ghaemiyeh.com
سرشناسه : داودی، سعید، ۱۳۴۳ -
عنوان و نام پدیدآور : مسائل سوال برانگیز در تاریخ اسلام/ فاضل محقق سعید داودی؛ زیر نظر گروه معارف و علوم اسلامی حوزه علمیه قم.
مشخصات نشر : قم: انتشارات امام علیبنابیطالب(ع)، ۱۳۸-
مشخصات ظاهری : ج.
شابک : ۳۰۰۰ ریال: 978-964-533-039-0 ؛ ۴۰۰۰ ریال: ج.۲، چاپ سوم: 978-964-533-043-7 ؛ ۴۰۰۰ ریال: ج.۳978-964-533-056-7 : ؛ ۵۰۰۰ ریال (ج.۴، چاپ اول) ؛ ۵۰۰۰ریال: ج.۴، چاپ دوم 978-964-533-075-8 : ؛ ۵۰۰۰ ریال: ج.۵ : 978-964-533-079-6 ؛ ۵۰۰۰ ریال: ج.۶: 978-964-533-081-9
یادداشت : فهرستنویسی بر اساس جلد ششم، ۱۳۸۸.
یادداشت : پشت جلد به انگلیسی: The narration of pen & ink.
یادداشت : ج.۲(چاپ سوم: ۱۳۸۹).
یادداشت : ج.۳ (چاپ اول: ۱۳۸۷).
یادداشت : ج.۴ (چاپ دوم: ۱۳۸۹)
یادداشت : ج.۴(چاپ اول: ۱۳۸۷)
یادداشت : ج.۵ و ۶ (چاپ اول: ۱۳۸۸).
یادداشت : کتابنامه.
مندرجات : ج.۱.حدیث دوات و قلم.-ج.۲. آتش در خانه وحی.- ج.۳. ازدواج ام کلثوم، مظلومیتی دیگر.- ج.۴ رفتارشناسی خلیفه دوم.-ج.۵. مشروعیت سقیفه.-ج.۶. شورای شش نفره یک تحلیل منطقی با استفاده از منابع اهل سنت.
موضوع : شیعه -- تاریخ -- احادیث.
موضوع : اسلام -- تاریخ -- احادیث.
شناسه افزوده : مدرسه امیرالمؤمنین علیهالسلام (قم). گروه معارف و علوم اسلامی
رده بندی کنگره : BP۲۳۹/د۲م۵ ۱۳۸۰ی
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۵۳
شماره کتابشناسی ملی : ۱۶۳۳۷۸۰
زیر نظر :
گروه معارف و علوم اسلامی
مسائل سؤال برانگیز در تاریخ اسلام
6- شورای شش نفره
یک تحلیل منطقی با استفاده از منابع اهلسنّت
فاضل محقّق: سعید داودی
بسم الله الرحمن الرحیم
اشاره 7
اوّل: فرمان خلیفه دوم 8
شیوه انتخاب خلیفه 15
پیش بینی علی علیه السلام 16
دوم: مرگ عمر و تشکیل شورا 17
سوم: عکس العملها 22
گزارش علی علیه السلام از ماجرای شورا 24
بار دیگر نیز مراعات مصالح مسلمین
26
موضع طلحه 29
چهارم: تحلیل و بررسی 30
خلاصه و جمعبندی 48
فهرست منابع 51
فرمان خلیفه دوم
از مسائل سؤال برانگیز در تاریخ اسلام شورای شش نفرهای بود که توسط خلیفه ثانی تأسیس شد تا از میان خود خلیفهای برای بعد از او برگزینند.
این جریان از آن نظر که پیش از آن و پس از آن - به این شکل خاص - منحصر به فرد بوده، و هرگز تکرار نشد سؤال برانگیز است.
این پرسش مطرح است که خلیفه دوم بر اساس چه معیاری و با استناد به چه دلیلی دست به چنین اقدامی زد؟
او به سنّت رسول خدا صلی الله علیه و آله عمل نکرد که برابر عقیده امامیه، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله علی علیه السلام را پس از خود به امامت امّت اسلامی منصوب فرمود و مطابق نظر اهل سنّت - بدون انتخاب شخص خاص - امر خلافت را به مردم واگذار کرد.
همچنین بر شیوه خلیفه اوّل نیز رفتار نکرد که او شخصآ عمر را پس از خود بر مردم خلیفه ساخت و به مردم معرّفی کرد؛ خلیفه دوم
شیوهای تازه در پیش گرفت که با هیچکدام نمیساخت. او دستور داد شش نفر را در خانهای گرد آوردند و گروهی مسلّح را بر آنها بگمارند تا طیّ سه روز از میان خود خلیفهای برگزینند و گرنه آنها را به قتل رسانند!!
این راهکار به نظر عجیب و سؤال برانگیز است و ذهنهای جستجوگر به دنبال پاسخی در خور برای آن میباشند.
برای بررسی ابعاد و زوایای این حادثه مهمّ تاریخی، آن را - با استفاده از کتابهای مورد قبول برادران اهل سنّت - در چند محور مورد بحث قرار میدهیم :
فرمان خلیفه دوم
مرگ عمر و تشکیل شورا
عکس العملها
تحلیل و بررسی
پس از آنکه خلیفه دوم مجروح شد و در بستر مرگ افتاد، به او گفته شد: ای امیرالمؤمنین! کاش کسی را پس از خود خلیفه قرار دهی! پاسخ داد: چه کسی را خلیفه قرار دهم؟ آری؛ اگر ابوعبیده جرّاح زنده بود، او را معرّفی میکردم و اگر خداوند از علتش میپرسید میگفتم: از پیامبر شنیدم که درباره ابوعبیده فرمود: «وی امین این امّت است». و همچنین
اگر سالم برده آزاد شده حذیفه زنده بود، او را خلیفه قرار میدادم واگر پروردگارم از علّتش سؤال کند پاسخ میدهم: من از پیامبرت شنیدم که فرمود: «سالم خدا را شدیدآ دوست میداشت».(1)
کسی به عمر گفت: (فرزندت) عبدالله بن عمر را برگزین. عمر گفت: خدا تو را بکشد! تو هرگز در این پیشنهاد خدا را در نظر نگرفتی؛ چگونه کسی را خلیفه قرار دهم که از طلاق دادن همسرش عاجز است (و بیاراده و ضعیف است)...
آنگاه گفت: من در این باره میاندیشم؛ اگر کسی را خلیفه قرار دهم (اشکالی ندارد، زیرا) آن کس که بهتر از من بود (اشاره به ابوبکر است)، چنین کرد و اگر برای مردم خلیفهای قرار ندهم (و آنها را آزاد بگذارم) باز هم آن کس که بهتر از من بود (اشاره به رسول خدا صلی الله علیه و آله است)، اینگونه عمل کرد؛ ولی به هر حال، خداوند دینش را تباه نخواهد ساخت.
پس از مدّتی بار دیگر نزد عمر آمدند و از او خواستند کسی را معرّفی کند. وی گفت: «قد کنت أجمعتُ بعد مقالتی لکم أن أنظر فاُولّی رجلا أمرکم هو أحراکم أن یحملکم علی الحقّ - وأشار إلی علیّ - ؛ پس از آن سخنان که با شما گفتم، تصمیم گرفتم زمام کارتان را به دست کسی
1) ابوعبیده جرّاح و سالم از کسانی بودند که در یک مرحله رسول خدا صلی الله علیه و آله میان آن دوعقد اخوّت برقرار ساخت (الطبقات الکبری، ج 3، ص 65) و آن دو از همرزمان عمر درماجرای سقیفه بنیساعده بودند.
بسپارم که بهتر از هر کس شما را به راه حق میکشاند و در این حال به علی علیه السلام اشاره کرد...».
آنگاه افزود: ولی نمیخواهم امر خلافت را بر شما تحمیل کنم (و شخص خاصّی را معرّفی نمایم) امّا بر شما باد به این گروه که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «آنها اهل بهشتند» و از میان آنها این شش تن را بر میگزینم که عبارتند از: «علی، عثمان، عبدالرّحمن بن عوف، سعد بن أبیوقّاص، زبیر بن عوام و طلحة بن عبیدالله». از میان آنها یک نفر را برگزینید و هرگاه آنها کسی را والی قرار دادند، شما همکاری لازم را داشته باشید و او را کمک کنید.
عبّاس عموی پیامبر صلی الله علیه و آله به علی گفت: «تو با آنها وارد این شورا مشو». علی علیه السلام پاسخ داد: «من مخالفت و تفرقه را خوش ندارم». عباس گفت: «در این صورت آنچه را که ناخوش میداری خواهی دید».
عمر صبحگاهان علی، عثمان، سعد، عبدالرحمن بن عوف و زبیر را فرا خواند (آن زمان طلحه در مدینه نبود) و به آنان گفت: «من با خود اندیشیدم و شما را بزرگان قوم یافتم؛ لذا امر خلافت باید از میان شما باشد. شما کسانی هستید که وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله از دنیا رفت، از شما راضی بود. اگر شما متحد و هماهنگ باشید من ترسی از مردم برای شما ندارم. ولی اگر اختلاف کنید، برای شما بیمناکم، چرا که مردم نیز دچار اختلاف میشوند». سپس دستور داد آنها بروند و به مشورت بپردازند.
آنان رفتند و به شور نشستند؛ کم کم صدایشان بلند شد. عمر گفت :
اکنون دست بردارید و بگذارید آنگاه که من از دنیا رفتم، تا سه روز فرصت دارید که مشورت کنید و در این سه روز صُهیب با مردم نماز بگذارد و روز چهارم فرا نرسد، جز آنکه امیری را برگزیده باشید. در این مدّت عبدالله بن عمر نیز طرف مشورت شماست، ولی در امر خلافت هیچ حقّی ندارد، امّا طلحه شریک شماست. او اگر در این مدت سه روز آمد، وی را نیز دخالت دهید؛ ولی اگر نیامد، خودتان کار را تمام کنید.
سپس افزود: گمانم این است که خلافت را یکی از این دو نفر به عهده گیرند، علی یا عثمان. اگر عثمان زمامدار شود، او مردی نرمخوست و اگر علی به خلافت رسد، وی شوخطبع است، ولی سزاوارتر از هر کسی است که مردم را در جادّه حق نگه دارد. و اگر آنها سعد را برگزینند، او شایسته این جایگاه هست و اگر سعد انتخاب نشد، باید زمامدار منتخب، از او کمک بگیرد و عبدالرّحمن بن عوف نیز صاحب اندیشه، خوش فکر و هوشیار است. برای او حافظ و نگهبانی از جانب خداست! از او شنوایی داشته باشید.(1)
نکتههای دیگر :
1) تاریخ طبری، ج 4، ص 227-229 (با مقداری تلخیص).
کرد و گفت: «اگر خالد بن ولید زنده بود، او را بر مسلمین والی قرار میدادم، چرا که رسول خدا صلی الله علیه و آله او را شمشیری از شمشیرهای خدا نامیده بود».(1)
عبدالله بن عمر نقل میکند که عمر به اصحاب شورا گفت: «اگر آنان علی علیه السلام را والی قرار دهند، آنان را به راه حق میکشاند، هر چند شمشیر بر گردنش بگذارند (با شمشیر تهدید شود). عبدالله میگوید: به او گفتم، تو این را میدانی و با این حال وی را والی قرار نمیدهی؟ گفت: «اگر او را خلیفه سازم، اقتدا به کسی میکنم (اشاره به ابوبکر) که بهتر از من بود و اگر کسی را معرّفی نکنم (اشکالی ندارد، زیرا) آن کس که بهتر از من بود (اشاره به رسول خدا صلی الله علیه و آله ) کسی را معرّفی نکرد».(2)
مطابق نقل ابن ابیالحدید، طلحه نیز در مدینه حاضر بود و عمر آن شش نفر را فراخواند و گفت: «پیامبر صلی الله علیه و آله در حالی از دنیا رفت که از شما شش نفر راضی بود، و من میخواهم خلافت را میان شما به شورا گذارم، تا از میان خود، یکی را انتخاب کنید».
آنگاه به آنها گفت: «میدانم که هر یک از شما مایل است که پس از
من به خلافت برسد!». آنها سکوت کردند و عمر دوباره جملهاش را تکرار کرد. اینجا بود که زبیر پاسخ داد: «ما از تو کمتر نیستیم، نه در سابقه در دین و نه در قرابت به رسول خدا صلی الله علیه و آله ...».(1)
آنگاه عمر برای هر یک از آن شش تن عیبی بر شمرد. و از جمله درباره زبیر گفت: «.. تو یک روز انسانی و روز دیگر شیطان!».
به طلحه گفت: «پیامبر صلی الله علیه و آله در حالی از دنیا رفت که به خاطر جملهای که بعد از نزول آیه «حجاب» گفته بودی، از تو خشمگین بود».(2)
به سعد بن أبیوقّاص نیز گفت: «تو مرد جنگجویی هستی (به کار خلافت نمیآیی). قبیله بنیزهره (اشاره به قبیله سعد است) کجا وخلافت و رسیدگی به امور مردم کجا!».
به عبدالرّحمن بن عوف نیز گفت: «اگر نیمی از ایمان مسلمانان را با ایمان تو بسنجند، ایمان تو بر آنان برتری مییابد، ولی خلافت به انسان ضعیف نمیرسد».
1) ابن ابیالحدید پس از نقل این جمله زبیر میگوید: «عثمان جاحظ (از علمای بزرگ اهلسنّت) گفت: به خدا سوگند! اگر زبیر به مرگ عمر یقین نداشت، هرگز چنین سخنی را برزبان نمیآورد». (شرح نهجالبلاغه، ج 1، ص 185).
2) اشاره است به آیه 53 سوره احزاب که میفرماید: (فَاسْأَلُوهُنَّ مِنْ وَرَاءِ حِجَابٍ) کهدرباره زنان پیامبر است. طلحه گفت: پیامبر میخواهد امروز آنها را از ما بپوشاند، ولیفردا که از دنیا رفت، ما با آنان ازدواج میکنیم. پس از این سخن، خداوند آیهای فرستاد وفرمود: حق ندارید پس از آن حضرت، با همسرانش ازدواج کنید. (ر.ک: تفسیر ابن کثیر،ج 6، ص 403؛ الدرالمنثور، ج 5، ص 25؛ معالم التنزیل، ج 3، ص 659؛ مفاتیح الغیب،ج 25، ص 180).
آنگاه به علی علیه السلام رو کرد و گفت: «تنها عیب تو آن است که در تو شوخطبعی است. با این حال، اگر تو والی بر مردم شوی، آنان را بر مسیر حقّ واضح و شاهراه روشن، هدایت میکنی».
و در پایان به عثمان گفت: «گویا میبینم که خلافت را قریش به دست تو دادهاند و تو نیز بنیامیّه را بر گُرده مردم سوار میکنی وبیتالمال را در اختیار آنان میگذاری (و بر اثر شورش مسلمانان) گروهی از گرگان عرب تو را در بسترت میکشند».(1)
راستی حیرتآور است که عثمان با این مشکل عظیم که عمر به آن اشاره کرده به خلافت برگزیده میشود و علی به بهانه کوچکی یعنی شوخطبعی به کنار گذاشته میشود (ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟!)
سپس افزود: «مردم یکی از شما سه تن (عثمان، عبدالرّحمن و علی) را بر میگزینند. آنگاه به عثمان گفت: «اگر تو به خلافت رسیدی، خویشانت را بر گرده مردم سوار مکن». سپس رو به عبدالرّحمن نمود
1) شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید، ج 1، ص 186 (با اندکی تلخیص).
و گفت: «تو نیز اگر به خلافت رسیدی، خویشاوندانت را بر مردم مسلّط مساز» و در پایان به علی علیه السلام نیز گفت: «و اگر تو به خلافت رسیدی بنیهاشم را بر مردم تحمیل مکن».(1)
عمر پس از انتخاب اعضای شورا به ابوطلحه انصاری گفت: «پنجاه نفر مرد مسلح را انتخاب کن و آنگاه افراد شورا را داخل اتاقی قرار ده، تا از میان خود خلیفهای برگزینند...».
سپس گفت: «بالای سر آنها بایست، و اگر پنج نفر به خلافت یک تن راضی شدند و یک نفر مخالفت کرد، سرش را از بدن جدا کن! واگر چهار نفر بر شخصی اتفاق کردند و دو تن نپذیرفتند، سر آن دو تن را از بدن جدا کن! و اگر سه نفر یک سو و سه نفر سوی دیگر بودند، عبدالله بن عمر را حَکَم قرار دهند و هر گروهی را او انتخاب کرد، بپذیرند و
اگرنظراوراقبول نکردند،باآن سه نفری باش که عبدالرّحمنبنعوف با آنان است وآن سه نفردیگراگرمخالفت کردند،آنهارابه قتل برسان!».(1)
مطابق نقل بلاذری به ابوطلحه انصاری گفت: «آنان بیش از سه روز فرصت ندارند و باید در مدّت سه روز خلیفهای را انتخاب کنند. در این مدّت صُهیب با مردم نماز بخواند. در این فرصت زمانی، اگر طلحه نیز آمد، او را داخل آن جمع کن و گرنه آن پنج نفر خود برای خلافت تصمیم بگیرند».(2)
مطابق نقل بلاذری، علی علیه السلام به عمویش عبّاس از سخن عمر که گفته بود: «در صورت تساوی با گروهی باشید که عبدالرّحمن بن عوف با آنهاست» اظهار ناخرسندی کرد و فرمود: «والله لقد ذهب الأمر منّا؛ به خدا سوگند! خلافت از خاندان ما رفت!». عبّاس گفت: «چگونه چنین سخن میگویی؟» فرمود: «سعد بن ابیوقّاص که با پسر عمویش عبدالرّحمن(3)مخالفت نخواهد کرد و عبدالرّحمن نیز داماد عثمان(4)
1) تاریخ طبری، ج4، ص 230 (با اندکی تلخیص) ؛ همچنین ر.ک: تجارب الأمم، ج 1،ص 418؛ کامل ابن اثیر، ج 3، ص 67؛ الامامة والسیاسة، ج 1، ص 43 ؛ انساب الاشراف،ج 5، ص 500 ؛ کنزالعمّال، ج 5، ص 743 .
2) أنساب الاشراف، ج 5، ص 504 .
3) عبدالرّحمن و سعد هر دو از قبیله بنیزهره بودند.
4) عبدالرّحمن با امّکلثوم خواهر عثمان ازدواج کرده بود.
است و با یکدیگر اختلاف نخواهند کرد و اگر طلحه و زبیر نیز با من باشند (به سبب وجود عبدالرّحمن در آن طرف) نفعی به حال ما نخواهد داشت».(1)
پس از مرگ عمر، هنگامی که او را به خاک سپردند، اعضای شورا در خانهای گرد آمدند وابوطلحه انصاری نیز از آنها مراقبت میکرد. در این زمان طلحه در مدینه نبود.
عبدالرّحمن بن عوف به بقیه اعضای شورا گفت: کدام یک از شما حاضر است که خود را کنار بکشد تا برترین شما به ولایت برسد؟
کسی پاسخش را نداد. و خودش گفت: من خود را کنار کشیدم.
پس از گفتگوهایی از زبیر خواست به کسی رأی دهد. او نیز گفت : من به نفع علی علیه السلام کنار کشیدم. آنگاه عبدالرّحمن از سعد بن أبیوقّاص خواست که سهم خود را به او بدهد و او را نیز پس از گفتگوهایی به این امر راضی کرد. در نتیجه عبدالرّحمن که دارای دو رأی (یکی رأی خود و دیگری رأی سعد) بود، با عثمان و علی به گفتگو پرداخت، تا یکی از آن دو را به انصراف راضی کند او به مدّت طولانی با علی علیه السلام گفتگو کردوسپس برای مدّت طولانی نیزباعثمان به گفتگوورایزنی پرداخت.
1) انساب الاشراف، ج 5، ص 505. در تاریخ طبری (ج 4، ص 229-230) نیز همین ماجرابه صورت مشروحتر نقل شده است.
صبحگاهان - پس از نماز صبح - عبدالرّحمن سراغ مهاجران و افراد با سابقه در اسلام و بزرگان انصار وامیران لشکر فرستاد. مسجد پر از جمعیت شد. عبدالرّحمن به حاضران گفت: مردم شهرها دوست دارند به شهرخودبرگردندوپیش از آن میخواهند بدانند که امیر آنان کیست.
در این میان سعید بن زید(1)گفت: ما تو را شایسته خلافت میدانیم.
عبدالرّحمن گفت: جز این را بگویید.
عمّار گفت: «ان اردتَ ألّا یختلف المسلمون فبایع علیّآ؛ اگر میخواهی که مسلمانان دچار اختلاف نشوند، با علی بیعت کن».
مقداد بن اسود گفت: «صدق عمّار، إن بایعتَ علیّآ قلنا: سمعنا وأطعنا؛ عمّار راست گفت. اگر با علی بیعت کنی، میگوییم: شنیدیم و پذیرفتیم».
ابن ابیسرح(2)گفت: اگر میخواهی قریش دچار اختلاف نشود، با
1) سعید بن زید پسر عموی عمر بن خطّاب و شوهر خواهر او بود و پیش از عمر اسلامآورده بود. وی در سال 50 یا 51 از دنیا رفت. (الاستیعاب، ج 2، ص 615)
2) عبدالله بن سعد بن ابی سرح، برادر رضاعی عثمان بود. وی از دشمنان سرسخت رسولخدا صلی الله علیه و آله بود و آن حضرت را مورد استهزا قرار میداد؛ از این رو، رسول خدا صلی الله علیه و آله خون اورا هدر دانست. وی در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله از ترس، فراری بود و پس از مدّتی به مکّه آمدو به عثمان پناهنده شد. عثمان نیز او را پنهان کرده و در فرصتی مناسب نزد رسولخدا صلی الله علیه و آله آورد و برای او شفاعت کرد. رسول خدا صلی الله علیه و آله پس از سکوتی وی را عفو نمود. پساز خروج او و عثمان، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: سکوت من برای آن بود که کسی برخیزد و او راگردن بزند.او پس از آن به ظاهر اسلام آورد؛ ولی بعدآ مرتد شد و باز هم به ظاهر اسلام آورد. عثماندر زمان خلافتش وی را فرماندار مصر ساخت و بیدادگری او سبب شورش مصریان علیهعثمان شد. (ر.ک: اسدالغابه، ج 3، ص 153-156؛ انساب الاشراف، ج 5،ص 512؛ تاریخ طبری، ج 4، ص 367)
عثمان بیعت کن (ان أردتَ ألّا تختلف قریش فبایع عثمان).
عبدالله بن ابیربیعه(1)گفت: «صدق، إن بایعتَ عثمان قلنا: سمعنا
وأطعنا؛ او راست گفت؛ اگر با عثمان بیعت کنی میگوییم: شنیدیم وپذیرفتیم».
عمّار یاسر به ابن ابیسرح گفت: «متی کنت تنصح المسلمین؛ تو از کی خیرخواه مسلمانان شدهای؟!».
میان بنیهاشم و بنیامیّه گفتگو شد و عمّار یاسر به طرفداری از علی علیه السلام سخن گفت؛ برخی از قریش به او تاختند تا آنکه سعد بن ابی وقّاص به عبدالرّحمن گفت: «پیش از آنکه مردم در فتنه و آشوب گرفتار شوند، کار را تمام کن».
عبدالرّحمن نخست علی علیه السلام را فرا خواند و گفت: «علیک عهد الله ومیثاقه لتعملنّ بکتاب الله وسنّة رسوله وسیرة الخلیفتَیْن من بعده؛ بر تو باد به پیمان و میثاق الهی (که از تو میگیرم) به کتاب خدا و سنّت رسول خدا و سیره دو خلیفه پس از آن حضرت عمل نمایی».
1) عبدالله بن ابی ربیعه قرشی از سران قریش بود که در روز فتح مکّه اسلام آورد. او در روزفتح به امّ هانی - خواهر علی علیه السلام - پناه آورد و علی علیه السلام خواست او را بکشد، امّا أمّ هانیمانع شد. (الاستیعاب، ج 3، ص 896-897؛ اسدالغابه، ج 3، ص 128-129).
امیرمؤمنان علی علیه السلام پاسخ داد: «أرجوا أن أفعل وأعمل بمبلغ عملی وطاقتی؛ امیدوارم (علاوه بر عمل به کتاب خدا و سنت رسول خدا) به مقدار دانش و توانم (اجتهاد کنم و) عمل نمایم (نه به سنّت دو خلیفه پیشین)».
عبدالرّحمن پس از آن عثمان را فرا خواند و همین سخنان را به او گفت و عثمان پاسخ داد: «آری اینگونه عمل میکنم». سپس عبدالرّحمن با او بیعت کرد.(1)
مطابق نقل دیگر، علی علیه السلام (با صراحت) در پاسخ عبدالرّحمن گفت : «بل علی کتاب الله وسنّة رسوله واجتهاد رأیی؛ بلکه برابر کتاب خدا و سنّت رسولش و بر اساس اجتهادم عمل خواهم کرد». آنگاه به عثمان گفت و او پذیرفت. این درخواست را عبدالرّحمن سه بار مطرح ساخت و در هر بار علی علیه السلام همین پاسخ را داد و عثمان نیز پاسخ مثبتش را تکرار کرد؛ در نتیجه عبدالرّحمن دست در دست عثمان نهاد و گفت : «ألسّلام علیک یا أمیرالمؤمنین».(2)
در تاریخ یعقوبی تعبیر روشنتری آمده است. مطابق نقل وی، علی علیه السلام در پاسخ عبدالرّحمن گفت: «أسیر فیکم بکتاب الله وسنّة نبیّه ما
استطعتُ؛ تا جایی که توان دارم در میان شما به کتاب خدا و سنّت پیامبرش رفتار میکنم». ولی عثمان در پاسخ عبدالرّحمن گفت: «لکم أن أسیر فیکم بکتاب الله وسنّة نبیّه وسیرة أبیبکر وعمر؛ در میان شما برابر کتاب خدا و سنّت پیامبرش و سیره ابوبکر و عمر، رفتار خواهم کرد» و این درخواست از علی علیه السلام و عثمان دوبار تکرار شد و هر یک همان پاسخ را دادند و در بار سوم علی علیه السلام گفت: «با وجود کتاب خدا وسنّت پیامبرش نیازی به سیره هیچ کس نمیباشد ولی تو تلاش میکنی که امر خلافت را از من دور سازی» (انّ کتاب الله وسنة نبیّه لایحتاج معهما الی إجّیری أحد، أنت مجتهد أن تزوی هذا الأمر عنّی). سپس عبدالرّحمن به عثمان رو کرد و همان سخن را تکرار کرد، عثمان پذیرفت و در نتیجه با او بیعت کرد.(1)
مطابق نقلی که معتقدند طلحه نیز در جلسه شورا حضور داشت، عبدالرّحمن بن عوف به اعضای شورا گفت: شما امرتان را به سه نفر واگذار کنید. زبیر گفت: من رأی خود را به علی علیه السلام دادم و سعد گفت : من حقّ خود را به عبدالرّحمن واگذار کردم و طلحه گفت: من نیز سهم خود را به عثمان دادم. عبدالرّحمن گفت: من نیز از خلافت کنار میکشم و اما شما دو نفر کدام یک کنار میکشد؛ علی علیه السلام و عثمان هر دو ساکت شدند و عبدالرّحمن با هر دو در خلوت سخن گفت و پیمان
1) تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 162 .
گرفت که هر کدام را او امیر قرار داد، دیگری اطاعت کند و آنگاه (با همان ترفندی که گفته شد) با عثمان بیعت کرد.(1)
با انتخاب عثمان، اشراف قریش و طیف بنیامیّه خشنود شدند، زیرا عثمان از همان قبیله بود(2)و در عصر رسول خدا صلی الله علیه و آله و مدّت زمان
مسلمانی خود نیز، هرگز کسی از مشرکان و دشمنان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را به قتل نرسانده بود. در نتیجه طوائف مختلف قریش از او خاطره ناخوشایندی نداشتند. لذا نقل شده است که عبدالرّحمن هنگامی که با اعیان واشراف پیرامون خلافت مشورت کرد، دریافت کرد که اکثر آنان به عثمان مایلند.(3)
آثار این خشنودی بعدها در کلام ابوسفیان نیز بروز کرد. وی روزی با صراحت به عثمان گفت: «صارتْ إلیک بعد تَیْمٍ وعدِیٍّ، فأدرْها کالکُرة، واجعَلْ أوْتادها بنیاُمیّة، فانّما هو المُلک ولا أدری ما جنّة ولا نار؛ این خلافت پس از قبیله تَیْم (ابوبکر) و قبیله عدی (عمر) به تو رسیده است. اکنون آن را همچون گوی (میان قبیله خودت) بگردان و پایههای آن را بنیامیّه قرار ده (و بدان که) مسأله فقط، فرمانروایی است (نه
خلافت اسلامی) و من که بهشت و دوزخی را نمیشناسم!».(1)
مغیرة بن شعبه - که دشمنی او با اهلبیت علیهم السلام روشن است - نیز به عبدالرّحمن گفت: «کار خوبی کردی که با عثمان بیعت کردی» و به عثمان نیز گفت: «لو بایع عبدالرّحمن غیرک ما رضینا؛ اگر عبدالرّحمن با غیر تو بیعت میکرد، ما راضی نمیشدیم».(2)
ولی از سوی دیگر، علی علیه السلام و مسلمانان پاکباختهای همچون مقداد از این انتخاب ناخشنود بودند. طبری مینویسد: پس از آنکه عبدالرّحمن با عثمان بیعت کرد، علی علیه السلام خطاب به عبدالرّحمن گفت : «حَبَوْتَه حَبْودهر، لیس هذا أوّل یوم تظاهرتم فیه علینا، فصبْرٌ جمیل والله المستعان علی ما تصفون، والله ما ولّیتَ عثمان إلّا لیردّ الأمر إلیک؛... این نخستین بار نیست که شما بر ضدّ ما هم پیمان شدید. پس صبر نیکو خواهم کرد و در برابر آنچه انجام میدهید از خداوند یاری میطلبم؛ به خدا سوگند تو خلافت را به عثمان نسپردی، جز آنکه میخواهی او نیز آن را (پس از خود) به تو برگرداند».
عبدالرّحمن وقتی این سخنان را شنید، آن حضرت را تهدید کرد وگفت: «لاتجعل علی نفسک سبیلا؛ بر ضدّ خود راه اقدامی قرار مده (وسبب قتل خودت مشو)».
مقداد نیز پس از این ماجرا گفت: «ما رأیتُ مثل ما اُوتی إلی أهل هذا البیت بعد نبیّهم؛ من هرگز سراغ ندارم که با خاندانی مانند این خانواده پس از پیامبرشان رفتار شده باشد».
عبدالرّحمن به او نیز هشدار داد که مراقب باشد، فتنهانگیزی نکند!(1)
مطابق روایت دیگر، علی علیه السلام پس از تصمیم عبدالرّحمن و بیعت او با عثمان، فرمود: «خدعة وأیّما خدعة؛ خدعه و نیرنگ بود و چه خدعه ونیرنگ زشتی!».(2)
بلاذری مینویسد: اصحاب شورا با عثمان بیعت کردند، ولی علی علیه السلام بیعت نکرد؛ عبدالرّحمن خطاب به علی علیه السلام گفت: «بایع وإلّا ضربت عنقک؛ بیعت کن، وگرنه گردنت را میزنم».
به دنبال آن، علی علیه السلام از آن جلسه خارج شد و اصحاب شورا در پی او رفتند و با تهدید به وی گفتند: «بایع وإلّا جاهدناک؛ بیعت کن، در غیر این صورت با تو پیکار خواهیم کرد» در پی این تهدیدات، علی علیه السلام برگشت و با عثمان بیعت کرد.(3)
علی علیه السلام در گزارشی از ماجرای شورا، نخست چنین میگوید:«حتّی
إذا مضی لسبیله جعلها فی جماعة زعم أنّی أحدهم؛ (این وضع همچنان ادامه داشت) تا آنکه او (خلیفه دوم) به راه خود رفت و در این هنگام (ودر آستانه وفات) خلافت را در گروهی (به شورا) گذاشت که به پندارش من نیز یکی از آنان بودم».
سپس میافزاید: «فیالله وللشّوری، متی اعترض الرّیب فیَّ مع الأوّل منهم حتّی صرتُ اُقرَن إلی هذه النّظائر!؛ پناه بر خدا از این شورا! کدام زمان بود که در مقایسه من با نخستین آنان (ابوبکر و برتری من بر او) تردیدی وجود داشته باشد، تا چه رسد به اینکه مرا همسنگ امثال این افراد (اعضای شورا) قرار دهند».
آنگاه همراهی و ورود خود به شورا را بازگو میکند و میفرماید : «لکنّی أسففْتُ إذ أسفّوا، وطِرْتُ إذا طاروا؛ ولی من (به خاطر مصالح اسلام با آنها همراهی کردم) هنگامی که آنها پایین آمدند، پایین آمدم وهنگامی که پرواز کردند، پرواز نمودم».
سپس امیرمؤمنان علیه السلام به طور سربسته نتیجه شورا را بازگو میکند ومیگوید: «فصغا رجل منهم لضغنه، ومالَ الآخر لصهره، مع هَنٍ وهَن؛ سرانجام یکی از آنها به خاطر کینهاش از من روی برتافت و دیگری خویشاوندی را بر حقیقت مقدّم داشت و به خاطر دامادیش به دیگری (عثمان) تمایل پیدا کرد، علاوه بر جهات دیگر که ذکر آن خوشایند نیست».(1)
1) نهجالبلاغه، خطبه 3 .
برخی گفتهاند: مراد از کسی که به خاطر کینهتوزی از علی علیه السلام روی گردان بود، طلحه بود؛ ولی برخی دیگر معتقدند طلحه در آن جلسه نبود و مراد سعد بن أبیوقّاص است.(1)و امّا آن کس که به خاطر خویشاوندی به عثمان مایل شد، عبدالرّحمن بن عوف بود؛ زیرا همانگونه که پیش از این گفته شد، عبدالرحمن با «امّکلثوم» خواهر عثمان ازدواج کرده بود.
جمله «مع هنٍ وهَن» کنایه از امور زشتی است که نمیتوان به آن تصریح کرد(2)و شاید اشاره به انگیزه رأی عبدالرّحمن باشد که آن
حضرت به او گفته بود: رأی وی به عثمان برای این بود که عثمان نیز پس از خویش، خلافت را به وی بسپارد.
علی علیه السلام در ماجرای شورای شش نفره به خلافت نرسید و پس از اعتراض، با عثمان بیعت کرد؛ امّا نه از آن رو که او را شایسته این جایگاه بداند، بلکه آن حضرت برای جلوگیری از ایجاد آشوب و پرهیز از درگیری داخلی، راه همکاری را در پیش گرفت.
علی علیه السلام در خطبه 74 نهجالبلاغه این مسأله را به خوبی منعکس میسازد. ماجرای شأن ورود این خطبه از این قرار است :
ابن ابیالحدید معتزلی مینویسد: «پس از بیعت عبدالرّحمن وحاضران با عثمان، نخست علی علیه السلام از بیعت خودداری کرد و گفت : «شما را به خدا سوگند میدهم، آیا در آن روز که رسول خدا صلی الله علیه و آله میان مسلمانان پیمان برادری برقرار کرد، در میان شما کسی جز من وجود دارد که آن حضرت میان او و خودش پیمان برادری برقرار کند؟!» همگی پاسخ دادند: نه. سپس فرمود: «آیا در میان شما کسی جز من هست که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله درباره او گفته باشد: «من کنتُ مولاه فهذا مولاه» گفتند: نه.
آنگاه فرمود: «آیا در میان شما کسی جز من وجود دارد که پیامبر درباره او گفته باشد: «أنت منّی بمنزلة هارون من موسی إلّا أنّه لا نبیّ بعدی؛ تو نسبت به من، همانند هارون نسبت به موسی هستی، جز آنکه بعد از من پیامبری نیست». گفتند: نه.
سؤال کرد: «آیا در میان شما کسی هست که در ارتباط با ابلاغ سوره برائت مورد اعتماد قرار گرفته باشد و پیامبر خدا صلی الله علیه و آله درباره او فرموده باشد: این سوره را (برای قرائت بر مشرکان در سرزمین منا) جز من و یا مردی که از من است، نباید ابلاغ کند؟» همگی گفتند: نه.
فرمود: «آیا میدانید که اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله بارها از میدان جنگ فرار کردند، ولی من هرگز فرار نکردم؟» گفتند: آری.
فرمود:«کدامیک ازمابهرسولخدا صلی الله علیه و آله ازنظرخویشاوندی نزدیکتر است؟» گفتند: تو. اینجا بود که عبدالرّحمن بن عوف سخن علی علیه السلام را
قطع کرد و گفت: «ای علی! مردم جز به عثمان راضی نبودند، بنابراین، خودت رابه زحمت میندازودرمعرض خطر(شمشیر)قرارمده».
سپس عبدالرّحمن به گروه پنجاه نفری که سرکرده آنان «ابوطلحه انصاری» بود رو کرد و گفت: ای ابوطلحه! عمر چه دستوری به تو داده است؟ گفت: به من دستور داده آن کس که میان مسلمانان اختلاف بیندازد را به قتل برسانم.
عبدالرّحمن آنگاه رو به علی علیه السلام کرد و گفت: اکنون بیعت کن، وگرنه دستور عمر را درباره تو به اجرا خواهیم گذاشت!
علی علیه السلام فرمود: «لقد علمتم أنّی أحقّ النّاس بها من غیری؛ ووالله لاُسلمنَّ ما سَلِمت اُمور المسلمین، ولم یکن فیها جور إلّا علیَّ خاصّة، إلتماسآ لأجر ذلک وفضله، وزهدآ فیما تنافستموه من زُخْرفه وزِبْرجه؛ شما خوب میدانید که من از هر کس، به امر خلافت شایستهترم (ولی شما به خاطر آنکه مرا در مسیر منافع خود نمیبینید، مانع آن شدید) امّا به خدا سوگند! تا هنگامی که اوضاع مسلمین رو به راه باشد و تنها به من ستم شود، سکوت اختیار میکنم، تا از این طریق پاداش و فضل الهی را به دست آورم و در برابر زر و زیورهایی که شما به خاطر آن با یکدیگر رقابت دارید، پارسایی ورزیده باشم». سپس آن حضرت دست خود را دراز کرد و بیعت نمود.(1)
1) شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید، ج 6، ص 167-168. شرح خطبه 74. آن حضرت درطول خلافت عثمان بارها خلافکاریهای وی را متذکّر میشد و به تبعید ابوذر و اجحافعمّال او اعتراض میکرد. هر چند تلاش داشت به وحدت امّت اسلامی آسیبی نرسد.
روشن است که علی علیه السلام حاضر نیست برای رسیدن به خلافت - که حقّ اوست - از هر ابزاری استفاده کند و با درگیری و لشکرکشی آن را به دست آورد. او ظلم بر خود را برای جلوگیری از تفرقه و نابودی اصل اسلام تحمّل میکند. امّا از یکسو، با امتناع نخستین خود و احتجاج با اصحاب شورا حقّانیت خود را بار دیگر در تاریخ ثبت کرد و از سوی دیگر، خشونت برخی از صحابه و کینهتوزی آنان را برای آیندگان به تصویر کشید.
مطابق نقل طبری وابن اثیر، روزی که برای عثمان بیعت گرفته شد، طلحه وارد مدینه شد؛ به او گفته شد: با عثمان بیعت کن! گفت: آیا همه قریش راضیاند؟ گفتند: آری.
آنگاه طلحه نزد عثمان آمد و گفت: آیا مردم با تو بیعت کردند؟ عثمان پاسخ داد: آری. طلحه گفت: من نیز از آنچه مردم انجام دادند، روی گردان نخواهم شد. و در پی آن، با عثمان بیعت کرد.(1)
ولی بلاذری مینویسد: طلحه در منطقه «سَرات»(2)برای رسیدگی به
اموالش رفته بود و پس از ضربت خوردن عمر، فرستادهای با شتاب به سوی وی رفت و او را از ماجرا باخبر ساخت؛ طلحه نیز به سرعت به سوی مدینه حرکت کرد، امّا زمانی رسید که مردم با عثمان بیعت کرده بودند. طلحه با دیدن این ماجرا در خانه خود نشست و بیرون نیامد وگفت: «مثلی لایفتأت علیه ولقد عجلتم وأنا علی أمری؛ نسبت به من نباید خودرأیی میشد (و نباید بدون حضور من تصمیم گرفته میشد) شما عجله کردید در حالی که من در پی کارم رفته بودم».
عبدالرّحمن که از این ماجرا مطّلع شد، به نزد طلحه رفت، حرمت اسلام را نزد وی بزرگ شمرد و او را از ایجاد تفرقه پرهیز داد (و وادار به بیعت کرد).(1)
با آگاهی از تاریخ شورای شش نفره و نحوه انتخاب عثمان چند نکته قابل توجّه است :
1) انساب الاشراف، ج 5، ص 505 .
عباده را از رسیدن به خلافت دور داشتند(1)، امّا در اینجا آرزو میکرد که
سالم زنده بود تا خلافت را بیتردید به او میداد، با آنکه به تصریح مورّخان و رجالشناسان «سالم» اهل فارس بود.(2)
علاوه بر آن، فضایلی که از ابوعبیده جرّاح و سالم ذکر کرده وتصریح نمود اگر آنان زنده بودند - به سبب این فضایل - خلافت را به آنها میسپرد، بیش از آن را علی علیه السلام دارا بود، امّا حاضر نشد، به این حق اعتراف کند و آن حضرت را به خلافت معرّفی نماید.
همچنین اگر ملاک سابقه و شایستگی - بدون ملاحظه قومیّت - باشد، عمّار یاسر نیز از مجاهدان و سابقین در اسلام است و پدر و مادرش زیر شکنجه شهید شدند، چرا از او نامی نبرده است؟!
به نظر میرسد برجستگی این دو تن، همراهی آنان با خلیفه در ماجرای سقیفه بود(3)، او حتّی خالد بن ولید را شایسته خلافت
میدانست، با آنکه خالد از سابقین در اسلام نبود و ماجرای کشتن مالک بن نویره و همبستری با همسرش در همان شب در زمان ابوبکر، توسّط خالد، چنان عمر را خشمگین کرده بود که معتقد بود او باید رجم شود، ولی ابوبکر موافقت نکرد.(4)با این حال، او را شایسته خلافت میشمرد!
1) تاریخ طبری، ج 3، ص 221؛ صحیح بخاری، ج 8، ص 27 (برای آگاهی بیشتر به کتاب«مشروعیت سقیفه» از همین مجموعه مراجعه کنید).
2) ر.ک: اسدالغابة، ج2، ص155؛ الاستیعاب، ج2، ص567؛ الطبقات الکبری، ج 3، ص62.
3) ر.ک: «مشروعیت سقیفه» از همین مجموعه.
4) .ر.ک:کاملابناثیر،ج2،ص359؛البدایةوالنهایة،ج6،ص323؛تاریخطبری،ج3،ص280.
اگر خوشبینانه قضاوت کنیم، باید گفت: چون خلیفه دوم روحیهای تند و خشن داشت، نمیتوانست مردی را که دارای روحیه نرم و شوخطبعی است بپسندد؛ ولی روشن است که علی علیه السلام نسبت به مسلمانان و مؤمنان مهربان و خوشرو بود، ولی در برابر متجاوزان، معاندان و ستمگران سخت و نستوه. این روحیهای است که آن حضرت هم در عصر رسول خدا صلی الله علیه و آله و هم بعدها در طول خلافت پنجساله خود نشان داد و این چیزی است که قرآن به آن دستور داده است.
علاوه بر آن، بهانه عدم تحمیل خلیفه بر مردم نیز پذیرفته نیست؛ زیرا اوّلا؛ خود عمر در ماجرای سقیفه، خلافت ابوبکر را بر مردم تحمیل کرد. ثانیآ؛ توده مردم به علی علیه السلام علاقمند بودند و از خلافت او استقبال میکردند.
1) (وَأَمْرُهُمْ شُورَی بَیْنَهُمْ) (شوری، آیه 38) (وَشَاوِرْهُمْ فِی الاَْمْرِ) (آل عمران،آیه 159).
خلیفه دوم خود پس از مشورت با بزرگان و مردم، کسی را به عنوان خلیفه معرّفی کند. نه آن را به شورایی بسپارد آن هم مرکب از چند نفر محدود.
در حقیقت، کار خلیفه دوم از قسم مشورت نیست؛ بلکه تشکیل هیأت انتصابی جهت مشورت میان خود و تعیین خلیفه است و با مشورت مورد نظر اسلام متفاوت است.
از سوی دیگر، این نوع تشکیلات نه از قسم مراجعه به آرای عمومی است و نه مراجعه به خبرگان امّت. زیرا در این صورت باید دیگر بزرگان مهاجر و انصار نیز مورد مشورت ومراجعه قرار میگرفتند و محدوده آن در شش نفر خلاصه نمیشد.
مبنای گزینش برخی از این افراد نیز بیشتر به جریان قبایلی و قومی شبیه است تا شایسته گزینی. گویا خلیفه دوم از سه قبیله بانفوذ قریش یعنی بنیهاشم، بنیامیه و بنیزهره افرادی را برای این شورا برگزید؛ چرا که خود وی (مطابق بعضی از نقلها) پارهای از عیوب برای برخی از افراد شورا برشمرد که نشان از ضعف مدیریت و عدم شایستگی آنان در خلافت است.
مثلا درباره زبیر گفت: تو یک روز انسان و روز دیگر شیطانی؛ وسعدبنابیوقّاص را کارآزموده جنگی دانست، نه شایسته خلافت؛ به عبدالرّحمن گفت: خلافت به انسان ضعیفی مانند تو نمیرسد و عثمان را کسی دانست که بنیامیّه را بر گُرده مردم سوار میکند و به سبب ستم
آنان، و شورش همگانی خود را به کشتن میدهد و طلحه را تحت فرمان همسرش معرّفی کرد. (مدارک آن گذشت).
ممکن است اعضای شورا نتوانند بر سر انتخاب خلیفه به توافق برسند، در این صورت میتوانست خلیفه ساز و کار مناسبی دیگر را پیش بینی کند، نه دستور قتل شش تن از صحابه رسول خدا صلی الله علیه و آله را صادر نماید.
علاوه بر آن، در صورتی که بعضی از اعضا با خلیفه منتخب موافق نباشد و بیعت نکند، چرا باید گردن او زده شود. زیرا بیعت نکردن با خروج بر ضدّ خلیفه متفاوت است، همانگونه که در زمان خلافت علی علیه السلام افرادی مانند سعد بن ابیوقّاص، عبدالله بن عمر، حسّان بن ثابت و زید بن ثابت با آن حضرت بیعت نکردند، امّا علی علیه السلام آنها را آزاد گذاشت.(1)
1) ر.ک: تاریخ طبری، ج4، ص 429-430؛ کامل ابن اثیر، ج 3، ص 191 .
نخستین خود را با جمله اخیر نقض میکند!
دادن حقّ رأی نهایی - در صورت تساوی - به عبدالرّحمن بن عوف نیز سؤال برانگیز است. او در حالی عبدالرّحمن را صاحب این امتیاز کرد که هرگز عبدالرّحمن در سابقه و فضایل و شایستگی به علی علیه السلام نمیرسید. اگر امتیازات به سبب سابقه و جهاد است، باید کفّهای که علی علیه السلام در آن است سنگینتر باشد.
گزینش اعضای شورا به گونهای بود که از آغاز محرومیّت علی علیه السلام از خلافت قابل پیشبینی بود؛ همانگونه که خود آن حضرت بیان کرد. زیرا از یک سو، سعد بن ابیوقّاص وعبدالرّحمن بن عوف هر دو از یک قبیله بودند و آنان با یکدیگر متّحد بودند. از سوی دیگر، رسول خدا صلی الله علیه و آله میان عثمان و عبدالرّحمن عقد اخوّت بسته بود(1)و همچنین عبدالرّحمن داماد عثمان نیز بود.
طلحه نیز از قبیله «تَیْم» بود؛ از همان قبیله خلیفه اوّل. علاوه بر آن، داماد ابوبکر نیز بود، زیرا امّکلثوم دختر ابوبکر و خواهر عایشه همسر او بود(2). روشن است از نظر تمایلات قبیلهای با توجّه به آنچه در سقیفه اتفاق افتاد، او به علی علیه السلام متمایل نباشد. بنابراین، تنها زبیر که مادرش (صفیّه) از بنیهاشم و پسر عمّه علی علیه السلام بود، میتوانست به علی علیه السلام متمایل باشد.
همانگونه که گذشت عبّاس عموی پیامبر صلی الله علیه و آله نیزازعلی علیه السلام خواست وارد شورا نشود، چرا که به اعتقاد او خلافت را به علی علیه السلام نمیدادند.
بنابراین، نحوه چینش این افراد به گونهای بود که کارشناسان پیشبینی میکردند، ردای خلافت بر اندام عثمان پوشانده شود.
جالب آنکه خود خلیفه دوم نیز پیشبینی خلافت عثمان را میکرد!
ابن سعد در کتاب الطبقات مینویسد: «سعید بن عاص اموی میگوید: در زمان خلافت عمر نزد او آمدم و تقاضا کردم مقداری بر زمین خانهام بیفزاید. عمر فردای آن روز با من به خانهام آمد و با پای خود خطی کشید و مقداری بر زمین خانهام افزود. گفتم: ای امیرمؤمنان! بیشتر به من زمین بدهید که اهل و عیال من زیادند! گفت : اکنون همین مقدار برای تو کافی است، ولی این سخن را پنهانی به تو میگویم که به زودی، پس از من کسی حاکم خواهد شد که رعایت پیوند خویشاوندی تو را خواهد نمود و خواسته تو را برآورده خواهد ساخت (... سیلی الأمر بعدی من یصل رحمک ویقضی حاجتک).
سعید میافزاید: «دوره حکومت عمر صبر کردم، تا آنکه عثمان خلیفه شد و به حکم شورا به خلافت رسید. او رعایت خویشاوندی مرا کرد و بسیار به من احسان نمود و خواسته مرا برآورده ساخت».
احسان عثمان به سعید بن عاص، تا آنجا بود که وی را پس از عزل ولید بن عقبه، به فرمانداری کوفه منصوب کرد.(1)
1) الطبقات الکبری، ج 5، ص 23 (با اندکی تلخیص).
البته جای شگفتی نیست که خلیفه دوم چنین پیشبینی درباره عثمان نماید و با نقشه حسابشدهای او را به خلافت برساند. زیرا مطابق بسیاری از نقلها، ابوبکر در حال احتضار عثمان را احضار کرد تا وصیّتی در امر خلافت بنویسد. به او گفت: «بنویس بسم الله الرّحمن الرّحیم، این وصیتی است که ابوبکر به مسلمانان نموده است. امّا بعد...
ابوبکر در همین حال بیهوش شد، ولی عثمان خودش این جملهها را نوشت :
«امّا بعد، فإنّی قد استخلفتُ علیکم عمر بن الخطّاب، ولم آلُکُم خیرآ؛ من عمر بن خطّاب را بر شما خلیفه قرار دادم و از هیچ خیر و خوبی در حقّ شما فروگذار نکردم!».
هنگامی که عثمان این جملات را نوشت، ابوبکر به هوش آمد و گفت: بخوان و او همه آنچه خود نوشته بود را نیز خواند؛ ابوبکر تکبیر گفت و سپس افزود: من تصوّر میکنم (این که عجله کردی و خلافت را به نام عمر نوشتی برای این بود که) ترسیدی اگر من به هوش نیایم و بمیرم، مردم دچار اختلاف شوند. عثمان گفت: آری، چنین بود. ابوبکر در حقّ او دعا کرد!(1)
خلیفه دوم از یک سو تصریح به نام عثمان نمیکند، تا متّهم به
1) تاریخ طبری، ج 3، ص 439 ؛ کامل ابن اثیر، ج 2، ص 425 ؛ همچنین ر.ک: انسابالاشراف، ج 10، ص 88-89 ؛ تاریخ الاسلام ذهبی، ج 3، ص 117 ؛ الطبقات الکبری،ج 3، ص 149 ؛ کنزالعمّال، ج 5، ص 676 .
جانبداری نشود، اما از سوی دیگر محبّت و احسان عثمان در سال 13 هجری را در سنه 23 جبران میکند: (هَلْ جَزَاءُ الاِْحْسَانِ إِلاَّ الاِْحْسَانُ).
نخست آنکه : آن حضرت خود را شایسته امامت و خلافت میدانست و لازم میدید در آن جلسه شرکت کند و با استدلال، حقّانیت خود را اثبات نماید و در صورت عدم مشارکت ممکن بود گفته شود که او چون خود را لایق این جایگاه نمیدید، در آن شرکت نکرد و یا اگر میآمد، ما او را خلیفه میکردیم. روشن است مردی مانند آن حضرت که معتقد است از هر کسی به جانشینی رسول خدا صلی الله علیه و آله شایستهتر است و معتقد بود از روز پس از وفات آن حضرت، باید در جایگاه رهبری مردم قرار گیرد، ولی او را سالها از این منصب دور نگه داشتهاند، از این فرصت استفاده کند و برای مقام رفیع امامت امّت تلاش نماید. این تلاش و شرکت، یک بار دیگر حقّانیت او را در دستیابی به آن جایگاه روشن ساخت و همچنین سیاست خلیفه دوم و ترفند برخی از اعضای شورای منتخب را برای محروم ساختن وی از این جایگاه نمایان کرد. و این نکته مهمّی برای ثبت در تاریخ و قضاوت آیندگان است.
دوم آنکه : خود آن حضرت علت حضورش را در آن جلسه برای دوری از تفرقه دانست. به این معنا که امیرمؤمنان علی علیه السلام همچون
گذشته مصلحت اسلام و وحدت و یکپارچگی جامعه اسلامی را مورد لحاظ قرار داد و برای اجتناب از ایجاد تشتّت و تفرقه و کمک به وحدت مسلمانان از عزلت و مخالفت و موضعگیری دوری جست وبه شورای منتخب پیوست.
این گروهِ دور مانده از منصبهای اجتماعی و دشمنان اسلام ورسول خدا صلی الله علیه و آله در علی علیه السلام چه میدیدند که با خلافت او مخالف بودند و در عثمان چه ویژگیهایی را نشان داشتند که یکپارچه از او طرفداری میکردند. این مسائل را تاریخ به مرور زمان پاسخ داد وحیف و میلهای اشراف قریش در خلافت عثمان و مخالفت و نبرد آنان با علی علیه السلام در عصر خلافت آن حضرت، به روشنی از نیّات آنان پرده برداشت.
شیخ محمد عبده دانشمند معروف اهل سنّت و شارح برجسته نهجالبلاغه در توضیح خطبه 74 نهجالبلاغه مینویسد: «بیعت عثمان صحنه مبارزه میان حکومت قبایلی قریش - همان کسانی که
سختترین جنگها را بر ضدّ اسلام راه انداختند - و میان توده مردمی بود که با شور و اشتیاق اسلام را پذیرفته بودند. آنان که برای عثمان خلافت را آماده ساختند و آنان که از بیعت وی پشتیبانی کردند، کسانی بودند که از خلافت فقط امارت قریش میفهمیدند نه غیر آن. و هرگز در محاسبات آنان خلافت به عنوان ریاست اسلامی که باید از مستضعفان حمایت کند و از محرومان دفاع نماید، نبوده است...».
سپس میافزاید: «آن گفتگویی که در بیرون منزلی که برای تعیین خلیفه اجتماع کردند میان مردم صورت گرفت به خوبی گواهی میدهد که توده مردم با علی علیه السلام بودند، ولی مردانی از قریش که پیش از این با پیامبر صلی الله علیه و آله جنگیدند - فقط این گروه - ضدّ علی علیه السلام بودند».
آنگاه در یک جمله کوتاه مینویسد: «وبنفس العصبیّة والحقد اللَّذیْن حاربوا بهما محمّدآ، حاربوا بهما علیّآ؛ آنان با همان «تعصّب» و «کینهای» که با محمّد جنگیدند، با همان دو انگیزه با علی علیه السلام مخالفت نموده و پیکار کردند».
شیخ محمد عبده آنگاه آن گفتگوها را نقل میکند (که ما آن را به نقل از طبری ذکر کردهایم) و در پایان مینویسد: «ولی در نهایت عبدالرّحمن قرشی با عثمان بیعت کرد و هنگامی که عمّار ناراحت از آنجابرخاست،تمامی قریش به اوتوهین کردندواوراازخودراندند».(1)
1) شرح نهجالبلاغه عبده، ص 176 .
از سوی دیگر، عبدالرّحمن میدانست که علی علیه السلام مرد حقّ است و حاضر نیست برای رسیدن به خلافت از خلافگویی استفاده کند؛ امروز وعده عمل به سیره ابوبکر و عمر دهد و فردا که به حکومت رسید، مطابق نظر خویش عمل نماید. پس از شنیدن جواب منفی از علی علیه السلام عثمان را فراخواند و همین شرایط را برای او مطرح ساخت و در پی شنیدن جواب مثبت با او بیعت نمود. اینجاست که علی علیه السلام با صراحت این طرح را خدعهای مینامد.
در اینجا دو نکته دیگر نیز قابل توجّه است :
نخست آنکه : هر چند عثمان وعده داد که مطابق سیره ابوبکر و عمر عمل نماید، ولی تاریخ نشان میدهد که او هرگز چنین نکرد. از جمله آنکه وی حکم بن ابیالعاص و پسرش مروان را که رانده شده وتبعیدی رسول خدا صلی الله علیه و آله بودند و ابوبکر و عمر نیز اجازه ورود به مدینه را به آنها ندادند، مورد محبّت قرار داد؛ آنها را وارد مدینه ساخت و عطایایی به آنان بخشید و حتّی مروان را مشاور اعظم خود قرار داد.(1)
علاوه بر آن، با بذل و بخشش بیتالمال به خویشاندان و گماردن افراد ناصالح از خویشان خود به مناصب نیز، از سیره گذشتگان تخطّی کرد.(2)
دیگر آنکه : علی علیه السلام معتقد بود، عبدالرّحمن به آن انگیزه که عثمان پس از خودش، او را خلیفه قرار دهد، با وی بیعت نمود و آنگاه فرمود : «والله کل یومٍ هو فی شأن؛ خداوند هر روز در شأن و کاری است»(3)
اشاره به اینکه خداوند نمیگذارد تو به مقصودت برسی.
جالب آنکه پس از مدّتی میان عبدالرّحمن و عثمان اختلاف افتاد. ابن عبد ربّه مینویسد: «پس از آنکه عثمان جوانان ناشایست از خاندان
خود را به امارت شهرها برگزید و آنان را بر بزرگان اصحاب برتری داد؛ به عبدالرّحمن اعتراض شد که این نتیجه تصمیم توست. عبدالرّحمن گفت: من گمان نمیکردم، چنین شود. آنگاه به نزد عثمان رفت و او را مورد سرزنش قرار داد و به او گفت: من خلافت را به تو واگذار کردم به این شرط که در میان ما به سیره ابوبکر و عمر رفتار کنی؛ ولی تو با سیره آنان مخالفت کردی و به خاندانت توجّه ویژه نمودی و آنان را بر گرده مسلمانان مسلّط ساختی!
عثمان پاسخ داد: عمر دست خویشاوندانش را برای خدا از حکومت قطع کرد و من نیز به خاطر خدا به آنان مهربانی میکنم و بذل و بخشش مینمایم (هر دو به خاطر خداست!!).
عبدالرّحمن ناراحت شد و گفت: «للهِِ علیَّ أن لا اکلّمک أبدآ؛ با خدا پیمان میبندم که هرگز با تو سخن نگویم» و همینگونه نیز عمل کرد و تا هنگام مرگ با عثمان سخن نگفت. حتی وقتی که بیمار بود و عثمان به عیادتش آمد، عبدالرّحمن چهرهاش را به سمت دیوار کرد و با او سخن نگفت.(1)
بنابر نقل بلاذری، عبدالرّحمن وصیت کرد پس از مرگش عثمان بر او نماز نگذارد. از این رو، پس از مرگ عبدالرّحمن، زبیر بر او نماز خواند و برخی میگویند سعد بن ابیوقّاص بر او نماز گذارد.(2)
همانگونه که در تاریخ خواندیم، این بار نیز علی علیه السلام با میل ورغبت با خلیفه وقت بیعت نکرد و در واقع بیعت او زیر سایه تهدید صورت گرفت و آن حضرت برای حفظ وحدت مسلمین آن را پذیرفت. بنابراین، میتوان گفت: از نظر علی علیه السلام که میزان حقّ ومصداق اتمّ حدیث ثقلین است، خلافت عثمان مشروعیّت نداشت، با نوعی نیرنگ انجام پذیرفت و با تهدید اِعمال شد.
پیآمدهای شورای شش نفره و انتخاب عثمان نیز در تحوّلات تاریخ اسلام قابل دقّت و بررسی است.
نخستین رهآورد کار خلیفه دوم این بود که آن پنج نفر خود را همطراز علی علیه السلام و شایسته تصدی امر خلافت دیدند. بعدها نیز باقیمانده آن گروه، به عنوان افرادی که عضو شورای شش نفره بودند، دارای اهمیتی در جامعه اسلامی شدند. از این رو، در زمان خلافت علی علیه السلام معاویه نامهای به زبیر مینویسد و از او میخواهد به شام برود تا خود و مردم شام با او به عنوان خلیفه بیعت کنند.(1)
در پارهای از نقلهای تاریخی آمده است که معاویه به زبیر نامه نوشت که من برای تو و بعد از تو برای طلحه بیعت گرفتهام، بنابراین عراق را از دست ندهید.(2)
پی آمد بسیار تأسّفبار دیگر شورا که با انتخاب عثمان اتفاق افتاد، تقویت جبهه بنیامیّه بود. آنان که دشمنان قسمخورده رسول خدا صلی الله علیه و آله بودند و پس از فتح مکه و در لوای پیروزی چشمگیر اسلام به ظاهر مسلمان شده بودند، ناگهان قدرت یافتند. مروان بن حکم مشاور اعظم عثمان شد و معاویه بیش از گذشته در شام تقویت گردید. و افرادی مانند عبدالله بن عامر و عبدالله بن ابیسرح که در جبهه مخالف اسلام بودند و خون برخی از آنان را پیامبر صلی الله علیه و آله هدر اعلام کرده بود و از ترس اسلام آورده بودند و همچنین ولید بن عقبه که آیه 6 سوره حجرات(1)
درباره او نازل شده، به فرمانداری شهرها منصوب شدند. صحابی معروفی چون ابوذر به ربذه تبعید شد و در غربت جان داد(2)و صحابی جلیل القدری همچون عبدالله بن مسعود مورد آزار و توهین و ضرب وشتم قرار گرفت.(3)
خلیفه دوم با آنکه پیش بینی میکرد اگر عثمان خلیفه شود، خویشاوندان خود را بر مردم مسلّط میسازد، ولی طرح خلافت را به گونهای چید که از آن عثمان بیرون آید.
روشن است که تقویت جبهه اموی فرجامی همچون جنگهای جمل و صفین را در پی داشت و سبب تضعیف حکومت اسلامی علی علیه السلام شد. چرا که در ماجرای جنگ جمل، مروان بن حکم و برخی دیگر از امویان حضور داشتند و معاویه نیز طلحه و زبیر را تحریک به برپایی آن جنگ کرد.
جنگ صفین نیز محصول طغیان معاویه و جبههگیری او در برابر علی علیه السلام بود. از دل آن جنگ، خوارج برآمدند و جنگ نهروان پیش آمد و ابن ملجم خارجی قاتل علی علیه السلام شد.
با شهادت آن حضرت و خیانت برخی از یاران امام حسن علیه السلام ، زمینه هجوم و لشکرکشی معاویه فراهم شد و در نهایت موفق شد زمام حکومت را به دست گیرد و حکومت اموی را بنیان نهد که یکی از عواقب شوم آن، ولایتعهدی یزید و در نهایت حکومت او بود که شهادت امام حسین علیه السلام و ماجرای کربلا، حمله به مدینه و آتش زدن کعبه را در پی داشت.
اگر سیر تاریخی کربلا و عاشورا را پیگیری کنیم سرِ آن رشته، به شورای شش نفره میرسد که خلافت عثمان و سپس تقویت جبهه اموی را در پی داشت و هنوز که هنوز است رنج آن زخم عمیق بر اندام تاریخ اسلام نمایان است و آثارش تاکنون نیز باقی است.
نتیجه آنکه، پیامد کوتاه مدت شورای شش نفره، خلافت عثمان، رواج تبعیض و خویشاوند سالاری و تقویت جبهه اموی در عصر
زمامداری او بود و پیامد درازمدّت آن - که هنوز اسلام و امّت اسلامی از آن رنج میبرد - تضعیف جبهه اهلبیت علیهم السلام ، شورش علیه امیرمؤمنان علی علیه السلام و سلطه فرزندان ابوسفیان و مروانیان بر جان و مال مردم و تاخت و تاز علنی به ارزشهای اسلامی بود.
داستان جعل حدیث در عصر معاویه(1)و بدعتهای فراوان در دین
در عصر او و فرزندش یزید، لعن و ناسزاگویی علنی به علی علیه السلام بر فراز منابر و ماجرای غمانگیز کربلا و آثار مخرّب فرهنگی حکومت آنان و ایجاد شکاف و اختلاف در میان مسلمانان و پدیدآمدن فرقههای گوناگون همه و همه از آثار درازمدّت شورای شش نفره است که همچنان امّت اسلامی از آن رنج برده و بار آن تصمیمِ ناصواب، بر دوش امت سنگینی میکند. (بررسی این پیامدها خود کتاب مستقلی را میطلبد).
پایانبخش این بحث، سخن ابن ابیالحدید معتزلی است؛ او درباره شورای شش نفره مینویسد: «... فإنّ ذلک کان سبب کلّ فتنة وقعت وتقع إلی أن تنقضی الدّنیا؛ سبب ایجاد هر فتنهای که واقع شده و تا پایان دنیا واقع خواهد شد، همان شوراست».(2)
در این نوشتار، یکی دیگر از مسائل سؤال برانگیز در تاریخ اسلام مورد بحث قرار گرفت و آن شورای شش نفرهای بود که توسّط خلیفه دوم برای تعیین خلیفه بعدی تشکیل شد. این مسأله از این نظر سؤال برانگیز است که عمل خلیفه دوم مطابق موازین شناخته شدهای نبود. زیرا نه با عمل رسول خدا صلی الله علیه و آله هماهنگی داشت و نه با سیره خلیفه اوّل. علاوه بر آن، با نگاه دقیقتر، از قبیل مشورت مورد نظر اسلام و مورد عمل پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز نبود. زیرا، دراین صورت لازم بود که خلیفه دوم خود پس از مشورت با بزرگان قوم کسی را به صراحت به عنوان خلیفه بعدی معرفی نماید.
پرسش دیگر اذهان جستجوگر آن است که چرا خلیفه دوم تعیین خلیفه را فقط به شورایی شش نفره واگذار کرد در حالی که بزرگان اصحاب دیگری نیز بودند که میتوانستند در آن مجموعه قرار گیرند؟
از سوی دیگر، طبق مدارک معروف اهل سنت روشن شد که خلیفه دوم اعضای شورا را به گونهای انتخاب کرد که پیشبینی میشد علی علیه السلام از این حق محروم شود و خلافت به عثمان برسد و نه تنها عبّاس و خود علی علیه السلام آن را پیشبینی میکردند، بلکه جلوتر از آن عمر مژده آن را به سعید بن عاص داده بود!
خلیفه با این گزینش هم پاداش محبّت عثمان را داد و هم ظاهرآ اتّهام جانبداری را از خود مرتفع ساخت!
پرسش دیگر این بود که امر خلیفه به قتل هر شش نفر در صورت عدم موفقیت در تعیین خلیفه به مدّت سه روز و همچنین قتل اقلیّت در صورت مخالفت با منتخب اکثریت، از چه مبنای دینی تبعیّت میکند؟ باور ما آن است که چنین فرمانی از روحیه تند خلیفه - که عمری را با آن سپری کرد - نشأت گرفته و از مبنای عقلانی و شرعی برخوردار نبوده است.
برتری رأی عبدالرّحمن بر سایر آرا - در صورت تساوی - ابهام دیگر آن ماجراست و شاید سازوکاری برای تقویت جبهه عثمان بود.
سیاست عبدالرّحمن و ترفند او برای محرومیّت علی علیه السلام وگزینش عثمان، کامل کننده جهتگیری خلیفه دوم بود. او شرطی را برای بیعت با آن حضرت مطرح ساخت که میدانست علی علیه السلام زیر بار آن نخواهد رفت؛ زیرا علی علیه السلام نه تنها اعلم آنان و آگاه به کتاب خدا وسنّت نبوی بود و خود میدانست چگونه عمل نماید، علاوه بر آن، منتقد سیره دو خلیفه گذشته نیز بود و نمیتوانست شرط پیروی از سیره آن دو تن را بپذیرد؛ وعبدالرّحمن نیک میدانست که علی علیه السلام بر اصول و ارزشها پایداری میکند و حاضر نیست همچون بسیاری از سیاستمداران عالم وعده دروغین بدهد، تا به خلافت دست یابد و پس از تصاحب آن منصب، راه خود را برود. بنابراین، او نیز با سیاستی دیگر، علی علیه السلام را از رسیدن به خلافت بازداشت.
همچنین بحث ورود آن حضرت به شورا مطرح شد و گفته شد آن
حضرت همانند گذشته چون خود را شایسته آن جایگاه میدانست، لازم دید در آن جلسه شرکت کند و برای حقّانیت خود استدلال نماید. علاوه بر آن، کمک به وحدت جامعه اسلامی دلیل دیگر آن حضرت برای مشارکت در شورا بود.
در بخشی دیگر، ویژگیهای اطرافیان عثمان وعلی علیه السلام را بررسی کردیم؛ عمده حامیان عثمان از قریش و اشراف، کسانی بودند که دشمنی آنان با رسول خدا صلی الله علیه و آله و اسلام روشن بود و جز با ترس و یا طمع اسلام نیاوردند. آنان به خلافت به چشم امارت و سلطنت نگاه میکردند، نه جایگاه ترویج دین و پایگاه نشر قرآن و معارف الهی. ولی طرفداران علی علیه السلام مسلمانان باسابقه و زجر کشیده و کسانی بودند که دل در گروِ دین و سربلندی مکتب اسلام داشتند و خلافت را بستری جهت خدمت به محرومان و نشر اسلام میدانستند.
سخن آخر آنکه، از آثار شورای شش نفره، تقویت جبهه اموی در عصر عثمان بود. آثار کوتاه مدت و دراز مدّت آن بررسی گردید و روشن شد که فتنههای بعد در جهان اسلام ریشه در آن دارد و امّت اسلامی هنوز هم زخم خورده آن شورا و آن انتخاب ناصواب است.
پایان
قرآن کریم.
نهج البلاغه (با تحقیق دکتر صبحی صالح)
الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ابوعمر یوسف بن عبدالله بن محمد بن عبدالبر، تحقیق علی محمد البجاوی، دارالجیل، بیروت، چاپ اوّل، 1412ق.
اسدالغابة فی معرفة الصحابة، عزّالدین بن الاثیر الجزری، دارالفکر، بیروت، 1409ق.
الاصابة فی معرفة الصحابة، احمد بن علی بن حجر عسقلانی، تحقیق عادل احمد عبدالموجود، دارالکتب العلمیة، بیروت، چاپ اوّل، 1415ق.
الاشتقاق، ابن درید، مکتبة المثنی، بغداد، 1399ق.
الامامة والسیاسة، ابومحمد عبدالله بن مسلم بن قتیبه دینوری، تحقیق علی شیری، دارالأضواء، بیروت، چاپ اوّل، 1410ق.
أنساب الاشراف، احمد بن یحیی بن جابر بلاذری، تحقیق سهیل زکار، دارالفکر، بیروت، چاپ اوّل، 1417ق.
البدء والتاریخ، مطهر بن طاهر مقدس حنفی، بورسعید، مکتبة الثقافة الدینیة.
البدایة والنهایة، ابن کثیر دمشقی، دارالفکر، بیروت، 1407ق.
تاج العروس، محبّ الدین زبیدی، دارالفکر، بیروت، 1414ق.
تاریخ الاسلام، شمس الدین محمد ذهبی، تحقیق عمر عبدالسلام، دارالکتاب العربی، بیروت، چاپ دوم، 1413ق.
تاریخ طبری، محمد بن جریر طبری، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، دارالتراث، بیروت، چاپ دوم، 1387ق.
تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر دمشقی، دارالفکر، بیروت، 1415ق.
تاریخ المدینة، ابن شبه نمیری، تحقیق فهیم محمد شلتوت، دارالفکر، 1410ق.
تاریخ یعقوبی، احمد بن ابییعقوب (معروف به ابن واضح) دار صادر، بیروت.
تجارب الامم، ابوعلی مسکویه، تحقیق ابوالقاسم امامی، نشر سروش، تهران، چاپ دوم، 1379ش.
تفسیر ابن کثیر (تفسیر القرآن العظیم)، ابن کثیر دمشقی، دارالکتب العلمیة، بیروت، 1419ق.
الدر المنثور، جلال الدین سیوطی، کتابخانه آیت الله مرعشی، قم، 1404ق.
السیرة النبویة (معروف به سیره ابن کثیر)، ابن کثیر دمشقی، تحقیق مصطفی عبدالواحد، دارالمعرفة، بیروت.
شرح نهجالبلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، دار احیاء الکتب العربیة.
شرح نهجالبلاغه، شیخ محمد عبده، مکتب الاعلام الاسلامی، چاپ اوّل، 1411ق.
صحیح بخاری، ابوعبدالله محمد بن اسماعیل بخاری، دارالجیل، بیروت.
الطبقات الکبری، محمد بن سعد، تحقیق محمد عبدالقادر عطاء، دارالکتب العلمیة، بیروت، چاپ اوّل، 1410ق.
العقد الفرید، ابن عبد ربّه اندلسی، دارالکتاب العربی، بیروت، 1403ق.
الکامل، عبدالله بن عدی، تحقیق یحیی مختار غزاوی، دارالفکر، بیروت، چاپ سوم، 1409ق.
الکامل فی التاریخ، عزّالدین علی بن ابی الکرم (معروف به ابن اثیر)، دار صادر، بیروت، 1385ق.
کنزالعمّال، متقی هندی، مؤسّسة الرسالة، بیروت، 1409ق.
المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، تحقیق یوسف عبدالرحمن مرعشلی.
معالم التنزیل، حسین بن مسعود بغوی، دار احیاء التراث
العربی، بیروت، 1420ق.
مفاتیح الغیب (تفسیر کبیر)، فخر رازی، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1420ق.
المنتظم فی تاریخ الامم والملوک، عبدالرحمن بن علی بن محمد بن الجوزی، تحقیق محمد عبدالقادر عطاء، دارالکتب العلمیة، بیروت، چاپ اوّل، 1412ق.
میزان الاعتدال، محمد بن احمد بن عثمان ذهبی، تحقیق علی محمد البجاوی، دارالمعرفة، بیروت.