ghaemiyeh.com
سرشناسه : طبرسی، فضل بن حسن، ۴۶۸ - ۵۴۸ ق.
عنوان و نام پدیدآور : ترجمه تفسیر مجمعالبیان/ تالیف ابوعلیالفضلبنالحسنالطبرسی ؛ ترجمه و نگارش از احمد بهشتی ؛ تصحیح و تنظیم موسویدامغانی.
مشخصات نشر : تهران : فراهانی ، ۱۳ - .
مشخصات ظاهری : ج.
وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی توصیفی
یادداشت : فهرستنویسی براساس جلد هفتم: ۱۳۵۲.
شناسه افزوده : بهشتی، احمد، ۱۳۱۴ -، مترجم
شناسه افزوده : موسوی دامغانی، محمد، مترجم
شماره کتابشناسی ملی : ۱۵۸۷۹۰۷
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ وٰاحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْهٰا زَوْجَهٰا وَ بَثَّ مِنْهُمٰا رِجٰالاً کَثِیراً وَ نِسٰاءً وَ اتَّقُوا اللّٰهَ الَّذِی تَسٰائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحٰامَ إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ عَلَیْکُمْ رَقِیباً
(1) ترجمه ای مردم بپرهیزید از خدایی که شما را از یک تن آفرید و جفتش را از خودش خلق کرد و از آن دو،مردان و زنان بسیاری گسترانید.
و بترسید از خدایی که بنام وی از همدیگر،تقاضا میکنید و از بریدن خویشاوندیها بپرهیزید،که خداوند مراقب شماست.
1) 1) سوره نساء آیه اول از جزء چهارم سورۀ 4
بسم اللّٰه الرحمن الرحیم (رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و اعنی علی جمیع المهمات) سورۀ نساء تمام این سوره،مدنی است.برخی گفته اند:تمام آیات آن مدنی هستند به جز دو آیۀ: «إِنَّ اللّٰهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمٰانٰاتِ إِلیٰ أَهْلِهٰا...» (آیه 58)و «یَسْتَفْتُونَکَ قُلِ اللّٰهُ یُفْتِیکُمْ فِی الْکَلاٰلَةِ..» (آیه 176)که در مکه،نازل شدهاند.
بنا بر عدد شامی،تعداد آیات 177 و بنا بر عدد کوفی 176 و بنا بر عدد دیگران 175 است.اختلاف در آیۀ: «أَنْ تَضِلُّوا السَّبِیلَ»(44) و آیه: «فَیُعَذِّبُهُمْ عَذٰاباً أَلِیماً»(173) میباشد،که اولی بنا بر عدد کوفی و شامی یک آیه به حساب آمده است و دومی تنها بنا بر عدد شامی.
ابی بن کعب،از پیامبر گرامی نقل کرده است که:«هر کس این سوره را قرائت کند،گویی به هر مؤمنی که پس از وی بیاید،میراثی صدقه داده و اجر او به اندازۀ کسی است که:بندهای را بخرد و آزاد کند و از شرک، بری میشود و در مشیت الهی،از کسانی است که از خطای آنها چشمپوشی شده».
از عمر بن الخطاب روایت شده است که گفت:«سورههای بقره و مائده و حج و
نور را بیاموزید که فریضهها و واجبات در این سورههاست (1)»(1)و عیاشی به اسناد خود خود از امیر المؤمنین(ع)نقل کرده است که:«هر کس سورۀ نساء را در روزهای جمعه بخواند،از فشار قبر،ایمن خواهد بود».
خداوند سورۀ آل عمران را با امر به تقوی ختم کرد و این سوره را هم با امر به تقوی آغاز کرد،با این تفاوت،که در آنجا فقط مؤمنان را مخاطب ساخت و در اینجا همۀ مردم را.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ . یٰا أَیُّهَا اَلنّٰاسُ اِتَّقُوا رَبَّکُمُ اَلَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ وٰاحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْهٰا زَوْجَهٰا وَ بَثَّ مِنْهُمٰا رِجٰالاً کَثِیراً وَ نِسٰاءً وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ اَلَّذِی تَسٰائَلُونَ بِهِ وَ اَلْأَرْحٰامَ إِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ عَلَیْکُمْ رَقِیباً (1)
ای مردم،بپرهیزید از خدایی که شما را از یک تن آفرید و جفتش را از خودش خلق کرد و از آن دو،مردان و زنان بسیاری منتشر کرد و بترسید از خدایی که بنام وی از همدیگر،تقاضا میکنید و از بریدن خویشاوندیها بپرهیزید،که خداوند مراقب شماست.
کوفیان«تسائلون»را به تخفیف سین و دیگران به تشدید خواندهاند.
و الارحام:حمزه،این کلمه را به جر و دیگران به نصب و برخی از قراء غیر معروف،به رفع خواندهاند.
فعل«تسائلون»از باب تفاعل است.بنا بر قرائت کوفیان یکی از دو تای آن حذف شده و بنا بر قرائت دیگران،تاء دوم بخاطر اینکه با حرف سین،قریب المخرج هستند،در سین ادغام شده است.
1) 1) محتمل است که روایت به این صورت بوده باشد:«سورههای بقره و نساء و مائده و...» و سورۀ نساء از نسخه افتاده باشد-
در مورد کلمۀ«الارحام»نصب آن بخاطر این است که عطف بر محل جار و مجرور یا عطف بر«اللّٰه»است.جر آن بخاطر این است که عطف بر ضمیر«له»باشد،لکن از لحاظ قیاس و استعمال ضعیف است.رفع آن بنا بر این است که مبتدا باشد و خبر آن محذوف.یعنی:«و الارحام و ما یجب ان تتقوه»
بث:نشر رقیب:مراقبی که هیچ چیز از او پنهان نمیماند
خداوند متعال،این سوره را با موعظه و امر به تقوی آغاز کرده است.
یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ
:خطاب به همۀ افرادی است که مکلف شده باشند.برخی گفتهاند:
در کتب آسمانی بمردم خطاب شده است:«ای مستمندان...»ولی در قرآن کریم، در سورههای مکی،خطاب میکند:«ای مردم...»و در سورههای مدنی گاهی خطاب میکند:«ای مردمی که ایمان آوردهاید...»و گاهی خطاب میکند:ای مردم...
اِتَّقُوا رَبَّکُمُ
:از معصیت یا مخالفت پروردگارتان بپرهیزید و فرمانهای او را زیر پا نگذارید.
برخی گفتهاند:یعنی بپرهیزید از این که حق خداوند را تضییع کنید.دیگری گوید:یعنی از عقاب خداوند بپرهیزید،گویی منظور خداوند متعال این است که:
سزاوار است از کیفرهای خدایی که بزرگترین نعمتها را به شما داده و شما را بزیور خلقت آراسته است،بپرهیزید،زیرا کسی که از نعمتهای خداوند برخوردار است، به تقوی پیشه کردن،اولی است.
بعقیدۀ برخی از مفسران،خداوند میخواهد کمال قدرت خود را بیان کند.
یعنی کسی که بر خلقت شما از نفس واحد قادر است،بر عقاب شما قادرتر است،بنا بر این سزاوار است که از مخالفت او خودداری کرده،از کیفر او بیمناک باشید.
اَلَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ وٰاحِدَةٍ
:بعقیدۀ همۀ مفسران قرآن کریم،مراد از نفس واحده حضرت آدم(ع)است.
علت این که واحده را با تاء تانیث.آورده،این است که:لفظ نفس مؤنث است،اگر چه معنای آن مذکر است.بنا بر این،کلمۀ نفس نظیر کلمۀ خلیفه در شعر زیر است که به اعتبار معنی،مذکر و باعتبار لفظ مؤنث است:
أبوک خلیفة ولدته اخری
و انت خلیفة ذاک الکمال
یعنی پدرت خلیفهای بود که خلیفهای دیگر،او را پدر بود و تو نیز خلیفهای.
این است کمال!در این بیت،یک جا با خلیفه معاملۀ لفظ مؤنث و یک جا معاملۀ لفظ مذکر شده است.در مورد کلمۀ نفس هم هر دو وجه جایز است.
وَ خَلَقَ مِنْهٰا زَوْجَهٰا
:و همسرش حوا را از خودش آفرید.بیشتر مفسران بر آنند که حوا از یکی از دندههای آدم آفریده شده.از پیامبر گرامی اسلام روایت کردهاند که:حوا از یکی از دندههای آدم خلق شده است و نیز روایت کردهاند که:
زن از دندۀ آدم آفریده شده است،اگر بخواهید راستش کنید،شکسته میشود و اگر آن را به حال خود گذارید،از آن تمتع میبرید از امام باقر (ع)روایت شده است که: خداوند حوا را از ما زاد خاکی که آدم را از آن آفریده بود،خلق کرد در تفسیر علی بن ابراهیم است که:حوا از دندههای پایین آدم خلق شد.
وَ بَثَّ مِنْهُمٰا رِجٰالاً کَثِیراً وَ نِسٰاءً
:و خداوند زنان و مردان بسیاری از این زن و مرد نخستین،در روی زمین،منتشر کرد.در حقیقت،همۀ انسانها از یک تن،یعنی آدم آفریده شدهاند،زیرا همانطوری که گفتیم،حوا نیز از خود آدم متفرع است و این خود منتی است از خداوند بر همۀ انسانها تا با توجه به یگانگی اصل و مبدء خود، دست از نفاق و عداوت برداشته،در سایۀ دوستی و مهربانی و تعاون زندگی کنند،وانگهی یگانگی اصل و مبدء انسانهایی که امروز به رنگها و نژادها و ملتهای گوناگون تقسیم شدهاند دلیلی است روشن بر علم و حکمت و قدرت خداوند.
وَ اتَّقُوا اللّٰهَ الَّذِی تَسٰائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحٰامَ
:در بارۀ معنای این جمله دو قول است.
1-مقصود این است که شما در تقاضاهایی که از یکدیگر دارید،نام خدا را میبرید و مخاطب را برای کمک و ترحم،به یاد خداوند میاندازید.این معنی از حسن و ابراهیم است و بنا بر این الارحام عطف بر محل جار و مجرور است.یعنی:
همانطوری که خدا را در گفتارتان تعظیم و احترام میکنید،از راه طاعت نیز، تعظیم کنید.
2-یعنی از خدایی بپرهیزید که حقوق و حوائج فردی و اجتماعی خود را بوسیلۀ او طلب میکنید و بترسید از قطع صلۀ رحم.بنا بر این معنی،«الارحام»عطف بر اللّٰه است.این معنی از ابن عباس و قتاده و مجاهد و ضحاک و ربیع است.
و از امام باقر(ع)نیز روایت شده و دلیل است بر وجوب صلۀ رحم.مؤید آن روایتی است که از پیامبر نقل شده است:خداوند فرمود:من رحمانم و رحم را خلق و نام آن را از نام خود مشتق کردم.کسی که صلۀ رحم کند،او را پاداش و کسی که قطع رحم کند،او را کیفر میدهم این حدیث نمونههای بسیاری دارد.
صلۀ رحم،این است که انسان خویشاوندان را بخود بپذیرد یا اینکه به آنها کمک مالی کند یا کمکهای دیگر.اصبغ بن نباته،از امیر المؤمنین(ع)روایت کرده است که:«یکی از شما خشم میگیرد و خشنود نمیشود تا خشمش او را به آتش افکند.
هر گاه یکی از شما بر یکی از خویشان خود غضب کند،او را مس کند،زیرا هر گاه کسی رحم خود را مس کند،خویشاوندی آنها پایدار میماند.خویشاوندی پیوستۀ عرش الهی است و گوید:خدایا هر که بمن نیکی کند در بارۀ او نیکی کن و هر که مرا پاره کند،او را کیفر ده».
إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ عَلَیْکُمْ رَقِیباً
:خداوند مراقب و حافظ شماست.بعضی گفتهاند:رقیب یعنی عالم.در این جمله،خداوند بیان میکند که او مراقب حال همۀ انسانها در همۀ زمانها بوده و هست و خواهد بود.
وَ آتُوا اَلْیَتٰامیٰ أَمْوٰالَهُمْ وَ لاٰ تَتَبَدَّلُوا اَلْخَبِیثَ بِالطَّیِّبِ وَ لاٰ تَأْکُلُوا أَمْوٰالَهُمْ إِلیٰ أَمْوٰالِکُمْ إِنَّهُ کٰانَ حُوباً کَبِیراً (2)
و اموال یتیمان را به آنها دهید و مال بد خود را با مال خوب آنان تبدیل نکنید و ثروت آنها را با اموال خود مخورید که اینکار گناهی بزرگ است.
1) 1) آیۀ 2-سورۀ نساء جزء چهارم-سورۀ 4
حوب:گناه.این کلمه اسم مصدر از«حوب»بمعنی گناه کردن است.روایت کردهاند که حسن این کلمه را بصورت مصدر قرائت کرده است.
نظر به اینکه خداوند در آیۀ قبل به تقوی و صلۀ رحم امر کرده بود،در این آیه بخش دیگری از تقوی را که عبارت از مراعات حقوق یتیمان است مورد توجه قرار داده،فرمود:
وَ آتُوا الْیَتٰامیٰ أَمْوٰالَهُمْ
:مال یتیمان را به آنها دهید.این دستور برای کسانی است که سرپرستی و وصایت یتیمان را بر عهده دارند.آنها موظفند که مخارج اطفال یتیم را در دورۀ خردسالی از ثروتشان تامین کنند و پس از آن که بسن بلوغ رسیدند و برای حفظ مال دارای رشد فکری شدند،مالشان را بآنها تسلیم کنند.بدیهی است که یتیم در حقیقت همان کودک خردسال و محتاج به سرپرستی است و اگر در این آیه بغیر کودک خردسال،اطلاق شده است،مجازی است،زیرا پیامبر گرامی فرمود:پس از احتلام،یتیمی نیست و اینکه پیامبر را پس از دوران کودکی هم چنان یتیم ابو طالب میخواندند،بملاحظۀ این بود که وی تربیت شدۀ ابو طالب بود.
نظیر این استعمال،این آیۀ شریفه است: فَأُلْقِیَ السَّحَرَةُ سٰاجِدِینَ (سوره شعراء 26)یعنی کسانی که قبلا ساحر بودند،به سجده درآمدند.
وَ لاٰ تَتَبَدَّلُوا الْخَبِیثَ بِالطَّیِّبِ
:یعنی اموال یتیمان را که خداوند بر شما حرام کرده است با اموال حلال خودتان عوض و بدل میکنید.برخی گفتهاند:سرپرستان ایتام مال بد خود را با مال خوب آنها تبدیل میکردند و خداوند آنها را از این کار منع کرد.
ابو صالح و مجاهد گفتهاند:منظور این است که خداوند رزق شما را از راه حلال
برای شما مقدر کرده است،بنا بر این عجله نکنید و با دستبرد به مال یتیمان رزق حلال خود را با رزق حرام معاوضه نکنید.
ابن زید گوید:منظور این است که مثل دوران جاهلیت که زنان و خردسالان را از ارث محروم میکردند رفتار نکنید و زنها و خردسالان را با بزرگسالان بیک چشم نگاه کنید.
معنی اول از بقیۀ معانی بهتر است،زیرا این جمله پس از ذکر«اموال یتیمان» آمده است.پس معنی آن این است که اموال خوب و با ارزش یتیمان را برمدارید و بجای آن اموال بد و بی ارزش خود قرار مدهید.چه با این کار اموال یتیمان را از نظر تعداد و کمیت حفظ میکنید ولی از لحاظ ارزش و کیفیت،تباه میکنید.
وَ لاٰ تَأْکُلُوا أَمْوٰالَهُمْ إِلیٰ أَمْوٰالِکُمْ
:یعنی اموال آنان را به اموال خود اضافه مکنید و بمصرف شخصی خود مرسانید.ممکن است معنی جمله این باشد که مال خوب آنها را با مال بی ارزش خود مخلوط مکنید و بمصرف شخصی مرسانید که این کار به آنها اجحاف است پس اگر در اینکار ضرری و اجحافی متوجه آنان نشود،مخلوط کردن مال آنها با مال خود عیبی ندارد.روایت شده است که پس از نزول این آیه،مردم از آمیزش و خلط مال خود با مال یتیمان،کراهت پیدا کردند و کار بر یتیمان دشوار گردید و پیش پیامبر گرامی شکایت کردند،از این رو این آیه نازل گردید:
وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْیَتٰامیٰ قُلْ إِصْلاٰحٌ لَهُمْ خَیْرٌ وَ إِنْ تُخٰالِطُوهُمْ فَإِخْوٰانُکُمْ...
(سوره بقره 220) یعنی از تو در بارۀ یتیمان سؤال میکنند،بگو:اصلاح حال آنان بهتر است و اگر با آنها درآمیزید،برادران دینی شما هستند.
إِنَّهُ کٰانَ حُوباً کَبِیراً
:بعقیدۀ حسن و طبق روایتی که از امام باقر(ع)و امام صادق (ع)نقل شده،معنی جمله این است که:این کار گناهی بزرگ است.
وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلاّٰ تُقْسِطُوا فِی اَلْیَتٰامیٰ فَانْکِحُوا مٰا طٰابَ لَکُمْ مِنَ اَلنِّسٰاءِ مَثْنیٰ وَ ثُلاٰثَ وَ رُبٰاعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاّٰ تَعْدِلُوا فَوٰاحِدَةً أَوْ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُکُمْ ذٰلِکَ أَدْنیٰ أَلاّٰ تَعُولُوا (3) وَ آتُوا اَلنِّسٰاءَ صَدُقٰاتِهِنَّ نِحْلَةً فَإِنْ طِبْنَ لَکُمْ عَنْ شَیْءٍ مِنْهُ نَفْساً فَکُلُوهُ هَنِیئاً مَرِیئاً (4)
و اگر بترسید که در بارۀ یتیمان عدالت نکنید،با دو یا سه یا چهار زن،که برای شما نیکو هستند،ازدواج کنید و اگر بترسید که عدالت نکنید،با یک زن یا با کنیزان ازدواج کنید،این کار به ترک ظلم نزدیکتر است.و مهر زنان را که بخششی خدایی است بدهید.اگر چیزی از آن را با طیب خاطر به شما دهند،بگیرید و بخورید که گوارا و حلال است.
1) 1) آیۀ 3 و 4 از سورۀ چهارم جزء 4
تبصره-به اتفاق همۀ مفسران «أَلاّٰ تَعُولُوا» ختم آیه است و این از مشکلات قرآن است.
فواحدة:ابو جعفر این آیه را به رفع و دیگران به نصب خواندهاند.قرائت نصب،بنا بر این است که مفعول به برای فعل محذوف باشد.یعنی«فانکحوا واحدة» و قرائت رفع بنا بر این است که مبتدا باشد و خبر آن محذوف.یعنی فواحدة کافیة» مثل: «فَإِنْ لَمْ یَکُونٰا رَجُلَیْنِ فَرَجُلٌ وَ امْرَأَتٰانِ» (سوره بقره 282 یعنی در موقع شهادت اگر دو مرد نباشد،یک مرد و دو زن کافی است)
اقساط:عدل و انصاف.
تقسطوا:عدالت و انصاف کنید.
مثنی و ثلاث و رباع:
این کلمهها باین صورتها استعمال شدهاند:ثناء،مثنی،مثلث،رباع،مربع.
به معنای دو تا دو تا،سه تا،سه تا،چهار تا چهار تاست و بالاتر از چهار،استعمال نشده است،جز کلمۀ«عشار»(ده تا ده تا)که در شعر کمیت بکار رفته است:
و لم یستر یثوک حتی رمیت
فوق الرجال خصالا عشاراً
یعنی:ترا از تیراندازی باز نداشتند تا اینکه ده تا ده تا،تیرها را افزون از مردان دیگر به هدف زدی.
دیگری گوید:
و لقد قتلتکم ثناء و موحداً
و ترکت مرة مثل امس الدابر
یعنی:شما را دو تا دو تا و یکی یکی کشتم و مره را مانند دیروز که پشت کرده است،ترک کردم.
عول،ستم و انحراف.«عول فرایض»هنگامی است که سهام کم آید و نقص بر آنها وارد شود.ابو طالب گوید:«بمیزان قسط وزنه غیر عائل»یعنی:با میزان عدل که وزن آن ستمکارانه نیست.فعل این کلمه:«عال یعول»است و«عال یعیل»مصدر آن«عیله»بمعنای احتیاج است.شاعر گوید:
فما یدری الفقیر متی غناه
و ما یدری الغنی متی یعیل
یعنی:فقیر نمیداند که کی غنی میشود و غنی نمیداند که کی محتاج میشود.
برخی گفتهاند:«الا تعولوا»یعنی«که احتیاج پیدا نکنند»لکن اشتباه رفتهاند برخی هم گفتهاند:یعنی«نانخورهای شما زیاد نشوند»این هم اشتباه است زیرا این معنی با«الا تعیلوا»مناسب است که اسم فاعل آن«معیل»میآید.
صداق و صداق و صدقه و صدقه:مهر نحله:بخشش.
زنبور عسل را«نحل»گویند،زیرا خداوند بوسیلۀ او بمردم عسل میبخشند.
هنیئی:گوارا مریء:شفا بخش
مٰا طٰابَ
:فراء گوید«ما»مصدری است یعنی«الطیب»از مجاهد روایت شده است:«فانکحوا النساء نکاحاً طیباً»مبرد گوید:«ما»بمعنای جنس است و برخی گفتهاند:بمعنای مبهم است،زیرا موقعیت،با ابهام تناسب دارد.
مَثْنیٰ وَ ثُلاٰثَ وَ رُبٰاعَ
:بدل از«ما طاب»و منصوب هستند.این کلمات،غیر منصرف هستند،زیرا از نه علت عدم انصراف،عدول و صفت،در آنها وجود دارند، ابو علی گوید:کلمات مذکور برای «مٰا طٰابَ لَکُمْ» حال هستند و منظور این است که نکاح باید در یکی از این حالات باشد:حالت دو همسری،حالت سه همسری و
حالت چهار همسری.کسانی که بدل گرفتهاند میگویند:ذکر واو عطف برای این است که دلالت کند بر این که:سه همسر بدل از دو همسر و چهار همسر بدل از سه همسر.
حال آنکه اگر بجای واو«او»آمده بود،کسی که دو همسر داشت نمیتوانست سه همسر و کسی که سه همسر داشت،نمیتوانست چهار همسر اختیار کند.
نحلة:مفعول لاجله نفسا:تمیز نسبت.این کلمه در اینجا بمعنای جنس است و بهمین جهت،جمع نیامده است.مثل:
بها جیف الحسری فاما عظامها
فبیض و اما جلدها فصلیب
یعنی.در آنجا مردهایی هستند که استخوانشان سفید و پوستشان متلاشی شده است.در اینجا شاعر«جلدها»گفته،نه«جلودها»با اینکه مقصود معنای جمع است.علت این است که«جلد»به معنای جنسی استعمال شده.در آیۀ شریفه،اگر «انفساً»هم گفته بود روا بود.این موضوع در آیۀ «بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمٰالاً» (سوره کهف 103)رعایت نشده،تا عمل هر کس به خود او نسبت پیدا کند نه اینکه:یک عمل، به همۀ آنان.
عَنْ شَیْءٍ مِنْهُ
:«من»برای بیان جنس است نه برای تبعیض،زیرا اگر زن همۀ مهر خود را هم ببخشد،جایز است.
هَنِیئاً مَرِیئاً
:حال.
در سبب نزول آیه و کیفیت نظم آن اقوالی است:
1-این آیه در بارۀ دختر یتیمی نازل شد که سرپرستش بمال و جمال او چشم دوخته بود و تصمیم داشت بدون دادن مهر با او ازدواج کند.
از این رو خداوند دستور داد که با دختران یتیم ازدواج نکنند مگر اینکه نسبت به آنها عادلانه رفتار کنند و مهر آنها را مطابق شؤونشان بپردازند یا اینکه با زنان دیگر ازدواج کنند و گرفتن زنان متعدد،تا چهار زن در صورت رعایت عدالت،برای آنها
بلا مانع است.این مطلب،از عایشه نقل شده و در تفاسیر ما هم آمده است.در توجیه آن گفتهاند:این آیه،با آیه «وَ یَسْتَفْتُونَکَ فِی النِّسٰاءِ قُلِ اللّٰهُ یُفْتِیکُمْ» که آیۀ(128) همین سوره است ارتباط دارد و اگر آنها را کنار هم بگذاریم،نظم آنها کاملا طبیعی خواهد بود،به این صورت«و یستفتونک فی النساء قل اللّٰه یفتیکم فیهن و ما یتلی علیکم فی الکتاب فی یتامی النساء اللاتی لا تؤتونهن ما کتب لهن و ترغبون ان تنکحوهن فان خفتم الا تقسطوا فی الیتامی فانکحوا...»یعنی:در بارۀ زنان از تو فتوی میخواهند،بگو خداوند و آیاتی که در کتاب بر شما تلاوت میشود،در بارۀ یتیمانی که مهر و حقوق لازم آنها را ادا نمیکنید و میل دارید با آنها ازدواج کنید،بعدالت حکم میکنند،پس اگر ترسید که در بارۀ آنها عدالت نکنید،نکاح کنید با...این مطلب از حسن و جبائی و مبرد است.
2- این آیه در بارۀ مردی نازل شده که با زنان بسیاری افزون از آنچه اسلام تجویز کرده است،ازدواج کرده بود و میگفت چه مانعی دارد که من هم مثل فلان شخص با زنان متعددی ازدواج کنم.این افراط،سبب شد که مالش از بین برود و بمال یتیمی چشم بدوزد که تحت سرپرستی او بود،از این رو خداوند مردم را از گرفتن بیشتر از چهار زن نهی کرد تا بر اثر تهیدستی احتیاج بمال یتیمان پیدا نکنند،حتی اگر با گرفتن چهار زن هم بیم تجاوز بمال یتیم آنها را تهدید کند،باید به یک زن اکتفاء کنند.این مطلب از ابن عباس و عکرمه است.
3-مردم،در مورد مال یتیمان سخت گیری میکردند ولی در مورد زنان مسامحه میکردند و در میان آنها عادلانه رفتار نمیکردند از اینرو خداوند فرمود:
همانطوری که در مورد یتیمان بیم دارید که گرفتار بی عدالتی شوید،در مورد زنان نیز چنین باشید.به شما اجازه داده شود که با رعایت عدالت،از یک تا چهار همسر داشته باشید.
این مطلب،از سعید بن جبیر و سدی و قتاده و ربیع و ضحاک و بروایتی از ابن عباس است.
4-مردم،سرپرستی یتیمان را برای خود دشوار میپنداشتند و از شدت ایمان به خدا از آن کار وحشت داشتند،از اینرو خداوند به آنها دستور داد که همانطوری که از اینکار وحشت دارید،از زنا هم وحشت داشته باشید و بطور مشروع یک تا چهار همسر برای خود انتخاب کنید.این قول از مجاهد است.
5-حسن میگوید معنی آیه این است:اگر از دختر یتیمی که تحت سرپرستی شماست،بیم دارید،با دختران یتیم دیگر ازدواج کنید.جبائی نیز همین احتمال را داده و گفته است که خطاب به ولی دختر یتیم است.
6-فراء میگوید:مقصود این است که اگر از خوردن مال یتیمان میترسید، از جمع میان زنان و بی عدالتی نسبت بآنان نیز بترسید و با زنانی ازدواج کنید که نسبت به آنها از ستمکاری ایمن باشید.
قاضی ابو عاصم میگوید قول اول،بهتر و با نظم و الفاظ آیه مناسبتر است.
وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلاّٰ تُقْسِطُوا فِی الْیَتٰامیٰ
:اگر میترسید که از رعایت انصاف و عدالت، نسبت به یتیمانی که تحت سرپرستی شما هستند،سرباز زنید...بحث در بارۀ یتیمان در شان نزول،گذشت.
فَانْکِحُوا مٰا طٰابَ لَکُمْ
:با آنچه برای شما حلال است،نکاح کنید(علت اینکه.
(من طاب لکم نگفته)اینست که«ما»حروف مصدر است و معنی جمله این است فانکحوا الطیب) مِنَ النِّسٰاءِ :از زنانی که نکاح با آنها برای شما حرام نیست زنانی که نکاح با آنها حرام است طی آیۀ «حُرِّمَتْ عَلَیْکُمْ أُمَّهٰاتُکُمْ وَ...» (آیه 23)ذکر شدند بنا بر قول اول معنای جمله این است:اگر میترسید که در ازدواج با یتیمان بعدالت رفتار نکنید،با دختران و زنان بالغ ازدواج کنید،زیرا اگر در باره زنان بالغ ستمی اتفاق افتد،ممکن است از آنها عذر خواهی کرد و رضایت و خوشنودی آنها را فراهم ساخت، چه آنها صلاحیت حلال کردن حق خود را دارند ولی دختران یتیم که هنوز رشد مالی
و اجتماعی کافی پیدا نکردهاند،چنین صلاحیتی ندارند.
مَثْنیٰ وَ ثُلاٰثَ وَ رُبٰاعَ:
مقصود این است که دو زن یا سه زن یا چهار زن بگیرید،نه اینکه دو و سه و چهار زن که مجموع آنها نه تاست بگیرید.بدیهی است که از این تعبیر معنای اول استفاده میشود.مثلا هر گاه بگویند:افراد،دو تا دو تا سه تا سه تا و چهار تا چهار تا وارد شدند،معنی آن این است که دو بدو و...وارد شدند،در آیه نیز استعمال کلمات:
«مَثْنیٰ وَ ثُلاٰثَ وَ رُبٰاعَ»
به همین صورت است.وانگهی اگر منظور این بود که با«نه زن» ازدواج کنید هر کلمۀ«بتسع»در آیه بکار میرفت.
امام صادق(ع)فرمود:«برای مرد حلال نیست که با بیشتر از چهار زن آزاد،درآمیزد» فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاّٰ تَعْدِلُوا : اگر بترسید که از لحاظ نفقه و تقسیم شبها و سایر حقوق،بی عدالتی کنید.
فَوٰاحِدَةً
:با یکی نکاح کنید.
أَوْ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُکُمْ
:یا اینکه به کنیزان اکتفاء کنید.زیرا آمیزش با کنیزان، مقررات ازدواج با زنان آزاد را ندارد و بنا بر این خطر بی عدالتی شما را تهدید نمیکند.
ذٰلِکَ
:اشاره است به ازدواج با یک زن،با ترس از بی عدالتی در صورت ازدواج با چند زن.
أَدْنیٰ أَلاّٰ تَعُولُوا
:به عدالت و ترک ستم نزدیکتر است،این معنی از ابن عباس و حسن و قتاده است.برخی گفتهاند مقصود این است که اگر با یک زن ازدواج کنید،عائلۀ شما زیاد نمیشود.لکن این معنی از یک طرف از نظر لغت مناسب نیست (1)و از طرف دیگر با خود آیه هم سازگار نیست،چه بحکم جملۀ: «أَوْ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُکُمْ» افراد مجازند
1) 1) اگر الا تعیلوا گفته بود معنی آن این بود که معیل نشوید لکن الا تعولوا گفته شده و معنای اول مناسب است.
که بجای زنان آزاد،از کنیزان استفاده کنند و اگر مقصود از «أَلاّٰ تَعُولُوا» این باشد که عائلهمند نشوید،بین دو جمله تناسب نخواهد بود و استفاده از کنیزان نیز سر از عائلهمندی بیرون میآورد.برخی گفتهاند:پیش از نزول این آیه،مردان هر چه میخواستند ازدواج میکردند و این آیه از این کار منع کرد.
وَ آتُوا النِّسٰاءَ صَدُقٰاتِهِنَّ نِحْلَةً
:مهر زنان را که بخششی است از جانب خداوند، بآنها بدهید.بدیهی است که زن و مرد هر دو از یکدیگر تمتع میبرند و زن در برابر تمتعی که بشوهر میرساند،خود نیز متمتع میشود:
بنا بر این حق مهر ندارند،لکن خداوند متعال مهر را برای زن قرار داد تا از این عطیۀ الهی برخوردار گردد.
برخی گفتهاند مقصود از کلمۀ«نحله»این است که فریضهای است معین که مرد باید در برابر زن با پرداخت مهریه انجام دهد این عقیده از قتاده و ابن جریج است.
برخی گفتهاند:مقصود از«نحله»دینی است.این قول از زجاج است.
در اینکه مخاطب،کیست،اختلاف است.برخی گفتهاند:خداوند شوهران را مخاطب ساخته و به آنها دستور داده است که مهر زنان مدخوله را بطور کامل و مهر زنان غیر مدخوله را نصف،بپردازند و چیزی از آنها مطالبه نکنند و کار را به مرافعه نکشانند زیرا پولی که با مرافعه وصول شود،نمیتواند صورت عطا و بخشش داشته باشد.
این نظر از ابن عباس و قتاده و ابن جریج است و طبری و جبایی و رمانی و زجاج نیز بر آنند.
برخی معتقدند که منظور سرپرستان ایتام است.زیرا هر گاه دختری ازدواج میکرد مهرش را سرپرست میگرفت و چیزی بخود دختر داده نمیشد.
خداوند از این کار نهی فرمود.ابو صالح بر این عقیده است و ابو الجارود هم آن را از امام باقر(ع)نقل کرده است.لکن نظر اول بهتر است.
فَإِنْ طِبْنَ لَکُمْ عَنْ شَیْءٍ مِنْهُ نَفْساً فَکُلُوهُ
:این خطاب متوجه شوهران و منظور این است که اگر زنان با طیب خاطر چیزی از مهریه را بشما ببخشند،از آن بخورید و استفاده
کنید.
هَنِیئاً مَرِیئاً.
«هنیئی»چیز پاکیزه گوارایی است که کمبودی ندارد.
«مریء»چیزی است که از لحاظ هضم و نتایج بحدی بیضرر و بحال انسان مفید باشد.
در کتاب عیاشی از امیر المؤمنین نقل شده است که:«مردی خدمت آن بزرگوار عرض کرد که بدرد شکم مبتلاست.فرمود:زن داری؟عرض کرد:آری.فرمود،از او بخواه که با طیب خاطر چیزی بتو ببخشد.سپس با آن چیز مقداری عسل خریداری کن و با آب باران مخلوط کن و بنوش.چه از خداوند شنیدهام که: «وَ نَزَّلْنٰا مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً مُبٰارَکاً» (سوره ق 9)یعنی از آسمان آبی مبارک نازل کردیم و نیز فرموده است: «یَخْرُجُ مِنْ بُطُونِهٰا شَرٰابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوٰانُهُ فِیهِ شِفٰاءٌ لِلنّٰاسِ» (سوره نحل 69)یعنی از شکم زنبور عسل نوشابهای برنگهای مختلف خارج میشود که در آن شفای مردم است و نیز فرموده است: «فَإِنْ طِبْنَ لَکُمْ عَنْ شَیْءٍ مِنْهُ نَفْساً فَکُلُوهُ هَنِیئاً مَرِیئاً» پس هر گاه شفا و برکت و گوارایی جمع شد،بخواست خدا شفا مییابی.
آن شخص بر طبق این دستور عمل کرد و بهبودی یافت»برخی به این آیه بر وجوب زناشویی استدلال کردهاند،زیرا امر«فانکحوا»مقتضی وجوب است.لکن دلایلی داریم که ازدواج(بخصوص اگر خطر معصیت نباشد)واجب نیست.
وَ لاٰ تُؤْتُوا اَلسُّفَهٰاءَ أَمْوٰالَکُمُ اَلَّتِی جَعَلَ اَللّٰهُ لَکُمْ قِیٰاماً وَ اُرْزُقُوهُمْ فِیهٰا وَ اُکْسُوهُمْ وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً (5)
و اموالتان را که خداوند قوام زندگی شما را به آن قرار داده است،به سفیهان مدهید و آنها را از آن اموال روزی دهید و بپوشانید و برای آنها سخن نیکو بگوئید (2)
1) 1) سورۀ نساء آیۀ 5 جزء 4 سوره چهارم
2) 2) -کلمۀ قیام را نافع و ابن عامر قیم(بدون الف)خواندهاند.ابو الحسن گفته است که:قیام و قیم و قوام دارای یک معنی هستند و منظور چیزی است که قوام پخش و پایدار کنندۀ زندگی باشد. لبید در معلقۀ معروف خود گوید: أ فتلک ام وحشیة مسبوعة خذلت و هادیة الصوار قوامها ابو علی میگوید:قول کسی که قیم را جمع قیمت میداند،صحیح نیست.قیم بمعنی قیام و مصدر است چنان که میفرماید:«دینا قیماً»و معنی آن دین ثابت و پایدار است و مصدری است که صفت دین واقع شده و نمیتواند جمع قیمت باشد.
نظر به اینکه خداوند قبلا دستور داد که مال یتیمان را به آنها بدهند،در اینجا دستور میدهد که اشخاصی که صلاحیت ندارند،از دادن مالشان به آنها خودداری کنند وَ لاٰ تُؤْتُوا السُّفَهٰاءَ أَمْوٰالَکُمُ :اموالتان را به سفیهان مدهید.در باره اینکه سفیه چه کسی است؟عقاید مختلفی وجود دارد:
1-برخی گفتهاند منظور زنان و کودکان است.این عقیده از ابن عباس،سعید بن جبیر،حسن،ضحاک،ابی مالک و قتاده است.ابو جارود هم از امام صادق(ع)نقل کرده است.ابن عباس میگوید:هر گاه مرد بداند که زن و فرزندش سفیهند و مال خود را تباه میکنند،نباید مالشان را در اختیارشان قرار دهد.
2-مجاهد و ابن عمر گفتهاند:منظور فقط زنان است.از انس بن مالک روایت شده است که:زنی سیاه و نمکین و خوش سخن خدمت پیامبر گرامی آمد و عرض کرد:
یک بار هم در سخنان خود خیر ما را بیان کن.شنیدهام که آنچه در بارۀ ما میگویی شر ماست.فرمود:چه گفتهام؟گفت:ما را سفیه نامیدهای.فرمود:خداوند در قرآن شما را سفیه نامیده است:گفت:ما را ناقص خواندهای.فرمود:در نقصان شما همین بس که در هر ماهی پنج روز از خواندن نماز ممنوع شدهاید.آن گاه فرمود: آیا برای شما کافی نیست که وقتی باردار میشوید مانند سربازی هستید که در راه خدا میجنگد و مرزهای مملکت را در برابر بیگانگان حفظ میکند و هنگامی که وضع حمل میکنید مانند کسی هستید که در راه خدا بخون خود غوطه ور شود و چون بطفل خود شیر دهید، در برابر هر جرعهای اجر آزاد کردن بندهای از فرزندان حضرت اسماعیل دارید و هنگامی که از خواب بیدار میشوید،در برابر هر بیدار شدنی نیز همان اجر را دارید
این است پاداش زنان با ایمان و خدا ترس و شکیبایی که خود را به مشقت نمیافکنند.
زن گفت:اگر این شرط بدنبال نداشت چه مقام والایی زنان داشتند! 3-کلمۀ سفیه،عمومیت دارد و شامل میشود هر طفل یا مجنون یا کسی که بخاطر زیادهروی و بیبند و باری در خرج مال،از تصرفات مالکانه ممنوع شده باشد.از امام صادق(ع)روایت شده است که:سفیه،شارب الخمر و کسی است که بمنزلۀ او باشد.
این عقیده از دو عقیدۀ بالا بهتر است،بخاطر اینکه عمومیت دارد و هر سبک عقلی را شامل میشود.
اَلَّتِی جَعَلَ اللّٰهُ لَکُمْ قِیٰاماً
:اموالی که خداوند قوام زندگی دنیا و آخرت شما قرار داده است و زندگی خود را بوسیلۀ آن رواج میدهید.
برخی گفتهاند:منظور این است که آنچه از مال خود بفرزند سفیهتان بدهید، تباه میشود،زیرا او در راههایی مصرف میکند که به زیان شما و بر خلاف مصالح شماست.
وَ ارْزُقُوهُمْ فِیهٰا وَ اکْسُوهُمْ
:برخی گفتهاند:منظور این است که اموال شخصی خود را به آنها واگذار مکنید بلکه اگر نفقۀ آنها بر شماست،مخارج و پوشاک آنها را تامین کنید.این نظر از ابن عباس و حسن و قتاده و مجاهد است.
عقیدۀ دیگر این است که:خداوند دستور میدهد که مالتان را در اختیار زن و فرزندتان قرار مدهید،تا آنها به شما انفاق کنند و شما نیازمند آنها باشید و خوراک و پوشاک آنها را از مال خود تأمین کنید.این عقیده از سدی و ابن زید است.
در هر صورت وظیفۀ انسان این است که مال خود را با تدبیر نگهداری کند و از افراط و تفریط خودداری نماید.چنانچه که میفرماید: «لاٰ تَأْکُلُوا أَمْوٰالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْبٰاطِلِ» (همین سوره آیه 29)یعنی مالتان را بباطل مخورید.پیامبر گرامی فرمود:
«نعم المال الصالح للرجل الصالح» یعنی مال حلال برای مرد نیکو خوب است.
در این حدیث نیز بصلاحیت مال و صلاحیت صاحب مال اشاره شده است.
برخی گفتهاند:منظور از«اموالکم»اموالهم است یعنی اموال سفیهان را
به ایشان مدهید.چنان که در قرآن گفته است: «لاٰ تَقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ» و منظور این است که ایشان را مکشید.این نظر از سعید بن جبیر است.
بهتر این است که آیه را بمعنی عمومیتری حمل کنیم.بنا بر این مقصود این است که مال را بدست سفیهی که آن را فاسد میکند و همچنین طفل یتیم غیر بالغ و طفل بالغی که برای حفظ مال رشد کافی ندارد،نباید داد.خواه مال از خود این افراد باشد یا از خودشان نباشد و اینکه گفته است:«اموالکم»(اموالتان)نوعی مجاز است که مال این افراد را متعلق به سرپرست ایشان دانسته است یا اینکه منظور این است که مالی که قسمتی از آن از شما و قسمتی از آن از سفیهان است بدست آنها مدهید که آن را تضییع میکنند.از امام صادق(ع)پرسیدند:که چگونه اموال آنها اموال ماست؟فرمود:
شما وارث ایشان هستید.
وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً
:با آنها در سخن مهربانی و از خشونت خودداری کنید و با آنها طوری سخن بگوئید که آنها را در راه رشد و صلاح زندگی دنیا و آخرت، رهنمون باشید،بطوری که وقتی بالغ میشوند،برای یک زندگی مستقل،آمادگی یافته باشند.از این آیه چنین استفاده میشود که هر گاه طفل یتیم،پس از بلوغ،رشد کافی برای اداره مال و امور زندگی نداشته باشد،میتوان جلو تصرفات او را گرفت،زیرا خداوند از دادن مال به سفیهان منع فرموده است.دیگر اینکه لازم است شخصی که دارای وارثانی سفیه است،وصیت کند و برای آنها سرپرستی تعیین کند،چه اگر وصیت نکند و از تعیین سرپرست خودداری کند،مثل این است که اموال خود را به سفیهان واگذار کرده است.علت اینکه«ناقص العقل»را سفیه نامیدهاند این است که سفیه یعنی کسی که دچار کمی حلم و کم حوصلگی است.از همین جهت است که شخص فاسق هم سفیه نامیده شده است زیرا پیش مردم دیندار،وزنی ندارد.
وَ اِبْتَلُوا اَلْیَتٰامیٰ حَتّٰی إِذٰا بَلَغُوا اَلنِّکٰاحَ فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً فَادْفَعُوا إِلَیْهِمْ أَمْوٰالَهُمْ وَ لاٰ تَأْکُلُوهٰا إِسْرٰافاً وَ بِدٰاراً أَنْ یَکْبَرُوا وَ مَنْ کٰانَ غَنِیًّا فَلْیَسْتَعْفِفْ وَ مَنْ کٰانَ فَقِیراً فَلْیَأْکُلْ بِالْمَعْرُوفِ فَإِذٰا دَفَعْتُمْ إِلَیْهِمْ أَمْوٰالَهُمْ فَأَشْهِدُوا عَلَیْهِمْ وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ حَسِیباً (6)
و یتیمان را آزمایش کنید تا وقتی که بالغ شوند.پس اگر در آنها رشد و قابلیت سرپرستی اموال یافتید،اموالشان را به آنها بدهید و به اسراف و عجله مال آنها را حیف و میل مکنید که مبادا بزرگ شوند و از شما مطالبه کنند و هر کس که غنی است از تصرف در مال یتیم خودداری کند و هر کس که فقیر است،در مقابل سرپرستی مال یتیم،بقدر متعارف ارتزاق کند و هنگامی که مال ایشان را به آنها سپردید،از آنها گواه بگیرید و خدا برای محاسبۀ خلق کافی است.
1) 1) آیه 6 سورۀ نساء جزء 4
ایناس.بمعنی ابصار یعنی دیدن و«آنستم»یعنی دیدید.عبد اله بجای«آنستم» «احستم»قرائت کرده یعنی احساس کردید.
اسراف:تجاوز از حد مباح،اعم از اینکه در طرف افراد و زیادهروی باشد یا در طرف تفریط و تقصیر.لکن در مورد افراط،اسراف(مصدر باب افعال)و در مورد تقصیر و تفریط،سرف(مصدر ثلاثی مجرد)بکار میرود.شاعر عرب گوید:
اعطوا هنیدة تحذوها ثمانیة
ما فی عطائهم من و لا سرف
یعنی:هشت نفر عطا کردند به رمۀ شتران تا با ایشان آوازهخوانی کنند.در عطای آنها نه منتی است و نه قصوری.
بدار:مبادرت.اصل این کلمه بمعنی استهلالست و بدر قمر بملاحظۀ این است که از لحاظ نور بحد پری و استهلال رسیده است.بدره بمعنی کیسه است بملاحظه اینکه از مال پر میشود و بیدر بر وزن حیدر بملاحظۀ این که از طعام پر میشود.
حسیب:کافی.وقتی بافراد گفته شود:حسیب،منظور این است که نسبشان عالی است.برخی گفتهاند:حسیب بمعنی محاسب است. (1)
بنا بدستور قرآن کریم،انسان موظف است که اموال یتیمان را به آنها رد کند و
1) 1) اسرافا و بدارا.منصوبند بنا بر مصدریت.ان یکبروا محلا منصوب است به بدار،یعنی «لا تاکلوا مسرفین و مبادرین کبرهم»یعنی مخورید مال آنها را با اسراف و مبادرت نسبت به بزرگ شدن آنها.بالمعروف محلا منصوب و حال است.کفی باللّٰه:باء زاید است و جار و مجرور محلا مرفوع و فاعل فعل است.حسیبا:منصوب و حال یا تمیز است یعنی بس است خداوند در حالی که محاسب است
از دادن مال کسانی که سفیه هستند،به آنها خودداری کند اکنون برای اینکه ولی تکلیف خود را بداند و متوجه باشد که چه موقع وظیفۀ او دادن مال و چه موقع وظیفۀ او ندادن مال است میفرماید:
وَ ابْتَلُوا الْیَتٰامیٰ
:بنا بر این سرپرستان ایتام،موظفند که عقل یتیمان را از لحاظ فهم و صلاحیت دینی و اقتصادی آزمایش کنند و در صورتی که عقلشان بمرحلۀ کمال رسیده باشد،ثروتشان را در اختیارشان بگذارند.قتاده و حسن و سدی و مجاهد و ابن عباس چنین گفتهاند.
حَتّٰی إِذٰا بَلَغُوا النِّکٰاحَ
:تا بمرحلهای برسند که از نظر بلوغ جسمی و روحی بمرحلۀ کمال رسیده باشند و بتوانند تشکیل خانواده دهند و از عهدۀ وظائف خانوادگی برآیند.منظور از این جمله این نیست که فقط محتلم شوند زیرا نه احتلام دلیل رشد کامل جسم و روح است و نه عدم احتلام،دلیل عدم رشد کامل جسم و روح است،چه افرادی هستند که محتلم نمیشوند یا اینکه احتلام آنها به تاخیر میافتد.عقیدۀ بیشتر مفسران همین است.
برخی از آنها گفتهاند:وقتی عقل یتیم کامل و از رشد کافی برخوردار شد،مالش بخودش داده میشود و همین هم صحیحتر است.برخی دیگر گفتهاند:تنها کمال عقل کافی نیست بلکه سن او نیز نباید کمتر از پانزده سال باشد.عقیدۀ اصحاب با این است که حد بلوغ یا پانزده سال(در مورد پسر)یا آمادگی برای ازدواج و احتلام یا روییدن موی زهار است.
فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً
:اگر رشدی در آنها یافتید یا شناختید...در بارۀ معنای«رشد»اختلاف کردهاند.قتاده و سدی گفتهاند:منظور داشتن عقل و دین و صلاحیت است.حسن و ابن عباس گفتهاند:مقصود صلاحیت در دین و آمادگی برای اصلاح مال است.مجاهد و شعبی گویند:منظور عقل است.بعقیدۀ اینان نباید مال یتیم را به او سپرد مگر اینکه رشد عقلی پیدا کند،حتی اگر بسن پیری برسد و از رشد عقلی برخوردار نباشد،نباید مالش را به او سپرد.اقوی نظر حسن و ابن عباس است.
روایتی هم از امام باقر(ع)به همین مضمون وارد شده است و بنا بر اجماع علما،کسی که صلاحیت دینی و آمادگی برای اصلاح مال دارد،نباید او را از تصرف در مالش منع کرد،اگر چه از لحاظ دینی بیبند و بار باشد.بنا بر این هنگامی که کودک بالغ شد و از صلاحیت دینی و استعداد سرپرستی مال برخوردار بود،باید مالش را به او سپرد.
از این آیه چنین استفاده میشود که هر گاه عاقلی مفسد مال خود باشد،میتوان او را از تصرف در مال خود منع کرد.بدلیل اینکه هر گاه موظف باشیم که مال طفل بالغ غیر رشید(یعنی مفسد مال)را باو نسپاریم،موظفیم که شخص بالغ غیر رشد را هم از تصرف در اموال خود منع کنیم این مطلب،در میان اخبار مشهور است.
(فَادْفَعُوا إِلَیْهِمْ أَمْوٰالَهُمْ:)
خطاب به سرپرستان ایتام است و دادن مال را به یتیمان مشروط بدو شرط میسازد:بلوغ و رشد.بنا بر این پیش از بلوغ و پیش از رشید،سپردن مال بدست آنها صحیح نیست.
وَ لاٰ تَأْکُلُوهٰا إِسْرٰافاً
:مال آنها را از غیر راهی که خداوند برای شما مباح کرده، مخورید و مصرف مکنید.برخی گفتهاند:یعنی بیشتر از حد احتیاج از مال یتیم مخورید چه ولی یتیم حق دارد که در صورت احتیاج بعنوان اجرت،از مال یتیم باندازۀ قوت خود استفاده کند.دیگری گفته است:هر گونه استفاده شخصی از مال یتیم،اسراف است و جایز نیست.لکن معنای اول با مذهب تشیع سازگارتر است.
محمد بن مسلم از یکی دو امام باقر و صادق(ع)نقل کرده است که:از وی در بارۀ مردی سؤال کردم که نزد او گوسفندی است از یتیم برادرش که تحت سرپرستی اوست،آیا میتواند مدخل آن گوسفند را با مدخل گوسفند خود مخلوط کند؟فرمود اگر سرپرستی کند و زحمت آن را متحمل شود و از فرار آن جلوگیری کند،میتواند از شیر آن بنوشد،به شرطی که در دوشیدن آن اسراف نکند.
(وَ بِدٰاراً أَنْ یَکْبَرُوا)
یعنی در خوردن مال آنها مبادرت مکنید،چه ممکن است وقتی به بلوغ و رشد رسیدند،مال خود را از شما مطالبه کنند.
(وَ مَنْ کٰانَ غَنِیًّا فَلْیَسْتَعْفِفْ:)
آن عده از سرپرستان و اولیا که احتیاجی ندارند،
دامن خود را از صرف مال یتیم پاک نگه دارند و نه کم و نه زیاد،از آن مصرف نمی- کنند.استعفاف بمعنی امتناع و ترک است، وَ مَنْ کٰانَ فَقِیراً فَلْیَأْکُلْ بِالْمَعْرُوفِ :و سرپرستی که فقیر است میتواند باندازۀ کفایت و نیازمندی خود از مال یتیم بعنوان قرض بردارد و بعد پس بدهد.این معنی از سعید بن جبیر،مجاهد،ابو العالیه،زهری و عبیدۀ سلمانی است.از امام باقر(ع) نیز روایت شده است ولی عطاء(بن ابی ریاح و قتاده و جماعتی معتقدند که میتواند به- اندازهای که رفع احتیاجش از لحاظ خوراک و پوشاک بشود،از مال یتیم برگیرد لکن اجازه ندادهاند که اجرت محافظت مال را بردارد،چه ممکن است،اجرت از حد احتیاج،افزونتر باشد.از روایت ما چنین استفاده میشود که ولی حق دارد،اجرت زحمات خود را بردارد،خواه باندازۀ کفایتش باشد یا نباشد.از ابن عباس سؤال شد که:آیا ولی یتیم میتواند از شیر شتر استفاده کند؟پاسخ داد:اگر سرپرستی کنی و زخم آن را روغن بمالی،میتوانی از شیر آن بخوری،به شرطی که بفرزندش صدمه نزنی و در دوشیدن شیر،اسراف نکنی.
فَإِذٰا دَفَعْتُمْ إِلَیْهِمْ أَمْوٰالَهُمْ فَأَشْهِدُوا عَلَیْهِمْ
:به اولیای یتیمان دستور میدهد که هر گاه یتیمان صلاحیت پیدا کردند و مالشان را بآنها سپردید،احتیاط را از دست مدهید و از آنها شاهد بگیرید تا بعدا منکر نشوند و دچار تهمت نشوید.
در این آیه خداوند متعال کمال لطف و رحمت و انعام خود را هم نسبت به یتیمان و هم نسبت به سرپرستان آنها آشکار ساخته و برای هر کدام دستوری صادر فرموده است که صلاحش در آن است.
بطور کلی نظر پروردگار متعال این است که تمام انسانها از نظر امور معاش و معاد راهنمایی شوند و بخطا نیفتند.
وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ حَسِیباً
:شهادت خداوند و علم او به اینکه مال یتیمان را به آنها سپردهاید،کافی است.برخی گفتهاند:منظور این است که:همانطوری که بیم دارید که یتیم بالغ شود و از شما حساب بخواهد،از حساب آخرت نیز بیمناک باشید.
لِلرِّجٰالِ نَصِیبٌ مِمّٰا تَرَکَ اَلْوٰالِدٰانِ وَ اَلْأَقْرَبُونَ وَ لِلنِّسٰاءِ نَصِیبٌ مِمّٰا تَرَکَ اَلْوٰالِدٰانِ وَ اَلْأَقْرَبُونَ مِمّٰا قَلَّ مِنْهُ أَوْ کَثُرَ نَصِیباً مَفْرُوضاً (7) وَ إِذٰا حَضَرَ اَلْقِسْمَةَ أُولُوا اَلْقُرْبیٰ وَ اَلْیَتٰامیٰ وَ اَلْمَسٰاکِینُ فَارْزُقُوهُمْ مِنْهُ وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً (8)
برای مردان از ترکۀ پدر و مادر و خویشاوندان سهمی است و برای زنان از ترکۀ پدر و مادر و خویشاوندان سهمی است،از آن مالی که کم باشد یا بسیار.نصیبی است مفروض و معین.
و هنگامی که در موقع تقسیم ترکه،خویشاوندان میت و یتیمان و مستمندان، حضور یابند،از آن مال بآنها روزی دهید و بآنها سخن نیکو بگویید.
مفروض:از فرض است.فرق میان مفروض و واجب،این است که:مفروض را با فرض کنندهای لازم است،ولی واجب چنین نیست،زیرا گاهی چیزی واجب و لازم است بدون اینکه کسی آن را واجب کرده باشد،از اینرو صحیح است بگوئیم دادن پاداش بر خداوند واجب است ولی صحیح نیست بگوئیم مفروض است.
نصیبا مفروضا:حال موکد است یعنی:«فرض للرجال نصیب نصیبا مفروضا برخی گفتهاند که اسمی است جانشین مصدر.
قتاده و ابن جریج و ابن زید گویند:عرب در دوران جاهلیت،دختران را از ارث محروم میکرد و این آیه برای رد این روش ناپسندیده،نازل گردید.
برخی گفتهاند:آنها به کسی ارث میدادند که نتواند نیزه برگیرد و از حریم و مال،دفاع کند،از اینرو خداوند متعال حکم اموال را پس از مرگ،بیان کرد،هم- چنان که حکم آن را در حال حیات بیان کرده بود.
لِلرِّجٰالِ نَصِیبٌ
:مردان را بهرهای است.
مِمّٰا تَرَکَ الْوٰالِدٰانِ وَ الْأَقْرَبُونَ
:از ترکۀ پدر و مادر و خویشاوندان.
وَ لِلنِّسٰاءِ نَصِیبٌ مِمّٰا تَرَکَ الْوٰالِدٰانِ وَ الْأَقْرَبُونَ
-زنان را نیز از ترکۀ پدر و مادر و خویشاوندان سهمی است.
مِمّٰا قَلَّ مِنْهُ أَوْ کَثُرَ نَصِیباً مَفْرُوضاً
:از مال کم یا بسیار،بهرهای است که خداوند
واجب کرده است که حتما به مستحقین داده شود.
این آیه دلالت دارد بر اینکه قول به تعصیب باطل است (1)،زیرا خداوند متعال،
1) 1) عول و تعصیب بعد از این خواهیم گفت که خداوند برای هر یک از خویشاوندان میت سهمی معین کرده است به این ترتیب:شوهر با نبودن اولاد 1/2 و با بودن اولاد 1/4 زن با بودن اولاد 1/8 و با نبودن اولاد 1/4. مادر با نبودن اولاد و حاجب 1/3 با بودن اولاد و حاجب 1/6.پدر با بودن اولاد 1/6 دو دختر یا دو خواهر 2/3.یک دختر یا یک خواهر 1/2.برادر و خواهر مادری در صورت تنهایی 1/6 و در صورت تعدد 1/3.خلاصه اینکه سهام شش تاست:2/3،1/2،1/3،1/4،1/6 و 1/8.کسانی هم هستند که سهم آنها معین نیست مثل پسر یا پسران و پسر و دختر. این سهام،با داخل شدن زن یا شوهر در زمرۀ ورثه،گاهی از اصل مال تجاوز میکند. مثلا هر گاه میت،دارای دو دختر و پدر و مادر و شوهر باشد،سهام هر یک از این قرار است: دو دختر 2/3،پدر 1/6،مادر 1/6 و شوهر 1/4،عول،همین است که ترکه،از اصل سهام کم بیاید. برای اولین بار در زمان خلافت عمر،زنی بمرد که دارای دو خواهر و شوهری بود.بر حسب قاعده برای شوهر 1/2 ترکه و برای دو خواهر 2/3 است.اصحاب گرد آمدند و گفتند: اگر اول 1/2 شوهر را بدهیم،بخواهران ضرر میخورد و اگر ابتدا 2/3 خواهران را بدهیم،ضرر به شوهر میخورد.اکثر آنها قائل به عول و معتقد شدند که باید ضرر بگردن همه آنها بیفتد،همانطوری که اگر عدهای طلبکار میت باشند و مال از اصل دین،کمتر باشد،باید هر کدام به نسبت طلب خود،متضرر شود.ابن عباس با این رای بسختی مخالفت کرد.شیعه نیز در این مساله،با اهل تسنن مخالف و معتقد است که شوهر و زن و پدر و مادر میت سهم خود را میبرند و ضرر متوجه دختر یا دختران و کسانی میشود که از طرف پدر و مادر،یا مادر، با میت نسبت دارند. شهید ثانی در مسالک،پس از نقل روایاتی از عامه،در بارۀ عول،میفرماید:«اما روایاتی که از طریق خاصه،از علی(ع)و اهل بیت،در انکار عول،روایت شده،بقدری زیاد هستند،که نزدیک است به حد تواتر برسند...»سپس روایاتی در این خصوص نقل میکند.از جمله اینکه: «السهام لا تعول و لا تکون اکثر من ستة» یعنی سهمها کم نمیشوند و از شش سهم تجاوز نمیکنند.
میراث را برای زنان و مردان واجب شمرده است و اگر جایز باشد که زنان را در موردی از ارث منع کنیم،جایز است که مردان را نیز منع کنیم.دیگر اینکه:همان طوری که ابو حنیفه نیز معتقد است،خویشاوندان میت از میت ارث میبرند و تفاوتی نیست که میت،از انبیاء باشد یا غیر انبیاء.عقیدۀ شیعیان نیز همین است(و منع فاطمۀ زهرا(ع)از ارث پدر صحیح نبوده است).
(لکن گاهی هم ممکن است مال از سهام ورثه زیاد آید.مثل اینکه میت دارای دختران و پدری باشد.در این فرض،برای دختران 2/3 و برای پدر 1/6 است و 1/6 مال زیاد میآید.این اضافی را به چه کسی باید داد؟این همان مسأله تعصیب است. شهید ثانی در مسالک،میفرماید:«این مسأله و مسأله عول،از مسائل عمدهای است که آرای شیعه و سنی در آن اختلاف پیدا کرده و معرکهای عظیم بواسطۀ آن برپا شده است» عقیدۀ عامه این است که ما زاد ترکه را باید به مردانی داد که پس از ورثه،به میت خویشی نزدیکتری دارند.لکن امامیه میگویند:این ما زاد را هم باید به خود ورثه داد و به نسبت سهامشان تقسیم میکنند. در میان صحابه نیز کسانی بودهاند که تعصیب را باطل میدانستهاند،مثلا ابن عباس.همچنین نقل شده است که عبد اله بن زبر نیز به بطلان تعصیب حکم کرده است. حقیقت این است که هم عامه و هم خاصه،مدرکشان خبر واحد میباشد.عامة از پیامبر روایت میکنند که :ما ابقت الفرائض فلاولی عصبة ذکر یعنی هر چه از سهام زیاد آید،برای مردانی است که عصبۀ میت و خویشاوندان او باشند.امامیه نیز از امامان گرامی خود،خلاف خبر بالا را نقل کردهاند. مع الوصف،هر کدام از آنها نیز دلایل دیگری اقامه کردهاند که تفصیل آن را باید در کتابهای فقهی مطالعه کرد. خلاصۀ ادلۀ امامیه،از این قرار است:1-آیۀ بالا 2-آیۀ «وَ أُولُوا الْأَرْحٰامِ بَعْضُهُمْ أَوْلیٰ بِبَعْضٍ» (سوره احزاب 6)3-روایاتی از پیامبر.نظیر: «من ترک مالا فلاهله» یعنی کسی که مالی بجای گذارد،برای اهل اوست.4-اخباری که از ائمه(ع)در بارۀ بطلان تعصیب نقل شده است که اگر چه تعدادشان بحد تواتر نمیرسد ولی کم هم نیستند.
در آیه پیش خداوند،در بارۀ ارث زنان و مردان از ترکۀ پدر و مادر و خویشاوندان نزدیکتر سخن گفت.اینک در بارۀ کسانی سخن میگوید که ارث نمیبرند.در بارۀ مقصود این آیه،دو عقیده است:
1-ابن عباس و سعید بن جبیر و حسن و ابراهیم و مجاهد و شعبی و زهری و سدی بر آنند که این آیه منسوخ نیست،از امام باقر(ع)نیز روایت شده و مختار بلخی و- جبایی و زجاج و اکثر مفسران و فقیهان همین است.
2-سعید بن مسیب و ابو مالک و ضحاک معتقدند که این آیه بوسیلۀ آیات دیگری که در بارۀ تقسیم ارث و تعیین کسانی که ارث میبرند،نازل شده،نسخ شده است.
کسانی که آیه را منسوخ نمیدانند نیز اختلاف کردهاند:
1-مجاهد میگوید:رعایت دستوری که در آیه ذکر شده،واجب است و باید خویشاوندان میت و یتیمان و مستمندان را از ارث محروم نکرد،بشرطی که در موقع تقسیم حضور داشته باشند.ورثه باید مقداری از آن را با طیب خاطر بانها دهند.
2-سایرین میگویند،رعایت این دستور مستحبّ است.
(وَ إِذٰا حَضَرَ الْقِسْمَةَ:)
در موقع قسمت میراث حضور داشته باشند و مشاهده کنند أُولُوا الْقُرْبیٰ :فقرایی که با میت خویشاوندی دارند.
وَ الْیَتٰامیٰ وَ الْمَسٰاکِینُ
:یتیمان و مستمندانی که خویشاوند میت هستند و انتظار دارند که به آنها توجهی بشود.
فَارْزُقُوهُمْ مِنْهُ
:پیش از آنی که ترکه را قسمت کنید چیزی بآنها بدهید.در اینکه مخاطب،چه کسانی هستند،اختلاف شده است:
1-مخاطب،ورثه هستند.بعقیدۀ ابن عباس و ابن زبیر و حسن و سعید بن جبیر و اکثر مفسران،مقصود این است که:اگر اینها ارث نمیبرند ورثه باید،چیزی به آنها بدهند و آنها را محروم نسازند.
2-مخاطب،کسی است که مرگش نزدیک شده و میخواهد وصیت کند.او موظف است که برای این اشخاص،در صورتی که از ارث محرومند،چیزی وصیت کند.این عقیده از ابن عباس و سعید بن مسیب و مختار طبری است.
وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً
:برای آنها سخن نیکو و نرم بگوئید،نه سخن خشن.
سعید بن جبیر میگوید:منظور این است که هر گاه وارث صغیر باشد،ولی او باید به این عده بگوید:این مال متعلق به صغیر است و شما حقی ندارید و ما نمیتوانیم، چیزی از آن را به شما بدهیم.میگویند:منظور این است که شخصی که وصیت میکند باید در حق این عده دعا کند که خداوند آنها را بینیاز گرداند.ابن عباس و سعید بن مسیب معتقدند:که آیه در بارۀ وصیت نازل شده است و منظور این است که وصیت کننده،باید برای خویشاوندان خود وصیت کند و با غیر خویشاوندان سخن نیکو بگوید.از این آیه استفاده میشود که انسان گاهی بغیر خود روزی میدهد و او را مالک میسازد.بنا بر این حجتی است در مقابل جبری مذهبان.(که انسان را مملوک و مقهور دانسته و برای او ملکی و اختیاری قائل نیستند.)
وَ لْیَخْشَ اَلَّذِینَ لَوْ تَرَکُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّیَّةً ضِعٰافاً خٰافُوا عَلَیْهِمْ فَلْیَتَّقُوا اَللّٰهَ وَ لْیَقُولُوا قَوْلاً سَدِیداً (9) إِنَّ اَلَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوٰالَ اَلْیَتٰامیٰ ظُلْماً إِنَّمٰا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نٰاراً وَ سَیَصْلَوْنَ سَعِیراً (10)
و باید بترسند کسانی که اگر کودکانی ناتوان از خود باقی گذارند،بر آنها بیمناک هستند،پس در برابر خداوند تقوی کنند و سخن درست بگویند.آنان که مال یتیمان را بظلم میخورند،در حقیقت آتش در شکم خود میکنند و به زودی به آتش دوزخ میافتند
1) 1) آیۀ 9 و 10 سوره نسأ جزء چهارم سوره چهارم
ابن عامر و ابو بکر به نقل از عاصم«سیصلون»(بضم یاء)و دیگران«سیصلون» (بفتح یاء)خواندهاند.اگر بفتح یاء بخوانیم نظیر «جَهَنَّمَ یَصْلَوْنَهٰا» (سوره ابراهیم 29)خواهد بود یعنی وارد جهنم میشوند و اگر بضم یاء بخوانیم نظیر «فَسَوْفَ نُصْلِیهِ نٰاراً» (سورۀ نساء آیۀ 30 یعنی بزودی او را وارد آتش خواهیم کرد)خواهد بود.
یعنی:آنها را داخل جهنم میکنند.
ضعاف:جمع ضعیف سدید:سالم از خلل و فساد.اصل این کلمه از«سد خلل»یعنی بستن روزنه و شکاف است.
یصلون:از«صلی»بمعنی بستگی داشتن و ملتزم بودن است و«یصلون»از اصلاء یعنی مقید ساختن و ملزم کردن سعیر:بمعنی مسعور و از سعر بمعنی شعلهور شدن آتش است،شعلهور
کلمه«ظلماً»منصوب است بنا بر مصدریت،یعنی«یاکلون اموال الیتامی یظلمونهم»یا اینکه منصوب است بنا بر حالیت.یعنی ظالمانه اموال یتیمان را میخورند.
چون خداوند متعال امر کرده که با خویشان و یتیمان و مستمندان سخن نیکو گفته شود،در این آیه دستور میدهد که مردم سخن سنجیده بگویند و کارهای نیکو انجام دهند.
وَ لْیَخْشَ الَّذِینَ لَوْ تَرَکُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّیَّةً ضِعٰافاً خٰافُوا عَلَیْهِمْ
:دربارۀ مقصود این جمله،عقایدی است:
1-اصحاب پیامبر گرامی در موقع مرگ افراد،نزد او جمع میشدند و میگفتند فکری بحال خودت بکن.فرزندان تو برایت کاری نمیکنند و خیری ندارند.وی قسمت عمدۀ مال خود را بذل میکرد:از اینرو خداوند دستور داد که:کسانی که اولاد صغیری از خود بجای میگذارند از فقر و بینوایی آنها بترسند.بنا بر این طبق این دستور،انسان نباید طوری وصیت کند که نسبت بوارثان اجحافی بشود،کسانی که در موقع وصیت حاضرند موظفند که وصیت کننده را تشویق کنند تا مال خود را برای ورثه حفظ کند و آنها را محتاج دیگران نکند.آنان وظیفه دارند که همانطوری که ورثۀ خود را دوست میدارند،ورثۀ دیگران را نیز دوست دارند.این عقیده از ابن عباس،سعید بن جبیر، حسن،قتاده،مجاهد و ضحاک است.
2-منظور این است که سرپرستان و اولیاء ایتام،در مال آنان امانتداری کنند و در حفظ آن کوتاهی نورزند.همانطوری که نسبت به بازماندگان خود،دلسوزی میکنند و به آنها خیانت نمیکنند،نسبت به یتیمان نیز چنین باشند.این معنی نیز از ابن عباس است.بنا بر این مقصود این است که سرپرست یتیم،باید طوری با یتیم رفتار کند که میخواهد دیگران با یتیم خودش رفتار کنند.روایتی هم قریب بهمین مضمون از امام موسی(ع)نقل شده است که:«خداوند در مال یتیم دو عقوبت تعیین کرده است.یکی از آنها عقوبت دنیاست چنان که فرموده است: وَ لْیَخْشَ الَّذِینَ لَوْ تَرَکُوا مِنْ خَلْفِهِمْ...
فرمود،منظور این است که باید بترسد از اینکه مبادا همان رفتاری که با یتیمان کرده است گریبانگیر اولاد خودش گردد.
3-این آیه درباره کسی است که خویشاوندان را در موقع وصیت،محروم میسازد و بگفتۀ حاضرانی که به او میگویند:برای خویشاوندانت وصیت مکن و همه را برای ورثه بگذار،گوش میکند.بنا بر این منظور از «خٰافُوا عَلَیْهِمْ» این است که:بترسند از اینکه بر ذریۀ ایشان ظلمی یا جفایی یا بدبختی برسد.
فَلْیَتَّقُوا اللّٰهَ
:باید این افراد از خدا بترسند و نسبت به یتیمان دیگران ظلمی روا ندارند و طوری با آنها رفتار کنند که دلشان میخواهد دیگران پس از مرگشان با یتیمان خودشان رفتار کنند.برخی گفتهاند:منظور این است که از خدا بترسند و به مؤمنان ضرری وارد نکنند.
وَ لْیَقُولُوا قَوْلاً سَدِیداً
:سخن صواب و عادلانه و موافق شرع بگویند.بعقیدۀ برخی یعنی سخن محکم و خالی از فساد و خلل بگویند.بنا بعقیدهای دیگر،یعنی یتیمان را نیکو مخاطب سازند و بهمین معنی روایتی از پیامبر گرامی نقل شده است که:«کسی که دلش میخواهد از جهنم دور شود و داخل بهشت گردد،باید با شهادت به یگانگی خدا و رسالت حضرت پیامبر و دوست داشتن برای مردم،آنچه را برای خود دوست میدارد،دیده از جهان فرو بندد»پیامبر گرامی نهی کرده است از اینکه کسی به بیشتر از ثلث مال وصیت کند و فرموده است:ثلث زیاد است.به سعد فرمود:«اگر وارثانی غنی بجای گذاری پیش من محبوبتر از این است که آنها فقیر و محتاج دست مردم باشند» در آیۀ بعد خداوند خورندۀ مال یتیم را از آتش جهنم بیم داده و فرموده است إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوٰالَ الْیَتٰامیٰ ظُلْماً :کسانی که از اموال یتیمان سود میبرند و تصرفات ناحق و ظالمانه در ثروت ایشان میکنند.منظور از اکل مال یتیم تنها خوردن و بلعیدن آن نیست.علت اینکه از میان منافع مال،تنها خوردن را ذکر کرده است،این است که این فایده غالبتر و مهمتر است و فواید دیگر تابع آنند.نظیر آن: لاٰ تَأْکُلُوا أَمْوٰالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْبٰاطِلِ (سوره بقره آیه 188 یعنی اموالشان را به باطل مخورید)و همچنین «لاٰ تَأْکُلُوا الرِّبَوا» (سوره آل عمران آیه 130 یعنی ربا مخورید)است.علت اینکه خوردن مال یتیم را مقید ساخته است به اینکه ظالمانه باشد».این است که گاهی خوردن آن از روی استحقاق است و بعنوان اجرت یا قرض میباشد چنان که گذشت و بنا بر این ظلم نیست و عیبی ندارد ممکن است گفته شود هر گاه مال یتیم را بعنوان اجرت یا قرض،بردارد،دیگر مال یتیم را نخورده بلکه مال خودش را خورده است و آیه را با آن سر و کاری نیست.گوئیم:خیر،بلکه مال یتیم را خورده است،لکن نه از راه ظلم،و اگر فرض کنیم که مال خودش را خورده است باز هم ذکر کلمۀ«ظلم»در اینجا برای تاکید و بیان این
است که خوردن مال یتیم،تنها از راه ظلم و ستم ممکن است.از امام رضا(ع)سؤال کردند:کمترین مقداری که بواسطۀ آن انسان خورندۀ مال یتیمی شمرده میشود،و مصداق تهدید قرآن قرار میگیرد،چه اندازه است؟فرمود:کم و زیاد آن یکسان است به شرطی که نیت شخص این باشد که آن را برنگرداند.
إِنَّمٰا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نٰاراً
:در این جمله دو وجه است:
1-روز قیامت،آتش از دهان و گوش و بینی ایشان زبانه میزند تا مردم بدانند که آنها مال یتیمان را خوردهاند.امام باقر(ع)از پیامبر گرامی روایت کرده است که روز قیامت مردمی سر از قبر بیرون میآورند که آتش از دهانشان زبانه میزند پرسیدند اینها چه کسانی هستند؟حضرت همین آیه را قرائت کردند.
2-این مطلب بعنوان مثل،ذکر شده است.چه کسی چنین کاری را انجام دهد به جهنم میرود و بخاطر خوردن مال یتیم،درونش پر از آتش میگردد.شاعر گوید:
و ان الذی اصبحتم تحلبونه
دم غیر ان اللون لیس باحمرا
یعنی آنچه دوشیدهاند خون است.جز اینکه رنگ آن سرخ نیست.گویندۀ شعر،مردی را وصف میکند که بعنوان دیه،شتر گرفته بودند.به آنها میگوید:
شیری که از شتر میدوشید،خون مقتول است که میدوشید و میخورید.
وَ سَیَصْلَوْنَ سَعِیراً
:بزودی گرفتار آتشی میشوید که برای سوزانیدن،برافروخته شده است.
اینکه در آیه،کلمۀ«بطون»(شکمها)ذکر شده و چنین افاده کرده است که:
مال یتیم خوردن و شکم را به آن انباشتن.برافروختن آتش در شکم است،بعنوان تاکید است و گرنه خوردن برای پر کردن شکم است.اینگونه تاکیدها در محاورات مردم معمول است.مثلا میگویند:بچشم دیدم.بزبانم گفتم بپایم رفتم و...حلبی از امام صادق(ع)نقل کرده است که:در کتاب علی بن ابی طالب است که خوردن مال یتیم به ستم،بزودی شخص را بکیفر خود گرفتار میکند هم در دنیا و هم در آخرت.در دنیا کیفرش همان است که خداوند میفرماید: «وَ لْیَخْشَ الَّذِینَ لَوْ تَرَکُوا...» و در آخرت آن است که، «إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ...»
یُوصِیکُمُ اَللّٰهُ فِی أَوْلاٰدِکُمْ لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ اَلْأُنْثَیَیْنِ فَإِنْ کُنَّ نِسٰاءً فَوْقَ اِثْنَتَیْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثٰا مٰا تَرَکَ وَ إِنْ کٰانَتْ وٰاحِدَةً فَلَهَا اَلنِّصْفُ وَ لِأَبَوَیْهِ لِکُلِّ وٰاحِدٍ مِنْهُمَا اَلسُّدُسُ مِمّٰا تَرَکَ إِنْ کٰانَ لَهُ وَلَدٌ فَإِنْ لَمْ یَکُنْ لَهُ وَلَدٌ وَ وَرِثَهُ أَبَوٰاهُ فَلِأُمِّهِ اَلثُّلُثُ فَإِنْ کٰانَ لَهُ إِخْوَةٌ فَلِأُمِّهِ اَلسُّدُسُ مِنْ بَعْدِ وَصِیَّةٍ یُوصِی بِهٰا أَوْ دَیْنٍ آبٰاؤُکُمْ وَ أَبْنٰاؤُکُمْ لاٰ تَدْرُونَ أَیُّهُمْ أَقْرَبُ لَکُمْ نَفْعاً فَرِیضَةً مِنَ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ عَلِیماً حَکِیماً (11)
خداوند دربارۀ فرزندان شما را دستور میدهد که پسر را باندازۀ سهم دو دختر بدهید.اگر همۀ فرزندان دختر و از دو به بالا باشند،سهم آنها دو سوم ترکۀ میت است و اگر وارث،فقط یک دختر باشد،سهم او نصف است و با بودن فرزند،برای هر یک از پدر و مادر میت،یک ششم است و اگر میت را فرزندی نیست و پدر و مادر وارث او باشند برای مادرش یک سوم است و اگر میت را برادران و خواهرانی است،برای مادرش یک ششم است،بعد از اجرای وصیت میت یا ادای دینش.شما نمیدانید که کدامیک از پدران و مادران و فرزندانتان نفعشان به شما نزدیکتر است.فریضهای است که از جانب خدا تعیین شده.خداوند دانا و حکیم است.
1) 1) سوره نساء آیۀ 11 سوره چهارم
اهل مدینه«واحدة»را برفع و دیگران به نصب خواندهاند.حمزه و کسایی «فلامه»را بکسر حمزه خواندهاند در جاهای دیگری هم که کلمۀ«ام»آمده است بکسر حمزه قرائت کردهاند.کلمۀ«یوصی»را ابن عامر و ابن کثیر و ابو بکر از عاصم در هر دو مورد بفتح صاد خواندهاند.حفص اولی را بکسر صاد و دومی را بفتح صاد خوانده است.دیگران هر دو را بکسر صاد خواندهاند.
بهتر این است که«واحدة»را منصوب بخوانیم تا خبر«کان»باشد یعنی:
«ان کانت الورثة واحدة»علت اینکه کلمۀ«فلامه»را بکسر حمزه خواندهاند این است که همزه حرفی ثقیل است و بهتر است که از لحاظ حرکت تابع ما قبل خود باشد و مؤید آن این است که«همزه»با«هاء»متقارب است و نظیر همین عمل نسبت بهاء نیز انجام میشود مثل«به،علیه».«یوصی»دوم را اگر بکسر صاد بخوانیم،بملاحظۀ این است که میت در«فان کان له اخوة فلامه السدس»ذکر شده است و ضمیر«یوصی» عاید بآن است و اگر«یوصی»را بفتح صاد بخوانیم باعتبار این است که میت معینی مورد نظر نیست.
«لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَیَیْنِ»
جملۀ مبتدا و خبر و تفسیر جملۀ «یُوصِیکُمُ اللّٰهُ» است و علت اینکه«مثل»منصوب نشده تا مفعول«یوصی»باشد،این است که این جمله حکایت از جملۀ قبل است یعنی:«قال اللّٰه فی اولادکم للذکر مثل حظ الانثیین» کلمات«ثلث و ربع و سدس»را بضم حرف دوم و سکون آن میتوان تلفظ کرد چه ضمه ثقیل است.زجاج میگوید:کسی که میگوید اصل در این کلمات تخفیف بوده،
سپس ثقیل شدهاند،خطاست زیرا بنای کلام بر ایجاز است نه بر ثقل.علت اینکه «اب و ام»را«ابوان»گفته،تغلیب است.برای«اب»ولی در«ابن و ابنه»نمیتوان «ابنان»گفت،زیرا تولید اشتباه میکند و اگر اشتباه نشود مانعی نیست.این عقیده از زجاج است.«فریضة»منصوب است بنا بر اینکه حال تاکیدی برای«فلابویه»باشد و در عین حال فعل «یُوصِیکُمُ اللّٰهُ» را تاکید میکند،ممکن است نصب آن بنا بر مصدریت و ناصب آن «یُوصِیکُمُ اللّٰهُ» باشد زیرا معنای آن«یفرض علیکم فریضة»است
محمد بن منکدر از جابر بن عبد اللّٰه نقل کرده است که وی گفت:«من بیمار شدم و پیامبر گرامی با ابو بکر از من عیادت کردند.من بیهوش شدم.پیامبر گرامی آبی طلبید و به آن دعا خواند و وضو گرفت و بر من ریخت و من بهوش آمدم.گفتم:یا رسول اللّٰه،با مالم چه کنم؟پیامبر گرامی ساکت شد و آیۀ مواریث دربارۀ من نازل گردید.
برخی گفتهاند: این آیه دربارۀ عبد الرحمن برادر حسان،شاعر معروف،نازل شده است.هنگامی که وی از دنیا رحلت کرد،یک همسر و پنج برادر داشت.وارثان آمدند و مال را تصرف و زن را محروم کردند.زن پیش پیامبر گرامی شکایت کرد و آیۀ مواریث نازل گردید.
این مطلب از سدی است.
ابن عباس میگوید:ارث برای اولاد بود و برای پدر و مادر و خویشاوندان از راه وصیت ممکن بود چیزی قرار بدهند.خداوند این حکم را نسخ کرد و آیۀ مواریث را نازل فرمود.پیامبر گرامی فرمود:خداوند راضی نشد که ملک مقربی یا نبی مرسلی این کار را بر عهده بگیرد،بلکه خود متولی تقسیم ترکهها شد و حق هر کسی را باو واگذارد.
قبلا خداوند بطور اجمال،فرمود: «لِلرِّجٰالِ نَصِیبٌ مِمّٰا تَرَکَ الْوٰالِدٰانِ وَ...»
اکنون آن مطلب مجمل را در اینجا تفصیل میدهد و میگوید:
یُوصِیکُمُ اللّٰهُ
:امر میکند شما را و بر شما واجب میسازد،زیرا وصیت خداوند چیزی غیر از امر و الزام نیست.در جای دیگر میفرماید: «وَ لاٰ تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللّٰهُ إِلاّٰ بِالْحَقِّ ذٰلِکُمْ وَصّٰاکُمْ بِهِ» (سوره اسراء 33)یعنی نفسی را که خدا کشتن آن را حرام کرده است جز به حق مکشید،این است امر و دستور خداوند به شما...
پس آنچه خداوند در این آیه بیان میکند بر ما فرض و حکم قطعی است.
فِی أَوْلاٰدِکُمْ
:در میراث اولادتان یا در میراث دادن به اولادتان.برخی گفتهاند:
یعنی در امور اولادتان هنگامی که میمیرید.آن گاه آنچه خداوند به آن وصیت کرده بیان میکند و میگوید:
لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَیَیْنِ
:نصیب پسر از میراث،برابر نصیب دو دختر است.آن گاه نصیب دختر را ذکر کرده میگوید:
فَإِنْ کُنَّ نِسٰاءً فَوْقَ اثْنَتَیْنِ
:اگر بازماندگان تعدادی دختر بیشتر از دو تن باشند.
فَلَهُنَّ ثُلُثٰا مٰا تَرَکَ
:برای آنها از ترکه،دو سوم است.ظاهر این کلام این است که دو دختر،دو سوم مال نمیبرند.لکن امت اسلامی بر آن است که:حکم ارث دو دختر با حکم ارث بیشتر از دو دختر یکی است.برای توجیه این مطلب،وجوهی ذکر کردهاند:
1-آیه در صدد بیان حکم دو دختر به بالا است و معنای آن این است که:
«فان کن اثنتین فما فوقها فلهن ثلثا ما ترک»یعنی اگر دو دختر ببالا باشند برای آنها دو ثلث ترکه است.جز اینکه کلمۀ«فوق»را پیش از«اثنتین»ذکر کرده است.
از پیامبر گرامی روایت شده است که:
«لا تسافر المراة سفرا فوق ثلاثة ایام الا و معها زوجها او ذو محرم لها» یعنی«لا تسافر سفرا ثلاثة ایام فما فوقها»زن از سه روز به بالا مسافرت نکند جز اینکه همراه او شوهر یا محرمش باشد.
2-ابو العباس مبرد میگوید:آیه دلالت میکند بر اینکه دو دختر را از ترکه دو سوم است،زیرا وقتی که گفته شود:برای پسر سهم دو دختر است و اولین عدد،یک
پسر و یک دختر است و برای پسر دو سوم و برای دختر یک سوم است،معلوم میشود که برای دو دختر دو سوم است.سپس خداوند حکم بیشتر از دو دختر را بیان کرده است.
3-سهم دو دختر،دو سوم است بدلیلی که برای آن دو چیزی فرض نمیکند.
این دلیل عبارت است از: «یَسْتَفْتُونَکَ قُلِ اللّٰهُ یُفْتِیکُمْ فِی الْکَلاٰلَةِ إِنِ امْرُؤٌ هَلَکَ لَیْسَ لَهُ وَلَدٌ وَ لَهُ أُخْتٌ فَلَهٰا نِصْفُ مٰا تَرَکَ...» (سوره نساء آیه 176-اگر مردی بمیرد که فرزندی ندارد،برای خواهرش نصف و برای دو خواهر دو سوم ترکه است)بنا بر این یک خواهر را مثل یک دختر یک دوم ترکه است و همانطوری که برای دو خواهر دو سوم است برای دو دختر نیز دو سوم است.چنان که بیشتر از دو خواهر نیز با بیشتر از دو دختر فرقی ندارند و سهم آنها هم دو سوم است.اجماع نیز گواه است بر اینکه حکم دو دختر با حکم دو خواهر یکی است.جز اینکه از ابن عباس روایت شده است که:«سهم دو دختر نصف است. و دو سوم سهم سه دختر است»نظام در کتاب از ابن عباس حکایت کرده است که:«سهم دو دختر نصف و یک دانگ است،چه یک دختر را نصف و سه دختر را دو ثلث است»بنا بر این سزاوار است که سهم دو دختر،ما بین سهم یک دختر و سه دختر باشد.» وَ إِنْ کٰانَتْ وٰاحِدَةً :اگر وارث یک دختر باشد.
فَلَهَا النِّصْفُ
:برای او نصف ترکۀ میت است.سپس بذکر میراث پدر و مادر پرداخته،میفرماید:
وَ لِأَبَوَیْهِ
:ضمیری که مضاف الیه است،کنایه از میت است که ذکر نشده،یعنی برای پدر و مادر میت.
لِکُلِّ وٰاحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ مِمّٰا تَرَکَ إِنْ کٰانَ لَهُ وَلَدٌ
:پس با بودن فرزند برای هر یک از پدر و مادر یک ششم ترکۀ میت است.خواه فرزند،پسر یا دختر،یکی یا بیشتر باشد.
پس از دادن سهم پدر و مادر،اگر وارث یک پسر یا چند پسر باشد،بقیه،برای آنهاست و بطور مساوی تقسیم میکنند و اگر وارث،پسر و دختر باشد،سهم پسر دو برابر سهم دختر خواهد بود و اگر وارث،دختری باشد،سهم او نصف ترکه است و سهم پدر و مادر
هر کدام یک ششم و باقی نیز به برأی ائمه ما به نسبت سهام به دختر و پدر و مادر رد میشود.
بدلیل: «وَ أُولُوا الْأَرْحٰامِ بَعْضُهُمْ أَوْلیٰ بِبَعْضٍ فِی کِتٰابِ اللّٰهِ» (سوره انفال 8)یعنی خویشاوندان،در کتاب خدا برخی بر برخی برتری دارند و ثابت شده است که قرابت والدین و فرزند،مساوی است زیرا همانطوری که فرزند،بلافاصله با میت،خویشاوند میشود پدر و مادر نیز بلاواسطه خویشاوندی پیدا میکنند.فرزند زاده جای فرزند را میگیرد و با پدر و مادر شریک میشود و هر فرزندی جانشین کسی میشود که بواسطۀ او با میت،قرابت پیدا میکند.دربارهای از این مسائل میان فقها اختلاف است.
فَإِنْ لَمْ یَکُنْ لَهُ وَلَدٌ
:اگر برای میت فرزندی و فرزند زادهای نباشد.بملاحظۀ اینکه کلمۀ«ولد»شامل فرزند و فرزند زاده هر دو میشود.
وَ وَرِثَهُ أَبَوٰاهُ فَلِأُمِّهِ الثُّلُثُ
:و فقط پدر و مادر وارث میت باشند،سهم مادر یک سوم است و ظاهر آن این است که بقیه برای پدر خواهد بود.این مساله اجماعی است.در همین فرض اگر میت شوهر داشته باشد،سهم شوهر نصف و سهم مادر یک سوم و سهم پدر بقیه است.مذهب ابن عباس و ائمۀ ما همین است.کسانی که معتقدند که:برای مادر ثلث باقی است نه ثلث اصل،ظاهر آیه را ترک کردهاند در همین فرض،اگر میت،دارای زنی باشد،سهم زن یک چهارم و سهم مادر یک سوم و بقیه سهم پدر است.
فَإِنْ کٰانَ لَهُ إِخْوَةٌ فَلِأُمِّهِ السُّدُسُ
:بعقیدۀ اصحاب ما با بودن«اخوة»در صورتی بمادر یک ششم داده میشود که میت پدر داشته باشد.جملۀ«و ورثه ابواه»نیز مؤید همین مطلب است و تقدیر جمله این است که:«فان کان له اخوة و ورثه ابواه فلامه السدس» یعنی اگر میت دارای برادران و خواهران باشد و پدر و مادر هر دو وارث او باشند، سهم مادر یک ششم است.برخی از اصحاب ما معتقدند که حتی اگر پدر هم نباشد، سهم مادر یک ششم است.فقهای اهل تسنن نیز بر همین عقیدهاند.
این مساله اتفاقی است که دو برادر،سهم مادر را از یک سوم به یک ششم تنزل میدهند.از ابن عباس روایت شده است که مادر بکمتر از سه برادر و خواهر،سهمش به یک ششم تنزل پیدا نمیکند.مقتضای ظاهر آیه نیز همین است چه کلمۀ«اخوة»
جمع است و اقل جمع سه تاست.اصحاب ما میگویند:دو برادر یا سه خواهر و برادر یا چهار خواهر حاجب مادر قرار میگیرند و سهم او را به یک ششم تنزل میدهند، بشرطی که اینها با میت از یک پدر و مادر یا لا اقل از یک پدر باشند.بنا بر این مورد اختلاف،این است که«اخوه»هر گاه دو برادر باشند حاجب میشوند و بعقیدۀ ابن عباس باید سه نفر باشند.گفتهاند:عرب بعدد دو نیز اطلاق جمع میکند.سیبویه حکایت کرده است که میگویند«وضعا رحالهما»یعنی بارهای خود را گذاشتند و منظور از «رحال»بیشتر از دو تا نیست.خداوند متعال میفرماید: «وَ کُنّٰا لِحُکْمِهِمْ شٰاهِدِینَ» (سوره انبیاء آیه 78)یعنی ما گواه حکم ایشان بودیم و منظور از«ایشان»سلیمان و داود است و ضمیر جمع«هم»به دو نفر اطلاق شده است.
قتاده میگوید،با اینکه«اخوه»خود ارثی نمیبرند از ارث مادر مانع میشوند و به پدر کمک میکنند،زیرا وظیفۀ پدر است که مخارج آنها را تامین کند و هزینۀ زناشویی آنها را بدهد نه مادر.از اینجا بر میآید که قتاده معتقد است که اخوۀ مادری حاجب مادر نمیشوند و عقیدۀ اصحاب ما نیز همین است زیرا پدر عهدهدار تامین مخارج اخوۀ مادری میت نیست.
مِنْ بَعْدِ وَصِیَّةٍ یُوصِی بِهٰا أَوْ دَیْنٍ
:چنان که گفتهایم،تقسیم ترکه پس از پرداخت دین و اجرای وصیت میت است،در این مطلب خلافی نیست که ادای دین بر وصیت و میراث مقدم است،اگر چه دین همۀ مال را فرا گیرد.برخی گفتهاند:وصیت هم بر میراث مقدم است و برخی گفتهاند:«موصی له»(یعنی کسی که برای او وصیت شده است)با سایر ورثه شرکت میکند-یک سوم مال برای او و دو سوم مال برای ورثه است.
از امیر المؤمنین(ع)روایت شده است که شما در این آیه وصیت را پیش از دین قرائت میکنید و پیامبر گرامی 6 دستور داد که ادای دین پیش از وصیت باشد.علت اینکه در آیه«وصیت»بر«دین»مقدم شده،این است که لفظ«او»(یعنی یا)برای یکی از دو چیز یا یکی از چند چیز است و دلالتی بر ترتیب ندارد.گویی چنین میگوید:
بعد از یکی از این دو،ارث را باید تقسیم کرد.خواه دین و وصیت هر دو باشند و خواه
فقط یکی از آنها باشند.مثل اینکه میگویند:«جالس الحسن او ابن سیرین»یعنی با حسن یا ابن سیرین یا هر دو مجالست کن.
آبٰاؤُکُمْ وَ أَبْنٰاؤُکُمْ لاٰ تَدْرُونَ أَیُّهُمْ أَقْرَبُ لَکُمْ نَفْعاً
:در معنی این قسمت وجوهی ذکر شده است:
1-شما نمیدانید کدامیک از پدر و مادر و اولاد در دنیا برای شما نافعترند تا مطابق استحقاقش به او ارث دهید ولی خداوند بر طبق حکمت خود سهم آنها را تعیین میکند.این وجه از مجاهد است.
2-شما نمیدانید کدامیک از ایشان در سعادت دنیا و دین شما مؤثرترند ولی خداوند میداند و مال را بر طبق مصلحت خود میان ایشان قسمت میکند-این وجه از حسن است.
3-شما نمیدانید که نفع پدران و مادران که به تربیت شما همت گماشتهاند برای شما بیشتر است یا نفع شما برای پدران و مادران که خدمتگزاری آنها میکنید، بیشتر است.این وجه از جبایی است.
4-مقصود این است:پدران و مادران و فرزندانی که در برابر خداوند مطیعتر باشند،در روز قیامت درجۀ ایشان والاتر است و از آنجا که خداوند مقام برخی از مؤمنان را بوسیلۀ برخی دیگر بالا میبرد،هر گاه مقام پدر بالاتر باشد.مقام فرزند را هم بخاطر او بالا میبرد تا چشم او را روشن سازد و هر گاه مقام فرزند بالاتر باشد، مقام پدر و مادر را بخاطر او بالا میبرد تا چشم ایشان را روشن سازد این وجه از ابن عباس است.
5-شما نمیدانید کدامیک از شما میمیرید تا دیگری از آنکه مرده است ارث ببرد.بنا بر این در آرزوی مرگ دیگری مباشید و مرگ او را تعجیل مکنید.این وجه از ابو مسلم است.
فَرِیضَةً مِنَ اللّٰهِ
:این است فریضهای که خداوند تعیین فرموده است.
إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ عَلِیماً حَکِیماً
:او همواره بمصالح شما داناست و قوانین او در مورد
ارث مال،حکیمانه است.
زجاج میگوید:در کلمۀ«کان»(فعل ماضی است یعنی:بود)سه قول است:
1-سیبویه میگوید:مردم مشاهده میکردند که خداوند دارای علم،حکمت، مغفرت و تفضل است:از اینرو بآنها گفته شد مشاهدۀ شما صحیح بوده و خدا هم چنان بود که شما مشاهده کردهاید.
2-حسن میگوید:خدا پیش از خلقت چیزها به آنها دانا و در تدبیر و تقدیر چیزها کارش حکیمانه بود.
3-برخی گویند:تعبیر از این چیزها بزمان گذشته مثل تعبیر به حال و آینده است و در حقیقت،زمان در اینجا ملغی است و پیش خدا همه چیزها بر یک حالند،خواه گذشته باشد یا حال یا آینده .
وَ لَکُمْ نِصْفُ مٰا تَرَکَ أَزْوٰاجُکُمْ إِنْ لَمْ یَکُنْ لَهُنَّ وَلَدٌ فَإِنْ کٰانَ لَهُنَّ وَلَدٌ فَلَکُمُ اَلرُّبُعُ مِمّٰا تَرَکْنَ مِنْ بَعْدِ وَصِیَّةٍ یُوصِینَ بِهٰا أَوْ دَیْنٍ وَ لَهُنَّ اَلرُّبُعُ مِمّٰا تَرَکْتُمْ إِنْ لَمْ یَکُنْ لَکُمْ وَلَدٌ فَإِنْ کٰانَ لَکُمْ وَلَدٌ فَلَهُنَّ اَلثُّمُنُ مِمّٰا تَرَکْتُمْ مِنْ بَعْدِ وَصِیَّةٍ تُوصُونَ بِهٰا أَوْ دَیْنٍ وَ إِنْ کٰانَ رَجُلٌ یُورَثُ کَلاٰلَةً أَوِ اِمْرَأَةٌ وَ لَهُ أَخٌ أَوْ أُخْتٌ فَلِکُلِّ وٰاحِدٍ مِنْهُمَا اَلسُّدُسُ فَإِنْ کٰانُوا أَکْثَرَ مِنْ ذٰلِکَ فَهُمْ شُرَکٰاءُ فِی اَلثُّلُثِ مِنْ بَعْدِ وَصِیَّةٍ یُوصیٰ بِهٰا أَوْ دَیْنٍ غَیْرَ مُضَارٍّ وَصِیَّةً مِنَ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ عَلِیمٌ حَلِیمٌ (12)
و برای شماست نصف ترکه زنانتان اگر فرزندی نداشته باشند و اگر دارای فرزند باشند برای شما یک چهارم است بعد از اجرای وصیتی که کردهاند ادای دینی که دارند و برای زنان شما یک چهارم ترکه بر شماست اگر برای شما فرزندی نباشد،پس اگر دارای فرزند هستید،برای ایشان یک هشتم ترکه شماست بعد از اجرای وصیتی که کردهاید یا ادای دینی که دارید و اگر مردی یا زنی وارث کلالهای دارد و دارای برادر یا خواهر مادری است،سهم هر کدام از آنها یک ششم و اگر بیشتر از یکی باشند در یک سوم بطور مساوی شریکند،بعد از وصیتی که شده است یا دینی که موجود است،حال آنکه نباید طوری وصیت کنند که بوارث زیانی برسد این است دستوری از جانب خداوند و خدا دانا و حکیم است.
1) 1) آیۀ 12 سورۀ نساء جزء چهارم سوره چهارم
بنا به روایت شواذ،حسن«یورث»را به کسر راء خوانده است و عیسی بن عمر ثقفی«نورث»به تشدید راء قرائت کرده است و حسن نیز قرائت کرده است:«غیر مضار وصیة»به اضافۀ«مضار»به«وصیت» «یورث»(بفتح راء و کسر راء)و«یورث»(بفتح را و تشدید آن)از ماده «ورث»هستند اولی از باب افعال و دومی از باب تفعیل است و هر دو از افعالی هستند که احتیاج بدو مفعول دارند و هر گاه بصیغۀ معلوم قرائت شوند یکی از مفعولهای آنها محذوف است یعنی«یورث وارثه ماله»(بارث میدهد مال خود را بوارث خود)نه تنها حذف یک مفعول جایز است بلکه گاهی هر دو مفعول هم حذف میشود مثل:
بای کتاب ام بأیة سنة
تری حبهم عاراً علی و تحسب
یعنی:بکدام کتاب یا بکدام سنت،محبت ایشان را بر من ننگ دیده و ننگ میپنداری.فعل«تحسب»هر دو مفعولش حذف شده است.
اگر«غیر مضار وصیة»(باضافه)بخوانیم معنی آن این است که:از جهت وصیت،یا هنگام وصیت،ضرر زننده نباشید،چنان که طرفه گوید:«بضة المجرد» یعنی نرمی پوست در موقع تجرد و چنان که گفته میشود:«شجاع حرب و کریم مسألة» یعنی دلیر در موقع جنگ و بزرگوار و صاحب کرم در موقع سؤال.
کلاله:اصل این کلمه احاطه و فرا گرفتن است چنان که«اکلیل»سر را احاطه میکند و«کل»عدد را فرا میگیرد و کلاله،اصل نسب را که از نسب پدری و فرزندی است فرا میگیرد و(منظور از آن خواهران و برادران میت هستند)ابو مسلم،این
کلمه را از«کل»گرفته است چه کلالۀ میت،در حقیقت کل بر ورثۀ میشوند.حسین بن مغربی میگوید:اصل این کلمه بمعنی پشت(از اکل)است.عرب میگوید:
«و لانی فلان اکله»یعنی مرا پشت سر گذاشت.عرب وقتی کلمه کلاله را بکار میبرد از آن جملۀ نسب و وراثت،اراده میکند.عامر بن طفیل گوید:
و انی و ان کنت بن فارس عامر
و فی السر منها و التصریح المهذب
فما سودینی عامر عن کلالة
ابی اللّٰه ان اسمو بام و لا اب
یعنی:اگر چه من از قبیلۀ عامر هستم و در این قبیله اصالت دارم،ولی قبیلۀ من بمن از راه وراثت،سیادت نبخشیده است.خداوند امتناع دارد که من بوسیلۀ پدر و مادر،شانی و مقامی پیدا کنم(بجای«عن کلالۀ»عن وراثة روایت شده است).
زیادة بن زید عذری میگوید:
و لم ارث المجد التلید کلالة
و لم یان منی فترة لعقیب
یعنی:من بزرگی قدیم را از راه وراثت،بدست نیاوردهام و ضعف و سستی از جانب آنان که بعد آیند،دامنگیر من نشده است.
نصب کلاله بنا بر مصدر بودن است که جانشین حال شده.«کان»فعل تام است و جمله«یورث کلالة»صفت رجل است یعنی:«اگر مردی یافت شود که ارث او به نسب کلالهای برسد»عامل حال«یورث»است و ذو الحال ضمیر مستقر در آن است.ممکن است نصب کلاله باعتبار بودن خبر برای«کان»و کان فعل ناقص باشد.زجاج گوید:
کسی که«یورث»(بکسر راء)قرائت کرده،کلاله را مفعول میگیرد و کسی که«یورث» (بفتح راء)قرائت کرده،کلاله را حال میگیرد.
«غیر مضار»حال است«وصیة»مصدر منصوب است یعنی:«یوصیکم اللّٰه بذلک وصیة.»
خداوند شوهران را مخاطب ساخته میفرماید:
وَ لَکُمْ نِصْفُ مٰا تَرَکَ أَزْوٰاجُکُمْ إِنْ لَمْ یَکُنْ لَهُنَّ وَلَدٌ
:اگر همسرانتان دارای فرزند یا فرزند زادهای نباشند،نصف ترکۀ آنها به شما میرسد.
فَإِنْ کٰانَ لَهُنَّ وَلَدٌ فَلَکُمُ الرُّبُعُ مِمّٰا تَرَکْنَ
:اگر آنها دارای فرزند یا فرزند زاده باشند، یک چهارم ترکه مال شماست.
مِنْ بَعْدِ وَصِیَّةٍ یُوصِینَ بِهٰا أَوْ دَیْنٍ
:در بارۀ وصیت و دین،قبلا بحث شد.
وَ لَهُنَّ الرُّبُعُ مِمّٰا تَرَکْتُمْ إِنْ لَمْ یَکُنْ لَکُمْ وَلَدٌ
:اگر دارای فرزند نباشید،همسرانتان یک چهارم ترکه را خواهند برد.
فَإِنْ کٰانَ لَکُمْ وَلَدٌ فَلَهُنَّ الثُّمُنُ مِمّٰا تَرَکْتُمْ
:اگر دارای پسر یا دختر یا نوهای باشید، سهم ایشان از ترکۀ شما یک هشتم است.
مِنْ بَعْدِ وَصِیَّةٍ تُوصُونَ بِهٰا أَوْ دَیْنٍ
:در این باره قبلا بحث شده است.سپس در صدد بیان میراث فرزند مادر برآمده،میفرماید:
وَ إِنْ کٰانَ رَجُلٌ یُورَثُ کَلاٰلَةً
: در بارۀ معنای کلاله اختلاف شده است:
1-بعقیدۀ جماعتی از صحابه و تابعین که ابو بکر و عمر و ابن عباس(بنا بر یکی از دو روایت)و قتاده و زهری و ابن زید از ایشانند،کلاله غیر از پدر و فرزند است.
بنا بر روایتی دیگر،بعقیدۀ ابن عباس کلاله غیر از پدر است.
2-ضحاک و سدی گویند:کلاله اسم است برای میتی که از او ارث برده میشود.
3-بنا به آنچه از ائمه علیهم السلام روایت شده،کلاله خواهران و برادران میت هستند.آنچه در این آیه ذکر شده است خواهران و برادران مادری میت هستند.
در آخر همین سوره،آنهایی ذکر شدهاند که خواهران و برادران مادری و پدری یا تنها پدری میت هستند.
أَوِ امْرَأَةٌ
:عطف است بر «وَ إِنْ کٰانَ رَجُلٌ» بنا بر قول کسی که خود میت را کلاله مینامد مقصود این است:
اگر مرد کلالهای یا زن کلالهای مالش به ارث برده شود...و بنا بر قول کسی که وارث زنده را کلاله مینامد،مقصود این است:
اگر مردی یا زنی مالش به ارث برده شود و وارث او کلاله باشد...عقیدۀ ابن عمر و اهل کوفه همین است و مؤید آن روایتی است که از جابر نقل شده است:«پیامبر گرامی نزد من آمد و من بیمار بودم،گفتم:میراثم را چکار کنم؟وارثان من همه کلالهای هستند.از این رو آیۀ ارث نازل شد(و تکلیف کلاله را روشن کرد).بنا بر این کلاله کسانی هستند که میت را احاطه کرده و بر او کل شدهاند مثل خواهران و برادران.لکن پدر و مادر و فرزند کلاله نیستند،زیرا اصل خویشاوندی همان رابطۀ پدر و مادری و فرزندی است و آنها با این رابطه با میت،پیوند میخورند و کسانی که رابطۀ پدر مادری و فرزندی با میت ندارند،از اصل خویشاوندی خارج هستند،مع الوصف برادران و خواهران از غیر جهت ولادت و رابطۀ مذکور با میت ارتباط پیدا میکنند و این رابطه را فرا میگیرند.بنا بر این کلمۀ«کلاله»نظیر«اکلیل»است(تاج)که سر را فرا میگیرد و آن را احاطه میکند ولی خود سر نیست.چه پدر و مادر در یک طرف و فرزند در طرف دیگر میت قرار دارند و هر گاه شخصی بمیرد و پدر و مادر و فرزند نداشته باشد، دو طرف او خالی مانده است و این خالی بودن دو طرف«کلاله»نامیده میشود و چنین میتی بنحو کلالهای از او ارث برده میشود. (1)
وَ لَهُ أَخٌ أَوْ أُخْتٌ
:یعنی میت دارای خواهر یا برادر مادری باشد.
فَلِکُلِّ وٰاحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ فَإِنْ کٰانُوا أَکْثَرَ مِنْ ذٰلِکَ فَهُمْ شُرَکٰاءُ فِی الثُّلُثِ
:خواهر و برادر امّی هر گاه منحصر بفرد باشند یک ششم میبرند و اگر بیشتر از یک نفر باشند،یک سوم مال را بطور مساوی میان خود تقسیم میکنند.امت اسلامی متفقند که خواهران
1) 1) -خلاصۀ مطلب این است که میتی که وارث او خواهران و برادران باشند،ارث او کلالهای خواهد بود.کلاله یا خواهران و برادرانند یا خود میت.اگر خواهران و برادران را کلاله بنامیم چنان که از روایت جابر برمیآید به اعتبار این است که آنها میت را احاطه میکنند یا بر او کل میشوند. و اگر میت را کلاله بنامیم بملاحظۀ این است که اطراف او از پدر و مادر و فرزند خالی است و عدم وجود اینها او را احاطه کرده و کلاله است.قسمتهای اول کلام مؤلف،نظر اول را تأیید میکند و قسمتهای اخیر آن مخصوصاً از مثال اکلیلی به بعد،نظر دوم را تأیید میکند که چندان محکم به نظر نمیرسد.
و برادران مادری در ارث مساوی هستند.
مِنْ بَعْدِ وَصِیَّةٍ یُوصیٰ بِهٰا أَوْ دَیْنٍ
:بیان آن گذشت.
غَیْرَ مُضَارٍّ وَصِیَّةً مِنَ اللّٰهِ
:در اینجا از ضرر زدن در موقع وصیت،منع کرده است یعنی نباید وصیتی کنند که بحال ورثه مضر باشد قتاده گوید:منظور این است که به میراث نباید ضرر زد.خداوند نه در حال حیات،باین ضرر راضی است نه بعد از مرگ یعنی نباید وارثان به یکدیگر ضرر وارد کنند.
برخی گفتهاند:منظور این است که نه باید وصیت کند به دینی که بر ذمهاش نیست و مقصودش این باشد که بوارث ضرر بزند.بنا بر این وصیتش مضر بمیراث است و بموجب آن همۀ مال یا قسمتی از آن به بیگانهای تعلق میگیرد.یا بدینی اقرار میکند که حقیقتی ندارد.برای این که وارث را از میراث منع کند یا در حال مرض،دستور میدهد که دینش را ادا کنند یا مالش را بفروشند و قیمت آن را دریافت و مصرف کند تا چیزی نصیب وارث نشود.در حدیث است که:«ضرر زدن در موقع وصیت،از گناهان کبیره است».
وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ
:خداوند بمصالح بندگانش آگاه است و دستورش در مورد قسمت میراث و وصیت و...حکیمانه است.
حَلِیمٌ
:نسبت به عقوبت معصیتکاران،عجله نمیکند و بوسیلۀ مهلت و انتظار، بر آنها منت میگذارد.
این دو آیه،در مورد تعیین سهام وارثان است،و ما قسمت مختصری از احکام ارث را بالهام از ائمه اهل بیت،ذکر میکنیم و از آنجا که در این مساله اختلافات، بسیار است،از ذکر اموال دیگران خودداری میکنیم،چه باعث طول سخن خواهد شد. کسانی که طالب تفصیل باشند به کتبی که در اینباره نگاشته شده،رجوع کنند.
باید دانست که استحقاق ارث از دو راه ممکن است:نسب و سبب.سبب عبارت از زوجیت و ولاء است.میراث زوجیت،همواره با نسب همراه است ولی میراث ولاء
در صورتی است که نسبی موجود نباشد.نسب بر دو قسم است:1-پدر و مادر و کسانی که به آنها نسبت دارند 2-فرزند و فرزند فرزند و...
سه چیز باعث میشوند که انسان از ارث محروم گردد:کفر،رقیت(بنده بودن) و قتل وارث،کسی را که از او ارث میبرد.غیر از این سه مانع،مانع دیگری نمیتواند پدر و مادر و فرزند و شوهر و زن را از اصل ارث منع کند.
وارثان بر سه قسمند:1-فرزند از ارث بردن فرزند زاده و برادرزاده و خواهر زاده،منع میکند،همچنین از ارث بردن خویشاوندان پدری و مادری نظیر عمو و عمه و خال و خاله جلوگیری میکند.همچنین از ارث بردن پدر و مادر میت نسبت بمازاد از یک ششم منع میکند،مگر این که میت دارای یک دختر یا دو دختر باشد که در این صورت آنچه زیاد میآید مجددا سهمی هم به پدر و مادر داده میشود.
2-پدر و مادر خویشاوندان خود را از ارث بردن مانع میشوند.مثل برادر و خواهر و پدر و مادر خود را...
3-زن و شوهر هیچگونه منعی در راه ارث بردن دیگران ایجاد نمیکنند.
فرزند زادگان در صورت نبودن فرزند،جانشین فرزند میشوند و از لحاظ منع نیز کار فرزند را انجام میدهند و آنهایی که نزدیکترند با آنهایی که دورترند تقدم دارند.فرزند برادر و خواهر نیز در صورت نبودن خواهر و برادر جانشین ایشان- میشوند و با جد و جده،شریک میشوند.
میراث نسب،دو نوع است:
1-به فرض 2-به قرابت.فرض آن مقداری است که خداوند در قرآن کریم برای هر وارثی تعیین کرده است.کسانی در فرض اجتماع میکنند که قرابتشان نسبت به میت یکسان باشد مثل دختر یا دخترانی که با پدر و مادر یا یکی از آنها همراه باشند چه هر یک از آنان مستقیماً با میت،قرابت پیدا میکنند.هر گاه یکی از آنها به- تنهایی وارث میت باشد،همۀ مال نصیب او میشود،منتهی قسمتی را بفرض و قسمتی را بقرابت میبرد و هر گاه همگی با هم جمع شوند،هر کدام سهم خود را میبرند و
باقی مال را به نسبت سهامشان به آنها رد میکنند و اگر ترکه بواسطه مزاحمت زن یا شوهر،از سهام کم بیاید،ضرر متوجه دختر یا دختران میشود نه پدر و مادر و زن و شوهر.
ممکن است کلالۀ پدری و مادری یا فقط پدری با کلالۀ مادری جمع شوند بخاطر اینکه قرابت آنها نسبت به میت یکسان است.اگر ترکه از سهام ایشان زیاد بیاید ما زاد را بکلاله پدری و مادری یا فقط پدری میدهند نه به کلالۀ مادری.
زن و شوهر هرگز از سهمشان چیزی کم نمیشود.بنا بر این هر گاه کلاله پدری با کلالۀ مادری جمع شود،برای کلاله مادری تنها،یک ششم و برای کلاله مادری متعدد یک سوم است و باقی برای کلالۀ پدری و با وجود کلاله پدری و مادری،کلالۀ پدری ارث نمیبرد.
کسانی که فقط بقرابت ارث میبرند،مهمترین آنها پسر،سپس فرزند یا فرزندان اوست که جانشین او میشوند،بطن اول و نسل اول همیشه از بطنها و نسلهای بعدی جلوگیری میکنند.پس از پسر،پدر نیز در صورت نبودن فرزند بقرابت ارث میبرد و همۀ مال در صورتی که تنها باشد به او تعلق میگیرد.پس از پدر،کسانی که بوسیلۀ پدر با میت،قرابت پیدا میکنند مثل فرزند پدر یا پدر پدر یا عمو یا عمه،ارثشان بقرابت است.بنا بر این جد(که پدر پدر است)یا برادری که فرزند پدر است،در یک درجه است همچنین جده با خواهر در یک درجه است و مال را بقائدۀ«دو سهم بجای پسر و یک سهم برای دختر»تقسیم میکنند.کسانی که نسبت به میت،دو سبب قرابت دارد از کسی که فقط یک سبب دارد. مانع میشود،فرزندان خواهر و برادر،جای پدر و مادر خود را میگیرد و با جد و جده در تقسیم مال شریک میشوند، چنان که فرزند زاده جای فرزند را میگیرند و با پدر و مادر در تقسیم مال شرکت میکند همچنین جد و جده هر چند دور باشند،یا خواهران و برادران میت و اولاد ایشان در تقسیم ارث،شریکند.از خویشاوندان مادری،جد و جدۀ مادری و خویشاوندان آنها مثل خال و خاله،بقرابت ارث میبرند و اولاد مادر بفرض وارث هستند نه قرابت
پس جد و جده مادری با برادر و خواهر مادری هم سهمند و هر گاه خویشاوندان پدری و خویشاوندان مادری با هم جمع شوند و از لحاظ درجه خویشاوندی مساوی باشد برای خویشاوندان مادری یک سوم بطور مساوی است و برای خویشاوندان پدری باقی مال و سهم پسران دو برابر دختران است و هر گاه یکی از خویشاوندان پدری و مادری از دیگری دورتر باشد و دیگری نزدیکتر،آنکه دورتر است سقوط میکند،خواه از طرف پدر باشد،خواه از طرف مادر به جز در یک مساله و آن مساله این است که پسر عموی پدری و مادری با عموی پدری جمع شوند که در اینجا پسر عمو بر عمو مقدم است و ارث را میبرد.این بود اصل مسائل ارث و برای فروع آن شرحی مفصل است که علما در کتابهای فقهی شرح دادهاند .
تِلْکَ حُدُودُ اَللّٰهِ وَ مَنْ یُطِعِ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ یُدْخِلْهُ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا وَ ذٰلِکَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِیمُ (13) وَ مَنْ یَعْصِ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ یَتَعَدَّ حُدُودَهُ یُدْخِلْهُ نٰاراً خٰالِداً فِیهٰا وَ لَهُ عَذٰابٌ مُهِینٌ (14)
این است حدود خدا و کسی که خدا و رسولش را اطاعت کند،خداوند او را داخل بهشتهایی میکند که از زیر آن نهرها جریان دارد و در آنجا جاودانی هستند و این رستگاری بزرگی است.
و کسی که خدا و رسولش را معصیت کند و از حدود او تجاوز کند،خداوند او را برای همیشه داخل جهنم میکند و برای او عذابی اهانت آور است.
1) 1) -سورۀ نساء س 4 آیۀ 13 و 14
نافع و ابن عامر-ندخله-به نون و دیگران-یدخله-به یاء خواندهاند.اگر به نون بخوانیم:عدول از لفظ غیبت تکلم شده است تا کبریا و جلال خداوندی را ظاهر سازد مثل: -بَلِ اللّٰهُ مَوْلاٰکُمْ ... سَنُلْقِی -(سوره آل عمران آیه 151)یعنی بلکه خداوند مولای شماست...بزودی میافکنیم...و اگر بیاء بخوانیم فعل بلفظ غیبت و فاعل آن-اللّٰه-است.
حدود:جمع حد،فاصلۀ میان دو چیز.اصل این کلمه از منع و فصل است.
حدود خانه،باین ملاحظه گفته میشود که خانه را از اطراف خود جدا میکند و فصل میدهد.
فوز:فلاح،رستگاری
خٰالِدِینَ فِیهٰا
:منصوب است و حال،زجاج گوید:-یدخلهم مقدرین الخلود فیها-یعنی آنها را داخل میسازد در حالی که تقدیر آنها جاودانی بودن در آن است.حال گاهی برای زمان آینده میآید مثل:-مررت برجل معه باز صائدا به غداً- یعنی بمردی گذشتم که با او بازی بود که میخواست فردا با آن شکار کند.
خٰالِداً فِیهٰا
.یا منصوب است و حال،نظیر آنچه در بالا ذکر شد.یا صفت است برای-نار-نظیر این مثال.-زید مررت بدار ساکن فیها-یعنی گذشتم به خانهای که زید در آن ساکن بود و ضمیر حذف شده است یعنی.ساکن هو فیها و در آیه یعنی خالدا هو فیها چه اسم فاعل هر گاه صفت برای چیزی و ضمیر آن عائد به چیزی دیگر باشد،دیگر ضمیر در آن مستتر نمیشود بر خلاف فعل که اگر گفته شود
زید مررت بدار یسکن فیها ضمیر در فعل مستتر میشود.
پس از آن که خداوند قانون ارث را تعیین کرد،بدنبال آن به کسانی که اطاعت کنند وعده ثواب و به کسانی که سرپیچی کنند.بیم عقاب داد و فرمود.
تِلْکَ حُدُودُ اللّٰهِ
.این دستورهایی که در باره ارث و یتیمان بیان کردم حدود- خداوند و مرزهایی است که نباید از آنها گذشت.این معنی از زجاج است.در بارۀ معنای حدود،اقوالی است.
1-شرطها،یعنی این است شرطهای خدا،این قول از سدی است.
2-ابن عباس گوید.یعنی این است طاعت خداوند.
3-این است تفصیلات خداوند در بارۀ ارث.این معنی بنظر محکمتر است.
پس مراد این است که:تقسیمی که خدا کرده و فریضههایی که تعیین کرده و حق زندگان را از مردگان بیان فرموده،میان طاعت و معصیت او جدایی میافکند زیرا معنای حدود خدا،همان حدود طاعت خداست که بخاطر وضوح،اختصار شده است.
وَ مَنْ یُطِعِ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ
:کسی که خدا و رسول را در اوامر ایشان و بقولی در مقررات ارث،اطاعت کند...
یُدْخِلْهُ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ
:خداوند او را به بهشتهایی داخل میکند که از زیر درختان و بناهای آنها آب نهرها جریان دارد.در اینجا دو مضاف حذف شده و مضاف الیهها باقی مانده است یعنی:«من تحت اشجارها و ابنیتها ماء الانهار» خٰالِدِینَ فِیهٰا :دائم در آنجا هستند.
وَ ذٰلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ
:رستگاری بزرگ همین است.در اینجا رستگاری را توصیف به بزرگی کرده ولی بیان نکرده است که این رستگاری نسبت به چیست؟.و مراد این است که رستگاری اخروی نسبت بمنفعت حیازت ترکۀ میت،بزرگ است،چه امر دنیا نسبت بامر آخرت،حقیر است.
علت این که طاعت خدا را در مورد تقسیم میراث،آورده،در حالی که طاعت
خدا در همه جا پسندیده است،این است که موقعیت طاعت خدا را در زمینۀ تقسیم ارث نشان بدهد و مردم را ترغیب به آن کند و از مخالفت آن بترساند.
وَ مَنْ یَعْصِ اللّٰهَ
و رسوله:کسی خداوند را در احکام ارث و غیر آن معصیت کند.
وَ یَتَعَدَّ حُدُودَهُ
:و از طاعاتی که معین کرده است تجاوز کند.
یُدْخِلْهُ نٰاراً خٰالِداً فِیهٰا
:خداوند او را برای همیشه داخل جهنم میکند وَ لَهُ عَذٰابٌ مُهِینٌ :و برای او عذابی اهانت آور است.عذاب را«مهین»(اهانت کننده)نامیده است،بخاطر اینکه خداوند بطور اهانت آمیزی،شخص عاصی را کیفر میدهد،همانطوری که مؤمن را بوجه کرامت و احترام پاداش میدهد.
برخی به این آیه استدلال کردهاند که نمازگزارانی که مرتکب گناه کبیره میشوند، در آتش جهنم مخلد خواهند بود.لکن این مطلب بعید است زیرا «یَتَعَدَّ حُدُودَهُ» دلالت دارد بر اینکه انسان همۀ حدود الهی را مورد تجاوز قرار دهد و چنین انسانی کافر خواهد بود و بدون خلاف،کسی که مرتکب گناه صغیره میشود،از عموم آیه خارج است،اگر چه وی عاصی است و حدی از حدود خدا را مورد تجاوز قرار داده است و اگر جایز باشد که مرتکب گناه صغیره را بدلیلی،از عموم آیه خارج کنیم،جایز است که مرتکب گناه کبیرهای که اهل نماز باشد نیز از عموم آیه خارج بدانیم و بدلیل شفاعت و تفضل و عفو الهی او را مخلد در آتش جهنم ندانیم. وانگهی ما ناگزیریم که شخص تائب را از عموم آیه خارج بدانیم،چه دلایلی موجود است که خداوند توبۀ گناهکاران را میپذیرد.بدین ترتیب کسانی که در پرتو تفضل الهی مورد عفو قرار میگیرند،از آیه خارجند و دلایلی داریم که کسانی که مشمول عنایات و الطاف خداوند شدهاند،کم نیستند.پس اگر بگویند خداوند گنهکاری را عفو نمیکند و این را از دلالت آیه استفاده کنند،باید بگویند عاصی هم اختیار توبه نمیکند و این را هم مستفاد از آیه بدانند.علاوه بر این،در میان مفسران کسانی هستند که آیه را حمل کردهاند بر موردی که شخص از حدود خداوند تجاوز و او را معصیت کند و رفتار خود را حلال و پسندیده شمارد بدیهی است که چنین کسی جز کافر،نمیتواند باشد .
وَ اَللاّٰتِی یَأْتِینَ اَلْفٰاحِشَةَ مِنْ نِسٰائِکُمْ فَاسْتَشْهِدُوا عَلَیْهِنَّ أَرْبَعَةً مِنْکُمْ فَإِنْ شَهِدُوا فَأَمْسِکُوهُنَّ فِی اَلْبُیُوتِ حَتّٰی یَتَوَفّٰاهُنَّ اَلْمَوْتُ أَوْ یَجْعَلَ اَللّٰهُ لَهُنَّ سَبِیلاً (15) وَ اَلَّذٰانِ یَأْتِیٰانِهٰا مِنْکُمْ فَآذُوهُمٰا فَإِنْ تٰابٰا وَ أَصْلَحٰا فَأَعْرِضُوا عَنْهُمٰا إِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ تَوّٰاباً رَحِیماً (16)
آن زنان شما که مرتکب زنا میشوند،از خودتان برایشان چهار شاهد بگیرید پس اگر شاهدان شهادت دادند،آنها را در خانهها زندانی کنید تا مرگشان فرا رسد یا اینکه خداوند راهی برایشان قرار دهد.
و کسانی از شما که مرتکب زنا میشوند،آنها را اذیت کنید و اگر توبه کردند رفتار خود را اصلاح کردند،از آنها درگذرید که خداوند توبه پذیر و رحیم است.
1) 1) -آیۀ 15 و 16 سورۀ نساء س 4 جزء-4
ابن کثیر و اللذان به تشدید نون خوانده است و دیگران به تخفیف نون خواندهاند.این اختلاف در مورد کلمات دیگر قرآنی نظیر فذانک،هذان و هاتین نیز وجود دارد فقط ابو عمرو تنها کلمۀ فذانک را به تشدید نون و بقیه را به تخفیف نون خوانده است.
ابو علی میگوید.وجه تشدید نون این است که عوض از حذفی است که بکلمه ملحق شده است.چه از«ذا»الف و از«الذی»یاء حذف شده است.دو کلمۀ.
«اللذان و هذان»در تعویض تشدید از حذف متفقند،چنان که در تصغیر نیز در فتح حرف اول متفقند اگر چه قاعده این است که در تصغیر اول کلمه ضمه داشته باشد مثل.
«اللذیا و اللتیا و ذیا و تیا»
اللاتی.جمع التی،زنانی که...شاعر گوید.
من اللواتی و التی و اللاتی
زعمن انی کبرت لذاتی
یعنی:از آن زنانی و آن زن و آن زنانی که گمان کردند همزادان من بزرگ شدهاند.
گاهی حرف تاء از«اللاتی»حذف میشود مثل:
من اللائی لم یحججن یبغین حسبة
و لکن لیقتلن البری المغفلا
یعنی:از زنانی که برای خدا و پاداش او حج نکردند،بلکه برای کشتن آن بیگناه بیخبر،حج کردند.
بعد از آن که خداوند حکم زنان و مردان را از لحاظ نکاح و میراث بیان کرد، کیفر آنهایی که مرتکب حرام شوند شرح میدهد و میفرماید:
وَ اللاّٰتِی یَأْتِینَ الْفٰاحِشَةَ مِنْ نِسٰائِکُمْ
:زنان آزادی که مرتکب زنا میشوند.
فَاسْتَشْهِدُوا عَلَیْهِنَّ أَرْبَعَةً مِنْکُمْ
:چهار نفر از مسلمانان بر ایشان گواه بگیرید.
این خطاب،متوجه حاکمان و زمامداران است که هر گاه خود زناکار،بگناه خود اقرار نکند،وظیفه ایشان است که چهار شاهد بخواهند تا بر زنای او گواهی دهند.
بقولی این خطاب،متوجه شوهران است و آنها را موظف میکند که بر همسران زناکار خود چهار نفر شاهد بگیرند.ابو مسلم گوید:مقصود از فاحشه،در این آیه این است که زنی با زنی برای انجام نوعی از اعمال جنسی که میان زنان معمول است،خلوت کند لکن این قول بر خلاف اجماع و مخالف عقیدۀ تمام مفسران است،چه آنان فاحشه را بزنا تفسیر کردهاند.
فَإِنْ شَهِدُوا فَأَمْسِکُوهُنَّ فِی الْبُیُوتِ حَتّٰی یَتَوَفّٰاهُنَّ الْمَوْتُ
:اگر چهار شاهد گواهی دادند،آنها را در خانهها حبس کنید.تا مرگشان فرا رسد.در آغاز اسلام،هر گاه زنی زنا میکرد و چهار گواه،بر زنای او شهادت میدادند،او را در خانه حبس میکردند تا جان میسپرد.سپس این حکم نسخ شد و دستور داده شد که اشخاصی را که مرتکب زنای محصنه میشوند سنگسار کنند و کسانی که مرتکب زنای غیر محصنه میشوند حد بزنند.
أَوْ یَجْعَلَ اللّٰهُ لَهُنَّ سَبِیلاً
:یا خداوند برای آنها راهی قرار دهد.گفتهاند:وقتی آیۀ، «اَلزّٰانِیَةُ وَ الزّٰانِی فَاجْلِدُوا کُلَّ وٰاحِدٍ مِنْهُمٰا مِائَةَ جَلْدَةٍ...» (سوره نور آیه 2)نازل شد،پیامبر گرامی فرمود:بگیرید از من.بگیرید از من.خداوند راه را برای آنها تعیین کرد،هر گاه دو بکر با یکدیگر زنا کنند،هر کدام صد ضربه شلاق بزنید و هر گاه دو بیوه با هم زنا کنند،آنها را صد ضربه شلاق بزنید و سنگسار کنید.
برخی از اصحاب ما گفتهاند:کسی که باید سنگسار شود،نخست او را تازیانه
میزنند سپس سنگسارش میکنند.حسن و قتاده و جمعی از فقها بر همین عقیدهاند.
بیشتر اصحاب ما گویند:حکم سنگسار و زدن تازیانه بزن و مرد پیر اختصاص دارد،اما غیر از زن و مرد پیر،فقط سنگسار میشوند و تازیانه نمیخورند.
حکم این آیه بعقیدۀ همۀ مفسران،نسخ شده است.از امام باقر(ع)و امام صادق (ع)هم منقول است.برخی هم معتقدند که آیه نسخ نشده است،زیرا حبس زنان زناکار، همیشگی نیست بلکه موکول است بزمانی که خداوند برای آنها راهی معین کند و آیۀ «اَلزّٰانِیَةُ وَ الزّٰانِی فَاجْلِدُوا...» همان راه را معین کرده و پایان زندان آنها را اعلام داشته و چنین بیانی نمیتواند نسخ حکم سابق باشد.مثلا اگر بگویند:«تا آخر ماه اینکار را بکنید»معنای آن این است که دستور انجام کار تا یک ماه بیشتر نیست و ادامه ندارد.آیه نیز حکم زندان زنان را تا وقتی که خداوند تکلیف آنها را روشن نکرده است،قطعی اعلام میکند.بدیهی است که پس از تعیین تکلیف،دیگر زمان حکم حبس، سپری شده است.
وَ الَّذٰانِ یَأْتِیٰانِهٰا مِنْکُمْ
:آن دو تنی که مرتکب زنا میشوند.در این باره سه قول است:1-حسن و عطا گویند:مقصود زن و مرد است 2-سدی و ابن زید گویند:مقصود زن و مرد بکر است 3-مجاهد گوید:منظور دو مردی است که زنا کردهاند.لکن این قول صحیح نیست چه اگر منظور مرد بود،نباید کلمۀ مثنی بکار برد.زیرا در موقع وعد و وعید،یا لفظ جمع بکار میبرند یا لفظ مفرد،تا بر جنس دلالت کند و آوردن مثنی بی فایده است ابو مسلم گوید:منظور دو مردی است که مرتکب لواط میشوند.کلمۀ فاحشه در آیۀ قبل عمل«مساحقه»زنان و در آیه بعد عمل لواط مردان را افاده میکند.از این رو حکم این دو آیه به نظر او نسخ نشده است.عراقیان نیز این تاویل را پذیرفتهاند و در نتیجه برای مساحقه و لواط،حدی قائل نیستند ولی جمهور مفسران معتقدند که منظور از فاحشه زناست و حکم این آیه بوسیلۀ حکم آیۀ سورۀ نور،نسخ شده است.
حسن،مجاهد، قتاده،سدی،ضحاک و...و بلخی و جبائی و طبری بر همین عقیدهاند.
برخی گفتهاند:نسخ این حکم بوسیلۀ حد رجم یا حد تازیانه است.
فَآذُوهُمٰا:
آنها را اذیت کنید.در معنای اذیت،دو قول است:
1-ابن عباس گوید:آنها را سرزنش کنید و با کفش بزنید.
2-قتاده و سدی و مجاهد گفتهاند:منظور توبیخ و سرزنش است.در بارۀ اذیت و حبس اختلاف کردهاند که چگونه بوده است.حسن گوید:اذیت مقدم بود،حبس مؤخر.
ترتیب نزول این دو آیه نیز مقدم و مؤخر است و آیۀ آخر،ابتدا نازل گردید،بنا بر این کیفر زناکار به این ترتیب است:اذیت،حبس،تازیانه یا سنگسار.سدی میگوید:زن و مرد غیر بکر را باید زندان کرد و زن و مرد بکر را اذیت کرد.برخی گفتهاند:حبس برای زنان و اذیت برای مردان بود.فراء گوید:آیۀ اخیر آیۀ قبل را نسخ کرده است.
فَإِنْ تٰابٰا وَ أَصْلَحٰا فَأَعْرِضُوا عَنْهُمٰا
:اگر توبه کنند و عمل خود را اصلاح کنند آنها را عفو کنید و از اذیتشان خودداری کنید.
إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ تَوّٰاباً رَحِیماً
:خداوند توبۀ بندگان را قبول و به آنها رحم میکند.
جبائی گوید:در این آیه دلالت است بر اینکه قرآن با سنت نسخ میشود زیرا حکم این آیه بوسیله حکم رجم یا حکم رجم و تازیانه نسخ شده است و رجم حکمی است که از سنت استفاده شده است.کسی که نسخ قرآن را به سنت جایز نمیداند،میگوید این آیه با حکم تازیانه زدن نسخ شده و رجم چیزی است که بر تازیانه اضافه شد.اما حکم اذیت منسوخ نیست،چه زناکار را اذیت و ملامت میکنند،لکن تنها باذیت و ملامتش اکتفاء نمیکنند،بلکه او را تازیانه میزنند یا سنگسار میکنند .
إِنَّمَا اَلتَّوْبَةُ عَلَی اَللّٰهِ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ اَلسُّوءَ بِجَهٰالَةٍ ثُمَّ یَتُوبُونَ مِنْ قَرِیبٍ فَأُولٰئِکَ یَتُوبُ اَللّٰهُ عَلَیْهِمْ وَ کٰانَ اَللّٰهُ عَلِیماً حَکِیماً (17) وَ لَیْسَتِ اَلتَّوْبَةُ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ اَلسَّیِّئٰاتِ حَتّٰی إِذٰا حَضَرَ أَحَدَهُمُ اَلْمَوْتُ قٰالَ إِنِّی تُبْتُ اَلْآنَ وَ لاَ اَلَّذِینَ یَمُوتُونَ وَ هُمْ کُفّٰارٌ أُولٰئِکَ أَعْتَدْنٰا لَهُمْ عَذٰاباً أَلِیماً (18)
تنها توبه برای کسانی است که بنادانی کار زشتی مرتکب شوند و بزودی توبه کنند.خداوند توبۀ آنان را میپذیرد و خداوند دانا و حکیم است.
و کسانی که مرتکب گناهان میشوند و چون مرگ آنها فرا رسید توبه میکنند و آنهایی که در حال کفر میمیرند توبه مقبول ندارند و برای آنها عذابی دردناک،فراهم کردهایم.
1) 1) آیه 17 و 18 سوره نساء جزء 4
توبه:اصل توبه بازگشت و حقیقت آن پشیمانی از کار زشت و عزم بر ترک آن است.
اعتدنا:گفته شده است در اصل«اعددنا»بوده و تاء عوض از دال است یعنی آماده کردهایم و برخی هم تاء آن را اصلی و از عتاد دانستهاند. عدی بن رفاع گوید:
تاتیه اسلاب الاعزة عنوة
قمراً و یجمع للحروب عتادها
یعنی:ساز و برگهای جنگی و لباسهای عزیزان مقتول بدست او میآیند و سلاحهای جنگی را برای جنگها گرد میآورد.وقتی میگویند:«عَتَدَ و عَتِدَ» منظور اسبی است که مهیای جنگ است.
اَلَّذِینَ یَمُوتُونَ
:محلا مجرور و عطف بر «لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ» است.
چون خداوند در آیۀ پیش خود را بصفت توبه پذیری و رحم،توصیف کرد،اکنون در بارۀ شرایط توبه سخن میگوید.
إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَی اللّٰهِ
:تنها توبهای پیش خداوند مقبول است که از طرف اشخاصی باشد که از راه جهالت کار زشتی کنند و بزودی در صدد توبه برآیند.کلمۀ«انما»هم دارای معنی نفی و هم دارای معنی اثبات است.یعنی توبهای نیست مگر بر کسانی که...
لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السُّوءَ
«بجهالة ثم یتوبون من قریب:در معنای جهالت،وجوهی ذکر شده است:
1-هر معصیتی که از انسان سر زند،از راه جهالت است،اگر چه از روی عمد
باشد زیرا این جهل است که انسان را به معصیت دعوت میکند و معصیت را در نظر او آرایش میدهد.ابن عباس و عطا و مجاهد و قتاده این وجه را پذیرفتهاند.
امام صادق(ع)فرمود:هر گناهی که انسان مرتکب شود،اگر چه عالم باشد،هنگامی که معصیت پروردگار در دلش خطور میکند،جاهل است.خداوند از قول یوسف نقل کرده است که:
«هَلْ عَلِمْتُمْ مٰا فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ إِذْ أَنْتُمْ جٰاهِلُونَ» (سوره یوسف آیه 89) یعنی آیا دانستید هنگامی که جاهل بودید با یوسف و برادرش چه کردید.در اینجا به برادران یوسف بواسطۀ اینکه خواستند معصیت خدا کنند،نسبت جهل داده شده است.
2-معنای جهالت این است که آنها بکنه کیفری که در عمل زشت است،پی نبردهاند.این وجه از فراء است.
3-جبائی گوید:مقصود این است که آنها جاهلند که عملشان گناه است،از این رو گناه را مرتکب میشوند ولی دلیلی اقامه میکنند که آن عمل را از صورت گناه خارج میسازد یا از میزان قبح آن میکاهد.رمانی این وجه را ضعیف شمرده است.زیرا با عقیدۀ مفسران مخالف و مستلزم این است که اگر کسی با علم بگناه،مرتکب گناه شود توبهاش قبول نشود چه جملۀ: «إِنَّمَا التَّوْبَةُ...» مفید این است که توبه اختصاص بآنهایی دارد که در آیه بیان شده است.ابو العالیه و قتاده گویند:صحابه اجتماع کردهاند بر اینکه:هر گناهی که انسان مرتکب شود از روی جهالت است.زجاج گوید:گناه، جهالت است بواسطۀ اینکه انسان لذت فانی را بر لذت جاودانی ترجیح میدهد.بنا بر این آنها در انتخابشان جاهلند.مقصود از این که بزودی توبه میکنند (ثُمَّ یَتُوبُونَ مِنْ قَرِیبٍ) این است که پیش از مرگ توبه میکنند چه میان انسان و مرگ،قرب است پس توبه وقتی قبول میشود که پیش از یقین بمرگ باشد.حسن و ضحاک و ابن عمر میگویند:
مقصود این است که پیش از مشاهدۀ مرگ توبه کنند.سدی گوید:مقصود این است که در حال صحت و پیش از بیماری و مرگ توبه کنند.از امیر المؤمنین(ع)روایت شده است که:پرسیدند اگر چند بار توبه کند و توبه را بشکند،چطور؟فرمود:خدا او را
میآمرزد.پرسیدند تا کی؟ فرمود:تا وقتی که شیطان حسرت بخورد.در کتاب «من لا یحضره الفقیه»است که پیامبر گرامی در آخر یک خطبه فرمود:«کسی که یک سال پیش از مرگ توبه کند خدا او را میآمرزد»سپس فرمود:«یک سال زیاد است، کسی که یک ماه پیش از مرگ توبه کند،خدا توبهاش را میپذیرد»سپس فرمود:«یک ماه زیاد است،اگر کسی یک روز پیش از مرگ توبه کند خدا او را میآمرزد»سپس فرمود:
«یک روز زیاد است اگر کسی یک ساعت پیش از مرگ توبه کند خدا توبهاش را میپذیرد» سپس فرمود:«یک ساعت زیاد است اگر کسی توبه کند در حالی که آخرین نفس او فرا رسیده است،خداوند توبهاش را میپذیرد»ثعلبی باسناد خود از عبادة بن صامت،از پیامبر گرامی همین خبر را عیناً نقل کرده است،جز این که در آخر آن گفته است:«یک ساعت بسیار است،اگر کسی توبه کند پیش از لحظۀ مرگ»و نیز باسناد خود از حسن روایت کرده است که:«چون شیطان از آسمان طرد شد بخداوند عرض کرد:بعزت و جلالت سوگند که از فرزندم آدم جدا نمیشوم تا وقتی که روحش از کالبدش جدا شود فرمود:
بعزت و جلالم سوگند.توبه را تا دم مرگ از بندگانم جدا نمیکنم.
فَأُولٰئِکَ یَتُوبُ اللّٰهُ عَلَیْهِمْ
:خدا توبۀ ایشان را قبول میکند.
وَ کٰانَ اللّٰهُ عَلِیماً حَکِیماً
:خداوند بمصالح بندگان دانا و در معاملۀ خود با ایشان حکیم است.
وَ لَیْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئٰاتِ
:توبۀ کسانی که گناه میکنند و توبه را تا دم مرگ به تاخیر میاندازند،قبول نیست.
حَتّٰی إِذٰا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ
:تا وقتی که اسباب موت از قبیل دیدن ملک الموت و قطع امید از زندگی و پیدا شدن حالت یأسی که فقط خود شخص محتضر از آن آگاه است،فراهم گردد،بفکر توبه میافتد و از کردار گذشتۀ خود نادم میشود.
قٰالَ إِنِّی تُبْتُ الْآنَ
:میگوید:اکنون توبه میکنم در حالی که دیگر وقت توبه گذشته است.اهل تاویل متفقند که این آیه شامل گنهکاران مسلمان است،تنها ربیع معتقد است که در بارۀ منافقین است و اعتقادش نادرست است زیرا منافقین از جملۀ
کفارند و در بارۀ کفار در جملۀ بعد میفرماید:
وَ لاَ الَّذِینَ یَمُوتُونَ وَ هُمْ کُفّٰارٌ
:آنهایی که در حال کفر میمیرند و پس از مرگ پشیمان میشوند،توبه ندارند.
أُولٰئِکَ أَعْتَدْنٰا لَهُمْ عَذٰاباً أَلِیماً
:برای آنان عذابی دردناک فراهم کردهایم.
علت اینکه خداوند توبۀ انسان را در حال بیماری و یأس از زندگی نمیپذیرد، این است که در این حالت برای ترک زشتیها و انجام کارهای نیکو مجبور است و شخص مجبور تکلیف ندارد و بر کار نیک و بد خود مستحق مدح یا ذم نیست و کسی که تکلیف از او برداشته شده است،توبهاش صحیح نیست.بهمین جهت است که اهل آخرت تکلیفی ندارند و توبهشان مقبول نیست.
برخی بظاهر «أَعْتَدْنٰا لَهُمْ عَذٰاباً أَلِیماً» استدلال کردهاند بر این که:عقاب مؤمنانی که مرتکب گناه کبیره شده و بدون توبه مردهاند حتمی است.لکن آنچه از آیه استنباط میشود،این است که معنای مهیا کردن عذاب برای ایشان،آفرینش آتشی است که در آن گرفتار خواهند شد.این مطلب مسلم است و ظاهر آیه مقتضی این است که آنان مستوجب دخول آتش هستند ولی مقتضی این نیست که حتماً بر طبق استحقاق ایشان عمل خواهد شد(چه بسا عفو خدا یا شفاعت شفاعت کنندگان شامل حالشان شود) این احتمال هم میتوان داد که:«اولئک»اشاره به آنهایی باشد که با کفر میمیرند و بنا بر این عذاب،برای کسانی مهیا شده است که اینطور بمیرند،نه گنهکارانی که بی توبه بمیرند یا دم مرگ توبه کنند،چه در این صورت،مشار الیه دور خواهد بود و با بودن مشار الیه نزدیک،احتیاجی به اینکه مشار الیه دور را قصد کنیم نداریم.
احتمال دیگری که ممکن است داد،این است که:خداوند برای آنان عذاب آماده کرده است و اگر بخواهد عادلانه با آنها رفتار کند مستحق عذابند ولی اگر مشیتش به عفو تعلق گیرد،از عذاب نجات مییابند. فایدۀ این بیان این است که به آنها اعلام شود که بر اثر چنین اعمالی مستحق عقاب میشوند و موظفند که خود را از آن ایمن
ندانند شاید این احتمال این است که خداوند میفرماید: «وَ یَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِکَ لِمَنْ یَشٰاءُ» (سوره نساء آیۀ 48)یعنی گناهان پایینتر از شرک را برای کسانی که بخواهد میآمرزد.
چنین کسانی غیر از مؤمنانی که مرتکب گناه کبیره شده و بدون توبه مردهاند،نیستند زیرا مؤمن مطیع و گنهکاری که توبه کرده،از این جمله،خارجند و خلافی نیست که خداوند مومنانی را که اهل طاعتند و معصیت کارانی که توبه کردهاند،عذاب نمیکند، همچنین شخص کافر هم مشیت خداوند شامل حالش نمیشود و از آمرزش او محروم است زیرا خداوند خبر داده است که اهل کفر را نمیآمرزد.پس این مشیت فقط شامل حال مؤمنانی میشود که مرتکب گناه کبیره شده و بدون توبه مردهاند.
ربیع میگوید:این آیه بوسیله: «وَ یَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِکَ لِمَنْ یَشٰاءُ» نسخ شده است چه خداوند حکم کرده است که برای گنهکاران عذابی دردناک مهیا کرده است و همان طوری که نسخ در امر و نهی جایز است در چنین احکامی هم جایز است ولی نسخ در خبر جایز نیست.مثل این که:بگوید:«چنین و چنان بود»و بعد آن را نسخ کند و بگوید:«خیر چنین و چنان نبود»بدیهی است که نظریه ربیع نادرست است.زیرا «اعتدنا...»بمنزلۀ خبر است و همانطوری که نسخ در خبر جایز نیست در چیزی که بمنزلۀ خبر است نیز روا نیست .
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لاٰ یَحِلُّ لَکُمْ أَنْ تَرِثُوا اَلنِّسٰاءَ کَرْهاً وَ لاٰ تَعْضُلُوهُنَّ لِتَذْهَبُوا بِبَعْضِ مٰا آتَیْتُمُوهُنَّ إِلاّٰ أَنْ یَأْتِینَ بِفٰاحِشَةٍ مُبَیِّنَةٍ وَ عٰاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ فَإِنْ کَرِهْتُمُوهُنَّ فَعَسیٰ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ یَجْعَلَ اَللّٰهُ فِیهِ خَیْراً کَثِیراً (19)
ای مردم مؤمن،برای شما حلال نیست که زنان را بدون میلشان بارث برید و آنها را حبس مکنید که بعضی از آنچه بایشان دادهاید از ایشان بگیرید.مگر این که گناهی آشکار مرتکب شوند و با آنها به نیکی معاشرت کنید که شاید چیزی را مکروه بدارید و خداوند خیر بسیاری در آن قرار دهد.
1) 1) -آیۀ 19 سوره چهار نساء جزء 4
حمزه و کسایی«کره»بضم کاف(همچنین در سورۀ توبه و احقاف)قرائت کردهاند و عاصم و ابن عامر و یعقوب در سورۀ احقاف با آنها موافقت کردهاند.دیگران بفتح کاف خواندهاند.ابن کثیر و ابو بکر عاصم«مبینة»بفتح یاء خواندهاند و دیگران بکسر یاء قرائت کردهاند.بروایت شواذ از ابن عباس بکسر یاء بدون تشدید،قرائت شده است.
کره(بفتح کاف)و کره(بضم کاف)دو لغتند مثل ضعف و ضعف و فقر و فقر و دف و دف.
عضل:تضییق و منع از تزویج،اصل این کلمه از امتناع است مثل:
«عضلت الدجاجة ببیضتها»یعنی تخمگذاری برای مرغ دشوار شد و «عضل الفضاء بالجیش الکثیر»یعنی بر اثر زیادی لشکر فضا تنگ شد.
«داء عضال»یعنی دردی که خوب نمیشود.
فاحشة:زشتی،این کلمه مثل عاقبت و عافیت مصدر است.ابو عبیده گوید:
فاحشه«ننگ و فحش«قبیح»است.
معاشرت:مصاحبت.
أَنْ تَرِثُوا النِّسٰاءَ
:محلا مرفوع و فاعل«لا یحل»است.کرهاً:مصدری است که جانشین حال شده است.لا تعضلو:ممکن است منصوب و عطف بر «أَنْ تَرِثُوا» بمعنی «و لا ان تعضلو» باشد و ممکن است مجزوم و فعل نهی باشد.
1-گفتهاند:ابو قیس اسلت بمرد و پسرش محصن لباس خود را بر همسرش کبشیۀ دختر معن افکند و نکاح او را تیول خود ساخت و او را ترک کرد و از دادن نفقۀ او خود داری نمود.زن خدمت پیامبر گرامی آمد و عرض کرد:نه از شوهرم ارثی بردم و نه آزادم گذاردهاند که همسری اختیار کنم،از این رو آیۀ شریفه نازل گردید.این مطلب از مقاتل است و از امام باقر(ع)نیز روایت شده.
2-برخی گفتهاند:رسم مردم جاهلیت این بود که هر گاه مردی میمرد.پسر (از زن دیگرش)یا ولیش لباسی بر زنش میافکندند و مثل اموال میت،زن را ارث قرار میداد.سپس یا خودش با او ازدواج میکرد،بدون اینکه مهری باو بدهد یا او را بدیگری میداد و مهرش را میگرفت.این آیه برای نهی از این کار نازل شد.حسن و مجاهد چنین گفتهاند و ابو الجارود روایتی بهمین مضمون از امام باقر«ع»نقل کرده است.
3-ابن عباس گوید:آیه در بارۀ مردی نازل شده است که دارای زنی بود و او را دوست نمیداشت و بر او سخت میگرفت که مهر خود را ببخشد و خدا او را از این کار نهی کرد.
4-زهری گوید:در بارۀ مردی نازل شد که زن را پیش خود زندانی کرده بود و بدون اینکه حاجتی باو داشته باشد،منتظر مرگش بود تا مالش را بارث ببرد.این مطلب نیز از امام باقر(ع)روایت شده است.
خداوند از عادات مردم جاهلیت،در بارۀ یتیمان و اموال،در گذشته نهی کرد.
اکنون در صدد نهی از سنتهایی است که عرب در بارۀ زنان داشت.
یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا
:ای مردم مؤمن لاٰ یَحِلُّ لَکُمْ :در دین شما روا نیست أَنْ تَرِثُوا النِّسٰاءَ کَرْهاً :که زنان را بارث برید و با عدم رضایتشان با آنها نکاح کنید.گفته شده است:یعنی حق ندارید آنها را زندانی کنید بخاطر طمعی که در میراث آنان دارید.و نیز گفته شده است:یعنی حق ندارید با آنها بد رفتاری کنید که مالشان
را به شما دهند،یا مهرشان را به شما ببخشند،یا بمیرند و از آنها ارث ببرید.
وَ لاٰ تَعْضُلُوهُنَّ:
آنها را حبس مکنید و گفته شده است:یعنی آنها را از ازدواج منع مکنید.
لِتَذْهَبُوا بِبَعْضِ مٰا آتَیْتُمُوهُنَّ
:که بعضی از آنچه به ایشان دادهاید،بدست آورید.
در بارۀ این نهی چهار قول است:
1-ابن عباس و قتاده و سدی و ضحاک گویند:نهی متوجه شوهر است که باید اگر احتیاجی بزن ندارد او را رها کند و او را نگه ندارد که ناچار شود قسمتی از مال خود را ببخشد.روایتی از امام صادق(ع)بهمین مضمون وارد شده است.
2-حسن گوید:منظور وارث است که نباید مثل مردم جاهلیت،زن را از ازدواج منع کند.
3-ابن زید گوید:منظور کسی است که زن خود را طلاق داده است.او نباید مثل قریش در جاهلیت،رفتار کند که زن شرافتمندی را نکاح میکردند و اگر زن با آنها موافقت نمیکرد،از او جدا میشدند به این شرط که جز باذن ایشان با مردی ازدواج نکند و بر این شرط گواه میگرفتند و یادداشتی مینوشتند.هر گاه کسی بخواستگاری زن میآمد،اگر شوهر اولی را راضی میکرد،اجازهاش میداد و اگر راضی نمیکرد، او را از ازدواج منع میکرد.خداوند از این کار منع فرمود.
4-مجاهد گوید:منظور ولی است که باید زن را از ازدواج منع نکند.قول نخست،صحیحتر است.
إِلاّٰ أَنْ یَأْتِینَ بِفٰاحِشَةٍ مُبَیِّنَةٍ
:جز اینکه فاحشۀ آشکاری مرتکب شوند.در این باره دو قول است:
1-حسن و ابو قلابه و سدی گفتهاند:یعنی مگر این که زنا کنند پس اگر شوهر اطلاع یافت که زنش زنا کرده،میتواند از او درخواست پول کند.
2-ابن عباس گوید:فاحشه یعنی نشوز و خودداری زن از ادای وظائف همسری.
بهتر این است که آیه را حمل کنیم بر هر معصیتی.چنان که از امام باقر(ع)نیز
روایت شده و مختار طبری نیز همین است.
در بارۀ این که این استثناء از چیست،اختلاف کردهاند:مفسران گویند استثناء از اخذ مال است.اصم گوید:پیش از آنی که برای زنان حدی تعیین شود،کیفر زناکاری آنان دادن پول بود،سپس نسخ شد.ابو علی جبایی و ابو مسلم گویند:استثناء از حبس و امساک است جز این که ابو علی آیه را منسوخ میداند.
وَ عٰاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ
:با آنها درآمیزید به نیکی:اداء حقوق ایشان،اعم از انصاف در قسمت،نفقه و خوبی سخن و رفتار.گفتهاند:معروف این است که او را نزند و سخن بد باو نگوید و با او گشادهرو باشد و گفتهاند مقصود این است که هر طور او رفتار میکند مرد هم همانطور رفتار کند.
فَإِنْ کَرِهْتُمُوهُنَّ
: اگر از صحبت و نگاهداری ایشان کراهت دارید.
فَعَسیٰ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ یَجْعَلَ اللّٰهُ فِیهِ خَیْراً کَثِیراً
:ممکن است چیزی را مکروه شمارید و خداوند برای شما در آن خیر بسیاری قرار بدهد مثل اینکه فرزندی به شما دهد یا محبت او را در دل شما قرار دهد.ابن عباس و مجاهد چنین گفتهاند.پس مقصود این است که:در طلاق آنها عجله مکنید،شاید خداوند خیر بسیاری برای شما در ایشان قرار دهد.در این آیه مردان تشویق شدهاند که نسبت بزنانی که بآنها بی علاقه هستند، شکیبا باشند و با اینکه از مصاحبت ایشان کراهت دارند،در صورتی که ضرر بدنی یا دینی یا مالی متوجهشان نباشد،آنها را نگهداری کنند.
ممکن است ضمیر«فیه»به آنچه مکروه است برگردد یعنی:شاید خداوند در آنچه مکروه میشمارید خیر بسیاری قرار دهد و این معنی با معنای اول فرقی ندارد.
اصم گوید:یعنی خداوند در فراق شما از ایشان خیر بسیاری قرار میدهد.
گفته است نظیر آن: «وَ إِنْ یَتَفَرَّقٰا یُغْنِ اللّٰهُ کُلاًّ مِنْ سَعَتِهِ» است(سوره نساء آیه 130) یعنی اگر جدا شوند خداوند از گشایش خود هر کدام را بینیاز میسازد.قاضی گوید:
این مطلب بعید است.زیرا خداوند تشویق کرده است که مردان مصاحبت خود را با زنها ادامه دهند.چگونه آنها را بر مفارقت تشویق میکند؟!
وَ إِنْ أَرَدْتُمُ اِسْتِبْدٰالَ زَوْجٍ مَکٰانَ زَوْجٍ وَ آتَیْتُمْ إِحْدٰاهُنَّ قِنْطٰاراً فَلاٰ تَأْخُذُوا مِنْهُ شَیْئاً أَ تَأْخُذُونَهُ بُهْتٰاناً وَ إِثْماً مُبِیناً (20) وَ کَیْفَ تَأْخُذُونَهُ وَ قَدْ أَفْضیٰ بَعْضُکُمْ إِلیٰ بَعْضٍ وَ أَخَذْنَ مِنْکُمْ مِیثٰاقاً غَلِیظاً (21)
و اگر خواستید همسران خود را تبدیل کنید و یکی از ایشان را مال بسیاری دادهاید،چیزی از وی مگیرید.آیا مال را میگیرید،حال آنکه بهتان و گناهی آشکار است؟ و چگونه مال را از ایشان میگیرید در حالی که با یکدیگر تماس گرفته و خلوت کردهاید و از شما عهد و پیمانی محکم گرفتهاند؟
1) 1) -آیۀ 20 و 21 و سورۀ نساء جزء چهارم سوره 4
قنطار:مال بسیار،این کلمه از قنطره بمعنی،پل گرفته شده.قنطر بمعنی داهیه نیز از همان است زیرا در بزرگی به پل شبیه است میگویند:«قنطر فی الامر» یعنی بدون اینکه حاجتی باشد او را در کلام بزرگ ساخت.
بهتان:دروغ و نسبت ناروا،اصل این کلمه از تحیر است مثل: فَبُهِتَ الَّذِی کَفَرَ (سوره بقره 258)یعنی شخص کافر بواسطه نداشتن دلیل متحیر شد.بنا بر این بهتان،آن دروغی است که صاحب خود را بواسطۀ بزرگی خود حیران میسازد.
افضاء:رسیدن دو چیز به یکدیگر بطوری که یکدیگر را لمس کنند.اصل این کلمه از فضاست که بمعنای گشادی است.
بهتانا:مصدری است که جای حال نشسته.و اثما:نیز همین حالت را دارد یعنی:«ا تأخذونه مباهتین و آثمین»
خداوند در آیۀ پیش مردم را تشویق کرد که زنان خود را با حسن معاشرت نگهداری کنند.اکنون بمردانی که میخواهند زنان را طلاق گفته و همسران دیگر اختیار کنند.میفرماید:
وَ إِنْ أَرَدْتُمُ اسْتِبْدٰالَ زَوْجٍ مَکٰانَ زَوْجٍ
:و اگر خواستید زنی را بجای زنی دیگر قرار دهید.
وَ آتَیْتُمْ إِحْدٰاهُنَّ قِنْطٰاراً
:و زنی را که طلاق میدهید،مال بسیاری دادهاید.
بنا بر آنچه که در بارۀ کلمۀ قنطار گفته شده:قنطار،پوست گاوی است که پر از طلا
کرده باشند یا دیۀ خون انسان است یا...در این باره در اوایل سوره آل عمران بحث کردهایم.
فَلاٰ تَأْخُذُوا مِنْهُ شَیْئاً
:از آنچه به او دادهاید،چیزی پس مگیرید.
أَ تَأْخُذُونَهُ بُهْتٰاناً وَ إِثْماً مُبِیناً
:این استفهام انکاری است یعنی:آنچه از آنها میگیرید،باطل و ظلم و گناهی واضح است.بقولی معنای آن این است که:آیا با انکار اینکه زن مالک آن مال است،مال را از او میگیرید؟این انکار،بهتان شمرده میشود،زیرا شوهر وقتی که بناحق،منکر،مالکیت زن میشود،در حقیقت دروغ و تهمت بسته است.
برخی گفتهاند:با این که گرفتن مال زن در هر حال نارواست،خواه مرد بخواهد او را طلاق دهد و همسری دیگر اختیار کند و خواه نخواهد.چرا در صورت طلاق، گرفتن آنچه به زن داده شده،مورد نهی قرار گرفته است؟ جواب این است که:در موقع تغییر همسران این توهم پیش میآید که میتوانند آنچه به اولی داده شده،از او بگیرند و به دومی بدهند.خداوند بیان فرمود که این کار روا نیست و اشکال را بر طرف ساخت و مقصود این است که اگر خواستید از همسرتان جدا بشوید،چه بجای او دیگری قرار دهید،باید آنچه باو دادهاید از او نگیرید.
وَ کَیْفَ تَأْخُذُونَهُ وَ قَدْ أَفْضیٰ بَعْضُکُمْ إِلیٰ بَعْضٍ
:چگونه مال را از ایشان میگیرید در حالی که با یکدیگر تماس گرفته و خلوت کردهاید؟کلمۀ افضاء کنایه از مجامعت است چنان که ابن عباس و مجاهد و سدی گفتهاند و برخی گفتهاند منظور از افضا خلوت صحیح است:اگر چه مجامعتی صورت نگیرد.علت این که خلوت را افضاء نامیده، این است که در موقع خلوت،برای مجامعت مانعی وجود ندارد.اصحاب ما هر دو قول را روایت کردهاند.
در تفسیر کلبی از ابن عباس است که:افضاء،این است که زن و مرد در یک بستر جمع شوند،اعم از اینکه مجامعت کنند یا نکنند.در هر دو حالت مهر بر شوهر واجب میشود.
وَ أَخَذْنَ مِنْکُمْ مِیثٰاقاً غَلِیظاً
:و آنها از شما پیمانی درشت گرفتهاند.در این اقوالی است.
1-منظور از میثاق غلیظ آن عهدی است که در موقع ازدواج،مرد میبندد که زن را به نیکی نگهداری کند و به نیکی رهایش سازد.حسن:ابن سیرین،ضحاک، قتاده سدی چنین گفتهاند و روایتی هم از امام باقر(ع)بهمین مضمون نقل شده است.
2-مجاهد و زید گفتهاند:مقصود«از میثاق غلیظ»همان نکاحی است که زن را بر مرد حلال ساخته است.
3-پیامبر گرامی فرمود:یعنی ایشان را بعنوان امانت الهی گرفتید و با کلمۀ خدا بر خویش حلال ساختید.
در باره این دو آیه سه قول است:
1-این دو آیه نسخ نشدهاند و بنا بر این شوهر نمیتواند چیزی از زن مطالبه کند.در طلاق خلعی این مطالبه مانعی ندارد زیرا در این مورد،کراهت از جانب زن است و شوهر ناگزیر است که وی را طلاق دهد و زن دیگری اختیار کند.پس حکم این دو آیه،با حکم طلاق خلع ناسازگار نیست و حکم این دو آیه با حکم آیۀ خلع، نسخ نشده است.عقیده بیشتر مفسران همین است.
2-بکیر بن بکر بن عبد اللّٰه مزنی گوید:این دو آیه نسخ نشدهاند و مرد نمی تواند چیزی از زن مطالبه کند حتی در مورد طلاق خلع.
3-این دو آیه بوسیله: «فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاّٰ یُقِیمٰا حُدُودَ اللّٰهِ فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَیْهِمٰا فِیمَا افْتَدَتْ بِهِ...» اگر ترسیدید که زن و شوهر اقامۀ حدود خدا را نکنند،گناهی بر آن دو نیست که در مقابل مالی که زن میدهد،طلاق بگیرد.
عقیده حسن همین است.
سورۀ بقره 229 یعنی نسخ شدهاند .
وَ لاٰ تَنْکِحُوا مٰا نَکَحَ آبٰاؤُکُمْ مِنَ اَلنِّسٰاءِ إِلاّٰ مٰا قَدْ سَلَفَ إِنَّهُ کٰانَ فٰاحِشَةً وَ مَقْتاً وَ سٰاءَ سَبِیلاً (22)
و با زنانی که در نکاح پدرانتان بودهاند نکاح نکنید مگر آنچه گذشته است.
این کار،زنا و موجب خشم خدا و بد راهی است.
1) 1) -آیۀ 22 سورۀ نساء جزء چهارم
نکاح:عقد زناشویی،وطی.به هر دو معنی در قرآن استعمال شده است مثل:
«وَ أَنْکِحُوا الْأَیٰامیٰ مِنْکُمْ» (سوره نور 32 یعنی عزبانتان را همسر دهید) «اَلزّٰانِی لاٰ یَنْکِحُ إِلاّٰ زٰانِیَةً أَوْ مُشْرِکَةً» (سوره نور 3 یعنی زناکار جز با زنی که زناکار یا مشرک باشد،همبستری نمیکند)در حدیث است که:
«ملعون من نکح یده و ملعون من نکح بهیمة» یعنی ملعون است کسی که استمنا کند یا به حیوانی نزدیک شود.شاعر گوید:
کبکر تشهی لذیذ النکاح
و تفزع من صولة الناکح
یعنی مانند دوشیزهای که از آمیزش،لذت میبرد و از صولت مردی که با او در آمیخته،مینالد.
اصل کلمه نکاح،جمع شدن است.چنان که گفتهاند:«انکحنا الفرا فسنری» یعنی الاغهای وحشی را جمع ساختیم و بزودی میبینیم.
مقت:خشم گرفتن از کار زشتی که شخص مرتکب میشود.
إِلاّٰ مٰا قَدْ سَلَفَ
:استثنای منقطع است چه استثنای ماضی از مستقبل صحیح نیست مثل: «لاٰ یَذُوقُونَ فِیهَا الْمَوْتَ إِلاَّ الْمَوْتَةَ الْأُولیٰ» یعنی در آنجا مرگ نمیچشند جز مرگ اول(سوره دخان 56)یعنی«لکن ما قد سلف فلا جناح علیکم»لکن آنچه گذشته،گناهی بر شما نیست.
کان:مبرد گوید جایز است که زایده باشد یعنی:«انه فاحشة»(این کار فاحشه است)وی به این شعر،استشهاد کرده است:
فکیف اذا حللت بدار قوم
و جیران لنا کانوا کرام
یعنی چگونه است هنگامی که وارد شوم در خانۀ قوم و همسایگان کریممان (کانوا زاید است) زجاج گوید:این مطلب غلط است چه اگر«کان»زایده بود،خبر آن منصوب نمیشد،بدلیل همان بیتی که بدان استناد جسته است.
علی بن عیسی گوید:«کان»برای این آمده است که دلالت کند بر اینکه نکاح با همسر پدر،قبلا هم فاحشه بوده است.
و ساء سبیلا:«سبیلا»تمیز است و فاعل«ساء»ضمیر مستتر و مفسر آن«سبیل» است و مخصوص بضم حذف شده است.یعنی:این راه،بد راهی است.
ابن عباس و قتاده و عکرمه و عطا گفتهاند:این آیه در بارۀ روش مردم جاهلیت نازل شده است که با همسر پدر ازدواج میکردند.گفتهاند: صنوان بن امیه با همسر پدر،فاخته دختر اسود بن مطلب و منظور بن ریان بن مطلب با همسر پدرش ملیکه دختر خارجه ازدواج کرد.
اشعث بن سوار میگوید،ابو قیس که یکی از انصار و مردی صالح بود درگذشت و پسرش قیس از همسرش خواستگاری کرد.وی گفت:من ترا فرزند خویش میشمارم و تو در میان قوم خود مردی صالح هستی.من خدمت پیامبر گرامی میروم و کسب تکلیف میکنم.سپس نزد پیامبر رفت و ماجرا را شرح داد.پیامبر فرمود:بخانهات بازگرد و این آیه نازل گردید.
قبلا در بارۀ شرائط نکاح،دستوراتی داده شد.اکنون به بیان کسانی که ازدواج با آنها صحیح است یا صحیح نیست پرداخته،میفرماید:
وَ لاٰ تَنْکِحُوا مٰا نَکَحَ آبٰاؤُکُمْ مِنَ النِّسٰاءِ
:با کسانی که پدران شما آنها را بهمسری گرفتهاند ازدواج مکنید.برخی گفتهاند:منظور این است که با زنانی که پدرانتان با آنها
آمیزش کردهاند،ازدواج مکنید.بر شما حرام است آنچه که مردم جاهلیت مرتکب میشدند و با همسر پدر ازدواج میکردند.این قول از ابن عباس و قتاده و عطا و عکرمه است.
طبری میگوید:تقدیر این است:«لا تنکحوا نکاح آبائکم»یعنی مثل پدرانتان نکاح مکنید.بنا بر این«ما نکح»تاویل بمصدر برده میشود و منظور این است که باید از نکاح با حلیلۀ پدران و هر نکاح فاسدی خودداری کرد.در معنای اول«ما»موصول و احتیاج دارد به اینکه از جمله صله،عائدی بآن بازگردد ولی طبری میگوید:بهتر این است که«ما»مصدری باشد چه اگر مراد نهی از ازدواج با حلیلۀ پدران بوده باید بگوید:«لا تنکحوا من نکح آبائکم»یعنی با کسانی که پدرانتان با آنها نکاح کردهاند،نکاح مکنید.
از این مطلب چنین پاسخ دادهاند که«ما»کنایه از جنس است و«من النساء»مفسر آن است (1).مثل:«لا تاخذ ما اخذ ابوک من الاماء»یعنی کنیزانی را که پدرت گرفته مگیر.
إِلاّٰ مٰا قَدْ سَلَفَ
:میفرماید ازدواجهایی که در گذشته با همسران پدران کردهاید مؤاخذه ندارد.برخی گفتهاند،یعنی آنچه گذشته،بحال خود باقی گذارید و رها مکنید که برای شما جایز است.بلخی میگوید:این قول خلاف اجماع و دین اسلام است برخی گفتهاند:یعنی گذشته را اجتناب و ترک کنید.این معنی از قطرب است.برخی گفتهاند:استثنای آنچه گذشته،به این ملاحظه است که معلوم باشد که قبلا هم این کار برای ایشان مباح نبوده است:
إِنَّهُ کٰانَ فٰاحِشَةً وَ مَقْتاً
:این کار زناست و موجب بغض پروردگار میشود.هاء «انه»ممکن است به نکاحی که از آن نهی شده است برگردد.یعنی:نکاح با همسر پدر
1) 1) -اگر در آیۀ شریفه«من النساء»ذکر نشده بود احتمال طبری قابل توجیه بود.لکن با توجه باین کلمه و تفسیر آن از«ما نکح»کاملا روشن است که مراد همان معنیهای اول است و دستور میدهد که آن سنت جاهلیت را ترک کنند و با همسران پدران ازدواج ننمایند.
زنا و...است و ممکن است به نکاحی که از جاهلیت،انجام میگرفت،برگردد،یعنی کاری که مردم جاهلیت میکردند،زنا و موجب خشم پروردگار بود و پیامبران پیشین حرمت آن را به شما ابلاغ کرده بودند و شما از حرمت آن با خبر بودید.البته معنای اول قویتر است و جبایی نیز همین را اختیار کرده و گفته است:سلامت از آنچه گذشته این است که توبه کنند و از زن پدر خود جدا گردند.
بلخی میگوید:هر نکاح محرمی زنا نیست،زیرا زنا فعل مخصوصی است که از یک طریقه و سنت معینی پیروی نمیکند و تابع آداب و سنن زندگی انسانهاست،لذا بمردم مشرکی که در جاهلیت،بدنیا آمدهاند،زنا زاده نمیگویند و همچنین فرزندان اهل ذمه(یعنی اهل کتاب)و کسانی که با مسلمانان عهد و پیمانی دارند،زنازاده نیستند چه آنها نیز در میان خود عقد مخصوصی دارند که بر طبق آن با یکدیگر ازدواج میکنند (1)
1) 1) -همانطوری که مؤلف اشاره میکند،باید توجه داشته باشیم که تمام جوامع بشری، معتقدند که آمیزش زن و مرد،باید در چهار چوبۀ مقررات مخصوصی محدود گردد تا جلو هرج و مرج و فساد و اختلاط انساب گرفته شود.بدون تردید ادیان آسمانی در ایجاد این عقیده در میان انسانها نقش بسیار مهمی ایفا کردهاند و نتیجۀ آن با توجه به مسئولیت و وظایف بترتیبی که بر عهدۀ خانواده است بخوبی روشن میگردد.اطفالی که از محیط انس و صمیمیت خانواده،بواسطۀ حرام زاده بودن یا جهاتی دیگر محرومند،نه تنها روی سعادت را نمیبینند بلکه افرادی تبهکار نیز خواهند شد. علاوه بر این برای خود زنان و مردان نیز محیط خانواده کانونی از صفا و صمیمیت و حرارت است که میتوانند در آنجا تمدد اعصاب کرده،ناراحتیها و خستگیهای روزانه را بکلی فراموش کنند و از یاد ببرند. اسلام بر اساس فواید مهمی که خانواده دارد،به این واحد کوچک اجتماعی بسیار اهمیت میدهد و در عین حال به مقررات و سنن جوامع بشری احترام میکند و خانوادههایی را که به پیروی از سنن دیگری بوجود آمدهاند به رسمیت میشناسد و فرزندان آنها را هم حلالزاده میداند،چه آن نتایجی که مورد نظر اسلام است،یعنی تربیت اولاد و عدم اختلاط انساب و فواید دیگر،از آنها نیز بدست میآید. بدیهی است که بنا بر این حساب،هر جامعهای پیرو هر سنتی که باشد،آمیزشهایی که در خارج از چهار چوبۀ مقرراتش انجام گیرد،زنا میشمارد.
وَ سٰاءَ سَبِیلاً
:این ازدواج فاسد،راه بدی است.
از این آیه استنباط میشود که زنی که در ازدواج پدر انسان بوده است،نمیتوان با او ازدواج کرد.خواه پدر با او آمیزش کرده باشد یا نکرده باشد.این مطلب اتفاقی است.
اختلاف در این است که اگر مردی با زنی زنا کرد، آیا آن زن بر پسر او حرام میشود یا نه؟از عموم آیه میتوان استفاده کرد که در این فرض هم حرام است زیرا کلمۀ نکاح بمعنی وطی هم بکار رفته است و اصل در معنای نکاح همین است و استعمال نکاح در عقد فرع است،بنا بر این سزاوار است که کلمۀ«نکاح»را در آیه شریفه،بر هر دو معنی حمل کنیم.
نکتۀ دیگر این است که:همانطوری زن پدر بر پسر حرام است،زن پدر پدر و...
بر پسر و پسر پسر و...حرام است و در این مساله خلافی نیست .
حُرِّمَتْ عَلَیْکُمْ أُمَّهٰاتُکُمْ وَ بَنٰاتُکُمْ وَ أَخَوٰاتُکُمْ وَ عَمّٰاتُکُمْ وَ خٰالاٰتُکُمْ وَ بَنٰاتُ اَلْأَخِ وَ بَنٰاتُ اَلْأُخْتِ وَ أُمَّهٰاتُکُمُ اَللاّٰتِی أَرْضَعْنَکُمْ وَ أَخَوٰاتُکُمْ مِنَ اَلرَّضٰاعَةِ وَ أُمَّهٰاتُ نِسٰائِکُمْ وَ رَبٰائِبُکُمُ اَللاّٰتِی فِی حُجُورِکُمْ مِنْ نِسٰائِکُمُ اَللاّٰتِی دَخَلْتُمْ بِهِنَّ فَإِنْ لَمْ تَکُونُوا دَخَلْتُمْ بِهِنَّ فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَیْکُمْ وَ حَلاٰئِلُ أَبْنٰائِکُمُ اَلَّذِینَ مِنْ أَصْلاٰبِکُمْ وَ أَنْ تَجْمَعُوا بَیْنَ اَلْأُخْتَیْنِ إِلاّٰ مٰا قَدْ سَلَفَ إِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ غَفُوراً رَحِیماً (23)
حرام است بر شما مادرانتان و دخترانتان و خواهرانتان و عمههایتان و خالههایتان و دختران برادر و دختران خواهر و مادرانتان که شیرتان دادهاند و خواهرانتان که با هم از یک پستان شیر خوردهاید و مادران زنانتان و دختران همسرانتان که در تربیت شما هستند و با مادرانشان آمیزش کردهاید و اگر آمیزش نکردهاید،گناهی بر شما نیست و همسران فرزندانی که از پشت شما هستند و جمع کردن میان دو خواهر،مگر آنچه که گذشته است.خداوند آمرزنده و رحیم است.
1) 1) -آیه 23 سوره نساء جزء 4
ربائب:جمع ربیبه،دختر همسر از شوهری دیگر.علت اینکه او را ربیبه نامیدهاند این است که شخص او را تربیت میکند.پس ربیبه بمعنی مربوبه(تربیت شده)است.مثل قتیله بمعنی مقتوله(کشته)چنین دختری را ربیبه مینامند،خواه شخص او را تربیت کرده باشد یا نکرده باشد زیرا وقتی که با مادرش ازدواج میکند، مادر از لحاظ تربیت تابع اوست و دختر تابع مادر.بنا بر این ربیبۀ وی شمرده میشود.
عرب اسم فاعل و مفعول را بر آنکه الان متصف به صفتی است یا مجداً متصف میشود، اطلاق میکند مثلا به کسی که هنوز کشته نشده میگویند:«مقتول»در صورتی که در معرض قتل باشد و میگویند:«هذا اضحیة»یعنی این قربانی است در صورتی که برای قربانی کردن آماده شده باشد.گاهی به شوهر زن گفته میشود ربیب پسر زن،در این صورت،ربیب بمعنای فاعل یعنی تربیت کنندۀ پسر زن.
حلائل:جمع حلیله،این کلمه از حلال مشتق است یعنی زنی که آمیزش با او حلال است.اما مذکر آن«حلیل»و جمع آن«احله»میشود مثل«عزیز»و«اعزه»زن و مرد را حلیل و حلیله مینامند بخاطر اینکه آمیزش آنها با یکدیگر حلال است.برخی گفتهاند:کلمه از حلول بمعنای ورود،مشتق است بملاحظۀ اینکه هر کدام در بستر، بر یکدیگر وارد میشوند.
اکنون خداوند به بیان زنانی که نمیتوان با آنها ازدواج کرد،میپردازد و میفرماید:
حُرِّمَتْ عَلَیْکُمْ أُمَّهٰاتُکُمْ
:حتماً در اینجا چیزی حذف شده است چه حرمت،به
ذات شیء تعلق نمیگیرد پس اگر بگویند حرام است بر شما مادرانتان،یعنی حرام است ازدواج شما با مادرانتان.چنان که در آیه: «حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ وَ الدَّمُ» (سورۀ مائده 3)میگوید حرام است بر شما مردار و خون،یعنی حرام است بر شما خوردن مردار و خون.هر زنی که نسبت انسان از راه ولادت به او منتهی شود،خواه بلا واسطه خواه با واسطۀ پدر و مادر و...مادر شمرده میشود.
وَ بَنٰاتُکُمْ
:نکاح با دخترانتان،خواه دختر خود شما باشد یا دختر دختر یا دختر پسرتان،حرام است.
وَ أَخَوٰاتُکُمْ
:اخوات جمع اخت است،هر زنی که با انسان از یک پدر یا از یک مادر یا از یک پدر و مادر باشد،ازدواج با او حرام است.
وَ عَمّٰاتُکُمْ
:عمات،جمع عمه است،هر زنی که عمه خود انسان یا عمۀ پدر یا عمۀ مادر یا...باشد،ازدواج با او حرام است.
وَ خٰالاٰتُکُمْ
:خالات جمع خاله است،هر زنی که خالۀ خود انسان یا خالۀ پدر یا خالۀ مادر باشد،ازدواج با او حرام است.
خداوند متعال در این آیه مردم را بلفظ جمع خطاب کرده و زنانی که ازدواج با آنها حرام است به آنها اضافه کرده و فرموده:مادرانتان،خواهرانتان و...از این رو افراد در مقابل یکدیگر قرار میگیرند و مقصود این است که هر فردی موظف است با مادر خود،خواهر خود و...ازدواج نکند.
وَ بَنٰاتُ الْأَخِ وَ بَنٰاتُ الْأُخْتِ
:دختران برادر و خواهر نیز بهمان بیانی که گذشت، حرامند.
این هفت گروه:مادران،دختران،خواهران،عمهها،خالهها،دختران برادر و دختران خواهر،حرمتشان به خویشاوندی است.ابن عباس میگفت:خداوند هفت گروه از زنان را به نسب و هفت گروه را به سبب حرام کرده است و همین آیه را میخواند.سپس میگفت هفتم این است: «وَ لاٰ تَنْکِحُوا مٰا نَکَحَ آبٰاؤُکُمْ مِنَ النِّسٰاءِ» (آیه 22)
پس از ذکر محرمات نسبی به ذکر محرمات سببی میپردازد و میفرماید:
وَ أُمَّهٰاتُکُمُ اللاّٰتِی أَرْضَعْنَکُمْ
:زنانی که انسان از پستانشان شیر خورده است،مادر مینامند بخاطر اینکه ازدواج با ایشان حرام است،خواه مادر رضاعی خود انسان یا مادر رضاعی پدر یا مادر یا...باشند و همچنین مادر رضاعی زنی که به انسان شیر داده و مادر رضاعی مردی که پدر رضاعی انسان است،داخل در همین حکم است.
وَ أَخَوٰاتُکُمْ مِنَ الرَّضٰاعَةِ
:یعنی خواهران رضاعی شما و دختران زنی که بانسان شیر داده است.اینها بر سه دستهاند:1-دختری که از پستان مادر نسبی شخص شیر خورده،لکن شیر متعلق بپدر او نبوده بلکه متعلق به شوهر مادر بوده است. 3-دختری که از پستان زن پدر-نه مادر-شخص شیر خورده است.
مادر و خواهر رضاعی بواسطۀ شیر حرام میشوند و اگر شیر نباشد،حرمتی نیست و تمام کسانی که از راه نسب بر انسان حرام میشوند،مثل آنها از راه شیر حرام میشوند.
زیرا پیامبر گرامی فرمود:«خداوند از راه شیرخوارگی چیزهایی را که از راه خویشاوندی،تحریم کرده،حرام شمرده است»بنا بر این آن هفت گروهی که از راه خویشاوندی حرام شمرده شدهاند،از راه شیرخوارگی نیز حرام شمرده میشوند یعنی:مادر رضاعی،خواهر رضاعی،دختر رضاعی،عمه رضاعی،خاله رضاعی، دختر برادر رضاعی و دختر خواهر رضاعی.
در مبحث رضاع باید در سه قسمت بحث کرد:
1-در بارۀ مدت رضاع،که مورد اختلاف است.اگر علما میگویند:رضاع در صورتی مؤثر است که در ظرف مدت دو سال شیر خوردن طفل انجام شود و مذهب اصحاب ما نیز همین است.چنان که شافعی و ابو یوسف و محمد نیز بر همین عقیدهاند.ابو حنیفه گوید:مدت رضاع دو سال و نیم است.مالک گوید:مدت آن دو سال و یک ماه است و اتفاق کردهاند که شیر دادن بچۀ بزرگ،بی اثر است.
2-در بارۀ مقدار رضاع،که نیز مورد اختلاف است.ابو حنیفه گوید:کم و زیاد آن موجب حرمت میشود.از ابن عمر و ابن عباس نیز روایت شده است و مذهب
مالک و اوزاعی نیز همین است.شافعی میگوید:پنج مرتبه شیر دادن،موجب حرمت میشود.عایشه و سعید بن جبیر نیز چنین گفتهاند.اصحاب ما گویند:آن رضاعی موجب حرمت میشود که گوشت را برویاند و استخوان را محکم کند و این امر در صورتی تحقق مییابد که طفل یک شبانهروز از پستان زنی شیر بنوشد بدون اینکه در این مدت از پستان زن دیگری شیر بخورد یا پانزده مرتبه پیاپی از پستان زنی شیر بنوشد بدون اینکه در این مدت زن دیگری به او شیر بدهد.بعقیدۀ بعضی از اصحاب ما ده مرتبه پی در پی برای ایجاد حرمت،کافی است.
3-کیفیت رضاع،اصحاب ما میگویند آن رضاعی موجب حرمت میشود که طفل مستقیماً از پستان،شیر را بنوشد آنهم از راه دهان،اما از راههای دیگر شیر را به معدۀ او برسانند موجب حرمت نمیشود.همچنین شیر میت،تاثیری در حرمت ندارد.البته همه این مسائل خلافی است.
وَ أُمَّهٰاتُ نِسٰائِکُمْ
:یعنی نکاح،مادر زن نیز حرام است.اعم از اینکه،مادر خود زن یا مادر مادرش یا مادر پدرش باشد و اعم از اینکه مادر نسبی یا مادر رضاعی او باشد.
مادر زن با خود عقد حرام میشود اعم از اینکه این عقد آمیزشی بدنبال داشته باشد یا نداشته باشد.زیرا خداوند حرمت مادر زن را مقید به آمیزش نکرده است.
وَ رَبٰائِبُکُمُ اللاّٰتِی فِی حُجُورِکُمْ
:دختران همسرانتان که از شوهران دیگر هستند و در ضمان شما و تربیت شما هستند،بر شما حرام هستند.بدون هیچ اختلافی،بودن دختر زن در تربیت و ضمان شوهر،شرط حرمت نیست و علت اینکه در اینجا ذکر شده این است که غالباً دختر زن،تحت تربیت و سرپرستی شوهر زن میباشد.بنا بر این دختر زن و دختر پسر زن و دختر دختر زن و...بر شوهر حرامند.چه همۀ اینها را ربیبه مینامند.
مِنْ نِسٰائِکُمُ اللاّٰتِی دَخَلْتُمْ بِهِنَّ
:این جمله صفت است برای مادران ربیبهها، بنا بر این ربیبه موقعی حرام است که شخص با مادر او آمیزش کرده باشد و اگر آمیزش نکرده باشد،حرام نیست و این مساله اجماعی است.
برخی گفتهاند،این جمله صفت است برای: «أُمَّهٰاتُ نِسٰائِکُمْ» بنا بر این مقصود این است که مادران زنانی که با آنها آمیزش کردهاید،بر شما حرامند و ربیبهها اعم از اینکه مادرانشان مدخوله باشند یا نباشند بمجرد عقد حرام میشوند.
عیاشی در تفسیر خود روایت کرده است که عیسی(ع)فرمود:«ربیبههایی که با مادرانشان آمیزش کردهاید،بر شما حرامند،خواه در تربیت شما باشند یا نباشند.
در مورد مادران زنان،مبهم گذارده شده و معلوم نیست که باید با دخترانشان آمیزش شده باشد یا نه.بنا بر این آنچه خداوند حرام کرده است،حرام بشمارید و آنچه مبهم گذارده است،مبهم بگذارید.» در بارۀ معنای«دخول»(که ما آن را آمیزش ترجمه کردیم)دو قول است:
1-ابن عباس گوید،بمعنای جماع است 2-عطا میگوید:دخول بمعنای جماع و کارهایی که بمنزلۀ جماع است میباشد.مثل عریان کردن و...مذهب ما هم همین است.و فقها در این مساله اختلاف کردهاند.
فَإِنْ لَمْ تَکُونُوا دَخَلْتُمْ بِهِنَّ فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَیْکُمْ
:یعنی اگر با مادر ربیبه آمیزش نکردهاید،هر گاه مادر را طلاق دهید یا بمیرد میتوانید با دخترش ازدواج کنید.
وَ حَلاٰئِلُ أَبْنٰائِکُمُ الَّذِینَ مِنْ أَصْلاٰبِکُمْ
:یعنی همسر فرزندان صلبی شما بر شما حرامند،لکن همسر کسانی که پسر خواندۀ شما هستند حرام نیستند.از عطا روایت شده که این آیه وقتی نازل شد که پیامبر گرامی با همسر مطلقۀ زید بن حارثه که پسر خواندۀ او بود ازدواج کرد و مشرکین زبان به انتقاد گشودند،همچنین آیه:
«وَ مٰا جَعَلَ أَدْعِیٰاءَکُمْ أَبْنٰاءَکُمْ» (سوره احزاب 4)یعنی خداوند فرزند خواندهها را فرزند قرار نداده است)و آیۀ: «مٰا کٰانَ مُحَمَّدٌ أَبٰا أَحَدٍ مِنْ رِجٰالِکُمْ» (سورۀ احزاب 4 یعنی محمد،پدر هیچیک از مردان شما نیست)بهمین مناسبت نازل شدهاند.لکن همسر فرزند رضاعی حرام است زیرا پیامبر گرامی فرمود:خداوند هر چه به نسبت حرام کرده،برضاع هم حرام کرده است.
وَ أَنْ تَجْمَعُوا بَیْنَ الْأُخْتَیْنِ
:یکی از محرمات،جمع میان دو خواهر است،کلمۀ
«ان»با ما بعد خود در حکم مصدر است یعنی«الجمع بین الاختین»بمقتضای این بیان،نمیتوان دو خواهر را در عقد ازدواج با هم جمع کرد،همچنین شخص نمیتواند دو کنیزی که با یکدیگر خواهرند مورد تمتع و آمیزش قرار دهد و هر گاه با یکی از آنها درآمیخت،نمیتواند با دیگری آمیزش کند.مگر اینکه کنیز مدخوله از ملکش خارج گردد.
عقیدۀ حسن و اکثر مفسرین و فقها همین است.
إِلاّٰ مٰا قَدْ سَلَفَ
:این استثنا منقطع است،یعنی:لکن خداوند شما را بر آنچه گذشته است،مؤاخذه نمیکند.مقصود این نیست که آنچه پیش از نهی انجام دادهاید مانعی ندارد و ادامه دهید و در این مطلب خلافی نیست.عطا و سدی گفتهاند:منظور از آنچه گذشته.
این است که یعقوب با دو خواهر:لیا مادر یهوذا و راحیل مادر یوسف،ازدواج کرده بود، إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ غَفُوراً رَحِیماً :خداوند شما را بر کارهایی که قبل از این دستور انجام دادهاید،مؤاخذه نمیکند.آنچه در این آیه حرام شمرده شده،همیشگی است خواه شخص بخواهد میان آنها را جمع کند یا با یکی به تنهایی ازدواج کند مثلا مادر زن،حرام است خواه با خود زن جمع شود یا جمع نشود.تنها خواهر زن با دیگران فرق میکند،چه ازدواج با خواهر زن در صورتی جایز نیست که شخص خواهر او را داشته باشد،اما اگر بمیرد یا طلاق بگیرد،میتوان با خواهرش ازدواج کرد.
ممکن است به این آیه استدلال کنیم که این عدهای که از راه خویشاوندی ازدواج با ایشان حرام است،مالک شدن ایشان نیز صحیح نیست و نمیتوان آنها را به بردگی گرفت،زیرا تحریم،عمومیت دارد.
اصطلاحاً زنانی که ازدواج با آنها برای همیشه،ممنوع است«مبهمات»مینامند.
این کلمه از«بهیم»گرفته شده و منظور حیوانی است که به یک رنگ باشد و رنگهای دیگری با رنگ او نیامیخته باشد و علت اینکه این زنان را«مبهمات»گویند،این است که ازدواج با آنها از هر جهت و در هر زمانی حرام است و نقطهای برای حلیت ازدواج در مورد آنها وجود ندارد .
وَ اَلْمُحْصَنٰاتُ مِنَ اَلنِّسٰاءِ إِلاّٰ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُکُمْ کِتٰابَ اَللّٰهِ عَلَیْکُمْ وَ أُحِلَّ لَکُمْ مٰا وَرٰاءَ ذٰلِکُمْ أَنْ تَبْتَغُوا بِأَمْوٰالِکُمْ مُحْصِنِینَ غَیْرَ مُسٰافِحِینَ فَمَا اِسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِیضَةً وَ لاٰ جُنٰاحَ عَلَیْکُمْ فِیمٰا تَرٰاضَیْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ اَلْفَرِیضَةِ إِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ عَلِیماً حَکِیماً (24)
و حرام است زنان شوهر دار مگر آنان که ملک شما باشند،خداوند حکم خود را برای شما مکتوب داشته است.و جز آنچه گذشت،بر شما حلال شد که بوسیلۀ اموالتان طلب کنید و با آنها ازدواج کنید و زنا نکنید.و هر گاه آنها را به عقد متعۀ خود درآورید،اجرتشان را که فریضه است بدهید و گناهی بر شما نیست در آنچه بعد از فریضه با یکدیگر توافق کنید.خداوند دانا و حکیم است.
1) 1) -آیۀ 24 سورۀ 4 نساء جزء چهارم
کسایی کلمۀ«المحصنات»و«محصنات»را در همه جای قرآن بکسر صاد و در این آیه بفتح صاد خوانده است و دیگران در همه جا بفتح صاد قرائت کردهاند.
کوفیان باستثنای ابو بکر و ابو جعفر«احل»بضم همزه و کسر حاء و سایرین بفتح همزه و حاء خواندهاند.و گفتهاند معنی آن:«و اللّٰه احل لکم»میباشد.اما در کلمۀ «المحصنات»چنان که گذشت اختلافی وجود ندارد.
المحصنات:زنانی که شوهردار هستند،از مصدر احصان بمعنای تزویج.البته در قرآن کریم بمعنای دیگری هم استعمال شده است.از آن جمله است: «وَ الَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَنٰاتِ...» یعنی کسانی که نسبت ناروا به زنان آزاد میدهند،باید هشتاد تازیانه بخورند(سوره نور 4) «وَ مَرْیَمَ ابْنَتَ عِمْرٰانَ الَّتِی أَحْصَنَتْ فَرْجَهٰا» (سوره تحریم 12)یعنی مریم دختر عمران عفت و پاکدامنی خود را حفظ کرد. «فَإِذٰا أُحْصِنَّ» (سوره نسا 25)یعنی هر گاه اسلام آورند(البته در صورتی که به صیغۀ معلوم قرائت شود نه مجهول.) محصن:مردی که تزویج کرده است.
سفاح:زنا،زجاج گوید:مسافحه و سفاح بعمل زانیانی گفته میشود که از زنای با هر کسی دریغ ندارد و اگر فقط با یکی زنا کند.«ذات خدن»یعنی صاحب رفیق گفته شوند.
کِتٰابَ اللّٰهِ
:مصدر منصوب است از فعل محذوف یعنی:کتب اللّٰه کتاباً علیکم.
سپس فعل به قرینه: «حُرِّمَتْ عَلَیْکُمْ» حذف شده چه دلالت دارد بر اینکه هر چه ذکر شده مکتوب است.سپس مصدر بفاعل فعل اضافه شده و بصورت: «کِتٰابَ اللّٰهِ عَلَیْکُمْ» در آمده است.زجاج گوید:نصب آن ممکن است به تقدیر فعل امر باشد یعنی، «الزموا کتاب اللّٰه»ولی نصب آن«علیکم»جایز نیست چه مفعول«علیکم» مقدم نمیشود.
ما وراء ذلکم:ما موصوله و مفعول«احل»بنا بر اینکه بصیغۀ معلوم قرائت شود و نایب فاعل آن بنا بر اینکه بصیغۀ مجهول قرائت شود.
أَنْ تَبْتَغُوا
:یا محلا منصوب است یا مرفوع و بدل از«ما»است و ممکن است لام جاره از آن حذف شده باشد و مفعول لاجله باشد.
محصنین:حال است از«واو تبتغوا».
غَیْرَ مُسٰافِحِینَ
:صفت محصنین.
فریضة:مصدر است و منصوب.ممکن است حال باشد به تاویل مفروضة.
در آیه قبل عدهای از زنان که ازدواج با آنها حرام است،ذکر شدند،اکنون اضافه میکند که:ازدواج با زنان شوهر دار نیز حرام است بنا بر این«و المحصنات» عطف است بر مواردی که در آیه قبل ذکر شده است.
وَ الْمُحْصَنٰاتُ مِنَ النِّسٰاءِ إِلاّٰ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُکُمْ
:نکاح با زنان شوهر دار حرام است مگر اینکه کنیز شما باشند.در بارۀ این مطلب،اقوالی ذکر کردهاند:
1-مقصود این است که نمیتوان با زنان شوهردار ازدواج کرد مگر زنان شوهر- داری که اسیر شده باشند.این قول از علی(ع)و ابن مسعود و ابن عباس و مکحول و زهری است.برخی بر این قول به روایت ابو سعید خدری استدلال کردهاند که:آیه در بارۀ اسیران اوطاس نازل شد و مسلمانان با زنان مشرکین نزدیکی کردند در حالی که آنها در دار الحرب شوهر داشتند.چون آیه نازل شد،منادی پیامبر اعلام کرد که با زنان باردار قبل از وضع حمل و با زنان غیر باردار قبل از استبراء و گذراندن
یک حیض ازدواج نکنند.لکن کسانی که با این قول مخالفند،میگویند:این خبر ضعیف است،زیرا اسیران اوطاس بت پرست بودند و ازدواج با بت پرست صحیح نیست، ولی پاسخ دادهاند که نکاح،بعد از اسلام اسیران بوده است.
2-مقصود این است که نمیتوان با زنان شوهر دار نکاح کرد،مگر اینکه با کنیزانی که شوهر دارند،چه خریدن آنها بمنزلۀ طلاق آنهاست.ابی بن کعب و جابر بن عبد اللّٰه و انس و ابن مسیب و حسن بر این قولند.
ابن عباس گوید:طلاق کنیز به شش چیز است:اسیری،خریدن،آزاد شدن، بخشیدن،بارث بردن و طلاق همسرش.از روایات اصحاب ما نیز همین مطلب استفاده میشود.
عمر بن خطاب و عبد الرحمن بن عوف گویند:خریدن کنیز طلاقش نیست بلکه طلاق او مثل طلاق زن آزاد است،تنها در مورد اسیران احتیاجی بطلاق از شوهرانشان نیست.زیرا پیامبر گرامی پس از آنکه عایشه بریره را آزاد کرد،وی را مخیر کرد که بر همسری شوهرش بماند یا نماند و اگر با آزاد شدن،از شوهرش جدا میشد،احتیاجی به این تخیر نبود.در پاسخ عمر و عبد الرحمن گفتهاند:همسر بریره عبد بود و اگر آزاد بود پیامبر او را مخیر نمیکرد.
3-مقصود از محصنات،زنان عفیفه است.یعنی زنان عفیفه بر شما حرامند، مگر آنانی که به نکاح یا خریداری،حق تمتع از آنها داشته باشید.این وجه از ابو العالیه و سعید بن جبیر و عطا و سدی است.
کِتٰابَ اللّٰهِ عَلَیْکُمْ
:یعنی آنچه بر شما حلال و آنچه بر شما حرام است،خداوند برای شما معین و مکتوب ساخته،پس مخالفت نکنید و به آن عمل کنید.
وَ أُحِلَّ لَکُمْ مٰا وَرٰاءَ ذٰلِکُمْ أَنْ تَبْتَغُوا بِأَمْوٰالِکُمْ
:در معنای این جمله،چهار وجه است:
1-عطا گوید:غیر از خویشاوندهایی که محرم شما هستند،سایرین برای شما حلالند.
2-سدی گوید:برای شما حلال است که بوسیلۀ اموالتان تا چهار زن بدست آورید.
3-قتاده گوید:غیر از آنچه گذشت،از کنیزان برای شما حلال است.
4-غیر از آنهایی که محرم هستند،تا بوسیلۀ اموالتان میتوانید تا چهار زن آزاد به عقد خود درآورید و هر تعدادی که بخواهید کنیز خریداری کنید،این وجه از سایر وجوه بهتر است و در عین حال میان آنها منافاتی نیست.معنای «أَنْ تَبْتَغُوا» این است که طلب کنید یا بخواهید بوسیلۀ اموالتان به اینکه قیمت بدهید یا مهر بپردازید.چنان که ابن عباس گفته است.
فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِیضَةً
:گفتهاند مقصود از استمتاع،در آمیختن و کسب لذت است،بنا بر این معنای جمله این است که:هر گاه از زنان کسب لذت کردید،مهرشان را بدهید،این قول از حسن،مجاهد،ابن زید و سدی است.
ابن عباس،سدی و ابن سعید و گروهی از تابعان و اصحاب امامیه گویند:منظور عقد منقطع است.این مطلب واضح است،زیرا«استمتاع و تمتع»اگر چه در اصل بمعنای انتفاع و کسب لذت است ولی در عرف شرع،بچنین عقدی اختصاص دارد.
بخصوص هنگامی که اضافۀ به«زنان»شود.بنا بر این معنای جمله این است:«هر گاه آنها را بعقد متعه درآوردید،اجرتشان را بپردازید»شاهد این است که وجوب ادای مهر،بخود استمتاع،تعلق یافته است و مقتضای آن این است که خود عقد متعه، موجب مهر میشود نه آمیزش و کسب لذت جنسی.
از جماعتی از صحابه که از آنهایند:ابی بن کعب،عبد اله بن عباس و عبد اله بن مسعود نقل شده است که ایشان قرائت کردهاند:«فما استمتعتم به منهن الی اجل مسمی فآتوهن اجورهن»یعنی هر وقت«برای مدت معینی»بخواهید از آنها تمتع برید،اجرتشان را بدهید و این صراحت در عقد متعه دارد.
ثعلبی در تفسیر خود آورده است که حبیب بن ابی ثابت گفت:ابن عباس،مصحفی بمن داد و گفت این قرآن بر طبق قرائت پدرم هست در آنجا نوشته بود:«فما استمتعتم به منهن الی اجل مسمی» و به اسناد خود از ابی نصره نقل کرده است که:در بارۀ متعه از ابن عباس سؤال
کردم.گفت:مگر سورۀ نساء را نخواندهای؟گفتم:آری گفت:نخواندهای«فما استمتعتم به منهن الی اجل مسمی»؟گفتم:اینطور قرائت نمیکنم.گفت:بخدا، این آیه سه بار اینطور نازل شده است.
و به اسناد خود از سعید بن جبیر نقل کرده است که او قرائت میکرد:«فما استمتعتم به منهن الی اجل مسمی»و به اسناد خود از شعبه از حکم بن عتیبه نقل کرده است که گفت در بارۀ این آیه از وی سؤال کردم که آیا نسخ شده است؟حکم گفت:علی بن ابی طالب(ع)فرمود:
اگر عمر نهی از متعه نمیکرد،جز آدم شقی کسی مرتکب زنا نمیشد و به اسناد خود از عمران بن حصین نقل کرده است که وی گفت:آیۀ متعه در کتاب خدا نازل شد و پس از آن آیهای که آن را نسخ کند،نازل نشد و پیامبر گرامی ما را به انجام آن امر کرده و با او متعه کردیم (1)و چون از دنیا رفت ما را از این کار نهی نکرد.پس از پیامبر،مردی خودسرانه هر چه دلش خواست،گفت.مسلم بن حجاج در روایت صحیح آورده است که عطا گفت:جابر بن عبد اللّٰه از عمرۀ حج بازگشته بود ما به دیدنش آمدیم.
مردم از چند چیز و از جمله«متعه»از او سؤال کردند.گفت:آری،ما در عهد پیامبر و ابو بکر و عمر متعه را انجام دادهایم.
یکی از دلایلی که لفظ«استمتاع»در آیه،بمعنای جماع و انتفاع نیست این است که اگر چنین بود،لازم بود که اگر کسی از زن انتفاعی نبرد،مهری بر ذمهاش نباشد.با اینکه میدانیم که اگر پیش از آمیزش طلاقش دهد، نصف مهر را باید بپردازد و اگر مقصود«نکاح دائم»باشد بحکم همین آیه،مرد باید با اجرای صیغۀ عقد،همۀ مهر را بپردازد.در حالی که خلافی در این مطلب نیست،که به خود عقد،همۀ مهر واجب نمیشود ولی در متعه،با جاری شدن صیغۀ عقد،همۀ مهر واجب میشود،چنان که از جمله «فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ» برمیآید.
1) 1) -منظور متعۀ حج است و نظر او این است که عمر متعۀ زنان و متعۀ حج را تحریم کرد در حالی که قرآن بآن دستور داده بود و ما متعۀ حج را با پیامبر گرامی بجای آوردیم.
شاهد دیگر مساله،همان روایتی است که از عمر بن خطاب نقل شده است.وی گفت:«دو متعه در عهد پیامبر خدا حلال بودند و من از آنها نهی میکنم و در برابر آنها عقاب میکنم»بنا بر این عمر اقرار کرده است که متعه در عهد پیامبر روا بود و او منع میکند و از خود رای میدهد.اگر پیامبر خدا این حکم را نسخ کرده یا از آن نهی کرده بود یا زمانی اجازه داده و زمانی مانع شده بود،عمر،تحریم را به پیامبر نسبت میداد نه بخودش.وانگهی او میان«متعۀ زنان«و متعۀ حج»جمع کرده است و خلافی نیست که«متعۀ حج»نسخ نشده و حرام نیست.بنا بر این«متعۀ زنان»نیز باید چنین باشد.
وَ لاٰ جُنٰاحَ عَلَیْکُمْ فِیمٰا تَرٰاضَیْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ الْفَرِیضَةِ
:کسانی که«استمتاع»را در جملۀ پیش بمعنای جماع گرفتهاند،میگویند:مقصود این است که در زیادی یا کمی یا بخشش یا تاخیر مهر که با یکدیگر توافق کرده باشید،گناهی بر شما نیست.
سدی گوید:منظور این است که اگر بعد از پایان مدت«عقد متعه»با یکدیگر توافق کنید که عقد را تجدید کنید،گناهی بر شما نیست.عقیدۀ امامیه همین است و روایات بسیاری از ائمه در این خصوص نقل شده است.
إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ عَلِیماً حَکِیماً
:خداوند به اصلاح امر مردم داناست و از روی حکمت و مصلحت،عقد نکاحی بر ایشان واجب کرده است که حافظ اموال و نسبهاست .
وَ مَنْ لَمْ یَسْتَطِعْ مِنْکُمْ طَوْلاً أَنْ یَنْکِحَ اَلْمُحْصَنٰاتِ اَلْمُؤْمِنٰاتِ فَمِنْ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُکُمْ مِنْ فَتَیٰاتِکُمُ اَلْمُؤْمِنٰاتِ وَ اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِإِیمٰانِکُمْ بَعْضُکُمْ مِنْ بَعْضٍ فَانْکِحُوهُنَّ بِإِذْنِ أَهْلِهِنَّ وَ آتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ مُحْصَنٰاتٍ غَیْرَ مُسٰافِحٰاتٍ وَ لاٰ مُتَّخِذٰاتِ أَخْدٰانٍ فَإِذٰا أُحْصِنَّ فَإِنْ أَتَیْنَ بِفٰاحِشَةٍ فَعَلَیْهِنَّ نِصْفُ مٰا عَلَی اَلْمُحْصَنٰاتِ مِنَ اَلْعَذٰابِ ذٰلِکَ لِمَنْ خَشِیَ اَلْعَنَتَ مِنْکُمْ وَ أَنْ تَصْبِرُوا خَیْرٌ لَکُمْ وَ اَللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ (25)
(1) .
و کسی که از نظر مالی توانایی ازدواج با زنان آزاد و با ایمان ندارد،میتواند با کنیزان با ایمان شما ازدواج کند و خداوند به ایمان شما داناتر است،شما همه یکسانید و تفاوتی با هم ندارید.پس با آنها به اذن صاحبانشان ازدواج کنید و مهر ایشان را بدهید در حالی که پاکدامن هستند و زنا نمیکنند و مخفیانه رفیق نمیگیرند و هنگامی که به ازدواج شما درآمدند،اگر زنا کردند،نصف حدی که بر زنان آزاد جاری میشود بر ایشان است.چنین ازدواجی برای کسی است که از مشقت و گرفتاری زنا و گناه بترسد و صبر برای شما بهتر است و خداوند آمرزنده و رحیم است.
1) 1) -آیۀ 25 سورۀ نساء جزء پنجم سوره 4
اهل کوفه«فاذا احصن»بفتح همزه و دیگران بضم همزه و کسر صاد قرائت کردهاند.
طول:غناء،بینیازی،اصل این کلمه از«طول»بمعنی بلندی است زیرا شخص بوسیلۀ بینیازی بمقامات عالی میرسد.تطول،یعنی بخشیدن مال و تطاول بر مردم یعنی تفضل بر ایشان همچنین است استطاله«طالت طولک و طیلک»یعنی مدتت دراز شد،چنان که شاعر گوید:
انا محیوک فاسلم ایها الطلل
و ان بلیت و ان طالت بک الطیل
یعنی:ما ترا تحیت میگوییم،پس سالم باش،ای شخص با طراوت،اگر چه زمان تو طولانی باشد.
طول بمعنی ریسمان است،شاعر گوید:
لعمرک ان الموت ما اخطا الفتی
لکالطول المرخی و ثنیاه بالید
یعنی:بجان تو سوگند که مرگ در بارۀ هیچکس بخطا نمیافتد،مردم مثل حیوانی که در چراگاه با ریسمان بلند،او را بستهاند که بچرد و نمیتواند فرار کند، در دام مرگ گرفتارند.
فتی:مرد جوان.فتاة:زن جوان،کنیز اگر چه پیر هم باشد چه مثل پیران دیگر نیست و احترام پیران را ندارد.بطور کلی فتوه بمعنی حالت حداثت و نو ظهوری است و فتیا نیز از همین جاست و عبارت از حکم فقیه در مسالۀ تازه است.فتیات جمع فتاة.
خدن:دوست،جمع اخدان.در این کلمه مذکر و مؤنث یکسان است و بهمان معنی است:خدین.
عنت:سختی،مبرد گوید:عنت یعنی هلاک.
خداوند در این آیه،در بارۀ ازدواج با کنیزان سخن گفته،میفرماید:
وَ مَنْ لَمْ یَسْتَطِعْ مِنْکُمْ طَوْلاً أَنْ یَنْکِحَ الْمُحْصَنٰاتِ الْمُؤْمِنٰاتِ
:ابن عباس و سعید بن جبیر و مجاهد و قتاده و سدی گویند:یعنی ثروتی ندارد که بتواند با زنان آزاد و با ایمان ازدواج کند و مهر و نفقۀ ایشان را بدهد.
فَمِنْ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُکُمْ مِنْ فَتَیٰاتِکُمُ الْمُؤْمِنٰاتِ
:چنین کسی میتواند با کنیزان با ایمان ازدواج کند زیرا مهر کنیزان کمتر و مخارج آنها عادة سبکتر است.منظور این است که با کنیز غیر ازدواج کنند و گرنه اجماعی است که انسان با کنیز خود نمیتواند ازدواج کند.روایتی بهمین منظور از امام باقر(ع)نقل شده جابر و عطا و ابراهیم و ربیعه گویند:شخص اگر چه توانایی مالی هم داشته باشد، میتواند با کنیزان ازدواج کند.لکن قول اول صحیح است و نظر اکثر فقها همان است.
از آیه برمیآید که ازدواج با کنیز کتابی صحیح نیست،زیرا جواز ازدواج، مقید به ایمان شده است و مذهب شافعی و مالک هم همین است.
وَ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِإِیمٰانِکُمْ
:خداوند بایمان شما داناتر است.یعنی وظیفه شما این است که در این حکم بظاهر اشخاص نگاه کنید چه پی بردن به باطن اشخاص ممکن نیست، تنها خداوند،عالم بباطن و مطلع از ضمیر مردم است.
بعضکم من بعض:در بارۀ این جمله دو قول است:
1-مقصود این است که همۀ شما اهل ایمان و تابع یک دین هستید،بنا بر این نباید بعادت اهل جاهلیت،کنیزان را مورد طعن و سرزنش قرار دهید.
فَانْکِحُوهُنَّ بِإِذْنِ أَهْلِهِنَّ وَ آتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ
:با کنیزان با ایمان،با اجازۀ
صاحبانشان ازدواج کنید و مهرشان را آن طوری که توافق کردهاید و عقد را بر آن اجرا کردهاید بپردازید.از این جمله چنین استفاده میشود که ازدواج کنیزان بدون اجازۀ مالکانشان صحیح نیست.برخی گفتهاند:«بالمعروف»یعنی بدون اینکه ضرر و زیانی وارد سازید.
مُحْصَنٰاتٍ غَیْرَ مُسٰافِحٰاتٍ
:با آنها که پاکدامن بوده،اهل زنا نیستند،ازدواج کنید برخی گفتهاند:یعنی زنان شوهر داری که زنا نمیکنند.این کلمه«محصنات»بفتح صاد و کسر آن هر دو قرائت شده است.
وَ لاٰ مُتَّخِذٰاتِ أَخْدٰانٍ
:و همچنین بطور مخفیانه رفیقی برای خود انتخاب نکردهاند چه برخی از مردان بطور مخفیانه با زنی دوست میشدند و زنا میکردند و همچنین زنان.
ابن عباس گوید:مردمی در جاهلیت بودند که زنای آشکار را حرام میشمردند ولی زنای پنهان را جایز میدانستند.خداوند از زنای آشکار و پنهان هر دو منع فرمود بنا بر این :غَیْرَ مُسٰافِحٰاتٍ وَ لاٰ مُتَّخِذٰاتِ أَخْدٰانٍ یعنی آن زنانی که از زنای آشکار و پنهان خودداری میکنند.
فَإِذٰا أُحْصِنَّ
:کسی که بضم همزه و کسر صاد قرائت کرده،این طور معنی میکند:
هنگامی که کنیزان تزویج کنند و شوهرانشان آنها را در حیطه همسری خود قرار دهند این عقیده از ابن عباس و سعید بن جبیر و مجاهد و قتاده است.و کسی که بفتح همزه و صاد قرائت کرده است چنین معنی میکند:هنگامی که اسلام بیاورند.این عقیده از عمر بن الخطاب و ابن مسعود و ابراهیم و شعبی و سدی است،حسن گوید:یعنی اسلام و شوهر،او را در حصار میگیرند.
فَإِنْ أَتَیْنَ بِفٰاحِشَةٍ
:اگر زنا کنند.
فَعَلَیْهِنَّ نِصْفُ مٰا عَلَی الْمُحْصَنٰاتِ مِنَ الْعَذٰابِ
:باید نصف حد زنان آزاد بر آنها جاری کرد و آنها را پنجاه تازیانه زد.
ذٰلِکَ لِمَنْ خَشِیَ الْعَنَتَ مِنْکُمْ
:نکاح با کنیزان برای کسانی است که بترسند گرفتار معصیت و زنا شوند و کیفر دنیوی و اخروی زنا دامنگیرشان شود.اکثر مفسران
بر همین عقیدهاند.
برخی گفتهاند:منظور این است که شخص بترسد از اینکه به کنیز دلبستگی پیدا کند و گرفتار زنا شود.
برخی نیز گفتهاند:عنت بمعنی ضرر شدید دینی یا دنیوی است که بواسطۀ غلبۀ شهوت،برای انسان پیش میآید.معنای اول صحیحتر است.
وَ أَنْ تَصْبِرُوا خَیْرٌ لَکُمْ
:صبر شما از ازدواج با کنیزان و ارتکاب زنا،برایتان بهتر است.«ان تصبروا»مبتدا و«خیر»خبر آن است.
وَ اللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ
:خداوند،آمرزندۀ گناه بندگان و به ایشان رحیم است. نتیجه این است که اگر کسی صبر نکرد و کاری خلافی مرتکب شد و توبه کرد،خداوند توبهاش را میپذیرد و رحمتش را شامل حال او میسازد.
خوارج به این آیه استدلال کردهاند که سنگسار کردن جایز نیست.چه سنگسار را که برای زنان آزاد و شوهر دار تعین کردهاند نمیتوان تقسیم کرد و چون در این آیه برای کنیزان شوهر دار تعیین شده است،معلوم میشود که سنگسار کردن اصلی ندارد و فقط تازیانه زدن،ملاک است.
جواب این است که:اگر«محصنات»را بمعنای زن آزاد بدانیم-نه بمعنی زن شوهر دار-این استدلال از درجۀ اعتبار ساقط میشود.شاید آن این است که کلمۀ «اَلْمُحْصَنٰاتِ الْمُؤْمِنٰاتِ» که در اول آیه بکار رفته،بدون شک معنای آن آزاد زنان با ایمان و با عفت است زیرا با زن شوهر دار نمیتوان ازدواج کرد.وانگهی برخی گفتهاند:مقصود از«المحصنات»زنان آزاد است نه زنان پاکدامن.زیرا اگر مقصود زنان پاکدامن باشد،ازدواج با غیر از آنها جایز نخواهد بود و شکی نیست که ازدواج با آنها نیز جایز است.سنگسار هم اجماعی امت اسلام است و مسلمانان به تواتر نقل کردهاند که پیامبر گرامی ماعز بن مالک اسلمی و یک زن و مرد یهودی را سنگسار کرد و فقهاء از عهد صحابه تا امروز در باره آن اختلاف نکردهاند.بنا بر این گفتار خوارج،خلاف اجماع است و قابل اعتبار نیست .
یُرِیدُ اَللّٰهُ لِیُبَیِّنَ لَکُمْ وَ یَهْدِیَکُمْ سُنَنَ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ وَ یَتُوبَ عَلَیْکُمْ وَ اَللّٰهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ (26) وَ اَللّٰهُ یُرِیدُ أَنْ یَتُوبَ عَلَیْکُمْ وَ یُرِیدُ اَلَّذِینَ یَتَّبِعُونَ اَلشَّهَوٰاتِ أَنْ تَمِیلُوا مَیْلاً عَظِیماً (27) یُرِیدُ اَللّٰهُ أَنْ یُخَفِّفَ عَنْکُمْ وَ خُلِقَ اَلْإِنْسٰانُ ضَعِیفاً (28)
ارادۀ خداوند است که برای شما وظائفتان را بیان کند و شما را به سنتهای پیشینیان هدایت کند و توبۀ شما را بپذیرد و خدا دانا و حکیم است.و خداوند اراده دارد که شما را به توبه وادارد و پیروان شهوتها اراده دارند که شما را به انحرافی بزرگ بکشانند خداوند اراده دارد که بشما تخفیف بدهد و انسان ناتوان خلق شده است.
1) 1) -سورۀ نساء آیۀ 26 و 27 و 28 جزء پنجم سورۀ 4
در لام «لِیُبَیِّنَ لَکُمْ» سه قول است:1-یرید اللّٰه لان یبین لکم و معنای«ان» استقبال است 2-لام آمده است برای اینکه از ما بعد آن ارادۀ مصدر شده است یعنی «لارادة البیان»3-یرید اللّٰه لما یرید لیبین.
لکن هیچیک از اینها صحیح نیست بلکه مفعول آن محذوف است یعنی:یرید اللّٰه تبصیرکم لیبین لکم و...
پس از آن که خداوند ازدواجهای حلال و حرام را شرح داد،میفرماید این احکام بخاطر مصالح و منافع بندگان است.
یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُبَیِّنَ لَکُمْ
:ارادۀ خداوند این است که احکام دین و دنیا و امور معاش و معاد شما را بیان کند.
وَ یَهْدِیَکُمْ سُنَنَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ
:در این باره دو قول است:
1-خداوند میخواهد شما را به راه گذشتگان که اهل حق بودهاند هدایت کند تا بایشان اقتدا کنید و آثار آنها را پیروی کنید که صلاح شما در آن است.
2-خداوند میخواهد سنت گذشتگانی که اهل حق و باطل بودهاند برای شما روشن سازد تا به روش آنها بصیرت پیدا کنید و از طریقۀ آنها اجتناب نمایید.
وَ یَتُوبَ عَلَیْکُمْ
:توبۀ شما را بپذیرد.یعنی شما را بتوبه دعوت میکند و ترغیب میکند که براه توبه داخل شوید.از این آیه استفاده میشود که مسلک جبری مذهبان باطل است،چه معنای آن این است که خداوند فقط خیر و صلاح بندگان میخواهد (1)
1) 1) -جبریان،همان اشاعره هستند.بنا بر مسلک جبر،انسان،موجود دست و پا بستهای
وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ
:تفسیر آن گذشت.
وَ اللّٰهُ یُرِیدُ أَنْ یَتُوبَ عَلَیْکُمْ
:خداوند بتوبۀ شما از در لطف مینگرد.برخی گفتهاند:یعنی هر ارادۀ خداوند این است که شما را بر توبه موفق دارد و اسباب آن را برای شما فراهم سازد.
وَ یُرِیدُ الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الشَّهَوٰاتِ أَنْ تَمِیلُوا مَیْلاً عَظِیماً
:در بارۀ کسانی که از شهوتها پیروی میکنند،اقوالی است:
1-منظور همۀ اهل باطل است زیرا اهل باطل از شهوت و هوس خویش پیروی میکنند،این قول از ابن زید است.
2-مجاهد گوید:مقصود،زناکاران است.
3-سدی گوید:یهود و نصاری مقصودند.
4-منظور یهود است که میگویند خواهر پدری در تورات حلال شمرده شده است قول اول به صواب نزدیکتر است.پس معنای جمله این است که:اهل باطل میخواهند شما را از راه راست،منحرف سازند.چه راه راست،به پاداش و رستگاری از کیفر نزدیکتر است و انحراف از آن،موجب هلاک و استحقاق عذاب میشود.
علت اینکه: (یَتُوبَ عَلَیْکُمْ) در این آیه و در آیۀ قبل تکرار شده،این است که:
اولا برای تاکید است و ثانیاً در آیۀ پیش ارادۀ خداوند نسبت به هدایت و انابه،ذکر شد و در این آیه میگوید ارادۀ خداوند با ارادۀ صاحبان هوی و هوس مخالف است.
و ثالثاً در این آیه ابهام نیست:چه مفاد آن این است که خداوند توبه را اراده میکند
(است که تسلیم محض و آلت اجرای ارادۀ خداوند است و از خود هیچگونه اختیاری ندارد. بنا بر این،انسان مسئول اعمال بد خود نیست،همانطوری که اعمال نیکوی او نیز ارزشی ندارد. لکن ما معتقدیم که:انسان از آزادی اراده و اختیار،برخوردار است.بنا بر این در برابر کار های بد خویش،مسئول و در برابر کردارهای پسندیدۀ خود ممدوح و ماجور است.این عقیده،ملهم از تعلیمات قرآن و پیامبر گرامی و ائمۀ بزرگوار است.آیۀ بالا یکی از دلایل متقن بر ابطال مسلک جبر است،زیرا توبه کردن،از کسی صحیح است که در کردار خود آزادی و اختیاری داشته باشد.بعلاوه، آیه مفید این است که خداوند فقط،خیر انسان را میخواهد و کسی را به بدی و گناه،اجبار نمیکند.
ولی در آن آیه متعلق اراده توبه نیست،بلکه چنان که گذشت متعلق آن محذوف است علت اینکه خداوند«میل»و انحراف را به عظمت توصیف کرده،این است که گنهکار با گنهکار انس میگیرد و کوشش میکند که او را بگمراهی بیشتری بکشاند، همانطوری که اهل طاعت با اهل طاعت،انس میگیرند.آری کبوتر با کبوتر باز با باز کند همجنس با همجنس پرواز مردم عاصی کوشش میکنند،که سایرین را در معصیت با خود شریک سازند تا از ملامت و توبیخ ایشان،آسوده گردند مثل «وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَیُدْهِنُونَ» (سوره قلم آیۀ 9)یعنی:دوست دارند که شما ملایمت کنید تا آنها نیز ملایمت کنند) «وَدُّوا لَوْ تَکْفُرُونَ کَمٰا کَفَرُوا» (سوره نساء 89 یعنی خوش دارند که شما هم مثل ایشان کافر شوید) چنان که میگویند:«کسی که خرمنش آتش گرفت دلش میخواهد خرمن دیگران نیز آتش بگیرد.»این است طبیعت انسانها.
یُرِیدُ اللّٰهُ أَنْ یُخَفِّفَ عَنْکُمْ
:خداوند میخواهد در مورد زنها و اجازه ازدواج با کنیزان،برای شما تخفیف قائل شود.این معنی از مجاهد و طاووس است و ممکن است منظور این باشد که خداوند میخواهد با قبول و توفیق توبه برای شما تخفیفی بدهد و ممکن است منظور این باشد که خداوند میخواهد بطور کلی در تکالیف شما تخفیفی بدهد که نسبت بامتهای پیشین چنین تخفیفی نداده بود.
وَ خُلِقَ الْإِنْسٰانُ ضَعِیفاً
:انسان طوری آفریده شده است که در مورد زنان کم صبر است.برخی گفتهاند:منظور این است که انسان طوری آفریده شده است که در برابر هوی و شهوت،مقاومت نمیکند و با ترس و حزن بزانو در میآید .
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَأْکُلُوا أَمْوٰالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْبٰاطِلِ إِلاّٰ أَنْ تَکُونَ تِجٰارَةً عَنْ تَرٰاضٍ مِنْکُمْ وَ لاٰ تَقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ إِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ بِکُمْ رَحِیماً (29) وَ مَنْ یَفْعَلْ ذٰلِکَ عُدْوٰاناً وَ ظُلْماً فَسَوْفَ نُصْلِیهِ نٰاراً وَ کٰانَ ذٰلِکَ عَلَی اَللّٰهِ یَسِیراً (30)
ای مردم مؤمن،اموالتان را در میانتان به باطل مخورید مگر اینکه تجارتی باشد به رضایت شما و خویشتن را مکشید که خداوند بشما رحیم است و کسی که این کار را از روی دشمنی و ظلم انجام دهد بزودی او را در آتش میافکنیم و این کار بر خداوند آسان است.
1) 1) -سورۀ نساء آیۀ 29 و 30 جزء پنجم سوره چهارم
اهل کوفه«تجارة»را به نصب و دیگران به رفع خواندهاند.
ابو علی گوید:رفع آن بنا بر این است که معنی جمله:«الا ان تقع تجارة» باشد و استثنا منقطع است،زیرا تجارتی که از روی تراضی طرفین معامله باشد،داخل در اکل مال به باطل نیست.
نصب آن بنا بر این است که:1-بمعنی:«الا ان تکون التجارة تجارة عن تراض»مثل قول شاعر: «اذا کان یوما ذا کواکب اشنع» (یعنی:اذا کان الیوم یوما ذا کواکب اشنع،هر گاه روز،صاحب ستارههایی زشت باشد.2-بمعنی:
«الا ان تکون الاموال اموال تجارة»بنا بر این وجه نیز استثنا،منقطع است.
نظر به اینکه در آیات پیش زنانی که ازدواج و آمیزش با آنان،نامشروع است، بیان کرد،اکنون در بارۀ مالهایی که از راه باطل و حرام تحصیل میشود،سخن میگوید و میفرماید:
یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَأْکُلُوا أَمْوٰالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْبٰاطِلِ
:ای کسانی که خدا و رسولش را تصدیق کردهاید،اموال یکدیگر را بباطل مخورید.علت اینکه از میان همۀ منافع مال،تنها«اکل»را ذکر کرده این است که بمصرف خوراکی رسانیدن مال،از اهم منافع آن است.برخی گفتهاند:بخاطر این است که عنوان«اکل»بهر نوع خرج و صرف مال اطلاق میشود مثلا میگویند:مالش را بباطل خورد و لو اینکه نخورده باشد و در راه دیگری صرف کرده باشد و مقصود این است که اموال یکدیگر را بباطل صرف مکنید در بارۀ کلمۀ«باطل»دو قول است:1-منظور،ربا،قمار،
اغفال مشتری و ظلم است:این عقیده از سدی است و از امام باقر(ع)نیز روایت شده است،2-حسن گوید:منظور این است که مال یکدیگر را بدون استحقاق و معاوضه مصرف کنند بنظر وی پس از نزول این آیه،مردم از مال یکدیگر نمیخوردند تا اینکه این حکم بوسیلۀ:آیه 60 سوره نور نسخ شده و بآنها اجازه داده شد که از خانههای یکدیگر خوردنی مصرف کنند.لکن معنای اول قویتر است چه مالی که انسان بر طبق موازین اخلاقی از دیگری بخورد،اکل به باطل نیست 3-مقصود این است که مال را بوجه نامشروع بگیرند و در راهی که حلال نیست مصرف کنند.
إِلاّٰ أَنْ تَکُونَ تِجٰارَةً عَنْ تَرٰاضٍ مِنْکُمْ
:جز اینکه از راه داد و ستدی باشد که دو طرف معامله از آن راضی باشد.در بارۀ معنای تراضی در تجارت،دو قول است:
1-شریح و شعبی و ابن سیرین و شافعی و امامیه گویند:مقصود این است که با جدا شدن بایع و مشتری از یکدیگر معامله را امضا کنند و از خیاری که در معامله دارند، صرف نظر کنند.در روایت است که:بایع و مشتری مادامی که از هم جدا نشدهاند، خیار دارند و اگر در معامله،خیار قرار دادهاند،میتوانند از حق خیار استفاده کنند.
2-مالک و ابو حنیفه گویند:مقصود از تراضی در تجارت فقط عقد بیع است.
وَ لاٰ تَقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ
:در بارۀ این جمله چهار قول است:
1-یکدیگر را مکشید زیرا شما پیرو یک دین هستید و همچون یک جان شمرده میشوید.چنان که گفته شده است:بر خویشتن سلام کنید(سلموا علی انفسکم).حسن و عطا و سدی و جبایی بر این عقیدهاند.
2-ابو القاسم بلخی گوید:انسان را از خودکشی در حال غضب و ناراحتی منع کرده است، 3-با ارتکاب گناهان و ایجاد دشمنی در اکل مال به باطل،اسباب هلاک خویش را فراهم مسازید و خود را مستوجب عقاب نکنید.
4-از امام باقر(ع)روایت شده است که:خود را بخطر میفکنید و با کسانی که از شما نیرومندترند مجنگید.
إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ بِکُمْ رَحِیماً
:خداوند همواره نسبت بشما رحیم است و نشان رحمت او این است که کشتن افراد و تباه کردن اموال را منع کرده است.
وَ مَنْ یَفْعَلْ ذٰلِکَ
:برخی گفتهاند:اشاره است به خوردن مال به باطل و کشتن کسی به ناحق.برخی گفتهاند:اشاره است به تمام محرماتی که در این سوره از:
«یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ یَحِلُّ لَکُمْ أَنْ تَرِثُوا النِّسٰاءَ کَرْهاً» تا اینجا شمرده شده است برخی گفتهاند:اشاره به همۀ چیزهایی است که در این سوره تا کنون از آنها نهی شده است.عطا گوید:تنها اشاره به قتل نفس است.
عُدْوٰاناً وَ ظُلْماً
:برخی گفتهاند:عدوان و ظلم هر دو یکی هستند و آوردن هر دو بخاطر اختلاف لفظی آنهاست نه معنوی.چنان که شاعر گفته است: «و الفی قولها کذبا و مینا» یعنی سخن او را دروغ یافت.برخی گفتهاند.عدوان تجاوز از امر خداوند و ظلم گرفتن چیزی بدون استحقاق است.بعقیدۀ برخی علت اینکه خوردن مال به باطل و قتل ناحق را به ظلم و عدوان مقید ساخته،این است که میخواهد بگوید.اینان این کارها را حلال میشمرند.
فَسَوْفَ نُصْلِیهِ نٰاراً
،بزودی او را در آتش سرنگون کرده،میسوزانیم.
وَ کٰانَ ذٰلِکَ عَلَی اللّٰهِ یَسِیراً
.داخل کردن چنین کسی در آتش و معذب ساختن او بر خداوند آسان است و کسی نمیتواند او را از این کار منع کند.چنان که کسی بدون اذنش نمیتواند شفاعت و فریادرسی کند .
إِنْ تَجْتَنِبُوا کَبٰائِرَ مٰا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئٰاتِکُمْ وَ نُدْخِلْکُمْ مُدْخَلاً کَرِیماً (31)
اگر از گناهان کبیرهای که از آنها نهی شدهاید،اجتناب کنید،بدیهای شما را میپوشانیم و شما را در جایگاهی گرامی داخل میسازیم.
1) 1) -سوره نساء آیۀ 31 جزء پنجم سوره چهارم
ابو جعفر و نافع«مدخلا»بفتح میم و دیگران بضم میم خواندهاند.ابو علی گوید«مدخل»(بفتح میم)ممکن است مصدر باشد و ممکن است اسم مکان باشد.اگر مصدر باشد فعلی محذوف است یعنی:«ندخلکم فتدخلون مدخلا کریما»و اگر اسم مکان باشد،یعنی:«ندخلکن مکانا کریما»بدیهی است که اسم مکان بودن آن برتری دارد زیرا در قرآن،مکان بصفت کریم متصف شده است مثل«و مقام کریم»در قرائت «مدخل»(بضم میم)نیز همان دو وجه بالا جایز است.
اجتناب:دور شدن و کنارهگیری کردن از چیزی.اجنبی هم بملاحظۀ دور بودن گفته میشود.جنابت نیز باعتبار دوری است.علقمة بن عبیده گوید:
فلا تحرمنی نائلا عن جنابة
و انی امرؤ وسط القباب غریب
یعنی:مرا محروم مگردان که پس از دوری و جدایی بتو رسم.من مردی هستم که در میان آبادیها غریبم اعشی گوید:
اتیت حریثاً زائرا عن جنابة
و کان حریث عن عطایی جامداً
یعنی:از راه دور بزیارت حریث آمدم و حریث از عطا و بخشش بمن خودداری کرد تکفیر:پوشیدن
در آیۀ پیش،پیرامون گناهان سخن گفت.اکنون مردم را تشویق میکند که از آنها اجتناب کنند.میفرماید:
إِنْ تَجْتَنِبُوا کَبٰائِرَ مٰا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئٰاتِکُمْ
:اگر از گناهان کبیرهای که شما را از آنها نهی کردهاند،اجتناب کنید،بدیهای شما را میپوشانیم.در بارۀ«گناه کبیره»اختلاف شده است:از سعید بن جبیر و مجاهد روایت شده است که گناه کبیره آن است که در دنیا حد و در آخرت کیفر داشته باشد.ابن عباس میگوید:هر گناهی که خداوند از آن نهی کرده،کبیره است.عقیده اصحاب ما نیز همین است زیرا گفتهاند:
همه گناهان،از لحاظ زشتی،کبیرهاند،لکن برخی از برخی بزرگترند و هیچ گناهی کوچک نیست و اگر کوچک باشد،نسبت بگناهی است که از آن بزرگتر و کیفر آن شدیدتر است.این دو قول به یکدیگر نزدیکند.معتزله گویند:گناه صغیره آن است که کیفر آن نسبت به ثواب و اجر انسان کمتر باشد.معتزله اتفاق دارند بر اینکه:عتابی که بر گناهان کوچک،لازم است،حبط و زایل میشود،ولی آیا بهمان اندازه،از ثواب و اجر انسان کاسته میشود یا نه؟ ابو هاشم و کسانی که قائل به موازنه هستند،میگویند:آری،ولی ابو علی جبایی گوید:چنین نیست،بلکه گناه کوچکتر از درجۀ اعتبار ساقط میشود و اجر و ثواب بزرگتر،بدون هیچگونه کم و کاستی بحال خود باقی میماند.
در نظر معتزله،گناه کبیره آن است که کیفر آن از ثوابهایی که از شخص سر زده بزرگتر باشد،آنان میگویند:بدینترتیب،گناه صغیرهای شناخته نشده است.هر معصیتی ممکن است نسبت به کارهای نیکوی انسان،صغیره باشد یا کبیره.ما اگر در صدد تعریف گناه صغیره برآییم،در حقیقت،افراد را بسوی آن تشویق میکنیم، زیرا وقتی آنها فهمیدند که در انجام آن ضرری دامنگیرشان نمیشود،اگر تمایلی در آنها پیدا شود،گناه را مرتکب میشوند.
گویند:با اجتناب از کبایر،آمرزش صغایر حتمی است و مؤاخذهای بر آن نیست از آیه هم چیزی غیر از این،استنباط نمیشود،زیرا بنا به روایت کلبی از ابن عباس، معنای آن این است:«اگر از گناهانی که حد و کیفر اخروی دارند،اجتناب کنید،جز آنها را از این نماز تا نماز دیگر و از این جمعه تا جمعۀ دیگر و از این رمضان تا
رمضان دیگر،میبخشیم و میپوشیم».
برخی گفتهاند:«معنای آن این است که:«اگر از گناهان کبیره،از قبیل زنا، اکل مال به باطل و...که در این سوره،تا کنون از آنها نهی شده است،اجتناب کنید، از گذشتۀ شما چشمپوشی میکنیم»ابن مسعود گفته است:«هر چه خداوند از اول سوره تا آیه 30 از آن نهی کرده،معصیت کبیره است،زیرا قرآن میگوید: «قُلْ لِلَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ یَنْتَهُوا یُغْفَرْ لَهُمْ مٰا قَدْ سَلَفَ» (سوره انفال 38 یعنی:بمردم کافر بگو اگر بازگردند،گذشتۀ آنها بخشوده میشود)و نیز میگوید: «لاٰ تَنْکِحُوا مٰا نَکَحَ آبٰاؤُکُمْ ... إِلاّٰ مٰا قَدْ سَلَفَ» (سوره نساء 22 یعنی با همسر پدر ازدواج مکنید،مگر آنچه گذشته است وَ نُدْخِلْکُمْ مُدْخَلاً کَرِیماً :و شما را در مکانی پاک و نیکو-که هیچ ناراحتی ندارد.
داخل میسازیم.
عبد العظیم حسنی از امام دهم(ع)نقل میکند که: عمرو بن عبید بصری بر امام صادق(ع)وارد شد و پس از سلام،نشست و این آیه را تلاوت کرد: «اَلَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبٰائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَوٰاحِشَ» (سوره شوری 37 یعنی کسانی که از گناهان کبیره و زشتیها اجتناب میکنند)پس ساکت شد.حضرت پرسید:چرا ساکت شدی؟پاسخ داد:دوست دارم گناهان کبیره را از کتاب خدا بشناسم.
فرمود:آری ای عمرو،بزرگترین گناهان کبیره،شرک است،زیرا خداوند میفرماید: «إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ» (نساء 48 یعنی خداوند گناه شرک را نمیآمرزد و نیز میفرماید: «مَنْ یُشْرِکْ بِاللّٰهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللّٰهُ عَلَیْهِ الْجَنَّةَ وَ مَأْوٰاهُ النّٰارُ» (سوره مائده 72)یعنی:کسی که به خدا شرک آورد،خداوند بهشت را بر او حرام کرده است.
پس از شرک،یاس از رحمت الهی است،زیرا خداوند متعال میفرماید:
«لاٰ یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّٰهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْکٰافِرُونَ» (سوره یوسف 87)یعنی تنها مردم کافر از رحم خدا مایوس میشوند.
پس از یاس،ایمن بودن از کیفر خداوند است.زیرا پروردگار متعال میفرماید:
فَلاٰ یَأْمَنُ مَکْرَ اللّٰهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخٰاسِرُونَ» یعنی از کیفر خداوند جز مردم زیانکار کسی ایمن نمیشود:یکی از آنها نافرمانی پدر و مادر است زیرا خداوند، عاق را جبار و شقی نامیده است: «وَ بَرًّا بِوٰالِدَتِی وَ لَمْ یَجْعَلْنِی جَبّٰاراً شَقِیًّا» (سوره مریم 32)سپس قتل نفس است که بناحق صورت گیرد،زیرا میفرماید:
«وَ مَنْ یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزٰاؤُهُ جَهَنَّمُ خٰالِداً فِیهٰا» (سوره نساء 93)یعنی کسی که مؤمنی را عمدا بکشد،کیفرش جهنم است و در آن جاودانی است دیگر نسبت ناروا بزنان پاکدامن دادن است زیرا خداوند میفرماید: «إِنَّ الَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَنٰاتِ الْغٰافِلاٰتِ الْمُؤْمِنٰاتِ لُعِنُوا فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ عَظِیمٌ» (سوره نور 23)یعنی کسانی که نسبت ناروا بزنان پاکدامن غافل و مؤمن میدهند،در دنیا و آخرت ملعونند و برای ایشان عذابی بزرگ است.دیگر خوردن مال یتیم است خداوند میفرماید: «إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوٰالَ الْیَتٰامیٰ ظُلْماً...» (سوره نساء آیۀ 10) یعنی کسانی که مال یتیمان را بظلم میخورند.دیگر فرار از جنگ است.خداوند میفرماید: «وَ مَنْ یُوَلِّهِمْ یَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلاّٰ مُتَحَرِّفاً لِقِتٰالٍ أَوْ مُتَحَیِّزاً إِلیٰ فِئَةٍ فَقَدْ بٰاءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللّٰهِ وَ مَأْوٰاهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ» (سوره انفال 16)یعنی هر که در روز جنگ پشت به دشمن کند-مگر آنکه برای حملهای منحرف شود یا به طرف گروهی دیگر برود-قرین غضب خدا شده و جایش جهنم است که سرانجامی است بد.
دیگر رباخواری است خداوند میفرماید: «اَلَّذِینَ یَأْکُلُونَ الرِّبٰا لاٰ یَقُومُونَ إِلاّٰ کَمٰا یَقُومُ الَّذِی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطٰانُ» (سوره بقره 275)یعنی کسانی که ربا میخورند برنمیخیزند همچون کسانی که مجنونشان کرده است و میفرماید:
«فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّٰهِ وَ رَسُولِهِ» (سوره بقره 279)یعنی اگر بجای نیاورند برای جنگ خدا و رسولش آماده شوند.دیگر سحر است میفرماید:
«وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَرٰاهُ مٰا لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِنْ خَلاٰقٍ» (سوره بقره 102)یعنی دانستند که آنچه خریداری کردند،در آخرت سودی ندارد.
دیگر زناست.خداوند میفرماید: «وَ مَنْ یَفْعَلْ ذٰلِکَ یَلْقَ أَثٰاماً یُضٰاعَفْ لَهُ الْعَذٰابُ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ وَ یَخْلُدْ فِیهِ مُهٰاناً» (سوره فرقان 68)یعنی هر که زنا کند، کیفر خود را میبیند و در روز قیامت عذابش دو چندان و در خواری جهنم مخلد است.
دیگر سوگند دروغ است.میفرماید:
«إِنَّ الَّذِینَ یَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللّٰهِ وَ أَیْمٰانِهِمْ ثَمَناً قَلِیلاً أُولٰئِکَ لاٰ خَلاٰقَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ» (سوره آل عمران 77)یعنی آنان که عهد خدا و سوگندهایشان را بمبلغ کمی میفروشند در آخرت،بهرهای ندارند.
دیگر خیانت است.میفرماید: «وَ مَنْ یَغْلُلْ یَأْتِ بِمٰا غَلَّ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ» (سوره آل عمران 161)یعنی کسی که خیانت کند،در روز قیامت با خیانت خویش میآید.
دیگر منع زکات واجب است.خداوند میفرماید:
«یَوْمَ یُحْمیٰ عَلَیْهٰا فِی نٰارِ جَهَنَّمَ فَتُکْویٰ بِهٰا جِبٰاهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ» (سوره توبه 35)یعنی روزی که آن مالها در آتش جهنم سرخ میشود و پیشانی و پهلو و پشت ایشان داغ کرده میشود.دیگر شهادت دروغ و کتمان شهادت است.میفرماید:
«وَ مَنْ یَکْتُمْهٰا فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ» (سوره بقره 283)یعنی کسی که کتمان شهادت کند،قلبش گنهکار است.دیگر بادهخواری است،زیرا خداوند این گناه را در ردیف پرستش بتان قرار داده است.دیگر ترک عمدی نماز یا هر امر واجبی است، زیرا پیامبر گرامی فرمود:کسی که نماز را عمدا ترک کند،از ذمۀ خدا و پیامبرش بری است دیگر عهد شکنی و قطع رحم است.زیرا خداوند میفرماید:
«أُولٰئِکَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدّٰارِ» (سوره رعد 25)یعنی برای ایشان است لعنت و خانۀ بد.راوی میگوید: عمرو با ناله و گریه خارج شد و گفت هلاک شد کسی که به رای خود سخن گفت و در فضل و علم با شما نزاع کرد.
از پیامبر گرامی روایت شده است که:گناهان کبیره هفت تاست:بزرگتر از همه شرک است سپس قتل نفس مؤمن و رباخواری و خوردن مال یتیم و نسبت ناروا به زن پاکدامن و نافرمانی پدر و مادر و فرار از جنگ.هر کس خدا را ملاقات کند در حالی
که از این گناهان بری است،در بهشت با من خواهد بود.
سعید بن جبیر روایت کرده است که مردی از ابن عباس پرسید:گناهان کبیره هفت تاست؟گفت:به هفتصد نزدیکتر است تا هفت،جز اینکه با استغفار کبیره نیست و با اصرار صغیرهای نیست.
دو روایت فوق را واحدی در تفسیر خود نقل کرده است .
وَ لاٰ تَتَمَنَّوْا مٰا فَضَّلَ اَللّٰهُ بِهِ بَعْضَکُمْ عَلیٰ بَعْضٍ لِلرِّجٰالِ نَصِیبٌ مِمَّا اِکْتَسَبُوا وَ لِلنِّسٰاءِ نَصِیبٌ مِمَّا اِکْتَسَبْنَ وَ سْئَلُوا اَللّٰهَ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیماً (32) وَ لِکُلٍّ جَعَلْنٰا مَوٰالِیَ مِمّٰا تَرَکَ اَلْوٰالِدٰانِ وَ اَلْأَقْرَبُونَ وَ اَلَّذِینَ عَقَدَتْ أَیْمٰانُکُمْ فَآتُوهُمْ نَصِیبَهُمْ إِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ شَهِیداً (33)
و چیزی که خداوند بدان بعضی از شما را بر بعضی برتری داده است،آرزو نکنید،برای مردان از کردارشان،نصیب و برای زنان از کردارشان نصیب است و خداوند را از فضلش سؤال کنید که خدا بهر چیزی داناست.
و برای هر یک از شما کسانی قرار دادیم که به ترکه پدران و مادران و خویشاوندان و کسانی که هم پیمان شما هستند،سزاوارترند،پس سهم آنها را بدهید که خداوند بر هر چیزی گواه است. (1)
1) 1) -سورۀ نساء آیۀ 32 و 33 جزء پنجم سوره 4
کثیر و کسایی«و سئلوا اللّٰه»بدون همزه قرائت کردهاند.در موارد دیگر نیز کلمه را بهمین صورت،تلاوت کردهاند.
تمنی:آرزوی چیزی که نیست یا آرزوی نبودن چیزی که هست.گاهی تمنی بآنچه گذشته است تعلق میگیرد.
گفتهاند:جمعی از زنان خدمت پیامبر گرامی شرفیاب شده،عرض کردند:
«آیا خداوند،پروردگار مردان و پروردگار زنان نیست و شما پیامبر زنان و پیامبر مردان نیستید؟چرا خداوند مردان را نام میبرد و ما را نام نمیبرد؟میترسیم در ما خیری نباشد و خداوند را بما نیازی نباشد»از این رو آیۀ شریفه نازل شد.
برخی گفتهاند:ام سلمه خدمت پیامبر عرض کرد:مردان میجنگند و زنان نمیجنگند و برای زنان نصف میراث است.کاش ما هم مرد بودیم،میجنگیدیم و به آنچه مردان میرسند میرسیدیم.از اینرو آیه نازل شد.این قول از مجاهد است.
قتاده و سدی گویند:چون آیۀ ارث نازل گردید،مردان گفتند:امیدواریم که در آخرت هم حسنات،بر حسنات زنان افزونتر باشد هم چنان که میراثمان افزون تر است و زنان گفتند.امیدواریم:همانطوری که میراث ما نصف است کیفر اخروی ما نیز نصف مردان باشد،از اینرو آیه نازل شد.
چون خداوند حکم میراث را بیان کرد و برخی را بر برخی در میراث برتری
داد،جلو برخی از تمنیات را که سبب کینهتوزی میشود گرفت و فرمود:
وَ لاٰ تَتَمَنَّوْا مٰا فَضَّلَ اللّٰهُ بِهِ بَعْضَکُمْ عَلیٰ بَعْضٍ
:نباید بگویید:کاش من هم مثل فلانی مال و نعمت و زن زیبا داشتم چه این حسد است ولی جایز است بگویید:خدایا مرا هم مثل آن عطا کن.این معنی از ابن عباس است و از امام صادق(ع)نیز نقل شده است.
بلخی میگوید:مقصود این است که:جایز نیست مرد آرزو کند که زن باشد و زن آرزو کند که مرد باشد،زیرا کار خداوند بر طبق مصلحت است،بنا بر این چیزی را آرزو کردهاند که بر خلاف مصلحت یا مفسده است.
ممکن است گفته شود:چنین آرزویی به شرطی که مفسده نباشد،جایز است، چنان که در بارۀ حسن سؤال گفته شده است للرجال نصیب مما اکتسبوا و للنساء نصیب مما اکتسبن:در این باره وجوهی است.
1-قتاده گوید:یعنی برای هر یک از زن و مرد را بر حسب طاعاتی که خداوند با حسن تدبیر،ایشان را مکلف به انجام آن کرده است.پاداشی است،بنا بر این بر خلاف تدبیر خداوند،چیزی میخواهید که از اجر جزیل،محروم میمانید.
2-یعنی هر کدام از زنان و مردان را از تجارت،زراعت و سایر کسبهای خود نصیبی است،بنا بر این باید قانع باشند و از قسمت خداوند راضی.
3-ابن عباس گوید:هر کدام از آنان را از میراث-بر طبق آنچه خداوند مقرر کرده است-سهمی است.بنا بر این قول،اکتساب-در آیه شریفه-بمعنای احراز است.
وَ سْئَلُوا اللّٰهَ مِنْ فَضْلِهِ
:اگر به آنچه دیگران دارند،احتیاج پیدا کردید و خواستید که شما هم مثل ایشان باشید.از خداوند،مسألت کنید تا بشما بدهد، بشرطی که فسادی برای خود شما یا برای دیگری در بر نداشته باشد،زیرا خواستن از خدا به همین شرط،نیکوست.
ابن مسعود،از پیامبر روایت کرده است که:«از فضل خداوند مسألت کنید زیرا سؤال از خدا واجب است و بهترین عبادتها انتظار گشایش است»
سفیان بن عیینه گوید:خداوند،ما را به سؤال امر نکرد،مگر برای اینکه خواستۀ ما را عطا فرماید.
إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیماً
:خداوند بهر چیزی داناست و همواره چنین بوده است،بنا بر این از آنچه آشکار کنید و حسدی که در دل پنهان دارید،آگهی دارد و روزیها را در میان بندگان،بر طبق صلاح خود تقسیم میکند.پس نباید چیزی را آرزو کنید که قسمت غیر شده است،زیرا چنین آرزویی باعث حزن و گناه،میشود .
کوفیان«عقدت»را بدون الف و دیگران با الف خواندهاند.ابو علی میگوید:
عائد موصول ضمیر محذوفی است که مضاف آن نیز حذف شده است یعنی«و الذین عقدت حلفهم ایمانکم»کسانی که فعل را با الف قرائت کردهاند،کلام را بر معنی حمل کردهاند چه در هر یک از دو طرف یمین است و فعل باید از باب مفاعله باشد و کسانی که بدون الف قرائت کردهاند کلام را حمل بر لفظ«ایمان»کردهاند:زیرا فعل به صاحبان یمین نسبت داده نشده بلکه بخود یمین نسبت داده شده است.
مولی:آزاد کننده،آزاد شده،پسر عمو،وارثان،هم سوگند،ولی صاحب اختیار،بزرگی که مطاع است،سزاوارتر و بهتر نسبت به چیزی.اصل در همۀ معانی همین معنای اخیر است،آزاد کننده،مولی است،چون به ارث آزاد شده سزاوارتر است.آزاد شده مولی است چون بیاری آزاد کننده سزاوارتر است.پسر عمو نیز بیاری شخص سزاوارتر است.وارثان بمیراث میت سزاوارترند.هم سوگندها بخاطر پیمانی که با یکدیگر بستهاند نسبت به یکدیگر سزاوارترند.ولی صاحب اختیار، بیاری شخص سزاوارتر است.بزرگی که مطاع است نسبت به تدبیر حال اطاعت کنندگان خود از دیگران سزاوارتر است.در حدیث است که:«زنی که بدون اذن مولایش ازدواج کند...»یعنی کسی که نسبت بعقد او از دیگران سزاوارتر است.ابو عبیده در بارۀ اَلنّٰارُ هِیَ مَوْلاٰکُمْ (سوره حدید 15)گفته است:یعنی آتش به شما سزاوارتر است.
ایمان:جمع یمین است و یمین اسمی است که برای قسم،دست و قوت،
بکار میرود.اصل در معانی کلمه همان دست میباشد.زیرا موقع بیعت.دستها را بیکدیگر میزدند و دست یکدیگر را میگرفتند که به عهد خود وفا کنند،آن گاه پیمان میبستند از اینرو قسم را یمین نامیدند.شاعر گوید:
اذا ما رایة رفعت لمجد
تلقاها عرابة بالیمین
یعنی:هنگامی که پرچمی برای بزرگی افراشته شود،عرابه آن پرچم را با خود میافکند.
مِمّٰا تَرَکَ الْوٰالِدٰانِ
:جار و مجرور در محل صفت برای«موالی»یعنی«موالی کائنین مما ترک وَ الَّذِینَ عَقَدَتْ أَیْمٰانُکُمْ :عطف بر اَلْوٰالِدٰانِ وَ الْأَقْرَبُونَ و مرفوع است.
ممکن است «مِمّٰا تَرَکَ الْوٰالِدٰانِ وَ الْأَقْرَبُونَ» متعلق باشد به فعلی مخدوف یعنی:
«یعطون مما ترک الوالدان و...»و «وَ الَّذِینَ عَقَدَتْ أَیْمٰانُکُمْ» مبتدا و خبر آن فَآتُوهُمْ نَصِیبَهُمْ» باشد.
مجدداً خداوند متعال،به بیان حکم میراث،پرداخته،میفرماید:
وَ لِکُلٍّ جَعَلْنٰا مَوٰالِیَ
:برای هر زن و مردی وارثانی قرار دادهایم که به میراثشان از دیگران سزاوارترند.این معنی از سدی است.ابن عباس و حسن گویند:مقصود عصبه و حواشی شخص است.
معنای اول صحیحتر است.زیرا خداوند میفرماید: «فَهَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا یَرِثُنِی» (سوره مریم 5)یعنی:خدایا مرا از جانب خود فرزندی ببخش که به ارث من سزاوارتر از دیگران باشد.در این آیه وارث را«ولی»شمرده است،زیرا وارث- بخصوص فرزند-برای ارث از دیگران سزاوارتر است علاوه بر این،به مالک بردگان نیز«مولی»گویند،زیرا از دیگران نسبت به ایشان سزاوارتر است.
مِمّٰا تَرَکَ الْوٰالِدٰانِ وَ الْأَقْرَبُونَ
:از آنچه پدر و مادر و خویشاوندان به جای گذاشتهاند.
وَ الَّذِینَ عَقَدَتْ أَیْمٰانُکُمْ
:این عبارت،عطف است بر «اَلْوٰالِدٰانِ وَ الْأَقْرَبُونَ» یعنی هم پیمانان شما نیز دارای ورثهای هستند که به ارث ایشان سزاوارترند و از ایشان ارث میبرند.
فَآتُوهُمْ نَصِیبَهُمْ
:بهر یک از وارثان،سهمش را بدهید.این معنی را جبایی برگزیده،گوید:هم پیمان سهمی ندارد.لکن بیشتر مفسران «وَ الَّذِینَ عَقَدَتْ أَیْمٰانُکُمْ فَآتُوهُمْ نَصِیبَهُمْ» را جملۀ مستقلی گرفته،گویند:مقصود این است که باید سهم هم پیمانها را نیز بدهند.سپس در این باره،عقاید مختلفی ابراز داشتهاند:
1-قتاده،سعید بن جبیر و ضحاک گویند:منظور هم پیمانهاست.در دوران جاهلیت،شخصی با دیگری پیمان بسته،میگفت:خون من،خون تو،جنگ من،جنگ تو و صلح من صلح تست.من از تو ارث میبرم و تو از من.من از تو محافظت میکنم و تو از من.با این پیمان یک ششم مال شخص،در موقع تقسیم میراث،بهم پیمانش تعلق میگرفت-چنان که ابو بکر با شخصی پیمان بست و از او ارث برد.
قرآن کریم نیز دستور داد که باید به هم پیمانها ارث داد.سپس این حکم بوسیلۀ:
«وَ أُولُوا الْأَرْحٰامِ بَعْضُهُمْ أَوْلیٰ بِبَعْضٍ» (سوره انفال 57 یعنی خویشاوندان بعضی به بعضی سزاوارترند)نسخ شد.
مجاهد گوید:منظور این است که باید نصیب هم پیمانها را از لحاظ کمک و محافظت،ادا کنید و ارثی به آنها تعلق نمیگیرد،بنا بر این آیه نسخ شده و مؤید آن آیۀ «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» است(سوره مائده یعنی به پیمانها وفا کنید)و همچنین خطبۀ پیامبر گرامی در روز فتح مکه.فرمود:
«هر پیمانی که در جاهلیت،بسته شده،حفظ کنید.اسلام بر شدت آن میافزاید،لیکن پیمان تازهای به وجود میآورید.» عبد الرحمن بن عوف روایت کرده است که پیامبر فرمود:
«هنگامی که پسر بچهای بودم،به اتفاق عموهایم شاهد پیمانی بودم که در میان گروهی بسته شد.اکنون دوست نمیدارم،شترانی سرخ مو
بگیرم و آن پیمان را بشکنم.» 2-مقصود مردمی است که پیامبر گرامی اسلام،میان آنان برادری برقرار کرد و آنها مهاجران و انصار بودند.مسلمانان با همین پیمان برادری از یکدیگر ارث میبردند. سپس بوسیلۀ آیات دیگر نسخ شد.این قول از ابن عباس و ابن زید است.
3-مقصود کسانی است که در جاهلیت،به«پسر خواندگی»پذیرفته میشدند.
چنان که«زید»پسرخواندۀ پیامبر بود.به آنها دستور داده شد که در اسلام، چیزی برای آنها وصیت کنند.این است معنای «فَآتُوهُمْ نَصِیبَهُمْ» این قول از سعید بن مصیب است.
إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ شَهِیداً
:خداوند همواره بهمۀ چیزهای آشکار و نهان عالم است .
اَلرِّجٰالُ قَوّٰامُونَ عَلَی اَلنِّسٰاءِ بِمٰا فَضَّلَ اَللّٰهُ بَعْضَهُمْ عَلیٰ بَعْضٍ وَ بِمٰا أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوٰالِهِمْ فَالصّٰالِحٰاتُ قٰانِتٰاتٌ حٰافِظٰاتٌ لِلْغَیْبِ بِمٰا حَفِظَ اَللّٰهُ وَ اَللاّٰتِی تَخٰافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَ اُهْجُرُوهُنَّ فِی اَلْمَضٰاجِعِ وَ اِضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَکُمْ فَلاٰ تَبْغُوا عَلَیْهِنَّ سَبِیلاً إِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ عَلِیًّا کَبِیراً (34)
مردان را بر زنان سمت قوامت است بواسطۀ اینکه خداوند برخی را بر برخی فضیلت داده است و بواسطۀ اینکه اموالشان را بعنوان مهر و نفقه انفاق میکنند.بنا بر این زنان شایسته:مطیع امر خدا و نگه دارندۀ مال و ناموس شوهرانند بواسطۀ اینکه خداوند آنها را حفظ میکند و زنانی که از نافرمانی ایشان بیم دارید.آنها را اندرز دهید و در خوابگاهشان تنها گذارید و آنها را بزنید.پس اگر شما را اطاعت کردند،راهی برای زدن و ترک همخوابگی مجویید که خداوند بلند مرتبه و بزرگ است.
1) 1) -آیۀ 34 سورۀ 4 نساء جزء پنجم
تنها ابو جعفر«بما حفظ اللّٰه»به نصب و دیگران برفع قرائت کردهاند.
طلحة بن مصرف که از شواذ است قرائت کرده:«فالصوالح قوانت» نصب در«حفظ اللّٰه»بنا بر حذف مضاف است یعنی:«بما حفظ عهد اللّٰه» و حذف مضاف،زیاد در کلام اتفاق میافتد مثل: «إِنْ تَنْصُرُوا اللّٰهَ...» یعنی «ان تنصروا دین اللّٰه،،،» قرائت«فالصوالح قوانت»به این دلیل است که جمع مکسر برای کثرت است لکن جمع الف و تا برای قلت است و در اینجا،کثرت مناسبتر است.لکن جمع الف و تاء گاهی هم برای کثرت استعمال شده است مثل: «اَلْمُسْلِمِینَ وَ الْمُسْلِمٰاتِ وَ...» (سوره احزاب 35)و منظور کثرت است نه قلت که از سه تا ده باشد.ابو علی میگوید:حسان شعر خود را برای نابغه خواند تا به این بیت رسید:
لنا الجفنات الغر یلمعن بالضحی
و اسیافنا یقطرن من نجدة دماً
برای ماست کاسههای بزرگ و درخشانی که بروز میدرخشند و از شمشیرهای ما از دلیری خون میچکد.
نابغه گفت:کاسهها و شمشیرهایت را کم کردی یعنی جفنات و اسیاف برای قلت است.لکن این مطلب روشن نیست و خداوند در قرآن میفرماید: «هُمْ فِی- الْغُرُفٰاتِ آمِنُونَ» (سوره سبا 37)یعنی ایشان در غرفهها ایمن هستند.
بدیهی است که منظور از غرفات،قلت یعنی از سه تا ده،نیست.
قوام:صیغۀ مبالغه،مسلط و قیم.
قنوت:دوام طاعت.
نشوز:سرپیچی از اطاعت.
هجر:ترک.
ضجوع:خوابیدن و مضاجع:خوابگاهها.
بغیه:طلب.
باء در «بِمٰا فَضَّلَ اللّٰهُ» و «بِمٰا أَنْفَقُوا» متعلق است به«قوامون»و«ما»در هر دو مورد مصدریه است و احتیاجی بعاید ندارد.ما در «بِمٰا حَفِظَ اللّٰهُ» نیز مصدریه است یعنی«بان یحفظهن اللّٰه»قرائت نصب بنا بر این است که ما موصوله باشد،یعنی:
«بالشیء الذی یحفظ امر اللّٰه»
مقاتل گوید:آیه در بارۀ سعد بن ربیع بن عمر و زنش حبیبه دختر زید بن ابی زهیر نازل شده است.سعد و زید هر دو از انصار بودند.حبیبه نسبت به سعد نافرمانی کرد و او وی را زد.حبیبه باتفاق پدر خدمت پیامبر رفت.سعد عرض کرد:دخترم را به او دادهام و کتککاریش کرده است.فرمود:قصاص کنید.آنها رفتند که قصاص کنند.
پیامبر فرمود:بازگردید.اینک جبرئیل نازل شد و این آیه را نازل کرد.سپس فرمود ما چیزی اراده کردیم و خداوند چیز دیگری اراده کرد،و آنچه خداوند اراده کرده است،بهتر است و قصاص را رفع کرد.
کلبی گوید:این آیه در بارۀ سعد بن ربیع و زنش خوله دختر محمد بن سلمه نازل شده است.لکن داستان را بهمان صورت نقل کرده است.
ابو روق گوید:آیه در بارۀ جمیله دختر عبد اللّٰه بن ابیّ و شوهرش ثابت بن قیس بن شماس نازل شده است و تقریبا داستان را بهمان صورت،ذکر کرده است.
در دو آیۀ پیش:پارهای از تفاوتهایی که میان زن و مرد است ذکر شد،اکنون
بدنبال آن مطلب،خداوند وظیفۀ سرپرستی زنان را بمردان محول کرده،میفرماید:
اَلرِّجٰالُ قَوّٰامُونَ عَلَی النِّسٰاءِ
:مردان سرپرست و در تدبیر زندگی و تربیت و تعلیم مسلط بر زنان هستند.
بِمٰا فَضَّلَ اللّٰهُ بَعْضَهُمْ عَلیٰ بَعْضٍ
:بواسطۀ اینکه بعضی را بر بعضی فضیلت بخشیده است. این جمله علت قیم بودن مردان را نسبت به زنان بیان میدارد و میگوید.
بخاطر اینکه مردان از لحاظ علم و عقل و حسن رای و تصمیم بر زنان برتری دارند، سرپرستی ایشان را بمردان واگذار کرده است.
وَ بِمٰا أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوٰالِهِمْ
:دیگر بخاطر اینکه مردان مهر و نفقه بزنان میدهند.
فَالصّٰالِحٰاتُ قٰانِتٰاتٌ
:زنان شایسته،مطیع امر خداوند و شوهران خود هستند.
قتاده و ثوری چنین گفتهاند.و شاهد آن این آیه است: «یٰا مَرْیَمُ اقْنُتِی لِرَبِّکِ» «سورۀ آل عمران آیۀ 43)یعنی ای مریم،بر طاعت خداوند قیام کن.
حٰافِظٰاتٌ لِلْغَیْبِ:
آن زنان،در غیبت شوهران ناموس خود را حفظ میکنند.
این معنی از قتاده و عطا و ثوری است و ممکن است گفته شود:آنان در غیبت شوهران، حافظ اموال ایشان بودند،حقوق و احترامشان را حفظ میکنند بهتر است حمل بر هر دو معنی شود،زیرا منافاتی میان آنها نیست، بِمٰا حَفِظَ اللّٰهُ :به سبب اینکه خداوند ایشان را در مهرها و الزام شوهران به نفقه حفظ کرده است.برخی گفتهاند:یعنی بواسطۀ حفظ خداست که آنها میتوانند حافظ مال و ناموس شوهران باشند.
وَ اللاّٰتِی تَخٰافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَ اهْجُرُوهُنَّ فِی الْمَضٰاجِعِ وَ اضْرِبُوهُنَّ
:زنانی که از عصیان آنها میترسید و بیم دارید که در صدد تسلط بر شما برآیند و با شما بمخالفت پردازند،نخست آنها را نصیحت کنید و اگر نصیحت،موثر واقع نشد،آنها را در بسترشان تنها گذارید،این معنی از سعید بن جبیر است.وی گوید:منظور این است که از آمیزش با ایشان خودداری کنید و علت اینکه به ترک خوابگاه امر کرده،این است که آمیزش،مخصوص خوابگاه است.حسن و قتاده و عطا گوید:منظور این است
که با آنها همخوابگی نکنند زیرا بدینوسیله حب و بغض او نسبت بشوهر روشن میشود در صورتی که محبتی داشته باشد،طاقت نمیآورد و اگر محبتی ندارد صبر میکند.در روایت از امام باقر(ع)نقل شده است که:«در موقع خواب به او پشت میکند» فراء میگوید:منظور از بیم نافرمانی،علم به نافرمانی است زیرا خوف گاهی بمعنای علم بکار میرود.
در تفسیر کلبی از ابن عباس نقل کرده است که:زنان را به کتاب خدا موعظه کنید و باو بگویید که از خدا بترسد و از شما اطاعت کند،اگر قبول نکرد با او درشتی کنید و گرنه طوری او را بزنید که بدنش زخم نشود و استخوانش شکسته نشود.از امام باقر نقل شده که منظور:زدن با مسواک است.
فَإِنْ أَطَعْنَکُمْ فَلاٰ تَبْغُوا عَلَیْهِنَّ سَبِیلاً
:اگر از نافرمانی دست کشیدند،راهی برای زدن و ترک همخوابگی که در موقع نافرمانی تجویز شد،برایشان ندارید.این معنی از ابو مسلم و ابو علی جبایی است.سفیان بن عیینه گوید:منظور این است که آنها را به محبت،تکلیف مکنید و همین که ظاهر ایشان با شما درست شد،به باطنشان کاری نداشته باشید.
إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ عَلِیًّا کَبِیراً
:خداوند برتر از این است که بیشتر از اندازۀ طاقت،تکلیفی کند.بلندی و بزرگی از صفات خداست و فایدۀ ذکر این دو صفت در اینجا این است که خداوند قدرت دارد که زنان را یاری کند و پیروز گرداند.برخی گفتهاند:منظور این است که خداوند شما مردان را باندازۀ توانایی تکلف ساخته است.شما نیز باید زنان را باندازۀ توانایی تکلیف کنید .
وَ إِنْ خِفْتُمْ شِقٰاقَ بَیْنِهِمٰا فَابْعَثُوا حَکَماً مِنْ أَهْلِهِ وَ حَکَماً مِنْ أَهْلِهٰا إِنْ یُرِیدٰا إِصْلاٰحاً یُوَفِّقِ اَللّٰهُ بَیْنَهُمٰا إِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ عَلِیماً خَبِیراً (35) وَ اُعْبُدُوا اَللّٰهَ وَ لاٰ تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً وَ بِذِی اَلْقُرْبیٰ وَ اَلْیَتٰامیٰ وَ اَلْمَسٰاکِینِ وَ اَلْجٰارِ ذِی اَلْقُرْبیٰ وَ اَلْجٰارِ اَلْجُنُبِ وَ اَلصّٰاحِبِ بِالْجَنْبِ وَ اِبْنِ اَلسَّبِیلِ وَ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُکُمْ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ مَنْ کٰانَ مُخْتٰالاً فَخُوراً (36)
و اگر از دشمنی میان آنها ترسیدید،حکمی از بستگان مرد و حکمی از بستگان زن مبعوث کنید.اگر ارادۀ اصلاح دارند خداوند میان آنها موافقت برقرار میکند.
خدا دانا و آگاه است.
و خدا را پرستش کنید و چیزی شریک او مسازید و در بارۀ پدر و مادر،خویشاوندان یتیمان،مستمندان،همسایگان خویشاوند و غیر خویشاوند،رفیقی که همراه شماست مسافر و بردگان نیکی کنید که خداوند مردم متکبر و فخر فروش را دوست ندارد،
شقاق:مخالفت و دشمنی توفیق:موافقت و مساوات در امری از امور،لطف خداوند نسبت به انسان برای انجام کاری پسندیده،اصلاح میان زن و شوهر.
بین:در اصل ظرف است ولی در اینجا با اضافۀ شقاق به آن بصورت اسم بکار رفته مثل: «هٰذٰا فِرٰاقُ بَیْنِی وَ بَیْنِکَ» (سوره کهف 78)و مثل: «وَ مِنْ بَیْنِنٰا وَ بَیْنِکَ حِجٰابٌ» در اصل منظور این است:«و ان خفتم فی شاق بینهما»
در آیۀ پیش مردان را راهنمایی کرد که چگونه از نشوز و نافرمانی همسران خود جلوگیری کنند،اکنون راهنمایی میکند که اگر ترسیدید کار بجدایی کشد،چه وظیفۀای دارید.
وَ إِنْ خِفْتُمْ شِقٰاقَ بَیْنِهِمٰا
:اگر از مخالفت و دشمنی ایشان ترسیدید.برخی گفتهاند اگر علم بمخالفت و دشمنی ایشان پیدا کردید لکن معنای اول صحیحتر است چه اگر علم بدشمنی ایشان پیدا شد،دیگر احتیاجی بداور در میان آنها نیست.
فَابْعَثُوا حَکَماً مِنْ أَهْلِهِ وَ حَکَماً مِنْ أَهْلِهٰا
:داوری از بستگان شوهر و داوری از بستگان زن برانگیزید تا میان آنها اصلاح دهند.حکم.کسی است که نسبت به آنچه به او واگذار شده سمت قوامت دارد یعنی قیم است.در اینکه مخاطب کیست؟اختلاف شده است.سعید بن جبیر و ضحاک و بیشتر فقها گویند:مخاطب،سلطانی است که زن
و شوهر مرافعه را پیش او بردهاند.ظاهر اخباری که از امام باقر(ع)و امام صادق(ع) نقل شده،همین است.سدی گوید:مقصود زن و شوهر و بستگان ایشان است.و نیز اختلاف شده است که آیا حکمها اگر صلاح را در طلاق دیدند،حق طلاق دادن دارند یا ندارند؟از روایات اصحاب ما استنباط میشود که آنها چنین حقی ندارند مگر اینکه از خود زن و شوهر مشورت کنند و آنها را به طلاق راضی بیابند.سعید بن جبیر و شعبی و سدی گویند:آنها حق طلاق دادن دارند و روایتی هم در این باره از علی(ع) نقل کردهاند.کسانی که چنین گفتهاند،معتقدند که حکمها وکیلند.
إِنْ یُرِیدٰا إِصْلاٰحاً یُوَفِّقِ اللّٰهُ بَیْنَهُمٰا
:اگر دو حکم ارادۀ اصلاح داشته باشند، خداوند میان ایشان موافقت برقرار میکند تا به آنچه صلاح است حکم کنند.این معنی از ابن عباس و سعید بن جبیر و سدی است.برخی گفتهاند:یعنی اگر دو حکم ارادۀ اصلاح زن و شوهر داشته باشند،خداوند میان آنها الفت برقرار میکند و دشمنی را از میان برمیدارد.
إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ عَلِیماً خَبِیراً
:خداوند به ارادۀ دو حکم دانا و بمصالح و منافع شما آگاه است .
جار:همسایه جنب:دور از بستگان، قربی:نزدیک مختال:خودخواه،کسی که به خیال و پندار،برای خود چیزی تصور میکند که در او نیست.اینکه اسب را«خیل»گویند بخاطر این است که در راه رفتن کبر میورزد.
فخور:کسی که مناقب و محاسن خود را از راه کبر و خودنمایی،برمیشمارد.
اگر کسی مناقب و محاسن خود را برای اعتراف به نعمت برشمارد،فخور نیست بلکه شکور است.
وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً
:مصدر منصوب است به فعل محذوف.یعنی«احسنوا بالوالدین احسانا»ممکن است مفعول به باشد به تقدیر«استوصوا بالوالدین احسانا»
پس از آن که خداوند در بارۀ یتیمان و زنان و شوهران،بمکارم اخلاق،امر کرد،اکنون یک سلسله از امور معنوی و کارهای پسندیده را که لازمۀ زندگی انسانهای واقعی است،بآنها گوشزد میکند.ابتدا مردم را به خدا پرستی امر کرده،فرمود:
وَ اعْبُدُوا اللّٰهَ وَ لاٰ تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً
:خدا را به یکتایی و عظمت،پرستش کنید و کسی را در عبادت،شریکش مگردانید،زیرا پرستش،برای غیر خدا شایسته نیست و
کسی شایستۀ پرستش است که بخشندۀ نعمتها باشد و غیر از خداوند کسی این شایستگی را ندارد.سپس فرمود:
وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً
.در بارۀ پدر و مادر به نیکی و انعام و احترام سفارش کنید.
یا اینکه خداوند شما را به نیکی در بارۀ پدر و مادر سفارش میکند.
وَ بِذِی الْقُرْبیٰ وَ الْیَتٰامیٰ وَ الْمَسٰاکِینِ
: همانطوری که نیکی در بارۀ پدر و مادر بالخصوص توصیه شده است.به نیکی در بارۀ عموم خویشاوندان و یتیمان و مستمندان نیز توصیه میکند.نیکی در بارۀ یتیمان،بحفظ اموالشان و رسیدگی بزندگی ایشان و نیکی در بارۀ مستمندان،بعدم تضییع آنان و رفع نیازمندی ایشان است.
وَ الْجٰارِ ذِی الْقُرْبیٰ وَ الْجٰارِ الْجُنُبِ
:ابن عباس،مجاهد،قتاده،ضحاک و ابن زید گویند:مقصود همسایگانی است که با انسان خویشاوندی دارند و همسایگانی که خویشاوندی ندارند.
برخی گفتهاند:منظور این است که:همسایۀ مسلمان باشد یا همسایۀ غیر مسلمان که هیچ از لحاظ دینی با انسان مناسبتی ندارد.از پیامبر گرامی روایت شده است که:
«همسایگان بر سه دستهاند.همسایهای که سه حق دارد:حق مسلمانی،حق همسایگی و حق خویشاوندی.همسایهای که دو حق دارد:حق همسایگی و حق مسلمانی و همسایهای که یک حق دارد و آن مشرکی است که از اهل کتاب باشد.» (1)
1) 1) -بنا بر این همسایۀ مشرک هم حق همسایگی دارد،خواه اهل کتاب باشد خواه نباشد. البته اهل کتاب یعنی یهودیان و مسیحیان-و احتمالا زردتشتیان،قاعدة باید مشرک نباشند،زیرا موسی و عیسی مردم را به یکتا پرستی دعوت کردهاند و بنا بر این،پیروان ایشان باید یکتا پرست باشند نه مشرک.لکن اینان از تعلیمات اصلی پیامبران خدا منحرف گشتهاند و در بارۀ خداوند مطالبی عنوان کردهاند که روح پیامبران از آنها بیزار است.از اینرو خداوند متعال به پیامبر گرامی اسلام دستور داد: «قٰاتِلُوا الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ لاٰ بِالْیَوْمِ الْآخِرِ وَ لاٰ یُحَرِّمُونَ مٰا حَرَّمَ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ لاٰ یَدِینُونَ دِینَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ حَتّٰی یُعْطُوا الْجِزْیَةَ عَنْ یَدٍ وَ هُمْ صٰاغِرُونَ» (سوره توبه 29)یعنی با اهل کتاب که بخدا و رسولش ایمان ندارند و آنچه خدا و رسولش حرام کرده،حرام نمیشمارند و بدین حق گرایش پیدا نمیکنند جنگ کنید تا با خواری بدست خود جزیه دهند.در این آیه یکی از نقائص آنان
زجاج گوید:همسایۀ نزدیک،کسی است که با او از نظر مسافت نزدیک باشید و یکدیگر را بشناسید و همسایۀ دور کسی است که از نظر مسافت از شما دور باشد.در روایت است که حد همسایگی تا چهل خانه است و روایت شده است که تا چهل ذراع است (آرنج)زجاج میگوید:منظور از همسایۀ نزدیک،همسایۀ خویشاوند نیست.چه در بارۀ خویشاوندان قبلا سفارش شده است.ممکن است در جواب زجاج گفته شود که اگر چه قبلا در بارۀ خویشاوند سفارش شده است لکن منظور این است که همسایه هر گاه خویشاوندی هم داشته باشد،دارای دو حق است و هر گاه خویشاوند همسایه نباشد فقط دارای یک حق است.بنا بر این مانعی ندارد که در بارۀ خویشاوند دو مرتبه سفارش شده باشد.
وَ الصّٰاحِبِ بِالْجَنْبِ
:در این باره چهار قول است:1-ابن عباس و سعید بن جبیر و جماعتی گفتهاند:منظور رفیق سفر است و نیکی در بارۀ او بمواسات و حسن معاشرت است.2-عبد اللّٰه بن مسعود و ابن ابی لیلی و نخعی گویند:منظور همسر است.3- ابن عباس بنا به یکی از دو روایت و ابن زید گویند:منظور کسی است که رو بسوی شما آوردۀ و از شما انتظار کمک دارد.4-منظور خدمتگزاران است.بهتر این است که بر همۀ این معانی حمل شود:
وَ ابْنِ السَّبِیلِ
:معنای آن صاحب طریق و در بارۀ آن دو قول است:1-مجاهد و ربیع گفتهاند:منظور مسافر است.ابن عباس گوید:منظور مهمان است.بنظر او:مهمانی سه روز است و بیشتر از سه روز نیکی است و هر نیکی صدقه است.جابر از پیامبر گرامی نقل کرده که:«هر نیکی صدقه است و یکی از نیکیها این است که برادرت را با روی گشاده،ملاقات کنی و آب دلو خود را در ظرف او بریزی.» وَ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُکُمْ :نسبت بغلامان و کنیزان نیز نیکی کنید.کلمۀ«ما»محلا
(عدم ایمان به خداوند شمرده شده است یعنی خداوند یکتا را باور ندارند چه گفتند:عیسی پسر خدا است و یهود هم گفتند:عزیر پسر خداست.
مجرور است که عطف بر سابق است.یعنی به بردگان نیکی کنید و نیازمندیهای آنها را تامین کنید و کارهایی که از توانایی آنها خارج است واگذار مکنید.این عدهای که تا اینجا شمرده شدند،طبق دستور خداوند باید مورد احسان قرار گیرند.
إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ مَنْ کٰانَ مُخْتٰالاً فَخُوراً
:خداوند مردم متکبر و فخر فروش را دوست نمیدارد.ابن عباس گوید علت ذکر تکبر و فخر فروشی این است که مردم متکبر و فخر فروش از خویشاوندان و همسایگان فقیر خود متنفرند و با آنها حسن معاشرت ندارند.
این آیه،جامع ارکان اسلام است و انسان را بسوی مکارم اخلاق هدایت میکند و اگر کسی در بارۀ آن نیکو بیندیشد از موعظه سخنوران بینیاز است و هر قسمت عمدهای از علوم دانشمندان دست مییابد(منظور علوم عملی است نظیر اخلاق و تدبیر منزل و...) 1-بنا بر این همسایۀ مشرک هم حق همسایگی دارد،خواه اهل کتاب باشد خواه نباشد.البته اهل کتاب یعنی یهودیان و مسیحیان و-احتمالا-زردشتیان،قاعدة باید مشرک نباشند،زیرا موسی و عیسی مردم را به یکتا پرستی دعوت کردهاند و بنا بر این پیروان ایشان باید یکتاپرست باشند نه مشرک.لکن اینان از تعلیمات اصلی پیامبران خدا منحرف گشتهاند و در بارۀ خداوند مطالبی عنوان کردهاند که روح پیامبران از آنها بیزار است.از اینرو خداوند متعال به پیامبر گرامی اسلام دستور داد: «قٰاتِلُوا الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ لاٰ بِالْیَوْمِ الْآخِرِ وَ لاٰ یُحَرِّمُونَ مٰا حَرَّمَ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ لاٰ یَدِینُونَ دِینَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ حَتّٰی یُعْطُوا الْجِزْیَةَ عَنْ یَدٍ وَ هُمْ صٰاغِرُونَ» (سوره توبه 29)یعنی با اهل کتاب که بخدا و رسولش ایمان ندارند و آنچه خدا و رسولش حرام کرده،حرام نمیشمارند و بدین حق گرایش پیدا نمیکنند جنگ کنید تا با خواری به دست خود جزیه دهند.در این آیه یکی از نقائص آنان عدم ایمان به خداوند شمرده شده است یعنی خداوند یکتا را باور ندارند چه گفتند:عیسی پسر خداست و یهود هم گفتند:
عزیر پسر خداست .
اَلَّذِینَ یَبْخَلُونَ وَ یَأْمُرُونَ اَلنّٰاسَ بِالْبُخْلِ وَ یَکْتُمُونَ مٰا آتٰاهُمُ اَللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ أَعْتَدْنٰا لِلْکٰافِرِینَ عَذٰاباً مُهِیناً (37) وَ اَلَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ رِئٰاءَ اَلنّٰاسِ وَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ لاٰ بِالْیَوْمِ اَلْآخِرِ وَ مَنْ یَکُنِ اَلشَّیْطٰانُ لَهُ قَرِیناً فَسٰاءَ قَرِیناً (38) وَ مٰا ذٰا عَلَیْهِمْ لَوْ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ اَلْیَوْمِ اَلْآخِرِ وَ أَنْفَقُوا مِمّٰا رَزَقَهُمُ اَللّٰهُ وَ کٰانَ اَللّٰهُ بِهِمْ عَلِیماً (39)
آنان که بخل میورزند و مردم را به بخل امر میکنند و آنچه را خداوند از فضلش بایشان داده،کتمان میکنند و برای کافران عذابی خوار کننده مهیا کردهایم.
و کسانی که اموال خود را برای دیدن مردم انفاق میکنند و بخدا و روز واپسین ایمان ندارند و کسی که بدوستی شیطان گراییده است،بد همدمی دارد.چیست بر آنها که ایمان آورند بخدا و روز واپسین و انفاق کنند از رزاقی که خدا به ایشان داده است؟ و خداوند به ایشان داناست.
1) 1) -سورۀ نساء آیۀ 37 و 38 و 39 جزء پنجم سوره 4
کوفیان بجز عاصم«بالبخل»بفتح باء و خاء(در اینجا و در سورۀ حدید)قرائت کردهاند و دیگران«بالبخل»بضم باء و سکون سین.سیبویه گوید:بخل و بخل دو لغتند بیک معنی.
بخل:دشوار بودن بخشش.برخی گفتهاند:منع از چیزی که ادای آن واجب است،زیرا این کلمه اسم ذم است و بر کسی اطلاق میشود که عملش گناه کبیره است.
برخی گفتهاند:منع از چیزی است که منع آن بیفایده و بخشش آن بیضرر است.
«شح»نیز بمعنای بخل است.این دو کلمه در مقابل«جود»قرار دارند.بدیهی است که معنای اول،مناسبتر است زیرا خداوند محبت خود را از کسی که برایش بخشش، دشوار است.نفی کرده.علی بن عیسی گوید:بخل،منع از احسان است بخاطر اینکه طبیعت شخص از این کار رنج میبرد-وجود،بذل احسان است بخاطر اینکه چنین رنجی در طبیعت شخص وجود ندارد.
الذین:ممکن است در محل نصب باشد باعتبار اینکه:بدل از «مَنْ کٰانَ مُخْتٰالاً...» باشد یا باعتبار اینکه فعلی دال بر مذمت ایشان مقدر باشد و ممکن است در محل رفع باشد،باعتبار اینکه مبتدا باشد و آیۀ بعد عطف بر آن و خبر آن آیۀ بعد:
«إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَظْلِمُ...»
باشد یا اینکه بدل باشد از ضمیری که در«فخور»مستتر است.
اَلَّذِینَ یَبْخَلُونَ
:جبایی و ابو مسلم گویند:یعنی کسانی که از زکات و صدقات واجب دیگر منع میکنند:ابن عباس و مجاهد و سدی و ابن زید گویند:یعنی کسانی که از اظهار صفاتی را که از پیغمبر شناختهاند،بخل میورزند.
وَ یَأْمُرُونَ النّٰاسَ بِالْبُخْلِ
:و مردم را نیز امر به بخل میکنند.ابن عباس گوید:
یعنی انصار را امر میکنند که از کمک و انفاق نسبت به پیغمبر و اصحابش خودداری کنند.برخی گفتهاند:یعنی مردم را امر میکنند به کتمان حق.
وَ یَکْتُمُونَ مٰا آتٰاهُمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ
:و کوشش میکنند که ثروت خود را منکر شوند تا برای بخل خود عذری داشته باشند.برخی گفتهاند:یعنی علم خود را نسبت به بعثت پیامبر گرامی اسلام،کتمان میکنند.بدیهی است که آیه هر نوع بخلی را -خواه نسبت بمال و خواه نسبت به علم-شامل میشود.بنا بر این هر کس که از ادای آنچه بر او واجب و لازم است،خودداری کند و مردم را از آن کار باز دارد و فضیلت علمی و غیر علمی را کتمان کند،مورد ملامت قرار میدهد. در حدیث است که:
«هر گاه خداوند نعمتی به بندهای داد،دوست دارد که اثر آن نعمت را بر او بنگرد.» وَ أَعْتَدْنٰا لِلْکٰافِرِینَ عَذٰاباً مُهِیناً :برای کسانی که منکر نعمت خدا نسبت بخود میشوند و آن را کتمان میکنند،عذابی مهیا کردهایم که موجب خواری و اهانت آنها میشود.عذاب را متصف به«مهین»کرده است زیرا خود عذاب،اهانت است .
قرین:رفیق و همدم عدی بن زید گوید:
عن المرء لا تسال و ابصر قرینه
فان القرین بالمقارن یقتدی
یعنی:از مرد مپرس و رفیقش را ببین زیرا هر کسی برفیق خود اقتدا میکند.
الذین:ممکن است مرفوع یا منصوب باشد،چنان که در آیۀ قبل گفتیم و ممکن است عطف بر«للکافرین»باشد.رئاء:مصدری است که جانشین حال شده است یعنی «مرائین»قرینا:تمیز نسبت و مفسر است.«ذا»:در این باره دو وجه محتمل است:
1-محلا مرفوع است یعنی:«ما الذی علیهم»2-محلی از اعراب ندارد چه با«ما» بمنزلۀ اسم واحد است یعنی«و ای شیء علیهم لو آمنوا»
اکنون در بارۀ کسانی که بانفاق و ریا انفاق میکنند و از ایمان بیبهرهاند،سخن گفته،ضمن عطف به سابق گوید:
اَلَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ رِئٰاءَ النّٰاسِ
:آنهایی که اموالشان را بمنظور دیدن مردم انفاق میکنند.
وَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ لاٰ بِالْیَوْمِ الْآخِرِ
:و تصدیق خداوند و روز واپسین که موقع ثواب و عقاب است،نمیکنند.بدین ترتیب،خداوند میان مردمی که بخل میورزند و از انفاق مال خودداری میکنند و آنهایی که از روی ریا و تظاهر انفاق میکنند،جمع کرده است.
وَ مَنْ یَکُنِ الشَّیْطٰانُ لَهُ قَرِیناً
:کسی که دوستش شیطان باشد و در دنیا امر او را
اطاعت کند و در کفر با او موافق باشد.برخی گفتهاند:یعنی در قیامت و آتش دوستش شیطان باشد.
فَسٰاءَ قَرِیناً
:شیطان بد دوستی است زیرا انسان را به معصیت و سرانجام به جهنم فرا میخواند.برخی گفتهاند:شیطان بد دوستی است،زیرا در آتش جهنم،شیطان و دوستش یکدیگر را لعن میکنند و از یکدیگر بیزارند.
وَ مٰا ذٰا عَلَیْهِمْ
:چه بود بر آنها اگر بخدا و روز واپسین ایمان آورده،از روزی خدا انفاق کرده بودند؟! لَوْ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ أَنْفَقُوا مِمّٰا رَزَقَهُمُ اللّٰهُ :بدین ترتیب خداوند عذر کفار را در سرپیچی از ایمان،بی اساس نشان میدهد و سخن کسانی که میگویند قدرت بر ایمان ندارند باطل میسازد،زیرا به شخص قادر نمیگویند:«اگر این کار را میکردی چه میشد؟!»مثلا به آدم کوتاه قد نمیگویند:اگر بلند قد شده بودی چه میشد؟!و به کور نمیگویند:اگر روشن شده بودی چه میشد؟!برخی گفتهاند:یعنی چه میشد اگر انفاق خود را با ایمان به خدا هماهنگ میکردند تا انفاق بحالشان مفید واقع میشد.
وَ کٰانَ اللّٰهُ بِهِمْ عَلِیماً
:خداوند به اسرار آنها آگاه است و بر طبق نیت باطنی ایشان را کیفر یا پاداش میدهد پس انفاقی که از روی ریا است بحالشان فایده ندارد.از این آیه بر میآید که مال حرام رزق نیست زیرا خداوند دستور داده است که از رزق خدا انفاق کنند و امت اسلام،اجماع کردهاند که انفاق از مال حرام،ممنوع است .
إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یَظْلِمُ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ وَ إِنْ تَکُ حَسَنَةً یُضٰاعِفْهٰا وَ یُؤْتِ مِنْ لَدُنْهُ أَجْراً عَظِیماً (40) فَکَیْفَ إِذٰا جِئْنٰا مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِیدٍ وَ جِئْنٰا بِکَ عَلیٰ هٰؤُلاٰءِ شَهِیداً (41) یَوْمَئِذٍ یَوَدُّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ عَصَوُا اَلرَّسُولَ لَوْ تُسَوّٰی بِهِمُ اَلْأَرْضُ وَ لاٰ یَکْتُمُونَ اَللّٰهَ حَدِیثاً (42)
خداوند به اندازۀ ذرهای ظلم نمیکند و اگر آن اندازۀ ذره،کار نیکو باشد،چند برابرش میکند و از جانب خود اجری بزرگ میدهد.
پس چه خواهید کرد هنگامی که از هر امتی گواهی آوریم و ترا بر این گروه گواه آوریم.آن روز مردمی که کافر شدند و پیامبر را نافرمانی کردند،دوست دارند که با خاک یکسان گردند و حدیثی را کتمان نمیکنند.
1) 1) -سورۀ نساء آیۀ 40 و 41 و 42 جزء پنجم سوره چهارم
ابن کثیر و نافع«حسنة»برفع و دیگران به نصب خواندهاند.نصب آن بنا بر این است که خبر باشد یعنی«ان تک زنة الذرة حسنه»و رفع آن به این معنی است:
«ان یقع حسنة»و بنا بر این«کان»تامة است.
ابن کثیر و ابن عامر«یضعفها»به تشدید و دیگران«یضاعفها»به الف خواندهاند البته از نظر معنی فرقی ندارند سیبویه میگوید:گاهی باب مفاعله بمعنای فعلی که میان دو نفر است،بکار نمیرود.
ظلم:المی که در آن نفعی نیست و برای دفع ضرر هم اعمال نمیشود و اصل آن بکار بردن چیز در غیر محل خود میباشد.برخی گفتهاند اصل آن«انتقاص»یعنی کم کردن است.بنا بر این ظلم،کم کردن حق و ظلمت کمی نور است.
ثقل:متاع سنگین برای سفر و مثقال:مقدار شیئی است از لحاظ سنگینی.
تک:در اصل تکون بوده که نون آن ساکن و واو آن بالتقاء ساکنین ساقط شده است. لکن سقوط نون بخاطر کثرت استعمال است در قرآن کریم این کلمه هم با نون و هم بدون نون بکار رفته است: «إِنْ یَکُنْ غَنِیًّا أَوْ فَقِیراً» (سوره نساء 135) لدن:در محل جر است و صورتهای دیگر آن:لد،لدی و لداً میباشد و «من لدنه»یعنی از جانب خود.فرق لدن و«عند»این است که«عند»اعم از دور و نزدیک است و«لدن»فقط برای نزدیک است.مثل«عندی مال»یعنی نزد من مال است.خواه دور باشد خواه نزدیک.در موقع اضافه به باء نون آن مشدد میشود مثل «لدنی».
إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَظْلِمُ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ
:خداوند هرگز کسی را باندازۀ ذرهای ستم نمیکند.
کلمۀ«ذره»بمعنی مورچههای سرخ و کوچکی است که به سختی دیده میشوند.ابن عباس و ابن زید گویند:این مورچه از سایر مورچگان خردتر است و برخی گفتهاند:ذره آن است که در موقع تابش خورشید از روزنه،بچشم میخورد.علت اینکه خداوند ظلم نمیکند این است که بقبح آن عالم و از آن بینیاز و بینیازی خود آگاه است.کار زشت را کسی مرتکب میشود که جاهل باشد یا به آن نیازمند باشد یا فکر کند که محتاج آن است در حالی که واقعا از آن بی نیاز است.خداوند از این امور و هر گونه نقص و عجزی منزه است.ذره را به این ملاحظه ذکر نکرده است که بگوید فقط ظلم نکردن خداوند اختصاص به آن دارد،بلکه میخواهد بگوید هیچگونه ظلمی نمیکند و ذره کمترین مقداری است که در وهم بشر میگنجد.
وَ إِنْ تَکُ حَسَنَةً یُضٰاعِفْهٰا
:مقصود این است که اگر آن اندازۀ ذره،کار نیکو باشد، خداوند آن را چند برابر میکند و برخی گفتهاند:دو برابر میکند.این قول از ابو عبیده است.برخی گفتهاند:منظور این است که این ذرۀ نیکو را ادامه میدهد و قطع نمیکند.
نظیر این آیه: «فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ» (سورۀ زلزال آیه 7)یعنی کسی که باندازۀ ذرهای نیکی کند،آن را مینگرد.هر دو آیه هدفشان این است که مردم را به طاعت تشویق کنند و از معصیت باز دارند.
وَ یُؤْتِ مِنْ لَدُنْهُ أَجْراً عَظِیماً
:از جانب خود پاداشی بزرگ به ایشان میدهد که همان بهشت باشد.
این آیه دلالت میکند بر اینکه:منع ثواب و کم کردن آن ظلم است و اگر ظلم نبود،برای این ترغیب و تشویقی که در آیه مورد نظر است،معنایی نبود.دیگر این که خداوند قادر بر ظلم است،زیرا خود را از کار ظلم منزه کرده و خویشتن را بر آن ستوده است و اگر قادر بر ظلم نبود،ستایش جا نداشت .
کوفیان-بجز عاصم-«تسوی»بفتح تا و سکون سین و یزید و نافع و ابن عامر «تسوی»بفتح تاء و تشدید سین و دیگران«تسوی»بضم تاء و سکون سین خواندهاند قرائت«تسوی»(بفتح تاء و تشدید سین)بنا بر این است که در اصل«تتسوی»بوده، یا تاء دوم در سین ادغام یا حذف شده است و اما قرائت«تسوی»(بضم تاء و فتح سین و تشدید واو)فعل مضارع از باب تفعیل است.
کیف:اسم استفهام و در اینجا برای توبیخ بکار رفته است.یعنی:«کیف حال هؤلاء یوم القیامة»حذف دنبالۀ این جمله،به خاطر این است که کلام بر آن دلالت دارد.بدیهی است که«کیف»خبر است برای مبتدای محذوف.جایز نیست که«کیف» منصوب به«جئنا»باشد زیرا«جئنا»مضاف الیه«اذا»است و مضاف الیه در ما قبل مضاف،عمل نمیکند.چنان که صله در ما قبل موصول عمل نمیکند زیرا صله در حقیقت متمم اسم است.
مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ
:محلا منصوب و حال است زیرا«بشهید»را توصیف میکند و چون بر موصوف مقدم شده،حال است.عامل در«اذا»جواب محذوف آن است و دلیل آن «فکیف»است که قبل از«اذا»ذکر شده.
یومئذ:عامل آن«یود»است.در اینجا ما بعد«اذ»در ما قبل آن عمل میکند،در حالی که عمل کردن ما بعد«اذا»در ما قبل آن جایز نبوده زیرا با اضافۀ «یوم»به«اذ»دیگر اضافۀ«ان»به جملۀ ما بعد،صحیح نیست و به همین دلیل «اذ»تنوین داده شده است تا دلالت کند که تمام شده است.
نظر به اینکه قبلا به روز واپسین اشاره کرده بود،اینک حال منکران آن را وصف کرده،گوید:
فَکَیْفَ
:چگونه است حال امتها و چه میکنند؟ إِذٰا جِئْنٰا مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِیدٍ :هنگامی که از هر امتی گواهی بیاوریم. وَ جِئْنٰا بِکَ عَلیٰ هٰؤُلاٰءِ شَهِیداً :و تو را بر این مردم گواه آوریم عرب،هنگامی که حادثهای ناگوار در پیش است میگوید:
«کیف بک اذا کان کذا؟»چه خواهی کرد هنگامی که چنین خواهد شد؟! بدین ترتیب.بزرگی حادثه را نشان میدهد و شخص را از آن میترساند و او را وادار میکند که خود را برای آن آماده سازد.رویهمرفته معنای آیه این است که:در روز قیامت خداوند هر پیغمبری را بر امت خود گواه میگیرد و آن پیامبر بنفع و به ضرر امت خویش گواهی میدهد.پیامبر ما نیز بعنوان گواه امت خویش فرا خوانده میشود.این آیه دلالت میکند بر اینکه:باید از هر کار زشتی که انسان از انجام آن در ملاء عام:خجالت میکشد،خودداری کند زیرا روز قیامت،گواهانی عادل، شاهد اعمال انسان هستند که نمیتوان در شهادت آنها خدشه کرد و شهادت آنها را از تاثیر،انداخت.این گواهان،پیامبران و معصومان و نویسندگان اعمال و اعضای بدن و مکان و زمان میباشند.خداوند میفرماید: «وَ کَذٰلِکَ جَعَلْنٰاکُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَی النّٰاسِ» (سوره بقره 143)یعنی شما را امت وسط قرار دادیم که بر مردم گواه باشید و میفرماید: «مٰا یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّٰ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ» یعنی سخنی نمیگوید جز اینکه نزد او مراقبی آماده است(سوره ق 18)و میفرماید:
«إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤٰادَ کُلُّ أُولٰئِکَ کٰانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً» (سوره اسراء 36)یعنی گوش و چشم و دل همگی مسئولند.و میفرماید:
«یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَیْدِیهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ» (سوره نور 24)یعنی روزی که زبانها و دستها و پاها بکردار انسان گواهی میدهند.
در بعضی از اخبار است که:زمان و مکان برای انسان شهادت میدهند و اعمال انسان را بازگو میکنند.بنا بر این عاقل باید متذکر این حالات شود و خود را مستعد سازد و چنین بیندیشد که گویی اکنون آن حالت فرا رسیده و مجلس شهادت برپای گشته و شاهدان برای ادای شهادت صف کشیدهاند.در روایت است که عبد اللّٰه بن مسعود این آیه را بر پیامبر گرامی قرائت کرد و چشمان پیغمبر پر از اشک شد.هر گاه کسی که خود یکی از شاهدان است از بزرگی این واقعه،گریان میشود،دیگران باید چه کنند و چگونه بنالند؟! یَوْمَئِذٍ یَوَدُّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ عَصَوُا الرَّسُولَ لَوْ تُسَوّٰی بِهِمُ الْأَرْضُ :در آن روز کافران و کسانی که در مقابل پیامبر عصیان ورزیدهاند،خوش دارند که با زمین یکسان گردند و خاک شوند.در جای دیگر میفرماید: «یَقُولُ الْکٰافِرُ یٰا لَیْتَنِی کُنْتُ تُرٰاباً» (سوره نبا 40)یعنی کافر میگوید:کاش خاک بودم.کلمۀ«تسویه»بمعنای هموار کردن است مثل: «بَلیٰ قٰادِرِینَ عَلیٰ أَنْ نُسَوِّیَ بَنٰانَهُ» (سوره قیامه 4)یعنی:ما قادریم که خطوط انگشتانش را هموار کنیم تا مثل کف دست صاف شود و نتواند با انگشتان کاری انجام دهد. (1)
1) 1) -در اینجا ذکر این نکته لازم است که مؤلف بزرگوار،در توضیح آیۀ شریفۀ «بَلیٰ- قٰادِرِینَ عَلیٰ أَنْ نُسَوِّیَ بَنٰانَهُ» چنان که باید و شاید دقت نفرموده است و مقصود آن را هموار کردن انگشتان دانسته. قبل از آیۀ فوق این آیه است: «أَ یَحْسَبُ الْإِنْسٰانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظٰامَهُ» آیا انسان گمان میکند که استخوانهایش را جمع نمیکنیم؟آری ما قادریم که انگشتهایش را بسازیم و موزون و کامل گردانیم.مثل: «اَلَّذِی خَلَقَ فَسَوّٰی» (سورۀ اعلی آیه 2)یعنی خدایی که آفرید و هماهنگی بخشید. با توجه به اینکه از میان همۀ اعضای بدن،خداوند،انگشتان را ذکر کرده و ساختن انگشتان را دلیل بر کمال قدرت خود معرفی کرده است با اینکه ممکن بود،چشم،مغز،گوش و...اعضای مهمتری را ذکر کند،یک نکته روشن میشود و آن نکته این است که: در انگشتان انسان،خطوطی ریز و دقیق و منظم وجود دارد که امروز برای کشف بسیاری از اسرار و شناسایی افراد و حتی مجرمین اهمیت آن غیر قابل انکار است.از این رو از انگشتان،انگشت
ابن عباس میگوید منظور این است که:دوست میدارند که مردم بر آنها راه بروند و آنها را پایکوب گردانند.بنا بر معنای اول،منظور این است که کافران دوست دارند که مبعوث نشده و با خاک همسان بودند زیرا علم دارند که گرفتار عذاب میشوند و در جهنم جاودانی هستند.در روایت است که در روز قیامت،حیوانات خاک میشوند.
کفار نیز آرزو میکنند که مثل حیوانات خاک شوند.این مطلب را کسی اجازه میدهد که میگوید:عوض منقطع میشود لکن کسی میگوید:عوض همیشگی است،این خبر را صحیح نمیداند.
وَ لاٰ یَکْتُمُونَ اللّٰهَ حَدِیثاً
:در این باره اقوالی است:1-عطف است بر«لو تسوی» بنا بر این معنای آن این است:دوست میدارند که حدیثی را کتمان نکرده بودند.
زیرا هنگامی که از آنها سؤال میشود،میگویند:بخدا،ما مشرک نبودیم.آن گاه اعضای بدنشان بکردارشان گواهی میدهد و میگویند:کاش خاک بودیم و کاش چیزی را کتمان نکرده بودیم البته این کتمان حقیقی نیست،زیرا هیچ چیز از خداوند مکتوم نیست،بلکه بصورت کتمان است.چنان که ابن عباس گوید.
2-این کلام مستأنف و مستقل است و منظور این است که هیچیک از کارهای دنیا و کفر خود را کتمان نمیکنند،بلکه اعتراف میکنند و باعتراف خود داخل جهنم میشوند.علت عدم کتمان این است که میدانند کتمان بحالشان بیفایده است.تنها در بعضی از احوال میگویند:پروردگارا سوگند یاد میکنیم که مشرک نبودیم.زیرا قیامت را احوال و جاهایی است که گاهی همه خاموشند و جز صدای پایی شنیده نشود و گاهی منکر کفر خود میشوند بخیال اینکه بحالشان نتیجهای دارد و گاهی اعتراف میکنند.این معنی از حسن است.
(نگاری میکنند و از آن استفاده میبرند.بنا بر این خطوط انگشتان هر فردی دارای وضع خاصی است که معرف اوست.این خصوصیت،ممکن است در اعضای دیگر نباشد.از اینرو خداوند متعال در معرفی قدرت خود،میفرماید:آری ما چنان قدرتی داریم که انگشتان شخص را با همان خطوط و نقش و نگار آن مجدداً میسازیم بطوری که هیچگونه تفاوتی با انگشتان قبلی نداشته باشد.
3-مقصود این است که نمیتوانند چیزی را از خداوند کتمان کنند زیرا اعضای بدن آنها بکردارشان گواهی میدهند.بنا بر این تقدیر این است که:«لا تکتمه جوارحهم و ان کتموه»یعنی اعضای ایشان کتمان نمیکنند اگر چه خودشان کتمان کنند.
4-مقصود این است که:کاش با خاک یکسان میشدند و امر محمد(ص)و بعثت او را کتمان نکرده بودند.این معنی از عطاست.
5-آیه را باید بظاهر آن حمل کرد.پس مقصود این است که:آنها چیزی را کتمان نمیکنند زیرا به ترک زشتیها و دروغ مجبورند و اینکه میگویند:
«وَ اللّٰهِ رَبِّنٰا مٰا کُنّٰا مُشْرِکِینَ» (سوره انعام 23)یعنی پروردگارا،سوگند یاد میکنیم که مشرک نبودیم)منظورشان این است که:آنها در دنیا گمان میکردهاند که عقیدۀ آنها مشرک نبوده و قصدشان از پرستش بتها تقرب بخداوند بوده است.این معنی از ابو القاسم بلخی است .
[سوره النساء (4): آیه 43]
(1)یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَقْرَبُوا اَلصَّلاٰةَ وَ أَنْتُمْ سُکٰاریٰ حَتّٰی تَعْلَمُوا مٰا تَقُولُونَ وَ لاٰ جُنُباً إِلاّٰ عٰابِرِی سَبِیلٍ حَتَّیٰ تَغْتَسِلُوا وَ إِنْ کُنْتُمْ مَرْضیٰ أَوْ عَلیٰ سَفَرٍ أَوْ جٰاءَ أَحَدٌ مِنْکُمْ مِنَ اَلْغٰائِطِ أَوْ لاٰمَسْتُمُ اَلنِّسٰاءَ فَلَمْ تَجِدُوا مٰاءً فَتَیَمَّمُوا صَعِیداً طَیِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِکُمْ وَ أَیْدِیکُمْ إِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ عَفُوًّا غَفُوراً (43)
ای مردم مومن،در حال مستی به نماز نزدیک مشوید تا بدانید چه میگویید و در موقع جنابت بمحل نماز مروید مگر اینکه راهگذار باشید تا وقتی که غسل کنید و اگر بیمار یا مسافر باشید یا از قضای حاجت برگردید یا زنان را لمس کنید و آبی نیابید با خاک پاک صورت و دستهایتان را مسح کنید که خداوند بخشایندۀ و آمرزنده است.
1) 1) -آیۀ 43 سورۀ نساء جزء پنجم سوره 4
اهل کوفه-بجز عاصم در اینجا و در سورۀ مائده«لمستم»را بدون الف و دیگران «لامستم»با الف قرائت کردهاند.دلیل کسی که بدون الف قرائت کرده این است که در مورد متعدد در قرآن کریم،این معنی بصورت ثلاثی مجرد بیان شده است مثل:
«لَمْ یَطْمِثْهُنَّ إِنْسٌ» (سوره الرحمن 56)یعنی انسانی ایشان را مس نکرده است و مثل وَ لَمْ یَمْسَسْنِی بَشَرٌ سوره مریم 20 یعنی بشری مرا مس نکرده است و کسی که با الف قرائت کرده است،میگوید«لمس»و«لامس»به یک معنی است مثل«عاقبت اللص»بمعنی «عقبت اللص»یعنی دزد را دنبال کردم.
لا تقربوا:نزدیک مشوید.«قرب یقرب»،لازم است لکن«قرب یقرب» متعدی است.
سکر:محل بستن و سکر بستن مجرای آب است،علت اینکه سکر بمعنی مستی است این است که:راه معرفت را میبندد.سکره مرگ یعنی حالت فرا رسیدن مرگ و لحظههای آخر.«سکاری»جمع«سکران»و«سکران»صفت مذکر یعنی مردمست و مؤنث آن«سکری»است.
جنب:شخصی که جنابت دارد خواه مرد باشد خواه زن و خواه مفرد باشد خواه جمع.
عابر:عبور کننده و عبور بمعنی رفتن از طرفی بطرفی دیگر است.
غائط:محل مطمئنی که برای مخفی بودن از چشم مردم به آنجا میرفتند کم کم بر اثر کثرت استعمال به مدفوع نیز غائط گفته شد.
لمس:مالیدن دست.بعدا معنای آن توسعه پیدا کرده و بر تماس بدنی-بطور کلی-اطلاق شده است.التماس هم از ماده لمس است لکن دلالت بر تماس بدنی ندارد بلکه بمعنای طلب است.چنان که شاعر گوید:
العبد و الهجین و الفلنقس
ثلاثة فایهم تلمس
یعنی بنده و کسی که مادرش بنده و کسی که پدرش بنده است سه تا هستند پس کدامیک از ایشان را طلب میکنی.«ملتمس معروف»یعنی طالب معروف.
تیمم و تامم:قصد. چنان که شاعر میگوید: «تیممت داراً و یممن دارا» یعنی:من خانهای قصد کردم و آنها خانهای را.لکن در شرع اسلام،این کلمه، نام قصدی مخصوص است و آن این است که خاکی قصد کند و آن را در اعضایی مخصوص به کار برد.
صعید:سطح زمین بدون گیاه و درخت ولی زجاج گوید:صعید سطح زمین است اعم از اینکه خاک باشد یا نباشد.وجه این تسمیه این است که اگر از باطن زمین بخارج آن صعود کنیم،سطح زمین پایان این صعود است.پس سطح زمین«صعید» است.
وَ أَنْتُمْ سُکٰاریٰ
:جمله حال و منصوب است و عامل آن «لاٰ تَقْرَبُوا» است و ذو الحال واو«تقربوا»است.
جنباً:عطف است بر محل جملۀ حالیۀ «وَ أَنْتُمْ سُکٰاریٰ» و مقصود از آن جمع است.
عابری سبیل:مستثنی منه و منصوب است.
تعلموا:منصوب است به تقدیر«ان»و علامت نصب آن سقوط نون از آخر آن است.این کلمه بضمیمۀ«ان»که در تقدیر است،محلا مجرور است به«حتی» و «حَتّٰی تَعْلَمُوا» محلا منصوب است بملاحظۀ اینکه مفعول«تقربوا»است و همچنین «حَتَّیٰ تَغْتَسِلُوا» .
عَلیٰ سَفَرٍ
:محلا منصوب و عطف است بر«مرضی»یعنی«و ان کنتم مرضی او مسافرین»
خداوند در چند آیۀ پیش امر به عبادت کرد،اکنون در بارۀ بزرگترین عبادتها یعنی نماز،میگوید:
یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَقْرَبُوا الصَّلاٰةَ وَ أَنْتُمْ سُکٰاریٰ
:ابن عباس و سعید بن جبیر و مجاهد و ابن زید گویند:یعنی ای مردم مؤمن در حال مستی نماز مخوانید.عبد اللّٰه و سعید بن مسیب و ضحاک و عکرمه و حسن گویند:یعنی نزدیک جایگاه نماز مثل مساجد و غیر آنها مشوید.چنان که:«و صلوات»(سوره حج 40)یعنی اماکن نماز و مؤید آن الا عابری سبیل»است چه عبور در محل است نه در نماز.
در بارۀ «وَ أَنْتُمْ سُکٰاریٰ» دو قول است:1-ابن عباس و مجاهد و قتاده گویند:
منظور مستی شراب است.ابن حکم پس از حکم تحریم خمر نسخ شد.از امام کاظم(ع) نیز روایت شده است.
ممکن است گفته شود:چه گونه ممکن است،مست را نهی کرد،با اینکه او در حالت مستی عقل ندارد؟پاسخ به دو وجه است:1-گاهی شخص مست است ولی عقل را از دست نداده که نشود او را امر و نهی کرد 2-منظور این است که اشخاص در وقت نماز،خود را در معرض مستی قرار مدهند.ابو علی جبایی جواب سومی داده است و آن اینکه:هر گاه در این حالت نماز بخوانند،باید بعدا آن را تکرار کنند.
نیز ممکن است گفته شود:اگر شخص مست،مکلف است چگونه میتوان او را از نماز نهی کرد،با اینکه عمل مسلمانان نیز بر خلاف آن است؟پاسخ این سؤال نیز به دو وجه است:1-این حکم نسخ شده است 2-آنان مامور به ترک نماز نیستند بلکه مامور به این هستند که نماز را در خانه بخوانند نه با پیامبر و به جماعت،آنهم به منظور تعظیم و احترام پیامبر.
2-منظور از «وَ أَنْتُمْ سُکٰاریٰ» مستی خواب است،این وجه از ضحاک است و
از امام باقر(ع)نیز روایت شده و مؤید آن روایت عایشه از پیامبر گرامی است که:«هر گاه در حال نماز دچار چرت و کسالت خواب باشید نماز را مخوانید زیرا ممکن است بدون توجه،در بارۀ خود دعای بدی کند.
حَتّٰی تَعْلَمُوا مٰا تَقُولُونَ
:تا سخن خود را تمیز دهید.برخی گفتهاند:یعنی بتوانید آنچه از قرآن قرائت میکنید:حفظ کنید.
وَ لاٰ جُنُباً إِلاّٰ عٰابِرِی سَبِیلٍ حَتَّیٰ تَغْتَسِلُوا
:در بارۀ معنای آن دو قول است:1-در حالت جنابت،به نماز نزدیک مشوید مگر اینکه مسافر باشید،در این صورت میتوانید نماز را به تیمم بخوانید چه تیمم اگر چه نماز را مباح میکند ولی رفع حدث جنابت را نمیکند.این مطلب از علی(ع)و ابن عباس و سعید بن جبیر و مجاهد است.2-در حالت جنابت وارد مساجد مشوید،مگر اینکه راهگذار باشید.این مطلب از جابر و حسن و عطا و زهری و ابراهیم و مروی از امام باقر(ع)است و«عابری سبیل»یعنی راهگذران،اما پس از غسل کردن مانعی نیست.این قول قویتر است زیرا خداوند حکم جنابت را در آخر آیه در صورت نبودن آب بیان کرده است و اگر منظور از این جمله هم معنایی باشد که در اول گفته شد،تکرار لازم میآید.خداوند حکم داخل شدن اشخاص جنب را در مساجد در اول آیه و حکم نماز او را در صورت نبودن آب در آخر آیه ذکر کرده است.
وَ إِنْ کُنْتُمْ مَرْضیٰ
:اگر مریض باشید.گفته شده است در بارۀ مرد بیماری از انصار که نمیتوانست برخیزد و وضو بگیرد،نازل شد.مرضی که باعث جواز تیمم میشود عبارت است از:جراحت،شکستن و دمل بشرطی که استعمال آب برای آنها مضر باشد این قول از:ابن عباس،ابن مسعود،سدی،ضحاک،مجاهد و قتاده است.حسن و ابن زید گویند:منظور کسی است که نتواند آب استعمال کند و کسی هم نباشد که در استعمال آب به او کمک کند.حسن برای مجروح،تیمم جایز نمیداند.آنچه از امام باقر(ع)و امام صادق(ع)روایت شده این است که در همۀ این موارد،تیمم جایز است.
أَوْ عَلیٰ سَفَرٍ
:یا مسافر باشید.
أَوْ جٰاءَ أَحَدٌ مِنْکُمْ مِنَ الْغٰائِطِ
:کنایه از قضای حاجت است.برخی گفتهاند:«او» بمعنی«واو»است مثل: «وَ أَرْسَلْنٰاهُ إِلیٰ مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ یَزِیدُونَ» (سوره صافات 147(یعنی او را بسوی یکصد هزار نفر و بیشتر فرستادیم)زیرا قضای حاجت از جنس مرض و سفر نیست تا عطفش بر آنها صحیح باشد چه مرض و سفر،سبب میشوند که تیمم مباح گردد و قضای حاجت سبب واجب شدن تیمم میگردد.
أَوْ لاٰمَسْتُمُ النِّسٰاءَ
: منظور جماع است،چنان که از علی(ع)و ابن عباس و مجاهد و سدی و قتاده و مختار و ابو حنیفه و جبایی است.و برخی گفتهاند:منظور لمس با دست یا غیر دست است،چنان که از عمر بن خطاب و ابن مسعود و شعبی و عطا و شافعی است و صحیح،معنای اول است،زیرا خداوند حکم جنب را در حال وجود آب بوسیلۀ:
«وَ لاٰ جُنُباً إِلاّٰ عٰابِرِی سَبِیلٍ حَتَّیٰ تَغْتَسِلُوا»
بیان کرده است،سپس حکم جنب را در حال نبودن آب بیان میکند.با اینکه حتی حکم کسی که قضای حاجت کرده است در صورت نبودن آب بیان میدارد.بنا بر این چگونه ممکن است از بیان حکم جنب در صورت نبودن آب،صرف نظر کند و آیه در صدد حکم شخص محدث است و باید همه اقسام آن را بیان دارد.بدینترتیب منظور از «لاٰمَسْتُمُ النِّسٰاءَ» جماع است.لمس و ملامسه بیک معنی هستند چه هر گاه یکی از زن و مرد،دیگری را لمس کرد،آن دیگری نیز او را لمس میکند.روایت شده است که عرب و موالی در بارۀ لمس اختلاف کردهاند:عرب میگفت:منظور مس است و موالی میگفتند:منظور جماع است تا اینکه اختلاف آنها نزد ابن عباس کشانیده شد.ابن عباس گفت:موالی(آزاد شدگان) غالب شدند.منظور جماع است.علت اینکه:جماع،لمس نامیده شده،این است که از راه لمس متوسل به جماع میشوند.
فَلَمْ تَجِدُوا مٰاءً
:هر گاه بیماران و مسافران دسترسی به آب نداشته باشند،خواه آب وجود نداشته باشد یا اینکه استعمال آن برای ایشان غیر ممکن یا مضر باشد.
(چنان که در مورد مریض چنین است)اصل این است که در حال مرض،استعمال برای
شخص مریض غیر ممکن است و در حال سفر برای مسافر دسترسی بآب نیست، فَتَیَمَّمُوا صَعِیداً :پس خاکی جستجو کنید و تیمم کنید.زجاج گوید:بین اهل لغت خلافی در این نیست که منظور از«صعید»سطح زمین است و این مطلب با مذهب اصحاب ما که تیمم را بر سنگ نیز جایز میدانند موافقت دارد.
طَیِّباً
:طاهر باشد.سفیان گوید:یعنی حلال باشد و برخی گفتهاند:خاک زراعتی باشد نه شورهزاری که در آن گیاهی نروید،چنان که خداوند میفرماید:
«وَ الْبَلَدُ الطَّیِّبُ یَخْرُجُ نَبٰاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ» (سوره اعراف 58)یعنی سرزمین طیب گیاهش باذن خدا بیرون میآید).
فَامْسَحُوا بِوُجُوهِکُمْ وَ أَیْدِیکُمْ
:کیفیت تیمم را با خاک پاک بیان میدارد.در بارۀ کیفیت تیمم اقوالی است:
1-تیمم عبارت است از اینکه یک بار برای صورت و یک بار برای دستها تا مرفق، دستها بر خاک زده شود،اکثر فقها و ابو حنیفه و شافعی و غیر از آن دو و جمعی از اصحاب ما بر این عقیدهاند.
2-عمار بن یاسر و مکحول میگویند:تیمم عبارت است از اینکه یک بار برای صورت و یک بار برای دستها تا مچ،دستها بر خاک زده شود.مختار طبری همین است.
مذهب ما نیز در تیمم بدل از غسل همین است ولی در تیمم بدل از وضوء،یک بار زدن دست به خاک برای مسح صورت از محل روییدن مو تا انتهای بینی و مسح دستها از مچ تا آخر انگشتان،کافی است:از سعید بن مسیب نیز چنین روایت شده است.
3-زهری گوید:باید تا زیر بغل مسح کرد.
إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ عَفُوًّا
:خداوند پذیرندۀ عفو است یعنی تیمم را بجای وضو قبول میکند و گفتهاند:بخشاینده است.
غَفُوراً
:گناهان بندگان را میپوشد و میآمرزد.
این آیه دلالت دارد بر اینکه نماز مست صحیح نیست.بنا باجماع فقهاء شخص مست باید قضای نماز را بجای آورد عقد مست نیز صحیح نیست اعم از نکاح و بیع
و...همچنین ایقاعات او مثل طلاق و آزاد کردن،در مسألۀ طلاق او اختلاف است.
ابو حنیفه گوید:طلاقش صحیح است و شافعی بنا بر یکی از دو قولش گوید:صحیح نیست.اما کارهایی که مستلزم حد است،اگر از او سر بزند بعقیدۀ ما باید حد بخورد پس اگر دزدی کرد،دستش را میبرند و اگر مرتکب زنا شد یا نسبت ناروا بزن پاکدامنی داد،حد میخورد،زیرا آیات قرآنی در این خصوص عمومیت دارند و اجماع طایفۀ امامیه نیز بر آن است .
أَ لَمْ تَرَ إِلَی اَلَّذِینَ أُوتُوا نَصِیباً مِنَ اَلْکِتٰابِ یَشْتَرُونَ اَلضَّلاٰلَةَ وَ یُرِیدُونَ أَنْ تَضِلُّوا اَلسَّبِیلَ (44) وَ اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِأَعْدٰائِکُمْ وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ وَلِیًّا وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ نَصِیراً (45)
آیا ندیدی مردمی را که بهرهای از کتاب تورات بردهاند؟آنها گمراهی را میخرند و میخواهند شما را گمراه سازند.و خداوند به دشمنان شما داناتر است و دوستی و یاری خداوند برای شما کافی است. (1).
1) 1) -آیۀ 44 و 45 سورۀ نساء جزء پنجم سوره 4
عداوت:یاری نکردن و دوری از آن.ضد آن ولایت است که نزدیک شدن برای یاری است.بغض:ارادۀ اهانت و خفیف کردن است و ضد آن محبت است که ارادۀ احترام و تعظیم است.
کفایت:رسیدن بحدی است که حاجت بر طرف شود.اکتفاء و استغنا این است که یکی را بگیرند و بقیه را رها کنند.
نصرت:زیاد کردن نیروی شخص برای غالب شدن است و معونت هم مثل نصرت است و ضد آن خذلان است که ترک کمک است و عقوبت شمرده میشود.
کَفیٰ بِاللّٰهِ
:در بارۀ باء دو قول است:1-برای تاکید اتصال است 2-زجاج گوید بمعنی اکتفوا باللّٰه است،اما محل آن باتفاق همه رفع است.
آیهها در بارۀ رفاعة بن زید بن سائب و مالک بن دخشم که در موقع تکلم با پیامبر گرامی زبان خود را میپیچیدند و از او عیبجویی میکردند نازل شدهاند.
چون خداوند احکام واجب العمل را بیان داشت،در صدد تحذیر از مخالفت آن برآمده،میفرماید:
أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ أُوتُوا نَصِیباً مِنَ الْکِتٰابِ
:ابن عباس میگوید:یعنی آیا علم تو به یهودیانی که بهرهای از کتاب تورات بردهاند،منتهی نشد؟ یَشْتَرُونَ الضَّلاٰلَةَ :که گمراهی را به هدایت میخرند و پیامبر را تکذیب میکنند.
ابو علی جبایی گوید:یهود مال بسیاری به دانشمندان خود میدادند که برای آنها مطالبی وضع کنند،گویی پول میدادند و آن مطالب گمراه کننده را خریداری میکردند.زجاج گوید:رشوه میگرفتند.
وَ یُرِیدُونَ أَنْ تَضِلُّوا السَّبِیلَ
:این یهودیان میخواهند شما مؤمنان را از راه حق که اسلام است،گمراه سازند و شما را به تکذیب محمد(ص)وادارند در این آیه بمردم مؤمن هشدار داده میشود که در امور دین و دنیای خود از دشمنان دین راهنمایی نخواهند سپس خداوند خبر میدهد که به دشمنی یهود،داناتر است:
وَ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِأَعْدٰائِکُمْ
:بنا بر این دستور خداوند را بکار بندید و از دشمنان خود راهنمایی مخواهید که من بهتر از شما از باطن ایشان خبر دارم و از خیانت و حسد و دشمنی ایشان آگاهترم.
وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ وَلِیًّا وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ نَصِیراً
:دوستی خدا و یاری او شما را از دوستی و یاری ایشان و کسانی که مثل ایشان هستند و شما از ایشان طمع و انتظار کمک دارید،بینیاز میسازد .
مِنَ اَلَّذِینَ هٰادُوا یُحَرِّفُونَ اَلْکَلِمَ عَنْ مَوٰاضِعِهِ وَ یَقُولُونَ سَمِعْنٰا وَ عَصَیْنٰا وَ اِسْمَعْ غَیْرَ مُسْمَعٍ وَ رٰاعِنٰا لَیًّا بِأَلْسِنَتِهِمْ وَ طَعْناً فِی اَلدِّینِ وَ لَوْ أَنَّهُمْ قٰالُوا سَمِعْنٰا وَ أَطَعْنٰا وَ اِسْمَعْ وَ اُنْظُرْنٰا لَکٰانَ خَیْراً لَهُمْ وَ أَقْوَمَ وَ لٰکِنْ لَعَنَهُمُ اَللّٰهُ بِکُفْرِهِمْ فَلاٰ یُؤْمِنُونَ إِلاّٰ قَلِیلاً (46)
از یهودیان کسانی هستند که احکام و مطالب تورات را از موضع خود تحریف میکنند و میگویند شنیدیم و عصیان ورزیدیم و بشنو که کاش ناشنوا باشی و گویند ما را رعایت کن و گفتارشان زبان بازی و طعنه بدین است و اگر گفته بودند سخن حق را شنیده و اطاعت میکنیم و تو سخن ما را بشنو و ما را مهلت ده،برای ایشان بهتر و بصواب نزدیکتر بود و لکن خداوند آنان را بخاطر کفرشان لعنت کرد و جز عده کمی از آنها ایمان نمیآورند.
1) 1) -آیۀ 46 سورۀ 4 نساء جزء پنجم
لیّ:فتیله کردن و پیچیدن.
السنه:جمع لسان،آلت کلام،زبان،لغت مثل «وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ بِلِسٰانِ قَوْمِهِ» (سوره ابراهیم 4)یعنی:هر پیامبری را بلغت و زبان قومش فرستادیم.
طرفه گوید:
و اذا تلسننی السنها
اننی لست بموهون فقر
هر گاه زبانهای ایشان با من سخن گویند،من ضعیف و شکسته پشت نیستم.
طعن:گفته میشود طعن به نیزه و طعن بزبان،منظور با نیش نیزه زدن و نیش زبان زدن است.
مِنَ الَّذِینَ
:در بارۀ«من»دو وجه است:1-بیان از برای «اَلَّذِینَ أُوتُوا نَصِیباً مِنَ الْکِتٰابِ» بنا بر این عامل آن«اوتوا»است که در صلۀ«الذین»است و ممکن است در صلۀ«الذین»نباشد،مثل:«انظر الی النفر من قومک ما صنعوا» یعنی:به گروهی که از قوم تواند نظر کن که چه کردند.2-اینکه بنا بر استیناف و استقلال کلام باشد و تقدیر این است:«من الذین هادوا فریق»و موصوف حذف شده است بقرینۀ صفت «یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ» چنان که ذو الرمه گوید:
فظلوا و منهم دمعه سابق له
و آخر یثنی دمعة العین بالمهل (1)
1) 1) -جملۀ«دمعه سابق له»موصوفش حذف شده یعنی«و منهم رجل دمعه سابق له و منهم رجل آخر...»یعنی آنان بگریه درآمدند،برخی از آنها اشکش پیشی میگرفت و برخی اشک چشم را بمدارایی ثنا میگفت.
و سیبویه استشهاد کرده است به:
و ما الدهر الا تارتان فمنهما
اموت و اخری ابتغی العیش اکدح (1)
فراء گوید:«من»موصوله حذف شده است یعنی:«من الذین هادوا من یحرفون»عرب هر گاه در آغاز کلام«من»باشد«من»را مضمر میکند،مثل: «وَ مٰا مِنّٰا إِلاّٰ لَهُ مَقٰامٌ مَعْلُومٌ» (سوره صافات 164)یعنی:و ما منا الا من له...»هر یک از ما کسی است که برایش جایگاهی گرامی است.و مثل: «وَ إِنْ مِنْکُمْ إِلاّٰ وٰارِدُهٰا» (سوره مریم 71)یعنی:و ان منکم الا من هو واردها:هر یک از شما کسی است که وارد آن میشود.
مبرد و زجاج منکر این مطلب شدهاند و میگویند حذف موصول و بقای صله جایز نیست.
غیر مسمع:حال و منصوب است.
لیّا:مصدری است که جانشین حال شده است و همچنین«طعناً»یعنی:
«یلوون بالسنتهم لیاً و یطعنون فی الدین طعنا».
قلیلا:حال است یعنی:«یؤمنون و هم قلیلا»و ممکن است صفت برای مصدر محذوف باشد یعنی:«ایماناً قلیلا»مثل:
فالفیته غیر مستعتب
و لا ذاکر اللّٰه الا قلیلا
یعنی الا ذکرا قلیلا و تنوین«ذاکراً»بخاطر اجتماع ساکنین حذف شده است:
او را یافتم در حالی که مرا خشنود نکرد و جز اندکی در یاد خدا نبود.
سپس در صدد بیان حال کسانی که از آنها سخن به میان آمد،برآمده میفرماید:
مِنَ الَّذِینَ هٰادُوا
:یعنی:الم تر الی الذین اوتوا نصیباً من الکتاب من الیهود.
1) 1) -یعنی«فمنهما تارة اموت و منهما تارة اخری»روزگار جز دو مرحله نیست:یکی مرحلۀ مرگ و دیگر مرحلۀ زندگی و کوشش و تلاش،
بنا بر این «یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ» حال است و اگر این آیه را مستقل بدانیم معنای آن «من الیهود فریق»خواهد بود.
یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَنْ مَوٰاضِعِهِ
:یهودیان کسانی هستند یا گروهی از آنها کسانی هستند که کلمات و احکام خدا را جابجا میکنند.
مجاهد گوید:منظور از«کلم»تورات است.زیرا آنها صفات پیامبر را که در تورات بود کتمان میکردند.
وَ یَقُولُونَ سَمِعْنٰا وَ عَصَیْنٰا
:و بجای آن بزبان میگویند:شنیدیم و در دل میگویند:
مخالفت کردیم.برخی گفتهاند:یعنی گفته ترا شنیدیم و امر ترا مخالفت کردیم.
وَ اسْمَعْ غَیْرَ مُسْمَعٍ
:ابن عباس و ابن زید گفتهاند:یعنی یهودیان به پیامبر گرامی میگویند:بشنو از ما در حالی که ناشنوا هستی.چنان که وقتی کسی را سب کنند، گویند بشنو،خدا ترا ناشنوا گرداند.حسن و مجاهد گویند:یعنی بشنو که ما جواب تو ندهیم و از تو قبول نکنیم.این مطالب،همه در بارۀ یهودیان اطراف مدینه است که پیامبر گرامی را سب میکردند و با سخنان زشت او را میآزردند.
وَ رٰاعِنٰا
:معنای آن در سورۀ بقره گذشت.یعنی ما را مراعات کن.
برخی گفتهاند:آنها با این کلمه به ظاهر تواضع و در واقع سب پیامبر میکردند.
یا اینکه این کلمه را از روی مسخره و استهزا میگفتند. یا اینکه این جمله را از روی جسارت و گستاخی ادا میکردند،چنان که به کسی گفته شود:سخن ما را گوش کن و بفهم. (1)
لَیًّا بِأَلْسِنَتِهِمْ
:زبانهای خود را حرکت میدادند و معنای الفاظ را بچیزهای مکروه منحرف میساختند.
1) 1) -برخی معتقدند که آنها در موقع گفتن«راعنا»زبان را میپیچیدند و لحن آن را طوری تغییر میدادند که«راعینا»،تلفظ میشد یعنی:ای چوپان ما-و این جسارت و گستاخی بوده. چنان که هر گاه پیامبر را سلام میدادند میگفتند:«سام علیک»یعنی:مرگ بر تو.پیامبر نیز با بردباری و خونسردی به آنها جواب میداد:«سام علیک».
وَ طَعْناً فِی الدِّینِ
:و در دین طعنه میزدند و سخنان زشت میگفتند.
وَ لَوْ أَنَّهُمْ قٰالُوا سَمِعْنٰا وَ أَطَعْنٰا وَ اسْمَعْ وَ انْظُرْنٰا لَکٰانَ خَیْراً لَهُمْ
:اگر میگفتند سخن ترا شنیدیم و امر تو را اطاعت کردیم و آنچه را آوردهای پذیرفتم و از ما بشنو و ما را مهلت ده تا بفهمیم سخن ترا،برای ایشان چه در دنیا و چه در آخرت،مفیدتر و از طعنه زدن بدین و کفر،برای ایشان بصواب نزدیکتر بود.
وَ لٰکِنْ لَعَنَهُمُ اللّٰهُ بِکُفْرِهِمْ
:ولی خداوند ایشان را بواسطۀ کفرشان از رحمت و پاداش خود دور و محروم ساخته است.بعد از آن از حال ایشان در آینده خبر میدهد و میگوید:
فَلاٰ یُؤْمِنُونَ إِلاّٰ قَلِیلاً
:تنها کمی از آنان ایمان میآورند.این پیشگویی خداوند تحقق پیدا کرد و تنها عبد اللّٰه بن سلام و یارانش که عدۀ کمی بودند،ایمان آوردند.
گفته میشود:منظور این است که ایمانی اندک،باندازۀ اینکه جان و مالشان حفظ شود،میپذیرند و از اخلاص قلبی بیبهرهاند.
ممکن است منظور این باشد که:آنان فقط بکمی از آنچه باید بآن ایمان آورند،ایمان میآورند .
یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْکِتٰابَ آمِنُوا بِمٰا نَزَّلْنٰا مُصَدِّقاً لِمٰا مَعَکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّهٰا عَلیٰ أَدْبٰارِهٰا أَوْ نَلْعَنَهُمْ کَمٰا لَعَنّٰا أَصْحٰابَ اَلسَّبْتِ وَ کٰانَ أَمْرُ اَللّٰهِ مَفْعُولاً (47) إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِکَ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ مَنْ یُشْرِکْ بِاللّٰهِ فَقَدِ اِفْتَریٰ إِثْماً عَظِیماً (48)
ای مردمی که کتاب آسمانی بر شما نازل شده است،به چیزی که نازل کردهایم و تصدیق کنندۀ تورات و انجیل شماست ایمان بیاورید.پیش از آنکه آثار صورتها را محو کنیم و آنها را به پشت برگردانیم یا ایشان را لعنت کنیم چنان که اصحاب سبت را لعنت کردیم و امر خداوند شدنی است.
خداوند گناه شرک را نمیآمرزد و گناهان پائینتر از شرک را نسبت بهر که بخواهد میآمرزد و کسی که برای خدا شریک قرار دهد به افترایی که بسته،گناهی بزرگ مرتکب شده است.
1) 1) -سورۀ نساء آیۀ 47 و 48 جزء پنجم سوره چهارم
طمس:از بین بردن اثر.طامس و دارس و داثر به یک معنی است(کهنه و زایل شونده).
ادبار:جمع دبر بمعنی پشت.این کلمه از«دبر»بمعنی پیروی کردن است و «دابر»یعنی پیرو.در قرآن است: «وَ اللَّیْلِ إِذْ أَدْبَرَ» (سوره مدثر آیه 33)یعنی:
سوگند به شب هنگامی که تابع روز و بدنبال آن در آید.تدبیر بمعنی محکم ساختن عواقب کارهاست.
اکنون خداوند اهل کتاب را مخاطب میسازد و از عواقب اعمالشان آنها را میترساند و بر حذر میدارد و میفرماید:
یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتٰابَ
:ای مردمی که به کتاب-یعنی تورات و انجیل- علم دارید آمِنُوا بِمٰا نَزَّلْنٰا :تصدیق کنید آنچه را بر محمد ص نازل کردهایم.
مُصَدِّقاً لِمٰا مَعَکُمْ
:قرآن محمد ص تورات و انجیل شما را که در آنها اوصاف پیامبر اسلام و صحت گفتارش ذکر شده است،تصدیق میکند.
مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّهٰا عَلیٰ أَدْبٰارِهٰا
:دربارۀ معنای آن چند قول است:
1-پیش از آنکه آثار صورت شما را محو گردانیم و جلو و پشت سر شما یکسان گردند و چشمتان در پشت سر قرار گیرد و به قهقری حرکت کنید.این معنی از ابن عباس و عطیۀ عوفی است 2-حسن و مجاهد و ضحاک و سدی گویند:مقصود این است که صورتها را از هدایت برمیگردانیم و آنها را رو به پشت و بسوی ضلالت قرار میدهیم:
بنا بر این میخواهد آنها را مذمت کند که هرگز رستگار نمیشوند.ابو الجارود این مطلب را از امام باقر نقل کرده است. 3-فراء،ابو القاسم بلخی و حسین بن علی مغربی گویند:
منظور این است که صورت آنها را مثل صورت بوزینگان میسازیم و در آن موی میرویانیم 4-ابن زید گوید:یعنی آثار ایشان را از سرزمینهای مسکونی آنها که حجاز است محو میکنیم و آنها را به عقب یعنی جایگاه اصلی خود،شام برمیگردانیم.وی آیه را حمل کرده است بر تبعید بنی النضیر به اریحا و اذرعات شام.ولی این معنی از همه بعیدتر است زیرا بر خلاف ظاهر است.اگر گفته شود،بنا بر قول اول،چرا خداوند به وعدۀ خود عمل نکرد؟در پاسخ آن چند وجه،ممکن است گفته شود:1-این مطلب در صورتی متوجه ایشان میشد که هیچیک ایمان نمیآوردند ولی از آنجا که دستهای از آنان مثل عبد اللّٰه بن سلام،ثعلبة بن شعبه،اسد بن ربیعه،اسعد بن عبیده،مخریق و...
ایمان آوردند و کعب نیز در ایام عمر ایمان آورد،عذاب از دیگران نیز برداشته شد و برای آخرت ایشان باقی ماند،وانگهی خداوند فرمود:یا اینکار میکنیم یا آنها را هم چنان که«اصحاب سبت»را لعن کردیم،لعن میکنیم و خداوند آنها را لعن کرد 2-این مطلب در آخرت تحقق مییابد زیرا نفرموده است که کیفر آنها تعجیل میشود و در دنیا صورت میگیرد.این وجه از بلخی و جبایی است 3-مبرد گوید:این مطلب هنوز هم بقوت خود باقی است و محو آثار صورت تا پیش از قیامت در انتظار یهود است و خداوند آنان را مسخ خواهد کرد.
أَوْ نَلْعَنَهُمْ
:آنها را خوار میکنیم و بعذاب عاجل گرفتار میسازیم چنان که ابو مسلم گوید.برخی گفتهاند:یعنی آنها را بشکل بوزینگان مسخ میکنیم.
کَمٰا لَعَنّٰا أَصْحٰابَ السَّبْتِ
:سدی و قتاده گویند:یعنی چنان که ما لعنت کردیم کسانی را که در روز شنبه تعدی و نافرمانی کردند.علت عدول از خطاب به غیبت،این است که:
برای تصرف در کلام است چنان که میگوید: «حَتّٰی إِذٰا کُنْتُمْ فِی الْفُلْکِ...» در اینجا مردم را مخاطب کرده،گوید:زمانی که در کشتی بودید.سپس به کنایه و غیبت از آنها یاد کرده گوید: «وَ جَرَیْنَ بِهِمْ بِرِیحٍ طَیِّبَةٍ» (سوره یونس 22 یعنی:و بادی خوش آنها
را به حرکت درآورد)یا اینکه ضمیر«نلعنهم»به صاحبان صورتها برمیگردد، زیرا آنها در حکم مذکور هستند.
وَ کٰانَ أَمْرُ اللّٰهِ مَفْعُولاً
:در بارۀ این جمله دو قول است:1-جبایی میگوید:یعنی وعد و وعید پروردگار چنان است که خود گفته است و تحقق پیدا میکند 2-یعنی امر خداوند ناچار تحقق مییابد.
آیه دلالت میکند که استعمال لفظ قبل برای چیزی که قبل از چیز دیگری است گو اینکه آن دیگری هنوز تحقق نیافته،صحیح است و خلافی نیست که این استعمال درست است از اینرو میگویند:خداوند قبل از خلقش وجود داشت.
افتری:از افتراء بمعنای دروغ گفتن و جعل کردن.
إِثْماً عَظِیماً
:مصدر منصوب است زیرا«افتری»بمنای«اثم»یعنی:
«اثم اثما عظیما»نظیر:«حمدته شکراً».
کلبی گوید:این آیه در بارۀ مشرکان یعنی وحشی و رفقایش نازل شد.زیرا هنگامی که وی حمزه را کشت-که باو وعده داده بودند که حمزه را بکشد تا آزادش کنند و چون حمزه را کشت،آزادش نکردند-و بمکه بازگشت او و رفقایش از کردار خود نادم شدند و نامهای خدمت پیامبر نوشتند و پشیمانی خود را اعلام داشتند و نوشتند که هیچ چیز مانع اسلام ما نیست جز اینکه در مکه از شما شنیدیم که شرک و قتل نفس و زنا مانع توبه است و ما همۀ اینها را مرتکب شدهایم و اگر این موانع در کار ما نبود به تو ایمان میآوردیم.از اینرو آیۀ: «إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً» (سوره مریم 60)نازل گردید و پیغمبر(ص)آیه را برای وحشی و رفقایش فرستاد.چون آیه را خواندند،نوشتند:این هم شرط سختی است،میترسیم نتوانیم عمل صالحی انجام دهیم و صلاحیت تبعیت از این آیه را پیدا نکنیم.از اینرو آیه:
«إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ...»
نازل گردید و پیامبر گرامی آیه را برای ایشان فرستاد.آیه را قرائت کردند نوشتند،میترسیم از آن کسانی نباشیم که مشیت الهی بر آمرزش ایشان تعلق گیرد،لذا این آیه نازل شد:
یٰا عِبٰادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ
جَمِیعاً (سوره زمر 53)یعنی ای بندگان من،که بر خویشتن اسراف کردهاید،از رحمت خدا ناامید مشوید که خداوند همۀ گناهان را میآمرزد.پیامبر(ص)این آیه را برای ایشان فرستاد و پس از قرائت همگی اسلام آوردند و نزد پیامبر آمدند، پیامبر به وحشی فرمود:بگو که چگونه حمزه را کشتی؟!چون ماجرا را شرح داد:
فرمود:وای بر تو،خودت را از من دور گردان و او بشام رفت و تا آخر عمر در آنجا بماند.از ابن عمر نقل شده است که آیۀ فوق در بارۀ مؤمنان نازل شده است،زیرا هنگامی که «قُلْ یٰا عِبٰادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ...» نازل گردید، پیامبر به منبر رفت و برای مردم قرائت کرد.مردی برخاست و در بارۀ شرک سؤال کرد پیامبر ساکت شد تا دو بار یا سه بار سؤال کرد و پیامبر سکوت کرد،از اینرو آیه بالا:
«إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ...»
نازل گردید،آن آیه را در سورۀ زمر و این آیه را در سورۀ نساء قرار داد.
مطرف بن شخیر از عمر بن خطاب نقل کرده است که:ما در زمان پیامبر در بارۀ کسی که با گناه کبیره میمرد،شهادت میدادیم که اهل جهنم است تا اینکه این آیه نازل شد و ما از اینکار خودداری کردیم.
خداوند کفار را از رحمت خود مایوس کرده،میفرماید:
إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِکَ لِمَنْ یَشٰاءُ
:خداوند گناه شرک را از هیچ کس نمیآمرزد ولی گناهان دیگر را نسبت به کسانی که بخواهد میآمرزد.
محققین میگویند:این آیه امیدوار کنندهترین آیۀ قرآن است زیرا تمام گناهان را-بجز شرک-در مشیت آمرزش خداوند داخل ساخته و مؤمنین را میان بیم و امید قرار داده و آنها را ما بین فضل و عدل خدا به انتظار روا داشته است.صفت مؤمن همین است که همواره میان بیم و امید و عدل و فضل خداوند قرار داشته باشد.امام صادق(ع)فرمود:
«اگر بیم و امید مؤمن،سنجیده شوند،متعادل خواهند بود.» و مؤید آن قول خداوند متعال است: «وَ مَنْ یَقْنَطُ مِنْ رَحْمَةِ رَبِّهِ إِلاَّ الضّٰالُّونَ و فَلاٰ
یَأْمَنُ مَکْرَ اللّٰهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخٰاسِرُونَ» (سوره حجر 56 و سوره اعراف 99)یعنی جز مردم گمراه از رحمت خدا مایوس و جز مردم زیانکار از مکر خداوند ایمن نمیشوند.
از ابن عباس روایت شده است که هشت آیه در سورۀ نساء هست که از هر چه آفتاب بر آن بتابد یا از آن غروب کند برای این امت بهتر است.این آیات از این قرار است:
«یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُبَیِّنَ لَکُمْ...
یُرِیدُ اللّٰهُ أَنْ یُخَفِّفَ عَنْکُمْ...
إِنْ تَجْتَنِبُوا کَبٰائِرَ مٰا تُنْهَوْنَ عَنْهُ...
إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَظْلِمُ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ... و مَنْ یَعْمَلْ سُوءاً یُجْزَ بِهِ... إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ (در دو مورد) مٰا یَفْعَلُ اللّٰهُ بِعَذٰابِکُمْ .
بیان استدلال به این آیه که خداوند گناهان را بدون توبه میآمرزد،اینست که آمرزش گناه شرک را منوط به توبه ساخته چه راست است که شرک به تصریح قرآن غیر قابل آمرزش است لکن باجماع امت اسلام،گناه شرک بوسیلۀ توبه قابل عفو است.
اگر چه بعقیدۀ معتزله،این عفو،واجب و بر خداوند لازم است،لکن به عقیدۀ ما قبول توبه،از باب تفضل است.بنا بر این منظور از (وَ یَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِکَ لِمَنْ یَشٰاءُ) این است که گناهان پائینتر از شرک بدون توبه قابل آمرزش است،در صورتی که مشیت خداوند تعلق گیرد و شخص مؤمن باشد.
علت اینکه ما اینطور استنباط میکنیم این است که هر گاه کلامی نظیر آیۀ بالا، مشتمل بر نفی و اثبات باشد و دو چیزی که یکی بالاتر و دیگری پائینتر است،در آن بکار رفته باشد،باید دومی با اولی از هر لحاظ مخالف باشد.مثلا صحیح نیست که کسی بگوید:من در خانه پادشاه قدم نمیگذارم جز اینکه مرا دعوت کند و در خانۀ دیگران داخل میشوم هر گاه دعوت کنند.بلکه باید بگوید:در خانۀ دیگران داخل میشوم هر چند مرا دعوت نکنند.
اینکه معتزله میگویند:اگر آیه را حمل بر ظاهرش کنیم و غیر از شرک را قابل آمرزش بدانیم،مردم را وادار بمعصیت خواهیم کرد،صحیح نیست.
زیرا این در صورتی است که افراد یقین به آمرزش پیدا کنند.در صورتی که چنین یقینی از آیه حاصل نمیشود و آمرزش خدا بستگی بخواست او دارد.بالعکس با این آیه،
انسان میان بیم و امید قرار میگیرد،آن سان که قرآن میگوید:
(یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً و یَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَ یَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ) (سوره سجده 16)یعنی خدا را از روی بیم و طمع میخوانند و از آخرت ترسناک و به رحمت خدا امیدوار هستند.این مطلب اجماعی مسلمین است و اخبار بسیاری از طریق سنی و شیعه در خصوص آن وارد شده است.
ممکن است گفته شود:آمرزش عدهای و نیامرزیدن عدهای دیگر،تبعیض است و خداوند از چنین کاری بری است.لکن باید دانست که این آمرزش از راه تفضل است و مانعی نیست که تفضل خداوند شامل حال عدهای بشود و شامل حال عدهای نشود، از طرفی هم او در کیفرش عادل است و بر کسی ظلم نمیکند.آیا از نظر شرع و عقل چه مانعی برای عدل و فضل خداوند وجود دارد؟ برخی گفتهاند:لفظ «مٰا دُونَ ذٰلِکَ» اگر چه عام است و شامل همۀ گناهان غیر از شرک میشود،مع الوصف ما آن را حمل بر گناهان صغیره میکنیم یا گناهانی که توبه به دنبال دارند تا با عموم و ظاهر آیاتی که بر تهدید و وعید دلالت دارند،ناسازگار نباشد.ما میگوئیم:این مطلب را عکس کنید و از عموم آن آیات بخاطر عموم این آیه دست بردارید و این بهتر است.چنان که از برخی از پیشینیان روایت شده که این آیه استثنایی است برای همۀ قرآن و ظاهرا منظور از همۀ قرآن همان آیات تهدید و وعید است.
وانگهی شما قبول دارید که گناهان صغیره،حبط و زایل میشوند و مؤاخذۀ شخص در برابر آنها جایز نیست و چیزی که اینطور است چه احتیاجی دارد که خواست خداوند به آمرزش آن تعلق گیرد زیرا هیچکس نمیگوید: واجب را انجام میدهم اگر خواستم و ودیعه را رد میکنم اگر خواستم.چه انجام واجب و رد ودیعه واجب و لازم است نه اگر بخواهند.
وَ مَنْ یُشْرِکْ بِاللّٰهِ فَقَدِ افْتَریٰ إِثْماً عَظِیماً
:کسی که به خدا شرک آورده و غیر خدا را سزاوار عبادت بداند،دروغ گفته و گناهی غیر قابل آمرزش مرتکب شده است در روایت است علی(ع)فرمود:
«ما فی القرآن آیة ارجی عندی من هذه الایة» یعنی در قرآن آیهای بنظر من امیدوار کنندهتر از این آیه نیست .
أَ لَمْ تَرَ إِلَی اَلَّذِینَ یُزَکُّونَ أَنْفُسَهُمْ بَلِ اَللّٰهُ یُزَکِّی مَنْ یَشٰاءُ وَ لاٰ یُظْلَمُونَ فَتِیلاً (49) اُنْظُرْ کَیْفَ یَفْتَرُونَ عَلَی اَللّٰهِ اَلْکَذِبَ وَ کَفیٰ بِهِ إِثْماً مُبِیناً (50) أَ لَمْ تَرَ إِلَی اَلَّذِینَ أُوتُوا نَصِیباً مِنَ اَلْکِتٰابِ یُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ اَلطّٰاغُوتِ وَ یَقُولُونَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا هٰؤُلاٰءِ أَهْدیٰ مِنَ اَلَّذِینَ آمَنُوا سَبِیلاً (51) أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ لَعَنَهُمُ اَللّٰهُ وَ مَنْ یَلْعَنِ اَللّٰهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ نَصِیراً (52)
آیا نمینگری به آنها که خویشتن را تزکیه میکنند؟.بلکه خداوند هر که را بخواهد تزکیه میکند و آنان پشیزی ظلم نمیبینند.ببین چگونه بخداوند نسبت دروغ میدهند و اینکار برای گناهکار بودن،کفایت میکند.
آیا نمیبینی کسانی که بهرهای از کتاب به آنها داده شده است؟آنها ایمان میآورند به بتهای جبت و طاغوت و بمردم کافر میگویند:اینها از مردم مؤمن براه دین هدایت یافتهترند.آنان را خداوند لعنت کرده و کسی را که خداوند لعنت کند، برایش هرگز یاوری نمییابی.
1) 1) -سورۀ نساء آیۀ 49 و 50 و 51 و 52 جزء پنجم سوره 4
تزکیه:پاک ساختن و طاهر کردن.فتیل:چیز کوچک.اصل فتیل چیزی است که پیچیده و باصطلاح فتیله یا مفتول باشد.نابغه گوید:
یجمع الجیش ذا الالوف و یغزو
ثم لا یرزأ العدو فتیلا
یعنی هزاران نفر سپاهی جمع آوری میکند و میجنگد،آن گاه از دشمن هیچ نمیکاهد.
نظر:نگاه کردن و رو آوردن به چیزی به چشم.نظر به قلب:توجه قلبی به چیز است.نظر به رحمت:روی آوردن به چیز است از روی مهربانی.
انتظار:درنگ کردن برای چیزی.منظره:بحثی که میان دو نفر یا دو طرف باشد.نظیر:مثل و مانند چیزی.فرق رؤیت و بصر این است که:رؤیت،ادراک چیز دیدنی است و نظر متوجه ساختن چشم است برای دیدن و لذا گاهی شخص نظر میکند ولی نمیبیند.بنا بر این در بارۀ خداوند میتوان گفت:رائی(بیننده)و نمی توان گفت:ناظر(یعنی نظر کننده،چه ممکن است نظر،دیدن بدنبال نداشته باشد و این از خداوند قبیح است.)
فتیلا:منصوب و مفعول دوم است برای«یظلمون»مثل:«ظلمته حقه» علی بن عیسی گوید:ممکن است تمیز باشد مثل:«تصببت عرقاً»یعنی عرق ریختم.
برخی گفتهاند:در بارۀ مردانی از یهود نازل شده است که اطفال خود را نزد
پیامبر آوردند و گفتند آیا اینها گناهی دارند؟فرمود:نه،گفتند:به خدا ما نیز مثل آنها هستیم.گناهی که روز میکنیم در شب بخشوده میشود و گناهی که در شب میکنیم:روز آمرزیده میشود.خداوند آنان را تکذیب کرد.این مطلب از کلبی است.ضحاک و حسن و قتاده و سدی گفتهاند:این آیهها در بارۀ یهود و نصاری نازل شدهاند زیرا آنها میگفتند: «نَحْنُ أَبْنٰاءُ اللّٰهِ وَ أَحِبّٰاؤُهُ» (سوره مائده 18 ما پسران و دوستان خداییم)و میگفتند: «لَنْ یَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلاّٰ مَنْ کٰانَ هُوداً أَوْ نَصٰاریٰ» (سوره بقره 111 هرگز به بهشت نمیرود جز کسی که یهودی یا مسیحی باشد)این مطلب از امام باقر هم روایت شده است.
یهودیان و مسیحیان با اینکه کافر بودند و تورات و انجیل را تحریف میکردند، خود را هم تزکیه میکردند و از گناه پاک میشمردند.از اینرو خداوند میفرماید:
أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ یُزَکُّونَ أَنْفُسَهُمْ
:این سؤال برای اعلام است.یعنی داستان آنها را بدان که چگونه خویشتن را ستایش و خود را بپاکی توصیف میکنند و میگویند ما پاکیم.ابن مسعود میگوید:منظور این است که یکدیگر را بپاکی میستایند و علت اینکه«انفسهم»گفته شده این است که آنها بر یک دین هستند و مثل«نفس»واحد شمرده میشوند.
بَلِ اللّٰهُ یُزَکِّی مَنْ یَشٰاءُ
:اکنون بردّ ادعای آنها میپردازد و بیان میکند که تزکیه،شان خداوند است و او هر که را بخواهد از گناه پاک میسازد.برخی گفتهاند:
منظور این است که خداوند عمل اشخاص را میپذیرد و آنها را پاک میسازد و لکن عمل یهود را نمیپذیرد و آنها را بکیفر میرساند.
وَ لاٰ یُظْلَمُونَ فَتِیلاً
:عذاب و عدم تزکیه آنها ظلم نیست و آنها از این حیث باندازه پشیزی هم ظلم نمیشوند.کلمۀ فتیل بعنوان مثل بکار میرود و در بارۀ معنای آن اختلاف شده است.برخی گفتهاند:فتیل آن چیزی است که در شکاف هستۀ خرما قرار دارد.این قول از ابن عباس و مجاهد و عطا و قتاده است.حسن گوید:فتیل
چیزی است که در شکم هسته است و نقیر چیزی است که بر پشت هسته است و قطمیر پوست هسته است.ابن عباس و ابو مالک و سدی گویند فتیل آن چرکی است که میان انگشتان فتیله کنند.
این آیه دلالت میکند بر تنزیه خداوند از ظلم و ذکر فتیل باین منظور است که معلوم شود او نه کم و نه زیاد،ظلم نمیکند.
اُنْظُرْ کَیْفَ یَفْتَرُونَ عَلَی اللّٰهِ الْکَذِبَ
:ببین چگونه بوسیلۀ تحریف تورات و انجیل،بخداوند نسبت دروغ میدهند.ابن جریج میگوید:منظور این است که ببین چگونه در تزکیۀ خود و گفتن اینکه«ما پسران و دوستان خداییم»و اینکه:«تنها یهودیان و مسیحیان به بهشت میروند»بخداوند نسبت دروغ میدهند.
وَ کَفیٰ بِهِ إِثْماً مُبِیناً
:این کار برای گناه آشکار بودن،کافی است.تعبیر «کَفیٰ بِهِ» برای نشان دادن بزرگی موضوع است خواه پسندیده باشد خواه ناپسند.
گفته میشود:«کفی بحال المؤمن نیلا و کفی بحال الکافر خزیا»یعنی بحال مؤمن رسیدن به سعادت و بحال کافر خواری و بدبختی کافی است.گویی میگوید:آنان در بدبختی و خواری به حالی بزرگتر و کاری شنیعتر از نسبت بخدا دادن،احتیاج ندارند و همین،برای همه چیزشان کافی است-ممکن است منظور این باشد که:این کار برای گنهکاری کافی است و چیزی از گناه کم ندارد .
جبت:در لغت عرب صرف ندارد و بنا بروایتی از سعید بن جبیر این کلمه در لغت اهل حبشه بمعنی سحر(یا ساحر)است.ممکن است این کلمه در زبان عرب و اهل حبشه به یک معنی بوده است.یا اینکه عرب،کلمه را از حبشیان گرفته است.
لعنت:دور ساختن از رحمت خداوند بخاطر معصیت و برای کیفر از اینرو لعنت کردن حیوانات صحیح نیست و همچنین اشخاص دیوانه و کودکان.چه اینها تکلیفی ندارند تا بخاطر ترک آن سزاوار لعنت باشند.اگر منظور این باشد که اینها را لعن کنند و منظور فقط دوری باشد نه کیفر،عیبی ندارد.
سبیلا:تمیز نسبت اولئک:اسم اشاره جمع،مفرد آن در معنی«ذا»است.چنان که«نسوة»در معنی جمع«امراه»است در«اولاء»ها برای تنبیه اضافه میشود لکن در«اولئک» ها اضافه نمیشود،زیرا حرف کاف،که برای خطاب است،متضمن تنبیه نیز هست.
عکرمه گوید:ابو برزه،در جاهلیت سحر میکرد و مردم مسلمان باو مراجعه میکردند و رغبت نشان میدادند،از این جهت آیه نازل شد.اکثر مفسران گویند:پس از جنگ احد،کعب بن اشرف با هفتاد سوار از یهودیان،بمکه رفت که با قریش بعنوان مخالفت با پیامبر پیمانی ببندند و عهدی که میان ایشان و پیامبر بود زیر پا گذارند.کعب بر ابو سفیان وارد و مورد احترام واقع شد و سایر یهودیان بخانههای قریش رفتند.اهل مکه به ایشان گفتند:شما اهل کتاب هستید و محمد ص صاحب کتاب
است.ما از شما اطمینان نداریم و ممکن است مکری باشد.اگر میخواهی با تو پیمان ببندیم،این دو بت را سجده کن و به آنها ایمان بیاور،وی سجده کرد.این است معنای:
«یُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطّٰاغُوتِ»
.سپس کعب به اهل مکه گفت:سی تن از شما و سی تن از ما سینههای خود را بدیوار کعبه میچسبانیم و با پروردگار خانه پیمان میبندیم که در راه جنگ با محمد ص کوشش کنیم.پس در این مورد ابو سفیان به کعب گفت تو کتاب میخوانی و علم داری و ما امی هستیم و چیزی نمیدانیم آیا ما هدایت یافتهتر و بحق نزدیکتریم یا محمد ص؟کعب گفت:دین خود را بر من عرضه کنید.
ابو سفیان گفت:ما برای حاجیان،شتران برجسته کوهان،نحر میکنیم و به آنها آب میدهیم و میهمان را گرامی میداریم و اسیر را آزاد میکنیم و صلۀ رحم میکنیم و عمرۀ خانه خدا و طواف بجای میآوریم و اهل حرم هستیم.محمد از دین پدرانش دست کشید و قطع رحم کرد و از حرم جدا شد.دین ما قدیم و دین او جدید است.کعب گفت:
بخدا شما هدایت یافتهتر از محمد ص هستید.از اینرو این آیهها نازل گردیدند.
بنا بر این،مقصود کعب بن اشرف و جمعی از یهودیان است که با او بودند،از اینرو خداوند کارهای قبیح آنها را بیان میکند و بر زشتیهای گذشتۀ آنها زشتیهای دیگری افزوده،میفرماید:
أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ أُوتُوا نَصِیباً مِنَ الْکِتٰابِ یُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطّٰاغُوتِ
:اینها به جبت و طاغوت که نام دو بت از بتهای قریش است ایمان میآورند و کعب بن اشرف برای آنها سجده میکند.
وَ یَقُولُونَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا هٰؤُلاٰءِ أَهْدیٰ مِنَ الَّذِینَ آمَنُوا سَبِیلاً
:عکرمه و جماعتی از مفسران گویند:آنها به ابو سفیان و یارانش گویند اینها از محمد ص و اصحابش به راه دین نزدیکترند.ابن عباس گوید:مقصود حی بن اخطب و کعب بن اشرف و سلام بن ابی الحقیق و ابو رافع در جماعتی از علمای یهود است و جبت،بتها و طاغوت،آنهایی هستند که به دروغ مطالبی از زبان بتها برای مردم،بیان میکردند.
ابن زید گوید:جبت ساحر و طاغوت شیطان است.مجاهد و شعبی گویند:جبت سحر است.ابو العالیه و سعید بن جبیر گویند:جبت،ساحر و طاغوت،کاهن است.برخی گفتهاند:جبت،شیطان و طاغوت دوستان او است.ابو عبیده گوید:جبت و طاغوت،چیزهایی هستند که مورد پرستش قرار گیرند،خواه سنگ باشد یا صورتی یا شیطانی.ضحاک گوید:جبت در اینجا حی بن اخطب و طاغوت،کعب بن اشرف است در بعضی از روایات از ابن عباس نیز چنین نقل شده است.مقصود از«سبیل»در آیۀ شریفه،دین است زیرا دین راهی است که انسان را به مقصود میرساند.
أُولٰئِکَ الَّذِینَ لَعَنَهُمُ اللّٰهُ
:اینان را خداوند از رحمت خود دور کرده است.
وَ مَنْ یَلْعَنِ اللّٰهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ نَصِیراً
:کسی که مورد لعن خدا قرار گیرد،یاوری ندارد که او را از کیفر خداوند،نجات دهد.برخی گفتهاند:منظور این است که در دنیا و آخرت برای آنها یاوری نمییابی زیرا وقتی که خداوند بندهای را خوار کند،به یاری دیگران نمیتواند متکی شود .
أَمْ لَهُمْ نَصِیبٌ مِنَ اَلْمُلْکِ فَإِذاً لاٰ یُؤْتُونَ اَلنّٰاسَ نَقِیراً (53) أَمْ یَحْسُدُونَ اَلنّٰاسَ عَلیٰ مٰا آتٰاهُمُ اَللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَیْنٰا آلَ إِبْرٰاهِیمَ اَلْکِتٰابَ وَ اَلْحِکْمَةَ وَ آتَیْنٰاهُمْ مُلْکاً عَظِیماً (54) فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ صَدَّ عَنْهُ وَ کَفیٰ بِجَهَنَّمَ سَعِیراً (55)
بلکه مگر برای ایشان بهرهای از سلطنت است که در این هنگام پشیزی بمردم ندهند یا مگر بر آنچه خداوند به مردم داده است رشکشان میخورند.ما بآل ابراهیم کتاب و حکمت دادیم و به ایشان ملکی عظیم بخشیدیم.پس گروهی از آنان به او ایمان آوردند و گروهی اعراض کردند و جهنم با شعلههای سوزانش برای آنان کافی است.
1) 1) -آیۀ 53 و 54 و 55 سورۀ نساء جزء پنجم سوره 4
نقیرا:از نقر بمعنی اثری که مثل جای منقار است.ناقور بمعنی صور است که در آن دمیده میشود و نقیر چوبی است که در آن سوراخ ایجاد شده باشد.انتقار بمعنی اختصاص است چنان که طرفه گوید:
نحن فی المشتاة ندعو الجفلی
لا تری الادب فیها ینتقر
یعنی:ما در فصل زمستان از مردم دعوت عام میکنیم و هیچ کس بر سر خوان ما دعوت اختصاصی ندارد.
حسد:آرزوی زوال نعمت از دیگران است تا دچار سختی گردند لکن غبطه،این است که انسان آرزو کند که نعمتی که دیگران دارند نصیب خودش هم بشود.از اینرو حسد ناپسندیده و غبطه پسندیده است.برخی گفتهاند:حسد زیاده روی در بخل است، چه بخل مشقت بذل نعمت و حسد،مشقت متنعم بودن دیگران از نعمت است.بنا بر این در بخل و حسد،مشقتی بر متنعم بودن وجود دارد.
سعیر:از سعر بمعنای افروختن آتش است و استعارة بمعنای آتش و جنگ و شر بکار رفته است و سعر متاع بمعنای قیمت متاع است و علت این معنی این است که بازار در موقع معامله بحرارت متاع،برافروخته و گرم میشود.ساعور بمعنی تنور(پس سعیر است یعنی افروخته.
ام:منقطعه است و معادل با همزۀ استفهام نیست که در این صورت متصله نام دارد و معنای آن این است:بل الهم نصیب من الملک..برخی گفتهاند:همزۀ استفهام از کلام حذف شده است زیرا«ام»در ابتدای کلام قرار نمیگیرد یعنی«اهم اولی
بالنبوة ام لهم نصیب من الملک فیلزم الناس طاعتهم»اما این مطلب ضعیف است زیرا حذف همزه در ضرورت شعر جایز است و در قرآن ضرورتی نیست.
فَإِذاً لاٰ یُؤْتُونَ
:اذا در«یؤتون»عمل نکرده زیرا وقتی که میان«فاء»یا «واو»و فعل قرار گیرد،مثل اینکه در معنی متاخر است یعنی:«فلا یؤتون الناس نقیرا اذن»و اذن از حروف ناصب فعل است به چهار شرط:جواب کلام و در لفظ،مبتدا باشد و ما بعد آن متعلق بما قبل آن نباشد و فعل بعد آن مستقبل باشد.
حکم یهود را به این که مشرکان هدایت یافتهتر از پیامبر و اصحاب او هستند بیان کرد.اکنون میگوید:آنها شایسته چنین حکمی نیستند زیرا سلطنتی ندارند.
أَمْ لَهُمْ نَصِیبٌ مِنَ الْمُلْکِ
:این استفهام برای انکار است یعنی آنها را بهرهای از سلطنت و پادشاهی نیست.جبایی گوید:منظور از«ملک»نبوت است یعنی آیا برای آنها از نبوت،نصیبی است تا اطاعت ایشان بر مردم واجب باشد؟برخی گفتهاند:
منظور از«ملک»همان است که یهود ادعا میکردند که در آخر الزمان به آنها بر میگردد و از میان آنها کسی خروج میکند که ملت آنها را تجدید و بدینشان دعوت میکند، از اینرو خداوند آنان را تکذیب کرد.
فَإِذاً لاٰ یُؤْتُونَ النّٰاسَ نَقِیراً
:اگر همه دنیا و سلطنت آن به آنها داده شود،اندکی از حقوق مردم را ادا نمیکنند و در تفسیر ابن عباس است که:اگر برای ایشان نصیبی از سلطنت بود،به محمد ص و اصحابش چیزی نمیدادند و برخی گفتهاند،آنان دارای باغ و بستان و اموال بودند و به مستمندان چیزی نمیدادند.
أَمْ یَحْسُدُونَ النّٰاسَ
:بلکه حسد مردم را میخورند.در بارۀ این مردم اختلاف شده است 1-:برخی گفتهاند منظور خود پیامبر گرامی است.
عَلیٰ مٰا آتٰاهُمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ
:آنان را بر آنچه خداوند از فضل خود به ایشان داده است،حسد میخورند.یعنی نبوت پیامبر و مباح بودن نه زن برای او و میلش نسبت به ایشان و میگفتند:او اگر پیامبر بود،نبوت او را از این کار باز میداشت.از اینرو
خداوند بیان میدارد که نبوت در آل ابراهیم چیز تازهای نیست:
فَقَدْ آتَیْنٰا آلَ إِبْرٰاهِیمَ الْکِتٰابَ وَ الْحِکْمَةَ
:نبوت را به آل ابراهیم دادیم و مملکت را به داود و سلیمان بخشیدیم.داود دارای نود و نه زن و سلیمان دارای یکصد زن و بقولی او دارای هفتصد کنیز و سیصد زن و داود دارای یکصد زن بود.بنا بر این معنی نداشت که آنها رشک حضرت محمد ص بخورند چه او نیز از اولاد ابراهیم بود و سایرین از او تعداد زنانشان بیشتر و مملکتشان وسیعتر بود.در بارۀ معنای«الناس»این قول از ابن عباس و ضحاک و سدی است.برخی هم گفتهاند چون قوام دین به وجود پیامبر بود،از اینرو حسد آنها به او مانند حسدشان نسبت به همۀ مردم بود.
2-مقصود پیامبر و آلش میباشد.چنان که از امام باقر منقول است و مراد از فضل،نبوت پیامبر و امامت آل اوست،در تفسیر عیاشی به اسناد خود از ابو الصباح کنانی نقل کرده است که امام صادق به او فرمود:«ما قومی هستیم که خداوند اطاعت ما را واجب کرده است.انفال و برگزیدۀ مال برای ماست.مائیم راسخان در علم و مائیم محسودانی که خداوند در بارۀ ایشان فرموده است: «أَمْ یَحْسُدُونَ النّٰاسَ...» فرمود:منظور از کتاب،نبوت و از حکمت،فهم و قضاوت و از ملک عظیم.وجوب اطاعت است!! 3-مقصود پیامبر و اصحابش میباشد زیرا در جمله: «هٰؤُلاٰءِ أَهْدیٰ مِنَ الَّذِینَ آمَنُوا سَبِیلاً» منظور آنان بودند و منظور از فضل،نعمت است:این وجه از ابو علی جبایی است.
4-مقصود عرب است.یعنی عرب حسد میخورند که پیامبر از ایشان است.
این وجه از حسن و قتاده و ابن جریج است.برخی گفتهاند:مقصود از کتاب تورات و انجیل و زبور و از حکمت،علمی است که بآنان داده شده بود.
وَ آتَیْنٰاهُمْ مُلْکاً عَظِیماً
:مجاهد و حسن گویند:یعنی به آنها نبوت دادیم.ابن عباس گوید:ملک عظیم یعنی ملک سلیمان.سدی گوید:منظور زنانی است که به داود و سلیمان داده شده بود و برخی گفتهاند:منظور جمع میان سیاست دنیا و دین است.
فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ بِهِ
:در این باره دو قول است:1-دستهای از اهل کتاب بمحمد ص ایمان آوردند و دستهای از او اعراض کردند و به او ایمان نیاوردند.این قول از مجاهد و زجاج و جبایی است و مناسبت این جمله با جملۀ سابق به این است که آنها با اینکه حسد میبردند و کارهایی زشت میکردند،بعضی از آنان به او ایمان آوردند.2-مقصود این است که از امت ابراهیم،کسانی بودند که به او ایمان آوردند و کسانی بودند که از او اعراض کردند،چنان که شما نیز در بارۀ محمد(ص)چنین کردید و این کار شما،امر او را کوچک نکرد،چنان که کار آنان نیز امر ابراهیم را کوچک نکرد.
وَ کَفیٰ بِجَهَنَّمَ سَعِیراً
:برای این مردم اعراض کننده،عذاب جهنم که دارای آتشی بر افروخته است کفایت میکند.مقصود این است که اگر در دنیا پارهای از عذابها از آنها دفع شده است،در آخرت عذاب جهنم برای ایشان مهیاست .
إِنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا بِآیٰاتِنٰا سَوْفَ نُصْلِیهِمْ نٰاراً کُلَّمٰا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْنٰاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهٰا لِیَذُوقُوا اَلْعَذٰابَ إِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ عَزِیزاً حَکِیماً (56) وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ سَنُدْخِلُهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا أَبَداً لَهُمْ فِیهٰا أَزْوٰاجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ نُدْخِلُهُمْ ظِلاًّ ظَلِیلاً (57)
آنان که به آیات ما کافر شدند،ایشان را در آتشی میافکنیم که هر گاه پوست بدنشان بسوزد،پوست دیگری به جای آن قرار میدهیم تا هر دم عذاب را بچشند، خداوند قادر و حکیم است.و آنان که ایمان آورده و کارهای شایسته کردهاند،در بهشتهایی داخلشان میکنیم که از زیر آنها نهرهای آب جاری هستند و برای همیشه در آنجا خواهند بود،برای ایشان همسرانی پاکیزه است و ایشان را در سایهای پایدار و معتدل داخل میسازیم.
1) 1) -سورۀ نساء آیۀ 56 و 57 جزء پنجم سورۀ 4
نصلیهم نارا:ایشان را در آتش میافکنیم.اصلاء:در آتش افکندن:صلاء:
بریان کردن،مصلی:بریان.
بدلنا:تغییر میدهیم.تبدیل:تغییر خواه به این کیفیت که هیئت و شکل چیزی تغییر داده شود یا اینکه چیزی بجای آن گذارده شود مثل: «یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ» (سوره ابراهیم 48 یعنی روزی که بجای این زمین،زمینی دیگر قرار داده شود)و مثل:«بدلت جبتی قمیصاً»یعنی جبهام را بصورت پیراهن درآوردم.
ظل:اصل این کلمه بمعنی ستر و پوشش است و علت اینکه بمعنی سایه بکار میرود این است که سایه انسان را از اشعۀ خورشید،میپوشاند رؤبه گوید:ظل و فیء جایی است که در آنجا خورشید میتابیده و اکنون نمیتابد.اما آن جایی که هیچوقت خورشید نمیتابد،آنجا«ظل»است نه«فیء».ظل بمعنای شب نیز هست زیرا شب از خورشید پوشیده است.ظله:سرسایه و چیزی که به آن سایه کنند.
ظلیل:سایهای که ثابت و پایدار است.
قبلا در بارۀ مؤمن و کافر،سخن گفته شد،اکنون بذکر وعد و وعید در برابر کفر و ایمان میپردازد و میگوید:
إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِآیٰاتِنٰا
:آنان که منکر دلایل ما میشوند و پیامبران ما را تکذیب میکنند و آیاتی که بر یکتایی ما و صدق پیامبر ما دلالت دارند،زیر پا میگذارند.
سَوْفَ نُصْلِیهِمْ نٰاراً
:آنها را گرفتار آتش میکنیم و میسوزانیم و عذاب میکنیم.
کلمۀ«سوف»برای دلالت بر این است که این عذاب،مربوط به آیندۀ ایشان است.
کُلَّمٰا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْنٰاهُمْ جُلُوداً غَیْرَهٰا
:در این باره اقوالی است:1-قتاده و جماعتی از اهل تفسیر گویند:ظاهر قرآن این است که خداوند پوستهای دیگری غیر از پوستی که سوخته است بر اندام آنان میپوشاند. مختار علی بن عیسی نیز همین است.
برخی گفتهاند:این پوست جدید گناهی ندارد،پس چرا سوخته شود؟!پاسخ این است که عذاب،برای شخص است و پوستها و اعضا مورد ملاحظه و اعتبار نیستند.علی بن عیسی گوید:پوستی که بر بدن پوشانده میشود نه خود آن است که عذاب میبیند و نه قسمتی از آن.پوست واسطهای است که بوسیلۀ آن به شخصی که سزاوار عذاب است،شکنجه داده میشود.
2-زجاج و بلخی و ابو علی جبایی گویند:منظور این است که خداوند متعال، همان پوست سوخته را بحالت اول برمیگرداند مثلا هر گاه شخصی که تغییر صورت داده است ببینید،میگویید:تو بغیر این صورت،پیش من آمدی.در حالی که او همان است فقط تغییر صورت،داده است یا اینکه هر گاه انگشتری شکستهای از نو ساخته شود، میگویند:این غیر از آن است اگر چه اصل هر دو یکی است بنا بر این پوست اول با پوست دوم یکی است،تنها تغییر هیأت در آنها پیدا شده،چه اولی سوخته بود و دومی نسوخته است.
3-منظور از پوستهای ایشان«سرابیل»یعنی پیراهنهایی است که در جهنم بر تن آنها پوشیده میشود که قرآن کریم گوید: «سَرٰابِیلُهُمْ مِنْ قَطِرٰانٍ» سوره ابراهیم 50 یعنی پیراهنشان از قیر است)علت اینکه به جامهها،پوست گفته شده این است که میان پوست و پیراهن،مجاورت و نزدیکی است.البته این قول،مستلزم ترک ظاهر آیه است بدون اینکه دلیلی داشته باشد.
آن اشکالی که بر قول اول وارد میشد که چرا پوستی که گنهکار نیست،عذاب میشود،بر دو قول اخیر وارد نیست.کسانی که انسان را غیر از اعضای تن که بچشم مشاهده میشوند،میدانند و معتقدند که آنچه عذاب میبیند همان حقیقت انسان است نه اعضای بدن،از این گونه اشکالات،آسودهاند.
لِیَذُوقُوا الْعَذٰابَ
:تا عذاب را بچشند و الم آن را ادراک کنند.ذکر این جمله
باین منظور است که آنها در همۀ حالات،عذاب را احساس میکنند و هر زمانی عذابی تازه میچشند نه مثل کسانی که بر اثر مرور زمان،بدرد عادت میکنند و رنج آن برایشان،خفیف میشود.
إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ عَزِیزاً
:خداوند،مقامش منیع است و نیازی ندارد که در برابر دیگری از خود دفاع یا ممانعت کند.و بقولی:یعنی او قادر است و مانعی از تحقق بخشیدن و وعد و وعیدهای خود در برابرش نیست.
حَکِیماً
:در تدبیر و تقدیر خود و عذاب مردم گنهکار،حکیم است.کلبی از حسن نقل میکند که وی میگفت:بما رسیده است که پوست ایشان روزی هفتاد هزار بار سوخته میشود.
وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ
:آنان که بهر چه باید و شاید،ایمان آوردهاند و طاعات صالح و خالص،انجام دادهاند.
سَنُدْخِلُهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ
:بزودی آنان را داخل باغهایی میسازیم که از زیر قصرها و درختانشان،آب جاری است.
خٰالِدِینَ فِیهٰا أَبَداً لَهُمْ فِیهٰا أَزْوٰاجٌ مُطَهَّرَةٌ
:در آن بهشتها جاودانی هستند و برای آنها همسرانی است که از خون حیض و نفاس و هر گونه عیب و آلودگی و اخلاق زشت و طبیعت نادرست پاکند،کاری نمیکنند که شوهران خود را ناراحت کنند و در آنها ایجاد تنفر نمایند.
وَ نُدْخِلُهُمْ ظِلاًّ ظَلِیلاً
:آنها را داخل سایهای میکنیم که گرما و سرما ندارد و مثل سایۀ دنیا نیست.برخی گفتهاند:یعنی سایه همیشگی نه مثل سایۀ دنیا که با برآمدن خورشید،زایل میشود و برخی گفتهاند:یعنی سایهای پایدار و قوی.چنان که در موقع مبالغه،شیئی را به مثل لفظ آن وصف میکنند و میگویند:«یوم ایوم و لیل الیل و داهیة دهیاء»در اولی برای روز و در دومی برای شب و در سومی برای داهیه با الفاظی مثل خودشان مبالغه و تاکید آورده شده است .
إِنَّ اَللّٰهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا اَلْأَمٰانٰاتِ إِلیٰ أَهْلِهٰا وَ إِذٰا حَکَمْتُمْ بَیْنَ اَلنّٰاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ إِنَّ اَللّٰهَ نِعِمّٰا یَعِظُکُمْ بِهِ إِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ سَمِیعاً بَصِیراً (58) یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِیعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِی اَلْأَمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنٰازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اَللّٰهِ وَ اَلرَّسُولِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ اَلْیَوْمِ اَلْآخِرِ ذٰلِکَ خَیْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِیلاً (59)
خداوند شما را امر میکند که امانتها را به اهلشان بدهید و هر گاه در میان مردم حکم کنید به عدالت حکم کنید.خداوند شما را نیکو موعظه میکند.خداوند شنوا و بیناست.
ای مردم مؤمن،خدا،پیامبر و اولی الامر خود را اطاعت کنید و اگر در بارۀ چیزی اختلاف و نزاع کردید:اگر بخدا و روز واپسین ایمان دارید،به خدا و رسول ردّ کنید،این کار برای شما بهتر و مورد اعتمادتر است.
1) 1) -آیۀ 58 و 59 سورۀ نساء جزء پنجم سوره 4
در سورۀ بقره،اختلاف میان قراء در بارۀ کلمۀ«نعما»و وجوه مختلف قراء است و دلایل آنها بحث کردهایم.
تؤدّوا:ادا کنید سمیع:کسی که بتواند شنیدنیها را بشنود.
بصیر:کسی که دیدنیها را بتواند ببیند.لکن سامع کسی است که فعلا میشنود و مبصر کسی است که فعلا میبیند و لهذا خداوند از لحاظ اینکه قدیم است توصیف میشود به اینکه: «کٰانَ سَمِیعاً بَصِیراً» یعنی اگر شنیدنی و دیدنی وجود داشت او قادر بر شنیدن و دیدن بود.در حقیقت سمیع و بصیر صفت مشبه و وصف ثبوتی هستند.از این بیان برمیآید که نمیتوان گفت:خداوند در قدیم و پیش از وجود شنیدنیها و دیدنیها سامع و مبصر بوده است.
نِعِمّٰا یَعِظُکُمْ بِهِ
:تقدیر آن:«نعم شیئاً شیئی یعظکم به»و شیئی منصوب بیان است برای اسم جنسی مضمری که فاعل«نعم»است.اما مخصوص بمدح حذف شده و صفت آن«یعظکم به»جانشین آن شده است.جملۀ«نعما یعظکم به»محلا مرفوع و خبر «انّ»است.
در این آیه خداوند مردم را بادای امانت امر میکند و میفرماید:
إِنَّ اللّٰهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمٰانٰاتِ إِلیٰ أَهْلِهٰا
:گفتهاند در بارۀ مقصود این آیه اقوالی است:
1-این آیه در بارۀ هر نوع امانتی است که بدست انسان سپرده شود.خواه امانت الهی یعنی اوامر و نواهی او باشد و خواه امانت مردم از قبیل مال یا غیر مال باشد این قول از ابن عباس و ابی بن کعب و ابن مسعود و حسن و قتاده است.از امام باقر(ع)و امام صادق(ع)نیز روایت شده است.
2-زید بن اسلم و مکعول و شهر بن حوشب و جبایی گویند:مقصود زمامداران است که بفرمان خداوند باید ملاحظۀ حال مردم را داشته باشند و آنها را براه دین و شریعت وادار کنند.این مطلب هم از امام باقر ع و امام صادق ع روایت شده است.ایشان فرمودهاند:خداوند هر یک از امامان را مامور میسازد که امر حکومت را به شخص بعد از خود واگذار کنند.و مؤید آن این است که خداوند بعد از این،مردم را به اطاعت زمامداران مامور ساخته است.و از ائمه علیهم السلام روایت شده است که:«دو آیه است که یکی برای ما و یکی برای شماست خداوند میفرماید: إِنَّ اللّٰهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمٰانٰاتِ إِلیٰ أَهْلِهٰا... سپس میفرماید: یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ... (سوره نساء 59 ای مردم مؤمن خداوند و پیامبر و صاحبان امر خویش را اطاعت کنید.البته این قول،داخل در قول اول است زیرا از جملۀ امانتهای الهی ائمۀ بزرگوار هستند.لذا امام باقر ع فرمود:ادای نماز و زکات و روزه و حج،امانت است و از جملۀ امانتها دستوری است که بوالیان امر در بارۀ تقسیم صدقات و غنائم و امور دیگری که حق رعیت بدانها تعلق میگیرد،داده شده است.بقدری خداوند امر اطاعت را بزرگ شمرده که فرموده است: «یَعْلَمُ خٰائِنَةَ الْأَعْیُنِ» (سوره غافر 19 یعنی او خیانت چشمها را میداند)و فرموده است: «لاٰ تَخُونُوا اللّٰهَ وَ الرَّسُولَ» (سوره انفال 27 یعنی بخدا و پیامبر خیانت مکنید)و نیز فرموده است: «وَ مِنْ أَهْلِ الْکِتٰابِ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِقِنْطٰارٍ یُؤَدِّهِ إِلَیْکَ» (سوره آل عمران 75 یعنی برخی از اهل کتاب کسانی هستند که اگر کیسه زری را بامانت به ایشان بسپارید به شما پس میدهند).
3-به پیامبر دستور میدهد که کلید کعبه را که در روز فتح مکه از عثمان بن طلحه گرفته بود،به او پس دهد زیرا پیامبر قصد داشت کلید را به عباس بدهد که هم پردهداری
کعبه و هم سقایت حاجیان را بر عهده داشته باشد.این قول از ابن جریج است.لکن اگر چه این قول هم صحیح و روایتی که در بارۀ آن هست.درست است،لکن دو قول اول مورد اعتمادند.چه بمقتضای دلیل هر گاه امری در موردی خاص صادر شد،نباید آن امر را بآن مورد اختصاص داد،بلکه باید بعموم آن عمل کرد.
وَ إِذٰا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النّٰاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ
:به زمامداران امر میکند که در میان مردم به عدالت حکم کنند.نظیر آن،این آیه است: «یٰا دٰاوُدُ إِنّٰا جَعَلْنٰاکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النّٰاسِ بِالْحَقِّ» (سوره ص 26 ای داود،ما ترا در زمین خلیفه و زمامدار کردهایم پس در میان مردم به حق حکم کن).روایت شده است که پیامبر گرامی به علی فرمود:«میان دو طرف دعوا،در نگاه کردن و سخن گفتن مساوات برقرار کن» (1)و نقل شده است که:دو بچه خط خود را پیش امام حسن ع بردند و از وی خواستند که بگوید کدامیک از خطها بهتر است.علی ع که آنها را میدید،فرمود:
«پسرم در بارۀ حکم خود دقت کن،که خداوند در روز قیامت،از همین حکم نیز از تو سؤال خواهد کرد» (2)إِنَّ اللّٰهَ نِعِمّٰا یَعِظُکُمْ بِهِ :موعظۀ خداوند در بارۀ رد امانت و نهی از خیانت و حکم بعدالت،بحال شما خوب است.معنای موعظه،امر به معروف و نهی از منکر است.
برخی گفتهاند:موعظه،امر به نیکی و نهی از بدی است.
إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ سَمِیعاً بَصِیراً
:خداوند به همۀ شنیدنیها و دیدنیها شنوا و بیناست.برخی گفتهاند:یعنی بگفتار و کردار شما عالم است.آوردن«کان»به این منظور است که بگوید:خداوند از ازل شنوا و بینا بوده است.
در آیۀ پیش زمامداران را تشویق کرد که حقوق مردم را رعایت کنند و در میان آنها بانصاف و عدالت و مساوات رفتار کنند،اکنون مردم را تشویق میکند که از آنها اطاعت کنند و به آنها تاسی بجویند و مشکلات و اختلافات خود را پیش آنها ببرند.
میفرماید:
یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّٰهَ
:ای مؤمنان خداوند را اطاعت کنید و اوامر و نواهی او را بکار بندید.
وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ
:پیامبر را نیز اطاعت کنید.با امر به اطاعت خدا،لزوم اطاعت پیامبر نیز،فهمیده میشد،لکن پیامبر را جداگانه ذکر میکند تا در بیان مطلب مبالغهای باشد و جلو پارهای از توهمات گرفته شود و کسی نگوید یا نپندارد که اطاعت پیامبر مخصوص دستوراتی است که در قرآن باشد.نظیر این آیه آیات دیگر است مثل:
«مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطٰاعَ اللّٰهَ» (سوره نساء آیۀ 80 یعنی کسی که پیامبر را اطاعت کند.خدا را اطاعت کرده است)و مثل: «مٰا آتٰاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مٰا نَهٰاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا» (سوره حشر آیه 7 یعنی آنچه پیامبر برای شما آورد بگیرید و آنچه شما را از آن نهی کرد،ترک کنید)و مثل: «وَ مٰا یَنْطِقُ عَنِ الْهَویٰ» سوره نجم آیه 3 یعنی او از روی هوس سخن نمیگوید)کلبی گوید:منظور این است که خدا را در واجبات و پیامبر را در مستحبات،اطاعت کنید،لکن وجه اول صحیحتر است زیرا طاعت پیامبر و امثال اوامر او،طاعت و امتثال اوامر خداوند است.اما پی بردن به اینکه او رسول خداست همان پی بردن به رسالت اوست و پی بردن به رسالت او جز بعد از شناسایی خدا،ممکن نیست نه اینکه پی بردن به رسالت او عین خدا شناسی است.همانطوری
که اطاعت پیامبر در حیاتش واجب است،پس از مرگش نیز واجب است زیرا پیروی از شریعت او پس از مرگش بر همۀ مردم مکلف،لازم است.بدیهی است که او همۀ جهانیان را بدین خود تا روز قیامت،دعوت کرد و رسالت او جهانی و همگانی است.
وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ
:در این باره مفسران دو نظر دارند:1-ابو هریره و ابن عباس بنا بیکی از دو روایت میمون و ابن مهران و سدی گویند:منظور هر امیر و زمامداری است مختار جبایی و بلخی و طبری نیز همین است.
2-جابر بن عبد اللّٰه و ابن عباس بنا به روایت دیگر و مجاهد و حسن و عطا و جماعتی گویند:منظور علما است.برخی از آنها گفتهاند:زیرا علما هستند که در احکام و در موقع نزاع و اختلاف باید بآنها رجوع کرد نه زمامداران.این دو قول از عامه است.
لکن اصحاب ما از امام باقر و امام صادق(ع)روایت کردهاند که:منظور از«اولی الامر»ائمۀ اهل بیت است که خداوند طاعت ایشان را بطور مطلق واجب ساخته است همانطوری که طاعت خدا و پیامبر را واجب گردانیده است.اطاعت مطلق شخص یا اشخاص در صورتی واجب میشود که معصوم باشند و ظاهر و باطن ایشان یکی باشد و از اشتباه و امر به کار زشت،مصون باشند.بدیهی است که علما و زمامداران چنین صفاتی ندارند و خداوند برتر از این است که مردم را به اطاعت بدون قید و شرط افرادی امر کند که مرتکب معصیت میشوند یا میان گفتار و کردارشان اختلاف است.شاهد این مطلب این است که خداوند اطاعت او«اولی الامر»را در ردیف اطاعت از پیامبر و خدا قرار داده است و این خود نشان میدهد که«اولی الامر»از همۀ مردم بالاترند و پیامبر از ایشان برتر و خدا از همگی برتر است.بدیهی است که تنها ائمۀ بعدی از آل پیغمبر چنین مزیتی دارند نه دیگران.آنان کسانی هستند که امامت و عصمت ایشان به ثبوت رسیده و تمام مسلمین بر بلندی رتبه و عدالت ایشان اتفاق دارند، فَإِنْ تَنٰازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللّٰهِ وَ الرَّسُولِ :اگر در بارۀ چیزی از امور دین،اختلاف کردید بکتاب خدا و سنت پیامبر رد کنید این معنی از مجاهد و قتاده و سدی است.ما میگوییم:این اختلاف را به امامانی رد میکنیم که پس از وفات پیامبر بجای او هستند و
مثل این است که در حیات پیامبر به خود او رد کرده باشیم زیرا آنان حافظ شریعت و خلفای پیامبر در میان امت هستند و پس از پیامبر بمنزلۀ خود او هستند.سپس خداوند این مطلب را تاکید کرد و فرمود:
إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ
:بدینترتیب رد اختلافات را بخدا و پیامبر از علائم ایمان بخدا و روز واپسین میشمارد.
ذٰلِکَ خَیْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِیلاً
:طاعت خداوند و طاعت پیامبر و اولو العزم و رد اختلافات بخدا و پیامبر برای شما از لحاظ عاقبت است پس تاویل بمعنای مآل امر و سرانجام کار است.مجاهد گوید:یعنی پاداشش نیکوتر است.بقولی یعنی.در دنیا برای شما بهتر و عاقبت آن در آخرت نیکوتر است.زجاج گوید:یعنی رد اختلاف بخدا و پیامبر، برای شما بهتر از این است که خود در صدد حل آن برآیید و آن را به اصل از کتاب خدا و سنت پیامبر برنگردانید و همین نظر قویتر است، زیرا بازگرداندن اختلاف به خدا و رسول و جانشینانش حتماً بهتر از این است که خود بدون دلیلی بفکر خود اعتماد جویند.
برخی استدلال کردهاند که: «فَإِنْ تَنٰازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ...» دلیل این است که:اجماع امت،حجت است.زیرا در صورتی رد بر کتاب و سنت واجب است که اختلاف و تنازعی وجود داشته باشد و اگر اختلاف و تنازعی نباشد،رد بر کتاب و سنت واجب نیست و این غیر از حجیت اجماع معنای دیگری ندارد.
لکن این استدلال در صورتی صحیح است که در میان امت،فردی معصوم باشد که شریعت را حفظ کند.و اگر چنین فردی در میان مردم نباشد،اجماع مردم که ممکن است هر امری باطل باشد،چه فایدهای دارد؟!زیرا ارتباط داشتن حکم به شرطی یا صفتی،دلیل این نیست که در غیر مورد شرط و صفت،حکم بر خلاف آن باشد و این مطلب مورد قبول اکثر علماست.بنا بر این چگونه میتوان بر این دلیل اعتماد جست.علاوه بر این اجماع امت اسلام بر چیزی ممکن است که مطابق کتاب و سنت باشد پس چگونه میگویند:هر گاه امت بر امری اجماع کرد واجب نیست که رد بکتاب و سنت کند،در حالی که رد کرده است؟!
أَ لَمْ تَرَ إِلَی اَلَّذِینَ یَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ وَ مٰا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِکَ یُرِیدُونَ أَنْ یَتَحٰاکَمُوا إِلَی اَلطّٰاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ یَکْفُرُوا بِهِ وَ یُرِیدُ اَلشَّیْطٰانُ أَنْ یُضِلَّهُمْ ضَلاٰلاً بَعِیداً (60) وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ تَعٰالَوْا إِلیٰ مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ وَ إِلَی اَلرَّسُولِ رَأَیْتَ اَلْمُنٰافِقِینَ یَصُدُّونَ عَنْکَ صُدُوداً (61)
آیا ندیدی آنهایی را که گمان میکنند بقرآن و تورات و انجیل ایمان آوردهاند و میخواهند مرافعه را پیش طاغوت ببرند،حال آنکه به آنها امر شده است که به طاغوت کافر گردند و شیطان میخواهد آنها را به بیراهه دوری بکشاند و گمراه سازد.و چون به آنها گفته شود:بشتابید بسوی قرآن و پیامبر،میبینی که منافقان از تو اعراض میکنند. (1)
1) 1) -آیۀ 60 و 61 سورۀ 4 نساء جزء پنجم
طاغوت:مبالغۀ طاغی،بسیار سرکش.هر چه جز خدا پرستش شود،طاغوت است که گاهی هم بت نامیده میشود و گاهی هم از اعمال پلید شیطانی شمرده میشود.
هر کس که بر خلاف حکم خدا حکم کند،طاغوت خوانده میشود.
ضلال:هلاک شدن بخاطر انحراف از راه راست و طریق هدایت.برای این کلمه مشتقاتی است که در همۀ آنها همین نکته وجود دارد و در سوره بقره،ذیل «وَ مٰا یُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفٰاسِقِینَ» (آیه 26)شرح دادهایم.
تعالوا:اصل این کلمه از«علو»است،هر گاه بکسی بگویند:«تعال»یعنی بسوی من ببالا بیا.پس تعالوا یعنی بالا بیایید.
یَصُدُّونَ عَنْکَ صُدُوداً
:یعنی از تو اعراض میکنند.این فعل ممکن است متعدی هم بکار رود مثل:«صددته عن فلان»یعنی او را از فلان چیز منع کردم.نظیر اینکه میگویند:«رجعت انا و رجعت غیری»یعنی رجوع کردم من و رجوع دادم غیر خود را.
صدوداً:مفعول مطلق تاکیدی مثل «کَلَّمَ اللّٰهُ مُوسیٰ تَکْلِیماً» (سوره نساء 164) یعنی سخن خدا با موسی،حقیقة سخن بود نه اینکه به چیزی مثل سخن بود.
برخی گفتهاند یعنی:«تکلیماً شریفاً عظیما»(سخن گفتنی شریف و عظیم)در این صورت مفعول مطلق نوعی خواهد بود بنا بر این در بارۀ آیه مورد بحث میتوان گفت:
یصدون عنک صدوداً عظیما»
میان مردی یهودی و مردی منافق،اختلافی بود.یهودی گفت باید بمحمد ص رجوع کنیم زیرا میدانست که اهل رشوه نیست و ستم نمیکند.منافق گفت:باید به کعب بن اشرف رجوع کنیم چه میدانست که او رشوه میگیرد و به نفع او حکم میکند.
از اینرو این آیهها نازل شد.این مطلب از اکثر مفسران است.
پس از ذکر اولو الامر و اینکه باید بعدالت حکم کنند و اینکه مسلمانان باید از آنها تبعیت نمایند،در بارۀ منافقانی سخن میگوید که به حکم خدا و رسولش راضی نیستند و میفرماید:
أَ لَمْ تَرَ
:آیا ندانستی؟برخی گفتهاند:برای تعجب است یعنی:تعجب نمیکنی از کردار آنان؟و برخی گفتهاند:یعنی آیا علم تو به آنها نرسید؟ اَلَّذِینَ یَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ وَ مٰا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِکَ :آنان که گمان میکنند به قرآن و تورات و انجیل ایمان آوردهاند.
یُرِیدُونَ أَنْ یَتَحٰاکَمُوا إِلَی الطّٰاغُوتِ
:ابن عباس و مجاهد و ربیع و ضحاک گویند:
یعنی اراده دارند محاکمه را پیش کعب بن اشرف ببرند.شعبی و قتاده گویند:آن شخص منافق میخواست به کاهنی از طایفۀ جهینه رجوع کند.حسن گوید:میخواستند محاکمه را طبق معمول آن زمان نزد بتها ببرند و بوسیلۀ تیرها تکلیف خود را روشن سازند. (1)
1) 1) -یکی از کارهایی که در دوران جاهلیت،در میان مردم عرب،رواج داشت،این بود که تیرهایی بدون پر،داشتند که بوسیلۀ آنها مشکلات خود را حل میکردند. بر روی تیری نوشته بود:«امرنی ربی»یعنی خداوند مرا امر کرده و بر دیگری«نهانی ربی» یعنی خداوند مرا نهی کرده و بر روی برخی هیچ ننوشته بود و هر گاه تیر اول یا دوم بیرون میآمد، تکلیف روشن بود و هر گاه تیر سوم بیرون میآمد،دوباره فال را از سر میگرفتند. یکی دیگر از کارهای آنها این بود که:ده نفر شتری را کشته،ده قسمت میکردند و تیرهای ده گانه، که بر روی برخی هیچ نوشته نشده بود و بر روی برخی یک یا دو یا سه سهم یا...نوشته شده بود،در کیسهای میریختند و تیرها را بنام اشخاص بیرون میآوردند هر گاه روی تیری هیچ نوشته
اصحاب ما از امام باقر ع و امام صادق ع روایت کردهاند که:منظور هر حاکم بغیر حقی است که مردم به آنها رجوع میکنند.
وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ یَکْفُرُوا بِهِ
:آنها مامورند که به طاغوت،کفر بورزند چه بآنها گفته شده است: «فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطّٰاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللّٰهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقیٰ لاَ انْفِصٰامَ لَهٰا» (سوره بقره آیه 256 یعنی کسی که به طاغوت کفر بورزد و بخدا ایمان آورد،بریسمان محکم چنگ زده است که پاره شدنی نیست) وَ یُرِیدُ الشَّیْطٰانُ أَنْ یُضِلَّهُمْ ضَلاٰلاً بَعِیداً :شیطان بوسیلۀ آرایشگریهای خود میخواهد آنها را از راه حق گمراه گرداند.
در اینجا گمراهی آنان را به شیطان نسبت داده است پس معلوم میشود که خداوند در وجود ایشان،ضلالت را خلق نکرده است و سخن پیروان مسلک جبر که خداوند را عامل گمراهی مردم میدانند باطل است و اگر ضلالت را خدا خلق کرده بود،اضلال ایشان را بخود نسبت میداد.
وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ تَعٰالَوْا إِلیٰ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ
:هر گاه به منافقین گفته شود:بسوی احکام قرآن بشتابید.
وَ إِلَی الرَّسُولِ
:و بسوی احکام پیامبر بیایید:
رَأَیْتَ الْمُنٰافِقِینَ یَصُدُّونَ عَنْکَ صُدُوداً
:منافقین را میبینی که از تو اعراض میکنند و به دیگری روی میآورند.
(نشده بود،ثلث قیمت شتر را از کسی که تیر را بنامش بیرون آورده بودند،میگرفتند. بدینترتیب،آنان هر گونه مشکلی داشتند،قضاوت آن را اینگونه فالگیریها و بخت آزماییها محول میکردند.
فَکَیْفَ إِذٰا أَصٰابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ بِمٰا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ ثُمَّ جٰاؤُکَ یَحْلِفُونَ بِاللّٰهِ إِنْ أَرَدْنٰا إِلاّٰ إِحْسٰاناً وَ تَوْفِیقاً (62) أُولٰئِکَ اَلَّذِینَ یَعْلَمُ اَللّٰهُ مٰا فِی قُلُوبِهِمْ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ عِظْهُمْ وَ قُلْ لَهُمْ فِی أَنْفُسِهِمْ قَوْلاً بَلِیغاً (63)
چگونه است کار آنها،هنگامی که بواسطۀ نفاق و کارهای زشت دیگرشان، مصیبتی به آنها برسد،آنها نزد تو آیند و سوگند یاد کنند که ما جز نیکی و ایجاد سازگاری قصدی نداشتهایم.خداوند از راز قلب ایشان آگاه است،پس از آنها اعراض کن و آنان را اندرز بده و برای ایشان سخنی بگو که در دلهای ایشان اثر گذارد.
1) 1) -آیۀ 62 و 63 سوره چهار نساء جزء پنجم
حلف:سوگند،قسم.حلیف:هم سوگند.
بلیغ:از بلاغت بمعنی رسا بودن سخن.شخص بلیغ:کسی که بتواند بوسیلۀ عبارات،هر چه در دل دارد بیان دارد.
کیف:خبر برای مبتدای محذوف یعنی:«فکیف صنیعهم اذا اصابتهم مصیبة» گویی چنین میگوید:«الاسائة صنیعهم بالجراة علی کذبهم ام الاحسان صنیعهم بالتوبة من جرمهم»یعنی آیا بدی این است که جرات بر دروغ کنند یا نیکی این است که توبۀ از گناه کنند.ممکن است«کیف»در محل نصب باشد یعنی«کیف یکونون:امصرین ام تائبین یکونون»یعنی چگونه هستند؟آیا اصرار بر کردار زشت خود دارند یا توبهگرند؟ممکن است گفته شود:تقدیر این است:«کیف بک» یعنی:«اصلاح بک ام فساد بک»آیا صلاح تست.یا فساد تو است در این صورت«کیف» مبتداء است و خبر آن محذوف است.
یحلفون:محلا منصوب و حال است.
إِنْ أَرَدْنٰا
:جواب قسم احساناً:مفعول به یعنی:اردنا احساناً.
اکنون با عطف به سابق،میفرماید:
فَکَیْفَ
:کار آنها چگونه است؟ إِذٰا أَصٰابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ بِمٰا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ :هنگامی که بواسطۀ نفاق و اظهار نارضایتی
از حکم پیامبر،عقوبت خدا دامنگیرشان شود.
ثُمَّ جٰاءُوکَ یَحْلِفُونَ بِاللّٰهِ إِنْ أَرَدْنٰا إِلاّٰ إِحْسٰاناً
:آن گاه نزد تو آمده،سوگند میخورند که منظور ما از بردن اختلاف نزد دیگری،این بود که زحمت ترا کم کنیم زیرا دوست نمیداریم که در مجلس تو صدا را بلند کنیم و پیش کسی میرویم که ما را راضی کند، بدون اینکه حکمی صادر کند و کینهها را برانگیزد.بنا بر این منظور از «إِلاّٰ إِحْسٰاناً» احسان به طرفین دعواست.
وَ تَوْفِیقاً
:طرفین دعوا را دعوت به سازش میکنیم بدون اینکه بخواهیم حکمی در بارۀ آنان و اختلافشان صادر کرده باشیم،پس معنای توفیق،ایجاد الفت و موافقت است.
برخی گفتهاند:منظور ما این است که آنچه موافق حق است بدست آوریم.
برخی گفتهاند منظور عبد اللّٰه بن ابی و مصیبت همان خواری است که دامنگیر وی شد.
چه او در موقع بازگشت از جنگ بنی المصطلق که همان غزوۀ مریسیع است مطالبی گفته بود که با نازل شدن سوره منافقین ناچار شد زبان به عذرخواهی و ندامت بگشاید.
این موضوع در سورۀ منافقین خواهد آمد.یا اینکه منظور مصیبت مرگ است زیرا او برای استغفار با حالت تضرع و زاری نزد پیامبر آمد و از او جامه خواست که تا بدان وسیله خود را از آتش جهنم حفظ کند.بنا بر این معنای آیه این است که ما از گفتگوی دو گروه مخالف،در جنگ بنی المصطلق،نظرمان نیکی و ایجاد سازش بود.این قول از حسین بن علی مغربی است.
این آیه دلالت میکند بر اینکه: گاهی بداند گناهانی که شخص مرتکب میشود،دچار مصیبتی میشود،سپس در این باره اختلاف شده است:ابو علی جبایی گوید:این مصیبت،کیفری است که به گنهکاران غیر تائب داده میشود.ابو هاشم گوید:
خود این هم لطفی است.قاضی عبد الجبار گوید:گاهی لطف است و گاهی جزاست.
این مطلب احتیاج بدلیل دارد.
أُولٰئِکَ الَّذِینَ یَعْلَمُ اللّٰهُ مٰا فِی قُلُوبِهِمْ
:خداوند از شر و نفاق و خیانت آنان با خبر است.
فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ
:آنها را دنبال مکن.
وَ عِظْهُمْ
:و آنها را موعظه کن.
وَ قُلْ لَهُمْ فِی أَنْفُسِهِمْ قَوْلاً بَلِیغاً
:بآنها بگو:اگر نفاق قلبی خود را آشکار کنید، کشته خواهید شد و این سخن بلیغ است زیرا به بهترین وجهی به نفوس آنان کمک میرساند.البته این معنی از حسن است.
ابو علی جبایی گوید:از قبول عذر آنها اعراض کن و آنها را پند بده و از سختیهایی که در صورت تکرار آن عمل دامنگیرشان میشود،آنها را بترسان.
جملۀ اخیر دلالت دارد بر اینکه:بلاغت،فضیلتی است و خداوند تشویق میکند که پیامبر بر بلاغت اعتماد جوید.زیرا بلاغت یکی از اقسام حکمت است و معنی را بنحوی شایسته و موجز به دیگران میرساند .
وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ لِیُطٰاعَ بِإِذْنِ اَللّٰهِ وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جٰاؤُکَ فَاسْتَغْفَرُوا اَللّٰهَ وَ اِسْتَغْفَرَ لَهُمُ اَلرَّسُولُ لَوَجَدُوا اَللّٰهَ تَوّٰاباً رَحِیماً (64) فَلاٰ وَ رَبِّکَ لاٰ یُؤْمِنُونَ حَتّٰی یُحَکِّمُوکَ فِیمٰا شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لاٰ یَجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّٰا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیماً (65)
هیچ رسولی نفرستادیم،جز اینکه بامر خداوند مورد اطاعت مردم واقع شود.
و اگر آنان هنگامی که بخود ظلم کردند،نزد تو میآمدند و در پیشگاه خداوند استغفار میکردند و پیامبر برایشان طلب آمرزش میکرد،خداوند را توبه پذیر و رحیم مییافتند.
پس نه چنان است که شما میپندارید،آنان اهل ایمان نیستند مگر اینکه ترا در مشاجرات خود حکم سازند آن گاه نسبت بحکم تو پیش خود احساس دلتنگی نکنند و مطیع و منقاد باشند.
1) 1) -آیۀ 64 و 65 سورۀ نساء جزء پنجم سوره 4
وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ رَسُولٍ
:ما حرف نفی و من زایده است.زیرا من زایده در جمله مثبت بکار نمیرود.فایدۀ زیادی«من»این است که همۀ افراد را فرا میگیرد مثل:
«ما جاءنی من احد»یعنی هیچکس نیامد.
لَوْ أَنَّهُمْ
:لو حرف شرط است و باید بر سر فعل در آید،لکن استثناء بر سر«ان» نیز در میآید،چه«ان»هم در افادۀ تاکید مانند فعل است،بنا بر این«ان»و ما بعد آن در محل رفع است تا فاعل فعل محذوف باشد یعنی:لو وقع انهم جاءوک وقت ظلمهم انفسهم...»
در این آیه خداوند آنان را بر نافرمانیهایشان ملامت میکند و میگوید:غرض از بعثت انبیاء،اطاعت است.
وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ رَسُولٍ
:هیچ پیامبری از پیامبران خود را نفرستادهایم.
إِلاّٰ لِیُطٰاعَ
:مقصود از فرستادن پیامبران،تنها اطاعت و امتثال امر ایشان است.
بیان این جمله برای این منظور است که منافقانی محاکمۀ خود را پیش طاغوت میبردند و گمان میکردند که تنها ایمان آوردن-اگر چه بزبان باشد-کافی است و از اطاعت پیامبر اعراض میکردند از اینرو خداوند میفرماید:او رسولی نفرستاده است جز برای اطاعت کردن مردم از او:
بِإِذْنِ اللّٰهِ
.یعنی اطاعت مردم از پیامبران بر طبق امر خداوند است که بوسیلۀ آن مردم را بر اطاعت ایشان رهنمون شده است.
معانی و موارد استعمال اذن،1-بمعنای لطف،مثل: «وَ مٰا کٰانَ لِنَفْسٍ أَنْ
تُؤْمِنَ إِلاّٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ» (سوره یونس 100)یعنی هیچ نفسی را نسزد جز بلطف خداوند ایمان آورد.2-رفع مانع و تخلیه.مثل:و «مٰا هُمْ بِضٰارِّینَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاّٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ» (سوره بقره 102)یعنی آنها بکسی ضرر نمیرسانند جز به اینکه خداوند جلو آنها را بازگذارد 3-امر مثل آیۀ مورد بحث.
وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ
:هنگامی که نفس خود را با انجام معصیت و فراهم کردن اسباب عقوبت و عذاب.ضرر رسانیدند و خود را از ثواب کار نیکو محروم کردند یا بقولی بوسیلۀ کفر و نفاق در بارۀ خود ستم کردند.
جٰاءُوکَ
:اگر بعنوان توبه پیش تو میآمدند.
فَاسْتَغْفَرُوا اللّٰهَ
:و خدا را بخاطر گناهانشان استغفار میکردند و دست از کردار گذشته خود میکشیدند.
وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ
:و پیامبر برای ایشان استغفار میکرد.در اینجا بنا بر عادت مرسوم عرب،از خطاب به غیبت متوجه میشود.
لَوَجَدُوا اللّٰهَ تَوّٰاباً رَحِیماً
:این جمله را دو جور ممکن است معنی کرد:1- مغفرت خداوند را نسبت بگناهان خود و رحمت او را مییافتند.
2-به توبه پذیری و رحم خداوند،عالم میشدند.کلمۀ و جدان بمعنی علم و بمعنی ادراک میآید،لکن خداوند ادراک شدنی نیست،بنا بر این کلمه را نباید به معنای ادراک که ظاهر آن است حمل کرد.
این آیه،با تاکید هر چه بیشتر،بطلان قول جبریان را ثابت میکند.چه آنها میگویند:ارادۀ خداوند این است که گروهی از مردم امر پیامبران را اطاعت کنند و گروهی امرشان را مخالفت کنند.حال آنکه خداوند میفرماید: «مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ لِیُطٰاعَ» یعنی پیامبری نفرستادیم جز برای اینکه از او اطاعت شود.
حسن در بارۀ این آیه میگوید:دوازده تن از منافقان،با یکدیگر قرار گذاشتند که حیلهای نسبت به پیامبر بکار برند و به او آسیبی رسانند.از اینرو جبرئیل نازل شد و به او خبر داد.پیامبر فرمود.گروهی که داخل شدهاند.میخواهند کاری کنند
که موفق نخواهند شد،بنا بر این باید برخیزند و استغفار کنند تا من هم پیش خدا آنها را شفاعت کنم.چند بار این مطلب را تکرار کرد ولی هیچیک بلند نشدند.
آن گاه یکی یکی آنها را بنام صدا کرد و گفت برخیزید.همه برخاستند و اعتراف کردند که سوء قصد داشتهاند و خواهش کردند که پیامبر شفاعت کند تا توبۀ آنها پذیرفته شود.فرمود:بروید،من در آغاز،با طیب خاطر برای شفاعت شما آماده بودم و خداوند هم سریعتر اجابت میکرد.آنها از پیش پیامبر رفتند.
این آیه دلالت دارد بر اینکه شخصی که مرتکب گناه کبیره شده،باید استغفار کند زیرا خداوند توبۀ او را میپذیرد و نیز دلالت دارد بر اینکه مجرد استغفار کافی نیست،بلکه باید اصرار و تصمیمی برای تکرار معصیت نداشته باشد.زیرا پیامبر برای آن گروه بدون اینکه آنان توبه کنند،استغفار نمیکرد.پس سزاوار است که انسان توبه کند و نادم شود و تصمیم بگیرد که هرگز آن گناه را تکرار نکند،آن گاه در پیشگاه خداوند،استغفار کند تا توبهاش را بپذیرد .
شجر الامر:اختلط الامر یعنی امر مخلوط شد.این لغت از همان«شجر»به معنی درخت است و چون شاخ و برگ درخت بهم میپیچد و مخلوط میشود،از این لحاظ در اختلاط چیزهای دیگر مخصوصاً در مورد نزاع و اختلاف که مطالب طرفین بهم مخلوط میشود،بکار رفته است.
حرج:تنگی و برخی گفتهاند:گناه.
لا:در اول کلام برای رد سخن آنهاست یعنی:«فلیس الکلام علی ما یزعمون انهم آمنوا و هم یخالفون حکمک»یعنی کلام نه آن طوری است که آنها گمان میکنند که ایمان آوردهاند،در حالی که مخالفت حکم تو میکنند.پس از حرف«لا»قسم می- خورد و جمله را از سر میگیرد.برخی گفتهاند:«لا»بمنظور توطئه برای نفی بعدی است زیرا ذکر نفی در اول و آخر کلام برای تاکید بهتر است،بخصوص که نفی مقتضی این است که در صدر کلام قرار گیرد و اینکه باز هم نفی در کلام تکرار میشود،بخاطر این است که قسم بجواب احتیاج دارد.
تسلیما:مفعول مطلق تاکیدی است.این قبیل مصدرها بمنزلۀ تکرار فعل میباشند.
گفته شده است که در این آیه در بارۀ زبیر و مردی از انصار نازل شده است که اختلاف خود را نزد پیامبر برده بودند.اختلاف بر سر مجرای آبی بود که از زمینی سنگزار بسوی باغ نخلی آن دو میرفت.پیامبر به زبیر فرمود:باغت را آبیاری کن،سپس آب را
برای همسایهات بفرست.انصاری خشمگین شد و گفت:جانب پسر عمویت را میگیری؟ رنگ چهرۀ پیامبر تغییر کرد.آن گاه به زبیر فرمود:باغت را آب بده و جلو آب را بگیر تا برگردد بطرف دیوارها و حق خود را بطور کامل تحصیل کن سپس برای همسایهات بفرست.در پاسخ اول،طوری دستور داده بود که برای هر دوی آنها گشایش و آسایش بود.
گفتهاند:این مرد حاطب بن ابی بلتعه بوده است.راوی میگوید:آن دو خارج شدند و بر مقداد گذشتند.مقداد پرسید:بنفع کدامیک از شما حکم شد.ابو بلتعه گفت:
«بنفع پسر عمویش حکم کرد»و این سخن را با دهن کجی ادا کرد.مردی یهودی که با مقداد بود،متوجه شد.گفت:خداوند اینها را بکشد،باور دارند که او پیامبر خداست آن گاه در حکمی که صادر میکند او را متهم میکنند.بخدا قسم،ما در زندگی موسی یک بار معصیت کردیم.او ما را دعوت به توبه کرد و دستور داد که خودمان را بکشیم در راه اطاعت امر خدا هفتاد هزار نفر از افراد خودمان را کشتیم تا خدا از ما راضی شد.
ثابت بن قیس شماس گفت:سوگند بخدا،که راست میگویم.اگر محمد ص امر کند که خودم را بکشم،میکشم.
بهمین مناسبت،آیه در بارۀ حاطب بن ابی بلتعه و دهن کجی وی نازل گردید.
شعبی گوید:آیه در بارۀ بشر که مردی منافق بود و مرد یهودی که نزاع خود را پیش عمرو برده بودند،نازل گردیده است در بارۀ این دو،قبلا بحث شد.
خداوند بیان میکند که ایمان،این است که انسان بحکم پیامبر گرامی ملزم شود و به آن راضی باشد،از اینرو فرمود:
فَلاٰ
:یعنی آن طوری که شما در بارۀ آنها گمان دارید و آنها را اهل ایمان می- پندارید،نیست،زیرا آنها اختلاف خود را نزد طاغوت میبرند و این با ایمان سازگار نیست.
وَ رَبِّکَ لاٰ یُؤْمِنُونَ
: خداوند سوگند یاد میکند که این منافقان مؤمن نیستند و
در ایمان داخل نشدهاند.
حَتّٰی یُحَکِّمُوکَ فِیمٰا شَجَرَ بَیْنَهُمْ
:در صورتی آنها ایمان دارند که در خصومتهایی که میان آنها واقع میشود و احکامی که بر آنها مشتبه میشود ترا«حکم و داور» قرار دهند.
ثُمَّ لاٰ یَجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّٰا قَضَیْتَ
:آن گاه در دل خود در بارۀ حکم تو شکی نداشته باشند،این معنی از مجاهد است:ضحاک میگوید:یعنی با انکار حکم تو خود را بگناه نیفکنند.ابو علی جبایی گوید:یعنی پیش خود بسبب شک یا مخالفت،دلتنگی نداشته باشند.این قول پسندیده است.
وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیماً
:در برابر حکم تو با اعتقاد و خضوع،رام و تسلیم باشند.از امام صادق(ع)روایت شده است که:اگر مردمی خدای را عبادت کنند و نماز بپای دارند و زکات بدهند و ماه رمضان را روزه گیرند و حج کنند،سپس در بارۀ کاری که پیامبر انجام داده است،بگویند:نباید چنین میکرد،این کار خلاف است.یا اینکه نسبت بکار او پیش خود احساس دلتنگی کنند،مشرک خواهند بود.سپس این آیه را تلاوت کرد .
وَ لَوْ أَنّٰا کَتَبْنٰا عَلَیْهِمْ أَنِ اُقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ أَوِ اُخْرُجُوا مِنْ دِیٰارِکُمْ مٰا فَعَلُوهُ إِلاّٰ قَلِیلٌ مِنْهُمْ وَ لَوْ أَنَّهُمْ فَعَلُوا مٰا یُوعَظُونَ بِهِ لَکٰانَ خَیْراً لَهُمْ وَ أَشَدَّ تَثْبِیتاً (66) وَ إِذاً لَآتَیْنٰاهُمْ مِنْ لَدُنّٰا أَجْراً عَظِیماً (67) وَ لَهَدَیْنٰاهُمْ صِرٰاطاً مُسْتَقِیماً (68)
اگر بر آنها واجب میکردیم که خود را بکشید یا از دیارتان خارج شوید، جز کمی از آنها انجام نمیدادند و اگر آنها پندی را که به ایشان داده میشد،بکار می- بستند،برای ایشان بهتر و برای ثبات بر ایمان محکمتر بود و اگر چنین میکردند از جانب خود به آنها پاداشی بزرگ میدادیم و آنها را براه راست هدایت میکردیم.
1) 1) -سورۀ نساء آیۀ 66 و 67 و 68 جزء پنجم سوره 4
ابن کثیر و نافع و ابن عاعر«ان اقتلوا»را بضم نون و«او اخرجوا»را بضم واو و عاصم و حمزه بکسر نون و واو و ابو عمرو بکسر نون و ضم واو قرائت کردهاند.
ابن عامر«الا قیلا»بنصب خوانده است و در قرآنهای اهل شام نیز به نصب است.دیگران برفع خواندهاند.
علت اینکه ابو عمرو در«ان قتلوا»و«او اخرجوا»میان نون و واو فرق گذارده،این است که ضمه برای واو نیکوتر است،زیرا شباهت دارد بواو ضمیر و جمهور معتقدند که واو ضمیر را بضم باید خواند مثل: «لاٰ تَنْسَوُا الْفَضْلَ بَیْنَکُمْ» «سوره بقره 237)علت ضمه نون در«ان اقتلوا»این است که نون بجای همزۀ وصل است که بخاطر ضم عین الفعل مضموم است.در ضمه واو«او اخرجوا»این وجه و وجه سابق هر دو جاری است.بدینترتیب در نظایر این کلمه نیز ضمه بهتر از کسره است،زیرا حرفی که مضموم میشود بجای همزه است.دلیل کسانی که نون و واو را کسره دادهاند این است که این دو حرف،جدای از فعلی که مضموم العین است میباشند و همزه متصل به فعل است و نمیتوان حرف منفصل را به منزلۀ حرف متصل قرار داد.
در مورد«الا قلیل»بهتر رفع است تا بدل او واو«فعلوا»باشد،مثل اینکه گفته است:«ما فعله الا قلیل»و کسی که نصب داده است،نفی را بمنزلۀ ایجاب قرار داده است چه جملۀ منفی و چه جملۀ مثبت هر دو کلام تام هستند،پس همانطوری که مستثنی ما در جملۀ مثبت،منصوب میشود،در جملۀ منفی نیز منصوب میشود.
لو:این حرف برای امتناع است مثل.«لو اتانی زید لا کرمته»مقصود این
است که اکرام من بخاطر امتناع آمدن زید،ممتنع شد،حق این است که بعد از آن فعل واقع شود.لکن«ان»همانطوری که از اسم و خبر نیابت میکند از فعل نیز نیابت میکند.پس «وَ لَوْ أَنّٰا کَتَبْنٰا عَلَیْهِمْ» مثل:«و لو کتبنا علیهم»است.
اذن:برای این آورده شده است که بر معنای جزاء دلالت کند.معنای اذن، جواب و جزاست.این کلمه در اول،وسط و آخر کلام قرار میگیرد و هنگامی در فعل مضارع عمل میکند که در اول و فعل بمعنای آینده باشد.
لَآتَیْنٰاهُمْ
... وَ لَهَدَیْنٰاهُمْ :این هر دو لام دو جواب لو واقع شدهاند.لام در جواب قسم نیز واقع میشود مثل شعر امرء القیس:
حلفت لنا باللّٰه حلفة فاجر
لناموا فما ان من حدیث و لا صال
یعنی:مثل گنهکاران برای او بخدا سوگند یاد کردم که خوابیدهاند،پس نه حدیثی بود و نه گرم شوندهای به آتش.
هم چنان که لام برای جواب(شرط و قسم)میآید برای ابتدا نیز میآید.با این فرق،که لام ابتدا فقط بر سر مبتدا یا خبر«ان»در میآید.مثل،«علمت ان زیداً لیقوم» که در اینجا بر سر خبر«ان»که فعل مضارع است درآمده و فعل مضارع شبیه اسم است صراطاً:مفعول دوم برای هدینا
خداوند از اسرار باطنی آن گروه(منافقان)خبر میدهد و میفرماید: وَ لَوْ أَنّٰا کَتَبْنٰا عَلَیْهِمْ :اگر بر مردمی که ذکرشان گذشت واجب میکردیم.
أَنِ اقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ أَوِ اخْرُجُوا مِنْ دِیٰارِکُمْ
:که خود را بکشید یا از دیارتان خارج شوید،جز عده کمی اطاعت نمیکردند.چنان که بامت موسی دستور دادیم و بر اینکار آنها را ملزم ساختیم و آنها خویشتن را کشتند و به سوی«تیه»رفتند.
مٰا فَعَلُوهُ إِلاّٰ قَلِیلٌ مِنْهُمْ
:بخاطر مشقتی که در اطاعت این دستورات هست،تنها مردم مؤمن خالص،اطاعت میکنند.گفتهاند منظور از این«قلیل»که استثناء شده،ثابت بن قیس بن شماس است و برخی گفتهاند:منظور جماعتی از اصحاب پیامبر
است که میگفتند:بخدا اگر بما امر شود،اطاعت میکنیم پس خدای را حمد میکنیم که ما را به این کار امر نکرد.از این جماعت،عبد اللّٰه بن مسعود و عمار یاسر هستند.
از اینرو پیامبر فرمود:«برخی از افراد امت من،مردانی هستند که ایمان در دل ایشان از کوههای بلند استوارتر است».
وَ لَوْ أَنَّهُمْ فَعَلُوا مٰا یُوعَظُونَ بِهِ لَکٰانَ خَیْراً لَهُمْ وَ أَشَدَّ تَثْبِیتاً
:اگر به امر خدا عمل میکردند،برای آنها بهتر و از لحاظ بصیرت در امر دین،سختتر بود.لفظ تثبیت، کنایه از بصیرت،قرار داده شده است زیرا کسی که در کار دینش بصیرت داشته باشد، در دینش ثابت قدمتر و در اعتقادش قویتر و همیشگیتر از آنانی است که در بارۀ دین بصیرتی نداشته باشند.بقولی معنایش این است که:اگر آنها موعظۀ خدا و رسولش را در امور دین و دنیا قبول کنند.ثبات آنها به حق بیشتر و از گمراهی و اشتباه دورتر خواهند بود.چنان که خداوند میفرماید:
«وَ الَّذِینَ اهْتَدَوْا زٰادَهُمْ هُدیً» (سوره محمد 17 یعنی آنان که هدایت پذیر باشند،خداوند بر هدایتشان میافزاید)برخی هم گفتهاند:معنای آن این است که:نفع آنها از حق بیشتر است زیرا دوام دارد و هیچگاه باطل نمیشود و سرانجام به پاداش آخرت،اتصال پیدا میکند،در حالی که نفعی که آنها از باطل میگیرند، دوام ندارد و سرانجام بکیفر آخرت،متصل میشود.
بلخی گوید:معنای آیه این است که اگر کشتن و خارج شدن از دیار، بر آنها واجب میشد انجام نمیدادند.اکنون که این کارها بر آنها واجب نشده است، کارهای آسانی که بآنها دستور داده شده،انجام دهند که برای آنها بهتر و در راه ثبات ایمان محکمتر است.در دعا آمده است که:«اللّٰهم ثبتنا علی دینک»یعنی بما چیزی لطف کن که با آن بر دینت استوار بمانیم.
وَ إِذاً لَآتَیْنٰاهُمْ مِنْ لَدُنّٰا أَجْراً عَظِیماً
:این جمله متصل به قبل است.یعنی:اگر آنها چنین میکردند،از جانب خود به آنها اجری عظیم میدادیم که احدی بکنه آن پی نبرد و پایان و حد اعلای آن را درک نکند.کلمه: «مِنْ لَدُنّٰا» برای افادۀ این
معنی است که جز خداوند کسی بر دادن چنین اجری قادر نیست و این کار بخداوند اختصاص دارد.چه ممکن است پاداش بدست بندهای از بندگان خدا به ایشان برسد لکن هر گاه ثواب بوسیلۀ خود خداوند به بنده برسد،برای او ارزندهتر و بهتر خواهد بود.
وَ لَهَدَیْنٰاهُمْ صِرٰاطاً مُسْتَقِیماً
،و آنها را براه راست استوار میداریم.برخی گفتهاند:یعنی نسبت به آنها الطاف و عنایاتی میکنیم که بتوانند بر اطاعت،استوار بمانند و از استقامت برخوردار گردند و تقدیر آن«و وفقناهم للثبات علی الصراط المستقیم»است و برخی گفتهاند:منظور این است که در آخرت نیز آنان را به راه بهشت،هدایت میکنیم.این قول از ابو علی جبایی است.وی گوید:جایز نیست که در اینجا مقصود از هدایت،ارشاد به دین باشد.زیرا پاداشی است که خداوند به بندۀ مؤمن و مطیع وعده داده است و انسان وقتی مؤمن و مطیع خواهد بود،که هدایت یافته باشد .
وَ مَنْ یُطِعِ اَللّٰهَ وَ اَلرَّسُولَ فَأُولٰئِکَ مَعَ اَلَّذِینَ أَنْعَمَ اَللّٰهُ عَلَیْهِمْ مِنَ اَلنَّبِیِّینَ وَ اَلصِّدِّیقِینَ وَ اَلشُّهَدٰاءِ وَ اَلصّٰالِحِینَ وَ حَسُنَ أُولٰئِکَ رَفِیقاً (69) ذٰلِکَ اَلْفَضْلُ مِنَ اَللّٰهِ وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ عَلِیماً (70) یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا خُذُوا حِذْرَکُمْ فَانْفِرُوا ثُبٰاتٍ أَوِ اِنْفِرُوا جَمِیعاً (71)
و کسانی که خدا و رسول را اطاعت کنند،با پیامبران و صدیقان و شهیدان و صالحان که خدا به آنها نعمت بخشیده است خواهند بود و اینان رفیقان خوبی هستند.
این است فضلی از جانب خداوند و علم خداوند کافی است.
ای مردمی که ایمان آوردهاید.سلاحهای خود را برگیرید و دسته دسته یا همه با هم برای جنگ با دشمن بسیج کنید.
1) 1) -سورۀ نساء آیۀ 69 و 70 و 71 جزء پنجم سوره چهارم
صدیق:کسی که همواره حق و حقیقت را تصدیق دارد.برخی گفتهاند:صدیق کسی است که به راستگویی عادت کرده باشد و این بناء نسبت به کسانی بکار میرود که به کاری عادت کرده باشند مثل:سکیر یعنی کسی که همواره مست است و شریب یعنی کسی که همیشه شراب مینوشد.
شهداء:جمع شهید یعنی کشتگان راه حق.به آنهایی که در راه باطل کشته شوند،شهید گفته نمیشود.شهادت صفت و حالت مقتولی است که در راه حق کشته شده و در راه خدا دارای اخلاص است و به حق اقرار دارد و دعوت کنندۀ بسوی آن است.
انسان میتواند آرزوی شهادت کند ولی نمیتواند آرزو کند که بدست کافری کشته شود زیرا عمل کافر معصیت است و انسان نباید آرزوی معصیت کند.کلمۀ شهادت از اسماء مدح است.برخی گفتهاند:شهادت عبارت است از صبر بر جنگ دشمنان که خداوند به آن امر کرده است.اما صبر بر الم به اینکه از درد و جراحت ننالد،لازم نیست بلکه چنین نالیدنی مباح است در صورتی که سخنی ناپسند بر خلاف رضای خداوند نگوید.
صالح:کسی که در راه حسن عمل استقامت داشته باشد.
رفیق:همدم و همراه و مصاحب.این کلمه از«رفق در عمل»یعنی مدارایی است.مرافقت نیز از همین اصل است.مرفق بمعنای آرنج دست و وجه تسمیۀ آن این است که بوسیلۀ آن دست انسان بهتر در اختیار انسان قرار میگیرد و نیکوتر مصاحبت و رفاقت میکند.
خداوند متعال میفرماید: «وَ یُهَیِّئْ لَکُمْ مِنْ أَمْرِکُمْ مِرْفَقاً» (سوره کهف 16
یعنی برای شما آن رفق و مدارایی فراهم میکند که امور شما اصلاح شود).
فضل:در اصل لغت بمعنای زیادی مقدار است که در نفع و فایده نیز استعمال میشود.همۀ کارهای خداوند،فضل و تفضل و افضال است زیرا کمتر از مقدار استحقاق و مقدار کار انسان نیست،بلکه بمراتب افزونتر است و برابری نمیکند.
رفیقا:تمیز نسبت است از اینرو جمع بسته نشده.برخی گفتهاند:علت اینکه جمع بسته نشده،این است که بمعنای:«حسن کل احد منهم رفیقاً»میباشد،نظیر:
«ثُمَّ نُخْرِجُکُمْ طِفْلاً» (سوره حج 5 یعنی هر یک از شما را بصورت کودکی از رحم خارج میسازیم و نظیر قول شاعر:
نصبن الهوی ثم ارتمین قلوبنا
باعین اعداء و هن صدیق
یعنی پرچم عشق را برافراشتند و دلهای ما را هدف تیر چشم دشمنان کردند و حال آنکه هر یک از ایشان دوست بودند.برخی گفتهاند:«رفیقا»حال است زیرا در چنین موردی گاهی«من»بکار میرود و هر گاه«من»بکار نرود باید کلمه را حال بگیریم یعنی:«حسن کل واحد منهم مرافقاً نظیر«للّٰه دره فارساً»یعنی برای خداست خیر او در حال سواری و معنای آیه این میشود:نیکو هستند هر یک از آنها در حالی که مرافق هستند.
برخی گفتهاند:این دو آیه در بارۀ«ثوبان»بندۀ آزاد شدۀ پیامبر نازل شده است.او نسبت به پیامبر علاقهای شدید داشت و از دوری او نمیتوانست صبر کند روزی نزد پیامبر آمد در حالی که رنگش پریده و تنش لاغر شده بود.فرمود:چرا اینطور شدهای؟عرض کرد:بیمار نیستم و دردی ندارم.جز اینکه چون ترا ندیدم،اشتیاق پیدا کردم که ترا ملاقات کنم.آن گاه بیاد آخرت افتادم و ترسیدم که در آنجا ترا نبینم زیرا تو در مقام پیامبرانی و من اگر به بهشت وارد شوم، در مقامی پایینتر از تو خواهم بود و اگر در بهشت هم داخل نشوم،همانطور است و هرگز ترا نمیبینیم.از اینرو آیه
نازل شد.سپس فرمود:«بندهای ایمان نمیآورد جز اینکه مرا از خود،پدر و مادر،اهل و فرزند و همۀ مردم،بیشتر دوست میدارد».
برخی گفتهاند:اصحاب پیامبر گفتند:نباید از تو مفارقت کنیم،زیرا فقط در دنیا ترا میبینیم و در آخرت،تو در مقامی بالاتر از ما قرار میگیری و ترا نخواهیم دید از اینرو آیه نازل شد.این قول از قتاده و مسروق بن اجدع است.
اکنون خداوند به شرح حال مردم مطیع پرداخته میفرماید:
وَ مَنْ یُطِعِ اللّٰهَ وَ الرَّسُولَ
:کسانی که مطیع و منقاد اوامر و نواهی خدا و رسول باشند و شریعت پیامبر را پیروی کنند و بحکمش راضی باشند.
فَأُولٰئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّٰهُ عَلَیْهِمْ
:در بهشت با کسانی هستند که خداوند به آنها نعمت بخشیده است.آن گاه به معرفی این کسان پرداخته،گوید:
مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ
:از دیدن پیامبران و صدیقان و زیارت و در حضور آنان بودن.لذت میبرند.پس نباید توهم شود که چون پیامبران و صدیقان در اعلی علیین هستند،دیده نمیشوند.در بارۀ معنای صدیق گفته شده:او کسی است که تصدیق کنندۀ امر خدا و پیامبران باشد و شکی در دل نداشته باشد.مؤید آن این آیه است: «وَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ رُسُلِهِ أُولٰئِکَ هُمُ الصِّدِّیقُونَ» (سوره حدید 19 یعنی آنان که بخدا و رسولش ایمان آوردهاند،صدیق هستند) وَ الشُّهَدٰاءِ :و کسانی که در جهاد کشته شدهاند.وجه تسمیۀ شهید این است که:
او از روی اخلاص به شهادت حق قیام کرده و با اقرار بحق در راه آن دعوت کرده،تا کشته شده است.جبایی گوید:بخاطر این است که در روز قیامت،گواه بر مردم خواهد بود.خداوند آنها را بخاطر فضیلت و شرافتشان به شهادت میخواند،بنا بر این آنها عادلان عالم آخرتند.شیخ ابو جعفر گوید:بنا بر مذهب او این مطلب صحیح نیست زیرا به نظر او تنها کسی به بهشت میرود که عادل باشد و خداوند کسی را که اطاعتش کند وعده داده است که با این گروه محشور گرداند و اینها باید دو دسته باشند و گرنه معنی
این است که آنان با خود خواهند بود.
وَ الصّٰالِحِینَ
:مؤمنان صالحی که درجۀ آنها پایینتر از پیامبران و صدیقان و شهیدان است.صالح،انجام دهندۀ کار شایسته و کسی است که حالش صلاحیت یافته و راهش استقامت پیدا کرده است.مصلح،کسی است که خود و عمل خود را اصلاح کند.
وَ حَسُنَ أُولٰئِکَ رَفِیقاً
:پیامبران و صدیقان رفیق آنها هستند و چه خوب رفقایی هستند.ابو بصیر روایت کرده است که امام صادق(ع)بوی فرمود:خداوند در قرآن شما را یاد کرده است.سپس این آیه را تلاوت کرد و فرمود:نبی،پیامبر و صدیقان و شهیدان ما و صالحان شمایید پس اهل اصلاح باشید همانطوری که خدا شما را صالح نامیده است.
ذٰلِکَ الْفَضْلُ مِنَ اللّٰهِ
:بودن با پیامبران و صدیقان،تفضل خداوند نسبت به آنانی است که او را اطاعت کنند.
وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ عَلِیماً
:خداوند به حال مردم عاصی و مطیع و منافق و مخلص و آنهایی که برای رفاقت پیامبران و صدیقان و...شایستگی دارند و آنهایی که شایستگی ندارند عالم است،زیرا او به خیانت چشمها نیز علم دارد.
برخی گفتهاند:یعنی برای تو علم بکیفیت پاداش مردم مطیع و بهرهمند شدن آنان کافی است .
حذر:حذر کردن.حِذْر و حَذَر دو لغتند که معنای آنها تفاوتی ندارد مثل:
اذن و اذن و مِثْل:مثل و مَثَل.
نفر:خارج شدن برای جنگ.نفر:گروه.
ثبات:جمع ثبه بمعنای جماعت.و ثبات بمعنای جماعاتی که جدا جدا باشند.
ابو ذؤیب گوید:
فلما اجتلاها بالایام تحیرت
ثبات علیها ذلها و اکتئابها
یعنی هنگامی که زنبورهای عسل را برای گرفتن عسل،دود داد،با خواری و پریشانی دسته دسته سرگردان شدند.
گاهی«ثبه»با واو و نون جمع بسته میشود و گفته میشود«ثبون».
ثبات:حال و محلا منصوب است.عامل آن«انفروا»و ذو الحال«واو»است.
در این آیه،خداوند مؤمنان را به جهاد با کفار و آماده شدن برای جنگ با ایشان،امر میکند و میفرماید:
یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا خُذُوا حِذْرَکُمْ
:دربارۀ این دو جمله،گفتهاند دو قول است:
1-معنای آن:«احذروا عدوکم باخذ السلاح»است یعنی با برداشتن سلاح جنگ،از دشمنتان حذر کنید و بپرهیزید.چنان که بشخصی گویند:«خذ حذرک» یعنی:حذر کن.
2-یعنی اسلحۀ خود را بردارید.بنا بر این اسلحه را«حذر»نامیده است،زیرا
اسلحه وسیلهای است که انسان به وسیلۀ آن خود را از خطر حفظ میکند.از امام باقر(ع)نیز چنین روایت شده است.
بدیهی است که این معنی صحیحتر است،زیرا با مقیاس کلام عرب سازگارتر میباشد و در حقیقت،مضاف را حذف و مضاف الیه را باقی گذارده است یعنی«خذوا آلات حذرکم»:آلتها و سلاحهایی که خود را از خطر دشمن بر حذر میدارید، بردارید.
فَانْفِرُوا
:و برای جنگ دشمن،بسیج کنید.
ثُبٰاتٍ
:دسته دسته بسوی دشمن حرکت کنید.بطوری که دستهای در یک جهت و دستهای در جهت دیگر قرار گیرد.
أَوِ انْفِرُوا جَمِیعاً
:یا همگی در صورتی که رای بر آن قرار گیرد با هم و در یک جهت،حرکت کنید.
از امام باقر(ع)روایت شده است که: «ثبات»سریّهها و«جمیع»عسکر (لشکر)است. (1)
1) 1) -سریه عبارت از جنگهایی است که پیامبر با لشکر حرکت نمیکرد و غزوه آن جنگهایی است که پیامبر خود همراه لشگر بود.
وَ إِنَّ مِنْکُمْ لَمَنْ لَیُبَطِّئَنَّ فَإِنْ أَصٰابَتْکُمْ مُصِیبَةٌ قٰالَ قَدْ أَنْعَمَ اَللّٰهُ عَلَیَّ إِذْ لَمْ أَکُنْ مَعَهُمْ شَهِیداً (72) وَ لَئِنْ أَصٰابَکُمْ فَضْلٌ مِنَ اَللّٰهِ لَیَقُولَنَّ کَأَنْ لَمْ تَکُنْ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَهُ مَوَدَّةٌ یٰا لَیْتَنِی کُنْتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظِیماً (73) فَلْیُقٰاتِلْ فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ اَلَّذِینَ یَشْرُونَ اَلْحَیٰاةَ اَلدُّنْیٰا بِالْآخِرَةِ وَ مَنْ یُقٰاتِلْ فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ فَیُقْتَلْ أَوْ یَغْلِبْ فَسَوْفَ نُؤْتِیهِ أَجْراً عَظِیماً (74)
از شما کسی است که از جنگ تخلف میکند،پس اگر مصیبتی بشما رسید، میگوید:خداوند بمن لطف کرد که با ایشان در میدان جنگ حاضر نبودم و اگر از جانب خداوند فضلی شامل حال شما شد،میگوید-مثل اینکه میان شما و او دوستی نبوده-ای کاش با ایشان بودم و با گرفتی غنیمت.رستگاری بزرگی نصیبم میشد.
بنا بر این آنان که زندگانی دنیا را به آخرت میفروشند،در راه خدا باید جهاد کنند و کسی که در راه خدا جهاد کند و کشته شود یا غالب گردد،بزودی اجری بزرگ به او میدهیم.
1) 1) -سورۀ نساء آیۀ 72 و 73 و 74 جزء پنجم سورۀ 4
کوفیان-بجز حفص-و نافع و ابو عمرو و ابن عامر در غیر روایت هشام «کان لم تکن»به تاء قرائت کردهاند در قراء شواذ به یاء روایت شده است از حسن «لیقولن»بضم لام و از یزید نحوی و حسن«فافوز»به رفع نقل شده است.
«کان لم تکن»را کسی که به یاء خوانده،بعلت این است تأنیث غیر حقیقی است و بواسطۀ فاصلۀ میان فعل و فاعل مذکر آوردن آن نیکوست مثل:
«وَ أَخَذَ الَّذِینَ ظَلَمُوا الصَّیْحَةُ
فَمَنْ جٰاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ» (سوره هود 67)و مثل:
«قَدْ جٰاءَتْکُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ» بنا بر این در اینگونه موارد،در قرآن کریم، هم فعل بصورت مذکر و هم بصورت مؤنث آمده است.
قرائت«لیقولن»به ضم لام بخاطر بازگشتن ضمیر آن به معنای«مَن»-که در حقیقت جمع است-میباشد مثل: «وَ مِنْهُمْ مَنْ یَسْتَمِعُونَ إِلَیْکَ» (سوره یونس 42).
رفع«فافوز»بنا بر تمنی فوز و رستگاری است مثل اینکه گفته شده است:
«یا لیتنی افوز»و اگر جواب باشد.منصوب میشود.
لیبطئن:هر آینه دنبال میماند،این فعل از«تبطئه»بمعنای آخر ماندن از کار است و نظیر آن«ابطاء»بمعنای طول دادن مدت عمل و ضد آن«اسراع»است به معنای کم کردن مدت عمل.بطیئی:کسی که در راه رفتن کندی کند.
لَمَنْ لَیُبَطِّئَنَّ
:لام اول لام ابتداست بعد از«ان»قرار گرفته و لام دوم،لام قسم
است.بدلیل اینکه بر سر فعلی درآمده که بوسیلۀ نون تاکید شده است.کلمۀ«من» موصوله و مراد کسی است که سوگند یاد میکند یعنی:و ان منکم لمن حلف باللّٰه لیبطئن صلۀ«من»ممکن است فعل قسم واقع شود زیرا فعل قسم خبر است ولی ممکن نیست امر و نهی باشد:
کان:مخفف«کَاَنَّ»یعنی«کانه»و ضمیر حذف شده است.جملۀ:
«کَأَنْ لَمْ تَکُنْ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَهُ مَوَدَّةٌ»
میان فعل«لیقولن»و مفعول آن «یٰا لَیْتَنِی کُنْتُ...» فاصله شده است.چنان که جملۀ: «قَدْ أَنْعَمَ اللّٰهُ عَلَیَّ إِذْ لَمْ أَکُنْ...» مفعول«قال»است.
فافوز:در جواب تمنی منصوب شده و اصل آن«فان افوز»است.بنا بر این بوسیلۀ فاء در حقیقت اسمی بر اسمی عطف شده است یعنی:«یا لیتنی کان لی حضور معهم ففوز»و اگر عطف بر ظاهر باشد معنای آن«یا لیتنی کنت معهم ففزت» خواهد بود.
برخی گفتهاند:این آیهها در بارۀ مؤمنان نازل شده است زیرا خداوند ایشان را مخاطب ساخته است و میان مؤمنان و منافقان،بوسیلۀ«ما هم منکم و لا انتم منهم» فرق گذارده است.
بیشتر مفسران گویند:در بارۀ منافقان نازل شده و علت اینکه در خطاب آنها را با مؤمنان جمع کرده،این است که میانشان علاقۀ نوعی و نسبی وجود دارد و- بخاطر وجود علاقۀ ایمانی نیست.جبایی همین را اختیار کرده است.
چون خداوند مردم را بجهاد تشویق فرمود،در صدد شرح حال کسانی که از جهاد تخلف میکنند،برآمده،فرمود:
وَ إِنَّ مِنْکُمْ
:مؤمنان را مخاطب میسازد،سپس منافقان را به ایشان اضافه کرده،میفرماید:
لَمَنْ لَیُبَطِّئَنَّ
:منظور این است که منافقان بر حسب ظاهر یا بر حسب حکم شرع به محفوظ بودن خون ایشان و جواز زناشویی و ارث،از شما هستند و بقولی منظور این است که:آنها در عداد شما و از شما هستند.یعنی از شما کسانی هستند که از خارج شدن با پیامبر برای جنگ سستی و کندی میکنند.
فَإِنْ أَصٰابَتْکُمْ مُصِیبَةٌ
:اگر در جنگ بشما مصیبتی رسید و کشته شدید یا شکست خوردید،از روی شماتت و خوشحالی از تخلف خود گوید:
قٰالَ قَدْ أَنْعَمَ اللّٰهُ عَلَیَّ إِذْ لَمْ أَکُنْ مَعَهُمْ شَهِیداً
:خداوند بمن انعام کرد که با ایشان در میدان جنگ،حاضر نبودم که مثل آنها دچار کشته شدن یا شکست گردم.
امام صادق(ع)فرمود:«اگر همۀ اهل آسمانها و زمین بگویند خداوند بما لطف کرد که در جنگ با پیامبر نبودیم،مشرک خواهند شد» وَ لَئِنْ أَصٰابَکُمْ فَضْلٌ مِنَ اللّٰهِ :و اگر فتح کنید یا غنیمتی بدست آورید.
لَیَقُولَنَّ
:از روی حسرت گوید:کاش با ایشان بودم.
کَأَنْ لَمْ تَکُنْ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَهُ مَوَدَّةٌ
:این جمله،معترضه است که میان«لیقولن» و مفعول آن «یٰا لَیْتَنِی...» فاصله شده و در حقیقت ارتباط به سابق دارد و منظور این است که میگوید:«خداوند بمن لطف کرد که با ایشان نبودم گویی میان شما و او مودتی نبوده است»یعنی شما را در جنگ با دشمن یاری نمیکند و پیمانهایی که میان شما هست،زیر پا میگذارد.این نظر از ابو علی جبایی است.
برخی گفتهاند:این جملۀ معترضه در حقیقت به جمله:
«یٰا لَیْتَنِی کُنْتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظِیماً»
بستگی دارد یعنی:کاش با ایشان بودم و از غنیمت بهرهای میبردم،گویا میان شما و او مودتی نیست و آرزوی حضور در میدان جنگ،برای کمک و یاری شما نیست،بلکه بمنظور منافع شخصی است.
برخی گفتهاند:در این کلام تقدیم و تاخیری وجود ندارد و همۀ اجزای آن در جای خود ذکر شدهاند و مقصود این است:اگر نفعی بشما برسد.این شخص متخلف مثل کسی که میان شما و او مودتی نیست،سخن میگوید،گویا با شما پیمان ایمان
نبسته و نسبت بشما اظهار دوستی نکرده است.آرزو میکند که از غنیمت جنگی استفاده کند بدون اینکه در جنگ حضور یافته باشد و این،سخن مؤمنان مخلص نیست بنا- بر این در صورت پیروزی سپاه اسلام از تخلف خود پشیمان گشته،آرزو میکند که با آنها حرکت میکردند و از غنیمتها استفاده میکردند و این نشان دوستی نیست.بنا بر این معنی،جملۀ «کَأَنْ لَمْ تَکُنْ» در محل نصب و حال است، ابو علی جبایی گوید:این جمله،حکایت از منافقان است که کسانی را که از جنگ بازداشته بودند،مخاطب ساخته،میگفتند:مثل اینکه میان شما و محمد(ص) دوستی نبود که با او بجنگ روید و از غنیمتها استفاده کنید.مقصودشان این بود که آنها را با پیامبر دشمن سازند.از اینرو تخلف کنندۀ از جنگ،میگفت:کاش در جنگ همراه آنها بودم و با به دست آوردن غنیمت،رستگاری نصیبم میشد .
یشرون:از شراء بمعنای فروختن و اشتراء بمعنی خریدن،یزید بن مفرغ گوید:
و شریت برداً لیتی
من بعد برد کنت هامه
یعنی:برد را فروختم که کاش پس از فروختن او مرده بودم(برد نام غلام او بوده)
فیقتل او یغلب:عطف است بر«یقاتل».
فسوف نؤتیه:جواب شرط.
چون در آیههای پیش خداوند از حال مردمی خبر داد که از جنگ دنبال میمانند یا مؤمنان را از آن باز میدارند،در این آیه تشویق به جهاد کرده.میفرماید:
فَلْیُقٰاتِلْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ
:در اینجا فعل امر بکار برده و فعل امر مقتضی وجوب است، بنا بر این مقصود این است که:باید در راه دین خدا جهاد کنند.
اَلَّذِینَ یَشْرُونَ الْحَیٰاةَ الدُّنْیٰا بِالْآخِرَةِ
:کسانی که زندگانی این جهان فانی را به زندگانی جاودانی سرای دیگر میفروشند.ممکن است مقصود این باشد که: زندگی دنیا را به نعمتهای آخرت میفروشند،یعنی:از آنجا که تصمیم بر جهاد دارند،جان و مال خود را در راه خدا بذل میکنند و در مقابل آخرت،آنها را میفروشند و با آخرت مبادله میکنند.
وَ مَنْ یُقٰاتِلْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ
:کسی که در راه دین خدا و بقولی در طاعت پروردگار جهاد کند و جان و مال خود را در راه تحصیل خشنودی پروردگار بدهد.
فَیُقْتَلْ
:پس کشته شود و به درجۀ رفیع شهادت نائل آید.
أَوْ یَغْلِبْ
:یا بر دشمن پیروز گردد.
در اینجا تشویق بر جهاد میکند،گویی میگوید:مجاهد به یکی از دو خیر، رستگار میگردد،چه غالب شود،چه مغلوب! فَسَوْفَ نُؤْتِیهِ أَجْراً عَظِیماً :بزودی چند برابر عمل به او عطا میکنیم و بقولی یعنی:ثوابی دایم که رنج و ناراحتی ندارد،به او میدهیم .
وَ مٰا لَکُمْ لاٰ تُقٰاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ اَلْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ اَلرِّجٰالِ وَ اَلنِّسٰاءِ وَ اَلْوِلْدٰانِ اَلَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنٰا أَخْرِجْنٰا مِنْ هٰذِهِ اَلْقَرْیَةِ اَلظّٰالِمِ أَهْلُهٰا وَ اِجْعَلْ لَنٰا مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا وَ اِجْعَلْ لَنٰا مِنْ لَدُنْکَ نَصِیراً (75) اَلَّذِینَ آمَنُوا یُقٰاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا یُقٰاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اَلطّٰاغُوتِ فَقٰاتِلُوا أَوْلِیٰاءَ اَلشَّیْطٰانِ إِنَّ کَیْدَ اَلشَّیْطٰانِ کٰانَ ضَعِیفاً (76)
چه عذری دارید که در راه خدا و مردان و زنان و کودکان ناتوان نمیجنگید.
آنانی که میگویند:پروردگارا ما را از این قریه که اهلش ستمکارند خارج گردان و برای ما از پیش خود سرپرستی قرار ده و برای ما از پیش خود یاری کنندهای قرار ده.
آنان که ایمان آوردهاند،در راه خدا میجنگند و آنان که کافر شدند در راه شیطان میجنگند پس با دوستان شیطان بجنگید که نیرنگ شیطان ضعیف است.
1) 1) -آیۀ 75 و 76 سورۀ چهار نسأ جزء پنجم
ولدان:جمع ولد.کلماتی که بر این وزن هستند بیشتر بر وزن«فعال»جمع بسته میشوند،مثل:جبل،جبال و مثل:جمل،جمال و گاهی بر وزن«فعلان»مثل:
ولدان،و مثل:خرب،خربان و مثل:برق،برقان و...
ما:اسم استفهام،مبتدا لاٰ تُقٰاتِلُونَ :محلا منصوب و حال یعنی:«ای شیئی لکم تارکین للقتال» و المستضعفین:مجرور و عطف بر«فی سبیل اللّٰه»مبرد گوید:عطف است بر«اللّٰه» الظالم:صفت قریه است لکن در حقیقت صفت برای اهل قریه است و چون بمنزلۀ فعل است،صفت بودن آن از قریه-که مؤنث است-مانعی ندارد.این موضوع در صفت تفضیل که بمنزلۀ فعل نیست،غیر جایز است بنا بر این نمیگوییم:«مررت برجل خیر منه ابوه»که خیر صفت«ابو»است نه«رجل»
در این آیه خداوند ترغیب میکند که ناتوانان را نجات بدهند،از اینرو میفرماید:
وَ مٰا لَکُمْ لاٰ تُقٰاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ
:چه عذری دارید که در راه اطاعت خدا و عزت بخشیدن دینش جهاد نمیکنید،در حالی که همۀ اسبابی که جهاد را لازم میسازند، فراهم شدهاند؟ وَ الْمُسْتَضْعَفِینَ : و در راه یاری اشخاص ناتوان و بقولی در راه عزت بخشیدن و دفاع از آنان،چرا جنگ نمیکنید؟ مِنَ الرِّجٰالِ وَ النِّسٰاءِ وَ الْوِلْدٰانِ :اشخاص ناتوان عبارتند از مردان و زنان و اطفال.
گفته شده است که:منظور آنهایی است که در مکه باقی مانده بودند و نمیتوانستند هجرت کنند.سلمة بن هشام،ولید بن ولید،عیاش بن ابی ربیعه و ابو جندل بن سهیل از آنان بودند.آنان از خداوند مسألت میکردند که آنها را از دست مشرکین خلاص کند و از مکه خارج گرداند.
اَلَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنٰا أَخْرِجْنٰا مِنْ هٰذِهِ الْقَرْیَةِ الظّٰالِمِ أَهْلُهٰا
:آنها کسانی هستند که در دعای خود میگویند:پروردگارا خارج شدن ما را از شهر مکه که مردمش ستمکارند، آسان گردان.چنان که از ابن عباس و حسن و سدی و...است.
منظور از ستمکاری اهل مکه،این است که آنان مردم مؤمن را در راه دین دچار فتنه و گرفتاری کردند و آنها را از هجرت مانع شدند.
وَ اجْعَلْ لَنٰا مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا
:میگفتند:به الطاف بیکران خویش از جانب خودت سروری بفرست که ما را کفایت کند و از دست ستمکاران خلاص گرداند.
وَ اجْعَلْ لَنٰا مِنْ لَدُنْکَ نَصِیراً
:کسی که ما را در برابر ستمکاران یاری کند،برای ما بفرست.
سرانجام دعای ایشان مستجاب شد.پس از فتح مکه،خداوند پیامبر گرامی خود را سرور ایشان گردانید و او«عتاب بن اسید»را آستاندار مکه ساخت و او ایشان را یاری کرد و حق ضعیف را از زورمندان گرفت و از برکت فریادرسی خداوند از آنهایی که قبلا به آنها ظلم میکردند،عزیزتر شدند.
این آیه،ارزش دعا را روشن میکند و گفتۀ کسانی را که میگویند:انسان از دعا فایدهای نمیگیرد،باطل میسازد،زیرا از یک طرف خداوند دعای ایشان را حکایت میکند و از طرف دیگر استجابت دعای ایشان را.و اگر دعا اثری نداشت،ذکر آن در اینجا بیفایده بود .
طاغوت:شرح آن گذشت کید:کوشش در فساد از راه حیله و کائد:حیلهگری که میخواهد ضرری برساند.
مجاهدان را تشجیع و برای امر مقدس جهاد،ترغیب کرده،میفرماید:
اَلَّذِینَ آمَنُوا یُقٰاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ
:مردم مؤمن در اطاعت خداوند و یاری دین و بالا بردن کلمۀ خدا و طلب خشنودی او جهاد میکنند.بدون اینکه خودخواهی یا خودستایی یا طمع غنیمت داشته باشند.
وَ الَّذِینَ کَفَرُوا یُقٰاتِلُونَ فِی سَبِیلِ الطّٰاغُوتِ
:کافران در طریق طاعت قدرتهای طاغی و سرکش،میجنگند.
فَقٰاتِلُوا أَوْلِیٰاءَ الشَّیْطٰانِ
:پس با دوستان شیطان جهاد کنید.یعنی با همۀ کافران جهاد کنید این جمله مؤید قول کسی است که«طاغوت»را همان شیطان میداند.
إِنَّ کَیْدَ الشَّیْطٰانِ کٰانَ ضَعِیفاً
:نیرنگ شیطان در همه حال و در همه وقت،ضعیف است و چنین نیست که گاهی ضعیف باشد و گاهی ضعیف نباشد.آوردن«کان»در جمله نیز برای تاکید همین معنی است.
جبایی گوید:خداوند،نیرنگ شیطان را به ضعف توصیف کرد،با اضافۀ به اینکه یاری او شامل حال مؤمنان خواهد بود.
حسن گوید:ضعف نیرنگ شیطان بخاطر این است که خداوند خبر داد که:
بزودی مؤمنان را بر اولیای شیطان غالب میگرداند.
برخی گفتهاند:ضعف نیرنگ شیطان،بواسطۀ این است که:انگیزۀ یاران شیطان نسبت به جنگ ضعیف است،زیرا بصیرتی در کار خود ندارند و جنگ آنها بواسطۀ شبههای است که در کار دین دارند،در حالی که مؤمنان،جنگشان از روی ایمان و دلیل قاطع و منطق صحیح است
أَ لَمْ تَرَ إِلَی اَلَّذِینَ قِیلَ لَهُمْ کُفُّوا أَیْدِیَکُمْ وَ أَقِیمُوا اَلصَّلاٰةَ وَ آتُوا اَلزَّکٰاةَ فَلَمّٰا کُتِبَ عَلَیْهِمُ اَلْقِتٰالُ إِذٰا فَرِیقٌ مِنْهُمْ یَخْشَوْنَ اَلنّٰاسَ کَخَشْیَةِ اَللّٰهِ أَوْ أَشَدَّ خَشْیَةً وَ قٰالُوا رَبَّنٰا لِمَ کَتَبْتَ عَلَیْنَا اَلْقِتٰالَ لَوْ لاٰ أَخَّرْتَنٰا إِلیٰ أَجَلٍ قَرِیبٍ قُلْ مَتٰاعُ اَلدُّنْیٰا قَلِیلٌ وَ اَلْآخِرَةُ خَیْرٌ لِمَنِ اِتَّقیٰ وَ لاٰ تُظْلَمُونَ فَتِیلاً (77)
آیا ندیدی کسانی را که در مکه به ایشان گفته شد دستهایتان را نگه دارید و نماز بپای دارید و زکات بدهید و چون در مدینه جنگ بر ایشان واجب شد،در این وقت گروهی از آنان همانطوری که از خداوند ترس دارند یا شدیدتر،از مردم میترسند و میگویند:پروردگارا:برای چه جنگ را بر ما واجب کردی،چرا ما را تا مدتی نزدیک تا وقت مرگ.مهلت ندادی؟!بگو متاع دنیا اندک و آخرت برای اهل تقوی بهتر است و باندازۀ پشیزی ظلم نمیشوید.
1) 1) -آیۀ 77 سورۀ 4 نساء جزء پنجم
لا یظلمون:بقرائت مکی و کوفی-بجز عاصم-به یاء و بقرائت دیگران به تاست.قرائت یا به صیغۀ غایب و ضمیر آن به«الذین قیل لهم»برمیگردد و قرائت تا به صیغۀ خطاب و همۀ افراد مسلمین را مخاطب میسازد.
إِذٰا فَرِیقٌ مِنْهُمْ
:«اذا»ظرف مکان و مثل«فاء»جمله را به شرط پیوند میدهد بنا بر این عامل نصب آن«یخشون»است.
کَخَشْیَةِ اللّٰهِ
:محلا منصوب از مصدر محذوف یعنی«خشیة کخشیة اللّٰه».
أَوْ أَشَدَّ خَشْیَةً
:عطف بر «کَخَشْیَةِ اللّٰهِ» .خشیة تمیز است.
لولا:حرف تحضیض و ترغیب.این کلمه فقط بر سر فعل میآید.
کلبی گوید:این آیه در بارۀ عبد الرحمن بن عوف زهری و مقداد بن اسود کندی و قدامة بن مظعون جمحی و سعد بن ابی وقاص نازل شد که از مشرکین مکه،پیش از مهاجرت آزاری شدید میدیدند و پیش پیامبر گرامی اسلام شکایت میکردند و از آن بزرگوار اجازۀ جنگ میخواستند تا انتقام آزارهای مشرکان را بگیرند ولی همین که فرمان جنگ «بدر»صادر شد،اجرای این فرمان برای برخی از آنان ناگوار آمد،از اینرو آیه نازل شد.
سپس به ذکر جنگ و کسانی که از آن کراهت دارند،پرداخته،میفرماید:
أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ قِیلَ لَهُمْ کُفُّوا أَیْدِیَکُمْ
:آیا ندیدی کسانی را که در مکه به آنها گفته میشد:از جنگ با کفار خودداری کنید که چنین ماموریتی ندارید؟.
وَ أَقِیمُوا الصَّلاٰةَ وَ آتُوا الزَّکٰاةَ
:شما نماز را بپای دارید و زکات را بدهید.
فَلَمّٰا کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقِتٰالُ
:همین که در مدینه جنگ بر آنها واجب شد، إِذٰا فَرِیقٌ مِنْهُمْ یَخْشَوْنَ النّٰاسَ کَخَشْیَةِ اللّٰهِ :گروهی از آنان از جنگ با مردم میترسند چنان که از مرگ میترسند،و بقولی:میترسند که از دست مردم کشته شوند همانطوری که از مرگ خدایی میترسند بنا بقولی دیگر از کیفر مردم میترسند،همانطوری که از کیفر خدا میترسند.
أَوْ أَشَدَّ خَشْیَةً
:برخی گفتهاند:«او»بمعنای واو است یعنی:و بیشتر هم میترسند.برخی گفتهاند:«او»برای این است که مطلب برای مخاطب پوشیده بماند و معلوم نشود که آنها از خدا بیشتر میترسند یا از مردم.در سورۀ بقره ذیل «أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً» (آیه 74)وجوهی که محتمل است ذکر کردهایم.
وَ قٰالُوا رَبَّنٰا لِمَ کَتَبْتَ عَلَیْنَا الْقِتٰالَ
:و گفتند:پروردگارا چرا جنگ را بر ما واجب ساختی.حسن میگوید:این جمله را بخاطر کراهتی که از امر خدا داشتند،نگفتند بلکه بواسطۀ ترسی که بر آنها مستولی شده بود،گفتند و این طبیعی بشر است.ممکن است این جمله در حقیقت،سؤالی برای فهمیدن باشد نه برای انکار کردن و سؤالشان بخاطر این بود که به دنیا دل بسته بودند و نعمتهای آنها را ترجیح میدادند.در هر صورت،اگر این مطلب را نمیگفتند،بهتر بود.
لَوْ لاٰ أَخَّرْتَنٰا إِلیٰ أَجَلٍ قَرِیبٍ
.چرا ما را مهلت ندادی که به مرگ خویش جان بدهیم و طعمۀ شمشیر دشمنان نشویم؟!سپس خداوند اعلام میکند که دنیا با همۀ منافع و زرق و برقی که دارد،در برابر آخرت اندک است و میفرماید.
قُلْ مَتٰاعُ الدُّنْیٰا قَلِیلٌ
.ای محمد،به اینان بگو.منافع دنیا که مورد تمتع انسان است،باقی نمیماند.
وَ الْآخِرَةُ خَیْرٌ لِمَنِ اتَّقیٰ وَ لاٰ تُظْلَمُونَ فَتِیلاً
.و آخرت برای اهل تقوی بهتر است.
ابن عباس گوید.«فتیل»چرکی است که انسان میان انگشتان فتیله کند و بدور اندازد یعنی شما به اندازۀ این مقدار ناچیز هم ظلم نمیبینید تا چه رسد به بیشتر از آن!برخی گفتهاند.«فتیل»آن رشتهای است که در شکاف هسته قرار دارد .
أَیْنَمٰا تَکُونُوا یُدْرِکْکُمُ اَلْمَوْتُ وَ لَوْ کُنْتُمْ فِی بُرُوجٍ مُشَیَّدَةٍ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ یَقُولُوا هٰذِهِ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ یَقُولُوا هٰذِهِ مِنْ عِنْدِکَ قُلْ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ فَمٰا لِهٰؤُلاٰءِ اَلْقَوْمِ لاٰ یَکٰادُونَ یَفْقَهُونَ حَدِیثاً (78) مٰا أَصٰابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اَللّٰهِ وَ مٰا أَصٰابَکَ مِنْ سَیِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِکَ وَ أَرْسَلْنٰاکَ لِلنّٰاسِ رَسُولاً وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ شَهِیداً (79)
هر جا باشید،مرگ شما را فرا میگیرد،اگر چه در برجهای محکم و مرتفع باشید و اگر بآنها نیکی برسد،گویند:از جانب خداست و اگر به آنها بدی برسد گویند:
از جانب تست.بگو:همه از جانب خداست پس شان این مردم چیست که از فهم حدیث قرآن دورند؟! هر نیکی بتو رسد،از جانب خدا و هر بدی بتو رسد از خود تست و ترا برای مردم بعنوان رسالت فرستادهایم و گواهی خداوند کافی است.
1) 1) -آیۀ 78 و 79 سورۀ نساء جزء پنجم سوره 4
روایت شده است که طلحة بن سلیمان که از قرای غیر معروف است«یدرککم الموت»را برفع خوانده است.اگر چه این قرائت ضعیف است لکن وجهی هم دارد و آن این است که از«یدرککم»فاء حذف شده باشد.نظیر:
من یفعل الحسنات اللّٰه یشکرها
و الشر بالشر عند اللّٰه مثلان
که«فاللّٰه یشکرها»بوده است.یعنی کسی که کارهای نیکو انجام دهد،خداوند پاداش آنها را میدهد و پاداش بدی پیش خدا مثل بدی است.
بروج:جمع برج،اصل این کلمه بمعنای ظاهر شدن است مثل:«تبرجت المراة» یعنی زن محاسن خود را آشکار کرد.برج:گشادی چشم و آشکاری آن است و علت اینکه به بارو،برج گفتهاند،ظهور و آشکاری آن است.
مشیدة:بنایی که با گچ تزیین شده.شید:گچ.شید:بلند کردن ساختمان.
علت اینکه به گچ،شید گفته میشود این است که وسیلۀ بلندی ساختمان میشود.
فقه:فهم.فقیه:دانا و در اصطلاح،دانای بعلم دین.تفقه:آموختن فقه.
این:متضمن معنای شرط،خواه با ما همراه باشد یا همراه نباشد.این کلمه بمعنای«هر جا»و برای استغراق اماکن است.همانطوری که«متی»بمعنای«هر جا» و برای استغراق ازمنه است.علت اینکه در اینجا«اینما»متصل نوشته میشود و در «أَیْنَ مٰا کُنْتُمْ تَدْعُونَ» (سوره اعراف 37)جدا نوشته میشود این است که«ما»زائده است و بهمین جهت از«این»جدا نوشته شده است.
مال هؤلاء:بقدری این استعمال زیاد شده که توهم کردهاند«ل»متصل به«ما» و هر دو یک حرف هستند و آن را از ما بعد خود جدا نوشتهاند.وقف بر لام جایز نیست که حرف جر است.
سپس خداوند متعال،آنها را مخاطب ساخته،میفرماید:
أَیْنَمٰا تَکُونُوا یُدْرِکْکُمُ الْمَوْتُ
:در هر جا باشید،مرگ بر شما نازل میشود و گریبان شما را میگیرد.
وَ لَوْ کُنْتُمْ فِی بُرُوجٍ مُشَیَّدَةٍ
:اگر چه در برجهای محکم باشید.
1-مجاهد و قتاده و ابن جریج گویند:منظور از برجها،قصرهاست.
2-سدی و ربیع گویند:منظور برجهایی است که در آسمان بنا شده باشند.
3-برخی گفتهاند:منظور برجهای آسمانی است(که خورشید در آنها قرار میگیرد و دوازدهتاست) 4-جبایی گوید:منظور خانههایی است که بر حصارهای مستحکم بنا شدهاند.
5-ابن عباس گوید:منظور حصارها و قلعههاست.
این پنج عقیده در بارۀ بروج است.در بارۀ«مشیده»نیز اقوالی است:
1-عکرمه گوید:بمعنای گچکاری شده است 2-ابو عبیده گوید:بمعنای تزیین شده است 3-زجاج گوید:بمعنای مرتفع و بلند است.
وَ إِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ یَقُولُوا هٰذِهِ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ
اگر:نیکی به آنها برسد،گویند از جانب خداوند است.
در بارۀ کسانی که این گفتار از ایشان،نقل شده،اختلاف است:
1-زجاج و فراء گویند:آنها یهود بودهاند که میگفتند:از روزی که این مرد بشهر ما وارد شد،مزرعهها و میوههای ما دچار نقص شدهاند.پس مقصود اینست که اگر به فراوانی نعمت،برسند میگویند:از جانب خداست و اگر دچار قحطی و خشکسالی شوند،میگویند:از شومی محمد(ص)است چنانچه در بارۀ قوم موسی
است که «وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ یَطَّیَّرُوا بِمُوسیٰ وَ مَنْ مَعَهُ.» (سوره اعراف 131 یعنی اگر چیز ناگواری بآنها میرسید.موسی و همراهانش را به فال بد میگرفتند) بلخی و جبایی هم این مطلب را ذکر کردهاند و از حسن و ابن زید نیز روایت شده است.
2-از ابن عباس و قتاده،روایت شده است که:آنها عبد اللّٰه بن ابی و یارانش بودند که در روز«احد»از جنگ،تخلف کردند و به آنهایی که در میدان جنگ کشته شده بودند:گفتند: «لَوْ کٰانُوا عِنْدَنٰا مٰا مٰاتُوا وَ مٰا قُتِلُوا» (سوره عمران 156 یعنی:اگر پیش ما بودند،نمیمردند و کشته نمیشدند.پس مقصود این است که:اگر ظفر و غنیمتی به آنها برسد،گویند:از جانب خداست و اگر ناراحتی و شکستی دامنگیرشان شود،به محمد(ص)گویند:از بدی تدبیر تست.
3-برخی گفتهاند:هم شامل یهود میشود و هم شامل منافقان و همین صحیحتر است.
4-برخی هم گفتهاند:حکایت از حال کسانی است که ذکر آنها در آیۀ پیش گذشت و اعتراض میکردند که:پروردگارا چرا جنگ را بر ما واجب ساختی.بنا بر این مقصود این است که اگر به اینها خیری برسد،گویند:از جانب خداست.
وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ یَقُولُوا هٰذِهِ مِنْ عِنْدِکَ
:اگر بدی به آنها برسد،گویند:از جانب تست.
ابن عباس و قتاده گویند:«حسنه و سیئه»هر چیزی است که در آشکار و نهان به انسان برسد و بمعنای سختی و آسایش،نعمت و مصیبت و فراوانی نعمت و قحطی است.
حسن و ابن زید گویند:منظور از سیئة،کشته شدن و شکست و منظور از حسنه، پیروزی و غنیمت است.
قُلْ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ
:ای محمد(ص)به ایشان بگو:مرگ و زندگی و فراوانی و قحطی همه از جانب خداوند و به قضا و قدر اوست و هیچکس قادر بر رد قضا و قدر او نیست.
او مردم را به این پیشآمدها مبتلا میکند تا به سبب شکر بر نعمت و صبر و بلا در معرض پاداش او قرار گیرند.
فَمٰا لِهٰؤُلاٰءِ الْقَوْمِ
:شان این منافقان چیست؟ لاٰ یَکٰادُونَ یَفْقَهُونَ حَدِیثاً :که بفهم معنای قرآن نزدیک نیستند زیرا بواسطۀ اعراض از قرآن و کفر،از آن دور شدهاند.
برخی گفتهاند:یعنی حقیقت آنچه خداوند خبر میدهد که همه چیز از جانب اوست،درک نمیکنند .
رسولا:منصوب به«ارسلناک»و ذکر آن برای تاکید است زیرا خود «ارسلناک»دلالت دارد بر اینکه او رسول است.
شهیدا:تمیز.معنای«من»در«من حسنة و من سیئة»بیان معنای«ما»است و اگر میگفت:«ان اصابک من حسنة فمن اللّٰه»حرف«من»زاید بود و معنایی نداشت.
مٰا أَصٰابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّٰهِ
:هر نیکی که بتو رسد،از خداست.
1-زجاج گوید:خطاب به پیامبر و منظور امت است.
2-قتاده و جبایی گویند:خطاب به انسان است و منظور از«حسنه»نعمت دین و دنیاست که از خداوند میباشد.
وَ مٰا أَصٰابَکَ مِنْ سَیِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِکَ
:هر بدی که به تو رسد،از خود تست.
1-ابن عباس گوید:«حسنه»غنیمت جنگ بدر و«سیئه»شکست روز احد است.
2-ابو مسلم گوید:مقصود این است که در جنگ بدر کوشش کردند و از خداوند اطاعت نمودند و خدا به آنها پیروزی داد و در جنگ احد،خداوند را مخالفت کردند و میان آنها تفرقه افتاد و شکست خوردند.
3-ابو العالیه گوید:حسنه،طاعت و سیئه،معصیت است.
4-ابو العلم گوید:این آیه،نظیر «جَزٰاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهٰا» است(سوره شوری 40 یعنی جزای بدی،بدی دیگری است مثل آن) 5-حسن و جمعی از مفسران گویند:حسنه،نعمت و آسایش و سیئه،قحطی،
بیماری،بلا،سختیها و گرفتاریهایی است که به سبب معصیتهایی که مرتکب میشوند، به آنها میرسد.بلاها گاهی از لطف خداوند و گاهی کیفرند.علت اینکه:بلاها را «سیئه»نامیده،تنفر طبع آدمی از آنها و مجاز است و گرنه بلاها کارهایی پسندیده هستند و قبحی ندارند.بنا بر این منظور این است که:صحت و سلامت و رزق و همۀ نعمتهای دینی و دنیوی که بتو میرسند،از خدا هستند و محنتها و سختیها و دردها و مصیبتهایی که بر اثر گناهانی که مرتکب شدهای بتو میرسند از خودت هستند.چنان که میفرماید:
«وَ مٰا أَصٰابَکُمْ مِنْ مُصِیبَةٍ فَبِمٰا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ» (سوره شوری 30 یعنی مصیبتهایی که به شما میرسند،نتیجه کردار شماست)و «فَمِنْ نَفْسِکَ» یعنی«فبذنبک»(بگناه توست)ابو القاسم بلخی آیه را اینطور تفسیر میکند:هر مصیبتی که به انسان مکلف برسد،کفاره گناه صغیره یا کیفر گناه کبیره یا تنبیهی است که بواسطه قصوری از او، دامنگیرش میشود.پیامبر گرامی فرمود:هر خراشی که بوسیلۀ خاری پیش آید و هر پارهشدن رگی و هر لغزش پایی از گناه است و آنچه خداوند عفو میکند،بیشتر است»برخی گفتهاند: «فَمِنْ نَفْسِکَ» یعنی«من فعلک»(از کردار تست).
علی بن عیسی گوید:آیه دلالت دارد بر اینکه خداوند رنجی متوجه انسان نمیسازد مگر از راه لطف یا کیفر،زیرا مصیبتها هر گاه همگی بر اثر گناه انسان باشند، یا کیفرند یا جنبه تادیبی دارند.
وَ أَرْسَلْنٰاکَ لِلنّٰاسِ رَسُولاً
:و تو را برای مردم بعنوان پیامبری فرستادیم و این خود حسنهای است و مخالفت تو سیئه و زشت خواهد بود و خداوند برای شهادت،کافی است.
در معنای اتصال این جمله به سابق گفته شده است که:هر چه به آنها برسد از شومی گناهان ایشان است و تو پیامبری هستی که طاعتت طاعت خدا و معصیتت،معصیت خداست.بتو نباید فال بد زده شود چه همۀ نیکیها در تست.
وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ شَهِیداً
:خداوند برای شهادت بر رسالت تو کافی است.برخی گفتهاند:
یعنی خداوند برای شهادت بر نیک و بد بندگان کافی است،بنا بر این،هدف جمله،این است که مردم را به نیکی راغب سازد و از بدی بترساند .
مَنْ یُطِعِ اَلرَّسُولَ فَقَدْ أَطٰاعَ اَللّٰهَ وَ مَنْ تَوَلّٰی فَمٰا أَرْسَلْنٰاکَ عَلَیْهِمْ حَفِیظاً (80) وَ یَقُولُونَ طٰاعَةٌ فَإِذٰا بَرَزُوا مِنْ عِنْدِکَ بَیَّتَ طٰائِفَةٌ مِنْهُمْ غَیْرَ اَلَّذِی تَقُولُ وَ اَللّٰهُ یَکْتُبُ مٰا یُبَیِّتُونَ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ تَوَکَّلْ عَلَی اَللّٰهِ وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ وَکِیلاً (81)
هر که پیامبر را اطاعت کند،خدا را اطاعت کرده است و هر که روی گردان شود، ترا حافظ و نگهبان،بر ایشان نفرستادهایم و میگویند:اطاعت میکنیم و چون از پیش تو میروند،گروهی از آنان غیر از آنچه تو میگویی در موقع شب میاندیشند و خداوند اندیشۀ شبانۀ آنها را مینویسد،پس از ایشان اعراض و بر خدا توکل کن و خداوند برای اعتماد جستن به او کافی است.
1) 1) -سورۀ نساء آیۀ 81 جزء پنجم سوره چهارم
ابو عمرو و حمزه«بیت طائفة»را به ادغام تاء در طاء خوانده و دیگران تاء را ظاهر کردهاند.ادغام تاء در طاء نیکوست،زیرا هر دو از یک ناحیه ادا میشوند.لکن ادغام طاء در تاء صحیح نیست زیرا طاء در موقع تلفظ،غلیظتر و با اطباق بیشتری ادا میشود.پس همانطوری که ادغام حروف کم صداتر در حروف پر صداتر نیکوست،عکس آن نیز ناپسند است.کسانی که این دو حروف را در یکدیگر ادغام نکردهاند،بخاطر جدایی آنها و اختلاف مخرج آنهاست.
مبرد گوید:تبییت،یعنی تدبیر چیزی در شب،عبیدة بن هشام گوید:
اتونی فلم ارض ما بیتوا
و کانوا أتونی لامر نکر
یعنی پیش من آمدند و من از آنچه شبانه تدبیر کرده بودند راضی نشدم و آنها برای امر ناپسندی پیش من آمده بودند و بیوت:چیزی است که صاحب آن برای آن بیتوته کند و تبییت:آمدن دشمن در شب.بنا بر این اصل معنای تبییت احکام چیزی است در شب.
فَمٰا أَرْسَلْنٰاکَ عَلَیْهِمْ حَفِیظاً
:جواب جزاء است به تقدیر:«و من تولی فلیس علیک باس لانک لم ترسل علیهم حفیظا» طاعة:مبتداست و خبر آن محذوف است یا خبری است که مبتدای آن حذف شده یعنی:«عندنا طاعة»یا«امرنا طاعة»اگر به تقدیر:«تطیع طاعة»منصوب شود جایز است.
سپس خداوند مردم را بطاعت پیامبر ترغیب کرده،میفرماید:
مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطٰاعَ اللّٰهَ
:هر کس طاعت پیامبر کند،طاعت خدا کرده است، زیرا اگر چه بواسطۀ اینکه با ارادۀ پیامبر موافقت کرده،طاعت پیامبر کرده است،لکن در حقیقت اطاعت خدا کرده،زیرا مطابق امر و ارادۀ اوست.البته یک امر از دو امر نیست چنان که یک فعل از دو فاعل نیست.
وَ مَنْ تَوَلّٰی
:هر کس اعراض کند و اطاعت نکند.
فَمٰا أَرْسَلْنٰاکَ عَلَیْهِمْ حَفِیظاً
:ابن زید گوید:یعنی ترا نفرستادهایم که آنها را از اعراض حفظ کنی و با سلام مجبور سازی وی گوید:بنا بر این،باید این مطلب مربوط به آغاز بعثت پیامبر باشد،چنان که در جای دیگر میفرماید: «إِنْ عَلَیْکَ إِلاَّ الْبَلاٰغُ» (سوره شوری 48 یعنی تنها بر تو رسانیدن است)سپس بعداً امر بجهاد میکند.
برخی گفتهاند:یعنی ترا نفرستادهایم که آنها را از ارتکاب معصیت حفظ کنی.
این آیه،خاطر پیامبر را نسبت به رویگردان بودن مردم،تسلی میدهد و در عین حال شان پیامبر را بزرگ شمرده،میگوید:طاعت او طاعت خداست.
پس از آن این مطلب را بیان میکند که منافقان،بظاهر مطیع و بباطن عاصی هستند،میفرماید:
وَ یَقُولُونَ طٰاعَةٌ
:حسن و سدی و ضحاک گویند:یعنی منافقین میگویند:روش ما طاعت است.
برخی گفتهاند:منظور مسلمانان است که از آنها حکایت کرد که از مردم مثل خدا یا شدیدتر،میترسند و اکنون از آنها حکایت میکند که میگویند:امر ترا اطاعت میکنیم.
فَإِذٰا بَرَزُوا مِنْ عِنْدِکَ بَیَّتَ طٰائِفَةٌ مِنْهُمْ غَیْرَ الَّذِی تَقُولُ
:حسن و قتاده گویند:یعنی هر گاه پیش از تو میروند،شما را تکذیب میکنند و شبها چیزهایی غیر از آنچه شما میگویید،در پیش میگیرند و میاندیشند.
ابن عباس و قتاده و سدی گویند:یعنی در شب آنچه گفتهاند تغییر میدهند چه در دل تصمیم داشتهاند که از اوامر و نواهی تو سرپیچی کنند.
ابو عبیده و قتیبی گویند:یعنی شبها بر خلاف آنچه روزها بتو میگویند و اظهار میدارند،میاندیشند.
وَ اللّٰهُ یَکْتُبُ مٰا یُبَیِّتُونَ
:و خداوند تدبیرهای خائنانۀ ایشان را در لوح محفوظ، ثبت میکند تا آنها را کیفر دهد.
زجاج گوید:یعنی آنها را مینویسد تا در قرآن بر تو نازل سازد.
فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ
:دستور میدهد که پیامبر از آنها اعراض کند و به آنها کاری نداشته باشد و کار آنها را مخفی و پوشیده بدارد تا اسلام،استقرار یابد.
وَ تَوَکَّلْ عَلَی اللّٰهِ
:و کار خود را بخدا واگذار و به او اعتماد کن.
وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ وَکِیلاً
:خداوند برای حفظ تدبیری که به او واگذار میکنی،کافی است .
أَ فَلاٰ یَتَدَبَّرُونَ اَلْقُرْآنَ وَ لَوْ کٰانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اَللّٰهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اِخْتِلاٰفاً کَثِیراً (82) وَ إِذٰا جٰاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ اَلْأَمْنِ أَوِ اَلْخَوْفِ أَذٰاعُوا بِهِ وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَی اَلرَّسُولِ وَ إِلیٰ أُولِی اَلْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ اَلَّذِینَ یَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اَللّٰهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ لاَتَّبَعْتُمُ اَلشَّیْطٰانَ إِلاّٰ قَلِیلاً (83)
آیا در بارۀ قرآن نمیاندیشند؟اگر از جانب غیر خدا بود،در آن اختلافی فراوان مییافتند.و هنگامی که ایشان را خبری از امنیت یا ترس و ناامنی برسد، آن را منتشر میسازد و اگر آن را به پیامبر و اولو الامر،رد میکردند،آنهایی که از ایشان پرسش میکنند،میفهمیدند و اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود،جز عدۀ کمی،شیطان را پیروی میکردند.
1) 1) -آیۀ 82 و 83 سورۀ نساء جزء پنجم سوره 4
تدبر:نظر در سرانجام کارها و تدابر:تقاطع و دشمنی است.فرق میان تدبر و تفکر این است که:تدبر،نظر در سرانجام ولی تفکر،نظر در دلایل است.
اختلاف:امتناع دو چیز از اینکه جای یکدیگر را بگیرند مثل سیاهی و سفیدی که این امتناع ذاتی آنهاست و مثل رفتن در جهات مختلف.
اذاعوا: از مصدر اذاعه بمعنای تفریق.تبع هنگام ورود به مدینه گفت، و لقد شربت علی براجم شربة کادت بباقیة الحیات تذیع یعنی سرچشمۀ براجم،آبی نوشیدم که نزدیک بود باقی حیات را از من جدا گرداند چه زالویی در گلویش گیر آمده بود که نفس کشیدن را مانع میشد.اذاعه و اشاعه و افشاء اظهار و اعلان و همه بیک معنی و ضد کتمان و اسرار و اخفاء هستند.
استنباط:استخراج،خارج کردن هر چیزی برای اینکه بدیدۀ سر یا بدیدۀ چشم مشاهده گردد و نبط آبی است که از چاه خارج میگردد.
أَ فَلاٰ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ
:آیا یهود و منافقان در بارۀ قرآن که در آن خلل و تناقضی نیست،نمیاندیشند،تا بدانند که حجتی قاطع است؟ برخی گویند:یعنی بیندیشند تا بدانند که برآوردن مثل آن قدرت ندارند و معتقد شوند که سخن خلق نیست.
برخی گویند:یعنی در بارۀ آن اندیشه کنند تا پی برند که معنای آن منظم و احکام آن متناسب است و اجزاء آن بصدق یکدیگر گواهی میدهند و عبارات آن دلنشین است.
برخی گویند:یعنی در بارۀ آن دقت کنند تا بدانند که چگونه بر انواع حکمتها احاطه دارد و به نیکیها امر و از بدیها نهی میکند و دریابند که قرآن،خبری است که مخبر آن راستگو است و انسانها را بسوی مکارم اخلاق فرا میخواند و بر نیکی و زهد تشویق میکند،الفاظ آن فصیح و نظم آن دلپسند و معنای آن درست است،بنا بر این با توجه به این مزایا در مییابند که این کتاب مقدس،بر خلاف سخن بشر است.
بنظر ما بهتر این است که همۀ این معانی را گرد آوریم و آنها را یک جا از آیه، مستفاد بدانیم زیرا هر کس با تدبر در آیه بنگرد،همه این معانی را درک میکند.
وَ لَوْ کٰانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللّٰهِ
:اگر قرآن کلام خدا نبود،یعنی اگر سخن پیامبر بود یا بشری او را تعلیم میداد،چنان که مخالفان میپنداشتند.
لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلاٰفاً کَثِیراً
:اختلاف بسیاری در آن مییافتند.در بارۀ این جمله اقوالی است:
1-قتاده و ابن عباس گویند:یعنی در قرآن تناقض و اختلاف از لحاظ حق و باطل مییافتند.
2-زجاج گوید:یعنی در خبرهای قرآن از اسرار درون ایشان،اختلاف مییافتند.
3-ابو علی گوید:یعنی سخن قرآن یک نواخت نمییافتند بلکه مشتمل- مییافتند بر سخن بلیغ و نارسا.
ابن عباس گوید:در قرآن تناقض،بسیار میدیدند زیرا کلام بشر،هنگامی که طولانی میشود و متضمن معناهایی باشد که قرآن متضمن است از تناقض میان معانی و اختلاف میان الفاظ،خالی نخواهد ماند.لکن کلام خدا از همۀ این نقایص،مبری است.چنان که میفرماید: «لاٰ یَأْتِیهِ الْبٰاطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لاٰ مِنْ خَلْفِهِ» (سوره فصلت 42 یعنی دست باطل بدامن قرآن نمیرسد نه از پیش رو و نه از پشت سر).
معانی که از این آیه استفاده میشوند.
1-تقلید باطل است و در بارۀ اصول دین نباید طوق تقلید را بگردن افکند
زیرا این آیه مردم را تشویق به تفکر و تدبر میکند.
2-از این آیه میفهمیم که قول«حشویه» (1)که گمان میکنند قرآن را جز به
1) 1) -از بیان مؤلف در بارۀ«حشویه»و اشارۀ اجمالی که به طرز فکر آنها شده،میتوان تا حدی آنها را شناخت،لکن در بارۀ این گروه،مطالب و نظراتی ذکر شده است که بد نیست خوانندگان محترم،تا حدی با این مطالب،آشنایی پیدا کنند. سبکی در شرح اصول ابن حاجب گوید:حشویه طایفهای میباشند که از راه راست،گمراه گردیده و آیات الهی را بر آنچه ظاهر امر حاکی است تفسیر کنند و معتقدند که مراد ایزدی هم همان است که آنان استنباط کردهاند. بدین نام نامیده شدهاند برای آنکه در حلقۀ درس حسن بصری بودند،حسن سخنانی از آنها شنید که با مذهب اسلام مخالف بود.فرمان داد تا آنها را به«حشاء»حلقۀ درس برند.این شد که آنان را به حشاء نسبت دادند و آنها را حشویه(بفتح شین)خواندند. و برخی گفتهاند که چون جمعی از این طایفه،مجسمه هستند،خود هر چه هستند،باشند.اما چون جسم حشو است،بر این قیاس آنها را حشویه(به سکون شین)نامیدند. برخی گفتهاند:مراد بحشویه،طایفهای هستند که بحث در آیات صفات را جایز ندانند،زیرا گویند: ما از اجراء آن آیات،بر حسب ظاهر معذوریم ولی بدانچه خدای متعال فرموده،معتقدیم و جزم داریم که مراد الهی معنی ظاهر آیات نیست و تأویل آن آیات را بخداوند واگذار کنند. برخی دیگر گفتهاند:که آنان گروهی هستند که میگویند جایز است خدای متعال با ما به مهملات خطاب کند و حشو را بر دین اطلاق کنند،چه گویند که دین ماخوذ از کتاب و سنت است و این دو حشو،واسطۀ بین حق و پیمبر و مردم باشند. صفدی در آنجا که چهار مذهب اهل سنت را دستهبندی میکند،میگوید:غالب حنفیان معتزلهاند و غالب شافعیان اشعریند و غالب مالکیان قدریهاند و غالب حنبلیان از حشویه هستند و چنان که معروف است قشریترین مذاهب اهل سنت همان حنبلیان هستند که بیش از سایرین بظواهر قرآن تمسک میجویند.بعدها کلمۀ حشویه،مانند یک صفت ذم،برای بسیاری از فرق بکار رفته است. لغتنامۀ دهخدا پس از شرحی در بارۀ ورود فلسفۀ یونان،بدنیای اسلام،میگوید:تا پیش از قرن سوم که این فلسفه،وارد دنیای اسلام نشده بود،همۀ مسلمین قابل به رؤیت خدا و ملائکه بودند و آیات قرآن را بر طبق ظاهر آن معنی میکردند:همچون نشستن خدا بر تخت و گذشتن وی از برابر صفوف ملائکه.لکن بعدها معتزله و سایر پیروان فلسفه از وجود کلمۀ روح و مانند آن در قرآن استفاده نموده،آن را با موجودات متافیزیک فلسفۀ یونان تطبیق کردند و وجود عالم متافیزیک
تفسیر پیامبر نمیتوان فهمید،اشتباه است و زیرا دعوت به تفکر و تدبر در بارۀ قرآن، مستلزم این است که شخص بتواند مستقلا معنای آن را درک کند.
3-این آیه دلالت دارد بر اینکه.اگر قرآن از جانب خداوند نبود،از اختلاف و تناقض خالی نبود.
(در اسلام اندک اندک پذیرفته شد و ملائکه و روحانیات،از موجودات عالم شناخته شدند و بنا بر این قابلیت رؤیت آنها سلب شد و کسانی که طبق اصول متبع قدیم و صدر اسلام،قائل به تجسم بودند به نامهای مجسمه و اهل الرویه و حشویه خوانده شدند و عقاید ایشان مورد تحقیر قرار گرفت. معلوم نیست نویسنده یا نویسندگان این مطالب،تا چه حد در بارۀ این مطالب تحقیق و بررسی و چنین نظری را ابداع کردهاند با توجه به اینکه آنچه در این باره از منابع دیگر،نظیر:کشاف اصطلاحات الفنون،تعریفات جرجانی،الحور العین،المنیة و الامل،آنند راج،دایرة المعارف فرید وجدی،ملل و نحل شهرستانی و...که پارهای از مطالب آنها را ما در اینجا از خود لغتنامه نقل کردیم، نقل کردهاند،چنین مطلبی را نمیرساند. میتوان حدس زد که:حشویه،مسلمانان صدر اسلام نبودهاند،بلکه آنان نیز در همان دوره هایی پیدا شدهاند که اشاعره و معتزله و...ظهور کردهاند.با ورود فلسفۀ یونان بمهد اسلام و باز شدن میدان بحث و مجادله و آمیزش مسلمین با فرقههای دیگر،جهشی در افکار مسلمین پیدا شد و بسوی اینگونه مباحث و مجادلات کشانیده شدند،بخصوص که با توجه به مأخذ لغتنامه،هیچکس چنین نظریهای را اظهار نداشته است. گذشته از این،تعجب است که چگونه ادعا میکنند که مسلمین صدر اسلام با توجه بظواهر آیات قرآنی،قائل به تجسم و سان دیدن خدا از فرشتگان!و بر تخت نشستن او شده بودند و بعداً فلسفۀ یونان آنها را بسوی جهان متافیزیک،رهنمون گردید و یکباره افکار آنها را متوجه غیر مرئی بودن خدا و روح و فرشته و...گردید! ما به فلسفۀ یونان و اینکه مسلمانان،از این فلسفه،چه تحولات فکری بطور مثبت یا منفی پیدا کردند،کاری نداریم.این مطلب احتیاج به تحقیقاتی وسیع دارد و الا انسان را بهمان خطایی میکشاند که لغتنامه بسوی آن کشانیده شده است. فعلا راه را با توجه به جنبۀ تفسیری کتاب،برای خوانندگان محترم نزدیک کرده،گوییم: اگر بنای مسلمانان صدر اسلام،بر عمل بظاهر قرآن بوده،خود قرآن آیات صریح و قاطعی داشت که مرئی بودن و جسم بودن و اصولا شباهت خدا را از موجودات دیگر،اعم از جسمانی و غیر جسمانی سلب میکرد و مسلمانان را برای اعتقاد بغیر مرئی بودن خداوند و توجه بعالم متافیزیک کافی بود!
4-سخن متناقض،از فعل خداوند نیست زیرا اگر فعل او باشد،از جانب اوست نه از جانب غیر. اختلاف در کلام،بر سه قسم است:
اختلاف تناقض،اختلاف تفاوت،و اختلاف قرائت.نوع دوم اختلاف، یعنی اختلاف تفاوت،بمعنای نیکی و زشتی و خطا و صواب و...است سخنور حکیم،
(هنگامی که موسی بنا به توقع بنی اسرائیل در خواست کرد که خداوند خود را نشان دهد، خطاب آمد: «لَنْ تَرٰانِی» (اعراف 143)یعنی هرگز مرا نمیبینی.در تفسیر مجمع البیان ذیل جملۀ: «فَلَمّٰا تَجَلّٰی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ» (همان آیه)از ابن عباس نقل میکند که وی میگفت:یعنی هنگامی که نور خدا برای کوه تجلی کرد...باید دانست که ابن عباس یکی از مفسران قرآن در صدر اسلام است. صاحب تفسیر مجمع،مینویسد:علما اختلاف کردهاند در بارۀ اینکه چرا موسی از خداوند مسألت کرد که خود را نشان دهد؟حال آنکه میدانست که خداوند قابل رؤیت نیست.سپس در پاسخ این سؤال مطالبی از کلیۀ مفسران عموماً نقل میکند که نشان میدهد تا قرن ششم که وی این مطالب را نگاشته است،چه صحابه و تابعین و چه غیر آنها نوعاً قائل بعدم رؤیت خداوند بودهاند. بطور کلی قرآن کریم،با جملۀ «لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ» (سوره شوری 11 یعنی هیچ چیز مثل خدا نیست)و جملۀ «وَ اللّٰهُ هُوَ الْغَنِیُّ» (سوره فاطر 15 یعنی خداوند بینیاز است)و جملۀ: «لاٰ تُدْرِکُهُ الْأَبْصٰارُ» (سوره انعام 103 یعنی چشمها او را ادراک نمیکنند)و...هر گونه توهمی را از قبیل سان دیدن و بر تخت نشستن و...برطرف و او را اول،آخر،مهیمن،سمیع،بصیر و...معرفی کرد و بدینترتیب مسلمانان صاحب فکر را دعوت کرد که:در بارۀ خداوند دقیقتر بیندیشند و آیات متشابه تجسم،و...را با توجه به این آیات معنی کنند.بنا بر این اگر ساده دلانی بودند که در بند آیات متشابه تجسم،رؤیت و...گرفتار بودند،روشنگران و اندیشمندانی نیز بودند که از این پیچ و خمها پا را فراتر گذارده،خدا را برتر از«خیال و گمان و وهم و از هر چه گفته و شنیده و دیدهاند»شناخته بودند.بخصوص که:رهبری شخص پیامبر و سپس جانشینانش ضمن بیانات شیوا و ادعیۀ پر مغز خود،راه را به روی مسلمانان میگشود.تنها بررسی خطبههای توحیدی نهج البلاغه،کافی است که اهمیت فکر واقعی اسلامی را در این مسائل،بخوبی نشان دهد و ثابت کند که نهج البلاغه،از لحاظ بررسی و طرح مسائل فلسفی و متافیزیکی سه قرن بر ورود فلسفۀ یونان بدنیای اسلام،سبقت دارد و همین امر برخی را دچار شک و تردید کرده که شاید این سخنان پس از ورود فلسفۀ یونان بدنیای اسلام،دیگران گفته و بعلی نسبت دادهاند،که این مطلب نیز اساسی ندارد و سخنان علی تالی تلو قرآن و قابل اشتباه کاری نیست(رجوع شود بمکتب اسلام سال 11 مقالات جناب آقای مطهری زیر عنوان سیری در نهج البلاغه)
سخن خود را از خطا و زشتی دور،نگاه میدارد.بدیهی است که در قرآن کریم، این نوع اختلاف،وجود ندارد،همانطوری که تناقض که نوع اول اختلاف است، نیز وجود ندارد.اما اختلاف قرائت و تلاوت،نظیر اختلافی که در وجوه قرآن است و اختلافی که در تعداد آیات و سورهها وجود دارد و اختلافی که میان احکام،از لحاظ ناسخ و منسوخ وجود دارد،اینگونه اختلافات،در قرآن موجود است و همۀ آنها حق و صواب هستند.
برخی میگویند:اینکه در قرآن،تناقضی وجود ندارد،دلیل است بر اینکه قرآن سخن خداست،زیرا اگر چنین نبود خداوند در این آیه به آن استدلال نمیکرد و اگر استدلال نکرده بود،ممکن بود کسی بگوید:چه مانعی دارد که گویندۀ سخن طوری دقیق شده باشد که آن را از تناقض،منزه کرده باشد.لکن واضح است که بنا- بر این استدلال،هنگامی میتوان عدم تناقض را جهت اعجاز قرآن دانست که یقین داشته باشیم که پیامبر راست گفته و قرآن سخن خداست.
پس از این آیه،خداوند مجدداً به شرح حال آنها پرداخته،میفرماید:
وَ إِذٰا جٰاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ
:هر گاه به منافقان یا بقولی مسلمانان ضعیف و زبون،خبری برسد که حاکی از یورش دشمن به مدینه باشد و ایجاد ترس کند یا حاکی از پیروزی مؤمنان بر دشمن باشد و ایجاد امنیتی کند.
أَذٰاعُوا بِهِ
:این خبر را در میان مردم منتشر میکنند،بدون اینکه به صحت آن یقین داشته باشند.
خداوند از انتشار اینگونه اخبار کراهت دارد،زیرا خواه ناخواه منتشر کنندگان آن از دروغگویی مصون نخواهند بود و همچنین اخبار وحشتآور،مردم
(آیا نهج البلاغه علی را نویسندۀ یا نویسندگان محترم لغتنامه،مربوط به بعد از قرن سوم و عصر ورود فلسفه بمهد اسلام میدانند یا قبل؟اگر مربوط به قبل میدانند-که حتماً هم چنین است- چه خوب است در بارۀ مسائل تحقیق بیشتری بعمل بیاورند یا لا اقل چه خوب بود مدارک استنباطات خود را در اختیار ما قرار میدادند!
مؤمن را دچار ترس و نگرانی میسازد.سپس میفرماید:
وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَی الرَّسُولِ وَ إِلیٰ أُولِی الْأَمْرِ مِنْهُمْ
:اگر سکوت میکردند تا پیامبر و اولو الامر-که بقول امام صادق(ع)ائمۀ معصومین هستند-اظهار میکردند،دیگران هم اطلاع حاصل میکردند.
1-سدی و ابن زید و ابو علی و جبایی گویند:اولو الامر،فرماندهان سریّهها- جنگهایی که پیامبر در آنها حضور نداشت-و والیان هستند.
2-حسن و قتاده و دیگران گویند:اولوا الامر،علما و فقهای ملازم پیامبر بودهاند،زیرا آنان اگر از حقیقت آن اخبار وحشتناک از پیامبر سؤال میکردند،علم پیدا میکردند.زجاج نیز همین نظر را اختیار کرده است.
ابو علی جبایی گوید:این نظر صحیح نیست،زیرا اولو الامر به کسانی گفته میشود که زمامدار مردم باشند.
لَعَلِمَهُ الَّذِینَ یَسْتَنْبِطُونَهُ:
1-زجاج گوید،یعنی آنان که در پی استخراج خبر هستند،میفهمند.
2-ابن عباس و ابو العالیه گویند:یعنی آنان که در تجسس آن هستند.
3-ضحاک گوید:یعنی آنها که در جستجوی خبر هستند.
4-عکرمه گوید:یعنی آنان که از اخبار سؤال میکنند.وی گوید:استنباط خبر،یعنی سؤال کردن آن از پیامبر.
بدیهی است که همۀ این معانی به یکدیگر نزدیک هستند.
مِنْهُمْ
:این ضمیر،بقولی به اولو الامر برمیگردد،چنان که ظاهر کلام همین است و بقولی به منافقان یا مسلمانان ضعیف برمیگردد.
وَ لَوْ لاٰ فَضْلُ اللّٰهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ
:اگر الطاف خداوند و رحمتش شامل حال شما نمیشد.
1-ابن عباس گوید:فضل خدا اسلام و رحمتش قرآن است.
2-ضحاک و سدی و جبایی گویند،فضل خدا پیامبر و رحمتش قرآن است.
3-از امام باقر(ع)و امام صادق(ع)روایت شده است که:فضل و رحمت خدا یعنی پیامبر(ص)و علی(ع).
لاَتَّبَعْتُمُ الشَّیْطٰانَ إِلاّٰ قَلِیلاً
:جز گروه کمی،از شیطان پیروی میکردید.
گفتهاند:در این باره اقوالی است:
1-در این کلام،تقدیم و تاخیر،روی داده است و استثناء از «أَذٰاعُوا بِهِ» است.
یعنی:اذاعوا به الا قلیلا(جز عدۀ کمی سایرین اخبار را نسنجیده و نفهمیده،در میان مردم منتشر میسازند)این قول از ابن عباس است.مبرد و کسایی و فراء و بلخی و طبری نیز همین قول را اختیار کرده و گفتهاند:این قول بهتر است زیرا شایع کردن نیز بیشتر از استنباط است.
2-استثنا از: «لَعَلِمَهُ الَّذِینَ یَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ» است،یعنی آنهایی که در صدد استنباط خبر هستند-جز کمی از آنان-میدانند این قول را اکثر اهل لغت، اختیار کردهاند.
3-این جمله را باید طبق ظاهر آن معنی کرد،بدون اینکه تقدیم و تاخیری در آن اتفاق افتاده باشد.منظور قرآن این است که:اگر لطف و رحمت خداوند شامل حال مردم نشده و بوسیلۀ پیامبر و قرآن،آنان را براه راست دعوت نکرده بود، جز عدۀ کمی از آنان،بقیه پیرو شیطان میشدند،چنان که پیش از بعثت پیامبر، چنین بود و اشخاص معدودی مثل:قس بن ساعده و زید بن عمرو بن نفیل و ورقة بن نوفل و براء شنی و ابو ذر غفاری و طالبان دین،در برابر تودۀ شیطان،اهل هدایت و خداپرستی بودند،این قول از انباری است.
4-اگر فضل خدا و رحمتش به وسیلۀ یاری و پیروزیهای پی در پی شامل حال شما نمیشد،از وسوسههایی که شیطان به شما القا میکند و اندیشههای فاسدی که به ضعف و
سستی و سستی اراده و کمی بصیرت،میانجامند،پیروی میکردید.تنها قلیلی از برجستگان اصحاب پیامبر که اهل بصیرت کامل و عزم راسخ هستند،از رحمت خدا مأیوس نمیشوند و در یاری خدا و درستی وعدهاش تردید نمیکنند،اگر چه در تحقق آن گذشت زمان باشد.و خداوند داناتر است .
در بارۀ وجه اتصال: «أَ فَلاٰ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ..» به سابق اختلاف شده است:
1-این آیه متصل است به «یَقُولُونَ طٰاعَةٌ» زیرا خداوند بر اسرار باطنی منافقان،آگاه است و این آگاهی بخاطر این است که او«علام الغیوب»است و اگر بخاطر چیزی دیگر بود،خبر با واقع مطابقت نمیکرد.
2-این آیه متصل است به «وَ أَرْسَلْنٰاکَ لِلنّٰاسِ رَسُولاً وَ کَفیٰ بِاللّٰهِ شَهِیداً» (آیه 79)در آن آیه،بیان داشت که پیامبر فرستادۀ خداست و در این آیه،دستور میدهد که در بارۀ معجزهاش یعنی قرآن،تامل کنند .
فَقٰاتِلْ فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ لاٰ تُکَلَّفُ إِلاّٰ نَفْسَکَ وَ حَرِّضِ اَلْمُؤْمِنِینَ عَسَی اَللّٰهُ أَنْ یَکُفَّ بَأْسَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ اَللّٰهُ أَشَدُّ بَأْساً وَ أَشَدُّ تَنْکِیلاً (84) مَنْ یَشْفَعْ شَفٰاعَةً حَسَنَةً یَکُنْ لَهُ نَصِیبٌ مِنْهٰا وَ مَنْ یَشْفَعْ شَفٰاعَةً سَیِّئَةً یَکُنْ لَهُ کِفْلٌ مِنْهٰا وَ کٰانَ اَللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ مُقِیتاً (85)
پس در راه خدا جنگ کن،تکلیفی جز نسبت به نفس خود نداری.و مؤمنان را تشویق کن.شاید خداوند از فشار کافران جلوگیری کند و خداوند عذاب و کیفرش سختتر است.
کسی که شفاعتی نیکو کند،برایش بهرهای از آن است و کسی که شفاعتی ناپسند کند،برایش سهمی از آن است و خداوند بر هر چیزی تواناست.
1) 1) -آیۀ 84 و 85 سوره چهار نسأ جزء پنجم
نکول:خودداری کردن از کاری بجهت ترس.نکال،چیزی که عبرت برای دیگران قرار گیرد و تنکیل:عقوبت و کیفر.
در این آیه،مجدداً امر بجهاد کرده،میفرماید:
فَقٰاتِلْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ
:در راه خدا جهاد کن.
در بارۀ«فاء»گفتهاند:دو قول است:
1-جواب است از: «وَ مَنْ یُقٰاتِلْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ فَیُقْتَلْ...» (آیه 74)پس معنی این است:اگر اجر عظیم میخواهی،در راه خدا جهاد کن.
2-متصل به: «وَ مٰا لَکُمْ لاٰ تُقٰاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ... (آیه 75)این قول از زجاج است.یعنی در ترک جهاد،بهرهای نصیب تو نمیشود که آن را ترک کنی.این خطاب تنها متوجه پیامبر است و خداوند خود او را بجهاد در راه خدا امر میکند.
لاٰ تُکَلَّفُ إِلاّٰ نَفْسَکَ
:تو مسئول کار خود هستی و از کارهای دیگران ضرری بتو نخواهد رسید،پس تخلف منافقان از جنگ،ناراحت مباش که ضرر آن دامنگیر خودشان میشود.
وَ حَرِّضِ الْمُؤْمِنِینَ
:مؤمنان را به جهاد تشویق کن.
عَسَی اللّٰهُ أَنْ یَکُفَّ بَأْسَ الَّذِینَ کَفَرُوا
:شاید خداوند از سختگیری کافران منع کند.
حسن گوید:وقتی خداوند در کلام خود«عسی»(شاید)بگوید،منظورش وجوب و لزوم است زیرا هر گاه کریم مردم را نسبت بنویدی به طمع بیندازد،در حقیقت
وعدۀ قطعی بآنها میدهد.بنا بر این تطمیع خداوند به معنای تقویت یکی از دو طرف احتمال است نه بمعنای مساوی بودن دو طرف احتمال.نظیر آیۀ شریفه این جمله است:
اطع ربک فی کل ما امرک به و نهاک عسی ان تفلح بطاعتک یعنی:از اوامر و نواهی خدا اطاعت کن،شاید رستگار شوی.(بدیهی است که«عسی»(شاید بمعنای شک نیست،بلکه وجوب و لزوم را افاده میکند.) وَ اللّٰهُ أَشَدُّ بَأْساً وَ أَشَدُّ تَنْکِیلاً :و خداوند دارای عذاب و کیفری سختتر است.این معنی از حسن و قتاده است.ابو علی جبایی گوید:تنکیل به معنای رسوایی است.برخی گفتهاند:تنکیل کارهایی است که بدست مسلمین نسبت بآنان انجام شد،مثل اسیری، کشتن.خراب کردن خانهها.و برخی گفتهاند:بمعنای انتقام و هلاک کردن است.
کلبی گوید:چون در روز احد،ابو سفیان بمکه بازگشت،با پیامبر وعده گذاشت که در موسم بدر صغری که در بازاری در ماه ذی القعده بود،همدیگر را ملاقات کنند:چون روز موعود نزدیک شد،پیامبر دستور داد که مسلمانان به میعاد بروند و آنها سستی ورزیدند و به سختی کراهت نشان دادند،از اینرو خداوند،این آیه را فرستاد.پیامبر مردم مؤمن را برای جنگ بسیج کرد ولی کسی جز 70 سوار با پیامبر حرکت نکرد.این عده به«بدر»آمدند و خداوند ایشان را از شر دشمن نجات داد و ابو سفیان ایشان را در نیافت و جنگی روی نداد و پیامبر اسلام و همراهان سالم بازگشتند .
شفاعت:اصل این کلمه از شفع است که به معنای جفت و ضد وتر میباشد،چه در حقیقت کسی که برای دیگری وساطت میکند، خود را رفیق و دوم او قرار داده است.
شفیع به کسی گویند که ملک دیگری را ضمیمۀ ملک خود سازد.
مسلمین در بارۀ کیفیت شفاعت پیامبر در روز قیامت،اختلاف کردهاند:
معتزله و پیروان ایشان گویند:پیامبر،اهل بهشت را شفاعت میکند تا خداوند بر درجات ایشان بیفزاید.
دیگران گویند:پیامبر آن عده از گنهکاران امت را که خداوند از دینشان راضی است،شفاعت میکند تا بدان وسیله کیفر آنها ساقط شود.
کفل:بهره و نصیب.این کلمه از«اکتفلت البعیر»است(یعنی بر کوهان شتر گلیمی افکنده و بر او سوار شوند)در حقیقت در موقع سوار شدن بر شتر،از همۀ پشت شتر استفاده نمیشود بلکه از قسمتی از آن،استفاده میشود.
ازهری گوید:کفل یعنی کسی که بخوبی سوار بر اسب نمیشود و اصل این کلمه «کفل»بمعنای عجز است و کفالت به نفس و مال نیز از همین است و کفل بمعنای مثل است.
مقیت:اصل این کلمه از«قوت»است و قوت،وسیلهای است که جان انسان را حفظ کند و مقیت،کسی است که بر حفظ جان و دادن قوت قدرت داشته باشد.چنان که شاعر گوید:
و ذی ضغن کففت النفس عنه
و کنت علی مساءته مقیتاً
یعنی:صاحب کینهای که خود را از او حفظ کردم و بر بدی او مقتدر بودم.
مَنْ یَشْفَعْ شَفٰاعَةً حَسَنَةً یَکُنْ لَهُ نَصِیبٌ مِنْهٰا
:کسی که شفاعتی نیکو کند،برایش بهرهای از آن است.
وَ مَنْ یَشْفَعْ شَفٰاعَةً سَیِّئَةً یَکُنْ لَهُ کِفْلٌ مِنْهٰا
:و کسی که شفاعتی ناپسند کند،برای او گناهی از آن است.
1-کلبی و ابن عباس گویند:مقصود اصلاح میان دو نفر است و هر کس میان دو نفر اصلاح بدهد،از اینکار پاداش میبرد و اگر کسی میان دو نفر سخن چینی کند،از اینکار گناه میبرد.
2-مجاهد و حسن گویند:شفاعت نیکو و شفاعت ناپسند،وساطتهایی است که مردم برای یکدیگر انجام میدهند.گویند:هر چه که وساطت در بارۀ آن از نظر دین جایز باشد،شفاعت نیکو و هر چه از نظر دین،شفاعت و وساطت در بارۀ آن جایز نباشد، شفاعت ناپسند خواهد بود و اضافه میکنند که:اگر کسی شفاعت نیکو کند،اجر میبرد اگر چه شفاعتش پذیرفته نشود زیرا خداوند فرموده است: «وَ مَنْ یَشْفَعْ...» و نفرموده است:«و من یشفع...»(کسی که شفاعتش قبول شود...)مؤید آن،این دو حدیث است:1-
«اشفعوا تؤجروا» یعنی:شفاعت کنید تا پاداش بگیرید.
2-
«من حالت شفاعته دون حد من حدود اللّٰه فقد ضاد اللّٰه فی ملکه و من اعان علی خصومة بغیر علم کان فی سخط الله حتی ینزع» یعنی:کسی که شفاعتش جلو یکی از حدود الهی،حایل شود،با خداوند در سلطنتش مخالفت کرده است و کسی که بدون علم بر نزاعی کمک کند،در غضب خداست تا وقتی که از اینکار جدا شود.
3-ابو جبایی گوید:شفاعت نیکو دعای خیر برای مردم مؤمن و شفاعت ناپسند دعای بد در بارۀ ایشان است.وی اضافه میکند که:یهودیان در بارۀ مردم مؤمن دعای بد میکردند و خداوند ایشان را از این کار،ترسانید.
4-برخی گویند:شفاعت در اینجا این است که انسان در جهاد با دشمن،جفت و پشتیبان رفیق خود گردد،از این شفاعت،بهرۀ دنیویش غنیمت و پیروزی اخرویش
اجر و پاداش است.و اگر در معصیتی با او جفت گردد،بهرۀ دنیویش سرزنش و بهرۀ اخرویش کیفر خواهد بود.
کلمۀ کفل بمعنای وزر است بقول حسن و قتاده،و بمعنای بهره و نصیب است بقول سدی و ربیع و همۀ اهل لغت.در هر صورت مراد این است که شفاعتهای ناپسند،برای انسان بهرهای از شر فراهم میآورند.
وَ کٰانَ اللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ مُقِیتاً
:خداوند بر هر چیزی تواناست
1-سدی و ابن زید گویند:مقیت بمعنای مقتدر است.
2-ابن عباس گوید:مقیت،کسی است که هر چیزی را از روی حساب میدهد و حساب آن را حفظ میکند.
3-مجاهد گوید:بمعنای گواه است.
4-نیز مجاهد گوید:بمعنای حساب کننده است.
5-ابو علی جبایی گوید:مجازات کننده است زیرا خداوند جزای هر نیک و بدی را میدهد .
وجه اتصال این آیه،به سابق این است که:خداوند در آیۀ قبل فرمود:تو مسئول کار خود هستی و مسئولیت دیگران بگردن تو نیست از اینرو در اینجا میفرماید:مع الوصف تو بخاطر دعوت مؤمنان بسوی حق،همان اجر را داری که انسان از اینکه شفاعتی نیکو در بارۀ کسی کند،بهرهمند میشود.تا توهم نشود که اگر انسان بعمل دیگران مؤاخذه نمیشود،از عمل نیکوی دیگران هم بیبهره میماند.این وجه از علی بن عیسی است.
و گفته شده است که:وجه اتصال این است که:هر گاه کسی خیری برای دیگری طلب کند و به او برسد،نصیبی هم بخودش میرسد و از آنجا که تو بر اثر دعوت بجهاد و تشویق مومنان نسبت به آن،برای ایشان طلب خیر کردهای،بی نصیب نخواهی ماند.
قاضی گوید:بهترین وجهی که در اینباره گفته شده،همین است .
وَ إِذٰا حُیِّیتُمْ بِتَحِیَّةٍ فَحَیُّوا بِأَحْسَنَ مِنْهٰا أَوْ رُدُّوهٰا إِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ حَسِیباً (86) اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ لَیَجْمَعَنَّکُمْ إِلیٰ یَوْمِ اَلْقِیٰامَةِ لاٰ رَیْبَ فِیهِ وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اَللّٰهِ حَدِیثاً (87)
هر گاه شما را تحیت بگویند،شما به نیکوتر از آن تحیت بگویید یا خود آن تحیت را رد کنید،که خداوند بر هر چیزی حساب کننده است.
خداوند که جز او خدایی نیست،شما را تا روز قیامت که شکی در آن نیست، جمع میکند و کی راستگوتر از خداست؟
1) 1) -آیۀ 86 و 87 سورۀ نساء جزء پنجم سوره 4
تحیت:سلام.شاعر گوید:
انا محیوک یا سلمی فحیینا
و ان سقیت کرام الناس فاسقینا
یعنی:ای سلمی،ما ترا درود میفرستیم،پس تو هم بر ما درود بفرست.و اگر مردمان کریم را سیرآب میگردانی ما را سیرآب گردان.
حسیب:نگه دارندۀ هر چیزی بطوری که هیچ چیز را مورد غفلت قرار ندهد.
این کلمه از حساب بمعنای شمردن است و کسی که این کلمه را بمعنای«کافی»دانسته، آن را از«حسبی کذا»(یعنی مرا کفایت میکند)گرفته است.زجاج گوید:معنای «حسیب»این است که:خداوند به هر چیزی،علم دارد و جزا،باندازۀ حساب میدهد و قول خداوند: «عَطٰاءً حِسٰاباً» یعنی:عطای کافی(سوره نبأ 36)
وَ إِذٰا حُیِّیتُمْ بِتَحِیَّةٍ فَحَیُّوا بِأَحْسَنَ مِنْهٰا
:خداوند به مسلمانان امر میکند که سلام مسلمان را،بصورتی بهتر از سلام خودش پاسخ بدهند و سلام غیر مسلمان را با«علیکم» پاسخ دهند نه بیشتر.بنا بر این «بِأَحْسَنَ مِنْهٰا» مخصوص مسلمانان است.
أَوْ رُدُّوهٰا
:ابن عباس گوید:ردّ خود تحیت و سلام،بدون اضافه،برای اهل کتاب است.
بنا بر این هر گاه مسلمان بگوید:«السلام علیکم»در جوابش بگویید:
«علیکم السلام و رحمة اللّٰه»و اگر بگوید:«السلام علیکم و رحمة اللّٰه»در جوابش بگویید:«علیکم السلام و رحمة اللّٰه و برکاته»و این تحیتی است بهتر از تحیت اول و آخرین حد سلام همین است.
سدی و عطا و ابن جریج و ابراهیم گویند: «أَوْ رُدُّوهٰا» نیز برای مسلمانان است،بنا بر این هر گاه مسلمانی سلام کند،باید به صورتی نیکوتر از سلام خودش یا مثل آن به او پاسخ داد.این گفتار،قویتر است،زیرا از پیامبر گرامی است که«هر گاه اهل کتاب بر شما سلام کنند،بگویید:«و علیکم».
علی بن ابراهیم در تفسیر خود گوید:امام باقر(ع)و امام صادق(ع)میفرمایند:
مقصود از«تحیت»سلام و هر کار نیکی است.
حسن گفته است که:مردی بر پیامبر گرامی داخل شد و گفت:«السلام علیک» پیامبر فرمود:«و علیک السلام و رحمة اللّٰه و برکاته»دیگری آمد و گفت:«السلام علیک و رحمة اللّٰه»پیامبر فرمود:«و علیک السلام و رحمة اللّٰه و برکاته»دیگری وارد شد و گفت:«السلام علیک و رحمة اللّٰه و برکاته»و پیامبر فرمود:«و علیک السلام و رحمة اللّٰه و برکاته»عرض کردند:شما بر تحیت اولی و دومی افزودید،لیکن بر تحیت سومی چیزی نیفزودید.فرمود او چیزی از تحیت برای من باقی نگذاشت، از اینرو همان را به او بازگردانیدم.
واحدی باسناد خود از ابی امامه از مالک بن تیهان نقل کرده است که پیامبر گرامی فرمود:«کسی که بگوید«السلام علیکم»ده حسنه برایش نوشته میشود و کسی که بگوید:«السلام علیکم و رحمة اللّٰه»بیست حسنه برایش نوشته میشود و کسی که بگوید:«السلام علیکم و رحمة اللّٰه و برکاته»سی حسنه برایش نوشته میشود».
إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ حَسِیباً
:مجاهد گوید:یعنی خداوند بر هر چیزی نگهبان است.برخی گفتهاند:کفایت کننده است.ابن عباس گوید:جزا دهنده است.
این آیه دلالت میکند بر وجوب رد سلام،زیرا ظاهر امر مقتضی وجوب است.
حسن و جماعتی از مفسران گویند:سلام،مستحبّ و پاسخ آن واجب است.پاسخ سلام، گاهی واجب کفایی است و گاهی هم واجب عینی است و آن در صورتی است که شخص معینی مورد نظر باشد یا اینکه غیر از او کسی نباشد.در اینصورت باید خود او پاسخ
سلام را بدهد.
وجه اتصال این آیه به سابق این است که:منظور از سلامت،مسالمت و مسالمت، ضد حرب است.از آنجا که در آیات پیش،فرمان جنگ با مشرکین داده بود،در این آیه میگوید:هر کس مایل بصلح و مسالمت باشد و خود را برای آن آماده سازد و برای مؤمنان تحیت و درود بفرستد،باید از او بپذیرند
لَیَجْمَعَنَّکُمْ
:لام قسم حدیثا:تمیز مثل«و من احسن من زید فهماً»یعنی چه کسی از حیث فهم بهتر از زید است.بنا بر این جملۀ بالا در لفظ استفهام و در معنی تقریر است.
اَللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ
:خداوند،جز او کسی نیست.تفسیر این جمله گذشت لَیَجْمَعَنَّکُمْ إِلیٰ یَوْمِ الْقِیٰامَةِ :شما را بعد از مرگ مبعوث میکند و همه را به موقف حساب که در آنجا میان اهل طاعت و اهل معصیت،داوری میشود میکشاند.
زجاج گوید:یعنی شما را در مرگ و در قبرهایتان جمع میکند.
لاٰ رَیْبَ فِیهِ
:در اینباره شکی نیست.
علت اینکه:روز قیامت گفته شده،این است که مردم در این روز از قبرهای خود قیام میکنند.چنان که قرآن گوید: «یَوْمَ یَقُومُ النّٰاسُ لِرَبِّ الْعٰالَمِینَ» (سوره مطففین 6 یعنی روزی که مردم برای پروردگار جهانیان قیام میکنند) وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّٰهِ حَدِیثاً :چه کسی از حیث وعده و عدم خلف آن از خداوند راستگوتر است.
برخی گفتهاند:یعنی هیچکس در خبری که میدهد،از خداوند راستگوتر نیست.
چون در آیات پیش خداوند،امر و نهی کرد،در اینجا بیان میکند،که او خدایی است که غیر او کسی سزاوار عبادت نیست.بنا بر این وظیفۀ شماست که بر طبق امر او رفتار کنید زیرا جزای آن را به شما میدهد.سپس وقت جزا را نیز تعیین میکند.
برخی گفتهاند:اتصال این آیه به کلمۀ«حسیب»(محاسب)در آیه پیش است.
یعنی حسیب خدایی است که شما را جمع میکند و پاداش و کیفر میدهد .
فَمٰا لَکُمْ فِی اَلْمُنٰافِقِینَ فِئَتَیْنِ وَ اَللّٰهُ أَرْکَسَهُمْ بِمٰا کَسَبُوا أَ تُرِیدُونَ أَنْ تَهْدُوا مَنْ أَضَلَّ اَللّٰهُ وَ مَنْ یُضْلِلِ اَللّٰهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِیلاً (88) وَدُّوا لَوْ تَکْفُرُونَ کَمٰا کَفَرُوا فَتَکُونُونَ سَوٰاءً فَلاٰ تَتَّخِذُوا مِنْهُمْ أَوْلِیٰاءَ حَتّٰی یُهٰاجِرُوا فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَخُذُوهُمْ وَ اُقْتُلُوهُمْ حَیْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَ لاٰ تَتَّخِذُوا مِنْهُمْ وَلِیًّا وَ لاٰ نَصِیراً (89)
چرا در بارۀ منافقان اختلاف میکنید؟و خداوند بواسطۀ کردارشان ایشان را رد کرده است.آیا میخواهید کسی که خدا گمراهش کرده،هدایت کنید؟پس هیچگاه برای او راهی نمییابی.
میل دارند که شما کافر شوید،همانطوری که ایشان کافر شدند تا همۀ شما مساوی باشید.پس از ایشان دوستی و یاری مخواهید تا در راه خدا مهاجرت کنند و اگر اعراض کردند،آنها را بگیرید و هر جا یافتید،بکشید و از ایشان،دوست و یاری کنندهای مخواهید.
1) 1) -آیۀ 88 و 89 سورۀ 4 نساء جزء پنجم
ارکاس:رد.امیة بن ابی الصلت گوید:
فارکسوا فی حمیم النار انهم
کانوا عصاة و قالوا الافک و الزورا
یعنی به حمیم جهنم بازگشتند زیرا ایشان عاصی بودند و دروغ و تهمت بر زبان آوردند.
فئتین:حال و عامل آن معنای فعلی است که در«لک»میباشد.
در بارۀ اینکه آیه در بارۀ چه کسی نازل شده،اختلاف کردهاند.
مجاهد و حسن گویند:در بارۀ قومی نازل شده است که از مکه بمدینه آمدند و برای مسلمانان اظهار اسلام کردند،آن گاه بمکه بازگشتند بخاطر اینکه زندگی در مدینه را دشوار شمردند و در آنجا اظهار شرک کردند و سپس با گروهی از مشرکین به یمامه سفر کردند.مسلمانان خواستند با آنها بجنگند ولی میانشان اختلاف افتاد.
دستهای گفتند:جنگ نمیکنیم زیرا آنها اهل ایمانند.دستهای دیگر گفتند:آنها مشرک هستند.از اینرو در بارۀ ایشان آیه نازل شد. همین مضمون از امام باقر(ع) نیز روایت شده است.
زید بن ثابت گوید:آیه در بارۀ کسانی نازل شد که از جنگ احد،تخلف کردند و گفتند: «لَوْ نَعْلَمُ قِتٰالاً لاَتَّبَعْنٰاکُمْ» (سوره آل عمران 167 یعنی اگر قتالی میدانستیم شما را تبعیت میکردیم)اصحاب پیامبر در بارۀ ایشان اختلاف کردند:
برخی گفتند:آنها را میکشیم و برخی دیگر گفتند.آنها را نمیکشیم.
در این آیه خداوند باز هم بشرح حال منافقان پرداخته،میفرماید:
فَمٰا لَکُمْ فِی الْمُنٰافِقِینَ فِئَتَیْنِ
:چرا در بارۀ این منافقان،دو دسته شدهاید و دستهای از شما ایشان را تکفیر میکنید و دستهای دیگر ایشان را تکفیر نمیکنید.
وَ اللّٰهُ أَرْکَسَهُمْ بِمٰا کَسَبُوا
:ابن عباس گوید:یعنی خداوند بواسطۀ اظهار کفر، ایشان را به حکم کفار برگردانده است.قتاده گوید:یعنی خداوند ایشان را بواسطۀ کفر هلاکشان کرده است.ابو مسلم گوید:یعنی خداوند ایشان را خوار گردانید تا بر کفر خود پایدار بماندند.و اگر تردیدی در این باره داشتند،تردید آنها برطرف شد،از اینرو خداوند خبر میدهد که آنها را خوار و بکفرشان باز گردانیده است.
أَ تُرِیدُونَ أَنْ تَهْدُوا مَنْ أَضَلَّ اللّٰهُ
:آیا میخواهید به هدایت کسی حکم کنید که خداوند به گمراهیش حکم کرده و او را گمراه نامیده است؟برخی گفتهاند:یعنی میخواهید کسانی را هدایت کنید که خداوند خوارشان کرده و مثل مردم مؤمن به ایشان توفیق ایمان نه بخشیده است؟زیرا ایشان بر اثر معصیت و مخالفت،مستحق این خواری و این کیفر هستند و خدا بگمراهی ایشان حکم کرده و آنها را بخود واگذارده است.
ابو علی جبایی گوید:یعنی آیا میخواهید کسانی را به راه بهشت هدایت کنید، که خداوند ایشان را از راه بهشت،گمراه کرده و از ثواب محروم ساخته است؟سپس بر قول اول طعنه زده است که اگر منظور نامگذاری و حکم بود،میگفت:«من ضلل اللّٰه»(یعنی کسی که خداوند به او نسبت گمراهی داده است)و نه«من اضل اللّٰه»(یعنی کسی که خدا گمراهش کرده).
لکن این ایراد ناوارد است زیرا عرب:«اکفرته و کفرته»هر دو را استعمال میکند و از آنها یک معنی اراده میکند چنان که کمیت گوید:
و طائفة قد اکفرونی بحبکم
و طائفة قالوا مسیء و مذنب
یعنی گروهی بدوستی شما بمن نسبت کفر دادند و گروهی نسبت کفر ندادند ولی گفتند:گناهکار است:(بنا بر این:اضل و ضلل هم فرقی ندارند.)
دیگر اینکه خداوند مؤمنان را اینطور وصف کرد که ایشان را اهل هدایت مینامند،چه میگفتند:آنها مؤمن هستند،از اینرو خداوند متعال فرمود:در بارۀ ایشان اختلاف نکنید و همگی آنها را منافق بنامید.
وَ مَنْ یُضْلِلِ اللّٰهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِیلاً
:کسی که خداوند او را بگمراهی نسبت دهد، فایدهای ندارد که دیگری به هدایت او حکم کند.چنان که گفته میشود:کسی که قاضی او را جرح کند و به او نسبت بی عدالتی دهد،تعدیل دیگران برای او فایده ندارد.
جعفر بن حرث گوید:کسی که خداوند در حکم او را گمراه گردانیده است، برای او در گمراهیش حجتی نمییابی.وی گوید:دلیل اینکه آنان خودشان این کفر را برای خود کسب کردهاند و خداوند آنها را بر این کار اجبار نکرده،این است که به دنبال این آیه،میفرماید: «وَدُّوا لَوْ تَکْفُرُونَ کَمٰا کَفَرُوا» و کافری را بخود آنها نسبت داده و اضافه فرموده است .
در این آیه خداوند،احوال این مردم منافق را بیان داشته،میفرماید:
وَدُّوا لَوْ تَکْفُرُونَ کَمٰا کَفَرُوا فَتَکُونُونَ سَوٰاءً
:این منافقان که شما در بارۀ ایشان اختلاف کردهاید،آرزو دارند که شما بخدا و پیامبرش کافر گردید،چنان که ایشان نیز کافر شدهاند،تا شما با ایشان یکسان گردید و همگی کافر شوید.سپس مؤمنان را از دوستی با ایشان نهی کرده،میفرماید:
فَلاٰ تَتَّخِذُوا مِنْهُمْ أَوْلِیٰاءَ
:از آنها یاری مخواهید و با آنها مشورت مکنید و در کارها از ایشان کمک مگیرید:
حَتّٰی یُهٰاجِرُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ
:تا از مرکز شرک خارج گردند و خود را از مشرکان جدا سازند و در طلب دین بسوی شما آیند و با شما مساوی گردند.آن گاه هر چه برای شماست،برای ایشان و هر چه بر ایشان است بر شما خواهد بود.این قول،از ابن عباس است.علت اینکه:دین خدا را «سَبِیلِ اللّٰهِ» نامیده،این است که هر کس از راه دین برود،به نعمت خدا میرسد و وارد بهشت میشود.
فَإِنْ تَوَلَّوْا فَخُذُوهُمْ
.ابن عباس گوید:یعنی اگر از هجرت،اعراض کردند،آنها را بگیرید.
وَ اقْتُلُوهُمْ حَیْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ
:و در هر جا از سرزمینهای خدا-چه حل و چه حرم آنها را بدست آوردید،بکشید.
وَ لاٰ تَتَّخِذُوا مِنْهُمْ وَلِیًّا وَ لاٰ نَصِیراً
:و از ایشان دوست و کسی که شما را بر دشمنتان یاری کند،مگیرید .
إِلاَّ اَلَّذِینَ یَصِلُونَ إِلیٰ قَوْمٍ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَهُمْ مِیثٰاقٌ أَوْ جٰاؤُکُمْ حَصِرَتْ صُدُورُهُمْ أَنْ یُقٰاتِلُوکُمْ أَوْ یُقٰاتِلُوا قَوْمَهُمْ وَ لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ لَسَلَّطَهُمْ عَلَیْکُمْ فَلَقٰاتَلُوکُمْ فَإِنِ اِعْتَزَلُوکُمْ فَلَمْ یُقٰاتِلُوکُمْ وَ أَلْقَوْا إِلَیْکُمُ اَلسَّلَمَ فَمٰا جَعَلَ اَللّٰهُ لَکُمْ عَلَیْهِمْ سَبِیلاً (90)
مگر آنان که بقومی میپیوندند که میان شما و ایشان پیمانی باشد یا نزد شما آیند در حالی که از جنگ با شما و جنگ با قوم خود به تنگ آمده باشند و اگر خدا میخواست،آنان را بر شما مسلط میخواست و با شما میجنگیدند.پس اگر از شما کنار بگیرند و با شما نجنگند و در برابر شما رام و منقاد باشند،خداوند شما را بر ایشان تسلطی قرار نداده است.
1) 1) -آیۀ 90 سورۀ نساء جزء پنجم سوره 4
حصر:تنگی.هر کس از چیزی یا کاری با سختی به تنگ آید،گویند:حصر یافته.
اعتزال:دور شدن از چیزی.احرص گوید:
یا بیت عاتکة الذی اتعزل
حذر العدی و به الفؤاد موکل
یعنی:ای خانۀ عاتکه که از آن کناره میگیرم مثل دشمنان،در حالی که دل به آن بستگی دارد.
گروهی از مسلمین را معتزله،مینامند زیرا از مجلس درس حسن بصری کناره گیری کردند،با اینکه از اصحاب درس وی شمرده میشدند.علت کنارهگیری و اعتزال ایشان این بود که:چون واصل بن عطا قول به بطلان جبر و تفویض را ابطال و
«امر بین الامرین» و حد وسط میان آن دو را اختیار کرد و عمرو بن عبید و جماعتی از او متابعت کردند،ناچار شدند که از حسن بصری و اصحاب او کنارهگیری کنند،از اینرو مردم ایشان را«معتزله»خواندند و این نام هم چنان برای ایشان باقی ماند.
حضرت صدورهم:جمله محلا منصوب و حال است.حرف«قد»نیز مقدر است زیرا فعل ماضی وقتی میتواند حال واقع شود که همراه آن حرف«قد»باشد زیرا این حرف فعل ماضی را به حال نزدیک میسازد.ممکن است این جمله محلا منصوب و صفت باشد برای موصوفی محذوف که حال بوده است.
از آنجا که خداوند،در آیۀ پیش دستور داده بود که مؤمنان با آنهایی که از بلاد شرک،مهاجرت نمیکنند،بجنگند و با آنها دوستی نکنند،اکنون از جملۀ ایشان
گروهی را استثنا کرده،میفرماید:
إِلاَّ الَّذِینَ یَصِلُونَ إِلیٰ قَوْمٍ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَهُمْ مِیثٰاقٌ
:مگر کسانی که هم پیمان باشند با آنهایی که میان شما و ایشان،قرارداد و پیمانی باشد،بنا بر این خون آنها محترم است و مثل هم پیمانهای شما در امان خواهند بود.
در بارۀ اینان اختلاف کردهاند:از امام باقر(ع)روایت شده است که:منظور هلال بن عویمر سلمی است که با پیامبر در بارۀ کسان خود پیمانی بست که بمقتضای آن حضرت محمد ص باید متعرض کسانی که با آنها روابط دوستی دارند،نشود و آنها نیز باید متعرض متحدین و دوستان محمد ص نشود.از این رو خداوند دستور میدهد که پیامبر گرامی متعرض هم پیمانهای ایشان نشود.سدی و ابن زید نیز چنین گفتهاند.
عمر بن شیبه گوید:منظور بنی مدلج است.سراقة بن مالک بن جعشم مدلجی، بعد از جنگ احد،خدمت پیامبر آمد و او را بخدا و نعمتهای او سوگند داد و از او عهدی گرفت که با کسانش جنگ نکند و از آنجا که کسان او هم پیمان قریش بودند، قرار بر این گذاشت که هر گاه قریش باسلام گروش پیدا کردند،ایشان نیز اسلام آورند.
از اینرو خداوند در بارۀ ایشان همان حکمی کرد،که در بارۀ قریش کرده بود و آیه در بارۀ ایشان نازل گردید.
سپس خداوند در بارۀ ایشان،استثنای دیگری پیش آورده،میفرماید:
أَوْ جٰاءُوکُمْ حَصِرَتْ صُدُورُهُمْ أَنْ یُقٰاتِلُوکُمْ أَوْ یُقٰاتِلُوا قَوْمَهُمْ
:یا اینکه پیش شما بیایند در حالی که دل ایشان از جنگ با شما یا جنگ با کسان خود تنگ شده باشد و بخواهند نه بر خلاف شما باشند و نه بر خلاف ایشان.در این صورت،مزاحم آنها نیز نباید بشوید و از کشتن و آزار ایشان خودداری کنید.
علی بن ابراهیم در تفسیر خود گوید:منظور قبیلۀ«شجع»است که هفتصد نفر بودند و به سرکردگی مسعود بن دخیله،بمدینه آمدند.پیامبر برای ایشان بارهای خرما فرستاد و آنها را مهمانی کرد و فرمود:«بهترین چیزها هدیهای است که در وقت
حاجت،فرستاده شود»سپس از آنها پرسید:چرا بمدینه آمدهاید؟عرض کردند:
خانههای ما به شما نزدیک است و دوست نداشتیم که با شما و قوم بنی ضمره-که میان ایشان پیمان دوستی بود-جنگ کنیم زیرا ما در برابر ایشان در اقلیت هستیم،از اینرو آمدهایم با شما پیمانی ببندیم و در امان باشیم.پیامبر گرامی با ایشان پیمان بست و آنها به بلاد خویش بازگشتند. خداوند متعال بهمین سبب،امر کرد که متعرض ایشان نشوند.
وَ لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ لَسَلَّطَهُمْ عَلَیْکُمْ
:اگر خدا میخواست،دلهای ایشان را تقویت میکرد و به ایشان جرات میداد که با شما بجنگند و بر شما تسلط پیدا کنند.
برخی گفتهاند:بدینوسیله خداوند از قدرت خود خبر میدهد و میگوید:اگر بخواهد،اینکار را میتواند بکند،نه اینکه این کار را میکند و به مخالفان چنین جرات و قدرتی میدهد-بالعکس چنان در دل ایشان رعب و وحشت قرار میدهد که به پیامبر پناه آورده،از او تقاضای عدم تعرض و همزیستی مسالمت آمیز میکنند و دستهای از آنها با کسانی که با مسلمین هم پیمان هستند،پیمان میبندند.
فَلَقٰاتَلُوکُمْ
:اگر خداوند چنین کرده و بآنها چنین جرات و قدرتی داده بود،حتما با شما میجنگیدند.
فَإِنِ اعْتَزَلُوکُمْ فَلَمْ یُقٰاتِلُوکُمْ وَ أَلْقَوْا إِلَیْکُمُ السَّلَمَ فَمٰا جَعَلَ اللّٰهُ لَکُمْ عَلَیْهِمْ سَبِیلاً
:اینان که با شما عهد بستهاند یا به شما پیشنهاد عدم تعرض دادهاند،اگر از شما کنارهگیری کنند و با شما جنگ نکنند و با شما از در صلح و مسالمت درآیند،شما را بر جان و مال ایشان،راهی نیست. (1)
حسن و عکرمه گویند:این آیه و ما بعد آن و دو آیه از سورۀ ممتحنه:
1) 1) -جملۀ: «أَلْقَوْا إِلَیْکُمُ السَّلَمَ» یعنی:صلح را به شما القا کنند.نظیر:القیت الیک قیادی و القیت الیک زمامی یعنی اختیارم را بتو القا کردم و منظور گوینده امن است که در برابر مخاطب، تسلیم و منقاد شده است.
«لاٰ یَنْهٰاکُمُ اللّٰهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یُقٰاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ ... اَلظّٰالِمُونَ» (آیههای 8 و 9) مجموعاً چهار آیه هستند که بوسیلۀ آیۀ: «فَإِذَا انْسَلَخَ الْأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکِینَ حَیْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ...» (سوره توبه 5)یعنی هنگامی که ماههای حرام سپری شدند،مردم مشرک را هر جا یافتید،بکشید)نسخ شدهاند .
سَتَجِدُونَ آخَرِینَ یُرِیدُونَ أَنْ یَأْمَنُوکُمْ وَ یَأْمَنُوا قَوْمَهُمْ کُلَّمٰا رُدُّوا إِلَی اَلْفِتْنَةِ أُرْکِسُوا فِیهٰا فَإِنْ لَمْ یَعْتَزِلُوکُمْ وَ یُلْقُوا إِلَیْکُمُ اَلسَّلَمَ وَ یَکُفُّوا أَیْدِیَهُمْ فَخُذُوهُمْ وَ اُقْتُلُوهُمْ حَیْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَ أُولٰئِکُمْ جَعَلْنٰا لَکُمْ عَلَیْهِمْ سُلْطٰاناً مُبِیناً (91)
بزودی مردم منافق دیگری مییابید که میخواهند از شما و قوم خود ایمن بمانند و هر گاه بسوی فتنه شرک،دعوت میشوند،اجابت میکنند و باز میگردند.پس اگر جنگ باشد کنارهگیری نکنند و با شما در صلح و صفا نباشند و از شما دست برندارند، آنان را بگیرید و هر جا یافتید،بکشید و برای شما نسبت به ایشان تسلطی آشکار قرار دادهایم.
1) 1) -سورۀ نساء آیۀ 91 جزء پنجم سورۀ 4
در اینکه منظور از این آیه چه کسانی هستند،اختلاف شده است:
1-ابن عباس و مجاهد گویند:این آیه در بارۀ کسانی نازل شده است که نزد پیامبر میآمدند و از روی ریا باو سلام میدادند،سپس نزد قریش میرفتند و در برابر بتها تعظیم میکردند.منظورشان این بود که از هر دو طرف-از مسلمانان و از قوم خود- ایمن باشند.خداوند رفتار آنها را ناپسند شمرد.
2-سدی گوید:آیه در بارۀ نعیم بن مسعود اشجعی که میان پیامبر و مشرکین، مطالب را نقل میکرد،نازل شده است.
3-از امام صادق(ع)روایت شده است که:آیه در بارۀ عیینة بن حصن فزاری نازل شد.او پس از آنکه بلادشان دچار خشکسالی و قحطی گردید،خدمت پیامبر آمد و پیشنهاد کرد که در یک نخلستان بماند و پیامبر کاری به کارش نداشته باشد.او منافقی ملعون بود که پیامبر وی را احمقی نامید که در میان کسان خود،مطاع و مورد احترام است.
اکنون خداوند بشرح حال طایفۀ دیگری از منافقان میپردازد و میفرماید:
سَتَجِدُونَ آخَرِینَ
:بزودی مردمان دیگری غیر از آنان که قبلا وصف کردم، مییابید.
یُرِیدُونَ أَنْ یَأْمَنُوکُمْ
:که میخواهند از شما ایمن بمانند،از اینرو اظهار اسلام،میکنند.
وَ یَأْمَنُوا قَوْمَهُمْ
:و میخواهند از قوم خود ایمن بمانند،از اینرو با آنان نیز اظهار
موافقت و هم دینی میکنند.
کُلَّمٰا رُدُّوا إِلَی الْفِتْنَةِ أُرْکِسُوا فِیهٰا
:هر گاه به سوی کفر،دعوت شوند،اجابت میکنند و به آن باز میگردند.منظور از فتنه،در اینجا ترک است.لکن در لغت،این کلمه به معنای آزمایش است.کلمۀ«ارکاس»بمعنای رد و بازگشت است.
زجاج گوید: «أُرْکِسُوا فِیهٰا» یعنی برمیگردند به پیمان خود.بنا بر این منظور این است که:هر گاه در معرض آزمایش قرار میگیرند که بکفر بازگردند،باز میگردند.
فَإِنْ لَمْ یَعْتَزِلُوکُمْ
:ای مؤمنان،آنان که میخواهند از شما و قوم ایمن بمانند، اگر از جنگ با شما کنارهگیری نکنند.
وَ یُلْقُوا إِلَیْکُمُ السَّلَمَ وَ یَکُفُّوا أَیْدِیَهُمْ
:و با شما در صلح و صفا نمانند و از جنگ با شما دست برندارند.
فَخُذُوهُمْ
:ایشان را بگیرید و اسیر کنید.
وَ اقْتُلُوهُمْ حَیْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ
:و هر جا آنها را بچنگ آورید،بکشید.
وَ أُولٰئِکُمْ جَعَلْنٰا لَکُمْ عَلَیْهِمْ سُلْطٰاناً مُبِیناً
:آنان کسانی هستند که برای شما در برابر ایشان،برهان آشکار قرار دادهایم،و بقولی یعنی برای شما نسبت بجنگ با ایشان،عذری آشکار قرار دادهایم.علت اینکه:دلیل و برهان را«سلطان»نامیدهاند آنست که انسان بوسیله آن بر مخالف،غالب میشود،همانطوری که بوسیلۀ قدرت و تسلط،بر مخالف فایق میآید .
وَ مٰا کٰانَ لِمُؤْمِنٍ أَنْ یَقْتُلَ مُؤْمِناً إِلاّٰ خَطَأً وَ مَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً خَطَأً فَتَحْرِیرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ وَ دِیَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلیٰ أَهْلِهِ إِلاّٰ أَنْ یَصَّدَّقُوا فَإِنْ کٰانَ مِنْ قَوْمٍ عَدُوٍّ لَکُمْ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَتَحْرِیرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ وَ إِنْ کٰانَ مِنْ قَوْمٍ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَهُمْ مِیثٰاقٌ فَدِیَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلیٰ أَهْلِهِ وَ تَحْرِیرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ فَمَنْ لَمْ یَجِدْ فَصِیٰامُ شَهْرَیْنِ مُتَتٰابِعَیْنِ تَوْبَةً مِنَ اَللّٰهِ وَ کٰانَ اَللّٰهُ عَلِیماً حَکِیماً (92)
برای هیچ مؤمنی مباح نیست که مؤمنی را بکشد،مگر از روی خطا.و کسی که مومنی را از روی خطا بکشد،بر اوست آزاد کردن یک بردۀ مؤمن و دیهای که به بازماندگان او تسلیم میشود،مگر اینکه صدقه دهند و نگیرند.پس اگر مقتول از مردی باشد که با شما دشمنند و مؤمن باشد،بر قاتل تنها آزاد کردن بردهای مؤمن است و اگر مقتول از مردمی باشد که میان شما و ایشان پیمانی است،بر قاتل دیهایست که به بستگان مقتول تسلیم میشود و آزاد کردن بردهای مؤمن.کسی که برده را نیابد،باید دو ماه پی در پی روزه بگیرد،تا خداوند توبه را بپذیرد و خداوند دانا و حکیم است.
1) 1) -سورۀ نساء آیۀ 92 جزء 5
خطا:کار نادرست.صورتهای دیگر آن:«خطاء و خطا و خطاه»(به سکون تاء در دو تای اخیر)میباشد.خاطئه:گناه.
تحریر:آزاد کردن بردگان.
الا خطاً:نحویان محقق به اتفاق میگویند:این استثنا منقطع است یعنی:
هیچ مؤمنی نباید مؤمنی را بکشد،مگر اینکه خطا کند.مثل این شعر:
من البیض لم تظعن بعیدا و لم تطأ
علی الارض الاریط برد مرجل
یعنی از...به جای دوری نرفت و بر زمین گام ننهاد مگر بر برد نازک و صورت دار.
بدیهی است که:برد نازک و...از زمین نیست تا استثناء متصل باشد.در سورۀ بقره ذیل آیه: «إِلاَّ الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ...» (آیه 150)نیز از نظیر این مطلب گفتگو کردهایم.
برخی گفتهاند:این استثنا متصل است و مقصود این است که:نباید مؤمنی مؤمنی را عمدا بکشد و اگر عمداً او را کشت،مؤمن نیست،زیرا این عمل او را از ایمان خارج میسازد.سپس میگوید:«الا خطأً»یعنی اگر از روی خطا او را بکشد،از ایمان خارج نمیشود.
فَتَحْرِیرُ رَقَبَةٍ
:مبتداست و خبر آن محذوف است،زیرا کلام بر آن دلالت دارد.
إِلاّٰ أَنْ یَصَّدَّقُوا
،در محل نصب است:یعنی:«علیه ذلک الا ان یصدقوا» و«ان یصدقوا»تاویل بمصدر برده میشود و حال است اصل:«یصدقوا»«یتصدقوا» است که تاء در صاد ادغام شده است زیرا مخرج آنها بیکدیگر نزدیک است.برخی
گفتهاند:در قرائت ابی،«الا ان یتصدقوا»آمده است.
تَوْبَةً مِنَ اللّٰهِ
:مفعول لاجله،یعنی روزه را بخاطر توبه بگیرند و برخی گفتهاند یعنی تاب اللّٰه بذلک علیکم توبة و بنا بر این مصدری است نظیر «کِتٰابَ اللّٰهِ عَلَیْکُمْ که ذکر آن گذشت.
مجاهد و عکرمه و سدی گویند:این آیه در بارۀ عیاش بن ابی ربیعۀ مخزومی برادر مادری ابو جهل نازل شد،زیرا وی اسلام آورد و پس از اسلامش،حارث بن- یزید بن انسۀ عامری را که مردی مسلمان بود و قاتل از مسلمانی او بیخبر بود،بقتل رسانید.گفتهاند:وی بعد از هجرت،در حره او را بکشت.حارث برای جلوگیری عیاش از هجرت،زیاد سختگیری میکرد و او را شکنجه میداد.
ابن زید میگوید:آیه در بارۀ ابو الدرداء نازل شد.وی در سریهای بود و برای مقصودی به ناحیهای رفت،در آنجا مردی از دشمن ملاقات کرد که همراه گوسفندان خود بود و با شمشیر به او حمله کرد.وی گفت«لا اله الا اللّٰه»ولی ابو الدرداء اعتنایی نکرد و او را بکشت و گوسفندانش را بغنیمت آورد.سپس پیش خود احساس ناراحتی کرد و خدمت پیامبر آمد و ماجرا را شرح داد.پیامبر فرمود:با اینکه به زبان اظهار دینداری کرد،چرا او را تصدیق نکردی و او را کشتی؟عرض کرد:باید چه کنم،یا رسول اللّٰه؟!فرمود:با گوینده:
«لا اله الا اللّٰه» چه میتوان کرد؟ابو الدرداء گفت:
آرزو کردم که آن روز،روز آغاز ایمانم بود.از اینرو این آیه نازل گردید.
وَ مٰا کٰانَ لِمُؤْمِنٍ أَنْ یَقْتُلَ مُؤْمِناً إِلاّٰ خَطَأً
:خداوند برای هیچ مؤمنی مباح نکرده و به او اجازه نداده است که مؤمنی را بکشد.مگر اینکه از روی خطا باشد.این معنی از قتاده و خبر اوست.
برخی گفتهاند:یعنی همانطوری که اکنون حق کشتن مؤمن را ندارد،قبلا هم حق نداشت،مگر اینکه قتل از روی خطا باشد.
برخی گفتهاند:یعنی مومنی مؤمنی را نمیکشد مگر از روی خطا.به تقدیر:
«ما کان مؤمن ان یقتل مؤمنا...»نظیر: «مٰا کٰانَ لِلّٰهِ أَنْ یَتَّخِذَ مِنْ وَلَدٍ...» (سوره مریم 35 یعنی نیست که خداوند فرزند بگیرد به تقدیر ما کان اللّٰه ان یتخذ ولدا)و نظیر: «مٰا کٰانَ لَکُمْ أَنْ تُنْبِتُوا شَجَرَهٰا» (سوره نمل 60)به تقدیر:ما کنتم لتنبتوا شجرها(یعنی:رویاندن درخت آن کار شما نبود)علت اینکه:این جملهها را اینطور معنی میکنیم،این است که خداوند را امری و نهیی نتوان کرد و همچنین رویانیدن درخت،از قدرت انسان خارج است و نشاید که از چیز غیر مقدور نهی کرد.بنا بر این استثناء در آیۀ مورد بحث،متصل خواهد بود.
کسی که استثناء را منقطع میداند،گوید:کلام،پیش از استثناء به پایان رسیده و بعد گفته شده است.اگر قتل از روی خطا باشد حکم آن چنین است.علت اینکه «الا خطا»را از حقیقت استثناء خارج میسازیم این است که اگر استثنای حقیقی باشد معنای آن امر بقتل خطا یا اباحۀ آن خواهد بود و امر یا اباحه قتلی خطای روا نیست.
خطا این است که انسان کاری را بر خلاف قصد و نیت خود انجام دهد.مثل اینکه تیری بسوی هدفی یا شکاری بیاندازد و بانسانی اصابت کند و او را بکشد.یا انسانی را بخیال اینکه کافر است،بقتل رساند،چنان که عیاش بن ابی ربیعه و ابو الدرداء بهمین خیال مرتکب قتل مسلمان شده بودند.
وَ مَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً خَطَأً فَتَحْرِیرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ
:کسی که مومنی را از روی خطا بکشد کفارهاش آزاد کردن یک برده با ایمان است که بالغ شده و اهل نماز و روزه باشد و این حقی است از برای خداوند.بنا بر این آزاد کردن طفل و کافر،کافی نیست.چنان که ابن عباس و شعبی و ابراهیم و حسن و قتاده گفتهاند.عطا گوید:آزاد کردن بردهای که بر اسلام زاده باشد-خواه کبیر باشد خواه صغیر-جایز است.لکن نظر اول قویتر است زیرا لفظ«مؤمن»را جز بر فرد بالغی که پایبند انجام فرایض باشد،نتوان اطلاق کرد.جز اینکه طفلی که در خانواده مومن زاده شود،محکوم به ایمان است.
وَ دِیَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلیٰ أَهْلِهِ
:و بر قاتل خطاکار یا بر عاقلۀ او خونبهایی است که باید به
بازماندگان مقتول تسلیم شود«مسلمة»چیزی است که بطور کامل به آنها تسلیم میشود و آنها مانند میراث،میان خود تقسیم میکنند.
إِلاّٰ أَنْ یَصَّدَّقُوا
:مگر اینکه بازماندگان مقتول خونبها را بقاتل و عاقلهاش صدقه کند و بآنها واگذارند.
فَإِنْ کٰانَ مِنْ قَوْمٍ عَدُوٍّ لَکُمْ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَتَحْرِیرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ
:اگر مقتول از جمله مردمی باشد که با شما دشمنی دارند و او اهل ایمان است و آن مردم با شما سر جنگ دارند و قاتل نداند که او اهل ایمان است و بگمان اینکه مشرک است،او را بقتل رساند،بر ذمۀ قاتل خونبها نیست،بلکه باید یک بردۀ مؤمن بعنوان کفاره آزاد سازد.چنان که ابن عباس گوید.
ابن عباس در روایت دیگر و ابراهیم و قتاده و سدی و ابن زید گویند:یعنی هر گاه مقتول در زمرۀ مردمی باشد که دشمن مسلمانانند و او در میان ایشان باشد و مهاجرت نکرده باشد،پس اگر کسی او را بکشد،دیه بر ذمۀ او نیست و تنها باید بردۀ مؤمن را آزاد سازد،زیرا خونبها میراث است و بستگان مقتول بخاطر اینکه کافرند،از او ارث نمیبرند.
وَ إِنْ کٰانَ مِنْ قَوْمٍ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَهُمْ مِیثٰاقٌ فَدِیَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلیٰ أَهْلِهِ وَ تَحْرِیرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ
:
و اگر مقتول از مردمی باشد که میان شما و ایشان پیمانی است و آنها با شما سر جنگ ندارند،بر عاقلۀ قاتل لازم است که خونبهای او را به بازماندگانش بدهد و بر قاتل است بخاطر قتل،بردۀ مومنی را بعنوان کفاره آزاد سازد.از امام صادق(ع)نیز همین طور روایت شده است.
در بارۀ اینکه آیا این مقتول باید مؤمن باشد یا نباشد،اختلاف کردهاند:1-ابن عباس و زهری و شعبی و ابراهیم نخعی و قتاده و ابن زید گویند:مقتول کافر است،لکن قاتل باید بدین او احترام کند،بخاطر عهدی که در میان ایشان است 2-حسن و ابراهیم گویند:مقتول مؤمن است،لکن قاتل دیۀ او را به بستگان مشرک او میدهد زیرا
ایشان با مسلمانان هم پیمانند.اصحاب ما نیز همین طور روایت کردهاند،جز اینکه گفتهاند:دیه را باید به بستگان مسلمان او بدهد،نه بستگان کافر.کلمۀ میثاق در آیۀ شریفه،شامل پیمان و ذمه هر دو میشود(بنا بر این چه مقتول از قومی مشرک و هم پیمان با مسلمین باشد و چه از اهل کتاب که با مسلمین جنگی ندارند و با آنها در صلح و آشتی بوده،جزیه میپردازند،باشد) فَمَنْ لَمْ یَجِدْ فَصِیٰامُ شَهْرَیْنِ مُتَتٰابِعَیْنِ :کسی که نتواند بنده را آزاد کند،یعنی دسترسی به بنده و قیمت آن نداشته باشد،باید دو ماه پی در پی روزه بگیرد.
تَوْبَةً مِنَ اللّٰهِ
:برای اینکه خداوند بوسیلۀ اینروزه،توبۀ شما را بپذیرد که توبه پذیری از جانب خداست.برخی گفتهاند مقصود از توبه،در اینجا تخفیف است،زیرا خداوند تجویز کرده است که قاتل از آزاد کردن برده،به روزه عدول کند و این تخفیفی است برای قاتل.نظیر این آیه: «عَلِمَ أَنْ لَنْ تُحْصُوهُ فَتٰابَ عَلَیْکُمْ...» (سوره مزمل 30 یعنی دانست که احصاء نمیکنید آن را،از اینرو به شما تخفیف داد) وَ کٰانَ اللّٰهُ عَلِیماً حَکِیماً :خداوند دانای بهر چیز و اوامر و نواهیش از روی حکمت است.
دیۀ واجب،در صورتی که عاقله دارای شتر باشد،بدون خلاف،صد شتر است تنها در بارۀ سن شتران اختلاف کردهاند:برخی گفتهاند:باید چهار نوع شتر بدهد.
بیست عدد ماده شتری که یک سال آن تمام و وارد در دو سال شده باشند و بیست عدد شتر نر که دو سال آن تمام و وارد در سه سال شده باشند و سی عدد ماده شتر که دو سال آن تمام و داخل در سه سال شده باشند و سی عدد ماده شتری که سه سال آن تمام و وارد در سال چهارم شده باشند.این قول از عثمان و زید بن ثابت روایت شده و اصحاب ما نیز روایت کردهاند.همچنین در روایات ما نقل شده است که:بیست و پنج ماده شتر که داخل در سال دوم شده باشند و بیست و پنج ماده شتر که داخل در سال سوم شده باشند و بیست و پنج ماده شتر که داخل در سال چهارم شده باشند و بیست و پنج ماده شتر که داخل در سال پنجم
شده باشند.حسن و شعبی نیز چنین گفتهاند.ابن مسعود و ابن عباس و زهری و ثوری و شافعی گویند:باید پنج نوع شتر بدهد:20 عدد ماده شتر که داخل در سال چهارم شدهاند و 20 عدد ماده شتر که داخل در سال پنجم شدهاند و 20 عدد ماده شتر که داخل در سال دوم شده باشند و 20 عدد شتر نر که داخل در سال سوم شده باشند و 20 عدد ماده شتر که داخل در سال دوم شده باشند.ابو حنیفه نیز همین طور گوید،جز اینکه بجای 20 شتر نر پا در سه سال،20 شتر نر پا در دو سال گذاشته است.عقیده نخعی نیز همین است و از ابن مسعود نیز روایت شده است.طبری گوید:این روایات با هم در یک ردیف و متعارض هستند و بهتر تخییر است.اما دیۀ طلا یکهزار دینار است و دیۀ نقره،ده هزار درهم است و همین صحیحتر است و بقولی دوازده هزار درهم است.این دیه را باید ظرف مدت سه سال پرداخت.اگر ما باشیم و ظاهر آیه گوییم:دیۀ قتل خطا بر قاتل است.لکن از سنت رسول و اجماع،استفاده میکنیم که بر عاقله است و عاقله،برادران،برادرزادگان، عموها و عموزادگان و عموهای پدر و فرزندان ایشان و آزاد کنندگان میباشند.عقیدۀ شافعی نیز همین است.ابو حنیفه گوید:پسر و پدر نیز جزء عاقله محسوب میشوند.
ابن مسعود از پیامبر روایت کرده است که پدر و پسر بجرم و خطای یکدیگر،مؤاخذه نمیشوند.اینکه دیه بر عاقله است،حکمی است بر طبق مصلحت شرع و کیفری نیست که دامنگیر عاقله شود تا گفته شود که عاقله چه گناهی دارند که دیه بپردازند؟! برخی گفتهاند:اینکه باید عاقله دیه را بدهند،از راه مواسات و تعاون است .
خداوند کفار را ذکر کرد و فرمان بقتل آنها داد،سپس کسانی را ذکر کرد که با مسلمانان عهد و پیمانی دارند و از کشتن آنها منع کرد،سپس منافقان را یاد و حکم قتلشان را بیان کرد،سپس در بارۀ قتل مؤمن سخن گفت و بدنبال آن احکام قتل مؤمن از قبیل لزوم دیه و غیر آن را بیان فرمود .
وَ مَنْ یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزٰاؤُهُ جَهَنَّمُ خٰالِداً فِیهٰا وَ غَضِبَ اَللّٰهُ عَلَیْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذٰاباً عَظِیماً (93) یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا إِذٰا ضَرَبْتُمْ فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ فَتَبَیَّنُوا وَ لاٰ تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقیٰ إِلَیْکُمُ اَلسَّلاٰمَ لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا فَعِنْدَ اَللّٰهِ مَغٰانِمُ کَثِیرَةٌ کَذٰلِکَ کُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ فَمَنَّ اَللّٰهُ عَلَیْکُمْ فَتَبَیَّنُوا إِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیراً (94)
و کسی که مومنی را عمداً بکشد،جزایش جهنم و در آنجا مخد خواهد بود و- خداوند بر او غضب و لعنت میکند و برایش عذابی بزرگ مهیا میسازد.
ای کسانی که ایمان آوردهاید،هنگامی که در راه خدا به سفر جنگی میروید، آرامش داشته باشید و عجله مکنید و بکسی که بسوی شما سلام میدهد،مگویید:مؤمن نیستی در حالی که مال و منافع فناپذیر دنیا را طلب میکنید زیرا نزد خداوند منافع و غنیمتهای بسیار است.شما نیز از پیش مثل ایشان بودید پس خداوند بر شما منت گذاشت پس دقت و تامل کنید که خداوند بکردار شما آگاه است.
1) 1) -آیۀ 93 و 94 سوره چهار نساء جزء پنجم
این آیه در باره مقیس بن صبابه کنانی نازل شده است.وی برادر خود هشام را در طایفۀ بنی النجار کشته یافت و جریان را بعرض پیامبر رسانید پیامبر گرامی قیس بن هلال فهری را با او فرستاد و بوسیلۀ او برای طایفۀ مذکور پیغام فرستاد که اگر قاتل او را میشناسند،تسلیم مقیس کنند تا از او انتقام بگیرد و اگر نمیشناسند،خونبهای او را بپردازند،فهری پیام را ابلاغ کرد و آنها خونبهای مقتول را پرداختند.هنگامی که با فهری مراجعت میکردند،شیطان او را وسوسه کرد و به او گفت:کاری نکردی خونبهای برادرت را گرفتی و این ننگی است برای تو.این شخص که همراه تست بکش تا در برابر یک انسان انسانی کشته شده و خونبها هم برای تو سودی اضافی باشد از اینرو سنگی به او پرتاب کرد و او را بکشت و با حالت کفر بمکه رفت و چنین گفت:
قتلت به فهرا و حملت عقله
سراه بنی النجار ارباب فارع
فادرکت ثاری و اضطجعت موسدا
و کنت الی الاوثان اول راجع
یعنی در مقابل قتل برادرم قیس بن هلال فهری را بکشتم و خونبهای او را بگردن بزرگان طایفۀ بنی النجار،که صاحبان حصاری محکم هستند بگذاردم بنا بر این بخونم رسیدم و بر بسترم بیارمیدم و اولین بازگردندۀ بسوی بتها هستم.
پیامبر فرمود:نه در حل او را ایمن خواهم گذاشت،نه در حرم،از اینرو وی در روز فتح مکه بقتل رسید.این مطلب را ضحاک و گروهی از مفسران روایت کردهاند
خداوند متعال،در آیه پیش قتل خطا و حکم آن را بیان فرمود،در این آیه، حکم قتل عمد را بیان کرده،میفرماید:
وَ مَنْ یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً
:کسی که مؤمنی را از روی قصد و علم به اینکه او- مومن و قتلش حرام و خونش مصون است،بکشد.عکرمه و ابن جریج و جماعتی گویند یعنی مومنی را بکشد در حالی که قتلش را حلال بشمارد،برخی گفتهاند:یعنی مومنی را بر دینش بکشد.این معنی را عیاش باسناد خود از امام صادق ع نقل کرده است.
فَجَزٰاؤُهُ جَهَنَّمُ خٰالِداً فِیهٰا
:کیفرش جهنم و در آنجا مخلد و جاودانی است.
وَ غَضِبَ اللّٰهُ عَلَیْهِ وَ لَعَنَهُ
:و خداوند بعنوان عقوبت،او را از خیر،دور و مطرود میسازد.
وَ أَعَدَّ لَهُ عَذٰاباً عَظِیماً
:و برای او عذابی بزرگ،مهیا کرده است.
ظاهراً معنای قتل عمد این است که انسان قصد کند قتل دیگری را بوسیلۀ چیزهایی که عادة برای قتل بکار میرود و او را بوسیله سلاح یا سم یا سوزانیدن یا غرق کردن یا بوسیلۀ چند چوب و سنگ،بکشد زیرا همۀ اینها قتل عمدی است و موجب قصاص میشود.ابراهیم و شافعی و اصحابش نیز بر همین عقیدهاند.گروهی گویند:
قتل عمد،تنها بوسیلۀ آهن صورت پذیر است.سعید بن مسیب و طاووس و ابو حنیفه و اصحابش نیز بر همین عقیدهاند.
اما قتل شبه عمد،این است که با چوب یا چیز دیگر که عادة برای کشتن بکار نمیروند و معمولا موجب مرگ افراد نمیشوند کسی را بزنند و بمیرد.این نوع قتل، خونبهایی خشونت آمیز دارد زیرا بر خلاف قتل خطا که دیۀ آن بر عاقلۀ قاتل بود، در اینجا دیه را از خود قاتل،میگیرند.
در این آیه،تهدیدی بس شدید،نسبت بکسی است که مؤمنی را عمداً به قتل رساند.بمقتضای این آیۀ شریفه،قتل مؤمن حرام است و در بارۀ آن سختگیری میشود.
گروهی از تابعین گویند:آیۀ ملایمت آمیز: إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِکَ لِمَنْ یَشٰاءُ (سوره نساء آیه 48)بدنبال این آیۀ خشونت آمیز:
«وَ مَنْ یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً...»
نازل شده است.
ابو مجلز در بارۀ «فَجَزٰاؤُهُ جَهَنَّمُ خٰالِداً فِیهٰا» گوید:مقصود این است که اگر خداوند،قاتل را مجازات کند،مجازاتش خلود در جهنم میباشد.از ابو صالح نیز همین طور روایت شده است.عیاشی نیز به اسناد خود از امام صادق(ع)چنین نقل کرده است.از پیامبر گرامی(ص)نیز روایت شده است که فرمود:«جزایش همان است، اگر خداوند،مجازاتش کند.) عاصم بن ابی النجود از ابن عباس در بارۀ. «فَجَزٰاؤُهُ جَهَنَّمُ» نقل کرده است که وی گفت:
(جزای قاتل همین است،خداوند اگر بخواهد عذابش کند و اگر بخواهد او را بیامرزد.
از ابو صالح و بکر بن عبد اللّٰه روایت شده است که:همانطوری که انسان کسی را از مخالفت امر خود میترساند و میگوید:اگر مخالفت کردی،جزایت،کشتن و زدن است و اگر پس از مخالفت،او را مجازات معاف داشت،دروغی نگفته است،آیه نیز چنین است.
ابو علی جبایی اعتراض کرده است که:آنچه انجام داده نشود،کیفر شمرده نمیشود.مثلا هر گاه،مزدوری مستحق اجرت باشد،پولی که نزد صاحب کار است، پاداش عمل او شمرده نمیشود.لکن این اعتراض بیجاست،زیرا جزا عبارت از استحقاق شخص نسبت به آن است،اعم از اینکه جزا بمرحلۀ عمل برسد یا نرسد،از اینرو گفته میشود:
جزای نیکوکار،نیکی و جزای بدکار،بدی است،اگر چه نیکوکار و بدکاری معین نشده باشند.تا چه رسد به اینکه گفته شود که جزای نیکی و بدی بمرحله عمل رسیده یا نرسیده است و گفته میشود که برای قاتل،اگر مرتکب قتل شود،چنین جزایی است پس جهنم،جزای قتل است.علت اینکه به پول گفته نمیشود که جزای مزدور است، بخاطر اینست که مزدور،پول معینی را در ذمه صاحب کار،مستحق نیست،بلکه پول کلی و نامعین،مستحق است و صاحب کار میتواند هر پولی که بخواهد به او بدهد.
برخی به این آیه استدلال کردهاند به اینکه:شخصی که مرتکب گناه کبیره شود،ناگزیر در جهنم،مخلد خواهد بود.گوییم:تردیدی نیست که شخصی که هیچ ثوابی ندارد-یعنی کافر-و کسی که مؤمنی را در حالی که خونش را حلال میشمارد یا بخاطر ایمانش،بکشد در جهنم مخلد خواهد بود زیرا صفت آنهایی که برای ابد در جهنم هستند،همین است و مؤید آن روایتی است که در بارۀ سبب نزول آیه،ذکر شد و همچنین گفتار ائمه(ع)نیز مطلب را تایید میکند.سپس ما موافقت کردهایم بر اینکه آیه مخصوص کسی است که توبه نکند و تائب از عموم آیه خارج است.اما روایتی که از ابن عباس نقل شده و ابن مسعود و زید بن ثابت نیز همان عقیدهاند که«برای قاتل مؤمن،توبه نیست،مگر اینکه او را در حال شرک بکشد سپس اسلام آورد و توبه کند»بهتر این است که سخن ایشان را حمل کنیم بر اینکه نظرشان سختگیری در بارۀ قتل بوده است. چنان که از سفیان ثوری روایت شده است که از توبۀ قاتل سؤال شد،گفت:هر گاه از اهل علم سؤال کنند،میگویند:توبه ندارد.لکن هر گاه کسی مبتلا به قتل مؤمن شد،به او میگویند:توبه کن.واحدی از ابن عباس نقل میکند که مردی از او پرسید:آیا قاتل مؤمن،توبه دارد؟گفت:نه،دیگری از او سؤال کرد:قاتل مؤمن توبه دارد؟گفت آری.علت این اختلاف را از او پرسیدند.
گفت:اولی مرتکب قتل نشده بود،لذا به او گفتم:توبه ندارد و دومی مرتکب قتل شده بود،لذا باو گفتم:توبه دارد تا اولی مرتکب قتل نشود و دومی بهلاکت نیفتد.
اینکه برخی از اصحاب ما گفتهاند:قاتل مؤمن،توفیق توبه نمییابد،با گفتۀ ما منافاتی ندارد،زیرا این قول اگر صحیح باشد،معنای آن این است که قاتل توبه نمیکند.اما اگر توبه کند،توبۀ او قبول خواهد شد و چون آیه را میتوان بوسیلۀ توبه تخصیص داد،جایز است که بوسیلۀ تفضل و عفو الهی نیز تخصیص یابد.واحدی روایت کرده است که:عمر بن عبید پیش ابو عمرو بن علا آمد و گفت:ای ابو عمرو، آیا خداوند خلف وعده میکند؟گفت:نه.سپس گفت:آیا خداوند نسبت بوعید
خود و عقابی که در برابر گناهی تعیین کرده است،مخالفت خواهد کرد؟!ابو عمرو گفت:ای ابو عثمان،به رمز کلام عرب وارد نیستی.وعد و وعید با یکدیگر فرق دارند.
عرب هر گاه کیفر بدی را در مقابل عملی وعده کند،سپس آن را بجا نیاورد،این مخالفت را بزرگواری و فضل میداند.لکن اگر وعدۀ پاداش خیری بدهد،سپس آن را بجا نیاورد،این مخالفت را زشت میشمارد.ابو عثمان گفت:این مطلب را در کلام عرب بمن نشان ده.ابو عمرو گفت:
و انی ان اوعدته او وعدة
لمخلف ا یعادی و منجز موعدی
یعنی اگر او را بترسانم یا وعده کنم،هر آینه ترسانیدنم را خلف وعدهام را عملی میکنم.
در دعایی که به روایت صحیح از امام باقر(ع)و صادق(ع)نقل شده است،چنین است:
«یا من اذا وعد وفی و اذا توعد عفی» ای خدایی که چون وعده کنی وفا کنی و چون بترسانی عفو کنی.این نیز مؤید آن چیزی است که گذشت.
چه خوب گفته است یحیی بن معاذ:وعد و وعید هر دو حقند و وعد،حق بندگان خداست که ضمانت کرده است که هر گاه کاری انجام دهند خداوند در برابر آن کار پاداشی به آنها عطا کند.بدیهی است که هیچکس وفا کنندهتر از خدا بوعدۀ خود نیست و وعید حق خداوند بر بندگان است که دستور داده:فلان کار را نکنید که عذابتان میکنم.هر گاه بندگان آن کار را کردند،اگر بخواهد کیفر میکند و اگر بخواهد کیفر میکند.زیرا حق اوست و برای پروردگار ما بهتر این است که عفو و کرم خود را شامل حال گنهکاران کند که او آمرزنده و رحیم است.
اسحاق بن ابراهیم روایت کرده است که از قیس بن آنس شنیدم که گفت:نزد عمرو بن عبید در خانهاش بودم،گفت،روز قیامت مرا میآورند و در برابر خداوند قرار میدهند،خداوند میگوید:تو گفتی قاتل در آتش است؟پاسخ میدهم:خودت گفتی: «وَ مَنْ یَقْتُلْ مُؤْمِناً...» من که در آن خانه از همه کوچکتر بودم،به او گفتم:اگر خداوند بتو بگوید:من گفته بودم: «إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ
مٰا دُونَ ذٰلِکَ لِمَنْ یَشٰاءُ» (سوره نساء آیه 48 یعنی خداوند شرک را نیامرزد و گناهان دیگر را نسبت به هر که بخواهد،میآمرزد)و تو از کجا دانستی که من نمیخواهم قاتل را بیامرزم؟ سر چه پاسخ خداوند،سی در سی؟.وی از عهدۀ پاسخ من برنیامد
اهل کوفه،بجز عاصم در هر دو مورد«فتثبتوا»و دیگران«فتبینوا» خواندهاند.ابو علی گوید:وجه قرائت اول این است که تثبت بر خلاف اقدام و بمعنای تانی و ملایمت است که مناسب این مورد میباشد.وجه قرائت دوم این است که تبین گاهی از تثبت،محکمتر است.چنان که وارد شده:«التبین من اللّٰه و العجلة من الشیطان»یعنی دقت در کارها از جانب خداوند و عجله از جانب شیطان است.در این جمله،تبین و عجله در مقابل یکدیگر قرار گرفتهاند و این خود دلیل این است که تبین و تثبت،به یکدیگر نزدیک هستند.شاعر این کلمه را به معنای توقف و زجر بکار برده است:
ازید مناة توعد یا بن تیم
تبین این تاه بک الوعید
یعنی ای پسر تیم،آیا زید منات را بیم میدهی،توقف کن و ببین که بیم دادن در کجا ترا گمراه کرده است؟ شامیان و اهل مدینه و حمزه و خلف«السلم»را بدون الف و دیگران«السلام» را به الف خواندهاند و از عاصم«السلم»بکسر سین روایت شده است.
ابو علی گوید:قرائت«السلام»بنا به دو احتمال است:یکی اینکه بمعنای تحیت و درود باشد.یعنی هر کس شما را به رسم مسلمانان تحیت گوید و سلام کند،مگویید:
از روی ترس است،بلکه شمشیر را از او بگردانید.دیگر اینکه:به کسی که با شما جنگ نمیکند مگویید:مؤمن نیست.ابو الحسن گوید:وقتی که گویند:«فلان سلام» منظور این است که با کسی آمیزش ندارد و از مردم برکنار است.و قرائت«السلم» بمعنای انقیاد و مسالمت است نسبت به مسلمانان.نظیر: «وَ أَلْقَوْا إِلَی اللّٰهِ یَوْمَئِذٍ السَّلَمَ»
(سوره نحل 87 یعنی در روز قیامت مردم تسلیم فرمان خدایند).و قرائت«السلم» بکسر سین بمعنای اسلام است یعنی با پذیرش اسلام،دوست شما میشود و با شما جنگ ندارد.
بنا به روایتی کلمۀ:«مؤمنا»بفتح میم دوم قرائت شده و ابو القاسم بلخی روایت کرده است که قرائت امام باقر(ع)اینطور بوده است و در این صورت،کلمه از امان خواهد بود.یعنی:«لا تقولوا لمن استسلم لکم لسنا نؤمنکم»به کسی که در برابر شما از در مسالمت وارد میشود،مگویید:ترا امان نمیدهیم.
عرض:همۀ متاعهای دنیوی،عرضند.میگویند:دنیا عرض حاضر است.
همچنین به هر چیزی که درنگ آن کم است،میگویند:عرض است.عرضی که بقول متکلمان،در برابر جوهر قرار میگیرد،نیز بهمین معنی است،زیرا مقصود این است که امور عرضی مثل خود اجسام که جوهرند،دوام و بقا ندارند.عرض،به معنای بیماری یا...که عارض انسان شود،نیز بکار رود.
تبتعون:حال از واو«تقولوا» کذلک:در محل نصب و خبر«کنتم»
سدی گوید:این آیه در بارۀ اسامة بن زید و یاران او که به فرمان پیامبر به جنگی رفته بودند،نازل شده است.اینان بمردی مسلمان که گوسفندان خود را بطرف کوهی میبرد برخورد کردند.وی ایشان را مخاطب ساخته بگفت:«السلام علیکم،لا اله الا اللّٰه محمد رسول اللّٰه»لکن اسامه او را بکشت و گوسفندانش را با خود آوردند.ابن عباس و قتاده گویند:هنگامی که این آیه نازل شد،اسامه سوگند یاد کرد که هر کس را که«لا اله الا اللّٰه»بگوید،نکشد و هنگامی که از کمک علی تخلف کرد،همین موضوع را بهانه و عذر خود قرار داد،اگر چه این عذر،از او قبول نمیشد زیرا اطاعت امام
واجب است و باید با سرکشانی که با علی ع جنگ میکردند،جنگید،بخصوص که او از پیامبر گرامی شنیده بود که به علی ع فرمود:یا علی،جنگ تو جنگ من و صلح تو صلح من است» واقدی و محمد بن اسحاق بن یسار از ابن عمر و ابن مسعود و ابو حَدْرَدْ روایت کردهاند که:این آیه در بارۀ محلم بن جثامه لیثی نازل گردیده است.وی از جانب پیامبر ماموریت جنگی داشت،در این ماموریت،با عامر بن اضبط اشجعی که از سابق با یکدیگر عداوت داشتند،ملاقات کرد.عامر به او سلام مسلمانی داد ولی محلم او را آماج تیر قرار داد و بکشت.هنگامی که خدمت پیامبر آمد،درخواست کرد که برایش طلب آمرزش کند.پیامبر ص فرمود:«خدا ترا نیامرزاد»او با چشم گریان بیرون رفت و پس از هفت روز درگذشت.او را دفن کردند ولی زمین از قبول جسد بیجان او خودداری کرد.چون خبر به پیامبر رسید،فرمود:زمین جسد بیجان اشخاص بدتر و پلیدتر از محلم را هم میپذیرد،لکن خداوند خواسته است که حرمت شما را تعظیم کند.سپس جسد وی را در شکاف کوهی افکندند و بر آن سنگ ریختند.
سعید بن جبیر گوید:ماموریت جنگی با مقداد و ابن زید گوید با ابو الدرداء بوده است.
از آنجا که خداوند انواع قتل و احکام آن را بیان کرد،در این آیۀ شریفه،دستور به آرامش و عجله نکردن در کار قتل میدهد تا مسلمان کاری نکند که بدنبال آن دچار پشیمانی و حسرت گردد.از اینرو میفرماید:
یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذٰا ضَرَبْتُمْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ فَتَبَیَّنُوا
:ای مردم مؤمن،هنگامی که در راه خدا به سفر جنگی و ماموریتهای دفاعی میروید،میان کافر و مؤمن تمیز بدهید و فرق بگذارید،توقف کنید و صبر کنید تا اشخاص مستحق قتل را بشناسید و بی جهت خون مردم را نریزید.معناهای«تبینوا»و«تثبتوا»بیکدیگر نزدیکند و مقصود این است که در کار قتل کسی که به شما سلام میدهد و اظهار مسلمانی میکند،به گمان اینکه
دروغ گوید و اظهارش از روی حقیقت نیست،عجله مکنید.
وَ لاٰ تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقیٰ إِلَیْکُمُ السَّلاٰمَ لَسْتَ مُؤْمِناً
:به کسی که شما را به تحیت اهل اسلام سلام دهد یا بدلیل اینکه پیرو کیش شماست،با شما مسالمت کند،مگویید: ایمانت دروغین است و اسلام تو از روی ترس از کشته شدن است.یا اینکه مگویید:در امان نیستی.
تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا
:و مقصود شما از این واکنش،طلب غنیمت و مال و متاع زندگی دنیاست که بقا و دوامی ندارد.
فَعِنْدَ اللّٰهِ مَغٰانِمُ کَثِیرَةٌ
:و اگر خداوند را اطاعت کنید و امر او را گردن نهید،از قدرت او نعمتها و روزیهای بیشتری میتوان امید و انتظار داشت.و برخی گفتهاند:
یعنی اگر از کشتن مؤمن،خودداری کنید،پیش خداوند پاداشهای بسیاری برای شما ذخیره شده است.
کَذٰلِکَ کُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ
:در بارۀ معنای این جمله اختلاف شده است:سعید بن جبیر گوید:یعنی همانطوری که این مؤمن مقتول ایمان خود را از مردم خود پوشیده میداشت برای اینکه از ایشان به او صدمه و آسیبی نرسد،شما نیز سابقاً دین خود را از مردم خود مخفی میداشتید که مبادا به شما صدمهای برسانند.
ابن زید و جبایی گویند:یعنی همانطوری که این مقتول کافر بود و خداوند او را هدایت کرد،شما نیز کافر بودید و بوسیلۀ خداوند متعال هدایت شدید.
مغربی گوید:یعنی شما نیز خوار و تنها بودید و هر گاه تنها بجایی میرفتید، میترسیدید که گرفتار دست دشمنان گردید.
فَمَنَّ اللّٰهُ عَلَیْکُمْ
:در این باره دو قول است:1-خداوند بر شما منت گذاشت بوسیلۀ اینکه دین خود را ظاهر کرد و اهل دین را عزت بخشید و شما دین خود را پس از مدتها کتمان و خفا،ظاهر کردید.این قول از سعید بن جبیر است 2-یعنی خداوند توبۀ شما را پذیرفت.
فَتَبَیَّنُوا
:مجدداً این لفظ را تکرار میکند و منظور این است که پس از طولانی
شدن سخن،مطلب را با تاکید بیان دارد.برخی گفتهاند:«اولی یعنی حال شخصی که به شما سلام میدهد،تحقیق و بررسی کنید و دومی یعنی این فواید را پیش خود بسنجید و بشناسید و در صدد تحصیل آنها برآیید.
إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیراً
:خداوند همواره بکردار شما پیش از آنکه انجام دهید،دانا بوده است .
لاٰ یَسْتَوِی اَلْقٰاعِدُونَ مِنَ اَلْمُؤْمِنِینَ غَیْرُ أُولِی اَلضَّرَرِ وَ اَلْمُجٰاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فَضَّلَ اَللّٰهُ اَلْمُجٰاهِدِینَ بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلَی اَلْقٰاعِدِینَ دَرَجَةً وَ کُلاًّ وَعَدَ اَللّٰهُ اَلْحُسْنیٰ وَ فَضَّلَ اَللّٰهُ اَلْمُجٰاهِدِینَ عَلَی اَلْقٰاعِدِینَ أَجْراً عَظِیماً (95) دَرَجٰاتٍ مِنْهُ وَ مَغْفِرَةً وَ رَحْمَةً وَ کٰانَ اَللّٰهُ غَفُوراً رَحِیماً (96)
مؤمنان سالم و غیر معذوری که از جنگ تخلف میکنند با مؤمنانی که در راه- خدا بمال و جان،جهاد میکنند،برابر نیستند.خداوند کسانی را که بمال و جان جهاد میکنند از حیث منزلت و مقام بر تخلف کنندگان برتری داده است و هر کدام را وعدۀ نیکی داده و جهاد کنندگان را بر تخلف کنندگان با اجری عظیم و درجات آخرت و آمرزش و رحمت برتری داده است و خداوند آمرزگار و رحیم است.
1) 1) -سورۀ نساء آیۀ 95 و 96 جزء پنجم سوره چهارم
اهل مدینه و شام و کسایی و خلف«غیر اولی الضرر»به نصب«غیر»و- دیگران به رفع قرائت کردهاند.رفع بنا بر این است که صفت«القاعدون»باشد.
چنان که عقیده سیبویه است و در مورد: «غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ.» نیز گفته است:
صفت برای«الذین»میباشد.نظیر شعر لبید.
و اذا جوزیت قرضاً فاجزه
انما یجزی الفتی غیر الجمل
یعنی:هنگامی که قرضی بتو داده شد یا کار نیکی در بارۀ تو انجام دادند،تو هم جبران کن.جوانمردان جبران کار نیکو میکنند،نه شتران.(در این بیت«غیر» صفت برای«الفتی»است)بنا بر این معنای آیه این است:«تخلف کنندگان از جنگ که مرضی و مانعی ندارند با جهاد کنندگان برابر نیستند»و اما نصب«غیر»بنا بر این است که استثنای از«القاعدون»باشد و«یستوی»از افعالی است که احتیاج بدو فاعل یا بیشتر دارد،بنا بر این معنای آیه این است:«تخلف کنندگان از جنگ با جهاد کنندگان برابر نیستند مگر آنان که دچار مرض و ضرری باشند».زجاج گوید:ممکن است«غیر»حال باشد.و معنای آیه این است:«تخلف کنندگان از جنگ در حالی که تندرست هستند،با جهاد کنندگان برابر نیستند.نظیر:«جاءنی زید غیر مریض»یعنی زید در حالی که سالم بود،پیش من آمد.ممکن است«غیر»را مجرور کنیم تا صفت برای «المؤمنین»باشد.لکن قرائت نشده است.
ضرر:نقصان،هر چیزی که برای انسان کمبودی بوجود آورد،مثل:کوری، بیماری و علت،
درجه:منزلت و مقام و ادراج:درجه درجه پیمودن.
درجة.منصوب است بنا بر این که اسمی باشد جانشین مصدر یعنی:«فضل اللّٰه المجاهدین...تفضیلا بدرجة» درجات:در محل نصب و بدل است از: «أَجْراً عَظِیماً» و در حقیقت معنای «اجر عظیم»را تفسیر میکند.یعنی:خداوند مجاهدان را بدرجات و آمرزش و رحمت برتری بخشیده است،ممکن است نصب آن بخاطر تاکید بودن برای «أَجْراً عَظِیماً» باشد،زیرا«اجر عظیم»همان بالا رفتن درجات و آمرزش و رحمت است.مثل:
«لک علیّ الف درهم عرفاً»که کلمۀ«عرفاً»تاکید جمله است زیرا لک علی الف درهم خود اعتراف است به اینکه:تو هزار درهم از من میخواهی.گویی گفته است:«اعرفها عرفا»یعنی اعتراف میکنم به اینکه ترا بر من هزار درهم است،اعتراف میکنم.و در مورد آیه،مثل اینکه گفته شده است:غفر اللّٰه لهم مغفرة و آجرهم اجرا عظیما یعنی خداوند بطور حتم آنها را میآمرزد و به آنها پاداشی بزرگ میدهد،زیرا در «أَجْراً عَظِیماً» معنای آمرزش و رحم و تفضل موجود است.
این آیه در بارۀ کعب بن مالک،از طایفۀ بنی سلمه و مرارة بن ربیع از طایفۀ بنی عمرو بن عوف و هلال بن امیه از طایفۀ بنی واقف،که در جنگ تبوک از حرکت با پیامبر گرامی اسلام،متخلف شدند،نازل گردید و خداوند،عبد اللّٰه بن ام مکتوم را که نابینا بود،معذور دانست و آن عده را که سالم بودند ملامت کرد،این مطلب را ابو حمزۀ ثمالی در تفسیر خود روایت کرده است.
زید بن ثابت گوید:من خدمت پیامبر بودم که آیه به این صورت نازل گردید:
«لا یستوی القاعدون من المؤمنین غیر اولی الضرر و المجاهدون فی سبیل اللّٰه»و کلمۀ اولی الضرر در آن نبود.عبد اللّٰه بن ام مکتوم گفت:من نابینایم،چگونه جنگ کنم؟در این موقع حالت خلسۀ وحی به پیامبر دست داد،سپس بحال عادی برگشت و فرمود بنویس:
«لا یستوی القاعدون غیر اولی الضرر»و من نوشتم.
از آنجا که خداوند،تشویق به جهاد کرده بود،در این آیه فضیلت و ثواب آن را شرح داده،و فرمود:
لاٰ یَسْتَوِی الْقٰاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ
:مردم مؤمنی که از حضور در میدان جنگ، سر باز میزنند و آنهایی که از بستر نرم و آسایش چشم پوشیده،سختیهای جنگ و دشواریهای برخورد با دشمن را تحمل میکنند،معادل نیستند.
غَیْرُ أُولِی الضَّرَرِ
:مگر آنها که دچار کوری و بیماری و عوارض دیگری هستند که نمیتوانند بمیدان جنگ،روند.
وَ الْمُجٰاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ
:و آنان که در راه دین خدا جهاد میکنند که سخن خداوند برتری پیدا کند و قدرت و توان خود را در راه جنگ با دشمنان خدا و عظمت یافتن دین.بکار میاندازند.
بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ
:مال را برای سستی نیرنگ دشمنان،صرف میکنند و خویشتن را رودرروی دشمن قرار میدهند.
فَضَّلَ اللّٰهُ الْمُجٰاهِدِینَ بِأَمْوٰالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلَی الْقٰاعِدِینَ دَرَجَةً
:خداوند فضیلت و منزلت جهاد کنندگان را بر تخلف کنندگان،برتری داده است.
وَ کُلاًّ وَعَدَ اللّٰهُ الْحُسْنیٰ
:قتاده و دیگر مفسران گویند:یعنی خداوند بهر دو گروه-جهاد کنندگان و تخلف کنندگان-وعدۀ بهشت داده است.
بنا بر این آیه دلالت دارد بر اینکه:جهاد واجب کفایی است زیرا اگر واجب عینی بود،آنان که بدون عذر،تخلف کردهاند،سزاوار پاداشی نبودند.مقاتل گوید:منظور از«کل»جهاد کنندگان و تخلف کنندگانی است که عذری دارند و نمی- توانند در جنگ،شرکت جویند.
وَ فَضَّلَ اللّٰهُ الْمُجٰاهِدِینَ عَلَی الْقٰاعِدِینَ أَجْراً عَظِیماً، دَرَجٰاتٍ مِنْهُ
:خداوند جهاد کنندگان را بر تخلف کنندگان بی عذر،با پاداشی عظیم و منزلتهای کرامت که برخی
بر برخی،برتری دارند،فضیلت بخشیده است.قتاده گوید منظور درجات اعمال است، چنان که گفته میشود،اسلام،درجهای است،فقه،درجهای است،هجرت،درجه است،جهاد در هجرت،درجهای است و کشته شدن در راه هجرت،نیز درجهایست.
عبد اللّٰه بن زید گوید:مقصود،درجات نهگانهای است که در سورۀ برائت آمده است:
«ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ لاٰ یُصِیبُهُمْ ظَمَأٌ وَ لاٰ نَصَبٌ وَ لاٰ مَخْمَصَةٌ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ وَ لاٰ یَطَؤُنَ مَوْطِئاً یَغِیظُ الْکُفّٰارَ وَ لاٰ یَنٰالُونَ مِنْ عَدُوٍّ نَیْلاً إِلاّٰ کُتِبَ لَهُمْ بِهِ عَمَلٌ صٰالِحٌ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ- وَ لاٰ یُنْفِقُونَ نَفَقَةً صَغِیرَةً وَ لاٰ کَبِیرَةً وَ لاٰ یَقْطَعُونَ وٰادِیاً إِلاّٰ کُتِبَ لَهُمْ لِیَجْزِیَهُمُ اللّٰهُ أَحْسَنَ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ» (سوره توبه 120 و 121 یعنی در راه خدا تشنگی و رنج و گرسنگی به آنها نمیرسد و در جایی که کافران را بخشم آورد،قدم نمیگذارند و به دشمنی دستبردی نمیزنند،مگر آنکه بعوض آن برای ایشان عمل شایستهای نوشته شود که خداوند اجر نیکوکاران را ضایع نمیسازد،هیچ خرجی کوچک یا بزرگ نکنند و هیچ وادیی را نپیمایند مگر اینکه برای آنها نوشتۀ شود تا خدا بهتر از آنچه عمل میکردهاند،ایشان را پاداش دهد.
وَ مَغْفِرَةً وَ رَحْمَةً
:بیان این است که نعمت آخرت،خالص بوده،هیچگونه غم و ناراحتی بدان آمیخته نیست،بلکه خداوند گناهان را که موجب ناراحتی هستند.
آمرزیده،با دادن نعمتها و کرامتها،بندگان مجاهد را مورد رحم و محبت خویش قرار میدهد.
وَ کٰانَ اللّٰهُ غَفُوراً رَحِیماً
،خداوند همواره نسبت به بندگان خود،آمرزگار بوده نسبت به ایشان رحم و تفضل دارد.
پرسش چرا در ابتدای آیه،فرمود:خداوند جهاد کنندگان را که به مال و جان خود جهاد میکنند،بر تخلف کنندگان بدون عذر،بیک درجه،برتری داده است و در آخر آیه فرمود:خداوند جهاد کنندگان را با اجری عظیم و درجاتی برتری داده است؟آیا اینها متناقض نیستند،
پاسخ 1-اینها متناقض نیستند!زیرا در اول آیه جهاد کنندگان را بیک درجه بر تخلف کنندگان معذور،برتری میدهد و در آخر آیه،جهاد کنندگان را بر تخلف کنندگان غیر معذور.بچند درجه برتری میدهد که«کلا وعد اللّٰه الحسنی»دلالت دارد بر اینکه تخلف کنندگان عاصی نیستند.بلکه فقط کار بهتر را تر کردهاند.
2-ابو علی جبایی گوید:منظور از درجه،در قسمت اول،علو منزلت و برتری قدر است ولی خواهد ایشان را ستایش کند،چنانکی میگویند:فلان کس درجهاش پیش خلیفه بالاتر از فلان شخص است،یعنی مقامش بالاتر است.لکن منظور از- درجات،در قسمت دوم،درجات بهشت است که مقام مؤمنان بواسطۀ آن اختلاف یافته،هر کس بر طبق استحقاق خود مقامی بالاتر یا پایینتر دارد.
3-مغربی گوید:در آیه لفظ تفضیل،تکرار شده است زیرا تفضیل نخست، منظور برتری در دنیاست و تفضیل دوم،منظور برتری در آخرت است.در حدیث آمده است که:«خداوند جهاد کنندگان را بر تخلف کنندگان،هفتاد درجه فضیلت داده و فاصلۀ هر درجهای هفتاد سال راهپیمایی اسب نیرومند و تندرو است» (1)
1) 1) -در متن حدیث است:«سبعین خریفا»لفظ خریف بمعنای فصل پائیز است.لکن به سال و چهل سال و هزار سال نیز معنی شده است.رک:مجمع البحرین ذیل کلمۀ خریف.
موضوع صفحه سورۀ نساء فضیلت این سوره مبارکه 4 تعداد آیات....4 آیۀ 1 ترجمه و تفسیر آن 5 لغت و مقصود«تفسیر»6 بررسی اجمالی در بارۀ تقوی 6 نفس واحده چیست؟7 گفتار امام باقر(ع) در بارۀ صله رحم 8 اقسام صلۀ رحم و روایت اصبغ بن نباته از امیر المؤمنین(ع)...8 آیۀ 2 و ترجمه آن 9 بیان آیۀ 2 مقصود و لغت 10 بحثی در بارۀ ایتام 11 آیۀ 3 و 4 و ترجمه آن 13 بیان آیه 3 14 قرائت،لغت،14 اعراب 15 شان نزول و نظم 16 مقصود«تفسیر»18 نحله چیست؟20 آیۀ 5 و ترجمه آن 22 بیان آیۀ 5 و مقصود 23 سفیه چه کسی است؟23 اقسام سفیهان 24 آیۀ 6 و ترجمه آن 26 بیان آیۀ 6 لغت و مقصود 27 معنی«رشد»28 آیۀ 7-8 و ترجمۀ آنها 31 بیان آیۀ 7-لغت،اعراب،مقصود 32 شأن نزول 32 دلالت آیه....و 33 بحثی در باره عول و تعصیب گفتار شهید ثانی در باره«عول»34 بیان آیۀ 8 و مقصود«تفسیر»35 اولوا القربی کیانند؟35 آیۀ 9-10 و ترجمه آنها 37 بیان آیۀ 9 38 قرائت،لغت،اعراب،مقصود«تفسیر»38 قول«سدید»چیست؟40 آیۀ 11 و ترجمۀ آن 42 بیان آیۀ 11 43 قرائت،اعراب 33 شأن نزول،مقصود«تفسیر»44
اولویت اولو الارحام نسبت بیکدیگر 47 آیه 12 و ترجمه آن 51 بیان آیۀ 12 52 قرائت،لغت 52 اعراب،مقصود«تفسیر»53 معنای کلاله چیست؟54 در مورد تعیین سهام وارثان 56 وارثان بر سه دستهاند 57 میراث از دو راه صورت میگیرد (نسبی و سببی)57 وارثانی که از ارث ممنوع هستند کیانند؟-57 آیۀ 13-14 و ترجمۀ آنان 60 بیان آیۀ 13-14 61 لغت،اعراب 61 مقصود«تفسیر»62 آیۀ 15-16 و ترجمه آنها 64 بیان آیۀ 15-16 65 قرائت،لغت 65 مقصود«تفسیر»66 آیۀ 17-18 و ترجمه آنها 69 بیان آیۀ 17-18 70 لغت،اعراب 70 مقصود«تفسیر»70 آیۀ 19 و ترجمه آن 75 بیان آیه فوق 76 قرائت،لغت،اعراب،76 شأن نزول 77 مقصود«تفسیر»77 آیۀ 20-21 و ترجمه آن 80 بیان 20-21 81 لغت،اعراب،مقصود«تفسیر»81 منظور از میثاق غلیظ چیست؟83 آیۀ 22 و ترجمه آن 84 بیان آیه 22 لغت،اعراب 85 شأن نزول و مقصود«تفسیر»84 ازدواج جایز و غیر جایز 87 آیۀ 23 و ترجمه آن 90 بیان آیۀ 23 لغت،مقصود(تفسیر)91 ازدواجهای ممنوع 92 آیۀ 24 و ترجمۀ آن 97 بیان آیۀ 24 قرائت،لغت،اعراب 98 مقصود«تفسیر»99 گفتاری در باره«متعه زنان و متعه حج- 101 و 102 آیۀ 25 و ترجمۀ آن 104 بیان آیه 25 لغت 105 مقصود«تفسیر»106 آیه 26 و 27 و 28-اعراب،مقصود- «تفسیر»110 آیه 29-30 و ترجمه آنان 113 بیان آیۀ 29-30 قرائت،مقصود«تفسیر»114 آیه 31 و ترجمه آن بیان آیۀ 31 قرائت،لغت،مقصود«تفسیر»118
گفتار سعید بن جبیر در باره گناه کبیره 119 بررسی گناهان کبیره 120 آیۀ 32-33 و ترجمه آنها 124 بیان آیۀ 32،قرائت،لغت 125 شأن نزول،مقصود،«تفسیر»125 بیان آیه 33 قرائت،لغت،127 اعراب،مقصود،«تفسیر»129 آیۀ 34 و ترجمه آن 132 بیان آیۀ 34 قرائت،لغت 133 اعراب،شأن نزول،مقصود«تفسیر»134 آیه 35-36 و ترجمه آن 135 بیان آیه 35 لغت،اعراب،مقصود«تفسیر» 138 لغت،اعراب و تفسیر آیه 36 آیۀ 37-38-39 و ترجمه آن 144 بیان آیۀ 37 قرائت،لغت،اعراب 145 بیان آیۀ 38-39 لغت اعراب مقصود(تفسیر)147 آیه 40-41-42 و ترجمه آنها 149 بیان آیۀ 40 قرائت،لغت،اعراب 150 مقصود«تفسیر»151 بیان آیۀ 41-42 قرائت،اعراب 152 مقصود«تفسیر»153 آیه 43 و ترجمه آن 157 بیان آیۀ 43،قرائت،لغت 158 اعراب 159 مقصود«تفسیر»160 آیۀ 44-45 و ترجمه آنها 165 بیان آیۀ 44-45 لغت اعراب مقصود(تفسیر)166 آیۀ 46 و ترجمه آن 168 بیان آیه 46 لغت،اعراب 169 مقصود«تفسیر»171 آیۀ 47-48 و ترجمه آنها 173 بیان آیۀ 47 لغت،مقصود«تفسیر»174 بیان آیۀ 48 لغت،اعراب،شأن نزول 178 مقصود«تفسیر» آیۀ 49-50-51-52 و ترجمه آنها 181 بیان آیۀ 49-50 لغت،اعراب، شأن نزول 182 مقصود«تفسیر»183 بیان آیۀ 51-52 لغت،اعراب، شأن نزول 185 مقصود«تفسیر»186 آیه 53-54-55 و ترجمه آنها 188 بیان آیۀ 53-54-55 لغت،اعراب 189 مقصود«تفسیر»190 آیۀ 56-57 و ترجمه آن 193 بیان آیۀ 56-57 لغت و مقصود«تفسیر- 194 آیۀ 58-59 و ترجمه آنها 197 بیان آیۀ 58 قرائت،اعراب، مقصود«تفسیر»198 بیان آیۀ 59 مقصود«تفسیر»201 اولی الامر کیانند؟202 آیۀ 60-61 ترجمه آنها 204 شأن نزول،مقصود«تفسیر»206
آیۀ 62-63 و ترجمه آنها 208 بیان آیۀ 62 و 63 لغت،اعراب، مقصود«تفسیر»209 دلالت آیه 210 آیۀ 64-65 و ترجمه آنها 212 بیان آیۀ 64-اعراب،مقصود«تفسیر»213 بیان آیۀ 65 لغت،اعراب،شأن نزول- 216 مقصود«تفسیر»217 آیۀ 76-67-68 و ترجمه آنها 219 بیان آیۀ 66-67-68 قرائت،اعراب 220 مقصود«تفسیر»221 آیۀ 69-70-71 و ترجمه آنها 224 بیان آیۀ 69-70-لغت 225 اعراب و شأن نزول 226 مقصود«تفسیر»327 صالحین چه کسانی هستند؟228 بیان آیۀ 71 لغت،اعراب،مقصود «تفسیر»225 معنای سریّه 230 آیۀ 72-73-74 و ترجمه آنها 231 بیان آیۀ 72-73 قرائت،لغت،اعراب 232 شأن نزول،مقصود«تفسیر»233 گفتار امام صادق(ع)234 بیان آیۀ 74 لغت،اعراب،مقصود«تفسیر» 236 آیۀ 75-76 و ترجمه آنها 338 بیان آیۀ 75 لغت،اعراب،مقصود«تفسیر» 339 ارزش دعا 240 بیان آیۀ 76 لغت،مقصود«تفسیر»241 آیۀ 77 و ترجمه آن 243 بیان آیۀ 77 قرائت اعراب،شأن نزول 244 مقصود«تفسیر»244 معنای«خشیه»245 آیۀ 78-79 و ترجمه آنها 246 بیان آیۀ 78 قرائت،لغت،اعراب 247 مقصود«تفسیر»248 تفسیر«حسنه و سیئه»249 بیان آیۀ 79 اعراب،مقصود،«تفسیر»251 آیۀ 80-81 و ترجمه آنها 253 بیان آیۀ 80-81 قرائت،لغت،اعراب 254 مقصود«تفسیر»255 آیۀ 82-83 و ترجمه آنها 257 بیان آیۀ 82-83 لغت،مقصود«تفسیر» 258 گفتار مؤلف در باره«حشویه»260 اختلاف در بارۀ اولوا الارحام 264 اقوال 265 نظم آیه 266 آیۀ 84-85 و ترجمه آنها 267 بیان آیه 84 لغت،مقصود«تفسیر»268 داستان 269 بیان آیۀ 85 لغت 270 شفاعت پیامبر 270 نظم آیه 272 آیه 86-87 و ترجمه آنها 273
بیان آیه 86 لغت،مقصود(تفسیر)274 دلالت آیه 275 نظم آیه 276 بیان آیه 77-اعراب مقصود«تفسیر- و نظم آیه 277 آیه 88-89 و ترجمه آنان 278 بیان آیه 88 لغت،اعراب،شأن نزول 279 مقصود(تفسیر)280 بیان آیه 89 مقصود«تفسیر»282 آیه 90 و ترجمه آن 283 بیان آیه 90 لغت،اعراب مقصود«تفسیر»284 هم پیمانهای مسلمین 285 آیه 91 و ترجمه آن 288 بیان آیه 99-شأن نزول،مقصود- «تفسیر»289 آیۀ 92 و ترجمه آن 291 بیان آیه 92-لغت،اعراب 292 شأن نزول-مقصود«تفسیر»293 صفت مقتول 295 مقدار دیه 296 نظم آیه 297 آیه 93-94 و ترجمه آنان 298 بیان آیه 93-شأن نزول و مقصود«تفسیر»299 معنای قتل عمد 300 کیفر قتل عمد 300 بیان آیه 94-قرائت 305 لغت،اعراب،شأن نزول 306 مقصود«تفسیر»307 آیه 95-96 و ترجمه آنها 310 بیان آیه 95 و 46 قرائت،لغت 311 اعراب و شأن نزول 312 مقصود«تفسیر»313 پرسش 314 پاسخ 315 صفحه 32 سطر 7 نصیباً صحیح است صفحه 135 سطر اول بینهما صحیح است صفحه 135 سطر 12 للغیب صحیح است صفحه 140 بیان آیۀ 36 صحیح است صفحه 141 سطر 13 تفسیر آیه 36 صحیح است صفحه 181 سطر 4 عمل صحیح است صفحه 181 سطر 13 بمعنا صحیح است