ghaemiyeh.com
سرشناسه : قرائتی، محسن، ۱۳۲۴ -
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر نور / تالیف محسن قرائتی.
وضعیت ویراست : ویراست۲.
مشخصات نشر : تهران: مرکز فرهنگی درسهایی از قرآن، ۱۳۸۷-
مشخصات ظاهری : ۱۰ ج.
فروست : کتاب سال جمهوری اسلامی ایران؛ ۷۶.
شابک : دوره: 978-600-5421-10-1 ؛ ۵۰۰۰۰ ریال: ج.۱: 978-600-5421-00-2 ؛ ۶۰۰۰۰ ریال:ج.۲: 978-600-5421-01-9 ؛ ۶۰۰۰۰ ریال ( ج.۲ ، چاپ چهارم ) ؛ ۵۰۰۰۰ ریال: ج.۳: 978-600-5421-02-6 ؛ ۵۰۰۰۰ ریال: ج.۴: 978-600-5421-03-3 ؛ ۶۰۰۰۰ریال(ج.۴،چاپ چهارم) ؛ ج.۵: 978-600-5421-04-0 ؛ ۶۰۰۰۰ ریال ( ج.۵ ، چاپ چهارم ) ؛ ۵۰۰۰۰ ریال: ج.۶: 978-600-5421-05-7 ؛ ۶۰۰۰۰ ریال (ج.۶، چاپ دوم) ؛ ۵۰۰۰۰ ریال: ج.۶، چاپ سوم: 978-600-5421-10-1 ؛ ۷۰۰۰۰ریال (ج.۶، چاپ ششم) ؛ ۳۰۰۰۰ ریال: ج.۶،چاپ شانزدهم964-5652-18-9 : ؛ ۶۰۰۰۰ ریال: ج.۷: 978-600-5421-06-4 ؛ ۶۵۰۰۰ ریال( ج.۷، چاپ پنجم) ؛ ۳۰۰۰۰ ریال (ج.۷، چاپ چهاردهم) ؛ ۵۰۰۰۰ ریال: ج.۸: 978-600-5421-07-1 ؛ ۵۰۰۰۰ ریال( ج.۸، چاپ دوم) ؛ ۷۰۰۰۰ ریال (ج.۸، چاپ ششم) ؛ ۴۰۰۰۰ ریال (ج. ۸، چاپ چهاردهم) ؛ ج.۹: 978-600-5421-08-8 ؛ ۵۰۰۰۰ ریال( ج.۹، چاپ سوم) ؛ ۷۰۰۰۰ ریال (ج.۹، چاپ ششم) ؛ ۵۰۰۰۰ ریال: ج.۱۰: 978-600-5421-09-5 ؛ ۵۰۰۰۰ ریال(ج.۱۰،چاپ دوم) ؛ ۷۰۰۰۰ ریال(ج.۱۰، چاپ ششم)
یادداشت : چاپ قبلی: مرکز فرهنگی درسهایی از قرآن، ۱۳۸۵( ۱۲ ج.).
یادداشت : ج.۱ -۴، ۶- ۸ ( چاپ اول: ۱۳۸۸).
یادداشت : ج.۲ و ۵ ( چاپ چهارم : بهار ۱۳۸۹ ).
یادداشت : ج.۴ (چاپ چهارم: بهار ۱۳۸۹)
یادداشت : ج.۶ و ۹ ( چاپ سوم:زمستان ۱۳۸۸).
یادداشت : ج.۶ (چاپ دوم: ۱۳۸۸).
یادداشت : ج. ۶ (چاپ ششم: تابستان ۱۳۹۰).
یادداشت : ج.۶ (چاپ شانزدهم: بهار ۱۳۸۶).
یادداشت : ج. ۶ (چاپ هشتم : ۱۳۹۱).
یادداشت : ج. ۷ ( چاپ پنجم: ۱۳۸۹).
یادداشت : ج.۷ (چاپ چهاردهم: تابستان ۱۳۸۶).
یادداشت : ج.۸ (چاپ ششم: تابستان ۱۳۹۰).
یادداشت : ج. ۸ (چاپ چهاردهم: تابستان ۱۳۸۷).
یادداشت : ج.۸ و ۱۰ (چاپ دوم : ۱۳۸۸).
یادداشت : ج.۹ (چاپ ششم: تابستان ۱۳۹۰).
یادداشت : ج.۱۰ (چاپ ششم: ۱۳۹۰).
یادداشت : عنوان دیگر: تفسیر نور: شیوهای نو در ارایه آسان و روان پیامهای آیات.
یادداشت : کتابنامه.
مندرجات : ج.۱. سورههای (۱ تا ۳) حمد، بقره و آل عمران.- ج.۲.سورههای (۴تا۶) نساء،مائده و انعام.- ج.۴.سوره های (۱۱تا۱۶) هود،یوسف،رعد،ابراهیم،حجر و نحل.- ج.۵.سورههای (۱۷-۲۱) اسراء،کهف،مریم،طه و انبیاء.- ج.۶.سورههای( ۲۲ تا ۲۷) حج،مومنون،نور،فرقان، شعراء و نحل.- ج.۷. سورههای (۲۸ تا ۳۶) قصص، عنکبوت، روم، لقمان، سجده، احزاب، سبا، فاطر و یس.- ج.۸. سورههای ( ۳۷ تا ۴۵) صافات، ص، زمر، غافر، شوری، زخرف، دخان و جاثیه.- ج.۹.سورههای( ۴۶ تا ۶۱) احقاف، محمد، فتح، حجرات، ق، ذاریات، طور، نجم.....-ج.۱۰.جمعه،منافقون الی فلق،ناس.
عنوان دیگر : تفسیر نور: شیوهای نو در ارایه آسان و روان پیامهای آیات.
موضوع : تفاسیر شیعه -- قرن ۱۴
رده بندی کنگره : BP۹۸/ق۳۵ت۷ ۱۳۸۷
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۱۷۹
شماره کتابشناسی ملی : ۱۶۰۸۱۲۴
انقلاب اسلامی ایران با رهبری امام خمینی قدس سره و حضور ملّت مسلمان و مبارزات شهدای گرانقدر قبل و بعد از پیروزی،زمینهی رشد و ترویج فرهنگ اسلامی و خصوصاً قرآن کریم را فراهم آورد.در این راستا دانشمندان درد آشنای حوزههای علمیّه،با تألیف کتب مناسب در جهت تبلیغ دین گامهای بسیاری برداشتند.
کتاب حاضر که بخشی از مجموعه دوازده جلدی«تفسیر نور»میباشد،در جهت مهجوریتزادیی از قرآن و ارائه پیامهای انسانساز کلام الهی به شیوهای نو و قلمی شیوا،توسط حجّت الاسلام و المسلمین محسن قرائتی به رشته تحریر درآمده است که در سال 76 به عنوان کتاب سال جمهوری اسلامی ایران معرّفی گردید.
بدنبال چاپ اوّلین مجلدات این تفسیر،نظرات و پیشنهادات بسیاری از سوی فضلای حوزه و دانشگاه طرح گردید که بیانگر علاقه و توجّه قشر فرهنگی جامعه،به شناخت مفاهیم قرآن کریم از طریق این شیوه می باشد.
اکنون به جهت آشنایی با شیوهی کار و چگونگی ارائه تفسیر نور،این موارد به اختصار بیان می شود که خود نیز می تواند راهگشای طلاب جوان در جهت فعالیّتهای تفسیری باشد.
پس از انتخاب حد اقل دوازده تفسیر معتبر از مفسّران شیعه و اهل سنّت،از قدما و معاصران،چند تن از طلاب فاضل با مطالعه دقیق آنها،به استخراج نکات و برداشتهای تفسیری آنها پرداخته و به صورت مکتوب آن را در اختیار مؤلّف قرار می دهند.
ایشان ضمن مطالعهی آن مطالب،خود نیز به تحقیق و تتبّع پرداخته و با توجّه به نیازهای دینی جامعه،پیامهای راهبردی قرآن را برای نسل امروز که تشنهی دریافت مفاهیم قرآنی
هستند،در قالب نکات و پیامهای آیه،با نثری ساده و روان ارائه می دهند.البتّه در برخی موارد نیز برداشتهای خود را مورد بحث و تبادل نظر با برخی بزرگان حوزه قرار میدهند.
نوشتههای ایشان پس از ارائه در برنامه آینه وحی رادیو،ویراستاری شده و قبل از چاپ یک بار دیگر توسط خودشان مورد بازبینی نهایی قرار میگیرد.
مطالب هر آیه در قالب 5 عنوان ارائه می گردد:
1 متن آیه،که با رسم الخط عثمان طه و با اعراب کامل،تایپ و چندین بار مورد دقّت قرار گرفته است.
2 ترجمه هر آیه،که به صورت گروهی و زیر نظر مؤلّف محترم و با استفاده از بهترین ترجمههای موجود،(حد اقل 6 ترجمه)نگارش یافته و به جهت گویایی و روانی آن،مطالب توضیحی مورد لزوم در میان پرانتز آمده است.
3 نکتهها،که امور زیر در این قالب عرضه گردیده است:
الف:بیان ریشه و ترجمهی لغات مشکل آیه.
ب:بیان شأن نزول آیه که در فهم محتوای آیه نقش کلیدی داشته است.
ج:بیان آیات مرتبط با آیه که در فهم موضوعی قرآن تأثیر به سزایی دارد.
د:بیان روایات ذیل آیه،که در این بخش با توجّه به گستردگی روایات،تنها به ذکر نمونههایی بسنده شده است.
ه:بیان برخی توضیحات برای روشن تر شدن مفهوم آیه.
و:طرح برخی پرسشها و پاسخگویی به آنها.
4 پیامها،که مقصود اصلی مؤلّف از این تفسیر همین بخش بوده است تا نشان دهد قرآن کتاب زندگی بشر در همهی عصرها و برای همه نسلهاست.البته مستند برداشتهای مؤلّف،چنان که در پایان هر پیام آمده است یکی از امور زیر میباشد:
الف:مفردات کلمات هر آیه.
ب:عبارتی مرکّب از چند کلمه.
ج:رابطهی صدر و ذیل آیه.
د:رابطهی هر آیه با آیات قبل.
5 پاورقی که نشانی آیات و روایات و کتب تفسیری را باختصار آورده است.همچنین مطالبی مربوط به آیه که در قالب نکتهها:و پیامها:نمی گنجیده،در پاورقی ذکر شده است.
1 گاهی تعداد نکتهها:و پیامهای یک آیه،از یک مورد تجاوز نکرده است که به جهت حفظ قالب کار،بازهم عنوان نکتهها:و پیامها:به صورت جمع آمده است.
2 در مورد کتب تفسیری،هر جا که مراد،مطالب آن تفسیر در ذیل آیه بوده است،نشانی جلد و صفحه ذکر نشده است.
در پایان از زحمات آقایان سیّد جواد بهشتی،رحمت جعفری،حسن دهشیری و محمود متوسل که در تتبّع و بررسی تفاسیر و آقای علی محمّد متوسلی که در امر مقابله و تصحیح نهایی این جلد نهایت همکاری را داشتهاند صمیمانه تشکّر میگردد.
و همچنین اعلام میداریم:با همهی تلاشهایی که در جهت حفظ اصول و قواعد فوق و تصحیح اغلاط تایپی صورت گرفته است،یقیناً نواقص و کاستیهایی در عرضه این تفسیر وجود دارد که امیدواریم همچون گذشته خوانندگان گرامی بذل محبّت نموده و با ارسال نظرات و پیشنهادات خود،به نشانی:تهران صندوق پستی 14185/586 ما را در جهت اصلاح و تکمیل آن یاری نمایند و پیشاپیش سپاس ما را پذیرا باشند.
مرکز فرهنگی درسهایی از قرآن.
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ
الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین
اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِی هَدٰانٰا لِهٰذٰا وَ مٰا کُنّٰا لِنَهْتَدِیَ لَوْ لاٰ أَنْ هَدٰانَا اللّٰهُ قرآن که جلوهای از عظمت خدا و معجزهای جاوید و دلیلی روشن و پیشگویی صادق و تاریخی صحیح و منطقی محکم و گواهی روشن و ذکری عمیق و نعمتی والا و دریایی بینهایت است،هم طرح میدهد و هم شیوهی اجرا و الگو معرفی میکند،هم تشویق دارد و هم هشدار میدهد،هم گذشته را برای انسان ترسیم میکند و هم از آینده خبر میدهد،هم برای عوام مطلب دارد و هم برای خواص نکتهها،هم غیب دارد وهم شهود،هم عوامل عزّت را بیان میکند و هم عوامل ذلّت را،هم نورِ فکر و منطق و بیان امروز است و هم انیس و مونس و نور قبر و قیامت است.
شنیدنی است که در حدیث میخوانیم:دلیل وجوب نماز آن است که قرآن از مهجوریت بیرون آید،چون بر هر نمازگزار واجب است شبانه روز ده بار سوره حمد و سوره دیگری از قرآن را بخواند.
شنیدنی است که پیامبر اکرم صلی اللّٰه علیه و آله هنگام نماز گزاردن بر شهدای جنگ احد، فرمود:اول به جنازه کسی نماز گزاریم که قرآنِ بیشتری را حفظ است.
و شنیدنی است که در جبههی جنگ،پیامبر اکرم صلی اللّٰه علیه و آله پرچم را از دست یکی گرفت و به دست دیگری داد و فرمود:چون او قرآنِ بیشتری حفظ است.
امام رضا علیه السلام فرمود:هر چه از ما شنیدید،دلیل قرآنی آن را از ما بخواهید تا بگوییم این سخن از کدام آیه استفاده شده است.
از سختترین القاب قرآن در مورد انسان،لقب پوچ بودن است که قرآن میفرماید:اگر کتاب آسمانی را به پا ندارید،پوچید: «یٰا أَهْلَ الْکِتٰابِ لَسْتُمْ عَلیٰ شَیْءٍ حَتّٰی تُقِیمُوا التَّوْرٰاةَ وَ الْإِنْجِیلَ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ» (1)و انتقاد قرآن نثار کسانی میشود که در قرآن تدبّر نمیکنند: «أَ فَلاٰ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلیٰ قُلُوبٍ أَقْفٰالُهٰا» (2)قرآن،میزانِ شناسایی سخنِ اولیای خداست و به ما فرمودهاند:هر گاه سخنی از ما شنیدید آن را با قرآن تطبیق دهید،اگر ضد قرآن بود آن سخن را به دیوار بزنید.
قرآن،ثقل اکبر است و اهل بیت پیامبر علیهم السلام ثقل اصغر،و رسول خدا صلی اللّٰه علیه و آله بارها فرمود:من دو چیز گرانبها میان شما باقی میگذارم که هرگز از هم جدا نشوند تا در قیامت کنار حوض کوثر به من ملحق شوند؛کتاب خدا و اهل بیت من. (3)
معنای جدا نشدن قرآن از اهل بیت آن است که الآن نیز در کنار قرآن،حضرت مهدی عجل اللّٰه تعالی فرجه الشریف هستند و تفسیر قرآن بدون توجّه به روایات معتبر گمراهی است،زیرا پیامبر اکرم صلی اللّٰه علیه و آله فرمود:اگر به این دو(کتاب و اهل بیتم) تمسک کنید،هرگز گمراه نشوید.آری تمسک به هر یک و رها کردن دیگری گمراهی است.
اگر نتوان به مقام فاطمه زهرا علیها السلام رسید،ولی به مقام دختر کنیز او فضه که میتوان رسید،در تاریخ میخوانیم:این بانوی گرامی بیست سال تمام گفتگوهایش را در قالب آیات قرآن بیان میکرد.
در زمانی که این سطرها را مینویسم با کودکی 5/5 ساله آشنا شدهام که دانشمندان حوزهها و اساتید دانشگاههای دنیا را متحیر ساخته و هر سخنی،
دربارهی هر موضوعی از او میپرسند،با آیهای از قرآن جواب میدهد!! این کودک از جمهوری اسلامی ایران را،کشورهای اروپایی و عربی دعوت کردند، حتی برخی تلویزیونها برنامههای رسمی خود را قطع و او را به عنوان معجزهی تاریخ نشان دادند.اینجانب حدود سه ساعت با او بودم و حدود هفتاد سؤال از او پرسیدم،همه را با قرآن جواب داد.با دیدن این کودک،به امامت رسیدن حضرت مهدی عجل اللّٰه تعالی فرجه الشریف در سه سالگی و امام جواد علیه السلام در 9 سالگی به خوبی برایم ترسیم شد.نام او سید محمد حسین طباطبایی است که در کودکی دکترای افتخاری از انگستان دریافت نمود.
قرآن سرچشمهی علوم و معارف و تنها کتاب آسمانی است که تحریف نگردیده و هر چه علم پیش میرود پردهای از اسرار آن کنار رفته و لطایفی را به انسان عرضه میکند.تشبیهات و مثالهای قرآن هرگز کهنه نمیشود و تکرارهای آن پر از نکته است.
در این جلد با تفسیر سورههایِ یوسف،رعد،ابراهیم،حجر و نحل آشنا خواهید شد و از آنجا که سوره یوسف بخاطر شیوه داستانی خاص خود خوانندگان بیشتری دارد و بسیاری از مفسران این سوره را به طور جداگانه تفسیر کردهاند و مطالعه تفسیر این سوره برای انس با تفسیر سایر سورهها میتواند مفید باشد،لذا این سوره علاوه بر درج در این جلد،جداگانه نیز چاپ میشود،تا کسانی که حوصلهی مطالعه تفسیر همه قرآن را ندارند،حد اقل با سوره یوسف آشنا شوند.
گفتنی است که قصههای قرآن،نه بر اساس خیال است و نه به شیوهی تاریخ نگاری،بلکه حقایق تاریخی است آن هم به صورت گزینشی که برای عبرت بیان میشود.مثلاً در سوره یوسف سخنی از سنّ و سال یوسف و محل و طول چاه و نام برادران او،برده نشده است.زیرا در هیچ یک از اینها
نقش تربیتی نیست و حتی نامی از مادر یوسف برده نشده،زیرا یا مادرش در کودکی از دنیا رفته و خالهاش به جای او مادری میکرده و یا وقتی قرآن میگوید؛پدر که از پیامبران برگزیدهی خداست،از گریه نابینا شد معلوم میشود که مادر او در چه حالی بوده است و بازگو کردن حالات هیجانی او نقش تربیتی ندارد.به هر حال هنر قرآن بیان داستانهایی واقعیتدار،پرمحتوا،جذّاب و عبرتانگیز است،که در آن اصول تربیتی،ارشادی،اعتقادی،حقوقی،سنتهای الهی،قدرت خدا، خنثی شدن توطئهها و عوامل عزت و رشد و پیامدهای صبر و مقاومت و تقوی نهفته است.
تقاضای اینجانب از خوانندگان عزیز آن است که پس از مطالعهی تفسیر سعی کنند مطالب و نکات را با دوستان خود گفتگو نمایند و با یک بار دیدن قانع نباشند،زیرا قرآن کسی را عالم ربانی میداند که درس گرفتن از کتب آسمانی را کار دائمی خود قرار دهد: «کُونُوا رَبّٰانِیِّینَ بِمٰا کُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْکِتٰابَ وَ بِمٰا کُنْتُمْ تَدْرُسُونَ» (1)تقاضای دیگرم آن است که در هر منطقهای به سراغ علمای با تقوی و قرآن شناس رفته و گرد او جمع و هر هفته با چند آیه قرآن آشنا شوند.
از اساتید و علما و مدرسین حوزهها نیز تقاضا دارم که درس تفسیر را مثل دروس رسمی قرار دهند و فضلای عزیز،رسالههایی پیرامون معارف قرآن همراه با تقریرات دروس فقهی داشته باشند.
از اساتید دانشگاه و نویسندگان میخواهم که هر روز چند دقیقهای را سهم مطالعه یکی از تفاسیر معتبر قرار دهند،تا خدای ناکرده مشمول شکایت پیامبر اکرم صلی اللّٰه علیه و آله قرار نگیریم که در قیامت میفرماید: «یٰا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هٰذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً»
1) 1) .آل عمران،79.
از گویندگان و خطبای عزیز تقاضا میکنم که در سخنرانی خود بر محتوای قرآنی و روایی اضافه نمایند و بیان خود را فقط در حدّ توضیح و تفسیر آیات و روایات قرار دهند،نه آنکه یک آیه را سوژه سخن قرار داده و تمام مدت سخنان خود را محور قرار دهند.
تقاضای دیگرم تدبر در آیات و جستجوی نکات جدید است،زیرا قرآن که به همه دستور تدبر میدهد،لا بد انسان به نکته تازه میرسد و هرگز فکر نکنیم که همه مطالب را بزرگان قبل از ما فهمیدهاند،که اگر چنین بود خداوند دستور تدبر به دیگران نمیداد.
آخرین تقاضای من آن است که پیشنهادات اصلاحی و یا انتقادات خالصانه خود را برای ما ارسال فرمایید،تا در چاپهای بعدی استفاده گردد.
در خاتمه از همکاری حجج اسلام:سید جواد بهشتی،محمود متوسل،بهرام محمدیان و علی محمد متوسلی،که در تتبّع تفاسیر،تکمیل،تنظیم و ویراستاری این جلد ما را یاری کردهاند تشکّر میکنم.
محسن قرائتی تابستان 78
«بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ» الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا محمد و آله الطاهرین
گرچه سوره یوسف در جلد ششم تفسیر نور چاپ شده،لکن از آنجا که داستان حضرت یوسف بسیار شیرین و پرجاذبه است و برای آشنایی نسل نو با تفسیر و نکات و اشارات و لطایف قرآن،بهترین راه را داستانهای قرآن یافتم،تصمیم گرفتم این قسمت از تفسیر نور را جداگانه چاپ کنم،تا کسانی که حوصله مطالعهی تفسیر همه قرآن یا توان تهیه یک دوره تفسیر کامل را ندارند،یکسره محروم نشوند و لا اقل با بخشی از قرآن و تفسیر آن آشنا شوند.
ستاد تفسیر قرآن کریم،در سال 1380 این کتاب را به مسابقه گذارد و از مشتاقان تدبّر در آیات قرآن خواست تا اگر نکات تازهای مییابند آن را برای ستاد ارسال و از جوائز ویژهای بهرهمند گردند،که حدود 70 رساله مشتمل بر هزاران نکته واصل گردید و از میان آنها آنچه ضابطهمند،بدیع و غیر تکراری بود،با نظر کارشناسان فن استخراج گردید.
در چاپ حاضر،علاوه بر 900 نکته و پیام قبلی در تفسیر سوره یوسف،370 پیام استخراجی از جزوات ارسالی،الحاق گردید تا اوّلاً نکات جدید در اختیار همگان قرار گیرد و ثانیاً این موضوع آشکارتر شود که تدبّر در قرآن میتواند یافتههای تازهای را برای هر تدبّر
کننده به ارمغان آورد.
پیامهای برگرفته از آن جزوات،با علامت*در پایان آن مشخص گردیده است.
همچنین موارد اصلاحی که خوانندگان عزیز در مورد این جلد ارسال نموده بودند،مورد بررسی و اعمال نظر قرار گرفت.
در پایان ضمن تقدیر از همه عزیزانی که مطالب خود را ارسال نموده و پوزش از عدم ذکر نام آنان،از زحمات حجّة الاسلام و المسلمین مجتبی کلباسی و همکاران محترمشان در ستاد تفسیر،که در امر برگزاری مسابقه،مطالعه جزوات و استخراج نکات جدید متقبّل زحماتی شدهاند،تشکّر نموده و توفیق آنان را از خداوند متعال خواستارم.
محسن قرائتی 81/4/15.
سوره یوسف از سورههای مکّی و دارای یکصد و یازده آیه است.نام حضرت یوسف،27 مرتبه در قرآن آمده،که 25 مرتبه آن در همین سوره است.آیات این سوره،به هم پیوسته و در چند بخش جذاب و فشرده،داستان زندگی یوسف را از کودکی تا رسیدن او به مقام خزانهداری کشور مصر،عفت و پاکدامنی او،خنثی شدن توطئههای مختلف علیه او و جلوههایی از قدرت الهی را مطرح میکند.
داستان حضرت یوسف علیه السلام فقط در همین سوره از قرآن آمده،در حالی که داستان پیامبران دیگر در سورههای متعدّد نقل شده است.داستان حضرت آدم و نوح هر کدام در دوازده سوره،داستان حضرت ابراهیم در هیجده سوره،داستان حضرت صالح در یازده سوره،داستان حضرت داوود در پنج سوره،داستان حضرت هود و سلیمان هر کدام در چهار سوره و داستان حضرت عیسی و زکریّا هر کدام در سه سوره ذکر شده است. (1)
داستان حضرت یوسف در تورات،سِفر پیدایش از فصل 37 تا 50 نیز نقل شده است،امّا در مقایسه با آنچه در قرآن آمده،به خوبی اصالت قرآن و تحریف تورات معلوم میگردد.در میان آثار ادبی نیز داستان یوسف و زلیخا،دلداری
1) 1) .تفسیر حدائق.
جایگاهی برگزیده است که از آن جمله میتوان منظومه یوسف و زلیخا،از نظامی گنجوی و یوسف و زلیخا منسوب به فردوسی را نام برد.
قرآن در داستان یوسف علیه السلام بیشتر به شخصیّت خود او در گذر از کوران حوادث میپردازد،در حالی که در داستان پیامبران دیگر،بیشتر به سرنوشت مخالفان و لجاجت و هلاکت آنان اشاره نموده است.
در برخی روایات،از آموزش سوره یوسف به زنان و دختران نهی شده است، ولی به نظر برخی صاحب نظران،این روایات اسناد قابل اعتمادی ندارند. (1)و از طرفی آنچه استناد این نهی است،طرح عشق از سوی زلیخا همسر عزیز مصر است که با بیان قرآنی،نقطه منفی در آن وجود ندارد.
1) 1) .تفسیر نمونه.
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خداوند بخشنده مهربان
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>الر تِلْکَ آیٰاتُ اَلْکِتٰابِ اَلْمُبِینِ (1) إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ (2)
12\2-1
الف لام را.آن است آیات کتاب روشنگر.
همانا ما آن را قرآنی عربی نازل کردیم،باشد که بیاندیشید.
درباره حروف مقطّعه نظرات مختلفی بیان شده است،از جمله:
1 قرآن،این معجزه الهی از همین حروف الفبا تألیف یافته که در اختیار همگان است.
2 نام سورهای است که با آن حروف آغاز شده است.
3 نوعی سوگند و قسم الهی است.
4 اسرار و رموزی بین خدا و پیامبر است.
امّا با توجّه به اینکه از میان 29 سورهای که با حروف مقطّعه آغاز شده،در بیست و چهار مورد پس از آن،سخن از قرآن و معجزه بودن آن است،شاید بهترین وجه،همان نظر اوّل باشد.
قرآن به هر زبانی که نازل میشد،دیگران باید با آن زبان آشنا میشدند.امّا نزول قرآن به زبان عربی دارای مزایایی است،از جمله:
الف:زبان عربی دارای چنان گستردگی لغات و استواری قواعد دستوری است که در زبانهای دیگر یافت نمیشود.
ب:طبق روایات زبان اهل بهشت،عربی است.
ج:مردم منطقهای که قرآن در آن نازل شد،عرب زبان بودند و امکان نداشت که کتابِ آسمانی آنها به زبان دیگری باشد.
خداوند در مورد قرآن و باران،هر دو تعبیر به«نزول»نموده است،بین این دو مشابهتهایی است که ذکر میکنیم:
الف:هر دو از آسمان نازل میشوند. «وَ أَنْزَلْنٰا مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً» (1)ب:هر دو طاهر و مطهّرند. «یُنَزِّلُ عَلَیْکُمْ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً لِیُطَهِّرَکُمْ» (2)، «رَبَّنٰا وَ ابْعَثْ فِیهِمْ رَسُولاً یُعَلِّمُهُمُ الْکِتٰابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ یُزَکِّیهِمْ» (3)ج:هر دو وسیلهی حیاتند. «دَعٰاکُمْ لِمٰا یُحْیِیکُمْ» (4)، «لِنُحْیِیَ بِهِ بَلْدَةً مَیْتاً» (5)د:هر دو مبارک و مایهی برکتاند. «وَ هٰذٰا کِتٰابٌ أَنْزَلْنٰاهُ مُبٰارَکٌ» (6)، «وَ نَزَّلْنٰا مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً مُبٰارَکاً» (7)ه:قرآن چون باران،قطره قطره و آیه آیه نازل شده است.(نزول تدریجی) شاید تأکید بر عربی بودن قرآن،ردّ کسانی باشد که گفتند:قرآن را فردی عجمی به پیامبر آموخته است. «...أَنَّهُمْ یَقُولُونَ إِنَّمٰا یُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسٰانُ الَّذِی یُلْحِدُونَ إِلَیْهِ أَعْجَمِیٌّ وَ هٰذٰا لِسٰانٌ عَرَبِیٌّ مُبِینٌ» (8)
1 قرآن،از همین حروف الفبا(الف،لام،را،...)،تألیف یافته است.اگر میتوانید شما هم از همین حروف،کتابی مثل قرآن بیاورید. «الر» 2 قرآن،دارای مقامی بس والا است. «تِلْکَ» 3 قرآن،مخاطب و خواننده را در آغاز،نسبت به استحکام آیات خود واقف
ساخته،سپس به بیان مطالب دیگر میپردازد. «آیٰاتُ الْکِتٰابِ الْمُبِینِ» 4 نزول قرآن به زبان عربی از یک سو و فرمان تدبّر در آن از سوی دیگر،نشانهی آن است که مسلمانان باید با زبان عربی آشنا شوند. «قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ» 5 قرآن،تنها برای تلاوت و تبرک نیست،بلکه وسیلهی تعقّل و رشد بشر است.
«لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ»
6 نوشتهها باید روشن و روشنگر،هدفدار و هدایتگر باشد. «الْکِتٰابِ الْمُبِینِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ» 7 نزول قرآن به تنهایی کافی نیست؛بلکه باید دربارهی آن تعقّل هم کرد.
«أَنْزَلْنٰاهُ
لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ»
نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ اَلْقَصَصِ بِمٰا أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ هٰذَا اَلْقُرْآنَ وَ إِنْ کُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ اَلْغٰافِلِینَ (3)
ما با این قرآن که به تو وحی کردیم بهترین داستان را بر تو بازگو میکنیم، در حالی که تو پیش از آن،از بیخبران بودی.
«قصص»هم به معنای داستان وهم به معنای نقل داستان است.
قصّه و داستان در تربیت انسان سهم بسزایی دارد.زیرا داستان،تجسّم عینی زندگی یک امت و تجربه عملی یک ملّت است.تاریخ آئینهی ملّتهاست و هر چه با تاریخ و سرگذشت پیشینیان آشنا باشیم،گویا به اندازه عمر آن مردم زندگی کردهایم.حضرت علی علیه السلام در نامه سی و یکم نهج البلاغه خطاب به فرزندش امام حسن علیه السلام جملهای دارند که میفرمایند:
فرزندم! من در سرگذشت گذشتگان چنان مطالعه کردهام و به آنها آگاهم،که گویا با آنان زیستهام و به اندازهی آنها عمر کردهام.
شاید یکی از دلایل اثرگذاری قصّه و داستان بر روی انسان،تمایل قلبی او به داستان باشد.
معمولاً کتابهای تاریخی و آثار داستانی در طول تاریخ فرهنگ بشری رونق خاصی داشته
و قابل فهم و درک برای اکثر مردم بوده است،در حالی که مباحث استدلالی و عقلانی را گروه اندکی پیگیری میکردهاند.
در روایات،به کلّ قرآن«احسن القصص»اطلاق شده است و این منافاتی ندارد که در میان کتب آسمانی،قرآن«احسن القصص»باشد و در میان سورههای قرآن،این سوره«احسن القصص»باشد. (1)
تفاوت داستانهای قرآن با سایر داستانها:
1 قصّهگو خداوند است. «نَحْنُ نَقُصُّ» 2 هدفدار است. «نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنْبٰاءِ الرُّسُلِ مٰا نُثَبِّتُ بِهِ فُؤٰادَکَ» (2)3 حقّ است،نه خیال. «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ» (3)4 بر اساس علم است،نه گمان. «فَلَنَقُصَّنَّ عَلَیْهِمْ بِعِلْمٍ» (4)5 وسیلهی تفکّر است،نه تخدیر. «فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ» (5)6 وسیلهی عبرت است،نه تفریح و سرگرمی. «لَقَدْ کٰانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ» (6)داستان حضرت یوسف، «أَحْسَنَ الْقَصَصِ» است،زیرا:
1 معتبرترین داستانها است. «بِمٰا أَوْحَیْنٰا» 2 در این داستان،جهاد با نفس که بزرگترین جهاد است،مطرح میشود.
3 قهرمان داستان،نوجوانی است که تمام کمالات انسانی را در خود دارد.(صبر،ایمان، تقوی،عفاف،امانت،حکمت،عفو و احسان) 4 تمام چهرههای داستان،خوش عاقبت میشوند.مثلا یوسف به حکومت میرسد، برادران توبه میکنند،پدر بینایی خود را بدست میآورد،کشور قحطی زده نجات مییابد و دلتنگیها و حسادتها به وصال و محبّت تبدیل میشود.
5 در این داستان مجموعهای از اضداد در کنار هم طرح شدهاند:فراق و وصال،غم و شادی،قحطی و پرمحصولی،وفاداری و جفاکاری،مالک و مملوک،چاه و کاخ،فقر و غنا،
بردگی و سلطنت،کوری و بینایی،پاکدامنی و اتهام ناروا بستن.
نه فقط داستانهای الهی،بلکه تمام کارهای خداوند،« أَحْسَنَ »است.زیرا:
1 بهترین آفریدگار است. «أَحْسَنُ الْخٰالِقِینَ» (1)2 بهترین کتاب را دارد. «نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ» (2)3 بهترین صورتگر است. «فَأَحْسَنَ صُوَرَکُمْ» (3)4 بهترین دین را دارد. «وَ مَنْ أَحْسَنُ دِیناً مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّٰهِ» (4)5 بهترین پاداش را میدهد. «لِیَجْزِیَهُمُ اللّٰهُ أَحْسَنَ مٰا عَمِلُوا» (5)و در برابر این بهترینها،خداوند بهترین عمل را از انسان خواسته است. «لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً» (6)غفلت در قرآن به سه معنی مطرح شده است:
الف:غفلت بد،نظیر آیهی «وَ إِنَّ کَثِیراً مِنَ النّٰاسِ عَنْ آیٰاتِنٰا لَغٰافِلُونَ» (7)همانا بسیاری مردم از آیات ما غافلند.
ب:غفلت خوب،نظیر آیهی «إِنَّ الَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَنٰاتِ الْغٰافِلاٰتِ الْمُؤْمِنٰاتِ لُعِنُوا فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ» (8)کسانی که بر زنان پاکدامن و غافل از فحشا،تهمت زنا میزنند در دنیا و آخرت لعنت شدهاند.
ج:غفلتِ طبیعی به معنای بیاطلاعی،نظیر همین آیه مورد بحث؛ «وَ إِنْ کُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغٰافِلِینَ» که خدا برای حفظ حرمت و احترام پیامبر نمیفرماید:«کنت من قبله لمن الجاهلین»
1 در داستانهای قرآن،قصّهگو خداوند است. «نَحْنُ نَقُصُّ» 2 قصّه گو(و نویسنده آن)،باید معتبر و مطمئن باشد. «نَحْنُ نَقُصُّ»
3 از نظر روانی و تربیتی،برای تأثیر بهتر،باید مقدّمه چینی کرد.(قبل از شروع قصّه،مقدّمه چینی میکند که میخواهم قصه بگویم،آن هم بهترین قصّه.) «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ» 4 بهترین سخنها،در اختیار بهترین افراد است. «نَحْنُ نَقُصُّ ... أَحْسَنَ الْقَصَصِ» 5 برای الگو دادن به دیگران،بهترینها را انتخاب و معرّفی کنیم. «أَحْسَنَ» ...
6 قرآن بازگوکنندهی داستانها،با بهترین و زیباترین بیان است. «أَحْسَنَ الْقَصَصِ» 7 بهترین داستان،آن است که بر اساس وحی باشد. «أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِمٰا أَوْحَیْنٰا» 8 مبعوث شدن،در بردارندهی مسائلی است که پیامبر صلی اللّٰه علیه و آله باید آن را بداند.
«نَقُصُّ عَلَیْکَ
... أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ» 9 پیامبر امّی قبل از نزول وحی،نسبت به تاریخِ گذشته بیخبر و ناآشنا بود.
... «لَمِنَ الْغٰافِلِینَ» 10 قرآن،از میان برنده غفلتها و بیخبریهاست. «مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغٰافِلِینَ»
إِذْ قٰالَ یُوسُفُ لِأَبِیهِ یٰا أَبَتِ إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً وَ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لِی سٰاجِدِینَ (4)
آن گاه که یوسف به پدر خویش گفت:ای پدر! همانا من(در خواب)یازده ستاره با خورشید و ماه دیدم،آنها را در برابر خود سجدهکنان دیدم.
داستان حضرت یوسف،با رؤیا شروع میشود.به گفته علامه طباطبایی در تفسیر المیزان، داستان یوسف با خوابی شروع میشود که او را بشارت میدهد و نسبت به آیندهای روشن امیدوار میسازد تا او را در مسیر تربیت الهی صابر و بردبار گرداند.
یوسف،بعد از بنیامین متولّد شده است.به جز بنیامین،دیگر برادران او از مادر جدایی
بودهاند.حضرت یعقوب نیز فرزند حضرت اسحاق و او فرزند حضرت ابراهیم علیهم السلام است. (1)
خواب اولیای الهی،متفاوت است؛گاهی نیازمند تعبیر است،مثل خوابِ حضرت یوسف و گاهی به تعبیر نیاز ندارد،بلکه عین واقع است.مانند خواب حضرت ابراهیم که مأمور میشود تا اسماعیل را ذبح کند.
پیامبر اکرم صلی اللّٰه علیه و آله میفرماید:«الرؤیا ثلاثة:بشری من الله،تحزین من الشیطان،و الذی یحدث به الانسان نفسه فیراه فی منامه» (2)خواب بر سه قسم است:یا بشارتی از سوی خداوند است،یا غم و اندوهی از طرف شیطان است و یا مشکلات روزمره انسان است که در خواب آن را میبیند.
برخی از دانشمندان و روانشناسان،خواب دیدن را در اثر ناکامیها و شکستها دانسته و به ضرب المثلی قدیمی استشهاد کردهاند که:«شتر در خواب بیند پنبه دانه»و برخی دیگر خواب را تلقینِ ترس گرفتهاند،بر اساس ضرب المثلی که میگوید:«دور از شتر بخواب تا خواب آشفته نبینی»و بعضی دیگر خواب را جلوه غرائز واپس زده دانستهاند.امّا علی رغم تفاوتهایی که در خوابها و رؤیاها وجود دارد،کسی اصل خواب دیدن را انکار نکرده است و البتّه باید به این نکته توجّه داشت که همه خوابها با یک تحلیل،قابل بررسی نیستند.
مرحوم علامه طباطبایی در تفسیر المیزان (3)میگوید:سه عالم وجود دارد؛عالم طبیعت،عالم مثال،عالم عقل.روح انسان به خاطر تجرّدی که دارد،در خواب با آن دو عالم ارتباط پیدا میکند و به میزان استعداد و امکان،حقایقی را درک میکند.اگر روح کامل باشد،در فضای صاف حقایق را درک میکند.و اگر در کمال به آخرین درجه نرسیده باشد،حقایق را در قالبهای دیگر مییابد.همانطور که در بیداری،شجاعت را در شیر و حیله را در روباه و بلندی را در کوه میبینیم،در خواب،علم را در قالب نور،ازدواج را در قالب لباس و جهل و
نادانی را به صورت تاریکی مشاهده میکنیم.
ما بحث ایشان را با ذکر مثالهایی بیان میکنیم؛کسانی که خواب میبینند چند دستهاند:
دسته اوّل،کسانی که روح کامل و مجردی دارند و بعد از خواب رفتنِ حواس،با عالم عقل مرتبط شده و حقایقی را صاف و روشن از دنیای دیگر دریافت میکنند.(نظیر تلویزیونهای سالم با آنتنهای مخصوص جهتدار که امواج ماهوارهای را از نقاط دور دست میگیرد.) اینگونه خوابها که دریافت مستقیم و صاف است،نیازی به تعبیر ندارد.
دسته دوّم،کسانی هستند که دارای روح متوسط هستند و در عالم رؤیا،حقایق را ناصاف و همراه با برفک و تشبیه و تخیّل دریافت میکنند.(که باید مفسّری در کنار دستگاه گیرنده، ماجرای فیلم را توضیح دهد و به عبارتی،عالمی آن خواب را تعبیر کند.) دسته سوّم،کسانی هستند که روح آنان به قدری متلاطم و ناموزون است که خواب آنها مفهومی ندارد.(نظیر صحنههایِ پراکنده و پربرفک تلویزیونی،که کسی چیزی سردرنمیآورد.)این نوع رؤیاها که قابل تعبیر نیستند،در قرآن به «أَضْغٰاثُ أَحْلاٰمٍ» تعبیر شده است.
قرآن در سورههای مختلف،از رؤیاهایی نام برده که حقیقت آنها به وقوع پیوسته،از جمله:
الف:رؤیای یوسف علیه السلام درباره سجدهی یازده ستاره و ماه و خورشید بر او که با رسیدن او به قدرت و تواضع برادران و پدر و مادر در برابر او تعبیر گردید.
ب:رؤیای دو یار زندانیِ یوسف که بعداً یکی از آنها آزاد و دیگری اعدام شد.
ج:رؤیای پادشاه مصر درباره گاوِ لاغر و چاق که تعبیر به قحطی و خشکسالی بعد از فراخ شد.
د:رؤیای پیامبر اسلام صلی اللّٰه علیه و آله درباره عدد اندک مشرکان در جنگ بدر که تعبیر به شکست مشرکان شد. (1)
ه:رؤیای پیامبر اسلام صلی اللّٰه علیه و آله درباره ورود مسلمانان با سر تراشیده به مسجد الحرام،که با فتح مکّه و زیارت خانه خدا تعبیر شد (2)
و:رؤیای مادر حضرت موسی که نوزادش را در صندوق گذاشته و به آب بیاندازد. «إِذْ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ أُمِّکَ مٰا یُوحیٰ أَنِ اقْذِفِیهِ فِی التّٰابُوتِ» (1)که روایات بر این دلالت دارند که مراد از وحی در اینجا،همان رؤیاست.
ز:رؤیای حضرت ابراهیم در مورد ذبح فرزندش حضرت اسماعیل. (2)
از قرآن که بگذریم در زندگی خود،افرادی را میشناسیم که در رؤیا از اموری مطلع شدهاند که دست انسان به صورت عادّی به آن نمیرسد.
حاج شیخ عباس قمی صاحب مفاتیح الجنان،به خواب فرزندش آمد و گفت:کتابی نزدم امانت بوده،آن را به صاحبش برگردان تا من در برزخ راحت باشم.وقتی بیدار شد به سراغ کتاب رفت،با نشانههایی که پدر گفته بود تطبیق داشت،آن را برداشت.وقتی میخواست از خانه بیرون برود،کتاب از دستش افتاد و کمی ضربه دید.او کتاب را به صاحبش برگرداند و چیزی نگفت،دوباره پدرش به خواب او آمد و گفت:چرا به او نگفتی کتاب تو ضربه دیده است تا اگر خواست خسارت بگیرد و یا رضایت دهد.
1 فرزندان،باید به درایت و دلسوزی پدر اعتماد و در مسائل زندگی با او مشورت کنند. «قٰالَ یُوسُفُ لِأَبِیهِ» 2 پدر را به اسم صدا نزنیم. «یٰا أَبَتِ» 3 پدر و مادر،بهترین مرجع برای حلّ مشکلات فرزندان هستند. «یٰا أَبَتِ» 4 پدران و فرزندان در خطاب به یکدیگر،از واژههایی که نشانهی صمیمیّت، رحمت و شفقت است،استفاده کنند. «یٰا أَبَتِ» 5 والدین به خوابهای فرزندانشان توجّه کنند. «یٰا أَبَتِ» 6 حضرت یوسف در ابتدا،تعبیر خواب نمیدانست و لذا برای تعبیر رؤیایش از پدر استمداد کرد. «یٰا أَبَتِ»
7 گاهی رؤیا و خواب دیدن،یکی از راههای دریافت حقایق است. «إِنِّی رَأَیْتُ» 8 مشاهدهی برادران به صورت ستاره در رؤیای یوسف علیه السلام،نشانهی مقام یافتن آنان در آینده است. «أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً» 9 در فرهنگِ خواب،اشیا،نماد حقایق میشوند.(مثلاً خورشید نشان پدر و ماه تعبیر از مادر و ستارگان نشان برادران است.) «رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً» ...
10 دیدن ماه و خورشید و ستارگان(به صورت هم زمان)،از شگفتیهای رؤیای یوسف است. «کَوْکَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ» 11 خوابِ اولیایِ خدا،واقعی است. «رَأَیْتُ» در این آیه «رَأَیْتُ» تکرار شده است تا بگوید حتماً دیدم و گمان نشود ماجرا خیالی بوده است.
12 یوسف علیه السلام در خواب چنان دید که خورشید و ماه و ستارگان،همانند موجودات دارای عقل،بر او سجده میکنند.(جمله« رَأَیْتُهُمْ »برای افراد عاقل بکار میرود) 13 انسانهای برگزیده،به مقامی میرسند که مسجود دیگر انسانها میشوند.
«رَأَیْتُهُمْ لِی سٰاجِدِینَ»
14 گاهی در نوجوان،استعدادی هست که بزرگترها را به تواضع وامیدارد.
«سٰاجِدِینَ»
15 شروع داستان با رؤیا و پایان آن با تعبیر آن،از بهترین روشها برای نوشتن داستان و سناریو است. «أَحْسَنَ الْقَصَصِ رَأَیْتُهُمْ لِی سٰاجِدِینَ»
قٰالَ یٰا بُنَیَّ لاٰ تَقْصُصْ رُؤْیٰاکَ عَلیٰ إِخْوَتِکَ فَیَکِیدُوا لَکَ کَیْداً إِنَّ اَلشَّیْطٰانَ لِلْإِنْسٰانِ عَدُوٌّ مُبِینٌ (5)
(یعقوب)گفت:ای پسر کوچکم! خوابت را برای برادرانت بازگو مکن،که برایت نقشهای(خطرناک)میکشند.همانا شیطان،برای انسان دشمنی آشکار است.
یکی از اصول زندگی،رازداری است.اگر مسلمانان به مفاد این آیه عمل میکردند،این همه کتب خطی،آثار علمی،هنری و عتیقههای ما،در موزه کشورهای خارجی جای نمیگرفت و به اسم کارشناس،دیپلمات و جهانگرد از منابع و امکانات و منافع ما آگاه نمیشدند و در اثر سادگی یا خیانت،اسرارمان در اختیار کسانی که دائماً در حال کید و مکر بر علیه ما هستند، قرار نمیگرفت.
حضرت یوسف،خواب خود را دور از چشم برادران،به پدر گفت،که این خود نشانهی تیزهوشی اوست.
1 فرزندان را با مهربانی مورد خطاب قرار دهید. «یٰا بُنَیَّ» 2 پدر و مادر بایستی رابطهای صمیمانه با فرزندان داشته باشند تا فرزندان بتوانند سخن خود را با آنان مطرح کنند. «یٰا بُنَیَّ» 3 خطر حسادت در محیط خانه و جامعه را به فرزندان گوشزد کنیم. «یٰا بُنَیَّ لاٰ تَقْصُصْ» ...
4 از کودکی و در خانواده رازداری را به فرزندان بیاموزیم. «یٰا بُنَیَّ لاٰ تَقْصُصْ» 5 دانستهها و اطلاعات،باید طبقهبندی شود و محرمانه و غیر محرمانه از هم جدا گردد. «لاٰ تَقْصُصْ» 6 هر حرفی را به هر کسی نزنیم. «لاٰ تَقْصُصْ» 7 کتمان فضایل به خاطر جلوگیری از حسادتها،کاری بایسته است. «لاٰ تَقْصُصْ» 8 با پی بردن به استعداد یک فرزند،آن را با سایر فرزندان مطرح نکنیم. «لاٰ تَقْصُصْ» 9 در معرّفی افراد تیزهوش و نابغه،باید احتیاط کرد. «لاٰ تَقْصُصْ» 10 اگر گاهی رؤیا،قابل گفتن نیست،پس بسیاری از دیدهها در بیداری،نباید بازگو شود. «لاٰ تَقْصُصْ»
11 حضرت یعقوب نیز دارای علم و موهبت تعبیر خواب بوده است. «لاٰ تَقْصُصْ رُؤْیٰاکَ» 12 گاهی شیطان در آستین است. «إِخْوَتِکَ» 13 پیشگیری بهتر از درمان است.(نگفتن خواب به برادران،نوعی پیشگیری از تحریک حسادت است) «لاٰ تَقْصُصْ رُؤْیٰاکَ عَلیٰ إِخْوَتِکَ فَیَکِیدُوا» 14 در خانواده انبیا نیز،مسایل ضد اخلاقی همچون حسد و حیله میان فرزندان مطرح است. «یٰا بُنَیَّ لاٰ تَقْصُصْ ... فَیَکِیدُوا» ...
15 زمینههای حسادت را شعلهور نکنید. «لاٰ تَقْصُصْ ... فَیَکِیدُوا» 16 حسادت،موجب نادیده گرفته شدن حقوق حتّی حقّ خویشاوندی میگردد.
«لاٰ تَقْصُصْ
... فَیَکِیدُوا» 17 برادران یوسف علیه السلام که از خواب وی و مقام آینده او اطلاعی نداشتند چنان کردند.اگر اطلاع مییافتند چه میکردند؟! «لاٰ تَقْصُصْ ... فَیَکِیدُوا» 18 پیش بینی و آینده نگری صفاتی ارزنده هستند. «لاٰ تَقْصُصْ ... فَیَکِیدُوا» 19 افشای اسرار و برخی اخبار،ممکن است بسیار گران تمام شود. «لاٰ تَقْصُصْ ...
فَیَکِیدُوا»
20 برخی اسرار به قدری مهم هستند که افشای آن زندگی فرد یا افرادی را به مخاطره میاندازد. «فَیَکِیدُوا لَکَ کَیْداً» 21 در موارد مهم و حسّاس باید خطر را قبل از وقوع آن گوشزد کرد. «فَیَکِیدُوا لَکَ کَیْداً» 22 حضرت یعقوب در مورد کید برادران نسبت به یوسف اطمینان داشت.
«فَیَکِیدُوا لَکَ کَیْداً»
23 در پیشبینی مسایل مهم،گاهی اظهار سوء ظن و یا پردهبرداشتن از خصلتها مانعی ندارد. «فَیَکِیدُوا لَکَ کَیْداً» 24 لازم است والدین،از روحیات فرزندانشان نسبت به هم آگاه باشند تا بتوانند
اعمال مدیریّت کامل نمایند. «فَیَکِیدُوا لَکَ کَیْداً» 25 کید و حیله،کاری شیطانی است. «فَیَکِیدُوا ... إِنَّ الشَّیْطٰانَ» 26 شیطان با استفاده از زمینههای درونی بر ما سلطه مییابد.(حسادت برادران، زمینه را برای بروز دشمنی شیطان نسبت به انسان فراهم ساخت.) «فَیَکِیدُوا ...
إِنَّ الشَّیْطٰانَ لِلْإِنْسٰانِ عَدُوٌّ مُبِینٌ»
27 شیطان دشمن انسان است،حتّی اگر پیامبر زاده باشد. «إِنَّ الشَّیْطٰانَ لِلْإِنْسٰانِ عَدُوٌّ مُبِینٌ» 28 از کودکی،شیطان را به کودکان معرّفی و نقش او را بیان نمایید. «إِنَّ الشَّیْطٰانَ لِلْإِنْسٰانِ عَدُوٌّ مُبِینٌ»
وَ کَذٰلِکَ یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ وَ یُعَلِّمُکَ مِنْ تَأْوِیلِ اَلْأَحٰادِیثِ وَ یُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَ عَلیٰ آلِ یَعْقُوبَ کَمٰا أَتَمَّهٰا عَلیٰ أَبَوَیْکَ مِنْ قَبْلُ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْحٰاقَ إِنَّ رَبَّکَ عَلِیمٌ حَکِیمٌ (6)
و اینگونه پرودگارت تو را برمیگزیند و از تعبیر خوابها(و سرانجام امور)تو را آگاه میسازد و نعمتش را بر تو و بر خاندان یعقوب تمام میکند.همان گونه که پیش از این بر پدرانت ابراهیم و اسحاق تمام کرد.
همانا پرودگارت دانای حکیم است.
تأویل خواب به معنای بیانِ باطن و نحوهی تحقّق خواب است.کلمه« اَلْأَحٰادِیثِ »جمع «حدیث»به معنای نقل ماجراست.از آنجایی که انسان رؤیای خود را برای دیگران نقل میکند،به خواب نیز حدیث گفتهاند.
حضرت یعقوب در این آیه،خواب فرزندش یوسف را برای او تعبیر میکند و از آیندهاش خبر میدهد.
گرچه ظاهر آیه آن است که گویندهی جمله «وَ کَذٰلِکَ یَجْتَبِیکَ» یا خداوند است و یا حضرت
یعقوب،که چون علم او از طرف خداوند است،یک پیشگویی صحیح است و مانعی ندارد به خصوص با توجّه به اینکه در آن زمان یوسف پیامبر نبوده با جملهی« یَجْتَبِیکَ »مورد خطاب مستقیم خداوند واقع شود.
1 پیامبران،برگزیدگان خداوند هستند. «یَجْتَبِیکَ» 2 البلاء للولاء چون یوسف علیه السلام برگزیده و...بود به انواع گرفتاریها مبتلا شد تا گوهر وجودش در گرفتاریها نمایانده شود. «یَجْتَبِیکَ» 3 ارزش انسان به سن و سال نیست،ممکن است کسی از نظر سنی کوچکتر ولی از نظر خصلتها و ارزش والاتر باشد.(یوسف از برادران کوچکتر بود) «یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ» 4 اولیای خدا از یک خواب،آینده افراد را میبینند. «یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ وَ یُعَلِّمُکَ» 5 علوم مهم و دانشهای کلیدی و اساسی را نباید به هر کس آموخت؛اوّل باید افراد لایق را گزینش کرد و سپس علوم را در اختیار آنان قرار داد. «یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ وَ یُعَلِّمُکَ» 6 علم،اولین هدیه الهی به برگزیدگان خود است. «یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ وَ یُعَلِّمُکَ» 7 انبیا،شاگردان بلاواسطه خداوند هستند. «یُعَلِّمُکَ» 8 تعبیر خواب،از اموری است که خداوند به انسان عطا میکند. «یُعَلِّمُکَ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحٰادِیثِ» 9 از جمله راههای ارتباط با غیب،تعبیر رؤیا و خواب است. «یُعَلِّمُکَ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحٰادِیثِ» 10 علم آموخته شده به یوسف علیه السلام نیز محدود بوده است.(کلمهی«من»در جملهی« مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحٰادِیثِ »،به معنای بخشی از علم تعبیر خواب است) 11 مقام نبوّت و حکومت،سرآمد نعمتهاست. «وَ یُتِمُّ نِعْمَتَهُ» 12 در فرهنگ قرآن،اجداد در حکم پدر هستند. «أَبَوَیْکَ مِنْ قَبْلُ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْحٰاقَ»
13 علم و هدایت و لیاقت یک فرد علاوه بر خود او برای خانواده و خویشاوندان او نیز نعمت و موهبت الهی است. «عَلَیْکَ وَ عَلیٰ آلِ یَعْقُوبَ» 14 اتمام نعمت بر آل یعقوب نشان از عاقبت به خیری برادران یوسف دارد.
«یُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَ عَلیٰ آلِ یَعْقُوبَ»
15 انتخاب انبیا،بر اساس علم و حکمت الهی است. «یَجْتَبِیکَ ... عَلِیمٌ حَکِیمٌ»
لَقَدْ کٰانَ فِی یُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ آیٰاتٌ لِلسّٰائِلِینَ (7)
به تحقیق در(داستان)یوسف و برادرانش نشانههایی(از حاکم شدن اراده خداوندی)برای جویندگان است.
در داستان زندگی حضرت یوسف،آیات و نشانههای زیادی از قدرتنمایی خداوند به چشم میخورد،که هر کدام از آنها مایهی عبرت و پند برای اهل تحقیق و جستجو است؛از آن جمله است:1 خواب پر راز و رمز حضرت یوسف.2 علم تعبیر خواب.3 تشخیص و اطلاع یافتن یعقوب از آینده فرزند خود.4 در چاه بودن و آسیب ندیدن.5 نابینا شدن و دوباره بینا شدن حضرت یعقوب علیه السلام.6 قعر چاه و اوج جاه.7 زندان رفتن و به حکومت رسیدن.
8 پاک بودن و تهمت ناپاکی شنیدن.9 فراق و وصال.10 بردگی و پادشاهی.11 زندان برای فرار از گناه.12 بزرگواری و عفو سریع برادران خطاکار.
در کنار این نشانهها،سؤالهایی قابل طرح است که پاسخ هر کدام روشنگر راه زندگانی است؛ 1 چگونه حسادت،انسان را به برادرکشی میکشاند؟! 2 چگونه ده نفر در یک خیانت،هم رأی و هم داستان میشوند؟! 3 چگونه یوسف با بزرگواری از مجازات برادران خیانتکار خود،صرف نظر میکند؟! 4 چگونه انسان با یاد خدا،زندان را بر لذّت گناه ترجیح میدهد؟ این سوره،در زمانی نازل شد که پیامبر اکرم صلی اللّٰه علیه و آله در محاصره شدید اقتصادی و اجتماعی قرار گرفته بود و این داستان برای حضرت،مایهی دلداری شد که ای پیامبر! اگر بعضی
بستگانت ایمان نیاوردند ناراحت مباش،برادران یوسف او را به چاه انداختند!.
1 قبل از بیان داستان،شنونده را برای شنیدن و عبرت گرفتن آماده کنید. «لَقَدْ کٰانَ فِی یُوسُفَ» ...
2 حسد،مرز خانواده و عواطف خویشاوندی را نیز درهم میشکند. «لَقَدْ کٰانَ فِی یُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ» 3 داستان یوسف دارای دو محور است:یوسف و برادران.از هر سو که شروع کنیم به نتیجه میرسیم. «فِی یُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ آیٰاتٌ» 4 داستان یکی است،امّا نکات و درسهایی که از آن استفاده میشود بسیار است.
«آیٰاتٌ»
5 پرسش و طرح سؤال از جمله راههای رسیدن به حقیقت است. «آیٰاتٌ لِلسّٰائِلِینَ» 6 تا تشنهی شنیدن و عاشقِ آموختن نباشیم،از درسهای قرآن استفاده کامل نمیبریم. «لِلسّٰائِلِینَ» 7 داستانهای قرآن،پاسخ سؤالهای زندگی مردم را میدهد. «لِلسّٰائِلِینَ»
إِذْ قٰالُوا لَیُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلیٰ أَبِینٰا مِنّٰا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبٰانٰا لَفِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ (8)
آن گاه که(برادران او)گفتند:همانا یوسف و برادرش(بنیامین)نزد پدرمان از ما که گروهی نیرومند هستیم محبوبترند.همانا پدرمان(در این علاقه به آن دو)در گمراهی روشنی است.
« عُصْبَةٌ »به گروه متحد و قوی میگویند زیرا با وحدت و همبستگی همچون«اعصاب»
یک بدن،از همدیگر حمایت میکنند.
دو نفر از پسران حضرت یعقوب،(یوسف و بنیامین)از یک مادر و بقیه از مادری دیگر بودند.علاقه پدر به یوسف،به دلیل خردسال بودن یا به دلیل کمالاتی که داشت،موجب حسادت برادران شده بود.آنها علاوه بر حسادت با گفتن:« وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ »نشان دادند که دچار غرور و تکبّر شده و در اثر این غرور و حسد،پدر را متّهم به اشتباه و انحراف در مهر ورزی به فرزندان میکنند.
افرادی در جامعه،به جای آنکه خود را بالا ببرند،بزرگان را پایین میآورند.چون خود محبوب نیستند،محبوبها را میشکنند.
فرق است میان تبعیض و تفاوت.تبعیض؛برتری دادن بدون دلیل است.ولی تفاوت؛ برتری بر اساس لیاقت است.مثلاً نمرههای یک معلّم،تفاوت دارد،ولی این تفاوت حکیمانه است،نه ظالمانه.علاقهی حضرت یعقوب به یوسف،حکیمانه بود نه ظالمانه،ولی برادران یوسف،این علاقه را بیدلیل پنداشتند و گفتند: «إِنَّ أَبٰانٰا لَفِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ» گاهی علاقه زیاد،سبب دردسر میشود؛یعقوب،یوسف را خیلی دوست داشت و همین امر موجب حسادت برادران و افکندن یوسف در چاه شد.چنان که علاقه زلیخا به یوسف،به زندانی شدن یوسف انجامید.
لذا زندانبان که شیفته اخلاق یوسف شده بود،وقتی به او گفت:من تو را دوست دارم.
یوسف گفت:میترسم این دوستی نیز بلائی بدنبال داشته باشد. (1)
1 حسادت موجب میگردد افراد بزرگسال سن و شخصیّت خود را فراموش کرده و با کودکان کینه توزی کنند.(با توجّه به اینکه یوسف کوچکتر بود، بزرگترها به او حسادت ورزیدند) «لَیُوسُفُ ... أَحَبُّ إِلیٰ أَبِینٰا» 2 اگر فرزندان احساس تبعیض کنند،آتش حسادت در میان آنان شعلهور
1) 1) .تفسیر الستّین الجامع.
میشود. «أَحَبُّ إِلیٰ أَبِینٰا مِنّٰا» 3 عشق و علاقه به محبوب شدن،در نهاد هر انسانی وجود دارد.انسانها از کمتوجّهی و بیمهری به خود،رنج میبرند. «أَحَبُّ إِلیٰ أَبِینٰا» 4 حضرت یعقوب به همه فرزندان محبّت داشت. «أَحَبُّ إِلیٰ أَبِینٰا مِنّٰا» (برادران میگفتند:یوسف محبوبتر است،یعنی ما نیز محبوب هستیم) 5 زور و قدرت،محبّت نمیآورد.(برادران قدرت داشتند،ولی محبوب نبودند) «لَیُوسُفُ ... أَحَبُّ ... وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ» 6 با هم بودن موجب احساس نیرومندی و قدرت میشود. «نَحْنُ عُصْبَةٌ» 7 گروهگرایی،اگر بدون رهبری صحیح و خداپسندانه باشد،عوامل سقوط را سریعتر فراهم میکند.(« وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ »نشان انسجام است،ولی انسجامی رها و بدون رهبری صحیح) 8 انسان برای ارتکاب خطا و گناه،اوّل خود را توجیه و کار خود را تئوریزه میکند.(برادران هم خود را متّحد و قوی میدانند،« وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ »و هم پدر را منحرف،« إِنَّ أَبٰانٰا لَفِی ضَلاٰلٍ »و با این دلیل،حسادت خود را توجیه میکنند.) 9 جوانان نوعاً خود را عقل کل دانسته و نظرات پدران کمتر اهمیّت میدهند.
«نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبٰانٰا لَفِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ»
10 احساس قدرت و نیرومندی،عقل را کور میکند. «نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبٰانٰا لَفِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ» 11 معیارهای نادرست،نتایج نادرست به دنبال دارد.(اگر معیار فقط قدرت و تعداد شد،نتیجهاش نسبت انحراف به اقلّیت میشود.) «إِنَّ أَبٰانٰا لَفِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ» 12 خودخواهان عوامل ناکامی را به جای آن که در خود جستجو کنند به دیگران نسبت میدهند. «إِنَّ أَبٰانٰا لَفِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ» (به جای آنکه بگویند ما حسودیم، گفتند:پدر ما منحرف است)
13 حسادت،مرز نبوّت و أُبوّت(پیامبری و پدری)را نیز میشکند و فرزندان به پیامبری که پدرشان است،نسبت انحراف و بیعدالتی میدهند. «إِنَّ أَبٰانٰا لَفِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ» 14 غفلت انسان ممکن است به جایی برسد که در عین انحراف و خطاکاری خود دیگران را خطاکار قلمداد کند.(برادران یوسف به جای آنکه خود را حسود و توطئهگر بدانند،پدر را منحرف دانستند) «إِنَّ أَبٰانٰا لَفِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ» [سوره یوسف (12): آیه 9]
(برادران به یکدیگر گفتند:)یوسف را بکشید یا او را به سرزمینی دور بیافکنید تا توجّه پدرتان مخصوص شما شود و پس از انجام طرح(با توبه) گروهی شایسته باشید.
اُقْتُلُوا یُوسُفَ أَوِ اِطْرَحُوهُ أَرْضاً یَخْلُ لَکُمْ وَجْهُ أَبِیکُمْ وَ تَکُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صٰالِحِینَ (9)
انسان در برخورد با نعمت،چهار حالت دارد:حسادت،بُخل،ایثار،غبطه.اگر پیش خود گفت:حال که ما فلان نعمت را نداریم،دیگران هم نداشته باشند،حسادت است.اگر گفت:
فقط ما برخوردار از این نعمت باشیم ولی دیگران نه،این بُخل است.اگر گفت:دیگران از نعمت برخوردار باشند،اگر چه به قیمتی که ما محروم باشیم،این ایثار است.اگر گفت:حالا که دیگران از نعمت برخوردارند،ای کاش ما هم بهرهمند میشدیم،این غبطه است.
امام باقر علیه السلام فرمودند:من گاهی به بعضی از فرزندانم محبّت میکنم و آنها را روی زانوانم مینشانم در حالی که استحقاق این همه محبّت را ندارند،تا مبادا علیه سایر فرزندانم حسادت بورزند و ماجرای یوسف تکرار شود. (1)
1) 1) .تفسیر نمونه به نقل از بحار،ج 74،ص 78.
1 فکر خطرناک،انسان را به کار خطرناک میکشاند. «لَیُوسُفُ ... أَحَبُّ ... اُقْتُلُوا» 2 احساس تبعیض در محبّت از طرف فرزندان،آنها را تا حدّ برادرکشی سوق میدهد.(گرچه شدّت علاقهی پدر به یوسف بی دلیل نبود،بلکه به خاطر کمالات او بود،ولی برادران احساس تبعیض کردند و خیال کردند علاقهی بیدلیل است و همین احساس،آنان را به توطئه وادار کرد) «أَحَبُّ إِلیٰ أَبِینٰا ...
اقْتُلُوا»
3 از منظر کوتهبینان نظران،حذف فیزیکی رقیب بهترین راه است. «اقْتُلُوا یُوسُفَ» 4 حسادت،انسان را تا برادرکشی سوق میدهد. «اقْتُلُوا یُوسُفَ» 5 گناهکاران یکدیگر را در انجام گناه وسوسه کرده و از همداستانی با یکدیگر نیرو میگیرند.(برادران به یکدیگر دستور بکشید و بیفکنید میدادند) «اقْتُلُوا ... أَوِ اطْرَحُوهُ» 6 انسان،خواهان محبوبیّت است و کمبود محبّت مایهی بزرگترین خطرات و انحرافات است. «یَخْلُ لَکُمْ وَجْهُ أَبِیکُمْ» 7 حسودان گمان میکنند که:از دل برود هر آنچه از دیده برفت. «اقْتُلُوا یُوسُفَ ...
یَخْلُ لَکُمْ وَجْهُ أَبِیکُمْ»
(برادران گمان میکردند اگر پدر یوسف را نبیند،از فکر یوسف بیرون خواهد رفت و تمام فکرش در ما متمرکز خواهد شد) 8 با اینکه قرآن راه کسب محبوبیّت را ایمان و عمل صالح معرّفی میکند؛ «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمٰنُ وُدًّا»، (1)امّا شیطان،راه محبوب شدن را برادرکشی ترسیم میکند. «اقْتُلُوا ... یَخْلُ لَکُمْ وَجْهُ أَبِیکُمْ» 9 حسود خیال میکند با نابود کردن دیگران،نعمتها برای میشود. «اقْتُلُوا ...
یَخْلُ لَکُمْ وَجْهُ أَبِیکُمْ»
1) 1) .مریم،96.
10 شیطان با وعدهی توبه در آینده،راه گناه امروز را باز میکند. «وَ تَکُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صٰالِحِینَ» 11 علم و آگاهی،همیشه عامل دوری از انحراف نیست.برادران با آنکه قتل یا تبعید یوسف را بد میدانستند؛ «تَکُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صٰالِحِینَ» امّا اقدام کردند.
12 سخن از توبه قبل از انجام گناه،فریب دادن و جدان و گشودن راه گناه است.
(برادران به یکدیگر میگفتند:شما یوسف را نابود کنید بعد با توبه از افراد صالح میشویم) «تَکُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صٰالِحِینَ»
قٰالَ قٰائِلٌ مِنْهُمْ لاٰ تَقْتُلُوا یُوسُفَ وَ أَلْقُوهُ فِی غَیٰابَتِ اَلْجُبِّ یَلْتَقِطْهُ بَعْضُ اَلسَّیّٰارَةِ إِنْ کُنْتُمْ فٰاعِلِینَ (10)
گویندهای از میان آنان گفت:یوسف را نکشید و اگر قصد این کار را دارید، او را به نهانخانه چاه بیفکنید تا بعضی کاروانها(که از آنجا عبور میکنند)او را برگیرند.
کلمه« اَلْجُبِّ »به معنای چاهی است که سنگچین نشده باشد.کلمه« غَیٰابَتِ »نیز به طاقچههایی میگویند که در دیوارهی چاه،نزدیک آب قرار میدهند که اگر از بالا نگاه شود دیده نمیشود.
نهی از منکر دارای برکاتی است که در آینده روشن میشود.نهی« لاٰ تَقْتُلُوا »یوسف را نجات داد و در سالهای بعد،او مملکت را از قحطی نجات داد.همان گونه که آسیه،همسر فرعون با نهی« لاٰ تَقْتُلُوا »،جان موسی را نجات داد و او در سالهای بعد،بنی اسرائیل را از شر فرعون نجات داد.این نمونه روشن وعده الهی است که میفرماید: «وَ مَنْ أَحْیٰاهٰا فَکَأَنَّمٰا أَحْیَا النّٰاسَ جَمِیعاً» (1)هر کس یک نفر را زنده کند،گویا همه مردم را زنده کرده است.
1) 1) .مائده 32.
1 گاهی نهی از منکر یک فرد میتواند نظر جمع را عوض کند و بر آن تأثیر بگذارد.(یکی گفت:نکشید،ولی نظر جمع را تغییر داد) «قٰالَ قٰائِلٌ» 2 نام گویندهی سخن مهم نیست،محتوای کلام مهم است. «قٰالَ قٰائِلٌ» ...
3 مرعوب اکثریّت و همرنگ جماعت نشویم.(یک نفر بود،ولی همرنگ جماعت نشد)«قال قائل لا تقتلوا» 4 اگر نمیتوان جلو منکر را به کلی گرفت،هر مقدار که ممکن است باید آن را پایین آورد. «لاٰ تَقْتُلُوا ... وَ أَلْقُوهُ» 5 مشورت در کار ناپسند نیز راهگشا است،تا چه رسد در کارهای خوب.(برای کشتن برادر مشورت کردند) «لاٰ تَقْتُلُوا» ...
6 برای مبارزه با فساد،گاهی دفع افسد به فاسد لازم است.(او را نکشید،در چاه بیندازید) «لاٰ تَقْتُلُوا یُوسُفَ وَ أَلْقُوهُ فِی غَیٰابَتِ الْجُبِّ» 7 در کنار نهی از منکر،جایگزین ارائه کنیم.(اگر گفتیم این کار را نکنید،پس بگوییم چکار کنند) «لاٰ تَقْتُلُوا ... أَلْقُوهُ فِی غَیٰابَتِ الْجُبِّ»
قٰالُوا یٰا أَبٰانٰا مٰا لَکَ لاٰ تَأْمَنّٰا عَلیٰ یُوسُفَ وَ إِنّٰا لَهُ لَنٰاصِحُونَ (11)
گفتند:ای پدر تو را چه شده که ما را بر یوسف امین نمیدانی،در حالی که قطعاً ما خیرخواه او هستیم؟!
1 کسانی که پوچترند،ادّعا و تبلیغات بیشتری میکنند. «إِنّٰا لَهُ لَنٰاصِحُونَ» 2 حتّی به هر برادری نمیتوان اطمینان کرد.(گویا یعقوب بارها از اینکه یوسف همراه برادرانش برود جلوگیری کرده است که برادران با گفتن «مٰا لَکَ لاٰ تَأْمَنّٰا» انتقاد میکنند.) 3 فریب هر شعاری را نخورید و از اسمهای بی مسمّیٰ بپرهیزید.(خائن نام
خود را ناصح میگذارد) «لَنٰاصِحُونَ» 4 دشمن برای برطرف کردن سوء ظن،هر گونه اطمینانی را به شما ارائه میدهد.
«إِنّٰا لَهُ لَنٰاصِحُونَ»
5 خائن،تقصیر را به عهدهی دیگران میاندازد. «مٰا لَکَ» 6 از روز اوّل،بشر به اسم خیرخواهی فریب خورده است.شیطان نیز برای اغفال آدم و حوا گفت:من خیرخواه شما هستم. «وَ قٰاسَمَهُمٰا إِنِّی لَکُمٰا لَمِنَ النّٰاصِحِینَ» (1)«إِنّٰا لَهُ لَنٰاصِحُونَ» 7 حسد،آدمی را به گناهانی همانند دروغ و نیرنگ،حتّی به محبوبترین نزدیکانش وادار میسازد. «إِنّٰا لَهُ لَنٰاصِحُونَ»
أَرْسِلْهُ مَعَنٰا غَداً یَرْتَعْ وَ یَلْعَبْ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ (12)
او را فردا با ما بفرست تا(در صحرا)بگردد و بازی کند و قطعاً ما نگهبانان (خوبی)برای او خواهیم بود.
انسان،نیازمند تفریح و ورزش است و چنان که در این آیه مشاهده میشود قویترین منطقی که توانست حضرت یعقوب را تسلیم خواسته فرزندان کند،این بود که یوسف نیاز به تفریح دارد.
در روایات آمده است:مؤمن باید زمانی را برای تفریح و بهرهبرداری از لذّتهای حلال اختصاص دهد تا به وسیلهی آن،بر انجام سایر کارها موفّق گردد. (2)
نه تنها دیروز،بلکه امروز و حتّی آینده نیز به نام ورزش و بازی،جوانان را از هدف اصلی جدا و در غفلت نگه خواهند داشت.بازیها را جدّی میگیرند تا جدّیها بازی تلقّی شود.
استکبار و توطئهگران،نه تنها از ورزش سوء استفاده میکنند،بلکه با هر نام پسندیده و
مقبول دیگری نیز،اهداف شوم خود را تعقیب میکنند.
به نام دیپلمات خطرناکترین جاسوسها را به کشورها اعزام میکنند.به نام مستشار نظامی، توطئهگری میکنند و به اسرار نظامی دست مییابند.به نام حقوق بشر،از مزدوران خود حمایت میکنند.به نام دارو،برای مزدوران خود اسلحه میفرستند.به نام کارشناس اقتصادی،کشورهای ناتوان را ضعیف نگه میدارند.به نام سمپاشی،باغها و مزارع را از بین میبرند و حتّی به نام اسلامشناس،اسلام را وارونه جلوه میدهند.
1 تفریح فرزند باید با اجازهی پدر باشد. «أَرْسِلْهُ» 2 جوان،نیازمند تفریح و ورزش است. «یَرْتَعْ وَ یَلْعَبْ» 3 برادران از وسیلهای مباح و منطقی برای فریب دادن سوء استفاده کردند.
«أَرْسِلْهُ
... یَرْتَعْ وَ یَلْعَبْ» 4 اگر پدر و مربیان دلسوز برای اوقات فراغت و بازی کودکان و نوجوانان برنامه ریزی مناسب داشته باشند،دیگران نمیتوانند از این فرصت سوء استفاده کنند.(برادران یوسف از نیاز یوسف به ورزش سوء استفاده کردند) «یَرْتَعْ وَ یَلْعَبْ» 5 در بازی و تفریح کودکان مواظب باشیم آسیب نبینند. «لَحٰافِظُونَ» 6 گاه اصرار زیاد بر یک موضوع نشان دهنده نقشه و توطئه است.(در آیه قبل « إِنّٰا لَهُ لَنٰاصِحُونَ »و در این آیه« إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ »)
قٰالَ إِنِّی لَیَحْزُنُنِی أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَ أَخٰافُ أَنْ یَأْکُلَهُ اَلذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غٰافِلُونَ (13)
(یعقوب)گفت:همانا اینکه او را ببرید مرا غمگین میسازد و از این میترسم که گرگ او را بخورد و شما از او غافل باشید.
1 تعهّد و سوز داشتن نسبت به فرزند،یکی از خصلتهای پیامبران است.
«لَیَحْزُنُنِی
... أَخٰافُ» 2 فراق و جدایی حتّی برای انبیا حزن آور است. «لَیَحْزُنُنِی» 3 امتحان الهی از همان ناحیهای است که افراد روی آن حساسیّت دارند.
(یعقوب نسبت به یوسف حسّاس بود و فراق یوسف،وسیله آزمایش او شد) «لَیَحْزُنُنِی ... أَخٰافُ» 4 پردهدری نکنید. «أَخٰافُ أَنْ یَأْکُلَهُ الذِّئْبُ» (پدر از حسادت فرزندان آگاه بود و به همین دلیل به یوسف فرمود:خوابی را که دیدهای برای برادرانت بازگو مکن.ولی در اینجا حسادت آنان را مطرح نمیکند،بلکه خطر گرگ و غفلت آنان از یوسف را بهانه میآورد.) 5 به فرزند خود،استقلال بدهید.
(عشق پدری به فرزند و دفاع از او در برابر احتمال خطر،دو اصل است،ولی استقلال فرزند نیز اصل دیگری است.یعقوب،یوسف را به همراه سایر برادران فرستاد.زیرا نوجوان باید کمکم استقلال پیدا کرده و از پدر جدا شود، برای خود دوست انتخاب کند،فکر کند و روی پای خود بایستد،هر چند به قیمت تحمّل مشکلات و اندوه باشد.) 6 حساسیّتها را در نزد هر کس بازگو نکنیم و گرنه ممکن است علیه خود انسان مورد استفاده قرار گیرد. «أَخٰافُ أَنْ یَأْکُلَهُ الذِّئْبُ» 7 غفلت موجب ضربه و آسیب پذیری میگردد. «یَأْکُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غٰافِلُونَ»
قٰالُوا لَئِنْ أَکَلَهُ اَلذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنّٰا إِذاً لَخٰاسِرُونَ (14)
(فرزندان یعقوب)گفتند:اگر گرگ او را بخورد،با آنکه ما گروهی قوی هستیم،در آن صورت ما زیانکار(و بیکفایت)خواهیم بود.
1 گاهی بزرگترها از روی تجربه و آگاهی،احساس خطر میکنند،امّا جوانها به قدرت خود مغرورند و خطر را شوخی میگیرند. «وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ» (پدر نگران، ولی فرزندان مغرور قدرت خود بودند.) 2 قوی بودن،دلیلی بر امین بودن نیست.(برادران یوسف قومی بودند،« نَحْنُ عُصْبَةٌ »،ولی امین نبودند) 3 برادران از این که گرگ یوسف را پاره کند ابراز نگرانی نکردند ولی در برابر این که نیرومندی و قدرت آنان مخدوش گردد عکس العمل نشان دادند.
«وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنّٰا إِذاً لَخٰاسِرُونَ»
4 اگر کسی مسئولیّتی را بپذیرد و خوب انجام ندهد،سرمایه،شخصیّت،آبرو و و جدان خود را در معرض خطر قرار داده و زیانکار خواهد بود. «لَخٰاسِرُونَ» 5 ظاهر فریبی و ابراز احساسات دروغین،از دسیسههای افراد دو رو و منافق است.(برادران در حضور پدر گفتند:) «إِنّٰا إِذاً لَخٰاسِرُونَ» 6 برخی برای رسیدن به اهداف شوم خود حتّی حاضرند از آبرو و شخصیّت خود صرف نظر کنند. «إِنّٰا إِذاً لَخٰاسِرُونَ»
فَلَمّٰا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ یَجْعَلُوهُ فِی غَیٰابَتِ اَلْجُبِّ وَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هٰذٰا وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ (15)
پس چون او را با خود بردند و همگی تصمیم گرفتند که او را در مخفیگاه چاه قرار دهند،(تصمیم خود را عملی کردند)و ما به او وحی کردیم که در آینده آنها را از این کارشان خبر خواهی داد،در حالی که آنها(تو را)نشناسند.
از آنجا که خداوند اراده کرده یوسف را حاکم کند،باید دورههایی را ببیند.برده شود تا به بردگان رحم کند.به چاه و زندان افتد تا به زندانیان رحم کند.همانگونه که خداوند به
پیامبرش میفرماید:تو فقیر و یتیم بودی تا فقیر و یتیم را از خود نرانی؛ «أَ لَمْ یَجِدْکَ یَتِیماً ... فَأَمَّا الْیَتِیمَ فَلاٰ تَقْهَرْ» ... (1)
1 اتّفاق نظر و اجماع گروهی از انسانها،نشانهی حقانیّت نیست. «أَجْمَعُوا أَنْ یَجْعَلُوهُ فِی غَیٰابَتِ الْجُبِّ» 2 میان طرح و نقشه تا عمل،فاصله است.(طرح برادران،پرتاب یوسف در چاه بود، «أَلْقُوهُ» ولی در عمل،یوسف را در چاه قرار دادند. «یَجْعَلُوهُ» ) 3 زمانی وحی به یوسف علیه السلام آغاز شد که وی از خانواده دور شد و مورد بی مهری برادران قرار گرفت. «فَلَمّٰا ذَهَبُوا بِهِ ... أَوْحَیْنٰا إِلَیْهِ» 4 امداد الهی،در لحظههای حساس به سراغ اولیای خدا میآید. «فِی غَیٰابَتِ الْجُبِّ وَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْهِ» 5 بهترین وسیلهی آرامش یوسف در دل چاه،الهام خدا نسبت به آینده روشن است. «أَوْحَیْنٰا إِلَیْهِ» 6 یوسف در نوجوانی،شایستگی دریافت وحی الهی را دارا بود. «أَوْحَیْنٰا إِلَیْهِ» 7 خداوند اولیای خود را با سختیها آزمایش و آنان را هدایت میکند. «أَوْحَیْنٰا إِلَیْهِ» 8 آگاهی موجب آرامش است.(آنچه سبب آرامش یوسف در چاه شد،وحی الهی بود) «أَوْحَیْنٰا إِلَیْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هٰذٰا» 9 امید،بهترین سرمایه برای ادامه زندگی است.ما به یوسف وحی کردیم که در آینده از چاه نجات پیدا میکنی و برادران را از کارشان شرمنده خواهی کرد) «أَوْحَیْنٰا إِلَیْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هٰذٰا» 10 وقتی پایان رذایل رسوایی است،انسان عاقل بایستی نفس خود را مهار کند.
1) 1) .ضحی،6 تا 11.
«لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ»
...
11 از کارهای زشت با اشاره و کنایه یاد کنید. «بِأَمْرِهِمْ»
وَ جٰاؤُ أَبٰاهُمْ عِشٰاءً یَبْکُونَ (16)
و(بعد از انجام نقشه خود)شب هنگام گریهکنان نزد پدرشان آمدند.
در قرآن چهار نوع گریه و اشک داریم؛ 1 اشک شوق:گروهی از مسیحیان با شنیدن آیات قرآن اشک میریختند. «تَریٰ أَعْیُنَهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمّٰا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ» (1)2 اشک حزن و حسرت:مسلمانان عاشق همین که از رسول اکرم صلی اللّٰه علیه و آله میشنیدند که امکانات برای جبهه رفتن نیست گریه میکردند. «تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ حَزَناً أَلاّٰ یَجِدُوا مٰا یُنْفِقُونَ» (2)3 اشک خوف:همین که آیات الهی برای اولیا تلاوت میشد،گریهکنان به سجده میافتادند، «خَرُّوا سُجَّداً وَ بُکِیًّا» (3)، «وَ یَخِرُّونَ لِلْأَذْقٰانِ یَبْکُونَ وَ یَزِیدُهُمْ خُشُوعاً» (4)4 اشک قلابی و ساختگی:همین آیه که برادران یوسف گریهکنان نزد یعقوب آمدند که گرگ یوسف را درید. «یَبْکُونَ»
1 توطئهگران،از نقش احساسات و زمان،غفلت نمیکنند. «عِشٰاءً» 2 گریه،همیشه نشانهی صداقت نیست.به هر گریهای اطمینان نکنید. «یَبْکُونَ»
قٰالُوا یٰا أَبٰانٰا إِنّٰا ذَهَبْنٰا نَسْتَبِقُ وَ تَرَکْنٰا یُوسُفَ عِنْدَ مَتٰاعِنٰا فَأَکَلَهُ اَلذِّئْبُ وَ مٰا أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنٰا وَ لَوْ کُنّٰا صٰادِقِینَ (17)
گفتند:ای پدر! ما رفتیم که مسابقه دهیم و یوسف را نزد وسایل خود (تنها)گذاشتیم،پس گرگ او را خورد و البتّه تو سخن ما را هر چند راستگو باشیم باور نداری.
1 دروغ،دروغ میآورد.برادران برای توجیه خطای خود،سه دروغ پی در پی گفتند:مسابقه رفته بودیم،یوسف را نزد وسایل گذاشتیم،گرگ او را خورد.
«نستبق،ترکنا،فأکله الذئب» 2 دروغگو فراموش کار است.با وجود این که برادران،یوسف را برای بازی بردند؛ولی در گزارش خود به پدر وی را مراقب اثاث خود اعلام کردند.
«تَرَکْنٰا یُوسُفَ عِنْدَ مَتٰاعِنٰا»
3 مسابقه در بازی،دارای سابقهای طولانی است. «نَسْتَبِقُ» 4 خائن،ترسو است و دروغگو از افشا شدن میترسد. «مٰا أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنٰا وَ لَوْ کُنّٰا صٰادِقِینَ» 5 دروغگو اصرار دارد که مردم او را صادق بپندارند. «وَ مٰا أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنٰا وَ لَوْ کُنّٰا صٰادِقِینَ»
وَ جٰاؤُ عَلیٰ قَمِیصِهِ بِدَمٍ کَذِبٍ قٰالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِیلٌ وَ اَللّٰهُ اَلْمُسْتَعٰانُ عَلیٰ مٰا تَصِفُونَ (18)
و پیراهن یوسف را آغشته به خونی دروغین(نزد پدر)آوردند.(پدر)گفت:
چنین نیست،(که یوسف را گرگ دریده باشد)،بلکه نفسِتان کاری(بد)را برای شما آراسته است.پس صبری جمیل و نیکو لازم است و خدا را بر آنچه(از فراق یوسف)میگویید،به استعانت میطلبم.
سؤال:صبر بر مقدرات الهی زیباست،ولی صبر بر ظلمی که در حقّ کودکی مظلوم روا شده، چه زیبایی دارد که یعقوب میگوید: «فَصَبْرٌ جَمِیلٌ»؟ پاسخ:اولاً یعقوب از طریق وحی میدانست که یوسف زنده است.ثانیاً اگر یعقوب حرکتی میکرد که ظن و گمان آنها را بیافزاید،برادران بر سر چاه رفته،یوسف را از بین میبردند.
ثالثاً نباید کاری کرد که راه توبه حتّی بر ظالمان به کلّی بسته شود.
1 مراقب جوسازیها باشید. «بِدَمٍ کَذِبٍ» 2 فریب مظلوم نماییها را نخورید.(یعقوب،فریب پیراهن خونآلود و اشکها را نخورد بلکه گفت:امان از نفس شما.) «بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ» 3 شیطان و نفس،گناه را نزد انسان زیبا جلوه میدهند و انجام آن را توجیه میکنند. «سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ» 4 یعقوب علیه السلام میدانست یوسف را گرگ نخورده،لذا از برادران استخوان و یا بقایای جسد را مطالبه نکرد. «بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ» 5 حوادث دو چهره دارد:بلا و سختی، «بِدَمٍ کَذِبٍ» صبر و زیبایی. «فَصَبْرٌ جَمِیلٌ» 6 انبیای الهی در برابر حوادث سخت،زیباترین عکس العمل را نشان می دهند.
«فَصَبْرٌ جَمِیلٌ»
7 در حوادث باید علاوه بر صبر و توانایی درونی،از امدادهای الهی استمداد جست. «فَصَبْرٌ جَمِیلٌ وَ اللّٰهُ الْمُسْتَعٰانُ» 8 برای صبر باید از خداوند استمداد کرد. «فَصَبْرٌ جَمِیلٌ وَ اللّٰهُ الْمُسْتَعٰانُ» 9 بهترین نوع صبر آن است که علی رغم آنکه دل میسوزد و اشک جاری میشود،خدا فراموش نشود. «وَ اللّٰهُ الْمُسْتَعٰانُ» 10 تحمّل توطئه فرزندان علیه برادر خود،سخت و درد آور است،لذا باید از
خدا برای تحمّل آن استمداد کرد. «وَ اللّٰهُ الْمُسْتَعٰانُ» 11 حضرت یعقوب با جملهی «وَ اللّٰهُ الْمُسْتَعٰانُ عَلیٰ مٰا تَصِفُونَ» به جای «عَلیٰ مٰا فَعَلْتُمْ» ،به برادران فهماند که مدّعای آنان باور کردنی نیست.
وَ جٰاءَتْ سَیّٰارَةٌ فَأَرْسَلُوا وٰارِدَهُمْ فَأَدْلیٰ دَلْوَهُ قٰالَ یٰا بُشْریٰ هٰذٰا غُلاٰمٌ وَ أَسَرُّوهُ بِضٰاعَةً وَ اَللّٰهُ عَلِیمٌ بِمٰا یَعْمَلُونَ (19)
و(یوسف در چاه بود تا)کاروانی فرا رسید و مأمور آب را فرستادند(تا آب بیاورد)،پس او دلو خود را به چاه افکند،(یوسف به طنابِ دلو آویزان شد و به بالای چاه رسید)مأمور آب فریاد زد:مژده که این پسری است.او را چون کالایی پنهان داشتند(تا کسی ادّعای مالکیّت نکند)،در حالی که خداوند بر آنچه انجام میدادند آگاه بود.
خداوند،بندگان مخلص خود را تنها نمیگذارد و آنها را در شداید و سختیها نجات میدهد.
نوح را روی آب،یونس را زیر آب و یوسف را کنار آب،نجات داد.هم چنان که ابراهیم را از آتش،موسی را در وسط دریا و محمّد صلی اللّٰه علیه و آله را درونِ غار و علی علیه السلام را در بستر که به جای پیامبر خوابیده بود،نجات داد.
با اراده الهی،ریسمان چاه وسیله شد تا یوسف از قعر چاه به تخت و کاخ برسد،پس بنگرید با حبل اللّٰه چه میتوان انجام داد!؟ «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّٰهِ» ... (1)
1 گاهی خودیها انسان را در چاه میاندازند،ولی خداوند از طریق بیگانگان، انسان را نجات میدهد. «جٰاءَتْ سَیّٰارَةٌ» 2 تقسیم کار،یکی از اصول مدیریّت و زندگی جمعی است.( «وٰارِدَهُمْ» به معنای
1) 1) .آل عمران،103.
مسئول آب است.) 3 گروهی،انسان را به دید کالا مینگرند. «بِضٰاعَةً» 4 کتمان حقیقت،در برابر مردم امکان دارد،با خدا چه میکنیم که به همه چیز آگاه است. «أَسَرُّوهُ ... وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ»
وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَرٰاهِمَ مَعْدُودَةٍ وَ کٰانُوا فِیهِ مِنَ اَلزّٰاهِدِینَ (20)
و(کاروانیان)یوسف را به بهایی اندک چند درهمی فروختند و درباره او بیرغبت بودند.
هر کس یوسفِ وجودش را ارزان بفروشد،پشیمان میشود.عمر،جوانی،عزّت،استقلال و پاکی انسان،هر یک یوسفی هستند که باید مواظب باشیم ارزان نفروشیم.
1 مالی که آسان به دست آید،آسان از دست میرود. «وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ» 2 نظام بردهداری و بردهفروشی،سابقهای دراز دارد. «وَ شَرَوْهُ» 3 بی رغبتی به یوسف در مقطعی،به نفع آیندهی او شد. «وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ» ...
4 هر کس ارزش چیزی را نداند،آن را ارزان از دست میدهد. «بِثَمَنٍ بَخْسٍ» (کاروانیان،ارزش یوسف را نمیشناختند.) 5 اشخاص ارزشمند بالاخره ارزششان آشکار خواهد شد،هر چند در برههای مورد بی مهری قرار گیرند.(اگر امروز یوسف را به عنوان برده میفروشند، روزگاری او حاکم خواهد شد) «شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ» ...
6 تاریخ پول،به هزاران سال قبل باز میگردد. «دَرٰاهِمَ» 7 مردان ناآگاه و غافل،یوسف را به بهای کم فروختند،ولی زنان آگاه و عاشق،او را به فرشتهای کریم توصیف نمودند. «شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ مَلَکٌ کَرِیمٌ»
امام صادق علیه السلام فرمودند:«رب امرأت أفقه من رجل» (1)چه بسا زنی که از مرد فهیمتر باشد.
وَ قٰالَ اَلَّذِی اِشْتَرٰاهُ مِنْ مِصْرَ لاِمْرَأَتِهِ أَکْرِمِی مَثْوٰاهُ عَسیٰ أَنْ یَنْفَعَنٰا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَ کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ فِی اَلْأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِیلِ اَلْأَحٰادِیثِ وَ اَللّٰهُ غٰالِبٌ عَلیٰ أَمْرِهِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ (21)
و کسی از مردم مصر که یوسف را خرید،به همسرش گفت:مقام او را گرامی دار(او را به دید برده،نگاه مکن)امید است که در آینده ما را سود برساند یا او را به فرزندی بگیریم.و اینگونه ما به یوسف در آن سرزمین جایگاه و مکنت دادیم(تا اراده ما تحقق یابد)و تا او را از تعبیر خوابها بیاموزیم و خداوند بر کار خویش تواناست،ولی اکثر مردم نمیدانند.
جملهی «عَسیٰ أَنْ یَنْفَعَنٰا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً» در دو مورد در قرآن به کار رفته است:یکی در مورد حضرت موسی وقتی که صندوق او را از آب گرفتند،همسر فرعون به او گفت:این نوزاد را نکشید،شاید در آینده به ما سودی رساند. (2)و دیگری در اینجاست که عزیز مصر به همسرش میگوید:احترام این برده را بگیر،شاید در آینده به درد ما بخورد.آری،به ارادهی خداوندی،محبّتِ نوزاد و بردهای ناشناس،چنان در قلب حاکمانِ مصر جای میگیرد که زمینههای حکومت آیندهی آنان را فراهم میسازد.
1 بزرگواری در سیمای یوسف نمایان بود.تا آنجا که عزیز مصر سفارش او را به
همسرش میکند. «أَکْرِمِی مَثْوٰاهُ» 2 زن در خانه،نقش محوری دارد. «أَکْرِمِی مَثْوٰاهُ» 3 اطرافیان و آشنایان را به نیکی با مردم دعوت کنید. «أَکْرِمِی مَثْوٰاهُ» 4 در معاملات آینده نگر باشید. «اشْتَرٰاهُ ... عَسیٰ أَنْ یَنْفَعَنٰا» 5 با احترام به مردم،میتوان انتظار کمک و یاری از آنان داشت. «أَکْرِمِی ... یَنْفَعَنٰا» 6 دلها به دست خداوند است.مهر یوسف،در دل خریدار نشست. «عَسیٰ أَنْ یَنْفَعَنٰا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً» 7 تصمیمهای مهم را پس از ارزیابی و آزمایش و مرحلهای اتّخاذ کنید.(اوّل یوسف را به عنوان کمککار در خانه، «عَسیٰ أَنْ یَنْفَعَنٰا» کمکم به عنوان فرزند قرار دهیم) «أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً» 8 فرزندخواندگی،سابقه تاریخی دارد. «نَتَّخِذَهُ وَلَداً» 9 عزیز مصر فاقد فرزند بود. «نَتَّخِذَهُ وَلَداً» 10 عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد.(برادران او را در چاه انداختند و او امروز در کاخ مستقر شد) «کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ» 11 زیردستان را دست کم نگیرید،چه بسا قدرتمندان و حاکمان آینده باشند.
«مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ»
12 علم و دانش،شرطِ مسئولیّت پذیری است. «مَکَّنّٰا ... لِنُعَلِّمَهُ» 13 پایان تلخیها،شیرینی است. «شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ» 14 اراده غالب خدا،یوسف را از چاه به جاه کشاند. «مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ» 15 سنّت خدا غلبه کامل خوبیها و زیباییها بر زشتیهاست. «غٰالِبٌ عَلیٰ أَمْرِهِ» 16 آنچه را ما حادثه میپنداریم،در حقیقت طراحی الهی برای انجام یافتن ارادهی اوست. «وَ اللّٰهُ غٰالِبٌ عَلیٰ أَمْرِهِ» 17 چه بسا حوادث ناگوار که چهره واقعی آن خیر است.(یوسف در ظاهر به چاه افتاد،ولی در واقع طرح چیز دیگری است) «کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ ... أَکْثَرَ النّٰاسِ
لاٰ یَعْلَمُونَ»
18 مردم،ظاهر حوادث را میبینند،ولی از اهداف و برنامههای الهی بیخبرند.
«لاٰ یَعْلَمُونَ»
وَ لَمّٰا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَیْنٰاهُ حُکْماً وَ عِلْماً وَ کَذٰلِکَ نَجْزِی اَلْمُحْسِنِینَ (22)
و چون(یوسف)به رشد و قوّت خود رسید به او حُکم(نبوّت یا حکمت)و علم دادیم و ما اینگونه نیکوکاران را پاداش میدهیم.
کلمهی« أَشُدَّهُ »از«شد»به معنای«گِره محکم»،اشاره به استحکام جسمی و روحی است.
این کلمه در قرآن؛گاهی به معنای«بلوغ»استعمال شده است،چنان که در آیه 34 سوره اسراء آمده: «حَتّٰی یَبْلُغَ أَشُدَّهُ» یعنی به مال یتیم نزدیک نشوید تا زمانی که به سن بلوغ برسد.گاهی مراد از«اشد»سن چهل سالگی است.نظیر آیه 15 سورهی احقاف که میفرماید: «بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ بَلَغَ أَرْبَعِینَ سَنَةً» و گاهی به سن قبل از پیری گفته میشود،مانند آیه 67 سوره غافر: «ثُمَّ یُخْرِجُکُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّکُمْ ثُمَّ لِتَکُونُوا شُیُوخاً»
1 علم و حکمت،ظرفیّت و آمادگی میخواهد. «بَلَغَ أَشُدَّهُ» 2 ترفیعات الهی بدون فوت زمان و در وقت خود صورت میگیرد. «لَمّٰا بَلَغَ ...
آتَیْنٰاهُ»
3 حکمت،غیر از علم است.(علم،دانش است،ولی حکمت،بینش و بصیرتی است که انسان را به حقّ میرساند) «آتَیْنٰاهُ حُکْماً وَ عِلْماً» 4 علوم انبیا،اکتسابی نیست. «آتَیْنٰاهُ حُکْماً وَ عِلْماً» 5 وجود علم و حکمت در کنار یکدیگر،بسیار ارزشمند و کارساز است. «حُکْماً وَ عِلْماً»
6 دلیلِ عزل و نصبها را برای مردم بیان کنید. «آتَیْنٰاهُ حُکْماً ... کَذٰلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ» 7 باید احسان کنیم تا لایق دریافت پاداش خاصّ الهی باشیم. «نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ» 8 نیکوکاران،در همین دنیا نیز کامیاب میشوند. «کَذٰلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ» 9 هر کس که توان علمی و جسمی داشته باشد،مشمول لطف الهی نمیشود، بلکه محسن بودن نیز لازم است. «نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ»
وَ رٰاوَدَتْهُ اَلَّتِی هُوَ فِی بَیْتِهٰا عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ اَلْأَبْوٰابَ وَ قٰالَتْ هَیْتَ لَکَ قٰالَ مَعٰاذَ اَللّٰهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوٰایَ إِنَّهُ لاٰ یُفْلِحُ اَلظّٰالِمُونَ (23)
و زنی که یوسف در خانه او بود،از یوسف از طریق مراوده و ملایمت، تمنای کامگیری کرد و درها را(برای انجام مقصودش)محکم بست و گفت:
برای تو آمادهام.یوسف گفت:پناه به خدا که او پروردگار من است و مقام مرا گرامی داشته،قطعاً ستمگران رستگار نمیشوند.
در تفسیر «مَعٰاذَ اللّٰهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوٰایَ» دو احتمال دادهاند:
الف:خداوند پروردگار من است که مقام مرا گرامی داشته و من به او پناه میبرم.
ب:عزیز مصر مالک من است و من سر سفره او هستم و دربارهی من به تو گفت:« أَکْرِمِی مَثْوٰاهُ »و من به او خیانت نمیکنم.
هر دو احتمال،طرفدارانی دارد که بر اساس شواهدی بدان استناد میجویند.ولی به نظر ما، احتمال اوّل بهتر است.زیرا یوسف به خاطر تقوای الهی مرتکب گناه نشد،نه به خاطر اینکه بگوید:چون من در خانه عزیز مصر هستم و او حقّی بر من دارد،من به همسرش تعرّض و سوء قصد نمیکنم!.چون ارزش این کار کمتر از رعایتِ تقوی است.
البتّه در چند جای این سوره،کلمهی« رَبُّکَ »که اشاره به«عزیز مصر»است،به چشم میخورد،ولی کلمهی« رَبِّی »هر کجا در این سوره استعمال شده،مراد خداوند است.
از طرفی دور از شأن یوسف است که خود را چنان تحقیر کند که به عزیز مصر« رَبِّی »بگوید.
اولیای خدا،به خدا پناهنده میشوند و نتیجه میگیرند:موسی از شرّ فتنههای فرعون به خدا پناه میبرد، «إِنِّی عُذْتُ بِرَبِّی وَ رَبِّکُمْ مِنْ کُلِّ مُتَکَبِّرٍ لاٰ یُؤْمِنُ بِیَوْمِ الْحِسٰابِ» (1)مادر مریم میگوید:من مریم و نسل او را در پناه تو قرار میدهم، «إِنِّی أُعِیذُهٰا بِکَ وَ ذُرِّیَّتَهٰا مِنَ الشَّیْطٰانِ الرَّجِیمِ» (2)و در این آیه یوسف به خدا پناه میبرد، «قٰالَ مَعٰاذَ اللّٰهِ» و خداوند به پیامبر اکرم صلی اللّٰه علیه و آله دستور پناهندگی به خودش را میدهد. «قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ» ...
به جای گفتن:«اعوذ بالله»یک سره به سراغ پناهدادن خدا رفت و گفت:« مَعٰاذَ اللّٰهِ »تا پناهندگی خود را مطرح نکند.در واقع برای خود ارزشی قائل نشد.
1 گناهان بزرگ،با نرمش و مراوده شروع میشود. «رٰاوَدَتْهُ» 2 پاک بودن مرد کافی نیست،زیرا گاهی زنها مزاحم مردان هستند. «وَ رٰاوَدَتْهُ» 3 قدرت شهوت به اندازهای است که همسر پادشاه را نیز اسیرِ برده خود میکند.
«وَ رٰاوَدَتْهُ الَّتِی»
4 سعی کنیم نام خلافکار را نبریم وبا اشاره از او یاد کنیم. «الَّتِی» 5 پسران جوان را در خانههایی که زنان نامحرم هستند،تنها نگذارید.زیرا احتمال دارد باب مراوده باز شود. «وَ رٰاوَدَتْهُ الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِهٰا» 6 معمولاً عشق در اثر مراوده و به تدریج پیدا میشود.وجود دائمی یوسف در خانه کمکم سبب عشق شد. «فِی بَیْتِهٰا» 7 مسائل مربوط به مفاسد اخلاقی را سربسته و مؤدّبانه مطرح کنید. «رٰاوَدَتْهُ ...
غَلَّقَتِ»
8 حضور مرد و زن نامحرم در یک محیط در بسته،زمینه را برای گناه فراهم میکند. «غَلَّقَتِ الْأَبْوٰابَ وَ قٰالَتْ هَیْتَ لَکَ»
9 زشتی زنا،در طول تاریخ مورد پذیرش بوده است و به همین دلیل،زلیخا همهی درها را محکم بست. «غَلَّقَتِ الْأَبْوٰابَ» 10 همهی درها بسته،امّا درِ پناهندگی خدا باز است. «غَلَّقَتِ الْأَبْوٰابَ ... مَعٰاذَ اللّٰهِ» 11 موقعیّتهای امتحان الهی متفاوت است؛گاه در چاه و گاه در کاخ. «رٰاوَدَتْهُ ...
قٰالَ مَعٰاذَ اللّٰهِ»
12 تقوی و ارادهی انسان،میتواند بر زمینههای انحراف و خطا غالب شود.
«مَعٰاذَ اللّٰهِ»
13 توجّه به خدا،عامل بازدارنده از گناه و لغزش است. «مَعٰاذَ اللّٰهِ» 14 اگر رئیس یا بزرگ ما دستور گناه داد،نباید از او اطاعت کنیم. «هَیْتَ لَکَ قٰالَ مَعٰاذَ اللّٰهِ» (به خاطر اطاعت از مردم،نباید نافرمانی خدا نمود.«لا طاعة لمخلوق فی معصیة الخالق» (1)) 15 به هنگام خطرِ گناه باید به خدا پناه برد. «قٰالَ مَعٰاذَ اللّٰهِ» 16 در کاخ حکومتی نیز میتوان پاک،عفیف،صادق و امین بود. «قٰالَ مَعٰاذَ اللّٰهِ» 17 خطر غریزهی جنسی به قدری است که برای نجات از آن باید خدا به فریاد برسد. «مَعٰاذَ اللّٰهِ» 18 انسان هواپرست از رسوایی ظاهری هراس دارد(زلیخا درها را محکم بست ولی خداپرست از خدا) «مَعٰاذَ اللّٰهِ» 19 انجام گناه(زنا)،با کرامت انسانی ناسازگار است. «مَعٰاذَ اللّٰهِ» 20 تلقین یاد خدا به نفس،نقش مهمی در ترک گناه دارد. «مَعٰاذَ اللّٰهِ» 21 اولین اقدام علیه گناه،یاد خدا و پناه بردن به اوست. «مَعٰاذَ اللّٰهِ» 22 بهترین نوع تقوی آن است که به خاطر لطف،محبّت و حقّ خداوندی گناه نکنیم،نه از ترس رسوایی در دنیا یا آتش در آخرت. «مَعٰاذَ اللّٰهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ
1) 1) .بحار،ج 10،ص 227.
مَثْوٰایَ»
23 یاد کردن الطاف الهی،از عوامل ترک گناه است. «إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوٰایَ» 24 یاد عاقبت گناه،مانع از ارتکاب آن است. «لاٰ یُفْلِحُ الظّٰالِمُونَ» 25 تشویق به زنا یا زمینهسازی برای گناه جوانان پاک،ظلم به خود،همسر، جامعه و افراد است. «لاٰ یُفْلِحُ الظّٰالِمُونَ» 26 یک لحظه گناه،میتواند انسان را از رستگاری ابدی دور کند. «لاٰ یُفْلِحُ الظّٰالِمُونَ» 27 ارتکاب گناه،ناسپاسی و کفران نعمتها است. «لاٰ یُفْلِحُ الظّٰالِمُونَ» 28 در هر کاری،باید عاقبت اندیشی کرد. «لاٰ یُفْلِحُ الظّٰالِمُونَ» 29 یوسف علیه السلام در بحبوبه درگیری با زلیخا به فکر فلاح بود. «لاٰ یُفْلِحُ الظّٰالِمُونَ» 30 انسانی که مقام و منزلت خود را میداند خود را به بهای کم و زودگذر نمیفروشد. «لاٰ یُفْلِحُ الظّٰالِمُونَ» 31 اگر از دری ظلم وارد شود،فلاح از در دیگر بیرون میرود. «لاٰ یُفْلِحُ الظّٰالِمُونَ»
وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا لَوْ لاٰ أَنْ رَأیٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ کَذٰلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ اَلسُّوءَ وَ اَلْفَحْشٰاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا اَلْمُخْلَصِینَ (24)
و همانا(همسر عزیز مصر)قصد او(یوسف)را کرد و او نیز اگر برهان پروردگارش را نمیدید(بر اساس غریزه)قصد او را میکرد.اینگونه(ما او را با برهان کمک کردیم)تا بدی و فحشا را از او دور کنیم،چرا که او از بندگانِ برگزیده ما است.
امام صادق علیه السلام فرمود:«برهان رب»همان نور علم،یقین و حکمت بود که خداوند در آیات
قبل فرمود: «آتَیْنٰاهُ حُکْماً وَ عِلْماً». (1)و آنچه در بعضی روایات آمده که مراد از برهان،مشاهده قیافهی پدر یا جبرئیل است،سند محکمی ندارد.
در قرآن بارها از همّت و تصمیم دشمنان خدا برای توطئه نسبت به اولیای الهی،سخن به میان آمده که خداوند نقشههای آنان را نقش بر آب نموده است.
در برگشت از جنگ تبوک منافقان خواستند با رم دادن شتر پیامبر،حضرت را به شهادت برسانند ولی نشد؛ «وَ هَمُّوا بِمٰا لَمْ یَنٰالُوا» (2)یا تصمیم بر منحرف کردن پیامبر گرفتند؛ «لَهَمَّتْ طٰائِفَةٌ مِنْهُمْ أَنْ یُضِلُّوکَ» (3)و یا تصمیم بر تجاوز گرفتند که نشد. «إِذْ هَمَّ قَوْمٌ أَنْ یَبْسُطُوا إِلَیْکُمْ أَیْدِیَهُمْ فَکَفَّ أَیْدِیَهُمْ عَنْکُمْ» (4)یوسف،معصوم و پاکدامن بود؛به دلیل گفتار همهی کسانی که به نحوی با یوسف رابطه داشتهاند و ما نمونههایی از آن را بیان میکنیم:
1 خداوند فرمود: «لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشٰاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا الْمُخْلَصِینَ» (ما یوسف را با برهان کمک کردیم)تا بدی و فحشا را از او دور کنیم،زیرا او از بندگان برگزیدهی ماست.
2 یوسف میگفت: «رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمّٰا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ» پرودگارا! زندان برای من از گناهی که مرا به آن دعوت میکنند بهتر است.در جای دیگر گفت: «أَنِّی لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَیْبِ» من به صاحبخانهام در غیاب او خیانت نکردم.
3 زلیخا گفت: «لَقَدْ رٰاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ» به تحقیق من با یوسف مراوده کردم و او معصوم بود.
4 عزیز مصر گفت: «یُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هٰذٰا وَ اسْتَغْفِرِی لِذَنْبِکِ» ای یوسف تو این ماجرا را مسکوت بگذار و به زلیخا گفت:از گناهت استغفار کن.
5 شاهدی که گواهی داد و گفت:اگر پیراهن از عقب پاره شده معلوم میشود که یوسف پاکدامن است. «إِنْ کٰانَ قَمِیصُهُ» ...
6 زنان مصر که گفتند: «مٰا عَلِمْنٰا عَلَیْهِ مِنْ سُوءٍ» ما هیچ گناه و بدی دربارهی او سراغ نداریم.
7 ابلیس که وعدهی فریب همه را داد،گفت: «إِلاّٰ عِبٰادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ» من حریف برگزیدگان نمیشوم و این آیه یوسف را مخلص نامیده است.
1 اگر امداد الهی نباشد،پای هر کسی میلغزد. «هَمَّ بِهٰا لَوْ لاٰ أَنْ رَأیٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ» 2 در هر صحنهای،امکان رؤیت برهان ربّ وجود دارد. «هَمَّتْ بِهِ ... رَأیٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ» 3 انبیا در غرایز مانند سایر انسانها هستند،ولی به دلیل ایمان به حضور خدا، گناه نمیکنند. «هَمَّ بِهٰا لَوْ لاٰ أَنْ رَأیٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ» 4 غفلت از یاد الهی،زمینهی ارتکاب گناه و توجّه به آن،عامل محفوظ ماندن در گناه است. «هَمَّ بِهٰا لَوْ لاٰ أَنْ رَأیٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ» 5 مخلص شدن موجب محفوظ ماندن شخص از گناه میگردد. «لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ ... إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا الْمُخْلَصِینَ» 6 عبادت خالصانه رمز موفقیّت در دوری از گناه است. «لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ ... إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا الْمُخْلَصِینَ» 7 خداوند،بندگان مخلص را حفظ میکند. «لِنَصْرِفَ عَنْهُ ... إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا الْمُخْلَصِینَ» 8 بدی و فحشا با مخلص بودن یک جا جمع نمیشود. «لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ ...
الْمُخْلَصِینَ»
9 مخلص شدن مخصوص یوسف علیه السلام نیست،میتوان با پیمودن راه آن حضرت به مقام مخلصین نزدیک شد. «إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا الْمُخْلَصِینَ»
وَ اِسْتَبَقَا اَلْبٰابَ وَ قَدَّتْ قَمِیصَهُ مِنْ دُبُرٍ وَ أَلْفَیٰا سَیِّدَهٰا لَدَی اَلْبٰابِ قٰالَتْ مٰا جَزٰاءُ مَنْ أَرٰادَ بِأَهْلِکَ سُوءاً إِلاّٰ أَنْ یُسْجَنَ أَوْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (25)
و هر دو بسوی در سبقت گرفتند و آن زن پیراهن او را از پشت درید.
ناگهان شوهرش را نزد در یافتند.زن(برای انتقام از یوسف یا تبرئه خود با چهره حقّ به جانبی)گفت:کیفر کسی که به همسرت قصد بد داشته جز زندان و یا شکنجه دردناک چیست؟
«استباق»به معنای سبقت و پیشیگرفتن دو یا چند نفر از یکدیگر است،یوسف برای فرار از گناه به سوی در فرار کرد و زلیخا نیز به دنبال او میدوید.گویا به سوی در مسابقه گذاردهاند.« قُدَّ »به معنای پاره شدن پارچه از طرف طول است.«لفاء»به یافتن ناگهانی چیزی گفته میشود.
1 گفتن« مَعٰاذَ اللّٰهِ »به تنهایی کفایت نمیکند،باید از گناه فرار کرد. «اسْتَبَقَا» 2 گاهی ظاهر عمل یکی است،ولی هدفها مختلف است.(یکی میدود تا به گناه آلوده نشود،دیگری میدود تا آلوده بکند.) «اسْتَبَقَا» 3 هجرت و فرار از گناه،لازم است. «اسْتَبَقَا الْبٰابَ» 4 بهانهی بسته بودن در برای تسلیم شدن در برابر گناه کافی نیست،باید به سوی درهای بسته حرکت کرد شاید باز شود. «اسْتَبَقَا الْبٰابَ» 5 مجرم معمولاً از خود جای پا باقی میگذارد. «قَدَّتْ قَمِیصَهُ مِنْ دُبُرٍ» 6 گاه بایستی سرزده به منازل و محل کار بایستی سرکشی کرد. «أَلْفَیٰا» 7 گاهی شاکی،خود مُجرم است. «قٰالَتْ مٰا جَزٰاءُ» ...
8 گنهکار برای تبرئه خود،از عواطف و احساسات بستگان خود استمداد میکند. «بِأَهْلِکَ»
9 صاحبان قدرت معمولاً اگر مقصّر باشند،دیگران را متّهم میکنند. «مَنْ أَرٰادَ بِأَهْلِکَ سُوءاً» 10 مجرم برای تبرئه خود،به دیگران اتهام میبندد. «أَرٰادَ بِأَهْلِکَ سُوءاً» 11 چه بسا سخن حقّی که از آن باطل طلب شود.(کیفر برای کسی که سوء قصد به زن شوهردار دارد،حرف حقّی است،امّا چه فردی سوء قصد داشته باید بررسی شود) «أَرٰادَ بِأَهْلِکَ سُوءاً إِلاّٰ أَنْ یُسْجَنَ» 12 زلیخا عاشق نبود،بلکه هوسباز بود؛چرا که عاشق حاضر است جانش را فدای معشوق کند،نه این که او را متهم و به زندان افکند. «أَرٰادَ بِأَهْلِکَ سُوءاً» ...
13 زندان و زندانی نمودن مجرمان،سابقه تاریخی دارد. «یُسْجَنَ» 14 اعلام کیفر،نشانهی قدرت همسر عزیز بود. «یُسْجَنَ أَوْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ» 15 عشق هوسآلود،گاهی عاشق را قاتل میکند. «أَنْ یُسْجَنَ أَوْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ» 16 زلیخا دارای نفوذ در دستگاه حکومتی و خط دهنده بوده است. «إِلاّٰ أَنْ یُسْجَنَ أَوْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ»
قٰالَ هِیَ رٰاوَدَتْنِی عَنْ نَفْسِی وَ شَهِدَ شٰاهِدٌ مِنْ أَهْلِهٰا إِنْ کٰانَ قَمِیصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ اَلْکٰاذِبِینَ (26) وَ إِنْ کٰانَ قَمِیصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَکَذَبَتْ وَ هُوَ مِنَ اَلصّٰادِقِینَ (27)
(یوسف)گفت:او خواست که از من(بر خلاف میلم)کام گیرد و شاهدی از خانواده زن،شهادت داد که اگر پیراهن یوسف از جلو پاره شده،پس زن راست میگوید و او از دروغگویان است.(زیرا در این صورت او و همسر عزیز،از روبرو درگیر میشدند و پیراهن از جلو چاک میخورد.)
و اگر پیراهن او(یوسف)از پشت پاره شده،پس زن دروغ گفته و او از راستگویان است.
در برخی روایات،شاهد را کودکی معرّفی کردهاند که مثل عیسی علیه السلام در گهواره به سخن آمد،ولی چون سند محکمی ندارد،نمیتوان به آن اعتنا کرد.امّا بهتر است شاهد را یکی از مشاوران عزیز بدانیم که فامیل همسر و دارای هوش و ذکاوت بود و همانند عزیز مصر، شاهد این اتّفاق گردید،و الاّ اگر خود شاهد اصل ماجرا بود،معنی نداشت که به صورت جمله شرطیه،شهادت دهد و بگوید: «إِنْ کٰانَ». ...
یوسف،ابتدا به سخن نکرد و شاید اگر همسر عزیز حرفی و تهمتی نمیزد،یوسف حاضر نمیشد آبروی او را بریزد و بگوید: «هِیَ رٰاوَدَتْنِی» هر کس پاکتر است،بیشتر در معرض تهمت است.در میان زنان،پاکدامنتر از مریم نبود، امّا او را متّهم به ناپاکی کردند،در میان مردان نیز کسی به پاکی یوسف یافت نمیشد،به او هم نسبت ناروای زنا دادند.امّا خداوند در هر دو مورد به بهترین وجه پاکی آنان را ثابت نمود.
در داستان یوسف،پیراهن او نقش آفرین است:در اینجا؛پارگی پیراهن از پشت،دلیل بیگناهی او و کشف جرم همسر عزیز گردید و در جای دیگر؛پاره نشدن پیراهن موجب کشف جرم برادران او گردید.زیرا بعد از انداختن یوسف به چاه،وقتی برادران پیراهن او را آغشته به خون کرده و به پدر نشان دادند و گفتند:یوسف را گرگ خورده است،پدر پرسید:
پس چرا پیراهن او پاره نشده است؟! در پایان داستان نیز،پیراهنِ یوسف،وسیلهی بینا شدن چشم پدر گردید.
1 متّهم باید از خود دفاع و مجرم اصلی را معرفی کند.حضرت یوسف علیه السلام در برابر جمله« مٰا جَزٰاءُ مَنْ أَرٰادَ بِأَهْلِکَ سُوءاً »با گفتن« هِیَ رٰاوَدَتْنِی »،پاسخ مناسبی به زلیخا داد.
2 کسی که در مقام قضاوت است باید شکایت شاکی و دفاع متهم را بشنود و مدارک را بررسی کند و سپس نظر دهد.(در این ماجرا همسر گفت که یوسف سوء قصد داشته،« أَرٰادَ بِأَهْلِکَ سُوءاً »یوسف تهمت را رد کرد و گفت:« هِیَ
رٰاوَدَتْنِی »شاهد نیز علامت صدق و کذب را از راه پاره شدن پیراهن جلو تا پشت سر مطرح کرد) 3 دفاع از بی گناه،واجب است و سکوت همه جا زیبا نیست. «شَهِدَ شٰاهِدٌ» 4 کمک به روشن شدن حقیقت،کاری پسندیده است. «وَ شَهِدَ شٰاهِدٌ» 5 در قضاوت،کسی که مستند حرف بزند و با قرائن آن را تأیید کند در حکم شاهد است. «شَهِدَ شٰاهِدٌ» 6 خداوند از راهی که هیچ انتظارش نمیرود،افراد را حمایت میکند. «شَهِدَ شٰاهِدٌ مِنْ أَهْلِهٰا» 7 آنجا که خدا بخواهد،بستگان مجرم علیه او شهادت میدهند. «شَهِدَ شٰاهِدٌ مِنْ أَهْلِهٰا» 8 در شهادت و داوری،مراعات حسب،نسب،موقعیّت و خویشاوندی متّهم، جایز نیست. «شَهِدَ شٰاهِدٌ مِنْ أَهْلِهٰا» 9 شهادت خویشان علیه یکدیگر،سبب اطمینان بیشتری میشود. «شٰاهِدٌ مِنْ أَهْلِهٰا» 10 در قضاوت،بیش از توجّه به گفتههای شاکی و متهم،به بررسی مدارک و اسناد توجّه شود. «قٰالَتْ مٰا جَزٰاءُ ... قٰالَ هِیَ رٰاوَدَتْنِی ... شَهِدَ شٰاهِدٌ ... إِنْ کٰانَ قَمِیصُهُ» ...
11 در قضاوت،هر جرمی کارشناس نیاز دارد. «شَهِدَ شٰاهِدٌ ... إِنْ کٰانَ قَمِیصُهُ» ...
12 در جرمشناسی از آثار ظریف به جای مانده،مجرم شناخته و مسایل کشف میشود. «إِنْ کٰانَ قَمِیصُهُ» ...
13 قاضی میتواند بر اساس قرائن،حکم کند. «إِنْ کٰانَ قَمِیصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ الْکٰاذِبِینَ» 14 بکارگیری روشهای جرمشناسی برای تشخیص جرم و مجرم،لازم است.
«إِنْ کٰانَ قَمِیصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ»
...
فَلَمّٰا رَأیٰ قَمِیصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ قٰالَ إِنَّهُ مِنْ کَیْدِکُنَّ إِنَّ کَیْدَکُنَّ عَظِیمٌ (28)
پس همین که(عزیز مصر)پیراهن او را دید که از پشت پاره شده است، (حقیقت را دریافت و)گفت:بیشک این از حیله شما زنان است.البتّه حیله شما شگرف است.
با اینکه قرآن،کید شیطان را ضعیف میداند: «إِنَّ کَیْدَ الشَّیْطٰانِ کٰانَ ضَعِیفاً» (1)ولی در این آیه،کید زنان بزرگ شمرده شده است.به گفتهی تفسیر صافی،این به خاطر آن است که وسوسه شیطان لحظهای و غیابی و سارقانه است،ولی وسوسه زن با لطف و محبّت و حضوری و دائمی است.
گاهی خداوند کارهای بزرگ را با وسیلههای کوچک انجام میدهد.مثلاً سرنگونی سپاه ابرهه را با پرندگان ابابیل،حفظ جان پیامبر اسلام را با تار عنکبوت،آموزش دفن میّت را با کلاغ،اثبات پاکی مریم علیها السلام را با سخن گفتن نوزاد،پاکی یوسف را با پاره شدن پیراهن، ایمان آوردن یک کشور را با سفر هُدهُد و کشف اصحاب کهف را با نمونه پول،تحقّق بخشیده است.
1 قضاوت بر اساس ادلّه و بدور از حبّ و بغضها،مقتضای عدالت است. «فَلَمّٰا رَأیٰ قَمِیصَهُ ... قٰالَ إِنَّهُ مِنْ کَیْدِکُنَّ» 2 استدلال منطقی،هر انسانی را مطیع و منقاد میکند.(عزیز مصر مطیع سخن شاهد شد) «شَهِدَ شٰاهِدٌ ... قٰالَ إِنَّهُ مِنْ کَیْدِکُنَّ» 3 آثار و مدارک صحنه جرم باید به دقت مشاهده و بررسی شود. «قُدَّ مِنْ دُبُرٍ» 4 وقتی به نتیجه قطعی رسیدید،در اعلان حکم تردید نکنید. «فَلَمّٰا رَأیٰ ... قٰالَ»
1) 1) .نساء،76.
5 عزیز مصر دارای عدالت نسبی و انصاف در برخورد با موضوعات بوده است.(چون بدون پرسش و پاسخ کسی را متهم نکرد و پس از آن نیز حقّ را به یوسف داد). «فَلَمّٰا رَأیٰ ... إِنَّهُ مِنْ کَیْدِکُنَّ» 6 حقّ،پشت پرده نمیماند و مجرم روزی رسوا میشود. «إِنَّهُ مِنْ کَیْدِکُنَّ» 7 سخن حقّ را گرچه تلخ و بر ضرر باشد بپذیریم.(عزیز پذیرفت که مقصّر همسر اوست) «إِنَّهُ مِنْ کَیْدِکُنَّ» 8 از مکر زنان ناپاک بترسید که حیلهی آنان خطرناک است. «إِنَّ کَیْدَکُنَّ عَظِیمٌ» 9 مکر و حیله هر قدر هم بزرگ باشد،قابل کشف و افشاست. «فَلَمّٰا رَأیٰ ... قٰالَ إِنَّهُ مِنْ کَیْدِکُنَّ إِنَّ کَیْدَکُنَّ عَظِیمٌ»
یُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هٰذٰا وَ اِسْتَغْفِرِی لِذَنْبِکِ إِنَّکِ کُنْتِ مِنَ اَلْخٰاطِئِینَ (29)
(عزیز مصر گفت:)یوسف از این مسئله صرف نظر کن و(آن را بازگو نکن و به همسرش نیز خطاب کرد:و)تو برای گناهت استغفار کن،چون از خطاکاران بودهای.
1 عزیز مصر میخواست مسئله مخفی بماند،ولی مردم دنیا در تمام قرنها از ماجرا با خبر شدند،تا پاکی یوسف ثابت شود. «یُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هٰذٰا» 2 اعمال زشت افراد را نباید بر ملا کرد. «أَعْرِضْ عَنْ هٰذٰا» 3 عزیز مصر به خاطر جایگاهش از یوسف خواست تا از جریان صرف نظر کند.
«أَعْرِضْ عَنْ هٰذٰا»
4 عزیز مصر نیز همچون سایر کاخنشینان،نسبت به مسئلهی ناموس و غیرت تساهل کرد و به استغفار اکتفاء کرد و از توبیخ همسر به صورت جدّی خودداری نمود!. «وَ اسْتَغْفِرِی» 5 رهبران غیر الهی،قدرت برخورد قاطع نسبت به بستگان متخلف خودشان را
ندارند. «وَ اسْتَغْفِرِی» 6 تلاش زن برای برقراری رابطه با غیر همسر خویش،امری ناروا و نامشروع است. «وَ اسْتَغْفِرِی لِذَنْبِکِ» 7 روابط لجام گسیخته جنسی و هوسرانی،حتّی در بین غیر متدیّنین به ادیان الهی،کاری ناپسند شمرده میشده است. «اسْتَغْفِرِی لِذَنْبِکِ»
وَ قٰالَ نِسْوَةٌ فِی اَلْمَدِینَةِ اِمْرَأَتُ اَلْعَزِیزِ تُرٰاوِدُ فَتٰاهٰا عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَهٰا حُبًّا إِنّٰا لَنَرٰاهٰا فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ (30)
زنانی در شهر(زبان به ملامت گشودند و)گفتند:همسر عزیز با غلامش مراوده داشته و از او کام خواسته است.همانا یک غلام او را شیفته خود کرده است.به راستی ما او را در گمراهی آشکار میبینیم.
«شغاف»به پیچیدگی بالای قلب یا پوسته نازک روی قلب،که همچون غلاف آن را در برمیگیرد،گفته شده است.جملهی« شَغَفَهٰا حُبًّا »یعنی علاقهی یوسف به قلب زلیخا گره خورده و عشق شدید شده است. (1)
دو گروه درباره یوسف گفتند:علاقهی بیش از حدّ به او نشانهی گمراهی است:یکی برادرانش که به جهت محبّت پدر به یوسف،پدر را گمراه خوانده و گفتند: «إِنَّ أَبٰانٰا لَفِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ» و دیگری زنانِ مصر که به جهت علاقهی شدید زلیخا به یوسف،زلیخا را گمراه خوانده و گفتند: «إِنّٰا لَنَرٰاهٰا فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ».
هر کس یوسف را برای خود میخواهد؛یعقوب او را فرزند خود میداند؛ «یٰا بُنَیَّ» کاروان او را سرمایه خود میداند؛ «شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ» عزیز مصر او را فرزند خوانده میداند؛ «نَتَّخِذَهُ وَلَداً» زلیخا او را معشوق خود میداند؛ «شَغَفَهٰا حُبًّا» زندانیان او را تعبیر کننده خواب خود
1) 1) .تفسیر نمونه.
میدانند؛ «نَبِّئْنٰا بِتَأْوِیلِهِ» ولی خداوند او را برگزیده و رسول خود میداند؛ «یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ» و آنچه برای یوسف ماند،همین مقام رسالت بود. «وَ اللّٰهُ غٰالِبٌ عَلیٰ أَمْرِهِ»
1 اخبار مربوط به خانواده مسئولان،زود شایع میگردد،پس باید مراقب رفتارهای خود باشند. «قٰالَ نِسْوَةٌ ... اِمْرَأَتُ الْعَزِیزِ» 2 بستن درها برای انجام گناه نیز مانع رسوایی نمیشود. «قٰالَ نِسْوَةٌ ... اِمْرَأَتُ الْعَزِیزِ تُرٰاوِدُ» 3 خطاهای افراد خانواده به مرد و سرپرست خانواده منتسب میشود. «امْرَأَتُ الْعَزِیزِ تُرٰاوِدُ فَتٰاهٰا»
فَلَمّٰا سَمِعَتْ بِمَکْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَیْهِنَّ وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّکَأً وَ آتَتْ کُلَّ وٰاحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِکِّیناً وَ قٰالَتِ اُخْرُجْ عَلَیْهِنَّ فَلَمّٰا رَأَیْنَهُ أَکْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ وَ قُلْنَ حٰاشَ لِلّٰهِ مٰا هٰذٰا بَشَراً إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ مَلَکٌ کَرِیمٌ (31)
پس چون(همسر عزیز)نیرنگ(و بدگویی)زنان(مصر)را شنید،(کسی را برای دعوت)به سراغ آنها فرستاد و برای آنان(محفل و)تکیهگاهی آماده کرد و به هر یک چاقویی داد(تا میوه میل کنند)و به یوسف گفت:بر زنان وارد شو.همین که زنان او را دیدند بزرگش یافتند و دستهای خود را(به جای میوه)عمیقاً بریدند و گفتند:منزّه است خداوند،این بشر نیست،این نیست جز فرشتهای بزرگوار.
کلمهی« قَطَّعْنَ »از ریشهی«قطع»،به معنای بریدن است که چون به باب تفعیل در آمده، این معنا را نیز میرساند که زنان حاضر در جلسه چون یوسف را دیدند به قدری مبهوت شدند که مواضع متعدّدی از دست خویش را بریدند و قطعه قطعه کردند.
کلمه« حٰاشَ »به معنی در حاشیه و کنار بودن است.رسم بوده که هر گاه میخواستند شخصی را از عیبی منزه بدانند،اوّل خدا را تنزیه میکردند سپس آن شخص را. (1)
همسر عزیز مصر زن سیاستمداری بود و با مهمانی دادن توانست مشت رقبا را باز کند و آنان را غافلگیر نماید.
1 گاهی هدف از بازگو کردن مسایل دیگران،دلسوزی نیست،بلکه حسادت و توطئه و نقشه علیه آنان است. «بِمَکْرِهِنَّ» 2 شاید زنان مصر با انتشار خبر عشق زلیخا به یوسف علیه السلام میخواستند بدین وسیله یوسف را مشاهده کنند. «بِمَکْرِهِنَّ» 3 گاهی باید پاسخ مکر را با مکر داد.(زنان با بازگوکردن راز همسر عزیز مصر، نقشه کشیدند و او با یک میهمانی،نقشه آنان را پاسخ داد.) «أَرْسَلَتْ إِلَیْهِنَّ» 4 زلیخا برای کنترل جوسازی علیه خود،اقدام به توجیه افراد عمدهای که در جوسازی و انتشار اخبار دخیل بودند پرداخت.(واضح است که دعوت شدگان همهی زنان منطقه نبودند) «فَلَمّٰا سَمِعَتْ بِمَکْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَیْهِنَّ» 5 مجرم گاه برای تنزیه خود،جرم را گسترش میدهد و آن را عادّی جلوه میدهد. «فَلَمّٰا سَمِعَتْ بِمَکْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَیْهِنَّ» 6 سرویس جداگانه برای هر میهمان کاری پسندیده و ارزشمند است. «آتَتْ کُلَّ وٰاحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِکِّیناً» 7 اطاعت از مولی و صاحب تا وقتی معصیت نباشد لازم است. «قٰالَتِ اخْرُجْ عَلَیْهِنَّ فَلَمّٰا رَأَیْنَهُ» 8 شنیدن کی بود مانند دیدن. «فَلَمّٰا رَأَیْنَهُ أَکْبَرْنَهُ» 9 انسان به طور فطری در برابر بزرگی و بزرگواری،تواضع میکند. «أَکْبَرْنَهُ»
1) 1) .تفسیر المیزان.
10 زلیخا خواست به زنان مصر تفهیم کند که شما یک لحظه یوسف را دیدید، طاقت از کف دادید؛او شبانه روز در خانه من است؟! «فَلَمّٰا رَأَیْنَهُ أَکْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ» 11 زود انتقاد نکنید،شاید شما هم اگر به جای او بودید مثل او میشدید. «قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ» (انتقاد کنندگان وقتی یوسف را دیدند،همه مثل زن عزیز مصر گرفتار شدند) 12 انسان تا وقتی در معرض امتحان قرار نگرفته ادّعایی دارد؛امّا گاهی که مورد آزمایش قرار گرفت،ناخودآگاه ماهیّت خود را نشان میدهد. «فَلَمّٰا رَأَیْنَهُ أَکْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ» 13 عشق که آمد،انسان بریدن دست خودش را نمیفهمد. «قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ» (اگر شنیدهاید که حضرت علی علیه السلام به هنگام نماز،از پایش تیر را کشیدند و متوجّه نشد،تعجّب نکنید.زیرا اگر عشق سطحی دنیوی تا بریدن دست پیش میرود،عشق معنوی و عمیق به جمال واقعی،چه خواهد کرد!.) 14 یوسف در زیبایی بی نظیر و در عین حال در عفت الگویی برای همگان است. «فَلَمّٰا رَأَیْنَهُ أَکْبَرْنَهُ ... قُلْنَ حٰاشَ لِلّٰهِ» 15 کید یک زن بالاتر از کید همه برادران یوسف علیه السلام بود.(همسر عزیز با این مهمانی،عشق خود را برای تمام زنان توجیه کرد،ولی برادران یوسف توجیهی برای حسادت خود نداشتند) 16 جمال یوسف علیه السلام موجب گرفتاری او شد،ولی علم و تقوایش موجب نجات او گردید.(آری جمال معنوی مهمتر از جمال ظاهری است) 17 مردم مصر در آن زمان،به خداوند و فرشتگان ایمان داشتند. «حٰاشَ لِلّٰهِ ... مَلَکٌ کَرِیمٌ»
قٰالَتْ فَذٰلِکُنَّ اَلَّذِی لُمْتُنَّنِی فِیهِ وَ لَقَدْ رٰاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ وَ لَئِنْ لَمْ یَفْعَلْ مٰا آمُرُهُ لَیُسْجَنَنَّ وَ لَیَکُوناً مِنَ اَلصّٰاغِرِینَ (32)
(همسر عزیز مصر به زنانی که دست خود را بریده بودند،)گفت:این همان کسی است که مرا درباره او ملامت میکردید.و البتّه من از او کام خواستم، ولی او پاکی ورزید.و اگر آنچه را به او دستور میدهم انجام ندهد،حتماً زندانی خواهد شد و از خوارشدگان خواهد بود.
شرایط اجتماعی و روانی،در نوع عکس العمل افراد تأثیر دارد.همسر عزیز آن گاه که از افشای کار زشت خود میترسد،درها را میبندد،« غَلَّقَتِ الْأَبْوٰابَ »،امّا هنگامی که زنان مصر را همراه و همداستان خود میبیند،علناً میگوید:« أَنَا رٰاوَدْتُهُ »من او را فرا خواندم.در جامعه نیز وقتی حساسیّت به زشتی گناه از بین برود،گناه آسان میشود.شاید برای جلوگیری از همین امر است که در دعای کمیل میخوانیم:«اللهم اغفر لی الذنوب التی تهتک العصم»خداوندا! گناهانی که پرده حیا را پاره میکند برایم بیامرز.زیرا گناه در ابتدا انجامش برای انسان سنگین است،امّا همین که پرده حیا برافتاد آسان میشود.
1 دیگران را ملامت نکنید که خود گرفتار میشوید. «فَذٰلِکُنَّ الَّذِی لُمْتُنَّنِی فِیهِ» 2 عشق گناه آلود،سبب رسوایی میشود. «لَقَدْ رٰاوَدْتُهُ» 3 دروغگو رسوا میشود.کسی که دیروز گفت:یوسف قصد سوء داشته؛ «أَرٰادَ بِأَهْلِکَ سُوءاً» امروز میگوید: «لَقَدْ رٰاوَدْتُهُ» من قصد کام گرفتن از او را داشتم.
4 اخلاص و عفّت و پاکی،ناپاکان را رسوا میکند. «وَ لَقَدْ رٰاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ» 5 گاهی دشمن هم به پاکی شخص مقابل،گواهی میدهد. «فَاسْتَعْصَمَ» (و جدان مجرم نیز گاهی بیدار میشود.) 6 پاکی،لازمهی نبوّت است. «فَاسْتَعْصَمَ» ...
7 چه پاکانی که به خاطر خودکامگان به زندان میروند. «فَاسْتَعْصَمَ ... لَیُسْجَنَنَّ» 8 گناهکاران(عاشقان)به دنبال هدف خویش هستند و از هر وسیلهای استفاده میکنند. «وَ لَئِنْ لَمْ یَفْعَلْ مٰا آمُرُهُ لَیُسْجَنَنَّ» 9 قدرت اگر با ایمان و تقوا همراه نباشد برای هوای نفس مورد استفاده قرار میگیرد. «مٰا آمُرُهُ لَیُسْجَنَنَّ» 10 زلیخا در دستگاه حکومتی مصر دارای نفوذ بوده است. «لَیُسْجَنَنَّ» 11 سوء استفاده از قدرت،حربهی طاغوتیان است. «لَیُسْجَنَنَّ» 12 تهدید به حبس و تحقیر،حربه و شیوهی طاغوتیان است. «لَیُسْجَنَنَّ، ...
الصّٰاغِرِینَ»
13 هوای نفس به قدری نیرومند است که حتّی با رسوایی نیز به راه خود ادامه میدهد. «رٰاوَدَتْهُ ... وَ لَئِنْ لَمْ یَفْعَلْ مٰا آمُرُهُ» ...
14 عاشقِ شکست خورده،دشمن میشود. «قٰالَتْ ... لَیُسْجَنَنَّ وَ لَیَکُوناً مِنَ الصّٰاغِرِینَ» 15 روحیه کاخنشینی،غیرت را میمیراند.(با آنکه عزیز مصر خیانت همسر خود را فهمید و از او خواست که توبه کند،ولی باز هم میان او و یوسف فاصله نیانداخت.) 16 هواپرستان و طاغوتیان،تقوا و کف نفس را وسیلهی خواری و ذلّت میدانند.
«مِنَ الصّٰاغِرِینَ»
قٰالَ رَبِّ اَلسِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمّٰا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَّ وَ أَکُنْ مِنَ اَلْجٰاهِلِینَ (33)
(یوسف)گفت:پرودگارا! زندان برای من از آنچه مرا به سوی آن میخوانند محبوبتر است.و اگر حیله آنها را از من باز نگردانی،به سوی آنها تمایل میکنم و از جاهلان میگردم.
یوسف سراپا جوانمرد بود؛یک بار فدای حسادت برادران شد و خصومت نکرد.بار دیگر هدفِ عشقِ زلیخا شد،ولی گناه نکرد.بار سوم به هنگام قدرت،از برادران انتقام نگرفت.بار چهارم همین که کشور را در خطر دید به جای تقاضای برگشت به وطن،تقاضای تدبیر امور اقتصادی و نجات کشور را داد.
برای هر کس،محبوبی است؛برای یوسف پاکدامنی از زندان محبوبتر است.برای گروهی دنیا محبوبتر است؛ «الَّذِینَ یَسْتَحِبُّونَ الْحَیٰاةَ الدُّنْیٰا» (1)اما برای مؤمن خداوند محبوبتر است. «وَ الَّذِینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّٰهِ» (2)
1 توجّه به ربوبیّت خدا،از آداب دعاست. «رَبِّ» 2 اولیای خدا،فشار زندگی شرافتمندانه را،از رفاه در گناه بهتر میدانند. «رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ» 3 هر آزادبودنی ارزش نیست و هر زندان بودنی عیب نیست. «رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ» 4 انسان با استمداد از خداوند،میتواند در هر شرایطی از گناه فاصله بگیرد.
«رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ»
(هجرت از محیط گناه لازم است.) 5 رنج و سختی نمیتواند مجوز ارتکاب گناه باشد. «رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ» ...
6 دعا و نیایش و استمداد از خداوند،یکی از راههای مصون ماندن از گناه و انحرافات جنسی است. «رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ» ...
7 شخصیّت انسان به روح او بستگی دارد،نه جسم او.اگر روح آزاد باشد،زندان بهشت است و اگر روح در فشار باشد،کاخ هم زندان میشود. «السِّجْنُ أَحَبُّ» 8 جداسازی محیط به خاطر مصون ماندن افراد از گناه،کاری شایسته است.
(یوسف خواهان جدا شدن بود،حتّی اگر به قیمت زندان رفتن باشد)
9 رضایت خداوند بر رضایت مردم و جمع ترجیح دارد. «رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمّٰا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ» 10 هیچ کس بدون لطف خداوند،محفوظ نمیماند. «وَ إِلاّٰ تَصْرِفْ عَنِّی» ...در شرایط بحرانی تنها راه نجات،اتکا به خداوند است.
11 آزمایشهای الهی هر لحظه سختتر میشود.(یوسف قبلاً گرفتار یک زن بود،حال گرفتار چندین زن شده است.) «کَیْدَهُنَّ، إِلَیْهِنَّ» 12 یوسف دربارهی گناه تمایل،ولی دربارهی زندان کلمهی محبوبتر را بکار میبرد و این نشان میدهد که پاکی و عصمت در عمق جان یوسف نهادینه شده بود. «رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ ... أَصْبُ إِلَیْهِنَّ» 13 راضی کردن مردم به قیمت ناخشنودی خدا،جهل است. «أَکُنْ مِنَ الْجٰاهِلِینَ» 14 گناه،موجب سلب علوم خدادادی و موهبتهای الهی است.(در آیات قبل خواندیم:« آتَیْنٰاهُ حُکْماً وَ عِلْماً »و در اینجا یوسف میفرماید:) «أَکُنْ مِنَ الْجٰاهِلِینَ» 15 جهل تنها بیسوادی نیست،انتخاب لذّت آنی و چشمپوشی از رضای خدا، جهل محض است. «أَکُنْ مِنَ الْجٰاهِلِینَ» 16 گناه،کاری جاهلانه است. «أَکُنْ مِنَ الْجٰاهِلِینَ» 17 عمل نکردن به دانستهها،انسان را در ردیف جاهلان قرار میدهد. «أَکُنْ مِنَ الْجٰاهِلِینَ»
فَاسْتَجٰابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ کَیْدَهُنَّ إِنَّهُ هُوَ اَلسَّمِیعُ اَلْعَلِیمُ (34)
پس پرودگارش(در خواست)او را اجابت کرد و حیله زنان را از او برگرداند،زیرا که او شنوای داناست.
1 مردان خدا،مستجاب الدعوة هستند. «فَاسْتَجٰابَ لَهُ» 2 گاهی شداید و سختیها زمینهی پیدا شدن امداد الهی و راه نجات است. «رَبِّ
اَلسِّجْنُ ... فَاسْتَجٰابَ» 3 پاکدامنی و عفاف،موجبات استجابت دعا را فراهم میسازد. «رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ ... فَاسْتَجٰابَ» 4 درخواست خالصانه از خداوند،استجابت و عنایت او را در پی دارد. «رَبِّ ... فَاسْتَجٰابَ» 5 دعای یوسف برای مصون ماندن از کید زنان مصر سریعاً مستجاب شد.
(حرف«فاء»در کلمهی« فَاسْتَجٰابَ »،رمز سرعت است)* 6 هر کس به خدا پناه ببرد،محفوظ میماند. «فَاسْتَجٰابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ کَیْدَهُنَّ» 7 گاه دشمن کاری را میکند که به نفع ما تمام میشود.(دشمن یوسف را به زندان انداخت،که مایهی خلاصی یوسف از زلیخا بود) «فَصَرَفَ عَنْهُ کَیْدَهُنَّ» 8 لازمهی عصمت،نبوّت نیست.(یوسف هنوز پیامبر نشده بود،امّا از گناه معصوم بود.) «فَصَرَفَ عَنْهُ کَیْدَهُنَّ» 9 استجابت دعا،دلیل بر شنوایی و بینایی و علم خداوند است. «فَاسْتَجٰابَ ... هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ» 10 کسانی که مورد مراجعه مردم هستند باید در آغاز خوب بشنوند،سپس با دانش خود به حلّ و فصل مشکل بپردازند؛چنان که خداوند نیز در مقام اجابت دعا چنین است. «فَاسْتَجٰابَ ... هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ»
ثُمَّ بَدٰا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ مٰا رَأَوُا اَلْآیٰاتِ لَیَسْجُنُنَّهُ حَتّٰی حِینٍ (35)
سپس بعد از آن همه نشانهها و شواهدی که(برای پاکی یوسف)دیدند، اینگونه برایشان جلوه کرد که او را تا مدّتی زندانی کنند.
1 یک دیوانه،سنگی را در چاه میاندازد،صد نفر عاقل نمیتوانند آن را در آورند.
یک زن عاشق شد،مردان متعدّد و رجال مملکتی نتوانستند این رسوایی را
چارهاندیشی کنند. «بَدٰا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ مٰا رَأَوُا» 2 کاخنشینی معمولاً با بیپروایی و پررویی همراه است. «مِنْ بَعْدِ مٰا رَأَوُا الْآیٰاتِ لَیَسْجُنُنَّهُ» با این همه دلیل بر پاکی یوسف،باز هم او محکوم به زندان میشود.
3 زیبایی،همیشه خوشبختیآور نیست،دردسر هم دارد. «ثُمَّ بَدٰا لَهُمْ ... لَیَسْجُنُنَّهُ» 4 معمولاً در دربارها و کاخهای طاغوتیان،دادگاه و محاکمه غیابی و تشریفاتی است،تا بیگناهان محکوم شوند. «لَیَسْجُنُنَّهُ» (البتّه در مواردی این گونه نیست) 5 در جامعهی آلوده،هوسرانان آزاد و تقواپیشگان در زندانند. «لَیَسْجُنُنَّهُ» 6 افراد خاطی به ویژه قدرتمندان کمتر مسئولیّت عمل خود را میپذیرند و میخواهند دیگران را قربانی کنند. «لَیَسْجُنُنَّهُ» 7 در نظامهای طاغوتی معصومتر مظلومتر است. «لَیَسْجُنُنَّهُ» 8 پاک بودن و پاک ماندن زحمت دارد. «لَیَسْجُنُنَّهُ» 9 جلوگیری از رسوایی خاندان عزیز مصر و پایان یافتن شایعات،هدف حکمرانان مصر از زندانی ساختن یوسف بود. «لَیَسْجُنُنَّهُ حَتّٰی حِینٍ» 10 وقتی دستگاه قضایی بر طبق خواسته سیاستمداران و افراد ذی نفوذ تصمیم میگیرد،مدّت زمان زندان نیز نامشخّص است. «حَتّٰی حِینٍ»
وَ دَخَلَ مَعَهُ اَلسِّجْنَ فَتَیٰانِ قٰالَ أَحَدُهُمٰا إِنِّی أَرٰانِی أَعْصِرُ خَمْراً وَ قٰالَ اَلْآخَرُ إِنِّی أَرٰانِی أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِی خُبْزاً تَأْکُلُ اَلطَّیْرُ مِنْهُ نَبِّئْنٰا بِتَأْوِیلِهِ إِنّٰا نَرٰاکَ مِنَ اَلْمُحْسِنِینَ (36)
و با یوسف،دو جوان دیگر وارد زندان شدند.یکی از آن دو(نزد یوسف آمد و)گفت:من در خواب خود را دیدم که(انگور را)برای شراب میفشارم و دیگری گفت:من خود را در خواب دیدم که بر سرم نانی میبرم و پرندگان از آن میخورند،ما را از تعبیر خوابمان آگاه ساز! همانا ما تو را از نیکوکاران میبینیم.
در حدیث میخوانیم:دلیل آنکه زندانیان،یوسف را نیکوکار نامیدند،این بود که به افراد مریض در زندان رسیدگی میکرد و به نیازمندان کمک و برای سایرین،جا باز میکرد. (1)
1 زندان یوسف،عمومی بوده است. «مَعَهُ السِّجْنَ» 2 خوابها را ساده نگیریم،در بعضی از آنها اسراری نهفته است. «أَرٰانِی أَعْصِرُ خَمْراً» (ممکن است انسانهای عادّی نیز خوابهای مهمی ببینند.) 3 انسان همه جا میتواند مثمر ثمر باشد،حتّی در زندان. «نَبِّئْنٰا بِتَأْوِیلِهِ» 4 نیکوکاران با صفای دل چیزهایی درک میکنند که دیگران آن را نمییابند.
«نَبِّئْنٰا بِتَأْوِیلِهِ إِنّٰا نَرٰاکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ»
5 اگر مردم اعتماد به کسی پیدا کنند،تمام رازهای خود را با او در میان میگذارند. «إِنّٰا نَرٰاکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ» 6 انسانهای وارسته،در زندان نیز روی افراد تأثیر میگذارند. «إِنّٰا نَرٰاکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ» 7 حتّی مجرمان و گناهکاران نیز برای نیکوکاران،جایگاه شایستهای قایلند. «إِنّٰا نَرٰاکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ» 8 نیکوکاران همه جا حتّی در زندان مورد احترام و پناهگاه مردم هستند. «إِنّٰا نَرٰاکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ» 9 نیکوکاری یوسف علیه السلام قدم اوّل او در جذب و تبلیغ بود.(احسان و خدمترسانی به زندانیان،سبب جذب قلوب و دریافت لقب محسن از زندانیان شد) 10 بدون تمکن مالی و آزادی هم میتوان محسن بود.(یوسف در زندان نه
1) 1) .تفسیر نور الثقلین و میزان الحکمه(سجن).
ثروت داشت،نه آزادی) «إِنّٰا نَرٰاکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ» 11 اوّل نیکوکاری خود را اثبات کنید،سپس به تبلیغ دین بپردازید.(یوسف که در نظر مردم نیکوکار شناخته شد،قبل از تعبیر خواب دوستان زندانی،به تبلیغ و ارشاد آنان پرداخته و به یکتاپرستی دعوت نمود) 12 دادن آگاهیهای صحیح از مصادیق احسان است.(ما را از اسرار خوابی که دیدهایم آگاه ساز) «إِنّٰا نَرٰاکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ»
قٰالَ لاٰ یَأْتِیکُمٰا طَعٰامٌ تُرْزَقٰانِهِ إِلاّٰ نَبَّأْتُکُمٰا بِتَأْوِیلِهِ قَبْلَ أَنْ یَأْتِیَکُمٰا ذٰلِکُمٰا مِمّٰا عَلَّمَنِی رَبِّی إِنِّی تَرَکْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ کٰافِرُونَ (37)
(یوسف به آن دو نفر که خواب دیده بودند)گفت:من قبل از آنکه جیره غذایی شما برسد،تأویل خوابتان را خواهم گفت.این از اموری است که پرودگارم به من آموخته است.همانا من آئین قومی را که به خدا ایمان ندارند و به قیامت کفر میورزند،رها کردهام.
در ترجمه بخش اوّل آیه،این احتمال نیز وجود دارد که معنای آیه اینگونه باشد:من از جانب خداوند میدانم غذایی که برای شما خواهند آورد چیست؟ پس میتوانم خواب شما را تعبیر کنم.یعنی یوسف علاوه بر تعبیر خواب از چیزهای دیگر نیز خبر میداده است.مثل حضرت عیسی علیه السلام که از غذای ذخیره شده در منازل و یا آنچه میخوردند،خبر میداد.
سؤال:چرا حضرت یوسف علیه السلام خواب آنان را فوری تعبیر نکرد و آن را به وقتی دیگر و ساعتی بعد موکول کرد؟ پاسخ:فخر رازی در تفسیر کبیر،چند وجه برای آن بیان کرده است:
1 میخواست آنها را در انتظار قرار دهد تا کمی تبلیغ و ارشاد کند،شاید شخص اعدامی ایمان آورد و با حسن عاقبت از دنیا برود.
2 میخواست با بیان نوع غذایی که نیامده،اعتماد آنان را جلب کند.
3 میخواست آنها را تشنهتر کند،تا بهتر بشنوند.
4 چون تعبیر خواب یکی از آنها اعدام بود،کمی طفره رفت تا قالب تهی نکند.
1 گاهی برای تأثیرگذاری بیشتر،لازم است انسان قدرت علمی و کمالات خود را به دیگران عرضه کند. «قٰالَ ... نَبَّأْتُکُمٰا بِتَأْوِیلِهِ» 2 از علم خود برای بهره رساندن به دیگران استفاده کنیم. «نَبَّأْتُکُمٰا ... مِمّٰا عَلَّمَنِی رَبِّی» 3 معلومات و دانستههای خود را از خدا بدانیم. «مِمّٰا عَلَّمَنِی رَبِّی» 4 هدف از آموزشها نیز پرورش است. «عَلَّمَنِی رَبِّی» 5 خداوند حکیم است و بیجهت دری را به روی کسی باز نمیکند. «عَلَّمَنِی رَبِّی» زیرا من؛ «تَرَکْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لاٰ یُؤْمِنُونَ» 6 کسی که از ظلمات کفر فرار کند،به نور علم میرسد. «عَلَّمَنِی رَبِّی إِنِّی تَرَکْتُ» (دلیل علم من ترکِ کفر است.) 7 از فرصتها،بهترین استفاده را بکنید. «نَبَّأْتُکُمٰا بِتَأْوِیلِهِ ... إِنِّی تَرَکْتُ مِلَّةَ» (یوسف قبل از تعبیر خواب،کار فرهنگی و اعتقادی خود را شروع کرد.) 8 اساس ایمان،تبرّی و تولّی است.در این آیه برائت از کفّار، «إِنِّی تَرَکْتُ» و در آیه بعد پیروی از ولایت اولیای الهی مطرح است. «وَ اتَّبَعْتُ» 9 باید از انتساب مستقیم افراد به انحراف پرهیز کرد و با روش غیر مستقیم تبلیغ کرد.(یوسف نفرمود:شما از کفر دست بکشید،بلکه فرمود:من راه کفر را رها کردم) «إِنِّی تَرَکْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لاٰ یُؤْمِنُونَ» 10 در تمام ادیان،عقیده به توحید و معاد در کنار یکدیگر بوده است. «قَوْمٍ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ کٰافِرُونَ»
وَ اِتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبٰائِی إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ مٰا کٰانَ لَنٰا أَنْ نُشْرِکَ بِاللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ ذٰلِکَ مِنْ فَضْلِ اَللّٰهِ عَلَیْنٰا وَ عَلَی اَلنّٰاسِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ یَشْکُرُونَ (38)
و آیین پدرانم ابراهیم و اسحاق و یعقوب را پیروی کردهام.برای ما سزاوار نیست که چیزی را شریک خداوند قرار دهیم.این از فضل خدا بر ما و بر مردم است،ولی بیشتر مردم سپاسگزاری نمیکنند.
اصالت خانوادگی،هم چنان که در ساختار شخصیّت افراد مؤثر است،در پذیرش مردم نیز اثر دارد.لذا حضرت یوسف برای معرفی خود،به پدران خود که انبیای الهی هستند تکیه میکند،تا هم اصالت خانوادگیش را ارائه دهد و هم قداست دعوت خود را.این همان روشی است که پیامبر صلی اللّٰه علیه و آله نیز در معرّفی خود به کار میبرد و میفرمود:من همان پیامبر امّی هستم که نام و نشانم در تورات و انجیل آمده است.سید الشهداء حسین بن علیّ علیهما السلام در کربلا و امام سجاد علیه السلام نیز در برابر مردم شام،خود را چنین معرّفی کردند:«انا ابن فاطمة الزهراء» کلمه«ملة»در قرآن به معنای آیین بکار رفته است.سیمای«ملّة ابراهیم»اینگونه ترسیم شده است:«با تمام قُوا در راه خدا جهاد کنید و اهل نماز و زکات و اعتصام به خدا باشید.در دین سختی و حرجی نیست،تسلیم خدا باشید،این است ملّت پدرتان ابراهیم.» (1)
1 رسیدن به حقّ،در گرو شناخت باطل و ترک آن است. «تَرَکْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لاٰ یُؤْمِنُونَ وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ» ...
2 جدّ انسان،در حکم پدر انسان است و کلمه«أب»به او نیز اطلاق شده است.
«مِلَّةَ آبٰائِی إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ»
1) 1) .حج،78.
3 انبیا باید از خاندان پاک باشند. «آبٰائِی إِبْرٰاهِیمَ وَ» ...
4 پیامبران الهی از یک وحدتِ هدف برخوردارند. «مِلَّةَ آبٰائِی إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْحٰاقَ وَ» ...
5 حضرت یوسف برای اوّلین بار(ظاهراً)در زندان نَسَب خود را فاش کرد.
«آبٰائِی إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ»
6 در کنار راههای منفی،راه مثبت را نیز نشان دهیم. «تَرَکْتُ مِلَّةَ ... وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ» ...
7 افتخار به پدران و پیروی از آنان در صورتی که راه حقّ و توحید را پیموده باشند پسندیده و رواست. «وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبٰائِی» ...
8 پدران انبیا علیهم السلام مشرک نبودهاند. «مٰا کٰانَ لَنٰا أَنْ نُشْرِکَ» 9 پرهیز از شرک و مبارزه با آن،پایه و اساس ادیان الهی است. «مٰا کٰانَ لَنٰا أَنْ نُشْرِکَ» 10 شرک،در تمام ابعادش(ذات،صفات و عبادت)،منفور است. «مِنْ شَیْءٍ» 11 پرهیز از شرک و گرایش به توحید،توفیق الهی میخواهد. «ذٰلِکَ مِنْ فَضْلِ اللّٰهِ» 12 تعالیم انبیا،نعمتی الهی و سزاوار شکر و سپاس است. «ذٰلِکَ مِنْ فَضْلِ اللّٰهِ عَلَیْنٰا ... وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَشْکُرُونَ» 13 نبوّت و هدایت،توفیق و فضل الهی برای همه است. «عَلَیْنٰا وَ عَلَی النّٰاسِ» 14 اکثریّت،معیار شناخت صحیح نیست. «أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَشْکُرُونَ» 15 پشت کردن به راه انبیا،بزرگترین کفران نعمت است. «لاٰ یَشْکُرُونَ»
یٰا صٰاحِبَیِ اَلسِّجْنِ أَ أَرْبٰابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اَللّٰهُ اَلْوٰاحِدُ اَلْقَهّٰارُ (39)
ای دو یار زندانی من! آیا خدایان متعدّد و گوناگون بهتر است یا خداوند یکتای مقتدر؟
انسانها سه دستهاند:گروهی قالب پذیرند،مثل آب و هوا که از خود شکلی ندارند و در هر ظرفی به شکل همان ظرف در میآیند.گروهی نفوذ ناپذیر و مقاوم هستند،همچون آهن و فولاد که در برابر فشار بیرونی ایستادگی میکنند.اما گروهی امام و راهبرند که دیگران را به
رنگ حقّ درمیآورند.یوسف نمونهای از انسانهای دسته سوّم است که در زندان نیز از مشرک،موحّد میسازد.
در قرآن در جاهای مختلف،از روش مقایسه و پرسش استفاده شده است که به نمونههایی از آن درباره خداوند اشاره میکنیم:
1 «قُلْ هَلْ مِنْ شُرَکٰائِکُمْ مَنْ یَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ» (1)آیا از شرکایی که برای خدا گرفتهاید کسی هست که بیافریند و سپس آن را برگرداند؟ 2 «قُلْ هَلْ مِنْ شُرَکٰائِکُمْ مَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ» (2)آیا از شرکایی که برای خدا قرار دادهاید کسی هست که به حقّ راهنمایی کند؟ 3 «قُلْ أَ غَیْرَ اللّٰهِ أَبْغِی رَبًّا وَ هُوَ رَبُّ کُلِّ شَیْءٍ» (3)آیا غیر خدای یکتا پروردگاری بپذیرم در حالی که او پروردگار همه چیز است؟ 4 «آللّٰهُ خَیْرٌ أَمّٰا یُشْرِکُونَ» (4)خداوند بهتر است یا آنچه شریک او میگردانید؟
1 مردم را با محبّت و عاطفه،صدا بزنید. «یٰا صٰاحِبَیِ» 2 برای بیدار ساختن فطرت افراد،از چاشنی محبّت و احسان استفاده کنید. «یٰا صٰاحِبَیِ» ...
3 انسان در برابر هم نشینان خود نیز مسئول است. «یٰا صٰاحِبَیِ السِّجْنِ» 4 از مکانها و زمانهای حسّاس برای تبلیغ استفاده کنید. «یٰا صٰاحِبَیِ السِّجْنِ أَ أَرْبٰابٌ مُتَفَرِّقُونَ» ...(یوسف در زندان همین که میبیند به تعبیر خواب او نیاز دارند، فرصت را غنیمت شمرده و تبلیغ میکند.) 5 پرسش و مقایسه،یکی از راههای ارشاد و هدایت است. «أَ أَرْبٰابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ» ...
6 اعتقاد به توحید اساس ایمان است.(یوسف سرآغاز دعوت خود را توحید
قرار داد) «أَ أَرْبٰابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ» ...
7 خدایان متعدّد،عامل تفرقه و پراکندگی،و خدای واحد عامل یگانگی است.
«أَ أَرْبٰابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللّٰهُ»
...
8 فطرت بشر از تفرقه و تشتّت بیزار است و یوسف از همین امر برای اثبات توحید بهره گرفته است. «أَ أَرْبٰابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللّٰهُ الْوٰاحِدُ» ...
9 وحدت و یگانگی،عامل قدرت و غلبه است. «الْوٰاحِدُ الْقَهّٰارُ»
مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلاّٰ أَسْمٰاءً سَمَّیْتُمُوهٰا أَنْتُمْ وَ آبٰاؤُکُمْ مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ بِهٰا مِنْ سُلْطٰانٍ إِنِ اَلْحُکْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ أَمَرَ أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاّٰ إِیّٰاهُ ذٰلِکَ اَلدِّینُ اَلْقَیِّمُ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ (40)
شما غیر خدا چیزی را عبادت نمیکنید مگر اسمهایی(بیمسمّی)که شما و پدرانتان نامگذاری کردهاید(و)خداوند هیچ دلیلی(بر حقانیّت)آن نفرستاده است.کسی جز خدا حقّ فرمانروایی ندارد،او دستور داده که جز او را نپرستید.این دین پا بر جا و استوار است،ولی اکثر مردم نمیدانند.
1 معبودهای غیر او واقعی نیستند،بلکه ساخته خیال مشرکان و نیاکان آنهاست.
«مٰا تَعْبُدُونَ
... إِلاّٰ أَسْمٰاءً سَمَّیْتُمُوهٰا أَنْتُمْ وَ آبٰاؤُکُمْ» 2 بسیاری از قدرتها،سازمانها،مؤسسات،سمینارها،قطعنامهها،ملاقاتها و حمایتها و محکومیتها و عناوین و القاب دیگر،اسمهای بیمسمّی و بتهای مدرن روزگار ما هستند که بشر به جای خدا،دنبالهرو آنان شده است. «مٰا تَعْبُدُونَ ... أَسْمٰاءً سَمَّیْتُمُوهٰا» 3 سابقه و قدمت،دلیل حقانیّت نیست. «أَنْتُمْ وَ آبٰاؤُکُمْ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ بِهٰا مِنْ سُلْطٰانٍ» 4 عقاید آدمی باید متکی بر دلیل و برهان عقلی یا نقلی باشد. «مِنْ سُلْطٰانٍ»
5 در برابر هیچ فرمانِ غیر الهی،کرنش نکنید.زیرا فرمان دادن تنها حقّ خداوند است. «إِنِ الْحُکْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ» 6 عبادت خالصانه(توحید)،راه مستقیم و پابرجاست. «أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاّٰ إِیّٰاهُ ذٰلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ» 7 هر قانونی جز قانون الهی متزلزل است. «ذٰلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ» 8 جز بر عقیده محکم و استوار نباید اعتماد کرد. «ذٰلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ» 9 بیشتر مردم به استواری دین خدا جاهلند. «ذٰلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ» (یا جاهل بسیط که به جهل خود آگاه است یا جاهل مرکّب که خیال میکند میداند و در واقع نمیداند) 10 جهل و نادانی،زمینهساز پیدایش شرک است. «لاٰ یَعْلَمُونَ»
یٰا صٰاحِبَیِ اَلسِّجْنِ أَمّٰا أَحَدُکُمٰا فَیَسْقِی رَبَّهُ خَمْراً وَ أَمَّا اَلْآخَرُ فَیُصْلَبُ فَتَأْکُلُ اَلطَّیْرُ مِنْ رَأْسِهِ قُضِیَ اَلْأَمْرُ اَلَّذِی فِیهِ تَسْتَفْتِیٰانِ (41)
ای دوستان زندانیم! امّا یکی از شما(آزاد میشود)و به ارباب خود شراب مینوشاند و دیگری به دار آویخته میشود و(آن قدر بالای دار میماند که) پرندگان(با نوک خود)از سر او میخورند.امری که درباره آن از من نظر خواستید،حتمی و قطعی است.
کلمهی«رب»به حاکم،مالک و ارباب نیز اطلاق میشود.مثل،«ربّ الدار»یعنی صاحب خانه.پس جملهی« فَیَسْقِی رَبَّهُ خَمْراً »یعنی به ارباب خود شراب میدهد.
1 کرامت افراد را رعایت کنید هر چند در خط فکری شما نباشند. «یٰا صٰاحِبَیِ» 2 در پاسخگویی به مراجعان،باید نوبت مراعات شود. «أَمّٰا أَحَدُکُمٰا» ...(تعبیر اوّل
برای کسی است که زودتر خوابش را گفته است.) 3 بعضی از رؤیاها اگر چه از شخص غیر موحّد باشد،میتواند تعبیر مهمّی داشته باشد. «فَیَسْقِی رَبَّهُ خَمْراً» 4 خبرِ خوش را،اوّل بگویید. «أَحَدُکُمٰا فَیَسْقِی ... اَلْآخَرُ فَیُصْلَبُ» 5 معبّر میتواند تعبیر خواب را بگوید هر چند ناگوار باشد.(« فَیُصْلَبُ »یعنی به دار آویخته شد) 6 تعبیر خواب یوسف پیشبینی و حدس نیست،بلکه خبر قطعی از جانب خداست. «قُضِیَ الْأَمْرُ»
وَ قٰالَ لِلَّذِی ظَنَّ أَنَّهُ نٰاجٍ مِنْهُمَا اُذْکُرْنِی عِنْدَ رَبِّکَ فَأَنْسٰاهُ اَلشَّیْطٰانُ ذِکْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِی اَلسِّجْنِ بِضْعَ سِنِینَ (42)
و(یوسف)به آن زندانی که میدانست آزاد میشود گفت:مرا نزد ارباب خود بیاد آور.(ولی)شیطان یادآوری به اربابش را از یاد او برد،در نتیجه (یوسف)چند سالی در زندان ماند.
کلمهی« ظَنَّ »به معنای اعتقاد و علم نیز استعمال شده است.زیرا در آیه قبل،یوسف به صراحت و قاطعیّت از آزادی یکی و اعدام دیگری خبر داده است.بنا بر این« ظَنَّ »در اینجا به معنای گمانِ همراه با شک و تردید نیست.
کلمهی« بِضْعَ »به عدد زیر ده گفته میشود و اکثر مفسّران مدّت زندان حضرت یوسف را هفت سال گفتهاند.
در بعضی تفاسیر،جملهی« فَأَنْسٰاهُ الشَّیْطٰانُ »را اینگونه ترجمه کردهاند که«شیطان یاد پروردگار را از ذهن یوسف برد و او به جای استمداد از خداوند به ساقی شاه توجّه کرد»و این برای یوسف ترک اولیٰ بود و لذا سالهای دیگری را نیز در زندان ماند.امّا صاحب المیزان مینویسد:اینگونه روایات خلاف قرآن است،چون قرآن یوسف را از مخلصین دانسته و
شیطان به مخلصین نفوذ ندارد.به علاوه در دو آیه بعد آمده که «قٰالَ الَّذِی نَجٰا مِنْهُمٰا وَ ادَّکَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ» فراموش کننده بعد از مدتها یوسف را به خاطر آورد،از این معلوم میشود که فراموشی مربوط به ساقی بوده است نه یوسف.
1 انبیا نیز از طرق معمول،مشکلات خود را حلّ میکنند،و این با توحید و توکّل منافاتی ندارد. «اذْکُرْنِی عِنْدَ رَبِّکَ» 2 هر تقاضایی رشوه نیست. «اذْکُرْنِی عِنْدَ رَبِّکَ» یوسف برای تعبیر خواب،مزد و رشوهای درخواست نکرد،بلکه گفت:مظلومیتم را به شاه برسان.
3 برای اثبات بی گناهی و پاکی خود از هر طریق سالم برای رساندن شکوای خود به گوش مسئولین بهره ببرید. «اذْکُرْنِی عِنْدَ رَبِّکَ» 4 کاخ نشینی و رفاه و آسایش،زمینهساز فراموش کردن درد و رنج گرفتاران و بیچارگان است. «نٰاجٍ ... فَأَنْسٰاهُ الشَّیْطٰانُ» 5 معمولاً افراد بعد از رسیدن به پست،مقام و رفاه،دوستان قدیمی را به فراموشی میسپارند. «فَأَنْسٰاهُ الشَّیْطٰانُ ذِکْرَ رَبِّهِ» 6 خروج یوسف از زندان و رفع اتهام از او،با اهداف شیطان ناسازگار بود،لذا دسیسه نمود. «فَأَنْسٰاهُ الشَّیْطٰانُ»
وَ قٰالَ اَلْمَلِکُ إِنِّی أَریٰ سَبْعَ بَقَرٰاتٍ سِمٰانٍ یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجٰافٌ وَ سَبْعَ سُنْبُلاٰتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ یٰابِسٰاتٍ یٰا أَیُّهَا اَلْمَلَأُ أَفْتُونِی فِی رُءْیٰایَ إِنْ کُنْتُمْ لِلرُّءْیٰا تَعْبُرُونَ (43)
و(روزی)پادشاه(مصر)گفت:من هفت گاو فربه که هفت گاو لاغر آنها را میخورند و هفت خوشه سبز و(هفت خوشه)خشکیدهی دیگر را(در خواب)دیدم، ای بزرگان قوم! اگر تعبیر خواب میکنید دربارهی خوابم به من نظر دهید.
تا کنون در این سوره،چهار خواب مطرح شده است؛خواب خود یوسف،خواب دو رفیق زندانی و خواب پادشاه مصر.خوابِ اوّل سبب دردسر برای او ولی تعبیر خواب دیگران، سبب عزّت او شد.در تورات آمده است:پادشاه یک نوبت در خواب دید،گاوهای لاغر گاوهای فربه را میخورند و نوبت دیگر،خوشهی سبز در کنار خوشههای خشکیده را دید. (1)
دربارهی اینکه عزیز مصر،همان پادشاه مصر است یا آنان دو نفر هستند،گفتگو و اختلاف نظر است که ما از آن میگذریم،زیرا نقشی در بحث ندارد.
در کتاب روضهی کافی آمده است که خواب دیدن سه نوع است:گاهی بشارت الهی،گاهی ایجاد وحشت از شیطان و گاهی خوابهای بیسروته و پریشان. (2)
1 خداوند با خواب دیدن یک شاه ظالم،(به شرطی که تعبیر کنندهاش یوسف باشد)ملّتی را از قحطی نجات میدهد. «قٰالَ الْمَلِکُ إِنِّی أَریٰ» 2 پادشاه مصر،رؤیای شگفت خویش را به طور مکرّر دیده بود. «أَریٰ» (تکرار قرینهای بر واقعنمایی است) 3 اشیا و حیوانات،در عالم رؤیا نماد و سمبل مشخّصی دارند.(مثلاً گاو لاغر، سمبل قحطی و گاو چاق،سمبل فراوانی است) «سَبْعَ بَقَرٰاتٍ سِمٰانٍ یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجٰافٌ» 4 رؤسا و قدرتمندان با اندک خاطرهی ناگواری،احساس خطر میکنند که مبادا قدرت از آنها گرفته شود. «قٰالَ الْمَلِکُ إِنِّی أَریٰ ... أَفْتُونِی فِی رُءْیٰایَ» 5 حاکمان نیاز به مشورت افراد خبره در امور مختلف دارند. «یٰا أَیُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِی» 6 برای تعبیر خواب،باید به اهل آن مراجعه کرد و نباید به تعبیر هر کس توجّه
نمود. «أَفْتُونِی ... .إِنْ کُنْتُمْ لِلرُّءْیٰا تَعْبُرُونَ»
قٰالُوا أَضْغٰاثُ أَحْلاٰمٍ وَ مٰا نَحْنُ بِتَأْوِیلِ اَلْأَحْلاٰمِ بِعٰالِمِینَ (44)
(اطرافیان پادشاه)گفتند:خوابهایی پریشان است و ما به تعبیر خوابهای آشفته دانا نیستیم.
کلمهی« أَضْغٰاثُ »جمع«ضغث»به معنای مخلوط کردن و«ضغث»به معنای دسته چوبِ مختلط است.کلمهی« أَحْلاٰمٍ »جمع«حلم»به معنای خواب پریشان است.« أَضْغٰاثُ أَحْلاٰمٍ » یعنی خوابهای پراکنده و درهمی که معبّر نمیتواند سرنخی از آن را به دست آورد.
1 ندانستن و جهل خود را توجیه نکنید.(اشراف چون تعبیر صحیح خواب را نمیدانستند گفتند:خواب شاه پریشان است.) «قٰالُوا أَضْغٰاثُ أَحْلاٰمٍ» 2 چه بسا خوابهایی که به نظر پراکنده میرسند،قابل تعبیرند. «قٰالُوا أَضْغٰاثُ أَحْلاٰمٍ» ...
3 کار را باید به کاردان سپرد.(کارشناس تعبیر میکند،ولی غیر کارشناس میگوید خواب پریشان و غیر قابل تعبیر است.) «مٰا نَحْنُ بِتَأْوِیلِ الْأَحْلاٰمِ بِعٰالِمِینَ»
وَ قٰالَ اَلَّذِی نَجٰا مِنْهُمٰا وَ اِدَّکَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ أَنَا أُنَبِّئُکُمْ بِتَأْوِیلِهِ فَأَرْسِلُونِ (45)
و آن کس از آن دو(زندانی)که نجات یافته بود،پس از مدّتی(یوسف را)به خاطر آورد،و(به عزیز مصر)گفت:مرا(به سراغ یوسف)بفرستید تا(از تعبیر خواب) شما را با خبر کنم.
« أُمَّةٍ »گرچه به معنای اجتماع مردم است،ولی در اینجا به اجتماع روزها(مدّتها)اطلاق
شده است. (1)
1 خوبیها،دیر یا زود اثر خود را نشان میدهند. «ادَّکَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ» 2 فقط هنگام نیاز به فکر دوستان نباشیم.(همین که به تعبیر خواب نیاز پیدا کردند،یاد یوسف افتادند.) «وَ ادَّکَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ» 3 رسیدن به مقام و موقعیّت،معمولاً انسانها را نسبت به گذشته دچار فراموشی میکند. «وَ ادَّکَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ» 4 کسی که دیگران را به کاری راهنمایی کند،گویا خود او آن کار را انجام داده است. «أَنَا أُنَبِّئُکُمْ» 5 همزندانی یوسف علیه السلام به اندازهای به خبرگی یوسف اعتماد داشت که از طرف خود به پادشاه وعده قطعی به تعبیر خواب داد. «أَنَا أُنَبِّئُکُمْ بِتَأْوِیلِهِ» 6 آگاهان را به جامعه معرفی کنیم،تا مردم از آنان بهرهمند شوند. «فَأَرْسِلُونِ» 7 بعضی از کارشناسان در انزوا به سرمیبرند از آنان غافل نشوید. «فَأَرْسِلُونِ» 8 ما باید به سراغ استاد برویم،نه آنکه استاد را احضار کنیم. «فَأَرْسِلُونِ»
یُوسُفُ أَیُّهَا اَلصِّدِّیقُ أَفْتِنٰا فِی سَبْعِ بَقَرٰاتٍ سِمٰانٍ یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجٰافٌ وَ سَبْعِ سُنْبُلاٰتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ یٰابِسٰاتٍ لَعَلِّی أَرْجِعُ إِلَی اَلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ یَعْلَمُونَ (46)
(فرستاده شاه،وارد زندان شد و گفت:)ای یوسف! ای مرد راستگوی! دربارهی(این خواب که)هفت گاو فربه هفت گاو لاغر را میخورند و هفت خوشهی سبز و(هفت خوشهی)خشکیده دیگر،به ما نظر بده تا به سوی مردم برگردم،شاید آنان(از اسرار خواب)آگاه شوند.
1) 1) .تفسیر کبیر و المیزان.
« اَلصِّدِّیقُ »به کسی گفته میشود که گفتار،رفتار و اعتقادش،همدیگر را تصدیق کنند.
دوست یوسف چون رفتار و کلام یوسف را در زندان دیده بود و از سوی دیگر،تعبیرهای خواب خودش و دوستش را مطابق واقع دیده بود،یوسف را صدّیق صدا زد.
خداوند ابراهیم را«صدّیق»خوانده، «إِنَّهُ کٰانَ صِدِّیقاً» (1)و او را خلیل خود کرد؛ «وَ اتَّخَذَ اللّٰهُ إِبْرٰاهِیمَ خَلِیلاً» (2)مریم را صدیقه خوانده، «وَ أُمُّهُ صِدِّیقَةٌ» (3)و او را برگزید؛ «إِنَّ اللّٰهَ اصْطَفٰاکِ» (4)یوسف را صدّیق شمرده، «یُوسُفُ أَیُّهَا الصِّدِّیقُ» (5)و هر گونه مکنت به او داد؛ «وَ کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ» (6)و ادریس را صدّیق خوانده، «إِنَّهُ کٰانَ صِدِّیقاً» (7)و او را صاحب مقام رفیع دانسته است. «رَفَعْنٰاهُ مَکٰاناً عَلِیًّا» (8)و برای کسانی که در آن درجه نیستند،بودن با صدیقین است. «فَأُولٰئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّٰهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ» ... (9)
«صدیق»،از القابی است که پیامبر اکرم صلی اللّٰه علیه و آله به حضرت علی علیه السلام داده است. (10)
جملهی« لَعَلَّهُمْ یَعْلَمُونَ »احتمال دارد به معنی واقف شدن مردم به وجود ارزشی یوسف باشد.یعنی به سوی مردم برگردم تا آنها بدانند که تو چه گوهری هستی.
1 قبل از درخواست،سزاوار است از کمالات شخص تجلیل شود. «یُوسُفُ أَیُّهَا الصِّدِّیقُ» 2 سؤالات و مشکلات خود را از افراد خوش سابقه،صدّیق،راستگو و راست کردار بپرسیم. «أَیُّهَا الصِّدِّیقُ أَفْتِنٰا» ...
3 حکومتها نیازمند نظرات دانشمندان و نخبگانند. «یُوسُفُ أَیُّهَا الصِّدِّیقُ أَفْتِنٰا» ...
قٰالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِینَ دَأَباً فَمٰا حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِی سُنْبُلِهِ إِلاّٰ قَلِیلاً مِمّٰا تَأْکُلُونَ (47)
(یوسف در جواب)گفت:هفت سال پی در پی کشت کنید و آنچه را درو کردید،جز اندکی را که میخورید،در خوشهاش کنار بگذارید.
یوسف علیه السلام بدون گلایه و شکوه از رفیق که چرا او را فراموش کرده و بدون آنکه قید و شرطی برای تعبیر خواب پادشاه تعیین کند،فوری به تعبیر خواب پرداخت،زیرا کتمان دانش به ویژه در هنگام نیاز جامعه به آن،امری به دور از شأن انسانهای پاک و نیکوکار است.
یوسف به جای تعبیر خواب،راه مقابله با قحطی را با برنامهای روشن بیان کرد تا نشان دهد علاوه بر علم تعبیر خواب،قدرت برنامهریزی و مدیریّت دارد.
علم کشاورزی و سیاست ذخیرهسازی و لزوم صرفهجویی در مصرف،از این آیه استفاده میشود.
1 طرح و برنامههای سازنده خود را بدون منّت و چشمداشت عرضه کنیم. «قٰالَ تَزْرَعُونَ» 2 برای نجات جامعه بایستی از مشکلات شخصی چشم پوشید.(یوسف سخنی از زندانی بودن خود که مسئلهی شخصی است،چیزی نگفت،بلکه به فکر حلّ مشکل مردم بود) «قٰالَ تَزْرَعُونَ» ...
3 مدیریّت بحران و اداره جامعه در شرایط حاد و دشوار از وظایف اصلی حکومت است. «قٰالَ تَزْرَعُونَ» ...
4 حکومتها باید قحطی و خشکسالی را پیشبینی کنند و در ایّام فراخی با تدبیر از فشار مشکلات بکاهند. «تَزْرَعُونَ» ...
5 به هنگام مناسب بودن شرایط حد اکثر بهرهبرداری را باید نمود. «تَزْرَعُونَ» ...
6 در مواقعی که بحرانی در پیش است باید بر ظرفیّت تولید و کار افزود.
«تَزْرَعُونَ»
...
7 مردان خدا،باید برای رفاه مردم فکر کنند و طرح دراز مدّت و کوتاه مدّت داشته باشند. «قٰالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِینَ» 8 زمان،عنصر بسیار مهمی در برنامه ریزی و مدیریّت است. «سَبْعَ سِنِینَ» 9 فقط تشریح وضعیّت کافی نیست،باید طرح و برنامه داد. «تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِینَ دَأَباً» ...
10 برنامهریزی در تولید «تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِینَ» و صرفه جویی و ذخیرهسازی «فَذَرُوهُ» یک ضرورت است.(در حالی که جوامع عقب مانده بدون توجّه به این مراحل فقط مصرف میکنند.) 11 کنترل حکومت بر روند تولید و توزیع،در شرایط بحرانی امری ضروری است. «تَزْرَعُونَ ... فَذَرُوهُ» ...
12 گندم اگر به خوشه باشد بر عمرش اضافه میشود. «فَذَرُوهُ فِی سُنْبُلِهِ» 13 میتوان با برنامهریزی،خود را برای مقابله با حوادث طبیعی همچون قحطی،زلزله و سیل آماده کرد. «فَذَرُوهُ فِی سُنْبُلِهِ» 14 برنامهریزی و تدبیر برای آینده،منافاتی با توکل و تسلیم در برابر امر خدا ندارد. «فَذَرُوهُ فِی سُنْبُلِهِ» (با تدبیر،به استقبال تقدیر برویم.) 15 طرحها باید قابلیّت عملی داشته باشند. «فَذَرُوهُ فِی سُنْبُلِهِ» (بهترین شیوه عملی در آن زمانِ بدون سیلو و تکنولوژی،واگذاردن گندم در خوشه بود.) 16 هر تلخیای بد نیست.همین قحطی مقدّمهی حاکمیّت یوسف شد و همچنین مقدّمه صرفهجویی و کار بیشتر در میان مردم گشت. «تَزْرَعُونَ، فَذَرُوهُ، إِلاّٰ قَلِیلاً» 17 آیندهنگری و برنامهریزی بلند مدّت برای مقابله با مشکلات اقتصادی جامعه،لازمه مدیریّت کشور است. «تَزْرَعُونَ ... فَذَرُوهُ ... إِلاّٰ قَلِیلاً»
18 صرفهجویی امروز،خودکفایی فردا و اسراف امروز،نیازمند شدن فردا را بدنبال دارد. «قَلِیلاً مِمّٰا تَأْکُلُونَ» 19 رؤیای کافران نیز میتواند بیانگر واقعیّتها و حاوی دستور العملهایی برای حفظ جامعه باشد.
20 امروز باید برای فردای بهتر کوشش کرد. «تَزْرَعُونَ ... ثُمَّ یَأْتِی مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ»
ثُمَّ یَأْتِی مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ سَبْعٌ شِدٰادٌ یَأْکُلْنَ مٰا قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلاّٰ قَلِیلاً مِمّٰا تُحْصِنُونَ (48) ثُمَّ یَأْتِی مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ عٰامٌ فِیهِ یُغٰاثُ اَلنّٰاسُ وَ فِیهِ یَعْصِرُونَ (49)
سپس بعد از آن،هفت سال سخت میآید که مردم آنچه را برایشان از پیش ذخیره کردهاید خواهند خورد جز اندکی که(برای بذر)حفظ میکنید.
سپس بعد از آن،سالی فرا میرسد که به مردم در آن سال باران میرسد (و مشکل قحطی تمام میشود)و در آن سال مردم(به خاطر وسعت و فراوانی،از میوهها و دانههای روغنی)عصاره میگیرند.
« یُغٰاثُ النّٰاسُ »یا از«غوث»است،یعنی مردم از جانب خداوند یاری میشوند و یا از «غیث»است،یعنی باران میبارد و حوادث تلخ پایان میپذیرد. (1)
هفت گاو فربه و لاغر و هفت خوشه سبز و خشک که در خواب آمده بود،توسط یوسف به 14 سال نعمت و قحطی تعبیر شد،امّا سال پانزدهم که سال نزول باران و فراوانی بود و در خواب پادشاه نیامده بود،خبر از غیب است که یوسف از جانب خداوند مطرح کرد،تا زمینه برای اعلام نبوّتش فراهم باشد. «ثُمَّ یَأْتِی مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ عٰامٌ» ...
1) 1) .تفسیر المیزان.
شرایط یک مدیریّت کارآمد در جامعه:
1 اعتماد مردم. «إِنّٰا نَرٰاکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ» 2 صداقت. «یُوسُفُ أَیُّهَا الصِّدِّیقُ» 3 علم و دانایی. «عَلَّمَنِی رَبِّی» 4 پیشبینی صحیح. «فَذَرُوهُ فِی سُنْبُلِهِ» 5 اطاعت مردم.زیرا مردم طرح یوسف را اجرا کردند.
1 مردم را نسبت به شداید و سختیهای آینده آگاه کنیم تا آمادگی مقابله با آن را داشته باشند. «ثُمَّ یَأْتِی مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ سَبْعٌ شِدٰادٌ» 2 پسانداز و برنامهریزی برای ایّام ناتوانی،ارزشمند است. «سَبْعٌ شِدٰادٌ یَأْکُلْنَ مٰا قَدَّمْتُمْ» 3 آینده نگری و برنامهریزی میتواند ملّتی را از طوفانهای سخت حوادث عبور دهد. «یَأْکُلْنَ مٰا قَدَّمْتُمْ» 4 در مصرف،مقداری را برای بذر و سرمایه ذخیره کنید.(« مِمّٰا تُحْصِنُونَ »یعنی در حصن و حرز ذخیره کردن.) 5 در شرایط سخت باید پایهها و سرمایههای اصلی را حفظ کرد. «مِمّٰا تُحْصِنُونَ» 6 روشهای نگاهداری و تبدیل مواد غذایی را بیاموزیم تا از بین نروند. «مِمّٰا تُحْصِنُونَ» 7 بعد از سختی،آسانی است. «ثُمَّ یَأْتِی مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ عٰامٌ فِیهِ یُغٰاثُ النّٰاسُ» 8 مردم را به آینده امیدوار کنیم تا بتوانند سختیها را تحمّل کنند. «ثُمَّ یَأْتِی مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ عٰامٌ فِیهِ یُغٰاثُ» 9 پیش بینی وضع هوا و بارندگی امری مفید در برنامه ریزی کشاورزی است.
«یَأْتِی
... عٰامٌ فِیهِ یُغٰاثُ» 10 رؤیاها میتواند بازگو کنندهی رخدادهای آینده و رموز راهگشا برای انسان باشد. «یُغٰاثُ النّٰاسُ وَ فِیهِ یَعْصِرُونَ»
11 برای دفع مشکل مردم اقدام کنیم،هر چند مردم منطقه و کشور ما نباشند.
(طرح یوسف برای منطقه خودش نبود) 12 علم و دانش،رمز پیشرفت و بقای حکومتها و امنیّت و رفاه جامعه است.
(طرح و برنامه یوسف برای مبارزه با قحطی و خشکسالی،از دانش و هوش او حکایت دارد)
وَ قٰالَ اَلْمَلِکُ اِئْتُونِی بِهِ فَلَمّٰا جٰاءَهُ اَلرَّسُولُ قٰالَ اِرْجِعْ إِلیٰ رَبِّکَ فَسْئَلْهُ مٰا بٰالُ اَلنِّسْوَةِ اَللاّٰتِی قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ إِنَّ رَبِّی بِکَیْدِهِنَّ عَلِیمٌ (50)
و پادشاه گفت:او را نزد من آورید،پس چون فرستادهی شاه نزد وی آمد (یوسف)گفت:نزد آقای خود برگرد و از او بپرس که ماجرای آن زنانی که دستانشان را بریدند چه بود؟ همانا پرودگار من،به حیله آنان آگاه است.
یوسف با تعبیر خواب پادشاه و ارائه برنامهای سنجیده،آن هم بدون توقّع و قید و شرطی، ثابت کرد که او یک مجرم و زندانی عادی نیست،بلکه انسانی فوق العاده و داناست.
وقتی فرستادهی شاه به سوی یوسف آمد،فوراً از خبر آزادی استقبال نکرد،بلکه درخواست کرد که پرونده سابق دوباره بررسی شود،زیرا او نمیخواست مشمول عفو شاهانه شود،بلکه میخواست بیگناهی و پاکدامنی او ثابت شود و به شاه بفهماند که در رژیم او تا چه اندازه فساد و بیعدالتی حاکم شده است.
در حدیث میخوانیم:که رسول اکرم صلی اللّٰه علیه و آله فرمود:از صبر یوسف در شگفتم که وقتی عزیز مصر نیاز به تعبیر خواب پیدا کرد نگفت تا از زندان آزاد نشوم نمیگویم،امّا زمانی که خواستند او را آزاد کنند،بیرون نیامد تا رفع تهمت شود. (1)
شاید یوسف به خاطر رعایت احترام عزیز مصر، از همسر او نام نبرد و اشاره به مجلس
1) 1) .تفسیر أطیب البیان.
میهمانی کرد. «قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ»
1 مغزهایی که کشور بدانها احتیاج دارد و زندانی هستند،اگر مرتکب جنایتی نشدهاند،باید با کمک دولت آزاد شوند. «وَ قٰالَ الْمَلِکُ ائْتُونِی بِهِ» 2 برای استفاده از مغزهای متفکّر(بویژه در شرایط بحرانی)درنگ جایز نیست.
«وَ قٰالَ الْمَلِکُ ائْتُونِی بِهِ»
3 حاکمان،نیازمند انسانهای اندیشمند،با تدبیر و بزرگ هستند. «وَ قٰالَ الْمَلِکُ ائْتُونِی بِهِ» 4 اگر خدا بخواهد پادشاه را نیازمند برده زندانی میکند. «قٰالَ الْمَلِکُ ائْتُونِی بِهِ» 5 یوسف علیه السلام،پادشاه مصر را ارباب خود نمیدانست. «ارْجِعْ إِلیٰ رَبِّکَ» 6 احترام رهبران و حاکمان را هر چند کافر باشند نزد زیردستانشان باید نگاهداشت. «ارْجِعْ إِلیٰ رَبِّکَ» 7 آزادی،به هر قیمتی ارزش ندارد.اثبات بیگناهی مهمتر از آزادی است. «ارْجِعْ إِلیٰ رَبِّکَ فَسْئَلْهُ» 8 زندانی که علی رغم آزادی،پیشنهاد بررسی پرونده را میدهد،پاک است.
«فَسْئَلْهُ»
9 یوسف،اول ذهن مردم را پاک کرد،بعد مسئولیّت پذیرفت. «مٰا بٰالُ النِّسْوَةِ» 10 دفاع از آبرو و حیثیّت،واجب است. «مٰا بٰالُ النِّسْوَةِ» 11 دادخواهی از حاکمان غیر الهی جایز است. «فَسْئَلْهُ مٰا بٰالُ النِّسْوَةِ» ...
12 در موارد حساس(مانند موقعیّت یوسف علیه السلام در برابر پادشاه)نبایستی به جهت حفظ آبروی برخی،حقایق را پنهان کرد. «مٰا بٰالُ النِّسْوَةِ» ...
13 اشاره یوسف به« قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ »شاید به این جهت بود که این واقعه جنبه عمومیتری داشت و قابل انکار نبود. «مٰا بٰالُ النِّسْوَةِ اللاّٰتِی قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ» 14 در توطئه حبس یوسف،تمام زنان نقش داشتهاند. «بِکَیْدِهِنَّ»
15 گناهان و مسائل اخلاقی را در لفّافه و پوشش بگوییم. «إِنَّ رَبِّی بِکَیْدِهِنَّ عَلِیمٌ» 16 گرچه کید دشمن عظیم است،امّا خداوند نیز به همه کیدها آگاه است و دوستان خود را از کیدها حفظ میکند. «إِنَّ رَبِّی بِکَیْدِهِنَّ عَلِیمٌ»
قٰالَ مٰا خَطْبُکُنَّ إِذْ رٰاوَدْتُنَّ یُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ قُلْنَ حٰاشَ لِلّٰهِ مٰا عَلِمْنٰا عَلَیْهِ مِنْ سُوءٍ قٰالَتِ اِمْرَأَةُ اَلْعَزِیزِ اَلْآنَ حَصْحَصَ اَلْحَقُّ أَنَا رٰاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ اَلصّٰادِقِینَ (51)
(پادشاه به زنان)گفت:وقتی از یوسف کام میخواستید چه منظور داشتید؟ زنان گفتند:منزه است خدا،ما هیچ بدی از او نمیدانیم.همسر عزیز گفت:اکنون حقیقت آشکار شد،من(بودم که)از او کام خواستم و بیشک او از راستگویان است.
«خطب»دعوت شدن برای امر مهم را گویند.«خطیب»کسی است که مردم را به هدفی بزرگ دعوت میکند.کلمهی« حَصْحَصَ »از«حصه»یعنی جدا شدن حقّ از باطل است. (1)
در این ماجرا یکی از سنّتهای الهی محقّق شده است،که به خاطر تقوای الهی،گشایش ایجاد میشود. «وَ مَنْ یَتَّقِ اللّٰهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاٰ یَحْتَسِبُ» (2)هر کس از خدا پروا کند،برای او راه خروج و گشایش قرار میدهد و از جایی که حسابش را نمیکند،به او روزی میرساند.
1 گاهی که گره کور میشود،شخص اوّل کشور باید خود پرونده را بررسی و دادگاه تشکیل دهد. «قٰالَ مٰا خَطْبُکُنَّ» 2 افراد متّهم را دعوت کنید تا از خود دفاع کنند. «مٰا خَطْبُکُنَّ» حتّی زلیخا نیز
حضور داشت. «قٰالَتِ امْرَأَةُ الْعَزِیزِ» 3 به دنبال تلخیها شیرینیها است.در برابر «أَرٰادَ بِأَهْلِکَ سُوءاً» ، «مٰا عَلِمْنٰا عَلَیْهِ مِنْ سُوءٍ» آمده است.
4 زنان مصر نه تنها بر خطاکار نبودن یوسف اعتراف کردند،بلکه هر نوع بدی و انحرافی را از او نفی کردند.(« مِنْ سُوءٍ »یعنی هیچ عیب و گناهی بر او نیست) 5 حقّ برای همیشه،مخفی نمیماند. «الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ» 6 روشن شدن برخی پروندهها و حقایق نیاز به زمان دارد. «الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ» 7 وجدانها،روزی بیدار شده و اعتراف میکنند. «أَنَا رٰاوَدْتُهُ» چنان که فشار جامعه و محیط،گردنکشان را به اعتراف وادار میکند.(همسر عزیز همین که دید تمام زنان به پاکدامنی یوسف اقرار کردند،او نیز به اعتراف گردن نهاد.) 8 عزیز مصر خواست مراودهی زلیخا با یوسف علیه السلام مخفی بماند،ولی خداوند آن را بر همهی عالمیان و برای همیشه آشکار کرد تا پاکی یوسف اثبات گردد.
«قٰالَتِ
... أَنَا رٰاوَدْتُهُ» 9 آن گاه که خدا بخواهد،دشمن،خود وسیلهی نجات و رفع اتّهام میشود. «إِنَّهُ لَمِنَ الصّٰادِقِینَ»
ذٰلِکَ لِیَعْلَمَ أَنِّی لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَیْبِ وَ أَنَّ اَللّٰهَ لاٰ یَهْدِی کَیْدَ اَلْخٰائِنِینَ (52)
(یوسف گفت:)این(اعاده حیثیّت)برای آن بود که(عزیز)بداند من در نهان به او خیانت نکردهام و قطعاً خداوند نیرنگ خائنان را به جایی نمیرساند.
در اینکه این آیه کلام یوسف علیه السلام است و یا ادامه کلام همسر عزیز مصر،دو نظر وجود دارد؛برخی از تفاسیر (1)آن را ادامه سخن یوسف میدانند و برخی دیگر، (2)ادامه سخنان
همسر عزیز مصر میشمارند،ولی با توجّه به محتوای آیه،نظر اوّل درست است و نمیتواند کلام همسر عزیز مصر باشد.زیرا چه خیانتی بالاتر از اینکه یک نفر بیگناه،سالها در زندان بماند.
یوسف علیه السلام با این سخن،دلیل تأخیر خودش را برای خروج از زندان،بررسی مجدد پرونده و اعادهی حیثیّت مطرح میکند.
1 شخص کریم درصدد انتقام نیست،به دنبال اعادهی حیثیّت و کشف حقیقت است. «ذٰلِکَ لِیَعْلَمَ» 2 سوءظنها را از اذهان برطرف کنیم. «ذٰلِکَ لِیَعْلَمَ» ...
3 سوء قصد به همسر مرد،خیانت به مرد است. «لَمْ أَخُنْهُ» 4 خیانت،کاری ناپسند است،هر چند در حقّ کافر باشد. «لَمْ أَخُنْهُ» 5 نشان ایمان واقعی،خیانت نکردن در پنهانی و خفاست. «لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَیْبِ» 6 خائن برای کار خویش با توجیه خلافش،نقشه میکشد. «کَیْدَ الْخٰائِنِینَ» 7 یوسف تلاش میکرد تا پادشاه را متوجّه سازد که ارادهی خداوند و سنّت الهی،نقش تعیین کنندهای در حوادث و رخدادها دارد. «أَنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی» ...
8 خائن،به نتیجه نمیرسد و خوش عاقبت نیست.آری! اگر ما پاک باشیم؛ «لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَیْبِ» خداوند اجازه نمیدهد،ناپاکان آبروی ما را بر باد دهند. «أَنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی کَیْدَ الْخٰائِنِینَ» 9 از سنن الهی،عدم موفقیّت خائنان و شکست و رسوایی آنان است. «أَنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی کَیْدَ الْخٰائِنِینَ»
وَ مٰا أُبَرِّئُ نَفْسِی إِنَّ اَلنَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّی إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَحِیمٌ (53)
و من نفس خود را تبرئه نمیکنم،چرا که نفس آدمی بدون شک همواره به بدی امر میکند،مگر آن که پروردگارم رحم کند که همانا پروردگار من آمرزندهی مهربان است.
در قرآن برای نفس،حالاتی بیان شده است از جمله:
1 نفس امّاره که انسان را به سوی زشتیها سوق میدهد و اگر با عقل و ایمان مهار نشود، انسان یکباره سقوط میکند.
2 نفس لوّامه،حالتی است که انسان خلافکار خود را ملامت و سرزنش میکند و اقدام به توبه و عذرخواهی میکند.و در سوره قیامت از آن یاد شده است.
3 نفس مطمئنّه،حالتی است که تنها انبیا و اولیا و تربیت شدگان واقعی آنان دارند و در هر وسوسه و حادثهای،پیروزمندانه بیرون میآیند و دلبستهی خدایند.
یوسف علیه السلام عدم خیانت و سربلندی خود را در این آزمایش،مرهون لطف و رحم خداوند میداند و به عنوان یک انسان که دارای طبیعت انسانی است،خود را تبرئه نمیکند.
در روایات متعدّد،خطرات نفس مطرح شده و راضی بودن از نفس را نشانهی فساد عقل و بزرگترین دام شیطان دانستهاند. (1)امام سجاد علیه السلام در مناجات الشاکّین،برای نفس پانزده خطر بیان نموده که توجّه به آن مفید است.
1) 1) .غرر الحکم.
1 هرگز خود را به پاکی مستائیم و تبرئه نکنیم. «مٰا أُبَرِّئُ نَفْسِی» 2 شرط کمال آن است که حتّی اگر همه مردم او را کامل بدانند،او خود را کامل نداند.در ماجرای حضرت یوسف برادران،همسر عزیز مصر،شاهد،پادشاه، شیطان،زندانیان همه گواهی به کمال او میدهند،ولی خودش میگوید: «مٰا أُبَرِّئُ نَفْسِی» 3 خطر هوای نفس جدّی است،آن را ساده ننگرید. «إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ» در آیه،چهار نوع تأکید بکار رفته است.(انّ،لام تأکید،صیغهی مبالغه و جملهی اسمیه) 4 انبیا با آنکه معصومند،اما غرائز انسانی دارند. «إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ» 5 هم از پاکی و عفت خود در برابر تهمتها باید دفاع کرد و هم به شرور نفس اعتراف نمود و به خدا پناه برد. «إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ» 6 نفس،خواهش خود را تکرار میکند تا انسان را گرفتار کند. «لَأَمّٰارَةٌ» 7 انسان به طور طبیعی و غریزی،اگر در مدار لطف حقّ قرار نگیرد،گرایش منفی دارد. «لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ» 8 تنها رحمت او مایه نجات است.اگر انسان به حال خود رها شود،سقوط میکند. «إِلاّٰ مٰا رَحِمَ» 9 یوسف،تحت تربیت مخصوص خداوند است.کلمه «رَبِّی» تکرار شده است.
10 مربّی باید رحمت و بخشش داشته باشد. «إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَحِیمٌ» 11 بخشودگی،مقدّمهی دریافت رحمت الهی است.اوّل میفرماید: «غَفُورٌ» بعد میفرماید: «رَحِیمٌ» 12 علی رغم تمام خطرات،از رحمت او مأیوس نشویم. «غَفُورٌ رَحِیمٌ»
وَ قٰالَ اَلْمَلِکُ اِئْتُونِی بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِی فَلَمّٰا کَلَّمَهُ قٰالَ إِنَّکَ اَلْیَوْمَ لَدَیْنٰا مَکِینٌ أَمِینٌ (54)
و پادشاه گفت:یوسف را نزد من آورید تا وی را(مشاور)مخصوص خود قرار دهم.پس چون با او گفتگو نمود،به او گفت:همانا تو امروز نزد ما دارای منزلتی بزرگ و فردی امین هستی.
در«لسان العرب»آمده:هر گاه انسان کسی را محرم اسرار خود قرار دهد و در امور خویش او را مداخله دهد،گفته میشود:« أَسْتَخْلِصْهُ ».
یوسف علیه السلام وقتی از زندان آزاد میشود بر در زندان جملاتی چند مینویسد که سیمای زندان در آن جملات ترسیم شده است:
«هذا قبور الاحیاء،بیت الاحزان،تجربة الاصدقاء و شماتة الاعداء»یعنی؛زندان گورستان زندگان،خانه غمها،محل آزمودن دوستان و شماتت دشمنان است. (1)
پادشاه وقتی پی به صداقت و امانت یوسف میبرد و در او خیانتی نمییابد،او را برای خود برمیگزیند.اگر خداوند از بنده خیانت نبیند چه خواهد کرد!؟ حتماً او را برای خود بر خواهد گزید که قرآن دربارهی پیامبران چنین تعبیری دارد: «وَ أَنَا اخْتَرْتُکَ فَاسْتَمِعْ لِمٰا یُوحیٰ» (2)، «وَ اصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسِی» (3)پادشاه با کلمه« لَدَیْنٰا »اعلام کرد که یوسف در حکومت ما جایگاه دارد نه تنها در دل من، پس همه مسئولین باید از او اطاعت کنند.
قدرت داشتن و امین بودن در کنار هم ارزشمند است،زیرا اگر امین باشد ولی امکانات نداشته باشد،قدرت انجام کاری را ندارد و اگر مکین باشد امّا امین نباشد،حیف و میل بیت المال میکند.
چنان که حضرت علی علیه السلام خطاب به مالک اشتر استاندار خود میفرماید:بعد از شناسایی و
گزینش کارمندان،به آن حقوق مکفی بده.«اسبغ علیهم الارزاق» (1)
1 خداوند اگر بخواهد،اسیر دیروز را امیر امروز قرار میدهد. «قٰالَ الْمَلِکُ ائْتُونِی بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِی» 2 در برابر خدمات افراد باید عکس العمل نشان داد و از آنان تقدیر کرد.(در برابر تعبیر خواب دستور داد که او را آزاد کنند) «ائْتُونِی بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِی» 3 افراد مشرک و کافر هم از کمالات معنوی لذّت میبرند.فطرت کمال دوستی، در هر انسانی وجود دارد. «أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِی» 4 برای تصدّی اعطای پستهای مهم و کلیدی علاوه بر تدبیر و کاردانی، محبوبیّت و مقبولیّت نیز بسیار مهم است.(یوسف در اثر عفّت،تدبیر،تعبیر خواب و بزرگواری،محبوبیّت خاصّی پیدا کرد،لذا عزیز مصر گفت او برای خودم باشد) «أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِی» 5 پاکی،امانت،صداقت و عفاف،پادشاهان را نیز به تواضع وا میدارد.
«أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِی»
6 تا مرد سخن نگفته باشد،عیب و هنرش نهفته باشد. «فَلَمّٰا کَلَّمَهُ قٰالَ» 7 در گزینشها،مصاحبه حضوری نیز مفید است. «فَلَمّٰا کَلَّمَهُ» 8 برای اعطای مسئولیّتهای بسیار مهم،گاه لازم است شخص اوّل مملکت، خود مصاحبه حضوری کند. «فَلَمّٰا کَلَّمَهُ» 9 پستهای بزرگ و کلیدی را به افراد شایسته و امتحان داده واگذار کنید. «فَلَمّٰا کَلَّمَهُ قٰالَ إِنَّکَ الْیَوْمَ» ...
10 انسان صادق و امین حتّی در جمع کافران نیز مقبول و مورد احترام است.
(« لَدَیْنٰا »شامل همهی کارگزاران میشود) «إِنَّکَ الْیَوْمَ لَدَیْنٰا مَکِینٌ أَمِینٌ»
1) 1) .نهج البلاغه،کتاب 53.
11 زنان مصر جمال یوسف دیدند،دل از کف دادند و دست بریدند؛پادشاه امانت و پاکی او را دید مُلک مصر را در اختیارش نهاد.اگر همه کمالات یوسف بر آنان آشکار میشد چه میکردند؟ 12 وقتی به امانت و توان و صداقت کسی اطمینان پیدا کردید،در واگذاری مسئولیّت به او درنگ نکنید. «إِنَّکَ الْیَوْمَ لَدَیْنٰا مَکِینٌ أَمِینٌ» 13 مشاور خاص مسئولین کشوری،باید اهل تقوی،تدبیر،قدرت برنامهریزی و امانت باشد. «أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِی ... مَکِینٌ أَمِینٌ» (یوسف جامع همه اینها بود.) 14 در سپردن مسئولیّتها به افراد امین و کاردان،تعلّل نکنیم.(عزیز مصر،با قاطعیّت حکم صادر کرد) «إِنَّکَ الْیَوْمَ لَدَیْنٰا مَکِینٌ أَمِینٌ» 15 به کسی که اطمینان و ایمان پیدا کردید،قدرت بدهید. «لَدَیْنٰا مَکِینٌ أَمِینٌ» 16 قدرت یوسف علیه السلام بدون قید و شرط بوده است.(« مَکِینٌ »بدون هیچ شرط و محدودیّتی) 17 مکین و امین بودن،هر دو با هم لازم است. «مَکِینٌ أَمِینٌ»
قٰالَ اِجْعَلْنِی عَلیٰ خَزٰائِنِ اَلْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ (55)
(یوسف)گفت:مرا بر خزانههای این سرزمین(مصر)بگمار،زیرا که من نگهبانی دانا هستم.
سؤال:چرا یوسف پیشنهاد اعطای مسئولیّت برای خود را مطرح کرد؟ یا به تعبیر دیگر؛چرا یوسف طلب ریاست کرد؟ پاسخ:او از خواب پادشاه مصر،احساس خطر و ضرر برای مردم کرد و خود را برای جلوگیری از پیشآمدهای ناگوار اقتصادی،لایق میدانست،پس برای جلوگیری از ضرر،آمادگی خود را برای قبول چنین مسئولیّتی اعلام کرد.
سؤال:چرا یوسف از خود تعریف و تمجید کرد،مگر نه این است که قرآن میفرماید:
فَلاٰ تُزَکُّوا أَنْفُسَکُمْ» (1)خود را نستایید؟ پاسخ:ستایش یوسف،ذکر قابلیّتها و تواناییهای خود،برای انجام مسئولیّت بود،که میتوانست جلو آثار سوء قحطی و خشکسالی را بگیرد،نه به خاطر تفاخر و سوء استفاده.
سؤال:چرا یوسف با حکومت کافر همکاری کرد؟ مگر قرآن از آن نهی نکرده است. «وَ لاٰ تَرْکَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا» ... (2)
پاسخ:یوسف،برای حمایت از ظالم این مسئولیّت را نپذیرفت،بلکه به منظور نجات مردم از فشار دوران قحط سالی،به این کار اقدام نمود.یوسف هرگز حتّی یک کلمه تملّق هم نگفت.
رجال سیاسی،معمولاً به هنگام خطر مردم را رها کرده و فرار میکنند،ولی یوسف باید مردم را حفظ کند.بگذریم از اینکه اگر نمیتوان رژیم ظالمی را سرنگون کرد و تغییر داد،باید به مقداری که امکان دارد از انحراف و ظلم جلوگیری کرد و بخشی از امور را بدست گرفت و فعالیّت نمود. (3)
در تفسیر نمونه آمده است:مراعات«قانون اهم و مهم»از نظر عقل و شرع یک اصل است.
شرکت در نظام حکومتی شرک،جائز نیست ولی نجات یک ملّتی از قحطی مهمتر است.به همین دلیل،یوسف علیه السلام مسئولیّت سیاسی نپذیرفت،تا مبادا کمک به ظالم شود،مسئولیّت نظامی نپذیرفت،تا مبادا خون به ناحقّی ریخته شود.فقط مسئولیّت اقتصادی آن هم برای نجات مردم را بر عهده گرفت. (4)امام رضا علیه السلام فرمود:هنگامی که ضرورت ایجاب کرد که یوسف سرپرستی خزائن مصر را بپذیرد،خود پیشنهاد داد. (5)
علی بن یقطین نیز به سفارش امام کاظم علیه السلام در دستگاه بنی عباس وزیر بود.وجود اینگونه مردان خدا میتواند پناهگاه مظلومان باشد.امام صادق علیه السلام فرمود:«کفارة عمل السلطان، قضاء حوائج الاخوان»کفارهی کار حکومتی،بر آوردن نیازمندی برادران دینی است. (6)
از امام رضا علیه السلام پرسیدند:شما چرا ولایتعهدی مأمون را پذیرفتهاید؟ در جواب فرمود:یوسف
که پیامبر بود در دستگاه مشرک رفت،من که وصیّ پیامبرم،در دستگاه شخصی که اظهار مسلمانی میکند رفتهام بگذریم که پذیرفتن من اجباری است،در حالی که یوسف علیه السلام با اختیار و به خاطر اهمیّت موضوع،آن مسئولیّت را پذیرفت. (1)
هنگامی که یوسف مقام و منزلت پیدا کرد،تقاضای دیدار والدین نکرد،بلکه تقاضای مسئولیّت خزانهداری نمود،زیرا دیدار جنبهی عاطفی داشت و نجات مردم از قحطی، رسالت اجتماعی او بود.
امام صادق علیه السلام خطاب به گروهی که اظهار زهد کرده و مردم را دعوت میکردند که همانند آنان زندگی را بر خود سخت بگیرند...فرمود:شما در بارهی یوسفِ پیامبر،چگونه فکر میکنید که به پادشاه مصر گفت: «اجْعَلْنِی عَلیٰ خَزٰائِنِ الْأَرْضِ» و کار یوسف به آنجا رسید که همهی کشور و اطراف آن تا یمن را در اختیار گرفت...در عین حال نیافتیم کسی را که این کار را بر او عیب گرفته باشد. (2)
در روایتی از امام رضا علیه السلام آمده است:یوسف علیه السلام در هفت سال اوّل،گندمها را جمعآوری و ذخیره میکرد و در هفت سال دوّم که قحطی شروع شد،آنها را به تدریج و با دقّت در اختیار مردم،برای مصارف روزمره زندگیشان قرار میداد و با دقت و امانتداری،کشور مصر را از بدبختی نجات داد.یوسف در هفت سال دورهی قحطی،هرگز با شکم سیر زندگی نکرد،تا مبادا گرسنگان را فراموش کند. (3)
در تفسیر مجمع البیان و المیزان از نوع عملکرد یوسف علیه السلام اینگونه یاد میشود:وقتی قحط سالی شروع شد؛حضرت یوسف در سال اوّل،گندم را با طلا و نقره،در سال دوّم،گندم را در مقابل جواهر و زیورآلات،در سال سوم،گندم را با چهارپایان،در سال چهارم،گندم را در مقابل بردهها،در سال پنجم،گندم را با خانهها،در سال ششم،گندم را با مزارع و در سال هفتم،گندم را با برده گرفتن خود مردم معامله نمود.وقتی سال هفتم به پایان رسید،به پادشاه مصر گفت:همهی مردم و سرمایههایشان در اختیار من است،ولی خدا را شاهد
میگیرم و تو نیز گواه باش،که همهی مردم را آزاد و همهی اموال آنان را برمیگردانم و کاخ و تخت و خاتم(مهر و انگشتر)ترا نیز پس میدهم.حکومت برای من وسیلهی نجات مردم بود،نه چیز دیگر،تو با آنان به عدالت رفتار کن.
پادشاه با شنیدن این سخنان،چنان خود را در برابر عظمت معنوی یوسف کوچک و حقیر یافت که یکباره زبان به ذکر گشود و گفت:«أشهد أن لا إله إلا الله و أنک رسوله»من هم ایمان آوردم،ولی تو باید حاکم باشی.« إِنَّکَ الْیَوْمَ لَدَیْنٰا مَکِینٌ أَمِینٌ» در انتخاب و گزینش افراد،به معیارهای قرآنی توجّه کنیم.علاوه بر«حفیظ و علیم»بودن، معیارهای دیگری در قرآن ذکر شده است،از آن جمله:
1 ایمان. «أَ فَمَنْ کٰانَ مُؤْمِناً کَمَنْ کٰانَ فٰاسِقاً لاٰ یَسْتَوُونَ» (1)2 سابقه. «وَ السّٰابِقُونَ السّٰابِقُونَ. أُولٰئِکَ الْمُقَرَّبُونَ» (2)3 هجرت. «وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ لَمْ یُهٰاجِرُوا مٰا لَکُمْ مِنْ وَلاٰیَتِهِمْ مِنْ شَیْءٍ» (3)4 توان جسمی و علمی. «وَ زٰادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ» (4)5 اصالت خانوادگی. «مٰا کٰانَ أَبُوکِ امْرَأَ سَوْءٍ» (5)6 جهاد و مبارزه. «فَضَّلَ اللّٰهُ الْمُجٰاهِدِینَ عَلَی الْقٰاعِدِینَ أَجْراً عَظِیماً» (6)
1 هر جا لازم باشد،باید داوطلب مسئولیّتهای حسّاس شد. «قٰالَ اجْعَلْنِی» ...
2 نبوّت،از حکومت و سیاست جدا نیست،هم چنان که دیانت،از سیاست جدا نیست. «اجْعَلْنِی عَلیٰ خَزٰائِنِ الْأَرْضِ» 3 در به کارگیری افراد لایق،علاقه شخصی او در نظر گرفته شود. «اجْعَلْنِی عَلیٰ خَزٰائِنِ الْأَرْضِ» ...
4 ابتدا احراز شایستگی،سپس درخواست مسئولیّت. «أَسْتَخْلِصْهُ ... اِجْعَلْنِی» ...
5 وقتی در کاری مهارت دارید،اعتماد به نفس داشته باشید و خود را عرضه کنید. «اجْعَلْنِی عَلیٰ خَزٰائِنِ الْأَرْضِ» 6 در هر موقعیّتی که فرد قرار دارد باید به نظرات افراد پایینتر و مشاوران امین توجّه داشته باشد.(عزیز مصر به پیشنهاد یوسف که گفت:« اِجْعَلْنِی عَلیٰ خَزٰائِنِ الْأَرْضِ »،توجّه کرد و آن را پذیرفت.) 7 تابعیّت منطقهای،اصل نیست.یوسف مصری نبود،ولی در حکومت مصر وارد شده و مسئولیّت گرفت.(ملّیگرایی،ممنوع) «اجْعَلْنِی عَلیٰ خَزٰائِنِ الْأَرْضِ» 8 به هنگام ضرورت،بیان لیاقت و شایستگی خود،منافاتی با توکّل و زهد و اخلاص ندارد. «إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ» 9 از مجموعه دو وصفی که پادشاه از یوسف علیه السلام بیان کرد؛ «مَکِینٌ،أَمِینٌ» و دو صفتی که یوسف برای خود بیان نمود؛ «حَفِیظٌ،عَلِیمٌ» اوصاف کارگزاران شایسته بدست میآید:قدرت،امانت،پاسداری و تخصص.
10 در برنامهریزی و نظارت بر مصرف،باید سهم نسل آینده حفظ و مراعات شود. «حَفِیظٌ عَلِیمٌ»
وَ کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ فِی اَلْأَرْضِ یَتَبَوَّأُ مِنْهٰا حَیْثُ یَشٰاءُ نُصِیبُ بِرَحْمَتِنٰا مَنْ نَشٰاءُ وَ لاٰ نُضِیعُ أَجْرَ اَلْمُحْسِنِینَ (56) وَ لَأَجْرُ اَلْآخِرَةِ خَیْرٌ لِلَّذِینَ آمَنُوا وَ کٰانُوا یَتَّقُونَ (57)
و ما اینگونه به یوسف در آن سرزمین،مکنت و قدرت دادیم که در آن هر جا که خواهد قرار گیرد(و تصرّف کند.)ما رحمت خود را بر هر کس که بخواهیم میرسانیم و پاداش نیکوکاران را ضایع نمیگردانیم.
و قطعاً برای کسانی که ایمان آورده و همواره تقوی پیشه کردهاند،پاداش آخرت بهتر است.
در این دو آیه حضرت یوسف به عنوان«محسن»،«مؤمن»و«متقی»ستایش شده است.
در سراسر این سوره،اراده خداوند را میتوان با اراده و خواست مردم مقایسه کرد؛برادرانِ یوسف اراده کردند با انداختن او در چاه و برده ساختن یوسف،او را خوار سازند،امّا عزیز مصر درباره او گفت:« أَکْرِمِی مَثْوٰاهُ »او را گرامی بدارید.همسر عزیز قصد نمود دامن او را آلوده سازد،امّا خداوند او را پاک نگهداشت.بعضی خواستند با زندانی ساختن یوسف مقاومت او را در هم شکنند و تحقیرش کنند؛« لَیُسْجَنَنَّ وَ لَیَکُوناً مِنَ الصّٰاغِرِینَ »امّا در مقابل خداوند اراده کرد او را عزیز بدارد و حکومت مصر را به او بخشد؛« مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ» ...
امام صادق علیه السلام فرمودند:یوسف انسان حرّ و آزادهای بود که حسادت برادران،اسارت در چاه،شهوت زنان،زندان،تهمت،ریاست و قدرت در او اثر نگذاشت. (1)
پاداشهای اخروی بهتر از پاداشهای دنیوی است،زیرا پاداشهای اخروی:
الف:محدودیّت ندارند. «لَهُمْ مٰا یَشٰاؤُنَ» (2)ب:از بین رفتنی نیستند. «خٰالِدِینَ فِیهٰا» (3)ج:در یک مکان محدود نیستند. «نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ حَیْثُ نَشٰاءُ» (4)د:به محاسبه ما در نمیآیند. «أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسٰابٍ» (5)ه:عوارض و آفات و امراض ندارند. «لاٰ یُصَدَّعُونَ عَنْهٰا» (6)
1 سنّت خداوند،عزّت بخشی به افراد پاکدامن و باتقوا است. «کَذٰلِکَ» 2 گرچه در ظاهر پادشاه مصر به یوسف گفت:« إِنَّکَ الْیَوْمَ لَدَیْنٰا مَکِینٌ »ولی در واقع خداوند به یوسف مکنت داد. «مَکَّنّٰا» 3 حقّ تصرّف،از شئون حکومت است. «مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ یَتَبَوَّأُ» ...
4 حکومتها در شرایط بحرانی کشور میتوانند آزادی مردم را در تصرّف اموال و املاک خویش محدود ساخته آنان را به سمت مصالح همگانی سوق دهند. «یَتَبَوَّأُ مِنْهٰا حَیْثُ یَشٰاءُ» 5 حوزه اختیارات یوسف گسترده بود. «حَیْثُ یَشٰاءُ» 6 قدرت اگر در دست اهلش باشد رحمت است و گر نه زیانبخش خواهد بود.
«نُصِیبُ بِرَحْمَتِنٰا»
7 در جهانبینی الهی،هیچ کاری بدون پاداش نمیماند. «لاٰ نُضِیعُ» 8 تضییع حقوق مردم،یا از سر جهل است یا بخل و یا ناتوانی و یا...که هیچکدام درباره خداوند وجود ندارد. «لاٰ نُضِیعُ» 9 رسیدن به حکومت و قدرت در دنیا،منافاتی با نیکوکاری و ایمان و تقوا ندارد. «مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ ... أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ» 10 مشیّت الهی،نظامدار و قانونمند است. «نُصِیبُ بِرَحْمَتِنٰا ... وَ لاٰ نُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ» 11 با آنکه همه چیز در گرو مشیّت الهی است،امّا خداوند حکیم است و بدون دلیل به کسی قدرت نمیدهد. «وَ لاٰ نُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ» 12 نیکوکاران،علاوه بر بهرهمند شدن از پاداش در حیات دنیا از پاداشهای برتر اخروی نیز برخوردار خواهند شد. «لاٰ نُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ» 13 اگر نیکوکار در این دنیا به پاداش و مقامی نرسید،نگران نباشد که در جای دیگر جبران میشود. «لاٰ نُضِیعُ ... وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ» 14 پادشاهی و حکومت نیز در برابر اجر آخرت ناچیز است. «لَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ» ...
15 امکانات مادی و حکومت ظاهری برای مردان خدا لذّتآور نیست،آنچه برای آنان مطلوب و دوست داشتنی است آخرت است. «وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ» 16 اگر شما به سراغ تقوی بروید ما نیز رحمت خود را به شما نازل میکنیم.
«نُصِیبُ بِرَحْمَتِنٰا
... لِلَّذِینَ ... وَ کٰانُوا یَتَّقُونَ» 17 ایمان،همراه با تقوی چاره ساز است و گر نه سرنوشت مؤمن گناهکار،مبهم
است. «آمَنُوا وَ کٰانُوا یَتَّقُونَ» 18 تقوایی که یک خصلت پایدار شده باشد،ارزشمند است. «کٰانُوا یَتَّقُونَ» 19 ایمان و ملازمت بر تقوا،شرط بهرهمندی از پاداشهای اخروی است. «لَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ لِلَّذِینَ آمَنُوا وَ کٰانُوا یَتَّقُونَ» 20 تقوا،مرحله و مرتبهی والاتری در ایمان است. «آمَنُوا وَ کٰانُوا یَتَّقُونَ»
وَ جٰاءَ إِخْوَةُ یُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَیْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْکِرُونَ (58)
(سرزمین کنعان را قحطی فراگرفت)و(در پی مواد غذایی)برادران یوسف (به مصر)آمدند و بر او وارد شدند،آن گاه(یوسف)آنان را شناخت،ولی آنها او را نشناختند.
طبق پیشبینی و پیشگویی یوسف،مردم هفت سال در وفور نعمت و باران بودند،ولی بعد از آن،هفت سال دوّم فرا رسید و مردم دچار قحطی و خشکسالی شدند.دامنه قحطی از مصر به فلسطین و کنعان رسید.یعقوب به فرزندان خود گفت:برای تهیه گندم به سوی مصر روانه شوند.آنان وارد مصر شده و درخواست خود را عرضه کردند.یوسف در میان متقاضیان غلّه،برادران خود را دید،امّا برادران یوسف را نشناختند و حقّ هم همین بود،زیرا از زمان انداختن یوسف به چاه تا حکومت او در سرزمین مصر،حدود بیست تا سی سال فاصله شده بود.یوسف وقتی از چاه بیرون آمد،نوجوان بود، «یٰا بُشْریٰ هٰذٰا غُلاٰمٌ» چند سالی در خانه عزیز خدمتکار بود و سالها نیز در زندان به سر برد و از زمان آزادی او از زندان نیز هفت سال(دوره وفور نعمت و پر آبی)گذشته بود و حال که سالیان قحطی بود،برادران به مصر آمده بودند.
1 در زمان قحطی،جیرهبندی لازم است و هر کس باید برای گرفتن سهمیه،خود
مراجعه کند تا دیگران به نام او سوء استفاده نکنند. «إِخْوَةُ» با اینکه میتوانستند یک نفر را به نمایندگی بفرستند،همه برادران آمدند.
2 در زمان قحطی اگر منطقههای دیگر از شما کمک خواستند،کمک کنید. «وَ جٰاءَ إِخْوَةُ یُوسُفَ» 3 در وقت نیاز و تنگدستی ساکن و راکد نباشید و حتّی از دیگر کشورها کمک بگیرید. «وَ جٰاءَ إِخْوَةُ یُوسُفَ» 4 گاهی ظالم محتاج مظلوم میشود. «وَ جٰاءَ إِخْوَةُ یُوسُفَ» (کوه به کوه نمیرسد، آدم به آدم میرسد.) 5 ملاقات مردم حتّی غیر مصریان با یوسف،امری سهل و آسان بود. «جٰاءَ إِخْوَةُ ...
فَدَخَلُوا»
(سران حکومتها باید برنامهای اتخاذ کنند که ملاقات مردم با آنان به آسانی صورت بگیرد.) 6 خاطرات دوران کودکی در ذهن نقش میبندد و از بین نمیرود. «فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْکِرُونَ» (برادران در بزرگی با یوسف محشور بودند؛ولی یوسف در کودکی آنها را دیده بود،لذا یوسف آنها را شناخت ولی آنان یوسف را نشناختند).
وَ لَمّٰا جَهَّزَهُمْ بِجَهٰازِهِمْ قٰالَ اِئْتُونِی بِأَخٍ لَکُمْ مِنْ أَبِیکُمْ أَ لاٰ تَرَوْنَ أَنِّی أُوفِی اَلْکَیْلَ وَ أَنَا خَیْرُ اَلْمُنْزِلِینَ (59)
و چون یوسف بارهای(غذایی)آنان را آماده ساخت،گفت:برادر پدری خود را(در نوبت آینده)نزد من آورید.آیا نمیبینید که من پیمانه را کامل میدهم و بهترین میزبان هستم.
یوسف گفت: «ائْتُونِی بِأَخٍ لَکُمْ» یعنی برادری که شما از پدر دارید و نگفت:برادر من،از این کلام معلوم میشود که یوسف در چهرهی ناشناس،باب گفتگو را با برادران باز کرد و آنها
هم چنان که در تفاسیر آمده گزارش دادند که ما فرزندان یعقوب نوادهی ابراهیم میباشیم.
پدر ما پیر مردی است که به خاطر حزن و اندوه فرزندش که گرگ او را پاره کرده،سالهاست گریان و گوشهگیر است و یکی از برادرانمان را نیز به خدمت او گماردهایم،اگر ممکن است سهم آن پدر و برادر را نیز به ما بدهید که با خوشحالی برگردیم.یوسف دستور داد علاوه بر بار ده شتر،دو بار دیگر سهم یعقوب و برادر دیگر نیز افزوده شود.
یوسف برای جذب برادران گفت: «أَنَا خَیْرُ الْمُنْزِلِینَ» من بهترین میزبانم،و آن برادران جذب شدند،ولی خداوند برای جذب مردم تعبیرات زیادی دارد:
«خَیْرُ الرّٰازِقِینَ» (1)او بهترین روزی رسان است.
«خَیْرُ الْغٰافِرِینَ» (2)او بهترین بخشنده است.
«خَیْرُ الْفٰاتِحِینَ» (3)او بهترین گشایشگر است.
«خَیْرُ الْمٰاکِرِینَ» (4)او بهترین تدبیر کننده است.
«خَیْرُ الْوٰارِثِینَ» (5)او بهترین وارث است.
«خَیْرُ الْحٰاکِمِینَ» (6)او بهترین داور است.
امّا گروه بسیاری از مردم جذب نمیشوند.
1 یوسف بر توزیع ارزاق ذخیره شده مصر،نظارت مستقیم داشت. «جَهَّزَهُمْ» 2 مدیریّت صحیح یوسف علیه السلام موجب شد در زمان قحطی نه تنها مشکلی برای مردم مصر پیش نیاید بلکه به اطراف نیز کمک کند. «جَهَّزَهُمْ بِجَهٰازِهِمْ» 3 هم رازداری لازم است و هم راستگویی.یوسف گفت: «بِأَخٍ لَکُمْ» و نگفت:
برادر من،تا راستگویی و رازداری با هم رعایت شود.
4 اشخاص یا مؤسسهها و یا کشورهایی که کمکهای اقتصادی میکنند،
میتوانند بعضی از شرایط را در جهت رشد و یا مصالح دیگر،مطرح کنند.
«ائْتُونِی بِأَخٍ»
...
5 حتّی در زمان بحران و قحطی نیز بیعدالتی و کمفروشی ممنوع است. «أُوفِی الْکَیْلَ» 6 در معامله باید مقدار جنس مشخص باشد. «الْکَیْلَ» 7 بدیها را با خوبی پاسخ دهیم.(یوسف سهم برادران را کامل داد و دربارهی ظلمی که به او کرده بودند سخن نگفت) «وَ جٰاءَ إِخْوَةُ یُوسُفَ ... أُوفِی الْکَیْلَ» 8 کمفروشی یا عدالت کارگزاران،کارگران و دستیاران،به حساب مسئول اصلی و ما فوق است. «أَنِّی أُوفِی الْکَیْلَ» 9 خرید و فروش و توزیع غلات در مصر زمان یوسف علیه السلام با پیمانه بوده است.
«أُوفِی الْکَیْلَ»
10 مسئولین توزیع امکاناتِ عمومی باید عادل باشند. «أُوفِی الْکَیْلَ» 11 قدرت را وسیلهی انتقام قرار ندهیم. «أُوفِی الْکَیْلَ وَ أَنَا خَیْرُ الْمُنْزِلِینَ» 12 مهماننوازی از اخلاق انبیاست. «خَیْرُ الْمُنْزِلِینَ» 13 به مسافران و کاروانهایی که وارد منطقه شما میشوند حتّی در زمان نیاز و قحطی،احترام کنید. «خَیْرُ الْمُنْزِلِینَ»
فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِی بِهِ فَلاٰ کَیْلَ لَکُمْ عِنْدِی وَ لاٰ تَقْرَبُونِ (60)
(ولی)اگر آن برادر را نزد من نیاورید،نه پیمانهای(از غلّه)نزد من خواهید داشت و نه نزدیک من شوید.
1 در مدیریّت،هم محبّت لازم است و هم تهدید.اوّل مژده و محبّت؛ «أَنَا خَیْرُ الْمُنْزِلِینَ» بعد تهدید و اولتیماتوم. «فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِی» 2 زمینههای سوء استفاده را از بین ببریم.(اگر رسم شود که حاضرین سهم
غائبین را بگیرند بعضی سوء استفاده میکنند.) «فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِی بِهِ فَلاٰ کَیْلَ لَکُمْ» 3 در اجرای قانون،میان برادر و خانواده و دیگران نباید تبعیض قائل شد. «فَلاٰ کَیْلَ لَکُمْ» (هر شخصی سهم معینی داشت و باید خود دریافت میکرد.) 4 در تهدید لازم نیست که مدیر تصمیم صد در صد بر اجرا داشته باشد. «فَلاٰ کَیْلَ لَکُمْ» (زیرا یوسف کسی نبود که حاضر شود برادرانش از قحطی بمیرند.) 5 قاطعیّت در پیادهکردن برنامهها،شرط رهبری است. «فَلاٰ کَیْلَ لَکُمْ عِنْدِی وَ لاٰ تَقْرَبُونِ»
قٰالُوا سَنُرٰاوِدُ عَنْهُ أَبٰاهُ وَ إِنّٰا لَفٰاعِلُونَ (61)
(برادران به یوسف)گفتند:او را با اصرار و التماس از پدرش خواهیم خواست و حتماً این کار را خواهیم کرد.
«مراودة»به مراجعه پی در پی،همراه با التماس یا خدعه و فریب گفته میشود.
بوی حسد از کلام برادران استشمام میشود،به جای«ابانا»گفتند: «أَبٰاهُ» و در اوّل سوره نیز گفتگوی برادران این بود که؛ «لَیُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلیٰ أَبِینٰا مِنّٰا» پدر برای ماست،ولی یوسف و برادرش را بیشتر از ما دوست دارد.
1 سفر فرزند باید به اذن پدر و رضایت او باشد. «سَنُرٰاوِدُ عَنْهُ أَبٰاهُ» 2 برادران یوسف از عکس العمل منفی پدرشان در برابر تقاضای همراه بردن بنیامین مطلع بودند.(« سَنُرٰاوِدُ »به معنای گفتگوی پی در پی همراه با نقشه و تدبیر است) 3 حضرت یعقوب پس از ماجرای یوسف بنیامین را از خود دور نمیکرده است و جدا کردن او از پدر،کار آسانی نبود. «سَنُرٰاوِدُ عَنْهُ أَبٰاهُ»
وَ قٰالَ لِفِتْیٰانِهِ اِجْعَلُوا بِضٰاعَتَهُمْ فِی رِحٰالِهِمْ لَعَلَّهُمْ یَعْرِفُونَهٰا إِذَا اِنْقَلَبُوا إِلیٰ أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ (62)
و(یوسف)به غلامان خود گفت:آنچه را به عنوان قیمت پرداختهاند در بارهایشان بگذارید،تا چون به خانواده خود بازگردند آن را بازشناسند، به امید آنکه(بار دیگر)برگردند.
حضرت یوسف که در آیات قبل از او با تعابیری چون؛«صادق،محسن،مخلص»یاد شده، یقیناً بیت المال را به پدر و برادران خود نمیبخشد و ممکن است که پول غلّه را از سهم و ملک شخصی خود داده باشد.
پول را برگرداند تا بیپولی،مانع سفر دوّم آنها نشود. «لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ» علاوه بر آنکه برگرداندن پول،نشانه صمیمیّت و نداشتن سوء قصد از اصرار برآوردن برادر است و مخفیانه در بین کالا گذاردن نشانه بیمنّت بودن و حفظ از دستبرد سارقین است.
یوسف که دیروز برده و خدمتکار بود،امروز غلام و خدمتکار دارد. «لِفِتْیٰانِهِ» اما در هنگام ملاقات برادران،نه انتقام گرفت و نه گلایهای نمود و نه کینهای داشت.بلکه با برگرداندن سرمایه آنان،به آنها توجّه داد که من شما را دوست میدارم.
1 مدیر و رهبر لایق باید طرحهایش ابتکاری باشد. «اجْعَلُوا» 2 بدیها را با خوبی جبران کنید. «اجْعَلُوا بِضٰاعَتَهُمْ» 3 صله رحم،یعنی کمک نمودن،نه معامله کردن. «اجْعَلُوا بِضٰاعَتَهُمْ» 4 پول گرفتن در زمان نیاز از پدر پیر و برادران،با کرامت نفس سازگار نیست.
«اجْعَلُوا بِضٰاعَتَهُمْ فِی رِحٰالِهِمْ»
5 یوسف،کار گذاردن بضاعت برادران را بر عهده چند نفر گذاشت تا هر گونه زمینه را برای اتهام مسدود کند و بردهای سوء استفاده نکند که مبلغ را برای
خود بردارد و بگوید در رحال مسافران گذاشتم. «اجْعَلُوا بِضٰاعَتَهُمْ فِی رِحٰالِهِمْ» 6 کمک به دیگران را حتّی الامکان مخفیانه انجام دهید. «فِی رِحٰالِهِمْ» 7 نه انتقام و نه کینه،بلکه هدیه دادن برای ارتباط بعدی. «اجْعَلُوا بِضٰاعَتَهُمْ فِی رِحٰالِهِمْ ... لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ» 8 برای بازیافتن انسانها،باید از پول گذشت. «اجْعَلُوا بِضٰاعَتَهُمْ ... لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ» 9 خوبی کردن بهترین وسیله جذب افراد است. «اجْعَلُوا بِضٰاعَتَهُمْ ... یَرْجِعُونَ» 10 مسئولین،کارگزاران خود را نسبت به برنامهها و طرحها کاملاً توجیه کنند تا مدیران موفقی باشند.(یوسف به همه فهماند که هدف این کار،بازگشت این کاروان است) «لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ» 11 در طرحها و برنامهها،یقین صد در صد به عملی شدن آن لازم نیست. «لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ»
فَلَمّٰا رَجَعُوا إِلیٰ أَبِیهِمْ قٰالُوا یٰا أَبٰانٰا مُنِعَ مِنَّا اَلْکَیْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنٰا أَخٰانٰا نَکْتَلْ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ (63)
پس چون به سوی پدر خود باز گشتند،گفتند:ای پدر پیمانه(برای نوبت دیگر)از ما منع شد،پس برادرمان(بنیامین)را با ما بفرست تا سهمیه و پیمانه خود را بگیریم و ما حتماً نگهبان او خواهیم بود.
1 یعقوب بر خانواده و فرزندان خویش،مدیریّت و تسلط داشت. «یٰا أَبٰانٰا مُنِعَ» ...
2 پدر،دارای حقّ امر و نهی به فرزند خود میباشد. «فَأَرْسِلْ» 3 بنیامین بدون اجازهی پدر به مسافرت اقدام نمیکرد. «فَأَرْسِلْ مَعَنٰا» 4 برای گرفتن چیزی و یا جلب اعتماد کسی،از عواطف استفاده کنید. «أَخٰانٰا» 5 مجرم چون در درون نگرانی دارد،در سخنانش تأکیدهای پی در پی دارد. «إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ» (کلمه« إِنّٰا »و حرف«لام»و جمله اسمیه نشانه تأکید است.)
قٰالَ هَلْ آمَنُکُمْ عَلَیْهِ إِلاّٰ کَمٰا أَمِنْتُکُمْ عَلیٰ أَخِیهِ مِنْ قَبْلُ فَاللّٰهُ خَیْرٌ حٰافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ اَلرّٰاحِمِینَ (64)
(یعقوب)گفت:آیا شما را بر او امین بدانم،همان طور که شما را بر برادرش امین دانستم(و دیدید که چه شد)پس(به جای شما به خدا اعتماد میکنم که)خداوند بهترین حافظ است و او مهربانترین مهربانان است.
سؤال:با توجّه به سابقه بدی که فرزندان یعقوب داشتند،چرا پدرشان مجدداً فرزند دیگرش را به آنان سپرد؟ پاسخ:فخر رازی (1)احتمالات متعدّدی را مطرح نموده که هر کدام از آنها میتواند توجیهی بر این موافقت باشد؛اوّلاً:برادران از اقدام اولیهشان به نتیجهای که مورد نظرشان بود، (محبوبیّت در نزد پدر)نرسیده بودند.ثانیاً:حسادت برادران نسبت به این برادر،کمتر از یوسف بود.ثالثاً:شاید قحطی و خشکسالی شرایط ویژهای را پدید آورده بود که سفر مجدّد را ضروری میکرد.رابعاً:دهها سال از حادثه اوّل گذشته و فراموش شده تلقّی میشد.خامساً:
خداوند متعال در حفظ فرزندش به او تسلّی خاطر داده بود.
در آیه 12،یعقوب در مورد یوسف،به حافظ بودن برادرانش اعتماد کرد،به فراق یوسف و نابینایی گرفتار شد،ولی در مورد بنیامین به خدا تکیه کرد و گفت: «فَاللّٰهُ خَیْرٌ حٰافِظاً» هم توانا شد،هم بینا و هم فراق و جدایی پایان یافت.
1 اعتماد سریع به کسی که سابقه تخلّف دارد،جایز نیست. «هَلْ آمَنُکُمْ» 2 یاد خاطرات تلخ گذشته،انسان را در برابر حوادث آینده بیمه میکند. «هَلْ آمَنُکُمْ عَلیٰ أَخِیهِ مِنْ قَبْلُ»
1) 1) .تفسیر کبیر.
3 با یک شکست یا تجربهی تلخ،خود را کنار نکشیم. «هَلْ آمَنُکُمْ عَلَیْهِ ... فَاللّٰهُ خَیْرٌ حٰافِظاً» یعقوب بار دیگر فرزند دوم را با توکل به خدا به برادران تحویل داد.
4 برادران یوسف،خود را حافظ پنداشتند، «إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ» امّا حضرت یعقوب تذکّر داد که خداوند حافظ است. «فَاللّٰهُ خَیْرٌ حٰافِظاً» ...
5 بر عوامل ظاهری و مادی هر چند فراوان باشند تکیه نکنیم،تنها بر خدا توکّل کنیم. «فَاللّٰهُ خَیْرٌ حٰافِظاً» 6 با توجّه به رحمت بینظیر الهی و با توکل به خداوند،به استقبال حوادث زندگی برویم. «فَاللّٰهُ خَیْرٌ حٰافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِینَ» 7 سرچشمه حفاظت،رحمت است. «فَاللّٰهُ خَیْرٌ حٰافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِینَ»
وَ لَمّٰا فَتَحُوا مَتٰاعَهُمْ وَجَدُوا بِضٰاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَیْهِمْ قٰالُوا یٰا أَبٰانٰا مٰا نَبْغِی هٰذِهِ بِضٰاعَتُنٰا رُدَّتْ إِلَیْنٰا وَ نَمِیرُ أَهْلَنٰا وَ نَحْفَظُ أَخٰانٰا وَ نَزْدٰادُ کَیْلَ بَعِیرٍ ذٰلِکَ کَیْلٌ یَسِیرٌ (65)
و هنگامی که بارهای خود را گشودند،دریافتند که سرمایهشان به آنها بازگردانده شده،گفتند:ای پدر(دیگر)چه میخواهیم؟ این سرمایهی ماست که به ما باز گردانده شده و ما قوت و غذای خانوادۀ خود را فراهم و از برادرمان حفاظت میکنیم وبا(بردن او)یک بار شتر میافزاییم و این (پیمانه اضافی نزد عزیز)پیمانهای ناچیز است.
شاید معنای آیه چنین باشد:این مقداری که گرفتهایم به جایی نمیرسد،اگر نوبت دیگر برویم،بار بیشتری میگیریم.
کلمه« نَمِیرُ »از«میر»یعنی مواد غذایی و« نَمِیرُ أَهْلَنٰا »یعنی به خانوادۀ خود غذا میرسانیم.
از جمله «نَزْدٰادُ کَیْلَ بَعِیرٍ» استفاده میشود که سهم هر نفر،یک بار شتر بوده که باید خود حاضر باشد و دریافت کند.
1 فرزندان یعقوب در کنار پدر و پیرامون او زندگی میکردند و برای تهیه آذوقهی خانواده تلاش میکردند. «فَتَحُوا مَتٰاعَهُمْ ... یٰا أَبٰانٰا» ...
2 هنر یوسف،نه فقط انسان بودن که انسانسازی است. «وَجَدُوا بِضٰاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَیْهِمْ» (به برادران حسود و جفاکار خود،مخفیانه هدیه میدهد تا زمینه را برای مراجعت آنها فراهم سازد.قرآن میفرماید: «ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ» بدی را با خوبی دفع کنید. (1)) 3 اگر از اوّل پول و بهای کالا گرفته نشود،خریدار تحقیر میشود.اگر قصد هدیه هست ابتدا پول اخذ شود،ولی به شکل عاقلانه برگردانده شود. «رُدَّتْ إِلَیْهِمْ» 4 اگر خواستید کبوتران فراری را جذب کنید،باید کمی دانه پخش کنید.(یوسف بهای غلّه را به آنان برگرداند تا جاذبه مراجعت آنان را زیاد کند) «بِضٰاعَتَهُمْ رُدَّتْ» 5 مرد،مسئول تغذیه خانواده است. «نَمِیرُ أَهْلَنٰا» 6 سهمیهبندی مواد غذایی در شرایط کمبود،کاری یوسفی است. «نَزْدٰادُ کَیْلَ بَعِیرٍ»
قٰالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَکُمْ حَتّٰی تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اَللّٰهِ لَتَأْتُنَّنِی بِهِ إِلاّٰ أَنْ یُحٰاطَ بِکُمْ فَلَمّٰا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ قٰالَ اَللّٰهُ عَلیٰ مٰا نَقُولُ وَکِیلٌ (66)
(پدر)گفت:من هرگز او را با شما نخواهم فرستاد تا آنکه(با سوگند)به نام خدا،وثیقهای محکم بیاورید که حتماً او را نزد من برگردانید،مگر آنکه همه شما گرفتار حادثهای شوید.پس چون وثیقه خود را آوردند(پدر)گفت:
خداوند بر آنچه میگوییم وکیل است.
«موثق»یعنی آنچه مایه وثوق و اطمینان به قول طرف مقابل است که میتواند عهد،
1) 1) .فصّلت،34.
سوگند و نذر باشد. «مَوْثِقاً مِنَ اللّٰهِ»
1 به صرف خویشاوندی اکتفاء نکنید و قراردادها را محکم کنید. «لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَکُمْ حَتّٰی» ...
2 ایمان به خدا و سوگند و نذر و عهد با او،قویترین پشتوانه بوده و هست. «مَوْثِقاً مِنَ اللّٰهِ» 3 هر گاه از شخصی بدقولی و بدرفتاری دیدید،در نوبت بعد قرارداد را محکمتر کنید. «مَوْثِقاً» 4 فرزند خود را به راحتی همراه دیگران نفرستید. «تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اللّٰهِ» 5 در قراردادها،پیشبینی حوادث غیر مترقّبه و خارج از حیطه اختیار را بکنید.
«إِلاّٰ أَنْ یُحٰاطَ بِکُمْ»
(تکلیف خارج از توانایی،ممنوع است.) 6 محکمکاریهای قانونی و حقوقی،شما را از توکل به خداوند غافل نکند.
«اللّٰهُ عَلیٰ مٰا نَقُولُ وَکِیلٌ»
وَ قٰالَ یٰا بَنِیَّ لاٰ تَدْخُلُوا مِنْ بٰابٍ وٰاحِدٍ وَ اُدْخُلُوا مِنْ أَبْوٰابٍ مُتَفَرِّقَةٍ وَ مٰا أُغْنِی عَنْکُمْ مِنَ اَللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ إِنِ اَلْحُکْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ عَلَیْهِ فَلْیَتَوَکَّلِ اَلْمُتَوَکِّلُونَ (67)
و(یعقوب)گفت:ای پسران من(چون به مصر رسیدید،همه)از یک دروازه (به شهر)وارد نشوید(تا توجّه مردم به شما جلب نشود)بلکه از دروازههای مختلف وارد شوید و(بدانید من با این سفارش)نمیتوانم چیزی از(مقدّرات)خدا را از شما دور کنم.فرمان جز برای خدا نیست،تنها بر او توکّل میکنم و همه توکّل کنندگان(نیز)باید بر او توکّل نمایند.
حضرت یعقوب علیه السلام به هنگام سفر برادران به مصر چهار نکته توحیدی میگوید:
اوّل:« مٰا أُغْنِی عَنْکُمْ »،یعنی من با این سفارش ورود از چند در نمیتوانم چیزی از مقدّرات خدا را از شما دور کنم.
دوّم:در آیه قبل فرمود:« إِلاّٰ أَنْ یُحٰاطَ بِکُمْ »،یعنی مگر آنکه همه شما به گونهای که تصوّر نمیکردید گرفتار حادثهای شوید.
سوّم:در آیهی 64 فرمود:« فَاللّٰهُ خَیْرٌ حٰافِظاً ».
چهارم:در آیه 67 فرمود:« عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ ».
آری،رسول خدا صلی اللّٰه علیه و آله سراپا توجّه به خدا و توحید دارد،امّا فرزندان یعقوب در سفر تنها میگفتند:« وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ »یعنی ما خودمان برادرمان را حفظ میکنیم.در این گفتگوها سیمای موحّد مخلص،با افراد عادّی به زیبایی نشان داده میشود.
1 عاطفه پدری حتّی نسبت به فرزندان خطاکار،از بین نمیرود. «یٰا بَنِیَّ» 2 چارهاندیشی و تدبیر برای حفظ سلامت فرزندان،لازم است. «یٰا بَنِیَّ لاٰ تَدْخُلُوا» ...
3 وقتی توصیه کننده عالم و آگاه است لازم نیست فرمانبر از فلسفه آن دستور آگاه باشد.(« لاٰ تَدْخُلُوا ...»را عمل کردند و فلسفه و راز آن را نپرسیدند)* 4 از بهترین زمانهای موعظه،در آستانه سفر است.یعقوب در آستانهی سفر فرزندان به آنان گفت: «یٰا بَنِیَّ لاٰ تَدْخُلُوا مِنْ بٰابٍ وٰاحِدٍ» 5 جلو حساسیّتها،سوءظنها و چشمزخمها را بگیرید،ورود گروهی جوان به منطقهی بیگانه،عامل سوء ظن و سعایت است. «لاٰ تَدْخُلُوا مِنْ بٰابٍ وٰاحِدٍ» 6 لطف و قدرت خداوند را منحصر در یک راه نپندارید،دست او باز است و میتواند از هر طریقی شما را مدد رساند. «لاٰ تَدْخُلُوا مِنْ بٰابٍ وٰاحِدٍ» 7 فقط بازدارنده و نهی کننده نباشید،بلکه راه حل نیز ارائه دهید. «لاٰ تَدْخُلُوا ...
وَ ادْخُلُوا»
8 برای رسیدن به مقصود بایستی راههای مختلف را پیمود. «وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوٰابٍ مُتَفَرِّقَةٍ» 9 مدیر خوب باید علاوه بر برنامهریزی،حساب احتمالات را بکند،زیرا انسان در ادارهی امور خود مستقل نیست.یعنی با همه محاسبات و دقّتها باز هم دست خدا باز است و تضمینی برای انجام صد در صد محاسبات ما نیست.
«وَ مٰا أُغْنِی عَنْکُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ»
10 در برابر مقدّرات حتمی خداوند،چارهای جز تسلیم نیست. «مٰا أُغْنِی عَنْکُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ» 11 حاکم مطلق هستی،خداوند است. «إِنِ الْحُکْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ» 12 با توکّل زانوی اشتر ببند. «لاٰ تَدْخُلُوا ... عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ» 13 هم احتیاط و محاسبه لازم است؛ «لاٰ تَدْخُلُوا» ...و هم توکل به خداوند ضروری است. «عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ» 14 به غیر خداوند،توکل نکنید. «عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ» چرا که او به تنهایی کفایت میکند «وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ وَکِیلاً» (1)و بهترین وکیل است. «نِعْمَ الْوَکِیلُ» (2)15 یعقوب،هم خود توکل کرد و هم دیگران را با امر به توکل تشویق نمود.
«تَوَکَّلْتُ
... فَلْیَتَوَکَّلِ» ..
.
قٰالُوا اُدْعُ لَنٰا رَبَّکَ یُبَیِّنْ لَنٰا مٰا هِیَ قٰالَ إِنَّهُ یَقُولُ إِنَّهٰا بَقَرَةٌ لاٰ فٰارِضٌ وَ لاٰ بِکْرٌ عَوٰانٌ بَیْنَ ذٰلِکَ فَافْعَلُوا مٰا تُؤْمَرُونَ (68)
و چون از همانجا که پدرشان دستورشان داده بود وارد(مصر)شدند، این کار در برابر اراده خداوند هیچ سودشان نبخشید،جز آنکه نیازی در دل یعقوب بود که عملی شد.(تنها اثر ورود از چند دروازه حفظ از چشم زخم و رسیدن برادران،به خصوص بنیامین به یوسف بود که عملی شد و اثر دیگری نداشت)و البتّه(یعقوب)بخاطر آنچه به او آموزش داده بودیم دارای علمی(فراوان)بود ولی بیشتر مردم آگاه نیستند.
در اینکه آرزوی درونی و حاجت یعقوب که برآورده شد چه بوده است احتمالاتی وجود دارد:
1 رسیدن بنیامین به یوسف علیه السلام و خارج شدن یوسف از تنهایی،هر چند به صورت اتهام سرقت باشد.
2 سرعت بخشیدن به وصال پدر و پسر که در آینده به آن اشاره خواهد شد.
3 انجام وظیفه،بدون آنکه ضامن نتیجهی آن باشد.حاجت یعقوب آن است که در مقدّمات کار کوتاهی نشود و از یک در وارد نشوند،ولی آنچه خواهد شد به دست خداوند است.
1 تجربههای تلخ،انسان را با ادب میکند و سخنان بزرگان را میپذیرد. «وَ لَمّٰا دَخَلُوا مِنْ حَیْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ» 2 اطاعت از پدر لازم و ارزشمند است. «دَخَلُوا مِنْ حَیْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ» 3 اگر از بیادبی افراد گفتید،از ادب آنان نیز بگویید. «دَخَلُوا ... أَبُوهُمْ» (اگر برادران قبلاً نسبت ضلالت به پدر میدادند،امروز تسلیم امر پدر شدند.) 4 محاسبات و دقّت و برنامهریزیها با وجود ارادهی الهی کارساز است،آنجا که نخواهد کارساز نیست. «مٰا کٰانَ یُغْنِی عَنْهُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ» 5 یعقوب،بر مطالب و اسراری آگاه بود که مصلحت نمیدانست بازگو کند.
«حٰاجَةً فِی نَفْسِ یَعْقُوبَ»
6 دعا و حاجت اولیای خدا،مستجاب میشود. «حٰاجَةً فِی نَفْسِ یَعْقُوبَ قَضٰاهٰا» 7 علم انبیا از جانب خداوند است. «عَلَّمْنٰاهُ» 8 بیشتر مردم عالمان حقیقی را نمیشناسند. «عَلَّمْنٰاهُ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ» 9 بیشتر مردم،به اسباب و علل چشم میدوزند و از حاکمیّت خداوند و لزوم توکّل بر او ناآگاهند. «أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ» 10 معیار حقّ و باطل،تشخیص اکثریّت نیست. «أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ»
وَ لَمّٰا دَخَلُوا عَلیٰ یُوسُفَ آویٰ إِلَیْهِ أَخٰاهُ قٰالَ إِنِّی أَنَا أَخُوکَ فَلاٰ تَبْتَئِسْ بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (69)
وقتی(برادران)بر یوسف وارد شدند،او برادرش(بنیامین)را در نزد خود جای داده گفت:همانا من برادر تو هستم،پس از آنچه انجام میدهند اندوهگین مباش.
در تفاسیر آمده است که وقتی فرزندان یعقوب علیه السلام وارد مصر شدند،یوسف میزبان آنان شد و برای هر دو نفر،یک طبق غذا مقرر کرد.بنیامین در آخر تنها ماند.یوسف او را در کنار خودش نشاند و آن گاه برای هر دو نفر اتاقی قرار داد و باز بنیامین را هماتاق خویش ساخت.
بنیامین از بیوفاییهای برادران و جنایتی که درباره یوسف در سالهای قبل کرده بودند، سخن گفت.در اینجا بود که کاسهی صبر یوسف لبریز شد و گفت:نگران مباش من همان یوسفم و چنان با تأکید گفت: «إِنِّی أَنَا أَخُوکَ» که جایی برای احتمال این سخن که«من جای برادرت باشم»نگذارد.
در مورد جمله «فَلاٰ تَبْتَئِسْ بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ» دو معنی احتمال میرود:یا از عملکرد گذشتهی برادران اندوهگین مباش،یا از برنامهای که غلامان برای نگاهداری تو دارند و پیمانه را در بار تو خواهند گذاشت تا در پیش من بمانی،نگران مباش.
1 برادرانی که دیروز به قدرت خود میبالیدند؛« نَحْنُ عُصْبَةٌ »اکنون باید برای تهیه آذوقه،با کمال تواضع آستانه یوسف را ببوسند. «دَخَلُوا عَلیٰ» 2 کلامها،طبقهبندی،محرمانه و علنی دارد.یوسف تنها به صورت محرمانه به بنیامین گفت: «إِنِّی أَنَا أَخُوکَ» (هر سخن جایی و هر نکته مقامی دارد.) 3 در بعضی امور،تنها خواص را باید در جریان گذاشت. «فَلاٰ تَبْتَئِسْ» 4 هر گاه به نعمتی رسیدید،تلخکامیهای گذشته را فراموش کنید.(یوسف و بنیامین به دیدار هم رسیدند،پس نگرانیهای قبلی را باید فراموش کرد.) «فَلاٰ تَبْتَئِسْ» ...
5 قبل از اجرای طرح و نقشه،باید بیگناه از نظر روحی آماده و توجیه باشد.(به بنیامین گفته شد که به نام سارق تورا نگاه میداریم نگران مباش.) «فَلاٰ تَبْتَئِسْ»
فَلَمّٰا جَهَّزَهُمْ بِجَهٰازِهِمْ جَعَلَ اَلسِّقٰایَةَ فِی رَحْلِ أَخِیهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَیَّتُهَا اَلْعِیرُ إِنَّکُمْ لَسٰارِقُونَ (70)
پس چون بارهای برادران را مجهّز و مهیا ساخت،ظرف آبخوری(گران قیمتی)را در خورجین برادرش(بنیامین)قرار داد،سپس منادی صدا زد؛ ای کاروانیان! قطعاً شما دزد هستید.
« اَلسِّقٰایَةَ »پیمانهای است که در آن آب مینوشند.« رَحْلِ »به خورجین و امثال آن میگویند که روی شتر میگذارند.کلمهی« اَلْعِیرُ »به معنی کاروانی که مواد غذایی حمل میکنند. (1)
این چندمین باری است که یوسف طرح ابتکاری میدهد،یک بار بهای غلّه را در بار برادران گذاشت تا دوباره بازگردند و این بار ظرف قیمتی را در محموله برادر گذاشت تا او را
1) 1) .مفردات.
نزد خود نگاه دارد.
حضرت یوسف علیه السلام در مرحلهی قبل بضاعت را توسط غلامان در بار برادران گذارد، «اجْعَلُوا بِضٰاعَتَهُمْ فِی رِحٰالِهِمْ» ولی در سفر دوّم شخصاً سقایه را در بار بنیامین قرار داد.
(چون موضوع سرّی بود). «جَعَلَ السِّقٰایَةَ فِی رَحْلِ أَخِیهِ» در تفاسیر آمده است که در جلسه دو نفرهای که یوسف و بنیامین با هم داشتند،یوسف از او پرسید آیا دوست دارد در نزد وی بماند.بنیامین اعلام رضایت کرد،ولی یادآور شد که پدرش از برادران تعهد گرفته که او را برگردانند.یوسف گفت:من راه ماندن تو را طرّاحی میکنم و لذا با موافقتِ بنیامین این نقشه کشیده شد.
نظیر فیلمها،نمایشها و صحنههای تئاتر که افراد در ظاهر و در شکل مجرم و گناهکار احضار و مخاطب میشوند و یا حتّی شکنجه میگردند،ولی آنها بخاطر توجیه قبلی و رضایت شخصی و مصلحت مهمتری آن را پذیرا شدهاند.
سؤال:چرا در این ماجرا به بیگناهانی نسبت سرقت داده شد؟ پاسخ:بنیامین با آگاهی از این طرح و اتّهام،برای ماندن در نزد یوسف اعلام رضایت کرد و باقی برادران هر چند در یک لحظه ناراحت شدند،ولی بعد از بازرسی از آنها رفع اتهام گردید.
علاوه بر آنکه کارگزاران از اینکه یوسف خود پیمانه را در میان بار گذارده «جَعَلَ» خبر نداشتند و بطور طبیعی فریاد زدند: «إِنَّکُمْ لَسٰارِقُونَ» پیامبر اکرم صلی اللّٰه علیه و آله فرمودند:«لا کذب علی المصلح»کسی که برای اصلاح و رفع اختلاف دیگران دروغی بگوید،دروغ حساب نمیشود،و آن گاه حضرت این آیه را تلاوت فرمودند. (1)
1 گاهی صحنهسازی برای کشف ماجرایی جایز است و برای مصالح مهمتر، نسبت دادن سارق به بیگناهی که از قبل توجیه شده باشد،مانعی ندارد. (2)«إِنَّکُمْ لَسٰارِقُونَ»
2 اگر در میان گروهی یک نفر خلافکار باشد،مردم تمام گروه را خلافکار مینامند. «إِنَّکُمْ لَسٰارِقُونَ»
قٰالُوا وَ أَقْبَلُوا عَلَیْهِمْ مٰا ذٰا تَفْقِدُونَ (71) قٰالُوا نَفْقِدُ صُوٰاعَ اَلْمَلِکِ وَ لِمَنْ جٰاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِیرٍ وَ أَنَا بِهِ زَعِیمٌ (72)
(برادران یوسف)رو به ماموران کردند و گفتند:شما چه چیزی را گم کردهاید.
گفتند:پیمانه و جام مخصوص شاه را گم کردهایم و برای هر کس آن را بیاورد،یک بار شتر(جایزه)است و من این را ضمانت میکنم.
کلمهی« صُوٰاعَ »و«سقایة»به یک معنی بکار رفتهاند،پیمانهای که هم با آن آب میخورند و هم گندم را کیل و اندازه میکنند که نشانه صرفهجویی،بهرهوری و استفاده چند منظوره از یک وسیله است.« صُوٰاعَ »ظرفی است که گنجایش یک صاع(حدود 3 کیلو)گندم را دارد.
کلمهی« حِمْلُ »به بار گفته میشود.و کلمه«حمل»نیز به معنای بار است،امّا باری که پنهان باشد،مثل بارانی که در دل ابر است یا فرزندی که در شکم مادر است. (1)
جملهی «لِمَنْ جٰاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِیرٍ» هر کس چنین کند من چنان پاداش میدهم،در اصطلاح فقهی«جُعاله»نامیده میشود که دارای سابقه و اعتبار قانونی است.
1 برادران با جملهی «مٰا ذٰا تَفْقِدُونَ» توصیه کردند که قبل از اثبات موضوع دزدی کسی را نباید متهم کرد.
2 جایزه تعیین کردن،از شیوههای قدیمی است. «وَ لِمَنْ جٰاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِیرٍ» 3 جوایز باید متناسب با افراد و زمان باشد.در زمان قحطی بهترین جایزه،یک
1) 1) .مفردات راغب.
بار شتر غلّه است. «حِمْلُ بَعِیرٍ» 4 ضامن باید فرد معیّن و مشخّصی باشد. «وَ أَنَا بِهِ زَعِیمٌ» 5 ضامن باید معتبر باشد. «وَ أَنَا بِهِ زَعِیمٌ» 6 ضامن گرفتن برای جلب اطمینان،سابقه تاریخی دارد. «أَنَا بِهِ زَعِیمٌ»
قٰالُوا تَاللّٰهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ مٰا جِئْنٰا لِنُفْسِدَ فِی اَلْأَرْضِ وَ مٰا کُنّٰا سٰارِقِینَ (73)
گفتند:به خدا سوگند شما میدانید که ما برای فساد در این سرزمین نیامدهایم و ما هرگز سارق نبودهایم.
برادران یوسف گفتند:شما میدانید که ما برای سرقت و فساد به این منطقه نیامدهایم،در اینکه از کجا میدانستند،چند احتمال دارد:شاید با اشاره یوسف باشد که این گروه دزد نیستند.شاید هنگام ورود به منطقه گزینش شده بودند.آری برای ورود و خروج هیئتهای بیگانه،مخصوصاً در شرایط بحرانی،باید دقت کرد تا مطمئن به اهداف مسافرین شد.
1 حُسن سابقه،نشانهای برای برائت است. «لَقَدْ عَلِمْتُمْ» 2 دستگاه امنیّتی مصر قوی و کارآزموده بوده است و میدانست که این غافله برای فساد نیامدهاند. «لَقَدْ عَلِمْتُمْ» 3 دزدی و سرقت،یکی از مصادیق فساد در زمین است. «مٰا جِئْنٰا لِنُفْسِدَ فِی الْأَرْضِ وَ مٰا کُنّٰا سٰارِقِینَ»
قٰالُوا فَمٰا جَزٰاؤُهُ إِنْ کُنْتُمْ کٰاذِبِینَ (74)
(مأموران یوسف)گفتند:پس اگر دروغ گفته باشید،کیفرش چیست؟
به نظر میرسد طرّاح این سؤال حضرت یوسف است،چون میداند برادران طبق مقررات و قانون منطقه کنعان و نظر حضرت یعقوب اظهار نظر خواهند کرد.
1 و جدان مجرم را برای تعیین کیفرش،به قضاوت بخوانید. «فَمٰا جَزٰاؤُهُ» ...
قٰالُوا جَزٰاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِی رَحْلِهِ فَهُوَ جَزٰاؤُهُ کَذٰلِکَ نَجْزِی اَلظّٰالِمِینَ (75)
گفتند:کیفرش چنین است که هر کس پیمانه در بارش پیدا شود،خود او جزای سرقت است(که به عنوان گروگان یا برده در اختیار صاحب پیمانه قرار گیرد)ما(در منطقه کنعان)ظالم(سارق)را اینگونه کیفر میدهیم.
1 مجازات سرقت در میان بعضی اقوام گذشته،بردگی سارق بوده است. «فَهُوَ جَزٰاؤُهُ» به گفته تفسیر مجمع البیان،مجازات سرقت،بردگی به مدّت یک سال بوده است.
2 در قانون استثنا و تبعیض وجود ندارد،هر کس سارق بود برده خواهد شد.
«مَنْ وُجِدَ فِی رَحْلِهِ»
3 با تفهیم جرم و بیان قانون و عقوبت آن،اعتراض متّهم را به حد اقل کاهش دهید. «جَزٰاؤُهُ مَنْ وُجِدَ» ...
4 دلایل باید به گونهای باشد که متهم نیز خود به راحتی اتهام را بپذیرد. «مَنْ وُجِدَ» ...
5 وجود یک خلافکار در جمعی،دلیل بر خلافکار بودن همه نیست. «مَنْ وُجِدَ فِی رَحْلِهِ» 6 کیفر خلافکار در کشور بیگانه میتواند طبق قانون خود او باشد،نه کشور
میزبان. «کَذٰلِکَ نَجْزِی الظّٰالِمِینَ» 7 سرقت،نمونهی بارز ستمکاری است.(«ظالم»بجای«سارق») «نَجْزِی الظّٰالِمِینَ»
فَبَدَأَ بِأَوْعِیَتِهِمْ قَبْلَ وِعٰاءِ أَخِیهِ ثُمَّ اِسْتَخْرَجَهٰا مِنْ وِعٰاءِ أَخِیهِ کَذٰلِکَ کِدْنٰا لِیُوسُفَ مٰا کٰانَ لِیَأْخُذَ أَخٰاهُ فِی دِینِ اَلْمَلِکِ إِلاّٰ أَنْ یَشٰاءَ اَللّٰهُ نَرْفَعُ دَرَجٰاتٍ مَنْ نَشٰاءُ وَ فَوْقَ کُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ (76)
پس(از پذیرش کیفر،ماموران شروع به بازرسی کرده و)قبل از بارِ برادرش،به (بازرسی)بار سایر برادران پرداخت،سپس پیمانه را از بار برادرش بیرون آورد.
ما اینگونه برای یوسف تدبیر کردیم،زیرا طبق قانون شاه مصر،یوسف نمیتوانست برادرش را بازداشت کند،مگر آنکه خدا بخواهد(که کیفر سارق در کنعان را مقدّمه بازداشت این برادر قرار میدهد.)ما هر کس را که بخواهیم(و لایق باشد)درجاتی بالا میبریم و برتر از هر صاحب دانشی،دانشوری است.
واژه«کید:»همه جا به معنی مذموم بکار نرفته است،«کید»به معنی طرح و نقشه نیز استعمال شده است. «کِدْنٰا» در موقع بازرسی،بنیامین چون از طرح و نقشه با خبر بود،آسوده خاطر بود،لذا در سراسر این ماجرا هیچ اعتراضی از او نقل نشده است و برای اینکه طرح مخفی بماند و موجب سوء ظن نشود،بازرسی را از بار دیگران شروع کردند تا نوبت به بنیامین رسید و چون در بار او پیدا شد،طبق قرار قبلی باید او در مصر میماند.این طرح و نقشه الهی بود،چون یوسف با قوانین جاری مصر نمیتوانست سارق را به عنوان گروگان نگهدارد.
1 مأمورین اطلاعاتی باید به نوعی عمل کنند که موجب شک و ظن به آنها نشود.
«فَبَدَأَ بِأَوْعِیَتِهِمْ»
(در بازرسی،اوّل به سراغ بار بنیامین نرفتند،بلکه از دیگر
برادران دیگر شروع نمودند.) 2 عملکرد کارکنان به عهده مسئولان گذاشته میشود. «فَبَدَأَ» (به حسب ظاهر یوسف شخصاً بازرسی نکرده،ولی قرآن میفرماید:او بازرسی را آغاز کرد.) 3 بازرسی اموال متّهمان از سوی حاکم،مجاز است. «فَبَدَأَ بِأَوْعِیَتِهِمْ» 4 فکر و ابتکار و چارهجویی،از امدادهای غیبی است. «کِدْنٰا» 5 طرحهای یوسف،الهامات الهی بود. «کِدْنٰا لِیُوسُفَ» 6 حضور بنیامین نزد یوسف،به سود یوسف بود. «کَذٰلِکَ کِدْنٰا لِیُوسُفَ» 7 احترام و مراعات قوانین،حتّی در نظامهای غیر الهی لازم است. «مٰا کٰانَ لِیَأْخُذَ أَخٰاهُ فِی دِینِ الْمَلِکِ» 8 سردمداران نیز بایستی به قانون وفادار و از آن تخلّف نکنند.(یوسف به قانون مصر پایبند بود،لذا برادر را نگهداشت) «لِیَأْخُذَ أَخٰاهُ فِی دِینِ الْمَلِکِ» 9 مقامهای معنوی،درجات و سلسله مراتب دارد. «نَرْفَعُ دَرَجٰاتٍ» ...
10 علم و آگاهی،مایهی برتری است. «نَرْفَعُ دَرَجٰاتٍ ... وَ فَوْقَ کُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ» 11 دانش بشری محدود است. «فَوْقَ کُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ»
قٰالُوا إِنْ یَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ فَأَسَرَّهٰا یُوسُفُ فِی نَفْسِهِ وَ لَمْ یُبْدِهٰا لَهُمْ قٰالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَکٰاناً وَ اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا تَصِفُونَ (77)
(برادران)گفتند:اگر او سرقت کند(جای تعجب نیست،زیرا)پیش از این نیز برادر او دزدی کرده بود.یوسف(این تهمت را)در دل خود پنهان داشت و(با آنکه ناراحت شده بود)به روی آنان نیاورد.(ولی)گفت:موقعیّت شما بدتر(از او)ست و خداوند به آنچه توصیف میکنید داناتر است.
1 متّهم،یا انکار میکند و میگوید:من دزد نیستم؛ «مٰا کُنّٰا سٰارِقِینَ» یا کار خود را توجیه میکند و میگوید:دزد بسیار است. «فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ»
2 حسود،حتّی بعد از دهها سال ضربه میزند. «فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ» 3 اخلاق برادر،در برادر اثر میگذارد. «أَخٌ لَهُ» (اخلاق مادر،در فرزند اثر دارد.
بنیامین و یوسف از یک مادر بودند) 4 آنجا که صفا نیست،اتّهام افراد زود پذیرفته میشود. «إِنْ یَسْرِقْ فَقَدْ» ...(بیرون آمدن پیمانه از بار او،دلیل بر سرقت نیست،ولی برادران چون علاقهای به بنیامین نداشتند،کلمه سرقت را بکار گرفته و مسئله را مسلّم پنداشتند.) 5 آنجا که صفا نیست،خلاف جزیی را کلی قلمداد میکنند.(« یَسْرِقْ »بجای « سَرَقَ »یعنی او همیشه این کاره بوده است.) 6 برای رسیدن به هدف باید نیشهایی را تحمل کرد. «سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ» 7 گاهی برای حفظ آبروی خود،به دیگران تهمت میزنند. «سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ» 8 جوانمردی و سعۀ صدر،رمز رهبری است. «فَأَسَرَّهٰا یُوسُفُ» 9 رازها را فدای احساسات نکنیم.(یوسف از برادران نسبت دزد میشنید،ولی به خاطر مصلحت و حفظ را از خود را نگاه داشت) «فَأَسَرَّهٰا یُوسُفُ فِی نَفْسِهِ» 10 افشاگری همیشه ارزش نیست. «وَ لَمْ یُبْدِهٰا لَهُمْ» 11 حسد در حقّ برادر،دروغگویی و اتّهام بی مورد از جمله دلایل یوسف برای گفتنِ« شَرٌّ مَکٰاناً »به برادران بود.
12 برادران یوسف،بر فرضِ سرقت پیمانه از سوی بنیامین،از او بدتر بودند، چون آنان برادر خود را دزدیده بودند. «أَنْتُمْ شَرٌّ مَکٰاناً»
قٰالُوا یٰا أَیُّهَا اَلْعَزِیزُ إِنَّ لَهُ أَباً شَیْخاً کَبِیراً فَخُذْ أَحَدَنٰا مَکٰانَهُ إِنّٰا نَرٰاکَ مِنَ اَلْمُحْسِنِینَ (78)
(برادران)گفتند:ای عزیز! همانا برای او پدری است پیر و سالخورده، پس یکی از ما را به جای او بگیر(و او را رها کن)،همانا ترا از نیکوکاران میبینیم.
وقتی برادران یوسف دیدند نگاهداشتن بنیامین قطعی شد،با توجّه به تعهّدی که به پدر سپرده بودند و سابقهای که درباره یوسف نزد پدر داشتند،و احساس کردند برگشتن بدون بنیامین بسیار تلخ است،تقاضای خود را با روانشناسی خاصی مطرح نمودند و شروع به التماس کردند و با بیانهای عاطفی و محرک همچون،تو عزیز و قدرتمندی،تو از نیکوکارانی،او پدری پیر و سالخورده دارد،هر کدام از ما را خواستی به جای او بگیر،درصدد جلب بخشش او بر آمدند.
1 مقدرات الهی،هر سنگدل و ستمگری را روزی به خاک مذلّت مینشاند.
آهنگ التماس در جمله؛ «یٰا أَیُّهَا الْعَزِیزُ.» ...
2 تقوا پیشگانی که هواپرستان آنها را خوار کنند خداوند آنان را عزّت خواهد بخشید. «یٰا أَیُّهَا الْعَزِیزُ» 3 یوسف حتّی در زمان اقتدارش،نیکوکاری در رفتار و منش او نمایان بود.
«نَرٰاکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ»
4 فراز و نشیب و حالات مختلف روزگار،سختی و آسانی،ضعف و قدرت، تغییری در احوال محسنان ایجاد نمیکند.(یوسف در همه جا و همهی شرایط،نیکوکار توصیف شد) «إِنّٰا نَرٰاکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ»
قٰالَ مَعٰاذَ اَللّٰهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلاّٰ مَنْ وَجَدْنٰا مَتٰاعَنٰا عِنْدَهُ إِنّٰا إِذاً لَظٰالِمُونَ (79)
(یوسف)گفت:پناه به خدا از اینکه کسی را به جز آنکه متاعمان را نزد او یافتهایم،بگیریم.زیرا که در این صورت حتماً ستمگر خواهیم بود.
دقّت در کلمات یوسف علیه السلام،نشان از این دارد که نمیخواهد بنیامین را سارق معرّفی کند،لذا
نمیگوید:«وجدناه سارقا»بلکه میگوید:« وَجَدْنٰا مَتٰاعَنٰا عِنْدَهُ »متاع در بار او بود،نه آنکه قطعاً او سارق است.
اگر یوسف برادر دیگری را به جای بنیامین نگه میداشت،طرح به هم میخورد و برادران با او به عنوان یک دزد برخورد میکردند و انواع آزار و أذیّتها را روا میداشتند و آن کس که به جای بنیامین میماند،احساس میکرد به ناحقّ گرفتار شده است.
1 مراعات مقرّرات،بر هر کس لازم است و قانون شکنی حتّی برای عزیز مصر نیز ممنوع است. «مَعٰاذَ اللّٰهِ» 2 نیکوکار قانون شکنی نمیکند. «مِنَ الْمُحْسِنِینَ. قٰالَ مَعٰاذَ اللّٰهِ» ...
3 قاضی نباید تحت تأثیر احساسات قرار گیرد. «قٰالَ مَعٰاذَ اللّٰهِ» 4 قضاوت کار حساسی است که باید در آن به خدا پناه برد. «مَعٰاذَ اللّٰهِ» 5 یوسف علیه السلام در دو مکان به خدا پناه برد:یکی در خلوت زلیخا و یکی به هنگام قضاوت و حکم. «قٰالَ مَعٰاذَ اللّٰهِ» 6 قانون شکنی،ظلم است.(نباید به درخواست این و آن مقرّرات را شکست.) «مَعٰاذَ اللّٰهِ أَنْ نَأْخُذَ» 7 بیگناه نباید به جای گناهکار کیفر ببیند،هر چند خودش به اینکار رضایت داشته باشد. «مَعٰاذَ اللّٰهِ»
فَلَمَّا اِسْتَیْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِیًّا قٰالَ کَبِیرُهُمْ أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَبٰاکُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَیْکُمْ مَوْثِقاً مِنَ اَللّٰهِ وَ مِنْ قَبْلُ مٰا فَرَّطْتُمْ فِی یُوسُفَ فَلَنْ أَبْرَحَ اَلْأَرْضَ حَتّٰی یَأْذَنَ لِی أَبِی أَوْ یَحْکُمَ اَللّٰهُ لِی وَ هُوَ خَیْرُ اَلْحٰاکِمِینَ (80)
پس چون از یوسف مأیوس شدند(که یکی را به جای دیگری بازداشت کند)،نجواکنان به کناری رفتند.(برادر)بزرگشان گفت:آیا نمیدانید که پدرتان برای برگرداندن او بر شما پیمان الهی گرفته و پیش از این نیز درباره یوسف کوتاهی کردهاید.پس من هرگز از این سرزمین نمیروم تا آنکه(یوسف عفو کند یا آنکه)پدرم به من اجازه دهد یا خدا در حقّ من حکمی کند و او بهترین داور و حاکم است.
« خَلَصُوا »یعنی گروه خود را از سایرین جدا کردند.« نَجِیًّا »یعنی به نجوٰی پرداختند.پس « خَلَصُوا نَجِیًّا »یعنی شورای محرمانه تشکیل دادند که چه بکنند.
1 التماسها و خواهشها،شما را از اجرای احکام الهی و اعمال قاطعیّت باز ندارد. «فَلَمَّا اسْتَیْأَسُوا مِنْهُ» 2 گناه موجب میشود دیگران از فرد دوری کرده برائت بجویند و حتّی رابطه خویشاوندی را نادیده بگیرند. «فَلَمَّا اسْتَیْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِیًّا» 3 روزگاری همین برادران،قدرتمندانه مشورت میکردند که چگونه یوسف را از بین ببرند؛ «اقْتُلُوا یُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً ... لاٰ تَقْتُلُوا ... أَلْقُوهُ» ...امروز کاسه التماس در دست گرفته و مشورت و نجوٰی میکنند که چگونه بنیامین را آزاد نمایند. «خَلَصُوا نَجِیًّا» 4 در عدم حضور پدر مسئولیّت اعضای خانواده با برادر بزرگتر است. «قٰالَ کَبِیرُهُمْ» 5 رعایت سلسله مراتب و موقعیّت سنّی در خانواده و جامعه لازم است. «قٰالَ کَبِیرُهُمْ» 6 در حوادث تلخ و ناگوار،بزرگترها مسئولتر و شرمندهترند. «قٰالَ کَبِیرُهُمْ»
7 عهد و پیمانها لازم الاجراء است. «أَخَذَ عَلَیْکُمْ مَوْثِقاً» 8 پیمانهای سخت و قراردادهای محکم،راه سوء استفاده را میبندد. «أَخَذَ عَلَیْکُمْ مَوْثِقاً» 9 خیانت و جنایت تا آخر عمر وجدانهای سالم را آزار میدهد. «وَ مِنْ قَبْلُ مٰا فَرَّطْتُمْ فِی یُوسُفَ» 10 تحصّن،یکی از شیوههای قدیمی برای رسیدن به مقصود است. «فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ» 11 غربت،بهتر از شرمندگی است. «فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ» 12 به خداوند خوشبین باشیم. «هُوَ خَیْرُ الْحٰاکِمِینَ»
اِرْجِعُوا إِلیٰ أَبِیکُمْ فَقُولُوا یٰا أَبٰانٰا إِنَّ اِبْنَکَ سَرَقَ وَ مٰا شَهِدْنٰا إِلاّٰ بِمٰا عَلِمْنٰا وَ مٰا کُنّٰا لِلْغَیْبِ حٰافِظِینَ (81)
(برادر بزرگ گفت:من اینجا میمانم،ولی)شما به سوی پدرتان برگردید، پس بگویید:ای پدر! همانا پسرت دزدی کرده و ما جز به آنچه میدانستیم گواهی ندادیم و ما نگهبان(و آگاه به)غیب نبودهایم.
1 انسان،خودخواه است.در آنجا که میخواستند به گندم بیشتر برسند،گفتند:
«فَأَرْسِلْ مَعَنٰا أَخٰانٰا» (1)برادر ما را با ما روانه کن،ولی امروز که تهمت در کار است،گفتند: «ابْنَکَ» پسر تو دزدی کرده و نگفتند:برادر ما.
2 شهادت و گواهی،باید بر اساس علم باشد. «مٰا شَهِدْنٰا إِلاّٰ بِمٰا عَلِمْنٰا» 3 در پیمانها و تعهدات،باید برای حوادث پیشبینی نشده تبصرهای باز کرد.
«وَ مٰا کُنّٰا لِلْغَیْبِ»
...
1) 1) .یوسف،63.
4 عذر خود را با کمال صراحت بگوئیم. «وَ مٰا کُنّٰا لِلْغَیْبِ حٰافِظِینَ»
وَ سْئَلِ اَلْقَرْیَةَ اَلَّتِی کُنّٰا فِیهٰا وَ اَلْعِیرَ اَلَّتِی أَقْبَلْنٰا فِیهٰا وَ إِنّٰا لَصٰادِقُونَ (82)
(اگر به حرف ما اطمینان نداری)از قریهای که در آن بودیم و از کاروانی که در میانشان به اینجا رو آوردهایم،سؤال کن و بیشک ما راستگو هستیم.
«قریه»تنها به معنای روستا نیست،بلکه به محل اجتماع و مناطق مسکونی گفته میشود؛ خواه شهر باشد یا روستا.ضمناً« وَ سْئَلِ الْقَرْیَةَ »به معنی سؤال از اهل قریه است.
«عیر»به کاروانی گفته میشود که مواد غذایی حمل و نقل میکند.
برادران یوسف در گفتگو با پدر،در ماجرای کشته شدن یوسف توسط گرگ،دلیل نداشتند، ولی در اینجا برای حرف خود دو دلیل آوردند؛یکی سؤال از مردم مصر و یکی سؤال از کاروانیان که ما در میان آنان بودیم.علاوه بر آنکه در ماجرای قبل گفتند: «لَوْ کُنّٰا صٰادِقِینَ» و کلمه« لَوْ »نشانه تردید و دلهره و سستی است،ولی در این صحنه با کلمه« إِنّٰا »و حرف لام که در جمله« إِنّٰا لَصٰادِقُونَ »است نشان میدهند که قطعاً راست میگویند.
1 سابقهی بد و دروغ،در پذیرش سخنان انسان در تمام عمر ایجاد تردید میکند. «وَ سْئَلِ الْقَرْیَةَ» 2 گواهی شهود عینی،راهی معتبر برای اثبات مدّعا میباشد. «وَ سْئَلِ الْقَرْیَةَ ...
وَ الْعِیرَ»
...
3 امکان تبانی مجموعهای بزرگ بر کذب،منتفی است. «وَ سْئَلِ الْقَرْیَةَ ... إِنّٰا لَصٰادِقُونَ»
قٰالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِیلٌ عَسَی اَللّٰهُ أَنْ یَأْتِیَنِی بِهِمْ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ اَلْعَلِیمُ اَلْحَکِیمُ (83)
(یعقوب)گفت:(این چنین نیست)بلکه(بار دیگر)نفس شما(با نسبت دزدی به بنیامین یا تعیین کیفر گروگانگیری)مسئله را برای شما آراسته است، پس صبری نیکو(لازم است)امید است که خداوند همه برادران را با هم نزد من آورد،چرا که او قطعاً آگاه و حکیم است.
وقتی برادران،پیراهن آغشته به خون یوسف را با ظاهری غمگین و گریان حضور پدر آوردند و گفتند:یوسف را گرگ خورد.حضرت یعقوب گفت:« بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ »یعنی نفس شما این کار را در چشم شما زیبا جلوه داده است و من صبر جمیل میکنم.در اینجا نیز که دو فرزندش(بنیامین و پسر بزرگتر)از او جدا شدهاند،همین جمله را تکرار میکند.شاید این سؤال مطرح شود در ماجرای یوسف برادران توطئه و خیانت کردند،ولی در ماجرای بنیامین این مسایل نبود،پس چرا کلام یعقوب در هر دو مورد یک لحن و یک عبارت است؟« بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِیلٌ » تفسیر المیزان اینگونه پاسخ میدهد:یعقوب میخواهد بگوید دوری این دو برادر نیز دنباله حرکت قبلی شما نسبت به یوسف است.یعنی تمام این صحنهها،دنباله همان کار زشت شماست.ممکن است گفته شود که مراد یعقوب این است که شما در اینجا هم خیال میکنید بیتقصیرید و کارتان خوب بوده است،ولی شما مقصّرید زیرا:اوّلاً:چرا با دیدن پیمانه در بار برادرتان او را سارق دانستید؟ شاید کس دیگری این پیمانه را در بار گذاشته بود؟ ثانیاً:چرا زود برگشتید؟ باید تحقیق میکردید.ثالثاً چرا کیفر سارق را گروگان قرار دادید؟ (1)امّا سخن صاحب المیزان مناسبتر است،چون پیدا شدن پیمانه در بار بنیامین،برای عموم مردم سبب علم به دزدی میشود و ماندن برادر بزرگتر در مصر نیز برای پیگیری کار یا جلب
1) 1) .تفسیر نمونه.
عواطف و رحم بود و کیفری هم که ذکر شده،مجازات سارق در منطقه آنان بوده است.
بنا بر این در هیچ یک از سه مسئله،جلوه نفسانی نبود تا گفته شود: «بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ» صبر،گاهی از روی ناچاری و بیچارگی است،چنان که اهل دوزخ میگویند: «سَوٰاءٌ عَلَیْنٰا أَ جَزِعْنٰا أَمْ صَبَرْنٰا» صبر کردن و یا جزع کردن برای نجات ما اثری ندارد.و گاهی صبر آگاهانه و داوطلبانه و تسلیم رضای خداوند است که چهره این صبر در هر جایی با یک عنوان مطرح است؛صبر در میدان جهاد،شجاعت است.صبر در دنیا،زهد است.صبر در برابر گناه،تقواست.صبر در برابر شهوت،عفّت است و صبر در برابر مال حرام،ورع است.
تزیین و زیبانمایی زشتیها،گاهی توسّط شیطان؛ «وَ إِذْ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطٰانُ أَعْمٰالَهُمْ» (1)،گاهی به وسیلهی زرق و برق دنیا؛ «حَتّٰی إِذٰا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَهٰا وَ ازَّیَّنَتْ» (2)و گاهی توسّط نفس انسان است. «سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ»
1 نفس برای توجیه گناه،کارهای زشت را در نظر انسان زیبا جلوه میدهد.
«سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ»
2 صبر،شیوهی مردان خداست و صبر جمیل،صبری است که در آن سخنی بر خلاف تسلیم و رضای خداوند گفته نشود. (3)«فَصَبْرٌ جَمِیلٌ» 3 هرگز از قدرت خداوند مأیوس نشویم. «عَسَی اللّٰهُ أَنْ یَأْتِیَنِی بِهِمْ» 4 یعقوب به زنده بودن سه فرزندش(یوسف،بنیامین،برادر بزرگتر)یقین داشت و به ملاقاتشان امیدوار بود. «أَنْ یَأْتِیَنِی بِهِمْ جَمِیعاً» 5 برای قدرت الهی،حل مشکلات تازه و کهنه،یکسان است.خداوند میتواند یوسف دیروز و برادر امروز شما را یک جا دورهم گرد آورد. «جَمِیعاً» 6 مؤمن،حوادث تلخ را نیز از حکمت خدا میداند. «الْحَکِیمُ» 7 باور و توجّه به عالمانه و حکیمانه بودن افعال الهی،آدمی را به صبر و شکیبایی
در حوادث دشوار وادار میکند. «فَصَبْرٌ جَمِیلٌ، إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ»
وَ تَوَلّٰی عَنْهُمْ وَ قٰالَ یٰا أَسَفیٰ عَلیٰ یُوسُفَ وَ اِبْیَضَّتْ عَیْنٰاهُ مِنَ اَلْحُزْنِ فَهُوَ کَظِیمٌ (84)
یعقوب از فرزندان روی گرداند و گفت:ای دریغا بر یوسف،پس اندوه خود را فرو میخورد(تا آنکه)دو چشمش از اندوه سفید(و نابینا)شد.
کلمه«اسف»به معنای حزن و اندوه همراه با غضب است.یعقوب بر چشم گریه،و بر زبان « یٰا أَسَفیٰ »و در دل حزن داشت.
در روایتی از امام باقر علیه السلام نقل شده است که فرمود:پدرم علیّ بن الحسین علیهما السلام بیست سال بعد از حادثه کربلا به هر مناسبتی گریه میکرد.سؤال کردند چرا این همه گریه میکنید؟ فرمود:یعقوب یازده پسر داشت یکی غائب شد،با اینکه زنده بود،از گریه چشمانش را از دست داد،ولی من در برابر چشمان خود دیدم پدر و برادرها و هفده نفر از خاندان نبوّت شهید شدند،چگونه گریه نکنم؟
1 حسدورزی،یک عمر تحقیر به همراه دارد. «وَ تَوَلّٰی عَنْهُمْ» 2 آنها میخواستند با حذف یوسف،خود محبوب پدر شوند؛ «یَخْلُ لَکُمْ وَجْهُ أَبِیکُمْ» ولی حسادت،قهر پدر را شامل حال آنها کرد. «تَوَلّٰی عَنْهُمْ» 3 یعقوب میدانست که بر فرزند دیگر ظلم نشده است،ظلم بر یوسف رفته است. «یٰا أَسَفیٰ عَلیٰ یُوسُفَ» 4 غصّه و گریه،گاهی موجب نابینایی میشود. «ابْیَضَّتْ عَیْنٰاهُ مِنَ الْحُزْنِ» 5 ندبه و گریه و سوز و عشق،نیاز به شناخت دارد.(یعقوب آشنا به یوسف است که از سوز نابینا میشود.)
6 اهمیّت مصائب،بر محور شخصیّت افراد است.(ظلم به یوسف با ظلم به دیگران فرق دارد،نام یوسف برده میشود نه دو برادر دیگر.) 7 گریه،غم و اندوه در فراق عزیزان،جایز است. «وَ ابْیَضَّتْ عَیْنٰاهُ مِنَ الْحُزْنِ» 8 تحمّل انسان حدّی دارد و روزی لبریز میشود. «وَ ابْیَضَّتْ عَیْنٰاهُ مِنَ الْحُزْنِ» 9 فرو بردن خشم،از صفات مردان الهی و کاری شایسته است. «فَهُوَ کَظِیمٌ» 10 گریه و غم،منافاتی با کظم غیظ و صبر ندارد. «فَصَبْرٌ جَمِیلٌ، یٰا أَسَفیٰ، فَهُوَ کَظِیمٌ»
قٰالُوا تَاللّٰهِ تَفْتَؤُا تَذْکُرُ یُوسُفَ حَتّٰی تَکُونَ حَرَضاً أَوْ تَکُونَ مِنَ اَلْهٰالِکِینَ (85)
(فرزندان یعقوب به پدرشان)گفتند:به خدا سوگند تو پیوسته یوسف را یاد میکنی،تا آنکه بیمار و لاغر شوی و(یا مشرف به مرگ و)از بین بروی.
« حَرَضاً »،به شخصی گویند که عشق یا اندوه و حزن،او را فرسوده کرده باشد.
1 یوسفها همواره باید در یادها باشند. «تَفْتَؤُا تَذْکُرُ یُوسُفَ» (اولیای خدا در دعای ندبه،یوسف زمان را صدا میزنند و گریه میکنند.) 2 اگر میخواهید ببینید چقدر کسی را دوست دارید،ببینید چقدر به یاد او هستید. «تَفْتَؤُا تَذْکُرُ یُوسُفَ» 3 آن که یوسف را میشناسد،سوزی دارد که افراد عادّی آن را درک نمیکنند.
«تَذْکُرُ یُوسُفَ حَتّٰی تَکُونَ حَرَضاً»
4 مسایل روحی و روانی،در جسم اثر میگذارد. «حَرَضاً أَوْ تَکُونَ مِنَ الْهٰالِکِینَ» (فراق میتواند انسان را بشکند و یا بکشد،تا چه رسد به داغ و مصیبت.) 5 حساب عاطفه پدری،از علاقههای عادّی جداست. «تَکُونَ مِنَ الْهٰالِکِینَ»
قٰالَ إِنَّمٰا أَشْکُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَی اَللّٰهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اَللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ (86)
(یعقوب)گفت:من ناله(آشکار)و حزن(پنهان)خود را فقط به خدا شکایت میبرم و از(عنایت و لطف)خداوند چیزی را میدانم که شما نمیدانید.
«بث»به حزن شدید گفته میشود که گویا شدّت آن باعث شده که دارندهاش نتواند آن را بیان کند.
حضرت آدم از کار خود به درگاه خدا ناله نمود؛ «قٰالاٰ رَبَّنٰا ظَلَمْنٰا أَنْفُسَنٰا» (1)و حضرت ایّوب از بیماری خود؛ «أَنِّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ» (2)و حضرت موسی از فقر و نداری؛ «رَبِّ إِنِّی لِمٰا أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ» (3)و حضرت یعقوب از فراق فرزند. «إِنَّمٰا أَشْکُوا بَثِّی وَ حُزْنِی»
1 آنچه مذموم است،یا سکوتی است که بر قلب و اعصاب فشار میآورد و سلامت انسان را به مخاطره میاندازد و یا ناله و فریاد در برابر مردم است که موقعیّت انسان را پایین میآورد،امّا شکایت بردن به نزد خداوند مانعی ندارد.
«إِنَّمٰا أَشْکُوا
... إِلَی اللّٰهِ» 2 موحّد،درد دل خود را تنها با خدا در میان میگذارد. «إِنَّمٰا أَشْکُوا ... إِلَی اللّٰهِ» دست حاجت چو بری،نزد خداوندی بر 3 افراد ظاهربین از کنار حوادث به راحتی میگذرند،ولی انسانهای ژرفنگر آثار و حوادث را تا قیامت میبینند. «أَعْلَمُ مِنَ اللّٰهِ» ...
4 یعقوب به زنده بودن یوسف و سرآمدن فراقش و به حقایقی دربارهی خدا و صفات او آگاه بود که بر دیگران پوشیده بود. «أَعْلَمُ مِنَ اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ» 5 شاید« مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ »همان رؤیای یوسف باشد که یعقوب در آغاز آن را تعبیر کرده بود.
یٰا بَنِیَّ اِذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ وَ أَخِیهِ وَ لاٰ تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اَللّٰهِ إِنَّهُ لاٰ یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اَللّٰهِ إِلاَّ اَلْقَوْمُ اَلْکٰافِرُونَ (87)
ای پسرانم!(بار دیگر به مصر)بروید و از یوسف و برادرش جستجو کنید و از رحمت خداوند مأیوس نشوید،حقّ این است که جز گروه کافران،از رحمت خداوندی مأیوس نمیشوند.
«تحسس»جستجوی چیزی از راه حس است.«تجسس»به جستجو کردن در مورد بدیها و«تحسس»به جستجو کردن در مورد خوبیها گفته میشود.
به تعبیر راغب،« رَوْحِ »و«روح»به معنای جان است،ولی« رَوْحِ »در موارد فَرَج و رحمت به کار میرود،گویا با گشایش گره و مشکل،جان تازهای در انسان دمیده میشود.
در تفسیر تبیان آمده است:روح از ریح است،همان گونه که انسان با وزش باد احساس راحتی میکند با رحمت الهی نیز انسان شادمان میگردد.
بر اساس روایات،یأس از رحمت خدا،از گناهان کبیره است. (1)
1 پدر نباید با فرزندانش قطع رابطهی دائمی کند. «وَ تَوَلّٰی عَنْهُمْ ... یٰا بَنِیَّ» 2 شناخت،نیاز به حرکت دارد. «اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا» 3 رسیدن به لطف الهی،با تنبلی سازگار نیست. «اذْهَبُوا، وَ لاٰ تَیْأَسُوا»
1) 1) .من لا یحضره الفقیه،باب معرفة الکبائر.
4 اولیای خدا،هم خود مأیوس نمیشوند هم دیگران را از یأس باز میدارند.
«لاٰ تَیْأَسُوا»
5 یأس،نشانهی کفر است. «لاٰ یَیْأَسُ ... إِلاَّ الْقَوْمُ الْکٰافِرُونَ» زیرا مأیوس شده،در درون خود میگوید:قدرت خدا تمام شده است.
فَلَمّٰا دَخَلُوا عَلَیْهِ قٰالُوا یٰا أَیُّهَا اَلْعَزِیزُ مَسَّنٰا وَ أَهْلَنَا اَلضُّرُّ وَ جِئْنٰا بِبِضٰاعَةٍ مُزْجٰاةٍ فَأَوْفِ لَنَا اَلْکَیْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنٰا إِنَّ اَللّٰهَ یَجْزِی اَلْمُتَصَدِّقِینَ (88)
پس هنگامی که(مجدداً)بر یوسف وارد شدند،گفتند:ای عزیز! قحطی ما و خاندان ما را فراگرفته و(برای خرید گندم)بهای اندکی با خود آوردهایم، (اما شما کاری به پول اندک ما نداشته باش)سهم ما را بطور کامل وفا کن و بر ما ببخش،زیرا که خداوند کریمان و بخشندگان را پاداش میدهد.
«بضاعت»به مالی گویند که عنوان«بها»به خود بگیرد.« مُزْجٰاةٍ »از ریشهی«ازجاء»به معنای طرد کردن است.از آنجایی که معمولاً فروشندگان بهای کم را برمیگردانند، «بضاعت مزجاة»گفته شده است.
برخی از مفسران گفتهاند:مراد از« تَصَدَّقْ عَلَیْنٰا »درخواست بازگرداندن بنیامین است.
در روایات آمده است:یعقوب نامهای برای یوسف نوشت که محتوای آن تجلیل از یوسف، بیان قحطی کنعان،تقاضای آزادی بنیامین و تبرئه فرزندان از سرقت بود و به همراه فرزندان برای یوسف فرستاد.وقتی یوسف در مقابل برادران آن نامه را خواند،بوسید و بر چشم گذاشت و گریهای کرد که قطرات اشک بر لباسش نشست.
برادران که هنوز یوسف را نمیشناختند شگفتزده بودند که این همه احترام به پدر ما برای چیست؟ کمکم برق امیدی در دل آنها روشن شد.خنده یوسف را چون دیدند،با خود گفتند
نکند او یوسف باشد. (1)
1 برای یعقوب،یوسف مطرح است؛ «فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ» ولی برای فرزندان گندم. «فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ» 2 تحقیر کنندگان،روزی تحقیر میشوند.فرزندانی که با غرور میگفتند: «نَحْنُ عُصْبَةٌ» ما قوی هستیم، «سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ» برادر ما دزد بود، «إِنَّ أَبٰانٰا لَفِی ضَلاٰلٍ» پدر ما در گمراهی آشکار است،امروز با حقارت میگویند: «مَسَّنٰا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ» 3 برای درخواست کمک و مساعدت،فرهنگ خاصّی لازم است:
الف:تجلیل از کمک کننده. «أَیُّهَا الْعَزِیزُ» ب:بیان حال و نیاز خود. «مَسَّنٰا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ» ج:کمبود بودجه(فقر مالی). «بِبِضٰاعَةٍ مُزْجٰاةٍ» د:ایجاد انگیزه در کمک کننده. «وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنٰا إِنَّ اللّٰهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقِینَ» 4 فقر و نیاز،انسان را ذلیل میکند. «مَسَّنٰا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ» آنچه شیران را کند روبَه مزاج احتیاج است احتیاج است احتیاج
قٰالَ هَلْ عَلِمْتُمْ مٰا فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ إِذْ أَنْتُمْ جٰاهِلُونَ (89)
(یوسف)گفت:آیا دانستید با یوسف و برادرش چه کردید آن گاه که شما نادان بودید.
در یک سؤال ممکن است اهداف گوناگونی نهفته باشد،اهدافی مثبت و سازنده و یا منفی و آزاردهنده،سؤال یوسف که پرسید آیا میدانید با یوسف و برادرش چه کردید؟،ممکن است
1) 1) .تفسیر نمونه.
برای این باشد که من ماجرا را میدانم.یا اینکه ممکن است هدف از سؤال این باشد که کار بدی کردید،توبه کنید و ممکن است هدفش تشفّی خاطر بنیامین باشد که در جلسه حضور دارد و ممکن است هدفش سرزنش و توبیخ و ملامت یا به رخ کشیدن عزّت خود و یا سرزنش به اینکه با این همه جنایت چرا امید تصدّق دارید؟ در میان غرضهایی که مطرح شد،سه مورد اوّل با مقام یوسف سازگاری دارد،ولی باقی موارد با فتوّت و کرامتی که آیات بعد از یوسف گزارش میکند،همخوانی ندارند.او علی رغم اینکه نسبت دزدی شنید،چیزی نگفت و سرانجامِ کار به برادران گفت: «لاٰ تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ» جهل،تنها به معنای ندانستن نیست،بلکه غلبه هوسها نوعی بیتوجّهی است.انسان گناهکار هر چند عالم باشد،جاهل است چون توجّه ندارد و آتش دوزخ را برای خود میخرد.
1 پرونده خطاها و گناهان روزی گشوده خواهد شد. «هَلْ عَلِمْتُمْ مٰا فَعَلْتُمْ» 2 فتوّت در آن است که جزئیات خلاف مطرح نشود. «مٰا فَعَلْتُمْ» 3 وقتی به قدرت رسیدید،دیگر مظلومان را فراموش نکنید. «مٰا فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ» 4 فتوّت در آن است که راه عذر به خطاکار تلقین شود. «إِذْ أَنْتُمْ جٰاهِلُونَ»
قٰالُوا أَ إِنَّکَ لَأَنْتَ یُوسُفُ قٰالَ أَنَا یُوسُفُ وَ هٰذٰا أَخِی قَدْ مَنَّ اَللّٰهُ عَلَیْنٰا إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ فَإِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ اَلْمُحْسِنِینَ (90)
گفتند:آیا تو خود(همان)یوسفی؟ گفت:(آری)من یوسفم و این برادر من است.به تحقیق خداوند بر ما منت گذاشت.زیرا که هر کس تقوا و صبر پیشه کند،پس همانا خداوند پاداش نیکوکاران را تباه نمیکند.
هر چه زمان میگذشت،برادران مبهوتتر شدند که چرا عزیز مصر در برابر نامهی پدرشان
گریه کرد!؟ عزیز از کجا ماجرای یوسف را میداند؟ راستی قیافه او به یوسف شباهت زیادی دارد! نکند او یوسف باشد،چه بهتر که از خودش بپرسیم.اگر یوسف نبود به ما دیوانه نمیگویند؟ و اگر یوسف بود از شرمندگی چه میکنیم؟ هیجان سراسر وجود برادران را گرفته بود.بالاخره طلسم سکوت را با سؤالِ آیا تو یوسفی،شکستند.
در اینجا چه صحنهای پیش آمد؟ و کدام نقاش میتواند سیمایی از شرمندگی و شادی و گریه و در آغوش کشیدن را تصویر کند؟ خدا میداند و بس.
باید شرایط طوری فراهم شود که مردم سؤال کنند و برای رشد و تربیت،انگیزه آنان را بالا برد.در برادران یوسف دائماً انگیزه برای جستجو و سؤال زیاد میشد.با خود میگفتند:چرا اصرار داشت بنیامین را به همراه خود بیاوریم؟ چرا پیمانه در بار ما پیدا شد؟ چرا پول ما را در نوبت اوّل برگرداند؟ او از کجا داستان یوسف را میداند؟ نکند دیگر به ما غلّه ندهد؟ وقتی این هیجانات در روح آنها اوج گرفت،پرسیدند:آیا تو یوسف هستی؟ گفت:بله....
امام صادق علیه السلام فرمودند:به تحقیق در حضرت قائم علیه السلام سنتی از یوسف است...مردم حضرت را نمیشناسند تا اینکه خداوند اذن دهد که خود را معرفی کند. (1)
1 گذشت تاریخ و حوادث تلخ و شیرین،رابطهها و شناختها را تغییر میدهد.
«أَ إِنَّکَ لَأَنْتَ یُوسُفُ»
2 اولیای خدا،همهی نعمتها را از او میدانند. «مَنَّ اللّٰهُ عَلَیْنٰا» 3 اجر صبر و تقوا،در دنیا نیز داده میشود. «أَنَا یُوسُفُ ... مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ» ...
4 کسی لایق زمامداری و حکومت است که در برابر حوادث،حسادتها، شهوتها،تحقیرها،زندانها،تبلیغات سوء و...امتحان داده باشد. «مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ» ...
5 از حساسترین اوقات،برای تبلیغ استفاده کنید.(موقعی که برادران از کار
1) 1) .بحار،ج 12،ص 283.
خود شرمنده و آماده پذیرش سخن یوسفاند او میگوید: «مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ» ...) 6 لطف خداوند،حکیمانه و بر طبق ملاکها و معیارها است. «مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ فَإِنَّ اللّٰهَ» ...
7 صبر و تقوا،زمینه عزّت است. «مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ» ...
8 تقوا و صبر از ویژگیهای محسنان است. «مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ» 9 یکی از سنتهای الهی،حکومت صالحان است. «لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ»
قٰالُوا تَاللّٰهِ لَقَدْ آثَرَکَ اَللّٰهُ عَلَیْنٰا وَ إِنْ کُنّٰا لَخٰاطِئِینَ (91)
(برادران)گفتند:به خدا قسم،که خداوند ترا بر ما برتری داده است و قطعاً ما خطاکار بودهایم.
«ایثار»به معنای برتری دادن دیگران بر خود است.برادران یوسف در اثر تفکر غلط« نَحْنُ عُصْبَةٌ »،دست به کار غلطی زدند و گفتند:او را به چاه افکنید؛« أَلْقُوهُ فِی غَیٰابَتِ الْجُبِّ ».
خداوند آنها را در تنگنا گذاشت تا جایی که برای سیر کردن شکم التماس کنند؛« مَسَّنٰا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ »پس اعتراف کردند که نقشه ما خراب از آب در آمد؛« کُنّٰا لَخٰاطِئِینَ »سپس آن تفکر غلط،تبدیل به پذیرش یک واقعیّت شد که؛ «لَقَدْ آثَرَکَ اللّٰهُ عَلَیْنٰا» برادران یوسف چند بار به صیغه« تَاللّٰهِ »قسم یاد کردهاند:
1 «تَاللّٰهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ مٰا جِئْنٰا لِنُفْسِدَ فِی الْأَرْضِ» به خدا سوگند شما خود میدانید که ما برای فساد و سرقت به سرزمین شما نیامدهایم.
2 «تَاللّٰهِ تَفْتَؤُا تَذْکُرُ یُوسُفَ» به پدر گفتند:به خدا سوگند تو دائماً یوسف یوسف میکنی.
3 «تَاللّٰهِ إِنَّکَ لَفِی ضَلاٰلِکَ الْقَدِیمِ» پدرجان به خدا سوگند تو در علاقه افراطی به یوسف، گرفتار انحراف گذشته شدهای.
4 «تَاللّٰهِ لَقَدْ آثَرَکَ اللّٰهُ عَلَیْنٰا» به یوسف گفتند:به خدا قسم خداوند تو را بر ما برتری داد.
1 اگر از روی حسادت به کمالات و برتریهای دیگران اعتراف نکنیم،با فشار و ذلّت به آنها اقرار خواهیم کرد. «لَقَدْ آثَرَکَ اللّٰهُ عَلَیْنٰا» 2 در برابر اراده خدا،نمیتوان ایستادگی کرد. «آثَرَکَ اللّٰهُ عَلَیْنٰا» 3 در روز توانایی،به گونهای عمل نکنیم که در روزگار ضعف شرمنده شویم. «وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ ... وَ إِنْ کُنّٰا لَخٰاطِئِینَ» 4 اعتراف به خطا،زمینه را برای عفو و بخشش فراهم میکند. «إِنْ کُنّٰا لَخٰاطِئِینَ»
قٰالَ لاٰ تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ اَلْیَوْمَ یَغْفِرُ اَللّٰهُ لَکُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ اَلرّٰاحِمِینَ (92)
(یوسف)گفت:امروز بر شما توبیخ و ملامتی نیست،خداوند شما را میبخشد و او مهربانترین مهربانان است.
« تَثْرِیبَ »به معنای توبیخ،گناه شمردن و ملامت زیاد است.
روز فتح مکّه مشرکان به کعبه پناهنده شده بودند،عمر گفت:ما امروز انتقام خواهیم گرفت.
پیامبر صلی اللّٰه علیه و آله فرمود:امروز روز مرحمت است و از مشرکان پرسید:گمان شما امروز نسبت به من چیست؟ گفتند:خیر است،تو برادر کریم ما هستی.
پیامبر صلی اللّٰه علیه و آله فرمود:امروز کلام من همان کلام یوسف است؛ «لاٰ تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ» عمر گفت:من از حرف خودم شرمندهام. (1)
علی علیه السلام میفرمایند:«اذا قدرت علی عدوک فاجعل العفو عنه شکرا للقدرة علیه»هر گاه بر دشمن خود پیروز شدی شکر آن را،عفو دشمن قرار بده. (2)
در حدیث میخوانیم:دل جوان رقیقتر است.سپس امّا این آیه را تلاوت فرمودند:یوسف چون نسبت به پدر و برادران جوانتر بود،فوری برادران را بخشید. (3)
1 سعه صدر،ابزار و وسیلهی ریاست است. «لاٰ تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ» 2 همین که خلافکار اعتراف کرد،بپذیرید واو را خجل نکنید. «إِنّٰا کُنّٰا خٰاطِئِینَ. قٰالَ لاٰ تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ» 3 گذشت خود را به همه اعلام کنید تا دیگران هم سرزنش نکنند. «لاٰ تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ» 4 یوسف علیه السلام به بازسازی روحی روانی برادران گنهکار پرداخت،ما نیز چنین کنیم. «لاٰ تَثْرِیبَ» ...
5 گذشت و عفو از مردم باید فوری باشد. «الْیَوْمَ» 6 عفو در اوج عزّت و قدرت،سیره اولیای خداست. «لاٰ تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ» 7 فتوت را از یوسف بیاموزیم که هم حقّ خود را بخشید و هم از خداوند طلب آمرزش و عفو میکند. «لاٰ تَثْرِیبَ ... یَغْفِرُ اللّٰهُ» 8 آنجا که بنده میبخشد از خداوند که ارحم الراحمین است چه انتظاری جز عفو داریم. «یَغْفِرُ اللّٰهُ لَکُمْ» 9 بخشیدن شرمندگان،سیرهی الهی است.( یَغْفِرُ در قالب مضارع آمده است.) 10 عفو خداوند،شامل کسانی هم که سالها موجب آزار دو پیامبر او(یوسف و یعقوب)شدهاند،میشود. «وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِینَ» 11 گذشت ستمدیدگان از ظالمین،زمینه ساز شمول مغفرت الهی است،ولی در آمرزش او به مغفرت و رحمت الهی نیز منوط است. «لاٰ تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ ... یَغْفِرُ اللّٰهُ لَکُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِینَ» 12 توصیف خداوند به مغفرت و رحمت،(مانند «أَرْحَمُ الرّٰاحِمِینَ »)از آداب دعا و استغفار است.
اِذْهَبُوا بِقَمِیصِی هٰذٰا فَأَلْقُوهُ عَلیٰ وَجْهِ أَبِی یَأْتِ بَصِیراً وَ أْتُونِی بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعِینَ (93)
(یوسف گفت:)این پیراهن مرا ببرید و آن را بر صورت پدرم بیفکنید(تا)بینا شود و همه کسان خود را نزد من بیاورید.
در داستان حضرت یوسف،پیراهن او در چند جا مطرح شده است؛ الف: «وَ جٰاؤُ عَلیٰ قَمِیصِهِ بِدَمٍ کَذِبٍ» برادران،پیراهن یوسف را با خون دروغین آغشته کرده و نزد پدر بردند که گرگ یوسف را خورد.
ب: «قَمِیصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ» پیراهن از پشت پاره و سبب کشف جرم و مجرم شد.
ج: «اذْهَبُوا بِقَمِیصِی» پیراهن موجب شفای یعقوب نابینا میشود.
اگر پیراهنی که جوار یوسف است نابینا را بینا میکند،پس در تبرک به مرقد و صحن و سرا و درب و دیوار و پارچه و هر چیز دیگری که در جوار اولیای خدا باشد،امید شفا هست.
تا اینجا مرحله شناسایی یوسف،عذرخواهی از او و عفو و گذشت یوسف و طلب عفو الهی، طی شده است،ولی هنوز نابینایی پدر که از آثار جرم برادران است،وجود دارد.در این آیه راه حل این مشکل ارائه میشود.
ضمناً در روایت آمده است که یوسف گفت:کسی پیراهن مرا برای پدر ببرد که پیراهن خونی مرا پیش او برده بود تا همانگونه که پدر را دل آزرده کرده با این پیراهن دلشاد سازد.
در روایات آمده است:یوسف برادران خود را هر روز و شب سر سفره خود مینشاند و آنها احساس شرمندگی میکردند،به یوسف پیغام دادند که سفره ما جدا باشد،چون چهره تو ما را شرمنده میکند!.یوسف پاسخ داد:امّا من افتخار میکنم که در کنار شما باشم و با شما غذا بخورم.روزگاری مردم که مرا میدیدند،میگفتند:«سبحان من بلغ عبدا بیع بعشرین درهما ما بلغ»منزّه است خدایی که بردهی بیست درهمی را به عزّت رساند.امّا امروز وجود شما برای من عزّت است.حالا مردم میدانند که من برده و بیاصل و نسب نبودهام.من
برادرانی مثل شما و پدری همانند یعقوب داشتهام،ولی غریب افتاده بودم. (1)(اللّٰه اکبر از این فتوّت و جوانمردی) نقل شده است مرحوم آیت اللّٰه العظمی حاج شیخ عبد الکریم حایری یزدی که برای معالجه از اراک به سمت تهران حرکت کرده بود،شبی را در قم ماندند.مردم از ایشان تقاضا کردند که حوزه علمیه خود را از اراک به قم منتقل کند،چون قم حرم اهل بیت علیهم السلام و مدفن حضرت معصومه علیها السلام است.ایشان استخاره کردند و این آیه آمد: «وَ أْتُونِی بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعِینَ»
1 تبرّک به اشیایی که مربوط به اولیای خداست،جایز است. «اذْهَبُوا بِقَمِیصِی» (پیراهن یوسف،چشم نابینایی را بینا میکند.) 2 کسی که با هوی و هوس مبارزه کند،حتّی لباسش نیز از مقدسات میشود.
«بِقَمِیصِی»
3 تنها دیدن اشیای مقدّس برای تبرّک کافی نیست،باید آن را لمس کرد. «فَأَلْقُوهُ عَلیٰ وَجْهِ أَبِی» 4 حزن و شادی در نور چشم اثر دارد. «وَ ابْیَضَّتْ عَیْنٰاهُ مِنَ الْحُزْنِ ... یَأْتِ بَصِیراً» شاید به همین دلیل فرزند خوب را«قرة العین»نامیدهاند.(البتّه اگر نخواهیم از بُعد معجزه بررسی کنیم.) 5 وصال،دل پیر را زنده و نابینا را بینا میکند. «فَأَلْقُوهُ عَلیٰ وَجْهِ أَبِی یَأْتِ بَصِیراً» 6 در معجزه و کرامت،سن و سال شرط نیست.(پیراهن فرزند،چشمان پدر را بینا میکند.) 7 یوسف،علم غیب داشت و گر نه از کجا میدانست که پیراهن،پدر را بینا میکند. «یَأْتِ بَصِیراً» 8 خداوند آنچه را که روزی سبب حزن یعقوب شده بود،مایه شادی و شفای او
1) 1) .تفسیر کبیر،به نقل از تفسیر نمونه.
قرار داد.(پیراهن روزی سبب اندوه شد و امروز سبب شادی) 9 فرزندان متمکن،بستگان ضعیف مخصوصاً والدین سالمند را تحت پوشش ببرند. «وَ أْتُونِی بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعِینَ» 10 شرایط اجتماعی،در عمل به وظیفه اثر دارد. «وَ أْتُونِی بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعِینَ» (صلهی رحم یوسف در آن شرایط به نوعی بود که باید فامیل به مصر بیایند.) 11 رسیدگی به بستگان با حفظ حقوق سایر مردم،لازم است. «أْتُونِی بِأَهْلِکُمْ» 12 تغییر مسکن و هجرت،آثار زیادی دارد از جمله:خاطرات غمانگیز را دگرگون میکند. «وَ أْتُونِی بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعِینَ» 13 افراد خانواده و بستگان نزدیک در صورت امکان نزدیک هم و در کنار هم زندگی کنند. «وَ أْتُونِی بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعِینَ» 14 جوانمردی یوسف علیه السلام تا آن اندازه بود که برادران او را تحمّل نکردند و را در چاه انداختند،ولی یوسف علیه السلام همه برادران و خانوادههایشان را دعوت کرد.
«وَ أْتُونِی بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعِینَ»
15 با خویشان هر چند خطاکار باشند نباید قطع رابطه کرد. «وَ أْتُونِی بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعِینَ» 16 برای کسانی که زجر فراق کشیدهاند باید به فکر رفاه بود. «أَجْمَعِینَ» دیگر یعقوب تاب فراق ندارد.
17 بهترین لطف آن است که همه را شامل شود. «أَجْمَعِینَ»
وَ لَمّٰا فَصَلَتِ اَلْعِیرُ قٰالَ أَبُوهُمْ إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ لَوْ لاٰ أَنْ تُفَنِّدُونِ (94)
و چون کاروان(از مصر به سوی کنعان محل زندگی یعقوب)رهسپار شد، پدرشان گفت:همانا من بوی یوسف را مییابم،البتّه اگر مرا کمخرد ندانید.
« فَصَلَتِ »یعنی فاصله گرفت.« فَصَلَتِ الْعِیرُ »یعنی کاروان از مصر فاصله گرفت.« تُفَنِّدُونِ »
از ریشه«فند»به معنی ناتوانی فکر و سفاهت است.
یعقوب نگران بود که اطرافیانش نسبت بیخردی به او دهند و فرمود:« لَوْ لاٰ أَنْ تُفَنِّدُونِ »، ولی با کمال تأسّف اطرافیان و بعضی اصحاب پیامبر اکرم صلی اللّٰه علیه و آله این نسبت را به حضرت دادند،آنجا که در آستانه رحلت فرمود:قلم و کاغذ بیاورید تا چیزی بگویم و ثبت شود که اگر به آن عمل کنید،هرگز گمراه نشوید! یکی گفت:«ان الرجل لیهجر» (1)پیامبر هذیان میگوید و نگذاشتند چیزی نوشته شود.
سؤال:چگونه است که تنها یعقوب بوی یوسف را درک میکند؟« إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ» پاسخ:هیچ مانعی ندارد،همان گونه که انبیا،وحی را درک میکنند و ما آن را درک نمیکنیم،در بقیه امور نیز آنان چیزی را بیابند که ما نمییابیم.مگر در آستانهی جنگ خندق،به هنگام کندن خندق،رسول اکرم صلی اللّٰه علیه و آله از جهش برقی که از اصابت کلنگ به سنگی نمایان شد، نفرمود:در این برق سقوط امپراطوریها را دیدم؟ امّا بعضی از افراد ضعیف الایمان گفتند:
پیامبر از ترس خود،دور شهر خندق میکند،ولی با هر ضربه و جرقّهای،از سقوط یک رژیم و حکومتی و پیروزی خود وعده میدهد! در شرح نهج البلاغه مرحوم خویی آمده است:برای امام معصوم،عمود نوری است که چون خدا اراده کند،امام با نگاه به آن،آینده را میبیند و گاهی نیز مثل مردم عادی است. زمصرش بوی پیراهن شنیدی شاید مراد از«بوی یوسف»خبر تازهای از یوسف باشد.این مسئله امروزه در دنیای علم،به «تله پاتی»یعنی انتقال فکر از نقاط دور دست،مشهور شده و به عنوان یک مسئله مسلّم علمی درآمده است.یعنی کسانی که پیوند نزدیکی با هم دارند و یا دارای قدرت روحی خاص هستند،همین که مسئلهای در گوشهای از جهان برای شخصی پیش آید او نیز در گوشهای
1) 1) .صوارم المهرقه،ص 224.
دیگر از جهان آن را درمییابد.
شخصی از امام باقر علیه السلام سؤال کرد:گاهی بدون جهت قلبم را غم فرا میگیرد،به نوعی که اطرافیان میفهمند.امام فرمود:مسلمانان در آفرینش از یک حقیقت و طینت هستند، همین که حادثهی تلخی برای یکی از آنان اتفاق بیافتد،دیگری در سرزمین و منطقهای دیگر غمناک میشود. (1)
اگر استشمام بوی یوسف را مربوط به قوای شامّه بدانیم،باید به عنوان یک امر خارقالعاده و معجزه پذیرفت که یعقوب بویی را از دور استشمام میکند.
در ایّام تجاوز عراق به جمهوری اسلامی ایران که مردم به فرمان امام خمینی قدس سره در جبهههای غرب و جنوب حاضر بودند،بنده نیز در خدمت شهید آیة اللّٰه اشرفی اصفهانی که حدود نود سال داشت،در عملیات«مسلم بن عقیل»بودم.ایشان بارها در شب حمله به من فرمود:من بوی بهشت را مییابم،ولی من هر چه بو کشیدم چیزی نیافتم!.
آری،کسی که نود سال در علم و تقوی و زهد و تهجّد بوده،میتواند احساسی داشته باشد که دیگران نداشته باشند.همانگونه که پیشگویی ایشان که گفتند:من چهارمین شهید محراب خواهم بود،عملی شد!. (2)
به هر حال ممکن است مراد از بوی بهشت،یک بوی عرفانی باشد.نظیر شیرینی مناجات که یک مزه معنوی است.و ممکن است بوی طبیعی باشد،لکن هر شامهای لایق استشمام آن نیست.نظیر امواج رادیویی که در فضاست،لکن هر رادیویی تمام آنها را نمیگیرد.
1 انسان،با صفای باطن میتواند حقایق معنوی را درک کند. «إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ» ولی درک حقایق محدود است،اینگونه نیست که آنان در هر مکان و
زمان بتوانند هر چه را دریابند و لذا بوی پیراهن را بعد از فاصله کاروان دریافت نمود. «فَصَلَتِ الْعِیرُ» 2 اگر حقایقی را درک نمیکنیم،مقام دیگران را انکار نکنیم. «لَوْ لاٰ أَنْ تُفَنِّدُونِ» 3 همهی مردم ظرفیّت شنیدن حقایق را ندارند و نسبت بیخردی به گوینده میدهند. «لَوْ لاٰ أَنْ تُفَنِّدُونِ» 4 زندگانی عالمان در میان نادانان،رنجآور و مشکل است. «لَوْ لاٰ أَنْ تُفَنِّدُونِ»
قٰالُوا تَاللّٰهِ إِنَّکَ لَفِی ضَلاٰلِکَ اَلْقَدِیمِ (95)
(به او)گفتند:به خدا سوگند تو در گمراهی دیرین خود هستی.
در آیه 8 این سوره خواندیم که برادران در حقّ پدر خود گفتند: «إِنَّ أَبٰانٰا لَفِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ» پدرمان به خاطر علاقه بیجهت به یوسف و برادرش،در گمراهی آشکار است.در اینجا گفتند: «ضَلاٰلِکَ الْقَدِیمِ» ،یعنی هنوز در آن خطای پیشین به سر میبرد.
افراد عادّی نباید اولیای خدا را با فهم خود بسنجند و حکم کنند که این شدنی است یا نشدنی.حضرت علی علیه السلام میفرماید:«الناس اعداء ما جهلوا» (1)یعنی مردم همین که خود نمیدانند با هر دانایی مخالفت میکنند.
1 حضرت یعقوب و یوسف علیهما السلام برای خبرهای شگفت خود قسم نخوردند؛ ولی برادران در عرصههای مختلف قسم خوردند،در آیه 73،85،91 و 95، برادران سوگند یاد کردند.آری،باید همچون انبیا حتّی المقدور از سوگند دوری کرد. «قٰالُوا تَاللّٰهِ» 2 کار نیکان را قیاس از خود مگیر. «إِنَّکَ لَفِی ضَلاٰلِکَ» (نسبت گمراهی به پدر،
1) 1) .نهج البلاغه،حکمت 172.
ناشی از قیاس و سنجیدن درک او با فهم خود بود.) 3 یعقوب در طول دوران فراق یوسف،به زنده بودن او اعتقاد داشت و آن را برای اطرافیانش اظهار میکرد. «إِنَّکَ لَفِی ضَلاٰلِکَ الْقَدِیمِ»
فَلَمّٰا أَنْ جٰاءَ اَلْبَشِیرُ أَلْقٰاهُ عَلیٰ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیراً قٰالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اَللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ (96)
پس چون(آن برادری که حامل پیراهن یوسف بود)مژدهرسان آمد،پیراهن را روی صورت یعقوب انداخت.پس یعقوب بینا گشت و گفت:آیا به شما نگفتم:همانا من از(عنایت)خداوند چیزی میدانم که شما نمیدانید.
اگر مراد از سفید شدن چشم« وَ ابْیَضَّتْ عَیْنٰاهُ »؛کمنور شدن باشد،« بَصِیراً »به معنای پر نور شدن است و دلالت بر این دارد که حزن و شادی در دید و قوه باصرهی انسان مؤثر است.
امّا اگر مراد نابینایی مطلق باشد که از ظاهر آیه و «فَارْتَدَّ بَصِیراً» بر میآید،یک معجزه و توسّل است که قرآن آن را اثبات میکند.
دنیا فراز و نشیب دارد؛برادران یوسف یک روز کشته شدن یوسف را به دست گرگ و یک روز خبر حاکم شدن یوسف را میآورند.
1 سرچشمه علم انبیا،علم الهی است. «أَعْلَمُ مِنَ اللّٰهِ» ...
2 انبیای الهی به وعدههای خداوند اطمینان دارند. «أَ لَمْ أَقُلْ» ...
3 یعقوب بر خلاف فرزندانش،به زنده بودن یوسف و پایان پذیرفتن فراقش اطمینان داشت. «أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ» 4 فرزند ناصالح باعث کوری پدر و فرزند صالح موجب بینایی او میشود.
«ابْیَضَّتْ عَیْنٰاهُ ... فَارْتَدَّ»
5 ارادهی الهی،بر قوانین طبیعی حاکم است. «فَارْتَدَّ بَصِیراً» 6 لباس و تعلّقات اولیای خدا،میتواند منشأ اثر باشد. «فَارْتَدَّ بَصِیراً» 7 چه بسا امری که مکروه شمرده میشود؛ولی برای همه خیر است،چنان که قحطی ناخوشایند بود،ولی موجب آزادی بیگناهی چون یوسف و حاکمیّت او،وصال یعقوب و کنترل قحطی شد. «إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ»
قٰالُوا یٰا أَبٰانَا اِسْتَغْفِرْ لَنٰا ذُنُوبَنٰا إِنّٰا کُنّٰا خٰاطِئِینَ (97) قٰالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی إِنَّهُ هُوَ اَلْغَفُورُ اَلرَّحِیمُ (98)
(فرزندان)گفتند:ای پدر! برای گناهانمان(از خداوند)طلبِ آمرزش کن که براستی ما خطاکار بودیم.
(یعقوب)گفت:بزودی از پروردگارم برای شما طلب آمرزش میکنم، براستی که او،خود آمرزنده و بسیار مهربان است.
فرزندان یعقوب موحّد بودند و به مقام والای پدرشان آگاه بودند؛ «یٰا أَبٰانَا اسْتَغْفِرْ لَنٰا» آنچه به عنوان«ضلال»به پدر نسبت دادهاند،مراد گمراهی در عقیده نیست،بلکه گمراهی در تشخیص و علاقمندی او به یوسف بود.
برای ظالم سه روز است:روز قدرت،روز مهلت و روز ندامت.
برای مظلوم نیز سه روز است:روز حسرت که مورد ظلم قرار گرفته،روز حیرت که در فکر چارهاندیشی است و روز نصرت در این دنیا یا جهان آخرت.
کسانی که در اثر اشتباه به پدر گفتند: «إِنَّ أَبٰانٰا لَفِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ» بعد از توجّه به اشتباه میگویند: «إِنّٰا کُنّٰا خٰاطِئِینَ» در تفسیر مجمع البیان و أطیب البیان آمده است که حضرت یعقوب در انتظار شب جمعه یا سحر بود تا برای فرزندانش دعا کند.
1 ظلم،مایهی ذلّت است.روزی که برادران،یوسف را به چاه انداختند،روز خنده آنان و ذلّت یوسف بود و امروز به عکس شد.
2 برای آمرزش گناهان،توسّل به اولیای خداوند جایز است. «یٰا أَبٰانَا اسْتَغْفِرْ لَنٰا» 3 دعای پدر تأثیر ویژهای دارد. «یٰا أَبٰانَا اسْتَغْفِرْ لَنٰا» 4 برای توبه هیچگاه دیر نیست. «اسْتَغْفِرْ لَنٰا» 5 اعتراف به گناه و خطا زمینه آمرزش است. «إِنّٰا کُنّٰا خٰاطِئِینَ» 6 برای دعا،ساعات خاصّی اولویّت دارد. «قٰالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ» 7 دعای پدر در حقّ فرزندان،اثر خاصّی دارد. «سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ» 8 پدر نباید کینهتوز باشد و لغزش فرزندان را در دل نگهدارد. «أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ» 9 به هنگام اقرار خلافکار،او را ملامت نکنید.هنگامی که گفتند: «إِنّٰا کُنّٰا خٰاطِئِینَ» ما خطاکار بودیم.پدر گفت: «سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ» 10 گناهکار را به مغفرت الهی امیدوار کنیم. «قٰالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی» 11 در استجابت دعا و توسّل به اولیای الهی صبور باشیم. «سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ» 12 حضرت یعقوب از حقّ خویش گذشت و برای حقّ الهی وعده دعا به فرزندان داد. «أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی» 13 لطف خداوند،شامل بزرگترین گناه و گناهکاران نیز میشود. «هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ» با اینکه دو نفر از پیامبران الهی مورد آزار و اذیّت چندین ساله قرار گرفتهاند،باز امید بخشایش از او میرود.
فَلَمّٰا دَخَلُوا عَلیٰ یُوسُفَ آویٰ إِلَیْهِ أَبَوَیْهِ وَ قٰالَ اُدْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شٰاءَ اَللّٰهُ آمِنِینَ (99)
پس چون(پدر و مادر و برادران)بر یوسف وارد شدند،پدر و مادرش را در کنار خویش جای داد و گفت:به خواست خدا با أمن و امان داخل مصر شوید.
نمیدانم این فراز از داستان را چگونه بنویسم! یوسف برای استقبال از والدین خود،در بیرون شهر خیمهای زده و به انتظار ایستاده بود تا آنها را با عزّت و احترام وارد مصر کند؛ «فَلَمّٰا دَخَلُوا عَلیٰ یُوسُفَ ... اُدْخُلُوا مِصْرَ» به طور طبیعی وقتی پدر و مادر و برادران یوسف، خود را برای سفر آماده میکردند،شور و غوغا در کنعان بود.
مردم میدیدند چگونه بعد از سالها،با دریافت خبر خوش سلامت یوسف،در حالی که یعقوب بینایی خود را باز یافته با اشتیاق عزم دیدار فرزند را دارد.آنها نیز خوشحال از احوال این پدر و پسر بودند،مخصوصاً از اینکه یوسف در مصر خزانهدار و حاکم است و در دوره قحط سالی،با ارسال غلّه آنها را نیز حمایت کرده است.با چه شوق و شور و عشقی میتوان این قصه را نوشت و تمام نمود!.
از کلمهی« أَبَوَیْهِ »معلوم میشود که مادر یوسف نیز زنده بوده است،ولی سؤالی که خودم نیز به جواب آن پی نبردهام این است که چرا در سرتاسر داستان نامی از گریه،سوز و نالههای مادرش مطرح نشده و این موضوع مسکوت مانده است؟ در روایات آمده که یعقوب با اصرار و سوگند از یوسف خواست تا ماجرای خود را بازگو کند.
وقتی یوسف شروع به گفتن کرد که برادران مرا لب چاه برده و با تهدید پیراهنم را کندند، یعقوب بیهوش شد.چون به هوش آمد،درخواست کرد که ادامه دهد،ولی یوسف گفت:پدر تو را به حقّ ابراهیم،اسماعیل و اسحاق علیهم السلام مرا از نقل داستان معاف کن! یعقوب پذیرفت. (1)
1 استقبال در بیرون شهر،کار نیکویی است. «فَلَمّٰا دَخَلُوا عَلیٰ یُوسُفَ» در بیرون شهر مراسم استقبال از یعقوب بود و یوسف در آنجا خیمه زده بود.
2 پست و مقام نباید ما را از احترام به والدین غافل کند. «قٰالَ ادْخُلُوا مِصْرَ» ...
1) 1) .تفسیر نمونه و مجمع البیان.
3 حتّی اگر شخص اوّل کشور نیز خواست از امنیّت سرزمین خود سخن بگوید،باید توجّه به لطف خداوند داشته باشد. «إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ» زیرا تا خدا نخواهد،امنیّتی در کار نیست،چنان که گروهی از سنگهای کوه خانه ساختند تا در امان باشند،ولی قهر خداوند امنیّت آنان را به هم زد. «وَ کٰانُوا یَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبٰالِ بُیُوتاً آمِنِینَ فَأَخَذَتْهُمُ الصَّیْحَةُ مُصْبِحِینَ» (1)4 در انتخاب محلّ سکونت،یکی از مهمترین مسائل،امنیّت است. «آمِنِینَ» 5 اگر یوسفها حاکم باشند،امنیّت برقرار خواهد شد. «آمِنِینَ»
وَ رَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَی اَلْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً وَ قٰالَ یٰا أَبَتِ هٰذٰا تَأْوِیلُ رُءْیٰایَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَهٰا رَبِّی حَقًّا وَ قَدْ أَحْسَنَ بِی إِذْ أَخْرَجَنِی مِنَ اَلسِّجْنِ وَ جٰاءَ بِکُمْ مِنَ اَلْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ اَلشَّیْطٰانُ بَیْنِی وَ بَیْنَ إِخْوَتِی إِنَّ رَبِّی لَطِیفٌ لِمٰا یَشٰاءُ إِنَّهُ هُوَ اَلْعَلِیمُ اَلْحَکِیمُ (100)
و پدر و مادرش را بر تخت بالا برد،ولی همهی آنان پیش او افتادند و سجده کردند.و(یوسف)گفت:ای پدر! این است تعبیر خواب پیشین من.به یقین، پروردگارم آن را تحقق بخشید و به راستی که به من احسان کرد،آن گاه که مرا از زندان آزاد ساخت و شما را پس از آنکه شیطان میان من و برادرانم را بر هم زد،از بیابان(کنعان به مصر)آورد.همانا پروردگار من در آنچه بخواهد،صاحب لطف است.براستی او دانای حکیم است.
« اَلْعَرْشِ »به تختی میگویند که سلطان روی آن مینشیند.« خَرُّوا »به زمین افتادن،« اَلْبَدْوِ » به بادیه و صحرا و« نَزَغَ »به ورود در کاری به قصد فساد معنا شده است.
1) 1) .حِجر،82 تا 83.
« لَطِیفٌ »از اسمهای خداوند است،یعنی قدرت او در لابلای کارهای پیچیده نیز نفوذ میکند.و تناسب آن با این آیه در این است که در زندگی یوسف گرههای کوری بود که فقط قدرت خداوند در آنها نفوذ کرده و آنها را باز نمود.
یوسف مثل کعبه شد و پدر و مادر و برادران رو به او،به عنوان کرامت او،برای خدا سجده کردند. «خَرُّوا لَهُ سُجَّداً» و اگر این سجده برای غیر خدا و شرک بود،یعقوب و یوسف که دو پیامبر خدایند شاهد چنین منکری نمیشدند.شاید هم این سجده،نشانهی تواضع بوده،نه پرستش که در این صورت سجده بر یوسف بوده و اشکالی نداشته است.
1 در هر مقامی هستید والدین خود را بر خود برتر بدانید. «رَفَعَ أَبَوَیْهِ» آنکه رنج بیشتر داشته باید عزیزتر باشد.
2 انبیا هم بر تخت حکومت نشستهاند. «عَلَی الْعَرْشِ» 3 احترام به حاکمان بر حقّ و تواضع در برابر آنان لازم است. «خَرُّوا لَهُ سُجَّداً» 4 سجدهی پدر و برادران بر یوسف،خواب او را تعبیر کرد. «رَأَیْتُهُمْ لِی سٰاجِدِینَ- خَرُّوا لَهُ سُجَّداً» 5 خداوند حکیم است.گاهی اجابت دعایی یا تعبیر خوابی را بعد از سالیان طولانی واقع میگرداند. «هٰذٰا تَأْوِیلُ رُءْیٰایَ مِنْ قَبْلُ» 6 به واقعیّت رساندن طرحها،کار خداوند است. «قَدْ جَعَلَهٰا رَبِّی حَقًّا» آری یوسف از پایداری و صبر خود سخنی نمیگوید و همه را کار خدا میداند.
7 خواب اولیای خدا،حقّ است. «جَعَلَهٰا رَبِّی حَقًّا» 8 در برخورد با واسطهها و ابزار و وسایل،همیشه خدا را اصل و ناظر بدانیم.با آنکه در زندگی یوسف اسباب و عللی دست به هم دادند که او به این مقام رسید،ولی باز میفرماید: «قَدْ أَحْسَنَ بِی» 9 در هنگام برخورد با یکدیگر،از تلخیهای گذشته چیزی نگویید. «أَحْسَنَ بِی إِذْ أَخْرَجَنِی مِنَ السِّجْنِ» اولین سخن یوسف با پدر شکر خدا بود،نه نقل تلخیها.
10 با فتوت باشیم و دل مهمان را نیازاریم.(در آیه شریفه،یوسف علیه السلام بیرون آمدن از زندان را مطرح میکند،امّا از بیرون آمدن از چاه سخن نمیگوید مبادا که برادران شرمنده شوند.) «إِذْ أَخْرَجَنِی مِنَ السِّجْنِ» 11 جوانمرد و با فتوت باشیم نه اهل عقده و انتقام.یوسف میگوید: «نَزَغَ الشَّیْطٰانُ» شیطان وسوسه کرد و گر نه برادرانم بد نیستند.
12 اولیای الهی،ورود به زندان و خروج از زندان را در مدار توحید و ربوبیّت میدانند. «رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ» آیات قبل و «أَحْسَنَ بِی إِذْ أَخْرَجَنِی مِنَ السِّجْنِ» 13 پایان سختیها،گشایش است. «أَخْرَجَنِی مِنَ السِّجْنِ» 14 بادیهنشینی،ضرورت است نه ارزش. «قَدْ أَحْسَنَ بِی إِذْ ... جٰاءَ بِکُمْ مِنَ الْبَدْوِ» 15 زندگی والدین در کنار فرزند،یک لطف الهی است. «أَحْسَنَ بِی ... جٰاءَ بِکُمْ» 16 در زمان حضرت یوسف،مصر دارای تمدّن شهرنشینی؛ولی کنعان سرزمینی عشایری بوده است. «جٰاءَ بِکُمْ مِنَ الْبَدْوِ» 17 برای پیشرفت و زندگی بهتر،باید سفر کرد. «جٰاءَ بِکُمْ مِنَ الْبَدْوِ» 18 مخلَص همه چیز را از خدا میبیند و از حوادث گله نمیکند.(در این آیه کلمات« جَعَلَهٰا رَبِّی، أَحْسَنَ بِی، أَخْرَجَنِی وَ جٰاءَ بِکُمْ »،سخن از الطاف الهی است) 19 برادران و اعضای یک خانواده،باید بدانند شیطان به دنبال اختلاف میان آنهاست. «مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّیْطٰانُ بَیْنِی وَ بَیْنَ إِخْوَتِی» 20 خود را برتر ندانید. «بَیْنِی وَ بَیْنَ إِخْوَتِی» یوسف نگفت شیطان آنان را فریب داد، میگوید شیطان بین من و آنها را...یعنی خود را نیز در یک سمت قرار میدهد.
21 همان گونه که حضرت یعقوب در کودکی و اوّل داستان به یوسف گفت:« إِنَّ الشَّیْطٰانَ لِلْإِنْسٰانِ عَدُوٌّ مُبِینٌ »یوسف نیز در پایان میگوید:« مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّیْطٰانُ بَیْنِی وَ بَیْنَ إِخْوَتِی ».
22 کارهای خداوند،همراه با رفق،مدارا و لطف است. «إِنَّ رَبِّی لَطِیفٌ» 23 همه حوادث تلخ و شیرین بر اساس علم و حکمت الهی صورت میگیرد.
«الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ»
24 بعد از بخشیدن،کسی را شرمنده نکنید.چون یوسف برادران را بخشیده بود، در نقل ماجرا نام چاه را نبرد تا شرمنده نشوند.
25 حضرت یعقوب در آغاز داستان به یوسف گفت:« إِنَّ رَبَّکَ عَلِیمٌ حَکِیمٌ »(آیه 6) و در پایان نیز یوسف علیه السلام گفت:« إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ »که قابل توجّه است.
رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ اَلْمُلْکِ وَ عَلَّمْتَنِی مِنْ تَأْوِیلِ اَلْأَحٰادِیثِ فٰاطِرَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ أَنْتَ وَلِیِّی فِی اَلدُّنْیٰا وَ اَلْآخِرَةِ تَوَفَّنِی مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ (101)
(یوسف گفت:)پروردگارا؛تو مرا(بهرهای)از حکومت دادی و از تعبیر خوابها به من آموختی.(ای)پدیدآورندهی آسمانها و زمین،تنها تو در دنیا و آخرت مولای منی،مرا تسلیم خود بمیران و مرا به شایستگان ملحق فرما.
اولیای خدا وقتی به عزّت و قدرت خود نگاه میکنند،فوراً به یاد خداوند میافتند و میگویند:خدایا هر چه هست از توست.یوسف نیز اینچنین کرد،سخن را از پدر برگرداند و متوجّه خدا شد.خداوند حکومت مصر را به دو نفر داد،یکی فرعون که آن را به خود نسبت داد و گفت: «أَ لَیْسَ لِی مُلْکُ مِصْرَ» و دیگر به یوسف داد که آن را به خدا نسبت داد و گفت:
«آتَیْتَنِی مِنَ الْمُلْکِ»
تفکّر ابراهیم،در ذریّه و فرزندان او جلوهگری میکند.ابراهیم گفت: «أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعٰالَمِینَ» (1)من تسلیم پروردگار عالمیان هستم،سپس نوه او یعقوب به فرزندانش سفارش میکند که با ایمان از دنیا بروید. «لاٰ تَمُوتُنَّ إِلاّٰ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ» (2)در اینجا فرزند یعقوب نیز مرگ در حال تسلیم را از خدا میخواهد؛ «تَوَفَّنِی مُسْلِماً» به هر حال ابراهیم علیه السلام از صالحین
است؛ «إِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصّٰالِحِینَ» (1)و یوسف علیه السلام میخواهد به او ملحق شود. «أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ» یوسف که خداوند همواره او را حفظ کرد،به او علم داد،به او حکومت داد و خطر را از او دور کرد،باز نگران عاقبت خود است.وای به حال کسانی که قدرت،مال و علم خود را با حیله به دست آوردهاند،آنان چه عاقبتی خواهند داشت!.
خداوند به حضرت آدم اسمایی را آموخت؛ «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمٰاءَ» (2)به حضرت داود علم زره بافی؛ «وَ عَلَّمْنٰاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ» (3)به سلیمان،علم نطق پرندگان؛ «عُلِّمْنٰا مَنْطِقَ الطَّیْرِ» (4)به یوسف،علم تعبیر خواب؛ «عَلَّمْتَنِی مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحٰادِیثِ» و به پیامبر اسلام علوم اوّلین و آخرین. «وَ عَلَّمَکَ مٰا لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُ» (5)
1 اعطای حکومت،از شئون ربوبیّت الهی است. «رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ الْمُلْکِ» 2 حکومت را نتیجهی فکر،مال،قدرت،یار و طرح خود ندانیم،بلکه ارادهی خداوند عامل اصلی است. «آتَیْتَنِی» 3 آنچه خدا به نیکان بدهد یا از آنان بگیرد،برای تربیت آنان است. «رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی، رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ» 4 حکومت،حقّ دانشمندان است نه بیسوادان. «آتَیْتَنِی ... عَلَّمْتَنِی» دانش یوسف وسیله حاکمیّت او شد.
5 در هر موقعیّت و حالی،خود را به خداوند بسپارید. «أَنْتَ وَلِیِّی فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ» 6 قدرت و حکومت و سیاست،زمینه خروج از دین است،مگر اینکه خداوند لطف کند. «تَوَفَّنِی مُسْلِماً» (یوسف در چاه دعایی داشت و در زندان دعای دیگر داشت،ولی همین که به
حکومت رسید دعای او این بود:خدایا من مسلمان بمیرم.) 7 بندگان خدا در اوج عزّت و قدرت به یاد مرگ و قیامت و سرانجام کار خود هستند. «تَوَفَّنِی مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ» همان گونه که همسر فرعون در کاخ فرعون به فکر قیامت بود و میگفت: «رَبِّ ابْنِ لِی عِنْدَکَ بَیْتاً فِی الْجَنَّةِ» (1)پروردگارا! در بهشت برای من جایی نزد خود قرار بده.
8 عظمت خداوند تنها به خاطر نعمتهایی که به ما ارزانی داشته نیست،بلکه او بوجود آورنده کل هستی است. «فٰاطِرَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ» 9 افتخار یوسف آن نیست که حاکم بر مردم است،افتخارش آن است که خداوند حاکم بر اوست. «أَنْتَ وَلِیِّی فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ» 10 حسن عاقبت و پایداری در کار خیر،مهمتر از شروع آن است.انبیا برای حسن عاقبت دعا میکردند؛ «تَوَفَّنِی مُسْلِماً» یعنی مرا در تسلیم خود تا مرگ پایدار بدار. (2)
11 در دعا،اوّل از نعمتهای الهی یاد کنید؛ «رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی» بعد درخواست خود را مطرح کنید. «تَوَفَّنِی مُسْلِماً» 12 چون به قدرت رسیدید،مناجات با خدا را از یاد نبرید. «رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی» ...
13 حضرت یوسف علیه السلام در شور انگیزترین لحظات متوجّه خدا شده و با او مناجات میکند. «رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی» ...
14 علم و دانش در حکمرانی صحیح و عادلانه نقش مهمّی دارد. «آتَیْتَنِی مِنَ الْمُلْکِ وَ عَلَّمْتَنِی» 15 در دعاها و مناجاتها تنها به فکر دنیا و مسائل مادی نباشید. «فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ» 16 قدرت انسان ناچیز؛ «مِنَ الْمُلْکِ» علم انسان ناچیز؛ «مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحٰادِیثِ» ...اما حکومت خداوند بر همه هستی است. «فٰاطِرَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ»
17 خدایی که خالق آسمانها و زمین است میتواند کسی را از لابلای تمام سختیها نجات داده و او را به بالاترین درجهها برساند. «رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ الْمُلْکِ ... فٰاطِرَ السَّمٰاوٰاتِ» ...
18 به ایمان فعلی خود مغرور نشویم،حفظ ایمان تا آخر مهم است. «تَوَفَّنِی مُسْلِماً» 19 نهایت ایمان،تسلیم در برابر خداوند است. «تَوَفَّنِی مُسْلِماً» 20 عاقبت خیر،بهترین نعمتی است که خداوند به بندگانش عطا میکند. «تَوَفَّنِی مُسْلِماً» 21 هیچ پادشاهی تا ابد نمیماند. «تَوَفَّنِی مُسْلِماً» 22 با ایمان مردن و در زمره صالحان قرار گرفتن،آرزوی پاکان است. «تَوَفَّنِی مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ» 23 انسانهای وارسته حکومت را برای خدمت و صلاح میخواهند. «أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ» 24 صالحان دارای بالاترین مقام در آخرت هستند.(یوسف آرزوی ملحق شدن به آنان را دارد) «أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ»
در پایان داستان حضرت یوسف،سیمایی از آن را مرور میکنیم:
1 توجّه کامل به خداوند در تلخیها: «رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ» ...در شادیها و شیرینیها: «رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ الْمُلْکِ» 2 رهاکردن هر خط انحرافی از هر گروهی: «إِنِّی تَرَکْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ کٰافِرُونَ» 3 پیگیری راه مستقیم پیشگامان: «وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبٰائِی إِبْرٰاهِیمَ ... وَ أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ» 4 پایداری در راه رضای خدا تا آخرین نفس: «تَوَفَّنِی مُسْلِماً» 5 وقار در برابر رقبا: «أَحَبُّ إِلیٰ أَبِینٰا مِنّٰا» 6 صبر در برابر حوادث و مرارتها: «یَجْعَلُوهُ فِی غَیٰابَتِ الْجُبِّ، أَرٰادَ بِأَهْلِکَ سُوءاً»
7 پاکدامنی و ترجیح تقوی بر رفاه: «مَعٰاذَ اللّٰهِ، رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمّٰا یَدْعُونَنِی» 8 کتمان در برابر بیگانگان: «وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ» 9 علم وافر: «عَلَّمْتَنِی مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحٰادِیثِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ» ...
10 بیان زیبا و فصیح: «فَلَمّٰا کَلَّمَهُ قٰالَ إِنَّکَ الْیَوْمَ لَدَیْنٰا مَکِینٌ» 11 اصالت خانوادگی: «آبٰائِی إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْحٰاقَ» ...
12 مدارا با مخالفان فکری: «یٰا صٰاحِبَیِ السِّجْنِ» 13 اخلاص: «مِنْ عِبٰادِنَا الْمُخْلَصِینَ» 14 سوز و علاقه به هدایت دیگران: «أَ أَرْبٰابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللّٰهُ الْوٰاحِدُ الْقَهّٰارُ» 15 قدرت طراحی و ابتکار: «جَعَلَ السِّقٰایَةَ، اِئْتُونِی بِأَخٍ لَکُمْ، فَذَرُوهُ فِی سُنْبُلِهِ،» ...
16 تواضع و فروتنی: «رَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَی الْعَرْشِ» 17 عفو و اغماض: «لاٰ تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ» 18 فتوت و جوانمردی: «نَزَغَ الشَّیْطٰانُ بَیْنِی وَ بَیْنَ إِخْوَتِی» 19 امانتداری: «اجْعَلْنِی عَلیٰ خَزٰائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ» 20 مهماننوازی: «أَنَا خَیْرُ الْمُنْزِلِینَ»
ذٰلِکَ مِنْ أَنْبٰاءِ اَلْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ وَ مٰا کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ یَمْکُرُونَ (102)
(ای پیامبر!)این(داستان)از خبرهای غیبی است که ما به تو وحی میکنیم و تو نزد آنان(برادران یوسف)نبودی آن گاه که در کار خویش هم داستان و متّفق شدند و نیرنگ مینمودند(که چگونه یوسف را در چاه اندازند و بگویند گرگ او را دریده است.)
1 انبیا از طریق وحی،با غیب آشنا میشوند. «ذٰلِکَ مِنْ أَنْبٰاءِ الْغَیْبِ» ...
2 انبیا،تمام اخبار غیبی را نمیدانند. «مِنْ أَنْبٰاءِ الْغَیْبِ»
3 آنجا که خدا نخواهد،نه تصمیم مردم «أَمْرَهُمْ» نه اجماع آنان «أَجْمَعُوا» و نه نقشه و توطئه «یَمْکُرُونَ» اثری ندارد.
4 در حوادث پی در پی و مرتبط،نکته اصلی و نقطهی شروع را فراموش نکنید.
محور داستان یوسف توطئه نابودی یوسف بود. «أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ یَمْکُرُونَ»
وَ مٰا أَکْثَرُ اَلنّٰاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِینَ (103)
(ای پیامبر!)بیشتر مردم ایمان بیاور نیستند،هر چند(سخت بکوشی و) حرص و آرزو داشته باشی.
کلمهی«حرص»به معنای علاقه شدید به چیزی و تلاش برای دستیابی به آن است.
1 بارها اکثریّت مردم از نظر اعتقادات دینی،مورد انتقاد قرآن قرار گرفتهاند.
«وَ مٰا أَکْثَرُ النّٰاسِ
... بِمُؤْمِنِینَ» 2 پیامبران نسبت به هدایت دیگران،سوز و درد و اشتیاق دارند. «حَرَصْتَ» 3 هر حرصی مذموم نیست.(پیامبر برای ایمان آوردن مردم،حرص میورزید) «حَرَصْتَ» 4 کج فهمی و ایمان نیاوردن اکثریّت مردم نباید مانع تبلیغ دین و بیان حقیقت گردد. «مٰا أَکْثَرُ النّٰاسِ ... بِمُؤْمِنِینَ» 5 ایمان نیاوردن اکثریّت مردم،به خاطر کوتاهی پیامبران نیست،بلکه نتیجهی اختیار و آزادی خود انسانها است که نخواستهاند ایمان بیاورند. «مٰا أَکْثَرُ النّٰاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِینَ»
وَ مٰا تَسْئَلُهُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ هُوَ إِلاّٰ ذِکْرٌ لِلْعٰالَمِینَ (104)
و تو بر این(وظیفهی ارشاد)پاداشی از آنان نمیخواهی.آن(رسالت و قرآن)جز تذکر و پندی برای جهانیان نیست.
پیامبر اسلام صلی اللّٰه علیه و آله نیز همانند سایر پیامبران،هرگز از مردم در قبال هدایت آنان پاداشی درخواست نکرد.زیرا توقع داشتن از مردم،پذیرش دعوت را سنگین میکند.در سوره طور آیه 40 میخوانیم: «أَمْ تَسْئَلُهُمْ أَجْراً فَهُمْ مِنْ مَغْرَمٍ مُثْقَلُونَ» مگر از مردم مزدی درخواست کردی تا پرداخت آن برایشان سنگین باشد.اگر در آیه دیگر میبینیم که مزد رسالت را مودّت اهل قربیٰ میداند، «إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبیٰ» (1)برای آن است که پیروی و تبعیّت اهل بیت،برای خود مردم سودمند است نه پیامبر،زیرا در جای دیگر میخوانیم: «قُلْ مٰا سَأَلْتُکُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ» (2)آری کسی که اهل بیت را دوست دارد از آنان اطاعت میکند و اطاعت از آنان اطاعت از پیامبر و خداست.
قرآن ذکر است،زیرا:
یادآور آیات،نعمات و صفات الهی است.
یادآور گذشته و آینده انسان است.
یادآور عوامل سقوط و عزّت جوامع است.
یادآور صحنههای قیامت است.
یادآور عظمت هستی است.
یادآور تاریخ و زندگی شخصیّتهای تاریخساز است.
معارف قرآن و احکام آن حقایقی است که باید آن را فرا گرفت و همواره به خاطر داشت.زیرا « ذِکْرٌ »به علم و معرفتی گفته میشود که در ذهن حاضر باشد و از آن غفلت نشود.
1 مبلّغ نباید از مردم توقعی داشته باشد،همانگونه که پیامبران چنین بودند. «وَ مٰا تَسْئَلُهُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ» 2 آنچه زشت است درخواست پاداش است،نه دریافت آن. «تُسْئَلُ» 3 معارف قرآن فطری است و همه مردم از آن میتوانند بهره ببرند.(کلمهی« ذِکْرٌ » در جایی است که انسان در درون خود میدانسته،ولی فراموش کرده است)* 4 کار پیامبران یادآوری و بیدار ساختن فطرتهاست. «ذِکْرٌ لِلْعٰالَمِینَ» 5 رسالت پیامبر اسلام،جهانی است. «لِلْعٰالَمِینَ» 6 ایمان نیاوردن گروهی از مردم،حتّی اکثریّت آنان در یک زمان و مکان نباید مبلغان دینی را دلسرد کرده و مأیوس نماید.اگر در منطقهای از زمین گروهی ایمان نیاوردند،در جای دیگر تبلیغ نمایند. «لِلْعٰالَمِینَ»
وَ کَأَیِّنْ مِنْ آیَةٍ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ یَمُرُّونَ عَلَیْهٰا وَ هُمْ عَنْهٰا مُعْرِضُونَ (105)
و چه بسیار نشانه در آسمانها و زمین که بر آن میگذرند،در حالی که از آن روی گردانند.
گویا این آیه برای تسلّی خاطر رسول اکرم صلی اللّٰه علیه و آله و هر رهبر و امام بر حقّ است که اگر مردم به فرمان و دستور آنان بیاعتنا بودند نگران نباشند،آنان دائماً بر نشانههای قدرت و حکمت خدا در طبیعت و خلقت برخورد میکنند،ولی لحظهای نمیاندیشند.این همه زلزله،کسوف، خسوف،صاعقه،گردش ستارگان،کهکشانها،همه و همه را میبینند،ولی از آن اعراض میکنند.
جمله« یَمُرُّونَ عَلَیْهٰا »را سه نوع معنی کردهاند:
1 منظور از مرور انسانها بر آیات الهی،مشاهده آنهاست.
2 منظور از مرور انسانها بر آیات،حرکت زمین است،زیرا با حرکت زمین،انسان بر اجرام آسمانی مرور میکند. (1)
3 مرور بر آیات آسمانی،پیشگویی سوار شدن انسان بر وسایل فضایی و حرکت آنها در آسمانها است. (2)
اعراض،از غفلت خطرناکتر است.با اینکه تعداد نشانهها زیاد است «کَأَیِّنْ» و انسان دائماً با آنها رابطه دارد «یَمُرُّونَ» امّا نه تنها فراموش میکند و نه تنها از آنها غفلت میکند،بلکه مواقعی نیز با عنایت از آنها اعراض میکند.
1 تمام هستی،نشانه و رمز خداشناسی است. «آیَةٍ» 2 انسان اگر لجاجت کند،هیچ نشانهای را نمیپذیرد. «وَ کَأَیِّنْ مِنْ آیَةٍ ... یَمُرُّونَ عَلَیْهٰا وَ هُمْ عَنْهٰا مُعْرِضُونَ» 3 نگاه سطحی و بدون فکر و تأمّل،زمینهی هدایت و رشد نیست. «یَمُرُّونَ ... مُعْرِضُونَ» 4 علم به تنهایی کافی نیست،حقّ پذیری نیز لازم است تا ایمان حاصل شود.
«یَمُرُّونَ عَلَیْهٰا وَ هُمْ عَنْهٰا مُعْرِضُونَ»
5 احسن القصص بودن داستان به تنهایی کافی نیست؛مهم آمادگی برای به کار بستن و پذیرفتن این همه درس بزرگ است. «وَ هُمْ عَنْهٰا مُعْرِضُونَ»
وَ مٰا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلاّٰ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ (106)
و بیشترشان به خداوند ایمان نمیآورند،جز اینکه(با او چیزی را)شریک میگیرند.(و ایمانشان خالص نیست)
امام رضا علیه السلام فرمودند:شرک در این آیه به معنای کفر و بتپرستی نیست،بلکه مراد توجّه به غیر خداوند است. (1)از امام صادق علیه السلام نیز نقل شده است که فرمودند:شرک در انسان،از حرکت مورچه سیاه در شب تاریک بر سنگ سیاه،مخفیتر است. (2)
امام باقر علیه السلام نیز فرمودند:مردم در عبادت موحد هستند،ولی در اطاعت از غیر خدا گرفتار شرک میشوند. (3)و در روایات دیگری میخوانیم که مراد از شرک در این آیه،شرک نعمت است.مثل اینکه انسان بگوید فلانی کار مرا سرو سامان داد،اگر فلانی نبود نابود شده بودم و امثال آن. (4)
1 ایمان،مراتبی دارد و ایمان خالص که هیچ گونه شرکی در آن نباشد کم است.
«وَ مٰا یُؤْمِنُ
... إِلاّٰ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ»
1 در انفاق: «لاٰ نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزٰاءً وَ لاٰ شُکُوراً» (5)از کسی توقع پاداش و تشکر ندارد.
2 در عبادت: «وَ لاٰ یُشْرِکْ بِعِبٰادَةِ رَبِّهِ أَحَداً» (6)جز خداوند کسی را بندگی نمیکند.
3 در تبلیغ: «إِنْ أَجْرِیَ إِلاّٰ عَلَی اللّٰهِ» (7)به غیر خداوند از کسی پاداش نمیخواهد.
4 در ازدواج: «إِنْ یَکُونُوا فُقَرٰاءَ یُغْنِهِمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ» (8)از فقر نمیهراسد و با توکل به وعده خدا ازدواج میکند.
5 در برخورد با مردم: «قُلِ اللّٰهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ» (9)جز رضای او همه چیز را کنار میگذارد.
6 در جنگ و برخورد با دشمن: «وَ لاٰ یَخْشَوْنَ أَحَداً إِلاَّ اللّٰهَ» (10)از کسی به جز خداوند
نمیهراسد.
7 در مهرورزی و محبّت: «وَ الَّذِینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّٰهِ» (1)هیچ کس را به اندازه خداوند دوست نمیدارد.
8 در تجارت و کسب و کار: «رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِیهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّٰهِ» (2)از یاد خداوند غافل نمیشود.
1 عزّت را از دیگران آرزو میکند: «أَ یَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ» (3)2 در عمل: «خَلَطُوا عَمَلاً صٰالِحاً وَ آخَرَ سَیِّئاً» (4)کار شایسته را با ناشایست میآمیزد.
3 در برخورد با دیگران: «کُلُّ حِزْبٍ بِمٰا لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ» (5)دچار تعصّبات حزبی و گروهی میشود.
4 در عبادت: «الَّذِینَ هُمْ عَنْ صَلاٰتِهِمْ سٰاهُونَ. اَلَّذِینَ هُمْ یُرٰاؤُنَ» (6)بیتوجّهی و ریاکاری میکند.
5 در جنگ و نبرد: «یَخْشَوْنَ النّٰاسَ کَخَشْیَةِ اللّٰهِ» (7)از مردم میترسد.
6 در تجارت و امور دنیوی: «أَلْهٰاکُمُ التَّکٰاثُرُ» (8)افزونطلبی،او را سرگرم میکند.
7 در انتخاب دین و دنیا: «وَ إِذٰا رَأَوْا تِجٰارَةً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِلَیْهٰا وَ تَرَکُوکَ قٰائِماً» (9)دنیا را میگیرند و پیامبر را تنها میگذارند.
أَ فَأَمِنُوا أَنْ تَأْتِیَهُمْ غٰاشِیَةٌ مِنْ عَذٰابِ اَللّٰهِ أَوْ تَأْتِیَهُمُ اَلسّٰاعَةُ بَغْتَةً وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ (107)
آیا(آنها که ایمان نمیآورند)از اینکه عذاب الهی آنها را در برگیرد و یا قیامت در حالی که نمیدانند ناگهانی فرا رسد،در امانند؟
« غٰاشِیَةٌ »به معنای عقوبتی است که جامعه یا فردی را در برمیگیرد.
1 هیچ کس خود را تضمین شده نپندارد. «أَ فَأَمِنُوا» 2 احتمال قهر الهی،برای حرکت انسان به سوی راه حقّ کافی است،مشکل در این است که بعضی این احتمال را هم نمیدهند. «أَ فَأَمِنُوا» 3 قهر خداوند،فراگیر است و امکان فرار نیست. «غٰاشِیَةٌ» 4 جزیی از عذاب،برای گرفتار کردن انسان کافی است. «غٰاشِیَةٌ مِنْ عَذٰابِ» 5 یاد قیامت،عامل تربیت است. «تَأْتِیَهُمُ السّٰاعَةُ»
قُلْ هٰذِهِ سَبِیلِی أَدْعُوا إِلَی اَللّٰهِ عَلیٰ بَصِیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اِتَّبَعَنِی وَ سُبْحٰانَ اَللّٰهِ وَ مٰا أَنَا مِنَ اَلْمُشْرِکِینَ (108)
(ای پیامبر! تو نیز)بگو:این راه من است.من و هر کس پیرویام کرد،با بینایی به سوی خدا دعوت میکنیم و خداوند(از هر شریکی)منزه است و من از مشرکان نیستم.
دعوت کننده به توحید با توده مردم فرق دارد،همانگونه که در دو آیه قبل گفتیم تودهی مردم غالباً ایمانشان آلوده به شرک است؛ «وَ مٰا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلاّٰ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ» امّا مبلغ آسمانی باید بتواند بگوید: «وَ مٰا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ»
1 راه انبیا،روشن و در معرض شناخت و دید همگان است. «هٰذِهِ سَبِیلِی» 2 پیمایندگان راه حقّ باید مواضع خود را با صراحت و بدون ترس بیان و اعلام کنند. «هٰذِهِ سَبِیلِی» 3 دعوت رهبر باید به سوی خدا باشد،نه به سوی خود. «أَدْعُوا إِلَی اللّٰهِ» 4 رهبر باید بصیرت کامل داشته باشد. «عَلیٰ بَصِیرَةٍ» 5 مردم را چشم بسته و بدون آگاهی نباید به انجام کاری ترغیب کرد. «عَلیٰ بَصِیرَةٍ» 6 پیروان پیامبر باید هر کدام مبلغی باشند که با بصیرت و آگاهی مردم را به سوی خدا دعوت کنند. «أَدْعُوا إِلَی اللّٰهِ ... أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِی» 7 محور تبلیغ،تنزیه خداوند از هر گونه شرک و شریک است. «سُبْحٰانَ اللّٰهِ» 8 مبلّغان دینی باید افرادی خالص و مخلص باشند. «مٰا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ» 9 توحید و نفی شرک،اساس دین اسلام میباشد. «أَدْعُوا إِلَی اللّٰهِ، مٰا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ»
وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ إِلاّٰ رِجٰالاً نُوحِی إِلَیْهِمْ مِنْ أَهْلِ اَلْقُریٰ أَ فَلَمْ یَسِیرُوا فِی اَلْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَدٰارُ اَلْآخِرَةِ خَیْرٌ لِلَّذِینَ اِتَّقَوْا أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ (109)
و پیش از تو(پیامبری)نفرستادیم،جز مردانی از اهل آبادیها را که به آنان نیز وحی میکردیم.(با وجود این)آیا در زمین سیر نکردهاند تا عاقبت کسانی را که پیش از آنان بودهاند بنگرند؟ و قطعاً سرای آخرت برای کسانی که تقوا پیشه کردهاند بهتر است.آیا نمیاندیشید؟
بارها مخالفان انبیا بهانه میگرفتند که چرا پیامبران انسانهایی همانند ما هستند؟ گویا مردم زمان پیامبر اسلام صلی اللّٰه علیه و آله نیز این چنین فکر و سؤالی را داشتند که این آیه،هم پاسخ
میگوید و هم هشدار میدهد.
1 همه انبیا مرد بودهاند. «وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ إِلاّٰ رِجٰالاً» زیرا امکان تبلیغ،هجرت و تلاش،برای مرد بیشتر است.
2 علوم انبیا از طریق وحی و به اصطلاح«لدّنی»بوده است. «نُوحِی إِلَیْهِمْ» 3 پیامبران از جنس مردم بوده و در میان آنان زندگی میکردند.(نه فرشته بودند، نه افراد گوشهگیر و نه اهل رفاه.) «مِنْ أَهْلِ الْقُریٰ» 4 سیر و سفر باید هدفدار باشد. «أَ فَلَمْ یَسِیرُوا ... فَیَنْظُرُوا» 5 مشاهده مستقیم از کارآمدترین شیوههای دریافت حقیقت است. «أَ فَلَمْ یَسِیرُوا ... فَیَنْظُرُوا» 6 سیر و سیاحت در زمین و آگاهی از تاریخ و درس عبرت گرفتن،برای هدایت و تربیت بسیار کارگشاست. «فَیَنْظُرُوا» 7 حفظ آثار باستانی برای عبرت و بازدید آیندگان لازم است. «فَیَنْظُرُوا» 8 فرستادن انبیا،نزول وحی و هلاکت مخالفان لجوج آنها،همه از سنّتهای الهی در تاریخ است. «کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ» 9 کفار از مخالفت با پیامبران چیزی بدست نمیآورند،در دنیا گرفتار قهر و عذابند.ولی اهل تقوی به آخرت که بهتر از دنیاست میرسند. «وَ لَدٰارُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ» 10 به کار انداختن عقل و فکر بشر از اهداف رسالت انبیا و قرآن است. «أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ» 11 خرد و اندیشه،انسان را به سوی مکتب انبیا پیش میبرد. «أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ»
حَتّٰی إِذَا اِسْتَیْأَسَ اَلرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ کُذِبُوا جٰاءَهُمْ نَصْرُنٰا فَنُجِّیَ مَنْ نَشٰاءُ وَ لاٰ یُرَدُّ بَأْسُنٰا عَنِ اَلْقَوْمِ اَلْمُجْرِمِینَ (110)
(دعوت پیامبران و مخالفت دشمنان هم چنان ادامه داشت)تا هنگامی که پیامبران(از هدایت مردم)به آستانه نومیدی رسیدند و کفار گمان کردند (وعدهی عذاب)به دروغ به آنان داده شده است،آن گاه یاری ما به آنان رسید،پس کسانی را که میخواستیم نجات یافتند و(لی)عذاب ما ازگروه مجرمان باز گردانده نمیشود.
در طول تاریخ،پیامبران در دعوت خود مستمر و مصرّ بودند،تا آنکه از هدایت مردم مأیوس میشدند،چنان که مخالفانِ لجوج نیز دست از مقاومت برنمیداشتند.نمونههایی از آن را در قرآن میخوانیم:
الف:نمونه یأس انبیا:
بعد از آنکه نوح سالیان متمادی مردم را دعوت کرد،جز گروه اندکی کسی ایمان نیاورد، خداوند به او فرمود: «لَنْ یُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِکَ إِلاّٰ مَنْ قَدْ آمَنَ» (1)جز کسانی که ایمان آوردهاند،کس دیگری از قوم تو ایمان نخواهد آورد.نوح در نفرین خود که نشان از یأس او نیز دارد، میگوید: «وَ لاٰ یَلِدُوا إِلاّٰ فٰاجِراً کَفّٰاراً» (2)یعنی از اینان جز کافر فاجر نیز متولد نخواهد شد.
در داستان زندگی و دعوت هود،صالح،شعیب،موسی،و عیسی علیهم السلام نیز این یأس از ایمان آوردن کفار به چشم میخورد.
ب:نمونه سوء ظن مردم به انبیا:
کفّار تهدید انبیا را توخالی و دروغ میپنداشتند.در سوره هود آیه 27 میخوانیم «بَلْ نَظُنُّکُمْ کٰاذِبِینَ» (3)گمان میکنیم شما دروغگویید.یا اینکه فرعون به موسی علیه السلام گفت:
«إِنِّی لَأَظُنُّکَ یٰا مُوسیٰ مَسْحُوراً» (1)به راستی که گمان میکنم که تو افسون زدهای.
ج:نمونه نصرت خداوند:
قرآن نصرت الهی را حقّی میداند که خداوند بر خود لازم کرده است «وَ کٰانَ حَقًّا عَلَیْنٰا نَصْرُ الْمُؤْمِنِینَ» (2)یعنی یاری مؤمنان بر ما لازم است.یا در جای دیگر میفرماید: «نَجَّیْنٰا هُوداً وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ» (3)ما هود و مؤمنین را نجات دادیم.
امّا درباره قهر خداوند که از مجرمان برنمیگردد،در سورهی رعد آیه 11 میفرماید: «إِذٰا أَرٰادَ اللّٰهُ بِقَوْمٍ سُوْءاً فَلاٰ مَرَدَّ لَهُ» هر گاه خداوند بر قومی قهر بگیرد،برگشت ندارد.
1 قساوت و لجاجت در انسان،تا آنجا اوج میگیرد که انبیای بردبار را نیز مأیوس میکند. «إِذَا اسْتَیْأَسَ الرُّسُلُ» 2 خوشبینی و حسن نیّت و حوصله اندازه دارد. «حَتّٰی» 3 نیروی خود را صرف زمینههای غیر قابل نفوذ نکنید.باید از برخی مردم صرف نظر کرد. «اسْتَیْأَسَ الرُّسُلُ» 4 مهلت دادن به مجرمان و تاخیر عذاب آنان،از سنتهای الهی است. «حَتّٰی إِذَا اسْتَیْأَسَ» یعنی به قدری ما به مجرمان مهلت دادیم که انبیا مأیوس شدند.
5 تاخیر عذاب الهی سبب جرأت و تکذیب مجرمین میگردد. «حَتّٰی إِذَا ... وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ کُذِبُوا» 6 ناامیدی انبیا از هدایت مردم،شرط نزول قهر خداست. «إِذَا اسْتَیْأَسَ ... لاٰ یُرَدُّ بَأْسُنٰا» ...
7 امدادهای الهی نسبت به پیامبران هم زمان خاصی دارد. «إِذَا اسْتَیْأَسَ ... جٰاءَهُمْ» 8 قهر الهی شامل انبیا و مومنان واقعی نمیشود. «فَنُجِّیَ» 9 هم قهر و عذاب و هم لطف و امداد به دست خداست. «نَصْرُنٰا ... بَأْسُنٰا»
10 سرنوشت قهر یا نجات انسان بدست خود اوست. «مَنْ نَشٰاءُ، اَلْمُجْرِمِینَ» 11 اراده و خواست خدا قانونمند است. «مَنْ نَشٰاءُ وَ لاٰ یُرَدُّ بَأْسُنٰا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِینَ» 12 راه خدا بنبست ندارد. «إِذَا اسْتَیْأَسَ الرُّسُلُ ... جٰاءَهُمْ نَصْرُنٰا» (هر کجا مردم کار را به بنبست کشاندند قدرت خدا جلوه میکند.) 13 هیچ قدرتی مانع قهر خدا نمیشود. «لاٰ یُرَدُّ بَأْسُنٰا» 14 سنت خداوند در حمایت انبیا و هلاکت مجرمان است. «جٰاءَهُمْ نَصْرُنٰا، لاٰ یُرَدُّ بَأْسُنٰا»
لَقَدْ کٰانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِی اَلْأَلْبٰابِ مٰا کٰانَ حَدِیثاً یُفْتَریٰ وَ لٰکِنْ تَصْدِیقَ اَلَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ وَ تَفْصِیلَ کُلِّ شَیْءٍ وَ هُدیً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (111)
به راستی در سرگذشت آنان،برای خردمندان عبرتی است.(این)سخنی نیست که به دروغ ساخته شده باشد،بلکه تصدیق کنندهی آن(کتاب آسمانی)است که پیش از آن آمده و روشنگر هر چیز و(مایه)هدایت و رحمت برای گروهی است که ایمان میآورند.
« عِبْرَةٌ »و«تعبیر»به معنی عبور است،عبور از صحنهای به صحنهای دیگر.«تعبیر خواب»عبور از رؤیا به واقعیات.و« عِبْرَةٌ »یعنی عبور از دیدنیها و شنیدنیها به نادیدنیها و ناشنیدنیها.
« قَصَصِهِمْ »شاید اشاره به داستان تمام انبیا باشد و شاید مراد،داستان یوسف،یعقوب، برادران،عزیز مصر و حوادث تلخ و شیرینی باشد که در این سوره آمده بود.
1 شرط امتیاز در داستانها،پندآموزی آنهاست.در ابتدای سوره فرمود: «نَحْنُ
نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ» و در آخر فرمود: «لَقَدْ کٰانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ» 2 چنان که حضرت یوسف علیه السلام علی رغم همه کیدها و مشکلات و موانع به عزّت و قدرت رسید،پیامبر اسلام صلی اللّٰه علیه و آله نیز علی رغم همهی مکرها و...به عزّت و قدرت خواهد رسید. «لَقَدْ کٰانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ» 3 تنها خردمندان از داستانها،پند و عبرت میگیرند. «عِبْرَةٌ لِأُولِی الْأَلْبٰابِ» 4 عبرتآموزی از قصص قرآن،مخصوص یک زمان نیست. «لِأُولِی الْأَلْبٰابِ» 5 داستانهای قرآن،بیان واقعیّتهای عینی و عبرت آموز است.(یافتنی است، نه بافتنی.) «مٰا کٰانَ حَدِیثاً یُفْتَریٰ» 6 گفتار راست و واقعی،تأثیر عمیق دارد. «عِبْرَةٌ ... مٰا کٰانَ حَدِیثاً یُفْتَریٰ» 7 قرآن با کتب آسمانی دیگر همسو است. «تَصْدِیقَ الَّذِی» ...
8 قرآن،تمام نیازهای انسان را مطرح میکند. «تَفْصِیلَ کُلِّ شَیْءٍ» 9 قرآن،هدایت محض است و آمیخته با هیچ ضلالتی نیست. «هُدیً» 10 تنها اهل ایمان از هدایت و رحمت قرآن بهره میبرند. «هُدیً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ» 11 نکته سنجی و درس گرفتن عقل لازم دارد؛ «عِبْرَةٌ لِأُولِی الْأَلْبٰابِ» ولی دریافت نور و رحمت الهی،ایمان نیز لازم دارد. «لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ» 12 داستان یوسف برای جویندگان حقیقت،آیت «آیٰاتٌ لِلسّٰائِلِینَ» برای خردمندان،عبرت «عِبْرَةٌ لِأُولِی الْأَلْبٰابِ» و برای اهل ایمان،مایهی هدایت و رحمت است. «هُدیً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ»
این سوره در مکّه نازل شده و چهل و سه آیه دارد.با توجّه به طرح موضوع تسبیح رعد آسمان در آیه 13 این سوره،رعد نامیده شده است.
مطالبی پیرامون عظمت قرآن،توحید،آفرینش آسمانها و زمین،تسخیر ماه و خورشید،آفرینش میوهها و گیاهان،معاد و عدل الهی،مسئولیّت مردم،وفای به عهد و صله رحم،صبر و ترک انتقامجویی،کسب آرامش واقعی در پرتو ایمانِ به خدا و سرنوشت شوم مخالفان انبیا علیهم السلام در این سوره آمده است.
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خداوند بخشنده مهربان
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>المر تِلْکَ آیٰاتُ اَلْکِتٰابِ وَ اَلَّذِی أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ اَلْحَقُّ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ یُؤْمِنُونَ (1)
13\1
الف لام میم را.آن آیات کتاب(آسمانی)است و آنچه از جانب پروردگارت به سوی تو فرو آمده،حقّ است ولی بیشتر مردم ایمان نمیآورند.
1 قرآن،کتابی بسیار با عظمت است. «تِلْکَ» 2 نزول کتب آسمانی،برای تربیت مردم است. «أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ» 3 در قرآن،باطل راه ندارد. «أُنْزِلَ إِلَیْکَ ... اَلْحَقُّ» 4 محور،حقانیّت است نه اکثریّت.بی توجّهی و ایمان نیاوردن اکثریّت مردم، دلیل بر باطل بودن راه نیست. «الْحَقُّ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یُؤْمِنُونَ» 5 اکثریّت مردم حقگرا نیستند. «أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یُؤْمِنُونَ» 6 رهبر باید بداند که بسیاری از مردم به او ایمان نمیآورند،پس با آمادگی بیشتری با این مسأله روبرو میشود.(مفهوم کلّ آیه)
اَللّٰهُ اَلَّذِی رَفَعَ اَلسَّمٰاوٰاتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهٰا ثُمَّ اِسْتَویٰ عَلَی اَلْعَرْشِ وَ سَخَّرَ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ کُلٌّ یَجْرِی لِأَجَلٍ مُسَمًّی یُدَبِّرُ اَلْأَمْرَ یُفَصِّلُ اَلْآیٰاتِ لَعَلَّکُمْ بِلِقٰاءِ رَبِّکُمْ تُوقِنُونَ (2)
خداست آنکه آسمانها را بدون ستونهایی که آن را ببینید برافراشت، سپس بر عرش(مقام فرمانروایی)برآمد و خورشید و ماه را که هر کدام تا زمان معینی حرکت دارند،تسخیر نمود.او کار(هستی)را تدبیر میکند، آیات خود را به روشنی بیان میکند تا شاید به لقای پروردگارتان یقین حاصل کنید.
آیاتی در قرآن بر نگهداری آسمانها(و زمین)توسط خدا دلالت میکند،از جمله:
الف:آیه فوق، «اللّٰهُ الَّذِی رَفَعَ السَّمٰاوٰاتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهٰا» ب: «إِنَّ اللّٰهَ یُمْسِکُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولاٰ وَ لَئِنْ زٰالَتٰا إِنْ أَمْسَکَهُمٰا مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ» (1)همانا خداوند آسمانها و زمین را از سقوط حفظ میکند و اگر روی به سقوط نهند،هیچکس جز او نمیتواند آنها را نگهدارد.
ج: «وَ یُمْسِکُ السَّمٰاءَ أَنْ تَقَعَ عَلَی الْأَرْضِ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ» (2)و خداوند از سقوط آسمان بر زمین جلوگیری میکند.
علامه طباطبایی(ره)در تفسیر المیزان میگوید:مراد از«تفصیل»جدا کردن کرات آسمانی و زمین از یکدیگر است،و مشاهدهی این تفکیک،ما را بر قدرت تفکیک مردم در قیامت آگاه میسازد.
« عَمَدٍ »جمع عمود به معنای ستون و پایه است.
از حضرت علی علیه السلام سؤال شد که خداوند چگونه به حساب همه خلائق میرسد؟ حضرت فرمودند:همان گونه که به همه خلایق رزق میدهد. (3)
1 آسمانها بر پایههایی استوارند. «بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهٰا» ندیدن دلیل بر نبودن نیست.امام رضا علیه السلام فرمودند:«فثم عمد و لکن لا ترونها» (1)پایههایی هست ولی شما آنها را نمیبینید.
2 خورشید نیز در حال حرکت است. «کُلٌّ یَجْرِی» 3 کرات آسمانی در مقدار حرکت خود،زمانبندی شدهاند. «لِأَجَلٍ مُسَمًّی» 4 هستی تحت تدبیر الهی است. «یُدَبِّرُ» 5 دست خداوند در تفصیل آیات باز است.(چه تفصیل آیات تشریعی و چه تفصیل آیات تکوینی) «یُفَصِّلُ الْآیٰاتِ» 6 نظام هستی،هدفدار است. «یَجْرِی لِأَجَلٍ لَعَلَّکُمْ بِلِقٰاءِ رَبِّکُمْ تُوقِنُونَ» آفرینش جهان بدون معاد،کاری لغو و بیهوده است.
7 دلیل بر معاد،همان دلیل توحید است.خدایی که میآفریند و تدبیر و...میکند، قیامت را هم برپا خواهد کرد. «رَفَعَ، اِسْتَویٰ، یُدَبِّرُ، ... بِلِقٰاءِ رَبِّکُمْ تُوقِنُونَ»
وَ هُوَ اَلَّذِی مَدَّ اَلْأَرْضَ وَ جَعَلَ فِیهٰا رَوٰاسِیَ وَ أَنْهٰاراً وَ مِنْ کُلِّ اَلثَّمَرٰاتِ جَعَلَ فِیهٰا زَوْجَیْنِ اِثْنَیْنِ یُغْشِی اَللَّیْلَ اَلنَّهٰارَ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ (3)
و اوست خدایی که زمین را گسترانید و در آن کوهها و نهرها قرار داد و از هر میوهای،دو جفت در آن قرار داد.او روز را با شب میپوشاند.قطعاً در این(امور)برای کسانی که فکر میکنند نشانههایی است.
آیه قبل دربارهی آسمانها بود و این آیه در مورد زمین و نعمتهای زمینی است.
1) 1) .بحار،ج 60،ص 79.
« رَوٰاسِیَ »جمع«راسیه»به معنای ثبوت است و از اینرو به کوههای ثابت و استوار رواسی میگویند.کلمه«زوج»و«زوجان»هر دو به معنای نر و ماده است.
گرچه«لینه»دانشمند گیاهشناس،در قرن 18 موفق به کشف قانون زوجیّت گیاهان شد،امّا اسلام در هزار و چند صد سال قبل به این نکته اشاره کرده است.البتّه مردم مسئلهی نر و ماده را در بعضی گیاهان مثل خرما،فهمیده بودند ولی عمومیّت زوجیّت از طریق قرآن اعلام شد.
نر و ماده در گیاهان،گاهی در یک درخت یا شکوفه و گاهی در دو درخت یا دو شکوفه است. (1)
جمله« مَدَّ الْأَرْضَ »شاید به بیرون کشیده شدن زمین از زیر آب اشاره دارد که در روایات به نام«دَحْو الارض»آمده است.این احتمال با نظریه زمینشناسان امروزی که میگویند:
زمین ابتدا در زیر آب قرار داشته،مطابقت دارد.و اللّٰه العالم نظام آفرینش بر اساس زوجیّت است:
الف:زوجیّت در نباتات؛ «وَ أَنْبَتَتْ مِنْ کُلِّ زَوْجٍ بَهِیجٍ» (2)ب:زوجیّت در حیوانات؛ «وَ مِنَ الْأَنْعٰامِ أَزْوٰاجاً» (3)ج:زوجیّت در انسان؛ «خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوٰاجاً» (4)د:زوجیّت در همه چیز؛ «وَ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ خَلَقْنٰا زَوْجَیْنِ» (5)
1 گستردگی زمین،حکیمانه و با تدبیر انجام گرفته است. «مَدَّ الْأَرْضَ» (گستردگی زمین و وجود کوهها در آن،باعث حفظ تعادل زمین و عامل بهرهمندی انسانهاست،زیرا که اگر تمام زمین مسطح یا کوهستانی بود، امکان زندگانی وجود نداشت.) 2 کوهها،منبع ذخیره آب و نهرها وسیلهی توزیع آب و هر دو زمینهساز زندگی
انسانها هستند. «رَوٰاسِیَ وَ أَنْهٰاراً» 3 توالی و تبادل شب و روز،عامل زندگی است. «یُغْشِی اللَّیْلَ النَّهٰارَ» (و گر نه یا همه چیز در اثر حرارت میسوخت و یا بواسطهی عدم نور و حرارت پژمرده میشد و یخ میزد.) 4 جهان طبیعت،کلاس درس است نه خانه غفلت. «لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ»
وَ فِی اَلْأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجٰاوِرٰاتٌ وَ جَنّٰاتٌ مِنْ أَعْنٰابٍ وَ زَرْعٌ وَ نَخِیلٌ صِنْوٰانٌ وَ غَیْرُ صِنْوٰانٍ یُسْقیٰ بِمٰاءٍ وٰاحِدٍ وَ نُفَضِّلُ بَعْضَهٰا عَلیٰ بَعْضٍ فِی اَلْأُکُلِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ (4)
و در زمین قطعاتی است مجاور هم و باغهایی از انواع انگور و کشتزار و درختان خرما(محصولاتی مختلف)همانند و غیر همانند که همه با یک آب آبیاری میشوند و بعضی میوهها را در خوردن بر بعضی برتری دادیم.
همانا در این(تنوّع میوهها و مزهها با آنکه از یک آب و خاک تغذیه میشوند)برای کسانی که تعقّل دارند حتماً نشانههایی است.
کلمه« صِنْوٰانٌ »بر خلاف ظاهرش که قالب تثنیه دارد،جمع«صنو»به معنای شاخهای است که از اصل درخت خارج میشود،و در اینجا به معنای مشابه و مانند است.
1 زمین،قطعاتی مجاور یکدیگر است که هر قطعهای استعداد خاص خود را داراست. «قِطَعٌ مُتَجٰاوِرٰاتٌ» 2 تنوّع میوهها با رنگ،مزه،بو و شکلهای مختلف،همه از نشانههای قدرت الهی است. «لَآیٰاتٍ» 3 تنوّع میوهها با اراده و خواست خداوند است و گر نه یک آب،یک نوع مزه
بیشتر ندارد. «یُسْقیٰ بِمٰاءٍ وٰاحِدٍ» 4 همجواری،دلیل یکسانی نیست.ملاک برتری،بهرهدهی بیشتر است.
«مُتَجٰاوِرٰاتٌ
نُفَضِّلُ
فِی الْأُکُلِ»
5 اندیشمندان از خوردنیها،روح ایمان خود را نیز تقویت و اشباع میکنند،در حالی که دیگران،تنها به پرکردن شکم خود اکتفاء مینمایند. «لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ»
وَ إِنْ تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْ أَ إِذٰا کُنّٰا تُرٰاباً أَ إِنّٰا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ وَ أُولٰئِکَ اَلْأَغْلاٰلُ فِی أَعْنٰاقِهِمْ وَ أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ (5)
اگر تعجّب میکنی پس عجیب گفتار آنهاست(که میگویند:)آیا آن گاه که خاک شدیم،آیا به آفرینش تازهای در میآییم؟ آنانند کسانی که به پروردگارشان کفر ورزیدند و همانانند که غُلها در گردنشان باشد و همانانند همدم آتش که در آن جاودانهاند.
این آیه خطاب به پیامبر میفرماید:از انکار نبوّت توسط مردم تعجّب مکن،زیرا آنها از قدرت من،در زنده کردن مردگان نیز در تعجّباند و آن را باور ندارند.
منکرین معاد دلیلی بر محال بودن معاد،ارائه ندادهاند و تنها وقوع آن را بعید میشمرند.در مقابل،قرآن علاوه بر ذکر عدالت و حکمت خداوند که مستلزم وجود قیامت است،بارها در مقام جواب از این استبعاد منکرین برآمده است؛ یک جا میفرماید:اگر شما در وقوع قیامت شک دارید،از آفرینش ابتدایی خود یاد کنید که ما چگونه شما را از خاک و نطفه آفریدیم. «یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنّٰا
خَلَقْنٰاکُمْ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ» (1)و در جای دیگر میفرماید:ای پیامبر صلی اللّٰه علیه و آله به مردم بگو:همان کسی که بار اول شما را آفرید، بار دیگر در قیامت شما را خلق خواهد کرد و جای هیچگونه تعجّبی هم نیست. «قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنْشَأَهٰا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلِیمٌ» (2)
1 انکار معاد یعنی انکار قدرت،عدالت و حکمت خداوند و این کفر است.
«أُولٰئِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا»
2 منکر معاد چون تمام هدفش دنیاست،به غل و زنجیر مادیّت،هواپرستی، جهل و خرافات مبتلا میگردد و اینچنین کسی در آخرت نیز در غل و زنجیر عذاب الهی خواهد بود. «الْأَغْلاٰلُ» 3 غل و زنجیر در قیامت بر روی گردن منکرین نیست تا بتوانند آن را بردارند، بلکه چنان به درون گردنشان فرو رفته که قابل برداشتن نیست. «فِی أَعْنٰاقِهِمْ» 4 منکر معاد چون توشهای برای رهایی خود از قهر الهی فراهم نکرده،همیشه در عذاب باقی است. «خٰالِدُونَ»
وَ یَسْتَعْجِلُونَکَ بِالسَّیِّئَةِ قَبْلَ اَلْحَسَنَةِ وَ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمُ اَلْمَثُلاٰتُ وَ إِنَّ رَبَّکَ لَذُو مَغْفِرَةٍ لِلنّٰاسِ عَلیٰ ظُلْمِهِمْ وَ إِنَّ رَبَّکَ لَشَدِیدُ اَلْعِقٰابِ (6)
و پیش از رحمت و نیکی،به شتاب از تو عذاب و بدی میخواهند در حالی که پیش از آنان عذابها بوده است.و همانا پروردگارت نسبت به مردم با همه ستمشان دارای آمرزش است و به یقین پروردگارت سخت کیفر است.
« اَلْمَثُلاٰتُ »جمع«مثله»عذاب و عقوبتی است که به انسان روی میآورد.
گاهی عناد و لجاجت به جایی میرسد که انسان حاضر است آرزوی هلاکت کند،ولی حقّ را نپذیرد.در قرآن مجید به نمونههایی از این نوع روحیّهها اشاره شده است،از جمله:
کافران میگفتند: «وَ إِذْ قٰالُوا اللّٰهُمَّ إِنْ کٰانَ هٰذٰا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِکَ فَأَمْطِرْ عَلَیْنٰا حِجٰارَةً مِنَ السَّمٰاءِ أَوِ ائْتِنٰا بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ» (1)خدایا! اگر این قرآن،حقّ و از جانب توست،پس یا از آسمان بر ما سنگ ببار و یا ما را به عذابی دردناک مبتلا نما(که ما آن را نمیپذیریم).
در جای دیگر آمده:اگر ما این قرآن را بر غیر عرب(عجم)نازل میکردیم و پیامبر آن را بر مردم قرائت میفرمود: «وَ لَوْ نَزَّلْنٰاهُ عَلیٰ بَعْضِ الْأَعْجَمِینَ فَقَرَأَهُ عَلَیْهِمْ مٰا کٰانُوا بِهِ مُؤْمِنِینَ» (2)ایمان نمیآوردند و آن را نمیپذیرفتند.
یا اینکه اهل کتاب به کفّار و بتپرستان میگفتند: «أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ أُوتُوا نَصِیباً مِنَ الْکِتٰابِ یُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطّٰاغُوتِ وَ یَقُولُونَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا هٰؤُلاٰءِ أَهْدیٰ مِنَ الَّذِینَ آمَنُوا سَبِیلاً» (3)راه شما از راه اسلام بهتر است.در صورتی که اهل کتاب از مشرکین به اسلام نزدیکترند ولی لجاجت،آنها را از ابراز حقّ دور میداشت.
تعجیل عدّهای از مردم به نزول قهر الهی،میتواند به واسطه این دلایل باشد:
الف:غفلت و فراموشی تاریخ گذشتگان و باور نکردن و بعید دانستن قهر الهی.
ب:حسادت به داشتههای دیگران.چنان که در تاریخ آمده است چون امیر مؤمنان،حضرت علی علیه السلام به امامت رسید،شخصی که تحمل این موضوع را نداشت،آرزوی مرگ کرد،که در شأن نزول سوره معارج بدان اشاره شده است.
ج:احساس بریدگی و یأس و به بنبست کامل رسیدن.
د:استهزا و عدم قبول و پذیرش،حتّی به قیمت جاندادن.
قرآن میفرماید:اگر خداوند به جهت گناه و عملکرد بد مردم آنها را فوراً عذاب کند،هیچ کس روی زمین باقی نمیماند امّا او از راه لطف،صبر میکند تا شاید مردم توبه کنند.
«وَ لَوْ یُؤٰاخِذُ اللّٰهُ النّٰاسَ بِظُلْمِهِمْ مٰا تَرَکَ عَلَیْهٰا مِنْ دَابَّةٍ وَ لٰکِنْ یُؤَخِّرُهُمْ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی» ... (1)و آیه «وَ لَوْ یُؤٰاخِذُ اللّٰهُ النّٰاسَ بِمٰا کَسَبُوا مٰا تَرَکَ عَلیٰ ظَهْرِهٰا مِنْ دَابَّةٍ» ... (2)
1 انسان در اثر لجاجت،چنان سقوط میکند که حاضر است نابود شود ولی حقّ را نپذیرد. «وَ یَسْتَعْجِلُونَکَ بِالسَّیِّئَةِ» 2 تاریخ پیشینیان،بهترین الگو و نمونه است. «قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمُ الْمَثُلاٰتُ» 3 قهر الهی را شوخی نپندارید و به نمونههای گذشته توجّه کنید. «مِنْ قَبْلِهِمُ الْمَثُلاٰتُ» 4 سنّت خداوند مهلتدادن است و کاری به عجله مردم ندارد. «لَذُو مَغْفِرَةٍ» 5 راه توبه و بازگشت،برای افراد لجوج نیز باز است. «لَذُو مَغْفِرَةٍ ... عَلیٰ ظُلْمِهِمْ» 6 خداوند،انسانها را با همهی بدیهایی که از آنها سر میزند باز دوست دارد.
«لَذُو مَغْفِرَةٍ لِلنّٰاسِ عَلیٰ ظُلْمِهِمْ»
7 لطف خداوند بر قهر او مقدم است.«مغفرة عقاب» 8 خوف و رجا و بیم و امید،در کنار هم عامل رشد است. «لَذُو مَغْفِرَةٍ لَشَدِیدُ الْعِقٰابِ» 9 قهر و لطف الهی از مقام ربوبیّت اوست. «رَبَّکَ لَذُو مَغْفِرَةٍ، رَبَّکَ لَشَدِیدُ الْعِقٰابِ»
وَ یَقُولُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَبِّهِ إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ (7)
و کسانی که کفر ورزیدند میگویند:چرا از طرف پروردگارش نشانهای (آشکار و به دلخواه ما)بر او نازل نشده است؟(ای پیامبر)تو فقط بیمدهندهای و برای هر قومی راهنمایی است.
از ابن عباس نقل شده که پیامبر اکرم صلی اللّٰه علیه و آله دست مبارکشان را بر روی سینه گذاشتند و فرمودند:«انا المنذر»و آن گاه به علی بن ابی طالب علیهما السلام اشاره کردند و فرمودند:«انت الهادی، بک یهتدی المهتدون بعدی» (1)
1 کافران،توقّعات نابجا از خدا و پیامبرش دارند.(آنها خواستار نشانهها و معجزههایی بر اساس هوا و هوس خود هستند.) «لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ» 2 انسانِ بهانهجو،لایق خطاب الهی نیست. «إِنَّمٰا أَنْتَ» خداوند گفتار کفّار را بیجواب گذارده و پیامبر را مخاطب قرار داده است.
3 تربیت،هم به تهدید نیاز دارد و هم به ارشاد. «إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ» 4 برای جامعهی جاهل غافل،هشدار بیش از بشارت ضرورت دارد. «إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرٌ» (2)5 کار اصلی پیامبران،ارشاد و انذار است؛ «إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرٌ» نه برآوردن خواستههای بیربط مردم و عرضه معجزه در هر لحظه و برای هر کس. «لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ» 6 با آنکه دیگر پیامبری مبعوث نمیشود امّا خداوند حجت خود را بر همهی مردم تمام میکند و هرگز زمین از حجت خالی نمیماند. «وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ» 7 انبیا تنها به مشرق زمین اختصاص نداشتهاند. «وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ» 8 در عصر حاضر نیز ما باید امام یا هادی زنده داشته باشیم. «وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ» (3)
اَللّٰهُ یَعْلَمُ مٰا تَحْمِلُ کُلُّ أُنْثیٰ وَ مٰا تَغِیضُ اَلْأَرْحٰامُ وَ مٰا تَزْدٰادُ وَ کُلُّ شَیْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدٰارٍ (8)
خداوند میداند آنچه را که هر مادهای(در شکم)حمل میکند و آنچه را که رحمها جذب میکنند(مثل نطفه)و آنچه را که(در مراحل بعد از جذب) میافزایند و هر چیز نزد او به مقدار و اندازهای است.
در این آیه،ابتدا از علم خداوند نسبت به حمل هر مادهای،(چه دارای رَحم باشد مثل انسان و حیوان و چه دارای رَحم نباشد مثل نبات و جماد)سخن به میان آمده و سپس به موجودات دارای رحم اشاره شده است.
«غیض»به معنای فرو بردن(نطفه)است.یعنی خداوند،به آن آبی که رحم به خود جذب میکند و در آن تغییراتی میدهد و رو به رشد و زیادی میبرد،آگاه است.
1 خداوند حالات باروری تمام موجودات را میداند. «یَعْلَمُ مٰا تَحْمِلُ کُلُّ أُنْثیٰ» 2 علم خداوند،به جزئیات هم تعلق میگیرد.(او از نژاد،صفات،استعدادها، شکل و جنس جنین آگاهست.) «یَعْلَمُ ... مٰا تَغِیضُ ... وَ مٰا تَزْدٰادُ» 3 در تکامل یا نقص نوزاد،رَحم نقش مهمی دارد. «مٰا تَغِیضُ الْأَرْحٰامُ وَ مٰا تَزْدٰادُ» 4 نظام آفرینش موجودات بر اساس مقدار و میزان دقیق است. «بِمِقْدٰارٍ» (یعنی اگر مدّت حمل کم یا زیاد شود،اگر حمل سقط شود یا چند قلو گردد، اگر حمل،ناقص الخلقه یا دارای عضو زیادی شود،این کم و زیادی« تَغِیضُ و تَزْدٰادُ »بر اساس یک فرمول حساب شده است.)
عٰالِمُ اَلْغَیْبِ وَ اَلشَّهٰادَةِ اَلْکَبِیرُ اَلْمُتَعٰالِ (9)
او به نهان و آشکار آگاه،بزرگ و بلند مرتبه است.
آشکار و نهان،برای انسانِ محدودی که حواس پنجگانه او حتّی از بسیاری از حیوانات محدودتر است،مطرح است.امّا برای خدایِ خالق غیب و شهود،چنین چیزی معنا ندارد.
امام صادق علیه السلام در مورد «عٰالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهٰادَةِ» فرمودند:«الغیب ما لم یکن و الشهادة ما قد کان»،غیب یعنی چیزی که نبوده و شهادت یعنی چیزی که بوده است. (1)
1 خداوند نسبت به هر کمالی،بزرگ«کبیر»و نسبت به هر نقص و عیبی،پاک و منزّه است.«متعال»
سَوٰاءٌ مِنْکُمْ مَنْ أَسَرَّ اَلْقَوْلَ وَ مَنْ جَهَرَ بِهِ وَ مَنْ هُوَ مُسْتَخْفٍ بِاللَّیْلِ وَ سٰارِبٌ بِالنَّهٰارِ (10)
(برای او)یکسان است که از شما کسی سخن را سرّی گوید و کسی که آن را آشکارا گوید و کسی که خود را به شب مخفی کند و کسی که در روز آشکارا حرکت کند.
این آیه که ظاهراً توضیح و تکمیل آیه سابق است،یکی از بسیار آیاتی است که در رابطه با علم خداوند،به اعمال کوچک و بزرگ و ظاهر و پنهان و حتّی افکار و نیّات انسانها،در قرآن مجید آمده است،و اگر انسانها به چنین علمی از طرف پروردگار ایمان داشته باشند، میتواند بهترین عامل حیا و تقوی و بزرگترین وسیله تربیت آنها باشد.زیرا سبب تشویق نیکوکاران و تهدید بد کاران میگردد.جالب آنکه خداوند در این آیه،علم خود را به حرفهای سرّی و کارهای مخفی و شبانه،قبل از کلامهای علنی و کارهای آشکار روزانه ذکر کرده است.
1) 1) .تفسیر برهان.
کلمه« سٰارِبٌ »از«سرب»در اصل به معنای آب جاری است،ولی به کسی که در روز به سراغ کاری میرود نیز گفته میشود.
1 علم خداوند نسبت به همه چیز یکسان است.(نه مثل علم و آگاهی ما که نسبت به بعضی چیزها بیشتر و نسبت به بعض دیگر کمتر و یا در حد هیچ است.) «سَوٰاءٌ مِنْکُمْ» ...
لَهُ مُعَقِّبٰاتٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ یَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یُغَیِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰی یُغَیِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ وَ إِذٰا أَرٰادَ اَللّٰهُ بِقَوْمٍ سُوْءاً فَلاٰ مَرَدَّ لَهُ وَ مٰا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وٰالٍ (11)
برای انسان فرشتگانی است که پی در پی او را از پیشرو و از پشت سر از فرمان خداوند حفاظت میکنند.همانا خداوند حال قومی را تغییر نمیدهد تا آنکه آنان حال خود را تغییر دهند و هر گاه خداوند برای قومی آسیبی بخواهد پس هیچ برگشتی برای آن نیست و در برابر او هیچ دوست و کارساز و حمایت کنندهای برای آنان نیست.
« مُعَقِّبٰاتٌ »جمع«معقبة»است و حرف تاء آن برای تأنیث نیست،بلکه برای مبالغه است.
مثل علامة،لذا فاعل« یَحْفَظُونَهُ »مذکر آمده است.
البتّه مراد از« مُعَقِّبٰاتٌ »تعقیب انسان نیست تا با کلمه« بَیْنِ یَدَیْهِ »منافات داشته باشد،بلکه منظور،تعاقب و پی در پی آمدن ملائکه شب و روز است.
مراد از« أَمْرِ اللّٰهِ »در این آیه قهر و عذاب الهی نیست،زیرا معنا ندارد که فرشتگان انسان را در برابر کیفر الهی حفاظت کنند،بلکه مراد خطرات و حوادث طبیعی است.چون طبیعت مخلوق خداست و آنچه در آن بگذرد نیز به خواست و ارادهی او میباشد.
در آیات و روایات متعدّد از فرشتگانی یاد شده که مأمور حفظ جان انسان و ثبت کارهای او هستند و از آنان در برابر خطراتی که مورد ارادهی حتمی خداوند نیست محافظت مینمایند.
البتّه بنا بر مستفاد از روایات،همین که ارادهی قطعی خداوند رسید،فرشتگانِ محافظ، مأموریّت حفاظت را رها و انسان را به دست اجل حتمی الهی میسپارند.بنا بر این امر و فرمان خداوند دوگونه است،حتمی و غیر حتمی(قضا و قدر)و فرشتگان فقط انسان را از حوادث غیر حتمی حفظ میکنند،بدیهی است که این حفاظت باعث سلب اختیار از انسان نمیشود و سرنوشت انسانها و امّتها هم چنان در اختیار خود آنهاست.
حفاظت فرشتگان هم از جان انسانهاست و هم از اعمال و رفتار آنها «إِنَّ عَلَیْکُمْ لَحٰافِظِینَ یُرْسِلُ عَلَیْکُمْ حَفَظَةً» و هم از ایمان و فکر آنها در برابر انحرافات و وساوس شیطانی،زیرا «یَحْفَظُونَهُ» هم شامل روح میشود و هم شامل جسم.
امام سجاد علیه السلام با اشاره به این آیه فرمودند:
گناهانی که نعمتها را تغییر میدهند عبارتند از:ظلم به مردم،ناسپاسی خداوند و رها کردن کارهای خیری که انسان به آن عادت کرده است. (1)
این آیه در مورد جوامع بشری است،نه تک تک افراد انسانی.یعنی جامعهی صالح، مشمول برکات خداوند و جامعهی منحرف،گرفتار قهر الهی میشود.امّا این قاعده در مورد فرد صالح و انسان ناصالح صادق نیست،زیرا گاهی ممکن است شخصی صالح باشد،ولی بخاطر آزمایش الهی گرفتار مشکلات شود و یا اینکه فردی ناصالح باشد،ولی به جهت مهلت الهی،رها گردد.
1 خداوند انسان را رها نمیگذارد. «لَهُ مُعَقِّبٰاتٌ» 2 گروهی از فرشتگان الهی،محافظ انسانها هستند. «لَهُ مُعَقِّبٰاتٌ» 3 خداوند انسان را از حوادث غیر مترقّبه حفظ میکند، «لَهُ مُعَقِّبٰاتٌ یَحْفَظُونَهُ» نه از
1) 1) .تفسیر نور الثقلین.
حوادثی که با علم و عمد برای خود بوجود میآورند. «إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُغَیِّرُ مٰا بِقَوْمٍ» 4 خطرات و حوادث گوناگون،انسان را احاطه کرده است. «مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ» 5 خداوند نعمتی را که عطا فرماید پس نمیگیرد،مگر آنکه مردم،آن نعمت را ناسپاسی کنند. «إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُغَیِّرُ مٰا بِقَوْمٍ» 6 به سراغ شانس و بخت اقبال و فال و نجوم نروید،سرنوشت شما به دست خودتان است. «حَتّٰی یُغَیِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ» 7 حفاظت خداوند تا زمانی است که انسان،کفران نعمت نکند و گر نه از لطف الهی محروم و به حال خود رها خواهد شد. «إِذٰا أَرٰادَ اللّٰهُ بِقَوْمٍ سُوْءاً» 8 برخورداری از نعمتهای ظاهری و بیرونی،وابسته به کمالات نفسانی و حالات درونی است. «حَتّٰی یُغَیِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ» در جای دیگر میفرماید: «وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُریٰ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنٰا عَلَیْهِمْ بَرَکٰاتٍ مِنَ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ» ... (1)
9 ارادهی خداوند بالاتر از همهی ارادههاست. «إِذٰا أَرٰادَ اللّٰهُ بِقَوْمٍ سُوْءاً فَلاٰ مَرَدَّ لَهُ»
هُوَ اَلَّذِی یُرِیکُمُ اَلْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ یُنْشِئُ اَلسَّحٰابَ اَلثِّقٰالَ (12)
اوست کسی که برق(آسمان)را برای بیم و امید به شما نشان میدهد و ابرهای گران بار را پدید میآورد.
برق و صاعقهی آسمان از یک جهت مایه ترس و وحشت مردم است،به خاطر باریدن بیموقع،جریان سیل،خرابیها و آتش سوزیها و از جهت دیگر سبب شادی و نشاط و امید است،زیرا سبب ریزش باران،سیرابی درختان و زراعتها،طراوت و شادابی هوا و پاکی و نظافت است.
1) 1) .اعراف،96.
1 گرچه به ظاهر،عوامل طبیعی زمینه پیدایش رعد و برق و باران است،ولی مبدء و موجد همه عوامل خداوند است. «یُنْشِئُ السَّحٰابَ الثِّقٰالَ» 2 کشف قوانین فیزیکی و شیمیایی طبیعت،نباید از ایمان ما به خداوند بکاهد، زیرا طبیعت و قوانینش مخلوق خدا هستند. «یُرِیکُمُ الْبَرْقَ ... یُنْشِئُ السَّحٰابَ»
وَ یُسَبِّحُ اَلرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَ اَلْمَلاٰئِکَةُ مِنْ خِیفَتِهِ وَ یُرْسِلُ اَلصَّوٰاعِقَ فَیُصِیبُ بِهٰا مَنْ یَشٰاءُ وَ هُمْ یُجٰادِلُونَ فِی اَللّٰهِ وَ هُوَ شَدِیدُ اَلْمِحٰالِ (13)
رعد با ستایش او و فرشتگان از بیم او تسبیح میکنند و او صاعقهها را فرو میفرستد تا هر که را بخواهد مورد اصابت قرار دهد،در حالی که آنان درباره خداوند به جدال میپردازند و او سخت کیفر است.
در فرهنگ قرآن،کلّ هستی در حال تسبیح خداوند،آنهم تسبیحی بر اساس علم و شعور و انتخاب.جالب آنکه قرآن بگونهای این مطلب را طرح و بیان میکند که اذهان را به خود متوجّه سازد و ردّی بر ناباوریها باشد.از جمله:
1 آوردن الفاظی مثل«سبح»و« یُسَبِّحُ »که صراحت در این معنا دارد.
2 تکرار این مطلب در سورههای متعدّد.
3 آوردن مسئله تسبیح موجودات در ابتدای سوره و بلافاصله بعد از بسم اللّٰه.
4 آوردن کلماتی از قبیل:قنوت و خضوع همه هستی «کُلٌّ لَهُ قٰانِتُونَ» (1)،سجده ستارگان و گیاهان «وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یَسْجُدٰانِ» (2)،اطاعت آسمان و زمین «قٰالَتٰا أَتَیْنٰا طٰائِعِینَ» (3)،آگاهی موجودات در نماز و تسبیح «کُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاٰتَهُ وَ تَسْبِیحَهُ» (4)
5 خطاب انسان به اینکه شما تسبیح آنان را درک نمیکنید. «لاٰ تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ» (1)« اَلْمِحٰالِ »از«حیله»به معنای هر نوع چارهاندیشی پنهانی است و چون چارهاندیشی ملازم علم و قدرت است،لذا مفسران« شَدِیدُ الْمِحٰالِ »را«شدید القوة و العذاب»معنی کردهاند.
در برخی آیات قرآن،تسبیح و حمد الهی در کنار هم قرار گرفتهاند؛ «یُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ» ، «إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّٰ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ» (2)چنان که در ذکر رکوع و سجود نیز چنین میگوییم؛«سبحان ربی العظیم و بحمده»و«سبحان ربی الاعلی و بحمده» در روایات متعدّدی از اهل سنّت آمده است که پیامبر اکرم صلی اللّٰه علیه و آله به هنگام شنیدن صدای رعد سخن خود را قطع کرده و به دعا مشغول میشدند و دیگران را نیز به این کار ارشاد میفرمودند. (3)
برخی صاعقهها کیفر و عذاب الهی میباشند که بر اقوام گنهکار نازل میشوند مانند قوم ثمود... «فَأَخَذَتْهُمْ صٰاعِقَةُ الْعَذٰابِ الْهُونِ بِمٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ» (4)
1 رعد نیز مثل فرشته،تسبیحی آگاهانه و از روی شعور دارد.زیرا کلمه رعد و فرشته در کنار هم آمدهاند. «یُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَ الْمَلاٰئِکَةُ» 2 تسبیح فرشتگان بر اساس خداترسی و خشیت است. «مِنْ خِیفَتِهِ» 3 صاعقه و صاعقهگرفتگی یک امر تصادفی نیست،بلکه با خواست خدا و مطابق قوانین الهی است. «یُرْسِلُ الصَّوٰاعِقَ فَیُصِیبُ بِهٰا مَنْ یَشٰاءُ» 4 برای انسان لجوج،چیز خطرناکی مثل صاعقه هم بازدارنده نیست. «یُجٰادِلُونَ» 5 در فکر حیله و خدعه و جدال با خدا نباشید که با او نمیتوان درافتاد. «هُوَ شَدِیدُ الْمِحٰالِ» 6 هر گونه تدبیر و حیلهای بد نیست،چه بسا که باید در برابر افرادی،سختترین تدبیرها و برنامهریزیها را بکار برد. «شَدِیدُ الْمِحٰالِ»
لَهُ دَعْوَةُ اَلْحَقِّ وَ اَلَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لاٰ یَسْتَجِیبُونَ لَهُمْ بِشَیْءٍ إِلاّٰ کَبٰاسِطِ کَفَّیْهِ إِلَی اَلْمٰاءِ لِیَبْلُغَ فٰاهُ وَ مٰا هُوَ بِبٰالِغِهِ وَ مٰا دُعٰاءُ اَلْکٰافِرِینَ إِلاّٰ فِی ضَلاٰلٍ (14)
تنها خواندن او حقّ است و کسانی را که(مشرکان)جز او میخوانند هیچ پاسخشان نمیگویند،مگر مانند کسی که دو دستش را به سوی آب گشوده تا آن را بدهانش رساند و حال آنکه نخواهد رسید و دعا و خواست کافران(از غیر خدا)جز در گمراهی(و به هدر رفتن و انحراف)نیست.
دعوت به پرستش خدای و دوری از توجّه به دیگران و تنها او را مؤثر دانستن،بارها در قرآن تذکّر داده شده است.از جمله:اگر انسان،تنها از من درخواست کند،من حتماً او را پاسخ میدهم. «أُجِیبُ دَعْوَةَ الدّٰاعِ إِذٰا دَعٰانِ» (1)امّا اگر به سراغ دیگران رفت و از آنها حاجت خواست،بداند آنها نمیشنوند و اگر هم بشنوند اجابت نمیکنند. «إِنْ تَدْعُوهُمْ لاٰ یَسْمَعُوا دُعٰاءَکُمْ وَ لَوْ سَمِعُوا مَا اسْتَجٰابُوا لَکُمْ» (2)انسانِ محدود در زندگی پرحادثه دنیا نیازمند پناهگاهی مطمئن است،انبیا پناهگاه واقعی را به او معرّفی میکنند، «لَهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ» امّا کمکهای دیگران(طاغوتها)یا برای استحمار یا استثمار یا تبلیغات و حفظ موقعیّت خود و یا...میباشد و در واقع آنچه برای آنها مطرح نیست،انسان است.
انسان،فطرتاً تشنه حقّ و خواستار حقیقت است «لِیَبْلُغَ فٰاهُ» ولی راه وصول به آن را گم میکند.امّا جز ایمان به خدا و عشق و انس به او و دعا و درخواست از او،هیچ چیز دیگری انسانِ بینهایت طلب را سیراب نمیکند. «وَ مٰا هُوَ بِبٰالِغِهِ» چرا که دون اللّٰه هر چه باشد سراب است و دعا از غیر او بیهوده.
1 جز خدا به سراغ دیگران نروید که از غیر او هیچ کاری ساخته نیست.
«لاٰ یَسْتَجِیبُونَ لَهُمْ بِشَیْءٍ»
2 سرچشمهی شرک مردم،تصوّرات و خیالات باطل آنهاست. «کَبٰاسِطِ کَفَّیْهِ إِلَی الْمٰاءِ ... وَ مٰا هُوَ بِبٰالِغِهِ» 3 هر کس خالصانه خدا را بخواند،با دست پر برمیگردد.دست خالی برگشتن به خاطر توجّه به غیر خداست. «لَهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ ... وَ مٰا دُعٰاءُ الْکٰافِرِینَ إِلاّٰ فِی ضَلاٰلٍ»
وَ لِلّٰهِ یَسْجُدُ مَنْ فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً وَ ظِلاٰلُهُمْ بِالْغُدُوِّ وَ اَلْآصٰالِ (15)
و هر که در آسمانها و زمین است،خواه ناخواه با سایههاشان بامدادان و شامگاهان،برای خدا سجده میکنند.
کلمه« مَنْ »برای موجود عاقل بکار میرود و کلمه«ما»برای غیر آن.امّا در آیات دیگر مشابه این آیه با کلمه« مٰا »آمده است،مثل آیه «وَ لِلّٰهِ یَسْجُدُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ» (1)،لذا میتوان نتیجه گرفت که مراد از این آیه نیز سجدهی همه موجودات است،خصوصاً که کلمه« ظِلاٰلٍ »نیز مطرح شده که ناگفته پیداست سایه،عقل ندارد.
شاید منظور از سجده کردنِ سایهها حالت افتادن سایه بر زمین باشد،نظیر تشبیهی که در فارسی میآوریم که:سرو سواره میرود،غنچه پیاده میرسد.
« اَلْآصٰالِ »جمع«اصل»و آن جمع«اصیل»از مادهی«اصل»به معنی انتها و آخر روز است.
1) 1) .نحل،49.
1 هستی،مطیع و ساجد خداوند است،چرا ما نباشیم؟ «وَ لِلّٰهِ یَسْجُدُ مَنْ» ...
2 سجده،مخصوص خداست. «وَ لِلّٰهِ یَسْجُدُ» 3 مؤمنین با میل و رغبت سجده میکنند،ولی دیگران بخاطر نیاز،مجبور به تواضع و تذلّل میشوند. «طَوْعاً وَ کَرْهاً» 4 اگر موجودی خدایی شد،عوارض و آثار آن هم در خط او قرار میگیرد. «ظِلاٰلُهُمْ» 5 سجدهی موجودات دائمی است. «یَسْجُدُ ... بِالْغُدُوِّ وَ الْآصٰالِ»
قُلْ مَنْ رَبُّ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ قُلِ اَللّٰهُ قُلْ أَ فَاتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِهِ أَوْلِیٰاءَ لاٰ یَمْلِکُونَ لِأَنْفُسِهِمْ نَفْعاً وَ لاٰ ضَرًّا قُلْ هَلْ یَسْتَوِی اَلْأَعْمیٰ وَ اَلْبَصِیرُ أَمْ هَلْ تَسْتَوِی اَلظُّلُمٰاتُ وَ اَلنُّورُ أَمْ جَعَلُوا لِلّٰهِ شُرَکٰاءَ خَلَقُوا کَخَلْقِهِ فَتَشٰابَهَ اَلْخَلْقُ عَلَیْهِمْ قُلِ اَللّٰهُ خٰالِقُ کُلِّ شَیْءٍ وَ هُوَ اَلْوٰاحِدُ اَلْقَهّٰارُ (16)
بگو:پروردگار آسمان و زمین کیست؟ بگو: خداست.بگو:پس چرا جز او، چیزهایی را که مالک هیچ سود و زیانی برای خویشتن نیستند سرپرست گرفتهاید؟ بگو:آیا نابینا و بینا با هم برابرند؟ یا آیا تاریکیها و روشنایی یکسانند؟ یا مگر برای خدا شریکانی قرار دادهاند که مانند آفریدن خدا (چیزی)آفریده و این آفرینش بر آنان مشتبه شده است؟ بگو:خداوند، آفریدگار هر چیزی است و اوست یگانه قهّار.
طرح مسائل در قالب سؤال و جواب،یکی از شیوههای تبلیغی،تربیتی و آموزشی است که قرآن،بسیار به آن توجّه کرده است «قُلْ مَنْ» ...
در روایات آمده است:شرک به خدا،از حرکت مورچهای سیاه در شب تاریک روی سنگ
سیاه مخفیتر است. (1)و نمونهاش آن است که بگویی:این کار به برکت خدا و فلانی انجام شد.
1 مشرکان از شدّت تعصّب،به روشنترین سؤالات هم جواب نمیدهند،لذا پیامبر باید خود،پاسخ سؤالش را بدهد. «مَنْ رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ ... قُلِ اللّٰهُ» 2 کفّار تنها خالقیّت خدا را قبول داشتند، «لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ ... لَیَقُولُنَّ اللّٰهُ» (2)و دیگران را مدبّر میدانستند. «قُلْ مَنْ رَبُّ...» 3 انسانی که نمیتواند برای خود سودی را جلب یا ضرری را دفع نماید،نباید تحت هر عنوانی به جای خدا مورد اطاعت مردم قرار گیرد. «لاٰ یَمْلِکُونَ لِأَنْفُسِهِمْ نَفْعاً وَ لاٰ ضَرًّا» 4 کسی که حقّ را دید و آن را نپذیرفت،چشم دلش کور و فضای اطرافش ظلمات است. «هَلْ یَسْتَوِی الْأَعْمیٰ وَ الْبَصِیرُ...» 5 غیر از خداوند کسی چیزی را نیافریده تا در آفریدهها دچار اشتباه شویم.
«فَتَشٰابَهَ الْخَلْقُ عَلَیْهِمْ»
أَنْزَلَ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً فَسٰالَتْ أَوْدِیَةٌ بِقَدَرِهٰا فَاحْتَمَلَ اَلسَّیْلُ زَبَداً رٰابِیاً وَ مِمّٰا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فِی اَلنّٰارِ اِبْتِغٰاءَ حِلْیَةٍ أَوْ مَتٰاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ کَذٰلِکَ یَضْرِبُ اَللّٰهُ اَلْحَقَّ وَ اَلْبٰاطِلَ فَأَمَّا اَلزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفٰاءً وَ أَمّٰا مٰا یَنْفَعُ اَلنّٰاسَ فَیَمْکُثُ فِی اَلْأَرْضِ کَذٰلِکَ یَضْرِبُ اَللّٰهُ اَلْأَمْثٰالَ (17)
خداوند از آسمان آبی فرو فرستاد،پس رودخانهها به اندازه(ظرفیّت) خویش جاری شده و سیلاب کفی را بر خود حمل کرد.و از(فلزّات)آنچه
که در آتش بر آن میگدازند تا زیور یا کالایی بدست آرند،کفی مانند کفِ سیلاب(حاصل شود.)اینگونه خداوند حقّ و باطل را(بهم)میزند.پس کف (آب)به کناری رفته(و نیست شود)و امّا آنچه برای مردم مفید است در زمین باقی بماند.خداوند اینگونه مثالها میزند.
در این آیه دو مثال برای معرّفی باطل ذکر شده است،یکی مثال کفی که بر روی آب ظاهر میشود و دوّم کفی که هنگام ذوب فلزات،روی آنها را میپوشاند.
باطل همچون کف است،زیرا:1 رفتنی است.2 در سایه حقّ جلوه میکند.3 روی حقّ را میپوشاند.4 جلوه دارد ولی ارزش ندارد.نه تشنهای را سیراب میکند نه گیاهی از آن میروید.5 با آرام شدن شرایط محو میشود.6 بالانشین پر سر و صدا،امّا توخالی و بیمحتوی است.چنان که در آیات دیگر نیز بر این امر تأکید شده است:
«بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْبٰاطِلِ فَیَدْمَغُهُ» (1)،با حقّ بر سر باطل میکوبیم.
«یَمْحُ اللّٰهُ الْبٰاطِلَ» (2)،خداوند باطل را محو میکند.
«وَ مٰا یُبْدِئُ الْبٰاطِلُ وَ مٰا یُعِیدُ» (3)،باطل در دنیا و آخرت محو و نابود است.
«إِنَّ الْبٰاطِلَ کٰانَ زَهُوقاً» (4)،همانا باطل رفتنی است.
«جٰاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبٰاطِلُ» (5)،حقّ آمد و باطل رفت.
تمثیل،مسائل عقلی را محسوس و راه رسیدن به هدف را نزدیک مینماید،مطالب را همگانی و لجوجان را خاموش میسازد،لذا قرآن از این روش بسیار استفاده نموده است.
1 فیض الهی جاری است و هرکس به مقدار استعدادش بهرهمند میشود. «أَوْدِیَةٌ بِقَدَرِهٰا»
2 تلاش برای ساخت وسایل ضروری( مَتٰاعٍ )یا رفاهی( حِلْیَةٍ )ممدوح است.
«یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فِی النّٰارِ»
3 در کورهی حوادث است که ناخالصیها معلوم و حقّ و باطل ظاهر میشود.
«یُوقِدُونَ عَلَیْهِ
... زَبَدٌ مِثْلُهُ» 4 وجود باطل،اختصاص به مکان و زمینهی خاص ندارد.(کف،هم بر روی سیل سرد و هم بر روی فلزات گداخته ظاهر میشود.) «زَبَدٌ مِثْلُهُ» 5 سرچشمه باطل،ناخالصیهایی است که حقّ و حقیقت بدان آلوده شده است.
«یَضْرِبُ اللّٰهُ الْحَقَّ وَ الْبٰاطِلَ»
6 حقّ و باطل با هم هستند،امّا سرانجام،باطل رفتنی است. «فَیَذْهَبُ جُفٰاءً» 7 نفع مردم در حقّ است. «مٰا یَنْفَعُ النّٰاسَ» 8 حقّ ماندنی است. «فَیَمْکُثُ فِی الْأَرْضِ» 9 هر ثروت،دانش،دوست و یا حکومتی که برای مردم مفید باشد،ماندنی است. «مٰا یَنْفَعُ النّٰاسَ فَیَمْکُثُ فِی الْأَرْضِ» 10 آنچه از سوی خداوند نازل میشود،همچون باران خالص و حقّ است،لکن همین که با مادیات درآمیخت،دچار ناخالصی و زمینهی پیدایش کف و باطل میشود. «أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً»
لِلَّذِینَ اِسْتَجٰابُوا لِرَبِّهِمُ اَلْحُسْنیٰ وَ اَلَّذِینَ لَمْ یَسْتَجِیبُوا لَهُ لَوْ أَنَّ لَهُمْ مٰا فِی اَلْأَرْضِ جَمِیعاً وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لاَفْتَدَوْا بِهِ أُولٰئِکَ لَهُمْ سُوءُ اَلْحِسٰابِ وَ مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ اَلْمِهٰادُ (18)
برای کسانی که پروردگارشان را اجابت کردند نیکوترین(پاداش)است.ولی کسانی که(دعوت)او را نپذیرفتند،اگر هر آنچه در زمین است و مانند آن را با آن داشته باشند،قطعاً حاضرند آن را(برای رهایی خود از عذاب)فدیه بدهند،آنانند که برایشان حساب سختی است و جایگاهشان دوزخ است و چه بد جایگاهی است.
از قرآن استفاده میشود،در قیامت برای مردم چند نوع حساب وجود دارد:
1 گروهی حساب آسان دارند. «حِسٰاباً یَسِیراً» (1)2 عدهای سخت و دقیق حسابرسی میشوند. «حِسٰاباً شَدِیداً» (2)، «سُوءُ الْحِسٰابِ» مراد از «سُوءُ الْحِسٰابِ » دقّت در حساب است.
3 بعضی بیحساب به دوزخ میروند و نیازی به محاکمه و میزان ندارند. «فَلاٰ نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ وَزْناً» (3)4 گروهی بیحساب به بهشت میروند. «إِنَّمٰا یُوَفَّی الصّٰابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسٰابٍ» (4)طبق آنچه از روایات و احادیث متعدّد بدست میآید،کسانی که با مردم به عفو و رحمت برخورد کنند،حسابشان آسان و کسانی که با مردم به سختی و دقت شدید عمل نمایند حسابشان سخت خواهد بود.افراد مشرک بیحساب به دوزخ و اهل صبر هم بیحساب به بهشت خواهند رفت. (5)
در قرآن استجابت طرفینی است،یعنی اگر مردم انتظار استجابت از خداوند را دارند باید دعوت خداوند را اجابت کنند، «اسْتَجِیبُوا لِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذٰا دَعٰاکُمْ لِمٰا یُحْیِیکُمْ» (6)هر گاه خدا و رسول،شما را بسوی مکتب حیات بخش میخوانند،پاسخ مثبت دهید تا خدا نیز دعای شما را اجابت فرماید. «فَاسْتَجَبْنٰا لَهُ» (7)، «فَاسْتَجٰابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ» (8)
مسئله دعوت را میتوان از ابعاد گوناگونی مورد بحث و توجّه قرار داد:
1 دعوت کنندگان به حق:
الف:انبیا. «أَدْعُوا إِلَی اللّٰهِ» (9)، «وَ الرَّسُولُ یَدْعُوکُمْ» (10)، «دٰاعِیاً إِلَی اللّٰهِ بِإِذْنِهِ» (11)
ب:مؤمنین: «وَ لْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ» (1)ج:جن: «یٰا قَوْمَنٰا أَجِیبُوا دٰاعِیَ اللّٰهِ» (2)امّا دعوت کنندگان به باطل:
الف:پیشوایان کفر: «أَئِمَّةً یَدْعُونَ إِلَی النّٰارِ» (3)ب:شیطان: «کٰانَ الشَّیْطٰانُ یَدْعُوهُمْ» (4)، «مٰا کٰانَ لِی عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطٰانٍ إِلاّٰ أَنْ دَعَوْتُکُمْ» (5)ج:مشرکین: «أُولٰئِکَ یَدْعُونَ إِلَی النّٰارِ» (6)2 موضوع دعوت:
الف:حیات. «دَعٰاکُمْ لِمٰا یُحْیِیکُمْ» (7)ب:راه مستقیم. «لَتَدْعُوهُمْ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ» (8)ج:مغفرت. «وَ اللّٰهُ یَدْعُوا إِلَی الْجَنَّةِ وَ الْمَغْفِرَةِ» (9)د:بهشت. «وَ اللّٰهُ یَدْعُوا إِلیٰ دٰارِ السَّلاٰمِ» (10)ه:نجات. «أَدْعُوکُمْ إِلَی النَّجٰاةِ» (11)3 برخورد مخالفان:
الف:تهمت:ساحر؛ «إِنَّ هٰذٰا لَسٰاحِرٌ عَلِیمٌ» (12)شاعر؛ «بَلْ هُوَ شٰاعِرٌ» (13)کاهن؛ «فَمٰا أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّکَ بِکٰاهِنٍ» (14)مجنون؛ «وَ یَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ» (15)کاذب؛ «لَنَظُنُّکَ مِنَ الْکٰاذِبِینَ» (16)سلطه طلب؛ «یُرِیدُ أَنْ یَتَفَضَّلَ عَلَیْکُمْ» (17)ب:تهدید. «لَرَجَمْنٰاکَ» (18)، «أَوْ یَقْتُلُوکَ...» (19)ج:تحقیر. «أَ هٰذَا الَّذِی» ... (20)
د:شک. «أَ تَعْلَمُونَ أَنَّ صٰالِحاً مُرْسَلٌ مِنْ رَبِّهِ» (21)
1) 1) .آل عمران،104.
2) 2) .احقاف،31.
3) 3) .قصص،41.
4) 4) .لقمان،21.
5) 5) .ابراهیم،22.
6) 6) .بقره،221.
7) 7) .انفال،24.
8) 8) .مؤمنون،73.
9) 9) .بقره،221.
10) 10) .یونس،25.
11) 11) .غافر،41.
12) 12) .اعراف،109.
13) 13) .انبیاء،5.
14) 14) .طور،29.
15) 15) .قلم،51.
16) 16) .اعراف،66.
17) 17) .مؤمنون،24.
18) 18) .هود،91.
19) 19) .انفال،30.
20) 20) .انبیاء،36.
21) 21) .اعراف،75.
ه:توطئه و جنگ. «وَ إِذْ یَمْکُرُ بِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِیُثْبِتُوکَ أَوْ یَقْتُلُوکَ أَوْ یُخْرِجُوکَ» (1)4 انگیزهها و عوامل عدم پذیرش:
الف:تقلید.ب:تعصب.ج:تکبر.
د.هوای نفس. «فَإِنْ لَمْ یَسْتَجِیبُوا لَکَ فَاعْلَمْ أَنَّمٰا یَتَّبِعُونَ أَهْوٰاءَهُمْ» (2)5 پاداش پذیرش:
الف:اجر. «وَ یَزِیدُهُمْ مِنْ فَضْلِهِ» (3)ب:حیات. «دَعٰاکُمْ لِمٰا یُحْیِیکُمْ» (4)ج:حُسنی. «لِلَّذِینَ اسْتَجٰابُوا لِرَبِّهِمُ الْحُسْنیٰ» (5)
1 بهترینها در انتظار مؤمن است. «الْحُسْنیٰ» 2 باز خرید و فدیه در روز قیامت وجود ندارد. «لاَفْتَدَوْا بِهِ» 3 قبولی دعوت خداوند باید از روی میل و رغبت باشد. «اسْتَجٰابُوا»
أَ فَمَنْ یَعْلَمُ أَنَّمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ اَلْحَقُّ کَمَنْ هُوَ أَعْمیٰ إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ أُولُوا اَلْأَلْبٰابِ (19)
پس آیا کسی که میداند آنچه از جانب پروردگارت بسوی تو نازل شده حقّ است، مانند کسی است که نابیناست؟ همانا تنها صاحبان خرد پند میگیرند.
در آیه قبل به کسانی که دعوت حیاتبخش انبیا علیهم السلام را اجابت میکنند اشاره شد،این آیه و آیات بعد،آثار استجابت آن دعوت را بیان میفرماید.
هر کدام از فطرت،عقل و علم در انسان،مغز و لبّی دارند که گاه بواسطه عادات،رسوم،
خرافات،غرائز،روی آنها پوشیده میشود،لذا انسان باید دائماً متوجّه آن هستهی مرکزی و مغز آنها باشد. (1)
واژه« أُولُوا الْأَلْبٰابِ »16 مرتبه در قرآن آمده و هر مرتبه همراه با یک کمال و وصفی بیان شده است.از جمله:
1 راز احکام را میفهمند. «وَ لَکُمْ فِی الْقِصٰاصِ حَیٰاةٌ یٰا أُولِی الْأَلْبٰابِ» (2)2 آیندهنگر هستند. «تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزّٰادِ التَّقْویٰ وَ اتَّقُونِ یٰا أُولِی الْأَلْبٰابِ» (3)3 دنیا را محل عبور و گذر میدانند نه توقفگاه و مقصد. «لِأُولِی الْأَلْبٰابِ اَلَّذِینَ ... یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنٰا مٰا خَلَقْتَ هٰذٰا بٰاطِلاً» (4)4 از تاریخ،درس عبرت میگیرند. «لَقَدْ کٰانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِی الْأَلْبٰابِ» (5)5 بهترین و برترین منطق را میپذیرند. «الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ ... وَ أُولٰئِکَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبٰابِ» (6)6 اهل تهجّد و عبادت میباشند. «أَمَّنْ هُوَ قٰانِتٌ آنٰاءَ اللَّیْلِ ... إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبٰابِ» (7)
1 قرآن انسان بیخبر از حقّ را نابینا میداند.به جای«کمن هو لا یعلم»فرموده است «کَمَنْ هُوَ أَعْمیٰ» 2 دین،مطابقت فطرت انسانهاست،تنها تذکّر لازم است تا غفلت زدایی شود.
«إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ»
...
3 عقلی که انسان را به حقانیّت کتاب آسمانی نرساند،عقل نیست. «إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبٰابِ» 4 علم مفید،محصول تعقّل و تذکّر است. «فَمَنْ یَعْلَمُ، یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبٰابِ»
5 برای رسیدن به عقل سلیم و فطرت خالص باید گناه و غفلت را از خود دور کرد. «إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبٰابِ»
اَلَّذِینَ یُوفُونَ بِعَهْدِ اَللّٰهِ وَ لاٰ یَنْقُضُونَ اَلْمِیثٰاقَ (20)
(خردمندان)کسانی هستند که به پیمان الهی وفا میکنند و عهد(او را)نمیشکنند.
« بِعَهْدِ اللّٰهِ »هم شامل پیمانهای فطری از قبیل عشق به حقّ و عدالت میشود،هم پیمانهای عقلی مثل درک حقایق عالم هستی و مبدأ و معاد را در برمیگیرد،هم بر پیمانهای شرعی همچون عمل به واجبات و ترک محرّمات اطلاق میگردد و هم بر پیمانهایی که انسانها با یکدیگر میبندند و متعهّد میشوند و خداوند مراعات آنها را واجب فرموده،صادق است. (1)
یکی از مهمترین پیمانهای الهی،امامت رهبران آسمانی است.بعد از آنکه حضرت ابراهیم علیه السلام با پشت سرگذاشتن آزمایشهای متعدّد به مقام امامت رسید،از خداوند خواست تا فرزندان او نیز دارای این مقام شوند.خداوند برای روشن شدن جایگاه امامت،بجای آنکه بفرماید مقام امامت به افراد ظالم نمیرسد فرمود: «لاٰ یَنٰالُ عَهْدِی الظّٰالِمِینَ» عهد من به ستمگران نمیرسد.
« اَلْمِیثٰاقَ »به چیزی گفته میشود که دل انسان با آن وثوق و اطمینان پیدا میکند و از آنجا که وجود یک رهبر الهی،دل و جان انسانها را آرام و مطمئن میسازد.لذا از مصادیق میثاق شمرده شده است.
وفای به عهد مانند احترام به والدین و ردّ امانت،تنها از حقوق اسلامی نیست،بلکه از حقوق انسانی است.لذا هر خردمند و عاقلی باید آن را مراعات کند.
1) 1) .تفسیر نمونه.
1 عقل صحیح و سالم،انسان را به دین الهی وفادار میسازد. «أُولُوا الْأَلْبٰابِ، اَلَّذِینَ یُوفُونَ» 2 وفای به عهد از آثار خرد و عقل است. «أُولُوا الْأَلْبٰابِ یُوفُونَ» ...
3 احترام به پیمانها و قراردادهای اجتماعی،از ویژگیهای انسان مؤمن عاقل است. «لاٰ یَنْقُضُونَ الْمِیثٰاقَ»
وَ اَلَّذِینَ یَصِلُونَ مٰا أَمَرَ اَللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ یَخٰافُونَ سُوءَ اَلْحِسٰابِ (21)
و(خردمندان)کسانی هستند که آنچه را خداوند به پیوند با آن فرمان داده پیوند میدهند و در برابر پروردگارشان(بخاطر شناختی که دارند خشوع و)خشیت دارند و از سختی حساب میترسند.
در روایات آمده است آنچه را که خداوند به وصل آن فرمان داده،صلهی رحم،یعنی حفظ پیوندهای خانوادگی و همچنین حفظ پیوندهای مکتبی یعنی ارتباط دائم و عمیق با رهبران آسمانی و پیروی از خط ولایت است. (1)
با نگاهی ساده و گذرا به جهان در عصر حاضر خواهیم دید علی رغم آنکه بهترین و بیشترین سرمایه،یعنی نفت را در زیر پای خود دارند و بهترین نقطه وحدت و عشق بیش از یک میلیارد مسلمان،یعنی کعبه را در پیش روی،و از بهترین مکتب و منطق نیز برخوردارند،امّا بخاطر قطع ارتباط با مسأله رهبری الهی،هم چنان تحت انواع فشارهای ابرقدرتها بسر میبرند.از این روست که در آیه 27 سوره بقره بعد از جمله «وَ یَقْطَعُونَ مٰا أَمَرَ اللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ» عبارت «وَ یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ» آمده است،زیرا بدیهی است که
1) 1) .تفسیر صافی.
قطع رحم به تنهایی سبب فساد بر روی زمین نمیشود،بلکه این رها کردن رهبری الهی است که گرفتار شدن در چنگال طاغوت و گسترش و نشر فساد و تباهی را بدنبال میآورد.
ارتباطاتی را که خداوند به آن امر فرموده،بسیار متنوّع و فراوان است،از جمله:
الف:ارتباط فرهنگی با دانشمندان. «فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ» (1)ب:ارتباط اجتماعی با مردم. «اصْبِرُوا وَ صٰابِرُوا وَ رٰابِطُوا» (2)ج:ارتباط عاطفی با والدین. «وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً» (3)د:ارتباط مالی با نیازمندان. «مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللّٰهَ قَرْضاً حَسَناً» (4)ه:ارتباط فکری در اداره جامعه. «وَ شٰاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ» (5)و:ارتباط سیاسی با ولایت. «وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ» (6)ز:ارتباط همه جانبه با مؤمنان. «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ» (7)ح:ارتباط معنوی با اولیای خدا. «لَقَدْ کٰانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّٰهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ» (8)
صلهی رحم تنها به دیدن و ملاقات کردن نیست،کمکهای مالی نیز از مصادیق صلهی رحم بشمار میرود.امام صادق علیه السلام فرمودند:در اموال انسان غیر از زکات،حقوق دیگری نیز واجب است و آن گاه این آیه را تلاوت فرمودند. (9)البتّه شاید مراد امام علیه السلام از حقوق دیگر،همان خمس باشد.
در اهمیّت صلهی رحم همین بس که خداوند آن را در کنار ذکر خود قرار داده است. «وَ اتَّقُوا اللّٰهَ الَّذِی تَسٰائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحٰامَ» (10)ارحام تنها منحصر به خانواده و بستگان نسبی نیست،بلکه جامعه بزرگ اسلامی را که در آن همه افراد امت با هم برادرند، «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ» (11)و پدرشان پیامبر اسلام صلی اللّٰه علیه و آله و
حضرت علی علیه السلام است نیز در برمیگیرد.پیامبر صلی اللّٰه علیه و آله فرمودند:«انا و علی ابوا هذه الامة» (1)امام صادق علیه السلام در آستانه رحلت از دنیا،دستور دادند تا به بستگانی که نسبت به ایشان جسارت کرده بودند هدیهای بدهند.وقتی حضرت در انجام این کار مورد انتقاد قرار میگیرند،آیه فوق را تلاوت میفرمایند. (2)و اینگونه به ما یاد میدهند که شرط صلهی رحم خوشبینی،علاقه و رابطه آنها با ما نیست.
در توضیح عبارتهای« یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ »و« یَخٰافُونَ سُوءَ الْحِسٰابِ »باید گفت که اگر چه کلمات«خشیت»و«خوف»در بعضی موارد در معنای مترادف و مشابهی بکار رفته و از آنها یک معنا اراده گردیده است،امّا فی الواقع میان آن دو تفاوت وجود دارد؛به اینکه خشیت عبارت است از آن خوف و تأثر قلبی که انسان بخاطر احترام و عظمت از کسی در دل پیدا میکند،امّا خوف دارای معنای وسیعتری است و شامل هر گونه ترس و اضطرابی میشود.به عبارت دیگر هیچگاه خشیت در مورد یک حادثه تلخ بکار نمیرود و انسان نمیگوید من از سرما،مرض و...خشیت دارم در حالی که کاربرد واژه خوف در اموری مثل ترس از سرما، گرما و مرض امری رایج و شایع است.و نهایتاً،از آنجا که خشیت بر مبنای علم انسان به عظمت و اهمیّت و احترام طرف مقابل قرار دارد،میتوان گفت که خشیت مخصوص افراد عالم است و خوف در مورد همه مردم بکار میرود.چنان که قرآن میفرماید: «إِنَّمٰا یَخْشَی اللّٰهَ مِنْ عِبٰادِهِ الْعُلَمٰاءُ» (3)تنها دانشمندان از خدا خشیت دارند.
1 حفظ پیوندهای مکتبی و الهی،نشانهی عقل صحیح است. «أُولُوا الْأَلْبٰابِ ...
الَّذِینَ یَصِلُونَ»
2 ما باید بخاطر فرمان خدا با بستگان ارتباط برقرار کنیم،خواه دیگران به دنبال ارتباط با ما باشند یا نباشند. «أَمَرَ اللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ» 3 در دید و بازدیدها و صلهی رحمها،مواظب گناهان و از جمله چشم چرانیها
باشید. «یَصِلُونَ ... یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ» 4 هم از عظمت الهی پروا کنید، «یَخْشَوْنَ» و هم از مجازات او بترسید. «یَخٰافُونَ» 5 قطع رحم،سبب سختی حساب است. «یَصِلُونَ ... یَخٰافُونَ سُوءَ الْحِسٰابِ»
وَ اَلَّذِینَ صَبَرُوا اِبْتِغٰاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ وَ أَقٰامُوا اَلصَّلاٰةَ وَ أَنْفَقُوا مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ سِرًّا وَ عَلاٰنِیَةً وَ یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ اَلسَّیِّئَةَ أُولٰئِکَ لَهُمْ عُقْبَی اَلدّٰارِ (22)
و(خردمندان)کسانی هستند که برای جلب توجّه پروردگارشان صبر پیشه کرده و نماز بپا داشتند و از آنچه روزیشان کردیم پنهانی و آشکارا انفاق کردند و بدی را با نیکی پاک میکنند.آنانند که سرای آخرت مخصوص آنهاست.
«صبر»،فقط به معنای تحمّل مشکلات نیست،بلکه شامل پایداری در عبادت،مقابله با معصیت،بردباری در مصیبت،تسلیم در اطاعت و عدم غرور و مستی در نعمت نیز میشود.
« وَجْهِ رَبِّهِمْ »به معنای جلب توجّه،عنایت و رضایت پروردگار است.
اقامه نماز یکی از مصادیق پیمانهای الهی«عهد الله»است،که در آیات سابق آمد،چنان که در روایت نیز آمده است؛«الصلاة عهد الله».
صبر و صلوة پیوند با خالق،انفاق و حسنه،ارتباط با مردم است.
انفاق دارای درجاتی است؛ گام اوّل:بخشش از فضل و دادههای الهی. «أَنْفِقُوا مِمّٰا رَزَقْنٰاکُمْ» (1)گام دوّم:بخشش از دسترنج و کسب حلال. «أَنْفِقُوا مِنْ طَیِّبٰاتِ مٰا کَسَبْتُمْ» (2)
گام سوّم:بخشش از آنچه دوست دارند. «لَنْ تَنٰالُوا الْبِرَّ حَتّٰی تُنْفِقُوا مِمّٰا تُحِبُّونَ» (1)گام چهارم:ایثار. «وَ یُؤْثِرُونَ عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کٰانَ بِهِمْ خَصٰاصَةٌ» (2)به فرمودهی المیزان،کلمه« عُقْبَی الدّٰارِ »به معنای عاقبت به خیری در دنیاست ولی میتوان گفت که شامل هر دو سرا«دنیا و آخرت»میشود.
معنای اینکه بدی را با خوبی برطرف کنیم،این است که اگر از مومنان کسی کار ناشایستی در رابطه با ما انجام داد اغماض کنیم،نه اینکه با افراد ظالم و مفسد چنین رفتاری داشته باشیم.زیرا در مورد آنها باید مقابله به مثل نمود.به هر صورت اگر چه اسلام دین اخلاق و عاطفه و بخشش است ولی در جای خود «لاٰ تَأْخُذْکُمْ بِهِمٰا رَأْفَةٌ» (3)نیز دارد.
اسلام مکتب جامع و اولوا الالباب افراد کاملی هستند.وجود جملاتی همچون:« یُوفُونَ »، « یَصِلُونَ »،« یَخْشَوْنَ »،« یَخٰافُونَ »،« صَبَرُوا »،« أَقٰامُوا »،« أَنْفَقُوا »و« یَدْرَؤُنَ »نشانه آن است که انسانهای کامل هم متعهد به پیمانهای خود هستند،هم تمام ارتباطات خود را حفظ میکنند،هم تقوای والایی دارند و هم بجای انزوا،در همهی میدانها حاضر و فعّالاند.
1 صبر و استقامتی ارزش دارد که برای خداوند و در راه او باشد.(نه هر تعصب و لجاجت و یکدندگی) «صَبَرُوا ابْتِغٰاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ» 2 نماز باید اقامه شود،نه آنکه فقط خوانده شود.یعنی باید آداب،شرایط،حدود و دستورات آن مراعات شود. «أَقٰامُوا الصَّلاٰةَ» 3 رابطه با خدا بدون کمک به دیگران مقبولیّتی ندارد،گرچه کمک هم تنها کمک مالی نیست. «أَقٰامُوا الصَّلاٰةَ وَ أَنْفَقُوا» 4 به انفاق خود مغرور نشوید،آنچه میدهید از اوست. «أَنْفَقُوا مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ» 5 وقتی نیّت کار« اِبْتِغٰاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ »یعنی رضایت پروردگار شد،دیگر پنهان و آشکار عمل مهم نیست. «سِرًّا وَ عَلاٰنِیَةً»
6 حکمت اقتضا میکند که بعضی از کمکها علنی و بعضی دیگر مخفی باشد.
«سِرًّا وَ عَلاٰنِیَةً»
7 گناه را با توبه،منکر را با معروف،ظلم را با عفو،ناسزا را با سلام،عذاب را با صدقه،جفا را با صله،استبداد را با مشورت و ولایت طاغوت و شیطان را با ولایت حقّ جبران نماییم. «یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ» 8 خوش عاقبتی در دنیا و آخرت از آنِ صاحبان خرد است. «أُولُوا الْأَلْبٰابِ ... أُولٰئِکَ لَهُمْ عُقْبَی الدّٰارِ»
جَنّٰاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَهٰا وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبٰائِهِمْ وَ أَزْوٰاجِهِمْ وَ ذُرِّیّٰاتِهِمْ وَ اَلْمَلاٰئِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بٰابٍ (23)
(سرای آخرت)باغهای جاودانی که آنان و هر کس از پدران و همسران و فرزندانشان که صالح بودهاند بدان داخل میشوند و فرشتگان از هر دری (برای تبریک و تهنیت)بر آنان وارد میشوند.
از میان 137 مرتبهای که کلمه« جَنّٰاتُ »و« جَنّٰاتُ »در قرآن آمده،تنها 11 مورد از آن تعبیر « جَنّٰاتُ عَدْنٍ »دارد که طبق حدیثی از درّ المنثور،به معنای بهشت مخصوص است. (1)
رسول اکرم صلی اللّٰه علیه و آله فرمودند:هر کس میخواهد زندگی و مرگش همچون زندگی و مرگ من باشد و به« جَنّٰاتُ عَدْنٍ »که بهشت من است وارد شود،باید علیّ بن ابی طالب علیهما السلام و ذریّهی او را،رهبر و امام خود قرار دهد که آنها در علم و فهم،برترین انسانها و هادی مردم به سوی هدایتاند. (2)
بارها در قرآن آمده است که افراد صالحِ یک خانواده،در بهشت نیز در کنار هم خواهند بود و از مصاحبت یکدیگر لذت خواهند برد.البتّه ذکر عنوان بعضی از افراد خانواده مثل پدر،
همسر و فرزند در آیه شریفه فوق دلالت بر خصوصیّتی ندارد و شامل همه افراد صالح خانواده،اعم از افراد مذکور و مادران،خواهران و برادران نیز میشود.در ضمن شاید علت عدم ذکر نام مادر آن باشد که مادر،همسر پدر است و مشمول کلمه«ازواج»میگردد،همان گونه که خواهر و برادر،ذریّه پدر،و عمو و عمّه از ذراری آباء شمرده میشوند.
آنچه از آیات الهی بدست میآید این است که فرشتگان،در همه احوال در دنیا و آخرت (برزخ و قیامت)با انسان ارتباط دارند،گاهی بر او درود و صلوات میفرستند، «یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَ مَلاٰئِکَتُهُ» (1)گاهی برای او استغفار و طلب بخشش میکنند، «وَ یَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِینَ آمَنُوا» (2)و زمانی هم برای او دست به دعا برمیدارند، «رَبَّنٰا وَ أَدْخِلْهُمْ جَنّٰاتِ عَدْنٍ» (3)در هنگام مرگ و شروع عالم برزخ نیز با شعار و تلقین «أَلاّٰ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا» (4)و با جمله« سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ »جان آنها را میگیرند. «الَّذِینَ تَتَوَفّٰاهُمُ الْمَلاٰئِکَةُ طَیِّبِینَ یَقُولُونَ سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ» (5)و در آخرت نیز از هر سو بر آنان سلام میکنند.
برای بهشت هشت درب ذکر شده که با تعداد اوصافی که برای اولوا الالباب در آیات اخیر شمرده شده مطابقت دارد.گویا هر کدام از این صفتهای هشتگانه،دری از درهای بهشت و راهی بسوی سعادت ابدی را به سوی انسان باز میکند.
هر پدر و فرزند،هر زن و شوهر و هر آباء و ذریّهای در بهشت به یکدیگر ملحق نمیشوند و در کنار هم قرار نمیگیرند.زیرا در روز قیامت،انساب و اسباب،کارساز نیستند. «فَلاٰ أَنْسٰابَ بَیْنَهُمْ» (6)و آن روز هر کس در گرو اعمال خویش است، «کُلُّ نَفْسٍ بِمٰا کَسَبَتْ رَهِینَةٌ» (7)و جز سعی و تلاش،چیز دیگری مؤثر نیست، «لَیْسَ لِلْإِنْسٰانِ إِلاّٰ مٰا سَعیٰ» (8)بنا بر این ورود بعضی از بستگان بر بعضی دیگر،تنها به خاطر لیاقت و صلاحیّت فردی خود آنهاست.مشابه این آیه را میتوان در سورههای غافر،آیه 7 و طور آیه 21 نیز مشاهده کرد.
1 شرط ورود به بهشت،صالح بودن است. «وَ مَنْ صَلَحَ» 2 خانواده بهشتی،خانوادهای است که بین اعضای آن همبستگی و صمیمیّت در مسیر حقّ باشد. «صَلَحَ مِنْ آبٰائِهِمْ» 3 توجّه به عواطف در اسلام یک اصل است.برای انسان زندگی در بهترین مکانها ولی به دور از خانواده،صفایی ندارد. «یَدْخُلُونَهٰا وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبٰائِهِمْ»
سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ بِمٰا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی اَلدّٰارِ (24)
(فرشتگان هنگام دیدارِ بهشتیان به آنان میگویند:)بخاطر استقامتی که کردید،بر شما درود باد.پس چه نیکوست سرای آخرت.
یکی از امتیازات بینظیر قرآن،بیان پرمحتواترین مطالب،در قالب سادهترین و مختصرترین کلمات است.از جمله همین عبارت« سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ »که جملهای بسیار کوتاه و آسان،امّا پرمحتوا و رساست و سابقهی آن به انبیای گذشته همچون ابراهیم،نوح و آدم علیهم السلام میرسد. «سَلاٰمٌ عَلیٰ نُوحٍ فِی الْعٰالَمِینَ» (1)، «سَلاٰمٌ عَلیٰ مُوسیٰ وَ هٰارُونَ» (2)سلام،یکی از نامهای خداوند،تهنیت خداوند بر پیامبران،تبریک الهی بر بهشتیان،زمزمه فرشتگان،کلام بینالمللی تمام مسلمانان،شعار بهشتیان در این جهان و آن جهان،ذکر خالق و مخلوق،ندای وقت ورود و خروج،آغاز هر کلام در نامه و بیان است که هم بر مرده و زنده و هم بر بزرگ و کوچک گفته میشود و پاسخ آن در هر حال واجب است.
پیامِ سلام،احترام،تبریک،دعا،امان و تهنیت از سوی خداوند است. «سَلاٰمٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحِیمٍ» (3)وقتی ما در پایان هر نماز میگوییم:«السلام علینا و علی عباد الله الصالحین»،با این سلام تمام مرزهای نژادی و امتیازات پوچ سنّ،جنسیّت،مال،مقام،زبان و زمان را در طول تاریخ در هم میشکنیم و با همه بندگان صالح خدا ارتباط برقرار میکنیم و بر آنها
درود میفرستیم.
در روایات آمده:گروهی از مردم قبل از رسیدگی به حساب،به بهشت میروند،وقتی فرشتگان علت را سؤال میکنند،جواب میشنوند که ما در دنیا بر اطاعت خداوند و بر مشکلات و مصایب صبر میکردیم و اهل شکیبایی بودیم.فرشتگان با شنیدن جواب،از آنان با «سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ» ...استقبال میکنند. (1)
امام صادق علیه السلام فرمودند:ما اهل صبر هستیم،امّا شیعیان ما از ما صبورتر میباشند.زیرا صبر ما بر چیزی است که میدانیم ولی آنان بر چیزی صبر میکنند که نمیدانند. (2)
1 منشأ و سرچشمه صبر را از خداوند بدانیم. «وَ مٰا صَبْرُکَ إِلاّٰ بِاللّٰهِ» (3)2 مقصد و هدف از صبر را نیز رضایت الهی قرار دهیم،نه خوشنامی و نه هیچ چیز دیگر. «وَ لِرَبِّکَ فَاصْبِرْ» (4)3 صبر از صفات انبیا است. «کُلٌّ مِنَ الصّٰابِرِینَ» (5)4 صبر کلید بهشت است. «أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمّٰا یَأْتِکُمْ» ... (6)
5 صبر در بلاها و آزمایشاتِ الهی،محک و ملاک شناخت و روشن شدن چهرهی مجاهدان و صابران است. «وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ حَتّٰی نَعْلَمَ الْمُجٰاهِدِینَ مِنْکُمْ وَ الصّٰابِرِینَ» (7)6 صبر سبب دریافت صلوات خداوند است. «أُولٰئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَوٰاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ» (8)(شاید یکی از علل صلوات بر پیامبر و اهل بیت او این است که آنها صابرترین مردم بودند.) 7 صبر نسبت به ایمان،به منزله سر برای بدن است.پیامبر صلی اللّٰه علیه و آله فرمودند:«الصبر من الایمان کالرأس من البدن» (9)8 صبر،میزان درجات بهشتیان است. «سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ بِمٰا صَبَرْتُمْ»،
«أُوْلٰئِکَ یُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ بِمٰا صَبَرُوا
(1) «وَ جَزٰاهُمْ بِمٰا صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَرِیراً» (2)9 صبر،دارای درجاتی است.در حدیثی میخوانیم که صبر بر مصیبت 300 و صبر بر طاعت 600 و صبر از معصیت 900 درجه دارد. (3)
10 در سراسر قرآن فقط در مورد صابران اجر بیحساب مطرح شده است. «إِنَّمٰا یُوَفَّی الصّٰابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسٰابٍ» (4)11 قرآن مجید در کنار صبر،شکر را نیز مطرح فرموده است،اشاره به اینکه مشکلات هم نعمت هستند. «لِکُلِّ صَبّٰارٍ شَکُورٍ» (5)12 صبر،وصیّت امام حسین علیه السلام به فرزندش امام سجّاد علیه السلام است.«یا بنی اصبر علی الحق و ان کان مرا» (6)13 گاهی در یک اقدام چند نوع صبر دیده میشود.نظیر اقدام حضرت ابراهیم در قربانی کردن اسماعیل که هم صبر بر اطاعت و تسلیم و هم صبر بر مصیبت را لازم دارد.
1 سرچشمه همه کمالات صبر است. «بِمٰا صَبَرْتُمْ» صبر در پایان هشت نشانه و کمال برای اولوا الالباب بیان شده و فرشتگان نیز اساس درود خود را صبر مؤمنین میدانند.
2 سلام کردن به هنگام ورود،شیوه فرشتگان است. «یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ، سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ» 3 بهشت«دار السلام»است.چون فرشتهها از هر سو بر بهشتیان سلام میکنند.
«مِنْ کُلِّ بٰابٍ سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ»
4 به کسانی که پایداری و پشتکار دارند احترام بگذاریم. «سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ بِمٰا صَبَرْتُمْ» 5 در نظام الهی حتّی بکار بردن کلمات و درود و تبریک نیز بر اساس یک مبنا و حکمت(ایمان و عمل)است نه تملّق و گزافه. «سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ بِمٰا صَبَرْتُمْ»
وَ اَلَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اَللّٰهِ مِنْ بَعْدِ مِیثٰاقِهِ وَ یَقْطَعُونَ مٰا أَمَرَ اَللّٰهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یُفْسِدُونَ فِی اَلْأَرْضِ أُولٰئِکَ لَهُمُ اَللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ اَلدّٰارِ (25)
(در برابر گروه اوّل)کسانی هستند که پیمان خدا را پس از محکم بستن میشکنند و آنچه را خداوند به پیوند آن فرمان داده قطع میکنند و در زمین فساد مینمایند.
آنانند که برایشان لعنت است و برایشان بد منزلی است.
در برابر صفات نیکو و بارز اولوا الالباب در وفای به عهد و ارتباط با آنچه خداوند بر وصل آن فرمان داده،قرآن به گروهی اشاره میکند که ضد این صفات را دارا میباشند،یعنی عهد و پیمان میشکنند و آنچه را امر به وصل آن شده،قطع میکنند.لذا در مقابل« عُقْبَی الدّٰارِ »، برای این افراد« سُوءُ الدّٰارِ »در نظر گرفته شده است.
فساد در زمین،بارها در قرآن نسبت به افراد و اعمالی مطرح شده است،از جمله افرادی که مصداق مفسد معرّفی گردیدهاند،فرعون است. «إِنَّهُ کٰانَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ» (1)همچنین افعالی مثل:هلاک حرث و نسل (2)،ایجاد تفرقه و آدمکشی نیز از جمله مصادیق فساد در زمین دانسته شده است.قرآن (3)جزای«مفسد فی الأرض»را کشتن،دار زدن،قطع عضو و یا تبعید میداند و کسانی را که در دل ارادهی بلند پروازی و فساد دارند،محرومان از الطاف الهی در قیامت میشمارد.
امام سجّاد علیه السلام به فرزندش وصیّت میفرماید:«ایاک و مصاحبة القاطع لرحمه،فانی وجدته ملعونا فی کتاب الله» (4)از دوستی و مصاحبت با کسانی که قطع رحم میکنند بپرهیز،زیرا من در قرآن،آنها را ملعون یافتم. «یَقْطَعُونَ ... لَهُمُ اللَّعْنَةُ»
1 یکی از شیوههای تربیتی و تبلیغی،روش مقایسه است. «یُوفُونَ ... عُقْبَی الدّٰارِ- یَنْقُضُونَ ... سُوءُ الدّٰارِ» 2 نقطهی شروع تمام انحرافات،جدایی انسان از خداوند است. «یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّٰهِ ... یُفْسِدُونَ» 3 قطع رحم از گناهان کبیره است،زیرا وعده عذاب برای آن داده شده است.
«یَقْطَعُونَ
... لَهُمْ سُوءُ الدّٰارِ» 4 فساد انسان،به همه جا سرایت میکند. «یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ»
اَللّٰهُ یَبْسُطُ اَلرِّزْقَ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یَقْدِرُ وَ فَرِحُوا بِالْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ مَا اَلْحَیٰاةُ اَلدُّنْیٰا فِی اَلْآخِرَةِ إِلاّٰ مَتٰاعٌ (26)
خداوند برای هر که بخواهد روزی را گسترش میدهد و(یا)تنگ میگرداند.و(مردم)به زندگی دنیا دلخوشند،در حالی که زندگی دنیا در (برابر زندگی)آخرت جز یک کامیابی(موقت و اندک)نیست.
گرچه در این آیه،توسعه و تنگی رزق به خدا نسبت داده شده،امّا بدیهی است که کارهای خداوند حکیم،از روی مصلحت و حکمت صادر میشود.چنان که در برخی آیات و روایات، بعضی علل آن بیان شده است.از جمله؛وجود گناه در زندگی افراد که باعث تغییراتی در رزق آنها میگردد.چنان که در دعای کمیل میخوانیم:«اللهم اغفر لی الذنوب التی تغیر النعم» خداوندا ببخشای بر من آن گناهانی که نعمتها را دگرگون میسازد.
گاهی تفاوت در رزق و روزی بخاطر آزمایش افراد است، «وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ ... وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوٰالِ» ... (1)ما هر آینه شما را با نقص اموال امتحان میکنیم.گاهی محروم شدن
1) 1) .بقره،155.
بجهت محروم کردن دیگران از حقوق آنهاست،نظیر داستان باغی که در آتش سوخت که سورهی قلم به آن اشاره فرموده است،و گاهی هم بیتوجّهی به یتیمان باعث تنگی روزی است. «کَلاّٰ بَلْ لاٰ تُکْرِمُونَ الْیَتِیمَ» (1)مهم آن است که ما نه از بسط رزق یاغی شویم و همه چیز را از یاد ببریم و نه به هنگام قبض آن از همه چیز ناامید و مأیوس گردیم که نظام الهی،نظامی است حکیمانه و بر پایه آزمایش،نه بر اساس شانس و بخت و اقبال.
1 روزی بدست خداست نه به زرنگی،دو رنگی،پیمان شکنی و قطع روابطی که احیاناً مستلزم انفاق و بخشش است. «اللّٰهُ یَبْسُطُ الرِّزْقَ» 2 رزقِ کم هم بر اساس اندازهی حکیمانه مقدّر میشود. «یَقْدِرُ» بجای«یضیق» 3 با اینکه دنیا اندک است ولی طرفداران خود را فریب میدهد. «وَ فَرِحُوا» ...
4 دنیا،کوچک،کم و زودگذر است،به آن دل خوش نکنیم. «إِلاّٰ مَتٰاعٌ»
وَ یَقُولُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ إِنَّ اَللّٰهَ یُضِلُّ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَهْدِی إِلَیْهِ مَنْ أَنٰابَ (27)
کفّار میگویند:چرا از طرف پروردگارش معجزهای(به دلخواه ما)بر او نازل نشده است؟ بگو:همانا خداوند هر که را بخواهد(به حال خود رها و) گمراه میکند و هر کس را که به سوی او رو کرده و توبه نماید،به سوی خویش هدایت مینماید.
هر پیامبری برای اثبات ادعای نبوّت خود،باید نشانهای از جانب خداوند داشته باشد که آن را معجزه مینامند،این معجزه طبعاً در امور خاص و مشخّصی است،امّا افراد لجوج که
1) 1) .فجر،17.
قصد پذیرش حقّ را نداشتند،از پیامبر تقاضای معجزه بر اساس هوسهای خود میکردند، در صورتی که اگر لجاجت را کنار میگذاشتند،قرآن،خود،بزرگترین معجزه است.
گاهی آب و غذا برای افراد مریض مضرّ است،امّا این ضرر نه از آن جهت که در آب و غذا ضرری وجود دارد،بلکه بخاطر بیماری این افراد است.آری! افرادی که از نظر روحی مریضاند،مانند مریض جسمانی در پذیرش آیات ناب الهی دچار ناراحتی میگردند،زیرا به محض مواجهه با حقّ،روح لجاجت در آنها تحریک شده و هدایت را پس میزند،و این همان معنای« یُضِلُّ »است.
هدایت الهی دوگونه است:ابتدایی و تکمیلی.
هدایت ابتدایی در رابطه با همه مردم است، «إِنّٰا هَدَیْنٰاهُ السَّبِیلَ» (1)امّا هدایت تکمیلی نسبت به کسانی است که هدایت عمومی اول را پذیرفته باشند.مثل معلمی که در روزهای اوّل درس،مطالب خود را یکسان و یک نواخت به همه شاگردان عرضه میکند،امّا بعد از مدّتی برای محصلین کوشا،جدی و پرکار خود،لطف بیشتری مبذول میدارد. «وَ الَّذِینَ اهْتَدَوْا زٰادَهُمْ هُدیً» (2)امّا براستی برای افرادی که قرآن دربارهی آنها میفرماید:
«وَ مٰا تَأْتِیهِمْ مِنْ آیَةٍ مِنْ آیٰاتِ رَبِّهِمْ إِلاّٰ کٰانُوا عَنْهٰا مُعْرِضِینَ» (3)هیچ آیهای از آیات الهی برایشان نازل نشد،مگر آنکه از آن اعراض کردند.
«وَ لَوْ نَزَّلْنٰا عَلَیْکَ کِتٰاباً فِی قِرْطٰاسٍ فَلَمَسُوهُ بِأَیْدِیهِمْ لَقٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ سِحْرٌ مُبِینٌ» (4)اگر ما کتاب را از آسمان در کاغذی فرو فرستیم و آنها با دست خودشان آن را لمس کنند،باز هم میگویند سحر است.
«وَ إِنْ یَرَوْا کُلَّ آیَةٍ لاٰ یُؤْمِنُوا بِهٰا» (5)اگر هر معجزهای ببینند،ایمان نخواهند آورد.
آیا جز برداشتن دست عنایت و زدن مهر ضلالت بر دلهایشان،چارهای دیگر میباشد؟!
در هر حال،خداوند،حکیم و عادل است و تمام کارها و خواست او از:« یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ »، « یُضِلُّ مَنْ یَشٰاءُ »،« یَرْزُقُ مَنْ یَشٰاءُ »،« فَیَغْفِرُ لِمَنْ یَشٰاءُ »،« یُعَذِّبُ مَنْ یَشٰاءُ »،« یَخْلُقُ مٰا یَشٰاءُ » همه بر اساس عدل و حکمت و لطف و عنایت تفسیر میگردد.
یعنی اگر فرمود:« یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ »،چنین نیست که بدون هیچ ضابطه و معیاری،هدایت را برای کسی خواسته باشد،بلکه چنانچه از آیات دیگر برمیآید،یک جا ایمان را شرط هدایت میشمارد و میفرماید: «وَ مَنْ یُؤْمِنْ بِاللّٰهِ یَهْدِ قَلْبَهُ» (1)و در جای دیگر،کسب رضایت و خشنودی حقّ را با پیمودن راه سلامت زمینه هدایت معرّفی میفرماید: «یَهْدِی بِهِ اللّٰهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوٰانَهُ سُبُلَ السَّلاٰمِ» (2)و یا اگر فرمود:« یُضِلُّ مَنْ یَشٰاءُ »،در آیه دیگر،اسراف و تردید و شک را عامل این اضلال میداند. «یُضِلُّ اللّٰهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُرْتٰابٌ» (3)به هر صورت اگر دهانه ظرفی بطرف آسمان باشد،باران در او وارد میشود،امّا اگر به طرف زمین قرار بگیرد،از نزولات آسمانی بهرهای نخواهد برد و اینچنین است انسانی که دهانه روحش به جانب مادیّات باشد،بدیهی است که از باران معنویّت الهی بینصیب خواهد بود.
«اسْتَحَبُّوا الْحَیٰاةَ الدُّنْیٰا عَلَی الْآخِرَةِ وَ أَنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الْکٰافِرِینَ» (4)
1 کفّار لجوج هر لحظه معجزهی جدیدی میخواهند.مشکل در معجزه بیرونی نیست،بلکه در عناد درونی آنهاست. «لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ» 2 سنّت الهی هدایت همه مردم است، «إِنَّ عَلَیْنٰا لَلْهُدیٰ» (5)امّا اگر کسی راه کج را انتخاب کرد،خداوند کیفر او را،همان گمراهی قرار میدهد. «یُضِلُّ مَنْ یَشٰاءُ» 3 خشوع در برابر حق،کلید هدایت است. «یَهْدِی إِلَیْهِ مَنْ أَنٰابَ» 4 اگر چه هدایت مردم بدست خداست ولی هدایت خداوند شامل کسانی میشود که در خود،آمادگی به وجود آورده باشند. «یَهْدِی إِلَیْهِ مَنْ أَنٰابَ»
اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اَللّٰهِ أَلاٰ بِذِکْرِ اَللّٰهِ تَطْمَئِنُّ اَلْقُلُوبُ (28)
(هدایت شدگان)کسانی هستند که ایمان آورده و دلهایشان به یاد خدا آرام میگیرد.بدانید که تنها با یاد خدا دلها آرام میگیرد.
یاد خدا تنها به ذکر زبانی نیست،اگر چه یکی از مصادیق روشن یاد خداست.زیرا آنچه مهم است یاد خدا بودن در تمام حالات خصوصاً در وقت گناه است.
یاد خداوند برکات بسیار دارد،از جمله:
الف:یاد نعمتهای او،عامل شکر اوست.
ب:یاد قدرت او،سبب توکّل بر اوست.
ج:یاد الطاف او،مایه محبّت اوست.
د:یاد قهر و خشم او،عامل خوف از اوست.
ه:یاد عظمت و بزرگی او،سبب خشیت در مقابل اوست.
و:یاد علم او به پنهان و آشکار،مایه حیا و پاکدامنی ماست.
ز:یاد عفو و کرم او،مایه امید و توبه است.
ح:یاد عدل او،عامل تقوا و پرهیزکاری است.
انسان،بینهایت طلب است و کمال مطلق میخواهد ولی چون هر چیزی غیر از خداوند محدود است و وجود عارضی دارد،دل را آرام نمیگرداند.در مقابل کسانی که با یاد خدا آرامش مییابند،عدهای هم به متاع قلیل دنیا راضی میشوند. «رَضُوا بِالْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ اطْمَأَنُّوا بِهٰا» نماز،ذکر الهی و مایه آرامش است. «وَ أَقِمِ الصَّلاٰةَ لِذِکْرِی» (1)، «أَلاٰ بِذِکْرِ اللّٰهِ تَطْمَئِنُّ» ممکن است معنای «أَلاٰ بِذِکْرِ اللّٰهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» این باشد که بواسطه ذکر و یادی که
1) 1) .طه،14.
خدا از شما میکند،دلهایتان آرام میگیرد.یعنی اگر بدانیم خداوند ما را یاد میکند و ما در محضر او هستیم،دلهایمان آرامش مییابد.چنان که حضرت نوح علیه السلام بواسطه کلام الهی «اصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنٰا» (1)آرام گرفت و امام حسین علیه السلام به هنگام شهادت علی اصغرش با عبارت«هین علی انه بعین الله»این آرامش را ابراز فرمود،و یا در دعای عرفه آمده است:«یا ذاکر الذاکرین» سؤال:اگرچه در این آیه آمده است که دلها،و بویژه دل مؤمن،با یاد خدا آرام میگیرد،امّا در آیات دیگری میخوانیم هر گاه مؤمن خدا را یاد کند،دلش به لرزه میافتد. «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذٰا ذُکِرَ اللّٰهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ» (2)آیا این لرزش و آرامش میتوانند در یک جا جمع شوند؟ راه توجیه آن چیست؟ پاسخ:برای تصوّر وجود این همزمان آرامش و لرزش در یک فرد،توجّه به این مثالها راهگشا میباشد:
الف:گاهی انسان بخاطر وجود همه مقدمات،اطمینان و آرامش دارد،امّا در عین حال از نتیجه هم نگران و بیمناک است.مثل جراح متخصصی که به علم و کار خود مطمئن است ولی باز در هنگام عمل شخصیّت مهمی دلهره دارد.
ب:فرزندان،هم به وجود والدین،احساس آرامش میکنند وهم از آنها حساب میبرند و میترسند.
ج:گاهی انسان از آنجا که میداند فلان ناگواری برای آزمایش و رشد و ترفیع مقام اوست، خرسند و آرام است،امّا اینکه آیا در انجام وظیفه موفق خواهد شد یا خیر،او را نگران میکند و به لرزه میاندازد.
د:انسانهای مؤمن وقتی در تلاوت قرآن به آیات عذاب،دوزخ و قهر الهی میرسند،لرزش بر اندام آنها مستولی میشود،امّا هنگامی که آیات رحمت و رضوان و بهشت خداوند را قرائت میکنند،آرامشی شیرین،قلوب آنها را فرا میگیرد و آنها را دلگرم میسازد.امام سجاد علیه السلام در دعای ابو حمزه میفرماید:«اذا ذکرت ذنوبی فزعت و اذا رأیت
کرمک طمعت»،یعنی هر گاه گناهان خود و عدل و قهر تو را به یاد میآورم،ناله میزنم،امّا وقتی به یاد لطف و عفو تو میافتم امیدوار میشوم.صاحب المیزان برای این جمله،از قرآن شاهد میآورد؛ «تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلِینُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُمْ إِلیٰ ذِکْرِ اللّٰهِ» (1)یعنی در آغاز انسان دلهره دارد ولی کمکم به آرامش میرسد.
کسی که از یاد خدا غافل است،آرامش ندارد و زندگی بدون آرامش زندگی نکبت باری است. «مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنْکاً» (2)
دستیابی به اطمینان و آرامش میتواند عوامل گوناگونی داشته باشد،ولی در رأس آنها آگاهی و علم جلوه ویژهای دارد؛ کسی که میداند ذرّهی مثقالی از کارش حساب دارد، «مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ» (3)نسبت به تلاش و فعّالیّتش دلگرم است.
کسی که میداند بر اساس لطف و رحمت الهی آفریده شده، «إِلاّٰ مَنْ رَحِمَ رَبُّکَ وَ لِذٰلِکَ خَلَقَهُمْ» (4)امیدوار است.
کسی که میداند خداوند در کمین ستمگران است، «إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصٰادِ» (5)آرامش دارد.
کسی که میداند خداوند حکیم و علیم است و هیچ موجودی را بیهوده خلق نکرده است« عَلِیمٌ حَکِیمٌ »خوشبین است.
کسی که میداند راهش روشن و آیندهاش بهتر از گذشته است، «وَ الْآخِرَةُ خَیْرٌ وَ أَبْقیٰ» (6)قلبش مطمئن است.
کسی که میداند امام و رهبرش انسانی کامل،انتخاب شده از جانب خداوند و معصوم از هر لغزش و خطاست، «إِنِّی جٰاعِلُکَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً» (7)آرام است.
کسی که میداند کارِ نیک او از ده تا هفتصد بلکه تا بینهایت برابر پاداش دارد ولی کار زشت
او یک لغزش بحساب میآید دلخوش است. «مَثَلُ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنٰابِلَ فِی کُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ» (1)کسی که میداند خداوند نیکوکاران را دوست دارد، «إِنَّ اللّٰهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ» (2)به کار نیکش دلگرم میشود.
کسی که میداند کار خیرش آشکار و کار شرّش پنهان میماند،«یا من اظهر الجمیل و ستر القبیح»شاد است.
یکی از شایعترین بیماریهای قرن حاضر اضطراب و افسردگی است.برای این بیماری که دارای علائمی همچون انزواطلبی،در خود فرورفتن،خودکمبینی و بیهوده انگاری است، دلایل بسیاری را ذکر کردهاند،از جمله:
شخص افسرده از اینکه همه چیز را مطابق میل خود نمیبیند دارای افسردگی شده است،در حالی که ما نباید بخاطر اینکه چون به همه آنچه میخواهیم نرسیدیم،از مقدار ممکن آن هم دست برداریم و تسلیم شویم.
شخص افسرده با خود فکر میکند که چرا همه مردم مرا دوست ندارند،و حال آنکه این امر غیر ممکنی است و حتّی خدا و جبرئیل هم دشمن دارند.لذا انسان نباید توقّع داشته باشد که همه او را دوست بدارند.
شخص افسرده گمان میکند که همه مردم بد هستند،در صورتی که چنین نیست و خداوند به فرشتگانی که این توهّم را داشتند پاسخ داد.
شخص افسرده گمان میکند که همه ناگواریها از بیرون وجود اوست،در حالی که عمده تلخیها عکس العمل و پاسخ خصلتها و کردارهای خود ماست.
شخص مضطرب از شروع در کارها نگران است و احساس ترس و تنهایی میکند.حضرت علی علیه السلام برای رفع این حالت میفرماید:«إذا خفت من شیء فقع فیه» (3)از هر چه
میترسی خود را در آن بینداز،که ترس هر چیز بیش از خود آن است.
شخص مضطرب نگران آنست که آینده چه خواهد شد.این حالت را میتوان با توکّل بر خدا و پشتکار درمان کرد.
چون در بعضی کارها ناکام شده است،نگران است که شاید در تمام امور به این سرنوشت مبتلا شود.
چون بر افراد و قدرتهای ناپایدار تکیه دارد،با تزلزل آنها دچار اضطراب میشود.
و خلاصه اموری همچون عدم قدردانی مردم از زحمات آنها،گناه،ترس از مرگ تلقینهای خانواده به اینکه نمیدانی و نمیتوانی،قضاوتهای عجولانه،توقّعات نابجا و تصوّرات غلط،علت بسیاری از افسردگیها و اضطرابها میباشد که با یاد خدا و قدرت و عفو و لطف او میتوان آنها را به آرامش و شادابی مبدل ساخت.تفسیر آیه «الَّذِینَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اللّٰهِ» را در روز 14 خرداد 73 در همدان مینویسم زیرا بمناسبت پنجمین سالگرد رحلت امام خمینی(ره)برای سخنرانی آمدهام.کسی که در پایان وصیّتنامه بسیار مهم خود میفرماید:«من با دلی آرام و قلبی مطمئن و ضمیری شاد و روحی امیدوار به فضل الهی از خدمت شما مرخص میشوم.»
1 نشانه انابه واقعی،ایمان و اطمینان به خداست. «مَنْ أَنٰابَ، اَلَّذِینَ آمَنُوا» ...
2 ایمان بدون اطمینان قلبی،کامل و کارساز نیست. «آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ» 3 یاد خداوند با زبان کفایت نمیکند،اطمینان قلبی هم میخواهد. «تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اللّٰهِ» 4 تنها یاد خدا،مایهی آرامش دل میشود. «بِذِکْرِ اللّٰهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» امروزه دارندگان زر و زور و تزویر بسیارند ولی از آرامش لازم خبری نیست.
اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ طُوبیٰ لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ (29)
کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند خوشا بحالشان و سرانجام نیکویی دارند.
مردم چهار دستهاند:
الف:مؤمن،کسانی که هم ایمان دارند و هم اعمالشان صالح است.
ب:کافر،کسانی که نه ایمان دارند و نه کارشان خوب است.
ج:فاسق،کسانی که ایمان دارند ولی اعمالشان صالح نیست.
د:منافق،کسانی که ایمان ندارند ولی ظاهر کارشان خوب است.
« طُوبیٰ »یا مصدر است مثل«بشری»و یا مؤنث«اطیب»به معنای بهترین است.در آیه مصداق خاصی برای(بهترین)بیان نشده تا شامل همه بهترینها شود.و شاید روایاتی که میگوید:طوبیٰ درختی است که ریشه آن در خانه پیامبر صلی اللّٰه علیه و آله و علی علیه السلام و شاخههای آن بر سر مؤمنین سایه افکنده، (1)مثال و تجسمی باشد از اینکه همه پاکیها و خیرات در گرو اتصال به رهبران آسمانی است.
وقتی کوتهفکران به پیامبر صلی اللّٰه علیه و آله انتقاد کردند که چرا این همه فاطمه زهرا علیها السلام را میبوسی؟ حضرت فرمود:زمانی که در شب معراج مرا به بهشت بردند،من از میوه درخت طوبی خوردم و وجود فاطمه از آن نشأت گرفت و پدید آمد و من هر گاه مشتاق بوی بهشت میشوم دخترم فاطمه را بو میکنم. (2)
کامیابی افراد بیایمان و بدور از عمل صالح،عمق و تداوم ندارد.چنان که حضرت علی علیه السلام میفرماید:«لا خیر فی لذة من بعدها النار» (3)در لذّتی که بعد از آن آتش باشد،خیری نیست.
1 زندگی شیرین دنیوی و عاقبت نیکوی اخروی در سایه ایمان و عمل صالح است. «الَّذِینَ آمَنُوا ... طُوبیٰ لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ» 2 کامیابیهای دنیوی در صورتی ارزش دارد که همراه عاقبت اخروی باشد نه آنکه مانع آن گردد. «طُوبیٰ لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ»
کَذٰلِکَ أَرْسَلْنٰاکَ فِی أُمَّةٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهٰا أُمَمٌ لِتَتْلُوَا عَلَیْهِمُ اَلَّذِی أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ وَ هُمْ یَکْفُرُونَ بِالرَّحْمٰنِ قُلْ هُوَ رَبِّی لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ إِلَیْهِ مَتٰابِ (30)
این چنین ما تو را در میان امتی که پیش از آن امتهای دیگری(آمده و) رفتهاند،به رسالت فرستادیم،تا آنچه را به سوی تو وحی کردهایم بر آنان تلاوت کنی.در حالی که آنان به خدای رحمن کفر میورزند،بگو:او پروردگار من است،معبودی جز او نیست تنها بر او توکّل کردهام و بازگشت من تنها به سوی اوست.
اگر چه بعثت پیامبر اکرم صلی اللّٰه علیه و آله در میان امت عرب بوده است،ولی به صراحت آیات دیگر،او پیامبر تمام امتهاست. «وَ مٰا أَرْسَلْنٰاکَ إِلاّٰ کَافَّةً لِلنّٰاسِ» (1)
1 بعثت انبیا،سنّت الهی و بر اساس لطف و رحمت اوست. «کَذٰلِکَ ... بِالرَّحْمٰنِ» 2 توجّه به تاریخ هر قوم،برای تبلیغ و تربیتشان لازم است. «قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهٰا» 3 وظیفه پیامبران تلاوت وحی الهی بر مردم است. «لِتَتْلُوَا» 4 در برابر کفّار مقاومت و از عقیده خود دفاع کنید. «یَکْفُرُونَ بِالرَّحْمٰنِ،قُلْ هُوَ رَبِّی»
1) 1) .سبأ،28.
5 توکّل بر خدا،عامل مقاومت در برابر کفّار است. «قُلْ هُوَ رَبِّی عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ» 6 دلایل ایمان ما به خداوند؛ربوبیّت او «رَبِّی» ،یگانگی او «لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ» ، پناهگاهی او «عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ» ،و بازگشت ما بسوی او «إِلَیْهِ مَتٰابِ» ،میباشد.
وَ لَوْ أَنَّ قُرْآناً سُیِّرَتْ بِهِ اَلْجِبٰالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ اَلْأَرْضُ أَوْ کُلِّمَ بِهِ اَلْمَوْتیٰ بَلْ لِلّٰهِ اَلْأَمْرُ جَمِیعاً أَ فَلَمْ یَیْأَسِ اَلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ لَوْ یَشٰاءُ اَللّٰهُ لَهَدَی اَلنّٰاسَ جَمِیعاً وَ لاٰ یَزٰالُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا تُصِیبُهُمْ بِمٰا صَنَعُوا قٰارِعَةٌ أَوْ تَحُلُّ قَرِیباً مِنْ دٰارِهِمْ حَتّٰی یَأْتِیَ وَعْدُ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یُخْلِفُ اَلْمِیعٰادَ (31)
و اگر به واسطه قرآن کوهها به حرکت درآیند یا زمین قطعه قطعه شود یا به واسطه آن مردگان به سخن آیند،(باز ایمان نمیآورند.)بلکه تمام امور بدست خداست.آیا مومنان(از این سنگدلان)مأیوس نشدهاند(و نمیدانند) که اگر خدا میخواست قطعاً(با قهر و اجبار)همه مردم را به راه میآورد.و پیوسته به کسانی که کفر ورزیدند به سزای کارهایی که کردهاند مصیبت کوبندهای میرسد یا آن مصیبت به نزدیک خانه آنان فرو میآید(تا هر لحظه زندگی همراه با دغدغه داشته باشند و این دلهره هم چنان ادامه دارد) تا آن گاه که وعده الهی فرا رسد.همانا خداوند خلف وعده نمیکند.
این آیه اوج عناد و لجاجت کفّار را بیان میکند.نظیر آیه 111 سوره انعام که میفرماید:اگر ما فرشتگان را بر خود آنها نازل کنیم و مردگان با آنها سخن بگویند و همه چیز روبروی آنان محشور شود باز هم ایمان نخواهند آورد.
قرآن کتابی است که محکمتر از کوهها را تکان داد و بالاتر از مردههای جسمانی را زنده کرد.عقول و دلهای مرده و سنگِ مردم جاهل عرب را حیات داد.و اگر کتابی باشد که
بتواند کوهها را تکان دهد و مردگان را زنده گرداند،آن همین قرآن است. «أَ وَ مَنْ کٰانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْنٰاهُ» ... (1)
از فرمایش امام کاظم علیه السلام استفاده میشود که در قرآن،علوم و رموزی است که میتوان به واسطه آنها در طبیعت تصرف کرد. (2)«سُیِّرَتْ بِهِ، قُطِّعَتْ بِهِ، کُلِّمَ بِهِ»
1 انتظار نداشته باشید که همه مردم ایمان بیاورند. «لَوْ یَشٰاءُ اللّٰهُ لَهَدَی النّٰاسَ جَمِیعاً» 2 عناد و لجاجت،درد بیدرمان جوامع بشری است.(اگر کسی طالب و جویای حقّ باشد،یک معجزه هم برای ایمان آوردن کافی است) «قُرْآناً سُیِّرَتْ بِهِ، قُطِّعَتْ بِهِ، کُلِّمَ بِهِ» 3 در جهان بینی الهی همه کاره خداست. «بَلْ لِلّٰهِ الْأَمْرُ جَمِیعاً» 4 معجزه،تحت اراده خداوند است.نه بر اساس پیشنهاد و هوسهای افراد لجوج. «بَلْ لِلّٰهِ الْأَمْرُ جَمِیعاً» 5 اراده خداوند بر هدایت اختیاری انسانهاست،نه اجبار و اکراه آنان. «لَوْ یَشٰاءُ اللّٰهُ لَهَدَی النّٰاسَ جَمِیعاً» چنان که در آیهای دیگر میفرماید: «لاٰ إِکْرٰاهَ فِی الدِّینِ» (3)6 کفّار باید منتظر ضربههایی از جانب خداوند بر کشور و مرزهای خود باشند.
«لاٰ یَزٰالُ الَّذِینَ کَفَرُوا تُصِیبُهُمْ بِمٰا صَنَعُوا قٰارِعَةٌ»
7 قهر خداوند اختصاص به جهان آخرت ندارد. «تُصِیبُهُمْ ... قٰارِعَةٌ» 8 همه جا موعظه و استدلال کافی و کارساز نیست،گاهی قهر و غضب لازم است. «تُصِیبُهُمْ ... قٰارِعَةٌ» 9 علت نزول بلاها،کردار خود ماست. «بِمٰا صَنَعُوا قٰارِعَةٌ» 10 هشدارهای الهی گاه به صورت مستقیم و نسبت به خودماست و گاه بطور غیر مستقیم و نسبت به دیگران و مناطق اطراف ماست. «تَحُلُّ قَرِیباً مِنْ دٰارِهِمْ»
11 از عذاب دیگران درس عبرت بگیریم. «أَوْ تَحُلُّ قَرِیباً مِنْ دٰارِهِمْ» 12 هیچگاه در وعدهها و وعیدهای الهی شک نکنیم. «لاٰ یُخْلِفُ الْمِیعٰادَ»
وَ لَقَدِ اُسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِکَ فَأَمْلَیْتُ لِلَّذِینَ کَفَرُوا ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ فَکَیْفَ کٰانَ عِقٰابِ (32)
و همانا پیامبرانی پیش از تو(نیز)به استهزاء گرفته شدند،امّا من به کسانی که کفر ورزیدند مهلت دادم سپس آنان را(به قهر خود)گرفتم،پس (بنگر که)کیفر من چگونه بود.
1 شناخت تاریخ پیامبران،عامل صبر و بردباری در برخورد با مشکلات و تحمّل سختیها و مصائب است. «اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِکَ» 2 کسی که فرستادگان الهی را مسخره کند،کافر است. «فَأَمْلَیْتُ لِلَّذِینَ کَفَرُوا» 3 مهلت دادن،سنّت حتمی و همیشگی الهی است. «فَأَمْلَیْتُ» (مؤمن از این فرصت برای توبه و عمل صالح بهرهبرداری میکند،امّا کافر بر گناهان خویش اصرار میورزد.) 4 به مهلت الهی مغرور نشویم،که قهر او یک دفعه میرسد. «ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ» 5 اگر کسی را برای انجام کاری مأمور میکنید،خطرات و سختیهای کار را به او گوشزد نمایید و به او روحیّه دهید. «لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِکَ»
أَ فَمَنْ هُوَ قٰائِمٌ عَلیٰ کُلِّ نَفْسٍ بِمٰا کَسَبَتْ وَ جَعَلُوا لِلّٰهِ شُرَکٰاءَ قُلْ سَمُّوهُمْ أَمْ تُنَبِّئُونَهُ بِمٰا لاٰ یَعْلَمُ فِی اَلْأَرْضِ أَمْ بِظٰاهِرٍ مِنَ اَلْقَوْلِ بَلْ زُیِّنَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مَکْرُهُمْ وَ صُدُّوا عَنِ اَلسَّبِیلِ وَ مَنْ یُضْلِلِ اَللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ هٰادٍ (33)
پس آیا آن(خدایی)که بر هر کس و عملکرد او حاکم و ناظر است،(با بُتهای ساختگی یکی است؟)و(لی)آنان برای خدا شریکانی قرار دادهاند.
بگو:آنها را نام ببرید(چه هستند و چه توانی دارند؟)آیا خدا را از شریکانی در زمین خبر میدهید که او نمیشناسد؟ یا سخنی توخالی (میگویید)،بلکه برای کسانی که کفر ورزیدند،مکرشان آراسته جلوه داده شده است و از راه(حقّ)باز داشته شدهاند و هر که را خدا گمراه کند،پس برای او هیچ هدایت کنندهای نیست.
قائم بودن خدا،به معنای تدبیر تمام امور و کفایت،حفاظت،نظارت،ثبت و ضبط آنهاست.
1 خداوند با طرح سؤال،عقل و فطرت انسان را به قضاوت میطلبد.زیرا عقل و فطرت با شرک سازگار نیست. «أَ فَمَنْ ... أَمْ تُنَبِّئُونَهُ» 2 کسی که از خدای علیم و واحد و قیّوم جدا شود،به ورطه شرک و چند خدایی گرفتار میآید. «شُرَکٰاءَ» 3 بتپرستی و شرک به قدری سبک سری و بیمنطق است که حتّی نمیتوان نام و اوصاف معبودان آنان را بیان کرد. «قُلْ سَمُّوهُمْ» 4 شاید مشرکان نیز از عمق جان بتها را قبول ندارند. «أَمْ بِظٰاهِرٍ مِنَ الْقَوْلِ» 5 شرک نیز نوعی کفر است. «جَعَلُوا لِلّٰهِ شُرَکٰاءَ ... زُیِّنَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا» 6 کسی که مسائل انحرافی برایش جلوه کرد،از راه حقّ و مسیر هدایت باز میماند. «زُیِّنَ ... صُدُّوا» 7 به نقشهها و تدبیرهای خود مغرور نشوید. «زُیِّنَ ... مَکْرُهُمْ»
لَهُمْ عَذٰابٌ فِی اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ لَعَذٰابُ اَلْآخِرَةِ أَشَقُّ وَ مٰا لَهُمْ مِنَ اَللّٰهِ مِنْ وٰاقٍ (34)
برای آنان در زندگی دنیا عذابی است و قطعاً عذاب آخرت سختتر است و در برابر(قهر)خداوند هیچ محافظی برایشان نیست.
عذاب آخرت سختتر است،زیرا:
الف:در قیامت اسباب و وسایل قطع میگردد. «تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبٰابُ» (1)ب:نسب و فامیلی،دیگر کارآیی ندارد. «فَلاٰ أَنْسٰابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ» (2)ج:فدیه قبول نمیشود. «یَوَدُّ الْمُجْرِمُ لَوْ یَفْتَدِی ... بِبَنِیهِ وَ صٰاحِبَتِهِ وَ أَخِیهِ ... وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً کَلاّٰ» (3)حاضر است بستگان و حتّی تمام جهان را فدا کند.
د:عذرخواهی مفید نیست. «یَوْمَ لاٰ یَنْفَعُ الظّٰالِمِینَ مَعْذِرَتُهُمْ» (4)ه:دوستان یکدیگر را رها میکنند. «لاٰ یَسْئَلُ حَمِیمٌ حَمِیماً» (5)و:دوام دارد و همیشگی است. «خٰالِدِینَ فِیهٰا» (6)ز:تخفیفی در کار نیست. «فَلاٰ یُخَفَّفُ» (7)ح:هم روحی و هم جسمی است. «ذُقْ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْکَرِیمُ» (8)
1 کسی که برای خدا شریک قرار دهد،در دنیا نیز عذاب میشود. «لَهُمْ عَذٰابٌ فِی ...
الدُّنْیٰا»
2 شفاعت،شامل حال مشرکان نمیشود. «مٰا لَهُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ وٰاقٍ»
مَثَلُ اَلْجَنَّةِ اَلَّتِی وُعِدَ اَلْمُتَّقُونَ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ أُکُلُهٰا دٰائِمٌ وَ ظِلُّهٰا تِلْکَ عُقْبَی اَلَّذِینَ اِتَّقَوْا وَ عُقْبَی اَلْکٰافِرِینَ اَلنّٰارُ (35)
مثال بهشتی که به پرهیزکاران وعده داده شده(چنین است که)نهرها از زیر آن جاری است.میوهها و سایهاش دائمی است این است.عاقبت کسانی که تقوی پیشه کردند و سرانجام کافران آتش است.
از جمله شیوههای تعلیم و تربیت در قرآن،مقایسه و سنجش میان افراد،حالات و سرانجامِ حقّ و باطل است.از این جهت چون در آیهی قبل،آینده مشرکان بیان شده بود، لذا در این آیه به عاقبت افراد با تقوا اشاره میفرماید،تا انسانها با مقایسهی این دو سرنوشت،با درک و آگاهی بیشتر و بهتری بتوانند راه خود را انتخاب نمایند.
سایههای بهشت دائمی است.در بهشت نیز،خورشید و درخت و سایه هست ولی نه مثل دنیا که سایهها در اوقات مشخصی مثل صبح یا عصر باشد و در شب یا ظهر محو یا کم شود،بلکه همیشه و به یک میزان وجود دارد.
سؤال:در آیه 13 سوره دهر میخوانیم: «لاٰ یَرَوْنَ فِیهٰا شَمْساً وَ لاٰ زَمْهَرِیراً» مؤمنان در بهشت نه خورشید و آفتابی میبینند و نه سرمای گزندهای.پس چگونه در آیه فوق سخن از سایه به میان آمده است؟! پاسخ:مراد از ندیدن خورشید،نبود حرارت آزار دهنده و سوزندگی آن است و گرنه خورشید به عنوان یک موجود نورانی و نورافشان وجود دارد،و وقتی نور بود،طبیعتاً بدنبال آن،سایه هم وجود خواهد داشت.
1 آنچه را که میتوان از بهشت درک کرد،شبیه و مثل آن است، «مَثَلُ الْجَنَّةِ» و گرنه بهشت برای وجود محدودی مانند ما،به درستی قابل درک نیست.
2 نعمتهای بهشتی،موسمی،موضعی و فاسد شدنی نیست و قطع و وصل و
آفت در آن راه ندارد. «دٰائِمٌ» 3 بهشت،بهای تقواست و بیجهت به کسی داده نمیشود.پاداش پرهیز موقت دنیوی،کامیابی دائم اخروی است. «الْجَنَّةِ الَّتِی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ ... أُکُلُهٰا دٰائِمٌ» 4 به ظاهر افراد نگاه نکنید زیرا که پایان کار مهم است. «عُقْبَی الَّذِینَ اتَّقَوْا» 5 مؤمن باید باتقوا باشد.در مقابل «الْمُتَّقُونَ» ، «الْکٰافِرِینَ» آمده است.
وَ اَلَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ اَلْکِتٰابَ یَفْرَحُونَ بِمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ وَ مِنَ اَلْأَحْزٰابِ مَنْ یُنْکِرُ بَعْضَهُ قُلْ إِنَّمٰا أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اَللّٰهَ وَ لاٰ أُشْرِکَ بِهِ إِلَیْهِ أَدْعُوا وَ إِلَیْهِ مَآبِ (36)
و کسانی که به آنان کتاب(آسمانی)دادیم،به آنچه به سوی تو نازل شده دلشاد میشوند.و بعضی از گروهها کسانی هستند که بخشی از آن(قرآن)را انکار میکنند.بگو:همانا من مأمورم که خدا را بپرستم و به او شرک نورزم.تنها به سوی او دعوت میکنم و بازگشت من به سوی اوست.
این آیه همچون آیات دیگر (1)از افراد سالم،خوش قلب و پذیرای حقِ اهل کتاب ستایش کرده و میفرماید:اهل کتاب واقعی،روحیّهی حقگرا دارند،از تعصبات نابجا پرهیز میکنند و چون با اسلام و آیات الهی برخورد کنند،شادمان شده و ایمان میآورند.
1 گرچه پذیرفتن آیات مهم است،ولی پذیرش شادمانه مهمتر است. «یَفْرَحُونَ» 2 ایمان به تمام دستورات الهی لازم است،نه بخشی از آن. «بِمٰا أُنْزِلَ» 3 حزبگرایی کورکورانه،یک آفت و خطر در برابر حقگرایی است. «مِنَ الْأَحْزٰابِ مَنْ یُنْکِرُ»
1) 1) .از قبیل:قصص 52،بقره 120 و اعراف 159.
4 باید در برابر انکار حق،قاطعیّت نشان داد. «مَنْ یُنْکِرُ ... قُلْ» 5 دلیل بندگی خالصانه،آن است که سرنوشت و آینده ما به دست اوست.
«أَعْبُدَ اللّٰهَ
... إِلَیْهِ مَآبِ» 6 توحید،نبوّت،معاد اصول مشترک همه ادیان آسمانی است؛ توحید، «أَعْبُدَ اللّٰهَ وَ لاٰ أُشْرِکَ بِهِ» نبوّت، «إِلَیْهِ أَدْعُوا» معاد، «إِلَیْهِ مَآبِ»
وَ کَذٰلِکَ أَنْزَلْنٰاهُ حُکْماً عَرَبِیًّا وَ لَئِنِ اِتَّبَعْتَ أَهْوٰاءَهُمْ بَعْدَ مٰا جٰاءَکَ مِنَ اَلْعِلْمِ مٰا لَکَ مِنَ اَللّٰهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ وٰاقٍ (37)
و بدینسان ما آن(قرآن)را به صورت فرمانی روشن(به زبان عربی) نازل کردیم و بدون شک اگر بعد از دانشی که به تو رسیده است از هوسهای آنان پیروی کنی،در برابر(قهر)خدا برای تو هیچ یاور و محافظی نیست.
کلمهی«حکم»در آیه،به یکی از سه این معناست:حاکم و فاصل میان حقّ و باطل،احکام الهی و حکمت.
1 بعثت انبیا و نزول کتب آسمانی،سنّت حکیمانه الهی است. «وَ کَذٰلِکَ» 2 پیام وحی باید به زبان مردم باشد. «حُکْماً عَرَبِیًّا» 3 دستورات الهی،روشن و بدون ابهام و اعوجاج است. «عَرَبِیًّا» 4 پستتر از هواپرستی و هوسرانی،تأمین هوسهای دیگران است. «أَهْوٰاءَهُمْ» 5 علم به تنهایی سعادت آفرین نیست،چه بسا که انسان با وجود علم،باز هم به دنبال خرافات و هوسهای مردم برود. «اتَّبَعْتَ أَهْوٰاءَهُمْ بَعْدَ مٰا جٰاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ» 6 انسانهای آگاه،مسئولیّت بیشتری دارند. «جٰاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ»
7 علم واقعی،قرآن است. «أَنْزَلْنٰاهُ ... جٰاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ» 8 خداوند با هیچکس خویشاوندی ندارد،حتّی اگر انبیا هم کج بروند،مورد تنبیه الهی واقع میشوند. «مٰا لَکَ مِنَ اللّٰهِ» 9 جلب رضایت منحرفان همان،و از دست دادن امدادهای الهی،همان. «اتَّبَعْتَ أَهْوٰاءَهُمْ ... مٰا لَکَ مِنَ اللّٰهِ»
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلاً مِنْ قَبْلِکَ وَ جَعَلْنٰا لَهُمْ أَزْوٰاجاً وَ ذُرِّیَّةً وَ مٰا کٰانَ لِرَسُولٍ أَنْ یَأْتِیَ بِآیَةٍ إِلاّٰ بِإِذْنِ اَللّٰهِ لِکُلِّ أَجَلٍ کِتٰابٌ (38)
و البتّه ما قبل از تو(نیز)پیامبرانی فرستادهایم و برای آنان همسران و فرزندانی قرار دادیم و هیچ پیامبری را نسزد که معجزهای بیاورد،مگر با اذن الهی.برای هر زمان و دورهای کتاب(و قانون)است.
امام صادق علیه السلام فرمودند:ما فرزندان حضرت محمّد صلی اللّٰه علیه و آله هستیم و مادرمان فاطمه علیها السلام است و خداوند به هیچ یک از پیامبران چیزی را نداده مگر آنکه آن را به حضرت محمّد صلی اللّٰه علیه و آله نیز داده است.سپس این آیه را تلاوت فرمودند: (1)«وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلاً» ...
1 بعثت انبیا،یکی از سنّتهای الهی است. «أَرْسَلْنٰا رُسُلاً» 2 انبیا نیز مثل سایر مردم زندگی میکرده و دارای همسر و فرزند بودهاند.
«أَزْوٰاجاً وَ ذُرِّیَّةً»
3 معجزهی پیامبران بر اساس خواست آنها یا درخواست و هوس مردم نیست، بلکه با اذن و ارادهی الهی است. «إِلاّٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ» 4 زمان،در نزول قانون الهی نقش دارد. «لِکُلِّ أَجَلٍ کِتٰابٌ»
1) 1) .بحار،ج 24،ص 265.
یَمْحُوا اَللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ اَلْکِتٰابِ (39)
خداوند هر چه را بخواهد محو یا اثبات میکند و ام الکتاب تنها نزد اوست
مطابق آنچه از آیات و روایات بدست میآید مقدرات الهی بر دو نوع است:
1 اموری که مصلحت دائمی دارد و لذا قانونش هم دائمی است.مثل آیاتِ؛ «مٰا یُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَیَّ» (1)در کلام ما تبدّل راه ندارد. «کُلُّ شَیْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدٰارٍ» (2)هر چیزی در نزد پروردگار دارای حساب و کتاب دقیقی است.اینگونه مقدرات در لوح محفوظ ثبت است «فِی لَوْحٍ مَحْفُوظٍ» (3)و فقط مقربان الهی با اذن خداوند میتوانند بر آن آگاه شوند. «کِتٰابٌ مَرْقُومٌ یَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ» (4)2 اموری که غیر حتمی و مصالح آنها تابع اعمال و رفتار مردم است،مثل توبه کردن مردم از گناه که مصلحت عفو را در پی دارد،و یا دادن صدقه که مصلحت دفع بلا را به همراه میآورد و یا ظلم و ستم که بخاطر مفسدهاش قهر الهی را بدنبال دارد.یعنی خداوند متعال در ادارهی نظام آفرینش دست بسته نیست و با حکمت و علم بینهایتی که دارد،میتواند با تغییر شرایط،تغییراتی در آفرینش و قوانین آن بدهد.بدیهی است که این تغییرات،نشانهی جهل خداوند متعال و یا تجدید نظر و پشیمانی او نیست،بلکه این تغییرات بر اساس حکمت و تغییر شرایط و یا پایان دورهی آن امر است.
قرآن مجید در این زمینه نمونههای زیادی دارد که به چند نمونه اشاره میکنیم:
الف: «ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ» (5)دعا کنید تا من برای شما مستجاب کنم.انسان با تضرع و دعا میتواند مصالح خود را بدست آورد و سرنوشت خود را تغییر دهد.
ب: «لَعَلَّ اللّٰهَ یُحْدِثُ بَعْدَ ذٰلِکَ أَمْراً» (6)قانون الهی در همه جا ثابت نیست،شاید خداوند با پدید آمدن شرایط لازم،برنامه جدیدی را بوجود آورد.
ج: «کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ» (1)خداوند،هر روز در شأن مخصوص همان روز است.
د: «فَلَمّٰا زٰاغُوا،أَزٰاغَ اللّٰهُ» (2)چون راه انحرافی را انتخاب کردند،خدا هم منحرفشان ساخت.
ه: «وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُریٰ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنٰا عَلَیْهِمْ بَرَکٰاتٍ» (3)با ایمان و تقوی،مسیر قهر الهی به لطف و برکت تغییر مییابد.
و: «إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُغَیِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰی یُغَیِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ» (4)خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمیدهد،مگر آنکه آنها خودشان را تغییر دهند.
ز: «إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صٰالِحاً فَأُوْلٰئِکَ یُبَدِّلُ اللّٰهُ سَیِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ» (5)کسانی که توبه کنند،ایمان آورند و عمل نیکو انجام دهند،خداوند بدیهای آنان را به خوبی و حسنه تبدیل میکند.
ح: «إِنْ عُدْتُمْ عُدْنٰا» (6)اگر شما برگردید،ما هم برمیگردیم.
اگر علم خدا عین ذات اوست و قابل تغییر نیست،پس هر چه در علم او گذشته باید به مرحله عمل برسد و گر نه جهل خواهد بود.
علم خدا بر اساس نظام علل و اسباب است،بدین صورت که او علم دارد که اگر از این وسیله استفاده شود،این نتیجه و اگر از دیگری بهرهبرداری شود،آن سرانجام را در پی خواهد داشت و علم او جدای از علم بر اسباب و علل نیست.
یکی از ایراداتی که اهل سنّت بر شیعه وارد میکنند این است که میگویند:شیعه برای خداوند«بداء»قائل میشوند و به گمان آنها«بداء»یعنی تغییر در علم الهی و کشف خلاف برای خداوند،در حالی که منظور شیعه از بداء ظاهر شدن چیزی است که ما انسانها خلاف آن را گمان میکردیم.
«بداء»در آفرینش،نظیر نسخ در قانون است،مثل آنکه از ظاهر قانون و یا حکمی تصوّر کنیم که دائمی است،ولی بعد مدّتی ببینیم که عوض شده است.البتّه این به معنای
پشیمانی و یا جهل قانونگذار نیست،بلکه شرایط باعث بوجود آمدن این تغییر در قانون شده است،درست مانند نسخهای که پزشک با توجّه به شرایط فعلی بیمار آن را مینویسد، امّا به محض تغییر حال او،نسخه جدیدی تجویز میکند.لذا همان گونه که نسخ در آیات را که در واقع یک نوع بداء است،همه فرق اسلامی از شیعه و سنی قبول کردهاند،میبایست «بداء»را با همین معنا و بیانی که آمد پذیرا باشند.پس بداء به معنای جهل ماست نه جهل خداوند.
نمونههای از بداء 1 ما گمان میکردیم خداوند که به حضرت ابراهیم علیه السلام فرمان ذبح فرزندش را داده است، میخواسته اسماعیل علیه السلام کشته و خونش بر زمین ریخته شود،امّا بعداً ظاهر شد که ارادهی الهی از این امر،آزمایش پدر بوده است نه کشته شدن پسر.
2 ما از وعده خداوند با حضرت موسی علیه السلام تصوّر میکردیم که دورهی مناجات سی شب است، «وَ وٰاعَدْنٰا مُوسیٰ ثَلاٰثِینَ لَیْلَةً» (1)امّا بعداً ظاهر شد که از اول برنامه چهل شب بوده است ولی خداوند به جهت آزمایش،آن را در دو مرحله اعلام فرموده است،ابتدا سی شب و سپس ده شب.
3 ما فکر میکردیم که قبلهی مسلمانان برای همیشه بیت المقدس است،ولی آیات تغییر قبله برای ما ظاهر کرد که قبلهی دائمی،کعبه بوده است.
4 وقتی نشانههای قهر خدا پدید آمد،حتّی حضرت یونس علیه السلام هم مطمئن شد که عذاب الهی نازل و قوم کافرش نابود خواهند شد،لذا از میان مردم بیرون رفت،امّا مردم ایمان آوردند و قهر الهی برطرف گردید. «إِلاّٰ قَوْمَ یُونُسَ لَمّٰا آمَنُوا کَشَفْنٰا عَنْهُمْ» (2)به هر صورت معنای بداء جهل خداوند و عوض شدن علم او نیست،زیرا خداوند از ابتدا میدانست که خون اسماعیل ریخته نخواهد شد،مدّت مناجات موسیٰ چهل شب است، قبله دائمی مسلمانان،کعبه خواهد بود و قوم یونس اهل نجات هستند،ولی ظاهر دستورات و حوادث به نحوی بود که انسان تصوّر دیگری داشت.پس تغییری در علم
خداوند پیدا نشده و این ما هستیم که دارای دید تازهای شدهایم.
بداء به این معنا دارای اثرات تربیتی بسیاری است،از جمله اینکه انسان تا آخرین لحظهی عمر،به تغییر شرایط امیدوار میماند،روحیّهی توکّل در او زنده میگردد،اسیر ظواهر نمیشود،ایمان انسان به غیب و قدرت خداوند متعال بیشتر میشود.با توبه،صدقه، مناجات و دعا تلاش میکند تا مسیر حوادث و قهر الهی را تغییر دهد.
امام صادق علیه السلام فرمودند:خداوند از همه انبیا همراه با توحید،ایمان به بداء را نیز پیمان گرفته است.در حدیث دیگر میخوانیم:هر کس گمان کند برای خداوند مسئله جدیدی روشن شده که قبلاً آن را نمیدانسته،از او تبرّی بجویید. (1)
1 دست خدا برای تغییر در نظام تکوین یا تشریع باز است. «یَمْحُوا اللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ» 2 خداوند،آفرینش را به حال خود رها نکرده است. «یَمْحُوا اللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ وَ یُثْبِتُ» 3 محو یا اثبات قوانین حاکم بر جهان هستی،به دست خداست. «یَمْحُوا اللّٰهُ» ...
4 محو و اثبات الهی بر اساس،حکمت و علم است. «وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتٰابِ» 5 جهان آفرینش دفتری دارد که تمام حوادث در آن ثبت است. «الْکِتٰابِ»
وَ إِنْ مٰا نُرِیَنَّکَ بَعْضَ اَلَّذِی نَعِدُهُمْ أَوْ نَتَوَفَّیَنَّکَ فَإِنَّمٰا عَلَیْکَ اَلْبَلاٰغُ وَ عَلَیْنَا اَلْحِسٰابُ (40)
(ای پیامبر در فکر دیدن نتیجه کار مباش زیرا)اگر بخشی از آنچه را به آنان وعده میدهیم(در زمان حیات تو)به تو نشان دهیم یا تو را از دنیا ببریم،(بدان که ما وعدههای خود را محقق خواهیم کرد)پس وظیفه تو تنها تبلیغ است و حساب تنها با ماست.
1) 1) .تفسیر نمونه.
1 آنچه از لطف خداوند بر مسلمانان و یا قهر الهی بر کفّار مشاهده میشود،تنها گوشهای از تحقق وعدههای الهی است. «بَعْضَ الَّذِی نَعِدُهُمْ» 2 حتّی مرگِ افرادی چون رسول گرامی اسلام مانع از تحقق وعدههای الهی نیست و در زمان پیشبینی شده محقق خواهد شد. «نُرِیَنَّکَ ... أَوْ نَتَوَفَّیَنَّکَ» 3 گاهی آثار تبلیغ بعد از رفتن مبلّغ پدیدار میشود،پس در انجام وظیفه منتظر نتیجه فوری نباشیم.زیرا که تأخیر نشانهی تعطیل نیست.... «أَوْ نَتَوَفَّیَنَّکَ» 4 کیفرهای الهی بدون حساب،بیجا و گزافه نیست. «عَلَیْنَا الْحِسٰابُ»
أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنّٰا نَأْتِی اَلْأَرْضَ نَنْقُصُهٰا مِنْ أَطْرٰافِهٰا وَ اَللّٰهُ یَحْکُمُ لاٰ مُعَقِّبَ لِحُکْمِهِ وَ هُوَ سَرِیعُ اَلْحِسٰابِ (41)
(حساب همه با ماست و ما به سرعت حساب همه را میرسیم)مگر ندیدی که ما به سراغ زمین میآییم و دائماً از اطراف آن(با گرفتن جان ساکنانش) میکاهیم.خداوند حکم میکند و هیچ تجدیدنظر کنندهای برای حکم او نیست و او سریعاً به حساب همه میرسد.
در روایات متعدّد میخوانیم که مراد از کم شدن اطراف زمین،مرگ و فقدان علما و دانشمندان بزرگ است. (1)
1 از تاریخ و عاقبت گذشتگان درس عبرت بگیریم و در وعده و وعیدهای الهی شک نکنیم. «أَ وَ لَمْ یَرَوْا» 2 پایان عمر حکومتها و شخصیّتها،با خواست الهی است. «نَأْتِی ... نَنْقُصُهٰا»
1) 1) .تفسیر نور الثقلین.شبیه این آیه در سوره انبیاء،آیه 44 نیز آمده است.
4 حکومت و فرمان الهی شکست ناپذیر است. «لاٰ مُعَقِّبَ لِحُکْمِهِ» 5 تمام افراد و قدرتها به تدریج از زمین برچیده میشوند،ولی قدرت الهی ثابت و پابرجاست. «نَنْقُصُهٰا ... وَ اللّٰهُ یَحْکُمُ»
وَ قَدْ مَکَرَ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلِلّٰهِ اَلْمَکْرُ جَمِیعاً یَعْلَمُ مٰا تَکْسِبُ کُلُّ نَفْسٍ وَ سَیَعْلَمُ اَلْکُفّٰارُ لِمَنْ عُقْبَی اَلدّٰارِ (42)
و البتّه کسانی که پیش از آنان بودند مکرها کردند،ولی(سودی نکرد زیرا)همه تدبیرها و مکرها برای خداست،او میداند که هر کس چه کسب میکند و کفّار بزودی خواهند دانست که سرای آخرت از آن کیست.
قرآن برای اینکه تمام توجّه انسان به خدا معطوف شود و از غیر او مأیوس گردد،همهی راههایی را که ممکن است باعث گرایش انسان به غیر خدا شود میبندد،مثلاً میفرماید:
«إِنَّ الْعِزَّةَ لِلّٰهِ جَمِیعاً» اگر بخاطر کسب عزّت به سراغ دیگران میروی،بدان که تمام عزّتها برای خداست.در جای دیگر میفرماید: «أَنَّ الْقُوَّةَ لِلّٰهِ جَمِیعاً» تمامی قدرتها در نزد خداوند است.و در این آیه میفرماید: «فَلِلّٰهِ الْمَکْرُ جَمِیعاً» تمام تدبیرها از خداست،تا انسان برای دستیابی به عزّت و قدرت و سیاست به دیگران دل نبندد.
یکی از بهترین نمونههای مکر خداوند،مهلت دادن به منحرفان است،بنحوی که آنها گمان میکنند راهشان درست است،امّا خداوند بارها در قرآن فرموده است که کفّار گمان نکنند مهلت دادن،نشانه محبّت ما نسبت به آنهاست،بلکه ما مهلت میدهیم تا پیمانهی آنها پر شود.
1 رهبران دینی نگرانِ مکر مخالفان نباشند،زیرا در طول تاریخ این حیلهها برای انبیا نیز بوده است. «قَدْ مَکَرَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ»
2 از تاریخ درس عبرت بگیریم که عاقبت از آنِ کیست. «لِمَنْ عُقْبَی الدّٰارِ» 3 تمام تدبیرها و اثرات آن به دست خداوند متعال است،به سراغ دیگران نرویم.
«فَلِلّٰهِ الْمَکْرُ جَمِیعاً»
4 مکر انسان نسبت به خدا معنا ندارد،چون مکر و حیله در جایی اثر میکند که طرفِ مورد مکر غافل باشد. «یَعْلَمُ مٰا تَکْسِبُ»
وَ یَقُولُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفیٰ بِاللّٰهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ اَلْکِتٰابِ (43)
و کسانی که کفر ورزیدند گویند:تو فرستاده(خدا)نیستی.بگو:گواهی خدا و کسی که علم کتاب نزد اوست،میان من و شما کافی است.
در اوّلین آیه این سوره خواندیم که آنچه بر پیامبر نازل میشود حقّ است،اگر چه اکثر مردم ایمان نمیآورند،در این آخرین آیه نیز میخوانیم که کفّار،رسالت پیامبر را انکار میکنند، این حاکی از اوج لجاجت و عناد اهل باطل با فرستاده الهی و کلام حقّ اوست.
وقتی یکی از اطرافیان حضرت سلیمان که مقداری از علم کتاب را دارد،میتواند در کمتر از یک چشم برهمزدن،تخت ملکهی سبا را در پیش روی آن حضرت حاضر کند،پس اگر کسی تمام علم کتاب را داشته باشد،چه قدرتی میتواند داشته باشد.
مطابق روایات مراد از کسی که علم همهی کتاب را دارد حضرت علی ع و اهل بیت بیامبر ع میباشد (1)بیامها:
1-ایمان به حمایت خداوند بهترین بشتوانه در برابر هر گونه تکذیب و تحقیر اسست. قُلْ کَفیٰ بِاللّٰهِ
1) 1) .تفسیر کنز الدقائق.
2-آگاهی بر کتاب الهی مقام انسانرا تا به آنجا بالا میبرد که گواهی او در کنار گواهی خداوند قرار می گیرد کَفیٰ بِاللّٰهِ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتٰابِ .
3-گاهی ارزش گواهی یک فرد از انکار هزاران نفر بیشتر است.(اصل باکیفیت است نه کمیت) یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفیٰ بِاللّٰهِ شَهِیداً مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتٰابِ .
الحمد لله رب العالمین.
این سوره پنجاه و دو آیه دارد و در مکّه نازل شده است،البتّه آیههای 28 و 29،در مورد کشتهشدگان بدر،در مدینه نازل شده است.در این سوره مطالبی دربارهی رسالت انبیا و موعظهها و بشارتها و دعاهای حضرت ابراهیم علیه السلام مطرح شده است.به فرمودهی روایات تلاوت این سوره برکاتی دارد که از جملهی آنها در امان بودن از بلا و فقر و جنون است.
این سوره به دلیل بیان مطالبی دربارهی حضرت ابراهیم علیه السلام سوره«ابراهیم» نامیده شده و مانند سورههای قبلش یونس،هود،یوسف با« الر »آغاز شده است.
اوّلین آیهی این سورهها درباره اوصاف قرآن است.
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خداوند بخشندهی مهربان
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>الر کِتٰابٌ أَنْزَلْنٰاهُ إِلَیْکَ لِتُخْرِجَ اَلنّٰاسَ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَی اَلنُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلیٰ صِرٰاطِ اَلْعَزِیزِ اَلْحَمِیدِ (1)
14\11
الف،لام،را،(این)کتابی است که آن را به سوی تو نازل کردیم تا مردم را به اذن پروردگارشان از تاریکیها(ی شرک و جهل)به سوی نور(ایمان) خارج کنی.به سوی راه خداوند عزیز حمید.
خارج کردن مردم از ظلمات به نور،در قرآن بارها تکرار شده است؛ گاهی به خدا نسبت داده شده. «اللّٰهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ» (1)گاهی به پیامبران نسبت داده شده. «أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَکَ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ» (2)و گاهی به کتاب نسبت داده شده است. «کِتٰابٌ أَنْزَلْنٰاهُ إِلَیْکَ لِتُخْرِجَ النّٰاسَ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ» تشبیه کفر و تفرقه و جهل و شرک و شک به« اَلظُّلُمٰاتِ »بخاطر آن است که انسان در آن حالتها متحیّر است،مثل زمانی که در تاریکی به سر میبرد.
نور وسیله بینایی،بیداری،حرکت و رشد است همانگونه که همهی اینها در کتاب آسمانی و راه خدا موجود است. «کِتٰابٌ ... إِلَی النُّورِ ... إِلیٰ صِرٰاطِ الْعَزِیزِ»
1 قرآن به تنهایی کافی نیست،برای هدایت مردم رهبر الهی نیز لازم است.
«کِتٰابٌ أَنْزَلْنٰاهُ إِلَیْکَ لِتُخْرِجَ»
2 فلسفهی نزول کتابهای آسمانی و بعثت انبیا،نجات بشر از ظلمتهاست.
«لِتُخْرِجَ النّٰاسَ»
...
از ظلمت جهل به نور علم،از ظلمت کفر به نور ایمان،از ظلمت تفرقه به نور وحدت و از ظلمت گناه به نور تقوا.
3 مایهی تبلیغ و ارشاد باید قرآن باشد. «کِتٰابٌ ... لِتُخْرِجَ» 4 ظلمتها بسیارند،امّا نور یکی است.حقّ یکی،ولی باطل زیاد است.
«الظُّلُمٰاتِ
... اَلنُّورِ» (کلمه نور مفرد و کلمه ظلمات جمع آمده است.) 5 پیامبران و کتابهای آسمانی وسیلهی هدایتند،اصل هدایت با اذن خداست.
«بِإِذْنِ رَبِّهِمْ»
6 راه خدا،راه عزّت و سربلندی و کمال است. «إِلیٰ صِرٰاطِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ»
اَللّٰهِ اَلَّذِی لَهُ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ وَ وَیْلٌ لِلْکٰافِرِینَ مِنْ عَذٰابٍ شَدِیدٍ (2)
خداوندی که آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است برای اوست،پس وای بر کفّار از عذابی سخت.
1 قانون و مکتبِ کسی قابل پیروی است که جهان را آفرید و هستی از اوست «کِتٰابٌ أَنْزَلْنٰاهُ لَهُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ» 2 انکار خدایی که همه چیز از آنِ اوست،به او ضرر نمیزند،مایه کیفر کفّار است. «وَیْلٌ لِلْکٰافِرِینَ مِنْ عَذٰابٍ»
اَلَّذِینَ یَسْتَحِبُّونَ اَلْحَیٰاةَ اَلدُّنْیٰا عَلَی اَلْآخِرَةِ وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ یَبْغُونَهٰا عِوَجاً أُولٰئِکَ فِی ضَلاٰلٍ بَعِیدٍ (3)
(کفّار)کسانی هستند که زندگی دنیا را بر آخرت ترجیح میدهند و(مردم را)از راه خدا باز میدارند و میخواهند آن را منحرف کنند،آنها در گمراهی عمیقی هستند.
بستن راه خدا به یک یا دو موردِ خاصّ منحصر نیست،بلکه تبلیغات ناروا،گناه علنی، ترویج ابزار فساد و غفلتآور،القای شبهه،ایجاد اختلاف،نشریّات و فیلمهای گمراه کننده، بد معرّفی کردن دین حقّ،معرّفی نااهلان به عنوان الگوی دین و دهها نمونهی دیگر از مصادیق بستن راه خداست.
کامیابی از دنیا جایز است،امّا ترجیح دنیا بر آخرت خطرناک است.زیرا دنیاگرایی مانع عبادت،انفاق،جهاد،کسب حلال،صداقت و انجام تکالیف شرعی میشود.
1 دنیاگرایی،زمینهی کفر،مبارزه با دین و ضلالت است. «یَسْتَحِبُّونَ الْحَیٰاةَ الدُّنْیٰا ... وَ یَصُدُّونَ ... فِی ضَلاٰلٍ بَعِیدٍ» 2 سرچشمهی گمراهیها عملکرد خود انسان است. «یَسْتَحِبُّونَ، یَصُدُّونَ، یَبْغُونَهٰا» 3 انسان اختیار دارد و میتواند راهی را بر راه دیگر ترجیح دهد و انتخاب کند.
«یَسْتَحِبُّونَ»
4 کفّار سه مرحله را طی میکنند:
اوّل خودشان با دنیاگرایی منحرف میشوند. «یَسْتَحِبُّونَ» آن گاه با اعمالشان دیگران را از راه باز میدارند. «یَصُدُّونَ» سپس با تمام توان مسیر حقطلبان را منحرف میکنند. «یَبْغُونَهٰا» 5 روحیّهی کفر،عامل انحراف طلبی است. «وَیْلٌ لِلْکٰافِرِینَ ... یَبْغُونَهٰا»
6 گمراهی،درجات و مراحلی دارد.و هر چه عمیقتر شود رجوع به حقّ مشکلتر میشود. «ضَلاٰلٍ بَعِیدٍ»
وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ بِلِسٰانِ قَوْمِهِ لِیُبَیِّنَ لَهُمْ فَیُضِلُّ اَللّٰهُ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ وَ هُوَ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ (4)
هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر به زبان قومش،تا(بتواند پیام خدا را)برای مردم بیان کند،پس خداوند هر که را بخواهد(و مستحقّ بداند)گمراه میکند و هر که را بخواهد(و شایسته بداند)هدایت مینماید،و اوست عزیز و حکیم.
مراد از«لسان قوم»در این آیه،تنها لغت و زبانِ مردم نیست،زیرا گاهی ممکن است گویندهای با زبان مردم سخن بگوید ولی مردم حرف او را درست نفهمند،بلکه مراد آسان و قابل فهم گفتن است،به گونهای که مردم پیام الهی را بفهمند،چنان که در آیات دیگر میفرماید: «یَسَّرْنٰاهُ بِلِسٰانِکَ» (1)ما قرآن را به زبان تو آسان کردیم.حضرت موسی نیز از خداوند میخواهد که گره از زبانش گشوده شود تا مردم کلامش را بفهمند. «وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسٰانِی یَفْقَهُوا قَوْلِی» (2)مقصود از گمراه کردن خداوند،محروم کردن افراد لجوج از لطف خود است،و الا اگر خداوند بنای گمراه کردن مستقیم کسی را داشت،نه کتابی میفرستاد و نه پیامبری.در آیات دیگر میخوانیم که خداوند ظالمین و فاسقین و مسرفین را گمراه میکند،یعنی انسان با گناه و ظلم،زمینهی محروم شدن از هدایت را در خود فراهم میکند.
بعضی از مفسران گفتهاند:فاعل« یَشٰاءُ »مردم هستند نه خدا،یعنی خداوند گمراه میکند کسی را که خودش بخواهد گمراه شود و هدایت میکند کسی را که خودش بخواهد هدایت شود.نظیر آیه: «کُلاًّ نُمِدُّ هٰؤُلاٰءِ وَ هَؤُلاٰءِ» ... (3)گروهی را در راهی که بروند کمک میکنیم.
تبلیغ پیامبر که با زبان قوم خود بوده با جهانی بودن دین منافاتی ندارد.زیرا محتوای پیام زبان خاصّی ندارد و با سفارش قرآن،باید گروهی با تفقه و هجرت مطالب دین را آموخته و به سایرین بیاموزند.
1 پیامبران،با فرهنگ و زبان مردم زمان خود آشنا بوده و طبق فهم آنان تبلیغ میکردند. «بِلِسٰانِ قَوْمِهِ» 2 خداوند با مردم اتمام حجّت میکند. «بِلِسٰانِ قَوْمِهِ لِیُبَیِّنَ لَهُمْ» 3 رابطهی رهبران دینی با مردم،عاطفی،صمیمی و مستقیم است. «بِلِسٰانِ قَوْمِهِ» 4 تبلیغ باید با شیوهای ساده و صریح و روشن،و برای عموم قابل فهم باشد.
«بِلِسٰانِ قَوْمِهِ»
5 هدایت و ضلالت خداوند بر اساس حکمت است. «فَیُضِلُّ ... وَ یَهْدِی ... وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ»
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مُوسیٰ بِآیٰاتِنٰا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَکَ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَی اَلنُّورِ وَ ذَکِّرْهُمْ بِأَیّٰامِ اَللّٰهِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِکُلِّ صَبّٰارٍ شَکُورٍ (5)
همانا موسی را همراه معجزاتی(به سوی مردم)فرستادیم(و به او گفتیم:)قومت را از تاریکیها به سوی نور خارج ساز و روزهای(نزول قهر یا لطف)خدا را به آنان یادآوری کن،همانا در این(یادآوری)برای کسانی که صبر و مقاومت و سپاس فراوان داشته باشند نشانههایی از قدرت الهی است.
در روایات،روز ظهور حضرت مهدی علیه السلام و روز رجعت و روز قیامت را از مصادیق«ایّام اللَّه»گفتهاند. (1)
1) 1) .نور الثقلین.
1 انبیا باید معجزه داشته باشند. «أَرْسَلْنٰا ... بِآیٰاتِنٰا» 2 هدف کلّی انبیا،یکی است.خداوند در آیه اوّل این سوره به پیامبر اسلام،و در این آیه به حضرت موسی میفرماید:مردم را از تاریکیها خارج کنید و به نور هدایت نمایید. «أَخْرِجْ قَوْمَکَ» 3 اوّلین حوزهی مأموریّت انبیا،قوم خودشان است. «قَوْمَکَ» 4 راه نجات مردم از ظلمات،یاد قهر و قدرت خدا نسبت به ستمگران و توجّه به الطاف او نسبت به گذشتگان است. «ذَکِّرْهُمْ بِأَیّٰامِ اللّٰهِ» 5 توجّه به تاریخ،زمینهی صبر و شکر را در انسان به وجود میآورد.یادآوری مصیبتها و تلخیهای گذشته و برطرف شدن آنها،انسان را به شکر وادار میکند.و توجّه به پایداری امّتها و پیروزی آنان،آدمی را به صبر و مقاومت دعوت میکند. «إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِکُلِّ صَبّٰارٍ شَکُورٍ» 6 همهی روزها روز خداست،امّا روز تجلّی قدرت خداوند حساب دیگری دارد.(تجلّی قدرت او در قهر بر کفّار و تجلّی لطف او بر مؤمنین.) «بِأَیّٰامِ اللّٰهِ» 7 هر گونه جشن یا سوگواری و مراسم ویژهای که بزرگداشت أیام اللَّه باشد جایز است. «ذَکِّرْهُمْ بِأَیّٰامِ اللّٰهِ» (بر خلاف نظر فرقهی منحرف وهّابیّت) 8 مؤمن در سختی،صبر و در رفاه،شکر میکند. «صَبّٰارٍ شَکُورٍ» 9 صبر زمینۀ درک حقیقت است. «لَآیٰاتٍ لِکُلِّ صَبّٰارٍ»
وَ إِذْ قٰالَ مُوسیٰ لِقَوْمِهِ اُذْکُرُوا نِعْمَةَ اَللّٰهِ عَلَیْکُمْ إِذْ أَنْجٰاکُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَسُومُونَکُمْ سُوءَ اَلْعَذٰابِ وَ یُذَبِّحُونَ أَبْنٰاءَکُمْ وَ یَسْتَحْیُونَ نِسٰاءَکُمْ وَ فِی ذٰلِکُمْ بَلاٰءٌ مِنْ رَبِّکُمْ عَظِیمٌ (6)
و(به یادآور)هنگامی که موسی به قوم خود گفت:نعمت خداوند بر خودتان را یاد کنید،آن گاه که شما را از فرعونیان نجات داد،آنها که شما را به بدترین نوع عذاب میکردند،پسرانتان را سر میبریدند و زنانتان را (برای کنیزی و هوسرانی خود)زنده نگاه میداشتند،و در این امور،از طرف پرودگارتان آزمایش بزرگی بود.
1 با مقایسهی حوادث تلخ و شیرین و زمان آزادیها و شکنجهها،قدر نعمتهای خدا را بشناسیم. «اذْکُرُوا نِعْمَةَ اللّٰهِ» 2 پیروزیها را از خدا بدانیم نه از خود. «نِعْمَةَ اللّٰهِ عَلَیْکُمْ إِذْ أَنْجٰاکُمْ» 3 آزادی،از مهمترین نعمتهای الهی است. «نِعْمَةَ اللّٰهِ ... إِذْ أَنْجٰاکُمْ» 4 مهمترین کار انبیا،مبارزه با طاغوتها و نجات محرومان و مستضعفان است.
«أَنْجٰاکُمْ»
5 درباریان و اطرافیان،نقش مهمی در حفظ نظام طاغوتی دارند. «آلِ فِرْعَوْنَ» 6 آزمایش و بلا در راستای تربیت انسان و از شئون ربوبیّت الهی است. «بَلاٰءٌ مِنْ رَبِّکُمْ»
وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ وَ لَئِنْ کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذٰابِی لَشَدِیدٌ (7)
و(نیز به یادآور)هنگامی که پروردگارتان اعلام فرمود:همانا اگر شکر کنید،قطعاً (نعمتهای)شما را میافزایم،و اگر کفران کنید البتّه عذاب من سخت است.
این آیه،مهمترین و صریحترین آیه قرآن در مورد شکر نعمت و یا کفران آن است،که بعد از آیهی مربوط به نعمت آزادی و تشکیل حکومت الهی،به رهبری حضرت موسی مطرح شده است و این،رمز آن است که حکومت الهی و رهبر آسمانی مهمترین نعمتهاست،و اگر شکرگزاری نشود خداوند مردم ناسپاس را به عذاب شدیدی گرفتار میکند.
شکر نعمت مراحلی دارد:
الف:شکر قلبی،که انسان همهی نعمتها را از خداوند بداند.
ب:شکر زبانی،نظیر گفتن«الحمد لله».
ج:شکر عملی،که با انجام عبادات و صرف کردن عمر و اموال در مسیر رضای خدا و خدمت به مردم به دست میآید.
امام صادق علیه السلام فرمود:شکر نعمت،دوری از گناه است.و نیز فرمود:شکر آن است که انسان نعمت را از خدا بداند(نه از زیرکی و علم و عقل و تلاش خود یا دیگران)و به آنچه خدا به او داده راضی باشد و نعمتهای الهی را وسیلهی گناه قرار ندهد،شکر واقعی آن است که انسان نعمت خدا را در مسیر خدا قرار دهد. (1)
شکر در برابر نعمتهای الهی بسیار ناچیز و غیر قابل ذکر است،به قول سعدی: بنده همان به که ز تقصیر خویش در حدیث میخوانیم که خداوند به موسی وحی کرد:حقّ شکر مرا بجا آور.موسی گفت:این کار امکان ندارد،زیرا هر کلمهی شکر نیز شکر دیگری لازم دارد.وحی آمد:همین اقرار تو و این که میدانی هر چه هست از من است،بهترین شکر من است. (2)
به گفتهی روایات،کسی که از مردم تشکر نکند از خدا نیز تشکر نکرده است.«من لم یشکر المنعم من المخلوقین لم یشکر الله». (3)
اگر نعمت خدا را در مسیر غیر حقّ مصرف کنیم،کفران نعمت و زمینه کفر است. «لَئِنْ کَفَرْتُمْ» ، «بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللّٰهِ کُفْراً» (1)کسانی که نعمت خدا را به کفر تبدیل کردند.
1 سنّت خداوند بر آن است که شکر را وسیلهی ازدیاد نعمت قرار داده و این سنّت را قاطعانه اعلام کرده است. «تَأَذَّنَ رَبُّکُمْ» شکر نعمت نعمتت افزون کند کفر نعمت از کفت بیرون کند.
2 خدا برای تربیت ما،شکر را لازم کرد نه آنکه خود محتاج شکر باشد. «رَبُّکُمْ» 3 با شکر،نه تنها نعمتهای خداوند بر ما زیاد میشود،بلکه خود ما نیز رشد پیدا میکنیم،زیاد میشویم و بالا میرویم. «لَأَزِیدَنَّکُمْ» 4 کیفر کفران نعمت،تنها گرفتن نعمت نیست،بلکه حتّی گاهی نعمت سلب نمیشود ولی به صورت نقمت و استدراج در میآید تا شخص،کمکم سقوط کند. «لَئِنْ کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذٰابِی لَشَدِیدٌ»
وَ قٰالَ مُوسیٰ إِنْ تَکْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِی اَلْأَرْضِ جَمِیعاً فَإِنَّ اَللّٰهَ لَغَنِیٌّ حَمِیدٌ (8)
و موسی(به بنی اسرائیل)گفت:اگر شما و ساکنان زمین همگی کفر ورزید (به خداوند زیانی نمیرسد)چرا که خداوند(ذاتاً)بینیاز و شایستهی ستایش است.(نه آنکه از طریق ایمان و شکر شما بخواهد برای خود بینیازی و ستایش کسب کند.)
1 در شیوه دعوت و تبلیغ،نباید کار بهخواهش از مردم برسد. «إِنْ تَکْفُرُوا ... فَإِنَّ اللّٰهَ لَغَنِیٌّ»
1) 1) .ابراهیم،28.
2 با ایمان و عمل خود،بر خداوند هیچ منّتی نگذاریم که او نیازی به اعمال ما ندارد. «لَغَنِیٌّ حَمِیدٌ» 3 ایمان و کفر،یا شکر و کفرانِ ما در ذات او اثری ندارد. «لَغَنِیٌّ حَمِیدٌ» گر جملهی کائنات کافر گردند بر دامن کبریایش ننشیند گرد
أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَبَؤُا اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ قَوْمِ نُوحٍ وَ عٰادٍ وَ ثَمُودَ وَ اَلَّذِینَ مِنْ بَعْدِهِمْ لاٰ یَعْلَمُهُمْ إِلاَّ اَللّٰهُ جٰاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ فَرَدُّوا أَیْدِیَهُمْ فِی أَفْوٰاهِهِمْ وَ قٰالُوا إِنّٰا کَفَرْنٰا بِمٰا أُرْسِلْتُمْ بِهِ وَ إِنّٰا لَفِی شَکٍّ مِمّٰا تَدْعُونَنٰا إِلَیْهِ مُرِیبٍ (9)
آیا خبر کسانی که قبل از شما بودند،(مثل خبر غرق شدن)قوم نوح و(طوفان قوم) عاد و(صاعقهی قوم)ثمود و کسانی که بعد از آنها بودند،به شما نرسیده است؟ همانها که جز خداوند از(آمار و تعداد تلفات)آنها آگاه نیست،پیامبرانشان همراه با معجزات به سراغشان آمدند،ولی آنها دستهایشان را در دهانشان میگذاشتند(یعنی ساکت شوید و ما را موعظه نکنید)و میگفتند:ما به آنچه شما به آن فرستاده شدهاید،کفر میورزیم و ما از آنچه شما ما را به آن دعوت میکنید، در شکّ و تردید هستیم.
این آیه یکی از مصادیق تذکر و توجّه به«ایام الله»است که در آیهی پنجم این سوره مطرح شد. «وَ ذَکِّرْهُمْ بِأَیّٰامِ اللّٰهِ» به گفته شیخ طوسی در تفسیر تبیان،شک با ریب فرق دارد.شک،تردید طبیعی است ولی ریب،شکی است که با سوء ظنّ و تهمت همراه باشد.
شکی که زمینه تحقیق و قبول حقیقت شود،شکّ سازنده و مفید است،ولی شکّی که در برابر بیّنات و معجزات مطرح است،همان لجاجت و شکّ مخرّب و باز دارندهی انسان از
پذیرش حقّ است. «لَفِی شَکٍّ ... إِلَیْهِ مُرِیبٍ» جمله« فَرَدُّوا أَیْدِیَهُمْ فِی أَفْوٰاهِهِمْ »را میتوان به چند صورت معنا کرد:
الف:مخالفان با گذاشتن دست بر دهان حقگویان،صدای آنان را در گلو خفه میکردند.
ب:معجزات و دلایل انبیا به قدری محکم بود که گویا دست مردم را گرفته بر دهانشان گذاشتند،کنایه از اینکه زبان مردم در برابر حقّ،بسته شد و حرفی برای گفتن نداشتند.
ج:مخالفان انبیا از شدت خشم،انگشتان خود را گاز میگرفتند.
د:مخالفان انبیا،در حضور پیامبر دستان خود را بر دهانشان قرار میدادند.کنایه از اینکه ساکت شوند و موعظهای نکنند.
1 از سوی خداوند سنّتها و قوانین ثابتی بر تاریخ و جامعه حاکم است،که آشنایی با قسمتی از تاریخ میتواند درس عبرتی برای قسمت دیگر باشد. «أَ لَمْ یَأْتِکُمْ..» 2 قسمتهایی از تاریخ بشر،مجهول و ناشناخته است. «لاٰ یَعْلَمُهُمْ إِلاَّ اللّٰهُ» 3 همهی انبیا معجزه داشتهاند. «جٰاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ» 4 کفّار تنها مخالف شخص انبیا نبودند،بلکه با مکتب آنان مخالف بودند. «کَفَرْنٰا بِمٰا أُرْسِلْتُمْ بِهِ» 5 شک کفار در حقّانیّت دین،ناشی از مقام تحقیق نیست،بلکه منشأ آن بدبینی و لجبازی است. «شَکٍّ ... مُرِیبٍ»
قٰالَتْ رُسُلُهُمْ أَ فِی اَللّٰهِ شَکٌّ فٰاطِرِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ یَدْعُوکُمْ لِیَغْفِرَ لَکُمْ مِنْ ذُنُوبِکُمْ وَ یُؤَخِّرَکُمْ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی قٰالُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُنٰا تُرِیدُونَ أَنْ تَصُدُّونٰا عَمّٰا کٰانَ یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا فَأْتُونٰا بِسُلْطٰانٍ مُبِینٍ (10)
پیامبرانشان(در جواب)گفتند:آیا درباره خدا،آفریدگار آسمانها و زمین،شکی هست؟!(آیا هستی با این عظمت نیاز به خالق ندارد؟)او که شما را(به راه حقّ)دعوت میکند تا از گناهانتان بگذرد،و تا موعد معین شما را مهلت دهد.(کفّار)گفتند:شما جز انسانی همچون خود ما نیستید، (و امتیازی بر ما ندارید)شما میخواهید ما را از آنچه نیاکان ما میپرستیدند باز دارید،(اگر غیر از این است)پس برای ما برهان و معجزهای روشن(آن گونه که ما میخواهیم)بیاورید.
در آیهی قبل کفّار به انبیا گفتند: «تَدْعُونَنٰا» شما ما را به راه خدا میخوانید.ولی در این آیه پیامبران به آنان گفتند: «یَدْعُوکُمْ» خدا شما را میخواند.یعنی دعوت ما از جانب خود و به سوی خود نیست،بلکه از سوی خدا و به سوی خداست.
به گفتهی زمخشری و مراغی؛وعدههای قرآن نسبت به مؤمنین بخشش تمام گناهان است. «یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ» ولی نسبت به دیگران،بخشش بعضی از گناهان است. «لِیَغْفِرَ لَکُمْ مِنْ ذُنُوبِکُمْ»
1 اعتقاد به خدا،فطری و بدیهی است و سزاوار شک نیست. «أَ فِی اللّٰهِ شَکٌّ» 2 در کنار عقل و فطرت،محبّت و دعوت نیز لازم است. «أَ فِی اللّٰهِ شَکٌّ ... یَدْعُوکُمْ لِیَغْفِرَ لَکُمْ» 3 دین انسان را به پاکی از آلودگیها دعوت میکند. «یَدْعُوکُمْ لِیَغْفِرَ ... ذُنُوبَکُمْ» 4 خداوند طالب غفران و آمرزش گناهان انسان است. «یَدْعُوکُمْ لِیَغْفِرَ لَکُمْ» 5 توبه و اطاعت از خداوند باعث تاخیر اجل انسان میشود. «یَدْعُوکُمْ ... یُؤَخِّرَکُمْ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی» 6 خداوند از روی مهر،به هدایت دعوت میکند و از روی لطف،تا پایان عمر
مهلت انتخاب میدهد. «یَدْعُوکُمْ یُؤَخِّرَکُمْ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی» 7 عمر هر انسانی،از پیش اندازهگیری و تعیین شده است. «إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی» 8 تعصّبات قومی و نژادی،مانع پذیرفتن حقّ است. «یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا» 9 خانواده در عقاید و باورهای انسان،نقش مهمی دارد. «یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا» 10 عناد و گردنکشی در برابر حقّ،درد بیدرمان است.تمام انبیا با معجزه به سراغ مردم میرفتند،ولی لجاجت برخی مردم سبب میشد که همواره معجزهی تازهای که طبق هوس آنها باشد از پیامبران درخواست کنند. «فَأْتُونٰا بِسُلْطٰانٍ مُبِینٍ»
قٰالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِنْ نَحْنُ إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُکُمْ وَ لٰکِنَّ اَللّٰهَ یَمُنُّ عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ وَ مٰا کٰانَ لَنٰا أَنْ نَأْتِیَکُمْ بِسُلْطٰانٍ إِلاّٰ بِإِذْنِ اَللّٰهِ وَ عَلَی اَللّٰهِ فَلْیَتَوَکَّلِ اَلْمُؤْمِنُونَ (11)
پیامبرانشان در جوابشان گفتند:(آری)ما جز بشری مثل شما نیستیم، ولی خداوند بر هر کس از بندگانش که بخواهد منّت میگذارد(و او را بر مردم مبعوث میکند)و ما را نرسد که جز با اذن خداوند،برای شما معجزهای بیاوریم،پس مؤمنان باید تنها بر خداوند توکّل نمایند.
گرچه در این آیه میفرماید:خداوند بر هر کس بخواهد منّت گذاشته،او را پیامبر قرار میدهد،ولی خدای حکیم میداند که چه کسی ظرفیّت و لیاقت این مسئولیّت بزرگ را دارد.
«اللّٰهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسٰالَتَهُ» (1)خدا بهتر میداند که رسالت خود را کجا قرار دهد.
کفّار و مشرکان با انبیا دو حرف داشتند:
1 شما انسانهایی مثل ما هستید.
1) 1) .انعام،124.
2 معجزهای را که ما پیشنهاد میکنیم برای ما بیاورید.
در این آیه،پاسخ این دو حرف آمده است:امّا این که ما انسانی همانند شما هستیم قبول داریم،ولی خداوند بر ما منّت گذاشته و به ما وحی کرده است.امّا این که معجزهی ما به دلخواه شما باشد،این نمیشود زیرا ما حقّ نداریم بدون اذن خداوند معجزهای بیاوریم.
1 گرچه انسانها همه در شکل و ظاهر یکسانند،اما دلیل بر این نیست که در باطن و معنویّت نیز یکسانند. «إِنْ نَحْنُ إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُکُمْ» ...
2 الگوها و مربیان باید با تربیت پذیران،در شرایط همسان باشند.(آنچه نقطهی قوّت انبیا است،در نظر بعضی نقطهی ضعف بود.اگر پیامبران از خود انسانها و دارای نیازها و غرایز و مشکلات انسانی نبودند نمیتوانستند مربی و الگوی انسانها واقع شوند.) «بَشَرٌ مِثْلُکُمْ» 3 پیامبران،در باره خود غلوّ نمیکردند و میگفتند:ما انسانی مثل شما هستیم.
«إِنْ نَحْنُ إِلاّٰ بَشَرٌ مِثْلُکُمْ»
4 مقام نبوّت،هدیه و منّت الهی است. «یَمُنُّ» 5 معجزه به امر خداست،نه خواست مردم.(حتّی اگر مردم توقع معجزه نداشته باشند،انبیا آن را میآورند) «إِلاّٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ» 6 توکّل،لازمهی ایمان است. «فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ» 7 مؤمن،از عناد و انکار مخالفان خسته نمیشود و با توکّل بر خداوند راهش را ادامه میدهد. «وَ عَلَی اللّٰهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ»
وَ مٰا لَنٰا أَلاّٰ نَتَوَکَّلَ عَلَی اَللّٰهِ وَ قَدْ هَدٰانٰا سُبُلَنٰا وَ لَنَصْبِرَنَّ عَلیٰ مٰا آذَیْتُمُونٰا وَ عَلَی اَللّٰهِ فَلْیَتَوَکَّلِ اَلْمُتَوَکِّلُونَ (12)
و چرا ما بر خدا توکل نکنیم،در حالی که او ما را به راههای(سعادت)ما هدایت کرده است؟ قطعاً ما در برابر هر آزاری که شما نسبت به ما روا دارید،مقاومت خواهیم کرد و اهل توکّل باید فقط بر خداوند توکّل نمایند.
توکّل یعنی وکیل گرفتن. وکیل باید چهار شرط داشته باشد:درایت،امانت،قدرت و محبت.
و کسی جز خدا این شروط را به نحو کامل ندارد،پس بر او توکّل کنیم.
امام رضا علیه السلام فرمود:مرز توکّل آن است که با ایمان به خدا،از هیچ کس نترسی. (1)
1 خدایی که هدایت کرد،حمایت هم میکند.پس تنها بر او توکّل کنیم. «نَتَوَکَّلَ عَلَی اللّٰهِ وَ قَدْ هَدٰانٰا» 2 راه انبیا همان راه خداست.(به جای«سبله»فرمود:) «سُبُلَنٰا» چنان که در جای دیگر میفرماید: «قُلْ هٰذِهِ سَبِیلِی أَدْعُوا إِلَی اللّٰهِ عَلیٰ بَصِیرَةٍ» (2)3 لازمه پیمودن راه خدا،تحمّل سختیهاست. «سُبُلَنٰا لَنَصْبِرَنَّ» 4 هم باید بر خدا توکل کرد،هم باید در برابر مخالفان صبر و مقاومت نمود.
«نَتَوَکَّلَ عَلَی اللّٰهِ
... وَ لَنَصْبِرَنَّ» 5 مؤمن با آزار و شکنجه،از عقیده و عملش دست برنمیدارد. «لَنَصْبِرَنَّ عَلیٰ مٰا آذَیْتُمُونٰا» 6 کسی میتواند صبر کند که تکیهگاهی داشته باشد. «لَنَصْبِرَنَّ ... نَتَوَکَّلَ عَلَی اللّٰهِ»
وَ قٰالَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لِرُسُلِهِمْ لَنُخْرِجَنَّکُمْ مِنْ أَرْضِنٰا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِی مِلَّتِنٰا فَأَوْحیٰ إِلَیْهِمْ رَبُّهُمْ لَنُهْلِکَنَّ اَلظّٰالِمِینَ (13)
و کفّار به پیامبرانشان گفتند:ما قطعاً شما را از سرزمین خود بیرون میکنیم،مگر آن که در کیش ما در آیید.پس پروردگارشان به آنان وحی کرد که ما حتماً ستمگران را نابود میکنیم.
سؤال:مگر انبیا قبل از بعثت،مشرک بودند که کفّار از آنان تقاضا میکردند به آیین ما باز گردید؟ «لَتَعُودُنَّ فِی مِلَّتِنٰا» پاسخ:اوّلاً ممکن است مراد کفّار،برگشت پیامبران در سلطهی آنان باشد.یعنی میگفتند:بر فرض که شما ایمان دارید،ولی نباید در برابر ما قیام کنید و خود و یارانتان از راه ما سرپیچی نمایید.
ثانیاً کلمهی«عود»اگر با حرف«الی»همراه بود به معنای بازگشت به حالت اوّل است،ولی حال که با کلمهی« فِی »همراه است،مراد از آن تغییر و تحوّل است نه بازگشت به حالت اوّل، یعنی تغییر عقیده دهید و آیین ما را بپذیرید.
ثالثاً شاید مراد از بازگشت به شرک،برگشتن یاران پیامبران باشد نه خود آنان.
1 همهی انبیا،گرفتار مخالفان بودند. «قٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِرُسُلِهِمْ» 2 تهدید و تبعید،سیاست زورگویانِ بیمنطق است. «لَنُخْرِجَنَّکُمْ» ...
3 کفّار نمیخواهند مؤمنان هویّت مستقلّی داشته باشند. «لَتَعُودُنَّ فِی مِلَّتِنٰا» 4 تهدید را باید با تهدید پاسخ داد. «لَنُخْرِجَنَّکُمْ لَنُهْلِکَنَّ» 5 دلیل هلاکت ظلم است،نه کفر. «کَفَرُوا ... لَنُهْلِکَنَّ الظّٰالِمِینَ» 6 ظلم،دوام ندارد و ظالم،عاقبت نابود میشود. «لَنُهْلِکَنَّ الظّٰالِمِینَ»
وَ لَنُسْکِنَنَّکُمُ اَلْأَرْضَ مِنْ بَعْدِهِمْ ذٰلِکَ لِمَنْ خٰافَ مَقٰامِی وَ خٰافَ وَعِیدِ (14)
و همانا بعد از(هلاکت)ستمگران،شما را در آن سرزمین سکونت خواهیم داد.این، برای کسانی است که از مقام من پروا کنند و از وعده تهدید آمیزم بترسند.
خداوند متعال وعده داده است که ستمگران نابود و اولیای او حاکم شوند و چون تا کنون این وعده به صورت گسترده محقّق نشده،در زمان ظهور امام زمان علیه السلام عملی خواهد شد.
قرآن کریم بارها وعده داده است که«اولیای خدا بر زمین حاکم خواهند شد و دشمنان آنان به هلاکت خواهند رسید.»در این جا سه مورد را ذکر میکنیم:
الف: «إِنَّ جُنْدَنٰا لَهُمُ الْغٰالِبُونَ» (1)همانا لشکر ما قطعاً پیروز است.
ب: «وَ لَقَدْ سَبَقَتْ کَلِمَتُنٰا لِعِبٰادِنَا الْمُرْسَلِینَ إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ» (2)حرف ما نسبت به انبیا قطعی است که آنها پیروزند.
ج: «أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهٰا عِبٰادِیَ الصّٰالِحُونَ» (3)وارث زمین بندگان شایسته من خواهند بود.
به هر حال،پیروزی حقّ بر باطل و تشکیل حکومت الهی به دست مردان خدا از وعدههای قطعی و مکرّر قرآن است.
ذات الهی،سرچشمه خیرات و خوبیهاست و دوست داشتنی است. «وَ الَّذِینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّٰهِ» (4)مؤمن بیشترین علاقه را به خدا دارد.آنچه سبب پرواست،مقام خداست.
آری! اگر دوست شما قاضی باشد و کار شما به دادگاه بکشد و پای حساب به میان آید،شما از دادگاه و مقام عدل او میترسید با اینکه او دوست شماست.
1 کفّار،زمین را منطقهی قدرتنمایی خود میدانند،غافل از آن که حکومت زمین به دست انبیا و مؤمنان میرسد.در برابر تهدید کفار: «لَنُخْرِجَنَّکُمْ مِنْ
أَرْضِنٰا» وعده خداوند: «لَنُسْکِنَنَّکُمُ الْأَرْضَ» 2 خداوند به اولیای خود وعدهی پیروزی داده است. «لَنُسْکِنَنَّکُمُ» 3 انبیا تنها برای بیان احکام و موعظه نیامدهاند،برای حکومت نیز آمدهاند.
«لَنُسْکِنَنَّکُمُ»
4 شرط پیروزی بر ستمگران،داشتن تقواست. «خٰافَ مَقٰامِی وَ خٰافَ وَعِیدِ» 5 از تهدید کفّار نترسید که میگویند: «لَنُخْرِجَنَّکُمْ» از تهدید خدا بترسید که میفرماید: «خٰافَ وَعِیدِ»
وَ اِسْتَفْتَحُوا وَ خٰابَ کُلُّ جَبّٰارٍ عَنِیدٍ (15) مِنْ وَرٰائِهِ جَهَنَّمُ وَ یُسْقیٰ مِنْ مٰاءٍ صَدِیدٍ (16)
و(پیامبران و مؤمنان)در انتظار فتح و پیروزی بودند،و(لی)تمام ستمگران لجوج محروم ماندند.
عاقبتِ این(ستمگرانِ لجوج)،دوزخ است و از آبی بدبو و چرکین نوشانده میشوند.
کلمه«وراء»به معنای عاقبت و پایان است،چنان که در فارسی نیز میگوییم:پشت سر این غذا مریضی است. (1)
همهی انبیا در انتظار پیروزی بودند.نوح میگوید: «أَنِّی مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ» (2)خداوندا! من مغلوبم،کمکی برسان.سایر انبیا نیز از خداوند فتح و پیروزی میخواستند: «رَبَّنَا افْتَحْ بَیْنَنٰا وَ بَیْنَ قَوْمِنٰا بِالْحَقِّ وَ أَنْتَ خَیْرُ الْفٰاتِحِینَ» (3)پروردگارا! میان ما و قوم ما به حقّ حکم کن،کفّار نیز به مسلمانان میگفتند:شما که میگویید ما در روزی پیروز خواهیم شد،پس آن روز کی فرا میرسد؟ «مَتیٰ هٰذَا الْفَتْحُ» (4)این جاست که قرآن کریم در آیات بسیاری از
پیروزی پیامبران و نابودی کافران و عذاب آنان سخن میگوید و با قاطعیّت به کفّار اعلام میکند که آن روز به زودی فرا میرسد.
نوشیدنیهای دوزخیان در قیامت سوزنده است نه سیراب کننده:
الف: «سُقُوا مٰاءً حَمِیماً فَقَطَّعَ أَمْعٰاءَهُمْ» (1)از آب جوشانی نوشانده میشوند که درون آنها را قطعه قطعه میکند.
ب: «یُغٰاثُوا بِمٰاءٍ کَالْمُهْلِ یَشْوِی الْوُجُوهَ» (2)از آبی همچون مس گداخته پذیرایی میشوند،که حرارت آن صورتها را کباب میکند.
اما اهل بهشت در کنار نهرهایی از آب گوارا زندگی میکنند و از شیر و عسل مصفّا که از طرف خداوند برای آنان آماده شده است استفاده میکنند و از همهی نعمتهای الهی بهرهمندند. «وَ سَقٰاهُمْ رَبُّهُمْ شَرٰاباً طَهُوراً» (3)در تاریخ آمده است:یکی از ستمگران بنی امیّه به نام«ولید بن یزید بن عبد الملک»روزی برای آگاه شدن از آیندهاش،قرآن را باز کرد و چشمش به این آیه «وَ اسْتَفْتَحُوا» ...افتاد، عصبانی شد و قرآن را پاره کرد و شعری به این مضمون سرود:ای قرآن! تو مرا جبّار عنید میدانی و تهدیدم میکنی؟ آری،من همان جبّار عنیدم.من امروز تو را پاره میکنم،تا در قیامت گواهی دهی که ولید مرا پارهپاره کرد. (4)
یَتَجَرَّعُهُ وَ لاٰ یَکٰادُ یُسِیغُهُ وَ یَأْتِیهِ اَلْمَوْتُ مِنْ کُلِّ مَکٰانٍ وَ مٰا هُوَ بِمَیِّتٍ وَ مِنْ وَرٰائِهِ عَذٰابٌ غَلِیظٌ (17)
آن(آب چرکین)را جرعه جرعه میآشامد،در حالی که فرو بردن آن هرگز گوارا نیست،و مرگ از هر سو به سراغ او میآید،ولی او مردنی نیست،و پس از آن،عذاب شدیدی است.
در این آیه،سیمایی از عذاب دوزخیان مطرح شده است:
الف:عذاب اهل دوزخ ذرّه ذرّه است،تا شکنجهی آنان بیشتر باشد.
ب:عذابهای گوناگون،دوزخیان را تا مرز مرگ پیش میبرند،ولی آنان نمیمیرند.
ج:عذابها،عقبههای سختتری دارد و رو به افزایش است.
قرآن در وصف عذاب قیامت،چندین تعبیر دارد:« أَلِیمٌ »،« شَدِیدُ »،« غَلِیظَ »،« عَظِیمٌ »که همه اشاره به شدت و عظمت عذاب دارد.
«اساغه»به معنای آشامیدن آب است با میل و رغبت.جملهی «لاٰ یَکٰادُ یُسِیغُهُ» یعنی هرگز با میل خود آن را نمیآشامد. (1)
رسول کرم صلی اللّٰه علیه و آله فرمود:هر کس شراب بنوشد،تا چهل روز نمازش قبول نمیشود و سزاوار است که خداوند از آب بد بوی متعفّنِ دوزخ،به او بنوشاند. (2)
1 عذاب دوزخ تدریجی و دائمی است. «یَتَجَرَّعُهُ» 2 دوزخیان مرگ ندارند و عذاب دوزخ سبب مرگ نمیشود. «مٰا هُوَ بِمَیِّتٍ» 3 عذاب دوزخ رو به افزایش است. «وَ مِنْ وَرٰائِهِ عَذٰابٌ غَلِیظٌ»
مَثَلُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ أَعْمٰالُهُمْ کَرَمٰادٍ اِشْتَدَّتْ بِهِ اَلرِّیحُ فِی یَوْمٍ عٰاصِفٍ لاٰ یَقْدِرُونَ مِمّٰا کَسَبُوا عَلیٰ شَیْءٍ ذٰلِکَ هُوَ اَلضَّلاٰلُ اَلْبَعِیدُ (18)
مَثل(کارهای)کسانی که به پروردگارشان کفر ورزیدند،همچون خاکستری است که در روز طوفانی تندبادی بر آن بوزد،آنان بر حفظ ذرهای از آنچه بدست آوردهاند،قادر نیستند.این،همان گمراهیِ دور و عمیق است.
در آیات قبل،سخن از خسران و محرومیّت ستمگران لجوج بود، «وَ خٰابَ کُلُّ جَبّٰارٍ عَنِیدٍ» این آیه توضیح همان خسارت است.
خداوند بدیهای مؤمنان را در صورت توبه به نیکیها و حسنات تبدیل میکند، «یُبَدِّلُ اللّٰهُ سَیِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ» (1)ولی اعمال بد کفّار،حسناتشان را نابود میکند، «کَرَمٰادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّیحُ» و در آیات دیگر آمده است: «حَبِطَتْ أَعْمٰالُهُمْ» (2)یعنی اعمالشان محو میشود.
قرآن در آیات زیادی مسألهی پوچ شدن و بیثمر بودن اعمال کفّار را مطرح کرده است:از جمله میفرماید: «وَ قَدِمْنٰا إِلیٰ مٰا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنٰاهُ هَبٰاءً مَنْثُوراً» (3)ما اعمال آنها را میآوریم و پوچ میکنیم.و اگر دربارهی کفّار میخوانیم: «فَلاٰ نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ وَزْناً» (4)در قیامت میزانی برای کفار بهپا نمیکنیم،شاید اشاره به همین مطلب باشد.
1 اعمال کفار،آتشی است که جز خاکستر چیزی به جای نمیگذارد. «کَرَمٰادٍ» 2 اعمال کفّار،شما را خیره و دلباخته نکند که پوچ و بیثمر است. «کَرَمٰادٍ» 3 کافرِ سرمست،از توبه و نجات دور است.«بعید»
4 کفر اعمال نیک را هم به باد میدهد. «کَفَرُوا ... أَعْمٰالُهُمْ کَرَمٰادٍ»
أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اَللّٰهَ خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ بِالْحَقِّ إِنْ یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَ یَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِیدٍ (19) وَ مٰا ذٰلِکَ عَلَی اَللّٰهِ بِعَزِیزٍ (20)
آیا ندیدی که خداوند آسمانها و زمین را به حقّ آفرید؟ اگر بخواهد شما را میبرد و آفریدهای جدید(به جای شما)میآورد.
و این تبدیل و جابه جایی،برای خداوند سخت نیست.
قرآن،چندین بار فرموده:ما آسمانها و زمین را بیهوده و بازیچه نیافریدیم. «مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا لاٰعِبِینَ» (1)،در جای دیگر میفرماید: «مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاءَ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا بٰاطِلاً ذٰلِکَ ظَنُّ الَّذِینَ کَفَرُوا» (2)آری این کفّارند که خلقت هستی را بیهدف و باطل میپندارند.
1 آفرینش آسمانها و زمین،بر اساس حکمت و مصلحت و هدفی شایسته انجام گرفته است. «بِالْحَقِّ» 2 خداوند،به بود و نبود ما نیازی ندارد،مغرور نشویم. «إِنْ یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ» 3 هستی و دوام آن،به اراده و مشیّت الهی وابسته است. «إِنْ یَشَأْ» 4 جهان بدون انسان باطل است.حتّی اگر شما را ببریم،انسانهای دیگری را میآوریم،تا آفرینش آسمانها و زمین بیهوده نباشد. (3)«یَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِیدٍ»
وَ بَرَزُوا لِلّٰهِ جَمِیعاً فَقٰالَ اَلضُّعَفٰاءُ لِلَّذِینَ اِسْتَکْبَرُوا إِنّٰا کُنّٰا لَکُمْ تَبَعاً فَهَلْ أَنْتُمْ مُغْنُونَ عَنّٰا مِنْ عَذٰابِ اَللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ قٰالُوا لَوْ هَدٰانَا اَللّٰهُ لَهَدَیْنٰاکُمْ سَوٰاءٌ عَلَیْنٰا أَ جَزِعْنٰا أَمْ صَبَرْنٰا مٰا لَنٰا مِنْ مَحِیصٍ (21)
و(در قیامت،مردم)همگی در پیشگاه خدا ظاهر شوند.پس ضعیفان به مستکبران گویند:ما(در دنیا)پیرو شما بودیم،پس آیا(امروز)میتوانید چیزی از عذاب خدا را از ما بازدارید؟(آنها در پاسخ)گویند:اگر خداوند ما را(به رهایی از عذاب) هدایت کرد،قطعاً ما شما را هدایت میکنیم.بر ما یکسان است که فریاد و ناله بزنیم،یا صبر کنیم(و ضجّهای نزنیم)برای ما هیچ راه نجاتی نیست.
کلمهی« بَرَزُوا »به معنای خروج است.و«مبارز»کسی را گویند که از صف لشکر خارج شود و آمادگی خود را برای نبرد با دشمن اعلام کند.
گرچه معمولاً مردم بر دین و روش حاکمانشان هستند،«الناس علی دین ملوکهم»امّا در سیستم مدیریّت اسلامی،اطاعتِ مطلق از مدیر نداریم.«لا طاعة لمخلوق فی معصیة الخالق» (1)بنا بر این شعار«المأمور معذور»صحیح نیست.
1 در قیامت،همهی مردم یک جا در پیشگاه خداوند حاضر میشوند. «جَمِیعاً» 2 نتیجه تقلید و پیروی کورکورانه،حسرت است. «کُنّٰا لَکُمْ تَبَعاً فَهَلْ أَنْتُمْ مُغْنُونَ» 3 دوزخیان تنها تخفیف گوشهای از عذاب را توقع دارند،نه تمام آن را. «مِنْ شَیْءٍ» 4 هدایت و ضلالت رهبران جامعه،در سعادت یا شقاوت مردم نقش مهمی دارد. «لَوْ هَدٰانَا اللّٰهُ لَهَدَیْنٰاکُمْ» 5 یکی از عذابهای روحی و روانی رهبران فاسد در قیامت،اقرار آنها به
1) 1) .بحار،ج 10،ص 227.
ناتوانی و بدبختی خود،در برابر پیروان خویش است. «لَوْ هَدٰانَا اللّٰهُ لَهَدَیْنٰاکُمْ» 6 آنها که در دنیا،به انبیا میگفتند:برای ما فرقی ندارد که ما را موعظه کنید،یا نکنید. «سَوٰاءٌ عَلَیْنٰا أَ وَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُنْ مِنَ الْوٰاعِظِینَ» (1)در قیامت هم میگویند:فرقی ندارد که ما جیغ بکشیم یا آرام باشیم،به هر حال دچار عذابیم. «سَوٰاءٌ عَلَیْنٰا أَ جَزِعْنٰا أَمْ صَبَرْنٰا» 7 فرار از دادگاه و کیفر الهی امکان ندارد. «مٰا لَنٰا مِنْ مَحِیصٍ» 8 در قیامت میان مردم،قیل و قال و گفتگو بسیار است. «فَقٰالَ ... .قٰالُوا» (2)9 در قیامت هیچ کس نمیتوانند مانع عذاب الهی شود. «فَهَلْ أَنْتُمْ مُغْنُونَ»
وَ قٰالَ اَلشَّیْطٰانُ لَمّٰا قُضِیَ اَلْأَمْرُ إِنَّ اَللّٰهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ اَلْحَقِّ وَ وَعَدْتُکُمْ فَأَخْلَفْتُکُمْ وَ مٰا کٰانَ لِی عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطٰانٍ إِلاّٰ أَنْ دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِی فَلاٰ تَلُومُونِی وَ لُومُوا أَنْفُسَکُمْ مٰا أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُصْرِخِیَّ إِنِّی کَفَرْتُ بِمٰا أَشْرَکْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ إِنَّ اَلظّٰالِمِینَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (22)
و(چون کار کیفر و پاداش به اتمام رسد)شیطان(از روی ملامت به دوزخیان) گوید:همانا خداوند به شما وعده داد وعده راست و من به شما وعده دادم ولی با شما تخلّف کردم،من بر شما تسلّطی نداشتم،جز آن که شما را دعوت کردم و شما (به میل خود)استجابت کردید.پس مرا ملامت و نکوهش نکنید،و خود را سرزنش کنید.(در این روز)نه من میتوانم فریادرس شما باشم،و نه شما فریادرس من.
من از اینکه مرا پیش از این شریک خدا قرار داده بودید بیزارم.قطعاً برای ستمگران عذاب دردناکی است.
گناهکار در قیامت دست و پا میزند تا برای خود شریک جرم پیدا کند و انحراف خود را به گردن دیگران بیندازد.گاهی میگوید:دوست بد مرا منحرف کرد. «لَقَدْ أَضَلَّنِی عَنِ الذِّکْرِ» (1)گاهی میگوید:رهبران فاسد مرا فاسد کردند. «لَوْ لاٰ أَنْتُمْ لَکُنّٰا مُؤْمِنِینَ» (2)گاهی شیطان را ملامت میکند و او را عامل گمراهی خود میداند،امّا شیطان میگوید:مرا سرزنش نکنید، «فَلاٰ تَلُومُونِی» ...من جز وسوسه و دعوت کاری نداشتم.انحراف از خود شما بود.
تسلّط نداشتن شیطان بر انسان،هم مورد تأیید خداوند است و هم خود شیطان به آن اقرار دارد. «إِنَّ عِبٰادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطٰانٌ» (3)تو بر بندگان خالص من تسلطی نداری.در این آیه نیز میگوید: «مٰا کٰانَ لِی عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطٰانٍ»
1 وعدههای الهی،حقّ و مطابق با واقع است. «وَعْدَ الْحَقِّ» 2 شیطان با وعدههایش انسان را فریب میدهد. «وَ وَعَدْتُکُمْ فَأَخْلَفْتُکُمْ» چنان که در جای دیگر آمده: «یَعِدُهُمْ وَ یُمَنِّیهِمْ وَ مٰا یَعِدُهُمُ الشَّیْطٰانُ إِلاّٰ غُرُوراً» (4)3 شیطان،انسان را مجبور نمیکند،بلکه وسوسه و دعوت میکند. «دَعَوْتُکُمْ» 4 حتّی شیطان،انسان فاسد را سرزنش میکند. «لُومُوا أَنْفُسَکُمْ» 5 ملامت یکی از دلایل آزادی و اختیار انسان است «فَلاٰ تَلُومُونِی وَ لُومُوا أَنْفُسَکُمْ» زیرا انسان مجبور ملامت ندارد.
6 گناه خود را به گردن شیطان نیندازیم. «فَلاٰ تَلُومُونِی» 7 در قیامت رابطهها قطع میشود. «مٰا أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ» (رهبران باطل و پیروان آنان از یکدیگر بیزاری میجویند.شیطان به پیروانش میگوید: «إِنِّی کَفَرْتُ بِمٰا
أَشْرَکْتُمُونِ»
و پیروان گمراه نیز به رهبران خود میگویند:اگر برای ما فرصتی پیش آید و به دنیا برگردیم ما نیز از شما بیزاری خواهیم جست. «لَوْ أَنَّ لَنٰا کَرَّةً فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ کَمٰا تَبَرَّؤُا مِنّٰا» (1)) 8 اطاعتِ غیر خداوند شرک است. «أَشْرَکْتُمُونِ» 9 استجابت دعوتهای شیطانی،ظلم به خود و مکتب است. «إِنَّ الظّٰالِمِینَ لَهُمْ»
وَ أُدْخِلَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ تَحِیَّتُهُمْ فِیهٰا سَلاٰمٌ (23)
و کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند،به باغهایی که از زیر درختانش نهرها جاری است داخل شوند آنان با اذن پرودگارشان برای همیشه در آن خواهند بود و تحیّت آنان به یکدیگر سلام است.
در قیامت به هر سو بنگری،سلام است:
سلام از طرف خداوند،به اهل بهشت: «سَلاٰمٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحِیمٍ» (2)سلام از طرف فرشتگان به مومنین: «سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهٰا» (3)سلام از طرف خود اهل بهشت به یکدیگر: «تَحِیَّتُهُمْ فِیهٰا سَلاٰمٌ» گاهی انسان،خود به جایی میرود و گاهی دیگران میآیند و او را با تشریفاتی مخصوص به آن جا میبرند.خداوند در این آیه میفرماید: «وَ أُدْخِلَ» یعنی اهل بهشت به صورت ساده و معمولی داخل نمیشوند،بلکه آنان را با احترام و تشریفات به بهشت میبرند.در آیهی 72 سورهی زمر نیز میفرماید: «وَ سِیقَ الَّذِینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَی الْجَنَّةِ زُمَراً» .اما دربارهی دوزخیان میخوانیم که آنان را با شکنجه به سوی عذاب میبرند: «خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ» (4)او را بگیرید و ببندید و سپس به دوزخ پرتاب کنید.
اهل دوزخ،از یکدیگر متنفّر و بیزارند و همدیگر را نفرین میکنند،ولی بهشتیان به یکدیگر سلام میکنند.
در بهشت،نهرهای مختلفی وجود دارد:
الف:نهر آب: «أَنْهٰارٌ مِنْ مٰاءٍ» ب:نهر شیر: «أَنْهٰارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ یَتَغَیَّرْ طَعْمُهُ» ج:نهر شراب بهشتی: «أَنْهٰارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشّٰارِبِینَ» د:نهر عسل: «وَ أَنْهٰارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّی» (1)
1 مؤمنانِ نیکوکار،همواره در بهشت خواهند بود. «أُدْخِلَ الَّذِینَ آمَنُوا ... خٰالِدِینَ» 2 بهشتیان اهل صفا و صمیمیّت و سلاماند،نه نزاع و قهر. «تَحِیَّتُهُمْ فِیهٰا سَلاٰمٌ»
أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ أَصْلُهٰا ثٰابِتٌ وَ فَرْعُهٰا فِی اَلسَّمٰاءِ (24)
آیا ندیدی که خداوند چگونه مثل زده؟ کلمة طیّبه(سخن و ایمان)پاک همانند درختی پاک است که ریشهاش ثابت و شاخهاش در آسمان است.
شجرهی طیّبه و درخت پاک آثاری دارد،مانند:رشد داشتن،پرمیوه بودن،سایهدار و پایدار بودن،در همه وقت ثمر دادن.انسان موحّد نیز هرگز راکد نیست و آثار ایمانش دائماً در گفتار و اعمالش آشکار است.اعتقادش دایمی است نه موسمی و همواره دیگران را به ایمان و معروف دعوت میکند.
در روایات و تفاسیر از چند چیز به عنوان مصداق کلمهی طیّبه یاد شده است:توحید، ایمان،عقاید صحیح،رهبران آسمانی و یاران آنان.آری توحید،اصل ثابتی است که در
1) 1) .محمّد،15.
فطرت و عمق جان مردم جای دارد. «أَصْلُهٰا ثٰابِتٌ» و در تمام اعمال و گفتار و افکار انسان اثر میگذارد. «فَرْعُهٰا فِی السَّمٰاءِ» و در همه وقت و در هر فراز و نشیبی میتوان از میوهی ایمان بهرهمند شد.
درخت توحید ریشهای ثابت دارد.تهدیدها و توطئهها و نیشها و نوشها و طاغوتها آن را از پای درنمیآورند و اگر در روایات این درخت به پیامبر و اهل بیت او علیهم السلام تفسیر شده،به خاطر همین است که دین محمّد صلی اللّٰه علیه و آله و راه اهل بیتش در برابر آن همه دشمن،رو به گسترش است و روزی جهانگیر خواهد شد.
1 در مثالهای قرآن دقت کنیم. «أَ لَمْ تَرَ» 2 عقیده حقّ،کلمهی طیّبهای است که اصل آن در قلب مؤمن ثابت است. «أَصْلُهٰا ثٰابِتٌ» و از الطاف خداوند آن است که مؤمنان را بر این عقیده حفظ میکند.
«یُثَبِّتُ اللّٰهُ الَّذِینَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثّٰابِتِ» (1)3 کلام حقّ،پایدار و استوار و پابرجاست. «کَلِمَةً طَیِّبَةً ... أَصْلُهٰا ثٰابِتٌ»
تُؤْتِی أُکُلَهٰا کُلَّ حِینٍ بِإِذْنِ رَبِّهٰا وَ یَضْرِبُ اَللّٰهُ اَلْأَمْثٰالَ لِلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ (25)
(شجرة طیّبة)با اذن پروردگارش،همواره میوه میدهد.و خداوند برای مردم مثلهایی میزند،باشد که به یاد آرند و پند گیرند.
جز خداوند و ایمان به او،همه چیز فانی است، «کُلُّ شَیْءٍ هٰالِکٌ إِلاّٰ وَجْهَهُ» (2)و چیزی که فانی است نمیتواند برای همیشه ثمر دهد،ولی هر کاری که رنگ خدایی دارد ابدی است، «مٰا عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ مٰا عِنْدَ اللّٰهِ بٰاقٍ» (3)آری،رنگ خدایی ثابت است و سایر رنگها از بین
میروند. «وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّٰهِ صِبْغَةً» (1)درخت ایمان همواره ثمر میدهد و مومن در همه حال به یاد خدا و در پی انجام وظیفه است،در رفاه یا سختی،در خوشی یا ناخوشی،در فقر و غنی.
هنگام تهدید ستمگران،تا پای جان مقاومت میکند. «إِنّٰا إِلیٰ رَبِّنٰا رٰاغِبُونَ» (2)هنگام تبلیغ،چشم داشتی به دیگران ندارد. «إِنْ أَجْرِیَ إِلاّٰ عَلَی اللّٰهِ» (3)هنگام خشم،برای رضای او خود را نگاه میدارد. «وَ الْکٰاظِمِینَ الْغَیْظَ» (4)هنگام ازدواج،بر او توکّل میکند. «إِنْ یَکُونُوا فُقَرٰاءَ یُغْنِهِمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ» (5)هنگام عبادت و اطاعت،قصد قربت دارد. «إِنَّ صَلاٰتِی وَ نُسُکِی وَ مَحْیٰایَ وَ مَمٰاتِی لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ» (6)هنگام فقر،نزد اغنیا نمیرود و اهل تملّق نیست. «رَبِّ إِنِّی لِمٰا أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ» (7)هنگام پیروزی یا شکست در جبههی نبرد،چون به وظیفهی خود عمل کردهاند،خوشحال است. «إِحْدَی الْحُسْنَیَیْنِ» (8)آری! ایمان به خداوند متعال،همچون درختی است که میوهی آن در هر لحظه،در دنیا و برزخ و قیامت انسان را کامیاب میکند. «تُؤْتِی أُکُلَهٰا کُلَّ حِینٍ» ولی مال و مقام و فرزند و نعمتهای دیگر،همچون درختی است که تنها چند روز میوه میدهد،آن هم میوهای بسیار اندک.بگذریم که گاهی همین مال و مقام و فرزند،هیچ میوهای ندارند و تنها وسیلهی شکنجه روحی انسان میشوند. «إِنَّمٰا یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُعَذِّبَهُمْ بِهٰا» (9)
1 درخت ایمان،همواره ثمر دارد و مؤمن پاییز و خزان ندارد. «أُکُلَهٰا کُلَّ حِینٍ» 2 تشبیه و تمثیل،شیوهای قرآنی برای توجه و تذکر مردم. «لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ»
وَ مَثَلُ کَلِمَةٍ خَبِیثَةٍ کَشَجَرَةٍ خَبِیثَةٍ اُجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ اَلْأَرْضِ مٰا لَهٰا مِنْ قَرٰارٍ (26)
و مَثَل سخن(و اعتقاد)پلید همچون درختی پلید(و بیریشه)است که از روی زمین برآمده و هیچ ثباتی ندارد.
کلمهی«اجتثاث»به معنای قلع و قمع و کندن است.
عقاید و کلمات و انسان های آلوده و منحرف،نه ریشه دارند و نه میوه و نه گل و نه زیبایی و عطر،نه پایداری نه سایه و نه رشد،بلکه خاری بر سر راه دیگرانند.
1 از شیوههای تعلیم و تربیت،روش مقایسه است. «کَلِمَةً طَیِّبَةً ... کَلِمَةٍ خَبِیثَةٍ» 2 شرک و هر چه که دون اللَّه باشد،ثبات و دوام ندارد. «مٰا لَهٰا مِنْ قَرٰارٍ» 3 عقاید باطل همچون علفهای هرز،ریشهای در عمق زمین ندارد،زیرا پایه و مبنای درست ندارد. «اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الْأَرْضِ»
یُثَبِّتُ اَللّٰهُ اَلَّذِینَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ اَلثّٰابِتِ فِی اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ فِی اَلْآخِرَةِ وَ یُضِلُّ اَللّٰهُ اَلظّٰالِمِینَ وَ یَفْعَلُ اَللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ (27)
خداوند در زندگی دنیا و در آخرت،اهل ایمان را با کلام(و عقیدهی حقّ و)ثابت، پایدار قرار میدهد و خدا ستمگران را(به حال خود رها کرده،توفیقشان را گرفته) گمراه میکند.و خداوند آنچه بخواهد(طبق عدل و حکمت خود)انجام میدهد.
1 بهرهمندی از امدادهای الهی،وابسته به راهی است که انسان انتخاب میکند.
«یُثَبِّتُ اللّٰهُ الَّذِینَ آمَنُوا»
2 اگر یاری خداوند نباشد،انسان در برابر وسوسهها و هوسها و طاغوتها از پا درمیآید و سقوط میکند. «یُثَبِّتُ اللّٰهُ الَّذِینَ آمَنُوا» 3 اهل ایمان از نظر منطق،محکم و استوارند و در برابر مکتبهای مادّی میایستند. «یُثَبِّتُ اللّٰهُ الَّذِینَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثّٰابِتِ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا» 4 انسان اگر ایمان آورد،خدا او را بیمه میکند و اگر به درخت خبیثه و مکتب باطل دل دهد،خدا او را رها میکند. «یُثَبِّتُ اللّٰهُ الَّذِینَ آمَنُوا ... یُضِلُّ اللّٰهُ الظّٰالِمِینَ» 5 پذیرش مکتبهای باطل،ظلم به خود و مکتب است. «الظّٰالِمِینَ» 6 قهر الهی به راهی وابسته است که انسان انتخاب میکند. «یُضِلُّ اللّٰهُ الظّٰالِمِینَ»
أَ لَمْ تَرَ إِلَی اَلَّذِینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اَللّٰهِ کُفْراً وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دٰارَ اَلْبَوٰارِ (28) جَهَنَّمَ یَصْلَوْنَهٰا وَ بِئْسَ اَلْقَرٰارُ (29)
آیا به کسانی که نعمت خداوند را به کفر تبدیل کردند و قوم خود را به سرای هلاکت در آوردند نگریستی؟
(آنان)به دوزخ درآیند که چه بد جایگاهی است.
« اَلْبَوٰارِ »به معنای بیرونقی و کساد شدیدی است که به هلاکت کشیده شود. (1)
کفّار و مشرکان نعمتهای بزرگ الهی را به کفر تبدیل کردند:
الف:به جای نعمت توحید،شرک را برگزیدند.
ب:نعمت فطرت پاک را رها کردند و به تقلید از نیاکان گمراه خود پرداختند.
ج:خرافات را بر وحی الهی ترجیح دادند.
د:در برابر نعمتِ رهبران آسمانی،ناسپاسی کردند و از طاغوتها پیروی کردند. «بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللّٰهِ»
1) 1) .مفردات راغب.
در روایات بسیار میخوانیم:امامان شیعه علیهم السلام فرمودند:«نحن و الله نعمت الله التی انعمها علی عباده» (1)به خدا سوگند نعمتهایی که تبدیل شدند،وجود ما بود.مردم ما را رها کردند و به سراغ رهبران دیگر رفتند. «بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللّٰهِ» مشابه این آیه در آیات دیگر نیز آمده است،مثلاً در آیه 41 قصص میفرماید: «وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَئِمَّةً یَدْعُونَ إِلَی النّٰارِ» و در آیه 98 سوره کهف میفرماید: «یَقْدُمُ قَوْمَهُ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ فَأَوْرَدَهُمُ النّٰارَ»
1 هر گونه تبدیل،تغییر و تحریف نعمتها و آیات الهی کفر است. «بَدَّلُوا ... کُفْراً» 2 رهبران منحرف،مایهی هلاکت و فساد جامعه میشوند و مردم را به جهنّم میفرستند. «وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دٰارَ الْبَوٰارِ»
وَ جَعَلُوا لِلّٰهِ أَنْدٰاداً لِیُضِلُّوا عَنْ سَبِیلِهِ قُلْ تَمَتَّعُوا فَإِنَّ مَصِیرَکُمْ إِلَی اَلنّٰارِ (30)
(رهبران فاسد)برای خداوند شریکهایی قرار دادند،تا مردم را از راه خدا گمراه نمایند.بگو:کامیاب شوید که قطعاً پایان کار شما آتش است.
بعضی در آفرینش جهان،برای خداوند شریک قایلاند،و بعضی در نعمتها برای خدا شریک میپندارند.داشتنِ سلامتی و علم و قدرت و عزّت و مال را از هنر خود یا قدرتها میشمارند،اما بسیار زود درمییابند که به گمراهی رفتند.
1 از بدترین انواع کفران نعمت،شریک قرار دادن برای خدا و گمراه کردن مردم
1) 1) .مجمع البیان.
است. «وَ جَعَلُوا لِلّٰهِ أَنْدٰاداً لِیُضِلُّوا» 2 گاهی سرچشمهی شرک،طاغوتها هستند. «وَ جَعَلُوا لِلّٰهِ أَنْدٰاداً لِیُضِلُّوا» و گاهی جاذبهی خود بتها عامل انحرافند. «وَ اجْنُبْنِی وَ بَنِیَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنٰامَ رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ کَثِیراً مِنَ النّٰاسِ» (1)3 خداوند افرادی را به حال خود رها میکند. «قُلْ تَمَتَّعُوا» 4 کافران در دنیا کامیابند ولی آخرت ندارند. «تَمَتَّعُوا فَإِنَّ مَصِیرَکُمْ إِلَی النّٰارِ» 5 هر رفاهی نشانهی مهر نیست،شاید وسیله و مقدّمهی قهر الهی باشد. «تَمَتَّعُوا»
قُلْ لِعِبٰادِیَ اَلَّذِینَ آمَنُوا یُقِیمُوا اَلصَّلاٰةَ وَ یُنْفِقُوا مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ سِرًّا وَ عَلاٰنِیَةً مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَ یَوْمٌ لاٰ بَیْعٌ فِیهِ وَ لاٰ خِلاٰلٌ (31)
(ای پیامبر)به بندگان من(آنان)که ایمان آوردهاند،بگو:نماز را برپا دارند، و از آنچه به آنان روزی دادهایم،پنهان و آشکار انفاق کنند قبل از آن که روزی فرا رسد که در آن نه دادوستدی باشد و نه دوستی و رابطهای.
انفاق آشکار،سبب تربیت نسل و تشویق دیگران و رفع تهمت از خود است و انفاق پنهانی عامل رشد و اخلاص است.البتّه بعضی مفسّران گفتهاند:انفاق علنی مربوط به انفاقهای واجب مثل خمس و زکات است و انفاق مخفی مربوط به موارد مستحبّ مثل صدقه است.
با این که هر یک از انفاق آشکار و پنهان آثاری دارند،ولی شاید بتوان گفت،انفاق پنهان بهتر است،چون در این آیه کلمهی «سِرًّا» بر «عَلاٰنِیَةً» مقدّم شده است.
1 برای فرمان دادن،به طرف خود شخصیّت دهید. «لِعِبٰادِیَ» بندگی خدا مدال افتخار مومنان است.
1) 1) .ابراهیم،35 تا 36.
2 ایمان قلبی کافی نیست،نماز،انفاق و عمل صالح لازم است. «آمَنُوا یُقِیمُوا الصَّلاٰةَ وَ یُنْفِقُوا» 3 اسلام دین جامع است.رابطه با خدا و کمک به محرومین،در کنار هم و شرط قبولی یکدیگرند. «یُقِیمُوا الصَّلاٰةَ وَ یُنْفِقُوا» 4 مورد انفاق،تنها مال نیست،از هر چه داریم باید انفاق کنیم.(چه علم و ثروت،چه آبرو و قدرت) «مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ» 5 انفاق باید از رزق خدا یعنی مال حلال باشد،نه از هر مالی که داشتیم.فرمود:
«رَزَقْنٰاهُمْ»
و نفرمود«عندکم» 6 انفاق باید گاهی پنهان و گاهی آشکارا باشد. «سِرًّا وَ عَلاٰنِیَةً» 7 از فرصتها استفاده کنید. «مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَ یَوْمٌ» ...
8 اگر دنبال تجارت هستید در دنیا با خدا معامله کنید،زیرا که در قیامت هیچ داد و ستدی نیست. «یَوْمٌ لاٰ بَیْعٌ فِیهِ» 9 با پول و پارتی نمیتوان از عذاب قیامت فرار کرد. «لاٰ بَیْعٌ فِیهِ وَ لاٰ خِلاٰلٌ»
اَللّٰهُ اَلَّذِی خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ أَنْزَلَ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ اَلثَّمَرٰاتِ رِزْقاً لَکُمْ وَ سَخَّرَ لَکُمُ اَلْفُلْکَ لِتَجْرِیَ فِی اَلْبَحْرِ بِأَمْرِهِ وَ سَخَّرَ لَکُمُ اَلْأَنْهٰارَ (32)
خداست که آسمانها و زمین را آفرید،و از آسمان،آبی فرو فرستاد،پس با آن برای رزق شما از(زمین)میوهها بیرون آورد،و کشتی را رام شما نمود تا به فرمان او در دریا به حرکت درآید،و برای شما نهرها را مسخّر نمود.
این آیه از سه زاویه به مسألهی آب اشاره کرده است:
الف:آب باران،که وسیلهی آبیاری گیاهان و مایهی حیات آنها و سبب سالم سازی هوا و تغییر و تلطیف آن است.
ب:آب دریا،که تأمین کنندهی زندگی حیوانات دریایی و بهترین و ارزانترین مسیر برای عبور کشتیها و سرچشمهی ابر و باران است.
ج:آب نهرها،که وسیلهی آب رسانی به مناطق بیآب است.
خداوند در آیهی قبل به نماز و انفاق سفارش کرد.در این آیه میفرماید:همه چیز را خدا به شما داده است،چرا در انفاق سستی میکنید؟ «تسخیر»هم به معنای بهرهگیری از منافع است،مثل تسخیر خورشید و ماه و هم به معنای سلطه و تسلّطِ کامل است،نظیر تسخیر کشتیها و نهرها و تسلّط انسان بر آنها.
1 شناخت نعمتهای خداوند،بهترین راه خداشناسی است،که با فهم عموم و عشق و انگیزه و عبادت همراه است. «خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ ... سَخَّرَ لَکُمُ» 2 در میان همهی نعمتهای خداوند،آب یکی از مهمترین آنهاست. «مٰاءً فِی الْبَحْرِ اَلْأَنْهٰارَ» 3 آفرینش هستی،برای انسان است. «رِزْقاً لَکُمْ سَخَّرَ لَکُمُ» 4 گرچه اسباب مادّی نقش دارند،امّا تمام عوامل به فرمان خداست. «بِأَمْرِهِ» 5 انسان،بر طبیعت حاکم است «سَخَّرَ لَکُمُ»
وَ سَخَّرَ لَکُمُ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ دٰائِبَیْنِ وَ سَخَّرَ لَکُمُ اَللَّیْلَ وَ اَلنَّهٰارَ (33)
و(خداوند)خورشید و ماه را که دایماً در حرکت هستند،برای شما رام نمود و نیز شب و روز را برای شما مسخّر نمود.
کلمهی« دٰائِبَیْنِ »از«دأب»به معنای عادت مستمرّه است.مانند: «کَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ» و «مراغی»در تفسیر خود گفته است:«دائبین»به معنای«دائمین فی الحرکة»است،مانند:
«کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ»
آری خورشید،نیروگاه بزرگی است که دائماً کار میکند.بر خلاف نیروگاههای بشری که هر چند وقت یک بار تعطیل و تعمیر میشوند.اگر خورشید مدّتی نباشد چه میشود؟ حیات انسانها و گیاهان و حیوانات به کجا منتهی خواهد شد؟ وجود میکروبهای فراوان و نبودن گرما و بخار و...جهان را با چه مصیبتی رو به رو خواهد کرد؟ ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند
1 نه فقط زمین و نعمتهای زمینی،بلکه آسمان و اجرام آسمانی نیز برای بهرهگیری بشر و مطابق نیازهای او آفریده شدهاند. «سَخَّرَ لَکُمُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ»
وَ آتٰاکُمْ مِنْ کُلِّ مٰا سَأَلْتُمُوهُ وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اَللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لَظَلُومٌ کَفّٰارٌ (34)
و(خداوند)از هر آنچه که از او خواستید(و نیاز داشتید)به شما داده است، و اگر(بخواهید)نعمت خدا را بشمارید،نمیتوانید آنها را به دقت شماره کنید.همانا انسان بسیار ستمگر و ناسپاس است.
در آیه 18 سورهی نحل میخوانیم: «إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا إِنَّ اللّٰهَ لَغَفُورٌ رَحِیمٌ» اگر بخواهید نعمتهای خدا را بشمارید نمیتوانید.همانا خداوند بخشنده و مهربان است.
در آیات قبل خواندیم که رهبران فاسد،مردم را به سوی غیر خدا دعوت میکنند. «جَعَلُوا لِلّٰهِ أَنْدٰاداً» این آیه میگوید:با آنکه از غیر خدا هیچ کاری ساخته نیست و هر که هر چه دارد از آنِ خداست ولی انسان،بیتوجّه و ناسپاس است.
«عد»یعنی شمردن،«احصاء»یعنی شمردن با دقت بگونهای که هیچ چیز از قلم نیفتد.
1 عوامل تولید در اختیار انسان است.(آب،خاک و نور خورشید...)اگر نارسایی و کمبودی وجود دارد به خاطر مدیریّت غلط و توزیع نامطلوب است. «وَ آتٰاکُمْ مِنْ کُلِّ ... إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَظَلُومٌ کَفّٰارٌ» 2 خدایی که بشر را آفرید،همهی نیازهای او را از راه درست برآورده ساخت، اما انسان بدنبال رفع نیازهای خود از راه گناه است. «آتٰاکُمْ مِنْ کُلِّ مٰا سَأَلْتُمُوهُ ... إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَظَلُومٌ کَفّٰارٌ» 3 انسان موجودی نیازمند و محتاج است. «سَأَلْتُمُوهُ» 4 انسان قدرت ندارد نعمتهای خدا را بشمارد،چه رسد به این که بخواهد شکر آنها را به جای آورد. «لاٰ تُحْصُوهٰا» 5 اگر انسان از نعمتهای الهی درست استفاده نکند،بسیار ستمگر و کفران کننده است. «لَظَلُومٌ کَفّٰارٌ»
وَ إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِیمُ رَبِّ اِجْعَلْ هَذَا اَلْبَلَدَ آمِناً وَ اُجْنُبْنِی وَ بَنِیَّ أَنْ نَعْبُدَ اَلْأَصْنٰامَ (35)
و(به یاد آور)زمانی را که ابراهیم گفت:پروردگارا! این شهر(مکه)را امن قرار ده و من و فرزندانم را از اینکه بتها را بپرستیم دور بدار.
در این آیه و آیات بعد،سیمایی از دعاهای حضرت ابراهیم که نشان دهندهی سوز و روح بزرگ اوست مطرح است و شاید به دلیل همین دعاها این سوره،«ابراهیم»نامیده شد.
ابراهیم علیه السلام در دو زمان برای مکه دعا کرد:بار اوّل زمانی بود که اسماعیل و هاجر را در آن جا اسکان داد و گفت: «رَبِّ اجْعَلْ هٰذٰا بَلَداً آمِناً» (1)پروردگارا! این مکان را شهر امن
1) 1) .بقره،126.
قرار ده.بار دوم زمانی بود که جمعیّتی به مکه آمد و در این شهر مقیم شد،در این جا هم ابراهیم دعا کرد و گفت: «رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً» سؤال:آیا تمام افراد نسل ابراهیم به خاطر این دعا موحّد شدند؟ پاسخ:دعا یک عامل است و ارادهی فرزندان عامل دیگر میباشد.قصّهی پسر نوح را فراموش نکنیم.
سؤال:چگونه ابراهیم علیه السلام از«مکه»به عنوان شهر یاد کرد با این که در آیات بعد میگوید:
«این جا سرزمینی غیر قابل کشت است»؟ پاسخ:شهر بودن مکه یا بعد از ورود قبایل به این منطقه بوده که این دعا هم مربوط به آن وقت است و یا اینکه بگوییم:میان شهر بودنِ یک منطقه و غیر قابل کشت بودن آن منافاتی وجود ندارد.الآن هم مکه شهری غیر قابل کشت است.
سؤال:با این که حضرت ابراهیم علیه السلام قهرمان توحید بود،پس چرا دعا کرد که خدایا! مرا از شرک دور کن؟ پاسخ:پیامبر اسلام نیز همواره در صراط مستقیم گام برمیداشت،با این حال در هر نماز میگفت: «اهْدِنَا الصِّرٰاطَ الْمُسْتَقِیمَ» یعنی اگر کسی یقین هم دارد در راه راست قدم برمیدارد،باز باید از خطر انحراف بترسد و از خداوند استمداد کند.
مراد از«جعل امنیّت»،قانونی است که امنیّت مکه را تضمین کند،نه آنکه مکه در طول تاریخ امن بوده است،زیرا کعبه بارها مورد هجوم دشمنان قرار گرفت و در مکه خونها ریخته شد و خود پیامبر اسلام صلی اللّٰه علیه و آله و یارانش شکنجه شدند و امام حسین علیه السلام به دلیل ناامنی مکه،حج را رها کرد،ولی قانون الهی آن جا را منطقهی امن قرار داده است.
1 دعا برای حفظ فکر و عقیدهی صحیح،از بهترین دعاهاست. «وَ اجْنُبْنِی وَ بَنِیَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنٰامَ» 2 مراکز عبادت باید امنیّت داشته باشد. «هَذَا الْبَلَدَ آمِناً» 3 امنیّت،شرط لازم برای زندگی است. «الْبَلَدَ آمِناً»
4 رهبران جامعه باید به فکر امنیّت مردم باشند. «رَبِّ اجْعَلْ ... آمِناً» 5 امنیّت،برای آزادی گناه و عیاشی نیست،بلکه امنیّت باید مقدّمهی عبادت باشد. «آمِناً» «أَمْناً یَعْبُدُونَنِی» (1)6 احتمال خطر شرک،از هیچ مقامی حتّی قهرمان توحید و ابراهیم دور نیست.
«وَ اجْنُبْنِی وَ بَنِیَّ»
...
7 در دعاها،دیگران به خصوص فرزندان خود را نیز یاد کنیم. «وَ اجْنُبْنِی وَ بَنِیَّ»
رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ کَثِیراً مِنَ اَلنّٰاسِ فَمَنْ تَبِعَنِی فَإِنَّهُ مِنِّی وَ مَنْ عَصٰانِی فَإِنَّکَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (36)
پروردگارا! همانا بتها بسیاری از مردم را گمراه کردهاند،پس هر که مرا پیروی کند،قطعاً او از من است و هر کس با من مخالفت کند،همانا تو بخشندهی مهربانی.
سؤال:چگونه بتها که مجسّمههایی از سنگ و چوب هستند،انسان را گمراه میکنند؟ پاسخ:اولاً:بتها همیشه جماد نیستند،گاهی انسانها و طاغوتها نیز بت میشوند.ثانیاً:
مسألهی هنر و زیورآلاتی که همراه بتها بود جاذبه داشت.ثالثاً:گاهی جهل سبب میشود که سنگ و چوب نیز ارزش پیدا کند.
اگر این آیه را همراه با آیهی قبل معنا کنیم نتیجهی خوبی به دست میآوریم،زیرا در آیهی قبل ابراهیم گفت:«خدایا فرزندانم را از بتپرستی دور بدار.»در این آیه میگوید:«کسی که موحّد و پیرو من بود از من است»بنا بر این تمام موحدان فرزندان مکتبی ابراهیم هستند.
«مِلَّةَ أَبِیکُمْ إِبْرٰاهِیمَ» همانگونه که رسول اکرم صلی اللّٰه علیه و آله فرمود:«انا و علی أبوا هذه الامة» (2)من و علی پدران مکتبی این امّت هستیم.ولی مشرک اگر فرزند پیامبر هم باشد
خطاب میشود: «إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ» (1)حضرت علی علیه السلام فرمود:«ان ولی محمد من اطاع الله و ان بعدت لحمته و ان عدو محمد من عصی الله و ان قربت لحمته»«همانا دوست محمّد کسی است که خدا را اطاعت کند،گرچه از نظر فامیلی و نَسب دور باشد،و دشمن محمّد کسی است که خدا را نافرمانی کند،گرچه از بستگان پیامبر باشد. (2)
1 هنرهایی مثل مجسمه سازی میتوانند منشأ انحراف شوند،چنان که بتها افراد بسیاری را گمراه کردند. «إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ» 2 دینداری با شعار نیست،با عمل و پیروی از دستورات است. «تَبِعَنِی» 3 میان رهبران آسمانی و مردم مومن،رابطهی مکتبی برقرار است. «فَإِنَّهُ مِنِّی» 4 انبیا حتّی نسبت به مخالفان خود دلسوز بودند و آنان را مأیوس نمیکردند.
«مَنْ عَصٰانِی فَإِنَّکَ غَفُورٌ رَحِیمٌ»
5 مخالفت با دستور پیامبر،مخالفت خداست. «مَنْ عَصٰانِی فَإِنَّکَ»
رَبَّنٰا إِنِّی أَسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّیَّتِی بِوٰادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ عِنْدَ بَیْتِکَ اَلْمُحَرَّمِ رَبَّنٰا لِیُقِیمُوا اَلصَّلاٰةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ اَلنّٰاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ وَ اُرْزُقْهُمْ مِنَ اَلثَّمَرٰاتِ لَعَلَّهُمْ یَشْکُرُونَ (37)
پروردگارا! من(یکی)از ذرّیّهام را در وادی(و درّهای بیآب و)بیگیاه،در کنار خانۀ گرامی و با حرمت تو ساکن ساختم.پروردگارا!(چنین کردم) تا نماز برپا دارند،پس دلهای گروهی از مردم را به سوی آنان مایل گردان و آنان را از ثمرات،روزی ده تا شاید سپاس گزارند.
وقتی خداوند در زمان پیری ابراهیم،اسماعیل را به او عطا کرد،او را فرمان داد که این کودک و مادرش را در مکّه اسکان دهد.ابراهیم فرمان الهی را اطاعت نمود و سپس برای آنان دعا کرد.
در روایات میخوانیم که امام باقر علیه السلام فرمود:ما اهل بیت رسول اللَّه صلی اللّٰه علیه و آله،بقیه ذرّیّه ابراهیم هستیم که دلهای مردم به سوی ما گرایش دارد،سپس این آیه را تلاوت فرمودند:
«رَبَّنٰا إِنِّی أَسْکَنْتُ
... فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النّٰاسِ» کعبه در منطقهای بیآب و علف قرار گرفت تا مردم به واسطهی آن آزمایش شوند.چنان که حضرت علی علیه السلام در خطبهی قاصعه چنین بیان فرمود:اگر کعبه در جای خوش آب و هوایی بود،مردم برای خدا به زیارت آن نمیرفتند.
دعای انبیا مستجاب است. «وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَرٰاتِ» ، «حَرَماً آمِناً یُجْبیٰ إِلَیْهِ ثَمَرٰاتُ کُلِّ شَیْءٍ» (1)حرمی امن که همه گونه ثمرات در آن فراهم میشود.امام باقر علیه السلام فرمود:هر میوهای که در شرق و غرب عالم هست در مکّه یافت میشود.
1 انتخاب مسکن انبیا بر اساس نماز و عبادت بود. «أَسْکَنْتُ لِیُقِیمُوا الصَّلاٰةَ» 2 دینداری،گاهی با آوارگی،هجرت،دوری از خانواده و محرومیّت از امکانات رفاهی همراه است. «أَسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّیَّتِی بِوٰادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ» 3 کعبه و اطراف آن در زمان حضرت ابراهیم نیز محترم و دارای محدودیّت و ممنوعیّت بوده است. «بَیْتِکَ الْمُحَرَّمِ» 4 محور و مقصد حرکت ابراهیم نماز است. «رَبَّنٰا لِیُقِیمُوا الصَّلاٰةَ» 5 اهل نماز،باید محبوب باشد. «لِیُقِیمُوا الصَّلاٰةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النّٰاسِ» 6 نماز در ادیان قبل نیز بوده است. «لِیُقِیمُوا الصَّلاٰةَ»
1) 1) .قصص،57.
7 محبوبیّت و گرایش دلها به دست خداست. «فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً» ...
8 همهی مردم لیاقت دوست داشتن اولیای خدا را ندارند. «مِنَ النّٰاسِ» 9 مردان خدا،دنیا را برای هدفی عالی میخواهند. «مِنَ الثَّمَرٰاتِ لَعَلَّهُمْ یَشْکُرُونَ»
رَبَّنٰا إِنَّکَ تَعْلَمُ مٰا نُخْفِی وَ مٰا نُعْلِنُ وَ مٰا یَخْفیٰ عَلَی اَللّٰهِ مِنْ شَیْءٍ فِی اَلْأَرْضِ وَ لاٰ فِی اَلسَّمٰاءِ (38)
پروردگارا! همانا تو آنچه را پنهان و یا آشکار کنیم،میدانی و چیزی در زمین و در آسمان بر خداوند پوشیده نمیماند.
اکنون که همه چیز برای خدا روشن است و علم او به همه چیز و همه کار ما احاطه دارد باید در محضر او گناه نکنیم و در مخلوقات او جز طبق رضا و دستورات او تصرف نکنیم.
1 در نزد خدا پنهان و آشکار معنا ندارد. «تَعْلَمُ مٰا نُخْفِی وَ مٰا نُعْلِنُ» 2 زمین و آسمان نزد علم خداوند یکسان است. «مٰا یَخْفیٰ ... فِی الْأَرْضِ وَ لاٰ فِی السَّمٰاءِ»
اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ اَلَّذِی وَهَبَ لِی عَلَی اَلْکِبَرِ إِسْمٰاعِیلَ وَ إِسْحٰاقَ إِنَّ رَبِّی لَسَمِیعُ اَلدُّعٰاءِ (39)
ستایش خداوندی را که در پیری،اسماعیل و اسحاق را به من عطا فرمود.
قطعاً پروردگارم شنونده دعاست(و آن را مستجاب میکند.)
اسماعیل و اسحاق،از نعمتهای ویژهی خداوند هستند،زیرا:
الف:با دعای پیامبر خدا ابراهیم به وجود آمدند.
ب:در زمان پیریِ پدر به دنیا آمدند.
ج:اولاد صالح بودند.
د:سرسلسلهی انبیای بعدی شدند.
ضمناً آنچه مهم است،اولاد صالح است،چه از کنیز باشد و چه از غیر آن.(اسماعیل از کنیز و اسحاق از آزاده بود)
1 به هنگام ذکر نعمتهای الهی از خداوند تشکر کنیم. «الْحَمْدُ لِلّٰهِ» 2 خدا را به خاطر دعاهای مستجاب شده،شکر کنیم. «إِنَّ رَبِّی لَسَمِیعُ الدُّعٰاءِ» 3 فرزند،هدیه الهی است. «وَهَبَ لِی» 4 برای اراده و قدرت الهی،هیچ مانعی وجود ندارد. «عَلَی الْکِبَرِ» پیری مانع فرزنددار شدن نیست.
5 هنگام تشکّر از خداوند،نعمتها را جداگانه ذکر کنید. «إِسْمٰاعِیلَ وَ إِسْحٰاقَ» 6 استجابت دعا سنت خداوند است. «إِنَّ رَبِّی لَسَمِیعُ الدُّعٰاءِ»
رَبِّ اِجْعَلْنِی مُقِیمَ اَلصَّلاٰةِ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی رَبَّنٰا وَ تَقَبَّلْ دُعٰاءِ (40) رَبَّنَا اِغْفِرْ لِی وَ لِوٰالِدَیَّ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ یَوْمَ یَقُومُ اَلْحِسٰابُ (41)
پروردگارا! مرا برپا دارنده نماز قرار ده و از نسل و ذریّهام نیز.پروردگارا! دعای مرا(نماز و عبادتم را)بپذیر.
پروردگارا! مرا و پدر و مادرم را و مؤمنان را،روزی که حساب بر پا میشود ببخشای!
در آیاتی که تا کنون دربارهی حضرت ابراهیم در این سوره خواندهایم،او از خداوند هفت درخواست دارد:امنیّت مکّه،دور ماندن از بتپرستی،توجّه قلوب و افکار مؤمنین نسبت به فرزندان و مکتب او،بهرهمند شدن ذریّهی او از ثمرات،توفیق اقامهی نماز،قبول شدن
دعاها و آمرزش برای خود و والدین و همهی مؤمنان.
کلمهی«والد»تنها به پدر واقعی گفته میشود،ولی کلمهی«أب»به غیر پدر از جمله به عمو و پدرزن نیز گفته میشود.چون والدین ابراهیم مؤمن بودند،لذا در این آیه حضرت ابراهیم به والدین خود دعا میکند،ولی در آیات دیگر که کلمهی«أب»بکار رفته و مراد عموی ابراهیم است،به دلیل مشرک بودن او،حضرت از او بیزاری میجوید.
در آیهی 133 بقره نیز خواندیم که فرزندان یعقوب در پاسخ پدر که پرسیده بود: «مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدِی» پس از من چه چیز را میپرستید؟ گفتند: «نَعْبُدُ إِلٰهَکَ وَ إِلٰهَ آبٰائِکَ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْمٰاعِیلَ» ما پروردگار تو و پروردگار پدرانت ابراهیم و اسماعیل را میپرستیم.با آنکه اسماعیل عموی یعقوب است ولی به عمو کلمهی«أب»گفته شده است.
1 تکرار کلمهی« رَبِّ »در آغاز دعاهای حضرت ابراهیم،نشانه تأثیر آن در استجابت دعا و یا یکی از آداب آن است. «رَبِّ اجْعَلْنِی» 2 برای اقامهی نماز خود و فرزندانتان،از خداوند استمداد کنید. «رَبِّ اجْعَلْنِی» 3 نماز،محور دعاهای حضرت ابراهیم است. «رَبَّنٰا لِیُقِیمُوا الصَّلاٰةَ» ، «رَبِّ اجْعَلْنِی مُقِیمَ الصَّلاٰةِ» 4 با آنکه رسالت انبیا اقامهی دین است اما دعا برای اقامهی نماز به جای آن، نشانه آن است که نماز چهره و سیمای تمامنمای دین است. «مُقِیمَ الصَّلاٰةِ» 5 اقامهی نماز،عِدل و همتای رهبری است.حضرت ابراهیم در دو مورد عبارت «وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی» را بکار برد:یکی دربارهی نماز نسل خود «مُقِیمَ الصَّلاٰةِ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی» و یکی در مورد رهبری نسل خود هنگامی که خداوند به ابراهیم فرمود: «إِنِّی جٰاعِلُکَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً قٰالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی» (1)من تو را امام مردم قرار دادم ابراهیم گفت:پروردگارا ذریّه مرا نیز به این مقام برسان.
1) 1) .بقره،124.
6 در دعا هم به خود توجّه کنید، «وَ اجْنُبْنِی وَ اجْعَلْنِی و اِغْفِرْ لِی» و هم به دیگران.
«وَ بَنِیَّ
وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی
وَ لِوٰالِدَیَّ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ»
7 انسان،هم باید به فکر نسل قبل باشد، «وَ لِوٰالِدَیَّ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ» و هم به فکر نسل بعد. «وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی» 8 در دعا،بستگان انسان بر دیگران مقدّمند. «وَ لِوٰالِدَیَّ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ» 9 در دعا،به فکر قیامت خود،فرزندان و جامعه باشید. «یَوْمَ یَقُومُ الْحِسٰابُ»
وَ لاٰ تَحْسَبَنَّ اَللّٰهَ غٰافِلاً عَمّٰا یَعْمَلُ اَلظّٰالِمُونَ إِنَّمٰا یُؤَخِّرُهُمْ لِیَوْمٍ تَشْخَصُ فِیهِ اَلْأَبْصٰارُ (42)
خداوند را از آنچه ستمگران انجام میدهند غافل مپندار،همانا او(کیفر و حساب)آنان را برای روزی به تأخیر میاندازد که چشمها(از حیرت و وحشت)آن روز خیره میماند.
سؤال:خداوندی که عادل است و قدرت دارد،چرا جلو ستمگران را نمیگیرد؟ پاسخ:خداوند هم عادل است و هم قادر و هم به عملکرد ستمگران عالم،لکن تأخیر کیفر به خاطر آن است که دنیا ظرفیّت پاداش یا کیفر کامل را ندارد و سنّت خداوند بر این است که بندگانش را مهلت دهد،تا اگر قابلیّت داشته باشند توبه کنند و اگر قابل نبودند،در قیامت به حسابشان برسد.
1 زود قضاوت نکنید و خداوند را غافل مپندارید. «لاٰ تَحْسَبَنَّ» 2 مهلت دادن به ستمگران،نشانهی غفلت خداوند یا رضایت پروردگار از آنان نیست. «وَ لاٰ تَحْسَبَنَّ اللّٰهَ غٰافِلاً» 3 سنّت خداوند بر مهلت دادن است. «إِنَّمٰا یُؤَخِّرُهُمْ»
بنا بر این در برابر ظالم،نه ساکت شوید و نه مأیوس،به وظیفه خود عمل کنید که خداوند در کمین آنهاست.
4 کیفر و پاداش الهی،زمانبندی دارد. «لِیَوْمٍ» 5 روز قیامت،چنان ترسآور و وحشتزاست که چشمها خیره میشود.
«تَشْخَصُ فِیهِ الْأَبْصٰارُ»
مُهْطِعِینَ مُقْنِعِی رُؤُسِهِمْ لاٰ یَرْتَدُّ إِلَیْهِمْ طَرْفُهُمْ وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَوٰاءٌ (43)
(روزی که مجرمان از شدّت وحشت)شتابزده،سرها را بالا گرفته،چشمها و پلکهاشان به هم نخورد و دلهایشان(از امید و تدبیر)تهی است.
برای کلمهی« مُهْطِعِینَ »که از«اهطاع»است،چند معنا شده است:گردن کشیدن،سرعت گرفتن و نگاه کردن با ذلّت و همهی این معانی میتواند در این آیه مورد نظر باشد.
وَ أَنْذِرِ اَلنّٰاسَ یَوْمَ یَأْتِیهِمُ اَلْعَذٰابُ فَیَقُولُ اَلَّذِینَ ظَلَمُوا رَبَّنٰا أَخِّرْنٰا إِلیٰ أَجَلٍ قَرِیبٍ نُجِبْ دَعْوَتَکَ وَ نَتَّبِعِ اَلرُّسُلَ أَ وَ لَمْ تَکُونُوا أَقْسَمْتُمْ مِنْ قَبْلُ مٰا لَکُمْ مِنْ زَوٰالٍ (44)
و مردم را از روزی که عذاب به سراغشان خواهد آمد بترسان.پس کسانی که ظلم کردهاند،خواهند گفت:پروردگارا! ما را تا مدّت کوتاهی مهلت ده،تا دعوت تو را اجابت نماییم و از پیامبران پیروی کنیم(به آنان گفته میشود) آیا شما نبودید که پیش از این سوگند یاد میکردید که هرگز برای شما زوال و فنایی نیست؟
با توجّه به آیهی قبل،ابتدا به نظر میرسد که این آیه نیز دربارهی قیامت است،ولی جملهی «أَخِّرْنٰا إِلیٰ أَجَلٍ قَرِیبٍ نُجِبْ دَعْوَتَکَ» ...بیشتر،این معنا را به ذهن میآورد که آیه
دربارهی عذاب الهی در دنیاست،زیرا تأخیر عذاب و اجابت دعوت خداوند و پیروی از پیامبران،مربوط به دنیاست نه قیامت.
در قیامت نیز تقاضای بازگشت به دنیا وجود دارد که آیات آن،مکرّر در قرآن آمده از جمله:
الف: «فَهَلْ إِلیٰ خُرُوجٍ مِنْ سَبِیلٍ» (1)آیا برای خارج شدن از هلاکت راهی هست؟ ب: «فَارْجِعْنٰا نَعْمَلْ صٰالِحاً» (2)ما را به دنیا برگردان تا عمل صالحی انجام دهیم.
ج: «رَبَّنٰا أَخْرِجْنٰا نَعْمَلْ صٰالِحاً» (3)پروردگارا! ما را از دوزخ خارج کن تا کار خوبی انجام دهیم.
1 هشدار و تهدید،از راهها و شیوههای تربیت و هدایت گمراهان است. «وَ أَنْذِرِ» 2 هشدارهای قرآن،مربوط به همهی مردم است. «أَنْذِرِ النّٰاسَ» 3 مجرمان روزی پشیمان میشوند،امّا فرصتهای از دست رفته باز نمیگردد.
«أَخِّرْنٰا»
...
4 هنگام نزول عذاب الهی،راه فرار و توبه بسته میشود. «أَ وَ لَمْ تَکُونُوا» ...
وَ سَکَنْتُمْ فِی مَسٰاکِنِ اَلَّذِینَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ وَ تَبَیَّنَ لَکُمْ کَیْفَ فَعَلْنٰا بِهِمْ وَ ضَرَبْنٰا لَکُمُ اَلْأَمْثٰالَ (45)
و(شما بودید که)در خانههای کسانی که(پیش از شما بودند و)به خویشتن ستم کردند،ساکن شدید،و برای شما روشن شد که با آنان چه کردیم و برای شما مثلها زدیم(پس چرا عبرت نگرفتید)
1 بسیاری انسانها از سرنوشت پیشینیان عبرت نمیگیرند و با آنکه در جای آنان نشستهاند،همه چیز را فراموش میکنند. «سَکَنْتُمْ فِی مَسٰاکِنِ الَّذِینَ ظَلَمُوا» 2 خداوند اتمام حجّت میکند. «الَّذِینَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ، ضَرَبْنٰا لَکُمُ الْأَمْثٰالَ» (هم عذاب
امّتهای قبل را بیان میکند و هم با مثالهای متعدّد،مسایل را روشن میسازد.) 3 سنّتهای خدا بر تاریخ و جامعه ثابت و حاکم است. «تَبَیَّنَ لَکُمْ کَیْفَ فَعَلْنٰا بِهِمْ»
وَ قَدْ مَکَرُوا مَکْرَهُمْ وَ عِنْدَ اَللّٰهِ مَکْرُهُمْ وَ إِنْ کٰانَ مَکْرُهُمْ لِتَزُولَ مِنْهُ اَلْجِبٰالُ (46)
به یقین آنان تمام مکر خود را به کار گرفتند،ولی مکر و حیلهی آنها نزد خداست گرچه کوهها از مکرشان از جا کنده شود.
خداوند،هم به نیرنگ آنها آگاه است و بر آن احاطهی کامل دارد و هم کیفر آن همه توطئه را خواهد داد و هم میتواند مکر آنها را دفع و خنثی کند و یا به خودشان برگرداند.
1 ستمگران هر چند صاحب قدرت و قوت باشند اما سرانجام مخذول خداوند خواهند شد. «عِنْدَ اللّٰهِ مَکْرُهُمْ»
فَلاٰ تَحْسَبَنَّ اَللّٰهَ مُخْلِفَ وَعْدِهِ رُسُلَهُ إِنَّ اَللّٰهَ عَزِیزٌ ذُو اِنتِقٰامٍ (47)
مپندارید که خداوند وعدهای را که به پیامبرانش داده است تخلّف میکند، قطعاً خداوند شکستناپذیر و صاحب انتقام است.
انتقام گرفتنِ انسان همراه با کینه و تشفّی دل است،ولی انتقام الهی بر اساس عدل و حکمت و تأدیب است.
1 باید در لحظههای خطر و لغزش،هشدارهای لازم داده شود. «لاٰ تَحْسَبَنَّ» 2 تأخیر در امدادهای الهی،سبب تردید شما نشود. «لاٰ تَحْسَبَنَّ» 3 گرچه انسان عقل و فطرت دارد و مشورت هم میکند،امّا اگر وحی نباشد در
فهم و برداشت گرفتار انحراف میشود. «لاٰ تَحْسَبَنَّ» 4 مهلتی که خداوند به کفّار و ستمگران میدهد،بر اساس یک سنّت و حکمت است نه از روی غفلت و تخلّف از وعدهها «فَلاٰ تَحْسَبَنَّ اللّٰهَ مُخْلِفَ وَعْدِهِ» 5 خدایی که قدرت دارد چرا تخلّف کند؟ «إِنَّ اللّٰهَ عَزِیزٌ ذُو انتِقٰامٍ»
یَوْمَ تُبَدَّلُ اَلْأَرْضُ غَیْرَ اَلْأَرْضِ وَ اَلسَّمٰاوٰاتُ وَ بَرَزُوا لِلّٰهِ اَلْوٰاحِدِ اَلْقَهّٰارِ (48)
روزی که زمین به غیر این زمین و آسمانها(به آسمانهای دیگر)تبدیل شوند و(همه مردم)در پیشگاه خداوند یگانه قهّار حاضر شوند.
تغییر و تحوّل زمین در روز قیامت،در آیات متعدّد بیان شده است.در آن روز زمین لرزهی شدیدی ایجاد شود،کوهها از زمین کنده شود و به حرکت در آیند و مانند پشم و پنبه نرم شوند. (1)روزی که زمین به صورت قطعهای صاف و هموار و مسطح درآید.چنان که قرآن میفرماید: «یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْجِبٰالِ فَقُلْ یَنْسِفُهٰا رَبِّی نَسْفاً فَیَذَرُهٰا قٰاعاً صَفْصَفاً» (2)ولی تبدیل آسمانها با خاموش شدن خورشید و درهم پیچیده شدن آسمانها انجام میگیرد.به هر حال این نظام موجود پایانی دارد.
1 تمام خلایق برای رسیدگی به عملکردشان دوباره زنده خواهند شد. «بَرَزُوا» 2 در قیامت جایی برای رحم و عطوفت بر ستمگران نیست. «الْقَهّٰارِ»
وَ تَرَی اَلْمُجْرِمِینَ یَوْمَئِذٍ مُقَرَّنِینَ فِی اَلْأَصْفٰادِ (49) سَرٰابِیلُهُمْ مِنْ قَطِرٰانٍ وَ تَغْشیٰ وُجُوهَهُمُ اَلنّٰارُ (50)
و در آن روز مجرمان را میبینی که در غل و زنجیر بهم بسته شدهاند.
جامههای آنان از قطران(مادّهی چسبندهی بدبوی قابل اشتعال همچون قیر)است،و صورتهایشان را آتش میپوشاند.
کسی که در حال رنج و عذاب است،اگر فریاد دیگران را نیز بشنود،بیشتر زجر میبیند، چنان که شادی کردن لذّت دارد و بودنِ در کنار جمعی که شادمانند لذّتِ بیشتری دارد.به همین خاطر،قرآن میفرماید:ما افراد همفکر و همخط را در یک جا جمع میکنیم،مجرمان را در دوزخ و نیکان را در بهشت. «وَ الَّذِینَ آمَنُوا ... أَلْحَقْنٰا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ» (1)و دربارهی اهل دوزخ میخوانیم: «احْشُرُوا الَّذِینَ ظَلَمُوا وَ أَزْوٰاجَهُمْ» (2)ستمگران و همسرانشان که مانند آنان بودند،با هم به دوزخ میروند.در جای دیگر میخوانیم: «فَکُبْکِبُوا فِیهٰا هُمْ وَ الْغٰاوُونَ» (3)در آن روز عابد همراه با معبود خیالی خود با هم به دوزخ افکنده میشوند.و شاید آیهی «وَ إِذَا النُّفُوسُ زُوِّجَتْ» (4)نیز همین قرین بودن را بیان کند.(و اللَّه العالم) « اَلْأَصْفٰادِ »جمع«صفود»به«کُنده»گفته میشود و آن تکّهی چوب بزرگی است که به پای زندانیان میبندند.
« قَطِرٰانٍ »مادّهای است که از برخی درختان میگیرند و پس از جوشاندن و سفت کردن آن به بدن شتر میمالند تا در اثر سوزش زیاد،امراض پوستی شتر بهبود یابد.این مادّه،بدبو و اشتغالزاست. (5)
یکی از عذابهای قیامت،بسته شدن مجرمان با غل و زنجیر است و این معنا در چندین آیه ذکر شده است.از جمله: «وَ تَرَی الْمُجْرِمِینَ ... فِی الْأَصْفٰادِ» و «خُذُوهُ فَغُلُّوهُ» (6)و «إِذِ الْأَغْلاٰلُ فِی أَعْنٰاقِهِمْ» (7)مجرمان با مجرمان،و یا با شیاطین،با هم به زنجیر کشیده میشوند.و یا دستهایشان
با غل بسته میشود،و یا دست و پاهایشان،و یا دست و پا و گردنشان با هم در قید و بند قرار میگیرد. «مُقَرَّنِینَ»
1 قرآن،قیامت را طوری ترسیم میکند که گویی الآن ما آن را میبینیم. «تَرَی» 2 تحقیر و عذاب مجرمان،در ملأ عام است. «وَ تَرَی الْمُجْرِمِینَ» 3 اگر با دید تجسّم اعمال بنگریم،شاید به این نتیجه برسیم که لباسهایی که پوشیدن آنها با دلربایی و تفاخر و اسراف و شهوتانگیزی همراه باشد،به لباسهای سیاه و بدبو و آتشزای قیامت تبدیل میشود. «سَرٰابِیلُهُمْ مِنْ قَطِرٰانٍ»
لِیَجْزِیَ اَللّٰهُ کُلَّ نَفْسٍ مٰا کَسَبَتْ إِنَّ اَللّٰهَ سَرِیعُ اَلْحِسٰابِ (51)
(مجرمان کیفر میشوند)تا خداوند به هر کس سزای آنچه کسب کرده بدهد،چرا که خداوند حسابرسی سریع است.
1 هیچ یک از مردم بیجزا نمیمانند. «کُلَّ نَفْسٍ» 2 هیچ کاری در دنیا بیپاسخ نیست. «مٰا کَسَبَتْ» 3 کیفر و پاداش الهی،بر اساس عمل خود ماست. «مٰا کَسَبَتْ»
هٰذٰا بَلاٰغٌ لِلنّٰاسِ وَ لِیُنْذَرُوا بِهِ وَ لِیَعْلَمُوا أَنَّمٰا هُوَ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ وَ لِیَذَّکَّرَ أُولُوا اَلْأَلْبٰابِ (52)
این(قرآن)پیامرسا و ابلاغی برای مردم است تا به وسیلهی آن،هشدار یابند و بدانند که همانا او معبودی یکتاست و تا خردمندان پند گیرند.
آخرین آیهی سورهی ابراهیم و اوّلین آیهی آن،دربارهی نقش قرآن و رسالت آن در
هدایت مردم است.در آیهی اوّل خواندیم: «کِتٰابٌ أَنْزَلْنٰاهُ إِلَیْکَ لِتُخْرِجَ النّٰاسَ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ» و در این آیه میخوانیم: «هٰذٰا بَلاٰغٌ لِلنّٰاسِ» ...از طرفی همانگونه که قرآن بلاغ است،پیام رسان آن نیز بلاغ است،چنان که در آیه 54 سورهی نور آمده است، «مٰا عَلَی الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاٰغُ»
1 قرآن،مایهی تبلیغ است و مبلّغین باید مایهی تبلیغی خود را از قرآن بگیرند.
«هٰذٰا بَلاٰغٌ»
2 قرآن،کتاب توحید است و از قرآن باید مُوحّد ساخته شود. «هٰذٰا بَلاٰغٌ ... لِیَعْلَمُوا أَنَّمٰا هُوَ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ» 3 ابلاغ به تنهایی کافی نیست،انذار نیز لازم است.(آری،هدفِ تبلیغ،انذار است.) «وَ لِیُنْذَرُوا» 4 دانستن کافی نیست،توجّه و تذکّر نیز لازم است. «لِیَعْلَمُوا لِیَذَّکَّرَ» 5 انس با قرآن،هم معرفت و شناخت به انسان میدهد، «لِیَعْلَمُوا» و هم با تذکّر و پند،آدمی را به اعمال خیر تشویق میکند. «لِیَذَّکَّرَ» 6 قرآن،برای عموم مردم ابلاغ است،امّا تنها صاحبان عقل متذکّر میشوند و از آن پند میگیرند. «وَ لِیَذَّکَّرَ أُولُوا الْأَلْبٰابِ» آری اگر به رهنمودهای قرآن با جان و دل توجّه کنیم،انسان موحّد و متذکّری میشویم.انشاء اللَّه
این سوره دارای نود و نه آیه است و به گفته مشهور پنجاه و دومین سوره میباشد که قبل از هجرت در مکّه بر پیامبر اکرم صلی اللّٰه علیه و آله نازل شده است.
«حِجْر»نام شهری است که قوم حضرت صالح در آن زندگی میکردند و نام این سوره از آیه هشتاد آن که درباره قوم صالح است،گرفته شده است. «کَذَّبَ أَصْحٰابُ الْحِجْرِ الْمُرْسَلِینَ» بیشتر مطالب این سوره در مورد تهمت و تمسخر کفّار نسبت به قرآن و پیامبر اکرم صلی اللّٰه علیه و آله و دستور به صبر و گذشت نسبت به آنهاست و یک نوع دلداری و تسلیت،در برابر فشار هجوم مخالفان،بعد از وفات حضرت خدیجه و حضرت ابو طالب علیهما السلام برای پیامبر عزیز میباشد.
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خداوند بخشندهی مهربان
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>الر تِلْکَ آیٰاتُ اَلْکِتٰابِ وَ قُرْآنٍ مُبِینٍ (1) رُبَمٰا یَوَدُّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ کٰانُوا مُسْلِمِینَ (2)
15\2-1
الف لام راء،آن است آیات کتاب(آسمانی)و قرآن روشن و روشنگر.
چه بسا کسانی که کفر ورزیدند آرزو دارند که ای کاش مسلمان بودند.
در تفسیر طبری و مجمع البیان ذیل آیه 2 حدیثی آمده که در قیامت کفّار به مسلمین گرفتارِ جهنم،میگویند:شما نیز مثل ما دوزخی شدید و اسلام شما را نجات نداد.در حالی که مسلمانان گنهکار بعد از مدّتی تنبیه،نجات مییابند،ولی کفّار برای همیشه در دوزخ و آتش جهنم ماندنی میشوند و میگویند:ای کاش ما هم مسلمان بودیم.
در تاریخ میخوانیم:قیصر روم با دیدن نامه پیامبر اکرم صلی اللّٰه علیه و آله قصد ایمان آوردن داشت امّا گفت جانم در خطر است و حکومت از دستم میرود. (1)
1 با اینکه قرآن مقام بسیار والایی دارد، «تِلْکَ» ولی در عین حال دسترسی به آن آسان است.زیرا هم نوشته شده، «الْکِتٰابِ» و هم قابل خواندن است. «قُرْآنٍ»
1) 1) .مکاتیب الرسول،ج 1،ص 112.
2 مطالب قرآن روشن است و مرز حقّ و باطل را بیان میکند. «مُبِینٍ» 3 سرفرازی آینده برای اسلام است و حسرت برای کفّار خواهد بود. «یَوَدُّ الَّذِینَ کَفَرُوا» (کسانی که امروز اسلام را مسخره میکنند،در آینده پشیمان خواهند شد و چه بسا کفّاری که آرزوی اسلام دارند،ولی گرفتار طاغوتها یا محیط فساد خود هستند)
ذَرْهُمْ یَأْکُلُوا وَ یَتَمَتَّعُوا وَ یُلْهِهِمُ اَلْأَمَلُ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ (3)
آنان را(به حال خود)رها کن تا بخورند و بهرهمند شوند و آرزوها سرگرمشان کند،پس به زودی(نتیجه این بیتفاوتیها را)خواهند فهمید.
مسئله رها کردن کفّار به حال خود،که از جملهی «ذَرْهُمْ» استفاده میشود،به خاطر سرکشی خود آنان است و گرنه خداوند ابتدا برای هدایت همهی انسانها،پیامبر فرستاده و کسی را به حال خود رها نکرده است.چنان که این مطلب بارها در قرآن مطرح شده است.از جمله: «وَ نَذَرُهُمْ فِی طُغْیٰانِهِمْ یَعْمَهُونَ» (1)،آنان را رها میکنیم تا در سرکشی خود سردرگم شوند و در جای دیگر میفرماید: «وَ یَمُدُّهُمْ فِی طُغْیٰانِهِمْ» (2)آنان را در سرکشی کردن مهلت میدهیم.
انسان به آرزو زنده است و اگر روزی آرزو از انسان گرفته شود از کار و تلاش دست برمیدارد.امّا آرزویی که در اسلام مورد انتقاد قرار گرفته است،مربوط به موارد ذیل است:
1 آرزوی طولانی.2 آرزوی بیش از عمل.3 آرزوی بدون عمل.4 آرزویی که انسان را سرگرم کند.5 آرزوی خیر داشتن از کار و افراد بد.
پیامبر اکرم صلی اللّٰه علیه و آله فرمود:من از دو چیز بر شما میترسم؛یکی پیروی از هوسها که شما را از حقّ باز دارد و دیگری آرزوهای طولانی که شما را از آخرت غافل نماید.در دعای کمیل میخوانیم:آرزوهای طولانی،انسان را از رسیدن به خیرات محروم میکند.«و حبسنی عن
نفعی بعد آمالی»
1 در تبلیغ و ارشاد وقت خود را صرف نااهلان نکنید. «ذَرْهُمْ» 2 انسان،گاهی چنان در کفر غوطهور میشود که برهان و هشدار انبیا نیز او را بیدار نمیکند «ذَرْهُمْ» 3 آرزو اگر انسان را غافل کند،نابجاست. «وَ یُلْهِهِمُ الْأَمَلُ» ولی اگر انسان را به کار و تلاش وادار کند خوب است زیرا در قرآن میخوانیم: «وَ الْبٰاقِیٰاتُ الصّٰالِحٰاتُ خَیْرٌ عِنْدَ رَبِّکَ ثَوٰاباً وَ خَیْرٌ أَمَلاً» (1)4 مهلت الهی را نشانه لطف و رحمت او ندانیم. «ذَرْهُمْ ... فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ» (گاهی پزشک به اطرافیان بیمار میگوید:مریض را رها کنید و هر چه میخواهد بخورد به او بدهید،زیرا کار از کار گذشته است)
وَ مٰا أَهْلَکْنٰا مِنْ قَرْیَةٍ إِلاّٰ وَ لَهٰا کِتٰابٌ مَعْلُومٌ (4)
و ما اهل هیچ قریهای را هلاک نکردیم مگر آنکه برای آن(کارنامه و)کتابی معلوم بود.
1 کامیابیهای دنیاپرستان پایانی دارد. «مٰا أَهْلَکْنٰا مِنْ قَرْیَةٍ» 2 اگر بخواهیم میتوانیم کفّار را فوراً نابود کنیم،امّا برنامه و سنّت ما فرصت دادن و تأخیر است. «لَهٰا کِتٰابٌ مَعْلُومٌ» 3 به مهلت دادنهای الهی مغرور نشویم. «لَهٰا کِتٰابٌ مَعْلُومٌ» 4 جامعه و تاریخ نیز قانون و زمانبندی و اصولی دارد. «قَرْیَةٍ إِلاّٰ وَ لَهٰا کِتٰابٌ مَعْلُومٌ»
1) 1) .کهف،46.
مٰا تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَهٰا وَ مٰا یَسْتَأْخِرُونَ (5)
هیچ امّتی از اجل خود نه پیش میافتد و نه پس میماند.
اجَل و حوادثی که پیش میآید دو نوع است:حتمی و غیر حتمی.اَجَل غیر حتمی با دعا و صدقه و کارهای خیر قابل تغییر است،امّا اجَل حتمی قابل تغییر نیست.
1 نه تنها افراد بلکه امّتها و تاریخ آنان زمانبندی و أَجَل دارند. «أَجَلاً» 2 بقا و ثبات افراد و أُمّتها بدست خداست و انسان در جلو و عقب انداختن برنامههای حتمی الهی،نقشی ندارد. «مٰا تَسْبِقُ ... وَ مٰا یَسْتَأْخِرُونَ»
وَ قٰالُوا یٰا أَیُّهَا اَلَّذِی نُزِّلَ عَلَیْهِ اَلذِّکْرُ إِنَّکَ لَمَجْنُونٌ (6) لَوْ مٰا تَأْتِینٰا بِالْمَلاٰئِکَةِ إِنْ کُنْتَ مِنَ اَلصّٰادِقِینَ (7)
و کفّار گفتند:ای کسی که(ادّعا داری)ذکر(الهی)بر او نازل شده! به یقین تو دیوانهای.
اگر از راستگویانی چرا فرشتگان را پیش ما نمیآوری؟
کلمه« لَمَجْنُونٌ »به معنای بیعقل نیست،بلکه به معنای جنزده است.همان گونه که کلمه «دیوانه»به معنای دیوزده است و در جاهلیّت اعتقاد داشتند که شاعر به خاطر ارتباطی که با جنّ دارد میتواند شعر بگوید.
در این دو آیه تحقیر و تمسخر و تهمت و تردید،با انواع تأکیدها برای پیامبر صلی اللّٰه علیه و آله از زبان کفّار مطرح شده است. «یٰا أَیُّهَا الَّذِی» به جای «یٰا أَیُّهَا النَّبِیُّ» یک نوع تحقیر است،کلمه« اَلذِّکْرُ» با توجّه به اینکه کفّار به وحی عقیده نداشتند،یک نوع تمسخر است و« لَمَجْنُونٌ »
تهمت است و جمله «إِنْ کُنْتَ مِنَ الصّٰادِقِینَ» نشانهی تردید آنان در نبوّت است.به علاوه حرف«ان»و حرف لام در جمله« إِنَّکَ لَمَجْنُونٌ »و قالب جمله اسمیه،نشانهی انواع تاکید در سخن و عقیده انحرافی آنهاست.
1 توجّه به معنویات،نزد گروهی دیوانگی است. «إِنَّکَ لَمَجْنُونٌ» 2 کفّار سرچشمه سخنان پیامبر اکرم صلی اللّٰه علیه و آله را که وحی است قبول نداشتند.لذا به جای« أَنْزَلَ اللّٰهُ إِلَیْکَ »میگفتند: «نُزِّلَ عَلَیْهِ» 3 کفّار،نشانهی صداقت پیامبر را نزول فرشته میدانستند،ولی این بهانهای بیش نبود.زیرا در جای دیگر قرآن میخوانیم:اگر بر فرض ما فرشتگان را بر آنان نازل کنیم و مردگان زنده شوند و با آنان سخن بگویند و در برابر چشمشان همه چیز را حاضر کنیم،باز هم ایمان نمیآورند. «مٰا کٰانُوا لِیُؤْمِنُوا»
مٰا نُنَزِّلُ اَلْمَلاٰئِکَةَ إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ مٰا کٰانُوا إِذاً مُنْظَرِینَ (8)
(غافل از آنکه)ما فرشتگان را جز بر اساس حقّ نمیفرستیم و در آن صورت دیگر کفّار مهلت داده نمیشوند.(و قهر فوری الهی آنان را خواهد گرفت)
از آیات قرآن استفاده میشود که هر گاه معجزهای از انبیا صادر شود و مردم بیاعتنایی کنند،ممکن است قهر الهی نازل شود و ممکن است برای مدّتی به آنان مهلت داده شود، لکن هر گاه نوع معجزه و درخواست آن از طرف مردم باشد؛نظیر بیرون آمدن شتر از دل کوه که از حضرت صالح خواستند و یا نظیر فروآمدن غذای آسمانی که از حضرت عیسی خواستند،در این گونه موارد هر گاه مردم تخلف نمایند قهر خدا حتمی و فوری است و دیگر به آنان مهلت داده نمیشود. «وَ مٰا کٰانُوا إِذاً مُنْظَرِینَ» در آیه قبل کفّار با جمله «لَوْ مٰا تَأْتِینٰا بِالْمَلاٰئِکَةِ» از پیامبر عزیز تقاضای فرود آمدن
فرشتگان بر خودشان را داشتند.این آیه پاسخ میدهد:که نزول فرشتگان براست و حقّ آن است که فرشته بر افراد لایق نازل شود و نزول فرشته بر افراد نااهل باطل است و ما جز حقّ انجام نمیدهیم. «مٰا نُنَزِّلُ الْمَلاٰئِکَةَ إِلاّٰ بِالْحَقِّ»
1 نزول فرشتگان بر اساس هوس این و آن نیست،بلکه بر اساس حقّ است.
«مٰا نُنَزِّلُ الْمَلاٰئِکَةَ إِلاّٰ بِالْحَقِّ»
2 مهلت دادن خداوند نیز قانون دارد و در مواردی که نوع معجزه با درخواست خود مردم باشد ولی بازهم سرکشی نمایند،مهلتی در کار نیست. «مٰا کٰانُوا إِذاً مُنْظَرِینَ»
إِنّٰا نَحْنُ نَزَّلْنَا اَلذِّکْرَ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ (9)
همانا ما خود قرآن را نازل کردیم و قطعاً ما خود آن را نگاهداریم
در آیه 6 کفّار میگفتند:معلوم نیست سرچشمه ذکر پیامبر چیست «نُزِّلَ عَلَیْهِ» در این آیه میفرماید:شک نکنید قطعاً خود ما هستیم که ذکر و قرآن را بر او نازل میکنیم و همان گونه که کفّار با تأکید نسبت جنون میدادند،خداوند با تأکید بیشتری نزول قرآن و حفظ آن را به ذات مقدّس خود نسبت میدهد.
در این آیه کوتاه ده نوع تأکید بکار رفته است؛پنج تأکید برای نزول قرآن که در کلمات« إِنّٰا،نَحْنُ،نَزَّلْنَا،الذِّکْرَ »نهفته شده و پنج تأکید برای حفظ قرآن از هر نوع تغییر و تحولی که در کلمات«ان،نا،له،ل،حافظون»است که در اصطلاح ادبیات عرب برای اهل فن روشن است.
به گواهی و وعده خدا در این آیه،هیچگونه تغییر و تحریفی در قرآن رخ نداده،چنان که در آیات دیگر نیز این مطلب آمده است،از جمله آیه 42 فصلت: «لاٰ یَأْتِیهِ الْبٰاطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ
وَ لاٰ مِنْ خَلْفِهِ» هیچگونه باطلی از هیچ طریقی به قرآن راه ندارد.و اگر روایاتی را دیدیم که در آن به تحریف قرآن اشارهای دارد؛یا جعلی است که باید بر دیوار زد و یا مراد تحریف در معنا و عمل،تفسیر به رأی و سلیقه و کنارزدن قرآن شناسان اصلی یعنی اهل بیت پیامبر علیهم السلام میباشد.
علاوه بر وعده خداوند مبنی بر حفاظت از قرآن،مسلمانان از آغاز،قرآن را حفظ کرده و در نوشتن و حفظ آن جدّی بودند،حتّی آموزش قرآن را مهریه زنان قرار میدادند،در نمازها میخواندند و کاتبان وحی افراد متعدّد بودند که یکی از آنان حضرت علی علیه السلام بود و امامان اهل بیت علیهم السلام مردم را به همین قرآن موجود دعوت میکردند،به علاوه حدیث ثقلین از شخص پیامبر که فرمودند:من دو چیز گرانبها در میان شما میگذارم و میروم؛یکی قرآن و دیگری اهل بیتم،که این دو هرگز از هم جدا نمیشوند و اگر شما به هر دو تمسک کنید، هرگز گمراه نخواهید شد.گواه دیگری بر سلامت قرآن است و به راستی مگر میتوان گفت رسالت پیامبر ثابت ولی کتابش متغیر است؟! مصطفی را وعده داد الطاف حق در زمینه تحریف نشدن قرآن صدها کتاب و مقاله و تحقیق از سوی بزرگان شیعه تألیف شده است و با کمال تأسّف عقیده به تحریف را به ناحقّ به شیعه نسبت دادهاند.
قرآن ذکر است، «نَزَّلْنَا الذِّکْرَ» و اعراض از ذکر و قرآن،انسان را به بدبختی میکشاند. «وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنْکاً» (1)قرآن ذکر است و تنها با ذکر خدا دلها آرام میگیرد. «أَلاٰ بِذِکْرِ اللّٰهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» (2)
1 قرآن نه از بشر است و نه از فرشته. «إِنّٰا نَحْنُ» 2 قرآن برای همیشه محفوظ است. «لَحٰافِظُونَ» (اسم فاعل رمز دوام است)
3 یکی از پیشگوییهای قرآن و از امتیازات اسلام،مصونیت قرآن از تحریف است. «إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ» 4 قرآن،ذکر است؛یاد خدا،یاد نعمتها،یاد تاریخ گذشتگان و یاد قیامت.
«الذِّکْرَ»
«5 تهمتها و تحقیرهای ناروا،باید محکم و همانند خودشان پاسخ داده شود.
«نُزِّلَ عَلَیْهِ الذِّکْرُ» را باید با آیه «نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ» پاسخ داد.
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ فِی شِیَعِ اَلْأَوَّلِینَ (10) وَ مٰا یَأْتِیهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ (11)
و همانا ما پیش از تو،در میان اقوام و گروههای پیشین(نیز پیامبرانی)فرستادیم.
و هیچ پیامبری برایشان نمیآمد،مگر آنکه به استهزای او میپرداختند.
کلمه« شِیَعِ »به معنای امّت و گروهی است که دارای نوعی پیوند و همبستگی میباشند؛ خواه پیوند در خط حقّ باشد،نظیر آیه «وَ إِنَّ مِنْ شِیعَتِهِ لَإِبْرٰاهِیمَ» (1)و خواه در خط انحراف. «فَرَّقُوا دِینَهُمْ وَ کٰانُوا شِیَعاً» (2)هدف از استهزا؛یا شکستن ابهّت انبیا بود تا مردمِ حقجو گرد آنان جمع نشوند،یا برای جبران ضعف و ناتوانی خودشان در برابر منطق انبیا بود.و آنچه دستاویز مسخره قرار میگرفت؛یا زندگی ساده انبیا یا پیروان محروم آنان و یا شکستن سنّتهای خرافهای بود.
1 در برابر سیل استهزا،باید افراد را تقویت کرد. «لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ» 2 توجّه به تاریخ و مشکلات دیگران،تحمّل مشکلات را بر انسان آسان میکند.
«أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ»
3 هیچ یک از انبیا،از مسخره شدن بدست کفّار،مصون نبودهاند. «مٰا یَأْتِیهِمْ مِنْ رَسُولٍ» (مبلّغ نباید با تمسخر مردم،دل سرد شود) 4 استهزا،سیره و روش همیشگی کفّار،در برابر انبیا بوده است. «کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ» (حربهی کسی که منطق ندارد،استهزا میباشد)
کَذٰلِکَ نَسْلُکُهُ فِی قُلُوبِ اَلْمُجْرِمِینَ (12) لاٰ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَ قَدْ خَلَتْ سُنَّةُ اَلْأَوَّلِینَ (13) وَ لَوْ فَتَحْنٰا عَلَیْهِمْ بٰاباً مِنَ اَلسَّمٰاءِ فَظَلُّوا فِیهِ یَعْرُجُونَ (14) لَقٰالُوا إِنَّمٰا سُکِّرَتْ أَبْصٰارُنٰا بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ (15)
اینگونه ما(برای اتمام حجّت)قرآن را در دلهای مجرمان راه میدهیم.
(امّا)آنان به آن ایمان نمیآورند و سنّت و راه کفّار پیشین نیز اینگونه بوده است.
و اگر از آسمان دری بر روی آنان بگشاییم تا همواره در آن بالا روند.
قطعاً میگفتند در حقیقت ما چشمبندی شدهایم بلکه ما قومی جادو شدهایم.
در چند آیه قبل خواندیم که کفّار از پیامبر اکرم صلی اللّٰه علیه و آله درخواست دیدن و آوردن فرشته میکردند.در آیه 14 این سوره میفرماید:حتّی اگر ما دری از آسمان را به روی آنان باز کنیم و آنان به آسمان بالا روند و ملائکه و چیزهای دیگری را هم ببینند،باز ایمان نخواهند آورد، زیرا تقاضای دیدن فرشته تنها یک بهانه است.و شخص لجوج عروج خود را به آسمان نیز، انکار میکند.در آیهی دیگر (1)میخوانیم:حتی اگر کتابی را در کاغذی از آسمان نازل کنیم و آنان با دست خود آن را بگیرند باز هم انکار میکنند و میگویند این جز
1) 1) .انعام،7.
جادو و سحر آشکاری نیست.
بعضی مفسّران میگویند:« نَسْلُکُهُ »یعنی ما این تکذیب و استهزا را در دل کفّار نفوذ دادیم، نظیر آیه «خَتَمَ اللّٰهُ عَلیٰ قُلُوبِهِمْ» که سنگدل شدهاند و دیگر قابل هدایت نیستند.
1 سنّت خداوند برای هدایت مردم،نسبت به همه یکسان است. «کَذٰلِکَ نَسْلُکُهُ» 2 خداوند اتمام حجّت میکند و مطالب حقّ را به دل و عمق جان مردم میرساند،تا نگویند ما حقیقت را نفهمیدیم. «فِی قُلُوبِ الْمُجْرِمِینَ» 3 جرم و گناه،انسان را از هدایت پذیری دور میکند. «قُلُوبِ الْمُجْرِمِینَ، لاٰ یُؤْمِنُونَ بِهِ» 4 تنها فهمیدن حق،برای پذیرفتن آن کافی نیست،زیرا ایمان آوردن نیاز به اراده و تواضع و خشوع دارد. «نَسْلُکُهُ فِی قُلُوبِ ... لاٰ یُؤْمِنُونَ» 5 آسمان درهایی دارد که با ارادهی خداوند،بر هر کس که بخواهد باز میشود.
«فَتَحْنٰا عَلَیْهِمْ بٰاباً»
6 لجاجت،مانع شناخت است و لجوج محسوسات را نیز انکار میکند. «لَوْ فَتَحْنٰا عَلَیْهِمْ بٰاباً ... لَقٰالُوا إِنَّمٰا سُکِّرَتْ أَبْصٰارُنٰا» 7 لجاجت،درد بی درمان و رو به گسترش است.او با دیدن هر گونه نشانهای ابتدا میگوید؛چشم من سحر شده، «إِنَّمٰا سُکِّرَتْ أَبْصٰارُنٰا» امّا بعد میگوید؛تمام وجودم سحر شده است. «بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ»
وَ لَقَدْ جَعَلْنٰا فِی اَلسَّمٰاءِ بُرُوجاً وَ زَیَّنّٰاهٰا لِلنّٰاظِرِینَ (16)
و همانا ما در آسمان برجهایی قرار دادیم و آن را برای بینندگان زینت دادیم.
کلمه«بروج»جمع«برج»در اصل به معنای ظهور است و به زنی که زینت خود را ظاهر میکند،میگویند:«تبرجت المرأة»و به قصر و کاخ و ساختمانهای بلند که جلوهای خاص
دارد برج گفته میشود و در این آیه کرات آسمانی یا منازل آنها به برج تشبیه شده است.
از گردش زمین به دور خورشید،دائرهای فرضی به نام«منطقة البروج»تشکیل میشود.
این دایره را دوازده قسمت نمودهاند که مطابق هر قسمتی ستارگانی قرار میگیرند و به تناسب شکل آن،مجموعهای از ستارگان به آن نامگذاری شده است.در فارسی به نامهای فروردین،اردیبهشت،خرداد،.....و در عربی به نام حمل،ثور،جوزا،سرطان،اسد،سنبله، میزان،عقرب،قوس،جدی،دلو و حوت میباشد.
1 کرات آسمانی و حرکت آنها در مدارهای گوناگون،یکی از آثار توحید و خداشناسی است. «لَقَدْ جَعَلْنٰا» 2 آفریدههای آسمانی نیز حادث هستند. «جَعَلْنٰا» 3 زینت و زیبایی،یک اصل در آفرینش است که خداوند در خلقت آسمانها آن را رعایت نموده است. «زَیَّنّٰاهٰا» 4 آسمان نیز همچون زمین،برای انسان آفریده شده است. «لِلنّٰاظِرِینَ»
وَ حَفِظْنٰاهٰا مِنْ کُلِّ شَیْطٰانٍ رَجِیمٍ (17) إِلاّٰ مَنِ اِسْتَرَقَ اَلسَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهٰابٌ مُبِینٌ (18)
و آنها را از(دسترس)هر شیطان رانده شدهای،حفظ کردیم.
مگر آنکه دزدانه گوش فرا داد که شهابی روشن او را دنبال نمود.
کلمه« اِسْتَرَقَ »از سرقت و«استراق سمع»به معنای سرقت کلام است.
در تفسیر فی ظلال و مراغی میخوانیم:ما روح آیه را نمیدانیم که چگونه شیطان خبر دزدی میکند و چه خبری را سرقت میکند،ولی فخر رازی و آلوسی در تفاسیر خود میگویند:مراد از آسمان،همین آسمان ظاهر و مراد از شهاب،همین سنگهای آسمانی
است که پرتاب و مشتعل میشود.گرچه بعضی گفتهاند:مراد از آسمان،عالم ملکوت است که شیاطین را راهی بر آن نیست.به هر حال شاید بتوان گفت:در آسمان معنویّت چهرههای درخشان و الگوها و رهبرانی قرار دادیم و حقایق را از وسوسههای شیطان حفظ کردیم و هر گاه شیطان صفتی وسوسهای نماید،با استدلال و منطق محکم بر او هجوم آورده و بدعت و التقاط و وسوسههای او را با شهاب علم و برهانِ اهل ذکر محو میکنیم.
1 آسمانها که زینت دارند،باید حفظ شوند و حفظ آنها تنها کار خداوند است.
«وَ حَفِظْنٰاهٰا»
2 آسمانها مرکز تدبیر امور و فرشتگان مدبّران امورند و مراکز تدبیر باید منطقه حفاظتی باشد. «حَفِظْنٰاهٰا» 3 شیطان تنها ابلیس نیست. «کُلِّ شَیْطٰانٍ» 4 شیطان،به خودی خود نمیرود،باید او را طرد نمود. «رَجِیمٍ» 5 استراق سمع و جاسوسی کار شیطان است. «مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ» 6 با جاسوس باید برخوردی سریع و انقلابی کرد. «فَأَتْبَعَهُ شِهٰابٌ» 7 هر جا شیطان صفتی یافت شد،روشنگران جامعه باید با شهاب علم،آنان را دنبال کنند. «فَأَتْبَعَهُ شِهٰابٌ مُبِینٌ» 8 پاسخ وسوسهها و شیطنتها باید بسیار صریح،علنی و فوری باشد. «فَأَتْبَعَهُ شِهٰابٌ مُبِینٌ» (در سوره صافّات آیه 8 میخوانیم: «یُقْذَفُونَ مِنْ کُلِّ جٰانِبٍ» طرد شیطان باید از همه اطراف باشد و گر نه به شکل دیگر و از راه دیگری جلوه میکند)
وَ اَلْأَرْضَ مَدَدْنٰاهٰا وَ أَلْقَیْنٰا فِیهٰا رَوٰاسِیَ وَ أَنْبَتْنٰا فِیهٰا مِنْ کُلِّ شَیْءٍ مَوْزُونٍ (19) وَ جَعَلْنٰا لَکُمْ فِیهٰا مَعٰایِشَ وَ مَنْ لَسْتُمْ لَهُ بِرٰازِقِینَ (20)
و زمین را گستراندیم و در آن کوههای استوار افکندیم و در آن از هر چیز سنجیده و به اندازه،رویاندیم.
و در آن زمین،برای شما و آنکه شما روزی دهنده او نیستید،وسیلهی زندگی قرار دادیم.
مراد از القای کوه همچون القای شبهه،ایجاد آن است،کلمه« رَوٰاسِیَ »جمع«راسیه»به معنای ثابت و پابرجاست و کلمه« مَعٰایِشَ »جمع«معیشت»به معنای وسیله زندگی است.
1 یکی از نعمتهای الهی،گستردگی و مسطح بودن زمین است. «مَدَدْنٰاهٰا» (و گر نه کشاورزی و بسیار از تلاشهای دیگر به سختی انجام میگرفت) 2 گستردگی زمین و پیدایش کوهها و نباتات،تصادفی نیست. «مَدَدْنٰاهٰا، أَلْقَیْنٰا، أَنْبَتْنٰا» 3 آفریدهها،بر اساس میزان و قانون خاصّی آفریده شدهاند. «مِنْ کُلِّ شَیْءٍ مَوْزُونٍ» 4 زمین آماده رویش هر گونه گیاه است. «کُلِّ شَیْءٍ» 5 آفرینش زمین و کوه و نبات برای انسان است. «لَکُمْ» 6 خداوند،معیشت و رزق همه موجودات را،حتّی آنها که شما توان تأمین آن را ندارید به عهده دارد «وَ مَنْ لَسْتُمْ لَهُ بِرٰازِقِینَ»
وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّٰ عِنْدَنٰا خَزٰائِنُهُ وَ مٰا نُنَزِّلُهُ إِلاّٰ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ (21)
و هیچ چیز نیست مگر آنکه منابع و گنجینههای آن نزد ماست و ما جز به مقدار معین فرو نمیفرستیم
در آیات متعدّد به مسئله اندازهگیری در خلقت موجودات اشاره شده است،از جمله:
«قَدْ جَعَلَ اللّٰهُ لِکُلِّ شَیْءٍ قَدْراً» (1)
1) 1) .طلاق،3.
«کُلُّ شَیْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدٰارٍ» (1)
«وَ خَلَقَ کُلَّ شَیْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِیراً» (2)در آیهی 27 سوره شوریٰ میخوانیم که اگر خداوند رزق بندگانش را توسعه دهد،آنان دست به تجاوز میزنند،به همین دلیل به مقداری که صلاح میداند،به هر کس میدهد.آیه مورد بحث نیز اشاره به همین معناست.
شاید مراد از خزائن،اسباب و عناصر و امکانات بالقوه باشد.که خداوند در وجود هر موجودی قرار داده است.
جمله «إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّٰ عِنْدَنٰا خَزٰائِنُهُ» شامل هر آفریدهای میشود.مثلاً توان و قدرت بینایی و شنوایی نیز در نزد خدا،سرچشمه و خزینهای دارد که به مقدار معین از آن به ما میرسد،مثلاً اگر او بخواهد ما میتوانیم صدای پای مورچه را در آن طرف کره زمین بشنویم.ضمناً علوم امروز کشف کرده که هر نباتی دارای وزن مخصوص است که هر گاه کمی عناصر و اجزای آن کم و زیاد شود،دیگر آن گیاه نخواهد بود.
نزول گاهی از مکان بالاست،نظیر نزول باران و گاهی از مقام بالاست،نظیر آیه «وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِیدَ» (3)که به معنای آفرینش آهن است.در این آیه میخوانیم که نعمتها اندازه و حساب دارد و مقدار هر یک معلوم است، «بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ» ولی در آیات و روایات دیگر عوامل آن بیان شده است.تلاش انسانها میتواند در تعیین رزق مؤثر باشد؛داشتن اخلاق خوب، تخصّص عالی،سعه صدر،حسن نیّت و سوز و دعای نیکان میتواند در آن مقدار معلوم مؤثر باشد.
1 هستی،سرچشمه و منبعی دارد که در اختیار خداست و تنها بخشی از آن بدست ما میرسد که ما از آن آگاهیم. «عِنْدَنٰا خَزٰائِنُهُ» 2 چیزی در هستی،بدون اندازه معین آفریده نشده است. «بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ»
3 خزائن الهی متعدّد و نزول رحمت او تدریجی است. «نُنَزِّلُهُ» (تنزیل به معنای نزول تدریج است) 4 خزائن الهی دائمی است.چون هر چه نزد اوست،باقی است. (1)«عِنْدَنٰا خَزٰائِنُهُ» 5 به سراغ غیر خدا نروید،زیرا که هر چه بخواهید سرچشمهاش نزد خداست.
«عِنْدَنٰا خَزٰائِنُهُ»
6 داشتن،دلیل مصرف کردن نیست،بلکه در مصرف باید حکمت و ظرفیّت و دهها نکته دیگر را در نظر گرفت. «وَ مٰا نُنَزِّلُهُ إِلاّٰ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ» 7 همه منابع هستی برای بشر،کشف نشده است. «عِنْدَنٰا خَزٰائِنُهُ»
وَ أَرْسَلْنَا اَلرِّیٰاحَ لَوٰاقِحَ فَأَنْزَلْنٰا مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً فَأَسْقَیْنٰاکُمُوهُ وَ مٰا أَنْتُمْ لَهُ بِخٰازِنِینَ (22)
و بادها را برای بارور ساختن(ابرها و گیاهان)فرستادیم و از آسمان آبی نازل کردیم،پس شما را بدان سیراب نمودیم در حالی که شما نه خزینهدار بارانید و نه میتوانید آن را برای خود(در ابرها یا در زمین)ذخیره کنید.
کلمه« لَوٰاقِحَ »از«لقاح»به معنای بارور کردن ابرها،از طریق پیوند ابرهای مثبت و منفی است و یا به معنای بارور کردن گیاهان،از طریق انتقال گردههای گیاهان است.
در آیه 41 سوره ذاریات میخوانیم که گاهی باد عقیم و بیفایده است،و گاهی سرچشمه برکات میشود.همان گونه که در آیه 43 سوره نور میخوانیم: «أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّٰهَ یُزْجِی سَحٰاباً ثُمَّ یُؤَلِّفُ بَیْنَهُ ثُمَّ یَجْعَلُهُ رُکٰاماً فَتَرَی الْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلاٰلِهِ» آیا نمیبینی که خداوند ابرهای پراکنده را سوق میدهد سپس بیکدیگر متصل میکند سپس آنها متراکم میکند پس میبینی که باران از میان آنها بیرون میآید.
1) 1) .«عنداللَّهباق»نحل،96.
انسان برای مدّت طولانی نه میتواند آب را در ابرها نگاه دارد و نه روی زمین،چون فرو میرود و نه در درّههای سنگی،چون بخار میشود.
1 کارگردان و مدبّر هستی اوست. «أَرْسَلْنَا، فَأَنْزَلْنٰا، فَأَسْقَیْنٰاکُمُوهُ» 2 انسان از نگهداری ضروریترین نیازها نیز عاجز است. «وَ مٰا أَنْتُمْ لَهُ بِخٰازِنِینَ» 3 نعمت آب غیر از نعمت سیراب شدن است. «فَأَسْقَیْنٰاکُمُوهُ» (اینکه انسان آب بنوشد و سیراب شود،خود نعمتی علاوه بر نعمت آب است،زیرا میشد که انسان تشنه آب بنوشد ولی سیراب نشود.)
وَ إِنّٰا لَنَحْنُ نُحْیِی وَ نُمِیتُ وَ نَحْنُ اَلْوٰارِثُونَ (23) وَ لَقَدْ عَلِمْنَا اَلْمُسْتَقْدِمِینَ مِنْکُمْ وَ لَقَدْ عَلِمْنَا اَلْمُسْتَأْخِرِینَ (24) وَ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ یَحْشُرُهُمْ إِنَّهُ حَکِیمٌ عَلِیمٌ (25)
و البتّه این مائیم که زنده میکنیم و میمیرانیم و مائیم که(بعد از مرگ همه، باقی مانده و)وارث میشویم.
و بدون شک ما به پیشینیان از شما علم داریم و به آیندگان نیز آگاهیم.
و همانا پروردگار تو است که همه آنان را محشور خواهد کرد،زیرا که او حکیم و علیم است.
مفسران برای« اَلْمُسْتَقْدِمِینَ »و« اَلْمُسْتَأْخِرِینَ »مصادیقی ذکر کردهاند،از جمله:1 گذشتگان و باقیماندگان.2 سبقت گیرندگان و عاشقان جبهه و غیر آنان.3 کسانی که در صف اول نماز جماعت حاضر میشوند و کسانی که در صف آخر حضور مییابند تا به زنان حاضر در جماعت نگاه بد کنند که آیه میفرماید ما میدانیم و بعضی از خوبی به جایی رسیده بودند که
منزلشان را در معرض فروش قرار داده بودند تا در عوض در نزدیک مسجد منزل تهیه کنند و به صف اول برسند که آیه میفرماید ما این افراد را نیز میشناسیم.
1 مرگ و حیات تنها بدست اوست.همه رفتنی هستند،پس سزاوار است با عمل خود ارث خوبی برای وارث حقیقی بجای گذاریم. «نَحْنُ الْوٰارِثُونَ» 2 زمان،در علم خداوند اثری ندارد.علم او به گذشته و حال و آینده یکسان است. «عَلِمْنَا الْمُسْتَقْدِمِینَ ... عَلِمْنَا الْمُسْتَأْخِرِینَ» 3 برپایی رستاخیز،کیفر و پاداش دادن از شئون ربوبیّت الهی است. «رَبَّکَ هُوَ یَحْشُرُهُمْ» 4 دلیل رستاخیز،حکمت خداوند است.(اگر ذرات خاک،غذا و غذا،نطفه و نطفه،انسان شود و با مرگ،دوباره به خاک تبدیل شود و حساب و کتابی در کار نباشد،این کار حکیمانه نیست.) «إِنَّهُ حَکِیمٌ» 5 در قیامت قدیم و جدید با هم محشور میشوند. «یَحْشُرُهُمْ» و خداوند بر عملکرد همه و آثار و نیّات هر فرد،آگاهی کامل دارد. «حَکِیمٌ عَلِیمٌ»
وَ لَقَدْ خَلَقْنَا اَلْإِنْسٰانَ مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ (26) وَ اَلْجَانَّ خَلَقْنٰاهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نٰارِ اَلسَّمُومِ (27)
و همانا ما انسان را از گِلی خشک،از گِلی سیاه متغیر و بو گرفته،آفریدیم.
و قبل از انسان،جنّ را از آتشی سوزان و نافذ آفریدیم.
کلمه« صَلْصٰالٍ »به گِل خشک و نپختهای گویند که هر گاه در آن دمیده شود،صدای صوت
از آن برخاسته میشود. (1)کلمه« حَمَإٍ »به گِل تیره رنگ و کلمه« مَسْنُونٍ »به معنای متغیر است.کلمه« اَلسَّمُومِ »به باد داغی گفته میشود که مثل سمّ در عمق جان انسان اثر میگذارد.
این آیه،یا اشاره به آفرینش اوّلین انسان یعنی حضرت آدم است، «خَلَقْتَنِی مِنْ نٰارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ» (2)و یا مراد سیر آفرینش همه انسانهاست که مواد زمین از طریق غذا و نطفه به صورت انسان درمیآید،همان گونه که در سوره کهف آیه 37 میخوانیم که انسان در آغاز خاک،سپس نطفه و سپس به صورت انسان درمیآید. «أَ کَفَرْتَ بِالَّذِی خَلَقَکَ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوّٰاکَ رَجُلاً» (3)در فرهنگ قرآن،جن موجودی مکلف است که مورد خطاب خداوند قرار گرفته است، «یٰا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ» و قرآن را میفهمد.در اوّلین آیه از سوره جن میخوانیم: «اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ» گروهی از جن قرآن را گوش کردند.جن همانند انسان دارای شهوت است.
چنان که درباره زنان بهشتی میخوانیم که آنها باکره هستند،نه انسانی با آنها آمیزش کرده و نه جنّی. «لَمْ یَطْمِثْهُنَّ إِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَ لاٰ جَانٌّ» (4)و طبق این آیه آفرینش آن از آتش و قبل از انسان بوده است چنان که ابلیس از جنّ است، «کٰانَ مِنَ الْجِنِّ» و همانند دیگر کافران از جن به دوزخ میرود. «لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّٰاسِ أَجْمَعِینَ» (5)
وَ إِذْ قٰالَ رَبُّکَ لِلْمَلاٰئِکَةِ إِنِّی خٰالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ (28)
و(یاد کن)آن گاه که پروردگارت به فرشتگان گفت:همانا من بشری را از گِلی خشک سیاه و بدبو شده خلق میکنم.
«بشر»به ظاهر پوست گفته میشود.در میان جانداران تنها انسان است که پوست او پیدا است و پوست باقی حیوانات با پشم و مو و کرک و پر و پولک پوشیده شده است.
1 آفرینش فرشتگان،قبل از انسان بوده است.(زیرا خداوند قبل از آفرینش انسان مسئله را با فرشتگان در میان گذاشت) «وَ إِذْ قٰالَ رَبُّکَ لِلْمَلاٰئِکَةِ» 2 آفرینش انسان از خاک و مادّیات است و لذا گرایش غریزی او نیز به مادّیات است. «خٰالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصٰالٍ» ...
فَإِذٰا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِینَ (29) فَسَجَدَ اَلْمَلاٰئِکَةُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ (30) إِلاّٰ إِبْلِیسَ أَبیٰ أَنْ یَکُونَ مَعَ اَلسّٰاجِدِینَ (31)
پس هر گاه معتدل و استوارش ساختم و از روح خود در او دمیدم،پس سجدهکنان پیش او بیافتید.
پس فرشتگان همگی با هم و یکسره سجده کردند.
مگر ابلیس که از اینکه با سجدهکنان باشد خودداری کرد.
مراد از دمیده شدن روح خداوند در انسان،جان داشتن و نفس کشیدن نیست،زیرا که حیوانات نیز نفس میکشند،بلکه مراد اعطای صفاتی چون خلاّقیّت،اراده و علم،از سوی خدا به انسان است،و نسبت دادن روح به خداوند،برای شرافت روح است،نظیر بیت اللَّه و شهر اللَّه.
سجده فرشتگان بر آدم،یک سجده تشریفاتی نبود،بلکه به معنای خضوع آنان در برابر آدم و نسل او بود.یعنی فرشتگان نیز در خدمت بشر و مسخّر اویند. (1)
1) 1) .تفسیر المیزان.
1 آفرینش انسان،کامل و متعادل است. «سَوَّیْتُهُ» 2 سجده فرشتگان،بخاطر دمیده شدن روح خدا بود. «نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا» تنآدمی شریف است به جان آدمیّت نه همین لباس زیباست نشان آدمیّت 3 انسان،موجودی است دو بُعدی و در هر دو بُعد کامل است.در بُعد مادّی، «سَوَّیْتُهُ» در بُعد معنوی، «نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی» 4 انسان،مظهر تجلّی بعضی صفات خداوند است. «مِنْ رُوحِی» 5 معنویّت،نیاز به تن و مَرکَب مادّی دارد. «سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ» ...
6 کسانی که حاضر نیستند در صفوف سجدهکنان باشند،روح ابلیسی دارند. «إِلاّٰ إِبْلِیسَ أَبیٰ» ...
7 گرچه سجود و رکوع یک ارزش است،ولی اگر همراه با رکوع و سجود دیگر نمازگزاران باشد ارزش کاملتری دارد. (1)«مَعَ السّٰاجِدِینَ»
قٰالَ یٰا إِبْلِیسُ مٰا لَکَ أَلاّٰ تَکُونَ مَعَ اَلسّٰاجِدِینَ (32) قٰالَ لَمْ أَکُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ (33) قٰالَ فَاخْرُجْ مِنْهٰا فَإِنَّکَ رَجِیمٌ (34) وَ إِنَّ عَلَیْکَ اَللَّعْنَةَ إِلیٰ یَوْمِ اَلدِّینِ (35)
(خداوند)فرمود:ای ابلیس! چه شد ترا که همراه(فرشتگان)سجدهکنان نیستی؟
(ابلیس)گفت:من اینگونه نیستم که برای بشری که او را از گِلی خشک،از گِلی سیاه و بدبو آفریدهای،سجده کنم.
(خداوند)فرمود:پس از صف فرشتگان(و این مقام)خارج شو که همانا تو رانده و مطرودی.
و البتّه تا روز جزا بر تو لعنت خواهد بود.
1) 1) .«و ارکعوا مع الراکعین»بقره،43.
1 در قضاوت تنها به علم خود تکیه نکنیم،بلکه از مجرم نیز اقرار بگیریم و با سؤال و جواب،منشأ جرم و روحیّات مجرم را برای همه روشن کنیم. «یٰا إِبْلِیسُ مٰا لَکَ» 2 اگر روحیّه تکبّر در شخصی پیدا شد،محیط و عواملِ دیگر،در هدایت او کارساز نیست.(ابلیس در لابلای فرشتگان و در محیط ملکوتی بود لکن بخاطر لجاجت و تکبر آن گونه شد) «أَلاّٰ تَکُونَ مَعَ السّٰاجِدِینَ» 3 برتری نژادی،یک فکر ابلیسی است. «خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصٰالٍ» ...
4 بدتر از سجده نکردن،غرور و تکبّر در برابر فرمان خداست. «لَمْ أَکُنْ لِأَسْجُدَ» 5 بدتر از گناهکردن،توجیه گناه است. «خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصٰالٍ» (شیطان،گناه خود را توجیه کرد) 6 غرور و تکبر که آمد،نور و روح الهی را در انسان نمیبیند.شیطان جسم خاکی بشر را دید و حاضر به سجده نشد،در حالی که دستور خداوند به سجده، بخاطر روح الهی او بود. «خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصٰالٍ» 7 دستور و فرمانهای الهی سبب اجبار نیست. «لَمْ أَکُنْ لِأَسْجُدَ» 8 تکبر،بزرگی نمیآورد،بلکه سبب تحقیر میشود. «فَاخْرُجْ» سبب نابودی و محو عبادات قبل میشود. «فَإِنَّکَ رَجِیمٌ» 9 اجتهاد و اظهار نظر در برابر فرمان و دستور روشن الهی،جایز نیست.در مقابل فرمان: «فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِینَ» جایی برای گفتار «خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصٰالٍ» نیست.
10 یک لحظه نافرمانی و تکبّر،سبب خروج ابدی شد. «إِلیٰ یَوْمِ الدِّینِ» 11 متکبّر همواره مورد لعنت الهی است. «عَلَیْکَ اللَّعْنَةَ إِلیٰ یَوْمِ الدِّینِ»
قٰالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنِی إِلیٰ یَوْمِ یُبْعَثُونَ (36) قٰالَ فَإِنَّکَ مِنَ اَلْمُنْظَرِینَ (37) إِلیٰ یَوْمِ اَلْوَقْتِ اَلْمَعْلُومِ (38)
(ابلیس)گفت:پروردگارا! پس مرا تا روزی که مردم برانگیخته شوند، مهلت بده(و زنده بدار)
(خداوند)فرمود:پس همانا تو از مهلت یافتگانی.
(امّا نه تا روز قیامت،بلکه)تا روزی که وقت آن معلوم است.
وقتی شیطان فهمید تا روز قیامت مورد لعن است،از خداوند خواست تا آن روز به او مهلت داده شود،ولی نگفت که برای چه مهلت میخواهد.از آنجا که سنّت خداوند بر مهلت دادن است،لذا به او مهلت داده شد،امّا نه تا روز قیامت که او درخواست کرد،بلکه تا روزی که زمان آن نزد خدا مشخص است.و به گفته برخی از مفسران،تا روزی که بشر باشد و تکلیف باشد.
1 سنّت خداوند بر مهلت دادن به گنهکاران است. «فَإِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرِینَ» 2 دعا و درخواست گنهکاران نیز اگر مصلحت باشد،مستجاب میشود.شیطان گفت: «فَأَنْظِرْنِی» پاسخ آمد: «فَإِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرِینَ»
قٰالَ رَبِّ بِمٰا أَغْوَیْتَنِی لَأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی اَلْأَرْضِ وَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ (39) إِلاّٰ عِبٰادَکَ مِنْهُمُ اَلْمُخْلَصِینَ (40)
(ابلیس)گفت:پروردگارا! به سبب آنکه مرا گمراه ساختی،من هم در زمین (بدیها را)برایشان میآرایم و همه را فریب خواهم داد.
مگر بندگان اخلاصمند(و برگزیده تو را)از میان آنان.
خداوند کسی را گمراه نمیکند،لکن اگر کسی با اراده خود راه انحراف را برگزیند،خدا او را به حال خود رها میسازد.و این رهاکردن بزرگترین کیفر و قهر الهی است.ابلیس نیز چون با اراده خود تکبر و لجاجت کرد،خداوند او را به حال خود رها کرد و مراد از جمله« أَغْوَیْتَنِی » نیز همین معناست؛یعنی اکنون که بخاطر لجاجتم مرا از مَدار لطف خود خارج کردی و به حال خودم واگذاردی من چنین و چنان خواهم کرد.
ابلیس میداند که گروهی از مردم،از برگزیدگان الهی خواهند بود،(یعنی او نبوّت و امامت را نیز پذیرفته است همان گونه که از کلمه «رَبِّ بِمٰا أَغْوَیْتَنِی» معلوم میشود،خدا را پذیرفته است و از دعایش که مرا تا قیامت مهلت بده،روشن میشود معاد را نیز قبول داشته است.
بنا بر این ابلیس اصول عقائدش درست بود،لکن عیب او تکبّر و نداشتن روحیّهی تسلیم و عبودیّت بود.پس علم و ایمان به تنهایی کافی نیست،عمل و تسلیم و عبودیّت لازم است.
1 ابلیس و ابلیس صفتان عیب خود را به خدا نسبت میدهند. «أَغْوَیْتَنِی» 2 ابزار انحراف شیطان،زیبا جلوه دادن زشتیهاست. «لَأُزَیِّنَنَّ» 3 پاکان و مخلصان از دام شیطان در امانند. «الْمُخْلَصِینَ» (البتّه اخلاص داشتن کافی نیست،عنایت خداوند لازم است.زیرا کلمه«مخلص»به معنای برگزیده الهی است)
قٰالَ هٰذٰا صِرٰاطٌ عَلَیَّ مُسْتَقِیمٌ (41) إِنَّ عِبٰادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطٰانٌ إِلاّٰ مَنِ اِتَّبَعَکَ مِنَ اَلْغٰاوِینَ (42)
(خداوند)فرمود:این(اخلاص و نجات مخلصین)راه مستقیمی است که خود بر عهده دارم.
همانا برای تو بر بندگان(برگزیده)من تسلطّی نیست،مگر از گمراهانی که تو را پیروی کنند.
در آیه قبل،ابلیس گفت:من همه را گمراه میکنم جز افراد برگزیده و مخلص را.خداوند در این آیه میفرماید:این که تو حریف بندگان برگزیدهام نمیشوی،راه مستقیم و سنّت من است،یعنی سنّت من آن است که خودم ضامن حفظ آنان باشم،نه آنکه تو به آنان کاری نداری،بلکه نمیتوانی به آنان کاری داشته باشی.
سؤال:اگر ابلیس حریف بندگان برگزیده نمیشود،پس وسوسه آدم بر خوردن از درخت ممنوعه چه بود؟ پاسخ:ابلیس در آنان طمع دارد و وسوسه هم میکند و گاهی به ترک اولٰی نیز وادار میکند لکن آنان را گمراه و منحرف نمیکند.
1 شیطان بر آنان که بنده خدا و تسلیم او هستند،سلطهای ندارد. «عِبٰادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطٰانٌ» 2 انسان به اختیار خود،ابلیس را پیروی میکند. «اتَّبَعَکَ» 3 اگر با عبادت و تقوی در مَدار بندگان خدا درآمدیم،بیمه میشویم. «عِبٰادِی لَیْسَ لَکَ» ...
4 کار شیطان وسوسه است،نه سلطه. «لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطٰانٌ» (در قیامت نیز ابلیس در پاسخ اعتراض مردم میگوید من تنها شما را دعوت کردم،ولی تسلّط و اجباری بر شما نداشتم)
وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِینَ (43) لَهٰا سَبْعَةُ أَبْوٰابٍ لِکُلِّ بٰابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ (44)
و البتّه دوزخ وعدهگاه همگی آنهاست.
برای آن هفت در است،برای هر در بخشی از آن گمراهان تقسیم شدهاند.
هفت درب دوزخ،شاید اشاره به تعداد زیاد آن باشد.یعنی عوامل بسیاری سبب جهنمی شدن انسان میشود.نظیر آیه 27 لقمان که میفرماید:اگر درختان قلم و هفت دریا مرکب شوند، «وَ الْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ» نمیتوانند کلمات خدا را بنویسند.کنایه از اینکه مخلوقات الهی به قدری زیادند که قابل شماره و حساب نیستند.
1 هر یک از بهشت و دوزخ راههایی دارد. «لَهٰا سَبْعَةُ أَبْوٰابٍ» (در نهج البلاغه میخوانیم که مجاهدین درب خاصی برای بهشت دارند) 2 دوزخ همچون بهشت،طبقات و مراتبی دارد و هرکس مطابق جرمش کیفر میشود. «لِکُلِّ بٰابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ»
إِنَّ اَلْمُتَّقِینَ فِی جَنّٰاتٍ وَ عُیُونٍ (45) اُدْخُلُوهٰا بِسَلاٰمٍ آمِنِینَ (46) وَ نَزَعْنٰا مٰا فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ إِخْوٰاناً عَلیٰ سُرُرٍ مُتَقٰابِلِینَ (47) لاٰ یَمَسُّهُمْ فِیهٰا نَصَبٌ وَ مٰا هُمْ مِنْهٰا بِمُخْرَجِینَ (48)
همانا پرهیزکاران در باغها و(کنار)چشمه سارانند.
(به آنان خطاب میشود:)با سلامت و امنیّت به باغها وارد شوید.
و ما هر گونه کینهای در سینههای آنان را برکندهایم،(در نتیجه آنان) برادرانه بر تختها روبروی یکدیگرند.
در آنجا هیچگونه رنجی به آنان نمیرسد،از آنجا بیرون شدنی نیستند.
کلمه« غِلٍّ »به معنای نفوذ مخفیانه است.بنا بر این صفات بد در انسان به طور مرموز و مخفیانه ریشه پیدا میکند.«سریر»از واژه سرور به معنای تخت است،و استفاده میشود
که تکیه بر تخت سبب سرور است.
در این آیات،هشت پاداش بهشتی برای اهل تقوی بیان شده است:باغها،چشمهها، سلامتی،امنیّت،کدورت زدایی،اخوّت،تختهای روبرو،دوری از هر گونه رنج و جاودانگی.
در آیهی قبل خواندیم که جز برگزیدگان الهی،همه مردم مورد تهاجم وسوسههای ابلیس قرار میگیرند،در این آیات میفرماید که اگر انسان به مرحله مخلصین و برگزیدگان نرسید، ولی به مرحله تقوی گام نهد باز هم مشمول انواع نعمتهای الهی میشود.
آنچه مهم است جمع شدن همهی نعمتها در یکجاست،زیرا در دنیا یک جا باغ هست، چشمه نیست و گاهی چشمه هست،باغ نیست و گاهی هر دو هست،سلامتی نیست و گاهی هر سه هست،امنیّت نیست و گاهی همه هست ولی صفا و صمیمیّت نیست و گاهی همراه با انواع سختیها و رنجهاست و گاهی که انواع نعمتها یک جا جمع میشود باید همه را رها کرد و رفت.لکن در قیامت انواع نعمتهای مادی و معنوی و اجتماعی و روانی همراه با ابدیّت است.
1 بشارت،در کنار آیات تهدید کنندهی قبل،یک ضرورت تربیتی است. «لَهٰا سَبْعَةُ أَبْوٰابٍ ... إِنَّ الْمُتَّقِینَ» ...
2 دوری از گناه در این چند روزهی دنیا،کامیابی ابدی را به همراه دارد. «إِنَّ الْمُتَّقِینَ ... وَ مٰا هُمْ مِنْهٰا بِمُخْرَجِینَ» 3 نعمتهای بهشتی،متنوع و متعدّد است. «جَنّٰاتٍ وَ عُیُونٍ» 4 نعمتهای بهشتی،بینقص است.باغ با چشمه،سلامتی با امنیّت،برادری با صمیمیّت،راحتی با دوام است. «لاٰ یَمَسُّهُمْ فِیهٰا نَصَبٌ» 5 نعمتهای بهشت جامعیّت دارد.هم مادّی است مثل باغ و چشمه،هم روحی است مثل امنیّت و صفا،هم اجتماعی است مثل اخوت و برادری و از همه بالاتر همراه با رضای الهی و تبریک و تهنیت است. «ادْخُلُوهٰا بِسَلاٰمٍ» 6 کینه توزی با برادری سازگار نیست.اول باید کینهها برطرف شود بعد برادری
محقق میشود. «وَ نَزَعْنٰا ... إِخْوٰاناً» 7 قهر و نارضایتی و عدم تحمّل یکدیگر،همه جا نشانه حقّ بودن یکی و باطل بودن دیگری نیست. «إِنَّ الْمُتَّقِینَ ... نَزَعْنٰا مٰا فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ» (زیرا گاهی دو نفر با اینکه اهل بهشت هستند و هدفی مقدّس دارند،لکن هر کدام از یک زاویه به مسئله مینگرند و کار دیگری را باطل میپندارند و نسبت به او عصبانی میشوند،که در قیامت همه کدورتها با اراده خداوند زدوده میشود) 8 برای کدورت زدایی،باید از خداوند کمک گرفت. «نَزَعْنٰا» ، «وَ لاٰ تَجْعَلْ فِی قُلُوبِنٰا غِلاًّ لِلَّذِینَ آمَنُوا» 9 صفات بد همچون غل و زنجیر،انسان را اسیر میکند. «مِنْ غِلٍّ» 10 بهشتیان نسبت به تفاوت درجات خود،مسئلهای ندارند. «وَ نَزَعْنٰا مٰا فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ»
نَبِّئْ عِبٰادِی أَنِّی أَنَا اَلْغَفُورُ اَلرَّحِیمُ (49) وَ أَنَّ عَذٰابِی هُوَ اَلْعَذٰابُ اَلْأَلِیمُ (50)
(ای پیامبر!)به بندگانم خبر ده که همانا من خودم بسیار بخشنده و مهربانم.
و البتّه عذاب من نیز همان عذاب دردناک است.
قرآن در این آیات مردم را به چهار دسته تقسیم کرد:1 مخلصین(انبیا و اولیا)که ابلیس بر آنان سلطه ندارد.2 متّقین که اهل بهشت هستند.3 گناهکارانِ توبهکننده که پیامبر در این آیه خبر از عفو آنان میدهد.4 گناهکاران یاغی که به عذاب دردناک بیم داده شدهاند.
1 رحمت الهی،بزرگترین و بهترین پیام است. «نَبِّئْ» («نبأ»به خبر مهم گفته میشود)
2 گنهکاران نیز بنده خدا هستند. «عِبٰادِی» 3 در لطف او شک و تردیدی به خود راه ندهید. «أَنِّی أَنَا» 4 بخشندگی او همراه با لطف و مهربانی است،نه تنها میبخشد لطف هم میکند. «الْغَفُورُ الرَّحِیمُ» 5 بخشش و لطف الهی،عمیق و پیدرپی است. «الْغَفُورُ الرَّحِیمُ» (قالب غفور و رحیم،نشانهی عمق و تکرار است) 6 لطف و رحمت الهی بر غضبش مقدّم است. «أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِیمُ وَ أَنَّ عَذٰابِی» 7 به رحمت الهی مغرور نشویم،چرا که عذابش دردناک است. «الْغَفُورُ الرَّحِیمُ- اَلْعَذٰابُ الْأَلِیمُ»
وَ نَبِّئْهُمْ عَنْ ضَیْفِ إِبْرٰاهِیمَ (51) إِذْ دَخَلُوا عَلَیْهِ فَقٰالُوا سَلاٰماً قٰالَ إِنّٰا مِنْکُمْ وَجِلُونَ (52) قٰالُوا لاٰ تَوْجَلْ إِنّٰا نُبَشِّرُکَ بِغُلاٰمٍ عَلِیمٍ (53) قٰالَ أَ بَشَّرْتُمُونِی عَلیٰ أَنْ مَسَّنِیَ اَلْکِبَرُ فَبِمَ تُبَشِّرُونَ (54) قٰالُوا بَشَّرْنٰاکَ بِالْحَقِّ فَلاٰ تَکُنْ مِنَ اَلْقٰانِطِینَ (55) قٰالَ وَ مَنْ یَقْنَطُ مِنْ رَحْمَةِ رَبِّهِ إِلاَّ اَلضّٰالُّونَ (56)
و آنان را از(داستان)مهمانان ابراهیم خبر ده.
آن گاه که بر او وارد شده و سلام کردند،ابراهیم گفت:همانا ما از شما بیمناکیم.گفتند:مترس که ما تو را به فرزند پسری دانا مژده میدهیم.
ابراهیم گفت:آیا با اینکه پیری به من رسیده،مرا چنین بشارتی میدهید؟ پس به چه چیز(عجیبی)بشارت میدهید.
(مهمانان)گفتند:ما تو را به حقیقت بشارت دادیم،پس از ناامیدان مباش.
(ابراهیم)گفت:جز گمراهان چه کسی از رحمت پروردگارش مأیوس میشود.
یکی از نمونههای رحمت و غضب الهی،داستان میهمانان حضرت ابراهیم علیه السلام است که فرشتگان از یک سو بشارت فرزند به او دادند،و از سوی دیگر خبر هلاکت قوم لوط را.
کلمه« ضَیْفِ »هم به یک مهمان گفته میشود و هم به چند مهمان.
خداوند یک بار به حضرت ابراهیم از کنیزش(هاجر)پسری به نام اسماعیل داد و این بشارت در مورد همسرش ساره است که خداوند به او اسحاق داد.دربارهی اسماعیل فرمود:
«بِغُلاٰمٍ حَلِیمٍ» (1)و دربارهی اسحاق «بِغُلاٰمٍ عَلِیمٍ» فرموده است.
1 از حوادث تلخ و شیرین تاریخ،درس بگیریم. «نَبِّئْهُمْ» (بهترین تاریخها زندگی انبیا و بهترین تاریخگویان نیز آن بزرگواران هستند) 2 گاهی ملائکه با اراده الهی،به صورت انسان درمیآیند و با او در تماس میباشند. «ضَیْفِ إِبْرٰاهِیمَ» 3 سلام کردن،یک ادب الهی در طول تاریخ بوده است. «فَقٰالُوا سَلاٰماً» 4 علم و شناخت انبیا،محدود و مشروط به اذن خداوند است. «إِنّٰا مِنْکُمْ وَجِلُونَ» (حضرت ابراهیم در ابتدا آنها را نشناخت و ترسید) 5 خبرهای تلخ را همراه با خبرهای شیرین بیان کنیم. «بَشَّرْنٰاکَ» (به فرمودهی امام باقر علیه السلام شیرینی خبر فرزند برای جبران تلخی خبر هلاکت قوم لوط بود) (2)6 تعجب از قدرت خداوند منافاتی با توحید ندارد. «فَبِمَ تُبَشِّرُونَ» (در اینجا تعجب حضرت ابراهیم علیه السلام بیان شده و در سورهی هود تعجب همسرش ساره آمده است «أَ أَلِدُ وَ أَنَا عَجُوزٌ وَ هٰذٰا بَعْلِی شَیْخاً» (3)7 قبل از وقوع خطر و حادثه،باید هشدار داد. «فَلاٰ تَکُنْ مِنَ الْقٰانِطِینَ» 8 انبیا به ادب الهی تربیت میشوند. «فَلاٰ تَکُنْ مِنَ الْقٰانِطِینَ»
9 عصمت انبیا،منافاتی با هشدارهای الهی ندارد. «فَلاٰ تَکُنْ مِنَ الْقٰانِطِینَ» 10 همه جا نهی خدا،نشانه انجام شدن عملی خلاف نیست،گاهی نهیها برای پیشگیری است. «فَلاٰ تَکُنْ مِنَ الْقٰانِطِینَ» 11 یأس و ناامیدی را با یاد رحمت و ربوبیّت خداوند درمان کنیم. «رَحْمَةِ رَبِّهِ» 12 کسانی که به علم و قدرت و رحمت خداوند اطمینان دارند،هرگز مایوس نمیشوند. «مَنْ یَقْنَطُ ... إِلاَّ الضّٰالُّونَ» (1)
قٰالَ فَمٰا خَطْبُکُمْ أَیُّهَا اَلْمُرْسَلُونَ (57) قٰالُوا إِنّٰا أُرْسِلْنٰا إِلیٰ قَوْمٍ مُجْرِمِینَ (58)
سپس(ابراهیم)گفت:ای فرستادگان(الهی)کار شما چیست؟
گفتند:ما به سوی قومی تبهکار فرستاده شدهایم(تا آنان را هلاک کنیم)
1 فرشتگان قبل از انجام مأموریّت،رهبران الهی را در جریان میگذاشتند. «قٰالُوا إِنّٰا أُرْسِلْنٰا» 2 فرشتگان ماموران خدا هستند.همان گونه که برای مومنین دعا میکنند «وَ یَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِینَ آمَنُوا» (2)نسبت به مجرمان حامل قهر الهی میشوند. «أُرْسِلْنٰا» 3 سلسله مراتب باید حفظ شود.با اینکه مسئله مربوط به قوم لوط است،امّا فرشتگان ابتدا حضرت ابراهیم را در جریان قرار دادند،سپس حضرت لوط را،زیرا حضرت لوط تحت ولایت حضرت ابراهیم بوده است. «إِنّٰا أُرْسِلْنٰا» 4 کیفر مجرمان تنها در آخرت نیست. «أُرْسِلْنٰا، مُجْرِمِینَ» 5 اگر گناه،عمومی شد و توبهای در کار نبود،قهر الهی حتمی است. «أُرْسِلْنٰا إِلیٰ
قَوْمٍ مُجْرِمِینَ»
6 تلخیها و شیرینیها به هم آمیخته است.(ابتدا بشارت فرزنددار شدن و سپس خبر هلاکت قوم لوط)
إِلاّٰ آلَ لُوطٍ إِنّٰا لَمُنَجُّوهُمْ أَجْمَعِینَ (59) إِلاَّ اِمْرَأَتَهُ قَدَّرْنٰا إِنَّهٰا لَمِنَ اَلْغٰابِرِینَ (60) فَلَمّٰا جٰاءَ آلَ لُوطٍ اَلْمُرْسَلُونَ (61) قٰالَ إِنَّکُمْ قَوْمٌ مُنْکَرُونَ (62)
مگر خاندان لوط که ما قطعا همه آنان را از هلاکت نجات میدهیم.
مگر همسرش که مقدر کردهایم او از بازماندگان(در کیفر)باشد.
پس چون فرستادگان(الهی)به سراغ خاندان لوط آمدند.
(لوط)گفت:شما گروهی ناشناس هستید.
« اَلْغٰابِرِینَ »جمع«غابر»به معنای بازماندگان است و به باقیمانده خاک،غبار گویند.
حضرت ابراهیم و حضرت لوط در اوّلین برخورد با فرشتگان آنان را نشناختند،لذا ابراهیم گفت: «إِنّٰا مِنْکُمْ وَجِلُونَ» و لوط گفت: «قَوْمٌ مُنْکَرُونَ» البتّه این فرشتگان در قیافه جوانان خوش صورت و زیبا میهمان حضرت لوط شدند و حضرت به دلیل فساد جامعه از وجود چنین میهمانانی نگران شد.
1 پیروان واقعی انبیا،از کیفرهای دنیوی نیز بیمه هستند. «إِلاّٰ آلَ لُوطٍ» 2 مخالفت همسر لوط با او،بهترین دلیل بر اختیار انسان است و اینکه انسان محکوم و مجبور محیط نیست. «إِلاَّ امْرَأَتَهُ» 3 وابستگی اقتصادی دلیل وابستگی فکری و فرهنگی نیست.(همسر لوط از نان
لوط میخورد ولی ضد او فکر میکرد) 4 در مکتب انبیا،اصل ضابطه است.نه رابطه.لذا همسر پیامبر نیز به قهر الهی گرفتار میشود. «إِلاَّ امْرَأَتَهُ قَدَّرْنٰا إِنَّهٰا لَمِنَ الْغٰابِرِینَ» (پیوندهای خانوادگی نباید مانع اجرای اهداف الهی باشد) 5 شرط موفقیّت در جامعه،موفقیّت در امور خانه نیست.(حضرت لوط در خانه مخالفی همچون همسرش داشت،ولی دیگران او را پذیرفتند) «إِلاَّ امْرَأَتَهُ» 6 در ازدواجهای انبیا نیز ناکامی بوده است. «إِلاَّ امْرَأَتَهُ» 7 حساب مردان خدا،از حساب بستگان نااهل و اطرافیان جداست. «إِلاَّ امْرَأَتَهُ» 8 قهر و عذاب الهی،طبق حساب و برنامه است. «قَدَّرْنٰا» 9 سنّت خداوند در قهر تبهکاران،خودی یا بیگانه،زن یا مرد،مشهور یا گمنام نمیشناسد. «إِنَّهٰا لَمِنَ الْغٰابِرِینَ» 10 انبیا،از پیش خود علم غیب ندارند.(حضرت لوط،فرشتگان را نشناخت) «قَوْمٌ مُنْکَرُونَ»
قٰالُوا بَلْ جِئْنٰاکَ بِمٰا کٰانُوا فِیهِ یَمْتَرُونَ (63) وَ أَتَیْنٰاکَ بِالْحَقِّ وَ إِنّٰا لَصٰادِقُونَ (64) فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اَللَّیْلِ وَ اِتَّبِعْ أَدْبٰارَهُمْ وَ لاٰ یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ وَ اُمْضُوا حَیْثُ تُؤْمَرُونَ (65) وَ قَضَیْنٰا إِلَیْهِ ذٰلِکَ اَلْأَمْرَ أَنَّ دٰابِرَ هٰؤُلاٰءِ مَقْطُوعٌ مُصْبِحِینَ (66)
(فرشتگان)گفتند:در واقع ما آنچه را(از نزول عذاب که)دربارهاش تردید داشتند، برای تو آوردهایم.
و ما به حقّ نزد تو آمدهایم و قطعاً ما راستگویانیم.
پس خاندانت را پاسی از شب(گذشته)حرکت بده و خودت از پشت سرشان برو و هیچ یک از شما(به پشت سرش)توجّه نکند به آنجا که مأمور شدهاید بروید.
و به لوط این امر حتمی را رساندیم که ریشه و بن این گروهِ(تبهکار)، صبحگاهان قطع شده است.
قرآن بارها مطرح کرده که کفّار،تعجیل قهر و عذاب الهی را از انبیا درخواست میکردند و میگفتند:« فَأْتِنٰا بِمٰا تَعِدُنٰا إِنْ کُنْتَ مِنَ الصّٰادِقِینَ» (1)و تمام هشدارها را شوخی گرفته و در مورد قهر خداوند چه در دنیا و چه در آخرت تردید داشتند،خداوند در این آیات بیان میکند که قهر مورد تردید کفّار قطعاً خواهد آمد.
«قطع»جمع«قطعه»به قسمت عمدهی شب که گذشته باشد،گفته میشود.
1 هشدارها و تهدیدهای الهی را شوخی نگیرید. «جِئْنٰاکَ» 2 کیفرهای الهی بر اساس عدل و حقّ و استحقاق مجرمان است. «بِالْحَقِّ» 3 از غفلت کفّار برای نجات مؤمنین استفاده کنید. «فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ» 4 به هنگام جنگ و هجرت،رهبر باید همپای ضعیفترین مردم حرکت کند تا مومنی جا نماند و دشمن و کافری ملحق نشود. «وَ اتَّبِعْ أَدْبٰارَهُمْ» 5 حرکت باید قاطعانه و جدّی و رو به جلو باشد. «وَ لاٰ یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ» 6 حرکت انبیا،زیر نظر و فرمان خداوند است. «تُؤْمَرُونَ» 7 در حوادث مهم لطف خدا لحظه به لحظه امداد میکند.(هجرت در چه زمانی:
«بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ»
با چه افرادی: «بِأَهْلِکَ» با چه روشی: «لاٰ یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ» و به چه مقصدی: «حَیْثُ تُؤْمَرُونَ» 8 خداوند انبیا را قبل از هلاکت کفّار آگاه میکند. «وَ قَضَیْنٰا إِلَیْهِ» 9 خداوند قادر است در لحظهای نسل و گروهی را نابود سازد. «دٰابِرَ»
1) 1) .اعراف،70.
وَ جٰاءَ أَهْلُ اَلْمَدِینَةِ یَسْتَبْشِرُونَ (67) قٰالَ إِنَّ هٰؤُلاٰءِ ضَیْفِی فَلاٰ تَفْضَحُونِ (68) وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ لاٰ تُخْزُونِ (69) قٰالُوا أَ وَ لَمْ نَنْهَکَ عَنِ اَلْعٰالَمِینَ (70)
و اهل شهر شادیکنان(برای تعرض به مهمانان به سراغ خانه لوط)آمدند.
لوط گفت:همانا این گروه مهمان من هستند پس مرا(در برابر آنان)رسوا نکنید.
و از خدا پروا کنید و مرا خوار و شرمنده نسازید.
(تبهکاران شهر)گفتند:آیا ما تو را از(مهمان کردن)مردم منع نکردیم.
در روایات آمده که زن لوط به گنهکاران خبر داد که میهمانانی زیباروی برای حضرت لوط آمده است و آنان بدنبال مقصد شوم خود رو به سوی خانۀ لوط هجوم آوردند.امّا خداوند قبل از هر اقدامی آنان را نابود نمود. (1)
1 در نهی از منکر از کلمات عاطفی و انسانی استفاده کنید. «ضَیْفِی» 2 آبرو بسیار ارزش دارد. «فَلاٰ تَفْضَحُونِ، وَ لاٰ تُخْزُونِ» 3 اهانت به میهمان،اهانت به میزبان است. «فَلاٰ تَفْضَحُونِ» 4 در جامعهی فاسد،مجرم و گنهکار،طلبکار میشود. «أَ وَ لَمْ نَنْهَکَ» 5 در جامعهی فاسد،مردان خدا حقّ تصرّف در اموال خود را ندارند. «أَ وَ لَمْ نَنْهَکَ» ...
1) 1) .تفسیر مراغی.
قٰالَ هٰؤُلاٰءِ بَنٰاتِی إِنْ کُنْتُمْ فٰاعِلِینَ (71)
(لوط)گفت:اگر شما قصد کاری دارید اینها دختران من هستند.(با آنان ازدواج کنید و از آلودگی به لواط بپرهیزید)
سؤال:آیا لوط علیه السلام میتوانست دخترانش را به کفّار بدهد؟ که این پیشنهاد را مطرح کرد.
پاسخ:ممکن است مراد،ازدواج همراه با ایمان آوردن آنان باشد و یا آنکه در آن زمان ازدواج با کفّار منعی نداشته است.و اللَّه العالم.
1 برای بازداشتن از گناه،ابتدا راههای قانونی و حلال را ارائه دهید. «هٰؤُلاٰءِ بَنٰاتِی» 2 در امر به معروف و نهی از منکر و جلوگیری از گناه،از خودمان مایه بگذاریم.
«هٰؤُلاٰءِ بَنٰاتِی»
3 مکتب انبیا،حرام کردن لذّتها و سرکوب غرائز نیست،بلکه هدایت کنترل آنهاست. «هٰؤُلاٰءِ بَنٰاتِی إِنْ کُنْتُمْ فٰاعِلِینَ»
لَعَمْرُکَ إِنَّهُمْ لَفِی سَکْرَتِهِمْ یَعْمَهُونَ (72) فَأَخَذَتْهُمُ اَلصَّیْحَةُ مُشْرِقِینَ (73) فَجَعَلْنٰا عٰالِیَهٰا سٰافِلَهٰا وَ أَمْطَرْنٰا عَلَیْهِمْ حِجٰارَةً مِنْ سِجِّیلٍ (74)
(ای پیامبر)به جان تو سوگند که آنان در مستی خود سرگردان بودند.
پس به هنگام طلوع آفتاب صیحهای مرگبار آنان را فراگرفت.
پس آن شهر را زیر و رو کردیم و بر آنان سنگهایی از گل سخت باراندیم.
کلمهی«عمر»و«عمر»هر دو به یک معنا میباشند ولی هنگام سوگند یاد کردن از لفظ «عمر»استفاده میشود. (1)
در قرآن به غیر از پیامبر اکرم صلی اللّٰه علیه و آله به جان پیامبر دیگری سوگند یاد نشده است.(البتّه مراغی میگوید:مراد از« لَعَمْرُکَ »سوگند ملائکه است به جان حضرت لوط) « یَعْمَهُونَ »از«عمه»به معنای تحیّر میباشد و« مُشْرِقِینَ »به معنی داخل در اشراق و روشنایی صبح شدن میباشد.
شاید سنگباران برای نابودی کسانی بوده که هنگام زیر و رو شدن شهر جان سالم بدر برده بودند و یا برای محو و نابودی کامل شهر بوده است.
1 سوگند به نام پیامبر،جایز است. «لَعَمْرُکَ» 2 گناه و انحراف،عقل و هوش انسان را محو میکند، «سَکْرَتِهِمْ» و او را از شناخت باز میدارد. «یَعْمَهُونَ» 3 مست دنیا را باید صیحههای آسمانی بیدار کند. «سَکْرَتِهِمْ، اَلصَّیْحَةُ» 4 صوت و صیحه میتواند سبب زیر و رو شدن شهری شود. «فَأَخَذَتْهُمُ الصَّیْحَةُ ...
فَجَعَلْنٰا»
5 دست خداوند باز است،همان گونه که از آسمان باران رحمت نازل میکند میتواند بارانی از سنگ و عذاب نازل کند. «أَمْطَرْنٰا عَلَیْهِمْ حِجٰارَةً» 6 سه نوع عذاب:صیحه،زیر و رو شدن شهر و سنگباران،کیفری است که برای گناه لواط آمده است.
1) 1) .تفسیر المیزان.
إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِینَ (75) وَ إِنَّهٰا لَبِسَبِیلٍ مُقِیمٍ (76) إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِلْمُؤْمِنِینَ (77)
همانا در این سرگذشت،برای اشارتفهمان و تیزبینان نشانههایی روشن است.
و(ویرانههای)آن سرزمین(هنوز)در کنار راه(کاروانها)پا برجاست.
همانا در این ماجرا برای مؤمنان نشانهای روشن است.
کلمه«متوسم»از«وسم»به معنی اثر گذاردن،به کسی گفته میشود که از کمترین اثر به واقعیّتها پی ببرد،یعنی با فراست و هوشیار باشد.در روایات آمده است که مراد از « لِلْمُتَوَسِّمِینَ »پیامبر و اهل بیت او میباشند. (1)
شخصی به امام صادق علیه السلام گفت:مسئلهای دارم،حضرت فرمودند:آیا میخواهی قبل از آنکه سؤال کنی بگویم سؤالت چیست؟ آن شخص با تعجب پرسید:از کجا میدانید که در ذهنم چیست؟ حضرت فرمودند:«بالتوسم»و آن گاه این آیه را تلاوت فرمودند. (2)
ممکن است معنای آیهی «إِنَّهٰا لَبِسَبِیلٍ مُقِیمٍ» این باشد که قهر خداوند تنها برای قوم لوط نیست،بلکه راه و سنّتی است ثابت برای تمام جنایتکاران تاریخ. (3)
1 حوادث تاریخی برای مؤمنین باهوش،نشانهها و برای مؤمنین عادّی نشانه است.«آیات،آیة» 2 حفظ آثار و بقایای اقوام گذشته،برای آیندگان مایهی عبرت است. «إِنَّهٰا لَبِسَبِیلٍ مُقِیمٍ»
وَ إِنْ کٰانَ أَصْحٰابُ اَلْأَیْکَةِ لَظٰالِمِینَ (78) فَانْتَقَمْنٰا مِنْهُمْ وَ إِنَّهُمٰا لَبِإِمٰامٍ مُبِینٍ (79)
و به راستی اهالی سرزمین ایْکه(نیز)ستمگر بودند.
پس از آنان انتقام گرفتیم و همانا(شهرهای ویران شده)این دو منطقه در برابر چشمان شما آشکار است.
« اَلْأَیْکَةِ »به معنای بیشه و درختان درهم پیچیده است و مراد از اصحاب ایکه،قوم حضرت شعیب میباشند که در منطقهی خوش آب و هوا و پردرخت میان حجاز و شام زندگی میکردند.
در روایتی از پیامبر اکرم صلی اللّٰه علیه و آله آمده که اصحاب مدین و اصحاب الایکة دو امّت بودند که شعیب پیامبر هر دوی آنان بود و هر دو کفر ورزیدند،ولی به دو نوع عذاب گرفتار شدند؛ یکی به عذاب« یَوْمِ الظُّلَّةِ »و دیگری به عذاب« اَلصَّیْحَةُ ». (1)
چون ما از خداوند طلبی نداریم،آنچه را دریافت میکنیم،«انعام»خداوند است،امّا در کیفر الهی،چون قهر او به خاطر گناهان،عیبها و استحقاق خود ماست،کلمهی«انتقام»بکار میرود.
1 ستمگران بدانند که شرارت و ستم آنان در طول تاریخ،برای دیگران بازگو میشود. «وَ إِنْ کٰانَ أَصْحٰابُ الْأَیْکَةِ لَظٰالِمِینَ» 2 در طراحی جادهها،سعی کنیم محل حوادث تاریخی،در دیدگاه عابرین باشد.
«لَبِإِمٰامٍ مُبِینٍ»
1) 1) .تفسیر فرقان از در المنثور،ج 4،ص 103.
وَ لَقَدْ کَذَّبَ أَصْحٰابُ اَلْحِجْرِ اَلْمُرْسَلِینَ (80) وَ آتَیْنٰاهُمْ آیٰاتِنٰا فَکٰانُوا عَنْهٰا مُعْرِضِینَ (81) وَ کٰانُوا یَنْحِتُونَ مِنَ اَلْجِبٰالِ بُیُوتاً آمِنِینَ (82) فَأَخَذَتْهُمُ اَلصَّیْحَةُ مُصْبِحِینَ (83) فَمٰا أَغْنیٰ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ (84)
و همانا(قوم ثمود)اهالی حِجر نیز پیامبران را تکذیب کردند، وَ آتَیْنٰاهُمْ آیٰاتِنٰا فَکٰانُوا عَنْهٰا مُعْرِضِینَ وَ کٰانُوا یَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبٰالِ بُیُوتاً آمِنِینَ فَأَخَذَتْهُمُ الصَّیْحَةُ مُصْبِحِینَ
و ما آیات خود را به آنان ارائه دادیم،ولی آنها از آیات ما رویگردان شدند.
و آنان خانههای امن در دل کوهها میتراشیدند.
(امّا سرانجام)صیحه (مرگبار)،صبحگاهان آنان را فراگرفت.
و آنچه را بدست آورده بودند بکارشان نیامد.
« اَلْحِجْرِ »نام شهری است که قوم ثمود در آن زندگی میکردند و به طور کلی به محل سکونت نیز گفته میشود.«حجر»به معنای دامن مادر و«حجر اسماعیل»و«حجره»از همین کلمه میباشد (1)و نام این سوره از این آیه گرفته شده است.
از کلمهی« اَلْمُرْسَلِینَ »استفاده میشود:اصحاب حِجر،غیر از حضرت صالح،پیامبران دیگر نیز داشتهاند،و بعضی میگویند چون تکذیب یک پیامبر در واقع تکذیب همه انبیاست،لذا مرسلین آمده است.
مراد از« اَلصَّیْحَةُ »صاعقه است،به دلیل: «أَنْذَرْتُکُمْ صٰاعِقَةً مِثْلَ صٰاعِقَةِ عٰادٍ وَ ثَمُودَ» (2)
1 تمام انبیا دارای معجزه بودهاند. «آتَیْنٰاهُمْ آیٰاتِنٰا» 2 افراد لجوج فرصت فکر کردن به خود نمیدهند. «آتَیْنٰاهُمْ ... فَکٰانُوا» ...
3 اعراض از حقّ و بیاعتنایی به مردان حقّ،برای گروهی یک عادت است.
«فَکٰانُوا عَنْهٰا مُعْرِضِینَ»
4 به خانههای سنگی و محکم مغرور نشوید،که در برابر اراده الهی متلاشی میشوند. «یَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبٰالِ بُیُوتاً ... فَأَخَذَتْهُمُ الصَّیْحَةُ»
وَ مٰا خَلَقْنَا اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ إِنَّ اَلسّٰاعَةَ لَآتِیَةٌ فَاصْفَحِ اَلصَّفْحَ اَلْجَمِیلَ (85) إِنَّ رَبَّکَ هُوَ اَلْخَلاّٰقُ اَلْعَلِیمُ (86)
و ما آسمانها و زمین و آنچه را میان آنهاست جز به حقّ نیافریدیم و قطعاً ساعت قیامت آمدنی است،پس به نیکویی(از لغزشها)صرف نظر کن.
همانا پروردگار تو،اوست آفریننده دانا.
کلمه« اَلصَّفْحَ »از«صفحه»به معنی صورت میباشد.« فَاصْفَحِ الصَّفْحَ »یعنی روی بگردان ولی نه از روی قهر،بلکه از روی عفو و اغماض.هم چنان که امام رضا علیه السلام صفح جمیل را به عفو بدون مؤاخذه تفسیر نمودهاند. (1)
1 آفرینش،هدفدار است و هدفش حقّ است. «مٰا خَلَقْنَا ... إِلاّٰ بِالْحَقِّ» 2 خلقت،هدفدار و مسیرش معاد است. «إِنَّ السّٰاعَةَ لَآتِیَةٌ» 3 اگر توان تنبیه کفّار را ندارید،نگران نباشید،قیامتی در کار است. «إِنَّ السّٰاعَةَ لَآتِیَةٌ فَاصْفَحِ» 4 زیر بنای مسائل اخلاقی و گذشت و عفو،باید ایمان به مبدأ و معاد و
1) 1) .تفسیر نمونه.
هدفگیریهای صحیح باشد. «خَلَقْنَا ... بِالْحَقِّ وَ إِنَّ السّٰاعَةَ لَآتِیَةٌ فَاصْفَحِ» 5 اکنون که قیامت حقّ است و به حساب همه رسیدگی میشود،پس نگران حیلهها و عنادهای کفّار مباش و آنان را عفو کن. «إِنَّ السّٰاعَةَ لَآتِیَةٌ فَاصْفَحِ» 6 کسی که فرمان گذشت میدهد،خدایی است که مربّی و خلاّق و علیم است «إِنَّ رَبَّکَ هُوَ الْخَلاّٰقُ الْعَلِیمُ» (او میداند که عفو و گذشت در روح فرد و جامعه و جذب و رشد مردم چه اثری دارد،پس عمل به فرمان صَفح برای شما سنگین نباشد.)
وَ لَقَدْ آتَیْنٰاکَ سَبْعاً مِنَ اَلْمَثٰانِی وَ اَلْقُرْآنَ اَلْعَظِیمَ (87)
و همانا ما به تو سبع المثانی(سوره حمد)و قرآن بزرگ دادیم.
در روایات شیعه و سنی آمده است که مراد از« سَبْعاً مِنَ الْمَثٰانِی »،سوره حمد میباشد.زیرا این سوره در هر نماز دو بار خوانده میشود و دو بار نازل شده و در روایتی آمده که خداوند میفرماید:من سوره حمد را میان خود و بندهام دو قسمت کردهام؛نیمی از آن در مورد من است و نیمی از آن به بندگانم ارتباط دارد.(از «بِسْمِ اللّٰهِ» تا «مٰالِکِ یَوْمِ الدِّینِ» مربوط به خداست و از «إِیّٰاکَ نَعْبُدُ» که اظهار عبودیّت و استمداد و دعاست مربوط به بندگان است.) البتّه بعضی گفتهاند مراد از« اَلْمَثٰانِی »خود قرآن است،« سَبْعاً مِنَ الْمَثٰانِی »به معنای هفت آیه از قرآن است،که همان سوره حمد باشد.و دلیل این سخن آیه «اللّٰهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتٰاباً مُتَشٰابِهاً مَثٰانِیَ» (1)یعنی خداوند بهترین حدیث را نازل کرد،کتابی که آیاتش متشابه و هماهنگ و تکراری است.
پیامبر اکرم صلی اللّٰه علیه و آله فرمودند:«من اعطاه الله القرآن فرای ان رجلا اعطی افضل مما اعطی فقد صغر عظیما و عظم صغیرا» (2)یعنی کسی که خداوند به او قرآن عطا کند و چنین تصور کند که به دیگری چیز بهتری داده شده،قرآنِ بزرگ را کوچک شمرده و غیر قرآن را که کوچک است،بزرگ دانسته است.
1 قانونگذاری حقّ آفریننده است و تشریع باید بر اساس تکوین باشد. «خَلَقْنَا السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ ... آتَیْنٰاکَ ... اَلْقُرْآنَ الْعَظِیمَ» 2 تکرار در مسائل تربیتی یک اصل است. «الْمَثٰانِی» (تکرار نزول آیات،تکرار کلمات،تکرار داستانها،تکرار صفات الهی،تکرار آیات عذاب و معاد،تکرار سرنوشت امّتها،تکرار الطاف الهی،تکرار دستورات و تکرار تلاوت قرآن) 3 سوره حمد معادل قرآن است با آنکه عدد آیات آن هفت میباشد. «سَبْعاً مِنَ الْمَثٰانِی وَ الْقُرْآنَ الْعَظِیمَ»
لاٰ تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلیٰ مٰا مَتَّعْنٰا بِهِ أَزْوٰاجاً مِنْهُمْ وَ لاٰ تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ وَ اِخْفِضْ جَنٰاحَکَ لِلْمُؤْمِنِینَ (88)
ای پیامبر! به آنچه که ما با آن گروههای از کفّار را کامیاب کردهایم،چشم مدوز و بر آنان اندوه مخور و بال محبّت خویش را برای مؤمنان فروگستر.
نهی،همه جا بعد ارتکاب عمل نیست،بلکه گاهی نیز برای هشدار و پیشگیری است.
پیامبر اکرم صلی اللّٰه علیه و آله هرگز رغبتی به دنیای کفّار نداشت،لذا نهی خداوند،به معنای هشدار است که دیگر مؤمنان چشم به دنیای کفّار ندوزند.
پیامبر اکرم صلی اللّٰه علیه و آله فرمودند:هر کس به آنچه در دست دیگران است خیره شود همّ و غمّ او زیاد شده و ناراحتیش درمان نمیشود. (1)
یکی از سفارشات اکید قرآن به پیامبر صلی اللّٰه علیه و آله و مومنین،سفارش به نرمش و رحم و صبر، نسبت به اهل ایمان است.از جمله: «وَ اصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ» (2)با کسانی که همواره پروردگارشان را میخوانند،شکیبایی کن، «أَذِلَّةٍ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ» (3)با مؤمنان
فروتن هستند، «رُحَمٰاءُ بَیْنَهُمْ» (1)با همدیگر مهربانند.
کلمهی« أَزْوٰاجاً »شامل مرد وزن هر دو میشود و ممکن است در اینجا منظور اصناف مردم و کفّار باشد. (2)
1 در برابر امکانات دیگران،بر تواناییها و امکانات خود تکیه کنید.تو که قرآن داری، «آتَیْنٰاکَ سَبْعاً» به دنیای کفّار دل نبند، «لاٰ تَمُدَّنَّ» ...
2 به نعمتهای دنیوی خیره و وابسته نشوید. «لاٰ تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ» (زیرا دنیا هم کم است« قَلِیلٌ »هم زودگذر است« عَرَضَ »هم غنچهای است که برای کسی بطور کامل باز نمیشود« زَهْرَةَ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا ») 3 خیره شدن سبب علاقه و دلبستگی میشود.(نگاه نکن تا دل اسیر نشود) «لاٰ تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ» (گناه و انحراف را باید از سرچشمه جلوگیری کرد) زدست دیده و دل هر دو فریاد که هر چه دیده بیند دل کند یاد 4 کسی میتواند مردم را به معنویّت سوق دهد،که خود گرفتار مادیات نباشد «لاٰ تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ» (خطاب آیه به پیامبر است) 5 همهی کسانی که به سراغ دنیا میروند،به آن نمیرسند. «أَزْوٰاجاً مِنْهُمْ» 6 برای کسانی که قابل هدایت نیستند،نباید غصه خورد. «لاٰ تَحْزَنْ» 7 تواضع و نرمی در برابر دنیا و دنیاپرستان،هرگز. «لاٰ تَمُدَّنَّ» ولی در برابر دینداران همواره. «وَ اخْفِضْ جَنٰاحَکَ لِلْمُؤْمِنِینَ» 8 رهبر و مربی باید در برابر مردم،نرمش و عطوفت داشته باشد. «وَ اخْفِضْ»
وَ قُلْ إِنِّی أَنَا اَلنَّذِیرُ اَلْمُبِینُ (89)
و بگو همانا من همان هشدار دهنده روشنگرم.
1 همان گونه که نرمی و عطوفت با مؤمنین و دوستان لازم است، «وَ اخْفِضْ جَنٰاحَکَ لِلْمُؤْمِنِینَ» قاطعیّت در برابر مخالفان نیز ضروری است. «قُلْ إِنِّی أَنَا النَّذِیرُ» 2 در مواردی باید هشدارها بدون واسطه باشد. «إِنِّی أَنَا» 3 در مقابل کفر،تهدید و هشدار لازم است. «أَنَا النَّذِیرُ» 4 هشدار باید صریح و جدّی باشد. «النَّذِیرُ الْمُبِینُ»
کَمٰا أَنْزَلْنٰا عَلَی اَلْمُقْتَسِمِینَ (90) اَلَّذِینَ جَعَلُوا اَلْقُرْآنَ عِضِینَ (91)
(ما بر آنها عذابی میفرستیم)همانگونه که بر تجزیهکنندگان آیات الهی فرستادیم.
آنان که قرآن را قطعه قطعه کردند.(آنچه به سودشان بود گرفتند و آنچه نبود رها کردند)
در تفاسیر برای« اَلْمُقْتَسِمِینَ »سه معنا گفتهاند:1 سران کفّار هستند که نیروهایی را در ایام حج بر سر جادهها و ورودیهای مکّه تقسیم میکردند،تا به مسافران بگویند که شخصی به نام محمّد ادّعاهایی دارد،مبادا به سخنان او گوش فرادهید و حضرت را کاهن و ساحر و مجنون معرّفی میکردند.2 گروهی که قرآن را در میان خود تقسیم کردند،تا هر یک مشابه بخشی از قرآن را بیاورند.3 کسانی که به بخشی از قرآن عمل و بخشی را رها میکردند.
کلمه« عِضِینَ »یا جمع«عضه»به معنای نزاع و مشاجره است یا از«عضو»به معنای قطعه قطعه کردن میباشد.
1 از تاریخ عبرت بگیریم. «کَمٰا أَنْزَلْنٰا» 2 سنّت الهی در کیفر گناهان،ثابت و پایدار است. «کَمٰا أَنْزَلْنٰا» 3 کیفر کسانی که کتب آسمانی را تجزیه میکنند قهر الهی است. «الْمُقْتَسِمِینَ» 4 تحریف و تجزیه کتب آسمانی به دست نااهلان،تازگی ندارد. «الْمُقْتَسِمِینَ» (مؤمن کسی است که تمام قرآن را بپذیرد و بگوید «کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنٰا» (1)یعنی همه آنچه نازل شده از جانب پروردگار ماست) 5 مبادا تنها در آیات فقهی قرآن تدبّر کنیم و بقیّه را رها کنیم. «الَّذِینَ جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضِینَ»
فَوَ رَبِّکَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ (92) عَمّٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (93)
پس به پروردگارت سوگند ما از همه آنان(در قیامت)بازخواست خواهیم کرد.
از آنچه انجام میدادهاند.
1 عذاب دنیوی کفّار،عذاب اخروی آنان را برطرف نمیکند. «أَنْزَلْنٰا عَلَی الْمُقْتَسِمِینَ ... فَوَ رَبِّکَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ» 2 لازمهی تربیت،سؤال و توبیخ است. «فَوَ رَبِّکَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ» 3 توجّه به سؤال و حسابرسی در قیامت و اینکه از همه میپرسند، «أَجْمَعِینَ» و از همهی کارها میپرسند، «عَمّٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ» یکی از عوامل بیداری است.
4 وظیفه پیامبر هشدار است ولی حساب مردم با خداست. «أَنَا النَّذِیرُ لَنَسْئَلَنَّهُمْ» ...
1) 1) .آل عمران،7.
فَاصْدَعْ بِمٰا تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ اَلْمُشْرِکِینَ (94) إِنّٰا کَفَیْنٰاکَ اَلْمُسْتَهْزِئِینَ (95) اَلَّذِینَ یَجْعَلُونَ مَعَ اَللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ (96)
پس آنچه را بدان مأمور شدهای آشکار کن و از مشرکان اعراض نما(و به آنان اعتنا نکن)
همانا ما تو را از(شرّ)استهزا کنندگان کفایت کردیم.
همانان که معبود دیگری را در کنار خداوند قرار میدهند.پس به زودی حقیقت را خواهند فهمید.
کلمه«صدع»به معنی شکافتن و آشکار کردن میباشد.
پیامبر اکرم صلی اللّٰه علیه و آله 3 سال مخفیانه به تبلیغ مردم پرداخت و چون آیه «فَاصْدَعْ بِمٰا تُؤْمَرُ» نازل شد،دعوت خود را آشکار نموده و به مردم فرمودند:اگر دعوت مرا بپذیرید،حکومت و عزّت دنیا و آخرت از آن شماست.ولی آنان حضرت را مسخره کردند و نزد ابو طالب عموی حضرت آمده و شکایت کردند که محمد جوانان ما را فریب میدهد،اگر خواهان پول و همسر و مقام است به او میدهیم.پیامبر به عموی خود فرمود:عموجان سخن من پیام الهی است و من هرگز دست بردار نیستم! کفّار از ابو طالب درخواست کردند که محمد را تحویل آنان نماید، ولی او درخواست آنان را نپذیرفت. (1)
1 تبلیغ مراحلی دارد؛گاهی علنی است و گاهی مخفی که باید تقیه کرد. «فَاصْدَعْ» 2 مبلّغ نباید به هیاهوی مخالفان اعتنا کند. «وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکِینَ» 3 هر گاه فرمان و مسئولیّت سختی به کسی میدهید،باید او را حمایت و تامین کنید. «فَاصْدَعْ، إِنّٰا کَفَیْنٰاکَ»
1) 1) .تفسیر کنز الدقائق.
4 حمایت خداوند،قطعی است. «کَفَیْنٰاکَ» 5 سخن حقّ و منطقی،هرگز بیمخالف نیست. «الْمُسْتَهْزِئِینَ» 6 اگر اینها تو را مسخره میکنند نگران و دلآزرده مباش،زیرا اینها حرمت خدا را هم نگاه نداشتهاند. «یَجْعَلُونَ مَعَ اللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ» 7 کسانی که به سراغ غیر خدا میروند،به اشتباه خود پیخواهند برد. «فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ»
وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّکَ یَضِیقُ صَدْرُکَ بِمٰا یَقُولُونَ (97) فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَ کُنْ مِنَ اَلسّٰاجِدِینَ (98) وَ اُعْبُدْ رَبَّکَ حَتّٰی یَأْتِیَکَ اَلْیَقِینُ (99)
(ای پیامبر!)البتّه ما میدانیم که سینهات بواسطه آنچه میگویند،تنگ میشود.
پس(برای تقویت خود)پروردگارت را با سپاس و ستایش به پاکی یاد کن و از سجده کنندگان باش.
و پروردگارت را پرستش کن تا آنکه یقینی(مرگ)،تو را فرارسد.
در میان مفسران مشهور آن است که مراد از« اَلْیَقِینُ »در این آیات،مرگ یعنی یقینیترین امر نزد بشر است.همان گونه که در آیهی 46 سوره مدّثر نیز از زبان کفّار آمده که: «وَ کُنّٰا نُکَذِّبُ بِیَوْمِ الدِّینِ حَتّٰی أَتٰانَا الْیَقِینُ» ما معاد را تا لحظه مرگ تکذیب میکردیم.گرچه معنای یقین،مرگ نیست ولی مرگ زمینهای برای یقین پیدا نمودن است،چون هنگام فرا رسیدن مرگ تمام پردهها کنار رفته و انسان به واقعیات یقین پیدا میکند.
بعضی از منحرفین آیه «وَ اعْبُدْ رَبَّکَ حَتّٰی یَأْتِیَکَ الْیَقِینُ» را دستاویز قرار داده و میگویند:اگر به یقین رسیدی،دیگر عبادت لازم نیست!.غافل از آنکه خطاب آیه به پیامبر صلی اللّٰه علیه و آله
است که از روز اوّل به یقین رسیده بود و در برابر تطمیع و تهدیدهای کفّار میفرمود:اگر ماه را در یک دستم و خورشید را در دست دیگرم قرار دهید،دست از وظیفهی خود برنمیدارم،ولی با آن یقین تا آخرین لحظه عمر عبادت میکرد.
1 اگر بدانیم رنج ما زیر نظر خداست،تحمّل مشکلات آسان میشود. «نَعْلَمُ» 2 ظرفیّت تمام افراد حتّی انبیا محدود است. «یَضِیقُ صَدْرُکَ» 3 گاهی لجاجت و یاوهگویی،سعۀ صدردارترین افراد را در فشار قرار میدهد.
«یَضِیقُ صَدْرُکَ»
با آنکه خداوند فرموده: «أَ لَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ» 4 سینه پیامبر در جنگها تنگ نشد،ولی از حرفها دلگیر شد. «یَضِیقُ صَدْرُکَ بِمٰا یَقُولُونَ» 5 دوای فشار روحی و روانی،نماز،سجده،تسبیح و حمد خداوند است.
«یَضِیقُ
... فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ ... وَ اعْبُدْ» (ابن عباس میگوید:هر گاه پیامبر صلی اللّٰه علیه و آله غمگین میشد،به نماز برمیخاست) (1)6 مهمتر از عبادت،استمرار آن است. «وَ اعْبُدْ رَبَّکَ حَتّٰی یَأْتِیَکَ الْیَقِینُ» 7 تداوم بر بندگی حق،سبب پیدا شدن یقین است. «وَ اعْبُدْ ... یَأْتِیَکَ الْیَقِینُ»
1) 1) .تفسیر نمونه.
شانزدهمین سورهی قرآن کریم،که یکصد و بیست و هشت آیه دارد،به دلیل اشاره به خلقتِ زنبور عسل،«نحل»نام گرفته است.
با آنکه قرآن،کتابِ تشریع است،ولی نام بسیاری از سورههای آن بر اساس تکوین است،همچون«نَجْم ستاره»،«شَمْس خورشید»،«فیل»،«عنکبوت»و «نحل».این نامها،رمز آن است که همه موجودات هستی،چه در آسمان و چه در زمین،چه کوچک و چه بزرگ،همه نزد قدرت او یکسانند و کتابِ شریعت،بر اساس کتابِ طبیعت،بنا نهاده شده و این دو کتاب،از یک مبدأ نشأت گرفتهاند.
یکی از نامهای این سوره،«نعمت»است،زیرا بالغ بر پنجاه نعمت در آن بیان شده است.
در این سوره،از نعمتهای الهی،دلایل توحید و معاد،احکام جهاد،تهدید مشرکان،نهی از ظلم و فحشا،پیمانشکنی و بدعتها و وسوسههای شیطانی، مطالبی به میان آمده است.
مطابق نظر مرحوم علامه طباطبایی در تفسیر المیزان،از شأن نزولهای آیات این سوره،فهمیده میشود که چهل آیه اوّل آن،مربوط به اواخر دوران مکّه و هشتاد و هشت آیه دیگر آن،مربوط به اوایل زمان هجرت به مدینه است.
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خداوند بخشندهی مهربان.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>أَتیٰ أَمْرُ اَللّٰهِ فَلاٰ تَسْتَعْجِلُوهُ سُبْحٰانَهُ وَ تَعٰالیٰ عَمّٰا یُشْرِکُونَ (1) یُنَزِّلُ اَلْمَلاٰئِکَةَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ أَنْ أَنْذِرُوا أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنَا فَاتَّقُونِ (2)
16\2-1
فرمان(قهر)خدا آمد پس در آن شتاب نکنید.او منزه و برتر از هر چیزی است که با او شریک میسازند.
خداوند فرشتگان را،همراه با وحی که از فرمان اوست،بر هر کس از بندگانش که بخواهد فرو میفرستد که مردم را هشدار دهید که معبودی جز من نیست پس تنها از من پروا کنید(و مخالف دستورم عمل نکنید.)
گرچه مورد آیه،عجلهی کفّار در امر نزول قهر خداوند است،امّا جملهی «أَتیٰ أَمْرُ اللّٰهِ» اختصاصی به فرمان قهر الهی ندارد،بلکه شامل همه فرمانهای خداوند،همچون فرمان جهاد،فرمان ظهور امام زمان علیه السلام و فرمان برپایی روز قیامت،میشود که نباید در این امور عجله کرد.
«روح»یکی از فرشتگانِ مقرّب الهی است که نام او در قرآن،بصورت جداگانه و در کنار کلمهی« اَلْمَلاٰئِکَةَ »آمده است: «یَوْمَ یَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلاٰئِکَةُ» (1)
1) 1) .نبأ،37.
«تَعْرُجُ الْمَلاٰئِکَةُ وَ الرُّوحُ إِلَیْهِ» (1)
«تَنَزَّلُ الْمَلاٰئِکَةُ وَ الرُّوحُ» .امّا در آیه مورد بحث،بجای حرفِ«واو»بین دو کلمه حرف«باء»بکار رفته است: «یُنَزِّلُ الْمَلاٰئِکَةَ بِالرُّوحِ» شاید از آن جهت که مراد از«روح»در این آیه،آن فرشته نباشد،بلکه مراد معنای لغویِ«روح»یعنی حیاتِ معنوی باشد که معنای آیه چنین میشود:خداوند فرشتگان را همراه با اسباب حیات،بر بندگانی که بخواهد نازل میکند.چنان که در آیهی «وَ کَذٰلِکَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنٰا» (2)مراد از«روح»قرآن است که مایه حیاتِ معنوی میباشد: «دَعٰاکُمْ لِمٰا یُحْیِیکُمْ» (3)
1 فرمانهای الهی قطعی و وقوع قهر او حتمی است. «أَتیٰ أَمْرُ اللّٰهِ» کلمهی« أَتیٰ » فعل ماضی میباشد،گویا عذاب آمده است.
2 خداوند به وعدههای خود عمل میکند. «أَتیٰ أَمْرُ اللّٰهِ» در آیه 109 سورهی بقره و 24 سورهی توبه،خداوند وعده داده بود که «حَتّٰی یَأْتِیَ اللّٰهُ بِأَمْرِهِ» اکنون میفرماید: «أَتیٰ أَمْرُ اللّٰهِ» 3 در کار خدا عجله نکنید،که کار او حکیمانه است و در وقت خود انجام میشود. «فَلاٰ تَسْتَعْجِلُوهُ» 4 نزول فرشتهی وحی،محتوای وحی و کسی که آن را دریافت میکند،همه و همه در مدار ارادهی الهی است. «مِنْ أَمْرِهِ» 5 رسالت،امری انتصابی است نه اکتسابی. «مَنْ یَشٰاءُ» البتّه خداوند حکیم است و بیجهت کسی را به مقام نبوّت نمیرساند: «اللّٰهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسٰالَتَهُ» (4)6 اوّلین شرط دریافت وحی الهی،روح عبودیّت و بندگی پیامبران بوده است.
«مِنْ عِبٰادِهِ»
7 هشدار دادن به مردم،در رأس وظایف پیامبران است. «أَنْذِرُوا»
8 اساس عقاید بر توحید و اساسِ عمل صالح بر تقواست. «لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنَا فَاتَّقُونِ» 9 پروا و پاکی،در سایهی توحید معنا پیدا میکند. «لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنَا فَاتَّقُونِ»
خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ بِالْحَقِّ تَعٰالیٰ عَمّٰا یُشْرِکُونَ (3) خَلَقَ اَلْإِنْسٰانَ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذٰا هُوَ خَصِیمٌ مُبِینٌ (4)
او آسمانها و زمین را بر اساس حقّ آفرید،او از آنچه با او شریک میسازند برتر است.
او انسان را از نطفهای آفرید،پس آن گاه او به آشکارا با(خداوند)دشمنی میورزد.
آیه چهارم این سوره،مشابه آیه 77 سوره یس است که میفرماید: «خَلَقْنٰاهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذٰا هُوَ خَصِیمٌ مُبِینٌ وَ ضَرَبَ لَنٰا مَثَلاً وَ نَسِیَ خَلْقَهُ» یعنی با آنکه ما او را از نطفهای آفریدهایم،امّا چنان به خود مغرور شده که در برابر ما به دشمنی برمیخیزد و برای ما این مثال را میزند که چگونه استخوانهای پوسیده،دوباره زنده میشوند،گویا او آفرینش خودش را فراموش کرده است.
در آیات دیگر از جمله آیه 20 سورهی مرسلات،قرآن از نطفه،به« مٰاءٍ مَهِینٍ »«آبی پَست» تعبیر میکند.چگونه« مٰاءٍ مَهِینٍ »،« خَصِیمٌ مُبِینٌ »میشود؟
1 آفرینش آسمان و زمین،بیهوده و باطل نیست،بلکه بر حقّ استوار است.
«خَلَقَ
... بِالْحَقِّ» 2 کدام بُت و یا معبودی میتواند در خلقت،شریک خداوند باشد؟ «خَلَقَ ... تَعٰالیٰ عَمّٰا یُشْرِکُونَ» 3 مبارزه با شرک،باید مستمرّ و مداوم باشد.جملهی «تَعٰالیٰ عَمّٰا یُشْرِکُونَ» در آیه اوّل و سوّم تکرار شده است.
4 غرور و تکبّرِ انسان تا بدان حدّ است که در برابر خالق خود به خصومت و اظهار دشمنی میپردازد. «خَصِیمٌ مُبِینٌ»
وَ اَلْأَنْعٰامَ خَلَقَهٰا لَکُمْ فِیهٰا دِفْءٌ وَ مَنٰافِعُ وَ مِنْهٰا تَأْکُلُونَ (5) وَ لَکُمْ فِیهٰا جَمٰالٌ حِینَ تُرِیحُونَ وَ حِینَ تَسْرَحُونَ (6)
و چهارپایان را آفرید،که برای شما در آنها وسیله گرمی و بهرههایی است و از(گوشت و شیر)آنها میخورید.
و برای شما در چهارپایان،(شب هنگام)که از چراگاه برمیگردانید و (بامدادان)که به چراگاه میفرستید،شکوه و جلوهای است.
« تَسْرَحُونَ »از«سرح»به معنای فرستادن دام به چراگاه،و« تُرِیحُونَ »از«روح»به معنای هنگام بازگشت چارپایان به آغل است.
منافع حیوانات برای انسان بسیار است.شیر و گوشت آن برای خوراک،پوست و پشم آن برای کفش و لباس،پُشتِ آن برای بار،پای آن برای شخم و فضولات آن برای کود،و با این همه برکات،زحمت آن برای انسان بسیار اندک است.
در روایات،بهترین کار پس از زراعت،دامداری عنوان شده است،البتّه به شرط آن که همراه با پرداخت زکات و توجّه به محرومان باشد.
1 چهارپایان،(مثل دیگر موجودات)،برای انسان آفریده شدهاند. «وَ الْأَنْعٰامَ خَلَقَهٰا لَکُمْ» 2 توجّه به نعمتها،عشق به آفریدگار و روح بندگی را در انسان زنده میکند. «وَ الْأَنْعٰامَ خَلَقَهٰا لَکُمْ» 3 گیاه خواری،ارزش نیست.خداوند خوردن گوشتِ حیوانات را یکی از منافع
آنها میشمرد. «وَ مِنْهٰا تَأْکُلُونَ» 4 جمالِ جامعه،به استقلال،خودکفایی،تولید و توسعهی دامداری است. «لَکُمْ فِیهٰا جَمٰالٌ حِینَ تُرِیحُونَ» ...
5 جمال و زینت،یکی از نیازهای طبیعی فرد و جامعه است. «لَکُمْ فِیهٰا جَمٰالٌ» 6 جمالِ جامعه،در حرکت و تلاش است،نه رکود و خمود،آنهم حرکتِ جمعی نه تکروی! «فِیهٰا جَمٰالٌ حِینَ تُرِیحُونَ» 7 جمال،در خدمتِ مردم بودن است،نه فقط فکر سیر کردنِ شکم خود.جمال، تحتِ امرِ چوپان عاقل بودن است،نه رها و یله بودن. «جَمٰالٌ حِینَ تُرِیحُونَ وَ» ...
وَ تَحْمِلُ أَثْقٰالَکُمْ إِلیٰ بَلَدٍ لَمْ تَکُونُوا بٰالِغِیهِ إِلاّٰ بِشِقِّ اَلْأَنْفُسِ إِنَّ رَبَّکُمْ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ (7)
و چهارپایان بارهای سنگین شما را به شهری میبرند که جز به رنج تن نمیتوانستید به آن برسید.همانا پروردگار شما رءوف و مهربان است.
1 چهارپایان،نه فقط خود انسان،بلکه بار او را نیز حمل میکنند. «وَ تَحْمِلُ أَثْقٰالَکُمْ» 2 با آنکه چهارپایان قویترند،امّا به قدرت الهی،رام انسان هستند. «وَ تَحْمِلُ أَثْقٰالَکُمْ» 3 چهارپایان،مایهی رفاه بشر در زندگی هستند. «إِلاّٰ بِشِقِّ الْأَنْفُسِ» (برای آنکه ارزش نعمتها ظاهر شود،فرض کنیم اگر این حیوانات نبودند،چه میشد؟) 4 نعمتهای الهی به بشر،بر اساس لطف و رحمت اوست،نه آنکه ما از او طلبی داشته باشیم. «إِنَّ رَبَّکُمْ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ»
وَ اَلْخَیْلَ وَ اَلْبِغٰالَ وَ اَلْحَمِیرَ لِتَرْکَبُوهٰا وَ زِینَةً وَ یَخْلُقُ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ (8)
و اسبان و استران و الاغها را آفرید تا بر آنها سوار شوید و برای شما تجمّلی باشد و چیزهایی را میآفریند که نمیدانید.
کلمهی«خیل»به معنای تکبّر است و در اینجا مراد از آن،«اسب»است،گویا در اسبسواری نوعی،احساس بزرگی و تکبّر به انسان دست میدهد.
کلمهی«بغال»به معنای«قاطر»است که از جفت شدن اسب و الاغ به وجود میآید و کلمهی«حمیر»جمعِ«حمار»به معنای الاغ است.
1 حمل و نقل بار و مسافر،از نیازهای اوّلیه بشر است که خداوند حیواناتی را برای این کار آفریده است. «وَ الْخَیْلَ وَ الْبِغٰالَ وَ الْحَمِیرَ لِتَرْکَبُوهٰا» 2 سوارشدن بر مرکب،مایه رفاه و آسایش و نوعی زینت و جمال نیز محسوب میشود. «لِتَرْکَبُوهٰا وَ زِینَةً» 3 زینت،یکی از نیازهای فطری بشر است. «زِینَةً» 4 مَرکب باید در درجه اوّل برای سواری باشد و در مرحله دوم مایه زینت.
«لِتَرْکَبُوهٰا وَ زِینَةً»
(بر خلاف برخی افراد،که فقط برای تجمّل و تشریفات،در فکر تهیه وسیله نقلیه هستند،نه آنکه واقعاً نیازی به آن داشته باشند.) 5 دست خداوند در آفرینش باز است. «وَ یَخْلُقُ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ» 6 وسایل نقلیه امروزی،چه ماشین،چه قطار و چه هواپیما،در واقع مخلوقِ خدا هستند نه بشر. «وَ یَخْلُقُ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ»
وَ عَلَی اَللّٰهِ قَصْدُ اَلسَّبِیلِ وَ مِنْهٰا جٰائِرٌ وَ لَوْ شٰاءَ لَهَدٰاکُمْ أَجْمَعِینَ (9)
و بر خداست که راه میانه(و مستقیم را به مردم نشان دهد)و برخی از آن (راهها)منحرف است و اگر خداوند بخواهد همه شما را(به اجبار)هدایت میکند.(ولی اجبار سودی ندارد و سنّت و برنامه خداوند بر آزاد گذاشتن انسانها است.)
از اموری که خداوند بر خود لازم دانسته،ارشاد و هدایت مردم است.چنان که میفرماید:
«إِنَّ عَلَیْنٰا لَلْهُدیٰ» (1)و در این آیه میفرماید: «عَلَی اللّٰهِ قَصْدُ السَّبِیلِ» کلمهی« قَصْدُ »به معنای اعتدال و میانهروی است و مراد از «قَصْدُ السَّبِیلِ» راه میانه،یعنی راه مستقیم است.چنان که لقمان،فرزندش را چنین موعظه میکند؛ «وَ اقْصِدْ فِی مَشْیِکَ» (2)در راه رفتن معتدل و میانه باش.
1 در کنار نعمتهای مادی(که در آیات قبل آمد)،به نعمتهای معنوی که مهمترین آنها هدایت است توجّه کنیم. «وَ عَلَی اللّٰهِ قَصْدُ السَّبِیلِ» 2 خداوند،تنها راه مستقیم را نشان میدهد،راههای انحرافی از سوی خود ماست. «وَ عَلَی اللّٰهِ قَصْدُ السَّبِیلِ وَ مِنْهٰا جٰائِرٌ» 3 خداوند نخواسته تا مردم به اجبار ایمان بیاورند.پس انحرافِ گروهی از مردم نشانهی غلبهی آنان بر ارادهی خداوند و یا عجز پروردگار از هدایت آنان نیست. «لَوْ شٰاءَ لَهَدٰاکُمْ أَجْمَعِینَ» 4 خداوند انسان را در انتخاب راه آزاد گذارده است. «لَوْ شٰاءَ لَهَدٰاکُمْ أَجْمَعِینَ»
هُوَ اَلَّذِی أَنْزَلَ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً لَکُمْ مِنْهُ شَرٰابٌ وَ مِنْهُ شَجَرٌ فِیهِ تُسِیمُونَ (10)
اوست آنکه برای شما از آسمان آبی فرستاد که نوشیدنی شما از آن است و گیاهانی که(چهارپایان خود را)در آن میچرانید،(نیز)از آن است.
کلمه« تُسِیمُونَ »از«اسامة»به معنای چراندن حیوانات در علفزار است و کلمه« شَجَرٌ »در زبان عربی معنای عامی دارد که شامل هر گونه گیاهی،چه درخت و چه بوته میشود.
چنان که در آیه 146 صافات در موردِ کدو میفرماید: «شَجَرَةً مِنْ یَقْطِینٍ» ،با آنکه کدو،بوته دارد نه درخت.
1 نزول باران تصادفی نیست،با ارادهی خداوند است. «هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ» 2 نزول باران بر اساس بهرهمندی انسانها است. «لَکُمْ» 3 از یک آب انسان،گیاه و حیوان بهرهمند میشوند. «مِنْهُ شَرٰابٌ وَ مِنْهُ شَجَرٌ» ...
یُنْبِتُ لَکُمْ بِهِ اَلزَّرْعَ وَ اَلزَّیْتُونَ وَ اَلنَّخِیلَ وَ اَلْأَعْنٰابَ وَ مِنْ کُلِّ اَلثَّمَرٰاتِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ (11)
خداوند بوسیله آن آب برای شما کشتزار و زیتون و درختان خرما و انگور و از هر نوع میوهای میرویاند.همانا در این امر برای آنان که میاندیشند نشانهای روشن است.
از میان انواع گیاهان و میوهها،خداوند زیتون،خرما و انگور را در این آیه مطرح کرده است.
متخصصان تغذیه میگویند:کمتر میوهای است که به اندازهی اینها برای بدن مفید
و لازم باشد. (1)قرآن در آیه 35 سوره نور،از زیتون به عنوان «شَجَرَةٍ مُبٰارَکَةٍ» یاد کرده و به روغن آن اشاره نموده است.
1 رویاندن،کار خداست نه کشاورز. «یُنْبِتُ لَکُمْ» 2 انواع گیاهان و درختان و میوهها،برای انسان آفریده شده است. «لَکُمْ» 3 محصولات و ثمرات،عبورگاهند نه توقّفگاه،نشانه و علامتِ راهند،نه مقصد. «لَآیَةً» 4 دیدن و دانستن کافی نیست،تفکّر و تدبّر در هستی لازم است. «لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ»
وَ سَخَّرَ لَکُمُ اَللَّیْلَ وَ اَلنَّهٰارَ وَ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ وَ اَلنُّجُومُ مُسَخَّرٰاتٌ بِأَمْرِهِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ (12)
و خداوند شب و روز و خورشید و ماه را در خدمت و بهره دهی شما قرار داد و ستارگان به فرمان او تسخیر شدهاند البتّه در این امر برای گروهی که تعقّل میکنند نشانههایی قطعی(از عظمت و قدرت و حکمت و رأفت)اوست.
مراد از تسخیرِ خورشید و ماه،بهرهگیری انسان از آنهاست،و گر نه انسانی که نمیتواند مگسی را خلق کند،چگونه میتواند خورشید را تسخیر نماید.خداوند از لطفش،آنها را در خدمتِ بشر قرار داده است.
1 هستی،چه آسمان و چه زمین،برای انسان آفریده شده است. «سَخَّرَ لَکُمُ» ...
2 هستی،در مهار و کنترلِ خداست. «مُسَخَّرٰاتٌ بِأَمْرِهِ»
1) 1) .جلد هفتمِ کتاب«اوّلین دانشگاه و آخرین پیامبر»در بیان خواص انگور و خرما میباشد.
3 بهرهدهیِ هستی،به فرمان خداست. «بِأَمْرِهِ» 4 نظام آفرینش کلاس توحید است. «إِنَّ فِی ذٰلِکَ» 5 نظام هستی،تنها برای اهل فکر و تعقّل،بستر رشد و توجّه است.نه افراد سادهنگر و عادّی. «لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ»
وَ مٰا ذَرَأَ لَکُمْ فِی اَلْأَرْضِ مُخْتَلِفاً أَلْوٰانُهُ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَذَّکَّرُونَ (13)
و(همچنین)آنچه را در زمین با رنگهای گوناگون برای شما پدید آورد.
البتّه در این آفریدهها برای پندگیران عبرت و نشانهای روشن است.
1 رنگهای مختلف و متنوّع را خداوند برای انسان آفریده است. «ذَرَأَ لَکُمْ ...
مُخْتَلِفاً أَلْوٰانُهُ»
2 تنوّع رنگها در هستی،نشانهی قدرت و حکمتِ خداوند است. «لَآیَةً» محصولات کارخانه هر چه متنوّعتر باشد،نشانهی ابتکار و خلاّقیّتِ سازنده آن است.
3 تفاوتِ رنگها،یکی از نعمتهای الهی برای شناختِ افراد و محصولاتِ مشابه است. «لَآیَةً لِقَوْمٍ یَذَّکَّرُونَ»
وَ هُوَ اَلَّذِی سَخَّرَ اَلْبَحْرَ لِتَأْکُلُوا مِنْهُ لَحْماً طَرِیًّا وَ تَسْتَخْرِجُوا مِنْهُ حِلْیَةً تَلْبَسُونَهٰا وَ تَرَی اَلْفُلْکَ مَوٰاخِرَ فِیهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ (14)
و اوست آنکه دریا را رام نمود تا از آن گوشت تازه بخورید و زیورهایی برای پوشیدن از آن بیرون آورید و میبینی که کشتیها سینه دریا را شکافته(و پیش میروند،چنین کرد تا از کشتیها،تجارتها، ماهیگیریها،غوّاصیها و حمل و نقلها که همه وسیله درآمد است، استفاده کنید)و به سراغ فضل و لطف او روید و شاید سپاسگزار باشید.
نقش دریا در زندگی انسان بسیار است.آبِ آن مایه بخار و ابر و باران است.عمقِ آن تأمین کنندهی غذای انسان با لذیذترین ماهیها و سطح آن،ارزانترین و گستردهترین راه برای حمل و نقلِ کالا و مسافر است.و همهی اینها، تنها به تدبیر و قدرت الهی است و بشر هیچ نقشی در آن ندارد.
کلمه« مَوٰاخِرَ »جمع«مأخرة»از«مخر»به معنای شکافتن از چپ و راست است.
1 دریاها با آن همه عظمت و خروش،رام و در خدمت انسان هستند. «سَخَّرَ الْبَحْرَ» 2 دریا،مهمترین منبع تأمین گوشتِ تازه و سالم است. «لَحْماً طَرِیًّا» 3 خداوند،نه فقط نیازهای اوّلیه چون آب و غذا،بلکه حتّی زینتِ انسان را نیز تأمین نموده است. «حِلْیَةً تَلْبَسُونَهٰا» 4 دریا،بهترین زینتهای طبیعی را به انسان هدیه میکند. «حِلْیَةً تَلْبَسُونَهٰا» 5 قانون کلی در مورد حیوانات دریایی،حلال بودن است،مگر آنکه دلیل خاصی بر حرمت باشد. «لِتَأْکُلُوا» 6 تازه بودنِ گوشت،یک ارزش است. «لَحْماً طَرِیًّا» 7 گرچه تلاش برای غذا از انسان است،امّا رزق از خداست. «لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ» 8 کامیابیها باید هدفدار باشد. «لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ»
وَ أَلْقیٰ فِی اَلْأَرْضِ رَوٰاسِیَ أَنْ تَمِیدَ بِکُمْ وَ أَنْهٰاراً وَ سُبُلاً لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ (15)
و خداوند در زمین کوههایی استوار افکند تا زمین شما را نلرزاند و نهرهایی و راههایی(قرار داد)تا راه یابید.
کوهها مایه تعادل و آرامش زمین هستند.«مید»به معنای حرکت به راست و چپ و
اضطراب است.جملهی «أَنْ تَمِیدَ بِکُمْ» یعنی کوهها سبب آرامش شما و جلوگیری از لرزش زمین هستند.چنان که حضرت علی علیه السلام درباره کوهها میفرماید:خداوند،جنبش زمین را با سنگهای بزرگ و کوههای استوار،پایدار نمود. (1)بُن کوهها در جایجای آن فرو رفته و در سوراخهای آن خزیده است.
همان گونه که اضطرابِ زمین،نیاز به کوههای عمیق و استوار دارد،اضطرابِ ساکنان زمین نیز،نیاز به انسانهای استوار و خدایی دارد،تا مایه آرامش جامعه شوند.چنان که در روایات آمده:«جعلهم الله ارکان الارض ان تمید باهلها» (2)خداوند اهل بیت پیامبر علیهم السلام را ارکانِ زمین قرار داد تا اهل زمین را از اضطراب نجات دهند.
کوهها،در زندگی انسان نقش عمدهای دارند.با ذخیرهکردن برفهای زمستانی در دامنههای خود،سرچشمهی نهرها و جویبارهای بهاری میشوند وبا شکلهای مختلفی که دارند همچون علامتِ راه،راهنمای مسافران قرار میگیرند و این نکته را وقتی میفهمیم که فرض کنیم کلّ زمین،مسطّح و صاف بود.
1 کوهها،محصول یک تصادف کور نیست،بلکه بر اساس تدبیر حکیمانه است.
«أَلْقیٰ فِی الْأَرْضِ رَوٰاسِیَ»
2 کوهها چون ثابت و استوار هستند،میتوانند مانع اضطراب و مایه آرامش زمین و ساکنانِ آن شوند. «رَوٰاسِیَ أَنْ تَمِیدَ بِکُمْ» (آری کسی میتواند جلوی اضطرابِ جامعه را بگیرد که خود ثابتقدم و استوار باشد.) 3 کوهها با سراشیبی دامنههای آن،سبب جریان آب در نهرها میشوند. «أَنْهٰاراً» 4 کوهها،بر خلاف آنچه به نظر میرسد،مانع راه نیستند،بلکه راهنمای راه هستند. «سُبُلاً لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ» 5 کوهها هم مایهی هدایت ظاهریاند وهم معنوی. «لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ»
(کوهها بهترین علامت راه در بیابان است و همچنین بهترین راه خداشناسی و توجّه به عظمت و قدرتِ خالقاند.)
وَ عَلاٰمٰاتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ (16)
و نشانههای دیگری(در زمین قرار داد)و آنان به وسیله ستاره راه مییابند.
برای حرکت در بیابانها و پیدا کردن راهها،نیاز به علائم داریم.علائم طبیعی در روز،و ستارگان در شب،که خداوند در این آیه به این دو امر اشاره مینماید.
نه فقط برای شناخت راه از بیراهه،در بیابانها،نیاز به علامت داریم،بلکه برای شناخت حقّ از باطل نیز در لابلای هوسها و غرائز و طاغوتها،به نشانههای روشن نیازمندیم.
پیامبر صلی اللّٰه علیه و آله برای بعد از خود علامتهایی را قرار داد که هر گاه مردم دچار حیرت و سرگردانی شدند به آنها نظر کنند و حقّ را بشناسند.اوّلین آنها حضرت زهرا علیها السلام است که دربارهاش فرمود:رضای او رضای من و غضب او غضب من است.علامت دیگر ابو ذر غفاری است که پیامبر دربارهاش فرمود:آسمان بر کسی راستگوتر از ابو ذر سایه نیفکنده است،تا مردم ببینند زبان ابو ذر از چه کسی حمایت میکند و او در تبعیدگاهِ چه کسی از دنیا میرود.علامت دیگر عمّار یاسر است که پیامبر فرمود:قاتلِ عمّار گروه منحرفند.مردم دیدند که در جنگ صفین،عمّار بدست لشگر معاویه کشته شد.و مهمترین علامتِ روشن پس از پیامبر،امام حسین علیه السلام است که پیامبر دربارهاش فرمود:حسین از من است و من از حسین.چنان که امام صادق علیه السلام نیز میفرماید:«نحن العلامات» ستارگان،هم وسیلهی شناخت جهت قبله هستند و هم در دریاها و کویرها که هیچ علامتی نیست،بهترین وسیلهی راهیابی میباشند.
1 آیا خدایی که برای هدایت دنیوی مردم علائمی را قرار داده،از هدایتِ معنوی
آنها غافل بوده است؟ «وَ عَلاٰمٰاتٍ ... یَهْتَدُونَ» 2 علم هیئت و ستارهشناسی،مورد توجّه اسلام است. «وَ بِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ»
أَ فَمَنْ یَخْلُقُ کَمَنْ لاٰ یَخْلُقُ أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ (17)
پس آیا آنکه میآفریند همانند کسی است که نمیآفریند؟ پس آیا یاد نمیکنید و پند نمیگیرید؟.
از ابتدای سورهی نحل تا اینجا در پانزده آیه،نعمتهای الهی را برمیشمرد و در این آیه، یک نتیجه کلّی گرفته و بصورت سؤال،این مطلب را بیان میدارد که:آیا کسی که خلق میکند،همانند بتها یا طاغوتهایی است که قدرت خلق ندارند؟ چرا بجای خداوند متعال سراغ آنها میروید؟
1 در شیوهی تبلیغ از جزئی به کلّی بروید.ابتدا نمونههایی را بیان کنید و سپس نتیجهگیری کلّی کنید.بعد از 15 آیه ذکر نعمتها میفرماید: «أَ فَمَنْ یَخْلُقُ کَمَنْ لاٰ یَخْلُقُ» 2 در شیوهی تبلیغ،وجدانِ مخاطب را به قضاوت بگیرید و عقل و فطرت او را بیدار کنید. «أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ» 3 عقل و وحی با یکدیگر هماهنگ است و آنچه را قرآن بیان کرده عقل میپذیرد. «أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ» 4 آفرینش پایان نیافته است بلکه استمرار دارد. «یَخْلُقُ» 5 خداشناسی و خداپرستی در نهاد تمام انسانها هست،فقط تذکّر لازم دارد.
«أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ»
وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اَللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا إِنَّ اَللّٰهَ لَغَفُورٌ رَحِیمٌ (18)
و اگر بخواهید نعمتهای خدا را بشمارید،نمیتوانید شماره کنید.همانا خداوند آمرزندهی مهربان است.
مشابه همین آیه در سورهی ابراهیم آیه 33 آمده است،امّا آنجا در پایان آیه میفرماید:
«إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَظَلُومٌ کَفّٰارٌ» و اینجا در پایان آیه میفرماید: «إِنَّ اللّٰهَ لَغَفُورٌ رَحِیمٌ» آری! نعمتها نشانهی لطف و رحمت خداست،امّا این انسان است که کفران میکند و به خود و جامعه ظلم مینماید.
گرچه شمردنِ نعمتهای الهی ممکن نیست،امّا ذکر و یاد آنها لازم است.چنان که در آیه 11 سوره ضُحیٰ میفرماید: «وَ أَمّٰا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ» و در زیارت امین اللَّه میخوانیم:
«ذاکرة لسوابغ آلائک» انسان حتّی قدرت شمردن نعمتهای الهی را ندارد چه رسد به قدرتِ شکرگزاری آنها. از دست و زبان که برآید کز عهدهی شکرش به در آید بنده همان به که ز تقصیر خویش
1 نعمتهای الهی قابل شمارش نیست. «لاٰ تُحْصُوهٰا» 2 نسبت به آنچه میدانید شکر کنید،نسبت به آنچه نمیدانید،خداوند غفور و رحیم است. «إِنَّ اللّٰهَ لَغَفُورٌ رَحِیمٌ»
وَ اَللّٰهُ یَعْلَمُ مٰا تُسِرُّونَ وَ مٰا تُعْلِنُونَ (19)
و خداوند آنچه را پنهان میکنید و آنچه را آشکار میسازید میداند.
1 علم خداوند نسبت به همه امور،چه آشکار و چه پنهان یکسان است.
«مٰا تُسِرُّونَ وَ مٰا تُعْلِنُونَ»
2 اگر بدانیم که خداوند به کارهای ما آگاه است تقوا پیشه میکنیم. «وَ اللّٰهُ یَعْلَمُ» 3 خداوند به نیّتها و اهداف ما نیز آگاه است. «یَعْلَمُ مٰا تُسِرُّونَ»
وَ اَلَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ لاٰ یَخْلُقُونَ شَیْئاً وَ هُمْ یُخْلَقُونَ (20) أَمْوٰاتٌ غَیْرُ أَحْیٰاءٍ وَ مٰا یَشْعُرُونَ أَیّٰانَ یُبْعَثُونَ (21)
و کسانی را که بجای خدا میخوانند،هیچ چیز نمیآفرینند و خود نیز آفریده شدهاند.
آنها مردگانند نه زندگان،و نمیدانند چه وقت برانگیخته خواهند شد.
چون بتپرستان،بتها را به شکل انسان میساختند و در خیال خود با آنها مثل صاحب شعور برخورد میکردند،لذا خداوند در این آیه،بتها را اموات خوانده که برای موجودات دارای حیات و شعور بکار میرود.
برای جاهل،تکرار مطلب لازم است.در کنارِ «لاٰ یَخْلُقُونَ»، «یَخْلُقُونَ» و در کنارِ «أَمْوٰاتٌ» ، «غَیْرُ أَحْیٰاءٍ» ذکر شده است،در حالی که همان معنی را میرساند.
1 بُتها،نه قدرت دارند،نه حیات و نه علم و شعور.(در حالی که شرط پرستش، علم و قدرت و حیات است) «لاٰ یَخْلُقُونَ، أَمْوٰاتٌ، مٰا یَشْعُرُونَ»
2 معبودان غیر خدا هر چه باشد،مرده است. «أَمْوٰاتٌ غَیْرُ أَحْیٰاءٍ» 3 در قیامت،حتّی بُتها مبعوث میشوند. «مٰا یَشْعُرُونَ أَیّٰانَ یُبْعَثُونَ» چنان که در آیه 98 انبیا میفرماید: «إِنَّکُمْ وَ مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ»
إِلٰهُکُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ فَالَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ قُلُوبُهُمْ مُنْکِرَةٌ وَ هُمْ مُسْتَکْبِرُونَ (22)
معبود شما معبودی است یگانه،پس کسانی که به آخرت ایمان ندارند دلهایشان به انکار خو کرده و همانان مستکبرند.
آیات قبل ناتوانی غیر خدا را از آفرینش و بیخبری آنها را از آینده مطرح ساخت این آیه میفرماید،معبود واقعی شما خدای یکتاست.
«کبر»یعنی خود را بزرگ دانستن،«تکبر»یعنی آثار کبر را عمل کردن،و«استکبار»یعنی آنکه خودش بزرگی ندارد ولی با انواع وسائل،میخواهد بزرگی خود را ایجاد و اثبات کند.
در روایات آمده است که امام حسین علیه السلام بر فقرایی عبور میکردند،آنها مشغول غذا خوردن بودند و حضرت را نیز دعوت به غذا کردند.امام در کنار آنها نشستند و مشغول شدند و سپس فرمودند:خداوند مستکبران را دوست ندارد. (1)
1 انکار معاد در حقیقت انکار مبدء است.توحید و معاد به هم پیوند دارند.
«إِلٰهُکُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ فَالَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ»
2 منشأ کفر کبر است،نه جهل.انکارِ حقیقت است،نه جهل به حقیقت. «قُلُوبُهُمْ مُنْکِرَةٌ وَ هُمْ مُسْتَکْبِرُونَ» 3 ایمان به آخرت،تکبّر و استکبار را برطرف میکند. «لاٰ یُؤْمِنُونَ ... قُلُوبُهُمْ مُنْکِرَةٌ»
1) 1) .تفسیر نور الثقلین.
لاٰ جَرَمَ أَنَّ اَللّٰهَ یَعْلَمُ مٰا یُسِرُّونَ وَ مٰا یُعْلِنُونَ إِنَّهُ لاٰ یُحِبُّ اَلْمُسْتَکْبِرِینَ (23)
البتّه و بیگمان،آنچه را پنهان میکنند و آنچه را آشکارا مینمایند،خداوند میداند.همانا او مستکبران را دوست ندارد.
کلمهی« جَرَمَ »به معنای بریدن و چیدن میوه از درخت است.« لاٰ جَرَمَ »یعنی مسأله قابل بریدن و شک و شبهه نیست،بلکه قطعی و حتمی است.
این آیه هم تهدید کفّار است که خداوند به کارهای شما آگاه است و هم بشارت به مؤمنان که خداوند بر وضع دشمنان شما آگاه و بر کیفر آنها قادر است.
وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ مٰا ذٰا أَنْزَلَ رَبُّکُمْ قٰالُوا أَسٰاطِیرُ اَلْأَوَّلِینَ (24)
و هر گاه به آنان گفته شد:پروردگارتان چه نازل کرده؟ گفتند:
افسانههای پیشینیان.
کلمه« أَسٰاطِیرُ »یا جمعِ«اسطوره»به معنای حکایات و افسانههای خرافی است که به صورت مکتوب درآمده باشد،و یا جمع«اسطار»به معنای سطرهایی که از روی کتب پیشین،نسخهبرداری شده باشد.در قرآن این کلمه،نُه بار از زبان کفّار نقل شده که در همهی موارد همراه کلمهی« اَلْأَوَّلِینَ »است،یعنی آنها میگفتند:این حرفها تازگی ندارد،بلکه همان بافتههای پیشینیان است.
بعضی جامعهشناسان امروز نیز مذهب را زاییده جهل و خرافه میدانند،که شاید این حرف، بخاطر بعضی خرافاتی باشد که در میان اصولِ اصیلِ ادیان الهی،جای گرفته و در واقع ربطی به مذهب ندارد.
1 فرستادن پیامبران و کتب آسمانی،از شئون ربوبیِ خداوند برای هدایت و تربیت مردم است. «أَنْزَلَ رَبُّکُمْ» 2 خوی افراد مستکبر،تحقیر کردن است،گاهی تحقیر مکتب،گاهی رهبر و گاهی امّت. «إِنَّهُ لاٰ یُحِبُّ الْمُسْتَکْبِرِینَ وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ» ...
3 با آنکه تنها بخشی از قرآن،داستان است نه همهی آن،ولی همان داستانها هم مربوط به اقوام و پیامبرانی است که مردم زمان پیامبر از بیشتر آنها بیخبر بودند.پس چگونه میتوان به قرآن نسبت داد: «أَسٰاطِیرُ الْأَوَّلِینَ»؟
لِیَحْمِلُوا أَوْزٰارَهُمْ کٰامِلَةً یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ وَ مِنْ أَوْزٰارِ اَلَّذِینَ یُضِلُّونَهُمْ بِغَیْرِ عِلْمٍ أَلاٰ سٰاءَ مٰا یَزِرُونَ (25)
آنان باید در روز قیامت،هم بار گناهان خود را به تمامی به دوش کشند و هم بخشی از بار گناهانِ کسانی که بدون علم آنان را گمراه مینمایند.
بدانید که چه بد باری را برمیدارند.
این آیه در مورد رهبران کفر است که در دنیا با تبلیغات دروغین خود سبب گمراهی مردم میشوند،لذا در قیامت،هم گناه کفر خود را به دوش میکشند و هم گناه کسانی را که باعث انحراف آنها شدهاند.چنان که در روایات میخوانیم:هر کس راه کجی را ترسیم کند،در کیفر تمام منحرفان شریک است و هر کس راه خوبی را ترسیم کند،پاداش پویندگان آن راه را نیز به او میدهند بدون آنکه از سهم او چیزی کم شود.
1 رهبران کفر و ضلالت،از هیچ تخفیفی در کیفر برخوردار نیستند. «لِیَحْمِلُوا أَوْزٰارَهُمْ کٰامِلَةً»
2 کسی که دیگران را به گناه دعوت کند،در کیفر آنان نیز شریک است. «مِنْ أَوْزٰارِ الَّذِینَ یُضِلُّونَهُمْ» 3 رهبران کفر،سهم گناه خود را بطور کامل،امّا سهم گناه پیروان را به مقداری که در آن نقش داشتهاند بر عهده دارند. «کٰامِلَةً ... وَ مِنْ أَوْزٰارِ» 4 ریشهی بسیاری انحرافها،جهل است و دشمن از جهل مردم برای انحراف آنها استفاده میکند. «یُضِلُّونَهُمْ بِغَیْرِ عِلْمٍ» 5 گناه،بار است و چه بد باری. «سٰاءَ مٰا یَزِرُونَ»
قَدْ مَکَرَ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَأَتَی اَللّٰهُ بُنْیٰانَهُمْ مِنَ اَلْقَوٰاعِدِ فَخَرَّ عَلَیْهِمُ اَلسَّقْفُ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ أَتٰاهُمُ اَلْعَذٰابُ مِنْ حَیْثُ لاٰ یَشْعُرُونَ (26)
همانا کسانی که قبل از ایشان بودند(نیز)مکر ورزیدند،پس قهر خداوند به سراغ پایههای بنای آنان آمد،پس سقف از بالای سرشان بر آنان فرو ریخت و از آنجا که اندیشهاش را نمیکردند،عذاب الهی آمد.
این آیه هم تهدیدی است برای توطئهگران،و هم تسلّی خاطر پیامبر است.
1 توطئه در برابر حق،همواره بوده است. «قَدْ مَکَرَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ» 2 آنجا که اساس دین در خطر باشد،خداوند خود وارد عمل میشود. «فَأَتَی اللّٰهُ» 3 مخالفان دین و مکتب بدانند که خداوند طرفِ آنهاست. «فَأَتَی اللّٰهُ بُنْیٰانَهُمْ» 4 هر کجا بنیان دین در خطر افتد،(در آیات قبل،کفّار،وحی را اساطیر معرّفی میکردند)برخورد نیز باید بنیانی باشد. «فَأَتَی اللّٰهُ بُنْیٰانَهُمْ» 5 برخورد با دشمن باید بنیانی باشد نه سطحی و ظاهری،تا همهی تشکیلات فکری و سازمانی آنها از بین رود. «فَأَتَی اللّٰهُ بُنْیٰانَهُمْ ... فَخَرَّ عَلَیْهِمُ السَّقْفُ»
6 کیفرهای الهی مخصوص آخرت نیست. «فَأَتَی اللّٰهُ بُنْیٰانَهُمْ» 7 گاهی بنای محکم،بجای حفاظت از جان انسان،گور خود انسان میشود.
«فَخَرَّ عَلَیْهِمُ السَّقْفُ»
8 زمان و مکان قهر خدا،قابل پیشبینی نیست. «مِنْ حَیْثُ لاٰ یَشْعُرُونَ»
ثُمَّ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ یُخْزِیهِمْ وَ یَقُولُ أَیْنَ شُرَکٰائِیَ اَلَّذِینَ کُنْتُمْ تُشَاقُّونَ فِیهِمْ قٰالَ اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ إِنَّ اَلْخِزْیَ اَلْیَوْمَ وَ اَلسُّوءَ عَلَی اَلْکٰافِرِینَ (27)
(به علاوه)خداوند در روز قیامت آنان را خوار و رسوا خواهد ساخت و میگوید:شریکان من که درباره آنها(با پیامبر و مؤمنان)ستیزه و مخالفت میکردید،کجا هستند؟(در این هنگام)دانشمندان گویند:همانا امروز،ذلت و رسوایی بر کافران است.
در فرهنگ قرآن،علم و جهل معنایی گستردهتر از دانستن و ندانستن دارد.عالم کسی است که اندیشه و عمل او بر اساس حقّ و حقیقت باشد،گرچه قدرت خواندن و نوشتن هم نداشته باشد و جاهل کسی است که فکر و عمل او بر باطل باشد،گرچه همهی علوم را نیز بداند.
قرآن،اندیشهی شرک و بتپرستی را نشانهی جهل میداند،چنان که ریشهی عمل زشتِ قوم لوط را جهل میشمرد.در این آیه نیز، «أُوتُوا الْعِلْمَ» کسانی هستند که در برابر کفر و شرک،قرار گرفتهاند،یعنی علم واقعی،انسان را به توحید و ایمان میرساند.
1 کیفر اصلیِ مجرمان،در قیامت است و هلاکت در دنیا مقدّمهای برای آن میباشد. «ثُمَّ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ یُخْزِیهِمْ» 2 آنان که در دنیا مؤمنان را خوار میشمردند،در قیامت خوار میشوند. «یُخْزِیهِمْ»
3 به دنبال هر کس بروی،باید در قیامت جوابگو باشی. «أَیْنَ شُرَکٰائِیَ» 4 در دادگاه قیامت،مشرکان حرفی برای گفتن ندارند. «أَیْنَ شُرَکٰائِیَ» 5 علم واقعی که موجب ایمان و عمل میشود،هدیهای الهی است. «أُوتُوا الْعِلْمَ»
اَلَّذِینَ تَتَوَفّٰاهُمُ اَلْمَلاٰئِکَةُ ظٰالِمِی أَنْفُسِهِمْ فَأَلْقَوُا اَلسَّلَمَ مٰا کُنّٰا نَعْمَلُ مِنْ سُوءٍ بَلیٰ إِنَّ اَللّٰهَ عَلِیمٌ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (28) فَادْخُلُوا أَبْوٰابَ جَهَنَّمَ خٰالِدِینَ فِیهٰا فَلَبِئْسَ مَثْوَی اَلْمُتَکَبِّرِینَ (29)
آن کسانی که فرشتگان جانشان را میگیرند(در حالی که)به خود ستمکار بودهاند،پس(در آن موقع آنان)سر تسلیم فرو آرند(و به دروغ گویند:)ما هیچگونه کار بدی انجام ندادهایم.چنین نیست،بلکه قطعاً خداوند به آنچه انجام دادهاید،آگاه است.
پس،از درهای دوزخ وارد شوید که جاودانه در آنجا خواهید ماند،و براستی چه بد است جایگاه متکبّران.
کفّار،به هنگام مرگ که فرشتگان جان آنها را میگیرند،هم اظهار اسلام و تسلیم میکنند و هم گذشتهی بد خود را انکار میکنند.امّا نه آن ایمان ارزش دارد،چون از روی اضطرار است نه اختیار،و نه این انکار مورد قبول است چرا که خداوند به کارهای آنان آگاه است.
1 مرگ،نابودی نیست،بلکه قبض روح و جدا شدن روح از جسم است.
«تَتَوَفّٰاهُمُ»
2 سنّت خداوند آن است که کارها را باواسطه انجام دهد. «تَتَوَفّٰاهُمُ الْمَلاٰئِکَةُ» 3 کفر و شرک،ظلم به انسانیّت خویش است. «ظٰالِمِی أَنْفُسِهِمْ» 4 انسان روزی مجبور به تسلیم است،امّا دیگر چه سود؟ «فَأَلْقَوُا السَّلَمَ ... فَادْخُلُوا
أَبْوٰابَ جَهَنَّمَ»
5 لحظهی جان دادن،لحظهی حسّاسی برای مؤمن و کافر است.در مورد کافر میفرماید: «تَتَوَفّٰاهُمُ الْمَلاٰئِکَةُ ظٰالِمِی أَنْفُسِهِمْ» و در مورد مؤمن در آیهی 32 نحل میفرماید: «تَتَوَفّٰاهُمُ الْمَلاٰئِکَةُ طَیِّبِینَ» 6 جهنّم درهای متعدّدی دارد و هر خلافکار از طریق خاصی،به دوزخ میرود.
«أَبْوٰابَ جَهَنَّمَ»
7 ریشهی اصلی کفر،روحیّهی تکبرّ است. «الْکٰافِرِینَ ... اَلْمُتَکَبِّرِینَ»
وَ قِیلَ لِلَّذِینَ اِتَّقَوْا مٰا ذٰا أَنْزَلَ رَبُّکُمْ قٰالُوا خَیْراً لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا فِی هٰذِهِ اَلدُّنْیٰا حَسَنَةٌ وَ لَدٰارُ اَلْآخِرَةِ خَیْرٌ وَ لَنِعْمَ دٰارُ اَلْمُتَّقِینَ (30)
15\30
و به پرهیزکاران گفته شد:پروردگارتان چه نازل کرده است؟ گویند:خیر (نازل کرده است)برای کسانی که نیکی کردهاند در این دنیا نیکی است و قطعاً سرای آخرت بهتر است و چه نیکوست سرای پرهیزکاران.
در آغاز اسلام،آنان که وارد مکّه میشدند و نام قرآن و پیامبر را شنیده بودند،در برخورد با افراد مختلف،از آنها میپرسیدند: «مٰا ذٰا أَنْزَلَ رَبُّکُمْ» خدایتان چه نازل کرده است؟ در پاسخ به این افراد مشرکان میگفتند: «أَسٰاطِیرُ الْأَوَّلِینَ» و مؤمنان میگفتند: «خَیْراً» آنچه را مایه خیر و سعادت است نازل فرموده است.
آنکه در دعا از خدا حسنه میخواهد، «رَبَّنٰا آتِنٰا فِی الدُّنْیٰا حَسَنَةً» باید خود اهل احسان باشد، زیرا «لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا فِی هٰذِهِ الدُّنْیٰا حَسَنَةٌ»
دو تابلوی زیبا و روشن(مقایسه آیات 23 تا 28 و 30 تا 32 همین سوره) «مستکبرین»«متقین» قضاوت:
«إِذٰا قِیلَ لَهُمْ مٰا ذٰا أَنْزَلَ رَبُّکُمْ قٰالُوا أَسٰاطِیرُ الْأَوَّلِینَ»
«وَ قِیلَ لِلَّذِینَ اتَّقَوْا مٰا ذٰا أَنْزَلَ رَبُّکُمْ قٰالُوا خَیْراً»
نتیجه دنیوی:
«فَأَتَی اللّٰهُ بُنْیٰانَهُمْ مِنَ الْقَوٰاعِدِ»
«لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا فِی هٰذِهِ الدُّنْیٰا حَسَنَةٌ»
کیفر اخروی:
«ثُمَّ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ یُخْزِیهِمْ ... فَادْخُلُوا أَبْوٰابَ جَهَنَّمَ» «وَ لَدٰارُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ ... جَنّٰاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَهٰا» هنگام مرگ:
«تَتَوَفّٰاهُمُ الْمَلاٰئِکَةُ ظٰالِمِی أَنْفُسِهِمْ»
«الَّذِینَ تَتَوَفّٰاهُمُ الْمَلاٰئِکَةُ طَیِّبِینَ»
1 قضاوت حق،نیاز به روح پاک و پرهیزکار دارد. «لِلَّذِینَ اتَّقَوْا ... قٰالُوا خَیْراً» 2 قرآن در یک کلمه معرّفی میشود،(خیر،خوبی،مایهی نیکی و سعادت.یک کلمه بجای صد کلمه) «قٰالُوا خَیْراً» دعوت قرآن،دعوت به خیر و نیکی است.
3 نیکوکاران،در هر دو جهان به نیکی میرسند. «لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا فِی هٰذِهِ الدُّنْیٰا حَسَنَةٌ وَ لَدٰارُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ» 4 پاداش الهی،متناسب با عمل انسان است. «لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا ... حَسَنَةٌ، لِلَّذِینَ اتَّقَوْا ...
دٰارُ الْمُتَّقِینَ»
جَنّٰاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَهٰا تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ لَهُمْ فِیهٰا مٰا یَشٰاؤُنَ کَذٰلِکَ یَجْزِی اَللّٰهُ اَلْمُتَّقِینَ (31)
به باغهایی دائمی داخل خواهند شد که نهرها از زیر(درختان)آن جاری است،هر چه را بخواهند برای ایشان در آنجا موجود است،خداوند اینگونه پرهیزکاران را پاداش میدهد.
1 در بهشت،باغها و نهرها تنوع و تعدّد دارند. «جَنّٰاتُ، اَلْأَنْهٰارُ» 2 باغهای بهشتی،همیشه سبز است.خزان و خشکسالی ندارد. «جَنّٰاتُ عَدْنٍ» 3 پاداش پرهیز از لذات حرام دنیوی،کامیابیهای بینهایت اخروی است.
«مٰا یَشٰاؤُنَ»
4 «مٰا یَشٰاؤُنَ» بالاتر از «مٰا تَشْتَهِیهِ الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْیُنُ» است.زیرا گاهی انسان چیزی را میخواهد که در آن لذّت نفس و چشم نیست،مقام عرفان و معنویّت است. «لَهُمْ فِیهٰا مٰا یَشٰاؤُنَ» 5 سنّت خداوند بر پاداش نیکوکاران است. «کَذٰلِکَ یَجْزِی اللّٰهُ الْمُتَّقِینَ»
اَلَّذِینَ تَتَوَفّٰاهُمُ اَلْمَلاٰئِکَةُ طَیِّبِینَ یَقُولُونَ سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ اُدْخُلُوا اَلْجَنَّةَ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (32)
به آنان که(از آلودگیهای شرک و گناه)پاکند،فرشتگانی که جانشان را میستانند،میگویند:سلام علیکم.به پاداشِ آنچه انجام دادهاید،به بهشت داخل شوید.
مراد از« طَیِّبِینَ »با توجّه به آیات قبل که در مورد اهل کفر و شرک بود: «الَّذِینَ تَتَوَفّٰاهُمُ الْمَلاٰئِکَةُ ظٰالِمِی أَنْفُسِهِمْ» کسانی هستند که اهل شرک و گناه نبودهاند و اینها همان متقین هستند.«طیب»یعنی پاک از هر گونه کدورت و ناخالصی و آراسته به کمالات و محاسن.
1 کیفر و پاداش بعضی،از همان لحظه مرگ آغاز میشود. «تَتَوَفّٰاهُمُ الْمَلاٰئِکَةُ طَیِّبِینَ ...
ادْخُلُوا الْجَنَّةَ»
در روایات نیز آمده:قبر؛یا گودالی از دوزخ است،یا باغی از بهشت.
2 مرگ،نیستی نیست،گرفتن روح است. «تَتَوَفّٰاهُمُ»
3 فرشتگان،مأموران الهیاند و خداوند برای هر کار مأمورانی دارد. «تَتَوَفّٰاهُمُ الْمَلاٰئِکَةُ» 4 مرگ پاکان همراه با درود فرشتگان است. «تَتَوَفّٰاهُمُ الْمَلاٰئِکَةُ یَقُولُونَ سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ» 5 سلام کردن،شعار فرشتگان و ادبی آسمانی است. «یَقُولُونَ سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ» (در سلام،دعا،سلامتی و امنیّت وجود دارد) 6 بهشت را به بها دهند نه بهانه. «ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»
هَلْ یَنْظُرُونَ إِلاّٰ أَنْ تَأْتِیَهُمُ اَلْمَلاٰئِکَةُ أَوْ یَأْتِیَ أَمْرُ رَبِّکَ کَذٰلِکَ فَعَلَ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ مٰا ظَلَمَهُمُ اَللّٰهُ وَ لٰکِنْ کٰانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ (33)
آیا کفّار جز آنکه فرشتگانِ(مأمور قبض روح)یا فرمان(قهر)پروردگارت به سراغشان آید انتظاری دارند،کسانی که پیش از آنان بودند نیز چنین کردند و خداوند به آنان ظلم نکرد،لکن آنها به خودشان ستم میکردند.
مشابه این آیه،در سوره بقره آیه 210 و سورهی انعام آیه 158 نیز آمده است.
اگر انذارهای پیامبران،مردم را بیدار نکند،تازیانههای عذاب آنها را بیدار خواهد کرد،امّا چه سود؟
1 کفّار،تا قهر خدا را نبینند دست از انکار برنمیدارند. «هَلْ یَنْظُرُونَ» 2 قهر الهی در دنیا،برای تربیت است نه انتقام. «أَمْرُ رَبِّکَ» به جای«امر الله» 3 خط شرک،کفر و استکبار،در طول تاریخ فعّال بوده است. «کَذٰلِکَ فَعَلَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ» 4 عذاب الهی،ظلم به ما نیست،بلکه عمل ما،ظلم بوده است. «وَ مٰا ظَلَمَهُمُ اللّٰهُ وَ لٰکِنْ کٰانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ»
5 کفر و تکبر،ظلم به انسانیّت خویش است. «أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ» 6 آنچه خطرناک است استمرار ظلم و طغیان است. «کٰانُوا ... یَظْلِمُونَ» 7 نزول عذاب پس از اتمام حجّت و فرستادن پیامبران و کتب،نه فقط ظلم نیست،بلکه عین عدل است. «وَ مٰا ظَلَمَهُمُ اللّٰهُ»
فَأَصٰابَهُمْ سَیِّئٰاتُ مٰا عَمِلُوا وَ حٰاقَ بِهِمْ مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ (34)
پس کیفر بدیهایی که انجام دادند به آنان رسید و آنچه که آنان به مسخره میگرفتند آنان را فراگرفت.
« سَیِّئٰاتُ »به گناهان کوچک،در مقابل گناهان بزرگ گفته میشود،مانند آیهی «إِنْ تَجْتَنِبُوا کَبٰائِرَ مٰا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئٰاتِکُمْ» (1)بنا بر این آنچه در دنیا از کیفر به انسان میرسد،گوشهای از عملکرد اوست،و اصلِ کیفر در قیامت است.
«حٰاقَ بِهِمْ»
به معنی«حل بهم»،یعنی آنچه را مسخره میکردند بر خودشان حلول کرد.
1 دود اعمال بد،به چشم خود انسان میرود. «فَأَصٰابَهُمْ سَیِّئٰاتُ مٰا عَمِلُوا» 2 کیفر مسخرهی دیگران،در همین دنیا به انسان میرسد. «حٰاقَ بِهِمْ مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ» 3 دیگران را مسخره نکنیم که خود گرفتار میشویم. «حٰاقَ بِهِمْ مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ»
وَ قٰالَ اَلَّذِینَ أَشْرَکُوا لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ مٰا عَبَدْنٰا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَیْءٍ نَحْنُ وَ لاٰ آبٰاؤُنٰا وَ لاٰ حَرَّمْنٰا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَیْءٍ کَذٰلِکَ فَعَلَ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَهَلْ عَلَی اَلرُّسُلِ إِلاَّ اَلْبَلاٰغُ اَلْمُبِینُ (35)
1) 1) .نساء،31.
و کسانی که شرک ورزیدند،گفتند:اگر خدا میخواست نه ما و نه پدرانمان هیچ چیزی را غیر از او نمیپرستیدیم و بدون حکم او هیچ چیزی را حرام نمیکردیم.کسانی که پیش از اینان بودند نیز اینگونه برخورد میکردند،پس مگر جز ابلاغ روشن،وظیفه دیگری بر پیامبران است؟
مسأله جبر،یکی از توجیهات نابجای مشرکان است که میگفتند:خدا خواسته که ما غیر او را پرستش کنیم و اگر او میخواست،ما مشرک نبودیم.این مطلب در آیه 148 سوره انعام و آیه 20 سوره زخرف نیز از قول مشرکان مطرح شده است.
سؤال:آیا همین که خداوند جلوی انحراف مردم را نمیگیرد،نشانه رضایت او نیست؟ پاسخ:خیر،زیرا خداوند اسباب هدایت مردم را فراهم کرده است،پیامبران و کتابها فرستاده است،پس نمیخواسته کسی منحرف شود،ولی کسی را هم بر ایمان آوردن مجبور نکرده است زیرا ایمانِ اجباری ارزش ندارد.
1 آنچه از کفر و شرک خطرناکتر است،توجیه آن و نسبت دادن آن به خداست.
«قٰالَ الَّذِینَ أَشْرَکُوا لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ مٰا عَبَدْنٰا»
2 عقیده به جبر در میان مشرکان نیز بوده است. «لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ مٰا عَبَدْنٰا مِنْ دُونِهِ» 3 منحرفان علاوه بر کار خود،کار نیاکان و همکیشان خود را نیز توجیه میکنند.
«نَحْنُ وَ لاٰ آبٰاؤُنٰا»
4 برخی مردم،آداب و رسوم و عقاید نیاکانشان را هر چه باشد،میپذیرند و میدانند. «نَحْنُ وَ لاٰ آبٰاؤُنٰا» 5 چنان که حلال کردن حرامها جایز نیست،حرام کردن آنچه را خداوند حلال دانسته،نیز جایز نیست. «حَرَّمْنٰا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَیْءٍ» 6 توجیهگری،کار همه منحرفان تاریخ است. «کَذٰلِکَ فَعَلَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ»
7 تبلیغ،باید رسا و روشن باشد. «الْبَلاٰغُ الْمُبِینُ» 8 کار پیامبران،دعوت و تبلیغ است،نه اجبار مردم به ایمان. «فَهَلْ عَلَی الرُّسُلِ إِلاَّ الْبَلاٰغُ الْمُبِینُ»
وَ لَقَدْ بَعَثْنٰا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اُعْبُدُوا اَللّٰهَ وَ اِجْتَنِبُوا اَلطّٰاغُوتَ فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَی اَللّٰهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَیْهِ اَلضَّلاٰلَةُ فَسِیرُوا فِی اَلْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ اَلْمُکَذِّبِینَ (36)
و همانا ما در میان هر امّتی پیامبری را برانگیختیم(تا به مردم بگویند)که خدا را بپرستید و از طاغوت(و هر معبودی جز خدا)دوری نمایید،پس گروهی از مردم کسانی هستند که خداوند هدایتشان کرده و بعضی از آنان گمراهی بر آنان سزاوار است،پس در زمین سیر و سفر کنید،تا ببینید که پایان کار تکذیب کنندگان چگونه بوده است؟
کلمهی« أُمَّةٍ »از ریشهی«ام»به معنای چیزی است که دیگری را به خود ضمیمه میکند.
به هر جماعتی که دارای نوعی وحدت و اشتراک باشند،امّت گفته میشود.این کلمه 64 بار در قرآن آمده است.
کلمهی« اَلطّٰاغُوتَ »برای مبالغهی طغیان بکار میرود.در قرآن به شیطان،ستمگران و مستکبران و بتها،که مایهی طغیان و نافرمانی خدا هستند،«طاغوت»گفته شده است.
این کلمه جمع بسته نمیشود و هم در مورد مفرد بکار میرود «یَکْفُرْ بِالطّٰاغُوتِ» و هم در مورد جمع «أَوْلِیٰاؤُهُمُ الطّٰاغُوتُ» خداوند اسباب هدایت را برای تمام مردم فرستاده است، «بَعَثْنٰا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً» امّا گروهی میپذیرند و هدایت مییابند، «فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَی اللّٰهُ» و گروهی انکار کرده و گمراه میشوند. «مِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَیْهِ الضَّلاٰلَةُ» پس هدایت از اوست،ولی گمراهی از ماست.
مثال جالب:زمین که به دور خورشید میچرخد،همواره بخشی از آن رو به خورشید و
روشن است و بخشی پشت به خورشید و تاریک است.میتوان گفت:هر نوری که زمین دارد از خورشید است،امّا هر تاریکی که زمین دارد از خود اوست.
به هر حال خداوند،ضلالت را به خود نسبت نمیدهد،مگر آنکه انسان خود زمینهی آن را فراهم کرده باشد،مانند آیهی «یُضِلُّ اللّٰهُ الظّٰالِمِینَ» خداوند ستمگران را گمراه میکند و آیه «وَ مٰا یُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفٰاسِقِینَ» خداوند جز فاسقان را گمراه نمیکند.
1 بعثت پیامبران،مخصوص نژاد و منطقه و قبیلهی خاصی نبوده است. «بَعَثْنٰا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً» 2 دعوت به توحید و دوری از طاغوت،در رأس برنامه پیامبران بوده است.
«اعْبُدُوا اللّٰهَ وَ اجْتَنِبُوا الطّٰاغُوتَ»
3 خداپرستی با پذیرش سلطهی طاغوتها و ستمگران،نمیسازد. «اعْبُدُوا اللّٰهَ وَ اجْتَنِبُوا الطّٰاغُوتَ» 4 با عبادت و اتصال به خداوند،انسان قدرت مبارزه با طاغوتها،پیدا میکند.
«اعْبُدُوا اللّٰهَ وَ اجْتَنِبُوا الطّٰاغُوتَ»
5 خداوند به انسان در انتخاب راه،اختیار داده است. «فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَی ... وَ مِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ» ...
6 سیر و سفر باید عبرتآموز باشد. «فَسِیرُوا ... فَانْظُرُوا» 7 تاریخ قانونمند است و سنّتهای حاکم بر جامعه و تاریخ،ثابت. «فَسِیرُوا ...
فَانْظُرُوا
... عٰاقِبَةُ الْمُکَذِّبِینَ» 8 قرآن،مردم را به جهانگردی هدفدار دعوت کرده است. «فَسِیرُوا ... فَانْظُرُوا»
إِنْ تَحْرِصْ عَلیٰ هُدٰاهُمْ فَإِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یَهْدِی مَنْ یُضِلُّ وَ مٰا لَهُمْ مِنْ نٰاصِرِینَ (37)
(ای پیامبر!)اگرچه بر هدایت آنان حرص میورزی،امّا(بدان که)قطعاً خداوند کسی را که(بخاطر سوء انتخاب و عملش)گمراه کرده هدایت نمیکند و برای آنان هیچ یاوری نیست.
بدنبال آیهی قبل که فرمود:انحراف گروهی بخاطر انکار و کفرشان حتمی است،این آیه خطاب به پیامبر میفرماید:بر آنها دلسوزی مکن که دلسوزی تو بیاثر است،زیرا قلب آنان را خداوند مُهر کرده و دیگر قابل هدایت نیستند.
گاهی اشکال در قابلیّت مردم است،نه مبلّغ.پیامبر معصوم است و نقطه ضعفی ندارد، بهترین اخلاق را دارد،دلسوز هم هست،امّا باز هم مردم قبول نمیکنند.
1 انسان گاهی به جایی میرسد که نه در دنیا قابل هدایت است و نه در آخرت قابل نصرت. «لاٰ یَهْدِی، مِنْ نٰاصِرِینَ» 2 مبلّغ باید بداند که به هر حال گروهی هیچ منطقی را نمیپذیرند،پس انتظار ایمان همه مردم را نباید داشت. «إِنْ تَحْرِصْ ... لاٰ یَهْدِی مَنْ یُضِلُّ» 3 شفاعت،قابلیّت میخواهد و هر کس از آن بهرهمند نمیشود. «مٰا لَهُمْ مِنْ نٰاصِرِینَ»
وَ أَقْسَمُوا بِاللّٰهِ جَهْدَ أَیْمٰانِهِمْ لاٰ یَبْعَثُ اَللّٰهُ مَنْ یَمُوتُ بَلیٰ وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ (38)
وبا شدیدترین نوع سوگندشان،به خدا سوگند یاد کردند که هر کس میمیرد خداوند او را برنخواهد انگیخت.آری(رستاخیز مردگان)وعده حقّی است بر خداوند(و آن را وفا خواهد کرد)و لکن بیشتر مردم نمیدانند.
مطابق روایتی که در کتاب روضهی کافی،از امام صادق علیه السلام نقل شده است،یکی از مصادیق این آیه،رجعت است،که خداوند در همین دنیا،در زمان قیام امام زمان علیه السلام گروهی را زنده میکند.امّا مخالفان شیعه،آن را انکار میکنند.
1 سوگند،همه جا نشانهی صحت و صداقت نیست. «أَقْسَمُوا بِاللّٰهِ ... لاٰ یَعْلَمُونَ» 2 بدتر از جهل و کفر،پافشاری و اصرار بر آن است. «جَهْدَ أَیْمٰانِهِمْ» 3 تفکیک توحید از معاد،عقیدهی جاهلیّت است. «أَقْسَمُوا بِاللّٰهِ ... لاٰ یَبْعَثُ اللّٰهُ» 4 قیامت،وعدهگاه الهی برای کیفر و پاداش است. «وَعْداً عَلَیْهِ» 5 زنده شدن مردگان در قیامت،حقّ است. «حَقًّا» 6 ریشهی انکار معاد،جهل است. «لاٰ یَعْلَمُونَ»
لِیُبَیِّنَ لَهُمُ اَلَّذِی یَخْتَلِفُونَ فِیهِ وَ لِیَعْلَمَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّهُمْ کٰانُوا کٰاذِبِینَ (39)
(رستاخیز مردگان)برای آن است که(خداوند)چیزی را که مردم در آن اختلاف میکنند روشن سازد و کسانی که کفر ورزیدند بدانند که آنها خودشان دروغگو بودند،(نه انبیا).
کفّار،در یگانگی خداوند،حقانیّت پیامبران و برپایی قیامت و محاسبهی اعمال،تردید و اختلاف داشتند.این آیه میفرماید:در قیامت همه اینها برای آنها روشن میشود و میفهمند که در دنیا چه عقاید باطل و نادرستی داشتهاند،امّا چه سود؟
1 روز قیامت،روز روشن شدن همه حقایق است. «لِیُبَیِّنَ لَهُمُ ... لِیَعْلَمَ الَّذِینَ» 2 بنای کفر بر کذب و تکذیب است. «الَّذِینَ کَفَرُوا ... کٰانُوا کٰاذِبِینَ»
إِنَّمٰا قَوْلُنٰا لِشَیْءٍ إِذٰا أَرَدْنٰاهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ (40)
(رستاخیز مردگان برای ما کار مهمی نیست،زیرا)هر گاه چیزی را اراده کنیم،همانا گفتار ما برای آن چیز این است که به آن میگوییم باش،پس (بیدرنگ)موجود میشود.
خداوند در این آیه، «إِنَّمٰا قَوْلُنٰا» فرموده است و در آیهی 82 سوره یس، «إِنَّمٰا أَمْرُهُ» آمده است و در مورد آفریدن حضرت عیسی در آیهی 59 آل عمران میخوانیم، «قٰالَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ» پس امر و قول خداوند،همان ارادهی اوست.
« کُنْ »به معنای«باش»برای تقریب به ذهن ماست،و گر نه خدا نیازی به گفتن آن ندارد.
همان گونه که انسان هر گاه بخواهد چیزی را در ذهن خود تصور کند،تنها با اراده میتواند آن را در ذهنش خلق کند و نیاز به چیز دیگری ندارد،بلاتشبیه،خداوند نیز برای آفریدن هر چیز،تنها اگر اراده کند،آفریده میشود.
1 چگونه دربارهی معاد شک میکنیم،با آنکه هر چیزی با یک ارادهی خداوند خلق میشود. «کُنْ فَیَکُونُ» 2 خداوند،موجودات را از نیستی به هستی میآورد،نه آنکه با ترکیب یا تغییر هستها،چیز دیگری بیافریند. «کُنْ فَیَکُونُ»
وَ اَلَّذِینَ هٰاجَرُوا فِی اَللّٰهِ مِنْ بَعْدِ مٰا ظُلِمُوا لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِی اَلدُّنْیٰا حَسَنَةً وَ لَأَجْرُ اَلْآخِرَةِ أَکْبَرُ لَوْ کٰانُوا یَعْلَمُونَ (41) اَلَّذِینَ صَبَرُوا وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ (42)
و کسانی که پس از آنکه ستم دیدند در راه خدا هجرت کردند،بدون شک ما در همین دنیا جایگاه نیکویی به آنان خواهیم داد و اگر میدانستند البتّه پاداش آخرت بزرگتر خواهد بود.
(آنان)کسانی هستند که صبر نمودند و بر پروردگارشان توکّل مینمایند.
قرآن،در آیات متعدّدی دربارهی هجرت و آثار آن در دنیا و آخرت سخن گفته است.
چنان که در آیه 100 سورهی نساء میفرماید: «مَنْ یُهٰاجِرْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ یَجِدْ فِی الْأَرْضِ مُرٰاغَماً کَثِیراً وَ سَعَةً» یعنی هر کس در راه خدا هجرت کند،در زمین جایگاههای بسیار و وسیع مییابد.
این آیه تعبیر به «هٰاجَرُوا فِی اللّٰهِ» نموده،که طبیعتاً از«هجرت فی سبیل اللَّه»خالصتر و دقیقتر است.
1 کسانی که برای نشر دین یا حفظ دین و یا حفظ جانِ خود،از وطن و مال بگذرند و هجرت کنند به نتیجه میرسند. «وَ الَّذِینَ هٰاجَرُوا ... لَنُبَوِّئَنَّهُمْ» 2 اگر قدرت مقابله با ظالم را نداری،حقّ نداری سلطهی او را بپذیری،بلکه باید هجرت کنی. «هٰاجَرُوا فِی اللّٰهِ مِنْ بَعْدِ مٰا ظُلِمُوا» 3 هجرت،صبر و توکّل،رمز پیروزی در برابر دشمن است. «هٰاجَرُوا ... صَبَرُوا ...
یَتَوَکَّلُونَ»
4 در برابر ستمگران،به ایمان،توکّل و مقاومت خود وابسته باشید،نه
قدرتهای بیگانه و خارجی. «صَبَرُوا وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ» 5 گشایش و آسایش،بدون تحمّل سختی هجرت،حاصل نمیشود. «هٰاجَرُوا ...
لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِی الدُّنْیٰا حَسَنَةً»
وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ إِلاّٰ رِجٰالاً نُوحِی إِلَیْهِمْ فَسْئَلُوا أَهْلَ اَلذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ (43)
15\43
ما قبل از تو نیز،جز مردانی که به سویشان وحی مینمودیم(فرشته یا موجود دیگری را)نفرستادیم(که آنها از آمدن تو تعجب میکنند،به آنها بگو:)اگر نمیدانید از اهل ذکر بپرسید.
این آیه یک اصل کلی را که عقل هر بشری میپذیرد،مطرح میکند و آن مراجعه به اهل علم و کارشناس است،یعنی هر چه را نمیدانید از آگاهان و اهل خبرهای آن سؤال کنید.البتّه در زمینهی مسائل دینی،بهترین مصداقِ«اهل ذکر»اهل بیت پیامبرند.و روایات زیادی از طریق شیعه و سنّی به این مضمون وارد شده که در جلد سوم ملحقات احقاق الحق، صفحهی 482 به بعد نقل شده است.
طبری،ابن کثیر و آلوسی نیز در تفاسیرشان،ذیل این آیه،اهلِ ذکر را اهل بیت پیامبر معرّفی کردهاند.
در جلد 23 بحار صفحه 172 به بعد،حدود شصت روایت در این باره نقل شده که در برخی از آنها،امامان معصوم فرمودهاند:«نحن و الله اهل الذکر المسؤلون»بخدا قسم ما هستیم،آن اهل ذکری که مردم باید سؤالات خود را از آنان بپرسند.
1 پیامبران الهی همه از جنس خود بشر بودهاند،نه از جنس فرشتگان. «وَ مٰا أَرْسَلْنٰا ... إِلاّٰ رِجٰالاً»
2 پیامبران،همه مرد بودهاند،آنهم مردانِ بالغ و رشید.(گرچه بعضی مثل عیسی و یحیی علیهما السلام در طفولیّت به نبوّت رسیدهاند.) «رِجٰالاً» 3 نزول وحی الهی بر یک انسان تعجبی ندارد،این سنّت خداوند برای هدایت بشر بوده است. «رِجٰالاً نُوحِی إِلَیْهِمْ» 4 جهل عذر نیست،پرسیدن و دانستن وظیفه است. «فَسْئَلُوا» 5 مسائل دین را باید از کارشناس دین پرسید،نه هر کس اندک آشنایی با دین دارد. «فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ» 6 آنجا که انسان خود چیزی را میداند،سؤال معنی ندارد،مگر آنکه بخواهد از دانستهی خود فرار کند. «فَسْئَلُوا ... إِنْ کُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ» 7 اگر پرسش از اهل ذکر لازم باشد،پس پذیرش پاسخ او نیز لازم است،و گر نه سؤال لغو است. «فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ» 8 آنجا سؤال کنیم که خود نتوانیم بدانیم،نه آنکه هر چه را نمیدانیم،بدون آنکه فکر و تأملی کنیم،فوراً سؤال کنیم.آیه نمیفرماید:«فسئلوا...ان لم تعلموا»اگر نمیدانید سؤال کنید،بلکه میفرماید: «فَسْئَلُوا ... إِنْ کُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ» یعنی اگر نمیتوانید بدانید،سؤال کنید.
بِالْبَیِّنٰاتِ وَ اَلزُّبُرِ وَ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکَ اَلذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنّٰاسِ مٰا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ (44)
(ما پیامبران پیش از تو را)همراه با معجزات و کتب(آسمانی فرستادیم)و به سوی تو ذکر(قرآن)را فرو فرستادیم،تا برای مردم آنچه را که برایشان نازل شده روشن بیان کنی و شاید بیاندیشند.
«بینات»به معنای دلایل روشن نبوّت و معجزات است و«زبر»جمع«زبور»به معنای کتابِ آسمانی است.
شاید آیه اشاره به دو نوع وحی داشته باشد،یک وحی که قرآن است و برای همهی مردم، و یک وحی که برای تفسیر و بیان قرآن است و مخصوص پیامبر.یعنی ما به سوی تو ذکر فرستادیم تا تفسیر قرآنی را که برای مردم نازل شده بیان کنی.
1 پیامبران هم معجزه داشتهاند،هم کتاب،تا مردم در تشخیص حقّ و باطل دچار اشتباه نشوند. «بِالْبَیِّنٰاتِ وَ الزُّبُرِ» 2 پیامبران همراه دلایل عقلی«بینه»و نقلی«زبر»بودهاند. «بِالْبَیِّنٰاتِ وَ الزُّبُرِ» 3 گرچه قرآن بر شخص پیامبر نازل شده،امّا مخاطب آن همهی مردماند. «أَنْزَلْنٰا إِلَیْکَ ... مٰا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ» 4 قرآن،یک بار بصورت یک جا بر پیامبر نازل شده است و بار دیگر به صورت تدریجی که مردم از آن آگاه شدهاند. «أَنْزَلْنٰا إِلَیْکَ ... مٰا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ» (در زبان عربی، «انزال»برای نزول دفعی و«تنزیل»برای نزول تدریجی بکار میرود.) 5 قرآن،نیاز به بیانِ پیامبر دارد.لذا جدا کردن قرآن از سنّت و روایات جایز نیست. «لِتُبَیِّنَ لِلنّٰاسِ» 6 وظیفه پیامبر،بیان قرآن و وظیفهی مردم،پذیرش آن بر اساس فکر و اندیشه است. «لِتُبَیِّنَ لِلنّٰاسِ ... یَتَفَکَّرُونَ» 7 قرآن،ذکر است،مایه تذکّر و توجّه انسان و دور نمودن او از غفلت و نسیان.
«أَنْزَلْنٰا إِلَیْکَ الذِّکْرَ»
أَ فَأَمِنَ اَلَّذِینَ مَکَرُوا اَلسَّیِّئٰاتِ أَنْ یَخْسِفَ اَللّٰهُ بِهِمُ اَلْأَرْضَ أَوْ یَأْتِیَهُمُ اَلْعَذٰابُ مِنْ حَیْثُ لاٰ یَشْعُرُونَ (45) أَوْ یَأْخُذَهُمْ فِی تَقَلُّبِهِمْ فَمٰا هُمْ بِمُعْجِزِینَ (46) أَوْ یَأْخُذَهُمْ عَلیٰ تَخَوُّفٍ فَإِنَّ رَبَّکُمْ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ (47)
آیا کسانی که بدیها را با حیله و نیرنگ انجام دادند،در امانند،از اینکه خداوند آنان را در زمین فرو برد یا از جایی که پیشبینی و اندیشه نمیکنند،عذاب الهی به سراغشان آید.
یا(قهر الهی)در حین تلاش و کوشششان ناگهان آنان را بگیرد،پس نتوانند آن عذاب را خنثی و عاجز نمایند.
یا آنکه در حال دلهره آنان را بگیرد،پس البتّه پروردگار شما رءوف و مهربان است.
خداوند در این آیات،چهار نوع عذاب برای توطئهگرانِ علیه دین،مطرح کرده:
1 عذاب زمینی «یَخْسِفَ اللّٰهُ بِهِمُ الْأَرْضَ» 2 عذاب آسمانی: «یَأْتِیَهُمُ الْعَذٰابُ» 3 عذاب ناگهانی: «یَأْخُذَهُمْ فِی تَقَلُّبِهِمْ» 4 عذاب روحی: «یَأْخُذَهُمْ عَلیٰ تَخَوُّفٍ»
1 عذاب و کیفر الهی،پس از اتمام حجّت است.(بدنبال موضوع نبوّت در آیات قبل،این آیه مخالفان را تهدید میکند).
2 احتمال عذاب و کیفر الهی،برای دست برداشتن از توطئه کافی است. «أَ فَأَمِنَ» 3 توطئهگران علیه دین بدانند که مکر و حیلهی آنان،در برابر علم و قدرت الهی، پوچ است. «أَ فَأَمِنَ الَّذِینَ مَکَرُوا السَّیِّئٰاتِ» 4 زمان و مکان و نوع قهر خدا در دنیا قابل پیشبینی نیست،که امکان فرار باشد.
«یَأْتِیَهُمُ الْعَذٰابُ مِنْ حَیْثُ لاٰ یَشْعُرُونَ»
5 هیچ فرد یا عاملی،مانع قهر خدا نیست. «فَمٰا هُمْ بِمُعْجِزِینَ» 6 نزول عذاب،ناگهانی و در هر حال و شرایطی است. «فِی تَقَلُّبِهِمْ» (چه در سفر، چه در وطن،چه در خواب و چه در بیداری،چه در راه چه ایستاده،...
7 گاهی رعب،خوف و دلهره،عذاب و مایهی هلاکت است. «یَأْخُذَهُمْ عَلیٰ تَخَوُّفٍ» 8 تأخیر عذاب و مهلت دادن به گنهکاران،بخاطر لطف اوست تا توبه کنند. «فَإِنَّ رَبَّکُمْ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ» 9 قهر و تنبیه الهی نیز بر اساس تربیت و رحمت اوست. «یَأْخُذَهُمْ ... فَإِنَّ رَبَّکُمْ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ»
أَ وَ لَمْ یَرَوْا إِلیٰ مٰا خَلَقَ اَللّٰهُ مِنْ شَیْءٍ یَتَفَیَّؤُا ظِلاٰلُهُ عَنِ اَلْیَمِینِ وَ اَلشَّمٰائِلِ سُجَّداً لِلّٰهِ وَ هُمْ دٰاخِرُونَ (48)
15\48
آیا چیزهایی را که خداوند آفریده ندیدهاند که چگونه از راست و چپ سایههایشان میگسترد و در حال سجده،فروتنانه خضوع دارند.
کلمهی«فیء»به سایهی بعد از ظهر گفته میشود که در حال بازگشت است،ولی کلمهی «ظل»به هر نوع سایهای گفته میشود.
کلمه«داخر»به معنای خاضع است و شاید مراد از«یمین»و«شمال»در آیه،دو طرف روز یعنی صبح و غروب باشد.
شاید از آن جهت که سایه حالت به خاک افتادگی دارد،تعبیر سجده در مورد آن بکار رفته است.گرچه از نظر تکوینی همهی موجودات در برابر خدا ساجد و خاضعاند.
1 نه فقط خود اشیاء،بلکه آثار و لوازم و خواص اشیاء،همچون سایه آنها،در برابر خداوند خاضعند. «ظِلاٰلُهُ ... سُجَّداً» 2 مطالعه در آفریدههای الهی و تغییرات آنها،یکی از سفارشهای قرآن است.
«أَ وَ لَمْ یَرَوْا إِلیٰ مٰا خَلَقَ اللّٰهُ»
...
3 اگر اشیای هستی،حتّی سایه آنها،در برابر خداوند ساجد و خاضعند،چرا بشر
نباشد. «سُجَّداً ... دٰاخِرُونَ» 4 سجده و تسبیح هستی از روی شعور است،گرچه ما آن را درک نمیکنیم. «هُمْ دٰاخِرُونَ» (به گفتهی فخر رازی،تعبیر« دٰاخِرُونَ »در مورد موجوداتِ با شعور بکار میرود و این رمز شعور موجودات و سایه آنهاست.)
وَ لِلّٰهِ یَسْجُدُ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ مِنْ دٰابَّةٍ وَ اَلْمَلاٰئِکَةُ وَ هُمْ لاٰ یَسْتَکْبِرُونَ (49) یَخٰافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ یَفْعَلُونَ مٰا یُؤْمَرُونَ (50)
و آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است از جنبده و فرشتگان،تنها برای خداوند سجده میکنند و تکبّر و سرپیچی نمیکنند.
و از پروردگارشان که حاکم و محیط بر آنهاست میترسند و آنچه را فرمان داده شدهاند انجام میدهند.
کلمهی« دٰابَّةٍ »به جانداری گفته میشود که از مکانی به مکان دیگر حرکت کند و منتقل شود.این کلمه بر انسان و حیوان و جنّ اطلاق میشود،ولی به فرشتگان گفته نمیشود.
مراد از سجدهی تمام موجودات آسمانی و زمینی،یا خضوع تکوینی و تسلیم بودن آنها در برابر قوانین هستی است و یا آنکه مراد سجدهای برخاسته از درک و شعور است،که ظاهر آیات،دومی است،گرچه از درک و شعور ما خارج است! اگر همه موجودات،همانند فرشتگان،در برابر خدا خاضع و ساجدند،چرا ما انسانها سجده نکنیم و استکبار ورزیم. همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری
1 هستی،تنها در برابر خدای واحد،مطیع و ساجد است. «لِلّٰهِ یَسْجُدُ» 2 در آسمانها نیز موجودات زنده و جنبنده ساکن است. «مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ ... مِنْ دٰابَّةٍ» چنان که در آیه 29 سورهی شوری نیز میخوانیم: «وَ مٰا بَثَّ فِیهِمٰا مِنْ دٰابَّةٍ» 3 فرشتگان تسلیم محض خدا هستند. «وَ هُمْ لاٰ یَسْتَکْبِرُونَ» 4 ترس ما از خدا،بخاطر گناهانمان است،امّا ترس فرشتگان از خدا،ناشی از مقام و عظمت پروردگار است. «یَخٰافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ» (چنان که در مورد مؤمنان نیز قرآن میفرماید: «وَ أَمّٰا مَنْ خٰافَ مَقٰامَ رَبِّهِ» (1)) 5 فرشتگان نه در ذات،روحیّهی استکبار دارند و نه در عمل. «لاٰ یَسْتَکْبِرُونَ، یَفْعَلُونَ مٰا یُؤْمَرُونَ» 6 ریشهی ترک دستورات الهی،استکبار است.اگر ریشه رفت،عمل میآید.
«لاٰ یَسْتَکْبِرُونَ،
یَفْعَلُونَ مٰا یُؤْمَرُونَ»
7 فرشتگان،مأموران الهی و مکلّف هستند. «یَفْعَلُونَ مٰا یُؤْمَرُونَ»
وَ قٰالَ اَللّٰهُ لاٰ تَتَّخِذُوا إِلٰهَیْنِ اِثْنَیْنِ إِنَّمٰا هُوَ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ فَإِیّٰایَ فَارْهَبُونِ (51)
15\51
و خداوند فرمود دو معبود نگیرید،فقط او معبود یکتاست،پس تنها از من بترسید.
مراد از اینکه دو خدا نگیرید،آن نیست که دو خدا گرفتن ممنوع است و سه خدا جایز،بلکه اولاً نفی اقلّ،نفی اکثر را هم در خود دارد و ثانیاً شاید منظور آیه،عقیده مشرکان باشد که میگفتند: یک خدای خالق داریم و یک خدای ربّ و مدبّر،و عبادتهای خود را برای خدای ربّ انجام میدادند. (2)
در برابر مشرکان که در چند آیه قبل میگفتند:اگر خدا میخواست ما مشرک نمیشدیم، این آیه میگوید:خداوند شما را از شرک نهی کرده است.پس چگونه میخواسته که شما
مشرک شوید!؟
1 در تربیت،باید ابتدا افکار خرافی را پاکسازی کرد،سپس حرف حقّ را زد تا اثر کند. «لاٰ تَتَّخِذُوا إِلٰهَیْنِ ... إِنَّمٰا هُوَ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ» 2 پرستش دو معبود باطل است،چه رسد به چندین معبود. «لاٰ تَتَّخِذُوا إِلٰهَیْنِ اثْنَیْنِ» 3 ثنویّت و اعتقاد به دو منشأ تدبیر برای عالم،یکی خیر و یکی شرّ(یزدان و اهریمن)باطل است. «لاٰ تَتَّخِذُوا إِلٰهَیْنِ اثْنَیْنِ» 4 برای نفی باطل و اثبات حقّ،تأکید لازم است.(با آنکه« إِلٰهَیْنِ »تثنیه است،امّا کلمهی« اِثْنَیْنِ »آمده وبا آنکه کلمهی« إِلٰهٌ »مفرد است،امّا کلمهی« وٰاحِدٌ »آمده است) 5 ترس از غیر خدا شرک است. «إِلٰهٌ وٰاحِدٌ فَإِیّٰایَ فَارْهَبُونِ» تربیت،باید ابتدا افکار خرافی را پاکسازی کرد،سپس حرف حقّ را زد تا اثر کند.
«لاٰ تَتَّخِذُوا إِلٰهَیْنِ
... إِنَّمٰا هُوَ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ»
وَ لَهُ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ لَهُ اَلدِّینُ وٰاصِباً أَ فَغَیْرَ اَللّٰهِ تَتَّقُونَ (52)
و آنچه در آسمانها و زمین است از آن اوست و پرستش و فرمانبرداری پیوسته برای اوست،پس آیا از غیر خداوند پروا میکنید.
مراد از کلمهی« اَلدِّینُ »در آیه،پرستش و بندگی است که لازمهی پذیرش دین و مکتب حقّ است.و کلمهی« وٰاصِباً »به معنای دائم و شدید است،مانند آیهی 9 سورهی صافات: «وَ لَهُمْ عَذٰابٌ وٰاصِبٌ»
1 بر خلاف آن عقاید خرافی که برای هر نوعی از موجودات،ربّی را فرض میکردند،خداوندِ همهی آنچه در آسمانها و زمین است،یکی است.
«لَهُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ»
2 پرستش و بندگی،تنها در برابر خالق یکتا جایز است. «لَهُ الدِّینُ وٰاصِباً» 3 تشریع و قانونگذاری،حقّ کسی است که تکوین و آفرینش از آنِ اوست. «لَهُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ ... وَ لَهُ الدِّینُ» سازندهی هستی باید قانون آن را وضع و بیان کند.
4 شرک،هیچ دلیل و توجیهی ندارد. «لَهُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ ... لَهُ الدِّینُ ... أَ فَغَیْرَ اللّٰهِ تَتَّقُونَ»
وَ مٰا بِکُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اَللّٰهِ ثُمَّ إِذٰا مَسَّکُمُ اَلضُّرُّ فَإِلَیْهِ تَجْئَرُونَ (53) ثُمَّ إِذٰا کَشَفَ اَلضُّرَّ عَنْکُمْ إِذٰا فَرِیقٌ مِنْکُمْ بِرَبِّهِمْ یُشْرِکُونَ (54)
و آنچه از نعمت دارید،پس از خداوند است.(به علاوه)هر گاه نگرانی و بلا به شما رسد،تنها به سوی او ناله میکنید.
اما همین که نگرانی و مِحنت را از شما برطرف کرد،ناگهان گروهی از شما نسبت به پروردگارشان شرک میورزند.(و عوامل و افراد دیگری را در دفع بلا مؤثّر میدانند)
کلمهی« اَلضُّرُّ »به نگرانی گفته میشود که از فقدان نعمت ناشی میشود و کلمهی « تَجْئَرُونَ »از«جؤار»به معنای ناله و استغاثه است.
مضمون این آیه در آیات دیگر قرآن نیز تکرار شده است،چنان که در آیهی 67 سوره اسراء میفرماید: «وَ إِذٰا مَسَّکُمُ الضُّرُّ فِی الْبَحْرِ ضَلَّ مَنْ تَدْعُونَ إِلاّٰ إِیّٰاهُ فَلَمّٰا نَجّٰاکُمْ إِلَی الْبَرِّ أَعْرَضْتُمْ وَ کٰانَ الْإِنْسٰانُ کَفُوراً» هر گاه در وسط دریا با خطری مواجه شوید،جز او هر چه را در خیال خود میخواندید محو شود،ولی همین که او شما را به خشکی رساند،رویگردان شده و کفران نعمت میکنید.
پیامبر اکرم صلی اللّٰه علیه و آله میفرماید:«من لم یعلم ان لله علیه نعمة الا فی مطعم او ملبس فقد قصر
عمله و دنا عذابه» (1)هر کس نعمت خداوند را تنها در خوراک و پوشاک بداند،هم در عمل کوتاهی کرده و هم به قهر خدا نزدیک شده است.
1 نعمتهای الهی را،نتیجهی تلاش و تحصیل و مدیریّت خود،یا شانس و تصادف نپندارید. «مٰا بِکُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللّٰهِ» 2 همهی نعمتها،حتّی آنچه که در نظر شما ناچیز است،به ارادهی الهی به شما داده شده است. «مِنْ نِعْمَةٍ» 3 هم نعمتها از اوست،هم در خطرها،تنها پناهگاه اوست. «فَمِنَ اللّٰهِ، فَإِلَیْهِ تَجْئَرُونَ» 4 بلا و سختی،خداپرستی فطری را زنده میکند. «إِذٰا مَسَّکُمُ الضُّرُّ فَإِلَیْهِ تَجْئَرُونَ» 5 انسان ضعیف است وبا کوچکترین تماس سختی و مصیبت،درمانده میشود.
«إِذٰا مَسَّکُمُ»
...
6 نعمتها از اوست،امّا سختیها و ضررها از ماست. «نِعْمَةٍ فَمِنَ اللّٰهِ، مَسَّکُمُ الضُّرُّ» 7 ایمان و استغاثه به خداوند،نباید موسمی و مقطعی باشد. «إِذٰا کَشَفَ الضُّرَّ ... فَرِیقٌ مِنْکُمْ ... یُشْرِکُونَ» 8 رفاه و آسایش،زمینهی غفلت از یاد خدا و شرکگرایی است. «کَشَفَ الضُّرَّ ...
یُشْرِکُونَ»
9 توجّه به خدا،چون فطری است عمومی است. «فَإِلَیْهِ تَجْئَرُونَ» ،امّا شرک تنها در مورد بعضی است. «فَرِیقٌ ... یُشْرِکُونَ» 10«کشف ضرّ»و برطرف شدن مشکلات را از هر قدرتی جز خدا بدانیم شرک است. «کَشَفَ الضُّرَّ ... بِرَبِّهِمْ یُشْرِکُونَ»
1) 1) .تفسیر نور الثقلین.
لِیَکْفُرُوا بِمٰا آتَیْنٰاهُمْ فَتَمَتَّعُوا فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ (55)
تا آنچه را(از نعمت و برطرف کردن سختیها)به آنان دادهایم(بخاطر شرک ورزی)ناسپاسی کنند،پس کامیاب شوید که به زودی خواهید دانست(سزای کفران و شرک شما چیست؟)
سیری در آیات گذشته تا اینجا،شیوهی دعوت و تربیت الهی را نشان میدهد:
او خداوند یگانه است؛ «إِنَّمٰا هُوَ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ» ،مالک همه چیز است؛ «لَهُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ» ،مربّی است؛ «لَهُ الدِّینُ» ،منعم است؛ «مٰا بِکُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللّٰهِ» ،فریادرس است؛ «إِذٰا مَسَّکُمُ الضُّرُّ فَإِلَیْهِ تَجْئَرُونَ» ،پس آیا باز هم به سراغِ دیگران برویم؟
1 پایان شرک،کفر به خدا و کفران نعمتهای اوست. «یُشْرِکُونَ لِیَکْفُرُوا» 2 توجّه به غیر خدا،کفران نعمتهای اوست. «لِیَکْفُرُوا بِمٰا آتَیْنٰاهُمْ» 3 با آنکه مردم دائماً کفران میکنند،امّا باز هم خداوند نعمتهای خود را باز نمیدارد. «لِیَکْفُرُوا ... فَتَمَتَّعُوا» 4 پایان کامیابیهای کفرآلود،قهر الهی است. «فَتَمَتَّعُوا فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ» نظیر آیهی 30 سوره ابراهیم؛ «قُلْ تَمَتَّعُوا فَإِنَّ مَصِیرَکُمْ إِلَی النّٰارِ»
وَ یَجْعَلُونَ لِمٰا لاٰ یَعْلَمُونَ نَصِیباً مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ تَاللّٰهِ لَتُسْئَلُنَّ عَمّٰا کُنْتُمْ تَفْتَرُونَ (56) وَ یَجْعَلُونَ لِلّٰهِ اَلْبَنٰاتِ سُبْحٰانَهُ وَ لَهُمْ مٰا یَشْتَهُونَ (57)
و(مشرکان)سهمی از آنچه را ما روزی آنان کردهایم برای بتهایی قرار میدهند که هیچ نمیدانند.به خدا سوگند حتماً از آنچه افتراء میبندید بازخواست خواهید شد.
و برای خداوند دختران را قرار میدهند،در حالی که او(از فرزند داشتن)منزّه است،ولی برای خودشان آنچه را(از پسران)که علاقه دارند(قرار میدهند.)
ممکن است این آیه اشاره به مضمون آیه 136 سوره انعام باشد که بتپرستان سهمی از کشاورزی و دامداری خود را،نصیب بتها میدانستند، «وَ جَعَلُوا لِلّٰهِ مِمّٰا ذَرَأَ مِنَ الْحَرْثِ وَ الْأَنْعٰامِ نَصِیباً فَقٰالُوا هٰذٰا لِلّٰهِ بِزَعْمِهِمْ وَ هٰذٰا لِشُرَکٰائِنٰا» احتمال دیگری که مرحوم علامه طباطبایی در این آیه پسندیدهاند،آن است که مردم در نزول نعمتها و رفع بلاها،نقشی برای خدا در نظر نمیگیرند و همه را از غیر او میبینند.
مشرکان،ملائکه را دختران خدا میدانستند،چنان که در آیه 19 سورهی زخرف میفرماید:
«وَ جَعَلُوا الْمَلاٰئِکَةَ الَّذِینَ هُمْ عِبٰادُ الرَّحْمٰنِ إِنٰاثاً» و در این عقیدهی آنها،سه انحراف بود:
الف:برای خدا فرزند قائل میشوند،در حالی که «لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ» ب:ملائکه را دختر میپنداشتند،در حالی که آنها دختر و پسر ندارند.
ج:آنها که خود دختر را مایه ننگ میدانستند،آن را به خدا نسبت میدادند! «أَ فَأَصْفٰاکُمْ رَبُّکُمْ بِالْبَنِینَ وَ اتَّخَذَ مِنَ الْمَلاٰئِکَةِ إِنٰاثاً» (1)
1 هر چه داریم از اوست،برای غیر او سهمی قرار ندهیم که باید پاسخگو باشیم.
«وَ یَجْعَلُونَ لِمٰا لاٰ یَعْلَمُونَ نَصِیباً
... تَاللّٰهِ لَتُسْئَلُنَّ» 2 لطف مادی خداوند شامل منحرفان نیز میشود. «مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ» 3 اسباب ظاهری و بشری که به آن دل بستهاید،خود خبری از راه رزق و نعمت یا رفع بلا ندارند. «یَجْعَلُونَ لِمٰا لاٰ یَعْلَمُونَ نَصِیباً» 4 حتّی بخشی از نعمتها را از غیر خدا دانستن شرک است. «نَصِیباً مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ»
1) 1) .اسراء،40.
وَ إِذٰا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثیٰ ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ کَظِیمٌ (58) یَتَوٰاریٰ مِنَ اَلْقَوْمِ مِنْ سُوءِ مٰا بُشِّرَ بِهِ أَ یُمْسِکُهُ عَلیٰ هُونٍ أَمْ یَدُسُّهُ فِی اَلتُّرٰابِ أَلاٰ سٰاءَ مٰا یَحْکُمُونَ (59)
و هر گاه یکی از آن مشرکان به دختر دارشدن بشارت داده شود،صورتش از غصّه سیاه میشود،در حالی که خشم خود را فرو میبرد.
بخاطر بشارت تلخی که به او داده شده،از میان مردم متواری میشود (درمانده است که)آیا این دختر را همراه با ننگ و خفت نگاه دارد یا او را در خاک پنهان کند.بدانید که چه بد قضاوت میکنند.
دلیل تنفر اعراب جاهل از دختر،امور زیر بوده است:
الف:دختر نقش اقتصادی و تولیدی نداشته وبار زندگی بوده است.
ب:در جنگ که سرنوشت قبیله به آن بوده،دختر قدرت جنگیدن و دفاع نداشته است.
ج:در جنگها،دختران به اسارت رفته و مورد تجاوز دشمن قرار میگرفتند.
بر خلاف تفکّر جاهلی،اسلام برای دختر،ارزش زیادی قائل شده است که به گوشهای از آن اشاره میکنیم:
پیامبر اسلام میفرماید:«نعم الولد البنات» (1)دختران چه فرزندان خوبی هستند.خداوند نیز نسل پیامبر را از دخترش فاطمه زهرا قرار داده است.
امام صادق علیه السلام به مردی که از تولد دخترش ناراحت بود فرمود:آیا تو بهتر میدانی یا خدا؟ گفت:خدا،امام فرمود:خداوند نیز آنچه را برای تو بهتر بوده انتخاب کرده و به تو دختر داده است. (2)
1 تحقیر و پست شمردنِ دختر،فکر جاهلی و خرافی است. «إِذٰا بُشِّرَ ... بِالْأُنْثیٰ ظَلَّ وَجْهُهُ» 2 با آنکه اصلِ تولد فرزند،بشارت است،امّا خرافات،بشارت را مایه ذلّت میشمرد. «بُشِّرَ ... ظَلَّ وَجْهُهُ» 3 فرو خوردن خشم و غضبی که همراه آن سیاه شدن و برافروخته شدن چهره باشد،چه ارزشی دارد؟ «ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ کَظِیمٌ» (آنهم خشمی که بر اثر یک عقیدهی خرافی باشد) 4 خرافات و عقاید باطل،مایهی تهدید خانوادههاست. «ظَلَّ وَجْهُهُ ... یَتَوٰاریٰ مِنَ الْقَوْمِ» 5 گاهی بزرگترین جنایتها،زیر پوشش مقدّسترین شعارها صورت میگیرد. «أَ یُمْسِکُهُ عَلیٰ هُونٍ أَمْ یَدُسُّهُ فِی التُّرٰابِ» (بهنام حفظ آبرو،فرزندش را زنده به گور میکند) 6 ادیان آسمانی،عقاید خرافی را در مورد دختر و زن،محکوم میکنند. «سٰاءَ مٰا یَحْکُمُونَ»
لِلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ مَثَلُ اَلسَّوْءِ وَ لِلّٰهِ اَلْمَثَلُ اَلْأَعْلیٰ وَ هُوَ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ (60)
15\60
برای کسانی که به آخرت ایمان ندارند صفات زشت است ولی برای خداوند صفاتِ برتر است و اوست خداوند عزیز و حکیم.
سؤال:در آیهی 74 همین سوره میخوانیم که: «فَلاٰ تَضْرِبُوا لِلّٰهِ الْأَمْثٰالَ» برای خدا مثال نزنید،چطور در این آیه میفرماید: «وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْأَعْلیٰ»؟ پاسخ:مراد از مثال نزدن برای خدا آن است که خدا را شبیه چیزی مپندارید.و مراد از مَثل
اعلی برای خدا،آن است که بهترین صفات برای خداست.
1 منشأ همهی زشتیها و بدیها کفر به قیامت است. «لِلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ مَثَلُ السَّوْءِ» 2 برترین کمالات برای خداست. «لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْأَعْلیٰ» 3 زیبایی انسان به ایمان است،هر گاه ایمان برود جرثومهی زشتیها میشود.
«لِلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ مَثَلُ السَّوْءِ»
4 عزّت و قدرت خداوند،همراه حکمت است. «هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ» و اگر خداوند مردم را بخاطر ستمشان مؤاخذه و عذاب کند،هیچ جنبندهای را روی آن(زمین)باقی نمیگذارد و لکن(سنّت خداوند بر مهلت دادن است و)کیفر آنان را تا زمان معینی به تأخیر میاندازد،پس همین که اجلشان فرا رسد نمیتوانند نه ساعتی پس و نه ساعتی پیش افکنند.
گرچه قانون کلّی خداوند،تأخیر عذاب است،امّا گاهی خداوند،ستمگران را گوشمالی میدهد تا عبرتی برای دیگران باشد،نظیر آنچه بر سر قوم لوط و نوح و ثمود آمد.
سؤال:چرا آیه میگوید؛با گناهِ انسان،همه جنبندهها نابود میشوند!؟ پاسخ:مراد از دابّة در این آیه،یا فقط انسانها هستند،نظیر آیه؛ «إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللّٰهِ الصُّمُّ الْبُکْمُ» (1)و یا بخاطر آن است که با هلاکت نسل بشر،آنها نیز از بین میروند،زیرا
1) 1) .انفال،22.
آفرینش آنها برای انسان بوده است.
از امام معصوم سؤال شد که چرا بعضی مردگان،چشمشان باز است و بعضی بسته است؟ حضرت در پاسخ فرمودند:چون آنها که چشمشان باز بوده فرصت بستن پیدا نکردهاند و آنها که بسته بوده فرصت بازکردن نداشتهاند. «لاٰ یَسْتَأْخِرُونَ سٰاعَةً وَ لاٰ یَسْتَقْدِمُونَ» خطر و اثر برخی ظلمها،فراگیر است و شامل همه جنبندهها از انسان و حیوان میشود، چنان که میفرماید: «وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لاٰ تُصِیبَنَّ الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْکُمْ خَاصَّةً» بترسید از گناهانی که آثار شوم آنها تنها دامن ستمگران را نمیگیرد.
1 کیفر الهی،بر اساس ظلم خود ماست. «یُؤٰاخِذُ اللّٰهُ ... بِظُلْمِهِمْ» 2 ستم،خانمانسوز است و هستی نسل بشر را تهدید میکند. «بِظُلْمِهِمْ مٰا تَرَکَ عَلَیْهٰا مِنْ دَابَّةٍ» 3 سنّت خداوند بر مهلت دادن و تأخیر کیفر است. «یُؤَخِّرُهُمْ» در کار خداوند،امهال هست،امّا اهمال نیست.کیفر الهی دیر و زود دارد،امّا سوخت و سوز ندارد.
4 مهلت خداوند،اجل و سرآمدی دارد. «یُؤَخِّرُهُمْ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی» 5 مهلت خداوند بر اساس لطف او و برای توبه و جبران است،پس به آن مغرور نشوید. «وَ لَوْ یُؤٰاخِذُ ... مٰا تَرَکَ عَلَیْهٰا مِنْ دَابَّةٍ وَ لٰکِنْ یُؤَخِّرُهُمْ» ...
6 رها بودن و آزاد بودنِ ستمگران در اعمالشان،نشانهای بر حقانیّت آنها نیست. «یُؤَخِّرُهُمْ» 7 اجل انسان قابل تغییر نیست. «لاٰ یَسْتَأْخِرُونَ سٰاعَةً وَ لاٰ یَسْتَقْدِمُونَ»
وَ یَجْعَلُونَ لِلّٰهِ مٰا یَکْرَهُونَ وَ تَصِفُ أَلْسِنَتُهُمُ اَلْکَذِبَ أَنَّ لَهُمُ اَلْحُسْنیٰ لاٰ جَرَمَ أَنَّ لَهُمُ اَلنّٰارَ وَ أَنَّهُمْ مُفْرَطُونَ (62)
15\62
و مشرکان،آنچه را برای خود نمیپسندند برای خدا قرار میدهند و زبانشان به دروغ میگوید که نیکوتر برای آنان است.حقا که آتش برای آنان است و آنان(به سوی آن)پیشگامانند.
این آیه به همان تفکّر خرافی اشاره دارد که در چند آیه قبل مطرح شد و آن اینکه مشرکان، فرشتگان را دختران خدا میپنداشتند در حالی که دختر را برای خود مایهی ننگ میشمردند،به پسر افتخار میکردند و آن را نعمتی بهتر از دختر معرّفی میکردند. «وَ تَصِفُ أَلْسِنَتُهُمُ الْکَذِبَ أَنَّ لَهُمُ الْحُسْنیٰ»
1 آنچه را برای خود دوست نداریم،برای خدا قرار ندهیم. «یَجْعَلُونَ لِلّٰهِ مٰا یَکْرَهُونَ» 2 انسان گاه چنان دچار خیالات میشود که تصور میکند،برتر از دیگران است و عاقبتش بهتر از دیگران میباشد. «تَصِفُ أَلْسِنَتُهُمُ الْکَذِبَ أَنَّ لَهُمُ الْحُسْنیٰ» این افراد در آیات دیگر نیز چنین معرّفی شدهاند: «یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً» (1)و «لَئِنْ رُجِعْتُ إِلیٰ رَبِّی إِنَّ لِی عِنْدَهُ لَلْحُسْنیٰ» (2)
تَاللّٰهِ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا إِلیٰ أُمَمٍ مِنْ قَبْلِکَ فَزَیَّنَ لَهُمُ اَلشَّیْطٰانُ أَعْمٰالَهُمْ فَهُوَ وَلِیُّهُمُ اَلْیَوْمَ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (63)
به خدا سوگند که همانا ما به سوی امّتهای پیش از تو(نیز)پیامبرانی فرستادیم، پس شیطان کارهای(ناپسند)ایشان را برایشان زیبا جلوه داد،پس(آن شیطان) امروز نیز سرپرست آنهاست و برای آنان عذاب دردناکی است.
آیه در مقام تسلّی پیامبر اسلام است که ای پیامبر از بیتوجّهی و رویگردانی مردم نگران مباش،زیرا همهی پیامبران با اینگونه افراد مواجه بودهاند.
1 آشنایی با تاریخ و اقوام گذشته،عامل صبر و تحمّل و درس عبرت است.
«أَرْسَلْنٰا إِلیٰ أُمَمٍ مِنْ قَبْلِکَ»
2 خداوند،به نام خودش قسم یاد میکند. «تَاللّٰهِ» 3 بعثت پیامبران،یک جریان و سنّت الهی بوده است. «أَرْسَلْنٰا إِلیٰ أُمَمٍ مِنْ قَبْلِکَ» 4 راه نفوذ شیطان،جلوه دادن و زینت دادن زشتیها و توجیه انحرافات است.
«فَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطٰانُ أَعْمٰالَهُمْ»
5 پذیرفتن جلوههای شیطان،مقدّمه سلطهی اوست. «فَزَیَّنَ ... فَهُوَ وَلِیُّهُمُ» 6 ولایت شیطان،لحظهای نیست،او هر روز بدنبال سلطه بر مردم است. «فَهُوَ وَلِیُّهُمُ الْیَوْمَ» 7 ولایت و سلطهی شیطان تنها در دنیاست و در قیامت کاری به دست او نیست.
«فَهُوَ وَلِیُّهُمُ الْیَوْمَ»
وَ مٰا أَنْزَلْنٰا عَلَیْکَ اَلْکِتٰابَ إِلاّٰ لِتُبَیِّنَ لَهُمُ اَلَّذِی اِخْتَلَفُوا فِیهِ وَ هُدیً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (64)
و ما کتاب(آسمانی قرآن)را بر تو فرو نفرستادیم مگر برای اینکه آنچه را در آن اختلاف کردهاند برای آنان روشن بیان کنی و(این کتاب)برای گروهی که ایمان میآورند مایهی هدایت و رحمت است.
1 هدف از نزول قرآن،جدا کردن حقّ از باطل است. «مٰا أَنْزَلْنٰا ... إِلاّٰ لِتُبَیِّنَ لَهُمُ»
2 سرچشمهی اختلافات،دوری از رهنمودهای پیامبران است. «لِتُبَیِّنَ لَهُمُ الَّذِی اخْتَلَفُوا فِیهِ» 3 خداوند به واسطهی انبیا اتمام حجّت میکند. «لِتُبَیِّنَ لَهُمُ» 4 قرآن هم کتاب قضاوت بین حقّ و باطل،هم وسیلهی ارشاد و هم وسیله دریافت رحمت الهی است. «لِتُبَیِّنَ، هُدیً، رَحْمَةً» 5 شرط دریافت هدایت و رحمت الهی،آن است که انسان زمینه سعادت را در خود کور نکرده باشد. «لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ»
وَ اَللّٰهُ أَنْزَلَ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً فَأَحْیٰا بِهِ اَلْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَسْمَعُونَ (65)
و خداوند از آسمان آبی فرستاد،پس بواسطه آن زمین را پس از آنکه پژمرده بود زنده کرد،البتّه در این(باریدن و روئیدن)برای گروهی که (سخن حقّ را با جان و دل)میشنوند نشانهای روشن است.
در آیه قبل،نزول کتاب که مایه زنده شدن دلهاست،مطرح شد،در این آیه،نزول باران که سبب زنده شدن زمین است،مطرح گردیده است.
1 پدیدههای طبیعی،(از جمله آمدن ابر و باران)تصادفی نیست،به ارادهی خداوند است. «وَ اللّٰهُ أَنْزَلَ» 2 زمین همچون انسان مرگ و حیات دارد. «فَأَحْیٰا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا» 3 اجرای برنامههای الهی از طریق اسباب عادّی و طبیعی است. «فَأَحْیٰا بِهِ الْأَرْضَ» 4 آب،مایهی حیات زمین و زمینیان است. «فَأَحْیٰا بِهِ الْأَرْضَ» 5 تدبیر خداوند در طبیعت،کلاس توحید است. «إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً»
6 بهترین راه خداشناسی،گوش سپردن و پند گرفتن از آیات الهی است. «لَآیَةً لِقَوْمٍ یَسْمَعُونَ»
وَ إِنَّ لَکُمْ فِی اَلْأَنْعٰامِ لَعِبْرَةً نُسْقِیکُمْ مِمّٰا فِی بُطُونِهِ مِنْ بَیْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَناً خٰالِصاً سٰائِغاً لِلشّٰارِبِینَ (66)
و بیگمان برای شما در(آفرینش)چهارپایان عبرتی است،ما شما را از آنچه در درون آنهاست،از میان غذاهای هضم شده و خون،شیر خالصی که برای نوشندگان گوارا است سیراب میکنیم.
خداوند،نه تنها از لابلای ابر آسمانها،آبی که مایه حیات است نازل میکند،بلکه از لابلای درون حیوانات،شیری که مایه حیات است،خارج میکند.
کلمهی« فَرْثٍ »به غذای هضم شدهی درون معده گفته میشود و کلمهی« لَعِبْرَةً »به چیزی گفته میشود که وسیلهی عبور از جهل به علم گردد.
با آنکه کلمهی« اَلْأَنْعٰامِ »جمع است.ولی ضمیر در« بُطُونِهِ »مفرد است.زیرا مراد،هر واحدی از چهارپایان است نه همهی آنها.
شیر،یک غذای کامل است که هم به جای آب است و هم به جای غذا و تمام نیازهای بدن را تأمین میکند.در روایات میخوانیم:شیر،عقل را زیاد،ذهن را صفا،چشم را روشنی،قلب را تقویت،پشت را محکم،و فراموشی را کم میکند.
چهارپایان،تنها وسیلهی تأمین نیازهای مادّی ما نیستند،بلکه میتوانند وسیلهی تکامل معنوی و رشد ایمانی ما باشند.
راستی خدایی که شیر را از دل علف بیرون میکشد،نمیتواند در قیامت،انسان را از دل خاک بیرون کشد؟! خدایی که شیر خالص را از لابلای خون و غذای هضم شده،استخراج میکند،نمیتواند اعمال صالح را از سایر کارها جدا کند؟.
تبدیل علف به شیر،نیاز به دستگاه پالایش،میکروب زدایی،حذف مواد مضرّ،امکانات
شیرین کننده،گرم کننده،چرب کننده و رنگ کننده و لولهکشی در بدن چهارپایان دارد.
چگونه است که یک پالایشگاه نفت،مهندس لازم دارد،امّا پالایشگاه شیر،خالق نمیخواهد؟ «إِنَّ لَکُمْ فِی الْأَنْعٰامِ لَعِبْرَةً» انسانهای خالص،کسانی هستند،که از لابلای فراز و نشیبها و خطوط سیاسی و مسائل اجتماعی،و دوستان گوناگون،عبور کنند،امّا نه رنگ آنان را بپذیرند و نه بوی آنها را. «مِنْ بَیْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَناً خٰالِصاً» شرط گوارایی نوشیدنیها،خالص بودن است.آری،آبهای آشامیدنی زمانی گوارا است که از هر گونه آلودگی خالص باشند. «خٰالِصاً سٰائِغاً لِلشّٰارِبِینَ» گوارا بودن،باید برای همهی مصرف کنندگان باشد،نه تنها انسانها،و لذا نفرموده:«سائغا لکم»بلکه فرمود:« سٰائِغاً لِلشّٰارِبِینَ ».
در دنیای متمدّن امروز،دیده و شنیده شد که کشورهای متمدّن آنچه را تاریخِ مصرفش گذشته است برای آوارگان و درماندگان ارسال میکنند! مصرف شیر توسط انسان،نشاندهنده آن است که کسی که حیوان را آفرید و شیر را در درون آن ساخت،همان کسی است که ما را آفرید و نیازهای ما را میدانست. «نُسْقِیکُمْ مِمّٰا فِی بُطُونِهِ» حضرت علی علیه السلام در نامه 25 نهج البلاغه به مسئول جمعآوری زکات مینویسد:وقتی برای جمعآوری زکات میروی باید اصولی را مراعات کنی،از جمله آنکه مقداری شیر در پستان حیوان باقی بگذاری تا نوزادان بیبهره نباشند.میان حیوان و نوزادش جدایی نینداز و در مسیر راه،به حیواناتِ خسته استراحت بده و آنها را از خوردن آب و علف باز مدار.
کتک زدن به حیوان،شیر دوشیدن با ناخن بلند،بهرهکشی بیش از حدّ از حیوان و هر گونه ظلمی به حیوان ممنوع است.در قرآن میخوانیم:حضرت سلیمان با آن همه عظمتش که جنّ و انس تحت فرمان او بودند،به حیوانات ملاطفت نموده و دست مبارکش را به گردن و پای آنها میکشید. «فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ الْأَعْنٰاقِ» (1)
1) 1) .ص،33.
1 سیستم تولید شیر در حیوانات و خروج آن از میان خون و فضولات،درس عبرتی برای انسان است. «لَعِبْرَةً نُسْقِیکُمْ مِمّٰا فِی بُطُونِهِ مِنْ بَیْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَناً» ...
وَ مِنْ ثَمَرٰاتِ اَلنَّخِیلِ وَ اَلْأَعْنٰابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَکَراً وَ رِزْقاً حَسَناً إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ (67)
و از میوههای درختان خرما و انگور،هم(نوشیدنی)مستکننده و هم رزق نیکو میسازید.البتّه در این امر برای گروهی که تعقّل میکنند نشانه روشنی است.
کلمهی«سکر»به معنای از دست دادن عقل است و کلمهی«سکر»به منشأ آن میگویند.
در دو آیه قبل سخن از آب و شیر بود که دو نوشیدنی طبیعی و مستقیم است.این آیه سخن از نوشیدنیهایی است که ما از طریق فشردن میوهها بدست میآوریم.آنجا که دست خدا در کار است،همه لطف و صفاست،آب باران و شیر خالص،ولی آنجا که دستِ بشر دخالت میکند،گاهی رزق نیکو حاصل میشود و گاهی شراب که مایهی فساد و تباهی است.
1 هر چیزی که سبب مستی شود،رزق نیکو نیست. «سَکَراً وَ رِزْقاً حَسَناً» 2 آنچه خدا آفریده خوب است،این ما هستیم که آنها را در چه راهی مصرف کنیم،یا چه کارهایی روی آنها انجام دهیم. «تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَکَراً وَ رِزْقاً حَسَناً» 3 در آفرینش میوهها(تنوع رنگ و طعم و خواص آنها و فواید کوتاه مدّت و دراز مدّت آنها و ترکیبات آنها و تأمین نیازمندیهای انسان و مقدار تولید آن و مناسبت محل تولید با ساکنان منطقه و دسترسی انسان به آنها و عواملی که در پیدایش آنها بکار رفته)نشانهای برای توجّه به خالق است. «إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً»
وَ أَوْحیٰ رَبُّکَ إِلَی اَلنَّحْلِ أَنِ اِتَّخِذِی مِنَ اَلْجِبٰالِ بُیُوتاً وَ مِنَ اَلشَّجَرِ وَ مِمّٰا یَعْرِشُونَ (68)
و پروردگارت به زنبور عسل وحی(و الهام غریزی)کرد که از بعضی کوهها و درختان و از دار بستهایی که مردم میسازند خانههایی بساز.
کلمه«وحی»به معنای اشاره و انتقال سریع و مخفی است که علاوه بر وحی الهی به انبیا، هم شامل غریزه میشود،نظیر این آیه و هم شاملِ الهام الهی،نظیر آیه 7 سورهی قصص «وَ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ أُمِّ مُوسیٰ» که خداوند به مادر موسی الهام کرد،و هم شامل وسوسههای شیطانی مانند آیه 121 سورهی انعام. «إِنَّ الشَّیٰاطِینَ لَیُوحُونَ إِلیٰ أَوْلِیٰائِهِمْ»
1 تلاش و حرکت حیوانات و انتخاب مسکن آنها بر اساس غریزهای است که خداوند در نهاد آنها قرار داده است. «أَوْحیٰ رَبُّکَ إِلَی النَّحْلِ» ...
2 بهترین نوع عسل،عسلِ زنبورهای کوهستان است که از گل و گیاه کوهی استفاده میکنند. (1)(نه مواد قندی مصنوعی که در نزدیکی کندو قرار دهند!) «اتَّخِذِی مِنَ الْجِبٰالِ ... وَ مِنَ الشَّجَرِ» ...
ثُمَّ کُلِی مِنْ کُلِّ اَلثَّمَرٰاتِ فَاسْلُکِی سُبُلَ رَبِّکِ ذُلُلاً یَخْرُجُ مِنْ بُطُونِهٰا شَرٰابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوٰانُهُ فِیهِ شِفٰاءٌ لِلنّٰاسِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ (69)
سپس از همه میوهها بخور،پس راههای پروردگارت را خاضعانه طی کن.از شکمهای آنها نوشیدنی رنگارنگ بیرون میآید که در آن شفای مردم است،البتّه در این(زندگی زنبور)برای کسانی که فکر میکنند قطعاً عبرتی است.
1) 1) .همان گونه که بهترین گوشت،گوشت تازه است نه منجمد.«لحماً طریاً»نحل،14.
در این آیه و آیات قبل،خداوند به دو نوع مایه حیاتی و نوشیدنی که از درون حیوانات است اشاره کرده؛یکی شیر و دیگری عسل.
در دو آیه قبل خواندیم که انسان از میوهها،وسیله مستکننده میسازد «تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَکَراً» ولی حیوان از ثمرات،عسل شفابخش میسازد!!! در نظام هدفدار و حکیمانه الهی،غفلت و بیکاری منفور است.لذا هر کجا در قرآن مسئله خوردن آمده،در کنار آن مسئولیّتی بیان شده است،از جمله:
«کُلُوا ... وَ اعْمَلُوا صٰالِحاً» (1)بخورید...و کار شایسته انجام دهید.
«فَکُلُوا مِنْهٰا وَ أَطْعِمُوا» (2)بخورید و به دیگران اطعام کنید.
«کُلُوا ... وَ اشْکُرُوا لِلّٰهِ» (3)بخورید...و خدا را سپاس گذارید.
«کُلُوا ... وَ لاٰ تُسْرِفُوا» (4)بخورید...و اسراف نکنید.
در این آیه نیز خداوند به زنبور عسل دستور خوردن میدهد،لکن خوردنی همراه با هدف و مسئولیّت.
اولیای خدا چون«نحل»هستند که از پستیها دوری کرده و بلندیها را انتخاب میکنند،از معارف الهی استفاده کرده و راه پروردگارشان را خاضعانه میپیمایند این افراد از حلقومشان حکمت و حلاوتهای معنوی خارج میشود.
1 رفتار حیوانات،طبق فرمان الهی است،که به صورت غریزه در آنها میباشد.
«ثُمَّ کُلِی»
2 عسل،عصارهی انواع میوههاست. «کُلِی مِنْ کُلِّ الثَّمَرٰاتِ» 3 نه تنها انتخاب مسکن و غذای حیوانات با هدایت الهی است،بلکه همه کارهای آنها راهی است که خداوند پیش رویشان گذاشته است. «سُبُلَ رَبِّکِ»
4 حرکت حیوانات در مسیری که خداوند برایشان انتخاب نموده است،حرکت متواضعانه است. «سُبُلَ رَبِّکِ ذُلُلاً» 5 اعجاز خلقت:یک کارخانه عسلسازی،در شکم حیوانی کوچک! «یَخْرُجُ مِنْ بُطُونِهٰا» 6 عسل طبیعی به رنگهای مختلفی است. «مُخْتَلِفٌ أَلْوٰانُهُ» (رنگهای سفید،زرد، قرمز،که شاید این اختلاف رنگها بر اساس اختلاف رنگ گلها باشد.) 7 در گیاهان و گلها،خواص درمانی است که از طریق عسل،شفای دردهای ما میشود. «فِیهِ شِفٰاءٌ لِلنّٰاسِ» (ناگفته پیداست که عسل،شفای همه دردها نیست، لذا بصورت نکره «شِفٰاءٌ» آمده است) 8 خانهسازی،مومسازی و عسلسازی،در کنار زهرسازی،توسط حیوان کوچکی مثل زنبور،از نشانههای قدرت الهی است. «لَآیَةً» 9 تمام درسها و عبرتها،برای کسانی است که اهل فکر و اندیشه باشند «لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ» و گر نه افرادی هستند که در تمام عمر از عسل استفاده میکنند ولی حاضر به چند دقیقه فکر دربارهی آن نیستند.
وَ اَللّٰهُ خَلَقَکُمْ ثُمَّ یَتَوَفّٰاکُمْ وَ مِنْکُمْ مَنْ یُرَدُّ إِلیٰ أَرْذَلِ اَلْعُمُرِ لِکَیْ لاٰ یَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍ شَیْئاً إِنَّ اَللّٰهَ عَلِیمٌ قَدِیرٌ (70)
و خداوند شما را آفرید سپس(جان)شما را میگیرد و بعضی از شما به پستترین دوران عمر(پیری)بازگردانده میشود،تا آنجا که بعد از دانستن(بسیاری از مطالب،بخاطر پیری همه را فراموش میکند و دیگر) چیزی نمیداند.البتّه خداوند آگاه و توانمند است.
« أَرْذَلِ »از«رذل»به معنای پست و بیارزش است.پستترین دوران عمر،همان دورانی
است که ضعف و فراموشی به حدّ اعلی میرسد. (1)
فراموشی دوران کهولت،مربوط به افراد عادّی است،و گر نه اولیای خدا نظیر حضرت نوح و حضرت مهدی علیهما السلام که برای مسئولیّتی عمر طولانی دارند،هرگز گرفتار غفلت و سستی و فراموشی نمیشوند.
1 مرگ و حیات به دست اوست. «خَلَقَکُمْ ثُمَّ یَتَوَفّٰاکُمْ» 2 عمر مفید و با ارزش،دوران آگاهی انسان است.عمری که در آن فراموشی و غفلت است،بی ارزش است. «أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِکَیْ لاٰ یَعْلَمَ» 3 عمر طولانی برای همه نیست. «وَ مِنْکُمْ مَنْ یُرَدُّ» 4 تغییر و تحولات که در انسان پدید میآید،از قدرت و ضعف،علم و جهل، آگاهی و نسیان،همه بر اساس تدبیر و علم خداوند است. «إِنَّ اللّٰهَ عَلِیمٌ قَدِیرٌ»
وَ اَللّٰهُ فَضَّلَ بَعْضَکُمْ عَلیٰ بَعْضٍ فِی اَلرِّزْقِ فَمَا اَلَّذِینَ فُضِّلُوا بِرَادِّی رِزْقِهِمْ عَلیٰ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُهُمْ فَهُمْ فِیهِ سَوٰاءٌ أَ فَبِنِعْمَةِ اَللّٰهِ یَجْحَدُونَ (71)
و خداوند بعضی از شما را بر بعضی دیگر در روزی برتری داده است، پس کسانی که برتری داده شدهاند،رزق خود را بر زیردستان خود ردّ نمیکنند تا همه با هم برابر شوند.پس آیا نعمت خدا را انکار میکنند؟
بعضی از رفتارها در موارد مختلف آثار گوناگونی دارد؛مثلاً ترحّم نسبت به دیگران کاری پسندیده است،ولی گاهی به قول شاعر:ترحّم بر پلنگ تیز دندان،ستمکاری بود بر گوسفندان.و یا آموزش کار پسندیدهای است،لکن آموزش دادن به بعضی مثل دادنِ تیغ
1) 1) .در آیه پنجم سوره حج نیز راجع به دوران کهولت،مشابه این آیه تکرار شده است.
به دست زنگی مست است.لکن رفتار عادلانه همه جا و نسبت به همه یک ارزش است و رعایت عدالت هیچگاه ناپسند نمیشود.لکن معنای عدالت،آن نیست که خداوند همه مردم را در یک درجه از استعداد و شرایط قرار دهد،زیرا اگر همه مردم در برخورداری از نعمتها مساوی باشند،استخدام و تعاون و همکاری که برای زندگی اجتماعی یک ضرورت است از بین میرود.قرآن در آیه 32 سوره زخرف میفرماید: «وَ رَفَعْنٰا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجٰاتٍ لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِیًّا» یعنی ما بعضی انسانها را بر بعضی دیگر برتری دادیم تا بدین وسیله،استخدام پیش آید.(کلمه« سِخْرِیًّا »به معنای تسخیر و استخدام و« سِخْرِیًّا » به معنای استهزا است) تفاوت مردم در رزق،یکی از برنامههای حکیمانه الهی است.زیرا اگر همه مردم یکسان و یک نواخت بهره میبردند،کمالات معنوی آنان ظاهر نمیشد.مثلاً سخاوت،صبر،ایثار، حمایت،شفقت،تواضع و امثال آن،زمانی معنی پیدا میکند که تفاوتهایی در میان انسانها باشد.
ممکن است معنای آیه این باشد که خداوند از بخل مردم انتقاد میکند که چرا افراد کامیاب، زیردستان خود را در امکانات خود شریک نمیسازند.و ممکن است معنای آیه چنین باشد که امکان انتقال بعضی نعمتها به دیگران نیست،مثلاً چگونه میتوان زیبایی چهره یا صوت یا عقل یا نبوغ یا محبوبیّت یا نفوذ کلام را به دیگران منتقل کرد.این تفاوتها رمز تکامل و یکی از نعمتهای الهی است.چرا آن را انکار میکنید؟ گاهی کامیابیها در اثر ظلم،حقکشی و استثمار بدست میآید که اسلام اینگونه درآمدها را حرام شمرده است،لکن گاهی توسعه رزق صد در صد خدادادی و از طریق حلال و بصورت طبیعی است.مثل دو نفر که مشغول ماهیگیری میشوند،یکی صدها ماهی در توری که او افکنده میرود،ولی دیگری چند ماهی به تور میاندازد.در اینجا غنی و فقر،الهی است که برای آزمایش غنی و فقیر و بروز استعدادهای آنهاست و هیچ جنبهی منفی ندارد.این آیه نظر به اینگونه موارد دارد. «وَ اللّٰهُ فَضَّلَ بَعْضَکُمْ عَلیٰ بَعْضٍ فِی الرِّزْقِ» ابو ذر از پیامبر اکرم صلی اللّٰه علیه و آله نقل میکند که حضرت فرمودند،نسبت به بردگان خود مساوات
داشته باشید،آنان برادر شما هستند،از لباسی که خود میپوشید به آنان بپوشانید و از غذایی که خود میخورید به آنان بخورانید.«انما هم اخوانکم فاکسوهم مما تکسون و اطعموهم مما تطعمون» (1)در روایات میخوانیم:افرادی جز با غنا و افرادی جز با فقر و تهیدستی،اصلاح نمیشوند، بنا بر این به خواست خداوند حکیم راضی باشید. «وَ اللّٰهُ فَضَّلَ بَعْضَکُمْ عَلیٰ بَعْضٍ فِی الرِّزْقِ»
1 رزق انسان،همیشه با زرنگی نیست. «وَ اللّٰهُ فَضَّلَ بَعْضَکُمْ» چنان که در جای دیگر آمده: «نَحْنُ قَسَمْنٰا بَیْنَهُمْ مَعِیشَتَهُمْ» (2)2 انسان حاضر نیست با تقسیم امکانات زیردست خودش را شریک خود قرار دهد.پس چگونه سنگ و چوب را شریک خداوند قرار میدهد؟ «فَمَا الَّذِینَ فُضِّلُوا ... فَهُمْ فِیهِ سَوٰاءٌ» 3 بیتفاوتی و ترک کمک به دیگران،کفران نعمت است. «أَ فَبِنِعْمَةِ اللّٰهِ یَجْحَدُونَ»
وَ اَللّٰهُ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوٰاجاً وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَزْوٰاجِکُمْ بَنِینَ وَ حَفَدَةً وَ رَزَقَکُمْ مِنَ اَلطَّیِّبٰاتِ أَ فَبِالْبٰاطِلِ یُؤْمِنُونَ وَ بِنِعْمَتِ اَللّٰهِ هُمْ یَکْفُرُونَ (72)
و خداوند از جنس خودتان همسرانی برایتان قرار داد و از همسرانتان برای شما فرزندان و نوادگانی قرار داد و از پاکیزهها شما را روزی داد، پس آیا(باز هم)به باطل ایمان میآورند و به نعمت الهی کفر میورزند؟
در تفسیر طبری میخوانیم که کلمهی« حَفَدَةً »به داماد،فرزند،نواده و حتّی اعوان و خدمه و فرزندی که همسر از شوهر دیگر داشته،گفته میشود،در تفسیر المیزان آمده که
« حَفَدَةً » جمع«حافد»به معنای سرعت در عمل است و چون نزدیکان،سریعتر به کمک والدین میشتابند،به آنها حفدة گفته میشود.
سؤال:چرا در این آیه نام پسران آمده،ولی نام دختران نیامده است؟ پاسخ:ممکن است مراد از« بَنِینَ »پسران و دختران هر دو باشند،و ممکن است دختران مصداق طیبات باشند که در آیه آمده است،چنان که در آیهی 26 سورهی نور میفرماید:
«الطَّیِّبٰاتُ لِلطَّیِّبِینَ» و ممکن است با وجود کلمهی« حَفَدَةً »که به معنای نوهی دختری است،نیازی به نام دختر نباشد.
1 همسر و فرزند،از نعمتهای الهی است.(همسر وسیله آرامش و فرزند مایه امید است) «وَ اللّٰهُ جَعَلَ لَکُمْ ... أَزْوٰاجاً ... بَنِینَ» 2 از الطاف و حکمتهای الهی،سنخیّت میان زن و شوهر است. «جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ» 3 ازدواج،یک برنامهی مدبرانه الهی است. «وَ اللّٰهُ جَعَلَ ... أَزْوٰاجاً» 4 خداوند،هم نیازهای روحی و روانی را تأمین میکند. «مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوٰاجاً ... بَنِینَ وَ حَفَدَةً» و هم نیازهای مادی را. «رَزَقَکُمْ مِنَ الطَّیِّبٰاتِ» 5 از الطاف حکیمانه الهی،دلپسند بودن رزق اوست. «رَزَقَکُمْ مِنَ الطَّیِّبٰاتِ» 6 ترک ازدواج و جلوگیری از فرزند و تحریم حلالهای الهی،باطلگرایی و کفران نعمت است. «أَ فَبِالْبٰاطِلِ یُؤْمِنُونَ وَ بِنِعْمَتِ اللّٰهِ هُمْ یَکْفُرُونَ» 7 با وجود همسر و رزق حلال،زنا و حرامخواری،کفران نعمت الهی است.
«بِنِعْمَتِ اللّٰهِ هُمْ یَکْفُرُونَ»
8 انسان میل به ماندگار شدن خود،یا یادگارهای خود دارد. «جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَزْوٰاجِکُمْ بَنِینَ وَ حَفَدَةً» 9 ابتدا با بیان نعمتها و الطاف،مخاطب خود را آماده کنید،سپس از او انتقاد کنید. «جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ ... أَزْوٰاجِکُمْ ... وَ رَزَقَکُمْ ... أَ فَبِالْبٰاطِلِ یُؤْمِنُونَ»
وَ یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ مٰا لاٰ یَمْلِکُ لَهُمْ رِزْقاً مِنَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ شَیْئاً وَ لاٰ یَسْتَطِیعُونَ (73) فَلاٰ تَضْرِبُوا لِلّٰهِ اَلْأَمْثٰالَ إِنَّ اَللّٰهَ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ (74)
و به جای خداوند بتهایی را میپرستند که نه مالک چیزی از آسمانها و زمین هستند و نه میتوانند مالک شوند.
پس بتها را امثال و مانند خدا نشمارید.همانا خداوند میداند و شما نمیدانید.
مشرکان خداوند را همچون سلطان و شاه،و بتها را وزیران او میپنداشتند.این آیه از اینگونه تشبیهات نهی میکند.
قاآنی شاعر میگوید: ای همه هستی زتو پیدا شده خاک ضعیف از تو توانا شده زیر نشینت همهی کائنات
1 معبود باید هم رازق باشد و هم قادر،ولی شرکائی که شما برای خدا گرفتهاید هیچکدام را ندارند. «یَعْبُدُونَ ... مٰا لاٰ یَمْلِکُ» 2 بتها و معبودها،نه الآن رازقند و نه میتوانند در آینده رازق باشند.
«لاٰ یَسْتَطِیعُونَ»
3 معبودهای خیالی شما،نه قدرت ریزش باران از آسمان دارند و نه قدرت رویاندن گیاه در زمین. «رِزْقاً مِنَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ» 4 معبودهای ساختگی،نه تنها قادر بر کارهای بزرگ نیستند،حتّی قادر به کوچکترین کارها هم نیستند. «رِزْقاً ... شَیْئاً»
5 سرچشمهی تشبیهات در مورد خدا،جهل انسان است. «فَلاٰ تَضْرِبُوا لِلّٰهِ الْأَمْثٰالَ ... أَنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ»
ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً عَبْداً مَمْلُوکاً لاٰ یَقْدِرُ عَلیٰ شَیْءٍ وَ مَنْ رَزَقْنٰاهُ مِنّٰا رِزْقاً حَسَناً فَهُوَ یُنْفِقُ مِنْهُ سِرًّا وَ جَهْراً هَلْ یَسْتَوُونَ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ (75) وَ ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً رَجُلَیْنِ أَحَدُهُمٰا أَبْکَمُ لاٰ یَقْدِرُ عَلیٰ شَیْءٍ وَ هُوَ کَلٌّ عَلیٰ مَوْلاٰهُ أَیْنَمٰا یُوَجِّهْهُ لاٰ یَأْتِ بِخَیْرٍ هَلْ یَسْتَوِی هُوَ وَ مَنْ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ هُوَ عَلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ (76)
خداوند،برده مملوکی را مثل میزند که بر هیچ چیز توانایی ندارد و کسی که(آزاد است و)ما به او رزق نیکو از جانب خود دادهایم،پس او مخفیانه و آشکارا از آن رزق انفاق میکند.آیا(این دو نفر)برابرند؟(اگر نزد شما دو انسان توانا و ناتوان برابر نیستند،پس چگونه سنگ و چوب را با خداوند برابر میدانید)ستایش مخصوص خداست،امّا بیشترشان نمیدانند.
و خداوند دو مرد را مثال میزند که یکی از آن دو گُنگ است که بر هیچ چیز توانایی ندارد و سربار مولای خویش است،بگونهای که هر کجا او را میفرستد،هیچ سودی با خود نمیآورد،آیا او با کسی که به عدالت فرمان میدهد و خود بر راه مستقیم میرود برابر است؟
1 شما که دو انسان(مولی و عبد)را یکسان نمیدانید،چگونه خالق و مخلوق را مساوی میدانید. «هَلْ یَسْتَوِی» 2 با سؤال و مثال،و جدان را بیدار و مردم را به فکر وادارید. «ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً ...
هَلْ
یَسْتَوُونَ»
3 ریشهی شرک مردم،جهل است. «بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ» 4 آزادی یک نعمت الهی است «لاٰ یَقْدِرُ عَلیٰ شَیْءٍ یُنْفِقُ مِنْهُ سِرًّا وَ جَهْراً» 5 رزق حسن زمانی زیباست که همراه با انفاق باشد. «رِزْقاً حَسَناً فَهُوَ یُنْفِقُ مِنْهُ» و زبان گویا زمانی ارزش دارد که همراه با امر به عدالت باشد. «مَنْ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ» 6 انفاق سرّی از انفاق عَلَنی،بهتر است.(کلمهی«سر»قبل از«جهر»آمده است) 7 زبان،کلید روزی است. «أَبْکَمُ لاٰ یَقْدِرُ عَلیٰ شَیْءٍ،وَ هُوَ کَلٌّ عَلیٰ مَوْلاٰهُ ... لاٰ یَأْتِ بِخَیْرٍ» 8 امر به معروف زمانی اثر دارد که آمر نیز در راه درست باشد. «یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ هُوَ عَلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ» 9 افراد مالک نیز از خود چیزی ندارند و در سایه رزق الهی به نوایی رسیدهاند.
(در آیه به جای اینکه در برابر« مَمْلُوکاً »کلمهی«مالک»قرار گیرد،« رَزَقْنٰاهُ »آمده است)
وَ لِلّٰهِ غَیْبُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مٰا أَمْرُ اَلسّٰاعَةِ إِلاّٰ کَلَمْحِ اَلْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ إِنَّ اَللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (77)
غیب آسمانها و زمین مخصوص خداست و برپایی قیامت(در سرعت و آسانی) جز مانند چشم بر هم زدن یا نزدیکتر نیست.البتّه خداوند بر هر چیزی قادر است.
کلمهی« غَیْبُ »در برابر شهود و یک امر نسبی است.یعنی ممکن است چیزی نسبت به شخصی،غیب باشد و نسبت به دیگری،حاضر و ظاهر باشد.
« أَمْرُ السّٰاعَةِ »یعنی واقعهی قیامت،از مهمترین مصادیقِ« غَیْبُ »است و از الطاف خداوند آن است که زمان آن را بر ما مخفی داشته است.
ممکن است این آیه پاسخی به تشبیهات مشرکان در آیات قبل باشد،که اگر در آسمان و زمین برای خدا شریکی بود،خدا از او آگاه بود،چون او همه چیز را میداند.
بدن انسان پس از مرگ متلاشی و ذراتش در زمین پخش و غایب میشود،او غیب را
میداند و بار دیگری او را میآفریند.
1 خداوند نه تنها عالم به غیب است،بلکه مالکِ غیب است. «لِلّٰهِ غَیْبُ السَّمٰاوٰاتِ» 2 هیچ کاری برای او سخت نیست،حتّی برپایی قیامت. «مٰا أَمْرُ السّٰاعَةِ إِلاّٰ کَلَمْحِ الْبَصَرِ» 3 باطن و غیب هر کاری در قیامت جلوه میکند. «وَ لِلّٰهِ غَیْبُ ... وَ مٰا أَمْرُ السّٰاعَةِ» 4 قیامت،شدنی است،زیرا خداوند هم علم به همه چیز دارد و هم قدرت بر دوباره آفریدن. «لِلّٰهِ غَیْبُ، عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ» 5 به دنیا مغرور نشویم،قیامت دور نیست،خود را آماده کنیم. «کَلَمْحِ الْبَصَرِ» 6 خدا میتواند مقدّمات هر کاری را حذف یا فشرده کند و یا سرعت بخشد. (1)«کَلَمْحِ الْبَصَرِ»
وَ اَللّٰهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهٰاتِکُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ جَعَلَ لَکُمُ اَلسَّمْعَ وَ اَلْأَبْصٰارَ وَ اَلْأَفْئِدَةَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ (78)
و خداوند شما را از شکم مادرانتان بیرون آورد در حالی که هیچ چیز نمیدانستید و برای شما گوش و چشمها و دلها قرار داد،شاید شما شکر کنید.
کلمهی«امهات»جمع«ام»است و بجای«امات»،«امهات»گفته میشود،یعنی حرفِ «ها»در جمع زاید است.
1 تولّد از مادر،به ارادهی الهی است. «اللّٰهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهٰاتِکُمْ» 2 یاد نقصها و کمبودها و فقدانهای گذشته،روحیّهی شکر را در انسان بارور
1) 1) .حذف مقدمات،نظیر سخن گفتن حضرت عیسی در گهواره و سرعت بخشیدن به مقدمات،مانند آوردن تخت بلقیس نزد حضرت سلیمان در یک لحظه.
میکند. «لاٰ تَعْلَمُونَ شَیْئاً ... لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ» 3 حکمت و سنّت خداوند،آن است که هر کاری از راه وسیلهاش انجام شود.
ابزار علم،چشم و گوش و دل است. «جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ» ...
4 کارآییِ گوش قبل از چشم است.(گوش در شکم مادر هم میشنود،ولی چشم بعد از تولد،تا مدّتی بسته است.شاید به همین دلیل در آیه نام گوش قبل از چشم برده شده است) «جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصٰارَ» 5 تشکر از هر نعمت،بکارگیری صحیح آن است.زیرا قرآن از گروهی انتقاد میکند که چشم دارند ولی حقایق را نمیبینند،گوش دارند ولی حاضر به شنیدن حقّ نیستند. «جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصٰارَ ... لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ» 6 شکر واقعی نعمت چشم و گوش،تحصیل علم است:زیرا آیه ابتدا میفرماید:
شما نمیدانستید،من به شما چشم و گوش دادم تا شکر کنید،یعنی علم بیاموزید. «جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصٰارَ ... لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ»
أَ لَمْ یَرَوْا إِلَی اَلطَّیْرِ مُسَخَّرٰاتٍ فِی جَوِّ اَلسَّمٰاءِ مٰا یُمْسِکُهُنَّ إِلاَّ اَللّٰهُ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (79)
آیا به پرندگان نمینگرند،در حالی که در فضای آسمان در پرواز هستند، جز خداوند آنها را نگاه نمیدارد.البتّه در این(پرواز)برای گروهی که ایمان میآورند نشانههایی روشن است.
چنان که گفته شد سیمای این سوره،آشنایی با نعمتها و توجّه به خالق آنهاست.و تا اینجا از نعمتهایی همچون آب باران،شیر حیوانات،میوهها،عسل و نعمت همسر و فرزند نام برده شد و در این آیه و آیه بعد به نعمت پرندگان،پوست و پشم و کرک چهارپایان و بهرهبرداری از کوهها اشاره شده است.
پرواز پرندگان،گاهی تنها و گاهی دسته جمعی،گاهی منظم و گاهی نامنظم،گاهی برای
فرار و گاهی برای غذا میباشد.هر پرندهای با بالی مناسب با وزن و نیازش،پرواز میکند، که همهی این امور باید سبب توجّه انسانِ عاقل به خداوند شود.
1 خداوند از ما تفکّر در آفریدهها را میخواهد و از کسانی که فکر نمیکنند، انتقاد میکند. «أَ لَمْ یَرَوْا» 2 پرندگان،در هر حال و هر جا در تسخیر الهیاند. «مُسَخَّرٰاتٍ فِی جَوِّ السَّمٰاءِ» 3 داشتن امکانات و ابزار برای پرواز در آسمان،نباید ما را از خدا غافل کند. (1)«مٰا یُمْسِکُهُنَّ إِلاَّ اللّٰهُ» 4 شگفتیهای پرواز پرندگان،یکی دو تا نیست. «لَآیٰاتٍ» لکن دریافت این نشانهها برای اهل ایمان است. «لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ»
وَ اَللّٰهُ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ بُیُوتِکُمْ سَکَناً وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ جُلُودِ اَلْأَنْعٰامِ بُیُوتاً تَسْتَخِفُّونَهٰا یَوْمَ ظَعْنِکُمْ وَ یَوْمَ إِقٰامَتِکُمْ وَ مِنْ أَصْوٰافِهٰا وَ أَوْبٰارِهٰا وَ أَشْعٰارِهٰا أَثٰاثاً وَ مَتٰاعاً إِلیٰ حِینٍ (80)
و خداوند برای شما از خانههایتان،مایه آرامش قرار داد،و برای شما از پوستهای چهارپایان خیمههایی قرار داد،که روز کوچ شما و روز اقامت شما(حمل و نقل)آن را سبک و خفیف مییابید.و از پشم و کرک و موهای آنها،برای مدّتی لوازم و اسباب زندگی قرار داد.
1) 1) .روزی در هواپیما نشسته بودم.سرمهماندار اعلام کرد تا چند دقیقه دیگر در فرودگاه خواهیم نشست.به او گفتم چرا ان شاء اللّٰه نگفتی؟ او گفت:کامپیوتر هواپیما برای ما زمان،مسافت و فاصله و همه چیز را روشن کرده است و نیازی به ان شاء اللّٰه نیست.به او گفتم مگر هواپیماهایی که در شرق و غرب عالم سقوط میکنند کامپیوتر ندارند،آری اراده خدا منتظر کامپیوتر شما نیست.او کمی فکر کرد و برگشت و اعلام کرد که تا چند لحظهی دیگر ان شاء اللّٰه در زمین خواهیم نشست.من نیز با هدیهای از او تشکر کردم.
کلمهی«بیت»از«بیتوته»به معنای محل استراحتی است که انسان شب را در آنجا میگذراند.کلمهی«ظعن»به معنای رفتن است.کلمهی«اثاثا»به معنای اجناسِ زیاد خانه است.مراد از« تَسْتَخِفُّونَهٰا »خیمههایی است که حمل و نقل آن آسان و خفیف است.
1 خانه محل آسایش و آرامش است. «بُیُوتِکُمْ سَکَناً» 2 از نقش چهارپایان و پوست آنها و کرک و مو و پشم آنها در تهیه اسباب زندگی و خیمهها غافل نشویم. «مَتٰاعاً» 3 زمان استفاده از نعمتها محدود است. «إِلیٰ حِینٍ» 4 هماهنگی نعمتها با نیازهای بشر و تناسب ساختمان انسان با پوست و پشم و کرک و مو یکی از تدبیرهای الهی است. «جَعَلَ لَکُمْ جَعَلَ لَکُمْ» 5 سبک وزن بودن پشم و پوست و کرک و مو،یکی از نعمتهای الهی است.
«تَسْتَخِفُّونَهٰا»
وَ اَللّٰهُ جَعَلَ لَکُمْ مِمّٰا خَلَقَ ظِلاٰلاً وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنَ اَلْجِبٰالِ أَکْنٰاناً وَ جَعَلَ لَکُمْ سَرٰابِیلَ تَقِیکُمُ اَلْحَرَّ وَ سَرٰابِیلَ تَقِیکُمْ بَأْسَکُمْ کَذٰلِکَ یُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکُمْ لَعَلَّکُمْ تُسْلِمُونَ (81)
و خداوند از آنچه آفریده،برای شما سایهها قرار داد و از کوه برایتان،غارها قرار داد و برای شما لباسهایی قرار داد که شما را از گرما(و سرما)حفظ میکند و لباسهایی که شما را از آسیبهای یکدیگر حفظ مینماید.اینگونه(خداوند) نعمت خود را بر شما تمام میکند،باشد که خود را تسلیم او کنید.
کلمهی«اکنان»جمع«کن»به چیزی گفته میشود که وسیلهی استتار باشد و مراد از آن
در این آیه،غارها و تونلهای زیر کوههاست.
خداوند در آیه قبل،نعمت مسکن را برای شهرنشینان؛ «جَعَلَ لَکُمْ مِنْ بُیُوتِکُمْ سَکَناً» ، و نعمتِ چادر را برای کوچنشینان؛ «جَعَلَ لَکُمْ مِنْ جُلُودِ الْأَنْعٰامِ بُیُوتاً» ،مطرح کرد و در این آیه،نعمت غار را برای غارنشینان؛ «جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الْجِبٰالِ أَکْنٰاناً» مطرح ساخته است.
در میان انواع لباسها،نام« سَرٰابِیلَ »به معنای پیراهن،برده شده که لباس دائمی برای زن و مرد،کودک و بزرگ،در همه حال و همه جاست و تمام بدن را میپوشاند.
به گفتهی تفسیر المیزان،رسم عرب بر آن است که میان دو امر متضاد،نام یکی را میبرد ولی هر دو را در نظر دارد.لذا در این آیه نیز مراد از جملهی «تَقِیکُمُ الْحَرَّ» لباسی است که انسان را از سرما و گرما حفظ میکند،گرچه فقط نام گرما برده شده است.
1 توجّه و یاد نعمتها،علاقه انسان را به ولی نعمت زیاد و روح تسلیم و پرستش را در او زنده میکند.(کلّ آیه) 2 نقش سایه،کمتر از روشنایی و نور نیست. «جَعَلَ لَکُمْ ... ظِلاٰلاً» 3 کامیابی از نعمتها،ما را از یاد آفریدگار آنها غافل نکند.(در این آیه سه بار کلمهی« جَعَلَ »و یک بار کلمهی« خَلَقَ »بکار رفته است) 4 زره و لباس دفاع که با نرم شدن آهن و خلاقیّت ساخته شده،از الطاف الهی است. «جَعَلَ لَکُمْ سَرٰابِیلَ تَقِیکُمُ الْحَرَّ وَ سَرٰابِیلَ تَقِیکُمْ بَأْسَکُمْ» 5 توجّه دادن مردم به نعمتها و خالق آنها،بهترین راه دعوت به خدا و جلوگیری از سرکشی و تکبر است. «یُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکُمْ لَعَلَّکُمْ تُسْلِمُونَ» 6 در گفتگوها،مخاطب و محیط سخن را در نظر بگیرید.(گرچه لباس وسیلهی حفظ از سرما و وسیلهی زیبایی نیز هست،لکن چون مشکل منطقه حجاز گرما و جنگ بود،خداوند به دو فایده حفاظت از گرما و جنگ اشاره کرده است. «سَرٰابِیلَ تَقِیکُمُ الْحَرَّ ... تَقِیکُمْ بَأْسَکُمْ»
فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمٰا عَلَیْکَ اَلْبَلاٰغُ اَلْمُبِینُ (82)
پس(ای پیامبر)اگر روی برتافتند،پس بر(عهده)تو جز تبلیغ روشن نیست.
1 انسان در انتخاب راه و عقیده اختیار دارد و نشانهی آن سرکشی در برابر دعوت انبیاست. «فَإِنْ تَوَلَّوْا» 2 وظیفهی انبیا،ابلاغ است نه اجبار. «فَإِنَّمٰا عَلَیْکَ الْبَلاٰغُ» 3 تبلیغ باید روشن و بدون ابهام و شک باشد. «الْبَلاٰغُ الْمُبِینُ» 4 اگر انسان روح سالم نداشته باشد،روشنترین تبلیغها «الْبَلاٰغُ الْمُبِینُ» ،از پاکترین افراد یعنی انبیا،در او کارساز نیست. «فَإِنْ تَوَلَّوْا»
یَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اَللّٰهِ ثُمَّ یُنْکِرُونَهٰا وَ أَکْثَرُهُمُ اَلْکٰافِرُونَ (83)
(آنها)نعمت خداوند را میشناسند،سپس آن را انکار میکنند و بیشتر آنان کافر و ناسپاسند.
قرآن دربارهی انکار عالمانه و لجاجت با حق،بارها سخن گفته است؛گاهی میفرماید:با آنکه از درون،یقین دارند،انکار میکنند، «وَ جَحَدُوا بِهٰا وَ اسْتَیْقَنَتْهٰا أَنْفُسُهُمْ» (1)گاهی میفرماید:پیامبر را مثل فرزندان خود میشناختند،ولی انکارش میکردند، «یَعْرِفُونَهُ کَمٰا یَعْرِفُونَ أَبْنٰاءَهُمْ» (2)گاهی میفرماید:حقّ را میدانند ولی آگاهانه کتمان میکنند، «لَیَکْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ» (3)و گاهی میفرماید:مطلب را درک میکنند ولی روی آن را میپوشانند، «فَلَمّٰا جٰاءَهُمْ مٰا عَرَفُوا کَفَرُوا بِهِ» (4)امام صادق علیه السلام فرمود:وقتی علی بن ابی طالب علیهما السلام در مسجد پیامبر و در حال رکوع،
انگشتر خود را به فقیر داد و آیهی 55 سوره مائده نازل شد که ولیّ شما فقط خدا و رسول و کسی است که در رکوع انفاق میکند،گروهی ولّی خود را شناختند و انکار کردند،در این هنگام این آیه نازل شد؛ «یَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللّٰهِ ثُمَّ یُنْکِرُونَهٰا». (1)
امام صادق علیه السلام فرمود:«نحن و الله نعمت الله التی انعم بها علی عباده و بنا یفوز من فاز» (2)بخدا سوگند،نعمتی را که خدا به بندگان انعام کرده،ما هستیم و تنها بواسطه ما مردم رستگار میشوند.
1 علم و شناخت کافی نیست،پذیرش و عمل لازم است. «یَعْرِفُونَ.. یُنْکِرُونَهٰا» 2 ریشهی کفر،علاوه بر جهل،تعصبهای قومی،لجاجت روحی و حفظ منافع مادی است. «یَعْرِفُونَ ... یُنْکِرُونَهٰا، ... اَلْکٰافِرُونَ» 3 بعد از شناخت حق،تا مدتی تضاد و درگیری در روح است،تا بالاخره شقاوت غالب شده و کفر میورزند. «ثُمَّ یُنْکِرُونَهٰا» و نفرمود:«فینکرونها»
وَ یَوْمَ نَبْعَثُ مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ شَهِیداً ثُمَّ لاٰ یُؤْذَنُ لِلَّذِینَ کَفَرُوا وَ لاٰ هُمْ یُسْتَعْتَبُونَ (84)
و(یاد کن)روزی را که از هر امّتی شاهدی برانگیزیم،سپس به کسانی که کفر ورزیدند اجازه(هیچ کلامی)داده نخواهد شد و آنها برای عذرخواهی فراخوانده نمیشوند.
در قرآن بارها،سخن از گواهانِ قیامت مطرح شده است؛پیامبران،فرشتگان،اولیای خدا، زمین و اعضای بدن،از گواهان آن روز هستند.امام صادق علیه السلام فرمودند:برای هر امّت و زمانی،امامی هست که مردم با او محشور میشوند. (3)و امام باقر علیه السلام در ذیل آیه
فرمودند:«نحن الشهود علی هذه الامة»همانا ما شاهدان بر این امّت هستیم.
با آنکه خداوند همهجا حاضر و به همهچیز آگاه است،ولی وجود گواهان متعدّد،عامل پیدایش تقوا وحیا برای مؤمنان و وسیلهی رسوایی بیشتر مجرمان است.
شرط شهادت و گواهی،علم و آگاهی همراه با عدالت است.بنا بر این اولیای خدا که در قیامت شاهد بر ما هستند باید در دنیا،بر کار ما ناظر بوده و اعمال ما بر آنها عرضه شود و این همان عقیده ماست که به گفته روایاتِ متعدّد و آیهی مبارکه «فَسَیَرَی اللّٰهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ» (1)هر هفته،اعمال ما به امام زمان علیه السلام عرضه میشود.و بدون این عقیده،آیاتِ«شهادت»و گواهی در قیامت،قابل توجیه نیست.چگونه کسی که از اعمال ما خبر ندارد یا عدالت ندارد،در قیامت گواهی بدهد.
کلمهی«استعتاب»از عتاب است،یعنی گنهکار از صاحبِ حق،طلب عتاب و سرزنش میکند تا بدین وسیله قهرش فرو نشیند و رضایت دهد.
در دنیا هم میتوان توبه کرد،هم عذرخواهی و هم جبران نمود،امّا در قیامت نه جای توجیه است،نه تعذیر،نه تدارک:
اما توجیه مردود است،چون وقتی که بعضی از دوزخیان به گروه دیگری میگویند: «لَوْ لاٰ أَنْتُمْ لَکُنّٰا مُؤْمِنِینَ» (2)اگر شما نبودید ما مؤمن بودیم،خطاب میرسد: «بَلْ لَمْ تَکُونُوا مُؤْمِنِینَ» (3)بلکه خود شما اهل ایمان آوردن نبودید.
اما تدارک گناه مردود است،چون وقتی از خداوند میخواهند؛ «فَارْجِعْنٰا نَعْمَلْ صٰالِحاً» (4)ما را به دنیا بازگردان تا کار شایستهای انجام دهیم،پاسخ میشنوند: «کَلاّٰ إِنَّهٰا کَلِمَةٌ هُوَ قٰائِلُهٰا» (5)، «فَذُوقُوا بِمٰا نَسِیتُمْ» (6)و اما عذرخواهی مردود است،چرا که قرآن میفرماید: «وَ لاٰ یُؤْذَنُ لَهُمْ فَیَعْتَذِرُونَ» (7)اجازه نمییابند که عذرخواهی کنند.
1 گواه هر قومی از خودشان است،تا حجّت بر آنها تمام شود. «مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ شَهِیداً» 2 خدا در میان هر قومی و در هر زمانی،بر مردم حجّت و شاهد دارد. «مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ شَهِیداً» 3 در دادگاه الهی،حساب و کتاب و گواه و شهادت مطرح است. «شَهِیداً» 4 با وجود شاهد و حجّت،دیگر عذرتراشی و توجیه،یا رضایت طلبی معنا ندارد. «لاٰ یُؤْذَنُ ... لاٰ هُمْ یُسْتَعْتَبُونَ»
وَ إِذٰا رَأَی اَلَّذِینَ ظَلَمُوا اَلْعَذٰابَ فَلاٰ یُخَفَّفُ عَنْهُمْ وَ لاٰ هُمْ یُنْظَرُونَ (85)
و چون کسانی که ستم کردند عذاب را ببینند،پس نه از آنان عذاب کم شود و نه مهلتشان داده شود.
در آیه قبل خواندیم که در قیامت،نه اجازهی توجیه دهند و نه امکان رضایت طلبی.و در این آیه میفرماید:قهر خداوند در آن روز،نه تخفیفی دارد و نه تأخیری.
1 آگاهی از کیفر و چگونگی آن،عامل بازدارنده از گناه است. «إِذٰا رَأَی الَّذِینَ» ...
2 سرچشمهی عذاب خداوند،ظلم خود بشر است. «إِذٰا رَأَی الَّذِینَ ظَلَمُوا الْعَذٰابَ» 3 در قیامت،کیفر ستمگران،تخفیف و تأخیر ندارد. «ظَلَمُوا ... فَلاٰ یُخَفَّفُ عَنْهُمْ وَ» ...
وَ إِذٰا رَأَی اَلَّذِینَ أَشْرَکُوا شُرَکٰاءَهُمْ قٰالُوا رَبَّنٰا هٰؤُلاٰءِ شُرَکٰاؤُنَا اَلَّذِینَ کُنّٰا نَدْعُوا مِنْ دُونِکَ فَأَلْقَوْا إِلَیْهِمُ اَلْقَوْلَ إِنَّکُمْ لَکٰاذِبُونَ (86)
و چون کسانی که شرک ورزیدند،شرکای(پنداری)خود را(در قیامت) ببینند،گویند پروردگارا اینان شریکان(خیالی)ما بودند که ما به جای تو میخواندیم(ولی شرکا به سخن آمده)حرف آنان را به خودشان برگردانده(و پاسخشان دهند)که شما بدون شک دروغگویید.
بر طبق روایات،در قیامت،مواقف مختلفی است؛در بعضی مواقف مُهر بر لب خورده و دست و پا گواهی میدهند.در موقفی دیگر،نالهها و استمدادها بلند است.در موقفی دیگر، انسان بدنبال آن است که گناه خود را به گردن دیگران بیندازد.مثلاً به شیطان میگوید:تو مرا به کفر و شرک وادار کردی،و شیطان در پاسخ میگوید:من از روز اوّل با شرک شما مخالف بودم. «إِنِّی کَفَرْتُ بِمٰا أَشْرَکْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ» (1)گاهی مقصّر را بتها میداند،ولی آنها نیز تبرّی میجویند. «وَ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ یَکْفُرُونَ بِشِرْکِکُمْ» (2)حتّی خداوند به حضرت عیسی خطاب میکند:آیا تو به مردم گفتی که تو و مادرت را معبود قرار دهند؟ و عیسی در پاسخ میگوید:تو از هر شریکی منزّهی،...این مردم به سراغ جنّ رفتند و هرگز من کسی را به سوی غیر تو دعوت نکردهام. «قٰالَ سُبْحٰانَکَ مٰا یَکُونُ لِی أَنْ أَقُولَ مٰا لَیْسَ لِی بِحَقٍّ» (3)و در آیه مورد بحث نیز،موجوداتی که شرکای خدا قرار گرفته شدهاند،از مشرکان تبری میجویند و آنها را تکذیب میکنند.
1 خداوند شریک ندارد،مشرکان برای او شریک میپندارند. «شُرَکٰاءَهُمْ» و نفرمود:«شرکاء الله» 2 وحشت قیامت باعث میشود که انسان برای رهایی خود،بار را به دوش دیگران بیندازد. «هٰؤُلاٰءِ شُرَکٰاؤُنَا» 3 معبودهای ساختگی نیز در قیامت،محشور میشوند. «هٰؤُلاٰءِ شُرَکٰاؤُنَا الَّذِینَ کُنّٰا نَدْعُوا» 4 در قیامت،برای دفاع از خود،بتها نیز به سخن در آیند. «فَأَلْقَوْا إِلَیْهِمُ الْقَوْلَ» ...
5 بتها لیاقت خود را برای پرستش تکذیب میکنند و به بتپرستان میگویند:
شما در واقع خیالات خود را پرستش میکردید. «فَأَلْقَوْا إِلَیْهِمُ الْقَوْلَ إِنَّکُمْ لَکٰاذِبُونَ»
وَ أَلْقَوْا إِلَی اَللّٰهِ یَوْمَئِذٍ اَلسَّلَمَ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَفْتَرُونَ (87)
در چنین روزی به پیشگاه خدا سرِ تسلیم افکنند و آنچه را به دروغ میبافتند،از آنان محو شود.
1 اگر امروز تسلیم نشویم،فردا در قیامت تسلیم خواهیم شد،ولی چه سود؟ «وَ أَلْقَوْا إِلَی اللّٰهِ یَوْمَئِذٍ السَّلَمَ» 2 تمام خیالبافیها در قیامت،محو میشود.(آرزوی شفاعت و تقرّب و امید عزّت و نصرت از غیر خدا،خیالی بیش نیست.) «ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَفْتَرُونَ»
اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ زِدْنٰاهُمْ عَذٰاباً فَوْقَ اَلْعَذٰابِ بِمٰا کٰانُوا یُفْسِدُونَ (88)
کسانی که کافر شدند و(مردم را)از راه خدا بازداشتند،به سزای فساد مداومشان عذابی بر عذابشان افزودیم.
عکس العمل مردم در برابر راه خدا متفاوت،گاهی مثبت و گاهی منفی است و هر کدام دارای درجات و مراحلی میباشد؛ الف:برخوردهای مثبت:
گروهی در انتظار فهم راه خدا و پیمودن آن هستند. «عَسیٰ رَبِّی أَنْ یَهْدِیَنِی سَوٰاءَ السَّبِیلِ» (1)گروهی به خاطر خدا هجرت میکنند. «وَ مَنْ یُهٰاجِرْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ» (2)گروهی به خاطر در راه خدا بودن محاصره میشوند. «أُحْصِرُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ» (3)گروهی در راه خدا آزار را تحمّل میکنند. «أُوذُوا فِی سَبِیلِی» (4)
گروهی منادی دعوت دیگران به راه خدا میشوند. «ادْعُ إِلیٰ سَبِیلِ رَبِّکَ» (1)گروهی در راه خدا هرگز سست نمیشوند. «فَمٰا وَهَنُوا لِمٰا أَصٰابَهُمْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ» (2)گروهی در راه خدا میجنگند. «یُقٰاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ» (3)گروهی کشته میشوند. «قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ» (4)ب:برخوردهای منفی:
گروهی خیال میکنند در راه خدا هستند. «یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ» (5)گروهی راه خدا را کج میخواهند. «یَبْغُونَهٰا عِوَجاً» (6)گروهی راه خدا را بر دیگران میبندند. «یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ» (7)گروهی برای بستن راه خدا پولها خرج میکنند. «یُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ لِیَصُدُّوا عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ» (8)
1 کفر مقدّمهی فساد است. «کَفَرُوا وَ صَدُّوا ... یُفْسِدُونَ» همان گونه که ایمان مقدّمه عمل صالح است. «آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ» (که در آیات متعدّد آمده است) 2 حساب رهبران کفر که با قلم و بیان و امکانات،راه خدا را میبندند،از حساب افراد عادّی جداست. «زِدْنٰاهُمْ عَذٰاباً فَوْقَ الْعَذٰابِ» 3 مفسد فی الأرض تنها کسانی که امنیّت جامعه را بهم میزنند نیستند،بلکه هر فرد یا گروهی که به هر شکلی،مانع رشد معنوی جامعه شود،مفسد است.
«الَّذِینَ کَفَرُوا وَ صَدُّوا
... بِمٰا کٰانُوا یُفْسِدُونَ»
وَ یَوْمَ نَبْعَثُ فِی کُلِّ أُمَّةٍ شَهِیداً عَلَیْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ جِئْنٰا بِکَ شَهِیداً عَلیٰ هٰؤُلاٰءِ وَ نَزَّلْنٰا عَلَیْکَ اَلْکِتٰابَ تِبْیٰاناً لِکُلِّ شَیْءٍ وَ هُدیً وَ رَحْمَةً وَ بُشْریٰ لِلْمُسْلِمِینَ (89)
و(یاد کن)روزی را که در هر امّتی،شاهدی بر آنان از خودشان برانگیزیم و تو را بر آنان گواه آوریم و بر تو این کتاب را نازل کردیم که روشنگر هر چیز است و مایهی هدایت و رحمت و بشارت برای مسلمانان است.
در پنج آیه قبل نیز به مسأله گواه بر امّتها اشاره شد و این جزء عقاید قطعی ماست که در قیامت،هر امّتی شاهد و گواهی دارند و پیامبر اسلام شاهد بر این امّت و گواهان سایر امّتهاست.نکته مهم آن است که گواهی اولیای خدا باید از روی حسّ و دیدن و علم باشد و آنها از هر گونه خطا و کذب معصوم باشند تا گواهی آنها در آن روز حسّاس بر همهی مردم، یک نوع اتمام حجّت باشد.و ناگفته پیداست کسی که بر اعمال حاضر و غایب و ظاهر و باطن مردم،آگاه باشد و سخن او در قیامت مورد پذیرش امّت و خداوند باشد،جز انبیا و امامان معصوم،که با امدادهای غیبی،بر رفتار و کردار و گفتار و نیّات مردم،آگاهند،کس دیگری نخواهد بود.
در تفسیر صافی از امام صادق علیه السلام نقل شده که آن حضرت فرمود:بخدا قسم ما هر چه را در آسمانها و زمین و آنچه را میان آنهاست و هر چه در بهشت و دوزخ است،میدانیم.
سپس امام این آیه را سه بار پی در پی تلاوت فرمودند.
امام باقر علیه السلام فرمود:هر چه را که امّت به آن نیاز داشته،در قرآن آمده است و هر سخنی که از من شنیدید اگر سند قرآنیاش را بخواهید،خواهم گفت.
حضرت علی علیه السلام فرمود:خبر شما و تاریخ گذشتگان و آیندگان و آسمان و زمین در قرآن آمده است. (1)
1) 1) .تفسیر کنز الدقائق.
امام رضا علیه السلام در جلسهای به رؤسای ادیان فرمود:از معجزات پیامبر اسلام آن است که یتیمی فقیر و چوپانی درس نخوانده،کتابی داشته باشد که« تِبْیٰاناً لِکُلِّ شَیْءٍ »باشد و اخبار گذشته و آینده تا قیامت در آن ثبت شده باشد.
امام صادق علیه السلام فرمود:هر مسألهای که مورد اختلاف دو نفر باشد در کتاب خدا،اصلی که آن را حلّ کند وجود دارد،گرچه عقل مردم به آن نرسد. (1)
قرآن بیان هر چیز است،امّا هر کس نمیفهمد چنان که حضرت علی علیه السلام میفرماید:در قرآن،برای عوام عبارتِ ظاهری،برای خواص اشاراتِ رمزی،برای اولیای خدا،لطائف الهی و برای انبیا،حقایق است. (2)
تبیان همه چیز بودن،یا مستقیم است یا بواسطهی آیاتی که در آن اصولی مطرح شده و آن اصول برای ما کارساز است.نظیر آیه؛ «مٰا آتٰاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مٰا نَهٰاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا» (3)آنچه را پیامبر برای شما آورده بگیرید و از آنچه شما را نهی کرده دور شوید و نظیر آیه؛ «لِتُبَیِّنَ لِلنّٰاسِ مٰا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ» (4)
1 نظارت دائمی اولیای خدا بر اعمال ما،یکی از مسلّمات قرآنی است. «شَهِیداً عَلَیْهِمْ» 2 گواهان در قیامت،سلسله مراتب دارند.برای هر امّتی،امامِ آن شاهد است و پیامبر اسلام،شاهد بر همهی گواهان است. «جِئْنٰا بِکَ عَلیٰ هٰؤُلاٰءِ شَهِیداً» 3 هم پیامبر اسلام بر همه پیامبران شاهد است و هم کتابش،تبیان کلّ شیء است.
«نَزَّلْنٰا عَلَیْکَ الْکِتٰابَ تِبْیٰاناً لِکُلِّ شَیْءٍ»
4 قرآن کتابی جامع برای بیان همه نیازهای جامعه است. «تِبْیٰاناً لِکُلِّ شَیْءٍ» 5 تسلیم بودن،لازمه دریافت هدایت،رحمت و بشارت الهی است. «هُدیً وَ رَحْمَةً وَ بُشْریٰ لِلْمُسْلِمِینَ»
إِنَّ اَللّٰهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ اَلْإِحْسٰانِ وَ إِیتٰاءِ ذِی اَلْقُرْبیٰ وَ یَنْهیٰ عَنِ اَلْفَحْشٰاءِ وَ اَلْمُنْکَرِ وَ اَلْبَغْیِ یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ (90)
همانا خداوند(مردم را)به عدل و احسان و دادن(حق)خویشاوندان، فرمان میدهد و از کارهای زشت و ناپسند و تجاوز،نهی میفرماید او شما را موعظه میکند باشد که متذکّر شوید.
این آیه منشور جهانی اسلام است که امام باقر علیه السلام آن را در خطبههای نماز جمعه میخواندند.و به گفته فیض کاشانی در تفسیر صافی؛اگر در قرآن همین یک آیه بود،کافی بود که بگوییم:قرآن،« تِبْیٰاناً لِکُلِّ شَیْءٍ »است،اوامر و نواهی این آیه در همه ادیان بوده و هرگز نسخ نشده است.
ولید بن مغیره،چنان جذب این آیه شد که گفت:شیرینی،زیبایی،محتوای آن،چنان است که نمیتواند کلام بشر باشد. (1)و عثمان بن مظعون میگوید با شنیدن این آیه،اسلام به عمق جانم نفوذ کرد و به دلم نشست.
«عدل»درباره چیزی است که تساوی آن با بصیرت درک شود و«عدل»در مورد چیزی است که تساوی آن با حسّ درک شود.«عدل»مساوات در جزاء است ولی«احسان»زیاد کردن پاداش است. (2)
«عَدل»دوری از افراط و تفریط است که هم در عقاید مطرح است و هم در رفتار شخصی و جامعه و سفارش این آیه هم به فرد است و هم به حکومتها.
«عَدل»در نظام آفرینش،رمز پایداری آن است.«بالعدل قامت السماوات و الارض»و در نظام تشریع سرلوحهی دعوت همه انبیاست.
«احسان»کلمهی مبارکی است که شامل خدمات مالی،فکری،فرهنگی،عاطفی،میشود.
و«فحشاء»به گناهی گفته میشود که بزرگ و رسوا باشد و«منکر»به کاری گویند
که عقل و فطرت و شرع آن را انکار کند.
به گفته تفسیر فی ظلال،هر گاه طاغوتها با تبلیغات فاسد،زشتی گناه را در دیدهی مردم اندک و حسّاسیّت مردم را نسبت به گناه کم کنند،ملاک معروف و منکر،شرع خواهد بود.
1 آیا خداوندی که انسانها را به عدل و احسان دعوت میکند،میشود که خود عادل نباشد! «إِنَّ اللّٰهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسٰانِ» 2 عدل و احسان در کنار هم جاذبه دارد،و گر نه مقرّرات خشک،دلها را التیام نمیدهد. «یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسٰانِ» (عدل،مقدار واجب و احسان،مقدار مستحبّ است) 3 اوّلین آمر به معروف و ناهی از منکر،خود خداوندست. «إِنَّ اللّٰهَ یَأْمُرُ ... وَ یَنْهیٰ» 4 در احسان،رسیدگی به بستگان و صلهی رحم اولویّت دارد. «الْإِحْسٰانِ وَ إِیتٰاءِ ذِی الْقُرْبیٰ» 5 امر به معروف،بر نهی از منکر مقدّم است و عدل،بر احسان. «یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسٰانِ ... وَ یَنْهیٰ» 6 امر به معروف و نهی از منکر باید در فضای صفا و محبّت و در قالب موعظه و خیرخواهی باشد. «یَأْمُرُ ... یَنْهیٰ ... یَعِظُکُمْ» 7 آمرین به معروف نباید از مردم انتظار پذیرش صد در صد داشته باشند. «لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ» 8 مردم فطرتاً به عدل و احسان گرایش دارند و از فحشا و منکر متنفّرند،لکن وسوسهها و غرایز موجب غفلت او میباشند که باید با تذکّر آنان را متذکّر نمود. «لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ» 9 در نهی از منکر باید ابتدا گناهان رسوا را جلوگیری کرد،همان گونه که در امر به معروف باید ابتدا به واجبات سفارش کرد. «یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ ... یَنْهیٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ» 10 سفارش به عدل و نهی از فحشا،سنّت ابدی خداوند است. «یَأْمُرُ ... یَنْهیٰ ...
یَعِظُکُمْ»
(فعل مضارع نشانه استمرار است)
وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اَللّٰهِ إِذٰا عٰاهَدْتُمْ وَ لاٰ تَنْقُضُوا اَلْأَیْمٰانَ بَعْدَ تَوْکِیدِهٰا وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اَللّٰهَ عَلَیْکُمْ کَفِیلاً إِنَّ اَللّٰهَ یَعْلَمُ مٰا تَفْعَلُونَ (91)
و به عهد خدا آن گاه که پیمان بستید وفادار باشید و سوگندها را پس از استوار ساختنش نشکنید،زیرا که خدا را بر خودتان کفیل(و گواه و ضامن) قرار دادهاید.همانا خداوند آنچه انجام میدهید میداند.
در روایات،پیمان در آیه را،پیمان مردم با رهبران الهی دانستهاند. (1)
اگر مردم به پیمانهای خود وفادار باشند،خداوند به الطافی که وعده داده،لباس عمل میپوشاند. «أَوْفُوا بِعَهْدِی أُوفِ بِعَهْدِکُمْ» (2)
1 وفاداری به پیمانها و سوگندهای الهی،لازم است. «أَوْفُوا بِعَهْدِ اللّٰهِ» ...
2 عمل به سوگند و عهدی لازم است که قصد جدّی در کار باشد. «بَعْدَ تَوْکِیدِهٰا» چنان که در آیهی 89 سوره مائده میخوانیم:خداوند شما را به خاطر سوگندهای لغو مؤاخذه نمیکند. «لاٰ یُؤٰاخِذُکُمُ اللّٰهُ بِاللَّغْوِ فِی أَیْمٰانِکُمْ» 3 پیمان شکنیِ شما را خدا میداند و کیفر میدهد،خواه مردم بفهمند یا نفهمند.
«إِنَّ اللّٰهَ یَعْلَمُ مٰا تَفْعَلُونَ»
وَ لاٰ تَکُونُوا کَالَّتِی نَقَضَتْ غَزْلَهٰا مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْکٰاثاً تَتَّخِذُونَ أَیْمٰانَکُمْ دَخَلاً بَیْنَکُمْ أَنْ تَکُونَ أُمَّةٌ هِیَ أَرْبیٰ مِنْ أُمَّةٍ إِنَّمٰا یَبْلُوکُمُ اَللّٰهُ بِهِ وَ لَیُبَیِّنَنَّ لَکُمْ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ مٰا کُنْتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ (92)
و مانند آن زن نباشید که بافتهی خویش را پس از محکم بافتن،رشته رشته میکرد،سوگندهای خود را دستاویز(فریب و خیانت)میان خودتان میگیرید به خیال آنکه گروهی از گروه دیگری بیشتر است،(و پیمانی را که با گروه ضعیف بستهاید میشکنید)جز این نیست که خداوند شما را با آن سوگندها،آزمایش میکند و حتماً آنچه را که در آن اختلاف میکردید در قیامت برایتان روشن خواهد ساخت.
در تاریخ آمده که زن بیخردی در نیمی از روز پنبه و پشمی را میبافت و در نیمِ دیگر بافته خود را وامیتابید،کار او یک ضرب المثل شد که قرآن نیز برای کسانی که زحمات خود را هدر،و پیمانهای خود را میشکنند بکار برده است.
فاطمه زهرا علیها السلام در مسجد مدینه در خطبهای که علیه حاکمان وقت ایراد فرمود،این آیه را تلاوت کرد که مثال شما به خاطر پیمان شکنی نسبت به بیعتی که در غدیر خم با علی علیه السلام داشتید،مثال همان زنی است که میبافت و سپس بافته خود را پنبه میکرد. (1)
مثالها و ضرب المثلهای قرآن به نحوی است که در همهی مکانها و زمانها تازگی و روشنی و طبیعی بودن خود را حفظ میکند و از کودک دبستانی تا فیلسوف را اشباع میکند.
جملهی «أَنْ تَکُونَ أُمَّةٌ هِیَ أَرْبیٰ مِنْ أُمَّةٍ» را دو گونه میتوان تفسیر کرد:
الف:شما بخاطر قدرت و کثرت گروهی،پیمانی را که با گروه کوچکتر بستهاید نشکنید.
ب:شما بخاطر آنکه ابرقدرت شدهاید،پیمان خود را با گروههای کوچک نشکنید.
1 پیمان شکنی،هدر دادن زحمات گذشته است. «نَقَضَتْ غَزْلَهٰا» 2 هر چه پیمان محکمتر بسته شود،شکستن آن زشتتر است. «مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ» 3 پیمان شکنی پی در پی،ننگ بیشتری دارد.(« أَنْکٰاثاً »جمع«نکث»)
1) 1) .تفسیر فرقان.
4 با مقدّسات بازی نکنیم.(مقدّسات را دستاویز و وسیلهی خدعه قرار ندهیم) «تَتَّخِذُونَ أَیْمٰانَکُمْ دَخَلاً» 5 قدرت و تعداد و هیاهوهای سیاسی و اقتصادی،زمینهی پیمان شکنی است.
«أَنْ تَکُونَ أُمَّةٌ هِیَ أَرْبیٰ مِنْ أُمَّةٍ»
6 یکی از ابزار آزمایش،وفای به تعهدات است. «یَبْلُوکُمُ اللّٰهُ بِهِ» 7 یاد معاد،عامل تقوی و مراعات پیمانها است. «وَ لَیُبَیِّنَنَّ لَکُمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ»
وَ لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ لَجَعَلَکُمْ أُمَّةً وٰاحِدَةً وَ لٰکِنْ یُضِلُّ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَهْدِی مَنْ یَشٰاءُ وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمّٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (93)
و اگر خداوند خواسته بود(همه شما را به طور اکراه و اجبار)یک امّت(مؤمن و) متحد قرار داده بود،(تا میان شما هیچ اختلافی نباشد،ولی این اجبار و اکراه خلاف سنّت و برنامه اوست و لذا)هر که را بخواهد گمراه میکند(و به حال خودش وامیگذارد)و هر که را بخواهد(و استحقاق هدایت دارد)هدایت میکند و قطعاً شما از آنچه انجام میدادید بازخواست خواهید شد.
خداوند همهی مردم را به طور فطری هدایت میفرماید،لکن مردم بر اساس اختیار و آزادی که دارند دو گروه میشوند؛گروهی بر خلاف عقل و فطرت راه خلاف را انتخاب میکنند و توبه نمیکنند،خداوند نیز آنان را به حال خود رها و گمراه میکند،ولی گروهی همان راه فطرت و اطاعت را انتخاب میکنند،و خداوند آنان را کمک و هدایت میکند.
بنا بر این مراد از هدایت و گمراه کردن خداوند مرحلهی بعد از انتخاب انسان است.مثلاً هدف معلّم در روز اول تدریس آموزش دادن به همه شاگردان است لکن گروهی که برای فهمیدن تلاش میکنند معلّم وقت خصوصی نیز به آنان میدهد،ولی شاگرد بازیگوش را به حال خود رها میکند.راستی اگر هدایت و گمراه شدن انسان اختیاری نبود،در پایان آیه خداوند نمیفرمود:شما بازخواست میشوید! پس سؤال خداوند نشانهی آزادی ماست.زیرا
انسان مجبور مورد بازخواست قرار نمیگیرد.
1 دست خداوند در اجبار مردم باز است،لکن سنّت و برنامه او آزاد گذاشتن مردم است. «وَ لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ لَجَعَلَکُمْ» 2 انسان در انتخاب عقیده و راه آزاد است. «لَتُسْئَلُنَّ» 3 سؤال و جواب در قیامت را جدّی بگیریم. «وَ لَتُسْئَلُنَّ» 4 سؤال و بازخواست از همهی کارهای انسان است. «عَمّٰا کُنْتُمْ»
وَ لاٰ تَتَّخِذُوا أَیْمٰانَکُمْ دَخَلاً بَیْنَکُمْ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِهٰا وَ تَذُوقُوا اَلسُّوءَ بِمٰا صَدَدْتُمْ عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ لَکُمْ عَذٰابٌ عَظِیمٌ (94)
و سوگندهایتان را مایهی فریب میان خودتان قرار ندهید،تا مبادا گامی بعد از استواریاش بلغزد،(که در این صورت حُرمت و قداست سوگند و پیمان و اطمینان شکسته میشود)و بخاطر بازداشتن(مردم)از راه خدا بدی را خواهید چشید و برای شما عذابی بزرگ است.
کلمهی« صَدَدْتُمْ »به گفته راغب هم به معنای بازماندن است و هم بازداشتن دیگران.و کلمهی«دخل»بر وزن و معنای«دغل»است.
1 هر گاه خطر شایع و جدّی بود،سفارشات و نهی خود را تکرار کنید.(در آیه 91 نیز از سوء استفاده از سوگند نهی شده بود) «لاٰ تَتَّخِذُوا أَیْمٰانَکُمْ دَخَلاً» 2 پیمان شکنی و سوء استفاده از مقدّسات،سبب بدعاقبتی است. «فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِهٰا» 3 گاهی یک گناه،زمینه و بستر گناهان دیگران میشود.(پیمانشکنی،مقدّمهی بدعاقبتی و آن نیز مقدّمهی بازماندن و بازداشتن دیگران از راه خدا میشود)
«صَدَدْتُمْ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ»
وَ لاٰ تَشْتَرُوا بِعَهْدِ اَللّٰهِ ثَمَناً قَلِیلاً إِنَّمٰا عِنْدَ اَللّٰهِ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (95)
و پیمان خدا را با بهای کمی معامله نکنید،زیرا اگر بدانید،آنچه نزد خداست همان برای شما بهتر است.
از آیه 91 تا 95 برای پیمانشکنی و عقوبت آن چند تعبیر مهم به چشم میخورد،که خود نشانهی خطر این گناه است؛کثرت جمعیّت و قدرت شما یا دیگران،زمینه و دستاویز پیمانشکنی نیست، «أُمَّةٌ هِیَ أَرْبیٰ» خدا شما را آزمایش میکند، «إِنَّمٰا یَبْلُوکُمُ اللّٰهُ» در قیامت شما را بازخواست خواهد کرد، «لَتُسْئَلُنَّ» پیمانشکنی استواری شما را محو میکند، «فَتَزِلَّ قَدَمٌ» در این آیه نیز میفرماید:بخاطر بهای کم،پیمان الهی را نشکنید.
1 انگیزه پیمانشکنی،رسیدن به دنیاست. «لاٰ تَشْتَرُوا بِعَهْدِ اللّٰهِ ثَمَناً قَلِیلاً» 2 به هر چه معامله کنید،باز هم نسبت به پیمانشکنی کم است. «ثَمَناً قَلِیلاً» 3 از دست دادن الطاف الهی و پیمانشکنی برای بدست آوردن کامیابی،یک سادهنگری است. «هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ»
مٰا عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ مٰا عِنْدَ اَللّٰهِ بٰاقٍ وَ لَنَجْزِیَنَّ اَلَّذِینَ صَبَرُوا أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (96)
آنچه نزد شماست به پایان میرسد،و آنچه نزد خداست باقی و پایدار است،و کسانی که صبر پیشه کردند،همانا مزدشان را بر پایه نیکوترین کاری که میکردند،پاداش خواهیم داد.
1 جز خدا،هیچ کس و هیچ چیز باقی نیست. «مٰا عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ» ...
2 دل کندن از مادیات و پیوسته به خدا و پایداری بر تعهدات و وفای به عهد، نیاز به صبر و مخالفت با هوای نفس دارد. «وَ لَنَجْزِیَنَّ الَّذِینَ صَبَرُوا» 3 دل کندن از دنیا،محرومیّت نیست کامیابی است. «وَ لَنَجْزِیَنَّ الَّذِینَ صَبَرُوا» 4 هیچ مشتری بهتر از خدا نیست،چون جنس معمولی یا پست را هم به قیمت گران میخرد. «بِأَحْسَنِ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ»
مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثیٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیٰاةً طَیِّبَةً وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (97)
هر کس از مرد یا زن که مؤمن باشد و کار شایسته کند،حتماً به زندگی پاک و پسندیدهای زندهاش میداریم و قطعاً مزدشان را نیکوتر از آنچه انجام دادهاند،پاداش خواهیم داد.
« حَیٰاةً طَیِّبَةً »آن است که انسان دلی آرام و روحی مؤمن داشته باشد،مؤمن به نور خدا میبیند،مشمول دعای فرشتگان است،مشمول تأییدات الهی است،اینگونه افراد خوف و حزنی ندارند.
1 ملاک پاداش،سنّ،نژاد،جنسیّت،موقعیّت اجتماعی،سیاسی و...نیست. «مَنْ عَمِلَ» 2 زن و مرد در کسب کمالات معنوی یکسانند. «مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثیٰ» 3 شرط قبولی عمل صالح،ایمان است. «وَ هُوَ مُؤْمِنٌ» 4 حتّی یک عمل صالح،بیپاسخ نمیماند. «مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً»
5 هر کجا تفکّر جاهلی مبنی بر تحقیر زن در کار باشد،باید نام و مقام زن را با صراحت برد. «مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثیٰ» 6 کار خوب به تنهایی کافی نیست،خود انسان هم باید خوب باشد. «مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً ... وَ هُوَ مُؤْمِنٌ» 7 انسانِ بدون ایمان و عمل صالح،گویی مرده است. «فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیٰاةً طَیِّبَةً»
فَإِذٰا قَرَأْتَ اَلْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللّٰهِ مِنَ اَلشَّیْطٰانِ اَلرَّجِیمِ (98) إِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطٰانٌ عَلَی اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ (99)
پس هر گاه خواستی قرآن بخوانی،از(شر)شیطان رانده شده به خداوند پناه ببر.
البتّه شیطان را بر کسانی که ایمان آورده و بر پروردگارشان توکّل میکنند،غلبه و سلطهای نیست.
هر کار خوبی ممکن است آفاتی داشته باشد،همان گونه که عزّت،آفتی دارد مثل تکبّر و خدمت به مردم،آفتی دارد مثل منت گذاشتن،قرائت قرآن نیز ممکن است آفاتی از قبیل خودنمایی،کسب درآمد،رقابتهای منفی،فریب مردم،فهم غلط،تفسیر به رای و...داشته باشد که انسان باید هنگام تلاوت قرآن از شرّ همهی آفات،به خداوند پناه ببرد.
امام صادق علیه السلام فرمود:تلاوت نیاز به سه چیز دارد:قلب خاشع و بدن فارغ و موضع خالی.
یعنی حالتی که در آن پیش داوری نباشد. (1)
قرآن اگر همراه با تفسیر و نظرات امامان معصوم علیهم السلام باشد،«کتاب الله و عترتی لن یفترقا» و بر دلهای پاک وارد شود، «هُدیً لِلْمُتَّقِینَ» سبب هدایت و رشد و زیاد شدن ایمان و علم میگردد.چنان که قرآن میفرماید:ای پیامبر هر گاه قرآن تلاوت میکنی ما میان تو و کسانی که ایمان به آخرت ندارند مانعی قرار میدهیم (2)
در روایات میخوانیم:پیامبر اکرم صلی اللّٰه علیه و آله هنگام تلاوت قرآن جمله«اعوذ بالله من الشیطان الرجیم»را میخواندند. (1)
1 از خطر نفوذ شیطان در بهترین افراد و مقدّسترین کار غافل نباشید.(تلاوت قرآن از شخصی مثل پیامبر اکرم هم نیاز به استعاذه دارد) 2 شیطان به سراغ همه میآید،امّا در همه تأثیرگذار نیست. «لَیْسَ لَهُ سُلْطٰانٌ عَلَی الَّذِینَ آمَنُوا» 3 ایمان و توکّل،قلعهای است که انسان را از آسیبپذیری حفظ میکند. «لَیْسَ لَهُ سُلْطٰانٌ عَلَی الَّذِینَ آمَنُوا» 4 پناه بردن به خداوند،نشانهی ایمان به او و توکّل بر اوست. «فَاسْتَعِذْ بِاللّٰهِ ... آمَنُوا وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ» 5 پناه بردن شما همراه پناه دادن اوست.(پس پناه ببرید، «فَاسْتَعِذْ» تا او شما را پناه دهد و اگر او پناه ندهد،پناهندگی ما بیهوده است.) 6 جز پناهندگی به او راه دیگری نیست. «فَاسْتَعِذْ بِاللّٰهِ»
إِنَّمٰا سُلْطٰانُهُ عَلَی اَلَّذِینَ یَتَوَلَّوْنَهُ وَ اَلَّذِینَ هُمْ بِهِ مُشْرِکُونَ (100)
غلبه و سلطهی شیطان تنها بر کسانی است که(با پیروی از او)سلطه و ولایت او را میپذیرند،و(بر)کسانی است که آنان(به واسطه فریب شیطان)به خدا شرک آوردهاند.
شیطان به عزّت خداوند سوگند یاد کرده که با استمداد از حزب و قبیلهاش و از راه زینت دادن،وعدهها،تبلیغات،وسوسهها و افراد منحرف،از هر سو انسان را شکار کند.و مردم در
1) 1) .تفسیر کنز الدقائق.
برابر این سوء قصد به چند گروه تقسیم میشوند از جمله:
1 انبیا که شیطان در آرزوها و اهداف آن بزرگواران مانع تراشی میکند،ولی در خود آنان نقشی ندارد. «أَلْقَی الشَّیْطٰانُ فِی أُمْنِیَّتِهِ» یعنی شیطان در اهداف و آرزوهای پیامبر چیزی را القاء میکند،ولی خداوند توطئهاش را خنثی مینماید. (1)
2 مؤمنان که شیطان با آنان تماس میگیرد،ولی آنها متذکّر شده و نجات مییابند. «إِذٰا مَسَّهُمْ طٰائِفٌ مِنَ الشَّیْطٰانِ تَذَکَّرُوا» (2)3 مردم عادّی که شیطان در روح آنان فرو رفته و وسوسه میکند. «یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النّٰاسِ» (3)4 افراد فاسق،که شیطان در عمق جانشان رفته و بیرون نمیآید و بر فکر و دل و اعضای آنان تسلّط مییابد. «فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ» (4)
1 مقدّمات سلطهی شیطان را خودمان فراهم میکنیم. «إِنَّمٰا سُلْطٰانُهُ عَلَی الَّذِینَ یَتَوَلَّوْنَهُ» (تا مردم ولایت منحرفان را نپذیرند آنان کاری از پیش نمیبرند) 2 موحّدین واقعی بیمه هستند،لکن هر کس به سراغ غیر او رفت نفوذ پذیر میشود. «إِنَّمٰا سُلْطٰانُهُ عَلَی الَّذِینَ ... هُمْ بِهِ مُشْرِکُونَ»
وَ إِذٰا بَدَّلْنٰا آیَةً مَکٰانَ آیَةٍ وَ اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا یُنَزِّلُ قٰالُوا إِنَّمٰا أَنْتَ مُفْتَرٍ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ (101)
101و هرگاه آیهای را جایگزین آیهای کنیم،در حالی که خداوند به آنچه نازل میکند داناتر است،(و میداند در چه شرایطی چه دستوری دهد)مخالفان گویند:همانا تو دروغ بافی،(چنین نیست)بلکه بیشترشان نمیدانند(که تغییر قانون بخاطر هوس،پشیمانی و ضعف و سردرگمی نیست،بلکه بر اساس مصلحت است).
گاهی پزشک بخاطر تغییر حال بیمار،نسخه را تغییر میدهد و این نوع تغییر در آیات و احکام نیز هست که به آن نسخ میگویند.مخالفان پیامبر اکرم صلی اللّٰه علیه و آله همین که میدیدند دستوری عوض شد میگفتند:تو یارانت را مسخره کردهای و هر روز قانون و دستوری را به دروغ میبافی و قانون قبل را لغو میکنی.
1 دین دو نوع قانون دارد؛ثابت و متغیر و تغییر آن بدست خداست. «بَدَّلْنٰا» 2 همه قوانین الهی در زمان و شرایط خودش ارزش دارد. «آیَةً مَکٰانَ آیَةٍ» 3 مردم اسرارِ قوانین الهی را نمیدانند. «وَ اللّٰهُ أَعْلَمُ ... أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ» 4 تغییر قانون الهی،نشانه شک،پشیمانی،رشد علمی و تجربی یا ضعف قانونگذاری نیست،بلکه نشانه تدبیر،حکمت و توجّه به شرایط است. «إِذٰا بَدَّلْنٰا ... وَ اللّٰهُ أَعْلَمُ» 5 دشمن از هر فرصتی سوء استفاده کرده و هر چیزی را دستاویز قرار میدهد.
«بَدَّلْنٰا آیَةً مَکٰانَ آیَةٍ
قٰالُوا»
...
6 ریشهی بعضی انتقادات و تهمتها جهل است. «بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ»
قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ اَلْقُدُسِ مِنْ رَبِّکَ بِالْحَقِّ لِیُثَبِّتَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ هُدیً وَ بُشْریٰ لِلْمُسْلِمِینَ (102)
بگو آن(قرآن)را روح القدس(جبرئیل)از جانب پروردگارت به حقّ نازل کرده است،تا کسانی را که ایمان آوردهاند ثابت قدم و استوار گرداند و برای مسلمانان(مایهی)هدایت و بشارت باشد.
مراد از« رُوحُ الْقُدُسِ »همان روح الامین و جبرئیل است که بخاطر پاکی از خطا و انحراف،
روح القدس نامیده شده است.
1 تهمتها را باید پاسخ داد. «قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ» (پاسخ افترای آیه قبل است) 2 آیات الهی به تدریج نازل شده است. «نَزَّلَهُ» درباره نزول قرآن،هم جمله« أَنْزَلْنٰا »بکار رفته است،نظیر آیه «إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ» و هم جمله« نَزَّلَهُ »و این بخاطر آن است که قرآن دو نزول دارد؛یک بار دفعةً بر قلب پیامبر اکرم صلی اللّٰه علیه و آله در شب قدر نازل شده است و یک بار به تدریج در مدّت بیست و سه سال.
3 تمام محتوای قرآن و تغییر هر قانونی در شرائط خاص خود،حقّ است.
«بِالْحَقِّ»
4 نزول وحی از شئون ربوبیّت و لازمه تربیت الهی است. «نَزَّلَهُ ... مِنْ رَبِّکَ» 5 نزول وحی در پایداری مسلمانان مؤثر است. «نَزَّلَهُ، لِیُثَبِّتَ» 6 توفیق پایداری و ابزار آن را از خدا بخواهیم. «نَزَّلَهُ ... لِیُثَبِّتَ» 7 آنچه به ایمان ارزش میدهد پایداری بر آن است. «لِیُثَبِّتَ» 8 شرط دریافت هدایتها و بشارتها،سلامت روحیّه و تسلیم بودن است.
«لِلْمُسْلِمِینَ»
وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ یَقُولُونَ إِنَّمٰا یُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسٰانُ اَلَّذِی یُلْحِدُونَ إِلَیْهِ أَعْجَمِیٌّ وَ هٰذٰا لِسٰانٌ عَرَبِیٌّ مُبِینٌ (103)
و البتّه ما میدانیم که مخالفان تو میگویند:جز این نیست که بشری آن (قرآن)را به او میآموزد.(اینگونه نیست،زیرا)زبان کسی را که(این قرآن را)به او نسبت میدهند غیر عربی و نارساست،در حالی که این(قرآن) زبان عربی روشن است.
گویا در مکّه شخص غیر عربی زندگی میکرده و کفّار به پیامبر اکرم صلی اللّٰه علیه و آله تهمت میزدند که معارف قرآن را از او میآموزد و به خدا نسبت میدهد،در حالی که:
چگونه دو نفر که زبان یکدیگر را نمیدانند بهم آموزش میدهند؟ چگونه در آن زمان هیچ کس ادّعا نکرد که من معلّم پیامبر هستم؟ چگونه سخنانی که در مدّت 23 سال و در شرایط گوناگون نازل شده با یکدیگر هیچ اختلافی ندارند؟ چگونه خود معلّم ادّعای پیامبری نکرد؟ چگونه فریاد و مبارزه طلبی قرآن که اگر حتّی یک سوره مثل آن بیاورید از حرفم برمیگردم را،کسی تا کنون پاسخ نداده است؟ چگونه میتوان در زمان جاهلیّت سخنانی گفت که امروز دانشمندان به گوشهای از اسرار آن هم نرسیدهاند؟ چگونه کتابی را که آن همه عربهای مخالف یک سورهاش را نیاوردند،یک غیر عرب همه آن را آورد و آموزش داد؟
1 نقل گفتار مخالفان به همراه پاسخ آن،برای روشن شدن ذهنِ مؤمنان،کاری قرآنی است. «یَقُولُونَ ... لِسٰانُ الَّذِی یُلْحِدُونَ» ...
2 این استدلال که تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها،درست نیست. «یَقُولُونَ إِنَّمٰا یُعَلِّمُهُ بَشَرٌ»
إِنَّ اَلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِآیٰاتِ اَللّٰهِ لاٰ یَهْدِیهِمُ اَللّٰهُ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (104)
همانا کسانی که به آیات خداوند ایمان نمیآورند،خداوند آنان را هدایت نمیکند و برایشان عذابی دردناک است.
شاید این آیه در تداوم پاسخ آیه قبل باشد که اگر مراد از آموزش دادن به پیامبر اسلام آموزشِ زبان است،آن شخص معلّم که عرب نیست،چگونه به پیامبر عرب آموزش میدهد؟ ولی اگر مراد محتوی قرآن است،پس بدانید که خداوند گروه بیدین را هدایت نمیکند،یعنی آن معلّمی که ایمان به آیات الهی ندارد،راهی به آن همه معارف بلند و حقهی پروردگار ندارد چه برسد به اینکه به دیگری آموزش دهد. (1)
و ممکن است این آیه اعلام خطر به کسانی باشد که برای پیامبر معلّمی میتراشند که خداوند این افراد را هدایت نخواهد کرد.
1 دروغگو،دیگران را هم دروغگو میپندارد. «إِنَّمٰا یَفْتَرِی الْکَذِبَ ... هُمُ الْکٰاذِبُونَ»
إِنَّمٰا یَفْتَرِی اَلْکَذِبَ اَلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِآیٰاتِ اَللّٰهِ وَ أُولٰئِکَ هُمُ اَلْکٰاذِبُونَ (105)
جز این نیست که دروغ را تنها کسانی میسازند که آیات خدا را باور ندارند و آنان خود دروغگویانند،(نه پیامبری که با تمام وجود به خدا ایمان دارد)
در دو آیه قبل کفّار در تهمتی که به پیامبر اکرم میزدند گفتند:این آیات را بشری به او یاد داده و او به دروغ آن را به خدا نسبت میدهد خداوند در پاسخ فرمود:آن شخصِ معلّم عرب نیست علاوه بر آنکه آن همه معارف قرآن را خداوند به کافری نمیدهد،و در این آیه میفرماید:پیامبر کسی نیست که حرف دیگران را به خدا نسبت دهد،این کار کسانی است که ایمان ندارند.
قرآن میفرماید:اگر کلامی را بهدروغ بهما نسبت دهند،رگ حیاتشان را قطع میکنیم. (2)
در تفسیر در المنثور و المیزان از رسول اکرم صلی اللّٰه علیه و آله آمده:مؤمن ممکن است گرفتار زنا و دزدی شود،امّا دروغ نمیگوید!.سپس این آیه را تلاوت فرمودند.
مَنْ کَفَرَ بِاللّٰهِ مِنْ بَعْدِ إِیمٰانِهِ إِلاّٰ مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِیمٰانِ وَ لٰکِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْکُفْرِ صَدْراً فَعَلَیْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اَللّٰهِ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ عَظِیمٌ (106)
کسی که بعد از ایمان به خدا کافر(و مرتد)شود،نه آنکه او را به زور وادار کردهاند (که با زبان اظهار کفر کند)در حالی که قلبش به ایمان خویش مطمئن است،بلکه کسی که سینه به روی کفر بگشاید(و بعد از ایمان با شادی به استقبال کفر برود) پس بر آنان از طرف خداوند غضبی است و برایشان عذابی بزرگ است.
در آغاز اسلام کفّار مکّه،پدر و مادر عمّار یاسر را بخاطر اسلام آوردن با شکنجه شهید کردند،همین که نوبت شکنجه به عمّار رسید او کلماتی که کفّار میخواستند به زبان جاری کرد و جان خود را نجات داد،عمّار مورد سرزنش بعضی قرار گرفت که او از اسلام دست برداشته است،عمّار گریهکنان نزد پیامبر اکرم صلی اللّٰه علیه و آله آمد و حضرت دست نوازش بر سر او کشید و فرمود:اگر باز هم جانت در خطر افتاد این کلمات را بگو و خودت را نجات بده،تو سر تا پا ایمان هستی.
این عمل را در اصطلاح تقیه میگویند که در اسلام احکامی را به دنبال دارد،لکن باید بدانیم که موارد تقیه مختلف است؛گاهی تقیه واجب است و گاهی باید تا پای جان ایستاد و حرف حقّ خود را زد و تقیه نکرد،نظیر کاری که ساحران فرعون انجام دادند،آنها همین که معجزهی حضرت موسیٰ را دیدند،یکسره ایمان آوردند و در برابر تهدیدات فرعون ترسی به خود راه نداده و به او گفتند:هر کاری میخواهی بکن،ما دست از ایمان خود برنمیداریم.
فرعون آنان را شهید کرد و این مقاومت مورد ستایش قرآن قرار گرفته است.
البتّه تقیّه نشانهی ارتداد،ضعف و ترس و عقب نشینی و خودباختگی و تسلیم نیست،بلکه
یک نوع استتار و تاکتیک برای حفظ نیروها و برنامههاست.و در روایات تقیه به سپر و حرز تشبیه شده است.
1 کیفر مرتد قهر،الهی در دنیا و آخرت است. «مَنْ کَفَرَ بِاللّٰهِ مِنْ بَعْدِ إِیمٰانِهِ ... غَضَبٌ مِنَ اللّٰهِ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ عَظِیمٌ» 2 انسان در معرض خطر و بدعاقبت شدن است. «کَفَرَ بِاللّٰهِ مِنْ بَعْدِ إِیمٰانِهِ» 3 اسلام برای موارد استثنایی و ضرورتها،حساب جداگانهای باز نموده است.
«إِلاّٰ مَنْ أُکْرِهَ»
4 وظیفهی انسان در حال اکراه تغییر میکند. «إِلاّٰ مَنْ أُکْرِهَ» 5 اقرار و اعتراف،در حال اکراه(فشار و شکنجه)ارزش ندارد. «مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ» ...
6 روح اسلام ایمان قلبی است. «وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ» 7 اکراه پذیری مربوط به جسم است نه قلب. «أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ» 8 بدترین نوع کفر جدا شدن از مسلمانان و باز کردن آغوش برای کفر است.
«شَرَحَ بِالْکُفْرِ صَدْراً»
9 ایمان دو نوع است؛نوعی که روح انسان با آن گِره میخورد و پایدار است، «قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِیمٰانِ» و نوعی که عارضی است. «کَفَرَ ... بَعْدِ إِیمٰانِهِ»
ذٰلِکَ بِأَنَّهُمُ اِسْتَحَبُّوا اَلْحَیٰاةَ اَلدُّنْیٰا عَلَی اَلْآخِرَةِ وَ أَنَّ اَللّٰهَ لاٰ یَهْدِی اَلْقَوْمَ اَلْکٰافِرِینَ (107)
آن(قهر الهی)بخاطر آن است که آنان زندگی دنیا را بر آخرت برگزیدند،و قطعاً خداوند گروه کافران را هدایت نمیکند.
1 دنیا گرایی و برتری دادن آن بر آخرت،زمینهی رها کردن ایمان و ارتداد و
گرفتار شدن به قهر الهی است. «اسْتَحَبُّوا» ...(یکی از علل گرایش به مادیگری،رفاه طلبی و فرار از محدودیّتهاست. «اسْتَحَبُّوا الْحَیٰاةَ الدُّنْیٰا» ) 3 دنیا گرایی روح و سینهی انسان را برای قبول کفر،باز میکند. «ذٰلِکَ بِأَنَّهُمُ»
أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ طَبَعَ اَللّٰهُ عَلیٰ قُلُوبِهِمْ وَ سَمْعِهِمْ وَ أَبْصٰارِهِمْ وَ أُولٰئِکَ هُمُ اَلْغٰافِلُونَ (108)
آنانند کسانیاند که خداوند بر دلها و گوش و چشمانشان،مُهر نهاده است و آنان همان غافلانند.
1 دنیاگرایی و برتری دادن آن،سبب غفلت از آخرت،نفهمیدن،نشنیدن و ندیدن حقایق است.(کل آیه)
لاٰ جَرَمَ أَنَّهُمْ فِی اَلْآخِرَةِ هُمُ اَلْخٰاسِرُونَ (109)
شک نیست که آنان حتماً در آخرت همان زیانکارانند.
1 کسی که دنیا را بر آخرت ترجیح دهد،در آخرت خسارت کرده و سرمایه رشد خود را به هدر داده است. «هُمُ الْخٰاسِرُونَ»
ثُمَّ إِنَّ رَبَّکَ لِلَّذِینَ هٰاجَرُوا مِنْ بَعْدِ مٰا فُتِنُوا ثُمَّ جٰاهَدُوا وَ صَبَرُوا إِنَّ رَبَّکَ مِنْ بَعْدِهٰا لَغَفُورٌ رَحِیمٌ (110)
پس قطعاً پروردگار تو برای کسانی که پس سختیها(یی که از کفّار دیدند برای حفظ آیین یا توبه)هجرت کرده و به جهاد برخاسته و پایداری نمودند،همانا پروردگارت از آن پس قطعاً آمرزنده مهربان است.
با نگاه به آیات گذشته میفهمیم که مسلمانان به چند گروه تقسیم میشدند:
1 گروهی که زیر شکنجه کفّار جان دادند و کلمهای کفرآمیز به زبان نیاوردند.مثل پدر و مادر عمّار یاسر.
2 گروهی که ایمان قلبی داشتند ولی برای نجات جان خود تقیّه کردند.مثل عمار.
3 گروهی که بعد از ایمان،کافر و به اصطلاح مرتد شدند.
4 گروهی که بعد از گرفتار فتنه و انحراف شدن،با هجرت و جهاد و صبر به ایمان برگشته و توبه کردند و دین خود را حفظ کردند.
مرتد دو گونه است:
1 مرتد فطری و آن کسی است که از پدر و مادر مسلمان تولد یافته و بعد از قبول اسلام به کفر برگشته است،کیفر او(بخاطر ضربهای که از طریق ارتدادش به جامعه اسلامی و تزلزل عقاید مردم وارد میشود)قتل و اموالش مصادره و توبهاش پذیرفته نیست.
2 مرتد ملّی،به کسی گویند که پدر و مادرش به هنگام انعقاد نطفهاش مسلمان نبودهاند،ولی او مسلمان شده و بعد کافر گشته است،توبه اینگونه مرتد پذیرفته میشود.
اما اگر دلیلی دیگر بر استثنا نباشد از همین آیه میتوان استفاده کرد که هر دو مرتد اگر بعد از انحراف،اهل هجرت و جهاد و صبر باشد مورد عفو قرار میگیرد. (1)
1 هجرتی ارزش دارد که همراه با جهاد و صبر و مقاومت باشد و گر نه نوعی فرار است. «هٰاجَرُوا جٰاهَدُوا صَبَرُوا» 2 شرط دریافت مغفرت و رحمت الهی،جهاد و مقاومت است. «هٰاجَرُوا ...
جٰاهَدُوا
... صَبَرُوا ... مِنْ بَعْدِهٰا لَغَفُورٌ رَحِیمٌ» 3 اسلام بنبست ندارد و هر گونه انحراف و فتنه را میتوان جبران کرد.(مرتد نیز
1) 1) .تفسیر أطیب البیان.
میتواند ایمان آورده و توبه کند) «إِنَّ رَبَّکَ مِنْ بَعْدِهٰا لَغَفُورٌ رَحِیمٌ»
یَوْمَ تَأْتِی کُلُّ نَفْسٍ تُجٰادِلُ عَنْ نَفْسِهٰا وَ تُوَفّٰی کُلُّ نَفْسٍ مٰا عَمِلَتْ وَ هُمْ لاٰ یُظْلَمُونَ (111)
روزی بیاید که هر کس تنها به جدال و دفاع از خویشتن بپردازد و به هر کس آنچه را انجام داده جزای کامل داده میشود و آنان مورد ظلم قرار نمیگیرند.
صحنهی قیامت به قدری خطرناک است که گنهکار برای نجات خود،هر لحظه چیزی میگوید؛گاهی میگوید: «وَ اللّٰهِ رَبِّنٰا مٰا کُنّٰا مُشْرِکِینَ» (1)به خدا سوگند ما مشرک نبودیم،گاهی میگوید: «هٰؤُلاٰءِ أَضَلُّونٰا» (2)اینها ما را گمراه کردند،و گاهی میگوید: «لَوْ لاٰ أَنْتُمْ لَکُنّٰا مُؤْمِنِینَ» (3)اگر شما نبودید ما مؤمن بودیم.
1 قیامت،فراگیر است و همهی انسانها در آن روز حاضر میشوند. «کُلُّ نَفْسٍ» 2 انسان در قیامت همه چیز و همه کس را فراموش میکند و فقط در فکر نجات خود است. «تُجٰادِلُ عَنْ نَفْسِهٰا» 3 اعمال ما در دنیا محو نمیشود،بلکه عمل و آثارش باقی میماند. «تُوَفّٰی ... مٰا عَمِلَتْ» 4 کیفر قیامت،نتیجه عمل خود انسان است نه ظلم یا انتقام. «مٰا عَمِلَتْ وَ هُمْ لاٰ یُظْلَمُونَ»
وَ ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً قَرْیَةً کٰانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً یَأْتِیهٰا رِزْقُهٰا رَغَداً مِنْ کُلِّ مَکٰانٍ فَکَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اَللّٰهِ فَأَذٰاقَهَا اَللّٰهُ لِبٰاسَ اَلْجُوعِ وَ اَلْخَوْفِ بِمٰا کٰانُوا یَصْنَعُونَ (112)
و خداوند(برای شما)قریهای را مثال میزند که امن و آرام بود،روزیش از هر سو فراوان میرسید،امّا(مردم آن قریه)نعمتهای خدا را ناسپاسی کردند،پس خداوند به(سزای)آنچه انجام میدادند،پوشش فراگیر گرسنگی و ترس را بر آنان چشانید.
تعبیر« لِبٰاسَ »در مورد گرسنگی و ترس،شاید بخاطر آن باشد که این دو همچون لباس، همهی وجود و زندگی آنها را فراگرفته بود،چنان که تعبیر«چشاندن»کنایه از نفوذِ آثار گرسنگی و ترس،در عمق وجود آنان است.
1 تاریخ بشر،دارای ضابطه،قانون و بر پایه سنّتهای الهی است. «ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً» 2 از بیان مثالهای قرآنی در مورد تاریخ و اقوام گذشته،عبرت بگیریم. «ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً» 3 امنیّت و آرامش در رأس نعمتها و زمینهی توسعه در رزق و اقتصاد جامعه میباشد. «آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً یَأْتِیهٰا رِزْقُهٰا» 4 لازم نیست یک منطقه همه نیازش را خودش تأمین کند،بلکه میتواند واردات داشته باشد. «یَأْتِیهٰا رِزْقُهٰا رَغَداً مِنْ کُلِّ مَکٰانٍ» 5 عذابهای دنیوی نسبت به عذابهای اخروی،نوعی چشیدن است نه نوشیدن. «فَأَذٰاقَهَا اللّٰهُ» 6 کفران نعمت در همین دنیا،عقاب دارد. «فَکَفَرَتْ ... فَأَذٰاقَهَا اللّٰهُ»
7 کفران نعمت باعث زوال آن است. «فَکَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللّٰهِ فَأَذٰاقَهَا اللّٰهُ لِبٰاسَ الْجُوعِ» 8 فقر اقتصادی و ناامنی اجتماعی،از نشانههای بیاعتنایی جامعه به اصول دینی است. «فَکَفَرَتْ ... فَأَذٰاقَهَا اللّٰهُ لِبٰاسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ» 9 کفران نعمت هم عذاب جسمی دارد.(فقر و گرسنگی)،هم عذاب روحی و روانی(ترس و ناامنی) «فَکَفَرَتْ ... فَأَذٰاقَهَا اللّٰهُ لِبٰاسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ»
وَ لَقَدْ جٰاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْهُمْ فَکَذَّبُوهُ فَأَخَذَهُمُ اَلْعَذٰابُ وَ هُمْ ظٰالِمُونَ (113)
البتّه پیامبری از میان خودشان به سراغشان آمد،امّا او را تکذیب کردند، پس ایشان را در حالی که ستمکار بودند،عذاب فراگرفت.
این آیه در ادامه آیهی قبل میفرماید:مردم ناسپاس نه تنها نعمتهای مادی را کفران کردند،بلکه بزرگترین نعمتهای معنوی،یعنی پیامبران الهی را تکذیب نمودند که در نتیجه قهر خداوند آنان را فراگرفت.
1 پیامبران از میان مردم و مردمی بودند.کفّار آنان را میشناختند،امّا لجاجت میکردند. «رَسُولٌ مِنْهُمْ» 2 عذاب خداوند،پس از اتمام حجّت است. «جٰاءَهُمْ رَسُولٌ ... فَکَذَّبُوهُ فَأَخَذَهُمُ الْعَذٰابُ» 3 تکذیب پیامبران،هم ظلم به خود،هم مکتب وهم رهبر است. «فَکَذَّبُوهُ ... هُمْ ظٰالِمُونَ»
فَکُلُوا مِمّٰا رَزَقَکُمُ اَللّٰهُ حَلاٰلاً طَیِّباً وَ اُشْکُرُوا نِعْمَتَ اَللّٰهِ إِنْ کُنْتُمْ إِیّٰاهُ تَعْبُدُونَ (114)
پس،از آن چیزهای حلال و پاکیزهای که خداوند روزی شما کرده بخورید، و اگر تنها او را میپرستید نعمت خدا را شکرگزارید.
اسلام خوردن چیزی را اجازه میدهد که هم طیّب باشد و هم حلال.چیزهایی مثل شراب و گوشت خوک ممنوع است،چون ذاتاً خبیث و ناپاک است.و چیزهایی که با پول غصبی خریداری شود،گرچه خودش طیّب باشد،ممنوع است چون حرام است.
اکنون که کفران نعمتها و تکذیب انبیا سبب قهر و عذاب خداست،پس بجای کفران و کفر، از نعمتهای حلال بهرهگرفته و حلالوار بخورید و شکرگزار باشید.
1 در اسلام ریاضت و رهبانیّت نیست. «فَکُلُوا مِمّٰا رَزَقَکُمُ اللّٰهُ» 2 مصرف،در چارچوب حلال مجاز است،نه هر چه بدست آمد. «فَکُلُوا ... حَلاٰلاً طَیِّباً» 3 دستورات دین مطابق فطرت است.خوردنیهایی که مطابق طبع انسان باشد، مجاز است. «فَکُلُوا ... طَیِّباً» 4 دینِ جامع،دستوراتش نیز جامعیّت دارد.هم طهارت ظاهری را شرط مصرف میداند، «طَیِّباً» هم طهارت باطنی و حقوقی را. «حَلاٰلاً» 5 روزی را نعمت و هدیه الهی بدانیم،نه محصولِ زرنگی خود. «رَزَقَکُمُ اللّٰهُ ...
نِعْمَتَ اللّٰهِ»
6 خوردن برای خوردن نیست،برای انجام وظایف است. «فَکُلُوا ... وَ اشْکُرُوا ...
تَعْبُدُونَ»
7 عبادت و بندگی بدون شکر نعمتها نمیشود. «وَ اشْکُرُوا ... إِنْ کُنْتُمْ إِیّٰاهُ تَعْبُدُونَ»
إِنَّمٰا حَرَّمَ عَلَیْکُمُ اَلْمَیْتَةَ وَ اَلدَّمَ وَ لَحْمَ اَلْخِنْزِیرِ وَ مٰا أُهِلَّ لِغَیْرِ اَللّٰهِ بِهِ فَمَنِ اُضْطُرَّ غَیْرَ بٰاغٍ وَ لاٰ عٰادٍ فَإِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (115)
جز این نیست که(خداوند)مردار و خون و گوشت خوک و آنچه نام غیر خدا(به هنگام ذبح)بر آن برده شده،بر شما حرام کرده است،پس هر کس (به خوردن اینها)ناچار شود،بدون آنکه(قصد)تجاوز و تعدی(به حکم خداوند)داشته باشد و یا(از نیاز ضروری)تجاوز کند،(مانعی برای خوردنش نیست)زیرا که خداوند بخشنده مهربان است.
این آیه با اندکی تفاوت،در سورههای انعام و نحل که مکّی هستند و سورههای بقره و مائده که مدنی هستند نیز آمده است.
کلمهی«اهلال»از«هلال»به معنای بلند کردن صدا هنگام دیدن هلال ماه است و چون مشرکان هنگام ذبح حیوانات،نام بتها را با صدای بلند میبردند،از این کار تعبیر به «اهلال»شده است. (1)
گرچه در این آیه مواردی از خوردنیهای حرام آمده است،امّا منحصر در آنها نیست،بلکه موارد دیگری را پیامبر اکرم صلی اللّٰه علیه و آله بیان نموده که به سفارش خود قرآن باید بپذیریم. «مٰا آتٰاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مٰا نَهٰاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا» (2)
1 حرام کردن چیزی تنها بدست خداست و کسی حقّ ندارد از پیش خود یا بر اساس خرافات و موهومات چیزی را حرام یا حلال کند. «إِنَّمٰا حَرَّمَ» 2 دلیل و فلسفهی تحریم بعضی خوردنیها،تنها مسائل بهداشتی و مادی نیست،بلکه دوری از پلیدیهای معنوی،همچون شرک نیز یک معیار است.
«حَرَّمَ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةَ
... وَ مٰا أُهِلَّ لِغَیْرِ اللّٰهِ»
3 حتّی خوردن باید در مدار توحید باشد. «حَرَّمَ ... مٰا أُهِلَّ لِغَیْرِ اللّٰهِ» 4 از قانون الهی و تبصرههای آن سوء استفاده نکنید. «فَمَنِ اضْطُرَّ غَیْرَ بٰاغٍ وَ لاٰ عٰادٍ» 5 اسلام بنبست ندارد.در شرایط اضطرار،کیفر گناه بخشیده میشود. «فَمَنِ اضْطُرَّ ... فَإِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ»
وَ لاٰ تَقُولُوا لِمٰا تَصِفُ أَلْسِنَتُکُمُ اَلْکَذِبَ هٰذٰا حَلاٰلٌ وَ هٰذٰا حَرٰامٌ لِتَفْتَرُوا عَلَی اَللّٰهِ اَلْکَذِبَ إِنَّ اَلَّذِینَ یَفْتَرُونَ عَلَی اَللّٰهِ اَلْکَذِبَ لاٰ یُفْلِحُونَ (116) مَتٰاعٌ قَلِیلٌ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (117)
وبا هر دروغی که به زبانتان میآید نگویید:این حلال است و آن حرام،تا بر خدا دروغ بسته باشید.زیرا کسانی که بر خداوند دروغ میبندند رستگار نمیشوند.
(سرچشمهی همه افتراها رسیدن به دنیایی است که)بهرهای اندک است، در حالی که برای آنان(در آخرت)عذابی دردناک است.
این دو آیه هر گونه تحلیل یا تحریمی را که بر مبنای قانون الهی نباشد،محکوم نموده و آن را دروغ بستن به خدا،برای رسیدن به متاع بیارزش دنیوی میشمرد.
1 در مورد حلال و حرامها،اظهار نظرهای بیجا و بیدلیل نکنیم.(باید یا خود مجتهد باشیم یا از دانشمندان دینی تقلید کنیم.) «لاٰ تَقُولُوا ... هٰذٰا حَلاٰلٌ وَ هٰذٰا حَرٰامٌ» 2 بدعت در دین و احکام آن،ممنوع است. «وَ لاٰ تَقُولُوا ... هٰذٰا حَلاٰلٌ وَ هٰذٰا حَرٰامٌ» 3 دروغگو،رستگار نمیشود. «إِنَّ الَّذِینَ یَفْتَرُونَ ... لاٰ یُفْلِحُونَ» 4 منشای بسیاری از بدعتها در دین،رسیدن به دنیاست. «مَتٰاعٌ قَلِیلٌ»
5 شکستن مرزهای حلال و حرام،هم شقاوت دنیا را بدنبال دارد و هم عذاب آخرت را. «لاٰ یُفْلِحُونَ ... لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ»
وَ عَلَی اَلَّذِینَ هٰادُوا حَرَّمْنٰا مٰا قَصَصْنٰا عَلَیْکَ مِنْ قَبْلُ وَ مٰا ظَلَمْنٰاهُمْ وَ لٰکِنْ کٰانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ (118)
و بر کسانی که یهودی بودند آنچه را که پیش از این بر تو نقل کردیم حرام کردیم،(در سوره انعام که قبل از نحل نازل شده،علاوه بر مردار و خون، چیزهای دیگری بخاطر گوشمالی یهودیان،حرام شده است.)و(لی ما با تحریم)ظلمی بر آنان نکردیم،و لکن(تحریم ما کیفر)ستمی بود که آنان بر خویش رواداشته بودند.
در چند آیه قبل خواندیم:« إِنَّمٰا حَرَّمَ »،یعنی تنها چهار چیز بر شما حرام است؛مردار،خون، گوشت خوک،حیوانی که به نام و برای غیر خدا ذبح شده باشد.در اینجا سؤالی به ذهن میرسد که اگر غذاهای حرام منحصر در چهار چیز است پس چرا در سورهی انعام آیه 146 که قبل از نحل نازل شده،حیوانات ناخندار و پیه گاو و گوسفند بر یهودیان حرام شد؟! گویا این آیه در پاسخ میفرماید:آنچه بر یهودیان حرام شد به عنوان محاصره اقتصادی و برای تنبیه و گوشمالی آنها بوده نه آنکه واقعاً حرام بوده است.
در اسلام دو نوع تحریم و ممنوعیّت وجود دارد؛یکی تحریم دایمی و برای عموم مردم.
و دیگری تحریم موقت و برای گروه خاص. «حَرَّمْنٰا ... کٰانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ»
1 محاصره اقتصادی از راه تحریم برخی خوردنیها،یکی از کیفرها و عقوبتهای الهی برای امّتهای پیشین بوده است. «حَرَّمْنٰا ... کٰانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ»
ثُمَّ إِنَّ رَبَّکَ لِلَّذِینَ عَمِلُوا اَلسُّوءَ بِجَهٰالَةٍ ثُمَّ تٰابُوا مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ وَ أَصْلَحُوا إِنَّ رَبَّکَ مِنْ بَعْدِهٰا لَغَفُورٌ رَحِیمٌ (119)
سپس البتّه پروردگار تو برای کسانی که از روی نادانی کار بدی کردند آن گاه از پس آن توبه کرده و به کار شایسته پرداختند همانا پروردگارت پس از آن توبه،قطعاً بخشنده مهربان است.
جهل به معنای ندانستن است،ولی جهالت در موردی که انسان میداند،ولی هوی و هوس بر او غالب میشود نیز بکار میرود.در سوره انعام آیه 54 «کَتَبَ رَبُّکُمْ عَلیٰ نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْکُمْ سُوءاً بِجَهٰالَةٍ ثُمَّ تٰابَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَصْلَحَ» ...و نساء آیه 17 نیز جهالت به این معناست. «إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَی اللّٰهِ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهٰالَةٍ ثُمَّ یَتُوبُونَ مِنْ قَرِیبٍ» ...
1 اسلام بنبست ندارد و راه بازسازی را برای انسان باز گذاشته است. «ثُمَّ تٰابُوا» 2 پذیرفتن توبه از شئون ربوبیّت الهی و شیوههای تربیت است. «رَبَّکَ» 3 توبه واقعی،همراه با اصلاح و جبران خلافها میباشد. «تٰابُوا ... وَ أَصْلَحُوا» 4 راه توبه بر روی همه باز است. «لِلَّذِینَ» 5 گناهانی که بخاطر غلبهی هوس باشد نه انکار و عناد،به پذیرش توبه نزدیک است. «عَمِلُوا السُّوءَ بِجَهٰالَةٍ ثُمَّ تٰابُوا» 6 پذیرفتن توبه از جانب پروردگار قطعی است. (إِنَّ لَغَفُورٌ- جمله اسمیه) 7 علاوه بر پذیرش خلافکار،خداوند نسبت به او مهربان است. «لَغَفُورٌ رَحِیمٌ»
إِنَّ إِبْرٰاهِیمَ کٰانَ أُمَّةً قٰانِتاً لِلّٰهِ حَنِیفاً وَ لَمْ یَکُ مِنَ اَلْمُشْرِکِینَ (120)
همانا ابراهیم(به تنهایی)یک امّت بود،در برابر خدا خاضع و فرمانبر و حقگرا بود،و از مشرکان نبود.
در این آیه خداوند ابراهیم را به تنهایی یک امّت دانسته است و هر یک از مفسران برای تحلیل و تفسیر این جمله سخنی گفتهاند،از جمله:
1 چون ابراهیم بر مکتبی بود که احدی بر آن نبود،پس یک امّت بود. (1)
2 او به اندازه یک امّت خیر و خوبی و کمال داشت نظیر شعری که میگوید:
آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری. (2)
3 کلمه امّت به معنای معلّم خیر است او معلّم خوبیها بود. (3)
4 مراد از امّت یعنی رهبر و مقصود و امام تمام خداپرستان. (4)
5 شخصیّت و شعاع وجود او به اندازه یک امّت بود. (5)
6 چون قوام امّت به او بود.
7 چون عالم بود و عالم امّتی را راهنمایی میکند.
8 چون حرکت آفرید کار یک امّت را انجام داد،یاری نداشت و یک تنه قیام کرد. (6)
1 تجلیل از مردان خدا و معرّفی الگوها و قهرمانان توحید یک شیوه تربیتی است. «إِنَّ إِبْرٰاهِیمَ» 2 تعداد و کمیّت مهم نیست،بلکه کیفیّت و حرکت آفرینی مهم است. «أُمَّةً» 3 در راه حقّ از تنهایی نهراسید. «إِنَّ إِبْرٰاهِیمَ کٰانَ أُمَّةً» 4 انسان محکوم محیط و جامعه و تاریخ نیست. «وَ لَمْ یَکُ مِنَ الْمُشْرِکِینَ» 5 ابراهیم هم در عمل خالص بود، «حَنِیفاً» هم در عقیده. «وَ لَمْ یَکُ مِنَ الْمُشْرِکِینَ» 6 برخوردهای مماشاتی ضرری به توحید انسان نمیزند.(با آنکه ابراهیم در میان خورشید و ستارهپرستان لحظاتی با آنان مدارا و مماشات کرد و گفت:
پروردگار من همینهاست،ولی همین که ناپدید شدند،فرمود:من غروب
کنندگان را دوست ندارم.با این حال در این آیه خداوند میفرماید:او لحظهای مشرک نبود.) «لَمْ یَکُ مِنَ الْمُشْرِکِینَ» 7 آنچه به انسان ارزش میدهد عبادت و اطاعت آگاهانه از خدا «قٰانِتاً» همراه با اعتدال و نداشتن انحراف «حَنِیفاً» و خلوص است. «وَ لَمْ یَکُ مِنَ الْمُشْرِکِینَ»
شٰاکِراً لِأَنْعُمِهِ اِجْتَبٰاهُ وَ هَدٰاهُ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ (121) وَ آتَیْنٰاهُ فِی اَلدُّنْیٰا حَسَنَةً وَ إِنَّهُ فِی اَلْآخِرَةِ لَمِنَ اَلصّٰالِحِینَ (122)
او نسبت به نعمتهای خداوند شکرگزار بود،(خدا)او را برگزید و به راهی مستقیم هدایتش کرد.
و در دنیا به او نیکی دادیم و قطعاً او در آخرت(نیز)از صالحان و شایستگان است.
کلمهی«اجتبی»از«جبایة»به معنای جمعآوری و متمرکز کردن است،اجتباء خداوند یعنی افرادی را از تشتت و گرایشهای گوناگون حفظ و برای خود متمرکز و خالص میکند.
نام نیک،ذریّه طیبه،بنای کعبه،عمر طولانی،دعای مستجاب،مال زیاد از نمونههای حسنه در دنیاست. «آتَیْنٰاهُ فِی الدُّنْیٰا حَسَنَةً» در این آیات،خداوند پنج کمال برای ابراهیم علیه السلام برمیشمرد و سپس پنج مقام به او میدهد؛امّا پنج کمال: (أُمَّةً قٰانِتاً لَمْ یَکُ مِنَ الْمُشْرِکِینَ حَنِیفاً- شٰاکِراً) امّا پنج مقام و لطف از طرف خداوند: (اجْتَبٰاهُ- هَدٰاهُ- فِی الدُّنْیٰا حَسَنَةً فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصّٰالِحِینَ اِتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْرٰاهِیمَ که در آیه بعد است.)
1 انتخاب خداوند،بر اساس شایستگی انسان است. «قٰانِتاً ،حَنِیفاً، شٰاکِراً، اِجْتَبٰاهُ» 2 آن را که خدا برگزیند،به مقصدش میرساند. «اجْتَبٰاهُ ... هَدٰاهُ إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ» 3 دعای انبیا مستجاب است.(ابراهیم از خداوند درخواست کرده بود که به
صالحان ملحق شود، «رَبِّ هَبْ لِی حُکْماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ» (1)در این آیه خداوند میفرماید: «إِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصّٰالِحِینَ»
ثُمَّ أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ أَنِ اِتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْرٰاهِیمَ حَنِیفاً وَ مٰا کٰانَ مِنَ اَلْمُشْرِکِینَ (123)
سپس به تو وحی کردیم که از آئین ابراهیم حقگرا پیروی کن،واو از مشرکان نبود.
1 گرچه شیوهها و شرایط انبیا یکسان نبوده است،لکن راه انبیا یکی است و آنان مأمور به پیروی از پیامبران قبلی هستند. «اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْرٰاهِیمَ» 2 ستایشهای پی در پی با تعبیرهای مکرّر در آیاتی کنار هم،نشانهی کمال خلوصِ ابراهیم است.(در سه آیه دو بار« حَنِیفاً »و« مٰا کٰانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ »تکرار شد)
إِنَّمٰا جُعِلَ اَلسَّبْتُ عَلَی اَلَّذِینَ اِخْتَلَفُوا فِیهِ وَ إِنَّ رَبَّکَ لَیَحْکُمُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ فِیمٰا کٰانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ (124)
همانا(حکم)تعطیلی(و بزرگداشت روز)شنبه بر کسانی قرار داده شد که در آن اختلاف کردند و قطعاً پروردگارت در روز قیامت دربارهی آنچه آنان(یهودیان)دائماً در آن اختلاف میکردند،قضاوت خواهد کرد.
یهود بخاطر لجاجت و عناد بارها از طرف خداوند تنبیه شدند،یکی از تنبیهات آیه 118 همین سوره بود؛ «عَلَی الَّذِینَ هٰادُوا حَرَّمْنٰا» ...و تعطیلی روز شنبه که در این آیه بیان شده تنبیه دیگری است که البتّه گروهی قدردانی و گروهی ناشکری کرده و دست به حیلهگری
1) 1) .شعراء،83.
زدند و به کیفرهای سخت گرفتار شدند.
با توجّه به آیه قبل شاید معنای آیه این باشد:ای پیامبر تو تابع ملت ابراهیم باش که برای او جمعه تعطیل بود و تعطیلی روز شنبه برای یهود،نوعی کیفر و تنبیه علیه آنان بود و گر نه آئین حق،همان تعطیلی جمعه است که از زمان ابراهیم بوده است.
1 برنامههای خداوند گاهی برای مهر است و گاهی برای قهر میباشد. «جُعِلَ السَّبْتُ عَلَی الَّذِینَ» ...
اُدْعُ إِلیٰ سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ اَلْمَوْعِظَةِ اَلْحَسَنَةِ وَ جٰادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ (125)
(ای پیامبر! مردم را)با حکمت(و گفتار استوار و منطقی)و پند نیکو،به راه پروردگارت بخوان و(با مخالفان)به شیوهای که نیکوتر است جدال و گفتگو کن،همانا پروردگارت به کسی که از راه او منحرف شده آگاهتر است و(همچنین)او هدایت یافتگان را بهتر میشناسد.
از این آیه تا آخر سوره دَه دستور جالب اخلاقی برای برخورد مطرح شده است.
این آیه برای همه مسئولین و مربیان و معلّمان و اساتید و علما،دستور جامعی میدهد که باید آنان برای موفقیّت خود با شیوههای گوناگونی نسبت به مخاطبان گوناگون خود،مجهز باشند،چرا که همهی مردم را نمیتوان با یک شیوه دعوت کرد،هر شخصی یک روح و ظرفیّتی دارد که باید با زبان خودش با او سخن گفت؛خواص را با حکمت و استدلال،و عوام را با موعظه نیکو،و مخالفان را با جدال نیکوتر ارشاد کنیم.
موعظه نیکو آن است که واعظ به آنچه میگوید عمل کند و جدال نیکو آن است که در آن
توهین و تحریک غلط احساسات نباشد.
1 اوّلین وظیفه انبیا،دعوت است. «ادْعُ» 2 دعوت باید جهت الهی داشته باشد. «إِلیٰ سَبِیلِ رَبِّکَ» 3 دعوت،مراحل و مراتبی دارد.(حکمت،موعظه،جدال نیکو که حکمت راه عقلی و موعظه راه عاطفی میباشد.) 4 موعظه باید حَسن باشد،ولی جدال باید احسن باشد. «الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ» (هم محتوا نیکو باشد و هم شیوه و بیان) 5 بیان آثار و برکات خوبیها و آفات و خطرات بدیها از شیوههای دعوت است.
«بِالْحِکْمَةِ»
(حکمت یعنی آشنایی با مصالح و مفاسد امور از طریق علم و عقل) 6 شما ضامن وظیفه هستید،نه ضامن نتیجه. «إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ» 7 حکمت و برهان همیشه نیکو است،ولی موعظه و جدال ممکن است با شیوه خوب یا شیوهی بد باشد.(کلمه حسن و احسن برای حکمت آورده نشد) 8 اسلام به طرفداران خود هم غذای فکری میدهد، «بِالْحِکْمَةِ» هم غذای روح «الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ» و به مخالفان برخورد منطقی دارد. «جٰادِلْهُمْ» ...
وَ إِنْ عٰاقَبْتُمْ فَعٰاقِبُوا بِمِثْلِ مٰا عُوقِبْتُمْ بِهِ وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَیْرٌ لِلصّٰابِرِینَ (126)
و اگر عقوبت میکنید،چنان عقوبت کنید که شما را بدان عقوبت کردند و البتّه اگر صبر و شکیبایی کنید قطعاً صبر برای صابران بهتر است.
به گفته روایات همین که حضرت حمزه در جنگ احد شهید و قطعه قطعه شد پیامبر صلی اللّٰه علیه و آله
فرمود:اگر ما بر کفّار غالب شویم آنها را مُثله(قطعه قطعه)خواهیم کرد.در این هنگام این آیه نازل شد که در صورت انتقام عدالت و صبر را از دست ندهید،حضرت فرمود:صبر میکنم صبر میکنم.آری،برای معرّفی اسلام باید جنگ احد را در کنار فتح مکّه و عفو رسول اللَّه در کنار هم مقایسه کنیم.
1 حتّی نسبت به دشمنان و شکنجه کنندگان،عدل و انصاف را مراعات بکنید.
«بِمِثْلِ مٰا عُوقِبْتُمْ»
2 مقابله به مثل،حقّ طبیعی و الهی است. «فَعٰاقِبُوا» 3 در صبر لذّتی است که در انتقام نیست. «وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَیْرٌ» 4 آنجا که هیجان و ناباوری در کار است،وعدههای خود را با تأکید مطرح کنید.
(در« لَهُوَ خَیْرٌ »تاکیدی است که در«فهو خیر»نیست) 5 جنگ هم قانون و اخلاق دارد. «بِمِثْلِ مٰا عُوقِبْتُمْ بِهِ،وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ» ...
6 قانون به تنهایی کارساز نیست،اخلاق لازم است. «بِمِثْلِ مٰا عُوقِبْتُمْ» قانون است و «لَئِنْ صَبَرْتُمْ» اخلاق است.
7 فکر نکنید که صبر شما به سود مخالفان است،بلکه به سود خودتان میباشد.
(روزی میرسد که برگ سبز پیروزی به دست شما میافتد،و وجدان مخالفان بیدار شده و دنیا صحنههای برخورد میان شما را میبیند،به عظمت و بزرگی شما و...پی میبرد.)«فهو خیر للصابرین»
وَ اِصْبِرْ وَ مٰا صَبْرُکَ إِلاّٰ بِاللّٰهِ وَ لاٰ تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ تَکُ فِی ضَیْقٍ مِمّٰا یَمْکُرُونَ (127) إِنَّ اَللّٰهَ مَعَ اَلَّذِینَ اِتَّقَوْا وَ اَلَّذِینَ هُمْ مُحْسِنُونَ (128)
(و ای پیامبر!)صبر پیشه کن و صبر تو جز(به یاری و توفیق)خداوند نیست و بر آنان اندوه مخور،و از آنچه مَکر و تدبیرهای خصمانهای که میکنند،دلتنگ و در فشار مباش.
زیرا که خداوند با کسانی است که تقوی پیشه کردند و(با)کسانی(است) که آنان نیکوکارند.
دعوت از طریق حکمت و موعظه و جدال نیکو کار بسیار دشواری است،زیرا گروهی لجاجت کرده و دعوت را نمیپذیرند و گروهی علاوه بر آن توطئه و کارشکنی میکنند و گروهی دست به براندازی میزنند و برای رسیدن به اهداف شوم خود از حربههایی همچون تهمت،مسخره،تهدید،رقیبتراشی و محاصره اقتصادی،جنگ و هر گونه شکنجه و آزار استفاده میکنند.لذا این دو آیه یک نوع تسلّی و دلداری و رهنمودی است که پیامبر اکرم صلی اللّٰه علیه و آله در دعوت خود به بنبست کشیده نشود.
به گفته تفسیر نمونه در این سوره نعمتهای زیادی برای تحریک روحیّه شکرگزاری بیان شد که ما تمام چهل نعمت را نام میبریم:
1 آسمان: «خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ» 2 زمین: «وَ الْأَرْضَ» 3 چهارپایان: «وَ الْأَنْعٰامَ» 4 پوشش: «لَکُمْ فِیهٰا دِفْءٌ» 5 منافع حیوانات: «وَ مَنٰافِعُ» 6 گوشت: «مِنْهٰا تَأْکُلُونَ» 7 جمال و زیبایی: «فِیهٰا جَمٰالٌ» 8 حمل و نقل: «تَحْمِلُ أَثْقٰالَکُمْ» 9 هدایت: «عَلَی اللّٰهِ قَصْدُ السَّبِیلِ» 10 آب: «مِنْهُ شَرٰابٌ» 11 مراتع: «فِیهِ تُسِیمُونَ» 12 میوهها: «وَ مِنْ کُلِّ الثَّمَرٰاتِ»
13 شب و روز: «سَخَّرَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَ النَّهٰارَ» 14 خورشید و ماه: «وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ» 15 ستاره: «وَ النُّجُومُ» 16 نعمتها و موجودات رنگارنگ زمینی: «مٰا ذَرَأَ لَکُمْ فِی الْأَرْضِ مُخْتَلِفاً أَلْوٰانُهُ» 17 دریا و جواهرات دریایی: «سَخَّرَ الْبَحْرَ ... تَسْتَخْرِجُوا مِنْهُ حِلْیَةً» 18 حرکت کشتی: «تَرَی الْفُلْکَ مَوٰاخِرَ» 19 کوهها: «وَ أَلْقیٰ فِی الْأَرْضِ رَوٰاسِیَ» 20 نهرها: «وَ أَنْهٰاراً» 21 راهها: «وَ سُبُلاً» 22 علائم طبیعی: «وَ عَلاٰمٰاتٍ» 23 راهیابی از طریق ستارگان: «وَ بِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ» 24 سرسبزی زمین: «فَأَحْیٰا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا» 25 شیر خالص: «لَبَناً خٰالِصاً» 26 فرآوردههای میوهها: «تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَکَراً وَ رِزْقاً حَسَناً» 27 عسل: «فِیهِ شِفٰاءٌ» 28 همسر: «مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوٰاجاً» 29 فرزندان و نوهها: «مِنْ أَزْوٰاجِکُمْ بَنِینَ وَ حَفَدَةً» 30 رزق: «رَزَقَکُمْ مِنَ الطَّیِّبٰاتِ» 31 گوش: «جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ» 32 چشم: «وَ الْأَبْصٰارَ» 33 عقل و روح: «وَ الْأَفْئِدَةَ» 34 مسکن ثابت: «مِنْ بُیُوتِکُمْ سَکَناً» 35 مسکن سیّار: «جَعَلَ لَکُمْ مِنْ جُلُودِ الْأَنْعٰامِ بُیُوتاً» 36 انواع پوشاک: «مِنْ أَصْوٰافِهٰا وَ أَوْبٰارِهٰا وَ أَشْعٰارِهٰا أَثٰاثاً وَ مَتٰاعاً»
37 نعمت سایه: «جَعَلَ لَکُمْ مِمّٰا خَلَقَ ظِلاٰلاً» 38 پناهگاه مطمئن در کوهها: «مِنَ الْجِبٰالِ أَکْنٰاناً» 39 نعمت لباسی که انسان از گرما و سرما حفظ کند: «سَرٰابِیلَ تَقِیکُمُ» ...
40 نعمت زره و لباس رزم: «تَقِیکُمْ بَأْسَکُمْ» ناگفته پیداست که هدف خداوند از نام بردن،منّت گذاشتن یا کسب وجهه یا تأمین غرائز نیست که او منزه است،بلکه برای ایجاد روحیّه شکر و تفکّر و تسلیم و تذکّر است. «لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ» آیه،14. «لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ» آیه،15. «لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ» آیه،44. «لَعَلَّکُمْ تُسْلِمُونَ» آیه،81. «لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ» آیه،90.
1 صبر(و هر توفیق دیگری)،از ناحیه اوست. «وَ مٰا صَبْرُکَ إِلاّٰ بِاللّٰهِ» 2 مبلّغ باید صبور باشد. «ادْعُ إِلیٰ سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ ... وَ اصْبِرْ» 3 صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند،بر اثر صبر نوبت ظفر آید. «وَ اصْبِرْ ... إِنَّ اللّٰهَ مَعَ الَّذِینَ اتَّقَوْا» 4 ایمان به امدادهای الهی،سبب سعۀ صدر و صبر میشود. «وَ اصْبِرْ ... إِنَّ اللّٰهَ مَعَ الَّذِینَ» 5 تقویٰ و احسان،وسیلهی جلب حمایتهای الهی است. «إِنَّ اللّٰهَ مَعَ الَّذِینَ اتَّقَوْا وَ الَّذِینَ هُمْ مُحْسِنُونَ» «الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ»