، علیاصغر؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 104623.
ایزدی، کیومرث؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده گروهی شماره 1-336-66-401.
باقریپور، جهانگیر؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 25266.
برادران چوخاچی، حسین؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 103889.
بندهخدا لنگرودی، هادی؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 101456.
بیژنزاده، صبا؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 117551.
پرتوی، محمدعلی؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 103220.
پورحسن، اورانوس؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، شماره پرونده 76766.
پوررضا خلیق، ابراهیم؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 131577.
پولادی، کمال؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 118909.
پویان، امیرپرویز؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 13372.
توسلی، حسن؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 6137.
توکلی، شهین؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 15620.
ثابت، ادنا؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده پرونده دادگاه انقلاب اسلامی، شماره 63-353- ب - 1.
جزنی، بیژن؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 71346.
جعفری، سکینه؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 105112.
جمشیدیرودباری، عباس؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 41681.
حامدی، منوچهر؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 2628.
حسنپور، غفور؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پروندة شماره 83929 .
حسینی حقنواز، محمد؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 45737.
خاکپور، اسماعیل؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 52341.
خراطپور، غلامعلی؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 28906.
خرمآبادی، احمد؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 135810.
خرم، طاهره؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 119321.
دانشبهزادی، عباس؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 135802.
دانشگری، رقیه؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 105969.
دبیریفرد، علی؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 102521.
دلخواه، هوشنگ؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 101298.
دلیلصفایی، سیف؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 101295.
دهقانی، بهروز؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 14731.
رحیمی مسچی، مرتضی؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 135802.
روحیآهنگران، اعظمالسادات؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 117500.
روحیآهنگران، بهمن؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 134805.
روحیآهنگران، نزهتالسادات؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 83292 .
ریاضی، احمد؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 108020.
زرکاری، یوسف؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 104560.
زهتاب مورنانی، ملیحهسادات؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 119370.
سامع، مهدی؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 115398.
سپهری، سیروس؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، شماره پرونده 41768.
سرکاری، حسن؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 105976.
سرمدی، عزیز؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 13809.
سعیدی، فاطمه؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 11629.
سلاحی، کاظم؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 100854.
سنجری، خشایار؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 99920.
سنجری، کیومرث؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 127300.
سورکی، عباس؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 7444.
سوالونی، مهدی؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 135811 - 103648.
سیاهکل (گزارش نظامی سیاهکل)، بر پایة اسناد و گزارشهای نظامی و عملیاتی ژاندارمری کل کشور دربارة حمله به پاسگاه سیاهکل)، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، بولتن داخلی.
سیاهکل (مجموعه اسناد ساواک درباره گروه حملهکننده به پاسگاه سیاهکل)، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 135802.
شادمانی، یدالله (بازجو و شکنجهگر ساواک)؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده دادگاه انقلاب اسلامی.
شاهی، مریم؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 74140.
شایگان شاماسبی، ابوالحسن؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 126807.
شعاعی نائینی، احمدرضا؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 38645-135657.
شهاب رضوی، علیرضا؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 99006.
شهرزاد، حشمتالله؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده گروهی شماره 1-336-66-401.
صالحی، ایرج؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 102212.
صبوری، عبدالرحیم؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 105979.
صرافت، صدیقه؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده
شماره 13867.
صفاریآشتیانی، محمد؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 73550.
صفاییفراهانی، علیاکبر؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 135802- 52398.
ضیاءظریفی، حسن؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 56670-130900.
عبدی، بهروز؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 112391.
غبرایی، کاظم؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 110920.
فاضلی، محمدهادی؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 101213.
فرجودی، حسن؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 107849.
فرشیدی، منصور؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 113976 و 134036.
فرهودی، احمد؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 101663.
فلکی، عبدالمناف؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 103251.
فوقانی، محمدمهدی؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 118969.
قانع خشکبیجاری، یوسف؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 69581.
قبادی، بهرام؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، شماره پرونده
قبادی، چنگیز؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، شماره پرونده 103783.
کابلی، عباس؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 24118.
کلانتر نیستانکی، عبدالرضا؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 121239.
کلانتری، مشعوف؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 35809.
گلپور، منوچهر؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 119366.
گزارش نظامی سیاهکل ← سیاهکل (گزارش نظامی سیاهکل).
محجوبینمین، بهجت؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 63358.
محدث قندچی، محمدعلی؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 101665.
مشیّدی، شعاعالله؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 101211.
معینیعراقی، اسماعیل؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده سیاهکل شماره 135802.
مفتاحی، اسدالله؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 102189.
مفتاحی، انوش؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی؛ شماره پرونده 104501.
مفتاحی، عباس؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 101645.
موسیدوست دموچالی، حسین؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 134868.
مؤید، اکبر؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 55695- 135804.
میرهاشمی حقیقی، زینتالسادات؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده بدون شماره.
میرهاشمی حقیقی، اشرفالسادات؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 24027.
میرهاشمی حقیقی، اکرمالسادات؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 58085.
نادریپور، بهمن (بازجو و شکنجهگر ساواک)؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده دادگاه انقلاب اسلامی.
نابدل، علیرضا؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 54763.
نصیرمسلم، پرویز؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 112385.
نمازی، محمود؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 105285.
نوروزی، حسن؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 101985.
نوشیروانپور، ابراهیم؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 26062.
نیری، ایرج؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 101275.
واحدیپور، ایرج؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 89877 .
وزیری اسفرجانی، کیومرث؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 119615.
هدایتی، شاهرخ؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی؛ شماره پرونده 14459.
هدایتی، محمدرضا؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 5626.
هوشمند، عباسعلی؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 104120.
یثربی، رضا؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 79919.
یداللهی، پوران؛ اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 67585.
ج) اعلامیهها، نامهها، بولتنهای درونتشکیلاتی و ... چریکهای فدایی خلق
اعدام یک خائن، نبرد خلق، ارگان سازمان چریکهای فدایی خلق ایران، شماره هفتم، خرداد 1355، صص 108 - 103.
پارهای از تجربیات جنگ چریکی شهری در ایران (کتاب)؛ چاپ دوم، بولتن درونتشکیلاتی، 172 صفحه.
چریکها و حزب طراز نوین طبقه کارگر؛ نبرد خلق، 1353.
یادداشتی کوتاه درباره رفیق فدایی شهید نزهت آهنگران (پروانه)؛ چریکهای فدایی خلق، نشریه داخلی، مردادماه 1354، صص 8 - 6.
رفیق حمید اشرف (جزوه)؛ 23 صفحه، جیبی، 1358.
طرح رفیق خسرو روزبه؛ بولتن درونتشکیلاتی، 34 صفحه.
گروه شهر، تئوری و زندگینامه 9 چریک (کتاب)؛ تدوین: 19 بهمن تئوریک؛ خرداد 1355.
نامه آذر - دی 1355 مجاهدین خلق به چریکهای فدایی، اسناد بایگانی مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، پرونده شماره 163601.
اندیشه مائوتسه دون و انقلاب ما، نبرد خلق، شماره 2، سال 1353، ص 43.
نشریه نبرد خلق، شماره 6، مرداد 1354.
نشریه کار، ارگان سراسری سازمان چریکهای فدایی خلق (اکثریت)؛ سال دوم، دوشنبه 20 بهمن 1359، شماره 97.
نشریه 19 بهمن تئوریک، شماره 3.
آ. ا
آتشی (سروان ژاندارمری)/ 208
آذر معاضد شیرین
آذرمگین، جلال/ 403
آذرنگ، عبدالحسین/ 621
آرش صالحی، ایرج
آرش دبیریفرد، علی
آرش، علینقی/ 420, 421, 422, 431, 435, 437, 484, 533, 663, 664
آرکوشا توکلی، شهین
آرگو، پاشکوه (رئیسجمهور اروگوئه)/ 553
آریان، حمید/ 696, 697, 698, 699, 700, 701
آریان، سعید/ 292, 304, 305, 306, 307, 336, 341, 355, 356, 358
آریان، صمد/ 305
آزادسرو سروآزاد، ابراهیم
آژنگ، بهمن/ 291, 292, 305, 306, 343, 344, 360, 669, 809
آصف/ 117
آقا ابراهیمیا، فردوس/ 797, 814
آقارضا کاشی، علیاکبر/ 109
آقاکوچکی، یعقوب/ 194
آقانبی قلهکی، زهرا/ 481, 482, 495, 500, 541, 585, 586, 587, 588, 589, 590, 591, 592, 593, 594, 595, 598, 606, 610, 617, 618, 625, 626, 629, 672, 679, 680
آقانبی قلهکی، عصمت/ 589
آقایان، ناصر/ 66, 67, 91, 98
آلآقا، لادن/ 643
آلآقا، نسترن/ 362, 466, 482, 526, 528, 555, 566, 571, 590, 591, 643 660, 661, 662, 663, 664, 665, 696, 699, 700, 702, 776, 779
آلاحمد، جلال/ 253, 271, 272, 273, 274, 281
آنتوان آژنگ، بهمن
آندرهآ قبادی، بهرام
آون (اسم مستعار ناشناس)/ 361
آهوقلندری، اعظم/ 821
آیتی، پریدخت/ 808
ابراری/ 628
ابراهیمی (سرهنگ)/ 448
ابراهیمی روشن، محمدعلی/ 372
ابراهیمی روشن، مهرنوش/ 265, 275, 293, 315, 360, 366, 370, 372, 373, 374, 407, 409, 411, 415, 426, 427, 429, 430, 431, 432, 433, 584, 826
ابراهیمی روشن، آذرنوش/ 293
ابراهیمی، سرهنگ دوم/ 198
ابوحلمی/ 135
ابوعباس صفایی فراهانی، علیاکبر
ابهری کلانتری نظری، منوچهر
اتل لیلیان، وینیچ/ 22
احتیاط کار راهمی، رضا/ 334
احتیاط کار راهمی، کیقباد/ 334
احسن، مجید/ 69, 70, 85
احمد اشتری تلخستانی، تورج
احمد شایگان شام اسبی، ارژنگ
احمد گلپور، منوچهر
احمد (اسم مستعار)/ 594, 595, 598
احمدزاده هروی، طاهر/ 242, 243, 246
احمدزاده، مجید/ 242, 304, 316, 317, 339, 340, 360, 363, 398, 403, 404, 595, 819
احمدزاده، مسعود/ 30, 157, 158, 168, 169, 170, 175, 176, 177, 241, 242, 244, 245, 246, 247, 250, 251, 252, 258, 259, 260, 261, 262, 263, 264, 265, 266, 268, 270, 271, 274, 275, 276, 277, 278, 294, 297, 303, 304, 306, 307, 312, 313, 314, 315, 316, 317, 318, 320, 321, 322, 323, 324, 325, 326, 328, 329, 330, 331, 336, 337, 338, 339, 340, 341, 348, 356, 359, 360, 361, 362, 363, 364, 366, 376, 378, 385, 388, 389, 394, 395, 396, 397, 398, 404, 406, 452, 458, 496, 497, 506, 528, 581, 646, 709, 718, 748, 749, 750, 807, 819, 826, 827
احمدهاشمی، نادره/ 650, 651, 695, 696, 699, 701
احمدی اسکویی، مرضیه/ 473, 474, 478, 508, 509, 510, 511, 512, 513, 514, 515, 516, 517, 518, 519, 520, 521, 522, 523, 539, 540, 541, 543, 544,
546, 609, 712, 781, 787
احمدی، احمد/ 361, 385
احمدی، لیلا بیژنزاده، صبا
احمدی، محسن پرتوی، محمدعلی
احمدی، محمد/ 373
احمدیان، هوشنگ ایزدی، علیاصغر
اخگر، مسعود/ 730, 732
اخلاقی جزنی، بیژن
اخوان، مسعود/ 249
ادموند عربهریسی، اصغر
ارباب شیرانی (سرهنگ)/ 456
اردبیلچی، جعفر/ 309, 311, 312
اردشیر آرش، علینقی
ارضپیما، حمید/ 315, 331, 361, 384, 385, 398, 400, 401, 402, 403, 461, 462
ارضپیما، عبدالعلی/ 402
ارضپیما، قاسم/ 402, 404, 405, 406, 407
ارفعزاده، مهرداد/ 123
ارمغانی، بهروز/ 594, 597, 598, 640, 649, 650, 651, 802
ارمغانی، علیرضا/ 640
ارنستو دهقانی، بهروز
ارومچی، نازیلا/ 717, 718
ازغندی/ 660
استادعلی نجفی/ 125, 126
استالین، ژوزف/ 259, 260
استپان احمدی، احمد
اسحاقی، مهدی/ 158, 164, 191, 193, 196, 198, 210, 214, 216, 226
اسد/ 534, 537, 559
اسدیان، سیامک/ 820، 821، 778، 781، 813
اسفندیاری شادمانی، یدالله
اسقف مؤمنی، حمید
اسکندر اسدیان، سیامک
اسکندر صدیقی پاشاکی، فرهاد
اسکندری، ایرج/ 129
اسکندری، پروانه/ 41
اسکویی، جواد/ 40, 287, 315
اسلامی شهریاری، عباسعلی
اسلامی، یوسف/ 803
اسماعیل محدث قندچی، محمدعلی
اسماعیل مفتاحی، انوش
اسماعیلآبادی، سکینه/ 453, 454, 455, 456, 457, 458, 459, 461
اسماعیلزاده، پرویز/ 295
اشتری تلخستانی، تورج/ 776
اشرف، احمد/ 669
اشرف، اسماعیل/ 669
اشرف، حمید/ 30, 80, 97, 101, 106, 130,
135, 138, 144, 145, 149, 150, 152, 153, 154, 155, 157, 158, 160, 161, 163, 165, 166, 167, 168, 170, 174, 175, 181, 183, 184, 185, 187, 188, 189, 206, 241, 271, 278, 303, 315, 317, 318, 320, 336, 356, 358, 359, 360, 361, 363, 364, 365, 366, 368, 369, 370, 371, 374, 376, 378, 380, 381, 382, 396, 397, 398, 400, 403, 404, 405, 408, 409, 411, 412, 413, 415, 420, 421, 422, 424, 425, 427, 428, 431, 435, 436, 437, 438, 439, 440, 443, 448, 449, 450, 451, 453, 458, 467, 475, 478, 479, 480, 503, 514, 515, 516, 518, 519, 520, 521, 529, 530, 532, 533, 534, 537, 540, 542, 544, 547, 571, 581, 603, 638, 639, 643, 644, 646, 647, 648, 649, 650, 651, 655, 663, 667, 668, 669, 670, 671, 672, 673, 674, 676, 691, 695, 696, 697, 701, 702, 708, 711, 720, 754, 765, 788, 789, 796, 804, 812, 819,
اشرف، مینا/ 669
اشرفی/ 344
اشنویی محمودزاده، جلالالدین/ 536
اصغر/ 642
اصغرزاده، اسماعیل محدث قندچی
اصفهانی اشرف، حمید
اصفیا، صفی/ 32
افخمینژاد، سیروس سلماسینژاد، خلیل
افدارنیا، فاطمه/ 676, 802
افراخته، وحید/ 601
افسانه معاضد، شیرین
افسردهدل، ابراهیم/ 304, 306, 307, 525
افشار، علیاصغر/ 612
افشارنیا، احمد/ 537, 538, 539
افشانی نقده، محمدتقی/ 285, 286, 287, 316, 354, 361, 375, 380
اقبال، منوچهر/ 40
اقبالی مؤمنی، حمید
اقتصادی، هوشنگ/ 88
اکبر اشرف، حمید
اکبر صفاری آشتیانی، محمد
اکبری، کسری/ 695
اکبریانی، محمدهاشم/ 279
اکرامی، حمید/ 701
امام جعفر صادق(ع)/ 54
امام حسین (ع)/ 243
امام علی (ع)/ 522
امانویل مفتاحی، عباس
امیدوار/ 159
امیدیان، محمود/ 346, 486, 488, 490, 491, 495, 587
امیری دوان، بهزاد/ 665, 698, 699, 700, 701, 702
امیری دوان، بهنام/ 717, 720, 804
امیریدرهای، جواد/ 777, 778
امیلیانو سوالونی، مهدی
امیننیا، یحیی/ 290, 361
امینی، علی/ 45, 46, 47, 53, 55
امینی، محمد/ 249
اندوری، عبدالله/ 475, 516
انصاری، محمود/ 530
انفرادی، جلیل/ 104, 105, 106, 154, 158, 164, 190, 191, 194, 198, 201, 204, 206, 227, 235
انگلس/ 254, 257, 259, 260, 264, 266, 718
اویسی، غلامعلی/ 197, 199, 203, 207, 210, 212, 216, 219
ایازی/ 669
ایرج رحیمی، علی
ایروانی، محمدتقی/ 549
ایزدی، علیاصغر/ 176, 287, 288, 384, 386, 387, 388
ایزدی، غلامعباس/ 388
ایزدی، فاطمه/ 720
ایزدی، کیومرث/ 59, 60, 63, 80, 91, 287
التکریتی، عبدالرحیم/ 151
الجبوری، سید جرجیس/ 133
الجبوری، سیدادریس/ 133
الکساندورف/ 526, 528
اللهیاری، حسینعلی/ 525, 560, 561, 562, 563, 565, 566
الهیپناه، محمد/ 80, 81
الینور دهقانی، اشرف
ب
بابائی، حسین (سرهنگ ستاد)/ 198, 205, 206, 207, 208, 209, 212, 218
بابک جلیل اصفهانی، سعدی
بابک شریفی، فرامرز
بابوشکین نوروزی، حسن
بابی بابوشکین نوروزی، حسن
باتیستا/ 74
بادکوبه، خلیل (پاسبان)/ 332, 335
بازرگان، مهدی (مهندس)/ 826
باژن، کیوان/ 279, 280, 281
باصری، محمد/ 66
باقری ، زهرا ع. حسینی، افسرالسادات
باقریپور، جهانگیر/ 648, 649
باکری، علی/ 468
بانژاد، غلامرضا/ 678
باولینگ، جان/ 55
براتی، عبدالحسین/ 435, 525
برادران چوخاچی، حسین/ 716, 784, 797, 801, 802, 803, 804, 807
برادران خسروشاهی، حبیب/ 537, 676
برادران خسروشاهی، شهلا/ 538
برلیان، فروزنده/ 55
برنجیان، هاشم/ 180
برهم-ن، منوچه-ر/ 254, 255, 256, 259
بزرگزاده، حسن/ 538, 539
بزرگی، کمال/ 248, 302
بشردوست، اسدالله/ 117, 460, 461, 462, 463, 675
بشردوست، یحیی/ 212, 213
بطحائی، مسعود/ 181
بقایی کرمانی، مظفر/ 81
بلبلصفت، میترا/ 649, 653
بنازاده، حسین/ 334
بنایی، کاوه/ 660
بندعلی، مسعود/ 88
بندهخدا لنگرودی، هادی/ 153, 158, 159, 161, 164, 189, 190, 191, 192, 194, 197, 206, 228, 235
بوپاشا، جمیله/ 624
بوستانی، علی (گداعلی)/ 83, 103, 106, 144
بولیا ایزدی، علیاصغر
بهادری، احمد (سناتور)/ 236
بهاییپور، منوچهر/ 164, 167, 185, 318, 320, 337, 360, 366, 370, 375, 430, 433, 434
بهرامی (پاسبان)/ 42
بهرنگی، اسد/ 279, 280, 347
بهرنگی، صمد/ 266, 279, 280, 281, 282, 283, 284, 291, 336, 337, 347, 348, 491
بهروز، مازیار/ 639
بهروز دانشبهزادی، عباس/ 166, 167
بهرون، احمد (سرلشکر)/ 233
بهزادی (سرتیپ)/ 318
بهزادی، منوچهر/ 736
بهکیش، محمود/ 777, 778
بهمن احمدزاده، مسعود
بهمن (نفوذی ساواک)/ 111, 113, 114, 115
بهمن اسحاقی، مهدی
بهنیا، بهروز/ 494
بیدسرخی مؤمنی، حمید
بیژنزاده، صبا/ 474, 508, 512, 513, 516,
518, 543, 544, 584, 608, 609, 610, 619, 635, 649, 650, 651, 710, 711, 712, 713, 714, 716, 717, 719, 720, 769, 771, 777, 778, 781, 804
بیژنزاده، مجید/ 711
بیضایی، بهرام/ 269
بیل، جیمز. ا./ 55
پ
پائول نیریزاده، ابوالفضل/ 361
پانچو پورحسن خرمآبادی، اورانوس
پایان، سعید/ 556, 565, 594
پایداری، جهانبخش/ 776
پرتوی، محمدعلی/ 360, 370, 372, 373, 374, 375, 377, 381, 382, 383, 385, 420, 421, 544, 545
پرتوی، محمدمهدی/ 639
پرنیان، اسمعیل/ 235
پروانه ابراهیمیروشن، مهرنوش
پرورش، حسینعلی/ 796
پرورش، مسعود/ 676, 802
پرویز مفتاحی، اسدالله
پرهام، باقر/ 510, 511
پری (اسم مستعار)/ 626
پری (اسم مستعار)/ 712
پری آیتی، پریدخت
پری معاضد، شیرین
پسیان، محمدتقی خان (کلنل)/ 73
پشامی، اصغر (جعفر)/ 776
پل جعفری، حسن
پلخانف، گئورگی/ 254
پناهنده (پاسبان)/ 335
پناهی، عباس/ 45
پناهیان، محمود/ 330, 344, 382
پنجعلی نوروزی، مهرعلی/ 201, 202, 219
پنجهشاهی، سیمین/ 808
پنجهشاهی، عبدالعلی (عبدالله)/ 807, 813, 816, 818, 819
پنجهشاهی، نسرین/ 808
پوران آلآقا، نسترن
پوران ع. حسینی، افسرالسادات
پورحسن خرمآبادی، اورانوس/ 361, 375, 376, 377, 785
پورحسن خرمآبادی، بیژن/ 377
پورخلیلی، بهرام/ 693, 694
پوردشتی، حبیب/ 587
پوررضای خلیق، ابراهیم/ 465, 466, 467, 468, 469, 472, 473
پوررضایی، کامبیز/ 773, 808
پورشریعتی، بهمن/ 62
پورلین من، احمد/ 648
پورنغمه، نادعلی/ 661, 662, 665, 680
پولادی، کمال/ 575, 630, 631, 632, 633, 634, 709
پویان، امیرپرویز/ 30, 175, 241, 242, 243, 244, 245, 246, 247, 249, 250, 251, 252, 265, 266, 267, 268, 270, 271, 272, 273, 274, 275, 276, 277, 278, 279, 283, 284, 285, 291, 292, 295, 296, 297, 298, 301, 302, 304, 306, 307, 308, 309, 312, 314, 315, 317, 320, 322, 328, 329, 330, 333, 336, 339, 341, 343, 346, 348, 349, 355, 356, 359, 360, 363, 452, 506, 561, 581, 632, 709, 732, 750, 807, 808, 809, 810, 811, 812, 813, 826
پویان، حسن/ 244, 245
پویانی پویان، امیرپرویز
پهلوان، مهین ابراهیمیروشن، مهرنوش
پهلوی (دیبا)، فرح/ 32, 560
پهلوی، رضاشاه/ 731
پهلوی، محمدرضا (شاه)/ 40, 197, 199, 204, 216, 220, 233, 774
پی--رزاده جه-رمی، عبدالمجی-د/ 676, 710, 802
پیرونذیری، رحمت/ 83, 102, 138, 143, 187, 284, 312, 318, 320, 336, 341, 343, 356
پیشوایی (دادستان تهران)/ 377
پیوندی جلیل افشار، احمد
ت
تابان، رضیالدین/ 774
تاراس گرامی، محمدعلی
تاری (طاری)/ 772, 773, 776, 782
تبریزی، مجید/ 284
تجریشی، محمدحسین/ 677
تختی، غلامرضا/ 139
ترابی، اسماعیل/ 65, 66
تررز، کامیلو/ 275
ترگل، هوشنگ/ 289
تسه تونگ، مائو/ 60, 250, 251, 254, 259, 263, 281, 283, 287, 546, 563, 588, 592, 663, 718
تقوی (استوار)/ 334
تقوی خرمآبادی، احمد
تقوی، سیدمحمد/ 65
تقی اشرف، حمید
تقیپور، حسین/ 687
تقیزاده چراغی، محمداسماعیل/ 309, 311,
312, 354, 361
توسلی، جواد/ 535, 536
توسلی، حسن/ 534, 535, 536, 537, 697
توسلی، علی/ 361
توفیقی، رضا (شاهرخ)/ 461, 462
توکلی، حمید/ 291, 292, 299, 300, 301, 304, 305, 336, 339, 341, 343, 350, 351, 354, 355, 770, 809
توکلی، رضا/ 242, 243
توکلی، سیمین/ 770
توکلی، شهین/ 291, 292, 304, 305, 306, 341, 355, 358, 770
توکلیخواه، محمد/ 770
توم تقیزاده چراغی، محمداسماعیل
تویسرکانی/ 660
تهرانچی، ابراهیم/ 274
تهرانی نادریپور، بهمن
تیبا، ابراهیم/ 69
ث
ثابت، ادنا/ 797, 813, 814, 815, 816
ثابتی، پرویز/ 415, 455, 492, 493, 494, 601, 602, 643, 685, 703, 713, 783
ثقلینی، احمد (بهرام)/ 808
ج
جابری ضیاءظریفی، حسن
جانسون، لیندن/ 77
جبوری (ستوان)/ 151
جزایری/ 41
جزنی، بیژن/ 29, 30, 31, 32, 33, 34, 35, 36, 37, 38, 39, 40, 43, 44, 45, 46, 47, 52, 53, 54, 56, 57, 58, 59, 60, 61, 62, 63, 64, 65, 67, 68, 69, 70, 71, 72, 73, 74, 75, 76, 77, 78, 79, 82, 83, 84, 85, 86, 87, 88, 89, 90, 91, 92, 93, 94, 95, 97, 98, 100, 102, 105, 108, 113, 114, 116, 119, 125, 126, 127, 130, 222, 244, 321, 322, 323, 324, 325, 326, 327, 328, 486, 487, 504, 518, 553, 581, 582, 584, 600, 601, 603, 666, 669, 670, 673, 690, 707, 709, 721, 733, 745, 807, 827
جزنی، حسین/ 31, 32, 33
جزنی، حشمتالله/ 32
جزنی، رحمتالله/ 32
جزنی، سودابه/ 33, 54
جزنی، سیامک/ 33
جزنی، عزتالله/ 33
جزنی، علیاصغر/ 33
جزنی، فیروز/ 33
جزنی، میهن/ 29, 30, 89
جعفری (سرتیپ)/ 601
جعفری، حسن/ 176, 287, 289, 290, 313, 361, 422, 423
جعفری، رضا/ 423
جعفری، سکینه (عاطفه)/ 422, 423, 424, 426, 427, 428, 429
جعفری، عباس/ 97, 200
جعفری، علیاکبر/ 345, 350, 440, 443, 466, 467, 468, 469, 473, 476, 477, 478, 479, 480, 502, 522, 526, 531, 532, 542, 543, 544, 546, 547, 551, 565, 594, 597, 598, 609, 610, 617, 618, 619, 620, 640, 659, 664, 676, 677, 684, 691, 775, 776
جکسون، جئوفری/ 414
جلایر، رضا/ 752
جلیل اصفهانی، سعدی/ 602, 603
جلیل افشار، احمد/ 64, 85, 86, 87, 100, 112, 601
جلیل/ 149
جلیلوند (الهی)، اکبر/ 85
جمالی، فرشید/ 679
جمشیدی رودباری، عباس/ 136, 294, 306, 339, 343, 350, 358, 359, 360, 370, 375, 376, 378, 379, 406, 407, 409, 410, 411, 430, 431, 432, 433, 435, 437, 438, 439, 440, 441, 443, 447, 448, 449, 451, 452, 453, 460, 462, 465, 489, 492, 496, 497, 525, 526, 532, 533, 534, 544, 545, 546, 619, 620, 625, 646, 663, 664, 669, 671, 672, 673, 817, 818
جمشیدی، حجت/ 178
جمیله آلاقا، نسترن
جواخیم قبادی، چنگیز
جواد توکلی، حمید
جواد سپهری، فرخ
جواد شعاعیان، مصطفی
جواد/ 642
جوادی مفتاحی، اسدالله
جوادی سوالونی، مهدی
جوادی، یدالله/ 509
جواد انفرادی، جلیل
جوان (دکتر) فرنژاد، پرویز
جوان خوشدل، مصطفی/ 601, 604
جوانه شایگان شام اسبی، ارژنگ
جوشنی املشی، سارا/ 640
جوشنیاملشی، محمدرضا/ 640, 641, 642
چ
چارنی توکلی، حمید
چاوشی، اکبر (ستوان)/ 443
چای عطری، جواد (چایچی)/ 539
چ-راغی، زه--را روح-یآهنگ--ران، نزهتالسادات
چوئن هدایتی، شاهرخ
چوئنلای (نخستوزیر چین)/ 663
چوپانزاده، محمد/ 83, 86, 87, 95, 97, 101, 102, 106, 109, 110, 113, 122, 125, 126, 130, 601
چوخاچی، بیوک/ 803
چهگوارا، ارنستو/ 146, 266, 313, 749, 800
ح
حاتمی، مهوش/ 643
حاج علیان/ 372
حاجی شالچی/ 660
حاجیان سهپله، عبدالکریم/ 260, 261, 262, 274, 297, 304, 313, 360
حافظی نگهدار، فرخ
حامدی، منوچهر/ 651, 652, 653
حبش افشانی نقده، محمدتقی
حبیب مؤمنی، حبیبالله
حبیبیفر (ستوان یکم)/ 335
حجازی، مسعود/ 47, 108
حجازیان/ 490
حجتانصاری، محمدحسن/ 460
حرمتیپور، محمد/ 639
حسن (اسم مستعار)/ 696
حسن روس نوروزی، حسن
حسن سبیل نوروزی، حسن
حسن پورحسن خرمآبادی، اورانوس
حسنپور اصیل شیر جوپشت، ابراهیم/ 159
حسنپور اصیل شیرجوپشت، غفور/ 80, 81, 82, 83, 100, 101, 102, 103, 104, 106, 130, 131, 135, 136, 137, 138, 139, 140, 141, 142, 143, 144, 145, 146, 147, 148, 149, 150, 151, 152, 154, 158, 159, 160, 177, 178, 179, 180, 181, 182, 183, 184, 185, 227, 229, 234, 433, 461, 620, 622, 623, 626, 629, 670, 679, 691, 782
حس-نپور اصی-ل شیرجوپشت، کریم/ 179
حسنپور اصیل شیرجوپشت، محمدرضا/ 159
حسنپور اصیل شیرجوپشت، فاطمه/ 775, 776
حسنپور، قاسم/ 473
حسنی، حبیبالله/ 648
حسین بهاییپور، منوچهر
حسین قبادی، چنگیز
حسین فتاحی، جلال
حسینزاده، مصطفی اسحاقی، مهدی
حسینی ابرده، عسگر/ 678, 694, 777, 778
حسینی ابرده، میرزاآقا/ 694
حسینی حقنواز، محمد/ 635, 659, 676 677, 776, 777, 779, 780, 782
حسینی طریقت، محمدحسین سنجری، کیومرث
حسینی شعبانی، حسین
حسینی، زهرا یداللهی، پوران
حق شناس (سرگرد)/ 804
حکمتجو، پرویز/ 117, 118, 124
حکمی، نسرین/ 275
حکیمی، محمدرضا/ 244
حمسی/ 628
حمیده (اسم مستعار)/ 617
حمیدیان، نقی/ 249, 250, 382, 383, 680
حوریم، اسحق/ 39
حوریم، سلیمان/ 38, 39
حیدر دبیریفرد، محمدرضا
حیدریبیگوند، تورج/ 632, 710, 717, 718, 719, 720
خ
خاتمی، محمد (ارتشبد)/ 180
خاکپور، اسماعیل/ 465, 466, 467, 468, 469, 470, 472, 474, 475, 484
خالد، لیلا/ 303
خان فروش، یحیی/ 219, 220
خانعلی (دکتر)/ 45
خاورزمینی (پاسبان)/ 332, 335
خاوری، علی/ 117, 118, 124
ختائی/ 448, 450, 492, 493, 494
خدادادی، محمدرحیم/ 771
خراسانی (سرپاسبان)/ 332
خراطپور، غلامعلی/ 591, 694, 695
خراطپور، محمود/ 695
خرسند، پرویز/ 242, 243
خرمآبادی، احمد/ 145, 146, 147, 148, 185, 186, 236, 237, 584, 648
خرم، طاهره/ 692, 693, 694, 797, 814
خرمآبادی، مجتبی/ 648
خرمآبادی، محمود/ 594
خرمی، حسین (ستوان دوم)/ 342
خروشچف، نیکیتا/ 60
خسرو پرتوی، محمدعلی
خسرو جعفری، علیاکبر
خسروپناه، محمدحسین/ 29, 30, 36, 89
خسروی اردبیلی، محمدعلی/ 591
خطیب، ابوالحسن/ 177
خلعتبری، تقی/ 191
خلع-تب-ری، محم-درض-ا بندهخدا لنگرودی، هادی
خلیلی، علیمحمد/ 384
خمینی، روحالله (آیتاللهالعظمی امام)/ 55, 56, 506
خنجی، محمدعلی/ 47, 64
خواجوی، صدیقه/ 453
خوزه مفتاحی، اسدالله
خوشنویس، حسین/ 296, 297, 304
خویی/ 692
خیری، ابراهیم/ 680
د. ذ
دادگر، فرزاد/ 648, 692, 710, 776
دامغانی، احمد جزنی، بیژن
دامغانی، هوشنگ/ 486, 487, 624
دانشبهزادی، عباس/ 137, 138, 139, 145, 154, 155, 158, 159, 161, 162, 164, 165, 166, 174, 188, 189, 191, 193, 197, 199, 200, 207, 210, 211, 214, 215, 216, 226, 235
دانشگری، رقیه/ 338, 392, 393
دانشگری، کاظم/ 385, 427
دانشور، رضا/ 808, 809
داودفوچیکجمشیدیرودباری، عباس
داودی، پرویز/ 770
داودی، حسین/ 334
داودی، غلامعلی/ 334
داودی، مهدی/ 334
داور، اردشیر/ 249, 331, 364, 365, 787
داوری، جعفر/ 559, 674, 675, 676
داوری، مرتضی/ 559, 674, 675
داوری، مهدی/ 674
دبره، رژی/ 251, 259, 264, 266, 270, 277, 278, 506
دبیریفرد، پروانه/ 560
دبیریفرد، سولماز/ 560, 774
دبیریفرد، علی/ 534, 559, 560, 561, 562, 563, 566, 571, 614, 617, 774, 808
دبیریف-رد، محم--درضا/ 561, 773, 774, 780, 783, 808, 813, 818
درویش فاضلی، محمدهادی
دستپرورده، حسین/ 289
دقیقی همدانی، مصطفی/ 676, 802
دلافسرده، ابراهیم/ 304, 306
دلخواه، هوشنگ/ 103, 104, 138, 141, 142, 149, 151
دلیل صفایی، سیف/ 137, 138, 139, 141, 142, 145, 147, 148, 151, 155, 156, 158, 174, 185, 186, 187, 231, 233,
241, 248, 303
دوستدارصنایع، اکبر (ایرج)/ 461, 462
دولتآبادی، بهروز/ 280
دهقانی، اشرف/ 303, 307, 308, 314, 329, 330, 335, 336, 337, 338, 339, 342, 343, 344, 345, 346, 347, 350, 468, 469, 491, 492, 498, 516, 530, 537, 543, 546, 547, 555, 556, 610, 638, 639
دهقانی، بهروز/ 267, 268, 269, 279, 280, 281, 282, 283, 284, 285, 286, 309, 310, 311, 316, 337, 339, 342, 343, 344, 345, 346, 347, 348, 349, 350, 351, 352, 354, 355, 452, 488, 491, 492, 555
دهقانی، رحیم/ 339, 342
دهقانی، روحانگیز/ 348
ذوالانوار، کاظم/ 556, 601, 602, 604
ر
رئیسدانا، الهه/ 689, 752, 753, 754, 762, 763, 764, 765
رئیسنیا، رحیم/ 280
راپل، مقصود/ 803
رادمنش، رضا/ 125, 129, 130
راستروان، هادی/ 466
راسل، برتراند/ 247
رامون فلکی، عبدالمناف
رباضی، احمد/ 337
رحمانی، حسین/ 627
رحمت مؤمنی، رحمتالله
رحمتپور (گروهبان)/ 205
رحمتپور، اسماعیل/ 218, 220
رحیمخانی، عبدالعلی/ 181
رحیمزاده اسکویی، جواد/ 384, 386
رحیمی بالو، نریمان/ 464
رحیمی علیآبادی، علیرضا/ 626, 659, 660, 661, 776
رحیمی مسچی، بهرام/ 234
رحیمی مسچی، بهمن/ 234
رحیمی مسچی، شهرام/ 234
رحیمی مسچی، مرتضی (اسکندر)/ 83, 138, 142, 143, 163, 164, 165, 167, 171, 173, 174, 185, 188, 189, 228, 229, 234
رحیمی، محمدطاهر/ 601
رحیمی، مصطفی/ 260, 268, 270
رحیمی، یحیی/ 529
رستمخانی، علیاصغر (ستوان یکم)/ 220, 493
رستمی، علی/ 255, 256
رسولی نوذری، ناصر
رشتچی، زینالعابدین/ 678
رشیدی، قاسم/ 69, 70, 85, 140
رضا دلخواه، هوشنگ
رضا مؤمنی، حبیبالله
رضا، محمود صفایی فراهانی، علیاکبر
رضائی، محسن نابدل، علیرضا
رضایی همامی، شهین/ 814
رضایی، احمد/ 808
رضایی، رضا/ 449, 507, 508
رضایی، عباس/ 289
رضایی، علیاکبر صفایی فراهانی، علیاکبر
رضوان/ 181
رضوی، امیر روحیآهنگران، اصغر
رفیع (دکتر)/ 138
روئینی، محمد نوروزی، حسن
روحانی، حسین/ 637
روحانی، علی/ 774
روح--ی آهنگ--ران، اعظمالسادات/ 318, 344, 345, 348, 349, 482, 485, 495, 496, 497, 498, 499, 500, 501, 502, 527, 528, 533, 540, 543, 547, 548, 549, 550, 551, 552, 553, 554, 557, 558, 559, 560, 561, 562, 563, 564, 565, 571, 572, 573, 574, 575, 576, 577, 586, 590, 593, 610, 611, 612, 614, 615, 616, 617, 628, 646, 654, 672, 673, 676
روحی آهنگران، محمد/ 498, 612
روحی آهنگران، نزهتالسادات/ 318, 339, 343, 344, 345, 346, 347, 348, 349, 350, 481, 482, 485, 486, 487, 488, 489, 490, 491, 492, 493, 494, 495, 496, 497, 498, 499, 500, 501, 526, 528, 547, 548, 550, 551, 554, 555, 557, 558, 571, 574, 575, 576, 585, 586, 587, 588, 589, 590, 593, 612, 613, 616, 630, 631, 654, 777
روحی/ 642
روحیآهنگران، اصغر (بهمن)/ 344, 348, 349, 482, 485, 490, 492, 494, 496, 497, 498, 499, 500, 501, 549, 586, 594, 595, 598, 615, 616, 617, 618, 625, 626, 627, 628, 629, 630, 631, 632, 633, 646, 654, 659, 661, 676, 678, 775, 776
روحیآهنگران، زینت/ 654
رودب-اری، عطی---ه روح---ی آهنگ--ران، اعظمالسادات
رودریگرز پرتوی، محمدعلی
روروبل، اولیس پره یرا/ 553
روزبه، خسرو/ 80, 598, 599
روستا، رضا/ 108
روسو، ژان ژاک/ 252
روشن، محمداسماعیل/ 220
رومینا، حسن/ 475, 508
رونالد/ 32
ریاحی، نورالدین/ 388
ریاضی کرمانی، عباس/ 488
ریاضی، احمد/ 337, 338, 385
ریاضی، عبدالله/ 80, 430, 432
ز
زاپاتا، امیلیانو/ 378
زارعکاریزی، یدالله/ 573, 574, 576
زاهدی، پرویز/ 256, 258, 259, 260, 261, 262
زاهدی، منصور/ 61, 69, 70, 774
زاهدیان ضرار (جلال)/ 67, 68, 70, 71, 84, 88, 89, 98
زایرحسین (عرب)/ 119, 120, 121
زرعیان، مهدی/ 461, 462
زرکار زرکاری، یوسف
زرکاری، قربانعلی/ 648
زرکاری، یوسف/ 516, 525, 526, 529, 530, 532, 533, 812
زری آقانبی قلهکی، زهرا
زکیپور، محمود/ 594
زمانیپور، مرتضی (سرهنگ)/ 824
زندوکیلی (سرهنگ)/ 205
زندیپور (سرتیپ)/ 601
زهتاب مورنانی، ملیحه سادات/ 650, 683, 686, 689, 754, 755, 756, 757, 758, 759, 760, 761, 762, 763, 764, 765, 766, 767, 768, 769
زهتاب مورنانی، حسن/ 686, 754, 755, 756, 757, 758, 759, 760, 761, 762, 765, 766, 767, 768
زهرا روحی آهنگران، نزهتالسادات
زیبرم، احمد/ 296, 300, 301, 302, 320, 337, 338, 341, 343, 355, 358, 359, 386, 388, 406, 407, 408, 439, 440, 443, 459, 460, 466, 467, 526, 533, 664, 826
ژ
ژوزف زیبرم، احمد
ژیان، حمید/ 777, 778
س
سارتر، ژان پل/ 247, 253
سازور، حسین/ 662
ساسانی، علاءالدین/ 560
ساسانی، محمدعلی (سرلشکر)/ 560
ساعتچی، علیرضا/ 335
ساعدی، غلامحسین/ 337
سالمی، محمدعلی/ 378, 379, 381, 382, 398, 408, 422, 426, 427, 429
سالوادور/ 278
سامع، مهدی/ 102, 103, 130, 137, 138, 141, 142, 143, 144, 145, 149, 159, 177, 178, 180, 181, 182, 183, 184, 185, 187, 621, 622, 624, 679, 691, 819
سپهری رهنما، مریمبانو/ 777
سپهری، ایرج/ 526, 527, 673
سپهری، سیروس/ 411, 413, 416, 417, 418, 420, 441
سپهری، فرخ/ 385, 411, 413, 420, 421, 422, 439, 440, 453
ستار فرهودی، احمد
ستار ایزدی، علیاصغر
ستار نقاش، جلال
سجستانی، مختار زیبرم، احمد
سحرخیز، عبدالرسول/ 128
سدیفی، سودابه/ 798, 799
سرجمعی، علیاکبر/ 243
سررشتهداری، مرتضی/ 342
سرکاری، حسن/ 294, 359, 360, 370, 375, 378, 406, 407, 408, 411, 429, 430, 431, 432, 434, 489, 490, 492, 493, 494, 496
سرمدی، عزیز/ 85, 86, 87, 88, 95, 97, 98, 601
سروآزاد، ابراهیم/ 361, 398, 399, 400, 402, 403, 408, 461, 462, 674, 819
سعادتی، کاظم/ 311, 701
سعدآبادی ضیاءظریفی، حسن
سعید قبادی، بهرام
سعیده (اسم مستعار)/ 619
سعیدی بیدختی، صادق/ 40
سعیدی بیدختی، عبدالله/ 40, 145, 776
سعیدی، فاطمه/ 474, 475, 476, 477, 478, 479, 481, 508, 513, 516, 584, 589
سلاحی، جواد/ 173, 174, 295, 296, 301, 302, 303, 304, 307, 314, 331, 336, 348, 349, 350
سلاحی، کاظم/ 245, 246, 249, 250, 264, 265, 267, 295, 296, 297, 298, 299, 300, 301, 302, 303, 304, 306, 307, 314, 347, 348, 525
سلامتی، حسن/ 659
سلسبیلی، یدالله/ 821
سلماسینژاد، خلیل/ 316, 317, 318, 330, 339, 340, 409
سلیا ابراهیمی روشن، مهرنوش
سلیمانی، عبدالله/ 178
سلیمانی، مهدی/ 111, 113, 114, 115, 116, 117, 118, 119, 123, 124, 125, 126
سماعی، محمدرحیم/ 141, 158, 159, 161, 164, 165, 166, 167, 191, 193, 196, 200, 208, 209, 210, 211, 213, 214, 216, 226
سمنانی، حسن/ 627
سنجابی، کریم/ 47
سنجری، خشایار/ 469, 485, 532, 533, 534, 551, 558, 559, 560, 561, 562, 563, 564, 565, 566, 567, 568, 569, 570, 571, 573, 674, 675, 676, 770, 774
سنجری، کیومرث/ 469, 547, 558, 559, 560, 619, 674, 675, 701, 778, 780, 781, 782, 797, 798, 799, 800, 801
سوالونی، مهدی/ 378, 379, 380, 381, 382, 398, 399, 404, 405, 406, 407, 408, 545
سورچیان، حسینقلی/ 220
سورکی، عباس/ 61, 65, 66, 67, 68, 69, 79, 83, 85, 86, 87, 88, 89, 90, 91, 95, 97, 98, 100, 102, 105, 113, 114, 601
سورکی، غلام/ 98
سهیل شهریاری، عباسعلی
سیائو نجفی، جعفر
سیامک اشرف، حمید
سی-اوش حسنپور اصیل شی-ر ج-وپشت، غفور
سیاه علایی سامع، مهدی
سید جعفری، علیاکبر
سیدخاموشی، سیدمحسن/ 601
سیدنوزادی، حسین/ 177, 313, 378, 379, 381, 382, 398, 399, 422, 424, 426, 427, 428, 429
سیدهاشم، محمدرضا/ 812
سیفی (سرهنگ 2)/ 448
سیمون سالمی، محمدعلی
سیمین بیژنزاده، صبا
ش
شادمانی، یدالله/ 659, 660
شاکری، خسرو/ 329, 477
شالی، اعظم/ 796
شالی، خدابخش/ 796, 797
شاملو، احمد/ 245
شاورز، هکتور موران/ 556
شاهی، مریم/ 665, 666, 667, 939
شاهین شهریاری، عباسعلی
شایگان شام اسبی، ارژنگ/ 475, 478, 479, 481, 482, 483, 484, 507, 508, 571, 589, 590, 609, 610, 644, 646
شایگان شام اسبی، قلیچ/ 475
شایگان شام اسبی، نادر/ 475, 482, 503, 506, 507, 508, 512, 513, 515, 519, 521, 522
شایگان شام اسبی، ناصر/ 475, 479, 481, 482, 483, 484, 507, 508, 589, 590, 593, 611, 644, 646
شایگان شاماسبی، ابوالحسن/ 466, 467, 473, 474, 475, 502, 503, 507, 508, 512, 513, 514, 515, 516, 540, 543, 544, 546, 547, 608, 609, 610, 619, 635, 665, 695, 696, 698, 699, 700, 701, 702, 796
شراره دهقانی، اشرف
شرمینی/ 32
شریعت، سیدمصطفی/ 263, 499
شریعت، محمدحسین/ 29, 30, 33, 36, 499
شریعتپناهی، میرحسینعلی/ 676, 677, 776
شریعتزاده (مشیری)/ 103, 130, 131
شریعتمداری، سیدکاظم/ 236
شریعتی، علی (دکتر)/ 564, 808
شریعتی، محمدتقی/ 242
شریفامامی، جعفر/ 40, 45
شریفی، فرامرز/ 432, 453, 454, 455, 456, 457, 459, 681
شعاعی نائینی، احمدرضا/ 431, 432, 433, 437, 674
شعاعیان، مصطفی/ 329, 474, 475, 476, 477, 478, 479, 480, 481, 487, 502, 503, 504, 505, 506, 507, 508, 510, 511, 512, 513, 514, 515, 516, 518, 519, 520, 521, 522, 523, 582, 653, 654, 673, 691, 692, 787
شعبانی، حسین/ 602, 603
شفیع تهیدست، مرضیه/ 588
شقاقی (سرگرد)/ 217
شکریپور، سهراب/ 775
شکریپور، صمد/ 775
شکوهی رازی، مهرداد/ 248
شلیان، ژرار/ 275
شوقی (پاسبان)/ 351
شهاب رض-وی، علی-رضا/ 481, 587, 588, 589, 590
شهدوست راد، بهروز/ 486, 487, 488, 489, 492, 494
شهرزاد، حشمتالله/ 57, 58, 59, 60, 61, 63, 64, 65, 69, 70, 79, 80, 84, 85, 88, 89, 109, 678
شهرزاد، سیدکاظم/ 58
شهریاری، اسماعیل/ 127
شهریاری، عباسعلی/ 99, 100, 111, 112, 113, 114, 115, 116, 117, 118, 119, 120, 121, 122, 123, 124, 125, 126, 127, 128, 129, 130, 132, 134, 559, 562, 597, 598, 599, 600, 617, 620, 629, 693, 718, 803
شهیدی سرمدی، عزیز
شهیدی، مهدی/ 66
شیبانی، عباس (دکتر)/ 41
شیخالاسلامی/ 187, 204, 206, 216
شیخالاسلامی، ضیاء/ 402
شیخان/ 379, 773, 779, 782, 783
شیرژ فلکی، عبدالمناف
ص
صادق، ناصر/ 249, 808
صادقی، رضا عربهریسی، اصغر
صادقینژاد، اسکندر/ 30, 104, 105, 106, 130, 136, 144, 149, 150, 151, 152, 153, 154, 158, 161, 165, 166, 175, 318, 320, 336, 339, 341, 355, 356, 358, 359, 581
صالح، اللهیار/ 40, 46, 53, 57
صالحپور، حسن/ 103
صالحی، ایرج/ 139, 154, 155, 165, 166, 167
صالحی، فریبرز/ 720
صبوری، عبدالرحیم/ 290, 411, 422, 423, 424, 425, 426, 427, 429
صدری (تیمسار)/ 361, 376
صدری، پرویز/ 653, 654
صدری، پروین/ 654
صدری، نسرین/ 654
صدیق تنکابنی، فاطمه/ 661
صدیق تنکابنی، مهناز/ 617, 618, 626
صدیقی پاشاکی، فرهاد/ 594, 595, 598, 625, 626, 643, 775, 776
صدیقی، محمدرضا/ 352
صرافت، صدیقه/ 509, 511, 512, 513, 516, 520
صفاری آشتیانی، عبدالحسین/ 133
صفاری آشتیانی، غلامحسین/ 131
صفاری آشتیانی، محمد/ 30, 85, 86, 87, 97, 102, 103, 105, 106, 109, 110, 112, 116, 117, 126, 130, 131, 132, 133, 134, 135, 136, 137, 148, 150,
151, 152, 153, 167, 175, 188, 318, 330, 337, 360, 366, 369, 378, 379, 380, 381, 382, 386, 398, 399, 404, 406, 422, 438, 440, 443, 448, 450, 452, 453, 458
صفاری، حسین/ 678
صفایی فراهانی، حیدرقلی/ 234
صفایی فراهانی، علیاکبر/ 29, 79, 80, 83, 87, 97, 98, 99, 101, 102, 103, 104, 105, 106, 107, 108, 109, 110, 112, 116, 126, 130, 131, 132, 133, 134, 135, 136, 137, 138, 139, 141, 145, 147, 148, 149, 150, 151, 152, 153, 154, 155, 156, 157, 158, 159, 161, 164, 165, 168, 170, 174, 175, 185, 186, 187, 188, 189, 191, 193, 194, 196, 197, 198, 200, 201, 205, 206, 207, 221, 222, 223, 224, 231, 232, 233, 241, 248, 250, 278, 287, 303, 309, 330, 581, 721, 733, 734
صفایی فراهانی، محمدعلی/ 133
صفرزاده حشمتی، محمود/ 802
صلاحی، جواد/ 333, 335
صلحدوست، داوود/ 621
صمدیه لباف، مرتضی/ 601
صمغآبادی/ 68
صوراسرافیل (خانم)/ 81
صوفی (تکنسین دفتر مهندسی در رشت)/ 401
صیاد، حسین/ 300
ض
ضیاءظریفی، ابوالحسن/ 64, 111
ضیاءظریفی، حسن/ 35, 61, 63, 64, 65, 67, 68, 82, 83, 85, 86, 89, 98, 99, 100, 101, 102, 110, 111, 112, 114, 115, 116, 117, 122, 123, 136, 581, 601, 690
ضیایی مشیدی، شعاعالله
ط
طالبانی، جلال/ 125, 134
طالقانی، سیدمحمود (آیتالله)/ 485
طاهرپرور، ابوالقاسم/ 83, 102, 150, 152
طاهرزاده، بهرام/ 288, 289
طاهری پور، جمشید/ 466
طاهری شهریاری، عباسعلی
طاهری، جعفر/ 108
طاهری، نادره/ 711
طاهریپور، جمشید/ 771
طلوع، علی/ 245, 248, 249, 250
طلوعشریفی، محمدرضا/ 692
طلوعی، ناصر/ 82
طوسی، احمد/ 242, 243
طیاری، جعفر/ 172
طیبی، جعفر/ 400, 401, 402
ع
ع. حسینی، افسرالسادات/ 696, 698, 699, 700, 701, 702
ع. حسینی، فاطمهالسادات/ 694
عابدی، اسماعیل/ 653
عابدی، هدایت/ 248, 249
عابدینپور، رضا/ 83, 103, 105
عابدینی/ 776
عابدینی، قاسم/ 637
عابدینی، محمد/ 333
عارف (رئیسجمهور عراق)/ 128
عارف/ 642
عامری (پاسبان)/ 459
عاملی (دکتر)/ 133
عبادی، نریمان/ 219
عباس قانع خشک بیجاری، یوسف
عباس (اسم مستعار)/ 159, 626, 701, 702, 777
عباسزاده (سرپاسبان)/ 351
عباس قلیزاده، رسول/ 539
عباس اشرف، حمید
عباس پوررضای خلیق، ابراهیم
عباس روحیآهنگران، اصغر
عباس/ 185, 187
عباسزاده دهقان، ربابه دهقانی، اشرف
عباسزاده دهقانی، بهروز دهقانی، بهروز
عباسزاده دهقانی، محمدتقی/ 352
عباسزاده دهقانی، محمدعلی/ 350
عباسزاده دهقانی، محمدنقی/ 350, 351
عبد محمودی، محمود/ 159, 160
عبدالرحیم پور، قربانعلی/ 822
عبدالله صادقینژاد، اسکندر
عبدی نواب نواب بوشهری، عبدالرضا
عبدی، بهروز/ 464, 465, 468, 530
عرب هریسی، اصغر/ 309, 311, 354, 361
عزیزی، امیر/ 220
عسگرآبادی، عسگر/ 220
عضدی ناصری، محمدحسن/ 602
عضدی، ناصر/ 643
عطائی، رحیم/ 486
عطارپور، رضا/ 442, 473, 493, 499, 601, 602, 603, 604
عطایی، نادر/ 508
عطیه روحی آهنگران، اعظمالسادات
عظیمی بلوریان، محمود/ 574, 576, 587,
612, 613
عظیمی، علی/ 248
عظیمی/ 619
علایی سامع، مهدی
علم، اسدالله/ 53, 55
علی (اسم مستعار)/ 777
علی (کارگر چاپخانه تابان)/ 107, 108
علی بشردوست، اسدالله
علی سنجری، کیومرث
علی صفاری آشتیانی، محمد
علیا (ستوان یکم)/ 647
علیاکبر اشرف، حمید
علیاکبر مؤمنی، حمید
عمواوغلی سلاحی، جواد
عمویی، رمضان/ 65
غ
غازاریان [قازاریان]، مارتیک/ 257, 258, 264, 492, 496, 497, 528, 541, 547, 548, 550, 551, 552, 554, 555, 557, 573, 574, 576, 610, 612, 613, 677
غبرایی، رضا/ 771, 778
غبرایی، کاظم/ 819, 820, 821, 940
غبرایی، محمدحسن/ 820
غروی، حاج سیدمحمد/ 236
غروی، صدیقه (عزت)/ 236, 594, 648, 653
غروی، فریده/ 653
غزال آیتی، پریدخت
غفاری (سروان)/ 333
غفاریان، احمد/ 782
غفاریان، جواد/ 777, 778, 780, 782
غلامی، ستار/ 212, 219
غلامیان لنگرودی، احمد/ 619, 635, 774, 775, 777, 778, 779, 780, 781, 782, 813, 818, 819
غنینژاد، یحیی/ 413, 414
غیاثی/ 462
ف
فاتح یزدی، محمدصادق/ 548, 549, 550, 551, 552, 553, 554, 555, 559, 560, 563, 600, 629, 666, 745
فاضلی، محمدعلی/ 151
فاضلی، محمدهادی/ 137, 138, 139, 140, 141, 142, 145, 147, 148, 151, 152, 153, 160, 163, 164, 182, 183, 185, 186, 231, 235
فاضلی، هاشم/ 235
فاطمه ابراهیمی روشن، مهرنوش
فاطمه احمدی اسکویی، مرضیه
فاطمه مدیر شانهچی، زهره
فاطمی (سرهنگ)/ 332
فاطمی، حسین/ 649, 653, 695
فاطمی، مرتضی/ 702, 703
فاطی ابراهیمی روشن، مهرنوش
فتاپور، مهدی/ 553, 554, 662, 666, 774, 813, 816, 817
فتاحی، جلال/ 469, 470, 471, 472, 560
فران دانشگری، رقیه
فران نهانی، فاطمه (شمسی)
فرجاد پزشک، هادی/ 666
فرجودی، آقاجان/ 784
فرجودی، حسن/ 581, 771, 772, 773, 774, 775, 776, 777, 778, 779, 780, 781, 782, 783, 784, 785, 786, 787, 797
فرجیفر، حسین/ 179, 180
فرخ لنگوری، حسنجان
فرخزاد، فروغ/ 621
فرداد، غلامرضا/ 647
فردریک احمدزاده، مسعود
فردوست، حسین/ 233
فردوسی، مهدی/ 160, 177, 182, 183, 622
فردیفر، علی/ 662
فرسیو، ضیاءالدین/ 78, 79, 318, 319, 320, 328, 364, 672, 745
فرشیدی، منصور/ 566, 567, 568, 569, 571
فرنژاد، پرویز/ 442, 602
فرنود، غلامحسین/ 284
فرنود، میرکمال/ 682, 752, 754
فروتن/ 70
فروزانفر (دکتر)/ 330
فروهر، داریوش/ 69, 86
فرهاد، احمد (دکتر)/ 47, 49
فرهنگ، مسرور/ 626, 629, 681, 683, 684, 685, 686, 687, 689, 755, 756, 758, 760, 761, 762, 764, 765, 766, 768
فرهنگ، منیژه/ 685, 686, 755, 756, 757, 760, 768
فرهنگآزاد، بیژن/ 475, 513
فرهودی، احمد/ 173, 174, 188, 189, 191, 192, 193, 200, 207, 208, 209, 210, 211, 213, 214, 216, 226, 228, 248, 249, 250, 298, 299, 300, 301, 302, 303, 304, 307, 309
فرهودی، احمد/ 299, 300, 302
فریبرز شعاعی نائینی، احمدرضا
فرید (سروان)/ 335
فریدون اشرف، حمید
فریدون جعفری، علیاکبر
فریرا احمدزاده، مجید
فصیحی، محمد/ 249, 412, 412
فضیلتکلام، عباس/ 456, 457
فضیلتکلام، مهدی/ 453, 454, 455, 456, 457, 458, 459, 464, 537
فضیلتکلام، مهرداد/ 458
فلکشاهی، معصومه/ 139
فلکی، عبدالمناف/ 268, 280, 281, 282, 283, 285, 309, 310, 311, 312, 315, 316, 317, 318, 329, 337, 338, 341, 359, 361, 362, 363, 385, 386, 387, 388, 389, 392, 393, 394, 395, 396, 640, 817, 819, 826
فنزی، اسحق/ 62
فوئر باخ، لودویک/ 266
فوچیک (روزنامهنگار)/ 294, 295
فوقانی، محمدمهدی/ 617, 677, 678
فولادی، حسین/ 274
فولادیفر، لیلا مهدوی، گلرخ
فیضی، محمد/ 34
ق
قائمی (استوار)/ 333, 335
قاجار، محمدعلیشاه/ 73
قاسم (اسم مستعار)/ 696, 697
قاسم اشرف، حمید
قاسمی کارگر، حسن/ 242, 243
قاسمی، احمد/ 269
قاسمی، حسن/ 70, 243
قاضیزاده/ 144
قانع خشکبیجاری، یوسف/ 629, 678, 679, 680, 681, 682, 683, 684, 685, 686, 687, 688, 689, 690, 691, 751, 752, 753, 754, 755, 756, 762, 765, 766
قبادی، بهرام/ 265, 293, 360, 366, 370, 371, 372, 373, 377, 378, 381, 382, 383, 385
قبادی، چنگیز/ 249, 265, 275, 292, 293, 294, 306, 307, 308, 315, 337, 340, 360, 366, 370, 371, 372, 373, 374, 378, 383, 397, 406, 407, 409, 411, 412, 414, 422, 423, 424, 425, 426, 427, 428, 429, 430, 584, 819
قبادی، علی/ 373
قدکپور، هرمز/ 293, 294, 383, 442
قذافی، معمر/ 639
قربانی کندرودی، هوشنگ/ 653
قربانی، حسین/ 366
قرهچورلو، فریدون/ 283
قرهداغی، مجتبی/ 360
قریشی، بهمن/ 33, 54
قریشی، میهن/ 33, 54
قنبرپور، احمدرضا/ 644
قنبرپور، محمدرضا/ 648
قنبری، شهرام/ 798, 799
قهرمانی، سعید/ 594
ک
کابلی، عباس/ 590, 591, 592, 594, 659
کابلی، عبدالله/ 260, 261
کابلی، میرحسین/ 659
ک-اردان کلانت--ری نظری، مشعوف (سعید)
کارلوس آریان، سعید
کاسترو، رائول/ 329
کاسترو، فیدل/ 799
کاسهچی، محمدمهدی/ 537, 538
کاشفی، عبدالرضا/ 451
کاشفی، محمود/ 451
کاظم ارمغانی، بهروز
کاظم اللهیاری، حسینعلی
کاظم خاکپور، اسماعیل
کاظم عظیمی بلوریان، محمود
کاظمی (استوار)/ 42
کاظمینیا، فرشین/ 329
کامبخش، عبدالصمد/ 129
کامسامل/ 526
کامو، آلبر/ 253
کامیلو پویان، امیرپرویز
کاوه هیرمنپور، بیژن
کاوه قنبری، شهرام
کاوه مفتاحی، عباس
کاویانی (سروان)/ 393, 394
کتیرایی، روحالله/ 288
کتیرایی، همایون/ 287, 288, 289
کرامتی، رحمان/ 752
کرباسی، عصمتروحی آهنگران، اعظمالسادات
کریم اشرف، حمید
کریمی طباطبایی، قدرتالله/ 464
کریمی صفایی فراهانی، علیاکبر
کریمی، احمدرضا/ 626, 627, 628, 808
کریمی، بهزاد/ 640, 822
کریمی، حسین/ 289
کریمی، عبدالله/ 93
کریمی، فرزاد/ 539
کریمی، ناصر/ 288, 289, 566
کریمی، یحیی/ 771
کریمیان، رحیم/ 249, 250, 382, 383, 410, 755
کشاورز صدر، هوشنگ/ 69
کشیزاده، یوسف/ 539
کفایی شهرزاد، حشمتالله
کلانتر نیستانکی، عبدالرضا/ 649, 650, 651, 695, 702, 703
کلانتری (سرکار)/ 332
کلانتری نظری، عالمتاج/ 31
کلانتری نظری، فریدون/ 33, 124, 125, 126, 127
کلانتری نظری، مسعود/ 33
کلانتری نظری، مشعوف (سعید)/ 33, 64, 79, 80, 83, 85, 87, 88, 91, 95, 97, 98, 99, 100, 101, 103, 104, 105, 106, 108, 109, 110, 111, 113, 125, 126, 130, 131, 132, 134, 136, 601, 690
کلانتری نظری، منصور/ 32, 33
کلانتری نظری، منوچهر/ 33, 57, 58, 59, 60, 61, 63, 64, 65, 68, 69, 70, 71, 79, 80, 84, 85, 86, 87, 88, 109, 188
کلانتری نظری، ناصر/ 33
کلیایی، مصطفی/ 509, 510
کلیمی، موسی/ 38
کمانکش، علی/ 212
کندی، جان. اف/ 39, 45, 55, 77
کوچک دلافسرده، ابراهیم
کیانپور اتابکی، محمد/ 660
کیانزاد، احمد صفاری آشتیانی، محمد
کیانزاد، محمدمجید/ 80, 81, 82, 83, 97, 101, 102, 106, 107, 109, 110, 113, 125, 130, 139, 140
کیانوری، نورالدین/ 32, 33, 721, 722, 723, 725
کیاور، رحیم/ 392, 393
گ
گرامی، بهروز/ 349
گرامی، محمدعلی/ 176, 313, 286
گلابی، علی/ 519
گلپور، منوچهر/ 680, 681, 682, 683, 684, 685, 688, 689, 690, 751, 752, 753, 754, 755, 762, 763, 764, 765, 767, 768, 769
گلوی، غلامرضا/ 292, 330, 343, 360, 379, 452
گودرزیان، بهروز/ 774, 808
گورکی، ماکسیم/ 182, 337
ل
لامارکا مؤید، اکبر
لاهیجانی رادمنش، رضا
لایق مهربانی، غلامرضا/ 694
لحسایی/ 624
لشکری، مجتبی/ 499, 587
لطفی، انوشیروان/ 566, 567, 568, 573, 770, 774
لنگوری، حسنجان/ 590, 591, 593, 594, 595
لوئیس توسلی، علی
لیلا (اسم مستعار)/ 619
لیلا / 303
لیلا / 778, 781
لیلا عباسزادهدهقان، ربابه دهقانی، اشرف
لیلا روحیآهنگران، نزهتالسادات
لیلی معاضد، شیرین
م
مؤذنیپور، غلامرضا/ 618, 626
مؤمنی، حبیبالله/ 549, 550, 557, 571, 572
مؤمنی، حمید/ 466, 467, 474, 494, 495, 496, 501, 502, 503, 514, 515, 543, 544, 546, 548, 549, 552, 553, 556, 562, 563, 565, 571, 572, 573, 576, 581, 587, 588, 589, 608, 609, 610, 630, 632, 633, 634, 635, 639, 709
مؤید، اکبر/ 290, 316, 361, 380, 381, 382, 383, 398, 399, 400, 404, 405
مارتی امیننیا، یحیی
مارسو خوشنویس، حسین
مارک اردبیلچی، جعفر
مارکس، کارل/ 245, 254, 259, 260, 264, 718
ماریگلا، کارلوس/ 278, 299, 440, 448
ماسالی، حسن/ 639
ماکسیم سیدنوزادی، حسین
ماهرویان، مرتضی (هوشنگ)/ 487, 490, 494, 569, 570
مبارکی (پزشک نگهبان)/ 351
مبصر، محسن (سپهبد)/ 31
متیندفتری، هدایتالله/ 69
مثنی، مرتضی/ 813
محتاج، معصومه (مهین)/ 495, 496, 574, 575, 576, 630, 631
محتشمی، جعفر/ 676, 802
محجوبی نمین، ابراهیم/ 539
محجوبی نمین، بهجت/ 539, 540
محدث قندچی، محمدعلی/ 139, 155, 166, 191, 192, 193, 197, 207, 216, 217, 218, 224, 225, 226, 235
محرابی، البرز/ 138, 139
محسن (اسم مستعار)/ 776
محسن پرتوی، محمدعلی
محسن رحیمی، یحیی
محسن/ 411, 412, 414, 421
محسنزاده (ستوان)/ 213
محسنزاده، حبیبالله/ 220
محسنی/ 109, 110, 112
محققی، احمدعلی (تیمسار سرلشکر)/ 204, 206, 210, 212
محمد (اسم مستعار)/ 626
محمد آریان، حمید
محمد بهاییپور، منوچهر
محمد روحیآهنگران، اصغر
محمد سیدنوزادی، حسین
محمد/ 366, 370
محمدرضا بندهخدا لنگرودی، هادی
محمدی (سروان)/ 332, 333, 335
محمدیافراکتی، ایرج/ 177, 178, 621
محمدی تهرانی، منوچهر/ 692
محمدی اشرف، حمید
محمدی، یوسف/ 510
محمودرحیمیمسچی، مرتضی (اسکندر)
محمود کیانزاد (ناصری)، محمدمجید
محمود صفایی فراهانی/ 133
محمود/ 348
محم-ودزاده ته-رانی، س-یدعلی-رضا سنجری، خشایار
محمودی، احمد/ 58
محمودی، حسین/ 34, 35
مخبر/ 342
مختاری/ 680
مدد زیبرم، احمد
مدرس، حسین/ 628
مدرسی، عبدالحسین/ 66
مدنی، ناصر/ 289
مدیر شانهچی، زهره/ 495, 585, 586, 588, 627, 628, 649, 651
مدیر شانهچی، محسن/ 588
مرتضی شایگان شام اسبی، ناصر
مریم (اسم مستعار)/ 777
مریم روحیآهنگران، نزهتالسادات
مریم بیژنزاده، صبا
مریم رئیسدانا، الهه
مزدورکارمقدم، اصغر فرهودی، احمد
مستانی گرگانی، پوراندخت/ 254
مسعود سرکاری، حسن/ 406
مسعود شهریاری، عباسعلی
مسلمی (سرپاسبان)/ 332
مشایخی، محمدباقر/ 462
مشیدی، شعاعالله/ 81, 139, 140, 148, 153, 186, 230, 231, 236
مصدق رشتی، ماهمنیر/ 821
مصدق، محمد/ 47, 62, 65
مصطفی (اسم مستعار)/ 777
مصطفی سماعی، رحیم
مصطفی سیدنوزادی، حسین
مصطفیپور، حسین (گروهبان سوم)/ 462
مصطفینژاد (پاسبان)/ 332
مظفری، احمدرضا/ 678
مظهر سرمدی، علی/ 384
معاضد، شیرین/ 360, 379, 380, 381, 399, 404, 406, 438, 450, 451, 453, 458, 459, 475, 514, 539, 540, 541, 543, 544, 545, 546, 663, 664, 787
معاضد، نسرین/ 454, 455, 456, 457, 458
معتمدیان، تقی/ 124
معزی (سپهبد)/ 212
معصومخانی، محمد/ 710, 717
معماران بنام، رفعت/ 777, 822
معینزاده، نادر/ 400, 401, 402
معینی عراقی، اسماعیل/ 148, 151, 152, 153, 186, 207, 230, 229, 234
معینی عراقی، محمود/ 234
معینی سورکی، عباس
مفتاحی، اسدالله/ 176, 250, 267, 285, 286, 287, 288, 289, 290, 313, 315, 337, 338, 339, 340, 341, 359, 361, 362, 363, 374, 384, 385, 386, 388, 389, 395, 396, 398, 400, 403, 405, 407, 408, 409, 410, 411, 412, 413, 414, 419, 420, 421, 422, 423, 430, 826
مفتاحی، اسماعیل (انوش)/ 331, 361, 383, 384, 408, 409, 410, 413, 415
مفتاحی، عباس/ 30, 155, 156, 157, 158, 168, 173, 174, 177, 241, 245, 247, 248, 249, 250, 251, 264, 265, 266, 267, 268, 270, 271, 274, 275, 276, 277, 278, 279, 285, 286, 287, 288, 292, 293, 294, 295, 296, 297, 298, 299, 300, 301, 302, 307, 308, 309, 312, 313, 314, 315, 316, 318, 320, 329, 331, 336, 337, 340, 341, 355, 356, 358, 359, 360, 361, 362, 363, 364, 365, 366, 374, 375, 376, 378, 380, 381, 382, 383, 384, 385, 388, 389, 396, 397, 398, 399, 400, 402, 403, 404, 406, 408, 409, 411, 415, 423, 461, 462, 544, 581, 646, 809
مفتاحی، محمدتقی/ 410
مفید (دکتر)/ 822
مقدم، محمدرضا/ 564
مقدم، ناصر/ 93, 138, 406
ملاذ، مصطفی/ 62
ملازاده/ 280
ملایری (منبع ساواک)/ 129, 130
ملتی (دکتر)/ 761
ملکزاده، محمدرضا/ 250
ملکی، حمید/ 453, 459
ملکی، خلیل/ 86, 131
ملکی، کمال (آل کمال)/ 133
منتصری/ 172
منزوی/ 120
منصف، شمسی/ 457, 458
منصور حسینی حقنواز، سیدمحمد
منصور، حسنعلی/ 62
منصوری، پروین/ 243, 244
منصوریان، هوشنگ احمدزاده، مجید
منظوری، منوچهرصفاریآشتیانی، محمد
منوچهر صفایی فراهانی، علیاکبر
منوچهر حسینی حقنواز، سیدمحمد
منوچهری (بازجو)/ 615
منوچهری ثابت، محمد (ستوان دوم)/ 342
موحدیپور، ایوب/ 392, 594, 640
موحدیپور، ملیحه/ 594
موسوی فریدنی، محمدعلی/ 253, 254, 256, 263
موسوی/ 114
موسوی، سعید/ 661
موسوی، سیدحسین/ 472
موسوی، فاطمه زهتاب مورنانی، ملیحه
موسی دوست دموچالی، حسین/ 660, 661
موسیزاده، حبیب/ 713
مهاجر قمی، سیامک/ 342
مهاجرقمی، هادی/ 342
مهدوی، گلرخ (شهرزاد)/ 617, 618, 661, 662, 665, 677, 678, 702
مهدی، ناصر/ 680
مهدینژاد مظفری، سیدتقی/ 219
مهران، منیر/ 32
مهرداد/ 765
مهرنوشروحیآهنگران، نزهتالسادات
مهری روحی آهنگران، اعظمالسادات
میرزا سلاحی، جواد
میرزاعلی/ 201
میرزایی، اختر/ 753
میرزائیان، حسن/ 813, 818
میرهاشمی حقیقی، زینتالسادات/ 559, 560, 562, 563, 564, 565
میرهاشمی حقیقی، محمدرضا/ 558, 674
ن
نائینی، حسین (آیتالله)/ 242
نابدل، علیرضا/ 267, 268, 269, 270, 279,
280, 281, 282, 283, 284, 285, 308, 309, 310, 311, 312, 313, 314, 315, 316, 317, 329, 330, 331, 332, 335, 336, 337, 338, 342, 343, 346, 349, 452
نادریپور، بهمن/ 206, 414, 415, 421, 422, 427, 429, 442, 473, 538, 539, 573, 601, 602, 603, 604, 638, 641, 822
نازی اسماعیلآبادی، سکینه
ناصر صفایی فراهانی، علیاکبر
ناصر غازاریان [قازاریان]، مارتیک
ناصری/ 217, 783
ناصری، محمدحسن/ 601, 602
ناصریان، حسین غبرایی، کاظم
ناصریان، کاظم/ 820
ناصر حاجیان سهپله، عبدالکریم
ناهیدی، حسین/ 473, 635, 779, 780
نبوی، بهزاد/ 81, 508
نبوی، شیدا/ 629
نجفی، جعفر/ 361, 399
نزهتالزمانروحیآهنگران، نزهتالسادات
نسرین زهتاب مورنانی، ملیحه
نشید، محمدعلی/ 441
نصیرمسلم، پرویز/ 771
نصیری چهرفی، نعمتالله/ 220
نصیری، عیسی/ 117, 118, 123, 124
نصیری، نعمتالله (سرلشکر)/ 43
نظاری، محمود/ 537
نظامجو (کمک پزشکیار)/ 351
نعمتی، حسین/ 66
نعیمی برغانی، حمیدرضا/ 533, 534, 559, 774
نفیسی، رسول/ 263
نقاش، جلال/ 255, 256, 258, 259, 261, 262, 274, 297, 304, 306, 307, 525
نگار دهقانی، اشرف
نگهدار، فرخ/ 69, 70, 85, 420, 421, 487, 669
نمازی، محمود/ 566, 567, 568, 569, 570, 571, 774
نمکافشار منش سنجری، خشایار
نوآموز، محمدکاظم/ 589
نواب بوشهری، عبدالرضا/ 177, 622, 679, 690, 691, 692
نوابخش، محمود/ 103, 141, 181, 182
نوابخش، مسعود/ 177, 183
نوذری، ناصر/ 602, 603
نورایی، منیره/ 753
نوروزی، حس-ن/ 297, 304, 307, 316, 317, 318, 360, 388, 389, 395, 396, 403, 407,
411, 413, 415, 439, 440, 441, 442, 443, 449, 525, 526, 527, 528, 529, 530, 531, 532, 533, 664, 826
نوروزی، یدالله (سروان)/ 595, 596, 597, 600, 601, 676
نوش-یروان پور کوچکس-رایی، ابراه-یم/ 178, 620, 621, 623
نوشیروان پور کوچکسرایی، جانبرار/ 623
نوشی--روانپ-ور چابکس-رایی، ابراهیم/ 102, 137, 138, 139, 145, 154, 159, 160, 183, 600, 620, 621, 622, 623, 624, 625, 718, 819
نویدی چراغتپه، پرویز/ 561, 773, 774
نهانی، فاطم-ه (شمس-ی)/ 626, 629, 630, 662, 776
نهاوندی، سیروس/ 807
نیازی، احمدعلی/ 211
نیری، ایرج/ 159, 189
نیری، هوشنگ (محمد)/ 144, 159, 163, 167, 168, 171, 173, 187, 188, 189, 190, 191, 193, 194, 197, 200, 201, 202, 204, 206, 207, 249, 234, 330, 412
نیکسرشت، سیمین معاضد، شیرین
نیکطبع، علیقلی/ 392, 555, 556, 559, 563, 600, 601, 629, 745
و
واحدیپور، ایرج/ 99, 100, 111, 112, 113, 114, 115, 116, 117, 118, 119, 120, 121, 122, 123, 124, 125, 126, 127, 690
واحدیپور، پروین/ 121, 123
وال زیبرم، احمد
والا، مرتضی/ 179
والد زیبرم، احمد
وانتروی سلماسینژاد، خلیل
وثوقی، مجید/ 492
وحدانی (پزشکیار)/ 351
وحدتی، اکبر/ 196
وحدتی، سهیلا/ 554, 813, 817
وزیری (سرهنگ)/ 602, 603
وزیری اسفرجانی، علیاکبر/ 693, 694
وزیری اسفرجانی، کیومرث/ 694
وظیفهخواه (بازجو)/ 615
وفا دلیل صفایی، سیف
وهابزاده، بهرام صفاریآشتیانی، محمد
وهابزاده، زهرا/ 109
ه
هادی زنوز، بهروز/ 255, 256, 257, 258, 259
هادی زنوز، فرنگیس/ 256
هادی غلامیان لنگرودی، احمد
هاشم (اسم مستعار)/ 712
هاشم میرزائیان، حسن
هاشمی/ 242
هاشمی، سیدهاشم/ 529
هاشمی، علی توکلی، حمید
هاشمیان، احمد/ 675, 676
هدائی، پرویز/ 693, 720
هدایتی، شاهرخ/ 411, 412, 413, 420, 421, 422, 435, 436, 437, 438, 441, 442, 663
هدایتی، محمدرضا/ 772, 773, 778, 785, 797
هرمز اشرف، حمید
هرمزی صفاری آشتیانی، محمد
هزارخوانی، حمیدرضا/ 649, 650
هوشمند، بیژن/ 813
هوشمند، عباسعلی/ 529, 807, 808, 809, 810, 811, 812, 813
هوشنگ اشرف، حمید
هیرمنپور، بیژن/ 252, 263, 264, 268, 270, 271, 274, 275, 276, 297, 304, 306, 525, 581
ی
یارمحمد جعفری، علی اکبر
یارمحمدی، جواد انفرادی، جلیل
یاقوتفام، ملکمحمود/ 556, 557
یثربی، رضا/ 559, 674, 675, 676, 710, 802, 803
یداللهی، پوران/ 463, 464, 468
یزدانی، یعقوب/ 659, 660, 676
یشایایی، هارون/ 38, 62, 63, 71
یوری سلاحی، کاظم
یوسف زارع کاریزی، یدالله
یوسف/ 614