ghaemiyeh.com
عنوان و نام پدیدآور : رهبران معصوم علیهم السلام/محمد حسینی بهارانچی
مشخصات نشر : قم: عطر عترت، 1389
مشخصات ظاهری : 448ص،
شابک :70000ریال 3-74-5588-600-978 دوره:6-73-5588-600-978
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
موضوع :معصومین- زندگی نامه
موضوع :سیره- شخصیت- فضائل-
یادداشت : ج1 چاپ اول
شماره کتابشناسی ملی : 2607210
بِسمِ اللهِ الرّحمنِ الرّحیم
«یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ کُونُوا مَعَ الصَّادِقینَ»
( توبه / 119)
رهبران معصوم علیهم السلام
جلد اوّل
مؤلّف:
سیّد محمّد حسینی بهارانچ
خطبة الکتاب 15
پیشگفتار 17
پیامبر خدا حضرت محمّد بن عبداللَّهصلی الله علیه وآله 19
ولادت رسول خداصلی الله علیه وآله 21
پدران و مادران رسول خداصلی الله علیه وآله تا آدمعلیه السلام 22
ایمان پدران رسول خداصلی الله علیه وآله تا آدمعلیه السلام 22
حوادث هنگام ولادت 23
مقام والای رسول خداصلی الله علیه وآله 29
گواهی اهل کتاب به نبوّت پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله 31
معجزات رسول خداصلی الله علیه وآله 41
معجزه جاوید رسول خداصلی الله علیه وآله 42
معجزه ناطق و گویای رسول خداصلی الله علیه وآله 50
اعجاز اخلاق کریمه رسول اللَّهصلی الله علیه وآله 50
معراج رسول خداصلی الله علیه وآله 52
ایمان رسول خداصلی الله علیه وآله قبل از بعثت 65
معنای امّی بودن رسول خداصلی الله علیه وآله 66
نبوّت رسول خداصلی الله علیه وآله از نظر زمان و مکان 68
حجّة الوداع و ماجرای غدیر خم 70
آخرین لحظات زندگی رسول خداصلی الله علیه وآله 75
رحلت و شهادت رسول اللَّهصلی الله علیه وآله 80
علی و فاطمهعلیهما السلام در لحظات آخر زندگی رسول خداصلی الله علیه وآله 83
تاریخ رحلت و شهادت رسول اللَّهصلی الله علیه وآله 85
سنگینی رحلت رسول خداصلی الله علیه وآله بر اهل بیت آن حضرت 86
مراسم غسل و نماز و دفن رسول خداصلی الله علیه وآله 89
توسّل به محمّد وآل محمّدعلیهم السلام 92
دعاها و تعویذات و توسّلات رسول خداصلی الله علیه وآله 99
دعای رسول خداصلی الله علیه وآله برای نجات از شرّ جنّ 102
حرز حضرت خدیجه، همسر رسول خداصلی الله علیه وآله 102
حرز دیگری از حضرت خدیجهعلیها السلام 103
حرز آمنه مادر رسول خداصلی الله علیه وآله 103
اشعار مدح و مرثیه پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله 105
ولادت رسول خداصلی الله علیه وآله 106
ولادت حضرت رسولصلی الله علیه وآله 107
ثنای رسول اللَّهصلی الله علیه وآله 109
رحلت حضرت رسول اکرمصلی الله علیه وآله 110
شهر پیامبرصلی الله علیه وآله 112
امامت ائمّه معصومینعلیهم السلام 115
امامت در مکتب شیعه امامیّه 117
شرایط لازم امام و رهبر 123
خلاصهای از ادلّه معرفت و شناخت امامعلیه السلام 125
اثبات امامت ائمّه اهل البیت از قرآن 127
اعترافات اهل سنّت به مقام اهل بیتعلیهم السلام 144
اخبار اهل سنّت درباره ائمّه دوازدهگانه شیعه 152
شخصیّت علیعلیه السلام در کتب اهل سنّت 159
علیّ بن ابیطالب امیرالمؤمنینعلیه السلام 167
ولادت امیرالمؤمنینعلیه السلام 169
شهادت امیرالمؤمنینعلیه السلام 174
امیرالمؤمنینعلیه السلام در شبهای قبل از شهادت 179
عیادت اَصبَغ بن نباته از امیرالمؤمنینعلیه السلام 180
نظر طبیب و وصایای امیرالمؤمنینعلیه السلام 183
مراسم دفن بدن مبارک امیرالمؤمنینعلیه السلام 184
پاداش زیارت امیرالمؤمنینعلیه السلام 187
حکایات و قضایای مربوط به امیرالمؤمنین علیه السلام 191
امام علیعلیه السلام محبوب خدا و پیامبرصلی الله علیه وآله 192
منطق امام علیعلیه السلام در معرّفی حقّ و باطل 193
پاسخ علیعلیه السلام در حال نماز 194
امام علیعلیه السلام و تفسیر صحیح از استغفار 195
امام علیعلیه السلام و خواجه ربیع 196
دفاع علیعلیه السلام از پدرش ابوطالب 197
امام علیعلیه السلام و لیلة المبیت 198
امام علیعلیه السلام و حکومت و امارت 200
امام علیعلیه السلام و حدیث منزلت 201
امام علیعلیه السلام و شاگردش میثم 202
پیامی از سوی دشمن امیرالمؤمنینعلیه السلام 204
شفاعت علیعلیه السلام برای ملاقات با زهراعلیها السلام 204
امام علیعلیه السلام در جنگ خندق 206
توبیخ فرماندار بصره 208
امام علیعلیه السلام در محکمه قاضی 210
معجزهای از مرقد مطهّر امام علیعلیه السلام 211
دعاها و توسّلات امیرالمؤمنینعلیه السلام 212
حِرز امیرالمؤمنینعلیه السلام 213
اشعار مدح و مرثیه امیرالمؤمنینعلیه السلام 215
شب ولادت امیرالمؤمنینعلیه السلام 216
ولایت امیرالمؤمنینعلیه السلام 217
ولادت مولا امیرالمؤمنینعلیه السلام 220
مولود کعبه 223
عید غدیر 224
سحر بی علیعلیه السلام 226
شهادت مولا علیعلیه السلام 227
همای رحمت 227
صدّیقه طاهره فاطمه زهراعلیها السلام 229
ولادت فاطمه، سیّده نساء عالمین 231
شخصیّت حضرت فاطمهعلیها السلام 235
ادعیه و احراز حضرت فاطمهعلیها السلام 238
اشعار مدح و مرثیه حضرت فاطمه علیها السلام 241
زبانحال امیرالمؤمنینعلیه السلام در سوگ فاطمهعلیها السلام 242
توسّل به حضرت فاطمه زهراعلیها السلام 243
در مدح حضرت زهراعلیها السلام 244
عروسی حضرت زهرا و امیرالمؤمنینعلیهما السلام 246
ازدواج علی و فاطمهعلیهما السلام 247
شهادت فاطمهعلیها السلام و آتش غم 248
مدح حضرت زهراعلیها السلام 248
اوّلین شهیده 249
تقسیم غمها 250
فاتح خیبر در غم فاطمهعلیها السلام 251
گفتوگو با مدینه در مصائب حضرت زهراعلیها السلام 252
خداحافظی با مدینه 253
سبط اکبر امام مجتبیعلیه السلام 255
ولادت امام حسن مجتبیعلیه السلام 257
روش زندگی و فضائل اخلاقی امام حسنعلیه السلام 258
سخنان امام حسنعلیه السلام در مقابل معاویه 259
سخاوت و حلم امام حسنعلیه السلام 260
تصریح امیرالمؤمنین به امامت امام حسنعلیهما السلام 262
همسران و فرزندان امام حسنعلیه السلام 263
معرفت به امامعلیه السلام 266
ماجرای صلح امام حسنعلیه السلام با معاویه 270
نامه امام حسنعلیه السلام به معاویه پس از شهادت امیرالمؤمنینعلیه السلام 272
صلحنامه امام حسنعلیه السلام با معاویه 273
شهادت امام حسنعلیه السلام 274
پاداش زیارت و گریه بر امام حسنعلیه السلام 281
ابتلای معصومینعلیهم السلام به بلاهای بزرگ 282
سخنان حکیمانه امام حسنعلیه السلام 284
مناظرات امام حسنعلیه السلام 286
فضائل امام حسنعلیه السلام در کتب اهل سنّت 288
حکایات و قضایای مربوط به امام مجتبی علیه السلام 291
سؤالی از امام مجتبیعلیه السلام 292
راهنمایی امام مجتبیعلیه السلام 293
معجزهای از امام مجتبیعلیه السلام 293
جود و عطای امام مجتبیعلیه السلام 295
احتجاج امام مجتبیعلیه السلام 296
آخرین کلمات امام مجتبیعلیه السلام 298
وظیفه حکومت از دیدگاه امام مجتبیعلیه السلام 300
تفاوت دیدگاه امام مجتبیعلیه السلام با جناب ابوذر 300
بازدید امام مجتبیعلیه السلام از یک منزل 301
ادعیه و احراز امام حسن و امام حسینعلیهما السلام 301
حرز امام حسینعلیه السلام 303
اشعار مدح و مرثیه امام حسن علیه السلام 305
مدح امام مجتبیعلیه السلام 306
مدح امام مجتبیعلیه السلام 307
زبان حال امام حسنعلیه السلام 309
ای بقیع 309
سبط اصغر سیّد الشّهداعلیه السلام 311
ولادت امام حسینعلیه السلام 313
حدیث لوح فاطمهعلیها السلام 314
نجات فطرس ملک به برکت امام حسینعلیه السلام 316
شهادت امام حسینعلیه السلام 317
گریه آدمعلیه السلام بر امام حسینعلیه السلام 318
بازگشت اسرای اهل بیتعلیهم السلام از شام به مدینه 319
گریههای حضرت زین العابدینعلیه السلام پس از شهادت پدر 322
گریه بر امام حسینعلیه السلام در سخنان امام رضاعلیه السلام 322
مدینه در عزای امام حسینعلیه السلام 324
پاداش اقامه عزا و ذکر مصائب امام حسینعلیه السلام 328
امام حسینعلیه السلام در کتب اهل تسنّن 330
سخاوت امام حسینعلیه السلام در کتب اهل تسنّن 331
انتقام خداوند از قاتلین امام حسینعلیه السلام 335
سخنان حکیمانه امام حسینعلیه السلام 336
فرزندان امام حسینعلیه السلام 340
شهدای کربلا از بنیهاشم 341
پاداش زیارت امام حسینعلیه السلام 342
حکایات و قضایای مربوط به امام حسین علیه السلام 345
مرد انصاری و امام حسینعلیه السلام 346
امام حسینعلیه السلام و پدر دو شهید 347
آخرین شب امام حسینعلیه السلام 347
ملاقاتی نیک فرجام با امام حسینعلیه السلام 348
خودداری از حمایت امام حسینعلیه السلام 350
امام حسینعلیه السلام و غلام سیاه 351
اشعار مدح و مرثیه امام حسین علیه السلام 353
میلادیه حضرت امام حسینعلیه السلام 354
ولادت امام حسینعلیه السلام 357
سخن با کربلا 359
حرم حضرت سیّدالشّهداعلیه السلام 360
حرم دو فرزند مسلمعلیه السلام 361
شام خراب 362
مرثیه امام حسینعلیه السلام 363
گفتگوی امام حسین با علیّ اکبرعلیهما السلام 365
دلِ شکسته 366
افتخار نوکری حسین فاطمهعلیها السلام 367
امام علیّ بن الحسین زین العابدینعلیه السلام 369
ولادت حضرت زین العابدینعلیه السلام 371
لقبها و کنیههای حضرت زین العابدینعلیه السلام 372
فرزندان حضرت زین العابدینعلیه السلام 372
عبادت زین العابدین و سیّد السّاجدینعلیه السلام 373
اطعامهای حضرت زین العابدینعلیه السلام 378
رضای به قضای الهی 379
جلالت و عزّت زین العابدینعلیه السلام 380
نصب حجر الأسود به دست مبارک زین العابدینعلیه السلام 384
خطبه حضرت زین العابدینعلیه السلام در دمشق شام 384
حلم و بردباری زین العابدینعلیه السلام 387
تواضع و فروتنی زین العابدینعلیه السلام 389
سخنان حکیمانه زین العابدینعلیه السلام 391
شهادت حضرت زین العابدینعلیه السلام 395
حکایات و قضایای مربوط به امام سجّاد علیه السلام 397
سؤال فقهی از امام زین العابدینعلیه السلام 398
سؤال اعتقادی از امام زین العابدینعلیه السلام 398
محمّد حنفیّه و امام زین العابدینعلیه السلام 399
روح بلند امام سجّادعلیه السلام 400
حضرت سجّادعلیه السلام در عرفات 401
امام سجّاد و صدقات پنهانی 401
ادعیه و احراز امام سجّادعلیه السلام 402
اشعار مدح و مرثیه امام سجّاد علیه السلام 405
فضائل حضرت زین العابدینعلیه السلام 406
ولادت حضرت سجّادعلیه السلام 407
شهادت امام سجّادعلیه السلام 408
زبان حال امام سجّادعلیه السلام 409
مجلس یزید لعنة اللَّه علیه 410
محمّد بن علیّ باقر العلومعلیه السلام 411
ولادت امام باقرعلیه السلام 413
فرزندان امام باقرعلیه السلام 414
امامت امام باقرعلیه السلام 414
علوم و فضائل و مناقب امام باقرعلیه السلام 416
ماجرای امام باقرعلیه السلام با هشام بن عبدالملک 420
عبادت امام باقرعلیه السلام 421
انفاق و احسان امام باقرعلیه السلام 422
شهادت امام باقرعلیه السلام 423
سخنان حکیمانه امام باقرعلیه السلام 424
حکایات و نصایح امام باقرعلیه السلام 429
صفای قلب و کدورت قلب 430
سؤالاتی چند از امام باقرعلیه السلام 431
تیراندازی امام باقرعلیه السلام 432
امام باقرعلیه السلام در جمع راهِبان و قسّیسان 433
چند سؤال قرآنی از امام محمّد باقرعلیه السلام 435
احوالپرسی از امام باقرعلیه السلام 437
بزرگواری امام باقرعلیه السلام 438
اوّلین دیدار جابر با امام باقرعلیه السلام 439
سخنرانی امام باقرعلیه السلام در دو سالگی 439
بزرگترین گناه از نظر امام باقرعلیه السلام 440
شیعیان در فرمایش امام باقر علیه السلام 441
اشعار مدح و مرثیه امام باقرعلیه السلام 443
ولادت حضرت باقر العلومعلیه السلام 444
سرود میلاد 444
زبانحال امام باقرعلیه السلام در ماجرای کربلا 445
سخن با مدینه و بقیع 445
سینهزنی 446
الحمد للَّه الّذی أنعم علینا بنبوّة خاتم الأنبیاء، و أنقذنا به من شفا جرف الهلکات و من النّار، و بعثه فی الأمّیّین رسولاً یتلو علیهم آیاته و یزکّیهم و یعلّمهم الکتاب و الحکمة و ان کانوا من قبل لفی ضلال مبین و أکمل دینه بإمامة أمیرالمؤمنین علیّ بن أبیطالب و أولاده الطّاهرینعلیهم السلام فقال سبحانه: «الیوم أکملت لکم دینکم و أتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الإسلام دیناً»، فأمر نبیّه بأن ینصبه علماً للإسلام و مبیّناً للحلال و الحرام و هادیاً لمن یهتدی به و إماماً لمن یقتدی به و صراطاً لمن یسلک فی سبیله و جعله أفضل الأوصیاء و أوصی نبیّه أن یبلّغ ما أنزل إلیه من ربّه فیه فقال: «یا أیّها الرّسول بلّغ ما أنزل إلیک من ربّک [ فی علیٍ] و إن لم تفعل فما بلّغت رسالته و اللَّه یعصمک من النّاس». و أوجب اتباعه و اتباع أولاده فی قوله: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ کُونُوا مَعَ الصَّادِقینَ».
اللّهمّ صلّ علی محمّد کما حمل وحیک و بلّغ رسالاتک و أحلّ حلالک و حرّم حرامک و علّم کتابک، و صلّ علی محمّد کما أقام الصّلاة و آتی الزّکاة و دعا إلی دینک و صدّق بوعدک و أشفق من وعیدک، و صلّ علی محمّد کما غفرت به الذّنوب و سترت به العیوب و فرّجت به الکروب، و صلّ علی محمّد کما رحمت به العباد و أحییت به البلاد و قصمت به الجبابرة و أهلکت به الفراعنة، و صلّ علی محمّد کما أضعفت به الأموال و أحرزت به من الأهوال و کسرت به الأصنام و رحمت به الأنام، و صلّ علی محمّد کما بعثته بخیر
الأدیان و أعززت به الإیمان و تبّرت به الأوثان و عظّمت به البیت الحرام، و صلّ علی محمّد و علی أهل بیته الأئمّة الطّاهرین الأخیار الّذین أذهبت عنهم الرّجس و طهّرتهم تطهیراً سیّما الإمام المنتظر و الحجّة الثّانی عشر سمّی المصطفی و کنّی المرتضی الّذی بیمنه رزق الوری و بوجوده ثبتت الأرض و السّماء، فصلّ علی مولای و سیّدی صاحب الزّمان و اجعلنی من أنصاره و أشیاعه و الذّابّین عنه، و المستشهدین بین یدیه، طائعاً غیر مکرهٍ فی الصّفّ الّذی نعتّ أهله فی کتابک فقلت: صفّاً کأنهّم بنیان مرصوص علی طاعتک و طاعة رسولک و آله علیهم السّلام. اللّهمّ و العن أعداء محمّد و آل محمّد و مخالفیهم و زدهم عذاباً فوق العذاب و هواناً فوق هوان و ذلّاً فوق ذلّ. اللّهمّ دعّهم علی النّار دعّاً و أرکسهم فی ألیم عذابک رکساً و احشرهم و أتباعهم إلی جهنّم زمراً.
سالها بود که آرزو داشتم در شرح حال أئمّه معصومینعلیهم السلام چیزی بنویسم تا بدین وسیله نام من در دفتر خدمتگذاران به آنان ثبت شود تا این که خداوند توفیق داد و کتاب «میزان الحقّ» «و آیات الفضائل» را درباره امیرالمؤمنینعلیه السلام نوشتم.
و پس از آن کتاب «دولة المهدی» و کتاب «انتظار مهدی» را درباره امام زمانعلیه السلام نگاشتم. آنگاه کتاب «أسوة النّساء» را درباره فاطمه زهراعلیها السلام و کتاب «امام الشّهداء» را درباره امام حسینعلیه السلام و کتاب «شهید خراسان» را درباره حضرت رضاعلیه السلام به رشته تحریر در آوردم.
همچنین کتاب «الإمام الصّادق» مرحوم علّامه مظفّر را ترجمه نمودم و نام آن را «امام صادقعلیه السلام» گذاردم و کتاب «مناقب» مرحوم علّامه ابن شهرآشوب، قسمت مربوط به رسول خداصلی الله علیه وآله، را ترجمه کردم و به نام «پیامبر اعظمصلی الله علیه وآله» منتشر ساختم و چون هراس پیدا کردم که در اثر کهولت و ناتوانی نتوانم برای سایر معصومینعلیهم السلام چیزی بنویسم، با استمداد از خداوند و توسّلات و مشورت با دوستان بر آن شدم که کتابی درباره چهارده معصومعلیهم السلام بنویسم و در حدّ توان خود ادای وظیفه نمایم.
بر این اساس، این کتاب را در دو جلد نوشته و نام آن را «رهبران معصوم» گذاردم. در پایان جلد دوّم کتاب نیز شرح حال مختصری از احوال خلفا و حکّام زمان هر کدام از معصومینعلیهم السلام را بیان کردم.
اشعار مناسب با شخصیّت هر کدام از معصومینعلیهم السلام را نیز از ولادت تا شهادت جمع آوری کرده و در انتهای شرح حال آنان قرار دادم. به امید آن که مورد قبول آن بزرگواران قرار بگیرد و دوستان و شیعیانشان از آن استفاده کنند. و السّلام علی عباد اللَّه الصّالحین.
سیّد محمّد حسینی بهارانچی
خادم اهل البیتعلیهم السلام
رهبران
معصوم
معروف بین مورّخین شیعه این است که ولادت آن حضرت در مکّه معظّمه روز جمعه هفدهم ربیع الأوّل بعد از طلوع فجر در سال عام الفیل در زمان سلطنت انوشیروان عادل بوده است، و بعثت آن حضرت در سنّ چهل سالگی در بیست و هفتم رجب واقع شده است.(1)و در روز بیست و هشتم ماه صفر سال یازدهم هجری از دنیا رحلت نموده است.
مرحوم کلینی در کتاب کافی میفرماید: «رسول خداصلی الله علیه وآله ظهر روز جمعه دوازدهم ربیع الأوّل سال عام الفیل به دنیا آمد و سیزده سال در مکّه بود و سپس به مدینه هجرت نمود و ده سال در آن دیار اقامت کرد و روز دوشنبه دوازدهم ربیع الأوّل در سنّ شصت و سه سالگی از دنیا رحلت نمود.»
سپس میافزاید: «پیامبر خداصلی الله علیه وآله دو ماه بعد از تولّد، پدر خود عبداللَّه را از دست داد، و چهار سال داشت که مادر خود آمنه بنت وهب را از دست داد، و هشت سال داشت که جدّ خود عبدالمطّلب را از دست داد و در سنّ بیست و چند سالگی با خدیجه ازدواج نمود، و قبل از بعثت از خدیجه فرزندانی مانند قاسم و رقیّه و زینب و امّ کلثوم را پیدا نمود و پس از بعثت، طیّب و طاهر و فاطمهعلیهم السلام از او به دنیا آمدند، و یک سال قبل از هجرت، هنگامی که رسول خداصلی الله علیه وآله از شعب
1) 1) أنوار البهیّة / 4.
ابوطالب خارج گردید، خدیجه از دنیا رحلت نمود و پس از آن با فاصله یک سال نیز ابوطالب از دنیا رحلت کرد و چون خدیجه و ابوطالب از دنیا رفتند رسول خداصلی الله علیه وآله اندوه شدیدی پیدا کرد و به جبرئیلعلیه السلام شکایت نمود و خداوند به او وحی کرد: تو در مکّه یاوری نداری و باید به مدینه هجرت کنی.»(1)
نسب پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله اینگونه است: حضرت محمّدصلی الله علیه وآله بن عبداللَّه بن عبدالمطّلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصیّ بن کلاب بن مرّة بن کعب بن لویّ بن غالب بن فهر بن مالک بن نضر بن کنانة بن خزیمة بن مدرکة بن إلیاس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان.
مشهور بین امامیّه این است که عدنان فرزند ادّ بن [ ادد بن] یسع بن همیسع بن سلامان بن حمل بن قیدار بن إسماعیل بن إبراهیم خلیل فرزند تارخ بن ناخور بن شروع بن أرغو بن قالع بن عابر بن سالح بن ارفحشد بن سام بن نوح بن مالک بن متوشلح بن اخنوخ بن بارز بن مهلائیل بن قنیان بن أنوس بن شیث بن آدمعلیه السلام میباشد.
و نسب مادر آن حضرت - آمنه بنت وهب بن عبد مناف تا آخر - همانند نسب پیامبرصلی الله علیه وآله است. بنابراین جدّ اعلای پیامبرصلی الله علیه وآله، هاشم بن عبدمناف و جدّ اعلای آمنه، وهب بن عبدمناف بودهاند و بعد از آن تا حضرت آدم یکسان بودهاند.(2)
مؤلّف گوید: اجداد پیامبرصلی الله علیه وآله در کتاب مناقب آل ابیطالب به طور تفصیل بیان شده است و ما آن را ترجمه نمودیم و نام آن را «پیامبر اعظمصلی الله علیه وآله» قرار دادیم.
اختلافی بین علمای شیعه نیست که پدران و اجداد رسول خداصلی الله علیه وآله همگی
مؤمن و اهل توحید بوده و از شرک و کفر و زنا و هر پلیدی پاک بودهاند؛ همانگونه که خداوند در آیه «الَّذی یَراکَ حینَ تَقُومُ * وَ تَقَلُّبَکَ فِی السَّاجِدینَ»(1)بیان نموده است، «وَ تَقَلُّبَکَ فِی السَّاجِدینَ»، یعنی «فی أصلاب السّاجدین». و در مورد پدر ابراهیمعلیه السلام [ در روایات] آمده که پدر او «آزر» نبوده، بلکه آزر عموی او بوده است و چون آن حضرت را تربیت مینموده او را پدر مینامیدهاند و پدر ابراهیم - همانگونه که گذشت - «تارخ» بوده است.
طبق روایات اهل بیتعلیهم السلام پدر و مادر رسول خداصلی الله علیه وآله یعنی عبداللَّه و آمنه، مسلمان و تابع دین حضرت ابراهیمعلیه السلام بودهاند و این که اهل تسنّن میگویند آنان مشرک بودهاند و رسول خداصلی الله علیه وآله برای آنان استغفار نموده است، خلاف صریح آیه «ما کانَ لِلنَّبِیِّ وَالَّذینَ آمَنُوا أَنْ یَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِکینَ وَ لَوْ کانُوا أُولی قُرْبی...»(2)است. بلکه عبدالمطّلب و سایر پدران آن حضرت تا اسماعیل همگی از اوصیا بودهاند. و همچنین ابوطالب بعد از پدر خود عبدالمطّلب، وصیّ او بوده و هرگز بت نپرستیده است، بلکه مؤمن بودن ابوطالب از ضروریّات مذهب شیعه است و در روایات معصومینعلیهم السلام آمده که فرمودهاند: «هر کس اعتقاد به ایمان او نداشته باشد از شیعیان ما نیست»، و این بیت از ابوطالب است که میگوید:
و لقد علمت بأنّ دین محمّد
من خیر أدیان البریّة دیناً(3)
امام صادقعلیه السلام فرمود: «شیطان قبلاً در آسمانهای هفتگانه رفت و آمد میکرد و هنگام ولادت حضرت عیسیعلیه السلام از سه آسمان ممنوع گردید و تنها در چهار آسمان رفت و آمد داشت و هنگام ولادت رسول خداصلی الله علیه وآله از همه آسمانها ممنوع
گردید و تیرهایی از ناحیه ستارگان به شیاطین پرتاب شد و مردم قریش با دیدن این صحنه گفتند: "این نشانه قیامت است که ما از اهل کتاب میشنیدیم." و عمرو بن امیّه، کاهن بزرگ زمان جاهلیّت گفت: بنگرید اگر دگرگونی مربوط به ستارگان ثابتی است که تابستان و زمستان به وسیله آنها شناخته میشود پس بدانید که عالم دگرگون خواهد شد [ و قیامت برپا خواهد گردید] و گرنه این دگرگونی مربوط به حادثهای است که روی زمین رخ داده است.»
سپس فرمود: «بامداد ولادت رسول خداصلی الله علیه وآله همه بتهای مشرکین سرنگون شدند و در شب ولادت آن حضرت ایوان پادشاه کسرا لرزید و چهارده کنگره آن فرو ریخت و دریاچه ساوه (که مورد پرستش بود) خشکید، و در وادی سماوه (منطقهای بین کوفه و شام) که همواره خشک بود آب جاری شد، و آتشکده فارس که (مورد پرستش بود و) هزار سال بود که خاموش نشده بود خاموش گردید، و مؤبدان، یعنی فقیه فارس و حاکم مجوس، در آن شب در خواب دیدند شتران نیرومندی اسبهای تازی را با خود میبرند و از دجله عبور کردند و داخل شهرهای آنان شدند، و طاق کسرا شکست و آب دجله آن را فرو گرفت، و در آن شب نوری از ناحیه حجاز منتشر گردید و به همه مشرق زمین رسید، و تخت هر پادشاهی واژگون شد، و همه پادشاهان در روز ولادت آن حضرت گنگ شدند و نتوانستند سخن بگویند، و دانش اهل کهانت [ کسانی که پیشگویی میکردند] گرفته شد، و سحر ساحران باطل گردید، و هر کاهنی از همتای جنّی خود (که از او خبر میگرفت) جدا شد، و قریش بین عرب عظمت یافتند و آل اللَّه نامیده شدند.»
امام صادقعلیه السلام سپس میفرماید: «به این علّت آنان را آل اللَّه نامیدند که در کنار کعبه میزیستند.»
آمنه مادر رسول خداصلی الله علیه وآله گفت: «به خدا سوگند، هنگامی که فرزندم به دنیا آمد دستهای خود را روی زمین گذارد و سپس سر به سوی آسمان بالا نمود و من دیدم نوری از او خارج شد و همه جا را روشن کرد، و در بین آن نور شنیدم که
گویندهای میگفت: تو بهترین فرزند و آقای همه انسانها را به دنیا آوردی پس نام او را محمّد بگذار.»
سپس آن نوزاد را نزد حضرت عبدالمطّلب آوردند و سخن آمنه را به او خبر دادند، عبدالمطّلب او را به دامن گرفت و گفت:
الحمد للَّه الّذی أعطانی
هذا الغلام الطیّب الأردان
قد ساد فی المهد علی الغلمان
عوّذه الإله بالأرکان
حتّی أراه مبلغ الفتیان
أعیذه من کلّ ذی شنآن
حتّی یکون بلغة الغشیان
من حاسد ذی ناظر معیان
سپس او را به ارکان کعبه تعویذ نمود و اشعار گذشته را درباره او انشا کرد. و شیطان وحشتزده فریاد زد و فرزندان خود را جمع نمود؛ فرزندان او جمع شدند و به او گفتند: «تو را چه میشود که اینگونه وحشت کردهای؟» او گفت: «وای بر شما! امشب من وضع آسمان و زمین را دگرگون میبینم؛ چرا که در روی زمین حادثه بزرگی رخ داده که از زمان به آسمان رفتن عیسیعلیه السلام تا کنون چنین حادثهای رخ نداده است و شما باید بگردید و از آن اطّلاعی برای من بیاورید.» پس آنان به جستجو رفتند و بازگشتند و گفتند: «ما چیزی نیافتیم.» ابلیس بزرگ - لعنه اللَّه - گفت: «من خود باید حرکت کنم.» سپس به شکل گنجشگی شد و چون خواست از ناحیه کوه حراء وارد مکّه شود، جبرئیلعلیه السلام به او فرمود: «باز گرد! خدا تو را لعنت کند.» او گفت: «ای جبرئیل! آیا دیشب تاکنون حادثهای در روی زمین رخ داده است؟» جبرئیلعلیه السلام گفت: «آری، پیامبر رحمت حضرت محمّدصلی الله علیه وآله به دنیا آمد.» ابلیس گفت: «آیا برای من در او نصیبی هست [ و من راهی برای گمراه کردن او دارم]؟» فرمود: «خیر.» ابلیس گفت: «آیا در امّت او نصیبی دارم [ و میتوانم آنان را گمراه کنم]؟» فرمود: «آری.» ابلیس گفت: «به همین راضی هستم.»(1)
1) 7) امالی صدوق / 36، فضائل ابن شاذان / 23.
در این رابطه شاعر عرب میگوید:
بدا بمولده المسعود طالعه
بدر الهدی و اختفت فیه الأضالیل
یعنی، با تولّد مبارک و خجسته او، طالعش، ماه هدایت بدرخشید و در پرتو آن گمراهیها ناپدید گردید.
و زال عن رأس کسری التاج حین علا
من فوق بهرام للإیمان إکلیل
یعنی، و تاجی از ایمان اورنگ شاهی را از سر خسرو - که پس از بهرام به سلطنت رسیده بود - بینداخت.
بخاتم الرّسل قد زلّت أساوره
فعرشه بعد کرسیّ الملک مشلول
یعنی، با ظهور آخرین پیامبر، دستبند اقتدارش گسیخت و تخت سلطنت او به دنبال کرسی حکومتش در هم شکست.
سبحان من خصّ بالإسراء رتبته
بقربه حیث لا کیف و تمثیل
یعنی، منزّه است خدایی که با معراج او به نزد خود، مقامش را به حدّی که در وصف و تمثیل نمیگنجد بالا برد.
بالجسم أسری به و الرّوح خادمه
له من اللّه تعظیم و تبجیل
یعنی، معراجش جسمانی و روح الامین خادمش بود. خدا برای او ارزش و احترام زیادی قائل شد.
له البراق جواد و السّما طرق
مسلوکة و دلیل السیر جبریل
یعنی، براق اسب راهوار او و آسمان راه پیموده شدهاش و جبرئیل راهنمای سفرش بود.
له شریعة حقّ للهدی و له
شریعة فی النّدی من دونها النیل
یعنی، او دین حقّی برای هدایت داشت و در بخشندگی شیوهای داشت که کسی به پایه او نمیرسید.
و جاءه الرّوح بالقرآن ینسخ من
شریعة الرّوح ما یحویه إنجیل
یعنی، روح الامین برای او قرآنی آورد و آنچه را در انجیل از شریعت مسیح
بود، منسوخ و باطل گردانید.
و کل أسفار توراة الکلیم لها
من بعد أسفار صبح الذکر تعطیل
یعنی، و تمامی سفرهای تورات کلیم اللَّه، پس از تابش انوار درخشان قرآن تعطیل گردید.
لولاه ما کان لا علم و لا عمل
و لا کتاب و لا نصّ و تأویل
یعنی، اگر او نبود، علم و عمل و کتاب و نصّ و تأویل وجود نداشت.
و لا وجود و لا إنس و لا ملک
و لا حدیث و لا وحی و تنزیل
یعنی، و نه وجودی، و نه انسانی، و نه فرشتهای، و نه حدیثی و نه وحی و تنزیلی.
له الخوارق فالعرجون فی یده
مهنّد من سیوف اللَّه مسلول
یعنی، او را معجزهها بود: [ از جمله این که] خوشه خرما در دستش شمشیری از شمشیرهای آخته خداوندی میشد.
حروبه و مغازیه لها سیر
بها یحدث جیل بعده جیل
یعنی، جنگها و غزوههای او را چنان شیوهای بود که نسل به نسل زبانزد مردم خواهد بود(1).
و قال الشّیخ الأزریّ رحمه اللَّه فی وصفهصلی الله علیه وآله:
ما عسی أن أقول فی ذی معالٍ
علّة الکون کلّه إحداها
نوّهت باسمه السّماوات و الأرض
کما نوّهت بصبح ذکاها
طربت لإسمه الثری فاستطالت
فوق علویّة السّما سفلاها
لا تجل فی صفات أحمدصلی الله علیه وآله فکراً
فهی الصّورة الّتی لن تراها
تلک نفس عزّت علی اللَّه قدراً
فارتضاها لنفسه و اصطفاها
ما تناهت عوالم العلم إلّا
و إلی کنه أحمد منتهاها
1) 8) انوار البهیّة / 6 .
فاض للخلق منه علم و حلم
أخذت عنهم العقول نهاها
و سمت باسمه سفینة نوح
فاستقرّت به علی مجراها
و به نال خلّة اللَّه إبراهیم
و النّار باسمه أطفاها
و به سخّر المقابر عیسی
فأجابت ندائه موتاها
و هو سرّ البحور فی الملاء الأ
علی و لولاه لم تعفّر جباها
لم تکن هذه العناصر إلّا
من هیولاه حیث کان أباها
إلی آخر الأشعار(1).
و قال فی وصفهصلی الله علیه وآله محمّد بن سعید البوصیری رحمه اللَّه:
فاق النّبیّین فی خَلقٍ و فی خُلقٍ
و لم یدانوه فی علم و لا کرم
و کلّهم من رسول اللَّه ملتمس
غرفاً من البحر أو رشفاً من الدیم
فهو الّذی تمّ معناه و صورته
ثمّ اصطفاه حبیباً بارء النّسم
منزّه عن شریک فی محاسنه
فجوهر الحسن فیه غیر منقسم
دع ما ادعته النّصاری فی نبیّهم
و احکم بما شئت مدحاً فیه و احتکم
فانسب إلی ذاته ما شئت من شرفٍ
و انسب إلی قدره ما شئت من عظم
فإنّ فضل رسول اللَّه لیس له
حدّ فیعرب عنه ناطق بفم
و کیف یدرک فی الدّنیا حقیقته
قوم نیام تسلّوا منه بالحلم
فمبلغ العلم فیه أنّه بشر
و أنّه خیر خلق اللَّه کلّهم
و کلّ آیٍ أتی رسل الکرام بها
فإنّها اتّصلت من نوره بهم
فإنّه شمس فضل هم کواکبها
یَظهرن أنوارها للنّاس فی الظلمِ
فظلت ترقی إلی أن نلت منزلةً
من قاب قوسین لم تدرک و لم ترم
و قدّمتک جمیع الأنبیاء بها
و الرّسل تقدیم مخدوم علی خَدَمِ
و أنت تخترق السّبع الطباق بهم
فی موکب کنت فیه صاحبَ العَلَمِ(2)
و قال الشّیخ حسین بن عبدالصّمد الحارثی رحمه اللَّه فی وصفهصلی الله علیه وآله:
محمّد المصطفی الهادی البشیر
رسول اللَّه أفضل خلق اللَّه کلّهم
لولا هداه لکان النّاس کلّهم
کأحرفٍ ما لها معنیً من الکلم
و لو تفرّق بعض من خلائقه
فی النّاس لم یبق ذو جهل و لا غَرَمِ
لو لم تطأ رجله فوق التّراب لما
غدا طهوراً و تسهیلاً علی الأممِ
لو لم یکن سجد البدر المنیر له
ما أثّر التُرب فی خدیه بالوسم
فیا نجوم السّماء طوفوا بکعبته
سعدتم إذ له صرتم من الخدمِ
و لو تکلّف صمّ فوق طاعته
سعت إلیه جبال الحِلّ و الحرمِ
زاکی الفعال و محمود الخصال و
مبذول النوال و مختار من القدم
نصرت بالرعب حتّی کاد سیفک أن
یسطو بغیر اسلال فی رقابهم
البدر یخبر أنّ النور مکتسب
فیه و نورک أصلّی و ذو شَمَمِ
کفاک فخراً کمالات خصِصْتَ بها
أخاک حتّی رعوه بارئ النَسَمِ(1)
و قال الصفی الحلّیّ فی مدحهصلی الله علیه وآله:
شخص هو العالم الکلّی فی شرف
و نفسه الجوهر القدسیّ فی عظم
هو النّبیّ الّذی آیاته ظهرت
من قبل مظهره للنّاس فی القدم
صلّی علیه إله العرش ما طلعت
شمس و ما لاح نجم فی دجی الظلم
و آله أمناء اللَّه من شهدت
لقدرهم سورة الأحزاب فی العظم(2)
تردیدی نیست که خداوند مخلوقی بهتر از حضرت محمّدصلی الله علیه وآله و امیرالمؤمنین و فاطمه و ائمّه معصومینعلیهم السلام خلق نکرده است و آنان انوار الهیّه هستند و مقامشان از انبیا و ملائکه برتر است.
حسین بن عبداللَّه میگوید: به امام صادقعلیه السلام گفتم: «آیا رسول خداصلی الله علیه وآله بهترین فرزند آدم بوده است؟» امام صادقعلیه السلام فرمود: «به خدا سوگند، او آقای همه خلق خداست و خداوند مخلوقی بهتر از حضرت محمّدصلی الله علیه وآله خلق نفرموده است.»(1)
ابوحمزه ثمالی میگوید: از امام باقرعلیه السلام شنیدم که میفرمود: «خداوند به حضرت محمّدصلی الله علیه وآله وحی نمود: تو چیزی نبودی و من تو را آفریدم و از روح خود در تو دمیدم و تو را گرامی داشتم و اطاعت تو را بر همه خلق خود واجب نمودم، هر که از تو اطاعت و پیروی کند از من اطاعت و پیروی نموده است، و هر که تو را نافرمانی کند از من نافرمانی کرده است، و اینگونه نیز اطاعت علی و فرزندان او را بر مردم واجب نمودم و آنان را از مخصوصین خویش قرار دادم.»(2)
امام صادقعلیه السلام میفرماید: «برخی از قریش به رسول خداصلی الله علیه وآله گفتند: برای چه مقام تو از پیامبران دیگر بالا گرفت، در حالی که تو آخرین آنان و خاتم آنان هستی؟ رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: به این علّت که من قبل از همه پیامبران به خدای خود ایمان آوردم و چون خداوند از مردم گواهی خواست و فرمود: «أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ»، من نخستین کسی بودم که به ربوبیّت پروردگار خود اعتراف نمودم. از اینرو، از آنان [ در مقام و منزلت ]سبقت گرفتم.»(3)
1) 13) فی الکافی ... عن الحسین بن عبداللَّه قال: قلت لأبیعبداللَّه علیه السّلام: کان رسول اللَّه سیّد ولد آدم؟ فقال: «کان و اللَّه سیّد من خلق اللَّه و ما برأ اللَّه بریّةً خیراً من محمّد صلّی اللَّه علیه و آله.» کافی: 1 / 440.
2) 14) و فیه ... عن أبیحمزه قال: سمعت أبا جعفر علیه السّلام یقول: «أوحی اللَّه تعالی إلی محمّد صلّی اللَّه علیه و آله: إنّی خلقتک و لم تک شیئاً و نفخت فیک من روحی کرامةً منّی أکرمتک بها حین أوجبت لک الطّاعة علی خلقی جمیعاً، فمن أطاعک فقد أطاعنی و من عصاک فقد عصانی و أوجبت ذلک فی علیّ و فی نسله، ممّن اختصصته منهم لنفسی.» المصدر.
3) 15) و فیه ... عن صالح بن سهل عن أبیعبداللَّه علیه السّلام: إنّ بعض قریش قال لرسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله: بأیّ شیء سبقت الأنبیاء و أنت بعثت آخرهم و خاتمهم؟ قال: إنّی کنت أوّل من آمن بربّی و أوّل من أجاب حین أخذ اللَّه میثاق النّبیّین «و أشهدهم علی أنفسهم ألست بربّکم قالوا: بلی»، فکنت أنا نبیّ قال: بلی، فسبقتهم بالإقرار باللَّه. المصدر / 441.
امیرالمؤمنینعلیه السلام در توصیف رسول خداصلی الله علیه وآله میفرماید: «خداوند از همان هنگامی که پیامبر خداصلی الله علیه وآله از مادر جدا گردید، بزرگترین ملک از ملائکه خود را در کنار او قرار داد تا شبانهروز او را به مکارم اخلاق و زیباییهای عالم وابدارد، و من تنها کسی بودم که همانند فرزندی که همراه مادر حرکت میکند همراه او بودم و از او جدا نمیشدم و آن حضرت هر روز دانشی از اخلاق خود را به من میآموخت و مرا امر مینمود که به او اقتدا کنم و از او پیروی نمایم. او هر سال به کوه حرا میرفت و تنها من او را میدیدم و جز من کسی او را نمیدید و در آن زمان تنها اهل یک خانواده در مکّه مسلمان بودند و آنان رسول خداصلی الله علیه وآله و خدیجه بودند و من نیز سوّمین آنان بودم، و من نور وحی و رسالت را در چهره آن حضرت میدیدم و بوی آن را استشمام میکردم.»(1)
قال اللَّه سبحانه: «الَّذینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِندَهُمْ فِی التَّوْراةِ وَ الْإِنْجیلِ یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنکَرِ وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّباتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتی کانَتْ عَلَیْهِمْ فَالَّذینَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذی أُنزِلَ مَعَهُ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»(2).
خداوند در آیه قبل از این میفرماید: «رحمت من در دنیا همه چیز را احاطه نموده و من رحمت خود را برای پرهیزگاران مؤمن و پرداختکنندگان زکات واجب
1) 16) فی نهج البلاغة: قال أمیرالمؤمنین علیه السّلام: «و لقد قرن اللَّه تعالی به من لدن کان فطیماً أعظم ملک من ملائکته یسلک به طریق المکارم و محاسن أخلاق العالم لیله و نهاره و لقد کنت معه أتّبعه اتّباع الفصیل أثر أمّه یرفع لی فی کلّ یوم علماً من أخلاقه و یأمرنی بالإقتداء به و لقد کان یجاور فی سنّةٍ بحراء فأراه و لا یراه غیری و لم یجمع بیت واحد یومئذٍ فی الإسلام غیر رسول اللَّه و خدیجه و أنا ثالثهما، أری نور الوحی و الرّسالة و أشمّ ریح النبوّة.» أنوار البهیّة / 7 عن نهج البلاغة: 2 / 157.
2) 17) اعراف / 158.
نمودم.» سپس آنان را چنین توصیف نموده است:
«آنان کسانی هستند که از پیامبر و رسول امّی که او را نزد خود در کتاب تورات و انجیل یافتهاند پیروی مینمایند. او آنان را امر به معروف و نهی از منکر مینماید و طیّبات [ و خوردنیهای پاکیزه] را بر آنان حلال، و چیزهای پلید و خبیث را بر آنان حرام میکند و بارهای گران و زنجیرهای جهالت را از دوش آنان بر میدارد، کسانی که به او ایمان بیاورند و او را تکریم و تعظیم و یاری نمایند و از نوری که همراه او فرود آمده [ یعنی قرآن یا علیعلیه السلام که قرآن ناطق است] پیروی نمایند رستگار خواهند بود.»
امام باقرعلیه السلام میفرماید: «مقصود از آیه فوق، یهود و نصارا هستند که اوصاف و نام رسول خداصلی الله علیه وآله را در کتاب تورات و انجیل دیده بودند [ و او را همانند فرزندان خود میشناختند؛ [ یعرفونه کما یعرفون أبنائهم].»(1)
امیرالمؤمنینعلیه السلام نیز ضمن حدیثی میفرماید: «یکی از یهودیان به رسول خدا گفت: من وصف تو را در تورات چنین یافتهام: "او پیامبری است به نام محمّد بن عبداللَّهصلی الله علیه وآله. ولادت او در مکّه، و هجرت او به مدینه است. او بد اخلاق و سخت دل نیست. او اهل فریاد و فحش و بد زبانی نیست." سپس گفت: من شهادت به یگانگی خداوند و رسالت تو میدهم و مال خود را در اختیار تو قرار میدهم، هر چه دستور خداوند است تو مرا به آن امر کن.»(2)
در معنای آیه «الَّذینَ آتَیْناهُمُ الْکِتابَ یَعْرِفُونَهُ کَما یَعْرِفُونَ أَبْنائَهُمْ»(3)در تفسیر قمّی آمده که عمر بن خطّاب به عبداللَّه بن سلام گفت: «آیا شما محمّدصلی الله علیه وآله را در کتابهای خود یافتهاید؟» عبداللَّه بن سلام گفت: «آری، به خدا سوگند ما او را همانگونه که خدا معرّفی نموده و میبینیم در کتابهای خود یافتهایم؛ همانند این
که یکی از ما اگر فرزند خود را در بین فرزندان دیگران ببیند او را میشناسد، ما نیز این چنین او را میشناسیم.» سپس گفت: ابن سلام سوگند یاد میکند که من به محمّد بیشتر از فرزند خود معرفت دارم؛ [ چرا که فرزند من ممکن است از نطفه دیگری باشد، لکن معرفت و شناخت من نسبت به محمّد هیچگونه تردیدی ندارد].(1)
امام حسنعلیه السلام ضمن حدیث طولانی فرمود: «عدّهای از یهودیان نزد رسول خداصلی الله علیه وآله آمدند و آن که از همه آنان عالمتر و داناتر بود سؤالاتی از آن حضرت نمود و چون رسول خداصلی الله علیه وآله سؤالات او را پاسخ داد، مرد یهودی مسلمان شد و نوشته سفیدی را باز نمود که همه سخنان رسول خداصلی الله علیه وآله در آن نوشته شده بود.
سپس گفت: "یا رسول اللَّه! سوگند به خدایی که تو را به پیامبری مبعوث نموده، آنچه من نوشتهام از الواح توراتی است که خداوند بر موسیعلیه السلام نازل نموده است و من در تورات فضل تو را میخواندم و درباره تو شکّ داشتم. از اینرو، چهل سال بود که نام تو را از تورات محو و نابود میکردم و هر بار به تورات باز میگشتم باز میدیدم نام تو در آن ثبت شده است، و در تورات خواندم که این مسائل را جز تو کسی پاسخ نمیدهد و در ساعتی که تو این مسائل را پاسخ میدهی، جبرئیل در طرف راست تو و میکائیل در طرف چپ تو و وصیّ و جانشین تو مقابل تو خواهند بود."
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: "راست میگویی؛ اکنون جبرئیل در طرف راست من و میکائیل در طرف چپ من و وصیّ و جانشین من علیّ بن ابیطالب مقابل من میباشند." پس مرد یهودی مسلمان شد و اسلام او نیکو گردید.»(2)
حضرت ابوطالبعلیه السلام گوید: من در سال هشتم ولادت رسول خداصلی الله علیه وآله [ به ناچار] در سفر تجارتی خود به شام او را همراه خود بردم، در آن زمان هوا بسیار گرم
بود و چون آماده حرکت شدم، عدّهای از بنیهاشم به من گفتند: «محمّدصلی الله علیه وآله را میخواهی نزد چه کسی بسپاری؟» گفتم: «او را نزد احدی نمیسپارم، بلکه همراه خود میبرم.» گفتند: «فرزند خردسالی را در این هوای گرم با خود میبری؟» گفتم: «به خدا سوگند، به هر کجا بروم هرگز او را از خود جدا نخواهم نمود و برای او مرکب مناسبی فراهم میکنم.»
پس برای او مرکبی مناسب فراهم نمودم و عدّهای را نیز بر او گماشتم، و به خدا سوگند در طول مسیر شتری که رسول خداصلی الله علیه وآله بر او سوار بود مقابل من حرکت میکرد و از همه قافله جلوتر بود و در طول مسیر هر کجا هوا گرم بود، ابر سفیدی مانند قطعهای از برف بالای سر او میآمد و بر او سلام میکرد و همواره بالای سر او بود و بسا آن ابر انواع میوهها را بر ما میبارید.
در بین راه تهیه آب برای ما سخت شد، به گونهای که ناچار شدیم یک مشک آب را به دو دینار خریداری کنیم و به برکت وجود آن حضرت هر کجا فرود میآمدیم جوی و حوضچهها پر از آب میشد و زمین سبز و خرّم میگشت و شترهای عدّهای از همراهان از حرکت بازماندند و رسول خداصلی الله علیه وآله دست مبارک خود را بر آنها کشید و آنها به راه افتادند.
و چون به روستای بُصرای شام رسیدیم صومعه [ راهبی] را دیدیم که به طرف ما مانند چهارپای سریع السّیری حرکت میکرد و چون به ما نزدیک شد توقّف نمود. ناگهان دیدم راهبی در آن قرار دارد. از سویی، ابری که بالای سر رسول خداصلی الله علیه وآله بود لحظهای از او جدا نمیشد. پس راهب به ما نگاه میکرد و نمیدانست قافله از کجا میآید و مال التجاره آن چیست و چون نگاهش به رسول خداصلی الله علیه وآله افتاد، او را شناخت و من شنیدم که به او میگوید: «اگر پیامبری بین شما باشد تنها و تنها تو هستی.» پس ما کنار درخت بزرگی که نزدیک دیر راهب بود و شاخههای کمی داشت و میوهای بر آنها نبود فرود آمدیم و چون رسول خداصلی الله علیه وآله زیر آن درخت قرار گرفت درخت به اهتزاز آمد و شاخههای خود را بالای سر مبارک رسول خداصلی الله علیه وآله
قرار داد و سه نوع از میوه بر آن ظاهر گشت؛ دو میوه تابستانی و یک میوه زمستانی، و همه اهل قافله تعجّب نمودند.
پس راهب [ بحیرا] رفت و غذایی برای رسول خداصلی الله علیه وآله آورد که فقط او را کفایت میکرد. سپس گفت: «سرپرست این نوجوان کیست؟» گفتم: «من سرپرست او هستم.» راهب گفت: «چه نسبتی با او داری؟» گفتم: «من عموی او هستم.» راهب گفت: «او چندین عمو دارد، تو کدام یک از آنها هستی؟» گفتم: «من عموی پدر و مادری او هستم.» راهب گفت: «من گواهی میدهم که او همان پیامبر موعود است و گرنه من بحیرای عابد نخواهم بود.»
سپس به من گفت: «آیا اجازه میدهی من این غذا را نزد او گذارم؟» گفتم: «مانعی نیست.» پس من به رسول خداصلی الله علیه وآله گفتم: «فرزند عزیزم، این مرد میخواهد به تو اکرام کند، از غذای او استفاده کن.» رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «آیا غذای او فقط مربوط به من است و برای اهل قافله نیست؟» عابد گفت: «آری، مخصوص توست.» رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «من بدون اهل قافله از این غذا نخواهم خورد.» عابد گفت: «من بیش از این غذایی نداشتم که برای همه اهل قافله بیاورم.» رسول خداصلی الله علیه وآله به او فرمود:
«آیا اجازه میدهی که اهل قافله در این غذا با من شریک باشند؟» عابد گفت: «آری.» پس رسول خداصلی الله علیه وآله بسم اللَّه گفت و آنان را دعوت به غذا نمود و همه اهل قافله از آن غذا خوردند، در حالی که جمعیّت ما یکصد و هفتاد نفر بودند و همه آنان سیر شدند و بحیرای عابد بالای سر رسول خداصلی الله علیه وآله ایستاده بود و از آن حضرت حفاظت مینمود و تعجّب میکرد از جمعیّت زیاد ما و غذای ناچیز او و در هر لحظه سر مبارک رسول خداصلی الله علیه وآله را بوسه میزد و میگفت: «سوگند به پروردگار مسیح، این همان است! این همان است!» و مردم سخن او را نمیفهمیدند.
پس یکی از اهل قافله به بحیرای عابد گفت: «من تو را صاحب شأن و کرم میبینم و ما قبلاً در این مکان بر تو وارد میشدیم و چنین احسانی را تو به ما
نمیکردی؟» بحیرا گفت: «آری، به خدا سوگند، مرا مقام بلندی است و من چیزی را میبینم که شما نمیبینید و چیزی را میدانم که شما نمیدانید. همانا زیر این درخت جوانی است که اگر آنچه من از او میدانم شما میدانستید او را به دوش میگرفتید و به وطن باز میگردانیدید. به خدا سوگند، من به واسطه او به شما اکرام نمودم.»
سپس گفت: «او هنگامی که به طرف من آمد نوری از او بین آسمان و زمین ساطع بود و من عدّهای را دیدم که در دست آنان بادبزنهایی از یاقوت و زبرجد بود و باد او را میزدند، و عدّه دیگری را دیدم که انواع میوهها را نثار او میکردند و این ابر را دیدم که سایه بر او افکنده بود و از او جدا نمیشد و صومعه خود را دیدم که مانند چهارپایی به طرف او حرکت میکرد و این درخت را دیدم که مدّت زیادی بود خشک شده بود و شاخههای کمی داشت و اکنون به برکت این جوان زنده شد و شاخهها و برگهای زیادی پیدا نمود و سه نوع از میوه پیدا کرد؛ دو میوه تابستانی و یک میوه زمستانی. سپس دیدم این جویها و حوضچههایی که بنیاسرائیل بعد از حواریّین عیسیعلیه السلام در کنار آنها فساد میکردند و در کتاب شمعون الصّفا یافتیم که او بر آنان نفرین نموده بود و آب آنها خشکیده بود، به برکت این نوجوان آب در آنها جاری شد.»
سپس گفت: «آیا شما تاکنون دیده بودید که این جویها و حوضچهها آب داشته باشد؟ پس بدانید که این برکات از ناحیه پیامبری است که در مکّه قیام میکند و به مدینه هجرت خواهد نمود و نام او در بین اهل مکّه "امین" و در آسمانها "احمد" است و او از فرزندان اسماعیل بن ابراهیم میباشد. به خدا سوگند، این جوان همان پیامبر موعود خواهد بود.»
سپس بحیرای عابد مقابل رسول خداصلی الله علیه وآله ایستاد و گفت: «من به حقّ لات و عزّا تو را سوگند میدهم که به سه سؤال من پاسخ بدهی.» رسول خداصلی الله علیه وآله با شنیدن لات و عزّا [ دو بت بزرگ مشرکین] خشمگین شد و فرمود: «به واسطه
اینها از من سؤال مکن؛ چرا که چیزی نزد من مبغوضتر از اینها نیست و اینها بتهای قوم من میباشند.» بحیرای عابد گفت: «این یک نشانه.»
سپس گفت: «من تو را به خدا سوگند میدهم که پاسخ سؤالهای مرا بدهی.» رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «حال که با نام خدای من و خدای خود که مثل و مانندی ندارد مرا سوگند دادی، هر چه میخواهی سؤال کن.»
بحیرا گفت: «خواب و بیداری و احوال شما چگونه است؟» و چون رسول خداصلی الله علیه وآله خواب و بیداری [ و شؤون دیگر] خود را برای او توصیف نمود، بحیرا خود را بر قدمهای رسول خداصلی الله علیه وآله انداخت و پاهای او را بوسه زد و گفت: «عزیزم! چقدر تو خوشبو و معطّر هستی؟ ای کسی که پیروان او از همه پیامبران بیشتر است! ای کسی که از نور تو دنیا منوّر گردیده و با نام تو مساجد آباد میگردد! گویی من میبینم که تو فرمانده لشکرهایی هستی و عرب و عجم، خواسته و ناخواسته، از تو پیروی خواهند نمود و میبینم که به دست تو لات و عزّا شکسته میشود و تو مالک کعبه خواهی شد و بزرگان عرب را خواهی کشت و کلیدهای بهشت و دوزخ به دست تو خواهد بود و ذبح اکبر [ ریح اکبر] و نابودی بتها به دست تو خواهد بود، و قیامت برپا نخواهد شد تا این که همه پادشاهان را با خواری به دین خود داخل نمایی.»
سپس پیاپی دستها و پاهای رسول خداصلی الله علیه وآله را بوسه زد و گفت: «اگر من زمان تو را درک کنم با شمشیر از تو حمایت خواهم نمود، همانا تو آقا و سیّد فرزندان آدم و سیّد پیامبران و امام متّقین و خاتم مرسلین هستی. به خدا سوگند، از هنگامی که تو به دنیا آمدهای تا قیامت زمین خندان است و معبدهای یهود و نصاری و بتهای مشرکین و شیاطین تا قیامت گریانند، و تو آن کسی هستی که به دعای ابراهیم خداوند تو را آفرید و عیسی بشارت آمدن تو را به بنیاسرائیل داد، تو مقدّس و مطهّر از پلیدیهای جاهلیّت هستی.»
سپس رو به ابوطالب نمود و گفت: «این جوان چه نسبتی با تو دارد که از او جدا
نمیشوی؟» ابوطالب گفت: «او فرزند من است.» بحیرا گفت: «امکان ندارد او فرزند تو باشد و پدر و مادر او نیز زنده نیستند.» ابوطالب گفت: «او فرزند برادر من است و هنگامی که او در شکم مادر بود پدر او از دنیا رحلت نمود و شش ساله بود که مادر او نیز از دنیا رفت.»
بحیرا گفت: «اکنون راست گفتی، لکن من صلاح تو میدانم که او را به وطن خود بازگردانی؛ چرا که همه یهود و نصارا و اهل کتاب ولادت او را دانستهاند و اگر همانگونه که من او را دیدم آنان نیز او را ببینند او را خواهند کشت و این خطر از ناحیه یهودیان بیشتر است.» ابوطالب گفت: «برای چه او را میکشند؟» بحیرا گفت: «چون برادرزاده تو دارای مقام نبوّت و رسالت است و ناموس اکبر که برای موسی و عیسی میآمد برای او نیز خواهد آمد.» ابوطالب فرمود: «اگر خدا اراده کرده باشد که او پیامبر باشد هرگز کسی نمیتواند به او آسیبی برساند.»
ابوطالب گوید: سپس ما به طرف شام حرکت کردیم و چون نزدیک شام رسیدیم، به خدا سوگند، من دیدم که قصرهای شامات لرزان شد و از آنها نوری بزرگتر از نور خورشید بالا رفت و چون وارد شام شدیم از زیادی جمعیّت که برای دیدن جمال رسول خداصلی الله علیه وآله آمده بودند نتوانستیم وارد بازار شام شویم تا این که خبر ورود رسول خداصلی الله علیه وآله به همه شامات رسید و هر عالم و راهبی به جستجوی او آمد. پس عالم بزرگی از آنان به نام «نسطور» مقابل رسول خداصلی الله علیه وآله نشست و به او نگاه میکرد و چیزی نمیگفت و تا سه روز کار او همین بود و چون شب سوّم رسید صبر او تمام شد و برخاست و به دور او میگردید و از او چیزی میخواست. پس به او گفتم: «مثل این که در جستجوی چیزی هستی؟» او گفت: «آری، سؤالی از او دارم؛ اسم او چیست؟» گفتم: «اسم او محمّد بن عبداللَّه است.» و چون نام او را شنید، به خدا سوگند، رنگ صورت او تغییر کرد و سپس گفت: «آیا به او امر میکنی که پشت خود را به من نشان دهد؟» پس رسول خداصلی الله علیه وآله پیراهن خود را عقب نمود و چون آن عالم مهر نبوّت را بر پشت او دید گریان شد و خود را بر قدمهای رسول خداصلی الله علیه وآله
انداخت و قدمهای او را میبوسید و سپس به من گفت: «به سرعت این جوان را به زادگاه خود بازگردان و اگر تو میدانستی که در بلاد ما او دشمن زیادی دارد او را به اینجا نمیآوردی.»
آن عالم هر روز به سراغ رسول خداصلی الله علیه وآله میآمد و برای او غذا میآورد، و چون خواستیم از شام خارج شویم، آن عالم، پیراهنی برای او آورد و گفت: «آیا حاضری این پیراهن را بپوشی و به یاد من باشی؟» و چون من دیدم رسول خداصلی الله علیه وآله کراهت دارد و پیراهن را از او قبول نکرد من از او گرفتم از ترس آن که اندوهی پیدا نکند و گفتم: «من آن را به او میپوشانم.» سپس با عجله به مکّه بازگشتیم و چون به مکّه رسیدیم، به خدا سوگند، هر که در مکّه بود از پیر و جوان و صغیر و کبیر از شوق به استقبال او آمدند، مگر ابوجهل؛ چرا که او مردی خونخوار و مست و نادان بود(1).
ابوطالب پس از این ماجرا قصیده دالیه خود را انشا نمود و فرمود:
إنّ ابن آمنة النّبی محمّداً
عندی بمثل منازل الأولاد
لمّا تعلّق بالزمام رحمته
و العیس قد قلّصن بالأزواد
فارفضّ من عینی دمع ذارف
مثل الجمان مفرّد الأفراد
راعیت فیه قرابةً موصولةً
و حفظت فیه وصیّة الأجداد
و أمرته بالسیر بین عمومة
بیض الوجوه مصالت الأنجاد
ساروا لأبعد طیّة معلومة
و لقد تباعد طیّة المرتاد
حتّی إذا ما القوم بصری عاینوا
لاقوا علی شرف من المرصاد
حبراً فأخبرهم حدیثاً صادقاً
عنه و ردّ معاشر الحسّاد
قوماً یهوداً قد رأوا ما قد رأی
ظلّ الغام و عزّ ذی الأکباد
ساروا لقتل محمّد فنهاهم
عنه و اُجهد أحسن الإجهاد(2)
مؤلّف گوید: خداوند در تعدادی از آیات قرآن از قول اهل کتاب در تورات و انجیل و کتابهای دیگر آسمانی بشارت آمدن پیامبر خود حضرت محمّدصلی الله علیه وآله را داده است و آیات مربوط به آن حضرت چنین است:
1- آیهای که گذشت، «الَّذینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْراةِ وَ الْإِنْجیلِ...»(1).
2- «وَ لَمَّا جاءَهُمْ کِتابٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ وَ کانُوا مِن قَبْلُ یَسْتَفْتِحُونَ عَلَی الَّذینَ کَفَرُوا فَلَمَّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا کَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلَی الْکافِرینَ»(2).
3- «الَّذینَ آتَیْناهُمُ الْکِتابَ یَعْرِفُونَهُ کَما یَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ وَ إِنَّ فَرِیقاً مِنْهُمْ لَیَکْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ»(3).
4- «وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ میثاقَ النَّبِیّینَ لَما آتَیْتُکُمْ مِنْ کِتابٍ وَ حِکْمَةٍ ثُمَّ جاءَکُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِما مَعَکُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ قالَ أَأَقْرَرْتُمْ وَ أَخَذْتُمْ عَلی ذلِکُمْ إِصْری قالُوا أَقْرَرْنا قالَ فَاشْهَدُوا وَ أَنَا مَعَکُمْ مِنَ الشَّاهِدینَ»(4).
5- «وَ إِذْ قالَ عیسَی ابْنُ مَرْیَمَ یا بَنیإِسْرائیلَ إِنّی رَسُولُ اللَّهِ إِلَیْکُمْ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیَّ مِنَ التَّوْراةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ یَأْتی مِنْ بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمَّا جاءَهُمْ بِالْبَیِّناتِ قالُوا هذا سِحْرٌ مُبینٌ»(5).
از آیات فوق ظاهر میشود که در تورات و انجیل و کتب دیگر پیامبران بشارت آمدن پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله به طور صریح ثبت شده بوده است و علمای بنیاسرائیل از ترس این که به دنیای آنان زیانی وارد شود آن را انکار و حتّی نام پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله را از کتب آسمانی خود محو میکردهاند و آخرت خود را به دنیا که بهره ناچیزی است فروخته و کافر شدهاند.
از اینرو، خداوند در آیه 187 آل عمران میفرماید: «وَ إِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِیثاقَ الَّذینَ
أُوتُوا الْکِتابَ لَتُبَیِّنُنَّهُ لِلنَّاسِ وَ لا تَکْتُمُونَهُ فَنَبَذُوهُ وَراءَ ظُهُورِهِمْ وَاشْتَرَوْا بِهِ ثَمَناً قَلیلاً فَبِئْسَ ما یَشْتَرُونَ».
نشانه پیامبری هر پیامبری ادّعای نبوّت و اظهار معجزات خارق العاده مطابق ادّعای نبوّت اوست و این دو نشانه بدون شکّ برای پیامبر گرامی اسلامصلی الله علیه وآله حاصل شده است، چرا که ادّعای نبوّت آن حضرت در مکّه متواتر و نزد همه مردم روشن و معروف است و اظهار معجزات خارق العاده از آن بزرگوار نیز متواتر و قطعی و غیر قابل انکار است تا جایی که برای آن حضرت یک هزار معجزه ضبط شده است بلکه میتوان گفت همه افعال و گفتار و احوال او معجزه روشن و بزرگ و برهان قطعی برای نبوّت او بوده است و همه مردم آنها را مشاهده نموده و به طور متواتر برای ما نقل شده و هیچ پیامبری این اندازه معجزه نداشته است.
معجزه باقی و جاوید آن حضرت قرآن است که در آن زمان مقابل عربها تحدّی نموده و فرموده است: «شما [ که اهل فصاحت و بلاغت کلام هستید و اشعار بلیغ و فصیح و کلمات شیرین خود را بر کعبه آویزان میکنید و به آنها افتخار مینمایید ]هرگز نمیتوانید مانند این قرآن سخن بگویید؛ حتّی اگر همه شما جمع شوید و به یکدیگر کمک کنید نمیتوانید مانند آن را بیاورید، بلکه ده سوره و یا یک سوره آن را نیز نمیتوانید بیاورید.»
به همین علّت، هنگام نزول قرآن، عربهای فصیح و بلیغ عاجز شدند و مبهوت ماندند و اعتراف نمودند که قدرت مقابله با قرآن را ندارند. از اینرو، خداوند با صدای بلند اعلان نمود: «قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلی أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهیراً»(1). و چون قدرت مقابله
1) 30) إسراء / 88 .
با آن را نداشتند گرفتار قتل و اسارت شدند و باز از پذیرفتن قرآن و دین خدا امتناع ورزیدند، به گونهای که حاضر شدند به جنگ با اسلام برخیزند و حقّانیّت آن را نپذیرند. البتّه آنان همانگونه که در مبارزه فرهنگی مغلوب شدند در مبارزه نظامی نیز مغلوب گردیدند.
یکی از نشانههای مغلوبیت فرهنگی آنان این بود که قرآن را سحر خواندند و پیامبر خداصلی الله علیه وآله را ساحر و مفتری نامیدند و او را استهزا نمودند و گفتند: «إِنْ هذا إِلّا سِحْرٌ یُؤْثَرُ»، و یا گفتند: «سِحْرٌ مُسْتَمِرٌ»، و یا «إِفْکٌ افْتَراهُ»، و یا «أَساطیرُ الْأَوَّلینَ»، و نیز اعتراف به نادانی و کوری خود کردند و گفتند: «قُلُوبُنا غُلْفٌ»، و یا «فی أَکِنَّةٍ مِمَّا تَدْعُونا إِلَیْهِ»، و یا «وَ فی آذانِنا وَقْرٌ»، و یا «وَ مِنْ بَیْنِنا وَ بَیْنِکَ حِجابٌ»، و یا به مردم گفتند: «گوش به این قرآن فرا ندهید و چون قرآن خوانده میشود با القای سخن لغو آن را بیاثر کنید»: «لا تَسْمَعُوا لِهذَا الْقُرْآنِ وَ الْغَوْا فیهِ»، و یا ناتوانی خود را با ادّعا همراه نمودند و گفتند: «لَوْ نَشاءُ لَقُلْنا مِثْلَ هذا»، و قرآن در پاسخ آنان فرمود: «وَ لَنْ تَفْعَلُوا»؛ یعنی آنان هرگز توان مقابله با قرآن را ندارند.
ولید بن مغیره هنگامی که آیه «إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ...»(1)را از پیامبر خداصلی الله علیه وآله شنید گفت: «به خدا سوگند، این سخن بسیار شیرین و زیباست و مانند درختی است که از پایین تا بالای آن میوه شیرین داشته باشد و چنین سخنی را بشر نمیتواند بگوید.»
اصمعی از کنیزی شنید که این آیه را تلاوت میکند: «وَ أَوْحَیْنا إِلی أُمِّ مُوسی أَنْ أَرْضِعیهِ فَإِذا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقیهِ فِی الْیَمِّ وَ لا تَخافی وَ لا تَحْزَنی إِنَّا رادُّوهُ إِلَیْکِ وَ جَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلینَ»(2)، به او گفت: «خدا تو را بکشد، چقدر سخن تو زیبا و فصیح است!» کنیز
گفت: «مگر زیباتر از این سخن کلامی هست که در آن دو امر و دو نهی و دو خبر و دو بشارت جمع شده باشد؟ [ این کلام خداست.]»
فصحای عرب از زیبایی و کوتاهی الفاظ و معانی بلند آیات ذیل بسیار سخن گفته و علوم زیادی را از آنها استخراج نمودهاند و هر که در آنها نظر کند برای او نیز ایجاز الفاظ و کثرت معانی و ظرافت عبارات روشن میشود و میفهمد که در ذیل هر کلمه معانی فراوانی جمع شده است، مانند: «وَ لَکُمْ فِی الْقِصاصِ حَیاةٌ یا أُولِی الْأَلْبابِ»(1)، و «وَ لَوْ تَری إِذْ فَزِعُوا فَلا فَوْتَ وَ أُخِذُوا مِن مَکانٍ قَریبٍ»(2)، و «ادْفَعْ بِالَّتی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَداوَةٌ»(3)، و «وَ قیلَ یا أَرْضُ ابْلَعی ماءَکِ وَ یا سَماءُ أَقْلِعی وَ غیضَ الْماءُ وَ قُضِیَ الْأَمْرُ وَ اسْتَوَتْ عَلَی الْجُودِیِّ وَ قیلَ بُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمینَ»(4)، و «فَکُلّاً أَخَذْنا بِذَنبِهِ فَمِنْهُمْ مَنْ أَرْسَلْنا عَلَیْهِ حاصِباً»(5).
علّامه بزرگوار و متتبّع در آثار و روایات، مرحوم سیّد عبداللَّه شبّر که او را مجلسی دوّم خواندهاند میفرماید: حقّ این است که آیات قرآن از جهات مختلفی دارای اعجاز است:
1- قرآن از حروف الفبا تألیف شده، مردم نیز با همین حروف سخن میگویند، با این وجود مردم هرگز مانند قرآن قدرت ترکیب آن حروف را با آن زیبایی شگفتآور ندارند. از اینرو، در تفسیر حضرت عسکریعلیه السلام به این نکته اشاره شده است و امامعلیه السلام، در تفسیر «الم» میفرماید: «الم» اشاره است به این که این کتاب با همین حروف مقطّعه مانند الف و لام و میم تألیف شده است و شما قدرت گفتن مثل آن را ندارید؛ اگر راست میگویید که از طرف خداوند نیست مانند آن را بیاورید: «وَإِنْ کُنْتُمْ فی رَیْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلی عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَداءَکُمْ مِنْ دُونِ اللَّهُ إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ»(6).
2- هیچ سخن فصیح و بلیغی قابل مقایسه با قرآن نیست، گر چه با زیور علوم بلاغت و فصاحت بیان شده باشد. مشهور و معروف است که در زمان جاهلیّت هر سخن و شعر زیبایی را به کعبه میآویختند و اگر کسی بهتر از آنها را میگفت جایگزین سخنان قبلی میکردند و سبعه معلّقهای که به کعبه آویخته بودند مشهور است، و لکن چون آیه «وَ قیلَ یا أَرْضُ ابْلَعی ماءَکِ وَ یا سَماءُ أَقْلِعی وَ غیضَ الْماءُ وَ قُضِیَ الْأَمْرُ وَ اسْتَوَتْ عَلَی الْجُودِیِّ وَ قیلَ بُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمینَ»(1)نازل شد، از ترس رسوایی و فضیحت، آنها را از کعبه فرود آوردند.
3- اسلوب و نظم عجیب قرآن چیزی است که همه فصیحان و بلیغان و حکما به شیرینی و ملاحت آن اعتراف نمودهاند و هیچ کلامی در بین اعراب به این اسلوب و نظم دیده نشده و در حقیقت نه کلام نثر است و نه وزن شعری دارد، بلکه وزن خاصّی است که تا کنون کسی بر زبان جاری نکرده و نمیتواند جاری کند و چون جذّاب و گیرا است و دلها را به خود جذب میکند کفّار آن را سحر نامیدهاند.
4- کلمات و آیات قرآن همه به طور یکسان شیرین و در نهایت فصاحت و بلاغت است و اختلافی در بین آنها دیده نمیشود، بلکه در معانی و مفاهیم آنها نیز اختلافی نیست و این معنی فقط در قرآن دیده میشود، و کلمات فصحا و نویسندگان ماهر عرب، بلکه اهل تحقیق، همواره ابتدا و انتهایشان از جهت لفظ و معنا اختلاف دارد و یکسان نیست.
5- قرآن مشتمل بر مسائل توحید و کمال معرفت به ذات و صفات و اسماء خداوند است، به گونهای که عقلهای حکما و متکلّمین را مبهوت نموده و قرنهاست که مسلک اشراقیّین و مشّائیّین را بیاساس و ضایع نموده است.
1) 39) هود / 44.
6- قرآن مشتمل بر آداب نیکو و قوانین پایدار و محکم و مستقیم است و نظام زندگی و معاش و معاد مردم را به خوبی روشن نموده و از فساد و نزاع در معاملات و معاشرات و روابط زندگی و ازدواج مردم جلوگیری نموده و حدود و احکام حلال و حرام آن، عقول همگان را متحیّر کرده است. حقّاً اگر همه عقلا و حکما و عرفا جمع شوند و تمام کوشش خود را به کار بندند نمیتوانند چنین قوانینی را آماده کنند.
7- قرآن مشتمل بر قصّههای عجیبی از امّتهای گذشته است و حقایق پنهان را آشکار نموده که برخی از آنها را جز خواصّ امّتهای گذشته، مانند علما و احبار و رهبانان یهود و نصارا نمیدانستهاند و پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله از قبل با آنان معاشرتی نداشته است، مانند قصّه اصحاب کهف و قضایای موسی و خضر و ذوالقرنین و ماجرای یوسف و امثال آنها.
[ از سویی، حکمتهای عجیبی در الفاظ و معانی آنها به کار رفته و در ذکر قصّههای گذشتگان تنها موارد اخلاقی و تربیتی و اعتقادی آنها بیان شده و از بیان رخدادهایی که نتیجهای نداشته خودداری شده است].
8- قرآن در بسیاری از آیات خبر از اسرار درونی و عیوب باطنی مردم داده که احدی از آنها آگاه نبوده است، مانند اخبار به احوال کفّار و منافقین و آنچه در سینههای آنان نهفته بوده است؛ و پس از بیان قرآن، آنان اعتراف به اسرار باطنی خود نمودهاند.
9- قرآن از وضعیّت آینده برخی از امّتها خبر داده است؛ چنان که درباره قوم یهود میگوید: «...ضُرِبَتْ عَلَیْهِمُ الذِّلَّةُ وَ الْمَسْکَنَةُ...»(1)، از اینرو، آنان تاکنون حکومت پایداری در دنیا پیدا نکردهاند. و یا درباره مقابله با منکرین قرآن فرموده
1) 40) بقرة / 61 .
است: «...لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلی أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ...»(1)، و تاکنون کسی نتوانسته با قرآن مقابله نماید. و یا درباره یهود فرموده است: «شما که گمان میکنید تنها اولیای خدا شمایید پس باید آرزوی مرگ و ملاقات خدا را داشته باشید.» سپس فرموده است: «یهودیان هرگز آرزوی مرگ نخواهند نمود.» و تاکنون چنین بوده است و آنان بیش از همه مردم از مرگ هراس دارند چنان که خداوند میفرماید: «قُلْ یا أَیُّهَا الَّذینَ هادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّکُمْ أَوْلِیاءُ للَّهِِ مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ کُنتُمْ صادِقینَ * وَ لا یَتَمَنَّوْنَهُ أَبَداً بِما قَدَّمَتْ أَیْدیهِمْ...»(2). یا اعلان نموده که ابولهب و جماعت دیگری همانند او ایمان نخواهند آورد و چنین بوده است. و یا به پیامبر خودصلی الله علیه وآله خبر داده است که او بعد از صلح حدیبیّه باز برای عمره به مکّه خواهد رفت و یا خبر داده که پیامبر خود را از شرّ مشرکین حفظ خواهد نمود و یا فرموده است «رومیان بعد از مغلوب شدن باز غالب خواهند شد.» و همگی محقّق شده است.
10- قرآن مشتمل بر بهترین و عالیترین دستورات حقوقی و اخلاقی و اجتماعی است که در هیچ مکتبی چنین دستورات زیبایی دیده نمیشود، مانند:
توصیه نسبت به خویشان و فقرا و مستمندان در آیه «وَ آتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ وَ الْمِسْکینَ وَ ابْنَ السَّبیلِ...»(3)
و جلوگیری از اسراف و تبذیر در آیه «...وَ لا تُبَذِّرْ تَبْذیراً * إِنَّ الْمُبَذِّرینَ کانُوا إِخْوانَ الشَّیاطینِ وَ کانَ الشَّیْطانُ لِرَبِّهِ کَفُوراً»(4)
و در برخورد با فقرا میفرماید: «وَ إِمَّا تُعْرِضَنَّ عَنْهُمُ ابْتِغاءَ رَحْمَةٍ مِنْ رَبِّکَ تَرْجُوها فَقُلْ لَهُمْ قَوْلاً مَیْسُوراً»(5)
و در اعتدال در انفاق و دستگیری از فقرا میفرماید: «وَ لا تَجْعَلْ یَدَکَ مَغْلُولَةً
إِلی عُنُقِکَ وَ لاَ تَبْسُطْها کُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً * إِنَّ رَبَّکَ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشاءُ وَ یَقْدِرُ إِنَّهُ کانَ بِعِبادِهِ خَبیراً بَصیراً»(1)
و در جلوگیری از فساد اجتماعی میفرماید: «وَ لا تَقْرَبُوا الزِّنی إِنَّهُ کانَ فاحِشَةً وَ ساءَ سَبیلاً»(2)
و در پرهیز از خونریزی و حفظ جان مردم میفرماید: «وَ لا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتی حَرَّمَ اللَّهُ إِلّا بِالْحَقِّ وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیِّهِ سُلْطاناً فَلا یُسْرِفْ فِی الْقَتْلِ إِنَّهُ کانَ مَنْصُوراً»(3)
و در حمایت و دفاع از یتیمان میفرماید: «وَ لا تَقْرَبُوا مالَ الْیَتیمِ إِلّا بِالَّتی هِیَ أَحْسَنُ حَتّی یَبْلُغَ أَشُدَّهُ...»(4)
و در حمایت از تعهّدات و پیمانهای مردم نسبت به یکدیگر میفرماید: «...وَ أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ کانَ مَسْؤُولاً»(5)
و در جلوگیری از خیانت در معامله و تجارت میفرماید: «وَ أَوْفُوا الْکَیْلَ إِذا کِلْتُمْ وَزِنُوا بِالْقِسْطاسِ الْمُسْتَقیمِ ذلِکَ خَیْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْویلاً»(6)
و در حفظ آبرو و حیثیّات مردم میفرماید: «وَ لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ کُلُّ أُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً»(7)
و در جلوگیری از سرکشی و استکبار میفرماید: «وَ لا تَمْشِ فِی الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّکَ لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبالَ طُولاً * کُلُّ ذلِکَ کانَ سَیِّئُهُ عِنْدَ رَبِّکَ مَکْرُوهاً * ذلِکَ مِمَّا أَوْحی إِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَ الْحِکْمَةِ...»(8)
و درباره عدالت و احسان و دوری از زشتیها میفرماید: «إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إیتاءِ ذِی الْقُرْبی وَ یَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْیِ یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ
تَذَکَّرُونَ»(1).
11- قرآن با گذشت زمان کهنه و ملالتآور نشده، بلکه همیشه با طراوت و زنده و زیباست و در هر زمان قرائت شود مانند این است که برای همان زمان نازل شده است، در حالی که کتابهای دیگر چنین نیستند.
12- قرآن موعظه و شفا و رحمت و هدایت است؛ چنان که خداوند میفرماید: «...قَدْ جاءَتْکُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ شِفاءٌ لِما فِی الصُّدُورِ وَ هُدیً وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنینَ»(2)
و یا میفرماید: «...قَدْ جاءَکُم مِّنَ اللَّهِ نُورٌ وَ کِتابٌ مُّبِینٌ * یَهْدی بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ وَ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ یَهْدِیهِمْ إِلی صِراطٍ مُّسْتَقیمٍ»(3)
و یا میفرماید: «...وَ نَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْءٍ وَ هُدیً وَ رَحْمَةً وَ بُشْری لِلْمُسْلِمینَ»(4)و آیات فراوان دیگری نیز در این موضوع هست.
در سخنان معصومینعلیهم السلام نیز قرآن، نور و هدایت و شفا معرفی شده است که به برخی از آنها اشاره میشود:
در تفسیر عیاشی از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل شده که فرمود: «جبرئیل نزد من آمد و گفت: ای محمّد! زود است که در امّت تو فتنهای رخ دهد. به او گفتم: راه نجات از آن چیست؟ جبرئیل گفت: توجّه به کتاب خدا که در آن خبرهای گذشته و آینده و خبرهای این زمان نهفته است و آن نشان دهنده حقّ از باطل میباشد، و هر حاکم جبّاری بر آن ولایت پیدا کند و بر خلاف آن عمل نماید خداوند او را میشکند، و کسی که هدایت را در غیر قرآن بجوید خداوند او را گمراه خواهد نمود، و قرآن ریسمان محکم ارتباط مردم با خدا و ذکر حکیم و صراط مستقیم است که هرگز
هوسها و زبانهای مسموم مردم نمیتواند حقّانیّت آن را از بین ببرد، و از گفتههای مردم کهنه نخواهد شد، و عجایب آن تمام نخواهد گردید و دانشمندان از آن سیر نخواهند شد و این همان قرآنی است که چون جنّیان آن را شنیدند گفتند: «وَ نَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْءٍ وَ هُدیً وَ رَحْمَةً وَ بُشْری لِلْمُسْلِمینَ»(1).
و در سخن دیگری رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «قرآن، هادی مردم از گمراهی و راهنمای آنان در تاریکی و لغزش است، قرآن نوری است برای مردم در ظلمت، و چراغی است برای دیدن باطل، و عصمتی است برای نجات از هلاکت، و وسیله رشدی است برای نجات از گمراهی، و بیانی است برای نجات از فتنه، و وسیلهای است برای رسیدن به سعادت آخرت و کمال دین؛ کسی از قرآن عدول نمیکند مگر آن که سوی آتش و عذاب میرود.»
امیرالمؤمنینعلیه السلام نیز در یکی از خطبههای خود که در نهج البلاغه موجود است میفرماید: «قرآنی که خداوند بر پیامبر خودصلی الله علیه وآله نازل نمود، نوری است که هرگز خاموش نمیشود، و چراغی است که هرگز نور آن کم نمیشود، و دریایی است که هرگز کسی به قعر آن نمیرسد، و راه مستقیمی است که کسی را گمراه نمیکند، و نوری است که هرگز به تاریکی نمیگراید، و چراغ حقّی است که خاموش نمیشود، و بنیادی است که هرگز خراب نمیگردد، و وسیله شفایی است که با بودن آن هراسی از بیماری نیست، و سرمایه عزّتی است که شکست ندارد، و حقّی است که پیروان آن ذلّت نخواهند دید، بنابر این قرآن معدن و مرکز ایمان و دریای دانش و باغستان عدل و... است.»
زهرای اطهرعلیها السلام نیز درباره قرآن میفرماید: «قرآن کتاب صادق و ناطق خدا، و نور فروزان هدایت است، حقایق آن آشکار و اسرار آن روشن و ظواهر آن جذّاب و گیراست. قرآن پیروان خود را به سوی بهشت رهبری مینماید و مستمعین خود را
1) 58) همان. حقّ الیقین شبّر.
به نجات میرساند. به وسیله قرآن میتوان به حجّتهای نورانی و اسرار الهی و محارم دین و دلیلهای نورانی و برهانهای کافی و ارزشها و حلالها و دستورات واجب خدا پی برد.» آنگاه فرمود: «کتابی که در اختیار شماست حقایق آن آشکار و احکام آن نورانی و نشانههای حقّانیّت آن استوار و محرّمات آن ظاهر و امور آن واضح و آشکار است.»(1)
همانگونه که برخی از دانشمندان گفتهاند زیباترین معجزه پیامبر خداصلی الله علیه وآله جانشینان معصوم و عترت پاک آن حضرت هستند. هر کدام آنان در هر زمانی تا قیامت معجزه روشنی برای حقّانیّت اسلام و پیامبر خداصلی الله علیه وآله بوده و خواهند بود؛ یعنی هر کدام آنان در هر زمانی حجّت و دلیل آشکاری برای حقّانیّت اسلام میباشند و اگر کسی به احوال و آثار و فضائل و معجزات آنان بنگرد این حقیقت برای او آشکار خواهد شد، آنان کسانی هستند که اقتدا و پیروی از آنان سبب هدایت و پیروزی و رسیدن به حوائج و برطرف شدن بلاها خواهد بود، با دعای آنان رحمت خدا نازل میشود و به سبب وجودشان بلا و نقمت برطرف میگردد و همانگونه که قرآن تا قیامت معجزه باقیه پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله است، عترت و جانشینان آن حضرت نیز در هر زمانی چنین خواهند بود. از اینرو، پیامبر خداصلی الله علیه وآله فرمود: «إِنّی تارِکٌ فیکُمُ الثَّقَلَیْنِ کِتابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتی لَنْ یَفْتَرِقا حَتّی یَرِدا عَلَیَّ الْحَوْضَ».(2)
اخلاق کریمه رسول خداصلی الله علیه وآله به قدری ارزشمند و با عظمت است که خداوند درباره آن میفرماید: «وَ إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظیمٍ»(3). البتّه خداوند چیزی را به بزرگی یاد
نمیکند جز آنکه بزرگ و با عظمت باشد و چیزی را ناچیز نمیشمارد جز آنکه ناچیز و حقیر باشد؛ چنانکه درباره دنیا میفرماید: «قُلْ مَتاعُ الدُّنْیا قَلیلٌ»(1)، و این نیز از معجزات آن حضرت است؛ چرا که اخلاق نیک آن حضرت عنایت الهی بوده است؛ همانگونه که خود رسول اللَّه فرمود: «أَدَّبَنی رَبّی». از اینرو، با عظمت یاد شده است.
برخی از دانشمندان میگویند: رسول خداصلی الله علیه وآله همواره به درگاه خداوند سؤال و تضرّع مینمود که خداوند او را به محاسن آداب و مکارم اخلاق زینت بدهد و در دعای خود میفرمود: «اللَّهُمَّ حَسِّنْ خَلْقی وَ خُلُقی»(2).
و یا میفرمود: «اللَّهُمَّ جَنِّبْنی مُنْکَراتِ الْأَخْلاق»(3)، و خداوند دعای او را مستجاب نمود و قرآن را بر او نازل کرد و او را به اخلاق نیک تربیت فرمود. از اینرو خلق او مطابق با قرآن است و خداوند او را به وسیله آیه شریفه «خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلینَ»(4)، و آیه «إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسانِ وَ إیتاءِ ذِی الْقُرْبی وَ یَنْهی عَنِ الْفَحْشاء وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْیِ...»(5)، و آیه «...وَ اصْبِرْ عَلی ما أَصابَکَ...»(6)، و آیه «...فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اصْفَحْ...»(7)، و آیه «...ادْفَعْ بِالَّتی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَداوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمیمٌ»(8)، او را تأدیب فرمود و چون به کمال خلق نیک و زیبایی وجود رسید او را ستود و فرمود: «إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظیمٍ»(9)، و این فضل بزرگ خداوند است که نعمتی را به بنده خود بدهد و سپس او را بر آن ستایش نماید.
پس از نزول آیات فوق رسول خداصلی الله علیه وآله به مردم فرمود: «إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ مَکارِمَ
الْأَخْلاقِ وَ یُبْغِضُ مَساویها»، و یا فرمود «بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَکارِمَ الْأَخْلاقِ». و با تمام نیرو مردم را به محاسن اخلاق امر نمود، و خود نیز بین مردم از همه آنان بردبارتر و شجاعتر و عادلتر و با گذشتتر و با سخاوتتر بود، و اگر دینار یا درهمی از بیت المال نزد او بود نمیخوابید تا آن را به اهلش برساند و اگر کسی را نمییافت که به او بدهد به بستر خواب وارد نمیشد، و به قدری متواضع بود که با دست خود کفش خویش را پینه میزد و لباس خود را وصله مینمود و در مشکلات زندگی با همسران خود یکسان بود و همانند آنان کارهای خانه را انجام میداد و حیای او از همه مردم بیشتر بود.
او در چشم کسی خیره نمیشد و دعوت هر کسی را میپذیرفت و هدیه مردم را قبول مینمود، گر چه جرعه شیری بود، از آن مینوشید و از صاحب آن تشکّر مینمود. او صدقه را نمیپذیرفت، لکن دعوت کنیز و مسکین را اجابت مینمود. خشم او برای خدا بود و برای خود خشم نمینمود. حقّ را میپذیرفت، گرچه برای او و یا اصحاب او زیانآور بود... .(1)
اصل معراج رسول خداصلی الله علیه وآله مسلّم و از ضروریّات دین است و منکر آن از اسلام خارج میباشد. امام صادقعلیه السلام فرمود: «از ما نیست کسی که چهار چیز را انکار نماید: معراج، سؤال قبر، خلقت بهشت و دوزخ و شفاعت.»(2)
امام رضاعلیه السلام نیز فرمود: «کسی که ایمان به معراج پیامبر خداصلی الله علیه وآله نداشته باشد، آن حضرت را تکذیب نموده است.»
اعتقاد امامیّه [ یعنی شیعیان دوازده امامی] این است که رسول خداصلی الله علیه وآله با جسم شریف خود به معراج برده شد و در بیداری بود و [ معراج او] تنها به مسجد اقصی نبود، بلکه به آسمانها معراج نمود. آیات در این بخش فراوان است [ و ما در
کتاب واجبات اسلام، نظر علمای شیعه را درباره معراج بیان نمودیم، مراجعه شود.
تفصیل مسأله معراج در ذیل آیه «سُبْحانَ الَّذی أَسْری بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الأَْقْصَی الَّذی بارَکْنا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ آیاتِنا...»(1)در تفسیرها و کتب حدیث بیان شده است، و مشروح آن در تفسیر علی بن ابراهیم قمّی با سند صحیح از امام صادقعلیه السلام نقل شده است و ما به گوشههایی از آن برای تنبّه و بیداری برادران و خواهران مسلمان اشاره میکنیم:
امام صادقعلیه السلام میفرماید: جبرئیل و میکائیل و اسرافیل براق را حاضر نمودند. یکی از آنان افسار آن را گرفت و دیگری رکاب را آماده نمود و سوّمی لباس و زین آن را مهیّا کرد و چون پشت نمیداد جبرئیل لطمهای بر او زد و فرمود: «ای براق! آرام بگیر که بهترین خلق عالم میخواهد بر تو سوار شود!» پس براق تسلیم شد و رسول خداصلی الله علیه وآله بر آن سوار گردید.
رسول خداصلی الله علیه وآله میفرماید: جبرئیلعلیه السلام در این سفر با من همراه بود و آیات و نشانههای عظمت و قدرت خداوند را در عالم خلقت به من نشان میداد... تا به بیت المقدس رسیدیم و من وارد مسجد شدم و جبرئیلعلیه السلام در کنار من بود و ابراهیم و موسی و عیسی و بسیاری از پیامبران گرد من آمدند و چون وقت نماز رسید جبرئیل مرا مقدّم نمود و من بر آنان نماز خواندم. پس خازن [ بهشت] ظرفی از شیر و ظرفی از آب و ظرفی از شراب برای من آماده نمود و از گویندهای شنیدم که میگوید: «اگر آب را بگیرد امّت او غرق میشوند و اگر شراب را بگیرد گمراه میشوند و اگر شیر را بگیرد هدایت میشوند.» پس من شیر را گرفتم و نوشیدم و جبرئیل گفت: «تو و امّت تو هدایت شدید... .»
سپس صدای وحشتناکی را شنیدم، جبرئیلعلیه السلام گفت: «این سنگی بود که من چهل سال پیش آن را به دوزخ انداختم و اکنون به قعر دوزخ رسید.» - از اینرو،
1) 73) إسراء / 1.
رسول خداصلی الله علیه وآله تا زنده بود خندان نشد - .
سپس همراه جبرئیل به آسمان دنیا رفتیم، ملکی در آنجا بود به نام اسماعیل. او مأمور پرتاب شهاب به شیاطین بود؛ چنانکه در آیه «إِلّا مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ ثاقِبٌ»(1)به آن اشاره شده است و آن ملک به من خوش آمد گفت، و چون داخل آسمان دنیا شدیم، همه ملائکه خندان بودند و به من بشارت میدادند تا این که ملکی را دیدم که از همه ملائکه بزرگتر و کریه المنظر و خشمآلود بود. او نیز مانند سایر ملائکه به من خوش آمد گفت، با این تفاوت که نمیخندید و در صورت او بشارت وجود نداشت. پس من به جبرئیل گفتم: «من از این ملک هراس پیدا کردم.» جبرئیل گفت: «سزاوار است از او بترسی؛ چرا که ما همگی از او میترسیم و او مالک دوزخ است که تا کنون نخندیده است و هر روز خشم و غیظ او بر دشمنان خدا و اهل معصیت افزوده میشود و خداوند به وسیله او از دشمنان خود انتقام میگیرد و اگر در مقابل کسی میخندید در مقابل شما نیز خندان بود.»
پس من بر او سلام کردم و او مرا به بهشت بشارت داد. پس من به جبرئیل که مطاع و امین بود گفتم: «آیا او را امر نمیکنی که آتش دوزخ را به من نشان دهد.» پس جبرئیل به او گفت: «آتش را به محمّدصلی الله علیه وآله نشان بده.» و چون او سرپوش را از دوزخ برداشت و دری از آتش را گشود، شعلهای از آن به آسمان بالا رفت و چنان شعلهور شد که من گمان کردم مرا فرو میگیرد، به جبرئیل گفتم: «به او امر کن آن را مهار کند.» و او امر جبرئیل را اطاعت نمود و آتش را مهار کرد.
سپس مرد بزرگ و بلند قامتی را دیدم، به جبرئیل گفتم: «او کیست؟» جبرئیل گفت: «او پدر شما آدمعلیه السلام است؟...» پس من بر آدم سلام کردم و برای او استغفار نمودم، او نیز بر من سلام و استغفار کرد و گفت: «مرحبا به فرزند صالح و پیامبر صالح و مبعوث در زمان صالح».
1) 74) صافات / 10.
سپس به ملکی از ملائکه برخورد نمودم که نشسته بود و همه دنیا مقابل او آماده بود و در دست او لوحی از نور بود و همواره در آن نگاه میکرد و صورت خود را به طرف چپ و راست نمینمود و هیئت او حزین بود. پس به جبرئیل گفتم: «این کیست؟» جبرئیل گفت: «این ملک الموت است و همواره مشغول قبض ارواح میباشد.» گفتم: «مرا نزد او ببر.» پس جبرئیل مرا نزد او برد و من بر او سلام کردم و جبرئیل به او گفت: «این پیامبر رحمت است که خداوند او را بین مردم مبعوث نموده است.» پس عزرائیل به من خوش آمد گفت و مرا تکریم نمود و به من گفت:
«ای محمّد! بشارت باد تو را؛ چرا که من همه خیر را در امّت تو میبینم.» پس من گفتم: «اَلْحَمْدُ للَّهِِ الْمَنّانِ ذِی النِّعَمِ عَلی عِبادِهِ ذلِکَ مِنْ فَضْلِ رَبّی وَ رَحْمَتِهِ عَلَیَّ.» جبریل گفت: «کار این ملک از همه ملائکه بیشتر و سختتر است.»
پس من گفتم: «آیا همه کسانی که آمده و خواهند آمد را او قبض روح میکند؟ و هر کجا هستند آنان را میبیند؟» جبرئیل گفت: «آری.» پس ملک الموت گفت: «خداوند قدرتی به من داده که همه دنیا نزد من مانند درهمی است که در دست داشته باشم و هیچ خانهای نیست مگر آن که من در هر شبانه روز پنج مرتبه به اهل آن سر میزنم و چون یکی از آنان را قبض روح مینمایم و بقیّه بر او گریه میکنند، به آنان میگویم: گریه نکنید؛ چرا که من همواره به این خانه خواهم آمد و تمام شما را خواهم برد». پس من به جبرئیل گفتم: «حقّا که مرگ مرحله سختی است برای بنی آدم.» جبرئیل گفت: «بعد از مرگ، سختتر و سختتر خواهد بود.»
سپس من عدّهای از مردم را دیدم که گوشتهای پاکیزه و غیر پاکیزه و خبیث مقابل آنان قرار دارد و آنان گوشتهای پاکیزه و طیّب را رها میکنند و از گوشتهای خبیث و پلید میخورند. پس من به جبرئیل گفتم: «اینان کیانند؟» جبرئیل گفت: «اینان کسانی هستند که حلال را رها میکنند و از حرام استفاده مینمایند و آنها از امّت تو هستند.»
سپس ملکی از ملائکه را دیدم که وضع او شگفتآور بود، نصف بدن او آتش
بود و نصف دیگر آن یخ بود، در حالی که نه آتش یخ را آب میکرد و نه یخ آتش را خاموش میکرد و با صدای بلند میگفت: «سُبْحانَ الَّذی کَفَّ حَرَّ هذِهِ النّارِ فَلا یُذیبُ الثَّلْجَ وَ کَفَّ بَرْدَ هذَا الثَّلْجِ فَلا یُطْفِئُ حَرَّ هذِهِ النّارِ، اَللَّهُمَّ یا مُؤَلِّفَ بَیْنَ الثَّلْجِ وَ النّارِ أَلِّفْ بَیْنَ قُلُوبِ عِبادِکَ الْمُؤْمِنینَ.» پس من به جبرئیل گفتم: «این کیست؟» جبرئیل گفت: «این ملکی است که خداوند او را به اطراف آسمانها و زمین مأمور نموده و او خیرخواهترین ملائکه است نسبت به مؤمنین و همانگونه که شنیدی او از زمانی که آفریده شده در حقّ مؤمنین دعای خیر مینماید.»
و دو ملک دیگری را دیدم که در آسمان با صدای بلند دعا میکردند، یکی از آنان میگفت: «خدایا، هر که [ در راه تو] انفاق میکند عوض آن را [ چند برابر] به او عطا کن.» و دیگری میگفت: «خدایا، بر هر انسان ممسک و بخیلی زیان و خسارت وارد کن». سپس به انسانهایی برخورد نمودم که مانند شتر لبهای بزرگی داشتند و ملائکه گوشت جلوی بدن آنان را میبریدند و در دهان آنان میانداختند. پس به جبریل گفتم: «اینان کیانند؟» جبرئیل گفت: «اینان کسانی هستند که از مردم بدگویی میکردهاند.»
سپس عدّهای را دیدم که ملائکه سرهای آنان را به سنگ میکوبیدند، به جبرئیل گفتم: «اینان کیانند؟» جبرئیل گفت: «اینان کسانی هستند که هنگام نماز عشا در خواب بودهاند و نماز عشا را نمیخواندهاند.»
سپس کسانی را دیدم که آتش وارد دهانهای آنان میشد و از پایین آنان خارج میگردید. به جبرئیل گفتم: «اینان کیانند؟» جبرئیل گفت: «اینها کسانی هستند که مال یتیم را از روی ظلم میخوردهاند. چنانکه خداوند میفرماید: «الَّذینَ یَأْکُلُونَ أَمْوالَ الْیَتامی ظُلْماً إِنَّما یَأْکُلُونَ فی بُطُونِهِمْ ناراً وَ سَیَصْلَوْنَ سَعیراً»(1).»
سپس مردمی را دیدم که چون یکی از آنان میخواست برخیزد از بس شکم او
1) 75) نساء / 10.
بزرگ بود نمیتوانست برخیزد. به جبرئیل گفتم: «اینان کیانند؟» جبرئیل گفت: «اینان رباخواران هستند که خداوند درباره آنان میگوید: «الَّذینَ یَأْکُلُونَ الرِّبا لا یَقُومُونَ إِلّا کَما یَقُومُ الَّذی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطانُ مِنَ الْمَسِّ...»(1).»
ناگهان دیدم همانند آل فرعون هر صبح و شام به آتش برده میشوند و میگویند: «خدایا، قیامت را کی برپا میکنی؟» سپس زنانی را دیدم که به پستانهای خود آویزان بودند. به جبرئیل گفتم: «اینان کیانند؟» جبرئیل گفت: «اینان کسانی هستند که از غیر شوهران خود فرزندانی پیدا میکردند و به شوهران خود نسبت میدادند و آنان را وارث اموال شوهران خود مینمودند.» سپس رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «خشم و غضب خدا شدید است نسبت به زنی که فرزند دیگران را وارد خانه شوهر خود کند و آن فرزند محارم مردم را محارم خود بداند و اموال آنان را به ارث ببرد [ و آگاهی از آن نداشته باشد].»
سپس به گروهی از ملائکه برخورد کردیم که خداوند خلقت و صورتهای آنان را به گونه عجیبی آفریده بود و هر کدام از اعضای بدن آنان با صداهای مختلف خدا را تسبیح و تحمید مینمودند و صداهای آنان به تمجید و گریه از خوف خدا بلند بود. به جبرئیل گفتم: «اینان کیانند؟» جبرئیل گفت: «اینها همینگونه که میبینی آفریده شدهاند و چنان از خوف خدا در هراس هستند که تاکنون یکی از آنان با ملکی که در کنار اوست سخن نگفته است و هرگز آنان سرهای خود را بالا و پایین نمیکنند.» پس من بر آنان سلام کردم و آنان با اشاره جواب سلام مرا گفتند و از خشوعی که داشتند به من نگاه نکردند.
پس جبرئیل به آنان گفت: «این محمّد، پیامبر رحمت است که خداوند او را به عنوان رسول و خاتم پیامبران و آقای آنان فرستاده است، آیا شما با او سخن نمیگویید؟» و چون این سخنان را از جبرئیل شنیدند روی به من کردند و بر من
1) 76) بقرة / 275.
سلام و احترام نمودند و به من و امّت من بشارت به خیر دادند.
سپس به آسمان دوّم صعود کردیم و من در آنجا دو مرد را دیدم که بسیار شبیه به یکدیگر بودند. از جبرئیل پرسیدم: «اینان کیانند؟» جبرئیل گفت: «آنان یحیی و عیسی هستند که پسر خاله همدیگرند.» پس من بر آنان سلام و استغفار کردم و آنان نیز بر من سلام و استغفار نمودند و گفتند: «خوش آمدی ای برادر صالح و ای پیامبر صالح.» و در آنجا ملائکهای را دیدم که دارای خشوع بودند و صورتهای عجیبی داشتند و هر کدام با صداهای گوناگون مشغول تسبیح خداوند بودند.
سپس به آسمان سوّم صعود نمودیم و در آنجا مرد بسیار زیبایی را دیدم که از همه مخلوقات خدا زیباتر بود و همانند ماه شب چهاردهم در بین ستارگان میدرخشید. به جبرئیل گفتم: «او کیست؟» جبرئیل گفت: «او برادرت یوسف است.» پس من بر او سلام و استغفار کردم و او نیز به من سلام و استغفار نمود و گفت: «مرحباً به پیامبر صالح و برادر صالح و مبعوث در زمان صالح.» و در آنجا نیز مانند آسمان اوّل و دوّم ملائکهای بودند در حال خشوع و جبرئیل همانگونه با آنان سخن گفت و آنان نیز به من خوش آمد گفتند.
سپس به آسمان چهارم صعود نمودیم و در آنجا مرد با عظمتی را دیدم و جبرئیل گفت: «او ادریس پیامبر است که خداوند او را به آسمان بالا برده و در جایگاه بلندی قرار داده است [ رَفَعَهُ اللَّهُ مَکاناً عَلِیّاً]، و در این آسمان نیز ملائکهای در حال خشوع بودند و جبرئیل مرابه آنان معرفی نمود و آنان نیز به من خوش آمد گفتند و برای من و امّت من بشارت خیر دادند... .
سپس به آسمان پنجم صعود نمودیم. ناگهان من در آنجا پیرمرد بزرگ چشمی را دیدم که تاکنون کسی را بزرگتر از او ندیده بودم. اطراف او جمعیّت زیادی جمع بودند که از زیادی آنان تعجّب نمودم، به جبرئیل گفتم: «او کیست؟» جبرئیل گفت: «این هارون فرزند عمران است.» پس بر او سلام کردم و استغفار نمودم و او نیز بر من سلام کرد و استغفار نمود و در این آسمان نیز ملائکه در حال خشوع بودند.
سپس به آسمان ششم صعود نمودیم. در آنجا نیز مرد گندمگون و بلند قامتی را دیدم... و از او شنیدم که میگفت: «بنیاسرائیل گمان کردهاند که من بهترین فرزند آدم هستم، در حالی که این مرد [ یعنی رسولصلی الله علیه وآله] نزد خداوند از من گرامیتر است.» پس من به جبرئیل گفتم: «او کیست؟» جبرئیل گفت: «او برادر تو موسی بن عمران میباشد.» پس من بر او سلام و استغفار نمودم و او نیز بر من سلام و استغفار نمود. در این آسمان نیز مانند آسمانهای دیگر ملائکهای در حال خشوع بودند.
تا این که به آسمان هفتم صعود نمودیم و در آنجا به هر ملکی برخورد نمودم به من گفت: «ای محمّد! حجامت کن و امّت خود را نیز به حجامت امر کن.» و در آنجا مردی را دیدم «أَشْمَطُ الرَّأْسِ وَ اللِّحْیَةِ»؛ یعنی موهای سیاه سر و محاسن او آمیخته به موهای سفید بود و بر تختی نشسته بود. به جبرئیل گفتم: «او کیست که در آسمان هفتم در جوار الهی بر باب بیت المعمور قرار گرفته است؟»
جبرئیل گفت: «ای محمّد! او پدر تو ابراهیم است و این مکان و جایگاه تو و متّقین از امّت تو نیز هست.» سپس رسول خداصلی الله علیه وآله این آیه را تلاوت نمود: «إِنَّ أَوْلَی النَّاسِ بِإِبْراهیمَ لَلَّذینَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِیُّ وَ الَّذینَ آمَنُوا وَ اللَّهُ وَلِیُّ الْمُؤْمِنینَ»(1). پس من به ابراهیم سلام کردم و او نیز به من سلام کرد و گفت: «مَرْحَباً بِالنَّبِیِّ الصّالِحِ وَ الْإِبْنِ الصّالِحِ وَ الْمَبْعُوثِ فِی الزَّمَنِ الصّالِحِ»، در آنجا نیز ملائکهای را در حال خضوع دیدم و آنان به من و امّت من بشارت خیر دادند.
رسول خداصلی الله علیه وآله میفرماید: من در آسمان هفتم دریاهایی از نور را دیدم که نور آنها همواره میدرخشید و نزدیک بود چشمها را ساقط کند و دریاهایی ظلمانی را دیدم و دریاهایی از یخ را نیز دیدم و چون وحشت نمودم به جبرئیل گفتم: «اینها چیست؟» جبرئیل گفت: «ای محمّد! شاد باش و نسبت به کرامات پروردگارت شاکر باش.»
1) 77) آل عمران / 18.
پس خداوند با قدرت و عنایت خود مرا تثبیت نمود و چون تعجّب و سؤال من از جبرئیل زیاد شد، جبرئیل به من گفت: «ای محمّد! آیا از آنچه دیدی به شگفت آمدی؟ در حالی که آنها مخلوق خدای تو هستند، تا چه رسد به خالق و آفریدگاری که آنان را خلق نموده است.» سپس گفت: «آنچه را تو ندیدهای بزرگتر از آنچه است که دیدهای.» سپس گفت: «بین خدا و بین خلق او نود هزار حجاب وجود داد و نزدیکترین خلق خدا به خدا من و اسرافیل هستیم، و بین ما و خداوند چهار حجاب است: حجاب نور، حجاب ظلمت و حجاب غمام و حجاب آب.»
سپس فرمود: «و از عجایبی که خداوند خلق نموده و مسخّر او است خروسی است که یک پای آن در انتهای زمین و سر آن نزد عرش است و من ملکی از ملائکه خدا را دیدم که خداوند آنگونه که میخواسته او را آفریده بود؛ پاهای او در انتهای زمین بود و تا آسمان هفتم پرواز میکرد و از آنجا نیز پرواز میکرد تا نزدیک عرش میرسید و چون نزدیک عرش میرسید میگفت: "سُبْحانَ رَبّی حَیْثُ ما کُنْتُ لا تَدْری أَیْنَ رَبُّکَ مِنْ عِظَمِ شَأْنِهِ"، و بر شانههای او دو بال بود که چون باز میکرد از مشرق و مغرب میگذشت و چون وقت سحر میرسد بالهای خود را میگشاید و بر هم میزند و فریاد او به تسبیح بلند میشود و میگوید: "سُبْحانَ اللَّهِ الْمَلِکِ الْقُدُّوسِ، سُبْحانَ اللَّهِ الْکَبیرِ الْمُتَعالِ، لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ الْحَیُّ الْقَیُّومُ"، و چون این تسبیحات را میگوید همه خروسهای روی زمین بال بر هم میزنند و شروع به خواندن میکنند و چون او ساکت میشود خروسهای روی زمین نیز ساکت میشوند، و این خروس را تاجی است سبز و ریشی است بسیار سفید... .»
سپس فرمود: با جبرئیل داخل بیت المعمور شدیم. پس من دو رکعت نماز خواندم و عدّهای از اصحاب من با لباس نیکو و تازه و عدّهای با لباسهای کهنه بودند. پس آنان که لباسهای نیکو و تازه پوشیده بودند با من همراه شدند و آنان که لباسهای کهنه در برداشتند محبوس و ممنوع گردیدند. سپس از بیت المعمور خارج شدم و نهر کوثر و نهر رحمت همراه من بودند. آنگاه من از نهر کوثر نوشیدم و
در نهر رحمت غسل کردم و آن دو نهر همراه من آمدند تا داخل بهشت شدم و دیدم که در دو طرف آن خانههای من و خانههای همسران من است و خاک آن از مشک بود و کنیزی را دیدم که در نهرهای بهشتی فرو میرفت. به او گفتم: «تو از آن که هستی؟» او گفت: «من از آن زید بن حارثه هستم.» و چون صبح شد این بشارت را به زید بن حارثه دادم.
سپس پرندهای را دیدم که مانند بخت [ یعنی شتر بزرگ] بود. و درختی را دیدم که اگر پرندهای از پایین آن هفتصد سال پرواز میکرد به اطراف آن نمیرسید، و هیچ خانهای در بهشت نبود مگر آن که شاخهای از آن درخت بر آن فرود آمده بود. پس من به جبرئیل گفتم: «این درخت چیست؟» جبرئیل گفت: «این درخت طوباست که خداوند میفرماید: «...طُوبی لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ»(1).
رسول خداصلی الله علیه وآله میفرماید: چون من داخل بهشت شدم با خود اندیشیدم و از جبرئیل درباره آن دریاهای بهشتی و شگفتی آنها و چیزهای عجیبی که دیده بودم سؤال نمودم. جبرئیل گفت: «آنچه دیدی سرادقات حجاب الهی بود که پروردگار تو به آنها احتجاب نموده است و اگر این حجابها نمیبود نور عرش و آنچه در آن بود مهتوک میگردید.»
سپس به درخت سدرة المنتهی رسیدم که هر برگی از آن بر امّتی سایه افکنده بود و من [ و امّت من] نیز یکی از آنان بودیم [ و این نهایت قرب الهی بود]؛ همانگونه که خداوند میفرماید: «...قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنی»(2). پس خداوند مرا خطاب نمود و فرمود: «آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنزِلَ إِلَیْهِ مِنْ رَبِّهِ». پس من از ناحیه خود و امّت خود گفتم: «وَ الْمُؤْمِنُونَ کُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَ مَلآئِکَتِهِ وَ کُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِن رُّسُلِهِ». سپس گفتم: «سَمِعْنا وَ أَطَعْنا غُفْرانَکَ رَبَّنا وَ إِلَیْکَ الْمَصِیرُ». پس خطاب آمد: «لا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلّا وُسْعَها لَها ما کَسَبَتْ وَ عَلَیْها مَا اکْتَسَبَتْ». پس من گفتم:
«رَبَّنا لا تُؤاخِذْنا إِن نَّسِینا أَوْ أَخْطَأْنا»، پس خطاب آمد: «ما تو را مؤاخذه نخواهیم نمود.» پس من گفتم: «رَبَّنا وَ لا تَحْمِلْ عَلَیْنا إِصْراً کَما حَمَلْتَهُ عَلَی الَّذینَ مِن قَبْلِنا»، پس خطاب آمد: «ما بار سنگین بر دوش تو نمیگذاریم.» پس من گفتم: «رَبَّنا وَ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ وَ اعْفُ عَنَّا وَ اغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا أَنتَ مَوْلانا فَانْصُرْنا عَلَی الْقَوْمِ الْکافِرینَ»(1)، پس خداوند فرمود: «آنچه خواستی را ما به تو و امّت تو دادیم.»
امام صادقعلیه السلام در پایان حدیث معراج فرمود: «احدی به درگاه خدا نرفت که عزیزتر از رسول خداصلی الله علیه وآله باشد؛ چرا که آن حضرت برای امّت خود درخواستهایی نمود و فرمود: «خدایا، تو به پیامبران خود فضایلی را عطا نمودی، به من نیز آنها را عطا بفرما.» خطاب شد: «من دو کلمه از تحت عرش خود به تو عطا نمودم: "وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلّا بِاللَّهِ، وَ لا مَنْجی مِنْکَ إِلّا إِلَیْکَ".»
سپس رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «ملائکه نیز ذکری به من یاد دادند که من هر صبح و شام آن را میگویم و آن این است: "اَللَّهُمَّ إِنَّ ظُلْمی أَصْبَحَ مُسْتَجیراً بِعَفْوِکَ وَ ذَنْبی مُسْتَجیراً بِمَغْفِرَتِکَ وَ ذُلّی مُسْتَجیراً بِعِزَّتِکَ وَ فَقْری أَصْبَحَ مُسْتَجیراً بِغِناکَ وَ وَجْهِیَ الْبالی أَصْبَحَ مُسْتَجیراً بِوَجْهِکَ الْباقی الَّذی لا یَفْنی".»
سپس صدای اذان را شنیدم که ملکی میگوید: «اَللَّهُ أَکْبَرُ، اَللَّهُ أَکْبَرُ»، و از طرف خداوند ندا آمد: «بنده من راست میگوید، من بزرگتر از هر چیزی هستم.» سپس گفت: «أَشْهَدُ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ، أَشْهَدُ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ». پس ندا آمد: «بنده من راست میگوید، همانا پروردگاری جز من نیست.» پس آن ملک گفت: «أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ، أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ». پس خطاب آمد: «بنده من راست میگوید، همانا محمّد بنده و رسول من است و من او را برگزیدم و مبعوث نمودم.» پس آن ملک گفت: «حَیَّ عَلَی الصَّلاةِ»، و خطاب آمد: «بنده من راست میگوید، او مردم را به واجب من دعوت میکند و هر کس با رغبت و میل و نیّت خالص به طرف نماز
1) 80) بقرة / 285 - 286.
برود، نماز کفّاره گناهان گذشته او خواهد بود.» تا این که آن ملک گفت: «حَیَّ عَلَی الْفَلاحِ»، و خطاب آمد: «همانا نماز صلاح و فلاح و نجاح است.»
رسول خداصلی الله علیه وآله میفرماید: سپس من بر ملائکه امامت نمودم، همانگونه که در بیت المقدس بر پیامبران امامت نمودم، و ناگهان غشوهای بر من وارد شد و به سجده افتادم و پروردگارم مرا خطاب نمود و فرمود: «من بر هر پیامبری قبل از تو پنجاه نماز واجب نمودم و بر امّت تو نیز پنجاه نماز واجب کردم.»
رسول خداصلی الله علیه وآله میفرماید: سپس من پایین آمدم و به ابراهیمعلیه السلام برخورد کردم و او از من چیزی سؤال نکرد تا به موسیعلیه السلام رسیدم و او به من گفت: «ای محمّد! خدا با امّت تو چه کرد؟» گفتم: «پروردگارم فرمود: من بر پیامبران قبل از تو پنجاه نماز واجب نموم و بر تو و امّت تو نیز پنجاه نماز واجب نمودم.»
موسی گفت: «ای محمّد! امّت تو امّت آخرالزّمان است و از همه امّتها ضعیفتر است و تو آنچه از خدا بخواهی به تو خواهد داد و امّت تو طاقت پنجاه نماز را ندارد، برای آنان از خدای خود تخفیف بگیر.» پس من به سدرة المنتهی بازگشتم و سجده نمودم و گفتم: «خدایا، امّت من طاقت پنجاه نماز را ندارد.»
پس خداوند برای من تخفیف داد و ده نماز را کم کرد. پس نزد موسی آمدم و به او خبر دادم. موسی گفت: «بازگرد که تو و امّت تو طاقت چهل نماز را ندارید.» پس من بازگشتم و باز خداوند ده نماز دیگر را به من تخفیف داد و چون نزد موسی آمدم، موسی گفت: «بازگرد و از خدای خود تخفیف بگیر.» پس بازگشتم و در هر نوبت سجده نمودم و خداوند ده نماز برای من کم نمود تا ده نماز باقی ماند. و چون نزد موسی آمدم، موسی گفت: «امّت تو طاقت ده نماز را ندارند.»
پس بازگشتم و خداوند پنج نماز دیگر را برای من کم نمود و تنها پنج نماز باقی ماند و چون نزد موسی آمدم، موسی گفت: «بازگرد که امّت تو طاقت آن را ندارند.» پس من به موسی گفتم: «از خدای خود حیا میکنم که باز گردم و درخواست تخفیف نمایم و بر این پنج نماز صبر میکنم.»
پس از طرف خداوند ندا آمد: «حال که تو بر این پنج نماز صبر کردی ما آن را به جای پنجاه نماز از امّت تو قبول نمودیم.» و سپس خطاب آمد: «هر کس از امّت تو کار نیکی را اراده کند و انجام بدهد من برای او ده پاداش مینویسم و اگر انجام ندهد یک پاداش برای او مینویسم، و هر کس از امّت تو اراده کار زشتی را بکند و انجام بدهد، من برای او یک گناه مینویسم و اگر انجام ندهد چیزی بر او نوشته نمیشود.» سپس امام صادق فرمود: «خداوند از ناحیه این امّت به موسیعلیه السلام جزای خیر بدهد.»(1)
عبداللَّه عمر گوید: از رسول خداصلی الله علیه وآله سؤال شد: «خداوند در شب معراج با چه لغتی با شما سخن گفت.» رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «با لغت علیّ بن ابیطالبعلیه السلام، و چون من سخن علیعلیه السلام را شنیدم گفتم: خدایا، تو با من سخن میگویی یا علیعلیه السلام با من سخن میگوید؟» خطاب آمد: «ای احمد! من مانند چیزهای دیگر نیستم و با مردم مقایسه نمیشوم و به اوصاف مخلوق خود متصف نمیگردم، من تو را از نور خود آفریدم و علی را از نور تو آفریدم، من بر اسرار باطن و قلب تو آگاه بودم و کسی را در قلب تو محبوبتر از علیّ بن ابیطالب نیافتم. از اینرو، با زبان او با تو سخن گفتم تا قلب تو مطمئن گردد.»(2)
مرحوم علّامه شبّر در پایان نقل معراج میگوید: عموم علما و محدّثین و مورّخین گفتهاند: معراج رسول خداصلی الله علیه وآله قبل از هجرت واقع شده است. و عدّهای نیز گفتهاند: معراج چندین مرتبه واقع شده است و مؤیّد آن روایتی است از امام
1) 81) حقّ الیقین شبّر / 126.
2) 82) روی الإربلی فی کشف الغمّة عن ابن عمر قال: سمعت رسول اللَّه و قد سئل بأیّ لغةٍ خاطبک ربّک لیلة المعراج؟ فقال: خاطبنی بلغة علیّ بن أبیطالب علیه السّلام فألهمت أن قلت: یا ربّی أنت خاطبتنی أم علیّ؟ فقال: یا أحمد أنا شیء لیس کالأشیاء و لا أقاس بالنّاس و لا أوصف بالأشیاء خلقتک من نوری و خلقت علیّاً من نورک فاطلعت علی سرائر قلبک فلم أجد إلی قلبک أحبّ من علیّ بن ابیطالب علیه السّلام فخاطبتک بلسانه کیما یطمئنّ قلبک. الجواهر السّنیّه للحرّ العاملی / 259، حقّ الیقین للشّبّر / 823 .
صادقعلیه السلام که فرمود: «رسول خداصلی الله علیه وآله یکصد و بیست مرتبه به معراج رفت»، و اللَّه العالم.(1)
مؤلّف گوید: مسأله معراج چون از معجزات رسول خداصلی الله علیه وآله بود، همانند اخلاق شریفه آن حضرت، در بخش معجزات قرار گرفت و ترجمه همه حدیث معراج نیز به دلیل اهمیّت آن و به امید تأثیرگزاری تقدیم خوانندگان محترم شد.
در این که رسول خداصلی الله علیه وآله قبل از بعثت دارای ایمان و تعبّد بوده است تردیدی نیست، لکن برخی گفتهاند تابع آیین نوح و یا ابراهیم و یا موسی و یا عیسی و یا تابع همه شرایع قبل از اسلام بوده، و حقّ این است که آن حضرت تابع هیچ آیین و شریعتی نبوده، بلکه او از هنگام تولّد، بلکه هنگامی که آدم به دنیا نیامده بوده پیامبر بوده است، جز آن که در سنّ چهل سالگی مأمور و مبعوث به رسالت و دعوت مردم شده است و بر این معنا ادلّه زیادی دلالت میکند، از جمله:
1- اگر پیامبر خداصلی الله علیه وآله تابع شریعت پیامبر دیگری بوده باشد لازم میآید آن پیامبر افضل از او باشد و این خلاف ضرورت دین است؛ چرا که او به اتّفاق و اجماع همه مسلمانان [ بلکه همه پیامبران] افضل از همه پیامبران است.
2- اگر او به شریعت دیگری عمل کرده باشد، دستورات آن شریعت یا از طریق وحی به او رسیده است و یا از علمای آن شریعت تعلیم گرفته است. در صورت اوّل، نبوّت او ثابت میشود، و در صورت دوّم، لازم میآید او از غیر راه وحی چیزی یاد گرفته باشد و این خلاف قرآن و اجماع مسلمین است.
3- رجوع افضل به فاضل و یا مفضول، عقلاً و شرعاً جایز نیست، از سویی بیشتر علمای ادیان گذشته فاسق و اهل دنیا بودهاند و امکان ندارد بهترین خلق خدا
1) 83) روی الصّدوق و الصفّار عن الصّادق علیه السّلام: إنّه عرج برسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله مأة و عشرین مرّةً، و اللَّه العالم. المصدر
به آنان رجوع نماید؛ وانگهی اگر چنین چیزی واقع شده بود قطعاً برای ما نقل میشد.
4- پیامبر خداصلی الله علیه وآله در زمان نبوّت خود، اگر چیزی از او سؤال میشد که نمیدانست، منتظر وحی میماند و پاسخی نمیداد، در صورتی که اگر او تابع شریعت دیگری میبود، باید طبق آن شریعت پاسخ میداد و منتظر نمیماند.
5- در حدیث مشهور و مستفیضی از طریق شیعه و سنّی آمده که آن حضرت فرموده است: «کُنْتُ نَبِیّاً وَ آدَمُ بَیْنَ الْماءِ وَ الطّینِ».
6- در اخبار صحیح و فراوانی آمده که رسول خداصلی الله علیه وآله و ائمّهعلیهم السلام مؤیّد به ملک روح القدس بودهاند و او آنان را نگهداری مینموده و معالم دین را به آنان یاد میداده است و تا آخر عمر آنان را از خطا و فراموشی حفظ میکرده است.
7- صریح قرآن و اخبار متواتر و اتّفاق مسلمانان این است که آن حضرت از همه پیامبران افضل بوده و آنان اگر دارای هر فضیلتی بودهاند او دارای فضیلتی بالاتر از آنان بوده است. برای مثال، اگر عیسی بن مریم در گهواره سخن گفته و مقام نبوّت و حکمت به او داده شده، و یا یحیی در کودکی به نبوّت رسیده است، پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله نیز در کودکی به نبوّت و رسالت رسیده [ و آیات قرآن را تلاوت نموده است]، و روایات زیادی وارد شده که آن حضرت و اوصیای او از کودکی ناطق به حکمت و آیات شریفه قرآن بودهاند(1).
در قرآن و روایات با صراحت آمده که رسول خداصلی الله علیه وآله «أمّی» است: «النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْراةِ وَ الْإِنْجیلِ...»(2)، و مشهور بین اهل سنّت این است که «امّی» یعنی کسی که خواندن و نوشتن را نمیداند، لکن این معنا خلاف نظر اهل البیتعلیهم السلام است. اختلافی نیست که آن حضرت قبل از بعثت و
پیامبری از احدی خواندن و نوشتن را تعلیم نگرفته است، با این وجود، قادر به خواندن و نوشتن بوده است، همانگونه که قادر بر چیزهایی بوده که دیگران قادر بر آن نبودهاند و لکن مصلحت نبوده است که خود بنویسد و بخواند، بلکه غالباً دیگران را به نوشتن وحی و خواندن نامهها امر میفرموده، در حالی که عاجز از آن نبوده است.
در کتاب بصائر الدّرجات از صولی نقل شده که گوید: به حضرت جوادعلیه السلام گفتم: «برای چه رسول خداصلی الله علیه وآله امّی نامیده شده است؟» امامعلیه السلام فرمود: «مردم چه میگویند؟» گفتم: «آنان میگویند: پیامبرصلی الله علیه وآله نمینوشت و نمیخواند.»
امامعلیه السلام فرمود: «دروغ میگویند، - لعنت خدا بر آنان باد - هرگز چنین نبوده است؛ چرا که خداوند در قرآن میفرماید: «هُوَ الَّذی بَعَثَ فِی الْأُمِّیّینَ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُو عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ...»(1).» سپس فرمود: «چگونه آنان را تعلیم میداده، و خود خواندن را نیاموخته بوده است؟»
سپس فرمود: «به خدا سوگند، رسول خداصلی الله علیه وآله با هفتاد و دو زبان میخوانده و مینوشته است و معنای امّی بودن او این است که او در "أمّ القری" یعنی مادر قریهها، مکّه به دنیا آمده است چنان که در آیه شریفه «لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُری وَ مَنْ حَوْلَها» به آن اشاره شده است.»(2)
امام صادقعلیه السلام نیز میفرماید: «رسول خداصلی الله علیه وآله آنچه مینوشت و آنچه
1) 86) جمعة / 2.
2) 87) بصائرالدّرجات عن الصولی قال: سألت أباجعفر محمّد بن علیّ الرّضا علیه السّلام و قلت له: یابن رسول اللَّه لم سمّی النّبیّ الأمّی؟ قال: ما یقول النّاس؟ قلت: یقولون: إنّما سمّی الأمّی لأنّه لم یکتب فقال: کذبوا علیهم لعنة اللَّه أنّی یکون ذلک و اللَّه تعالی یقول فی محکم کتابه: «هُوَ الَّذی بَعَثَ فِی الْأُمِّیّینَ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُو عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ» فکیف یعلّمهم ما لم یحسن، و اللَّه لقد کان رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه وآله یقرأ و یکتب بإثنین و سبعین لساناً و إنّما سمّی الأمّی لأنّه کان من مکّة و مکّة من أمّهات القری و لک قول اللَّه فی کتابه: «لِتُنذِرَ أُمَّ الْقُری وَ مَنْ حَوْلَها».حقّ الیقین / 136 عن علل الشّرایع: 1 / 124.
نمینوشت را میخواند.»(1)
تردیدی نیست که پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله آخرین پیامبر خدا و خاتم پیامبران است؛ همانگونه که در آیه شریفه «ما کانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِکُمْ وَ لکِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِیّینَ...»(2)به آن اشاره شده است، و به طور متواتر از آن حضرت نیز نقل شده که فرمود: «پیامبری بعد از من نخواهد بود.» [ چنان که در حدیث منزلت فرمود: «یا عَلِیُّ أَنْتَ مِنّی بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسی إِلّا أَنَّهُ لا نَبِیَّ بَعْدی.»] بنابراین، دین او ناسخ همه ادیان گذشته است و با آمدن اسلام هیچ دین دیگری پذیرفته نیست، «وَ مَن یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلامِ دیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ»(3).
و نیز تردیدی نیست که آن حضرت مبعوث بر جنّ و انس است. و جانشینان او نیز حجّتهای الهی بر جمیع خلق خدایند و تا قیامت هیچ زمانی از حجّت خدا خالی نیست و مردم باید به آنان مراجعه نمایند و اگر دو نفر روی زمین باشند باید یکی از آن دو یا پیامبر و یا امام باشد و گرنه عالم برقرار نخواهد ماند، [ لَوْ لاَ الْحُجَّةُ لَساخَتِ الْأَرْضُ بِأَهْلِها]، و اعتقاد امامیّه در این موضوع قطعی و روایات آن متواتر است.
همچنین تردیدی نیست که رسالت پیامبر خداصلی الله علیه وآله محدود به انسانها نیست، بلکه اجنّه نیز موظّف به اعتقاد به نبوّت و اطاعت از او و اوصیای او میباشند و این معنا نیز در روایات با صراحت کامل وارد شده است که به برخی از روایات آن اشاره میشود.
مرحوم کلینی از ابن جبل نقل نموده که گوید: ما درب خانه امام صادقعلیه السلام
بودیم. ناگهان دیدیم عدّهای با لباسهای مخصوص و کیسههایی از منزل امامعلیه السلام خارج شدند. از امامعلیه السلام سؤال نمودیم، فرمود: «اینها برادران مؤمن شما از جنّیان هستند.»(1)
و از سعد اسکاف نیز نقل نموده که گوید: خدمت امام باقرعلیه السلام رسیدم و گفتم: «فدای شما شوم، امروز با تأخیر به ما اجازه ورود دادید و من عدّهای را دیدم عمامه بر سر داشتند و از خانه شما خارج شدند و من آنان را نشناختم؟»
امامصلی الله علیه وآله فرمود: «آیا میدانی آنان چه کسانی بودند؟» گفتم: «خیر.» فرمود: «آنان برادران مؤمن شما از جنّیان بودند؛ آمده بودند از حرام و حلال و مسائل دین خود سؤال کنند.»(2)
جابر از امام باقرعلیه السلام نقل نموده که فرمود: «هنگامی که امیرالمؤمنینعلیه السلام بر فراز منبر کوفه بود، ناگهان اژدهایی از یکی از درهای مسجد کوفه وارد شد، مردم دویدند که آن را بکشند. پس امیرالمؤمنینعلیه السلام دستور داد: «آن را رها کنید.» و چون مردم آن را رها کردند، نزد منبر آمد و سر خود را بالا نمود و به امیرالمؤمنینعلیه السلام سلام کرد. پس آن حضرت به آن اژدها اشاره نمود صبر کند تا سخن او تمام شود و چون امیرالمؤمنین از منبر پایین آمد، به او فرمود: «تو کیستی؟» او گفت:
«یا امیرالمؤمنین! من عمر بن عثمان هستم نماینده شما بین جنیّان، اکنون آمدهام بگویم: پدرم از دنیا رفته و وصیّت نموده که من خدمت شما بیایم و کسب تکلیف نمایم. اکنون شما هر دستور و نظری دارید بفرمایید.» امیرالمؤمنینعلیه السلام به او
1) 91) الکافی عن ابن جبل عن الصّادق علیه السّلام قال: کنّا ببابه فخرج علینا قوم أشباه الزُّطّ علیهم أزر و أکیسة فسألنا أبا عبداللَّه علیه السّلام عنهم فقال: هؤلاء إخوانکم من الجنّ. کافی: 1 / 394.
2) 92) و عن سعد الإسکاف قال: دخلت علی أبیجعفر علیه السّلام فقلت: جعلت فداک أبطأ علیّ إذنک الیوم و رأیت قوماً خرجوا علیّ متعمّمین بالعمائم فأنکرتهم؛ فقال علیه السّلام: أو تدری من أولئک یا سعد؟ قلت: لا قال: أولئک إخوانکم من الجنّ یأتون فیسألوننا عن حرامهم و حلالهم و معالم دینهم. الفصول المهمّه للحرّ العاملی: 1 / 401.
فرمود: «من تو را به تقوا وصیّت میکنم، و تو باید بازگردی و به جای پدرت باشی و تو خلیفه من بر آنان هستی.»
امام باقرعلیه السلام فرمود: «سپس اژدها با امیرالمؤمنینعلیه السلام وداع نمود و بازگشت و خلیفه آن حضرت بین جنّیان شد.» جابر میگوید: من به امام باقرعلیه السلام گفتم: «فدای شما شوم، آیا او نزد شما نیز میآید و چنین چیزی را بر خود واجب میداند؟» فرمود، «آری.»(1)
فقال أمیرالمؤمنین علیه السّلام: أوصیک بتقوی اللَّه و أن تنصرف فتقوم مقام أبیک فی الجنّ فإنّک خلیفتی علیهم. قال: فودّع عمر أمیرالمؤمنین علیه السّلام و انصرف فهو خلیفته علی الجنّ. فقلت: جعلت فداک فیأتیک عمر و ذلک الواجب علیه؟ قال: نعم. حقّ الیقین للشّبّر / 133.
مؤلّف گوید: موضوعات فراوان دیگری، مانند مسائل اخلاقی و معاشرتها و جنگها و دعوتهای آن حضرت از ملوک و احوال اصحاب و یاران و اهل بیت آن حضرت وجود دارد که خوانندگان محترم را به کتب مفصّله ارجاع میدهیم، در کتاب «پیامبر اعظمصلی الله علیه وآله» که ترجمه کتاب مناقب آل ابیطالب است نیز مطالب بسیاری را در اینباره بیان نمودهایم، از اینرو از تکرار آنها در کتاب حاضر صرف نظر کردیم.
علّامه مجلسی از اعلام الوری و ارشاد مفید حوادث سال دهم هجرت و حجّة الوداع و قصّه غدیر خم را به طور تفصیل بیان نموده و ما خلاصه آن
را بیان میکنیم.
1) 93) فی الکافی عن جابر عن أبیجعفر علیه السّلام قال: بینما أمیرالمؤمنین علیه السّلام علی المنبر إذ أقبل ثعبان من ناحیة باب من أبواب المسجد، فهمّ النّاس أن یقتلوه، فأرسل إلیهم أمیرالمؤمنین علیه السّلام أن یکفّوا، فکفّوا و اقبل الثّعبان ینساب حتّی أتی إلی المنبر، فتطاول فسلّم علی أمیرالمؤمنین علیه السّلام، فأشار إلیه أمیرالمؤمنین علیه السّلام أن یقف حتّی یفرغ من خطبته و لمّا فرغ من خطبته، أقبل علیه فقال له: من أنت؟فقال: أنا عمر بن عثمان خلیفتک علی الجّن و إنّ أبی مات و أوصانی أن آتیک فاستطلع رأیک و قد أتیتک یا أمیرالمؤمنین فما تأمرنی و ماتری؟
رسول خداصلی الله علیه وآله در سال دهم هجرت مردم را دعوت نمود تا با او به حجّ بروند و مناسک حجّ را از او بیاموزند. آن حضرت پنج روز به ماه ذیقعده حرکت نمود و با سیاق هدی [ یعنی همراه بردن قربانی] از میقات مدینه به نیّت حجّ قِران مُحرِم گردید و نامهای نیز به یمن برای امیرالمؤمنینعلیه السلام فرستاد که او نیز برای حجّ حرکت کند، لکن نوع حجّ را برای او بیان ننمود.
از اینرو، امیرالمؤمنینعلیه السلام نیز با لشکری که در یمن با او بودند به سوی مکّه حرکت کرد و نزدیک مکّه به رسول خداصلی الله علیه وآله ملحق شد. و رسول خداصلی الله علیه وآله از ملاقات او خشنود گردید و فرمود: «چگونه محرم شدید؟ [ یعنی حجّ را با سیاق هدی و قربانی شروع کردید و یا با لبّیک؟]»
امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود: «چون شما دستوری نداده بودید، من به همان نیّتی که شما محرم شدهاید محرم شدم و میگفتم: "اَللَّهُمَّ إِهْلالاً کَإِهْلالِ نَبِیِّکَ"، و با خود سی و چهار شتر برای قربانی آوردم.» رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «اللَّه أکبر، من نیز شصت و شش قربانی آوردهام و تو در مناسک حجّ و قربانی با من شریک هستی... .»
در آن سال، بسیاری از مسلمانان حجّ قِران نیّت نکرده بودند و قربانی همراه خود نیاورده بودند و حجّ آنان حج إفراد بود. پس در همان مکان آیه «وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ للَّهِِ...»(1)نازل شد و رسول خداصلی الله علیه وآله دستور داد کسانی که قربانی با خود نیاوردهاند، حجّ تمتّع انجام دهند [ یعنی پس از انجام عمره تمتّع از احرام خارج شوند و سپس در روز نهم ذیالحجّه برای قسمت دوّم حجّ یعنی حجّ تمتّع از مکّه محرم شوند].
پس رسول خداصلی الله علیه وآله پس از نزول آیه فوق انگشتان خود را داخل در یکدیگر نمود و فرمود: «از این پس تا قیامت عمره داخل حجّ گردید [ و کسانی که از راه دور به حجّ میروند باید حجّ و عمره را با هم انجام دهند و بین عمره و حجّ از احرام
1) 94) بقرة / 196.
خارج گردند].» و فرمود: «من نیز اگر قربانی همراه خود نیاورده بودم حجّ تمتّع انجام میدادم.»
سپس دستور داد تا اعلام کنند هر که با خود قربانی نیاورده پس از انجام عمره از احرام خارج گردد و آن را عمره تمتّع قرار دهد و هر که با خود قربانی آورده بر احرام خود باقی باشد [ تا حجّ او کامل گردد].
دنبال این دستور، برخی از مردم از رسول خداصلی الله علیه وآله اطاعت نمودند و برخی مخالفت کردند و نزاعی بین حجّاج رخ داد و برخی گفتند: «آیا رسول خداصلی الله علیه وآله در حال احرام باشد و غبار سفر بر او نشسته باشد و ما از احرام خارج گردیم و با همسران خود آمیزش کنیم؟!» برخی دیگر گفتند: «آیا حیا نمیکنید که از سرهای شما آب غسل بریزد و رسول خداصلی الله علیه وآله بر احرام خود باقی باشد؟»
پس رسول خداصلی الله علیه وآله مخالفین را نکوهش نمود و فرمود: «من نیز اگر قربانی با خود نیاورده بودم از احرام خارج میشدم و آن را عمره تمتّع قرار میدادم. بنابراین [ طبق امر خدا]، هر که با خود قربانی نیاورده باید از احرام خارج شود.»
پس از این سخن عدّهای به دستور آن حضرت عمل کردند و عدّهای نیز بر مخالفت خود باقی ماندند و عمر بن خطّاب یکی از آنان بود. پس رسول خداصلی الله علیه وآله او را خواست و به او فرمود: «برای چه به حال احرام باقی ماندهای؟ آیا تو قربانی با خود آوردهای؟» او گفت: «خیر.»
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «پس برای چه به حال احرام باقی ماندهای؟ مگر نشنیدی که من [ از طرف خدا] گفتم: هر که با خود قربانی نیاورده از احرام خارج شود؟» عمر گفت: «به خدا سوگند، تا شما در حال احرام هستی من از احرام خارج نخواهم شد.» رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «تو به این حکم خدا ایمان نخواهی آورد تا از دنیا بروی.»
از اینرو، عمر حجّ تمتّع را انکار نمود و در دوران حکومت خود نیز بالای منبر رسول خداصلی الله علیه وآله رفت و از آن نهی کرد و گفت: «هر که حجّ تمتّع انجام دهد من او را
کیفر خواهم نمود.» [ و در کلام معروف خود که شیعه و سنّی نقل کردهاند] گفت: «متعتان کانتا محلّلتان زمن رسول اللَّهصلی الله علیه وآله و أنا أحرّمهما و أعاقب علیهما؛ متعة الحجّ و متعة النّساء»؛ یعنی: رسول خداصلی الله علیه وآله حجّ تمتّع و عقد موقّت را حلال نمود و من حرام مینمایم و هر که انجام دهد او را کیفر خواهم کرد.»
رسول خداصلی الله علیه وآله مناسک حجّ را انجام داد و علیعلیه السلام را در قربانیهای خود شریک نمود و به طرف مدینه آمد تا به غدیر خم رسید و توقف نمود، و در آن زمان آنجا محلّ اقامت نبود و آب و علفی در آنجا یافت نمیشد و علّت نزول آن حضرت در آن مکان این بود که آیه شریفه «یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ...»(1)بر ایشان نازل شد و مأمور گردید که در این مکان که همه مسلمانان جمع شدهاند و پس از آن چنین اجتماعی نخواهند داشت خلافت علیّ بن ابیطالبعلیه السلام را از طرف خداوند به مردم ابلاغ نماید و برای چندمین بار حجّت را بر آنان کامل کند؛ چرا که در این آیه خداوند با تأکید فراوان امر به ابلاغ این رسالت نموده و اجازه تأخیر آن را نداده و از خطر منافقین نیز آن حضرت را در امان قرار داده است.
در آن روز هوا بسیار گرم بود و چون مردم جمع شدند از جهاز شتران منبری تهیّه نمودند و رسول خداصلی الله علیه وآله بر بالای آن رفت و علیعلیه السلام را در کنار خود قرار داد و فرمود: «ای مردم! مرگ من فرا رسیده است»، سپس حمد و ثنای خداوند را انجام داد و مردم را نصیحت نمود و فرمود: «من دو چیز بزرگ را به جای خود بین شما باقی میگذارم؛ کتاب خدا و عترت و اهل بیت خود را و آنان از یکدیگر جدا نخواهند شد تا در کنار حوض کوثر مرا ملاقات نمایند.»
سپس با صدای بلند فرمود: «آیا من سزاوارتر به شما از خود شما نیستم؟» گفتند: «آری.» پس رسول خداصلی الله علیه وآله دست علیعلیه السلام را با دست خود بلند کرد به گونهای که زیر بغل او دیده شد، سپس فرمود: «مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِیٌّ مَوْلاهُ. اَللَّهُمَّ
1) 95) مائدة / 67 .
والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ.»
سپس پایین آمد و چون وقت ظهر بود، مؤذّن اذان گفت و رسول خداصلی الله علیه وآله نماز ظهر را شکسته خواند و در خیمه خود نشست و دستور داد علیّعلیه السلام نیز در خیمهای مقابل او بنشیند و مسلمانان گروه گروه بیایند و با او به عنوان امیرالمؤمنین بیعت کنند و سلام نمایند. پس همه مردم با او بیعت کردند و به همسران خود و زنهای دیگر نیز فرمود تا با او به عنوان امیرالمؤمنین سلام دهند و بیعت نمایند و یکی از کسانی که با احترام و اقرار به مقام ولایت و اظهار سرور با آن حضرت بیعت نمود عمر بن خطاب بود که در آن حال گفت: «بَخٍّ بَخٍّ لَکَ یا عَلِیّ! أَصْبَحْتَ مَوْلایَ وَ مَوْلا کُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ.»
سپس شاعر رسول خداصلی الله علیه وآله حسان بن ثابت از آن حضرت اجازه گرفت و این حادثه را به صورت شعر بیان کرد و گفت:
ینادیهم یوم الغدیر نبیّهم
بخمٍّ و أسمع بالرّسول منادیا
و قال: فمن مولاکم و ولیّکم؟
فقالوا و لم یبدوا هناک التعادیا
إلهک مولانا و أنت ولیّنا
و لن تجدن منّا لک الیوم عاصیا
فقال له قم یا علیّ فإنّنی
رضیتک من بعدی إماماً و هادیا
فمن کنت مولاه فهذا ولیّه
فکونوا له أتباع صدق موالیا
هناک دعا اللّهمّ وال ولیّه
و کن للّذی عادی علیّاً معادیا
رسول خداصلی الله علیه وآله به او فرمود: «ای حسّان! تا زمانی که تو ما را با زبان خود یاری میکنی از ناحیه روح القدس تأیید میشوی.» و چون آن حضرت میدانست که حسّان در نهایت از ولایت علیعلیه السلام جدا خواهد شد، به همین دلیل، فرمود: «تا زمانی که با زبان خود ما را یاری کنی.» مؤلّف گوید: ما حوادث بعد از رحلت پیامبر خداصلی الله علیه وآله را به طور تفصیل درکتاب «أسوة النّساء» بیان کردهایم. خوانندگان محترم میتوانند به آن کتاب مراجعه نمایند.
مرحوم صدوق در کتاب خصال از أمّ سلمه همسر رسول خداصلی الله علیه وآله نقل نموده و در چندین روایت دیگر نیز از شیعه و سنّی نقل شده که رسول خداصلی الله علیه وآله در ساعات آخر عمر شریف خود و در آخرین بیماری که منتهی به رحلت او از دنیا شد فرمود: «خلیل و دوست مرا خبر کنید تا نزد من بیاید.» پس عایشه پدر خود را خبر نمود و چون آمد رسول خداصلی الله علیه وآله صورت خود را از او برگرداند.
باز رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «خلیل و دوست مرا بگویید بیاید.» پس حفصه پدر خود عمر را خبر نمود و چون آمد رسول خداصلی الله علیه وآله صورت خود را از او برگردانید.
باز رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «خلیل و دوست مرا بگویید بیاید.» پس فاطمهعلیها السلام کسی را نزد علیعلیه السلام فرستاد و چون علیعلیه السلام آمد، رسول خداصلی الله علیه وآله مقابل او برخاست تا او وارد شد. سپس علیعلیه السلام را زیر بستر خود برد و با او راز نمود به گونهای که بدن علی و بدن رسول خداصلی الله علیه وآله با یکدیگر مخلوط گردید و علیعلیه السلام فرمود: «پیامبر خداصلی الله علیه وآله در آن حال هزار حدیث از علم را به من آموخت که از هر حدیثی هزار حدیث برای من گشوده شد.»(1)
صاحب مناقب گوید: رسول خداصلی الله علیه وآله در آخرین بیماری خود که منتهی به رحلت او از دنیا شد - و آن روز شنبه و یا روز یکشنبه از ماه صفر بود - دست علیعلیه السلام را گرفت و با اصحاب خود وارد بقیع گردید و فرمود: «اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ أَهْلَ الْقُبُورِ».
سپس فرمودند: «مرگ بر شما گوارا باد، اکنون شما از فتنهای که مردم در آن واقع شدهاند نجات یافتید. همانا فتنههای کوری همانند شب تاریک پیاپی به آنها رو آورده است.» سپس فرمود: «جبرئیل هر سال یک مرتبه قرآن را بر من عرضه مینمود و در این سال او دو مرتبه قرآن را بر من عرضه نموده است و این نشانه رسیدن اجل من است.»
1) 96) بحارالأنوار: 22 / 461.
و چون روز چهارشنبه رسید، در حالی که سر مبارک خود را بسته بود و بر علیعلیه السلام و فضل بن عبّاس تکیه نموده بود، وارد مسجد گردید و بالای منبر رفت و پس از حمد و ثنای الهی فرمود: «ای مردم! مرگ من نزدیک شده، پس هر کدام از شما چیزی نزد من دارد و یا من وعدهای به او دادهام بیاید تا به او ردّ نمایم و اگر کسی طلبی از من دارد به من خبر دهد...» [ و قصّه عصای ممشوق که در باب وفات آن حضرت بیان شده است رخ داد].
صاحب مناقب سپس از ابن بطّه و طبری و مسلم و بخاری نقل نموده و عبارت بخاری چنین است: از ابن عبّاس شنیده شد که گفت: «روز پنج شنبه و چه روز پنج شنبهای!» و سپس به قدری گریه کرد که اشک او روی زمین ریخت و گفت: «روز پنج شنبه بیماری رسول خداصلی الله علیه وآله سخت شد و فرمود: "برای من قلم و کاغذی بیاورید تا چیزی را برای شما بنویسم که هرگز بعد از من گمراه نشوید." پس مردم در کنار رسول خداصلی الله علیه وآله به نزاع و جدال پرداختند و سزاوار نبود که در کنار پیامبر خداصلی الله علیه وآله نزاع و جدال انجام شود و سپس برخی از آنان گفتند: رسول خداصلی الله علیه وآله هذیان میگوید.»(1)
در صحیح بخاری و مسلم آمده که در آن جلسه عمر گفت: «بیماری بر پیامبر خداصلی الله علیه وآله غلبه کرده و قرآن نزد ما موجود است و کتاب خدا برای ما کافی است.» و با گفتن این سخن در کنار رسول خداصلی الله علیه وآله بین مردم اختلاف افتاد؛ و برخی گفتند: «باید دستور رسول خداصلی الله علیه وآله انجام شود.» و برخی گفتند: «سخن عمر صحیح است.» و چون اختلاف و نزاع آنان شدید شد، رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «از من دور شوید.» و ابن عبّاس پس از آن همواره میگفت: «همه مصیبت وقتی رخ داد که نگذاردند رسول خداصلی الله علیه وآله چیزی برای آنان بنویسد که هرگز گمراه نشوند.»(2)
در کشف الغمّه آمده است: ابوثابت غلام ابوذرّ میگوید: از أمّ سلمه، همسر
رسول خداصلی الله علیه وآله، شنیدم که میگفت: در بیماری رسول خداصلی الله علیه وآله که به رحلت آن حضرت منتهی شد، حجره او از اصحاب پر بود و من از او شنیدم که به اصحاب خود میفرمود: «ای مردم! نزدیک است که من از دنیا بروم و من آنچه وظیفه داشتهام نسبت به شما انجام دادهام و برای کسی عذری باقی نمانده است.»
سپس فرمود: «آگاه باشید که من پس از خود کتاب خدا و عترت و اهل بیت خود را بین شما باقی میگذارم.» و دست علیعلیه السلام را گرفت و بالا برد و فرمود: «این علی با قرآن است و قرآن نیز با علی است و اینان دو خلیفه و جانشین و دو یاور من در این امّت میباشند و از یکدیگر جدا نمیشوند تا این که در کنار حوض کوثر مرا ملاقات نمایند و من از آنان سؤال خواهم نمود که مردم با آنان چگونه برخورد نمودهاند.»(1)
مرحوم سیّد بن طاووس در کتاب طُرَف، از کتاب الوصیّة عیسی بن مستفاد، از امام کاظمعلیه السلام نقل نموده که فرمود: پدرم امام صادق از علیّ بن ابیطالب نقل نمود که آن حضرت فرمود: رسول خداصلی الله علیه وآله اینگونه به من وصیّت نمود:
«بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم این وصیّت نامهای است که محمّد بن عبداللَّهصلی الله علیه وآله به امر الهی به وصیّ خود علیّ بن ابیطالب امیرالمؤمنین مینماید...» و در پایان آن وصیّتنامه آمده بود: «جبرئیل و میکائیل و اسرافیل گواهان وصیّت رسول خداصلی الله علیه وآله به علیّ ابن ابیطالبعلیه السلام هستند.» و علیعلیه السلام آن وصیّتنامه را گرفت و همانند یوشع بن نون که وصیّ موسی بن عمران بود و همانند وصیّ عیسی بن مریم و اوصیای دیگر پیامبران، ضامن و متعهّد گردید که محمّدصلی الله علیه وآله افضل پیامبران و علیّ بن
1) 99) البحار عن کشف الغمّة: قال أبو ثابت مولی أبیذرّ: سمعت أمّ سلمة رضی اللَّه عنها قالت: سمعت رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه وآله فی مرضه الّذی قبض فیه یقول - وقد امتلئت الحجرة من أصحابه -: «أیّها النّاس یوشک أن أقبض قبضاً سریعاً، فینطلق بی، وقد قدّمت إلیکم القول معذرةً إلیکم، ألا إنّی مخلف فیکم کتاب اللَّه، ربّی عزّوجلّ، و عترتی أهل بیتی» ثمّ أخذ بید علیٍّ علیه السّلام فرفعها فقال: هذا علیّ مع القرآن و القرآن مع علیّ، خلیفتان نصیران، لا یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض فأسألها ماذا خلّفت فیهما. بحارالأنوار: 22 / 476.
ابیطالب افضل اوصیا میباشند و این وصیّتنامه را محمّدصلی الله علیه وآله تحویل علیّ بن ابیطالب نمود و علیعلیه السلام آن را دریافت کرد؛ همانند وصیّتهایی که [ در اینباره ]پیامبران به اوصیای خود نمودند. و محمّدصلی الله علیه وآله [ امّت ]خود را به دستور خداوند به علیّ بن ابیطالب واگذار کرد و ولایت امر را به او تحویل داد و فرمود: «بعد از محمّدصلی الله علیه وآله پیامبری و نبوّت نیست، نه برای علی و نه برای غیر علی.» و خدا را بر آن گواه گرفت.
در کتاب خصایص الأئمّة سیّد رضی نیز از امام کاظم، از پدرش امام صادقعلیهما السلام نقل شده که رسول خداصلی الله علیه وآله هنگام تحویل وصیّتنامه خویش به علیعلیه السلام فرمود:
«تو باید برای این وصیّتنامه در پیشگاه پروردگار پاسخ صحیح آماده کنی؛ چرا که من در روز قیامت درباره آن از تو نسبت به کتاب خدا و حلال و حرام و محکم و متشابه آن طبق آنچه از طرف خداوند نازل شده و من به تو امر کردهام سؤال خواهم نمود. [ و تو باید نسبت به تبلیغ آنچه به تو گفتهام پاسخگو باشی]، و نیز تو باید نسبت به فرایض الهی، همانگونه که نازل شده و احکام دیگر خدا از امر به معروف و نهی از منکر و پرهیز از منکرات و اقامه حدود الهی و شرایط آنها و همه اوامر و نواهی الهی و اقامه نماز در اوقات خود و پرداخت زکات به اهل آن و حجّ خانه خدا و جهاد در راه خدا متعهّد و جوابگو باشی. پس بگو بدانم چه خواهی کرد؟»
علیعلیه السلام در پاسخ رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «پدر و مادرم فدای شما باد! من امیدوارم که خداوند با کرامتی که بر شما دارد و منزلتی که نزد او دارید و عنایتی که خدا به شما دارد، مرا یاری کند و بر انجام وظیفهای که بر عهده گرفتهام مرا پایدار نماید و چون در قیامت شما را ملاقات میکنم مقصّر و مفرّط نباشم. و در امر خدا کوتاهی نکرده باشم و شما و پدران و مادرانم روی خود را از من نگردانند، بلکه شما مرا تا زنده هستم نسبت به وصیّت و سنّت و طریقه خود پابرجا و کوشا بیابید تا من و فرزندانم یکایک بر شما وارد شویم، در حالی که تقصیر و افراطی در انجام وظایف خود نکرده باشیم.»
امیرالمؤمنینعلیه السلام میفرماید: «[ سپس رسول خداصلی الله علیه وآله بیهوش گردید و] من خود را روی صورت و سینه او انداختم و گفتم: یا رسول اللَّه! چقدر زندگی من بعد از تو وحشتناک است. پدر و مادرم فدای تو باد! چقدر زندگی برای دخترت و فرزندانت بعد از تو سخت و وحشتناک است. و چقدر غم و اندوه من بعد از تو طولانی خواهد بود؛ چرا که اخبار آسمان از ما قطع شد و جبرئیل و میکائیل از ما جدا شدند و ما اثری از آنان نمیبینیم و نمیشنویم.»
امام کاظمعلیه السلام میفرماید: به پدرم امام صادق گفتم: «پس از به هوش آمدن پیامبر خداصلی الله علیه وآله چه شد؟» پدرم فرمود: «زنها وارد شدند و صدای آنان به گریه بلند گردید و مردم نیز از مهاجرین و انصار درب خانه صدا به گریه و ناله بلند کرده بودند. ناگهان ندا رسید: علیعلیه السلام کجاست؟ پس علیعلیه السلام وارد حجره رسول خداصلی الله علیه وآله شد و خود را بر روی رسول خداصلی الله علیه وآله انداخت. رسول خداصلی الله علیه وآله به او فرمود: ای برادر! خدا تو را فهیم و دانا و رشید و قوی نماید و توفیق و کمک دهد و تو را ببخشد و نام تو را بلند نماید. بدان ای برادر که زود است این مردم به سبب دنیا از من غافل شوند [ و وصیّتهای مرا فراموش کنند].
آنان بر من وارد خواهند شد [ و به کیفر اعمال خود خواهند رسید]، مبادا تو مانند آنان غافل شوی و به دنیا روی آوری. همانا مَثَل تو در این امّت مَثَل کعبه است که خداوند آن را برای مردم نشانه حقّ قرار داده است. آنان وظیفه دارند از هر ناحیه و از راه دور به طرف تو بیایند و تو وظیفه نداری که به طرف آنان بروی. تو نشانه هدایت و نور دین، یعنی نور خدا هستی.
ای برادر! سوگند به خدایی که مرا به حقّ به رسالت مبعوث نمود، من همه خطرها و کیفرها را به آنان گفتم و یکایک آنان را نسبت به حقّ واجب تو بر آنان آگاه ساختم و اطاعت تو را بر آنان واجب نمودم و همه آنان سخن مرا پذیرفتند و تسلیم امر تو گردیدند، و من میدانم که آنان به گفته خود عمل نخواهند نمود [ و بیعت خود را نسبت به امارت و ولایت تو خواهند شکست]. پس هنگامی که من از دنیا
رحلت نمودم و تو به وصیّتهای من عمل کردی و مرا به خاک سپردی، در خانه خود بنشین و قرآن را جمع آوری کن و فرایض و احکام آن را مطابق تنزیل مرتّب کن و عزائم آن را، همانگونه که به تو امر نمودم، قرار ده و بر تو باد به صبر و شکیبایی نسبت به آنچه از آنان خواهی دید تا مرا ملاقات نمایی.»(1)
امام صادقعلیه السلام در تفسیر آیه «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ...»(2)میفرماید: «رسول خداصلی الله علیه وآله قبل از مرگ مسموم گردید و به وسیله سمّ از دنیا رفت و آن دو زن او را مسموم نمودند.»(3)
در تفسیر آیه «إِذْ أَسَرَّ النَّبِیُّ إِلی بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدیثاً...»(4)نیز از آن حضرت نقل شده که فرمود: رسول خداصلی الله علیه وآله را قبل از رحلت از دنیا مسموم نمودند... .»(5)
امام حسینعلیه السلام میفرماید: سه روز قبل از رحلت رسول خداصلی الله علیه وآله جبرئیلعلیه السلام نزد او آمد و گفت: «ای محمّد! خداوند از اکرام و تفضیل و عنایت خاصّی که به تو دارد مرا نزد تو فرستاده تا از تو سؤال کنم - اگر چه او داناتر به احوال تواست - که تو حال خود را چگونه مییابی؟»
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «ای جبرئیل ! من خود را اندوهگین و مصیبتزده
1) 100) بحارالأنوار: 22 / 482، به نقل از: الطُرَف / 25 - 27.
2) 101) آل عمران / 144.
3) 102) تفسیر العیّاشی عن عبد الصّمد بن بشیر عن أبیعبداللَّه علیه السّلام قال: تدرون مات النّبیّ صلّی اللَّه علیه و آله أو قتل؟ إنّ اللَّه یقول: «أفإن مات أو قتل انقلبتم علی أعقابکم» فسمّ قبل الموت إنّهما سقتاه [ سمّتاه ]قبل الموت فقلنا: إنّهما و أبوهما شرّ من خلق اللَّه. تفسیر عیّاشی: 1 / 200، و رواه فی البحار: 31 / 641، و فی تفسیر الصافی: 1 / 305.
4) 103) تحریم / 3.
5) 104) فی البحار عن الصّادق علیه السّلام فی قوله تعالی: «و إذ أسرّ النّبیّ إلی بعض أزواجه حدیثاً...» قال: هی حفصة کفرت فی قولها: «من أنبأک هذا» و قال اللَّه فیها و فی أختها: «إن تتوبا إلی اللَّه فقد صغت قلوبکما» أی زاغت، و الزیغ: الکفر.
مییابم.» تا این که روز سوّم جبرئیلعلیه السلام با ملک الموت و ملک دیگری به نام اسماعیل با هفتاد هزار از ملائکه در هوا آماده شدند و جبرئیلعلیه السلام بر همه آنان سبقت گرفت و نزد رسول خداصلی الله علیه وآله آمد و گفت: «ای محمّد! خداوند از آن عنایت خاصّی که به تو دارد مرا نزد تو فرستاده که از تو سؤال کنم: در چه حالی هستی؟ گر چه او به حال تو آگاهتر از تو است.» رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «ای جبرئیل! من خود را اندوهگین و مصیبتزده میبینم.»
پس ملک الموت اجازه ورود خواست و جبرئیل به رسول خداصلی الله علیه وآله عرض کرد: «این ملک الموت است و از شما اجازه ورود میطلبد، در حالی که تاکنون از کسی اجازه ورود نخواسته و نخواهد خواست.»
پس رسول خداصلی الله علیه وآله به او اجازه داد و ملک الموت مقابل آن حضرت حاضر گردید و گفت: «ای محمّد! خداوند مرا نزد تو فرستاده و به من دستور داده که از تو اطاعت نمایم. پس اگر به من دستور بدهی که تو را قبض روح کنم چنین خواهم نمود و اگر از آن کراهت داشته باشی خود داری خواهم کرد.»
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «ای ملک الموت! آیا به چنین چیزی مأموری و مرا آزاد میگذاری؟» ملک الموت گفت: «آری، خداوند به من امر فرموده که از تو اطاعت نمایم.» در این هنگام، جبرئیلعلیه السلام گفت: «یا رسول اللَّه! خداوند مشتاق لقای تواست.» رسول خداصلی الله علیه وآله چون این سخن را شنید به ملک الموت فرمود: «به آنچه مأمور شدهای عمل کن.»(1)
فلمّا کان الیوم الثّالث هبط جبرئیل و ملک الموت و معهما ملک یقال له: إسماعیل فی الهواء علی سبعین ألف ملک، فسبقهم جبرئیل فقال: یا أحمد إنّ اللَّه عزّوجلّ أرسلنی إلیک إکراماً لک و تفضیلاً لک و خاصّةً یسألک عمّا هو أعلم به منک، فقال: کیف تجدک یا محمّد؟ قال: أجدنی یا جبرئیل مغموماً و أجدنی یا جبرئیل مکروباً. فاستأذن ملک الموت فقال جبرئیل: یا أحمد هذا ملک الموت یستأذن علیک لم یستأذن علی أحدٍ قبلک و لا یستأذن علی أحدٍ بعدک؛
قال صلّی اللَّه علیه و آله: إئذن له. فأذن له جبرئیل فأقبل حتّی وقف بین یدیه، فقال: یا أحمد إنّ اللَّه تعالی أرسلنی إلیک و أمرنی أن أطیعک فیما تأمرنی، إن أمرتنی بقبض نفسک قبضتها و إن کرهت ترکتها.
فقال النّبیّ صلّی اللَّه علیه و آله: أتفعل ذلک یا ملک الموت؟ فقال: نعم بذلک أمرت أن أطیعک فیما تأمرنی. فقال له جبرئیل: یا أحمد إنّ اللَّه تبارک و تعالی قد اشتاق إلی لقائک. فقال رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله: یا ملک الموت إمض لما أمرت به. امالی صدوق / 247، و رواه فی أنوار البهیّة / 8 .
1) 105) فی امالی الصّدوق عن علیّ بن الحسین علیه السّلام قال: سمعت أبی علیه السّلام یقول: لمّا کان قبل وفات رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله بثلاثة أیّام هبط علیه جبرئیل علیه السّلام، فقال: یا أحمد إنّ اللَّه أرسلنی إلیک إکراماً و تفضیلاً لک و خاصّةً یسألک عمّا هو أعلم به منک یقول: کیف تجدک یا محمّد! قال النّبیّ صلّی اللَّه علیه و آله: أجدنی یا جبرئیل مغموماً و أجدنی یا جبرئیل مکروباً.
در مناقب از ابن عبّاس نقل شده که گوید: هنگامی که رسول خداصلی الله علیه وآله در روز آخر عمر شریف خود بیهوش بود، ناگهان شخصی درب خانه او را کوبید. پس فاطمهعلیها السلام از داخل خانه فرمود: «تو کیستی؟» کوبنده گفت: «من مرد غریبی هستم، آمدهام از رسول خداصلی الله علیه وآله سؤال کنم، آیا به من اجازه دخول میدهید؟»
فاطمهعلیها السلام فرمود: «خدا تو را رحمت کند، بازگرد که رسول خداصلی الله علیه وآله ملاقات ندارد.» پس او بازگشت و پس از ساعتی باز درب را کوبید و گفت: «غریبی هستم میخواهم بر رسول خداصلی الله علیه وآله وارد شوم، آیا شما غریبان را راه نمیدهید؟»
پس رسول خدا به هوش آمد و فرمود: «ای فاطمه! آیا میدانی کوبنده درب خانه کیست؟» فاطمهعلیها السلام عرض کرد: «من او را نمیشناسم.»
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «این ملک الموت است که اجتماعات را دگرگون میکند و لذتها را درهم میشکند. به خدا سوگند، او قبل از من و بعد از من از کسی اجازه ورود نخواسته و نخواهد خواست و به احترام من اجازه ورود میخواهد.»
پس فاطمهعلیها السلام به او اجازه داد و او مانند نسیم پاکی وارد شد و گفت: «سلام بر اهل بیت رسول خدا.»
پس رسول خداصلی الله علیه وآله علیعلیه السلام را سفارش به صبر و حفظ فاطمهعلیها السلام و جمعآوری قرآن و پرداخت دیون و مباشرت در غسل آن حضرت نمود و فرمود دیواری اطراف
قبر او قرار دهد و از امام حسن و امام حسینعلیهما السلام نگهداری نماید(1).
امام باقرعلیه السلام در تفسیر آیه شریفه «وَ لا یَعْصینَکَ فی مَعْرُوفٍ»(2)فرمود: رسول خداصلی الله علیه وآله به فاطمهعلیها السلام فرمود: «هنگامی که من از دنیا میروم صورت مخراش و گیسوان خود را پریشان مکن و فریاد واویلا بلند مکن و اقامه ماتم مکن.»
سپس امام باقرعلیه السلام فرمود: «این همان معنای معروف است که خداوند در آیه «وَ لا یَعْصینَکَ فی مَعْرُوفٍ» بیان نموده است.»
مرحوم شیخ مفید در ارشاد میگوید: چون حال رسول خداصلی الله علیه وآله سخت شد و مرگ او فرا رسید امیرالمؤمنینعلیه السلام نزد او حاضر بود و چون نزدیک جان دادن رسید، به امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود: «یا علی! سر من را به دامن بگیر. همانا امر خدا رسیده است. و چون روح از بدن من خارج گردید، تو آن را با دست خود بگیر و بر صورت خود مسح کن و سپس مرا به طرف قبله قرار ده و خودت مرا تجهیز کن و قبل از همه مردم بر من نماز بخوان و از من جدا مشو تا مرا به خاک بسپاری و از خدای خود استمداد کن.» و چون علیعلیه السلام سر رسول خداصلی الله علیه وآله را به دامن گرفت، رسول خداصلی الله علیه وآله بیهوش شد و در آن حال فاطمهعلیها السلام به صورت پدر نگاه میکرد و گریه مینمود و به اشعار ابوطالب تمثّل میجست و میفرمود:
وَ أَبْیَضُ یُسْتَسْقَی الْغَمامُ بِوَجْهِهِ
ثِمالُ الْیَتامی عِصْمَةٌ لِلْأَرامِلِ
پس رسول خداصلی الله علیه وآله چشمان خود را باز نمود و با صدای ضعیفی فرمود: «فاطمه جان! این شعر عمویت ابوطالب است و اکنون وقت خواندن آن نیست و تو سخن خدا را بخوان که میفرماید: «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلی أَعْقابِکُمْ».» پس فاطمهعلیها السلام فراوان گریه کرد و رسول خداصلی الله علیه وآله او را نزد خود خواند و سخنی در گوش او گفت که فاطمهعلیها السلام شاد شد و آرام گرفت.
روایت شده که از فاطمهعلیها السلام سؤال شد: «پدرت در آن حال چه گفت که تو خشنود گردیدی؟» فاطمهعلیها السلام فرمود: «پدرم نخست خبر رحلت خود را به من داد [ و من پریشان گردیدم] و سپس به من فرمود: تو نخستین کسی هستی که به من ملحق خواهی شد، از اینرو خشنود گردیدم.»
مرحوم صدوق از ابن عبّاس نقل نموده که گوید: در آن هنگام، امام حسن و امام حسینعلیهما السلام با ناله و گریه آمدند و خود را بر روی رسول خداصلی الله علیه وآله انداختند. علیعلیه السلام خواست که آنان را جدا کند، رسول خداصلی الله علیه وآله به هوش آمد و فرمود: «یا علی! بگذار آنان را ببویم و از آنان توشه بگیرم و آنان نیز از من توشه بگیرند و شما بدانید که آنان پس از من مظلوم خواهند شد و این امّت آنان را از روی ظلم خواهند کشت.» پس سه مرتبه فرمود: «خدا کشندگان آنان را لعنت کند.»
سپس رسول خداصلی الله علیه وآله با دست مبارک خود علیعلیه السلام را به طرف خود کشید و دهان مبارک خود را بر دهان او گذارد و در مدّت طولانی با او راز گفت تا روح پاک آن حضرت از بدن او خارج گردید. پس امیرالمؤمنینعلیه السلام پیراهن رسول خداصلی الله علیه وآله را از پایین بیرون آورد و فرمود: «خدا پاداش شما را در مصیبت رحلت رسول خداصلی الله علیه وآله زیاد گرداند.» پس صدای گریه و ناله بلند شد و همه مردم در رحلت رسول خداصلی الله علیه وآله پریشان و گریان شدند(1).
خلاصه آنچه مرحوم طبرسی و دیگران درباره رحلت رسول خداصلی الله علیه وآله گفتهاند این است که در آن ساعت رسول خداصلی الله علیه وآله به جبرئیل فرمود: «نزد من بیا.» پس جبرئیلعلیه السلام در طرف راست رسول خداصلی الله علیه وآله قرار گرفت و میکائیل در طرف چپ و ملک الموت شروع به قبض روح آن حضرت نمود، در حالی که سر مبارک آن حضرت بر دامن امیرالمؤمنینعلیه السلام بود و امیرالمؤمنین دست خود را زیر چانه رسول خداصلی الله علیه وآله گرفت و جان آن حضرت در دست او قرار گرفت و امیرالمؤمنینعلیه السلام
1) 108) أنوار البهیّة / 10.
دستهای خود را به صورت کشید و سپس چشمان رسول خداصلی الله علیه وآله را بست و دستهای او را کشید و پارچهای بر روی او قرار داد و مشغول تجهیز او گردید. در آن هنگام صدای ناله فاطمهعلیها السلام بلند شد و مسلمانان نیز ناله میزدند و بر سر خود خاک میریختند(1).
شیخ طوسی در کتاب تهذیب گوید: رسول خداصلی الله علیه وآله روز دوشنبه بیست و هشتم صفر سال یازدهم هجرت مسموم از دنیا رحلت نمود.
صاحب مناقب گوید: رسول خداصلی الله علیه وآله ده سال در مدینه بود و در [ 28] ماه صفر سال یازدهم [ روز دوشنبه] هنگام غروب خورشید در سنّ شصت و سه سالگی از دنیا رحلت نمود صلوات اللَّه علیه و آله(2).
ثعلبی میگوید: رسول خداصلی الله علیه وآله هنگام غروب آفتاب از دنیا رفت و چون از دنیا رحلت نمود، خضر بر در خانه آن حضرت - که علی و فاطمه و حسن و حسینعلیهم السلام در آن بودند و جنازه رسول خداصلی الله علیه وآله هنوز به جای مانده بود - آمد و گفت: «السّلام علیکم یا أهل البیت... یعنی سلام بر شما ای اهل بیت پیامبرصلی الله علیه وآله.» سپس گفت: «هر کسی طعم مرگ را میچشد و شما در قیامت به پاداش خود میرسید، هر چه از دست برود خدا جایگزین میکند و بر هر مصیبتی خدا تسلیت و جبرانی دارد. پس بر خدای خود توکّل و اعتماد کنید و من برای خود و برای شما خاندان پیامبرصلی الله علیه وآله استغفار مینمایم.»
صدای خضر را همه شنیدند و او را نمیدیدند، تا این که امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود: «این کوبنده برادرم خضر است؛ او آمده تا شما را نسبت به رحلت رسول خداصلی الله علیه وآله تسلیت دهد.»(3)
1) 109) أنوار البهیّة / 11.
2) 110) همان.
3) 111) و عن الثّعلبی: إنّه [ صلّی اللَّه علیه و آله] قبض حین زاغت الشّمس، فلمّا قبض رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله جاء الخضر فوقف علی باب البیت و فیه علیّ و فاطمة و الحسن و الحسین [ علیهم السّلام] و رسول اللَّه [ صلّی اللَّه علیه و آله] قد سجّی بثوب، فقال: «السّلام علیکم یا أهل البیت "کلّ نفسٍ ذائقة الموت و إنمّا توفّون أجورکم یوم القیامة"، إنّ فی اللَّه خلفاً من کلّ هالک و عزاءً من کلّ مصیبةٍ و درکاً من کلّ فائتٍ، فتوکّلوا علیه و ثقوا به، و أستغفر اللَّه لی و لکم.» و أهل البیت یسمعون کلامه و لا یرونه، فقال أمیرالمؤمنین [ علیه السّلام]: هذا أخی الخضر جاء یعزّیکم بنبیکّم. أنوار البهیّة / 12، البحار: 13 / 299، کمال الدّین / 219.
تردیدی نیست که رحلت رسول خداصلی الله علیه وآله بر اهل بیت آن حضرت بسیار سخت و ناگوار بوده است و مقصود از اهل بیت همان کسانی هستند که در زیر کسا با آن حضرت جمع شدند و آنها یعنی حضرت فاطمه و علی و حسن و حسینعلیهم السلام در فقدان رسول خداصلی الله علیه وآله بیش از دیگران میسوختند. دیگران نیز در این مسأله یکسان نبودند. برخی از آنان هیچگونه تأثّر و تألّمی پیدا نکردند، مانند: عایشه و حفصه و ابوبکر و عمر و عثمان و معاویه و عمرو بن عاص و منافقین دیگر که تاریخ، هیچگونه اظهار تأثّر و تألّمی از آنان نقل نکرده است. البتّه آشکار است که تأثّر و تألّم و گریه اهل بیتعلیهم السلام به دلیل محبّت و علاقهای بوده که نسبت به آن حضرت داشتهاند و کسی که محبّت رسول خداصلی الله علیه وآله را در دل نداشته، نمیتوانسته در فقدان آن حضرت پریشان و گریان باشد و این خود دلیل روشنی است برای شناخته شدن مؤمن از منافق و صادق از کاذب و دوست از دشمن و... .
آری، ارادتمندان واقعی رسول خداصلی الله علیه وآله از فراق محبوب خود بسیار متأثّر و نالان بودند. این حقیقت از سخنان امیرالمؤمنین و فاطمه زهراعلیهما السلام روشن و آشکار است.
امیرالمؤمنینعلیه السلام میفرماید: «از رحلت رسول خداصلی الله علیه وآله مصیبتی بر من وارد شد که گمان نمیکنم کوهها طاقت آن را میداشتند. از اینرو، خویشان و اهل بیت خود را دیدم که بیتاب بودند و نمیتوانستند چنین مصیبتی را تحمّل نمایند و صبر آنان
تمام گردیده بود و عقل از سرهایشان پریده و نمیدانستند چه میکنند و چه میگویند، و بقیه مردم که از بنیهاشم نبودند برخی ما را تسلیت میدادند و برخی نیز همانند ما گریان و پریشان بودند و من بار سنگین صبر و بردباری را به دوش گرفتم و سکوت را بر خود لازم دانستم و مشغول انجام وصیّتهای رسول خداصلی الله علیه وآله و مراسم غسل و حنوط و تکفین و نماز بر او شدم تا این که بدن مبارک آن حضرت را به خاک سپردم و سپس مشغول جمعآوری قرآن گردیدم و هرگز این حادثه بزرگ و مصیبت جانگداز مرا از این وظیفه باز نداشت تا این که حقّ واجب خدا و رسول اوصلی الله علیه وآله را انجام دادم و صبر و بردباری را در این راه برای خدا تحمّل نمودم.»(1)
مؤلّف گوید: ما گریهها و نالههای حضرت زهراعلیها السلام را در مصیبت رحلت رسول خداصلی الله علیه وآله در کتاب «أسوة النّساء» بیان نمودهایم. خوانندگان عزیز میتوانند به آن کتاب مراجعه نمایند، و در این کتاب به مختصری از آنها اشاره میکنیم.
امام باقرعلیه السلام میفرماید: «هنگامی که رسول خداصلی الله علیه وآله از دنیا رحلت نمود آل محمّدعلیهم السلام طولانیترین شب را گذراندند، به گونهای که گمان میکردند آسمانی بالای سر آنان نیست و زمینی زیر قدم آنان قرار ندارد؛ چرا که رسول خداصلی الله علیه وآله [ با آن اخلاق و محبّتی که به مردم داشت]، دور و نزدیک را با فقدان خود عزادار و بیپناه نموده بود. و در آن هنگام که اهل بیت آن حضرت پریشان و گریان بودند، گویندهای
1) 112) فی الخصال: قال أمیرالمؤمنین علیه السّلام: فنزل بی من وفاة رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله ما لم أکن أظنّ الجبال لو حملته عنوةً کانت تنهض به، فرأیت النّاس من أهل بیتی ما بین جازع لا یملک جزعه و لا یضبط نفسه و لا یقوی علی حمل فادح ما نزل به، قد أذهب الجزع صبره و أذهل عقله و حال بینه و بین الفهم و الإفهام و القول و الإستماع و سایر النّاس من غیر بنیعبدالمطّلب بین معزٍّ یأمر بالصّبر و بین مساعدٍ باک لبکائهم جازع لجزعهم و حملت نفسی علی الصّبر عند وفاته بلزوم الصّمت و الإشتغال بما أمرنی به من تجهیزه و تغسیله و تحنیطه و تکفینه و الصّلاة علیه و وضعه فی حفرته و جمع کتاب اللَّه و عهده إلی خلقه لا یشغلنی عن ذلک بادر دمعةٍ و لا هایج زمزةٍ و لا لادغ حرقةٍ و لا جزیل مصیبةٍ، حتّی أدیّت فی ذلک الحقّ الواجب للَّه عزّوجلّ و لرسوله علیّ و بلغت منه الّذی أمرنی به و احتملته صابراً محتسباً. الخصال / 370، و رواه فی البحار: 22 / 512 .
آمد - که او را نمیدیدند، ولی سخن او را میشنیدند [ و بر درب خانه فاطمهعلیها السلام ایستاد] - و گفت: «السّلام علیکم یا أهل البیت و رحمة اللَّه و برکاته.» سپس گفت: «در راه خدا، به دنبال هر مصیبتی تسلیتی است و به دنبال هر هلاکتی نجاتی است و به دنبال هر فقدانی جبرانی است، و هر کسی مرگ را خواهد چشید و شما در قیامت پاداش خود را خواهید گرفت، و کسی که از دوزخ نجات یابد و داخل بهشت شود حقّاً رستگار شده است و دنیا جز بهره ناچیز فریبندهای نیست. خداوند شما را برگزید و بر همه عالمیان فضیلت داد و از هر پلیدی پاکیزه نمود و اهل بیت پیامبر خود قرار داد، و دانش خود را نزد شما سپرد و شما را وارث کتاب خویش نمود.»(1)
امام صادقعلیه السلام میفرماید: «هنگامی که پیامبر خداصلی الله علیه وآله از دنیا رحلت نمود، اندوهی بر فاطمهعلیها السلام وارد شد که جز خداوند کسی مقدار آن را نمیدانست. از اینرو، خداوند ملکی را نزد فاطمهعلیها السلام فرستاد تا او را تسلیت دهد و با او سخن بگوید، و چون فاطمهعلیها السلام این خبر را به امیرالمؤمنین داد، امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود: «مرا خبر کن.» از اینرو، امیرالمؤمنینعلیه السلام گفتههای آن ملک را مکتوب نمود تا این که مصحف و کتاب بزرگی شد و امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود:
«در این مصحف احکام حلال و حرام نبود، بلکه حوادث و علومی از آینده بود.»(2)
و فی روایةٍ أخری إنّه کان جبرئیل علیه السّلام یأتیها فیحسن عزائها علی أبیها و یطیّب نفسها. الخرایج و الجرایح: 2 / 526 .
و در روایتی آمده که آن ملک جبرئیلعلیه السلام بوده و او همواره بعد از رحلت1) 113) روی فی الکافی عن أبیجعفر علیه السّلام قال: لمّا قبض رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله، بات آل محمّد علیهم السّلام بأطول لیلة حتّی ظنّوا أن لا سماء تظلّهم و لا أرض تقلّهم لأنّ رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله وتر الأقربین و الأبعدین فی اللَّه فبیناهم کذلک إذ أتاهم آتٍ لا یرونه و یسمعون کلامه، فقال: «السّلام علیکم یا أهل البیت و رحمة اللَّه و برکاته إن فی اللّه عزاءً من کلِّ هلکة و درکاً لما فات، "کلّ نفسٍ ذائقة الموت و إنّما توفّون أجورکم یوم القیامة، فمن زحزح عن النّار و أدخل الجنّة فقد فاز و ما الحیاة الدّنیا إلاّ متاع الغرور"، إنّ اللَّه اختارکم و فضّلکم و طهّرکم و جعلکم أهل بیت نبیّه و استودکم علمه و أورثکم کتابه. الکافی: 1 / 445.
2) 114) و فی الکافی أیضاً عن أبیعبد اللَّه علیه السّلام إنّ اللَّه لمّا قبض نبیّه دخل علی فاطمة علیها السّلام من الحزن ما لا یعلمه إلّا اللَّه عزّوجلّ فأرسل إلیها ملکاً یسلّی غمّها و یحدّثها، فشکت ذلک إلی أمیرالمؤمنین علیه السّلام فقال لها: إذا أحسست بذلک و سمعت الصّوت قولی لی، فأعلمته ذلک و جعل أمیرالمؤمنین علیه السّلام یکتب کلّ ما سمع حتّی أثبت من ذلک مصحفاً. و قال علیه السّلام: أما أنّه لیس فیه شیء من الحلال و الحرام و لکن فیه علم ما یکون. الکافی: 1 / 240.
رسول خداصلی الله علیه وآله حضرت زهراعلیها السلام را تسلیت میداده و با بشارتهایی او را مسرور مینموده است.
محدّث بزرگوار، مرحوم علّامه حاج شیخ عبّاس قمّی میفرماید: هنگامی که امیرالمؤمنینعلیه السلام میخواست رسول خداصلی الله علیه وآله را غسل بدهد، به فضل بن عبّاس فرمود چشمهای خود را ببندد و سپس پیراهن آن حضرت را پاره نمود و تا ناف پایین آورد و مشغول غسل دادن شد، و فضل بن عبّاس به او کمک میکرد و ملائکه نیز اعوان او بودند تا این که رسول خداصلی الله علیه وآله را در لباس او غسل داد.
شیخ طوسی رضوان اللَّه تعالی علیه در کتاب تهذیب از یعلی بن مرّة نقل نموده که گوید: هنگامی که رسول خداصلی الله علیه وآله از دنیا رحلت نمود، پارچهای روی بدن آن حضرت انداختند و امیرالمؤمنینعلیه السلام در کنار جنازه آن حضرت نشست و صورت خود را بر کف دست رسول خداصلی الله علیه وآله گذارد در حالی که باد پارچه را بر صورت علیعلیه السلام میزد و مردم درب مسجد و مقابل درب خانه آن حضرت گریه میکردند. ناگهان صدایی در خانه آن حضرت شنیدیم که گویندهای میگوید: «پیامبرتان پاک و پاکیزه است، بدون غسل او را دفن کنید.»
پس من دیدم امیرالمؤمنینعلیه السلام، در همان حال فزع و ناراحتی، فرمود: «دور شو ای دشمن خدا! این سنّت دین ماست و رسول خداصلی الله علیه وآله خود به من فرموده که او را غسل بدهم و کفن کنم و دفن نمایم.» تا این که گوینده دیگری گفت: «یا علی! عورت
پیامبر خود را بپوشان و پیراهن از بدن او خارج مکن.»(1)
قطب راوندی از امیرالمؤمنینعلیه السلام نقل نموده که فرمود: «رسول خداصلی الله علیه وآله به من دستور داد که چون از دنیا رحلت مینماید، من هفت مشک آب از چاه غرس بیاورم و با آن او را غسل بدهم و هنگامی که او را غسل میدهم دیگران را از خانه خارج کنم و دهان خود را بر دهان او گذارم و آنچه را میخواهم از فتنهها و اخبار آینده تا قیامت از او سؤال نمایم، و من چنین کردم و آن حضرت مرا از اخبار آینده و فتنهها خبر داد و اکنون من همه اهل حقّ و اهل باطل را تا قیامت میشناسم.»(2)
مرحوم کلینی در کتاب کافی از ابومریم انصاری نقل نموده که گوید: به امام باقرعلیه السلام گفتم: «نماز مردم بر بدن مبارک رسول خداصلی الله علیه وآله چگونه بوده است؟»
امام باقرعلیه السلام فرمود: «هنگامی که امیرالمؤمنینعلیه السلام بدن آن حضرت را غسل داد و کفن نمود، به مردم اجازه داد تا ده نفر ده نفر وارد شدند و اطراف جنازه ایستادند و امیرالمؤمنینعلیه السلام در وسط آنان ایستاد و فرمود: «إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلیماً»(3)، مردم نیز به عنوان نماز، همین آیه را تلاوت مینمودند تا این که همه اهل مدینه و عوالی به این صورت بر آن حضرت نماز خواندند.»(4)
امام باقرعلیه السلام در سخن دیگری میفرماید: «مردم روز دوشنبه و شب سه شنبه تا صبح و روز سه شنبه بر بدن رسول خداصلی الله علیه وآله [ همانگونه] نماز خواندند تا این که
1) 115) أنوار البهیّة / 13.
2) 116) روی القطب الراوندی عن علیّ علیه السّلام إنّه قال: أمرنی رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله إذا توفّی أن أستسقی سبع قرب من بئر غرس فأغسّله بها، فإذا غسّلته و فرغت من غسله أخرجت من فی البیت قال: «فإذا أخرجتهم فضع فاک علی فیّ ثمّ سلنی عمّا هو کائن إلی أن تقوم السّاعة من أمر الفتن.» قال علیّ علیه السّلام: ففعلت ذلک فأنبأنی بما یکون إلی أن تقوم السّاعة و ما من فئةٍ تکون إلّا و أنا أعرف أهل صلاحها من أهل حقّها. أنوار البهیّة / 14، الخرائج و الجرائح: 2 / 801 .
3) 117) أحزاب / 56 .
4) 118) أنوار البهیّة / 15.
خویشان و خواصّ آن حضرت نیز بر بدن مبارک او نماز خواندند، لکن اهل سقیفه [ مشغول نزاع و انتخاب خلیفه بودند و برای مراسم رسول خداصلی الله علیه وآله] نیامدند تا این که علیعلیه السلام بریده را نزد آنان فرستاد و آنان مشغول بیعت با ابوبکر بودند و بیعت آنان هنگامی تمام شد که بدن پیامبر خداصلی الله علیه وآله دفن گردیده بود.»(1)
امام صادقعلیه السلام فرمود: «هنگامی که رسول خداصلی الله علیه وآله از دنیا رحلت نمود جبرئیل و ملائکه و روح که در شبهای قدر فرود میآمدند، فرود آمدند و پرده از چشم مبارک علیعلیه السلام برداشتند و آن حضرت آنان را از منتهای آسمانها تا زمین مشاهده نمود که در غسل دادن و نماز بر پیامبر خداصلی الله علیه وآله با او شرکت دارند و به خدا سوگند، آنان قبر پیامبرصلی الله علیه وآله را حفر نمودند و آنان بدن پیامبرصلی الله علیه وآله را در قبر گذاردند و در آن هنگام رسول خداصلی الله علیه وآله سخن گفت و امیرالمؤمنینعلیه السلام شنید که آن حضرت سفارش او را به ملائکه میفرماید. از اینرو، گریان شد و از آنان شنید که میگویند: هرگز کسی نمیتواند به او آسیبی برساند و او بعد از شما صاحب و همنشین ما خواهد بود جز آن که پس از این به چشم خود ما را نخواهد دید.»(2)
انس بن مالک میگوید: هنگامی که ما از دفن رسول خداصلی الله علیه وآله فارغ شدیم، حضرت فاطمهعلیها السلام نزد من آمد و فرمود: «ای انس! چگونه توانستید خاک بر روی صورت رسول خداصلی الله علیه وآله بریزید؟!» سپس گریان شد و گفت:
یا أَبَتاه أَجابَ رَبّاً دَعاهُ
یا أَبَتاه مِنْ رَبِّهِ ما أَدْناه(3)
رسول خداصلی الله علیه وآله به امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود: «یا علی! هر کس مصیبتی پیدا کند باید به یاد مصیبت من بیفتد؛ چرا که مصیبت من از همه مصایب بزرگتر است.»(4)
امیرالمؤمنینعلیه السلام پس از رحلت رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود:
الْمَوْتُ لا والِداً یُبْقی وَ لا وَلَداً
هذَا السَّبیلُ إِلی أَن لا تَری أَحَداً
هذَا النَّبِیُّ وَ لَمْ یُخْلَدْ لِأُمَّتِهِ
لَوْ خَلَّدَ اللَّهُ خَلْقاً قَبْلَهُ خُلِدا
لِلْمَوْتِ فینا سِهامٌ غَیْرُ خاطِئَةٍ
مَنْ فاتَهُ الْیَوْمَ سَهْمٌ لَمْ یَفُتْهُ غَداً
زهرای اطهرعلیها السلام نیز فرمود:
إِذا ماتَ یَوْماً مَیِّتٌ قَلَّ ذِکْرُهُ
وَ ذِکْرُ أَبی مُذْ ماتَ وَ اللَّهِ أَزْیَدُ
تَذَکَّرْتُ لَمّا فَرَّقَ الْمَوْتُ بَیْنَنا
فَعَزَّیْتُ نَفْسی بِالنَّبِیِّ مُحَمَّدٍ
فَقُلْتُ لَها: إِنَّ الْمَماتَ سَبیلُنا
وَ مَنْ لَمْ یَمُتْ فی یَوْمِهِ ماتَ فی غَدٍ
یکی از جنّیان نیز در مصیبت و رحلت رسول اللَّهصلی الله علیه وآله گفت:
تأمّل إذا الأحزان فیک تکاثرت
أعاش رسول اللَّه أم ضمّه القبر؟
ابراهیم بن مهدی نیز چنین گفت:
اصبر لکلّ مصیبةٍ و تجلّد
و اعلم بأنّ المرأ غیر مخلّد
أو ما تری أنّ الحوادث جمّة
و تری المنیّة للرّجال بمرصد
فإذا ذکرت مصیبة تشبحی لها
فاذکر مصابک بالنّبیّ محمّد
و دیگری نیز گفت:
فلو کانت الدّنیا یدوم بقاؤها
لکان رسول اللَّه فیها مخلّد(1)
مؤلّف گوید: ما اوصاف و خصلتها و عادات و سایر احوال رسول خداصلی الله علیه وآله را از کتاب مناقب آل ابیطالب ترجمه نموده و به نام «پیامبر اعظمصلی الله علیه وآله» در دسترس علاقهمندان قرار دادهایم. خوانندگان میتوانند به آن کتاب که در زمره بهترین کتابها در این موضوع است مراجعه نمایند.
شفاعت محمّد و آل محمّدعلیهم السلام برای این امّت و امّتهای پیشین و پیامبران آنان ثابت و مسلّم بوده و هست، در قیامت نیز شفاعت آنان برای همه امّتها و پیامبران آنان ثابت است، و بر اساس روایات صحیحه و کلماتی که در آیه «وَ لَوْ أَنَّما
1) 123) بحارالأنوار: 22 / 523 .
فِی الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ کَلِماتُ اللَّهِ...»(1)آمده آنان هستند، و نیز «أسماء الحسنی» که در آیه «وَ للَّهِِ الْأَسْماءُ الْحُسْنی فَادْعُوهُ بِها...»(2)آمده آنان میباشند، و هر گرفتار و صاحب حاجت و مبتلایی باید آنان را به درگاه خداوند واسطه قرار دهد.
کلماتی که آدمعلیه السلام خدای خود را به وسیله آنها خواند و در آیه شریفه «فَتَلَقّی آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِماتٍ فَتابَ عَلَیْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحیمُ»(3)به آن اشاره شده است آنان هستند. و بر اساس روایاتی که در کتب معتبره نقل شده، خداوند متعال بر خود حتم نموده است که اگر کسی به آنان توسّل پیدا کند و آنان را به درگاه او واسطه نماید، و یا خدا را به حقّ آنان سوگند دهد، دعای او را مستجاب نماید، و ما در این کتاب به مختصری از روایات این موضوع اشاره میکنیم به امید آن که دوستانشان از این روایات استفاده کنند، و ارتباط خود را با آنان محکمتر نمایند همانگونه که خداوند میفرماید: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ کُونُوا مَعَ الصَّادِقینَ»(4).
امام باقرعلیه السلام میفرماید: بنده [ گنهکاری] هفتاد خریف - که هر خریفی هفتاد سال است - در آتش دوزخ میماند و سپس خدا را به حقّ محمّد و اهل بیت اوعلیهم السلام سوگند میدهد که به او ترحمّ نماید، پس خداوند جبرئیلعلیه السلام را امر میکند که وارد آتش شود و این بنده گهنکار را نجات دهد، جبرئیل عرض میکند: «خدایا چگونه من وارد آتش شوم؟» خطاب میرسد: «من آتش را امر کردم که برای تو سرد و سلامت شود.» جبرئیل میگوید: «من محلّ او را در آتش نمیدانم؟» خطاب میرسد: «او در چاهی از سجّین است.» پس جبرئیل وارد دوزخ میشود و میبیند که او به صورت در آتش بسته شده است و چون او را خارج میکند خداوند به او میفرماید:
«بنده من چند سال میگذرد که تو در آتش مرا سوگند میدهی؟ و به من استغاثه میکنی؟» او میگوید: «خدایا مقدار آن را نمیدانم.» خطاب میرسد: «به عزّت و جلالم سوگند، اگر مرا به حقّ محمّد و آل او سوگند نمیدادی من تو را با خواری در آتش باقی میگذاردم، و لکن من بر خود حتم نمودهام که هر کس مرا به حقّ محمّد و اهل بیت او سوگند دهد، او را ببخشم و از خطاهای او بگذرم، از اینرو اکنون من تو را بخشیدم.»(1)
امام باقرعلیه السلام میفرماید: «هر کس خدا را با نام ما بخواند رستگار میشود و هر کس خدا را با غیر نام ما بخواند هلاک خواهد شد.»(2)
مرحوم طبرسی در کتاب احتجاج از محمّد بن عبداللَّه بن جعفر حمیری نقل نموده که گوید: توقیعی از ناحیه مقدّسه امام زمانعلیه السلام به دست ما رسید و متن آن چنین است: «بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم، شما نه به امر خدا تعقّل میکنید و نه سخن اولیای او را میپذیرید، در حالی که سخن خدا و اولیای او حکمت بالغه الهی است، [ جز آن که ]پند و اندرز خدا و اولیای او برای کسانی که ایمان در قلب آنان وارد نشده است سودی نخواهد داشت. السّلام علینا و علی عباد اللَّه الصّالحین. [ سپس فرمود:] اگر شما بخواهید با نام ما به خدای خود توجّه نمایید، باید این گونه بگویید: سَلامٌ عَلی آلِ یس، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا داعِیَ اللَّهِ وَ رَبّانِیَّ آیاتِهِ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا بابَ اللَّهِ وَ دَیّانَ دینِهِ...»(3)
سلمان فارسی میگوید: روزی خدمت رسول خداصلی الله علیه وآله بودم ناگهان دیدم یک عرب بادیهنشین که بر شتری سوار بود نزد آن حضرت آمد و سلام کرد و سپس گفت: «کدامیک از شما محمّدصلی الله علیه وآله هستید؟» و چون به رسول خداصلی الله علیه وآله اشاره شد اعرابی گفت: «ای محمّد! به من بگو در شکم این شتر چیست؟ تا من بدانم که تو
پیامبری و به تو و خدای تو ایمان بیاورم و از تو پیروی نمایم؟» پس رسول خداصلی الله علیه وآله روی مبارک خود را به امیرالمؤمنینعلیه السلام نمود و فرمود: «این آقا که حبیب من است پاسخ تو را خواهد داد.»
پس علیعلیه السلام افسر شتر را گرفت و دستی به گلوی او کشید و سپس سر به سوی آسمان نمود و فرمود: «خدایا من تو را به حقّ محمّد و اهل بیت او و اسماء الحسنی و کلمات تامّهات سوگند میدهم که این شتر را به زبان درآوری تا بگوید در شکم او چیست؟» ناگهان شتر به زبان درآمد و روی خود را به علیعلیه السلام کرد و گفت:
«یا امیرالمؤمنین! این اعرابی روزی برای زیارت پسر عمّ خود بر من سوار شد و با من مجامعت کرد و فرزندی که در شکم من است از او میباشد.» اعرابی گفت: «آیا این آقا پیامبر است و یا او؟» به او گفته شد: «همان آقا پیامبر است و این پسر عمّ و برادر اوست.» ناگهان اعرابی شهادتین گفت و مسلمان شد و گفت: «أَشْهَدُ أَن لّا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّکَ رَسُولُ اللَّه.»(1).
حضرت رضاعلیه السلام میفرماید: «هنگامی که مشکلی برای شما رخ میدهد، خدا را با نام ما بخوانید چنان که خداوند میفرماید: «وَ للَّهِِ الْأَسْماءُ الْحُسْنی فَادْعُوهُ بِها»(2)».
امام صادقعلیه السلام فرمود: «به خدا سوگند مائیم "أسماء الحسنی"، و خداوند عمل احدی را بدون معرفت ما نمیپذیرد، پس شما در هنگام دعا ما را به درگاه خداوند واسطه نمایید [ تا دعای شما مستجاب شود].»(3)
در تفسیر منسوب به امام عسکریعلیه السلام آمده که چون فرعونیان حضرت موسیعلیه السلام و اصحاب او را تعقیب کردند تا به رود نیل رسیدند [ و راه فراری نداشتند]، خداوند به موسیعلیه السلام وحی نمود: «به بنیاسرائیل بگو: مرا به یگانگی یاد
کنید و از محمّدصلی الله علیه وآله نیز که بهترین بنده من است یاد کنید و ولایت برادر او علی و آل طیّبین او را نیز به یاد بیاورید و بگویید: "خدایا به آبروی آنان ما را از روی این آب عبور ده." و اگر چنین کنید آب نیل برای شما متحوّل به زمین میشود [ و از روی آن عبور خواهید نمود].» و چون موسیعلیه السلام این سخن را به آنان گفت، بنیاسرائیل گفتند: «ما تازه از ترس کشته شدن از فرعونیان فرار کردهایم، اکنون تو میخواهی با این کلمات ما را در این آب خطرناک غرق کنی؟!»
پس یکی از آنان به نام «کالب بن یوحنّا» که بر چهارپایی سوار بود به حضرت موسیعلیه السلام گفت: «آیا شما مرا امر به این کار مینمایی؟» فرمود: «آری.» پس مقابل آب ایستاد و یگانگی خدا و نبوّت حضرت محمّدصلی الله علیه وآله و ولایت امیرالمؤمنین و فرزندان پاک او را به یاد آورد و گفت: «خدایا به آبروی آنان مرا از روی این آب عبور ده.» سپس با اسب خود وارد آب شد و از روی آب همانند زمین حرکت نمود و بازگشت و به بنیاسرائیل گفت: «از موسی اطاعت کنید که این دعا [ و این کلمات]، کلید درهای بهشت و نجات از دوزخ و نزول رحمت، و فرود آمدن روزی بندگان خدا، و خشنودی خداوند مهیمن خلّاق است.»
بنیاسرائیل این سخنان را نپذیرفتند و گفتند: «ما جز بر روی زمین حرکت نخواهیم نمود.» تا این که خداوند به موسیعلیه السلام وحی نمود: «عصای خود را به دریا بزن و بگو: "اَللَّهُمَّ بِجاهِ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبینَ لَمَّا فَلَقْتَهُ".» و چون موسی چنین کرد، آب نیل شکافی پیدا کرد و زمین نمایان شد و موسیعلیه السلام به بنیاسرائیل فرمود: «حرکت کنید.» بنیاسرائیل گفتند: «این زمین گلآلود است و ما ترس آن داریم که در آن فرو برویم.» پس خداوند به موسیعلیه السلام فرمود: «بگو: اَللَّهُمَّ بِجاهِ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبینَ جَفَّفَها.» و چون چنین گفت، خداوند بادی را فرستاد و بر کف دریا وزید و کف دریا خشک شد و موسی به بنیاسرائیل فرمود: «حرکت کنید.»
بنیاسرائیل گفتند: «ما دوازده قبیله هستیم و ترس آن داریم که اختلافی بین ما رخ دهد و اگر برای هر قبیلهای راه مستقلّی باشد، از اختلاف ایمن خواهیم بود.»
پس خداوند موسیعلیه السلام را امر نمود تا با عصای خود دوازده راه آماده کند و بگوید: «اَللَّهُمَّ بِجاهِ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبینَ بَیِّنِ الْأَرْضَ لَنا وَ أَمِطْ أَلَمَنا عَنَّا.» پس دوازده راه آماده شد و به وسیله باد کف دریا خشکید و موسی به بنیاسرائیل فرمود: «حرکت کنید.» باز بنیاسرائیل گفتند: «اگر هر قبیلهای از ما از راهی برود ما از همدیگر اطلاعی نداریم و امکان دارد بر یکی از ما حادثهای رخ دهد و دیگران از او اطّلاعی نداشته باشند.»
پس خداوند به موسی فرمود: «با عصای خود بین این آبها روزنههایی قرار ده تا هر قبیلهای قبیله دیگر را به بیند و اینگونه بگو: اَللَّهُمَّ بِجاهِ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبینَ لَمَّا جَعَلْتَ هذَا الْماءَ طَبَقاتٍ واسِعَةً یَری بَعْضُهُمْ بَعْضاً مِنْها.»
پس آبها طبقات وسیعی پیدا کرد و بنیاسرائیل همدیگر را مشاهده کردند. و چون وارد نیل شدند و فرعونیان نیز به همراه آنان وارد نیل گردیدند، هنگامی که آخرین نفر قوم موسیعلیه السلام از رود نیل خارج شد و آخرین نفر قوم فرعون وارد نیل شد، خداوند آب نیل را امر نمود تا پیوسته شود و فرعون و قومش هلاک شدند و اصحاب موسیعلیه السلام به آنان نگاه میکردند، از اینرو خداوند به بنیاسرائیلی که در زمان رسول خداصلی الله علیه وآله بودند میفرماید: «آن خدایی که پدران شما را به برکت محمّد و آل محمّدعلیهم السلام از هلاکت نجات داد و پیامبر شما موسیعلیه السلام خدا را به حقّ آنان سوگند داد تا شما نجات یافتید، اکنون که او را مشاهده میکنید چگونه به یاد آن سوگندهای خود نیستید؟ مگر شما نگفتید: به خدا سوگند اگر آن پیامبر [ آخرالزّمان ]را یافتیم به او ایمان خواهیم آورد؟!»(1)
در تفسیر امام عسکریعلیه السلام نیز آمده که آن حضرت در تفسیر آیه «وَ إِذْ قالَ مُوسی لِقَوْمِهِ یا قَوْمِ إِنَّکُمْ ظَلَمْتُمْ أَنفُسَکُمْ بِاتِّخاذِکُمُ الْعِجْلَ فَتُوبُوا إِلی بارِئِکُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ عِندَ بارِئِکُمْ فَتابَ عَلَیْکُمْ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحیمُ»(2)و قصّه توبه
کسانی که از اصحاب موسیعلیه السلام گوسالهپرست شدند فرمود: «ششصد هزار نفر از قوم موسی گوساله پرستیدند و دوازده هزار نفر آنان گوساله نپرستیدند و خداوند به علّت این که این دوازده هزار نفر، از گوسالهپرستان کنارهگیری نکردند، به آنان دستور داد باید با شمشیرهای برهنه حرکت کنند و گوسالهپرستان را بکشند تا توبه آنان قبول شود. و منادی از طرف موسیعلیه السلام ندا کرد: "لعنت خدا بر کسی که با دست و یا پای خود از آنان جلوگیری کند، و لعنت خدا بر کسی که از کشتن گوسالهپرستی خودداری کند گر چه خویش و یا دوست او باشد." پس گوسالهپرستان خود را تسلیم نمودند تا کشته شوند [ و توبه آنان قبول شود].
از سویی کسانی که گوساله نپرستیده بودند گفتند: "مصیبت ما بزرگتر میباشد چرا که ما به دست خود پدران و مادران و برادران و خویشان خود را میکشیم در حالی که ما گوساله نپرستیدهایم." پس خداوند به موسیعلیه السلام وحی نمود: "من به این علّت آنان را گرفتار این مصیبت نمودم که از گوسالهپرستان کنارهگیری و قطع رابطه نکردند، اکنون به آنان بگو: هر کس خدا را به حقّ محمّد و آل طیّبین او بخواند، خداوند کشتن گوسالهپرستان را برای او آسان خواهد نمود."
و چون چنین کردند خداوند کشتن گوسالهپرستان را برای آنان آسان نمود و چون کشتن گوسالهپرستان ادامه یافت، خداوند به فکر برخی از گوسالهپرستان انداخت و به یکدیگر گفتند: "مگر خداوند توسّل به محمّد و آل پاک او را وسیله استجابت دعا قرار نداده و مگر پیامبران گذشته به آنان توسّل پیدا نکردند؟ پس چه مانع است که ما نیز برای نجات خود، آنان را به درگاه خداوند واسطه قرار دهیم و به آنان توسّل پیدا کنیم؟"
پس اجتماع نمودند و به درگاه خداوند ناله زدند و گفتند: "خدایا به آبروی محمّد اکرم، و علیّ افضل و اعظم، و فاطمه صاحب فضل و عصمت، و حسن و حسین دو سبط آقای پیامبران و آقای جوانان اهل بهشت، و به آبروی ذرّیه پاک و طاهر از آل طه و یس گناه ما را ببخش و از خطای ما بگذر و این آدمکشی را از ما
بردار." و چون این دعا را کردند، به موسیعلیه السلام ندا شد:
"از کشته شدن بنیاسرائیل جلوگیری کن؛ چرا که برخی از آنان مرا به کسانی سوگند دادند که اگر گوسالهپرستان از اوّل مرا به حقّ آنان سوگند میدادند من آنان را از این عمل دور میکردم، و اگر شیطان نیز قبل از خطای خود مرا به حقّ آنان سوگند میداد من او را هدایت مینمودم، و اگر نمرود و یا فرعون نیز مرا به حقّ آنان سوگند میدادند من آنان را نجات میدادم." پس کشتار از بین بنیاسرائیل برطرف گردید و حسرت خوردند که ای کاش ما قبل از این به یاد دعا افتاده بودیم و خدا را به حقّ محمّد و آل طاهرین او میخواندیم تا خداوند ما را از این فتنه حفظ نماید و گرفتار چنین مصیبتی نشویم!!»(1)
مؤلّف گوید: قضایای مفصّل دیگری نیز در این رابطه نقل شده که به علّت اختصار از نقل آنها خودداری شد، طالبین میتوانند به جلد 94 بحار الأنوار مرحوم علّامه مجلسی مراجعه نمایند.
با توجّه به آنچه گذشت لازم دیدم که در پایان احوال هر معصومی به طور اختصار، توسّلات و نمازها و احراز و صلوات مخصوصه و فضلیت زیارت آن معصوم را نیز بیان نمایم، به امید آن که شیعیان و دوستانشان بهره بیشتری ببرند و این حقیر را نیز از دعای خیرشان بهرهمند نمایند.
ربیعة بن کعب میگوید: از رسول خداصلی الله علیه وآله شنیدم که میفرمود: «هیچ بندهای نیست که هر روز هفت مرتبه بگوید: "أَسْئَلُ اللَّهَ الْجَنَّةَ وَ أَعُوذُ بِهِ مِنَ النَّارِ"، جز آن که آتش دوزخ میگوید: خدایا او را از من دور گردان.»(2)
و نیز روایت شده که چون بندهای میگوید: «اَللَّهُمَّ أَعْتِقْنی مِنَ النَّارِ وَ أَدْخِلْنِی
الْجَنَّةَ وَ زَوِّجْنی مِنَ الْحُورِ الْعینِ»(1)، دوزخ و بهشت و حورالعین دعای او را آمین میگویند.
سیّد بن طاوس در مهج الدّعوات از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل نموده که به امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود: «هر گاه از چیزی ترسیدی و یا مشکل سختی برای تو رخ داد، بگو: اَللَّهُمَّ إِنّی أَسْأَلُکَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ أَنْ تُصَلِّیَ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تُنْجِیَنی مِنْ هذَا الْغَمِّ.»(2)
تعویذ جبریل نسبت به رسول خداصلی الله علیه وآله هنگامی که مرد یهودی قصد سویی به آن حضرت نمود، و آن تعویذ کلماتی است که خداوند برای او فرستاده است:
«أُعیذُکَ بِکَلِماتِ اللَّهِ التَّامَّةِ وَ أَسْمائِهِ کُلِّها، مِنْ شَرِّ کُلِّ عَیْنٍ لامَّةٍ، وَ مِنْ شَرِّ أَبی قِتْرَةَ [ أبیقتره کنیه شیطان است] وَ أَبی عُرْوَةَ، وَ دَنْهَشَ وَ ما وَلَدُوا، وَ مِنْ شَرِّ الطَّیَّاراتِ الْمَرَدَةِ، وَ مِنْ شَرِّ مَنْ یَعْمَلُ الْخَطیئَةَ وَ یَهُمُّ بِها، وَ مِنْ شَرِّ النَّفَّاثاتِ فِی الْعُقَدِ وَ مِنْ شَرِّ حاسِدٍ إِذا حَسَدَ وَ مِنْ شَرِّ الْخَفِیَّاتِ فِی الرَّصَدِ اللّاتی یُحِطْنَ [ یجعلن] الْإِنْسانَ کَالْبَلَدِ بَعْدَ ما کانَ کَالْأَسَدِ.»(3)
امام صادقعلیه السلام میفرماید: «هنگامی که در جنگ احد، مردم از گرد رسول خدا متفرّق شدند، آن حضرت با خدای خود چنین گفت: "اَللَّهُمَّ لَکَ الْحَمْدُ وَ إِلَیْکَ الْمُشْتَکی وَ أَنْتَ الْمُسْتَعانُ". پس جبرئیل نازل شد و گفت: "ای محمّد! این دعایی است که ابراهیمعلیه السلام هنگامی که در آتش انداخته شد خواند، و این دعای یونس است هنگامی که در شکم ماهی قرار گرفت."»
سپس گوید: «رسول خداصلی الله علیه وآله را عادت این بود که در دعای خود [ در سختیها ]چنین میخواند: "اَللَّهُمَّ وَ اجْعَلْنی صَبُوراً، وَ اجْعَلْنی شَکُوراً وَ اجْعَلْنی فی أَمانِکَ."»(4)
عبداللَّه بن مسعود میگوید: روزی خدمت رسول خداصلی الله علیه وآله رسیدم و پس از
سلام به آن حضرت عرضه داشتم: «یا رسول اللَّه! حقّ را به من نشان دهید، به گونهای که من آشکار آن را ببینم.» رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «داخل مخدع [ یعنی اتاق پسین] شو تا آن را ببینی.» پس من وارد پس اتاق شدم و علیّ بن ابیطالبعلیه السلام را دیدم که در حال رکوع و سجده بود و با حال خشوع میفرمود:
«اَللَّهُمَّ بِحَقِّ نَبِیِّکَ مُحَمَّدٍ إِلّا ما غَفَرْتَ لِلْمُذْنِبینَ مِنْ شیعَتی.» پس من خارج شدم تا این خبر را به رسول خداصلی الله علیه وآله برسانم، ناگهان رسول خداصلی الله علیه وآله را دیدم که در حال رکوع و سجده بود و با حال خشوع میفرمود: «اَللَّهُمَّ بِحَقِّ عَلِیٍّ وَلِیِّکَ إِلّا ما غَفَرْتَ لِلْمُذْنِبینَ مِنْ أُمَّتی.» پس ترس و هراس مرا گرفت [ و به حال غشوه افتادم] و رسول خداصلی الله علیه وآله نماز خود را کوتاه نمود و به من فرمود: «ای ابن مسعود! آیا پس از ایمان به خدا کافر شدی؟» گفتم: «کافر نشدم و لکن [ متحیّر ماندم]؛ چرا که دیدم علیعلیه السلام خدا را میخواند و او را به حقّ شما سوگند میدهد، و شما را دیدم که خدا را میخوانید و او را به حقّ علی سوگند میدهید و ندانستم کدامیک از شما نزد خدا آبرومندتر و عزیرتر هستید؟»
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «ای ابن مسعود! خداوند متعال، من و علی و حسن و حسین را از نور قدس خویش آفرید و چون خواست خلق را بیافریند، از نور من آسمانها و زمین را آفرید، و به خدا سوگند من از آسمانها و زمین عزیزتر هستم، و از نور علی نیز عرش و کرسیّ را آفرید، و به خدا سوگند علی از عرش و کرسی عزیزتر است، و از نور حسن ملائکه و حورالعین را آفرید و به خدا سوگند حسن از ملائکه و حورالعین عزیزتر است، و از نور حسین لوح و قلم را آفرید، و به خدا سوگند حسین از لوح و قلم عزیزتر است، و چون عالم تاریک بود ملائکه به درگاه خدا ناله کردند و صدا زدند: "خدایا به حق این اشباحی که خلق نمودی ما را از این ظلمت و تاریکی نجات ده." پس خداوند روح را آفرید و از آن نور آفریده شد و فاطمه زهراعلیه السلام را از آن نور آفرید و او را مقابل عرش قرار داد و با نور او شرق و غرب عالم روشن گردید، از اینرو او را زهرا نامیدند.»
سپس فرمود: «ای ابن مسعود! روز قیامت خداوند به من و علی میفرماید: "هر که را دوست میدارید داخل بهشت کنید و هر که را دشمن میدارید داخل دوزخ نمایید، همانگونه که خداوند میفرماید: «أَلْقِیا فی جَهَنَّمَ کُلَّ کَفَّارٍ عَنیدٍ»(1)".» ابن مسعود میگوید: گفتم: «مقصود از کفّار عنید کیست؟» فرمود: «"کفّار" کسی است که به نبوّت من کافر باشد و "عنید" کسی است که با علی عناد کند.»(2)
عبداللَّه بن مسعود میگوید: من خدمت رسول خداصلی الله علیه وآله بودم هنگامی که جبرئیلعلیه السلام با او بود، پس رسول خداصلی الله علیه وآله شروع به خواندن [ قرآن] نمود، ناگهان عفریتی از مَرَده جنّ - که در دست او شعلهای از آتش بود - به آن حضرت نزدیک شد، و جبرئیلعلیه السلام به او فرمود: «ای محمّد! آیا میخواهی کلماتی را به تو یاد بدهم که چون بخوانی شیطان مقابل تو به رو بیفتد و آتش او خاموش شود؟»
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «حبیبی جبرئیل! آری.» جبرئیل فرمود: «این کلمات را بخوان: أَعُوذُ بِنُورِ وَجْهِ اللَّهِ، وَ کَلِماتِهِ التَّامَّاتِ الَّتی لا یُجاوِزُهُنَّ بَرٌّ وَ لا فاجِرٌ، مِنْ شَرِّ ما ذَرَأَ فِی الْأَرْضِ، وَ ما یَخْرُجُ مِنْها، وَ مِنْ شَرِّ ما یَنْزِلُ مِنَ السَّماءِ وَ ما یَعْرُجُ فیها وَ مِنْ شَرِّ فِتَنِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ وَ مِنْ شَرِّ طَوارِقِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ إِلّا طارِقاً یَطْرُقُ بِخَیْرٍ یا رَحْمنُ.» و چون رسول خداصلی الله علیه وآله این کلمات را خواند، آن عفریت [ و شیطان جنّی] به رو افتاد و شعله او خاموش شد.(3)
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ یا حَیُّ یا قَیُّومُ بِرَحْمَتِکَ أَسْتَغیثُ فَأَغِثْنی وَ لا تَکِلْنی إِلی نَفْسی طَرْفَةَ عَیْنٍ أَبَداً، وَ أَصْلِحْ لی شَأْنی کُلَّهُ.» این حرز به حضرت فاطمه زهراعلیها السلام نیز
نسبت داده شده است.(1)
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ، یا اللَّهُ، یا حافِظُ، یا حَفیظُ، یا رَقیبُ.»(2)
حضرت آمنهعلیها السلام چون به رسول خداصلی الله علیه وآله باردار شد، در خواب به او گفته شد: «تو بهترین انسانها را حمل نمودهای؛ نام او را "محمّد" قرار ده و در تورات نام او "احمد" است، و این حرز را به او بیاویز.» و چون آمنه از خواب بیدار شد، کنار سر او این حرز آماده شده بود:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ، أَسْتَرْعیکَ رَبَّکَ، وَ أَعُوذُ بِالْواحِدِ مِنْ شَرِّ کُلِّ حاسِدٍ قائِمٍ أَوْ قاعِدٍ وَ کُلِّ خَلْقٍ رائِدٍ فی طُرُقِ الْمَوارِدِ لا تُضِرُّوهُ فی یَقَظَةٍ وَ لا مَنامٍ وَ لا فی ظَعْنٍ وَ لا فی مُقامٍ سَجیسَ اللَّیالی وَ أَواخِرَ الْأَیَّامِ یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدیهِمْ وَ حِجابُ اللَّهِ فَوْقَ عادِیَتِهِمْ.»(3)
امشب وجود را شرف دیگر آمده
در جلوه آن جمال خدا منظر آمده
در شام تیره مهر جهانگستر آمده
دوران تیرگیّ و ستم بر سر آمده
بر جنّ و انس و حور و ملک رهبر آمده
عید امام صادق و پیغمبر آمده
ای آفتاب، جلوهنمایی مبارک است
ای حسن غیب، پردهگشایی مبارک است
ای بزم شب، فروغ خدایی مبارک است
ای بردهگان، طلوع رهایی مبارک است
خوبان روزگار، حقیر محمّدند
خورشید و ماه، هر دو اسیر محمّدند
پیغمبران تمام، بشیر محمّدند
یک جلوه از جمال منیر محمّدند
او آفتاب و خیل رسل اختر آمده
عید امام صادق و پیغمبر آمده
این است آنکه بتکده زیر و زبر کند
زانگشت خویش، معجز شقّ القمر کند
خود را تمامِ عمر، چراغ بشر کند
شامِ سیاه عالمیان را سحر کند
در دامن تو، مهرِ جهان پرور آمده
عید امام صادق و پیغمبر آمده
ای مکّه بر تو نور محمّدصلی الله علیه وآله خجسته باد
بتهایِ شرک، با تبر او شکسته باد
پیوند کفر با نفسِ او گسسته باد
دستِ ستمگران جهانخوار بسته باد
دستی که دادِ عدل ستاند بر آمده
عید امام صادق و پیغمبر آمده
پیدایش دو آیت سرمد مبارک است
یک صبح را دو عید مؤیّد مبارک است
در تیرگی تجلّی احمد مبارک است
میلاد جعفر بن محمّدصلی الله علیه وآله مبارک است
درّی الهی از صدف دیگر آمده
عید امام صادق و پیغمبر آمده
ما را بود هماره ره و رسمِ جعفری
مشی و مرام جعفری و عشق حیدری
داریم بر تمام ملل مجد و سروری
با چارده چراغ نمودیم رهبری
«میثم» در این مسیر ثناگستر آمده
عید امام صادق و پیغمبر آمده(1)
امشب زمین کند به سماوات سروری
امشب نسیم مکّه کند روحپروری
امشب به دور مکّه مه و مهر و اختران
از زهره تا زحل همه گشتند مشتری
1) 148) نخل میثم.
امشب زخاک رفته بر افلاک موج نور
امشب به عرش، فرش زند کوس برتری
آمد خلیل بت شکنِ دهر با تبر
افتاده لرزه بر تن بتهای آذری
بتهای کعبه نغمه تهلیلشان به لب
احجار مکّه کرده به تقدیس گوهری
نوشیروان! ز کنگره قصر خویشتن
بشنو سرود معدلت و دادگستری
دریایِ ساوه، رودِ سماوه شدند خشک
حیرت برند هر دو به اسرار دیگری
تاج شرف نهاده خدا بر سر بشر
افتاده شور در مَلَک و حوری و پری
مسدود شد به روی شیاطین، رهِ سپهر
از کاهنان گرفته شده علم ساحری
آتشکده خموش و بتان سرنگون به خاک
افتاده نطق پادشهان از سخنوری
مرد و زن و فقیر و غنی کوچک و بزرگ
خوانند عاشقانه سرود برابری
باور کنید نور عدالت دمیده است
باور کنید طی شده دور ستمگری
باور کنید مژده میلاد احمد است
باور کنید عید بزرگ محمّدصلی الله علیه وآله است(1)
1) 149) نخل میثم: 4 / 33.
ملک وجود تحت لوای محمّدصلی الله علیه وآله است
بحرِ بقا نمی ز عطای محمّدصلی الله علیه وآله است
توحید زنده از نفس روح بخش او
قرآن کتاب مدح و ثنای محمّدصلی الله علیه وآله است
عیسی که بر سپهر چهارم عروج کرد
طول حیات او به دعای محمّدصلی الله علیه وآله است
هر آیهای که وجه خدا را نشان دهد
آئینه تمام نمای محمّدصلی الله علیه وآله است
گوشی که بشنود سخن وحی را کجاست؟
عالم پر از صدای رسای محمّدصلی الله علیه وآله است
قرب خدا، دعای ملائک، صفای دل
در خواندن حدیث کسای محمّدصلی الله علیه وآله است
مفتاح رمز وحدت اسلام و مسلمین
در دستهای عقدهگشای محمّدصلی الله علیه وآله است
شاگرد ابتدایی او کیست، جبرئیل
مرهون درس روحفزای محمّدصلی الله علیه وآله است
نور ولایتش همه جا موج میزند
ظرف وجود، جام ولای محمّدصلی الله علیه وآله است
عالم اگر که حاتم طایی شوند، باز
بر هر که بنگرند گدای محمّدصلی الله علیه وآله است
تنها مزار و تربتِ پاکش مدینه نیست
ملک وجود صحن و سرای محمّدصلی الله علیه وآله است
حصن خدا، بهشت خدا، رحمت خداست
هر جا که سایهای ز لوای محمّدصلی الله علیه وآله است
عالم بود به ظلّ لوای علی ولی
حتّی علی به ظلّ لوای محمّدصلی الله علیه وآله است
باور کنید جز مدد جبرئیل نیست
«میثم» اگر مدیحه سرای محمّدصلی الله علیه وآله است(1)
ای مدینه آفتاب حسن سرمد را چه کردی؟
آن خدایی عبد آن عبد مؤیّد را چه کردی؟
جانِ جانِ عالم ایجاد، احمد را چه کردی؟
از چه خاموشی بگو آخر محمّدصلی الله علیه وآله را چه کردی؟
جا به زیر خاک دادی روحِ روحِ انبیا را؟
آنکه بار خلق را بر دوش میبرد چون شد؟
آنکه بهر عزّت ما خون دل میخورد چون شد؟
آنکه خندید و لبش از سنگ کین آزرد چون شد؟
آنکه گُل گفت و گُل رویش زغم پژمرد چون شد؟
در کجا کردی تو پنهان آفتابِ جان ما را؟
قلب آدم در غم پیغمبر خاتم گرفته
بغض مانده در گلوی عترت و عالم گرفته
منبر و محراب و مسجد را غبارِ غم گرفته
حضرت زهرا سیه پوشیده و ماتم گرفته
1) 150) نخل میثم: 4 / 36.
اشک غربت کرده پر، چشم علیِّ مرتضی را
ای مدینه ای مدینه جامه نیلی به تن کن
یا امیرالمؤمنین جان دو عالم را کفن کن
گوهر اشک از دو چشم خود نثار آن بدن کن
پاک با دست محبّت اشک از چشم حسن کن
کن نوازش از ره رأفت شهید کربلا را
زینب و کلثوم با مادر عزا دارند هر دو
با علی در گریه و اندوه و غم یارند هر دو
در کنار فاطمه با چشم خونبارند هر دو
دیده گریان، دست بر دل، سر به دیوارند هر دو
هر دو میبینند اشک غربت شیر خدا را
فاطمه یکدم نیفتد نام بابا از زبانش
جان رسیده بر لب و از دست رفته جان جانش
تیرهتر از گوشه بیت الحزن شد آشیانش
هیزم آوردند جای دسته گل در آستانش
سوختند از شعله آتش درِ بیت الولا را
باغبانا بعد عمری خون دل، حقّت ادا شد
غنچه از گُل، گُل ز بلبل، بلبل از گلشن جدا شد
با تنِ تنها اسیرِ روبهان شیرِ خدا شد
فاطمه از پا فتاد و طفل معصومش فدا شد
تسلیت دادند با ضرب لگد خیرالنّسا را
اوّلین تیغی که دشمن بعد پیغمبر کشیده
پیش چشم فاطمه بر کشتن حیدر کشیده
ناله آنجا از جگر صدّیقه اطهر کشیده
زین جنایت، ناله هم محراب و هم منبر کشیده
در غم حیدر کشیده ناله واغربتا را
یا محمّدصلی الله علیه وآله بعد تو شیر خدا خانهنشین شد
چون کتاب آسمانی دخترت نقش زمین شد
لاله باران پیکر پاک حسن از تیر کین شد
کشته فرزندت حسین از خنجر شمر لعین شد
شرح، «میثم» میدهد بر امّتت این غصّهها را
ای زائرین به شهر پیمبر خوش آمدید
در خانه بتول مطهّر خوش آمدید
این است آن مدینه که بود آرزویتان
گرد و غبارِ اوست به رخ آبرویتان
این است آن مدینه که انوار کبریا
تابد به دیده از حرم ختم انبیا
این است آن مدینه که خاکش سرشت ماست
این است آن مدینه که رشک بهشت ماست
این است آن مدینه که بر حضرت رسول
آیات وحی کرده ز سوی خدا نزول
این است آن مدینه که از بام و از درش
خیزد صدای زمزمههای پیمبرش
اینجا طنین زمزمههای محمّدصلی الله علیه وآله است
اینجا مزار روحفزای محمّدصلی الله علیه وآله است
این شهر زادگاه دو سبط پیمبر است
اینجا مقام حضرت زهرا و حیدر است
اینجا به گوش، ناله و فریاد و زمزمه است
گویی صدای گریه زهرا و فاطمه است
دیوار و در کشد ز جگر دمبدم خروش
گویی صدای یا ابتا میرسد به گوش
اینجا تمام هستی و بود و نبود ماست
اینجا بهشت دامن یاس کبود ماست
اینجا شرر ز خانه مولا زبانه زد
اینجا مغیره فاطمه را تازیانه زد
اینجا ز کینه ضربه به پهلوی او زدند
اینجا غلاف تیغ به بازوی او زدند
اینجا اگر چه نیست نجف، تربت علی است
هر گوشه گوشهاش سند غربت علی است(1)
1) 151) نخل میثم: 4 / 30.
رهبران
معصوم
نصب امام برای هدایت مردم، همانند ارسال رسول بر خداوند لازم و واجب است و گرنه مردم دچار حیرت و گمراهی و انحراف از مسیر حقّ خواهند شد و اگر امامان و اوصیای پیامبرانعلیهم السلام حقایق ادیان الهی را بیان نکنند، اختلاف و تشتّت بین مردم فراوان خواهد شد و فرقه گرایی - همانگونه که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «امّت من به هفتاد و سه فرقه تقسیم میشوند و یک فرقه آنان اهل نجات هستند و بقیه اهل آتشاند.» - به وجود خواهد آمد که اکنون مشاهده میکنیم.
از اینرو، دانشمندان شیعه نصب امام را همانند ارسال رسول، عقلاً و نقلاً واجب میدانند و ادلّه عقلیّه و نقلیّهای برای آن بیان نمودهاند که به صورت اجمال به آنها اشاره میشود. ادلّه عقلیّه آنان در پنج دلیل خلاصه میشود:
1- به همان دلیل که اضطرار و نیاز به وجود پیامبر احساس میشود، اضطرار و نیاز به وجود امام نیز احساس میشود، و کتابهای آسمانی و احکام ادیان نمیتواند جایگزین امام باشد؛ چرا که گروهها و فرقههای گوناگون و صاحبان مذاهب مختلف هر کدام برای مذهب خود به کتاب خدا استدلال مینمایند؛ از اینرو باید هر پیامبری برای خود جانشینی قرار دهد تا مردم را به حقایق دین آشنا سازد و از گمراهی برهاند. به عنوان مثال، کسانی که خدا را جسم میدانند، به آیه
شریفه «الرَّحْمنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوی»(1)و آیه «یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدیهِمْ»(2)استدلال میکنند، قائلین به جبر نیز به آیه «قُلْ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ»(3)استدلال مینمایند، و قائلین به این که کارها همه توسط خدا انجام میگیرد و مردم دخالتی در آنها ندارند به آیه «یُضِلُّ مَنْ یَشاءُ وَ یَهْدی مَنْ یَشاءُ»(4)استدلال مینمایند، و کسانی که میگویند: خدا در قیامت دیده میشود به آیه «وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ نَّاضِرَةٌ * إِلی رَبِّها ناظِرَةٌ»(5)استدلال مینمایند، و کسانی که خدا را عادل میدانند و قائل به جبر نیستند به آیات دیگری [ مانند آیه «إِنَّا هَدَیْناهُ السَّبیلَ إِمَّا شاکِراً وَ إِمَّا کَفُوراً»(6)و آیه «وَ هَدَیْناهُ النَّجْدَیْنِ»(7)و امثال آن] استدلال میکنند.
خلاصه این که هر فرقه و صاحب مذهبی به کتاب خدا و سنّت رسول اوصلی الله علیه وآله تکیه مینماید؛ چرا که آیات قرآن محکم و متشابه و مجمل و مؤوّل و ناسخ و منسوخ دارد و در سنّت نیز، روایات مجعول و ساختگی [ از زمان خلفا و امویّین ]بسیار یافت میشود.
افزون بر آن بیشتر مردم نسبت به معنای آیات و روایات آگاهی ندارند و [ یا ]هواهای نفسانی و اغراض دنیوی آنان سبب میشود که آیات و روایات را مطابق میل خود تفسیر نمایند. از اینرو، بر هر پیامبر مرسلی واجب است برای خود وصیّ و جانشینی تعیین نماید که به اسرار کتاب خدا [ و حقایق دین] آگاه باشد تا مردم در حیرت و گمراهی واقع نشوند و از همین راه نیز مردم حجّت خدا و وصیّ پیامبر خود را در هر زمان بشناسند و اختلاف و فرقهگرایی در بین مردم ایجاد نشود.
خداوند این خطر را در آیه «هُوَ الَّذی أَنزَلَ عَلَیْکَ الْکِتابَ مِنْهُ آیاتٌ مُحْکَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاء الْفِتْنَةِ
وَ ابْتِغاءَ تَأْویلِهِ وَ ما یَعْلَمُ تَأْویلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ...»(1)بیان نموده است. و از این آیه به خوبی روشن میشود که افراد ناآگاه و کسانی که اهداف دنیایی دارند، آن دسته از آیات قرآن را که قابل تأویل است به نفع خودشان تأویل مینمایند. از اینرو برای روشن شدن و شناسایی امام و حجّت خدا [ همانگونه که در روایتی از امیرالمؤمنینعلیه السلام نقل شده]، خداوند آیات قرآن را یکسان قرار نداده و آنها را مجمل و متشابه و قابل تأویل و ناسخ و منسوخ قرار داده تا مردم امام و حجّت خدا را به این وسیله شناسایی نمایند.
2- لطف و ترحّم خداوند نسبت به هدایت مردم عقلاً واجب است و تعیین امام معصوم از طرف خداوند لطفی است به مردم؛ چرا که با بودن او اختلافها برطرف میشود و بین مردم اتّحاد برقرار میگردد و حقّ ضعیف از قوی و حقّ فقیر از غنی گرفته میشود و اگر چنین امام معصومی از ناحیه خدا و رسول اوصلی الله علیه وآله تعیین نشود، دین خدا دگرگون و واجبات آن مختل میماند [ و حقّ ضعیف از قوی و مظلوم از ظالم گرفته نمیشود] و این خلاف هدف ادیان آسمانی و ارسال رسل خواهد بود.
3- عقل سالم و فهم صحیح محال میداند خدای حکیم و رسول کریم - که مبعوث برای هدایت همه انسانها است و دین و شریعت او تا قیامت باید هادی مردم باشد - با توجّه به نهایت رأفت و مهربانی او به مردم - آنان را سرگردان و بدون راهنما رها کند و برای کتابی که دارای آیات متشابه و مجمل و ناسخ و منسوخ است مفسّر و مبیّن و معلّمی که همه اسرار آن را بداند قرار ندهد و مردم را در معرض اشتباه و انحراف از دین قرار دهد.
آری، این عمل نسبت به ربّ العالمین و رسول او سیّدالمرسلین بسیار قبیح و دور از تدبیر میباشد و چگونه میتوان پذیرفت که خداوند انسانها را امر به
1) 159) آل عمران / 7.
وصیّت کند تا اطفال آنان پس از پدران خود ضایع و بدون قیّم و سرپرست نشوند، و لکن بر پیامبر خدا واجب نکند که امام و جانشینی برای خود تعیین نماید تا امّت او سرگردان نباشند و راه دیانت و صراط مستقیم دین را بدانند؟ با این تفاوت که رأفت و مهربانی خدا و رسول اوصلی الله علیه وآله نسبت به امّت با مهر و محبّت مردم نسبت به یکدیگر قابل مقایسه نیست.
4- مخالفین ما یعنی اهل تسنّن معترفاند که عادت خداوند از آدم تا خاتم این بوده که هیچ پیامبری را از بین مردم نبرده جز آن که برای او خلیفه و جانشینی تعیین نموده است و عادت پیامبر اسلامصلی الله علیه وآله نیز این بوده که هر زمان به مسافرت میرفته در مدینه کسی را جایگزین خود مینموده است و این عادت بین رؤسا و حکّام و ولات نیز جاری بوده است و چگونه میتوان پذیرفت که پیامبر اسلام چنین عملی را انجام نداده باشد و مردم را سرگردان رها کرده باشد؟ با توجّه به این که - برخلاف پیامبران گذشته - آیین او تا قیامت ادامه خواهد داشت.
5- همانگونه که گذشت، مقام امامت نیز مانند مقام نبوّت و پیامبری است و همانطور که پیامبر باید از طرف خدا تعیین شود، امام نیز باید از ناحیه خداوند تعیین شود. از سویی، چنانکه گذشت، عقول مردم از تشخیص کسی که صلاحیّت این منصب بزرگ و مسئولیّت سنگین را داشته باشد عاجز و ناتوان است، و وجدان هر انسانی نیز این معنا را درک میکند، چرا که ما فراوان دیدهایم افراد عاقل و دانا و صاحب تدبیر، شخصی را برای ولایت و سرپرستی محلّی و یا شهری و یا کشوری معرّفی کردند و سپس به خطای خود پی بردند و دیگری را به جای او معرّفی کردند و همواره این مشکل وجود داشته است، با این وضعیت، عقول ناقص مردم چگونه میتواند رهبر صالحی برای مردم تعیین کند که مصالح دنیا و آخرت آنان را تأمین نماید؟
گذشته از آنچه گفته شد، عصمت برای امام و رهبر شرط مسلّم است و عصمت یک امر باطنی است که احدی جز خداوند از آن آگاه نیست.
و امّا دلیل نقلی برای اثبات این مسأله از قرآن بسیار زیاد است و ما در کتاب «آیات الفضائل» آنها را جمع آوری نمودیم و اکنون به برخی از آنها اشاره میشود:
1- آیه شریفه «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی وَ رَضیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً»(1).
از آیه فوق و احادیث فراوانی در کتب شیعه و اهل تسنّن استفاده میشود که این آیه پس از انتصاب امیرالمؤمنینعلیه السلام به امامت در غدیر خم نازل شده است.
2- آیه شریفه «وَ رَبُّکَ یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَ یَخْتارُ ما کانَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ»(2).
از این آیه نیز استفاده میشود که اختیار امور دین و دنیای مردم مربوط به خداوند است و همانگونه که گذشت انتخاب امام همانند انتخاب پیامبر در اختیار خداوند است و اوست که از مصالح واقعیّه و اسرار درونی مردم آگاه است و جز او کسی توانایی و حقّ انتخاب امام و یا پیامبر را ندارد. مؤیّد این معنا این است که بسیاری از مفسّرین اهل سنّت گفتهاند: این آیه در پاسخ کسانی نازل شده که میگفتهاند: برای چه خداوند پیامبر دیگری را جز این پیامبر برای مردم نفرستاده است؟
3- آیات قرآن و اخبار متواتر میگوید: حکم هر چیزی در قرآن بیان شده است. مانند آیه شریفه «ما فَرَّطْنا فِی الْکِتابِ مِنْ شَیْءٍ»(3)، و آیه شریفه «وَ نَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْءٍ»(4)، و آیه شریفه «وَ کُلَّ شَیْءٍ أحْصَیْناهُ فی إِمامٍ مُبینٍ»(5)، و آیه شریفه «وَ لا رَطْبٍ وَ لا یابِسٍ إِلّا فی کِتابٍ مُبینٍ»(6).
و معلوم است که عقول مردم قادر نیست که همه چیز را بداند و یا از قرآن استفاده کند و خداوند باید کسی را که دانای به همه چیز باشد و حقایق قرآن را بداند بین مردم قرار بدهد تا مردم برای فهم حقایق دین و قرآن به او مراجعه نمایند.
از سویی، اگر حکم همه چیزها در قرآن آمده، چگونه مسأله امامت امّت که بزرگترین مسأله اسلام است در قرآن نیامده باشد؟
4- آیه شریفه «أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ»(1).
این آیه اطاعت اولی الأمر را همانند اطاعت از رسول خداصلی الله علیه وآله واجب دانسته است. و شکّی نیست که خداوند امر به اطاعت هر صاحب امری نمیکند؛ چرا که برخی از صاحبان امر [ و حکّام]، فاسد و فاسق هستند و مردم را به معصیت امر مینمایند و امکان ندارد خداوند مؤمنین را موظّف به اطاعت از آنان نماید. بنابر این، خداوند امر به اطاعت کسی مینماید که همانند رسول خدا از ناحیه او منصوب باشد و گرنه نقض غرض خواهد شد.
5- آیه شریفه «یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»(2).
اهل سنّت از ابن عبّاس نقل کردهاند که گوید: ما زمان رسول خداصلی الله علیه وآله این آیه را، «یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنزِلَ إِلَیْکَ فی عَلِیٍّ» قرائت میکردیم.(3)و دیگران از اهل سنّت نیز گفتهاند: این آیه درباره علیّ بن ابیطالبعلیه السلام نازل شده است.
مؤلّف گوید: تفصیل این آیات را در کتاب آیات الفضائل بیان نمودهایم. خوانندگان میتوانند به آن کتاب مراجعه نمایند.
6- از آیه «أَیَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدیً»(4)، و آیه «فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللَّهِ وَ الرَّسُولِ»(5)ظاهر میشود که مردم به هوا و هوسهای خود واگذار نشدهاند و اگر در چیزی اختلاف و نزاع پیدا کنند باید آن را به خدا و رسول اوصلی الله علیه وآله ارجاع دهند، و هیچ نزاعی مهمّتر از نزاع در امامت نبوده و مردم باید در این مسأله به
خدا و رسول او مراجعه میکردند و از پیش خود کسی را برای امامت انتخاب نمینمودند.
7- از آیه شریفه «وَ کُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْناهُ فی إِمامٍ مُبینٍ»(1)به روشنی استفاده میشود که خداوند امامی را برای مردم برگزیده که به همه امور و حقایق، عالم است [ و چنین امامانی جز ائمّه معصومینعلیهم السلام نخواهند بود].
همانگونه که پیش از این در شرایط مشترک بین پیامبر و امام بیان شد، چند شرط برای امامعلیه السلام لازم است:
1- عصمت: دلیل لازم بودن عصمت این است که امامت برای آن است که حقّ مظلوم از ظالم گرفته شود و فساد و فتنه بین مردم رخ ندهد، و امام باید مردم را به انجام واجبات و ترک محرّمات وا بدارد و حدود و فرائض الهی را اقامه کند و متخلّفین و فسّاق را مجازات نماید، و اگر او معصوم نباشد و امکان داشته باشد که خطایی از او سر بزند نمیتواند چنین وظایفی را انجام بدهد، از سویی، وجوب نصب او برای جلوگیری از خطاهای مکلّفین است و اگر او نیز جایز الخطا باشد نیاز به امام دیگری پیدا میکند(2)و نقض غرض خواهد بود.
2- امام باید از جمیع مردم در جمیع خصلتهای نیک افضل باشد. بنابر این تقدیم مفضول بر فاضل و بالا بردن مرتبه مفضول و پایین آوردن مرتبه فاضل عقلاً قبیح است و قرآن نیز میفرماید: «أَفَمَنْ یَهْدی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهِدّی إِلّا أَنْ یُهْدی فَما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ»(3)، و در آیه دیگری میفرماید: «هَلْ یَسْتَوِی الَّذینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذینَ لا یَعْلَمُونَ إِنَّما یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ»(4)، و در آیه دیگری میفرماید:
«فَسْأَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنتُمْ لا تَعْلَمُونَ»(1)، و اهل ذکر اهل قرآن و دانش دین هستند. و آیه «إِنّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلیفَةً»(2)، و آیه «إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ»(3)نیز به همین معنا اشاره دارند. توضیح این آیات در موضوعات پیشین گذشت.
3- امامت امام باید از ناحیه خدا و رسول او باشد تا عصمت که شرط اوّل آن است و از امور باطنی و پنهان است و مردم نمیتوانند از آن اطّلاع پیدا کنند تأمین شود.
خواجه نصیر الدّین طوسی به طور خلاصه برای امامعلیه السلام هشت شرط بیان نموده است:
1 - عصمت.
2 - علم به جمیع آنچه مردم برای دنیا و دین خود به آن نیاز دارند؛ چرا که بدون آن غرض از امامت امام حاصل نخواهد شد [ امام باید همه لغات و زبانهای مردم جهان، بلکه زبان حیوانات را نیز بداند تا بتواند جوابگوی نیازهای آنان باشد].
3 - شجاعت: امام برای جلوگیری از فتنه و از بین بردن اهل باطل و دفاع از حقّ مظلومین باید شجاع باشد؛ چرا که اگر رئیس فرار کند، زیان او بیشتر از مردم دیگر خواهد بود و سبب شکست مسلمین و سلطه اجانب خواهد شد.
4 - امام باید در تمام صفات نیک، مانند شجاعت، سخاوت، مروّت، احسان، علم و... افضل از همه مردم باشد تا این که تقدیم مفضول بر فاضل نشود.
5 - امام باید از عیوب و نواقص خَلقی و خُلقی که مردم از آنها نفرت پیدا میکنند سالم باشد، یعنی کور و جذامی و بخیل و حریص به دنیا و بداخلاق و زنازاده و.... نباشد.
6 - زهد و عبادت امام باید از همه مردم بیشتر باشد.
7 - امام باید دارای معجزاتی باشد که امامت او را اثبات نماید.
8 - امامت امام باید بر همه مردم باشد تا فسادی بین مردم رخ ندهد.(1)
مؤلّف گوید: آنچه گفته شد جز بر ائمّه اهل البیتعلیهم السلام تطبیق نمیشود و تاریخ و روایات شیعه و اهل سنّت نیز شاهد بر آن است. تفصیل این مطلب در مباحث آینده خواهد آمد.
امام را از سه راه میتوان شناخت؛ گر چه نشانههای امامت او بیش از اینهاست، لکن مهمترین نشانههای امام سه چیز است:
1- تصریح پیامبرصلی الله علیه وآله بر امامت امام و خلیفه بعد از خود و تصریح هر امامی بر امامت امام بعد از خود. و این آسانترین و روشنترین راه شناخت امام و انسب به لطف خداوند نسبت به بندگان خود میباشد.
2- معجزات امامعلیه السلام که باید همراه با ادّعای امامت او باشد.
3- افضلیّت امامعلیه السلام نسبت به همه امّت و یا کسانی که ادّعای امامت کردهاند باید ثابت باشد؛ از اینرو آنچه اهل سنّت برای اثبات خلافت و امامت ابوبکر و عمر و عثمان گفتهاند: مانند این که برخی از خبرگان و اهل حلّ و عقد آنان را انتخاب نمودهاند و رسول خداصلی الله علیه وآله فرموده است: «امّت من بر خطا اجتماع نمیکنند»، سخن سست و بیپایه است، زیرا این انتخاب اوّلاً سبب فتنه و فساد و اختلاف و دشمنی و ریخته شدن خونها و هتک نوامیس و قتل و غارت گردیده و در همان نشست شوم سقیفه نیز بین آن چند نفر که خود را قیّم مردم قرار داده بودند اتّفاقی نبوده و اختلاف رخ داده است، و ثانیاً نتیجه این انتخاب متابعت و پیروی افضل از مفضول و ارجح از مرجوح و معصیت خالق و اطاعت از مخلوق شده و بر
1) 178) حقّ الیقین شبّر / 136.
مردم واجب نموده که از کسی مثل یزید برای کشتن امام حسینعلیه السلام پیروی کنند و از مثل معاویه نیز برای جنگ با علیعلیه السلام اطاعت نمایند و یزید و معاویه را ولیّ امر مسلمین بدانند، در حالی که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «عَلِیٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَّقُ مَعَ عَلِیّ»، و یا فرمود: «الْحَسَنَ وَ الْحُسَیْنَ سَیِّدا شَبابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ»، و یا فرمود: «إِنَّهُما إِمامانِ قاما أَوْ قَعَدا» و... .
و از عجایب این استدلال آن است که اهل سنّت برای خلافت و امامت ابوبکر به اجماع امّت استدلال کردهاند، در حالی که خودشان معترفند که تنها عمر با او بیعت نمود و ابوعبیده و سالم غلام حذیفه و بشر بن سعد و اسید بن حصین از آن بیعت راضی بودند و عجیبتر این که برای حقّانیّت این بیعت به سخن رسول خداصلی الله علیه وآله استدلال کردهاند که فرمود: «لا تجتمع أمّتی علی الخطاء»، و اتّفاق این چند نفر را اجتماع امّت پیامبرصلی الله علیه وآله در شرق و غرب عالم قلمداد کردهاند.
اهل سنّت اتّفاق نظر دارند که اجتماع و اتّفاقی برای خلافت ابوبکر حاصل نشد [ و عمر که اوّلین بیعت کننده با او بود گفت: «کانت بیعة أبیبکر فلتةً وقی اللَّه المسلمین شرّها»؛ یعنی بیعت با ابوبکر به صورت دفعی و عجله انجام گرفت. خدا مردم را از شرّ او حفظ نماید].
بنابر این، اجماع اگر دلیل باشد، دلیل صحیح نبودن خلافت ابوبکر است، نه دلیل اثبات خلافت او؛ چرا که علمای آنان، مانند قاضی و جوینی و غزالی و دیگران میگویند: «اجماع به معنای اتّفاق امّت محمّدصلی الله علیه وآله است بر امری از امور دین.» و اکثر علمای آنها اتّفاق دارند که عدّه زیادی از بزرگان صحابه پیامبرصلی الله علیه وآله، مانند عبّاس و فرزندان او و اسامة بن زید و زبیر و سلمان و ابوذرّ و مقداد و عمّار و حذیفه و ابوبرده اسلمی و ابیّ بن کعب و خزیمة بن ثابت ذوالشّهادتین و ابو هیثم بن تیهان و سهل بن حنیف و برادر او عثمان بن حنیف و ابو ایّوب انصاری و جابر بن عبداللَّه انصاری و خالد بن سعید و سعد بن عبادة و قیس بن سعد و بسیاری دیگر از صحابه رسول خداصلی الله علیه وآله با ابوبکر بیعت نکردند و ابن قتیبه در کتاب خود آنان را
هیجده نفر دانسته و میگوید: آنها رافضی بودهاند.(1)
مؤلّف گوید: همانگونه که گذشت ما آیات مربوط به ائمّه اهل البیتعلیهم السلام را در کتاب آیات الفضائل جمعآوری نمودیم و آنها حدود پانصد آیه است که با تفاسیر شیعه و سنّی امامت و عصمت ائمّهعلیهم السلام و فضائل دیگر آنان را اثبات مینماید، و در اینجا نیز برخی از آنها را با تفاسیر شیعه و اهل سنّت ذکر مینماییم.
1- «إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ»(2).
مفسّران و محدّثان شیعه و سنّی اتّفاق دارند که این آیه درباره علیّ بن ابیطالبعلیه السلام نازل شده، هنگامی که او در حال رکوع مقابل چشم اصحاب رسول خداصلی الله علیه وآله انگشتر خود را به فقیر داد، و روایات آن در صحاح ستّه اهل سنّت نقل شده و علمای آنان، مانند سیوطی و دیگران با سندهای فراوان این معنا را نقل نمودهاند.
امام فخر رازی این روایات را با دو سند نقل کرده و زمخشری و بیضاوی و نیشابوری و ابن بتیع و واحدی و سمّانی و بیهقی و نثری و صاحب مشکاة و مؤلّف مصباح و سدی و مجاهد و حسن بصری و اعمش و عتبة بن ابی حکم و غالب بن عبداللَّه و قیس بن ربیع و عبایة بن ربعی و ابن عباس و ابوذرّ و جابر بن انصاری و دیگران از عامّه و خاصّه این روایات را نقل کردهاند.(3)و عدّهای از شعرا، مانند حسّان و غیره نیز آن را به نظم آوردهاند.
استدلال به آیه فوق این گونه است که: کلمه «إنمّا» به اتّفاق اهل لغت برای حصر است و کلمه «ولیّ» نیز به معنای صاحب ولایت و اولویّت در تصرّف است که مصداق آن مرادف با امام و خلیفه پیامبرصلی الله علیه وآله میباشد. این معنا بین اهل لغت و شرع معروف و مشهور است؛ چنان که در اخبار آمده «أیمّا إمرأةٍ نکحت نفسها بغیر إذن ولیّها فنکاحها باطل.» و یا گفته میشود: «السّلطان ولیّ الرعیّة»، و یا «فلان ولیّ المیّت». و معنای دیگری برای «ولیّ» در اینجا مناسب نیست؛ چرا که معنای محبّ و ناصر در غیر مورد آیه نیز استعمال میشود و آن شامل همه مؤمنین میباشد و چنین معنایی در مورد آیه هرگز صحیح نیست.
2- «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ کُونُوا مَعَ الصَّادِقینَ»(1).
یعنی: «ای مؤمنین از خدا بترسید و همواره با صادقین باشید.» و همواره با صادقین بودن، به معنای پیروی از آنان در گفتار و کردار است، نه این که فقط در کنار آنان قرار بگیرید؛ چرا که تنها در کنار بدن آنان قرار گرفتن فایدهای ندارد، و این آیه خطاب به همه مؤمنین و برای همه زمانها و مکانهاست. بنابر این، در هر زمانی باید صادق معیّنی باشد که مردم از او پیروی کنند و صادق در جمیع افعال و اقوال جز معصوم نخواهد بود. و لازم است در هر زمانی معصوم وجود داشته باشد تا مردم از او پیروی کنند و بعد از پیامبر خداصلی الله علیه وآله معصومی جز علیّ بن ابیطالبعلیه السلام و فرزندان او نبوده است و آنان امام مردم بودهاند.
علمای عامّه، مانند سیوطی(2)و ثعلبی، از ابن عبّاس نقل کردهاند که مراد از «صادقین» محمّد و علیعلیهما السلام هستند. و از امیرالمؤمنینعلیه السلام نقل شده که فرمود: «مقصود از صادقین عترت رسول اللَّهصلی الله علیه وآله است.» و از امام صادقعلیه السلام نقل شده که فرمود: «صادقین، آل محمّدعلیهم السلام هستند.»
امام فخر رازی در تفسیر این آیه میگوید: «خداوند در این آیه مؤمنین را امر کرده که همواره با صادقین باشند. بنابر این، باید در هر زمانی صادقین وجود داشته باشند و لازمه آن این است که امّت اجتماع بر خطا نکنند و این دلیل حجیّت اجماع است و پیروی از صادقین اختصاص به زمان رسول خداصلی الله علیه وآله ندارد؛ چرا که به طور متواتر و مسلّم ثابت شده که خطابات قرآن متوجّه همه مکلّفین است تا قیامت و آیه فوق شامل همه مکانها و زمانها میشود و نمیتوان گفت مربوط به برخی از زمانهاست؛ چرا که لازم میآید در برخی از زمانها پیروی از صادقین لازم نباشد. با توجّه به این که امر به پیروی از صادقین به قرینه کلمه «اتقّوا اللَّه» مربوط به هر کسی است که امکان خطا در او وجود داشته باشد [ مانند همه مردم جز معصومینعلیهما السلام].»
سپس گوید: «آیه دلالت میکند که هر کسی که معصوم نباشد و امکان انجام معصیت درباره او وجود داشته باشد، باید از کسانی که معصوم از معصیت هستند پیروی کند. بنابر این، در هر زمانی باید معصوم وجود داشته باشد تا مردم از او پیروی کنند.»
امام فخر رازی سپس میگوید: «آنچه گفته شد صحیح است، جز آن که ما میگوییم مقصود از صادقین و معصومین همه امّت هستند، و شیعهها میگویند در هر زمانی یک نفر معصوم وجود دارد و این قول باطل است؛ چرا که اگر چنین باشد باید ما آن صادق معصوم را بشناسیم تا از او پیروی کنیم، در حالی که ما چنین شخصی را بین امّت نمیشناسیم.»
آنچه ذکر شد خلاصه سخن این عالم سنّی است. و بر هر کسی آشکار است که چگونه خدا حقّ را بر زبان او جاری نموده، لکن وی با بهانهای خندهآور از آن عدول کرده است. آری، برای کور چگونه میتوان چراغ را توصیف نمود، و چقدر حرف او به حرف یهود و نصارا شباهت دارد که میگفتند: «اگر نبوّت و پیامبری محمّدصلی الله علیه وآله حقّ بود ما باید میدانستیم و او را به پیامبری میشناختیم.» این عالم سنّی و مفسّر قرآن نیز میگوید: «اگر مقصود از صادقین، اشخاص معصومی میبودند ما باید آنان
را میشناختیم، بنابر این مقصود از صادقین که خداوند امر به پیروی از آنان نموده اجماع مسلمین است.» در حالی که اجماع همه امّت در شرق و غرب عالم با اختلافات و تشتّت آرایی که دارند در همه مسائل حاصل نمیشود، جز در ضروریّات.
از سویی، آیه فوق میفرماید: «غیر صادقین باید از صادقین پیروی کنند.» در حالی که اگر مقصود از صادقین اجماع امّت باشد، همه امّت باید از امّت و یا از اجماع پیروی کنند، و یقول المؤلّف: لکن إنّهم عموا عن الحقّ فأعماهم اللَّه فعموا و صمّوا و لم یهتدوا فضلّوا و أضلّوا کثیراً.
3- «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ * لِلْکافِرینَ لَیْسَ لَهُ دافِعٌ»(1).
ثعلبی که از مفسّران بزرگ اهل سنّت است در شأن نزول این آیه میگوید: هنگامی که رسول خداصلی الله علیه وآله در غدیر خم مردم را جمع نمود و دست علیعلیه السلام را گرفت و بلند کرد و گفت: «مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلاهُ»، این خبر در شهرها منتشر شد. حارث بن نعمان فهری چون این خبر را شنید سوار بر شتر خود شد و نزد رسول خداصلی الله علیه وآله آمد و شتر خود را خواباند و عقال کرد و در حالی که اصحاب رسول خداصلی الله علیه وآله گرد آن حضرت جمع بودند صدا زد: «ای محمّد! تو از طرف خدا گفتی که ما شهادت به یگانگی او و رسالت تو بدهیم و ما پذیرفتیم. سپس ما را به نمازهای پنجگانه دعوت کردی و ما پذیرفتیم، و گفتی که در ماه رمضان روزه بگیریم و ما پذیرفتیم، و گفتی که به حجّ برویم و ما پذیرفتیم، و به اینها راضی نشدی تا این که دست پسر عمّ خود علیّ بن ابیطالب را گرفتی و او را بالا بردی و بر ما فضیلت دادی و گفتی: "هر که من مولای اویم علی نیز مولای اوست." آیا این عمل را از پیش خود انجام دادی و یا از طرف خداوند به تو گفته شد؟»
1) 184) معارج / 1 - 2.
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «سوگند به خدایی که جز او خدایی نیست، این عمل از ناحیه خداوند بود.» پس حارث فهری به طرف شتر خود باز گشت و گفت: «خدایا، اگر آنچه محمّد میگوید حقّ است، تو سنگی را از آسمان بر ما فرو فرست و یا ما را به عذاب دردناکی بگیر.» و چون این سخن را گفت، قبل از رسیدن به شتر خود سنگی از آسمان بر سر او فرود آمد و از پایین او خارج گردید و او را به هلاکت رساند و پس از آن این آیه نازل شد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ * لِلْکافِرینَ لَیْسَ لَهُ دافِعٌ * مِنَ اللَّهِ ذِی الْمَعارِجِ»(1).
4- «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی وَ رَضیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دیناً»(2).
عدّهای از علمای اهل سنّت، مانند سیوطی در درّ المنثور، و ابونعیم اصفهانی از ابوسعید خدری نقل کردهاند که گوید: هنگامی که رسول خداصلی الله علیه وآله در غدیر خم برای علیعلیه السلام از مردم بیعت گرفت، هنوز مردم متفرّق نشده بودند که این آیه نازل شد و رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «اللَّهُ أَکْبَرُ عَلی إِکْمالِ الدّینِ وَ إِتْمامِ النِّعْمَةِ وَ رِضاءَ الرَّبِّ بِرِسالَتی وَ بِالْوَلایَةِ لِعَلِیٍعلیه السلام مِنْ بَعْدی.» سپس فرمود: «مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلاهُ اَللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ.»(3)
5- «وَ النَّجْمِ إِذا هَوی * ما ضَلَّ صاحِبُکُمْ وَ ما غَوی»(4).
فقیه اهل سنّت، ابن مغازلی شافعی، از ابن عبّاس نقل کرده که گوید: من با
1) 185) در پاورقی تفسیر فخررازی: 8 / 292 این قصّه از ابن مسعود نقل شده و در سیره حلبیّه: 3 / 302، و نور الأبصار / 49، بلکه در تمام تفاسیر شیعه و اهل سنّت نیز نقل شده است. حقّ الیقین شبّر / 146.
2) 186) مائدة / 3.
3) 187) درّ المنثور سیوطی: 6 / 259 و ج 5 / 328، تفسیر فخر: 7 / 262.
4) 188) نجم / 1 - 2.
عدّهای از بنیهاشم نزد رسول خداصلی الله علیه وآله نشسته بودیم، ناگهان ستارهای از آسمان فرود آمد، رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «این ستاره در خانه هر کس فرود آید، او وصیّ و جانشین بعد از من خواهد بود.» پس گروهی از بنیهاشم برخاستند و دیدند آن ستاره در خانه علیّ بن ابیطالبعلیه السلام فرود آمده است و چون چنین دیدند به رسول خداصلی الله علیه وآله گفتند: «شما در علاقه و محبّت خود نسبت به علیعلیه السلام گرفتار اشتباه شدهای.» پس این آیه نازل شد: «وَ النَّجْمِ إِذا هَوی...»(1).
6- «أَفَمَنْ کانَ عَلی بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ یَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ»(2).
فخر رازی در تفسیر خود، جلد 5 / 68 و طبری نیز در تفسیر خود، جلد 12 / 10، و سیوطی در درّ المنثور، در تفسیر سوره هود، و ابن ابیالحدید در شرح نهج البلاغة، جلد 2 / 236، و دیگران از اهل سنّت و شیعه بالإتّفاق در تفسیر آیه فوق گفتهاند: مقصود از «عَلی بَیِّنَةٍ مِن رَبِّهِ» رسول اللَّهصلی الله علیه وآله است، و مقصود از «وَ یَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ» علیّ بن ابیطالبعلیه السلام میباشد. و خداوند به دلیل شرافت و منزلت علیعلیه السلام او را تالی رسول خداصلی الله علیه وآله و بعضی از بدن شریف او دانسته است و تالی بودن او یا به معنای خلافت آن حضرت است و یا در فضیلت تالی و همتای او میباشد و هر کدام باشد دلیل تقدّم او بر دیگران است؛ چرا که تقدّم مفضول بر فاضل، بلکه بر افضل قبیح است و این آیه دلالت بر عصمت او نیز میکند؛ زیرا شاهد واحد اگر معصوم نباشد دلیل اثبات دعوا نخواهد بود. بنابر این آیه از ناحیه عصمت نیز دلیل بر امامت او خواهد بود.
7- «إِنَّما یُریدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً»(3).
قصّه اصحاب کسا و نزول این آیه درباره طهارت و پاکی اهل البیتعلیهم السلام از هر
پلیدی، به عبارات گوناگون در کتب شیعه و سنّی نقل شده است. ابن بطریق در کتاب عمده با سند خود از امّ سلمه نقل کرده که روزی رسول خداصلی الله علیه وآله به فاطمهعلیها السلام فرمود: «همسر و فرزندان خود حسن و حسین را بگو بیایند.» چون آمدند رسول خداصلی الله علیه وآله همه آنان را زیر کسا برد و دست مبارک خود را بالا نمود و فرمود:
«اَللَّهُمَّ هؤُلاءِ آلُ مُحَمَّدٍ فَاجْعَلْ صَلَواتِکَ وَ بَرَکاتِکَ عَلی آلِ مُحَمَّدٍ فَإِنَّکَ حَمیدٌ مَجیدٌ، قالَتْ [ أمّ سلمه] : فَرَفَعْتُ الْکِساءَ لِأَدْخُلَ مَعَهُمْ، فَاجْتَذَبَهُ وَ قالَ: إِنَّکَ عَلی خَیْرٍ.»(1)
ابن بطریق سپس از ابوهریره نقل کرده که روزی رسول خداصلی الله علیه وآله به علی و فاطمه و حسن و حسین نگاه کرد و فرمود: «أَنَا حَرْبٌ لِمَنْ حارَبْتُمْ وَ سِلْمٌ لِمَنْ سالَمْتُمْ.» یعنی: «من با کسانی که با شما بجنگند در جنگ خواهم بود و با کسانی که با شما دوستی و مسالمت داشته باشند دوست و مسالم خواهم بود.»
در تفسیر این آیه، شیعه و سنّی با سندهای فراوان [ به طور متواتر] نقل کردهاند که این آیه درباره علی و فاطمه و حسن و حسینعلیهم السلام نازل شده است(2)و خداوند این بزرگواران را از هر رجس و پلیدی ظاهری و باطنی از ابتدای خلقت تا پایان خلقت پاک نموده است، [ و از جمله «یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً» ظاهر میشود که این پاکی از نظر مفهوم کامل، و از نظر زمان و مکان همیشه و همه جا و در همه چیز میباشد]. این آیه دلیل روشنی برای عصمت آنان از هر پلیدی و گناه و خطا است و از کلمه «إنّما» برای حصر، و «یطهّرکم» برای استمرار، و لام «لیذهب» و مصدر «تطهیراً» برای تأکید ظاهر میشود که عصمت و پاکی از هر پلیدی منحصر به آنان است و دیگران چنین نخواهند بود و اتّفاق و اجماع نیز بر آن ثابت است. بنابر این، امامت نیز منحصر در آنان خواهد بود؛ چرا که غیر معصوم نمیتواند بر معصوم امام باشد.
از سویی، امیرالمؤمنینعلیه السلام در مواقع مختلفی ادّعای امامت نمود و در خطبه
شقشقیّه که شیعه و سنّی نقل کردهاند فرمود: «أَما وَ اللَّهِ لَقَدْ تَقَمَصَّهَا ابْنُ أَبیقُحافَةَ وَ إِنَّهُ لَیَعْلَمُ أَنَّ مَحَلّی مِنْها مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحی.» و با توجّه به عصمت و طهارت و صدق او در گفتار معلوم است که او امام و خلیفه رسول خداصلی الله علیه وآله بوده و ابوبکر و عمر و عثمان غاصب بودهاند.
8- «إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ»(1).
علمای شیعه و اهل سنّت(2)با سندهای متعدّد از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل کردهاند که فرمود: «من منذر هستم و علی هادی است.» سپس به علیعلیه السلام فرمود: «بک یا علیّ یهتدی المهتدون.» یعنی: «یا علی! به وسیله تو مردم هدایت مییابند.» به همین دلیل، او امام است.
از سویی، خداوند میفرماید: «أَفَمَنْ یَهْدی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهِدّی إِلّا أَنْ یُهْدی فَما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ»(3)یعنی: «آیا هادی به حقّ سزاوارتر است که از او پیروی شود و یا کسی که گمراه است و نیاز به هدایت دارد؟ برای چه شما [ درباره امام خود ]به ناحقّ حکم میکنید؟»
9- «فَمَنْ حآجَّکَ فیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا و أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَی الْکاذِبینَ»(4).
اهل سنّت روایات [ مستفیضه] زیادی را نقل کردهاند(5)که این آیه درباره اهل بیتعلیهم السلام نازل شده و مقصود از «أبناءنا» امام حسن و امام حسینعلیهما السلاماند، و مقصود از
1) 194) رعد / 7.
2) 195) تفسیر روح البیان: 3 / 230، تفسیر فخر: 5 / 272، ینابیع المودّة: 1 / 99، نور الأبصار / 69 .
3) 196) یونس / 35.
4) 197) آل عمران / 61 .
5) 198) درّ المنثور: 2 / 39، تفسیر جلالین: 1 / 35، تفسیر روح البیان: 1 / 457، تفسیر کشّاف: 1 / 149، تفسیر رازی: 2 / 699 ، تفسیر بیضاوی / 76، تاریخ الخلفاء سیوطی / 65 ، مصابیح السّنّة: 2 / 201، صواعق ابن حجر / 93.
«نساءنا» فاطمهعلیها السلام است، و مقصود از «أنفسنا» علیّ بن ابیطالبعلیه السلام است. و این دلیل بر ثبوت امامت علیّ بن ابیطالبعلیه السلام میباشد؛ چرا که خداوند او را نفس رسول اللَّهصلی الله علیه وآله قرار داده و چون اتّحاد خارجی محال است، مراد مساوات در ولایت عامّه [ و فضائل و مناقب] است، جز نبوّت و پیامبری که مخصوص رسول خداصلی الله علیه وآله است و درباره آن نیز فرمود: «و لو کانت لکنت.»
10- «وَ إِذِ ابْتَلی إِبْراهیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمینَ»(1).
این آیه میفرماید: امامت به ظالم و ستمگر نمیرسد و هیچ ظلمی بالاتر و بزرگتر از شرک به خدا و بتپرستی نیست؛ چنان که خداوند میفرماید: «إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظیمٌ»(2)، و تردیدی نیست که غاصبین خلافت سابقه بتپرستی داشتهاند و امیرالمؤمنینعلیه السلام هرگز بت نپرستیده است.
ابن مغازلی شافعی، فقیه معروف اهل سنّت، با سند خود از عبداللَّه بن مسعود نقل کرده که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «اِنْتَهَتِ الدَّعْوَةُ إِلَیَّ وَ إِلی عَلِیٍعلیه السلام لَمْ یَسْجُدْ أَحَدُنا لِصَنَمٍ قَطُّ فَاتَّخَذَنی نَبِیّاً وَ اتَّخَذَ عَلِیّاً وَصِیّاً.»(3)
11- «وَقِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْئُولُونَ»(4).
اهل سنّت باسندهای متعدّد(5)از ابن عبّاس و ابیسعید خدری نقل کردهاند که گویند: مقصود از آیه فوق این است که روز قیامت مردم نسبت به ولایت و امامت علیعلیه السلام مورد سؤال واقع خواهند شد.(6)
12- «إِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ»(1).
اهل سنّت روایت کردهاند(2)که این آیه درباره علیّ بن ابیطالب و اهل بیت اوعلیهم السلام نازل شده است؛ همانگونه که در روایات شیعه چنین نقل شده است.
13- «قُلْ کَفی بِاللَّهِ شَهیداً بَیْنی وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ»(3).
علمای شیعه و سنّی نقل کردهاند که مراد از «وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ» علیعلیه السلام است. از سویی، خداوند در آیه دیگری میفرماید: «وَ لا رَطْبٍ وَ لا یابِسٍ إِلّا فی کِتابٍ مُبینٍ»(4)، و یا میفرماید: «ما فَرَّطْنا فِی الکِتابِ مِن شَیْءٍ»(5)، بنابراین، علیعلیه السلام عالم به همه قرآن و همه علوم و افضل از همه امّت خواهد بود و او امام و رهبر مردم میباشد، و خداوند در این آیه او را در شهادت، قرین خود قرار داده است و این دلیل عصمت او نیز میباشد.
14- «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا»(6).
مقصود از «حبل اللَّه» یا اهل البیتعلیهم السلاماند؛ همانگونه که در روایات فراوان در کتب شیعه و اهل سنّت وارد شده است(7)، و یا قرآن است که جدای از آنان نیست [ و آنان نیز جدای از قرآن نیستند] و هر کس تمسّک به قرآن بکند به آنان تمسّک نموده است. بنابر این، آیه فوق دلالت بر وجوب تمسّک و وجوب اطاعت از آنان میکند و این معنای امامت آنان است. از سویی، روایات متواتری از [ شیعه و] اهل سنّت وارد شده که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «إِنّی تَرَکْتُ فیکُمْ حَبْلَیْنِ إِنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِما لَنْ تَضِلُّوا أَبَداً أَحَدُهُما أَکْبَرُ مِنَ الْآخَرِ، کِتابُ اللَّهِ حَبْلٌ مَمْدُودٌ مِنَ السَّماءِ إِلَی الْأَرْضِ وَ عِتْرَتی أَهْلُ
بَیْتی فَإِنَّهُما لَنْ یَفْتَرِقا حَتّی یَرِدا عَلَیَّ الْحَوْضَ.»(1)
از این روایات ظاهر میشود که قرآن و عترت هر دو حبل اللَّه هستند.
15- «قُلْ لا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی»(2).
جمهور اهل سنّت در کتابهای خود، مانند صحیح مسلم و بخاری و مسند احمد بن حنبل و تفسیر ثعلبی و....(3)از ابن عبّاس نقل کردهاند که گوید: هنگامی که این آیه نازل شد مردم به رسول خداصلی الله علیه وآله گفتند: «یا رسول اللَّه! خویشان شما کیانند که خداوند ما را به دوستی آنان امر کرده است؟» رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «علی و فاطمه و حسن و حسین».
و معلوم است که وجوب مودّت و دوستی مستلزم عصمت است و عصمت مستلزم وجوب اطاعت است؛ چرا که اگر خطا و گناهی رخ دهد ترک مودّت لازم میآید؛ همانگونه که خداوند در آیه «لا تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ یُوادُّونَ مَنْ حادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ»(4)بیان نموده است، و شکّی نیست که غیر از اهل البیتعلیهم السلام، بالإتّفاق دیگران معصوم نیستند و معصومینعلیهم السلام به دلیل عصمت، محبّتشان واجب است. از اینرو، ابن حجر عسقلانی ناصبی در کتاب صواعق از شافعی که امام اوست، - در باب دهم کتاب خود - اشعاری در وجوب محبّت اهل البیتعلیهم السلام نقل کرده است که گوید:
یا أهل بیت رسول اللَّه حبّکم
فرض من اللَّه فی القرآن أنزله
کفاکم من عظیم القدر إنّکم
من لم یصلّ علیکم لا صلاة له
[ اللَّه عَظّم فی الکتاب جلیل قدرکم
بتوصیف و تعظیم لا مزید له(5)]
1) 212) مجمع البیان: 2 / 482، کنز الدّقائق میرزا محمّد مشهدی: 2 / 185.
2) 213) شوری / 23.
3) 214) درّ المنثور: 6 / 7، تفسیر فخررازی: 7 / 406، تفسیر کشّاف: 2 / 339، تفسیر نیشابوری: ج 3، سوره شوری، تفسیر بیضاوی / 642 ، نور الأبصار / 100 و 99، اسعاف الرّاغبین در پاورقی / 81 .
4) 215) مجادلة / 22.
5) 216) مؤلّف.
16- «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْری نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُوفٌ بِالْعِبادِ»(1).
علمای شیعه کلّاً و برخی از علمای سنّی، مانند امام فخر رازی و نیشابوری و ثعلبی(2)و دیگران از بزرگان اهل سنّت گفتهاند: این آیه درباره امیرالمؤمنین علیعلیه السلام نازل شد، و آن هنگامی بود که رسول خداصلی الله علیه وآله به سبب آزار مشرکین از مکّه به طرف غار ثور فرار کرد و علیعلیه السلام را برای ادای دیون و امانات مردم به جای خود گماشت و آن حضرت در بستر رسول خداصلی الله علیه وآله خوابید و مشرکین نیمه شب اطراف خانه رسول خداصلی الله علیه وآله را احاطه کردند تا او را به قتل برسانند و خداوند به جبرئیل و میکائیل وحی نمود: «من شما را برادر یکدیگر قرار دادم و عمر یکی از شما را بیش از دیگری مقدّر کردم، اکنون کدام یک حاضرید زودتر بمیرید؟» پس هیچ کدام از آنان حاضر نشدند جان خود را فدای دیگری نماید و خداوند به آنان امر نمود:
«چرا شما مانند علیّ بن ابیطالب که من بین او و بین رسول خود برادری قرار دادم و او به جای برادر خود خوابید تا جان خویش را فدای او کند نیستید؟ اکنون باید به زمین هبوط نمایید و او را از شرّ دشمنان محافظت کنید.»
پس جبرئیل و میکائیل به اطراف بستر او آمدند و جبرئیل به او گفت: «بخٍّ بخٍّ مَنْ مِثْلُکَ یَابْنَ أَبیطالِبٍ یُباهِی اللَّهُ بِکَ الْمَلائِکَةَ.» یعنی: آفرین بر تو ای پسر ابوطالب که خداوند به تو بر ملائکه افتخار مینماید.
17- «إِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّاً»(3).
علمای اهل سنّت، مانند امام فخر رازی و نیشابوری(4)و دیگران روایت کردهاند که این آیه درباره امیرالمؤمنین علیعلیه السلام نازل شده است و مقصود از «وُدّاً» محبّتی
است که خداوند از او در قلوب مؤمنین قرار داده است.
ابن حجر در صواعق صفحه 103، طبع مصر، در روایت صحیح از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل کرده که فرمود: «ما بالُ أَقْوامٍ یَتَحَدَّثُونَ فَإِذا رَأَوُا الرَّجُلَ مِنْ أَهْلِ بَیْتی قَطَعُوا حَدیثَهُمْ، وَ اللَّهِ لا یَدْخُلُ قَلْبَ رَجُلٍ الْإیمانُ حَتّی یُحِبُّهُمْ للَّهِِ وَ لِقَرابَتِهِمْ مِنّی.»(1)البتّه معلوم است که اگر خداوند محبت کسی را در دلهای مؤمنین قرار دهد و در مقام امتنان، نامی از او ببرد، چنین کسی معصوم [ و مورد عنایت خداوند] خواهد بود.
18- «وَ تَعِیَها أُذُنٌ واعِیَةٌ»(2).
عدّه فراوانی از اهل سنّت حتّی برخی از ناصبیها و دشمنان اهل بیت، مانند فضل بن روزبهان و ابن حجر روایت کردهاند که این آیه درباره علیعلیه السلام نازل شده است و چون این آیه نازل شد رسول خداصلی الله علیه وآله به علیعلیه السلام فرمود:
«من از خدا خواستهام که "أذن واعیه" و گوش شنوا و نگهدار، تو باشی و خداوند هرگز به تو فراموشی ندهد.» از اینرو، امیرالمؤمنینعلیه السلام میفرماید: «پس از دعای رسول خداصلی الله علیه وآله من هرگز چیزی را فراموش نکردم.»(3)
مرحوم علّامه شبّر میگوید: این فضیلتی است مخصوص به امیرالمؤمنینعلیه السلام و احدی در آن با او شریک نیست و این دلیل امامت آن حضرت است.(4)
19- «وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رُسُلِنا»(5).
برخی از علمای اهل سنّت، مانند ابن عبد البرّ میگوید: هنگامی که رسول خداصلی الله علیه وآله به معراج رفت، خداوند پیامبرانعلیهم السلامرا گرد او جمع نمود، سپس فرمود: «ای محمّد! از آنان سؤال کن: اساس بعثت شما چه بود؟» پس آنان گفتند: «خداوند
ما را مبعوث بر اقرار و شهادت به یگانگی خداوند و اقرار و شهادت به نبوّت تو و ولایت و امامت علیّ بن ابیطالبعلیه السلام نموده است.»
نیشابوری در تفسیر خود، از ثعلبی، از ابن مسعود نقل کرده که گوید: رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «در معراج ملکی نزد من آمد و گفت: ای محمّد! از پیامبران قبل از خود، سؤال کن آنان برای چه مبعوث به رسالت شدهاند؟ و آنان در پاسخ او گفتند: ما بر ولایت تو و ولایت علیّ بن ابیطالب مبعوث گردیدهایم.»
20- در تفسیر سوره «هل أتی» شیعیان و جمهور علمای اهل سنّت گویند: حسن و حسین مریض شدند و رسول خداصلی الله علیه وآله با عدّهای از اصحاب خود به عیادت آنان آمد و علیعلیه السلام نذر کرد برای شفای آنان سه روز روزه بگیرد و فاطمه و فضّه خادمه نیز نذر کردند که اگر آنان بهبود یافتند سه روز روزه بگیرند و این در حالی بود که در خانه فاطمهعلیها السلام غذایی یافت نمیشد. تا این که علیعلیه السلام سه صاع [ معادل نه کیلو] جو قرض گرفت و فاطمهعلیها السلام از یک صاع آن پنج قرصه نان تهیه نمود و علیعلیه السلام نماز مغرب خود را خواند و چون به خانه آمد و سفره غذا آماده شد فقیری درب خانه را کوبید و آنان قرصههای نان خود را به او دادند.
روز دوّم نیز چون وقت افطار شد و فاطمه از یک صاع دیگر پنج قرص نان آماده نمود، یتیمی به درب خانه آمد و چون درخواست طعام نمود آنان باز قرصههای نان خود را به او دادند و روز سوّم نیز هنگام افطار اسیری آمد و آنان باز قرصههای نان خود را به او دادند و در آن سه روز هنگام افطار چیزی جز آب نخوردند.
و چون روز چهارم رسول خداصلی الله علیه وآله آنان را دید که از گرسنگی میلرزند و شکم فاطمه از گرسنگی به پشت او چسبیده و چشمهایش به گودی رفته فرمود: «ای وای! اهل بیت محمّد از گرسنگی میمیرند.» پس جبرئیلعلیه السلام نازل شد و این سوره را به آن حضرت اهدا نمود.
علّامه شبّر میگوید: این فضیلتی است که احدی با آنان در آن شریک نبوده
است و چنین فضائلی برای احدی رخ نداده است و چگونه ممکن است دیگران در امامت مقدّم بر آنان باشند.
21- «یا أَیُّهَا النَّبِیُّ حَسْبُکَ اللَّهُ وَ مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنینَ»(1).
جمهور از علمای اهل سنّت میگویند: این آیه درباره علیعلیه السلام نازل شده است و مقصود از «مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنینَ» آن حضرت است، [ و خداوند میفرماید: ای پیامبر! خدا و علی برای حمایت از تو کافی هستند.] و برای اهل بصیرت روشن است که مقرون شدن نام علیعلیه السلام با نام خداوند در یاری رسول خداصلی الله علیه وآله مقامی بسیار عالی و بزرگ است.
22- «هُوَ الَّذی أَیَّدَکَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنینَ»(2).
این آیه نیز مانند آیه قبل به نظر جمهور از اهل سنّت، حتّی فضل بن روزبهان ناصبی(3)و دیگران، درباره علیعلیه السلام نازل شده است. مفاد این آیه نیز مانند آیه قبل است. فضل بن روزبهان از ابوهریره نقل کرده که گوید: رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود:
«بر عرش نوشته شده است: «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَریکَ لَهُ، مُحَمَّدٌ عَبْدی وَ رَسُولی أَیَّدْتُهُ بِعَلِیِّ بْنِ أَبیطالِبٍ[ علیه السلام]».
مرحوم علّامه شبّر میگوید: «کسی که فضیلت او بر عرش اعظم نوشته شده باشد - به دلیل عقل و نقل - محال است پیرو کسی باشد که اکثر عمر خود را در پرستش بت گذرانده است.»
23- «إِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ»(4).
عدّهای از علمای اهل سنّت(5)مانند صاحب صواعق و صاحب کشف الغمّه از ابن
عبّاس نقل کردهاند که چون این آیه نازل شد، رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «یا علی! "خیرالبریّه" تو و شیعیانت هستید و چون در قیامت حاضر میشوید، شادمان و مرضیّ خدا هستید، و دشمنان شما چون به قیامت وارد میشوند خشمناک و مورد خشم خداوند میباشند.»
24- «وَ إِنْ تَظاهَرا عَلَیْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْریلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنینَ»(1).
اهل سنّت روایت کردهاند که مقصود از «صالح المؤمنین» امیرالمؤمنینعلیه السلام است و مقصود از «تظاهرا علیه» عایشه و حفصه دختران ابوبکر و عمر هستند(2). در این آیه نیز همانند آیه شماره 21 و 22، خداوند علیعلیه السلام را پس از خود و ملائکه، یاور رسول خداصلی الله علیه وآله معرّفی نموده و چقدر فرق است بین این آیات و آیاتی که در مقام مذمّت و کفر و نفاق خلفای غاصب وارد شده است.(3)
25- آیاتی که درباره صدق و تصدیق امیرالمؤمنینعلیه السلام نازل شده، مانند آیه «وَ الَّذی جاءَ بِالصِّدْقِ وَ صَدَّقَ بِهِ أُولئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ»(4).
ابونعیم اصفهانی در کتاب حلیة الأولیاء و سیوطی در کتاب درّالمنثور(5)و دیگران از ابن عبّاس و مجاهد نقل کردهاند که مقصود از «جاء بالصّدق» رسول خداصلی الله علیه وآله است و مقصود از «صدّق به» علیّ بن ابیطالبعلیه السلام است.
و در تفسیر آیه «وَ الَّذینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ أُولئِکَ هُمُ الصِّدّیقُونَ»(6)نیز احمد بن حنبل و عدّه دیگری از اهل سنّت از ابن عبّاس نقل کردهاند: که این آیه درباره علیّ بن ابیطالبعلیه السلام نازل شده است.
و نیز علمای شیعه و سنّی به طور متواتر و قطعی نقل کردهاند که علیعلیه السلام صدّیق این امّت است. و رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «صدّیقین [ در قرآن] سه نفرند: 1- حبیب نجّار، یعنی مؤمن آل یس؛ 2- حزقیل، یعنی مؤمن آل فرعون؛ 3- علیّ بن أبیطالبعلیه السلام. و علیعلیه السلام از آن دو افضل است.»(1)
امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود: «من صدّیق اکبر هستم و پس از من هر کس مدّعی این لقب شود کذّاب و دروغگوست.» و صدّیق لغةً مرادف با معصوم است. جوهری گفته است: صدّیق به معنای دائم التّصدیق و کسی است که عمل او گفته او را تصدیق کند. و تردیدی نیست که صاحب چنین اوصافی سزاوارتر به امامت و خلافت است از کسی که بیش از چهل سال بت پرستیده است.(2)
همانگونه که در آغاز این بحث گفته شد، آیات مربوط به ولایت و امامت و مقام والای امیرالمؤمنین علیّ بن ابیطالب و فرزندان معصوم آن حضرتعلیهم السلام فراوان است، و در برخی از روایات آمده که ثلث قرآن و یا ربع قرآن مربوط به آن بزرگواران است، و ما در کتاب «آیات الفضایل» برخی از آنها را با تفاسیر شیعه و اهل سنّت ذکر کردیم و برای فارسی زبانها ترجمه نمودیم و اگر کسی بخواهد در این میدان با تفصیل کامل وارد شود باید به کتابهای علّامه حلّی، سیّد طاووس و علّامه مجلسی و علّامه امینی و امثال اینها مراجعه کند و کاملترین سخن در این باب، حدیث غدیر است که در آن چیزی فروگذار نشده است، و حدیث غدیر به طور کامل در کتاب احتجاج طبرسی و کتب دیگر شیعه موجود است و در کتابهای اهل سنّت نیز مضامین آن فراوان نقل شده که به برخی از آنها در پاورقی اشاره میشود.(3)
1) 237) العمدة لإبن البطریق / 221، فضائل الصّحابة، احمد بن حنبل: 2 / 627 ، حدیث1702.
2) 238) حقّ الیقین شبّر / 144 - 152.
3) 239) صواعق ابن حجر / 25، در شبهه یازدهم؛ مستدرک حاکم: 3 / 109، کنز العمّال: 6 / 390 و 379 و 403 و 407، مسند احمد بن حنبل، ج 1 / فی مسند علیّ، ص 119 و ج 4 / 370 و 372 و 281؛ خصایص نسایی / 15 و 16، مواقف و شرح مواقف و شرح تجرید قوشجی؛ سیره حلبیّه: 3 / 302، درّ المنثور سیوطی 2 / 259، نور الأبصار شبلنجی / 69 ، تاریخ الخلفای سیوطی / 65 ، العقد الفرید: 2 / 194، استیعاب: 2 / 473، محاضرات راغب: 2 / 213، العقد الفرید، ج 2، در بحث احوالات عمر و اعترافات او به حقّانیّت علیّ بن ابیطالب علیه السّلام، مرحوم سیّد بن طاوس در کتاب اقبال در اعمال روز غدیر، ص 663 ، اسامی ناقلین حدیث غدیر را به طور تفصیل ذکر نموده است.
مؤلّف گوید: ما متن خطبه غدیر را در کتاب «مژدههای رحمت در قرآن» همراه با ترجمه فارسی در ده بخش نقل کردهایم. و اخیراً نیز به طور مستقلّ به صورت کتاب کوچکی منتشر گردید.
1- احمد بن حنبل، امام فرقه حنبلیها، در کتاب مسند خود از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل نموده که فرمود: «من و علیّ بن ابیطالب یک نور بودیم که خداوند چهارده هزار سال قبل از خلقت آدم ما را آفرید و چون آدم را خلق نمود آن را دو قسمت کرد: یک قسمت آن من هستم و یک قسمت دیگر علی است.»
و در نقل دیگری از ابن مغازلی شافعی آمده که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «چون خداوند آدم را خلق نمود آن نور را در صلب او قرار داد و آن در صلب یکایک پیامبران قرار گرفت و چون به عبدالمطّلب رسید دو قسمت شد: یک قسمت در صلب عبداللَّه قرار گرفت و قسمت دیگر در صلب ابوطالب. از اینرو، پیامبری در من قرار گرفت و خلافت در علی.»(1)
2- احمد بن حنبل در کتاب مسند خود گوید: روایت شده که چون آیه «وَ أَنْذِرْ عَشیرَتَکَ الْأَقْرَبینَ»(2)نازل شد، رسول خداصلی الله علیه وآله از اهل بیت و خویشان خود سی نفر را جمع کرد و سه روز آنان را ضیافت نمود و سپس به آنان فرمود: «کدام یک از شما
ضمانت دیون و مواعید مرا میکنید تا در دنیا خلیفه من و در بهشت همنشین من باشید؟»
ثعلبی در تفسیر خود گوید: رسول خداصلی الله علیه وآله سه مرتبه سخن خود را تکرار نمود و جز علیعلیه السلام کسی پاسخ او را نداد.(1)
3- علّامه حلّی در کتاب نهج الحق در مناظره خود با ابن روزبهان ناصبی از مسند احمد بن حنبل نقل نموده که سلمان رضوان اللَّه علیه به رسول خداصلی الله علیه وآله گفت: «وصیّ شما کیست؟» رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «وصیّ برادرم موسیعلیه السلام که بود؟» سلمان گفت: «یوشع بن نون.» رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «وصیّ و وارث و قاضی دیون و وعدههای من علیّ بن ابیطالب است.»(2)
4- علّامه حلّی نیز در کتاب نهج الحق - با اعتراف ابن روزبهان ناصبی - از کتاب ابن مغازلی شافعی نقل کرده که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «لِکُلِّ نَبِیٍّ وَصِیٌّ وَ وارِثٌ، وَ إِنَّ وَصِیّی وَ وارِثی عَلِیُّ بْنُ أَبیطالِبٍعلیه السلام.»(3)
5- علّامه نیز در کتاب نهج الحق از کتاب مسند احمد بن حنبل و کتاب الجمع بین الصّحاح السّتّة بر ابن روزبهان ناصبی اثبات نموده که رسول خداصلی الله علیه وآله سوره برائت را به ابوبکر داد تا به مکّه رود و بر مشرکین بخواند و چون ابوبکر به ذوالحلیفه (مسجد شجره) رسید، پیامبرصلی الله علیه وآله علیعلیه السلام را فرستاد و او آیات را از ابوبکر گرفت و
1) 242) مسند احمد: 1 / 111، کنز العمال: 6 / 379، تاریخ طبری: 2 / 217، کامل ابن اثیر: 2 / 24، شرح نهج البلاغة ابن ابیالحدید: 3 / 263.
2) 243) احادیث وصیّت فراوان و متواتر است و در باب پانزدهم ینابیع المودّة بسیاری از آنها ذکر شده و ابن ابیالحدید در اوایل جزء اوّل شرح نهج البلاغة، اشعاری را از شعرای بزرگ صدر اسلام نقل کرده و مسأله وصیّت در آنها بیان شده است.
3) 244) این روایت را ذهبی در «میزان الإعتدال» در شرح حال شریک بن عبداللَّه، و نیز سیوطی در کتاب «اللئالی»، و قندوزی در کتاب «ینابیع المودّة» در باب 15 و 56 نقل کردهاند.
خود مأمور شد که در مکّه برای مشرکین بخواند. از اینرو، ابوبکر به مدینه بازگشت و به رسول خداصلی الله علیه وآله گفت: «آیا درباره من چیزی نازل شده است؟» رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «خیر، لکن جبرئیل نزد من آمد و گفت: این آیات را کسی جز تو و یا دیگری که اهل تو باشد نباید برای مشرکین بخواند.»(1)
6- علّامه نیز در کتاب نهج الحق، حدیث منزلت را که در صحیح مسلم و بخاری و ترمذی و کتب دیگر اهل سنّت نقل شده و ناصبیهای آنان، مانند ابن حجر و دیگران به آن اعتراف نمودهاند نقل نموده که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود:
«یا عَلِیُّ! أَنْتَ مِنّی بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسی إِلّا أَنَّهُ لا نَبِیَّ بَعْدی.»(2)، و خلافت علیعلیه السلام را بر منکرین اثبات کرده است.
آری دلالت این حدیث متواتر با این صراحت و فصاحت و زیبایی بر خلافت علیّ بن ابیطالبعلیه السلام با توجّه به سخن حضرت موسیعلیه السلام در آیه «وَ اجْعَل لّی وَزیراً مِنْ أَهْلی * هارُونَ أَخِی * اشْدُدْ بِهِ أَزْری * وَ أَشْرِکْهُ فی أَمْری»(3)، بر عموم منزلت هارون برای علیعلیه السلام قابل انکار نیست، و گرنه استثناء صحیح نخواهد بود و از منزلتهای هارون یکی این بوده که اگر بعد از موسیعلیه السلام زنده میبود خلیفه او بود؛ همانگونه که در آیه دیگر آمده که موسی به هارون میگوید: «اخْلُفْنی فی قَوْمی»(4). و رسول خداصلی الله علیه وآله نیز در ذیل حدیث منزلت فرمود: «و لو کان لکنت».
7- علّامه نیز حدیث مواخات [ و برادری] را از کتاب مسند احمد با طرق مختلف نقل نموده و ناصبی معروف، ابن روزبهان به آن اعتراف کرده که رسول
1) 245) مسند احمد: 1 / 151 و ج 3 / 283 و ج 4 / 164 و 165، و کنز العمال در تفسیر سوره توبه، ج 1 / 246 و 247 و 248 و 249 و ج 6 در فصل فضائل علی علیه السّلام، ص 153، و سنن ترمذی در فصل فضائل علی علیه السّلام، و در تفسیر سوره توبه، و مستدرک حاکم: 2 / 51 ، و در تفسیر سوره توبه، ص 331، و ابن حجر در کتاب صواعق / 19، و خصائص / 4، و اصابه: 2 / 509 .
2) 246) صحیح بخاری: 2/185، صحیح مسلم: 2/236 و 237، مسند احمد: 1/98 و 118 و 119، صواعق/30 و 74.
3) 247) طه / 29 - 32.
4) 248) أعراف / 42.
خداصلی الله علیه وآله بین اصحاب خود اخوّت برقرار نمود و هر کدام آنان را برادر دیگری قرار داد و برای علیعلیه السلام برادری تعیین نفرمود تا این که علیعلیه السلام عرض کرد: «یا رسول اللَّه! شما بین اصحاب، اخوّت و برادری تعیین نمودید و برای من برادری تعیین نکردید؟» رسول خداصلی الله علیه وآله به او فرمود:
«إِنَّما تَرَکْتُکَ لِنَفْسی أَنْتَ أَخی وَ أَنَا أَخُوکَ فَإِنْ ذکرک أَحَدٌ فَقُلْ أَنَا عَبْدُاللَّهِ وَ أَخُو رَسُولِ اللَّهِ لا یَدَّعیها بَعْدَکَ إِلّا کَذَّابٌ وَ الَّذی بَعَثَنی بِالْحَقِّ نَبِیّاً ما أَخَّرْتُکَ إِلّا لِنَفْسی وَ أَنْتَ مِنّی بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسی إِلّا أَنَّهُ لا نَبِیَّ بَعْدی وَ أَنْتَ أَخی وَ وارِثی.»(1)و قالصلی الله علیه وآله: «مَکْتُوبٌ عَلی بابِ الْجَّنَةِ: مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ، عَلِیٌّ أَخُو رَسُولِ اللَّهِ قَبْلَ أَنْ یَخْلُقَ اللَّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِأَلْفَیْ عامٍ.»(2)
یعنی: «من تو را برای خود نگه داشتم؛ چرا که تو برادر منی و من نیز برادر تو هستم. پس اگر کسی از نام تو سؤال کرد به او بگو: من بنده خدا و برادر رسول خدا هستم.» سپس رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «کسی بعد از تو چنین چیزی را ادّعا نمیکند مگر این که کذّاب و دروغگو باشد. سوگند به خدایی که مرا به حقّ به پیامبری مبعوث نمود، من تو را با کسی برادر قرار ندادم مگر این که میخواستم تو برادر من باشی. همانا تو برای من همانند هارون هستی برای موسی، جز آن که بعد از من پیامبری نیست و تو برادر و وراث من هستی.»
و در کتاب الجمع بین الصّحاح السّتّة از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل شده که فرمود: «بر درب بهشت نوشته شده "محمّد رسول اللَّه، علیّ أخو رسول اللَّه قبل أن..." یعنی: محمّد رسول خدا و علی برادر رسول خداصلی الله علیه وآله بوده دو هزار سال قبل از آفرینش آسمانها و زمین.»
8- علّامه نیز از کتاب مسند ابن حنبل، از ابوسعید خدری نقل کرده که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «إِنّی قَدْ تَرَکْتُ فیکُمْ ما إِنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِ لَنْ تَضِلُّوا بَعْدی: الثَّقَلَیْن وَ أَحَدُهُما أَکْبَرُ مِنَ الْآخَرِ کِتابَ اللَّهِ حَبْلٌ مَمْدُودٌ مِنَ السَّماءِ إِلَی الْأَرْضِ وَ عِتْرَتی أَهْلَ بَیْتی أَلا إِنَّهُما لَنْ یَفْتَرِقا حَتّی یَرِدا عَلَیَّ الْحَوْضَ.»(1)
9- خطبه رسول خداصلی الله علیه وآله بین مکّه و مدینه و تکرار حدیث ثقلین که در مسند احمد و صحیح مسلم از زید بن ارقم نقل شده که گوید: رسول خداصلی الله علیه وآله بین مکّه و مدینه برای ما خطبه خواند و بعد از نصایح و مواعظ خود فرمود:
«ای مردم! من جز بشری نیستم [ و مرگ برای هر انسانی خواهد بود] و نزدیک است که فرستاده خداوند برای قبض روح من بیاید و من دو چیز بزرگ را بین شما باقی میگذارم: اوّل کتاب خدا که دارای نور است و شما باید به آن تمسّک و توسّل جویید.» سپس مردم را ترغیب به قرآن و عمل به آن فرمود. تا این که فرمود:
«و اهل بیت خود را نیز همانند قرآن جایگزین خود مینمایم.» سپس دو مرتبه فرمود: «به یاد خدا باشید [ و از خدا بترسید] درباره اهل بیت من! به یاد خدا باشید [ و از خدا بترسید] درباره اهل بیت من!»(2)
زمخشری نیز که سختترین دشمن اهل بیتعلیهم السلام است و نزد اهل سنّت مورد اعتماد میباشد، در کتاب مناقب خود از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل نموده که فرمود: «فاطِمَةُ مُهْجَةُ قَلْبی وَ ابْناها ثَمَرَةُ فُؤادی وَ بَعْلُها نُورُ بَصَری، وَ الْأَئِمَّةُ مِنْ وُلْدِها أَحِبَّاءُ رَبّی، وَ حَبْلٌ
1) 251) مسند احمد: 3 / 17 و 59 و ج 4 / 367 و ج 5 / 182 و 189، و صحیح مسلم فی فضائل علی علیه السّلام: 2 / 238، و صواعق ابن حجر / 91 در آیه چهارم از آیات وارده درباره اهل البیت علیهم السّلام، و حاکم در مستدرک: 3 / 109، و تفسیر فخررازی سوره آل عمران، ج 3 / 24.
2) 252) أیّها النّاس إنّما أنا بشر یوشک أن یأتینی رسول ربّی فأجیب و إنّی تارک فیکم الثّقلین اوّلهما کتاب اللَّه فیه النّور فخذوا بکتاب اللَّه و استمسکوا به. فحثّ علی کتاب اللَّه و رغّب فیه ثمّ قال: و أهل بیتی أذکّرکم اللَّه فی أهل بیتی أذکّرکم اللَّه فی أهل بیتی. حقّ الیقین شبّر / 157.
مَمْدُودٌ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ خَلْقِهِ، مَنِ اعْتَصَمَ بِهِمْ نَجی، وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهُمْ هَوی.»(1)
یعنی: «فاطمه حیات قلب من است و دو فرزند او میوه دل من هستند و همسر او نور چشم من است و امامان دیگر از فرزندان او دوستان پروردگار منند و آنان ریسمان بین خدا و خلق اویند. هر کس از آنان پیروی کند نجات مییابد و هر کس با آنان مخالفت کند هلاک خواهد شد.»
ثعلبی نیز در تفسیر آیه «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا»(2)روایتی را با سندهای متعدّد نقل کرده که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود:
«أَیُّهَا النَّاسُ قَدْ تَرَکْتُ فیکُمُ الثَّقَلَیْنِ خَلیفَتَیْنِ إِنْ أَخَذْتُمْ بِهِما لَنْ تَضِلُّوا بَعْدی أَحَدُهُما أَکْبَرُ مِنَ الْآخَرِ کِتابَ اللَّهِ حَبْلٌ مَمْدُودٌ ما بَیْنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ وَ عِتْرَتی أَهْلَ بَیْتی أَلا وَ إِنَّهُما لَنْ یَفْتَرِقا حَتّی یَرِدا عَلَیَّ الْحَوْضَ.»(3)
یعنی: «ای مردم! من دو چیز بزرگ را جانشین خود قرار دادم که اگر به آنها تمسّک جویید و از آنها پیروی نمایید، هرگز بعد از من گمراه نخواهید شد و یکی از آن دو [ که قرآن است] بزرگتر از دیگری است و آن ریسمانی است بین آسمان و زمین [ و وسیله ارتباطی است بین خدا و مردم]، و آن دیگری عترت و اهل بیت من میباشند.» آنگاه فرمود: «این دو چیز هرگز از یکدیگر جدا نمیشوند تا در کنار حوض کوثر مرا ملاقات نمایند.»
در کتاب الجمع بین الصّحیحین از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل شده که فرمود: «إِنَّما أَنَا بَشَرٌ یُوشِکُ أَنْ یَأْتِیَنی رَسُولُ رَبّی فَأُجیبَ وَ أَنَا تارِکٌ فیکُمُ الثَّقَلَیْنِ أَوَّلُهُما کِتابُ اللَّهِ فیهِ الْهُدی وَ النُّورُ فَخُذُوا بِکِتابِ اللَّهِ وَ اسْتَمْسِکُوا بِهِ وَ أَهْلُ بَیْتی، أُذَکِّرُکُمُ اللَّهَ فی أَهْلِ بَیْتی
1) 253) بحارالأنوار: 29 / 649 عن الزّمخشری فی المناقب، نهج الإیمان ابن جبر / 205 از زمخشری نقل کرده، ملحقات احقاق الحقّ: 13 / 79 از زمخشری، فرائد السمطین: 2 / 66 .
2) 254) آل عمران / 103.
3) 255) خصائص الوحی المبین لإبن بطریق عن الثّعلبی بسنده عن أبی سعید الخدری / 194، نهج الإیمان جبر / 202، طرائف لابن طاووس / 114 عن مسند احمد بن حنبل: 5 / 181، بحار: 23 / 107.
خَیْراً»(1)
یعنی: «من همانند شما انسانی هستم و نزدیک است مأمور الهی برای قبض روح من بیاید و من او را اجابت نمایم. اکنون من دو چیز بزرگ را بین شما باقی میگذارم: نخستین آنها کتاب خداست و در آن هدایت و نور نهفته است. پس شما کتاب خدا را رها نکنید و به آن تمسّک کنید، و اهل بیت خود را نیز جایگزین خویش مینمایم. پس شما خدا را درباره اهل بیت من به یاد بیاورید و به خوبی با آنان برخورد نمایید.»
مؤلّف گوید: برای هر انسان منصفی روشن است که سخنان فوق با فصاحت و صراحت تمام میگوید: اهل البیتعلیهم السلام خلفا و جانشینان پیامبر خداصلی الله علیه وآله هستند و در همه امور و مسائل دین باید به آنان مراجعه شود و مردم باید تسلیم آنان بوده باشند تا گمراه نشوند. پس چه خوب است در این سخنان دقّت کامل و تدبّر منصفانه بشود، و تردیدی نیست که عامل به این سخنان و وصیّتهای رسول خداصلی الله علیه وآله جز شیعیان امامیّه نیستند؛ چرا که اهل سنّت از زمان رحلت رسول خداصلی الله علیه وآله از اهل بیت آن حضرت روی گرداندند تا جایی که احدی جرأت نداشت فضیلت و ستایشی از آنان بکند. مایه شگفتی است که فضل بن روزبهان ناصبی بعد از نقل این اخبار میگوید:(2)
«این اخبار بعضاً در صحاح موجود است و برخی از آنها از نظر معنی نزدیک به یکدیگر است و حاصل این اخبار این است که رسول خداصلی الله علیه وآله سفارش به حفظ احکام کتاب خدا و گرفتن احکام از آن و از اهل البیت نموده و امر به تعظیم و محبّت و موالات آنان کرده است و شکّی نیست که همه این امور بر مسلمانان واجب است و کسی نمیتواند جز این بگوید، لکن در این اخبار تصریح به خلافت علیّ بن
ابیطالب بعد از رسول خدا نشده است.»
أقول: اللّهمّ أنت الحاکم بیننا و بینهم، فاحکم بیننا بالعدل، إنّک أحکم الحاکمین.
10- حدیث کسا و آیه تطهیر درباره اهل البیتعلیهم السلام.
همانگونه که در کتب شیعه از جابر بن عبداللَّه انصاری نقل شده، اهل سنّت نیز با طرق مختلفی آن را نقل کردهاند و علّامه حلّی نیز در کتاب کشف الحقّ و نهج الصّدق از مسند احمد بن حنبل از جمع بین صحاح ستّه از امّ سلمه نقل نموده و ناصبی معروف، یعنی فضل بن روزبهان نیز نتوانسته آن را انکار نماید. امّ سلمه میگوید: رسول خداصلی الله علیه وآله در خانه من بود و فاطمهعلیها السلام بر او وارد شد، رسول خداصلی الله علیه وآله به او فرمود: «فاطمه جان! علی و فرزندان خود حسن و حسینعلیهم السلام را خبر کن.» پس علی و فاطمه و حسن و حسینعلیهم السلام آمدند و با رسول خداصلی الله علیه وآله در زیر کسای خیبری قرار گرفتند و سپس آیه «إِنَّما یُریدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً» نازل شد.(1)
در ذیل حدیث فوق آمده که رسول خداصلی الله علیه وآله علی و فاطمه و حسن و حسینعلیهم السلام را در زیر کسا برد و اطراف کسا را گرفت و سپس دست مبارک خود را خارج نمود و به طرف آسمان اشاره کرد و فرمود: «اینها اهل بیت و خواصّ و نزدیکان من هستند. خدایا، تو رجس و پلیدی را از آنان برطرف کن و آنان را به طهارت و پاکی کامل برسان.»
1) 258) این حدیث را مسلم در «صحیح» خود در باب فضائل اهل بیت پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله: 2 / 242، و در باب فضائل علی علیه السّلام نیز در صفحه 237 نقل نموده، و در مسند احمد: 3 / 259 و 285 و ج 4 / 107 و ج 6 / 292 و 304 و 296 و 223 نقل شده، و در مستدرک حاکم نیشابوری در تفسیر سوره احزاب، ج 2 / 416 و ج 3 / 147 و 158 نیز نقل شده است. زمخشری نیز در تفسیر کشّاف سوره آل عمران، ج 1 / 149 نقل نموده، و در نور الأبصار شبلنجی ص 99، و کتاب عقد الفرید: 2 / 194، و خصایص نسائی ص 3 و 7، و استیعاب در احوالات امیرالمؤمنین علیه السّلام ج 2 / 474 نیز نقل شده است.
امّ سلمه میگوید: من سر خود را داخل اتاق کردم و گفتم: «یا رسول اللَّه! آیا من هم از شما خواهم بود؟» فرمود: «تو از ما نیستی، امّا در راه خیر و سعادت خواهی بود.»
احادیثی را اهل سنّت در صحاح خود از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل کردهاند که آن حضرت فرموده است «خلفای من دوازده نفر هستند.» در برخی از آنها آمده: «همه آنان از بنیهاشم میباشند.» اکنون به برخی از آن اخبار توجّه میکنیم.
1- در صحیح بخاری و صحیح مسلم و الجمع بین الصّحیحین و الجمع بین الصّحاح السّتّه و صحیح ابیداود و مسند احمد بن حنبل و غیر اینها از کتب اهل سنّت با طرق متعدّد و متون صریح آمده که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «خلفا و جانشینان من دوازده نفر هستند.»(1)
2- بخاری در صحیح خود از جابر بن مسعود نقل کرده که گوید: از رسول خداصلی الله علیه وآله شنیدم که میفرمود: «یَکُونُ بَعْدِی اثْنا عَشَرَ أَمیراً... کُلُّهُمْ مِنْ قُرَیْشٍ.»
3- مسلم در صحیح خود و در جمع بین صحیحین از جابر بن سمرة از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل نموده که فرمود: «یَکُونُ مِنْ بَعْدِی اثْنا عَشَرَ خَلیفَةً.» ثمّ تکلّم بکلمةٍ خفیّة، ثمّ قال: «کُلُّهُمْ مِنْ قُرَیْشٍ.»
این حدیث را مسلم در صحیح خود با هشت طریق روایت کرده، و حمیدی نیز در کتاب جمع بین صحیحین با شش طریق نقل کرده، و ثعلبی نیز در تفسیر خود با سه طریق نقل کرده است.
4- در صحیح مسلم نیز از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل شده که فرمود: «لا یَزالُ الدّینُ قائِماً
1) 259) صحیح مسلم در اوّل کتاب الإمارة ج 2 / 79، مسند احمدی: 1 / 398 و 406 و ج 292 و ج 5 / 89 ، صحیح بخاری در اوّل کتاب الأحکام در باب امرای قریش ج 4 / 144، و در آخر کتاب الأحکام ص 153، ابن حجر در صواعق در فصل سوّم از باب اوّل ص 12، کنز العمّال: 6 / 160.
حَتّی تَقُومَ السَّاعَةُ وَ یَکُونَ عَلَیْهِمُ اثْنا عَشَرَ خَلیفَةً کُلُّهُمْ مِنْ قُرَیْشٍ.» یعنی: «دین اسلام همواره تا قیامت برقرار خواهد بود و دوازده خلیفه بر مردم امامت خواهند نمود و همه آنان از قریش میباشند.»
و در جمع بین صحاح ستّه در دو موضع از آن حضرت نقل شده که فرمود: «إِنَّ هذَا الْأَمْرَ لا یَنْقَضی حَتّی یَمْضِیَ فیهِمْ اثْنا عَشَرَ خَلیفَةً کُلُّهُمْ مِنْ قُرَیْشٍ.»
5- در صحیح بخاری و صحیح أبیداود و جمع بین صحیحین از ابن عبّاس نقل شده که گوید: هنگام وفات رسول اللَّهصلی الله علیه وآله من به آن حضرت گفتم: «اگر نعوذ باللَّه مرگ شما فرا رسیده باشد، ما باید به چه کسی پناه ببریم؟» پس رسول خداصلی الله علیه وآله با دست خود به علیعلیه السلام اشاره نمود و فرمود: «هذا فَإِنَّهُ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَهُ ثُمَّ یَکُونُ مِنْ بَعْدِهِ أَحَدَ عَشَرَ إِماماً.»
و از عایشه نقل کردهاند که او نیز از رسول خداصلی الله علیه وآله سؤال کرده است: «چند خلیفه برای شما خواهد بود؟» «فقالت: أخبرنی أنّه یکون من بعده اثنا عشر خلیفةً.» و قالت: «إنّ أسماءهم مکتوبة عندی بإملاء رسول اللَّهصلی الله علیه وآله.» فقیل لها: فأعرضیه، فأبت. یعنی: رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «بعد از من دوازده خلیفه خواهد بود.» عایشه سپس میگوید: «نام آنان با املای رسول خداصلی الله علیه وآله نزد من موجود است.» به او گفته شد: «نام آنان را بگو.» عایشه خودداری نمود. و در این معنا بیش از شصت حدیث از اهل سنّت نقل شده و در همه آنها کلمه دوازده خلیفه ذکر شده است.
در برخی از روایات نیز نام آنان ذکر شده است؛ چنان که صدر الأئمّة اخطب خوارزمی با سند خود از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل نموده که فرمود:
«لَیْلَةَ أُسْرِیَ بی إِلَی السَّماءِ قالَ لِیَ الْجَلیلُ جَلَّ جَلالُه: «آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَیْهِ مِنْ رَبِّهِ»، فَقُلْتُ: «وَ الْمُؤْمِنُونَ»، فَقالَ لی: صَدَقْتَ، مَنْ خَلَّفْتَ فی أُمَّتِکَ؟ قُلْتُ: خَیْرَها. قالَ: عَلِیَّ بْنَ أَبیطالِبٍ؟ قُلْتُ: نَعَمْ یا رَبِّ.
قالَ تَعالی: یا مُحَمَّدُ! إِنِّی اطَّلَعْتُ إِلَی الْأَرْضِ إطِّلاعَةً اخْتَرْتُکَ مِنْها فَشَقَقْتُ لَکَ اسْماً
مِنْ أَسْمائی فَلا أُذْکَرُ فی مَوْضِعٍ إِلّا ذُکِرْتَ مَعی، فَأَنَا الْمَحْمُودُ وَ أَنْتَ مُحَمَّدٌ، ثُمَّ اطَّلَعْتُ ثانِیَةً وَ اخْتَرْتُ مِنْها عَلِیّاً وَ فاطِمَةَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَیْنَ وَ الْأَئِمَّةَ مِنْ وُلْدِهِ مِنْ نُوری، وَ عَرَضْتُ وَلایَتَکُمْ عَلی أَهْلِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ، فَمَنْ قَبِلَها کانَ عِنْدی مِنَ الْمُؤْمِنینَ، وَ مَنْ جَحَدَها کانَ مِنَ الْکافِرینَ، یا مُحَمَّدُ لَوْ أَنَّ عَبْداً مِنْ عِبادی عَبَدَنی حَتّی یَصیرَ کَالشَّنِّ الْبالی ثُمَّ أَتانی جاحِداً لِوَلایَتِکُمْ ما غَفَرْتُ لَهُ حَتّی یُقِرَّ بِوَلایَتِکُمْ، یا مُحَمَّدُ تُحِبُّ أَنْ تَراهُمْ؟ قُلْتُ: نَعَمْ. قالَ: الْتَفِتْ إِلی یَمینِ الْعَرْشِ؛
فَالْتَفَتُّ فَإِذا أَنَا بِعَلِیٍّ وَ فاطِمَةَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ وَ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ وَ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ وَ عَلِیِّ بْنِ مُوسی وَ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ وَ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ وَ الْمَهْدِیِّ فی ضَحْضاحٍ مِنْ نُورٍ قِیامٍ یُصَلُّونَ وَ هُوَ (یعنی المهدیّ) فی وَسَطِهِمْ کَأَنَّهُ کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ، فَقالَ: یا مُحَمَّدُ هؤُلاءِ الْحُجَجُ وَ هذا هُوَ الثَّائِرُ مِنْ عِتْرَتِکَ، وَ عِزَّتی وَ جَلالی أَنَّهُ الْحُجَّةُ الْواجِبَةُ لِأَوْلِیائی وَ الْمُنْتَقِمُ مِنْ أَعْدائی.»(1)
7- از حضرت ابوطالبعلیه السلام نقل کردهاند که رسول خداصلی الله علیه وآله به او فرمود: «ای عمو! از نسل تو دوازده خلیفه خارج خواهد شد و از آنان مهدیعلیه السلام خواهد بود که زمین به وسیله او از فساد به صلاح خواهد رسید و خداوند زمین را به واسطه او پر از عدل و داد خواهد کرد پس از آن که پر از ظلم و جور شده باشد.»(2)
8- از رسول خداصلی الله علیه وآله روایت کردهاند که فرمود: «اوصیای بعد از من به عدد اوصیای موسی و یا به عدد حواریّین عیسیعلیهم السلام میباشند و آنان دوازده نفر بودهاند.»
و از ابن مسعود نیز نقل کردهاند که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «أَوْصِیائی مِنْ بَعْدی
عَدَدَ نُقَباءِ بَنی إِسْرائیلَ وَ کانُوا اثْنَی عَشَرَ.»(1)و این اشاره به آیه شریفه «وَ بَعَثْنا مِنْهُمُ اثْنَیْ عَشَرَ نَقیباً»(2)میباشد.
این اخبار صریح در حقّانیّت اعتقادات امامیّه است؛ چرا که امکان حمل بر خلفای جور را ندارد و عدد خلفای حاکم از قریش بیش از این است. عجیب این است که علّامه حلّی در کتاب کشف الحقّ و نهج الصّدق این روایات را نقل نموده و فضل بن روزبهان ناصبی آنها را پذیرفته، لکن میگوید: این روایات گر چه صحیح است و در کتب صحاح ثبت شده، لکن در معنای دوازده خلیفه بین علما اختلاف است و برخی گفتهاند: معنای این احادیث این است که تا سیصد سال دوازده خلیفه حاکم خواهند بود و پس از آن فتنهها برپا خواهد شد و تنها در مدّت دوازده خلیفه دین خدا بین مردم عزیز خواهد بود، برخی نیز گفتهاند: مقصود از دوازده خلیفه: ابوبکر و عمر و عثمان و علی و حسن و عبداللَّه زبیر و عمر بن عبدالعزیز و پنج نفر از خلفای بنیعبّاس میباشند.
سپس میگوید: و اگر مراد رسول خداصلی الله علیه وآله ائمّه دوازدهگانه شیعه امامی باشد، مقصود از خلافت آنان، وراثت در علم و معرفت و اتمام حجّت و قیام به اتمام منصب نبوّت است و به معنای دعامت کبری و زعامت و رهبری مسلمین نیست؛ چرا که از ائمّه شیعیان امامیّه، بیش از دو نفر آنان مانند علی و حسنعلیهما السلام صاحب خلافت و زعامت مسلمین نشدند و بقیّه آنان اصلاً در مقام گرفتن کرسی خلافت و زعامت مسلمین برنیامدند و اگر آنان خلفای بالقوّة نیز بودهاند، بالفعل بر مسند خلافت قرار نگرفتند و مراد از این احادیث خلفای بالفعل است، نه بالقوّة؛ چرا که خلفای بالقوّة برای مردم فایدهای نخواهند داشت.(3)
مرحوم علّامه سیّد عبداللَّه شبّر پس از نقل آنچه گذشت میگوید: هر آدم کم
فهمی به این سخنان بنگرد به بیاساسی و نامفهومی و تضادّ و تناقض و عصبیّت و عناد و لجاج و فساد آن از جهات مختلف پی میبرد، چه رسد به دانشمندان منصف و آگاه. سپس گوید:
اولاً: آنان حقّانیّت خلفای خود را مستند نمودهاند به روایتی که از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل نمودهاند که فرموده است: «الخلافة ثلاثون سنة و بعد ذلک ملک عضوض.» و برخی از آنان گفتهاند: «تا پایان خلافت امیرالمؤمنین علیعلیه السلام سی سال تمام میشود.» و برخی گفتهاند: «تا پایان زمان خلافت امام حسنعلیه السلام سی سال تمام میشود.» و با این وصف میگویند خلفا بیش از اینها بودهاند، از سویی، در کتابهای خود تصریح و اعتراف نمودهاند که معاویه از خلفا نبوده، بلکه از ملوک بوده است.
و ثانیاً: به نظر عدّهای از علمای منصف و محقّق آنان، معاویه مسلمان نبوده، چه رسد خلیفه پیامبرصلی الله علیه وآله باشد، و معاویه همان کسی است که با امیرالمؤمنینعلیه السلام به جنگ برخاست و پیامبرصلی الله علیه وآله به علیعلیه السلام فرمود: «جنگ با تو جنگ با من خواهد بود.» از سویی، معاویه سالها به علیعلیه السلام سبّ و دشنام میداد و در منابر و خطبههای جمعه و همه بلاد دستور داده بود علیعلیه السلام را سبّ کنند و پیروان او را میکشت و او بود که امام حسنعلیه السلام را مسموم نمود ، فرزند او یزید نیز مشهور به فسق و شرابخوار بود و فرزند رسول خداصلی الله علیه وآله حسینعلیه السلام را به شهادت رساند و ذریّه رسول خداصلی الله علیه وآله را اسیر نمود و حرمت پیامبرصلی الله علیه وآله و مکّه و مدینه و حرمین شریفین را شکست و سه روز در مدینه نوامیس مسلمانان را بر لشکریان خود مباح نمود تا این که چهار هزار فرزند زنا به وجود آمد و خلیفه دیگر آنان ولید بن عبدالملک بود که او نیز اهل گناه و فجور و مشهور به اعمال زشت بود و روزی به قرآن تفأّل نمود و چون آیه «وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خابَ کُلُّ جَبَّارٍ عَنیدٍ»(1)آمد، قرآن را تیر باران کرد تا پاره پاره شد و
1) 265) ابراهیم / 15.
این شعر را خواند:
تُهَدِّدُنی بِجَبَّارٍ عَنیدٍ
فَها أَنَا ذاکَ جَبَّارٌ عَنیدٌ
إِذا ما جِئْتَ رَبَّکَ یَوْمَ حَشْرٍ
فَقُلْ یا رَبِّ مَزَّقَنِی الْوَلیدُ
همه اینها در کتابهای آنان ثبت شده است و با این وصف امثال معاویه و یزید و ولید را خلفای رسول خداصلی الله علیه وآله میدانند [ و فرزندان پاک و معصوم و عالم به علوم قرآن یعنی ائمّه معصومینعلیهم السلام را با کثرت روایات در کتب شیعه و کتب خودشان - همانگونه که گذشت - جانشینان آن حضرت نمیدانند] و قد عجب العجب من أفعالهم و أقوالهم. اکنون باید گفت:
لِیَبْکِ عَلَی الْإِسْلامِ مَنْ کانَ باکِیاً
فَقَدْ هُدِمَتْ أَرْکانُهُ وَ دَعائِمُهُ
و ثالثاً: فضل بن روزبهان برای تطبیق روایات گذشته با خلفای مورد عقیده خود گفت: مقصود صالحین از آنها هستند و لازمه این سخن این است که معاویه و یزید و ابن زبیر که از رؤسای جنگ جمل بوده و با اهل بیتعلیهم السلام اظهار دشمنی میکرده و حتّی در خطبه نماز جمعه صلوات نمیفرستادهاند، از خلفا نباشند، و این سبب فاصله زیادی میشود و در این فاصله باید خلیفهای برای رسول خداصلی الله علیه وآله وجود نداشته باشد و بعد از تکمیل دوازده خلیفه نیز به گمان آنان باید حجّتی از خدا روی زمین نباشد با این که روایت کردهاند که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «زمین خالی از حجّت نخواهد شد.»
و رابعاً: ظاهر اخبار گذشته، بلکه صریح آنها این است که این دوازده خلیفه متّصل به آخر الزّمان میباشند؛ چراکه در برخی از آنها آمده بود: «آخرین آنان حضرت مهدیعلیه السلام است.» و در بعضی دیگر آمده بود: «لا یزال الدّین قائماً.» و یا «فإذا مضوا ماجت أو ساخت الأرض بأهلها.» و آنان از انس بن مالک نقل کردهاند که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود:
«لا یزال هذا الدّین قائماً إلی اثنی عشر خلیفة من قریش فإذا ذهبوا ماجت
الأرض بأهلها».(1)
و خامساً: ابن ناصبی، یعنی فضل بن روزبهان، خلافت را مردّد بین دو معنا کرد و گفت: «خلافت به معنای وراثت در علم و معرفت و اثبات حقّانیّت اسلام و اتمام منصب نبوّت برای اهل البیت طبق روایات گذشته صحیح است و امّا خلافت به معنای زعامت کبری و ولایت عظمی و امامت عملی بر مردم صحیح نیست؛ چرا که برخی از ائمّه دوازدهگانه اهل البیتعلیهم السلام از منصب امامت کنارهگیری کردند.»
در حالی که خلافت و امامت پس از رسول خداصلی الله علیه وآله یک ریاست عامّه در امور دین و دنیای مردم است و این بر اساس نصّ و تعیین و قابلیّت و شرایط لازمی است که در امام و خلیفه وجود دارد، نه بر اساس فعلیّت خارجی و فعلیّت آن به نصّ و تعیین است، نه به تصرّف و تظاهر و عمل خارجی و حکومت بر مردم، و اگر خلافت به حاکمیّت و سلطه بر مردم و یا تعیین مردم باشد باید هنگامی که مردم از پرداخت زکات به ابوبکر امتناع کردند، ابوبکر نسبت به آنان خلیفه نباشد، و یا هنگامی که به جنگ با امیرالمؤمنینعلیه السلام برخاستند او نسبت به آنان خلیفه نباشد، و یا هنگامی که مردم پیامبران را تکذیب کردند نبوّت آنان از بین برود.
بنابر این، خلیفه کسی است که مورد نصّ و تعیین خدا و رسول او باشد و قابلیّتهای لازم در او وجود داشته باشد؛ خواه عملاً حکومت و رهبری را به دست گرفته باشد و یا از آن جدا باشد؛ چنان که رسول خداصلی الله علیه وآله نسبت به امام حسن و امام حسینعلیهما السلام فرمود: «اِبْنایَ هذانِ إِمامانِ قاما أَوْ قَعَدا.» یعنی: «این دو فرزند من حسن و حسین امام شما هستند؛ خواه قیام به امامت و تصدّی امامت بکنند و یا نکنند.»
و از حکایات شیرین این قصّه این است که برخی از پادشاهان و وزرای آنان در گذشته چون به این اخبار برخورد نمودند که اهل سنّت در کتب خود نقل کردهاند، آنان را جمع کردند و گفتند: «اگر مقصود مطلق قریش است سلاطین آنان بیش از
1) 266) کنز العمال: 2 / 134.
دوازده نفر هستند و اگر عدّه خاصّی از قریش هستند باید تعیین کنید.» و ده روز به آنان مهلت دادند و چون ده روز گذشت اهل سنّت جوابی نداشتند و متحیّر مانده بودند تا این که یکی از آنان درخواست امان کرد و گفت:
«این اخبار فقط بر مذهب شیعیان دوازده امامی تطبیق میشود جز این که این اخبار آحاد است و قابل عمل نیست.» و نجات یافتند، در حالی که این اخبار متواتر و قطعی است و شیعه و سنّی در کتب خود ثبت نمودهاند و ادلّ دلیل صحّت این اخبار این است که اهل سنّت این اخبار را تاکنون پنهان کردهاند.
در این بحث جای این سؤال میماند که ای کاش اهل سنّت یک خبر و روایت [ واحد] برای خلافت خلفای خود میآوردند، در حالی که احمد بن حنبل در مسند خود، و دیگران از علمای اهل سنّت از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل کردهاند که آن حضرت به امام حسینعلیه السلام فرمود: «أَنْتَ السَّیِّدُ ابْنُ السَّیِّدِ أَخُو السَّیِّدِ أَبُو السَّادَةِ، أَنْتَ الْإِمامُ ابْنُ الْإِمامِ أَخُو الْإِمامِ أَبُو الْأَئِمَّةِ، أَنْتَ الْحُجَّةُ ابْنُ الْحُجَّةِ أَخُو الْحُجَّةِ أَبُو الْحُجَجِ التِّسْعَة مِنْ صُلْبِکَ تاسِعُهُمْ قائِمُهُمْ.»(1)
اهل سنّت در کتابهای خود از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل کردهاند که فرمود: «رَحِمَ اللَّهُ عَلِیّاً، اللَّهُمَّ أَدِرِ الْحَقَّ مَعَهُ حَیْثُما دارَ.»(2)یعنی: «خدا علیعلیه السلام را رحمت کند. خدایا علی هر کجا باشد حقّ را از علی جدا مساز.»
و به عمّار فرمود: «زود باشد بعد از من در این امّت اختلاف و تشاجر رخ دهد تا جایی که شمشیر به روی یکدیگر بکشند و برخی خون دیگران را بریزند و از یکدیگر بیزاری بجویند. ای عمّار! گروه سرکش و طاغی این امّت تو را خواهند
کشت و تو در آن حال با حقّ هستی و حقّ با تو است. ای عمّار! بدان که علیعلیه السلام تو را به باطل دعوت نمیکند و از هدایت و حقّ جدا نخواهد ساخت. ای عمّار! کسی که شمشیر به دوش بگیرد تا با دشمن علیعلیه السلام بجنگد، خداوند در روز قیامت دو زنجیر از درّ به گردن او میآویزد، و کسی که شمشیر به دوش بگیرد و با علیعلیه السلام بجنگد خداوند در روز قیامت دو زنجیر از آتش به گردن او میآویزد. و هنگامی که تو دیدی مسلمانان شمشیر به روی یکدیگر کشیدهاند بر تو باد که از علیعلیه السلام جدا نشوی و اگر همه مردم از علی جدا شدند تو هرگز از علیعلیه السلام جدا مشو و مردم را رها کن. ای عمّار! علیعلیه السلام همواره بر طریق هدایت است و پیروی از او پیروی از من است و پیروی از من پیروی از خداست.»(1)
ابن مردویه با سند خود از عایشه نقل کرده که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «الْحَقُّ مَعَ عَلِیٍّ وَ عَلِیٌّ مَعَ الْحَقِّ لَنْ یَفْتَرِقا حَتّی یَرِدا عَلَیَّ الْحَوْضَ.» یعنی: «حقّ با علی است و علی با حقّ است و آنان از یکدیگر جدا نمیشوند تا این که در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند.»(2)
احمد بن حنبل در کتاب مسند خود گوید: رسول خداصلی الله علیه وآله دست حسن و حسینعلیهما السلام را گرفت و فرمود: «هر کس مرا و این دو فرزندم حسن و حسین و پدر و مادر آنان علی و فاطمهعلیهما السلام را دوست بدارد روز قیامت با من همنشین خواهد بود و در درجه من قرار خواهد داشت.»(3)
در همان کتاب از جابر نقل شده که رسول خداصلی الله علیه وآله در عرفات به علیعلیه السلام فرمود: «نزد من بیا.» و سپس فرمود: «یا علی! من و تو از یک درخت هستیم. من اصل آن درخت هستم و تو فرع آن هستی و حسن و حسین شاخههای آن هستند. پس هر کس به یکی از شاخههای آن بیاویزد خداوند او را داخل بهشت
خواهد نمود.»(1)
در مسند احمد و صحیح مسلم نقل شده که احدی از اصحاب رسول خداصلی الله علیه وآله به مردم نگفت: «سلونی قبل أن تفقدونی»، جز علیّ بن ابیطالبعلیه السلام.(2)
در مستدرک حاکم و کتب دیگر به طور متواتر نقل شده که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «أَنَا مَدینَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِیٌّ بابُها.»(3)و در مسند احمد و جمع بین صحاح ستّه از انس بن مالک نقل شده که گوید: روزی مرغی برای رسول خداصلی الله علیه وآله طبخ شد و چون مقابل آن حضرت گذارده شد فرمود: «خدایا، بهترین خلق خود را نزد من بفرست تا با من در خوردن این مرغ شریک باشد.» پس علیعلیه السلام وارد شد و با او هم غذا گردید.(4)
در مسند احمد با طرق متعدّد نقل شده که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «هر کس علی را بیازارد من را آزرده است.» سپس فرمود: «ای مردم! هر کس علی را بیازارد روز قیامت یهودی یا نصرانی محشور خواهد شد.»(5)
مؤلّف گوید: این اخبار وضعیّت حال غاصبین خلافت و معاویه و عایشه و طلحه و زبیر و... که به علیعلیه السلام ظلم کردهاند را روشن مینماید.
جمهور اهل سنّت حتّی ناصبیهای آنان اعتراف کردهاند که هنگامی که علیعلیه السلام برای جنگ با عمرو بن عبدود عامری در خندق آماده شد و هیچ کدام از مسلمانان جرأت مقابله با او را نداشتند، رسول خداصلی الله علیه وآله دست به دعا برداشت و فرمود: «بَرَزَ الْإیمانُ کُلُّهُ إِلَی الْکُفْرِ کُلِّهِ.»(6)یعنی: «تمام ایمان در مقابل تمام کفر
1) 272) حقّ الیقین / 161.
2) 273) استیعاب: 2/475، شرح فضائل علی علیهالسّلام؛ صواعق ابن حجر، فصل سوّم ص 78، کنز العمال: 6/397.
3) 274) مستدرک حاکم: 3/126، کنز العمال: 6 / 152-6 و 401، صواعق / 75، تاریخ الخلفا / 66 ، استیعاب: 2/474.
4) 275) خصائص نسائی / 4، مستدرک حاکم: 3 / 120، کنز العمال: 6 / 406، تذکرة الخواص / 23، ینابیع المودّة، باب هشتم.
5) 276) مسند احمد: 3 / 483، مستدرک حاکم: 3 / 122، کنز العمال: 6 / 152، استیعاب: 2 / 474، صواعق / 76.
6) 277) شرح نهج البلاغة ابن ابیالحدید: 4 / 344، و رواه السّیّد فی اقبال الأعمال: 2 / 267. سپس گوید: چه گمان میبری به مردی که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله او را تمام ایمان و اسلام میداند؟
قرار گرفت.»
فضل بن روزبهان ناصبی با شنیدن این حدیث میگوید: این حدیث صحیح است و جزء مناقب و فضائل علیّ بن ابیطالبعلیه السلام است و جز افراد سقیم الرّأی و ضعیف الإیمان نمیتواند آن را انکار کند.
در مسند ابن حنبل و کتب دیگر اهل سنّت نقل شده که رسول خداصلی الله علیه وآله همه درهای خانههای مردم را به مسجدالنّبیصلی الله علیه وآله به امر خداوند بست، جز در خانه علیعلیه السلام را، و در این مورد اعتراضهایی شد و رسول خداصلی الله علیه وآله به مسجد آمد و خطبهای خواند و فرمود: «من دربهای مردم را به مسجد به امر خدا بستم و درب خانه علیعلیه السلام را به امر خدا باز گذاردم.»(1)
و در مسند احمد و صحیح مسلم و صحیح بخاری و صحاح ستّه از عبداللَّه بن زبیر نقل شده که گوید: از پدرم زبیر شنیدم که گفت: ما خیبر را محاصره کردیم و ابوبکر پرچم را گرفت و با شکست بازگشت و سپس فردای آن روز عمر پرچم را گرفت و همانند ابوبکر با شکست بازگشت و در آن روز مردم سخت ناتوان شده بودند. تا این که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «فردا پرچم را به دست کسی خواهم داد که او خدا و رسولش را دوست میدارد و خدا و رسول نیز او را دوست میدارند. او مردی کرّار است و هرگز فرار نمیکند تا خداوند پیروزی را به دست او قرار دهد.»
پس مردم در آن شب متحیّر بودند که رسول خداصلی الله علیه وآله فردا پرچم را به دست که خواهد داد؟ و چون صبح شد همه آنان نزد رسول خداصلی الله علیه وآله آمدند و امید داشتند که پرچم به دست آنان داده شود تا این که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «علیّ بن ابیطالب کجاست؟» مردم گفتند: «او مبتلای به بیماری چشم است.» پس علیعلیه السلام را خبر کردند و چون خدمت رسول خداصلی الله علیه وآله آمد، آن حضرت آب دهان خود را در چشم او
1) 278) مسند احمدی: 1 / 175 و 331 و ج 2 / 26، صواعق ابن حجر / 78، مستدرک حاکم: 3 / 125، کنز العمال: 6 / 152، 391 و 393 و 408، ترمذی، بخش فضائل علی علیه السّلام، و اصابه ابن حجر، بخش فضائل علی علیه السّلام: 2 / 509 .
قرار داد و دعا کرد و در همان ساعت چشم او سالم گردید. پس رسول خداصلی الله علیه وآله پرچم را به دست او داد و قلعه خیبر به دست او فتح گردید.
فضل بن روزبهان ناصبی پس از نقل این حدیث گوید: حدیث خیبر صحیح است و این از فضائل بزرگ امیرالمؤمنینعلیه السلام است و کسی با او شریک نمیباشد و آن حضرت از این گونه فضائل فراوان دارد.(1)
و در صحیح بخاری و مسلم نقل شده که رسول خداصلی الله علیه وآله هنگام مباهله با نصارای نجران، امام حسینعلیه السلام را در آغوش و دست امام حسن را گرفت و فاطمهعلیها السلام را پشت سر خود قرار داد و علیعلیه السلام را پشت سر فاطمه و به آنان فرمود: «هنگامی که من دعا میکنم شما آمین بگویید.»(2)
فضل بن روزبهان ناصبی پس از نقل قصّه مباهله میگوید: «قصّه مباهله مشهور است و آن فضیلت بزرگی است.»
در تفسیر آیه شریفه «عَمَّ یَتَسائَلُونَ * عَنِ النَّبَإِ الْعَظیمِ»(3)، علمای اهل سنّت از سدیّ نقل کردهاند که گوید: رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «مردم از ولایت علیعلیه السلام در قبرهای خود سؤال خواهند شد و هر که از مردم در شرق و غرب عالم از دنیا برود، دو ملک منکر و نکیر نسبت به ولایت علیعلیه السلام از او سؤال خواهند نمود و به او میگویند: من ربّک و ما دینک و من نبیّک و من إمامک؟»(4)
در تفسیر آیه شریفه «وَقِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْئُولُونَ»(5)نیز علمای اهل سنّت گفتهاند: «مردم نسبت به ولایت علیّ بن ابیطالبعلیه السلام سؤال خواهند شد.»(6)
1) 279) حقّ الیقین / 162.
2) 280) صواعق ابن حجر، بخش فضائل علی علیه السّلام / 74، و بخش آیات مربوط به اهل بیت / 95، صحیح مسلم، بخش فضائل علی علیه السّلام: 2 / 137، سنن ترمذی، فضائل علی علیه السّلام، تاریخ الخلفای سیوطی / 65 .
3) 281) نبأ / 1 و 2.
4) 282) حقّ الیقین شبّر / 164.
5) 283) صافّات / 24.
6) 284) صواعق ابن حجر / 19، طبع مصر، سال 1312؛ تذکره ابن جوزی / 10.
و در تفسیر آیه «فَاسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ»(1)نیز از ابن عبّاس نقل کردهاند که مقصود از اهل ذکر: محمّد و علی و فاطمه و حسن و حسینعلیهم السلام هستند و آنان اهل ذکر و علم و عقل و بیان و اهل بیت نبوّت و معدن رسالت و مختلف ملائکه میباشند. ابن عبّاس سپس میگوید: به خدا سوگند، مؤمن، مؤمن نامیده نمیشود مگر برای کرامت علیّ بن ابیطالب امیرالمؤمنینعلیه السلام.(2)
اخطب خوارزمی از علمای اهل سنّت با سند خود از ابن عبّاس روایت کرده که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «لَوْ أَنَّ الرِّیاضَ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرَ مِدادٌ وَ الْجِنَّ حُسَّابٌ وَ الْإِنْسَ کُتَّابٌ ما أَحْصَوْا فَضائِلَ عَلِیِّ بْنِ أَبیطالِبٍعلیه السلام.»(3)یعنی: «اگر درختها قلم شود و دریاها مرکب شود و جنّیان حسابگر شوند و انسانها نویسنده شوند، نمیتوانند فضائل علیّ بن ابیطالبعلیه السلام را شماره نمایند.»
اخطب خوارزمی نیز روایت کرده که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «خداوند برای برادرم علیعلیه السلام فضائل بیشماری قرار داده است و کسی که فضیلتی از فضائل او را ذکر کند و اعتقاد به او داشته باشد، خداوند گناهان گذشته و آینده او را میآمرزد، و کسی که فضیلتی از فضائل او را بنویسد، تا آن نوشته موجود باشد ملائکه برای او استغفار میکنند، و کسی که به فضیلتی از فضائل او گوش فرا دهد خداوند گناهانی که او با شنیدن انجام داده است را میآمرزد، و کسی که به فضیلتی از فضائل او بنگرد [ و مطالعه کند] خداوند گناهانی که او به وسیله دیدن انجام داده است را میآمرزد.» سپس فرمود: «نگاه به علیعلیه السلام عبادت است و یاد او نیز عبادت است و خداوند ایمان هیچ بندهای را بدون ولایت او و بیزاری از دشمنان او نمیپذیرد.»(4)
1) 285) نحل / 43.
2) 286) و رواه ابن طاووس عن الجمهور فی الطرائف / 94، حقّ الیقین شبّر / 164، بحارالأنوار: 23 / 186.
3) 287) تذکرة الخواصّ ابن جوزی / 8 ، ینابیع المودّة، باب 56 و40.
4) 288) مستدرک حاکم نیشابوری: 3 / 141، روضة الواعظین / 114، بحارالأنوار: 26 / 229، لسان المیزان ابن حجر / 243، مناقب خوارزمی / 362، ینابیع المودّة: 1 / 267، میزان الإعتدال: 4 / 381، حقّ الیقین / 166.
مؤلّف گوید: فضائل و خصایص امیرالمؤمنینعلیه السلام بسیار است و در این کتاب گنجایش بیش از این نیست و ما مسأله امامت و خلافت و فضائل آن حضرت را در کتاب «آیات الفضایل» و کتاب «میزان الحقّ» به اختصار بیان کردهایم.
از عجایب روزگار این است که ابن حجر عسقلانی کتابی در ردّ شیعه نوشته و آنان را تکفیر نموده، لکن خداوند به زبان او فضائل امیرالمؤمنین و ائمّه اهل البیتعلیهم السلام را جاری کرده است. او در پایان سخن خود از طبرانی نقل کرده(1)که علیعلیه السلام فرمود: «رسول خداصلی الله علیه وآله به من فرمود: یا علی! تو و شیعیان تو بر خداوند وارد میشوید در حالی که راضی و مرضی خدا هستید و دشمنان تو چون وارد میشوند خشمگین و معذّب خواهند بود.» سپس میگوید: «شیعیان علیعلیه السلام اهل سنّت هستند!» و عجب این است که او کسانی را شیعه علیعلیه السلام میداند که خلفای غاصب و معاویه و یزید و طلحه و زبیر و امثال آنان - از دشمنان اهل بیتعلیهم السلام - را دوست میدارند.»(2)
رهبران
معصوم
امیرالمؤمنین علیّ بن ابیطالبعلیه السلام روز جمعه سیزدهم رجب، سی سال بعد از عام الفیل در مکّه داخل بیت اللَّه الحرام به دنیا آمد. مادر او فاطمه بنت اسد بن هاشم بن عبد مناف است. پدر او نیز ابوطالب بن عبدالمطّلب بن هاشم بن عبد مناف است. بنابر این، علیعلیه السلام و برادران او نخستین فرزندانی هستند که از ناحیه پدر و مادر به هاشم بن عبد مناف منسوب میشوند و او تنها کسی است که در کعبه متولّد گردیده و قبل از او و بعد از او احدی در کعبه و بیت اللَّه الحرام به دنیا نیامده [ و نخواهد آمد]، و این فضیلت ویژهای است که خداوند برای تعظیم و تجلیل و اعلای مقام و شخصیّت به او اختصاص داده است.
مرحوم صدوق از یزید بن قعنب نقل کرده که گوید: من با عبّاس بن عبدالمطّلب و عدّهای از قبیله عبدالعزّی مقابل کعبه نشسته بودیم ناگهان دیدیم فاطمه بنت اسد - مادر امیرالمؤمنینعلیهما السلام - وارد مطاف شد و چون باردار به فرزند نُه ماهه خود بود، درد زایمان پیدا کرد و گفت:
«رَبِّ إِنّی مُؤْمِنَةٌ بِکَ وَ بِما جاءَ مِنْ عِنْدِکَ مِنْ رُسُلٍ وَ کُتُبٍ وَ إِنّی مُصَدِّقَةٌ بِکَلامِ جَدّی إِبْراهیمَ الْخَلیلِعلیه السلام وَ إِنَّهُ بَنَی الْبَیْتَ الْعَتیقَ فَبِحَقِّ الَّذی بَنی هذَا الْبَیْتَ وَ بِحَقِّ الْمَوْلُودِ الَّذی فی بَطْنی لَمَّا یَسَّرْتَ عَلَیَّ وِلادَتی.» یعنی: «خدایا، من به تو و به پیامبران تو و کتابهای آسمانی ایمان دارم و به کلام جدّم ابراهیم خلیل که این خانه را بنا نمود ایمان دارم و من تو را به حقِّ بنا کننده این کعبه و فرزندی که در رحم دارم سوگند
میدهم که این ولادت را بر من آسان گردانی.»
یزید بن قعنب میگوید: پس از دعای فاطمه بنت اسد ما دیدیم کعبه از پشت گشوده شد و فاطمه داخل گردید و از مقابل چشمان ما ناپدید شد و دیوار کعبه به هم پیوست و هر چه کردیم درب کعبه باز نشد و دانستیم که این امر الهی بوده، و چون روز چهارم شد فاطمه بنت اسد فرزند خود را روی دست داشت و از کعبه خارج شد و گفت: «خداوند مرا بر زنان پیشین فضیلت داد؛ چرا که آسیه خدا را در جایی عبادت کرد که جز در حال ضرورت شایسته عبادت نبود. مریم نیز در بیابان زایمان نمود و درخت خرمای خشکیده برای او سبز شد و از خرمای تازه آن خورد، در حالی که من داخل بیت اللَّه شدم و از میوههای بهشتی خوردم و چون خارج گردیدم هاتفی به من گفت:
ای فاطمه! فرزند خود را علی نام گذار و خدای علیّ أعلی میفرماید: من نام این فرزند را از نام خود گرفتم و او را تأدیب نمودم و اسرار علم خود را به او آموختم و اوست که بتهای اطراف خانه من را خواهد شکست و بر بالای خانه من اذان خواهد گفت و مرا تقدیس و تمجید خواهد نمود. خوشا به حال کسانی که او را دوست بدارند و از او اطاعت کنند و وای بر کسانی که او را دشمن بدارند و از او نافرمانی کنند.»
و امّا فضائل او به قدری است که قلمها قدرت بیان و عقلها قدرت فهم و کتابها گنجایش کتابت آن را ندارد. ابن ابیالحدید معتزلی در ابتدای شرح نهج البلاغة گوید: فضائل او از جهت عظمت و جلال و وسعت و انتشار به قدری است که جمعآوری آنها امکانپذیر نیست؛ چنان که ابوالعینا به وزیر متوکّل و معتمد گفت:
شخصیت علیّ بن ابیطالب به قدری آشکار و عالمگیر است که خبر دادن از آن مانند خبر دادن از نور خورشید و ماه منیر است که بر احدی پوشیده نیست، و هر چه گوینده از فضائل او بگوید، باز در ادای شخصیّت او مقصّر خواهد بود. از اینرو، بهتر است از بیان فضل او خودداری شود و به درود بر او بسنده گردد.
ابن ابیالحدید سپس میگوید: من چه گویم درباره مردی که دشمنان او نتوانستند فضائل او را کتمان نمایند و به ناچار فضائل و مناقب او را بیان نمودند. و تو میدانی که بنیامیّه مسلّط بر شرق و غرب ممالک اسلامی شدند و با تمام حیله کوشیدند که نور او را خاموش و شخصیّت او را با احادیث مجعول تحریف و تخریب کنند تا جایی که او را در جمیع بلاد بر سر منبرها لعنت کردند و به دوستان او اعلام خطر نمودند که احدی از او ستایش نکند، بلکه آنان را به زندان انداختند و کشتند و اجازه ندادند حدیثی که متضمّن فضیلتی از فضائل او باشد را کسی نقل کند، حتّی ممنوع نمودند کسی فرزند خود را به نام علی نامگذاری کند و این ممنوعیّتها نتیجهای جز عظمت و رفعت برای او نداشت، همانند مشکی که هر چه پنهان شود، بوی او آشکارتر خواهد شد، و مانند خورشید که با دست نمیتوان از نور او جلوگیری نمود، و مانند روشنی روز که اگر کسی چشم خود را ببندد که نور آن را نبیند چشمهایی باز است و شاهد نور آن خواهد بود.
تا این که گوید: من چه گویم درباره مردی که هر فضیلت و ارزشی به او نسبت داده میشود، و هر فرقه و گروهی خود را به او منتسب میدانند و به او افتخار میکنند. بنابر این، او رئیس فضائل و منبع ارزشها و پیشتاز خوبیهاست و هر که کمالی یافته به او اقتدا نموده و از او گرفته است... .
مؤلّف گوید: فضائل امیرالمؤمنینعلیه السلام همانگونه که در بخشهای پیشین گذشت قابل شماره نیست؛ چرا که او و فرزندان او مظاهر صفات جمال خداوندی و کلمات اللَّه میباشند و خداوند در قرآن میفرماید: «وَ لَوْ أَنَّ ما فِی الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِن بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ کَلِماتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزیزٌ حَکیمٌ»(1)، و از معصومینعلیهم السلام نقل شده که میفرمایند: «نَحْنُ کَلِماتُ اللَّهِ الَّتی لا تَنْفَدُ وَ لا تُدْرَکُ فَضائِلُنا.»(2)
از اینرو، کسی را نمیرسد که بگوید: من فضائل آنان را جمعآوری نمودم و یا به کنه مقام آنان پی بردم.
از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل شده که فرمود: «لَوْ أَنَّ الْغِیاضَ [ الأشجار] أَقْلامٌ، وَ الْبَحْرَ مِدادٌ، وَ الْجِنَّ حُسَّابٌ، وَ الْإِنْسَ کُتَّابٌ، ما أَحْصَوْا فَضائِلَ عَلِیِّ بْنِ أَبیطالِبٍعلیه السلام.»(1)
این حدیث را جوینی نیز در کتاب فرائد السّمطین (ج1/16) نقل کرده، لکن برخی از متعصّبین آنان میگویند: «چنین حدیثی صحیح نیست.» و آن را کذب میدانند و این به علّت عدم درک آنان است و خوب بود میگفتند: ما نمیفهمیم و تکذیب نمیکردند.
و چه نیکو سروده مادح اهل البیتعلیهم السلام الشّیخ الأزری رحمه اللَّه:
لا فتی فی الجود إلّا علیّ
ذاک شخص بمثله اللَّه باها
لا ترم وصفه ففیه معان
لم یصفها إلّا الّذی سوّاها
ما حوی الخافقان إنس و جنّ
قصبات السّبق الّتی قد حواها
إنّما المصطفی مدینة علم
و هو الباب من أتاه أتاها
و هما مقلتا العوالم یسراً
ها علیّ و أحمد یمناها
هل أتی هل أتی بمدح سواه
لا و مولاً بذکره حلّاها
فتأمّل بعمَّ تنبئک عنه
نبأً کلّ فرقةٍ أعیاها
و بمعنی أحَبَّ خلقک فانظر
تجد الشّمس قد أزاحت دجاها
و تفکّر بأنّ منّی تجدها
حکمة تورث الرقود انتباها
أو ما کان بعد موسی أخوه
خیر أصحابه و أعظم جاها
لیس تخلو إلّا النّبوّة منه
و لهذا خیر الوری استثناها
و هی فی آیة التّباهل نفس
المصطفی لیس غیره إیّاها
ثمّ سل إنّما ولیّکم اللَّه
تری الإعتبار فی معناها
1) 293) مناقب خوارزمی / 32.
آیة خصّت الولایة للَّه
و للطّهر حیدر بعد طه
لک فی مرتقی العلی و المعالی
درجات لا یرتقی أدناها
یا أخا المصطفی لدیَّ ذنوب
هی عین القذی و أنت جلاها
کیف تخشی العصاة بلوی المعاصی
و بک اللَّه منقذ مبتلاها
سبط بن جوزی در کتاب تذکره میگوید: از جدّم شنیدم که در مجالس وعظ خود در سال 596 ه . ق در بغداد از کتاب تبصرة المبتدی این دو بیت را میخواند:
أهوی علیّاً و إیمانی محبّته
کم مشرک دمه من سیفه وَکَفا(1)
إن کنت ویحک لم تسمع فضائله
فاسمع مناقبه من هل أتی و کفا
و دیگری در فضائل او گوید: (و هو الناشی)
بآل محمّد عرف الصّواب
و فی أبیاتهم نزل الکتاب
و هم حجج الإله علی البرایا
بهم و بجدّهم لا یُستراب
و لا سیّما أبوحسنٍ علیّ
له فی الحرب مرتبة تهاب
طعام سیوفه مهج الأعادی
و فیض دم الرّقاب له شراب
و ضربته کبیعته بخمٍ
معاقدها من القوم الرّقاب
علیّ الدّر و الذّهب المصفّا
و باقی النّاس کلّهم تراب(2)
بعضی این اشعار را با تغییراتی از عمرو بن العاص میدانند و میگویند برای معاویه بدرهای از طلا آوردند و معاویه گفت: «هر کس درباره علیعلیه السلام اشعاری مطابق با شخصیّت او بگوید، این بدره از آن او باشد.» پس عدّهای که فکر میکردند بدگوئی از علی مطابق نظر معاویه است، اشعاری در مذمّت علیعلیه السلام گفتند و معاویه به آنان چیزی نداد تا این که عمرو بن العاص این اشعار را که مطابق عقیده او بود - گر چه برخلاف عمل او بود - گفت و بدره طلا را گرفت و اشعار چنین است:
بآل محمّد عرف الثّواب
و فی أبیاتهم نزل الکتاب
و هم حجج الإله علی البرایا
بهم و بجدّهم لا یستراب
و لا سیّما أبو حسن علیّ
له فی المجد مرتبة تحاب
إذا طلبت صوارمه نفوساً
فلیس بها سوی نعم جواب
طعام حسامه مهج الأعادی
و فیض دم الرّقاب له شراب
و ضربته کبیعته بخمٍ
معاقدها من النّاس الرّقاب
إذا لم تبرأ من أعدا علیٍ
فما لک فی محبّته ثواب
هو البکّاء فی المحراب لیلاً
هو الضّحّاک إن آن الضّراب
هو النّبأ العظیم و فلک نوح
و باب اللَّه و انقطع الخطاب
معاویه با شنیدن این اشعار، بدره و کیسه طلا را به عمرو بن عاص داد و دیگران را محروم نمود. علّامه امینی در کتاب «الغدیر» میگوید: صحیحتر این است که این قصیده مربوط به ناشی باشد؛ همانگونه که ابن شهر آشوب در مناقب آورده است.(1)
هنگامی که رسول خداصلی الله علیه وآله از فتنه بزرگ امّت خود خبر داد، امیرالمؤمنینعلیه السلام عرض کرد: «یا رسول اللَّه! مگر شما در جنگ احد - که عدّهای به شهادت رسیدند و من از آن محروم ماندم و برای من گران آمد - به من نفرمودید: «الشّهادة من ورائک؟»
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «آری، شهادت در انتظار توست، لکن صبر تو چگونه خواهد بود؟» امیرالمؤمنینعلیه السلام میفرماید: من گفتم: «یا رسول اللَّه!لیس هذا من مواطن الصّبر، و لکن من مواطن البشری و الشّکر.» یعنی: «ای رسول خدا! شهادت برای من محلّ صبر نیست، بلکه محلّ شکر و بشارت است.»(2)
امیرالمؤمنینعلیه السلام میفرماید: رسول خداصلی الله علیه وآله قبل از ماه رمضان برای ما خطبه
خواند و فرمود: «ای مردم! ماه خدا با برکت و رحمت و آمرزش به شما روی آورده.» سپس برکات این ماه را بیان نمود و مردم را به اعمال نیک در آن ماه سفارش کرد و من در بین سخنان او برخاستم و گفتم: «یا رسول اللَّه! بهترین اعمال این ماه چیست؟» رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «بهترین اعمال این ماه پرهیز از محرّمات خداوند است.» سپس گریان شد، من گفتم: «یا رسول اللَّه! برای چه گریه میکنی؟»
فرمود: «یا علی! برای این گریه میکنم که در این ماه خون تو حلال شمرده میشود. گویی میبینم تو در حال نماز هستی و شقیترین اوّلین و آخرین که همتای پیکننده ناقه صالح است، برمیخیزد و ضربتی بر فرق تو میزند و محاسن تو را به خون سرت خضاب مینماید.» امیرالمؤمنینعلیه السلام میفرماید: من به رسول خداصلی الله علیه وآله گفتم: «آیا آنچه واقع میشود در حال سلامت دین من است؟» فرمود: «آری، در حال سلامت دین تو است.» سپس فرمود: «یا عَلِیُّ! مَنْ قَتَلَکَ فَقَدْ قَتَلَنی وَ مَنْ أَبْغَضَکَ فَقَدْ أَبْغَضَنی وَ مَنْ سَبَّکَ فَقَدْ سَبَّنی لِأَنَّکَ مِنّی کَنَفْسی رُوحُکَ مِنْ رُوحی وَ...»(1)
در کتاب سلیم بن قیس آمده که امیرالمؤمنینعلیه السلام میفرماید: «روزی من با رسول خداصلی الله علیه وآله در بین باغات مدینه راه میرفتیم و چون به باغی رسیدیم، من گفتم: "یا رسول اللَّه! چه باغ زیبایی است!" رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: "آری، لکن در بهشت بهتر از آن برای تو هست." تا این که به باغ دیگری رسیدیم و من گفتم: "یا رسول اللَّه! چه باغ زیبایی است!" و رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: "آری، لکن در بهشت برای تو زیباتر از آن هست." تا به هفت باغستان رسیدیم و من گفتم: "چه باغ زیبایی است!" و رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: "زیباتر از آن در بهشت برای تو خواهد بود." و چون در بین راه به جای خلوتی رسیدیم و کسی در آن جا دیده نمیشد، رسول خدا مرا در آغوش گرفت و صدا به گریه بلند کرد و فرمود: "پدرم فدای شهیدی که تنها و بیپناه است." پس من گفتم: "یا رسول اللَّه! برای چه گریه میکنید؟" فرمود: "کینههایی از
1) 298) فضائل الأشهر الثّلاثه / 79، روضة الواعظین نیشابوری / 345.
بدر و احد در سینههای این مردم از تو هست که اظهار نمیکنند، مگر بعد از من [ و به همان علّت تو را خواهند کشت]." پس من گفتم: "آیا من در حال شهادت بر دین خود باقی هستم؟" فرمود: "آری، در آن حال دین تو سالم است."
سپس فرمود: "باید صابر باشی و از آنان هراس کنی؛ چرا که تو نسبت به من همانند هارون هستی نسبت به موسی، و این مردم نیز به منزله گوساله سامری و پیروان او هستند، و موسی به هارون گفت: اگر یاوری پیدا کردی با آنان جهاد کن و گرنه دست نگهدار و خون خود را حفظ کن. و مگذار بین امّت اختلاف ایجاد شود."»(1)
امیرالمؤمنینعلیه السلام در شب جمعه نوزدهم ماه مبارک رمضان در محراب مسجد کوفه نزدیک اذان صبح به وسیله شمشیر مسموم ابن ملجم ملعون فرقش شکافته شد و دو روز در بستر ماند و در شب بیست و یکم آن ماه مظلومانه به شهادت رسید و سنّ او هنگام شهادت شصت و سه سال بود.
مسعودی در مروج الذّهب میگوید: در سال چهلم هجرت عدّهای از خوارج در مکّه جمع شدند و پس از گفتوگو درباره درگیریها و فتنههای بین معاویه و امیرالمؤمنینعلیه السلام سه نفر آنان پیمان بستند که امیرالمؤمنینعلیه السلام و معاویه و عمرو بن عاص را بکشند و در این پیمان با یکدیگر چنین گفتند که هر کدام برای کشتن شخص مورد نظر خود بکوشند تا این که یا او را بکشند و یا کشته شوند. و آن سه نفر عبدالرّحمن بن ملجم ملعون و حجّاج بن عبداللَّه ملقّب به برک، و زادویه غلام بنیعنبر بودند. ابن ملجم گفت: «من علی را خواهم کشت.» و برک گفت: «من معاویه را میکشم.» و زادویه گفت: «من عمرو بن العاص را میکشم.» و همگی پیمان بستند که این عمل در شب نوزدهم ماه مبارک رمضان واقع شود، و برخی گفتهاند پیمان آنان در شب بیست و یکم آن ماه بوده است.
1) 299) کتاب سلیم / 137.
پس عبدالرّحمن بن ملجم به طرف کوفه رفت و چون وارد کوفه شد نزد دختر عموی خود قطام رفت - که امیرالمؤمنینعلیه السلام در جنگ با خوارج نهروان پدر و برادر او را کشته بود - و چون او زیباترین زن کوفه بود ابن ملجم به او پیشنهاد ازدواج نمود.
قطام گفت: «با تو ازدواج نمیکنم تا مهر من را معیّن کنی.» ابن ملجم گفت: «هر چه بخواهی میدهم.» قطام گفت: «مهر من سه هزار درهم و یک غلام و یک کنیز و کشتن علیّ بن ابیطالب است.» ابن ملجم گفت: «همه آنچه گفتی پذیرفته است، جز کشتن علیعلیه السلام؛ چرا که گمان ندارم بتوانی به آن برسی.»
قطام گفت: «او را غافلگیر کن. پس اگر به مراد خود رسیدی قلب مرا شفا دادهای و زندگی با من برای تو فراهم خواهد شد و اگر کشته شدی پاداش تو بهتر از دنیا خواهد بود.» ابن ملجم گفت: «به خدا سوگند، من به این شهر نیامدم جز برای همین مقصود و گرنه من از این شهر فراری بودم. بنابر این، من همه خواسته تو را پذیرفتم.» و چون ابن ملجم از نزد قطام خارج شد گفت:
ثَلاثَةُ آلافٍ وَ عَبْدٌ وَ قَیْنَةٌ
وَ قَتْلُ عَلِیٍّ بِالْحُسامِ الْمُصَمِّمِ
فَلا مَهْرَ أَغْلی مِنْ عَلِیٍّ وَ إِنْ عَلی
وَ لا فَتْکَ إِلّا دُونَ فَتْکِ ابْنِ مُلْجَمٍ
تا این که با مردی از خوارج از قبیله اشجع به نام شبیب بن بجره برخورد نمود و به او گفت: «آیا مایلی کاری را انجام دهی که شرف دنیا و آخرت تو باشد؟» او گفت: «چه کاری؟» ابن ملجم گفت: «در کشتن علی مرا یاری دهی.» شبیب گفت: «مادرت به عزایت بنشیند! کار خطرناکی را میخواهی انجام بدهی. مگر تو خدمات و سوابق علیعلیه السلام را در اسلام با رسول خداصلی الله علیه وآله نمیدانی؟» ابن ملجم گفت: «مگر تو نمیدانی که او در مقابل حکم قرآن حکم حکمین را پذیرفت و برادران ما را که اهل نماز بودند کشت؟ ما او را به جای بعضی از آنان میکشیم.»
پس با او نزد قطام آمدند و قطام در مسجد کوفه خیمه کوچکی برای خود زده بود و اعتکاف کرده بود و آن روز، روز جمعه سیزدهم ماه مبارک رمضان بود، پس قطام به آنان گفت: «مجاشع بن وردان بن علقمه نیز اعلان همکاری با شما را نموده.»
و حریری بر سینههای آنان بست و آنان با شمشیرهای خود مقابل باب سده مسجد کوفه نشستند تا چون امیرالمومنینعلیه السلام وارد مسجد شود با شمشیر به او حمله کنند، و عادت امیرالمؤمنینعلیه السلام این بود که هر روز اوّل اذان صبح برای نماز وارد مسجد کوفه میشد. پس ابن ملجم اشعث را در مسجد کوفه دید و به او گفت: «اکنون صبح میشود و تو رسوا خواهی شد.» و چون این سخن را حجر بن عدی شنید به او گفت: «ای اعور! علی را کشتی، خدا تو را بکشد.»
در آن هنگام، علیعلیه السلام وارد مسجد کوفه شد و صدا زد: «أیهّا النّاس! الصّلاة»، پس ابن ملجم و یاران او به او حمله کردند و گفتند: «الحکم للَّه لا لک»، و ابن ملجم با شمشیر خود بر سر او زد و شمشیر شبیب به ستون درب مسجد اصابت نمود و ابن وردان فرار کرد و امیرالمؤمنینعلیه السلام به مردم فرمود: «ابن ملجم را بگیرید.» پس مردم به دنبال او دویدند و سنگ به او پرتاب میکردند و فریاد میزدند تا این که مردی از همدان، سنگی به پای او زد و مغیرة بن نوفل بن عبدالمطّلب نیز سنگی به صورت او زد و او به زمین خورد و مردم او را تحویل امام حسنعلیه السلام دادند، و شبیب بین مردم رفت و خود را نجات داد و فرار کرد و چون داخل خانه خود شد عبداللَّه بن بحره - یکی از خویشانش - او را دید که حریر از سینه خود باز میکند. از او سؤال کرد: «مگر چه میکردهای؟» او گفت: «برای کشتن علی رفته بودم.» پس عبداللَّه به خانه خود رفت و شمشیر خود را آورد و با شمشیر به او زد تا کشته شد.(1)
و روایت شده که آن شب امیرالمؤمنینعلیه السلام به خواب نرفت و همواره از اتاق خارج میشد و به آسمان نظر میکرد و میفرمود: «به خدا سوگند، دروغ نمیگویم و به من دروغ گفته نشده و این همان شبی است که به من وعده داده شده است.» و چون فجر طلوع نمود [ و اذان صبح رسید] کمر خود را محکم بست و فرمود:
اشْدُدْ حَیازیمَکَ لِلْمَوْتِ فَإِنَّ الْمَوْتَ لاقیکا
وَ لا تَجْزَعْ مِنَ الْمَوْتِ إِذا حَلَّ بِوادیکا
1) 300) مقاتل الطّالبیّین ابوالفرج اصفهانی / 18.
و چون به صحن خانه رسید مرغها اطراف او را گرفتند و فریاد زدند و چون اهل خانه آنها را دور کردند فرمود: «آنها را رها کنید، اینها فریادهایی است که به دنبال آن نالهها خواهد بود.» و این چنین نیز بود.(1)
شیخ مفید در ارشاد میگوید: امیرالمؤمنینعلیه السلام در ماه رمضان [ سال آخر عمر خود ]شبی نزد امام حسنعلیه السلام افطار میکرد و شبی نزد امام حسینعلیه السلام و شبی نزد عبداللَّه بن عبّاس [ عبداللَّه بن جعفر] و در شبهای [ نزدیک شهادت]، بیش از سه لقمه نمیخورد و چون از آن حضرت سؤال شد، فرمود: «یک شب یا دو شب بیش نمانده که وعده خدا فرا خواهد رسید و باید شکم من خالی باشد و در آخر همان شب با ضربت ابن ملجم به شهادت رسید.»(2)
امّ موسی خادمه امیرالمؤمنینعلیه السلام گوید: از آن حضرت شنیدم که به دختر خود امّ کلثوم میفرمود: «دخترم! چیزی از زندگی من با شما نمانده و زود است من از شما جدا شوم.» امّ کلثوم عرض کرد: «پدرجان! برای چه؟» امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود: «من رسول خداصلی الله علیه وآله را در خواب دیدم که غبار از صورت من برطرف مینمود و میفرمود: "یا علی! باکی بر تو نیست، تو وظیفه خود را انجام دادی."»
امّ موسی میگوید: سه روز بیش نگذشت که ضربت ابن ملجم بر سر مولی وارد شد و امّ کلثوم چون این سخنان را از پدر خود شنید، صدای نالهاش بلند شد. امیرالمؤمنینعلیه السلام به او فرمود: «فریاد مکن، من رسول خداصلی الله علیه وآله را میبینم که با دست خود به من اشاره میکند و میفرماید: "یا علی! به طرف ما بیا که برای تو بهتر خواهد بود."»(3)
علّامه مجلسی، از فضل بن شاذان، از اصبغ بن نباته نقل کرده که گوید: هنگامی که ضربت بر سر مولا امیرالمؤمنینعلیه السلام وارد شد و از آن ضربت به شهادت رسید، مردم بر در خانه امیرالمؤمنینعلیه السلام جمع شدند و هدف آنان درخواست کشتن ابن ملجم بود. پس امام حسنعلیه السلام از خانه خارج شد و فرمود:
«ای مردم! پدرم به من وصیّت نموده که در مجازات ابن ملجم شتاب نکنم، و فرموده است: اگر من زنده بمانم خود میدانم با او چه کنم و اگر از این ضربت از دنیا رحلت نمودم تو میتوانی او را قصاص نمایی. پس شما متفرّق شوید، خدا شما را رحمت کند.» اصبغ میگوید: پس از شنیدن این پیام، همه مردم متفرّق شدند، لکن من ماندم تا این که باز امام حسنعلیه السلام از خانه خارج شد و به من فرمود:
«ای اصبغ! مگر پیام پدرم را نشنیدی؟» گفتم: «آری، لکن چون حال او را دیدیم دوست میدارم یک بار دیگر او را ببینم و حدیثی از او بشنوم. خدا شما را رحمت کند، برای من از او اجازه ورود بگیرید.»
پس امام حسنعلیه السلام داخل شد و چیزی نگذشت که باز خارج گردید و به من فرمود: «وارد شو.» پس من وارد شدم و دیدم دستمال زردی به پیشانی آن حضرت بستهاند و صورت او زردتر از آن دستمال بود و پیاپی از شدّت ضربت ابن ملجم و مسمومیّت آن، زانو به زانو میشد و چون مرا دید فرمود: «ای اصبغ! مگر پیام من را از فرزندم نشنیدی؟» گفتم: «یا امیرالمؤمنین! آری، پیام شما را شنیدم، و لکن دوست داشتم در چنین حالی شما را ببینم و حدیثی از شما بشنوم.» فرمود: «بنشین که بعد از این حدیثی از من نخواهی شنید.»
سپس فرمود: «ای اصبغ! همانگونه که تو به عیادت من آمدهای، من نیز روزی به عیادت رسول خداصلی الله علیه وآله رفتم و آن حضرت به من فرمود: برخیز به مسجد برو و به مردم بگو: "الصّلاة جامعة"، و چون مردم جمع شدند بر بالای منبر یک درجه
پایینتر از جایی که من مینشینم بنشین و به مردم بگو: "آگاه باشید! هر کس عاق پدر و مادر خود شود لعنت خدا بر او باد. آگاه باشید هر غلامی از اطاعت آقای خود فرار کند لعنت خدا بر او باد. آگاه باشید هر کس در اجرت اجیر خود ظلم کند لعنت خدا بر او باد." ای اصبغ! من نیز همانگونه که حبیبم رسول خداصلی الله علیه وآله فرموده بود پیام او را به مردم رساندم. پس مردی از انتهای مسجد برخاست و گفت:
"یا أبالحسن! سه جمله کوتاه گفتی، پس شرح آنها را بیان کن." و من پاسخی به او ندادم تا این که نزد رسول خداصلی الله علیه وآله آمدم و گفتم: "پیام شما را رساندم و مردی از آخر مجلس چنین گفت." فرمود: "او را نشناختی؟" گفتم: "خیر." فرمود: "او برادرم خضر بود."»
اصبغ میگوید: سپس امیرالمؤمنینعلیه السلامبه من فرمود: «دست خود را باز کن.» و چون باز کردم یکی از انگشتان مرا گرفت و فرمود: «ای اصبغ! رسول خداصلی الله علیه وآله نیز این چنین انگشت مرا گرفت و فرمود: "ای اباالحسن! آگاه باش که من و تو دو پدر این امّت هستیم و هر کس در حقّ ما ظلم کند عاق ما میشود و لعنت خدا بر او باد. آگاه باش که من و تو دو مولا و آقای این امّت هستیم و هر کس از فرمان ما فرار کند لعنت خدا بر او باد. و آگاه باش که من و تو دو اجیر این امّت هستیم و هر کس در اجرت ما ظلم کند لعنت خدا بر او باد." سپس فرمود: "آمین"، من نیز گفتم: آمین.»
اصبغ میگوید: سپس امیرالمؤمنینعلیه السلام [ از شدّت ضربت] بیهوش شد و چون به هوش آمد فرمود: «ای اصبغ! هنوز نشستهای؟» عرض کردم: «آری، ای مولای من!» فرمود: «میخواهی حدیث دیگری را برای تو بگویم؟» گفتم: «آری، خدا خیر شما را افزون نماید.»
فرمود: «ای اصبغ! روزی رسول خداصلی الله علیه وآله مرا در یکی از کوچههای مدینه مغموم و اندوهگین دید، به گونهای که اندوه از صورت من آشکار بود. پس به من فرمود: "یا اباالحسن! تو را غصّهمند میبینم، آیا میخواهی حدیثی برای تو بگویم که پس از آن هرگز اندوهی نداشته باشی؟" گفتم: "آری." فرمود: "چون روز قیامت شود خداوند
منبری برای من نصب میکند که از منبرهای پیامبران و شهدا بلندتر است. سپس مرا امر میکند که بر بالای آن بروم و تو را نیز امر میکند که یک درجه پایینتر از من قرار بگیری و سپس دو ملک دیگر را امر میکند که پایینتر از تو بنشینند و چون همه ما بر آن منبر قرار گرفتیم، اوّلین و آخرین گرد ما حاضر میشوند. پس آن ملکی که یک درجه از تو پایینتر است ندا میکند:
ای مردم! آگاه باشید هر کس مرا نمیشناسد بداند که من رضوان، خازن بهشت میباشم و خداوند از منّت و کرم و فضل و لطفی که بر پیامبر خود دارد مرا امر نموده که کلیدهای بهشت را به محمّدصلی الله علیه وآله بدهم و محمّدصلی الله علیه وآله مرا امر کرده که آنها را به علیّ بن ابیطالبعلیه السلام بدهم. پس شما گواه باشید که من امر خدا و رسول اوصلی الله علیه وآله را اطاعت نمودم. و کلیدهای بهشت را به تو خواهد داد.
سپس ملکی که یک درجه پایینتر از اوست برمیخیزد و ندایی میکند که همه اهل محشر صدای او را میشنوند و میگوید:
ای مردم! هر کس مرا نمیشناسد بداند که من مالک و خازن دوزخ و آتش هستم. آگاه باشید که خداوند از منّت و فضل و کرم و لطفی که بر پیامبر خود دارد مرا امر کرده کلیدهای دوزخ را به محمّدصلی الله علیه وآله بدهم و او نیز مرا امر کرده که آنها را به علیّ بن ابیطالبعلیه السلام بدهم. پس شما شاهد باشید که او کلیدهای دوزخ را گرفت."
سپس فرمود: "یا علی! پس از آن تو به من توسّل میجویی و اهل بیت تو به تو توسّل میجویند و شیعیان تو به اهل بیت تو توسّل میجویند." [ امیرالمؤمنینعلیه السلام میفرماید:] پس من دو دست خود را بر هم زدم و گفتم: "یا رسول اللَّه! از آن پس به بهشت خواهیم رفت؟" فرمود: "به خدای کعبه سوگند، چنین خواهد بود."»(1)
اصبغ میگوید: پس از آن من سخنی از مولای خود نشنیدم تا او از دار دنیا
1) 304) این حدیث با اختلاف عبارات در أمالی صدوق / 178، و در روضة الواعظین / 113، و تفسیر قمی: 2 / 326، و بشارة المصطفی / 47، و بحار: 40 / 46 و ج 7 / 336، و معانی الأخبار / 117، و علل الشّرایع: 1 / 166، و بصائر الدّرجات / 437 نقل شده است.
رحلت نمود. صلوات اللَّه علیه.
ابوالفرج در کتاب مقاتل الطّالبیین میگوید: هنگامی که علیعلیه السلام ضربت خورد، اطبای کوفه را برای معالجه او جمع کردند و کسی در بین آنان مانند اثیر بن عمرو بن هانی سلولی نبود. او صاحب کرسی طبابت و معالجه جراحات بود و از آن چهل نفر غلامی بود که ابن الولید آنان را در «عین التمر» به اسارت گرفته بود.
او چون به زخم سر مبارک امیرالمؤمنینعلیه السلام نگاه کرد دستور داد ریه گوسفندی را که تازه ذبح کردهاند بیاورند. سپس رگی از آن خارج کرد و در داخل زخم گذارد و در آن دمید و چون بیرون آورد و دید سفیدی مغز سر آن حضرت در آن دیده میشود به امیرالمؤمنینعلیه السلام گفت: «یا امیرالمؤمنین! وصیّتهای خود را بکنید که شمشیر مسموم این دشمن خدا به مغز سر شما رسیده است.» پس امیرالمؤمنینعلیه السلام در همان ساعت قلم و کاغذ طلب کرد و اینگونه وصیّت نمود:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ هذا ما أَوْصی بِهِ أَمیرُالْمُؤْمِنین عَلِیُّ بْنُ أَبیطالِبٍ: أَوْصی بِأَنَّهُ یَشْهَدُ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَریکَ لَهُ، وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ، أَرْسَلَهُ «بِالْهُدی وَ دینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ»، صَلَواتُ اللَّهِ وَ بَرَکاتُهُ عَلَیْهِ «إِنَّ صَلاتی وَ نُسُکی وَ مَحْیایَ وَ مَماتی للَّهِِ رَبِّ الْعالَمینَ لا شَریکَ لَهُ وَ بِذلِکَ أُمِرْتُ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمینَ». أُوصیکَ یا حَسَنُ وَ جَمیعَ وَلَدی وَ أَهْلَ بَیْتی وَ مَنْ بَلَغَهُ کِتابی هذا بِتَقْوَی اللَّهِ رَبِّنا، «وَ لا تَمُوتُنَّ إِلّا وَ أَنْتُم مُّسْلِمُونَ، وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا»، [ و أصلحوا ذات بینکم ]فَإِنّی سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِصلی الله علیه وآله یَقُولُ: إِصْلاحُ ذاتِ الْبَیْنِ أَفْضَلُ مِنْ عامَّةِ الصَّلاةِ وَ الصِّیامِ، وَ إِنَّ الْمُبِیرَةَ الْحالِقَةَ لِلدّینِ، فَسادُ ذاتِ الْبَیْنِ، وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظیم.
اُنْظُرُوا إِلی ذَوی أَرْحامِکُمْ فَصِلُوهُمْ یُهَوِّنِ اللَّهُ عَلَیْکُمُ الْحِسابَ، اللَّهَ اللَّهَ فِی الْأَیْتامِ فَلا تُغِبُّوا أَفْواهَهُمْ بجفوتکم، وَ اللَّهَ اللَّهَ فی جیرانِکُمْ فَإِنَّها وَصِیَّةُ رَسُولِ اللَّهِصلی الله علیه وآله ما زالَ یُوصینا
بِهِمْ حَتّی ظَنَنَّا أَنَّهُ سَیُوَرِّثُهُمْ.
وَ اللَّهَ اللَّهَ فِی الْقُرْآنِ فَلا یَسْبِقُنَّکُمْ إِلَی الْعَمَلِ بِهِ غَیْرُکُمْ، وَ اللَّهَ اللَّهَ فِی الصَّلاةِ فَإِنَّها عِمادُ دینِکُمْ، وَ اللَّهَ اللَّهَ فی بَیْتِ رَبِّکُمْ فَلا یَخْلُوَنَّ مِنْکُمْ ما بَقیتُمْ، فَإِنَّهُ إِنْ تُرِکَ لَمْ تُناظَرُوا، وَ إِنَّهُ إِنْ خَلا مِنْکُمْ لَمْ تنظروا، وَ اللَّهَ اللَّهَ فی صِیامِ شَهْرِ رَمَضانَ فَإِنَّهُ جُنَّةٌ مِنَ النَّارِ، وَ اللَّهَ اللَّهَ فِی الْجِهادِ فی سَبیلِ اللَّهِ بِأَمْوالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ، وَ اللَّهَ اللَّهَ فی زَکاةِ أَمْوالِکُمْ فَإِنَّها تُطْفِئُ غَضَبَ رَبِّکُمْ، وَ اللَّهَ اللَّهَ فی أُمَّةِ نَبِیِّکُمْ فَلا یُظْلَمَنَّ بَیْنَ أَظْهُرِکُمْ، وَ اللَّهَ اللَّهَ فی أَصْحابِ نَبِیِّکُمْ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِصلی الله علیه وآله أَوْصی بِهِمْ، وَ اللَّهَ اللَّهَ فِی الْفُقَراءِ وَ الْمَساکینِ فَأَشْرَکُوهُمْ فی مَعایِشِکُمْ، وَ اللَّهَ اللَّهَ فیما مَلَکَتْ أَیْمانُکُمْ فَإِنَّها کانَتْ آخِرُ وَصِیَّةِ رَسُولِ اللَّهِصلی الله علیه وآله إِذْ قالَ: أُوصیکُمْ بِالضَّعیفَیْنِ فیما مَلَکَتْ أَیْمانُکُمْ.»
ثُمَّ قالَ: «الصَّلاةَ الصَّلاةَ، لا تَخافُوا فِی اللَّهِ لَوْمَةَ لائِمٍ فَإِنَّهُ یَکْفِکُمْ مَنْ بَغی عَلَیْکُمْ وَ أَرادَکُمْ بِسُوءٍ، قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً کَما أَمَرَکُمُ اللَّهُ، وَ لا تَتْرُکُوا الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ، فَیُوَلِّیَ الْأَمْر عَنْکُمْ، وَ تَدْعُونَ فَلا یُسْتَجابُ لَکُمْ، عَلَیْکُمْ بِالتَّواضُعِ وَ التَّباذُلِ وَ التَّبارِّ، وَ إِیَّاکُمْ وَ التَّقاطُعَ وَ التَّفَرُّقَ وَ التَّدابُرَ، «وَ تَعاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَ التَّقْوی وَ لا تَعاوَنُوا عَلَی الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدیدُ الْعِقابِ»، حَفِظَکُمُ اللَّهُ مِنْ أَهْلِ بَیْتٍ، وَ حَفِظَ فیکُمْ نَبِیَّهُ، أَسْتَوْدِعُکُمُ اللَّهَ خَیْرَ مُسْتَوْدَعٍ وَ أَقْرَأُ عَلَیْکُمْ سَلامُ اللَّهِ وَ رَحْمَتُهُ.»(1)
مؤلّف گوید: ما بخش شهادت و وصایای امیرالمؤمنینعلیه السلام را در کتاب میزان الحقّ ذکر نمودهایم. خوانندگان گرامی میتوانند به آن کتاب مراجعه نمایند.
شیخ طوسی در تهذیب از امام صادقعلیه السلام نقل نموده که چون ضربت بر امیرالمؤمنینعلیه السلام وارد شد و هنگام وفات آن حضرت رسید، به امام حسن و امام حسینعلیهما السلام فرمود: «مرا غسل بدهید و کفن کنید و حنوط بر من بریزید و مرا بر
1) 305) مقاتل الطّالبیّین / 23، بحارالأنوار: 42 / 234، نهج البلاغة: 3 / 77، کافی: 7 / 51 ، ذکر فیها نفس الوصیّة مع اختلاف یسیر فی العبارات.
سریری حمل نمایید و شما آخر آن سریر را بگیرید و مقدّم آن را رها کنید و سریر خود میآید کنار قبری آماده که لحد آن باز شده و خشتهای آن در جای خود قرار گرفته، پس مرا در آن قبر دفن کنید. و گوش فرا دهید تا ببینید چه میشنوید.»
پس آنان بدن مبارک پدر را در قبر گذاردند و چون خشتهای لحد را چیدند، ناگهان دیدند چیزی در قبر نیست و هاتفی ندا داد: «امیرالمؤمنینعلیه السلام بنده صالح و شایسته خدا بود و خداوند او را به پیامبرش ملحق نمود و او نسبت به هر وصیّ پیامبری این چنین میکند، حتّی اگر پیامبری در مشرق از دنیا برود و وصیّ او در مغرب از دنیا برود، خداوند وصیّ او را به او ملحق خواهد نمود.»(1)
در کتاب روضة الواعظین نیشابوری نقل شده که چون ابن ملجم ملعون ضربت بر سر امیرالمؤمنینعلیه السلام زد آن حضرت به امام حسن و امام حسینعلیهما السلام فرمود:
«أُوصیکُما بِتَقْوَی اللَّهِ، وَ أَنْ لا تَبْغِیَا الدُّنْیا وَ لا تَأْسَفا عَلی شَیْءٍ مِنْها زُوِیَ عَنْکُما وَ قُولا بِالْحَقِّ وَ اعْمَلا لِلْآخِرَةِ وَ کُونا لِلظَّالِمِ خَصْماً وَ لِلْمَظْلُومِ عَوْناً، أُوصیکُما وَ جَمیعَ وُلْدی وَ أَهْلی وَ مَنْ بَلَغَهُ کِتابی بِتَقْوَی اللَّهِ، وَ نَظْمِ أَمْرِکُمْ وَ صَلاحِ ذاتِ بَیْنِکُمْ فَإِنّی سَمِعْتُ جَدِّکُماصلی الله علیه وآله یَقُولُ: صَلاحُ ذاتِ الْبَیْنِ أَفْضَلُ مِنْ عامَّةِ الصَّلاةِ وَ الصِّیامِ، اللَّهَ اللَّهَ فِی الْأَیْتامِ فَلا تُغِبُّوا أَفْواهَهُمْ وَ لا تَضیعُوا بِحَضْرَتِکُمْ، اللَّهَ اللَّهَ فی جیرانِکُمْ فَإِنَّهُ وَصِیَّةُ نَبِیِّکُمْ ما زالَ یُوصی بِهِمْ حَتّی ظَنَنْتُ أَنَّهُ سَیُوَرِّثُهُمْ، اللَّهَ اللَّهَ فِی الْقُرْآنِ لا یَسْبِقُکُمْ بِالْعَمَلِ بِهِ غَیْرُکُمْ، اللَّهَ اللَّهَ فِی الصَّلاةِ فَإِنَّها عَمُودُ دینِکُمْ، اللَّهَ اللَّهَ فی بَیْتِ رَبِّکُمْ لا تُخْلُوهُ ما بَقیتُمْ فَإِنَّهُ إِنْ تُرِکَ لَمْ تُناظَرُوا، اللَّهَ اللَّهَ فِی الْجِهادِ بِأَمْوالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ وَ أَلْسِنَتِکُمْ فی سَبیلِ اللَّهِ، وَ عَلَیْکُمْ بِالتَّواصُلِ وَ التَّباذُلِ وَ إِیَّاکُمْ وَ التَّدابُرَ وَ التَّقاطُعَ، لا تَتْرُکُوا الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ فَیُوَلّی عَلَیْکُمْ شِرارُکُمْ، ثُمَّ تَدْعُونَ فَلا یُسْتَجابُ لَکُمْ، یا بَنی عَبْدِالْمُطَّلِبِ لا أُلْفِیَنَّکُمْ تَخُوضُونَ دِماءَ الْمُسْلِمینَ خَوْضاً تَقُولُونَ: قُتِلَ أَمیرُالْمُؤْمِنینَ، أَلا لا یُقْتَلَنَّ بی إِلّا قاتِلی، انْظُرُوا إِذا أَنَا مِتُّ مِنْ ضَرْبَتِهِ هذِهِ فَاضْرِبُوهُ ضَرْبَةً بِضَرْبَةٍ، وَ لا یُمَثَّلْ بِالرَّجُلِ فَإِنّی
1) 306) تهذیب الأحکام، شیخ طوسی: 6 / 107.
سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِصلی الله علیه وآله یَقُولُ: إِیَّاکُمْ وَ الْمُثْلَةَ وَ لَوْ بِالْکَلْبِ الْعَقُورِ.»(1)
روایت شده که چون ابن ملجم را دستگیر کردند امیرالمؤمنینعلیه السلام به فرزندان خود فرمود: «به او آب و غذا بدهید و جای او را نیکو قرار دهید و اگر من شفا یافتم خود میدانم که او را یا عفو کنم و یا قصاص نمایم، و اگر از ضربت او جان سپردم و شما خواستید او را قصاص کنید او را مثله نکنید [ یعنی بدن او را تکه تکه نکنید].»(2)
شیخ مفید در کتاب ارشاد از یکی از موالی امیرالمؤمنینعلیه السلام نقل کرده که گوید: امیرالمؤمنینعلیه السلام هنگام رحلت از دنیا به امام حسن و امام حسینعلیهما السلام فرمود:
«هنگامی که من از دنیا رحلت نمودم، مرا بر سریری حمل کنید و شما انتهای آن را به دوش بگیرید و جلوی آن را رها کنید، خود حرکت خواهد نمود. پس مرا به نجف کوفه ببرید و در آنجا صخرهای از نور را مشاهده خواهید نمود و چون محلّ نور را حفر نمایید در آن نوشتهای خواهید دید، پس مرا در آن محلّ دفن نمایید.»
امام حسنعلیه السلام میفرماید: «هنگامی که پدرم - صلوات اللَّه علیه - از دنیا رحلت نمود، ما آخر سریر او را بلند کردیم و جلوی آن سریر خود بلند شد و ما صدایی مانند صدایی که در هنگام وزش باد از درخت شنیده میشود از آن میشنیدیم تا این که به بیابان نجف رسیدیم و سنگ سفید و نورانی را دیدیم و چون آن محلّ را حفر کردیم نوشتهای را یافتیم که بر آن نوشته شده بود: "این قبری است که نوح برای علیّ بن ابیطالب آماده کرده است." پس آن حضرت را دفن کردیم و با خوشحالی بازگشتیم که خداوند پدرمان را گرامی داشته است. پس به عدّهای از شیعیان برخورد کردیم که آنان به تشییع جنازه و نماز بر پدرم موفّق نشده بودند. پس ما قصّه دفن او را به آنان خبر دادیم و آنان رفتند و چیزی نیافتند و بازگشتند.»
شیخ مفیدرحمه الله رحمهاللَّه نیز از جابر نقل نموده که گوید: از امام باقرعلیه السلام سؤال کردم: «امیرالمؤمنینعلیه السلام کجا دفن شد؟» امامعلیه السلام فرمود: «او قبل از طلوع فجر در آن
بلندی نورانی نجف [ بناحیة الغرّیین] دفن شد و حسن و حسین و محمّد فرزندان علیعلیه السلام و عبداللَّه جعفر او را دفن کردند.»(1)
شیخ مفید نیز میفرماید: قبر امیرالمؤمنینعلیه السلام تا زمان امام صادقعلیه السلام پنهان بود تا این که آن حضرت در زمان دولت عبّاسی که برای ملاقات با منصور دوانیقی در حیره رفته بود او را زیارت نمود و پس از آن شیعیان قبر او را شناختند و به زیارت او شتافتند. صلوات اللَّه و سلامه علیه و علی ذریّته الطاهرین... .(2)
شیخ بزرگوار محمّد بن قولویه در کتاب کامل الزّیارات از حضرت رضا، از پدرانشعلیهم السلام نقل نموده که حضرت زین العابدینعلیه السلام قبر امیرالمؤمنینعلیه السلام را زیارت نمود و مقابل آن قبر ایستاد و گریه کرد و گفت: «السّلام علیک یا أمیرالمؤمنین و رحمة اللَّه و برکاته، السّلام علیک یا أمین اللَّه...» إلی قولهعلیه السلام «أنت إلهی و سیّدی و مولای اغفر... إنّک علی کلّ شیءٍ قدیر.» ثمّ ذکر متون الزّیارات.(3)
محمّد بن قولویه سپس روایاتی را درباره ثواب زیارت امیرالمؤمنینعلیه السلام ذکر نموده که به برخی از آنها اشاره میشود:
ابووهب بصری میگوید: وارد مدینه شدم و خدمت امام صادقعلیه السلام رفتم و گفتم: «فدای شما شوم! قبل از زیارت قبر امیرالمؤمنینعلیه السلام به زیارت شما آمدم.» امامعلیه السلام فرمود: «بدکاری کردی! اگر از شیعیان ما نبودی من به تو نگاه نمیکردم. آیا زیارت نمیکنی کسی را که خدا و ملائکه و انبیا و مؤمنین او را زیارت میکنند؟» گفتم: «فدای شما شوم! چنین چیزی را نمیدانستم.» فرمود: «پس بدان که امیرالمؤمنینعلیه السلام نزد خداوند از همه ائمّه افضل است و ثواب اعمال آنان برای او خواهد بود و هر کدام آنان به اندازه اعمالشان فضیلت داده شدهاند.»
مفضّل بن عمر میگوید: به امام صادقعلیه السلام گفتم: «من مشتاق زیارت نجف هستم.» فرمود: «برای چه؟» گفتم: «دوست دارم قبر امیرالمؤمنینعلیه السلام را زیارت کنم [ و من او را دوست میدارم].» فرمود: «آیا فضیلت زیارت او را میدانی؟» گفتم: «خیر، شما مرا راهنمایی کنید.»
امام صادقعلیه السلام فرمود: «هنگامی که تو امیرالمؤمنینعلیه السلام را زیارت میکنی بدان که تو زائر استخوانهای آدم و بدن نوح و جسم علیّ بن ابیطالبعلیهم السلام هستی.»
گفتم: «آدم به جزیره سراندیب در مطلع الشّمس و دریای هند هبوط نمود و مردم میگویند: استخوانهای او در بیت اللَّه الحرام است، و چگونه میشود که استخوانهای او در کوفه [ یعنی نجف] بوده باشد؟»
امام صادقعلیه السلام فرمود: «خداوند زمانی که نوح در کشتی بود به او وحی نمود که هفت دور کعبه را طواف کند و او چنین کرد، سپس نوح از کشتی خارج شد و آب تا زانوی او بود. پس تابوتی که استخوانهای آدمعلیه السلام در آن بود را برداشت و داخل کشتی برد و سپس هر چه خدا میخواست دور کعبه طواف نمود.
سپس کشتی او در وسط مسجد کوفه به زمین نشست و خداوند به زمین امر نمود که آب خود را ببلعد [ ابلعی ماءک] و زمین در مسجد کوفه آب خود را بلعید؛ همانگونه که شروع آب از مسجد کوفه بود و چون زمین آب خود را بلعید جمعیّتی که با نوح در کشتی بودند متفرّق شدند و حضرت نوح آن تابوت را در نجف دفن نمود، و نجف پاره کوهی است که خداوند با موسی بر آن تکلّم نمود و عیسی را تقدیس کرد و ابراهیم را خلیل خود قرار داد و محمّدصلی الله علیه وآله را حبیب خود برگزید و آن را مسکن پیامبران قرار داد، و به خدا سوگند، احدی بعد از آدم و نوح در آن ساکن نشده که گرامیتر از امیرالمؤمنینعلیه السلام بوده باشد.»
سپس فرمود: «هنگامی که وارد نجف میشوی، آدم و نوح و علیّ بن ابیطالب را زیارت کن و در آن صورت تو زائر پدران پیشین خود از پیامبران و محمّدصلی الله علیه وآله خاتم پیامبران و علی سیّد اوصیا خواهی بود و بدان که برای زائر امیرالمؤمنینعلیه السلام درهای
آسمان در هنگام دعا گشوده میشود، پس خود را از خیر محروم مکن و در خواب غفلت مباش.»(1)
شیخ طوسی در تهذیب از ابن مارد نقل کرده که گوید: به امام صادقعلیه السلام گفتم: «پاداش کسی که جدّ شما امیرالمؤمنینعلیه السلام را زیارت کند چیست؟»
امامعلیه السلام فرمود: «هر کس جدّم امیرالمؤمنینعلیه السلام را با معرفت به حقّ او زیارت کند، خداوند به هر گامی که برای زیارت او بر میدارد پاداش حجّ مقبول و عمره مقبوله به او میدهد.» سپس فرمود: «ای فرزند مارد! به خدا سوگند، قدمی که در زیارت جدّم غبارآلود شود، خواه پیاده به زیارت برود یا سواره، خداوند آن قدم را به آتش نخواهد سوزاند. تو این حدیث را با آب طلا بنویس.»(2)
شیخ طوسی نیز با سند خود از امیرالمؤمنینعلیه السلام نقل نموده که رسول خداصلی الله علیه وآله به او فرمود: «به خدا سوگند، تو در سرزمین عراق کشته خواهی شد و در آن دیار مدفون میشوی.» امیرالمؤمنین میفرماید: «به رسول خداصلی الله علیه وآله گفتم: "پاداش کسی که قبور ما را زیارت کند و آنها را احیا و آباد نماید و از آنها نگهداری کند چیست؟"»
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «یا أباالحسن! خداوند قبر تو و قبر فرزندان تو را از زمینهای بهشت و عرصههای آن قرار داده است و قلبهای نیکان و برگزیدگان از بندگان خود را عاشق زیارت شما نموده است، آنان درباره شما از هر آزار و ذلّت و مشکلی استقبال میکنند و قبور شما را آباد مینمایند و برای تقرّب به خدا و دوستی رسول خداصلی الله علیه وآله فراوان به زیارت قبور شما میروند. یا علی! این گروه از شیعیان مخصوص به شفاعت من میباشند و در قیامت وارد بر حوض من میشوند و آنان فردای قیامت در بهشت زوّار من خواهند بود.»
سپس فرمود: «یا علی! هر کس قبور شما را تعمیر کند و از آنها نگهداری نماید،
مانند این است که در بنای بیت المقدس به سلیمان بن داود کمک کرده باشد، و کسی که قبور شما را زیارت کند پاداشی معادل هفتاد حجّ بعد از حجّة الإسلام خواهد داشت و از گناهان خود خارج میشود همانند روزی که از مادر متولّد شده است. پس من تو را بشارت میدهم و تو نیز به دوستان خود بشارت به نعمتهای بهشتی و شادمانی آن را بده؛ آن نعمتهایی که نه چشمی دیده و نه گوشی شنیده و نه بر قلب بشری خطور کرده است.»
سپس فرمود: «لکن عدّهای از حثاله، [ یعنی افراد بیارزش و فرومایه] از این مردم، به زائران قبور شما ملامت میکنند، همانند ملامتی که به زن زناکار میکنند. خدا آنان را به شفاعت و حوض من نرساند.»(1)
1) 314) تهذیب الأحکام: 6 / 22.
انس بن مالک میگوید: هر روز یکی از فرزندان انصار کارهای پیامبرصلی الله علیه وآله را انجام میداد. روزی نوبت من بود؛ امّ ایمن غذائی را به حضور پیغمبرصلی الله علیه وآله آورد و عرض کرد: «یا رسول اللَّه، این غذا را خودم طبخ نموده و به خاطر شما آوردهام.»
حضرت فرمود: «خدایا محبوبترین بندگانت را برسان که با من در خوردن این طعام شرکت کند.» در همان هنگام درب منزل کوبیده شد. پیغمبرصلی الله علیه وآله فرمود: «ای انس! درب را باز کن.»
انس میگوید: پیش خود گفتم: «خدا کند که مردی از انصار باشد.» و چون علیعلیه السلام را پشت در دیدم، گفتم: «پیامبرصلی الله علیه وآله مشغول کاری است.» و به جای خود برگشتم. بار دیگر در کوبیده شد، حضرت پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «در را باز کن.» باز آرزو کردم که ای کاش مردی از انصار باشد، و چون در را باز کردم و دیدم علیعلیه السلام است، گفتم: «پیامبرصلی الله علیه وآله به کاری مشغول است.» و به جای خود بازگشتم. برای دفعه سوّم که در کوبیده شد، پیامبر خداصلی الله علیه وآله فرمود: «ای انس در را باز کن و او را به خانه بیاور. تو اوّل کسی نیستی که قوم خود را دوست میداری؛ او از انصار نیست.» من رفتم و علیعلیه السلام را به خانه آوردم و او با پیامبرصلی الله علیه وآله از آن غذا که مرغ بریانی بود تناول فرمود.(1)
1) 315) مستدرک الصّحیحین: 3 / 131، کتاب جاذبه و دافعه علی علیه السّلام مطهّری / 99.
نکته قابل توجّه این است که نبیّ اکرمصلی الله علیه وآله در موقعیّتها و مناسبتهای گوناگون در صدد شناسایی و معرّفی شخصیّت حضرت امیرعلیه السلام بوده و در این قضیّه نیز آن حضرت را به عنوان محبوبترین بندگان خدا معرّفی میفرماید. و جالب اینجاست که این روایت با کیفیّتهای مختلف و متجاوز از 18 نقل در کتب معتبر اهل سنّت آمده است و همگان به محبوبیّت بینظیر امیرالمؤمنینعلیه السلام نزد پیامبر خداصلی الله علیه وآله اعتراف و اقرار دارند و این اقرار قطعاً لوازم و پیآمدهایی دارد که اهل بصیرت به آن آگاهند. چگونه ممکن است کسی محبوبترین انسانها نزد خدا و رسول باشد ولی دستورات دینی و موضعگیریهای سیاسی و فرامین او در هر بُعدی از ابعاد مطاع نباشد؟ آیا محبوب حقّ جز به فرمان و رضای وی سخنی میگوید و اقدامی میکند؟!
مردی از اصحاب امیرالمؤمنینعلیه السلام در جریان جنگ جمل به حیرت و تردید افتاد که آیا حقّ با کدام دسته از آنهاست؟ زیرا از یک سو شخصیّت بزرگی چون علیّ بن ابیطالبعلیه السلام و دیگر سرداران بزرگ اسلام را میدید، و از سوی دیگر طلحه و زبیر که از فداکاران در صحنههای نبرد حقّ بودند را میدید، و نیز عایشه همسر رسول خداصلی الله علیه وآله را که اکنون رو در روی علیعلیه السلام به جنگ پرداخته میدید. و لذا به محضر مبارک حضرت امیرالمؤمنینعلیه السلام شرفیاب شد و عرض کرد: «اَیُمْکِنُ اَنْ تَجْتَمِعَ زُبَیر وَ طَلْحَةُ وَ عایِشَةُ عَلی باطِلٍ؟ آیا ممکن است که زبیر و طلحه با آن سوابق درخشان و عایشه همسر پیامبرصلی الله علیه وآله بر راه باطل گام بگذارند؟»
امامعلیه السلام در پاسخ او فرمود: «اِنَّکَ لَمَلْبُوسٌ عَلَیْکَ، اِنَّ الْحَقَّ و الْباطِلَ لا یُعْرَفانِ بِاَقْدارِ الرِّجالِ، اِعْرِفِ الْحَقَّ تَعْرِفْ اَهْلَهُ وَ اعْرِفِ الْباطِلَ تَعْرِفْ اَهْلَهُ. امر بر تو مشتبه گردیده است، زیرا حقّ و باطل با شخصیّت افراد شناخته نمیشوند، بلکه حقّ را بشناس تا
اهل آن را بشناسی و باطل را بشناس تا اهل باطل را بشناسی.»(1)
به راستی چه کلام متین و منطق حکیمانهای از آن امیر بیان صادر شده است که در استحکام و عظمت، تالی تلو وحی است و باید حقّ و باطل را از آن شناخت و بر اساس آن طرفداران آن دو را شناسایی نمود؟ اگر کسی چنین معیاری را در اختیار داشته باشد به سادگی میتواند راه خود را انتخاب نموده و از حیرت نجات یابد. چه بسیارند کسانی که امروز نیز وقتی شکوه ظاهری و سحر کلام برخی از مهاجمین علیه معارف دینی و سنگرداران و مرزبانان راستین آن را میبینند بدان سو گرایش پیدا کرده و یا لااقل به تردید و حیرت میافتند که اگر آن سو بر باطل است چگونه، و اگر این سو، باز چگونه؟ امّا راه روشن، همان دستور امیرالمؤمنینعلیه السلام است که حقّ را بشناسید تا شناخت اهلش آسان گردد و باطل را بشناسید تا شناخت اهلش میسور گردد.
روزی علیعلیه السلام به نماز ایستاده بود و جمعی از مردم نیز به آن حضرت اقتدا کرده بودند. ناگاه شخصی به نام ابن کوّاء آیه «وَ لَقَدْ أُوحِیَ اِلَیْکَ وَ إِلَی الَّذینَ مِنْ قَبْلِکَ لَئِنْ اَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ وَ لَتَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرینَ»(2)را قرائت کرد و قصد داشت که بگوید: اعمال و سوابق درخشان حضرت علیّعلیه السلام از قبیل: سبقت در اسلام، برادری با پیامبرصلی الله علیه وآله، فداکاری در لیلة المبیت، و خدمات بزرگ دیگر آن حضرت باطل گردیده است. و لکن آن حضرت به محض شنیدن این آیه سکوت کرد و از ادامه قرائت خودداری فرمود، و چون آیه به پایان رسید نماز را ادامه داد، و چون بار دیگر آن فرد آیه را تکرار کرد،
حضرت نیز به حکم قرآن که دستور سکوت را هنگام قرائت قرآن داده است سکوت فرموده و دوباره ادامه داد، و بعد از چند مرتبه تکرار، حضرت نیز این آیه را قرائت فرمود: «فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقُّ وَ لا یَسْتَخِفَّنَکَ الَّذینَ لا یُوقِنُونَ»(1)و دیگر اعتنا نکرد و نماز خود را به پایان رسانید.(2)
شخصی در حضور مبارک حضرت امیرعلیه السلام استغفار مینمود. حضرت متوجّه شد که او از امیدوارانی است که دل به ذکر توبه و استغفار خوش کرده و اهل عمل نیست و حقیقت استغفار را درک نمیکند و لذا به وی فرمود:
«ثَکَلَتْکَ اُمُّکَ، اَتَدْری مَا الْاِسْتِغْفارُ؟ مادرت به عزایت بنشیند، آیا میدانی که استغفار چیست؟ استغفار درجه علّیّین و مردمی است که در مقام قرب قرار گرفتهاند. استغفار کلمهای است که بر شش پایه استوار است: 1- پشیمانی از گذشته، 2- تصمیم بر ترک گناه، 3- ادای حقّ النّاس، 4- ادای حقّ اللَّه، 5 - ذوب کردن گوشت بدن که از مال حرام روئیده است، با رنج عبادت، 6 - چشانیدن رنج عبادت در مقابل لذّتهایی که از معصیت برده است.»(3)
بر اساس استنباط دانشمندان دو شرط از این شرایط ششگانه، شرط تحقّق توبه، و دو شرط دیگر شرط قبولی توبه، و دو شرط دیگر شرط کامل شدن آن است. دو شرط تحقّق توبه عبارتند از: 1- آتش درونی بر آنچه که گذشت و تأسّف از آنچه که رخ داده است. 2- تصمیم جدّی بر ترک عمل ناشایستهای که از او سر زده است.
و امّا دو شرط قبولی توبه عبارتند از: 1- برگرداندن حقّ مردم، زیرا خداوند عادل است و از حقّ بندگان خویش نمیگذرد. 2- ادای حقوق الهی یعنی آنچه که از واجبات ترک شده است جبران و تدارک شود.
و امّا دو شرط تکمیل شدن توبه عبارتند از: 1- آب کردن گوشتهای بدن که از راه حرام روئیده شده است تا به جای آن از راه حلال بروید. 2- چشاندن رنج عبادت
و طاعت به بدن همانگونه که شیرینی و لذّت معصیت را چشیده است.
یکی از زهّاد یعنی زاهدهای هشتگانه معروف جهان اسلام، «خواجه ربیع» است که از اصحاب حضرت امیرعلیه السلام بوده است، و اکنون در مشهد قبری منسوب به وی میباشد. وی در دوران آخر عمر خویش قبری کنده بود و در آنجا میرفت و خود را نصیحت میکرد و هیچ سخنی غیر از ذکر خدا از او شنیده نمیشد و تنها جملهای که از او شنیدند پس از شهادت حضرت حسینعلیه السلام بود که گفت: «وای بر این امّت که فرزند پیغمبرشان را شهید کردند.» ولی بعدها از گفتن این جمله نیز استغفار کرد که چرا به جای ذکر خدا، چنین جملهای را گفتم!
وی جزو سپاهیان حضرت امیرعلیه السلام بود و در یکی از جنگها به حضور آن حضرت آمد و عرض کرد: «یا اَمیرَالْمُؤمِنینَ، إنّا شَکَکْنا فی هذاَ الْقِتالِ؛ ما در این جنگ تردید داریم و چون با اهل قبله میجنگیم، من میترسم که این جنگ از نظر شرعی جایز نباشد.» آنگاه درخواست نمود (و یا حضرت تصمیم گرفتند) که او را برای مرزبانی به یکی از سرحدّات اعزام نماید.(1)
در اینباره استاد شهید مطهّری (ره) تعابیری دارند که خلاصهای از آن نقل میشود. این زهد و عبادت چه ارزشی دارد؟ آیا عبادت شخصی که در رکاب حضرت علیعلیه السلام است ولی در راهی که علیعلیه السلام راهنما و فرمانده آن است شکّ میکند و عمل به احتیاط مینماید چه ارزشی دارد؟ اسلام بصیرت میخواهد و این شخص محروم از آن است. وی در دوران ستمگری مثل معاویه و ظالمتر از او یعنی یزید زندگی نموده که بزرگترین جنایتها در تاریخ اسلام انجام گرفته و تمام زحمات پیامبرصلی الله علیه وآله را به باد دادهاند و او فریادی بر آنان نزد. و لکن از یک جملهای که به عنوان اظهار تأسّف از شهادت حسین بن علیعلیه السلام میگوید پشیمان میشود که
1) 321) گفتارهای معنوی، نوشته استاد شهید مطهّری (ره) صفحه 58 ، با اندکی تلخیص.
چرا حرف دنیایی زدم و به جای آن ذکر و تسبیح و تکبیر نگفتم، لا یُریَ الْجاهِلُ اِلّا مُفْرطاً اَوْ مُفَرِّطاً. جاهل یا تند میرود و افراط میکند و یا کند میرود و تفریط میکند. یک دسته مانند خواجه ربیع فکر میکنند که اسلام عبارت از ذکر و نافله و زیارت عاشورا و امثال اینهاست و یک دسته فقط به مسائل اجتماعی اسلام اهمیّت میدهند و به عبادت خدا توجّهی ندارند.
حضرت امیرالمؤمنینعلیه السلام در صحن منزل نشسته بود و مردم بر گرد آن حضرت جمع بودند. ناگهان مردی بلند شد و در مقابل آن حضرت ایستاد و عرض کرد: «ای امیرالمؤمنین تو در جایگاه و منزلتی هستی که خدا به تو داده است در حالی که پدرت ابوطالب در آتش جهنّم گرفتار شعلههای عذاب است.»
امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود: «ساکت باش خداوند دهانت را بشکند. قسم به آن خدایی که محمّدصلی الله علیه وآله را به رسالت مبعوث نمود اگر پدرم ابوطالب هر گنهکاری را شفاعت کند پذیرفته میشود. آیا پدرم در آتش باشد و فرزندش تقسیم کننده بهشت و جهنّم؟ به خدا قسم که نور ابوطالب بر همه انوار غلبه دارد مگر نور پیامبر و فاطمه و حسن و حسین و اولادش که امامان معصوم هستند. نور او از نور ماست که قبل از خلقت آدم به مدّت دو هزار سال خلق شده است.»(1)
بدون شکّ ایمان ابوطالب به نبوّت پیامبرصلی الله علیه وآله و امامت فرزندش حضرت امیرعلیه السلام از محکمترین و استوارترین ایمانها بوده است. آنچه که باعث رواج شایعه عدم ایمان ابوطالب گردید قصد ضربه وارد کردن به شخصیّت حضرت علیعلیه السلام بوده است. زیرا وقتی که در زندگانی خود آن حضرت هیچگونه نقطه ضعفی نیافتند به پدر بزرگوارش که از حامیان و پشتیبانان پیامبرصلی الله علیه وآله در دوران غربت اسلام و عسرت مسلمین بود و رحلت او غمی جانکاه بر قلب رسول خدا به جای گذارد،
1) 322) کنز الفوائد کراجکی / 80 ، امالی ابن شیخ / 192، تفسیر ابوالفتوح: 4 / 211.
تاختهاند تا به خیال باطل خویش چهره نورانی فرزند برومندش را مخدوش نمایند.
ما معتقدیم، همانگونه که پدر ابراهیمعلیه السلام بتپرست نبوده است و «آزر» سرپرستی آن حضرت را عهدهدار بوده و اگر حضرت ابراهیمعلیه السلام او را پدر خطاب نموده به همین دلیل است، پدر حضرت امیرعلیه السلام نیز با ایمان بوده است. و لذا ما در زیارت وارث به فرزند برومند علیعلیه السلام عرض میکنیم:
«اَشْهَدُ اَنَّکَ کُنْتَ نُوراً فِی الْأَصْلابِ الشَّامِخَةِ وَ الْأَرْحامِ الْمُطَهَّرَةِ؛ تو نوری در پشت پدران و رحم مادران بودهای.» پس نه ابوطالب مشرک بوده و نه ابراهیمعلیه السلام فرزند مشرک، زیرا صلب مشرک شامخ نیست تا بتواند نور ولایت را حمل کند.
در ذیل آیات 191 تا 194 سوره آل عمران از حضرت امام محمّد باقر و حضرت امام جعفر صادقعلیهما السلام روایت شده است که این آیات درباره حضرت علیعلیه السلام و جماعتی از اصحاب و یاران او نازل گردیده است. زیرا هنگامی که پیامبرصلی الله علیه وآله بعد از مرگ عموی خود ابوطالب مأمور به هجرت به سوی مدینه گردید، قریش در دارالنّدوه برای از بین بردن او با همدیگر پیمان بستند که نیمه شب بر آن حضرتصلی الله علیه وآله حمله آورند و او را بکشند تا قاتل او معلوم نگشته و بنیهاشم به خونبهای پیامبرصلی الله علیه وآله راضی گردند.
و خداوند امر فرمود که علیعلیه السلام در آن شب به جای پیامبرصلی الله علیه وآله خوابید و رسول خداصلی الله علیه وآله به سمت مدینه هجرت فرمود و مشرکین در توطئه قتل پیامبرصلی الله علیه وآله شکست خوردند. سپس حضرت علیعلیه السلام به دستور پیامبر همسران آن حضرت را به سمت مدینه حرکت داد.
وقتی که ابوسفیان از جریان مطّلع گردید، غلام نیرومند خود به نام اسود را مأمور پیدا کردن حضرت علیعلیه السلام و جلوگیری از هجرت او از مکّه نمود. اسود با عجله خود را به آن حضرت رسانید و او را تهدید به مرگ نمود، حضرت علیعلیه السلام
هم پس از برحذر داشتن او از این کار، او را کشته و به راه خویش ادامه داد تا این که ابوسفیان رسید و با حضرت علیعلیه السلام به مشاجره پرداخت که چرا همسران پیامبرصلی الله علیه وآله را که از بستگان ما هستند به مدینه میبری در حالی که غلام مرا نیز به قتل رساندهای؟
حضرت فرمود: «با اجازه کسی میبرم که اجازه من به دست اوست، و بهتر است تو برگردی.» و لکن ابوسفیان به جنگ پرداخت ولی سودی نبرده و با نومیدی برگشت و حضرت علیعلیه السلام و همراهان به سلامت به مدینه رسیدند و به شکرانه سلامت به ذکر خدا مشغول شدند که این آیات درباره او و همراهانش نازل شد:(1)«الَّذینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ... إنَّکَ لا تُخْلِفُ الْمیعادَ»(2).
یکی از برگهای زرّین دفتر زندگانی این امام عظیم الشّأن، در حادثه عظیم هجرت و «لیلة المبیت» یعنی شب خوابیدن حضرت امیرعلیه السلام به جای پیامبرصلی الله علیه وآله ورق خورده است. آنگاه که آن بزرگوار با کمال شجاعت و از جان گذشتگی در میان حلقه محاصره دشمنان مسلّح، جان خود را به خطر میاندازد تا جان پیامبرصلی الله علیه وآله از گزند مشرکین محفوظ بماند و دشمن به گمان این که آن حضرت در بستر خود خوابیده است از تصوّر آنکه از میان آنها خارج شده غافل بماند و همچنان انتظار ساعت معیّن را داشته باشد و بدین ترتیب حضرت محمّدصلی الله علیه وآله از دسترس آنها دور و به غاری پناهنده گردد.
سیّد ابن طاووس در کتاب طرائف میفرماید: وَ لَوْلا نامَ عَلِیُعلیه السلام عَلی فراشِ النّبیِصلی الله علیه وآله یُفْدیهِ بِمُهْجَتِهِ ما تَمَکَّنَ مِنْ هِجْرَتِهِ وَ لا إِتْمامِ رِسالَتِهِ. یعنی اگر آن حضرت به جای پیامبرصلی الله علیه وآله در آن شب نمیخوابید هرگز هجرت انجام نمیگرفت و امر رسالت به اتمام نمیرسید.
در مسافرتی که حضرت امیرعلیه السلام برای جنگ با اصحاب جمل و دفع فتنه ناکثین یعنی طلحه و زبیر و عایشه و پیروان آنان به سمت بصره رفته بود، در سرزمینی فرود آمد و این مکان درست همان جایی بود که حجّاج بیت اللَّه الحرام نیز در همانجا فرود آمده بودند. آنان در نزدیکی خیمه حضرت اجتماع کردند تا از سخنان گهربارش استفاده کنند ولی آن حضرت از خیمه بیرون نیامد. و ابن عبّاس برای اطّلاع دادن از اجتماع مردم به درون خیمه رفت و دید که آن حضرت مشغول وصله کردن کفشهای خویش میباشد، عرض کرد: «احتیاج ما به اصلاح امور به دست شما بیشتر از وصله کردن این کفش پاره است.»
حضرت پاسخی نداد تا وقتی که اصلاح کفش خویش را به پایان رسانید. آنگاه دو لنگه کفش را کنار هم گذارده و فرمود: «این کفش مرا قیمت کن.» ابن عبّاس میگوید: گفتم: «از کثرت اندراس و شدّت کهنگی هیچ ارزش و بهایی ندارد.»
فرمود: «مع الوصف چقدر ارزش دارد؟» گفتم: «یک درهم یا نصف درهم.» فرمود: «به خدا سوگند که این کفش در نزد من محبوبتر از حکومت و امارت بر شماست مگر این که بتوانم احقاق حقّ و یا دفع باطلی بنمایم.»(1)
پیشوای عارفان و امام وارستگان و زاهدان به همه صاحب منصبان و حاکمان به خصوص پیروان خویش میآموزد که حکومت طعمهای نیست که در اختیار آنان قرار گرفته باشد بلکه وسیلهای برای اقامه حقّ و ابطال باطل و دفاع از مظلوم و تاختن بر ظالم است و خلاصه، آزمونی است تا معلوم شود چگونه ادّعای خود را مبنی بر خدمت به بندگان خدا به اثبات میرسانند، که در قرآن کریم آمده است:
«ثُمَّ جَعَلْناکُمْ خَلائِفَ فِی الْأَرْضِ مِنْ بَعْدِهِمْ لِنَنْظُرَ کَیْفَ تَعْمَلُونَ».(2)«شما را
جانشین حکومتهای پیشین و حاکمان گذشته روی زمین قرار دادیم تا ببینیم چه میکنید.» و این لحن گر چه به ظاهر اخبار از گذشته است ولی در حقیقت هشدار به آینده است که اگر شما نیز به وظیفه خویش عمل نکنید حکومت را از دست شما نیز خواهیم گرفت و به دیگران خواهیم داد.
به پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله خبر رسید که رومیان سپاه انبوهی در «بلقا» فراهم آوردهاند و میخواهند به مسلمین حمله کنند. تابستانی سخت گرم و هنگام رسیدن میوهها بود و مردم میخواستند در خانهها به آسایش بسر ببرند، در بیت المال نیز چندان مالی دیده نمیشد. پیامبر در این لشکرکشی که به جنگ تبوک مشهور است اعلام فرمود که قصد جنگ با رومیان را داریم. شمار سپاهیان اسلام در این جنگ 30 هزار تن بود. حضرت پیامبرصلی الله علیه وآله در این لشکرکشی حضرت علیّ بن ابیطالب را در مدینه نهاد و همین امر سبب زبان درازی منافقین گردید و گفتند: «پیامبرصلی الله علیه وآله علیعلیه السلام را دوست نداشته و لذا او را همراه خود نبرده است.» حضرت امیرعلیه السلام در اینباره به پیامبرصلی الله علیه وآله شکوهای نمود، حضرتصلی الله علیه وآله فرمود: «من تو را خلیفه خود قرار دادم؛ چرا که تو برای من به منزله هارون نسبت به موسیعلیهما السلام هستی جز آنکه بعد از من پیامبری نخواهد بود.»
و این حدیث که مورد قبول عامّ و خاصّ است به حدیث منزلت اشتهار یافت؛ چرا که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «أما ترضی أن تکون منّی بمنزلة هارون من موسی؟» یعنی، آیا راضی نیستی که نسبت به من مانند هارون نسبت به موسی باشی؟(1)
1) 327) تاریخ طبری: ج 4، سیره ابن هشام: 2 / 520 .
صالح، پسر میثم تمّار میگوید: پدرم برای من نقل کرد که یک روز در بازار نشسته بودم که اصبغ بن نباته نزد من آمد و گفت: «از امیرالمؤمنین علیعلیه السلام شنیدم که فرمود: سخن ما سخت و دشوار است و کسی جز فرشته مقرّب یا پیامبر مرسل و یا مؤمن آزموده نمیتواند آن را تحمّل کند.» پدرم گفت: «من از جای خود برخاسته و به نزد حضرت امیرعلیه السلام آمدم و گفتم: جانم فدای شما باد، اصبغ بن نباته چیزی گفت و من اندوهگین شدم.»
امامعلیه السلام فرمود: «ای میثم! بنشین، آیا هر علمی را دانشمندان میتوانند تحمّل کنند؟ مگر نمیبینی که وقتی خداوند به فرشتگان میفرماید: «إِنّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلیفَةً»، فرشتگان میگویند: «أَتَجْعَلُ فیها مَنْ یُفْسِدُ فیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ»(1)، آیا فرشتگان توانستند آن علم را تحمّل کنند؟»
پدرم گفت: «این گفتار شما از آنچه که ابن نباته نقل کرد به خدا قسم مهمتر بود.» حضرت فرمود: «پس از نزول تورات، حضرت موسی گمان کرد که در زیر آسمان کبود کسی بالاتر و داناتر از او نیست و لذا خداوند برای این که موسیعلیه السلام گرفتار عُجب نشود به او خبر داد که در میان مخلوقات داناتر از او هم وجود دارد.
حضرت موسیعلیه السلام برای کسب فیض از پیشگاه آن مرد با فضیلت از خداوند خواست که او را به خدمت آن دانشمند هدایت کند؛ و خداوند او را به نزد حضرت خضرعلیه السلام هدایت فرمود. در این سفر خضرعلیه السلام سه کار انجام داد که برای موسیعلیه السلام قابل تحمّل نبود: 1- کشتی را سوراخ کرد، 2- جوانی را کشت، 3- دیوار مخروبهای را تجدید بنا کرد. حضرت موسیعلیه السلام که از راز آنها آگاه نبود نتوانست آنها را تحمّل کند و لذا لب به اعتراض گشود.
1) 328) بقرة / 30.
در این امّت اسلامی نیز، پیامبرصلی الله علیه وآله مرا در روز غدیر بر روی دست گرفت و فرمود: "من کنت مولاه فهذا علیّ مولاه." هر کس را که من مولی باشم علی مولای اوست.» سپس فرمود: «میثم! مگر امّت اسلامی میتوانست آن را تحمّل کند؟ به جز آنها که خداوند دستشان را گرفت و نگه داشت.»
سپس فرمود: «ای میثم! مژده باد بر شما؛ باز هم مژده باد بر شما؛ باز هم مژده باد بر شما که خداوند به شما مقامی داده است که به فرشتگان و پیامبران و دیگر امّتها نداده است؛ چرا که شما توانستید فرمان رسول اکرمصلی الله علیه وآله را تحمّل کنید.»(1)
میثم تمّار آن شهید بزرگ راه ولایت، آن آشنای به منطق وحی و رسالت، آن مدافع سرسخت مسیر امامت، آن شاگرد بزرگ مکتب مصطفی و آن تربیت یافته دامان مرتضی، کسی که عمری را به عشق امام زیست و سرانجام جان در طبق اخلاص نهاد، او که حتّی مرگ نتوانست صدای حقّطلبانه او را خاموش کند؛ آن خریدار سر دار که فارغ از خویش بود و زندگی را جز عقیده و پیکار در راه آن نمیدانست؛ میثم که همه امامان و پیشوایان معصومعلیهم السلام از او به نیکی یاد میکردند، او حامل اسرار ولایت بود و امتحان داده و سرافراز در آزمون بزرگ الهی بود. میثم خرمافروشی ساده بود و امیرالمؤمنینعلیه السلام همواره به مغازهاش میآمد و به او حکمت میآموخت، و گاهی به جایش خرما میفروخت. میثم نه عنوان بزرگی داشت و نه خاندان سرشناسی، پس چه شده است که رهبر جهان اسلام و قدرتمندترین رئیس دین و دولت به جای او پشت ترازو میایستد و خرما میفروشد؟ او در پیشگاه خدا منزلتی رفیع داشت. مژده باد بر میثم و مژده باد بر رهپویان راه میثم.
1) 329) بشارة المصطفی، تفسیر فرات کوفی، میثم تمار نوشته مرحوم مظفّر / 53 .
مردی از اهل کوفه موقع برگشتن از صفّین در حالی که سوار بر شتر نری بود وارد شام شد. مردی از اهل شام زمام شتر او را گرفت و گفت: «ای کوفی! این شتر مادّه مال من است که در جنگ صفّین از من گرفته بودی.» نزاع در گرفت و طرفین نزد معاویه رفتند. مرد شامی پنجاه شاهد اقامه کرد که این شتر ماده متعلّق به مرد شامی است. معاویه حکم کرد که شتر ماده را به شامی بدهند. کوفی گفت: «اصلحک اللَّه، این شتر نر است نه مادّه!» معاویه گفت: «حکم من قاطعیّت دارد و همین که حکم کردم به حقّ است.» آنگاه به وی اشارهای کرد که بعداً نزد او برود.
وقتی که حاضران متفرّق شدند مرد کوفی نزد معاویه آمد. معاویه دو برابر قیمت شتر را به همراه بذل و بخششهای فراوان دیگر به کوفی پرداخت و گفت: «از جانب من به علی بگو: من با 100 هزار نفر در برابر وی صفآرایی کردم که یک نفر از آنان نمیتواند شتر نر را از شتر مادّه تشخیص دهد.»(1)
در این حقیقت نمیتوان شکّ نمود که مردم نادان، کورکورانه مورد بهرهبرداری قرار میگرفتند. مردم شام آنچنان کورکورانه از معاویه اطاعت میکردند که معاویه در راه صفّین با آنان در روز چهارشنبه نماز جمعه خواند و هیچکس اعتراضی ننمود. از این دردناکتر این که از یک شامی که به درایت و عقل معروف بود پرسیدند: «این ابوتراب کیست که امام و خطیب در منبر نسبت به او لعنت میفرستد؟» در پاسخ گفت: «به نظر من او از گروه دزدانی است که فتنه به پا میکنند.»
فاطمهعلیها السلام مانند سایه حرکت نمود و با قدمهای لرزان، اندکاندک به سوی قبر پدر نزدیک شد و نالهاش بلند شد، باران اشک میریخت و با سوز جگر پی در پی
1) 330) مروج الذّهب مسعودی: 2 / 72، طبع مصر.
پدر را صدا میزد و با گفتن: «یا ابتاه یا رسول اللَّه، یا ابتاه یا رسول اللَّه» رفت تا به آن تربت پاک روی آورد و استغاثه نمود و گفت: «بابا؛ ای رسول خدا! پس از تو از دست پسر خطّاب و فرزند ابیقحافه چه بر سر ما آمد؟ دیگر دلی نماند که نلرزد و اشکی نماند که نریزد.»
همین که داستان شکایت زهرا به گوش ابابکر رسید گریست و به رفیقش پیشنهاد کرد که بیا با هم به نزد حبیبه رسول خداصلی الله علیه وآله برویم شاید او را از خود راضی کنیم. پس با هم به سوی خانه فاطمه راه افتادند و از او اذن خواستند، ولی نپذیرفت، و آنان چارهای ندیدند جز آنکه رو به علیعلیه السلام بیاورند و آن امام پذیرفت و وساطت فرمود و آن دو وارد شدند و سلام کردند ولی آن حضرت جواب آنها را نداد. روبهروی او نشستند ولی او روی خود را به سوی دیوار نمود؛ التماس کردند تا با آنها سخن بگوید. پس او آن دو را مخاطب ساخت و فرمود: «اگر حدیثی از رسول خدا بگویم باور میکنید؟»
هر دو گفتند: «آری.» فرمود: «شما را به خدا نشنیدید که پدرم فرمود: "خشنودی فاطمه خشنودی من و خشم فاطمه خشم من است، هر کس فاطمه را خشنود کند مرا خشنود نموده، و هر کس فاطمه را به خشم آورد مرا به خشم آورده، و هر کس فاطمه را دوست بدارد مرا دوست داشته؟"»
آنان گفتند: «ما از رسول خداصلی الله علیه وآله این سخن را شنیدهایم.» آنگاه فاطمهعلیها السلام صورت و دو دست خود را به جانب آسمان بلند کرد و با سوز دل گفت: «من خدا و فرشتگان او را گواه میگیرم که شما مرا به خشم آوردید و خشنودم ننمودید. اگر رسول خدا را ملاقات کنم شکایت شما را به او خواهم کرد.»(1)
1) 331) امام علیّ بن ابیطالب، عبدالفتّاح، عبدالمقصود، صفحه 118 و 119 و صفحه 121 و 122 و 123.
در جنگ خندق که عمرو بن عبدود توانسته بود خود را به این سوی خندق برساند، با صدای تکان دهندهای مانند غرّش شیر فریاد برآورد: «ای مردان محمّد! آیا در میان شما کسی هست که به مبارزه برخیزد؟» پیامبر ایستاده و دست به دعا برداشته بود و منتظر بود که یکی از مسلمین پا به میدان بگذارد. بار دیگر فریاد زد: «آیا کسی نیست که به مبارزه برخیزد؟»
پس حضرت علیعلیه السلام قدم جلو نهاد ولی رسول خداصلی الله علیه وآله او را باز داشت و علیعلیه السلام اطاعت نمود. و عمرو برای بار سوّم با زبان سرزنش گفت: «کجاست بهشتی که گمان میکنید اگر کشته شوید به آن وارد میشوید؟ آیا مردی از شما خواهان آن نیست؟ آیا کسی قدم به میدان نمیگذارد؟»
علیعلیه السلام برخاست و باز رسول خداصلی الله علیه وآله اجازه نداد. چند بار این مبارزطلبی تکرار شد تا سرانجام علیعلیه السلام به اذن پیامبرصلی الله علیه وآله قدم به پیش گذارد. عمرو از این جسارت که جوانی به میدان او آمده با تعجّب پرسید: «کیستی؟» فرمود: «علی.» گفت: «از عبد مناف؟» فرمود: «از فرزندان ابیطالب.» عمرو گفت: «پدرت ابوطالب با من دوست بود و من نمیخواهم تو را بکشم.»
حضرت فرمود: «ای عمرو! تو با قوم خود عهد کردهای که هر مردی از قریش اگر سه پیشنهاد به تو بنماید یکی از آنها را بپذیری.» گفت: «آری چنین است.»
فرمود: «پس پیشنهاد اوّل من این است که اسلام را بپذیر.» خندهای کرد و گفت: «از این پیشنهاد در گذر.» علیعلیه السلام فرمود: «پس برگرد و جنگ مکن وگرنه تو را میکشم.» عمرو از این سخن به شدّت عصبانی و خشمگین گردید که جوانی تازه رسیده او را که قهرمان عرب است به کشتن تهدید میکند، ولی به ظاهر آرامش خود را حفظ کرد و گفت: «عرب از فرار من سخنها میسازد.»
علیعلیه السلام فرمود: «پس من تو را به جنگ میخوانم؛ از اسب خویش فرود آی و
پیاده شو تا با یکدیگر بجنگیم.» عمرو از اسب پیاده شد و با شمشیر خود پای اسب خود را برید و این عمل به این معنی بود که یا باید کشته شوم و یا نام اسلام را از صفحه تاریخ محو کنم. در این حال بود که پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله فرمود: «بارز الإیمان کلّه إلی الشّرک کلّه.» یعنی تمامی ایمان با تمامی کفر به مبارزه برخاسته است.
عمرو شمشیری به سپر حضرت زد که آن را دو نیمه ساخته و بر سر آن حضرت نیز آسیبی رسانید و متقابلاً حضرت علیعلیه السلام شمشیری به عمرو فرود آورد که آن پهلوان را به خاک افکند و بانگ تکبیر از جمعیّت مسلمین برخاست. چون آن حضرت به عزم بریدن سر او بر سینهاش نشست، آب دهان خود را به صورت مبارک آن حضرت انداخت. حضرت به پا خاست و دور میدان گردشی نمود و مجدداً بر سینهاش نشست. عمرو با تعجّب پرسید: «چرا در همان وهله اوّل سرم را نبریدی؟»
حضرت فرمود: «چون از حرکت خلاف نزاکت و ادب تو در خشم شدم و اگر در آن حال تو را میکشتم، غضب من نیز دخالت پیدا میکرد و من میخواستم که فقط برای خدا باشد.» وقتی که پیامبرصلی الله علیه وآله سر دشمن را در دست علیعلیه السلام دید فرمود: «ضربة علیًّ یوم الخندق أفضل من عبادة الثّقلین؛ ثواب این شمشیر از عبادت جنّ و انس بالاتر است.»(1)
در این جنگ که به جنگ احزاب نیز مشهور است کلیه گروههای وابسته به کفر و شرک و کانون بتپرستی با وجود اختلافات قبیلهای با هم پیمان بستند و در یک جبهه صف کشیدند. در جنگ خندق مشعل پیروزی به دست قدرتی افتاد که پایههای آن بر یک حقیقت روشن و استوار بود و شکست و فرار نصیب جبهه متّکی بر کفر گردید. و لذا وجود مقدّس پیامبرصلی الله علیه وآله دو جبهه را تمامی ایمان و تمامی کفر معرّفی نمود و برای پیروزی حقّ دعا فرمود و سرانجام ارزش ضربت فرود آمده بر
1) 332) مستدرک حاکم: 3 / 33.
عمرو را از عبادت ثقلین یعنی جنّ و انس بالاتر بیان نمود. راستی راز آن چیست؟ مگر شمشیرهای فراوانی تاکنون در جبهه اسلام زده نشده بود؟ پس چرا دارای چنان ارجی نبوده است؟ رمز آن را در نیّت و سرشت امامعلیه السلام باید جستجو کرد نه بالا رفتن و پایین آمدن شمشیر. به راستی اگر در آن روز دشمن پیروز گشته و جبهه اسلام شکست میخورد آیا دیگر دین و آئینی باقی میماند تا جنّ و انس بر اساس آن عبادت کنند؟ خوشا به حال پیروان علیعلیه السلام که این گرانبهاترین سرمایه را در اختیار دارند.
حضرت امیرالمؤمنینعلیه السلام ضمن نامهای از عثمان بن حنیف گلایه کرده و او را نکوهش نموده است. وی از طرف آن حضرت به عنوان حاکم و فرماندار بصره منصوب شده بود که به واسطه رفتن به یک میهمانی، مورد توبیخ و سرزنش آن حضرت قرار گرفت و امیرالمؤمنینعلیه السلام به او چنین نوشت:
«اما بعد: ای پسر حنیف! شنیدهام که یکی از جوانان بصره تو را به طعام عروسی خوانده است و تو شتابان آن دعوت را پذیرفتهای و غذاهای رنگارنگ و متنوع همراه با ظروف مخصوص برایت آوردهاند. من گمان نداشتم که تو به میهمانی بروی که نیازمندان و فقیران حضور نداشته و فقط ثروتمندان و اغنیا دعوت شده باشند.
پس بنگر به آنچه میخوری و از آنچه شبههناک است صرفنظر کن و از آنچه یقین به حلیّت آن داری استفاده کن. بدان که هر کسی پیشوایی دارد که از او پیروی نموده و از نور دانش او بهره میگیرد. بدان که پیشوای شما از دنیای خود به دو کهنه جامه و از خوراکش به دو قرص نان اکتفا کرده است. البتّه شما نمیتوانید چنین راهی را بپیمایید ولی با رعایت تقوی و کوشش و پاکدامنی و درستکاری مرا یاری کنید. به خدا قسم من از دنیای شما طلا و زری نیندوخته و مال چندانی گرد نکردهام
و با جامه کهنهای که در بر دارم لباس دیگری هر چند کهنه فراهم نکردهام.
بله، از آنچه که زیر آسمان کبود است فدک در دست ما بود که مورد طمع و بخل عدّهای قرار گرفت و ما نیز از آن چشم پوشیدیم و خداوند بهترین داور است. فدک و غیر فدک را برای چه میخواهیم؟ در حالی که فردا جایگاه انسان در قبر و گور است که در آن حفره وحشتناک و تاریک هیچ اثر و خبری از انسان باقی نخواهد ماند. گودالی که اگر دست گورکن آن را اندکی بگشاید، سنگ و کلوخ آن انسان را در تنگنا و فشار قرار میدهد...
من اگر بخواهم از عسل مصفّی و مغز نان گندم و لباسهای حریر و ابریشم استفاده کنم میتوانم ولی هیهات که هوای نفس بر من غالب شود و به چنین طعامی روی آورم در حالی که شاید در اطراف حجاز و یمامه کسی باشد که گرسنه سر بر بالین بگذارد و هرگز غذای سیری نخورده باشد... آیا به همین اکتفا کنم که اسم من امیرالمؤمنین و پیشوای مسلمین باشد ولی در اندوه و پریشانی آنان شریک نباشم؟»(1)
برای پیروان و ارادتمندان آن امام جای بسی دقّت و تأمّل است که چرا حضرت امیرعلیه السلام از حضور سفیر خود بر سر یک سفره در بصره آزرده خاطر گشته و بدون هیچ ملاحظهای از او گلایه نموده است. در مجلسی که مطمئناً میگساری و قماربازی و آنچه که ما آن را گناه میدانیم به خفا یا به علن صورت نگرفته ولی معالوصف آن حضرت را برآشفته نموده است. مگر چه شده بود که آن بزرگوار را وادار کرد تا چنین نامهای بنویسد و حاکم منصوب از طرف خویش را سرزنش کند و بگوید: «من انتظار نداشتم و گمان نمیکردم که تو در چنین میهمانی شرکت کنی؟» اندک دقّت در مضمون نامه، جواب را روشن میکند که:
ثروتمندان و اغنیا دعوت شده بودند ولی از فقرا و محرومین خبری نبوده
1) 333) تلخیص از شرح نهج البلاغة، فیض الاسلام، نامه 45 حضرت امیر علیه السّلام.
است. آری آنچه که امام را رنج میدهد این است که نماینده تفکّر او که در سرلوحه کارش جنگ فقر و غنا و مبارزه کاخ و کوخ است این را نادیده بگیرد و در چنان مجلسی حضور یابد. و اگر رفاهطلبان بیدرد بگویند: «ما کجا و علیعلیه السلام کجا؟» خود پاسخ میدهد که: درست است که نمیتوانید مثل من باشید و این راه را طی کنید ولی لااقل در خطّ من باشید و به ادّعا اکتفا نکنید، العاقل تکفیه الاشارة.
حضرت علیعلیه السلام زره خود را نزد مردی مسیحی دید. نزد او رفت و فرمود: «این زره از من است.» و چون او انکار کرد فرمود: «بیا نزد قاضی برویم.» و لذا او را به نزد قاضی آورد تا با او مرافعه و محاکمه کند. چون وارد محکمه قضاوت شدند امامعلیه السلام ادّعای خود را به این شرح بیان فرمود: «این زره که در تصرّف این مرد است از من میباشد و تاکنون آن را به کسی نفروخته و نبخشیدهام.»
قاضی از نصرانی پرسید: «راجع به گفته امیرالمؤمنین چه میگویی؟» نصرانی گفت: «این زره از من است و در عین حال امیرالمؤمنین را دروغگو نمیدانم.» قاضی از امامعلیه السلام پرسید که آیا شاهد دارید؟ حضرت تبسّم نموده و فرمود: «قاضی راست میگوید، من شاهد ندارم.»
در این حال قاضی مطابق موازین دینی و شرع اسلام حکم به نفع نصرانی داد و آن مرد زره را برداشته و راه افتاد و امام از دنبال او نگاه میکرد نصرانی چند قدم که رفت برگشت و گفت: «شهادت میدهم که این حکم از احکام پیغمبران است...» و مسلمان گردید و گفت: «یا امیرالمؤمنین به خدا قسم این زره مال توست و من دنبال قشون شما که به صفّین میرفت بودم؛ این زره از شتر شما به زمین افتاد و من آن را برداشتم.»
امام فرمود: «حال که اسلام آوردی زره مال تو باشد.» و در نهایت وی در جنگ
نهروان در رکاب حضرت علیعلیه السلام به شهادت رسید.(1)
به دستور حضرت امیرعلیه السلام جنازه مطهّر آن بزرگوار را در زمین مرتفعی که عرب به آن نجف میگوید به خاک سپردند. و مردم از محلّ دفن آن حضرت اطّلاعی نداشتند و سالیان دراز جز ائمّهعلیهم السلام و نزدیکان آنها نمیدانستند که قبر مطهّر آن حضرت کجاست، تا این که هارون الرّشید، خلیفه عبّاسی در بیرون کوفه که دشت وسیعی داشت به شکار آهو رفت. به فرمان وی اطراف دشت را قرق نموده و از هر سو آهوان را رم میدادند تا در تیررس هارون قرار گیرند. ناگاه چشم هارون به دستهای از آهوان افتاد و دستور تعقیب آنها را داد و سگان شکاری و بازها را رها نمود تا مانع از فرار آهوها گردند. آهوان از تپهای بالا رفته و در آنجا خوابیدند ولی سگها و بازهای شکاری از تپه بالا نرفته و متفرّق گردیدند. و لذا آهوان دو مرتبه از بلندی به پایین آمدند و به محض این که آنها را تعقیب نمودند بار دیگر به تپه مذکور رفته و سگها و بازها قادر به رفتن بالای آن تپه نبوده و هر کدام به سویی سقوط میکردند.
هارون الرّشید تا سه مرتبه شاهد این صحنه شگفتآور بود. سپس دستور داد که از کوفه پیرمرد سالخوردهای که از اوضاع آن محلّ اطّلاعاتی داشت و از قبیله بنیاسد بود حاضر کنند. پیرمرد پس از امان خواستن از هارون و اطمینان از عدم خطر جانی به وی گفت: «پدرم نقل کرد که شیعیان این محلّ را موضع دفن حضرت امیرعلیه السلام میدانستند و چون حرم امن خداست هر کس که به آن پناه ببرد در امان است، و این آهوان در پناه آن حضرت از آسیب محفوظ ماندند.» پس هارون دستور داد که گنبدی بر آن تربت پاک و مرقد مطهّر بنا کنند.(2)
در دورانهای قبل از هارون نیز قبر مبارک آن حضرت توسّط امام سجادعلیه السلام و امام صادقعلیه السلام به شیعیان معرّفی گردیده و مورد زیارت قرار میگرفت ولی ساختمان تپّه از طرف هارون بوده و هجوم زوّار به زیارت قبر آن حضرت از آن زمان آزاد گردیده است.
از دعاهای امیرالمؤمنینعلیه السلام دعایی است که سیّد رضی در نهج البلاغة از آن حضرت نقل نموده است و آن دعا این است:
«اَللَّهُمَّ إِنّی أَعُوذُ بِکَ أَنْ تُحَسِّنَ فی لامِعَةِ الْعُیُونِ عَلانِیَتی، وَ تُقَبَّحَ فیما أَبْطُنُ لَکَ سَرِیرَتی، مُحافِظاً عَلی رِئاءِ النَّاسِ مِنْ نَفْسِی، بِجَمِیعِ ما أَنْتَ مُطَّلِعٌ عَلَیْهِ مِنّی، فَأُبْدی لِلنَّاسِ حُسْنَ ظاهِری، وَ أُفْضی إِلَیْکَ بِسُوءِ عَمَلی، تَقَرُّباً إِلی عِبادِکَ، وَ تَباعُداً مِنْ مَرْضاتِکَ.»(1)
مؤلّف گوید: جملات دعای فوق علاوه بر نیایش، دارای درسهایی از اخلاق و عرفان است که باید به آنها توجّه نمود.
ابن عبّاس میگوید: در شب صفّین به امیرالمؤمنینعلیه السلام گفتم: «آیا میبینید چگونه دشمن ما را احاطه نموده است؟» امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود: «آیا ترسیدی؟» گفتم: «آری.» پس دست به دعا بلند نمود و فرمود:
«اَللَّهُمَّ إِنّی أَعُوذُ بِکَ مِنْ أَنْ أُضامَ فی سُلْطانِکَ، اَللَّهُمَّ إِنّی أَعُوذُ بِکَ أَنْ أَضِلَّ فی هُداکَ اَللَّهُمَّ إِنّی أَعُوذُ بِکَ أَنْ أَفْتَقِرَ فی غِناکَ، اَللَّهُمَّ إِنّی أَعُوذُ بِکَ أَنْ أُضَیَّعَ فی سَلامَتِکَ، اَللَّهُمَّ إِنّی أَعُوذُ بِکَ أَنْ أُغْلَبَ وَ الْأَمْرُ إِلَیْکَ.»(2)
امیرالمؤمنینعلیه السلام مردی را دید که از روی دفتر خود دعای طولانی را میخواند، پس به او فرمود: «ای مرد! آن خدایی که دعای طولانی را مستجاب میکند دعای
کوتاه را نیز مستجاب مینماید.» آن مرد عرض کرد: «مولای من! چگونه بخوانم؟» امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود: «بگو: اَلْحَمْدُ للَّهِِ عَلی کُلِّ نِعْمَةٍ، وَ أَسْأَلُ اللَّهَ مِنْ کُلِّ خَیْرٍ، وَ أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ کُلِّ شَرٍّ، وَ أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ مِنْ کُلِّ ذَنْبٍ.»(1)
مؤلّف گوید: از دعاهایی که بسیار نافع و موثّر است، دعای صباح امیرالمؤمنینعلیه السلام میباشد، مرحوم علّامه مجلسی متن آن را با شرح عبارات و لغات در جلد 94 بحار الأنوار صفحه 243 بیان نموده است. محدّث قمی نیز در مفاتیح الجنان متن آن را آورده است.
این حرز برای محفوظ ماندن از شرّ شیاطین و خطرهای دیگر مانند سحر و سمّ و آزار سلطان و دزد و درّنده و گزنده و هر آزار دهنده دیگر است و باید نوشته شود و به بازوی دست راست بسته شود، و متن آن طبق نسخه سیّد بن طاوس در مهج الدّعوات چنین است:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ أی کنوش أی کنوش أره شش عطیطسفیخ یا مطیطرون قربالسیون ما و ماساما سوما طیسطالوس [ طیطسالوس] حنطوس مسفقلس مساصعوس اقرطیعوس [ افطیعوش] لطفیکس [ لطیفکس] هذا وَ ما کُنْتَ بِجانِبِ الْغَرْبِیِّ إِذْ قَضَیْنا إِلی مُوسَی الْأَمْرَ وَ ما کُنْتَ مِنَ الشَّاهِدینَ اخْرُجْ بِقُدْرَةِ اللَّهِ مِنْها أَیُّهَا اللَّعینُ بِقُوَّةِ [ بِعِزَّةِ] رَبِّ الْعالَمینَ اخْرُجْ مِنْها وَ إِلّا کُنْتَ مِنَ الْمَسْجُونینَ اخْرُجْ مِنْها فَما یَکُونُ لَکَ أَنْ تَتَکَبَّرَ فیها فَاخْرُجْ إِنَّکَ مِنَ الصَّاغِرینَ اخْرُجْ مِنْها مَذْؤُماً مَدْحُوراً مَلْعُوناً کَما لَعَنَّا أَصْحابَ السَّبْتِ وَ کانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولاً اخْرُجْ یا ذَا الْمَحْزُونِ اخْرُجْ یا سُورَا یا سُوراسُورُ بِالْإِسْمِ الْمَخْزُونِ یا ططرون طرعون مراعون تَبارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقینَ یا هیا یا هیا شَراهِیّاً حَیّاً قَیُّوماً بِالْإِسْمِ الْمَکْتُوبِ عَلی جَبْهَةِ إِسْرافیلَ اطْرُدُوا عَنْ صاحِبِ هذَا الْکِتابِ کُلَّ جِنِّیٍّ وَ جِنِّیَّةٍ وَ شَیْطانٍ وَ
1) 338) همان.
شَیْطانَةٍ وَ تابِعٍ وَ تابِعَةٍ وَ ساحِرٍ وَ ساحِرَةٍ وَ غُولٍ وَ غُولَةٍ وَ کُلَّ مُتَعَبِّثٍ وَ عابِثٍ یَعْبَثُ بِابْنِ آدَمَ وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظیمِ وَ صَلَّی اللَّهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ أَجْمَعینَ.»(1)
1) 339) بحارالأنوار: 94 / 193 نقل از مکارم الأخلاق، و ص 228 نقل از مهج الدّعوات / 10.
توحید نهد در دل کعبه قدم امشب
بتها همه گشتند به تعظیم، خَم امشب
ارکان حرم دور حرم ذکر گرفتند
در کعبه فتاده است به سجده صنم امشب
بر گوش رسد زمزمه چشمه زمزم
تا صبح زند از اسداللَّه دم امشب
تبریک بگویید به کعبه که دوباره
گردیده به میلاد علی محترم امشب
تا فاطمه بنت اسد در حرم آید
ای اهل حرم دور شوید از حرم امشب
پیدایش سیمای خداوند، مبارک
بر کعبه تماشای خداوند، مبارک
امشب حرم از عرش سرافرازتر آمد
در بیت خدا روی خدا جلوهگر آمد
شمشیر خدا شیر خدا حیدر کرّار
یا حامی جان بر کف پیغامبر آمد
یا آمنه بنت وهب زاده محمّدصلی الله علیه وآله
یا فاطمه بنت اسد را پسر آمد
یا فاتح بدر و احد و خیبر و احزاب
یا شیر حق از بیشه فتح و ظفر آمد
ای بیت خدا روی خداوند مبارک
ای ختم رسل جان عزیزت به بر آمد
در کعبه ندا میرسد از خالق سرمد
میلاد علی باد مبارک به محمّدصلی الله علیه وآله
بتهای حرم سوره توحید بخوانید
در مقدم مولا دُرِ تهلیل فشانید
میلاد علی را همه تبریک بگویید
از بنت اسد عیدی خود را بستانید
با دست علی تا به روی خاک بیفتید
در کعبه بمانید بمانید بمانید
امشب همه دور اسداللَّه به در آیید
با مدح علی آتش دل را بنشانید
با دیدن آن قامت و آن طلعت نیکو
فریاد بر آرید و عیدی بستانید
[ میثم به رخ و طلعت زیبای علی گفت:
ای عالمیان جمع شوید عیدی خود را بستانید(1)]
ولایت چیست مهر مرتضی و حبّ اولادش
ندارد بهره از دین هر که نبود مهر مولایش
مرا غیر از علی بعد از پیمبر نیست مولایی
که در قرآن ولی اللَّه خوانده حقّ تعالایش
الا یا اهل عالم من کسی را دست حقّ دانم
که شد مُهر نبوّت در حرم جای کف پایش
اگر در حشر با ذکر علی آیند خلق اللَّه
عجب نبود جهنّم بسته گردد جمله درهایش
بیان اوست توحیدی که توحید است تفسیرش
جمال اوست قرآنی که قرآن است معنایش
مسیح آسمانی را طبیب جسم و روح است این
که میریزد ز یک لبخند صد گردون مسیحایش
پیمبر جان کلّ انبیا، او جان شیرینش
کتاب اللَّه روی کبریا این روی زیبایش
تماشای جمال خویش در روی علی میکرد
معاذ اللَّه اگر بودی خدا روی تماشایش
1) 340) نخل میثم: 4 / 85 .
علی حرف الف بین حروف مصحف خلقت
از آن رو در خلایق چون الف دیدند تنهایش
علوم انبیا یک قطره از دریای تعلیمش
کمال اولیا یک شمّه از درس الفبایش
به قلب عرشیان مهرش، به چشم فرشیان نورش
به دوش مصطفایش پا، در آغوش خدا جایش
ید اللَّه است و عین اللَّه، وجه اللَّه و نور اللَّه
خدایا عبد خوانم یا خداوند تعالایش
به شیطان گر نگاهی افکند رضوان کشد نازش
ز رضوان گر کند قطع نظر نار است مأوایش
ملک گر خاک سلمانش شود تا حشر طوبی له
فلک بیمهرِ مقدادش اگر گردید ایوایش
کرامت آبی از جویش، ملاحت خاکی از کویش
امامت آستان بوسش، قیامت راه پیمایش
اگر عین اللّهش خوانی جهان چون نقطه در چشمش
وگر وجه اللّهش خوانی خدا بینی به سیمایش
مترسانید از خشم جحیمم در صف محشر
مُحبِّ شیر داور از جهنّم نیست پروایش
نگویم خالق یکتاست آن یکتای هستی را
ولی گویم بود یکتا چو ذات پاک یکتایش
خوشا آن کس که هر شب همنشینی با علی دارد
که هر آن لیلة القدری بود شبهای احیایش
شود پرونده طاعت به محشر کوهی از آتش
مگر مولا زند مُهر و کند از لطف امضایش
به هر سائل توان بخشد به دست جود، دنیایی
اگر دست سؤال آرد به دامن کلّ دنیایش
تمنّای خلایق را بر آرد در صف محشر
هر آن کس از علی غیر از علی نبود تمنّایش
تولاّی علی فوق عبادات است نزد حقّ
خوشا آن کس که باشد هم تولّا هم تبرّایش
اگر قسّیس با مهر علی انجیل برگیرد
مسیحا بوسهها آرد به دیوار کلیسایش
برهمن بسته چشم و گوش خود را و نمیداند
که دائم یا علی گویند در بتخانه بتهایش
به گردون ولایت هر که جز روی علی بیند
به اعمی میشود توهین اگر خوانند اعمایش
اگر در طور سینا اوفتد یک جلوه از حُسنش
هزاران موسی عمران شود غرق تجلّایش
الهی با همه آلودگی از تو دلی خواهم
که غیر از یاعلی ذکری نخیزد از سویدایش
محمّدصلی الله علیه وآله در شب معراج خلوت کرد چون با حقّ
به آوای علی میکرد صحبت ربّ اعلایش
به اسم اعظم داور عجب نبود که در محشر
اگر بخشند خلقت را به تار موی زهرایش
خدا را، خود به جان او قسم میداد پیغمبر
سپس او را دعا میکرد با لعل گهرزایش
علی افلاکی و حیف است بین خاکیان باشد
کجا باشد فرشته جا در آغوش هیولایش
به محراب عبادت آن چنان محو خدا گردد
که در حال نماز آرند بیرون تیر از پایش
به خاک رهرو راه ولایش سجده باید برد
که هر خار مغیلان میشود یک نخل طوبایش
خوش آن چشمی که در رؤیا ببیند ماه رویش را
به از بیداری عمر است آن یک لحظه رؤیایش
کجا «میثم» کند وصف علی با آنکه میداند
ز وصف خلق غیر از شخص پیغمبر مبرّایش
بود مست تولّای علی تا لحظه آخر
کز اوّل پر ز صهبای ولایت بود مینایش(1)
تجلّیگاهِ رحمت بیتِ حیِّ داوری کعبه
مطافِ اولیا تا صبحِ روزِ محشری کعبه
بهشتِ دل صفایِ جانِ هر پیغمبری کعبه
ولی امشب ز شبهایِ دگر زیباتری کعبه
گهی جان میدهی بر او گهی دل میبری کعبه
ببر دل زآنکه امشب زادگاه حیدری کعبه
درونت گشته چون قلب محمّدصلی الله علیه وآله منجلی امشب
همه دورِ تو میگردند و تو دورِ علی امشب
1) 341) نخل میثم: 4 / 98.
به عشقِ مرتضی ای کعبه امشب عشقبازی کن
علی از تو، تو از یارانِ مولا دلنوازی کن
کنار صاحبت از کلّ هستی بینیازی کن
ببال امشب به خود تا صبحِ محشر سرفرازی کن
ثنای شیر حقّ آغاز با صوتِ حجازی کن
حرم دورت بگردم از علی مهمان نوازی کن
یم اسرارِ حقّ را از صدف دُردانه پیدا شد
درون خانه امشب رویِ صاحب خانه پیدا شد
الا ای آسمان، چشم بد از ماه تو دور امشب
رها کن ماهِ خود را و بگیر از کعبه نور امشب
بپوشان خاکِ پاکِ مکّه را از زلف حور امشب
قیامت کرده بیت کبریا از وجد و شور امشب
فلک مست نشاط است و زمین غرق سرور امشب
خدا با حُسنِ مولا از حرم کرده ظهور امشب
ز اهلِ قبله بُرده به جسم کعبه جان داده
جمال خویش را در صورتِ مولا نشان داده
نسیم مکّه بوی عطر رضوان با خود آورده
طلوع صبح از ره یک جهان جان با خود آورده
امینِ وحی خطِّ عفو و غفران با خود آورده
علی دستِ خدا فتحِ نمایان با خود آورده
شرف، عزّت، شجاعت، نورِ ایمان با خود آورده
مگر بنتِ اسد از کعبه قرآن با خود آورده
ببال ای فاطمه بنت اسد امشب اسد زادی
تو در بیت احد مرآت اللَّه الصّمد زادی
محمّدصلی الله علیه وآله باز کن آغوش، جانت در برت آمد
وصیّ و جانشین و یار و میر لشگرت آمد
تعالی اللَّه مرآت جمال داورت آمد
لوای فتح بر بام فلک زن، حیدرت آمد
علی فرمانده پیروز بدر و خیبرت آمد
امیرالمؤمنین ساقیّ حوض کوثرت آمد
برادر، ابن عم، داماد، یار تو است این مولود
نه یک کودک همه دار و ندار تو است این مولود
بتان کعبه امشب غرق توحیدند در کعبه
خدا را در جمال مرتضی دیدند در کعبه
به نور مهر او امشب درخشیدند در کعبه
ملایک حلّههای نور پوشیدند در کعبه
به دور شیر حقّ تا صبح گردیدند در کعبه
به رخسار علی چون لاله خندیدند در کعبه
صنمها ذکرِ اللَّه الصّمد خواندند با مولا
بتان در سجده افتادند و میگفتند: یا مولا!
علی جان مدح ذات خالق اکبر گوارایت
ولادت در حریم خالق داور گوارایت
پذیرایی معبود از تو و مادر گوارایت
تجلّای حق از آئینه منظر گوارایت
سرودِ وحی در آغوشِ پیغمبر گوارایت
سلام حقّ سلام خلق تا محشر گوارایت
تو با صوت ملیحت روح را غرق تلاوت کن
تو پیش از وحی، قرآن بهر پیغمبر تلاوت کن
تو مولود حرم ممدوح ذات حقّ تعالائی
تو بر ختمِ رسل جان و رسل را پیر و مولایی
تو بر هر مؤمنی از نفس مؤمن نیز اولایی
تو از اوج تفکّر برتری از مدح بالایی
تو آری تو، مراد و قبله اهل تولّایی
تو مولایی تو اولایی تو بالایی تو والایی
تو توحیدی تو ایمانی تو آغازی تو انجامی
تو حجّی تو جهادی تو تمام دین اسلامی(1)
ای خانه کعبه زادگاهت
ای بیت، اسیر یک نگاهت
هم هشت بهشت بذل دستت
هم هفت سپهر خاک راهت
چون ذات مقدّس الهی
کس پی نبرد به قدر و جاهت
تو نفس محمّدی علی جان
آیینه سرمدی علی جان
ای روی خدا و روی کعبه
میلاد تو آبروی کعبه
ابروی تو قبله نماز است
تا چشم بود به سوی کعبه
سوگند به کعبه کز ازل بود
دیدارِ تو آرزوی کعبه
مهمان خدای کعبه مولا
بر تو است بنای کعبه مولا
1) 342) نخل میثم.
امروز حرم علی علی گفت
سر تا به قدم علی علی گفت
تا کور شوند بتپرستان
در کعبه صنم علی علی گفت
باید همه عمر با علی بود
باید همه دم علی علی گفت
این ذکر شده است عادت من
محبوبترین عبادت من
آن شب حرمِ خدا شبی داشت
در آتش عاشقی تبی داشت
از مهر و مه و ستاره بهتر
در سینه خویش کوکبی داشت
دیوار حرم به خنده میگفت
دیدید که خانه صاحبی داشت
فریاد کشید بام کعبه
آمد به جهان امام کعبه
این کعبه و زمزم و مقام است
این حمد و تشهّد و قیام است
این شیر خدا ابوالأئمّه
این کلّ ائمّه را امام است
این روح صفا، صفای مروه
این قبله مسجدالحرام است
مرآتِ یقینِ کامل است این
قرآنِ نگشته نازل است این
ای سرّ خدا و راز کعبه
وی از تو به عرش ناز کعبه
هم پشت سرت دعای زمزم
هم پیش رخت نماز کعبه
بگذار به ناز ای علی جان
پا بر سر چشم ناز کعبه
لطفی که حرم امید دارد
بر گرد سرت طواف آرد(1)
ای مبارک آیه اکمال دین عیدت مبارک
ای غدیر ای عید کلّ مسلمین عیدت مبارک
ای امین وحی، جبریل امین، عیدت مبارک
آسمان، چشم دلت روشن زمین، عیدت مبارک
1) 343) نخل میثم / 89 - 90.
شیعه مولا امیرالمؤمنین، عیدت مبارک
یاعلی ای مصطفی را جانشین عیدت مبارک
عید اهل آسمان جشن زمینیهاست امشب
ذکر کلّ آفرینش یا علی مولاست امشب
عید قرآن، عید عترت، عید دین، عید هدایت
عید امّت، عید شیعه، عید جود، عید عنایت
عید «اتممتُ علیکم نعمتی» عید ولایت
عید عفو و عید رحمت عید لطف بینهایت
عید از مولا امیرالمؤمنین کردن حمایت
روی برگ هر گیاهی نقش بسته این روایت
کای تمام خلق! نازل آیه اکمال دین شد
شیر حقّ، نفس نبیّ، حیدر امیرالمؤمنین شد
کیست تا بیپرده وجه خالق داور ببیند
در غدیر خم گل لبخند پیغمبر ببیند
از جهاز اشترانش زیر پا منبر ببیند
بر فراز دست ختم الانبیا حیدر ببیند
شافع محشر ببیند ساقی کوثر ببیند
هادی و رهبر ببیند سیّد و سرور ببیند
ای تمام مؤمنات و مؤمنین مولا مبارک
این ولایت بر امیرالمؤمنین بادا مبارک(1)
1) 344) نخل میثم: 4 / 104.
ای چشمها به صورت مولا نظر کنید
جاری به زخم خود همه خون جگر کنید
زینب! حسن! حسین! علی چشم خویش بست
بر آن غریب، جامه ماتم به برکنید
ریزید همچو اشک به خاک ای ستارگان
سخت است بیعلی شب خود را سحر کنید
بیرون شهر کوفه در آن کوچه خموش
آن کودک خرابهنشین را خبر کنید
ای جنّ و انس و حور و ملک ای تمام خلق
تا روز حشر خاک یتیمی به سر کنید
شیر خدا نیاز ندارد دگر به شیر
اشک عزا روانه بر او از بصر کنید
امشب به جای آن که بر او شیر آورید
خون جگر نثار، به زخم پدر کنید
از قصّه خرابه شام آورید یاد
یک شب گر از خرابه کوفه گذر کنید
هنگام شب جنازه او را چو میبرید
در سینه داغ فاطمه را تازهتر کنید
ای نالههای نیمه شبِ هر شبِ علی
آتش شوید و بر جگر ما اثر کنید
از بس گناه کردهام افتادم از نظر
ای خاندان وحی به «میثم» نظر کنید(1)
مرا نیاز نباشد طبیب ببرید
برای مرگ علی دست بر دعا ببرید
نیاز نیست مداوا کنید زخم سرم
برای پیر خرابهنشین غذا ببرید
سلام من به شما ای فرشتگان خدا
نبرد فاطمه با خود مرا شما ببرید
جنازه من مظلوم را چو مادرتان
شبانه مخفی و تنها و بیصدا ببرید(2)
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ما سوا فکندی همه سایه هما را
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم من به خدا قسم خدا را
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را
مگر ای سحاب رحمت تو بباری ار نه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ما سوا را
برو ای گدای مسکین در خانه علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
به جز از علی که آرد پسری ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهدای کربلا را
چو به دوست عهد بندد ز میان پاک بازان
چو علی که میتواند که به سر برد وفا را
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیّرم چه نامم شه ملک لافتی را
به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا
به دو چشم خونفشانم هله ای نسیم رحمت
که ز کوی او غباری به من آر، توتیا را
چه توئی قضای گردان، به دعای مستمندان
که زجان ما بگردان ره آفت قضا را
همه شب در این امیدم که نسیم صبح گاهی
به پیام آشنائی بنوازد آشنا را
ز نوای مرغ یاحق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریارا(1)
1) 347) نخل میثم.
رهبران
معصوم
امام باقر و امام صادقعلیهما السلام میفرمایند: «حضرت صدیقه طاهرهعلیها السلام در روز بیستم جمادی الثّانی، پنج سال پس از بعثت، در چهل و پنجمین سال عمر شریف رسول خداصلی الله علیه وآله قدم به عالم دنیا گذارد.»(1)
انعقاد نطفه آن بانو - همانگونه که در بحار علّامه مجلسیرحمه الله و کتب دیگر نقل شده - به این کیفیّت بوده که رسول خداصلی الله علیه وآله در ابطح با عمّار یاسر و منذر بن ضحضاح و ابوبکر و عمر و علیّ بن ابیطالبعلیه السلام و عبّاس بن عبدالمطّلب و حمزة بن عبدالمطّلب نشسته بود. ناگهان جبرئیل با آن صورت اصلی خود نازل شد و بالهای او مشرق تا مغرب دنیا را گرفته بود. پس ندا داد: «ای محمّد! خداوند علی اعلی تو را سلام میرساند و به تو امر میکند که تا چهل روز از خدیجه کنارهگیری کنی.»
این دستور برای رسول خداصلی الله علیه وآله که علاقه فراوانی به حضرت خدیجه داشت سخت دشوار آمد. پس رسول خداصلی الله علیه وآله چهل روز [ چلّه نشینی کرد و]، روزها روزه گرفت و شبها به عبادت خدا مشغول بود و در روزهای آخر، عمار یاسر را نزد خدیجه فرستاد و به او پیام داد که: «ای خدیجه! گمان مکن که علاقه من به تو کم شده است، بلکه این امر الهی است، و او مرا امر نموده که از تو فاصله بگیرم، همانا
1) 348) بحارالأنوار: 43 / 7.
خداوند در هر روز چندین مرتبه به وجود تو بر ملائکه مباهات مینماید. ای خدیجه، چون شب میرسد در را به روی خود ببند و در بستر خود استراحت کن. همانا من در منزل فاطمه بنت اسد خواهم بود.»
پس حضرت خدیجه هر روز از فراق رسول خداصلی الله علیه وآله محزون بود، و چون چهل روز گذشت باز جبرئیلعلیه السلام نازل شد و گفت: «ای محمّد! خداوند علی اعلی تو را سلام میرساند و دستور میدهد که آماده تحیّت و تحفه او باشی.»
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «تحفه و تحیّت خداوند چیست؟» جبرئیلعلیه السلام گفت: «نمیدانم.» ناگهان میکائیل با طبقی از خرما و انگور فرود آمد، و آن را مقابل رسول خداصلی الله علیه وآله قرار داد، جبرئیل نیز جلو آمد و گفت: «خداوند تو را امر کرده که امشب برای افطار خود از این میوهها استفاده کنی.»
امیرالمؤمنینعلیه السلام میفرماید: «رسول خداصلی الله علیه وآله همیشه هنگام افطار به من میفرمود: "در را باز نگهدار تا هر که میخواهد بیاید و نزد من افطار کند." و لکن در آن شب مرا بر در خانه گماشت و فرمود: "این غذا جز برای من بر کسی حلال نیست." پس من بر در خانه نشستم و رسول خداصلی الله علیه وآله سرپوش از آن طبق برداشت و دید یک خوشه خرمای تازه و یک خوشه انگور در آن است. پس از آن میل کرد تا سیر شد و آب نیز نوشید تا سیرآب گردید، و دست خود را جلو آورد و جبرئیلعلیه السلام بر آن آب ریخت و میکائیلعلیه السلام دست او را شست و اسرافیل با حولهای خشکانید و بقیه طعام با ظرف آن به آسمان رفت.
سپس رسول خداصلی الله علیه وآله برخاست تا نماز بخواند، جبرئیلعلیه السلام به او گفت: "در این ساعت خواندن نماز بر تو حرام است تا به منزل خدیجه بروی و با او همبستر شوی؛ چرا که خداوند به ذات خود سوگند یاد نموده که در این شب از صُلب تو ذرّیه پاک و طیّب را بیافریند." پس رسول خداصلی الله علیه وآله از جای خود برخاست و به طرف منزل خدیجه حرکت کرد.»
حضرت خدیجهعلیهما السلام میفرماید: «من به تنهایی عادت کرده بودم و چون شب
میشد سرخود را میپوشاندم و پرده اتاق را میآویختم و درب خانه را میبستم و نماز عشای خود را میخواندم و چراغ اتاق را خاموش میکردم و در بستر خواب میرفتم و در آن شب هنوز خواب مرا فرا نگرفته بود که رسول خداصلی الله علیه وآله درب خانه مرا کوبید. من گفتم: "کیست جز محمّدصلی الله علیه وآله که درب خانه مرا میکوبد." ناگهان صدای رسول خداصلی الله علیه وآله را شنیدم که با آن طراوت و شیرینی سخن خود میفرماید:
"ای خدیجه! در را باز کن، من محمّد هستم." پس من با شادمانی تمام برخاستم و درب خانه را گشودم و رسول خداصلی الله علیه وآله وارد شد و عادت همیشه او این بود که چون وارد میشد آب طلب میکرد و وضو میگرفت و دو رکعت نماز به اختصار میخواند و سپس به بستر خواب وارد میشد، لکن در آن شب آب طلب نکرد و نمازی نخواند، بلکه بازوی مرا گرفت و در بستر خود خواباند و با من مزاح و ملاعبه نمود و همانگونه که مردها برای زناشویی با همسر خود عمل میکنند عمل کرد و به خدا سوگند او از من جدا نشد جز آن که من سنگینی حمل فاطمهعلیها السلام را در خود احساس نمودم.»(1)
محدّث قمّیرحمه الله میگوید: این چلّهنشینی و اعتزال، نشانه جلالت فاطمهعلیها السلام است، به گونهای که قلم قدرت بیان آن را ندارد و شاید انتخاب رطب و انگور دلیل کثرت برکت و منافع زیادی است که در میوههای دیگر به این اندازه یافت نمیشود و این اشاره به کثرت برکات این بانوی طاهره و مبارکه و ذرّیه او میباشد.
شیخ صدوقرحمه الله در کتاب امالی از مفضّل نقل نموده که گوید: به امام صادقعلیه السلام گفتم: «ولادت فاطمهعلیها السلام چگونه بوده است؟» امامعلیه السلام فرمود: «آری، حضرت خدیجه چون با رسول خداصلی الله علیه وآله ازدواج نمود، زنهای مکّه از او فاصله گرفتند و ارتباط خود را با او قطع کردند تا جایی که به خانه او نرفتند و بر او سلام نکردند و زنهای دیگر را نیز از ارتباط با او منع کردند. از اینرو، حضرت خدیجه غمناک و
1) 349) بحار: 16 / 78، بیت الأحزان / 19.
وحشتزده شد و بر جان رسول خداصلی الله علیه وآله هراس پیدا کرد، و چون به فاطمهعلیها السلام باردار شد، فاطمه از داخل رحم با او سخن میگفت و او را امر به صبر مینمود و خدیجه این مسأله را از رسول خداصلی الله علیه وآله پنهان میکرد تا این که روزی رسول خداصلی الله علیه وآله وارد خانه شد و دید خدیجه با کسی سخن میگوید. از او پرسید: "ای خدیجه! با چه کسی سخن میگویی؟" خدیجه گفت:
"فرزندی که در رحم دارم با من سخن میگوید و انس میگیرد." رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: "ای خدیجه! اکنون جبرئیل به من خبر میدهد که او دختر و نسل پاک من خواهد بود و زود است که خداوند نسل من را از او قرار دهد و امامان بعد از من از نسل او باشند و خداوند آنان را جانشینان و خلفای خود در روی زمین قرار دهد."
پس خدیجه همواره به همین غربت و تنهایی به سر میبرد تا این که هنگام زایمان او فرا رسید و از زنهای قریش و بنیهاشم خواست که در امر زایمان به او کمک نمایند. آنان پیام دادند که تو به حرف ما گوش نکردی و با محمّدصلی الله علیه وآله یتیم ابوطالب که مردی فقیر و بدون مال بود ازدواج کردی و ما اکنون به تو کمک نخواهیم کرد.
از اینرو، حضرت خدیجه غصّهمند گردید، ناگهان چهار زن مجلّله به شکل زنهای بنیهاشم بر او وارد شدند و چون آنان را دید وحشت نمود. پس یکی از آنان گفت: "ای خدیجه! محزون مباش، ما فرستادههای خدا هستیم؛ من ساره همسر ابراهیمعلیه السلام، و این آسیه بنت مزاحم، همسر فرعون، رفیق تو در بهشت، و آن دیگری مریم، دختر عمران، و این کلثوم، خواهر موسی بن عمران میباشیم، و خداوند ما را فرستاده تا همانند زنهای دیگر به تو کمک کنیم."
پس یکی از آنان در طرف راست، و دیگری در طرف چپ، و سوّمی در مقابل، و چهارمی پشت سر حضرت خدیجه قرار گرفتند، و فاطمهعلیها السلام طاهره مطهّره به دنیا آمد و چون روی زمین قرار گرفت، مکّه بلکه همه شرق و غرب زمین را روشن نمود. سپس ده نفر از حور العین وارد شدند و به دست هر کدام طشتی از بهشت و ابریقی
از آب کوثر بود. پس آن زنی که مقابل خدیجه قرار داشت آب کوثر را گرفت و فاطمهعلیها السلام را با آن شست. سپس با دو حوله سفید و معطّر او را پوشاند و کام او را برداشت، و فاطمهعلیها السلام فرمود: "أشهد أن لا إله إلّا اللَّه و أنّ أبی رسول اللَّه سیّد الأنبیاء، و أنّ بعلی سیّد الأصیاء، و ولدی سادة الأسباط." سپس یکایک آنان را نام برد و بر آنان سلام کرد و همگی خندان شدند و حور العین بهشتی به همدیگر بشارت و تبریک گفتند و اهل آسمانها به همدیگر بشارت دادند و در آسمان نوری ظاهر شد که ملائکه تاکنون چنین نوری را ندیده بودند.
سپس آن چهار زن قنداقه فاطمهعلیها السلام را به دست حضرت خدیجه دادند و گفتند: "بگیر فرزند پاک و پاکیزه خود را، همانا او و نسل او مبارک خواهند بود." پس خدیجه با شادمانی فرزند خود را گرفت و چون پستان در دهان او گذارد شیر فراوانی برای او جاری شد، به گونهای که فاطمهعلیها السلام در هر روز به اندازه یک ماه رشد میکرد و در هر ماه به اندازه یک سال رشد مینمود.»(1)
تردیدی نیست که حضرت فاطمهعلیها السلام از اصحاب کسا و معصومه و پاک و مطهّره و راضیه و مرضیّه است و از نامهای او که حدود یکصد و شصت نام میباشد مقام والا و منزلت عالی او روشن میشود.
او در آیه شریفه تطهیر: «إِنَّما یُریدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً»(2)در طهارت و عصمت با پدر و شوهر و فرزندان خود شریک است و در آیه مباهله نیز مقصود از، «نساءنا» او است، و در آیات هجرت نیز شریک پدر و شوهر خود میباشد و هجرت او در سختترین شرایط واقع شده است.
او مادر همه ائمّه معصومینعلیهم السلام و باقی مانده رسول اللَّهصلی الله علیه وآله و سیّده زنان عالم از
اوّلین و آخرین است. او در قیامت یکی از چهار راکب و صاحب جلال و عظمت و عزّت خواهد بود، و اختیار شفاعت به دست او داده خواهد شد، و همه اوّلین و آخرین امید شفاعت او را دارند.
فاطمهعلیها السلام از همه مردم به رسول خداصلی الله علیه وآله نزدیکتر و شبیهتر بود و آن حضرت بیش از هر کسی او را دوست میداشت و چون بر پدر خود وارد میشد رسول خداصلی الله علیه وآله به احترام او به پای میخاست و او را در جای خود مینشاند و فراوان او را میبوسید و میفرمود: «من بوی بهشت را از فاطمه استشمام میکنم.»
و میفرمود: «فاطمه پاره تن من است، هر کس او را شاد کند مرا شاد کرده و هر کس او را آزار دهد مرا آزار داده است، و فاطمه عزیزترین مردم است نزد من.» و اگر رسول خداصلی الله علیه وآله خشمگین میشد تنها چیزی که خشم او را برطرف مینمود ملاقات با فاطمهعلیها السلام بود.
مرحوم کلینی در کتاب کافی از محمّد بن سنان نقل نموده که گوید: من خدمت حضرت جوادعلیه السلام بودم و سخن از اختلاف شیعیان به میان آمد. پس حضرت جوادعلیه السلام به من فرمود:
«ای محمّد بن سنان! خداوند تبارک و تعالی همواره متفرّد به وحدانیّت خود بود تا این که محمّد و علی و فاطمه صلوات اللَّه علیهم اجمعین را خلق نمود و پس از هزار سال چیزهای دیگر را آفرید و آنان را گواه بر خلقت مخلوقات خود نمود و طاعت آنان را بر همه مخلوق خود واجب کرد و امور مخلوق خود را به آنان واگذارد. از اینرو، محمّد و علی و فاطمهعلیهم السلام آنچه را میخواهند حلال میکنند و آنچه میخواهند حرام میکنند و خواسته آنان از خواسته خدا جدا نیست.»
سپس فرمود: «ای محمّد بن سنان! آنچه گفتم معنای دیانت و اعتقادی است که اگر کسی از آن پیشی بگیرد از جادّه حقّ منحرف شده است و اگر کسی از اعتقاد به آن تخلّف کند هلاک شده است و اگر کسی از آن جدا نشود هدایت شده است. پس
تو این سخن را غنیمت بدان.»(1)
محدّث قمیرحمه الله گوید: از این حدیث ظاهر میشود که فاطمهعلیها السلام از کسانی است که خداوند همه امور را به آنان واگذارده است و فاطمهعلیها السلام هر چه را بخواهد حلال میکند و هر چه را بخواهد حرام میکند.
امیرالمؤمنینعلیه السلام میفرماید: روزی رسول خداصلی الله علیه وآله وارد بر فاطمهعلیها السلام شد و او را محزون و غمگین دید پس به او فرمود: «...ای فاطمه! هنگامی که تو به درب بهشت میرسی، دوازده هزار از حوریان بهشتی به استقبال تو میآیند که تاکنون به استقبال کسی نرفته و نخواهند رفت و در دست آنان چراغی از نور است و بر اسبهایی از نور سوار هستند...
و تو با آنان اهل بهشت را ملاقات خواهی کرد، و برای شیعیان تو سفرههایی از نور گسترده میشود و آنان مشغول خوردن طعامهای بهشتی هستند، در حالی که مردم گرفتار حساب خواهند بود.» سپس این آیه را تلاوت فرمود: «وَ هُمْ فی مَا اشْتَهَتْ أَنْفُسُهُمْ خالِدُونَ»(2)، و چون اولیای خدا در بهشت مستقرّ میشوند، حضرت آدم و پیامبران دیگر به زیارت تو خواهند آمد... .»(3)
حضرت فاطمهعلیها السلام میفرماید: پدرم فرمود: «هر کس بر تو درود و صلوات بفرستد خداوند او را میبخشد و در بهشت او را به من ملحق خواهد نمود، هر کجای بهشت که باشم.»
مؤلّف گوید: ما در کتاب اسوة النّساء فضائل حضرت فاطمهعلیها السلام و موضوعات دیگر مربوط به او و حوادث بعد از رحلت رسول اللَّهصلی الله علیه وآله را در حدّ امکان و استعداد خود بیان کردهایم. از اینرو، در این کتاب به همین اندازه بسنده مینماییم.
سلمان فارسی رضوان اللَّه علیه میگوید: بعد از رحلت رسول خداصلی الله علیه وآله روزی علیّ بن ابیطالبعلیه السلام را دیدم، او به من فرمود: «مرحباً یا سلمان اکنون داخل خانه فاطمهعلیها السلام شو که او مشتاق زیارت تو است و تحفهای از بهشت برای او آمده میخواهد تو را از آن بهرهمند نماید.»
سلمان میگوید: من به درب خانه فاطمهعلیها السلام رفتم و اجازه دخول خواستم، او به من اجازه دخول داد، چون داخل شدم دیدم آن بانو در صحن حجره نشسته و چادری بر سر دارد و به من فرمود: «بنشین.» و چون نشستم فرمود: «من دیروز در صحن این حجره نشسته بودم و برای پدرم مغموم و گریان بودم و درب حجره را به روی خود بسته بودم ناگهان دیدم درب حجره باز شد و سه نفر از زنهای نیکو صورت وارد شدند که من تاکنون زنانی زیباتر و پاکیزهتر از آنان را ندیده بودم، و چون آنان را نشناختم گفتم: "آیا شما اهل مکّه و یا اهل مدینه هستید؟"
آنان گفتند: "ما نه اهل مکّه هستیم و نه اهل مدینه بلکه ما اهل دارالسّلام بهشت هستیم و خداوند ربّ العالمین ما را نزد تو فرستاده و او بر شما سلام میفرستد و شما را در مصیبت فقدان پدرتان حضرت محمّدصلی الله علیه وآله تسلیت میدهد.» پس من مقابل آنان نشستم و به یکی از آنان که بزرگتر از بقیّه بود گفتم: "نام تو چیست؟" او گفت: "من ذرّه هستم.» به او گفتم: "برای چه نام تو ذرّه است در حالی که من از تو جلالت و بزرگواری مشاهده میکنم؟" او گفت: "برای این که خداوند مرا برای ابوذرّ غفاری آفریده.» پس به دیگری گفتم: "نام تو چیست؟" او گفت: "نام من مقدوده است." گفتم: "برای چه مقدوده نامیده شدهای؟" او گفت: "برای این که خداوند مرا برای مقداد آفریده است." پس به سوّمی گفتم: "نام تو چیست؟" او گفت: "من سلمی هستم." گفتم: "برای چه سلمی نامیده شدهای؟" او گفت: "برای این که خداوند مرا برای سلمان فارسی آفریده است."»
سلمان میگوید: سپس فاطمهعلیها السلام به من فرمود: «آنان از بهشت برای من هدیّهای آوردند و من مقداری از آن را برای تو ذخیره نمودم.»
سپس فاطمهعلیها السلام طبقی از خرمای تازه و سفید را نزد من آورد که از برف سفیدتر و از مشک خوشبوتر بود، پس پنج عدد از آن خرماها را به من داد و فرمود: «با آنها افطار کن [ و هستههای آنها را برای من بیاور].»
من به طرف منزل خود حرکت کردم و به خدا سوگند به هر کس برخورد نمودم به من میگفتند: «ای سلمان! با خود مشک حمل نمودهای؟» و چون هنگام افطار رسید با آنها افطار کردم و هستهای در آنها ندیدم، و چون صبح شد به منزل فاطمهعلیها السلام رفتم و چون به او گفتم: آنها هستهای نداشت، تبسّم نمود و فرمود:
«ای سلمان! خداوند آنها را در زیر عرش خود برای من آفریده بود، برای چه هسته داشته باشد؟ و این هدیه به سبب دعایی بود که پدرم به من تعلیم نموده بود.»
سلمان میگوید: من به فاطمهعلیها السلام عرض کردم: «ای حبیبه من! آن دعا را به من تعلیم دهید.» فاطمهعلیها السلام فرمود: «ای سلمان! اگر دوست میداری که [ در دنیا مبتلای به تب نشوی و] چون خدا را ملاقات میکنی او از تو راضی باشد بر این دعا مواظبت کن، و آن دعا این است:
بِسْمِ اللَّهِ النُّورِ، بِسْمِ اللَّهِ الَّذی یَقُولُ لِلشَّیْءِ: کُنْ فَیَکُونُ، بِسْمِ اللَّهِ الَّذی یَعْلَمُ خائِنَةَ الْأَعْیُنِ وَ ما تُخْفِی الصُّدُورُ، بِسْمِ اللَّهِ الَّذی خَلَقَ النُّورَ مِنَ النُّورِ، بِسْمِ اللَّهِ الَّذی هُوَ بِالْمَعْرُوفِ مَذْکُورٌ، بِسْمِ اللَّهِ الَّذی أَنْزَلَ النُّورَ عَلَی الطُّورِ، بِقَدَرٍ مَقْدُورٍ، فی کِتابٍ مَسْطُورٍ، عَلی نَبِیٍّ مَحْبُورٍ، الْحَمْدُ للَّهِِ الَّذی هُوَ بِالْعِزِّ مَذْکُورٌ، وَ بِالْفَخْرِ مَشْهُورٌ، وَ عَلَی السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ مَشْکُورٌ، وَ صَلَّی اللَّهُ عَلی سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرینَ.»
سلمان میگوید: من این دعا را یاد گرفتم و به خدا سوگند به بیش از هزار نفر از اهل مدینه و مکّه که مبتلای به تب بودند یاد دادم و همه آنان با اذن خداوند
شفا یافتند.(1)
عبداللَّه جعفر از پدر خود جعفرعلیه السلام نقل نموده که گوید: فاطمهعلیها السلام در دعای خود میفرمود:
«اَللَّهُمَّ إِنَّکَ تَسْمَعُ کَلامی، وَ تَری مَکانی، وَ تَعْلَمُ سِرّی وَ عَلانِیَتی، وَ لا یَخْفی عَلَیْکَ شَیْءٌ مِنْ أَمْری، وَ أَنَا الْبائِسُ الْفَقیرُ الْمُسْتَغیثُ الْمُسْتَجیرُ الْوَجِلُ الْمُشْفِقُ الْمُقِرُّ الْمُعْتَرِفُ بِذَنْبِهِ، أَسْأَلُکَ مَسْأَلَةَ الْمِسْکینِ، وَ أَبْتَهِلُ إِلَیْکَ ابْتِهالَ الْمُذْنِبِ الذَّلیلِ، وَ أَدْعُوکَ دُعاءَ الْخائِفِ الضَّریرِ، دُعاءَ مَنْ خَضَعَتْ لَکَ رَقَبَتُهُ، وَ فاضَتْ لَکَ عَبْرَتُهُ، وَ ذَلَّ لَکَ خیفَتُهُ، وَ رَغِمَ لَکَ أَنْفُهُ، اَللَّهُمَّ لا تَجْعَلْنی بِدُعائِکَ شَقِیّاً، وَ کُنْ لی رَؤُفاً رَحیماً، یا خَیْرَ الْمَسْئُولینَ، وَ یا خَیْرَ الْمُعْطینَ، وَ الْحَمْدُ للَّهِِ رَبِّ الْعالَمینَ.»(2)
الهی چشم دشمن هم نبیند آنچه من دیدم
که پامال خزان تنها گلم را در چمن دیدم
چراغ آرزوهای مرا کشتند در خانه
سیهتر روز خود از شب در این بیت الحزن دیدم
چگونه زنده مانم من که تنها یاور خود را
به زیر تازیانه با دو چشم خویشتن دیدم
نگاهم بود بر دست مغیره رو چو گرداندم
گشودم چشم و سیل اشک در چشم حسن دیدم
کنار خانه زهرای مرا کشتند و بعد از آن
به مسجد قاتل او را به اشکم خنده زن دیدم
درون سینه آن مظلومه رازی داشت سر بسته
که من آثار آن را آشکار از پیرهن دیدم
نمیگویم چه آمد بر سرم آنقدر میگویم
که مرگ خویش را هنگام غسل آن بدن دیدم
الهی جان من با آه من از دل برون آید
که آن شب لاله خونین خود را در کفن دیدم
به مظلومیّ من تا عمر داری گریه کن «میثم»
که عمری خویش را تنها میان انجمن دیدم(1)
1) 357) نخل میثم.
اگر سیم و زرم بخشید بیزهرا نمیخواهم
وگر جان و سرم بخشید بیزهرا نمیخواهم
اگر روز قیامت از عطش جانم به لب آید
شراب کوثرم بخشید بیزهرا نمیخواهم
اگر آب بقا ریزند بیحیدر نمینوشم
و گر چشم ترم بخشند بیزهرا نمیخواهم
اگر سلمان شوم بیمهر زهرا نامسلمانم
خلوص بوذرم بخشند بیزهرا نمیخواهم
اگر چون نخل خشکی باشم و از روضه رضوان
همه برگ و برم بخشند بیزهرا نمیخواهم
اگر در روضه رضوان هزاران حور و غلمانم
دمادم ساغرم بخشند بیزهرا نمیخواهم
اگر با آن همه فیض منی در ماه ذیحجه
وقوف مشعرم بخشند بیزهرا نمیخواهم
اگر با دست جبریل امین پروانه جنّت
به صبح محشرم بخشند بیزهرا نمیخواهم
اگر از کُلّ سادات و ملک در قُلّه گردون
مقام برترم بخشند بیزهرا نمیخواهم
اگر از کثرت اشک سحر در خلوت شبها
دو دریا گوهرم بخشند بیزهرا نمیخواهم
اگر هردم بمیرم وز نفسهای مسیحائی
روان بر پیکرم بخشند بیزهرا نمیخواهم
اگر با جام خضر از چشمه آب بقا دائم
حیات دیگرم بخشند بیزهرا نمیخواهم
کیم من «میثمم» عمری گدای کوی زهرایم
هزاران افسرم بخشند بیزهرا نمیخواهم
محمّدصلی الله علیه وآله بحر بیپایان رحمت گوهرش زهرا
علی فلک نجات آفرینش لنگرش زهرا
رسول اللَّه مینازد که دارد دختری چون او
کتاب اللَّه مینازد که باشد کوثرش زهرا
به معراج نبوّت گر بگیری اوج میبینی
که گردونهاست در این راه و باشد محورش زهرا
خلایق راست قرآن داور و قرآن از آن بالد
که در تفسیر و در تعبیر باشد داورش زهرا
علی در غزوهها یار محمّدصلی الله علیه وآله بود و میبودی
در امواج غم و اندوه تنها یاورش زهرا
هُمای قلّه قاف ولایت ملک هستی را
گرفته زیر پر زیرا بود بال و پرش زهرا
درست امّ ابیها گر شود تفسیر میبینی
که هر پیغمبری بود از نخستین مادرش زهرا
سلام حقّ سلام انبیا بر شخص پیغمبر
سلام شخص پیغمبر به تنها دخترش زهرا
عبور ناقهاش چون روز محشر افتد از محشر
کند محشر به پا محشر که گردد محشرش زهرا
گریزد از قیامت تیرهگی تا مرز تاریکی
چو گردد با خدایی نور خود روشنگرش زهرا
ولایت چیست بشنو، آسمان کلّ خوبیها
که باشد مِهر و ماه و آفتاب و اخترش زهرا
محمّدصلی الله علیه وآله جانِ جان عالم است و هیچ میدانی
که باشد جان شیرین در درون پیکرش زهرا
خدا در دیده ظاهر نمیگنجد اگر گنجد
به چشم خواجه لولاک باشد مظهرش زهرا
رسول اللَّه را باشد دو قرآن صامت و ناطق
کتاب صامتش قرآن کتاب دیگرش زهرا
درود هر زن آزاده و هر مرد آزاده
بر آن بانو که باشد در ولایت رهبرش زهرا
ولایت همچو قرآن محمّدصلی الله علیه وآله جاودانی شد
به یمن همّت دخت ولایتپرورش زهرا
محمّدصلی الله علیه وآله حیّ سرمد را بود پیغمبر خاتم
که در هر عصر و هر نسل است پیغامآورش زهرا
عبادت سنگرش زهرا نبوّت محورش زهرا
ولایت همسرش زهرا امامت مصدرش زهرا
محمّدصلی الله علیه وآله شهر علم و در علیّ ابن ابیطالب
زهی شهری که باشد زینت بام و درش زهرا
درخت سبز توحید و نبوّت کیست؟ پیغمبر
امامان شاخهها و شیعیان برگ و برش زهرا
جز اینم گر بود ایمان ندارم بهره از ایمان
که دین هم اوّلش زهرا بود هم آخرش زهرا
بیا حجّ ولایت کن که این حجّ تا ابد باشد
صفا و مروه و سعی و منی و مشعرش زهرا
علی سنگرنشین جنگها بود و عجب دارم
که شد بعد از پیمبر حامی بیسنگرش زهرا
تک و تنها کنار آستان خانه پشت در
خدا داند خدا داند چه آمد بر سرش زهرا
غلاف تیغ خصم دون ز کار انداخت دستش را
بلی این بود پاداش جهاد اکبرش زهرا
برای یاری حیدر فشاری دید پشت در
که رفت از دست آنجا هم صدف هم گوهرش زهرا
دریغا کز جفای اهل دوزخ پایمال آمد
بهشت وحی و پرپر شد گل نیلوفرش زهرا
گل لبخند روید زآفتاب حشر ای «میثم»
اگر بر خلق افتد سایهای از چادرش زهرا(1)
ماه ربیع کرده تجلّا مبارک است
ماه سرور اهل تولّا مبارک است
جشن وصال حیدر و زهرا مبارک است
این جشن ازدواج به مولا مبارک است
از فیض وصل فاطمه دلشاد شد علی
خیزید و کف زنید که داماد شد علی
امروز مهر و ماه به هم مقترن شوند
حوران عرش خادمه بوالحسن شوند
جن و ملک به خاک درش بوسه زن شوند
محصول این زفاف حسین و حسن شوند
روز و شب عروسی زهرای اطهر است
عاقد خدا و احمد و داماد حیدر است
آدم به بزم وصل شه اولیا بیا
از باغ خلد با همه انبیا بیا
1) 358) نخل میثم.
با انبیا به بزم شه اولیا بیا
مریم تو با زنان بهشتی بیا بیا
حوران عرش روی در این خانه میکنند
با خنده موی فاطمه را شانه میکنند
داماد را هماره ز سوی خدا سلام
بر این دو زوج از همه انبیا سلام
این ازدواج علّت ابقای مکتب است
باللَّه قسم طلیعه میلاد زینب است
حسن خدا به روی علی دید فاطمه
بشکفت همچو لاله و خندید فاطمه
در چشم آفتاب درخشید فاطمه
بنت اسد عروس تو گردید فاطمه
لبخند زن به چهره نورانی عروس
اوّل بزن تو بوسه به پیشانی عروس
امشب ستاره میچکد از چرخ آبنوس
در محضر علی بر سر حجله عروس
بازآ خدیجه بر در آن حجله کن جلوس
دست عروس و صورت داماد را ببوس
قلب تو منجلی شده امشب مبارک است
داماد تو علی شده امشب مبارک است
عالم از این خبر همه خلد مخلّد است
دامادی ولیّ خداوند سرمد است
این جان احمد است که داماد احمد است
داماد نه، بگو که تمام محمّدصلی الله علیه وآله است
اینجا عروس، دخت رسول مکرّم است
مهریّهاش شفاعت خلق دو عالم است
امشب چه با صفاست حرمخانه علی
ناموس کبریا شده ریحانه علی
کوثر قدم نهاده به کاشانه علی
لبریز نور آمده پیمانه علی
در حجله زفاف محمّدصلی الله علیه وآله قدم نهد
دست علیّ و فاطمه را دست هم دهد
قلب علی از آن همه عزّ و وقار زد
لبخند اشتیاق به دیدار یار زد
بر باغ آرزوش نسیم بهار زد
کمکم نقاب از رخ زهرا کنار زد
خورشید آسمان هدی را نظاره کرد
لاحول گفت و روی خدا را نظاره کرد
لبخند زد ز شوق که این همسر من است
یا جان احمد است که در پیکر من است
أمّ الأئمّه فاطمه اطهر من است
من روز حشر ساقی و این کوثر من است
ای هستی امام ولایت خوش آمدی
ای مادر تمام ولایت خوش آمدی
بگذار پا به دیدهام ای نور دیدهام
کز اشک شوق گُل سرِ راه تو چیدهام
از هر چه دل بریده به وصلت رسیدهام
خوش انتظار آمدنت را کشیدهام
دار الولای کوچک من گلشن از تو شد
بیت علی و قلب علی روشن از تو شد
آیینه خدای تعالای من تویی
مشعل فروز دیده بینای من تویی
باللَّه قسم بهشت تماشای من تویی
نازم به این مقام که زهرای من تویی
هر وصف تو که زمزمه خلق عالم است
گویی هزار میوه به یک نخل «میثم» است(1)
قلب سلالههای پیمبر کباب شد
آخر دعای مادرشان مستجاب شد
شمعی که بود روشن از او خانه علی
آخر کنار حجره در بسته آب شد
ماهی که نقش پنجه ابر سیاه داشت
با دست بوتراب نهان در تراب شد
امشب ستارگان همه فریاد میزنند
کز داغ ماه خون جگر آفتاب شد
از یک شراره چشمه خورشید شد سیاه
با یک هجوم بیت ولایت خراب شد
شهر مدینه روز قیامت گواه باش
باللَّه به فاطمه ستم بیحساب شد
در مجلس عزای جوان میبرند گل
اینجا سرشک دیده زینب گلاب شد
ای مرغ شب سلام ببر بهر فاطمه
با او بگو سلام علی بیجواب شد
«میثم» شکست پشت علی از فراغ یار
مولا ز غصّه پیر به فصل شباب شد(2)
بیعطر تو به باغ ولایت بهار نیست
بیمهر تو به نخل عمل برگ و بار نیست
یک لحظه بیمحبّت تو روحِ زندگی
در سال و ماه و هفته و لیل و نهار نیست
احمد که گفت جان محمّدصلی الله علیه وآله فدای تو
گفتار اوست وحی الهی، شعار نیست
طاعات جنّ و انس و مَلَک را به روزِ حشر
منهای دوستیّ شما اعتبار نیست
مُلک وجود گم شدهای در مزار تو است
کی گفته بانوی دو جهان را مزار نیست
با تو، لوای نصر امامت در اهتزاز
بیتو به هفت چرخِ نبوّت مدار نیست
در منطق تو معجزه بدر و خیبر است
تیغ خطابه تو کم از ذوالفقار نیست
سجّاده را ز مهر جبینِ تو آبرو
محراب را ز شوق نمازت قرار نیست
پرواز معرفت به جلالت نمیرسد
زیرا که قدرِ قدر به کس آشکار نیست
روز جزا که حقّ دهدت اختیارِ تام
ما را به جز اراده تو اختیار نیست
جز نام تو به برگِ عبور بهشت، ثبت
جز مهر تو بر آتش دوزخ مهار نیست
در اوج هفت گنبدِ گردون ستارهای
مانند چشم پاک تو شب زندهدار نیست
آزردن دلِ تو، جز آزردن رسول
خشمِ تو غیرِ خشم خداوندگار نیست
احسان وجود، عادتان بوده از نخست
لطف و کرم ز غیرِ شما انتظار نیست
با تو شرار نار، گُل تازه میشود
بیتو گُل بهشت به جز مشت خار نیست(1)
ای با تمام هستی خود یاور علی
در بیت وحی حامی و هم سنگر علی
چون شد که در بهار جوانی خزان شدی
ای یاس مصطفی گُل نیلوفر علی
با دفن مخفیانه تو در دل زمین
هفت آسمان خراب شده بر سر علی
وقتی نفس به قلب تو پیچید پشت در
میخواست روح، پر زند از پیکرِ علی
با تازیانه اجر رسالت به دست تو
تقدیم شد به پیش دو چشم تر علی
در لحظه غروب غمانگیزِ مرگِ تو
گویی رسیده بود شب آخر علی
دست خدایی تو چو از کار اوفتاد
نیرو گرفت خصم ستمگستر علی
یا رب چه میشود که گذارم به باغ وحی
صورت به قتلگاه گُل پرپر علی
1) 361) نخل میثم: 4 / 172.
وقتی که گوشواره ز گوش تو شد جدا
افتاد لرزه بر بدن دختر علی
ای اولین شهیده راه علی بمان
آخر به خاطر دل غمپرور علی
ای طایر شکسته پر بوستان وحی
این قدر بال بال مزن در بر علی
«میثم» بر آستان ولایت نظاره کن
بیفاطمه شکسته شده محور علی(1)
منم تنهای تنها و تویی تنهاترین یارم
مرو مگذار تنهایم که من تنها تو را دارم
تو هم جان علی هم حافظ جان علی بودی
چگونه پیکرت را در درون خاک بگذارم
منم مشکل گشای خلقت و دست خدا زهرا
ببین بیتو چه مشکلها که افتاده است در کارم
همه غمهای عالم بین ما تقسیم شد آری
که تو از درد مینالیّ و من از غصّه بیدارم
دو چشم بسته و قدِّ خم و ضعف تنت گوید
که امشب میروی از دستم ای مظلومه بیمارم
از آن روزی که شد در ابر سیلی صورتت پنهان
بود هم سوز آن در سینه هم دردش به رخسارم
من آن نخلم که تو هم برگ من، هم بار من بودی
خدا داند دگر بیتو نه برگی مانده نه بارم
بزن چادر کنار از رخ که هنگام جدایی شد
مپوشان روی خود را از من ای شمع شب تارم
1) 362) نخل میثم: 4 / 183.
بنالید ای تمام چاهها ای نخلها بر من
که زهرای مرا کشتند پیش چشم خونبارم
دو دست بسته از خانه مرا بردند در مسجد
عدو نگذاشت یارم را ز روی خاک بردارم
بگو بغض گلو را پیش چشمم بشکند زینب
سکوت سینه سوزش داده بیش از گریه آزارم
غم ناگفتهام چون شعله خیزد از دل «میثم»
به هر بیتش بود آهی ز سوز سینه زارم(1)
فلک با ما دمی یاور نبودی
ز تو ما را چنین باور نبودی
ز بیداد تو زهرا و علی را
به جز خون در دو چشم تر نبودی
به زهرا پشت در، یاری نکردی
تسلّای دل حیدر نبودی
چرا وقتی که زهرا فضّه را خواند
تو آن مظلومه را یاور نبودی
چرا وقتی که گُل نقش زمین شد
پناه غنچه پرپر نبودی
چو شد یاس علی نیلوفری، کاش
تو هم ای چرخ نیلوفر نبودی
پدر، زینب ز تو دارد سؤالی
مگر تو یار پیغمبر نبودی
چرا میزد مغیره مادرم را
مگر تو بهر او شوهر نبودی
چرا لب بستی و خاموش گشتی
مگر تو فاتح خیبر نبودی
چرا برخانهات بیحرمتی شد
مگر تو ساقی کوثر نبودی
تماشا کردی و نفرین نکردی
مگر تو حجّت داور نبودی
چرا با چاه گفتی راز خود را
مگر تو خلق را رهبر نبودی
1) 363) نخل میثم: 4 / 188.
برای داغ دیده شاخه گل
به غیر از شعله آذر نبودی
در خانه به خود میگفتم ای کاش
که زهرا را چو من دختر نبودی
وصایای نبی این بود، ور نه
تو یکدم غافل از مادر نبودی
بگو «میثم» که جز سوز دل ما
به شعرت شعله دیگر نبودی(1)
ای خدا چند قیل و قال کنم
حالتی ده که با تو حال کنم
آتشی زن به قلب خاموشم
کز شرارش رود ز سر هوشم
ای که یک عمر در کنار منی
حیف نشناختم که یار منی
حال با سوز سینه آمدهام
به دیار مدینه آمدهام
گر چه کوه گناه آوردم
به رسولت پناه آوردم
گر چه من رو سیهتر از همهام
هر کهام میهمان فاطمهام
سیّد کاینات، راهَم داد
دخترش فاطمه، پناهم داد
روسیاهم، بَدَم، گنهکارم
میهمان خدای غفّارم
تو مرا غرق رحمتت کردی
تو مرا در بقیع آوردی
تا بشویم گناه از دامن
این من، این قبرِ بیچراغ حسن
حسنت در بقیع راهم داد
سیّد السّاجدین پناهم داد
ای مرا پنجمین امام همام
سیّدی باقر العلوم، سلام
ای وصیِّ نبی، وصیِّ ولی
جعفر ابن محمّد ابن علی
پشت دیوار اگر چه محبوسم
قبرتان را ز دور میبوسم
به محمّدصلی الله علیه وآله قسم به مادرتان
نروم ناامید از درتان
گر چه خالی است از عمل دستم
هر کهام زائر شما هستم
1) 364) نخل میثم: 4 / 199.
ای غریب وطن بقیع بقیع
قبله مرد و زن بقیع بقیع
جانِ جانِ همه کجاست بقیع
تربت فاطمه کجاست بقیع
نقش تاریخ درد و داغت کو
ای چراغ همه، چراغت کو
محفل اشک چشمِ یار کجاست
آن چهل صورت مزار کجاست
از کجا ناله علی خیزد
در کجا اشک مهدیش ریزد
ای مدینه، به من جواب بده
به شرار درونم آب بده
از چه کشتند مادر ما را
به چه جرمی زدند زهرا را
پاسخ زحمت رسول این بود
راستی حرمت بتول این بود
گر چه قبرش ز دیده پنهان است
مثل خورشید نورافشان است
همه جای تو تربت زهراست
شاهد اشک غربت زهراست
گُم نگشته مزار مادر ما
همه جا قبر اوست در برِ ما
فاطمه کیست؟ رهبر شیعه
تا صف حشر، مادر شیعه
شوهر او امام و سرور ماست
محسن او شفیع محشر ماست
مهر اولاد او سفینه ماست
تا ابد داغ به سینه ماست
آن کبودی که بر رخ زهراست
در گُل روی مهدیش پیداست(1)
منم و بوی عطر گلزارت
ای مدینه خدا نگهدارت
روزگار عاقبت ملولم کرد
دور از مسجد الرّسولم کرد
دل بشکستهام که میشد آب
ماند در بین منبر و محراب
با چه حال ای خدای ربّ جلیل
دور گردم ز باب جبراییل
دلم افروخته کجا بروم؟
زین در سوخته کجا بروم؟
1) 365) نخل میثم: 4 / 203.
ای بهشت همه خداحافظ
خانه فاطمه خداحافظ
من که کوتاه شد دگر دستم
داغدار غم علی هستم
نخلهای مدینه گریه کنید
یاد آن زخم سینه گریه کنید
دخت خیر البشر خداحافظ
زخم گل میخ در خداحافظ
لالههای بهشت پاک بقیع
دسته گلهای زیر خاک بقیع
چار قبر غریب چار امام
بر شما تا ابد سلام سلام
حجج اللَّه قادر ذوالمن
باقر و صادق و علیّ و حسن
همسر باوفای خیر النّاس
مادر داغدیده عبّاس
ابن و زوج و بناتِ پیغمبر
مادرِ کعبه مادر حیدر
با شما اُنس داشتم اینجا
دِل خود را گذاشتم اینجا
با شمایم همه خداحافظ
محسن فاطمه خداحافظ
حجة ابن الحسن گُل زهرا
ما که رفتیم التماس دعا
با خبر از نهاد ما هم باش
در مدینه به یاد ما هم باش(1)
1) 366) نخل میثم: 4 / 205.
رهبران
معصوم
امام حسن مجتبیعلیه السلام روز سه شنبه نیمه ماه مبارک رمضان سال دوّم و یا سوّم هجرت در مدینه به دنیا آمد. شیخ صدوق از حضرت رضا، از پدرانش، از حضرت زین العابدینعلیهم السلام، از اسماء بنت عمیس نقل نموده که گوید: هنگام ولادت امام حسن و امام حسینعلیهما السلام من به حضرت فاطمهعلیها السلام کمک میکردم، و چون امام حسنعلیه السلام به دنیا آمد، رسول خداصلی الله علیه وآله به خانه فاطمهعلیها السلام آمد و فرمود! «ای اسماء! فرزندم را بیاور.» پس من او را در پارچه زردی پیچیدم و به او دادم.
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «مگر من قبلاً به شما نگفتم که مولود را در پارچه زرد نپیچید؟» پس من او را گرفتم و در پارچه سفیدی پیچیدم و به دست آن حضرت دادم. و رسول خداصلی الله علیه وآله در گوش راست او اذان و در گوش چپ او اقامه گفت.
سپس به علیعلیه السلام فرمود: «فرزندم را به چه نامی نام گذاری کردید؟» علیعلیه السلام عرض کرد: «یا رسول اللَّه! من نخواستم از شما سبقت بگیرم، لکن دوست میداشتم که نام او را حرب گذارم.»
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «من نیز از پروردگار خود سبقت نمیگیرم.» پس جبرئیل نازل شد و گفت: «ای محمّد! خدایِ علیّ اعلی به تو سلام میرساند و میفرماید: نسبت علی به تو همانند نسبت هارون است به موسی، جز این که بعد از تو پیامبری نیست. پس تو این فرزند را به نام فرزند هارون نام گذاری کن.»
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «نام فرزند هارون چه بود؟» جبرئیل گفت: «شبّر.» رسول
خداصلی الله علیه وآله فرمود: «زبان من عربی است.» جبرئیل گفت: «او را حسن نام گذار.» پس رسول خداصلی الله علیه وآله او را حسن نامید. و چون روز هفتم ولادت رسید، برای او دو قوچ عقیقه نمود، و یک ران آن را با یک دینار به قابله داد، و سر او را تراشید، و به اندازه وزن موی آن طلا تصدّق نمود و با گیاه خلوف سر او را شست و فرمود: «ای اسماء! ریختن خون [ برای فرزند] عمل زمان جاهلیّت است.»(1)
امام حسنعلیه السلام هنگام رحلت رسول خداصلی الله علیه وآله هفت سال و اندی و یا هشت سال داشت و چون به امامت رسید 37 سال داشت و شش ماه و سه روز خلافت و امامت او طول کشید و چون با بیوفایی مردم بر جان خود و شیعیان خود ترسید، در سال 41 با معاویه صلح نمود؛ چرا که برخی از بزرگان اصحاب او در پنهانی مطیع معاویه بودند و به او وعده دادند که چون لشکر امام حسنعلیه السلام نزدیک لشکر معاویه برسد امام حسنعلیه السلام را تحویل معاویه بدهند. از اینرو، امام حسنعلیه السلام یاوری جز خواصّ شیعیان خود نداشت و آنان قدرت مقابله با لشکر شام را نداشتند از اینرو ناچار به صلح گردید.(2)
حضرت زین العابدینعلیه السلام میفرماید: «حسن بن علیّ بن ابیطالبعلیهما السلام همواره در زمان خود عابدترین و زاهدترین و بهترین مردم بود. او هنگامی که به حجّ میرفت پیاده حرکت میکرد و در برخی از سفرها با پای برهنه به طرف خانه خدا میرفت، و چون به یاد مرگ و قبر و قیامت و عبور از صراط میافتاد گریه میکرد، و چون به یاد ایستادن در پیشگاه خدا برای حساب میافتاد نالهای میزد و بیهوش میشد، و چون به نماز میایستاد بدن او در پیشگاه خداوند عزّوجلّ میلرزید، و چون به یاد بهشت و دوزخ میافتاد، مانند شخص مارگزیده به خود میپیچید و از
خداوند درخواست بهشت میکرد و از آتش دوزخ به خدا پناه میبرد، و هیچگاه آیهای از قرآن نمیخواند که در آن «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا» باشد، مگر آن که میگفت: "لَبَّیْکَ اللَّهُمَّ لَبَّیْکَ"، و در همه حالات ذکر خدا را میگفت، و از همه مردم راستگوتر بود، و چون وضو میگرفت بندهای بدن او میلرزید و رنگ صورت او زرد میشد، و چون درباره این حالت از او سؤال میشد میفرمود: "حقّ است بر کسی که مقابل پروردگار عرش میایستد رنگ او زرد شود و مفاصل او به لرزه درآید." و چون به درب مسجد میرسید سر خود را بالا مینمود و میفرمود: "إلهی ضیفک ببابک یا محسن قد أتاک المسیء فتجاوز عن قبیح ما عندی بجمیل ما عندک یا کریم."
و چون از نماز صبح فارغ میشد با کسی سخن نمیگفت [ و مشغول دعا و ذکر خدا بود] تا خورشید طلوع کند. او بیست و پنج مرتبه پیاده به حجّ رفت، در حالی که شترها مقابل او آماده بودند. او دو مرتبه و بعضی گفتهاند سه مرتبه، اموال خود را با خدا نصف کرد. حتّی نعل عربی را در راه خدا میداد و کفش دیگری را که خف نامیده میشد برای خود بر میداشت.»(1)
نسب امام حسن و امام حسین شریفترین نسبت است و در عالم کسی چنین نسب زیبایی ندارد. روزی به معاویه گفته شد: «خوب بود به حسن بن علی بگویی بالای منبر برود و سخن بگوید تا عجز و ناتوانی او بر مردم ظاهر شود.» معاویه نیز به امام حسنعلیه السلام گفت: «بالای منبر برو و سخن بگو.» پس امام حسنعلیه السلام بالای منبر رفت و پس از حمد و ثنای الهی فرمود:
«ای مردم! هر کس مرا میشناسد میشناسد و هر کس نمیشناسد، من حسن بن علیّ بن ابیطالب، فرزند سیّدة النّساء، فاطمه، دختر رسول اللَّهصلی الله علیه وآله هستم. من فرزند بهترین خلق خدایم. من فرزند رسول خدایم. من فرزند صاحب فضائل هستم.
1) 369) أنوار البهیّة / 38، امالی صدوق / 244.
من فرزند صاحب معجزات و دلایل هستم. من فرزند امیرالمؤمنین هستم. من کسی هستم که از حقّ خود ممنوع شدهام. من و برادرم حسین دو آقای جوانان بهشتی هستیم. من فرزند رکن و مقام هستم. من فرزند مکّه و منی هستم. من فرزند مشعر و عرفات هستم.»
معاویه گفت: «ای ابا محمّد! این سخنها را رها کن و درباره خرمای رطب سخن بگو.» امامعلیه السلام فرمود: «باد خرما را بزرگ میکند و گرما آن را محکم میکند و سرما آن را گوارا میکند.» و سپس به سخن اوّل خود ادامه داد و فرمود: «من امام خلق خدا، و فرزند رسول اللَّه هستم.» و چون معاویه ترسید که اگر سخن او ادامه پیدا کند مردم فریفته او شوند، گفت: «یا ابا محمّد! بس کن، همین اندازه کافی خواهد بود.» پس امام حسنعلیه السلام سخن خود را قطع کرد و از منبر پایین آمد.(1)
درباره جود و سخاوت او روایات زیادی نقل شده و ما به برخی از آنها اشاره میکنیم:
انس بن مالک میگوید: روزی یکی از کنیزان امام حسنعلیه السلام شاخه گلی را به آن حضرت اهدا نمود، امامعلیه السلام به او فرمود: «من تو را در راه خدا آزاد نمودم.» من گفتم: «آیا برای یک شاخه گل او را آزاد میکنی؟» امام حسنعلیه السلام فرمود: «خداوند ما را چنین تأدیب نموده و می فرماید: «وَ إِذا حُیّیتُمْ بِتَحِیَّةٍ فَحَیُّوا بِأَحْسَنَ مِنْها أَوْ رُدُّوها»(2)، و بهتر از احسان او این بود که من او را آزاد نمایم.»(3)
درباره حلم او نیز نقل شده که مردی از اهل شام چون او را سوار بر مرکب دید شروع کرد به دشنام و لعنت کردن به او و آن حضرت پاسخی به او نداد، و چون گفتههای او به پایان رسید، امام حسنعلیه السلام روی مبارک خود به او نمود و به او سلام
کرد و با خنده به او فرمود: «ای شیخ! من فکر میکنم تو غریب هستی و مرا اشتباه گرفتهای. بیا، اگر گرسنه هستی ما به تو غذا میدهیم، و اگر خواستهای داری به تو عطا خواهیم کرد، و اگر راهنمایی بخواهی تو را راهنمایی خواهیم نمود، و اگر نیاز به مرکبی داری ما برای تو مرکب فراهم خواهیم نمود، و اگر برهنه باشی تو را لباس خواهیم داد و اگر محتاج باشی تو را بینیاز خواهیم کرد، و اگر تو را طرد کرده باشند به تو پناه خواهیم داد، و اگر نیازی داشته باشی نیاز تو را برطرف خواهیم نمود، و اگر اسباب و وسایل خود را برداری و تا در این شهر هستی میهمان ما باشی برای تو بهتر خواهد بود؛ چرا که ما میهمانسرای وسیعی داریم و مال ما فراوان است.»
مرد شامی چون این سخنان را شنید گریه کرد و گفت: «من شهادت میدهم که تو خلیفه خدا در روی زمین هستی. اللَّه أعلم حیث یجعل رسالته، و تاکنون تو و پدرت مبغوضترین خلق خدا نزد من بودید و اکنون محبوبترین خلق خدا هستید نزد من.» سپس وسایل خود را به خانه امام حسنعلیه السلام منتقل نمود و مهمان او بود تا به شهر خود بازگشت و از علاقهمندان به خاندان نبوّت گردید.(1)
ابن هانی شاعر، معروف به «مغربی» درباره امام حسنعلیه السلام میگوید:
هو علّة الدّنیا و من خلقت له
و لعلّة ما کانت الأشیاء
من صفو ماء الوحی و هو مجاجه
من حوضة الینبوع و هو شفاء(2)
من إیکة(3)الفردوس حیث تفتّقت
ثمراتها و تفیّأ الأفیاء
من شعلة القبس الّتی عرضت علی
موسی و قد حارت به الظّلماء
من معدن التقدیس و هو سلالة
من جوهر الملکوت و هو ضیاء
هذا الّذی عطفت علیه مکّة
و شعابها و الرّکن و البطحاء
فعلیه من سیما النّبیّ دلالة
و علیه من نور الإله بهاء(4)
و له أیضاً:
و خیرزاد المرء من بعد التقی
حبّ التقاة الغرّ أصحاب الکساء
شاعر معروف اهل البیت عبدی نیز میگوید:
محمّد و صفوه و ابنته
و ابناه خیر من تحفّی و احتذی
صلّی علیهم ربّنا باری الوری
و منشئ الخلق علی وجه الثری
صفاهم اللَّه تعالی و ارتضی
و اختارهم من الأنام و اجتبی
لولاهم ما رفع اللَّه السّما
و لا دحی الأرض و لا أنشأ الوری(1)
لا یقبل اللَّه لعبد عملاً
حتّی یوالیهم بإخلاص الولا
و لا یتمّ لامرءٍ صلاته
إلّا بذکراهم و لایزکو الدّعا
لو لم یکونوا خیر من وطئ الحصی
ما قال جبریل لهم تحت العبا
هل أنا منکم شرف ثمّ علی
یفاخر الأملاک إذ قالوا بلی(2)
مؤلّف گوید: امامت امام حسنعلیه السلام و ائمّه دیگر اهل بیتعلیهم السلام تا حضرت مهدی عجّل اللَّه فرجه الشّریف در تعدادی از روایات از سلمان و حذیفه و جابر و دیگران در کتب شیعه و سنّی نقل شده و ما برخی از آنها را در این کتاب و کتاب میزان الحقّ و دولة المهدی بیان نمودیم، اکنون برای تبرّک به یکی از آن روایات که در کتاب کافی و إعلام الوری نقل شده اشاره میکنیم.
سلیم بن قیس میگوید: من شاهد بودم که امیرالمؤمنینعلیه السلام به فرزند خود امام حسن وصیّت نمود و بر وصیّت خود امام حسینعلیه السلام و محمّد بن حنفیّه و همه فرزندان دیگر خود و بزرگان از شیعه و اهل بیت خویش را گواه گرفت و کتاب [ یعنی قرآن] و سلاح خود را به او سپرد و فرمود: «رسول خداصلی الله علیه وآله مرا امر کرد که تو را وصیّ
خود قرار دهم و کتاب و سلاح خود را به تو تحویل بدهم، همانگونه که او مرا وصیّ خود قرار داد و کتاب و سلاح خود را به من تحویل داد، و مرا نیز امر کرده که به تو بگویم: هنگام مرگ اینها را به برادر خود حسین تحویل بدهی.»
سپس روی مبارک خود را به امام حسینعلیه السلام نمود و فرمود: «رسول خداصلی الله علیه وآله نیز تو را امر کرد که آنها را به این فرزند خود [ علیّ بن الحسینعلیه السلام] بدهی.» سپس دست علیّ بن الحسینعلیه السلام را گرفت و فرمود: «رسول خداصلی الله علیه وآله نیز تو را امر نمود که آنها را به فرزند خود محمّد بن علیّعلیه السلام بدهی و سلام رسول خداصلی الله علیه وآله و من را به او برسانی.»(1)
أقول: تری روایات هذه الوصایا من رسول اللَّه إلی علیٍّ علیه السّلام و إلی کلّ إمام من الأئمّة علیهم السّلام و من کلّ إمام إلی إمام بعده حتّی ینتهی إلی الإمام الثّانی عشر علیه السّلام، فی الکافی و إعلام الوری و کتب الصّدوق و غیرها و أکثرها فی الکافی: 1 / 286 إلی 328.
شیخ مفیدرحمه الله در کتاب ارشاد میگوید: امام حسنعلیه السلام پانزده فرزند داشته است:
1 و 2 و 3- زید بن حسن و خواهران او أمّ الحسن و أمّ الحسین، و مادر این سه فرزند أمّ بشیر دختر ابومسعود بن عقبه بوده است.
4- حسن بن حسن، و مادر او خوله، دختر منظور فزاریّه بوده است.
5 و 6 و 7- عمرو بن حسن و برادران او قاسم بن حسن و عبداللَّه بن حسن و مادر آنان کنیز امّ ولد بوده است.
8- عبدالرّحمان بن حسن، و مادر او نیز کنیز امّ ولد بوده است.
1) 379) فی الکافی عن سلیم بن قیس قال: شهدت أمیرالمؤمنین حین أوصی إلی إبنه الحسن و أشهد علی وصیّته الحسین ومحمّداً وجمیع ولده ورؤساء الشّیعة وأهل بیته، ثمّ دفع إلیه الکتاب والسّلاح وقال له: «یا بنیّ أمرنی رسول اللَّه أن أوصی إلیک وأدفع إلیک کتبی وسلاحی کما أوصی إلیّ ودفع إلیّ کتبه وسلاحه، وأمرنی أن آمرک إذا حضرک الموت أن تدفعها إلی أخیک الحسین.» ثمّ أقبل علی إبنه الحسین فقال: «وأمرک رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه وآله أن تدفعها إلی إبنک هذا.» ثمّ أخذ بید علیّ بن الحسین وقال: «وأمرک رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه وآله أن تدفعها إلی إبنک محمّد بن علیّ، فاقرأه من رسول اللَّه و منّی السّلام.» کافی: 1 / 297 - 230.
9 و 10 و 11- حسین بن حسن ملقّب به أثرم و برادر او طلحة بن حسن و خواهر آنان فاطمه بنت حسن، و مادر آنان أمّ اسحاق، دختر طلحة بن عبیداللَّه تمیمی بوده است.
12 و 13 و 14 و 15- أمّ عبداللَّه، فاطمه، امّ سلمة و رقیّه که از مادران گوناگون بودهاند.(1)
صاحب مناقب، برای امام حسنعلیه السلام سیزده فرزند پسر و یک دختر شماره کرده، و صاحب کشف الغمّه، پانزده فرزند پسر و یک دختر گفته، و ابن خشّاب یازده فرزند پسر و یک دختر بیان کرده، و نظر مفید اتقن است. ابوطالب مکّی میگوید: امام حسنعلیه السلام با دویست و پنجاه زن ازدواج کرد و بعضی گفتهاند با سیصد زن ازدواج نمود.(2)
و ابوعبداللَّه محدّث میگوید: همه این زنها با پاهای برهنه دنبال جنازه امام حسن حرکت میکردند.
مؤلّف گوید: برخی از محقّقین میگویند: این که امام حسنعلیه السلام با سیصد زن و یا دویست و پنجاه زن ازدواج کرده باشد اوّلاً ریشه آن نقل ابوطالب مکّی در کتاب قوت القلوب است و دیگران به صورت اصل مسلّم از او نقل کردهاند، در حالی که او ضعیف الرّوایه است و مورد وثوق و اعتماد نیست. از سویی چنین نسبتی به هیچ وجه از نظر عقلی قابل قبول نیست؛ چرا که فرزندان آن حضرت بیش از پانزده نفر تا بیست نفر نقل نشده است و همه آنان از ده نفر از همسران او بودهاند که نام آنها در کتب تاریخ و سیره ثبت شده است و این فرزندان متناسب با همان ده همسر است.
و اگر امامعلیه السلام با 250 و یا 300 همسر ازدواج نموده باشد، باید فرزندان فراوانی میداشته؛ چرا که آن حضرت نه اهل عزل نطفه بوده و نه فقیر بوده است. از طرف دیگر، از جدّ او رسول خداصلی الله علیه وآله رسیده که فرمود: «تناکحوا تناسلوا تکثروا فإنّی
أباهی بکم الأمم یوم القیامة و لو بالسّقط.» و با توجّه به بشارت قرآن نسبت به کثرت نسل رسول اللَّهصلی الله علیه وآله از او و از برادر او امام حسینعلیهما السلام، امکان ندارد که او نطفه خود را عزل کرده باشد.
حاصل سخن این که عقل نمیپذیرد که آن حضرت سیصد همسر گرفته باشد و تنها ده فرزند [ و یا پانزده فرزند] از آنان پیدا کرده باشد. بنابر این، صحیح همان است که در بعضی از کتب معتبره تاریخ و سیره آمده که آن حضرت غیر از کنیزها بین 20 تا 30 همسر به طور متعاقب و تدریجاً داشته است؛ چرا که در هیچ زمانی بیش از چهار همسر دائم نمیتوانسته داشته باشد و به همین علّت او را مطلاق میگفتهاند و مردم طبق مَثَل معروف «یک کلاغ چهل کلاغ» بر عدد همسران او افزودهاند و بعضی از سیرهنویسان نیز بدون دقّت در کتابهای خود ثبت کردهاند.(1)
در کتاب کافی از امام صادقعلیه السلام نقل شده که فرمود: «امیرالمؤمنینعلیه السلام بر بالای منبر فرمود: "ای مردم! دختران خود را به فرزندم حسن ندهید؛ چرا که او کثیرالطّلاق است." پس مردی از همدان برخاست و گفت: "آری، به خدا سوگند، ما دختران خود را به او خواهیم داد؛ چرا که او فرزند رسول خداصلی الله علیه وآله و امیرالمؤمنین است و ما چنین خواهیم کرد؛ خواه او دختران ما را طلاق دهد و خواه نگاه دارد."»(2)
در همان کتاب از امام صادقعلیه السلام نیز نقل شده که امام حسنعلیه السلام پنجاه نفر از همسران خود را طلاق داد و امیرالمؤمنینعلیه السلام به مردم کوفه فرمود: «با فرزندم حسن ازدواج نکنید؛ چرا که او کثیرالطّلاق است.» پس مردی برخاست و گفت: «آری، به خدا سوگند، ما دختران خود را به او تزویج میکنیم؛ چرا که او فرزند رسول اللَّهصلی الله علیه وآله و فاطمهعلیها السلام است؛ اگر دوست داشت نگه دارد و اگر دوست نداشت طلاق بدهد.»(3)
مؤلّف گوید: اوّلاً کثرت ازدواج و اولاد در آن زمانها مورد ملامت و نکوهش
نبوده است، و ثانیاً زنان اهل کوفه افتخار میکردهاند که همسر امام حسنعلیه السلام بشوند و لو در پارهای از زمان باشد، و ثالثاً هدف امامعلیه السلام همانند جدّ خود رسول خداصلی الله علیه وآله از همسران زیاد، مسأله غریزه جنسی نبوده؛ چرا که امام حسنعلیه السلام با بعضی از زنهای فقیر ازدواج مینمود و او از فقر نجات مییافت و افتخاری نیز برای او بود گر چه او را طلاق میدادند، رابعاً انتقاد به عمل معصوم و حجّت خدا دلیل عدم معرفت است. و اللَّه العالم بحقائق الأمور.
همانگونه که گذشت امامت به معنای رهبری یک امام معصوم و منتخب از ناحیه خداوند است که عالم به همه ارزشها و مصالح دنیا و آخرت مردم باشد و انگیزههای شخصی و مادّی در او وجود نداشته باشد. اطاعت از چنین امامی بر همه امّت اسلامی واجب و لازم است. اگر مردم امام خود را اینگونه شناخته و معتقد به امامت او باشند و اطاعت از او را بدون چون و چرای برخود لازم بدانند، هرگز نسبت به چیزی که اسرار واقعیّه آن را نمیدانند بر امام خرده نمیگیرند و او را مورد بازخواست قرار نمیدهند.
بنابر این، کسانی که به امیرالمؤمنینعلیه السلام در مورد حکمیّت انتقاد کردند و انتقاد آنان تا سرحدّ جنگ با آن حضرت کشیده شد، نسبت به امامعلیه السلام معرفت نداشتهاند، و یا کسانی که به امام حسینعلیه السلام در مورد قیام و حرکت به طرف عراق انتقاد کردند و توفیق حمایت و یاری کردن او را پیدا نکردند تا او مظلومانه و با نیروی اندکی در مقابل سپاه سی هزار نفری قرار گرفت و آن حماسه بزرگ را آفرید، از عدم معرفت آنان به امام و معنای امامت بود. و به جرأت میتوان گفت: تمام ضربهها و شکستهایی که در طول تاریخ اسلام رخ داده و همه خونریزیها و از بین رفتن امکانات و کشته شدن شخصیّتهایی مانند امام معصوم و عزیزان و اصحاب او که دلها را تا قیامت جریحهدار کرده است، همگی ناشی از عدم معرفت به مقام امام و
پیروی نکردن از او بوده است. و این حقیقت در مورد امام حسنعلیه السلام روشنتر دیده میشود.
امام باقرعلیه السلام به شخصی به نام سدیر میفرماید: «اعتقادات خود را برای من بیان کن تا اگر اشتباه و تقصیری در آن باشد تو را ارشاد کنم.» سدیر میگوید: من شروع کردم و عقاید خود را برشمردم تا این که امامعلیه السلام فرمود: «بایست تا من تو را راهنمایی کنم.»
سپس فرمود: «دانشی که رسول خداصلی الله علیه وآله نزد امیرالمؤمنینعلیه السلام سپرد، هر کس او را به آن دانش [ که همه اسرار عالم در آن نهفته بود] شناخته و معتقد باشد مؤمن است و هر کس او را انکار کند کافر خواهد بود، و بعد از امیرالمؤمنینعلیه السلام امام حسنعلیه السلام نیز همینگونه است.» سدیر میگوید: به امام باقرعلیه السلام گفتم: «چگونه میشود امام حسنعلیه السلام همانند امیرالمؤمنینعلیه السلام باشد، در حالی که او حکومت و ولایت را به معاویه واگذار نمود؟»
امام باقرعلیه السلام فرمود: «ساکت شو ای سدیر! او نسبت به آنچه انجام داده است داناتر از همه مردم بوده و اگر صلح امام حسنعلیه السلام نبود خطر بزرگی برای اسلام و مسلمین رخ میداد [ و همه شیعیان امیرالمؤمنینعلیه السلام کشته میشدند].»(1)
شخصی به نام ابوسعید عقیصا میگوید: به امام حسنعلیه السلام گفتم: «ای فرزند رسول خدا! برای چه با معاویه سازش و صلح نمودی؟ در حالی که میدانستی حقّ با تو است و معاویه گمراه و ستمگر است؟»
امام حسنعلیه السلام فرمود: «ای ابوسعید! آیا من حجّت خدای متعال بر این مردم و امام آنان بعد از پدرم نیستم؟» گفتم: «آری.» فرمود: «آیا پیامبر خداصلی الله علیه وآله درباره من و برادرم حسین نفرمود: حسن و حسین دو امام هستند؛ خواه قیام کنند و خواه از قیام خودداری کنند؟ [ و صلح نمایند].» گفتم: «آری.» فرمود: «بنابر این، من قیام کنم و یا
1) 385) بحارالأنوار: 44 / 1، علل الشّرایع: 1 / 200.
قعود نمایم امام هستم.»
سپس فرمود: «مصالحه کردن من با معاویه همانند مصالحه کردن رسول خداصلی الله علیه وآله است با قبیله بنیضمره و بنیاشجع و اهل مکّه هنگامی که آن حضرت از حدیبیّه بازگشت، در حالی که آنان کافر به نزول وحی بودند و معاویه و یاران او کافر به تأویل و اسرار تنزیل بودند.»
آنگاه فرمود: «ای ابوسعید! اگر من از طرف خداوند امام و پیشوای مردم هستم، نباید نظر مرا در مسأله صلح و یا جنگ خارج از تدبیر صحیح بدانند، گر چه حکمت آن برای آنان پوشیده باشد.»
سپس فرمود: «مگر تو قصّه موسی و خضر را [ در قرآن] نخواندی که خضر چون کشتی را سوراخ کرد و فرزند نوسالی را کشت و دیواری را [ با شکم گرسنه بدون اجرت ]بنا نمود، موسی بر او خشم کرد؛ چرا که او حکمت عمل خضر را نمیدانست، تا این که خضر حکمت کار خود را برای او روشن کرد و موسی راضی شد؟ و همینگونه است خشم شما بر من؛ چرا که شما حکمت کار من را نمیدانید، و اگر من با معاویه [ در آن شرایط] صلح نمیکردم احدی از شیعیان ما زنده نمیماند و معاویه همه آنان را میکشت.»(1)
زید بن وهب جهنی میگوید: هنگامی که در مداین [ به امر معاویه] کارد بر ران امام حسنعلیه السلام زدند و آن حضرت در بستر بیماری بود، من به آن حضرت گفتم: «ای فرزند رسول خدا! مردم متحیّر هستند چه کنند، نظر شما چیست؟»
امامعلیه السلام فرمود: «به خدا سوگند، معاویه برای من از این مردم بهتر است؛ چرا که این مردم به دنبال کشتن من و غارت زندگی و مال من هستند و خود را شیعه ما میدانند. به خدا سوگند، اگر من از معاویه تأمین جان و اهل خود را بگیرم بهتر از این است که این مردم [ برای دنیای خود ]مرا بکشند و اهل بیت و خانواده من ضایع
1) 386) بحارالأنوار: 44 / 1، علل الشّرایع: 1 / 200.
بشوند. به خدا سوگند، اگر من با معاویه جنگ کنم این مردم مرا تحویل معاویه خواهند داد. به خدا سوگند، اگر من با معاویه صلح کنم و عزّت خویش را حفظ نمایم، بهتر از آن است که او مرا بکشد و یا من اسیر او باشم و یا بر من منّت گذارد و تا ابد بر بنیهاشم سبّ و دشنام بدهد و او و پیروانش همیشه بر زنده و مرده ما منّت داشته باشند.»(1)
سلیم بن قیس میگوید: هنگامی که امام حسنعلیه السلام در جلسهای که با معاویه اجتماع نموده بود، بر بالای منبر رفت، فرمود: «ای مردم! معاویه گمان کرده که من او را لایق خلافت دانستهام و خود را لایق آن ندانستهام. همانا او گمان دروغ کرده و دروغ میگوید؛ چرا که طبق فرموده کتاب خدا و سخنان رسول اوصلی الله علیه وآله من برای حکومت و امامت بر این مردم از همه آنان سزاوارتر هستم، و به خدا سوگند، اگر این مردم با من بیعت میکردند و از من اطاعت مینمودند و من را یاری میکردند، برکات آسمان و زمین بر آنان فرود میآمد، و تو ای معاویه! طمع در خلافت و رهبری نمیکردی، در حالی که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود:
"هیچ امّتی حکومت و امارت بر خود را به دست مردی [ مانند معاویه ]نمیدهد و مفضول را بر افضل مقدّم نمیکند، جز آن که آن امّت به پستی و تباهی خواهد رفت و همانند امّتی خواهد شد که به جای پرستش خدا، گوساله پرستیدند." آری، بنیاسرائیل چون از هارون وصیّ موسی اطاعت نکردند گوسالهپرست شدند، در حالی که میدانستند هارون خلیفه موسی است.»
سپس فرمود: «این امّت نیز علیعلیه السلام را رها کردند [ و گوسالهپرست شدند و از سامری این امّت پیروی کردند]، در حالی که از پیامبر خود شنیدند که میفرمود: "یا علیّ! أنت منّی بمنزلة هارون من موسی غیر النّبوّة فلا نبیّ بعدی." و به شخص رسول اللَّهصلی الله علیه وآله آن قدر آزار رساندند که از بین قوم فرار کرد و به غار ثور پناهنده شد و به
1) 387) احتجاج / 148، کمال الدّین: 1 / 432، بحارالأنوار: 44 / 20.
مدینه هجرت نمود، در حالی که او آنان را به خدا و توحید دعوت میفرمود، و اگر آن حضرت یارانی میداشت هرگز از بین قوم خود فرار نمیکرد. من نیز اگر یارانی میداشتم هرگز با تو ای معاویه بیعت نمیکردم، لکن این سنّت و روش امّتها بوده و خواهد بود و این امّت نیز همانند امّتهای پیشین است. و خداوند هارون را معذور داشت، [ هنگامی که مردم میخواستند او را بکشند]. از اینرو، رسول خداصلی الله علیه وآله به غار ثور فرار کرد؛ چرا که یاوری برای خود نداشت، و همچنین خداوند من و پدرم را معذور داشت؛ چرا که این امّت ما را رها کردند و با دیگران بیعت کردند و ما یاوری برای خود نیافتیم.»
آنگاه فرمود: «ای مردم! اگر شما در شرق و غرب عالم بگردید، فرزند پیامبری جز من و برادرم حسین نخواهید یافت.» [ و سپس از منبر پایین آمد].(1)
همانگونه که گذشت از روایات شیعه و اهل تسنّن استفاده میشود که امام مجتبیعلیه السلام برای نجات خود و شیعیان خود چارهای جز صلح با معاویه نداشت؛ چرا که معاویه عدّهای را با تطمیع و پولهای زیاد گماشته بود تا امامعلیه السلام را غافلگیر کنند و بکشند. از اینرو، آن حضرت حتّی بین شیعیان خود تأمین جانی نداشته و حتّی برای رفتن به نماز، زره بر تن مینموده است.
مرحوم صدوق میگوید: معاویه عدّهای را مانند عمرو بن حریث و اشعث بن قیس و حجر بن حارث و شبث بن ربعی گماشت و به هر کدام آنان گفت: «اگر حسن بن علیعلیهما السلام را بکشی من دویست هزار درهم و فرماندهی لشکری از لشکرهای شام و یکی از دخترانم را به تو خواهم داد.»
و چون امام حسنعلیه السلام از این جریان مطّلع گردید برای رفتن به نماز بین شیعیان خود زره بر تن میکرد تا این که یکی از آن چند نفر در حال نماز تیری به آن حضرت
1) 388) بحارالأنوار: 44 / 22.
پرتاب نمود و چون آن حضرت زره بر تن داشت به او آسیبی نرسید. و دیگری چون آن حضرت را در ساباط در بین تاریکیها دید خنجر مسمومی به او زد و در بدن او اثر کرد. از اینرو، فرمود تا او را به منطقه دیگری به نام «جریحا» بردند و در آنجا نیز عموی مختار ثقفی حاکم بود و مختار به عموی خود گفت: «بیا تا حسن بن علی را بگیریم و تحویل معاویه بدهیم تا او حکومت عراق را به ما واگذار کند.»
از اینرو، شیعیان تصمیم گرفتند تا مختار را بکشند تا این که عموی او از شیعیان درخواست عفو نمود و آنان از او گذشتند.
و امام حسنعلیه السلام به آنان فرمود: «وای بر شما! به خدا سوگند، معاویه نسبت به هیچ کدام از شما - برای کشتن من - به وعدههای خود وفا نخواهد نمود، و من گمان میکنم اگر دست خود را در دست معاویه بگذارم و با او صلح نمایم او مرا رها نخواهد نمود که به دین جدّم عمل کنم، لکن میتوانم در گوشهای به تنهایی عبادت خدا را انجام بدهم. و من میبینم که فرزندان شما در حکومت معاویه به درب خانههای بنیامیّه باید بایستند و گرسنه و تشنه باشند و چیزی به آنان ندهند. پس هلاکت باد آنان را با اعمال زشت و خیانتباری که انجام میدهند «وَ سَیَعْلَمُ الَّذینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ».»
پس آنان عذرهای غیرقابل قبولی را برای آن حضرت بیان کردند، و امامعلیه السلام در همان ساعت به معاویه نوشت: «من میخواستم دین خدا را احیا کنم و باطل را از بین ببرم، لکن امید من به یأس منتهی شد و تو به مراد خود رسیدی و من از حکومت کنارهگیری خواهم نمود و آن را به تو وا میگذارم، گر چه این برای معاد تو خطرناک خواهد بود. و من برای واگذاری حکومت به تو شرایطی دارم که بیان خواهم نمود...»
امامعلیه السلام در نامه دیگری شرایط خود را مکتوب نمود و از او خواست که به آن شرایط وفا کند و خیانت نکند و سپس به او نوشت: «ای معاویه! زود است که تو همانند دیگران که به ناحقّ و باطل حکومت را به دست گرفتند و از حقّ حمایت
نکردند پشیمان شوی و در آن وقت پشیمانی برای تو سودی نخواهد داشت. والسّلام.»(1)
در کشف الغمّه آمده که امام حسنعلیه السلام پس شهادت امیرالمؤمنینعلیه السلام و بیعت مردم با آن حضرت به معاویه نوشت:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ مِنْ عَبْدِاللَّهِ الْحَسَنِ بْنِ أَمیرِالْمُؤْمِنینَ إِلی مُعاوِیَةَ بْنِ صَخْرٍ، أَمَّا بَعْدُ: فَإِنَّ اللَّهَ بَعَثَ مُحَمَّداًصلی الله علیه وآله رَحْمَةً لِلْعالَمِینَ، فَأَظْهَرَ بِهِ الْحَقَّ، وَ دَفَعَ بِهِ الْباطِلَ، وَ أَذَلَّ بِهِ أَهْلَ الشِّرْکِ وَ أَعَزَّ بِهِ الْعَرَبَ عامَّةً وَ شَرَّفَ بِهِ مَنْ شاءَ مِنْهُمْ خاصَّةً، فَقالَ تَعالی: «وَ إِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَ لِقَوْمِکَ»، فَلَمَّا قَبَضَهُ اللَّهُ تَعالی تَنازَعَتِ الْعَرَبَ الْأَمْرَ بَعْدَهُ، فَقالَتِ الْأَنْصارُ: "مِنَّا أَمِیرٌ وَ مِنْکُمْ أَمِیرٌ." وَ قالَتْ قُرَیْشٌ: نَحْنُ أَوْلِیاؤُهُ وَ عَشِیرَتُهُ، فَلا تُنازِعُوا سُلْطانَهُ، فَعَرَفَتِ الْعَرَبُ ذلِکَ لِقُرَیْشٍ، وَ نَحْنُ الْآنَ أَوْلِیاؤُهُ وَ ذَوُوا الْقُرْبی مِنْهُ - وَ لا غَرْوَ - إِنَّ مُنازَعَتَکُمْ إِیَّانا، بِغَیْرِ حَقٍّ فِی الدِّینِ مَعْرُوفٌ، وَ لا أَثَرٌ فِی الْإِسْلامِ مَحْمُودٌ، وَ الْمَوْعِدُ اللَّهُ تَعالی بَیْنَنا وَ بَیْنَکَ، وَ نَحْنُ نَسْأَلُهُ تَبارَکَ وَ تَعالی أَنْ لا یُؤْتِیَنا فِی هذِهِ الدُّنْیا شَیْئاً یَنْقُصُنا بِهِ فِی الْآخِرَةِ.
وَ بَعْدُ: فَإِنَّ أَمِیرَالْمُؤْمِنِینَ عَلِیَّ بْنَ أَبِیطالِبٍعلیه السلام لَمَّا نَزَلَ بِهِ الْمَوْتُ وَلّانِی هذَا الْأَمْرَ مِنْ بَعْدِهِ، فَاتَّقِ اللَّهَ یا مُعاوِیَةُ، وَ انْظُرْ لِأُمَّةِ مُحَمَّدٍصلی الله علیه وآله ما تُحْقَنُ بِهِ دِماءُهُمْ وَ تُصْلَحُ أُمُورُهُمْ وَ السَّلامُ.»(2)
و چون معاویه از سخنان امام حسنعلیه السلام پند نگرفت و شرایط برای امام حسنعلیه السلام سخت شد ناچار با معاویه صلح نمود.
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ، هذا ما صالَحَ عَلَیْهِ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ أَبِیطالِبٍ مُعاوِیَةَ بْنَ أَبِیسُفْیانَ: صالَحَهُ عَلی أَنْ یُسَلِّمَ إِلَیْهِ وِلایَةَ أَمْرِ الْمُسْلِمِینَ، عَلی أَنْ یَعْمَلَ فِیهِمْ بِکِتابِ اللَّهِ وَ سُنَّةِ رَسُولِهِصلی الله علیه وآله وَ سِیرَةِ الْخُلَفاءِ الصَّالِحِینَ [ الرّاشدین] وَ لَیْسَ لِمُعاوِیَةَ بْنِ أَبِیسُفْیانَ أَنْ یَعْهَدَ إِلی أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ عَهْداً بَلْ یَکُونُ الْأَمْرُ بَعْدِهِ شُوری بَیْنَ الْمُسْلِمِینَ، وَ عَلی أَنَّ النَّاسَ آمِنُونَ حَیْثُ کانُوا مِنْ أَرْضِ اللَّهِ فِی شامِهِمْ وَ عِراقِهِمْ وَ حِجازِهِمْ وَ یَمَنِهِمْ، وَ عَلی أَنَّ أَصْحابَ عَلِیٍّ وَ شِیعَتَهُ آمِنُونَ عَلی أَنْفُسِهِمْ وَ أَمْوالِهِمْ وَ نِسائِهِمْ وَ أَوْلادِهِمْ، وَ عَلی مُعاوِیَةَ بْنِ أَبِیسُفْیانَ بِذلِکَ عَهْدُ اللَّهِ وَ مِیثاقُهُ وَ ما أَخَذَ اللَّهُ عَلی أَحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ بِالْوَفاءِ، وَ بِما أَعْطَی اللَّهُ مِنْ نَفْسِهِ وَ عَلی أَنْ لا یَبْغِیَ لِلْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ وَ لا لِأَخِیهِ الْحُسَیْنِ وَ لا لِأَحَدٍ مِنْ أَهْلِ بَیْتِ رَسُولِ اللَّهِصلی الله علیه وآله غائِلَةً سِرّاً وَ لا جَهْراً، وَ لا یُخِیفَ أَحَداً مِنْهُمْ فِی أُفُقٍ مِنَ الْآفاقِ، شَهِدَ عَلَیْهِ بِذلِکَ - وَ کَفی بِاللَّهِ شَهِیداً - فُلانٌ وَ فُلانٌ وَ السَّلامُ.»(1)
و چون این صلحنامه مورد قبول واقع شد و شهود بر آن گواهی دادند، معاویه از امام حسنعلیه السلام درخواست نمود که در اجتماع مردم اعلان کند که با معاویه صلح نموده و ولایت بر مسلمانان را به او واگذار کرده است. پس امام حسنعلیه السلام پذیرفت و مردم جمع شدند و آن حضرت پس از حمد و ثنای الهی و صلوات بر پیامبر و آل اوعلیهم السلام چنین فرمود: «أیّها النّاس إنّ أکیس التّقی...»
یعنی: «ای مردم! زیرکترین افراد اهل تقوا هستند و احمقترین افراد اهل فجور و گناه هستند. ای مردم! اگر شما بین جابلقا و جابرسا [ و شرق و غرب عالم ]بگردید، جز من و برادرم حسین مردی را پیدا نخواهید کرد که جدّ او رسول خداصلی الله علیه وآله باشد و شما میدانید که به واسطه جدّ من هدایت شدید و او شما را از گمراهی و جهالت نجات داد و بعد از ذلّت و ناچیزی به رفعت و عزّت و کثرت رسانید. همانا معاویه در حکومت، با من به نزاع برخاست، در حالی که حکومت حقّ من بود نه
1) 391) بحارالأنوار: 44 / 65 ، کشف الغمّة: 2 / 145.
حقّ او، و من برای اصلاح امّت و جلوگیری از فتنه، حکومت را به او واگذاردم، در حالی که شما با من بیعت نموده بودید که در جنگ و صلح با من باشید و از من حمایت کنید [ و بیعت خود را شکستید] و من صلاح را در این دیدم که با معاویه صلح کنم و از جنگ بین او و خود جلوگیری نمایم؛ چرا که حفظ خون شیعیان خود را بهتر از جنگ و خونریزی دیدم و هدف من جز صلاح و بقای شما نبود، و این رخداد برای شما یک آزمایشی است و زندگی دنیا برای شما بهره اندکی خواهد بود.»(1)
مؤلّف گوید: ما در کتاب دولة المهدیعلیه السلام در بحث رجعت ائمّهعلیهم السلام، سخنان امام صادقعلیه السلام را درباره شِکوههای امام حسنعلیه السلام نزد رسول خداصلی الله علیه وآله نسبت به این حوادث نقل کردهایم و در جلد 44 بحار، صفحه 66 نیز حدیث رجعت نقل شده است، علاقهمندان میتوانند مراجعه کنند.
مرحوم کلینی میفرماید: جعده، دختر اشعث بن قیس کندی [ به دستور معاویه]، امام حسنعلیه السلام و یکی از کنیزان او را مسموم کرد، امّا آن کنیز سمّ را برگرداند و نجات یافت، لکن سمّ در بدن امامعلیه السلام ماند و به واسطه آن از دنیا رحلت نمود.(2)
امام حسنعلیه السلام روز پنج شنبه هفتم ماه صفر سال چهل و نهم هجری مسموم از دنیا رفت و سنّ مبارک او چهل و هفت سال بود. و بعضی گفتهاند وفات او در بیست و هشتم صفر بوده، و بعضی گفتهاند در آخر ماه بوده است. بدن مبارک آن حضرت در بقیع مدفون گردید. قاتل آن حضرت، همانگونه که گذشت، جعده، دختر اشعث بن قیس بود، و مادر جعده، امّ فروه، خواهر ابوبکر بن ابوقحافه بود.
روایت شده که معاویه علیه اللّعنه ده هزار دینار و ده قطعه زمین از زمینهای
کوفه را به او داد تا امام حسنعلیه السلام را مسموم نماید.(1)
شیخ مفیدرحمه الله میگوید: معاویه نیز به او وعده داد که او را به فرزند خویش تزویج نماید و یکصد هزار درهم نقره نیز برای او فرستاد تا او امام حسنعلیه السلام را مسموم نمود و آن حضرت چهل روز بیمار بود و در ماه صفر از دنیا رحلت نمود.(2)
ابوالفرج در کتاب مقاتل الطّالبیّین می گوید: «امام حسنعلیه السلام پس از صلح با معاویه از کوفه به مدینه آمد و در مدینه اقامت داشت تا این که معاویه اراده کرد از مردم برای فرزند خود یزید بیعت بگیرد و چیزی برای او مشکلتر از وجود امام حسنعلیه السلام و سعد بن وقّاص نبود. از این رو، هر دو را مسموم کرد.»(3)
یکی از اصحاب امیرالمؤمنینعلیه السلام به نام سالم بن ابیجعد میگوید: یکی از شیعیان به من گفت: نزد امام حسنعلیه السلام رفتم و به آن حضرت گفتم: «ای فرزند رسول خدا! شما با معاویه صلح نمودید و ما را ذلیل و عبد بنیامیّه قرار دادید و اکنون کسی برای شما باقی نمانده است.» امامعلیه السلام فرمود: «برای چه؟» گفتم: «برای این که شما حکومت و ولایت را تحویل معاویه ستمگر دادید.»
امامعلیه السلام فرمود: «به خدا سوگند، [ به اختیار خود] حکومت را تحویل او ندادم، جز این که انصار و یارانی نداشتم، و اگر یارانی میداشتم شب و روز با او جنگ میکردم تا خداوند بین من و او حکم نماید.»
سپس فرمود: «من اهل کوفه را شناختم و آزمودم که آنان فاسد شدهاند و صلاحیّت ندارند که از من حمایت کنند، چرا که آنان عهد و پیمانی در سخن و عمل ندارند و بین آنان اختلاف حاکم است، آنان در سخن به ما میگویند: "دلهای ما با شماست." و در عمل شمشیرهای آنان به روی ما کشیده میشود.» ناگهان دیدم خون از گلوی مبارک امامعلیه السلام خارج شد و طشتی طلب کرد و دو مرتبه آن طشت پر از
خون شد و آن را عوض کردند. پس من گفتم: «ای فرزند رسول خدا! من شما را مریض میبینم.» فرمود: «آری، معاویه سمّی فرستاده و مرا مسموم کردهاند و آن سمّ بر کبد و جگر من واقع شده و همانگونه که میبینی جگرم پارهپاره خارج میشود.» گفتم: «آیا خود را معالجه نمیکنی؟» فرمود: «معاویه قبلاً دو مرتبه مرا مسوم نمود [ و دعا کردم و عافیت یافتم]، لکن در این مرتبه علاجی بر آن نمیبینم.»(1)
جنادة بن أبیأمیّه میگوید: در آن بیماری که امام حسنعلیه السلام پس از آن از دنیا رحلت نمود، من وارد بر آن حضرت شدم و دیدم مقابل او طشتی قرار دارد و جگر او از شدّت سمّی که معاویه به او خورانده بود قطعه قطعه در آن میریزد. پس گفتم: «ای مولای من! چرا معالجه نمیکنی؟» فرمود: «مرگ را با چه میتوان معالجه کرد؟» پس من گفتم: «إنّا للَّه و إنّا إلیه راجعون.»
سپس امامعلیه السلام روی مبارک خویش را به من کرد و فرمود: «به خدا سوگند، رسول خداصلی الله علیه وآله به ما فرموده است این حکومت و ولایت را دوازده امام از فرزندان علی و فاطمه مالک میباشند و هیچکدام ما نیستیم مگر آن که یا مسموم میشویم و یا با شمشیر ما را میکشند.»
سپس طشت را از مقابل آن حضرت برداشتند و امامعلیه السلام گریان شد. پس من گفتم: «ای فرزند رسول خدا! مرا موعظه کن.» امامعلیه السلام فرمود: «نَعَمْ اسْتَعِدَّ لِسَفَرِکَ وَ حَصَّلَ زادَکَ قَبْلَ حُلُولِ أَجَلِکَ وَ اعْلَمْ أَنَّکَ تَطْلُبُ الدُّنْیا وَ الْمَوْتُ یَطْلُبُکَ وَ لا تَحْمِلْ هَمَّ یَوْمِکَ الَّذِی لَمْ یَأْتِ عَلی یَوْمِکَ الَّذِی أَنْتَ فِیهِ.»
سپس موعظه او ادامه پیدا کرد تا این که نفس او قطع گردید و رنگ او زرد شد و من بر جان او ترسیدم. آنگاه امام حسینعلیه السلام و اسود بن أبیأسود وارد شدند و امام حسینعلیه السلام خود را روی برادر انداخت و سر و چشمان او را بوسید و سپس نزد او نشست و این دو برادر آهسته با هم سخن میگفتند. ناگهان ابوالأسود گفت: «إنّا للَّه،
1) 397) أنوار البهیّة /40، احتجاج: 2 / 11.
امام حسنعلیه السلام از مرگ خود خبر میدهد.»
جناده سپس میگوید: امام حسنعلیه السلام وصایای خود را به امام حسینعلیه السلام کرد و در روز پنج شنبه آخر ماه صفر سال پنجاهم هجری از دنیا رحلت نمود و سنّ او هنگام رحلت از دنیا چهل و هفت سال بود و در بقیع دفن شد.(1)
محدّث قمی میگوید: یکی از وصیّتهای او به امام حسینعلیهما السلام این بود که فرمود: «هنگامی که من از دنیا رفتم مرا نزد قبر جدّم رسول خداصلی الله علیه وآله ببرید تا با او تجدید عهد کنم و سپس مرا برگردانید و نزد جدّهام فاطمه بنت اسد در بقیع دفن کنید و به زودی، ای برادر، خواهی دید که این مردم گمان میکنند شما میخواهید مرا نزد رسول خداصلی الله علیه وآله دفن کنید. از این رو، آنان نمیخواهند تو مرا به قبر جدّم نزدیک کنی و من در اینباره تو را سوگند میدهم که نگذاری به اندازه خون حجامت خونریزی شود.» و سپس وصیّتهای دیگری را نسبت به اهل و اولاد و اموال خود و وصیّتهایی که امیرالمؤمنینعلیه السلام هنگام مرگ به او نموده بود را به برادر خود کرد.
و چون امام حسنعلیه السلام از دنیا رحلت نمود، امام حسینعلیه السلام او را غسل داد و کفن کرد و تابوت او را به طرف مصلّای رسول خداصلی الله علیه وآله - که آن حضرت در آنجا بر جنازهها نماز میخواند - سوق داد و بر بدن او نماز خواند. از سویی، مروان و همراهان او از بنیامیّه تردیدی نداشتند که بنیهاشم امام حسنعلیه السلام را نزد رسول خداصلی الله علیه وآله دفن خواهند نمود. از اینرو، جمع شدند و لباس جنگ بر تن نمودند و چون امام حسینعلیه السلام جنازه برادر را برای تجدید عهد به طرف قبر رسول اللَّهصلی الله علیه وآله آورد، عایشه که بر استری سوار شده بود با آنان روبهرو شد و گفت: «برای چه میخواهید کسی را که من دوست نمیدارم به خانه من وارد کنید؟ دور کنید او را از خانه من و حجاب رسول اللَّهصلی الله علیه وآله را پاره نکنید و کسی را نزد او دفن نکنید.»(2)
منعته عن حرم الرّسول ضلالةً
و هو ابنه فلأیّ أمرٍ یمنع
فکأنّه روح النّبیّ و قد رأت
بالبعد بینهما العلائق تقطع
پس امام حسینعلیه السلام به عایشه پاسخ داد و فرمود: «تو و پدرت پیش از این حجاب رسول اللَّهصلی الله علیه وآله را هتک نمودید و کسی را که رسول خداصلی الله علیه وآله دوست نمیداشت نزدیک او دفن کردید و خداوند در اینباره از تو سؤال خواهد نمود.»
از سویی، مروان نیز رجز خوانی میکرد و میگفت: «چه بسا که جنگیدن بهتر از سکوت است! آیا عثمان باید در انتهای مدینه دفن شود و شما حسنعلیه السلام را کنار رسول خداصلی الله علیه وآله دفن کنید؟ هرگز چنین چیزی انجام نخواهد شد و من شمشیر خود را آماده جنگ با شما کردهام.» و نزدیک بود که فتنه و جنگی بین بنیامیّه و بنیهاشم رخ دهد.
پس ابن عبّاس به مروان گفت: «ای مروان! از هر کجا آمدهای بازگرد. ما نمیخواهیم امام حسنعلیه السلام را نزد رسول خداصلی الله علیه وآله دفن کنیم، لکن میخواهیم او با زیارت خود تجدید عهدی با رسول خداصلی الله علیه وآله بکند و سپس او را - طبق وصیّت او - در بقیع کنار جدّهاش فاطمه بنت اسد دفن خواهیم نمود، و اگر وصیّت کرده بود که او را نزد رسول خداصلی الله علیه وآله دفن کنیم، تو میدانستی که کوچکتر از آنی که بتوانی از آن جلوگیری کنی، لکن امام حسنعلیه السلام از تو داناتر به حقّ خدا و رسول اوصلی الله علیه وآله بود که صدای کلنگ کنار قبر او بلند نشود، همانگونه که دیگران چنین کاری را انجام دادند و بدون اجازه او کسانی را داخل خانه او کردند و حرمت او را حفظ نکردند.»(1)
در کتاب مناقب ابن شهر آشوب آمده که بنیامیّه در این ماجرا جنازه امام حسنعلیه السلام را تیرباران کردند و هفتاد تیر به طرف آن پرتاب نمودند. در زیارت امیرالمؤمنینعلیه السلام نیز به این موضوع اشاره شده است. در آن زیارت میخوانیم:
«وَ أَنْتُمْ بَیْنَ صَرِیعٍ فِی الْمِحْرابِ قَدْ فَلَقَ السَّیْفُ هامَتَهُ، وَ شَهِیدٍ فَوْقَ الْجَنازَةِ قَدْ شُکَّتْ بِالسِّهامِ أَکْفانُهُ، وَ قَتِیلٍ بِالْعَراءِ قَدْ رُفِعَ فَوْقَ الْقَناةِ رَأْسُهُ، وَ مُکَبَّلٍ فِی السِّجْنِ قَدْ رُضَّتْ بِالْحَدِیدِ أَعْضاؤُهُ، وَ مَسْمُومٍ قَدْ قُطِّعَتْ بِجُرَعِ السَّمِّ أَمْعاؤُهُ.»
1) 400) کافی: 1 / 300، أنوار البهیّة / 41.
یعنی: «برخی از شما را با شمشیر فرقش را شکافتند و او را در محراب به خاک و خون کشیدند [ مانند امیرالمؤمنینعلیه السلام]، و برخی را مانند امام حسنعلیه السلام جنازه او را تیرباران کردند. و برخی را با شمشیر کشتند و بدن او را روی زمین رها کردند و سر او را بالای نیزه بردند [ مانند امام حسینعلیه السلام]، و برخی را به زندان بردند و زنجیر بر بدن او بستند تا بدن او زیر زنجیر کوبیده شد [ مانند موسی بن جعفرعلیه السلام]، و بعضی را به وسیله سمّ کشتند و درون و امعاء او را پاره پاره کردند [ مانند حضرت رضا و ائمّه دیگرعلیهم السلام].»(1)
شاعر عرب درباره امام حسنعلیه السلام میگوید:
نعش له الرّوح الأمین مشیِّع
و غدت له زمر الملائک تخضع
نثلوا له حقد الصّدور فما یُری
منها لقوس بالکنانة منزع
و رَمَوا جنازته فعاد و جسمه
غرض لرامیه السّهام و مَوقع
شکوه حتّی أصبحت من نعشه
تُستلّ غاشیة النّبال و تنزع(2)
مسعودی در کتاب مروج الذّهب از اهل بیتعلیهم السلام نقل کرده که چون بدن امام حسنعلیه السلام دفن شد، محمّد بن الحنفیّه برادر او بالین قبرش ایستاد و گفت: «اگر حیات و زندگی تو برای ما گوارا بود همانا مرگ تو برای ما سخت شد؛ چرا که تو خامس اهل کسا و فرزند محمّد مصطفی و علی مرتضی و فاطمه زهرا و شجره طوبی هستی.» و سپس این اشعار را سرود:
ءأدهن رأسی أم تطیب مجالسی
و خدّک معفور و أنت سلیب
ءأشرب ماء المزن من غیر مائه
و قد ضمّن الأحشاء منک لهیب
سأبکیک ما ناحت حمامة إیکة
و ما اخضرّ فی دوح الحجاز قضیب...(3)
مرحوم مجلسی پس از نقل جریان شهادت امام حسنعلیه السلام میگوید: در برخی از
تألیفات اصحاب روایت شده که چون وفات امام حسنعلیه السلام نزدیک شد و سمّ در بدن آن حضرت جاری گردید، رنگ مبارک او سبز شد و امام حسینعلیه السلام به برادر خود گفت: «برای چه رنگ صورت شما مایل به سبز شده است؟»
پس امام حسنعلیه السلام گریه کرد و فرمود: «سخن جدّم درباره من و تو صحیح است.» و سپس برادر خود را در آغوش گرفت و فراوان گریه کردند و چون از امام حسنعلیه السلام در اینباره سؤال شد فرمود:
جدّم رسول خداصلی الله علیه وآله به من خبر داد و فرمود: «در شب معراج هنگامی که من وارد بهشت شدم و منازل اهل ایمان را دیدم، در بین آنها دو قصر مساوی و در کنار هم را دیدم که یکی از زبرجد سبز و دیگری از یاقوت سرخ بود. پس به جبرئیل گفتم: "این دو قصر از کیست؟" فرمود: "یکی از آنها از امام حسنعلیه السلام است و دیگری از امام حسینعلیه السلام." گفتم: "برای چه رنگ آنها یکسان نیست؟" جبرئیل سکوت کرد و جواب نداد. گفتم: "برای چه جواب نمیدهی؟" فرمود: "از شما حیا میکنم." گفتم: "به حقّ خدا، به من بگو علّت آن چیست؟" فرمود: "آن قصری که سبز است قصر امام حسنعلیه السلام است؛ چرا که او را با سمّ میکشند و رنگ او هنگام مرگ سبز خواهد شد، و امّا آن دیگری که سرخ است قصر امام حسینعلیه السلام است؛ چرا که او را میکشند و صورت او آغشته به خون میگردد."» پس آن دو برادر گریان شدند و صدای گریه و ناله و ضجّه از حاضرین نیز بلند شد.(1)
طبرسیرحمه الله در کتاب احتجاج میگوید: امام حسن به برادر خود امام حسینعلیهما السلام فرمود: «معاویه نامهای به پادشاه روم نوشت و از او خواست که سمّ کشندهای برای او بفرستد. پادشاه روم جواب داد: "دین ما اجازه نمیدهد که ما چنین سمّی را برای کسانی که با ما جنگ ندارند بفرستیم." پس معاویه با فرستادن هدایا و اموالی به او نوشت: "کسی که من میخواهم این سمّ را به او بخورانم فرزند کسی است که در
1) 404) بحارالأنوار: 44 / 145.
مکّه ادّعای پیامبری کرد و اکنون فرزند او مطالبه ملک پدر خود را میکند و من میخواهم با این سمّ مردم را از شرّ او آسوده کنم." پس پادشاه روم این سمّ را برای او فرستاد و برای مصرف آن شروطی قرار داد [ که به هر کسی خورانده نشود]، و معاویه با حیله آن را به من خورانید.»(1)
مرحوم صدوق در کتاب امالی از ابن عبّاس نقل کرده که گوید: روزی رسول خداصلی الله علیه وآله نشسته بود، ناگهان امام حسنعلیه السلام [ که فرزند خردسالی بود] وارد شد. رسول خداصلی الله علیه وآله چون او را دید گریان شد و فرمود: «بیا، بیا، عزیزم!» و پیوسته او را صدا زد تا او را بر روی پای راست خود نشاند... و فرمود:
«حسن فرزند من است، او از من است، او نور چشم من و روشنی قلب من و میوه دل من و آقای جوانان اهل بهشت و حجّت خدا بر این امّت است. امر او امر من است و سخن او سخن من است. هر کس از او پیروی کند از من خواهد بود و هر کس با او مخالفت کند از من نخواهد بود.»
سپس فرمود: «من چون به این فرزندم نگاه کردم به یاد ذلّت و خواری او بعد از خود افتادم که همواره گرفتار آن خواهد بود تا مظلومانه به وسیله سمّ کشته شود و چون او را مسموم کنند همه ملائکه آسمانهای هفتگانه و هر چیزی برای او گریان خواهد شد؛ حتّی پرندگان هوا و ماهیان دریا. و هر کسی بر مظلومیّت او گریه کند، کور وارد قیامت نشود، روزی که چشمهایی کور خواهد بود. و هر کسی برای مظلومیّت او محزون شود، قلب او محزون نخواهد شد، روزی که قلبها محزون باشد. و هر کسی در بقیع به زیارت او برود، قدم او بر صراط ثابت خواهد ماند، روزی که قدمهای مردم بر صراط بلغزد و در جهنّم سقوط کنند.»(2)
تردیدی نیست که گناهان مردم منشأ بلاها و گرفتاریها میشود و اگر گناه نمیکردند و از خدا و قیامت غافل نمیشدند برکات از آسمان و زمین بر آنان میبارید؛ چنان که خداوند میفرماید: «وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُری آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَیْهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّماء وَ الْأَرْضِ وَ لکِنْ کَذَّبُوا فَأَخَذْناهُم بِما کانُوا یَکْسِبُونَ»(1)
یعنی: «اگر قریهها و روستاها [ تعبیر قریه و روستا برای اهل معصیت است، همانطور که تعبیر مدینه و شهر برای اهل تقوا و دیانت است ]ایمان میآوردند و از خدا میترسیدند [ و نافرمانی او را نمیکردند]، ما برکات آسمان و زمین را برای آنان میگشودیم، لکن آنها پیامبران ما را تکذیب کردند و ما آنان را به اعمال خلاف و گناهانشان مؤاخذه نمودیم.»
و در آیه دیگر میفرماید: «وَ ما أَصابَکُمْ مِنْ مُصیبَةٍ فَبِما کَسَبَتْ أَیْدیکُمْ وَ یَعْفُو عَنْ کَثیرٍ»(2)یعنی «هر بلایی به شما میرسد به سبب کارهای خلاف شماست و بسیاری از آنها را خدا بر شما میبخشد.»
این قانون درباره مردم عادی جاری است، امّا درباره اولیای خدا و مؤمنین خلّص جاری نیست؛ چرا که علّت ابتلای اولیا و مؤمنین خلّص، گناه و نافرمانی آنان نیست، بلکه دو چیز سبب ابتلای آنان به بلاهای دنیاست:
1- ترفیع درجات که جز به وسیله بلا و صبر، به آن درجات عالیه نمیرسند.
2- برای این که مردم درباره آنان غلوّ نکنند و نسبت الوهیّت و خدایی به آنان ندهند.
خداوند برخی از مؤمنین را به بلاهای بزرگ مبتلا مینماید تا به مقام عالیتری دست یابند، و بسا خداوند چون بنده مؤمن گنهکار خود را دوست میدارد او را به
بلایی گرفتار میکند تا از گناه پاک شود و عقوبت او به عالم آخرت کشیده نشود. برای روشن شدن این مسأله باید به روایات معصومینعلیهم السلام توجه نماییم.
یکی از اصحاب امام صادقعلیه السلام به نام ابنرئاب میگوید: به آن حضرت گفتم: «آیا آیه شریفه «وَ ما أَصابَکُمْ مِنْ مُصیبَةٍ فَبِما کَسَبَتْ أَیْدیکُمْ وَ یَعْفُو عَنْ کَثیرٍ» شامل معصومین، مانند علی و فرزندان اوعلیهم السلام میشود؟ در حالی که آنان اهل بیت پیامبرصلی الله علیه وآله و پاک و معصوم هستند؟»
امام صادقعلیه السلام فرمود: «خیر؛ چرا که مصائب آنان برای گناهی نیست که انجام داده باشند. همانا رسول خداصلی الله علیه وآله هر روز یکصد مرتبه توبه و استغفار مینمود، بدون این که گناهی انجام داده باشد. و خداوند اولیای خود را به مصائب و بلاهایی مبتلا میکند تا پاداش آنان را در قیامت [ بیشتر ]بدهد، بدون این که گناهی را در دنیا انجام داده باشند.»(1)
حمران بن اعین میگوید: به امام باقرعلیه السلام گفتم: «به من بگویید: علّت این که امیرالمؤمنین و امام حسن و امام حسینعلیهم السلام با وجود آن که برای حفظ دین خدا قیام کردند، برای چه گرفتار ظلم طاغوتها شدند و ستمگران بر آنان پیروز گردیدند تا این که به شهادت رسیدند؟»
امام باقرعلیه السلام فرمود: «ای حمران! خداوند متعال، این مصائب و بلاها را برای آنان نوشته و تقدیر حتمی نموده بود و رسول خداصلی الله علیه وآله نیز به آنان خبر داده بود و امیرالمؤمنین و حسن و حسینعلیهم السلام با توجّه به آنچه میدانستند قیام کردند و هر کدام از ما نیز با توجّه به آنچه میدانیم سکوت مینماییم.»
1) 409) فی البحار عن معانی الأخبار عن ابن رئاب قال: سألت أبا عبداللَّه علیه السّلام عن قول اللَّه عزّوجلّ: «وَ ما أَصابَکُمْ مِنْ مُصیبَةٍ فَبِما کَسَبَتْ أَیْدیکُمْ وَ یَعْفُو عَنْ کَثیرٍ»، أرأیت ما أصاب علیّاً و أهل بیته هو بما کسبت أیدیهم و هم أهل بیت طهارةٍ معصومون؟ فقال: إنّ رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله کان یتوب إلی اللَّه عزّوجلّ و یستغفره فی کلّ یوم و لیلةٍ مأة مرّةٍ من غیر ذنبٍ، إنّ اللَّه عزّوجلّ یخصّ أولیاءه بالمصائب لیأجرهم علیها من غیر ذنب. بحار: 44 / 276، معانی الأخبار / 383.
سپس فرمود: «ای حمران! اگر امیرالمؤمنین و حسن و حسینعلیهم السلام هنگام بلا و سلطه طاغوتها از خداوند درخواست کمک میکردند، خداوند بلا را از آنان برطرف میکرد، و اگر نابودی طاغوتها را از او درخواست میکردند خداوند فوری آنان را نابود میکرد و چنین مصائبی بر آنان وارد نمیشد، و این حوادث بر آنان به واسطه گناهانی نبوده که آنان انجام داده باشند و یا نافرمانی خدا را کرده باشند، بلکه برای رسیدن به منازل و درجات بهشتی و کرامت خداوند بوده است و خداوند میخواسته آنان به آن درجات و کرامتها برسند، و مردم جز این نباید درباره آنان فکر کنند [ و گرنه به اشتباه فکر کردهاند].»(1)
فاضل ارجمند، حجّة الاسلام آقای شیخ جواد قیّومی، سخنان امام حسنعلیه السلام را در کتاب «صحیفة الامام الحسنعلیه السلام» جمع آوری نموده و ما برخی از آنها را برای تبرّک در این کتاب نقل میکنیم:
1- امام حسنعلیه السلام درباره تقوا فرمود: «التَّقْوی بابُ کُلِّ تَوْبَةٍ وَ رَأْسُ کُلِّ حِکْمَةٍ، وَ شَرَفُ کُلِّ عَمَلٍ.»
یعنی: «تقوا دری است برای هر توبه، و اساسی است برای هر حکمت، و
1) 410) و فیه عن بصائر الدّرجات عن حمران بن أعین قال: قلت للباقر علیه السّلام: جعلت فداک یا أباجعفر أرأیت ما کان من أمر قیام علیّ بن أبیطالب و الحسن و الحسین و خروجهم و قیامهم بدین اللَّه و ما أصیبوا به من قتل الطّواغیت إیّاهم و الظّفر بهم حتّی قتلوا أو غلبوا؟ فقال أبوجعفر علیه السّلام: یا حمران إنّ اللَّه تبارک و تعالی قد کان قدّر ذلک علیهم و قضاه و أمضاه و حتمه، ثمّ أجراه، فبتقدّم علم من رسول اللَّه إلیهم فی ذلک قام علیّ و الحسن و الحسین صلوات اللَّه علیهم، و بعلم صمت من صمت منّا، و لو أنّهم یا حمران حیث نزل بهم ما نزل من أمر اللَّه و إظهار الطّواغیت علیهم، سألوا اللَّه دفع ذلک عنهم و ألحّوا علیه فی طلب ازالة ملک الطّواغیت، إذن لأجابهم و دفع ذلک عنهم، ثمّ کان انقضاء مدّة الطّواغیت و ذهاب ملکهم أسرع من سلک منظوم انقطع فتبدّد، و ما کان الّذی أصابهم من ذلک یا حمران لذنبٍ اقترفوه و لا لعقوبة معصیةٍ خالفوا اللَّه فیها، و لکن لمنازل و کرامة من اللَّه أراد أن یبلغوها، فلا تذهبنّ فیهم المذاهب. المصدر.
شرافتی است برای هر عمل.»
2- و درباره توکّل فرمود: «مَنِ اتَّکَلَ عَلی حُسْنِ الْإِخْتِیارِ مِنَ اللَّهِ، لَمْ یَتَمَنَّ أَنَّهُ فِی غَیْرِ الْحالِ الَّتِی اخْتارَهَا اللَّهُ لَهُ.»
یعنی: «کسی که تکیه بر حسن اختیار و تقدیر خدا کند، هرگز جز تقدیر و اختیار خدا را آرزو نمیکند.»
3- و درباره حسن خلق فرمود: «إِنَّ أَحْسَنَ الْحَسَنِ الْخُلُقُ الْحَسَنُ.»
یعنی: «بهترین نیکیها خلق نیک است.»
4- و درباره مشورت فرمود: «ما تَشاوَرَ قَوْمٌ إِلّا هُدُوا إِلی رُشْدِهِمْ.»
یعنی: «هیچ مردمی با همدیگر مشورت نکردند مگر آن که به صلاح و رشد خود رسیدند.»
5- و درباره توشه قیامت فرمود: «یَابْنَ آدَمَ! إِنَّکَ لَمْ تَزَلْ فِی هَدْمِ عُمُرِکَ مُنْذُ سَقَطْتَ مِنْ بَطْنِ أُمِّکَ، فَخُذْ مِمَّا فِی یَدَیْکَ لِما بَیْنَ یَدَیْکَ، فَإِنَّ الْمُؤْمِنَ یَتَزَوَّدُ وَ الْکافِرَ یَتَمَتَّعُ.»
یعنی: «ای فرزند آدم! تو از زمانی که از مادر متولّد شدی همواره مشغول تباه کردن عمر خود بودهای، پس بیدار شو و از آنچه در اختیار داری برای آخرت خود ذخیره کن، همانا مؤمن همواره از دنیا برای آخرت خود توشه بر میدارد، و کافر در حال خوشگذرانی از لذّتهای دنیاست.»
6- و درباره معاشرت با مردم فرمود: «صاحِبِ النَّاسَ مِثْلَ ما تُحِبُّ أَنْ یُصاحِبُوکَ بِهِ.» یعنی: «با مردم همانگونه معاشرت کن که دوست میداری آنان با تو معاشرت کنند.»
7- و در توصیف برادری فرمود: «الْإِخاءُ: الْوَفاءُ فِی الشِّدَّةِ وَ الرَّخاءِ.»
یعنی: «برادری [ در اسلام] این است که در سختی و آسایش با برادر خود باوفا باشی.»
8- و درباره فرصتها فرمود: «الْفُرْصَةُ سَرِیعَةُ الْفَوْتِ، بَطِیئَةُ الْعَوْدِ.»
یعنی: «فرصت سریع میگذرد و به کندی باز میگردد.»
9- و درباره مزاح فرمود: «الْمِزاحُ یَأْکُلُ الْهَیْبَةَ، وَ قَدْ أَکْثَرَ مِنَ الْهَیْبَةِ الصَّامِتُ.»
یعنی: «مزاح هیبت و بزرگواری را از بین میبرد، و سکوت هیبت و بزرگواری را زیاد میکند.»
10- و درباره خیری که شرّی در آن نیست فرمود: «الْخَیْرُ الَّذِی لا شَرَّ فِیهِ: الشُّکْرُ مَعَ النِّعْمَةِ، وَالصَّبْرُ عَلَی النَّازِلَةِ.»
یعنی: «خیری که هرگز شرّی در آن نیست، شکر در حال نعمت و صبر در حال مصیبت است.»
روزی معاویه به امام حسنعلیه السلام گفت: «من بهتر از تو هستم.» امامعلیه السلام فرمود: «برای چه، ای پسر هند؟» معاویه گفت: «برای این که مردم مرا پذیرفتند و تو را نپذیرفتند.» امامعلیه السلام فرمود: «هیهات! هیهات! که تو بهتر از من باشی؛ چرا که تو با وجود قدرتت، شرّی هستی ای فرزند هند جگرخوار! و آنان که تو را پذیرفتهاند اگر از روی میل از تو اطاعت کنند نافرمانی خدا را کردهاند و اگر مجبور بودهاند، به فرموده قرآن، معذور خواهند بود.»
سپس فرمود: «من هرگز نمیگویم: من بهتر از تو هستم؛ چرا که خیری در تو نیست [ و تو جز شرّ و پلیدی چیزی نیستی]، در حالی که خداوند مرا از پلیدیها پاک نموده، همانگونه که تو را از فضائل و نیکیها جدا ساخته است.»(1)
روزی امام حسنعلیه السلام با یزید بن معاویه خرما میخوردند. پس یزید به امام حسنعلیه السلام گفت: «من همواره تو را دشمن میداشته و میدارم.» امامعلیه السلام به او فرمود:
«ای یزید! بدان که شیطان با پدر تو معاویه هنگام مجامعت شریک بوده و نطفه تو با شرکت شیطان منعقد شده است. از اینرو، تو مرا دشمن میداری و همانگونه
1) 411) بحارالأنوار: 44 / 104، صحیفة الإمام الحسن / 224.
که خداوند به شیطان میفرماید: «وَ شارِکْهُمْ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ»(1)، شیطان در جماع جدّ اعلای تو حرب نیز شریک بوده تا جدّ تو صخر به وجود آمده، [ و با جدّ تو ابوسفیان و پدر تو معاویه نیز شریک بوده تا تو به وجود آمده ای]، از اینرو، [ تو و ]جدّ تو صخر [ و ابوسفیان و پدر تو معاویه] با جدّ من رسول اللَّهصلی الله علیه وآله دشمن بودهاند.»(2)
روزی عمرو بن عاص در حال طواف به امام حسنعلیه السلام گفت: «شما فکر میکنی که دین خدا تنها به واسطه تو و پدرت برقرار میماند؟ اکنون ببین که خداوند معاویه را بعد از ناتوانی قوی گردانید و بعد از خفا او را آشکار نمود.»
سپس گفت: «شما فکر میکنی خداوند به کشته شدن عثمان راضی بود؟ آیا سزاوار است که تو مانند شتری که دور آسیاب می گردد با لباسهای زیبا دور خانه خدا بگردی، در حالی که تو قاتل عثمان بودی؟ به خدا سوگند، شایسته است که معاویه برای جلوگیری از پراکندگی امّت و اختلاف تو را نیز همانند پدرت به قتل برساند.»
امام حسنعلیه السلام در جواب او فرمود: «اهل آتش دارای نشانههایی هستند و یکی از آن نشانهها انکار اولیای خدا و دوستی با دشمنان اوست، [ و تو یکی از آنان هستی].»
سپس فرمود: «به خدا سوگند، تو خوب میدانی که علیعلیه السلام یک لحظه در دین خدا شک ننمود و در ذات مقدّس او تردید پیدا نکرد. به خدا سوگند، اگر از من دور نشوی من تو را با کلماتی تیزتر از شمشیر دور خواهم کرد. پس از من حذر کن؛ چرا که تو میدانی من کیستم. من هرگز [ مانند تو] ناتوان و فرومایه و پست و پرخور نیستم و مَثَل من در میان قریش مثل نخ میان گردن بند است. خاندانم به خوبی و پاکی شناخته شدهاند و جز به پدرم منسوب نیستم. امّا تو خود میدانی و مردم نیز
میدانند که قریش درباره پدر تو اختلاف کردند؛ [ چرا که چهار نفر با مادر تو زنا کردند] و بدترین آنان در آن اختلاف پیروز شد و تو را به خود نسبت داد. پس از من دور شو که تو رجس و پلید هستی، در حالی که ما خاندان پاک و مطهّریم و خداوند پلیدی را از ما دور کرده است.» پس عمرو بن عاص با شنیدن این سخنان خشمگین گردید و نتوانست چیزی بگوید و از آن حضرت دور شد.(1)
1- رسول خداصلی الله علیه وآله امام حسنعلیه السلام را برگردن خود سوار مینمود و او را میبوسید و میفرمود: «اللّهمّ أحبّه و أحبّ من یحبّه.»(2)و میفرمود: «بأبی و أمّی من أحبّنی فلیحبّ هذا.»(3)و میفرمود: «اللّهمّ إنّ هذا إبنی و أنا أحبّه فأحبّه و أحبّ من یحبّه.»(4)
2- رسول خداصلی الله علیه وآله امام حسنعلیه السلام را روی منبر میبرد و میفرمود: «إنّ إبنی هذا سیّد و لعلّ اللَّه أن یصلح به بین فئتین عظیمتین من المسلمین.» یعنی: «این فرزند من آقای همه امّت است و امید است خداوند به وسیله او بین دو گروه بزرگ از مسلمانان را اصلاح بدهد.»(5)
3- رسول خداصلی الله علیه وآله درباره طاغوت زمان امام حسنعلیه السلام فرمود: «إذا رأیتم معاویة علی منبری فاقتلوه.»(6)یعنی: «هنگامی که معاویه را روی منبر من دیدید او را بکشید.» این روایت در بسیاری از کتب اهل تسنّن نقل شده است.
1) 414) بحارالأنوار: 44 / 102، شرح ابن ابیالحدید: 16 / 28، صحیفة الإمام الحسن / 317.
2) 415) فضائل الخمسه عن النجاری: 3 / 284، صحیح ترمذی: 2 / 307، فضائل الخمسه: 3 / 284 - 289.
3) 416) کنز العمال: 7 / 104، فضائل الخمسه: 3 / 288.
4) 417) المصدر / 105، فضائل الخمسة: 3 / 284.
5) 418) فضائل الخمسة: 3 / 290 عن النجاری و عن صحیح ابن داود: 29 / 173، و نسایی: 1 / 208.
6) 419) میزان الاعتدال: 2 / 7، تهذیب التّهذیب لابن حجر: 5 / 110.
4- در تفسیر آیه «لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ» از رسول خداصلی الله علیه وآله نقل شده که آن حضرت در خواب دید بنیامیّه روی منبر او سخن میگویند [ و مردم را به جاهلیّت باز میگردانند]، و چون آزرده گردید آیه «إِنَّا أَعْطَیْناکَ الْکَوْثَرَ» و سوره قدر بر او نازل شد و خداوند شب قدر را برای او بهتر از هزار ماه قرار داد و فرمود: «شب قدر برای تو بهتر از هزار ماه حکومت بنیامیّه است.»(1)
5- امام حسنعلیه السلام 25 بار پیاده به حجّ رفت و دو مرتبه مال خود را با خدا تنصیف نمود.(2)
6- حلم و صبر امام حسنعلیه السلام و پاسخ او به گفتههای زشت آن مرد شامی - همانگونه که گذشت.
7- سخنان زیبای امام حسنعلیه السلام که فرمود: «إنّ أحسن الحسن الخلق الحسن.»(3)
8- جود و سخای امام حسنعلیه السلام(4).
9- بیوفایی اصحاب امام حسنعلیه السلام و حلم و صبر او بر آنان و صلح او
1) 420) صحیح ترمذی ج 2، مستدرک صحیحین: 3 / 170 و... .
2) 421) مستدرک صحیحین: 3 / 169، سنن بیهقی: 4 / 331، حلیة الأولیاء: 2 / 37 و... . قال ابن عباس: ما ندمت علی شیءٍ فاتنی فی شبابی إلّا أنّی لم أحجّ ما شیئاً و لقد حجّ الحسن بن علی علیه السّلام خمساً و عشرین حجّة ماشیاً و إنّ النّجائب لتقاد معه، و لقد قاسم اللَّه ماله ثلاث مرّات حتّی أنّه یعطی الخفّ و یمسک النعل. فضائل الخمسه: 4 / 306، سنن بیهقی: 4 / 331.
3) 422) الدّر المنثور: 2 / 76، فیض القدیر: 2 / 528 .
4) 423) روی عن الحسن بن علیّ علیهما السّلام إنّه کان مارّاً فی بعض حیطان المدینة فرأی أسود بیده رغیف یأکل و یطعم الکلب لقمةً إلی أن شاطره الرّغیف، فقال له الحسن علیه السّلام: «ما حملک أن شاطرته و لم تغابنه فیه بشیءٍ؟» فقال: «استحت عینای من عینیه أن أغابنه.» فقال له: «غلام من أنت؟» فقال: «غلام أبان بن عثمان.» فقال: «و الحائط؟» قال: «لأبان بن عثمان.» فقال له الحسن علیه السّلام: «أقسمت علیک لا برحت حتّی أعود إلیک.» فمرّ و اشتری الغلام و الحائط و جاء إلی الغلام، فقال: «یا غلام قد اشتریتک.» قال: «فقام قائماً.» فقال: «السّمع و الطّاعة للَّه و لرسوله و لک یا مولای.» قال: «و قد اشتریت الحائط و أنت حرّ لوجه اللَّه و الحائط هبة منّی إلیک.» قال: فقال الغلام: «یا مولای! قد وهبت الحائط للّذی و هبتنی له.» فضائل الخمسة: 3 / 309، تاریخ بغداد: 6 / 34.
با معاویه و تعبیر اصحاب او پس از صلح با معاویه : «السّلام علیک یا مذلّ المؤمنین»، و یا «بایعت معاویة و أذللت رقابنا.»(1)
10- زیبایی اخلاقی و جمال ظاهری و نسبت شریف امام حسنعلیه السلام و عدم معرفت مردم کوفه نسبت به او.(2)
1) 424) روی ابن حجر فی الصّواعق قال: و أخرج البزار و غیره أنّه لما استخلف یعنی الحسن علیه السّلام بینما هو یصلّی إذا وثب علیه رجل فطعنه بخنجر و هو ساجد، ثمّ خطب النّاس فقال: «یا أهل العراق اتّقوا اللَّه فینا فإنّا امراؤکم و ضیفانکم، و نحن أهل البیت الّذین قال اللَّه فیهم: "إنّما یرید اللَّه لیذهب عنکم الرّجس أهل البیت و یطهّرکم تطهیراً".» فما زال یقولها حتّی ما بقی أحد فی المسجد إلّا و هو یبکی. فضائل الخسمة: 3 / 312، الصّواعق المحرقة / 83 .
2) 425) قال الفخر الرّازی فی تفسیر سورة الکوثر: إنّ رجلاً قام إلی الحسن بن علیّ علیهم السّلام و قال: سوّدت وجوه المؤمنین بأن ترکت الإمامة لمعاویة؛ فقال علیه السّلام: «لا تؤذنی یرحمک اللَّه، فإنّ رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله رأی بنیأمیّه فی المنام یصعد منبره رجلاً فرجلاً فساءه ذلک فأنزل اللَّه تعالی: "إنّا أعطیناک الکوثر"، و "إنّا أنزلناه فی لیلة القدر و ما أدراک ما لیلة القدر لیلة القدر خیر من ألف شهر"، فکان ملک بنو أمیّه کذلک ثمّ انقطعوا و صاروا مبتورین. فضائل الخمسة من الصّحاح السّتّة: 3 / 302.
امام مجتبیعلیه السلام با لباس زیبا و با وقار از منزل بیرون میآمد، و گاهی سوار بر قاطری زیبا میشد و با کمال سطوت و صلابت از کوچههای مدینه میگذشت و به بیرون شهر میرفت. روزی یک یهودی نزد آن حضرت آمد و عرض کرد: «سؤالی دارم.» فرمود: «سؤال کن.» عرض کرد: «جدّ شما رسول خدا فرموده است: "الدّنیا سجن المؤمن و جنّة الکافر." یعنی دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است. آیا تو مؤمن هستی و با این وضع در بهشت هستی و من که کافرم در سختی و عذاب و جهنّم بسر میبرم؟»
حضرت مجتبیعلیه السلام فرمود: «تو آنچه را که در آخرت هست نمیتوانی ببینی و درک کنی. اگر تو آن مقام و منزلت روحانی مؤمن را ببینی تصدیق میکنی که این دنیا با تمام لذائذش برای مؤمن زندان است، و چون کافر حدّ کمال خود را در همین خوراک و لباس میبیند اینجا را بهشت میپندارد در حالی که آتش جهنّم و عذاب دردناک همیشگی او را احاطه خواهد کرد. و این است معنای جمله پیامبرصلی الله علیه وآله که فرمود: دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است.»(1)
1) 426) الفصول المهمّة مالکی / 138، کشف الغمّة / 163.
روزی مرد فقیری از حضرت امام حسن مجتبیعلیه السلام در خواست کمک نمود. اتّفاقاً آن حضرت چیزی نداشت تا به وی بدهد، از سوی دیگر نمیخواست که او را دست خالی برگرداند و لذا فرمود: «اگر به تو کاری را بگویم انجام میدهی؟» عرض کرد: «چه کاری؟» فرمود: «امروز دختر خلیفه از دنیا رفته و خلیفه عزادار است، نزد او برو و با این جملات به او تسلیت بگو:
الحمد للَّه الّذی سترها بجلوسک علی قبرها و لا هتکها بجلوسها علی قبرک؛ شکر خدای را که دخترت زیر سایه پدر از دنیا رفت نه این که پس از مرگ پدر زنده ماند تا هتک حرمتش شود.» وقتی که سائل این جملات را گفت، خلیفه دستور داد تا به او جایزهای بدهند و سپس پرسید که: «این سخن را تو خود گفتی؟» گفت: «خیر، حسن بن علیعلیه السلام آن را به من آموخته است.» خلیفه گفت: «راست میگویی، او کانون سخنان شیرین و فصیح است.»
در اینجا دو نکته قابل توجه است: 1- روح بلند و بزرگوار امام مجتبیعلیه السلام که نمیتوانست تحمّل کند بینوائی دست خالی و ناامید برگردد و لذا به طور غیر مستقیم او را به مقصود رساند. 2- امامعلیه السلام با تعلیم آن جمله، هرگز آرزو و یا رضایتی در مورد طول عمر خلیفه نداشته، بلکه با دقّت در جمله معلوم میشود که ستایش بر یکی از نعمتهای الهی - که عبارت از عدم هتک حرمت دختر خلیفه باشد - گردیده است، نه مدحی از کسی و نه ستایشی از ظالمی.
در کتاب کشف الغمّة آمده است که در راه مکّه یکی از اولاد زبیر در خدمت حضرت مجتبیعلیه السلام بود و اقرار به امامت آن حضرت داشت. در منزلی از منازل در پای درخت خرمائی فرشی گسترده بودند. آن شخص نگاهی به آن درخت کرد و گفت: «ای کاش این درخت خرمای رطب داشت تا کام ما را شیرین میساخت.»
امامعلیه السلام آن سخن را شنید و فرمود: «مگر آرزوی رطب داری؟» گفت: «اگر میبود میخوردم.» حضرت فوراً دست به دعا برداشته و لب مبارک خود را به دعایی که کسی نمیفهمید حرکت داد. و بدون درنگ آن درخت سبز شد و شکوفه بیرون آورد و دانه بسته شد و بزرگ گردید و رنگ به رنگ شد تا رطب رسیده گشت.
شترداری که همراه کاروان بود گفت: «هذا سحر عجیب!» یعنی این یک سحر و جادوی شگفتانگیز است. حضرت مجتبیعلیه السلام فرمود: «ویلک لیس بسحر بل دعوة ابن نبیٍّ مستجاب؛ وای بر تو! این سحر و جادو نیست بلکه دعای فرزند پیامبر است که قبول و مستجاب گردیده است.» پس شخصی بالای درخت رفت و خرماها را پایین آورد و همگان تناول کردند.(1)
در اصطلاح، معجزه از پیامبرصلی الله علیه وآله صادر میشود و آنچه از اوصیاء و اولیاء مانند ائمّه اطهارعلیهم السلام صادر میشود کرامت نامیده میشود ولی به هر دو معجزه نیز اطلاق میگردد. در روایت است که: «بسم اللَّه الرّحمنالرّحیم من العبد بمنزلة کن من المولی.»
یعنی همانگونه که خداوند اگر بخواهد امری محقّق گردد کافی است که اراده کند، که در قرآن کریم آمده است: «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ»(2)، پس اراده از سوی حقّ تعالی همان، و تحقّق مراد در خارج همان؛ به همین نحو اگر عبد صالح پروردگار خواستهای داشته باشد، با بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم به خواسته خود نائل میگردد، زیرا بر حسب روایت معروف «عبدی أطعنی حتّی أجعلک مثلی.»
یعنی ای بنده من! مرا اطاعت کن تا تو را مثل خود قرار بدهم یعنی کاری که من میتوانم انجام بدهم تو نیز به اذن من انجام خواهی داد. و همه انبیا و اولیا معجزات و کرامات خود را باذن اللَّه میدانستهاند.
مردی به عثمان - که درب مسجد نشسته بود - گذشت و از او عطا و بخششی درخواست نمود. عثمان فرمان داد که 5 درهم به او بدهند. آن مرد گفت: «مرا به کسی راهنمایی کن که از این بیشتر ببخشد.» عثمان گفت: «نزد جوانمردانی که در گوشه مسجد نشستهاند برو - آنان امام مجتبیعلیه السلام و امام حسینعلیه السلام و عبد اللَّه بن جعفر بن ابیطالب بودند - .» پس آن مرد نزد آنان رفت و سلام کرد و درخواست بخشش نمود.
امام مجتبیعلیه السلام به او فرمود: «ای مرد! درخواست عطا و بخشش حلال و روا نیست مگر در یکی از سه مورد: 1- برای دادن خونبها، 2- برای پرداخت قرض و بدهکاری، 3- در فقر و تهیدستی که موجب خفّت و خواری است.» آن مرد گفت: «به واسطه یکی از همین سه امر دست سؤال دراز کردهام.»
حضرت مجتبیعلیه السلام فرمان داد که 50 درهم به او بدهند. امام حسینعلیه السلام نیز به تبعیّت و احترام به آن حضرت 49 درهم، و عبداللَّه بن جعفر نیز به تبعیّت و احترام به آن دو بزرگوار 48 درهم به وی عطا نمودند.
آن مرد در راه بازگشت به عثمان گفت: «تو به من چیزی دادی ولی نپرسیدی که برای چه درخواست میکنم ولی آن بزرگوار از من پرسید و سپس هر کدام به ترتیب 50 و 49 و 48 درهم به من دادند.»(1)
آن بزرگواران با آنکه معدن کرم و خاندان احسان و جود بودند در عین حال با روش صحیحی که جز از آن سرچشمههای هدایت انتظار نمیرود از هر گونه سوء استفادهای از احساسات مذهبی جلوگیری میکردند. به افراد محتاج میآموختند که در چه شرایطی دست نیاز بردارند و به سیادت و بزرگواری و کرامت روح خویش ضربه نزنند، و به متدیّنین نیز میآموختند که با بذل و بخششهای بیمورد خود،
1) 429) بحار الأنوار: 43 / 332.
موجب گداپروری و به وجود آمدن افراد تنبل و بیخاصیّت نشوند، و نکته ظریف این قصّه این است که در مقدار احسان حرمت یکدیگر را حفظ نمودند.
عمرو بن عاص و ولید بن عقبه و عتبة بن ابیسفیان و مغیرة بن شعبه نزد معاویه گرد آمدند و به او پیشنهاد دادند که حسن بن علیعلیه السلام را احضار کند. معاویه علّت را پرسید. گفتند: «میخواهیم او را توبیخ کنیم و به او بفهمانیم که پدرش قاتل عثمان بوده است.» معاویه به آنان گفت: «هر چه شما بگویید مردم شما را تکذیب میکنند و هر چه او درباره شما بگوید مردم او را تصدیق خواهند کرد. بنابر این صلاح نیست که چنین کنید.» گفتند: «شما او را احضار کنید ما به خوبی از عهده پاسخش برخواهیم آمد.»
پس معاویه دنبال آن حضرت فرستاد و وقتی آن بزرگوار وارد مجلس شد معاویه عرض کرد: «این افراد مطالبی دارند که میخواهند با شما در میان بگذارند. پاسخ آنها را بدهید.» امام حسنعلیه السلام فرمود: «بگویند، من میشنوم.»
عمرو عاص بلند شد و پس از حمد و ثنای الهی گفت: «ای حسن! تو میدانی که پدرت اوّلین کسی بود که فتنه و آشوب به پا کرد و در طلب حکومت بود، و دیدی که چگونه خداوند او را به جزای اعمالش رسانید؟»
آنگاه ولید بن عقبه بپاخاست و گفت: «ای بنیهاشم! شما با عثمان با وجود قوم و خویشی، خوب رفتار نکردید. او شما را گرامی میداشت ولی شما به او ستم کردید و او را کشتید. ای حسن! ما میخواستیم پدرت را بکشیم که خداوند ما را از دست او نجات داد، و اگر او را در مقابل خون عثمان میکشتیم هیچ گناهی نداشتیم.» سپس عقبه بپاخاست و گفت: «ای حسن! تو میدانی که پدرت بر عثمان ظلم کرد و او را کشت، چون نسبت به حکومت و دنیای او حسادت ورزید، و ما میخواستیم او را بکشیم که خداوند او را کشت.» سپس مغیره مطالبی در سبّ
حضرت امیرعلیه السلام و بزرگداشت عثمان بیان نمود.
آنگاه امام مجتبیعلیه السلام بلند شد و حمد و ستایش الهی به جای آورد و رو به حضار کرد و فرمود: «از تو شروع میکنم ای معاویه! اینها به من دشنام ندادند بلکه تو بودی که به من دشنام دادی، چون بغض و عداوت نسبت به جدّم رسول اللَّهصلی الله علیه وآله داری. ای حضّار! شما را به خدا سوگند آیا کسی را که فحش دادید اوّلین مؤمن نبود؟ آیا به دو قبله نماز نخواند؟ و تو ای معاویه در آن روزگار کافر و مشرک نبودی؟
آیا در جنگ بدر، پرچم پیامبرصلی الله علیه وآله دست او نبود در حالی که به دست معاویه و پدرش پرچم مشرکین بود؟ شما را به خدا و به اسلام سوگند آیا میدانید که جدّم رسول خدا سه مرتبه قاصد به نزد معاویه فرستاد ولی هر سه مرتبه جواب داد که او در حال خوردن است و پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: "خدا هرگز او را سیر نکند؟" شما را به خدا سوگند آیا میدانید که معاویه مهار شتری را که پدرش بر آن سوار بود و برادرش آن را میراند گرفته بود که پیامبرصلی الله علیه وآله آنها را دید و فرمود: "لعن اللَّه الجمل و قائده و راکبه و سائقه. خدا شتر و سوار و گیرنده مهار و راننده آن را لعنت کند؟" این سهم تو ای معاویه.
و امّا تو ای عمرو عاص! 5 نفر در مورد تو نزاع کردند که تو فرزند کدام یک از آنها باشی و سرانجام بدترین مردم تو را به فرزندی انتخاب کرد و سپس تو در بین مردم بپاخاستی و گفتی: "من بدگوی محمّدصلی الله علیه وآله هستم." و خداوند در مورد تو آیه نازل فرمود که: «إِنَّ شانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَرُ»، سپس پیامبرصلی الله علیه وآله را با اشعاری هجو کردی و پیغمبرصلی الله علیه وآله فرمودند: "خدایا در مقابل هر بیت شعر عمرو عاص او را لعنت کن." سپس تو نزد نجاشی رفتی و آن همه سعایت در حقّ بنیهاشم کردی ولی خداوند تو را تکذیب فرمود و ناامید بازگشتی. تو دشمن بنیهاشم در جاهلیّت و در عصر اسلام بودی.»
سپس رو به عقبة بن ابیمعیط کرد و فرمود: «چگونه تو را سرزنش کنم بر دشنامی که به علیعلیه السلام گفتی در حالی که علیعلیه السلام تو را 80 تازیانه زد و پدرت را به
امر جدّم کشت و جدّم او را به دستور خدا کشت چون اقدام به قتل آن حضرت کرده بود. جدّم شما را به آتش و پدرم به شمشیر و تازیانه حواله داد.
و امّا تو ای عتبه! که ما را به قتل عثمان متّهم میکنی؟ چرا خودت وقتی که دیدی در بستر همسرت بیگانهای خفته است او را نکشتی و همسرت را هم بعد از آن عمل زشت و ناپسند طلاق نگفتی؟
و امّا تو ای اعور ثقیف! به چه دلیلی علی را سبّ میکنی؟ به خاطر این که از پیامبرصلی الله علیه وآله فاصله داشت؟ یا این که از روی ظلم حکومت نمود؟ یا این که دنیاطلب و شیفته مال دنیا بود؟ هر کدام از اینها را که بگویی مردم تو را تکذیب میکنند.
و امّا این که ما را از قتل ترساندی، مانند مثال پشهای است که روی درخت خرمایی نشسته بود، هنگام بلند شدن به درخت گفت: "خودت را محکم بگیر که میخواهم بلند شوم." درخت خرما گفت: "من آمدن و نشستن تو را نفهمیدم تا چه رسد که از پرواز تو پروایی داشته باشم." ما از عداوت تو چیزی متوجّه نشدیم تا چه رسد به دشنام تو.» سپس از مجلس بیرون رفت. معاویه گفت: «به شما نگفتم که درباره او نمیتوانید انصاف را رعایت کنید؟ به خدا قسم او با سخنانش خانه را تاریک کرد؛ دیگر در شما خیری نیست.»(1)
حضرت امام حسینعلیه السلام میفرماید: «برادرم امام مجتبیعلیه السلام در آخرین ساعات عمر خویش قنبر را مأمور فرمود که محمّد بن علی (محمّد حنفیّه) را احضار کند. و چون محمّد حنفیّه حاضر شد، امام مجتبیعلیه السلام پس از سلام، به او فرمود: "بنشین؛ حیف است که از سخنانی که به واسطه آن مرده زنده میشود و زنده میمیرد محروم بمانی. کونوا اوعیة العلم و مصابیح الدّجی؛ در تیرهگیها و ظلمتها ظرف دانش و
1) 430) شرح نهج البلاغة ابن ابیالحدید: 2 / 101، مقتل الحسین خوارزمی: 1 / 114، تذکرة الخواص ابن جوزی / 200، حیاة الامام الحسن قرشی: 2 / 297.
مصباح هدایت باشید. آیا نمیدانی که خداوند فرزندان ابراهیم را به عنوان ائمّه قرار داده و برخی از آنها را بر برخی برتری و فضیلت بخشیده، و به حضرت داود زبور را عنایت نموده و پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله را از بین آنان برگزیده است؟
ای محمّد بن علی! میترسم که گرفتار حسادت گردی. خداوند کافران را به وصف حسد ذکر کرده است «کُفَّاراً حَسَداً مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ»(1). مبادا که شیطان بر تو مسلّط گردد."»
سپس جملهای از حضرت امیرعلیه السلام نقل فرموده است: «من أحبّ أن یبرّنی فی الدّنیا و الآخره فلیبرّ محمّداً ولدی. هر کس که میخواهد به من در دنیا و آخرت نیکی کند، به فرزندم محمّد نیکی بنماید.»
سپس در مورد امامت حضرت امام حسینعلیه السلام فرمود: «حسین بن علی بعد از وفات من امام و وارث پیامبرصلی الله علیه وآله و پدر و مادرش میباشد و خدا محمّدصلی الله علیه وآله را، و محمّدصلی الله علیه وآله علیّعلیه السلام را، و علیّعلیه السلام من را و من هم حسینعلیه السلام را برای امامت انتخاب نمودیم.»
محمّد حنفیّه عرض کرد: «تو امام و آقای من هستی و حسین اعلم و بردبارتر و نزدیکتر به پیامبرصلی الله علیه وآله است و قبل از آنکه خلق گردد امام بوده و قبل از آنکه به سخن بیاید وحی الهی را قرائت نموده است و اگر خداوند کسی را بهتر از محمّدصلی الله علیه وآله میدانست آن حضرت را انتخاب نمیکرد و آن حضرت نیز علیعلیه السلام را و علیعلیه السلام شما را و شما حسینعلیه السلام را انتخاب نمیکردید. ما تسلیم و راضی به رضای حقّ و به آن که در مشکلات به او روی میآوریم هستیم.»(2)
روزی معاویه به حضرت مجتبیعلیه السلام عرض کرد: «در حکومت و زمامداری چه وظیفهای بر عهده من گذاشته شده است؟» حضرت مجتبیعلیه السلام فرمود: «آنچه را که سلیمان پیغمبرعلیه السلام گفته است.»
معاویه عرض کرد: «مگر سلیمان چه گفته است؟» فرمود: «سلیمان به برخی از رجال حکومتش گفت: آیا میدانید چه وظیفهای به عهده زمامدار است که اگر این وظائف را عملی کند هیچگاه به وی زیانی نمیرسد و در پناه خداوند قرار میگیرد؟ آن وظائف عبارتند از:
1- در پنهانی و آشکار از خدا بترسند و کاری که مقتضای فرمان الهی است انجام بدهند خواه مردم بدانند یا ندانند. 2- به هنگام خشنودی یا غضب از دائره عدل قدم بیرون نگذارند. 3- معیارهای اقتصادی را در فقر و ثروت مراعات نمایند. 4- از تصرّفات غاصبانه پرهیز کنند. 5 - اسراف و ولخرجی ننمایند.»(1)
به حضرت مجتبیعلیه السلام عرض کردند که: «ابوذرّ غفاری چنین اظهار نظر میکرد که: من فقر را از ثروت، و بیماری را از سلامتی بهتر دوست میدارم.»
حضرت فرمود: «خدا رحمت کند ابوذرّ را، ولی من نظر دیگری دارم و آن این که کسی که میداند و باور دارد که آنچه را خداوند اختیار کند بهجا و رواست و میداند که پروردگار او حکیمانه کارها را ردیف میکند، تمام مسائل زندگی را به او واگذار میکند. پس هر چه خدا خواست همان نیکو و محبوب است نه آنچه که خود بخواهد.»(2)
شخصی به حضرت مجتبیعلیه السلام عرض کرد: «من یک منزل ساختهام، دوست دارم که شما تشریف بیاورید و دعایی بفرمائید.» حضرت مجتبیعلیه السلام وارد منزل او شد و دید که خانه با شکوه و بسیار جالب، و با شکل زیبایی بنا گردیده است. نگاهی به همه سوی آن منزل افکند و فرمود:
«أَخْرَبْتَ دارَکَ وَ عَمَرْتَ دارَ غَیْرِکَ. أَحَبَّکَ مَنْ فِی الْأَرْضِ وَ مَقَتَکَ مَنْ فِی السَّماءِ؛ خانه خود را خراب کردی و خانه دیگران را آباد نمودی. خاکیان تو را میستایند و دوست میدارند ولی افلاکیان تو را با دیده خشم مینگرند.»(1)
سیّد بن طاوس از امام حسنعلیه السلام نقل نموده که آن حضرت این دعا را میخواند:
«اَللَّهُمَّ إِنَّکَ الْخَلَفُ مِنْ جَمِیعِ خَلْقِکَ، وَ لَیْسَ فِی خَلْقِکَ خَلَفٌ مِنْکَ، إِلهِی مَنْ أَحْسَنَ فَبِرَحْمَتِکَ، وَ مَنْ أَساءَ فَبِخَطِیئَتِهِ، فَلَا الَّذِی أَحْسَنَ اسْتَغْنی عَنْ رِفْدِکَ وَ مَعُونَتِکَ، وَ لَا الَّذِی أَساءَ اسْتَبْدَلَ بِکَ وَ خَرَجَ مِنْ قُدْرَتِکَ، إِلهِی بِکَ عَرَفْتُکَ، وَ بِکَ اهْتَدَیْتُ إِلی أَمْرِکَ، وَ لَوْلا أَنْتَ لَمْ أَدْرِ ما أَنْتَ، فَیا مَنْ هُوَ هکَذا وَ لا هکَذا غَیْرُهُ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ ، وَ ارْزُقْنِی الْإِخْلاصَ فِی عَمَلِی وَ السَّعَةَ فِی رِزْقِی. اللَّهُمَّ اجْعَلْ خَیْرَ عُمُرِی آخِرَهُ، وَ خَیْرَ عَمَلِی خَواتِمَهُ، وَ خَیْرَ أَیَّامِی یَوْمَ أَلْقاکَ، إِلهِی أَطَعْتُکَ - وَ لَکَ الْمَنُّ عَلَیَّ - فِی أَحَبِّ الْأَشْیاءِ إِلَیْکَ: الْإِیمانِ بِکَ، وَ التَّصْدِیقِ بِرَسُولِکَ، وَ لَمْ أَعْصِکَ فِی أَبْغَضِ الْأَشْیاءِ: الشِّرْکِ بِکَ وَ التَّکْذِیبِ بِرَسُولِکَ فَاغْفِرْ لِی ما بَیْنَهُما یا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ، وَ یا خَیْرَ الْغافِرِینَ.»(2)
سیّد بن طاوس نیز نقل نموده که امیرالمؤمنینعلیه السلام این دعا را تعلیم فرزند خود امام حسنعلیه السلام نمود:
«یا عُدَّتِی عِنْدَ کُرْبَتِی، یا غِیاثِی عِنْدَ شِدَّتِی، وَ یا وَلِیِّی فِی نِعْمَتِی، یا مُنْجِحِی فِی حاجَتِی، یا مَفْزَعِی فِی وَرْطَتِی یا مُنْقِذِی مِنْ هَلَکَتِی، یا کالِئِی فِی وَحْدَتِی، اغْفِرْ لِی خَطِیئَتِی، وَ یَسِّرْ لِی أَمْرِی، وَ اجْمَعْ لِی شَمْلِی، وَ أَنْجِحْ لِی طَلِبَتِی، وَ أَصْلِحْ لِی شَأْنِی، وَ اکْفِنِی ما أَهَمَّنِی، وَ اجْعَلْ لِی مِنْ أَمْرِی فَرَجاً وَ مَخْرَجاً، وَ لا تُفَرِّقْ بَیْنِی وَ بَیْنَ الْعافِیَةِ أَبَداً ما أَبْقَیْتَنِی، وَ فِی الْآخِرَةِ إِذا تَوَفَّیْتَنِی بِرَحْمَتِکَ یا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ.»(1)
سیّد بن طاوس نیز میفرماید: امام حسینعلیه السلام این دعا را میخواند:
«اَللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ تَوْفِیقَ أَهْلِ الْهُدی، وَ أَعْمالَ أَهْلِ التَّقْوی، وَ مُناصَحَةَ أَهْلِ التَّوْبَةِ، وَ عَزْمَ أَهْلِ الصَّبْرِ، وَ حَذَرَ أَهْلِ الْخَشْیَةِ، وَ طَلَبَ أَهْلِ الْعِلْمِ، وَ زِینَةَ أَهْلِ الْوَرَعِ، وَ حَذَرَ أَهْلِ الْجَزَعِ، حَتّی أَخافَکَ، اَللَّهُمَّ مَخافَةً تَحْجُرُنِی عَنْ مَعاصِیکَ، وَ حَتّی أَعْمَلَ بِطاعَتِکَ عَمَلاً أَسْتَحِقُّ بِهِ کَرامَتَکَ، وَ حَتّی أُناصِحَکَ فِی التَّوْبَةِ خَوْفاً لَکَ، وَ حَتّی أُخْلِصَ لَکَ فِی النَّصِیحَةِ حُبّاً لَکَ، وَ حَتّی أَتَوَکَّلَ عَلَیْکَ فِی الْأُمُورِ حُسْنَ ظَنٍّ بِکَ، سُبْحانَ خالِقِ النُّورِ، وَ سُبْحانَ اللَّهِ الْعَظِیمِ وَ بِحَمْدِهِ.»(2)
صاحب جنّات الخلود دعایی برای امام حسنعلیه السلام به این عبارت نقل نموده است:
«یا شَدِیدَ الْقُوی وَ یا شَدِیدَ الْمِحالِ یا عَزِیزُ أَذْلَلْتَ بِعِزَّتِکَ جَمِیعَ مَنْ خَلَقْتَ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ اکْفِنِی مَؤُنَةَ فُلانٍ بِما شِئْتَ.» و به جای کلمه فلان، نام دشمن خود را ذکر کند، و خواندن آن پس از فریضه مغرب با خواندن دو رکعت نماز حاجت تأثیر عظیمی برای دفع دشمن دارد.
صاحب کتاب جنّات الخلود برای امام حسینعلیه السلام نیز دعایی به این عبارت نقل نموده است:
«اَللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِکَلِماتِکَ وَ مَعاقِدِ عَرْشِکَ وَ سُکَّانِ سَماواتِکَ وَ أَرْضِکَ وَ أَنْبِیائِکَ وَ
رُسُلِکَ أَنْ تَسْتَجِیبَ لِی فَقَدْ رَهِقَنِی مَنْ أَمْرِی عُسْرٌ فَأَسْأَلُکَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَجْعَلَ لِی مِنْ أَمْرِی یُسْراً.»(1)
سپس گوید: خواندن این دعا بعد از هر نماز واجب، سبب فتح و فرج و پیروزی بر دشمن و سهولت امور و قضای دین و شرح صدر و تلقین شهادتین در هنگام مرگ و رفاقت با آن حضرت و همسایگی با او در بهشت خواهد بود.
ابن عبّاس میگوید: رسول خداصلی الله علیه وآله امام حسن و امام حسینعلیهما السلام را به این کلمات تعویذ مینمود:
«أُعِیذُکُما بِکَلِماتِ اللَّهِ التَّامَّةِ، مِنْ کُلِّ شَیْطانٍ وَ هامَّةٍ وَ مِنْ کُلِّ عَیْنٍ لامَّةٍ.» و میفرمود: «این چنین پدرم ابراهیم فرزندان خود اسماعیل و اسحاق را تعویذ مینمود.»(2)
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ، یا دائِمُ یا دَیْمُومُ، یا حَیُّ یا قَیُّومُ، یا کاشِفَ الْغَمِّ یا فارِجَ الْهَمِّ، یا باعِثَ الرُّسُلِ، یا صادِقَ الْوَعْدِ، اللَّهُمَّ إِنْ کانَ لِی عِنْدَکَ رِضْوانٌ وَ وُدٌّ فَاغْفِرْ لِی وَ مَنِ اتَّبَعَنِی مِنْ إِخْوانِی وَ شِیعَتِی وَ طَیِّبْ ما فِی صُلْبِی بِرَحْمَتِکَ یا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ وَ صَلَّی اللَّهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ أَجْمَعِینَ.»(3)
ای کمال حسن داور یا حسن
ای ز سر تا پا پیمبر یا حسن
ای به روی سینه ختم رسل
صورتت قرآن دیگر یا حسن
در شجاعت چون امیرالمؤمنین
از تو آید فتح خیبر یا حسن
پرورشگاه تو ای جانِ جهان
دامن زهرای اطهر یا حسن
جنگ عاشورا قیام کربلا
از تو آید چون برادر یا حسن
صلح تو یک کربلا خون و قیام
جنگ تو اعجاز حیدر یا حسن
بر دفاع دین حقّ این جنگ و صلح
هر دو با هم شد برابر یا حسن
مصطفی ختم رسل خوانده تو را
در قیام و صلح، رهبر یا حسن
صبر تو صبر امیرالمؤمنین
عزم تو میراث مادر یا حسن
سایه باب البقیعت بهر من
زآفتاب کعبه بهتر یا حسن
دور قبر بیچراغت روز و شب
میزند مرغ دلم پر، یا حسن
ای خوش آن زائر که در پشت بقیع
نیمههای شب زند در، یا حسن
ای که هر بیگانه و هر آشنا
داده دشنامت مکرّر یا حسن
ای که جای اشک چشم آسمان
در غمت افشانده اختر یا حسن
از مزار بیچراغت میدهی
نور بر دلها سراسر یا حسن
روز محشر میشود با یاد تو
اشک چشم شیعه کوثر یا حسن
سوزهای مخفی و ناگفتهات
میزند بر سینه آذر یا حسن
دیدهای کز بهر تو گریان بود
نیست گریان روز محشر یا حسن
خون دلهایی که عمری خوردهای
از دهانت ریخت آخر یا حسن
بعد بابت بین مردم کس نبود
مثل تو بییار و یاور یا حسن
قتل تو آن هم به دست همسرت
بود کی اینگونه باور یا حسن
با چه جرمی بر تن مسموم تو
تیر کین بنشست تا پر، یا حسن
حقّ ذی القربی ادا شد تا تو را
تیر کین آمد به پیکر یا حسن
کاش میشد در کنار تربتت
میزدم بر سینه و سر یا حسن
تو کریم اهلبیتی از کرم
حاجت ما را بر آور یا حسن
روز محشر دست «میثم» را بگیر
ای که هستی دست داور یا حسن(1)
ای مظهر جمال جمیل خدا حسن
وی طلعت تو آینه کبریا حسن
خاک درِ تو کعبه عشّاق کوی حقّ
مهر رخ تو قبله اهل ولا حسن
پاسخ شنید از طرف ذات ذوالجلال
هر دل شکستهای که تو را زد صدا حسن
آنجا که وهم را نبود راه هیچگاه
دائم تو رهبری و توئی مقتدا حسن
از ماهیان بحر الی ساکنان عرش
گریند در غم تو به صبح و مسا حسن
با خنده دیده دوخت به روی تو فاطمه
با گریه بوسه زد به لبت مصطفی حسن
گردی گر از بقیعِ تو با خود برد نسیم
نبود عجب که زنده کند مرده را حسن
گرید به یاد غربت تو چشم اهل دل
سوزد چراغ قبر تو در قلب ما حسن
1) 442) نخل میثم.
گِرد حریم تو که درش بسته روز و شب
صف بستهاند سلسله انبیا حسن
صلح و ثبات و صبر تو گردید از ازل
بنیانگذار واقعه کربلا حسن
چشم زمانه بعد علی از تو در جهان
مظلومتر ندیده به حقّ خدا حسن
ای چشم غیر بر کرمت، با کدام جرم
دشنامها شنیدهای از آشنا حسن؟
آن خواست دست بسته برد سوی دشمنت
این یک فشرد بر روی پایت عصا حسن
این غم کجا برم که خطیبت به پیش رو
دشنام داد بر پدرت مرتضی حسن
این غم کجا برم که تو را یار آشنا
گردید مار و کشت به زهر جفا حسن
این غم کجا برم که پس از مرگ جای گل
باران تیر بر بدنت ریخت یا حسن
این غم کجا برم که برادر به دست خویش
بیرون کشید از بدنت تیرها حسن
تابوت و تن ز تیر، یکی گشت و زین الم
قد حسین همچو کمان شد دو تا حسن
گر جان شود جدا از تنش بر فراز دار
«میثم» نمیشود ز تو هرگز جدا حسن(1)
1) 443) نخل میثم: 2 / 255.
عزیز فاطمه فرزند مصطفی حسنم
امام عالمم امّا غریب در وطنم
پس از علی که کسی مثل او ستم نکشید
ستم کشیدهترین رهبر زمانه منم
هزار بحر غم و غصه داشتم در دل
که گشت خون و برون ریخت آخر از دهنم
میان خلق به طاووس جنّتم مشهور
که جغد شوم غم، افکنده سایه در چمنم
کجا روم به که گویم که یار در خانه
فکنده شعله زهر جفا به جان و تنم
به جای گل که گذارند بر جنازه من
رسیده چوبه هفتاد تیر بر بدنم
نصیب من همه این بود در تمامی عمر
که بین جمع بسوزم چو شمع و دم نزنم
اگر چه نیست چراغی به تربتم روشن
به بزم اهل محبّت چراغ انجمنم
رواست بر جگر پارهپاره در محشر
شراره سر کشد از رشته رشته کفنم
به یاد غربت و مظلومیم پیمبر گفت:
که ماهیان همه گریند در غم حسنم
ز سوز «میثم» و فریاد شیعه شد تألیف
کتاب غربت و اندوه و غصّه و محنم(1)
ای مزار غریب چار امام
ای بهشت بقیع بر تو سلام
عطر گلهای احمدی داری
لالههای محمّدی داری
داغ دلهای ما نشانه توست
ای بسا دُرّ که در خزانه توست
چار خورشید را هم آغوشی
غرق نوریّ و باز خاموشی
خاک تو تربت ائمّه ماست
سند غربت ائمّه ماست
همه شب شمع انجمن داری
تو در آغوش خود حسن داری
شهر تو شهر سیّد الشّهداست
سرمه چشم اولیای خداست
1) 444) همان / 256.
قبله جان ساجدین داری
در بغل زین العابدین داری
آن امامی که وقت راز و نیاز
گریهاش داد آبرو به نماز
دُرّ احمد به سینه گوهر توست
باقر اهل بیت در بر توست
این حریم امام ناطق ماست
این مزار امام صادق ماست
ای بقیعِ غریب راست بگو
تربت فاطمه کجاست بگو
ناله زن از جگر، بگو همه را
که کجا میزدند فاطمه را
تو بگو در کنار قبر رسول
چه کسی تازیانه زد به بتول
پُر کن از ناله دشت و صحرا را
جان زهرا! که کُشت زهرا را؟
تو بگو روی فاطمه نیلی است
تو بگو جای ضربت سیلیست
گل نشکفته امید کجاست
تربت محسن شهید کجاست
در کجا شد زجور اهل فِتن
تیر باران تنِ امام حسن(1)
1) 445) نخل میثم: 4 / 229.
رهبران
معصوم
امام حسینعلیه السلام روز سه شنبه و یا پنج شنبه سوّم شعبان سال چهارم هجری به دنیا آمد.(1)بعضی گفتهاند: ولادت آن حضرت در پنجم شعبان سال چهارم هجرت بوده است.(2)و بین او بین امام حسنعلیه السلام فقط شش ماه فاصله بوده است.
از رسول خداصلی الله علیه وآله روایت شده که روزی آن حضرت پس از نماز ظهر جبرئیلعلیه السلام را دید و فرمود: «اللَّه أکبر.» پس جبرئیلعلیه السلام بشارت بازگشت جعفر بن ابیطالبعلیهما السلام را از حبشه به او داد، و چون [ به شکرانه آن] باز «اللَّه أکبر» گفت، جبرئیلعلیه السلام بشارت ولادت امام حسینعلیه السلام را به او داد و [ به شکرانه آن] باز رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «اللَّه أکبر.»(3)
روایت شده که خداوند متعال رسول خودصلی الله علیه وآله را نسبت به حمل امام حسین و ولادت او تبریک و تهنیت، و نسبت به شهادت و کشته شدن او تسلیت داد، و چون این خبر به گوش فاطمهعلیها السلام رسید و آزرده گردید، آیه شریفه «حَمَلَتْهُ أُمُّهُ کُرْهاً وَ وَضَعَتْهُ کُرْهاً وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً»(4)نازل شد.(5)
1) 446) مسار الشّیعه / 61 ، مصباح المتهجّد / 758. و هو المشهور بین عموم الشّیعه.
2) 447) ارشاد مفید: 2 / 27، مناقب ابن شهر آشوب: 4 / 76، مقاتل الطّالبیین / 78، اسد الغابه: 2 / 18.
3) 448) جواهر الکلام: 10 / 409، بحارالأنوار: 102 / 251.
4) 449) أحقاف / 15.
5) 450) مناقب ابن شهر آشوب: 3 / 209، بحارالأنوار: 43 / 253، أنوار البهیّة / 43.
محدّث بزرگوار مرحوم حاج شیخ عبّاس قمّی میفرماید: از اخبار لوح ظاهر میشود که حضرت صدّیقه، فاطمه زهراعلیها السلام، هنگامی که از ولادت فرزند خود امام حسینعلیه السلام اندوهگین شد، رسول خداصلی الله علیه وآله آن لوح معروف را به او داد تا خشنود گردد.
حدیث لوح(1)را مرحوم کلینی و صدوق از امام صادقعلیه السلام نقل نمودهاند که فرمود: «روزی پدرم به جابر بن عبداللَّه انصاری فرمود: "مرا به تو نیازی است، هر وقت برای تو ممکن است بگو تا با تو خلوت کنم و نیاز خود را بگویم."
جابر عرض کرد: «هر وقت مایل باشید من آماده هستم." پس پدرم با او ملاقات نمود و به او فرمود: "ای جابر! قصّه لوحی که در دست مادرم فاطمهعلیها السلام دیدی و به تو خبر داد که در آن چه چیزی نوشته شده است را برای من بگو."
جابر گفت: "به خدا سوگند، من گواهی میدهم که در زمان رسول خداصلی الله علیه وآله من خدمت مادر شما حضرت فاطمهعلیها السلام رسیدم و او را نسبت به ولادت امام حسینعلیه السلام تبریک گفتم و دیدم که در دست او لوح سبزی بود که به گمانم از زمرّد بود و در آن نوشتهای سفید و نورانی همانند نور خورشید بود. پس من به او گفتم: پدر و مادرم فدای شما باد، این لوح چیست؟ فرمود: این لوحی است که خداوند به پدرم اهدا نموده و در آن نام پدرم و شوهرم و نام این دو فرزندم و نامهای اوصیای از فرزندانم نوشته شده است و آن را پدرم به من اهدا نموده تا مرا خشنود نماید."
سپس جابر گفت: "مادر شما آن لوح را به من داد و من آن را خواندم و از روی آن نسخهای بازنویس کردم."»
امام صادقعلیه السلام میفرماید: «پدرم به جابر فرمود: "آیا میتوانی آن نوشته را حاضر کنی؟" جابر گفت: "آری." پس پدرم به خانه جابر رفت و جابر نوشتهای را
1) 451) کافی: 1 / 527 ، عیون اخبار الرّضا علیه السّلام: 2 / 48.
بیرون آورد و به پدرم نشان داد و گفت: "به خدا سوگند، در آن لوح اینچنین نوشته شده بود:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ، هذا کِتابٌ مِنَ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ لِمُحَمَّدٍ نُورِهِ وَ سَفِیرِهِ وَ حِجابِهِ وَ دَلِیلِهِ نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ مِنْ عِنْدِ رَبِّ الْعالَمِینَ، عَظِّمْ یا مُحَمَّدُ أَسْمائِی وَ اشْکُرْ نَعْمائِی وَ لا تَجْحَدْ آلائِی، إِنِّی أَنَا اللَّهُ لا إِلهَ إِلّا أَنَا، قاصِمُ الْجَبَّارِینَ وَ مُذِلُّ الظَّالِمِینَ وَ دَیَّانُ الدِّینِ إِنِّی أَنَا اللَّهُ لا إِلهَ إِلّا أَنَا، فَمَنْ رَجا غَیْرَ فَضْلِی أَوْ خافَ غَیْرَ عَذابِی [ عدلی] عَذَّبْتُهُ عَذاباً لا أُعَذِّبُ أَحَداً مِنَ الْعالَمِینَ، فَإِیَّایَ فَاعْبُدْ وَ عَلَیَّ فَتَوَکَّلْ، إِنِّی لَمْ أَبْعَثْ نَبِیّاً فَأُکْمِلَتْ أَیَّاماً وَ انْقَضَتْ مُدَّتُهُ إِلّا جَعَلْتُ لَهُ وَصِیّاً وَ إِنِّی فَضَّلْتُکَ عَلَی الْأَنْبِیاءِ وَ فَضَّلْتُ وَصِیَّکَ عَلَی الْأَوْصِیاءِ وَ أَکْرَمْتُکَ بِشِبْلَیْکَ بَعْدَهُ وَ بِسِبْطَیْکَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ، فَجَعَلْتُ حَسَناً مَعْدِنَ عِلْمِی بَعْدَ انْقِضاءِ مُدَّةِ أَبِیهِ وَ جَعَلْتُ حُسَیْناً خازِنَ وَحْیِی وَ أَکْرَمْتُهُ بِالشَّهادَةِ وَ خَتَمْتُ لَهُ بِالسَّعادَةِ فَهُوَ أَفْضَلُ مَنِ اسْتُشْهِدَ وَ أَرْفَعُ الشُّهَداءِ دَرَجَةً عِنْدِی وَ جَعَلْتُ کَلِمَتِیَ التَّامَّةَ مَعَهُ وَ الْحُجَّةَ الْبالِغَةَ عِنْدَهُ، بِعِتْرَتِهِ أُثِیبُ وَ أُعاقِبُ أَوَّلُهُمْ:
عَلِیٌّ سَیِّدُ الْعابِدِینَ وَ زَیْنُ أَوْلِیائِیَ الْماضِینَ وَ ابْنُهُ شَبِیهُ جَدِّهِ الْمَحْمُودِ مُحَمَّدٌ الْباقِرُ لِعِلْمِی وَ الْمَعْدِنُ لِحِکَمِی، سَیَهْلِکُ الْمُرْتابُونَ فِی جَعْفَرٍ، الرَّادُّ عَلَیْهِ کَالرَّادِّ عَلَیَّ، حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّی لَأُکْرِمَنَّ مَثْوَی جَعْفَرٍ وَ لَأَسُرَّنَّهُ فِی أَشْیاعِهِ وَ أَنْصارِهِ وَ أَوْلِیائِهِ، انْتَجَبْتُ بَعْدَهُ مُوسی وَ انْتَحَبْتُ بَعْدَهُ فِتْنَةٌ عَمْیاءَ حِنْدِسٌ، لِأَنَّ خَیْطَ فَرْضِی [ وصیّتی] لا یَنْقَطِعُ وَ حُجَّتِی لا تَخْفی وَ أَنَّ أَوْلِیائِی لا یَشْقَوْنَ أَلا وَ مَنْ جَحَدَ واحِداً مِنْهُمْ فَقَدْ حَجَدَ نِعْمَتِی، وَ مَنْ غَیَّرَ آیَةً مِنْ کِتابِی فَقَدِ افْتَری عَلَیَّ وَ وَیْلٌ لِلْمُفْتَرِینَ الْجاحِدِینَ عِنْدَ انْقِضاءِ مُدَّةِ عَبْدِی مُوسی وَ حَبِیبِی وَ خِیَرَتِی، [ ألا] إِنَّ الْمُکَذِّبَ بِالثَّامِنِ مُکَذِّبَ بِکُلِّ أَوْلِیائِی، وَ عَلِیٌّ وَلِیِّی وَ ناصِرِی، وَ مَنْ أَصْنَعُ عَلَیْهِ أَعْباءَ النُّبُوَّةِ وَ أَمْنَحُهُ بِالِاضْطِلاعِ یَقْتُلُهُ عِفْرِیتٌ مُسْتَکْبِرٌ، یُدْفَنُ بِالْمَدِینَةِ الَّتِی بَناهَا الْعَبْدُ الصَّالِحُ إِلی جَنْبِ شَرِّ خَلْقِی، حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّی لَأُقِرَّنَّ عَیْنَیْهِ بِمُحَمَّدٍ ابْنِهِ وَ خَلِیفَتِهِ مِنْ بَعْدِهِ فَهُوَ وارِثُ عِلْمِی وَ مَعْدِنُ حُکْمِی وَ مَوْضِعُ سِرِّی وَ حُجَّتِی عَلی خَلْقِی، جَعَلْتُ الْجَنَّةَ مَثْواهُ وَ شَفَّعْتُهُ فِی سَبْعِینَ مِنْ أَهْلِ بَیْتِهِ کُلُّهُمْ قَدِ اسْتَوْجَبُوا النَّارَ، وَ أَخْتِمُ بِالسَّعادَةِ لِابْنِهِ عَلِیٍّ وَلِیِّی وَ ناصِرِی، وَ الشَّاهِدِ فِی خَلْقِی، وَ أَمِینِی عَلی وَحْیِی، أُخْرِجُ مِنْهُ الدَّاعِیَ
إِلی سَبِیلِی، وَ الْخازِنَ لِعِلْمِیَ الْحَسَنَ، ثُمَّ أُکْمِلُ ذلِکَ بِابْنِهِ رَحْمَةً لِلْعالَمِینَ، عَلَیْهِ کَمالُ مُوسی وَ بَهاءُ عیسی وَ صَبْرُ أَیُّوبَ، سَیَذِلُّ فِی زَمانِهِ أَوْلِیائِی وَ تَتَهادَوْنَ رُؤُوسَهُمْ کَما تُتَهادی رُؤُوسُ التُّرْکِ وَ الدَّیْلَمِ فَیُقْتَلُونَ وَ یُحْرَقُونَ وَ یَکُونُونَ خائِفِینَ مَرْعُوبِینَ وَجِلِینَ، تُصْبَغُ الْأَرْضُ بِدِمائِهِمْ، وَ یَفْشُو الْوَیْلَ وَ الرَّنِینَ فِی نِسائِهِمْ، أُولئِکَ أَوْلِیائِی حَقّاً بِهِمْ أَدْفَعُ کُلَّ فِتْنَةٍ عَمْیاءَ حِنْدِسٍ، وَ بِهِمْ أَکْشِفُ الزَّلازِلَ، وَ أَرْفَعُ الْآصارَ وَ الْأَغْلالَ أُولئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ."»(1)
قطب راوندی میگوید: هنگامی که امام حسینعلیه السلام متولّد شد، خداوند به جبرئیل دستور داد تا با عدّهای از ملائکه به زمین فرود آید و به رسول خداصلی الله علیه وآله تبریک و تهنیت بگوید. پس جبرئیل با جمعی از ملائکه هبوط نمود و در بین راه به جزیرهای برخورد نمود که در آن ملکی به نام فطرس بود و در اثر کوتاهی در انجام وظیفه بالهایش شکسته شده بود و در آن جزیره افتاده بود، و هفتصد سال بود که در آن جزیره خدا را عبادت میکرد، و چون جبرئیلعلیه السلام را دید به او گفت: «کجا میروی؟» جبرئیل گفت: «نزد محمّدصلی الله علیه وآله میروم [ تا او را نسبت به ولادت حسینعلیه السلام تهنیت بگویم].»
فطرس گفت: «مرا با خود نزد او ببر، شاید او در حقّ من دعایی بکند.» و چون جبرئیل او را آورد و احوال او را برای رسول خداصلی الله علیه وآله گفت، رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «به او بگو: خود را [ بال خود را] به این مولود بمالد.» و چون چنین کرد، خداوند در همان ساعت بالهای او را به او باز گرداند و با جبرئیل به آسمان صعود نمود و ملائکه او را عتیق الحسینعلیه السلام نامیدند.(2)
در کتاب مدینة المعاجز نقل شده که چون امام حسینعلیه السلام به دنیا آمد، ملکی در آسمان باقی نماند مگر آن که خدمت رسول خداصلی الله علیه وآله آمد و به آن حضرت تسلیت داد و از پاداش بزرگ رسول خداصلی الله علیه وآله و مقام والای او در قیامت خبر داد و پاداش زائر و گریه کننده بر مصایب امام حسینعلیه السلام را نیز بیان نمود، و با همه اینها رسول خداصلی الله علیه وآله گریه میکرد و میفرمود: «خدایا، خوار کننده او را خوار کن و قاتل او را هلاک کن و او را به آرزوهای دنیایی او نرسان و در دوزخ او را معذّب نما.»(1)
شیخ مفید میفرماید: امام حسینعلیه السلام در روز شنبه دهم محرّم سال شصت و یک هجری بعد از نماز ظهر، مظلوم و تشنه در راه خدا به شهادت رسید. سنّ مبارک او هنگام شهادت پنجاه و هشت سال بود. هفت سال با رسول خداصلی الله علیه وآله زندگی نمود و سی و هفت سال با پدر خود امیرالمؤمنینعلیه السلام و چهل و هفت سال با برادر خود امام حسنعلیه السلام زندگی کرد و مدّت خلافت او بعد از امام حسنعلیه السلام یازده سال بود.(2)
مؤلّف گوید: ماجرای شهادت و مقتل امام حسینعلیه السلام و سیره و اخلاق شریفه آن حضرت فراوان نوشته شده و ما نیز در کتاب «امام الشّهداء و سالار شهیدان» فضائل و اخلاق و امامت و شهادت و حوادث بعد از شهادت و اسارت اهل بیت آن حضرت و ماجرای توّابین و خروج مختار و مجازات یکایک قاتلین آن حضرت را به ترتیب حروف الفبا بیان نمودهایم و در پایان کتاب اشعاری نیز درباره ولادت و فضائل و مصائب آن حضرت به عربی و فارسی ذکر کردهایم، و متون عربی مطالب فوق را نیز در پاورقی آوردیم تا همگان از آن استفاده کنند و نویسنده را نیز از دعای خیر خود بهرهمند نمایند.
در اینجا به گوشههایی از عظمت و بزرگی مصائب امام حسینعلیه السلام اشاره میکنیم، به امید آن که دوستان این خانواده با خواندن آنها در مصائب آن حضرت فراوان گریه کنند و دری از بهشت به روی آنان گشوده شود.
علّامه مجلسیرحمه الله در کتاب بحار گوید: صاحب کتاب الدّر الثّمین در تفسیر آیه «فَتَلَقّی آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِماتٍ فَتابَ عَلَیْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحیمُ»(1)روایت نموده که آدمعلیه السلام بر ساق عرش نامهای پیامبر و ائمّهعلیهم السلام را دید و جبرئیل [ برای قبول شدن توبه او] به او تلقین نمود و گفت: «این چنین با خدای خود بگو:
یا حَمِیدُ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ، یا عالِی بِحَقِّ عَلِیٍّ، یا فاطِرُ بِحَقِّ فاطِمَةَ، یا مُحْسِنُ بِحَقِّ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ وَ مِنْکَ الْإِحْسانُ.» و چون نام حسینعلیه السلام را به زبان جاری کرد و قلب او خاشع گردید و اشک او جاری شد به جبرئیل گفت: «برادر! نام پنجمی را که بردم قلبم شکست و اشکم جاری شد.» جبرئیل گفت:
«این فرزند تو مصیبتی پیدا میکند که همه مصائب دنیا مقابل آن کوچک است.» آدمعلیه السلام گفت: «مصیبت او چگونه است؟» جبرئیل گفت:
«یُقْتَلُ عَطْشاناً غَرِیباً وَحِیداً فَرِیداً، لَیْسَ لَهُ ناصِرٌ وَ لا مُعِینٌ، وَ لَوْ تَراهُ یا آدَمُ وَ هُوَ یَقُولُ: واعَطَشاهُ، واقِلَّةَ ناصِراهُ، حَتّی یَحُولَ الْعَطَشُ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ السَّماءِ کَالدُّخانِ، فَلَمْ یُجِبْهُ أَحَدٌ إِلّا بِالسُّیُوفِ، وَ شُرْبِ الْحُتُوفِ، فَیُذْبَحُ ذَبْحَ الشَّاةِ مِنْ قَفاهُ، وَ یَنْهَبُ رَحْلَهُ أَعْداؤُهُ، وَ تُشْهَرُ رُؤُسُهُمْ هُوَ وَ أَنْصارُهُ فِی الْبُلْدانِ، وَ مَعَهُمُ النِّسْوانُ، کَذلِکَ سَبَقَ فِی عِلْمِ الْواحِدِ الْمَنَّانِ.» فَبَکی آدَمُ وَ جَبْرَئِیلُ بُکاءَ الثَّکْلی.
یعنی: «او را با لب تشنه میکشند، در حالی که غریب و تنها و بدون یاور و معین خواهد شد. ای کاش، تو، ای آدم! او را میدیدی که میگوید: "واعطشاه واقلّة
1) 456) بقرة / 37.
ناصراه." و عطش او به قدری شدید میشود که دودی بین او و بین آسمان قرار میگیرد و چشم او جایی را نمیبیند و احدی به او جواب نمیدهد [ و او را یاری نمیکند] مگر با شمشیرها. تا این که او را مانند گوسفندی از قفا سر میبرند و خیمههای او را غارت میکنند و سر مبارک او و یاران او را همراه با اهل بیت او در شهرها میگردانند و به مردم نشان میدهند، و این چنین در علم خدای منّان گذشته است.» پس آدم و جبرئیل در مصیبت او مانند مادر بچّه مرده گریه کردند.(1)
فقال: «یا أخی و ما هی؟» قال: «یقتل عطشاناً غریباً فریداً، لیس له ناصر و لا معین، و لو تراه یا آدم و هو یقول: "واعطشاه، واقلّة ناصراه"، حتّی یحول العطش بینه و بین السّماء کالدّخان، فلم یجبه أحد إلّا بالسّیوف، و شرب الحتوف، فیذبح ذبح الشّاة من قفاه، و ینهب رحله أعداؤه، و تشهر رؤسهم هو و أنصاره فی البلدان، و معهم النّسوان، کذلک سبق فی علم الواحد المنّان.» فبکی آدم و جبرئیل بکاء الثّکلی. بحار: 44 / 245.
مرحوم سیّد بن طاووس در کتاب لهوف میگوید: هنگامی که عیال و اهل بیت امام حسینعلیه السلام از شام بازگشتند و به عراق رسیدند، به راهنمای قافله گفتند: «ما را از راه کربلا حرکت بده.» و چون به محلّ شهادت امام حسینعلیه السلام رسیدند، جابر بن عبداللَّه انصاری و عدّهای از بنیهاشم و یکی از اهل بیت رسول خداصلی الله علیه وآله را دیدند که برای زیارت قبر امام حسینعلیه السلام آمده بودند و در یک ساعت همدیگر را ملاقات کردند و صدای گریه و ماتم آنان بلند شد و همگی پریشان شدند و بر سر و صورت لطمه زدند و مجلس عزا و ماتم برپا کردند و جگرهای آنان از این مصیبت کباب شد و زنهای اطراف کربلا نزد آنان جمع شدند و چند روز اقامه عزا نمودند و سپس به
1) 457) فی البحار: روی صاحب «الدّرّ الثّمین» فی تفسیر قوله تعالی: «فتلقّی آدم من ربّه کلمات فتاب علیه إنّه هو التّوّاب الرّحیم»، أنّه [ یعنی آدم علیه السّلام] رأی فی ساق العرش أسماء النّبیّ و الأئمّة علیهم السّلام فلقّنه جبرئیل: قل: «یا حمید بحقّ محمّد، یا عالی بحقّ علیّ، یا فاطر بحقّ فاطمة، یا محسن بحقّ الحسن و الحسین و منک الإحسان»، فلمّا ذکر الحسین سالت دموعه و انخشع قلبه، و قال: «یا أخی جبرئیل! فی اسم الخامس ینکسر قلبی و تسیل عبرتی؟» قال جبرئیل: «ولدک هذا یصاب بمصیبةٍ تصغر عندها المصائب.»
طرف مدینه آمدند.
بشیر بن جذلم میگوید: چون نزدیک مدینه رسیدیم، حضرت زین العابدینعلیه السلام پیاده شد و بار خود را پایین آورد و خیمهای برپا نمود و زنها را نیز پیاده نمود و به من فرمود: «ای بشیر! خدا پدر تو را رحمت کند، او مرد شاعری بود، آیا تو نیز توانایی شعر [ گفتن] داری؟» گفتم: «آری، من نیز شاعر هستم.»
فرمود: «پس داخل مدینه شو و خبر شهادت پدرم را به اهل مدینه برسان.» بشیر میگوید: من بر اسب خود سوار شدم و با سرعت خود را به مدینه رساندم و چون به مسجد رسول خداصلی الله علیه وآله رسیدم، صدای من به گریه بلند شد و گفتم:
یا أهل یثرب لا مقام لکم بها
قتل الحسین فادمعی مدرار
الجسم منه بکربلاء مضرّج
و الرّأس منه علی القناة یدار
سپس گفتم: «اکنون حضرت زین العابدین با خواهران و عمّههای خود از اسارت بازگشته و نزدیک مدینه رسیدهاند، و آن حضرت مرا فرستاده تا شما را از ورود آنان آگاه سازم. پس همه زنهای مدینه بیرون آمدند و بر سر و صورت زدند و صدای گریه و واویلا از آنان بلند شد که من تاکنون چنین روز مصیبتبار و تلخی را در مدینه ندیده بودم.
و از کنیزی شنیدم که برای امام حسینعلیه السلام نوحه میخواند و میگفت:
نعی سیّدی ناع نعاه فأوجعا
و أمرضنی ناعٍ نعاه فأفجعا
فعینَیَّ جودا بالدّموع و أسکبا
وجودا بدمعٍ بعد دمعکما معا
علی من دهی عرش الجلیل فزعزعا
فأصبح هذا المجد و الدّین أجدعا
علیّ بن نبیّ اللَّه و ابن وصیّه
و إن کان عنّا شاحط الدّار أشسعا
آن کنیز سپس به من گفت: «تو حزن ما را در مصیبت اباعبداللَّهعلیه السلام تازه کردی و نمک بر زخمهای ما پاشیدی، تو کیستی، خدا تو را رحمت کند؟» گفتم: «من بشیر بن جذلم هستم و مولای من حضرت علیّ بن الحسینعلیه السلام مرا فرستاده و او اکنون با عیال و زنان [ و فرزندان ]اباعبداللَّه در خارج مدینه هستند.» پس همه آنان به طرف
قافله اسرا دویدند و قبل از من خود را به آنان رساندند.
من نیز بر اسب خود سوار شدم و چون به آنان رسیدم، دیدم جمعیّت آنان همهجا را پر کرده است. پس از اسب خود پیاده شدم و خود را به خیمه زین العابدینعلیه السلام رساندم و دیدم آن حضرت از شدّت گریه با دستمالی اشک چشمان خود را پاک میکند. پس خادمی برای آن حضرت صندلی آماده کرد و امامعلیه السلام بر روی آن نشست، امّا گریه او را مهلت نمیداد و صدای مردم به گریه بلند شده بود و زنها ناله میزدند و مردم از اطراف میآمدند و آن حضرت را تسلیت میدادند و من دیدم که در خیمه زین العابدینعلیه السلام ضجّه و شیون بلند شد. امامعلیه السلام با دست مبارک خود اشاره نمود و فرمود:
«ساکت باشید!» پس همه آنان ساکت شدند و امامعلیه السلام فرمود: «اَلْحَمْدُ للَّهِِ رَبِّ الْعالَمِینَ، الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ، مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ، بارِئِ الْخَلائِقِ أَجْمَعِینَ الَّذِی بَعُدَ فَارْتَفَعَ...»
تا این که فرمود: «ای مردم! خداوند ما را به مصائب بزرگی مبتلا نمود و شکاف بزرگی بر پیکره اسلام وارد شد. [ پدرم] امام حسین و عترت اوعلیهم السلام کشته شدند و زنان و فرزندان کوچک او اسیر گردیدند و سر مبارک پدرم را بالای نیزه بردند و در شهرها گرداندند و این مصیبتی بود که مثل و مانند نداشت.
ای مردم! بعد از شهادت پدرم کدام یک از شما میتوانید شاد باشید؟ و کدام چشمی میتواند از گریه بر او خودداری کند؟ همانا آسمانهای هفتگانه و ارکان آنها و دریاها و زمین و اشجار و ماهیان دریاها و امواج آنها و ملائکه مقرّبین خدا و همه اهل آسمانها بر او گریستند.
ای مردم! کدام قلبی در مصیبت او پاره نمیشود؟ و کدام دلی به او توجّه نمیکند؟ و کدام گوشی طاقت دارد که چنین ثلمهای را در اسلام بشنود؟
ای مردم! ما را آواره کردند و از خانه و کاشانه خود طرد نمودند و از شهرهایمان دور کردند، گویی ما اولاد ترک و کابل بودیم، در حالی که نه جرمی را مرتکب شده بودیم و نه عمل خلافی را انجام داده بودیم و نه ضربهای به اسلام وارد کرده بودیم.
و این چیزی است که در دنیا سابقه نداشته است. به خدا سوگند، اگر جدّ ما به جای سفارش به نیکی، به این مردم فرموده بود: با ما به جنگ برخیزند و ما را بکشند بیش از این نمیکردند. فإنّا للَّه و إنّا إلیه راجعون. حقّاً این مصیبت بزرگ و دردناک و فجیع و سخت و تلخ و خطرناک بود. و ما آن را به حساب خدا و در راه او میپنداریم و انتقام از آن را به او وامیگذاریم. همانا او عزیز و صاحب انتقام است.»(1)
مرحوم سیّد بن طاووس سپس از امام صادقعلیه السلام روایت میکند که حضرت زینالعابدینعلیه السلام چهل سال برای پدر خود گریه کرد و در آن مدّت شبها به عبادت [ مشغول] بود و روزها روزه میگرفت و چون هنگام افطار غلام او آب و غذا مقابل آن حضرت میگذارد و میگفت: «ای مولای من! افطار بکنید.» امامعلیه السلام میفرمود:
«فرزند رسول خداصلی الله علیه وآله گرسنه و تشنه کشته شد!» و این سخن را با اشک چشم خود تکرار میکرد و غذای او با اشک چشم او آمیخته میشد و این چنین بود تا به لقای خدا پیوست.(2)
مرحوم صدوق در کتاب عیون از ریّان بن شبیب نقل نموده که گوید: من در روز اوّل محرّم خدمت حضرت رضاعلیه السلام رسیدم. امامعلیه السلام به من فرمود: «ای پسر شبیب! آیا امروز روزه گرفتهای؟» گفتم: «خیر.» فرمود: «این روز، همان روزی است که حضرت زکریّاعلیه السلام دعا نمود و از خدا درخواست فرزند کرد و گفت: «رَبِّ هَبْ لی مِنْ لَدُنْکَ ذُرِّیَّةً طَیِّبَةً إِنَّکَ سَمیعُ الدُّعاءِ»(3)، و خداوند دعای او را مستجاب نمود و به ملائکه دستور داد در محراب به او بگویند: «وَ هُوَ قائِمٌ یُصَلّی فِی الْمِحْرابِ أَنَّ اللَّهَ
یُبَشِّرُکَ بِیَحْیی». پس هر که این روز را روزه بگیرد و دعا کند، خداوند دعای او را مستجاب خواهد نمود، همانگونه که دعای زکریّاعلیه السلام را مستجاب نمود.»
سپس فرمود: «ای پسر شبیب! ماه محرّم ماهی بود که اهل جاهلیّت ظلم و قتال را در آن حرام میدانستند و حرمت آن را حفظ میکردند، امّا این امّت حرمت این ماه و حرمت پیامبر خود را حفظ نکرد و در این ماه ذرّیّه پیامبر خود را کشت و زنها و اهل بیت او را اسیر نمود و خیمههای آنان را غارت کرد. پس خدا هرگز نیامرزد آنان را.
ای پسر شبیب! اگر خواستی برای چیزی گریه کنی [ اوّل] برای حسین بن علیّ بن ابیطالبعلیهم السلام گریه کن؛ چرا که مردم کوفه او را همانند گوسفندی که سر میبرند سر بریدند و هیجده نفر از مردان بنیهاشم را نیز با او کشتند که روی زمین مثل و مانندی برای آنان نبود.»
آنگاه فرمود: «همانا آسمانهای هفتگانه و همه نقاط زمین برای امام حسینعلیه السلام گریه کردند. و چهار هزار از ملائکه برای یاری او فرود آمدند و به آنان اجازه کمک و یاری داده نشد و آنان تا زمان قیام حضرت مهدیعلیه السلام گرد قبر او پریشان و غبارآلود خواهند ماند و شعار آنان "یا لثارات الحسین" است و از یاران امام زمان میباشند.»
سپس فرمود: «ای پسر شبیب! پدرم از پدرش، از جدّش امام باقرعلیه السلام نقل نمود که چون جدّم امام حسینعلیه السلام کشته شد آسمان خون و خاک قرمز بارید.
ای پسر شبیب! اگر برای حسینعلیه السلام گریه کنی تا اشک تو بر صورت تو جاری شود، خداوند گناهان کوچک و بزرگ و کم و زیاد تو را میبخشد.
ای پسر شبیب! اگر دوست میداری که چون خدا را ملاقات کنی گناهی بر تو نباشد، امام حسینعلیه السلام را زیارت کن.
ای پسر شبیب! اگر دوست میداری که در غرفههای بهشتی همنشین رسول خداصلی الله علیه وآله باشی، به قاتلین امام حسینعلیه السلام لعنت کن.
ای پسر شبیب! اگر دوست میداری خداوند همان پاداشی که به شهدای کربلا
داده است را به تو نیز بدهد، هرگاه به یاد کربلا و شهدای کربلا افتادی بگو: "یا لَیْتنِی کُنْتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظِیماً"؛ [ یعنی: ای کاش، من نیز همراه یاران امام حسینعلیه السلام میبودم و به چنین رستگاری و سعادتی میرسیدم].
ای پسر شبیب! اگر دوست میداری که در مقامات و درجات بهشتی با ما باشی، برای حزن و اندوه ما محزون و اندوهگین باش و برای شادی و مسرّت ما نیز شاد و مسرور باشد. و بر تو باد به محبّت و ولایت ما؛ چرا که اگر کسی در این دنیا سنگی را دوست بدارد در قیامت با آن سنگ محشور خواهد شد.»(1)
صاحب کتاب وسیلة النّجاة از شبیر بن حزام نقل کرده که گوید: محمّد بن حنفیّه خبر از شهادت امام حسینعلیه السلام نداشت و چون صداهای شیون و گریه اهل مدینه [ پس از اعلان بشیر بن جذلم] را شنید گفت: «به خدا سوگند، من چنین زلزلهای را جز در وقت رحلت رسول خداصلی الله علیه وآله نشنیده بودم.» پس از کسی سؤال کرد: «مگر چه حادثهای رخ داده است؟» و احدی جرأت نمیکرد خبر شهادت امام حسینعلیه السلام را به او بدهد؛ چرا که او مریض بود و مریضی، او را از پای درآورده بود و خطر مرگ برای او وجود داشت. تا این که اصرار کرد و یکی از غلامان او به او گفت:
«فدای تو بشوم! برادرت حسینعلیه السلام را [ اهل کوفه دعوت کردند] و چون به کوفه رسید، به او خیانت نمودند و پسر عمّ او مسلم بن عقیل را کشتند و اکنون او با اهل بیت خود سالم به مدینه بازگشته است.»
محمّد گفت: «پس چرا او به دیدن من نمیآید؟» گفتند: «او منتظر قدوم تو است.» پس محمّد بن حنفیّه با ناتوانی برخاست و پیاپی زمین میخورد و میگفت: «لا حول و لا قوّة إلّا باللَّه العلیّ العظیم.» تا این که در قلب خود احساس مصیبت کرد
1) 461) عیون اخبار الرّضا: 2 / 269، بحارالأنوار: 44 / 286.
و گفت: «به خدا سوگند من مصائب آل یعقوب را احساس میکنم.»
سپس گفت: «برادرم و میوه دلم حسین کجاست؟» و نمیدانست که او شهید شده است. پس به او گفتند: «برادر تو بیرون مدینه است.» پس او را سوار بر مرکب نمودند و غلامان و خدّام او را به خارج مدینه بردند و چون چشم او به پرچمهای سیاه افتاد، گفت: «این پرچمها برای چیست؟ به خدا سوگند، برادرم را بنیامیّه کشتهاند». سپس ناله شدیدی زد و از مرکب پایین افتاد و غش نمود.
پس یکی از غلامان نزد حضرت زین العابدینعلیه السلام رفت و گفت: «عموی خود را دریاب که نزدیک است جان از بدن او جدا شود.» پس حضرت زینالعابدینعلیه السلام که در حال گریه و اشک بر پدر خود بود، نزد عموی خود آمد و سر او را به دامن گرفت و چون محمّد بن حنفیّه به هوش آمد، صدا زد: «ای فرزند برادر! برادرم و نور چشمم حسین چه شد؟» حضرت زین العابدینعلیه السلام فرمود:
«عموجان! مرا یتیم کردند [ و مردان ما را کشتند] و کسی با من بازنگشت مگر زنها که با پریشانی و چشمهای گریان و... بازگشتند. ای عمو! ای کاش بودی و میدیدی که برادر تو هر چه استغاثه نمود و از مردم طلب یاری کرد کسی به فریاد او نرسید تا این که او را با لب تشنه کشتند.» پس محمّد حنفیّه فریادی زد و بیهوش گردید و چون به هوش آمد، گفت:
«ای فرزند برادر! مرا از ماجرای مصیبت وارده آگاه ساز.» پس امامعلیه السلام با چشم گریان مصائب کربلا را برای او توضیح میداد و اشک میریخت تا این که تاب او تمام شد و دیگر قدرتی برای گفتن و شنیدن نبود، و چیزی نگذشت که زنهای مدینه رسیدند و با زنهای اسرا ملاقات کردند و آن قدر گریه و شیون زیاد شد که نزدیک بود سنگها را متلاشی سازد.
در کتاب منتخب آمده که امّ کلثوم، هنگامی که با چشم گریان وارد مدینه شد، گفت:
مدینة جدّنا لا تقبلینا
فبالحسرات و الأحزان جئنا
ألا فأخبر رسول اللَّه عنّا
بأنّا قد فجعنا فی أخینا
و إنّ رجالنا بالطفّ صرعی
بلا رأس و قد ذبحوا البنینا
وأخبر جدّنا أنّا أسرنا
و بعد الأسر یا جدّا سبینا
و رهطک یا رسول اللَّه أضحوا
عرایا بالطّفوف مسلّبینا
و قد ذبحوا الحسین و لم یراعوا
جنابک یا رسول اللَّه فینا
فلو نظرت عیونک للأساری
علی أقتاب الجمال محملینا
رسول اللَّه بعد الصّون صارت
عیون النّاس ناظرةً إلینا
و کنت تحوطنا حتّی تولّت
عیونک ثارت الأعداء علینا
أفاطم لو نظرتِ إلی السّبایا
بناتک فی البلاد مشتّتینا
أفاطم لو نظرتِ إلی الحیاری
و لو أبصرت زین العابدینا
أفاطم لو رأتینا سهاری
و من سهر اللیالی قد عمینا
أفاطم ما لقیتی من عداکِ
و لا قیراط ممّا قد لقینا
فلو دامت حیاتک لم تزالِ
إلی یوم القیامة تندبینا
و عرّج بالبقیع وقف و نادِ
أیا ابن حبیب ربّ العالمینا
و قل یا عمّ یا حسن المزکّی
عیال أخیک أضحوا ضائعینا
أیا یا عمّاه إنّ أخاک أضحی
بعیداً عنک بالرّمضا رهینا
بلا رأس تنوح علیه جهراً
طیور و الوحوش الموحشینا
و لو عاینت یا مولای ساقوا
حریماً لا یجدن لهم معینا
علی متن النیاق بلا وطاء
و شاهدت العیال مکشّفینا
مدینة جدّنا لا تقبلینا
فبالحسرات و الأحزان جئنا
خرجنا منک بالأهلین جمعاً
رجعنا لا رجال و لا بنینا
و کنّا فی الخروج بجمع شمل
رجعنا حارسین مسلّبینا
و کنّا فی أمان اللَّه جهراً
رجعنا بالقطیعة خائفینا
و مولانا الحسین لنا أنیس
رجعنا و الحسین به رهینا
فنحن الضائعات بلا کفیل
و نحن النّائحات علی أخینا
و نحن السّائرات علی المطایا
نشال علی جمال المبغضینا
و نحن بنات یس و طه
و نحن الباکیات علی أبینا
و نحن الطّاهرات بلا خفاء
و نحن المخلصون المصطفونا
و نحن الصّابرات علی البلایا
و نحن الصّادقون النّاصحونا
ألا یا جدّنا قتلوا حسیناً
و لم یرعوا جناب اللَّه فینا
ألا یا جدّنا بلغت عدانا
مناها و اشتفی الأعداء فینا
لقد هتکوا النّساء و حمّلوها
علی الأقتاب قهراً أجمعینا
و زینب أخرجوها من خباها
و فاطم والهٌ تبدی الأنینا
سکینة تشتکی من حرّ و جد
تنادی: الغوث ربّ العالمینا
و زین العابدین بقید ذلّ
و راموا قتله أهل الخؤونا
فبعدهم علی الدّنیا تراب
فکأس الموت فیها قد سقینا
و هذی قصّتی مع شرح حالی
ألا یا سامعون ابکوا علینا
راوی میگوید: و امّا زینبعلیها السلام چون نزدیک مسجد رسول خداصلی الله علیه وآله رسید، دو دست خود را بر دو ستون در گذارد و صدا زد: «یا جدّا! من خبر شهادت برادرم حسین را آوردهام.» و صدای گریه و ناله او بلند شد، ناگهان از قبر رسول خداصلی الله علیه وآله نیز ناله سوزناکی بلند شد و صدای گریه و ضجّه مردم بالا رفت. و هر گاه چشم زینبعلیها السلام به زین العابدینعلیه السلام میافتاد، اندوه او تازه میشد و پریشان میگردید.(1)
راوی میگوید: اشعار امّ کلثوم تمام نشده بود که زن و مرد مدینه با گریه و ناله گرد آنان جمع شدند و به آنان سلام میکردند و آنها مشغول گریه و شیون بودند.
صاحب کتاب وفیات الأئمّه در پایان اشعار فوق میگوید: به نظر میرسد که
1) 462) وسیلة البغاه / 278، بحارالأنوار: 45 / 197، ینابیع المودّة: 3 / 422، نور العین / 72، الأئمه / 462، عوالم الإمام الحسین علیه السّلام / 422.
زینبعلیها السلام بعد از شهادت برادر خود همواره گریان و شکستهدل و کمرخمیده بود و گویا میفرمود:
یا غائباً عن أهله أتعود أم
تبقی إلی یوم المعاد مغیبا
یا لیت غائبنا یعود لأهله
فنقول أهلاً بالحبیب و مرحبا
لو کان مجروحاً لعولج جرحه
کیف العلاج و نور بهجته خبا
و در کتاب خرائج و جرایج نقل شده که حاملین سرهای شهدا در بین راه چون به دیر راهب رسیدند و کنار دیر برای خوردن غذا نشستند دیدند دستی ظاهر شد و به دیوار دیر نوشت:
أترجو أمّة قتلت حسیناً
شفاعة جدّه یوم الحساب
و چون خواستند آن را بگیرند پنهان گردید و چون به جای خود بازگشتند باز نوشت:
فلا واللَّه لیس لهم شفیع
و هم یوم القیامة فی العذاب
و چون باز خواستند آن را بگیرند پنهان شد و چون به جای خود بازگشتند نوشت:
و قد قتلوا الحسین بحکم جورٍ
و خالف حکمهم حکم الکتاب
و سپس قصّه راهب را نقل مینماید.(1)
مؤلّف گوید: ما قصّه دیر راهب را در کتاب «امام الشّهدا» بیان کردهایم مراجعه شود.
امام صادقعلیه السلام به یکی از اصحاب خود به نام فضیل فرمود: «شما مجالس برپا میکنید و از ما سخن میگویید؟» فضیل میگوید: من گفتم: «فدای شما شوم! آری،
1) 463) خرائج: 2 / 579 .
ما برای شما مجالس [ عزا] برپا میکنیم.» فرمود: «من این مجالس را دوست میدارم، بر شما واجب است که امر ما را احیا کنید [ و سخن ما را به گوش مردم برسانید]. خدا رحمت کند کسانی را که امر ما را زنده میکنند [ و مکتب و مرام ما را بر مردم روشن و آشکار میسازند و معارف و احکام دین را به آنان یاد میدهند].»
سپس فرمود: «ای فضیل! کسی که نام ما را ببرد و یا نام ما نزد او برده شود و برای مصائب ما از چشم او به اندازه بال مگسی اشک خارج شود، خداوند گناهان او را میبخشد و لو بیشتر از کف روی دریا باشد.»(1)
عبّاد بن کثیر میگوید: به امام صادقعلیه السلام گفتم: «من با یکی از قصّهگوهای دروغپرداز برخورد کردم که به اطرافیان خود میگفت: "این مجلسی است که هر که در آن بنشیند، شقی و بدبخت نمیشود."» امامعلیه السلام فرمود: «هرگز و هرگز چنین نیست. او غلط گفته؛ جایگاه او حفره است [ حفره محلّ اجتماع غایط را گویند و یا مقصود امامعلیه السلام از حفره، گودال جهنّم است].»
سپس فرمود: «خداوند ملائکهای دارد، غیر از ملائکه نویسنده اعمال. هنگامی که آنان میبینند عدّهای در مجلسی جمع شدهاند و نام محمّد و آل محمّدعلیهم السلام را میبرند [ و سخن از فضائل و مصائب و احادیث آنها میگویند]، به یکدیگر میگویند: "بایستید که به حاجت خود رسیدید." پس در آن مجلس مینشینند و همانند اهل آن مجلس از سخنان گوینده استفاده میکنند [ و به فضائل و مصائب و فرمودههای اولیای خدا گوش فرا میدهند]، و هنگامی که اهل آن مجلس متفرّق میشوند، مریضهای آنان را عیادت میکنند و امواتشان را تشییع مینمایند و از غایب آنان دلجویی میکنند؛ و این است آن مجلسی که اگر کسی در آن بنشیند شقیّ
1) 464) فی البحار عن قرب الإسناد عن الأزدی عن أبیعبداللَّه علیه السّلام قال: قال لفضیل: «تجلسون و تحدّثون؟» قال: «نعم جعلت فداک»، قال: «إنّ تلک المجالس أحبّها، فأحیوا أمرنا یا فضیل، فرحم اللَّه من أحیا أمرنا، یا فضیل من ذکرنا أو ذکرنا عنده فخرج من عینه مثل جناح الذّباب، غفر اللَّه له ذنوبه، و لو کانت اکثر من زبد البحر.» بحارالأنوار: 71 / 35.
و بدبخت نمیشود.»(1)
امام صادقعلیه السلام در سخن دیگری نیز فرمود: «گروهی از ملائکه هستند که چون میبینند یک نفر و یا دو نفر و یا سه نفر در مجلسی نشستهاند و فضائل [ و مصائب ]آل محمّدعلیهم السلام را میگویند، به همدیگر میگویند: "آیا نمیبینید اینها با جمعیّت اندک خود و دشمنان فراوانی که دارند فضائل آل محمّدعلیهم السلام را میگویند؟" پس گروه دیگری از ملائکه میگویند: "این [ توفیق] فضل الهی است که خداوند به هر کس بخواهد میدهد و خداوند صاحب فضل عظیم است."»(2)
1- رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «حُسَیْنٌ مِنِّی وَ أَنَا مِنْ حُسَیْنٍ، أَحَبَّ اللَّهُ مَنْ أَحَبَّ حُسَیْناً، حُسَیْنٌ سِبْطٌ مِنَ الْأَسْباطِ.»
یعنی: «حسین از من است و من از حسین هستم. خداوند دوست میدارد کسی را که حسین را دوست بدارد و حسین سبطی از اسباط است.»
2- رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «حُسَیْنٌ مِنِّی وَ أَنَا مِنْهُ، هُوَ سِبْطٌ مِنَ الْأَسْباطِ، أَحَبَّ اللَّهُ مَنْ أَحَبَّ حُسَیْناً، إِنَّ الْحَسَنَ وَ الْحُسَیْنَ سَیِّدا شَبابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ.»
یعنی: «حسین از من است و من از حسین هستم. حسین یکی از اسباط است. خداوند دوست میدارد کسی را که حسین را دوست بدارد، حسن و حسین دو
1) 465) فی الکافی عن عبّاد بن کثیر، قال: قالت لأبیعبداللَّه علیه السّلام: «إنّی مررت بقاصٍ و هو یقول: هذا المجلس [ الّذی] لا یشقی به جلیس»، قال: فقال أبو عبداللَّه علیه السّلام: «هیهات هیهات، أخطأت أستاهم الحفرة؛ إنّ للَّه ملائکةً سیّاحین، سوی الکرام الکاتبین، فإذا مرّوا بقوم یذکرون محمّداً و آل محمّد (صلوات اللَّه علیهم اجمعین) قالوا: قفوا فقد أصبتم حاجتکم، فیجلسون، فیتفقّهون معهم فإذا قاموا، عادوا مرضاهم، و شهدوا جنائزهم، و تعاهدوا غائبهم، فذلک المجلس الّذی لا یشقی به جلیس.» کافی: 2 / 187.
2) 466) فی الکافی عن أبیعبداللَّه علیه السّلام قال: «إنّ من الملائکة الّذین فی السّماء، لیطّلعون إلی الواحد و الإثنین و الثّلاثه و هم یذکرون فضل آل محمّد قال: فتقول الطّائفة الأخری من الملائکة: ذلک فضل اللَّه یؤتیه من یشاء و اللَّه ذوالفضل العظیم.» کافی: 2 / 187.
آقای جوانان بهشتی هستند.»(1)
3- در کتاب صواعق و کنز العمال آمده که زید بن ارقم میگوید: من نزد عبیداللَّه زیاد نشسته بودم و دیدم که سر بریده امام حسینعلیه السلام را برای او آوردند. پس او آن سر را مقابل خود قرار داد و چوب خیزران را گرفت و بر لبان او فرود آورد. من به او گفتم: «بردار چوب خیزران خود را از این لبها! به خدا سوگند، من فراوان دیدم که رسول خداصلی الله علیه وآله آنها را میبوسید.» و چون من گریان شدم، ابن زیاد گفت:
«خدا چشمان تو را گریان کند، اگر پیر و خرفت نشده بودی گردن تو را میزدم.» پس زید برخاست و صدا زد: «ای مردم! شما از این پس همانند غلامان، ذلیل شدید؛ چرا که فرزند پیامبرصلی الله علیه وآله را کشتید و عبیداللَّه زیاد را بر خود امیر قرار دادید. به خدا سوگند، او خوبان شما را خواهد کشت و بدان شما را ذلیل خواهد نمود، و از رحمت خدا دور است کسی که راضی به ذلّت و عار بشود.»
سپس رو به عبیداللَّه زیاد کرد و گفت: «برای تو حدیثی بخوانم که بیش از همه چیز تو را به خشم آورد. من دیدم که رسول خداصلی الله علیه وآله امام حسن را روی زانوی راست خود و امام حسین را روی زانوی چپ خود نشانده بود و دست خود را روی سرهای آنان گذارده بود و میفرمود: "خدایا، من این دو فرزندم را به تو و به صالح المؤمنین [ یعنی امیرالمؤمنین ]میسپارم."» سپس گفت: «ای عبیداللَّه زیاد! تو با امانتهای پیامبرصلی الله علیه وآله چه میکنی؟»(2)
4- فخر رازی در تفسیر آیه «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها»(3)میگوید: یکی از عربهای بادیهنشین، نزد امام حسینعلیه السلام آمد و پس از سلام حاجت خود را بیان
کرد و گفت: «من از جدّ شما شنیدم که میفرمود: "حاجت خود را از یکی از چهار نفر طلب کنید: 1- عربی شریف، 2- مولایی کریم، 3- حامل قرآن، 4- صاحب جمال زیبا." امّا عرب بودن، پس تو فرزند رسول خدایی، و امّا کرم، پس عادت شما کرم است، و امّا قرآن، در خانه شما نزول یافت، و امّا صورت زیبا، من از رسول خداصلی الله علیه وآله شنیدم که میفرمود: "هرگاه خواستید به من بنگرید به حسن و حسین من نگاه کنید."»
پس امام حسینعلیه السلام به او فرمود: «حاجت تو چیست؟» آن عرب حاجت خود را روی زمین نوشت، و امامعلیه السلام به او فرمود:
«من از پدرم علیعلیه السلام شنیدیم که میفرمود: "قیمت هر کسی به کمالات اخلاقی و دانش اوست." و از جدّم نیز شنیدم که میفرمود: "احسان باید به اندازه معرفت [ سائل] باشد." و من سه مسأله از تو سؤال میکنم، اگر به یکی از آنها پاسخ صحیح دادی، یک سوّم آنچه آماده کردهام را به تو میدهم، و اگر به دو سؤال پاسخ صحیح دادی، دو سوّم آن را میدهم، و اگر به هر سه سؤال پاسخ صحیح دادی، همه آن را به تو میدهم؛ چرا که از عراق کیسه مهر کردهای از پول برای من رسیده است.»
پس آن عرب گفت: «آن سه سؤال را مطرح کنید، و لا حول و لا قوّة إلّا باللَّه.»
امام حسینعلیه السلام فرمود: «بهترین اعمال چیست؟» اعرابی گفت: «ایمان به خدا.»
امامعلیه السلام فرمود: «نجات بنده از هلاکت به چیست؟» اعرابی گفت: «به توکّل و اعتماد به خدا.»
امامعلیه السلام فرمود: «زینت انسان به چیست؟» اعرابی گفت: «به علم و دانشی که همراه با حلم و بردباری باشد.»
امامعلیه السلام فرمود: «اگر علم با حلم نباشد به چیست؟» اعرابی گفت: «به مالی که همراه با کرم و بخشش باشد.»
امامعلیه السلام فرمود: «اگر آن را نیز نداشته باشد، زیبایی او به چیست؟» اعرابی گفت: «به فقری که همراه با صبر باشد.»
امامعلیه السلام فرمود: «اگر آن را نیز نداشته باشد، زیبایی او به چیست؟» اعرابی گفت: «در آن صورت، باید صاعقه و عذابی از آسمان فرود آید و او را بسوزاند.»
پس امامعلیه السلامخندید و کیسه پول را نزد او قرار داد.(1)
ابن عساکر در کتاب ترجمه الإمام الحسینعلیه السلام نقل کرده که سائلی در کوچههای مدینه میگشت تا به خانه امام حسینعلیه السلام رسید و درب آن خانه را کوبید و گفت:
لم یخب الیوم من رجاک و من
حرّک من خلف بابک الحلقة
و أنت جود و أنت معدنه
أبوک من کان قاتل الفسقة
امام حسینعلیه السلام در آن وقت مشغول نماز بود. پس نماز خود را کوتاه نمود و در را باز کرد و چون آثار فقر و بیچارگی را در او دید، قنبر را صدا زد و فرمود: «چقدر از نفقات باقی مانده؟» قنبر گفت: «دویست درهم، که فرمودی بین اهل بیت شما تقسیم کنم.» امامعلیه السلام فرمود: «آن را بیاور که این مرد سزاوارتر به آن است.» پس دویست درهم را به او داد و در پاسخ اشعار او فرمود:
خذها فإنّی إلیک معتذر
و اعلم بأنّی علیک ذو شفقة
لو کان فی سیرنا عصا تمدّ إذا
کانت سماناً علیک مندفقة
لکن ریب المنون ذونکد
و الکفّ منّا قلیلة النفقة
قنبر میگوید: مرد اعرابی آن دویست درهم را گرفت و بازگشت و گفت:
مطهّرون نقیّات جیوبهم
تجری الصّلاة علیهم أینما ذکروا
و أنتم الأعلون عندکم
علم الکتاب و ماجاءت به السور
من لم یکن علوّیاً حین تنسبه
فما له فی جمیع النّاس مفتخر(2)
در مناقب ابن شهرآشوب آمده که اعرابی چون آن دویست درهم را گرفت گریه کرد و امامعلیه السلام به او فرمود: «آیا عطای ما را ناچیز دانستی؟» اعرابی گفت: «خیر، لکن
من تعجّب میکنم که چگونه این دست با کرم زیر خاک میرود؟»
شعیب بن عبدالرّحمن گوید: هنگامی که میخواستند بدن امام حسینعلیه السلام را دفن کنند در پشت او جای همیان دیده شد و چون از حضرت زین العابدینعلیه السلام سؤال کردند، فرمود: «این اثر همیانی است که پدرم شبها به خانههای فقرا و ایتام و زنهای بیسرپرست میبرد.»(1)
امام حسینعلیه السلام درباره انفاق در راه خدا فرمود:
إذا جاءت الدّنیا علیک فجد بها
علی النّاس طرّاً قبل أن تتفلّت
فلا الجود یفنیها إذا هی أقبلت
و لا البخل یبقیها إذا ما تولّت
صاحب مناقب گوید: از تواضع آن حضرت این است که یک بار به فقرا و مساکین برخورد نمود و آنان پارههای نان خود را روی عبایی ریخته بودند و میخوردند. پس به آنان سلام کرد و آنها او را به طعام خود دعوت نمودند و آن حضرت کنار آنان نشست و فرمود:
«اگر اینها صدقه نمیبود، با شما هم غذا میشدم.» سپس فرمود: «همگی به منزل من بیایید.» پس آنان را اطعام نمود و لباس و پول به آنان داد.(2)
عمرو بن دینار میگوید: امام حسینعلیه السلام به عیادت اسامة بن زید رفت، او مریض بود و میگفت: «ای وای از اندوه من!» امامعلیه السلام به او فرمود: «اندوه تو چیست، ای برادر؟» اسامه گفت: «من شصت هزار درهم مدیون هستم.»
امامعلیه السلام فرمود: «دین تو به عهده من باشد.» اسامه گفت: «میترسم قبل از این که شما دین من را پرداخت کنید من بمیرم.» امامعلیه السلام فرمود: «هرگز نخواهی مرد تا من دین تو را ادا کنم.» امامعلیه السلام قبل از مرگ او دین او را پرداخت کرد.(3)
در تعدادی از کتب اهل سنّت از ابن عبّاس نقل شده که گوید: خداوند به پیامبرصلی الله علیه وآله وحی نمود که: «من به سبب یحیی بن زکریا هفتاد هزار از قوم او را کشتم و به سبب فرزند دختر تو [ امام حسینعلیه السلام] دو برابر آن را خواهم کشت.»(1)
ابن حجر در کتاب صواعق محرقه از زهری نقل نموده که گوید: «قاتلین امام حسینعلیه السلام در مدّت کوتاهی در دنیا به عقوبت عمل خود رسیدند. آنان یا کشته شدند و یا کور شدند و یا صورتهای آنان سیاه شد و یا مُلک آنان زوال یافت.»
و نیز گوید: ابوالشّیخ روایت نموده که عدّهای [ در اطراف کربلا] جمع شدند و سخن آنان این بود که هر کس در خون [ امام] حسینعلیه السلام شرکت نمود، قبل از مرگ به بلایی گرفتار شد. پس پیرمردی گفت: «من از کسانی بودم که در خون او شرکت داشتم و آسیبی ندیدهام.» ناگهان چراغ خیمه شعلهور شد و چون او برخاست تا آن را اصلاح نماید، آتش او را گرفت و هر چه کرد نتوانست آتش را از خود جدا نماید و فریاد میزد: «النّار! النّار!» تا این که خود را در فرات انداخت و آتش او را رها نکرد تا هلاک گردید.(2)
در کتاب ذخائر العُقبی نقل شده: مردی به نام زرعه، از لشکر عمر سعد، هنگامی که امام حسینعلیه السلام آب طلب کرد و خواست بنوشد تیری به گلوی آن حضرت زد و آن حضرت نتوانست آب را بنوشد و فرمود: «خدایا، عطش را بر او مسلّط کن.»
پس او هنگام مرگ از سوختن شکم و سردی پشت خود فریاد میزد، در حالی که مقابل او یخ و وسیله خنک کننده و پشت او آتش قرار داده بودند و فریاد میزد: «به من آب بدهید که عطش مرا هلاک نمود.» پس قدحی از آب و شربت و شیر به او میدادند و او مینوشید و باز میگفت: «به من آب بدهید که از عطش هلاک شدم»، تا این که شکم او مانند شکم شتر پاره شد.(3)
در کتاب کنز العمّال و الدّر المنثور در تفسیر سوره کوثر از انس بن مالک نقل شده که گوید: رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «خداوند به من نهر کوثر را عطا نمود، که طول آن ششصد سال راه و عرض آن مابین مشرق و مغرب است، و کسی که عهد مرا بشکند، و یا اهل بیت مرا آواره کند، و یا آنان را بکشد، از آن نخواهد نوشید.»(1)
مؤلّف گوید: ما در کتاب امام الشّهداء قیام مختار و مجازات قاتلین امام حسینعلیه السلام را به ترتیب حروف الفبا بیان نمودهایم. خوانندگان محترم میتوانند به آن کتاب مراجعه فرمایند.
1- در وصیّتهای موسی بن جعفرعلیهما السلام به هشام آمده که امام حسینعلیه السلام فرمود: «همه دنیا و آنچه خورشید بر آن میتابد - در شرق و غرب و دریا و خشکی و کوهها و بیابانها - نزد ولیّ خدا و کسی که معرفت به حقّ خدا پیدا کرده است، مانند سایهای است که به سبب خورشید پیدا میشود و تمام خواهد شد.»
سپس فرمود: «آیا آزادمردی پیدا نمیشود که این "لماظه" [ یعنی لذّتهای ناچیز دنیا] را به اهلش واگذارد [ و خود را آزاد نماید]؟» آنگاه فرمود: «برای [ بدنهای] شما بهایی جز بهشت نیست. پس شما خود را به غیر بهشت نفروشید [ که خسارت خواهید کرد]. و اگر کسی راضی شود که خداوند فقط دنیای او را آباد نماید، حقّاً به چیز پست و بیارزشی راضی شده است.»(2)
1) 478) کنز العمال: 7 / 225، الدّر المنثور، فی تفسیر الآیه.
2) 479) فی وصیّة موسی بن جعفر علیه السّلام لهشام: قال: و قال الحسین بن علیّ علیهما السّلام: «إنّ جمیع ما طلعت علیه الشّمس فی مشارق الأرض و مغاربها بحرها و برّها و سهلها و جبلها عند ولیٍّ من أولیاء اللَّه و أهل المعرفة بحقّ اللَّه کفیء الظّلال.» ثمّ قال علیه السّلام: «أو لا حرّ یدع هذه اللّماظة لأهلها یعنی الدّنیا [ لماظه باقیمانده غذا در اطراف دهن را گویند] لیس لأنفسکم ثمن إلّا الجنّة فلا تبیعوها بغیرها فإنّه من رضی من اللَّه بالدّنیا فقد رضی بالخسیس.» أنوار البهیّة / 45، بحارالأنوار: 1 / 144.
2- در تاریخ ابوعلی سلامی آمده که اشعار ذیل مربوط به امام حسینعلیه السلام است و احدی چنین اشعاری را نسروده است:
فَإِنْ تَکُنِ الدُّنْیا تُعَدُّ نَفِیسَةً
فَإِنَّ ثَوابَ اللَّهِ أَعْلی وَ أَنْبَلُ
وَ إِنْ تَکُنِ الْأَبْدانُ لِلْمَوْتِ أُنْشِأَتْ
فَقَتْلُ امْرِءٍ بِالسَّیْفِ فِی اللَّهِ أَفْضَلُ
وَ إِنْ تَکُنِ الْأَرْزاقُ قِسْماً مُقَدَّراً
فَقِلَّةُ سَعْیِ الْمَرْءِ فِی الْکَسْبِ أَجْمَلُ
وَ إِنْ تَکُنِ الْأَمْوالُ لِلتَّرْکِ جَمْعُها
فَما بالُ مَتْرُوکٍ بِهِ الْمَرْءُ یَبْخَلُ(1)
و قال أیضاً:
لئن کانت الأفعال یوماً لأهلها
کمالاً فحسن الخلق أبهی و أکمل(2)
3- شخصی در مقابل امام حسینعلیه السلام از برادر دینی خود غیبت کرد، امامعلیه السلام به او فرمود: «از غیبت کردن خودداری کن؛ چرا که غیبت نان خورش سگهای دوزخ است.»(3)
4- امام حسین به فرزند خود زین العابدینعلیهما السلام فرمود: «ای فرزند عزیزم! بترس از ظلم به کسی که یاوری جز خدا ندارد.»(4)
5- مردی از انصار مدینه نزد امام حسینعلیه السلام آمد و چون خواست حاجت خود را بگوید، امامعلیه السلام به او فرمود: «ای برادر انصاری! به صورت خود ذلّت سؤال مده و خواسته خود را مکتوب کن، من إن شاءاللَّه تو را خشنود خواهم نمود.» پس آن مرد انصاری نوشت: «یا اباعبداللَّه! فلان شخص پانصد دینار از من طلب دارد و در طلب
1) 480) بحارالأنوار: 45 / 49.
2) 481) أنوار البهیّة / 46.
3) 482) وقال علیه السّلام لرجل اغتاب عنده رجلاً: یا هذا کفّ عن الغیبة فإنّها إدام کلاب النّار. تحف العقول / 176.
4) 483) وقال لإبنه علیّ بن الحسین علیهما السّلام: «أی بنیّ، إیّاک وظلم من لا یجد علیک ناصراً إلّا اللَّه عزّوجلّ.» تحف العقول / 177.
خود اصرار مینماید. شما از او بخواهید که به من مهلت بدهد تا هنگام قدرت، بدهی خود را بپردازم.»
امامعلیه السلام چون نامه او را قرائت نمود، داخل منزل خود شد و کیسهای را که هزار دینار در آن بود آورد و فرمود: «با پانصد دینار آن قرض خود را ادا کن و با پانصد دینار دیگر زندگی خود را اصلاح نما.»
سپس فرمود: «حاجت خود را جز به یکی از سه نفر مگو: 1- صاحب دیانت، 2- صاحب مروّت، 3- صاحب حسب و شرافت، امّا صاحب دیانت، برای حفظ دین خود حاجت تو را برآورده میکند، و امّا صاحب مروّت به سبب مروّت و جوانمردی حیا میکند که حاجت تو را برآورده نکند، و امّا صاحب حسب و شرافت، میداند که تو آبروی خود را فروختهای، از اینرو آبروی تو را حفظ میکند و حاجت تو را برآورده مینماید.»(1)
6- امام حسینعلیه السلام فرمود: «کاری مکن که نیاز به معذرت خواهی پیدا کنی؛ چرا که مؤمن کار خلافی نمیکند که نیاز به معذرت پیداکند، لکن منافق هر روز خلاف میکند و معذرت خواهی مینماید.»(2)
7- و فرمود: «برای سلام کردن هفتاد حسنه و پاداش است؛ شصت و نه پاداش
1) 484) و جاءه علیه السّلام رجل من الأنصار یرید أن یسأله حاجةً فقال علیه السّلام: «یا أخا الأنصار صن وجهک عن بذلة المسألة و ارفع حاجتک فی رقعة فإنّی آتٍ فیها ما سارّک إن شاء اللَّه»؛ فکتب: «یا أباعبداللَّه إنّ لفلان علیّ خمسمأة دینارٍ و قد ألحّ بی فکلّمه ینظرنی إلی میسرة.» فلمّا قرأ الحسین علیه السّلام الرّقعة دخل إلی منزله فأخرج صرّةً فیها ألف دینار و قال علیه السّلام له: «أمّا خمسمأة فاقض بها دینک، و أمّا خمسمأة فاستعن بها علی دهرک، و لا ترفع حاجتک إلّا إلی أحد ثلاثة: إلی ذی دین، أو مروّة، أو حسب، أمّا ذو الدّین فیصون دینه، و أمّا ذوالمروّة فإنّه یستحیی لمروّته، و أمّا ذوالحسب فیعلم أنّک لم تکرم وجهک أن تبذله له فی حاجتک فهو یصون وجهک أن یردّک بغیر قضاء حاجتک.» تحف العقول / 178.
2) 485) و قال علیه السّلام: «إیّاک و ما تعتذر منه، فإنّ المؤمن لا یسیء و لا یعتذر، و المنافق کلّ یوم یسیء و یعتذر.» المصدر / 179.
آن مربوط به سلام کننده است، و یک پاداش آن برای پاسخ دهنده.»(1)
8- و فرمود: «بخیل کسی است که از سلام کردن بخل میورزد.»(2)
9- و فرمود: «کسی که با دیگری با معصیت معاشرت و رفاقت کند، امید او مبدّل به ناامیدی میشود و از آنچه میترسیده به آن مبتلا خواهد شد.»(3)
10- و فرمود: «خداوند اگر بخواهد بنده خود را [ که از خدا غافل شده مؤاخذه کند و ]غافلگیر نماید، نعمتهای فراوان به او میدهد و توفیق شکر آن نعمتها را از او میگیرد.»(4)
11- مردی در حضور امام حسینعلیه السلام گفت: «احسان و نیکی اگر به اهلش انجام نشود، ضایع شده است.» امامعلیه السلام فرمود: «چنین نیست که تو میگویی، بلکه مانند باران فراوانی میماند که بر سر خوب و بد ببارد.»(5)
12- امام حسینعلیه السلام هنگامی که به طرف کربلا حرکت میکرد [ و نامه عبیداللَّه که در آن دستور سختگیری به آن حضرت داده شده بود به دست او رسید] فرمود: «همانا دنیا تغییر نموده و دگرگونی پیدا کرده و زشت شده و خوبیهای آن پشت کرده و چیزی از آنها باقی نمانده، جز به اندازه آبی که ته ظرف میماند. و زندگی در آن ذلّتبار است و مانند چراگاه دشوار و سختی میماند که استفاده از آن ناگوار خواهد بود. آیا نمینگرید که به حقّ عمل نمیشود و مردم از باطل و بیدادگری پرهیز نمیکنند؟ و این برای این است که مؤمن خود را برای ملاقات با خداوند آماده کند و من در چنین شرایطی مرگ را جز سعادت، و زندگی با ستمکاران را جز رنج و
1) 486) و قال علیه السّلام: «للسّلام سبعون حسنة، تسع و ستّون للمبتدی و واحدة للرّادّ.» المصدر.
2) 487) و قال علیه السّلام: «البخیل من بخل بالسّلام.» المصدر.
3) 488) و قال علیه السّلام: «من حاول امرأً بمعصیة اللَّه، کان أفوت لما یرجو، و أسرع لما یحذر.» المصدر.
4) 489) و قال علیه السّلام: «الإستدراج من اللَّه سبحانه لعبده أن یسبغ علیه النّعم، و یسلبه الشّکر.» المصدر / 177.
5) 490) و قال عنده رجل: «إنّ المعروف إذا أُسدی إلی غیر أهله ضاع.» فقال الحسین علیه السّلام: «لیس کذلک، و لکن تکون الصّنیعة مثل وابل المطر تصیب البرّ و الفاجر.» المصدر / 176.
نکبت نمیبینم. همانا مردم بندگان دنیا هستند و دین لقلقه زبان آنان است، اطراف دین میگردند تا زمانی که زندگی مادّی آنان مرتب و تأمین باشد، و اگر گرفتار بلا و امتحان شوند دین خدا را رها میکنند، و در آن زمان اهل دیانت کمیاب خواهند بود.»(1)
صاحب اعلام الوری و عدّهای از بزرگان امامیّه فرزندان امام حسینعلیه السلام را شش نفر نام بردهاند:
1- علیّ بن الحسین [ علی اکبر] زین العابدینعلیه السلام، مادر او «شاه زنان و یا شهربانو» دختر کسرا یزدجرد بن شهریار.
2- علی اصغر که با پدر خود در کربلا کشته شد، و مادر او لیلا دختر ابومرّة بن عروة بن مسعود ثقفی است و مردم به اشتباه او را علی اکبر مینامند.
3- جعفر بن حسینعلیهما السلام، و مادر او از قبیله قضاعیه است، و جعفر بن حسین در زمان پدر خود از دنیا رحلت نمود و فرزندی از او باقی نماند.
4- عبداللَّه [ معروف به عبداللَّه رضیع]، او در کودکی در کربلا در دامن پدر خود کشته شد.
5- سکینه بنت الحسینعلیهما السلام، مادر او رباب، دختر امرئ القیس بن عدی بن اوس میباشد، رباب مادر عبداللَّه بن الحسینعلیهما السلام نیز میباشد.
1) 491) قال السّیّد فی اللّهوف: فورد کتاب عبیداللَّه بن زیاد لعنه اللَّه إلی الحرّ یلومه فی أمر الحسین علیه السّلام و یأمره بالتّضییق علیه، فعرض له الحرّ و أصحابه و منعوه من السّیر، فقال له الحسین علیه السّلام: «ألم تأمرنا بالعدول عن الطّریق؟» فقال له الحرّ: «بلی و لکن کتاب الأمیر عبیداللَّه قد وصل یأمرنی فیه بالتّضییق علیک...» فقام علیه السّلام خطیباً فی أصحابه فحمد اللَّه و أثنی علیه و ذکر جدّه فصلّی علیه ثمّ قال: «إنّه قد نزل بنا من الأمر ما قد ترون، و إنّ الدّنیا قد تغیّرت و تنکّرت و أدبر معروفها و استمرّت جذّاء و لم تبق منه إلّا صبابة کصبابة الإناء و خسیس عیشٍ کالمرعی الوبیل. ألا ترون إلی الحقّ لا یعمل به و إلی الباطل لا یتناهی عنه؟ لیرغب المؤمن فی لقاء ربّه فإنّی لا أری الموت إلّا سعادة، و الحیاة مع الظّالمین إلّا برماً.» اللّهوف / 48.
6- فاطمه بنت الحسینعلیهما السلام، مادر او أمّ اسحاق دختر طلحة بن عبیداللَّه تیمیّه است.(1)
مؤلّف گوید: رقیّه نیز از فرزندان آن حضرت است و نام او برده نشده و شاید رقیّه لقب او بوده است و امامعلیه السلام در هنگام وداع او را رقیّه صدا زده است.
صاحب اعلام الوری و ارشاد مفید گویند: «جمیع کسانی که از بنیهاشم در کربلا با امام حسینعلیه السلام کشته شدند هیجده نفر بودند و نوزدهمین آنان خود امام حسینعلیه السلام بوده و آنان عبارتاند از:
1، 2، 3، 4- عبّاس، عبداللَّه، جعفر و عثمان، فرزندان امیرالمؤمنینعلیه السلام از فاطمه امّ البنین.
5 ، 6- عبیداللَّه و ابوبکر فرزندان امیرالمؤمنینعلیه السلام از لیلا دختر مسعود ثقفی.
7، 8 - علی و عبداللَّه فرزندان امام حسینعلیه السلام.
9، 10، 11- قاسم، عبداللَّه و ابوبکر فرزندان امام حسنعلیه السلام.
12، 13- محمّد و عون، فرزندان عبداللَّه بن جعفر بن أبیطالب و زینب کبریعلیهم السلام.
14، 15، 16- عبداللَّه، جعفر و عبدالرّحمان، فرزندان عقیل بن ابیطالب.
17- عَقیل یا عُقَیل؛ فرزند عقیل بن ابیطالب.
18- محمّد بن ابیسعید بن عقیل بن ابیطالب.
همه این شهدا جز عبّاس بن علیّ بن ابیطالب که قبر جدایی دارد، در پایین پای امام حسینعلیه السلام دفن شدند، گودالی برای آنان کندند و همه آنان را در آنجا دفن نمودند.(2)
شیخ مفید میگوید: «اصحاب امام حسینعلیه السلام اطراف قبر او دفن شدهاند گر چه ما جای معیّنی برای آنان نمیدانیم جز آن که میدانیم همگی در حائز حسینی دفن شدهاند.»(1)
سید مرتضیرحمه الله درباره سر مبارک امام حسینعلیه السلام در کتاب «رسائل الشّریف المرتضی» میگوید: «سر مبارک امام حسینعلیه السلام از شام به کربلا آورده شد و به بدن شریف آن حضرت ملحق گردید.»(2)
ما در کتاب امام الشّهدا پاداش و ثواب زیارت امام حسینعلیه السلام را از کتاب کامل الزّیارات مفصّل بیان نمودهایم، در اینجا نیز برای تبرّک، آنچه مرحوم شیخ مفید بیان نموده است را نقل مینماییم.
مرحوم شیخ مفید در کتاب ارشاد میفرماید: روایات فراوانی در فضیلت زیارت امام حسینعلیه السلام بلکه وجوب آن نقل شده است. امام صادقعلیه السلام میفرماید: «زیارت امام حسینعلیه السلام بر هر کسی که اعتقاد به امامت او دارد واجب است.» و فرمود: «زیارت امام حسینعلیه السلام معادل یکصد حجّ و یکصد عمره مقبوله است.»
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «پاداش کسی که قبر امام حسینعلیه السلام را زیارت کند، بهشت خواهد بود.» سپس گوید: اخبار مربوط به زیارت امام حسینعلیه السلام فراوان است.(3)
در کتاب مقنعه نیز راجع به کیفیّت زیارت امام حسینعلیه السلام از یونس بن ظبیان نقل نموده که گوید: به امام صادقعلیه السلام گفتم: «من فراوان به یاد امام حسینعلیه السلام میافتم، چه بگویم؟» امام صادقعلیه السلام فرمود: «سه مرتبه بگو: صَلَّی اللَّهُ عَلَیْکَ یا أَباعَبْدِاللَّه.» سپس فرمود: «سلام شما از دور و نزدیک به ما خواهد رسید.»(4)
شهید اوّل در کتاب دروس میفرماید: «ثواب زیارت امام حسینعلیه السلام قابل شماره نیست، حتّی روایت شده که زیارت آن حضرت بر هر مؤمنی واجب است و اگر آن را ترک کند، حقّ خدا و رسول اوصلی الله علیه وآله را ترک نموده و عاق رسول خداصلی الله علیه وآله میشود، و نرفتن به زیارت آن حضرت به معنای ناقص بودن ایمان و دین او خواهد بود و بر اغنیا و متمکّنین واجب است که در هر سال دو مرتبه به زیارت آن حضرت بروند، و بر فقرا حقّ است که در هر سال یک مرتبه به زیارت او بروند.
و کسی که یک سال از عمر او بگذرد و به زیارت امام حسینعلیه السلام نرود یک سال از عمر او کاسته میشود و زیارت آن حضرت عمر انسان را طولانی میکند، و ایّام زیارت آن حضرت از عمر انسان محسوب نمیشود، و زیارت آن حضرت غصّهها و اندوهها را از بین میبرد و گناهان انسان را میشوید و هر قدمی که در زیارت او برداشته میشود پاداش حجّ مقبوله و آزاد کردن هزار بنده در راه خدا و انفاق هزار بار اسب در راه خدا خواهد داشت و هر درهمی که در زیارت آن حضرت خرج شود، ده هزار درهم پاداش خواهد داشت، و کسی که با معرفت قبر امام حسینعلیه السلام را زیارت کند، خداوند گناهان گذشته و آینده او را میبخشد.»
تا این که گوید: «و کسی که با قبر امام حسینعلیه السلام فاصله داشته باشد و بر بام خانه خود بالا رود و سر به سوی آسمان بالا کند و بگوید: "السّلام علیک یا أبا عبداللَّه، السّلام علیک و رحمة اللَّه و برکاته"، خداوند پاداش یک حجّ و یک عمره برای او مینویسد و اگر این عمل را هر روز پنج مرتبه انجام بدهد، همین پاداش را خواهد داشت.»(1)
إلی أن قال: و من بعد عنه و صعد علی سطحه و رفع رأسه إلی السّماء ثمّ توجّه إلی قبره علیه السّلام و قال: «السّلام علیک یا أباعبداللَّه السّلام علیک و رحمة اللَّه و برکاته»، کتب اللَّه له زورةً و الزورة: حجّة و عمرة، و لو فعل ذلک فی کلّ یوم خمس مرّات کتب اللَّه له ذلک. الدّروس: 2 / 9، أنوار البهیّة / 46.
1) 498) قال شیخنا الشّهید فی الدّروس: و ثواب زیارته لا یحصی حتّی روی أنّ زیارته فرض علی کلّ مؤمن، و أنّ ترکها ترک حقٍّ للَّه تعالی و لرسوله، و إنّ ترکها عقوق رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله و انتقاص فی الإیمان و الدّین، و إنّه حقّ علی الغنیّ زیارته فی السّنة مرّتین و الفقیر فی السّنة مرّة، و إنّ من أتی علیه حول و لم یأت قبره، نقص من عمره حول، و إنّها تطیل العمر، و إنّ أیّام زیارته لا تعدّ من الأجل، و تفرّج الهمّ، و تمحصّ الذّنوب، و لکلّ خطوة حجّة مبرورة و له بزیارته أجر عتق ألف نسمة و حمل ألف فرسٍ فی سبیل اللَّه، و له بکلّ درهم أنفقه عشرة آلاف درهم، و إنّ من أتی قبره عارفاً بحقّه غفر اللَّه له ما تقدّم من ذنبه و ما تأخّر.
مؤلّف گوید: آنچه مرحوم شهید اوّل به طور خلاصه بیان نموده، مضامین روایاتی است که در کامل الزّیارات و وسائل الشّیعه و مستدرک وسائل الشّیعه و تهذیب شیخ طوسی و منابع دیگر نقل شده است.
شخصی از انصار از حضرت امام حسین علیه السلام درخواستی داشت. حضرت فرمود: «ای برادر انصاری! آبروی خود را حفظ کن و با زبان خواسته خود را مطرح منما. خواسته خود را در یک کاغذ بنویس و به من بده و من انشاء الله حاجت تو را روا خواهم کرد.» پس مرد انصاری در یک کاغذ نوشت: «ای اباعبدالله ! فلان شخص از من 500 دینار طلبکار است و اصرار بر گرفتن آن دارد. با او صحبت بفرمائید تا مهلتی به من بدهد.»
پس حضرت نامه او را قرائت فرمود و به داخل منزل خود رفت و همراه خود کیسه ای که در آن ۱۰۰۰ دینار بود آورد و به مرد انصاری فرمود: «۵۰۰ درهم آن را به آن شخص طلبکار بده و ۵۰۰ درهم دیگر را صرف خرج زندگانی خود بنما. و هیچگاه نیاز خود را نزد هیچ کس غیر از سه نفر مطرح مکن :
١- متدین باشد، ۲- صاحب مروت و مردانگی باشد، ۳- از خانواده شرافتمندی باشد. و اما متدین دین خود را حفظ می کند، و صاحب مروت از مردانگی خود خجالت می کشد و می داند که تو آبروی خود را می خواهی به او بدهی و لذا آبروی تو را حفظ می کند و تو را دست خالی بر نمی گرداند.»(1)
1) تحف العقول / ۱۷۸.
برخی از غلامان عبداللَّه بن جعفر (شوهر حضرت زینبعلیهما السلام) وی را از شهادت دو پسرش مطّلع ساختند. عبداللَّه که این خبر را شنید گفت: «إنّا للَّه و إنّا إلیه راجعون.»
ابوالسّلاسلی که یکی از غلامان عبداللَّه بود گفت: «هذا ما لقینا من الحسین.» یعنی «این مصیبت از ناحیه حسین به ما رسید.» ناگهان عبداللَّه کفش خود را بلند کرد و بر او زد و گفت: «یابن اللّخناء، أللحسین تقول هذا؟» «ای پسر زن فاجره! آیا در مورد حسین چنین سخن میگویی؟ و اللَّه اگر من خود حاضر بودم سر از پا نمیشناختم تا با او کشته شوم. و اللَّه که من اکنون از آن دو پسر راضی شدم که با برادر و پسر عموی من جوانمردی نموده و در مصیبتها با او شکیبایی نمودند.»
سپس رو به افرادی که دور او بودند کرد و گفت: «اگر چه برای من میسّر نشد که در کربلا در خدمت حسینعلیه السلام باشم و او را یاری کنم ولی شکر خدا را میکنم که پسران من به این شرف بزرگ نائل گشتند و حسینعلیه السلام را یاری نمودند.»(1)
امام حسینعلیه السلام عصر تاسوعا جلو خیمه خود دست به شمشیر گرفته و سر بر زانو گذارده و به خواب رفته بود که ناگاه سپاه دشمن با هیاهو نزدیک شد. زینبعلیها السلام سراسیمه نزد برادر دوید و گفت: «برادر! مگر هیاهوی سپاه را نمیشنوی که نزدیک رسیده است.» امامعلیه السلام سر از زانو برداشت و فرمود: «هماکنون رسول خداصلی الله علیه وآله را به خواب دیدم که به من فرمود: «تو نزد ما میآیی.»
زینبعلیها السلام با شنیدن این سخن به صورت خود زد و گفت: «ای وای!» حضرت حسینعلیه السلام فرمود: «وای بر تو نیست، آرام باش، خدا ترا رحمت کند.»
1) 500) کشف الغمة مترجم: 2 / 253.
در این هنگام حضرت عبّاس آمد. امامعلیه السلام فرمود: «یا عبّاس! ارکب بنفسی أنت؛ برادرم! عبّاس جانم به قربانت؛ بر اسب خویش سوار شو و ببین که قوم چه ارادهای دارند و چه پیشامد تازهای روی داده است؟»
حضرت عباسعلیه السلام با 20 نفر سوار در مقابل سپاه دشمن رفتند و پرسیدند که: «سبب حمله ناگهانی شما چیست؟» گفتند: «دستوری از امیر ما رسیده که باید هماکنون تسلیم شوید یا با شما جنگ کنیم.» فرمود: «شتاب نکنید تا من خدمت حضرت اباعبداللَّهعلیه السلام برسم و مطلب را به عرض او برسانم.»
همراهان حضرت در جلو سپاه دشمن ماندند و آنها را موعظه میکردند تا عبّاس نزد برادر آمد و گزارش داد که دشمن قصد جنگ دارد. حضرت فرمود: «برگرد و اگر توانستی تا بامداد فردا برای ما مهلت بگیر، باشد که امشب برای پروردگار خود نماز بخوانیم و دعا کنیم و در پیشگاه پروردگار آمرزش بخواهیم. خدا میداند که من نماز خواندن و قرآن خواندن و زیاد دعا کردن و استغفار را دوست میدارم.»
به هر ترتیب آن شب را از لشکر دشمن برای امامعلیه السلام و یارانش مهلت گرفتند و امام از این فرصت کوتاه استفاده کرد و خود را برای شهادت آماده ساخت و یاران خود را بار دیگر امتحان کرد تا اگر کسی تاکنون از عاقبت این قیام بیخبر مانده است آگاه گردد. سپس در آن شب خطبهای خواند و در ضمن آن فرمود: «به راستی من
اصحابی باوفاتر و بهتر از اصحاب خود و خویشانی نیکوکارتر و مهربانتر از خویشان خود نمیشناسم.»(1)
در یکی از منازل بین راه مکّه و کوفه که حسینعلیه السلام و اصحابش منزل کرده بودند، زهیر بن قین نیز که از دوستان آن حضرت به شمار نمیرفت و از روبهرو شدن با آن
1) 501) تاریخ طبری: 6 / 237.
حضرت اجتناب میکرد تا مبادا از او درخواست یاری بنماید، در آن محلّ به خاطر وجود آب فرود آمد. هنگامی که زهیر با برخی از خویشاوندانش غذا میخوردند، فرستاده امام حسینعلیه السلام رسید و او را دعوت کرد که به نزد آن حضرت برود. زهیر از پاسخ خودداری کرد. همسر وی «دلهم» او را سرزنش نمود که: «چرا پاسخ فرزند پیامبرصلی الله علیه وآله را نمیدهی، لااقل برو و سخنان او را گوش بده و برگرد.»
زهیر حرکت کرد و به خیمه خود برگشت در حالی که آثار سرور و خوشحالی از چهره او نمایان بود و گفت: «من حسینی شدم، تو نیز به نزد اقوام خود برگرد، نمیخواهم در این سفر به تو سختی برسد.» و سپس به همراهانش گفت: «هر کس میل دارد که در یاری فرزند رسول خداصلی الله علیه وآله شرکت کند با ما بیاید و هر که با ما نیست با او وداع میکنم.» پس همسرش او را دعا کرد و از وی درخواست شفاعت نمود.(1)
معلوم نیست که حسین بن علیعلیه السلام در گوش زهیر چه رمز و رازی گفت که او را یکباره منقلب و دگرگون و حسینی ساخت. گویا کسی نبوده است تا از گفتوگوی آن حضرت با زهیر مطّلع گردد ولی چنان انقلابی در او به وجود آمد که انعکاس آن در روز عاشورا آشکار گردید و زهیر با سخنان همیشه جاویدش، یقین و اخلاص خود را به نمایش گذارد. وقتی که حضرت حسینعلیه السلام اجازه مفارقت به یاران خود داد، هر یک سخنی گفتند و زهیر نیز سخنی. زهیر بهپا خاست و عرض کرد:
«به خدا سوگند، اگر کشته شوم و باز زنده شوم و باز کشته شوم و این عمل هزار بار تکرار گردد، دست از تو بر نمیدارم و از تو و خاندانت دفاع میکنم.»
مؤلّف گوید: اینگونه انقلابهای درونی نشانه یک اخلاق و شایستگی باطنی است و هر کس موفّق به آن نمیشود، و تأثیرگذاری سخن امامعلیه السلام نیاز به یک تأثیرپذیری دارد و گرنه امامعلیه السلام دیگران را نیز نصیحت نمود و این تحوّل در وجود آنان حاصل نشد، همانگونه که در حکایت آینده مشاهده میشود.
1) 502) لهوف / 40، مقتل خوارزمی: 1 / 522 .
حضرت امام حسینعلیه السلام در یکی از منازل بین راه مکّه و کوفه خیمهای را دید و پرسید که: «این خیمه متعلّق به کیست؟» گفتند: «متعلّق به عبیداللَّه بن حرّ جعفی است.» حضرت حسینعلیه السلام شخصی را نزد او فرستادند. عبیداللَّه پرسید که: «منظور حضرت چیست؟» قاصد گفت: «اگر بپذیری هدیّهای برایت آوردهام. اینک حسین بن علیعلیه السلام از تو میخواهد که به یاری او بیایی، اگر با دشمنانش بجنگی ثواب بزرگی داری و اگر کشته شوی شهید خواهی بود.» عبیداللَّه گفت: «به خدا سوگند، در کوفه اکثر مردم علیه او خروج کردهاند. و من یقین دارم که او را خواهند کشت و اکنون قدرت یاری او را ندارم و دوست هم ندارم که با وی روبهرو شوم.»
قاصد برگشت و ماجرا را بیان کرد. حضرت به اتّفاق گروهی از یاران و خاندانش به خیمه او رفتند. عبیداللَّه حضرت را در صدر مجلس نشانید و به صورت و چشمان زیبای حسینعلیه السلام مینگریست و سیر نمیشد. محاسن شریف آن حضرت را که به شدّت سیاه بود از نظر گذارند و گفت: «موهای صورتت سیاه است یا رنگ کردهای؟» حضرت فرمود: «پیری زود به من روی آورد.» فهمید که حضرت موهای خود را رنگ کرده است.
سپس حسینعلیه السلام فرمود: «مردم شما ما را دعوت کردند و اصرار نمودند که به کوفه بیائیم ولی اوضاع به گونه دیگری است و تو مرتکب گناهان زیادی شدهای. آیا
نمیخواهی توبه کنی و گناهانت را مورد آمرزش قرار بدهی؟» عرض کرد: «مقصود شما چیست؟» فرمود: «پسر دختر پیغمبرت را یاری کن و با دشمنانش جنگ بنما.»
عبیداللَّه گفت: «به خدا قسم میدانم که هر کس شما را یاری کند در آخرت خوشبخت خواهد شد، ولی یاری من برای شما سودی ندارد. من شما را به خدا سوگند میدهم که مرا در این راه وارد مکنی، زیرا من هنوز خود را برای مرگ آماده نکردهام ولی اسب من متعلّق به شماست.»
حضرت فرمود: «وقتی که خودت حاضر نیستی با ما همکاری کنی ما به اسب تو نیازی نداریم و به خودت هم نظری نیست، و لکن من تو را نصیحت میکنم، اگر میتوانی از این اطراف دور شو که صدا و فریاد ما را نشنوی و میدان جنگ ما را نبینی، به خدا سوگند هر کسی که فریاد ما را بشنود و ما را یاری نکند، خداوند او را در آتش جهنّم به رو در خواهد افکند.»(1)
روزی امام حسینعلیه السلام با اصحاب و یاران به باغ خود تشریف بردند. در آن باغ غلام آن حضرت به نام «صاف» مشغول کار بود، وقتی که امامعلیه السلام به باغ نزدیک شد ملاحظه فرمود که غلام نشسته و مشغول خوردن نان است و سگی هم نزدیک او است. وی مقداری از نان را میخورد و مقداری را هم نزد سگ میانداخت. وقتی که نان تمام شد غلام گفت: «الحمد للَّه ربّ العالمین، خدایا مرا و آقای مرا ببخش و به او برکت بده همانگونه که به پدر و مادرش برکت عطا فرمودی، برحمتک یا أرحم الرّاحمین.»
حضرت به وی فرمود: «ای صاف!» غلام با حال اضطراب و وحشت بپاخاست و عرض کرد: «ای آقای من! شما را ندیدم، عفو بفرما.» حضرت فرمود: «من بدون
اجازه وارد باغ تو شدم، مرا عفو کن.» غلام عرض کرد: «شما این سخنان را از روی لطف و تفضّل و کرم میگوئید.» حضرت فرمود: «دیدم که قسمتی از نان را به سگ میدادی.» عرض کرد: «این سگ به من نگاه میکرد و من شرم کردم که خود بخورم و آن حیوان به من نگاه بکند. این سگ نگهبان باغ شما و من هم غلام شما؛ هر دو با هم از غذای شما خوردیم.»
حضرت امام حسینعلیه السلام گریه کرد و فرمود: «تو در راه خدا آزادی و به تو دو هزار
1) 503) خزانة الأدب: 1 / 298، ترجمه مقتل الحسین، مقرّم / 237.
دینار هم میدهم.» غلام عرض کرد: «اگر مرا آزاد کنی من دوست دارم که در باغ برای شما خدمت کنم.» حضرت فرمود: «انسان جوانمرد وقتی که سخنی گفت، حرف خود را با عمل ثابت میکند، من گفتم: من بدون اجازه وارد باغ تو شدم، یعنی باغ مال توست. من این باغ را به تو بخشیدم ولی این اصحاب و یاران من برای خوردن میوه و خرما آمدهاند از آنها به عنوان مهمانان خودت پذیرایی کن، و به خاطر من آنها را اکرام کن که خدا تو را در قیامت اکرام کند و در حسن خلق و ادب تو بیفزاید.» غلام عرض کرد: «اگر شما این باغ را به من بخشیدید من هم آن را در اختیار اصحاب و شیعیان شما میگذارم.»(1)
1) 504) مقتل الحسین خوارزمی: 1 / 153.
امشب همه عالم پر از شور حسین است
چشم ملایک روشن از نور حسین است
سینای دل یک شعله از طور حسین است
قلب رسول اللَّه مسرور حسین است
خورشید ثار اللّهیان امشب درخشید
چشم همه آزادگان را نور بخشید
امشب عجب شوری دلِ دیوانه دارد
امشب یم رحمت به کف دُردانه دارد
امشب محمّدصلی الله علیه وآله در بغل ریحانه دارد
امشب علی قرآن به روی شانه دارد
امشب ز هم وا شد گل لبخند زهرا
آمد به دنیا نازنین فرزند زهرا
این مشرق الأنوار ربّ المشرقین است
این جان عالم این امام العالمین است
این عین حقّ یعنی علی را نور عین است
این شمع جمع آل پیغمبر حسین است
دیدار روی خالق سرمد مبارک
قرآن به روی سینه احمد مبارک
این کیست مصباح الهدا فلک نجات است
شوینده لوح تمام سیّئات است
این کام خشکش خضر را عین الحیوة است
این هستی ما در حیات و در ممات است
دار و ندار انبیا هستِ خداوند
چشم خدا روی خدا دست خداوند
چشم نبی محو تماشای حسین است
کوثر گریبان چاک لبهای حسین است
خورشید محشر روی زیبای حسین است
کلّ قیامت قدّ و بالای حسین است
عشّاق او در حشر روی باز دارند
با دیدن رویش به جنّت ناز دارند
خورشید حسن ابتدا بادا مبارک
آزادگان را مقتدا بادا مبارک
بر جسم دین خون خدا بادا مبارک
میلاد مصباح الهدا بادا مبارک
بیت الحرام دل رواق منظر او
روح تمام انبیا در پیکر او
ایمان بدون مهر او کفر تمام است
جنّت به غیر دوستان او حرام است
دوزخ به یاد روی او برداً سلام است
قرآن سوای مکتب او ناتمام است
رخسار او قرآن منشور است ما را
هر زخم او یک آیه نور است ما را
نام حسین اوّل به قلب ما نوشتند
آنگه گِل ما را به مهر او سرشتند
آنان که بذر حبّ او در سینه کشتند
نه عاشق حور و نه دنبال بهشتند
فردای محشر چشمشان سوی حسین است
حور و قصور و خلدشان روی حسین است
ای روح پاک انبیا پروانه تو
قلب همه خوبان عالم خانه تو
کوه غم خلق جهان بر شانه تو
عقل و خرد دیوانه دیوانه تو
بگذار تا آشفته موی تو باشم
دیوانه زنجیری کوی تو باشم
از کودکی گویی در آغوش تو بودم
با هر هلال غم سیهپوش تو بودم
در زمره عشّاق خودجوش تو بودم
در هر نفس گویا و خاموش تو بودم
در خانه دیدم از تو یک عکس خیالی
با یک نگه کردی مرا حالی به حالی
از پارههای دل به خاکت گل نشاندم
سرمایهام اشکی که بر پایت فشاندم
خود را ز هر سو بر سر کویت کشاندم
باللَّه قسم بیمهر تو قرآن نخواندم
صوم و صلوة و عشق و ایمانم تویی تو
گلواژههای صوت قرآنم تویی تو
هر چند قابل نیستم تا با تو باشم
بگذار در دنیا و عقبی با تو باشم
در مرگ و قبر و حشر تنها با تو باشم
در خلوت و در انجمنها با تو باشم
عشقم، کتابم، دینم، ایمانم، تویی تو
هم کعبهام هم قبله جانم تویی تو
این جرمهای بیشمارم یابن زهرا
این چشمهای اشکبارم یابن زهرا
بر درگهت امّیدوارم یابن زهرا
تنها تویی دار و ندارم یابن زهرا
من هر که هستم «میثم» کوی شمایم
آلودهام امّا ثناگوی شمایم(1)
ای پیام آوران بهپا خیزید
بار دیگر همه برانگیزید
به قدمهای سیّد الشّهدا
لاله از پارههای دل ریزید
به گل روی او سلام کنید
به سر زلف او درآویزید
آفتاب هدا مبارک باد
عید خون خدا مبارک باد
ای ملایک همه قیام کنید
این حسین است احترام کنید
از محمّدصلی الله علیه وآله گرفته اذن دخول
دور گهواره ازدحام کنید
همه دست ادب به سینه نهید
همه بر حضرتش سلام کنید
جان خود پیشکش به فرش برید
بلکه قنداقهاش به عرش برید
جلوه ابتداست این مولود
به ملک مقتداست این مولود
هم بود کشتی نجات همه
هم چراغ هداست این مولود
خونبهایش خدای عزّوجلّ
بلکه خون خداست این مولود
پیک حقّ گاهواره جنبانش
پدر و مادرم به قربانش
لیلة القدر، کوکب آورده
قرص خورشید در شب آورده
1) 505) نخل میثم.
آسمان ستارههای خدا
ماه تسبیح بر لب آورده
خونش آب وضوی اسلام است
ضامن آبروی اسلام است
دین تولّای سیّدالشّهداست
حقّ تجلّای سیّدالشّهداست
شمع جمع چهارده معصوم
مهر سیمای سیّدالشّهداست
آیه ذوالجلال و الإکرام
روی زیبای سیّدالشّهداست
سخن از لیله ولادت اوست
اصل میلاد او شهادت اوست
عاشقان را امیر کیست؟ حسین
خلق را دستگیر کیست؟ حسین
من سراج المنیر میخواهم
این سراج المنیر کیست؟ حسین
آن که شد پیشتر ز خلقت دل
دل به عشقش اسیر کیست؟ حسین
همهجا با دلم بود همراه
قَبرُهُ فی قلوب مَن والاه
کیست این؟ کشتی نجات من است
حجّ من صوم من صلوة من است
عشق من روح من ولایت من
نوح من خضر من حیات من است
پیش عفوش سبکتر از کاهی
کوه سنگین سیّئات من است
به تولّای او دمم دادند
عزّت هر دو عالمم دادند
سالکان دستبوس و پابستش
عارفان جرعهنوش و سرمستش
هستی او ز هستی احمد
هستی احمد است از هستش
جز خدایی، قسم به ذات خدا
همه کارهاست در دستش
از کتاب اللّهت گر آگاهی است
این مقام خلیفة اللّهی است
این که در هر دلی اقامت اوست
به کرامت قسم کرامت اوست
اقتدار نبوّت و توحید
هر دو در سایه امامت اوست
به قیامت چه کار دارم من
لحظههایم همه قیامت اوست
جنّت و هر چه هست در کویش
همه قربان تارِ یک مویش
ای حسین ای تمام آیینم
آبرویم طریقتم دینم
جنّت لالههای امّیدم
همه لحظههای شیرینم
کلّ دنیا تمام آخرتم
عزّت و افتخار و تمکینم
رو سیاهم، بدم، گنهکارم
به همه گفتهام تو را دارم
آرزوی منی حسین حسین
آبروی منی حسین حسین
چه بگویم چه لب فرو بندم
گفتوگوی منی حسین حسین
فکر من، ذکر من، عبادت من
هایوهوی منی حسین حسین
تو از اوّل دل مرا بردی
همه حاصل مرا بردی
ای امید به خون نشسته من
نظری کن به حال خسته من
تیرگی از دلم به نور بشوی
روشنی ده به چشم بسته من
تا صدایت رسد به هر نسلی
از درون دل شکسته من
آشنا با غم شمایم من
«میثمم» میثم شمایم من(1)
عرش حقّ یا کعبه اهل ولایی کربلا
تا ابد آغشته با خون خدایی کربلا
هم عبادتگاه خیل اولیا تا روز حشر
هم زیارتگاه کلّ انبیایی کربلا
گر چه باشد خاکت از خون غریبان لالهگون
خلق عالم را دیار آشنایی کربلا
تربت فرزند زهرایی که از یک قبضه خاک
درد بیدرمان عالم را دوایی کربلا
صحنه جانبازی هفتاد و دو ثار اللّهی
قتلگاه زاده خیر النّسایی کربلا
1) 506) نخل میثم.
مضجع تنهای عشّاق به خون غلطیدهای
محفل سرهای از پیکر جدایی کربلا
هم به تحت قبّهات کلّ دعاها مستجاب
هم به درد عالمی دار الشّفایی کربلا
خوابگاه اصغری یا قتلگاه اکبری
یا مزار یادگار مجتبایی کربلا
از نیستان تو میآید نوای عاشقان
نینوائی نینوائی نینوائی کربلا
گفته ثار اللَّه در وصفت تو کرب و البلاء
کربلایی کربلایی کربلایی کربلا
دل نه تنها میبری از «میثم» بیدست و پا
بلکه از خلق دو عالم دلربایی کربلا(1)
ای پناه همه سلام سلام
پسر فاطمه سلام سلام
تشنه کوثر ولای توام
مشتی از خاک کربلای توام
کربلا را تو قسمتم کردی
هر که هستم تو دعوتم کردی
سائلم سائل قدیم توام
زائرم زائر حریم توام
دارم از اشک و خون دل توشه
منم و این مزار ششگوشه
بوسه بر آستانهات زدهام
دعوتم کردهای که آمدهام
در دلم اشتیاق تو است حسین
کعبه من رواق تو است حسین
ای به قربان لطف و احسانت
سالها سوختم ز هجرانت
1) 507) نخل میثم.
بعد یک عمر پاسخم گفتی
در حریمت مرا پذیرفتی
ای به قربان اشک غربت تو
من مسکین کجا و تربت تو
من مزار تو در بغل دارم
خواب بینم و یا که بیدارم
با فراقت مرا عذاب مکن
جان زهرا مرا جواب مکن
ای همه اشک دیده مرحم تو
اشک ده تا بگریم از غم تو
کیستم عبد روسیاهم من
پای تا سر همه گناهم من
گر چه یا سیّدی گنهکارم
گرد صحن رضا به رخ دارم
این دو گوشه است قبر اکبر تو
از چه مخفی است قبر اصغر تو
گریه و سوز و حال دارم من
یابن زهرا سئوال دارم من
شاخه یاس تو کجا افتاد
دست عبّاس تو کجا افتاد
خصم بر خیمهات شرار افروخت
دامن دخترت کجا میسوخت
در کجا داغدیده دختر تو
بوسه زد بر بریده حنجر تو(1)
اینجا کجاست باغ دو ریحان مسلم است
اینجا کجاست قبر دو طفلان مسلم است
اینجا دو سرو ناز به خون آرمیدهاند
اینجا سر از دو کودک مسلم بریدهاند
اینجا دو طفل گمشده در خاک خفتهاند
در موج خون به حنجر صد چاک خفتهاند
اینجا یتیم کوچکی از دیده دُر فشاند
تنها به زیر خنجر قاتل نماز خواند
1) 508) نخل میثم.
اینجا یکی یتیم زغم جامه پاره کرد
جان دادن برادر خود را نظاره کرد
اینجا روان ز دیده دُر ناب میشود
هر زائری ز شدّت غم آب میشود
یا رب به این دو قبر که دو کعبه دلند
یا رب به این دو گل که نهان در دل گلند
یا رب به لالهگونی روی نکویشان
یا رب به اشک غربت و خون گلویشان
ما را به این دو لاله باغ ولا ببخش
بر این دو کودک و به شه کربلا ببخش(1)
شامیان خنده به زخم جگر ما نزنید
ساز با ناله ذرّیّه زهرا نزنید
سر مردان خدا را به سر نیزه زدید
مرد باشید دگر سنگ به زنها نزنید
به زنان بر سر بازار اگر سنگ زدید
دختران را به کنار سر بابا نزنید
علی و فاطمه در جمع شما اِستادند
پیش چشم علی و فاطمه ما را نزنید
به اسیری که بود در غل و زنجیر زدید
به یتیمی که دویده است به صحرا نزنید
رقص شادی جلو محمل زینب نکنید
پای سرهای بریده به زمین پا نزنید
بگذارید برای شهدا گریه کنیم
خنده بر داغ دل سوخته ما نزنید
کشتن فاطمه بین در و دیوار بس است
تازیانه به تن زینب کبری نزنید
به تماشای سر پاک حسین آمدهاید
اینقدر دست به هنگام تماشا نزنید
سخن «میثم» دل سوخته را گوش کنید
دوستان غیر در خانه مولا نزنید(2)
تا ابد کوثر توحید ز پیمانه اوست
سینه سوختگان شمع عزاخانه اوست
شعلههای عطشش در نفس خسته ما
کوه سنگین غم ما به روی شانه اوست
حرم اوست حریمی که بود کعبه جان
دل بشکسته بهشتی است که ویرانه اوست
دل آتش زده ما که جهانی را سوخت
شعلهاش از شَرَرِ دامن ریحانه اوست
گوهری را که خدا قیمت آن داند و بس
دُرِّ اشکی است که تقدیم به دُردانه اوست
درس آزادگی از مکتب او یافت کمال
روح مردانگی از همّت مردانه اوست
طرفه بیتی است از آن شاعر دل سوختهام
که پر از خون جگر ساغر و پیمانه اوست
«این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست»
«این چه شمعی است که جانها همه پروانه اوست»
هر کجا حکم الهی است سخنگو سر توست
شاخه و نخل و نی و طشت طلا منبر توست
به «قیامت» قسم از روز قیامت تا حشر
همه ایّام، «قیامت»، همهجا محشر توست
آنچه گفتند و نگفتند در اوصاف بهشت
همه در یک گُل لبخند علی اصغر توست
آنکه بخشید به اسلام بقا، خون تو بود
آنکه خون تو بقا یافت از او خواهر توست
دوست میخواست تو را کشته ببیند ور نه
نیزه فرمانبر تو، تیغ ثناگستر توست
عضو عضو بدنت سوره و زخمت آیات
ورق مصحف آغشته به خون پیکر توست
نه محرّم نه صفر بلکه همه دوره سال
باید این بیت بخوانیم که یادآور توست
«این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست»
«این چه شمعی است که جانها همه پروانه اوست»
کربلا ای حُرمتت بالاتر از بیت الحرام
تا به کی از دور گویم بر شهیدانت سلام
تا به کی از دور گردم دور نهر علقمه
تا به کی جای فراتت خون دل ریزم به جام
آه از من گر نسوزم لحظهلحظه بر حسین
وای بر من گر شود بیکربلا عمرم تمام
کربلا! یک لحظه از آب فرات خود بپرس
مِهر زهرا از چه شد بر زاده زهرا حرام
کربلا! فریاد زن با مردمِ عالم بگو
کوفیان با سنگ از مهمان گرفتند احترام
بس که میگردد دلم بر گرد آن ششگوشه قبر
بس که مشتاق حسین و کربلایم صبح و شام
«بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا»
«در دلم ترسم بماند آرزوی کربلا»(1)
پسر: پدر جان من نگویم زخمهای تن مرا کُشته
شرار تشنگی سنگینی آهن مرا کشته
پدر: علی ای داده در راه خدا صد بار جانت را
بیا بگذار یکدم در دهان من زبانت را
پسر: زبانم خشک گردیده نیاید از دهن بیرون
لبت را بر لبم بگذار و بنگر تر شده از خون
پدر: نبی بگذاشت در کامم زبان و کرد آرامم
تو هم آئینه اویی زبان بگذار در کامم
پسر: زبان خشک من بابا دلت را بیشتر سوزد
نمیخواهم تو را بر کامِ خشکِ من جگر سوزد
پدر: چو قرآن بوسه بر لبهای خشکت مینهم بابا
زبان بگذار در کامم و گرنه جان دهم بابا
پسر: الهی جان رَوَد از جسم مجروح جوان تو
که باشد خشکتر از کام خشک من زبان تو
پدر: عزیز دل نه تنها از عطش سوزم اگر سوزم
تو از هُرم عطش سوزی من از داغ پسر سوزم
1) 511) نخل میثم: 4 / 244.
پسر: تو بر من اشک ریزی چشم من هم بر تو میگرید
نگه کن عمّهام زینب برای هر دو میگرید
پدر: اگر چه داغ تو چون شمع آبم کرد فرزندم
تو را تقدیم جانان کردهام برگرد فرزندم
پسر: به شوق دوست در دشمن رهایم کن خداحافظ
دعایم کن، دعایم کن، دعایم کن، خداحافظ(1)
تمامِ حَنجرهها نینوایِ توست حسین
دل شکسته ما کربلای توست حسین
بهای خون تو را جز خدا نداند کس
تو کیستی که خدا خونبهای توست حسین
به بام کعبه اگر پا نهم هنوز دلم
کبوتر حرم با صفای توست حسین
ز دست فاطمه گیرد برات آزادی
کسی که زائر صحن و سرای توست حسین
هزار داغ ببینم اگر، قسم به خدا
سرشک من همه وقف عزای توست حسین
تو آن سراج منیری که گمرهان تا حشر
چراغشان سر از تن جدای توست حسین
سلام بر تو که حتّی سپاه دشمن هم
رهین منّت و لطف و عطای توست حسین
1) 512) نخل میثم: 4 / 350.
سر تو دفن شد امّا چهارده قرن است
جهان پر از تو و بانگ رسای توست حسین
سلام بر تو که قاتل، کریم خواند تو را
سلام بر تو که عالم گدای توست حسین
اگر شفاعت عالم کنی به روز جزا
خدا گواست کمی از جزای توست حسین
هنوز دوست به یاد تو اشک میریزد
هنوز بر لب دشمن ثنای توست حسین
هنوز «میثم» آلوده با هزار زبان
زبان گشوده و مدحتسرای توست حسین(1)
بییاورم ببین و بر این در بیاورم
کی با تو رو به درگه دیگر بیاورم
بر بیپناهیم به جوانی تو رحم کن
خود در پناه خالق اکبر بیاورم
حتّی بهای ذرّهای از تربت تو نیست
قدر تمام عالم اگر زر بیاورم
از زخم دل دو کاسه خون گشت چشم من
تا مرحمی به زخم تو دلبر بیاورم
شش گوشه تو کعبه هفت آسمان بود
بر طوف آن ضریح مطهّر بیاورم
1) 513) نخل میثم.
بالای سر که نیست مسیر طواف سر
بر پای بوس علی اکبر بیاورم
شوق وصال روی تو دارم به روز حشر
با این امید روی به محشر بیاوریم
حتّی الصّباح قیامت به سوی تو
از خاک کربلای تو سر در بیاورم
از شوق این که در حرم تو کبوترم
چیزی نمانده است که پر در بیاورم
رهبران
معصوم
امام سجادعلیه السلام روز پانزدهم جمادی الأولی سال سی و شش هجری قمری، روز فتح بصره و پیروزی امیرالمؤمنینعلیه السلام بر اصحاب جمل [ یعنی طلحه و زبیر و عایشه و پیروان آنان]، در مدینه به دنیا آمد، و بعضی گفتهاند: آن حضرت در پنجم شعبان سال سی و هشت هجری قمری به دنیا آمده است.
پدر آن حضرت، سبط رسول اللَّهصلی الله علیه وآله حضرت أباعبداللَّه الحسینعلیه السلام، و مادر او [ شاه زنان] شهربانو دختر پادشاه کسری [ یزدگرد] است. شاعر در وصف اومیگوید:
و أمّه ذات العلی و المجد
شاه زنان بنت یزدجرد
و هو ابن شهریار بن کسری
ذوسودد لیس یخاف کسری
امام باقرعلیه السلام میفرماید: «هنگامی که دختر پادشاه ایران - یزدگرد - را پس از فتح ایران به مدینه آوردند، زنان مدینه به دیدن او آمدند و مسجد به نور او روشن گردید، و چون عمر به او نگاه کرد، او صورت خود را پوشاند و گفت: "أف بیروح بادا هرمز"؛ یعنی روزی نیاید برای هرمز - پادشاه ایران - که دختر او اسیر شود و مقابل مردان نامحرم قرار گیرد.
عمر گفت: "این زن اسیر به من دشنام میدهد." و چون خواست او را برای خود بگیرد، امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود: "تو چنین حقّی نداری، باید او را آزاد گذاری تا او هر کس را میخواهد انتخاب نماید، و هر کس را انتخاب نمود قیمت این کنیز را از سهم او کم کن." و چون عمر او را آزاد گذارد، او بین مردم گردش کرد تا به امام
حسینعلیه السلام رسید، پس دست خود را بر سر او گذارد. امیرالمؤمنینعلیه السلام به او فرمود: "نام تو چیست؟" او گفت: "جهان شاه." امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود: "بلکه نام تو شهربانویه است."
سپس به امام حسینعلیه السلام فرمود: "این کنیز برای تو فرزندی خواهد آورد که بهترین مردم روی زمین باشد." و حضرت زینالعابدینعلیه السلام از او به دنیا آمد. از اینرو، به آن حضرت "ابن الخیرتین" گفته شده است. یعنی فرزند بهترین عرب و بهترین عجم. بنابر این، حضرت زین العابدینعلیه السلام برگزیده عرب و عجم است.»(1)
کنیههای آن حضرت: ابوالحسن، خاصّ، ابومحمّد، ابوالقاسم و ابوالأئمّه میباشد.
القاب معروف آن حضرت: زین العابدین، سیّد السّاجدین، سیّد العابدین، زین الصّالحین، وارث علم النّبیّین، خازن وصایا المرسلین، امام المؤمنین، منار القانتین و الخاشعین، المتهجّد، الزّاهد، العدل، العابد، البکّاء، السّجّاد، ذوالثّفنات، و امام الأئمّه میباشد.(2)
صاحب اعلام الوری برای آن حضرت پانزده فرزند شماره نموده است:
1- محمّد الباقرعلیه السلام، مادر او امّ عبداللَّه، دختر حسن بن علیّ بن ابیطالب؛
2 و 3- زید، مکنّا به ابوالحسین و عمر، مادر این دو، کنیز امّ ولد بوده است؛
4 و 5 و 6- عبداللَّه، حسن و حسین، مادر این سه نیز کنیز امّ ولد بوده است؛
7 و 8 و 9- حسین اصغر، عبدالرّحمان و سلیمان، مادر این سه نیز کنیز امّ ولد بوده است؛
10- علی، و او کوچکترین فرزند او بوده است؛
11- خدیجه، و مادر این دو نیز کنیز امّ ولد بوده است؛
12- محمّد اصغر؛ مادر او نیز کنیز امّ ولد بوده است؛
13- فاطمه؛
14- علیّه؛
15- امّ کلثوم، مادر اینها نیز کنیز امّ ولد بودهاند.
بعد از امام باقرعلیه السلام، زید بن علی بهترین فرزند او بوده، و زید مردی عابد و با تقوا و با سخاوت و شجاع بوده و او بود که برای انتقام خون جدّ خود امام حسینعلیه السلام قیام نمود و مردم را به امامت امام زمان خود دعوت کرد. و مردم گمان کردند خود را امام میداند، در حالی که او به امامت برادر خود امام باقرعلیه السلام معتقد بود و هنگام شهادت نیز به امام صادقعلیه السلام وصیّت نمود.(1)
ابوالأسود شاعر درباره حضرت زین العابدینعلیه السلام میگوید:
و إنّ غلاماً بین کسری و هاشم
لأکرم من نیطت علیه التمائم
به آن بزرگوار «ذوالثّفنات» میگفتند؛ یعنی کسی که در اثر سجدههای طولانی سر زانوهایش پینه بسته بود.
امام باقرعلیه السلام میفرماید: «پدرم علیّ بن الحسینعلیه السلام در شبانهروز هزار رکعت نماز میخواند.» و روایت شده که آن حضرت پانصد درخت خرما داشت و در شبانه روز کنار هر کدام دو رکعت نماز میخواند، در حالی که باد او را مثل شاخه گیاه تکان میداد.
هنگامی که برای نماز خود وضو میگرفت رنگ مبارک او زرد میشد، و چون از
1) 516) اعلام الوری: 1 / 493.
او سؤال میکردند، میفرمود: «آیا میدانید من در مقابل چه کسی میخواهم بایستم؟»
هنگامی که آن حضرت از دنیا رحلت نمود و خواستند بدن او را غسل بدهند، آثاری در پشت او دیدند و چون از فرزند او امام باقرعلیه السلام سؤال کردند، فرمود: «این اثر کیسههای آرد است که او شبانه به دوش میگرفت و به صورت پنهانی به فقرای مدینه میداد و میفرمود: صدقه پنهانی آتش خشم خدا را خاموش میکند.»
علیّ بن ابراهیم قمّی از پدر خود نقل نموده که حضرت زین العابدینعلیه السلام برای انجام مناسک حجّ بیست روز پیاده از مدینه به مکّه میرفت.
زرارة بن اعین میگوید: نیمه شبی شنیده شد که سائلی میگوید: «أین الزّاهدون فی الدّنیا الرّاغبون فی الآخرة»، یعنی کجایند کسانی که زاهد در دنیا و راغب در آخرت باشند؟ پس هاتفی از ناحیه بقیع پاسخ داد: «چنین کسی علیّ بن الحسینعلیهما السلام است.»
در کتاب تذکره سبط بن جوزی، زهری از ابن عایشه نقل کرده که گوید: من حضرت زینالعابدینعلیه السلام را در حجر اسماعیل دیدم که در حال سجده میفرمود: «عبیدک بفنائک، مسکینک بفنائک، سائلک بفنائک.» و من این دعا را برای هر مصیبت و بلایی خواندم گشایش و فرج برای من حاصل شد.
طاووس یمانی میگوید: شبی من در حجر اسماعیل نشسته بودم، ناگهان دیدم حضرت زین العابدینعلیه السلام وارد شد. پیش خود گفتم: این آقا مرد صالحی از اهل بیت پیامبرصلی الله علیه وآله است، به دعای او گوش میکنم ببینم با خدای خود چه میگوید. و از او شنیدم که میگفت: «عبدک بفنائک، مسکینک بفنائک، فقیرک بفنائک.» و من این دعا را برای حلّ هر مشکلی خواندم برای من گشایش حاصل شد.
در احوال آن بزرگوار گفته شده است: هنگامی که وقت نماز میرسید، پوست بدن او به لرزه در میآمد و رنگ مبارکش زرد میشد و مانند شاخه خرما میلرزید، و چون به نماز میایستاد رنگ صورت او تغییر میکرد و مانند عبد ذلیلی که در مقابل
پادشاه بزرگی قرار بگیرد مقابل خدا میایستاد و اعضای بدن او از خوف خدا لرزان بود.
حضرت زین العابدینعلیه السلام هنگام نماز همانند شاخه خشکی بود و بدن او حرکت نمیکرد جز آن که باد او را حرکت بدهد، و چون به سجده میرفت، سر از سجده بر نمیداشت تا عرق او جاری میشد. و چون ماه مبارک رمضان میرسید با کسی سخن نمیگفت و همواره مشغول دعا و تسبیح و استغفار و تکبیر بود، و با او ظرفی از تربت امام حسینعلیه السلام بود و جز بر خاک [ تربت پدر خود] بر چیز دیگری سجده نمیکرد، و میفرمود:
«اگر مردم از شرق تا مغرب بمیرند، من با داشتن قرآن هرگز وحشت نخواهم نمود.» و چون در قرائت سوره حمد به آیه «مالک یوم الدّین» میرسید آن قدر آن را تکرار میکرد که نزدیک بود جان از بدن او خارج شود.
کوشش او در عبادت به قدری بود که فاطمه دختر امیرالمؤمنینعلیهما السلام نزد جابر بن عبداللَّه انصاری آمد و گفت: «ما بر شما حقوقی داریم و یکی از آن حقوق این است که اگر ببینید یکی از ما میخواهد خود را در عبادت خدا هلاک کند به او تذکر بدهید که چنین نکند.»
پس جابر به خانه امام سجادعلیه السلام آمد و چون اجازه گرفت و وارد شد، دید آن حضرت در محراب عبادت قرار دارد و عبادت او را نحیف و ناتوان نموده و چون از او درخواست نمود که به جان خود رحم کند، امامعلیه السلام در پاسخ او فرمود: «من همواره بر روش پدر و جدّ خود خواهم بود تا آنان را ملاقات نمایم.»
روایت شده هنگامی که آن حضرت مشغول نماز میشد، از بس به خداوند توجّه داشت صداهای دیگر را نمیشنید. از اینرو، یکی از فرزندان او در یکی از شبها از جای بلندی افتاد و دست او شکست و فریاد اهل خانه بلند شد و همسایگان جمع شدند و شکستهبندی را آوردند و او دست آن بچّه را بست و او ناله میزد و امامعلیه السلام این صداها را نمیشنید و چون صبح شد و دید دست آن بچّه را
به گردن او بستهاند، فرمود: «چه شده است؟» پس ماجرا را به او خبر دادند.
حضور قلب آن حضرت در نماز و توجّه او به خداوند به قدری بود که روزی ابلیس به صورت افعی مقابل او حاضر شد و آن حضرت به او توجّه نفرمود(1).
حمّاد بن حبیب عطّار کوفی میگوید: ما برای حجّ از کوفه حرکت کردیم و چون شبانه از منزل زباله گذشتیم، با باد سیاه تیرهای مواجه شدیم و قافله از حرکت ایستاد و من در آن بیابان سرگردان شدم تا این که به منطقه خشک و بیآب و گیاهی رسیدم، و چون شب در کنار درختی پناه گرفتم، ناگهان جوانی را دیدم که با لباسهای سفید و معطّر به سوی من آمد. با خود گفتم: این، یکی از اولیای خداوند است، و اگر من حرکتی انجام بدهم او از من دور میشود و من سبب میشوم که او از کار خود بازماند. پس خود را مخفی کردم و او نزدیک آن محلّ شد و آماده نماز گردید و برخاست و گفت:
«یا مَنْ حازَ کُلَّ شَیْءٍ مَلَکُوتاً، وَ قَهَرَ کُلَّ شَیْءٍ جَبَرُوتاً، أَوْلِجْ قَلْبِی فَرَحَ الْإِقْبالِ عَلَیْکَ، وَ أَلْحِقْنِی بِمَیْدانِ الْمُطِیعِینَ لَکَ.» سپس وارد نماز شد و چون دیدم اعضای بدن او آرام گردید و حرکات او ساکن شد، رفتم در آن جایی که او [ وضو گرفت و ]برای نماز آماده شد. پس دیدم در آنجا چشمهای است که از آن آب سفید میجوشد، پس من نیز آماده نماز شدم و پشت سر او به نماز ایستادم و دیدم محرابی در آنجا قرار دارد و او در آن محراب به عبادت ایستاده و آیات بشارت و عذاب را به زبان جاری میکند و با صدای دلنشین و نالههای سوزدار آن آیات را قرائت مینماید و چون خواست تیره تاریکی شب برطرف شود بهپا خاست و گفت:
«یا مَنْ قَصَدَهُ الطَّالِبُونَ فَأَصابُوهُ مُرْشِداً، وَ أَمَّهُ الْخائِفُونَ فَوَجَدُوهُ مُتَفَضِّلاً، وَ لَجَأَ إِلَیْهِ الْعابِدُونَ فَوَجَدُوهُ مَوْئلاً، مَتی راحَةُ مَنْ نَصَبَ لِغَیْرِکَ بَدَنَهُ، وَ مَتی فَرَحُ مَنْ قَصَدَ سِواکَ بِنِیَّتِهِ، إِلهِی قَدْ تَقَشَّعَ الظَّلامُ وَ لَمْ أَقْضِ مِنْ خِدْمَتِکَ وَطَراً، وَ لا مِنْ حِیاضِ مُناجاتِکَ
1) 517) أنوار البهیّة / 47 - 49.
صَدْراً، صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ افْعَلْ بِی أَوْلَی الْأَمْرَیْنِ بِکَ یا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ.»
و چون ترسیدم که از من دور شود و من او را نشناسم و اثری از او ندانم، خود را به او چسباندم و گفتم: «سوگند به خدایی که ملالت و خستگی عبادت را از تو برداشته و لذّت و شدّت و شوق و رغبت به عبادت را به تو عنایت نموده، به من نظر مرحمتی بکن و به بیچارگی من ترحمّ نما؛ چرا که من گمراهم و خواسته من این است که مانند شما خدا را عبادت کنم، و آرزوی من این است که همینگونه با خدای خود سخن بگویم.»
پس او به من فرمود: «اگر تو در توکّل خود به خدا صادق باشی گمراه نخواهی بود، لکن همراه من بیا.» و چون نزدیک آن درخت رسید، دست مرا گرفت و من احساس کردم که زمین از زیر قدمهای من کشیده میشود و چون سفیدی صبح ظاهر گردید، به من فرمود: «بشارت باد تو را! این سرزمین مکّه است.»
و چون من صدای ضجّه و فریاد مردم مکّه را شنیدم و راه خود را یافتم، او را سوگند دادم و گفتم: «سوگند به خدایی که روز قیامت به رحمت او امیدواری، به من بگو تو کیستی؟» فرمود: «اکنون که مرا سوگند دادی، من علیّ بن حسین بن علیّ بن ابیطالبعلیهم السلام هستم.»(1)
روایت شده که آن حضرت در دعای خود میفرمود: «اَللَّهُمَّ مَنْ أَنَا حَتّی تَغْضَبَ عَلَیَّ فَوَعِزَّتِکَ ما یُزَیِّنُ مُلْکَکَ إِحْسانِی وَ لا یُقَبِّحُهُ إِسائَتِی وَ لا یَنْقُصُ مِنْ خَزائِنِکَ غِنائِی وَ لا یَزِیدُ فِیها فَقْرِی.»
یعنی: خدایا، من کیستم که تو بر من خشم کنی. سوگند به عزّتت، نیکی و احسان من ملک تو را زینت نمیدهد، و گناه من ملک تو را زشت نمینماید، و بینیازی من خزینههای تو را کم نمیکند، و فقر و نیازمندی من بر خزاین تو نمیافزاید.(2)
مرحوم صدوق در کتاب خصال از امام باقرعلیه السلام نقل نموده که فرمود: «همواره عادت پدرم علیّ بن الحسینعلیهما السلام این بود که در شبهای تاریک، کیسه بزرگی را - که عرب آن را جراب میگوید - به دوش میگرفت، و در آن کیسه بزرگ کیسههایی از طلا و نقره مسکوک بود، و بسا آرد و نان و هیزم به دوش میگرفت و درهای خانههای فقرا را میزد و به آنان میداد و برای این که شناخته نشود صورت خود را میپوشاند. از اینرو، هنگام غسل دادن بر پشت او اثری مانند کوهان شتر دیده شد.
همواره یکصد خانواده از فقرای مدینه را تأمین مینمود، و دوست میداشت که فقرا و ایتام و ناتوانها و زمینگیر شدهها بر سر سفره او باشند و با دست مبارک خود به آنان غذا میداد، و برای کسانی که صاحب عیال و فرزندانی بودند طعام را به دوش میگرفت و به خانههای آنان میبرد، و چون شب فرا میرسید و چشمها به خواب میرفت، آنچه زاید بر قوت خانواده خود بود در کیسهای میریخت و به دوش میگرفت و به خانههای فقرا میبرد و صورت خود را میپوشاند و بین آنان تقسیم میکرد.»(1)
روایت شده که حضرت زین العابدینعلیه السلام هنگامی که میخواست چیزی را به فقیر بدهد، نخست، آن را میبوسید و سپس به فقیر میداد؛ [ چرا که خداوند میفرماید: «أَنَّ اللَّهَ هُوَ یَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ وَ یَأْخُذُ الصَّدَقاتِ»(2)].
ابو عبداللَّه دامغانی گوید: حضرت زین العابدینعلیه السلام، شکر و گردو را صدقه میداد، و چون از علّت آن سؤال شد، فرمود: «خداوند میفرماید: «لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتّی تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ»(3)، و من شکر و گردو را دوست میدارم.»(4)
در کتاب کافی از ابیمهدی نقل شده که گوید: حضرت زین العابدینعلیه السلام بر الاغی سوار بود و چون به گروهی از جذامیها رسید که مشغول خوردن غذا بودند، او را دعوت به غذای خود نمودند، امامعلیه السلام فرمود:
«من روزه هستم و اگر روزه نبودم با شما همغذا میشدم.» و چون به منزل خود بازگشت، دستور داد غذای نیکویی آماده کردند و آنان را دعوت نمود و خود نیز در کنار آنان نشست و با آنان غذا خورد.(1)
امام باقرعلیه السلام میفرماید: پدرم علیّ بن الحسینعلیه السلام فرمود: «من بیماری سختی پیدا کردم. پدرم امام حسینعلیه السلام به من فرمود: "چه چیز را دوست میداری؟" گفتم: "من نمیخواهم بر خدای خود چیزی را تعیین کنم. آنچه او برای من تدبیر نموده همان را دوست میدارم." پدرم فرمود: "احسنت! تو نیز همانند ابراهیم خلیلعلیه السلام شدی که جبرئیل به او گفت: آیا حاجتی داری؟ فرمود: من چیزی بر خدای خود تعیین نمیکنم، تدبیر او برای من کافیست و او نیکو وکیلی است برای من."»(2)
ابن عبّاس میگوید: روزی همسر ایّوبعلیه السلام به ایّوب گفت: «خوب است از خدا بخواهی تا تو را شفا بدهد؟» ایّوبعلیه السلام فرمود: «ما هفتاد سال در نعمت خدا بودیم، اکنون باید هفتاد سال نیز در بلای او صابر باشیم.» پس چیزی نگذشت که خداوند ایّوبعلیه السلام را عافیت و شفا بخشید.(3)
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «خدای عزّوجلّ میفرماید: اگر من بندهای از بندگان خود را گرفتار بستر بیماری نمایم و او مقابل عیادت کنندگان خود شکوه نکند، من گوشت پاکیزه و خون پاکیزهای در بدن او قرار میدهم، و اگر او را قبض روح کنم، در رحمت من وارد خواهد شد، و اگر او را عافیت دهم، گناهی برای او نخواهد ماند.»
سؤال شد: «مقصود از گوشت و خون پاکیزه چیست؟» فرمود: «گوشت و خونی است که با آنها گناهی نکرده باشد.»(1)
حضرت رضاعلیه السلام فرمود: «هشت چیز مربوط به قضا و قدر الهی است: خواب، بیداری، قوّت، ضعف، صحّت، مرض، مرگ و حیات.»(2)
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «خداوند میفرماید: کسی که به قضا و تقدیر من راضی نباشد و شاکر نعمتهای من نباشد و بر بلای من صبر نکند، باید برای خود پروردگار دیگری برگزیند.»(3)
[ برگو به آن که نیست رضا بر قضای حق
فکر خدای دیگر و ملک دگر کند]
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «کسی که برای دنیای خود محزون باشد، بر خدای خود خشم نموده است، و کسی که از مصیبتی که بر او وارد میشود شکوه کند، از خدای خود شکوه نموده است.»(4)
امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود: «هر کس مصیبتهای کوچک را بزرگ بداند، خداوند او را به مصائب بزرگ مبتلا خواهد نمود.»
و در سخن دیگری فرمود: «تا زمانی که بیماری با تو میسازد تو نیز با او سازگار باش [ و بیصبری مکن].»(5)
شیخ کشّی و دیگران از ابن عایشه نقل کردهاند که هشام بن عبدالملک در زمان خلافت پدر خود عبدالملک به حجّ رفت و در حال طواف، مردم به او اجازه استلام حجر الأسود را ندادند. از اینرو، برای او منبری قرار دادند و او بر روی آن نشست و
مردم شام او را طواف دادند. ناگهان دید حضرت زین العابدینعلیه السلام با لباس معطّر و زیبا و صورتی نورانی که آثار عبادت و سجده در او ظاهر بود، وارد مطاف شد، و چون به حجر الأسود نزدیک گردید مردم به احترام او کنار رفتند تا او حجر الأسود را استلام نمود.
هشام از دیدن این منظره به خشم آمد. در همین هنگام، مردی از اهل شام از هشام پرسید: «این جوانی که مردم به او احترام میکنند و از هیبت و جلالت او کنار میروند تا او حجر الأسود را استلام کند کیست؟» هشام گفت: «من او را نمیشناسم!» و این از ترس رغبت اهل شام به آن حضرت بود.
در این هنگام، فرزدق شاعر که در آنجا حاضر بود به هشام گفت: «لکن من او را میشناسم.» مرد شامی گفت: «او کیست؟» فرزدق گفت:
هذا الّذی تعرف البطحاء وطئته
و البیت یعرفه و الحلّ و الحرم
هذا ابن خیر عباداللَّه کلّهم
هذا التّقیّ النّقیّ الطّاهر العلم
هذا علیّ رسول اللَّهصلی الله علیه وآله والده
أمست بنور هداه تهتدی الأمم [ الظلم]
إذا رأته قریش قال قائلها:
إلی مکارم هذا ینتهی الکرم
ینمی إلی ذروة العزّ الّتی قصرت
عن نیلها عرب الإسلام و العجم
یکاد یمسکه عرفان راحته
رکن الحطیم إذا ما جاء یستلم
یغضی حیاء و یغضی من مهابته
فما یکلّم إلّا حین یبتسم
ینشقّ نور الهدی عن نور عزّته
کالشّمس تنجاب فی إشراقها الظّلم
بکفّه خیزران ریحها عَبِق
من کفّ أروع فی عرنینه شمم
مشتقّة من رسول اللَّهصلی الله علیه وآله نبعته
طابت عناصره و الخیم و الشِیَم
حمّال أثقال أقوام إذا وفدوا
حلو الشّمائل تحلو عنده نعم
هذا ابن فاطمة إن کنت جاهله
بجدّه أنبیاء اللَّه قد ختموا
ما قال لا قطّ إلّا فی تشهّده
لو لا التّشهّد کانت لاؤه نَعم
اللَّه فضّله قدماً و شرّفه
جری بذاک له فی لوحه القلم
و لیس قولک من هذا بضائره
العرب تعرف من أنکرت و العجم
من جدّه دان فضل الأنبیاء له
و فضل أمّته دانت له الأمم
عمّ البرّیّة بالإحسان فانقشعت
عنها العمایة [ الغیابة] و الإملاق و العدم
کلتا یدیه غیاث عمّ نفعهما
یستوکفان و لا یعروهما عدم
سهل الخلیقة لا یخشی بوادره
تزینه خصلتان: الخلق و الکرم
لا یخلف الوعد میمون نقیبته
رحب الفنا أدیب حین یعتزم
من مشعر حبّهم دین و بغضهم
کفر و قربهم منجی و معتصم
یستدفع السّوء و البلوی بحبّهم
و یستردّ به الإحسان و النّعم
مقدّم بعد ذکر اللَّه ذکرهم
فی کلّ یوم و مختوم به الکلم
إنّ عدّ أهل التّقی کانوا أئمّتهم
أو قیل من خیر أهل الارض قیل: هم
لا یستطیع جواد بعد غایتهم
و لا یدانیهم قوم و إن کرموا
هم الغیوث إذ أزمة أزمت
و الأسد أسد الشّری و البأس محتدم
یأبی لهم أن یحلّ الذّم ساحتهم
خیر کریم و أیدی بالنّدی هضم
لا ینقص العسر بسطاً من أکفّهم
سیّان ذلک إن أثروا و أن عدموا
أیّ الخلائق لیست فی رقابهم
لأولویّة هذا أو له نعم
من یعرف اللَّه یعرف أولویّة ذا
فالدّین من بیت هذا ناله الأمم
بیوتهم فی قریش یستضاء بهم
فی النّائبات و عند الحلم ان حلموا
فجدّه من قریش من أزمّتها
محمّد و علی بعده علم
بدر له شاهد و الشّعب من أحد
و الخندقان و یوم الفتح قد علموا
و خیبر و حنین یشهدان له
و فی قریضة یوم صلیم قتم
مواطن قد علت فی کلّ نائبةٍ
علی الصّحابة لم أکتم کما کتموا(1)
هشام با شنیدن این اشعار خشمگین شد و حقوق و جوایز او را قطع کرد و
1) 532) أنوار البهیّة / 58 ، مناقب: 3 / 306.
دستور داد فرزدق را در عسفان - بین مکّه و مدینه - به زندان انداختند و چون این خبر به حضرت زینالعابدینعلیه السلام رسید آن حضرت دوازده هزار درهم برای او فرستاد و فرمود: «از تو معذرت میخواهیم. اگر بیش از این میداشتیم برای تو میفرستادیم.»
پس فرزدق آنها را برگرداند و گفت: «ای فرزند رسول خدا! من این اشعار را برای خشنودی خدا و رسول او گفتم و چیزی نمیخواهم.» امامعلیه السلام باز آنها را به او برگرداند و فرمود: «سوگند به حقّی که من بر تو دارم، بپذیر. خداوند از نیّت و منزلت تو آگاه است.» پس فرزدق پذیرفت و در زندان اشعاری در مذمّت و توهین به هشام سرود و از اشعار اوست:
أتحبسنی بین المدینة و الّتی
إلیها قلوب النّاس یهوی منیبها
یقلّب رأساً لم یکن رأس سیّدٍ
و عین له حولاء باد عیوبها
و چون هشام این اشعار را شنید، دستور داد او را آزاد کردند.(1)
در مناقب ابن شهرآشوب آمده که هشام به فرزدق گفت: «برای چه اینگونه اشعار را درباره ما نمیگویی؟» فرزدق گفت: «تو جدّی مانند جدّ او و پدری مانند پدر او و مادری مانند مادر او بیاور تا برای شما نیز چنین اشعاری را بگویم.»
مرحوم محدّث قمی در کتاب انوار البهیّة از استاد اکبر محقّق بهبهانی نقل نموده که گوید: جدّم گفت: عبدالرّحمن جامی این قصیده را در کتاب سلسلة الذّهب به فارسی برگردانده و درباره آن گفته است: یکی از زنهای کوفه در خواب فرزدق را دید و به او گفت: «خدا با تو چه کرد؟» فرزدق گفت: «خداوند مرا به سبب قصیدهای که درباره حضرت زینالعابدین گفتم بخشید.» سپس عبدالرّحمن جامی - با این که مشهور به ناصبی بودن است - میگوید: «سزاوار است خداوند با این قصیده همه مردم عالم را ببخشد.»(2)
قطب راوندی در کتاب خرائج میگوید: هنگامی که حجّاج بن یوسف ثقفی در جنگ با عبداللَّه زبیر کعبه را خراب نمود و سپس بازسازی کرد و مردم خواستند حجر الأسود را نصب کنند، یکی از علمای اهل سنّت حجر الأسود را گرفت و چون به جای خود گذارد قرار نگرفت. پس یکی از قضات آنان گرفت و چون به جای خود گذارد قرار نگرفت و یکی از زهّاد آنان نیز چنین کرد و حجر الأسود به جای خود قرار نگرفت. پس حضرت علیّ بن الحسینعلیه السلام آمد و آن را گرفت و نام خدا را برد و آن را در جای خود گذارد و حجر الأسود قرار گرفت و مردم با دیدن این منظره تکبیر گفتند و فرزدق نیز در اشعار خود به این موضوع اشاره نموده و میگوید:
یکاد یمسکه عرفان راحته
رکن الحطیم إذا ما جاء یستلم(1)
اوزاعی در کتاب الأحمر(2)میگوید: هنگامی که [ امام حسینعلیه السلام و یاران و اهل بیت او در کربلا کشته شدند و] علیّ بن الحسینعلیهما السلام [ و اهل بیت او] و سر امام حسینعلیه السلام [ و عدّهای از شهدا] را در شام نزد یزید آوردند، یزید به یک خطیب توانا گفت: «دست این جوان [ یعنی حضرت زین العابدینعلیه السلام] را بگیر و نزد منبر ببر و مردم را نسبت به او و پدر او که به جنگ ما برخاستهاند آگاه کن.»
پس آن خطیب بالای منبر مسجد دمشق رفت و تا توانست از بنیهاشم(3)مذمّت
1) 535) الخرائج و الجرائح: 1 / 268.
2) 536) فی المناقب و فی کتاب الأحمر قال الأوزاعی: لمّا أتی بعلیّ بن الحسین علیه السّلام و رأس أبیه إلی یزید
3) 537) بالشّام قال لخطیب بلیغ: خذ بید هذا الغلام فائت به إلی المنبر و أخبر النّاس بسوء رأی أبیه و جدّه و فراقهم الحق و بغیهم علینا، قال: فلم یدع شیئاً من المساوی إلّا ذکره فیهم، فلمّا نزل قام علیّ بن الحسین فحمد اللَّه بمحامد شریفة و صلّی علی النّبیّ صلّی اللَّه علیه و آله صلاة موجزة، ثمّ قال: یا معشر النّاس فمن عرفنی فقد عرفنی و من لم یعرفنی فأنا أعرّفه نفسی، أنا ابن مکّة و منی، انا ابن مروة و صفا، أنا ابن محمّد المصطفی، أنا ابن من لا یخفی، أنا ابن من علا فاستعلی فجاز سدرة المنتهی و کان من ربّه کقاب قوسین أو أدنی، أنا ابن من صلّی بملائکة السّماء مثنی مثنی، أنا ابن من أسری به من المسجد الحرام إلی المسجد الأقصی، أنا ابن علیّ المرتضی، أنا ابن فاطمة الزّهراء أنا ابن خدیجة الکبری، أنا ابن المقتول ظلماً، أنا ابن المجزوز الرّأس من القفا، أنا ابن العطشان حتّی قضی، أنا ابن طریح کربلا، أنا ابن مسلوب العمامة و الرّداء، أنا ابن من بکت علیه ملائکة السّماء، أنا ابن من ناحت علیه الجنّ فی الأرض و الطّیر فی الهواء، أنا بن من رأسه علی السّنان یهدی، أنا ابن من حرمه من العراق إلی الشّام تسبی، أیهّا النّاس إنّ اللَّه تعالی و له الحمد ابتلانا
نمود [ و بنیامیّه را ستایش کرد] و چون از منبر پایین آمد، حضرت زینالعابدینعلیه السلام بالای منبر رفت و فرمود:
«ای مردم! هر کس مرا میشناسد میشناسد و هر کس مرا نمیشناسد من خود را به او معرّفی میکنم. همانا من فرزند مکّه و منی و مروه و صفا و محمّد مصطفی و کسی که به مقام عالی سدرة المنتهی رسید میباشم. من فرزند کسی هستم که در معراج ملائکه به او اقتدا کردند و خداوند او را از مسجد الحرام به مسجد اقصی [ و سپس به سدرة المنتهی] برد. من فرزند علی مرتضی و فاطمه زهرا و خدیجه کبرا هستم. من فرزند کسی هستم که از روی ظلم از قفا او را سر بریدند. من فرزند کسی هستم که او را با لب تشنه کشتند و بدن او را بدون لباس روی زمین کربلا رها نمودند. من فرزند کسی هستم که ملائکه آسمان بر او گریستند، و جنّیان روی زمین و پرندگان هوا بر او نوحه کردند.
من فرزند کسی هستم که سر او را بالای نیزه کردند و [ برای عبیداللَّه زیاد و یزید بن معاویه ]هدیه بردند. من فرزند کسی هستم که حرم و اهل بیت او را از عراق [ تا شام] به اسارت بردند.
ای مردم! خداوند متعال ما را به بلای نیکویی آزمود، و پرچم هدایت و عدل و تقوا را به دست ما قرار داد و پرچم ضلالت و گمراهی را در دست غیر ما(1)قرار داد و
1) 538) أهل البیت ببلاءٍ حسن، حیث جعل رایة الهدی و العدل و التقی فینا، و جعل رایة الضّلال و الردی فی غیرنا، فضّلنا أهل البیت بستّ خصال: فضّلنا بالعلم، و الحلم، و الشّجاعة، و السّماحة، والمحبّة و المحلّة فی قلوب المؤمنین، و آتانا ما لم یؤت أحداً من العالمین من قبلنا، فینا مختلف الملائکة و تنزیل الکتب.
ما را به شش خصلت فضیلت داد: ما را به علم و حلم و شجاعت و سماحت [ و کرم] و محبّت در قلوب مؤمنین فضیلت داد، و به ما مقامی داد که به احدی قبل از ما نداده بود. رفت و آمد ملائکه و نزول آیات قرآن در خانه ما بود.»
هنوز سخنان زین العابدینعلیه السلام تمام نشده بود که یزید از ترس رسوایی به مؤذّن گفت: اذان بگو و چون مؤذّن گفت: «اللَّه أکبر»، زین العابدینعلیه السلام فرمود: «اللَّه أکبر کبیراً»، و چون گفت: «أشهد أن لا إله إلّا اللَّه»، زین العابدینعلیه السلام فرمود: «من نیز شهادت به یگانگی خدا میدهم.» و چون گفت: «أشهد أنّ محمّداً رسول اللَّه»، زین العابدینعلیه السلام فرمود: «ای یزید! این آقایی که شما به رسالت او شهادت میدهید جدّ من است یا جدّ تو؟ اگر بگویی جدّ تو است دروغ گفتهای و اگر بگویی جدّ من است پس برای چه پدر من را کشتی و اهل بیت او و من را اسیر نمودی؟»
سپس فرمود: «ای مردم! آیا بین شما کسی هست که پدر و جدّ او رسول خدا باشد؟» پس صدای مردم به گریه بلند شد و یکی از شیعیان او به نام منهال بن عمرو طائی، و در روایتی مکحول، صحابی رسول خداصلی الله علیه وآله برخاست و گفت: «چگونه است حال تو ای فرزند رسول خدا؟» حضرت زین العابدینعلیه السلام فرمود: «وای بر تو، ما همانند بنیاسرائیل شدیم که فرعونیان مردان آنان را میکشتند(1)و زنانشان را زنده
1) 539) قال: فلم یفرغ حتّی قال المؤذّن: «اللَّه أکبر»، فقال علیّ علیه السّلام: «اللَّه أکبر کبیراً»، فقال المؤذّن: «أشهد أن لا إله إلّا اللَّه»، فقال علیّ علیه السّلام: أشهد بما تشهد به، فلمّا قال المؤذّن: أشهد أنّ محمّداً رسول اللَّه، قال علیّ علیه السّلام: یا یزید هذا جدّی أو جدّک؟ فإن قلت: جدّک فقد کذبت، و إن قلت: جدّی فلم قتلت أبی و سبیت حرمه و سبیتنی؟ ثمّ قال: معاشر النّاس هل فیکم من أبوه و جدّه رسول اللَّه؟ فعلت الأصوات بالبکاء، فقام إلیه رجل من شیعته یقال له: المنهال بن عمرو الطائی، و فی روایة مکحول صاحب رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله فقال له: کیف أمسیت یابن رسول اللَّه؟ فقال: ویحک کیف أمسیت؟! أمسینا فیکم کهیئة بنیإسرائیل فی آل فرعون، «یذبّحون أبناءهم و یستحیون نسائهم» الآیة و أمست العرب تفتخر علی العجم بأنّ محمّداً منها، و أمست قریش تفتخر علی العرب بأنّ محمّداً منها و أمسی آل محمّد مقهورین مخذولین، فإلی اللَّه نشکو کثرة عدوّنا و تفرّق ذات بیننا و تظاهر الأعداء علینا. مناقب: 3 / 305، بحارالأنوار: 45 / 174.
میگذاردند. عرب بر عجم افتخار میکرد که محمّدصلی الله علیه وآله از عرب است و اکنون آل محمّد مقهور و مخذول گشته و من به خدای خود شکایت میکنم از دشمنان زیاد و تفرّق مردم و سلطه دشمنان بر ما.»
شیخ مفیدرحمه الله در کتاب ارشاد میگوید: یکی از خویشان حضرت زین العابدینعلیه السلام [ به نام حسن بن حسن] نزد آن حضرت آمد و هر چه میتوانست به او فحش و دشنام داد و امامعلیه السلام به او پاسخی نداد و چون او دور شد امامعلیه السلام به اصحاب خود فرمود: «شما سخنان این مرد را شنیدید و من دوست میدارم با من نزد او برویم و پاسخ من را نیز بشنوید.» اصحاب گفتند: «خواهیم آمد، و ما دوست میداشتیم شما همان اوّل به او پاسخ میدادید.»
پس امامعلیه السلام آماده شد و حرکت کردیم، در حالی که آن حضرت این آیه را تلاوت میفرمود: «وَ الْکاظِمینَ الْغَیْظَ وَ الْعافینَ عَنِ النَّاسِ وَ اللَّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنینَ»(1). و ما دانستیم که امامعلیه السلام پاسخی به او نخواهد داد، و آن مرد چون ما را دید یقین کرد که امامعلیه السلام برای انتقام گرفتن آمده است، از اینرو، خود را آماده اسائه ادب بیشتری نمود، لکن امامعلیه السلام به او فرمود:
«ای برادر! تو آمدی سخنانی را به ما نسبت دادی. اگر سخنان تو درباره ما حقّ بوده خدا ما را ببخشد، و اگر حقّ نبوده خدا تو را ببخشد.» پس آن مرد با شنیدن این سخنان پیشانی امامعلیه السلام را بوسه زد و گفت: «آری، آنچه من گفتم از ساحت مقدّس شما دور بود و من سزاوار آن بودم.»(2)
نزدیک به این معناست آنچه از حماد لحّام نقل شده که گوید: مردی نزد امام صادقعلیه السلام آمد و گفت: «پسر عموی شما، فلان شخص، هر چه توانست از شما بدگویی نمود.» پس امامعلیه السلام به کنیز خود فرمود: «آب وضو بیاور.» سپس وضو گرفت و مشغول نماز شد. من با خود گفتم: «امامعلیه السلام به او نفرین خواهد نمود.» پس دو رکعت نماز خواند و دست به دعا بلند نمود و گفت: «خدایا، من حقّ خود را بخشیدم و تو از من کریمتر هستی، پس تو نیز او را به من ببخش و او را مؤاخذه مکن.» سپس به حال تضرّع افتاد و پیوسته او را دعا نمود و من تعجّب میکردم.(1)
و به همین معنا اشاره دارد سخن امام رضاعلیه السلام که به یکی از اهل قم فرمود: «از خدا بترسید و بر شما باد به سکوت و صبر و حلم.» سپس فرمود: «هرگز انسان، عابد شمرده نمیشود، مگر این که حلیم و بردبار باشد.»(2)
در مناقب آمده: جوانی به حضرت زین العابدینعلیه السلام دشنام داد و امامعلیه السلام در پاسخ او فرمود: «ای جوان! سر راه ما گردنه سخت و خطرناکی است و اگر من از آن گردنه سالم بگذرم باکی از سخنان تو ندارم، و اگر درمانده شوم بدتر از آنچه تو میگویی خواهم بود.»
زین العابدینعلیه السلام دو مرتبه غلام خود را صدا زد و او جواب نداد، تا این که در مرتبه سوّم پاسخ داد و امامعلیه السلام به او فرمود: «مگر تو صدای مرا نمیشنیدی؟» غلام گفت: «آری.» فرمود: «پس برای چه پاسخ نمیدادی؟» غلام گفت: «از مجازات شما ایمن بودم.» امامعلیه السلام فرمود: «خدا را ستایش میکنم که او مملوک مرا از شرّ من ایمن نموده است.»
یکی از کنیزان زین العابدینعلیه السلام آب بر روی دست آن حضرت میریخت، ناگهان غفلت نمود و ظرف آب را رها کرد و دست امامعلیه السلام آسیب دید، و چون
امامعلیه السلام به او نگاه کرد او گفت: «خداوند میفرماید: «وَ الْکاظِمینَ الْغَیْظَ».» امامعلیه السلام فرمود: «خشم خود را فرو بردم.» کنیز گفت: «خداوند میفرماید: «وَ الْعافینَ عَنِ النَّاسِ».» امامعلیه السلام فرمود: «خدا از تو بگذرد.» کنیز گفت: «خداوند میفرماید: «وَ اللَّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنینَ».» امامعلیه السلام فرمود: «من تو را در راه خدا آزاد نمودم.»
حضرت زین العابدینعلیه السلام بر عدّهای گذشت که غیبت آن حضرت را میکردند، پس ایستاد و به آنان فرمود: «اگر شما در گفتار خود صادق باشید خدا مرا ببخشد و اگر دروغگو باشید خدا شما را ببخشد.»
عادت حضرت زین العابدینعلیه السلام این بود که چون ماه مبارک رمضان میرسید خطاهای غلامان خود را مینوشت و چون شب آخر ماه میشد آنان را جمع میکرد و خطاهایشان را به آنان نشان میداد و میفرمود:
«شماها چنین خطاهایی را کردهاید و من شما را مجازات نکردم.» و چون آنان به خطاهای خود اعتراف میکردند بین آنان میایستاد و میفرمود: «با صدای بلند بگویید: "ای علیّ بن الحسین! پروردگار تو نیز خطاهای تو را همینگونه ثبت نموده و نامهای برای تو آماده کرده و هر عمل کوچک و بزرگ تو را در آن جمع نموده است. پس به یاد ذلیلانه ایستادن خود در پیشگاه خدا باش. او کوچکترین ظلمی به کسی نخواهد نمود. «وَ کَفی بِاللَّهِ شَهیداً». پس تو اکنون از خطای ما بگذر تا خداوند نیز همانگونه که فرموده «وَ لْیَعْفُوا وَ لْیَصْفَحُوا أَلا تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ» از تو بگذرد."» پس آنان را عفو مینمود و صدای ناله و گریه او بلند میشد.(1)
شخصی به نام نافع بن جبیر به آن حضرت گفت: «شما با افراد و اقوام بیاعتبار و پستی مینشینی [ و این شأن شما نیست].» امامعلیه السلام به او فرمود: «من با کسانی مینشینم که از مجالست با آنان در دین خود بهرهمند شوم.» به آن حضرت گفته شد:
1) 544) مناقب: 3 / 157 - 158.
«برای چه شما با هر قافلهای مسافرت میکنید، ناشناخته بین آنان میروید؟»
امامعلیه السلام فرمود: «ترس از آن دارم که مردم بخواهند به واسطه رسول خداصلی الله علیه وآله به من احترام کنند و من نتوانم جبران نمایم.»
و در سخنی فرمود: «من هرگز تاکنون به واسطه خویشی با رسول خداصلی الله علیه وآله یک لقمه از کسی نخوردهام.»
صاحب محاسن و کافی نقل کردهاند که به عبدالملک خبر دادند حضرت زین العابدینعلیه السلام کنیز خود را آزاد نموده و سپس با او ازدواج کرده است. پس عبدالملک [ بن مروان، خلیفه مروانی] به آن حضرت نوشت:
«شما میدانید که همترازهای شما از قریش نسبت به دامادها و فرزندان خود ملاحظه شخصیّت خویش را مینمایند، شما نه ملاحظه شخصیّت خود را کردهاید و نه ملاحظه فرزندان خود را.»
پس حضرت زین العابدینعلیه السلام در پاسخ او نوشت: «کسی در شرافت و کرامت به رسول خداصلی الله علیه وآله نمیرسد و من طبق سنّت او با کنیز خود پس از آزاد نمودن و دریافت ثواب، ازدواج نمودم، و کسی که دین او پاک باشد چنین چیزی به او آسیب نمیرساند و خداوند با تشرّف به اسلام همه کاستیها و نقیصهها و پستیها [ ی زمان جاهلیّت] را از مسلمانان برطرف نمود، و تنها جاهلیّت [ و رسوم آن] سبب پستی و بیمقداری انسان است.»
پس سلیمان به پدر خود عبدالملک گفت: «یا امیرالمؤمنین! چقدر زین العابدین [ با سخنان خود] بر تو فخر میکند.» عبدالملک گفت: «فرزندم! این چنین مگو، او بر ما فخر نمیکند، بلکه این زبان بنیهاشم و سخن آنان است که سنگ را میشکافد و از دریا اقتراف مینماید.»
در کتاب عقد الفرید آمده که حضرت زین العابدینعلیه السلام به او فرمود: «عمل من همانند عمل رسول خداست که با کنیز خود و با همسر غلام خود [ بعد از طلاق ]ازدواج نمود.» پس عبدالملک به اطرافیان خود گفت: «کاری که مردم به سبب آن
پست و ناچیز میشوند علیّ بن الحسینعلیه السلام به سبب آن کسب شرافت نمود.»
در کتاب امالی آمده که به آن حضرت گفته شد: «شما که بهترین مردم هستید برای چه با مادر خود غذا نمیخورید، در حالی که او چنین چیزی را دوست میدارد؟»
حضرت زین العابدینعلیه السلام فرمود: «من نمیخواهم دستم به طرف لقمهای برود که چشم مادرم به آن باشد و من عاقّ او بشوم.» از اینرو، پس از این قصّه، امامعلیه السلام پارچهای بر روی غذا میانداخت و دست خود را زیر آن پارچه میبرد و لقمه خود را بر میداشت.(1)
سخنان آن حضرت فراوان است و ما در این مختصر به برخی از آنها اشاره میکنیم:
1- سخنان مفصّلی درباره نصیحت و ارشاد شیعیان از آن حضرت نقل شده که در هر جمعهای برای آنان تکرار میفرموده است و آغاز آنها توصیه به تقوا و یاد مرگ و حساب اعمال و دوری از غفلت است. «أَیُهَّا النَّاسُ اتَّقُوا اللَّهَ، وَ اعْلَمُوا أَنَّکُمْ إِلَیْهِ راجِعُونَ، فَتَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً، وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَیْنَها وَ بَیْنَهُ أَمَداً بَعِیداً وَ یُحَذِّرُکُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ، وَیْحَکَ یَابْنَ آدَمَ الْغافِلَ...»(2)
2- سخنانی نیز درباره موعظه و زهد و حکمت از آن حضرت نقل شده که حقّاً تکان دهنده است: «کَفانَا اللَّهُ وَ إِیَّاکُمْ کَیْدَ الظَّالِمِینَ وَ بَغْیَ الْحاسِدِینَ وَ بَطْشَ الْجَبَّارِینَ...»(3)
3- سخنان مفصّلی نیز درباره حقوق از آن حضرت نقل شده که معروف به «رسالة الحقوق» است، و حقّاً هر مؤمنی باید به این رساله نگاه کند و توفیق ادای
حقوق واجب را از خدای خود طلب نماید، و در مورد این پنجاه حقّی که آن حضرت بیان نموده دیگران را نیز آگاه سازد.(1)
4- سخنانی نیز درباره زهد در دنیا و نشانههای آن در مؤمن بیان نموده که هر مؤمنی باید در آنها دقّت کند تا در مطامع و زینتهای دنیا غرق نشود و حبّ دنیا او را بیچاره ننماید.(2)
5- امامعلیه السلام نامهای به محمّد بن مسلم زهری نوشته که بسیار آموزنده و نجاتبخش است.(3)
6- سخنان کوتاهی نیز از آن بزرگوار نقل شده که به برخی از آنها اشاره میشود:
قالعلیه السلام: «الرِّضا بِمَکْرُوهِ الْقَضاءِ أَرْفَعُ دَرَجاتِ الْیَقِینِ.» یعنی: «صبر و رضایت از تقدیرات ناگوار دلیل بر بالاترین درجات یقین است.»(4)
و قالعلیه السلام: «مَنْ قَنِعَ بِما قَسَمَ اللَّهَ لَهُ فَهُوَ مِنْ أَغْنَی النَّاسِ.» یعنی: «هر کس به دادههای خدا قانع باشد، بینیازترین مردم خواهد بود.»
و قالعلیه السلام: «لا یَقِلُّ عَمَلٌ مَعَ تَقْوی، وَ کَیْفَ یَقِلُّ ما یُتَقَبَّلُ.» یعنی: «هیچ عملی اگر همراه با تقوا باشد کم و ناچیز نیست و چگونه ناچیز است عملی که به درگاه خداوند پذیرفته باشد؟»
و قالعلیه السلام: لبعض بنیه: «یا بُنَیَّ! انْظُرْ خَمْسَةً فَلا تُصاحِبْهُمْ وَ لا تُحادِثْهُمْ وَ لا تُرافِقْهُمْ فِی طَرِیقٍ، فَقالَ: یا أَبَهْ مَنْ هُمْ؟ قالَعلیه السلام: إِیَّاکَ وَ مُصاحَبَةَ الْکَذَّابِ فَإِنَّهُ بِمَنْزِلَةِ السَّرابِ یُقَرِّبُ لَکَ الْبَعِیدَ وَ یُبَعِّدُ لَکَ الْقَرِیبَ، وَ إِیَّاکَ وَ مُصاحَبَةَ الْفاسِقِ، فَإِنَّهُ بایِعُکَ بِأُکْلَةٍ أَوْ أَقَلَّ مِنْ ذلِکَ، وَ إِیَّاکَ وَ مُصاحَبَةَ الْبَخِیلِ فَإِنَّهُ یَخْذُلُکَ فِی مالِهِ أَحْوَجَ ما تَکُونُ إِلَیْهِ، وَ إِیَّاکَ وَ مُصاحَبَةَ الْأَحْمَقِ، فَإِنَّهُ یُرِیدُ أَنْ یَنْفَعَکَ فَیَضُّرُکَ، وَ إِیَّاکَ وَ مُصاحَبَةَ الْقاطِعَ لِرَحِمِهِ فَإِنِّی وَجَدْتُهُ مَلْعُوناً فِی کِتابِ اللَّهِ.»(5)
یعنی حضرت زین العابدینعلیه السلام به یکی از فرزندان خود فرمود: «فرزند عزیزم! به دقّت بنگر و با پنج گروه از مردم همنشین و هم سخن و همراه مشو.» او گفت: «پدر جان! آنان کیانند؟»
امامعلیه السلام فرمود: «بترس از همنشینی با کذّاب و دروغگو که او همانند سراب (آب نما) میماند؛ دور را برای تو نزدیک میکند و نزدیک را برای تو دور مینماید. و بترس از همنشینی با فاسق؛ چرا که او تو را به یک لقمه و یا کمتر از آن میفروشد. و بترس از همنشینی با بخیل؛ چرا که او در سختترین وضعیّت مالی تو را محروم و خوار خواهد کرد. و بترس از همنشینی با احمق؛ چرا که او میخواهد به تو کمک کند امّا به سبب حماقت به تو آسیب خواهد رساند. و بترس از همنشینی با قاطع رحم؛ چرا که من او را در کتاب خدا ملعون یافتم.»
و قالعلیه السلام: «الْمُؤْمِنُ مِنْ دُعائِهِ عَلی ثَلاثٍ: إِمَّا أَنْ یُدَخَّرَ لَهُ، وَ إِمَّا أَنْ یُعَجَّلَ لَهُ، وَ إِمَّا أَنْ یُدْفَعَ عَنْهُ بَلاءٌ یُرِیدُ أَنْ یُصِیبَهُ.»(1)
یعنی: «دعای مؤمن سه گونه است: یا برای او ذخیره میشود [ اگر مصلحت او اجابت در دنیا نباشد]، و یا فوری و یا با تأخیر مستجاب میشود [ اگر مصلحت او در اجابت باشد]، و یا به جای آن دعا، بلایی که خداوند میخواسته به او برسد از او بر طرف میشود.»
و قالعلیه السلام: «إِنَّ مِنْ أَخْلاقِ الْمُؤْمِنِ، الْإِنْفاقَ عَلی قَدْرِ الْإِقْتارِ، وَ التَّوَسُّعِ عَلی قَدْرِ التَّوَسُّعِ، وَ إِنْصافَ النَّاسِ مِنْ نَفْسِهِ، وَ ابْتِداءَهُ بِالسَّلامِ.»(2)
یعنی: «از اخلاق مؤمن است، انفاق و احسان در سختی و تنگدستی، به اندازه سختی و تنگدستی، و انفاق در وسعت، به اندازه وسعت، و انصاف با مردم، و ابتدای به سلام.»
و قالعلیه السلام: «ثَلاثٌ مُنْجِیاتٌ لِلْمُؤْمِنِ: کَفُّ لِسانِهِ عَنِ النَّاسِ وَ اغْتِیابِهِمْ، وَ إِشْغالُهُ نَفْسَهُ
بِما یَنْفَعُهُ لِآخِرَتِهِ وَ دُنْیاهُ، وَ طُولُ الْبُکاءِ عَلی خَطِیئَتِهِ.»(1)
یعنی: «سه چیز نجاتبخش مؤمن است: باز داشتن زبان از غیبت و بدگویی از مردم، مشغول بودن مؤمن به آنچه مفید برای دنیا و آخرت اوست، و گریه پیاپی برای گناهان.»
و قالصلی الله علیه وآله: «نَظَرُ الْمُؤْمِنِ فِی وَجْهِ أَخِیهِ الْمُؤْمِنِ لِلْمَوَدَّةِ وَ الْمَحَبَّةِ لَهُ عِبادَةٌ.»(2)
یعنی: «نگاه مؤمن در صورت برادر مؤمن خود از روی محبّت و دوستی عبادت است.»
و قال لإبنه محمّدعلیهما السلام: «افْعَلِ الْخَیْرَ إِلی کُلِّ مَنْ طَلَبَهُ مِنْکَ، فَإِنْ کانَ أَهْلِهِ فَقَدْ أَصَبْتَ مَوْضِعَهُ، وَ إِنْ لَمْ یَکُنْ بِأَهْلٍ کُنْتَ أَنْتَ أَهْلَهُ، وَ إِنْ شَتَمَکَ رَجُلٌ عَنْ یَمِینِکَ، ثُمَّ تَحَوَّلَ إِلی یَسارِکَ، وَ اعْتَذَرَ إِلَیْکَ فَاقْبَلْ عُذْرَهُ.»(3)
یعنی: حضرت زین العابدین به فرزند خود امام باقرعلیهما السلام فرمود: «هر کس از تو عمل خیری را طلب نمود انجام ده، پس اگر او اهل خیر و سزاوار به آن بود، تو خیر را در جای خود قرار دادهای، و اگر او سزاوار به آن خیر نبود تو سزاوار به آن خواهی بود، و اگر کسی در طرف راست تو به تو دشنام داد و سپس برگشت و از طرف چپ تو آمد و عذرخواهی نمود عذر او را بپذیر.»
و قالعلیه السلام: «إِنَّ الْمَعْرِفَةَ وَ کَمالَ دینِ الْمُسْلِمِ، تَرْکُهُ الْکَلامَ فِیما لا یَعْنِیهِ، وَ قِلَّةُ مِرائِهِ، وَ حِلْمُهُ، وَ صَبْرُهُ، وَ حُسْنُ خُلُقِهِ.»(4)
یعنی: «معرفت و کمال دین مسلمان به چند چیز است: بیهوده سخن نگفتن، از نزاع و کشمکش دوری کردن، حلم و بردباری، صبر و شکیبایی و خلق نیک.»
حضرت زین العابدینعلیه السلام، روز شنبه دوازدهم و یا هیجدهم محرّم سال نود و پنج هجری قمری به شهادت رسید. سنّ مبارک آن حضرت هنگام شهادت پنجاه و هفت سال بود و هشام بن عبدالملک در زمان خلافت برادر خود ولید بن عبدالملک او را مسموم نمود.
شیخ طوسی و شیخ مفید میفرمایند: آن حضرت را در روز بیست و پنجم محرّم سال نود و پنج هجری قمری مسموم نمودند. محدّث قمی میگوید: سال رحلت آن حضرت را «سنة الفقهاء» نامیدند؛ چرا که در آن سال بسیاری از علما و فقها از دنیا رفتند.
سبط بن جوزی در کتاب تذکره میگوید: علیّ بن الحسینعلیه السلام که سیّد الفقها بود، در اوّل سال نود و پنج هجری قمری از دنیا رحلت نمود و پس از آن حضرت، عدّهای از فقها در آن سال از دنیا رحلت نمودند، و قبر شریف آن حضرت در بقیع کنار عمویش امام حسن مجتبیعلیه السلام است.
مرحوم کلینی از امام باقرعلیه السلام نقل نموده که فرمود: «پدرم علیّ بن الحسین هنگام مرگ مرا به سینه خود چسبانید و فرمود: فرزند عزیزم! من تو را وصیّت مینمایم به آنچه پدرم هنگام مرگ مرا به آن وصیّت نمود و فرمود: پدرش او را نیز چنین وصیّت کرد و فرمود: "یا بُنَیَّ! إِیَّاکَ وَ ظُلْمَ مَنْ لا یَجِدُ عَلَیْکَ ناصِراً إِلَّا اللَّهَ." یعنی: فرزند عزیزم! بترس از ظلم به کسی که یاوری جز خدا ندارد.»
موسی بن جعفرعلیهما السلام میفرماید: «هنگامی که مرگ علیّ بن الحسینعلیه السلام فرا رسید، بیهوش گردید و سپس چشمان خود را باز نمود و سوره «إِذا وَقَعَتِ الْواقِعَة» و سوره «إِنَّا فَتَحْنا لَکَ» را قرائت کرد و سپس فرمود: «الْحَمْدُ للَّهِِ الَّذی صَدَقَنا وَعْدَهُ وَ أَوْرَثَنَا الْأَرْضَ نَتَبَوَّءُ مِنَ الْجَنَّةِ حَیْثُ نَشاءُ فَنِعْمَ أَجْرُ الْعامِلینَ»، و سپس روح از بدن او مفارقت کرد و دیگر سخنی نگفت.»(1)
1) 559) أنوار البهیّة / 60 .
سعید بن مسیّب میگوید از حضرت علیّ بن الحسینعلیه السلام پرسیدم: «اگر مردی زن خود را بزند به گونهای که حمل خود را سِقط کند چه حکمی دارد؟»
فرمود: «اگر نطفه بوده یعنی از روزی که همبستر شدهاند فقط 40 روز از آن گذشته باشد، 20 دینار، و اگر عَلَقه باشد یعنی 80 روز گذشته باشد، 40 دینار، و اگر مضغه باشد یعنی 120 روز گذشته باشد، 60 دینار، و اگر دارای گوشت و استخوان بوده و جوارح و اعضا در آن پیدا شده و روح در آن دمیده شده باشد باید دیه کامل بپردازد.»(1)
وقتی که حضرت زین العابدینعلیه السلام احوال و اوضاع روز قیامت و قصاص ظالم توسّط مظلوم را مطرح فرمود، شخصی بلند شد و عرض کرد: «یابن رسول اللَّه! اگر مؤمن حقّی بر گردن کافری داشته باشد، چه چیزی از کافر میگیرند و به مؤمن میدهند، در حالیکه بینوا خود اهل جهنّم است؟»
حضرت فرمود: «از مسلمان به اندازه حقّی که برگردن کافر دارد گناه کم شده و به پرونده کافر افزوده میشود و در نتیجه عذاب او افزوده میشود.» عرض کرد: «اگر
1) 560) المناقب: 2 / 259.
مسلمان بر گردن مسلمان حقّی داشته باشد چگونه استیفا میشود؟»
فرمود: «از حسنات و کارهای نیک مسلمان ظالم گرفته و به حسنات مظلوم میافزایند و اگر حسناتی نداشته باشد از گناهان مظلوم گرفته و بر گناهان مسلمان ظالم افزوده میشود و در نتیجه بر عذاب او میافزایند.»(1)
حضرت باقرعلیه السلام میفرماید: «چون حضرت حسینعلیه السلام به شهادت رسید محمّد حنفیّه نزد امام زین العابدینعلیه السلام آمد و به آن حضرت عرض کرد: "ای پسر برادر، من عموی تو و از تو بزرگتر هستم، پس برای امامت شایستهترم؛ سلاح پیامبرصلی الله علیه وآله را به من بده." حضرت فرمود: "ای عمو! از خداوند بترس و آنچه را که حقّ تو نیست ادّعا مکن که میترسم عمرت کوتاه شود و در امر امامت تفرقه ایجاد شود."
عرض کرد: "من شایستهتر از تو هستم برای امامت." حضرت فرمود: "ای عمو، آیا میخواهی نزد حاکمی برویم و در آنجا دعوای خود را مطرح کنیم؟" گفت: "نزد چه کسی برویم؟" حضرت فرمود: "نزد حجر الاسود." پس هر دو نزد حجر الاسود آمدند و ایستادند و حضرت فرمود: "عمو سخن بگو و حال خود را بیان کن که طالب امر امامتی." وی سخن گفت اما جوابی نشنید. پس حضرت زین العابدینعلیه السلام جلو آمد و دست مبارک بر حجر الاسود گذارد و خدا را قسم داد که حجر را به زبان درآورده تا با زبان عربی فصیح، امامت بعد از حسینعلیه السلام را روشن نماید.
ناگاه حجر الاسود به لرزه در آمد به حدّی که نزدیک بود از جای کنده شده و بر زمین بیفتد و با زبان عربی فصیح گفت: "ای محمّد! تسلیم شو که امامت بعد از حسین بن علیعلیه السلام، حقّ علیّ بن الحسینعلیه السلام است."» حضرت باقرعلیه السلام میفرماید: «محمّد حنفیّه برگشت و مرتب میگفت: "بأبی علی؛ پدرم فدای علیّ بن الحسین باد."»(2)
محقّقین عقیده بر آن دارند که محمّد حنفیّه دارای جلالت و بزرگواری بوده و هرگز ادّعای امامت نداشته بلکه معترف به امامت حقّ بوده است ولی چون پیروانی داشته که علیرغم میل او، وی را امام میدانستهاند، او میخواست با نمایش این صحنه و تظاهر به ادّعای امامت، مسئله بر پیروان وی روشن گردد تا مبادا فتنهای به وجود آید. و این که محمّد حنفیّه پس از اعجاز و خاتمه شهادت حجر الأسود اعتراف به امامت حضرت نمود و به قولی دست آن حضرت را بوسید، نشانه همین نیّت پاک وی بوده است.
حضرت باقرعلیه السلام میفرماید: «عبدالملک بن مروان به طواف کعبه مشغول بود و حضرت سجّادعلیه السلام جلوی او طواف میکرد و به او اعتنایی نمینمود. عبدالملک آن حضرت را از نظر قیافه نمیشناخت؛ پرسید: "این کیست که جلوی ما طواف میکند و به ما نظر نمیافکند؟"
گفتند: "او علیّ بن الحسینعلیه السلام است." همانجا نشست و دستور داد که آن حضرت را برگردانند. چون آن حضرت برگشتند، عرض کرد: "ای علیّ بن الحسین! من قاتل پدرت حسین بن علیعلیه السلام نیستم، چرا نزد ما نمیآیی؟"
حضرت فرمود: "قاتل پدرم دنیای پدرم را تباه کرد و پدر من آخرت قاتلش را تباه نمود و تو هم اگر میخواهی مثل او باش." گفت: "نه من هرگز چنین قصدی ندارم، بلکه خواهش میکنم نزد ما بیا و از دنیای ما بهرهمند باش."
حضرت سجّاد نشست و ردای خود را پهن کرد و به درگاه پروردگار عرض کرد: "خدایا، حرمت دوستانت را به او بنمایان."
ناگاه دید که ردای آن حضرت پر از درّ و گوهرهایی شد که پرتو آنها نزدیک بود چشمها را برباید. آنگاه به عبدالملک فرمود: "کسی که چنین حرمتی نزد خدا دارد آیا به دنیای تو محتاج است؟" آنگاه عرض کرد: "خدایا اینها را از من بگیر که به
آنها نیاز ندارم."»(1)
حضرت سجّادعلیه السلام در عرفات ایستاده بود و به زُهَری میفرمود: «تخمین میزنی که چه مقدار جمعیّت در این سرزمین باشند؟» عرض کرد: «حدود 4 میلیون و 500 هزار نفر.»
حضرت فرمود: «ای زهری جلو بیا.» زهری میگوید: وقتی جلو رفتم دست خود را روی صورت من کشید و فرمود: «نگاه کن.» نگاه کردم و همه مردم را به صورت میمون دیدم و فقط از هر ده هزار نفر یک انسان را ملاحظه میکردم.
سپس فرمود: «نزدیک بیا.» نزدیک رفتم، باز دست به صورتم کشید و فرمود: «نگاه کن.» نگاه کردم و همه را به شکل خوک دیدم مگر همان عدّه مخصوص اندک را. سپس فرمود: «نزدیک شو.» نزدیک شدم، دست به صورتم کشید و همه را به شکل خرس دیدم جز همان عدّه را. گفتم: «پدر و مادرم به فدایت باد، معجزات و نشانههای تو مرا به وحشت انداخت و عجائب تو مرا حیران کرد.»
فرمود: «ای زهری، از این جمعیّت زیاد جز همان عدّه محدودی که دیدی، حاجی نیست.» آنگاه فرمود: «دست به صورت خود بکش.» دست کشیدم و مردم را به حالت اوّلیّه خویش دیدم.(2)
از حضرت باقرعلیه السلام نقل شده است: هنگامی که بدن پدر بزرگوارش حضرت سجّادعلیه السلام را غسل میداد، اطرافیان متوجّه پینهای که روی زانوان و پاهای مبارک آن جناب بسته شده بود گردیدند. در این هنگام چشم آنها به شانه حضرت سجّاد افتاد که یک قسمت از آن مانند زانوهایش پینه بسته بود. به حضرت باقرعلیه السلام عرض
کردند: «معلوم است که پینههای پاها و زانوها بر اثر عبادت است، ولی پینه شانه از چیست؟»
حضرت باقرعلیه السلام فرمود: «اگر بعد از حیات ایشان نبود علّت آن را نمیگفتم. روزی نمیگذشت مگر این که پدرم به اندازه ممکن بینوایان را سیر میکرد. شب که میشد آن حضرت آنچه را که از خوراک خود و خانوادهاش زیاد میآمد در انبانی جای میداد و هنگامی که همه به خواب میرفتند از منزل خارج میشد و به در خانه عدّهای تنگدست که از ترس آبرو سؤال نمیکردند میرفت و محتوی انبان را بین آنها تقسیم میکرد به طوری که متوجّه نمیشدند که آورنده آنها کیست و هیچیک از افراد خانواده آن حضرت نیز متوجّه نمیشدند. فقط من متوجّه شده بودم و منظور آن حضرت این بود که به پاداش صدقه پنهانی نائل گردد.»(1)
حرز امام سجّادعلیه السلام: «بِسْمِ اللَّهِ اسْتَعَنْتُ وَ بِسْمِ اللَّهِ اسْتَجَزْتُ وَ بِهِ اعْتَصَمْتُ وَ ما تَوْفِیقِی إِلّا بِاللَّهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ إِلَیْهِ أُنِیبُ فَأَعِذْنِی، اَللَّهُمُّ مِنْ کُلِّ طارِقٍ طَرَقَ فِی لَیْلٍ غسق أَوْ صُبْحٍ برق مِنْ کَیْدِ کائِدٍ وَ حَسَدِ حاسِدٍ زَجَرْتُهُمْ بِقُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ اللَّهُ الصَّمَدُ لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ وَ بِالْاِسْمِ الْمَکْنُونِ الْمُتَرَدِّدُ بَیْنَ الْکافِ وَ النُّونِ وَ بِالْاِسْمِ الْغامِضِ الْمَکْنُونِ الَّذِی یَکُونُ مِنْهُ الْکَوْنُ قَبْلَ أَنْ یَکُونَ أَتَدَرَّعُ بِهِ مِنْ کُلِّ ما نَظَرَتِ الْعُیُونُ وَ حَقَّقَتِ الظُّنُونُ، وَ جَعَلْنا مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدّاً وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً فَأَغْشَیْناهُمْ فَهُمْ لا یُبْصِرُونَ وَ کَفی بِاللَّهِ وَلِیّاً وَ کَفی بِاللَّهِ نَصِیراً.»(2)
مؤلّف گوید: در حاشیه مفاتیح الجنان نیز حرزی از آن حضرت نقل شده که اول آن: «بِسْمِ
اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ سَدَدْتُ أَفْواهَ الْجِنِّ...» میباشد، در بحار نیز - جلد 94 صفحه 265 - حرزی از آن حضرت نقل شده که اوّل آن چنین است: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ یا أَسْمَعَ السَّامِعِینَ، یا أَبْصَرَ النَّاظِرِینَ...». دعاهای آن حضرت نیز بسیار است، برخی از آنها در کتاب صحیفه سجّادیّه جمعآوری شده است. سزاوار است برادران و خواهران دینی از آنها استفاده کنند.
ای خدا را اسم اعظم یا علیّ بن الحسین
وی تنت جان مجسّم یا علیّ بن الحسین
ای دمیده از دمت روح خدائی از ازل
در گِل حوا و آدم یا علیّ بن الحسین
ای مناجات شبت در آسمان بخشیده روح
بر تنِ عیسی بن مریم یا علیّ بن الحسین
این عجب نبود که عبد درگهت با یک دعا
فیض بخشد بر دو عالم یا علیّ بن الحسین
نخل مکّه پور طاها زاده سعی و صفا
جان کعبه قلب زمزم یا علیّ بن الحسین
جنت رویت پر از گلبوسه خون خدا
باغ جنّت سبز و خرّم یا علیّ بن الحسین
بعد تسبیح الهی ذکرشان مدح شماست
کوه و صحرا سُخرهایم جمله عالم یا علیّ بن الحسین
از ملک بگرفته تا جنّ و بشر تا وحش و طیر
سائل کوی تو من هم یا علیّ بن الحسین
در وفات و مرگ و قبر و برزخ و حشر و صراط
نیست با مهرت مرا غم یا علیّ بن الحسین
دوست دارم ناقهات در کوچههای شهر شام
پای بگذارد به چشمم یا علیّ بن الحسین
دوست دارم با سرشک دیده در بازار شام
خون ز ساق پات شویم یا علیّ بن الحسین
کی شنیده این که گردد روی زخم سلسله
حقله زنجیر مرحم یا علیّ بن الحسین
کی شنیده پایکوبی و دف و چنگ و زناب
دور توحید مجسم یا علیّ بن الحسین
با که گویم شامیان آتش به فرقت ریختند
جای عرض خیر مقدم یا علیّ بن الحسین
با عزای تو مدینه گشت یکسر کربلا
تازه شد داغ محرّم یا علیّ بن الحسین
داغ هجده یوسفت بر لاله دل کم نبود؟
سوختی از آتشِ سمّ یا علیّ بن الحسین
در مسیر شام آنچه بر سرت شد جز خدا
کس نمی داند مسلّم یا علیّ بن الحسین
آن شررهایی که عمری در درونت صبر شد
سر کشید از «نخل میثم» یا علیّ بن الحسین(1)
سحرگه ماه، بهر خاکبوسی بر زمین آمد
زمین خرّمتر و زیباتر از خلد برین آمد
جهان بر خود بناز امشب که یار نازنین آمد
عبادت چشم تو روشن که زین العابدین آمد
ملک خندان، فضا روشن، دل اهل ولا روشن
همه ارض و سما روشن همه ملک خدا روشن
1) 567) نخل میثم: 4 / 425.
که امشب شهربانو شهریار عالم آورده
خدای ذوالمنن شمس ولایت را قمر داده
درخت طور سینای امامت را ثمر داده
یم صبر و رضا و زهد و عصمت را گهر داده
سخن بیپرده گویم حقّ به ثاراللَّه پسر داده
قیامت قدّ و بالایش، دعا مشتاق لبهایش
جمال اللَّه، سیمایش پدر محو تماشایش
تو گویی آمنه امشب رسول اکرم آورده
علی، زهرا، محمّدصلی الله علیه وآله را فروغ هر دو عین است این
پناه انس و جان فرمانروای عالمین است این
عبادت را اطاعت را دعا را زیب و زین است این
فروغ دیده زهرا علیّ بن الحسین است این
خرد شاگرد تعلیمش، کرم مشتاق تکریمش
قَدَر مسئول تصمیمش، قضا خیزد به تعظیمش
سخاوت، جود، پیش بذل دست او کم آورده(1)
شد تازه داغ، باز به دلهای اهلبیت
تکرار شد مصیبت عظمای اهلبیت
با قلب چاکچاک در آغوش خاک خفت
چارم امام و رهبر و مولای اهلبیت
دردا که شد خموش پس از سالها فراق
آوای روح بخش مسیحای اهلبیت
1) 568) نخل میثم: 4 / 413.
بعد از شهادتش به همه خلق شد عیان
کو را چهها رسیده ز اعدای اهلبیت
آثار زخم سلسلهها هم هنوز بود
بر عضوعضو آن گل رعنای اهلبیت
این است آن اسیر که هجده ستاره دید
بر نیزه گرد ماه دلآرای اهلبیت
این است آن امام که با دست بسته دید
چون داغ خویش آبله بر پای اهلبیت
این است آن عزیز که آثار سنگ دید
بر ماه روی زینب کبرای اهلبیت
این غیرت اللّهی است که میدید آمدند
زنهای شام بهر تماشای اهلبیت
با تازیانه گشت جسارت به عمّهاش
روزی که سوخت خانه زهرای اهلبیت
«میثم» قسم به فاطمه باورنکردنی است
این غم، که در خرابه شود جای اهلبیت(1)
دریا به دیده تر من گریه میکند
آتش ز سوز حنجر من گریه میکند
سنگی که میزنند به فرقم ز روی بام
بر زخم تازه سر من گریه میکند
از حلقههای سلسله خون میچکد چو اشک
زنجیر هم به پیکر من گریه میکند
ریزد سرشک دیده اکبر به نوک نی
اینجا به من برادر من گریه میکند
وقتی زدند خنده به اشکم زنان شام
دیدم سه ساله خواهر من گریه میکند
رأس حسین بر همه سر زدند ولی
چون میرسد برابر من گریه میکند
1) 569) نخل میثم: 3 / 427.
ای اهل شام نکوبید بر زمین
کاینجا ستاده مادر من گریه میکند
تا روز حشر هر که به گُل میکند نگاه
بر لالههای پرپر من گریه میکند
زنهای شام هلهله و خنده میکنند
جایی که جدّ اطهر من گریه میکند
بگذار ظالمانه بخندند شامیان
«میثم» که هست ذاکر من گریه میکند(1)
رخسار یاس و سیلی دست خزان کجا
قدّ کمان و قامت سرو روان کجا
آل رسول و شامِ غم و مجلس یزید
بزم شراب و رأس امام زمان کجا
ای کاش میشکست قلم تا نمینوشت
قرآن کجا و طشت زر و خیزران کجا
خیزید ای ذُراری زهرا ندا دهید
زینب کجا و مجلس نامحرمان کجا
در مجلس یزید نپرسید یک نفر
هفتاد داغ و این همه زخم زبان کجا
گیرم نبود سبط رسول خدا حسین
چوب جفا کجا و لب میهمان کجا
حورا کجا و دوزخیان آه وای من
بازوی ده فرشته و یک ریسمان کجا
از زخمهای سیّد سجّاد بشنوید
زنجیر خصم و پیکر جان جهان کجا
ای اهلبیت گر نگشایید باب لطف
ما رو بریم از در این آستان کجا
فیض از شماست ور نه بدان کثرت گناه
«میثم» کجا و این همه سوز بیان کجا(2)
رهبران
معصوم
امام باقرعلیه السلام روز جمعه اوّل ماه رجب سال پنجاه و هفت هجری قمری به دنیا آمد.(1)بعضی ولادت آن حضرت را در سوّم ماه صفر آن سال دانستهاند. شهادت آن بزرگوار نیز در روز دوشنبه هفتم ذی الحجّه سال یکصد و چهارده هجری قمری بوده است. سنّ شریف آن حضرت هنگام شهادت پنجاه و هفت سال بوده است.(2)
گفته میشود که ابراهیم بن ولید بن عبدالملک او را مسموم نمود. بنابر این، شهادت آن حضرت در دوران هشام بن عبدالملک بوده است.(3)
مادر امام باقرعلیه السلام امّ عبداللَّه، فاطمه دختر امام حسنعلیه السلام است. بر این اساس، آن حضرت از ناحیه پدر و مادر هاشمی و علوی است. قبر او در بقیع کنار پدرش حضرت زین العابدین و عموی پدرش امام حسن مجتبیعلیهما السلام است.(4)
امام باقرعلیه السلام چهار سال دوران جدّ خود امام حسینعلیه السلام را درک نمود، و سی و نه سال دوران پدر خود زین العابدینعلیه السلام را درک نمود، و مدّت امامت او هیجده سال بود. در دوران امامت آن حضرت همانگونه که خواهد آمد، ولید بن عبدالملک، سلیمان بن عبدالملک، عمر بن عبدالعزیز، یزید بن عبدالملک و هشام بن
عبدالملک حکومت کردند، و شهادت او در زمان هشام بن عبدالملک [ به دست ابراهیم بن ولید بن عبدالملک] واقع شد.(1)
امام باقرعلیه السلام دارای هفت فرزند بوده است:
1- ابوعبداللَّه جعفر بن محمّد الصادقعلیهما السلام؛
2- عبداللَّه بن محمّد و مادر این دو امّ فروه دختر قاسم بن محمّد بن ابیبکر است؛
3 و 4- ابراهیم و عبیداللَّه که از عبیداللَّه فرزندی به جای نمانده و مادرشان، أمّ حکیم دختر اسید بن مغیره ثقفیه بوده است؛
5 و 6- علی و زینت، که مادرشان کنیز امّ ولد بوده است؛
7- امّ سلمه، مادر او نیز کنیز امّ ولد بوده است.(2)و بعضی گفتهاند امام باقرعلیه السلام تنها یک دختر داشته به نام زینب که کنیه او امّ سلمه بوده است.(3)
همانگونه که در آغاز کتاب بیان شد، دلیل بر امامت هر امامی، عصمت، علم به همه علوم حتّی لغات، فضیلت و افضلیّت نسبت به همه مردم زمان، شجاعت، بلکه اشجعیّت روحی و جسمی امام نسبت به همه مردم و معجزات اوست. از نظر تنصیص نیز باید پیامبر خداصلی الله علیه وآله از ناحیه خداوند او را به عنوان امام بعد از خود و سپس هر امامی نیز امام بعد از خود را معرّفی کرده باشد. این شرایط در همه ائمّه
دوازدهگانه امامیّه موجود بوده است.
اکنون برای تبرّک، تصریح امام سجّاد را نسبت به امام باقرعلیهما السلام بیان میکنیم.
مرحوم کلینی در کتاب کافی، با سند خود از امام باقرعلیه السلام نقل نموده که فرمود: «هنگامی که رحلت پدرم علیّ بن الحسینعلیه السلام فرا رسید [ طومار یا] صندوقی را به من داد و فرمود: ای محمّد! این صندوق را بردار [ و به خانه خود ببر].» اسماعیل بن محمّد میگوید: هنگامی که علیّ بن الحسینعلیه السلام از دنیا رحلت نمود، برادران امام باقرعلیه السلام آمدند و گفتند: «ما را در این صندوق سهمی هست.»
امام باقرعلیه السلام به آنان فرمود: «به خدا سوگند، برای شما چیزی در آن نیست و اگر چیزی [ از مال دنیا] در آن میبود پدرم به من تحویل نمیداد.» و در آن صندوق سلاح رسول خداصلی الله علیه وآله و کتابهای او بود.(1)
روایات زیادی در کافی و غیر آن درباره تحویل امامت از هر امامی به امام بعد از خود نقل شده که پیشتر به آنها اشاره شد. همچنین نصوص و روایات فراوانی نیز از رسول خداصلی الله علیه وآله درباره دوازده امام شیعه آمده که در کتب شیعه و اهل سنّت موجود است؛ مانند لوح فاطمه و حدیث سلمان و جابر، و ما این احادیث را در کتاب میزان الحقّ نقل نمودهایم، علاقهمندان میتوانند به آن کتاب مراجعه فرمایند.
یکی از آن احادیث، حدیثی است که مرحوم کلینی در کتاب کافی نقل نموده و خلاصه آن این است که خداوند متعال کتابی را با دوازده مهر مختوم نمود و به رسول خودصلی الله علیه وآله داد و او را امر نمود که تحویل امیرالمؤمنینعلیه السلام بدهد و او اوّلین مهر و خاتم آن را بگشاید و به آن عمل کند و سپس هنگام وفات به فرزند خود امام حسنعلیه السلام بدهد او نیز مهر دوّم را بگشاید و به آن عمل کند و این عمل این چنین انجام بگیرد تا به امام زمانعلیه السلام برسد.(2)
امام باقرعلیه السلام در زمان خود در علم و زهد و شرافت و فضیلت و همه ارزشهای انسانی و اسلامی سرآمد بود و هیچ کدام از فرزندان پیامبر و بنیهاشم در علم و فضیلت به مقام او نمیرسیدند. در بین ائمّه طاهرینعلیهم السلام، سخنان امام باقرعلیه السلام در علوم قرآن و آثار و سنن و حکم و آداب و انواع علوم دیگر بیش از دیگران است. در جلسات درس او هر که از صحابه رسول خداصلی الله علیه وآله باقی مانده بود و بزرگان از تابعین و فقها از وجود او کسب علم مینمودند؛ چرا که رسول خداصلی الله علیه وآله او را باقر العلوم، یعنی شکافنده علم و دانش معرفی فرموده بود.(1)
جابر بن عبداللَّه انصاری میگوید: رسول خداصلی الله علیه وآله به من فرمود: «امید میرود تو زنده باشی تا فرزند من محمّد باقر را درک کنی. او علم دین را برای مردم میشکافد و آشکار میکند و چون تو او را دیدی سلام مرا به او برسان.»(2)
مرحوم شیخ مفید در کتاب ارشاد از میمون قدّاح، از امام جعفر صادق، از امام محمّد باقرعلیهما السلام نقل نموده که فرمود: «من بر جابر بن عبداللَّه وارد شدم و بر او سلام کردم و چون پاسخ من را داد به من گفت: "تو کیستی؟" - و این پس از نابینا شدن جابر بود - گفتم: "من محمّد بن علیّ بن الحسینعلیه السلام هستم." جابر گفت: "نزد من بیا." پس من نزد او رفتم و او دست مرا بوسید و خم شد که پاهای مرا ببوسد، من خود را از او جدا ساختم. پس به من گفت: "رسول خداصلی الله علیه وآله تو را سلام رساند." گفتم: "بر رسول خداصلی الله علیه وآله سلام و رحمت باد، چگونه بود سلام او؟" جابر گفت: "روزی من خدمت رسول خداصلی الله علیه وآله بودم، به من فرمود: ای جابر! شاید تو زنده بمانی تا فرزند من محمّد بن علیّ بن الحسینعلیهما السلام را ببینی. او کسی است که خداوند به او نور و
حکمت عطا خواهد نمود و چون او را دیدی سلام مرا به او برسان."»(1)
عبداللَّه بن عطای مکّی میگوید: من تاکنون ندیدم که علما و دانشمندان نزد استادی کوچکتر باشند، مانند کوچک بودن آنان نزد امام باقرعلیه السلام، و من حکم بن عتیبه را با آن جلالتی که داشت نزد امام باقرعلیه السلام همانند بچّهای دیدم که مقابل معلّم خود قرار گرفته باشد.
از اینرو، جابر بن یزید جعفی، هنگامی که میخواست روایتی از آن حضرت نقل کند، میگفت: «حدّثنی وصیّ الأوصیاء و وارث علم الأنبیاء، محمّد بن علیّ بن الحسینعلیهما السلام».
امام صادقعلیه السلام میفرماید: «محمّد بن منکدر میگفت: "من فکر نمیکردم پس از علیّ بن الحسینعلیهما السلام کسی همانند او پیدا شود، تا این که فرزند او محمّد بن علیّ [ الباقرعلیه السلام ]را دیدم، خواستم او را نصیحت کنم او مرا نصیحت نمود." اصحاب محمّد بن منکدر به او گفتند: "چگونه او تو را نصیحت و موعظه نمود؟" محمّد بن منکدر گفت: "روزی من در اطراف مدینه در هوای گرم وسط روز محمّد بن علیعلیهما السلام را دیدم که چون مرد سمینی بود بر غلامان خود تکیه نموده بود و در آن هوای گرم مشغول کشاورزی بود و عرق از صورت او میریخت. من با خود گفتم:
آیا پیرمردی از بزرگان قریش در چنین حالی باید در طلب دنیا باشد؟ با خود گفتم: او را موعظه خواهم نمود. سپس به او نزدیک شدم و سلام کردم. پس او در همان حال خستگی سلام مرا پاسخ داد. به او گفتم: اگر مرگ شما در این ساعت برسد، چه حالی خواهید داشت؟ پس او ایستاد و فرمود: به خدا سوگند، اگر اکنون مرگ من فرا رسد من در طاعت خدا خواهم بود و با این عمل نیاز خود را از تو و از همه مردم بر طرف میکنم، و هراس من این است که مرگ من فرا برسد و من در حال معصیت خدا باشم. پس به او عرض کردم: فدای شما شوم! من میخواستم شما را
1) 583) ارشاد مفید: 2 / 158.
موعظه کنم، اما شما مرا موعظه نمودید."»(1)
امام باقرعلیه السلام فرمود: «مردم گناهی برای ما نمیدانند، جز این که ما اهل بیت رحمت و شجره نبوّت و معدن حکمت و مهبط ملائکه و موضع وحی الهی میباشیم.»(2)
و فرمود: «ما گنجهای علم و دانش خدا، و ولات امر خدا یعنی رهبران و فرماندهان الهی هستیم. خداوند به واسطه ما اسلام را پیروز نمود و به واسطه ما اسلام را به پایان خواهد رساند. مردم دانش دین را از ما آموختند. سوگند به خدایی که دانه را شکافت و انسان را آفرید، او هیچ دانشی را به کسی نیاموخت و هیچ نعمتی را به کسی نداد جز آن که آن دانش را به ما آموخت و آن نعمت را به ما نیز عطا نمود. به خدا سوگند، هیچ کسی جز از ناحیه ما به وعدههای خداوند نمیرسد.»(3)
مؤلّف گوید: آری، خاندان نبوّت، معادن علم و حکمت و واسطههای رحمت الهی هستند و هرگز باطلی و خطایی و انحرافی در آنان یافت نمیشود. از اینرو، خداوند آنان را رهبران مردم و ولات خود قرار داده است. و در حدیث متواتر ثقلین، رسول خداصلی الله علیه وآله آنان را عدل قرآن معرّفی فرموده و بر مردم واجب نموده که از آنان جدا نشوند تا گمراه نگردند، و به همین علّت امام باقرعلیه السلام فرمود:
«اگر ما به رأی خود سخن بگوییم گمراه خواهیم بود؛ همانگونه که کسانی پیش از ما چنین کردند و گمراه شدند، لکن ما با راهنمایی پروردگار خود سخن میگوییم. او به رسول خودصلی الله علیه وآله علوم و معارف اسلام را یاد داده و رسول او نیز به ما یاد
1) 584) کافی: 5 / 73، ارشاد مفید: 1 / 161، تهذیب التّهذیب: 6 / 894 ، فصول المهمّه / 213 - 214.
2) 585) ارشاد مفید: 2 / 168، کافی: 1 / 172، بصائر الدّرجات / 77.
3) 586) فی بصائر الدّرجات: قال الباقر علیه السّلام: «نحن خزنة علم اللَّه، و نحن ولاة امر اللَّه، و بنا فتح اللَّه الإسلام، و بنا یختمه، فمنّا یتعلّمون، فواللَّه الّذی فلق الحبّة و برأ النّسمة ما علم اللَّه فی أحدٍ إلّا فینا، و ما یدرک ما عند اللَّه إلّا بنا.» بصائر الدّرجات / 82 ، اعلام الوری: 1 / 508 مع اختلاف یسیر.
داده است.»(1)
و در سخن دیگری فرمود: «اگر من حدیثی برای شما خواندم و نسبت آن را به کسی ندادم شما بدانید که سند من در آن حدیث پدرم زین العابدین، از پدرش امام حسین، از پدرش علیّ بن ابیطالب امیرالمؤمنین، از رسول خداصلی الله علیه وآله، از جبرئیل، از خداوند متعال است.»(2)
و فرمود: «حدیث ما صعب مستصعب است و جز ملک مقرّب و یا پیامبر مرسل و یا بندهای که خداوند قلب او را به ایمان آزموده باشد آن را تحمّل نخواهد نمود و نخواهد پذیرفت [ و درک نخواهد کرد].»(3)
ابوبصیر که مردی نابینا بود میگوید: خدمت امام باقرعلیه السلام رسیدم و به آن حضرت گفتم: «آیا شما وارث رسول خداصلی الله علیه وآله هستید؟» فرمود: «آری.» گفتم: «رسول خداصلی الله علیه وآله وارث پیامبران گذشته بود و آنچه آنان میدانستند او میدانست، شما نیز چنین هستید؟» فرمود: «آری.» گفتم: «شما میتوانید مردهها را زنده کنید و انسان کور و جذامی را شفا بخشید؟» فرمود: «با اذن خدا، آری.» سپس به من فرمود: «ای ابوبصیر! جلو بیا.» و دست مبارک خود را بر صورت و بر چشم من کشید و چشم من روشن شد و من خورشید و آسمان و زمین و خانهها و آنچه در خانه بود را دیدم. پس امامعلیه السلام فرمود: «ای ابوبصیر! آیا میخواهی چشم داشته باشی و روز قیامت همانند مردم دیگر باشی؟ یا میخواهی به حال نابینایی بازگردی و بهشت خالصاً برای تو باشد؟» گفتم: «میخواهم به همان حال پیشین خود بازگردم.» پس امامعلیه السلام دست مبارک خویش را بر چشم من کشید و من به حال نابینایی بازگشتم.
راوی حدیث فوق، مثنّای حنّاط، میگوید: من این حدیث را برای محمّد بن
ابیعمیر گفتم، او گفت: «من شهادت میدهم که این حدیث حقّ و مسلّم است و حقّانیّت آن مانند روشنی روز میماند.»(1)
ابوبکر حضرمی میگوید: هنگامی که هشام بن عبدالملک امام باقرعلیه السلام را به شام احضار نمود و آن حضرت به دار الإماره هشام رسید، هشام به اطرافیان خود گفت: هنگامی که من از توبیخ و سرزنش محمّد بن علی فارغ شدم و ساکت گردیدم، شما او را توبیخ نمایید. سپس اجازه دخول داد.
امام باقرعلیه السلام وارد شد و با دست مبارک خود به عنوان سلام به همه جمعیّت اشاره نمود و نشست، و هشام از این که به او به عنوان خلیفه سلام نکرد و بدون اجازه نشست خشمناک شد و گفت: «ای محمّد بن علی! همواره یکی از شما بنیهشام مردم را به سوی خود دعوت میکند و از روی سفاهت و دانش ناچیز خود گمان میکند که او امام و رهبر این مردم است.» سپس شروع به توهین و سرزنش نمود و چون ساکت شد اطرافیان او نیز یکی پس از دیگری آن حضرت را توبیخ و سرزنش نمودند، و چون ساکت شدند امام باقرعلیه السلام برخاست و فرمود:
«ای مردم! کجا رفتهاید و شما را در چه راهی بردهاند؟ مگر این نیست که خداوند پدران شما را به وسیله ما هدایت نمود و در نهایت نیز به وسیله ما هدایت میشوید؟ اگر شما قدرت و ملک موقّتی یافتهاید برای ما نیز حکومت و قدرتی خواهد بود و بعد از حکومت ما حکومتی روی زمین نخواهد بود و در نهایت قدرت و حکومت به دست ما خواهد آمد؛ همانگونه که خداوند میفرماید: «وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقینَ».»
پس هشام دستور داد امام باقرعلیه السلام را به زندان انداختند. و چون امام وارد زندان
1) 590) بصائر الدّرجات / 289، کافی: 1 / 391، الخرائج و الجرایح: 1 / 274، مناقب ابن شهر آشوب: 4 / 184، دلائل الإمامة / 100، فصول المهمّة / 217، بحارالأنوار: 46 / 237.
شد، سخنانی را برای اهل زندان گفت که همه آنان شیفته او شدند و چون زندانبان این وضعیّت را به هشام خبر داد، هشام دستور داد او را به مدینه بازگردانند و دستور داد در مسیر راه کسی به آنان چیزی نفروشد و بازارها را به روی آنان ببندند و سه روز گذشت و آب و غذایی به آنان ندادند تا به شهر مدین رسیدند و اهل مدین نیز آنان را به شهر خود راه ندادند، و اصحاب امامعلیه السلام از عطش و گرسنگی به آن حضرت شکایت کردند.
امامعلیه السلام بالای کوهی رفت که مشرف بر شهر مدین بود، و با صدای بلند صدا زد: «یا أَهْلَ الْمَدینَةِ الظَّالِمِ أَهْلُها أَنَا بَقِیَّةُ اللَّهِ یَقُولُ اللَّهُ: «بَقِیَّةُ اللَّهِ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ وَ ما أَنَا عَلَیْکُمْ بِحَفیظٍ»(1).»
پس پیر مردی از اهل مدین به مردم گفت: «به خدا سوگند، این ندای شعیبعلیه السلام و دعوت اوست و اگر شما در را بر روی این مرد باز نکنید عذاب خدا از بالا و پایین شما را میگیرد و هلاک خواهید شد. پس شما اکنون حرف مرا درباره او بپذیرید و بعد از این اگر نخواستید حرف مرا نپذیرید، چرا که من ناصح و خیرخواه شما هستم.» پس مردم با سرعت درها را باز کردند و خدمت امام باقرعلیه السلام آمدند.
در کتاب کافی نقل شده که پس از این قضیّه هشام بن عبدالملک دستور داد آن پیرمرد را نزد او بردند و کسی ندانست با او چه کردند.(2)
در کتاب انوار البهیّة روایت شده است: امام باقرعلیه السلام هنگامی که برای حجّ وارد مسجد الحرام شد و نگاه او به کعبه افتاد، با صدای بلند گریه کرد و سپس گرد خانه خدا طواف نمود و پشت مقام ابراهیمعلیه السلام نماز خواند و چون سر مبارک خود را از سجده برداشت، از بس گریه کرده بود جای سجده و چشمان او را آب گرفته بود.
هنگامی که آن حضرت میخندید از خدای خود شرم میکرد و میفرمود: «اَللَّهُمَّ لا تَمْقُتْنی.» و نیمههای شب در مناجات خود با خداوند میفرمود: «أَمَرْتَنی فَلَمْ أَئْتَمِرْ وَ نَهَیْتَنی فَلَمْ أَنْزَجِرْ فَها أَنَا ذا عَبْدُکَ بَیْنَ یَدَیْکَ وَ لا أَعْتَذِرُ.»
یعنی: «خدایا، من به امر و نهی تو گوش نکردم و نافرمانی نمودم، اکنون نیز بنده تو در پیشگاه تو است و [ آنگونه که باید ]عذرخواهی [ کند] نمیکند.»(1)
امام صادقعلیه السلام میفرماید: «هر گاه پدرم از چیزی محزون میشد و مشکلی برای او رخ میداد، زنها و فرزندان کوچک خود را جمع میکرد و دست به دعا بلند مینمود و آنان آمین میگفتند.»
و در سخن دیگری میفرماید: «پدرم فراوان ذکر خدا میگفت و من همراه او بودم و میدیدم که او مشغول ذکر خداست، و اگر با مردم سخن میگفت باز از ذکر خدا غافل نمیشد، و من می دیدم که زبان او به حنک او چسبیده بوده و مشغول گفتن: "لا إلا إلاّ اللَّه" بود و همواره ما را جمع میکرد و میفرمود: "بین الطّلوعین ذکر خدا را بگویید تا خورشید طلوع کند." و به هر کدام از ما که میتوانست قرآن بخواند میفرمود: "قرآن بخوان." و به هر کدام که نمیتوانستند قرآن بخوانند میفرمود: "ذکر خدا را بگویید".»(2)
محدّث بزرگوار قمّی میگوید: امام باقرعلیه السلام افزون بر مقام علمی و جلالت و بزرگواری و امامت، در جود و کرم نیز نسبت به فقرای شیعه و اهل سنّت کریم و مهربان بود، در حالی که عیال و فرزندان او فراوان بودند و از نظر مال نیز در حدّ متوسّط بود.
امام صادقعلیه السلام میفرماید: «پدرم از همه خویشان ما از نظر مالی ضعیفتر بود و
مخارج او از همه آنان بیشتر بود، با این حال هر روز جمعه یک دینار صدقه میداد و میفرمود: صدقه در روز جمعه نسبت به روزهای دیگر فضیلت بیشتری دارد.»(1)
حسن بن کثیر میگوید: خدمت امام باقرعلیه السلام رسیدم و از فقر و بیچارگی و جفای برادران دینی خود شکایت کردم. امام باقرعلیه السلام فرمود: «چقدر زشت است عمل برادری که تا تو بینیازی رعایت تو را میکند و چون نیازمند شدی از تو میبرد.» سپس به غلام خود فرمود تا کیسه پولی را که هفتصد درم در آن بود آورد و به من داد و فرمود: «اینها را صرف زندگی خود کن و چون تمام شد مرا آگاه نما.»(2)
سلیمان بن قرم میگوید: امام باقرعلیه السلام همواره پانصد تا ششصد و تا هزار درهم به ما جایزه میداد و از صله و احسان به برادران دینی و سائلین و کسانی که امید به احسان او داشتند ملالت پیدا نمیکرد و میفرمود: رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود:
«سختترین اعمال سه چیز است: 1- مواسات مالی با برادران؛ 2- انصاف با مردم؛ 3- یاد خدا بودن در همه حالات.»(3)
امام باقرعلیه السلام روز دوشنبه هفتم ذی الحجّة سال یکصد و چهارده هجری قمری در سنّ پنجاه و هفت سالگی به دست ابراهیم بن ولید بن عبدالملک مسموم و به شهادت رسید. بنابر این، وفات آن حضرت در ایّام خلافت هشام بن عبدالملک بوده است. قبر شریف آن حضرت در بقیع کنار قبر پدر خود زین العابدین و عموی خود امام حسنعلیهما السلام است.
امام باقرعلیه السلام به فرزند خود امام صادقعلیه السلام وصیّت نمود که او را در همان بردی که روزهای جمعه در آن نماز میخوانده کفن کنند و همان عمامهای را که بر سر
میگذارده بر سر او بگذارند و قبر او را مربع قرار دهند و به اندازه چهار انگشت از زمین بالا بیاورند و هنگام دفن کفن او را باز نمایند.
امام صادقعلیه السلام میفرماید: «پدرم وصیّت نمود که من او را در سه جامه کفن کنم: 1- ردایی که روزهای جمعه در آن نماز میخوانده؛ 2- پیراهن؛ 3- لباس دیگری. به پدرم گفتم: برای چه این سه چیز را در وصیّتنامه خود مینویسی؟ فرمود: میترسم مردم به تو فشار بیاورند و بگویند: او را در چهار تکه و یا پنج تکه کفن کن و تو باید غافل نباشی و عمامه جزء کفن محسوب نمیشود.»
و فرمود: «مقداری از مال من را وقف کن تا به مدّت ده سال در ایّام منا برای من عزاداری و گریه کنند.» و روایت شده که امام باقرعلیه السلام وصیّت نمود که سیصد درهم برای مراسم دفن و هزینههای آن حضرت صرف شود و این را از سنّت میدانست، چرا که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «برای آل جعفر طعامی آماده کنید چرا که آنان مشغول عزاداری بر جعفر هستند.»(1)
همانگونه که گذشت، بیشتر معارف اسلامی از مسائل اعتقادی و فقه و اخلاق و آداب و عبادت و عرفان و... به زبان مبارک امام باقرعلیه السلام جاری شده است و همانگونه که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: «یَبْقُرُ الْعِلْمَ بَقْراً»، او به طور کامل علوم اسلامی و آنچه مورد نیاز مردم بوده است را شکافته و برای آنان آشکار نموده است. اکنون به برخی از سخنان حکیمانه آن حضرت اشاره میشود:
1- امام باقرعلیه السلام درباره ریاضت و عرفان به جابر جعفی میفرماید: «ای جابر! بدان که تو اهل ولایت ما نخواهی بود تا [ در خود سازی به جایی برسی که] اگر همه اهل شهر تو جمع شوند و بگویند: "تو آدم ناشایستی هستی"، اندوهی به تو راه
1) 598) أنوار البهیّة / 69 .
ندهد، و اگر همه آنان بگویند: "تو انسان شایستهای هستی"، شاد نشوی. لکن تو باید خود را بر کتاب خدا عرضه کنی، پس اگر دیدی در راه قرآن حرکت میکنی و از هر چه فرموده است پرهیز کن، پرهیز میکنی و به هر چه ترغیب نموده، راغب هستی و از هر چه مردم را ترسانده، خائف هستی، پس بر این حال ثابت باش و به خود بشارت ده؛ چرا که گفتههای مردم به تو آسیبی نمیرساند، و اگر دیدی با قرآن فاصله داری [ و به دستورات آن عمل نمیکنی]، برای چه به خود مغرور شدهای؟»
سپس فرمود: «هدف از خلقت مؤمن جهاد با نفس خویش است تا بر هواهای نفسانی خود غالب شود و در این مبارزه و درگیری یک نوبت نفس خود را زمین میزند و برای خدا با او مخالفت مینماید و انحراف نفس خویش را مستقیم میکند، و نوبت دیگر نفس او را زمین میزند و او پیرو نفس خویش میشود، تا در نهایت خداوند به او کمک مینماید و لغزش او را جبران میکند و او به خود میآید و توبه میکند و از خدای خود خائف میشود، و به سبب همین خوف و هراس، بصیرت و معرفت بیشتری پیدا میکند؛ همانگونه که خداوند میفرماید: «إِنَّ الَّذینَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّیْطانِ تَذَکَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ»(1)یعنی: اهل تقوا هنگامی که گرفتار وسوسه شیطان میشوند به خود میآیند [ و از کیفر و عذاب خدا هراس پیدا میکنند] و بر بینش و معرفت آنان افزوده میشود.»(2)
1) 599) أعراف / 201.
2) 600) فی تحف العقول، قال الباقر علیه السّلام لجابر بن یزید الجعفی: ... و اعلم بأنّک لا تکون لنا ولیّاً حتّی لو اجتمع أهل مصرک و قالوا: إنّک رجل سوء لم یحزنک ذلک، ولو قالوا: إنّک رجل صالح لم یسرّک ذلک، و لکن أعرض نفسک علی کتاب اللَّه، فإن کنت سالکاً سبیله زاهداً فی تزهیده راغباً فی ترغیبه خائفاً فی تخویفه فأثبت و أبشر، فإنّه لا یضرّک ما قیل فیک، و إن کنت مبایناً للقرآن فماذا الّذی یغرّک من نفسک، إنّ المؤمن معنیّ بمجاهدة نفسه، لیغلبها علی هواها، فمرّة یقیم أودها و یخالف هواها فی محبّة اللَّه، و مرّة تصرعه نفسه فیتّبع هواها، فینعشه اللَّه فینتعش و یقیل اللَّه عثرته فیتذکّر و یفزع إلی التّوبة و المخافة، فیزداد بصیرةً و معرفةً لما زید فیه من الخوف، و ذلک بأنّ اللَّه یقول: «إنّ الّذین اتّقوا إذا مسّهم طائف من الشّیطان تذکّروا فإذا هم مبصرون». تحف العقول / 206.
2- امام باقرعلیه السلام درباره آثار وضعی ترک عواطف و حقوق برادران دینی فرمود:
«هیچ بندهای از کمک به برادر مسلمان خود و از کوشش در اصلاح کار او خودداری نمیکند، مگر آن که خداوند او را مبتلای به انجام حاجت دشمنان خود خواهند نمود که پاداشی جز گناه ندارد. و هیچ بندهای نسبت به انفاق مال خود در راه خشنودی خدا بخل نمیورزد، جز آن که خداوند او را مبتلا خواهد نمود که چند برابر آن مال را در راه معصیت خدا صرف نماید و خدا را به خشم آورد.»(1)
3- و درباره نشانه معرفت خدا فرمود: «کسی که نافرمانی و معصیت خدا را میکند، خدای خود را نشناخته و به او معرفت پیدا نکرده است.» سپس این اشعار را انشاء نمود:
تَعْصِی الْإِلهَ وَ أَنْتَ تُظْهِرُ حُبَّهُ
هذا لَعَمْرُکَ فِی الْفِعالِ بَدیعٌ
لَوْ کانَ حُبُّکَ صادِقاً لَأَطَعْتَهُ
إِنَّ الْمُحِبَّ لِمَنْ أَحَبَّ مُطیعٌ(2)
4- و درباره آثار قطعی اعمال نیک و بد فرمود: «سه خصلت است که صاحب آنها هرگز نخواهد مرد تا وبال و نتیجه آنها را در دنیا ببیند: 1- ظلم و ستم به مردم؛ 2- قطع رحم با خویشان؛ 3- سوگند دروغ برای از بین بردن حکم خدا.» سپس فرمود: «مؤثّرترین عمل از نظر پاداش دنیوی [ و اخروی] صله رحم است، و اگر مردمی فاجر و فاسق باشند و صله رحم بکنند اموالشان فراوان میشود [ و بلا از آنان دور میگردد و عمرشان طولانی میشود و خداوند از آنان خشنود خواهد شد همانگونه که] سوگند دروغ و قطع رحم خانهها را بیصاحب مینماید.»(3)
1) 601) و قال الباقر علیه السّلام: «ما من عبد یمتنع من معونة أخیه المسلم و السّعی له فی حاجته قضیت أو لم تقض إلّا ابتلی بالسّعی فی حاجة ما یأثم علیه و لا یوجر، و ما من عبد یبخل بنفقة ینفقها فیما یرضی اللَّه إلّا ابتلی بأنّ ینفق أضعافها فیما أسخط اللَّه.» تحف العقول / 214.
2) 602) تحف العقول / 214.
3) 603) و قال علیه السّلام: «ثلاث خصال لا یموت صاحبهنّ أبداً حتّی یری وبالهنّ: البغی، و قطیعة الرّحم، و الیمین الکاذبة یبارز اللَّه بها، و إنّ أعجل الطّاعة ثواباً لصلة الرّحم، و إنّ القوم لیکونون فجّاراً فیتواصلون فتنمی أموالهم و یثرون، و إنّ الیمین الکاذبة و قطیعة الرّحم لیذران الدّیار بلاقع من أهلها.» تحف العقول / 215.
5- و درباره نشانه محبّت نسبت به برادر دینی فرمود: «اگر میخواهی بدانی برادر دینی تو چه مقدار تو را دوست میدارد، به قلب خود بنگر که چه مقدار او را دوست میداری.»(1)
6- و درباره آثار اعمال فرمود: «هر کس زبانش راستگو باشد عملش پاک و پسندیده است، و هر کس نیّت او نیکو باشد روزی او فراوان است، و هر کس به خانواده و اهل خود احسان کند عمر او طولانی خواهد بود.»(2)
7- و درباره آثار صله رحم فرمود: «صله و احسان به خویشان، اعمال انسان را پاک میکند و اموال را برکت میدهد و بلا را دفع میکند و حساب قیامت را آسان مینماید و عمر را طولانی میکند.»(3)
8- و درباره نشانههای شیعیان امیرالمؤمنینعلیه السلام فرمود:
«شیعیان امیرالمؤمنینعلیه السلام به خاطر محبّت ما به برادران خود احسان میکنند و به زیارت آنان میروند و امر ما را زنده مینمایند. آنان هنگام خشم ظلم نمیکنند، و چون خشنود باشند [ و نعمت برای آنان فراوان شود] اسراف نمیکنند. آنان برای همسایگان خود برکت هستند و با هر که همنشین باشند با او مسالمت میکنند.»(4)
9- و درباره کمال مؤمن فرمود: «همه کمالات و ارزشهای مؤمن در سه چیز است: 1- تفقّه و بینش در معارف دین؛ 2- صبر و بردباری در سختیها و مشکلات؛ 3- اندازهگیری [ و اقتصاد] در معاش و زندگی.»
10- و درباره آسودگی و نجات از آزار مردم به جابر جعفی فرمود: «از اهل زمان
خود پنج چیز را غنیمت بشمار: 1- اگر بین مردم باشی تو را نشناسند؛ 2- اگر پنهان شوی سراغ تو را نگیرند؛ 3- اگر حاضر باشی از تو مشورت نکنند؛ 4- اگر سخنی گفتی از تو نپذیرند؛ 5- اگر از دختران آنان خواستگاری نمودی به تو دختر ندهند.»
سپس فرمود: «و من تو را به پنج چیز وصیّت میکنم: 1- اگر مردم به تو ستم کنند تو به آنان ستم مکن؛ 2- اگر مردم به تو خیانت کنند تو به آنان خیانت مکن؛ 3- اگر تو را تکذیب کنند خشم مکن؛ 4- اگر تو را ستایش کنند شاد مشو؛ 5- اگر از تو بدگویی و مذمّت کنند بیتاب مشو.»
سپس فرمود: «ای جابر! درباره چیزی که نسبت به تو میگویند فکر کن. پس اگر گفته آنان را درباره خود صحیح دیدی خشم مکن و از حقیقت بیزار مباش، چرا که سقوط تو از ناحیه خدا به سبب نپذیرفتن حقّ بزرگتر از سقوط تو بین مردم است، و اگر گفته آنان را حقّ ندانستی [ نیز خشم مکن، چرا که تو] ثواب و پاداش بدون زحمتی به دست آوردهای.»(1)
1) 608) و قال علیه السّلام لجابر بن یزید الجعفی: «یا جابر اغتنم من أهل زمانک خمساً: إن حضرت لم تعرف، و إن غبت لم تفتقد و ان شهدت لم تشاور، و إن قلت لم یقبل قولک، و إن خطبت لم تزوّج، و أوصیک بخمس: إن ظلمت فلا تظلم و إن خانوک فلا تخن و إن کذبت فلا تغضب و ان مدحت فلا تفرح و إن ذممت فلا تجزع و فکر فیما قیل فیک فإن عرفت من نفسک ما قیل فیک فسقوطک من عین اللَّه جلّ و عزّ عند غضبک من الحقّ اعظم علیک مصیبة ممّا خفت من سقوطک من أعین النّاس و إن کنت علی خلاف ما قیل فیک فثواب اکتسبته من غیر أن یتعب بدنک.» تحف العقول.
شخصی به نام سلام، میگوید: خدمت حضرت باقرعلیه السلام بودم که حمران بن اعین وارد شد، سؤالاتی کرد، وقتی که خواست برود، عرض کرد:
«یابن رسول اللَّه، وقتی ما شرفیاب به محضر مقدّس شما میشویم قلبمان صفایی پیدا میکند و دنیا در نظرمان بیارزش جلوه میکند ولی همین که از خدمت شما دور میشویم و در اجتماع، با مردم و اهل خرید و فروش روبهرو میشویم باز به دنیا علاقمند میشویم.»
امامعلیه السلام در پاسخ فرمود: «قلب گاهی سخت و گاهی نرم میشود.»
سپس فرمود: «اصحاب رسول اللَّهصلی الله علیه وآله به آن حضرت عرض کردند: "ما میترسیم منافق باشیم." پیغمبرصلی الله علیه وآله پرسید: "به واسطه چه چیز؟" جواب دادند: "وقتی که خدمت شما هستیم، ما را بیدار نموده و به آخرت متمایل میسازید و ترس به ما رو میآورد و از دنیا فراموش میکنیم و به آن بیرغبت میشویم به گونهای که گویا با چشم، آخرت و بهشت و جهنّم را مشاهده میکنیم. این حالت تا موقعی است که در خدمت شما هستیم، همین که از خدمت شما خارج شده و به منزل میرویم و بوی فرزندان به شامّه ما میخورد و خانه و زندگی خود را میبینیم حالت قبلی را از دست میدهیم، گویا چنین حالتی را نداشتهایم. آیا با این خصوصیّات منافق نیستیم؟"
رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: "هرگز چنین نیست و این پیشآمدها و تغییرات از وسوسههای شیطان است که شما را به دنیا متمایل میکند. به خدا قسم اگر بر همان حال اوّل مداومت داشته باشید، فرشتگان آسمان با شما مصافحه میکنند و بر روی آب راه خواهید رفت." آنگاه مطالبی را درباره توبه برای اصحاب خویش بیان فرمود.»(1)
طاووس یمانی از حضرت باقرعلیه السلام پرسید: «کدام دروغ به عنوان اوّلین دروغ واقع شد؟» فرمود: «از شیطان بود که گفت: «أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طینٍ»(2).»
عرض کرد: «کدام گروه شهادت حقّ دادند ولی دروغ گفتند؟» فرمود: «منافقین که به حضرت رسولصلی الله علیه وآله عرض میکردند: «نَشْهَدُ أَنَّکَ لَرَسُولُ اللَّهِ»، و خداوند در قرآن فرمود: «وَ اللَّهُ یَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقینَ لَکاذِبُونَ»(3).»
عرض کرد: «آن چه چیزی بود که فقط یک مرتبه پرید و قبل و بعد از آن نپرید و در قرآن مذکور است؟» حضرت فرمود: «طور سیناء بود که خداوند آن را بر سر بنیاسرائیل با بالهایی که در آن انواع عذاب بود به پرواز درآورد تا تورات را بپذیرند و خداوند فرمود: «وَ إِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ...»(4).»
عرض کرد: «کدام رسول را خدا مبعوث فرمود که نه از جنّ بود و نه از فرشتگان و نه از انسانها و در قرآن مذکور است؟» فرمود: «کلاغی که نشان داد که قابیل چگونه هابیل را دفن کند و فرمود: «فَبَعَثَ اللَّهُ غُراباً...»(5).»
عرض کرد: «چه کسی قوم خود را انذار نمود در حالی که نه از جنّ بود و نه از
ملائکه و نه از انس و در قرآن مذکور است؟» فرمود: «مورچهای که گفت: «یا أَیُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساکِنَکُمْ لا یَحْطِمَنَّکُمْ سُلَیْمانُ وَ جُنُودُهُ...»(1).»
عرض کرد: «بر چه کسی دروغ بسته شد که نه از فرشتگان بود و نه از جنّ و نه از انس و در قرآن مذکور است؟» فرمود: «گرگی که برادران یوسفعلیه السلام بر او دروغ بستند و گفتند او یوسفعلیه السلام را خورده است.»
عرض کرد: «چه چیز است که کم آن حلال و زیاد آن حرام میباشد و در قرآن مذکور است؟» فرمود: «نهر طالوت که خداوند فرمود: «إِلّا مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِیَدِهِ»(2).»
عرض کرد: «کدام روزه است که خوردن و آشامیدن به آن آسیبی نمیرساند؟» فرمود: «روزه سکوت است که مریم فرمود: «إِنّی نَذَرْتُ لِلرَّحْمنِ صَوْماً فَلَنْ أُکَلِّمَ...»(3).»
عرض کرد: «آن چیست که هم زیاد میشود و هم کم؟ و آن چه چیز است که کم میشود ولی زیاد نمیشود؟» حضرت فرمود: «آنچه هم زیاد میشود و هم کم، ماه است و آنچه که کم میشود و زیاد نمیشود عمر است.»(4)
امام صادقعلیه السلام میفرماید: «هشام بن عبدالملک نامهای به حاکم مدینه نوشت و دستور داد پدرم امام باقرعلیه السلام را به شام بفرستد. پس من و پدرم به شام رفتیم. وقتی که به دمشق رسیدیم تا سه روز اجازه ورود به ما نداد. در روز چهارم بر او وارد شدیم و او بر تخت خود نشسته بود و لشکریان و خواصّ درگاه وی بر روی پا همگی با تیر و کمان ایستاده و بزرگان قوم به تیراندازی مشغول بودند. وقتی که من و پدرم وارد شدیم پدرم جلو و من پشت سر آن حضرت بودم. پس پدرم را صدا زد و گفت: "ای
محمّد! با بزرگان قومت به سوی نشانهای که نصب شده تیراندازی کن." پدرم فرمود: "من پیر شدهام و موقع تیراندازی من گذشته است، مرا عفو کن."
هشام گفت: "به حقّ آن کس که ما را به دین خود و دین پیامبرش عزّت بخشید چارهای نیست. باید تیراندازی کنی." سپس به شخصی اشاره کرد که تیر و کمانش را به پدرم بدهد. پدرم تیر و کمان را گرفت و تیری در کمان نهاد و به هدف افکند که درست به وسط آن خورد و سپس تیر دوّم را رها کرد و درست در وسط تیر اوّل خورد و بار سوّم تیری را رها کرد که درست به وسط تیر دوّم خورد تا تیر دهمی که به وسط تیر نهم خورد و هشام سراسیمه گردید و گفت:
"ای اباجعفر! تو بهترین تیراندازان عرب و عجم هستی و گمان میکنی که وقت تیراندازی تو گذشته است."»(1)
امام صادقعلیه السلام میفرماید: «در جریان مسافرت به شام چون از منزل هشام بیرون آمدیم اجتماعی بزرگ و انبوه دیدیم که نشستهاند. پدرم امام باقرعلیه السلام پرسید: "اینها کیستند؟" گفتند: "قسّیسان و رهبانان مسیحی هستند و در این کوه عالمی دارند که اعلم از همه است و سالی یک مرتبه نزد او میآیند و مسائل خود را از او میپرسند و امروز برای همین امر جمع شدهاند." پدرم نزد آنها رفت و من هم رفتم. پدرم سر خود را پوشید که او را نشناسند و همراه آنها به بالای کوه رفت. چون آنان نشستند، عالم را از عبادتخانه بیرون آوردند و در جای مخصوص نشاندند. آن عالم بسیار پیر بود و برخی از حواریّون حضرت عیسیعلیه السلام را درک کرده بود. چشمش به پدرم که افتاد گفت:
"تو از امّت مائی؟" پدرم فرمود: "از امّت مرحومه هستم." پرسید: "از علمای آنهایی یا از نادانان؟" فرمود: "از نادانان نیستم؟" گفت: "شما میپرسید یا من
1) 618) بحارالأنوار: 11 / 88 .
بپرسم؟" فرمود: "تو سؤال کن." پرسید: "آن ساعتی که نه شب است و نه روز کدام ساعت است؟" فرمود: "بین الطّلوعین که از ساعات بهشت است." گفت: "شما ادّعا میکنید که اهل بهشت میخورند و میآشامند ولی از آنها فضولاتی دفع نمیشود مثال آن در دنیا چیست؟" فرمود: "مثل جنین در رحم مادر که میخورد و چیزی از او دفع نمیشود."
عالم بزرگ مسیحی گفت: "تو که گفتی از علمای مسلمین نیستی؟" فرمود: "من گفتم از نادانان آنها نیستم." گفت: "ادّعا میکنید که از میوههای بهشتی چیزی کم نمیشود آیا در دنیا نظیری دارد؟" فرمود: "مانند چراغی است که اگر صد هزار چراغ از او بیفروزند نور او کم نمیشود."
سؤال دیگری کرد و جواب شنید و سپس از جای خود حرکت کرد و گفت: "شما شخص از من داناتری را آوردهاید تا مرا رسوا کنید. به خدا قسم دیگر تا این مرد در شام است من با شما سخن نمیگویم. هر چه که سؤال دارید از این بپرسید."
چون این خبر به هشام رسید ما را روانه مدینه ساخت ولی قبل از ما قاصدی فرستاد که در بین مردمی که در شهرهای بین راه هستند منتشر کنند که دو پسر جادوگر ابوتراب محمّد بن علیّ و جعفر بن محمّد میل به مسیحیّت پیدا کرده و مسیحی شدهاند، پس هر کس به اینها چیزی بفروشد یا سلام به آنان کند یا با آنان مصافحه کند خونش هدر است.
چون قاصد به شهر مدین رسید و ما خواستیم وارد آن شهر شویم مردم درها را به روی ما بستند و ما را دشنام و به علیّ بن ابیطالبعلیه السلام ناسزا گفتند و درب را نگشوده و آذوقه به ما ندادند. پدرم هر چه آنان را نصیحت کرد سودی نبخشید و لذا بر سر کوهی رفت که مشرف به شهر بود و آیاتی از قرآن را که در قصّه شعیب نازل شده است قرائت فرمود. و باد سیاه تیرهای وزید و صدای حضرت به گوش مردم رسید. و بر بامها آمدند و آن حضرت را مشاهده کردند. پیرمردی گفت: "به خدا قسم که این مرد در جایی ایستاده که آن محلّ شعیب است هنگام نفرین بر قوم
خود، اگر درها را باز نکنید مثل آن عذاب بر شما نیز نازل میگردد." پس مردم درها را باز کردند و ما را اطعام نمودند و ما روز دیگر از آن شهر خارج شدیم و هشام دستور داد که پیرمرد مذکور را به قتل برسانند.»(1)
ابوحمزه ثمالی میگوید: یکسال با حضرت ابوجعفر امام محمّد باقرعلیه السلام حجّ بهجا آوردم، همان سال هشام بن عبدالملک نیز به حجّ آمده بود و همراه وی نافع، غلام عمر بن خطّاب نیز حاضر بود. نافع به رکن خانه خدا نظری افکند و دید که مردم اجتماع زیادی کردند. به هشام گفت: «این کیست که مردم اینچنین برگرد او جمع شدند.» هشام گفت: «این محمّد بن علیّ بن الحسین است.»
نافع گفت: «هماکنون نزد او میروم و از او سؤالی میکنم که کسی جز پیامبرصلی الله علیه وآله و وصیّ پیامبر نتواند پاسخ بگوید.» هشام گفت: «برو شاید او را خجل و شرمسار کنی.»
نافع نزد آن حضرت آمد و عرض کرد: «من تورات و انجیل و زبور و قرآن را خواندهام و حلال و حرام آنها را میدانم. میخواهم از تو سؤالی بکنم که جز پیامبر و وصیّ او نمیتواند پاسخ آن را بدهد.» حضرت باقرعلیه السلام سر بلند کرد و فرمود: «هر چه که به ذهنت آمده است بپرس.»
عرض کرد: «فاصله بین پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله و حضرت عیسی چقدر بوده است؟»
فرمود: «عقیده خود را بگویم یا عقیده تو را؟» عرض کرد: «هر دو را.» فرمود: «به عقیده من 500 سال، و به عقیده تو 600 سال.»
عرض کرد: «پس چطور خداوند در قران میفرماید: «وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رُسُلِنا أَجَعَلْنا مِنْ دُونِ الرَّحْمنِ آلِهَةً یُعْبَدُونَ»(2). یعنی ای رسول ما، از پیامبر قبل از
خودت (عیسیعلیه السلام) بپرس که آیا ما غیر از خداوند متعال خدایان دیگری برای پرستش شما قرار دادیم؟ اگر فاصله بین آن دو 500 سال است چگونه آن حضرت میتوانسته از او سؤال بکند؟»
حضرت این آیه را تلاوت فرمود: «سُبْحانَ الَّذی أَسْری بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الْأَقْصَی الَّذی بارَکْنا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ آیاتِنا»(1)منزّه است خدایی که بندهاش (پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله) را شبانه از مسجد الحرام به مسجد الأقصی مبارک برد تا به او آیات خویش را بنمایاند. یکی از آیاتی که خداوند به او در شب معراج نمایاند این بود که جمیع پیامبران را محشور فرمود و سپس به جبرئیل امین امر کرد که دو مرتبه اذان و دو مرتبه اقامه بگوید و سپس امامت آن جمع را به عهده گرفت و نماز خواند. و جبرئیل در اذان جمله "حیّ علی خیر العمل" را گفت. وقتی که از نماز فراغت یافت خداوند دستور سؤال از انبیاء را صادر فرمود و پیامبرصلی الله علیه وآله از پیامبران پرسید: "به چه چیز شهادت میدهید و چه میپرستید؟" همگی گفتند: "ما شهادت به وحدانیّت پروردگار و رسالت تو میدهیم و بر این امر از ما عهد و پیمان گرفته شده است."»
نافع عرض کرد: «درست گفتی ای ابوجعفر.» و باز سؤال کرد: «مردم در قیامت چه میخورند تا از حساب روز قیامت فارغ گردند؟» فرمود: «نان سفیدی میخورند تا خداوند به حساب همه برسد.»
عرض کرد: «چگونه در روز قیامت با آنهمه شدائد و گرفتاریها میل به غذا پیدا میکنند؟» فرمود: «آیا گرفتاری جهنّم بیشتر است یا قیامت؟»
عرض کرد: «جهنّم.» فرمود: «جهنّمیان در جهنّم میل به آب و غذا پیدا میکنند و به بهشتیان میگویند: «أَفیضُوا عَلَیْنا مِنَ الْماءِ أَوْ مِمَّا رَزَقَکُمُ اللَّهُ»(2)، و پس از این درخواست، آنها از زقّوم میخورند و از حمیم میآشامند.»
عرض کرد: «یک سؤال دیگر دارم.» فرمود: «چیست؟» عرض کرد: «خدا کجاست؟» فرمود: «وای بر تو! بگو خدا کجا نیست تا بگویم که کجا هست. سُبْحانَ مَنْ لَمْ یَزَلْ وَ لا یَزالُ، فَرْداً صَمَداً لَمْ یَتَّخِذْ صاحِبَةً وَ لا وَلَداً.»
نافع نزد هشام بن عبدالملک برگشت و هشام از او پرسید: «چه کردی؟» گفت: «مرا به حال خود بگذار، به خدا قسم او اعلم از همه مردم و فرزند رسول خداست.»(1)
منهال میگوید: در خدمت حضرت باقرعلیه السلام نشسته بودم که شخصی وارد شد و بر آن حضرت سلام کرد و پاسخ شنید. احوال حضرت را پرسید. حضرت فرمود:
«آیا وقت آن رسیده است که بدانید حال ما چطور است؟ ما در این امّت، مانند بنیاسرائیل شدیم که فرزندانشان را میکشتند و زنانشان را زنده نگه میداشتند. این امّت نیز با ما همین رفتار را دارند.»
سپس فرمود: «عرب گمان میکرد که بر عجم فضلیت دارد، چون پیامبرصلی الله علیه وآله از میان آنان قیام کرد. و قریش بر سایر قبایل عرب افتخار و مباهات کرد، چون پیامبرصلی الله علیه وآله از قریش بود. اگر تفاخر عرب بر عجم و قریش بر عرب درست باشد ما نیز بر سایر مردم فضلیت داریم چون ما از خاندان آن حضرت و عترت آن بزرگواریم که در این فضلیت هیچکس با ما شریک نیست.»
عرض کردم: «به خدا قسم من دوست و علاقهمند به شما اهلبیت هستم.» حضرت فرمود: «پس خود را برای بلاها و ناگواریها آماده بنما، زیرا بلا به سوی ما از سیل به سوی رودخانه سریعتر سرازیر میشود. بلا زودتر از همه به ما میرسد و سپس به شما و گشایش نیز از ما شروع میشود و به شما میرسد.»(2)
مردی از اهل شام مرتّب به مجلس امام باقرعلیه السلام آمد و رفت میکرد و به آن حضرت عرض میکرد: «ای محمّد، در روی زمین هیچکس را بیشتر از شما اهلبیت دشمن نمیدارم و معتقدم که اطاعت خدا و پیامبرصلی الله علیه وآله و امیرالمؤمنینعلیه السلام در دشمنی با شماست ولی چون شما را شخصی دانشمند و سخنرانی فصیح و بلیغ میدانم به منزل و محفل شما آمد و رفت میکنم.»
حضرت باقرعلیه السلام همواره در جواب او میفرمود: «خیر است، و هیچ چیز بر خداوند مخفی نیست.» طولی نکشید که آن مرد شامی بیمار شد و وقتی که احساس کرد که کارش تمام است به متصدّی امور کفن و دفن خود گفت: «وقتی که من مردم، محمّد بن علیعلیه السلام را خبر کن تا بر جنازه من نماز بخواند و بگو که من دستور دادهام.»
همین که نیمه شب فرا رسید گمان کرد که از دنیا رفته است و لذا صبح نزد حضرت باقرعلیه السلام آمد و قضیّه را به عرض آن حضرت رسانید. حضرت مشغول تعقیبات نماز صبح بود، به وی فرمود: «او نمرده است، عجله نکنید تا من بیایم.»
آنگاه بلند شد و وضو گرفت و نماز خواند و دست و صورت را به آسمان بلند کرد سپس به سجده رفت و تا وقتی که خورشید طلوع کرد در حال سجده بود. سپس بلند شد و به منزل آن مرد شامی رفت و او را نشانید و دستور غذایی داد، سپس به منزل مراجعت فرمود. طولی نکشید که آن مرد سلامت خود را بازیافت و نزد حضرت باقرعلیه السلام آمد و عرض کرد: «أَشْهَدُ أَنَّکَ حُجَّةُ اللَّهِ عَلی خَلْقِهِ وَ بابُهُ الَّذی یُؤْتی مِنْهُ فَمَنْ أَتی مِنْ غَیْرِکَ خابَ وَ خَسِرَ وَ ضَلَّ ضَلالاً بَعیداً؛ شهادت میدهم که تو حجّت خدا بر خلق و بابی هستی که باید از آن وارد گردید. هر کس که از غیر مسیر شما راه بپیماید ضرر و زیان برده و گمراه گردیده است.»
حضرت فرمود: «چرا تغییر موضع دادهای؟» عرض کرد: «من مرگ را با چشم خود دیدم و داشتم میرفتم که ناگهان منادی ندا کرد که روح او را برگردانید. این
درخواست محمّد بن علی است.» حضرت فرمود: «آیا دانستی که گاهی خدا بنده را دوست میدارد ولی عملش را نمیپسندد و گاهی بندهای را نمیپسندد ولی عملش را دوست میدارد؟»(1)
جابر بن عبداللَّه انصاری به محضر حضرت علیّ بن الحسینعلیه السلام مشرّف گردید. ناگهان از درون منزل آن حضرت طفلی خارج گردید. جابر همینکه او را دید بدنش لرزید و موی بر بدنش راست گردید و به او نظر کرد و گفت: «ای کودک جلو بیا.» جلو آمد. آنگاه گفت: «ای کودک جلو بیا.» جلو آمد. آنگاه گفت: «برگرد و برو.» برگشت و رفت. جابر گفت: «به خدای کعبه قسم که مانند شمائل رسول اللَّه است.» سپس بلند شد و نزد او رفت و گفت: «ای کودک! نام تو چیست؟» گفت: «محمّد.» گفت: «فرزند کیستی؟» گفت: «فرزند علیّ بن الحسین.» گفت: «جانم به فدایت، پس تو باقر هستی.» فرمود: «آری.»
آنگاه امام باقرعلیه السلام به او فرمود: «پیامی که مأموریت داری که به من ابلاغ کنی، ابلاغ کن.» جابر عرض کرد: «ای مولای من! پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله مرا مژده داد که عمرم طولانی میگردد تا به لقای شما مشرّف گردم و فرمود: "وقتی که او را ملاقات کردی سلام مرا به او برسان."» حضرت باقرعلیه السلام فرمود: «سلام بر رسول خدا تا وقتی که زمین و آسمان برقرارند و سلام بر تو چنانکه ابلاغ سلام از رسول اللَّهصلی الله علیه وآله نمودی.»(2)
وقتی که حضرت زین العابدین را با حرم امام حسینعلیه السلام به اسارت بردند، فرزند آن حضرت جناب امام محمّد باقرعلیه السلام نیز که در آن هنگام دو سال و چند ماه از عمر
مبارکش گذشته بود با پدر بزرگوارش بر یزید وارد شد. یزید حضرت سجّاد را مخاطب خود قرار داده و گفت: «یا علیّ بن الحسین! چه دیدی؟» حضرت فرمود: «چیزی را دیدم که خدا قبل از این که آسمانها و زمینها را خلق کند درباره آن قضاوت فرموده است.»
یزید درباره حضرت سجّادعلیه السلام با اهل مجلس خود مشورت کرد. اهل مجلس رأی به قتل حضرت سجّادعلیه السلام دادند. آنگاه حضرت باقرعلیه السلام در همان مجلس بپاخاست و حمد و ثنای خدا را به جای آورد و در جواب یزید فرمود: «اهل مجلس تو اشارهای به تو کردند که بر خلاف اشاره و رأی اهل مجلس فرعون در مورد موسی و هارونعلیهما السلام بود، زیرا فرعون با آنها مشورت کرد که با آنها چه بکنیم؟ آنها گفتند: "موسی را با برادرش نگاهدار." ولی اهل مجلس تو اشاره به قتل ما نمودند. این امر دارای سببی است.» یزید گفت: «سبب آن چیست؟» حضرت باقرعلیه السلام فرمود: «چون آنها حلالزاده بودند ولی اهل مجلس تو چنین نیستند، زیرا پیغمبران و فرزندان آنها را جز زنازادگان نمیکشند.» پس یزید ساکت شد.(1)
حضرت باقرعلیه السلام وارد مسجد الحرام گردید. دستهای از قریش متوجّه آن جناب شده و پرسیدند که این شخص کیست؟ به آنها گفته شد: «این امام و پیشوای اهل عراق است.» یکی از آنها گفت: «خوب است که شخصی را بفرستیم تا از او سوالی بکند.» جوانی نزد آن حضرت آمد و عرض کرد: «ای عمو! بزرگترین گناه کبیره کدام است؟» حضرت فرمود: «میگساری و شرابخواری.» جوان برگشته و جواب را به آنها گفت. گفتند: «بار دیگر نزد او برو و سؤال را تکرار کن.» برای بار دوّم آمد و عرض کرد: «بزرگترین گناه کبیره کدام است؟»
1) 627) ترجمه اثبات الوصیّه / 320.
حضرت فرمود: «ای بردارزاده! مگر نگفتم که میگساری و شرابخواری! زیرا شرابخوار به زنا و سرقت و قتل و شرک رو میآورد، تمام کارهای ناشایستهای که از شرب خمر سرچشمه میگیرد بالاترین گناهان هستند، همانگونه که درخت انگور نیز از همه درختها بالاتر میرود و بلندتر میشود.»(1)
امام باقرعلیه السلام میفرماید: «روزی چند نفر از اصحاب پیامبرصلی الله علیه وآله به منزل آن حضرت آمدند. آنان عبارت بودند از: 1- حضرت امیرالمؤمنینعلیه السلام، 2- ابوبکر، 3- زبیر، 4- عمر، 5- عبدالرّحمن بن عوف، پیامبر اکرمصلی الله علیه وآله تشریف آورد و با آنها نشست و بند کفش حضرت پاره شد و آن حضرت کفش خود را نزد حضرت امیرعلیه السلام انداخت و فرمود: "در جانب راست عرش پروردگار، قومی وجود دارند که بر منبرهایی از نور نشستهاند و چهرههای آنها از نور و لباسهایشان نیز از نور است و نور چهره آنها چشم ناظران را میزند."
ابوبکر عرض کرد: "آنها کیانند ای رسول خدا؟" حضرت سکوت فرمود. عمر عرض کرد: "آنها کیانند ای رسول خدا؟" حضرت سکوت فرمود. زبیر عرض کرد: "آنها چه کسانی هستند یا رسول اللَّه؟" حضرت فرمود: "قوم تحابّوا بروح اللَّه من غیر أنساب و لا أموال و هؤلاء شیعتک یا علیّ و أنت إمامهم؛ آنها قومی هستند که به روح اللَّه محبت میورزند بدون اینکه قوم و خویشی یا طمع و چشم داشت مالی داشته باشند. آنها شیعیان تو هستند و تو امام آنها هستی ای علی."»(2)
گلشن توحید، آباد امام باقر است
مرغ دل در هر نفس یاد امام باقر است
دین حقّ از نور ارشاد امام باقر است
جلوه اجداد و اولاد امام باقر است
مژده یاران عید میلاد امام باقر است
کعبه دل روح قرآن جان زین العابدین
سر زده در اوّل ماه رجب ماهی تمام
کافتابش آورد هر صبحدم عرض سلام
کنیه بوجعفر، لقب باقر، محمّد شد به نام
قطرهای از چشمه علمش علوم خاص و عام
نجل پیغمبر امام ابن امام ابن امام
رهنمای راستان و پیشوای راستین
بحرِ بیپایانِ علم ذاتِ حیِّ ذوالمنن
جابر آورده سلامش از رسول مؤتمن
باب او ابن الحسین و مام او بنت الحسن
جدّهاش زهرا و جدّش رحمةٌ للعالَمین(1)
مدینه شد به نور حقّ منوّر
که آمد باقر علم پیمبر
ملائک محو آن جانانه گشتند
همه شادیکنان مسرور گشتند
1) 631) نخل میثم: 4 / 433.
به گرد مهد آن فرزانه گشتند
به شمع روی او پروانه گشتند
مدینه بهتر از خلد برین است
صفابخش دل اهل یقین است
به عالم جلوهگر ماهِ ولایت
ز دامان امام چهارمین است
زَنَد لبخند بر رخسار مادر
که آمد باقر علم پیمبر
سوغات ما از کربلا درد و محن بود
پژمردگی لالههای در چمن بود
من تشنگی در خیمه را احساس کردم
یاد از دو دست خونی عبّاس کردم
من کودکی بودم که آهم را شنیدند
دیدم سر جدّ غریبم را بریدند
من دیدهام در وقت تشییع جنازه
اسبان دشمن را بر آن ابدان تازه
من با خبر هستم ز باغی بیشکوفه
خورشید را بر نیزه دیدم بین کوفه
گر چه که من مسموم آن زهر هشامم
من کشته ویرانهای در شهر شامم
دیدم که پَرپَر میزند همسنگر من
در خاطرم شد زنده یاد مادر من
ای فروزان گوهر پاک بقیع
گل پرپر شده در خاک بقیع
ای مدینه از دلم خون میچکد
وز طریق دیده بیرون میچکد
در شرار زهر میسوزد تنم
پَرپَر از سوزش همه جان و تنم
ای فروزان گوهر پاک بقیع
گل پرپر شده خاک بقیع
نشست گرد مصیبت بر چهره اسلام
مدینه آمده روزت سیاهتر از شام
چه رنجها که به طفلی رسید بر جانش
گهی به کرب و بلا، گه به کوفه، گه در شام
چه غصّه داشت که فرمود: در منه نه سال
کنند گریه بر آن پنجمین امام همام
عالمی ماتمسرا شد (2)
فاطمه صاحبعزا شد
باقرِ آل پیمبر (2)
کشته زهر جفا شد
پنجمین نور ولایت (2)
گشته پَرپَر از عداوت
صادقش سوزد ز داغش (2)
گشته گریان در فراقش
در بقیع آید کنارش (2)
قبر بیشمع و چراغش
1- الحجّ و الزّیارة، عربی.
2- آداب حجّ و زیارت حرمین شریفین، فارسی.
3- میزان الحقّ یا حقیقت مظلوم، فارسی - عربی.
4- آیات الفضائل یا فضائل علیعلیه السلام در قرآن، عربی - فارسی.
5- دولة المهدیعلیه السلام یا حکومت امام زمان عجّل اللَّه فرجه الشّریف، فارسی - عربی.
6- اسوة النّساء، بانوی نمونه عالم، فارسی - عربی.
7- امام الشّهداء و سالار شهیدان، فارسی - عربی.
8- انتظار مهدیعلیه السلام و نشانههای ظهور، فارسی - عربی.
9- شهید خراسان و پناه شیعیان، فارسی - عربی.
10- عاشقان کربلا، زیارات عتبات عالیات عراق.
11- آیین همسرداری و آداب زندگی در اسلام، فارسی - عربی.
12- بشارتهای معصومینعلیهم السلام، فارسی - عربی.
13- مژدههای رحمت در قرآن همراه خطبه غدیر، فارسی - عربی.
14- محرّمات اسلام، فارسی - عربی.
15- ماههای رحمت، ترجمه کتاب «فضائل الأشهر الثّلاثة» مرحوم صدوق، فارسی - عربی.
16- امام صادقعلیه السلام، ترجمه کتاب «الإمام الصّادقعلیه السلام» از مرحوم علّامه مظفّر، فارسی.
17- پیامبر اعظمصلی الله علیه وآله، ترجمه کتاب «مناقب آل ابیطالبعلیه السلام» تألیف علّامه ابن شهرآشوب.
18- واجبات اسلامی، فارسی و عربی.
19- پیامهای قرآنی، یکصد و ده پیام نورانی قرآن.
20- رهبران معصومعلیهم السلام.
21- راه خداشناسی.
22- خطبه غدیر با ترجمه فارسی.
23- بشارتهای مهدویّت، فارسی - عربی.
24- در پناه قرآن.
25- فتنههای آخر الزّمان، فارسی - عربی.
26- راه بهشت.
27- اخلاق و سیره محمّدیصلی الله علیه وآله.