ghaemiyeh.com
سرشناسه : امين، مرتضي، ۱۳۳۴ -
عنوان قراردادي : الميزان في تفسير القرآن. فارسي. برگزيده
عنوان و نام پديدآور : معارف قرآن در الميزان/ تاليف مهدي امين[براي] سازمان تبليغات اسلامي، معاونت فرهنگي.
مشخصات نشر : [تهران]: سازمان تبليغات اسلامي، مركز چاپ و نشر، -۱۳۷۰
مشخصات ظاهري : ج.
شابك : ۱۳۰۰ريال ؛ ۲۰۰۰ ريال (ج.۲، چاپ اول) ؛ ۳۰۰۰ ريال (ج.۳، چاپ اول)
يادداشت : ج. ۲ (چاپ اول: ۱۳۷۳).
يادداشت : ج.۳ (چاپ اول: ۱۳۷۳).
يادداشت : كتابنامه.
مندرجات : ج. ۱. معارف قرآن در شناخت خدا
موضوع : تفاسير شيعه -- قرن ۱۴
موضوع : اسلام -- بررسي و شناخت
شناسه افزوده : طباطبائي، محمدحسين، ۱۲۸۱ - ۱۳۶۰ . الميزان في تفسيرالقرآن
شناسه افزوده : سازمان تبليغات اسلامي. مركز چاپ و نشر
شناسه افزوده : سازمان تبليغات اسلامي. معاونت فرهنگي
رده بندي كنگره : BP۹۸/ط۲۵م۹۰۴۲۱۲ ۱۳۷۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۱۷۲۶
شماره كتابشناسي ملي : م۷۱-۱۷۴۳
اِنَّــهُ لَقُـرْآنٌ كَـــريــمٌ
فـى كِتــابٍ مَكْنُـــــونٍ
لا يَمَسُّــهُ اِلاَّ الْمُطَهَّـــروُنَ
« اين قـــــــــرآنـى اســت كــريـــــــــــم! »
« در كتــــــــابــــــــــــــى مكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون! »
« كه جز دست پــاكــان و فهـم خاصان بدان نرسد! »
(77 ـ 79/ واقعه)
اين كتاب به منزله يك «كتاب مرجع» يا فرهنگ معارف قرآن است كه از «تفسير الميزان» انتخـاب و تلخيـص، و بر حسب موضوع، طبقهبندى شده است.
در يك « طبقه بندي كلي» از موضوعات قرآن كريم در تفسير الميزان قريب 75 عنوان انتخاب شد كه هر يك يا چند موضوع، عنواني براى تهيه يك كتاب در نظر گرفته شد. هر كتاب در داخل خود به چندين فصل يا عنوان فرعى تقسيم گرديد. هرفصل نيز به سرفصلهايى تقسيم شد. در اين سرفصلها، آيات و مفاهيم قرآنى از متن تفسيـر الميــزان انتخــاب و پس از تلخيص، به روال منطقى طبقهبندى و درج گرديد، به طورى كه خواننده جوان و محقق ما با مطالعه اين مطالب كوتاه وارد جهان شگفتانگيز آيات و معارف قرآن عظيم گردد.
تعدادي از اين مجلدات هم گفتارهاي مربوط به همين موضوعات و همچنين تحقيقاتي است كه علامه طباطبائي رضوان الله عليه درباره اهداف آيات و سوره هاي قرآن كريم به عمل آورده است.
در پايان كار، مجموع اين معارف به قريب 5 هزار سرفصل بالغ گرديد. كار انتخاب مطالب، تلخيص، عنوان بندي و نگارش، قريب 30 سال دوام داشتــه و با توفيق الهى در ليالى مبــاركه قدر سال 1385 پايان پذيرفتــه و آمــاده چــاپ و نشــر گـرديـده است.
در نظر گرفته شد اين مجلدات بر اساس سليقه خوانندگان در شكل ها و قطع هاي مختلف آماده شود. در قطع وزيري تعداد اين مجلدات به 14 رسيد. در قطع جيبي هر عنوان موضوع يك كتاب در نظر گرفته شد و در نتيجه به 75 جلد رسيد.
از اين مجلدات تاكنون 3 جلد به قطع وزيري با عنوان « معارف قرآن در الميزان» شامل عناوين: معارف قرآن در شناخت خدا، نظام آفرينش، ملائكه و جن و شيطان ( از انتشارات سازمان تبليغات اسلامي،) و 5 جلد به قطع جيبي با عنوان « تفسير علامه- تفسير موضوعي الميزان » شامل عناوين: قضا و قدر در نظام آفرينش، خانواده، جنگ و صلح، جن و شيطان، غذا و تغذيه انسان ( از انتشارات موسسه قرآني تفسير جوان - مفتاح دانش و بيان جوان - آستان قدس رضوي،) چاپ و منتشر گرديده است.
مجلدات حاضر بدون امتياز تاليف است! هر ناشري مي تواند در اشاعه معارف آسماني قرآن نسبت به چاپ و نشر آنها ( با عناوين مناسب و مربوط) اقدام نمايد و هر موسسه يا فردي آنها را در سايت اينترنتي خود قرار دهد!
هدف تأليف اين كتاب
هـــــدف از تهيه اين مجموعــه و نوع طبقهبندى مطالب در آن، تسهيل مراجعه به شرح و تفسير آيات و معارف قرآن شريف، از جانب علاقمندان علوم قرآنى، مخصوصا محققين جوان است كه بتوانند اطلاعات خود را از طريق بيان مفسرى بزرگ چون علامه فقيد آية اللّه طباطبايى دريافت كنند و براى هر سؤال پاسخى مشخص و روشــن داشتـــه باشنــد.
ضرورت تأليف اين كتاب
سالهاى طولانى، مطالب متعدد و متنوع درباره مفاهيم قرآن شريف مىآموختيم اما وقتى در مقابل يك سؤال درباره معارف و شرايع دينمان قرار مىگرفتيم، يك جواب مدون و مشخص نداشتيم بلكه به اندازه مطالب متعدد و متنوعى كه شنيده بوديم بايد جواب مىداديم. زمانى كه تفسير الميزان علامه طباطبايى، قدساللّه سرّه الشريف، ترجمه شد و در دسترس جامعه مسلمان ايرانى قرار گرفت، اين مشكل حل شد و جوابى را كه لازم بود مىتوانستيم از متن خود قرآن، با تفسير روشن و قابل اعتمادِ فردى كه به اسرار مكنون دست يافته بود، بدهيم. اما آنچه مشكل مىنمود گشتن و پيدا كردن آن جواب از لابلاى چهل (يا بيست) جلد ترجمه فارسى اين تفسير گرانمايه بود.
اين ضرورت احساس شد كه مطالب به صورت موضوعى طبقهبندى و خلاصه شود و در قالب يك دائرةالمعــارف در دستــرس همه ديندوستان قرارگيرد. اين همان انگيزهاى بـود كـه مـوجب تهيه اين مجلــدات گــرديد.
بديهى است اين مجلدات شامل تمامى جزئيات سورهها و آيات الهى قرآن نمىشود، بلكه سعى شده مطالبى انتخاب شود كه در تفسير آيات و مفاهيم قرآنى، علامه بزرگوار به
شرح و بسط و تفهيم مطلب پرداخته است.
اصــول ايــن مطــالــب با تــوضيــح و تفصيــل در « تفسير الميزان» موجود است كــه خـواننــده مىتواند براى پىگيرى آنها به خود الميزان مراجعه نمايد. براى اين منظور مستند هــر مطلــب با ذكــر شمــاره مجلــد و شماره صفحه مربوطه و آيه مـورد استناد در هر مطلب قيد گرديده است. ( ذكراين نكته لازم است كه ترجمه تفسيرالميزان در اوايل انتشار از دهه 50 به بعد به صورت مجموعه 40 جلدى و از دهه 60 به بعد به صورت مجموعه 20 جلدى منتشر شده و يا در لوح هاي فشرده يا در اينترنت قرار گرفته است، به تبع آن نيز در تهيه مجلدات اوليه اين كتابها (تا پايان تاريخ اديان) از ترجمه 40 جلدي اوليه و در تهيه مجلدات بعدي از ترجمه 20 جلدي آن و يا از لوح هاي فشرده استفاده شده است، لذا بهتراست درصورت نياز به مراجعه به ترجمه الميزان، علاوه برشماره مجلدات، ترتيب عددى آيات نيز، لحاظ شود.)
... و ما همه بندگانى هستيم هر يك حامل وظيفه تعيين شده از جانب دوست و آنچه انجــام شــده و مىشـود، همه از جانب اوست !
و صلوات خدا بر محمّد مصطفى (صلىاللهعليهوآله) و خاندان جليلش باد كه نخستين حاملان اين وظيفه الهى بودند و بر علامه فقيد آية اللّه طباطبايى و اجداد او، و بر همه وظيفه داران اين مجموعه شريف و آباء و اجدادشان باد، كه مسلمان شايستهاى بودند و ما را نيز در مسيــر شنــاخت اسـلام واقعى پرورش دادنـد ... فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّني مُسْلِماً وَ أَلْحِقْني بِالصَّالِحينَ!
ليلة القدر سال 1385
سيد مهدى (حبيبى) امين
پس از چاپ اول 3 جلد از « معارف قرآن در الميزان » در سالهاي70، استقبال محققين و دانشمندان به جائي رسيد كه ما را بر آن داشت تا قبل از آغاز مطالعه اين كتاب، سري بزنيم به سايت هاي اينترنتي و جرايد كشور، نقد و اظهار نظر هائي را كه درباره چاپ قبلي اين مجموعه با ارزش از طرف پژوهشگران محترم اظهار شده است، درج كنيم:
1-« در سايت گودريدز www.goodreads.com/book/show/8553126 » كه در آن از همه جاي دنيا افراد علاقمند به كتاب مي توانند بهترين كتابهائي را كه خوانده اند معـرفي كنند، آقاي محمد رضــا ملائي از شهر مقدس مشهد مشخصاتي از جـلد اول « معارف قرآن در الميزان» را همراه با كتابهاي مورد علاقه اش درج كرده و چنين اظهار نموده است:
« ... تو تهران تو كتابخونه پيدا كردم، صد صفحه اش رو خوندم، ولي مشهد هيچ جا پيداش نكردم، آيات سنگين قرآن رو برداشته بود تفسير علامه رو آورده بود. حيف شد واقعا، اين كتاب رو هر كي داره، دو برابر قيمت ازش مي خرم، بهم اطلاع بدين ...!»
2-« روانشاد حجت الاسلام دكتر كبيري استاد دانشگاه » در يكي از سخنراني هاي خود در مسجد شفا درباره « جلد دوم معارف قرآن در الميزان» اظهار داشت:
« ... اين كتاب را اول شب باز كردم عناوين چنان جذبم مي كردند كه ديدم همان شب تا آخر كتاب را خوانده ام!»
3-« درسـايت روزنامه جمهوري اسـلامي ...www.magiran.com/npview » در صفحه عقيدتي در تاريخ 03/07/1385 درباره مجموعه «معارف قرآن در الميزان» چنين آمده است:
« معارف قرآن در الميزان نام كتابي است كه به كوشش سيد مهدي امين تنظيم گرديده و توسط سازمان تبليغات اسلامي منتشر شده است. اين كتاب با دقت تمام معارف مختلف قرآن كريم را كه در تفسير الميزان شرح و تبيين يافته است انتخاب و تلخيص كرده و با يك طبقه بندي ارزشمند موضوعي شيفتگان فرهنگ و معارف قرآني را براي دست يابي سريع به آن ياري و مساعدت نموده است .
تنظيم كننده اين معارف غني در مقدمه اي كه بر جلد اول و دوم اين كتاب نگاشته است درباره اين اثر كه در حكم كتاب « مرجع» براي آشنايي با فرهنگ و معارف قرآني است، چنين مي نويسد: ( ... نويسنده محترم روزنامه جمهوري، كلياتي از مقدمه مولف را از جلد اول و دوم كتاب نقل كرده است.)
4-« سايت موسسه فرهنگي و اطلاع رساني تبيان وابسته به سازمان تبليغات اسلامي
www.tebyan.net» در موارد عديده از كتاب « معارف قرآن در الميزان» مطالب زيادي نقل
كرده، از جمله در سال 1382 شرح كامل « اسماء و صفات الهي» را نقل كرده كه مورد استقبال و اقتباس سايت هاي ديگر هم قرار گرفته است و تعداد بازديد كنندگان آن، در تاريخ مراجعه، به 29185 نفر رسيده بود.
5-« سايت دارالقرآن كريم www.telavat.com » نيز به معرفي « معارف قرآن در الميزان » پرداخته و مي نويسد:
« اين كتاب فرهنگ معارف قرآن است كه از تفسير شريف الميزان انتخاب و تلخيص و بر حسب موضوع طبقه بندي شده است. طرح اين منبع در 9 جلد به شرح زير است:
1- معارف قرآن در شناخت خداوند؛ 2 . معارف قرآن در شناخت جهان و نظام آفرينش؛ 3. آفرينش انسان و موجودات قبل از او؛ 4. فطرت انسان؛ 5. تاريخ انسان و جريان مدنيّت و اديان الهي؛ 6. اسلام، حركت نهايي و وراثت زمين؛ 7. تمدن و قوانين جامعة صالح و موعود اسلامي؛ 8. اصول تربيت و خانواده اسلامي؛ 9. مراحل بعدي حيات تا لقاء الله. ظاهراً تاكنون 3 جلد اول آن انتشار يافته و بقيه مجلدات آن آماده نشده است.»
6-« سايت شهر مجازي قرآن www.quranct.com » از جلد اول « معارف قرآن در الميزان» مطالبي بطور مفصل در چند صفحه درباره « اسماء و صفات الهي» با سر فصل هاي زير نقل كرده است: اسماء و صفات الهي. تقسيم بندي صفات الهي. تعداد اسماء حسني.
7-« سايت Islamquest» در پاسخ پرسش هاي خوانندگان خود در موارد عديده از « معارف قرآن در الميزان» استفاده كرده است.
8-« سايت حوزه www.hawzah.net » تحت عنوان « جوانه هاي جاويد» بررسي هايي درباره: «سبك هاي تفسيري علامه طباطبائي ره و شناخت نامه الميزان،» انجام داده، منابع تفسير و كتابهاي مربوط به الميزان را شمارش كرده است و در باره « معارف قرآن در الميزان» مي نويسد:
« مجموعه معارف قرآن در الميزان كه به منزله مرجع يا فرهنگ معارف قرآن است، توسط سيد مهدي امين از تفسيرالميزان انتخاب و تلخيص گرديده كه بر حسب موضوع طبقه بندي شده است از اين اثر تا كنون سه جلد با عنوان معارف قرآن در شناخت خدا، معارف قرآن در شناخت جهان و معارف قرآن در شناخت ملائكه، جنّ و شيطان تدوين و توسط سازمان تبليغات اسلامي به چاپ رسيده است.» « سايت حوزه » همچنين به عنوان منابع پژوهش مقطع دبيرستان، موضوع: كنش و واكنش (عمل ها و عكس العمل ها ) از « معارف قرآن در الميزان» نام برده است.
9-« سايت اسلام پديا – اصطلاحات قرآني islampedia.ir » در شرح اصطلاحات «آسمان هاي هفت گانه در قرآن» و « الحي القيوم در آيات قرآن» همچنين «رطب و يابس و كتاب مبين در قرآن» مطالب مفصلي از « معارف قرآن در الميزان» را نقل كرده است.
علاوه بر سايت هاي فوق الذكر قريب به 50 سايت ديگر نيز از مجلدات « معـارف قـرآن در الـميزان» استفاده كرده و يا آنها را به عنوان منابع تحقيق و مطالعه به خوانندگان خود معرفي كرده اند كه براي رعايت اختصار از شرح آنها صرف نظر مي شود.
در حال حاضر هم-
مولف همه اين 22جلد را در سايت خود تحت عنوان(معارف قرآن در الميزان)در دو نسخهPDF و WORD در اينترنت جهت مطاله و دانلود و كپي برداري برقرار داده كه با جستجو در (گوگل)اين سايت قابل مشاهده است.
در سال هاي اخير موسسه قرآني تفسير جوان نسخه هاي جيبي آن را كه در 77 جلد تحت عنوان (تفسر علامه يا تفسير موضوعي الميزان)تهيه شده در سايت (WWW.Tafsirejavan.com)خود قرار داده تا همگان سريعا به آن دسترسي داسته باشند.
اخيرا نيز موسسه قرآني قائميه(WWW.Ghaemiyeh.com) در شهر اصفهان از 77 جلد مزبور در سايت خود با شيوه بسيار جامع و با فهرست ديجيتالي استفاده كرده كه علاوه بر نسخهPDF از چند فرمت ديگر نيز امكاناتي براي سهولت دانلود و كپي برداري فراهم آورده است.
برخي افراد يا هيئت هائي علمي نيز در پژوهش هاي خود به « معارف قرآن در الميزان» مراجعه داشتند، بانوان دانشمندي كه به تأييد خود متجاوز از 25 سال در الميزان تحقيق مي كردند، پس از دسترسي به اين كتاب، تحقيقـات خود را بر اساس عناويـن آن، از متن اصلي الميزان دنبال مي كنند.
حضرت آيت الله حاج سيد رضي شيرازي « دامة افاضاته » در روزهاي آغازين كه مولف فهرست عناوين جلد اول اين مجموعه را تهيه و به محضر معظم له ارائه نمود، پس از مطالعه كامل، توصيه فرمودند: « برخي عناوين بسيار جذاب بود و من چند بار دنبال اين بودم كه اصل مطالب را بخوانم، لذا بهتر است براي اين عناوين به صورت مختصر هم شده، مطالب متن نوشته شود...!» معظم له نامي كه براي كتـــاب پيشنــهاد فرمودند همان نام پر معــناي « معارف قرآن در الميزان » بود كه 3 جلد اول آن در سال هاي 1370 با همان نام انتشار يافت. از آنجائي كه مولف در تمام مدت تأليف كتابها از انفاس قدسي و راهنمائي هاي ارزشمند آن معلم الهي بهره مند بوده است، به عنوان سپاس، تاليف اين مجموعه را به محضر ايشان تقديم مي نمايد!
سيد مهدي حبيبي امين
رمضان مبارك 1392
مستند: روايات اسلامي الميزان ج 12 ص 185
-رسول خدا"ص" مردي بود كه در چشم هر بيننــــده بزرگ و مـــوقر مي نمود،
-بدون اينكه چهره اش درهم كشيده باشد، هميشه اندوهگيــــن به نظر مي رسيد،
-و بدون اينكه بخندد، هميشه تبسمي بر لب داشت،
-صورتش رنگ مهتابي داشت،
-روي نيكويش در تلألو چون ماه تمام بود،
-سرش بزرگ بود،
-موئي كم پيچ داشت،
-اگر گاهي موهايش پريشان مي شد، شانه مي زد،
-اگر گيسوان مي گذاشت از نرمة گوشش تجاوز نمي كرد.
-پيشاني و جبين رسول الله«ص» فراخ بود،
-چشمانش افتاده – يعني نگاهش بيشتر به زمين بود تا به آسمان،
-نگاهش به قدري نافذ بود كه كسي را ياراي خيره شدن بر چشمان او نبود،
-نگاهش همه به گوشة چشم بود.
-آن حضرت نگاه هاي زيرچشمي خود را در بين اصحابش به طور مساوي تقسيم كرده بود، بدين معني كه به تمام آنها به يك جور نــــــــظر مي انداخت، و همه را به يك چشم مي ديد،
-وقتي به جائي التفات مي كرد با تمام بدن متوجه مي شد،
-ابروانش باريك و طولاني بود،
-فاصلة دو ابرويش فراخ بود، و به هم پيوسته نبود،
-بين دو ابروانش رگي بود كه در موقع خشم از خون پر مي شد، و اين رگ طوري براق بود كه اگر كسي دقت نمي كرد خيال مي كرد دنبالة بيني آن جناب است.
-بيني آن جناب كشيده و اشم بود،
-دهانش فراخ، خوشبو، و هميشه باز بود،
-دندان هايش از هم باز و جدا، و چون مرواريد سفيد بود،
-در حالت تبسم تنها دندان هاي چون تگرگش نمايان مي شد.
-وقتي تكلم مي كرد چيزي شبيه نـــــور از بين ثناياي آن حضرت بيرون مي جست.
-به نظر مي رسيد دندان هاي آن حضرت "فلج" است، يعني ميان ثناياي بالائي او زياد باز است، و حال آنكه چنين نبود،
-گونه هايش كم گوشت و بدون برجستگي بود،
-ريش و محاسن شريفش پرپشت و كوتاه بود.
-گردن آن حضرت در زيبائي چنان بود كه گوئي گردن آهوست، و از روشني و صفا گوئي نقره است،
-فاصلة دو شانه اش زياد، و به اصطلاح چهارشانه بود،
-سينه اش گشاد بود،
-از بالاي سينه تا سره خطي از مو داشت،
-موي وسط سينه تا شكمش باريك بود،
-بالاي سينه و پشت شانه و دو پستان و شكمش, از دو ذراع، پر مو بود.
-اندام رسول الله"ص" متناسب بود،
-قامتش رعنا، و از قامت معتدل بلندتر، و از بلندبالايان كوتاهتر بود،
-بدني فربه داشت،
-شكمش از سينه جلوتر نبود.
-رسول الله "ص" لاغرترين اهل دنيا بود از حيث تهيگاه، و گرسنه ترين شكم بود از حيث شكم،
-وقتي برهنه مي شد بدنش بسيار زيبا بود،
-سراپاي بدنش صاف بود،
-استخوان هايش باريك و بدون برآمدگي بود،
-مفاصل استخوان هايش ضخيم بود،
-عضلاتي به هم پيچيده داشت.
-بند دستهاي آن حضرت كشيده بود،
-محيط كف دستش فراخ بود،
-در استفاده از دست ها، دست راستش را اختصاص مي داد براي خوردن، آشاميدن، دادن و گرفتن.
-آن حضرت جز با دست راست چيزي را نمي داد و نمي گرفت،
-دست چپش براي كارهاي ديگرش بود.
-رسول الله "ص" وقتي به چيزي اشاره مي كرد با تمام كف دست اشاره مي نمود.
-وقتي آن حضرت از مطلبي به شگفت در مي آمد دست ها را پشت و رو مي كرد
-استخوان بندي كف دست و كف پاي آن حضرت درشت بود،
-گودي كف پا و دستش از متعارف بيشتر بود،
-دو قدمش محدب، و بيشتر از متعارف برآمده و پهن بود، به طوري كه آب بر آن قرار نمي گرفت.
مستند: روايات اسلامي الميزان ج 12 ص 185
-رسول الله"ص" در موقع نشستن چون بندگان مي نشست.
-آن حضرت بر زمين مي نشست.
-نشستن آن حضرت بر سه گونه بود:
1-قرفصاء: و آن عبارت از اين بود كه ساقهاي پا را بلند مي كرد، و دو دست خود را از جلو بر آنها حلقه مي زد، يعني با دست راست بازوي چپ و با دست چپ بازوي راست را مي گرفت،
2-دو زانوي خود و نوك انگشتان پا را به زمين مي گذاشت،
3-يك پا را زير ران خود گذاشته و پاي ديگر را روي آن پهن مي كرد،
-هرگز ديده نشد كه آن حضرت چهار زانو بنشيند.
-هرگز ديده نشد كه آن حضرت در پيش روي كسي كه در خدمتش نشسته پاي خود را دراز كند.
-رسول خدا"ص" بيشتر اوقات رو به قبله مي نشست.
-رسول الله"ص" به آرامي گام بر مي داشت،
-با وقار راه مي پيمود،
-وقتي قدم بر مي داشت گوئي آن را از زمين مي كند،
-وقتي راه مي رفت گوئي از كوه سرازير مي شد،
-در راه رفتن سريع بود،
-وقتي راه مي رفت طوري با نشاط مي رفت كه به نظر مي رسيد خسته و كسل نيست.
-رسول خدا"ص" بر الاغ لخت سوار مي شد،
-و ديگري را هم در رديف خود سوار مي كرد.
-رسول خدا"ص" را رسم چنين بود كه اگر سوار بود هيــــــــچ وقت نمي گذاشت كسي پياده همراهي اش بكند، يا او را سوار در ترك خود مي كرد و يا مي فرمود: تو جلوتر برو و در هر جا كه مي گوئي منتظرم باش تا بيايم.
-رسول الله"ص" به هركس كه مي رسيد سلام مي داد، چه توانگر و چه درويش، چه كوچك و چه بزرگ.
-آن حضرت به هركس كه بر مي خورد در سلام از او سبقت مي جست.
-رسول خدا"ص" به زنان هم سلام مي كرد، و آنها سلامش را جـــــواب مي دادند، (همچنين بود علي عليه السلام، كه او هم اين كار را مي كرد، الاّ اينكه آن جناب سلام دادن به زنان را كراهت داشت و مي فرمــود: مي ترسم از آهنگ صداي آنها خوشم آيد، و آن وقت ضرر اين كار از اجري كه در نظر داشتم بيشتر شود.)
-براي درخواست اذن دخــول عادت رســـول الله"ص" چنين بود كه سه نوبت سلام مي كرد، و اگر جواب مي شنيــد و اذن مي گرفت، داخــل مي شد و گرنـــه بر مي گشت.
-رسول خدا"ص" با فقرا و توانگران دست مي داد، و دست خـــــود را نمي كشيد تا طرف مقابل دست خود را بكشد.
-هيچ ديده نشد كه آن حضرت با كسي مصافحه كند و او جلوتر از طرف مقابل دست خود را بكشد، بلكه آن قدر دست خود را در دست او نگه مي داشت تا طرف دست او را رها سازد، و به همين جهت وقتي مردم اين معنا را فهميدند هركس كه با آن حضرت مصافحه مي كرد دست خود را مرتباً به طرف خود مي كشيد تا آنكه از دست آن جنــاب جدا مي كرد.
-غذاهائي را كه رسول الله"ص" ميل مي فرمود، عبارت بودند از: نان وگوشت به انواع مختلف؛ خربزه، شكر، انگور، انار، خرما، شير، هريسه(گندم پخته)، روغن، سركه، كاسني، بادروج،كلم.
-آن جناب از عسل خوشش مي آمد،
-از هر ميوه بيشتر انار را دوست مي داشت.
-طعام رسول الله"ص" اگر به دستش مي آمد جو بود، و حلوايش خرما، و هيزم منزلش برگ و شاخة درخت خرما بود.
-روزي اصحابش فالوده آوردند و آن حضرت با ايشان تناول فرمود، و پس از آن پرسيد: اين فـــالــوده از چه درست مي شود؟ عـرض كـردند: روغـن را با عسل مي گذاريم اين طور مي شود! فرمود: طعام خوبي است! ( در مورد فالوده روايتي هست كه مغاير اين روايت است.)
-رسول خدا"ص" نان جو را الك نكرده مي خورد.
-رسول خدا"ص" اصلاً نان گندم نخورد، و از نان جو هم يك شكم سير نخورد،
-خربوزه، انگور و خرما را مي خورد، و هسته خرما را به گوسفند مي داد،
-هيچ وقت سير، پياز و تره ميل نمي فرمود، همچنين عسلي را هم كه در
آن مغافير بود، ميل نمي كرد. ( مغافير خلطي است كه در بدن زنبور هضم نشده و در عسل مي ريزد و بوي آن در دهان مي ماند. )
-رسول خدا"ص" از تمامي انواع غذا ها ميل مي فرمود،
-هرچه را كه خدا حلال كرده است با اهل بيت و خدمتگزاران خود، و هروقت كه ايشان مي خوردند، مي خورد،
-در روزهاي عيد قربان دو قوچ ذبح مي كرد، يكي را از طرف خود و يكي ديگر را از طرف فقراي امتش.
-تنها در رطب و خرما بود كه آن جناب دست دراز مي كرد و بهترش را بر مي چيد.
-هيچ طعامي نزد رسول الله"ص" حاضر نشد كه در آن خرما باشد، مگر اينكه ابتداء از آن خرما ميل مي فرمود،
-هيچ نعمتي را مذمت نمي فرمود،
-در مورد طعام ها نه تنها مذمت نمي كرد، بلكه از طعم آن تـــعريف هم مي نمود،
-هيچ وقت طعم چيزي را مذمت نمي فرمود و آن را نمي ستود،
-هيچ وقت غذائي را مذمـــت نفرمود، و اگر آن را دوســــت مي داشت، مي خورد، و اگر از آن خوشش نمي آمد، نمي خورد، ولي آن را مذمت نمي كرد كه ديگران هم نخورند،
-اگر چيزي تعارفش مي كردند آن را تحقير نمي كرد، اگر چه يك خرماي پوسيده باشد.
-رسول الله"ص" وقتي غذا ميل مي فرمود بسم الله مي گفت.
-رسول خدا"ص" بين هر دو لقمه حمد خداي را مي كرد،
-از جلو خود غذا مي خورد، و از جلوي كسي غذا بر نمي داشت،
-هيچ وقت تنها غذا نمي خورد،
-وقتي سفره انداخته مي شد، قبل از سايرين شروع به غذا مي كرد،
-وقتي با مردمي غذا ميل مي فرمود، اولين كسي بود كه دست به غـــذا مي برد، و آخرين كس بود كه دست بر مي داشت، و چنين مي كرد تا همه مردم غذا بخورند، و خجالت نكشند.
-دست راست آن حضرت اختصاص داشت براي خوردن و آشاميدن و دادن و گرفتن...،
-غذا را با سه انگشت ابهام و انگشت پهــــلوي آن و انگشت وســـطي بر مي داشت، و گاهي هم از انگشت چهارمي كمك مي گرفت،
-هميشه با تمامي كف دست غذا مي خورد، نه با دو انگشت، و مي فرمود: غذا خوردن با دو انگشت خوردن شيطان است.
-رسول خدا "ص" وقتي خــرما ميـل مي فرمود، هستـــــة آن را روي پشت دست مي گذاشت، و آنگاه آن را دور مي انداخت.
-وقتي رسول خدا"ص" گوشت ميل مي فرمود سر خود را به طرف گوشت پائيــن نمي انداخت، بلكه آن را به طرف دهان خود مي برد و آن را به طور مخصوصي و با تمام دندانها مي جويد، و مخصوصاً وقتي گوشت ميل مي فرمود، هر دو دست خود را به خوبي مي شست و آنگاه دست تر را به صورت خود مي كشيد.
-رسول خدا"ص" غذاي داغ را نمي خورد، و صبر مي كرد تا خنك شود، و مي فرمود: خداي تعالي ما را آتش نخورانيده، و غذاي داغ بركت ندارد.
-رسول خدا"ص" هميشه خلال مي كرد، ( حضرت امام صادق "ع" فرمود: خلال دهن را خوشبو مي كند،)
-ظرف غذا را مي ليسيد و مي فرمود: غذاي آخر ظرف بركتش از همه آن غذا بيشتر است، و وقتي هم كه از غذا فارغ مي شد، هر سه انگشت خود را يكي پس از ديگري مي ليسيد و دست خود را از طعام مي شست تا پاكيزه گردد،
-با هركسي از مسلمانان كه او را دعوت مي كرد هم غـــذا مي شد، و هرچــه آنــها مي خوردند، مي خورد، مگر اينكه براي آنها ميهماني سر مي رسيد كه در اين صورت با آن ميهمان غذا ميل مي فرمود،
-از هر غذائي بيشتر آن را دوست مي داشت كه شركت كنندگان در آن بيشتر باشند.
-اگر غلامي از آن حضرت دعوت مي كرد، مي پذيرفت.
-شام انبياء بعد از نماز عشاء بوده است، ( اميرالمؤمنين علي عليه السلام فرموده: شما هم شام خوردن را ترك نكنيد كه باعث خرابي بدن است.)
-رسول خدا"ص" هيچ چيزي را دوست تر از آن نمي داشت كه دائماً
گرسنه و از خدا خائف باشد.
-رسول الله "ص" از همة انبياء زاهد تر بود، زيرا علاوه بر كنيزهائي كه داشت، داراي سيزده همسر بود، ولي با اينهمه هيچ وقت سفره اي از طعام برايش چيده نشد، و هرگز نان گندم نخورد، و از نان جو هم هيچ شكم سيري نخورد، و سه شبانه روز گرسنه مي ماند.
-آن حضرت هرگز از روي سيري آروغ نزد.
-رسول الله"ص" از خوردني هاي دنيا اندك و به اطراف دندان خورد،
-دهان خود را از خوردني هاي دنيا پر نكرد، و به آن التفاتي ننمود،
-لاغرترين اهل دنيا بود از حيث تهيگاه، و گرسنه ترين شكم بود از جهت شكم.
-رسول الله"ص" هر وقت آب مي آشاميد، ابتداء بسم الله مي گفت . . . و آب را به طور مخصوصي مي مكيد و آن را به پري دهان نمي بلعيد، و مي فرمود: درد كبد از همين قورت دادن است.
-وقتـــي رسول الله"ص" چيـــزي مي آشاميد، آشاميدنش با سه نفس بود، و آن را مي مكيد، و مثل پاره اي از مردم آن را نمي بلعيد.
-علي عليه السلام فرمود: چند بار تجربه كردم و ديدم كه - رسول الله"ص" آب يا هر آشاميدني ديگر را به سه نفس مي آشاميد، و در ابتداي هر نفس بسم الله و در آخر آن الحمدلله مي گفت، از سبب آن پرسيدم، فرمود: حمد خدا را به منظور اداي شكر پروردگار، و بسم الله را به منظور ايمني از ضرر و درد مي گويم.
-رسول الله"ص" در ظرف آشاميدني نفس نمي كشيد، و اگر مي خواست نفس تازه كند ظرف را دور مي گرفت.
-رسول خــدا"ص" آشاميـــدني ها را هم در قدح هاي بلوري كه از شام مي آوردند، مي آشاميد و هم در قدح هاي چوبي و چرمي و سفالي.
-رسول خدا"ص" دوست مي داشت از قدح شامي بياشامد، و مي فرمود: اين ظرف از نظيف ترين ظرفهائي است كه در دسترس شماست.
-آن جناب با كف دست هم آب مي خورد و مي فرمود: هيچ ظرفي پاكيزه تر از دست نيست.
-رسول الله"ص" هيچ وقت بر خوان طعام غذا نخورد، بلــــكه روي زمين مي خورد.
-رسول خدا"ص" از روزي كه خداوند او را به نبوت مبعوث كرد و تا روزي كه از دنيا رفت، در حال تكيه غذا نخورد، بلكه مانند بردگان غذا ميل مي فرمود، و مانند آنها مي نشست، و اين براي اظهار كوچكي و تواضع در برابر خداي عزّوجلّ بود.
-رسول خدا"ص" در حال تكيه غذا نخورد، مگر يك مرتبه، كه آن هم نشست و از در معذرت گفت: " بارالهآ من بندة تو و رسول توام ! "
-رسول خدا"ص" هيچ وقت در حال تكيه به دست راست يا به دست چپ غذا ميل نمي فرمود، بلكه مثل بنده ها مي نشست، و اين براي تواضع در برابر خداي عزّ و جلّ بود.
-رسول خدا مثل بنده ها غذا مي خورد، مثل آنها مي نشست. آن حضرت روي زمين پست غذا مي خورد، و روي زمين مي خوابيد،
-وقتي براي خوردن مي نشست، بين دو زانو و دو قدم خود را جمــــع مي كرد، همانطور كه نمازگزار مي نشيند، الاّ اين كه يكي از زانو ها و قدم ها را روي زانو و قدم ديگر مي گذاشت، و مي فرمود: من بنده اي هستم و لذا مثل بنده ها غــذا مي خورم، و مثل آنها مي نشينم!
-رسول خدا"ص" وقتي سر غذا مي نشست مثل بنده اي مي نشست و به ران چپ خود تكيه مي كرد.
-آن حضرت روي زمين غذا مي خورد، با مساكين و با بردگان هم غـــذا مي شد.
-آن جناب بيشتر در روز پنجشنبه مسافرت مي كرد.
-رسول خدا"ص" هر وقت به مسافرت مي رفـــــت، پنج چيز با خود بر مي داشت: آئينه، سرمه دان، شانه، مسواك و قيچي.
-رسول خدا"ص" در سفر هر وقت از بلندي ها سرازير مي شد، مي گفت:
-لااله الا الله!
و هر وقت بر بلندي ها بالا مي رفت، مي گفت:
-رسول خدا"ص" وقتي راه مي رفت طوري با نشاط مي رفت كه به نظر مي رسيد خسته و كسل نيست.
-رسول خدا از هيچ منزلي كوچ نمي داد، مگر اينكه در آن منزل دو ركــــعت نمـاز مي خواند، و مي فرمود: اين كار را براي اين مي كنم كه اين منازل به نمازي كه در آنها خواندم شهادت دهند.
-رسول خدا"ص" وقتي با مؤمنين خدا حافظي مي فرمود، مي گفت: خداوند تقوا را زاد و توشة شما قرار دهد، و به هر خيري مواجه تان سازد، و هر حاجتي را از شما برآورده كند، و دين و دنياي شما را سالم و ايمن سازد، و شما را به سلامت و با غنيمت فراوان برگرداند.
-رسول خــــدا"ص" وقتي پي كاري مي رفت از راهي كه رفته بود، بر نمي گشت، بلكه از راه ديگري مراجعت مي فرمود. ( حضرت رضا عليه السلام فرموده: اين عمل براي رسيدن به روزي نزديك تر است.)
-رسول خدا"ص" هميشه بعد از طلوع آفتاب از خانه بيرون مي آمد.
-وقتي رسول الله"ص" مي خنديد، خنده اش تبسمي شيرين بود.
-در تبسم رسول الله "ص" تنها دندانهاي چون تگرگش نمايان مي شد.
-وقتي رسول الله"ص" خيلي خوشـــحال مي شد، زياد دست به محاسن
شريف خود مي كشيد.
-رسول الله"ص" چنان بود كه اگر مسرور و راضي مي شد، مسرت و رضايتش براي مردم بهترين مسرتها و رضايتها بود،
-او بدون اينكه بخندد هميشه تبسمي بر لب داشت،
-هر وقت حرف مي زد، در حرف زدنش تبسم مي كرد.
-رسول خدا با اشخاص شوخي مي كرد، و مي خواست بدين وسيله آنان را مسرور سازد.
-رسول خدا با اشخاص مطايبـه مي كرد، ولي در شوخي هايش جز حـــــق چيزي نمي گفت.
-مرد عربي به ديدن رسول الله"ص" مي آمد و برايش هديه مي آورد، و همانجا به شوخي مي گفت: پول هدية ما را مرحمت فرما! رسول خدا"ص" هم مي خنديد، و وقتي اندوهناك مي شد، مي فرمود: اعرابي چه شد؟ كاش مي آمد!
-رسول الله"ص" از خوف خداي عزّ و جلّ اين قدر مي گريست كه سجاده و نمازگاهش از اشك چشم او تر مي شد، با اينكه جرم و گناهي هم نداشت.
-رسول الله"ص" اين قدر مي گريست كه بيهوش مي شد. خدمتش عرض كردند: مگر خداي تعالي در قرآن نفرموده كه از گناهان گذشته و آيندة تو در گذشته است؟ پس اينهمه گريه چيست؟ فرمود: درست است كه خدا مرا بخشيده است لكن من چرا بندة شكرگزار نباشم؟
-رسول الله"ص" عادتش اين بود كه خود را در آئينه ببيند، و سر و روي خود را شانه بزند، و چه بسا اين كار را در برابر آب انجام مي داد.
-رسول خدا"ص" هميشه موي خود را شانه مي زد، و اغلب با آب شـــانه مي كرد، و مي فرمود: آب براي خوشبو كردن مؤمن كافي است.
-رسول الله"ص" علاوه بر اهل خــــانه، خود را براي اصحابش نيز آرايش مي داد.
-رسول الله"ص" مي فرمود: خداوند دوست دارد كه بنده اش وقتي براي ديدن برادران خود از خانه خارج مي شود، خود را آماده ساخته و آرايش دهد.
-آن حضرت وقــتي مي خواست مـــوي سر و محاسن شريف خود را بشويد، با سدر مي شست.
-رسول خدا"ص" همواره خضاب مي كرد، ( حضرت ابي جعفر"ع" فرمود: هم اكنون موي خضاب شدة آن جناب در خانة ماست.)
-رسوا خدا"ص" سرمه داني داشت كه هر شب با آن سرمـــه به چــشم مي كشيد، و سرمه اش سرمة سنگ بود.
-رسول خدا"ص" فرمود: مجـــــوس ريش خود را مي تراشند و سبيل خود را كلفت مي كنند، و ما سبيل خود را كوتاه مي كنيم، و به ريش خود را وا نمي گذاريم.
-رسول خدا"ص" هروقت مسافرت مي رفت پنج چيز باخود بر مي داشت: آئينه، سرمه دان، شانه، مسواك و قيچي.
-يكي از سنت هاي رسول الله"ص" گرفتن ناخن هاست.
-يكي ديگر از سنت هاي آن جناب دفن كردن مو و ناخن و خون است.
-ازالة موي زير بغل از سنت هائي است كه رسول الله"ص" بدان امر فرموده است.
-از سنن مرسلين يكي مسواك كردن دندان هاست.
-مسواك كردن باعث رضاي خدا، و از سنت هاي پيغمبر"ص" و ماية خوشبوئي و پاكيزگي دهان است.
-روايات دربارة عادت داشتن رسول خدا"ص" به مسواك و سنت قرار دادن آن بسيار است.
-رسول خدا"ص" هميشه خلال مي كرد.
-رسول خدا"ص" بيش از آن مقداري كه براي خوراك خرج مي كرد، به عــطر پول مي داد،
-مشك را بهترين و محبوب ترين عطرها مي دانست،
-مردم آن جناب را به بــــوي خوشي كه از او به مشام مي رسيـــــــد، مي شناختند.
-براي رسول خدا مشكداني بود كه بعد از هر وضوئي آن را به دست تر ميگرفت، و در نتيجه هر وقت كه از خانــه بيرون تشريف مي آورد، از بـوي خوشش شنــــاخته مي شد كه رسول الله"ص" است.
-هيچ عطري به آن جناب عرضه نمي شد، مگر آنكه خود را با آن خوشبو مي كرد، و مي فرمود: بوي خوشي دارد، حملش آسان است، و اگر هم خود را با آن خوشبو نمي كرد، سر انگشت خود را به آن گذاشته و از آن مي بوئيد.
-رسول خدا"ص" با «خودقماري» خود را بخور مي داد.
-عطر به شارب زدن از اخلاق انبياء و احترام ملائكة كرام الكاتبين است.
-بر هر بالغي لازم است كه در هر شب جمعه شارب و ناخن خود را چيده و مقداري عطر استفاده كند، رسول خدا"ص" وقتي جمعه مي شد، و عطر همراه نداشت، ناچار مي فرمود تا چارقــد بعضي از زوجـــاتش را مي آوردند، و آن جناب آن را با آب تر مي كرد، و بروي خود مي كشيد تا بدين وسيله از بوي خوش آن چارقد خود را معطر سازد.
-اگر در روز عيد فطر براي رسول الله"ص" عطر مي آوردند، اول به زنان خود مي داد.
-رسول خدا"ص" به انواع روغن ها خود را ضماد مي فرمود، و اغلب از روغن "بنفسج" استفاده مي كرد، و مي فرمود: اين روغن بهترين روغن هاست.
-رسول خدا"ص" همواره روغن به خود مي ماليد، و هركس بدن شريفش را روغن مالي مي كرد تا حدود زير جامه را مي ماليد، و مابقي را خود
آن جناب به دست خود انجام مي داد.
-( رسول الله"ص" علاوه بر رفتارهاي شخصي روزمره كه در بالا ذكر شد، رفتارهائي نيز به طور حساب شده داشت كه همواره آنها را تكــــــرار مي كرد تا اين رفتارهاي خداپسندانه ميان مردم و بزرگان جامعه سنت و ارزش شود، و در عين حال، سنت هاي جاهلي و اشرافي را كه در هر عصر و زمان آتي به شكلي در جامعة اسلامي امكان دارد رشد پيدا كند، درهم بشكند! )
-رسول خدا"ص" فرمود: من از پنج چيز دست بر نمي دارم تا بميرم، براي اينكه امتم نيز بدان عادت كنند، و اين خود سنتي شود براي بعد از خودم –
4روي زمين، و با بردگان غذا خوردن،
5سوار بر الاغ برهنه شدن،
6بز به دست خود دوشيدن،
7لباس پشمينه پوشيدن،
8به كودكان سلام دادن!
-مسواك كردن باعث رضاي خدا و از سنت هاي پيغمبر"ص" و ماية خوشبوئي و پاكيزگي دهان است،
-يكي از سنت ها گرفتن ناخن هاست،
-يكي ديگر از سنت ها دفن كردن مو، ناخن و خون است،
-ازالة موي زير بغل بوي بد را از انسان زايل مي سازد. اين كار علاوه بر اينكه از پاكيزگي است، از سنت هائي است كه رسول خدا"ص" بدان امر فرموده است.
-يكي از سنت هاي آن حضرت در امر نظافت و نزاهت اين است كه وقتي مي خواست موي سر و محاسن خود را بشويد، با سدر مي شست.
مستند: روايات اسلامي الميزان ج 12 ص 185
-رسول خدا"ص" وقت خود را در خانه به سه جزء تقسيم كرده بود:
قسمتي را براي عبادت خدا،
قسمتي را براي به سر بردن با اهل خانه،
قسمت ديگر را به خود اختصاص داده بود.
( درآن قسمت هم كه به خود اختصاص داده بود، باز بـه كلي از ديگران قطع رابطــه نمي كرد، بلكه مقــداري از آن را به وسيلة خواص خود در كارهاي عــامه مردم صرف مي فرمود، و از آن مقدار چيزي را براي خود ذخيره نمي كرد.)
-به خانه رفتن رسول الله"ص" به اختيار خود بود،
-هيچ دقيقه اي از عمر شريفش را بيهوده و بدون عمل در راه خدا، يا كاري از كارهاي لازم خويشتن، نمي گذرانيد.
-رسول الله"ص" كفش خود را به دست خود مي دوخت،
-لباس خود را خودش وصله مي زد،
-گوسفند خود را خودش مي دوشيد،
-روي زميـــن مي نشست و گوسفندان را بين دو پــاي خود گذاشته و شير آنها را مي دوشيد،
-حيا مانعش نمي شد كه مايحتاج خود را خودش از بازار تهيه كند، و به سوي اهل خانه ببرد.
-رسول الله"ص" فرمود:
روشني چشم مرا درنماز،
و لذتم را در زنان قرار داده اند.
-از اخلاق انبياء دوستي زنان است.
-جماعتي از اصحاب، زنان و غذاخوردن در روز، و خواب در شب را، بر خود حرام كرده بودند. ام سلمه داستانش را براي رسول الله"ص" نقل كرد، حضرت برخاست و به سر وقت آنان آمد، و فرمود: آيا به زنان بي رغبتيد؟ من سراغ زنانم مي روم، در روز غذا مي خورم، در شب هم مي خوابم، و اگر كسي از اين سنت من دوري كند، از من نخواهد بود.
-رسول خدا"ص" هر وقت مي خواست با زني تــــــزويج كند، كسي را مي فرستاد تا آن زن را ببيند.
-خداوند شب را، و زنان را، براي آرامش و آسايش قرار داده، و تزويج شب و اطعام طعام خود از سنت پيغمبر"ص" است.
-رسول خدا"ص" داراي غلام ها و كنيزها بود، و در خوراك و پوشاك از آنان برتري نمي جست.
-اگر غلامي از آن حضرت دعوت مي كرد، مي پذيرفت.
-رسول خدا"ص" با برده ها هم غذا مي شد.
-"انس" گفت: من 9 سال خدمتگزاري رسول خدا"ص" را كردم، و هيچ
ياد ندارم كه در عرض اين مدت به من فرموده باشد كه چرا فلان كار را نكردي؟ و نيز ياد ندارم كه در يكي از كارهايم خورده گيري كرده باشد.
-" انس" گفت: به آن خدائي كه رسول الله"ص" را مبعوث كرد، هيچ گاه نشد كه مرا در كاري كه كردم و او را خوش نيامد عتاب كرده باشد كه چرا چنين كردي؟ نه تنها آن جناب مرا مورد عتاب قرار نداد بلكه اگر هم زوجات او مرا ملامت مي كردند، مي فرمود: متعرضش نشويد، مقدر چنين بوده است!
-رسول خدا"ص" وقتي به خانه وارد مي شد ظرف آب مي خواست، و براي نماز تطهير مي كرد، آنگاه برخاسته و دو ركعت نماز كوتاه و مختصر به جا مي آورد، و سپس بر فراش خود قرار مي گرفت، فراش رسول الله"ص" عبائي بود، متكايش از پوست، و بار آن ليف خرما،
-فراش ديگري از چرم داشت كه بار آن ليف بود،
-عبائي داشت كه به هرجا نقل مكان مي داد آن را برايش دو طاقه فرش مي كردند،
-براي آن حضرت فراشي از پوست و بار آن ليف خرما بود، كه در حدود دو ذراع طول داشت، و در حدود يك ذراع و يك وجب عرض.
-رسول خدا"ص" را رسم بر اين بود كه هركه بر او وارد مي شد، تشك خود را زيرش مي گسترانيد، و اگر شخص وارد مي خواست قبول نكند، اصرار مي كرد تا بپذيرد.
-رسول خدا"ص" وقتي در تابستان از در اطاق براي خـــــــواب بيرون مي رفت، روز پنجشنبه حركت مي كرد، و اگر در زمستان مي خواست از سرما به اطاق برگردد، روز جمعه بر مي گشت.
-رسول خدا"ص" از دنيا رفت در حالي كه خشتي روي خشت نگذاشت.
-رسول خدا"ص" روي زمين مي خوابيد،
-غالباً روي حصير و بدون فرشي ديگر مي خوابيد.
-فراش رسول خدا"ص" عبائي بود و متكايش از پوست و بارآن ليف خرما، شبي همين فراش را دوطاقه زير بدنش گستردند، و آن جناب راحت تر خوابيد، صبح وقتي از خواب برخاست، فرمود: اين فراش امشب مرا از نماز بازداشت، و از آن پس دستور داد فراش مزبور را يك تا برايش بگسترانند.
-هيچ وقت رسول خدا"ص" از خواب بيدار نشد، مگر آنكه بلافاصله براي سجدة خدا خود را به روي زمين انداخت،
-وقتي ديد پردة در خانه اش تصوير دارد، به يكي از زنان خود فرمود: اي فلانه – اين پرده را از نظرم پنهان كن تا آن را نبينم، چه هر وقت چشمم بدان مي افتد به ياد دنيا و زخارف آن مي افتم! آري به قلب و از صميم دل از دنيا اعراض كرده بود...!
-از عادات آن جناب يكي اين بود كه براي مَركب و همچنين اسلحه و اثاث خود اسم مي گذاشت:
اسم پرچمش عقاب بود،
اسم شمشيري كه با آن در جنگ ها شركت مي فرمود، ذوالفقار بود،
اسم شمشير ديگرش مخذوم،
شمشير ديگر رسوب،
و شمشير ديگر فضيب بود.
( قبضة شمشيرش به نقره آراسته بود، لچكي كه غالباً مي پوشيد، از چرم، و سه حلقه نقره بدان آويزان بود.)
اسم كمان او كتوم،
اسم جعبة تيرش كافور،
اسم ناقه اش غضباء،
اسم قاطرش دُلدُل،
اسم درازگوشش بعفور،
اسم گوسفندي كه از شيرش مي آشاميد، غينه بود.
براي آن حضرت زرهي بود نامش ذات الفضول، و سه حلقه از نقره داشت، يكي از جلو و دو تا از عقب.
-رسول خدا"ص" را عمامه اي بود كه آن را سحاب مي گفتند.
-رسول خدا"ص" هر قسم لباسي كه برايش فراهم مي شد، مي پوشيد، چه لنگ و چه عبا، و چه پيراهن و چه جبه و امثال آن.
-آن حضرت از لباس سبز رنگ خوشش مي آمد،
-هميشه لباس را از طرف راست مي پوشيد، و مي گفت:
« الحمدلله الذي كساني ما اواري به عورتي او تجمل به في الناس – حمد خدائي را كه پوشانيد مرا به چيزي كه عورتم را با آن پنهان كنم و خود را در بين مردم با آن زينت دهم!»
-وقتي رسول الله لباس را از تن خود بيرون مي كرد، از طرف چپ آن را مي كند.
-رسول خدا"ص" تيمن و تبرك را در جميع كارهــــاي خــــود دوست مي داشت، حتي در لباس پوشيدن، كفش به پا كردن، و موي شانه زدن،
-بيشتر لباس سفيد مي پوشيد و مي فرمود: زنده هاي خود را سفيد بپوشانيد، و مرده هاي خود را هم در آن كفن كنيد،
-بيشتر اوقات قباي باردار نظير لحاف مي پوشيد، چه در جنگ، چه در غير آن.
-براي آن حضرت قبائي بود از سُندُس، كه وقتي آن را مي پوشيد از شدت سفيديش به زيبائي اش افزوده مي شد،
-عبائي داشت كه آن را هر كجا كه مي خواست بنشيند دو تـــــا مي كرد و زير خود مي گسترانيد،
-تمامي لباسهايش تا پشت پا بلند بود،
-ازار را روي همة لباسها مي پوشيد، و آن تا نصف ساق پايش بلند بود،
-همواره پيراهنش را با شال مي بست، و چه بسا در نماز و غير نماز
كمربند آن را باز مي كرد.
-براي آن جناب پتوئي بود كه با زعفران رنـــــــگ شده بود، بسيار اتفاق مي افتاد كه تنها همان را به دوش گرفته و با مردم به نماز مي ايستاد،
-بسيار مي شد كه تنها يك كساء مي پوشيد، بدون چيز ديگر.
-براي آنحضرت كسائي بودكه بار و لائي اش پشم بود، و آن را مي پوشيد و مي فرمود: من بنده اي هستم، و لباس بنده ها را مي پوشم.
-رسول الله"ص" دوست مي داشت زينت دنيا را حتي به چشم هم نبيند، تا هوس لباس فاخر نكند،
-دو جامة ديگر هم داشت كه مخصوص روز جمعه و نماز جمعه بود،
-بسيار اتفاق مي افتاد كه تنها يك سرتاسري مي پوشيد، بدون جامة ديگر و دو طرف آن را در بين دو شانة خود گره مي زد،
-و غالباً با آن سرتاسري بر جنازه ها نماز مي خواند، و مردم به آن جنـــاب اقتـــداء مي كردند،
-چه بسا در خانه هم تنها با يك ازار نماز مي خواند، و آن را به خـــــود مي پيچيد، و گوشة چپ آن را به شانة راست، و گوشة راستش را به شانة چپ مي انداخت،
-چه بسا نماز شب را با ازار مي گذاشت.
-براي آن جناب كساء سياه رنگي بود كه وقتي آن را به كسي بخشيد، ام سلمه پرسيد: - پدر و مادرم فدايت باد، كساء سياه شما چه شد؟
فرمود: پوسيدش! ام سلمه عرض كرد:
-انس ( خدمتگزار رسول الله"ص") مي گويد: خيلي از اوقات آن حضرت را ديدم كه نماز ظهر را با ما در يك شمله ( قطيفة كوچك) خواند، در حالتي كه دو طرفش را گره زده بود.
-آن حضرت هر وقت لباس نو مي پوشيد لباس كهـــنه اش را به فقيري مي داد و مي گفت: هيچ مسلماني نيست كه با لباس كهنه خود مسلماني را بپوشاند، و جز براي خدا نپوشاند، مگر اينكه آنچه را كه از او پوشانيده، از خودش در ضمانت خدا و حرز و خير او خواهد در آمد، هم در دنيا و هم در آخرت.
-لباس پنبه، لباس رسول الله"ص" است، چــــه آن جناب لباس پشمي و
مـــوئي نمي پوشيد، مگر به جهت ضرورت.
-انبياء عليهم السلام پيراهن را قبل از شلوار مي پوشيدند.
-رسول خدا"ص" عمامة سياه رنگي داشت كه گاهي به سر مي گذاشت، و با آن نماز مي خواند،
-بلندي عمامه آن حضـــرت به قدري بود كه سه دور و يا پنج دور به سرش پيچيده مي شد.
-رسول خدا"ص" را عمامه اي بود كه آن را سحاب مي گفتند، و آن را به علي عليه السلام بخشيد، و گاهي كه علي "ع" آن را به سر مي گذاشت و مي آمد، رسول خدا"ص" مي فرمود: علي با سحاب مي آيد!
-رسول الله، خيلي از اوقات شبكلاه تنها يا زير عمامه به سر مي گذاشت، و خيلي از اوقات آن را از سر خود برداشته و به عنــــوان ستره پيش روي گـــذاشته و به طرف آن نمـــاز مي خواند.
-رسول خدا از شبكلاه هائي به سر مي گذاشت كه با دوخت خط خط شده بود.
-رسول خدا"ص" هميشه انگشتري به دست مي كرد.
-انگشتر رسول الله"ص" از نقره بود.
-رسول خدا"ص" دو انگشتر داشت، به يكي نوشته بود « لا اله الاّ الله – محمد رسول الله!» و به ديگري نوشته بود: « صدق الله!»
-( امام صادق عليه السلام فرمود: ) نگين انگشتر بايد كه مدور باشد، نگين رسول الله"ص" هم همينطور بود،
-بسيار مي شد از خانه بيرون مي آمد، در حالي كه نخي به انگشتري خود بسته بود تا بدان وسيله به ياد كاري كه مي خواست انجام دهد، بيفتد،
-با انگشتر نامه ها را مهر مي كرد، و مي فرمود: امضاء كردن نامه ها بهتر است از تهمت.
-رسول خدا"ص" و اميرالمؤمنين و حسن و حسين و همة ائمّه معصومين عليهم السلام هميشه انگشتر را به دست راست خود مي كردند.
-رسول خدا"ص" عصاي كوچكي داشت كه در پائين آن آهن به كار برده شده بود، و آن جناب بدان عصا تكيه مي كرد، و در نماز عيد فطر و عيد اضحي آن را به دست مي گرفت.
-رسول خدا "ص" هر وقت به مسافرت مي رفت، پنــــج چيز با خود بر مي داشت: آئينه، سرمه دان، شانه، مسواك و قيچي.
-براي رسول خدا"ص" مشكداني بود كه بعد از هر وضـــــو گرفتن آن را به دست تر مي گرفت، و در نتيجه هر وقت كه از خانه بيرون تشريف مي آورد، از بوي خوشش شناخته مي شد كه رسول الله"ص" است.
-براي رسول خدا"ص" سرمه داني بود كه هر شب با آن سرمه به چشم مي كشيد، و سرمه اش سرمة سنگ بود.
-رسول خدا"ص" آشاميدني ها را هم در قدح هاي بلوري كه از شـــام مي آوردند، و هم در قدح هاي چرمي و چوبي و سفالي مي آشاميد.
-رسول الله"ص" آفتابه اي از سفال داشت، كه با آن وضو مي گرفـت، و از آن مي آشاميد، و چون مردم مي دانستند كه آفتابة آن جناب مخصوص وضو و آشاميدنش است، از اين رو كودكان را به عنوان تيمن و تبرك مي فرستادند تا از آن آفتابه بياشامند، و از آب آن به صورت و بدن خود بمالند، بچه ها هم بدون پرواي از آن جناب چنين مي كردند.
مستند: روايات اسلامي الميزان ج 12 ص 185تا 236
« وَ اِنَّكَ لَعَلي خُلُقٌ عَظيمٌ ! » - قرآن مجيد
« من مبعوث شده ام به مكارم اخلاق و محاسن آن! »- رسول الله"ص"
سجاياي اخلاقي رسول الله"ص" از نظر علي "ع"
-رسول الله"ص" كف دستش از تمامي كف ها سخي تر،
-سينه اش از همة سينه ها با جرأت تر،
-لهجه اش از همة لهجه ها و زبانها راستگوتر،
-به عهد و پيمان از همة مردم با وفا تر،
-خوي نازنين اش از خوي همه نرم تر،
-دودمانش از همة دودمانها كريم تر و محترم تر بود!
-اگر كسي ناگهاني مي ديدش، از او هيبت مي برد،
-اگر كسي با او آميزش مي كرد، دوستش مي داشت،
-من، قبل از او، و بعد از او، هرگز كسي را مثل او نديدم!
-رسول الله"ص" سخي ترين مردم بود، و بدون اينكه اسراف بورزد، سخي بود،
-هيچ وقت درهم و ديناري نزدش نمي ماند،
-حتي اگر وقتي چيزي نزدش زيادي مي ماند و تا شب كسي را نمي يافت كه آن را به او بدهد، به خانه نمي رفت تا ذمّة خود را از آن بري سازد، و آن را به محتاجي برساند،
-از آنچه خدا روزي اش مي كرد، بيش از آذوقة يكسال از مبتذل ترين خرما و جوي كه در دسترس بود، براي خود ذخيره نمي كرد، و مابقي را در راه خدا صرف مي نمود،
-كسي از آن جناب چيزي درخواست نمي كرد مگر اينكه آن جناب حاجتش را، هرچه بود، برمي آورد، و همچنين مي داد تا آنكه نوبت مي رسيد به قوت يكساله اش، كه از آن هم ايثار مي فرمود،
-بسيار اتفاق مي افتاد كه قبل از گذشت يكسال قوت خود را انفاق كرده بود، و اگر چيز ديگر عايدش نمي شد، خود محتاج شده بود،
-هركس حاجتي از او طلب مي كرد بر نمي گشت، مگر اينكه، يا حاجت خود را گرفته بود، يا با بياني قانع و دلخوش شده بود،
-هيچ وقت چيزي از او درخواست نشد كه در جواب بگويد: نه!
-حاجت هيچ حاجتمندي را رد نكرد، بلكه عملاً يا به زبان، به قدري كه برايش ميسور بود، آن را برآورده مي ساخت.
-رسول خدا"ص" روزهاي عيد قربان دو قوچ ذبح مي كرد، يكي را از طرف خود، و ديگري را از طرف فقراي امتش.
-رسول خدا"ص" چنين بود كه احدي از او از مال دنيا چيــــــزي درخواست نمي كرد، مگر اينكه آن حضرت مي دادش، تا اينكه روزي زني پسري را كه داشت نزد آن حضرت فرستاد و گفت: از رسول الله"ص" چيزي بخواه! اگر در جوابت فرمود: چيزي در دست ما نيست! بگو: پس پيراهنت را به من بده! رسول خدا"ص" پيراهن خود را در آورد و جلوي پسر انداخت، خداي تعالي با آيه: « لا تجَعَل يَدَكَ مَغلوُلَةً ِالي عُنُقِك وَلا تَبسُطِها كُلُّ الْبَسطِ فَتَقعَد مَلوُماً محَسوُراً ! – دست خود را بسته به گردن خود مكن، و آن را به كلي هم از هم باز مكن، تا اين چنين ملامت شده و تهي دست شوي! » آن جناب را تأديب فرموده و به ميانه روي در انفاق وادارش نمود!
-رسول الله"ص" بدون اينكه از خود ذلتي نشان دهد، همواره متواضع بود،
-بسيار دل نازك و مهربان بود،
-خلق نازنينش بسيار نرم بود، نه كسي را با كـــلام خود مي آزرد، و نـــه به كسي اهانت مي نمود.
-او با فقرا مي نشست.
-فرشته اي نزد رسول الله"ص" آمد و عرض كرد: خدايت مخيّر فرموده كه اگر خواهي بنده اي متواضع و رسول باشي، و اگر خواهي پادشاهي رسول باشي؟ جبرئيـــل اين صحنه را مي ديد، رسول خدا"ص" از راه مشورت به جبرئيل نگريست، و او با دست اشاره كرد كه افتادگي را انتخاب بكن! و لذا رسول الله"ص" در جواب آن فرشته فرمود: بندگي و تواضع را با رسالت انتخاب كردم! فرشتة مزبور در حالي كه كليد خزاين زمين را در دست داشت، گفت: اينك چيزي هم از آنچه نزد خدايت داري كاسته نشد!
-خزاين دنيا بر رسول الله«ص» عرضه شد، لكن او از قبولش استنكاف فرمود.
-رسول خدا"ص" بر مركب لخت سوار مي شد، و ديگري را هم رديف خود سوار مي كرد.
-رسول خدا"ص" با فقرا مي نشست، و با مساكين هم غذا مي شد،
-خويشاوندان را در عين اينكه بر افضــــل از آنان مقدم نمي داشت، صله رحم مي كرد.
-رسول خــدا"ص" داراي غلامان و كنيزان بود، ولي در خوراك و پوشاك از ايشان برتري نمي جست.
-رسول خدا"ص" مثل بنده ها غذا مي خورد، و مثل آنها مي نشست روي زمين پست غذا مي خورد، و روي زمين مي خوابيد.
-رسول خدا"ص" وقتي سر غذا مي نشست مثل بنده اي مي نشست، و به ران چپ خود تكيه مي كرد.
-رسول خدا"ص" روي زمين مي نشست، و گوسفنـــــدان را بين دو پاي خود مي گذاشت، و شير آنها را مي دوشيد،
-اگر غلامي از او دعوت مي كرد، مي پذيرفت،
-هيچ وقت در حال تكيه كردن غذا ميل نفرمود، تا از دنيا رحلت فرمود.
-رسول خدا"ص" از روزي كه خداوند متعال او را به نبوت مبعوث فرمود، و تا روزي كه از دنيا رفت، در حال تكيه غـــذا نخورد، بلكه مانند بردگان غــذا ميل مي كرد، و مانند آنها مي نشست ... و اين براي اظهار كوچكي و تواضع در برابر خداي عزّ و جلّ بود.
-رسول خـــدا"ص" وقتي وارد منزلي مي شد، نزديكترين جاي نسبت به محـــل ورودي مي نشست،
-هرگز دست طمع به سوي چيزي دراز نكرد،
-هيچ وقت بين دو چيز مخيّر نشد، مگر اينكه دشوارتر آن دو را انتخاب كرد،
-اگر چيزي تعارفش مي كردند، آن را تحقير نمي كرد، اگر چه يك خرماي پوسيده باشد.
-رسول خدا"ص" از همة مردم ديرتر به غضب در مي آمد،
-و از همه زودتر آشتي مي كرد، و خوشنود مي شد،
-از همة مردم رئوف تر به مردم بود، و بهترين مردم و نافع ترين آنان بود، براي مردم.
-رسول خدا"ص" چنان بود كه اگر مسرور و راضي مي شد، مسرت و رضايتش براي مردم بهترين مسرت ها و رضايت ها بود،
-به احدي از مردم جفا نمي نمود،
-و عذر هر معتذري را مي پذيرفت.
-رسول خدا"ص" بسيار خفيف المؤنه و كريم الطبع، خوش معاشرت و خوشرو بود،
-بسيار نازك دل و مهربان براي همة مسلمانان بود،
-بارها مي فرمود: بهترين شما خوش اخلاق ترين شماست!
-رسول خدا"ص" براي خود از احدي انتقــــام نگرفت، بلكه هركسي كه آزارش مي كرد، عفو مي فرمود.
-دنيا و ناملايمات آن هرگز رسول الله"ص" را به خشم در نمي آورد،
-وقتي فهميد كه خداي تعالي چيزي را دشمن دارد، او نيز دشمن مي داشت،
-هيچ وقت ديده نشد در ظلمي كه به او مي شد به مقام انتقام در آيد، مگر اينكه محارم خدا هتك شود، كه در اين صورت خشم مي كرد، و خشمش هم
براي خداي تعالي بود،
-هر چيزي را كه خداي تعالي حقير مي دانست، او نيز تحقيرش مي كرد،
-اگر غضب مي كرد ( و البته جز براي خدا غضب نمي كرد،) هيچ چيز تاب مقاومت در برابر غضبش را نداشت، و همچنين در تمام امورش همين طور بود.
-رسول خدا"ص" دشمنان زيادي داشت، و با اين حال در بين آنان تنها و بدون محافظ رفت و آمد مي كرد،
-هيچ امري از امور دنيا آن جناب را به هول و هراس در نمي آورد،
-هرگز مسكيني را براي تهي دستي يا مرضش تحقير نمي كرد،
-از هيچ سلطاني به خاطر سلطنتش نمي ترسيد، و فقير و سلطان را به يك جور دعوت به توحيد مي فرمود،
-وقتي كه حقي پايمال مي شد، از شدت خشم كسي او را نمي شناخت،
-و از هيچ چيزي پروا نداشت، تا آنكه احقاق حق مي كرد،
-هر عمل نيكي را تحسين و تقويت مي كرد، و هر عمل زشتي را تقبيح و توهين مي نمود،
-دربارة حق كوتاهي و از آن تجاوز نمي كرد.
-رسول خدا"ص" حق را انفاذ مي كرد، اگر چه ضررش عايد خودش و يا اصحابش مي شد،
-اگر موعظه مي كرد، موعظه اش جدي بود، نه به شوخي،
-وقتي هم كه به مصيبتي و يا به ناملايمي بر مي خورد، امر را به خـــدا واگذار مي كرد، و از حول و قوة خويش تبـــــــري مي جست، و از خدا راه چـــاره مي خواست.
-رسول خدا"ص" هر وقت جوش كوچكي در بدن خود مي ديد، پنـــاه به خدا مي برد، و اظهار مسكنت در برابر او مي نمود، و خود را به او مي سپرد. خدمتش عرضه داشتند: يا رسول الله"ص" اين جوش كوچك كه چيز قابل توجهي نيست؟ مي فرمود: آري ولكن خداي تعالي وقتي بخواهد درد كوچكي را بزرگ نمايد، مي تواند، و چنانكه اگر بخواهد درد بزرگي را كوچك كند، نيز مي تواند!
مستند: روايات اسلامي الميزان ج 12 ص 185تا 236
-رسول خدا"ص" به هركس برمي خورد در سلام از او سبقت مي جست.
-رسول خدا"ص" با مردم انس مي گرفت، و آنان را از خود رميـــــده نمي كرد،
-خلق نازنينش اين قدر نرم بود كه به مردم اجازه مي داد او را براي خود پدري مهربان بپندارند،
-هميشه از مردم برحذر بود، و خود را مي پائيد، و در عين حال بشره و خلق خود را درهم نمي پيچيد،
-هيچ ديده نشد كه در پيش روي كسي كه در خدمتش نشسته باشد، پاي خود را دراز كند.
-رسول خدا"ص" با فقرا مي نشست و با مساكين هم غذا مي شد،
-با اشخاص آبرومند الفت مي گرفت، به اين معني كه به آنـــــها احسان مي كرد،
-به احدي از مردم جفا نمي نمود، و عذر هر معتذري را مي پذيرفت،
-اگر اذن دخول مي گرفت سه بار تكرار مي كرد،
-عادت آن حضرت چنين بود كه سه نوبت سلام مي كرد، اگر جــــواب
مي شنيد و اذن مي گرفت داخل مي شد، و گر نه بر مي گشت،
-هر عمل نيكي را تحسين و تقويت مي كرد و هر عمل زشتي را تقبيح و توهيــن مي نمود،
-در همة امور ميانه رو بود، گاهي افراط و گاهي تفريط نمي كرد،
-از غفلت مسلمين و انحرافشان ايمن نبود.
-حياي رسول الله"ص" از عروس حجله بيشتر بود، و چنان بود كه اگر چيزي را دوست نمي داشت، ما از قيافه اش مي فهميديم،
-زنان اولاددار يا بي اولاد و حتي بچه ها را هم كنيه ( لقب) مي گذاشت، و بدين وسيله دل آنان را بدست مي آورد.
-هيچ ديده نشد كه رسول خدا"ص" با كسي مصافحه كند و او جلوتر از طرف دست خود را بكشد، بلكه آن قدر دست خود را در دست او نگه مي داشت تا طرف دست آن جناب را رها سازد،
-هيچ ديده نشد كه كسي با پرچانگي خود مزاحم آن حضرت شود و او از روي انزجار سكوت كند، بلكه اينقدر حوصله به خرج مي داد تا طرف ساكت شود.
-رسول خدا"ص" با اشخاص مطايبه داشت، چيزي كه هست، آن جناب در شوخي هايش جز حق نمي گفت.
-رسول الله"ص" همواره با اشخاص شوخي مي كرد، و مي خواست بدينوسيله آنان را مسرور سازد.
-رسول خدا"ص" رسمش اين بود كه وقتي مردم بچه هاي نورسيدة خود را به عنوان تبرك خدمت آن حضرت مي آوردند، آن حضرت براي احترام خانواده كودك وي را در دامن خود مي نشاند، چه بسا بچه در دامن آن حضرت مي شاشيد و كساني كه مي ديدند ناراحت مي شدند و سر و صــدا راه مي انداختند، آن حضرت نهيبشان مي زد و مي فرمود: هيچ وقت شاش بچه را قطع مكنيد، و بگذاريد تا آخر شاش خود را بكند! خلاصه صبر مي كرد بچه تا به آخر بول بكند، و آن وقت در حق او دعا مي فرمود، و يا برايش اسم مي گذاشت، و با اين عمـــل، خانــدان كودك را بي نهايت مسرور مي ساخت، و طوري رفتــــــار مي نمود كه خانوادة كودك احساس نمي كردند كه آن جناب از بول بچه شان متأذي شد، تا در پي كار خود مي شدند، و آن وقـــــــت بر
مي خواست و لباس خود را مي شست.
-رسم رسول خدا"ص" اين بود كه اگـــــــر كسي از مسلمين را سه روز نمي ديد جوياي حالش مي شد، اگر مي گفتند سفر كرده است، حضرت دعاي خيرش مي فرمود، و اگر مي گفتند: منــــزل است، به زيارتش مي رفت، و اگر مي گفتند: مريض است، عيادتش مي فرمود.
-رسول خدا"ص" وقتي با مؤمنين خداحافظي مي فرمود، مي گفت: خداوند تقوي را زاد و توشة شما قرار دهد، و به هر خيري مواجهتان سازد، و هر حاجتي را از شما برآورده گرداند، و دين و دنياي شما را سالم و ايمن سازد، و شما را به سلامت و با غنيمت فراوان برگرداند.
-رسول خدا"ص" به اشخاصي كه از مكه مي آمدند، مي فرمود: خداوند عبادتت را قبول و گناهت را بيامرزد، و در قبال مخارجي كه كردي به تو نفقه روزي كند،
-وقتي كساني را تبريك و تهنيت مي داد، مي فرمود: « بارك الله لكم و بارك الله عليكم – خداوند برايت مبارك كند، و آن را برتو مستدام بدارد!»
-رسول خدا"ص" به زنان هم سلام مي كرد و آنـــــها سلامش را جواب مي دادند.
-رسول خدا"ص" در ميان اطرافيان خود آن را برگزيـــــــده تر و بهتر مي دانست كه داراي فضيلت بيشتري بود، و براي مسلمين خيرخواه تر،
-در نزد او مقام و منزلت آن كسي بزرگتر بود كه مواسات و پشتيباني اش از مسلمين بهتر بود،
-اهل فضل را به ادب خود ايثار مي فرمود،
-كساني را كه داراي فضايل اخلاقي بودند، احترام مي كرد،
-هركس را به مقدار فضيلتي كه در دين داشت، احترام مي نمود، و حوايجشان را برطرف مي ساخت، چون حوايجشان يكسان نبود، بعضي را يك حاجت بود، و بعضي را بيشتر، رسول خدا"ص" با ايشان مشغول مي شد و ايشان را سرگرم اصلاح نواقصان مي كرد، و از ايشان دربارة امورشان پرسش مي كرد، و به معارف ديني شان آشنا مي ساخت،
-بزرگ هر قومي را احتـــــرام مي كرد، و توليت امور قـــــوم را به او وا مي گذاشت.
-رسول الله«ص» همواره از اصحاب خود تفقد مي فرمود، و از مردم حــــــــال مردم را مي پرسيد،
-هيچ يك از اصحاب يا ديگران آن جناب را نخواند مگر اين كه در جواب مي فرمود:
" لبيك!"
-گاهي براي سركشي به اصحاب خود به باغاتشان تشريف مي برد،
-اصحاب خــود را هميشه براي احترام و به دست آوردن دلهايشان به كنيه هايشان مي خواند، و اگر كسي هم كنيه نداشت، خودش براي او كنيه مي گذاشت، مردم هم آنها را به كنيه اي كه آن جناب برايش گذاشته بود، صدا مي زدند،
-هيچ اتفاق نيفتاد كه آن جناب پاي خود را در مقابل اصحابش دراز كند.
-رسول الله"ص" وقتي جنازه اي را مشايعت مي فرمودند اندوه بر دلش مستولي مي شد، و بسيار حديث نفس مي كرد، و خيلي كم حرف مي زد،
-وقتي به صاحبان مصيبت تسليت مي داد, مي فرمود: « آجركم الله و رحمكم – خداوند اجرتان دهد و شما را رحم كند! »
-رسول الله"ص" وقتي مي خواست بعد از دفن جنازه اي خاك بر آن بريزد، تنها سه مشت مي ريخت.
-سنت است كه تابوت را از چهار طرفش به دوش بكشند، و اگر بخواهند اطراف ديگرش را هم حمل كنند، مستحب است.
-رسول الله"ص" نسبت به مرده هاي بنـــي هاشم كارهاي مخصوص انجــــام مي داد،كه نسبت به اموات ساير خانواده ها آن كارها را نمي كرد، از آن جمله وقتي به جنازه اي از بني هاشم نماز مي خواند و قبرش را آب مي پاشيدند، دست خود را بر قبر مي گذاشت، به طوري كه انگشتان مباركش در گل فرو مي رفت، و اگر غريب يا مسافري از اهل مدينه كه داشت به شهر مدينه وارد
مي شد و از قبرستان مي گذشت و آن قبر تازه و اثـــــر انگشتان را مي ديد، مي فهميد كه صاحب اين قبر از بني هاشم است، و لذا مي پرسيد: از آل محمد عليهم السلام چه كسي تازه از دنيا رفته است؟
مستند: روايات اسلامي الميزان ج 12 ص 185تا 236
-رسول الله"ص" دائماً با غصه ها قرين، و هميشه در فكر بود، و يك لحظه راحتي نداشت. آن حضرت بسيار كم حرف بود، جز در مواقع ضرورت تكلم نمي فرمود،
-وقتي تكلــــم مي كرد چيزي شبيه نور از بين ثناياي آن حضرت بيرون مي جست.
-رسول خدا"ص" هر وقت حرف مي زد، در حرف زدنش تبسم مي كرد،
-وقتي حرف مي زد، كلام را از اول تا آخر با تمام فضاي دهــان بيـــــان مي كرد، (بسيار فصيح بود،)
-در سخن گفتن بين جملات فاصله مي داد تا اگر كسي بخواهد سخنانش را حفظ كند، فرصت داشته باشد،
-جوهرة صدايش بلند، و از تمامي مردم خوش نغمه تر بود،
-وقتي تكلم مي فرمود، در كلام خود تكرار نداشت،
-كلامش همه روشن بود، به طوري كه هر شنونده اي آن را مي فهميد،
-كلامش همه كوتاه، جامع، خالي از زوايد، و وافي به مقصود بود، گوئي اجزاي آنها تابع يكديگرند،
-نه كسي را با كلام خود مي آزرد، و نه بـــه كسي در كلامش اهــــانت مي كرد،
-هيچ وقت با كسي مطالبي را كه خوش آيند آن كس نبود، در ميــــان نمي گذاشت،
-اگر موعظه مي كرد، موعظه اش جدي بود، نه به شوخي،
-خطبه اش از همة خطبه ها كوتاه تر، و از هذيان دور بود،
-وقتي سخن مي گفت، انگشت ابهام دست چپ را به كـــف دست راست مي زد.
-سكوت رسول الله"ص" بر چهارگونه بود:
1- حلم 2- حذر 3- تقدير 4- تفكر
-سكوتش از حلم و صبر اين بود كه هيچ چيز آن حضرت را به خشم در نمي آورد، و از جاي نمي كند!
-سكوت آن حضرت از حذر در چهار مورد بود:
اول - در جائي كه مي خواست وجهة نيكو و پسنديدة كار را پيدا كند تا مردم نيز در آن كار به وي اقتداء كنند،
دوم - در جائي كه حرف زدن قبيح بود، و مي خواست به طرف ياد بدهد تا او نيز از آن خودداري كند،
سوم - در جائي كه مي خواست دربارة اصلاح امتش مطالعه و فكر كند،
چهارم - در مواردي كه مي خواست دست به كاري زند كه خير دنيا و آخرتش در آن باشد!
-سكوت از تقدير:
-سكوتش از تقدير اين بود كه مي خواست همة مردم را به يك چشم ببيند، و به گفتار همه به يك نحو استماع فرمايد!
-سكوتش از تفكر عبارت بود از تفكر در اين كه چه چيزي باقي است و چه
چيزي فاني!
-رسول الله"ص" هيچ نشست و برخاست نمي كرد، مگر با ذكر خدا،
-در هيچ مجلسي جاي مخصوصي براي خود انتخاب نمي كرد،
-از صدرنشيني نهي مي فرمود،
-در مجالس هرجا كه خالي بود مي نشست، و اصحـــــاب را هم دستور مي داد كه چنان كنند،
-همه در نزد او در حق مساوي بودند،
-در مجلس، حق همة جلسا را ادا مي كرد، به طوري كه احدي از جلسايش احساس نمي كرد كه او از ديگران در نزد آن حضرت محترم تر است،
-هركسي كه شرفياب حضورش مي شد، اينقدر صبر مي كرد تا خود او برخيزد و برود،
-هركسي حاجتي از او طلب مي كرد، بر نمي گشت مگر اينكه حاجت خود را گرفته بود، يا با بياني قانع و دلخوش شده بود،
-مردم براي درك فيض و طلب علم شرفياب حضورش مي شدند، و بيرون نمي رفتند مگر اينكه دلهايشان سرشار از علم و معرفت و خود از راهنمايان و ادلة راه حق شده بودند،
-هر خبري را كه مي داد، دنبالش مي فرمود: حاضرين آن را به غايبين برسانند،
-و نيز مي فرمود: حاجت كساني را كه به من دسترسي ندارند، به من ابلاغ كنيد، و بدانيد كه هر كس حاجت اشخاص ناتوان و بي رابطه با سلطان را نزد سلطان برد، و آن را برآورده سازد، خداي تعالي قدم هايش را در روز قيــامــت ثابــت و استوار مي گرداند،
-مجلسش مجلس حلم و حيا و راستي و امانت بود،
-در مجلس او آوازها بلند نمي شد، و نواميس مردم هتك نمي گشت،
-اهل علم و اصحاب حديث در حضورش نزاع نمي كردند،
-اگر احياناً از كسي لغزشي سر مي زد، آن جـــــناب طـــوري تأديبش مي فرمود كه براي هميشه مراقب مي شد تا تكرار نكند،
-جلسايش همه با هم متعادل بودند و مي كوشيدند كه با تقوا مواصلت يكديگر كنند، و با يكديگر متواضع بودند، و بزرگتران را احترام نموده، و به كوچكتران مهربان بودند، و صاحبان حاجت را بر خود مــــــقـــدم مي شمردند، و غريب ها را حفاظــت مي كردند،
-هر دانشمندي كه موفق به درك حضورش شد، اين معنا را گفت كه من به چشم خود، احدي را نه قبل از او، و نه بعد از او، نظير او نديدم!
-آن حضرت در جلساتش دائماً خوشرو و نرم خو بود،
-خشن و درشتخو، داد و فريادكن، فحاش و عيبجو، و همچنين مداح نبود،
-به هر چيزي كه ميل و رغبت نداشت، بي ميلي خود را در قيافه خود نشان نمي داد، لذا اشخاص از پيشنهاد آن مأيوس نبودند،
-اميدواران را نا اميد نمي كرد،
-خود را از سه چيز پرهيز مي داد:
4مراء و مجادله،
5پرحرفي،
6گفتن حرف هاي به درد نخور،
-نسبت به مردم نيز از سه چيز پرهيز مي كرد:
4هرگز احدي را مذمت و سرزنش نمي كرد،
5هرگز لغزش و عيب ها را جستجو نمي كرد،
6هيچ وقت حرف نمي زد، مگر در جائي كه اميد ثواب در آن مي داشت،
-وقتي تكلم مي فرمود، جلسايش سرها را به زير مي انداختند، گوئي مرگ بر سر آنها سايه افكنده است، وقتي ساكت مي شد، آنها تكلم مي كردند، و در حضور او نزاع و مشاجره نمي كردند،
-اگر كسي تكلم مي كرد ديگران سكوت مي كردند، تا كلامش پايان پذيرد،
-تكلمشان در حضور آن جناب به نوبت بود،
-اگر جلسايش از چيزي به خنده مي افتادند، آن جناب نيز مي خنديد، اگر از چيزي تعجب مي كردند، او نيز تعجب خود را نشان مي داد،
-اگر ناشناسي از آن جناب چيزي مي خواست، و در درخواستش اسائة ادب و جفائي مي كرد، آن جناب تحمل مي نمود، به حدي كه اصحابش در صدد رفع مزاحمت او بر مي آمدند، و آن حضرت مي فرمود: هميشه صاحبان حاجت را معاونت و ياري كنيد!
-هرگز ثناي كسي را نمي پذيرفت مگر اينكه به وي احساني كرده باشد،
-كلام احدي را قطع نمي كرد، مگر اينكه مي ديد از حد مشروع تجـــاوز مي كند، كه در اين صورت كلامش را قطع مي كرد، يا به نهي و بازداريش از تجاوز يا به برخاست از مجلس!
مستند: روايات اسلامي الميزان ج 12 ص 222 تا 236
حضـــرت ابـــى جعفــــر عليهالسلام فـــرمـــــود:
سپس دست چپ را در آب فرو برده و به پرى آن آب به آرنج دست راست خود ريخت و كف دست چپ را به ساعد دست راست كشيد به طورى كه آب تا نوك انگشتـان آن جـريان يـافت.
آنگاه با دست راست كفى از آب پر كرده و به آرنج چپ ريخت و آن را با كف دست راست به ساعد و سرانگشتان دست چپ مرور داد.
جلوى سر و پشت پا را با ترى دست راست و بقيهترى دست چپ مسح كرد. ابـــــو جعفـــــر عليهالسلام فــــرمــــــود:
خدا تك است و تك را دوست مىدارد، از اين جهت در وضو هم سه مشت آب بس است: يكى براى صورت، و دو تا براى دو ذراع، و با رطوبت دست راست جلوى سرت را، و با بقيه آن پشت پاى راستت را مسـح مىكنـى، و بـا رطوبت دسـت چپ پشت پـاى
چپ را !
ابـوجعفر عليهالسلام فرمود:
مردىاز اميـرالمؤمنين عليهالسلام پرسيد؟
آن حضرت همينطور كه من براى شما حكايت كردم براى آن شخص حكايت كرد.
رســول خـدا صلىاللهعليهوآله وقتــى وضـــو مىگــرفــت در همــه جــاى وضــو، اول سمـــت راســـت را مــىشســــــت،
رسول خدا صلىاللهعليهوآله با يك مد آب (تقريبا يك چارك من تبريز) وضو مىگرفت، و با يك صاع (تقريبا يك من تبريز) غسل مىكرد،
رسول خدا صلىاللهعليهوآله براى هر نمازى وضوئى مىگرفت، تا آنكه سال فتح مكه فرا رسيد و از آن به بعد براى خواندن چند نماز به يك وضو اكتفاء كرد. عمر پرسيد: يا رسول اللّه! مىبينم كارى كردى كه تا كنون نكرده بودى؟ فرمود: متـوجه هستم و عمـدا چنين مىكنم!
مضمضه كردن (قبل از وضو آب در دهان گرداندن،) و استنشاق كردن (آب در بينى كشيدن،) از چيزهائى است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله آن را سنت قرار داده است.
حسن بن محمد از جابربن عبداللّه درباره چگونگى غسل رسول اللّه صلىالله عليهوآله پرسيد، جابر گفت:
حسـن بـن محمد گفت:
مـوى من همينطـور كه مـىبينى زياد و انبـوه است؟! جـابر گـفت:
اين حرف را نزن! براى اينكه موى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله از موى تو پر پشتتر و پاكيزهتر بود!
رسول خدا صلىاللهعليهوآله با يك صاع آب غسل مىكرد، - و اگر با او يكىاز زنانشبود، با يك صاع و يك مد غسل مىكردند،
امام صادق عليهالسلام فرمود:
بودند، جمعه كه مىشد با همان بدن كثيف خود به مسجد مىآمدند، و رسول اللّه صلىاللهعليهوآله از بوى گند زير بغلهاى ايشان متأذى مىشد، از اين رو دستور فرمودند كه روز جمعه همگى غسل كنند، و اين خود باعث شد كه غسل جمعه سنت شود.
1 - هشت ركـعت نـماز نافلـه ظـهر،
2 - چـهـار ركــعـت نـمـاز ظــهـر،
3 - هـشت ركـعـت نـافـلـه عـصـر،
4 - چهـار ركعت نمــــاز عصـــر،
5 - سـه ركعت نمـــــاز مغـــرب،
6 - چهار ركعت نــافلــه مغـــرب،
7 - چهار ركعــت نمــاز عشــــاء،
8 - هشت ركعت نماز نـافـلـه شب،
9 - سـه ركعـت نمـاز شفـع و وتـر،
10 - دو ركـعت نمـاز نافـلـه فجـر،
11 - دو ركــعـت نــمـاز صــبـح!
(راوى گويد: من به امام صادق عليهالسلام عرض كردم:)
فرمود: نه! ولكــن تو را عــذاب مىكنــد به تــرك سنــت رســـول خـدا صلىاللهعليهوآله
(از روايت فوق استفاده مىشود: دو ركعت نماز نشسته بعد از عِشاء «عَتَمَه» جزو پنجاه ركعت نماز يوميه نيست، بلكه متمم آن است، و براى اين است كه با آن - بنابر اين كه دو ركعت نشسته يك ركعت ايستاده حساب مىشود - عدد نمازها به 51 برسد. و نيز
براى اين تشريع شده كه بدل از نماز يك ركعتى «وَتْر» باشد! بدين معنى كه اگر كسى ده ركعت نافله شب را خواند و مرگ مهلتش نداد كه يك ركعت نماز «وَتْر» را بخوانـد، اين دو ركعت نشسته «عَتَمَـه» به جـاى آن حسـاب شود!)
حضرت ابى عبداللّه عليهالسلام فرمـود:
(ابى بصير مىگويد، عرض كردم:)
مقصود شما از «وَتْر» همان دو ركعت نشسته بعد از عشاء است؟ فرمود:
آرى! اين دو ركعت، يك ركعت حساب مىشود، و اگر كسى آن را بخواند و در آن شب مرگ او را از خواندن نماز «وَتْر» باز دارد، مثل كسى مىماند كه «وَتْر» را خوانده باشد و اگر هم نمرد كه آخر شب برخاسته و «وَتْر» را مـىخواند! عرض كردم:
آيا رسول اللّه صلىاللهعليهوآله هـم اين دو ركعت نمـاز را خواند؟ فرمود:
نه! براى اينكه به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله وحى مىآمد، و مىدانست كه آيا امشب مىميرد، يا نه، و اين ديگران هستند كه چنين علمى ندارند، از همين جهت بود كـه خـودش نخـواند و به ديگـران دستـور داد تا بخـواننـد....
(ممكن است مقصود امام عليهالسلام از اين كه فرمود رسولاللّه صلىاللهعليهوآله اين دو ركعت نماز را نخواند، اينباشدكه آنحضرت به طور دائمى اين نماز را نمىخواند، بلكه گاهى مىخواند و گاهى نمىخوانــد، كما اينكه از بعضــى از احاديــث ديگر اين معنا استفاده مىشود.)
رسـول خدا صلىاللهعليهوآله هيچ روزى تا ظهر نمىشد نمازى نمىخواند،
وقتى كه ظهر مىشد و به قدر نصف انگشت سايه مىگشت، هشت ركعت مىخواند،
وقتـى سـايه به قـدر يك ذراع مىشـد نمـاز ظهر را مىخواند،
بعد از نماز ظهر هم دو ركعت،
و قبــل از نمــاز عصــر دو ركعــت مىخوانــد، (در ايــن روايــت تمامــى نافلـه عصر را ذكــر نـكرده!)
تا آنكه سايه به قدر دو ذراع مىشد آن وقت نماز عصر را به جاى مىآورد، - وقتى آفتاب غروب مىكرد نماز مغرب را مىخواند، - و بعــد از زوال سرخــى شفــق عشــاء را مىخوانــد، (مىفرمــود: وقت عشاء تــا ثلــث شـب امتداد دارد!)
بعد از عشاء نماز ديگرى نمىخواند تا شب به نصف مىرسيد، آنگاه برخاسته و سيــزده ركعــت نمــاز مىخوانــد، كــه سيزدهمــى آن نمــاز وتــر بــود و دو ركعــت از آن نـافـلـه صبـــح،
وقتى فجر طالع و هوا روشن مىگشت، نماز صبح را مىخواند!
رسول خدا صلىاللهعليهوآله در شبهائى كه باران مىباريد، نماز مغرب را مختصر مىخواند و در خواندن عشاء هم عجله مىكرد، و آن را زودتر از وقت فضيلتش يعنى با مغرب مىخواند، و مىفرمود: - كسى كه به مردم رحم نكند، در حقش رحم نمىكنند!
رسول خدا صلىاللهعليهوآله در مسافرتها گاهى كه با شتاب راه مىپيمود، نماز مغرب را تأخير مىانداخت و آن را با عشاء مىخواند،
رسول خدا صلىاللهعليهوآله وقتى كه در سفر بود، و همچنين در مواقعى كه كار فوتى داشت، ظهر و عصر را با هم مىخواند، و همچنين بين مغرب و عشاء فاصله نمىانداخت،
بسيار مىشد كه مؤذن در گرماى ظهر مىآمد دنبال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و حضرت مىفرمـود: « ابرد ! ابرد ! بگذار هوا خنك شود!»
رسول خدا صلىاللهعليهوآله موقع خواب، ظرف آب را روپوشيده بالاى سر خود مىگذاشت،و مسواك خود را هم زير رختخواب خود قرار مىداد، و مىخوابيد، تا چندى كه خدا بخواهد، و وقتى از خواب بيدار مىشد، مىنشست، و نظرى به آسمان مىافكند و آياتى را كه در سوره آل عمران است - « اِنَّ فى خَلْقِ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ...،» (190 / آلعمران) مىخواند، و سپس دندانها را مسواك مىكرد،و تطهير مىنمود. و به مسحد مىرفت، و چهار ركعت نماز مىخواند، كه ركوع هر ركعتش به اندازه قرائت آن، و سجودش به قدر ركوع آن طول مىكشيد، به حدى طولانى بود كه گفته مىشد چه وقت سر برمى دارد؟
آنگاه به بستر خــود برمىگشــت و تا خدا مىخواست مىخوابيد، سپس بيدار مىشد و مىنشست، و همان آيات را تلاوت مىكرد، و چشم به آسمان مىانداخت و آنگــاه مســواك مىزد و تطهيــر مىنمــود و به مسجد مىرفــت و باز هم مثل بــار اول چهــار ركعــت نـماز مـىگــذاشــــت.
مجددا به بستر خود مراجعت مىكرد، و مقدارى مىخوابيد، و سپس بيدار
مىشد، و نگاهى به آسمان مىانداخت، و همان آيات را تلاوت مىفرمود. و باز مسواك و تطهير را انجام مىداد و به مسجد تشريف مىبرد، و يك ركعت نماز وتر و دو ركعت ديگر را مىخواند و براى نماز صبح بيرون مىشد.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله وقتى به نماز مىايستاد، از ترس خدا رنگش مىپريد، و از اندرون دل و قفسه سينهاش صدائى نظير صداى اشخاص خائف و وحشت زده شنيده مىشد.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله وقتى نماز مىخواند، پارچهاى را مىماند كه در گوشهاى افتـاده بـاشد.
(عايشه گفته است:) رسول خدا صلىاللهعليهوآله براى ما و ما براى او سخن مىگفتيم، همين كه موقع نماز مىشد، حالتى به خود مىگرفت كه گوئى نه او ما را مىشناسد و نـه ما او را مىشناسيم.
اميرالمؤمنين على عليهالسلام وقتى كه محمد ابوبكر را ولايت مصر داد، دستورالعملى به او مرحمت نمود، و در ضمن آن فرمود: مواظب ركوع و سجود خودت باش، زيرا رسول اللّه صلىاللهعليهوآله از همه مردم نمازش كاملتر و در عين حال عملياتش در نماز از همه سبكتر و كمتر بود!
هر وقت دهن دره و كش واكش رسول خدا صلىاللهعليهوآله را مىگرفت، آن حضرت آن را با دست راست خــود رد مىكرد.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله هميشه صفوف نماز ما را منظم مىفرمود، به طورى كه اگر تيرى رها مىشد، فاصله همه از آن تير يكسان بود، تا اينكه رفته رفته براى همه عادت شــد، اتفاقا روزى به مسجــد تشريف آورد و به نمــاز ايستاد و خواست تا تكبيرةالاحرام را بگويد، متوجهشدكه مردى سينهاش جلوترازسايريناست، فرمود:
« بندگان خدا! صفوف خود را منظم كنيد، و گرنه ميان شما اختلاف خواهد افتاد!»
رسول خدا صلىاللهعليهوآله در حين نماز، هيچ كس به خدمتش نمىآمد و نمىنشست مگر اينكه بــراى خاطــر او نمــاز را كوتــاه مىكرد و متوجــه او مىشد و مىفرمــود: آيا حاجتــى دارى؟ پس از آنكـه حاجــت او را برمــىآورد، مجددا به نمــاز مىايستاد.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله نماز مستحبى را مثل نماز واجب، و روزه مستحبى را مثل روزه واجب بـه جا مىآورد.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله نافله صبح را در اول فجر، سبك و مختصر مىخواند، و براى نمـاز صبح بيـرون مىرفت.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله هر وقت ماه رمضان مىشد، نماز خود را بيشتر مىكرد. (مقصود از اين بيشتر كردن همان خواندن نماز هزار ركعتى «تراويح» است، و اين نماز نافله ماه رمضان، غير از پنجاه ركعت نافلههاى يوميه است، در كيفيت تقسيم كردن اين هزار ركعت نماز بر شبهاى رمضان اخبار زيادى وارد شده است.) - از طريق امامان اهل بيت عليهالسلام وارد شده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله اين نمازها را بدون جماعت مىخواند، و از خواندن آن به جماعت نهى مىكرد، و مىفرمود: « در نافلــه جماعـت نيست!»
رسولخدا صلىاللهعليهوآله در قنوت نماز «وتر» خود مىگفت:
«اَلّهُمَّ اهْدِنى فيمَنْ هَدَيْتَ، وَ عافِنى فيمَنْ عافَيْتَ! وَ تَوَلَّنى فيمَنْ تَوَلَّيْتَ، وَ بارِكْ لى فيما اَعْطَيْــتَ! وَقِنى شَرَّ ما قَضَيْتَ! اِنِّكَ تَقْضى وَ لا يُقْضى عَلَيْكَ! سُبْحانَكَ رَبَالْبَيْتِ! اَسْتَغْفِرُكَ وَ اَتُوبُ اِلَيْكَ وَ اوُ مِنُ بِكَ وَ اَتَوَكَّلُ عَلَيْكَ! وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّبِكَ... يا رَحيمُ!»
حضـرت ابىعبداللّه عليهالسلام فرمود:
همين طور در نماز وتر خود هفتاد بار استغفار مىكرد، و هفت بار مىگفت: «هذا مَقامُ الْعائِذِ بِكَ مِنَ النّار - اين موقف كسى است كه از آتش دوزخ پناهنــده تـو شده است!»
وقتى رسول خدا صلىاللهعليهوآله را به معراج بردند و در آنجا نماز گذاشت و ذكر گفت و از عظمت خداوند ديد آنچه را كه ديد، بندهاى بدنش مرتعش شد و بدون اختيار به حالت ركوع درآمد و در آن حال گفت:
« سُبْحانَ رَبِّىَ الْعَظيمِ وَ بِحَمْدِه!»
وقتى كه از آن حالت برخاست، نظرش به خداى خود در مكان بالاترى كه از آن بلندتر تصور نمىشود. افتاد و بدون اختيار صورت خود را به خاك نهاد و گفت:
« سُبْحانَ رَبِّىَ الاَْعْلى وَ بِحَمْدِه!»
و همچنين تكرار مىكرد تا پس از گفتن هفت مرتبه قدرى از آن رعبى كه دلش را پر كرده بود، كاسته گرديد. از اين جهت در امتش هم اين دو ذكر سنت شد!
رسول خدا صلىاللهعليهوآله يك مرتبه اين قدر زياد روزه مىگرفت كه مىگفتند: ديگر افطار نمىكند! و يك مرتبه اين قدر پشت سر هم افطار مىكرد كه مىگفتنـد ديگـر روزه نمىگيرد!
بعضى اوقات هم يك روز روزه مىگرفت، و يك روز افطار مىكرد. - بعضى اوقات تنها روزهاى دوشنبه و پنجشنبه را روزه مىگرفت، تا آنكه به اينجا رسيد كه در هر ماه تنها سه روز - پنجشنبه اول ماه، چهارشنبه وسط ماه، و پنجشنبه آخر ماه - را روزه مىگرفت و مىفرمود: اگر كسى چنين كند، مثل اين است كه تمام عمرش روزه باشد.
(امام صادق عليهالسلام فرمود: پدرم بارها مىفرمود كه هيچ كسى نزد خدا دشمنتر و مغبوضتر از كسى نست كه وقتى به او مىگويند: رسول خدا صلىاللهعليهوآله چنين و چنان مىكرد – مثلاً زياد روزه نمىگرفت - و تو چرا اين قدر روزه مىگيرى و نماز مىخوانى در جواب بگويد: خدا مرا به خواندن نماز زياد و گرفتن روزه بسيار عذاب نخواهد كرد، زيرا معنى اين حرف اين است كه رسول خـدا صلىاللهعليهوآله بيش از آن نمىتـوانسته عبـادت كند!)
رسول خدا صلىاللهعليهوآله در اوايل بعثت روزه گرفتنش اين طور بود كه يك مدت
اين قدر پى در پى روزه مىداشت كه مىگفتند، هيچ روزى را بدون روزه به سر نمىبرد، و مدتى ديگر اين قدر پى در پى بى روزه مىبودكه گفته مىشد: روزه نمىگيرد! - آنگاه اين رويه را ترك كردند و مدتى يك روز در ميان روزه مىگرفتند كما اينكه روزه حضرت داود عليهالسلام هم همينطور بوده است.
پس از مدتى اين را نيز ترك كرد، و مدتى همان ايام البيض هر ماه را روزه مىگرفت، نهايتا اين را نيز ترك كرده و سه روزى را كه در ايامالبيض روزه مىگرفت، در دهههاى ماه تقسيم كرد، يكى را در پنجشنبه دهه اول، يكى را در چهارشنبه دهه دوم، و يك را در پنجشنبه دهه سوم مىگرفت، و تـا زنــده بــود اين رويـــه را داشـت.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله از دنيا رحلت فرمود، در حالى كه رويهاش در روزه داشتن اين بود كه ماه شعبان و رمضان و سه روز از هر ماه را روزه مىگرفت. - (از سماعه نقل شده كه از امام صادق عليهالسلام پرسيدم:) آيا رسول اللّه صلىاللهعليهوآله ماه شعبـان را هم روزه مىگرفــت؟ فرمــود: آرى، ولكن همه آن را روزه نگرفت... .
رسول خدا صلىاللهعليهوآله وقتى كه ماه رمضان فرا مىرسيد، تمامى اسيران جنگى را آزاد و بـه تمام ســائــلها عطيـــه مـىداد،
رسول خدا صلىاللهعليهوآله در دهه آخر ماه رمضان بكلى لحاف و تشك خود را جمع مىكرد، و همــه را به عبــــادت مىپــرداخت،
و در شــب بيســت و ســوم اهــل خانــه خــود را بيــدار مــىكــــرد و در آن شــب بـه روى خوابيدههــا آب مىپاشيـد، تا خــواب از ســرشــان بــرود،
و همچنين حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام احدى از اهل خانه خود را اجازه نمىداد كه در آن شب بخوابند، و براى اينكه خوابشان نبرد، غذاى كمترى به آنان مىداد، و از روز خود را براى شب زنده دارى آن شب آماده مىكرد، و مىفرمود: محروم اسـت كسى كـه از خيـرات امشب استفـاده نكند!
ـ رسول خدا صلىاللهعليهوآله وقتى كه دهه آخر ماه رمضان مىشد، در مسجد اعتكاف مىكرد، برايش خيمه موئى مىزدند، و در آن ايام لحاف و بسترش را برمىچيدند، بعضى از اصحابش گفتهاند كه از زنان هم كناره مىگرفت، ولكن امام صادق عليهالسلام فرمود: اين حرف صحيح نيست، و از زنان كنارهگيرى نمىكرد، (مقصود از
كنارهگيرى آميـزش و معـاشرت بـا آنـان است، نـه جمـاع.)
رسول خدا صلىاللهعليهوآله در ماه رمضان، در دهه اول معتكف شد، سال بعد، از دهه دوم اعتكاف كرد، ولى پس از آن هميشه در دهه سوم اعتكاف مىكرد،
جنگ بدر در ماه رمضان اتفاق افتاد، در آن سال رسولاللّه صلىاللهعليهوآله اعتكاف نكرد، سال بعد كه شد آن جناب دو دهه اعتكاف كرد، يكى براى همان سال و يكــى هم قضــاء اعتكــاف ســال پيـش.
رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در امر روزه سنتهائى هم مخصوص به خود داشت، از آن جمله روزه وصال است كه عبارت است از روزه بيشتر از يكروز، به طورى كه درميان آنها افطار نشود. رسول خدا صلىاللهعليهوآله خودش چنين روزهاى داشت، ولكن امت را از آن نهى مىكرد، و مىفرمود: شما طاقت آن را نداريد، و اگر مىبينيد كه من روزه وصال مىگيرم و چند روز پياپى بدون افطار و سحرى به سر مىبرم براى اين است كه خداىتعالى مرا از غذاهاى آسمانى خود سير و از شرابهاى بـهشتـــىاش سـيـــراب مـىســــــازد!
غذاى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله شربتى بود كه در افطار مىآشاميد، و شربتى بود كه در سحر مىخورد، و خيلى اوقات اين شربت عبارت بود از - شير، و خيلى از اوقات مقدارى آب بـود كه در آن نـان را حـل كرده بودند... .
رسول خدا صلىاللهعليهوآله در روزهائى كه روزه مىگرفت، اولين چيزى كه با آن افطار مىفرمود، خـرمـاى تـازه و يا خـرمـاى خـشك بـود،
رسول خدا صلىاللهعليهوآله وقتى روزه مىگرفت، و براى افطار به شيرينى دست نمىيافت با آب افطار مىكرد، و در بعضى روايات دارد كه با كشمش افطار مىفرمود، - از آل محمد عليهالسلام روايت كردهاند: مستحب است اين كه روزهدار سحرى بخورد ولو به يك شربت آب، و روايت شده بهترين سحرىها خرما و قاووت است، زيرا پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله در سحر از آن دو استفاده مىفرمود،
رسول خدا صلىاللهعليهوآله بيشتر اوقات، و از هر غذائى بيشتر، هريسه (گندم پخته) را، مخصــوصــا در سحرهـــا ميــل مىفرمـــود،
سنت در افطار عيد قربان اين است كه بعد از نماز انجام شود، و در عيـد
فطر قبـل از نماز!
رسول خدا صلىاللهعليهوآله را هيچ امرى از تلاوت قرآن باز نمىداشت، مگر جنابت،
رسول خدا صلىاللهعليهوآله قرائت خود را آيه آيه وقف مىكرد،
رسولخدا صلىاللهعليهوآله از رختخواب برنمى خاست مگر اين كه مسبّحات را تلاوت مىكرد، و مىفرمود: در اين چند سوره آيهاى است كه فضلش از هزار آيـه بيشتـر است، پـرسيـدنـد: مسبّحـات كـدامنـد!
فرمود: سوره حديد، سوره حشر، سوره صف، سوره جمعه، و سوره تغابن!
رسول خدا صلىاللهعليهوآله هيج وقت نيم خوابيد، مگر اينكه سوره تبارك، و الف لام ميم تنزيل، را مىخواند،
وقتى آيه « وَاذْكُرُوا اللّهَ كَثيرا ! » (45 / انفال) نازل شد، رسول خدا صلىاللهعليهوآله مشغول به ذكر خدا گشت تـا جـائى كه كـفار مىگـفتند: اين مـرد جنّـى شده است.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله سوره «سَبِّـحِ اسْـمَ رَبِّكَ الاَْعْلـى!» (1 / اعلى) را دوست مىداشــت و اوليــن كسى كه گفــت «سُبْحانَ رَبّى الاَْعْلى!» همانا ميكائيل بود،
رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمود: سوره هود مرا پير كرد! (البته مقصود آن جناب آيه « فَاسْتَقِمْ كَمآ اُمِـرْتَ!» "112 / هود" است،)
از ابن مسعود روايت شده كه گفت: رسول خدا صلىاللهعليهوآله مرا دستور دادند كه مقدارى از قرآن را بخوانم، و من چند آيهاى از سوره يونس را برايش تلاوت كردم، تا آنكه رسيــد بــه جملــه « وَ رُدُّوا اِلَىاللّــهِ مَوْليهُــمُ الْحَــقِّ...!» (30 / يونس) ديدم اشك در دوچشمان نازنينش حلقه زد!
مستند: آية1 تا 5 سورة بينه " لَم يَكُنِ الَّذينَ كَفَروُا مِن اَهلِ الكِتابِ وَالمُشرِكينَ مُنفَكّينَ حَتّي...."
الميزان ج 40 ص 333
اين سوره رسالت حضرت محمد بن عبدالله خاتم النبيّين صلوات الله عليه و آله را براي عوام از اهل كتاب و مشركين مسجل مي كند، و به عبارتي ساده تر، براي عموم اهل ملت و غير اهل ملت، و باز ساده تر بگوئيم: براي عموم بشر، تسجيل مي كند، و مي فهماند آن جناب از ناحية خدا به سوي عموم بشر گسيل شده است، و اين عموميت رسالت آن جناب مقتضاي سنت الهيه، يعني سنت هدايت است، همان سنتي كه آيات قرآني بدان اشاره دارد و مي فرمايد:
اِنّا هَدَيناهُ السَّبيلَ اِمّا شاكِراً وَ اِمّا كَفوُراً ! ( انسان 3)
وَ اِن مِن اُمَّةٍ اِلاّ خَلا فيها نَذيرٌ ! ( فاطر24)
« هيچ امتي نبوده مگر آنكه هدايتگري بيم رسان در آن بوده است ! »
خداي متعال بر عموميت دعوت پيامبر گرامي اسلام استدلال فرموده به اين كه دعوت آن حضرت متضمن صلاح مجتمع انساني است، و عقايد و اعمال افراد و جوامع را صالح مي سازد:
رسولي كه از ناحية خداست،
و صحيفه هائي منزه از باطل را بر آنان تلاوت كند،
صحيفه هائي كه در آن كتابهائي گرانبها هست!
و اگر اهل كتاب دعوت او را نپذيرفتند،
و از مسلمانان جدا و متفرق گشتند،
باري بعد از تماميت حجت عليه شان, جدا شدند،
با اينكه رسالت اين رسول جز اين نبود كه:
به مشركين و اهل كتاب بفهماند كه از طرف خدا مأمورند كه:
الله تعالي را به عنوان يگانه معبود, خالصانه بپرستند،
و چيزي را شريك او نسازند،
و نماز را به پا دارند، و زكات را بدهند،
و دين قيّم همين است! »
آيات اين سوره در سياقي است كه به قيام حجت عليه كافران به دعوت اسلامي اشاره مي كند، چه از اهل كتاب و چه مشركين، و نيز عليه عده اي از اهل كتاب كه بعد از آمدن حجت به خاطر اختلافهاي ناشي از منيّت حجت خدا را رها كردند!
با در نظر داشتن اين سياق از ظاهر آيات بر مي آيد كه منظور اشاره به اين معناست كه:
-رسول خدا"ص" از مصاديق حجت بيّنه اي است كه عليه مردم اقامه شده است، و سنت الهيه كه جاري در بندگان است، اقتضا كرده كه اين حجت قائم گردد، و اين رسول مبعوث گردد! چون سنت جارية خدا ايجاب مي كرد بيّنه و حجت روشنگرش به سوي اين طوايف نيز بيايد، همانطور كه به طوايف و اقوام گذشته قبل از اختلافشان همين اقتضا را كرد، و برايشان حجت فرستاد. چيزي كه هست، خودشان از آن حجت استفاده نكردند، و با يكديگر اختلاف راه انداختند!
بنابراين مراد به عبارت " الذين كفروا !" در آية شريفه همة كافران به دعوت اسلامي است، چه از اهل كتاب و چه مشركين، و مراد به مشركين غير اهل كتاب است، حال چه بت پرست باشند و چه اصناف ديگر مشركين، و منظور از جداشدن – جدا شدن از مقتضاي سنت هدايت و بيان است! گويا سنت الهيه دست بردار از آنان نبوده تا حجت و بَيِّــنه بيايد، و همين كه آمد، آن وقت رهايشان مي سازد و به حـــال خودشان واگذار مي كند.
و منظور از بيّنه، همانا محمد رسول الله "ص" است آنجا كه مي فرمايد:
. . . حَتيّ تَأتِيَهُمُ البَيِّنَةُ، رَسوُلٌ مِنَ اللهِ يَتلوُا صُحُفاً مُطَهَّرَةً، فيها كُتُبٌ قَيِّمَةٌ !
آن حجت بينه و روشني كه از ناحية خداي تعالي بر آنان آمده، عبارت است از رسولي از ناحية خدا، كه براي مردم صحف آسماني پاك را مي خواند، پاك از پليدي باطل، صحفي كه در آن احكام و قضايائي است قائم به امر مجتمع انساني، و اداره كنندة آن به بهترين وجه، و حافظ مصالح آن!
نزول كتاب براي عموم بشر
در قرآن كريم تصريح فرموده به اينكه خداي تعالي در اولين روز تشكيل اجتماع بشري، و بروز اختلافهاي حيواني در بين آنها، كتاب براي آنان نازل كرد، يعني شريعت و قانوني برايشان تشريع كرد تا در اختلافهائي كه در امــــــور زندگي و حيواني شان رخ مي دهد، حكومت كند، ولي بشر بعد از آمدن شريعت هم آن اختلافهاي قبلي را در شريعت خدا سرايت دادند، با اينكه حق برايشان روشن شده و حجت بر آنان تمام گشته بود!
پس، به حكم اين آيات، عموم بشر مشمول كتب آسماني بوده و هستند، چيزي كه هست در اثر اختلاف ناشي از پيروي هواي نفس بشر چند طايفه شدند. بعضي ها به كلي فراموش كردند كه كتابي از ناحية آفريدگارشان برايشان نازل شده است، و بعضي ديگر اين معنا را از ياد نبردند، و لكن هواي نفس را در دين خدا دخالت دادند، و به ديني تحريف شده، متدين گشتند!
طايفه اي ديگر دين خدا را بدون كم و كاست حفظ كردند و بدان متدين شدند!
« ... اين قرآن به من وحي شده كه انذار كنم و هشدار دهم شما را و هر كسي را كه اين قرآن به گوشش مي خورد ! »
اين آيه دلالت دارد بر اينكه رسالت پيامبر گرامي اسلام "ص" رسالت عمومي و قرآنش ابدي و جهاني است! هرچند كه ظاهر آيه خطاب به مشركين مكه يا عموم قريش و يا جميع عرب باشد.
از نظر دعوت اسلام، هيچ فرقي بين كساني كه قرآن را از خود رسول الله ”ص“ مي شنوند و يا كساني كه از غير او مي شنوند، نيست.
1) مستند: آية 19سوره انعام " وَ اُوحِيَ اِلَيَّ هذاَ القُرآنَ لِاَنذِرَكُم بِهِ وَ مَن بَلَغَ ...! " الميزان ج 13 ص 58
قرآن براي هر كسي كه الفاظ آن را بشنود، و معنايش را بفهمد، و به مقاصدش پي ببرد، و يا كسي كه برايش ترجمه و تفسير كنند – خلاصه بر هر كسي كه مضامين آن به گوشش بخورد – حجت است.
لازم نيست كتاب يا نامه اي كه به سوي قومي ارسال مي شود، حتماً به زبان آن قوم باشد، بلكه شرط آن اين است كه:
1-مضامينش شامل آنان شود,
2-حجت خود را بر آن قوم اقامه نمايد.
رسول الله”ص“ به مردم حبشه و مصر و روم و ايران نامه ها نوشت و حال آنكه زبان آنان غير از زبان قرآن بود. و همچنين عده اي از قبيل: سلمان فارسي، بلال حبشي و صهيب رومي به آن جناب ايمان آوردند و بسياري از يهود كه زبانشان عبري بود به آن حضرت گرويدند.
قرآن مجيد در آية فوق مي فرمايد:
« هيچ ظالم، ظالمتر از آن كس نيست كه بر خدا دروغ مي بندد و وقتي دعوت مي شود به اينكه دين اسلام را بپذيرد، در پاسخ دين اسلام را از خـــدا نفي مي كند، با اينكه دين اسلام جز اين كه بندگان تسليم خدا شوند، چيـــزي نمي گويد!
چنين ديني بدون شك دين خداست!
و خدا اين ستمكاران را و هيچ ستمكار ديگري را هدايت نمي كند! »
مراد به ” اسلام“ آن ديني است كه رسول گرامي اسلام”ص“ بشر را به سويش دعوت مي فرمود. چون اساس دين تسليم شدن در برابر فراميني است كه در مورد عقايد و اعمال دارد و بدون ترديد مقتضاي ربوبيت و الوهيت خداي تعالي هم همين است كه بندگانش در برابر فرامينش تسليم مطلق باشند, پس در نتيجه، ديني كه اساسش اين تسليم است، بدون شك دين حق است, كه عقل بر هر انساني تديـــن بــدان را واجب مي داند!
1) مستند: آيه 7 سوره صف " وَ مَنْ اَظلَمُ مِمَّن اِفـتَري عَليَ اللهِ الكَذِبَ وَ هُـوَ يُدعي اِليَ الاِسلامِ...!" الميزان ج 38 ص 159
كفار پنداشته اند كه نور خدا مانند نور شمع است كه با يك فوت خاموش گردد و همين كه آن را سِحر بخوانند نورش خاموش گشته و رابطه اش با خــــــــــدا قطع مي شود ولي در اين پندار خطا كردند، چون دين نور خداست كه به هيچ وجه خاموشي نمي پذيرد و نه تنها خاموش نمي شود بلكه خدا تماميت آن را اراده فرموده است، هرچند كه كافران كراهت داشته باشند, چون خدا به كارش اهتمام دارد!
حاصل آيات اين است كه كفار با اين سخنان خود كه باد دهان ايشان است، مي خواهند نور خدا را خاموش كنند ولكن خدا ايشان را به مقصدشان هدايت نمي كند، بلكه نور خود را تمام و دين خود را بر همة اديان غلبه مي بخشد!
تا آن را بر همة اديان غلبه دهد، هرچند كه مشركين كراهت داشته باشند.»
وقتي خداوند تعالي مي فرمايد: ” دين الحق “ عنايت لطيفي در آن به كار رفته كه هر يك از حق و باطل براي خود ديني دارند، كه مطابق اقتضاي خاص آنهاست و خداي تعالي از بين آن دو، دين حق را پسنديده است, براي اين كه خودش هم حق است و بدين جهت رسول خود را به ابلاغ دين حق گسيل داشته است !
در آيه از كلمة ” اظهار دين “ استفاده فرموده است كه به معني غلبه است. وقتي مي فرمايد كه دين اسلام را بر ساير اديان اظهار دارد، معنايش اين است كه آن را بر ساير اديان غلبه داد و منظور از همة اديان, همة روش هاي غير خدائي است كه در بين بشر سلوك مي شود.
معناي آيه اين است كه:
-« خدا نور خود را تمام مي كند،
براي اينكه خدا آن كسي است كه رسول خود را با نورش گسيل داشت،
نوري كه همان هدايت و دين حق است،
تا آن را بر همة اديان غلبه دهد! »
خداي سبحان در معرفي رسول گرامي اسلام به مردم در قرآن شريف مي فرمايد:
رسولي است كه ضرر شما بر او گران و ناگوار است،
و بر هدايت يافتن شما حريص است،
و نسبت به مؤمنين رئوف و مهربان است! » ( توبه 128)
در جاي ديگر مي فرمايد:
و مي گويند: او هر حرفي را قبول مي كند!
بگو: اينگونه بودن او به صلاح شماست!
زيرا او ايمان مي آورد به خدا و پيامهايش را قبول مي كند،
و ايمان مي آورد به مؤمنين و گفتارشان را مي پذيرد،
و رحمتي است براي كساني كه از شما به وي ايمان آوردند! » ( توبه 61)
دربارة خُلق عظيم آن پيامبر گرامي مي فرمايد:
« وَ اِنَّكَ لَعَلي خُلُقٍ عَظيمٍ !
-بدرستي كه تو هر آينه متخلق به خُلقي عظيم هستي ! » (قلم4)
و آن چه را كه در ساير آيات در معرفي آن جناب فرموده بود در آية 107 سورة انبياء خلاصه كرده و فرموده: - « وَ ما اَرسلناكَ اِلاّ رَحمَةً لِلعالَمينَ !
1) مستند: آيات مندرج در متن الميزان ج 12 ص 184
قرآن كريم، رسول و آورندة خود را چنين تعريف مي كند:
پيغمبري از جنس خود شما، اي مردم، بيامده است،
كه از اوصافش يكي اين است كه از خسارت ديدن شما،
و از نابود شدنتان، ناراحت مي شود!
و ديگر اينكه: او در خيرخواهي و نجات شما،
چه مؤمنان و چه غير مؤمن، حريص است!
سوم اينكه: او نسبت به مؤمنين رئوف و رحيم است!
با اين كه اوصافش چنين است، آيا باز هم جا دارد كه از او سرپيچي كنيد؟
بلكه سزاوار است از او اطاعت كنيد!
چون او رسولي است كه قيام نكرده مگر به امر الله،
و اطاعت كردن از او اطاعت خداست!
جاي دارد كه به او نزديك شويد، با او انس گيريد!
چون او هم مثل شما بشر است،
پس به هرچه دعوت مي كند، بپذيريد!
و هر خيرخواهي كه نمود به كار گيريد ! »
ادامة اين آية شريفه دلالت مي كند كه رسول خدا ”ص“ اهتمام عجيبي نسبت به هدايت يافتن مردم داشته است. خداي رحمن او را دلداري مي دهد و مي فرمايد:
و در خود آيه نيز بيان كرده بود كه همة همت او، وحرص و ولعش هدايت يافتن مردم و رسيدنشان به سعادت است!
1) مستند: آيه 128 سوره توبه " لَقَد جآءَ كُم رَسولٌ مِن اَنفُسِكُم عَزيزٌ عَلَيهِ ماعَنِتُّم حَريصٌ عَلَيكُم...!" الميزان ج 18ص 362
اين آيات آغاز سورة مباركة رعد است. غرض سورة رعد بيان حقيقت قرآني است كه بر رسول خدا”ص“ نازل شده است، و اين كه اين قرآن معجزه و آيت رسالت است، و اين كه كفار آن را آيت و معجزه نشمردند و به عنوان تعريض بر آن گفتند: « چرا آيتي از ناحية پروردگارش نازل نشد؟ » گفتارشان مردود است، و رسول خدا ”ص“ نبايد بدان اعتنا كند و ايشان هم سزاوار نيست كه چنين سخني بگويند!
دليل بر اين معنا آية آغازين سوره است كه در آن مي فرمايد:
ولي بيشتر مردم باور نمي دارند .»
همچنين آية آخر سوره است كه مي فرمايد:
« و كساني كه كافر شدند مي گويند:
تو فرستادة خدا نيستي!
بگو : - خدا و آن كس كه علم كتاب نزد اوست،
براي گواهي ميان من و شما بس است ! »
آيات مباركه، رسول خدا”ص“ را مخاطب قرار مي دهد به اينكه اين قرآن كه بر تو نازل شده، حق است، حقي كه مخلوط به باطل نيست، چه آنچه كه اين قرآن بدان دعوت مي كند توحيد است، كه آيات تكويني از قبيل به پاداشتن آسمانها و گستردن زمين و تسخير آفتاب و ماه و ساير عجايبي كه خدا در تدبير آسمانها و زمين و غرايبي كه در تقدير آنها به كار برده، همه بر آن دلالت دارند!
و نيز دليل ديگر بر حقيقت آن, اخبار و آثار گذشتگان است كه رسولان با بيّناتي به سويشان آمدند و ايشان كفر ورزيدند و تكذيب كردند و خدا هم ايشان را به گناهانشان بگرفت.
اين است آنچه كه اين كتاب مشتمل بر آن است و همين خود آيتي است كه بر رسالت تو دلالت مي كند!
اولاً، تعريض آنها به قرآن مردود است، زيرا كه خداوند تعالي مي فرمايد:
1) مستند: آيه1 تا 4 سوره رعد " المر تِلكَ آياتُ الكِتابِ وَالَّذي اُنزِلَ اِلَيكَ مِن رَبــِّكَ الـْحَـقُّ...!" الميزان ج 22ص 160
و اين طور نيست كه هر وقت هر كاري بخواهي بكني، بتواني،
تا آنكه از تو معجزاتي دلبخواه بخواهند،
و به مثل اين كلمات بر تو تعريض كنند! »
ثانياً، هدايت و اضلال هم آنطور كه ايشان پنداشته اند, در وسع آيات و معجزات نيست، تا انتظار داشته باشند با آوردنت با معجزه اي كه اقتراح كرده اند, هدايت شوند و از ضلالت رهائي يابند؛ چه هدايت و ضلالت دست خداست و اوست كه بر اساس نظامي حكيمانه هركه را بخواهد هدايت و هر كه را بخواهد گمراه مي كند!
اما، اينكه گفتند: ” تو فرستادة خدا نيستي! “ در جوابشان همين يك دليل تو را كافي است كه خدا در كلام خود به رسالت تو شهادت داده است و معارف حقه اي كه در قرآن توست، شاهد آن است!
از جمله حقايق باهره و روشني كه درخصوص اين سوره آورده، حقيقتي است كه جملة « اَنزَلَ مِنَ السَّمآءِ مآءً !» و « اَلا بِذِكرِ اللهِ تَطمَئِنُّ الْقُلوُبُ! » و « يَمحوُااللهُ ما َيشآءُ وَ يُثبِتُ وَ عِندَهُ اُمُّ الْكِتابِ! » و « فَلِلّهِ المْكَرُ جمَيعاً !» متضمن آن است!
مستند: آيه 2 سوره جمعه" هُوَالَّذي بَعَثَ في اْلاُمّيّينَ رَسولاً مِنهُم يَتلوُا عَلَيهِم آياتـِه وَ ُيزَكّيهِم َو يُـعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَاللْحِكمَةَ! "
الميزان ج38ص177
قرآن مجيد در آيات آغازين سورة مباركه جمعه، قسمتي از وظايف رسالت رسول گرامي اسلام”ص“ را چنين مشخص و تبيين فرموده است:
-« اوست خدائي كه در ميان عرب اُمّي پيغمبري بزرگوار از همان اُميّين بر انگيخت تا بر آنان تلاوت كند آيات خدا را، و آنها را تزكيه كند، و شريعت كتاب آسماني و حكمت الهي را بر آنان بياموزد، با آنكه پيش از اين همگي در ورطه جهالت و گمراهي غرق بودند! »
1-تزكيه:
تزكيه به معناي آن است كه ايشان را به نموّي صالح رشد دهد و اخلاق فاضله و اعمال صالحه را عادتشان سازد و در نتيجه انسانها در انسانيت خود به كمال برسند و حالشان در دنيا و آخرت استقامت يابد و سعيد زندگي كنند و سعيد بميرند!
2-تعليم كتاب:
تعليم كتاب به معناي بيان الفاظ و تفسير معاني مشكل و مشتبه آن است.
3-تعليم حكمت
تعليم حكمت به معناي بيان معارف حقيقي اي است كه قرآن مجيد متضمن آن است.
در آية شريفه مسئلة ” تزكيه “ را جلوتر از” تعليم كتاب و حكمت،“ ذكر كرد، زيرا آيه در مقام توصيف تربيت رسول خدا ”ص“ بر مؤمنين امت است، و در مقام تربيت، تزكيه مقدم بر تعليم علوم حقه و معارف حقيقي است.
دو نكتة ديگر در اين آيات وجود دارد كه:
نكتة اولي نشان مي دهد: امت اُمّي قبل از بعثت پيامبر اسلام ”ص“ در ضلالتي آشكار بودند.
نكتة دوم اينكه مي فرمايد: خداي تعالي مبعوث كرد رسولش را در ميان ”مردم اُمّي“ و « مردمي ديگر، كه هنوز به آنان ملحق نشده اند - وَ آخَرينَ مِنهُم لمَاّ يَلحَقوُا ِبهِم ! » كه غرض از مردم ديگر را روايات اسلامي مردم ايران دانسته اند و در يك روايتي نقل شده كه شخصي پرسيد اين مردم بعدي كيستند؟ حضرت دست به شانة سلمان فارسي گذاشت و فرمود: ” اگر ايمان در ثريا باشد مرداني از نـــــــژاد اين مرد آن را به دست مي آورند! “
خداي تعالي در ميان قومي اُمّي رسولي از خود آنان مبعوث كرد تا آيات او را بر آنان بخواند و با اعمال صالح و اخلاق پاك تزكيه شان كند و كتاب و حكمتشان بياموزد و به همين منظور كتاب خدا را و معارف دينش را به بهترين وجهي بر آنان و بر افرادي كه به آنان ملحق مي شوند و نسل هاي بعد از آنان تحميل كرد و زنهارشان داد از اين كه مثل يهود نباشند كه خداي تعالي تورات را بر آنان تحميل كرد ولي آنان آن را حمل نكردند و به معارف آن معتقد نشدند و به احكامش عمل نكردند و در نتيجه مانند الاغي شدند كه بارش كتاب باشد.
خداي تعالي عظمت اين موهبت را چنين مي رساند كه:
-« اين بعث، و اين كه رسول خدا”ص“، خدا را بخواند، و مردم را تزكيه كند، و كتاب و حكمت يادشان دهد، خود فضلي و عطائي است از خداي تعالي، كه به هركس كه مشيتش تعلق گرفت، مي دهد و مشيتش تعلق گرفت كه آن را به محمد بن عبدالله صَلَّ الله عليه و آله و سَلَّم بدهد!
سورة يس كه قلب قرآن است، در بيان سه اصول اساسي دين يعني توحيد و نبوت و معاد است.
در آيات نخستين به موضوع نبوت پرداخته و مي فرمايد:
به قرآن سراسر حكمت سوگند !
كه تو به درستي و به يقين از مرسليني !
و بر صراط مستقيم قرار داري !
و راهدار و مهيمن بر آني !
خداي عزيز و رحيم آن را نازل كرده است،
تا تو با آن مردمي را انذار كني كه پدرانشان انذار نشده بودند،
و در غفلت قرار داشتند!
سوگند مي خورم كه فرمان عذاب بر بيشتر آنان صادر شده،
و در نتيجه، ديگر ايمان نخواهند آورد،
زيرا ما بر گردنهايشان غل هائي افكنده ايم كه تا چانه آنها را گرفته،
به طوري كه ديگر نمي توانند سر پائين آورده و خود را ببينند،
ديگر انذار كردن و نكردنت به حال آنان يكسان است،
چه انذار بكني و چه نكني، ايمان نمي آورند!
تو تنها كسي را انذار مي كني و انذارت در حقش مؤثر مي افتد،
كه خود قرآن را تصديق كرده باشد،
و از رحمان ناديده خشيت داشته باشد،
تو او را به آمرزشي و اجري كريم بشارت ده ! »
همان طور كه گفتيم غرض سورة يس بيان سه اصول اصلي دين است، يعني توحيد, نبوت و معاد، ولي چيزي كه هست، اول از مسئلة نبوت شروع كرده است و حال مردم در قبول يا رد دعوت انبياء را بيان مي كند و مي فرمايد:
1) مستند: آيه1تا11سوره يس" يسٍ وَالقُرآنِ الْحَكيمِ , اِنَّكَ لَمِنَ المُرسَلينَ عَلي صِراطٍ مُستَقيمٍ...!" الميزان ج24ص99
-« نتيجة دعوت انبياء احياي مردم است و اين كه آنها را به راه سعادت بيندازند و حجت را بر مخالفين تمام كنند و به عبارت ديگر، تكميل هردو دسته از مردم است: عده اي را در طريق سعادت و جمعي را در طريق شقاوت !»
خداي تعالي در اول سورة يس به قرآن حكيم سوگند مي خورد بر اين كه رسول خدا”ص“ از مرسلين است.
در اين آيه قرآن را به وصف ” حكيم “ توصيف مي كند، زيرا حكمت در آن جاي گرفته است. حكمت عبارت است از معارف حقيقي و فروعات آن از شرايع و عبرت ها و مؤعظه ها .
مطلبي كه خداوند به خاطر آن سوگند خورده، همانا رسالت رسول الله”ص“ است كه به وسيلة رسالتش مردم را به راه راست هدايت مي كند. راه مستقيم آن طريقي است كه عابر خود را به سوي خدا مي رساند، يعني به سعادت انساني خود كه مساوي است با قرب به خدا و كمال عبوديت !
سپس قرآن را نازل شده از طرف عزيز و رحيم مي داند كه تنها به خاطر عزتش و رحمتش رسول را فرستاده و قرآن را بر او نازل كرده است، قرآني حكيم، تا مردم را انذار كند، و در نتيجه كلمة عذاب بر بعضي و كلمة رحمت بر بعض ديگر مسلم گردد!
او براي هركس كه تابع ذكر ( قرآن ) شود، و به غيب از او خشيت داشته باشد، داراي رحمتي واسع است، اما نه براي اين كه از پيروي آنان و ايمانشان به غيب استفاده كند، بلكه براي اين كه آنان را به سوي آنچه ماية كمال و سعادتشان است، هدايت فرمايد!
تبيين وظيفه خاص انذار با همين آيه صورت مي گيرد كه مي فرمايد:
-« ما تو را به اين غرض فرستاديم،
و قرآن را بر تو نازل كرديم،
تا مردمي را كه پدرانشان انذار نشده بودند و غافل بودند،
انذار كني ! »
منظور از اينكه گفت: ” پدران كفار انذار نشده بودند، “ اشاره به پدران نزديك آنان است نه پدران دورتر، زيرا پدران دورتر همه به پيامبران مي رسند، مانند: پدران
عرب كه به اسماعيل و ابراهيم عليه السلام مي رسند و پدران ساير مردم، كه در مسير تاريخ همگي به پيامبراني چون عيسي و موسي مي رسند، كه انذار شده بودند.
(1) حدود مسئوليت رسول الله”ص“
رسول الله ”ص“ تأسف مي خورد و ناشكيبي مي كرد كه چـــــرا مردم ايمان نمي آورند؟ و به كتابي كه برايشان نازل شده، چرا نمي گروند؟ و چرا دعوت حقة او را قبول نمي كنند؟!
قبلا در اين سوره، خداي متعال رسول الله ”ص“ را تسليت مي داد به اين كه دار دنيا دار بلاء و امتحان است و آنچه زينت دارد به زودي به صــــــورت خـــاك خشك در مي آيد، پس ديگر سزاوار نيست به خاطر اين مردم خود را ناراحت كني و دلتنگ شوي كه چرا دعوتت را نمي پذيرند و به كتاب خدا ايمان نمي آورند.
به او مي فرمود:
-آنچه بر تو واجب است صبر و حوصله كردن با اين مشت فقرائي است كه ايمان آورده اند و لايزال پروردگار خود را مي خوانند و هيچ توجهي به اين توانگران كافر كيش، كه همواره به ثروت خود و زينـــــت حيات دنيايشان مي بالند، ندارند، چون مي دانند اين زينت ها به زودي به صورت خاكي خشك مبدل مي شود، لذا همواره دنيـــــاداران را به سوي پروردگارشان مي خوانند، ولي كاري به كارشان ندارند، چه هركه مي خواهد ايمان بياورد، و هركه بخواهد كفر بورزد، چيزي به عهدة رسول خدا”ص“ نيست، و آنچه وظيفة اوست كه بايد در مواجهه با آنان رعايت كند، اين است كه در صورت آوردن ايمان با مسرت و در صورتيكه ايمان نياورند با تأسف روبرويشان نشود، بلكه همان ثواب و عقاب خداي را تذكر دهد:
-« تو اي رسول من !
خودت را بر اثر كفر ورزيدن مردم،
و از تأسف خوردن بر آنان مكش !
آنچه از كتاب پروردگارت به تو وحي مي شود, تلاوت كن !
زيرا هيچ چيز كلمات او را تغيير نمي دهد،
چون كلمات او حق و ثابت است!
1) مستند: آيه 28 سورة كهف " وَاصبِر نَفسَكَ مَعَ الَّذينَ يَدعوُنَ رِبَّهُم...! " الميزان ج26ص156
و نيز براي اين كه تو غير از خدا و كلمات او جائي نداري كه دل به سوي آن متمايل سازي!
-تو فرستادة اوئي ! و جز اينكه به سوي فرستنده ات تمايل كني،
و رسالت او را ادا كني، وظيفة ديگري نداري ! »
از جمله ادب انبياء را كه قرآن شريف نقل و معرفي مي كند، احترام متساوي آنها به فقير و غني بوده و فقط در مورد اهل علم و تقوي احترام بيشتري نشان مي دادند.
قرآن مجيد در آيات زير، يكسان بودن امتيازات و مزاياي اجتماعي طبقات مختلف جامعه را بيان مي دارد:
-« هان اي مردم !
ما همة شما را از مردي و زني آفريديم،
و شما را تيره تيره و قبيله قبيله كرديم تا يكديگر را به آساني بشناسيد،
و نه كه به يكديگر برتري جوئيد،
گرامي ترين شما نزد خدا پارساترين شماست ! » ( حجرات 13)
در اين منطق, آن استكباري كه اقويا به قوت خود و اغـــــــنيا به ثروت خود مي كردند، جاي خود را به تواضع و پيشدستي از يكديگر به سوي مغفرت و رحمت و مسابقه در خيرات و جهاد در راه خدا و طلب مرضات او داد و در نتيجه، همانطوري كه اغنيا احترام مي شدند، فقرا نيز احترام شدند, و همانطور كه اقويا رعايت ادبشان مي شد، از ضعفا نيز شد، بلكه فقرا و ضعفا به احترام بيشتر و رعايت ادب زيادتري اختصاص يافتند!
خداي تعالي در تأديب نبي محترم خود مي فرمايد:
و به طمع زينت حيات دنيا چشم از ايشان مگردان !
1) مستند: آيات مندرج در متن الميزان ج12ص181
و به همين منظور اقويائي را كه ما دلشان را از ياد خود غافل كرده ايم،
و در نتيجه هواي نفسشان را از حد بيرون پيروي مي كنند،
اطاعت مكن! » ( كهف 28)
در آيه 52 سورة انعام مي فرمايد:
و رضاي او را مي جويند،
از خود طرد مكن!
و بدان كه از حساب آنان چيزي بر تو نيست،
و از حساب تو نيز چيزي بر ايشان نيست،
تا به اين منظور مؤمنين را از خود براني و آنان را به خود راه ندهي،
و در نتيجه از ظالمين باشي!!! »
در آية 89 سورة حجر مي فرمايد:
-« چشم هاي خود را در نعمت هائي كه به اين گروه ناچيز داده ايم، مچران!
و در اين باره غم مخور!
و با مؤمنين به نرمي و تواضع رفتار كن!
و بگو : من همان نذيري هستم كه مواقف خطرناك را اعلام،
و رسالتها را بيان مي كنم ! »
(1) خاتَـم النَّـبِيـّيـن
كلمة « خاتَم» به معناي هر چيزي است كه با آن چيزي را مهر كنند، مانند طابَع و يا قالَب كه به معناي چيزي است كه با آن چيزي را طبع يا قالب مي كنند.
مراد به « خاتَم النَّبِيّين» بودن رسول گرامي اسلام ”ص“ اين است كه نبوت با او ختم شده و بعد از او ديگر نبوتي نخواهد بود!
” رسول“ عبارت است از كسي كه حامل رسالتي از خدا به سوي مردم باشد، و ” نبيّ “ كسي است كه حامل خبري از غيب باشد، و آن غيب از دين و حقايق آن است.
لازمة اين حرف آن است كه وقتي نبوتي بعد از رسول خدا ”ص“ نباشد، رسالتي هم نخواهد بود، چون رسالت خود يكي از اخبار و انباء غيب است، وقتي بنا باشد كه انباء غيب منقطع گردد و ديگر نبوتي و نبيّ اي نباشد، قهراً رسالتي هم نخواهد بود.
از اينجا روشن مي شود كه وقتي رسول خدا ”ص“ خاتَم النَّبِيّين باشد، خاتَم الرُّسُل هم خواهد بود!
در اين سوره, خداي متعال رسول گرامي اش را دلداري مي دهد و به وعده هاي جميل و پاسداري از خلق عظيمش دلخوش مي سازد، زيرا مشركين تهمت هاي ناروا به او زده و او را ديوانه خوانده بودند.
ضمناً آن جناب را به شديدترين وجهي از اطاعت مشركين و مداهنة آنان نهي نموده و امر اكيد مي كند كه در برابر حكم پروردگارش صبور باشد:
كه اجرت نزد پروردگار قطع نمي شود!
و زحماتت به هدر نمي رود! »
آنگاه به عظيم ترين صفات رسولش تكيه مي كند و مي فرمايد:
تو اي پيامبر ! سجاياي اخلاقي عظيمي داري ! »
اين آية شريفه هرچند في نفسه حسن خلق رسول الله ”ص“ را مي ستايد و آن را بزرگ مي شمارد، لكن با در نظر گرفتن خصوص سياق، به خصوص اخلاق پسنديدة اجتماعي اش نظر دارد، اخلاقي كه مربوط به معاشرت است، از قبيل استواري بر حق، و صبر در مقابل آزار مردم، و خطاكاري هاي اراذل، و عفو و اغماض از آنان، و سخاوت و مدارا و تواضع و امثال اينها.
خداي تعالي در ادامة آيات مي فرمايد:
كه كدامتان مبتلا به جنون هستيد،
مسلماً پروردگارت داناتر است به اينكه چه كسي از راه او گمراه شده،
و چه كساني راه يافتگانند،
پس تكذيب گران را اطاعت مكن !
آنها همين را مي خواهند كه تو سازش كني، و آنها هم با تو بسازند،
و نيز هر فروماية عيب جو كه براي هر حق و باطلي سوگند مي خورد،
و در بين مردم سخن چيني و افساد مي كند،
و مانع رسيدن خير به مردم مي شود،
و نيز هر تجاوزگر دل آلوده اي را اطاعت مكن ! »
در سورة انشراح خداي تعالي رسول گرامي خـــود را امر مي كند به اينكه كمر خدمت در راه خدا ببندد و به سوي او رغبت كند. بدين منظور نخست منت هائي را كه بر او نهاده تذكر مي دهد:
و بار سنگين از تو بر نداشتيم،
باري كه پشت تو را شكسته بود؟
و نامت را بلند آوازه كرديم ؟
از اين به بعد هم دل خوشدار كه،
بعد از هر دشواري گشايشي است!
بلكه با هر دشواري دو گشايش است !
پس هرگاه از كار روزانه فراغت يافتي،
به نماز و شكرانه پروردگارت بايست!
و به سوي پروردگارت تمايل كن ! »
منظور از ” شرح صدر“ رسول خدا ”ص“ در اين آيات اين است كه خداي تعالي آن جناب را طوري كند كه قلب نازنينش وسعتي داشته باشد كه حقايق و معارفي كه به وي القا مي شود, بپذيرد و از پذيرش آن تنگ نشود، و نيز تحمل آزارهائي را كه از ناحية مردم مي بيند، داشته باشد.
ترتيب آيات سه گانة اول سوره، كه مضمون هر يك مترتب بر آية قبلي خود مي باشد، و سپس تعليل آنها به آية ” فَاِنَّ مَعَ العُسرِ يُسراً ! “ كه از ظاهرش بر مي آيد با وضع رسول الله”ص“ در اوايل بعثتش و اواخر آن منطبق باشد، و سپس تكرار اين تعليل و نيز تفريع دو آيه آخر سوره به ما قبل، همه شاهد بر آنند كه مراد به شرح صدر رسول خدا ”ص“ گستردگي و وسعت نظر وي است, به طوري كه ظرفيت تلقي وحي را داشته باشد، و نيز نيروي تبليغ آن و تحمل ناملايماتي را كه در اين راه مي بيند، داشته باشد، و به عبارتي ديگر نفس شريف آن جناب را طوري نيرومند كند كه نهايت درجه استعداد را براي قبول افاضات الهي پيدا كند!
در آن قسمت از آيات كه مي فرمايد: سنگيني هائي كه بر دوشت بود
1) مستند: آية1تا8سورة انشراح " اَ لـَم نَشرَح لَكَ صَدرَكَ ...؟ " الميزان ج40 ص287
برداشتيم، منظور اين است كه دعوت آن جناب را انفاذ و مجاهداتش در راه خدا را امضا نمود. بدين معني كه اسباب پيشرفت دعوتش را فراهم كرد، چون رسالت و دعوت و فروعات آن ثقلي بود كه به دنبال شرح صدر بر آن جناب تحميل نمود.
خداي تعالي مي فرمايد: ” وَ رَفَعنا لَكَ ذِكرَكَ ! “ كه منظور از رفع ذكر به معناي بلند آوازه كردن كسي است به طوري كه نامش و گفتگويش از همة نامها و همة خاطره ها بلندتر باشد، و خداي تعالي نام آن حضرت را چنين كرد كه همه جا سخن از آن حضرت بود.
يكي از مصاديق بلند آوازه كردن ذكر آن جناب اين بود كه خداي تعالي نام او را قرين نام خود فرمود، و در نتيجه، در مسئلة شهادتين، كه اساس دين خداست، نام او قرين نام پروردگارش قرار گرفت، و بر هر مسلماني واجب كرد كه در هر روز در نمازهاي پنجگانة واجب نام آن جناب را با نام خداي تعالي بر زبان جاري سازد!
با هر دشواري آساني است !
رسالتي كه خداي تعالي بر آن جناب تحميل كرد و دستور داد مردم را به سوي آن دعوت كند، سنگين ترين باري است كه بر دوش يك بشر تحميل مي شود. معلوم است كه با قبول اين مسئوليت كار بر آن جناب دشوار شده است. و همچنين تكذيبي كه قومش نسبت به دعوت او نموده و استخفافي كه به آن جناب روا داشتند، و اصراري كه در محو نام او مي ورزيدند، همه براي آن جناب دشواري روي دشواري بوده كه خداي تعالي در آية قبلي فرمود:
-ما اين دشواري را از دوش تو برداشتيم !
معلوم است كه اين عمل خداي تعالي مانند همة اعمالش بر طبق سنتي بوده كه در عالم به جريان انداخته است، و آن اين است كه هميشه بعد از هر دشواري سهولتي پديد مي آورد، و به همين جهت مطلب دو آيه قبلي را تعليل كرده به اين كه اگر از تــو ” وضع وزر “ كرديم، و اگر نامت را بلند ساختيم، براي اين بود كه سنت ما بر اين جاري شده كه بعد از عسر يسر بفرستيم !
مي خواهد بفرمايد: جنس عسر اين طور است كه دنبالش يسر مي آيد! نه تمامي فرد فرد عسرها ! و بعيد هم نيست كه يسر يا عسر از مصاديق سنتي ديگر باشند، و آن سنت تحول حوادث و تقلب احوال, و بي دوامي همة شئون زندگي دنياست !
در پايان آيات نتيجة آيات قبلي را چنين بيان مي فرمايد:
-« حال كه معلوم شد هر عسري كه تصور شود بعدش يسر مي آيد،
و زمام عسر و يسر تنها به دست خداست، ولا غير!
پس هرگاه از انجام آنچه بر تو واجب شده, فارغ گشتي،
نفس خود را در راه خدا، يعني عبادت و دعا خسته كن!
و در آن رغبت نشان بده، تا خدا بر تو منت نهاده،
و راحتي را كه دنبال اين تعب است،
و يسري را كه دنبال عسر است،
به تو روزي فرمايد ! »
خداي سبحان پيامبر گرامي خود را از در تعظيم و تــــكــريم چنين معرفي مي فرمايد:
« ما تو را فرستاديم تا شاهد امت باشي،
و امت را بشارت و انذار دهي ! »
او را شاهد و مبشر و نذير فرستاده است. اطاعت او اطاعت خدا و بيعت با او بيعت باخداست:
چون دست خدا بالاي دستشان است ! »
مراد به ”شاهد“ بودن رسول الله ”ص“ شهادتش بر اعمال امت، يعني بر ايمان و كفرش، و بر عمل صالح و طالحش، است.
مسئلة ” شهادت“ رسول الله ”ص“ در قرآن كريم مكرر آمده است، و مراد به آن شهادت عمل در دنياست، و اما اداي شهادت جايش در آخرت است!
”مبشر“ بودن آن جناب به اين بود كه افراد با ايمان و تقوي را به قرب خدا و ثواب جزيل او بشارت مي داد.
و ” نذير “ بودن آن جناب به اين جهت بود كه كفار و اعراض كنندگان را به
1) مستند: آية8سورة فتح " اِنّا اَرسَلناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذيراً ...! " الميزان ج36 ص118
عذاب دردناك خدا انذار و تخويف مي كرد!
آنچه از سياق آيه فوق بر مي آيد، اين است كه, منظور از رسول كريم، پيامبر اسلام صَلَّ اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم است، و اين آيه مي خواهد در مقابل سخنان كفار كه او را شاعر و كاهن مي خواندند، رسالت آن جناب را تصديق كند.
-وَ ما هُوَ بِقَولِ شاعِرٍ ، قَليلاً ما تؤُ مِنوُنَ !
در اين آيه شعر بودن قرآن را نفي مي كند، چون آورندة آن كه رسول خدا”ص“ است و تا به آخر عمر حتي يك شعر نسرود، تا چه رسد به اينكه شاعر باشد! عبارت ” قَليلاً ما تـؤُ مِنوُنَ ! “ توبيخ مجتمع انسان هاست كه اكثريت آنان ايمان نداشتند، و به جز اندكي از ايشان ايمان نياوردند!
-وَ لا بِقَولِ كاهِنٍ، قَليلاً ما تَذَكَّرونَ !
در اين آيه كهانت بودن قرآن و كاهن بودن رسول خدا ”ص“ انكار شده است. كهانت به عقيدة كاهنان عبارت است از اينكه كاهن پيام ها و اطلاعاتي را از جن دريافت كند...! عبارت ” قَليلاً ما تَذَكَّرونَ !“ نيز توبيخ مجتمع مشركين است.
يعني قرآن نازل شده اي از ناحية رب العالمين است، نه اين كه رسول آن را ساخته و پرداخته و به دروغ به خدا نسبت داده باشد!
در ادامه مي فرمايد :
-اگر اين پيامبر كريم، كه ما رسالت خود را به دوش او نهاديم، و با قرآن كريم به سوي شما فرستاديم، پاره اي از اقوال را از پيش خود بتراشد و به ما نسبت دهد، ما او را مانند مجرمين دست بسته مي كنيم، و يا دست راست او را قطع مي كنيم، و يا با دست خود كه همان قدرت ماست، او را گرفته و انتقام از او مي ستانيم، و سپس او را به جرم آنكه دروغ به ما بسته، مي كشيم، آن وقت هيچ كس از شما نيست كه بتواند او را از ما پنهان كند، و ما را از انتقام گيري از وي مانع شود، و در نتيجه از عقوبت و اهلاك ما برهاند.
1) مستند: آية38تا48 سورة الحاقه " ... اِنَّهُ لَقَولُ رَسوُلٍ كَريمٍ وَ .... " الميزان ج39 ص119
اين آيات تهديدي است به پيامبر فرضي كه آن جناب سخني را كه از خدا نيست به خدا نسبت دهد، و چگونه ممكن است اين فرض تحقق يابد, با اين كه او فرستاده اي است از ناحية خدا، و خداي تعالي او را به نبوت گرامي داشته و به رسالت خود برگزيده است!؟
تهديد در اين آيه متوجه شخص رسول صادق است، و چنين رسولي كه در دعوي رسالتش صادق است، و اگر چيزي به دروغ به خدا نسبت دهد خدا با او چنان معامله اي مي كند، نه تهديد به مطلق مدعيان نبوت و مفتريان بر خدا در دعوي نبوت و در خبر دادن از ناحية خداي تعالي!
بعضي گفته اند چند روزي به رسول الله”ص“ وحي نشد, به طوري كه مردم گفتند خدا با او وداع كرده است، در پاسخشان اين سوره نازل شد، و خداي تعالي بدين وسيله آن حضرت را شاد كرد:
-« سوگند به هنگام چاشت، كه نور خورشيد گسترده مي شود!
و به شب هنگام، كه سكونت و آرامش مي بخشد!
كه پروردگارت نور وحي را از تو قطع نمي كند!
و تو را با قطع وحي در تاريكي حيرت رها نمي كند!
بلكه آنچه براي آخرت ذخيره كرده بسي بالاتر از دنيائي است،
كه در آن مورد عنايت او واقع شده اي!
و پروردگارت به زودي عطائي به تو مي بخشد كه راضي شوي! »
آنگاه در آيات بعدي، خداي سبحان به بعضي از نعمت هاي بزرگي اشاره مي كند كه به رسول گرامي خود انعام كرده بود.
آري ! رسول خدا”ص“ هنوز در شكم مادر بود كه پدرش از دنيا رفت، و دو ساله بود كه مادرش درگذشت، و هشت ساله بود كه كفيل و سرپرست و جدش عبدالمطلب از دنيا رفت، كه از آن به بعد در تحت تكفل عمويش ابوطالب قرار گرفت.
-« آيا نبود كه تو را يتيم يافت،
1) مستند: آية1تا 11 سورة اضحي " وَالضُّحي وَاللَّيلِ اِذا سَجي ما وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَماقَلي! " الميزان ج40 ص279
و جايگاهت داد؟
و آيا نبود كه راه به جائي نمي بردي،
و قدم به قدم هدايتت كرد؟
و تهي دستت يافت،
و پس بي نيازت كرد؟ »
اشاره اي به تهي دستي رسول الله”ص“ دارد كه از مال دنيا چيزي نداشت، و خداي تعالي او را بعد از ازدواج با خديجه”سلام الله عليها“ بي نياز كرد، و خديجه تمامي اموالش را با همة كثرت كه داشت به آن جناب بخشيد.
در پايان آيات به عنوان نتيجه گيري از عناياتي كه به رسول خــــدا”ص“ شده، مي فرمايد:
چشيده اي،
تو ذلت و شكسته شدن دل او را،
احساس كرده اي،
پس هيچ يتيمي را خوار مشمار !
و مال او را هم خوار مدار و در آن تجاوز مكن!
تو تلخي گمراهي و احتياج به هدايت را،
و تلخي فقر و تهي دستي را درك كرده اي،
پس هيچ سائلي را كه از تو حاجت مي خواهد از خود مران !
و حاجتش اگر هدايت است و اگر معاش، برآورده ساز !
و تو طعم انعام خدا را بعد از فقر و تهي دستي چشيده اي،
و ارزش جود و كرم و رحمت خدا را مي داني،
پس نعمت او را سپاس گوي !
و همه جا نعمتش را يادآور شو !
و از مردم پنهان مدار ! »
در روايات اسلامي از ابن مسعود ( در درمنثور) روايت شده كه رسول خدا”ص“ فرمود:
-ما اهل بيتي هستيم كه خداي تعالي براي ما آخرت را بر دنيا
برگزيد، و ترجيح داد، و لذا فرمود:
وَلَسوفَ يُعطيكَ رَبُّكَ فَتَرضي !
در همان كتاب است كه از جابربن عبدالله روايت كرده اند كه گفت:
« روزي رسول خدا”ص“ بر علي و فاطمه در آمد و ديد فاطمه مشغول دستاس كردن است، در حالي كه به جاي لباس جل شتر بر خود افكنده است، و همينكه چشمش به او افتاد، فرمود:
-يا فاطمه!
بشتاب و تلخي دنيا را بچش،
براي فردا و نعيم آخرتش!
و دنبال اين جريان بود كه آية « وَلَسوفَ يُعطيكَ رَبُّكَ فَتَرضي !» نازل شد.»
در همان كتاب است كه از طريق حرب بن شريح روايت كرده اند كه گفت:
« من به ابي جعفر محمد بن علي بن الحسين (امام باقر”ع“) گفتم:
-به نظر شما اين شفاعتي كه اهل عراق بر سر زبانها دارند، حق است؟
فرمود:
-آن قدر از امتم شفاعت مي كنم كه خداي تعالي خطاب مي كند:
-اي محمد راضي شدي؟ عرضه مي دارم:
-بلي, پروردگارا، راضي شدم!
آنگاه ( امام) رو به من ( ابن شريح ) كرد و فرمود:
شما به اهل عراق مي گوئيد: از تمامي آيات قرآن آيه اي كه بيش از همه اميدبخش است آية زير است:
” يا عِبادي الَّذينَ اَسرَفوُا عَلي اَنفُسِهِم لا تَقنَطوُا مِن رَحمَةِ اللهِ اِنَّ اللهَ يَغفِرِالذِّنوُبَ جَميعاً!
عرضه داشتم: - بلي، ما اينطور معتقديم! فرمود:
-لكن ما اهل بيت مي گوئيم از همة آيات در كتاب خدا اميدبخش تر آية اي است كه راجع به شفاعت است، آنجا كه مي فرمايد:
« پروردگارت به زودي عطائي مي كند كه راضي شوي !
وَلَسوفَ يُعطيكَ رَبُّكَ فَتَرضي !»
« بي گمان، خدا و ملائكة او بر پيامبر درود مي فرستند، اي كساني كه ايمان آورده ايد بر او درود فرستيد و سلام كنيد، سلام كردني ! »
در روايات اسلامي از حضرت علي عليه السلام نقل شده كه در موردي در پاسخ سؤال يكي از اهل كتاب، كه از معجزات رسول خدا”ص“ و احترام او نزد خدا، با اشاره به احترام و سجدة ملائكه بر آدم ابوالبشر، پرسيد، جواب داد:
سجدة ملائكه براي آدم اطاعت و عبادت آدم نبود، و ملائكه آدم را در مقابل خدا نپرستيدند، بلكه خداي تعالي آنان را بر اين كار واداشت، تا اعترافي باشد از ملائكه بر برتري آدم، و رحمتي باشد از خدا بر او.
ولي محمد ”ص“ را فضيلتي بالاتر از اين داد. خداي عزّ و جلّ با آن بزرگي و جبروتي كه دارد، و با تمامي ملائكه اش, بر محمد صلوات و درود فرستاد، و صلوات فرستادن مؤمنين بر او را عبادت خود خواند!
« بدانيد كه رسول الله در بين شماست، و بايد كه از او اطاعت كنيد! و اگر او شما را در بسياري از امور اطاعت كند، خود شما به تعب مي افتيد و هــــلاك مي شويد! »
مضمون آيه روشن كردن مؤمنين است به اينكه خداي سبحان ايشان را به جادة رشد انداخته است، و به همين جهت است كه ايمان را محبوبشان كرده و در
دلهايشان زينت داده، و كفر و فسوق وعصيان را از نظرشان انداخته است.
پس بايد كه از اين معنا غفلت نكنند كه رسول الله”ص“ را دارند، كسي را دارند كه مؤيد از ناحية خداست، كسي را دارند كه از ناحية پروردگارش بيّنه اي و چراغي دارد كه هرگز جز به راه رشد نمي برد، و به سوي گمراهي نمي كشاند، پس بايد او را اطاعت كنند, و اصرار نورزند كه آن جناب ايشان را در آراء و اهواء شان اطاعت كند، چون اگر او ايشان را در بسياري از امور اطاعت كند، هلاك مي شوند و به تعب مي افتند!
طرز بيان جمله مي رساند كه انحصار امتياز با رسول الله”ص“ بودن چقدر والاست!
و مي فهماند اين شما تنهائيد كه چنين نعمتي در اختيار داريد، و نيز به لازمة اين انحصار هم اشاره كرده و مي فهماند، كه لازمة اينكه رسول الله”ص“ تنها در اختيار شماست اين است كه شما هم به رشد او چنگ بزنيد و از گمراهي اجتناب بكنيد، و در امور به او مراجعه نمائيد و اطاعتش كنيد، و دنبال راهش برويد، نه اينكه دنبال هواهاي نفساني خود را بگيريد و توقع داشته باشيد كه آن جناب هم تابع هواهاي شما شود!
منظور از « فراموش نكنيد كه رسول الله”ص“ تنها در بين شماست!» كنايه است از اينكه واجب است در امور خود به او مراجعه كنيد، و شما با ساير اقوامي كه از چنين نعمتي برخوردار نيستند، فرق داريد، بايد كه در هر پيش آمدي كه با آن مواجه مي شويد طبق نظرية آن جناب رفتار نمائيد، و هرچه دستور مي دهد اجرا كنيد، بدون اين كه كمترين دخالتي به هواي نفس خود بدهيد!
« ساعت بسيار نزديك شد،
و قرص قمر دو نيم گشت،
ولي آنانكه كافرند هر آيتي ببينند روي برگردانند،
و گويند: سحري است مستمر!
پيامبر, و آنچه او آورده است را تكذيب كردند،
و هواهاي نفساني خود را پيروي نمودند،
اما بزودي هر امري در مستقر خود قرار خواهد گرفت...! »
1) مستند: آية1 سورة قمر " اِقتَرَبَتِ الّساعَةُ وَانشَقَّ القَمَرُ...! " الميزان ج37 ص109
اين آيات به معجزة شق القمر كه خداي تعالي به دست رسول خدا”ص“ در مكه و قبل از هجرت و به دنبال پيشنهاد مشركين مكه جاري ساخت، اشاره مي كند.
روايات اين داستان هم بسيار است، و به طوري كه مي گويند همة اهل حديث ومفسرين بر قبول آن احاديث اتفاق دارند، جز چند تن از آنها، كه استدلال آنها دربارة شق القمر در قيامت، به دليل آية بعدي آن، بي پايه است!
در تفسير قمي آمده كه قريش از رسول الله ”ص“ خواستند تا معجزه اي برايشان بياورد. رسول الله ”ص“ دعا كرد و از خدا خواست قرص قمر را برايش دو نيم كند، و خداي تعالي اين كار را كرد, به طوري كه مشركين همه آن را ديدند، و دوباره آن دو قسمت به هم چسبيدند، با اين حال گفتند: سحري است مستمر !
اين روايت در درمنثور از قول ابن مسعود آمده و آنجا اضافه شده كه كفار گفته اند: اگر اين دو نيم شدن قرص ماه صحيح باشد بايد غير از ما كسان ديگر در خارج از مكه هم بايد آن را ديده باشند، و منتظر شدند تا مسافراني از راه رسيدند و اين امر را تأئيد كردند.
در همان كتاب از ابن عمر آمده كه وقتي قرص ماه دونيم شد، يك نيمة آن نزديك به اين كوه قرار گرفت و نيم ديگرش تا پشت كوه رفت.
و در همان كتاب از جبير بن مطعم روايت كرده كه گفت: نيمي بالاي اين كوه قرار گرفت و نيمي ديگر بر بالاي كوه ديگر ايستاد.
و از ابن عباس روايت شده كه اين جريان قبل از هجرت اتفاق افتاده است، به طوري كه ديگران گفته اند در اوايل شب چهاردهم ذي الحجه سال ششم بعثت يعني پنج سال قبل از هجرت اتفاق افتاده است.
اين واقعه اي است كه هم قرآن بر آن دلالت دارد و هم روايات متواتر، ولي بحث در مورد علمي بودن اين واقعه نشان مي دهد كه يك كرة آسماني تنها به وسيلة معجزه مي تواند دو نيم شود و دوباره به هم وصل شود.
اينكه يك كرة آسماني دو نيم شود چنين چيزي في نفسه ممكن است، و عقل دليلي بر محال بودن آن ندارد. از سوي ديگر معجزه هم امري است خارق العاده، و وقوع حوادث خارق العاده نيز ممكن است، و عقل دليلي بر محال بودن آن ندارد!
يكي از روشن ترين شواهد بر وقوع شق القمر قرآن كريم است، پس بايد آن را بپذيريم هرچند كه از ضروريات دين نباشد!
محتواي اين آيات پاره اي از آدابي است كه بندگان خدا بايد در مورد رسول الله ”ص“ رعايت كنند.
در اول آيه مي فرمايد:
در جائيكه خدا و رسول او حكمي دارند, شما حكم نكنيد !
يعني حكمي نكنيد مگر به حكم خدا و رسول او،
و بايد كه همواره اين خصيصه در شما باشد،
كه پيرو و گوش به فرمان خدا و رسول باشيد! »
از آن جائي كه هر فعل و تركي كه آدمي دارد بدون حكم نمي تواند باشد، و همچنين هر تصميم و اراده اي كه نسبت به فعل و يا تركي دارد، آن اراده نيز خالي از حكم نيست، در نتيجه مي توان گفت كه نه تنها در فعل و تركش بايد گوش به فرمان خدا باشد، بلكه در اراده و تصميمش هم بايد پيرو حكم خدا باشد، و نهي در آية شريفه ما را نهي مي كند از اينكه هم به سخني اقدام كنيم كه از خدا و رسول نشنيده ايم، و هم به فعلي يا تركي اقدام كنيم كه حكمش را از خدا و رسول نشنيده ايم، و هم نسبت به عملي اراده كنيم كه حكم آن اراده را از خدا و رسولش نشنيده ايم!
اين اتباعي كه در جملة « لا تـُقَدِّموُا بَينَ يـَدَي اللهَ وَ رَسوُلَهُ... !» بدان دعــــوت مي كند، همان داخل شدن در ولايت خدا و وقوف در موقف عبوديت و سير در آن مسير است، به طوري كه عبد در مرحلة تشريع، مشيت خود را تابع مشيت خدا كند، همان طور كه در مرحلة تكوين، مشيتش تابع مشيت خداست، و خداي تعالي در آن باره فرموده است:
و « خدا سرپرست مؤمنان است! »
و « وَاللهُ وَلِيُّ الْمُتَّقينَ ! »
1) مستند: آية7 سورة حجرات " وَاعلَموُا اَنَّ فيكُم رَسوُلَ اللهِ ...! " الميزان ج36 ص179
خداي تعالي به مؤمنين دستور مي دهد:
« اي كساني كه ايمان آورده ايد!
صداي خود را بلندتر از صداي رسول الله مكنيد! »
منظور از اينكه مي فرمايد صداي خود را بلندتر از صداي رسول الله ”ص“ مكنيد اين است كه وقتي با آن جناب صحبت مي كنيد، صدايتان بلندتر از صداي آن جناب نباشد، براي اينكه ( همانطور كه گفته اند) دو تا عيب در اين عمل هست:
يا اين است كه منظور شخصي كه صداي خود را بلند مي كند اين است كه توهيني به آن جناب كرده باشد، كه كفر است، و يا منظوري ندارد و تنها شخص بي ادبي است و رعايت مقام آن جناب را نمي كند، و اين خلاف دستور است, چون مسلمانان دستور دارند آن جناب را احترام و تعظيم نمايند.
مي فرمايد:
با آن جناب آن طور كه با يكديگر صحبت مي كنيد، داد و فرياد مكنيد! چون رعايت احترام و تعظيم آن جناب اقتضا دارد در هنگام خطاب گوينده صدايش كوتاه تر از صداي آن حضرت باشد، پس به طور كلي با صداي بلند صحبت كردن فاقد معناي تعظيم است، و با بزرگان به صداي بلند صحبت كردن نظير مردم عادي، خالي از اسائة ادب و وقاحت نيست!
خداوند متعال نتايج بلند كردن صدا روي صداي رسول الله ”ص“ و عدم تعظيم او را چنين اعلام مي كند:
« اَن تــَحبَطَ اَعمالُكُمْ وَ اَنـتُمْ لاتــَشعُروُنَ ! »
يعني به صداي بلند سخن مگوئيد تا اعمال شما حبط نشود!
معناي آيه اين است كه – اگر گفتيم به روي آن جناب فرياد نزنيد و اينكه گفتيم به صداي بلند صحبت نكنيد, آن طور كه در بين خودتان صحبت مي كنيد, براي اين بود كه اعمالتان بدين وسيله و ندانسته باطل نشود, چون اين دو عمل باعث حبط و بطلان اعمال صالح است!
ظاهر آيه شريفه اين است كه بلند كردن صداي خود از صداي رسول الله”ص“ و بلند سخن گفتن در حضور آن جناب، دو عمل گناه و موجب حبط عمل است. از اين مطلب استفاده مي شود كه غير از كفر گناهان ديگري نيز وجود دارد كه باعث حبط عمل مي شود!
كساني كه در صدر اسلام مرتكب اين عمل مي شدند، خود مؤمن بودند، و مؤمنين با تشخيص اينكه اين عمل زشت است، مرتكب آن مي شدند، و چون در خيلي از گناهان مسامحه مي كردند، خيال مي كردند كه خيلي مهم نيست، ولي نمي دانستند كه اين عمل باعث حبط و بطلان عبادات و اعمال صالحشان مي گردد، و اگر مي دانستند هرگز راضي به بطلان آن نمي شدند.
لذا خداي تعالي متوجه شان كرد به اينكه اين عمل چنين خطري دارد و شما نمي دانيد، و شما نمي دانيد كه اين عمل شما اثري هولناك و خطري عظيم دارد، و آن اين است كه اعمالتان را حبط مي كند، پس زنهار متوجه باشيد و هيچ يك از اين دو قسم حرف زدن را مرتكب نشويد، كه اعمالتان باطل مي شود و خودتان متوجه نيستيد!
مؤمنين قبل از نهي نمي دانستند كه اين عملشان چقدر زشت است، و زشتي اش به اين حد از عظمت است، و اما بعد از صدور بيان الهي فهميدند كه خطر احباط در اين عملشان وجود دارد.
خداوند سبحان براي تشويق مؤمنين به رعايـــت احتــــرام رسول الله”ص“ مي فرمايد:
« كساني كه صداي خود را نزد رسول الله پائين مي آورند،
كساني هستند كه خداوند دلهاي آنها را با تقوي تمرين داده،
و امتحان كرده است ! »
سياق آيه سياق وعدة جميلي است در برابر آهسته كردن صدا پيش رسول الله ”ص“. بعد از آنكه مؤمنين را توصيف مي كند به اينكه خداوند دلهايشان را براي تقوي تمرين داده است، و اين خود تأكيدي است براي مضمون آيه قبلي تا مؤمنين را تشويق كند به اينكه نهي در آيه را عمل كنند.
كساني كه چنين ادبي دارند تقوي خلق آنها شده، و خداوند دلهايشان را براي تقوي تمرين داده است، و پاداش اين حالت وعدة جميلي است كه فرمود: « لَهُم مَغفِرَةٌ وَ
اَجرٌ عَظيم ! »
-« كساني كه تو را از پشت حجره ها صدا مي كنند،
اغلبشان تعقل ندارند! »
از سياق آيه چنين بر مي آيد كه از واقعه اي خبر مي دهد كه واقع شده است، و اشخاص جفاكاري بوده اند كه آن جناب را از پشت ديوار حجره هايش صدا مي زدند، و در حقش رعايت ادب و احترام نمي كردند، و خداي تعالي در اين آيه مذمتشان مي كند و آنها را به ناداني و نداشتن عقل توصيف مي نمايد و به حيوانان و چارپايان تشبيه شان مي كند, سپس توصيه مي فرمايد:
-« اگر اين جفاكاران صبر كنند و تو را صدا نزنند،
تا خودت به ديدن آنها از خانه در آئي،
براي آنان بهتر است،
براي اينكه هم ادبي است نيكو،
و هم تعظيم و احترام مقام رسالت،
و رعايت اين ادب آنان را به مغفرت خدا و رحمت او نزديك مي كند،
چون او پروردگاري است غفور و رحيم ! »
يعني آنچه از اين افراد جفاكار صادر شد و آن جهالت و سوء ادبشان مورد عفو قرار گرفت چون از روي عقل مرتكب نشدند, بلكه ناشي از قصور فهمشان بود، و خدا هم غفور و رحيم است !
در اين آيه كساني را كه ايمان آورده اند امر مي كند به تقوي و به ايمان به رسول، با اينكه اين اشخاص دعوت ديني را پذيرفته اند، و قهراً به خدا و رسول ايمان آورده اند, پس همين امر مجدد به ايمان به رسول دليل بر اين است كه مراد به اين ايمان پيروي كامل و اطاعت تام و تمام است، چه اينكه امر و نهي رسول مربوط به حكمي از
1) مستند: آيه28 سوره حديد " يا اَيُّهاَ الَّذينَ آمَنوُا اَتَّقوُا اللهَ وَ آمَنوُا بِرَسوُلِهِ يؤُتِكُم كِفلَينِ مِن رَحمَتِهِ وَ...! " الميزان ج36 ص179
احكام شرع باشد، و چه اعمال ولايتي باشد كه آن جناب بر امور امت دارد.
قرآن مجيد در جاي ديگر مي فرمايد:
« نه ! به پروردگارت سوگند!
ايمان نخواهند آورد مگر وقتي كه تو را در مشاجراتي كه بين شان واقــــــع مي شود، حاكم بدانند،
و چون حكم كردي به هيچ وجه در دل ناراحت نشوند،
بلكه به طور كلي تسليم باشند! » ( نساء 65)
پس ايماني كه در آية مورد بحث بدان امر شده، ايماني بعد از ايمان، و مرتبه اي است از ايمان بالاتر از مرتبه اي كه قبلاً داشتند و تخلف از آثارش ممكن بود، مرتبه اي است كه به خاطر اين كه قوي است اثرش از آن تخلف نمي كند، و به همين مناسبت بود كه فرمود:
« اي كساني كه ايمان آورديد، به اين پايه از ايمان اكتفا نكنيد!
تقوي پيشه كنيد، و به رسول او ايمان بياوريد!
تا دوباره رحمت خود را به شما بدهد،
و برايتان نوري قرار دهد كه با آن زندگي كنيد،
و شما را بيامرزد، و خدا آمرزگار و رحيم است ! »
پس كسي كه داراي اين مرتبة بالاي از ايمان باشد، ثوابي روي ثواب دارد، همچنانكه ايماني روي ايمان دارد!
روايات زيادي از ائمه اهل بيت عليهم السلام رسيده كه آية شريفه فوق به روشني دلالت دارد بر اين كه رسول خدا”ص“ در همين دنيا كه بوده با عالم برزخ كه انبياء سابق در آن هستند, اتصال و ارتباط داشته است، همچنانكه تشريع سلام در آخر نماز مسلمانان به صورت بيان « السلام عليك ايها النبي و رحمة الله و بركاته ! » به روشني دلالت دارد بر اين كه آن جناب بعد از رحلت هم با عالم دنيا ارتباط و اتصال دارد و سلام ما را مي شنود.
1) مستند: آية45سورة زخرف " وَسئـــَـل مَن اَرسَلنا مِن قَبلِكَ مِن رُسُلِنا ...! " الميزان ج35 ص170
در آية فوق خداي سبحان خطاب به پيامبر اسلام ”ص“ مي فرمايد:
« از رسولاني كه قبل از تو فرستاده بوديم سؤال كن،
آيا غير از رحمان خداياني معين كرده بوديم كه مردم آنها را بپرستند!؟»
در اين آيات قرآني خداوند سبحان رسول گرامي خود را دستور مي دهد دعوت خود را همچنان ادامه دهد و تذكر خود را متوقف نسازد، و اشاره مي كند به اين كه آن جناب صلاحيت اقامة دعوت حقه را دارد:
« تو به دعوت خود ادامه بده !
چون تو هر تذكري مي دهي بحق است،
و به نعمت و عنايت پروردگارت،
نه كاهني و نه مجنون ! »
و مي فرمايد: اين تكذيب كنندگان در تكذيب رسول خدا ”ص“ و رد دعوت او هيچ عذري ندارند، و عذرهائي را كه از جانب خود تراشيده اند، همگي بي پايه اند.
عذرهائي كه در مقابل رسول خدا”ص“ تراشيده بودند بالغ بر شانزده نوع بود كه بعضي از آنها مربوط به رسول خدا”ص“ مي شد، كه اگر موجه بود، معنايش اين مي شد كه آن جناب صلاحيت براي پيروي ندارد، عذرهائي است كه از قبول سخن او جلوگيري مي كند، مانند اينكه آن جناب كاهن، يا جن زده، يا شاعر، و يا دروغپرداز بر خدا باشد و يا خواسته باشد با دعوتش مردم را سركيسه كند. و قسمت ديگر از آنها مربوط به خود تكذيب كنندگان مي شد، مثل اينكه ايشان بدون خالق به وجود آمده باشند، و يا خود خالق خويشتن باشند، و يا عقلشان حكم كند به اين كه بايد دعوت آن جناب را تكذيب كنند، و از اين قبيل عذرهائي ديگر !
و آيات مورد بحث علاوه بر رد اين عذرها، كفار را به خاطر تكذيبشان شديداً توبيخ مي فرمايد.
اينكه كاهن و مجنون نبودن را مقيد كرد به نعمت پروردگار، خواست مخصوصاً بر آن جناب منت گذارد، و بفرمايد: كاهن نبودن و مجنون نبودن اختصاص به تو ندارد، بيشتر مردم همين طورند، ولي در تو نعمت خاصي است كه نمي گذارد در معرض چنين
1) مستند: آيه 29 تا 44سوره طور" فَذَكِّر فَما اَنتَ بِــنِــعمَةِ رَبِّكَ بِــــكاهِنٍ وَلا مَجنوُن ...! " الميزان ج37 ص35
صفاتي قرار گيري، و كهانت و ديوانگي و امثال آن از تو محال است، به خلاف ساير مردم كه در معرض آن هستند:
« و تو در برابر حكم پروردگارت صبر كن!
كه تو در تحت نظر مائي !
و پروردگارت را با حمدش تسبيح گوي!
هم در حال قيام،
و هم پاره اي از شب،
و هنگام صبح كه ستارگان پنهان مي شوند ! »
مستند: آيه1سورة اسري " سُبحانَ الَّذي اَسري بِعَبدِهِ لَيلاً مِنَ الْمَسجِدِ الْحَرامِ اِليَ الْمَسجِدِ الاَقصيَ!"الميزان ج25 ص10
قرآن مجيد در اين آيه وقوع معراج رسول الله”ص“ از مسجد الحرام به مسجد الاقصي را بيان فرموده است. مسجد الاقصي همان بيت المقدس، و هيكلي است كه داود و سليمان عليهماالسلام براي بني اسرائيل بنا نمودند، و خدا آن را خانة مقدس ايشان قرار داد.
” اَسري“ به معني سير در شب است كه نشان مي دهد خداوند متعال رسول الله”ص“ را شبانه سير داده است. كلمة ” ليلاً ،“ نشان مي دهد كه اين سير همه اش در شب انجام گرفته است، هم رفتنش و هم برگشتنش.
مراد از ” مسجد الاقصي“ به قرينة آن كه فرمود: - اَلَّذي بارَكنا حَولَهُ: يعني مبارك كرديم پيرامون آن را - همان ” بيت المقدس“ است.
كلمة ” اقصي“ به معناي دوري است. اگر ” مسجد بيت المقدس“ را مسجد الاقصي ناميده بدين جهت است كه اين مسجد نسبت به مسجد الحرام و شهر مكه كه محل زندگي رسول الله ”ص“ و مخاطبين اويند، دورتر است.
نتيجة اين سير دادن را قرآن كريم در عبارت « لِنُرِيَهُ مِن آياتِنا، » بيان مي كند و آن اينكه خداوند سبحان خواست: « تا پاره اي از آيات خود را به او نشان دهد ! »
سياق كلام نشان مي دهد كه اين آيات از آيات عظيم بوده است كه در سوره نجم بدان اشاره كرده و فرموده:
« آيه هاي بزرگي از آيات پروردگارش را مشاهده نمود-
لَقدَ رَاي مِن آياتِ رَبِّهِ الْكُبري ! »
در آخر آيه كه فرمود خداوند متعال شنواي گفته هاي بندگان و بيناي افعال آنان است دلالت دارد بر اين كه او تقاضاي حال رسول گرامي خود را ديده كه چنين اكرامي را اقتضا مي كند، او را براي نشان دادن پاره اي از آياتش شبانه سير داده است.
اين ” اَسراي شبانه “ و آثار مترتب بر آن يعني نشان دادن آيات، امري بوده كه از ساحت عظمت و كبريائي و موطن عزت و جبروت حق تعالي صادر شده، و در آن سلطنت عظماي او به كار رفته، و خداوند سبحان با آيات كبراي خود براي او تجلي كرده است!
معناي آيه اين است كه:
-بايد تنزيه كند، تنزيه كردن مخصوص،
آن خدائي را كه به عظمت و كبريائي اش بندة خود محمد را،
شبانه سير داد،
نهايت قدرت و سلطنت خود را به وي نشان داد،
و در دل يك شب او را از مسجد الحرام به سوي مسجد الاقصي برد،
همان بيت المقدسي، كه پيرامونش را مبارك گردانيده بود!
و اين بدان جهت كرد كه عظمت و كبريائي،
و آيات كبراي خود را به وي بنماياند،
چون او شنواي به گفتار و بصير و داناي به حال او بود،
و مي دانست كه او لايق چنين مكرمتي است !
در روايات اسلامي نكات بسيار زيادي درباره جزئيات معراج رسول الله”ص“ آمده كه موقف و مقام آن جناب را در پيشگاه ربوبي و حد نهايت سير كمالي اين رسول مكرم را نشان مي دهد، از آن جمله روايتي است در كافي از حضرت امام صادق عليه السلام كه به ابوبصير فرمود:
« . . . در معراج، جبرئيل رسول الله ”ص“ را در موقفي برد و به او گفت:
-اينجا باش كه در جائي قرار گرفته اي كه تاكنون نه فرشته اي بدان راه يافته و نه پيغمبري !
اينجاست كه پروردگارت صلاة مي گزارد !
پرسيد: چگونه صلات مي گزارد ؟ گفت، مي گويد:
-سُـبـــّوُحٌ قُدّوُسٌ ! منم پروردگار ملائكه و روح !
رحمتم از غضبم پيشي گرفته است!
رسول الله”ص“ گفت:
-عفوك ! عفوك !
. . .
امام فرمود: در آن حال نزديكي رسول الله ”ص“ به پروردگار همانقدر بوده است كه قرآن درباره اش فرموده:
« قابِ قَوسَينَ اَو اَدني ! »
ابوبصير به آن جناب عرض كرد:
-« قابِ قَوسَينَ اَو اَدني ! » يعني چه ؟
فرمود:
-مابين دستگيرة كمان تا سر كمان !
سپس فرمود:
-ميانة آن دو حجابي است داراي تلؤلؤ ! ( به نظرم مي رسد فرمود: حجابي است از زبرجد و داراي تلؤلؤ، ) رسول خدا”ص“ از دريچه اي به قدر سوراخ سوزن عظمتي را، كه مگر خدا بداند, مشاهده نمود.
. . .
1) مستند: تحليل روايتي الميزان ج25 ص47
( صلواتي كه در اين روايت بود قاعدتاً بايد درست باشد، چون معناي صلوات در اصل لغت به معني ميل و انعطاف است، ميل و انعطاف از خداي سبحان به طوري كه گفته شد رحمت، و از عبد دعاست! گفتاري هم كه جبرئيل از خداي تعالي در صلواتش نقل كرد كه مي فرمايد:
« رحمتم از غضبم پيشي گرفته ! »
خود مؤيد اين معناست، و به همين جهت بود كه جبرئيل آن جناب را در آن موقف نگاه داشت، موقفي كه هم او گفت – هيچ فرشته اي و پيغمبري بدانجا راه نيافته است!
لازمة اين وصفي كه براي آن موقف كرد، اين است كه موقف نامبرده واسطه اي ميان خلق و خالق و آخرين حدي از كمال بوده كه ممكن است يك انسان بدانجا برسد!
پس حد نامبرده همان حدي است كه رحمت الهي در آن ظهور كرده و از آنجا به مادون و پائين تر افاضه مي شود. به همين جهت در آنجا بازداشته شد تا رحمت خداي را به خود و به مادون خود ببيند! )
از عبداله بن عباس روايت شده كه گفت: « وقتي رسول الله”ص“ به آسمان عروج نمود، جبرئيل او را به كنار نهري رسانيد كه آن را ” نهر نور“ گويند، و آية ” وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ والنّوُر ! “ اشاره به آن است.
وقتي به آن نهر رسيدند، جبرئيل او را گفت:
-اي محمد! به بركت خدا عبور كن !
چه خداوند چشمت را برايت نوراني كرده،
و جلوي رويت را وسعت داده است!
آري، اين نهري است كه تاكنون احدي از آن عبور نكرده است، نه فرشته اي مقرب، و نه پيامبري مرسل، تنها و تنها من روزي يك بار در آن آب تني مي كنم و وقتي بيرون مي شوم بالهايم را به هم مي زنم و هيچ قطره اي نيست كه از بالم بچكد مگر آنكه خداي تعالي از آن قطره فرشته اي مقرب خلق مي كند كه بيست هزار روي و چهل هزار بال دارد، و به هر زباني با لغتي جداگانه حرف مي زند، كه زبان ديگري آن را
1) مستند: بحث روايتي الميزان ج25 ص31
نمي داند و نمي فهمد!
رسول خدا”ص“ از آن نهر عبور كرد, تا رسيد به حجاب ها - حجاب ها پانصد عدد بودند كه ميان هر دو حجابي پانصد سال راه بود.
آنگاه جبرئيل به وي گفت:
-اي محمد ! جلو برو !
رسول خدا”ص“ پرسيد:
-چرا با من نمي آئي ؟
گفت:
-من نمي توانم از اينجا پا فراتر بگذارم!
رسول خدا”ص“ آن قدر كه خدا مي خواست جلو رفت تا آنكه گفتار خداي سبحان را شنيد كه مي فرمود:
-من محمودم و تو محمدي !
اسمت را از اسم خود مشتق نمودم !
پس هركه با تو بپيوندد من با او مي پيوندم !
و هركه با تو قطع كند من با او قطع مي كنم !
پائين رو ! و به سوي بندگانم !
و ايشان را از كرامتي كه به تو كردم خبر ده !
هيچ پيغمبري بر نگزيدم مگر آنكه براي او وزيري قرار دادم!
و تو پيغمبر من، و علي بن ابيطالب وزير توست !
اخبار معراج بسيار زياد است و به حد تواتر مي رسد. جمع كثيري از صحابه آن را نقل كرده اند، مانند: علي بن ابيطالب”ع“، مالك، شداد بن اويس، ابوسعيد خدري، ابوهريره، عبداله بن مسعود، عمر بن خطاب، عبداله بن عمر، عبداله بن عباس، ابي بن كعب، سمرة بن جندب، بريده، صهيب بن سنان، حذيفه بن يمان، سهل بن سعد، ابو ايوب انصاريف جابر بن عبداله، ابوالحمراء، ابوالدرداء، عروه، ام هاني، ام سلمه، عايشه و
1) مستند: تحليل روايات اسلامي الميزان ج25 ص53
اسماء دختر ابوبكر؛ كه همگي از رسول خدا”ص“ آن را نقل نموده اند.
در اين روايات دربارة زمان و مكان، و دو مرحله اي بودن معراج و كيفيت آن از لحاظ روحاني بودن يا جسماني بودن نظراتي به شرح زير اعلام شده است
از دانشمندان اسلامي هم همة آنهائي كه كلامشان مورد اعتناست، اتفاق دارند بر اين كه معراج در مكه معظمه و قبل از هجرت به مدينه اتفاق افتاده است، همچنانكه خود آيه نيز نشان مي دهد آن حضرت از مسجدالحرام در مكه به معراج رفته است.
در اينكه معراج در چه سالي اتفاق افتاده، نظرات مختلفي ابراز شده است. بعضي آن را در سال سوم بعثت و بعضي در سال پنجم يا ششم و بيشتر از آن دانسته اند.
در محل حركت معراج نيز اختلاف در روايت وجود دارد. بعضي آن را ” شعب ابيطالب“ دانسته و گفته اند كه آن حضرت از شعب ابيطالب به معراج رفته است، ولي خصوصيات و جزئياتي را كه براي آن تعريف مي كنند، تصور نمي رود چنين خصوصياتي در ايامي اتفاق افتاده باشد كه ابيطالب عليه السلام در شعب محاصره و دست به گريبان شدايد و بلاياي زياد بوده است!
به هر حال معراجي كه آية شريفه آن را اثبات مي كند، معراجي كه به بيت المقدس بوده، ابتدائش مسجدالحرام بوده است. و آية شريفه در اين معنا كمال ظهور را دارد.
آنچه بايد خاطر نشان ساخت اين است كه روايات وارده از امامان اهل بيت، معراج را در دو نوبت مي دانند، و از آيات سورة نجم هم همين معنا استفاده مي شود، زيرا در آنجا دارد كه :
« وَلَقَد رَآهُ نَزلَةً اُخري – به تحقيق آن را دفعه ديگري بديد ! »
بنابراين جزئياتي كه دربارة معراج در روايات وارد شده و باهم سازگاري ندارند، ممكن است يك دسته از آنها مربوط به معراج اول و يك دستة ديگر راجع به معراج دوم بوده و پاره اي ديگر مشاهداتي باشد كه آن حضرت در هر دو معراج مشاهده كرده است.
بعضي در كيفيت معراج گفته اند كه هم روحاني و هم جسماني بوده است، و رسول خدا ”ص“ با بدن خاكي خود از مسجدالحرام به بيت المقدس و از آنجا نيز با جسد
و روحش به آسمانها عروج نموده است.
برخي ديگر معتقدند آن حضرت با روح و جسدش تا بيت المقدس و از آنجا با روح شريفش به آسمانها عروج نموده است، و خود از رؤياهاي صادقي است كه خداوند به پيغمبرش نشان داده است.
عدة ديگري گفته اند: از اول تا به آخر حتي آسمانها را هم با جسد و روح خود معراج كرده است.
سابقة اين امر در قرآن است، و آن معراج موسي بن عمران عليه السلام است كه خداي تعالي او را با جسد و روحش تا طور سينا برد.
همچنين در قرآن مجيد آمده كه خداوند تعالي ابراهيم عليه السلام را تا آسمان دنيا بالا برد و ملكوت را به او نشان داد.
و حضرت عيسي عليه السلام را تا آسمان چهارم برده است:
« او را تا جائي بلند عروج داديم ! »
و دربارة رسول خدا”ص“ در قرآن فرموده:
« فَكانَ قابَ قَوسَينَ - پس تا اندازه قاب دو قوسي رسيد! »
و معلوم است كه اين به خاطر علوّ همت آن حضرت بود!
آنچه سزاوار است در اين خصوص گفته شود، اين است كه، اصل َاسراء و معراج از مسائلي است كه هيچ راهي به انكار آن نيست! چون قرآن مجيد دربارة آن به تفصيل بيان فرموده و اخبار متواتره از رسول خدا”ص“ و امامان اهل بيت”ع“ بر طبق آن رسيده است.
اما دربارة چگونگي جزئيات آن از ظاهر آيه و روايات محفوظ به قرائني است كه آيه را داراي ظهور نسبت به آن جزئيات مي كنند، ظهوري كه هيچگونه قابل دفع نيست! و با در نظر داشتن آن قرائن از آيه و روايات چنين استفاده مي شود كه:
-آن حضرت با روح و جسدش از مسجدالحرام تا مسجد الاقصي رفته است. و اما عروجش به آسمانها، از ظاهر آيات سورة نجم و صريح روايات بسيار زيادي بر مي آيد كه اين عروج واقع شده و به هيچ وجه نمي توان آن را انكار نمود، و چيزي كه هست ممكن است بگوئيم كه اين عروج با روح مقدسش بوده است، ولي نه آن طور كه قائلين به معراج روحاني معتقدند كه به صورت رؤياي صادقانه بوده است، چه اگر صرف رؤيا مي بود ديگر جا نداشت آيات قرآني اين
قدر دربارة آن قدرت نمائي كنند، و در مقام اثبات كرامت دربارة آن جناب برآيند!
مقصود از روحاني بودن آن اين است كه روح مقدس آن جناب به ماوراء اين عالم مادّي، يعني آنجا كه ملائكه مقربين منزل دارند، و اعمال بندگان بدانجا منتهي و مقدرات از آنجا صادر مي شود، عروج كرده, و آن آيات كبراي الهي را مشاهده و حقايق اشياء و نتايج اعمال برايش مجسم شده است، و ارواح انبياء عظام را ملاقات و با آنان گفتگو كرده است و ملائكه كرام را ديده و با آنان صحبت نموده است، و آيات الهيه اي را ديده كه جز با عبارات: عرش، حجب و سرادقات تعبير از آنها ممكن نبوده است! و اين است معناي معراج روحاني !
يكي از رواياتي كه تفصيل كامل معراج رسول الله”ص“ را بيان كرده، از امام صادق عليه السلام، در تفسير قمي است.
در اين روايت و در تمام رواياتي كه به تواتر از حضرت محمد”ص“ رسول گرامي اسلام در اين باره نقل شده، نكاتي وجود دارد كه به دليل ارتباط مسئله با ماوراء الطبيعه به صورت تمثيل و تمثل بيان گرديده و اخبار معراج از اين گونه مشاهدات مثالي پر است، و اين معنا در تمام اخبار ديده مي شود، و هيچ اشكالي هم ندارد. البته در برخي موارد نسبت به توضيح چنين مطالبي اشاره خواهد رفت:
جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل اسبي به نام ” براق“ براي رسول الله”ص“ آورده بودند. ( براق اسبي است كه براي مسافرت تا بيت المقدس و طي منازل اوليه و با سرعت مثالي به كار رفته است. )
يكي از اين ملائكه مهار اسب را گرفت و يكي ركاب آن را، و يكي ديگر جامة رسول الله”ص“ را در هنگام سواري مرتب كرد. در اين موقع براق بناي چموشي گذاشت و
1) مستند: روايات اسلامي الميزان ج25 ص14
جبرئيل لطمه اي به او زد و گفت:
-آرام باش اي براق !
قبل از اين پيامبر، هيچ پيغمبري سوار تو نشده،
و بعد از اين هم كسي مانند او سوارت نخواهد شد!
براق بعد از لطمه آرام شد، و او را مقداري كه خيلي زياد هم نبود، بالا برد، در حالي كه جبرئيل هم همراهش بود، و آيات خدائي از آسمان و زمين را به وي نشــــان مي داد.
در مجمع البيان آمده كه رسول الله”ص“ فرمود: جبرئيل در موقعي كه من در مكه بودم نزد من آمد و گفت:
-اي محمد برخيز!
من برخاستم و با او به طرف درب به راه افتادم و ديدم كه ميكائيل و اسرافيل هم با او آمده اند.
جبرئيل ” براق “ را كه حيواني بزرگتر از الاغ و كوچكتر از قاطر بود، و صورتي چون گونة انسان، و دمي چون دم گاو، و يالي چون يال اسب، و پاهائي چون پاهاي شتر داشت, حاضر كرد، و بر پشت آن جُلي بهشتي بود، و دو بال از قسمت رانهايش جدا شده بود، و گامش به اندازة چشم اندازش بود.
جبرئيل به من گفت:
-سوار شو !
من سوار شدم و به راه افتادم تا به بيت المقدس رسيدم.
رسول الله”ص“ فرمود: در حيني كه داشتيم مي رفتيم، ناگهان يك منادي از سمت راست ندايم داد كه:
-هان اي محمد !
ولي من به گفتة او توجهي نكردم. منادي ديگر از طرف چپم ندا داد كه:
-هان اي محمد !
او را نيز پاسخي نگفته و التفاتي ننمودم.
زني با دست و ساعد برهنه و غرق در زيورهاي دنيوي به استقبالم آمد و گفت:
-اي محمد! به من نگاه كن تا با تو سخن گويم!
به او نيز التفات نكردم.
همچنان پيش مي رفتم كه ناگهان آوازي شنيدم كه از شنيدنش ناراحت شدم, از آن نيز گذشتم.
( شرح اين صداها متعاقباً بيان خواهد شد. )
اينجا بود كه جبرئيل مرا پائين آورد و گفت:
-اي محمد! نماز بخوان !
من مشغول نماز شدم، سپس گفت:
-هيچ مي داني كه كجاست كه نماز مي خواني؟ گفتم: نه !
گفت:
-اينجا طور سيناست، همان جائي است كه خداوند با موسي تكلم فرمود، تكلمي مخصوص!
آنگاه سوار شدم و خدا مي داند كه چقدر رفتيم كه به من گفت:
-پياده شو و نماز بگذار !
من پائين آمدم و نماز گزاردم. گفت:
-هيچ مي داني كجا نماز خواندي؟ گفتم: نه !
گفت:
-اين بيت اللحم بود!
( بيت اللحم ناحيه اي است از زمين بيت المقدس، و همان جاست كه عيسي بن مريم ”ع“ متولد شده است. )
آنگاه سوار شديم و به راه افتاديم تا به بيت المقدس رسيديم. پس براق را به حلقه اي كه قبلاً انبياء مركب خود را بدان مي بستند بستم و وارد مسجد شدم، در حالي كه جبرئيل همراه و در كنارم بود.
در آنجا به ابراهيم خليل و موسي و عيسي عليهم السلام در ميان عده اي از
خيل انبياء كه – خدا مي داند چقدر بودند – برخورد نمودم، كه همگي به خاطر من اجتماع كرده بودند و مهياي نماز بودند و من شكي نداشتم در اين كه جبرئيل جــــلو مي ايستد و بر همه ما امامت مي كند ولي وقتي صف نماز مرتب شد جبرئيل بازوي مرا گرفت و جلو برد و بر آنان امامت نمودم ( و البته افتخار هم نمي كنم ! )
آنگاه خازني نزدم آمد در حالي كه سه ظرف همراه داشت: يكي شير، يكي آب، و يكي شراب؛ و شنيدم كه مي گفت:
-اگر آب را بگيرد، هم خودش و هم امتش غرق مي شوند، اگر شراب را بگيرد، هم خودش و هم امتش گمراه مي گردند، و اگر شير را بگيرد، هدايت شده و امتش نيز هدايت مي شوند!
آنگاه فرمود: من شير را گرفتم و از آن آشاميدم!
جبرئيل گفت:
-هدايت شدي و امتت نيز هدايت شد !
آنگاه از من پرسيد:
-در مسيرت چه ديدي؟
گفتم: هاتفي را شنيدم كه از طرف راستم مرا صدا زد.
جبرئيل پرسيد:
-آيا تو هم جوابش دادي؟
گفتم: نه ! و هيچ به سويش توجه نكردم! گفت:
-او مبلغ يهود بود, و اگر پاسخش گفته بودي امتت بعد از خودت به يهوديگري مي گرائيدند!
سپس پرسيد:
-ديگر چه ديدي ؟
گفتم: هاتفي از طرف چپم صدايم زد! جبرئيل پرسيد:
-آيا تو جوابش دادي؟
گفتم: نه ! و توجهي هم به سويش نكردم! گفت:
-او داعي مسيحيت بود, و اگر جوابش مي دادي امت تو بعد از تو مسيحي مي شدند!
آنگاه پرسيد:
-چه كسي از پيش رويت در آمد؟
گفتم: زني ديدم با بازواني برهنه كه بر او بود همة زيورهاي دنيوي، و به من گفت: اي محمد به سوي من نگر تا با تو سخن گويم !
جبرئيل پرسيد: آيا تو هم با او سخن گفتي؟ گفتم: نه به او توجهي كردم و نه سخن گفتم!
گفت: او دنيا بود! و اگر با او همكلام مي شدي امت تو دنيا را بر آخرت ترجيح مي دادند!
آنگاه آوازي هول انگيز شنيدم كه مرا به وحشت انداخت.
جبرئيل گفت:
-اي محمد مي شنوي؟ گفتم: آري !
گفت:
-اين سنگي است كه من هفتاد سال قبل از لب جهنم به داخل آن پرتاب كردم, الان در قعر جهنم جاي گرفت و اين صدا از آن بود !
( اصحاب مي گويند: به همين جهت رسول خدا”ص“ تا زنده بود, خنده نكرد! )
آنگاه رسول الله”ص“ فرمود: جبرئيل بالا رفت و من هم با او بالا رفتم تا به آسمان دنيا رسيديم.
( در مجمع البيان، در شرح بالا رفتن و وسيله آن نوشته كه رسول الله”ص“ فرمود: جبرئيل دست مرا گرفت و بالاي صخره برد و در آنجا نشاند كه ناگهان نردبام و معراجي را ديدم كه هرگز به زيبائي و جمال آن نديده بودم. پس به آسمان صعودم داد و عجايب و ملكوتش را ديدم و ملائكه آنجا به من سلام كردند.)
رسول الله”ص“ فرمود:
وقتي به آسمان دنيا رسيديم، در آن فرشته اي را ديدم كه او را اسماعيــــل
مي گفتند و هم او بود صاحب ” خطفه“ كه خداي عزوجل درباره اش فرموده: « اِلاّ مَن خَطِفَ الْخَطفَةً فَاتَّبَعَهُ شِهابٌ ثاقِبٌ - مگر كسي كه خبر را بقاپد, پس تير شهاب او را دنبال مي كند! » او هفتاد هزار فرشته زير فرمان داشت، كه هريك از آنان هفتاد هزار فرشتة ديگر زير فرمان داشتند.
فرشتة نامبرده پرسيد:
-اي جبرئيل اين كيست كه همراه توست؟ گفت:
-اين محمد رسول خدا ست! پرسيد:
-مبعوث هم شده؟ گفت: آري !
فرشته در را باز كرد و من به او سلام كردم او نيز به من سلام كرد و من جهت او استغفار كردم، او نيز جهت من استغفار كرد و گفت:
-مرحبا به برادر صالح و پيغمبر صالح !
و همچنين, ملائكه يكي پس از ديگري به ملاقاتم مي آمدند تا به آسمان دوم وارد شدم.
در آنجا هيچ فرشته اي نديدم، مگر آنكه خوش و خندان يافتم، تا اينكه فرشته اي ديدم كه از او مخلوقي بزرگتر نديده بودم، فرشته اي بود كريه المنظر و غضبناك و او نيز مانند سايرين با من برخورد نمود و هرچه آنها گفتند او نيز گفت و هر دعا كه آنها در حق من كردند، او نيز كرد. اما در عين حال هيچ خنده اي نكرد، برخلاف آنچه كه ديگر ملائكه مي كردند.
پرسيدم: اي جبرئيل اين كه باشد كه اين چنين مرا به فزع انداخت؟
جبرئيل گفت:
-جا دارد كه ترسيده شود! خود ما هم همگي از او مي ترسيم! او خازن و مالك جهنم است و تا كنون خنده نكرده است. و از روزي كه خدا او را متصدي جهنم كرده تا به امروز روز به روز بر غضب و غيظ خود نسبت به دشمنان خدا و گنهكاران مي افزايد و خداوند به دست او از ايشان انتقام مي گيرد و اگر بنا بود به روي احدي تبسم كند، چه آنها كه قبل از تو بودند و چه بعدي ها, قطعاً به روي تو تبسم مي كرد.
پس من بر او سلام كردم و او بر من سلام كرد و به نعيم بهشت بشارتم داد.
پس من به جبرئيل گفتم:
-آيا ممكن است او را فرمان دهي تا آتش دوزخ را به من نشان دهد؟
جبرئيل يعني آن كسي كه داراي مقامي است كه خداوند متعال درباره اش فرموده: « مُطاعٌ ثـــَمَّ اَمين ! » گفت: آري؟ و به آن فرشته گفت:
-اي مالك! آتش را به محمد نشان بده !
او پردة جهنم را بالا زد و دري از آن را باز نمود و لهيبي از آن بيرون جست و به سوي آسمان سركشيد و همچنان بالا گرفت كه گمان كردم مرا نيز خواهد گرفت. به جبرئيل گفتم:
-دستور بده پرده اش را بيندازد!
او نيز مالك را گفت تا به حال اولش برگردانيد.
آنگاه به سير خود ادامه دادم. مردي گندمگون و فربه را ديدم و از جبرئيل پرسيدم اين كيست؟ گفت:
-اين پدرت آدم است !
سپس مرا بر آدم عرضه نمود و گفت:
-اين ذريّة توست !
آدم گفت:
-آري ! روحي طيب و بوئي طيب، از جسدي طيب !
رسول خدا ”ص“ در اينجا كه رسيد سورة مطففين را از آية هفدهم تا آخر سوره تلاوت فرمود:
« كَلاّ اِنَّ كِتابَ الاَبرارِ لَفي عِلَّيّينَ وَما اَدرياكَ ما عِلِّيّونَ كِتابٌ مَرقوُمٌ يَشهَدُهُ الْمُقَرَّبوُنَ ...! »
پس آنگاه فرمود: من به پدرم آدم سلام كردم، او هم بر من سلام كرد. من جهت او استغفار نمودم، او هم جهت من استغفار كرد و گفت:
-مرحبا به فرزند صالحم، پيغمبر صالح و مبعوث در روزگار صالح !
آنگاه به فرشته اي از فرشتگان گذشتم كه در مجلسي نشسته بود، فرشته اي بود كه همه دنيا در ميان دو زانويش قرار داشت. در اين ميان ديدم لوحي از نور در
دست دارد و آنرا مطالعه مي كند و در آن چيزي نوشته بود و او سرگرم دقت در آن بود، نه به چپ مي نگريست و نه به راست و قيافه اي چون قيافة مردم اندوهگين به خود گرفته بود!
پرسيدم اين كيست، اي جبرئيل ؟
گفت:
-اين ملك الموت است كه دائماً سرگرم قبض ارواح است!
گفتم: مرا نزديكش ببر تا قدري با او صحبت كنم. وقتي مرا نزديكش برد، سلامش كردم و جبرئيل وي را گفت كه اين محمد نبي رحمت است، كه خدايش به سوي بندگان گسيل و مبعوث داشته است!
عزرائيل مرحبا گفت و با جواب سلام تحيتم داد و گفت:
-اي محمد مژده باد تو را كه تمامي خيرات را مي بينم كه در امت تو جمع شده است!
گفتم:
-حمد خداي منان را كه منت ها بر بندگان خود دارد! اين خود از فضل پروردگارم است! آري، رحمت او شامل حال من است!
جبرئيل گفت:
-اين از همة ملائكه شديدالعمل تر است!
پرسيدم:
-آيا هركه تاكنون مرده و از اين به بعد مي ميرد، او جانش را مي گيرد؟
گفت: آري !
از خود عزرائيل پرسيدم:
-آيا هركس, در هرجا به حال مرگ مي افتد تو او را مي بيني؟ و در آن واحد بر بالين همة آنها حاضر مي شوي؟
گفت: آري !
ملك الموت اضافه كرد كه تمامي دنيا در برابر آنچه خدا مسخر من كرده و مرا بر آن سلطنت داده، بيش از يك پول سياه نمي ماند كه در دست مردي باشد و آن را در دست بگرداند. من هيچ خانه اي نيست مگر آنكه در هر روز
پنج نوبت وارسي مي كنم و وقتي مي بينم مردمي براي مردة خود گريه مي كنند، مي گويم: گريه مكنيد كه باز نزد شما بر مي گردم! و اينقدر مي آيم و مي روم تا احدي از شما را باقي نگذارم!
رسول خدا”ص“ فرمود:
-اي جبرئيل! فوق مرگ طامه اي نيست؟
جبرئيل گفت:
-مسائل بعد از مرگ شديدتر از خود مرگ است !
آنگاه به راه خود ادامه داديم تا به مردمي رسيديم كه پيش رويشان طعام هائي از گوشت پاك و طعام هائي ديگر از گوشت ناپاك بود و ناپاك را مي خوردند و پاك را فرو مي گذاشتند. پرسيدم: اي جبرئيل اينها كيانند؟ گفت:
-اينها حرام خوران از امت تواند كه حلال را مي گذارند و از حـــرام لذت مي برند!
فرمود: آنگاه فرشته اي از فرشتگان را ديدم كه خداوند امر او را عجيب كرده بود، چه نصفي از جسد او آتش و نصف ديگرش يخ بود، نه آتش يخ را آب مي كرد و نه يخ آتش را خاموش مي ساخت.
او با صداي بلند داد مي زد:
-منزه است خدائي كه حرارت اين آتش را گرفته و نمي گذارد اين يخ را آب كند, و برودت يخ را گرفته و نمي گذارد اين آتش را خاموش سازد!
بارالها ! اي خدائي كه ميان آتش و آب را سازگاري دادي، ميان دلهاي بندگان با ايمانت الفت قرار ده !
پرسيدم: اي جبرئيل اين كيست؟
گفت:
-فرشته اي است كه خدا او را به اكناف آسمان و اطراف زمين ها موكل نموده است و او خيرخواه ترين ملائكه است و نسبت به
بندگان مؤمن از سكنة زمين! و از روزي كه خلق شده همواره اين دعا را كه شنيدي به جان آنان مي كند.
و دو فرشته در آسمان ديدم كه يكي مي گفت:
-پروردگارا ! به هر كس كه انفاق مي كند، خلف و جاپركني بده!
و به هركس كه از ا نفاق دريغ مي ورزد، تلف و كمبودي بده !
آنگاه به سير خود ادامه دادم و به اقوامي برخوردم كه لبهائي داشتند مانند لبهاي شتر، گوشت پهلويشان را قيچي مي كردند و به دهانشان مي انداختند. از جبرئيل پرسيدم اينها كيانند؟
گفت:
-سخن چينان و مسخره كنندگان اند!
باز به سير خود ادامه دادم و به مردمي برخوردم كه فرق سرشان را با سنگ هاي بزرگ مي كوبيدند، پرسيدم اينها كيانند؟
گفت:
-كساني هستند كه نماز عشاء را نخوانده مي خوابند!
باز به سير خود ادامه دادم و به مردمي برخوردم كه آتـــــــش در دهانشان مي انداختند و از پائين شان بيرون مي آمد.
پرسيدم: اينها كيانند؟ گفت:
-اينها كساني اند كه اموال يتيمان را به ظلم مي خورند، كه در حقيقت آتش مي خورند و به زودي به سعير جهنم مي رسند!
آنگاه پيش رفتم و به اقوامي برخوردم كه از بزرگي شكم احدي از ايشان قادر به برخاستن نبود.
از جبرئيل پرسيدم, اينها چه كساني هستند؟
گفت:
-اينها كساني هستند كه ربا مي خورند و بر نمي خيزند مگر برخاستن كسي كه شيطان ايشان را مس نموده و در نتيجه مخبط شان كرده است!
در اين ميان به راه آل فرعون بگذشتم كه صبح و شام بر آتش عرضه مي شدند و مي گفتند:
-پروردگارا ! قيامت كي برپا مي شود؟
رسول خدا”ص“ فرمود: پس، از آنجا گذشته و به عده اي از زنان برخوردم كه از پستانهاي خود آويزان بودند و از جبرئيل پرسيدم اينها چه كساني اند؟
گفت:
-اينها زناني هستند كه اموال همسران خـــود را به اولاد ديــــگران ارث مي دادند!
آنگاه رسول خدا”ص“ فرمود: غضب خداوند شدت يافت دربارة زني كه فرزندي را كه از يك فاميل نبود، داخل آن فاميل كرد و او در آن فاميل به عورات ايشان واقف گشته و اموال آنان را حيف و ميل كرده است!
آنگاه فرمود: از آنجا گذشتم و به عده اي از فرشتگان خدا برخوردم كه خدا به هر نحو كه خواسته خلقشان كرده و صورت هايشان را هر طور كه خواسته، قرار داده است. هيچ يك از اعضاي بدنشان نبود مگر آنكه جداگانه از همه جانب و به آوازهاي مختلف خدا را حمد و تسبيح مي كرد و فرياد آنان به ذكر خدا و گريه از ترس او بلند بود!
من از جبرئيل پرسيدم: اينها چه كساني اند؟
جبرئيل گفت:
-خداوند اينها را همين طور كه مي بيني خلق كرده است و از روزي كه خلق شده اند هيچ يك از آنان به رفيق پهلو دستي خود نگاه نكرده و حتي يك كلمه با او حرف نزده است و از ترس خدا و خشوع در برابر او به بالاي سر خود و پائين پايش نظر نينداخته است!
من به ايشان سلام كردم، آنها بدون اينكه به من نگاه كنند با اشاره جواب دادند. آري! خشوع در برابر خداي سبحان اجازة چنين توجهي به ايشان نداد!
جبرئيل مرا معرفي كرد و گفت:
-اين محمد, پيغمبر رحمت است، كه خدايش به سوي بندگان خود
به عنوان نبوت و رسالت گسيل داشته است.
آري! اين خاتم النبيين و سيد المرسلين است!
آيا با او حرف نمي زنيد؟
ملائكه وقتي اين را شنيدند، روي به من آورده و سلام كردند و احترام نمودند و مرا و امتم را به خير مژده دادند!
سپس به آسمان دوم صعود كرديم و در آنجا ناگهان به دو مرد برخورديم كه شكل هم بودند. از جبرئيل پرسيدم: اين دو تن كيانند؟
جبرئيل گفت:
-اينان دو پسر خاله هاي تو ”يحيي“ و ”عيسي بن مريم“ عليهماالسلامند.
من بر آن دو سلام كردم، ايشان نيز بر من سلام كردند و برايم طلب مغفرت نمودند و من هم براي ايشان طلب مغفرت كردم.
به من گفتند:
-مرحبا به برادر صالح، و پيغمبر صالح !
در اين ميان نگاهم به ملائكه اي افتاد كه در حال خشوع بودند. خداوند روي آنها را آنطور كه خواسته بود قرار داده بود و احدي از ايشان نبود مگر اينكه خداي را به حمدش و با صوت هاي مختلف تسبيح مي كردند.
آنگاه به آسمان سوم صعود كرديم و در آنجا به مردي برخوردم كه صورتش آنقدر زيبا بود كه از هر خلق ديگري زيباتر بود، آنچنان كه ماه شب چهارده از ستارگان زيباتر است.
از جبرئيل پرسيدم اين كيست ؟
گفت:
-اين برادرت يوسف است!
من بر او سلام كردم و جهتش استغفار نمودم، او هم بر من سلام كرد و برايم.
طلب مغفرت نمود و گفت:
-مرحبا بر پيامبر صالح, برادر صالح, و مبعوث در زمان صالح !
در اين بين ملائكه اي ديدم كه در حال خشوع بودند و به همان نحوي كه دربارة ملائكة آسمان دوم توصيف كردم و جبرئيل همان حرف هائي كه در آسمان دوم در معرفي من زد، اينجا نيز به ميان آورد، ايشان هم همان عكس العمل ديگران را نشان دادند.
آنگاه به سوي آسمان چهارم صعود كرديم و در آنجا مردي را ديدم و از جبرئيل پرسيدم: اين مرد كيست؟
گفت:
-اين ادريس است، كه خداوند به مقام بلندي رفعتش داده است.
من به او سلام كردم و برايش طلب مغفرت نمودم. او نيز جواب سلامم را داد و برايم طلب مغفرت نمود.
در اينجا نيز از ملائكة در حال خشوع همان را ديدم كه در آسمانهاي قبلي ديده بودم. همه مرا و امتم را بشارت به خير دادند.
بعلاوه در آنجا فرشته اي ديدم كه بر تخت نشسته و هفتاد هزار فرشته زير فرمان داشت، كه هر يك از آنها هفتاد هزار ملك زير فرمان داشتند.
در اينجا به خاطر رسول الله”ص“ خطور كرد كه نكند اين همان باشد، پس جبرئيل با صيحه و فرياد به او گفت: بايست ! و او اطاعتش نموده و به پا خاست و تا قيامت همچنان خواهد ايستاد!
آنگاه به آسمان پنجم صعود كرديم و در آنجا مردي سالخورده و درشت چشم ديدم كه به عمرم پيرمردي به آن عظمت نديده بودم و نزد او جمع كثيري از امتش بودند. من از كثرت ايشان خوشم آمد و از جبرئيل پرسيدم: اين كيست؟
گفت:
-اين پيغمبري است كه امتش دوستش مي داشتند. اين هارون پسر عمران است!
من سلامش كردم و جوابم داد. برايش طلب مغفرت كردم، او نيز براي من طلب مغفرت نمود.
در همان آسمان باز از ملائكة در حال خشوع همان را ديدم كه در آسمانهاي قبلي ديده بودم.
آنگاه به آسمان ششم صعود نموديم و در آنجا مردي بلند بالا و گندمگون ديدم كه گوئي از قبيلة ” شنوه “ عرب است. ( مردان اين قبيلة عرب به بلندي قد معروفند.) اگر هم دو تا پيراهن روي هم مي پوشيد، باز موي بدنش از آنها بيرون مي زد.
شنيدم كه مي گفت:
-بني اسرائيل گمان كردند كه من محترم ترين فرزندان آدم نزد پروردگار هستم و حال آنكه اين مرد گرامي تر از من است!
از جبرئيل پرسيدم: اين كيست؟
گفت:
-اين برادر تو موسي بن عمران است!
پس او را سلام كردم، او نيز به من سلام كرد. من جهت او و او جهت من استغفار كرديم.
و باز در آنجا از ملائكة در حال خشوع همان ها را ديدم كه در آسمانهاي قبلي ديده بودم.
رسول الله ”ص“ سپس فرمود: آنگاه به آسمان هفتم صعود كرديم و در آنجا به هيچ فرشته اي از فرشتگان عبور نداديم، مگر آنكه گفتند:
-اي محمد! حجامت كن! و به امتت بگو حجامت كنند!
در آنجا مردي را ديدم با سر و ريش جوگندمي كه بر يك كرسي نشسته بود.
از جبرئيل پرسيدم: اين كيست كه تا آسمان هفتم بالا آمده و در كنار بيت المعمور و در جوار پروردگار عالم، مقام گرفته است؟
گفت:
-اي محمد! اين پدر تو ابراهيم است!
و در اينجا محل تو و منزل پرهيزكاران از امت توست!
آنگاه, رسول خدا”ص“ اين آيه را تلاوت فرمود:
« اِنَّ اوُلي النّاس بِابراهيمَ لَلَّذينَ اَتَّبَعوُهُ وَ هذاالنَّبيُّ وَالَّذينَ آمَنوُا, وَاللهُ وَلِيِّ المُؤ مِنينَ ! »
پس به وي سلام كردم، بعد از جواب سلامم گفت:
-مرحبا بر پيغمبر صالح، فرزند صالح, و مبعوث در روزگار صالح !
در آنجا نيز از ملائكة در حال خشوع همان را ديدم كه در ديگر آسمانها ديده بودم. ايشان نيز مرا و امتم را به خير بشارت دادند!
رسول خدا”ص“ اضافه كرد كه در آسمان هفتم درياها از نور ديدم كه آن چنان تلؤلؤ داشت كه چشم ها را خيره مي ساخت و درياها از ظلمت و درياها از رنج ديدم كه نعره مي زد و هر وقت وحشت مرا مي گرفت يا منظرة هول انگيزي مي ديدم از جبرئيل پرسش مي كردم، مي گفت:
-بشارت باد تو را اي محمد!
شكر اين كرامت الهي را به جاي آر !
و خداي را در برابر اين رفتاري كه با تو كرد، سپاسگزاي كن!
خداوند هم دل مرا با گفتار جبرئيل سكونت و آرامش مي داد. وقتي اين گونه تعجب ها و وحشت ها و پرسشهايم بسيار شد، جبرئيل گفت:
-اي محمد! آنچه مي بيني به نظرت عظيم و تعجب آور مي آيد، اينها كه مي بيني يك خلق از مخلوقات پروردگار توست!
پس فكر كن خالقي كه اين ها را آفريده، چقدر بزرگ است!
با اين كه آنچه تو نديده اي خيلي بزرگتر است از آنچه ديده اي !
آري ! ميان خدا و خلقش هفتاد هزار حجاب است،
و از همه خلايق نزديك تر به خدا من و اسرافيلم،
و بين ما و خدا چهار حجاب فاصله است،
حجابي از نور،
و حجابي از ظلمت،
و حجابي از ابر،
و حجابي از آب !
( در آسمان هفتم )
رسول خدا ”ص“ افزود: از عجايب خلق خدا، كه هر كدام بر آنچه كه خواستة اوست، مسخر ساخته، خروسي ديدم كه دو بالش در بطون زمين هاي هفتم و سرش نزد عرش پروردگار است و اين خود فرشته اي از فرشتگان خداي تعالي است كه او را آن چنان كه خواسته خلق كرده است.
دو بال اين خروس در بطون زمين هاي هفتم بوده و آن وقت رو به بالا گرفته تا سر از هوا در آورده و از آنجا به آسمان هفتم و از آنجا همچنان بالا گرفته, تا اينكه شاخش نزديك به عرش خدا رسيده است!
شنيدم كه مي گفت:
-منزه است پروردگار من!
هرچه هم كه بزرگ باشي،
نخواهي دانست كه پروردگارت كجاست،
چون شأن او عظيم است!
اين خروس دو بال در شانه داشت كه وقتي باز مي كرد، از شرق و غــــــرب مي گذشت و چون سحر مي شد بالها را باز مي كرد و به هم مي زد و به تسبيح خدا بانگ بر مي داشت و مي گفت:
-منزه است خداي ملك قدوس!
منزه است خداي كبير متعال!
معبودي نيست جز خداي حي و قيوم!
و وقتي اين را مي گفت، خروس هاي زمين همگي شروع به تسبيح مي كردند، و بالها را به هم مي زدند و مشغول خواندن مي شدند و چون او ساكت مي شد همگي
آنها ساكت مي شدند.
اين خروس پرهائي ريز و سبز رنگ و پري سفيد داشت، كه سفيدي اش از هر چيز سفيدي كه ديده بودم بيشتر بود و زغب ( پرهاي ريز) سبزي هم زير پرهاي سفيد داشت، آن هم سبز تر از هر چيز سبزي بود كه ديده بودم.
رسول خدا”ص“ چنين ادامه داد: سپس به اتفاق جبرئيل به راه افتادم و وارد بيت معمور شدم و در آنجا دو ركعت نماز خواندم و عده اي از اصحاب خود را با خود ديدم با لباس هاي نو، و عده اي ديگر با لباس هاي كهنه, آنها كه لباس هاي نو در بر داشتند با من به بيت معمور در آمدند و آن ديگر نفرات به جاي ماندند.
از آنجا بيرون آمدم و دو نهر را در اختيار خود ديدم يكي به نام ” كوثر“ و ديگري به نام ” رحمت “. از نهر كوثر آب نوشيدم و در نهر رحمت شستشو كردم و آن گاه هر دو برايم رام شدند، تا اينكه وارد بهشت گشتم، كه ناگهان در دو طرف آن خانه هاي خودم و اهل بيتم را ديدم و ديدم كه خاكش مانند مشك معطر بود!
دختري را ديدم كه در نهرهاي بهشت غوطه مي خورد. پرسيدم: دختر تو از كيستي؟ گفت: از آن ”زيد بن حارث ام صبح“ اين مژده را به زيد دادم.
نگاهم به مرغان بهشت افتاد كه مانند شتران بختي (عجمي) بودند. انار بهشت را ديدم كه مانند سطل هاي بزرگ بود.
درختي ديدم كه از بزرگي آن قدر بود كه اگر مرغي مي خواست دور تنة آن را طي كند، هفتصد سال مي بايستي پرواز كند و در بهشت هيچ خانه اي نبود مگر اينكه شاخه اي از آن درخت بدانجا سركشيده بود.
از جبرئيل پرسيدم: اين درخت چيست؟ گفت:
-اين درخت طوبي است كه خداوند آن را به بندگان صالح خود وعده داده و فرموده: « طوُبي لَهُم وَ حُسنَ مَآب ـ طوبي و سرانجام نيك مر ايشان راست! »
رسول خدا”ص“ فرمود: وقتي وارد بهشت شدم به خود آمدم و از جبرئيل از آن درياهاي هول انگيز و عجايب حيرت انگيز پرسش نمودم, گفت:
-اينها سرادقات و حجاب هائي هستند كه خداوند سبحان به وسيلة آنها خود را در پرده انداخته و اگر اين حجاب ها نبود، نور عرش تمامي آنچه را كه در آن بود، هتك مي كرد و از پرده بيرون مي ريخت!
آنگاه به درخت سدرة المنتهي رسيدم, كه يك برگ آن يك امتـــــي را سايه مي افكند و فاصلة من با آن درخت همانقدر بود كه خداي تعالي درباره اش فرموده:
« قابَ قَوسَينِ اَو اَدني ! »
در اينجا بود كه خداوند ندايم داد و فرمود:
-« آمَنَ الرَّسولُ بِما اُنزِلَ اِلَيهِ مِن رَبِّهِ ! »
و من در پاسخ, از قول خودم و امتم عرض كردم:
-« وَالْمؤُمِنوُنَ كُلٌ آمَنَ بِاَللهِ وَ مِلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسِلِهِ لانُفَرِّقِ بَينَ
اَحَدٍ مِن رُسُلِهِ, وَ قالوُا سَمِعنا وَ اَطِعنا غُفرانَكَ رَبَّنا وَ اِلَيكَ الْمَصيرٌ ! »
خداي تعالي فرمود:
-« لا يُكَلِّفُ اللهِ نَفساً اِلاّ وُسعَها, لَها ماكَسَبَت وَ عَلَيها ماَاكتَسَبَتْ ! »
من عرض كردم:
-« رَبَّنا لا تؤُآخِذنا اِن نَسِيْنا اَو اَخطأنا ! »
خداي تعالي فرمود:
-« تو را مؤآخذه نمي كنم ! »
عرض كردم:
-« رَبَّنا وَلا تــَحمِّل عَلَينا اِصراً كَما حَمَلتَهُ عَلي الَّذينَ مِن قَبلِنا ! »
خداوند تعالي خطاب فرمود:
-« نه, تحميلت نمي كنم ! »
من عرض كردم:
-« رّبَّنا وَلا تُحَمِّلنا مالا طاقَةَ لَنا بِهِ !
وَ اَعفُ عَنّا ! وَ اغْفِرلَنا ! وَ ارحَمنا !
اَنتَ مَولَينا !
فَانصُرنا عَليَ الْقَوْمِ الْكافِرينَ ! »
خداي تعالي فرمود:
-« اين را كه خواستي به تو و به امت تو دادم ! »
( امام صادق عليه السلام در اينجا فرمود: - هيچ مهماني به درگاه خداي تعالي گرامي تر از رسول خدا”ص“ در آن وقتي كه اين تقاضا ها را براي امتش مي كرد، نبوده است! )
رسول خدا”ص“ عرض كرد:
-« پروردگارا !
تو به انبياء خود فضايلي كرامت فرمودي،
به من نيز عطيه اي كرامت كن ! »
فرمود:
-« به تو نيز در ميان آنچه كه داده ام دو كلمه عطيه داده ام كه در زير عرشم نوشته شده، و آن كلمة:
-لاحَولَ وَلا قُوَّةً اِلاّ بِالله !
و كلمة:
-لا مَنجأَ مِنكَ اِلاّ اِلَيك !
است.
رسول خدا”ص“ فرمود: در اين جا ملائكه هم كلامي را به من آموختند تا در هر صبح و شام بخوانم و آن اين است:
-« خدايا اگر ظلم مي كنم، دلگرم به عفو تو هستم !
و اگر گناه مي كنم، پناهنده به مغفرت تو هستم !
خدايا ذلتم از دلگرمي به عزت توست!
فقرم پناهنده به غناي توست !
و وجه فاني ام مستجير به وجه باقي توست !
اللّهم ان ظلمي اصبح مستجيراً بعفوك!
-و ذنبي اصبح مستجيراً بمغفرتك!
-و ذلّي اصبح مستجيراً بعزتـك !
-و فقري اصبح مستجيراً بغناك!
-و وجهي الفاني اصبح مستجيراً بوجهك الباقي الذي لايفني !»
و من اين را در موقع عصر مي خوانم .
آنگاه صـــداي اذاني شنيدم و ناگهان ديدم فرشتـــــه اي است كه دارد اذان مي گويد، فرشته اي است كه تا قبل از آن شب كسي او را در آسمان نديده بود.
وقتي دو نوبت گفت:
-الله اكبر ! الله اكبر !
خداي تعالي فرمود:
-درست مي گويد بندة من، من از هر چيز بزرگترم !
او گفت:
-اشهد ان لا اله الاّ الله ! اشهد ان لا اله الاّ الله !
خداي تعالي فرمود:
-راست مي گويد بنده ام, منم الله! كه معبودي نيست الاّ من! و معبودي نيست به غير از من !
او گفت:
-اشهد انّ محمداً رسول الله ! اشهد انّ محمداً رسول الله !
پروردگار فرمود:
-راست مي گويد بنده ام! محمد بنده! و فرستادة من است! و من او را مبعوث كرده ام !
او گفت:
-حيّ علي الصلوة ! حيّ علي الصلوة !
خداي تعالي فرمود:
-راست مي گويد بندة من! و به سوي واجب من دعوت مي كند، هركس از روي رغبت و به اميد اجر دنبال واجب من برود، همين رفتنش كفارة گناهان گذشتة او خواهد بود!
او گفت:
-حيّ علي الفلاح ! حيّ علي الفلاح !
خداي تعالي فرمود:
-آري نماز صلاح و نجاح و فلاح است !
آنگاه در همان آسمان بر ملائكه امامت كردم و نماز گزاردم آنطور كه در بيت المقدس بر انبياء امامت كرده بودم.
( ناگفته نماند: اين روايت از دستبرد عامه محفوظ نمانده وگرنه
جا داشت « حي علي خير العمل! » هم در آن ذكر شده باشد!! )
سپس فرمود: بعد از نماز مهي چون ابر مرا فراگرفت و به سجده افتادم. پروردگارم مرا ندا داد:
-من بر همة انبياء قبل از تو پنجاه نماز واجب كرده بودم،
همان پنجاه نماز را بر تو و امت تو نيز واجب كردم!
اين نماز هارا در امتت بپاي دار !
رسول خدا“ص” مي گويد:
من برخاسته و به طرف پائين به راه افتادم. در مراجعت به ابراهيم”ع“ برخوردم، چيزي از من نپرسيد، به موسي”ع“ برخوردم، پرسيد: چه كردي ؟
گفتم: پروردگارم فرمود: بر هر پيغمبري پنجاه نماز واجب كردم و همان را بر تو و امتت نيز واجب كردم.
موسي گفت:
-اي محمد! امت تو آخرين امت هاست و نيز ناتوان ترين امت هاست، پروردگار تو نيز هيچ خواسته اي برايش زياد نيست و امت تو طاقت اينهمه نماز را ندارد، برگرد و درخواست كن تا قدري بر امت تو تخفيف دهد.
من به سوي پروردگارم برگشتم تا به سدرة المنتهي رسيدم و در آنجا به سجده افتادم و عرض كردم:
-پروردگارا ! پنجاه نماز بر من و امتم واجب كردي كه نه من طاقت آن را دارم و نه امتم. پروردگارا قدري تخفيفم بده !
خداي تعالي ده نماز تخفيفم داد.
بار ديگر نزد موسي برگشتم و قصه را گفتم، گفت تو و امتت طاقت اين مقدار را هم نداريد، برگرد!
به سوي پروردگارم برگشتم ده نماز ديگر از من برداشت.
نزد موسي شدم و قصه را گفتم. گفت باز هم برگرد!
و در هر بار كه بر مي گشتم تخفيفي مي گرفتم تا آنكه پنجاه نماز را به ده نماز رساندم و نزد موسي برگشتم. گفت:
-نه طاقت اين را هم نداري !
به درگاه خدا شدم و پنج نماز ديگر تخفيف گرفتم و برگشتم به نزد موسي و قصه را گفتم. گفت:
-اين هم زياد است و طاقتش را نداري! گفتم:
-من ديگر از پروردگارم خجالت مي كشم و زحمت پنج نماز برايم آسان تر است از درخواست تخفيف بيشتر!
اينجا بود كه گوينده اي ندا در داد:
-حال كه بر پنج نماز صبر كردي،
در برابر همين پنج نماز ثواب پنجاه نماز را داري !
هر يك نماز به ده نماز!
و هركه از امت تو تصميم گيرد كه به اميد ثواب كار نيكي بكند، اگر آن كار را انجام داد، ده برابر ثواب برايش مي نويسم,
و اگر به مانعي برخورد و نتوانست انجام دهد – به خاطر همين تصميم – يك ثواب برايش مي نويسم!
و هركه از امتت تصميم بگيرد كار زشتي انجام دهد,
اگر انجام داد فقط يك گناه برايش مي نويسم!
و اگر منصرف شد و انجام نداد، هيچ گناهي برايش نمي نويسم !
( امام صادق عليه السلام در اينجا فرمود: خداوند از طرف
اين امت به موسي”ع“ جزاي خير دهد، او باعث شد كه
تكليف اين امت آسان شود! )
مستند: آيات مندرج در متن الميزان ج12 ص169
در قرآن كريم براي رسول الله”ص“ تأديب هاي الهي و تعليمات عالي وجود دارد در انواع و اقسام ثنا بر پروردگار، تا با رعايت آن, پروردگار خود را ثنا گويد و آن آداب را در درخواستهاي خود به كار بندد، مانند:
-قُلْ اَللهُمَ مالِكَ الْملك ...!
-بگو: بارالها !
اي مالك ملك عالم !
توئي كه به هركس كه بخواهي ملك را عطا مي كني ...! (آل عمران26)
در آية شريفة ديگر مي فرمايد:
-بگو: بارالها !
اي آفريدگار آسمانها و زمين!
و اي داناي غيب و شهود!
توئي حاكم در ميان بندگانت ...! ( زمر46)
در آيه شريفة زير مي فرمايد:
-بگو:
سپاس همه از براي خداست!
و درود بر آن بندگانش كه برگزيدشان ...! ( نمل 59)
و در آية شريفة زير:
-بگو:
نماز من، و عبادت من،
و زندگي من، و مرگ من،
همه براي خداست ...! ( ا نعام 163)
و در آيه هاي شريفة ديگر:
-بگو:
پروردگارا !
مرا از علم عنايت بيشتري فرما ...! ( طه 114)
-بگو:
پروردگارا ! پناه مي برم بر تو !
از وسوسه هاي شياطين كه در دلها القاء مي كنند...! ( نور 97)
آيات بسياري هست كه جامع جهات آن ها مشتمل بر تعليم آداب عالي خداي تعالي است به رسول گرامي خود كه آن جناب را به آن مؤدب فرموده و رسول خدا“ص” هم امتش را به رعايت آن توصيه نموده است.
قرآن مجيد دعائي را از پيامبر گرامي اسلام نقل مي كند كه مؤمنين امتش را نيز در آن سهيم گردانيده است:
« آمَنَ الرَّسوُلُ بِما اُنزِلَ اِلَيهِ مِن رِبَّهِ وَالْمؤُمِنوُنَ ...
-رسول ايمان آورد به آنچه از ناحية پروردگارش به سوي او نازل شد،
مؤمنين هم هر يك ايمان آوردند:
به خدا ،
و ملائكه او ،
و كتابهاي او ،
و رسولان او !
1) مستند: آيات مندرج در متن الميزان ج12 ص165
گفتند:
-بين هيچ يك از فرستادگان او در ايمان به آنان فرق قائل نيستيم !
گفتند:
-شنيديم پيام خدا را،
و اطاعت كرديم!
گفتند:
-پروردگارا !
غفران تو را مسئلت داريم!
و به سوي جزاي توست بازگشت!
خداوند هيچ نفسي را جز به مقدار طاقتش تكليف نمي كند،
براي هر نفسي ثواب همان طاعتي است كه كرده!
و بر هر نفسي كيفر همان گناهاني است كه مرتكب شده!
و نيز مي گويند:
-پروردگارا !
ما را اگر دچار نسيان و خطا شديم مؤآخذه نفرما !
و تكليف شاق بر دوشمان بار مكن،
همانگونه كه به دوش آنان كه قبل از ما مي زيستند، بار كردي!
-پروردگارا !
و بر ما تحميل مكن چيزي را كه ما را طاقت تحمل آن نيست!
و از ما در گذر !
و بر ما ببخشاي !
و ما را رحم كن !
و چون ياور ما و مولاي ما توئي!
ما را بر مردم كافر ياري فرما ! ( بقره 286)
اين آيات همان طور كه مي بينيد، ايمان رسول اكرم”ص“ را به قرآن كريم، و به همة آنچه از اصول معارف و فروع احكام الهي مشتمل است، حكايت فرموده و سپس
مؤمنين را به او ملحق نموده است.
البته مقصود از مؤمنين، نه تنها معاصرين آن حضرتند, بلكه جميع مؤمنين از امت او هستند!
لازمة آنچه در بالا گفته شد، اين است كه اقرار و ثنا و دعائي كه در اين آيات است، نسبت به غير معاصرين حكايت از زبان حال باشد و نسبت به معاصرين، اگر آنان گفته باشند، و يا رسول الله”ص“ اگر آن جناب از قِبـَل خود، و از قِبـَل مؤمنين كه به وسيلة ايمان جزو شاخه هاي شجرة طيبة مباركة وجود نازنين وي شده اند، گفته باشد، زبان قال بوده باشد!
مضمون اين دو آيه مقايسه و موازنه اي است بين اهل كتاب و بين مؤمنين اين امت در نحوة تلقي كتاب آسماني خود, و يا در نحوة تأدبشان به ادب عبوديت در برابر كتابي كه بر ايشان نازل شده است و اين ثنائي كه خداي تعالي در اين دو آيه بر اينان فرموده, و تخفيفي كه نسبت به تكاليفشان داده است، عيناً در مقابل توبيخي است كه در آيات ديگري در سورة بقره، اهل كتاب را نموده است.
در آيات سورة بقره اهل كتاب را به اينكه بين ملائكة خدا فرق گذاشته و جبرئيل را دشمن، و سايرين را دوست داشتند، و بين كتب آسماني فرق گذاشته، و به قرآن كفر ورزيدند، و به غير آن ايمان آوردند، و بين پيغمبران خدا فرق گذاشتند، و به موسي”ع“ يا به او و عيسي”ع“ ايمان آورده، و به محمد”ص“ كفر ورزيدند، و بين احكام خدا فرق گذاشتند و به بعضي از آنچه در كتاب خداست ايمان آورده و به بعضي كفر ورزيدند، ملامت و مذمت مي فرمايد:
در اين دو آيه مي فرمايد: مؤمنين از اين امت چنين نيستند بلكه ايمان به خدا و همة ملائكه و تمامي كتب آسماني و جميع پيامبران الهي ايمان آورده، و بين احدي از پيغمبران خدا فرق نمي گذارند. اينان با تسليم در برابر معارف حقه اي كه به ايشان القاء شده، نسبت به پروردگار خود ادب به خرج مي دهند.
ديگر اينكه خدا را در احكامي كه بر پيغمبرش نازل فرموده، لبيك و « سمعنا و اطعنا ! » مي گويند و نه چون يهود كه گفتند:« سمعنا و عصينا! »
ديگر اينكه خود را بندگاني مملوك پروردگار خود مي دانند و براي خاطر ايمان و اطاعتشان به خدا منت نمي گذارند، بلكه مي گويند: « غفرانك ربنا !»
آن حضرت با عبارت « ربنا لا تؤآخذنا ...!» از درگاه الهي مسئلتي مي كند و مقصودش تخفيف در احكامي است كه ممكن است به عناوين ثانويه از ناحية حكم، يا از
لجاج و عناد مكلفين ناشي شود، جعل گردد، نه اينكه خداي تعالي بدون هيچ يك از اين دو جهت چنين تكاليفي را مقرر نمايد.
اشتمال اين دعا بر ادب عبوديت و رعايت آن در تمسك به ذيل عنايت ربوبي، يكي پس از ديگري، و اعتراف به مملوك بودن، و در موقف ذلت و مسكنت و عبوديت قرار داشتن در مقابل ربّ العزّه, مطلبي است كه هيچ حاجتي به بيان ندارد!
از جابر بن عبدالله روايت شده كه گفت: « در روز بين ايام تشريق ( يازدهم و دوازدهم و سيزدهم ذي الحجه كه روز مياني اش دوازدهم باشد، ) رسول خدا ”ص“ براي ما خطبة وداع خواند و فرمود:
-يا ايها الناس !
آگاه باشيد! كه پروردگارتان يكي است!
آگاه! كه پدرتان يكي است!
و آگاه! كه هيچ فضيلتي براي عربي بر غير عرب نيست!
و هيچ غير عرب بر عرب فضيلتي ندارد!
هيچ سياهي بر سرخي،
و هيچ سرخي بر سياهي فضيلت ندارد،
مگر به تقوا !
كه گرامي ترين شما نزد خدا با تقواترين شماست !
با شما هستم ! آيا ابلاغ كردم؟
همه گفتند:
-بله يا رسول الله !
فرمود:
1) مستند:بحث روايتي الميزان ج36 ص215
مستند:آية 28 تا 35 سورة احزاب ” اِنَّما يُريدُاللهُ لِيُذهِبَ عَنكُمُ الرِّجسَ اَهلَ الْبَيتِ وَ يُطَهِّرُكُم تَطهيراً ! “
الميزان ج32 ص176
آيات 25 تا 35 سورة احزاب مربوط مي شود به همسران رسول الله”ص“ كه آية مشهور تطهير در ضمن آنها قرار گرفته و اهل بيت رسول الله”ص“ را عصمت بخشيده است.
به خاطر اهميتي كه آية تطهير دارد و شناخت اهل بيت را متعين مي سازد، دو موضوع را از هم جدا بحث مي كنيم :
1-اهل بيت كيست؟
2-مفهوم تطهير چيست؟
اين آيه كه با عبارت ” اِنَّما “ شروع شده است، انحصار خواست خداوند تعالي را مي رساند و مي فهماند كه خداي سبحان خواسته تا رجس و پليدي را تنها از اهل بيت دور كند و به آنان عصمت بخشد.
اين مسئله اي است مختص به آنان كه مي فرمايد:
« بدانيد ! خدا مي خواهد پليدي را از شما اهل بيت ببرد,
و پاك كند شما را, پاك كردني ! »
در حقيقت, خداوند متعال در اين آيه، اول انحصار اراده و خواست خود را در بردن و دور كردن پليدي، و تطهير اهل بيت، مي رساند، و سپس اين عصمت و دوري از پليدي را در اهل بيت منحصر مي سازد.
رواياتي كه در شأن نزول اين آيه وارد شده نشان مي دهد كه اين آيه در شأن رسول خدا”ص،“ علي عليه السلام، فاطمة زهرا سلام الله عليها، و حسن و حسين عليهماالسلام نازل شده است، و احدي در اين فضيلت با آنان شركت ندارد!
اين روايات بسيار زياد, و بيش از هفتاد حديث است، كه بيشتر آنها از طريق اهل سنت است، و اهل سنت آنها را از طرق بسياري: از ام سلمه، عايشه، ابي سعيد خدري، سعد، وائله بن القع، ابي الحمراء، ابن عباس، ثوبان ( غلام آزاد شدة رسول الله”ص“،) عبدالله بن جعفر، علي عليه السلام و حسن بن علي عليه السلام؛ در قريب چهل طريق نقل كرده اند.
شيعه آن را از علي عليه السلام، امام سجاد، امام باقر، امام صادق و امام رضا عليهم السلام. و همچنين از ام سلمه، ابي ذر، ابي ليلي، ابي الاسود دؤلي، عمرو بن ميمون اودي و سعد بن ابي وقاص در قريب سي طريق نقل كرده اند.
بسياري از اين روايات و مخصوصاً آنچه از ام سلمه ( كه آيه در خانة او نازل شده،) روايت شده، تصريح دارد بر اين كه آيه مخصوص همان پنج تن است و شامل هيچ كس ديگر حتي همسران رسول خدا”ص“ نيست!
با اين كه آية نامبرده ضمن آيات مربوط به همسران رسول خدا”ص“ قرار داده شده است، ولي روايات كلاً اشاره دارند بر اينكه آية مورد بحث به تنهائي، و در يك واقعة جداگانه، نازل شده است و حتي در بين اين هفتاد روايت، يك روايت هم وجود ندارد كه بگويد آية شريفه دنبال آيات مربوط به همسران رسول خدا”ص“ نازل شده است.
حتي احدي از مفسرين هم اين حرف را نزده اند. و آنهائي هم كه آية مورد بحث را مخصوص همسران رسول خدا”ص“ گفته اند ( مانند عكرمه و عروه,) نگفته اند كه اين آيه در ضمن آن آيات نازل شده است!
پس آية مورد بحث از نظر نزول جزو آيات مربوط به همسران رسول خدا”ص“ و متصل به آن نيست!
حال يا اين است كه به دستور رسول خدا”ص“ دنبال آن آيات قرارش داده اند و يا بعد از رحلت آن حضرت، اصحاب در هنگام تأليف آيات قرآني در آنجا نوشته اند.
بنا بر آنچه كه گفته شد, عبارت ” اهل بيت“ در عرف قرآن اسم خاص است، كه هرجا برده شود، منظور همان پنج تن هستند ( كه به پنج تن آل عبا مشهورند،) يعني:
رسول الله صل الله عليه و آله و سلم،
علي عليه السلام،
فاطمة زهرا سلام الله عليها،
حسن عليه السلام
و حسين عليه السلام،
و بر هيچ كس ديگر اطلاق نمي شود، هرچند كه از خويشاوندان و اقرباي آن جناب باشد.
اين معنا، معنائي است كه البته قرآن كريم لفظ نامبرده را بدان اختصاص داده است و گرنه در عرف عام، كلمة نامبرده بر خويشاوندان نيز اطلاق مي شود.
مفهوم تطهير اهل بيت با توجه به فقرات آيه چنين مي شود:
-خدا مي خواهد تمامي انواع پليدي ها و هيئت هاي خبيثه و رذيله را از نفس شما ببرد، هيئت هائي كه اعتقاد حق و عمل حــــق را از انسان مي گيرد و چنين ازاله اي با عصمت الهيه منطبق مي شود و آن عبارت است از صورت علميه اي در نفس، كه انسان را از هر باطلي، چه عقايد و چه اعمال، حفظ مي كند!
اين آيه با شرح فوق، يكي از دلايل عصمت اهل بيت عليهم السلام است.
در تحليل آيه بايد دقت شود كه اگر مراد چنين معنائي نباشد و بلكه مراد به آن تقوي يا تشديد در تكاليف باشد(چنانكه برخي گفته اند،) ديگر اختصاصي به اهل بيت نخواهد داشت و خدا از همة بندگانش تقوي مي خواهد، نه تنها از اهل بيت، و نيز بايد توجه كرد كه يكي از اهل بيت خود رسول الله”ص“ است، و با اينكه آن جناب به اتفاق عموم مسلمانان، از شيعه و سني، معصوم است، ديگر معني ندارد كه خدا از او تقوي بخواهد!
پس چاره اي جز اين نيست كه آية شريفه را حمل بر عصمت اهل بيت كنيم و بگوئيم – مراد به بردن رجس، عصمت از اعتقاد و عمل باطل است. و مراد به تطهير در عبارت « يــُطَهِّرُكُم تـــَطهيراً !» زايل ساختن اثر رجس، به وسيلة وارد كردن مقابل آن است و آن عبارت است از اعتقاد بحق!
پس تطهير اهل بيت، عبارت شد از اين كه:
-ايشان را مجهز به ادراك حق كند، حق در اعتقاد، و حق در عمل،
و آن وقت مراد به ارادة اين معنا در عبارت - خدا مي خواهد چنين كند - نيز ارادة تكويني مي شود!
مسلم است كه ارادة تشريعي كه منشأ تكاليف ديني و منشأ متوجه ساختن آن تكاليف به مكلفين است، اصلاً با اين مقام سازگار نيست! ( و ارادة تشريعي را خدا نسبت به تمام مردم دارد، نه تنها نسبت به اهل بيت.)
پس معناي آيه اين شد كه:
-خداي سبحان مستمراً و دائماً اراده دارد،
شما را به اين موهبت، يعني موهبت عصمت اختصاص دهد،
به اين طريق كه اعتقاد باطل و اثر عمل زشت را از شما اهل بيت ببرد،
و در جاي آن عصمتي بياورد كه حتي اثري از آن اعتقاد باطل و عمل زشت در دلهايتان باقي نگذارد !
در روايات اسلامي، در ” در منثور“ است كه از طبراني، از ام سلمه، روايت كرده كه گفت:
« رسول الله”ص“ به فاطمه”س“ فرمود:
فاطمه ايشان را به خانه آورد.
پس رسول الله”ص“ پتوئي بافت فدك بر سر ايشان انداخت،
و دست خود روي سر همگي آنان گذاشت، و گفت:
-بار الها !
اينهايند اهل محمد ! ( در نقل ديگر: آل محمد!)
پس صلوات و بركاتت را بر آل محمد قرار ده !
1) مستند:بحث روايتي الميزان ج32 ص187
همانطور كه بر آل ابراهيم قرار دادي،
و تو حميد و مجيدي !
ام سلمه مي گويد:
پس من پتو را بلند كردم كه من نيز جزو آنان باشم،
رسول خدا”ص“ از دستم كشيد و فرمود:
-تو عاقبت به خيري ! »
در روايت ديگر از ابي سعيد خدري روايت شده كه گفت:
« رسول خدا ”ص“ فرمود: آية
” اِنَّما يُريدُاللهُ لِيُذهِبَ عَنكُمُ الرِّجسَ اَهلَ الْبَيتِ وَ يُطَهِّرُكُم تَطهيراً ! “
دربارة پنج نفر نازل شد:
من، علي، فاطمه، حسن و حسين ! »
در روايت ديگري نيز از ابي سعيد خدري روايت كرده كه گفت:
« چون علي عليه السلام با فاطمه زهرا سلام الله عليها ازدواج كرد، چهل روز صبح رسول خدا”ص“ به در خانه او آمد و گفت:
وقت نماز است، خدا رحمتتان كند !
” اِنَّما يُريدُاللهُ لِيُذهِبَ عَنكُمُ الرِّجسَ اَهلَ الْبَيتِ وَ يُطَهِّرُكُم تَطهيراً !“
من دشمن حربي كسي هستم كه با شما بجنگد،
و دوست هستم با كسي كه با شما دوست باشد! »
در روايات اسلامي، در ”غاية المرام“ از يزيد بن حيان روايتي آمده كه گفت:
« داخل شديم روزي بر ”زيد بن ارقم“ او گفت: روزي رسول خدا”ص“ ما را خطاب كرد و فرمود:
-آگاه باشيد!
كه من در بين شما امت اسلام دو چيز گران مي گذارم، و مي
1) مستند: بحث روايتي الميزان ج32 ص190
روم،
يكي: كتاب خداي عزّ و جلّ است،
كه هركس پيروي اش كند، هدايت مي شود،
و هركه آن را به پشت سر بيندازد، در ضلالت است!
دومي: اهل بيتم !
من خدا را به ياد شما مي آورم، در اهل بيتم ...!
( و اين كلمه را سه بار تكرار كرد.)
ما از زيد بن ارقم پرسيديم:
-اهل رسول خدا ”ص“ كه بود؟ آيا همسرانش بودند؟ گفت:
( در اين روايت كلمة اهل بيت به ” نسب“ تفسير شده، همچنانكه عرفاً هم بر اين معنا اطلاق مي شود، لكن در روايات ام سلمه و غير او روشن مي شود كه در خصوص رسول الله ”ص“ اهل بيت فقط – علي و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام هستند! )
« بگو ! من از شما در برابر رسالتم مزدي طلب نمي كنم، به جز مودت نسبت به اقرباء ! و كسي كه علاوه بر مودت احساني هم بكند، ما حسن آن احسان را برايش اضافه مي كنيم! كه خدا آمرزگار و قدردان است...! »
آن چيزي كه در اين آيه درخواست مزد در مقابل آن نفي شد، تبليغ رسالت و دعوت ديني است. خداي تعالي اين معنا را از عده اي از انبياء از قبيل نوح و هود و صالح و لوط و شعيب عليهم السلام حكايت كرده است، كه در ضمن سخناني كه به امت خود مي گفتند، اين را نيز خاطر نشان مي ساختند.
در آية 90 سورة انعام به علت مزد نخواستن اشاره كرده و مي فرمايد:
نه براي يك طايفة معين،
تا من از آن طايفه مطالبة مزد بكنم!
چون وقتي قرآن مال همة مردم شد،
1) مستند:آيه 23 سوره شوري « قُل لا اَسئَلُكُم عَلَيهِ اَجراً اِلاَّ الْمَوَدَّةَ في الْقُربي ...! » الميزان ج35 ص70
اگر من از كسي مزد بگيرم در برابر مال خود او بهائي گرفته ام!
در آيات مختلف قرآن مزد و اجر رسول خدا”ص“ را موارد مختلفي ذكر فرموده، مانند آية 57 سورة فرقان كه در آن مي فرمايد:
كه يكي از شما بخواهد راهي به سوي پروردگارش اتخاذ كند!
يعني دعوت مرا بپذيرد، همين مزد من است!
و خلاصه چيزي به جز دعوت در كار نيست،
نه اجري و نه مزدي !
اما خداي تعالي در آيه سورة شوري بر خلاف آياتي كه ذكر آن رفت، اجري براي رسول خدا”ص“ معين كرده است و آن عبارت است از:
« مودت به اقرباي آن حضرت ! »
حال ببينيم مودت ذي القرباي رسول خدا”ص“ به چه معناست؟
مفسرين در اين رابطه حرف هاي زيادي زده اند و خواسته اند گروه هاي خاصي را ( مانند قريش و غيره،) از لحاظ نزديكي با رسول الله”ص“ شامل اين آيه بدانند، ولي مودتي كه اجر رسالت فرض شده، چيزي ماوراي خود رسالت و دعوت ديني و بقا و دوام آن نيست!
لذا، مراد به مودت در قربا، با توجه به آيات قبلي سورة فوق كه مي فرمايد: « اَن اَقيموُاالدّينَ وَلا تَـتَـفَرَّقوُا ! » و اقامة دين و احكام آن را واجب مي نمايد، ايجاد وسيله اي است كه در واقع مي خواهد اين محبت را وسيله اي قرار دهد براي همين كه مردم را به اهل بيت، به عنوان مرجع علمي ارجاع دهد، لذا مراد به مودت در قربا، دوستي خويشاوندان رسول خدا”ص“ است كه همان عترت او از اهل بيتش مي باشند.
بر طبق اين تفسير, رواياتي هم از طرق اهل سنت، و اخبار بسياري از طرق شيعه، وارد شده است كه همة آنها آيه را به مودت عترت، و دوستي با آن حضرات عليهم السلام, تفسير كرده اند، و اخبار متواتري هم كه از طريق دو طايفه بر وجوب مودت اهل بيت و محبت آن حضرات رسيده، كه اين تفسير را تأئيد مي نمايد!
و اگر در يك طايفة ديگر اخبار، كه آن نيز متواتر است، يعني اخباري كه به هر دو طريق از رسول خدا”ص“ رسيده و مردم را در فهم كتاب خدا و معارف اصولي و فروعي
دين، و بيان حقايق آن، به اهل بيت عليهم السلام ارجاع داده است (مانند: حديث ثقلين و حديث سفينه و امثال آن،) دقت كافي به عمل آوريم، هيچ شكي باقي نمي ماند كه منظور از واجب كردن مودت اهل بيت، و آن را اجر رسالت قرار دادن، تنها اين بوده كه اين محبت را وسيله اي قرار دهد براي همين كه مردم را به ايشان ارجاع دهد، و اهل بيت مرجع علمي مردم قرار گيرند!
پس به طوري كه گفتيم، مودتي كه اجر رسالت فرض شده چيزي غير از خود رسالت و دعوي ديني و بقا و دوام آن نيست!
در نتيجه، برگشت معناي آيه به اين مي شود كه من از شما اجري درخواست نمي كنم، چيزي كه هست، از آنجا كه خداي تعالي مودت به عموم مؤمنين را كه قرابت من هم از ايشانند، بر شما واجب فرموده، من مودت شما را نسبت به اهل بيتم اجر رسالتم مي شمارم!
خداي تعالي فرموده:
« اِنَّ الَّذينَ آمَنوُا و عَمِلوُاالصّالِحاتِ سَيَجعَلُ لَهُمُ الرَّحمنُ وُدّاً !»
كساني كه ايمان آورده و اعمال صالح كردند( كه اهل بيت عليهم السلام در اين وادي راهنمايان سايرينند،) خداي رحمن به زودي محبتشان را در دلها مي اندازد.
و نيز فرموده: « مؤمنين و مؤمنات دوستان يكديگرند! »
ضمناً اين اجر مودت در عين حال نفعي است كه عايد خود بشر مي گردد، نه عايد عترت!
« خدا و فرشتگان او بر پيامبر اسلام درود مي فرستند. شما هم، اي كساني كه ايمان آورده ايد، بر او صلوات بفرستيد! و آن طور كه بايد تسليم شويد! »
صلاة خدا بر پيغمبر به معناي انعطاف او به وي است، به وسيلة رحمتش، البته انعطافي مطلق ( چون در آية شريفه صلات را مقيد به قيدي نكرده است.)
صلات ملائكة خدا بر پيامبر به معناي انعطاف ملائكه است به پيامبر، به اين كه او را تزكيه كنند، و برايش استغفار نمايند.
صلات مؤمنين بر پيامبر، انعطاف ايشان است به وسيلة درخواست رحمت براي
1) مستند:آية 56 سورة احزاب « اِنَّ اَللهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلّوُنَ عَلَي النَّبيِّ ...!» الميزان ج32 ص221
او!
در اينكه خداي تعالي، قبل از امر به مؤمنين( كه برپيامبر صلوات بفرستند،) نخست صلوات خود و ملائكة خود را ذكر كرد، دلالتي هست بر اين كه صلوات مؤمنين بر آن جناب پيروي خداي سبحان و متابعت از ملائكة اوست!
از طريق شيعه و سني روايات بسياري رسيده در اين كه طريقة صلوات فرستادن مؤمنين بر آن جناب اين است كه از خدا بخواهند بر « او» و « آل او» صلوات بفرستد.
در روايات اسلامي در ” در منثور“ آمده كه مردي از رسول خدا”ص“ پرسيد:
-ما سلام كردن به تو را فهميديم كه چگونه است، بفرمائيد كه صلوات را چگونه بفرستيم؟
فرمود بگو:
اللهم صَلِّ علي محمد وعلي آل محمد, كما صَلَّيتَ علي آل ابراهيم, انك حميدٌ مجيد!
اللهم بارِك علي محمد و علي آل محمد, كما بارَكتَ علي ابراهيم, انك حميد مجيد!
( اين روايت در مآخذ اهل تسنن در ” در منثور“ است كه از عبدالرزاق، ابن ابي شيبه، احمد، عبد بن حميد، بخاري، مسلم، ابوداود، ترمذي، نسائي، ابن ماجه، ابن مردويه، از كعب بن عجزه روايت كرده است. )
سيوطي در ” در منثور“ غير از اين حديث هيجده حديث ديگر آورده كه همه دلالت دارند بر اين كه بايد ” آل محمد“ را نيز در صلوات اضافه كرد و گفت:
(اين روايات را صاحبان سنن و جامع حديث از عده اي از صحابة رسول الله”ص“ از آن جمله: ابن عباس، طلحه، ابوسعيد خدري، ابوهريره، ابومسعود، كعب بن عجزه، و علي عليه السلام نقل كرده اند، و روايات شيعه نيز در اين زمينه از حد شمار بيرون است!)
در معني صلوات از حضرت ابي الحسن عليه السلام در كتاب ثواب الاعمال نقل شده كه از آن جناب سؤال شد كه معناي صلوات خدا و صلوات ملائكه و صلوات مؤمنين بر رسول الله”ص“ چيست؟ فرمود:
« صلوات خدا رحمت خداست!
صلوات ملائكه تزكية ايشان وي راست!
و صلوات مؤمنين دعايشان براي اوست! »
در كتاب خصال، از اميرالمؤمنين عليه السلام آمده كه فرمود:
-صلوات را بر محمد و آل او بفرستيد، كه خداي تعالي دعاي شما را هنگامي كه نام محمد را ببريد و حق او را رعايت كنيد، مستجاب مي كند.
پس وقتي مي خوانيد:
« اِنَّ اَللهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلّوُنَ عَلَي النَّبيِّ ...!»
چه در نماز آن را بخوانيد و چه در غير نماز، صلوات را بفرستيد!
« ما به تو كوثر عطا كرديم,
به شكرانه اش نماز براي پروردگارت بخوان، و نحر كن!
بدانكه دشمن تو نسلش منقطع است! »
خداي منان در اين سوره منتي بر رسول خدا”ص“ نهاده به اينكه به آنجناب ”كوثر “ عطا فرموده است. اين بدان منظور است كه آنجناب را دلخوش سازد.
در اين مورد كلمة ” اعطاء “ را به كار برده، و آن را به خود نسبت داده تا عظمت اين عطيه را برساند!
اين جمله از اين دلالت خالي نيست كه فرزندان حضرت فاطمة زهرا ”س“ ذرية رسول خدا”ص“ هستند، و اين خود يكي از خبرهاي غيبي قرآن كريم است!
همانطور كه مي بينيم خداي تعالي بعد از درگذشت آن حضرت بركتي در نسل آنجناب قرار داد، به طوري كه در همة عالم هيچ نسلي معادل آن ديده نمي شود، آن هم
1) مستند:آية 3 سورة كوثر ” اِنــّا اَعطـَـيناكَ الْكـوُثَر . . . ! “ الميزان ج40 ص 409
با آن همه بلاها كه بر سر ذرية آن جناب آوردند، و گروه گروه از ايشان كشتند!
در معنا و تفسير كلمة ” كوثر“ و اينكه كوثر چيست، اختلاف عجيبي بين مفسرين وجود دارد. در مجمع البيان كوثر به معناي ” خير كثير“ تفسير شده است.
سايرين به شرح زير آن را تفسير كرده اند:
1-نهري است در بهشت،
2-حوض خاص رسول خدا”ص“ در بهشت يا در محشر،
3-اولاد رسول خدا”ص“،
4-اصحاب و پيروان آن جناب است تا روز قيامت،
5-علماي امت او،
6-قرآن و فضايل بسيار آن است،
7-مقام نبوت است،
8-تفسير قرآن است،
9-تخفيف شرايع و احكام است،
10-اسلام است،
11-توحيد است،
12-علم و حكمت است،
13-فضايل رسول خدا”ص“ است،
14-مقام محمد است،
15-نور قلب شريف رسول خدا”ص“ است.
. . . از اين قبيل اقوال ديگركه برخي از مفسرين نقل كرده اند، بالغ بر 26 قول است.
صاحبان دو قول اول استدلال كرده اند به بعضي روايات، ولي بقيه اقوال هيچ دليلي ندارند جز حرف زدن بي دليل!
به هر حال، اينكه در آخر سوره فرموده: « دشمن تو مقطوع النسل است!» با در نظر گرفتن اين كه كلمة ” ابتر“ در ظاهر به معناي ” اجــــاق كور“ است، چنين دست مي دهد كه منظور از كوثر تنها و تنها كثرت ذريه اي است كه خداي تعالي به آنجناب ارزاني داشته، و بركتي است كه در نسل آنجناب قرار داده است.
و يا مراد هم ” خير كثير“ است، و هم ” كثرت ذريه“، چيزي كه هست كثرت ذريه يكي از مصاديق خير كثير است، و اگر منظور مسئلة ذريه به استقلال يا به طور ضمني نبود، آوردن كلمة ” اِنَّ “ در جملة « اِنَّ شانِئَكَ هُوَ الاَبتَر - بدانكه محققاً دشمن و شماتت گوي تو اجاق كور است! » فايده اي نداشت، زيرا كلمة « اِنَّ » علاوه بر تحقيق، تعليل را هم مي رساند، و معنا ندارد كه بفرمايد ما به تو حوض داديم، چونكه بدگوي تو اجاق كور است، و يا بي خير است!؟
روايات هم بسيار زياد رسيده كه سورة مورد بحث در پاسخ كسي نازل شده كه رسول خدا”ص“ را به اجاق كور بودن زخم زبان زد، و اين زخم زبان هنگامي بود كه قاسم و عبدالله دو فرزند رسول الله”ص“ از دنيا رفتند.
در بعضي از تواريخ آمده كه شماتت كننده عاصي بن وائل بوده است، ولي برخي نيز نام وليدبن مغيره، ابوجهل، عقبه بن ابي معيط، و كعب بن اشرف را ذكر كرده اند، ولي معتبر همان است كه مي گفت: عاصي بن وائل بوده است، چون در احتجاج حضرت امام حسن ”ع“ عليه عمروبن عاصي پسر عاصي، به نقل از مرحوم طبرسي مفصل در اين باره احتجاج شده است.
سياق اين آيات، سياق سرودن يك داستان است، داستان مردمي از مؤمنين كه قرآن نامشان را ابرار خوانده، و از پاره اي كارهايشان، يعني وفاي به نذر، و اطعام مسكين و يتيم و اسيرشان خبر داده است، و ايشان را مي ستايد و وعدة جميل شان مي دهد!
معلوم مي شود كه سبب نزول اين آيات هم همين داستان بوده كه در تاريخ اسلام ثبت شود. اين داستان در خارج واقع شده است، نه اينكه بخواهد يك قصة فرضي را جعل كند و آنگاه آثار خوب آن را شمرده و كساني را كه آنچنان عمل كنند وعدة جميل دهد.
نكتة مهمي كه از لحاظ تاريخي بايد بدان توجه داشت اين است كه اين آيات يكي از سه طايفه اي را كه به وسيلة ابرار اطعام شده اند، اسير دانسته است. اين خود شاهد بر اين است كه آيات مزبور در مدينه نازل شده است و داستان بعد از هجرت رسول الله”ص“ و قوت يافتن اسلام و غلبة مسلمين بر كفار و مشركين اتفاق افتاده است، نه قبل
1) مستند:آية 8و9 سورة دهر ” وَ يُطعِموُنَ الطَّعامَ عَلي حُبِّهِ مِسكيناً وَ يَتيماً وَ اَسيراً ! “ الميزان ج39 ص357
از آن.
در اين آيات، هدف عملكرد اين افراد را « لِوَجهُ الله !» دانسته است. معناي اينكه عملي به خاطر وجه الله انجام شود، اين است كه در انجام عمل اين نتيجه منظور گردد كه رحمت خداي تعالي و خوشنودي اش جلب شود! منظور تنها و تنها اين باشد و ذره اي از پاداش هائي كه در دست غير الهي است, منظور نباشد:
« بندگاني كه به نذر خود وفا كنند و از روزي بترسند كه،
شر آن روز به همه سو گسترده باشد،
و غذاي خود را براي دوستي او،
به مسكين و يتيم و اسير، مي دهند!
و گويند: ما شما را در راه خدا طعام مي دهيم!
از شما نه پاداشي مي خواهيم و نه هيچ سپاسگزاري ! »
در روايات اسلامي، از ابن عباس ( در كشاف) روايت شده كه حسن و حسين عليهماالسلام بيمار شدند و رسول خدا”ص“ با جمعي از صحابه از ايشان عيادت كردند و مردم به علي عليه السلام گفتند: چه خوب است كه براي بهبودي فرزندانت نذري كني ! علي و فاطمه و فضه ( كنيز آنها) نذر كردند كه اگر كودكان بهبودي يابند، سه روز روزه بدارند. بچه ها بهبودي يافتند و اثري از كسالت باقي نماند.
بعد از بهبودي كودكان، علي”ع“ از شمعون خيبري يهودي سه من جو قرض كرد و فاطمه”س“ يك من آن را دستاس و سپس خمير كرد و پنج قرص نان به عدد افراد خانواده پخت و سهم هر كسي را جلوش گذاشت تا افطار كنند.
در همين بين سائلي به در خانه آمد و گفت:
مسكيني از مساكين مسلمينم,
مرا طعام دهيد كه خدا شما را از مائده هاي بهشتي طعام دهد!
خاندان پيامبر آن سائل را بر خود مقدم شمردند و افطار خود را به او دادند و آن شب را جز آب چيزي نخوردند و با شكم گرسنه دوباره نيت روزه كردند.
هنگام افطار روز دوم طعام را پيش خود نهادند تا افطار كنند، يتيمي بر در سراي ايستاد. آن شب هم يتيم را بر خود مقدم داشتند و در شب سوم اسيري آمد و همان عمل را با او كردند!
صبح روز چهارم كه شد، علي عليه السلام دست حسن و حسين”ع“ را گرفت و نزد رسول الله”ص“ آمدند و پيامبر اكرم وقتي بچه ها را ديد كه چون جوجة ضعيف از شدت گرسنگي مي لرزند، فرمود:
و آن گاه با علي و كودكان به طرف فاطمه رفت و او را در محراب خود يافت و ديد كه شكمش از گرسنگي به دنده هاي پشت چسبيده و چشم هايش گود افتاده است.
از مشاهده اين وضع، رسول گرامي ناراحت شد. در همين حال جبرئيل نازل شد و عرضه داشت:
-اين سوره را بگير، كه خدا تو را به خاطر داشتن چنين اهل بيتي تهنـــيت مي گويد!
آنگاه اين سوره را قرائت كرد.
مستند:آية4 سورة مائده ” اَليَومَ يَئِسَ الَّذينَ كَفَروُا مِن دينِكُم! ... اَليَومَ اَكمَلتُ لَكُم دينَكُم ! “
الميزان ج9 ص258
آية فوق در قرآن كريم بيانگر حادثه اي تاريخي در صدر اسلام، يعني تعيين ”جانشين“ پيامبر اكرم و صدور امر” ابلاغ ولايت “ است!
قبل از تفسير و تحليل آيه، خلاصه اي از چگونگي ابلاغ ” ولايت“ و قرائت آيه فوق را از مجموع احاديث و روايات اسلامي، بيان مي كنيم:
احاديث و روايات همه اتفاق دارند كه واقعة ” غدير خم“ هنگام بازگشت رسول الله”ص“ از مكه به مدينه اتفاق افتاده است.
« مَن كُنتُ مَولاهُ ، فَعَلِيٍ مَولاهُ ! »
اين ”ولايت“ مانند ” تولي“ و ” تبري“ كه قرآن كريم دربارة آن در آيات زيادي نص صريح دارد، از جملة ” فرايض “ است!
و اگر چنين است پس نمي توانيم جعل اين فريضه را متأخر از اين آيه، يعني «اَليَومَ اَكمَلتُ لَكُم دينَكُم ! » قرار دهيم و بنا براين حتماً اين آيه بعد از آنكه اين فريضه از طرف خدا واجب گشته، نازل شده است. (الميزان ج9ص302)
از لحاظ زماني، اين واقعه مدت كوتاهي مانده به رحلت حضرت رسول اكرم”ص“ اتفاق افتاده است و آن يك روز پنجشنبه بوده كه هفده شب از ذي الحجه سنة دهم
هجري گذشته بود.(1)
رسول خدا”ص“ از ”حجة الوداع“ بر مي گشت، به سرزميني فرود آمد كه به آن ”ضوجان“ مي گفتند. پس اين آيه نازل شد:
« يا اَيُّهاَ الرَّسوُل !
-بَلِّغ ما اُنزِلَ اِلَيكَ مِن رَبُّكَ !
-وَ اِن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ !
-وَاللهُ يَعصَمُكَ مِنَ النّاس !
-اي رسول !
آنچه از جانب پروردگارت بر تو نازل شده, ابلاغ كن !
و اگر عمل نكني, پس رسالت خود را ابلاغ نكرده اي !
خدا تو را از مردم حفظ مي كند ! »
چون اين آيه نازل شد كه از شر مردم محفوظش خواهد داشت، فرياد برآورد:
-اَلصَّلوة الجامِعة!
آنگاه مردم اجتماع كردند و پيغمبر فرمود:
-كيست كه از خودتان به شما اولي باشد!
پس مردم به طور دسته جمعي ضجه كردند و گفتند:
-خدا و رسول او !
آنگاه دست علي بن ابيطالب را گرفت و فرمود:
« من كنت مولاه, فعلي مولاه! هركه را من مولا هستم, پس علي مولاي اوست!
اللهم وال من والاه!خدايا ! هركه علي را دوست بدارد, دوستش بدار!
و عاد من عاداه!و هركه دشمن بدارد, دشمنش دار!
وانصر من نصره!هركه او را ياري كند, ياري اش كن!
واخذل من خذله!و هركه او را براندازد, براندازش!
لِاَ نـــَّهُ مِنّي وَ اَناَ مِنهُ ! و هو منّي بمنزلة هارون من موسي اِلاّ انه لانبيّ بعدي!
علي از من است و من از او هستم !
و نسبت او به من به منزله هارون است به موسي,
الاّ اينكه بعد از من پيامبري نخواهد بود ! »
1) الميزان ج9ص 300
و اين آخرين فريضه اي بود كه خدا بر امت محمد”ص“ واجب كرد و پس از آن خدا اين آيه را بر پيغمبر نازل فرمود:
« امروز آنان كه كافر شدند از دين شما مأيوس گشتند،
پس از آنان مترسيد و از من بترسيد!
امروز دين شما را برايتان كامل كردم
و نعمتم را بر شما تمام كردم
و اسلام را براي شما ( به عنوان) دين پسنديدم ! »
( معني ” اكمال دين“ كامل ساختن دين، از حيث فرايض است، كه ديگر بعد از اين آيه، هيچ فريضه اي باقي نماند كه تشريع نشده باشد.) (الميزان ج9ص307)
مردم هر يك از فرايض را كه خدا به ايشان دستور داده بود، اعم از نماز و روزه و زكات و حج از پيغمبر”ص“ پذيرفته، و وي را در اين زمينه تصديق كرده بودند.
اگر در دو آية فوق الذكر تدبر كنيم و همچنين در احاديثي كه از طريق شيعه و سني در زمينه اين دو آيه رسيده و در روايات متواتر غدير خم تأمل كنيم و به همين ترتيب، اوضاع داخلي جامعة اسلامي را در اواخر عهد رسول الله”ص“ به خوبي بررسي و عميقاً در آن فكر كنيم، قطع پيدا مي كنيم كه امر « ولايت » ايامي چند قبل از روز غدير نازل شده بود، ولي پيغمبر”ص“ در اظهار آن از مردم پرهيز مي كرد و مي ترسيد مردم اين امر را تلقي به قبول نكنند و يا نسبت به حضرتش قصد سوئي كنند و در نتيجه امر دعوت مختل شود و بدين جهت در تبليغ اين امر به مردم، امروز و فردا مي كرد تا اينكه آية: « يا اَيُّهاَ الرَّسول ! بَلِّغ ما اُنزِلَ اِلَيكَ مِن رَبُّكَ ...! » نازل شد و آن وقت ديگر پيغمبر”ص“ مهلت نداد.
و بنا بر اين، ممكن است خداوند، قسمت معظم سوره را كه آية : « اَليَومَ اَكمَلتُ لَكُم دينَكُم ! » در بين آن بوده، و همچنين امر « ولايت » را با اين آيه، و همة اينها را، روز عرفه نازل كرده باشد، ولي پيغمبر”ص“ بيان « ولايت » را تا روز ” غدير خم“ به تأخير انداخته، ولي آية ولايت را روز ”عرفه“ خوانده باشد، و اين كه برخي از روايات نزول آن را
1) نقل از حضرت باقر”ع“ در المناقب الفاخره - الميزان ج9ص299
روز غدير خم گفته اند، بعيد نيست از اين جهت باشد كه پيغمبر”ص“ اين آيه را از نظر اينكه در شأن ولايت نازل شده، مقارن با تبليغ امر « ولايت» قرائت كرد.(1)
شروع آية ولايت با عبارت زير، اولين نقطة اهميت فريضه ولايت را گوشــــزد مي كند:
« امروز, آنان كه كافر شدند, از دين شما مأيوس گشتند,
پس از آنها مترسيد, ولي از من بترسيد! »
كفار در دين مسلمانان، يعني ” اسلام“ طمع داشتند و اميدوار بودند كه تا پس از يك مدت، به نحوي از بين برود. اين طمع و اميد، اسلام را هر زمان تهديد مي كرد و دين، هر روز از طرف آنان در معرض خطر بود، و مسلمانان حق داشتند و بجا بود كه از اين مطلب بترسند و حذر داشته باشند.
پس عبارت ” از آنان مترسيد! “ از طرف خداي سبحان، مؤمنين را از آن خطري كه متوجه آنان بود و از رخنة نهاني آن ترس داشتند، امان مي دهد.
مشركين سعي داشتند اين شجرة طيبه را از ريشه قطع كنند و اين بنيان رفيع را با فريب دادن مؤمنين و اشاعة نفاق در جماعت آنان، و منتشر كردن شبهات و خرافات به منظور فاسد كردن دين مسلمين، از پايه و شالوده خراب كنند. در ابتداء شروع كردند تصميم و همت پيغمبر را در دعوت ديني، با مال و جاه سست كنند و تصميم حضرت را ازبين ببرند. سپس كوشيدند بر اثر آميزش و مداهنه پيغمبر را سست كنند... آخرين چيزي كه كفار اميد بدان داشتند و اميدوار بودند كه با آن دين از بين برود و دعوت حق پيغمبر بميرد اين بود كه عنقريب دين با وفات اين شخصي كه امر دين را بپا داشته و فرزند ذكوري در پي ندارد، مي ميرد!
لذا تمام نا اميدي كفار هنگامي محقق مي شود كه خداي سبحان براي اين دين كسي را منصوب كند كه در پاسداري و تدبير امر دين و ارشاد و هدايت امتي كه بر اثر دين سرپا ايستاده اند، قائم مقام پيغمبر باشد! دنبالة اين كار، نااميدي كفار از دين مسلمانان است، زيرا مشاهده مي كردند كه دين از مرحلة خطر خارج شده و به مرحله اي رسيده كه عهده دار ” شخصي“ آن را به عهده دار ” نوعي “ تحويل داده است و اين كامل ساختن دين است، كه دين را از حالت زوال پذيري به حالت دوام و بقاء برگرداند. و اين تمام كردن نعمت دين است!
1) الميزان ج9ص302
( منظور از كفار، اعم از بت پرستان و يهوديان و مسيحيان و ديگران هستند.)
خداي متعال پس از مژدة برطرف شدن خطر دشمنان بة وسيلة تعيين جانشين پيامبر، مسلمين را از يك خطر بالاتري مي ترساند و آن چيست كه مي فرمايد: « از آنها مترسيد و از من بترسيد ؟ »
مفاد كلام اين است كه - بر شما واجب است در امر دين ترس داشته باشيد، ولي سبب اين ترس، تا امروز با كفار بود و شما از آنان ترس داشتيد، زيرا در دين شما اميد داشتند، ولي امروز ديگر نا اميد شده اند و سبب ترس حالا ديگر منتقل شده به چيزي كه نزد خداست، پس تنها از او بترسيد!
اين عبارت خالي از تهديد نيست:
آن چيزي كه خداوند متعال دستور داده دربارة آن از خودش بترسند، اين است كه خدا دينش را از دست مسلمانان بگيرد و اين نعمتي را كه به آنان بخشيده، از آنان سلب نمايد!
خداي سبحان اين مطلب را بيان كرده كه سلب نعمت، سببي غير از كفر به آن ندارد و كفران كنندگان نعمت را با شديدترين وجهي در آيات قرآني تهديد فرموده است.
حالا كه دين با فريضة ” ولايت“ كامل گشته است، خطري از جانب كفار نيست، ولي عوامل و موجبات فساد و هلاك مي تواند از ناحية خود مسلمانان در دين رخنه كند. و اين، بر اثر كفران مسلمانان به اين نعمتِ تمام شده، و كنار گذاشتن اين دين كامل و مورد پسند است، كه در چنين روزي خدا نعمتش را از ايشان مي گيرد و به نقمت تغييرش مي دهد و جامة گرسنگي و ترس بر ايشان مي پوشاند. . . البته مسلمانان اين كار را كردند و خدا هم كرد....!
( هركه بخواهد اندازة صدق و راستي اين آيه را در اين پيش بيني دريابد، لازم است در وضع و حال امروز عالم اسلام تأمل كند و آنگاه به عقب برگردد و حوادث تاريخي را تحليل كند تا به ريشة اين وضع دست يابد! )
همه آيات ” ولايت “ در قرآن كريم، ارتباط تامّي با تحذير اين آيه دارد، و خدا به غير از باب ولايت، جاي ديگر مردم را از خودش تحذير نكرده است، كه پشت سر هم مي فرمايد: « وَ يُحَذِّرُكُمُ اللهُ نـَفسَهُ ! »
1) الميزان ج9ص268
آية شريفه مي فرمايد:
-« امروز دين شما را برايتان كامل گرداندم! »
مراد از ” دين“ مجموع معارف و احكام تشريع شده است، كه آن روز يك چيز بر عددشان اضافه و ” تكميل“ شد.
و دنبالة آيه مي فرمايد:
مراد از نعمت ( هرچه باشد،) امري است معنوي واحد كه گويا ناقص بوده و اثري نداشته و حالا تمام شده و اثري كه از آن انتظار مي رفت، بر آن بار شده است.
” اسلام “ - كه مجموع چيزهائي است كه از طرف خدا نازل شده تا او را بپرستند- ” دين “ است، و از آن جهت كه از حيث ” عمل كردن“ به آن، مشتمل بر ولايت خدا، ولايت رسول و ولايت اولياء امر بعد از رسول است، ” نعمت “ است.
ولايت خدا ( يعني تدبير امور بندگان به وسيلة دين،) تمام نمي شود مگر به ولايت رسول او، و ولايت رسول او نيز جز به واسطة ولايت ” اولي الامر“ بعد از رسول (يعني تدبير امور ديني مردم به اذن خدا،) تمام نمي شود!
پس خداي تعالي مي فرمايد:
-امروز - يعني روزي كه كفار در آن روز از دين شما مأيوس گشتند - مجموع معارف ديني كه بر شما نازل كرده بودم، به واسطة واجب كردن ” ولايت“ كامل ساختم، و نعمتم را – يعني ولايت را كه عبارت از اراده و تدبير الهي امور ديني است – بر شما تمام كردم، زيرا تا امروز تنها ولايت خدا و رسول بود، و اين ولايت مادام كه وحي نازل مي شود كافي است، ولي براي دورة بعد، از زمان انقطاع وحي، كه رسول در بين مردم نيست كه از دين خدا حمايت و دفاع كند، كافي نيست، بلكه لازم و واجب است كه كسي را منصوب كنند تا بدين امر قيام كند و او همان « وليّ امر » بعد از رسول خداست، كه قيم امور دين و امت است!
پس ” ولايت “ يك ” قانون “ است، كه ناقص بود و تمام نبود، و با نصب وليّ بعد از رسولف تمام شد، و حالا كه تشريع دين كامل شده و نعمت ولايت تمام گشته، من از حيث دين، اسلام را براي شما پسنديدم، كه دين توحيد است، و در اين دين به جز خدا
پرستش نمي شود، و غير از خدا يا وليّ و رسولي كه خدا امر به اطاعت او كرده باشد، از كس ديگري اطاعت نمي شود!
در اين مبحث، تاريخ ولايت واقعي و امامت امام اول مسلمين، و بررسي و تحليل آيات و روايات برگزيده شدن آن حضرت به اين مقام الهي، مطرح است، نه خلافت تاريخي آن حضرت بعد از سه تن از خلفا، به عنوان خليفة چهارم مسلمين!
آيات مربوط به خلافت و ولايت آن حضرت نشان مي دهند كه لزوماً حكومت و خلافت واقعي آن حضرت، بلافاصله پس از رحلت پيامبر گرامي اسلام”ص“ برقرار بوده است، هرچند به دلايل سياسي روز، اين حكومت و ولايت تعيين شده از طرف خدا و رسول او، پس از مدتي طولاني و سپري شدن دوران حكومت سه خليفه پيشين ظاهر شده است.
همانگونه كه در تاريخ ثبت است، اتفاقات تاريخي آن دوره نيازمند بحث و بررسي جداگانه اي است، كه مربوط به بحث تفسيري حاضر نيست، لذا در اين مطالب، تاريخ ولايت آن حضرت صرفاً از لحاظ آيات قرآني مربوط مورد تحليل قرار مي گيرد.
آيات متعددي در قرآن مجيد وجود دارد كه بر ولايت امير المؤمنين علي بن ابيطالب عليه السلام دلالت دارند. يكايك اين آيات جداگانه در اين كتاب نقل شده است. آيه اي كه در بالا ذكر گرديده يكي بارزترين آنهاست، و اين آيه دستور اصلي ابلاغ ولايت، به شمار مي رود، كه به موجب آن خداوند سبحان در قرآن مجيد به رسول گرامي خود”ص“ چنين فرمان مي دهد:
آنچه را كه از ناحية پروردگارت به تو نازل گشته
ابلاغ كن !
و اگر نكني, رسالت او را نرسانده اي !
و خدا تو را از مردم حفظ مي كند،
خدا كافران را هدايت نمي كند ! »
در اين آيه، دو نكته به طور روشن بيان گرديده است:
-يكي, دستوري است كه خداي تعالي به رسول الله”ص“ داده است، البته
1) مستند:آية67 سورة مائده ” يا اَيُّهاَ الرَّسوُلُ بَلِّغ ما اُنزِلَ اِلَيكَ مِن رَبِّـكَ! “ الميزان ج11 ص70
دستور اكيدي كه پشت سرش فشار و تهديد است، به اينكه پيغام تازه اي را به بشر ابلاغ كند!
-دومي، وعده اي است كه خداي تعالي به رسول خود داده است، كه او را از خطراتي كه در اين ابلاغ ممكن است متوجه وي شود، نگهداري كند!
از عبارت « وَاللهُ يَعصِمُكَ مِنَ النّاس - خدا تو را از مردم حفظ مي كند! » بر مي آيد كه حكمي كه اين آيه متصدي آن است و رسول الله”ص“ مأمور تبليغ آن شده، امر مهمي است، كه در تبليغ آن بيم خطر هست، يا بر جان رسول الله”ص“ و يا بر پيشرفت دينش !
حال بررسي مي كنيم كه اين چگونه خطري است و از جانب چـــه كــــساني مي تواند باشد:
اوضاع و احوال يهود و نصاراي آن روز طوري نبود كه از ناحية آنان خطري متوجه رسول الله”ص“ بشود، تا مجوز اين باشد، كه رسول الله”ص“ دست از كار تبليغ خود بكشد، و يا براي مدتي آن را به تعويق بيندازد، و حاجت به اين بيفتد كه خداي تغالي رسول خود را در صورتي كه پيغام تازه را به آنان برساند، وعدة حفظ و حراست از خطر دشمنش بدهد؟!
علاوه, اگر اين خطر چشم زخمي بوده، كه احتمالاً ممكن بوده از اهل كتاب به آن حضرت برسد، جا داشت اين سوره در اوايل هجرت نازل مي شد، چه در اول هجرت كه رسول الله”ص“ در شهر غربت و در بين عدة معـــــدودي از مسلمين آن شهر به سر مي برد و از چهار طرفش يهوديان او را محصور كرده بودند، آن هم يهودياني كه با حدت و شدت هرچه بيشتر به مبارزه عليه رسول الله ”ص“ برخاسته و صحنه هاي خونيني نظير خيبر و امثال آن را به راه انداخته بودند. لكن نزول اين سوره در اواخر عمر شريف آن حضرت اتفاق افتاده است، كه همة اهل كتاب از قدرت و عظمت مسلمين در گوشه اي خزيده بودند. علاوه بر همه، در اين آيه تكليفي طاقت فرسا به اهل كتاب نشده كه از ناحية آنها خطري متوجه رسول الله”ص“ گردد؟!
پس به طور روشن معلوم شد كه آية مورد بحث هيچ گونه ارتباطي با اهل كتاب ندارد.
اين امر هرچه هست امري است كه رسول خدا ”ص“ از تبليغ آن مي ترسد و در دل بنا دارد آن را تا يك روز مناسب به تأخير بيندازد، چه اگر ترس آن جناب و تأخيرش در بين نبود، حاجتي به اين تهديد نبود كه خداوند متعال بفرمايد: « اگر آن را ابلاغ نكني، رسالت خود را ابلاغ نكرده اي! »
اين چنين تهديد ها حتي در اوايل بعثت ديده نمي شود، لذا مي بينيم رسول الله”ص“ خطرات محتملي در تبليغ اين حكم پيش بيني مي كند. آيا اين خطر يك خطر جاني است براي آن جناب؟ نه ! زيرا سيره خود آن جناب و مظاهر زندگي شريفش و آيات قرآني اين احتمال را رد مي كند.
آيا رسول الله”ص“ از اين مي ترسيد كه خطري متوجه او شود، و در نتيجه كار دعوت دين خدا متوقف گردد؟ نه ! اين حرف صحيحي نيست، زيرا كار دين خدا با مرگ پيامبر در زمين نمي ماند!
اين احتمال اگر در اول دورة بعثت فرض شود، فرض صحيحي نيست، زيرا در آن موقع هنوز دين تبليغ نشده است تا احتمال خطر از بين رفتن آن باشد!؟
اگر اين امر يكي از احكام باشد و اين حكم حكمي باشد كه چنان حايز اهميت باشد كه رسول الله”ص“ از ابلاغ آن و عكس العمل مردم انديشناك باشد و خداوند هم وعدة پشتيباني دهد، بايد حكمي باشد كه در اهميت به درجه اي است كه تبليغ نشدنش به منزلة تبليغ نشدن همة احكام دين است! احكام دين با هم فرق دارند، مثلاً نگاه كردن به نامحرم حرام است، ولي شدت حرمت آن به اندازة حرمت زناي محصنه نيست .
پس اين حكمي كه چنان حايز اهميت است، كه رسول الله”ص“ از ابلاغ آن انديشناك است بايد حكمي باشد كه دين با نبود آن جسمي است بدون روح، كه نه دوامي دارد و نه حس و حركت و خاصيتي!
و اين مطلب به خوبي از آيه استفاده مي شود و آيه كشف مي كند آن حكم حكمي است كه ماية تماميت دين و استقرار آن است، حكمي است كه انتظار مي رود مردم عليه آن قيام كنند و در نتيجه ورق را برگردانده و آنچه را كه رسول الله”ص“ از بنيان دين بنا كرده منهدم و متلاشي سازند و نيز كشف مي كند از اين كه رسول الله”ص“ هم اين معني را تفرس مي كرده و از آن انديشناك بوده است و لذا در انتظار
فرصتي مناسب و محيطي آرام بود كه بتواند مطلب را به عموم مسلمين ابلاغ كند و مسلمين هم آن را بپذيرند، امروز و فردا مي كرده است. و در چنين موقعي اين آيه نازل شده است و دستور فوري و اكيد به تبليغ آن حكم داده است.
بايد دانست كه اين انتظار از ناحية مشركين و وثنيت عرب و ساير كفار نمي رفته است، بلكه از ناحية مسلمين بوده است، زيرا دگرگون ساختن اوضاع و خنثي كردن زحمات رسول الله”ص“ وقتي از ناحية كفار متصور است كه دعوت اسلامي منتشر نشده باشد، اما پس از انتشار اگر انقلابي فرض شود جز به دست مسلمين تصور ندارد و كارشكني ها و صحنه سازي هائي كه از طرف كفار تصور دارد همان افترائاتي است كه در قرآن كريم از اول بعثت تا كنون از آنان نقل شده است. پس اگر خطري بوده ( و مسلماً هم بوده،) امري بوده كه از جهت كيفيت و زمان با گرفتاري هاي فوق الذكر منطبـــق نمي شود و وقوعش جز در بعد از هجرت و پاي گرفتن دين در مجتمع اسلامي تصور ندارد!
مجتمع آن روز مسلمين طوري بوده كه مي توان آن را به يك معجون تشبيه كرد. جامعة آن روز مسلمين مخلوطي بوده از يك عده مردان صالح و مسلمانان حقيقي، و يك عدة قابل ملاحظه اي از منافقين كه به ظاهر در سلك مسلمين درآمده بودند، و يك عده هم از مردمان بيماردل و ساده لوح كه هر حرفي را از هركسي باور مي كردند، و قرآن كريم هم بر اين چند جور مردم آن روز اشاره صريح دارد، و آنان در عين اينكه به ظاهر و يا واقعاً ايمان آورده بودند، رفتارشان با رسول الله”ص“ رفتار رعيت با شاه بوده است، و همچنـــــين احكام ديني را هم به نظر قانوني از قوانين مــــــلي و قــــومي مي نگريسته اند.
بنابراين ممكن بوده تبليغ بعضي از احكام مردم را به اين توهم گرفتار كند كه (العياذ بالله) رسول الله”ص“ اين حكم را از پيش خود تشريع كرده است و از تشريع اين حكم سودي عايد آن جناب مي شود!؟
چون جاي چنين توهمي بوده كه رسول الله ”ص“ از اظهار آن انديشناك بوده است، و از همين جهت بوده كه خداوند تعالي امر اكيد فرموده كه بدون هيچ ترسي آن را ابلاغ كند و او را وعده داده كه اگر مخالفين در صدد مخالفت برآيند، آنها را هدايت نكند!
اين مطلبي است كه روايات اسلامي از طريق شيعه و سني آن را تأئيد مي كند:
مضمون روايات اسلامي نشان مي دهد كه اين آية شريفه دربارة ولايت اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب”ع“ نازل شده است.
در اين آيه خداوند متعال رسول الله”ص“ را مأمور تبليغ آن نموده است. آن جناب از اين عمل بيمناك بوده، كه مبادا مردم خيال كنند وي از پيش خود پسر عم خود را جانشين قرار داده است، و به همين ملاحظه انجام ابلاغ اين امر را به انتظار موقعيت مناسب به تأخير انداخته بود، تا اين كه آية فوق نازل شد، و ناچار در ” غديرخم“ آن را عملي ساخت و در آنجا فرمود:
« هركه من مولاي اويم، اين كه علي بن ابيطالب است، مولاي اوست! »
بايد دانست همنطور كه در زمان رسول الله”ص“ امور امت و رتق و فتق آن به دست آن جناب اداره مي شد، به طور مسلم و بدون هيچ ابهامي، پس از رحلت وي نيز شخصي لازم است كه اين امر مهم را عهده دار باشد. و قطعاً هيچ عاقلي به خود اجازه نمي دهد كه توهم كند ديني چنين وسيع و عالمگير، ديني كه از طرف خداي جهان، ابدي و جهاني اعلام و معرفي شده است، ديني كه وسعت معارفش جميع مسائل اعتقادي و همة اصول اخلاقي و احكام فرعي را كه تمامي قوانين مربوط به حركات و سكنات فردي و اجتماعي انساني را متضمن است، برخلاف ساير قوانين احتياج به حافظ و كسي ندارد كه آن طور كه بايد و شايد آن را نگهداري كند؟! و يا توهم كند كه مجتمع اسلامي استثنائاً و برخلاف همة مجتمعات انساني بي نياز از والي و حاكمي است كه امور آن را تدبير و اداره نمايد؟!
كيست كه چنين توهمي را بكند؟
و اگر كرد، جواب كسي را كه از سيرة رسول الله”ص“ بپرسد، چه مي گويد؟ زيرا رسول الله”ص“ سيره اش بر اين بود كه هر وقت به عزم جنگ از شهر بيرون مي رفت كسي را به جانشيني خود و به منظور ادارة امور اجتماعي مسلمين جاي خـــــــــود مي گذاشت. كما اينكه علي بن ابيطالب ”ع“ را در جنگ تبوك جانشين خود در مدينه قرار داد. . . و علي ”ع“ هم كه عشق مفرط به شهادت در راه خدا داشت عرض كرد:
-آيا مرا خليفه و جانشين خود در مدينه قرار مي دهي, با اينكه در شهر جز زنان و كودكان كسي باقي نمانده است؟
فرمود:
-آيا راضي نيستي كه نسبت تو به من نسبت هارون باشد به موسي، با اين تفاوت كه بعد از موسي پيغمبراني آمدند و پس از من پيغمبري نخواهد آمد؟!
و هم آن حضرت در ساير شهرهائي كه آن روز به دست مسلمين در آمده بود، مانند مكه و طائف و يمن و امثال آنها جانشينان و حكامي را نصب مي فرمود، و نيز بر لشكرها چه كوچك و چه بزرگ كه به اطراف مي فرستادند، به امـــر او پرچمــدارانــي مي گماردند.
اين بوده است رفتار رسول الله”ص“ در ايام حيات خود، و چون فرقي بين آن زمان و زمان پس از رحلت آن جناب نيست، از اينرو بايد براي زمان غيبت خود هم فكري بكند، و شخصي را براي ادارة امور امت تعيين بفرمايد، بلكه احتياج مردم به والي در زمان غيبت آن جناب بيشتر است از زمان حضورش، با اين حال چگونه مي توان تصور كرد كه آن جناب براي آن روز مردم هيچ فكري نكرده است؟!
در اين آيه رسول الله”ص“ با اينكه داراي القاب زيادي است، به عنوان « رسالت» مورد خطاب قرار گرفته است. دليل اين امر آن است كه موضوع آيه گفتگو از « تبليغ » است، و مناسب ترين عنوان آن جناب در اين مقام همان عنوان « رسالت » است. به كار رفتن اين لقب خود اشاره اي است به چگونگي حكم، يعني وجوب تبليغي كه به وسيلة همين آيه گوشزد رسول الله”ص“ شده است، و مي فهماند كه « رسول » جز انجام «رسالت » و رسانيدن پيغام كاري ندارد، و كسي كه زير بار رسالت رفته البته به لوازم آن كه همان تبليغ و رسانيدن پيغام است، قيام مي كند.
در اين آيه، از خود آن مطلبي كه بايد تبليغ شود، اسم نبرده است، تا هم به عظمت آن اشاره كرده باشد و هم به آن چيزي كه لقب « رسالت» بدان اشاره داشت،
اشاره كند - يعني بفهماند كه اين مطلب امري است كه رسول الله”ص“ در آن هيچ گونه اختياري ندارد!
بنابراين در آية شريفه دو برهان براي سلب اختيار از رسول الله”ص“ در تبليغ كردن و يا تأخير در تبليغ اقامه شده است: يكي تعبير از آن جناب به عنوان « رسول» و ديگري عدم ذكر « اصل مطلب»!
در عين حال كه اين دو امر دو برهان است، دو عذر قاطع هم هست براي رسول الله”ص“ در جرأتش بر اظهار مطلب و علني ساختن آن براي عموم، و در عين حال تصديق فراست رسول الله”ص“ هم هست- يعني مي فهماند كه رسول الله”ص“ درست فراست كرده و در احساس خطر مصيب بوده است؛ و مي رساند كه مطلب از مسائلي است كه تا رسول الله”ص“ زنده است، بايد به زبان مبارك خودش به مردم ابلاغ شود و كسي در ايفاي اين وظيفه جاي خود آن جناب را نمي گيرد!
خداوند متعال رسول گرامي خود را تهديد مي فرمايد كه:
-اگر اين مطلب را ابلاغ نكني, رسالت خود را انجام نداده اي!
منظور از « رسالت » مجموع آن وظايفي است كه رسول الله”ص“ به دوش گرفته بود.
از لحن آيه اهميت و عظمت آن حكمي كه بدان اشاره كرده، استفاده مي شود، و فهميده مي شود كه حكم نامبرده حكمي است كه اگر تبليغ نشود، مثل اين است كه هيچ چيز از رسالتي را كه به عهده گرفته است، تبليغ نكرده باشد!
بنابراين مي توان گفت: گرچه كلام صورت تهديد دارد، لكن در حقيقت در صدد بيان اهميت مطلب است، و مي خواهد بفهماند مطلب اين قدر مهم است كه اگر در حق آن كوتاهي شود حق چيزي از اجزاي دين رعايت و ادا نشده است. آيه در صدد اعلام اهميت اين حكم است به آن جناب و به ساير مردم، و اينكه رسول الله”ص“ در تبليغ آن هيچ جرمي و گناهي ندارد، و مردم حق هيچگونه اعتراض به او را ندارند!
آيه مي فرمايد:
-« خداوند تو را از مردم نگه مي دارد! »
كلمة ” يعصمك “ در آية مورد بحث ظاهرش اين است كه به معني نگهداري و
حفاظت از شر مردم باشد, شري كه انتظار مي رفته متوجه نفس شريف رسول الله”ص“ شود و يا مانع مقاصد و هدف هاي مقدس دينش و يا موفقيت در تبليغش، و يا به نتيجه رسيدن زحماتش، و خلاصه آنچه مناسب ساحت مقدس اوست، بشود.
اينكه نگهداري از شر مردم را معلق گذاشت و بيان نفرمود كه آن چه شري است، و مربوط به چه شأني از شئون مردم است؟ آيا از قبيل كشتن و مسموم كردن و غافلگير ساختن است؟ يا مقصود آزارهاي روحي از قبيل دشنام و افتراست؟ يا از قبيل كارشكني و بكار بردن مكر و خدعه است؟ و خلاصه از بيان نوع شكنجه و آزار مردم سكوت كرد تا افاده عموم كند، و همة انواع آزارها را شامل شود، و لكن از همه بيشتر همان كارشكني ها و اقداماتي به ذهن مي رسد كه باعث سقوط دين و كاستن از رونق و نفوذ آن شود.
در آيه مورد بحث مراد از ” ناس- مردم “ بعيد نيست كه ” سواد مسلمين“ باشد، سوادي كه همه رقم اشخاص از مؤمن و منافق و بيماردل به طور غير متمايز و آميخته با هم در آن وجود دارند. بنابراين اگر كسي از چنين سوادي بيمناك باشد از همة اشخاص آن بيمناك خواهد بود. چه بسا جملة « اِنَّ اللهَ لايَهدي الْقَومِ الكافِرينَ ! » هم آميختگي و عموميت و بي نشاني را برساند، زيرا معلوم مي شود كساني از كفار بي نام و نشان در لباس مسلمين و در بين آنها بوده اند، و اين هيچ استبعادي ندارد، زيرا آية مورد بحث بعد از هجرت و در ايامي نازل شده است كه اسلام شوكتي به خود گرفته و جمعيتي انبوه به آن گرويده بودند؛ و معلوم است كه در چنين ايامي صرف نظر از اينكه مسلمانان واقعي انگشت شمار بودند؛ سواد مسلمين سواد عظيمي بوده، و ممكن بوده است كساني از كفار خود را در بين آنها و به عنوان مسلمان جا بزنند, و عمليات خصمانه و كارشكني هاي خود را به سهولت انجام دهند؛ و لذا مي بينيم خداوند تعالي در مقام تعليل آية « خدا تو را از مردم حفظ مي كند!» مي فرمايد: « خداوند قوم كافرين را هدايت نمي كند! » چه بعد از اينكه وعدة حفاظت به رسول گرامي خود مي دهد، مخالفين را كفار مي خواند!
1-در اينجا اين سؤال پيش مي آيد كه همان طور كه از آية مورد بحث استفاده مي شود آيا خداوند رسول خود را از شر كفار حفظ فرمود؟
و اگر چنين است پس آن همه آزار و محنت ها كه از كفار و از امت خود ديد چه بود؟
2-سوآل بعدي اين است كه آيه مي فرمايد: « خداوند كــفار را هـــــدايت
نمي كند! » آيا اين جمله منافي قرآن و عقل نيست؟ آيا جز اين است كه ما به چشم خود مي بينيم كه خداوند كفار را يكي پس از ديگري هدايت مي كند!؟
جواب سؤال اول اين است كه:
-خداوند با تعليل آخر آيه عملاً عموميت اين « حفظ» را مقيد به مشكلات و آزار و شري كرده كه ممكن بود رسول الله”ص“ در قبال تبليغ اين حكم ببيند، و ارتباطي با عموم آزار هائي كه رسول الله”ص“ قبلاً ديده، ندارد!
حالا اين شر به چه صورتي ناشي مي شد, فرق نمي كند، اعم از اينكه احتمال داشت آن جناب را در حين تبليغ حكم به قتل برسانند، و يا بر او شورش كرده و اوضاع را دگرگون سازند، يا حيله و سياست هائي به كار ببرند كه اين حكم را قبل از اينكه به مرحلة عمل برسد، خفه كنند؟ و لكن خداي تعالي كلمة حق و دين مبين را بر هرچه بخواهد و هركجا و هر وقت و هركس كه بخواهد اقامه و اظهار مي نمايد!
جواب سؤال دوم اين است كه:
-بايد دانست كه مقصود از « كفر» در اينجا كفر به خصوص آيه اي است كه متضمن حكم مورد بحث است، يعني – آنچه از پروردگارت به تو نازل شده – اشاره به آن حكم است، نه كفري كه به معني استكبار از اصل دين و از اقرار به شهادتين است، زيرا كفر به اين معني با مورد آيه مناسبت ندارد!
بنابراين، وقتي خداي تعالي مي فرمايد- اين كفار را هدايت نمي كند – منظور هدايت به راه راست نيست، بلكه مراد « هدايت به مقاصد شوم،» آنها است و معني اش اين است كه: خداوند ابزار كار و اسباب موفقيت را در دسترس آنان قرار نمي دهد! خداوند آنها را مطلق العنان نمي گذارد تا هر لطمه كه بخواهند به دين و به كلمة حق وارد آورند، و نوري را كه از جانب خود نازل كرده، خاموش سازند!
در روايات اسلامي نقل شده كه خداي تعالي نبي اكرم خود محمد”ص“ را مأمور كرد كه علي عليه السلام را به عنوان علميت در بين مردم نصب كند و مردم را به ولايت او آگاهي دهد؛ و از همين جهت رسول الله”ص“ ترسيد مردم متهمش كنند و زبان به طعنش بگشايند و بگويند كه در بين همة مسلمانان علي را نامزد اين منصب كرده است،
لذا خداي تعالي اين آيه را فرو فرستاد و ناگزير رسول الله”ص“ در روز غدير خم به امر ولايتعهدي علي عليه السلام قيام نمود.
( اين روايت در تفسير عياشي از ابي صالح از ابن عباس و جابرين عبدالله نقل شده است.)
و تفصيل اين ابلاغ را از قول امام ابي جعفر عليه السلام چنين روايت كرده است:
-« وقتي كه جبرئيل در حيات رسول الله”ص“ در حجة الوداع براي اعلام ولايت علي عليه السلام نازل شد و اين آيه را فرود آورد، رسول الله”ص“ سه روز در انجام آن مكث كرد تا رسيد به ” جُحفه “ و در اين سه روز از ترس مردم دست علي را نگرفت و او را بالاي دست خود بلند نكرد، تا اين كه در روز غدير، در محلي كه آن را ” مهيعة “ مي گفتند، بار گرفته و پياده شد، و آنگاه دستور داد بانگ نماز در داده و مردم را به نماز دعوت كنند. مردم بر حسب معمول اجتماع كردند و رسول الله”ص“ در برابرشان قرار گرفت و فرمود:
-چه كسي از خود شما بر شما اولويت دارد؟
همه به بانگ بلند عرض كردند:
-خدا و رسول او !
آنگاه بار ديگر همين كلام را تكرار فرمود و همه همان جواب را دادند.
بار سوم نيز همان را پرسيد و همان جواب را شنيد و آنگاه دست علي را گرفته و فرمود:
-هركه من مولاي اويم، علي مولاي اوست!
-پروردگارا ! دوست بدار دوستان علي را !
-و دشمن بدار كسي را كه با علي دشمني كند!
-ياري كن هر كه را به علي ياري دهد!
-و تنها بگذار كسي را كه در موقع حاجت علي را تنها بگذارد!
-چونكه علي از من و من از علي هستم!
-علي نسبت به من بمنزلة هارون است نسبت به موسي، با اين تفاوت كه بعد از موسي پيامبراني بودند و پس از من پيغمبري نخواهد آمد! »
اخبار زيادي است كه دلالت دارد آية مورد بحث دربارة علي عليه السلام در روز غدير خم نازل شده است.
« حديث غدير » يعني فرمايشي را كه رسول الله”ص“ آن روز دربارة علي عليه السلام فرمود، خود حديثي است متواتر كه هم از طريق شيعه و هم از طرق اهل سنت به بيشتر از صد طريق، و از جمع كثيري از صحابه نقل شده است، از آن جمله: براء ابن عازب- زيد بن ارقم- ابو ايوب انصاري- عمر بن خطاب - علي بن ابيطالب- سلمان فارسي- ابوذر غفاري- عمار ياسر – بريده - سعد بن ابي وقاص- عبدالله بن عباس – ابو هريره- جابر بن عبدالله - ابوسعيد خدري – انس بن مالك – عمران بن حصين- ابن ابي اوفي - سعدانه – همسر زيد بن ارقم . . . .
بعلاوه اين كه همة امامان اهل بيت رسول الله”ص“ بر صحت آن اجماع دارند!
احمد بن حنبل و بسياري ديگر روايت را اينطور نقل كرده اند كه:
-« رسول الله فرمود: ايها الناس آيا مگر معتقد نبوديد كه من اولايم به مؤمنين از خود آنها ؟ گفتند: چرا !
فرمود:
-هر كس كه من مولاي اويم علي مولاي اوست ! »
كتابهاي بسياري در خصوص اين يك حديث و به دست آوردن عدة طرق روايتي آن و بحث دربارة متن آن, چه به قلم علماي اهل سنت و چه به قلم علماي شيعه تأليف شده است كه به قدر كفايت در آنها دربارة اين حديث شريف بحث شده است.
( در عصر اخير, بزرگترين تحقيق در اين زمينه به وسيلة مرحوم علامة اميني, در سلسله مجلدات معروف به « الغدير » تأليف يافته است كه در آنها سعي شده از منابع اهل سنت، روايات مربوط به اين حديث شريف و واقعة تاريخي مهم صدر اسلام، جمع آوري شود.)
يكي از مهمترين و بزرگترين مسائل تاريخي اسلام مسئلة جانشيني پيامبر گرامي اسلام”ص“ به وسيلة اميرالمؤمنين علي بن ابـــيطالب ”ع“ و ولايت آن حضرت مي باشد.
اين موضوع غير از حكومت ظاهري آن حضرت بعد از مرگ عثمان است بلكه مربوط به زماني است كه پيامبر گرامي اسلام”ص“ قبل از رحلت خود، جانشين خود را معرفي كرده و خداوند تعالي نيز در قرآن در آيات فوق آن را تأئيد فرموده است. روايات راجع به ولايت در تاريخ اسلام مضبوط است.
آية قرآن شريف ولايت آن حضرت را چنين معرفي مي كند:
-« جز اين نيست كه وليّ شما خداست، و رسول او، و آنان كه ايمان آورده اند، همان ايمان آورندگاني كه اقامه نماز و اداءِ زكات مي كنند، در حالي كه در ركوع نمازند.
و كسي كه خدا و رسولش و اين مؤمنين را دوست بدارد،
در حزب خدا، كه البته سرانجام غلبه با آنهاست، وارد شده است. »
در قرآن مجيد آيات زيادي وجود دارد كه ولايت تكويني و تشريعي براي خداي متعال ثابت مي كند. مفهوم اين ولايت يك نحوه قربي است كه باعث و مجوز نوع خاصي از تصرف و مالكيت تدبير مي شود.
آيات قرآني ولايت تشريعي خدا را به رسول او نيز استناد مي دهد، و در آية مورد بحث همان را براي اميرالمؤمنين عليه السلام نيز ثابت مي كند.
آيات ولايت, قيام به تشريع و دعوت به دين و تربيت امت و حكومت بين آنان و قضاوت در امور آنان را از شئون و مناسب رسالت پيامبر”ص“ مي داند, تا جائي كه در آيه 36 سورة احزاب مي فرمايد:
« وقتي خدا و رسولش در كاري حكم و فرماني صادر مي كنند، هيچ مؤمن يا مؤمنه اي اختيار در امر خود را ندارند! »
همانگونه كه بر مردم اطاعت خداي تعالي واجب است، اطاعت رسول او نيز بدون قيد و شرط واجب است.
1) مستند:آية60 سوره مائده ” اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللهُ وَ رَسوُلُهُ وَالَّذينَ آمَنوُا الَّذينَ يُقيموُنَ الصَّلوةَ وَ يؤُتوُنَ الزَّكوةَ وَ هُم راكِعونَ !“ الميزان ج11 ص24
آياتي نيز وجود دارد كه همين ولايتي را كه براي رسول خدا”ص“ ثابت مي كرد، براي اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب”ع“ نيز ثابت مي كند.
از اين آيات يكي همين آية مورد بحث است كه بعد از اثبات ولايت تشريع براي خدا و رسول با ( واو عطف) عنوان « الذين آمنوا !» را كه جز بر اميرالمؤمنين”ع“ منطبق نيست، به آن دو عطف نموده، و به يك سياق اين سنخ ولايت را كه در هر سه مورد ولايت واحده اي است، براي پروردگار متعال، البته به طور اصالت، و براي رسول خدا”ص“ و اميرالمؤمنين ”ع“ به طور تبعيت و به اذن خداي تعالي ثابت مي كند.
حال بررسي خلاصه اي مي كنيم از روايات بسيار زيادي كه در اين زمينه وارد شده است. و قبل از نقل خلاصة روايت تذكر مي دهيم كه روايات راجع به اين كه دو آية مزبور دربارة داستان « انگشتر به صدقه دادن علي عليه السلام،» نازل شده، بسيار است. با اينكه دربارة كيفيت وقوع حادثه اختلاف دارند، اما روايت كنندگان آن در مرحلة اول از صحابه رسول الله”ص“ و بعد امامان اهل بيت و مفسرين مي باشند، از جمله -
از صحابه:
اباذر غفاري - عبدالله ابن عباس - انس ابن مالك -عمار - جابر- سلمه بن كهيل - ابي رافع - عمرو بن عاص
از امامان اهل بيت:
حضرت امام حسين”ع“
حضرت امام سجاد علي بن حسين ”ع“
حضرت امام باقر محمد بن علي”ع“
حضرت امام صادق جعفر بن محمد”ع“
حضرت امام هادي علي بن محمد ”ع“
از ائمة تفسير:
-احمد، نسائي، طبري، طبراني، عبد بن حميد و غير ايشان از حفاظ و ائمة حديث و متكلمين كه همه صدور اين روايات را از ناحية مقدس رسالت”ص“ مسلم دانسته اند و هيچ يك در آنها خدشه نكرده اند.
-فقها در بحث نماز، روايات مزبور را با آية شريفه منطبق دانسته اند.
-عموم علماي ادب و مفسريني كه در تفسير قرآن بيشتر متعرض جهات ادبي قرآنند، يا اينكه بيشترشان از بزرگان و ائمة اهل ادبند، مانند: زمخشري صاحب ” كشاف“ و ابوحيان، كه اين انطباق را پذيرفته اند.
و هيچ يك از ناقلين اين روايات با اينكه همه عرب و اهل زبان بوده اند در اين انطباق مناقشه و ايراد نكرده اند.
روايت ابن عباس:
-از ابن عباس نقل شده كه گفت روزي علي عليه السلام در حال ركوع بود كه مسكيني نزدش آمد و آن جناب انگشتري خود را به وي داد. پس از آن رسول الله”ص“ از سائل پرسيد: چه كسي اين انگشتر را به تو داد! عرض كرد: اين مردي كه در ركوع است! دنبال اين ماجرا اين آيه نازل شد.
« جز اين نيست كه ولي شما خداست و رسول او و آنان كه ايمان آورده اند، همان ايمان آورندگاني كه اقامة نماز و اداءِ زكات مي كنند، در حالي كه در ركوع نمازند! »
( روايت فوق به دليل خلاصه بودن آن در اين زمينه نقل شد، براي مطالعة مفصل اين روايات رجوع شود به الميزان ج 11 ص 28 به بعد.)
قرآن شريف مي فرمايد:
« اي آن كساني كه ايمان آورده ايد-
فرمان بريد خدا را،
و فرمان بريد رسول او را !
و صاحبان امر را از خودتان !
پس اگر در چيزي نزاع داشتيد،
پس به ” خدا “ و ” رسول“ مراجعه كنيد،
اگر ايمان آورده ايد به خدا و روز رستاخيز !
اين بهتر و نيكوتر تأويلي است براي شما ! »
جاي شك نيست كه آيه « اَطيعوُا اللهَ ...! » مقدمه اي براي امر به حوالة كار و رجوع در دعاوي به خدا و رسول است، گرچه مضمونش اساس همة شرايع و احكام
1) مستند:آية59 تا70سورة نساء ” يا اَيُّهاَ الَّذينَ آمَنوُا اَطيعوُا اللهَ و اَطيعوُا الرَّسوُلَ وَ اوُليِ الاَمرِ مِنكُم! “ الميزان ج8 ص235
آسماني مي باشد.
شكي نيست در اين كه خداوند از اطاعت خود قصدي جز اطاعت احكام تشريعي اش كه به وسيلة وحي در معارف و شرايع فرستاده، ندارد.
اما، رسول وي نيز داراي دو جنبه است:
1-جنبة تشريع و رساندن آن چه بدون كتاب به وي وحي شده است، كه به تفصيل آن چه را كه در قرآن مجمل و خلاصه است، و هر آنچه بدان مرتبط است، براي مردم بيان بفرمايد.
2-حكومت و قضاوت آن حضرت، و آنچه را رأي صواب بداند.
اين همان رأيي است كه حضرت به ظاهر قوانين بين مردم قضاوت مي فرمود و در كارهاي مشكل حكم مي كرد - لـِتــُحكِمَ بَينَ النّاسَ بِما اَراكَ الله !
در اينجاست كه خداوند او را به مشاوره امر فرموده – وَ شاوِرهُم فيِ الاَمرِ فَاِذا عَزَمتَ فَتَوَكَّل عَلَي اللهِ ! - كه او را در مشورت با مردم شريك, ولي در تصميم گيري و قصد و عزم يكتا ساخته است.
از اينجا معلوم مي شود كه ” اطاعت خدا“ و ” اطاعت رسول“ باهم فرق دارند، گرچه اطاعت رسول در حقيقت اطاعت خدا نيز مي باشد زيرا اطاعت او را خدا واجب ساخته است – وَما اَرسَلنا مِن رَسوُلٍ اِلاّ لِيُطاع ! – يعني مردم بايد بيان وحي و رأي او را در كارها اطاعت كنند.
اولي الامر هر كس و به هر معنا كه باشند از وحي نصيبي ندارند، بلكه شأن آنان دادن رأي مقبول است، زيرا كه مانند پيغمبر واجب الاطاع در رأي و قول هستند و لذا وقتي وجوب رجوع و تسليم در مشاجرات است, فقط از خدا و رسول وي نام مي برد نه از ايشان, و مي فرمايد - « پس اگر در چيزي نزاع داشتيد پس به خدا و رسول مراجعه دهيد, اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان آورده ايد...!»
البته تنازع فقط بين خود مؤمنين مورد نظر است, و اطاعت در رأي شخصي آنها نيست, بلكه در حكم خدائي است كه مورد نزاع مي باشد، به قرينة آيات بعد از آن، كه مذمت كساني را مي كند كه به حكم طاغوت رجوع مي نمايند، نه به حكم خدا و رسول، و اين حكم بايد به احكام دين مبين اسلام، كه در قرآن و حديث هست، برگردد.
قرآن و احاديث هم براي كسي كه آنها را مي فهمد دو حجت قطعي در كار
دينند، و گفتن اولي الامر كه قرآن و احاديث اين چنين حكم مي كنند، نيز حجت قاطع است، زيرا آيه وجوب اطاعت آنها را بدون هيچ قيد و شرطي بر ما گذاشته، و همه اينها بالاخره به قرآن و حديث بر مي گردد.
از اينجا معلوم مي شود كه اولي الامر – هركس كه باشند - نمي توانند حكم جديدي وضع كنند، و نمي توانند حكم ثابت در كتاب، و يا سنتي را، نسخ نمايند، و گرنه وجوب رجوع در موقع نزاع به كتاب و سنت و خدا و رسول معنائي نداشت.
فقط اولي الامر مي توانند در موارد نفوذ ولايتشان اظهار رأي نمايند، و در قضايا و موضوعات عامه از حكم خدا و رسول پرده بردارند.
با اينكه در آيه, بين رسول و اولي الامر را جمع كرده و براي هر دو با هم يك اطاعت خواسته، براي رسول كه امر به معصيت خدا يا اشتباه در حكم محال است، اگر در اولي الامر محال نبود، چاره اي نبود جز آنكه قيد آن را ذكر نمايد، و چون قيد ذكر نشده است، پس آيه مطلق است و لازمه اش آن است كه در اولي الامر هم عصمت قائل شويم، و همانطور كه در پيغمبر”ص“ قائليم، بدون هيچ فرقي!
معني ” امر“ در كلمة اولي الامر، شأن مربوط به دين يا دنياي مؤمنين مورد خطاب است.
مراد از ” اولي الامر“ افرادي از اين امتند كه در اقوال خود معصومند، و اطاعتشان واجب، و شناسائي شان هم محتاج به تصريح خداوند متعال يا رسول وي”ص“ مي باشد. و اين فقط با رواياتي كه از ائمه اهل بيت رسيده، كه خود را اولي الامر معرفي مي كنند، تطبيق مي كند!
اما اين سخن كه ” اولي الامر“ عبارتند از خلفاي راشدين يا امراء و علماء و غيره كه آراء و اقوالشان مورد قبول باشد، دو جواب دارد:
1-اينكه آيه دلالت بر عصمت اولي الامر مي كند، و بدون شك در اين طبقات معصوم وجود ندارد، مگر در اعتقاد اماميه نسبت به خصوص حضرت علي عليه السلام.
2-اينكه هيچ يك از سه نظر دليلي ندارند!
اما اشكالي كه بر اولي الامر بودن اهل بيت عصمت وارد كرده اند، يكي اين است كه اين امر محتاج تصريح خدا و رسول است، جواب آن است كه اين مطلب در قرآن و روايات هر دو تصريح شده است! مثل آية ولايت، آية تطهير و امثال آن؛ و مثل حديث
سفينه و حديث ثقلين وساير احاديث مربوط به اولي الامر، كه از طرق شيعه و سني رسيده است!
( اشكالات ديگري نيز وارد كرده اند كه در اين باره به مفصل آن در الميزان مراجعه شود كه جواب هاي لازم نيز در هر مورد داده شده است. )
نتيجة مطلب اين مي شود كه مراد به ” اولي الامر“ در آية فوق، مرداني از ملت اسلام هستند كه حكم هريك در عصمت حكم پيغمبر است!
در روايات اسلامي، در تفسير برهان، ابن بابويه از جابر بن عبدالله انصاري روايت مي كند:
« وقتي آية فوق بر پيغمبر”ص“ نازل شد، گفتم:
-يا رسول الله خدا و تو را شناختيم، اولي الامر كه خداوند اطاعتشان را همراه اطاعت تو قرار داد، چه كساني هستند؟
فرمود:
-آنان جانشينان منند، اي جابر !
و پيشوايان مسلمين پس از من!
اول ايشان علي بن ابيطالب است!
و پس از وي حسن و حسين و علي بن حسين، و فرزند علي، محمد معروف در تورات به ” باقر“ كه تو او را خواهي ديد! وقتي ديدي سلام مرا به او برسان!
و سپس صادق جعفر بن محمد، و بعد موسي بن جعفر، علي بن موسي، محمد بن علي، علي بن محمد، و حسن بن علي، و بعد، همنام و هم كنية من، كه حجت خدا و بقية او در روي زمين و نزد بندگان است و او فرزند حسن بن علي است، كه خدا به دست وي مشرق و مغرب زمين را خواهد گشود، و كسي است كه از شيعيان و دوستان خود پنهان خواهد بود، و به امامت وي كسي پابرجا نخواهد ماند مگر آن كس كه خدا قلبش را به ايمان آزموده باشد!
جابر مي گويد، پرسيدم:
-يا رسول الله ! آيا شيعه در غيبت او از وي استفاده خواهند برد؟
فرمود:
-آري! سوگند به كسي كه مرا به پيامبــــــري فرستاده، از نور او روشنائي مي گيرند، و از ولايت وي در غيبتش منتفع مي شوند، مانند استفاده مردم
از نور خورشيد، گرچه ابر آن را بپوشاند!
-اي جابر! اين از اسرار مخفي خداوند است، و از غير اهلش پنهان ساز ! »
آية شريفه دلالت مي كند بر اينكه خداي تعالي را در هر زماني بنده اي و يا بندگاني هستند كه موكل بر هدايت الهية اويند، و دين او، و آن طريقة مستقيمي را كه كتاب و حكم و نبوت انبياء عليهم السلام متضمن آن است، حفظ مي كنند، و آن را از انقراض نگهداري مي نمايند!
اين بندگان كساني هستند كه شرك و ظلم به آنها راه ندارد و آنها به عصمتي الهي معصومند، و اين گروه عبارتند از: انبياء و جانشينان آنها !
از اين روي آية شريفه مخصوص به معصومين عليهم السلام خواهد بود، و يا خيلي هم كه بتوانيم آن را توسعه دهيم، ممكن است مؤمنين صالح و آن پارساياني را كه به عصمت تقوي و صلاح و ايمان خالص از شوائب شرك و ظلم معتصمند، و خلاصه آن كساني را كه از ولايت شيطان بيرون شده اند، ملحق به اوصياء انبياء عليهم السلام نموده و بگوئيم آية شريفه شامل اينگونه از مردان صالح نيز مي شود.
اين اشخاص مردمي هستند كه تصور نمي شود روزي كفر يا شرك در دل آنان رخنه كند، چون خداي تعالي به ايمان آنان اعتماد كرده و ايشان را موكل بر حفظ دين نموده است.
فرموده :
-« من كساني را موكل و مستحفظ آن كرده ام كه اعتماد و اطمينان دارم نسبت به آن كافر نيستند، و با اينكه چنين اشخاصي نگهبان دين منند، هيچ وقت اين دين از بين نمي رود! »
1) مستند:آية89سورة انعام ” فَاِن يَكفُر بِها هؤلاءِ فَقَد وَكَلنا بِها قَوماً لَيسوا بِها بِكافِرينَ !“ الميزان ج14 ص86
مستند:آية50تا55سورة احزاب ” يا اَيُّهاَ النَّبِيُّ اِنــــّا اَحلَلْنا لَكَ اَزواجِكَ ا لـــّـتي ...! “ الميزان ج32 ص216
خداي سبحان در اين آيات براي رسول خدا ”ص“ بيان مي فرمايد كه از زنان آنچه من حلال كرده ام هفت طايفه اند:
طايفة اول - آنهائي كه مهريه هايشان را داده اي،
طايفة دوم - كنيزاني كه به عنوان غنيمت و در جنگ ها خدا در اختيار شما قرار داد،
طايفة سوم و چهارم - از زناني كه حلالند و مي توان با آنان ازدواج كرد،
عبارتند از : دختر عموها، و دختر عمه ها،
طايفة پنجم و ششم - دختران دائي و دختران خاله.
خداوند متعال در اين مرحله ازدواج با گروه فوق الذكر را مشروط كرده به اين كه ( آنهائي كه با تو هجرت كرده اند، ) يعني زنان نامبرده به شرطي بر تو حلالند كه با تو هجرت كرده باشند، و گرنه ازدواج تو با آنان حرام است. ( البته, به طوري كه در مجمع البيان گفته: اين مربوط به قبل از حلال شدن غير مهاجرات است و آية بالا بعداً نسخ شده است!)
طايفة هفتم - از زناني كه آن جناب مي توانسته با آنان ازدواج كند، زن مؤمني است كه خود را به رسول الله”ص“ هبه كند و ببخشد، و آن جناب هم بخواهد با او ازدواج كند، كه خداوند تعالي چنين زني را كه بخواهد بدون مهريه خود را در اختيار آن جناب بگذارد، براي آن جناب حلال كرده است، واگر بخواهد مي تواند با او ازدواج كند.
قرآن مي فرمايد: اين حكم، يعني حلال شدن زني براي مردي به صرف اينكه خود را به او ببخشد، از خصايصي است كه مختص آن جناب مي باشد، و در مؤمنين جريان ندارد! ضمناً اجازه مي دهد كه آن جناب مخير باشد در رد يا قبول چنين پيشنهادي، و حتي اگر يكي از آن زنهائي را كه خود را به او بخشيده، رد كند، و دوباره بخواهد بپذيرد، منعي نيست، نه گناهي دارد، و نه سرزنشي!
قرآن مي فرمايد:
-« بعد از آنان، ديگر هيچ زني برايت حلال نيست،
و نيز حلال نيست كه همسرانت را به همسري ديگر مبدل كني،
هرچند كه حسن او تو را به شگفت آورد، مگر كنيزكان؛
كه خدا بر همه چيز مراقب است! »
اين آيه را به دو نوع معنا كرده اند كه
-به فرض اول آيه ارتباطي با طايفه هائي از زنان كه در بالا شمرد نداشته باشد، و در آن صورت زنان را بر آن جناب حرام مي كند مگر آن زني را كه آن جناب مختارش كند، و او خدا را اختيار كند. اينكه فرمود: جايز نيست زنان را عوض كني، خود مؤيد اين احتمال است.
« اي پيامبر! به همسرانت بگو:
1) مستند:آية 28 تا 35 سورة احزاب ” يا اَيُّهاَ النَّبِيُّ قُل لِاَزواجِكَ ...!“ الميزان ج32 ص168
اگر زندگي دنيا و زينت آن را مي خواهيد بيائيد تا چيزي از دنيا به شما بدهم و رهايتان سازم، طلاقي نيكو و بي سر و صدا !
-و اگر خدا و رسول او و خانة آخرت را مي خواهيد،
بدانيد كه خدا براي نيكوكاران از شما اجري عظيم تهيه ديده است!
-اي زنان پيامبر !
هر يك از شما گناه كبيرة آشكاري را انجام دهد،
عذابش دو چندان خواهد بود،
و اين بر خدا آسان است!
و هر يك از شما براي خدا و رسولش مطيع شود،
و عمل صالح انجام دهد،
اجر او نيز دوچندان داده مي شود،
و ما برايش رزقي آبرومند, فراهم كرده ايم ...! »
اين آيات مربوط است به همسران رسول خدا”ص“ كه دستور مي دهد:
اولاً- به ايشان تذكر دهد كه از دنيا و زينت آن جز عفت و رزق كفاف بهره اي ندارند، البته اين در صورتي است كه بخواهند همسر او باشند، و گر نه مانند ساير مردمند.
سپس- ايشان را خطاب مي كند كه متوجه باشند در چه موقفي دشوار قرار گرفته اند، و به خاطر افتخاري كه نصيبشان شده، چه شدايدي را بايد تحمل كنند! پس اگر از خدا بترسند خداوند اجر دو چندانشان مي دهد، و اگر هم عمل زشتي مرتكب شوند، عذابشان نزد خدا دو چندان خواهد بود!
آنگاه ايشان را امر مي كند به عفت، و اينكه ملازم خانة خود باشند، و چون ساير زنان خود را به نامحرم نشان ندهند، و نماز بگذارند و زكات دهند، و از آنچه در خانه هايشان نازل و تلاوت مي شود، از آيات قرآني و حكمت آسماني، ياد كنند، و در آخر، عموم صالحان، چه از مردان و چه از زنان را وعدة مغفرت و اجر عظيم مي دهد.
خداي تعالي مي فرمايد:
-« اي زنان پيامبر!
شما مثل احدي از ساير زنان نيستيد،
البته اگر تقوي پيشه سازيد!
پس در صحبت كردن دلربائي مكنيد كه بيمار دل به طمع افتد!
و سخن نيكو گوئيد!
و در خانه هاي خود بنشينيد!
و چون زنان جاهليت اوليه خود نمائي مكنيد!
و نماز را بپا داريد،
و زكات را بدهيد!
و خدا و رسولش را اطاعت كنيد!
خدا مي خواهد كه پليدي را از شما اهل بيت ببرد،
و شما را تطهير كند!
و آنچه در خانه هاي شما از آيات خدا و حكمت كه تلاوت مي شود،
به ياد آريد!
كه خدا همواره داراي لطف بوده، و با خبر است ! »
اين آيات برابري زنان پيامبر با ساير زنان را نفي مي كند، و مي فرمايد كه شما با ساير زنان يكي نيستيد، اگر تقوي به خرج دهيد، و مقام آنها را به همان شرطي كه گفته شد، بالا مي برد، و آن گاه از پاره اي كارها نهي، و به پاره اي از كارها امر مي كند، امر و نهيي كه متفرع بر برابر نبودن آنان با ساير زنان است.
مي فرمايد:
-« در سخن خضوع مكنيد،
و چون بعضي زنان آهنگ صدا را فريبنده نسازيد،
و در خانه هاي خود بنشينيد،
و كرشمه و ناز مكنيد...! »
با اين كه اين امور بين زنان پيغمبر و ساير زنان مشترك است.
پس از اينجا مي فهميم كه آوردن جملة « شما مثل ساير زنان نيستيد،» براي تأكيد است و مي خواهد اين تكاليف را بر آنان تأكيد كند، و مثل اينكه بگويد: واجب است در امتثال اين تكاليف كوشش و رعايت بيشتري بكنيد، و در دين خدا بيشتر از ساير زنان احتياط به خرج دهيد. دليل سخت تر بودن تكليف آنان نيز روشن است، زيرا به آنان دو برابر پاداش يا كيفر معين مي كند، و لذا معقول نيست تكاليف يكسان باشد و پاداش و كيفر مضاعف !
بعد از آنكه علو مقام و رفعت منزلت همسران رسول الله”ص“ را به خاطر انتسابشان به آن جناب بيان فرمود، و اين علو مقامشان را مشروط به تقوي نمود، و فرمود كه فضيلت آنان به خاطر اتصالشان به رسول خدا”ص“ نيست، بلكه به خاطر تقوي است، اينك در ادامة آيه ايشان را از خضوع در كلام نهي مي كند.
خضوع در كلام به معناي اين است كه در برابر مردان آهنگ سخن گفتن را نازك و لطيف نكنند تا دل طرف را دچار ريبه و خيالهاي شيطاني كرده و شهوت او را برانگيزند، و در نتيجه آن مردي كه در دل بيمار است، به طمع بيفتد!
منظور از بيماري دل، نداشتن نيروي ايمان است، و آن نيروئي كه آدمي را از ميل به سوي شهوات باز مي دارد.
سپس آنان را دستور داده كه سخن را به طور معمول و مستقيم بگوئيد، سخني كه شرع و عرف اسلامي ( نه هر عرفي) آن را پسنديده دارد، و آن سخني است كه تنها مدلول خود را برساند ( نه اينكه كرشمه و ناز را بر آن اضافه كنند، تا شنونده علاوه بر درك مدلول آن دچار ريبه هم بشود.)
آنگاه به زنان پيامبر دستور مي دهد در خانه هايشان بمانند، و مانند زنان عصر جاهليت قبل از اسلام در برابر مردم ظاهر نشوند!
و دستور بعدي اينكه آنان بايد اوامر ديني را امتثال كنند، و نماز بخوانند، و زكات دهند! اگر از بين همه اوامر الهي نماز و زكات را ذكر كرد، براي اين بود كه اين دو دستور ركن عبادات و معاملات است.
بعد از ذكر اين دو به طور جامع فرمود:
-و خدا و رسولش را اطاعت كنيد!
اطاعت خدا به اين است كه وظايف شرعي او را امتثال كنند، و اطاعت رسولش به اين است كه آنچه با ولايتي كه دارد امر و نهي مي كند, امتثال نمايند. چون امر و نهي او نيز از ناحية خدا جعل شده است، و خدا او را به حكم آية « النَّبِيّ اَولي بِالمؤُمِنينَ مِن اَنفُسُهُم ! » ولي مومنين كرده, و فرمان او را فرمان خود خوانده است.
(در اين قسمت از آيات اشاره به موضوع تطهير اهل بيت شده كه دربارة آن جداگانه بحث شد.)
سپس خداوند متعال زنان پيامبر را دستور مي دهد كه شما آنچه را كه در خانه هايتان از آيات الهي و حكمت تلاوت مي شود، حفظ كنيد، و همواره در خاطرتان بوده باشد، تا از آن غافل نمانيد، و از خط سير و مشيي كه خدا برايتان معين كرده، عدول و تجاوز نكنيد!
رسول خدا”ص“ با 15 زن ازدواج كرد. با 13 نفر از آنان درآميخت. چون از دنيا مي رفت 9 نفر از آنان همسرش بودند. اما آن دو نفري كه آن جناب با آنها آميزش نكرد، يكي عمره بود و ديگري سنا.
آن 13 زني كه با ايشان بياميخت:
-اول خديجه”س“ دختر خويلد بود،
-و بعد از او با سوده دختر زمعه،
-و سپس با ام سلمه ( كه نامش هند، و دختر ابي اميه بود،) ازدواج كرد،
-سپس با ام عبدالله عايشه دختر ابي بكر،
-و آنگاه با حفصه دختر عمر،
-و سپس با زينب دختر خزيمه بن حارث، ام المساكين،
-و بعد از او با زينب دختر جحش،
-و آنگاه با ام حبيب رمله دختر ابي سفيان،
-و بعد از او با ميمونه دختر حارث،
-و سپس با زينب دختر عميس،
-آنگاه با جويريه دختر حارث،
-و بعد از او با صفيه دختر حيي بن اخطب ازدواج كرد.
-و آنكه خود را به رسول الله”ص“ بخشيد خوله (دختر حكيم سلمي بود.)
1) مستند:بحث روايتي الميزان ج32 ص185
و آن نه نفري كه در هنگام رحلت آن جناب همسرش بودند، عبارتند از:
عايشه، حفصه، ام سلمه، زينب دختر جحش، ميمونه دختر حارث، ام حبيب دختر ابوسفيان، جويريه، سوده، و صفيه
از همسران رسول الله”ص“ از همه فاضل تر:
حضرت خديجه”س“،
و بعد از او ام سلمه،
و سپس ميمونه بود،
از اعتراضاتي كه شده جريان تعدد زنان پيامبر گرامي اسلام است.
گفته اند: « تعدد زوجات ذاتاً خود خالي از حرص و تسليم شدن به قوة شهوت نيست. آنوقت پيامبر اسلام”ص“ به چهار زن كه خداوند براي امتش قانوني كرده بود, راضي نشد, و تا با نه زن ازدواج كرد؟ »
اين مسئله با آيات قرآني زيادي ارتباط دارد.
قصة تعدد زوجات پيامبر”ص“ به اين سادگي نيست كه در علاقة زنان افراط كرد تا شمارة زنانش به نه رسيد؟! انتخاب هاي پيامبر اكرم هر يك از آنان را در طول حياتش روي روش خاصي بوده است:
رسول الله”ص“ ابتداء با حضرت خديجة كبري سلام الله عليها ازدواج فرمودند. مدت بيست و اندي سال ( كه تقريباً دو سوم عمر پس از ازدواج آن حضرت است،) تنها با او به سر بردند، و همسر ديگري اختيار نفرمودند!
13 سال آن پس از نبوت آن حضرت، و پيش ازهجرتش از مكه بوده است.
حضرت به مدينه هجرت فرمودند، و به نشر دعوت و اعلاء كلمة دين شروع فرمودند، و سپس زناني را كه بعضي دوشيزه و بعضي ديگر بيوه بودند، كه از آنها هم برخي جوان و برخي پير و كامل بودند، اختيار فرمودند. سپس ازدواج با زنان، به جز آنهائي كه در حبالة نكاحش بودند، بر او حرام شد.
1) مستند:بحث تحليلي الميزان ج7 ص322
روشن است كه اين كارها را با اين خصوصيات نمي توان به صرف علاقة زنان و شهوت نزديكي آنان تفسير نمود كه ابتدا و انتهاي اين روش با اين مطلب ضديت دارد!
علاوه اينكه, همان طور كه مشاهده مي كنيم، عادتاً چنين است كه كسي كه مفتون زنان و گرفتار و علاقمند آنهاست، حريص به خلوت، و مجذوب زينت و عاشق جمال و مفتون غنچ و دلال، و حريص جواني و كم سني و زيبائي آنهاست.
اين خصوصيات هم با روش پيامبر اسلام”ص“ سازش ندارد. آن حضرت پس از ازدواج با دختر باكره با زن بيوه ازدواج كرده، و پس از ازدواج با دختر جوان با زن پير ازدواج كرده است. مثلاً ام سلمه را كه زني سالمند بود، و زينب دختر جحش را كه آن وقت بيش از پنجاه سال داشت، پس از اينكه زناني جوان چون عايشه و ام حبيبه داشت، اختيار فرمود.
پيامبر”ص“ زنان خود را ميان بهره گرفتن از زينت هاي دنيا با رهائي نيكو، يعني طلاق، و بي ميلي به دنيا و ترك تجمل و زينت در راه طلب خدا و رسول و سراي آخرت، مخير فرمود، همانطور كه قرآن در اين باره در سورة احزاب آيه 29 فرموده است:
-« اي پيامبر، به زنانت بگو!
اگر زندگي دنيا و زينت آن را مي خواهيد،
بيائيد برخوردارتان كنم و شما را رهائي نيكي دهم،
و اگر خدا و پيغمبرش و سراي آخرت را مي خواهيد،
خداوند براي نيكوكاران از شما پاداش بزرگي آماده كرده است! »
به طوري كه ملاحظه مي فرمائيد، اين معني با حال مردي كه مفتون جمال زنان و دلدادة وصال آنان است، نمي سازد.
بنابراين شخص بحث كنندة عميق اگر انصاف دهد راهي براي توجيه تعدد زنان آن حضرت در اول و سرانجام كار آن حضرت، جز توجيه به عوامل ديگري غير از عامل شهوت و حرص و ولع ندارد!
حضرت برخي از اين زنان را براي كسب نيرو و زياد كردن كمك و قبيله اختيار فرمود، بعضي را براي به دست آوردن دلها و حذر از شر عده اي، و برخي را براي اينكه قيام به امرشان نموده و معاش آنان را تأمين و مخارجشان را بدهد- تا يك سنت جاري ميان مؤمنين شده و در حفظ بيوه ها و عجوزها از بيچارگي و درماندگي بكوشند - و پاره اي را براي تثبيت و اجراي عملي حكم شرعي، تا با عمل آن حضرت سنت هاي پست و بدعت هاي باطلي كه ميان مردم رواج داشت، كوبيده شود، چنانكه جريان تزويج آن
حضرت زينب دختر جحش را كه عيال زيد بن حارثه بود، و زيد او را طلاق گفته بود، از اين قبيل بود. اين زيد به طور پسرخواندگي، پسر پيامبر ناميده مي شد، و در نظر آنان زن پسر خوانده همچون زن صلبي بر پدر حرام بود، پيامبر”ص“ او را اختيار فرمود تا اين عقيده را بكوبد. آياتي از قرآن مجيد هم در اين باره نازل شد.
پيامبر”ص“ پس از وفات حضرت خديجه”س“ نخستين بار « سوده» دختر زمعه را كه شوهرش پس از بازگشت از هجرت دوم به حبشه، فوت كرده بود، به زني گرفت.
اين سوده زني با ايمان بود كه در راه ايمانش از مكه هجرت كرده بود، و اگر به اهل خود كه در آن روز كافر بودند، بر مي گشت، همانند عده اي ديگر از مردان و زنان با ايمان مورد فتنه گري آنها واقع مي شد، و با زجر و قتل و اكراه با كفر مواجه مي گشت!
پيامبر”ص“ زينب دختر خزيمه را كه شوهرش عبدالله بن جحش در جنگ احد كشته شده بود، به زني گرفت. زينب در دوران جاهليت از جمله خانم هاي با فضيلت بود، و به خاطر نيكي هائي كه به فقرا و بيچارگان مي نمود، او را” ام المساكين – مادر بيچارگان “ مي ناميدند. پيامبر براي حفظ آبروي او وي را به زني گرفت.
آن حضرت, ” ام سلمه “ را كه نامش ” هند “ بود، و سابقاً عيال عبدالله ابوسلمه پسر عمه و برادر رضاعي آن حضرت، و اولين هجرت كننده به حبشه بود، به زني گرفت.
” ام سلمه “ زني با زهد و تدين و با فضيلت و عقيده بود. وقتي شوهرش از دنيا رفت او زني سالمند بود، و آن وقت با حضرت ازدواج كرد.
آن حضرت, ” صفيه “ دختر حي بن اخطب، رئيس قبيلة ” بني نضير“ را كه شوهرش در جريان جنگ خيبر، و پدرش درجنگ بني نضير كشته شده بود، و در ميان اسيران خيبر بود، براي خود اختيار كرد، و او را آزاد نمود، و سپس تزويج كرد، و با اين كار او را از ذلت نجات داد، و با بني اسرائيل پيوندي پيدا نمود.
آن حضرت، ” جويره “ را كه نامش ” بره“ و دختر حارث، رئيس قبيلة ” بني مصطلق“ بود, پس از جنگ بني مصطلق تزويج نمود. مسلمانان، دويست خانه از آنها را با زن و بچه هايشان به اسيري گرفته بودند. وقتي پيامبر جويره را تزويج كرد، مسلمانان گفتند كه اينها خويشاوندان پيامبرند و شايسته نيست كه اسير باشند، لذا همه شان را آزاد كردند. بدين جهت قبيلة بني مصطلق ايمان آوردند، و همه شان كه جمعيتي زياد بودند به مسلمانان پيوستند. اين كار در ساير عرب ها هم اثر به سزائي داشت.
آن حضرت, ” ميمونه“ را كه نامش ” بره “ و دختر حارث هلالي بود، تزويج كرد. ” بره “ همان است كه پس از وفات شوهر دومش ابو رهم بن عبدالعزي، خود را به پيامبر”ص“ هديه كرد. پيامبر او را آزاد نمود و سپس تزويج فرمود. قرآن هم دربارة آن سخن گفت.
آن حضرت، ” ام حبيبه “ را هم كه نامش ” رمله “ و دختر ابوسفيان بود، به زني گرفت.
ام حبيبه عيال ” عبيدالله بن جحش “ بود و با او در هجرت دوم به حبشه رفته بود. عبيدالله در آنجا دين مسيح را اختيار كرده بود، ولي ام حبيبه بر اسلام باقي مانده بود. پدرش ابوسفيان هم در آن روز لشكرها عليه اسلام تهيه مي ديد. پيامبر”ص“ او را تزويج نمود، و بدين وسيله حفظش فرمود.
آن حضرت، ” حفصه“ دختر عمر را هم كه شوهرش ” خنيس بن خداقه “ در جنگ بدر كشته شده و او بيوه مانده بود، تزويج فرمود.
آن حضرت, ” عايشه “ دختر ابوبكر را هم به زني گرفت. (عايشه دختر باكره بود.)
دقت در خصوصيات فوق الذكر، با آن روش نيكوي رسول الله”ص“ در ابتداء و سرانجام كارش، و آن زهد و ترك زيور دنيا كه داشت، و زنان خود را به آن دعـــــوت مي نمود، ديگر جاي هيچ شكي براي شخص محقق باقي نمي گذارد كه ازدواج آن حضرت با اين زنان همانند ساير مردم نبود!
روش زيباي آن حضرت را هم دربارة زنان به اين مطلب اضافه كنيد. او حقوقي از زنان را كه دوران جاهليت و اعصار بربريت از بين برده بود، و وزن آنها را در اجتماع انساني پائين آورده بود، زنده فرمود، و بدانها رسانيد تا آنجا كه نقل شده، آخرين كلامي كه آن حضرت فرمود، سفارشي بود كه به مردان فرموده و گفت:
« نماز ! نماز ! و برده هايتان !
آنها را بيش از مقدار طاقتشان تكليف نكنيد!
خدا را ! خدا را ! در زنان!
آنها در دست شما نيمي از عمر خود را از دست مي دهند...! »
روش آن حضرت”ص“ در عدالت ميان زنانش، و حسن معاشرت آنان، و رعايت آنها روشي مخصوص به خودش دارد.
حكم تجويز « تعدد زوجات بيش از چهار زن» مانند حكم روزة « وصال» از مختصات آن حضرت بود، كه ساير افراد امت از آن ممنوع بودند.
اين خصلت هاي نيكو، كه بر مردم هم روشن و معلوم بود، جلو دشمنان آن حضرت را گرفته بود، و با آنكه در پي كوچكترين فرصتي بودند كه ايرادي بگيرند، راهي براي اعتراضشان باقي نگذاشته بود!
در آيات فوق الذكر موضوع ازدواج رسول الله”ص“ با همسر آزادكردة خود زيد مطرح شده، كه آن جناب قبلاً زيد را فرزند خود خوانده بود. آيات چنين شروع مي شود:
« هيچ مرد مؤمن و زن مؤمنه را نمي رسد كه وقتي خدا و رسولش امري را صادر فرمودند، باز هم در امور خود، خود را صاحب اختيار بدانند,
1) مستند:آية36تا40سورة احزاب ” وَما كانَ لِمؤُمِنٍ وَلا مؤُمِنَةٍ اِذا قَضيَ اللهُ وَ رَسوُلُهُ اَمراً اَن يَكوُنَ لَهُمُ الخِيَرَةُ مِن اَمرِهِم...!“ الميزان ج32ص193
و هركس خدا و رسولش را نافرماني كند به ضلالتي آشكار گمراه شده است! »
سياق آيات فوق شهادت مي دهد بر اينكه مراد به ” قضاء“ در اينجا قضاءِ تشريعي و گذراندن قانون است نه قضاي تكويني، پس مراد به قضاءِ خدا، حكم شرعي اوست، كه در هر مسئله اي كه مربوط به اعمال بندگان است مقرر داشته و بدان وسيله در شئون و امور آنان دخل و تصرف مي كند. البته اين احكام را به وسيلة يكي از فرستادگان و پيامبرانش بيان مي فرمايد.
اما، قضاءِ رسول او، به معناي قضاءِ دومي از قضاء است، و آن عبارت است از اينكه رسول او به خاطر ولايتي كه خدا برايش قرار داده، در شأني از شئون بندگان دخل و تصرف كند. در آية زير از اين ولايت كه خدا براي رسول گرامي اسلام”ص“ قرار داده، خبر داده است:
به حكم آية قبلي قضاءِ رسول الله”ص“ قضاي خدا نيز مي باشد، چون خدا قرار دهندة ولايت براي رسول خويش است، و اوست كه امر رسول را در بندگانش نافذ كرده است!
سياق عبارت « … وقتي خدا و رسولش امري را صادر فرمودند… ،» از آن جائي كه يك مسئله را هم مورد قضاء خدا دانسته و هم قضاء رسول خــــــــــدا، شهادت مي دهد بر اينكه مراد به قضاء، تصرف در شأني از شئون مردم است، نه تنها حكم شرعي، كه مختص به خداي تعالي است.
مي دانيم كه رسول خدا”ص“ به شخصه جاعل و قانونگذار قوانين دين نيست، و اين كار مختص به خداي تعالي است، و رسول او تنها بيان كنندة وحي اوست، پس معلوم شد كه مراد به قضاءِ رسول، تصرف در شئون مردم است.
و اين آيه صراحتاً بيان مي كند كه:
-احدي از مؤمنين و مؤمنات حق ندارند در جائي كه خدا و رسول او در كاري از كارهاي ايشان دخالت مي كنند، خود ايشان باز خود را صاحب اختيار بدانند، و فكر كنند كه آخر كار مال ماست و منسوب به ما، و امري از امور زندگي ماست، چرا اختيار نداشته باشيم؟ آنوقت چيزي را اختيار كنند كه مخالف اختيار و حكم خدا و رسول او باشد، بلكه بر همه آنان واجب است پيرو خواست خدا و رسول او باشند، و از خواست خود صرف نظر كنند.
اين آية شريفه هرچند عموميت دارد، و همه مواردي را كه خدا و رسول حكمي برخلاف خواستة مردم دارند، شامل مي شود، اما به خاطر اينكه در سياق آيات بعدي قرار دارد كه داستان ازدواج رسول خدا”ص“ با همسر پسر خوانده اش ”زيد“ را بيان مي كند، مي توان گفت كه به منزلة مقدمه براي بيان داستان مزبور است، و مي خواهد به كساني كه به آن جناب اعتراض و سرزنش مي كردند. ( كه داستانش در روايات آمده است،) پاسخ دهد، كه اين مسئله ربطي به شما ندارد, و شما نمي توانيد در آنچه خدا و رسول حكم مي كنند، مداخله كنيد!
زيد بن حارثه قبلاً بردة پيامبر بود و سپس آنجناب آزادش كرد و او را فرزند خود خواند. اين انعامي بود كه رسول الله”ص“ به وي كرد. انعام ديگرش اين بود كه دختر عمة خود زينب دختر جحش را همسر او كرد.
زيد بعد از مدتي آمد نزد رسول الله”ص“ تا مشورت كند كه اگر صلاح بداند زنش را طلاق دهد. رسول الله”ص“ او را از اين كار نهي كرد ولي سرانجام زيد همسرش را طلاق داد و رسول خدا”ص“ با او ازدواج كرد. آية زير بيان اين موضوع تاريخي و شرعي است:
« به ياد آر! به آن كس كه خدا به او نعمت داد،
و تو نيز به او احسان كردي، و گفتي:
-همسرت را برخلاف ميلت نگه دار، و از خدا بترس!
( با اينكه تو از پيش مي دانستي كه سرانجام و بر حسب تقدير الهي، او همسرش را طلاق مي دهد و تو بايد او را بگيري،)
تو آنچه در دل داشتي، و مي دانستي كه خدا بالاخره آشكارش خواهد كرد،
از ترس مردم پنهان كردي،
و خدا سزاوار تر است به اينكه از او بترسي!
پس همينكه زيد بهرة خود از آن زن بگرفت، و طلاقش داد،
1) مستند:آية 37 سورة احزاب ” ... فَلَمّا قَضي زَيدٌ مِنها وَطَراً زَوَّجناكَها . . . ! “ الميزان ج32ص195
ما او را به همسري تو درآورديم،
تا ديگر مؤمنان نسبت به همسر پسر خوانده هاي خود، وقتي مطلقه مي شوند،
دچار زحمت نشوند، و آن را حرام نپندارند،
و امر خدا سرانجام عملي مي شود!
بر پيغمبر اسلام هيچ حرجي در خصوص عملي كه خدا بر شخص او واجب كرده، نيست!
اين سنتي است از خدا !
كه در امت هاي پيشين نيز جاري بوده است،
و امر خدا سنجيده و حساب شده است!
كساني كه رسالت هاي خدا را ابلاغ مي كنند، از او مي ترسند،
و از احدي غير خدا نمي ترسند،
و خدا براي حساب كشيدن كافي است!
محمد، پدر احدي از مردان فعلي شما نيست،
بلكه او فرستاده خدا و خاتم پيامبران است،
و خدا بر هر چيزي داناست ! »
خداي تعالي بر پيامبر گرامي خود واجب كرده بود كه بايد با همسر زيد پسر خوانده اش ازدواج كند، تا بدين وسيله همه بفهمند كه همسر پسرخوانده محرم انسان نيست! و ساير مسلمانان نيز بتوانند با همسر مطلقة پسرخوانده شان ازدواج كنند.
رسول خدا”ص“ اين معنا را در دل پنهان مي داشت، چون از اثر سوء آن در مردم مي ترسيد. خداي تعالي با اين عتاب او را امنيت داد و آن جناب را نصرت و تأئيد فرمود، تا جبران طعن طاعنان بيمار دل را بكند. دليل اين امــــر در خود آيه است كه مي فرمايد:
« همينكه زيد از همسرش صرف نظر كرد، ما او را به ازدواج تو درآورديم ! »
از اين تعبير به خوبي پيداست كه گوئي ازدواج با زينب از اراده و اختيار رسول الله”ص“ خارج بوده، و خدا اين كار را كرده است. بار ديگر اين مطلب را در پايان آيه تأئيد مي فرمايد و مي گويد:
« وَ كانَ اَمرُاللهِ مَفعوُلاً - كارهاي خدا انجام شدني است! »
كه داستان ازدواج را كار خدا دانسته است.
نكتة جالب اينكه, تمامي آيه نشان مي دهد آنچه رسول خدا”ص“ در دل پنهان مي داشته، همين حكم به ازدواج با زينب بوده, تا قانوني شود كه ازدواج با همسر مطلقة پسرخوانده ها جايز شود، و اين عمل قبلاً براي آن جناب واجب شده بود، نه اينكه رسول خدا”ص“ خداي نكرده عاشق زينب شده باشد و عشق خود را پنهان كرده باشد، بلكه وجوب اين عمل را پنهان مي كرده است، به طوري كه برخي مفسرين گفته اند!!؟
برخي از مفسرين معلوم نيست چگونه چنين جرأتي را به خود داده اند و مطلب چنين مهمي را كه قانون الهي بوده، به عشق و عاشقي پيامبر نسبت داده و در اثر اين اشتباه به حيص و بيص افتاده اند، و در مقام توجيه عشق رسول الله”ص“ برآمده اند، كه: « البته او هم بشر بوده و عشق يك حالت جبلي است... و از اين چرنديات !!؟ » غافل از اينكه اولاً با اين توجيه نيروي تربيت الهي را از نيروي جبلت و طبيعت بشري كمتر دانسته اند، ثانياً، در چنين فرضي ديگر معني ندارد كه خدا آن جناب را عتاب كند،كه چرا عشق خود را پنهان داشتي؟ چون معنايش اين مي شود كه بايد عشق خود را نسبت به زن مردم اظهار مي كردي، و چرا نكردي ؟!
رسوائي اين حرف از آفتاب روشن تر است، چون از يك فرد عادي پسنديده نيست كه دنبال ناموس مردم حرفي بزند و به ياد آنان باشد و براي به چنگ آوردن آنان تشبث كند، تا چه رسد به خاتم پيامبران خدا صلواة الله عليه و آله و سلّم !
خداوند متعال در پايان آيه بيان مي فرمايد:
-« محمد، پدر احدي از اين مردان ( كه همان مردان شما باشند،) نيست، تا آنكه ازدواجش با همسر يكي از آنان، بعد از جدائي، ازدواج با همسر فرزندش باشد و زيد بن حارثه هم يكي از همين مردان شماست. پس ازدواج رسول خدا ”ص“ با همسر او، پس از آنكه همسر خود را طلاق داد، ازدواج با همسر پسرش نمي باشد.
-اما اينكه پيامبر وي را پسر خود خواند، صرف خواندن بوده، و هيچ اثري از آثار پدر و فرزندي، بر آن مترتب نمي شود، چون خدا پسرخوانده هاي شما را فرزند شما نمي داند!
-ولكن رسول الله و خاتم نبيين:
بلكه او فرستادة خدا و خاتم پيامبران است ! »
در اين آيه اشاره به اين حقيقت است كه ارتباط و بستگي آنجناب به شما مردم، ارتباط رسالت و نبوت است، و آنچه او مي كند به امر خداي سبحان است!
قرآن مجيد نشان مي دهد كه پيامبر خدا”ص“ شرم رو بود، و وقتي مردم براي خوردن طعام به خانة آن حضرت مي آمدند، به موقع بلند نمي شدند تا بروند، آن حضرت خجالت مي كشيد كه به آنها تذكر بدهد, لذا خداوند مـــتـــعال كه از بيان حق شرم نمي كند, به كمك او آمده، و چنين دستور مي دهد:
-« اي كساني كه ايمان آورده ايد!
به خانه هاي پيامبر درنيائيد، مگر آنكه شما را به طعامي دعوت كند،
به شرطي كه به انتظار طعام زودتر نرويد،
بلكه وقتي شما را خواندند, داخل شويد، و چون طعام خورديد متفرق شويد،
و آنجا را محفل انس و گفتگو مكنيد،
كه اين امر پيامبر را ناراحت مي كند، ولي او از شما خجالت مي كشد،
ولي خدا از بيان حق خجالت نمي كشد...! »
سؤال از پشت پرده و حجاب
متعاقب دستور فوق، خداي تعالي دو دستور مشهور به دستور حجاب و رفتار با زنان رسول الله”ص“ را صادر مي فرمايد:
« چون از همسران پيامبر چيزي مي پرسيد، از پشت پرده بپرسيد!
اين براي طهارت دل شما و دل آنان بهتر است،
و شما حق نداريد رسول خدا را اذيت كنيد! »
« شما حق نداريد بعد از وفات پيامبر با همسران او ازدواج كنيد!
اين كار تا ابد ممنوع است! چون نزد خدا كاري عظيم است،
1) مستند:آية54تا55سورة احزاب ” يا اَيُّها الَّذينَ آمَنوُا لا تُدخُلوُا بُيوُتَ النَّبِيِّ اِلاّ...! “ الميزان ج32 ص219
چه آن را اظهار كنيد، و چه پنهان داريد،
خدا به هر چيزي داناست ! »
« هيچ حرجي بر همسران در خصوص نامبردگان زير نيست،
يعني لازم نيست خود را در برابر آنها بپوشانند:
پدران، فرزندان، برادران، برادرزادگان، پسران خواهران، و زنان آنها و كنيزاني كه دارند، و بايد كه از خدا بترسند!
كه خدا همواره بر هر چيزي شاهد و ناظر است ! »
« هان اي پيامبر !
به همسرانت، دخترانت و زنان مؤمنين بگو:
-چادرهاي خود به خود فرو پيچند!
اين نزديك تر است به اينكه آنها را بشناسند و آزار دهند! »
( بدين وسيله بهتر معلوم مي شود كه زن مسلمان هستند و در نتيجه اذيت نمي بينند.)
در مورد زنان پيامبر در آية شريفه استثنائي هست از عموميت حكم حجاب، و مي فرمايد:
-اينكه گفتيم مسلمانها بايد از پس حجاب با ايشان گفتگو كنند، شامل پدران و فرزندان و برادران و برادرزادگان و خواهرزادگان، و خلاصه محرم هاي ايشان نمي شود. نامبردگان مي توانند بدون حجاب با آنان گفتگو كنند.
و نيز زنان قوم و خويش ايشان را نيز استثنا كرده و فرموده:« و زنان ايشان،» اشاره دارد به اين كه مراد به زنان ايشان تنها آن زنان از فاميل ايشان است كه ايمان داشته باشند، نه كفار! و البته از كساني كه استثنا شده اند كنيزان خود ايشان است.
در آيه ذكر كلمة « جلابيب» به معناي حجاب به كار رفته است. كلمة جلابيب جمع جلباب است و آن جامه اي است سرتاسري و تمام بدن را مي پوشاند و يا روسري مخصوصي است كه صورت و سر را ساتر مي شود.
منظور از عبارت قرآني كه مي فرمايد:
« پيش بكشند مقداري از جلباب خود را ! »
اين است كه آن را طوري بپوشند كه زير گلو و سينه هايشان در انظار ناظرين پيدا نباشد. دليل اين امر را چنين فرموده:
-پوشاندن همة بدن به شناخته شدن به اينكه اهل عفت و حجاب و صلاح و سدادند, نزديك تر است در نتيجه وقتي به اين عنوان شناخته شدند ديگر اذيت نمي شوند يعني اهل فسق و فجور متعرض آنان نمي گردند.
از داود بن قيس ( در كتاب الادب بخاري) روايت شده كه گفت: « من حجره هاي همسران رسول الله”ص“ را ديدم كه از شاخه هاي بي برگ درخت خرما ساخته شده بود و از پشت آن را با پلاس موئي پوشانده بودند و به گمانم عرض و فاصله بين درب خانه تا درب حجره، چادري حدود شش يا هفت ذراع بود. ( ذراع به معناي فاصله بين آرنج و نوك انگشت وسطي است، كه برخي از اهل لغت آن را بين پنجاه تا هفتاد سانتي متر تخمين زده اند و در نتيجه اگر حد متوسط ذراع را شصت سانتي متر بگيريم، هفت ذراع حدود چهار متر و بيست سانتي متر خواهد بود.) و آخرين نقطة خانه كه به اصطلاح فارسي پستوي خانه گفته مي شود، ده ذراع بود و من به گمانم بلندي سقف اين حجره ها بين هفت تا هشت ذراع بوده است. »
نظير صدر اين روايت را در منثور از ابن عطاء خراساني روايت كرده كه گفت: «من حجره هاي همسران رسول خدا”ص“ را ديدم كه از شاخه هاي بي برگ درخت خرما ساخته شده بود و بر درب خانه ها پلاسي از موي سياه افتاده بود. »
1) مستند: بحث روايتي الميزان ج36 ص189
سورة تحريم با داستاني كه بين رسول خدا”ص“ و بعضي از همسران او اتفاق افتاده بود، آغاز شده است و آن اين بود كه آن جناب به خاطر حادثــــه اي كه شرحش مي آيد، پاره اي از حلال ها را بر خود حرام كرده بود و بدين سبب در اين آيات خداي تعالي آن جناب را مورد عتاب قرار مي دهد كه چرا به خاطر رضايت بعضي از همسرانت، حلال خدا را بر خود حرام كردي؟!
و در حقيقت و به طوري كه از سياق آيه بر مي آيد عتاب متوجه همسر است و مي خواهد رسول گرامي خود را عليه آن همسر ياري كند.
بعد از نقل اين داستان، مؤمنين را خطاب مي كند به اينكه جان خود را از عذاب آتشي كه آتشگيرانة آن انسان و سنگ است، نگه بدارند و بدانند كه به جز اعمال خود آنان به ايشان جزائي نمي دهند و جزاي آنها خود اعمال آنهاست!
و معلوم است كه هيچ كس نمي تواند از عمل خود بگريزد، پس هيچ كس از اين جزا خلاصي ندارد، مگر پيغمبر و آنهائي كه به وي ايمان آورده اند.
موضوع آيه با خطابي آميخته به عتاب شروع مي شود, كه چرا آنجناب پاره اي از حلال هاي خدا را بر خود حرام كرده است، ولي تصريح نكرده كه آنچه حرام كرده، چيست و قضيه چه بوده است؟
چيزي كه هست، جملة « آيا خشنودي همسرانت را مي خواهي؟ » اشاره دارد بر اينكه آنچه آنجناب بر خود حرام كرده است، عملي از اعمال حلال بوده است، كه رسول خدا”ص“ آن را انجام مي داده است و بعضي از همسرانش از آن عمل ناراضي بوده اند و آنجناب را در مضيقه قرار مي دادند و اذيت مي كرده اند تا آنجناب ناگزير شده سوگند بخورد كه ديگر آن عمل را انجام ندهد!
پس اگر در جملة « يا ايها النبي! » خطاب را متوجه آنجناب, بدان جهت كه نبي است، كرده، و نه بدان جهت كه رسول است، دلالت دارد كه مسئلة مورد عتاب مسئلة شخصي آنجناب بوده است، نه مسئله اي كه جزو رسالت هاي او براي مردم باشد و معلوم است كه وقتي صحيح و مناسب بود بفرمايد: «ياايهاالرسول!» كه مسئله مورد بحث مربوط به يكي از رسالت هاي آن جناب باشد.
1) مستند:آيه 1 تا 9 سوره تحريم ” يا اَيُّهاَ النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ ما اِحَلَّ اللهُ لَكَ تَبتَغي مَرضاتَ اَزواجِكَ...!“ الميزان ج38ص307و336
مراد به تحريم، تحريمي از طرف خدا نبوده، بلكه تحريم به وسيلة نذر يا سوگند بوده است، كه آية بعدي هم بر همين معنا دلالت دارد، چون در آنجا سخن از سوگند گفته و فرموده است: « خداوند راه چارة شكستن سوگند را براي شما بيان كرد...!» معلوم مي شود آن حضرت با سوگند آن حلال را بر خود حرام كرده است، چون خاصيت سوگند همين است كه وقتي به عملي متعلق شود آن را واجب مي كند و چون به ترك عملي متعلق شود، آن عمل را حرام مي سازد، پس معلوم مي شود آن جناب سوگند به ترك آن عمل خورده است و آن عمل را بر خود حرام كرده است، اما حرام به وسيلة سوگند!
آري منظور از تحريم، چنين تحريمي است، نه اينكه حرمت آن عمل را براي شخص خود تشريع كرده باشد، چون پيامبر نمي تواند چيزي را كه خدا حلالش كرده برخود و يا بر همه تحر يم كند و چنين اختياري را ندارد!
آيه چنين ادامه مي يابد:
« زماني كه رسول خدا”ص“ سري از اسرار خود را نزد بعضي از همسرانش (حفصه دختر عمر،) افشاء كرد و به وي سفارش فرمود كه اين مطلب را به كسي نگويد، همين كه حفصه آن سر را بر خلاف دستور آن جناب به ديگري گفت و قسمتي از سرّ آن جناب را فاش نمود و از فاش كردن بقية آن سرّ خودداري كرد، رسول خدا”ص“ جريان را به عنوان اعتراض به خود او خبر داد، يعني خبر داد كه تو سرّ مرا فاش كردي! آن زن پرسيد: چه كسي به تو خبر داد كه من اين كار را كرده ام و سرّ تو را فاش ساخته ام؟ رسول خدا”ص“ فرمود:
-خداي عليم و خبير به من خبر داد!
او خدائي است كه عالم به سرّ و آشكار،
و با خبر از سراير و اسرار است! »
آية بعدي مسئله را روشن تر مي سازد و نشان مي دهد كه دست دو تا از زنان آن حضرت در كار بوده است و مي فرمايد:
-« اگر شما دو زن به سوي خدا برگرديد،
وسيلة برگشتن خدا به سوي خود را فراهم كرده ايد،
ولي اگر عليه پيامبر خدا دست به دست هم دهيد،
بدانيد كه خداوند مولاي او، و جبرئيل و صالح مؤمنين و ملائكه هم
بعد از خدا، پشتبان اويند! »
تمامي روايات اتفاق دارند كه منظور از آن دو زن، حفصه و عايشه دو همسر رسول خدا”ص“ بوده اند.
از عبارت آيه بر مي آيد كه اين دو زن رسول الله”ص“ را آزردند و عليه او دست يكي شدند. دست يكي شدن عليه آنجناب از گناهان كبيره است!
در آيات سورة احزاب و توبه، خداي تعالي اين مطلب را روشن كرده و مي فرمايد:
-« كساني كه خدا و رسول را آزار مي دهند،
خدا در دنيا و آخرت لعن شان كرده،
و برايشان عذابي خوار كننده مهيا كرده است! »
همچنين فرموده:
-« و كساني كه رسول خدا را آزار مي دهند،
عذابي دردناك دارند! »
خداوند سبحان براي نشان دادن عنايت خاص خود به رسول گرامي اش پشتيباني خود را از او اعلام مي دارد و مي فرمايد كه بدون هيچ واسطه اي از مخلوقاتش، خود او رسولش را ياري مي كند و متولي امور او مي شود:
-« فَاِنَّ اللهَ هُوَ مَولاهُ - خدا وليّ و سرپرستي است كه عهده دار اوست, و او را در هر خطري كه تهديدش كند ياري مي نمايد! »
در آيه شريفه در اظهار و پيروز ساختن رسول الله”ص“ بر دشمنان و تشديد عتاب آنهائي كه عليه او پشت به پشت هم داده اند، لحن عجيبي به كار رفته است:
اوّلا، در شروع داستان خطاب را متوجه رسول الله”ص“ نمود و او را به خاطر اينكه حلال خدا را بر خود حرام كرده عتاب نمود و بعد, دستور داد سوگندش را بشكند. اين لحن، در حقيقت تأئيد و نصرت آن جناب مي باشد، به صورت عتاب !
در آية بعدي خطاب را به مؤمنين برگردانيده و قصه را براي مؤمنين نقل فرمود، و در نقل قصه نامي از آن دو همسر نبرد و مطلب را مبهم ذكر كرد، و اين نام نبردن، و نيز تأئيدي كه قبل از نقل قصه از رسول خدا”ص“ كرده بود، و همچنين اصل پرده برداري از اين ماجرا، و هم نقل آن به طور سربسته، همه و همه نوعي تأئيد بيشتر از آن جناب به شمار مي رود.
سپس، خطاب را از مؤمنين برگردانيده و متوجه آن دو زن كرد و به آن دو فرمود
كه دلهايتان در اثر عملي كه كرديد، منحرف شده است، و به جاي اينكه به آن دو دستور دهد توبه كنند، خاطرنشان ساخت كه شما دو نفر بين دو امر قرار گرفته ايد يا اينكه از گناه خود توبه كنيد و يا عليه كسي كه خدا مولاي اوست و جبرئيل و صالح مؤمنين و ملائكه پشتيبان اويند، به اتفاق يكديگر توطئه كنيد و آنگاه اظهار اميد كرده، كه اگر پيامبر طلاقشان دهد خداي تعالي زنان بهتري نصيب آن جناب مي فرمايد!
خداي متعال در مقابل توطئة آنها حمايت خود را از رسولش بيان فرمود و اضافه كرد كه جبرئيل و صالح مؤمنين و ملائكه نيز پشتيبان اويند.
در روايات وارده از اهل سنت و شيعه آمده كه رسول خدا”ص“ فرمود:
-منظور از صالح مؤمنين تنها علي عليه السلام است !
خداي تعالي در آية بعدي مي فرمايد:
-« اگر پيامبر شما را طلاق دهد،
خدا بهتر از شما را به ازدواج او در مي آورد! »
در اين آيه بي نيازي خدا را ار آن دو زن خاطر نشان ساخته و مي فرمايد: هرچند شما به شرف زوجيت رسول خدا”ص“ مشرف شده ايد، لكن كرامت نزد خدا به اين حرف ها نيست بلكه تنها به تقوي است و بس!
در جاي ديگر قرآن مي فرمايد:
-« خداي تعالي اگر براي شما زنان پيامبر اجر عظيم مهيا ساخته، براي اين نيست كه همسر اوئيد، بلكه براي اين است كه نيكوكاريد!
-پس اگر هر يك از شما نيكوكار نباشد، نزد خدا پاداشي ندارد! »
مي فرمايد: اجر عظيم مخصوص بعضي از شما همسران رسول خدا”ص“ است و آن بعض همان نيكوكاران است و معلوم مي شود همسران آن جــنـــاب همه نيكوكار نبوده اند.
از آيات سوره احزاب نيز بر مي آيد كه همسران رسول الله”ص“ از نظر هدايت و ضلالت و خوبي و بدي دو جور بودند و همه يكسان نبودند:
-« اي زنان پيامبر!
هر يك از شما عملي كند كه زشتي اش واضح است،
عذابش دو چندان خواهد بود!
و اين بر خدا آسان است!
و هريك از شما تسليم خدا و رسولش باشد و عملي صالح انجام دهد،
او نيز اجرش را دو بار مي دهند،
و ما براي او رزقي كريم آماده كرده ايم ! »
به همين جهت بود كه در آية مورد نظر، به دنبال اظهار بي نيازي خدا، اظهار اميد كرد كه اگر آنجناب طلاقشان دهد، خداي تعالي همسراني بهتر از آنان به او روزي مي كند، زناني كه مسلمان و مؤمن و عابد و توبه كار و قانت و روزه گير باشند، زنان بيوه يا دوشيزگان باكره!
پس هر زني كه با رسول خدا”ص“ ازدواج مي كرد و متصف به مجموع اين صفات بوده، بهتر از آن دو زن بوده است و اين بهتري نبود مگر به خاطر اينكه داراي قنوت و توبه بودند و يا داراي قنوت به تنهائي بوده و در ساير صفات با ساير زنان اشتراك داشتند.
قنوت, يعني ملازمت به اطاعت و خضوع.
در سورة مريم فرمود: « مريم از قانتين بود! »
پس قنوت همان چيزي است كه بعضي از زنان رسول خدا”ص“ فاقد آن بودند و آن عبارت بود از اطاعت رسول خدا”ص“ كه اطاعت خدا هم در آن است و آن دو زن نداشتند. و نيز تقوي از نافرماني رسول خدا”ص“ و پرهيز از آزار او، كه باز فاقد آن بودند.
در روايات اسلامي، مطالبي متعدد در اين زمينه آورده اند.
قمي در تفسير خود از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه-
« عايشه و حفصه روزي كه رسول خدا ”ص“ در خانة ماريه قبطي بود، بگوش نشستند و بعداً به آن جناب اعتراض كردند كه چرا به خانة ماريه رفتي؟ حضرت سوگند خورد كه والله ديگر نزديك او نمي شوم!
خداي تعالي در اين آيه آن جناب را عتاب كرد كه چرا حلال خدا را بر خود حرام كردي، كفاره قسم را بده و همچنان به همسرت سر بزن ! »
« خدا براي كساني كه كافر شدند مثلي زده،
و آن همسر نوح و همسر لوط است،
كه در تحت زناشوئي دو نفر از بندگان صالح ما بودند،
و اين دو زن به آن دو بندة صالح خيانت كردند،
و همسري شان با پيامبران هيچ سودي برايشان نكرد،
و از عذاب الهي جلوگيرشان نشد،
و به ايشان گفته شد: داخل شويد در آتش!
همانگونه كه بيگانگان با انبيا داخل مي شوند! » (آيه 10 سوره تحريم)
خداي متعال در سورة تحريم بعد از نقل توطئة دو تن از زنان پيامبر اسلام و دست يكي شدن آنها براي آزار رسول الله”ص“ اشاره اي به حال دو تن از زنان تاريخ كرده است كه هر دو همسر دو پيامبر بزرگوار بودند، دو پيامبري كه خداي تعالي عبد صالحشان ناميده است ولي با اين حال اين دو زن به آن دو بزرگوار خيانت كردند و در نتيجه فرمان الهي رسيد كه با ساير دوزخيان داخل دوزخ شوند!
پس اين دو زن كه همسر و هم بستر با دو پيامبر بزرگوار بودند همسري آنان سودي به حالشان نبخشيد و بدون كسب كمترين امتيازي در زمرة هالكان به هلاكت رسيدند.
در اين تمثيل، تعريض سختي به دو همسر رسول الله”ص“ شده كه آن دو نيز به آن حضرت خيانت كردند و سرّ او را فاش ساختند و عليه او دست به دست هم دادند و اذيتش كردند و مخصوصاً وقتي مي بينيم سخن از كفر و خيانت و فرمان ( داخل دوزخ شويد! ) دارد، مي فهميم كه اين تعريض تا چه حد شديد است !
« آنان كه بهتان به شما مسلمين بستند, مي پندارند كه ضرري به آبروي شما مي رسد، بلكه خير و ثواب نيز خواهيد يافت و هر يك از آنها به عقاب اعمال خود خواهند رسيد!
1) مستند:آية 11و12 سورة نور ” اِنَّ الَّذينَ جآؤُا بِالاِفكِ عُصبَةٌ مِنكُم ....“ الميزان ج 29 ص 133
و آن كس از منافقان كه رأس و منشأ اين بهتان بزرگ گشت،
همو به عذابي سخت معذب خواهد شد!
آيا سزاوار اين نبود كه شما مؤمنان زن و مردتان،
چون از منافقان چنين بهتان و دروغي شنيديد،
حسن ظن تان دربارة يكديگر بيشتر شده، و گوئيد:
اين دروغي است آشكار...! »
يكي از اتفاقاتي را كه قرآن مجيد از زمان حيات رسول الله”ص“ ثبت و نقل كرده و دربارة آن به افشاگري توطئة منافقين در لكه دار ساختن نزاهت و قداست پيامبر خدا پرداخته ” داستان افك “ است. اهل سنت آن را راجع به عايشه دانسته اند ولي شيعه آن را دربارة مارية قبطي، مادر ابراهيم، دانسته است. ” ماريه“ همان همسري است كه مقوقس پادشاه مصر اورا به عنوان هديه براي رسول الله”ص“ فرستاد. هر دو حديث، چه آنكه از سني هاست و چه آنكه از شيعه رسيده، خالي از اشكال نيست!
ولي اين نكته مسلم است كه افك مورد بحث مربوط به يكي از خانواده هاي رسول الله”ص“ بوده، حال همسرش يا كنيز مادر فرزندش، كه شايد همين نكته هم به طور اشاره از جمله « وَ تَحسَبوُنَهُ هَيّناً وَ هُوَ عِندَاللهِ عَظيـــــــــــــــــــــمٌ – اين كار را سهل و كوچـــــــــــك مي پندارند در حالي كه نزد خدا بسيار عظيم است! » استفاده شود. و همچنين از آيات اين داستان كه مي رساند مطلب در ميان مسلمانان شهرت يافت و سر و صدا به راه انداخت، و اشارات ديگري كه در آيه هست, اين معنا فهميده مي شود.
و از آيات بر مي آيد كه بعضي از خانوادة رسول الله”ص“ را نسبت فحشاء دادند و نسبت دهندگان چند نفر بودند و داستان را ميان مردم منتشر كردند و دست به دست گرداندند.
و نيز به دست مي آيد كه بعضي از منافقين يا بيماردلان در اشاعة اين داستان كمك كرده اند، چون به طور كلي اشاعة فحشاء در ميان مؤمنين را دوست مي داشتند و لذا خدا اين آيات را نازل فرموده و از رسول خدا”ص“ دفاع فرموده است!
مي فرمايد: كساني كه اين دروغ را تراشيدند، جماعت معدودي از شما هستند، كه با هم تباني و ارتباط دارند.
اين تعبير خود اشاره است به اينكه در اين تهمت توطئه اي در كار بوده است، كه اين دروغ را بتراشند و آن را اشاعه دهند تا قداست و نزاهت رسول خدا”ص“ را لكه دار سازند و او را در ميان مردم رسوا كنند. خداوند مسلمانان را هشدار مي دهد و از
عاقبت سوء اين امر آگاه مي سازد و مي فرمايد:
-« چرا شما بدون اينكه دربارة آنچه شنيده ايد،
تحقيقي كنيد و علمي به دست آوريد آن را پذيرفتيد؟
و در آن خوض كرده و دهان به دهان گردانديد و منتشر ساختيد؟
شما اين رفتار خود را كار ساده پنداشتيد،
در حالي كه نزد خدا كار بس عظيمي است، چون بهتان و افتراست!»
اين كار علاوه بر اين كه بهتان به پيغمبر خداست, شيوع افك دربارة آنجناب در ميان مردم باعث مي شود كه آن حضرت در جامعه رسوا گشته و امر دعوت ديني اش تباه گردد!
مستند:آيه 3و8و13و17سوره شوري ” كَذلِكَ يوُحي اِلَيكَ وَ اِليَ الَّذينَ مِن قَبلِكَ...!“ الميزان ج 35 ص15و
28و45و63
خداي سبحان در سورة شوري محور اصلي را بيان وحي و تعريف حقيقت آن، و اشاره به هدف از آن، و نتايجي كه دارد، قرار داده است.
خداي سبحان تعريف مطلق وحي را تشبيه كرده به وحيي كه به آن در سوره مزبور اشاره فرموده است. يعني مي فرمايد:
-وحي به طور كلي مثل وحي همين سوره است!
و اضافه فرموده كه نظير وحي اين سوره به همة شما امت هاي بشري وحــــي مي شد. وحي يك سنت الهي است كه همواره در نسل هاي بشر جريان داشته است و آن يك مطلب نوظهور و بي سابقه نيست:
-« وحيي كه ما به خصوص شما انبياء يكي پس از ديگري مي فرستيم،
يك سنت جاريه و ديرينه است،
مثل همين وحيي كه در گرفتن اين سوره داري مي بيني! »
در آيات بعدي سوره مسئلة وحي را معرفي مي كند نه از نظر خود آن بلكه از نظر
نتايجي كه مترتب بر آن است.
در آنجا مي فرمايد:
-غرض از وحي انذار مردم است، مخصوصاً انذاري كه مربوط به روز قيامت است، روزي كه همة مردم در آن جمع مي شوند و فريقي به سوي بهشت و فريقي ديگر به سوي آتش مي روند!
چون اگر مردم به چنين روزي تهديد و انذار نشوند، دعـــــوت ديني به نتيجه نمي رسد و تبليغ ديني سودي نمي بخشد!
آنگاه اين نكته را بيان مي فرمايد كه:
-دو فريق شدن مردم چيزي است كه مشيت الهي بدان تعلق گرفته است و به همين منظور دين را براي مردم تشريع فرمود، و از راه وحي مردم را از روز جمع انذار نمود، چون او وليّ مردم است، و همان خدائي است كه مردم را بعد از مردن زنده مي كند و بين آنان در آنچه اختلاف مي كردند، حكم مي فرمايد:
-« و نيز اين چنين به سويت وحي كرديم قرآني عربي را ،
تا مردم مكه ” ام القري “ و پيرامون آن را انذار كني و ...! »
در قسمت سوم از آيات سورة شوري، خداي تعالي وحي را از نظر مفاد و محتوي تعريف مي كند، و محتواي وحي عبارت است از دين الهي واحدي كه بايد تمامي ابناء بشر به آن يك دين بگروند، و آن را سنت و روش زندگي خود و راه به سوي سعادت خويش بگيرند!
البته در اين فصل به مناسبت اين را نيز بيان مي كند كه:
-شريعت محمدي جامع ترين شرايعي است كه از ناحية خدا نازل شده است، و نيز اختلافهائي كه در اين دين واحد پيدا شده، از ناحية وحي آسماني نيست، بلكه از ناحية ستمكاري و ياغي گري هائي است كه, عده اي با علم بدانچه مي كنند، در دين خدا به راه انداختند:
-« برايتان از دين همان را تشريع كرد،
كه نوح را بدان توصيه نمود،
و آنچه ما به تو وحي كرديم،
و به ابراهيم و موسي و عيسي توصيه نموديم،
اين بود كه:
-دين را بپا داريد!
-و در آن تفرقه راه ميندازيد ...! »
در اين آيه بين حضرت نوح و رسول خدا”ص“ مقابله افتاده است و ظاهر اين مقابله مي رساند كه مراد به آن چه به رسول خدا”ص“ وحي شدهT معارف و احكامي است كه مخصوص شريعت اوست! در مورد شريعت اسلام فرمود: « وحي كرديم! » ولي در مورد شريعت نوح و ابراهيم عليهما السلام فرمود: « وصيت كرديم! » و اين به دليل آن است كه شريعت نوح و ابراهيم چند حكم بيشتر نبود و تنها به مسائلي كه خيلي مورد اهميت بوده سفارش شده است ولي دربارة شريعت اسلام همه چيز را شامل است.
-« خدا همان كس است كه كتاب را بحق و نيز ميزان را نازل كرد...! »
مراد به كتاب وحيي است كه مشتمل بر شريعت و دين باشد، شريعت قريني كه در مجتمع بشري حاكم باشد.
منظور از كتاب در قرآن كريم، شريعت و دين است، و معناي انزال آن بحق، اين است كه اين كتاب حق محض است، و آميخته با اختلافهاي شيطاني و نفساني نيست.
كلمة ميزان به معناي هر مقياسي است كه اشياء با آن سنجيده مي شوند و مراد به آن همان ديني است كه كتاب مشتمل بر آن است و از اين جهت دين را ميزان ناميده كه عقايد و اعمال به وسيلة آن سنجش مي شود و در نتيجه روز قيامت هم بر طبق آن سنجش محاسبه و جزاء داده مي شود!
پس ميزان عبارت است از دين با اصول و فروع آن !
در اين آيه، خداي سبحان وحي را در سه قسم مشخص مي كند و مي فرمايد: - سخن گفتن خدا با بندگانش به يكي از سه طريق زير است:
1-به وسيلة وحي،
2-از پس پرده و حجاب،
3-به وسيلة ارسال رسول،
كه به اذن خود هرچه بخواهد به آن رسول وحي مي كند.
آنگاه مي فرمايد كه پيام هاي خود را به اين سه طريق بر رسول خدا”ص“ وحي مي كند و آنچه از ناحية خداي تعالي به آن جناب وحي شده، قبل از وحي، در نفس آن جناب سابقه نداشته است! يعني آن جناب به هيچ يك از معارفي كه به وي وحي شد، قبلاً آگاهي نداشته است. و اين وحي است كه نوري است الهي، و خداي تعالي هر يك از بندگان خود را بخواهد به اين هدايت اختصاص مي دهد و او را مورد وحــــي خود قرار مي دهد و به دنبالش هر يك از بندگان را كه بخواهد به وسيلة پيامبرش و به اذن خودش هدايت مي فرمايد.
اطلاق عبارت ” كلام خدا “ بر قرآن كريم، كه فعل خاصي از خداست، اطلاق حقيقي يا مجازي است. اين اطلاق به هر جور كه باشد در قرآن كريم آمده است. وحيي هم كه انبياء عليهم السلام از خداي تعالي مي گيرند، از مصاديق كلام است.
” وحي “ و دو قسم بعد از آن، يعني « تكلم از وراء حجاب» و « ارسال رسول» هرسه از مصاديق تكلم خداست، البته مصداق اعم از حقيقي و مجازي. پس هر سه نوع تكلمي كه در آية فوق ذكر شده، نوعي از تكلم با بشر است.
نكتة ديگري كه در اين آيه هست، اين است كه اين سه قسم را با كلمة ”يا“ به يكديگر عطف كرده، و ظاهر اين كلمه آن است كه سه قسم نامبرده با هم فرق دارند و بايد هم همينطور باشد، چون مي بينيم دو قسم اخير را مقيد به قيدي كرده – يكي را مقيد به حجاب و ديگري را مقيد به ارسال رسول – ولي اولي را به هيچ قيدي مقيد نكرده است، و ظاهر اين مقابله آن است كه مراد به قسم اول تكليم خفي باشد، تكليمي كه هيچ واسطه اي بين خدا و طرف مقابلش نباشد، در حالي كه در دو نوع بعدي تكليم
1) مستند:آية51 سورة شوري ” وَ ما كانَ لِبَشَرٍ اَن يُكَلَّمَهُ اللهُ اِلاّ وَحياً اَو مِن وَراءِ حِجابٍ اَو يُرسِلَ رَسوُلاً...! “ الميزان ج35 ص118
با واسطه انجام شده است.
چيزي كه هست، در يكي واسطه رسول است، كه وحي را از مبدأ وحي مي گيرد، و به پيامبر مي رساند، و در ديگري آن واسطه حجاب است، كه خودش رسانندة وحي نيست، ولي وحي از ماوراء آن صورت مي گيرد.
قسم سوم، كه عبارت است از وحي به وسيلة رسول، كه همان فرشتة وحي باشد، پيام خدا نخست به او داده مي شود، و او هرچه را خداي سبحان اذن داده باشد، به پيامبر وحي مي كند.
قسم دوم از وحي كه وحي از ماوراء حجاب است، وحي با واسطه است، و واسطه اش همان حجاب است. چيزي كه هست، اين واسطه مانند واسطه در قسم سوم، خودش وحي نمي كند، تنها وحي از وراء آن آغاز مي شود، و آغاز شدنش را از كلمة ” مِن – از “ كه براي ابتداء است، استفاده مي كنيم.
كلمة ” وراء “ در اينجا به معني ” پشت“ نيست، بلكه به معني بيرون هرچيزي و آن فضائي است كه محيط به آن چيز است. و اين قسم تكلم، كه تكلم از ماوراء حجاب باشد، مانند تكلم خداي تعالي با موسي در كوه طور است:
-« همينكه نزديك آن درخت آمد،
از كرانة وادي ايمن،
كه در بقعة مبارك واقع است،
از درخت ندا شد ....»
و نيز از همين قسم است وحي هائي كه در عالم رؤيا به انبياء ”ع“ مي شده است.
و قسم اول از تكلم، تكلمي است كه خداي تعالي با پيامبر گرامي اسلام، و بدون واسطة جبرئيل مي كرد، كه در آن نه رسول ملكي يعني ” جبرئيل“ واسطه بود، و نه هيچ گونه حجابي كه فرض شود.
و چون وحي در تمـــــامي اين اقسام مختلف نسبتي به خداي تعالي دارد لذا مي توان وحي را به طور مطلق به خداي تعالي نسبت داد، و مستند به او كرد.
ساده تر بگوئيم، مي توان در هر سه قسم از وحي گفت: خدا چنين وحي كرده است بدون قيدي كه معين كند منظور كدام يك از اقسام وحي است، و به همين عنايت است كه تمامي اقسام وحي در كلام خداي تعالي به خدا مستند شده است:
-« ما به سوي تو وحي كرديم،
همچنانكه به نوح، و انبياء بعد از او وحي كرديم! » ( نساء 163)
ظاهر آيات اين سوره و روايات بسيار تأكيد مي كنند كه رسول خدا ”ص“ همانطور كه با وساطت جبرئيل وحي الهي را مي گرفت، همچنين گاهي هم در خواب آن را دريافت مي كرد. و گاهي نيز بدون واسطه آن را تلقي مي فرمود. با اشاره به اين امر در آية فوق مي فرمايد:
-« و همينطور ما روحي از امر خود را به سويت وحي كرديم،
و گرنه تو نه مي دانستي كتاب چيست و نه مي دانستي ايمان چيست؟
ولكن ما بوديم كه آن را نوري كرديم،
تا به وسيلة آن هركه از بندگان را خواستيم، هدايت كنيم!
و تو به يقين، به سوي صراط مستقيم هدايت مي كني ! »
آية شريفه در مقام بيان اين معناست كه آنچه رسول خدا”ص“ دارد و مردم را هم به سويش مي خواند، همه از ناحية خداي سبحان است، نه از ناحية خودش، و آنچه خدا به وي موهبت فرموده، به وسيلة نبوت، و سپس وحي بوده است، بنابراين مراد به اينكه مي فرمايد:
-تو خودت درايت و فهم حقايق كتاب را نداشتي!
اين است كه معارف جزئي عقايد و شرايع عملي اش را كه در كتاب آمده، خودت قبلاً نمي دانستي! درست هم هست، براي اينكه خداي تعالي بعد از نبوت و وحي علم به اين جزئيات را به او داد.
و مراد به اينكه فرمود:
-و تو نه مي دانستي ايمان چيست ؟
اين است كه تو واجد ايمان و التزام تفصيلي به يك يك معارف حقه و اعمال صالح نبودي، و اگر بپرسي چرا ايمان را به اعمال صالح تفسير كرديم، مي گوئيم در قرآن كريم, اين استعمال آمده است، آنجا كه مي فرمايد:
1) مستند:آية52 سورة شوري ” وَكَذلِكَ اَوحَينا اِلَيكَ روُحاً مِن اَمرِنا .... “ الميزان ج35 ص122
-ما كانَ اللهَ لِيُضيعَ ايمانُكُم – خدا چنين نبوده كه عمل شما را ضايع كند!
پس معناي آيه اين مي شود كه:
-تو قبل از وحي روح، علمي به كتاب و معارف و شرايعي كه در آن است، نداشتي، و متصف به اين ايمان، كه بعد از وحي، دارا شدي، نبودي، و ايمان و التزام به يك يك عقايد و اعمال ديني را نداشتي !
آية مورد بحث منافات ندارد با اينكه آن جناب قبل از بعثت هم ايمان به خدا داشته باشد، و اعمالش همه صالح باشند، چون آنچه در اين آيه نفي شده، علم به تفاصيل و جزئيات معارفي است كه در كتاب آمده، و التزام اعتقادي و عملي به آن معارف است، و معلوم است كه نفي علم و التزام تفصيلي ملازم با نفي التزام اجمالي به ايمان خدا و خضوع در برابر حق نيست!
پس حال رسول الله”ص“ قبل از بعثت با حال آنجناب در بعد از بعثت فرق داشته است و آية شريفه مي فرمايد، آنچه بعد از نبوت دارا شد، خداي تعالي از طريق وحي به او داد و خودش در آن نقشي نداشته است!
« پيامبر از روي هوا سخن نمي گويد و آنچه مي گويد جز وحي نازل شده به او نيست! »
هرچند عبارت « آنچه مي گويد،» مطلق است، و هواي نفس از مطلق سخنان پيامبر نفي شده، ( حتي در سخنان روزمره اي كه در داخل خانه اش دارد، ) و لكن از آنجائي كه در اين آيات خطاب « همنشين شما، » به مشركين است، مشركين كه دعوت او را و قرآني را كه برايشان مي خواند دروغ و خيال و افتراء بر خدا مي پنداشتند لذا به خاطر اين قرينه مقامي مي توان گفت:
-منظور اين است كه آن جناب در آنچه كه شما مشـــركين را به سوي آن مي خواند و آنچه كه از قرآن برايتان تلاوت مي كند، سخنانش ناشي از هواي نفس نيست و به رأي خود چيزي نمي گويد بلكه هرچه در اين باب مي گويد، وحيي است كه خداي تعالي به او مي كند.
1) مستند:آية3 سورة نجم ” وَما يَنطِقُ عَنِ الهَوي اِن هُوَ اِلاّ وَحيٌ يوُحي...! “ الميزان ج37 ص54
حضرت صادق عليه السلام دربارة تفاوت ”رسول“ با ” نبي“ و ” محدث يا محدثه“ چنين فرموده است:
”رسول“ ملك را با چشم مي بيند, كه رسالت الهي را به سوي او مي آورد, و به او مي گويد: خدا چنين و چنان تو را امر مي كند؛ و بسا كه با رسالت رسول « نبوت» هم همراه باشد.
” نبي “ با چشم ملك را نمي بيند، بلكه وحي به قلبش نازل مي شود پس چون شخص بيهوش شده در خواب آنها را درك مي كند... و خدا چنان آن را آشكار مي نمايد كه بدان علم حاصل مي كند لكن خود ملك را نمي بيند.
توضيح: آن قسم از وحي كه عبارت از سخن گفتن خداوند سبحان با بنده اش باشد، ذاتاً موجب علم يقيني است و احتياج به دليل ندارد.
اما موضوع ” خواب نبي“ يعني خوابي كه شخص نبي در آن وحي الهي را درك مي كند غير از رؤيائي است كه براي افراد عادي انسان در خوابهاي شبــــانه روز پيش مي آيد. خواب نبي را بيشتر شبيه به حالت بيهوشي معرفي كرده اند. پس آن حالتي است كه در آن حواس شخص نبي سكونت پيدا مي كند و چنانكه ما در بيداري چيزهائي مشاهده مي كنيم، او هم در آن حالت مطالبي را مشاهده و درك مي كند. خداوند متعال هم طوري او را به جانب حق و صواب ارشاد مي كند كه به طور يقين مي فهمد آنچه به او وحي شده از جانب خداوند سبحان بوده و از تصرفات شيطاني نيست!
تشخيص القائات ملكي: بايد گفت، كيفيت پيدا كردن علم به اينكه آنچه پيامبر شنيده كلام ملك است نه وسوسة شيطان، با تأئيد الهي و ارشاد و راهنمائي اوست.
وسوسة شيطاني اگر موضوع باطلي باشد، كه در همان صورت باطلش به انسان مؤمن القاء شود، مؤمن آن را حديث ملائكه محسوب نخواهد كرد!
1) مستند:آية42 سورة آل عمران ” وَ اِذ قالَتِ الْمَلائِكَةُ يا مَريَمُ ...! “ الميزان ج6 ص51
هر حديث و خاطره اي كه به انسان القاء شد و همراهش طمأنينه و وقار بود، خود دليل است بر رحماني بودن آن، بالعكس اگر اضطراب و تزلزلي همراه داشت، دليل شيطاني بودنش مي شود.
همچنين همراه داشتن عجله و جزع يا سبكي و خفت نيز دليل شيطاني بودن آن است!
” محدث“ كسي است كه صوت ملك را بشنود، لكن صاحب صوت را مشاهده نكند و حاضر نبيند. (نقل از زراره دركتاب بصاير)
اما ” محدث يا محدثه “ صوت ملك را مي شنود، ولكن شنيدن قلبي نه حسي! شنيدن صداي ملك مخصوص به خود ” محدث يا محدثه “ است، و يك امر قلبي است، و ديگران در آن شركتي ندارند. ملاك اصلي ” محدث“ بودن آن است كه صوت ملك را بشنود، و ديدن خود ملك لازم نيست، ولي اگر به كسي اتفاق افتد كه در حين شنيدن صوت، ملك را هم مشاهده نمايد، مانعي نيست، مانند مريم”س“ كه در حين شنيدن صداي ملك، خود ملك را نيز مي ديد- فَتَمَثـَّلَ لَها بَشَراً سَوِيّاً – ( كه در واقع، صورت متمثل شدة ملك را مي بيند، نه حقيقت ملك را ! )
غير از آنچه كه در مورد محدثه بودن حضرت مريم”س“ قبلاً بيان شد، در روايات اسلامي چنين آمده است:
حضرت صادق عليه السلام فرمود:
-” علي “ عليه السلام محدث بود،
-”سلمان“ هم محدث بود....
حضرت امام محمد باقر عليه السلام فرمود:
-... علي عليه السلام محدث بود... مثل او مثل ” صاحب سليمان“ و ”صاحب موسي“ عليه السلام است، و مثل او مثل « ذوالقرنين» است ...،
فرمود: از علي عليه السلام پرسيدند:
-آيا ذوالقرنين پيغمبر بود؟ فرمود:
-نه, بلكه بنــــده اي بود كه خدا را دوست مي داشت، خدا هم او را دوست
مي داشت!
او مودتش را براي خدا خالص كرد، خدا هم او را همانطور پاداش داد!
آري علي عليه السلام هم مثل ذوالقرنين بود.
( نقل از ابي بصير و حمران بن اعين، در كافي )
در اين آيات وحيي را كه به رسول خدا”ص“ شده تصديق و توصيف مي نمايد.
در اينجا روايات بسيار زيادي از ائمة اهل بيت عليهم السلام صادر شده است، كه به صراحت فرموده اند: مراد از اين آيات اين نيست كه مطلق وحي را بيان و توصيف كند، بلكه مراد بيان يك قسم وحي است، و آن وحي به طور شفاهي و رو در روست كه در شب معراج خداي سبحان با رسول گرامي خود داشته است.
پس اين آيات مي خواهد داستان معراج را بيان كند و ظاهر آيات هم خالي از تأئيد اين روايات نيست و از كلمات بعضي از اصحاب از قبيل ابن عباس و انس و ابي سعيد خدري و غير ايشان، به طوري كه از ايشان نقل شده, نيز همين معـــني استفاده مي شود.
آيات چنين شروع مي شود:
-« سوگند به نجم !
آن دم كه در كرانة افق براي غروب مي افتد،
همنشين شما - پيامبر - از آن طريقي كه او را به هدف و غايت مطلوبش برساند، بيرون نشده، و در اعتقاد و رأيش از آن طريقه خطا نرفته است!
و از روي هوا و هوس سخن نمي گويد،
آنچه مي گويد به جز وحيي كه به او مي شود، نيست،
اسراري است كه جبرئيل شديد القوا به وي آموخته است،
كسي كه به خاطر رأي و عقل كاملش بر چنين مقامي مسلط شده است،
و در بلندترين افق جاي گرفته است،
و در عين بلندي رتبه اش به خدا نزديك و نزديكتر شده است،
1) مستند:آية1تا18 سورة نجم ” وَ النـَّجمِ اِذا هَوي ما ضَلَّ صاحِبُكُم وَماغَوي ...! “ الميزان ج37 ص52
او رسول را آن قدر بالا برد كه بيش از دو كمان و يا كمتر فاصله نماند،
در آنجا بود كه به بندة خود وحي كرد, آنچه را كه كرد،
قلب پيامبر آنچه را كه ديده بود، صادق بود...! »
مراد به شديد القوي به طوري كه گفته اند، جبرئيل است. چون خداي تعالي او را در كلام مجيدش به اين صفت ياد كرده و فرموده است:
« اين قرآن سخن فرستاده اي است كريم, و داراي نيرو, كه نزد خداي ذي العرش منزلتي دارد! » ( تكوير 20)
بعضي هم گفته اند: مراد به آن خود خداي سبحان است.
منظور از ذومره شدت و يا پختگي عقل و رأي است، و يا از مادة مرور گرفته شده است. البته آنهائي كه آيه را وصف جبرئيل دانسته اند، در نتيجه اين طور معنايش كرده اند كه – همان جبرئيلي كه در راه خدا شدت به خرج مي دهد، و يا آن جبرئيلي كه عقلي پخته دارد، و يا جبرئيلي كه به نوعي از رسول خدا”ص“ مرور و عبور مي كند، با اينكه خودش در هواست.
بعضي هم گفته اند: مراد به « ذومِرَّة » خود رسول خدا”ص“ است، و اوست كه در مقابل دستورات الهي شديد و سخت است و يا داراي عقل و رأئي محكم است, و يا داراي نوعي مرور و عبور است كه با داشتن آن مي تواند به معراج برود.
منظور از فَاستَوي كه به معناي استقامت و مسلط شدن بر كار است، اين است كه جبرئيل به همين صورت خلق شده، درآمد. همچنانكه در روايات هم آمده،
جبرئيل براي رسول الله”ص“ به صورتهاي مختلفي ظاهر مي شد، و تنها دو نوبت به صورت اصلي اش خود را به آن جناب نشان داد. ممكن هم هست كه معنايش اين باشد كه جبرئيل با قوت خود مسلط شد بر آنچه مأمور انجامش شده بود.
در صورتي كه فاعل جمله را رسول الله”ص“ بگيريم معنايش اين مي شود كه رسول الله”ص“ استقامت ورزيده و بر انجام مأموريت خود مستقر شد.
منظور افق اعلاي آسمان است، بدون اعتبار اين كه طرف شرقي آن باشد كه به گفتة بعضي ها افق شرقي از افق غربي بلندتر است، كه حرف صحيحي نيست.
ثُمَّ دَنا فَتَدَلّي به معناي اين است كه جبرئيل سپس نزديك رسول الله”ص“ شد و به دامن وي دست آويخت تا با آن جناب به آسمانها عروج كند. ( اين در شرطي است كه ضمير را به جبرئيل برگردانيم،) ولي اگر ضمير را به رسول الله”ص“ نسبت دهيم، معني جمله اين مي شود كه:
-رسول خدا به خدا نزديك شد، و قرب خود را بازديد كرد!
عبارت قاب قوسين براي نشان دادن نزديكي رسول خدا”ص“ به كار رفته است، كه مي فرمايد:
-« دوري او به قدر دو قوس، يا به قدر دو ذراع و يا كمتر از آن بود ! »
و در اين حالت، خداوند تعالي مي فرمايد:
-« خداي تعالي وحي كرد به بنده اش، آنچه را كه وحي كرد! »
يعني رؤيت فؤاد رسول خدا”ص“ در آنچه كه ديد رؤيتي صادقانه بود.
اين تازگي ندارد كه رؤيت را كه در اصل به معناي ديدن چشم است، به فؤاد نسبت داده شود، چون براي انسان يك نوع ادراك شهودي هست كه وراي ادراك هائي است كه با يكي از حواس ظاهري و يا باطني خود دارد، ادراكي است كه نه چشم و گوش و ساير حواس ظاهري واسطه اند، و نه تخيل و فكر و ساير قواي باطني، مانند اينكه مشاهده مي كنيم كه ما موجودي هستيم كه مي بينيم، كه در اين درك عياني و شهودي نه چشم ما واسطه است و نه فكر ما، و همچنين از خود مي بينيــــم كه ما مي شنويم، مي بوئيم، مي چشيم، و لمس مي كنيم، و خيال مي كنيم و فكر مي كنيم، كه در هيچ يك از اين ادراك هاي شهودي ما با اينكه رؤيت و شهود است اما نه چشمي در كار است، و نه هيچ حواس ظاهري و باطني ديگر!
آري, ما همانطور كه محسوسات يكي از اين حواس ظاهري و باطنـــي را درك مي كنيم، اين را هم درك مي كنيم كه فلان محسوس را با فلان حس درك مي كنيم. و اين درك ديگر ربطي به آن حس ندارد، بلكه كار نفس است، كه در قرآن كريم از آن به فؤاد تعبير فرموده است.
در آية شريفه هيچ دلالتي كه نشان دهد متعلق رؤيت خداي سبحان است، و خدا بوده كه مرئي براي رسول الله”ص“ واقع گرديده، نيست، بلكه آنچه مرئي آن جناب واقع شده، همان « افق اعلي» و « دَنا » و « تَدَلّي » بوده و نيز اين بوده كه آنچه به وي وحي مي شود، خدا وحي كرده است و اينها همانهائي هستند كه در آيات قبلي آمده بود، كه همه اش از نوع و سنخ آيات خدائي براي آن جناب بوده است! و مؤيد اين گفتار آية شريفة :
-« ما زاغَ البَصَرُ وَ ما طَغي, لَقَد رَاي مِن آياتِ رَ بــِّهِ الكُبري! »
است كه مي فرمايد:
-« آنچه ديده بود از آيات كبراي پروردگارش بود! »
علاوه بر اينكه اگر هم فرض كنيم كه منظور ديدن خود خداي تعالي است باز اشكال ندارد، زيرا ديدن خدا را به قلب نسبت داده است، و ديدن قلب غير از ديدن چشم است، كه تنها مربوط به اجسام است و تعلقش به خداي تعالي محال است!
-« با اينكه او را يك بار ديده بود،
نزد سدرة منتهي،
كه جنات المأوي آنجاست،
و هنگامي ديده بود كه آنچه بر سدره احاطه داشت، آن را پوشانيده بود،
چشم او نه به كجي گرائيده بود،
و نه در ديدن طغيان كرده بود،
تا در نتيجه چيزي را ديده باشد كه حقيقت نداشته باشد،
و چطور ممكن است چشم او دچار كژبيني و طغيان شده باشد؟
با اينكه آيات چندي از آيات كبراي پروردگارش را ديده بود! »
در اين آيات مي خواهد از يك نزول ديگر خبر دهد، غير آن نزولي كه در آيات سابق بود.
به نظر برخي از مفسرين، منظور از « نزله » نازل شدن جبرئيل بر رسول الله”ص“ خواهد بود، نازل شدنش براي اينكه آن جناب را به معراج ببرد، و « رؤيت» در اين آيه را هم تفسير كرده اند به رؤيت جبرئيل به صورت اصلي به وسيلة آن جناب، و در اين حالت قسمت اول آيات را چنين تفسير مي كنند كه: « جبرئيل يك بار ديگر به صورت اصلي اش در برابر رسول خدا”ص“ در آمد تا به معراجش ببرد، و اين جريان كنار سدرة منتهي واقع شد.»
نظر ديگري نيز هست كه آيه را چنين معني مي كند:
-« رسول خدا يك بار ديگر نزد سدرة المنتهي نازل شد و اين وقتي بود كه به معراج مي رفت و در آن نزله خدا را مانند نزلة اول با قلب خود ديدار كرد! »
مراد از رؤيت در اين تفسير رؤيت قلبي است و مراد به نزلة اخري هم نازل شدن رسول الله”ص“ در معراج به كنار سدرة المنتي است.
منظور از ” منتهي“ در اين آيه شايد منتهاي آسمانها باشد، به دليل اينـــكه مي فرمايد: جنت المأوي پهلوي آن است. و ما مي دانيم كه جنت مأوي در آسمانهاست، چون در آية: « وَ فيِ السَّمآءِ رِزقُكُم وَ ما توُعَدونَ !» ( ذاريات22) فرموده:
-« هم رزق شما در آسمانهاست،
و هم آن بهشتي كه وعده داده شده ايد! »
اما اينكه اين درخت سدره چه درختي است، در كلام خداي تعالي چيزي كه تفسيرش كرده باشد، نيافتيم، و مثل اين كه بناي خداي تعالي در اينجا بر اين است كه به طور مبهم و با اشاره سخن گويد.
مؤيد اين معنا جملة: « اِذ يَغشيَ السِّدرَةَ مايـَغشي! » است، كه در آن سخن از مستوري رفته است.
در روايات هم تفسير شده به درختي كه فوق آسمان هفتم قرار دارد و اعمال بندگان خدا تا آنجا بالا مي رود!
آن بهشتي است كه مؤمنين براي هميشه در آن منزل مي كنند، چون بهشت ديگري هست موقت، و آن بهشت برزخ است، كه مدتش تا روز قيامت تمام مي شود و جنت مأوي بعد از قيامت است!
-« مؤمنين جنت مأوي دارند،
و به پاداش كارهاي نيكي كه مي كرده اند،
در آنجا نازل مي شوند! » ( سجده 19)
-« چون قيامت بيايد ...
پس به درستي جنت منزلگاه خواهد بود! » ( نازعات 41)
اين جنت به طوري كه آيه 22 سورة ذاريات دلالت مي كند در آسمان واقع است:
-« آن زمان كه احاطه مي يابد به سدره، آنچه احاطه مي يابد! »
در اين آيه هم خداي تعالي مطلب را مبهم گذاشته و نفرموده كه چه چيز به سدره احاطه مي يابد، چون گفتيم بناي خداي تعالي در اينجا بر ابهام است.
مجدداً مطلب به رؤيت رسول خدا”ص“ بر مي گردد و مي فرمايد:
در اين آيه مي خواهد بفرمايد: چشم رسول خدا”ص“ آنچه را ديد بر غير صفت حقيقي اش نديد و چيزي را هم كه حقيقت ندارد، نديد، بلكه هرچه ديد درست ديد! مراد به اين ديدن هم رؤيت قلبي است، نه رؤيت با ديدة سر، چون مي دانيم كه منظور از اين ديدن همان حقيقتي است كه در آية :
-« وَلَقَد رَاهُ نَزلَةً اُخري ! – يكبار ديگر او را ديده بود! »
منظور است، چون صريحاً مي فرمايد:
-رؤيت در اين نزلة كه نزلة دومي است،
مثل رؤيت در نزلة اولي بود،
و رؤيت نزلة دومي با فؤاد بود،
كه فرمود:
-« ما كَذَبَ الفُؤادُ ما رَاي – دل تكذيب نكرد آنچه ديد! »
-« سوگند مي خورم كه او بعضي از آيات پروردگارش را بديد،
و با ديدن آنها مشاهدة پروردگارش برايش تمام شد! »
چون مشاهدة خدا به قلب با مشاهدة آيات او دست مي دهد، زيرا آيت بدان جهت كه آيت است به جز صاحب آيت را حكايت نمي كند و از خودش هيچ حكايتي ندارد وگرنه از جهت خودش اگر حكايت كند، ديگر آيت نيست!
و اما ديدن ذات متعالي حق بدون حجاب، يعني بدون وساطت آيت، امري است محال، زيرا فرموده است:
-« وَ لا يُحيطوُنَ بِهِ علماً
-به هيچ وجه به او احاطة علمي نمي يابند! »
مستند:آية192تا227سورة شعرا” وَ اِنَّه ُ لَتَنزيلُ رَبِّ العالَمينَ نَزَّلَ بِهِ الرّوُحُ الاَمينَ ...!“ الميزان ج 30 ص 200
« اين قرآن, كتابي است،
كه از ناحية پروردگار جهانيان نازل شده است،
و آن را روح امانت دار،
به زبان عربي واضح،
بر قلب تو نازل كرده است،
تا از بيم دهندگان باشي ...! »
« روح الامين » جبرئيل عليه السلام است كه فرشتة وحي مي باشد. اگر جبرئيل را « امين» خواند، براي اين بود كه دلالت كند بر اين كه او مورد اعتماد خداي تعالي، و امين در رساندن رسالت او به پيامبر اوست، نه چيزي از پيام او را تغيير مي دهد، و نه جا به جا و تحريف مي كند، نه عمداً و نه سهواً، و نه دچار فراموشي مي گردد!
اگر فرمود: « نَزَّلَ بِهِ الرّوُحُ الاَمينَ ! » براي اين بود كه كلمة « نزل» را با حرف « باء » متعدي كند تا معناي جمله اين باشد كه قرآن را به همراهي جبرئيل نازل كرده است.
قرآن كلامي است تركيب شده از الفاظ و البته آن الفاظ هم داراي معاني حقه اي است، و رسول خدا”ص“ همانگونه كه معاني را از طريق نزول وحي از ناحية خداي تعالي
دريافت كرده، الفاظ را هم از جانب خدا دريافت كرده است، نه اينكه معاني را خود او در قالب الفاظ ريخته است، چون در سورة قيامت مي فرمايد:
-« چون آن را مي خوانيم تو نيز خواندنت تابع خواندن ما باشد،
يعني آنطور بخوان ! »
و واضح است كه الفاظ خواندني و تلاوت كردني است، نه معاني !
منظور از « قلب» در كلام خداي تعالي هرجا كه به كار رفته آن حقيقتي است از انسان كه ادراك و شعور را بدان نسبت مي دهند، نه قلب صنوبري شكل كه در سمت چپ سينه آويزان است و يكي از اعضاي رئيسة بدن آدمي است.
وقتي در سورة احزاب مي فرمايد:
-« و قلب ها به حنجره ها مي رسد! »
معلوم است كه مراد به آن جان آدمي است!
وقتي مي فرمايد: « روح الامين آن را به قلب تو نازل كرده است، » شايد اشاره به اين باشد كه رسول خدا”ص“ چگونه وحي و قرآن را تلقي مي كرده است، و از آنجناب چيزي كه وحي را از روح مي گرفته نفس او بوده، نه مثلاً دست او, يا ساير حواس ظاهري اش كه در امور جزئي به كار بسته مي شود.
پس رسول الله”ص“ در حينــــي كه به وي وحــــي مي شد، هم مي ديد و هم مي شنيد، اما بدون اينكه دو حس بينائي و شنوائي اش به كار گرفته شود، همچنانكه در روايات آمده كه حالتي شبيه به بيهوشي بر آن جناب دست مي داد كه آن را « برخاء الوحي» نام نهاده بودند.
پس آن جناب همانطور كه ما شخصي را مي بينيم و صدايش را مي شنويم فرشتة وحي را مي ديد و صدايش را مي شنيد اما بدون اينكه دو حس بينائي وشنوائي جسماني خود را چون ما به كار گيرد.
و اگر رؤيت او و شنيدنش در حال وحي عين ديدن و شنيدن ما مي بود بايستي آنچه مي ديده و مي شنيده، ميان او و ساير مردم مشترك باشد، و خلاصه اصحابش هم فرشته وحي را ببينند و صدايش را بشنوند، و حال آنكه نقل قطعي اين معنا را تكذيب
كرده و حالت وحي بسياري از آن جناب سراغ داده كه در بين جمعيت به وي دست داده است، و جمعيتي كه پيرامونش بوده اند هيچ چيزي احساس نمي كرده اند، نه صداي پائي و نه شخصي و نه صداي سخني كه به وي القاء مي شده است.
مراد از ” صافات، زاجرات و تاليات “ سه طايفه از ملائكه هستند كه مأمور نازل كردن وحي هستند، و راه اين كار را از مداخلة شيطانها ايمن مي كنند، و آن را به پيغمبران و يا خصوص پيامبر اسلام محمد ”ص“ مي رسانند.
اين احتمالي است كه ما مي دهيم و از آية ديگر قرآن كريم نيز چنين استفاده مي شود، آنجا كه مي فرمايد:
-« خدا داناي غيب است، و او احدي را بر غيب خويش مسلط نمي كند مگر تنها آن كسي را از رسولان كه شايستة اين كار بداند، چون او همراه آن فرشتة رسول، و بعد از او جاسوساني مي فرستد تا معلوم كنند آيا آن فرشتگان و رسولان رسالت پروردگار خود را ابلاغ كردند يا نه؟ و به آنچه مي كنند احاطه يابد! » ( جن 28)
بنا به احتمال فوق، معني آيات اول سورة صافات چنين مي شود:
-« قسم به فرشتگاني كه در سر راه وحي صف بسته اند!
و قسم به فرشتگاني كه شيطانها را زجر مي دهند، تا نتوانند در كار وحي مداخله نمايند!
و قسم به فرشتگاني كه وحي را بر پيغمبر مي خوانند! »
البته منظور از پيغمبر نامبرده در آية فوق و وحي مذكور، مي تواند عموم وحي هائي باشد كه بر پيغمبران مي شده و يا اختصاصاً وحيي است كه به پيامبر گرامي اسلام مي شده، و آن عبارت است از قرآن كريم، زيرا در قرآن كريم كلمة « ذكر» به معني «قرآن» آمده است، و در آية فوق نيز « تاليات ذكر» را مي توان وحي قرآن دانست.
مي توان گفت: ملائكة صافات و تاليات اعوان جبرئيلند كه در نازل كردن قرآن او را ياري مي كنند. خداوند متعال دربارة اين فرشتگان مي فرمايد:
1) مستند:آية1 تا11 سوره صافات” وَالصّافّاتِ صَفّاً فَالزّاجِراتِ زَجرًا فَالتّالِياتِ ذِكراً...!“الميزان ج33 ص193
-« قرآن در صحيفه هائي مورد احترام و بلندپايه و پاك،
و به دست سفيراني بزرگوار و نيك سرشت نازل شد! »
لذا معلوم مي شود متصدي آوردن وحي يك نفر نيست. و اين منافاتي ندارد با اينكه نزول وحي را به جبرئيل نيز نسبت مي دهد.
در روايات اسلامي چگونگي دريافت وحي به وسيلة رسول الله ”ص“ را چنين بيان داشته اند:
1-حارث بن هشام از رسول خدا”ص“ پرسيد:
-چگونه وحي بر تو نازل مي شود؟ فرمود:
-احياناً فرشته اي نزدم مي آيد به صورت سلسلة جرس، كه در پيش رويم صدا مي كند، و من از صداي او آنچه را مي خواهد بفهماند، حفظ مي كنم.
-اين قسم از وحي از هر قسم ديگري بر من سخت تر است، و احياناً فرشته اي به صورت مردي نزدم ممثل مي شود، و با من حرف مي زند، و من سخنانش را حفظ مي كنم.
عايشه گفته:
-من خود ديده ام كه گاهي در روزهاي بسيار سرد، وحي بر آن جناب نازل مي شد، و چون از او جدا مي شد، با اينكه روز سردي بود عرق از پيشاني مباركش سرازير مي گشت. ( از در منثور)
2-زراره از امام صادق عليه السلام پرسيد:
-آن غشي كه به رسول خدا”ص“ هنگام وحي دست مي داده، چگونه بوده است؟
امام فرمود:
-اين در آن قسم از وحي بوده كه بين آن جناب و خداي تعالي هيچ واسطه اي نبوده است. و خداي تعالي خودش براي آن جناب تجلي
1) مستند:بحث روايتي الميزان ج35 ص128
مي كرده است.
سپس امام در حالي كه اظهار خشوع مي كرد، فرمود:
-اين همان نبوت است! ( نقل از كتاب توحيد)
3-از ابي عبدالله عليه السلام روايت شده كه فرمود:
-جبرئيل هر وقت بر آن حضرت نازل مي شد، مانند يك غلام پيش رويش مي نشست, و هر وقت هم داخل مي شد، اجازه مي گرفت.
( نقل از كتاب علل)
4-امام صادق عليه السلام در پاسخ سؤالي دربارة وحي به وسيلة جبرئيل و وحي در حالت بيهوشي رسول الله”ص“ فرمود:
-هر وقت مستقيماً و بدون وساطت جبرئيل به آن حضرت وحي مي شد، آن حالت به آن جناب دست مي داد، به خاطر اينكه گرفتن وحي از خداي تعالي سنگين و دشوار بود.
« جبرئيل به من چنين گفت! » و يا مي فرمود: « جبرئيل است كه چنين مي گويد!»
( نقل از كتاب امالي )
5- امام صادق عليه السلام فرمود:
-رسول خدا”ص“ تشخيص نمي داد كه اين شخصي كه با او سخن مي گويد جبرئيل است و از جانب خداي تعالي آمده، مگر به توفيق!
( نقل از كتاب توحيد)
6- از امام صادق عليه السلام سؤال شد كه:
-چطور رسول خدا”ص“ هنگامي كه پيامي از ناحية خدا به سويش مي آمد، از اين معنا نمي ترسيد كه اين پيام از طرف ابليس باشد، و اين شيطان است كه در قلب او مداخله مي كند؟
امام عليه السلام فرمود:
-خداي تعالي وقتي بنده اي را رسول خود قرار مي دهد،
سكينت و وقار بر او نازل مي كند،
و در نتيجه پيام آور خدا نزدش مي آيد،
و رسول او را با چشم خود مي بيند،
مثل اشخاص ديگري كه به چشم مي بيند. (نقل از تفسير عياشي)
7- امام صادق عليه السلام فرمود:
-روح عبارت است از خلقي كه در خلايق از جبرئيل و ميكائيل هم بزرگتر است، و اين روح همواره با رسول الله”ص“ و ائمة بعد از آن جناب هست، و كارش تسديد و تأئيد آن حضرات است. ( نقل از كافي)
8- در نهج البلاغه آمده است:
-و خداي تعالي از روزي كه رسول الله”ص“ از شير گرفته مي شد، بزرگترين فرشتة خود را قرين او ساخت، تا آن جناب را شب و روز به طريق مكارم و به سوي محاسن اخلاق عالم سوق دهد!
« سوگند مي خورم كه رسول الله جبرئيل را قبلاً هم ديده بود، جبرئيل آن زمان در افق مبين و ناحية ظاهر قرار داشت، و آن همان افق اعلي است، افقي كه بلندتر از ساير افق هاست! »
بلندي در افق مبين يا افق اعلي در اين آيات نه به معناي بلنـــدي است كه ما مي شناسيم بلكه به آن معنائي است كه مناسب با عالم ملائكه باشد.
بعضي گفته اند كه رسول الله”ص“ جبرئيل را به صورت اصلي اش در آنجا كه خورشيد طلوع مي كند، كه همان افق اعلي از ناحية مشرق است، ديده بود. لكن اين حرف درست نيست، به دليل آنكه از لفظ آيه دليلي بر آن وجود ندارد. مخصوصاً دليلي كه دلالت كند بر اينكه جبرئيل را به صورت اصلي اش، ديده باشد، حال جبرئيل به هر صورتي كه تمثل كرده باشد. و به نظر مي رسد كه اين مفسر نظرية خود را از بعضي
1) مستند:آية15 سورة تكوير ” وَلَقَد رَآهُ بِالاُفُقِ المُـبــينَ ...! “ الميزان ج40 ص86
روايات گرفته كه مي گويد: رسول الله”ص“ جبرئيل را در اول بعثت بين زمين و آسمان ديد كه بر تختي نشسته است. اگر اين چنين باشد، ديگر صورت اصلي نبوده است، بلكه او به اين شكل در آمده بود!
« سوگند مي خورم به ستارگان، كه در روز پنهان مي شوند،
و آنها كه سيارند، و در مغرب خود غروب مي كنند،
و سوگند مي خورم به شب، هنگامي كه تاريك مي شود،
و به روز، وقتي كه مي دمد:
-كه قرآن گفتار فرستادة بزرگوار خداست!
فرشتة ارجمندي كه نزد صاحب عرش مقامي دارد،
و فرمانش براي ساير فرشتگان مطاع است.
و اينكه رفيق شما ( محمد) ديوانه نيست!
او جبرئيل را در افق مبين ديده است!
و در مورد غيبي كه بدو وحي مي شود، بخيل نيست!
پس با اين حال به كجا مي رويد؟
كه قرآن ذكري است براي عالميان ! »
در قسمتي از اين آيات، جبرئيل را به شش صفت وصف فرمود:
1-او را رسول خواند،
2-او را كريم خواند، كه مي رساند نزد خداي تعالي كرامت و احترام دارد, و به اعزاز او عزيز شده است.
3-او را ” ذي قوة “ خواند، كه مي رساند او داراي قوت و قدرت و شدت بالغه اي است.
4-اينكه او را نزد خداي صاحب عرش, مكين خواند، يعني داراي مقام و منزلت است.
5- اينكه ” مُطاعٍ ثـَمَّ “ اش خواند، كه دلالت دارد بر اينكه جبرئيل در آنجا، يعني نزد خدا دستور دهنده اي است كه زير دستانش دستورات او را به كار مي بندند،
و نيز معلوم مي شود در آنجا ملائكه اي هستند كه جبرئيل به آنان امر مي كند، و آنها اطاعتش مي كنند. از همين جا معلوم مي شود كه جبرئيل در كار خودش ياوراني هم دارد.
6-اينكه او را ” امين“خواند، يعني جبرئيل خدا را در دستوراتي كه مي دهد، و در رساندن وحي و رسالت خيانت و دخل و تصرفي نمي كند!
وقتي خداوند متعال چنين تعريفي از جبرئيل مي كند، مي فهماند كه اين قرآن اوهام ديوانگان و القائات شيطاني نيست، بلكه از طريق وحي و به وسيله چنين فرشته اي نازل شده است.
خلاصه اينكه راه نزول قرآن مسير سالمي بوده است، و حتي احتمال خيانت و خطا هم در آن وجود ندارد، زيرا فرشتة وحي صفاتي چنين دارد.
خداي تعالي خواسته بدين طريق تهمت كفار را تكذيب كند كه رسول گرامي او را مجنون خوانده بودند، و خواسته ساحت حضرتش را از چنين چيزهائي منزه بدارد.
پس در آيات فوق مي فهماند كه رسول خدا”ص“ از اول عمرش با اين مردم معاشرت داشته و در ميان آنان بوده است، و آنها حضرتش را از هر كس ديگر بهـــــتر مي شناختند، و مي دانستند كه او داراي كمالي از عقل و رزانتي از رأي و صدقي در قول مي باشد، و كسي را كه چنين كمالاتي داشته باشد، به جنون نسبت نمي دهند!
نتيجه اين بيانات اين است كه قرآن كتاب هدايت است، كتابي است كه هركس بخواهد بر طريق حق استقامت ورزد به وسيلة اين كتاب هدايت مي شود:
قرآن اهليت آن را دارد كه براي تمام عالم تذكره باشد، و اما در مقام فعليت تنها كساني از آن متذكر مي شوند كه خودشان هم بخواهند و بر صراط مستقيم و پايدار باشند، و بر عبوديت حق و طاعت او استوار بمانند:
-لِمَن شاءَ مِنكُم اَن يَستَقيمَ
-وَما تَشاؤونَ اِلاّ اَن يَشاءَ اللهُ رَبِّ العالَمينَ !
در پايان، به اين نكته نيز متذكر مي شود كه انسان در مشيت و خواست خود مستقل از مشيت خداي تعالي نيست. مشيت انسانها وابسته به مشيت خداي تعالي است!
به طوري كه از آية فوق بر مي آيد: انسان ها استقامت را نمي خواهند مگر اينكه
خداي تعالي بخواهد، كه ايشان بخواهند، و اگر خداي تعالي بخواهد آنان هم مي خواهند. پس افعال ارادي انسان مراد خداي تعالي نيز هست، يعني خدا هم در آنها اراده دارد، و اگر خدا اراده كند كه انسان عملي را انجام دهد، انسان آن عمل را مي خواهد و انجـام مي دهد، و وقتي كه انجام مي دهد به ارادة خودش انجام مي دهد!
اين چهار آيه با ارائة ادب الهي، رسول خدا ”ص“ را تكليف مي كند به اينكه در هنگام گرفتن آنچه به وي وحي مي شود، رعايت آن ادب را نموده، و قبل از آنكه وحي تمام شود آيات را كه هنوز نخوانده، نخواند، و زبان خود را بخواندن آن حركت ندهد!
آية سورة طه (114) نيز در همين معناست، آنجا كه مي فرمايد:
-« قبل از آنكه وحي بر تو تمام شود، دربارة قرآن عجله مكن! »
-اين نهي از عجله به قرآن مؤيد مطلبي است كه در روايات آمده، كه گفته اند: نزول يك پارچة قرآن بر قلب نازنين رسول الله”ص“ غير نزول تدريجي آن است. سپس ادامه مي دهد:
-« اِنَّ عَلَينا جَمعَهُ و قُرآنَهُ ! »
-يعني به قرآن عجله مكن، چون جمع كردن آنچه به تو وحي مي شود، و پيوسته كردن اجزاء آن به يكديگر، و قرائت آن بر تو، به عهدة ماست، و هيچ يك از اين ها از ما فوت نمي شود، تا تو عجله كني و قبل از خواند ما آن را بخواني !
-« فَاِذا قَرَناهُ فَاتَّبَعْ قُرآنَهُ ! »
-وقتي ما قرائت وحي قرآن را تمام كرديم تو آن وقت خواندن ما را پيروي كن و بعد از تمام شدن كار ما تو شروع كن !
-« ثُمَّ عَلَينا بَيانَهُ ! »
-يعني ايضاح و توضيح آن براي تو به عهدة ماست، و ما همانطور كه جمع و خواندن وحي را به عهده گرفته ايم، بعد از جمع و قرائت آن براي تو، آن را براي تو بيان و توضيح هم خواهيم كرد! بيان وحي مرتبه اي است كه بعد از جمع و قرائت قرار دارد.
1) مستند:آية16تا19سورة قيامت ” لا تُحَرِّك بِهِ لِسانَكَ لِتَعجَلَ بِهِ ...! “ الميزان ج 39 ص 322
مستند:آية1 تا 5 سورة قدر ” اِنّا اَنزَلناهُ في لَيلَةِ القَدرَ...! “ الميزان ج 40 ص 322 و ج35ص210
سورة قدر نزول قرآن را در شب قدر اعلام مي كند، و آن شب را تعظيم نموده و از هزار ماه بالاتر مي داند، چون در آن شب ملائكه و روح نازل مي شوند.
ظاهر كلمة « انزلناه ! » اين است كه مي خواهد بفرمايد همة قرآن را در شب قدر نازل كرده است، نه بعضي از آيات آن را. دليل اين امر اين است كه تعبير قرآن به «انزال » است كه ظاهر در اعتبار يك پارچگي است، نه « تنزيل» كه ظاهر در نازل كردن تدريجي است.
مؤيد اين معنا آية ديگري است كه مي فرمايد:
-« حم وَالكِتابِ المُبينِ اِنّا اَنزَلناهُ في لَيلَةٍ مُبارَكةٍ...! »
-« حم. سوگند به كتاب مبين، ما آن را در شبي مبارك نازل كرديم! »
( دخان3)
در اين آيه صريحاً فرموده كه همه كتاب را در آن شب نازل كرده است، چون ظاهرش اين است كه نخست سوگند به همة كتاب خورده و بعد فرموده است كه اين كتاب را كه به حرمتش سوگند خورديم، در يك شب و يكپارچه نازل كرديم.
پس مدلول اين آيه اين مي شود كه قرآن كريم دو جور نازل شده است: يكي يك پارچه در يك شب معين، و يكي هم به تدريج در طول بيست و سه سال نبوت كه آية شريفة :
« وَ قُرءَاَناً فَرَقناهُ لِتَقرَاَهُ عَليَ النّاسِ عَلي مُكثٍ, وَ نَزَّلناهُ تَنزيلاً !» (اسري 106)
كه نزول تدريجي قرآن را بيان مي كند.
و همچنين آيه زير كه مي فرمايد:
-« آنان كه كافر شدند گفتند: چرا قرآن يكپارچه بر او نازل نشد؟
بله، يكباره نازل نكرديم تا قلب تو را ثبات و آرامش بخشيم،
و بدين منظور آيه آيه اش كرديم! » ( فرقان 32)
ليلة القدر چه شبي بود؟
در كلام خداي تعالي آيه اي كه بيان كند ليلة نامبرده چه شبي بوده، ديـــده نمي شود، به جز آية 185 سورة بقره كه مي فرمايد:
-« شَهرُ رَمَضانَ الَّذي اُنزِلَ فيهِ القُرآنُ ...! »
يعني قرآن يكپارچه در ماه رمضان نازل شده است، و با انضمام آن به آية مورد بحث معلوم مي شود شب قدر يكي از شبهاي ماه رمضان است، و اما اينكه كدام يك از شب هاي آن است، در قرآن چيزي كه برآن دلالت كند, نيامده است.
در اين مورد تنها از اخبار استفاده مي شود.
در سورة قدر آن شبي را كه قرآن نازل شده، شب قدر ناميده است.
ظاهراً مراد به ” قدر“ تقدير و اندازه گيري است، پس شب قدر شب اندازه گيري است. خداي تعالي در آن شب حوادث يك سال را - يعني از آن شب تا شب قدر سال آينده را – تقدير مي كند، زندگي و مرگ و رزق و سعادت و شقاوت و چيزهاي ديگر از اين قبيل را مقدر مي سازد.
آية 6 سورة دخان هم كه در وصف شب قدر است، بر اين معنا دلالت دارد:
-« فيها يُفرَقُ كُلُّ اَمرٍ حَكيمٍ اَمراً مِن عِندِنا اِنّا كُنّا مُرسِلينَ رَحمَةً مِن رَبِّكَ....! »
-در آن شب هر حادثه اي كه بايد واقع شود،
خصوصياتش مشخص و محدود مي گردد،
اين امري است تخلف ناپذير!
امري است از ناحية ما !
كه اين مائيم فرستندة رحمتي از ناحية پروردگارت !
چون ” فرق “ به معناي جداسازي و مشخص كردن دو چيز از يكديگر است، و ”فرق هر امر حكيم! “ جز اين معنا ندارد كه آن امر و آن واقعه اي كه بايد رخ دهد را با تقدير و اندازه گيري مشخص سازند.
در كافي از امام محمدباقر عليه السلام روايت است كه فرمود:
از آية فوق استفاده مي شود كه شب قدر منحصر در شب نزول قرآن و آن سالي كه قرآن در آن شبش نازل شد، نيست، بلكه با تكرر سنوات، آن شب هم مكرر مي شود، پس در هر ماه رمضان از هر سال قمري شب قدري هست كه در آن شب امور آينده تاشب قدر سال بعد اندازه گيري و مقدر مي شود!
اين فرض امكان دارد كه در يكي از شبهاي قدر چهارده قرن گذشته قرآن يكپارچه نازل شده باشد، ولي اين فرض معنا ندارد كه در آن شب حوادث تمامي قرون گذشته و آينده تعيين گردد، علاوه بر اينكه كلمة ” يفرق“ به خاطر اينكه فعل مضارع است، استمرار را مي رساند.
در سورة مورد بحث هم كه فرموده :
« شب قدر از هزار ماه بهتر است! » و نيز فرموده:
« ملائكه در آن شب نازل مي شوند! » مؤيد اين معناست.
1) الميزان ج35 ص 219
پس وجهي براي تفسيرهائي كه بعضي ها كرده اند، و نظرات خلاف اين را بيان داشته اند نمي ماند!
حاصل آيات مورد بحث به طوري كه ملاحظه گرديد، اين شد كه شب قدر به عينه يكي از شبهاي ماه مبارك رمضان از هر سال است، و در هر سال در آن شب همة امور احكام مي شود. البته منظور از احكام از جهت اندازه گيري است.
اين سؤال پيش مي آيد كه: در اين صورت هيچ امري از آن صورت كه در شب قدر تقدير شده باشد، در جاي خودش با هيچ عاملي دگرگون نمي شود؟
پاسخ اين است كه: نه، هيچ منافاتي ندارد كه در شب قدر مقدر بشود ولي در ظرف تحققش طوري ديگر محقق شود، چون كيفيت موجود شدن مقدر امري است، و دگرگوني در تقدير امر ديگري است. همچنانكه هيچ منافاتي ندارد كه حوادث در لوح محفوظ معين شده باشد، ولي مشيت الهي آن را تغيير دهد، همچنانكه در قرآن كريم آمده است:
-« يَمحوُا اللهُ مايَشآءُ و يُثبِتُ وَ عِندَهُ اُمّ الكِتابِ!
-خدا هرچه را كه از مقدرات بخواهد محو مي كند،
و هرچه را بخواهد اثبات مي كند،
و كتاب تغيير ناپذير نزد اوست! » ( رعد 39)
علاوه بر اينكه استحكام امور به حسب تحققش مراتبي دارد، بعضي از امور شرايط تحققش موجود است، و بعضي ها ناقص است، و احتمال دارد كه در شب قدر بعضي از مراتب احكام تقدير بشود، و بعضي ديگرش به وقت ديگر موكول گردد، اما آنچه از روايات بر مي آيد با اين وجه سازگار نيست.
قرآن مجيد براي نشان دادن عظمت شب قدر فرموده: شب قدر از هزار شهر(ماه) بهتر است، و منظور از اين فضيلت ( به طوريكه مفسرين تفسير كرده اند) بهتر بودنش از حيث فضيلت عبادت است، و مناسب با غرض قرآن هم همين معناست، چون همة عنايت قرآن در اين است كه مردم را به سوي خدا نزديك، و به وسيلة عبادت زنده كند، و زنده داري آن شب با عبادت، بهتر است از عبادت هزار شهر (ماه).
قرآن مي فرمايد: « روح» و « ملائكه» در آن شب به امر پروردگارشان به سبب هر امري الهي نازل مي شوند.
” روح“ همان روحي است كه از عالم امر است، و خداي تعالي درباره اش فرموده – قُلِ الرّوحُ مِن اَمرِ رَبّي!
« امر» همان امر الهي است كه در سورة يس فرموده – اِنَّما اَمرُهُ اِذا اَرادَ شَيئاً اَن يَقوُلَ لَهُ كُن فَيَكونُ !
و آيه چنين معني مي دهد كه:
-« ملائكه و روح در شب قدر به اذن پروردگارشان نازل مي شوند،
در حالي كه نزولشان را ابتدا مي كنند،
و هر امر الهي را صادر مي نمايند! »
و يا به معناي ديگر :
-« ملائكه و روح در آن شب به اذن پرورگارشان نازل مي شوند،
براي خاطر تدبير امري از امور عالم ! »
« حا, ميم!
سوگند به كتاب روشنگر!
كه ما آن را در شبي مبارك نازل كرديم،
ما همواره انذارگر بوده ايم،
در آن شب هر امر محكمي را فيصل دهند،
امري از جانب ما،
كه ما فرستندگان بوده ايم،
رحمتي از جانب پروردگار،
كه او شنوا و داناست! » ( دخان 1-6)
قرآن مجيد درباره شب قدر مي فرمايد: « فيها يُفرَقُ كُلُّ اَمرٍ حَكيمٍ ! »
” يُفرَق“ به معناي جدا كردن چيزي است از چيز ديگر به طوري كه از يكديگر
متمايز شوند. ” حكيم“ در برابر ” يفرق“ قرار دارد و ” امر حكيم“ عبارت است از امري كه الفاظش از يكديگر متمايز نباشد و احوال و خصوصياتش متعين نباشد.
حال كه متوجه معناي فوق شديم مي گوئيم: امور به حسب قضاي الهي داراي دو مرحله اند:
1-مرحلة اجمال و ابهام
2-مرحلة تفصيل.
ليله القدر هم به طوريكه از آيه فوق بر مي آيد شبي است كه امور از مرحله احكام و ابهام به مرحلة فرق و تفصيل بيرون مي آيند و از جملة امور يكي هم قرآن كريم است كه در شب قدر از مرحلة احكام در آمده و نازل مي شود يعني در خور فـــهم بشر مي گردد!
و اي بسا كه خداي سبحان پيامبر خود را به جزئيات حوادثي كه به زودي در زمان دعوت او در هنگام نزول هر آيه و يا آيات و يا سوره رخ مي دهد، خبر داده، و نيز آگاه كرده كه دربارة هر حادثه آيه يا آياتي نازل مي شود، و از همين جهت هر پيش آمدي مي كرده، رسول خدا”ص“ منتظر بوده تا آيه و يا آياتي دربارة آن نازل شود. پس در حقيقت قرآن يكبار دفعتاً و يكپارچه بر او نازل شده، و يكبار هم تدريجاً و متفرق!
-« سَلامٌ هِيَ حَتّي مَطلَعُ الفَجر ! »
در اين آيه « سلامٌ هِيَ » اشاره است به اينكه عنايت الهي تعلق گرفته است به اينكه رحمتش شامل همة آن بندگاني شود كه به سوي او روي مي آورند، و نيز به اينكه در خصوص شب قدر باب نقمت و عذاب الهي بسته باشد، بدين معني كه عذابي جديد نفرستد!
لازمة اين معنا آن است كه طبعاً در آن شب كيد شيطان ها هم مؤثــــر واقع نمي شود!
مراد به ليله مباركه اي كه قرآن در آن نازل شده، شب قدر است. منظور از
1) مستند:آية2 تا 6 سورة دخان « حم وَالكِتابِ المُبينِ اِنّا اَنزَلناهُ في لَيلَةٍ مُبارَكةٍ...!» الميزان ج 35 ص 211
مبارك بودن آن شب، اين است كه ظرفيت خير كثيري را داشت، چون بركت به معناي خير كثير است، و قرآن خير كثيري بود كه در آن شب نازل گشت، و رحمت واسعه اي بود كه دامنه اش همه خلق را فرا گرفت:
-تو چه مي داني كه شب قدر چيست؟
-شب قدر از هزار شهر(ماه) بهتر است!
از ظاهر لفظ آيه چنين بر مي آيد كه شب نامبرده يكي از شب هائي است كه در روي زمين مي چرخد، و از ظاهر جملة « فيها يُفرَقُ كُلُّ اَمرٍحَكيم!» با در نظر گرفتن اينكه « يُفرَق » از لحاظ دستوري صيغة مضارع است و استمرار را مي رساند، فهميده مي شود، كه شب مزبور همواره در روي كره زمين تكرار مي شود.
و از ظاهر عبارت « ماه رمضان كه قرآن در آن نازل شد!»( بقره 185) چنين بر مي آيد كه مادام كه شهر رمضان در كرة زمين تكرار مي شود، آن شب نيز تكـــــــرار مي شود، پس نتيجه مي گيريم كه شب مزبور همه ساله تكرار مي شود.
و در هر سال قمري، در ماه رمضان همان سال يك بار شب قدر تكرار مي شود.
آنچه همة روايات مختلف وارده از ائمة اهل بيت عليهم السلام در آن اتفاق دارند اين است كه:
1- شب قدر تا روز قيامت باقي است،
2-همه ساله تكرار مي شود،
3-شبي از شب هاي ماه مبارك رمضان است،
4- يكي از سه شب نوزدهم، بيست و يكم و بيست و سوم ماه رمضان است.
و اما اينكه مشخصاً شب قدر كدام يك از شب هاي ماه رمضان است، از آيات قرآن كريم چيزي نمي توان استفاده كرد ولكن در روايات به آن اشاره شده است: در تفسير عياشي از زراره از يكي از دو امام باقر و صادق ”ع“ آمده كه فرمود:
-شب بيست و سوم همان شب جهني است، و حديث جهني اين است كه
1) مستند: روايات اسلامي الميزان ج 40 ص 329 و ج35ص218
گفت: به رسول خدا”ص“ عرضه داشتم: منزل من از مدينه دور است، دستورم بده در شب معيني داخل مدينه شوم، فرمود: شب بيست و سوم داخل شو!
( حديث جهني كه نامش عبداله بن انيس انصاري بود از طرق اهل سنت نيز روايت شده است. سيوطي آن را در درمنثور از مالك و بيهقي نقل كرده است.)
در كافي به سند خود از زراره روايت كرده كه گفت: امام صادق ”ع“ فرمود:
-در شب نوزدهم تقدير مي شود،
-در شب بيست و يكم ابرام مي شود،
-و در شب بيست و سوم امضا مي شود.
در بصائر نقل شده كه امام فرمود:
. . . چون شب نوزدهم رمضان مي شود، ارزاق را تقسيم مي كنند، و اجل ها را مي نويسند، و در آن گذرنامة حاجيان نيز صادر مي شود، و خداي تعالي توجهي به بندگان خود فرموده و آنان را مي آمرزد، مگر كساني را كه مسكر مي نوشند!
و چون شب بيست و سوم رمضان مي شود، هر امر حكيم در آن تجزيه و تفريق مي گردد، و آنگاه امضاء كرده و به دست او مي سپارند!
من پرسيدم: به دست كي مي سپارند؟
-گفت: به دست صاحبتان!
و اگر اين نبود صاحبتان از اين حوادث آينده خبري نمي داشت !
” قرآن “ اسم كتابي است كه بر نبي اكرم اسلام حضرت محمد بن عبدالله”ص“ نازل شده است، و از جهت اينكه خوانده مي شود، به اين نام ناميده شده است.
« اِنَا جَعَلناهُ قُرآناً عَرَبِيّاً لَعَلَّكُم تَعقِلونَ
ما آن را قرآن ( خواندني) عربي قرار داديم باشد كه شما فهم كنيد! »
ماه ”رمضان“ ماه نهم از ماههاي عربي است كه بين شعبان و شوال قرار گرفته،
1) مستند:آية185 سورة بقره ” شَهرُ رَمَضانَ الَّذي اُنزِلَ فيهِ القُرآنُ...! “ الميزان ج 3 ص18
و به دلالت آية 185 سوره بقره، قرآن در اين ماه نازل شده است.
ولي از طرف ديگر, تاريخ متواتر و همچنين آية زير بر آن دلالت دارد كه قرآن مجيد در طول بيست و سه سال كه مدت دعوت نبي اكرم اسلام”ص“ بوده، تدريجاً نازل شده است:
-« و قرآن را به صورت تدريجي و جدا جدا برايت فرستاديم،
تا با درنگ بر مردم بخواني،
و آن را نازل كرديم, نازل كردن كامل! »
از تدبر در آيات قرآني بر مي آيد، در آياتي كه دلالت بر نازل شدن قرآن در ماه رمضان يا در شبي از شبهاي آن ( شب قدر) دارد، تعبير به ” انزال“ شده است، نه به ”تنزيل“ يعني نازل شدن قرآن در ماه رمضان « دفعي» بوده است، نه تدريجي! دفعي بودنش از اين نظر است كه رويهمرفته آيات آن يك چيز فرض شده است، و يا اينكه از اين نظر است كه قرآن داراي حقيقتي است غير از آنچه ما به فهم عادي مي فهميم و بر حسب آن خيال مي كنيم كه آياتش جدا جدا و پراكنده و تدريجي است، و به حسب آن حقيقت واحد بوده، و نزولش دفعي و بدون تدريج است. اين واقعيت را آيات شريفة زير تأئيد مي كنند، آنجا كه فرمود:
-« اين كتابي است كه آيات آن استوار گشته،
و سپس از طرف خداي حكيم و خبير تفصيل داده شده است! »
اين آيه دلالت دارد بر اينكه قرآن قبل از آنكه فصل فصل و جدا جدا شود، يك مرتبة احكام را داشته كه در آن مرتبه اجزاء آن از يكديگر جدا نبوده است، و اين تفصيلي كه فعلاً در آيات قرآني مشاهده مي شود، بر آن عارض شده است.
آية زير دلالت دارد بر اينكه يك كتاب ” مبين“ هست كه خواندني و عربي بودن بر آن عارض شده، و اين لباس لفظ و عربيت از آن جهت بر اندام آن حقيقت پوشانده شده كه مردم بتوانند آن را بفهمند و تعقل كنند، ولي اصل آن كتاب در ” ام الكتاب“ نزد خــــداي تعالي بوده و داراي مقامي بس بلند است، كه دست كوتاه خرد و دانش به آن نمي رسد:
-« قسم به اين ” كتاب مبين“ !
ما آن را قرآن ” خواندني“ عربي قرار داديم،
باشد كه شما بفهميد،
و آن در ” ام الكتاب“ نزد ما علي و حكيم است! »
در آيات سورة واقعه مي خوانيم:
-« محققاً قرآني است ارجمند،
در كتاب مكنون و نهفته،
كه جز پاك شدگان به آن دسترسي نيابند،
نازل كردني از پروردگار جهانيان است! »
ظاهر اين آيات چنين است كه قرآن يك مرتبه اي در ” كتاب مكنون“ دارد، كه كسي جز بندگاني كه از هر آلودگي پاك شده اند, با آن تماس پيدا نمي كنند، و تنزيل بعد از آن مرتبه است.
« كتاب مكنون» كه از بيگانگان پوشيده و مستور مي باشد، همان است كه در آية ديگر آن را « ام الكتاب» ناميده و در جاي ديگر آن را « لوح محفوظ» خوانده است.
از آن جهت « لوح محفوظ » ناميده شده كه از تغيير و تبديل محفوظ است، و بديهي است قرآني كه تدريجاً نازل شده، چون مشتمل بر ناسخ و منسوخ است، از تغيير و تبديل محفوظ نيست، بلكه همين تدريجي بودن آن يك نحو تغيير است.
پس، « كتاب مبين» كه اصل قرآن و مرجع اين تفصيل مي باشد، يك حقيقت است غير از اين امر نازل شده، و اين به منزلة لباس آن حقيقت است.
قرآن نسبت به كتاب مبين به منزلة لباس است نسبت به اندام، يا در حكم مثال و صورت است نسبت به حقيقت!
پس روشن مي شود كه منظور از آياتي كه نزول قرآن را در شب « ليلة القدر» در ماه رمضان ذكر مي كنند، اين است كه حقيقت قرآن در ماه رمضان دفعتاً واحده بر قلب پيغمبر خدا”ص“ نازل شده، ولي تفصيل آن در طول مدت پيامبري آن حضرت به تدريج نازل گرديده است.
مراد به نازل شدن قرآن در شبي مبارك، به طوري كه از ظاهر آيه و همچنين از آية سورة قدر « اِنّا اَنزَلناهُ في لَيلَةِ القَدر !» و از آيه 185 سورة بقره « شَهرُ رَمَضانَ الَّذي
1) مستند:آية3 سورة دخان « اِنّا اَنزَلناهُ في لَيلَةٍ مُبارَكةٍ...!» الميزان ج 35 ص 212
اُنزِلَ فيهِ القُرآنُ ! » استفاده مي شود، تمامي قرآن كريم است! در همة آيات فوق تعبير به انزال شده كه به معني نازل شدن يكباره است.
از طرف ديگر آياتي به شرح زير وجود دارد كه مي رساند قرآن به تدريج نازل شده است:
–« و قرآني كه ما آن را قسمت قسمت كرديم،
تا آن را به تدريج براي مردم بخواني،
و به همين منظور به تدريج نازلش كرديم! » ( اسري 106)
همچنين آية 32 سوره فرقان به شرح زير:
-« آنها كه كافر شدند گفتند: چرا قرآن يكباره بر او نازل نشد؟
آري نازل نشد تا ما بدين وسيله، دلت را آرامش بخشيم،
و به تدريج برايت بخوانيم! »
ممكن است بگوئيم: قرآن كريم در دو نوبت نازل شده است، يكي تمامي آن در يك نوبت، و اين در ماه رمضان و در شب قدر كه يكي از شبهاي رمضان است، و بار دوم به تدريج و قسمت به قسمت در طول بيست و سه سال نبوت و دعوت پيامبر گرامي خدا”ص“ .
ولكن مطلبي كه سزاوار نيست درآن ترديد شود اين است كه قرآن كريم كه مركب از سوره ها و آيه هاست، با اختلافي كه بر حسب موارد شخصي و جزئي نزولش در سياق آن هست، با اين احتمال كه يك دفعه نازل شده باشد، سازگار نيست، براي اينكه آياتي كه دربارة وقايع شخصي و حوادث جزئي نازل شده است ارتباط كامل با زمان و مكان و اشخاص و احوال خاصي دارد كه دربارة آن اشخاص و احوال و در آن زمان و مكان نازل شده است، و معلوم است كه چنين آيات صادق و درست در نمي آيد، مگر آنكه زمان و مكانش برسد و واقعه اي كه درباره اش نازل شده، رخ بدهد، به طوري كه اگر از آن زمان ها و مكان ها و وقايع خاص صرف نظر شود، و فرض شود كه قرآن يكباره نازل شده است، آن وقت قهراً موارد آن آيات حذف مي شود، و ديگر بر آنها تطبــــيق نمي كند، پس ممكن نيست احتمال بدهيم كه قرآن كريم به همين هيئت كه هست دو بار نازل شده است، يك بار دفعتاً و يكجا، و بار ديگر به تدريج!
پس اگر بخواهيم بگوئيم دو بار نازل شده، لازم مي شود اينكه قائل شويم به فرق بين اين دو دفعه به ” اجمال“ و ” تفصيل“ همان اجمال و تفصيلي كه آية شريفه سورة
هود بدان اشاره دارد و مي فرمايد:
-« كتابي كه آياتش نخست درهم و فشرده بود،
و سپس از ناحية خداي حكيم و خبير قسمت قسمت شده است! »
همچنين در سورة زخرف مي فرمايد:
-« ما آن را قرآني عربي كرديم، باشد كه شما در آن تعقل كنيد!
و اين قبلاً در ام الكتاب نزد ما بود،
و مقامي علي و حكيم داشت! »
خداي سبحان در آخر مورد بحث ما يعني آية 3 سوره دخان مي فرمايد: « اِنّا كُنّا مُنذِرينَ ! » و با اين عبارت مي فهماند كه خداي تعالي قبل از اين انذار هم به طور مستمر انذار مي كرده است، و اين خود دلالت دارد بر اين كه نزول قرآن از ناحية خداي تعالي چيز نوظهوري نيست، چون قرآن يك انذار است، و انذار سنت هميشگي خداي تعالي است، كه لايزال و همواره در امت هاي گذشته از طريق وحي به انبياء و رسولان جريان داشته است، و دائماً انبيائي را مبعوث مي كرده تا بشر را انذار كنند!
قرآن كريم اعتراض كفار را بر نحوة نزول قرآن نقل مي فرمايد كه مي گفتند: اين كتاب آسماني نيست و از ناحية خداي سبحان نيامده، چون اگر كتاب آسماني و متضمن ديني آسماني بود، كه خدا آن را از مردم خواسته، و رسولي فرستاده بود تا آن را به بشر ابلاغ كند، مي بايستي ديني كامل و تام الاجزاء مي بود، و اصول و فروع و سنت هايش همه يكجا نازل شده باشد، ولي اين كتاب اين طور نيست و يكجا نازل نشده است، و اجزايش منظم مؤلف نيست، بلكه سخناني است پراكنده، كه در هر واقعه يك قسمت آن را مي آورد، و البته قسمتي مي آورد كه تا اندازه اي با آن واقعه و حادثه ارتباط دارد، و آن وقت جمله هاي رديف شدة آن را آيات الهي مي نامد، و به خدا نسبتش مي دهد، و ادعا مي كند كه قرآني است از ناحية خدا بر او نازل شده، و حال آنكه اينطور نيست،
1) مستند:آية32 سورة فرقان ” وَ قالَ الَّذينَ كَفَروُا لَولا نُزِّلَ عَلَيهِ القُرآنَ جُملَةً واحِدَةً !“ الميزان ج30 ص 18
خودش در هر واقعه اي مي نشيند و سخني مناسب با آن را مي تراشد، و آن گاه به خدا افترائش مي بندد، و اين مردي خارج از دين و گمراه است؟؟!!
( اين بود تقرير و بيان اعتراض مشركين، آن طور كه از مجموع اعتراض و جواب به دست مي آيد.)
خداي سبحان در پاسخ اعتراض كفار مي فرمايد:
-« آن را متفرق نازل كرديم نه يكجا ،
تا قلب تو را به تدريج آرامش دهيم ! »
اين جواب يك بيان تام است براي علت نازل شدن تدريجي.
توضيح اينكه به طوركلي تعليم هر علمي و مخصوصاً علمي كه مربوط به عمل باشد, از اين راه صورت مي گيرد، كه معلم مسائل آن علم را يكي يكي به شاگرد القاء كند تا همة فصولش و ابوابش تمام شود.
در چنين صورت است كه بعد از تمام شدن تعليم و تعلم صورتي اجمالي از مسائل در ذهن شاگرد نقش مي بندد. البته اين شكل اجمالي است، نه تفصيلي، و در نتيجه در مواقع احتياج بايد دوباره به مسائلي كه خوانده مراجعه نمايد تا به طور مفصل آن را درك كند، چون با صرف تلقي از معلم در نفس مستقر نمي شود، به طوري كه نفس بر آن معلومات نشو و نما كرده و آثار مطلوب از آن مترتب شود، بلكه محتاج است به اينكه وقت احتياج به آن فرارسد، و آن معلومات را عملاً پياده كند.
با اين بيان روشن مي شود كه تعليم غير تثبيت فؤاد است. القاء يك نظرية علمي در هنگام احتياج و رسيدن هنگام عمل در دل شاگردي كه مي خواهد آن را بياموزد, بهتر ثبت مي گردد، و در قلب مي نشيند، و پابرجاتر هم مي شود، و زود فراموش نمي شود, مخصوصاً در معارفي كه فطرت بشري هم مؤيد آن باشد، و بشر را بدان رهنمون باشد، كه در چنين معارفي فطرت آمادة پذيرفتن آن است، چون نسبت به آن احساس احتياج مي كند.
و معارف الهيه اي كه دعوت اسلامي متضمن آن است، و قرآن كريم بدان ناطق مي باشد، شرايع و احكامي است عملي، و قوانيني است فردي و اجتماعي، كه حيات بشريت را توأم با سعادت مي كند، چون بر اساس اخلاق فاضله اي است كه آن نيز مرتبط با معارف كلي الهي است كه بعد از تجزيه و تحليل منتهي مي شود به توحيد، همچنانكه توحيد هم اگر تركيب شود, به صورت همان معارف، و سپس همان دستورات اخلاقي، و
آنگاه همان دستورات و احكام عملي جلوه مي كند!
در چنين مكتبي, بهترين راه تعليم و كاملترين طريق تربيت اين است كه آن را به تدريج بيان كرده، و هر قسمت آن را به حادثه اي اختصاص دهد كه احتياجات گوناگوني به آن بيان دارد، و آنچه از معارف اعتقادي و اخلاقي و عملي كه مرتبط با آن حادثه مي شود، و نيز متعلقات آن معارف، از قبيل تشريع، و اعتباري آن، و پندگيري از سرگذشت هاي گذشتگان، و سرانجام كساني كه غير آن دستور عمل كردند، و سرنوشت طاغيان و مشركيني كه از عمل به آن معارف سرپيچي كردند، همه را بيان كند.
و اتفاقاً قرآن كريم هم همين رويه را دارد. يعني آيات نازلة آن هر يك در هنگام مساس حاجت نازل شده است، و در نتيجه بهتر اثر گذاشته است. همچنانكه خود قرآن مجيد مي فرمايد:
-« و قرآني كه ما آن را قسمت قسمت نموديم،
تا با مجال بيشتر بر مردمش بخواني ! » ( اسري 106)
قرآن كريم جواب كفار را به دو طريق مي دهد: يكي اينكه علت نازل شدن تدريجي را بيان مي كند، و مي فرمايد كه ما خواستيم فؤاد تو را تثبيت كنيم لذا آن را تدريجي نازل كرديم. (اين مربوط مي شود به ناحية رسول الله”ص“ ولي از لحاظي كه مربوط مي شود به مردم در ادامة آيه مي فرمايد:) خواستيم تا هر وقت دشمنان ما ايرادي به پيامبرمان كنند و مثل و وصف باطلي برايشان بياورند، در همانجا جوابشان را داده و حق را بيان كنيم. اگر ايشان با ايرادهاي خود حق را از وجهه اي كه دارد تغيير دهند و از جاي خود تحريف كنند، ما با تفسير به احسن الوجوه دوباره حق را به جاي خودش برگردانيم. و اين غرض با نزول تدريجي حاصل مي شود.
« ما اين طور از بيان معجزه آسا كتاب را نازل كرديم، در حالي كه قرآني است خواندني و عربي، و در آن بعضي از وعيدهاي گونه گون را كه به كفار داديم، ذكر نموديم، تا شايد تقوي كنند،
و يا ذكري برايشان حادث شود!
1) مستند:آية114سورة طه « وَكَذلِكَ اَنزَلناهُ قُرآناً عَرَبيّاً ... وَلا تَعجَل بِالقُرآنِ مِن قَبلِ اَن يُقضي اِلَيكَ وَحيَهُ ....» الميزان ج28ص 18
خدا كه پادشاه حقيقي عالم و پادشاهي اش برحق است، والاست!
و تو قرآن را از آن پيش كه وحي آن به تو اعلام شود،
به شتاب مخوان !
و بگو: پروردگارا !
مرا دانش افزا ! »
سياق آخر آيات فوق شهادت مي دهد بر اين كه در اين آيه نسبت به چگونگي تلقي وحي به وسيلة رسول خدا”ص“ تعرض شده و آن جناب را از عجله در قرائت قرآن نهي فرموده، و تذكر داده كه قبل از اتمام وحي از ناحية فرشتة وحي، در خواندن آن عجله نكند!
اين آيه مي رساند كه آن جناب وقتي وحي قرآن مجيد برايش مي آمده، قبل از اينكه وحي تمام شود، شروع به قرائت آن مي كرده است، و در آيه آن حضرت را نهي نموده اند از اينكه در قرائت قرآن مجيد و قبل از تمام شدن وحي آن عجله نكند.
در جاي ديگر قرآن فرموده است:
-« زبانت را به خواندن آن حركت مده، و عجله مكن،
جمع آوري آن و خواندنش با ماست،
پس وقتي آن را خوانديم،
تو با ما بخوان ! »
مؤيد اين معني جملة بعد است كه مي فرمايد:
-« بگو پروردگارا, مرا دانش افزا ! »
يعني به جاي اينكه عجله كني در آيه اي كه هنوز به تو وحي نشده، علم بيشتر طلب كن! برگشت معني به اين مي شود كه اگر تو به قرائت آيه اي كه هنوز بر تو نازل نشده عجله مي كني، براي اين است كه تا اندازه اي بدان علم به هم رسانده اي، ولي تو به آن مقدار علم اكتفا مكن، و از خداي تعالي علم جديد بخواه، و بخواه تا صبر و حوصله ات دهد تا بقية وحي را بشنوي!
اين آية شريفه از جمله مداركي است كه مضمون روايات را تأئيد مي كند كه دارد: قرآن كريم دوبار نازل شده است. يكي بار اول كه همه اش از اول تا آخر دفعتاً نازل شده است، و ديگري هم آيه به آيه، و هر چند روز يكبار.
وجه تأئيد آن اين است كه اگر رسول خدا”ص“ قبل از تمام شدن آيه و يا چند آيه اي كه مثلاً الان جبرئيل آورده، علمي به بقية آن نمي داشت، معنا نداشت بفرمايد:
قبل از تمام شدن وحي اش در خواندنش عجله مكن! پس معلوم مي شود قبل از تمام شدن وحي هم آن جناب آيه را مي دانسته است!
در اين آيه تأكيداتي زياد از لحاظ عبارتي شده و مسجل ساخته كه اگر قرآن به تدريج نازل شده، احتمال مداخلة شيطان و هواهاي نفساني در آن نمي رود، چون نازل كنندة آن خداي تعالي است. لازمة اينكه نازل كنندة قرآن خداي تعالي باشد اين است كه آنچه از احكام و فرامين كه در قرآن هست، حكم خداي تعالي باشد، و بر پيغمبر واجب باشد آن را اطاعت نمايد:
-« اي رسول!
محققاً ما اين قرآن عظيم الشأن را بر تو فرستاديم،
به شكرانة آن بر اطاعت حكم پروردگارت صبور باش !
و هيچ از مردم بدكار كفر پيشه اطاعت مكن !
و نام خدا را صبح و شام به عظمت ياد كن !
و شب را، برخي در نماز به سجدة خدا بپرداز!
و شام دراز را، به تسبيح و ستايش صبح گردان ! »
در آيات فوق، حكم نهي عموميت دارد, و از اطاعت ” آثم و كفور “ در هر حال نهي مي كند، چه آن موردي كه طرف هم آثم است و هم كفور، و چه در آنجائي كه طرف آثم است ولي كفور نيست، و چه بر عكسش!
ظاهراً مراد به ” آثم“ مسلمان متصف به معصيت باشد، و مراد به ” كفور“ افرادي از كفار باشند كه در كفر مبالغه مي كنند. پس آية شريفه هم شامل كفار است و هم شامل فساق!
مفاد نهي اين است كه وقتي آثم تو را به اثم خود دعوت مي كند، اطاعتش مكن، و كفور هم وقتي تو را به كفر خود مي خواند، استجابتش مكن! چون هر دو اعم از اينكه از مسلمان سر بزند يا كافر مخالف حكم پروردگار توست، و تو بايد به حكم پروردگارت صبر كني !
-وَاذكُر اِسمَ رَبِّكَ بُكرَةً وَ اَصيلاً !
1) مستند:آية23 تا 31 سورة دهر ” اِنّا نَحنُ نَزَّلنا عَلَيكَ القُرآنَ تَنزيلاً ...! “ الميزان ج 39 ص 382
-يعني مداومت كن بر ذكر پروردگارت كه همان نماز در صبح و عصر باشد.
-وَ مِنَ اللَيلِ فَاسجُد لَهُ و سَبِّحهُ لَيلاً طَويلاً !
اين آيات در مكه يعني قبل از واجب شدن نمازهاي پنجگانه نازل شده است، چون آيه اي كه مشتمل بر نمازهاي پنجگانه است، آية زير است كه در سورة اسري است.
-« اَقِمِ الصَّلوةَ لِدِلوُكِ الشَّمسِ اِلي غَسَقِ اللَّيلِ و قُرآنِ الفَجر ...!»
مستند:آية1 تا 19 سورة علق ” اِقرَأ بِاسمِ رَبِّكَ الَّذي خَلَقَ ...! “ الميزان ج 40 ص305
سوره علق اولين سوره اي است كه از قرآن نازل شده است و سياق آياتش آن چنان به هم ارتباط دارند كه بتوان گفت يكباره نازل شده است. خداي تعالي در سورة علق رسول گرامي خود را امر مي كند به اينكه قرآن را كه به وحي الهي بر وي نــــازل مي شود, تلقي كند.
اين آيات اولين آياتي است كه از قرآن كريم بر پيامبر گرامي اسلام”ص“ نازل شده است.
منظور از « اِقرَأ » امر به تلقي آياتي از قرآن است كه فرشتة وحي از ناحية خدا به آن جناب وحي مي كند. تقدير كلام « اِقرَأ القُرآن» است، نه قرائت مطلق، و همچنين منظور دستور خواندن بر مردم نيست, هرچند كه خواندن به مردم هم يكي از اغراض نزول وحي است.
-اِقرَأ بــِاسمِ رَبِّكَ ...!
-بخوان به نام پروردگارت!
در اين جمله دستور مي دهد بندگانش خواندن را به نام او آغاز كنند، چون در ”بسم الله ! “ خود خداي تعالي كلام خود را با آن آغاز كرده است، در اينجـــــا دستور مي دهد بندگانش خواندن را به نام او آغاز كنند، هرچند كه در جاي ديگر دستور داده
هر كاري را كه مي خواهند آغاز كنند، با بسم الله آغاز كنند، پس در حقيقت آيه مزبور يك دستورالعمل است مانند دستور به گفتن ” انشاء الله“ !
-اِقرَأ بــِاسمِ رَبِّكَ الَّذي خَلَقَ...!
-بخوان به نام پروردگارت كه خلق كرده است !
در اين جمله اشاره شده است به اينكه رب تو تنها و تنها آن كسي است كه عالم را آفريده است. اين همان توحيد ربوبيت است، كه مقتضي است عبادت را در او منحصر كنند. اين خود رد اعتقاد مشركين است كه مي گفتند خداي سبحان تنها خلقت و ايجاد را به عهده دارد، و اما ربوبيت يعني مالكيت و تدبير عالم از آن مقربين درگاه اوست، و خداي تعالي بعد از ايجاد عالم تدبير امور آن را به عهدة آنان گذاشته است، كه آنها يا از جنس فرشتگانند يا از جن و يا افراد برجسته اي از انسانها، ولي در آيه مورد بحث اشاره كرده به اينكه اينطور نيست، و تصريح فرموده به اينكه ربوبيت هم مانند خلقت مخصوص خداي تعالي است!
-خَلَقَ الاِنسانَ مِن عَلَقٍ !
سپس در اين آيه به تدبير الهي وارد بر انسان اشاره دارد، تدبيرش از لحظه اي كه انسان به صورت علقه ( يعني خون بسته شده يا اولين حالت اتخاذي مني در رحم،) در مي آيد تا وقتي كه انساني تام الخلقه مي گردد، و داراي صفاتي عجيب و افعالي محيرالعقول مي شود. پس انسان، انساني تمام و كامل نمي شود، مگر به تدبير مستمر و پي در پي خداي تعالي، كه اين تدبير پي در پي چيزي نيست جز خلقت پي در پي، (پس ممكن نيست خلقت را از خدا و تدبير را از غير او بدانيم! ) پس خداي تعالي به عين همان دليل كه خالق انسان است، مدبر او نيز مي باشد، و در نتيجه انسان چاره اي جز اين ندارد كه خداي واحد را رب خود بگيرد!
در اين آيه احتجاجي بر توحيد در ربوبيت شده است.
-اِقرَأ وَ رَبُّكَ الاَكرَمُ - بخوان! پروردگار توست كريم تر !
-الَّذي عَلَّمَ بِالقَلَمِ ! - آنكه تعليم كرد نوشتن به قلم !
خداي تعالي قرائت و يا كتابت و قرائت را به وسيلة قلم بياموخت!
زمينة اين آيه, زمينة تقويت روح رسول الله”ص“ و از بين بردن قلق و اضطراب آن حضرت است، اضطرابي كه از دستور قبلي به آن جناب دست داده بود، چون دستور خواندن به كسي كه امي است، نه سواد خواندن دارد و نه سواد نوشتن، اضطراب آور
است!
گويا خداي تعالي فرموده است: كتاب پروردگارت را بخوان، كتابي را كه او به تو وحي مي كند، و از اين فرمان اضطراب و خوفي به خود راه مده، و چه جاي ترسيدن است؟ در حالي كه پروردگار اكرم تو آن كسي است كه قرائت را به وسيلة قلم به انسان آموخت! خوب، وقتي سواد سواد دارها هم به وسيلة آن قلمي است كه او آفريده و در اختيارشان قرار داده تا منويات خود را بنويسند، چرا نتواند قرائت كتاب خود را بدون وساطت قلم به تو تعليم دهد؟ آن هم با اينكه به تو امر فرموده كه « بخوان ! » اگر تو را تواناي بر خواندن نكرده بود، هرگز امر به آن نمي كرد!
بعد از آية مورد بحث كه خطابش به شخص رسول الله”ص“ است، نعمت تعليم را عموميت داده و مي فرمايد:
« عَلَّمَ الاِنسانَ مالَم يَعلَم ! »
-و به جنس انسان چيزهائي را كه نمي دانست تعليم داده است!
و اين خود مزيد تقويت است, و رسول الله”ص“ را بيشتر دلـــــگرم و خرسند مي سازد.
-اَرَأَيتَ الَّذي يَنهي عَبداً اِذا صَلّي
-آيا ديدي آن شخص را كه چگونه عبدي را كه مي خواست نماز بخواند، از نماز خواندن نهي مي كرد!
مراد به عبدي كه نماز مي خواند، به طوري كه از آخر آيات بر مي آيد، رسول الله”ص“ است، چون در آخر آيات آن جناب را از اطاعت آن شخص نهي نموده و امر به سجده و نزديك شدنش فرموده است.
بنا بر اين فرض كه سورة علق اولين سورة نازل شده از قرآن باشد، و نيز بنا بر اين كه از اول تا آخر سوره يكباره نازل شده باشد، سياق آيات اين دلالت را دارد كه رسول الله”ص“ قبل از نزول قرآن نماز مي خوانده، و همين معنا دلالت دارد بر اين كه آن جناب قبل از رسيدنش به مقام رسالت با نزول قرآن، يعني قبل از حادثة بعثت, از انبياء بوده است!
در بسياري از آيات سوره هاي مكي، نظير سورة مدثر و مزمل و غير آن دو، سخن از نماز رفته، و به تعبيرهائي مختلف از آن ياد فرموده، هرچند كه كيفيت آن را
ذكر نكرده است، اما اينقدر هست كه نمازهاي قبل از معراج مشتمل بر مقداري تلاوت قرآن و نيز مشتمل بر سجده بوده است.
در بعضي روايات هم آمده كه رسول خدا”ص“ در اوايل بعثت با حضرت خديجة كبري و علي عليه السلام نماز مي خواند، ولي در اين روايات نيامده كه نماز آن روز به چه صورتي بوده است.
« اي جامه به خود پيچيده، برخيز!
پاره اي از شب، و به جز اندكي از آن را زنده بدار ! نصفي از شب، يا كم كن از آن اندكي, يا بيفزاي بر آن،
و بخوان قرآن را خواندني شمرده،
ما به زودي بر تو گفتاري سنگين نازل خواهيم كرد! »
آيات آغازين سورة مزمل يادآور روزهاي اولية بعثت رسول خدا”ص“ است كه در قسمت اول آيات، آن جناب را دعوت مي كند به خواندن نماز شب، تا بدين وسيله آماده و مستعد گرفتن مسئوليتي گردد كه به زودي به او محول مي شود، و آن قرآني است كه به وي وحي خواهد شد، و دستورش مي دهد در برابر حرف هاي مفت دشمنان، كه او را شاعر و كاهن و ديوانه مي خواندند، صبر كند، و به نحوي پسنديده از آنان كناره گيري نمايد!
اين سوره از قديمي ترين سوره هائي است كه در اول بعثت نازل شده است، و حتي بعضي ها گفته اند كه دومين يا سومين سوره اي است كه بر قلب مقدس نبي اكرم”ص“ نازل گرديده است.
از ظاهر آيه بر مي آيد در آن ساعتي كه اين سوره نازل مي شده، آن جناب جامه اي را به خود پيچيده بوده است، و از اين جهت است كه با عبارت « يا اَيُّهاَ المُزَّمِّلُ ! » مورد خطاب قرار گرفته است.
از سياق آيات برمي آيد كه گويا رسول الله”ص“ در مقابل دعوتش مورد استهزاء و ايذاء قرار گرفته و براي خاطر خدا اندوهناك شده، و براي دفع غم و اندوه خود جامه اي به خود پيچيده بوده است، تا لحظه اي استراحت كند، و در اين هنگام خطاب شده كه
1) مستند:آية1 تا 19 سورة مزمل ” يا اَيُّهاَ المُزَّمِّلُ قُمِ الّلَيلَ اِلاّ قَليلاً ...! “ الميزان ج 39 ص229
اي جامه به خود پيچيده برخيز و نماز شب بخوان، و در برابر آنچه به تو مي گويند صبر كن, همانطور كه به عموم مسلمانان سفارش كرده است، كه براي مقاوم شدن در برابر ناملايمات از صبر و نماز كمك بخواهند و استعانت بجويند!
با اين دستور به رسول گرامي خود فهمانده كه بايد خود را در مقابل اندوه هاي بزرگتر و مصايب تلخ به وسيلة نماز و صبر مقاوم سازد، نه به وسيلة پيچيدن جامه بر خود و خوابيدن!
اينكه مي فرمايد قول ثقيلي را بر تو القاء خواهيم كرد، منظور از قول ثقيل همين قرآن عظيم است، و اين معنا را مي رساند كه اگر گفتيم شب زنده داري كن، و در شب با خواندن نماز متوجه درگاه ما شو، براي اين بود كه خود را براي كرامت قرب و شرف حضور و افتخار همكلامي با ما آماده سازي، تا ما قول سنگيني را بر تو القاء كنيم!
بنابراين نماز شب راهي است كه آن جناب را به چــــنين موقعي كريم منتهي مي سازد.
يكي از جهات سنگيني قرآن, سنگيني معارف آن و نيز پذيرفتن شرايع و احكام آن است، و قهراً بر امت هم ثقيل خواهد بود, همانطور كه بر رسول خدا ”ص“ سنگين بود!
خلاصه، در اين آيه مي فرمايد كه ما به زودي به تو وحي مي كنيم قولي را كه هم بر خودت سنگين است, و هم بر امتت، اما سنگيني آن بر خود تو از جهت صعوبت تحقق به حقايق آن، و از جهت مصايبي است كه در طريق ابلاغ آن خواهي ديد، و سلب راحت و فراغتي است كه از تو خواهد شد، و از جهت مجاهدت نفس و انقطاع به سوي خداي تعالي، و زحماتي است كه لازمة گرفتن وحي است!
اما سنگيني آن بر امت از اين جهت است كه آنها هم در پاره اي از جهات فوق الذكر با رسول خدا”ص“ شريك بودند، از آن جمله تحقق دادن به حقايق قرآن است در نفس، و نيز پيروي اوامر و نواحي خداست، و نيز رعايت حدود آن است كه هر طايفه از طوايف امت به قدر وسع و طاقتش بايد اين رنج ها را تحمل كند!
آية بعدي در مقام اين است كه بيان كند كه چرا شب را براي اين نماز اختيار كرديم، و چرا روز را انتخاب نكرديم:
-« حادثة شب! نماز در دل شب ثابت قدم تر،
و در مطابقت قلب و زبان شديدتر،
و سخني استوارتر و صائب تر است!
چون خداي تعالي شب را سكن و ماية آرامش قرار داده،
كه نتيجة اين آرامش اين است كه خاطر انسان از شواغل معيشت فارغ،
و دست انسان از اسباب ظاهري بريده است!
اما در روز:
-تو در مهمات زندگي و قضاي حوايج آن گرفتاري،
و مشاغل بسياري داري كه همة وقتت را فرا گرفته است،
و فراغتي برايت باقي نمي گذارد،
تا در آن با توجه تام متوجه درگاه پروردگارت باشي،
و از هر چيزي منقطع گردي،
بنابراين, بر توست كه از شب استفاده كني،
و در آن به نماز بپردازي! »
در روايات اسلامي آمده كه رسول خدا”ص“ داخل خانة خديجه شد، در حالي كه از شدت كوفتگي و فزع و ترس نمي توانست روي پاي خود بايستد، و فرمود مرا بپيچيد!
چيزي نگذشت كه جبرئيل ندايش در داد كه - يا اَيُّهاَ المُزَّمِّلُ... ! (ازجوامع الجامع)
در درمنثور از سعيد بن جبير روايت كرده كه وقتي آية فوق نازل شد رسول الله”ص“ مدت ده سال شب ها را به قيام و عبادت گذرانيد، و طايفه اي از اصحابش نيز او را متابعت مي كردند. خداي تعالي بعد از ده سال آية « اِنَ رَبَّكَ يَعلَمُ اَنَّكَ تَقوُمُ . . . وَاَقيموُا الصَّلوةَ ! » را نازل كرد، و بعد از ده سال تخفيفي به كار آنان داد. در روايت ديگر آمده كه آية تخفيف بعد از يك سال، و در بعضي روايات آمده كه بعد از هشت ماه، نازل شد.
و قيام در شب براي غير رسول خدا”ص“ واجب نبوده است!
سورة مدثر از قديم ترين سوره هاي نازل در اوايل بعثت و ظهور دعوت اسلامي است. حتي بعضي گفته اند كه اولين سوره اي است كه از قرآن نازل شده است، هرچند كه خود آياتش اين قول را سازگار نيست، زيرا آيات اين سوره مي رساند كه رسول خدا”ص“ قبل از اين سوره نيز قرآن را بر مردم مي خوانـــــده است، و مردم تكذيبش مي كردند، و از آن اعراض مي نمودند، و نسبت سحر به آن حضرت مي دادند!
به هر حال آنچه يقين و مسلم است, اين است كه اين سوره در اوايل بعثت نازل شده، و جزو اولين سوره هاي قرآني است، و آيات هفتگانة اول آن متضمن امر به انذار و ساير لوازم انذار است، كه خداي تعالي بدان سفارش فرموده است.
اين سوره مشتمل بر مطالب زير است:
1-رسول خدا”ص“ را دستور مي دهد به اين كه مردم را انذار كند، واين دستور را با لحني و در سياقي بيان كرده است كه از آن پيداست جزو دستورهاي اوايل بعثت است.
2-اشاره مي كند به عظمت شأن قرآن و جلال قدرش،
3-كساني را كه منكر قرآن شوند و نسبت سحر به آن دهند تهديد، و كساني را كه از دعوت قرآن سر بتابند، مذمت كرده است.
« مُـدَّثـِّر» يعني كسي كه پتو يا امثال آن را در هنگام خواب به خود بپيچد. خطاب در عبارت « يا اَيُّهاَالمُدَّثِّر ! » به رسول خدا”ص“ است كه در چنين حالتي بوده است، و لذا به همان حالي كه داشته – پتو به خود پيچيده – مورد خطاب قرار گرفته است, تا ملاطفت را برساند. عين اين عبارت در سورة « يا اَيُّهاَ المُزَمِّل! » نيز بود كه اين انس و ملاطفت را مي رسانيد.
خطاب اين است: - قُم فَاَنذِر !
و ظاهراً مراد تنها اين است كه آن جناب را امر به انذار كند بدون اينكه بگويد چه كسي را انذار كن، پس در حقيقت معناي جمله اين است كه: به وظيفة انذار قيام كن !
جملة دوم, دستوري است كه مي فرمايد: « وَ رَبَّكَ فَكَبِّر ! » يعني هم در باطن دل و مرحلة اعتقاد، و هم در مرحلة عمل و هم به زبان، پروردگار خود را به عظمت و كبريا
1) مستند:آية1 تا 7 سورة مدثر ” يا اَيــُّــهاَ الـمُـدَّ ثـــِّرُ قُم فَاَنذِر ...! “ الميزان ج 39 ص265
منسوب كن، و او را از اينكه معادل يا مافوقي داشته باشد منزه بدار!
از ائمة معصومين عليهم السلام وارد شده كه معناي تكبير - الله اكبر - اين است كه خدا از اينكه در وصف بگنجد بزرگتر است.
اين با توحيد اسلامي مناسب است، چون توحيدي كه اسلام پيشنهاد كرده، از هر توحيد ديگري كه در ساير شرايع ديني سراغ داريم، بالاتر و مهم تر است.
در عبارت « سبحان الله! » منزه دانستن خدا از هر صفت عدمي است، مانند: مرگ و عجز و جهل و غيره، اما عبارت « الله اكبر! » منزه دانستن خداي تعالي است از هر وصفي كه ما برايش ذكر كنيم، چه وجودي و چه عدمي، و حتي منزه بودنش از اين تنزيه ما، براي اينكه هر صفتي كه ما براي خداي تعالي ذكر كنيم محدود در چارچوب خودش است، و شامل مفاهيم ديگر نمي شود, و خداي تعالي اين چنين نيست، چون به هيچ حدي محدود نمي گردد!
-وَثِيابَكَ فَطَهِّر! جامه ات را تطهير كن, يعني عملت را صالح گردان!
-وَالرُّجزَ فاَهجُر ! از گناهان و نافرماني ها دوري كن !
-وَلا تَمنُن تَستَكثِرُ ! بر كسي منت مگذار در حالي كه امتثال خود را بزرگ و بسيار ببيني و نسبت به آن عجب بورزي!
-وَ لِرَبِّكَ فاَصبِرْ ! و به خاطر پروردگارت صبر كن! در هنگام مصيبت و آزار مردمي كه تو انذارشان مي كني, و در برابر امتثال اين اوامر, و در برابر اطاعت خداي تعالي و ترك معصيت او صبر كن!
رواياتي كه در زير نقل مي شود مربوط به روزهاي اولين القاي وحي به رسول الله”ص“ مي باشد كه در كتابهاي مختلف آمده است. اين روايات در پايان همين مبحث مورد تجزيه و تحليل قرار گرفته و صحت و سقم آنها بررسي شده است
در” درمنثور“ است كه عبدالرزاق، احمد، عبد ابن حميد، بخاري، مسلم، ابن جرير، ابن انباري در كتاب ( مصاحف،) ابن مردويه، و بيهقي از طريق ابن شهاب از عروه بن زبير، از عايشه
1) مستند: بحث روايتي الميزان ج 40 ص317
روايت كرده اند كه گفت:
-اولين روزنه اي كه از وحي به روي رسول الله”ص“ باز شد، اين بود كه در عالم رؤيا در خواب چيزهائي مي ديد كه چون صبح روشن در خارج واقع مي شد.
-سپس علاقه و محبت به تنهائي را در دلش انداختند، و غالباً تك و تنها در غار حراء در 18 كيلومتري مكه به سر مي برد، و در هر سال براي اينكه مدتي در آنجا به تهجد و عبادت بپردازد، خود را آماده مي ساخت، و آب و طعام تهيه مي كرد، و آن مدت را يكسره به عبادت مي پرداخت، و به خانه نمي رفت. سال بعد نيز چنين مي كرد و باز براي آن مدت توقف در حراء خود را آماده مي ساخت تا آنكه شبي كه در غار حراء بود فرشتة خدا حق را بر او نازل كرد و به او گفت:
-اِقرَأ ! رسول خدا”ص“ پاسخ داد: - من خواندن نمي توانم !
رسول خدا ”ص“ فرمود:
-آن فرشته مرا گرفت و فشاري بر من وارد كرد به طوري كه تاب و توانم از دست رفت و آنگاه رهايم كرد و دوباره گفت:
-اِقرَأ ! گفتم: من خواندن نتوانم!
باز مرا گرفت و فشار داد به طوري كه طاقتم از دست بشد و اين بار هم مرا رها كرد و گفت:
بار سوم مرا گرفت و همان فشار را وارد آورد به طوري كه توانم از دست بشد اين بار نيز مرا رها كرد و گفت:
-بخوان به نام پروردگارت!
-اِقرَأ بِاسمِ رَ بِّكَ الَّذي خَلَقَ !
-خَلَقَ الاِنسانَ مِن عَلَقٍ !
-اِقرَأ وَ رَ بُّكَ الاَكرَمُ !
-اَلَّذي عَلَّمَ بِالقَلَمِ !
-عَلَّمَ الاِنسانَ ما لَم يَعلَمْ !
پس رسول خدا”ص“ اين سوره را گرفت و به طرف مكه برگشت، در حالي كه قلبش به شدت مي تپيد، تا به خانة خديجه دختر خويلد رسيد، گفت:
-مرا بپيچيد! مرا بپيچيد!
اهل خانه او را در روپوشي پيچيدند تا آن حال ترس و اضطرابش آرام گرفت و آنگاه به خديجه رو كرد و داستان را براي او باز گفت و در آخر گفت:
-بر جان خود مي ترسم ! خديجه گفت:
-ابداً چيزي نيست! خدا هرگز تو را خوار نمي كند، براي اينكه تو شخص
نيكوكاري و صلة رحم مي كني و زحمت ديگران را تحمل مي نمائي و برهنگان را مي پوشاني، تو مهمان نواز و ياور مبتلاياني !
آنگاه خديجه آن جناب را نزد پسر عمش ” ورقة بن نوفل بن اسد بن عبدالعزي“ كه در جاهليت از بت پرستي به كيش نصرانيت درآمده بود، آورد، و ابن ورقه زبان عبراني را مي دانست و انجيل را به طور كامل به عبراني مي نوشت. مردي سالخورده و نابينا بود. خديجه گفت:
-اي پسرعم كمي به سخنان پسر برادرت گوش كن!
ورقه گفت: - اي برادر زاده چه مي بيني؟
رسول خدا”ص“ آنچه را ديده بود، به او خبر داد.
ورقه گفت:
-اين همان ناموسي است كه خدا بر موسي نازل مي كرد! اي كاش من در آن درخت شاخه اي بودم، و اي كاش زنده مي ماندم تا آن روزي كه قوم تو از مكه بيرونت مي كنند.
رسول خدا پرسيد:
-بيرون كنندگان من قوم من خواهند بود؟ گفت:
-بلي! هيچ پيامبري نياورده مثل آنچه تو آورده اي، مگر آنكه مورد حمله و دشمني قومش قرار گرفت و من اگر آن روز تو را دريابم ياريت خواهم كرد، ياري صميمانه!
لكن چيزي نگذشت كه ورقه از دنيا رفت و مدتي وحي تعطيل شد.
ابن شهاب مي گويد:
ابوسلمه بن عبدالرحمن برايم حديث كرد كه جابر بن عبدالله انصاري روزي از مسئلة وحي سخن مي گفت، در ضمن سخن گفت:
-رسول خدا”ص“ فرمود در حيني كه داشتم قدم مي زدم ناگهان صوتي از طرف آسمان شنيدم و سر بلند كردم و ناگهان همان كسي را ديدم كه در غار حراء ديده بودمش. ديدم كه بين آسمان و زمين بر كرسي نشسته است. من از ديدنش دچار رعب شدم و به خانه برگشتم و گفتم:
-مرا بپيچيد!
-مرا بپيچيد!
در همين حال اين آيه نازل شد:
-يا اَيــُّـهاَ الـمُدَّ ثـــِّرُ قُم فَاَنذِر
-وَ رَبَّكَ فَكَبِّر
-وَثِيابَكَ فَطَهِّر!
-وَالرُّجزَ فاَهجُر ! وَلا تَمنُن تَستَكثِرُ ! وَ لِرَبِّكَ فاَصبِرْ !
از آن به بعد وحي خدا پي در پي رسيد!
و نيز در همان كتاب است كه ابن ابي شيبه، ابن جرير، ابونعيم ( در كتاب دلايل) از عبدالله بن شداد روايت كرده اند كه گفت:
جبرئيل بر محمد رسول الله”ص“ نازل شد و گفت:
-اي محمد بخوان ! پاسخ داد كه من خواندن نمي دانم!
جبرئيل او را در آغوش خود كشيد و سپس گفت:
-اي محمد بخوان ! پاسخ داد كه من سواد ندارم!
گفت:
پس رسول خدا”ص“ نزد خديجه آمد و گفت:
-اي خديجه به گمانم چيزي به من شده است؟ خديجه گفت:
-حاشا, به شما چيزي نشده! به خدا قسم پروردگار تو به تو آسيبي نمي رساند، چون تاكنون حتي يك عمل زشت نكرده اي!
خديجه اين بگفت و برخاست و نزد ورقه شد و جريان را به او گفت:
ورقه گفت:
-اگر مطلب اين طور باشد كه او گفته است به تو مژده مي دهم كه شوهرت پيغمبري از پيغمبران است، و به زودي از امتش صدمه هائي بسيار خواهد ديد، و اگر من نبوتش را درك كنم حتماً به او ايمان مي آورم!
راوي مي گويد: بعد از اين جريان مدتي جبرئيل نازل نشد و خديجه گفت:
-به نظرم پروردگارت بر تو خشم كرده است و خداي تعالي اين سوره را نازل كرد كه:
علامة طباطبائي رحمة الله عليه در الميزان اين روايات را خالي از اشكال بلكه اشكالهاي مختلف ندانسته و مي فرمايد
در اين روايات نسبت شك در نبوت خود به رسول الله”ص“ داده و گفته است كه آن جناب احتمال داده آن صدا و آن شخصي كه بين زمين و آسمان ديده و آن سوره اي كه به او نازل شده، همه از القائات شيطاني باشد!
در اين روايت به رسول خدا”ص“ نسبت داده كه اضطراب دروني آن حضرت زايل نشد تا وقتي كه يك مرد مسيحي – ورقه بن نوفل – كه خود را به رهبانيت زده بود، به نبوتش شهادت داد و آن وقت اضطرابش زايل شد، با اين كه خداي تعالي درباره آن جناب فرموده:
-قُل اِنَي عَلي بَيِّنَةٍ مِن رَبّي !
-بگو من از ناحيه پروردگارم در كارم هوشيارم ! ( انعام 57)
و چگونه ممكن است چنين كسي از سخنان يك نصراني تحت تأثير قرار گيرد و براي آرامش خاطرش محتاج به او باشد، مگر در آن سخنان چه حجت روشني بوده است؟ و مگر خداي تعالي دربارة آن جناب نفرموده كه:
-قُل هذِهِ سَبيلي اُدعوُا اِلي اللهِ عَلي بَصيرةٍ, اَناَ وَ مَن اِتَبَعَني !
-بگو اين است راه من ! من بر بصيرتي خــــدادادي به سوي خــدا دعوت مي كنم, هم خودم و هم هركس كه مرا پيروي كند! كه او نيز داراي اين بصيرت مي شود!
و آيا اعتماد كردن به قول ” ورقه “ بصيرت است؟ و بصيرت پيروانش هم همين است كه ايمان آورده اند به كسي كه به گفتاري بي دليل ايمان آورده و اعتماد كرده است؟ و آيا وضع ساير انبياء هم بدين منوال بوده است؟ و آنجا كه خـــداي تعـــالي مي فرمايد:
-« ما به تو وحي كريم همانطور كه به نوح و انبياء بعد از او وحي كرديم! »
( نساء 163)
آيا امت اين انبياء هم اعتمادشان به نبوت پيغمبرشان براي اين بوده كه مثلاً پيرمردي - به مثل ورقه – گفته است كه نوح پيغمبر است؟ و يا هود و صالح پيغمبرند؟
قطعاً پاية تشخيص نبوت يك پيغمبر اين قدر سست نيست!
بلكه حق اين است كه نبوت و رسالت ملازم با يقين و ايمان صد در صد شخص پيغمبر و رسول است و او قبل از هر كس ديگر يقين به نبوت خود از جانب خداي تعالي دارد و بايد هم چنين باشد. روايات وارده از ائمة اهل بيت عليهم السلام هم هميــن را مي گويد!
خداي متعال در معرفي رسول گرامي خود مي فرمايد:
« ما به زودي تو را اِقرَأ مي كنيم !»
” اقرأ “ به معناي تحويل گرفتن قرائت قاري است جهت غلط گيري و تصحيح قرائت وي. البته بايد توجه داشت كه در آيه مورد بحث كه مي فرمايد: ما به زودي تو را اقرأ مي كنيم، به معناي معمول در بين خود افراد معمولي نيست كه استاد گوش دهد و غلط هاي شاگرد را تصحيح كند، و يا جائي كه خوب نخوانده، خوب خواندن را به او بياموزد، چون چنين چيزي از رسول خدا”ص“ سابقه نداشته است، و معهود نيست كه
چيزي از قرآن را خوانده باشد، و چون به علت فراموشي خوب نخوانده، و يا به غلط خوانده است و خداي تعالي فرموده باشد: تو بخوان و من گوش مي دهم تا درست خواندن را به تو ياد بدهم، بلكه منظور از اقرأ در اين مورد اين است كه ما چنين قدرتي را به تو مي دهيم تا درست بخواني و خوب بخواني، و آنطور كه نازل شده و بدون كم و كاست و غلط و تحريف بخواني، و خلاصه آنچه را كه نازل شده فراموش نكني !
اين آيه وعده اي است از خداي تعالي به پيغمبرش به اينكه علم به قرآن و حفظ آن را در اختيارش بگذارد، به طوري كه قرآن را آنطور كه نازل شده همواره حافظ باشد، و هرگز دچار نسيان نگردد، و همانطور كه نازل شده، قرائتش كند، و ملاك در تبليغ رسالت و وحي به همانگونه كه وحي شده، همين است!
آية شريفه با سياقي كه دارد خالي از تأئيد گفتار برخي از مفسرين نيست كه گفته اند: رسول خدا”ص“ هر وقت جبرئيل بر او نازل مي شد، قرآن را مي خواند تا مبادا چيزي از آن فراموش كرده باشد، به طوري كه هيچ گاه نمي شد كه جبرئيل وحي را به آخر برساند و آن جناب شروع به خواندن از اولش نكرده باشد، ولي همينكه اين آيه نازل شد، رسول خدا”ص“ از اين دلواپسي درآمد و چيزي را فراموش نكرد!
و اين معنا به ذهن نزديك تر مي رسد كه بگوئيم آية شريفه فوق قبل از آية زير نازل شده باشد كه مي فرمايد:
-« زبانت را از شتاب زدگي به خواندن قرآن حركت مده!
كه جمع قرآن به عهدة ماست،
همينكه ما آن را خوانديم تو دنبال ما بخوان،
و آنگاه بيانش را هم خود ما شرح مي دهيم! » (قيامت 19)
و اين آيه قبل از آية زير نازل شده باشد كه مي فرمايد:
-« به قرآن عجله مكن!
و قبل از تمام شدن وحي اش به سوي تو آن را مخوان!
بگو: پروردگارا علم مرا بيشتر كن ! »
در سوره اعلي در ادامه آيه مورد بحث مي فرمايد:
-« اِلاّ ماشاءَ اللهُ اِنَّهُ يَعلَمُ الجَهرَ وَ ما يَخفي ! »
خداي متعالي بدين وسيله به رسول گرامي خود اطمينان مي دهد كه:
-ما به زودي خاطرت را در تلقي وحي و حفظ آن آسوده مي كنيم،
به دليل اينكه ما هم به ظاهر اشياء آگاهي داريم و هم به باطن آنها !
در مورد تو نيز هم از ظاهر حالت خبر داريم و هم از باطنت،
و مي دانيم كه در دل چقدر اهتمام به امر وحي داري،
و تا چه حد بر اطاعت پروردگارت در آنچه دستورت مي دهد, حريصي !
خداي تعالي رسول گرامي خود را دستور مي داد تا نام پروردگارش را منزه بدارد، و وعده اش مي داد كه وحي را آنقدر اقرأ كند كه به هيچ وجه فراموش نكند، و فطرتش را آنقدر صاف كند كه طريقة سهل را از ميان همة طريق ها تشخيص دهد، و همة اينها از شرايط ضروري يك دعوت ديني است، و دعوت ديني بدون آنها به ثمر نمي رسد، و مؤثر واقع نمي شود.
و معناي آية مورد بحث با در نظر داشتن مطالب فوق چنين مي شود:
-حال كه همة وسايل امتثال امر خود را برايت فراهم نموديم،
و تو را اقرأ كرديم تا فراموش نكني،
وتشخيص طريقة سهل را برايت فراهم ساختيم،
پس تو هم هرجا كه ديدي تذكر ثمربخش است، تذكر بده !
در اين آيه امر به تذكره را مشروط كرده به موردي كه تشخيص دهد تذكره سودمند است، و اين شرطي است براساس حقيقت، چون وقتي تشخيص دهد تذكره سودي ندارد كار لغوي مي شود و خداي تعالي اجل از آن است كه رسول گرامي خود را امر كند به اينكه كار بيهوده كند!
پس تذكره در موردي بايد استعمال شود كه در خود طرف زمينه اي براي تذكر باشد، كه در اين مورد تذكره در نوبت اول دل او را متمايل به حق مي سازد, و قهراً تذكره نافع واقع مي شود، و همچنين در نوبت هاي بعدي هم تمــايل او را بيشتر مي گرداند.
همچنانكه فرمود:
-« سَيَذَّكّرُ مَن يَخشي ! »
و در موردي كه طرف هيچ زمينه اي براي نرم شدن دل ندارد، نوبت اول حجت را بر او تمام مي كند، اين نيز نافع است، چون باعث مي شود طرف از حق دوري كند، همچنانكه فرمود:
-« وَسَيَتَنجُبِهاَ الاَشقي ! »
و اما تذكرة نوبت دوم او به خاطر اينكه نه خاصيت نرم كردن دل دارد و نه اثر اتمام حجت، كاري لغو خواهد بود، و به همين جهت در اينجا فرمان خود را مشروط كرد به صورتي كه تذكره مفيد باشد:
-« از كسي كه از ذكر ما روي گردان است،
و جز حيات دنيا را نمي خواهد،
اعراض كن ! » ( نجم 29)
-سَيَذَّكّرُ مَن يَخشي !
-يعني به زودي افرادي كه در قلب چيزي از خشيت خدا و ترس از عقاب او دارند، به وسيلة قرآن متذكر شده و اندرز مي گيرند!
مستند:بحث تاريخي و تحليلي الميزان ج 23 ص154
جمع آوري قرآن در دو نوبت صورت گرفت:
1- جمع آوري نوبت اول : عبارت بود از جمع آوري سوره ها كه اغلب در شاخه هاي نخل يا در سنگ هاي سفيد و نازك يا كتف هاي گوسفند و غيرآن، يا در پوست و رقعه ها نوشته شده بود، و پيوستن آيه هائي كه نازل شده بود، و هركدام در دست كسي بود، به سوره هائي كه مناسب آن بوده است.
2- جمع آوري نوبت دوم: يعني جمع آوري در زمان عثمان بوده، از اينكه جمع اول را كه آن روز دچار تعارض نسخه ها و اختلاف قرآن ها شده بود، به يك جمع منحصر كردند، و تنها آيه اي كه در اين جمع ملحق شد، آية « مِنَ المؤُمِنينَ رِجالٌ صَدَقوُا ما عاهَدوُا اللهَ عَلَيهِ ...! » بود كه آن را در سورة « احزاب» جاي دادند. از قول زيد بن ثابت نقل شده كه تا مدت پانزده سال بعد از رحلت رسول خدا”ص“ كسي اين آيه را در سورة احزاب نمي خواند، و جزو آن محسوب نبود.
يكي از ضروريات تاريخ اين معناست كه تقريباً در 14 قرن قبل پيغمبري از نژاد عرب به نام « محمد» صلوات الله عليه و آله و سلم مبعوث به نبوت شده، و دعوي پيامبري كرده است، و امتي از عرب و غير عرب به وي ايمان آورده اند، و نيز كتابي آورده كه آن را به نام « قرآن» ناميده و به خداي سبحان نسبت داده است، و اين قرآن متضمن معارف كلي و كلياتي از شريعت است كه در طول حياتش مردم را به آن شريعت دعوت مي كرده
است.
و نيز از مسلمات تاريخ است كه آن جناب با همين قرآن تحدي كرده و آن را معجزة نبوت خود خوانده است، و نيز هيچ حرفي نيست در اينكه قرآن موجود در اين عصر، همان قرآني است كه او آورده و براي بيشتر مردم معاصر خودش قرائت كرده است.
( مقصود ما از اينكه گفتيم: اين همان است، تكرار ادعا نيست، بلكه منظور اين است كه به طور مسلم اين چنين نيست كه آن كتاب به كلي از ميان رفته باشد و كتاب ديگري نظير آن و يا غير آن به دست اشخاص ديگري تنظيم و به آن جناب نسبت داده شده و در ميان مردم معروف شده باشد، كه اين قرآن همان قرآن است، كه به محمد”ص“ نازل شده است. )
همة اينها كه گفتيم اموري است كه احدي در آن ترديد ندارد، مگر كسي كه فهمش آسيب ديده باشد. حتي دو طرف بحث در مسئلة تحريف يا عدم آن و خلاصه موافق و مخالف آن نيز در هيچ يك از آنها احتمال خلاف نداده است.
تنها چيزي كه بعضي از مخالفين و موافقين احتمال داده اند، اين است كه جملات مختصري و يا آيه اي در آن زياد و يا از آن كم شده باشد، و يا جا به جا و يا تغييري در كلمات و يا اعراب آن رخ داده باشد، ولي اصل كتاب الهي، به همان وضع و اسلوبي كه در زمان رسول خدا”ص“ بوده، باقي مانده و به كلي از بين نرفته است!
قرآن كريم به اوصاف و خواصي كه نوع آياتش واجد آنهاست، تحدي كرده است، يعني بشر را از آوردن كتابي مشتمل بر آن اوصاف عاجز دانسته است!
و ما تمامي آيات آن را مي بينيم كه آن اوصاف را دارد، بدون اينكه آيه اي از آن، آن اوصاف را از دست داده باشد!
اگر قرآن به فصاحت و بلاغت تحدي كرده است، مي بينيم كه تمامي آيات همين قرآني كه در دست ماست، آن نظم بديع و عجيب را دارد.
اگر به نبودن اختلاف در قرآن تحدي نموده است، اين خاصيت در قرآن عصر ما نيز هست!
اگر به معارف حقيقي و كليات شرايع فطري و جزئيات فضايل عقلي، كه مبتكر آن است، تحدي نموده است، ما مي بينيم كه همين قرآن عصر ما بيان حق صريحي را كه جاي هيچ ترديد نباشد، و دادن نظريه اي را كه آخرين نظريه باشد كه عقل بشر بدان دست يابد، چه در اصول معارف حقيقي، و چه در كليات شرايع فطري، و چه در جزئيات
فضايل اخلاقي، استيفاء مي كند، بدون اينكه در هيچ يك از اين ابواب نقيصه و يا خللي، و يا تناقض و لغزشي داشته باشد، بلــــكه تمامي معارف آن را با همه وسعتي كه دارد، مي بينيم گويا به يك حيات زنده اند و يك روح در كالبد همه آنها جريان دارد، و آن روح واحد مبدأ تمامي معارف قرآني است، و اصلي است كه همه بدان منتهي مي گردند، و به آن بازگشت مي كنند، و آن اصل « توحيد » است!
اگر قرآن متعرض داستان امت هاي گذشته شده، و آنها را به رسول گرامي اسلام”ص“ بيان فرموده است، ملاحظه مي كنيم كه قرآن عصر حاضر نيز همين بيانات را دارد، به طوري كه با لايق ترين بيان و مناسب ترين كلام و با طهارت دين و نزاهت ساحت انبياء عليهم السلام آنها را معرفي فرموده است، و پيامبران را افرادي خالص در بندگي و اطاعت خدا شناسانده است. اگر اين داستانهاي پيامبران در قرآن را با داستانهاي كتب عهدين ( تورات و انجيل) دربارة همين پيامبران، مقايسه كنيم، آنوقت به تفاوت آنها پي مي بريم!
اگر مي دانيم كه در قرآن كريم اخبار غيبي بسيار بوده است، در قرآن عصر خود نيز مي بينيم كه بسياري از آيات آن به طور صريح و يا تلويح از حوادث آيندة جهان خبر مي دهد!
اگر مي بينيم كه قرآن خود را به اوصاف پاك و زيبا از قبيل: نور، هادي به سوي صراط مستقيم و به سوي ملتي اقوم، يعني تواناترين قانون و آئين در ادارة امور جهان ستوده، در قرآن حاضر نيز اين اوصاف هست، و در امر هدايت و دلالت از هيچ دقتي فروگذار نكرده است!
قرآن از جامع ترين اوصافي كه براي خود قائل شده، صفت « ذكر- يادآوري خدا،» است، و اينكه در دلالت به سوي خداي تعالي هميشه زنده است، و همه جا از اسماء حسنا و صفات علياي خداي سبحان اسم مي برد، و سنت او را در صنع و ايجاد، وصف مي كند، و اوصاف ملائكه و كتب و رسل خدا را ذكر مي نمايد، و شرايع و احكام خدا را وصف مي كند، منتهي اليه و سرانجام امر خلقت يعني معاد و برگشت به سوي خدا و جزئيات سعادت و شقاوت آتش و بهشت را بيان مي كند.
و همة اينها ذكر خدا و ياد اوست، و همان است كه قرآن كريم به قول مطلق خود را بدان ناميده است. چون از اسامي قرآن هيچ اسمي در دلالت بر آثار و شئون قرآن به مثل اسم « ذكر» نيست!
در آيه 42 سورة حم سجده مي فرمايد:
-قرآن كريم از اين جهت كه ” ذكر“ است باطل بر آن غلبه نمي كند، نه روز نزولش، و نه در زمان آينده، و نه باطل در آن رخنه مي كند، و نه نسخ و نه تغيير و تحريفي كه خاصيت ” ذكر “ بودن آن را از بين ببرد!
همچنين فرموده است:
-« اِنّا نَحنُ نَزَّلناَ الذِّكرَ وَ اِنّا لَهُ لَحافِظونَ ! »
كه در اين آيه و در آيات فوق الذكر « ذكر » را به طور مطلق بر قرآن كريم اطلاق فرموده است، و نيز به طور مطلق آن را محفوظ به حفظ خود خداي تعالي دانسته است!
از تمام آنچه گذشت، اين معنا به دست آمد كه قرآني كه خداي تعالي بر پيغمبر گرامي خود صلوات الله عليه و آله نازل كرده، و آن را به وصف « ذكر» توصيف نموده است، به همان نحو كه نازل شده، محفوظ به حفظ الهي خواهد بود، و خدا نخواهد گذاشت، كه دستخوش زيادي و نقص و تغيير گردد!
حال مي بينيم كه قرآن موجود عصر ما تمامي آن اوصاف ذكر شده را به تمام ترين و بهترين طرز ممكن داراست، از همين جا مي فهميم كه دستخوش تحريفي كه يكي از آن اوصاف را از بين ببرد نگشته است، و قرآني كه اكنون دست ماست همان است كه به رسول خدا”ص“ نازل شده است.
به طوري كه قرآن كريم تصريح فرموده، رسول خدا”ص“ هر چه را كه از قرآن برايش نازل مي شد، بدون اين كه چيزي از آن را كتمان كند، به مردم ابلاغ مي كرد و حتي به آنان ياد مي داد، و برايشان بيان مي كرد، و همواره عده اي از صحابة ايشان مشغول ياد دادن و ياد گرفتن بودند كه چگونه قرائت كنند، و بيان هر كدام چيست؟
آن عده كه به ديگران ياد مي دادند، همان قراء بودند كه بيشترشان در زمان ابوبكر درجنگ يمامه شهيد شدند.
مردم آن زمان هم رغبت شديدي در گرفتن قرآن و حفظ كردنش داشتند، و اين گرمي بازار تعليم و تعلم قرآن همچنان ادامه داشت، تا آنكه قرآن جمع آوري شد.
پس حتي يك روز و بلكه يك ساعت هم بر مسلمانان صدر اول پيش نيامد كه قرآن از ميانشان رخت بر بسته باشد، و بر سر قرآن كريم نيامد آنچه كه بر سر تورات و
1) مستند: بحث روايتي و تحليلي الميزان ج 23 ص177
انجيل و كتابهاي ساير انبياء آمد!
روايات بي شماري از طريق شيعه و سني داريم كه رسول الله”ص“ بيشتر سوره هاي قرآني را در نمازهاي يوميه و غير آن مي خواند، و اين قرآن خواندن در نماز در حضور انبوه جمعيت بود، و در بيشتر اين روايات اسامي سوره ها چه مكي و چه مدني برده شده است.
رواياتي در دست است كه مي رساند هر آيه اي كه مي آمده رسول خدا”ص“ مأمور مي شده آن را در چه سوره اي و بعد از چه آيه اي جاي دهد. مانند روايت عثمان بن ابي العاص دربارة آية 90 سورة نحل: « اِنَّ اللهَ يَأمِرُ بِالعَدل وَ الاِحسان ! » كه رسول خدا”ص“ فرمود:
نظير اين روايت رواياتي است كه مي رساند رسول خدا”ص“ سوره هائي را كه آياتش به تدريج نازل شده بود، خودش مي خواند، مانند: سورة آل عمران, نساء و غير آن.
از اين روايات آدمي يقين مي كند كه آنجناب بعد از نزول هر آيه به نويسندگان وحي دستور مي داده كه آن را در چه جائي از چه سوره اي قرار دهند!
1- از زيد بن ثابت روايت شده كه گفت: - « رسول خدا”ص“ از دار دنيا رفت در حالي كه هنوز هيچ چيز از قرآن جمع آوري نشده بود.»
2- باز از زيد بن ثابت روايت شده كه گفت: - « نزد رسول الله”ص“ داشتيم قرآن را از ورق پاره ها جمع آوري مي كرديم كه .... »
( مقصود از اين روايت ممكن است اين باشد كه آيه هائي از يك سوره كه به طور پراكنده نازل شده بود، يك جا جمع و هر كدام را به سورة خود ملحق مي كرديم، و يا پاره اي از سوره ها را كه از نظر كوتاهي و بلندي و متوسط بودن نظير هم بودند، مانند: ”طوال و مئين و مفصلات“ را پهــلوي هم قرار مي داديم، همچنانكه در احاديث نبوي هم از آنها ياد شده، و گرنه به طور مسلم جمع آوري قرآن به صورت يك كتاب، بعد از درگذشت رسول الله”ص“ اتفاق افتاده است.)
3- از ابن عمر روايت شده كه گفت: - « من قـــرآن را جمع آوري نمودم و همه شب مي خواندم تا به گوش رسول خدا”ص“ رسيد، فرمود: قرآن را در عرض يك ماه بخوان! »
4- از محمد بن كعب، قرظي روايت شده كه گفت:- « قرآن در زمان رسول خدا ”ص“ به دست پنج نفر از انصار يعني - معاذ بن جبل، عباده بن صامت، و ابي بن كعب، ابوالدرداء، و ايوب انصاري جمع آوري شد. »
5- از ابن سيرين روايت شده كه گفت:- « در عهد رسول الله”ص“ قرآن را چهار نفر جمع آوري كردند، كه در آنها اختلافي نيست، و آنان عبارت بودند از: معاذ بن جبل، ابي بن كعب، ابوزيد، و دو نفر ديگر، كه در سه نفر مردد و مورد اختلاف است، بعضي گفته اند: ابي درداء و عثمان، و بعضي ديگر گفته اند: عثمان و تميم داري. »
6- از شعبي روايت شده كه گفت: - « قرآن را در عهد رسول الله”ص“ شش نفر جمع كردند: ابي وزيد، معاذ، ابوالدرداء، سعيد بن عبيد، و ابوزيد. البته مجمع بن حارثه هم جمع كرده بود، مگر دو سوره و يا سه سوره را. »
7- از ابن بريده روايت شده كه گفت: - « اولين كسي كه قرآن را در مصحفي جمع كرد سالم مولي ابي حذيفه بود كه قسم خورده بود تا قرآن را جمع نكرده رداء به دوش نگيرد، و بالاخره جمع كرد.... »
( چيزي كه روايات فوق بر آن دلالت دارند اين است كه نامبردگان در عهد رسول الله”ص“ سوره ها و آيه هاي قرآن را جمع كرده بودند، و اما اينكه عنايت داشته اند كه همة قرآن را به ترتيب سوره و آيه هائي كه امروز در دست ماست و يا به ترتيب ديگري جمع كرده باشند، دلالت ندارد. اين طور جمع كردن تنها و براي اولين بار در زمان ابي بكر باب شده است.)
در تاريخ يعقوبي آمده كه عمر بن خطاب به ابوبكر گفت:
ابوبكر گفت: چرا اين كار را بكنم و حال آنكه رسول خدا”ص“ نكرده بود؟
از آن به بعد همواره عمر پشت اين پيشنهاد خود را گرفت تا آنكه قرآن جمع
1) مستند:بحث روايتي و تحليلي الميزان ج 23 ص175
آوري و در صحفي نوشته شد، چون تا آن روز در تـــكه هائي از تختـــه و چوب نوشته مي شد، و در نتيجه متفرق بود.
ابوبكر بيست و پنج نفر از قريش و پنجاه نفر از انصار را در جلسه اي دعوت كرد و گفت بايد قرآن را بنويسيد، و آن را به نظر سعيد بن العاص كه مردي فصيح است، برسانيد.»
البته بعضي روايت كرده اند كه علي عليه السلام قرآن را پس از رحلت رسول الله”ص“ جمع نموده و بر شتري بار كرد، و به محضر صحابه آورد و فرمود:
علي عليه السلام قرآن را به هفت جزء تقسيم كرده بود، و روايت نامبرده اسم آن اجزاء را هم آورده است.
در تاريخ ابي الفداء آمده كه در جنگ با مسيلمة كذاب گروهي از قراء قرآن، از مهاجر و انصار، كشته شدند. چون ابوبكر ديد عدة حافظين قرآن كه در آن واقعه شهيد شده اند بسيار است، در مقام جمع آوري قرآن برآمد و آن را از سينه هاي حافظين و از جريده ها و تخته پاره ها و پوست حيوانات جمع آوري كرد و آن را نزد ” حفصه“ همسر رسول الله”ص“ و دختر عمر، گذاشت.
ريشه و مصدر اصلي اين دو تاريخي كه در بالا ذكر شد، رواياتي است كه اينك از نظر خواننده مي گذرد:
1-روايت صحيح بخاري:
بخاري در صحيح خود از زيد بن ثابت نقل مي كند كه گفت:
« در روزهائي كه جنگ يمامه اتفاق افتاد، ابي بكر به طلب من فرستاد. وقتي به نزد او رفتم ديدم عمر بن خطاب هم آنجاست. ابوبكر گفت: عمر نزد من آمده و مي گويد كه واقعة يمامه حافظين قرآن را درو كرد و من مي ترسم كه جنگ هاي آينده نيز مابقي آنان را از بين ببرد و در نتيجه بسياري از قرآن كريم با سينة حافظين آن در دل خاك دفن شود و نيز مي گويد: من به نظرم مي رسد كه دستور دهي قرآن جمع آوري شود، من به او گفتم: چگونه دست به كاري بزنم كه رسول خدا”ص“ نكرده است؟ عمر گفت: اين كار بخدا كار خوبي است!
از آن به بعد مرتب به من مراجعه مي كرد و تذكر مي داد تا آنكه خداوند سينه ام را براي اين كار گشاده كرد و مرا جرأت آن داد و نظرم برگشت و نظر عمر را پذيرفتم.
زيد بن ثابت مي گويد: كلام ابوبكر وقتي به اينجا رسيد به من گفت:
-تو جواني عاقل و مورد اعتماد هستي و در عهد رسول الله”ص“ وحي الهي را براي آن جناب مي نوشتي تو بايد جستجو و تتبع كني و آيات قرآن را جمع آوري نمائي !
زيد مي گويد: به خدا قسم اگر دستگاه ابوبكر به من تكليف مي كرد كه كوهي را به دوش خود بكشم سخت تر از اين تكليف نبود كه در خصوص جمع آوري قرآن به من كرد! لذا گفتم: چطور دست به كاري مي زنيد كه رسول الله”ص“ خود نكرده است؟ گفت: اين كار به خدا سوگند كار خيري است!
از آن به بعد لايزال ابي بكر به من مراجعه مي كرد تا خداوند سينة مرا گشاده كرد آنچنانكه قبلاً سينة ابوبكر و عمر را گشاده كرده بود با جرأت تمام به جستجوي آيات قرآني برخاستم و آنها را كه در شاخه هاي درخت خرما و سنگ هاي سفيد نازك و سينه هاي مردم متفرق بود جمع آوري نمودم و آخر سورة توبه را از جملة ” لَقَد جائَكُم رَسولٌ ... تا آخر سورة برائت“ را نزد خزيمة انصاري يافتم و غير او كسي آن را ضبط نكرده بود!
اين صحف نزد ابوبكر بماند تا آنكه از دنيا رفت از آن پس نزد عمر بود تا زنده بود و بعد از آن نزد حفصه دختر عمر نگهداري مي شد. »
2-روايت ابي داود:
از ابي داود، از طريق يحيي بن عبدالرحمن بن حاطب، روايت شده كه گفت: «عمر آمد و گفت: هركه از رسول الله”ص“ آيه اي و چيزي از قرآن شنيده و حفظ كرده باشد آن را بياورد و درآن روز داشتند قرآن را در صحيفه ها و لوح ها و ... جمع آوري مي كردند و قرار بر اين داشتند كه از احدي چيزي از قرآن را نپذيرند تا آنكه دو نفر بر طبق آن شهادت دهند! »
3-روايت ديگر ابي داود:
باز از ابي داود روايت شده كه گفت:
« ابي بكر به عمر و زيد گفت: بر در مسجد بنشينيد و هر كس دو شاهد آورد بر طبق آنچه از قرآن حفظ كرده, پس آن را بگيريد و بنويسيد! »
4-روايت مذكور در اتقان:
در اتقان روايت شده كه:
« اولين كسي كه قرآن را جمع آوري كرد، ابوبكر بود كه زيد بن ثابت آن را نوشت و مردم نزد زيد مي آمدند و او محفوظات كسي را مي نوشت كه دو شاهد عادل بياورد و آخر سورة برائت را كسي جز ابي خزيمه بن ثابت نداشت. ابوبكر گفت: آن را هم بنويسيد زيرا رسول الله”ص“ فرموده بود: شهادت ابي خزيمه به جاي دو شهادت پذيرفته مي شود لذا زيد آن را هم نوشت. عمر آية رجم را آورد، قبول نكردند و ننوشت چون شاهد نداشت. »
5- روايت المصاحف:
در المصاحف از قول عبدالله بن زبير و او از پدرش روايت كرده كه گفت:
« حارث بن خزيمه اين دو آيه را از آخر سورة برائت برايم آورد و گفت: شهادت مي دهم كه اين دو آيه را از رسول الله”ص“ شنيده ام و حفظ كرده ام. عمر گفت: من نيز شهادت مي دهم كه آنها را شنيده ام. آنگاه گفت: اگر سه آيه بود من آن را يك سورة جداگانه قرار مي دادم. و چون نيست در همان آخر سورة برائت بنويسيد! »
6-روايت ابي بن كعب:
المصاحف از طريق ابي العاليه, از ابي بن كعب روايت كرده, كه گفت:
« قرآن را جمع كردند تا رسيدند در سورة برائت به آية : ” ثُمَّ انصَرَفوُا صَرفَ اللهُ قُلوُبُهُم بِاِنَّهُم قَومٌ لايَفقَهوُنَ! “ و خيال كردند كه اين آخرين آية آن است. ابي گفت: رسول الله بعد از اين آيه دو آية ديگر براي من قرائت كرد و آن آية ” لَقَد جائَكُم رَسوُلٌ ...! “ است. »
بعد از آنكه تدوين و جمع آوري قرآن مجيد در زمان ابوبكر شروع شد همچنان ادامه يافت تا به تدريج قرآن هاي مختلفي در آن پديد آمد و عثمان را واداشت بار ديگر آن را جمع آوري كرده و مابقي را نابود سازد.
يعقوبي در تاريخ خود مي نويسد:
-عثمان قرآن را جمع آوري و تأليف كرد. سوره هاي طولاني را در يك رديف و سوره هاي كوتاه را در يك رديف ديگر قرار داد و آنگاه تمامي مصحف ها را كه در اقطار آن روز اسلام بود جمع كرد و با آب داغ و سركه بشست و به قول بعضي ديگر بسوزانيد جز مصحف ابن مسعود هيچ مصحفي نماند مگر آنكه همين معامله را با آن نمود.
ابن مسعود در آن موقع در كوفه بود. حاكم كوفه, عبدالله بن عامه خواست قرآن او را بگيرد او امتناع نمود. حاكم قضيه را به عثمان نوشت در جواب دستور آمد كه او را به مدينه فرست تا اين دين رو به فساد ننهاده و نقصاني در آن پديد نيايد.
1) مستند: بحث تاريخي و تحليلي الميزان ج 23 ص179
ابن مسعود وارد مدينه شد وقتي به مسجد در آمد عثمان بر فراز منبر مشغول خطابه بود. وقتي ابن مسعود را ديد رو به مردم كرد و گفت:
-جانوري بد دارد بر شما وارد مي شود!
ابن مسعود هم جواب تندي به او داد.
عثمان دستور داد با پايش او را به زمين بكشند و در نتيجه اين عمل دو تا از دنده هاي سينه اش شكست. عايشه وقتي جريان را شنيد زبان به ا عتراض گشود و بگو مگوي بسيار كرد.
به امر عثمان مصحف هاي نوشته شده را به همة شهر ها از قبيل كوفه و بصره و مدينه و مصر و شام و بحرين و يمن و جزيره فرستادند و به مردم دستور داد به يك نسخه قرآن را قرائت كنند.
اين اقدام عثمان بدين جهت بود كه به گوشش رسيده بود كه مي گويند: قرآن فلان قبيله و قرآن بهمان قبيله خواست تا اين اختلاف را از ميان بر دارد.
بعضي گفته اند: همين ابن مسعود اين حرف را براي عثمان نوشته بود ولي وقتي شنيد نتيجه اش اين شده كه عثمان قرآن ها را بسوزاند ناراحت شد و گفت: من نمي خواستم اينطور شود!
بعضي ديگر گفته اند: گزارش نامبرده را حذيفه بن يمان داده بود.... »
( اين بود آن مقدار از كلام يعقوبي كه مورد حاجت بود.)
1-در كتاب اتقان آمده كه بخاري از انس روايت كرده كه گفت:
« حذيفه بن يمان در روزگاري كه با اهل شام به سرزمين ارمنيه و با اهل عراق به سرزمين آذربايجان مي رفت و سرگرم فتح آنجا بود در اين مسافرت به اين مطلب برخورد كه مردم هركدام قرآن را يك جور قرائت مي كنند خيلي وحشت زده شد وقتي به مدينه آمد و وارد بر عثمان شد رو كرد به عثمان و گفت: - عثمان بيا و امت اسلام را درياب و نگذار مانند امت يهود و نصاري دچار اختلاف شوند!
عثمان فرستاد نزد ”حفصه دخترعمر“ كه قرآني كه نزد توست بده تا از روي آن نسخه برداريم و دوباره نسخة خودت را به تو برگردانيم!
آنگاه زيد بن ثابت، عبدالله بن زبير، سعيد بن عاص و عبدالرحمن بن حارث بن هشام را مأمور كرد تا از آن نسخه بردارند.
و به سه نفر قريشي گفت كه اگر قرائت شما با قرائت زيد بن ثابت اختلاف داشت به قرائت قريش بنويسند زيرا قرآن به زبان قريش نازل شده است.
اين چهار نفر اين كار را كردند و صحف را در مصحف وارد نمودند. آنگاه عثمان صحف حفصه را به او برگردانيد و از مصاحف نوشته شده به هر دياري يكي فرستاد و دستور داد تا بقية قرآن ها را چه در صحف و چه در مصاحف آتش زدند!
زيد بن ثابت گويد:
-در آن موقع كه قرآن ها را جمع آوري مي كرديم به اين مطلب برخورديم كه در سورة احزاب رسول الله”ص“ آيه اي را قرائت مي كرد ولي در نسخه هائي كه در اختيار داشتيم نبود. تحقيق كرديم معلوم شد تنها خزيمه بن ثابت انصاري آن را دارد. آن را كه عبارت بود از آية ” مِنَ المؤُمِنينَ رِجالٌ صَدَقوُا ما عاهَدوُا اللهَ عَلَيهِ ...! “ در جاي خودش قرار داديم. »
2- در همان كتاب از ابن اشته از طريق ايوب، از ابي قلابه روايت كرده كه گفت: مردي از بني عامر كه انس بن مالك مي گفتند، گفت:
« در عهد عثمان اختلافي بر سر قرآن پديد آمد و آن چنان بالا گرفت كه آموزگاران و دانش آموزان به جان هم افتادند و اين مطلب به گوش عثمان رسيد و گفت: در حكومت من قرآن را تكذيب مي كنيد؟ و آن را به دلخواه خود قرائت مي نمائيد؟ قهراً آنهائي كه بعد از من خواهند آمد اختلافشان بيشتر خواهد بود. اي اصحاب محمد”ص“ جمع شويد و براي مردم امامي بنويسيد!
اصحاب گرد آمدند و به نوشتن قرآن پرداختند و چون در آيه اي اختلاف مي كردنـــــد يكي مي گفت رسول خدا”ص“ اين آيه را به فلاني ياد داد. عثمان مي فرستاد تا با سه نفر شاهد از اهل مدينه بيايد و آنگاه مي پرسيدند رسول خدا”ص“ اين آيه را چگونه ياد داده است؟ آيا اين جور است يا آن جور؟ مي گفت: نه اين طور به من آموخته است! آيه را آنطور كه گفته بود در جاي خالي كه قبلاً برايش گذاشته بودند مي نوشتند.»
3-در همان كتاب از ابن ابي داود از طريق ابن سيرين از كثيربن افلج روايت كرده كه گفت:
« وقتي عثمان خواست مصاحف را بنويسد، براي اين كار دوازده نفر از قريش و انصار را انتخاب كرد. ايشان فرستادند تا ربعه ( جعبة كوچك) را كه در خانة عمر بود آوردند. عثمان با ايشان قرار گذاشت كه در هر قرائتي كه اختلاف كردند به تأخير اندازند تا از او دستور بگيرند.
محمد مي گويد: به نظر من منظور از تأخير انداختن اين بود كه آخرين عرضة قرآن را پيدا نموده و آيه را بر طبق آن بنويسند. ( چون جبرئيل سالي يك بار همة قرآن را به رسول خدا”ص“ عرضه مي كرد.) »
4-و نيز در آن كتاب است كه ابن ابي داود به سند صحيح از سويد بن غفله روايت كرده كه گفت:
« علي عليه السلام فرمود: دربارة عثمان جز خوبي نگوئيد، زيرا به خدا قسم كه آنچه او در خصوص قرآن انجام داد همه با مشورت ما و زير نــــظر ما بود، و مرتب مي پرسيد: شما چه مي گوئيد دربارة اين قرائت؟
( و جريان چنين بود كه روزي گفت: ) شنيدم بعضي به بعضي مي گويند قرائت من از قرائت تو بهتر است و اين كار سر به كفر در مي آورد. گفتم: نظر خودت چيست؟ گفت: من نظرم اين است كه همة مردم را بر يك قرائت وادار سازيم تا در قرائت قرآن فرقه فرقه نشوند. ما گفتيم نظر خوبي است! »
5-در اتقان از احمد و ابن ابي داود و ترمذي و نسائي و ابن حيان و حاكم نقل كرده كه همگي از ابن عباس روايت كرده اند كه گفت:
« من به عثمان گفتم: چه چيز وادارتان كرد تا سورة انفال و سورة برائت را پهلوي هم بنويسيد؟ با اينكه يكي از سوره هاي طولاني است و آن ديگري از سوره هاي صد آيه اي است و ميان آن دو بسم الله الرحمن الرحيم نگذاشتيد ولي ميان هفت سوره طولاني گذاشتيد؟
عثمان گفت: سوره اي داراي آيات بر رسول خدا”ص“ نازل مي شد و وقتي چيـــــزي نازل مي شد به بعضي از نويسندگان وحي مي فرمود: اين آيات را بگذاريد در آن سوره اي كه در آن چنين و چنان آمده است. و سورة انفال از سوره هائي است كه در اوايل هجرت در مدينه نازل شد ولي سورة برائت از سوره هائي است كه در اواخر نازل شد چون مطالب آن شبيه به مطالب سورة انفال بود من شخصاً خيال كردم كه اين سوره جزو آن سوره است! چون رسول الله”ص“ از دنيا رفت و تكليف ما را دربارة اين مطلب معين نفرمود، به همين جهت من از يك سو اين دو سوره را پهلوي هم قرار دادم و ميان آن دو بسم الله الرحمن الرحيم قرار ندادم و از سوي ديگر آن را پهلوي هفت سورة طولاني گذاردم. ( مقصود از هفت سورة طولاني به طوري كه از اين روايت و از روايت ابن جبير بر مي آيد, عبارتند از: سورة بقره، سورة آل عمران، سورة نساء، سورة مائده، سورة انعام، سورة اعراف و سورة يونس كه در جمع آوري دورة ابوبكر ترتيب آنها بدين قرار بوده و سپس عثمان آن را تغيير داده و سورة انفال را كه از سوره هاي مثاني است و برائت را كه از صد آيه هاست و بايد قبلاً از مثاني باشد ميان اعراف و يونس قرار داد و انفال را جلوتر از برائت جاي داد.) »
در درمنثور است كه ابن القديس از علباء بن احمر روايت كرده كه:
« عثمان بن عفان وقتي خواست مصاحف را به صورت يك كتاب در آورد، بعضي خواستند حرف ( وَ ) را كه در اول جملة ” وَالَّذين يَكنِزوُنَ الذَّهَبَ وَالفِضّه ...،“ در سورة برائت است بيندازند، ابي ( ابي ذر) گفت يا ( واو) را بنويسند يا شمشير خود را به دوش مي گيرم! »
ترتيب سوره هاي قرآني در جمع آوري اوليه كار اصحاب بوده است و همچنين در جمع آوري ثاني. دليل اين امر رواياتي است كه در بعض آنها موضوع ترتيب دادن سوره ها را ذكر كرده اند مانند آنكه گفت: عثمان سورة انفال و برائت را ميان اعراف و يونس قرار داد، در حالي كه در جمع اوليه بعد از آن دو قرار داشتند.
روايات ديگري است كه نشان مي دهد ترتيب مصحف هاي ساير اصحاب با ترتيب سوره ها در جمع آوري اوليه و ثانويه مغايرت داشته است.
مثلاً روايتي مي گويد: مصحف علي عليه السلام بر طبق نزول مرتب بود. چون اولين سوره كه نازل شد سورة ”علق“ بود، در قرآن علي عليه السلام هم اولين سوره، سورة ”علق“ بود و بعد از آن ” مدثر“ و بعد از آن ” نون“ و سپس سورة ” مزمل“ و ”تبت“ و ” تكوير“ قرار داشت و بدين ترتيب تا آخر سوره هاي مكي، و بعد از آن ها سوره هاي مدني قرار داشته است.
( اين روايت را صاحب اتقان از ابن فارس نقل كرده و در تاريخ يعقوبي ترتيب ديگري براي مصحف علي عليه السلام نقل شده است. )
در كتاب ” المصاحف “ به سند خود از ابي جعفر كوفي ترتيب مصحف ”ابي“ را نقل كرده كه به هيچ وجه شباهتي با قرآن هاي موجود ندارد.
همچنين از جرير بن عبدالحميد، ترتيب مصحف ابن مسعود را نقل كرده كه با قرآن هاي موجود مغايرت دارد. عبدالله بن مسعود، اول از سوره هاي طولاني شروع كرده و پس از آن سوره هاي صدي و آنگاه مثاني و سپس مفصلات را آورده است.
( قرآن هاي موجود در ترتيب سوره ها، اول مطابق قرآن عبدالله بن مسعود است، لكن باز از نظر نظم تقدم و تأخر سوره هاي هر فصلي مغايرت دارد. )
بسياري از مفسرين گفته اند: ترتيب سوره هاي قرآن توقيفي و به دستور رسول الله”ص“ بوده است و آن جناب با اشارة جبرئيل و به امر خداي تعالي دستور مي داده تا سوره هاي قرآني را به اين ترتيب بنويسند.
( عليرغم ادعاي اين گروه از مفسرين چنين رواياتي ديده نشده است.)
روايتي از عثمان بن ابي العاص وجود دارد كه رسول خدا”ص“ فرموده:
1) مستند: بحث تاريخي و تحليلي الميزان ج 23 ص186
-« جبرئيل نزد من آمد و گفت: بايد آية ” اِنَّ اللهَ يَأمِرُ بِالعَدل وَ الاِحسان !“ را در فلان موضع از سوره جاي دهي! »
اين روايت بيش از اين دلالت ندارد كه عمل رسول خدا”ص“ در پاره اي آيات چنين بوده است.
ولي روايات ديگر كه دربارة جمع آوري قرآن نقل شده دلالت ندارد بر مطابقت ترتيب اصحاب با ترتيب رسول الله”ص“.
البته، اصحاب تعمدي بر مخالفت ترتيب رسول خدا”ص“ در آنجا كه علم به ترتيب آن جناب داشتند، نورزيده اند. اما آنجائي كه از ترتيب رسول خدا”ص“ اطلاعي نداشتند، دليلي بر قرار دادن سوره ها بر اساس ترتيب آن حضرت وجود نداشته است.
روايات نشان مي دهد: در جمع اول اصحاب ترتيب رسول الله”ص“ را در همة آيات نمي دانستند و علمي نداشتند به اينكه جاي هر آيه اي كجاست و حتي خود آيات را هم به تمامي حافظ نبودند.
رسول خدا”ص“ و صحابه اش وقتي تمام شدن سوره را مي فهميدند كه ”بسم الله!“ ديگري نازل مي شد و آن وقت مي فهميدند كه سورة قبلي تمام شده است. اين معنا را به طوري كه در اتقان آورده، ابو داود و حاكم و بيهقي و بزار، از طريق سعيد بن جبير، از ابن عباس نقل كرده اند، كه گفت:
روايت فوق و امثال آن صريحند در اينكه ترتيب آيات قرآن در نظر رسول الله”ص“ همان ترتيب نزول بوده است، و در نتيجه همة آيه هاي مكي در سوره هاي مكي، و همة آيه هاي مدني در سوره هاي مدني قرار داده شده است، مگر آن سوره اي كه (فرضاً) بعضي آياتش در مكه و بعضي ديگر در مدينه نازل شده باشد، و به فرضي هم كه چنين چيزي باشد، حتماً بيش از يك سوره نيست.
لازمة اين مطلب اين است كه اختلافي كه ما در مواضع آيات مي بينيم همه ناشي از اجتهاد صحابه باشد.
توضيح اينكه روايات بي شماري در اسباب نزول داريم كه نزول بسياري از آياتي را كه در سوره هاي مدني است در مكه، و نزول بسياري از آياتي را كه در سوره هاي مكي است در مدينه معرفي كرده است، و نيز آياتي را مثلاً نشان مي دهد كه در اواخر
عمر رسول الله”ص“ نازل شده است، و حال آنكه مي بينيم در سوره هائي قرار دارد كه در اوايل هجرت نازل شده است، و ما مي دانيم كه از اوايل هجرت تا اواخر عمر آن جناب سوره هاي زياد ديگري نازل شده است. مانند سورة بقره كه در سال اول هجرت نازل شد، و حال آنكه آيات چندي در آن هست كه روايات آنها را آخرين سورة آيات نازله بر رسول خدا”ص“ مي داند، حتي از عمر نقل شده كه گفت: رسول خدا”ص“ از دنيا رفت در حالي كه هنوز آيات ربا را بر ما بيان نكرده بود، و در اين سوره است آية: ” وَاتَّقوُا يَوماً تُرجَعوُنَ فيهِ اِلي الله ...!“ ( بقره 281) كه در روايات آمده است كه آخرين آيه نازله بر آن جناب است.
پس,معلوم مي شود، اينگونه آيات كه در سوره هاي غير مناسبي قرار گرفته اند و ترتيب نزول آنها رعايت نشده است، به اجتهاد اصحاب در آن مواضع قرار گرفته اند.
مؤيد اين معنا روايتي است كه صاحب اتقان از ابن حجر نقل كرده كه گفته است: روايتي از علي عليه السلام وارد شده كه بعد از درگذشت رسول خدا”ص“ قرآن را به ترتيب نزولش جمع آوري كرده است. و اين روايت را ابن ابي داود هم آورده و مضمون آن از مسلمات روايات شيعه است.
اين بود آنچه كه ظاهر روايات اين باب بر آن دلالت مي كرد لكن عدة زيادي اصرار دارند بر اينكه ترتيب آيات قرآني توقيفي است و آيات قرآن موجود در دست ما كه معروف به قرآن عثماني به دستور رسول خدا”ص“ ترتيب يافته كه دستور آن جناب هم با اشاره جبرئيل بوده است و اين عده ظاهر روايات نامبرده در بالا را تأويل كرده و گفته اند: جمعي كه صحابه كردند جمع مرتبي نبوده است، بلكه همان طور ترتيبي را كه به ياد داشته اند، در آيات و سوره ها رعايت نموده اند و آن را در مصحفي ثبت كرده اند.
و حال آنكه خوانندة محترم خوب مي داند كه كيفيت جمع آوري اول كه در زمان ابوبكر صورت گرفت و روايات آن را بيان مي كرد، صريحاً اين تأويل را رد مي كند.
مستند:آيه 106 سوره اسري ” وَ قُرآناً فَرَقناهُ لِتَقرَاَهُ عَليَ النّاسِ عَلي مَكثٍ وَنَزَّلناهُ تَنزيلاً ! “ الميزان ج 26 ص32
قرآن كريم به اجزائي تقسيم شده كه با آن شناخته مي شود، مانند: سي جزء ، هر جزء چهار حزب، هر حزب ده عشر.
اين تقسيم بندي است كه در قرآن كريم به عمل آمده است ولي آنچه خود قرآن دربارة خود بيان كرده، دو تقسيم است:
1-سوره
2-آيه
در قرآن مجيد مكرر از اين تقسيم اسم برده شده است، مانند: ” سوُرَةٌ اَنزَلناها...!“ يا ” فَآتوُا بِسوُرَةٍ مِثلُهُ ...!“ در سوره هاي نور و يونس و غير ذلك.
در لسان رسول خدا”ص“ و صحابه و ائمة معصومين عليهم السلام نيز استعمال اين دو زياد آمده و به حدي كه جاي ترديد نمانده كه سوره و آيه دو حقيقت قرآني است، و اين سوره ها مجموعه اي از كلام الهي است, كه هر يك با بسم الله آغاز شده، و غرضي را بيان مي كنند و آن غرض معرف سوره است. در هيچ يك اين قاعده تخلف نپذيرفته مگر در سورة برائت آنهم به حكم پاره اي از روايات ائمه اهل بيت”ع“ تتمة آياتي از سورة انفصال است و نيز مگر در سورة والضحي و الم نشرح كه با اينكه يك سوره هستند
يك بسم الله در وسط فاصله شده و همچنين سورة فيل و ايلاف كه سورة واحدي هستند و يك بسم الله در وسط فاصله شده است. البته همة اينها به حكم روايتي است از ائمه معصومين عليهم السلام رسيده كه شيخ آن را در تهذيب به سند خود از هشام از امام صادق عليه السلام روايت كرده، و محقق در شرايع و طبرسي در مجمع البيان آن را به روايت اصحاب ما اماميه نسبت داده اند.
نظير آنچه دربارة سوره ها گفته شد، در آيه ها هم جريان دارد، چه در كلام الهي آيه به طور مكرر بر قطعه اي از كلام الهي اطلاق شده است, مانند:
« اِذا تُلِيَت عَلَيهِم آياتِهِ زادَتِهِم ايماناً !» ( انفال 2 ) و يا:
« كِتابٌ فُصِّلّت آياتُهُ قُرآناً عَرَبِيّاً !» ( حم سجده 3 ).
از ام سلمه روايت شده كه گفت: « رسول خدا”ص“ آخر هر آيه مي ايستاد و وقف مي كرد.» و نيز به روايت صحيح ديگر آمده كه: « سورة حمد هفت آيه است.» و از رسول الله”ص“ روايت شده كه فرمود: « سورة ملك سي آيه است. » و همچنين رواياتي ديگر كه دربارة عدد آيه هاي هر سوره از كلام الهي از رسول خدا”ص“ نقل شده است.
آنچه كه دقت در تقسيم بندي طبيعي كلام عرب به فصول و قطعه هاي جداي از هم و مخصوصاً در كلمات مسجع آن، و نيز آنچه كه تدبر در روايات وارده از رسول خدا”ص“ و اهل بيتش در خصوص عدد آيات وارد شده، اقتضا مي كند، اين است كه يك آيه از قرآن كريم يك قطعه از كلام خداست، كه حقش اين است كه بر آن يك قطعه اعتماد و تكيه نموده و در تلاوت از قبل و بعدش جدا كرد!
و اين قطعات به اختلاف سياق ها و مخصوصاً در سياق هاي مسجع مختـــلف مي شود، چه بسا كه يك كلمه به تنهائي به خاطر سجع آخرش يك آيه به حساب آيد، مانند كلمة :« مُدهآ مَّتانِ – دو برگ سبز،» و چه بسا دو كلمه يا بيشتر باشد، چه اينكه كلام تامي باشد يا نصف كلام، مانند: « اَلرَّحمنُ, عَلَّمَ القُرآنَ, خَلَقَ الاِنسانَ, عَلَّمَهُ البَيانَ », و مانند: « اَلحاقَّةُ, مَاالحاقَّةُ, وَما اَدراكَ ماَالحاقَّةُ...!»
و چه بسا يك آيه بسيار طولاني باشد مانند آية راجع به قرض دادن و گرفتن كه آيه 282 سورة بقره است.
عدد سوره هاي قرآن 114 است و بر همين عدد قرآن هاي داير در ميان مسلمين جريان يافته است. اين قرآن ها مطابق قرآني است كه عثمان جمع آوري كرده است.
از امامان اهل بيت نقل شده كه : سورة ”برائت“ مستقل نيست، بلكه متمم سورة قبل از آن است. و همچنين سورة ” وَالضُحي“ و ” اَلَم نَشرَح“ يك سوره، و سورة ” فيل“ و سورة ” ايلاف“ نيز يك سوره اند.
در خصوص عدد آيه هاي قرآن نص متواتري نرسيده است كه يك يك آيه ها را معرفي كند و هريك را از ديگري متمايز سازد.
روايات آحادي هم كه رسيده به خاطر اينكه خبر واحد است قابل اعتماد نيست. روشن ترين دليل بر نبود دليل معتبر اختلاف كساني است كه عدد آنها را شمرده اند. اهل مكه يك جور گفته اند و اهل مدينه جوري ديگر و اهل شام يك نوع و اهل بصره و كوفه هر يك به نوع ديگر.
بعضي گفته اند: عدد آيات قرآن 6000 است. بعضي ديگر گفته اند: 6204 آيه است. يكي گفته: 6214 آيه و يكي ديگر گفته 6219 آيه و بعضي گفته 6225 آيه و بعض ديگر گفته اند 6236 آيه !
مكي ها عدد خود را از عبدالله بن كثير، از مجاهد، از ابن عباس، از ابي بن كعب روايت كرده اند.
مدني ها براي خود دو جور عدد روايت كرده اند. يكي به ابي جعفر مرثد بن قعقاع و شيبه بن نصاح منتهي مي شود. و روايت ديگرشان به اسماعيل بن جعفر بن ابي كثير انصاري منتهي مي شود.
اهل شام عدد خود را از ابي درداء روايت كرده اند.
روايت بصري ها به عاصم بن عجاج جحدري، و روايت عدد كوفي ها به حمزه و كسائي و خلف منتهي مي شود.
حمزه گفته است: اين عدد را ابن ابي ليلي، از ابي عبدالرحمن سلمي، از حضرت علي بن ابيطالب عليه السلام براي ما روايت كرده است.
سخن كوتاه، وقتي اعداد به يك نص متواتر و يا حداقل خبر واحد قابل اعتنائي
منتهي نشود و هيچ آيه اي به طور اطمينان بخشي از ساير آيات قبل و بعدش متمايز نگردد؛ هيچ الزامي نيست كه يكي از اين روايات اخذ شود، لاجرم هر يك از اين روايات روشن و قابل اعتماد بود مي گيريم و مابقي را طرد مي كنيم و گرنه به هيچ يك عمل نمي كنيم. در اينجا اهل بحث اگر اهل تدبر باشد بايد به هريك كه در نظرش معتمدتر بود، عمل نمايد!
و آنچه از علي عليه السلام در عدد كوفيان نقل شده معارض است با ادله اي كه از خود آن جناب و همچنين از ساير ائمه عليهم السلام رسيده است كه در هر سوره بسم الله جزء آن سوره، و يكي از آيات آن سوره است. چه به حساب كوفيان تنها بسم الله سورة فاتحه جزء سوره است و مابقي به حساب نيامده است. لازمة روايات نامبرده اين است كه عدد آيه هاي قرآن به مقدار بسم الله هاي سوره بيشتر باشد!
و اين همان علتي است كه ما را از ايراد بحث هاي مفصل كه دربارة عدد آيه هاي قرآن شده، منصرف ساخته است! چون ديديم كه اين بحث ها به نتيجه اي نمي رسد تنها به اين اكتفا مي كنيم كه در عدد آيه هاي40 سورة قرآني اتفاق نظر دارند و در عدد آيه ها و يا رئوس آيه هاي 74 سوره اختلاف كرده اند. و همچنين در اينكه كلمة ” ال راء“ مثلاً آيه اي است تام و مستقل اتفاق كرده اند ولي در بقيه حروف مقطعه اختلاف كرده اند!
در كتاب اتقان ( از ابن ضريس) نقل شده كه او در كتاب فضايل القرآن خود گفته: محمد بن عبدالله بن ابي جعفر رازي به ما خبر داد كه عمروبن هارون ما را حديث كرد كه عثمان بن عطاء خراساني برايمان نقل كرد از پدرش، از ابن عباس، كه گفت:- آغاز هر سوره كه در مكه نازل شده، در مكه نوشته شد, و بعدها خــــــــداوند هر چه مي خواست بدان ملحق مي كرد:
رديف نزول سوره هاي قرآن به شرح زير است:
1- علق30- قيامة59- مؤمن
2- قلم (نون)31- هُمَزه60- فصلت
3- مزمل32- مرسلات61- شوري
4- مدثر33- ق62- زخرف
5- تبت34- بلد63- دخان
6- تكوير35- طارق64- جاثيه
7- اعلي36- قمر65- احقاف
8- ليل37- ص66- ذاريات
9- فجر38- اعراف67- غاشيه
10- ضحي39- جن68- كهف
11- انشراح40- يس69- نحل
12- عصر41- فرقان70- نوح
13- عاديات42- فاطر71- ابراهيم
14- كوثر43- مريم72- انبياء
15- تكاثر44- طه73- مؤمنون
16- ماعون45- واقعه74- سجده
17- كافرون46- شعرا75- طور
18- فيل47- نمل76- ملك
19- فلق48- قصص77- حاقّه
20- ناس49- بني اسرائيل78- معارج
21- اخلاص50- يونس79- نباء
22- نجم51- هود80- نازعات
23- عبس (اعمي)52- يوسف81- انفطار
24- قدر53- حجر82- انشقاق
25- شمس54- انعام83- روم
26- بروج55- صافات84- عنكبوت
27- تين56- لقمان85- مطففين
28- قريش57- سباء( اين بود سوره هائي كه در مكه نازل شده اند.)
29- قارعه58- زمر
سوره هاي زير را خداي تعالي به ترتيب در مدينه نازل فرموده است.
1- بقره10- رعد19- منافقون
2- انفال11- رحمن20- مجادله
3- آل عمران12- انسان(دهر)21- حجرات
4- احزاب13- طلاق22- تحريم
5- ممتحنه14- بيّنه23- جمعه
6- نساء15- حشر24- تغابن
7- زلزال16- نصر25- صف
8- حديد17- نور26- فتح
9- محمد (قتال) 18- حج27- مائده
28- برائت
در اين روايات سورة فاتحه ساقط شده و چه بسا گفته باشند كه اين سوره دوبار نازل شده است، يكي در مكه و بار ديگر در مدينه!
آنچه از سوره هاي مدني همة راويان اتفاق نظر دارند عبارتند از:
1-بقره8- احزاب15- ممتحنه
2-آل عمران9- محمد16- منافقون
3-نساء10- فتح17-جمعه
4-مائده11- حجرات18 طلاق
5-انفال12- حديد19- تحريم
6-توبه13- مجادله20- نصر
7-نور14- حشر
آنچه از سوره هاي مكي و مدني مورد اختلاف راويان است، عبارتند از:
1-رعد5- تغابن9- زلزال
2-رحمن6- مطففين10- توحيد
3-جن7- قدر11- فلق
4-صف8- بيّنه12- ناس
البته در فن تفسير و بحث مربوط به دعوت پيامبر اسلام”ص“ و سير معنوي و سياسي و مدني زمان رسول الله”ص“ و تحليل سيرة شريفة آن جناب، دانستن اينكه كدام
سوره مكي و كدام سوره مدني است، و كدام جلوتر نازل شده و كدام متعاقب آن، دخالت بسياري دارد.
روايات در حل اين مجهولات چندان كمك مؤثري نمي كنند, و تنها طريق رسيدن به اين غرض, تدبر و دقت در سياق آيات و استمداد از قرائن و امارات داخلي و خارجي است!
اينكه جملة ” بسم الله الرحمن الرحيم!“ اين نام شريف، بر سر هر سوره تكرار شده، راجع به آن غرض واحدي است كه در خصوص آن سوره تعقيب شده است.
خداي سبحان كلمة ” سوره “ را در كلام مجيدش چند جا آورده، مانند:
« فَآتوُا بِسوُرَةٍ مِثلُهُ ...!» ( يونس 38)
« فَآتوُا بِعَشرِ سُوَرٍ مِثلُهُ مُفتَرِيات ! » ( هود 13)
« اِذا اُنزِلَت سوُرَهٌ ...! » ( توبه 86)
« سوُرَةٌ اَنزَلناها وَ فَرَضناها...! » ( نور 1)
از اين آيات مي فهميم كه هر يك از سوره ها طائفه اي از كلام خداست، كه براي خود، و جداگانه، وحدتي دارند، نوعي از وحدت، كه نه در ميان ابعاض يك سوره هست، و نه ميان سوره اي و سوره ديگر.
از اينجا مي فهميم كه اغراض و مقاصدي كه از هر سوره به دست مي آيد، مختلف است، و هر سوره اي غرضي خاص و معناي مخصوصي را ايفاء مي كند، غرضي را كه تا سوره تمام نشود، آن غرض نيز تمام نمي شود.
” آيات“ به معناي علامت هاي داراي دلالت هستند. آيات كونية خدا عبارت است از امور تكويني اي كه با وجود خارجي خود دلالت مي كند بر اينكه خداي تعالي در خلقت عالم يگانه است، و شريكي در اين كار ندارد، و متصف است به صفات كماليه، و منزه است از هر نقص و حاجت!
ايمان به اين آيات معنايش ايمان داشتن به دلالت آنها بر هستي خداست، كه لازمة داشتن چنين ايماني، ايمان داشتن به خدا بر طبق دلالت اين ادله است، نه خدائي كه اين ادله بر آن دلالت نكند.
آيات قرآن كريم نيز از اين جهت آيات ناميده شده اند كه بيانگر آيات تكويني هستند، آيات تكويني اي كه گفتيم بر هستي و صفات خدا دلالت دارند، و يا از اين جهت آيات ناميده شده اند كه بيانگر معارف اعتقادي و يا احكام عملي و يا احكام اخلاقي هستند، احكامي كه خدا آن را مي پسندد و بدان امر مي كند و از بندگانش مي خواهد كه به آنها عمل كنند چون مضامين آن آيات بر احكام دلالت دارد كه از ناحية خدا نازل شده است و ايمان به اين آيات, ايمان به دلالت آنها بر خداي تعالي است كه قهراً ملازم با ايمان به مدلول آنها نيز هست!
و نيز معجزات را از اين رو آيات مي خوانند كه اگر از قبيل مرده زنده كردن و امثال آن باشد، آياتي تكويني است، و همان دلالت آيات تكويني را دارد، و اگر از قبيل پيشگوئي ها و يا خود قرآن كريم باشد، كه برگشت دلالت آنها به دلالت آيات كونيه خواهد بود، چون با هستي خود دلالت مي كند بر هستي خداي تعالي و صفات او. وقتي قرآن مي فرمايد:
-« اينها همه آيات خداست، كه بحق بر تو تلاوت مي كنيم!
با اين حال، بعد از سخن خدا و آيات او،
ديگر به چه سخني ايمان مي آورند؟ »
در اينجا اشاره است به آيات قرآني كه بر پيامبر گرامي اسلام ”ص“ تلاوت شده است!
خداوند متعال در اين آيه فلسفة اين كه قرآن مجيد را آيه آيه و سوره سوره و به تدريج نازل فرموده، بيان مي كند:
لفظ اين آيه، تمامي معارف قرآني را شامل مي شود و اين معارف نزد خدا در قالب الفاظ و عبارات بوده اند كه جز به تدريج در فهم بشر نمي گنجد و بايد به تدريج كه خاصيت اين عالم است، نازل گردد، تا مردم به آساني بتوانند آن را تعقل كنند و حفظش نمايند!
1) مستند:آية 106 سورة اسري ” وَ قُرآناً فَرَقناهُ لِتَقرَاَهُ عَليَ النّاسِ عَلي مَكثٍ وَنَزَّلناهُ تَنزيلاً ! “ الميزان ج 26 ص15
نزول آيات قرآني به تدريج و بند بند و سوره سوره و آيه آيه به خاطر تماميت يافتن استعداد مردم در تلقي معارف اصلي و اعتقادي، و احكام فرعي و عملي آن است، و به مقتضاي مصالحي است كه براي بشر در نظر بوده و آن اين است كه علم قرآن با عمل به آن مقارن باشد و طبع بشر از گرفتن معارف و احكام آن زده نشود و معارفش را يكي پس از ديگري بگيرند تا به سرنوشت تورات دچار نشود كه به خاطر اينكه يك باره نازل شد يهود از تلقي آن سر باز زد و تا خدا كوه را بر سرشان معلق نكرد حاضر به قبول آن نشدند!
خداي تعالي كتاب خود را به سوره ها، و سوره هايش را به آيه ها، تفريق نمود، البته بعد از آنكه به لباس واژه هاي ” عربي “ ملبسش فرمود و چنين كرد تا فهمش براي مردم آسان باشد و بتوانند تعقل كنند – لَعَلَّكُم تَعقِلوُنَ !
آنگاه آن كتاب را دسته دسته و متنوع به چند نوع نمود و مرتبش كرد و سپس يكي پس از ديگري هر كدام را در موقع حاجت بدان، و پس از پديد آمدن استعدادهاي مختلف در مردم، و به كمال رسيدن قابليت هاي آنان براي تلقي هر يك از آنها، نازل كرد!
اين نزول در مدت بيست و سه سال صورت گرفت تا تعليم با تربيت و علم با عمل توأم پيش رفته باشد.
پنج حرف ” حم عسق “ از حروف مقطعه است كه در اوايل چند سوره از سوره هاي قرآن مجيد آمده است. اين از مختصات قرآن كريم است, و در هيچ كتاب آسماني ديگر ديده نمي شود.
مفسرين از قدما و متأخرين در تفسير آنها اختلاف كرده اند. صاحب مجمع البيان مرحوم طبرسي در تفسير خود 11 قول در معناي آن نقل كرده است:
1- اين حروف از متشابهات قرآن است كه خداي سبحان علم آن را به خود اختصاص داده و فرموده: تأويل متشابهات را جز خدا كسي نمي داند!
2- هر يك از اين حروف مقطعه نام سوره اي است كه در آغازش قرار دارد.
3- اين حروف اسمائي هستند براي مجموع قرآن.
1) مستند:آية 1 و 2 سوره شوري ” حم، عسق ! “ الميزان ج 35 ص10
4- مراد به اين حروف اين است كه بر اسماء خداي تعالي دلالت كنند:
-معناي ” الف لام ميم “ = ” انا الله اعلم،“
-معناي ” الف لام ميم را “ = ” انا الله اعلم و اري، “
-معناي ” الف لام ميم صاد “ = ” انا الله اعلم و افصل، “
( حروفي كه از اسماءِ خدا گرفته شده, طرز گرفته شدنش مختلف است - بعض حروف از اول نام خدا گرفته شده, مانند: كاف از كافي؛ و بعضي از وسط مانند ”ياء“ از حكيم، و برخي از آخر مانند ” ميم“ از عليم! )
5-اين حروف اسمائي است از خدا، اما مقطع و بريده كه اگر از مردم كسي بتواند آنها را آنطور كه بايد تركيب كند به اسم اعظم خدا, دست يافته است، همان طور كه مي بينيد از نام سه سوره « الم“ و ” حم“ و ” ن“ اگر تركيب شود ”الرحمن“ درست مي شود؛ و همچنين ساير حروف، ولي چيزي كه هست ما انسانها قادر به تركيب آن نيستيم! اين معنا از سعيد بن جبير هم روايت شده است.
6- اين حروف سوگند هائي است كه خداي تعالي خورده است و مثل اين است كه خداوند تعالي به اين حروف سوگند مي خورد بر اين كه قرآن كلام اوست و اصولاً حروف الفباء داراي شرافتي هستند، چون با همين حروف است كه كتب آسماني و اسماي الهي و صفات علياي او، و ريشة لغت هاي امت هاي مختلف درست مي شود!
7- اين حروف اشاراتي است به نعمت هاي خداي تعالي و بلاهاي او، و مدت زندگي اقوام و عمر و اجلشان.
8-مراد به اين حروف، اين است كه اشاره كند به اينكه امت اسلام تا آخر دهر باقي مي ماند و منقرض نمي شود. حساب جمل هم كه نوعي محاسبه است، بر اين معنا دلالت دارد.
9- مراد به اين حروف، همان حروف الفباست، چيزي كه هست با ذكر نام بعضي از آنها از ذكر بقيه بي نياز بوده و در حقيقت خواسته است بفرمايد: اين قرآن از الفباء تركيب شده است.
10-اين حروف به منظور ساكت كردن كفار در ابتداي سوره ها قرار گرفته است، چون مشركين به يكديگر سفارش مي كردند كه مبادا به قرآن گوش دهند و هر
جا كسي قرآن مي خواند، سر و صدا بلند كنند تا صوت قرآن در بين صوت هاي نامربوط گم شود. گاهي مي شد كه در هنگام شنيدن صوت قــــــرآن سوت مي زدند و بسا مي شد كف مي زدند و گاهي صــــداهاي دســــته جــمعي در مي آوردند تا رسول خدا”ص“ را در خواندن آن دچار اشتباه سازند لذا خداي تعالي در آغاز بعضي از سوره هاي قرآن اين حروف را نازل كرد تا آن رجاله ها را ساكت كند، چون وقتي اين حـــروف را مي شنيدند به نظرشان عجيب و غريب مي آمد و به آن گوش فرا مي دادند و درباره اش فكر مي كردند و همين اشتغالشان به آن حروف از جار و جنجال بازشان مي داشت و در نتيجه صداي قرآن به گوششان مي رسيد!
11- اين حروف از قبيل شمردن الفباست و مي خواهد بفهماند: اين قرآني كه تمامي شما مردم عرب را از آوردن مثلش عاجز كرده، از جنس همين حروفي است كه روزمره با آن محاوره و گفتگو مي كنيد و در خطبه ها و كلمات خود به كــــار مي بنديد، بايد از اينكه نمي توانيد مثل آن را بياوريد، بفهميد كه اين كلام از ناحية خداي تعالي است، و اگر در چند جا و چند سوره اين حروف تكرار شده، براي اين بوده كه همه جا محكميِ برهان را به رخ كفار بكشد! ( اين تفسير از قطرب روايت شده و ابومسلم اصفهاني هم همين وجه را اختيار كرده و بعضي از مفسرين قرون اخير نيز بدان تمايل كرده اند.)
اين بود آن 11 وجهي كه مرحوم طبرسي از مفسرين نقل كرده است و در بين وجوهي كه از ايشان نقل شده مي توان وجه ديگري قرار داد. مثلاً از ابن عباس نقل شده كه در خصوص ” الف لام ميم“ گفته است كه ”الف“ اشاره است به نام الله، لام به جبرئيل، ميم به محمد”ص“.
و نيز از بعض ديگر نقل شده كه گفته اند: حروف مقطعه در اوايل هر سوره كه با آن آغاز شده، اشاره است به آن غرضي كه در سوره بيان شده، مثل اينكه مي گويند: حرف ”نون“ در سورة ” ن“ اشاره است به اينكه در اين سوره بيشتر راجع به نصرت موعود به رسول الله”ص“ صحبت شده، و حرف ” قاف“ در سورة ” ق“ اشاره است به اينكه در سوره بيشتر دربارة قرآن و يا قهر الهي سخن رفته است و بعضي ديگر هم گفته اند: اين حروف صرفاً براي هشدار دادن است.
اما حق مطلب اين است كه هيچ يك از اين وجوه چنگي به دل نمي زند و آدمي را قانع نمي سازد !
1- در قول اول كه حروف مقطعه را از متشابهات مي داند، نه حروف مقطعه قرآن از متشابهات مي تواند باشد و نه معاني آن از باب تأويل، زيرا محكم بودن و متشابه بودن از صفات آياتي است كه الفاظش بر معنايش دلالت دارد. ( چيزي كه هست، از آنجائي كه معاني آن الفاظ با عقايد مسلمه سازش ندارد، مي گوئيم اين آيه متشابه است!)
و همچنين تأويل از قبيل معنا كردن لفظ نيست، بلكه تأويل ها عبارتند از حقايق واقعي كه مضامين بيانات قرآني از آن حقايق سرچشمه گرفته است، چه محكماتش و چه متشابهاتش!
2- اما ده قول بعدي كه اصلاً نمي توان تفسيرش ناميد بلكه تصورهائي است كه از حد احتمال تجاوز ننموده است و هيچ دليلي كه بر يكي از آنها دلالت كند دردست نيست!
3- در بعضي از روايات كه به رسول خدا”ص“ و ائمة اهل بيت عليهم السلام نسبت داده شده، پاره اي مؤيد است براي قول چهارم و هفتم و هشتم و دهم، اما نكته اي كه در اينجا نبايد از آن غافل ماند اين است كه اين حروف در چند سوره تكرار شده است، يعني در 29 سوره حروف مقطعه آمده است، كه بعضي با يك حرف افتتاح شده، مانند: ”ص“ و ”ق“ و ”ن“ و برخي ديگر با دو حرف, چون ” طه، طس، يس و حم “ و بعضي ديگر با سه حرف، چون: ” الم، الر، طسم“ و بعضي ديگر با چهار حرف، مانند: ”المص، المر“ و برخي با پنج حرف چون سورة ” كهيعص و حم عسق.“
از سوي ديگر اين حروف هم با يكديگر تفاوتي دارند و آن اين است كه بعضي از آنها تنها در يك جا آمده، مانند: ”ن“ و بعضي ديگر در آغاز چند سوره آمده است، مانند ”الم، المر، طس ميم و حم. “
با در نظر گرفتن اينكه بعضي از حروف مقطعه تنها در آغاز يك سوره آمده و بعضي از آنها در شروع چندين سوره آمده اند، اگر كمي در اين سوره هائي كه سرآغازش يكي است، مانند سوره هاي ” الم، المر، طس و حم“ دقت شود، مشاهده مي شود كه سوره هائي كه حرف مقطعة اول آن يكي است، از نظر مضمون نيز شباهت به هم دارند و سياقشان يك سياق است، به طوري كه شباهت
بين آنها در ساير سوره ها ديـــــــده نمي شود!
مؤيد اين معنا، شباهتي است كه در آيات اول بيشتر ايــــــــن سوره ها مشاهده مي شود. مثلاً در سوره هاي ” حم” آية اول آن يا عبارت « تِلكَ آياتِ الكِتاب!“ است، يا عبارتي ديگر كه اين معنا را مي رساند و نظير آن آيه هاي اول سوره هائي است كه با ” المر“ افتتاح شده است كه فرموده: ” تِلكَ آياتِ الكِتاب،“ و يا عبارتي در همين معنا، و نيز نظير اين در ” طس“ ها ديده شده، و يا سوره هائي كه با ” الم“ آغاز شده، كه در بيشتر آنها نبودن « ريب » در اين كتاب آمده است و يا عبارتي كه همين معنــــــا را مي رساند.
با در نظر گرفتن اين شباهت ها ممكن است آدمي حدس بزند كه بين اين حروف و مضامين سوره اي كه با اين حروف آغاز شده، ارتباط خاصي باشد!
مؤيد اين حدس آن است كه مي بينيم سورة اعراف كه با ” المص“ آغاز شده مطالبي را كه در سوره هاي ” الم“ و سورة ”ص“ هست، در خود جمع كرده است. و نيز مي بينيم سورة رعد كه با حروف ” المر“ افتتاح شده، مطالب هر دو قسم سوره هاي ”الم“ و ” الر“ را دارد.
از اينجا استفاده مي شود كه اين حروف رموزي هستند بين خداي تعالي و پيامبرش”ص“، رموزي كه از ما پنهان شده است، و فهم عادي ما راهي به درك آنها ندارد، مگر به همين مقدار كه حدس بزنيم بين اين حروف و مضاميني كه در سوره هاي هر يك آمده، ارتباط خاصي وجود دارد!
و اي بسا اگر اهل تحقيق در مشتركات اين حروف دقت كنند، و مضامين سوره هائي كه بعضي از اين حروف در ابتدائش آمده، با يكديگر مقايسه كنند، رموز بيشتري برايشان كشف شود!
و اي بسا معني آن روايتي هم كه اهل سنت از علي عليه السلام نقل كرده اند همين باشد، و آن روايت به طوري كه در مجمع البيان آمده، اين است كه آن جناب فرمود: « براي هر كتابي نقاط برجسته و چكيده اي هست و چكيدة قرآن حروف الفباست! »
يكي از لطايف فن بيان در آيات قرآني كه براي بيان اهميت امــــري به كــار مي رود، سوگندها و اخبار موضوع سوگندها و حجت هاي متضمن آنهاست.
مثلاً در آيات ششگانة زير:
وَالنّاشِراتِ نَشــراًفَالفارِقــاتِ فَرقـــاً
فَالمُـلـــقِيــاتِ ذِ كـراً عُذراً اَو نُذراً
اِنَّما توُعَدونَ لَواقِعٌ ! »
سوگندي كه خداي تعالي خورده، سوگند تدبير اوست تا هم وقوع جزاءِ موعود را تأكيد كند و هم حجتي باشد بر وقوع آن جزاء، گويا كه فرموده:
-به چه دليل جزاءِ موعود واقع شدني است؟
-به اين دليل كه تدبير ربوبي كه سوگندها بدان اشاره دارند، يعني ارسال مرسلات، عاصفات، نشر صحف، جداسازي حق از باطل، القاءِ مرسلات ذكر بر پيامبر، همه تدبيري است كه جز با وجود تكليف الهي تصور صحيح ندارد و تكليف هم جز با حتمي بودن روز جزاء، روزي كه مكلفين عاصي و مطيع به جزاء خود برسند، تمام نمي شود!
اگر در آياتي كه خداي تعالي در آنها سوگند ياد فرموده، دقت كنيم، خواهيم ديد كه خود آن سوگندها حجت و برهاني است كه بر حقانيت جواب قسم دلالت مي كند، نظير سوگندي كه در مورد رزق ياد فرموده است:
-« فَوَ رَبِّ السَّماءِ وَ الاَرضِ اِنَّهُ لَحَقٌّ ...! » (ذاريات 23 )
كه در عين اينكه سوگند خورده بر حقيقت رزق، دليل آن را هم بيان كرده است و آن اين است كه خداي تعالي رب و مدبر آسمانها و زمين است و مبدء رزق مرزوقين هم همان تدبير الهي است!
سوگندي كه در مورد مستي كفار ياد فرموده:
در عين سوگند بر گمراهي و كوري آنان، دليل آن را هم بيان كرده است و آن
1) مستند: بحث تحليلي و قرآني الميزان ج 39 ص395
جان پيامبر”ص“ است كه جاني است طاهر و به عصمت خدائي مصون از هر نقص! و معلوم است كه مخالف چنين پيامبري معصوم، در مستي و سرگرداني به سر مي برد!
سوگندي كه در رستگاري نفوس تزكيه شده و خسران نفوس آلوده خورده:
...وَ نَفسٍ وَ ما سَوّا هاًفَاَلهَمَها فُجوُرَها وَ تَقواهاً !
قَد اَفلَحَ مَن زَكّا هاًوَ قَد خابَ مَن دَ سّيهاً ! » (شمس 10)
در اين آيات در عين اينكه سوگند خورده دليلش را هم آورده و مي فرمايد:
-نظامي كه در خورشيد و ماه و شب و روز جريان دارد و منتهي شده به پيدايش نفسي كه فجور و تقوايش به او الهام شده است، خود دليل است بر رستگاري كسي كه نفس خود را تزكيه كند، و همچنين دليل است بر خسران كسي كه نفس خود را آلوده است!
اين چند آيه را به عنوان نمونه آورديم، و ساير سوگندها هم كه در كلام خداي تعالي آمده است همين حال را دارد، هرچند كه همة آنها به روشني اين چند سوگند نيست و نيازمند دقت بيشتري است، نظير اين سوگند كه مي فرمايد:
-« وَالتّينِ وَالزَّيتوُنَ وَ طوُرِ سينينَ ... !»
كه خواننده بايد در آن تدبر كند!
در قرآن كريم هر مثلي كه تمامي اش با ممثل تطبيق مي شده همة آن ذكر شده، كه بايد هم مي شد، براي اينكه همة جزئياتش مثل است! و هر مثلي كه بعضي از قسمت هايش مادة تمثيل بوده، به نقل همان اكتفا شده و آن مقدار از قصه در جاي تمام قصه به كار رفته است، چون غرض از همان مقدارش حاصل مي شده است.
علاوه بر اينكه خواننده در اثر ديدن اينكه گوشه اي از يك قصه ذكر شده، و گوشه هاي ديگرش افتاده و همين قسمت كه ذكر شده وافي به غرض هست و خلاصه مي بيند كه قصه به وجهي همان قصه است و به وجهي غير آن است، نشاطي پيـــــدا مي كند و دچار آن خستگي كه معمولاً خواننده يك مقــالة يكنـــــــواخت مي شود نمي گردد!
بيشتر آياتي كه در قرآن مثلي را ذكر مي كنند صنعت خاصي را در آن به كار
1) مستند:آيه 261 سوره بقره ” مَثَلُ الَّذينَ يُنفِقوُنَ اَموالَهُم في سَبيلِ اللهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ...! “ الميزان ج 4 ص328
مي برند. در آية زير مي فرمايد:
-« مثل كساني كه كافر شدند، مثل كسي است كه با چارپايان به صداي بلند و يا كوتاه نهيب بزند، كه آن چارپا تنها دوري و نزديكي صـــدا را مي فهمد، اما معناي كلمات را نمي فهمد! »
در اينجا با اينكه مثل نامبرده مثل كفار نيست، مثل كسي است كه كفار را دعوت مي كند.
در آيات ديگر مي فرمايد:
« مثل زندگي دنيا مثل آبي است كه ما از آسمانش نازل كرده باشيم! »
و « مثل نور او چون مشكات است! »
و « مثل او مثل سنگي است صاف...!»
با اينكه در آية اولي زندگي دنيا به گياهاني كه به وسيلة باران مي رويند مثل زده شده است؛ با اينكه نور خدا، در آية دومي، به نور مشكات مثل زده شده، نه خود مشكات؛ و با اينكه در آية سومي، بطلان صدقه به وسيلة ريا به غباري مثل زده شده كه روي سنگي صاف نشسته باشد، نه خود سنگ؛ اين مثل ها كه در آيات زده شده، از يك جهت مشتركند و آن اين است كه در همة آنها به ماده تمثيل كه قوام مثل به آن است، اكتفا شده و به منظور اختصار بقية اجزاء كلام را انداخته است.
توضيح اينكه, مثل در حقيقت يك قصة واقعي فرضي است كه گوينده از جهاتي آن را شبيه به قصة مورد نظر خود مي داند و لذا در كلام خود ذكرش مي كند تا ذهن شنونده از تصور آن، قصة مورد نظر را كامل تر و بهتر تصور كند.
در مثل هاي فرضي و خيالي مانند اين كه وقتي مي خواهيم به مخاطب خود بفهمانيم انفاق عبارت است از دادن يكي و گرفتن چند برابر آن، مي گوئيم:
-مثل آنچه كه در راه خدا انفاق مي كنيد مثل كاشتن دانه اي است كه وقتي سبز شود هفت سنبل و در هر سنبل صد دانه مي آورد!
كه اين مثل يك مثل فرضي و خيالي است.
در اين مثل چون ماده تمثيل تنها دانه اي است كه هفتصد دانه بهره مي دهد، كاشتن آن، و روئيدن هفت سنبل از آن، دخالتي در تمثيل ندارد، به خاطر تتميم قصه
آمده است.
اين سوره كلام خداي سبحان است، اما به نيابت از طرف بنده اش! زبان حال بنده اش است در مقام عبادت و اظهار عبوديت، كه چگونه خدايش را ثناء مي گويد، و چگونه اظهار بندگي مي كند!
بنابراين اين سوره اصلاً براي عبادت درست شده است و در قرآن كريم هيچ سوره اي نظير آن ديده نمي شود.
چند نكته دربارة آن مورد نظر است:
1- سورة حمد از اول تا به آخرش كلام خداست اما در مقام نيابت از بنده اش و اينكه بنده اش وقتي روي دل متوجه به سوي او مي سازد و خود را در مقام عبوديت قرار مي دهد، چه مي گويد!
2-اين سوره به دو قسمت تقسيم شده است: نصفي از آن براي خدا و نصف ديگري براي بندة خدا !
3-اين سوره مشتمل بر تمامي معارف قرآني است و با همة كوتاهي اش به تمامي معارف قرآني اشعار دارد:
-چون قرآن كريم، با آن وسعت عجيبي كه در معارف اصولي اش و نيز در فروعات متفرع برآن اصول دارد، از اخلاقش گرفته تا احكام، و احكامش، از عبادات گرفته تا سياست و مسائل اجتماعي، وعده ها و وعيد ها، داستانها و عبرتهايش، همه و همه بياناتش به چنــد اصل بر مي گردد: اول توحيد، دوم نبوت، سوم معاد و فروعات آن، چهارم هدايت بندگان به سوي آنچه ماية صلاح دنيا و آخرتشان است؛ و اين سوره با همة اختصار و كوتاهي اش، مشتمل بر اين چند اصل است، و با كوتاهترين لفظ و روشن ترين بيان، به آنها اشاره نموده است!
براي پي بردن به عظمت اين سوره كه در نماز مسلمين خوانده مي شود، بايد با آنچه كه در نماز ساير اديان خوانده مي شود، مقايسه كرد !
1) مستند:آيات سورة حمد الميزان ج 1ص 75
« بسم الله الرحمن الرحيم! جزو سورة فاتحةالكتاب است. رسول خدا”ص“ همواره آن را مي خواند و آية اول سوره به حسابش مي آورد، و فاتحةالكتاب را ” سبــع مثاني“ مي ناميد. » ( از علي عليه السلام به نقل كتاب عيون)
« چون سورة حمد را مي خوانيد ” بسم الله الرحمن الرحيم!“ را هم يكي از آياتش بدانيد و آن را بخوانيد، چون سورة حمد ” ام القرآن“ و ” سبع مثاني“ است و ”بسم الله الرحمن الرحيم!“ يكي از آيات اين سوره است. »
( از رسول الله”ص“ به نقل ابي هريره وسيلة دارقطني)
« اين مردم را چه مي شود؟ خدا آنان را بكشد!
به بزرگترين آيه از آيات خدا پرداخته،
و پنداشتند كه گفتن آن آيه بدعت است!!؟ »
( از امام صادق عليه السلام در خصال)
« محترم ترين آيه را از كتاب خدا دزديدند،
و آن آيه ” بسم الله الرحمن الرحيم!“ است،
كه بر بندة خدا لازم است در آغاز هر كار آن را بگويد،
چه بزرگ و چه كوچك، تا مبارك شود! » ( از امام باقر عليه السلام)
روايات از ائمة اهل بيت عليهم السلام در اين معنا بسيار زياد است كه همگي دلالت دارند بر اينكه ” بسم الله الرحمن الرحيم!“ جزو هر سوره از سوره هاي قرآن است مگر سورة برائت – كه بسم الله ندارد!
در روايات اهل سنت و جماعت نيز در اين زمينه رواياتي وارد شده است:
« ... در همين لحظة پيش سوره اي بر من نازل شد!
آنگاه شروع كردند به خواندن ” بسم الله الرحمن الرحيم“...! »
( نقل از قول رسول الله”ص“ بوسيلة انس در صحيح مسلم)
« رسول خدا”ص“ غالباً اول و آخر سوره را نمي فهميد كجاست تا آنكه آية ”بسم الله الرحمن الرحيم!“ نازل مي شد ( و بين دو سوره قـــــرار مي گرفت.) »
( از ابن عباس به نقل ابي داود)
1) مستند:آية 1 سورة حمد ” بِسم اللهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ ! “ الميزان ج 1 ص40
مستند:آية 87 و88 سورة ص ” ... اِن هُوَ اِلاّ ذِكرٌ لِلعالَمينَ ...! “ الميزان ج 34 ص44
قرآن ذكري است جهاني و براي همة جهانيان، در جماعت هاي مختلف، نژادها و امت هاي گونه گون، و خلاصه ذكري است كه اختصاص به قومي خاص ندارد تا كسي در برابر تلاوتش از آن قوم مزدي طلب كند و يا در برابر تعليمش پاداشي بخواهد، بلكه اين ذكر مال همة عالم است و عموم جهانيان در آن حق دارند!
-« وَ لَتَعلَمُنَّ نَبَاَهُ بَعدَ حينٍ ! »
-به زودي پس از گذشت زمان، خبر پيشگوئي هاي قرآن، از وعد و وعيدش، غلبه اش بر همة اديان و امثال آن، به گوشتان مي رسد!
قرآن كريم ذكري است زنده و جاوداني و محفوظ از زوال و فراموشي، و مصون از زيادتي كه ذكر بودنش باطل شود و از نقصي كه باز اين اثرش را از دست دهد، و از جا به جا شدن آياتش، به طوري كه ديگر ذكر و مبين حقايق معارفش نباشد؛ از همة اين ها محفوظ است!
در آيات فوق خداي تعالي مي فرمايد:
-اين ذكر را تو از ناحية خودت نياورده اي،
1) مستند:آية 9 سورة حجر ” اِنـّا نَحنُ نَزَّلناَ الذِّكرَ وَ اِ نـّا لَهُ لـَحافِظوُنَ ! “ الميزان ج 23 ص149
تا مردم عليه تو قيام كنند و بخواهند آن را به زور و قلدري خود باطل سازند،
و تو در نگهداري آن به زحمت بيفتي, و سر انجام هم نتواني!
و همچنين از ناحية ملائكه نازل نشده،
تا در نگهداري آن محتاج آنان باشي، تا بيايند و آن را تصديق كنند!
بلكه، ما آن را نازل كرده ايم، و تدريجاً نازل كرده ايم،
و خود نگهدار آن هستيم!
و به عنايت كامل خود آن را با صفت ذكر بودنش، حفظ مي كنيم!
اين آية شريفه دلالت بر مصونيت قرآن از تحريف نيز مي كند، چه تحريف به معناي دستبرد در آن به زياد كردن و چه به كم كردن و چه به جا به جا نمودن؛ چون ذكر خداست و همان طور كه خود خداي تعالي الي الابد هست، ذكرش نيز هست!
البته عبارت ” ذكر“ در آيه نشان مي دهد تنها وعدة حفظ اين ذكر را كه قرآن است، مي دهد و شامل ذكر هاي ديگر مانند تورات و انجيل نيست، زيرا قرآن صراحت دارد كه تورات و انجيل دستخوش تحريف شده اند.
قرآن كريم، وحي نبوت و كتابهاي نازل شده بر انبياء را ذكر خوانده است، و در آيه فوق هم خود قرآن كريم را ” ذكر“ خوانده است. پس قرآن كريم ذكر است، همچنانكه كتاب نوح و صحف ابراهيم و تورات موسي و زبور داود و انجيل عيسي عليهم السلام، كه همه كتابهاي آسماني بودند، نيز ذكر هستند!
اهل اين كتاب ها، بعضي آنها كه اين كتاب ها بر آنها نازل شده، و گروندگان به اين كتاب ها، اهل ذكرند.
شكي نيست كه تنزيل كتاب بر مردم و انزال ذكر بر رسول خدا”ص“ به يك معني است و آن عبارت است از فروفرستادن آن بر مردم، براي اين كه مردم آن را اخذ نموده و عمل كنند.
مقصود از فرو فرستادن كتاب براي دو چيز بود:
1-اين كه براي مردم بيان كند آن چه را كه تدريجاً برايشان نازل مي شود. چون معارف الهي بدون واسطه به مردم نمي رسد، ناگزير بايد كسي از ميان ايشان به
1) مستند:آية 44 سورة نحل ” ... بِالبَيِّناتِ وَ الزُّبُرِ وَ اَنزَلنا اِلَيكَ الذِّكرِ ...! “ الميزان ج 24 ص122
اين منظور منصوب گردد. اين همان غرض رسالت است، كه عبارت است از تحمل وحي، سپس مأموريت براي ابلاغ و تعليم و بيان آن.
2- اين كه مردم دربارة پيامبرشان تفكر كنند و بينا شوند و بفهمند كه آنچه او آورده حق است و از ناحية خداي تعالي است!
دليل اين امر آن است كه اوضاع محيط و حوادث و احوالي كه بر رسول خدا”ص“ از اول زندگي اش احاطه كرده بود، از دوران يتيمي و دوران سكوت، و خمودي و حرمان مردم از تعليماتش، و دوران نداشتن مربي صالح، فقر، ماندن به ناچاري در ميان قومي جاهل و پست، و تهي دستي از مزاياي تمدن و فضايل انسانيت، همه اينها اسبابي بودند كه به طور قاطع نمي گذاشتند رسول خدا”ص“ از چشمة زلال كمال قطره اي بنوشد، و از رشتة سعادت سر نخي به دست آورد، لكن خداي سبحان به سويش ذكر فرستاد تا به آن بر جن و انس تحدي كند:
كتابي فرستاد كه مافوق تمامي كتب آسماني،
و بيان همه چيز،
و هدايت و رحمت و برهان و نور مبين است!
قرآن مجيد در اين آيه خود را با صفات برجسته اش توصيف مي كند. يك صفت عمومي آن اين است كه تبيان ( بيان ) براي هر چيزي است.
چون قرآن كريم كتاب هدايت براي عموم مردم است و جز اين كاري و شأني ندارد لذا ظاهراً مراد به ” كل شيء ، “ همة آن چيزهائي است كه برگشتش به ” هدايت“ باشد، از معارف حقيقي مربوط به مبدأ، معاد، اخلاق فاضله، شرايع الهيه، قصص و مواعظي كه مردم در اهتداء و راه يافتن خود بدان محتاجند، و قرآن تبيان ( بيان) همة اين هاست ( نه اينكه بيان براي همة علوم هم باشد! )
صفت خصوص قرآن كه مربوط به مسلمين است ( كه حاضر شده اند در برابر حق تسليم شوند:) هدايتي است كه مسلمين به وسيلة آن به سوي صـــراط مستقيم راه مي يابند، رحمتي است از ناحية خداي سبحان به سوي ايشان كه به وسيلة عمل به
1) مستند:آيه 89 سوره نحل ” وَ نــَزَّ لنا عَلَيكَ الكِتابَ تـِبـياناً لِكُلِّ شَيءٍ وَ هُديً وَ رَحمَةً وَ بُشري لِلمُسلِمينَ! “ الميزان ج24ص240
آن به خير دنيا و آخرت مي رسند، و به ثواب خدا و رضوان او نائل مي گردند، و بشارتي است مر ايشان را كه به ايشان مغفرت و رضوان و بهشت هاي خدا را كه در آن نعيم مقيم است، نويد مي دهد!
اين مطلبي است كه مفسرين از لحاظ دلالت لفظي در اين آيه گفته اند لكن در روايات آمده كه قرآن تبيان هر چيزي است، و علم ( ماكانَ و مايكونَ و ما هو كانَ،) يعني آنچه بوده و هست و تا روز قيامت خواهد بود همه در قرآن هست!
اگر اين روايات صحيح باشد لازمه اش اين مي شود كه مراد به تبيان به طريق دلالت لفظي باشد و هيچ استبعادي هم ندارد كه در قرآن كريم اشاراتي و اموري باشد كه آن اشارات از اسرار و نهفته هائي كشف كند كه فهم عادي و متعارف نتواند آن را درك كند!
در تفسير عياشي از عبدالله بن وليد روايت شده كه گفت:
امام صادق عليه السلام فرمود:
-خداي تعالي دربارة موسي فرموده « وَ كَتَبنا لَهُ في الاَلواحِ مِن كُلِّ شَئٍ !» و ما فهميديم كه براي موسي همه چيز را ننوشته ( بلكه از همه چيز مقداري نوشته است.)
-خداي تعالي دربارة عيسي فرموده: « لِاُبَيِّنَ لَكُم بَعضَ الَّذي تَختَلِفوُنَ فِيهِ! »
-خداي تعالي درباره محمد”ص“ فرموده:
« وَ جِئنا بِكَ شَهيداً عَلي هؤلاءِ ، و نَزَّلنا عَلَيكَ الكِتابَ تِبياناً لِكُلِ شَيءٍ ...!
-و تو را بر اينان گواه آريم، و اين كتاب كه بر تو نازل كرده ايم توضيح همه چيز، و هدايت و رحمت و بشارت مسلمانان است! »
اين آيه بيان قرآن و تعريف آن است و اجمالي است از بيان هدايت الهي كه در آية پيشين بود و اجزاي آن به شرح زير است:
منظور از احسن الحديث قرآن كريم است، قرآن بهترين سخن است، به خاطر اينكه مشتمل است بر حق محض، حقي كه باطل بدان رخنه نمي كند، نه در عصر
1) مستند:آيه 23 سوره زمر ” اَللهُ نَزَّلَ اَحسَنَ الحَديثِ كِتاباً مُتَشابِهاً مَثانيَ ...! “الميزان ج 34 ص87
نزولش، نه بعد از آن، و نيز به خاطر اينكه كلام مجيد خداست!
يعني كتابي است كه هر قسمتش شبيه ساير قسمت هاست و اين تشابه غير ”تشابهي“ است كه در مقابل ”محكم“ استعمال شده است، چون تشابه دومي صفت بعضي از آيات قرآن مجيد است كه فرموده: بعضي از آيات قرآن ” محكم“ است و بعضي ديگر ” متشابه“ ولي در اينجا همة آيات را متشابه خوانده است، پس اين تشابه غير آن تشابه است، آن تشابه به معناي واضح نبودن معناي آيه است و اين تشابه به معناي آن است كه سراسر قرآن آياتش از اين جهت كه اختلافي با هم ندارند و هيچ آيه اي با آية ديگر ضديت ندارد، مشابه هم هستند.
اين كلمه جمع كلمة ” مثنيه“ است كه به معناي معطوف است، و قرآن را مثاني خوانده چون برخي آياتش انعطاف به بعض ديگر دارد، و هريك ديگري را شرح و بيــان مي كند بدون اينكه اختلافي در آنها يافت شود، اختلافي كه يكديگر را نفي و دفع كنند!
قرآن مجيد در ادامه مي فرمايد:
-« آنهائي كه خشيت از پروردگارشان دارند،
از شنيدن قرآن پوست بدنشان جمع مي شود،
و در عين حال پوست و دل آنها متمايل به سوي ياد خدا مي گردد،
اين هدايت خداست! كه هر كه را بخواهد با آن هدايت مي كند!
و كسي را كه خدا گمراه كند, ديگر راهنمائي نخواهد داشت! »
اول اين آيات, قرآن را وصف مي كند و مي گويد:
-تَقشَعِر مِنهُ جُلوُدُ الَّذينَ يَخشوُنَ رَبُهُم !
كه كلمة ” تقشعر“ به معناي جمع شدن پوست بدن است به شدت، و از ترسي كه در اثر شنيدن خبر دهشت آور، و يا از ديدن صحنه اي مهيب، به آدم دست مي دهد، و اين جمع شدن پوست بدن انسانها در اثر شنيدن قرآن، تنها به خاطر اين است كه خود
را در برابر عظمت پروردگارشان مشاهده مي كنند.
پس در چنين وضعي وقتي كلام خداي خود را مي شنوند متوجه ساحت عظمت و كبريائي او گشته و خشيت بر دلهايشان احاطه مي يابد و پوست بدنهايشان شروع به جمع شدن مي كند.
-ثُمَّ تَلينَ جُلوُدُهُم و قُلوُبُهُم اِلي ذِكرِالله !
« تلين» به معناي سكون و آرامش است. مي فرمايد:
-بعد از جمع شدن پوست ها از خشيت خدا،
بار ديگر پوست بدنهايشان نرم مي شود،
و دلهايشان آرامش مي يابد،
چون به ياد خدا مي افتند،
و با همان ياد خدا آرامش مي يابند!
در جملة قبلي كه جمع شدن پوست ها را بيان مي كرد، سخني از قلوب به ميان نمي آورد، براي اينكه مراد به قلوب، جانها و نفوس است، كه عكس العمل جانها در برابر قرآن همانا خشيت و ترس است!
اين حالت جمع شدن پوست از شنيدن قرآن، كه به ايشان دست مي دهد، و آن حالت سكونت پوستها و قلبها در مقابل ياد خدا، خود هدايت خداست. ( اين تعريف ديگري است براي هدايت از طريق لازمة آن !)
خداوند تعالي با هدايت خود هركه از بندگانش را بخواهد هدايت مي كند، و آن بندگان كساني هستند كه استعدادشان براي اهتداء باطل نگشته است، و سرگرم كارهائي چون فسق و ظلم، كه مانع هدايتند، نيستند.
رسول الله”ص“ فرمود:
-« هرگاه پوست بندة خدا از ترس خدا جمع شد،
آن وقت است كه گناهش مي ريزد،
آن طور كه درخت خشك برگهاي خود را مي ريزد! »
( از ابن عباس منقول در مجمع البيان)
آيات بعدي مثالهائي را كه در قرآن آمده، متذكر شده، و مي فرمايد:
-« براي مردم در اين قرآن از هر مثلي آورديم،
باشد كه متذكر گردند!
قرآن عربي.بدون انحراف!
شايد كه تقوي پيشه كنند!
منظور از هر مثل اين است كه از هر نوع مثل چيزي آورديم تا شايد متنبه گشته و عبرت گيرند و با تذكر مضامين آن مثل ها پند پذيرند!
در اين آيات بيان مي فرمايد كه قرآن ” شفاء“ و”رحمت“ است. به عبارت ديگر اصلاح كنندة كسي است كه خود نفسي اصلاح طلب داشته باشد، و گرنه همين قرآن براي ستمكاران خسارت و زيان است!
خداوند متعال در اين آيات، قرآن را معجزة نبوت و آيت معرفي مي كند، و مشركين را ملامت مي كند كه با وجود اينكه اين قرآن معجزة نبوت است، باز معجزه هاي ديگر از رسول الله”ص“ مي خواهند؟!
اگر قرآن را ” شفاء “ ناميده، با در نظر گرفتن اينكه, شفاء بايد حتماً مسبوق به مرضي باشد، خود افاده مي كند كه دلهاي بشر احوال و كيفياتي دارد كه اگر قرآن را با آن احوال مقايسه كنيم، خواهيم ديد كه همان نسبتي را دارد كه يك داروي شفابخش با مرض دارد.
اين معنا را از اينكه دين حق را فطري دانسته نيز استفاده مي توان كرد.
همچنانكه براي مرض هاي جسماني دوائي هست، براي مرض هاي روحي نيز دوائي هست!
خداوند متعال در ميان مؤمنين گروهي را چنين معرفي مي كند كه در دلهايشان مرض دارند، و اين مرض غير از كفر و نفاق صريح است. در شناسائي آنــــان قــــرآن مي فرمايد:
-« اگر باز نايستند منافقان، و كساني كه در دلهايشان بيماري است،
و دروغ پردازان مدينه .... » ( احزاب 60)
در اين آيه منافقان را از كساني كه در دلهايشان مرض است، جدا مي كند، و در آية زير نيز كافران را از آنها جدا مي كند، و نشان مي دهد كه اين گروه خود يك جمع مشخصي هستند:
-« آنها كه در دلهايشان مرض هست، و كافران،
گويند كه خداوند از اين مثل چه مي خواهد؟ » ( مدثر 31)
اين كه قرآن مجيد آن را مرض خوانده قطعاً چيزي است كه ثبات قلب و استقامت نفس را مختل مي سازد، از قبيل: شك و ريب، كه هم آدمي را در باطن دچار اضطراب و تزلزل مي كند، و به سوي باطل و پيروي هواي نفس متمايل مي سازد، و هم با ايمان ( البته با نازلترين درجة آن،) منافات ندارد، و عموم مردم با ايمان نيز دچار آن هستند، و خود يكي از نواقــــص است و نسبت به مراتب عاليـــة ايمان، شرك شمرده مي شود!
بدين جهت, خداوند متعال قرآن را شفاي دل مؤمنين ناميده كه با دلايل قاطع خود انواع شك و ترديدها و شبهاتي را كه در راه عقايد حقه و معارف واقعي وجود دارد، از بين مي برد، و با مواعظ شفادهنده و داستانهاي آموزنده و عبرت انگيز، و مثَل هاي دلنشين و وعد و وعيد و انذار و بشارت و احكام و شرايع خود با تمامي اينگونه آفات دلها مبارزه مي كند!
و اينكه قرآن را ” رحمت “ ناميده، براي اين است كه قرآن دل آدمي را به نور علم و يقين روشن مي سازد، و تاريكي هاي جهل و كوري شك را از آن دور مي سازد، و آن را به ملكات فاضله و حالات شريفه آراسته مي گرداند.
اول با شفاي خود، بيماري دلها و انحرافات را پاك مي سازد، سپس زمينه را براي درك فضايل آماده مي كند، و صحت و استقامت فطري را به آن باز مي گرداند...
-« وَلا يَزيدُ الظّالِمينَ اِلاّ خَساراً ! »
-همين قرآنِ رحمت و شفا,
در ظالمان جز خسران و زيان چيزي اضافه نمي كند!
با اين آيه قرآن مجيد خاطرنشان مي سازد كه در غير مؤمنين قرآن چنين اثري دارد، چون خسارت به اصل سرمايه مي رسد! كفار نيز مانند همة مردم يك سرمايه داشتند، و آن دين فطري شان بود كه هر دل سالم و ساده بدان ملهم است، ولي آنها به خاطر كفري كه به خدا و آيات او ورزيدند، از اين سرماية اصلي كاستند!
در قرآن مجيـــد خداي تعـــالي شهادت مي دهد كه اين قرآن” نور“ است! و مي فرمايد:
« پس بر شما واجب است:
به خدا و رسولش ايمان بياوريد!
و به آن نوري كه بر رسولش نازل كرده، كه همان قرآن باشد،
كه با نور ساطع خود، شما را به سوي صراط مستقيم هدايت نموده،
و شرايع دين را بيان مي كند،
ايمان بياوريد! »
در اين آيه مي فرمايد: « وَ النّوُر الَّذي اَنزَلنا...!» يعني نوري كه ما نازل كرديم، و با منسوب كردن نور به خودش، خداي تعالي نشان مي دهد كه اين يك خبر نيست، بلكه شهادتي است از خداي تعالي بر اينكه قرآن كتابي است آسماني و نازل شده از ناحية او !
قبل از اين آيات، خداي تعالي در چند جاي قرآن فرموده بود، كه اگر شك داريد كه اين قرآن از ناحية خدا نيست، و احتمال مي دهيد خود محمد”ص“ كه يك فرد بشر است، آن را ساخته و پرداخته باشد، شما مشركين هم بشريد و عرب هم هستيد، يك سوره و حداقل يك آيه به مثل آن را بياوريد!
ولي در اين آيه اين مسائل در كار نيست، و خداوند سبحان مستقيماً شهــادت مي دهد و مي فرمايد كه اين نوري است كه ما نازل كرده ايم !
« حم ! سوگند به كتاب مبين،
كه ما آن را قرآني عربي كرديم، شايد تعقل كنيد!
و اين قرآن قبلاً در ام الكتاب نزد ما بود، كه مقامي بلند وفرزانه دارد! »
اينكه قرآن را كتابي مبين خوانده، بدين جهت است كه قرآن طريق هدايت را ظاهر مي سازد، همچنانكه فرموده:
-« ما اين كتاب را بر تو نازل كرديم,
در حالي كه بيانگر هر چيزي است! » ( نحل 89)
منظور از عربي بودن قرآن در اين آيه اين است كه قرآن كتابي است كه به لغت عربي قرائت مي شود، و اينكه به چه منظوري قرآن را عربي قرار داده مي فرمايد:
-« لَعَلَّكُم تَعقِلوُنَ - شايد تعقل كنيد! »
و همين كه اميد تعقل و فهميدن مردم را غايت و غرض اين عمل قرار داده، خود شاهد بر اين است كه قرآن قبل از آن كه به زبان عربي درآيد، مرحله اي از كينونت وجود داشته كه در آن مرحله عقول بشر دسترسي بدان نداشته است، با اينكه كار عقل اين است كه هر امر فكري و مسئلة ذهني را درك كند، هرچند كه آن مسئله در نهايت درجة دقت و لطافت باشد!
در نتيجه از اين آيه فهميده مي شود كه ” كتاب“ بر حسب موطن نفس الامري و واقعيت آن مافوق فكر و اجنبي از عقول بشري است و خداي تعالي آن را از آن موطن پائين آورده و در خور فهم بشرش كرده و به لباس واژة عربي در آورده است به اين اميد كه عقول بشر با آن انس بگيرد و حقايقش را بفهمد.
مراد به ام الكتاب، لوح محفوظ است. در آية 22 سورة بروج مي فرمايد:
-« بَل هُوَ قُرآنٍ مَجيد في لَوحٍ مَحفوُظ ! »
اگر لوح محفوظ را ام الكتاب ناميده بدين جهت بوده كه لوح محفوظ ريشة تمامي كتب آسماني است، و هركتابي آسماني از آن نسخه برداري و استنساخ مي شود.
در ادامة آيه مي فرمايد:
-« قرآن مجيد در حالي كه در ام الكتاب و نزد ما بوده و همواره هست
هر آينه بلندمرتبه و سرشار از حكمت است! »
بلند مرتبه بودن قرآن را با عبارت « لَعَلِيٌ حَكيم !» ذكر كرده است، و نشـــــان مي دهد: قرآن در آن حال كه در ام الكتاب بود قدر و منزلتي رفيع تر از آن داشت كه عقول بتوانند آن را درك كنند، و منظور از حكيم بودن قرآن ايـــن است كه قــــرآن در ام الكتاب يك پارچه است, و مانند قرآن نازل، مفصل و جزء جزء و سوره سوره و آيه آيه و جمله جمله و كلمه كلمه نيست. اين معنا را از سورة هود آية 2 نيز استفـــــاده مي كنيم، آنجا كه فرمود:
-« كِتابٌ اُحكِمَت آياتُهُ ثُمَّ فُصِّلَت مِن لَدُن حَكيمٌ خَبيرٌ ! »
همچنين اين دو صفت ” علي و حكيم “ است كه باعث شده كه ام الكتاب فوق عقول بشري باشد، چون عقل بشر در فكر كردنش تنها مي تواند چيزهائي را بفهمد كه در آغاز از قبيل مفاهيم و الفاظ بوده باشد، و از مقدماتي تصديقي تركيب شده باشد، كه هر يك مترتب بر ديگري است، مانند آيات و جملات قرآني! اما آن چيزي كه ماوراء مفاهيم و الفاظ است و قابل تجزي به اجزاء و فصول نيست، عقل راهي به درك آن ندارد!
قرآن را خداي سبحان” كريم“ خوانده است، بدون هيچ قيد و شرطي، و از اين امر بر مي آيد كه قرآن به طور مطلق كريم و محترم است، هم نزد خدا كريم و عزيز است، و هم بدين جهت كريم است كه صفاتي پسنديده دارد، و هم بدين جهت كه سود رسان براي خلق است، سودي كه هيچ چيز جاي آن را نمي گيرد، چون مشتمل بر اصول معارفي است كه سعادت دنيا و آخرت بشر را تضمين مي كند!
عبارت ” فِي كِتابٍ مَكنوُن “ توصيف دوم قرآن است. مي فرمايد:
-قرآن محفوظ و مصون از هر دگرگونگي و تبديل است،
چون در كتابي است كه آن كتاب اينطور است،
و آن كتاب عبارت است از ” لوح محفوظ !“
در سورة بروج آيه 22 مي فرمايد:
-« بلكه آن قرآن مجيد است كه در لوح محفوظ است! »
به دنبال توصيف قرآن به كريم بودن و مكنون بودن مي فرمايد:
-آن كتاب مكنون، كه قرآن در آن است،
و يا قرآني كه در آن كتاب است،
از دسترس اغيار و ناپاكان محفوظ است،
و به جز پاكان كسي با آن مساس ندارد!
خداي سبحان با اين آيات مي خواهد قرآن مجيد را تجليل كند. از همين جــــا
1) مستند:آية 77تا79 سوره واقعه” اِنَّهُ لَقُرآنٌ كَريمٌ في كِتابٍ مَكنوُنٍ لايَمَسُّهُ اِلاَّ المُطَهَّرُونَ! “الميزان ج37 ص282
مي فهميم كه منظور از مس قرآن دست كشيدن به خطوط آن نيست، بلكه علم به معارف آن است، كه جز پاكان خلق كسي به معارف آن عالم نمي شود، چون فرموده: «قرآن در كتابي مكنون و پنهان است! »
در آيه 4 سورة زخرف مي فرمايد:
-« ما آن را كتابي خواندني و عربي كرديم تا شايد تعقل كنيد و گرنه قرآن در ام الكتاب است كه نزد ما مقامي بلند و فرزانه دارد! »
منظور از ” مطهرون“ كساني هستند كه خداي تعالي دلهايشان را از هر رجس و پليدي، يعني از رجس گناهان و پليدي ذنوب، پاك كرده، و يا از چيزي كه از گناهان هم پليدتر و عظيم تر و دقيق تر است، و آن عبارت است از تعلق به غير خداي تعالي!
و اين معنا از تطهير با كلمة ” مس“ كه گفتيم به معناي ”علم“ است مناسب تر از طهارت به معناي پاكي از حدث يا خبث است، و اين خيلي روشن است!
پس, مطهرون عبارتند از كساني كه خداي تعالي دلهايشان را پاك كرده است، مانند: ملائكة گرامي، و برگزيدگاني از بشر كه دربارة آنان فرموده است:
-« خداي تعالي خواسته است تا رجس را از شما اهل بيت دور كند،
و شما را تطهير نمايد، تطهير كردني ! »
علاوه بر وصف هاي فوق، خداي سبحان قرآن كريم را با وصف ديگري توصيف فرموده و آن عبارت است از :
-« تَنزيلٌ مِن رَبِّ العالَمينَ ! »
مي فرمايد:
-« قرآن كتابي است نازل شده از ناحية خدا به سوي شما،
آن را نازل و در خور فهم شما كرد،
تا آن را بفهميد، و تعقل كنيد،
بعد از آنكه كتابي بود مكنون،
كه جز پاكان كسي با آن مساس نداشت! »
تعبير از ” خداي تعالي“ به ” رب العالمين“ بدين منظور است كه اشاره كند به اينكه ربوبيت او گسترده بر سراسر عالم هاست، و اين منكرين معاد هم جزئي از آن عوالم
هستند، پس خداي تعالي رب ايشان نيز هست، و وقتي رب ايشان باشد، بر ايشان است كه به كتاب او ايمان آورند، و كلامش را بشنوند، و بدون تكذيب تصديقش كنند!
« الف، لام، را : اين آيه هاي كتاب مبين است!
ما آن را قرآني عربي نازل كرده ايم،
شايد تعقل كنيد! »
مقصود از كتاب مبين، همين قرآني است كه مي خوانيم، چه اين قرآن، هم خودش واضح و روشن است، و هم روشن كنندة معارف الهي و حقايقي است كه دربارة مبدأ و معاد در آن گنجانده شده است.
مي فرمايد:
-« ما اين كتاب را با آنچه كه از آيات الهي و معارف حقيقي در آن است،
قرآن عربي نازلش كرديم،
آن كتاب را در مرحلة اول انزال به لباس قرائت عربي در آورديم،
و آن را الفاظي خواندني،
مطابق با الفاظ معمول نزد عرب قرار داديم.»
در آخر آيه از عبارت ” شايد تعقل كنند“ استفاده كرده كه نشان مي دهد اين كتاب مشتمل بر آيات در مرحلة نزول ملبس به لباس واژة عربي و آراسته به زيور آن واژه نازل شده تا در خور تعقل قوم پيامبر گرامي اسلام”ص“ و امت او باشد.
و اگر در مرحلة وحي به قالب الفاظ خواندني در نمي آمد و يا اگر در مي آمد و به لباس واژة عربي ملبس نمي شد، قوم او به اسرار آيات آن پي نمي بردند، و فقط مختص به فهم پيامبر مي شد، كه وحي و تعليمش اختصاص به او داشت.
اين خود دلالت مي كند بر اين كه الفاظ كتاب عزيز به خاطر اين كه تنها و تنها وحي است و نيز به خاطر اين كه عربي است، توانسته است اسرار آيات و حقايق معارف الهي را ضبط و حفظ كند، و به عبارت ديگر، در حفظ و ضبط آيات الهي دو چيز دخالت
1) مستند:آية 2 سورة يوسف ” الر , تِلكَ آياتُ الكِتابِ المُبينِ اِنّا اَنزَلناهُ قُرآناً عَرَبِيّاً ..!“ الميزان ج 21 ص122
دارد:
1-اينكه، وحي از مقولة لفظ است، و اگر معاني الفاظ وحي مي شد و الفاظ حاكي از آن معاني الفاظ رسول الله”ص“ مي بود، مانند احاديث قدسي مثلاً ، آن اسرار محفوظ نمي ماند.
2- اينكه، اگر قرآن عربي نازل نمي شد، و يا اگر مي شد و رسول خدا”ص“ آن را به لغت ديگري ترجمه مي كرد، پاره اي از آن اسرار بر عقول مردم مخفي مي ماند، و دست تعقل و فهم بشر به آنها نمي رسيد.
اين معنا بر صاحبان نظر پوشيده نيست كه خداوند متعال در اين آيات چه اندازه نسبت به الفاظ آن عنايت به خرج داده و آن را به دو دسته ” محكمات“ و ” متشابهات“ تقسيم نموده، محكمات آن را ” ام الكتاب“ خوانده، كه برگشت متشابهات هم به آن هاست.
قرآن مجيد در شناسائي خود از طرف خداي تعالي به مردم چنين مي گويد:
كتابي است كه آياتش از يكديگر جدا شده است،
كتابي است خواندني عربي،
براي مردمي كه علم داشته باشند! »
مراد به تفصيل آيات قران اين است كه ابعاض و اجزاء آن را از يكديگر جدا و متمايز كند به اينكه آن را آنقدر نازل و در خور فهم شنونده سازد كه شنوندة عارف به اسلوب كلام بتواند معاني آن را بفهمد و مقاصدش را تعقل كند.
همچنانكه در سورة هود فرموده:
-« كتابي است كه آياتش نخست محكم بوده،
و سپس از ناحية خداي حكيم و خبير تفصيل داده شده است! »
آنجا مي فرمايد: اين كتابي است كه آياتش مفصل شده براي مردمي كه معاني آن را مي دانند، چون زبانشان همان زباني است كه قرآن با آن نازل شده است، يعني زبانشان عربي است.
1) مستند:آية3 سوره حم سجده ” كِتابٌ فُصِّلَت آياتُهُ قُرآناً عَرَبِيّاً لِقَومٍ يَعلَموُنَ !“ الميزان ج 34 ص254
لازمة اين معنا آن است كه عربي نازل شدن قرآن براي آن باشد كه نژاد عرب مورد اعتنا بوده است همچنانكه در جاي ديگر سوره فرموده:
-« اگر آن را قرآن غير عربي قرار مي داديم،
عرب مي گفت: چرا آياتش روشن و شكفته نيست؟
اين عجمي است يا عربي ؟ »
در سورة شعرا فرموده:
-« اگر قرآن را بر بعضي نژاد هاي غير عرب نازل مي كرديم،
و آن غير عرب آن را بر عرب مي خواند،
هرگز بدان ايمان نمي آوردند! »
در اينجا اين سؤال پيش مي آيد كه اين معنا با عموم دعوت خاتم الانبياء”ص“ منافات پيدا نمي كند؟ جواب منفي است زيرا دعوت آن جناب هرچند جهاني بود ولكن مرحله به مرحله صورت مي گرفت!
اولين دعوتي كه در اسلام صورت گرفت، دعوت مردم بود به مراسم حج، كه با انكار شديد مشركين مواجه شد.
از آن به بعد، پيامبر گرامي اسلام”ص“ مدتي به طور سري و پنهاني دعوت كرد، و در مرحلة سوم فرمان يافت عشيره و نزديكان خود را دعوت كند.
در مرحلة چهارم، مأمور شد همة قومش را دعوت كند همچنانكه مي فرمايد:
-« حال ديگر به آنچه مأمور شده اي قيام كن !
و از مشركين روي بر تاب! »
در مرحلة پنجم مأمور شد به دعوت عموم مردم و فرمان چنين است:
-« بگو هان اي مردم!
به درستي كه من فرستادة خدا به سوي همگي شما هستم ! »
علاوه بر اينكه اين معنا از مسلمات تاريخ است, كه يكي از گروندگان به آن حضرت، سلمان فارسي است كه ايراني بود، يكي ديگر بلال حبشي بود، كه از اهل حبشه بوده است، و آن ديگري صهيب بوده كه اهل روم آن زمان بوده است.
اين نيز مسلم است كه آن جناب يهوديان را نيز دعوت مي كرده و وقايعي كه بين آن جناب و يهوديان اتفاق افتاده، معروف است.
و نيز اين حقيقت مسلم است كه آن جناب به پادشاهان ايران و مصر و حبشه و روم، نامه نوشته و همه را به دين اسلام دعوت كرده است.
همة اين شواهد دلالت مي كند بر اين كه دعوت آن جناب جهاني و عمومي بوده است!
در آية فوق قرآن مجيد خطاب به رسول گرامي اسلام”ص“ مي فرمايد:
-« اگر ما قرآن را اعجمي مي كرديم, يعني كلامي بود كه مقاصـــدش را نمي رسانيد و نظمش بليغ نبود،
كفار قوم تو مي گفتند:
چرا آياتش را روشن و مبين نكردي؟
و چرا مطالبش را از هم جدا نساختي؟
آيا كتابي اعجمي و گنگ بر مردمي عربي نازل مي شود؟
و اين دو باهم منافات دارد! »
( كلمة ” اعجمي“ به معناي غير عربي و غير بليغ است، چه اينكه اصلاً عرب نباشد يا آنكه عرب باشد ولي لكنتي در زبانش باشد، پس كلمة اعجمي صفت چنين شخصي است، نه صفت كلام.)
خداوند متعال در جواب آنان مي فرمايد:
-« بگو! اين قرآن براي كساني است كه ايمان بياورند،
چه عرب باشند و چه غير عرب،
قرآن براي آنان هدايت و شفاست! »
اين آيات اين نكته را بيان مي كنند كه:
اثر و خاصيت قرآن داير مدار واژة عربي آن نيست، بلكه اين مردم هستند كه در مقابل آن، دو جورند: طايفه اي با ايمان و طايفه اي ديگر بي ايمان! وگرنه قرآن هدايت و شفاست! براي كسي كه داراي ايمان باشد، او را به سوي حق هدايت مي كند و بيماري دروني شك و اضطراب او را بهبود مي بخشد و در عين حال براي كساني كه ايمـــــــان نمي آورند – همان هائي كه در گوش خود پنبه چپانده اند– ضلالت و كوري است، و باعث آن است كه حق و راه رشاد را تشخيص ندهند.
1) مستند: آية 45 سوره فصلت ” وَ لَو جَعَلناهُ قُرآناً اَعجَمِيّاً لَقالوُا ...! “ الميزان ج 34 ص320
در آية فوق اگر قرآن كريم را فرقان ناميد از آن جهت بود كه آياتش بين حق و باطل را جدائي مي اندازند و يا از اين جهت بوده كه آياتش جدا جدا نازل شده است. اگر در آية شريفه نزول قرآن را از ناحية خدا، و رسول الله”ص“ را فرستادة او و نذير براي عالميان خوانده، و نيز قرآن را فرقان و جداكنندة حق از باطل ناميده، و رسول را بندة خداوند، بر عالميان معرفي كرده، كه اشعار دارد بر اينكه او مملوك خداست و هيچ اختياري از خود ندارد؛ همه به منظور زمينه چيني براي مطالبي است كه بعداً از مشركين حكايت مي كند، كه به قرآن طعنه زدند كه اين افترا بر خداست، و محمد”ص“ آن را از پيش خود تراشيده است، و قومي ديگر او را كمك كرده اند، و اينكه پيغمبر طعام مي خورد، و در بازارها راه مي رود، و طعنه هاي ديگري كه زدند و پاسخي كه از طعنه هاي ايشان داده است.
پس حاصل كلام اين شد كه قرآن كتابي است كه با حجت هاي باهرة خود بين حق و باطل جدائي مي اندازد، پس خودش جز حق نمي تواند باشد، چون باطل ممكن نيست ميان حق و باطل فارق باشد، و اگر خود را به صورت حق جلوه مي دهد، براي فريب دادن مردم است.
و آن كسي كه اين كتاب را آورده، عبدي است مطيع خدا، كه عالميان را با آن انذار نموده و به سوي حق دعوت مي كند، پس او نيز جز بر حق نمي باشد، و اگر بر باطل بود به سوي حق دعوت نمي كرد، بلكه از حق گمراه مي ساخت، علاوه بر اينكه خداي سبحان در كلام معجز خود به صدق رسالت او شهادت داده و كتاب او را نازل از ناحية خود خوانده است!
قرآن جدا سازندة حق از باطل است!
خداي تعالي سوگند خورده به آسمان صاحب رجع ( يعني داراي تحولات محسوس،) و به زمين صاحب صدع ( يعني شكافته شونده براي رويش گياه،) كه- قرآن سخني است جداسازندة حق از باطل، و كلامي هزل و شوخي نيست، و آنچه را قرآن ثابت مي كند حق محض است، كه شكي در آن راه ندارد، و چون حق است هيـــــچ
باطلي نمي تواند آن را باطل سازد، و هر باطلي در صدد ابطال آن برآيد، بدون ترديد خودش باطل است، پس خبري هم كه از قيامت وبازگشت داده، حق است، و در آن شكي نيست!
در روايات اسلامي، در مجمع البيان در ذيل اين آيه آمده كه:
-قرآن بين حق و باطل از راه روشنگري هر يك جدائي مي اندازد.
( اين معنا از امام صادق عليه السلام نقل شده است.)
در درمنثور است كه صاحب كتاب مصاحف از حارث اعور روايت كرده كه گفت: داخل مسجد شدم و ديدم كه مردم دچار ورطة بگومگوها شده اند، و نزد علي ”ع“ شدم و جريان را باز گفتم، از در تعجب پرسيد:
-راستي آنچه نبايد مي كردند، كردند!؟
آنگاه فرمود: من از رسول الله”ص“ شنيدم كه مي فرمود:
-به زودي فتنه اي به پا مي شود! عرضه داشتم:
-چارة خلاصي از آن چيست, يا رسول الله ؟ فرمود:
-تمسك به كتاب خدا !
كه در آن خبر امت هاي قبل از شما، و مردم بعد از شما،
و حكم در مابين شماست!
كتاب خدا كه جداسازندة حق از باطل است،
همة اش حق است, و جدي, نه شوخي !
هر جباري كه كتاب خدا را پشت سر اندازد، خدا كمرش را مي شكند!
و هركس به پيروي هواي نفسش به دنبال غير قرآن رود، خـــدا گمراهش مي سازد!
كتاب خدا حبل المتين خدا، و ذكر حكيم، و صراط مستقيم است!
كتاب خدا بازيچة هوا ها نمي شود!
و دانشمندان از معارفش سير نمي شوند،
و گرونده به آن از هر زباني كه باشد, دربارة آن دچار اشتباه نمي شود،
و از اينكه دشمنان آن را رد كنند، كهنه نمي شود،
و عجايبش تمام شدني نيست!
قرآن همان كتابي است كه وقتي جن آن را شنيد،
چاره اي جز اين نديد كه بگويد:
-ما شنيديم قرآن شگفتي را كه به راه رشد هدايت مي كند!
هر كس به حكم قرآن سخن گويد، راست گفته است،
و هركس به حكم آن حكم كند، عدالت ورزيده است!
و هركس به دستوراتش عمل كند، پاداش داده مي شود،
و هركس به سوي قرآنش بخوانند،
به صراط مستقيمش هدايت كرده اند!
خداوند متعال در اين آيه خاطر نشان مي سازد كه قرآن را به همراهي حق نازل كرده، و آن از ناحية وي به مصاحبت با حق نازل گرديده است، پس از باطل مصونيت دارد، نه از ناحية كسي كه نازلش كرده چيزي از باطل و لغو همراه دارد، كه تباهش كند، و نه در داخلش چيزي هست كه ممكن باشد روزي فاسدش سازد، و نه غير خدا كسي با خدا در آن شركت داشته كه روزي از روزها تصميم بگيرد آن را نسخ نموده و باطلش سازد!!
و نه رسول خدا”ص“ كه آورندة آن است، مي تواند در آن دخل و تصرفي كند، و نه كم ويا زيادش كند، و يا به كلي و يا بعضي از آن را به پيشنهاد مردم و يا هواي دل خويش متروك گذارد، و يا از خدا آيه اي ديگر كه مطابق ميل مردم و يا ميل خود اوست، بخواهد، و يا در پاره اي از احكام و معارفش مداهنه و يا مسامحه كند؛ چون او رسولي بيش نيست، و تنها مأموري است كه بشر را بشارت و انذار دهد!
پس، همة اينها براي اين است كه قرآن حق است، و از مصدر حق صادر گشته است!
« به زودي خداي سبحان آياتي در آفاق و در نفس خود بشر نشان مي دهد تا براي همه روشن گردد كه قرآن حق است! »
آياتي كه بتواند حقانيت قرآن را اثبات كند، آياتي از خود قرآن خواهد بود، كه از حوادث و وعده هائي خبر مي دهد كه به زودي واقع خواهد شد، مانند آياتي كه خبـــــر
مي دهد به زودي خداي سبحان پيامبرش و مؤمنين را ياري مي كند، و زمين را در اختيار آنان قرار مي دهد، و دين آنان را بر تمامي اديان غلبه مي دهد، و از مشركين قريش انتقام مي گيرد!
همچنانكه ديديم اينطور شد:
-نخست پيامبر خود را دستور داد تا از مكه به مدينه هجرت كند، چون ديگر كارد به استخوان رسيده بود، و آن جناب و مؤمنين در نهايت شدت قرار گرفته بودند، و نه كسي مافوق خود داشتند تا در زير ساية قدرت او ايمن باشند، و نه در خانة خود مي توانستند درنگ كنند,
-و سپس بعد از هجرت صناديد و شاخهاي قريش را در بدر بشكست، و لايزال امر آن جناب بالا گرفت تا آنكه مكه به دست حضرتش فتح شد و همة شبه جزيرة عرب به فرمانش در آمد,
-و بعد از آن كه خود آن جناب از دنيا رفت بيشتر معمورة زمين به دست مسلمانان فتح گرديد و خداي سبحان آيات خود را در آفاق و نواحي زمين به مشركين نشان داد و هم آيات خود را در نفس مشركين نشان داد و همة آنان را در بدر به هلاكت رسانيد!
البته اين حوادث از اين جهت كه حوادث تاريخي بودند، آيت خدا بر حقانيت قرآن نبودند، بلكه از اين جهت آيت بودند كه قبل از اينكه واقع شوند، قرآن كريم از وقوع آنها خبر داده بود، و درست همان طور كه قرآن خبر داده بود، واقع شد!
« بگو مرا خبر دهيد:
اگر فرضاً اين قرآن از ناحية خدا باشد و شما به آن كفر ورزيده باشيد در اين صورت گمراه تر از خود سراغ داريد؟ كه در خلافي ريشه دار قرار گرفته ايد؟ »
مفاد آيه اين است كه قرآن شما را به سوي خدا مي خواند و به بانگ بلند اعلام مي دارد كه از ناحية خداست، پس حداقل احتمال اين را بدهيد كه در دعوي خود راست مي گويد، چون همينكه اين احتمال عقلائي را بدهيد كافي است كه به حكم عقل نظر
1) مستند:آية52 سوره فصلت ” قُل اَرَاَيتُم اِن كانَ مِن عِندِاللهِ ثُمَّ كَفَرتُم بِهِ...! “ الميزان ج 34 ص14
كردن در امر آن برايتان واجب مي شود زيرا عقل دفــــــع ضرر احتمالي را هم واجب مي داند، و چه ضرري خطرناكتر از هلاكتي ابــــدي كه اين قرآن شما را از آن هشدار مي دهد؟ پس به حكم عقل ديگر معنا ندارد كه به كلي از آن اعراض كنيد!
مستند: آية41 سوره فصلت ” لايَأتيهِ الباطلُ مِن بَينِ يَدَيهِ وَ لا مِن خَلفِهِ, تَنزيلٌ مِن حَكيمٍ حَميدٍ! “
« كساني كه به قرآن كفر ورزيدند، يعني مشركين عرب، كه قرآن به زبان آنها نازل شده، در آتشند، براي اينكه به كتابي عزيز كفر ورزيدند، كتابي كه نه در عصر نزولش باطلي در آن رخنه مي كند، و نه تا قيامت!
كتابي كه از ناحية خداي حكيم و حميد نازل شده است...! »
منظور از آمدن باطل به سوي قرآن به اين معناست كه باطل در آن راه پيدا كند، يا بعضي از اجزاء آن از بين برود و باطل شود، و يا همه اش، به طوري كه بعضي از حقايق و معارف حقة آن غير حقه شود، و يا بعضي از احكام و شرايع آن، و توابع آن احكام از معارف اخلاقي، و يا همه اين نامبرده ها، لغو گردد، به طوري كه ديگر قابل عمل نشود!! البته چنين چيزي محال است بشود و آيات و سوره هاي قرآن و معارف اعتقادي و اخلاقي و عملي آن تا قيامت به اعتبار خود باقي مي ماند!
دليل اينكه از هيچ جهتي باطل به قرآن راه ندارد و قرآن عزيز است، اين است كه از ناحية حكيمي محكم كار نازل شده است، حكيمي كه سستي در عمل او راه ندارد، حكيمي كه ستوده علي الاطلاق است – تنزيل من حكيم حميد !
-« اين سخنان وهن آوري كه به تو مي گويند،
همان سخناني است كه به رسولان قبل از تو نيز مي گفتند.
پروردگار تو داراي آمرزش، و هم داراي عقابي است دردناك ! »
منظور از گويندگان همان كفاري هستند كه آن جناب را ساحر يا مجنون يا شاعر لغوگوي خواندند و يا گفتند كه همة حرفهايش بهانه اين است كه بر ما آقائي و سروري كند و گويندگاني كه اين حرف ها را به انبياءِ گذشته گفتند، همان امت هاي آن انبياء بودند.
1) الميزان ج 34 ص317
خداي تعالي در اين سوره كلام را با ذكر ثناي خود افتتاح فرموده و بدين نحو خود را ستوده كه قرآني بر بنده اش نازل كرده كه هيچ انحرافي از حق در آن نيست، و علاوه بر مصالح بندگانش، در زندگي دنيا و آخرت ايشان قيم است، و از عهدة اين كار به خوبي بر مي آيد، پس همة حمد ها كه در ترتب خيرات و بركات آن از روز نزولش تا روز قيامت هست، همه براي خداست!
پس سزاوار نيست كه هيچ دانشمند اهل بحثي ترديد كند در اينكه آنچه از صلاح و سداد در جوامع بشري به چشم مي خورد، همه از بركات انبياء گرامي است كه در ميان بشر منتشر كرده اند، و بذري است كه آنان با دعوت خود به سوي حق و حسن خلق و عمل صالح افشانده اند!
قرآن كريم از چهارده قرني كه از نزولش مي گذرد، تمدني به بشر داده، و ارتقائي به او بخشيده، و علم نافع و عمل صالحي در بشر به وجود آورده است كه مخصوص خود آن است,و به همين جهت دعوت نبوي منت هائي بر بشر دارد، كه با توجه به آنهــا آية: « اَلحَمْدُ لِلّهِ الَّذي اَنزَلَ عَلي عَبدِهِ الكِتابَ...!» معنا مي دهد و شايسته است كه گفته شود: « همه حمدها براي خداست! »
-وَلَم يَجعَلْ لَهُ عِوَجاً، قـَيـِّماً ...!
-خداوند متعال در مقام ستايش خويش است از اينكه كتابي نازل كرده كه به صفت عدم اعوجاج متصف است و از اينكه بر تأمين مصالح مجتمع بشري قيم است.
( به هر دو صفت در اين آيه به طور مساوي بذل عنايت شده است! )
قرآن كريم در تمامي احوال و از همة جهات مستقيم و بدون اعوجاج است، نه از يك جهت و دو جهت، بلكه لفظش فصيح، معنايش بليغ، هدايتش مصيب، در حجت ها و براهين خود قاطع، در امر و نهي خود خيرخواه، در قصص و اخبارش صادق و بدون اغراق، و در قضاوتهايش فاصل ميان حق و باطل است! همچنين از دستبرد شياطين محفوظ و از اختلاف در مضامين دور است! نه در عصر نزول خود دستخوش باطل شده و نه بعد از آن عصر و زمان!
1) مستند:آية 1و 2 سورة كهف ” اَلحَمدُلِلهِّ الَّذي اَنزَلَ عَلي عَبدِهِ الكِتابَ وَلَم يَجعَل لَهُ عِوَجاً! “ الميزان ج 26 ص41
توصيف كتاب به وصف ” قيمومت“ به خاطر دين قيمي است كه در بر دارد، ديني كه قائم به مصالح عالم بشري است، چه مصالح دنيوي و چه اخروي آنان!
ثقل يا سنگيني، كيفيت خاصي براي جسم است و خاصيت آن اين است كه حمل چنين جسمي و جا به جا كردن آن دشوار باشد. اين عبارت در امور معنوي نيز به كار مي رود، امور معنوي كه درك آن دشوار است، و يا حقايقي در بر دارد كه رسيدن به آن سخت است، و يا فرمان هائي را متضمن است كه امتثال آن و مداومت بر انجام آن دشوار است.
قرآن كريم كه كلام الهي است به هر دو اعتبار ثقيل و سنگين است، اما از حيث فهم معنايش ثقيل است براي اينكه كلامي الهي است كه پيامبر آن را از ساحت عظمت و كبريائي گرفته است و معلوم است چنين كلامي را نمي فهمد مگر نفوس طاهره از هر پليدي، نفوسي كه از هر سببي قطع اميد كرده و تنها به خداي سبحان كه مسبب الاسباب است، دل بسته است، كلامي است الهي و كتابي است عزيز كه ظاهري دارد و باطني، تنزيلي دارد و تأويلي، و تبيان همه چيز است، و سنگيني آن از حال و وضع رسول خدا”ص“ مشهود بود و همه مي ديدند كه در هنگام گرفتن آن دچار برحاء - حالتي شبيه بيهوشي - مي گشت.
و اما از حيث تحقق بخشيدن به حقايق معارفش، و ساده تر بگوئيم، توحيد و معارف اعتقادي و اخلاقي اش را در خود پياده كردن، آن قدر سنگين است كه در بيان سنگيني اش كافي است كه آيات زير را بخوانيم:
-« لَو اَنزَلنا هذاَ القُرانَ عَلي جَبَلٍ لَرَأَيتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِن خَشيَةِ اللهِ! »
(حشر22)
-« وَ لَو اَنَّ قُراناً سُيِّرت بِهِ الجِبالُ اَوْ قُطِّعَت بِهِ الاَرضُ اَوْ كُلِّمَ بِهِ المَوتي...!»
(رعد31)
كه در آية اولي مي فرمايد: كوه تحمل آن را ندارد كه قرآن بر آن نازل شود، و اگر مي شد كوه خاشع و از ترس خدا پاره پاره مي شد!
و در آيه دومي از اين معنا خبر داده كه با اين قرآن كوهها را مي توان به حركت درآورد و زمين را پاره پاره كرد و با مردگان سخن گفت!
1) مستند:آية 5 سورة مزمل ” اِنَّا سَنُلقي عَلَيكَ قَولاً ثَقيلاً ! “ الميزان ج 39 ص233
قرآن كريم نه تنها به آن دو اعتبار سنگين است بلكه به اعتبار پياده كردنش در جامعه و دعوت مردم به اين كه مراسم دين حنيف را بپا دارند و خلاصه برتري دادن اين دين حنيف بر ساير اديان نيز، سنگين است، و شايد سنگيني اش مصايب و ناملايماتي است كه رسول الله”ص“ در راه خدا تحمل كرد و آزارهائي است كه براي خدا كشيد كه آيات قرآن هم پاره اي از انواع ايذاها و استهزاها و خطاكاريهائي كه آن جناب از مشركين و كفار و منافقين و بيماردلان ديد، حكايت كرده است.
و وقتي يكي از جهات سنگيني قرآن سنگيني معارف آن و نيز پذيرفتن شرايع و احكام آن است، قهراً بر امت هم ثقيل خواهد بود، همانطور كه بر رسول الله”ص“ سنگين بود.
پس معني آيه اين است كه ما به زودي به تو وحي مي كنيم قولي را كه هم بر خودت سنگين است و هم بر امتت، اما سنگيني آن بر خود تو از جهت صعوبت تحقق به حقايق آن، و از جهت مصايبي است كه در طريق ابلاغ آن خواهي ديد، و سلب راحت و فراعتي است كه از تو خواهد شد، و از جهت مجاهدت نفس و انقطاع به سوي خدا، و زحماتي است كه لازمة گرفتن وحي است. و اما سنگيني آن بر امت از اين جهت است كه آنها هم در پاره اي از جهات نامبرده با تو شريكند، از آن جمله تحقق دادن به حقايق قرآن است در نفس، و نيز پيروي كردن اوامر و نواحي خداست، و نيز رعايت حدود آن است كه هر طايفه از طوايف امت به قدر وسع و طاقتش بايد اين رنج ها را تحمل كند!
وقتي خداوند متعال مي فرمايد كه ما به رسول گرامي خود شعر نياموختيم، يعني او هيچ سررشته اي از شعر ندارد، نه اينكه دارد و شعر نمي گويد!
آنگاه مي فرمايد:
-« وَ ما يَنبَغيَ لَهُ – شعر شايسته و سزاوار او نيست! »
اين جمله در مقام منت نهادن بر آن جناب است و مي خواهد بفرمايد كه خداي سبحان رسول گرامي اسلام را از گفتن شعر منزه داشته است!
با اين جمله مي خواهد اين احتمال را بر طرف كند كه ممكن است كسي خيال
1) مستند:آية 69و70 سورة يس ” وَما عَلَّمناهُ الشِّعرَ وَ ما يَنبَغي لَهُ اِن هُوَ اِلاّ ذِكرٌ وَ قُرآنٌ مُبينٌ ! “ الميزان ج 34 ص173
كند عدم آموزش شعر نقصي است براي كمال رسول الله”ص“ لذا مي فرمايد:
-خيال نكنيد اينكه ما به وي شعر نياموخته ايم نقصي براي اوست بلكه نداشتن سررشته از شعر براي او كمال و ماية بلندي درجه و نزاهت ساحت اوست، نزاهت از ننگي كه متخصصين اين فن دارند و با لفظ بازي خود معاني را آرايش مي دهند و با تخيلات شعري معــــــاني را مشاطه گري مي كنند، آن هم تخيلات كاذب، كه هرچه دروغش دقيق تر باشد شعرش مليح تر و دلپسندتر مي شود! و نيز كلام خود را بر طبق آهنگ هاي موسيقي در مي آورند تا در گوش شنونده خوشتر آيد!؟
چنين كارهائي شايستة مقام رسول الله”ص“ نيست!
و چگونه مي تواند شايستة او باشد با اينكه او فرستاده اي از سوي خداست و آيت رسالت و متن دعوتش قرآن است، كه كلامي است در بيان خود معجزه، و نيز ذكر است و قرآن مبين؟
قرآن شعر نيست!
قرآن چيزي نيست به جز ذكر و خواندني آشكار !
و معناي ذكر و خواندني بودن قرآن اين است كه قرآن ذكري خواندني است از طرف خدا كه هم ذكر بودنش روشن است و هم خواندني بودنش و هم از ناحية خدا بودنش !
-اِن هُوَ اِلاّ ذِكرٌ و قُرآنٌ مبينٌ !
-ما به رسول خود شعر نياموختيم براي اينكه مردم را با قرآن – كه منزه از خيالبافي هاي شعري است- انذار كند، البته از مردم آن عده اي را انذار كند كه زنده بوده باشند!
اين آيه، ارسال رسول و انزال قرآن به رسول را از دوچيز عبارت دانسته:
1-انذار كسي كه زنده باشد، يعني حق را تعقل كند و براي شنيدنش گوش فرا دهد.
2-حقانيت قول و واجب شدن آن بر كفار!
در تفسير قمي آمده است كه . . . در اين مسئله هيچ حرفي نيست كه رسول خدا”ص“ در تمامي طول عمر شريفش حتي يك بار هم شعر نگفت!
در تفسير عياشي به نقل از فضيل بن سيار آمده كه گفت:
-« من از امام محمد باقر عليه السلام از اين حديث پرسيدم كه فرموده اند:
-هيچ آيه اي در قرآن نيست مگر آنكه ظاهري دارد و باطني!
-و هيچ حرفي در قرآن نيست مگر آنكه براي او حدي و حسابي است
-و براي هر حدي مطلعي است...!
منظور از ظاهر و باطن چيست؟
فرمود:
-ظاهر قرآن ” تنزيل “ آن،
و باطن قرآن ” تأويل“ آن است،
بعضي از تأويل هاي آن گذشته و سپري شده ،
و بعضي هنوز نيامده است،
مانند آفتاب و ماه در جريان است،
هر وقت چيزي از آن تأويل ها آمد،
آن تأويل واقع مي شود...! »
1) مستند:بحث روايتي الميزان ج 1 ص79
مستند:آية 23 سورة بقره ” وَ اِن كُنتُم في رَيبٍ مِمّا نَزَّلنا علي عَبدِنا فاتوُا بِسوُرَةٍ مِن مِثلِهِ...! “
الميزان ج 1 ص109
« و اگر از آنچه ما بر بندة خويش نازل كرده ايم به شك اندريد؟
سوره اي مانند آن بياوريد...! »
خداي تعالي با اين آيه به همه مي فهماند كه قرآن مجيد معجزه است و هيچ بشري نمي تواند نظيرش را بياورد و اينكه اين كتاب از ناحية خدا نازل شده و در آن هيچ شكي نيست كه معجزه اي است كه تا زمين و زمان باقي است، آن نيز به اعجاز خود باقي است!
نظير اين مطلب در قرآن كريم مكرر آمده است:
-« بگو اگر انس و جن دست به دست هم دهند،
كه مثل اين قرآن بياورند, نمي توانند!
هرچند كه مددكار يكديگر باشند! »
-« و يا آنكه مي گويند: اين قرآن افترائي است كه به خدا بسته!
بگو: اگر راست مي گوئيد؟
غير از خدا هر كس را كه مي خواهيد دعوت كنيد و به كمك بطلبيد،
و شما هم ده سوره مثل آن به خدا افتراء ببنديد! »
آيه مورد بحث مي تواند اعجاز بودن قرآن را از لحاظ آورندة آن در نظر داشته
باشد. يعني تعجيز به خود قرآن نيست، بلكه به قرآن است از حيث اينكه مردي بي سواد و درس نخوانده آن را آورده است، كسي كه آن را آورده تعليم نديده، و اين معارف عالي و گرانبها و بيانات بديع و بي سابقه و متقن را از احدي از مردم نگرفته است:
-« بگو اگر خدا مي خواست، نه من آن را بر شما مي خواندم،
و نه از آن اطلاعي داشتم،
خود شما شاهديد كه مدتها از عمرم قبل از اين قرآن در بين شما زيستم،
درحالي كه خبري از آنم نبود،
باز هم تعقل نمي كنيد!؟ »
اين نكته را هم بايد دانست كه اين آيه و نظاير آن دلالت دارند بر اينكه قرآن كريم همه اش معجزه است، حتي كوچكترين سوره اش، مانند: كوثر و يا سورة عصر!
آيات مشتمل بر اين تحدي ها از نظر عموم و خصوص متفاوتند. بعضي جا دربارة يك سوره تحدي كرده بعضي بر ده سوره، بعضي بر عموم قرآن، بعضي بر خصوص بلاغت آن، و بعضي بر همة جهات آن!
يكي از آياتي كه بر عموم قرآن تحدي كرده، آيه اي است كه مي فرمايد:
-« بگو ! اگر انس و جن دست به دست هم دهند،
كه مثل اين قرآن را بياورند، نمي توانند...! »
« بگو! اگر انس و جن دست به دست هم بدهند كه مثل اين قرآن را بياورند، نمي توانند! هرچند كه مددكار هم باشند! »
آية فوق مي فهماند كه قرآن از هر جهتي كه ممكن است مورد برتري قرار گيرد برتر است، نه يك جهت و دو جهت!
قرآن كريم، معجزه است در بلاغت،
براي بليغ ترين بلغاء ؛
آيتي است فصيح،
براي فصيح ترين فصحاء؛
1) مستند:آية 88 سوره اسري ” قُل لَئِنِ اجتَمَعتِ الاِنسُ وَالجِنُّ عَلي اَن يأَتوُا بِمِثلِ هذاَ القُرآنِ لايأَتوُنَ بِمِثلِهِ !“ الميزان ج 1 ص113
خارق العاده است در حكمتش،
براي حكماء؛
سرشارترين گنجينة علمي است معجزآسا،
براي علما؛
اجتماعي ترين قانوني است معجزآسا،
براي قانونگذاران؛
سياستي است بديع و بي سابقه،
براي سياستمداران؛
حكومتي است معجزه، براي حكام !
... و خلاصه معجزه اي است براي عالميان! در حقايقي كه راهي به كشف آن ندارند مانند امور غيبي، اختلاف در حكم، و علم و بيان!!!
قرآن كريم دعوي اعجاز از هر جهت براي خود مي كند، آن هم اعجاز براي تمامي افراد جن و انس، چه عامي و چه خواص، چه عالم و چه جاهل، چه مرد و چه زن، چه فاضل متبحر و چه غير فاضل، به شرطي كه اين قدر شعور داشته باشد كه حرف حساب سرش بشود!
در آية فوق به روشني و صراحت تحدي شده است و ظهور در اين دارد كه به تمامي خصوصيات قرآن و صفات كمالي كه از نظر لفظ و معنا دارد، تحدي شده است، نه تنها به فصاحت و بلاغت لفظ آن، زيرا اگر منظور معجزه بودن لفظ آن بود، ديگر معني نداشت كه همة جن و انس را دخالت دهد، بلكه بايد مي فرمود كه اگر همة عرب جمع شوند، نمي توانند مثل آن را بياورند!
علاوه بر اينكه ظاهر آيه مي رساند كه تحدي مزبور مدت معيني ندارد، به شهادت اينكه مي بينيم در اين عصر هم كه اثري از فصحا و بلغاي آن روز عرب نمانده، قرآن بر اعجاز باقي مانده، و به بانگ بلند تحدي مي كند!
در ادامة آيه، خداي تعالي چنين سوگند مي خورد:
-« سوگند مي خورم كه ما در اين قرآن براي مردم مكرر مثل ها آورديم، كه حق را برايشان روشن مي كرد و ايشان را به ايمان به ما و شكر نعمت هاي ما دعوت مي نمود، و لكن بيشتر مردم جز راه كفران نپيمودند و شكر ما را نگزاردند! » ( الميزان ج 25ص341)
تنها راه آوردن معجزه براي عموم بشر كه براي هميشه و در هر زماني ثابت باشد، اين است كه آن معجزه از سنخ « علم» و « معرفت » باشد. چون غير از علم و معرفت هر چيز ديگري كه تصور شود كه سر و كارش با ساير قواي دراكه انسان باشد، ممكن نيست عموميت داشته باشد و ديدني اش را همه و براي هميشة تاريخ ببينند و شنيدني اش را همة بشر، در تمام ادوار تاريخ بشنوند.
مثلاً: عصاي موسي معجزه بود براي كساني كه در زمان خود آن را ديدند ولي نمي تواند براي انسانهاي بعد از عصر او كه آن را نديده اند، معجزه باشد!
علم و معرفت مي تواند براي همه و براي ابد معجزه باشد!
قرآن كريم به « علم و معرفت» تحدي كرده و فرموده است:
-اگر در آسماني بودن آن شك داريد،
همه دست به دست هم بدهيد،
و كتابي درست كنيد كه از نظر علم و معرفت مانند قرآن باشد!
دربارة قرآن فرموده:
-« وَ نــَزَّ لنا عَلَيكَ الكِتابَ تـِبـياناً لِكُلِّ شَيءٍ...! »
-ما كتابي را كه بيان همه چيزهاست بر تو نازل كرديم! ( نحل 89)
-« وَلا رَطبٍ وَ لا يابِسٍ اِلاّ في كِتابٍ مُبينٍ ! »
-هيچ تر و خشكي نيست مگر آنكه در كتابي بيانگر, ضبط است! ( انعام59)
متن تعليمات عالية اسلام و كليات قرآن كريم و جزئيات آن در آيـــه هائي مثل: « به هر چه رسول امر كرد انجام دهيد و از هر چه نهي كرد اجتناب كنيد! » و مثـــل: « تا در ميان مردم به آنچه خدا نشانت داده حكم كني! » و آياتي ديگر كه امور را به پيامبر اسلام حوالت داده و آن جناب بيان كرده، همه نشان مي دهند كه اسلام از معارف الهي فلسفي، اخلاق فاضله، قوانين ديني و فرعي - از عبادات، معاملات، سياسات اجتماعي و هر چيز ديگري كه انسانها در مرحلة عمل بدان نياز دارند. نه تنها متعرض كليات و مهمات مسائل است بلكه جزئي ترين مسائل را نيز متعرض است!
تمامي معارفش بر اساس فطرت و اصل توحيد بنا شده، به طوري كه تفاصيل و
1) مستند: آيات مندرج در متن الميزان ج 1 ص116
جزئيات احكامش، بعد از تحليل، به توحيد بر مي گردد، و اصل توحيدش بعد از تجزيه به همان تفاصيل بازگشت مي كند.
قرآن كريم, بقاءِ همة معارفش را تضمين كرده است و آن را صالح براي تمامي نسل هاي بشر دانسته و فرموده است كه اين كتاب با مرور ايام و كرور ليــــالي كهنه نمي شود، كتابي است كه تا آخرين روز روزگار ناسخي هيچ حكمي از احكام آن را نسخ نمي كند و قانون تحول و تكامل آن را كهنه نمي سازد!
-« وَ اِنَّهُ لَكِتابٌ عَزيزٌ، لايَأتيهِ الباطلُ مِن بَينِ يَدَيهِ وَ لا مِن خَلفِهِ, تَنزيلٌ مِن حَكيمٍ حَميدٍ ! »
-« اِنـّا نَحنُ نَزَّلناَ الذِّكرَ وَ اِ نــّـا لَـهُ لــَحافِظوُنَ ! »
« بگو! اگر خدا مي خواست اين قرآن را بر شما تلاوت نكنم نمي كردم،
و نه شما مي فهميديد!
شما مي دانيد كه قبل از اين سالها در ميان شما بودم!؟
آيا باز هم تعقل نمي كنيد؟ »
قرآن كريم بشر را به شخص رسول الله”ص“ كه آورندة آن است تحدي كرده و فرموده است كه آوردن شخص امّي و درس نخوانده و مربي نديده، كتابي را كه هم الفاظش معجزه است و هم معاني اش، امر طبيعي نيست و به جز با معـــــجزه صورت نمي گيرد.
رسول خدا”ص“ سالها به عنوان مردي عادي در بين مردم زندگي كرد در حالي كه نه براي خود فضيلتي و فرقي با مردم قائل بود و نه سخني از علم به ميان آورده بود حتي احدي از معاصرينش يك بيت شعر يا نثر هم از او نشنيد، و در مدت چهل سال كه دو ثلث عمر او مي شود، آن جناب نه مقامي كسب كرد و نه يكي از عناوين اعتباري كه ملاك برتري و تقدم است، به دست آورد، و آنگاه در رأس چهل سالگي ناگهان طلوع كرد و كتابي آورد كه فحول و عقلاي قومش از آوردن مانند آن عاجز ماندند، و زبان بلغاء و فصحاء و شعراي سخن به لكنت افتاد و لال شد!
و بعد از آنكه كتابش در اقطار زمين منتشر گشت، احدي جرئت نكرد كه در مقام معارضه با آن برآيد، نه عاقلي اين فكر خام را در سر پرورانيد، نه فاضلي دانا چنين هوسي
1) مستند:آية 16 سوره يونس ” قُل لَو شاءَ اللهُ ما تَلَوتَهُ عَلَيكُم ...! “ الميزان ج 1 ص119
كرد، نه خردمندي در ياراي خود ديد و نه زيرك هوشياري اجازة چنين كاري به خود داد!
قرآن كريم در آيات بسياري با خبرهاي غيبي خود تحدي كرده، يعني در ميان بشر اعلام نموده كه اگر در آسماني بودن اين كتاب ترديد داريد، كتابي نظير آن مشتمل بر اخبار غيبي بياوريد!
اين آيات بعضي دربارة داستانهاي انبياء گذشته و امت هاي ايشان است، مانند:
-« تلك من انباء الغيب نوحيها اليك ... اين از خبرهاي غيبي است كه ما به تو وحي مي كنيم, و تو خودت و قومت هيچكدام از آن اطلاع نداشتيد. » (هود49)
-« ذلك من انباء الغيب نوحيه اليك... اين سرگذشت (يوسف) از خبرهاي غيبي است كه ما بر تو وحي مي كنيم, تو خودت در آن ماجرا نبودي, و نديدي كه چگونه حرف هاي خود را يكي كردند تا با يوسف نيرنگ كنند.» ( يوسف 102)
-« ذلك من انباء الغيب نوحيه اليك ... اين از خبرهاي غيبي است كه ما به تو وحي مي كنيم, و گرنه تو آن روز نزد ايشان نبودي كه داشتند قرعه هاي خــــــــــــــود را مي انداختند, كه كدامشان سرپرستي مريم را بعهده گيرند, و نيز نبودي كه چگونه بر سر اين كار با هم مخاصمه مي كردند. » ( آل عمران 44)
-« ذلك عيسي بن مريم قول الحق الذي فيه يمترون ... اين عيسي بن مريم است, آن قول حقي كه درباره اش شك مي كنند! » ( مريم 34)
يك قسمت ديگر دربارة حوادث آينده است، مانند:
-« غلبت الروم . . . سپاه روم در سرزمين پائين تر شكست خوردند, ولي هم ايشان بعد از شكستشان به زودي و در چند سال آتي غلبه خواهند يافت! »
( روم 4)
-« ان الذي فرض عليك القرآن لرادك الي المعاد . . . آن خدائي كه قرآن را نصيب تو كرد, به زودي تو را بدانجا كه از آن جا جلاء وطن كردي, بر مي گرداند! »
( قصص 85)
1) مستند: آية 49 سوره هود و آيات مندرج در متن الميزان ج 1 ص122
-« لتدخلن المسجد الحرام ... به زودي داخل مسجد الحرام مي شويد, انشاء الله در امن و امان, در حالي كه سر ها تراشيده باشيد, و تقصير كرده باشيد, و هيچ خوف و ترسي نداشته باشيد! » (فتح 27)
-« سيقول المخلفون . . . به زودي آنها كه از شركت در جهاد تخلف كردند, وقتي براي گرفتن غنيمت روانه مي شويد, التماس خواهند كرد كه اجازه دهيد ما هم بيائيم! » ( فتح 15)
-« انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون ... به درستي كه ما خودمان ذكر را نازل كرده ايم و خودمان نيز به طور مسلم آن را حفظ خواهيم كرد.» ( حجر9)
-« والله يعصمك من الناس ... و خدا تو را از شر مردم حفظ مي كند!» (مائده 67)
و آيات بسياري ديگر كه مؤمنين را وعده ها داده و همان طور كه وعده داده بود، تحقق يافت!
از اين باب است آيات ديگري كه دربارة امور غيبي است، نظير آيات زير:
-« و حرام علي قرية اهلكناها انهم لايرجعون حتي ... ممكن نيست مردم آن شهري كه ما نابودشان كرديم، و مقدر نموديم كه ديگر باز نگردند، اين كه باز گردند، مگر وقتي كه راه يأجوج و مأجوج باز شود، در حالي كه از هر پشته اي سرازير شوند، و وعدة حق نزديك شود، كه در آن هنگام ديدة آنان كه كافر شدند، از شدت تحير باز مي ماند و مي گويند: - واي بر ما كه از اين آيندة خود در غفلت بوديم، بلكه حقيقت مطلب آن است كه ما ستمگر بوديم! » ( انبياء 97)
-« وعدالله الذين آمنوا منكم و ... خدا كساني از شما را كه ايمان آوردند و عمل صالح كردند وعده داده كه به زودي ايشان را جانشين در زمين كند! »
( نور55)
-« قل هو القادرعلي نبعث عليكم عذاباً من فوقكم ... بگو خدا قادر است بر اينكه عذابي از بالاي سرتان بر شما مسلط كند! » (انعام65)
آيات زير از حقايقي خبر داده كه در روزهاي نزول قرآن در هيچ جاي دنيا اثري
از آن حقايق علمي وجود نداشته و بعد از چهارده قرن و بعد از بحث هاي علمي طولاني، بشر موفق به كشف آنها شده است:
-« و ارسلنا الرياح لواقح . . . ما باد ها را فرستاديم تا گياهان نر و ماده را تلقيح كند! » ( حجر22)
-« و انبتنا فيها من كل شيء موزون ... و رويانديم در زمين از هر گياهي موزون كه هر يك وزن مخصوصي دارند. » ( حجر19)
-« والجبال اوتادا ... آيا ما كوه ها را استخوانبندي زمين نكرديم؟ » ( نبأ 7)
آيات زير از حوادث عظيم آيندة اسلام و يا آيندة دنيا خبر داده كه همه آن حوادث بعد از نزول قرآن واقع شده است:
-« يا ايها الذين آمنوا من يرتد عن دينه فسوف يأتي الله بقوم يحبهم و يحبونه ... اي كساني كه ايمان آورده ايد, هر كس از شما از دين خود بر گردد ضرري به دين خدا نمي رسد, چون به زودي خداوند مردماني خواهد آورد كه دوستشان دارد, و آنها نيز خدا را دوست مي دارند! » (مائده 54)
-« و لكل امة رسول ... براي هر امتي رسولي است, همينكه رسولشان آمد, در ميان آن امت به عدالت حكم مي شود. » ( يونس 47)
قرآن كريم به اين معنا تحدي كرده كه در سراسر قرآن اختلافي در معارف آن وجود ندارد:
-« افلا يتدبرون القرآن ... چرا در قرآن تدبر نمي كنند؟ كه اگر از ناحية غيرخدا بود, اختلاف هاي زيادي در آن مي يافتند. » (نساء 82)
اين كتاب آسماني كه رسول خدا”ص“ آن را آورده، به تدريج نازل شده و قرائت آن به مردم به صورت پاره پاره و در مدت بيست و سه سال صورت گرفته در حاليكه در اين مدت حالات مختلف و شرايط متفاوتي پديد آمده است:
پاره اي از آن در مكه و پاره اي ديگر در مدينه، پاره اي در شب و پاره اي در روز، پاره اي در سفر و پاره اي در جنگ، طايفه اي در روزگار عسرت و شكست و برخي در لحظات پيروزي و پيشرفت، عده اي در حال امنيت و گروهي در حال ترس و وحشت ... نازل گرديده است.
آن هم نه اينكه براي يك منظور نازل شده باشد، بلكه هم براي القاء معارف الهي و هم براي تعليم اخلاق فاضله و تقنين قوانين و احكام ديني، آن هم درباره تمامي حوائج زندگي نازل شده است، ولي با اين حال در چنين كتابي كوچكترين اختلافي در نظم متشابه و يكسانش ديده نمي شود – كتاباً متشابهاً مثاني !
از نظر معارف و اصولي كه قرآن كريم بيان كرده، اختلافي در آن وجود ندارد، و طوري نيست كه يكي از معارفش با يكي ديگر آن متناقض و متنافي باشد. آيات قرآن، برخي برخي ديگر را تفسير مي كند. جمله اي از آن بيان و مصدق جمله اي ديگر است.
اميرالمؤمنين علي عليه السلام مي فرمايد:
-« بعضي از قرآن ناطق به مفاد بعض ديگر و پاره اي از آن شاهد پاره اي ديگر است! »
اگر قرآن از ناحية غير خدا بود، هم نظم الفاظش از نظر حسن و بهــاء مختلف مي شد، و هم جمله اش از نظر فصاحت و بلاغت متفاوت مي گشت، و هم معنا و معارفش از نظر صحت و فساد و اتقان و متانت، متغاير مي شد!
يكي ديگر از جهات اعجاز كه قرآن كريم بشر را با آن تحدي كرده، يعني فرموده: - اگر در آسماني بودن اين كتاب شكي داريد، نظير آن را بياوريد- مسئلة ” بلاغت“ قرآن است:
-« ام يقولون افتريه قل فاتوا بعشر سور مثله مفتريات... و يا مي گويند كه اين قرآن را وي به خدا افتراء بسته است. بگو: اگر چنين چيزي ممكن باشد, شما هم ده سوره مثل آن را به خدا افتراء ببنديد و بياوريد! و حتي غير خدا هركسي را هم كه مي توانيد به كمك بطلبيد, اگر راست مي گوئيد!؟
-و اما اگر نتوانستيد اين پيشنهاد را عملي سازيد, پس بايد بدانيد كه اين كتاب به علم خدا نازل شده است, و اينكه معبودي جز او نيست! پس آيا باز هم تسليم نمي شويد؟ »
-« ام يقولون افتريه, قل فاتوا بسورة مثله ... و يا مي گويند, قرآن را به دروغ به خدا نسبت داده است, بگو: اگر راست مي گوئيد يك سوره مثل آن را بياوريد!
و هركسي را هم كه مي توانيد به كمك دعوت كنيد!
-لكن اينها بهانه است! حقيقت مطلب اين است كه چيزي را كه احاطه علمي بدان ندارند, و هنوز به تأويلش دست نيافته اند, تكذيب مي كنند! »
اين دو آيه مكي هستند و به ترتيب در سوره هود و سوره يونس آيه هاي 14 و 39 مي باشند. در اين دو آيه به نظم و بلاغت قرآن تحدي شده است. چون تنها بهره اي كه عرب آن روز از علم و فرهنگ داشتند و حقاً هم متخصص در آن بودند همين مسئلة سخنداني و بلاغت بود.
از طول مدت اين تحدي، در عصر نزولش كه بگذريم، در مدت چهارده قرن هم كه از عمر نزول قرآن گذشته، كسي نتوانسته كتابي نظير آن را بياورد، و حداقل كسي اين معنا را در خور قدرت خود نديده است!
اگر هم كسي در اين صدد بر آمده، خود را رسوا و مفتضح تاريخ ساخته است!
آنچه باعث شده، آوردن مثل قرآن را بر بشر، فرد فرد بشر و يا دسته جمعي آن، محال سازد و قدرتش را بر اين كار نارسا گرداند، اين بوده كه – قرآن مشتمل بر تأويلي است كه چون بشر احاطه به آن نداشته، آن را تكذيب كرده و از آوردن نظيرش نيز عاجز مانده است. براي اينكه اگر كسي چيزي را درك نكند، نمي تواند مثل آن را بياورد. چون جز خدا كسي علمي بدان ندارد، لاجرم احدي نمي تواند به معارضة خدا بر خيزد!
در آية 82 سورة نساء مي فرمايد:
-« اگر قرآن از طرف غير خدا بود اختلاف زيادي در آن پيدا مي كرديد!»
يعني تنها چيزي كه بشر را عاجز از آوردن مثل قرآن كرده اين است كه خود قرآن يعني الفاظ و معاني آن، اين خصوصيت را دارد كه اختلافي در آن نيست.
اگر در عالم به كلامي بر بخوريم كه كلامي جدي و جداسازندة حق و باطل باشد، در عين حال اختلافي در آن نباشد، بايد يقين كنيم كه اين كلام آدمي نيست!
-« والسماء ذات الرجع, والارض ذات الصدع, انه لقول فصل, و ما هو بالهزل!
-سوگند به آسمان, كه دائم در برگشت به نقطه اي است كه از آن حركت كرده,
-سوگند به زمين, كه در هر بهاران براي برون كردن گياهان شكافته مي شود,
-كه اين قرآن, جداسازنده ميان حق و باطل است!
-كه اين قرآن سخن باطل و هزل نيست ... ! »
-« ... بلكه, اين قرآني است با مجد و عظمت, در لوحي محفوظ ...! »
-« ... و آن در ام الكتاب بود, كه در نزد ما بلند مرتبه و فرزانه است! »
-« ... اين كتاب خواندني هائي است بزرگوار و محترم,
و اين خواندني و ديدني در كتابي ناديدني قرار دارد,
كه جز پاكان احدي با آن ارتباط ندارد! »
آيات فوق و آياتي ديگر نظير آنها، همه حكايت از اين دارند كه قرآن كريم در معاني و معارفش، همه متكي بر حقايق ثابت و لايتغير است، نه خودش در معرض دگرگونگي است، و نه حقايق آن!
اين از عجايب قرآن كريم است، كه يك آيه از آيات آن ممكن نيست بدون دلالت و بي نتيجه باشد.
و وقتي يكي از آيات آن با يكي ديگر، مناسب با آن، ضميمه مي شود، ممكن نيست كه از ضميمه شدن آن دو نكتة بكري از حقايق دست نيايد و همچنين وقتي آن دو آيه را با سومي ضميمه كنيم مشاهده مي كنيم كه سومي شاهد صدق آن نكتــــه مي شود!
-و اين خصوصيت تنها در قرآن كريم است !!
مستند:آية 2 سوره روم ” غُلِبَتِ الرّوُمُ في اَدنيَ الاَرضَ وَ هُم مِن بَعدِ غَلَبِهِم سَيَغلِبوُنَ...! “
الميزان ج 31 ص249
خداوند متعال سورة روم را با وعده اي از جانب خود آغاز مي كند و آن اين است كه به زودي امپراطوري روم كه در ايام نزول اين سوره از امپراطوري ايران شكست خورده بود بعد از چند سال بر آن امپراطوري غلبه خواهد كرد. و بعد از ذكر اين وعده منتقل مي شود به وعده گاه اكبر كه قيامت و يوم الوعدش گويند، روزي كه تمامي افراد و اقوام در آن روز به سوي خدا باز مي گردند، و آنگاه به استدلال بر مسئلة معاد پرداخته، و سپس وجهة كلام را به سوي آيات ربوبيت برگردانده و صفات خاص خداي متعال را بر مي شمارد و در آخرسوره، بيانات خود را با وعدة نصرت به رسول گرامي اسلام، ختــم مي كند، و در فرارسيدن اين وعده تأكيد بليغ مي فرمايد!
دليل ذكر اين تاريخ در قرآن كريم اين است كه كلام الهي مسئلة وعدة غلبة روم در چند سال بعد را ذكر كرد، كه مؤمنين وقتي ديدند وعدة غلبة روم عملي شد، يقين كنند كه وعدة ديگر خداي سبحان نيز عملي خواهد شد و نيز يقين كنند كه وعدة آمدن قيامت هم مانند ساير وعده هايش عملي مي گردد!
روميان اقوامي هستند كه در ساحل مديترانه در غرب آسيا زندگي مي كنند و در آن ايام اين اقوام امپراطوري بزرگ و وسيعي را تشكيل داده بودند به طوري كه دامنة آن تا حدود شامات توسعه يافته بود.
در ايام نزول اين سوره جنگي بين اين امپراطوري و امپراطوري ايران در سرزمين
شام و حجاز در گرفته بود و روم از ايران شكست خورده بود.
منظور از اينكه در آيه مي فرمايد: روزي كه روم غلبه مي كند مؤمنان به نصرت الهي – كه وعدة ديگر اوست – خوشحال مي شوند اين است كه با خود مي گويند خداي سبحان دو وعده داده بود، يكي پيشگوئي غلبة روم بود و دوم ياري شدن مؤمنان، اولي صورت واقعيت به خود گرفت پس معلوم مي شود آن ديگري هم عملي خواهد شد!
مسلمانان منافق كه مرض نفاق در دلهايشان جا گرفته و يهود و نصاري را به دوستي گرفته و جذب آنها گشته و رنگ اسلامي خود را باخته بودند، با يك خبر غيبي مورد عتاب قرار گرفتند؛ در برابر آنچه كه به دين اسلام در اثر تلون اين سست ايمانان، پناه بردن آنان به دشمنان اسلام، طلب عزت از دشمنان خـــدا و سستي در جـــــهاد، مي رسد؛ به زودي خداوند مردمي را مي آورد كه آنان را دوست دارد و آنان هم خداي سبحان را دوست دارند، در برابر مؤمنين كوچكند و به كفار عزت مي فروشند، و در راه خدا جهاد مي كنند و از سرزنش ملامتگران هراسي ندارند:
-« اي اهل ايمان! هركه از شما از دين خود باز گردد!
به زودي خداوند گروهي را بياورد،
كه دوستشان دارد،
و آنان هم خدا را دوست دارند،
با مؤمنين متواضع باشند و با كفار سركش،
در راه خدا پيكار كنند،
و از ملامت هيچ ملامتگري نهراسند!
اين فضل الهي است،
كه خداوند به هركه بخواهد مي دهد!
و خداوند گشايش دهنده و داناست! »
آن خطاب هاي قرآني، كه قرآن خيلي بدانها اهميت داده و در تأكيد و تشديد گفتار دربارة آنها مبالغه مي كند، طرز گفتار خود دلالت دارد كه عوامل و اسباب موجود
1) مستند:آية 54 سوره مائده ” ... يَأتيِ اللهُ بِقَومٍ يحُبُِّهُم وَ يحُبِّوُنَهُ ...! “ الميزان ج 10 ص288
دست به دست هم داده و مي خواهند مردم را به پرتگاه هاي سقوط و هلاكت كشانده و به غضب الهي مبتلا سازند.
مثلاً، خداوند تعالي دربارة « ربا » و « دوستي خاندان پيامبر، » و « نهي از دوستي يهود و نصاري و كفار، » چنين خطاب هاي مهمي را بيان فرموده است.
مسلم است كه وقتي يك سخنگوي دانا در مورد چيز كوچكي فرمان مي دهد و دربارة آن بي اندازه تأكيد مي كند و اصرار مي نمايد، نشان مي دهد كه عاقبت اين كار چيز ديگري است مثلاً يك عالم الهي را كه در راه زهد و عبادت پافشاري و استقامت دارد از ارتكاب رسواترين فجايع در حضور مردم برحذر دارد، مي رساند كه مورد بي چيز نبوده بلكه عواملي مقدمات كار را ترتيب خواهد داد؛ و جرياني مهم و مهلكه اي بزرگ در كار است.
خطاب هائي از قرآن مجيد كه به اين روش بوده، حوادثي به دنبال داشته، كه آنچه را كه مورد اشاره، بلكه دلالت آن خطاب ها بوده، تصديق نموده است، گرچه شنوندگان هنگام نزول آن خطاب ها هيچگونه آگاهي و توجهي به آن اشارات و دلالت ها نداشتند.
قرآن شريف به محبت و دوستي خاندان پيامبر”ص“ دستور داده و درآن مبالغه نموده و آن را مزد رسالت و راه به خداوندش دانسته است.
بعد ها ملت اسلام چنان ستم هائي به خاندان پيامبر نمودند كه اگر مأمور به ستم بودند، بيشتر از آن نمي كردند!؟
قرآن مؤمنين را از اختلاف نهي و بي اندازه تشديد نمود... ولي چنان شد كه امت به قدري متفرق شدند كه در اين باره از يهود و نصاري هم جلو افتادند. يهود 71 دسته بودند، نصاري 72 گروه، ولي مسلمانان 73 طايفه شدند!! و البته اينها در مذاهب ديني و معارف علمي مذهبشان بود و گرنه در روش هاي اجتماعي و تأسيس حكومت ها كه اختلافشان اندازه نداشته و ندارد!؟
در قرآن از حكم، به غير آنچه خدا فرستاده نهي شده و از اختلافات طبقاتي نهي شده ... از سركشي و پيروي هواي نفس و . . . نهي شده و در اين باره تشديد هم شده است ولي شد آنچه شد!
جريان نهي از دوستي كفار و اهل كتاب هم نظير ساير نهي هاي اكيدي است كه در قرآن كريم وارد شده و بلكه مي توان گفت كه هيچ نهيي در هيچ يك از موارد مسائل فرعي شرعي به اندازة نهي از دوستي با كفار و اهل كتاب تشديد و تأكيد نشده است.
در اين باره كار به جائي رسيد كه خدا دوستان اهل كتاب و كفار را از ايشان دانسته است و بي نهايت مسلمانان را بر حذر داشته است.
از آيات فوق به دست مي آيد كه به طور حتم و قطع آنچه در اين آيات نهي نموده – دوستي با كفار – واقع خواهد شد.
خداوند تعالي در سورة مائده مسلمانان را از ترس هائي كه از دشمنان داشتند، ايمني بخشيد ولي به جاي آن از خودش ترسانيد كه مبادا نورش را بگيرد و دينش را از آنان سلب نمايد!
در آياتي ديگر خداوند تذكر مي دهد كه تغيير نعمت بدون استحقاق خود مردم نبوده و پيرو تغييرات خود مردم است.
وقتي اساس اين سيره منهدم شد و امر به معروف و نهي از منكر و ساير مظاهر آن كه حافظ معناي آن سيره است، مختل شد و شعائر عمومي اش سقوط كرد، سيرة كفار به جايش مي نشيند و دائمــــاً اركانش را مستحكم نموده و اساسش را ثابــــت مي سازد و اين همان حالي است كه اجتماع امروز مسلمانان دارد!!
شما اگر در سيرة اسلامي همه جانبه اي كه كتاب و حديث تنظيم نموده و ميان مسلمانان مقرر مي دارد دقت نمائيد و سپس به اين سيرة فاسدي كه امروز بار مسلمانان شده، توجه كنيد و آنگاه توجه خود را به اين آيه معطوف داريد - « به زودي خدا مردمي را مي آورد كه دوستشان دارد و ايشان هم او را دوست دارند...!» - خواهيد ديد، تمام رذايلي كه اجتماع ما مسلمانان را احاطه كرده و امروزه در ما حكومت مي كند، همان چيزهائي است كه از كفار اقتباس كرده ايم و آنگاه در ما نمو كرده و توليد مثل نموده است، كاملاً نكتة مقابل چيزهائي است كه خداوند سبحان در اين آيه در توصيف اين مردم، بيان فرموده است!
به اين معني كه تمام رذايل عملي ما در اين جمله خلاصه مي شود:
-اجتماع امروز ما خدا را دوست ندارد و خدا هم اين اجتماع را دوست ندارد، اينان ذليل كفارند و سركش بر مؤمنان! در راه خدا جهاد نمي كنند و از هر سرزنشي جا مي خورند و مي هراسند!
آنچه در بالا گفتيم همان چيزي است كه قرآن در پيشاني جمعيت فعلي مسلمين ديده است و به مفهوم ديگر، اين همان خبر غيبي است كه داناي بدان خبر داده است، كه به زودي اجتماع اسلامي از دين خود مرتد مي شود ( نه ارتداد اصطلاحي،)
بلكه ارتداد تنزيلي، كه اين آيات قرآني بيان مي كند و آنان را به منزلة كفار مي داند:
-« هركه از شما ايشان را دوست بدارد از آنان است و خدا مردم ستمگر را هدايت نمي كند! »
آنگاه كه خداوند اجتماع اسلامي را چنين گرفتار وعده داده است، مردمي را خواهد آورد كه آنان را خدا دوست مي دارد و آنها هم خدا را دوست مي دارند. در مقابل مؤمنين خاضع و ذليلند و در برابر كفار سركشند! در راه خدا جهاد مي كنند و از سرزنش ملامتگر نمي هراسند!
اوصافي كه براي آن مردم شمرده شده، يك دسته صفات و خصوصياتي است كه اجتماع اسلامي امروز فاقد آن مي باشد، و با دقت در آنها مي توان تفصيلاً رذايلي را كه آيه خبر از گرفتاري اجتماع مسلمانها بدانها مي دهد، به دست آورد.
( قابل ذكر است كه تاريخ نگارش اين تفسير درست روزهاي قبل از انقلاب جمهوري اسلامي ايران بوده است- كه حكومت و قشر فاسدي كه دوست كفار و بيگانگان بود، رشد كرده، وابسته به آنها و حافظ منافع آنان شده بود و با راهنمائي آنها حركت مي كرد- خداوند سبحان، فرزندان انقلاب اسلامي ايران و پيروان امام خميني"رضوان الله عليه" را آورد، كه در راه خدا جهاد كردند و خدا را دوست داشتند و از ملامت هيچ ملامتگري نهراسيدند!
و در حال حاضر نيز ملتهاي دربند ديگر از آنها پيروي مي كنند تا به خواست خدا وراثت زمين به تدريج به صالحان و دوستان خدا برسد! - امين)
پاره اي از روايات غيبي كه تحت عنوان « اخبار آخرالزمان » يا « علايم قيامت » از پيامبر گرامي خدا”ص“ و از ائمة معصومين نقل شده، اين گرفتاري ها و تحولات اجتماعي و اخلاقي و حكومتي را مي شمارند.
اين ها رواياتي است از كتابهاي قدما، كه بيش از هزار سال پيش از اين تاريخ نوشته شده، و نسبتشان به مؤلفين آنها مسلم و مورد اتفاق است. علاوه براينكه اين روايات از يك سلسله حوادث و وقايعي در تاريخ آيندة بشر و مسلمين سخن مي گويند
1) مستند: روايات مندرج در متن الميزان ج 10 ص293
كه در آن زمان تحقق پيدا نكرده بودند و حتي آن وقت انتظارش هم نبود لذا ما چاره اي جز اعتراف به صحت آنها و صادر شدن آنها از مركز وحي نداريم!
طبقه بندي زير، خلاصه اي از بيانات غيبي پيامبر گرامي خدا”ص“ است كه در حجة الوداع فرموده، در حالي كه درب كعبه را گرفته و با صورت خود به سوي همراهان توجه نموده و آنها را به « علايم آخرالزمان و قيامت،» آگاه ساخته است.
مخاطب اين بيانات سلمان فارسي بوده كه نزديك تر از همه به آن حضرت ايستاده بوده و درخواست مي كرده كه آن حضرت مطالب را قطع نكند و ادامه دهد:
-. . . در آن وقت فرماندهاني ستمگر، وزيران فاسق، عارفاني ظالم، امين هاي خائن بر ايشان حكومت مي كنند.
-. . . آنگاه زنان فرمانده، و كنيزان طرف مشورت قرار مي گيرند، بچه ها روي منبر ها مي روند؛ دروغ زيبا، زكات ضرر، و ثروت مسلمين تاراج مي گردد.
-. . . آن وقت مردمي بر ايشان مسلط مي شوند كه اگر حرف بزنند آنـــان را مي كشند، اگر سكوت كنند و دم نزنند آنان را براي خود مباح مي كنند، و اموالشان را مي برند، و احترامشان را پايمال مي كنند، و دلهايشان را پر از ترس مي سازند، و همه شان را ترسناك و خائف و مرعوب مي بيني !
-. . . آنگاه چيزي از مشرق و از مغرب آورده مي شود به امتـــم سرپرستي مي كنند. واي بر ضعيفان امتم از آنان! واي بر آنان از خدا !
به كوچك رحم نمي كنند. به بزرگ احترام نمي گذارند. از گنــــاهكاري نمي گذرند. خبرهايشان فحش و دروغ است، جسم شان جسم بشر و دلهايشان دلهاي شياطين است!
-. . . از علايم آن زمان، پيروي شهوت ها، ميل به هواها، بزرگداشت مال، و فروش دين به دنياست!
-. . . آن وقت بد خوب، و خوب بد شده، و خائن مورد امانت قرار گيرد، و امين خيانت ورزد، و دروغگو تصديق و راستگو تكذيب مي شود!
-. . . مرد به پدر و مادر خود جفا، و به دوستش نيكي مي كند.
-. . . آنوقت زن با شوهرش در تجارت شركت مي كند.
-. . . شرافتمندان به غضب مي آيند و مرد فقير اهانت مي شود.
-. . . آنگاه بازارها نزديك مي شود. آنوقت اين مي گويد: چيزي نفروختم، و آن مي گويد: سودي نبردم و مي بيني كه همه مذمت خدا را مي كنند!؟
-. . . آن وقت مردان به مردان و زنان به زنان اكتفاء مي كنند، همان طور كه بر دختر در خانة اهلش غيرت به خرج مي دهند، بر پسران نيز غيرت به خرج مي دهند.
-. . . مردان خود را به زنان و زنان به مردان شبيه مي سازند. زن ها به زين ها سوار مي شوند – بر اين دسته از امتم لعنت خدا باد!
-. . . آنگاه مردان امتم با طلا زينت مي كنند، و ابريشم و ديباج مي پوشند، و پوست پلنگ را روي سپرها مي كشند.
-. . . در آن هنگام ” ربا “ پيدا مي شود. با غيبت و رشوه معامله مي كنند. دين زير پا و دنيا بلند مي شود.
-. . . در آن هنگام طلاق زياد مي شود، و براي خدا حدّي به پا نمي شود، و به خدا ضرري نمي زند.
-. . . آنگاه زنان آوازه خوان و ملاهي زياد مي شود، و بدان امتم بر ايشان مسلط شوند.
-. . . در آن وقت است كه پردة حرام ها دريده شود. گناه ها كسب شود. بدان بر نيكان مسلط شوند. دروغ زياد و لجاجت پيدا و فقر رايج شود. مردم در لباس ها با هم مباهات كنند.
-. . . آن وقت ثروتمند تنها از فقر مي ترسد، به طوري كه سائل از جمعه تا جمعه ديگر سؤال مي كند و كسي را نمي يابد كه چيزي در دستش بگذارد.
-. . . از علايم قيامت ضايع كردن نماز است، و پيروي شهوتها و ميل به هواها، بزرگداشت مال و فروش دين به دنيا.
-. . . در آن زمان, دل و اندرون مؤمن از آن منكراتي كه مي بيند و نمي تواند تغيير دهد همچون نمك در آب گداخته، آب مي شود!
-. . . آنگاه مسجدها همانند كليساهاي يهود و نصاري زينت مي شود. قرآن ها زيور مي شود. مناره ها بلند مي شود. صف ها با دلهائي كينه توز و زبانهائي
گوناگون زياد مي شود.
-. . . آنگاه ثروتمندان امتم براي تفريح به مكه مي روند و متوسطين ايشان براي تجارت و فقيرها براي نشان دادن به مردم!
-. . .آنگاه مردمي پيدا مي شوند كه قرآن را براي غير خدا ياد مي گيرند، و آن را مزمار مي كنند. مردمي پيدا مي شوند كه براي غير خدا علم فقه دين مي آموزند. اولاد زنا بسيار مي شود. با قرآن تغني و آوازه خواني مي كنند و به دنيا افتخار و مباهات مي نمايند.
-. . . طبل و شيپور ها را بپسندند، امر به معروف و نهي از منكر را انكار كنند تا آنجا كه مؤمن در آن وقت ذليل ترين مردم شود! ميان عابدان و قاريانشان بدگوئي پيدا مي شود. اين ها در ملكوت آسمانها پليد و نجس خوانده مي شوند،
-. . . آنگاه ” رويبضه “ سخن مي گويد. ( ” رويبضه“ كسي است كه در امور مردم حرفي نمي زند. )
-. . . از علايم طبيعي قيامت و آخرالزمان، ظاهر شدن ستارة دنباله دار است.
-. . . باران در تابستان مي شود، و بي وقت بر آنها ببارد.
-. . . سپس جز اندكي درنگ نكنند كه زمين صدائي كند، و هر دسته اي گمان كنند در ناحية آنها صدا كرده، و آنگاه آنچه خدا خواهد، درنــــــگ مي كنند، و در آن مدت زمين را مي شكافند. و زمين پاره هاي جـــگرخود ( طلا و نقره) را بيرون مي افكند ( مانند ستونها) آن روز طلا و نقره سودي ندارد!
( در اين زمينه روايت مفصلي نيز از امام جعفر صادق عليه السلام نقل گرديده كه براي بررسي جزئيات آن، خواننده محقق را به ص 297 جلد دهم تفسير الميزان رجوع مي دهيم. ضمنا طبقه بندي مطالب بالا تحرير مولف اين مجلد است.)
مستند: مقدمه الميزان الميزان ج 1 ص6
اين مطالب از مقدمة جلد اول تفسيرگرانقدر الميزان به قلم مؤلف بزرگوار آن، علامه طباطبائي، نقل مي شود كه مرحوم علامه در اين مقدمه برخورد تاريخي علماي تفسير را در زمانهاي مختلف به نقد كشيده و در ضمن، نحوة كار خود را در تفسير الميزان شرح داده است. مطالعه و تدبر در اين مقدمه براي تمامي كساني كه باب آشنائي با قرآن مجيد را براي درك معاني و معارف آن باز كرده اند و همچنين براي رفع كليه شبهات تاريخي در اين زمينه، ضروري است.
تفسير، كه به معناي بيان معاني آيات قرآني و كشف مقصد و مداليل آن است، از قديمي ترين اشتغالات علمي است، كه دانشمندان اسلامي را به خود جلب و مشغول كرده است.
تاريخ اين نوع بحث, كه نامش تفسير است، از عصر نزول قرآن مجيد آغاز شده است، كه با استفاده از آيه 151 سوره بقره كه مي فرمايد- ... همان رسولي كه كتاب
قرآن بدو نازل شده، آن كتاب را به شما تعليم مي دهد - مي توان بدان پي برد.
-« كما ارسلنا فيكم رسولاً منكم، يتلوا عليكم آياتنا و يزكيكم و يعلمكم الكتاب و الحكمة ... همچنان كه در شما رسولي از خود شما فرستاديم، تا بر شما بخواند آيات ما را و تزكيه تان كند و كتاب و حكمت تان بياموزد! »
طبقة اول از مفسرين اسلامي، جمعي از صحابه بودند. ( البته مراد ما از صحابه غير از علي عليه السلام و ائمة اهل بيت عليهم السلامند – براي اينكه دربارة آن حضرت سخني جداگانه خواهيم داشت. )
اين صحابه عبارت بودند از: ابن عباس، عبدالله بن عمر، ابي و غير ايشان، كه دامن همت به كمر زده و دنبال اين كار را گرفتند.
آن روز بحث از قرآن از چارچوب جهات ادبي آيات، و شأن نزول آنها و مختصري استدلال به آيات براي توضيح آياتي ديگر و اندكي تفسير به روايات وارده از رسول خدا”ص“ در باب قصص و معارف مبدأ و معاد و امثال آن، تجاوز نمي كرد.
در مفسرين طبقة دوم ( تابعين) چون: مجاهد، قتاده، ابن ابي ليلي، شعبي، سدي و ديگران نيز كه در قرن اول هجرت بودند، جريان به همين منوال بود.
ايشان هم چيزي به آنچه مفسرين طبقة اول و صحابه، در تفسير سلوك كرده بودند، نيفزودند. تنها چيزي كه به آن اضافه كردند، اين بود كه بيشتر از گذشتگان در تفسير خود روايت آوردند.
متأسفانه، در بين رواياتي كه مفسرين طبقة دوم وارد تفسير كردند، احاديثي بود كه يهوديان دسيسه و جعل كرده و داخل احاديث صحيح نموده بودند. اغلب آنها در بين قصص و معارف مربوط به آغاز خلقت، چگونگي ابتداء خلقت آسمانها، تكوين زمين، درياها، بهشت شداد، خطاهاي انبياء، تحريف قرآن و چيزهائي ديگر از اين قبيل بوده است كه هم اكنون در پاره اي روايات تفسيري و غير تفسيري از آن قبيل روايات ديده مي شود!!
بعد از رسول خدا”ص“ در عصر خلفاء، فتوحات اسلامي شروع مي شود و مسلمانان در بلاد فتح شده با فرقه هائي مختلف, امتهاي گوناگون و علماي اديان و مذاهب ديگر آشنا مي شوند و اين خلطه و آميزش سبب مي شود بحث هاي كلامي در بين مسلمانان شايع شود.
از سوي ديگر در اواخر سلطنت امويان و اوائل عباسيان يعني در اواخر قرن اول هجري، فلسفة يونان به زبان عربي ترجمه شده و در بين علماي اسلام انتشار يافت و همه جا مباحث عقلي ورد زبانها و نقل مجالس علما شد.
از جانب ديگر مقارن با انتشار بحث هاي فلسفي، مطالب عرفاني و تصوفي نيز در اسلام راه يافته و جمعي از مردم را به سوي خود متمايل كردند، تا به جاي برهان و استدلال فقهي، حقايق و معارف ديني را از طريق مجاهده و رياضت هاي نفساني دريابند.
از طرف ديگر، جمعي از مردم سطحي به همان تعبد صرف، كه در صدر اسلام نسبت به دستورات رسول خدا”ص“ داشتند، باقي ماندند، و بدون اينكه كاري به عقل و فكر خود داشته باشند در فهم آيات قرآن به احاديث اكتفاء نمودند و در فهم معناي حديث هم هيچگونه مداخله اي نكردند، بلكه به ظاهر آنها تعبد نمودند. و اگر هم احياناً بحثي از قرآن مي كردند، تنها از جهات ادبي آن بود و بس!
عوامل فوق الذكر باعث شد كه روش اهل علم در تفسير قرآن كريم مختلف شود. علاوه بر اين عوامل، عامل مهم ديگري كه در اين اختلاف اثر به سزائي داشت، اختلاف مذاهب بود، كه آن چنان در ميان مسلمين تفرقه افكنده بودند، كه ميان مذاهب اسلامي هيچ جامعي، كلمة واحدي نمانده بود، جز دو كلمة « لا اله الا الله و محمداً رسول الله! » و گرنه در تمامي مسائل اسلامي اختلاف پديد آمده بود.
در معناي اسماء خداي سبحان، در صفات و افعال او، در معناي آسمانها و آنچه در آن است، در زمين و آنچه بر آن است، قضا و قدر، جبر و تفويض، عقاب و ثواب، و نيز در مرگ و برزخ، در مسئلة بعث و بهشت و دوزخ؛ و كوتاه سخن آنكه، در تمامي مسائلي كه با حقايق و معارف ديني ارتباط داشت، حتي اگر كوچكترين ارتباطي هم داشت، اختلاف مذهبي در آن نيز راه يافته بود؛ و در نتيجه، در طريقة بحث از معاني آيات قرآني متفرق شدند و هر جمعيتي براي خود طريقه اي بر طبق طريقة مذهبي خود درست كردند!
آن عده كه به اصطلاح ” محدث“ يعني حديث شناس بودند، در فهم معناي آيات قرآن مجيد اكتفا كردند به آنچه از صحابه و تابعين روايت شده بود.
حالا صحابه در تفسير آيه چه گفته اند؟ و تابعين چه معنائي براي فلان آيه كرده اند؟ هرچه مي خواهد باشد، همين كه نامش روايت است كافي است، اما مضمون روايت چيست؟ و فلان صحابه در آن روايت چه گفته ؟ مطرح نيست!
هر جا هم كه در تفسير آيه روايتي نرسيده بود، توقف مي كردند و مي گفتند: دربارة اين آيه چيزي نمي توان گفت! براي اينكه نه الفاظش آن ظهوري را دارد كه احتياج به بحث و اعمال فكر نداشته باشد و نه روايتي در ذيلش رسيده كه آن را معنا كرده باشد پس بايد توقف كرد و گفت: همه از نزد پروردگار است هرچند كه ما معنايش را نفهميم؟!! و تمسك مي كردند به آية 7 سورة آل عمران:
« والراسخون في العلم يقولون آمنا به كل من عند ربنا – راسخان در علم گويند: ما بدان ايمان داريم، همه اش از ناحية پروردگار ماست نه تنها آنهائي را كه ما مي فهميم ؟!! »
اين عده در اين روشي كه پيش گرفته اند خطا رفته اند، براي اينكه با اين روش كه پيش گرفته اند عملاً عقل و انديشه را از كار انداخته اند و در حقيقت گفته اند كه ما حق نداريم در فهم آيات قرآني عقل و شعور خود را به كار بنديم، تنها بايد ببينيم روايت از ابن عباس و يا فلان صحابة ديگر چه معنائي نقل كرده است. و حال آنكه اولاً قرآن كريم نه تنها عقل را از اعتبار نينداخته، بلكه معقول هم نيست كه آن را از اعتبار بيندازد،
براي اينكه اعتبار قرآن و كلام خدا بودن آن ( و حتي وجود خدا، ) به وسيلة عقل براي ما ثابت شده است!
در ثاني، قرآن كريم حجيتي براي كلام صحابه و تابعين و امثال ايشان ثابت نكرده و هيچ جا نفرموده است كه يا ايهاالناس هركس صحابي رسول خدا”ص“ باشد هرچه به شما گفت بپذيريد كه سخن صحابي او حجت است ؟!!
چطور ممكن است حجت كند با اينكه ميان كلمات اصحاب اختلاف هاي فاحش هست، مگر آنكه بگوئي: قرآن بشر را به سفسطه، يعني قبول تناقض گوئي ها دعوت كرده، و حال آنكه چنين دعوتي را نكرده است، بلكه در مقابل, دعوت كرده تا در آياتش تدبر كنند، و عقل و فهم خود را در فهميدن آن به كار بندند، و به وسيلة تدبر، اختلافي كه ممكن است در آياتش به نظر رسد، برطرف نمايند، و ثابت كنند كه در آياتش اختلافي نيست!
به علاوه، خداي تعالي قرآن كريم خود را هدايت و نور و تبيان كل شيء معرفي كرده، آن وقت چگونه ممكن است چيزي كه خودش نور است، به وسيلة غير خودش، يعني قتاده و امثال او، روشن شود!؟
و چطور تصور دارد چيزي كه هدايت است، خودش محتاج ابن عباس ها باشد تا او را هدايت كنند!؟
و چگونه چيزي كه خودش بيان هر چيز است محتاج سدي ها باشد تا آن را بيان كنند!؟
متكلمين كه اقوال مختلفي در مذهب داشتند، همين اختلاف مسلك وادارشان كرد كه در تفسير و فهم معاني آيت قرآني اسير آراء مذهبي خود باشند و آيات را طوري معنا كنند كه با آن آراء موافق باشد و اگر آيه اي مخالف يكي از آن آراء بود تأويل كنند، آنهم تأويلي كه مخالف ساير آراء مذهبي شان نباشد.
نام اين قسم بحث تفسيري را ” تطبيق“ گذاشتن مناسب است تا آن را ”تفسير“ بخوانيم، چون وقتي ذهن آدمي مشوب و پايبند نظريه هاي خاصي باشد، در حقيقت عينك رنگي در چشم دارد، كه قرآن را نيز به همان رنگ مي بيند و مي خواهد نظرية خود را بر قرآن تحميل كند و قرآن را با آن تطبيق دهد. پس بايد آن را تطبيق ناميد نه تفسير!
آري! فرق است بين اينكه يك دانشمند، وقتي پيرامون آيه اي از آيات فكر و
بحث مي كند، با خود مي گويد:
-« ببينم قرآن چه مي گويد؟ »
يا آنكه بگويد:
-« اين آيه را به چه معنائي حمل كنيم!؟ »
اولي كه مي خواهد بفهمد آية قرآن چه مي گويد، بايد تمامي معلومات و نظريه هاي علمي خود را موقتاً فراموش كند و به هيچ نظرية علمي تكيه نكند، ولي دومي نظريات خود را در مسئله دخالت داده، و بلكه بر اساس آن نظريـــــه ها بحث را شروع مي كند و معلوم است كه اين رقم بحث از معناي خود آيه نيست!
فلاسفه نيز به همان مشكل دچار شدند كه متكلمين شدند. وقتي به بحث در پيرامون قرآن پرداختند سر از تطبيق و تأويل آيات مخالف با آراء مسلم خود درآوردند. البته منظور ما از فلسفه، فلسفه به معناي اخص آن يعني فلسفة الهي به تنهائي نيست، بلكه منظور فلسفه به معناي اعم آن است، كه شامل همة علوم رياضيات، طبيعيات و الهيات و حكمت عملي مي شود.
خوانندة عزيز توجه دارد كه فلسفه به دو مشرب جدا از هم تقسيم مي شود: يكي ” مشرب مشاّء “ است كه بحث و تحقيق را تنها از راه استدلال معتبر مي داند و ديگري ” مشرب اشراق“ است كه مي گويد: حقايق و معارف را بايد از راه تهذيب نفس و جلأ دادن دل به وسيلة رياضت كشف كرد.
مشائيان وقتي به تحقيق در قرآن پرداختند هر چه از آيات قرآن دربارة حقايق ماوراء طبيعت، و نيز دربارة خلقت و حدوث آسمانها و زمين و برزخ و معاد بود، همه را تأويل كردند. حتي تأويل را آنقدر توسعه دادند كه به تأويل آياتي كه با مسلمات فلسفيان ناسازگار بود، قناعت نكرده و آياتي را هم كه با فرضياتشان ناسازگار بود، تأويل نمودند.
مثلاً در طبيعيات، در باب نظام افلاك، تئوري و فرضيه هائي براي خود فرض كردند و روي اين اساس فرضي ديوارها چيدند و بالا بردند تا ببينند آيا فرو مي ريزد يا خير؟ كه در اصطلاح علمي اين فرضيه ها را « اصول موضوعه » مي نامند.
افلاك كلي و جزئي فرض كردند. عناصر را مبدأ پيدايش موجودات دانسته و بين آنها ترتيب قائل شدند. براي افلاك و عناصر احكامي درست كردند. و مع ذلك، با اينكه
خودشان تصريح كرده اند كه همة اين خشت ها روي پايه اي فرضي چيده شده و هيچ شاهد و دليل قطعي براي آن ندارند، با اين حال اگر آيه اي از قرآن مخالف همين فرضيه ها بود، تأويلش كردند (و زهي بي انصافي !!)
اما دستة ديگر از فلاسفه يعني ” اشراقيون“ كه متصوفه از آنها هستند، به خاطر اشتغالشان به تفكر و سير در باطن خلقت، و اعتنايشان به آيات انفسي، و بي توجهي شان به عالم ظاهر و آيات آفاقي، به طور كلي باب تنزيل، يعني ظاهر قرآن را رها كردند و تنها به تأويل آن پرداختند.
و اين باعث شد كه مردم در تأويل آيات قرآني، جرأت يافته و ديگر مرزي و حدي براي آن نشناسند، و هركس هرچه دلش خواست بگويد، و مطالب شعري، كه جز در عالم خيال موطني ندارد، بر هم بافته، و آيات قرآني را با آن معنا كنند! و خلاصه به هر چيزي و بر هر چيزي استدلال كنند.
اين جنايت خود را بدانجا كشاندند كه آيات قرآني را با حساب جمل و به اصطلاح بازتر و بيشتر و حروف نوراني و ظلماني تفسير كنند . . . حروفي را نوراني و حروفي را ظلماني نام گذاشته، و حروف هر كلمه اي از آيات را به اين دو قسم حروف تقسيم كردند، و آنچه از احكام كه خودشان براي اين دو قسم حروف تراشيده بودند بر آن كلمه و آن آيه مترتب ساختند.
پر واضح است كه قرآن كريم و شريف نازل نشد كه تنها اين صوفيان خيالباف را هدايت كند! و مخاطبين در آيات آن، تنها علماي علم اعداد و اوفاق و حروف باشند! و معارف آن هم بر پاية حساب جمل، كه ساخته و پرداختة منجمين است، پي ريزي شده باشد؟!! و چگونه شده باشد؟ و حال آنكه علم نجوم از سوقاتي هاي يونان است، كه به زبان عربي ترجمه شد.
البته, روايات بسياري از رسول خدا”ص“ و ائمة اهل بيت عليهم السلام رسيده، كه مثلاً فرموده اند: « براي قرآن ظاهري و باطني است، و براي باطن آن باز باطن ديگري است تا هفت بطن و يا هفتاد بطن.... »
ما منكر باطن قرآن نيستيم ولكن پيغمبر و ائمة اطهار هم به ظاهر قرآن پرداختند و هم به باطن آن، هم به تنزيل آن و هم به تأويل آن، نه چون نامبردگان كه به كلي ظاهر قرآن را رها كنند.
تازه، بايد گفت ” تأويل“ در لسان پيامبر و ائمه عليهم السلام آن تأويلي نيست
كه نامبردگان پيش گرفته اند، چون تأويل به اصطلاح آقايان، عبارت است از معنائي كه مخالف ظاهر كلام باشد، و يا با لغات و واژه هاي ساخته شده كه در زبان مسلمانان و بعد از نزول قرآن و انتشار اسلام رايج گشته، جور در آيد!
ولي ” تأويلي“ كه منظور قرآن كريم است – و در آياتي از قرآن نامش برده شده – اصلاً از مقولة معنا و مفهوم نيست. (براي توضيح اين مطلب رجوع شود به فصل يازدهم همين بخش.)
در قرن حاضر، مسلك تازه اي در تفسير پيدا شد و آن اين است كه جمعي كه خود را مسلمان مي دانند، در اثر فرورفتگي و غور در علوم طبيعي و امثال آن، كه اساسش ” حس و تجربه“ است، و نيز غور در مسائل اجتماعي، كه اساسش ” تجربه و آمارگيري“ است، روحية ” حسي گرائي“ پيدا كردند، يا به طرف مذاهب فلاسفة مادي و حسي سابق اروپائي تمايل پيدا كردند، و يا به سمت ” اصالت عمل“ ليز خوردند، مذهبي كه مي گويد: « هيچ ارزشي براي ادراكات انسان نيست، مگر آن ادراكاتي كه منشاء عمل باشد، آن هم عملي كه به درد حوائج زندگي مادي بخورد، حوائجي كه جبر زندگي آن را معين كند!»
اين مذهب اصالت است كه پاره اي از مسلمان نما ها به سوي آن گرويده و در نتيجه گفته اند: معارف ديني نمي تواند مخالف با علم باشد، و علم مي گويد: اصالت وجود تنها مال ماده و خواص محسوس آن است. پس در دين و معارف آن هم هرچه كه از دائرة ماديات بيرون است و حس ما آن را لمس نمي كند، مانند: عرش و كرسي و لوح و قلم و امثال آن بايد به يك صورت تأويل شود!؟
و اگر از وجود هر چيزي خبر دهد كه علوم متعرض آن نيست، مانند وجود معاد و جزئيات آن، بايد با قوانين مادي توجيه شود؟!
و نيز آنچه كه تشريع بر آن تكيه كرده، از قبيل: وحي، فرشته، شيطان، نبوت، رسالت، امامت و امثال آن، همه امور روحي هستند كه به تناسب نام يكي را وحي و ديگري را ملك و غيره مي گذاريم. و روح هم خودش پديده اي مادي و نوعي از خواص ماده است. و مسئلة تشريع هم اساسش يك نبوغ خاص اجتماعي است كه مي تواند
قوانين خود را بر پاية افكار صالح بنا كند تا اجتماعي صالح و راقي بسازد!؟
اين آراء مسلمان نما هاي اعصار جديد است دربارة معارف قرآن و اما دربارة روايات مي گويند چون در ميان روايات احاديثي جعلي دسيسه شده و راه يافته، لذا به طور كلي به هيچ حديثي نمي توان اعتماد كرد مگر آن حديثي كه با كتاب يعني قرآن كريم موافق باشد، و كتاب هم بايد با آيات خودش و با راهنمائي علم تفسير شود، نه با آراء مذاهب سابق، كه اساسش استدلال از راه عقل است، چون علم همة آنها را باطل كرده، زيرا اساس علم حس و تجربه است!!
اين گروه ادعا كرده اند كه تفسير مفسرين قبلي تطبيق بوده و تفسير واقعي قرآن تفسير آنهاست، ولي عين ايراد مفسرين قبلي به خود آنان نيز وارد است، براي اينكه اگر آقايان مانند مفسرين سلف معلومات خود را بر قرآن تحميل نكرده اند، پس چرا نظريه هاي علمي را اصل مسلم گرفته اند و تجاوز از آن را جائز نمي دانند، پس اينان نيز در انحراف سلف شريكند، و چيزي را از آنچه آنان فاسد كردند، اصلاح نكرده اند!
اگر در اين مسلك هائي كه دربارة تفسير نقل شد دقت فرمائيد، خواهيد ديد كه همه در اين نقص ( كه نقص بسيار بزرگي است،) شريكند، كه آنچه از ابحاث علمي و يا فلسفي به دست آورده اند، بر قرآن كريم تحميل كرده اند، بدون اينكه مداليل آيات بر آنها دلالت داشته باشد، و در نتيجه، تفسير اينان نيز تطبيق شده و تطبيق خود را تفسير نام نهاده اند و حقايق قرآن را به صورت مجاز در آورده و تنزيل عده اي از آيات را تأويل كرده اند.
لازمة اين انحراف آن شد كه قرآني كه خودش را به « هدي للعالمين!» و « نور مبين!» و « تبيان كل شيء !» معرفي نموده، هدايت نباشد مگر به كمك غير خودش، و به جاي نور مبين مستنير به غيرش باشد، از غير خودش نور بگيرد و به وسيلة غير خودش بيان شود!!؟
هيچ يك از اين اختلافاتي كه ذكر شد، منشاء آن اختلاف نظر در مفهوم لفظ آيه، و معناي لغوي و عرفي عربي مفرد آن، و جمله اش نبوده، براي اينكه هم كلمات قرآن، و هم جملات آن، و آياتش، كلامي است عربي، و آنهم عربي آشكار، آن چنانكه در فهم آن هيچ عرب و غير عرب كه عارف به لغات و اسلوب كلام عــــربي است، توقـف
نمي كند.
در ميان همة آيات قرآن مجيد( كه بيش از چند هزار آيه است، ) حتي يك آيه نمي يابيم كه در مفهومش پيچيدگي و ابهام باشد، به طوري كه ذهن خواننده در فهم معناي آن دچار حيرت و سرگرداني شود. و چطور چنين نباشد؟ و حال آنكه قرآن فصيح ترين كلام عرب است، و ابتدائي ترين شرط فصاحت اين است كه اغلاق و تعقيد نداشته باشد. و حتي آن آياتي هم كه جزو متشابهات قرآن كريم به شمار مي آيند، مانند آيات نسخ شده و امثال آن، در مفهومش غايت وضوح و روشني را دارد، و تشابهش به خاطر اين است كه مراد از آن را نمي دانيم، نه اينكه معناي ظاهرش نامعلوم باشد.
اختلاف از معناي كلمات پيدا نشده، بلكه همة آنها از اختلاف در مصداق كلمات پيدا شده، و هر مذهب و مسلكي كلمات و جملات قرآن را به مصداقي حمل كرده اند كه آن ديگري قبول ندارد، اين از مدلول تصوري و تصديقي كلمه چيزي فهميده، و آن ديگري چيزي ديگر!
دليل اختلاف در مصاديق كلمات اين است كه انس و عادت باعث مي شود كه ذهن آدمي در هنگام شنيدن يك كلمه و يا يك جمله به معناي مادي آن سبقت جويد و قبل از هر معناي ديگر آن معناي مادي و يا لواحق آن به ذهن درآيد.
چون ما در دنياي مادي زندگي مي كنيم، وقتي لفظ حيات، علم، قدرت، رضا، غضب، كلام، خلق و امر و امثال آن را مي شنويم فوراً معناي مادي آن ها به ذهـــن ما مي آيند، همان معنائي كه از اين كلمات در خود سراغ داريم.
چون مي شنويم كه خدا عالم را خلق كرده و يا فلان كار را كرده و يا به فلان چيز عالِم است، همة اينها را مانند خلق و علم و ارادة خودمان مقيد به زمان مي كنيم، چون معهود در ذهن ما اين است كه مثلاً وقتي بگوئيم: « خواسته يا مي خواهد،» زمان گذشته و حال و آينده در نظرمان مي آيد لذا دربارة « خواسته و مي خواهد،» خدا نيز همين فرق را مي گذاريم. يا وقتي خدا مي فرمايد « و لدينا مزيد – نزد ما بيشتر است!» فوراً به ذهن ما مي رسد كه كلمة ” نزد“ همان معنائي را درباره خدا مي دهد كه دربارة ما مي دهد و آن عبارت است از حضور در مكاني كه ما هستيم.
بشر چون براي تفهيم و تفاهم بين خود لفظ را وضع كرده است و براي زندگي اجتماعي و كارهاي اجتماعي هم كه همه مادي بود معاني مادي به كار برده است.
بشر وقتي لفظي را وضع كرده به قصد اين بوده تا فائده اي از اين كار ببرد و تا
اين فائده را داده و مي دهد از آن لفظ استفاده مي كند هر چند شكل و قيافه آن تغيير كرده باشد. مانند كلمة ” چراغ“ كه زماني به ” پيه سوز“ و ” چراغ فتيله اي“ مي گفتند، حالا به لامپ برق مي گويند. يا اسلحه كه قديم كارد و چماق بود، حالا توپ و تفنگ است ولي باز لفظ چراغ و اسلحه در مورد آنها به كار مي رود.
در نتيجه مادام كه غرض نورگيري و دفاع و امثال آن باقي است نام چراغ و اسلحه نيز باقي است، پس ملاك در صادق بودن و نبودن يك اسم، موجود بودن غرض و موجود نبودن آن است، و نبايد به لفظ اسم جمود به خرج داد، و آن را نام يك صورت دانست و تا قيامت چراغ را فقط فتيله سوز اراده كرد!
همين جمود باعث شده تا مقلدين از اصحاب حديث مانند فرقة حشويه و مجسميه، به ظواهر آيات جمود كرده، و آيات را به همان ظواهر تفسير كنند، كه در واقع جمود بر انس و عادت است در تشخيص مصاديق !!
در ظاهر آيات قرآن كريم، نمونه هائي هست كه ” جمود در ظاهر آيات“ را تخطئه مي كند و روشن مي سازد كه اعتماد كردن به انس و عادت در فهم معاني، مقصود اصلي آيه را مختل مي سازد. مانند آيات زير :
-« ليس كمثله شيء . . . هيچ چيزي مانند و مثل خدا نيست, او مثل ندارد! »
-« لا تدرك الابصار . . . ديدگان او را نمي توانند ببينند و درك كنند ولي او ديدگان را درك مي كند...! »
-« سبحان الله عمّا يصفون . . . از آنچه درباره خدا مي گويند منزه است ! »
چون اگر درك خدا چون درك ما بود، او مثل ما بود، در حالي كه آيــــة اولي مي گويد او مثل ندارد!
همين جهت باعث شده كه ديگر مردم در درك معاني آيات به فهم عادي و مصداق هاي مأنوس در ذهن اكتفاء نكنند، همچنانكه دور بودن از خطا و به دست آوردن مجهولات، انسان را وادار كرده تا دست به دامان بحث هاي علمي شود، و تجويز كرد كه بحث را در فهم حقايق قرآن و تشخيص مقاصد عاليه آن دخالت دهد.
از يك سو ناگزير بوده دنبال علم تفسير برود، و حقايق قرآن را با ذهني ساده، نه با عينك معلومات شخصي، موشكافي كند، و از سوي ديگر در فهم معاني آيات، به فهم عادي و مصداق مأنوس در ذهن خود قناعت ننموده، و در مثل كلمة « چراغ» را حمل بر
«پيه سوز» نكند! بر سر اين دو راهي، كمتر كسي مي تواند راه ميانه را برود!
البته نبايد علم را آنقدر در درك حقايق قرآن دخالت دهد كه سرانجام از علم ”ايقوف“ و ” زبر“ و ” بينه“ سر در بياورد و نه آن قدر به فكر سادة خود جمود بدهد كه تا روز قيامت ”چراغ“ را به ” پيه سوز“ و ” سلاح“ را به ” گرز و كمند“ حمل كند؟!
بلكه در عين اينكه به ذيل ابحاث علمي متمسك مي شود، نتايج حاصله را بر قرآن تحميل نكند.
1-قرآن اين راه را نمي پسندد كه ما در مسئله اي كه قرآن متعرض آن است، بحث علمي يا فلسفي را آغاز كنيم و دنبال كنيم تا حق مطلب براي ما روشن شود و آن وقت بگوئيم: « آية قرآن هم همين را مي گويد! »
2-راه مورد پسند قرآن اين است كه براي فهم مسئله و تشخيص مقصود آيه، از نظاير آن آيه كمك گرفته و منظور آيه مورد نظر را به دست آوريم. و آنگاه اگر بگوئيم: ” علم “ هم همين را مي گويد! عيبي ندارد، و اين روشي است كه مي توان آن را ” تفسير“ خواند. قرآن آن را مي پسندد!
حال ببينيم رسول خدا ”ص“ كه خدا قرآن را نخست به او تعليم كرده، و او را معلم سايرين قرار داده؛ و امامان اهل بيت، كه رسول خدا”ص“ ايشان را در حديث ”ثقلين“ منصوب براي چنين مقامي كرده، و خدا هم در آية ” تطهير“ تصديقش فرموده، و در آية « لا يمسه الا المطهرون! » فقط علم به قرآن را به آنان مختص كرده . . . چه طريقي را در تفسير سلوك نموده اند؟
اين پيغمبر و اين امامان اهل بيت عليهم السلام، طريقه شان در تعليم و تفسير قرآن كريم، به طوري كه از احاديث تفسيري آنان بر مي آيد، همين طريقه اي است كه ما در بالا بيان كرديم.
هيچ اهل بحثي در آن همه روايات كه در اين زمينه وجود دارد، حتي به يك حديث بر نمي خورد كه رسول خدا”ص“ و يا ائمة اهل بيت عليهم السلام در تفسير آيه اي از حجت و برهاني علمي و نظري و يا فرضيه و تئوري علمي كمك گرفته باشند.
دليل اين امر روشن است! چون رسول الله”ص“ فرموده:
-« وقتي فتنه ها چون پاره هاي شبي ديجور،
راه خدا و راه نجات را بر شما مشتبه كردند،
در آن هنگام بر شما باد به قرآن . . . ! »
قرآن دليلي است كه به سوي بهترين سبيل راه مي نمايد.
آن كتاب تفصيل و جداسازي حق از باطل است،
كتاب بيان است، كه هر لحظه به تو سعادتي مي دهد،
كتاب فصل است، نه شوخي،
كتابي است كه ظاهري دارد و باطني،
ظاهرش همه حكمت است، و باطنش همه علم،
ظاهرش ظريف ولطيف است، و باطنش بسيار ژرف و عميق . . !
قرآن داراي دلالت ها و علامت هاست،
دلالت هايش هم دلالاتي دارد،
عجايب قرآن را نمي توان شمرد، غرايب آن هرگز كهنه نمي شود،
در آن چراغ هاي هدايت، و مناره هاي حكمت است،
قرآن دليل بر هر پسنديده است نزد كسي كه انصاف داشته باشد،
بر هر كسي لازم است كه ديدگان خود را در آن بچراند،
ونظر خود را به اين صفات برساند تا دچار هلاكت نشود!
چه تفكر ماية حيات قلب شخص بصير است،
چنين كسي مانند چراغ بدستي است كه در تاريكي هاي شب نور دارد،
او به سهولت و به خوبي مي تواند از خطرهائي كه تاريكي مي آفريند، رهائي يابد، علاوه بر اينكه در مسير خود توقفي ندارد...!
علي عليه السلام در نهج البلاغه مي فرمايد:
-« قرآن چنين است كه پاره اي از آن پاره اي ديگر را بيان مي كند
و بعضي از آن شاهد بعضي ديگر است.... »
اين يگانه راه مستقيم و روش بي نقصي است كه معلمين قرآن و هاديان آن عليهم السلام پيموده اند!
علامه مي گويد:
-« . . . ما نيز به ياري خداي سبحان روش تفسيري خود را به هميــــن طرز ( روش ائمه عليهم السلام، ) قرار مي دهيم و از آيات قرآن در ضمن بياناتي بحث مي كنيم، و به هيچ بحثي نظري، فلسفي، يا به فرضيه اي علمي، يا مكاشفه اي عرفاني، تكيه نمي كنيم!
و نيز در اين تفسير( الميزان) در جهات ادبي قرآن بيش از آن مقداري كه در فهم معني از اسلوب عربي محتاج بدان هستيم، و تا آن نكته را بيان نكنيم از اسلوب عربي كلام آن معنا را نمي فهميم، و يا مقدمه اي بديهي، و يا مقدمه اي علمي، كه فهم اشخاص در آن اختلاف ندارد، ذكر نمي كنيم!
بنابر اين، از آنچه تا كنون بيان كرديم به دست آمد كه ما در تفسير الميزان، به منظور اينكه به طريقة اهل بيت عليهم السلام تفسير كرده باشيم، تنها در جهات زير بحث مي كنيم:
1-معارف مربوط به:
« اسماء خداي سبحان و صفات او، از حيات، علم، قدرت، سمع، بصر، يكتائي و امثال آن؛ و اما ذات مقدس خداي عزوجل را قرآن كريم غني از بيان مي داند! »
2-معارف مربوط به:
« افعال خداي تعالي، مانند: خلق، امر، اراده، مشيت، هدايت، اضلال، قضاء، قدر، جبر، تفويض، رضا، غضب و امثال آن، از كارهاي متفرق. »
3-معارفي كه مربوط است به:
« واسطه هائي كه بين خداي سبحان و انسان هستند، مانند: حجاب ها، لوح، عرش، كرسي، بيت المعمور، آسمان، زمين، ملائك، شيطانها، جن و غيرذلك. »
4-معارفي كه مربوط است به:
« خود انسان در زندگي قبل از دنيا. »
5-معارفي كه مربوط است به:
« انسان در دنيا، مانند: تاريخ پيدايش نوع او، خودشناسي، شناسائي اصول اجتماعي، مسئلة نبوت، رسالت، وحي، الهام، كتاب، دين، شريعت، ( كه از اين باب است مقامات انبياء، كه از داستانهاي آنان استفــــاده مي شود، همان داستانهائي كه قرآن كريم از آن حضرات حكايت كرده است.) »
6-معارف مربوط به:
« انسان در عوالم بعد از دنيا، يعني عالم برزخ و معاد. »
7-معارف مربوط به:
« اخلاق نيك و بد انسان، كه مقامات اولياء در صراط بندگي يعني اسلام و ايمان و احسان و اخبات و اخلاص و غير ذلك، مربوط به اين معارف است. »
( در تفسير الميزان، آياتي كه مربوط به احكام ديني است، مورد بحث قرار نگرفته است، زيرا بحث در پيرامون آنها مربوط مي شود به كتاب فقه نه تفسير!)
نتيجة اين طريق از تفسير، اين شده كه در تمامي الميزان و در تفسير همة آيات قرآني يك بار هم ديده نمي شود كه آيه اي بر معنائي خلاف ظاهر حمل شده باشد.
در الميزان، « تأويل» كه ديگران بسيار دارند، ديده نمي شود، الاّ تأويل به آن معنائي كه قرآن كريم در چند مورد اثباتش مي كند، كه آن تأويل اصلاً از قبيل معاني نيست!
در الميزان، در هر چند آيه بعد از تمام شدن بحثها و بيانات تفسيري، بحث هائي متفرق از روايات قرار داده شده، و در آن به آن مقدار كه امكان داشته، از روايات منقول از رسول خدا”ص“ و ائمة اهل بيت سلام الله عليهم اجمعين، هم از طريق عامه و هم از طريق خاصه، ايراد گرديده است.
در الميزان، رواياتي كه از مفسرين صحابه و تابعين چيزي نقل مي كند، نقل نشده است، براي اينكه صرف نظر از اينكه رواياتي است درهم و برهم، كلام صحابه و تابعين حجيتي براي مسلمانان ندارد، مگر رواياتي كه به عنوان «
موقوفه» نقل شده است.
اگر در روايات نقل شده از ائمة اهل بيت عليهم السلام دقت بفرمائيد، ملاحظه خواهيد فرمود كه اين طريقه نويني كه بيانات اين كتاب (الميزان) بر آن اساس نهاده شده، طريقه اي جديد نيست، بلكه قديمي ترين طريقه اي است كه در فن تفسير سلوك شده و طريقة معلمين تفسير است، سلام الله عليهم!
در خلال كتاب الميزان، بحث هاي مختلف فلسفي، علمي، تاريخي، اجتماعي و اخلاقي وجود دارد كه در آنها به مقدار وسع بحث گرديده، و در همة اين بحث ها به ذكر آن مقدماتي كه سنخيت با بحث داشته، اكتفا شده است.
اگر آنطور كه بايد و شايد اخبار ائمة اهل بيت را در مورد ” عام و خاص“ و ”مطلق و مقيد “ آيه هاي قرآن مورد مطالعه قرار دهيم به موارد بسياري بر مي خوريم كه از هر كدام از آنها يك نوع ديگر در تفسير و احكام شرعي استفاده شده است، مثلاً جائي هست كه از عام آن استحباب يا كراهت، و از خاص آن وجوب يا حرمت استفاده شده است، و همچنين از مطلق حكمي، و از مقيد حكمي ديگر، صادر كرده اند.
اين خود يكي از كليدهاي اصلي تفسير اخباري است كه از آن حضرات نقل شده است. مدار تعداد بي شماري از احاديث آن بزرگواران بر همين معناست و با در نظر داشتن آن، خواننده مي تواند در معارف قرآني دو تا قاعده استخراج كند:
قاعدة اول:
-هر جمله از جملات قرآني به تنهائي حقيقتي را مي رسانند و با هر يك از قيودي كه دارد از حقيقتي ديگر خبر مي دهد، حقيقتي ثابت و لايتغير، و يا حكمي ثابت از احكام.
مثال: آية شريفة زير كه چهار معنا از آن استفاده مي شود:
-« قُل اَلله، ثُمَّ ذَرهُم في خَوضِهِم يَلعَبونَ ! »
1) مستند: آية 115 سوره بقره و بحث روايتي ” وَللهِ المَشرِقُ وَ المَغرِبُ فَاَينَما تُوَلّوُا فَثَمَّ وَجهُ اللهِ ...! “ الميزان ج 2 ص77
-معناي اول از عبارت « قُل اَللهُ !»
-معناي دوم از عبارت « قُل اَللهُ ثُمَّ ذَرهُم !»
-معناي سوم از عبارت « قُل اَللهُ ثُمَّ ذَرهُم في خَوضِهِم !»
-معناي چهارم از عبارت « قُل اَللهُ ثُمَّ ذَرهُم في خَوضِهِم يَلعَبونَ ! »
مي توان نظير اين جريان را تا آنجا كه ممكن است همه جا رعايت كرد.
قاعدة دوم:
-اگر ديديم دو قصه و يا دو معنا در يك جمله اي شركت دارند و آن جمله در هر دو قصه آمده است و يا چيز ديگري در هر دو ذكر شده، مي فهميم كه مرجع اين دو قصه به يك چيز است.
-و اين قاعده دو سر از اسرار قرآني است كه در تحت آن اسراري ديگر است، و خدا راهنماست!
سليقة ائمة اهل بيت عليهم السلام اين است كه همواره يك آيه از قرآن را بر هر موردي كه قابل انطباق باشد، تطبيق مي كنند، هرچند كه اصلاً ربطي به مورد يا شأن نزول آيه نداشته باشد!
عقل هم همين سليقه و روش را صحيح مي داند. براي اينكه قرآن به منظور هدايت همة انسانها، در همة ادوار نازل شده است، و نازل شده تا آنان را به سوي آنچه بايد بدان معتقد باشند، و آنچه بايد بدان متخلق گردند، و آنچه كه بايد عمل كنند؛ هدايت كند، چون معارف نظري قرآن مختص به يك عصر و زمان خاص، و يا يك حال مخصوص نيست.
آنچه را قرآن فضيلت خوانده، در همة ادوار بشريت فضيلت است و آنچه را رذيلت خوانده، هميشه ناپسند است. آنچه را كه از احكام عملي تشريع نموده، نه مخصوص به عصر نزول است و نه به اشخاص آن عصر، بلكه تشريعي است عمومي و جهاني و ابدي !
بنابراين اگر مي بينيم كه در شأن نزول آيات، رواياتي آمده كه مثلاً مي گويند: فلان آيه بعد از فلان جريان نازل شد، و يا فلان آيات دربارة فلان شخص يا فلان واقعه نازل گرديده، باري نبايد حكم آيه را مخصوص آن واقعه و يا آن شخص بدانيم، چون اگر اينطور فكر كنيم، بايد بعد از انقضاي آن واقعه و يا مرگ آن شخص، حكم آية قرآن نيز
1) مستند: بحث روايتي الميزان ج 1 ص79
ساقط شود و حال آنكه حكم آيه مطلق است و وقتي براي حكم نامبرده تعليل مي آورد، علت آن را مطلق ذكر مي كند.
مثلاً اگر در حق افرادي از مؤمنين مدحي مي كند به خاطر تقـــوي يا فضيلتي مي كند كه تا آخر دهر هر كسي داراي آن فضيلت باشد، مشمول حكم آيه است.
-« وَ اِنَّهُ لَكِتابٌ عَزيزٌ، لايَأتِيهِ الباطلُ مِن بَينِ يَدَيهِ وَ لا مِن خَلفِهِ ! »
-« قرآن كتابي است عزيز، كه نه در عصر نزول آن باطل در آن رخنه مي كند و نه در اعصار بعد! » (فصلت44)
مستند:آيه7سوره آل عمران« هُوَ الَّذي اَنزَلَ عَلَيكَ الكِتابَ مِنهُ آياتٌ مُحكَماتٌ هُنَّ اُمُّ الكِتابِ وَ اُخَرُ مُتَشابِهاتٌ»
الميزان ج5ص34
مفسرين در بيان ” محكمات و متشابهات“ قرآن اختلاف شديدي كرده اند و دچار انحرافات دامنه داري شده اند.
اين اختلاف و انحراف سابقة طولاني دارد و از زمان مفسرين صحابه و تابعين آغاز شده و تا اين دوره و زمان به سير خود ادامه داده است!
سبب روشن و عمده اي كه اين انحراف را پديد و اين مشاجرات و منازعات را به وجود آورده، همانا خلط و اشتباهي است كه از آنان بين بحث و گفتگو در ” محكمات و متشابهات“ با بحث و گفتگو در ” تأويل“ شده، يعني آن دو بحث را جدا نكرده و با هم در آميخته اند. در اثر اين خلط و اشتباه، اختلاف عجيبي در طرز طرح مسئله و چگونگي بحث از آن و نتيجه اي كه از آن گرفته مي شود پديدار گشته است.
اينك كلية اين مباحث تاريخي را در چند مورد زير خلاصه و بيان مي كنيم:
آيات قرآني به دو بخش « محكم» و « متشابه » تقسيم مي شوند. اين تقسيم به لحاظ مدلولي است كه هر يك از آيات، خود جداگانه دارند. يعني اگر به لحاظ مدلول شخصي تشابهي داشت « متشابه» و اگر نداشت « محكم » هستند.
متشابهات با رجوع به محكمات تشابه شان رفع شده و مراد از آنها مـعـــــلوم مي گردد.
-مقصود از ” محكم“ همان اتقان و ثبات مخصوصي است كه در اين قبيل از آيات وجود دارد كه به واسطة آن در دلالت كردن به مدلول خود تشابهي ندارند.
البته اين نحو از اتقان، مخصوص به يك دسته از آيات قرآني است، و تمامي آيات آن چنين احكامي را دارا نيستند.
در آية شريفه, محكمات را به « ام الكتاب» توصيف كرده است، پس اين دسته از آيات نسبت به آيات ديگر سمت « مادر» و مرجعيت را دارند.
تمامي آيات محكم در ميان خود اختلافي ندارند، يعني باهم در افادة معاني متفق مي باشند.
نمونة يك آية محكم:
-« لَيسَ كَمِثْلِهِ شَيءٍ ! »
-« هيچ چيزي مثل او نيست! » يا « خداوند شبيه چيزي نيست! »
-مقصود از « تشابه » عبارت از توافقي است كه بين اشياء مختلف در بعض اوصاف و كيفيات حاصل مي گردد.
« متشابه » آن آياتي است كه در نظر ابتدائي مصداق و مدلول واقعي آن براي شنونده روشن نيست، يعني با مصاديق ديگر اشتباه مي شود، و اين تشابه به حال خود
هست تا وقتي كه آن ر ا به محكمات رجوع داده، و معاني واقعي هر يك را روشن كنيم، كه پس از معلوم شدن، خود اين آية متشابه برگشته و آيه اي محكم مي شود.
مانند آيه:
-« اَلرَّحمنُ عَليَ الْعَرشِ اسْتَوي! »
-« خداوند بر كرسي قرار گرفته ! »
كه در نظر ابتدائي براي شنونده ترديد حاصل مي شود و برايش معناي حقيقي آن روشن نيست، لكن وقتي به آية محكمي مانند آية « لَيسَ كَمِثلِهِ شَيءٍ – خداوند شبيه چيزي نيست! » رجوع شد، معلوم مي شود كه استقرار خداوند بر عرش، نحوة استقرار جسماني كه تكيه بر مكان باشد، نيست، بلكه منظور تسلط و احاطه بر ملك است.
يا مانند آيه متشابه:
-« اِلي رَبِّها ناظِرَة – به پروردگارش نظر مي كند! »
كه با شنيدن اين آيه انسان ترديد مي كند و منظور از نگاه كردن به خدا را نمي فهمد كه چگونه خواهد شد؟ ولي وقتي به آية:
-« لا تُدرِكهُ الاَبصارِ وَ هُوَ يُدرِكُ الاَبصارِ ! »
مراجعه مي كند، معلوم مي شود كه مقصود از آن نگاه كردن جسماني نيست.
قسمتي از آيات و روايات در اين زمينه نقل مي شود:
-« اوست كه قرآن را بر تو فرستاد، كه برخي از آن كتاب، آيات محكمات است، كه آنها ” ام الكتاب“ و اصل و مرجع ديگر آيات هستند. و برخي ديگر آياتي است متشابه، تا آنكه گروهي كه در دلهايشان ميل به باطل است، از پي متشابه رفته، تا به تأويل كردن آن در دين راه شبهه و فتنه گري پديد آورند؛ در صورتي كه تأويل آن را جز خدا كسي نمي داند، و ” راسخون در علم“ گويند: ما به همة آن كتاب گرويديم، كه تمام محكمات و متشابه آن از جانب پروردگار ما آمده است، و به اين دانش، و بر اين معنا ( كه آيات قرآن همه از جانب خداست،) تنها خردمندان آگاهند، (كه آنها به طور دائم و با تضرع به
درگاه خدا مي گويند:)
-بار پروردگارا !
دلهاي ما را به باطل مايل مكن، بعد از آنكه هدايت كردي ما را !
و ما را از جانب خويش رحمت فرست!
كه تو بسيار بخشنده اي ...! » ( آل عمران 7تا9)
امام صادق عليه السلام فرمود:
-« قرآن محكمي دارد و متشابهي،
پس به محكم آن ايمان بياور، و عمل كن!
ولي به متشابه اش ايمان بياور و لكن عمل منما !
اين گفتة خداست كه فرموده:
-كساني كه دلهايشان از حق برگشته تنها آيات متشابه را دنبال مي كنند، تا باعث گمراهي مردم شوند، و از طرفي هم به خيال خود به تأويل قرآن نايل شوند، با اينكه جز خدا كسي تأويل آن را نمي داند!
ولي راسخون در علم مي گويند: ما ايمان آورده ايم، تمامي از نزد پروردگار ماست!
راسخون در علم همانا آل محمد”ص“ مي باشند! »
( نقل از تفسير عياشي)
وجود ” متشابه“ در قرآن حتمي و ضروري مي باشد.
اين ضرورت وجود ناشي از وجود ” تأويل“ است، همان تأويلي كه موجب شده بعض آيات قرآني مفسر و بيان كنندة بعض ديگر باشند!
خداوند متعال در قرآن شريف تذكر داده كه اين كتاب داراي تأويلي است كه معارف و قوانين و احكام و ساير موضوعات قرآني به آن ارتباط دارند، ولي ضمناً يادآور شده كه توانائي درك آن را فقط نفوس مطهره دارند!
كمال تطهير الهي كه خداوند انسان را براي رسيدن به آن دعوت فرموده، فقط
در عدة معدودي پيدا مي شود، ولي مؤمنين ديگر هر يك به حسب مقام و درجة خود از آن بهره مندي دارند، البته به همان اندازه كه در قلوبشان وارد مي شود!
قرآن شريف راه رسيدن به اين سعادت عظمي را تنها از راه معرفت النفس ممكن مي داند, لذا براي تربيت انسانها و ايجاد علم و عمل در آنها، آنها را با حقايق جهان – مبدأ و معاد و عالم وجود – آشنا مي سازد، تا معرفت حقيقي به نفس و وجود خود پيدا كنند. از لحاظ عملي نيز قوانين اجتماعي براي آنها معين مي فرمايد تا با قلبي فارغ به جهان علم و عرفان نزديك شوند!
هدايت هاي ديني بر اساس علم و دانش و نفي تقليد كورانه بنا شده است. خداي تعالي ابتدا حقايق معارف را به طور واضح شرح داده و سپس ارتباط خاص معارف با قوانين را روشن فرموده است. لذا يك دسته از آيت قرآن به انسان مي فهماند كه او موجودي است كه خداوند سبحان با دست خود او را آفريده، در آفريدن و بقاي او ملائكه و مخلوقات ديگرش را از آسمان و زمين و نبات و حيوان و مكان و زمان و غيرآن واسطه قرار داده، و به او اعلام كرده كه خواه و ناخواه به سوي معاد و وعده گاهي كه در پيش دارد، سير خواهد كرد، و در آنجا به پاداش يا عذاب ناشي از اعمال و كردارش خواهد رسيد!
از طرف ديگر عامة مردم فهمشان از حدود محسوسات تجاوز نكرده و به علم مافوق طبيعت نمي رسد، و فهماندن مفاهيم عالي هم به انسانها جز از راه معلومات ذهني كه در خلال حيات و زندگي دنيوي تحصيل كرده, ممكن نيست....
خلاصه اينكه:
-اختلاف فهم ها و عمومي بودن موضوع هدايت از يك طرف، و وجود تأويل در قرآن، از طرف ديگر، تماماً نشان مي دهد كه – بيانات قرآني جنبة مثالي دارند براي رسانيدن حقايق به فهم هاي عمومي، از راه معلومات ذهني آنان !
آيات قرآني به لحاظ مشتمل بودن بر معارف اصلي و يا ملاكها و مصالح احكام، مورد ” تشابه“ واقع مي گردند، ولي از نظر اشتمال بر خود احكام و قوانين به هيچ وجه محل تشابه نيست!
لذا يايد معاني و معارف حقه را در قالب هاي مختلف بريزند و با امثلة گوناگون ايراد كنند، به طوري كه بعضي بعض ديگر را تفسير كند، تا در اين صورت به واسطة تدافع و اختلافي كه در بين آنهاست، مطالب روشن شود:
1-تمام آنها مثالهائي هستند كه در ماوراء خود حقايق مسلمي
دارند، و مقصود اصلي فهماندن آن حقايق است.
2-فقط مقدار لازم از خصوصيات را بايد طرح كرد، زيرا بعضي از مثلها بعض خصوصيات موجود در يكي ديگر را نفي مي كند، و آن يكي ديگر برخي از خصوصيات اين يكي را.
پس تشابهي كه در يك آيه واقع است با احكام و استوار بودن آية ديگري مرتفع خواهد شد!
1-براي تمام قرآن، اعم از آيات محكم و متشابه، تأويل وجود دارد!
2-اين تأويل از قبيل مفاهيم لفظي نيست، بلكه امور خارجي است، كه نسبت آن به معارف بيان شده، نسبت ” ممثل“ است به ” مثال .“
3-تمامي معارف قرآن مثل هائي است كه براي تأويلي كه از آنها نزد خداوند متعال موجود است، زده شده است. البته خود بيانات لفظي قرآني هم نسبت به معارف و مقاصدشان جنبة مثلي دارند.
4-ممكن است مطهرين و پاكان به تأويل قرآن برسند و دانائي پيدا كنند. مطهرين از جملة راسخين در علمند.
براي روشن شدن مطلب داستان موسي”ع“ را نقل مي كنيم كه براي يادگيري تأويل حوادث از خضر”ع“ رفت:
در اين داستان، خداوند سبحان از زبان خضر عليه السلام، هنگامي كه با ايرادهاي موسي”ع“ مواجه مي شود، نقل مي فرمايد، كه گفت:
-« به زودي تأويل آنچه را كه بر تحملش صبر نداشتي براي تو خبر مي دهم! »
همچنين پس از خاتمة بيان و تشريح عناوين قضايا باز نقل مي كند كه به او گفت:
-« اين تأويل آن چيزهائي بود كه بر تحملش طاقت نداشتي ! »
چنانكه ملاحظه مي شود در اين دو جا كه لفظ ” تأويل“ استعمال شده، مقصود از آن بيان صور و عناوين اصلي است كه در سه مورد مربوط به سؤال بر حضرت موسي”ع“ مخفي بوده و از آن غفلت داشته است، كه به واسطة غفلت و توجه نداشتن به آنها عناوين ديگري را جايگزين آنها كرده بود و به آن سبب آنچه را در موارد سه گانه از حضرت خضر مشاهده نمود, مورد ايرادش واقع شد.
1-قضيه اي است كه در آيه شريفه فرموده: « هر دو رفتند، چون در كشتي نشستند، خضر آن كشتي را شكست و معيوب كرد. »
2-وقتي از دريا گذشتند، در ساحل به پسري برخورد كردند و خضر”ع“ بي گفتگو آن پسر را به قتل رسانيد.
3-وارد قريه اي شدند و از اهل آن طعام خواستند، ندادند و چون خواستند از آنجا خارج شوند، چشمشان به ديواري كه قريب به انهدام بود، افتاد، خضر آن ديوار را تعمير كرد.
ايرادهائي كه موسي عليه السلام بر ظاهر عملكرد حضرت خضر گرفت بدين قرار بود:
1-موسي گفت: آيا كشتي را شكستي تا اهلش را در دريا غرق كني؟ كار بدي كردي!
2-موسي گفت: آيا نفس محترمي را كه كسي را نكشته بود، بي گناه كشتي؟ همانا كه كار بسيار قبيحي را مرتكب شدي!
3-موسي گفت: آيا روا بود كه تو اين زحمت را بيخود كشيدي؟ اگر اين كار را جاي ديگر مي كردي در برابر به مزدي نايل مي شدي!
تأويل هاي سه گانه اي كه حضرت خضر عليه السلام براي موسي”ع“ بيان كرد، و صور و عناوين حقيقي آنها را روشن و آشكار نمود، به شرح زير بود:
1-نخست فرمود: اما آن كشتي را كه شكستم، صاحبانش فقيراني بودند كه با آن كسب و ارتزاق مي نمودند و چون پادشاه كشتي هاي بي عيب را غصب مي كرد، خواستم آن را معيوب كنم تا آن را غصب نكند و براي آنان بماند.
2-بار دوم فرمود: اما آن پسر، پدر و مادرش مؤمن بودند، ترسيديم اگر اين پسر باقي بماند آنها را فريب داده و از دين برگرداند، بدين جهت او را به قتل رساندم، كه ايمان آن دو محفوظ ماند، و خواستيم عوض دهد پروردگارشان فرزند بهتر و صالح تر از جهت طهارت باطني و ارحام دوستي!
3-سر انجام براي سومين ايراد چنين پاسخ داد: اما آن ديوار را كه تعمير كردم بدين جهت بود كه ديوار متعلق به دو طفل يتيمي در آن شهر بود و در زير آن گنجي از آنان نهفته بود، و پدرشان آدم صالحي بود, پروردگار تو خواست تا آنان به حد رشد رسيده و به لطف و رحمت الهي گنجشان را استخراج نمايند!
حضرت خضر پس از بيان سه تأويل فوق، به طور يك بيان سربسته و كلي از جميع اعتراضات موسي”ع“ پاسخ داد و فرمود:
-« من اين كارها را از پيش خود نكردم، بلكه تمامي به امر خداوندي بود! »
به طوري كه از اين آيــــات بر مي آيد, منظور اصلي از ”تأويل“ رجوعي است كه ” شيء “ نسبت به صورت و عنوان خود پيدا مي كند.
سه مورد زير، نتيجة مباحث مربوط در اين زمينه مي باشد:
1-معناي اينكه آيه اي داراي ” تأويل“ باشد و به آن رجوع كند، غير آن است كه ” متشابه“ باشد و به آية محكم ديگري رجوع كند.
2-تأويل داشتن مختص آيات متشابه نيست، بلكه تمامي آيات قرآني، اعم از محكم و متشابه، داراي تأويلند.
3-” تأويل“ از نوع مفاهيمي كه مدلول لفظ هستند نيست، بلكه از امور خارجي و عيني است!
آية قرآني مي فرمايد:
-« . . . كساني كه در دلهايشان ميل به باطل است، آيات متشابه را دنبال مي كنند تا فتنه برانگيزند، و تأويل آن را به دست آورند، با اينكه جز خدا كسي تأويل آن را نمي داند، و راسخون در علم مي گويند ايمان آورده ايم به آن كه تمامي از نزد پروردگار ماست، و تنها خردمندان آگاه به اين قسمتند...! »
در اينكه آيا غير از خدا كسان ديگر نيز تأويل قرآن را مي دانند يا نه، بين مفسرين مورد اختلاف شديدي قرار گرفته است. و در واقع حرف ‹ واو› كه بين دو عبارت در آية زير واقع شده-
« وما يعلم تأويله الاّ الله ‹ و› الراسخون في العلم يقولون ...! »
منشأ تمامي اين اختلاف هاست، كه گروهي آن را واو عطف مي دانند و گروهي نمي دانند!
بعضي از قدماي مفسرين و طايفة شافعي و معظم مفسرين شيعه ‹ واو› را عطف دانسته اند، لذا معناي آيه را چنين فهميده اند كه راسخون در علم هم به تأويل آيات متشابه آشنائي دارند!
لكن بيشتر قدما, و همچنين طايفة حنفي از اهل سنت، ‹ واو› را عطف ندانسته، و معتقدند علم تأويل مختص خداست.
اگر دقت كنيم، ملاحظه مي شود كه در مسئلة مورد بحث اشتباهي شده، و خلطي روي داده است، و اين اشتباه سبب حرفهاي بي اساسي شده كه زده اند. آن اشتباه
اين است كه طرفين بحث « تأويل» آيه را به « معنا و مفهوم لفظي » خلط كرده، و هر دو را يكي دانسته اند. در حالي كه تأويل قرآن، آن حقايق خارجي است كه تكيه گاه آيات قرآن مي باشد!
واقعيت اين است كه، قرآن شريف علم به تأويل را براي غير حق تـــعالي تجويز مي كند، اما نه به وسيلة اين آيه و ‹واو› وسط آن، زيرا در اين آيه در مقام تقسيم كتاب به ” محكم و متشابه،“ و مخصوصاً بيان حال مردم نسبت به اخذ و پيروي آن است، يعني روشن مي كند كه مردم در برابر ” محكم و متشابه“ قرآن دو تيره هستند، عده اي به واسطة انحراف و زيغ قلبي مايل به پيروي متشابه هستند، ولي دستة ديگر كه راسخون در علمند، به واسطة ثبات در علم از محكمات پيروي كرده، و به متشابهات تنها ايمان قلبي دارند!
بنابراين قصد ابتدائي از ذكر « راسخون در علم، » در آيه مورد بحث، براي بيان حال آنها نسبت به قرآن است، و زائد بر آن از قصد نخستين آيه خارج است!
پس خود اين آيه در صدد شركت دادن آنها در علم تأويل نيست و آية مزبور علم به تأويل را منحصر به ذات اقدس الهي مي داند. ولي آيات ديگري هست كه به طور دليل منفصل، امكان علم تأويل را به راسخون در علم مي دهد، چون علم غيب كه در آية- «بگو، جز خداوند كس ديگري از ساكنان آسمانها و زمين دانائي به غيب ندارد...!» مختص خداي تعالي شمرده شده ولي در آية زير آن را به اذن الهي براي پيامبر كه مورد رضايت و خشنودي حضرتش مي باشد، ثابت كرده است:
-« خداوند عالم و داناي به غيب است،
بر عالم غيبش كسي را مطلع نخواهد كرد، مگر:
آن كس را كه از رسولان برگزيده است ! »
« كساني كه در دلهايشان تمايل به باطل است، آيات متشابه را دنبال مي كنند تا فتنه بر انگيزند، و تأويل آن را به دست آورند، با اينكه جز خدا كسي
1) مستند:آيه7سوره آل عمران «فَاَمّاَ الَّذينَ في قُلوُبِهُم زَيغٌ فَيَتَّبِعوُنَ ماتَشابَهَ مِنهُ اِبتِغاءَ الفِتنَةِ و اِبتِغاءَ تَأويلِهِ!» الميزان ج5ص168
تأويل آن را نمي داند...! »
اين آيات به طور كنايه متعرض حال منافقين و منحرفين قلبي شده، و ضمناً مسلمانان را به ثبات و استواري در آنچه از معارف دين فهميده اند، دعوت كرده است، و آنان را به ” تسليم و ايمان“ به چيزهائي كه برايشان روشن نشده و مشتبه است، فرا خوانده است.
در پايان خاطر نشان ساخته كه اساس تمام مفاسدي كه در مجتمع مسلمانان پيش آمده، و نظام سعادت آنها را مختل ساخته، همانا پيروي متشابهات و خواستن تأويل آنها بوده است!
يعني پيروي متشابهات و طلب تأويل آنها تنها چيزي است كه هدايت ديني را به گمراهي و ضلالت مبدل ساخته، و اجتماع مسلمانان را به افتراق، و اتحادشان را به دشمني تبديل كرده است!
مستند: آيه82 سوره نساء « اَفَلا يَتَدَبَّروُنَ الْقُرآنَ وَلَو كانَ مِن عِندِ غَيرِ اللهِ لَوَجَدوُا فيهِ اِختِلافاً كَثيراً ! »
الميزان ج9ص28
قرآن مجيد دعوت مي كند كه مردم در آن تدبر، و در آيه به آية آن تأمل، و در احكام نازل شده يا حكمت بيان شده يا قصه و مؤعظه يا مطالب ديگر آن تحقيق كنند، و خلاصه به تمام آيات مربوط به آن اعم از مكي و مدني و محكم و متشابه، مراجعه كنند، و آيات را به يكديگر ضميمه نمايند، تا برايشان واضح شود كه اختلافي بين آيات نيست !
وقتي در قرآن تدبر شود، روشن خواهد شد كه آيات جديد قرآن، آيات قديمي را تصديق مي كند؛ و بدون آنكه هيچ گونه اختلافي بين آيات فرض شود، آيات شاهد يكديگرند!
در قرآن به هيچ وجه اختلاف راه ندارد! نه به صورت تناقض – كه يك عده از آيات عدة ديگر را نفي كنند و با يكديگر منافات و مدافعه داشته باشند- و نه به صورت تفاوت – كه مثلاً دو آيه از نظر تشابه بيان يا متانت معاني و مقاصد با هم ا ختلاف داشته باشند – كه بعضي از آيات از لحاظ پي ريزي و ريشه و اساس محكمتر و شديدتر از پاره اي ديگر باشند:
-« كتابي است كه آيات آن به هم شباهت، و حقايق مكرري دارد،
كه از شدت تأثير آن پوست بدن ها مي لرزد! »
همين عدم اختلاف در قرآن، مردم را به اين مطلب رهبري مي كند كه قرآن
كتابي است كه از طرف خداي تعالي نازل شده، و از طرف غير خدا نيست، چرا كه اگر از جانب غير خدا بود از اختلاف زياد سالم نمي ماند!
هيچ شخص متدبر در قرآن نمي تواند بي درنگ از مشاهدة اين حقيقت صرف نظر نمايد كه قرآن كتابي است كه در تمام شئون مربوط به انسان مداخله كرده است، مانند:
1-در معارف مبدأ، معاد، خلق و ايجاد،
2-در فضايل اخلاقي عمومي انساني،
3-در قوانين اجتماعي و فردي، كه حاكم بر نوع انسان است، و هيچ مطلب كوچك و بزرگ از نظرش مخفي نمانده است،
4-قصص و مطالب عبرت انگيز، و مواعظ و نصايح!
قرآن مجيد همة اين ها را با بياني معجز آسا آورده و همة مردم دنيا را دعوت كرده است كه مثل آن را بياورند. اين معارف و حقايق، در ضمن آياتي نازل شده كه در مدت قريب 23 سال، در حالات مختلف، در شب و روز، در حضر و در سفر، در جنگ و صلح، در سختي و خوشي، در تنگي و گشايش نازل شده اند ولي با اين وصف، نه در بلاغت خارق العاده و معجز آسا، و نه در معارف عاليه و حكمت هاي بلندپايه، و نه در قوانين اجتماعي و فردي اين كتاب، در هيچ كدام اينها، هيچ گونه اختلافي وجود ندارد، و بلكه آخرين آيه منعطف به همان حقيقتي است كه اولين آيه تقرير كرده است، و شاخ و برگ ها و تفصيلات قرآن، برگشت به همان دارد كه در رگ و پي و ريشة آن ثابت و برقرار است!
تفصيلات قانونگزاري و حكمتهاي قرآن، وقتي كه تجزيه و تحليل شود، همه به نكتة مركزي توحيد خالص برمي گردد، و توحيد خالص قرآن را هم وقتي به صورت تركيب درآوريم، عيناً همان مي شود كه از تفصيلات استفاده مي كنيم.
اين خصوصيت و شأن خاص قرآن است!
كسي كه در قرآن تدبر كند، و آنطور كه بايد و شايد تدبر كند، و با شعور زنده و قضاوت فطري خود حكم خواهد كرد كه كسي كه اين سخنان را گفته از كساني نيست كه مرور ايام و تحول و تكاملي كه در موجودات مؤثر است، در او مؤثر باشد، بلكه گويندة
آن خداي واحد قهار است!
از آية فوق چند مطلب واضح است:
1-قرآن كتابي است كه فهم هاي عادي مي توانند آن را بفهمند، و به مطالب آن برسند،
2-آيات قرآن مفسر يكديگرند،
3-قرآن كتابي است كه قابل نسخ و ابطال، يا تكميل و تهذيب نيست، و هيچ حاكمي به هيچ وجه نمي تواند بر آن حكومت كند!
اگر قرآن قابليت تكميل يا ابطال را داشته باشد ناچار و به حكم ضرورت بايد قابل يك نوع تحول و تغيير باشد، ولي قرآن كه داراي اختلاف نيست، پس تحول و تغيير در آن راه ندارد، و چون قابل تحول و تغيير نيست، نتيجه آن است كه قابل نسخ و ابطال و امثال آن نيز نمي باشد!
لازمة اين مطلب آن است كه شريعت اسلامي تا روز قيامت ادامه دارد!
اخبار بسياري از رسول خدا”ص“ از طريق شيعه وسني نقل شده كه فرمود:
« در هنگام بروز فتنه ها، و براي حل مشكلات، به قرآن مراجعه كنيد! »
اين حديث دليل بر تحريف نشدن قرآن است.
دليل ديگر آن حديث شريف ثقلين است، كه از شيعه و سني به حد تواتر نقل شده است, كه رسول خدا”ص“ فرمود:
-« به درستي, من در ميان شما دو چيز گرانقدر باقي مي گذارم:
1- كتاب خدا 2- عترتم، اهل بيتم !
مادام كه به آن دو تمسك جوئيد، هرگز گمراه نخواهيد
1) مستند: بحث تحليلي و روايتي الميزان ج23 ص158
شد! »
اين حديث دليل محكمي است بر اينكه قرآن كريم دستخوش تحريف نشده و نمي شود، چه اگر بنا بود قرآن كريم دستخوش تحريف شود، معني نداشت كه پيامبر گرامي خدا”ص“ مردم را به كتابي ارجاع دهد كه دست خورده و تحريف شده است، و با اين شدت تأكيد بفرمايد: تا ابد هر وقت به آن دو تمسك جوئيد گمراه نمي شويد!
همچنين اخبار بسياري از طريق رسول خدا”ص“ و ائمة اهل بيت عليهم السلام رسيده كه دستور داده اند اخبار و احاديث شان را عرضه به قرآن كنند، چه اگر كتاب الهي تحريف شده بود، معنائي براي اينگونه اخبار نبود.
دليل ديگر بر عدم تحريف قرآن، رواياتي است كه در آنها خود امام هاي اهل بيت عليهم السلام آيات كريمة قرآن را در هر باب موافق و عين آنچه در اين قرآن موجود عصر ماست، قرائت كرده اند.
از اميرالمؤمنين و ساير ائمة معصومين عليهم السلام وارد شده كه قرآن موجود همان قرآني است كه از ناحية خدا نازل شده است، و چيزي كه هست ترتيب سوره ها و آيات آن غير آن وضعي است كه در قرآن نوشته شده به خط حضرت اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليه السلام بوده است. قرآني كه آن جناب نوشته بود ترتيب ديگري داشت.
چيزي كه هست، نويسندگان قرآن در زمان ابي بكر، علي عليه السلام را شركت ندادند و همچنين در زمان عثمان، و از همين باب است اينكه به شيعيان خود فرموده اند:
-« اقرؤا كما قرء الناس! »
-« قرآن را به همان طور بخوانيد كه مردم مي خوانند! »
مقتضاي اين روايات اين است كه اگر در آن روايات ديگر آمده كه قرآن علي ”ع“ مخالف قرآن موجود در دست مردم است، معنايش اين باشد كه گفتيم از نظر ترتيب بعضي سوره ها يا آيات تفاوت دارد، آن هم سوره يا آياتي كه به هم خوردن ترتيبش كمترين اثري در اختلال معناي آن ندارد، و آن اوصافي را كه گفتيم خداوند قرآن را بدان اوصاف توصيف فرموده، از بين نمي برد.
هرچند مضامين اين اخبار مختلف است ولي مجموعاً دلالت دارند بر اينكه قرآني كه امروز در دست مردم است، همان قرآني است كه از ناحية خداي تعالي بر خاتم الانبياء ”ص“ نازل شده است، بدون اينكه چيزي از اوصاف كريمة و آثار و بركاتش از بين رفته باشد!
عده اي از محدثين شيعه و حشويه و محدثين اهل سنت را عقيده بر اين است كه قرآن كريم تحريف شده است. اما اين به معناي آن است كه چيزي از آن افتاده، و پاره اي از الفاظ آن تغيير يافته، و ترتيب آيات آن به هم خورده است، ولي تحريف به معناي زياد شدن يا قاطي شدن چيزي در آن مورد نظر آنان نبوده و هيچ يك از علماي اسلام، اعم از شيعه و سني، معتقد نيستند كه چيزي به قرآن اضافه شده يا قاطي شده باشد!
گروهي از روايات دلالت دارند بر سقوط بعضي از سوره ها، يا بعضي آيات، يا برخي جملات، و يا قسمتي از جملات و كلمات و يا حروف قرآن، كه در همان صدر اسلام در موقع جمع آوري در زمان ابي بكر، و همچنين در موقع جمع آوري بار دوم در زمان عثمان، اتفاق افتاده است. همچنين دلالت دارند بر تغيير و جا به جا شدن آيات و جملات.
برخي از اهل حديث شيعه اين گونه روايات را ذكر كرده اند. از اهل سنت نيز در صحاح خود مانند صحيح بخاري و مسلم، سنن ابي داود، نسائي، احمد، و ساير جوامع حديث و كتب تفسير مانند - آلوسي - آن را ذكر كرده اند.
آنچه گفته شد غير از موارد اختلافي است كه بين مصحف عبدالله بن مسعود با مصحف معروف در روايات ذكر شده است. و نيز غير از موارد اختلاف مصحف ابي بن كعب با مصحف عثماني است, و همچنين ميان خود مصحف هاي عثماني است كه عثمان دستور داده بود بنويسند و به اقطار بلاد اسلامي آن روز بفرستند.
در زمان عثمان پنج يا هفت مصحف نوشته شده، و به شام، مكه، بصره، كوفه، يمن و بحرين فرستاده شده، و يكي نيز در مدينه نگهداري شده است.
مطابق روايات، همچنين اختلافي از نظر ترتيب ميان مصحف هاي زمان عثمان با مصحف هاي دورة ابي بكر وجود دارد. ( مثلاً سورة انفال در زمان ابي بكر جزو سوره هاي مثاني و سورة برائت جزو سوره هاي مئين قرار داشت, ولي در زمان عثمان هر دو را جزو سوره هاي طوال قرار دادند.)
مطابق روايات، همچنين اختلافي در ترتيب سوره ها وجود دارد. روايات حاكي است كه ترتيب سوره ها در مصحف عبدالله بن مسعود و مصحف ابي بن كعب غير از ترتيب در مصحف عثماني است!
1) مستند: بحث تحليلي الميزان ج23ص160
مطابق روايات, اختلاف ديگري در ميان قرائت ها وجود دارد, چه قرائت هاي غير معروفي است كه از صحابه و تابعين روايت شده، كه با قرائت معروف اختلاف دارد.
علامة فقيد در تفسير الميزان دربارة روايات بالا چنين اظهار نظر كرده است:
تمسك به اخبار براي اثبات تحريف قرآن مستلزم حجيت نبودن خود آن اخبار است. ( زيرا با تحريف شدن قرآن دليلي بر نبوت پيغمبر باقي نمي ماند تا چه رسد به امامان و حجيت اخبار ايشان! )
پس كسي كه به اخبار نامبرده استدلال مي كند، تنها مي تواند به عنوان يكي از مصادر تاريخ به آن تمسك جويد، و در تاريخ هم هيچ مصدري متواتر يا مصدري همراه با قراين قطعي كه مفيد علم و يقين شود، وجود ندارد، و عقل در هيچ يك از آن مصادر مجبور به قبول نيست، چون هرچه هست، همة اخبار آحاد است، كه يا ضعيف در سند است و يا قاصر در دلالت، و يا به فرض صحت سند و روشني دلالت كه در نايابي چون كبريت احمر است، تازه بيش از ظن چيزي افاده نمي كند!
زيرا به فرض اينكه سندش صحيح و دلالتش روشن باشد، لكن ايمن از جعل و دسيسه نيست، چه اخباري كه به دست يهود در ميان اخبار مسلمين دسيسه شده، آنقدر ماهرانه دسيسه شده كه از اخبار واقعي خود ما قابل تميز نيست، و چنين خبري قابل اعتماد نيست. اگر به سند آنها مراجعه شود، ديده مي شود يا مرسلند يا اصلاً سند ندارند و امثال آن!
اينگونه اخبار آيه ها و سوره هائي را نشان مي دهند كه از قرآن افتاده به هيچ وجه شبيه به نظم قرآني نيست، و گذشته از اينكه به خاطر مخالفتش با قرآن مردود است!
مثلاً در بسياري از موارد، تفسير آيه را با خود آيه اشتباه كرده اند. يعني وقتي امام عليه السلام آيه را خوانده براي تفسير عبارتي را اضافه كرده، ولي نگفته كه آيه چنين نازل شده است! مانند: « يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك ( في علي) »
و حال آنكه روايت نمي خواهد بگويد كه ( في علي) جزو قرآن بوده، بلكه مي خواهد بفرمايد، آيه در حق آن جناب نازل شده است.
دسيسه و جعل چنان در روايات شايع بوده كه اگر كسي به روايات مربوط به خلقت و ايجاد و قصص انبياء سلف و امت هاي گذشته و همچنين به اخبار وارده در تفاسير آيات و حوادث صدر اسلام، مراجعه نمايد، هيـــــچ ترديدي درآن برايش باقي نمي ماند!
آري، دشمنان خوب فهميده بودند كه اگر بتوانند به قرآن دستبردي بزنند، و حجيت اين قلعة حصين را كه جميع معارف ديني، و سند زنده و جاويد نبوت، و مواد دعوت در آن متحصن است، مختل سازند، امر نبوت حضرت خاتم الانبياء، بدون كمترين دردسري باطل مي شود، و شيرازة دين اسلام از هم مي گسلد، و ديگر بر بناي اسلام سنگي روي سنگ قرار نمي گيرد.
عجب اينكه، اينگونه علماي ساده انديش ديني كه در مقام استدلال بر تحريف قرآن بر مي آيند به رواياتي كه منسوب به صحابه يا ائمة اهل بيت احتجاج مي كنند، هيچ فكر نمي كنند كه چه مي كنند!
اگر حجيت قرآن باطل شود، نبوت و معارف ديني همه باطل مي شود، و مي ماند قول يك صحابه كه بايد نبوت پيامبر و قرآنش را با آن قبول كنيم!!؟
روايات تحريف, آيات و سوره هائي را سواي قرآن اسم مي برد كه از نظر اسلوب و نظم هيچ شباهتي به نظم قرآن ندارند.
اگر خواننده خود مراجعه كند، بهتر مي فهمد. مثلاً سورة خلع، سورة حفد، سورة ولايت، و غيرآن، كه پاره اي از روايات آن را آورده اند، اقاويل و پريشان گوئي هائي است كه سازنده اش از نظم قرآني تقليد كرده، و نتيجه اش اين شده كه اسلوب عربي مألوف و معمولي را هم از دست داده است، و چيزي گفته كه هر طبع و ذوقي از شنيدن آن دچار
تهوع مي شود!
طرفداران تحريف قرآن، روايتي را مورد استدلال خود قرار داده اند كه از عامه و خاصه نقل شده است، كه علي عليه السلام بعد از رحلت رسول خدا”ص“ از مردم كناره گيري كرد و بيرون نيامد مگر براي نماز، تا آنكه قرآن را جمع آوري كرد، و آنگاه آن را از خانه بيرون آورد و به مردم ارائه داد، و اعلام كرد كه اين آن قرآني است كه خداوند تعالي بر پيغمبرش نازل فرموده است، و من آن را جمع آوري كردم، مردم او را رد كردند، و قرآن او را نپذيرفتند، و به قرآني كه ” زيد بن ثابت“ جمع كرده بود اكتفاء كردند.
مرحوم علامة طباطبائي در الميزان اين نظريه را چنين رد مي كند:
-صرف جمع آوري اميرالمؤمنين علي عليه السلام قرآن كريم را، و عرضه داشتن بر اصحاب و نپذيرفتن آنان، دليل نمي شود بر اينكه قرآني كه آن جناب جمع آوري كرده بود، مخالف با قرآن ديگران بوده است، و از حقايق اصولي دين و يا فرعي آن چيزي اضافه داشته است، و بيش از اين احتمال نمي رود كه قرآن آن جناب از نظر ترتيب سوره ها و يا آيه هاي يك سوره، كه به تدريج نازل شده است، با قرآن سايرين مخالفت داشته است، آن هم مخالفتي كه به هيچ يك از حقايق ديني برخورد نداشته است!
-چه اگر غير از اين بود، و واقعاً قرآن آن حضرت حكمي يا احكامي از دين خدا را مشتمل بوده كه در قرآن هاي ديگر افتاده بوده است، اميرالمؤمنـــين به آن سادگي از آن دست بر مي داشت؟ نه بلكه به طور قطع با آن محاجه مي كرد! در تمام احتجاجات اميرالمؤمنين كه نقل شده، حتي يك مورد هم نقل نشده كه آن جناب دربارة امر ولايت و خلافت خود ويا در امر ديگري آيه و يا سوره اي خوانده باشد كه در قرآن هاي خود آنان نبوده باشد، و آن جناب ايشان را به خيانت در قرآن متهم كرده باشد!؟
كساني به غير آن قرآني كه زيد بن ثابت به امر ابوبكر و در نوبت دوم به امر عثمان نوشت، قرآن ديگري داشتند، مانند علي عليه السلام، ابي بن كعب، عبدالله بن
مسعود؛ چيزي را از آنچه كه در قرآن دائر در ميان مردم بود، انكار نكردند، و نگفتند كه فلان چيز غير قرآن و يا داخل قرآن شده است!
تنها چيزي كه از نامبردگان در مخالفت با آن قرآن رسيده، اين است كه از ابن مسعود نقل شده كه او در قرآن خود، معوذتين ( دو سوره قل اعوذ، ) را ننوشــته بود و مي گفت اينها دو حرز بودند كه جبرئيل براي رسول خدا”ص“ آورد تا حسن و حسين را با آن حرز كند و از گزند حوادث بيمه سازد ولي بقية اصحاب هم اين سخن را از ابن مسعود رد كردند. از امامان اهل بيت عليهم السلام به طور متواتر تصريح شده كه اين دو سوره از قرآن است!
بحث ديگري وجود دارد كه آن را روايات « انساء – از ياد بردن» گويند. اين روايات از طريق عامه دربارة نسخ و انساء در قرآن وارد شده است، كه روايات تحريف به معناي نقصان و تغيير قرآن را حمل بر آن نموده اند.
يكي از آنها روايتي است كه از ابن عباس نقل كرده اند، كه گفت:
-از آنجائي كه بعضي از آنچه در شب بر رسول خدا”ص“ وحي مي شد، او در روز فراموش مي كرد، آية – مانَنسَخْ مِن آيَةٍ اَوْ نُنسِها نَأتِ بخِيرٍ مِنها اَو مِثلِها – نازل گرديد.
از سعد بن ابي وقاص روايت كرده اند كه وقتي آية « ماننسخ من آية او ننسها...، » را « ما ننسخ من آية او ننسأها...،» قرائت كرد. شخصي اعتراض كرد كه سعيد بن مسيب آن را « او ننسها، » مي خواند، تو چرا چنين خواندي؟ سعد گفت: قرآن كه بر مسيب و خاندان او نازل نشده، مگر نشنيده اي كه خداي تعالي فرمايد: « سنقرئك فلا تنسي – به زودي برايت مي خوانيم تا فراموش نكني! » و نيز مي فرمايد: « واذكر ربك اذا نسيت – به ياد آر پروردگارت را هرگاه كه فراموش كردي! »
( علامه طباطبائي مي فرمايد:
-مقصود سعد از اشتهاد به اين دو آيه اين بوده كه خداوند نسيان را از پيغمبر برداشته و ديگر در حق او ” ننسها “ معني ندارد، بدين جهت من آن را ” ننسأها “ خواندم كه از مادة ” نسي“ به معناي ترك و تأخير است.
خلاصه معناي « ماننسخ من آية، » اين است كه آيه را از كار بيندازيم، نه اينكه
تلاوتش را نسخ كنيم، و اين چنين نسخ در آيات قرآني هست، مانند: آيه صدقه دادن براي نجوا و بيخ گوشي صحبت كردن، كه عملش نسخ شده، و ديگر صدقه دادن واجب نيست، ولي تلاوتش باقي مانده است!
ولي معني ” او ننسأها ، » اين است كه آيه را به كلي ترك كنيم، يعني از ميان آنان براندازيم، هم عمل به آن و هم تلاوت آن را متروك سازيم! )
از برخي روايات استفاده مي شود كه نسخ را در حكم مي دانند يعني حكمش از بين رفته و خودش باقي مانده است، ولي رواياتي كه تلاوت آيه را از بين رفته مي دانند، مخالف صريح قرآنند!
مستند: آيه10 و107سوره بقره « مانَنسَخْ مِن آيَةٍ اَوْ نُنسِها نَأتِ بخَيرٍ مِنها اَو مِثلِها! » الميزان ج2ص57
« ما هيچ آيتي را نسخ نمي كنيم و از يادها نمي بريم، مگر آنكه بهتر از آن و يا مثل آن را مي آوريم! مگر ندانسته اي كه خدا بر هر چيزي قادر است؟!
مگر ندانسته اي كه ملك آسمانها و زمين از خداست،
و شما به غير از خدا هيچ سرپرست و ياوري نداريد؟! »
اين دو آيه مربوط به مسئلة ” نسخ“ است. معلوم است كه ” نسخ“ به آن معنائي كه در اصطلاح فقها معروف است، از اين آيه گرفته شده است، يعني« كشف از تمام شدن عمر حكمي از احكام . »
از نظر آية نامبرده، نسخ باعث نمي شود كه خود ” آيت“ نسخ شده و به كلي از عالم هستي نابود گردد، بلكه ” حكم“ در آن عمرش كوتاه است، چون به وضعي وابسته است كه با نسخ، آن صفت از بين مي رود.
و آن صفت، ” صفت آيت“ و ” علامت بودن“ است. پس خود اين صفت به همراه مطلب آخر آيه به ما مي فهماند كه مراد به ” نسخ“ از بين بردن اثر آيت، از جهت آيت بودنش است، يعني از بين بردن علامت بودنش، با حفظ اصلش. پس با نسخ ” اثر آن آيت“ از بين مي رود، و اما ” خود آن آيت“ باقي است، حال اثر آن يا تكليف شرعي است، و يا هر چيز ديگر!
آية فوق كلمة ” نسخ“ و ” نسيان“ را كنار هم قرار داده است، و چنين معـــني مي دهد كه ما عين يك آيت را به كلي از بين نمي بريم، و يا آنكه يادش را از دلهاي شما
نمي بريم مگر اينكه آيتي بهتر از آن يا مثل آن را مي آوريم!
و اما اينكه آيت بودن يك آيت به چيست؟ بايد گفته شود:
-” آيت ها “ مختلفند،
” حيثيات “ مختلفند،
” جهات “ نيز مختلفند.
-بعضي از قرآن آيتي است براي خداي سبحان، به اعتبار اينكه بشر از آوردن مثل آن عاجز است!
-بعضي ديگر كه احكام و تكاليف الهي را بيان مي كند، آيات اويند، بدان جهت كه در انسانها ايجاد تقوي مي كنند، و آنان را به خدا نزديك مي سازند!
-موجودات خارجي نيز آيات او هستند، بدان جهت كه با هستي خود، وجود صانع خود را با خصوصيات وجودي شان از خصوصيات صفات و اسماء حسناي صانعشان حكايت مي كنند!
-انبياء خدا و اولياء او نيز آيات او هستند، بدان جهت كه هم با زبان و هم با عمل خود، بشر را به سوي خدا دعوت مي كنند!
بنابراين, كلمة « آيت » مفهومي دارد كه داراي ” شدت و ضعف “ است.
-بعضي آيات در آيت بودن اثر بيشتري دارند، و بعضي اثر كمتر،
-بعضي آيات از بعض ديگر در آيت بودن بزرگتر هستند –
وَلَقَد رَآي مِن آياتِ رَبِّهِ الكُبري !
از لحاظ « جهات » نيز اختلاف آيات وجود دارد:
-بعضي آيات در آيت بودن تنها يك جهت دارند، يعني از يك جهت نمايشگر و يادآورندة صانع خويشند.
-بعضي ديگر از آيات داراي جهات بسيارند!
با توجه به توضيحات بالا « نسخ آيت » نيز دو جور است –
1-نسخ يك آيت به همان يك ” جهت “ كه دارد، مثل اينكه به كلي آن را
نابود كند,
2-نسخ آيتي كه از چند جهت آيت است، فقط از يك جهت خاص نسخ مي شود، و جهت ديگرش را به آيت بودن باقي بگذارد، مانند آيات قرآني، كه هم از نظر بلاغت آيت و معجزه است، و هم از نظر حكم، آنگاه ” جهت حكمي “ آن را نسخ كند، و جهت ديگرش همچنان آيت باشد!
آيات منسوخ نوعاً لحني دارند كه به طور اشاره مي فهمانند كه به زودي نسخ خواهند شد، و حكم در آن براي ابد دوام ندارد، مانند آية :
-« فاعفوا و اصفحوا حتي يأتي الله بامره !
-فعلاً عفو كنيد, ناديده بگيريد, تا خداوند امر خود را بفرستد! »
كه به روشني مي فهماند كه حكم عفو، گذشت دائمي نيست، و به زودي حكم ديگر خواهد آمد، كه بعدها به صورت حكم جهاد آمد.
اميرالمؤمنين علي عليه السلام بعد از معرفي عده اي از آيات منسوخ، و آياتي كه آنها را نسخ كرده، فرموده است: آية -
-و ما خلقت الجن و الانس الاّ ليعبدون!
-من جن و انس را نيافريدم مگر براي اينكه ”عبادتم“ كنند!
با آمدن آيه زير نسخ شده است:
-ولا يزالون مختلفين، الاّ من رحم ربك، و لذلك خلقهم!
-و لايزال در اختلافند، مگر آنهائي كه پروردگارت به آنها ” رحم“ كرده باشد، و به همين منظور هم خلق شان كرده است!
(نقل از تفسير نعماني.)
ملاحظه مي شود كه در آية اولي ” هدف خلقت“ را ”عبادت“ معرفي كرده است. در آية دومي مي فرمايد: ” هدف از خلقت آنها، رحم كردن،“ به آنهاست!
آية اولي غرض از خلقت را ” پرستش خدا“ معرفي مي كرد، در حــــــالي كه مي بينيم بسياري از مردم از عبادت او سر باز مي زنند، و از سوي ديگر خداي تعالي
1) مستند: آيه106سوره بقره و بحث روايتي « مانَنسَخْ مِن آيَةٍ اَوْ نُنسِها نَأتِ بخَيرٍ مِنها اَو مِثلِها! » الميزان ج2ص67
هيچگاه در هدف هاي خود مغلوب نمي شود، پس چرا در اين آيه غرض از خلقت همگي را عبادت دانسته است؟
آية دوم توضيح مي دهد كه:
-خداوند، بندگان را بر اساس امكان اختلاف آفريده است، و در نتيجه لايزال در مسئلة هدايت يافتن و گمراه شدن مختلف خواهند بود. اين اختلاف دامنگير همة آنان مي شود، مگر آن عده اي كه عنايت خاص خدائي دستگيرشان شود، و ” رحمت هدايتش“ شامل حالشان گردد. و براي همين ” رحمت هدايت“ خلقشان كرده است!
پس آية دوم براي خلقت، غايت و غرض و هدفي اثبات مي كند، و آن عبارت است از ” رحمت مقارن با عبادت و اهتداء .“
معلوم است كه اين هدف، تنها در بعضي از بندگان حاصل است، نه در همه، با اينكه آية اول عبادت را هدف از خلقت همه مي دانست، در نتيجه جمع بين دو آيه اين مي شود كه :
-غايت و هدف خلقت همه مردم بدين جهت عبادت است كه خلقت بعضي از بندگان به خاطر خلقت بعضي ديگر است، باز آن بعض ديگر هم خلقتش براي بعض ديگر است ... تا آنكه به ” اهل عبادت“ منتهي شود، يعني كساني كه براي عبادت خلق شده اند!
پس اين صحيح است كه گفته شود:
ادامة روايات اسلامي دربارة آيات ناسخ و منسوخ در قرآن، به موضوع بسيار با اهميت ديگر مي پردازد، كه در آن چگونگي ورود انسانها به بهشت و دوزخ مشخص گرديده است:
1-« اميرالمؤمنين علي عليه السلام فرمود: آية –
1) مستند: آيه106سوره بقره و بحث روايتي « مانَنسَخْ مِن آيَةٍ اَوْ نُنسِها نَأتِ بخَيرٍ مِنها اَو مِثلِها! » الميزان ج2ص67
-و ان منكم الاّ واردها كان علي ربك حتماً مقضياً !
-احدي از شما نيست مگر آنكه به دوزخ وارد مي شود! واين قضاي حتمي پروردگار توست!
نسخ شده به وسيلة آية :
-الذين سبقت لهم منّا الحسني اولئك عنها مبعدون,
لايسمعون حسيسها, و هم فيما اشتهت انفسهم خالدون,
لا يحزنهم الفزع الاكبر !
-كساني كه از ما بر ايشان احسان تقدير شده،
آنان از دوزخ به دورند،
و حتي صداي آن را هم نمي شنوند،
و ايشان در آنچه دوست بدارند جاودانه اند،
و فزع اكبر هم اندوهناكشان نمي كند! »(نقل از تفسير نعماني)
البته توهم نشود كه آية اولي به طور عموم همه را محكوم مي داند به اين كه داخل دوزخ شوند و آية دومي اين عموم را تخصيص مي زند و حكم آن را مخصوص كساني مي كند كه قلم تقدير بر ايشان احسان ننوشته است!
چنين نيست! زيرا آية اولي حكم خود را قضاي حتمي خداي تعالي مي داند و قضاي حتمي قابل رفع نيست و نمي شود ابطالش كرد. اين موضوع با دليل ناسخ فقط قابل بيان و توجيه مي باشد.
( رجوع شود به تفسير آية فوق در الميزان ( سوره انبياء آية 101) كه در اينجا از تفصيل آن مي گذريم.)
2-« امام باقر عليه السلام فرمود:
-يك قسم از نسخ ” بداء “ است كه آية –
« يمحواالله مايشاء و يثبت و عنده ام الكتاب! »
مشتمل بر آن است.
و نيز داستان نجات قوم يونس از اين قرار است. » (نقل از تفسير عياشي)
وجه مطلب فوق واضح است، چون نسخ هم در تشريع و احكام است، و هم در تكوين، و نسخ در تكوين، همان ” بداء “ است، كه امام فرمود – نجات قوم يونس يكي از مصاديق آن است.
3-در بعضي اخبار از ائمة اهل بيت عليهم السلام رسيده كه مرگ امام قبلي و قيام امام بعدي در جاي او را، نسخ خوانده اند.
مستند: آية1 سورة حمد « بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ » الميزان ج1ص32
الله، خدائي كه قرآن معرفي مي كند!
قرآن شريف اسم خاص خدا و رب العالمين را « الله » مي نامد. كلمة « الله » قبل از نزول قرآن نيز بر سر زبانها دائر بود و عرب جاهليت نيز آن را مي شناخت. آيات قرآني زير دلالت بر اين امر دارند:
-« و لئن سئلتهم من خلقهم؟ ليقولن الله ! »
لفظ جلاله « الله » اسم است براي ذات واجب الوجودي كه داراي تمامي صفات كمال است!
خود كلمة « الله » بيش از اين كه نام خداي تعالي است بر هيچ چيز ديگر دلالت ندارد!
كلمة « اله» به معناي پرستش يا تحيّر است.
ظاهراً اين كلمه در اثر غلبة استعمال ” اسم خاص خدا “ شده است.
دليل اينكه اين كلمة « الله » اسم خاص خداست، اين است كه: خداي تعالي به تمامي اسماء حسنايش و همة افعالي كه از اين اسماء منتــــزع و گرفته شده، توصيف مي شود، ولي با كلمة « الله » توصيف نمي شود.
كلمة اسلام و تسليم به معني آن است كه كسي و يا چيزي در برابر كس ديگر حالتي داشته باشد كه هرگز او را نافرماني نكند و او را از خود دور نسازد. اين حالت ”اسلام “، ” تسليم “، يا ” استسلام “ است.
اسلام انسان براي خداي تعالي، وصف رام بودن و پذيرش انسان است نسبت به هر سرنوشتي كه از ناحية خداي سبحان برايش تنظيم مي شود، چه سرنوشت تكويني، و چه سرنوشت تشريعي، از اوامر و نواهي و امثال آن !
بدين جهت مي توان گفت، مراتب تسليم بر حسب شدت و ضعف حوادث وارده، و يا آساني و سختي پيش آمدها، مختلف مي شود. كسي كه در برابر پيش آمدهاي ناگوارتر و تكاليف دشوارتر تسليم مي شود، اسلامش قوي تر است از اسلام كسي كه در برابر ناگواري ها و تكاليف آسان تري تسليم مي شود!
بدين ترتيب براي اسلام مراتبي است به شرح زير:
مرتبة اول اسلام، پذيرفتن ” ظواهر“ اوامر و نواحي الهي است. كافي است با زبان ” شهادتين“ را بگويد، چه اينكه قلباً هم موافق باشد يا نباشد.
قرآن مجيد در جهت شناسائي اين افراد مي فرمايد:
-« اعراب گفتند: ما ايمان آورديم!
بگو: هنوز ايمان نياورده ايد، ولكن بگوئيد: ما اسلام آورديم، چون هنوز ايمان داخل در قلب تان نشده است. »
ايمان چنين انساني كه در اين مرحله از اسلام قرار دارد، ابتدائي ترين و يا «اولين مرتبة ايمان » است.
ايمان در اين مرحله عبارت است از اذعان و باور قلبي به مضمون اجمالي شهادتين، كه لازمه اش عمل به اغلب فروعات دين است.
1) مستند: آية130تا134سوره بقره « ِاذ قالَ رَبُّهُ اَسلِم قالَ اَسلَمتُ لِرَبِّ العالَمينَ! » الميزان ج2ص159
مرتبة دوم اسلام را قرآن مجيد چنين مشخص ساخته است:
-« اي كساني كه ايمان آورديد، داخل در سلم شويد ! »
به حكم اين آيه، مرتبه اي از اسلام هست كه بعد از ايمان پيدا مي شود، و اين اسلام كه در آية فوق بدان اشاره مي كند، بعد از ايمان آوردن « الذين آمنوا!» است، يعني مرتبة دوم از اسلام است!
در اين مرحله كه ادامة همان مرحلة قبلي است، ايمان به معناي اعتقاد تفصيلي به حقايق ديني است، كه اعمال صالحه اي را به دنبال دارد.
البته در اين مرحله، در بعضي موارد، فرد مرتكب گناهاني مي شود.
قرآن مجيد مشخصات و تكاليف اين مرحله را چنين تعيين مي فرمايد:
-« الذين آمنوا بآياتنا و كانوا مسلمين ! »
-« آنان كه به آيات ما ايمان آوردند، و مسلمان بودند ! »
-« مؤمنان تنها آنهائي هستند كه به خدا و رسولش ايمان آورده، و سپس ترديد نكردند، و با اموال و نفوس خود در راه خدا جهاد نمودند! اينها هستند كه در دعوي خود صادقند! »
-« اي كساني كه ايمان آورديد، آيا مي خواهيد شما را به تجارتي راهنمائي كنم كه از عذاب دردناك نجاتتان دهد؟ به خدا و رسولش ايمان بياوريد! و در راه خدا با اموال و جانهاي خود جهاد كنيد! »
در آيات بالا ملاحظه مي شود كه دارندگان ايمان را مجدداً به داشتن ايمان ارشاد مي فرمايد، پس معلوم مي شود كه ايمان دوم آنها، غير از ايمان اولي است!
مرتبة سوم اسلام، دنبالة و لازمة همان مرتبة دوم ايمان است. چون نفس آدمي وقتي با ايمان نامبرده انس گرفت، و متخلق به اخلاق آن شد، خود به خود ساير قواي منافي و مخالف با آن، از قبيل قواي حيواني و درندگي، براي نفس، رام و منقاد مي شود.
تمام آن قوائي كه متمايل به هوس هاي دنيوي و زخارف فاني و ناپايــــدارش مي شوند، رام گشته، و نفس به آساني مي تواند از سركشي آنها جلوگيري كند!
اينجاست كه آدمي آن چنان خدا را بندگي مي كند كه گوئي او را مي بيند.
البته، اگر هم او خدا را نمي بيند ولي اين يقين را دارد كه خدا او را مي بيند. و
چنين كسي ديگر در باطن و سرخود هيچ نيروي سركشي كه مطيع امر و نهي الهي نباشد، و يا از قضا و قدر الهي به خشم در آيد، نمي بيند، و سراپاي وجودش تسليم خدا مي شود!
قرآن مجيد وصف اين مرحله را در آية زير با عبارت « يسلموا تسليماً ! » بيان مي فرمايد:
-« نه، به پروردگارت قسم!
ايمان آنها كامل نمي شود، مگر وقتي هم كه تو را در اختلاف خود حكم كنند، و وقتي تو حكم راندي در دل هيچ گونه ناراحتي از حكم تو احساس نكنند، و به تمام معني تسليم شوند! »
اين اسلام در مرتبة سوم است، كه در مقابلش ايمان مرتبة سوم قرار دارد، آنجا كه خداي تعالي در سورة مؤمنون شرح مي فرمايد:
-« قد افلح المؤمنون، الذين .... »
يا زماني كه به ابراهيم نبي مرسل مي فرمايد: « اسلم ! »
ميگويد: « اسلمتُ لرب العالمين ! »
ضمناً اخلاق فاضله از رضا و تسليم و سوداگري با خدا، و صبر به خواست خدا، و زهد به تمام معني، و تقوي، و حب و بغض به خاطر خدا؛ همه از لوازم اين مرتبه از ايمان است.
مرتبة چهارم اسلام دنباله و لازمة همان مرحلة سوم از ايمان است، چون انساني كه در مرتبة قبلي بود، حالش در برابر پروردگارش حال عبد مملوك است در برابر مولاي مالكش، يعني دائماً مشغول انجام وظيفة عبوديت است، آن هم به طور شايسته!
عبوديت شايسته همان ” تسليم صرف “ بودن در برابر ارادة مولي و محبوب او، و رضاي اوست!
اين حالت كه گفتيم مربوط مي شود به عبوديت عبد در برابر مالك عرفي و بشري، اما عبوديت در ملك خداي رب العالمين عظيم تر و باز هم عظيم تر از آن است، براي اينكه ملك خدا حقيقت ملك است، كه در برابر آن هيچ موجودي استقلال ندارد! نه استقلال ذاتي، و نه استقلال عملي و صفتي!
انساني كه در اين مرتبه قرار مي گيرد به كوشش و اختيار خود نيست، بلكه در
همان حال قبلي كه بوده، عنايت رباني شامل حالش مي گردد، و اين موضوع برايش روشن مي گردد كه ملك تنها براي خداست، وغير خدا، مالك خويش، و هيچ چيز خودش، نيست، مگر آنكه خدا تمليكش كرده باشد! پس ربي هم سواي او ندارد!
و اين معنائي است موهبتي، و افاضه اي است الهي، كه ديگر خواست انسان در به دست آوردنش دخالتي ندارد!
در برابر اين مرحله از اسلام، مرتبة چهارم ” ايمان“ قرار دارد، و آن عبارت است از اينكه اين حالت كه دارد تمامي وجود آدمي را فرا گيرد. و در اين مرحله است كه قرآن مي فرمايد:
-« لا خوف عليهم ولا هم يحزنون ! »
چون در اين مرحله، مؤمن بايد اين يقين را داشته باشد كه غير از خدا هيچ كس و هيچ چيز استقلال از خود ندارد، لذا از چيزي نمي ترسد، و از فقدان چيزي نيز ناراحت و محزون نمي شود!
-« اَلا انَّ اوليآء الله، لا خوف عليهم و لا هم يحزنون ! »
اين ايمان وقتي در قلب كسي پيدا مي شود كه داراي اسلام مرتبة چهارم باشد.
ظاهر سياق آية فوق مي رساند كه مراد از « كلمة ربّك » كلمة دعوت اسلامي بوده باشد، با آنچه لازم آن است از: نبوت محمد”ص“ و نزول قرآن، كه به همة كتابهاي آسماني محيط و مسلط است، و به عموم معارف الهي و كليات شرايع ديني مشتمل است!
و مراد از « تماميت كلمه » اين است كه اين كلمه يعني ظهور دعوت اسلامي با نبوت محمد ”ص“ و نزول قرآن، كه مافوق همه كتابهاي آسماني است، پس از آنكه روزگاري دراز در مسير تدريجي، نبوت پس از نبوت و شريعت پس از شريعـــت، سير مي كرد؛ به مرتبة ثبوت رسيده، و در قرارگاه تحقق قرار گرفت!
از اين بيان روشن شد كه مراد از ” تماميت كلمه “ رسيدن شرايع آسماني از مراحل نقص و ناتمامي به مرحلة كمال، و مصداقش همين دين محمدي است ”ص“ !
-« هو الذي ارسل رسوله بالهدي و دين الحق ليظهره علي الدين كلّه ! »
تماميت اين كلمه الهي از جهت ” صدق “ اين است كه آنچنانكه گفته شده تحقق پذيرد.
1) مستند: آية115 سورة انعام « وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدقاً وَ عَدلاً لامُبَدِّلَ لِكَلِماتِهِ! » الميزان ج2ص159
و تماميت آن از جهت ” عدل “ اين است كه مواد و اجزاي آن يكنواخت باشد، بدون اينكه به تضاد و تناقض مشتمل شود، و هر چيز را آن طور كه شايد و بايد بسنجد، بدون حيف و ميل!
دين در نزد خداوند متعال يكي بيش نبوده و اختلافي در آن نيست، و بندگانش را جز به آن دين مأمور نساخته، و در تمام كتابهائي كه بر پيغمبرانش فرستاده جز همان را بيان نكرده، و آن دين، همانا اسلام است! اسلامي كه عبارت است از تسليم شدن در برابر حق - حق در اعتقاد، و حق در عمل !
اسلام، آن تسليمي است كه بنده در برابر بياني كه از مقام ربوبي صادر شده، بايد داشته باشد – اعم از اينكه آن بيان مربوط به معارف باشد، يا مربوط به احكام.
و آن معارف و احكام گرچه از لحاظ كميت و كيفيت در اديان مختلف است، لكن واقع و حقيقت همه يك موضوع بيش نيست، يعني اختلاف بين شرايع به حسب كمال و نقص است، نه آنكه اختلاف آنها به نحو تضاد و تنافي باشد. همة آنها را يك معني – كه همان تسليم و اطاعت فرمان الهي بر طبق بيان پيغمبرانش باشد، جمع مي كند.
اين چنين تسليم و اطاعتي همانا ديني است كه خداوند از بندگانش خواسته و براي آنان بيان داشته است، كه لازمه اش آن است كه آدمي آنچه را از معارف برايش بيان شده و روشن گشته، بگيرد، و در برابر متشابهات بدون آنكه تصرفي از پيش خود در آن بكند، توقف نمايد.
اما آن اختلافي كه اهل كتاب يعني يهود و نصاري در دين الهي پديد آورده اند، چنان نيست كه از روي جهل و ناداني به مطلب باشد، بلكه آنان اختلاف را از روي ظلم و بدون عذر موجه پديد آورده و آن راه را پيموده اند.
خداوند متعال در كتاب آسماني آنان بيان داشته كه دين يكي بيش نيست، و آن هر آينه اسلام و تسليم است!
يهود و نصاري به خدا معترفند و كافر نيستند، بلكه كفر آنان نسبت به ايات الهي است، آن آياتي كه حقيقت امر را برايشان آشكار نموده است.
1) مستند: آية19 سوره آل عمران « اِنَّ الدّينَ عِندَاللهِ الاِسلامُ ...! » الميزان ج5ص229
معني و مقصود از عبارت ” دين نزد خدا “ حضور تشريعي دين است، يعني اديان از نظر شرع يكي بوده و اختلافي جز از حيث كمال و نقص ندارند، و آن هم در اثر اختلافي است كه در استعداد هاي امتهاي سابق و لاحق بوده، نه آنكه مقصود اين باشد كه دين از نظر تكوين و ساختمان آفرينش يكي است، و در فطرت انسانيت به يك نحو و روش جريان دارد!
علي عليه السلام فرموده:
-« اينك نسبت اسلام را چنان بيان دارم كه كسي قبل از من و يا بعد از من بيان نداشته باشد:
-” اسلام “ همانا تسليم، و” تسليم“ عبارت است از يقين، و ” يقين“ هم تصديق كردن دين، و ” تصديق“ آن عبارت از اقرار و اعتراف به ثبوت آن است؛ و ” اقرار“ به دين هم اداء وظايف معين آن مي باشد، و ” اداء “ همان عمل است و بس !
-مؤمن دين خود را از پروردگارش گرفته است.
ايمان مؤمن را از كردار و عملش بايد فهميد،
چنانكه به كفر كافر از انكارش بايد پي برد.
-اي مردم بر شما باد كه دست از دين خود بر نداريد،
گناه با آن بهتر از حسنه با غير آن است!
زيرا گناه در آن آمرزيده مي شود،
ولي حسنه در غير آن قبول نخواهد شد! »( به نقل ابن شهرآشوب )
اهميت اسلام و زندگي اسلامي براي انسان نزد خدا چنان عظيم است كه ” مرگ بدون اسلام“ را موضوع اختياري انسان فرض كرده، و از آن نهي نموده است، يعني به طور كنايه ملازم شدن با اسلام را در جميع حالات دستور داده، تا مرگ كه خواه نا خواه در يكي از آنها پيش مي آيد، در حالت اسلام واقع شده باشد.
اين نكته قابل ذكر است كه “ مرگ “ از امور تكويني است، و خارج از حدود اختيار آدمي مي باشد، و روي اين جهت امر و نهي متعلق به اين قبيل امور، به ناچار امر و نهي تكويني خواهد بود، لكن گاهي يك امر غير اختياري را با امر اختياري ديگر جفت
1) مستند: آية102 سورة آل عمران « وَلا تَموُتُنَّ اِلاّ وَ اَنتُم مُسلِموُنَ ...!» الميزان ج6ص279
كرده و هيئت تركيبي آن را تحت اختيار دانسته و امر و نهي اعتباري به آن متــــوجه مي كنند. در آية شريفة فوق مي فرمايد:
-« اي اهل ايمان !
چنانكه شايستة خداترس بودن است، از خدا بترسيد،
و نميريد جز به دين مبين اسلام! »
در اين آية شريفه منظور از ” ام القري“ مكة مكرمه است، و مراد به ” و من حولها، “ ساير نقاط عربستان است، يعني آنهائي كه در خارج مكه زندگي مي كنند. مؤيد اين معني كلمة ” عربياً “ است، چون مي فرمايد: بدين جهت قرآن را عربي نازل كرديم كه عربي زبانها را انذار كني.
-« ... و نيز اين چنين به سويت وحي كرديم قرآني عربي را،
تا مردم مكه و پيرامون آن را انذار كني و ...! »
در اينجا اين سؤال پيش مي آيد كه اگر غرض از نازل كردن قرآن انذار خصوصي عربي زبانها باشد، با جهاني بودن قرآن نمي سازد؟
جوابش اين است كه دعوت پيامبر اسلام در جهاني بودنش تدريجي و مرحله به مرحله بوده است.
1-در مرحلة اول، به حكم آية شريفة ” وانذر عشيرتك الاقربين!“ مأمور بوده تنها فاميل خود را دعوت كند،
2-در مرحلة دوم، به حكم آية شريفة ” قرآناً عربياً لقوم يعلمون!“ مأمور شده آن را به عموم عرب ابلاغ كند،
3-در مرحلة سوم، به حكم آية شريفة ” و انزل الي هذا القرآن لانذركم به و من بلغ! “ مأمور شده آن را به عموم مردم برساند.
يكي از ادله اي كه مي رساند چنين مراتبي در دعوت اسلام بوده است، آية شريفة ” قل ما اسئلكم عليه من اجر... ان هو الاّ ذكر للعالمين!“ است، براي اينكه از سياق سوره ”ص“ كه آية فوق در آن است، بر مي آيد، خطاب در آن به كفــار قريش است، و مي فرمايد:
-اين قرآن هدايت و تذكر براي تمام عالميان است، و اختصاص به يك
1) مستند: آيه 7 سوره شوري « وَكَذلِكَ اَوحَينا اِلَيكَ القُرآناً عَرَبِيّاً لِتُنذِرَ اُمَّ القُري وَمَن حَولَها! » الميزان ج35ص28
قوم و يا دو قوم ندارد، و چون كتابي است همگاني، ديگر معني ندارد كه رسول الله از عرب مطالبة اجر و پاداش كند!
علاوه بر اينكه در اين معنا هيچ حرفي نيست، كه دعوت اسلام شامل اهل كتاب و مخصوصاً يهود و نصاري نيز مي شود، چون در قرآن بارها به اهل كتاب خطاب ها كرده و ايشان را به پذيرفتن دعوت دين، دعوت فرموده است.
و نيز مسلم تاريخ است كه رجالي از غير عرب اسلام را پذيرفته اند، مانند: سلمان فارسي، بلال حبشي، و صهيب رومي .
آيات كريمة سورة فوق پيرامون اوصاف قرآن نازل بر پيغمبر اسلام ”ص“ بحث مي كند و آن را به اوصاف زير معرفي مي نمايد. اين كتاب آيت و معجزه و نشانة رسالت آن جناب است. اين كتاب، مردم را ازظلمت ها به بيرون مي كشد، و نيز مردم را به سوي راه مستقيم هدايت و راهنمائي مي كند.
عبارت ” بيرون مي كشد مردم را ! “ و ظاهر سياق آيه نشان مي دهد كه منظور ” عموم مردم “ است، نه خصوص بستگان رسول خدا”ص“، و نه خصوص مؤمنين از ايشان، چه در ظاهر و لفظ آيه هيچ دليلي بر اين دو خصوصيت نيست، و كلام خداي تعالي هم صريح است در اينكه رسالت رسول خدا”ص“ رسالتي است عمومي ... و - ليكون للعالمين نذيرا ! “ آيه اي است در سوره فرقان، كه نشان مي دهد قرآن براي همة اهل عالم نذير است!
آيات ديگري نيز بر همين معني دلالت مي كند، مانند:
-آية 19 سورة انعام كه مي فرمايد: « تا هشدار دهم شما و هر كه را كه اين قرآن به گوشش برسد! »
-آية 158 سورة اعراف كه مي فرمايد: « بگو اي مردم من فرستادة خدايم به سوي همگي شما ! »
آيات ديگري نيز در قرآن بر اين امر اشعار دارد، مانند آيات صريحي كه يهود و عموم اهل كتاب را دعوت مي كند.
همچنين عمل خود آن حضرت كه همة اقوام و ملت ها را دعوت مي كرد، و هركه از هر قوم و ملتي ايمان مي آورد، ايمانش را مي پذيرفت، و نمي فرمود كه من تنها
1) مستند: آية1 تا 5 سورة ابراهيم « الر ، كِتابٌ اَنزَلناهُ اِلَيكَ ...!» الميزان ج23ص10
مبعوث به قوم خود هستم! به شهادت اينكه اسلام عبدالله بن سلام يهودي، سلمان فارسي، بلال حبشي و صهيب رومي و امثال ايشان را پذيرفت.
همچنين آخرين آية همين سوره كه در مقابل اولين آيه آن مي فرمايد:
اين آيه مؤيد همان معناست كه نشان مي دهد مقصود از ” مردم “ تنها همان افرادي نيست كه در زمان رسول الله ”ص“ ايمان آورده و از ظلمات به سوي نور بيرون آمدند، بلكه عموم افراد بشر است!
« خدا آن كسي است كه رسول خود محمد”ص“ را با هدايت و با آيات و معجزات و با ديني فرستاد،
كه با فطرت و حقيقت آفرينش منطبق است،
فرستاد، تا آن را بر ساير اديان غلبه دهد، و ياري كند،
هرچند مشركان نخواهند، و ناراحت هم بشوند! »
خداي تعالي خواسته است كه دين اسلام در عالم بشريت انتشار يابد، و معلوم است كه چنين امر به سعي و مجاهده نيازمند است، و چون اهل كتاب سد راه مجاهدات مسلمين شده و مي خواستند با دهن هاي خود اين نور را خاموش سازند، لذا هيچ چاره اي از قتال با آنان نبود.
مخالفين با خواست خدا يا بايد از بين بروند و يا زير دست حكومت مسلمين باشند، و جزيه بدهند.
و نيز از آنجائي كه خداي تعالي خواسته است كه اين دين بر ساير اديان غالب آيد، لذا مسلمانان بايد بدانند كه هر فتنه اي به پا شود، به مشيت خدا و به نفع ايشان و به ضرر دشمنان ايشان تمام خواهد شد، و با اين حال ديگر سزاوار نيست سستي و نگراني به خود راه دهند و در امر قتال كوتاه بيايند، چه بايد بدانند كه اگر ايمان داشته باشند، خدا خواسته دست بالا قرار گيرند.
آية فوق دين اسلام و عقايد و احكام آن را دين حق ناميده، كه با واقع و حق
1) مستند: آيه23 سوره توبه « هُوَ الَّذي اَرسَلَ رَسوُلَهُ بِالهُدي وَ دينِ الحَقِّ لِيُظهِرَهُ عَليَ الدّينِ كُلِّهِ ! » الميزان ج18ص86
انطباق دارد!
مراد به ” دين قيّمه “ به تفسير مفسرين، دين كتب قيّمه است. مراد به كتب قيّمه اگر همه كتابهاي آسماني، يعني كتاب نوح و پائينتر از او از ساير انبياء عليهم السلام باشد، معنا آيه اين مي شود كه:
-اين دعوت محمدي كه بشر به پذيرفتن آن مأمور شده،
ديني است كه در همة كتابهاي قيّمه آسماني مكلف بدان بودند،
و دين نوظهوري نيست،
چون دين خدا يكي بوده است،
پس به ناچار بايد به آن بگروند،
براي اينكه قيم است!
و اگر مراد به كتب قيّمه معارفي است كه رسول خدا”ص“ از صحف مطهره براي آنان خوانده است، معناي آيه چنين مي شود كه:
-مردم در دعوت اسلامي مأمور نشده اند،
مگر به احكامي قيم، و قضاهاي قيم،
احكام و قضايائي كه مصالح مجتمع انساني را تأمين مي كند!
پس با در نظر گرفتن اين معنا بر مردم واجب است به اين دعوت ايمان بياورند و به آن متدين شوند!
آية شريفه در هر حال اشاره دارد به اينكه دين توحيد ( كه قرآن كريم متضمن آن است، قرآني كه مصدق كتب آسماني قبل از خود بوده و به حكم آية 48 سورة مائده مهيمن و مافوق آنهاست،) با دستوراتي كه به مجتمع بشري مي دهد، قائم به امر آنان و حافظ مصالح حياتشان است.
همچنانكه آيه زير اين معنا را با وافي ترين بيان خاطر نشان مي سازد:
-« روي دل خود به سوي خدا كن!
در حالي كه از تمايل به افراط و تفريط پرهيز مي كني،
1) مستند: آيه 5 سوره بيّنه « ... ذلِكَ دينُ القَـيِّـمةٍ...!» الميزان ج40ص341
و متمايل به راه وسط باشي!
كه فطرت خدا همين است.
فطرتي كه خدا مردم را بر آن فطرت خلق كرده است.
و در خلقت خدا تبديلي نيست.
اين است دين قيّم ! » ( سورة روم آيه 30)
با اين آيه بيان عموميت رسالت رسول خدا ”ص“ و شمول و فراگيري دعوت اسلام براي عموم بشر تكميل مي شود!
قرآن مجيد جن را يكي از مخلوقات قبل از خلقت بشر معرفي مي كند، و در آيات متعددي جزئياتي در اين باره روشن مي سازد، كه در اين زمينه به جلد سوم همين مجلدات، تحت عنوان: ” ملائكه و جن و شيطان“ مراجعه شود، كه مفصلاً موضوع جن و ساير مخلوقات قبل از انسان از نظر قرآن كريم، در آنجا بيان شده است.
آية فوق يكي از وقايع تاريخي زمان ظهور پيامبر گرامي اسلام را كه مرتبط با اسلام آوردن طائفه اي از جن است، بيان مي كند، و مي فرمايد:
-« به ياد آر آن زمان را كه،
ما عده اي از جن را متوجه به سوي تو كرديم،
عده اي كه مي شنيدند قرآن را،
وقتي حاضر شدند در جائي كه قرآن تلاوت مي شد،
به يكديگر گفتند: ساكت باشيد تا آن طور كه بايد خوب بشنويم!
وقتي قرائت قرآن تمام شد و پيامبر از آن فارغ گشت،
جنيان به سوي قوم خود برگشتند،
در حالي كه بيم رسان ايشان از عذاب خدا بودند،
خطاب به قوم خود گفتند:
-ما كتابي را به گوش خود شنيديم كه بعد از موسي نازل شده،
و كتب آسماني قبل را تصديق مي كند،
و به سوي حق و طريق مستقيم هدايت مي كند! »
1) مستند: آية 29 سوره احقاف « وَ اِذ صَرَفنا اِلَيكَ نَفَراً مِنَ الجِنِّ يَستَمِعوُنَ القُرآنَ...! » الميزان ج36ص35
اين قسمت از آيات، حكايت دعوت جنيان است در برابر قومشان كه ايشان را به اسلام مي خواندند و انذار مي كردند.
مراد به كتاب نازل شده بعد از موسي، قرآن كريم است.
اين كلام دلالت دارد بر اينكه جنيان نامبرده مؤمن به دين موسي”ع“ و كتاب آنجناب بوده اند، و اين جنيان متوجه شده اند كه قرآن، تورات و يا همة كتابهاي قبل را تصديق مي كند. آيات قرآن از اين به بعد گفتگوي آنها را با قوم خود تعريف مي كند، كه آنها به قوم خود گفتند:
-« يا قومنا اجيبوا داعي الله !
اي قوم ما، بيائيد و دعوت اين داعي به سوي الله را بپذيريد،
و به وي ايمان بياوريد، تا خداوند گناهانتان را بيامرزد،
و از عذابي دردناك پناهتان دهد.
و بدانيد كه اگر كسي دعوت داعي به سوي الله را اجابت نكند،
نمي تواند خداي را در زمين عاجز كند،
و به جز خدا هيچ وليّ و سرپرستي ندارد،
و چنين كساني در ضلالتي آشكارند! »
از خلال آيات سورة زمر بر مي آيد كه مشركين معاصر رسول الله”ص“ از آنجناب درخواست كرده اند كه از دعوتش به سوي توحيد و از تعرض به خدايان آنها دست بردارد، و گرنه نفرين خدايان گريبانش را خواهد گرفت. در پاسخ آنان اين سوره نازل شده و به آن جناب تأكيد كرده كه دين خود را خالص براي خداي سبحان كند، و اعتنائي به خدايان مشركين نكند، و علاوه بر آن به مشركين اعلام نمايد كه مأمور به دين توحيد و اخلاص دين است، توحيد و اخلاصي كه آيات و ادلة وحي و عقل همه بر آن تواتر دارند!
لذا مي بينيم خداي سبحان در خلال سوره چند نوبت كلام را متوجه اين مسئله مي سازد و يك جا مي فرمايد:
-« فاعبدالله مخلصاً له الذين !
و در آيه ديگر مي فرمايد:
1) مستند: آية2سوره زمر« فَاعبُداِللهَ مُخلِصاً لَهُ الدّينَ اَلا ِللهِ الّدينُ الخالِصُ...! » الميزان ج34ص47و73
-« الا لله الدين الخالص ! »
سپس مي فرمايد:
-« قل اني امرت ان اعبد الله مخلصاً له الدين ! »
و همچنين :
-« قل الله اعبد مخلصاً له الدين ! »
و آنگاه آيات ديگري را متذكر مي شود، كه اشاره است به همين مطلب خواسته شده از طرف مشركين، كه رسول الله”ص“ دست از دين خود و دعوت به توحيد بردارد، مانند:
-« قل اغيرالله تأمروني اعبد، ايها الجاهلون ! »
سپس دستوري را كه جهت خالص كردن دين به رسول خدا”ص“ داده بود با آية: « الا لله الدين الخالص! » تعميم مي دهد، و مي فرمايد:
-« آنچه به تو وحي كرديم كه دين را خالص براي خدا كني،
مخصوص شخص تو نبود،
بلكه اين وظيفه اي است بر هر كس كه اين ندا را مي شنود ! »
معناي خالص بودن دين براي خدا اين است كه خداي تعالي عبادت آن كسي را كه هم خدا را عبادت مي كند، و هم غير خدا را، نمي پذيرد، حال چه اينكه هر دو را بپرستد و چه اينكه اصلاً غير خدا را بپرستد.
-« بگو من مأمور شده ام كه خداي را بپرستم،
و دين را خالص براي او بدانم،
و نيز مأمورم كه اولين مسلمان باشم ! »
آية بالا به رسول گرامي تكليف مي كند: به ايشان بگو آنچه من بر شما تلاوت كردم، كه بايد خداي را بپرستم، و دين خدا را خالص كنم، هرچند خطاب متوجه من است، و لكن چنين نيست كه شما را به آن دعوت كنم و خودم فقط شنونده باشم و مأمور باشم كه خطاب خدا را به شما برسانم و خودم هيچ وظيفه اي نداشته باشم!
بلكه من نيز مانند شما مأمورم او را عبادت كنم و دين را خالص براي او سازم، و باز تكليف من به همين جا ختم نمي شود، بلكه مأمورم كه قبل از همة شما، و در حقيقت اولين كسي باشم كه در برابر آنچه بر من نازل شده تسليم شده باشم. و به همين
جهت قبل از همة شما من تسليم شده ام، و اينك بعد از تسليم شدن خودم دارم به شما ابلاغ مي كنم. آري، من از پروردگارم مي ترسم، و اورا به اخلاص مي پرستم، و به او ايمان آورده ام، چه اينكه شما ايمان بياوريد يا نياوريد! پس ديگر طمعي در من نبنديد!
هرچند كه دين اسلام از دين نوح و موسي و عيسي عليهم السلام كاملتر است، آيا يك فرد مسلمان معمولي، از نظر كمالات معنوي، به پاية نوح و موسي و عيسي عليهم السلام مي رسد، يانه؟ قطعاً مي دانيم نمي رسد!
و اين نيست مگر به خاطر اينكه حكم شرايع و عمل به آنها غير حكم ولايتي است، كه از تمكن در آن شرايع و تخلق به آن اخلاق حاصل مي شود.
دارندة مقام توحيد كامل و خالص، هر چند از اهل شريعت هاي گذشته باشد، كاملتر و برتر است از كسي كه به آن مرتبه از توحيد و اخلاص نرسيده، و حيات معرفت در روح و جانش جايگزين نگشته، و نور هدايت الهي در قلبش راه نيافته است، هر چند كه او از اهل شريعت محمدي”ص“، يعني كامل ترين و وسيع ترين شريعت ها باشد.
پس، صحيح است چنين فردي از خدا درخواست كند كه او را به راه صراط مستقيم، صراط بزرگان از شرايع گذشته، هدايت فرمايد، هرچند شريعت خود او كاملتر از شريعت آنان باشد! ( الميزان ج 1 ص 67 )
قرآن مجيد تمامي آنچه را كه از تخلفات صاحبان اديان گذشته از دستورات الهي و راهنمائي رسولان خدا، و آنچه را كه از صفات مؤمنين واقعي صدر اسلام، در طولاني ترين سورة قرآن يعني سورة بقره، شمرده و نقل فرموده، در دو آية آخر اين سوره خلاصه گيري كرده است.
غرض سورة بقره بيان اين معنا بوده كه حق عبادت خداي تعالي را مشخص كند، كه عبد به تمامي آنچه او بر بندگانش، و به زبان پيامبرانش، نازل فرموده، ايمان آورند، بدون اينكه ميان پيامبران او فرقي بگذارند!
اين غرض، همان هدفي است كه آية بالا آن را ايفاد مي كند.
1) مستند: آية 285و286 سوره بقره«آمَنَ الرَّسوُلُ بِما اُنزِلَ اِلَيهِ مِن رَبِّهِ وَالمؤمِنوُنَ...!» الميزان ج4ص437
قرآن مجيد در قصص خود، مخالفت با اين دستور را از بنــــي اسرائيل حكايت مي كند، كه با اينكه انواعي از نعمت ها، از قبيل: كتاب و نبوت و ملك و غير آن به ايشان داده بود، ايشان اين نعمت ها را با عصيان و تمرد و شكستن ميثاق ها و كفرشان تلافي كردند.
خداي سبحان سورة بقره را با صفتي شروع مي كند كه واجب است بر هر صاحب تقوائي كه متصف به آن صفت بوده باشد، و آن صفت عبارت است از اينكه بندة خدا واجب است از عهدة حق ربوبيت خدا برآيد، مي فرمود:
-متقين از بندگان او :
به غيب ايمان دارند،
و نماز را به پا مي دارند،
و از آنچه خدا روزي شان فرموده، انفاق مي كنند،
و به آنچه بر پيامبر اسلام،
و به آنچه بر ساير رسولان،
نازل فرموده، ايمان مي آورند،
و به آخرت يقين دارند !
و به دنبال چنين صفاتي است كه خدا آنان را مورد انعام قرار داد، و هدايت قرآن را روزيشان كرد!
دنبال اين مطلب به شرح حال كفار و منافقين پرداخت، و سپس به طور مفصل وضع اهل كتاب و مخصوصاً يهود را بيان كرد و فرمود كه خداي تعالي با لطايفي از هدايت بر ايشان منت نهاد، ولي در مقام تلافي جز با طغيان و عصيان خدا و كفران نعمت هاي او، و رد بر خدا و رسولانش، و دشمني با فرشتگانش، و تفرقه انداختن ميان رسولان و كتب او، عكس العملي از خود نشان ندادند!
خداي تعالي هم اين طور با آنان مقابله كرد كه با هر تكاليفي دشوار و احكامي سخت، از قبيل: به جان هم افتادن و يكديگر را كشتن، و به صورت ميمون و خوك مسخ شدن، و با صاعقه و عذاب آسماني معذب نمودن؛ محكومشان كرد.
در پايان سورة بقره به همين مطالب برگشته، و بعد از بيان وصف رسول و مؤمنون به وي فرمود:
-اينان بر خلاف آنان هستند،
اينان هدايت و ارشاد خدا را تلقي به قبول و اطاعت كردند،
و به خدا و ملائكه و كتب و رسولان او ايمان آوردند،
بدون اينكه ميان احدي از پيامبران فرق بگذارند!
-« كل آمن بالله و ملائكته و كتبه و رسله ...!»
اين آيه شرح مي دهد كه كتاب نازل بر رسول خدا”ص“ مردم را به سوي ايمان و تصديق همة كتب آسماني و همة رسولان و ملائكة خداي تعالي دعوت مي كند، و هركس بدانچه بر پيامبر اسلام نازل شده، ايمان داشته باشد، در حقيقت به صحيح همة مطالب نامبرده ايمان دارد!
-« لا نُفَرِّقُ بَينَ اَحَدٌمِن رُسُل ! »
شارع مقدس اسلام در تعليم گروندگان خود اكتفاء به بيان كليات عقلي و قوانين عمومي نكرد، بلكه مسلمين را از همان ابتداي تشرف به اسلام به ” عمل“ واداشت، و سپس به بيان لفظي پرداخت.
هر مسلماني كه در فراگرفتن معارف ديني و شرايع آن از لحاظ نظري به كمال مي رسيد، با توجه به اينكه از ابتداء با عمل شروع كرده بود، عملاً نيز به كمال مي رسيد. آنها كه مجهز به هر عمل صالح بودند، از توشة تقوي و فضيلت نيز غني مي شدند. معلم آنها بدين جهت موفق بود كه خودش نيز به گفته ها و دستورات خود عمل مي كرد.
قرآن مجيد به او مي گفت:
-« افمن يهدي الي الحق ... آيا كسي كه به حق و حقيقت راه يافته سزاوارتر است به اينكه پيرويش كنند يا كسي كه راه خود را نيافته و ديگران بايد او را هدايت كنند ؟! » ( يونس 35)
-« اتمرون الناس بالبر ... آيا مردم را به نيكي و احسان دعوت مي كنيد و خود را از ياد مي بريد؟! » ( بقره 44)
كلام خداي تعالي مشتمل است بر حكايت و نقل فصولي از ادب الهي متجلي در اعمال انبياء و فرستادگان براي رعايت اين نكته، يعني نشان دادن عمل در تعليم و تربيت، چه در اقسام عبادت ها، و چه در طرز معاشرت و برخورد پيامبران با مردم.
1) مستند: بحث تحليلي الميزان ج12ص109
مستند: آيات مندرج در متن الميزان ج7ص261
در آن هنگام كه بار سنگين دعوت اسلامي پيامبر را رنج مي داد، خداوند سبحان وي را دستور مي فرمود تا با مدارا و به طور تدريج وظيفة خود را انجام دهد، و اين مدارا و تدريج هم در خود دعوت، و هم در مورد دعوت شوندگان، و هم در مورد آنچه كه بدان دعوت مي شدند، از سه جهت نمودار بود:
1-از نظر معارف و قوانيني كه براي ريشه كن كردن مفاسد و اصلاح شئون جامعة انساني، در دستگاه ديني وجود دارد،
2-روش تدريج از نظر انتخاب كساني كه دعوت شده، و ترتيبي كه در مورد آن به كار رفته است،
3-مراتبي كه از نظر نحوة دعوت و اجراي آن به كار رفته است، و اين مراتب عبارتند از تبليغات، مقاومت منفي، و جهاد!
اسلام دعوت به عقايد حقه را يكجا در اول آشكار كرد، ولي دستورات و قوانين
خود را رفته رفته و يكي يكي اظهار داشت.
در اوايل دوران ” رسالت“ و بعد از ايام ” نبوت“ آيات زير فرو فرستاده شد. در اين آيات خلاصه اي از توحيد و معاد و امر به تقوي و عبادت وجود دارد:
-« كَلاّ اِنَّ الاِنسانَ لَيَطغي ... نه هرگز، انسان از طغيان دست بر نمي دارد،
و اين هنگامي است كه خود را بي نياز ببيند،
محققاً بازگشت به سوي پروردگارت مي باشد،
آيا ديدي آن كس را كه هرگاه بنده اي نماز مي گذارد، او را نهي مي كرد؟
آيا ديدي كه اگر بر هدايت بوده و امر به تقوي كند؟
آيا ديدي آنگاه كه حق را تكذيب و از آن رو بگرداند؟
آيا نمي داند كه خدا مي بيند؟! » ( علق 14)
آيات مكي قرآن كريم به يك سلسله امور مجمل و كلي دعوت مي كنند، و آيات مدني آن را تفصيل مي دهند. در عين حال خود آيات مدني هم از خاصيت تدريج بر كنار نيست، حتي احكام و قوانين در مدينه نيز به طور تدريج نازل گرديد.
نمونة بارز اين آيات، قانون تحريم شراب و شرابخواري است.
آية زير در مكه نازل شده و به موضوع شراب اشاره مي كند، ولي اظهار نظر صريحي دربارة آن نمي فرمايد، مگر همين كه با جملة ” رزقاً حسناً “ اشاره مي كند كه خمر، روزي و رزق خوبي نيست!
-« از ميوه هاي درخت خرما و انگور شراب مستي آور، و همچنين رزق نيكو به دست مي آوريد! » ( نحل 67)
سپس آيه زير در مكه نازل مي شود:
-« بگو ! پروردگارم كارهاي زشت را چه در ملاء عام و چه در پنهاني، وهمچنين گناه را حرام كرده است! » ( اعراف 33 )
اين آيه به طور صريح ” اثم – گناه“ را حرام مي كند، ولي بيان نمي دارد كه شرب خمر ” اثم “ است. و اين از آن جهت است كه مي خواهد با ملايمت مردم را دعوت كند تا از عادت بدي كه شهواتشان آنان را بدان كشانده، و گوشتشان بدان روئيده، و استخوانشان بدان سخت شده، دست بردارند.
بعداً آية زير در مدينه نازل مي شود و بيان مي دارد كه شرب خمر از نوع همان ”اثم – گناه“ است، كه در آية سورة اعراف تحريم شد. لسان اين آيه زبان ملايمت و نصيحت است:
-« راجع به شراب و قمار از تو مي پرسند، بگو ! در اين دو گناهي بس بزرگ است، و فوائدي هم براي مردم دارد، ولي گناه آن از نفع آن بيشتر است! » ( بقره 219)
نهايتاً در مدينه آية زير نازل مي شود و در آن ماجــــراي تحريم شراب را پايان مي دهد:
-« اي مؤمنين!
شراب، قمار، بت پرستي، و شرط بندي با تيرهاي مخصوص؛
پليد و از عمل شيطان است،
حتماً از آن اجتناب كنيد، باشد كه رستگار شويد!
شيطان مي خواهد كه با شراب و قمار در بين شما دشمني و بغض بيندازد، و از راه حق و نماز بازتان دارد،
آيا از اين اعمال دست بر نمي داريد؟! » ( مائده 91)
پيامبر اسلام”ص“ به سوي تمام بشر برانگيخته شد، و دعوت وي اختصاص به گروه خاص و يا زمان و مكان خاصي ندارد.
خداوند متعال در قرآن شريف مي فرمايد:
-« بگو اي مردم!
من فرستادة خدايم به سوي همة شما ...! » ( اعراف 158)
« وَ ما اَرسَلناكَ اِلاّ رَحمَةً لِلعالَمينَ ! » ( انبياء 107)
هيچ شبهه اي نيست كه آن حضرت در زمان خود، نبوتي عام و مأموريتي همگاني داشته است، و عموميتي كه در آيات بالا وجود دارد، تمام زمان ها و مكان ها را شامل مي شود!
ولي آن كس كه درست به وسعت معارف و قوانين اسلامي پي برده باشد، و از طرفي ظلمت جهل و سركشي و فسادي كه دنياي آن روز را فراگرفته بود، در نظر آورد،
به خوبي مي فهمد كه ممكن نبود پيغمبر يك دفعه با تمام جهانيان به مبارزه بر خاسته و با شرك و فساد ستيزه كند!
بلكه مصلحت اين بود كه مردم را به طور تدريج دعوت نموده و برنامة كار را از قوم و قبيلة خود شروع كند، تا با نفوذ و ثبات دين در بين آنان بتواند بر ديگران دست يابد، و همين طور هم شد:
-« وَانذِر عَشيرَتَكَ الاَقرَبينَ - خويشاوندان نزديكت را انذار كن! » (شعرا214)
خداوند سبحان به رسول گرامي خود دستور فرمود تا پس از قيام به اصل دعوت، ابتداء قبيلة خود را انذار كند. وي امر پروردگار را اطاعت كرد و نزديكان خود را فراخواند و آنان را به آنچه كه براي آن برانگيخته شده بود، دعوت كرد، و به آنها وعده داد كه اول كسي كه وي را جواب گويد، جانشين او خواهد بود!
علي عليه السلام اين دعوت را پذيرفت و پيغمبر هم از او تشكر كرد، ولي ديگران به طوري كه در روايات صحيح و كتب تاريخ وارد شده، پيغمبر را به باد استهزاء گرفتند.
سپس جمعي ديگر از خويشانش نيز به او ايمان آوردند، مانند: خديجه، كه زن او بود؛ و عمويش حمزة بن عبدالمطلب و عبيد. و همچنين به طوري كه از روايات شيعه استفاده مي شود، عموي ديگرش ابوطالب نيز به او ايمان آورد.
بعداز آن خداوند متعال وي را فرمان داد تا دعوت را به قوم خود توسعه دهد:
-« اين چنين قرآن عربي را بر تو وحي كرديم تا به وسيلة آن مكه و حومة آن را انذار كني ! » ( شوري 7)
البته، دعوت مخصوص آنان نبوده ولي اين از باب مصلحت بود كه از آنها شروع كرده است.
سپس خداوند سبحان وي را فرمان داد تا دعوت خويش را به تمام دنيا توسعه دهد:
-« يا اَيُّهاَ النّاسُ اِنّي رَسوُلُ اللهِ اِلَيكُم جَميعاً !
اي مردم ! من فرستادة خدايم به سوي همة شما ...! » ( اعراف 158)
مراتبي كه از نظر نحوة دعوت و اجراي آن به كار رفته، عبارتند از:
-تبليغات،
-مقاومت منفي،
-جهاد.
قرآن مجيد پيامبر گرامي اسلام را فرمان مي دهد تا با رعايت كرامات انساني و اخلاقي نيكو، تبليغات خود را انجام دهد:
-« بگو، من بشري هستم مثل شما،
كه به من وحي مي شود! » ( كهف110)
-« نسبت به مؤمنين تواضع و نرم خوئي كن! » (حجر88)
-« بدي را به آنچه بهتر است پاسخ گوي !
آنگاه كسي را كه بين تو و او دشمني است،
دوستي نزديك خواهي يافت! » (حم سجده 34 )
قرآن كريم به پيامبر مي آموزد كه از تمام فنون بيان بر حسب اختلاف فهم و استعداد اشخاص استفاده كند:
-« مردم را با حكمت و پند نيك به راه پروردگارت بخوان،
و با بهترين روش ها به مناظره با آنها برخيز ! » ( نحل 125)
دعوت منفي بدين شكل بود كه مؤمنين از نظر دين و رفتار از كفار كناره گيري كرده و جامعة اسلامي خاصي به وجود آورند، كه از هرگونه عقايد شرك آميز كفار بركنار بوده باشد. تماس آنها با غير مسلمين صرفاً در حدودي باشد كه ضروريات زندگي ايجاب مي كند:
-« لَكُم دينُكُم وَ لِيَ دينِ !
-دين شما براي شما، و دين من هم براي خودم ! » (كافرون6 )
در قرآن آيات زيادي در خصوص كناره گيري و بيزاري از دشمنان دين وجود دارد.
جهاد با مراتبي كه دارد از مزاياي دين اسلام و از افتخارات آن مي باشد. البته تبليغات و دعوت منفي در ضمن جهاد نيز بايد به كار رود.
روش پيامبر گرامي اسلام در غزواتش همين بوده است. وي به دستور الهي قبل از شروع جنگ دشمن را دعوت مي كرد و نصيحت مي فرمود.
خداوند چنين دستور داده بود:
-« اگر روي گرداندند، آنوقت اجازه تان داديم كه بر عدالت بجنگيد! »
اسلام ديني است مبتني بر عقيده، و قرآن مي فرمايد:
-« لا اِكراهَ في الدّينِ قَد تَبَيَّنَ الرُّشدُ مِنَ الغَيّْ !
-اجباري در دين نيست، چه آنكه رشد از گمراهي نمايان شده است! »
اسلام در مقابل ستمگراني كه با برهان و استدلال قانع نشده و به راه عناد و لجاج مي رفتند، اسلحه به كار برده است، و نيرو و قدرت را تنها در مقابل آنانكه سنگ راهش مي شدند، به كار مي انداخت، و اين هم براي آن بوده كه شر آنها را دفع كند، نه آنكه آنان را داخل حوزة اسلامي بنمايد!
خداوند تعالي مي فرمايد:
-« وَ قاتَلوُهُم حَتّي لاتَكوُنَ فِـتــنَةً !
-بكشيد آنان را تا دگر فتنه نباشد! »
اسلام از روي اختيار دست به جنگ نزده است، و اين دشمنان بودند كه آتش جنگ را بر مي افروختند، و اسلام ناچار به دفاع مي شد، و در اين راه هم از ابزارهاي شريف استفاده مي كرد.
در جنگ و صلح؛ تخريب، آتش سوزي، استفاده از سموم، منع آب از دشمنان را حرام، و كشتن زنان و اطفال و اسيران را منع فرموده، و رفتار نيك و مدارا با آنها را سفارش كرده است!
« براي شما از دين همان را تشريع كرد كه نوح را بدان توصيه فرمود، و آنچه ما به تو وحي كرديم، و به ابراهيم و موسي و عيسي توصيه نموديم، اين بود كه :
1) مستند: آية 13 سوره شوري « شَرَعَ لَكُم مِنَ الدّينِ ما وَصّي بِهِ نوُحاً وَالَّذي اَوحَينا اِلَيكَ وَ ...!» الميزان ج35ص47
-دين را به پا داريد!
و در آن تفرقه راه نيندازيد ...! »
ترتيبي كه در بردن نام اين پيغمبران گرامي به كار رفته ترتيب ذكري است، لكن مطابق با ترتيب زماني، چون اول نوح بود، و بعد ابراهيم، و بعد موسي و عيسي عليهم السلام، و اگر نام رسول الله”ص“ را مقدم بر سايرين ذكر كرد به منظور برتري دادن بوده است، و خواسته بفرمايد: شرافت و حرمتي بيشتر دارد!
در آية شريفة سورة احزاب نيز اين ترتيب به چشم مي خورد:
-« به ياد آر آن زمان را كه ما از انبياء ميثاق گرفتيم،
و از تو، و از نوح و ابراهيم و موسي و عيسي بن مريم ! »
در آياتي كه اول نام شريعت نوح را مي برد براي اين است كه بفهماند قديمي ترين شريعت ها، شريعت نوح بوده است، كه عهدي طولاني دارد.
از آية شريف چند نكته استفاده مي شود:
سياق آيه اين معنا را افاده مي كند كه شريعت محمدي ( علي مشرعها آلاف التحية والسلام!) جامع همة شريعت هاي گذشته است. خيال نشود كه جامع بودن اين شريعت با آية سورة مائده منافات دارد، آنجــــــا كه مي فرمايد:
-« براي هر يك از شما شريعت و طريقه اي قرار داديم! »
چون خاص بودن يك شريعت با جامعيت آن منافات ندارد.
نكتة دوم اينكه شرايع الهي و آن ادياني كه مستند به وحي هستند تنها همين شرايع نامبرده اند، يعني شريعت نوح و ابراهيم و موسي و عيسي و محمد صلوات الله عليهم، چون اگر شريعت ديگري مي بود بايد در اين مقام كه مقام بيان جامعيت شريعت اسلام است، نام برده مي شد.
و لازمة اين نكته آن است كه –
-اولاً، قبل از نوح شريعتي، يعني قوانين حاكمه اي در جوامع بشري آن روز
وجود نداشته است تا در رفع اختلافات اجتماعي كه پيش مي آمده، به كار رود.
-ثانياً، انبيائي كه بعد از نوح و تا زمان ابراهيم مبعوث شده اند، همه پيرو شريعت نوح بوده اند.
-و انبيائي كه بعد از ابراهيم و قبل از موسي مبعوث شده اند، تابع و پيرو شريعت ابراهيم بوده اند.
-و انبياء بعد از موسي و قبل از عيسي پيرو شريعت موسي،
-و انبياء بعد از عيسي تابع شريعت آنجناب بوده اند.
اينكه انبياء صاحب شريعت كه قرآن كريم آنها را ” اولواالعزم“ خوانده است، تنها همين پنج نفرند، چون اگر پيغمبر اولوا العزم ديگري مي بود، بايد در اين مقام كه مقام مقايسه شريعت اسلام با ساير شرايع است، نامش برده مي شد.
پس اين پنج تن بزرگان انبياء هستند!
شريعت اسلام، بصيرت هائي براي مردم است، كه با آن تشخيص مي دهند كه چه راهي از راه هاي زندگي را طي كنند تا به حيات پاك در دنيا و سعادت زندگي آخرت برسند!
و نيز شريعت اسلام هدايت و رحمتي است براي مردمي كه به آيات خدا يقين دارند!
اگر شريعت را بصيرت ها خواند، بدين جهت است كه شريعت متضمن احكام و قوانيني است كه يك يك آنها راهنماي سعادت آدمي است، پس شريعت عبارت است از بصيرت هائي چند، نه يك بصيرت!
مي فرمايد:
-اين شريعتي كه تشريع شده، و يا اين قرآني كه مشتمل بر شريعت است، وظايف عملي را تعيين كرده كه اگر مردم به آن عمل كنند، يك يك آنها مردم را بينا مي سازند،
1) مستند: آيه 20سوره جاثيه « هذا بَصائِرُ لِلناسِ وَ هُديً وَ رَحمَةٌ لِقَومٍ يوُقِنوُنَ.... » الميزان ج35ص277
و مردم به وسيلة آن به راه حق هدايت مي شوند،
راه حقي كه همان راه خدا و سبيل سعادت است!
در پايان اين آيه، هدايت و رحمت را مختص به قومي كرده كه يقين دارند، با اينكه قبلاً تصريح كرده بود كه قرآن بصائر براي همة مردم است، و اين خالي از اين اشعار و اشاره به اين نكته نيست كه مراد به هدايت-
هدايت به معناي ”رساندن به مقصد،“ است،
نه صرف ” نشان دادن راه آن.“
خداوند متعال با آوردن هر شريعتي، شريعت قبلي را نسخ فرموده است، چون بهتر از آن را آورده است، كه با افكار امت هاي بعدي كه ترقي يافته تر از قبلي ها بوده، سازگار باشد.
در آية فوق مي فرمايد:
-« هر امتي را شريعتي قرار داديم،
كه ايشان بدان عمل كننده اند،
پس نبايد در امر دين با تو منازعه كنند،
و به سوي پروردگارت بخوان!
بي گمان تو بر هدايت مستقيم هستي!
و راه تو راست است! »
مراد به هر” امت“ امتهاي گذشته يكي پس از ديگري است، تا منتهي به امت اسلام شود، نه امتهاي مختلف زمان رسول الله”ص“، از قبيل عرب و عجم و روم و غيره، چون مي دانيم كه شريعت خدا همواره يكي بوده است، و نبوت هم جهاني بوده است.
گويا كفار اهل مكه و يا مشركين، وقتي عبادات اسلامي را ديده اند و براي آنها ناشناس و نوظهور بوده و نظير آن را در شريعت هاي سابق يعني شريعت يهود نديده بودند، لذا در مقام منازعه با رسول خدا”ص“ در آمده اند كه اين چه جور عبادتي است و از كجا آورده اي؟ ما اين عبادت را در هيچ شريعتي نديده ايم؟ اگر اين قسم عبادت از شرايع نبوت بود و به عبارت ديگر اگر تو كه آورندة اين عبادتي پيغمبر بودي بايد مردم خداپرست كه از امتهاي گذشته اند آن را مي شناختند؟
1) مستند: آيه 67 سوره حج « لِكُلِّ اُمَّةٍ جَعَلنا مَنسَكاً هُم ناسِكوُهُ ...! » الميزان ج28ص295
خداي تعالي جواب داده كه هر امتي از امتهاي گذشته عبادتي داشته اند كه آن قسم خدا را عبادت مي كردند، و عبادت هيچ امتي به امت ديگر منتقل نشده است، چون خداوند با هر شريعت، شرايع قبلي را نسخ مي كرد و بهتر از آن را مي آورد، چون افكار امتهاي بعدي ترقي يافته تر از قبلي ها بود و استعداد عبادتي كاملتر و بهتر از سابق را يافته بودند، پس هميشه عبادت سابقين در حق لاحقين نسخ مي شد!
در آخر آيه مي فرمايد:
-« اِنَّكَ لَعَلي هُديً مُستَقيمٌ ... بي گمان تو بر هدايت مستقيم هستي!»
از مقدمة آية فوق فهميده مي شود كه شريعت اسلام شريعتي است سهل و آسان، ملت و آئين پدر بزرگ مسلمانان، ابراهيم حنيف، كه براي پروردگار خود تسليم بود!
اگر ابراهيم”ع“ را پدر مسلمين خواند بدين جهت بود كه او اولين كسي است كه براي خدا اسلام آورد، آنجا كه فرمود:
-اسلام بياور! گفت:
-اسلام آوردم براي پروردگار عالميان!
و در دعاي خود فرمود:
-هر كه پيروي ام كند از من است! ( بقره 131 و ابراهيم 36)
اين است كه تمامي مسلمانان عالم، از هر جا كه باشند، فرزندان ابراهيم”ع“ و از اويند!
خداي سبحان نيز فرمود:
-« نزديكتر از هر كس به ابراهيم كساني هستند كه پيروي اش كردند،
و اين پيغمبر، و كساني كه به اين پيغمبر ايمان آوردند! »(آل عمران38)
خداي تعالي در آية مورد بحث دو منت بر مؤمنين گذاشت-
يكي آنجا كه فرمود: اوست كه شما را قبل از نزول قرآن و هم در اين كتاب يعني قرآن ”مسلمان“ ناميده است كه معلوم مي شود خدا اسلام آنان را قبول فرموده است!
1) مستند: آية 78 سورة حج « ...مِلَّةَ اَبيكُم اِبراهيمَ هُوَ سَمّيكُمُ المُسلِمينَ مِن قَبلُ وَ في هذا...!» الميزان ج28ص304
ديگر منت الهي در همان اول آيه بود كه فرمود:
-او شما را برگزيد، و در اين دين براي شما دشواري ننهاد ...!
كه اين منتي است از خدا بر مؤمنين به اينكه اگر واگذار به خود مي شدند هرگز از نزد خود به سعادت دين نايل نمي شدند.
چيزي كه هست، خدا بر آنان منت نهاد و ايشان را براي دين حق از ميان خلايق برگزيد، جمع كرد و هر حرج و دشواري را از سر راه دينداري ايشان برداشت، اعم از حرج در خود احكام دين يا حرج هاي عارضي و اتفاقي !
« اين قرآن هدايت مي كند به سوي ديني كه اقوم از هر دين و مسلط تر بر ادارة امور بشر است! »
خداي تعالي اين ملت حنيفه را ملتي قائم ناميده، و فرموده:
-« ذلِكَ الدّينُ القَّيِمُ ! »
و اين بدان جهت است كه اين دين خير دنيا و آخرت ملت خود را تأمين و تضمين نموده، و قائم بر اصلاح حال معاش و معاد ايشان است، و اين نيز نيست مگر به خاطر اينكه اين دين موافق با مقتضيات فطرت انساني، و ناموسي است كه خداوند بر اساس آن ناموس انسان را خلق كرده و او را به حسب آن ناموس مجهز به اسبابي فرموده كه او را به سوي غايت و هدف خلقتش و سعادتي كه برايش در نظر گرفته شده، راهنمائي كند.
بنابراين، توصيف اين ملت در آية مورد بحث به وصف ” اقوم – قائم تر“ يا به مقايسه با ساير ملل است و يا با ساير شرايع.
اگر به قياس با ساير ملل باشد، جهت اقوم بودن ملت اسلام از ساير ملتها اين است كه براي هر ملتي سنتي است كه آن را براي خود اتخاذ نموده اند تا سودشان برساند و تا حدي به درد زندگي شان بخورد، و لكن اين سنت ها اگر در پاره اي امور ايشان را سود بخشد، در پاره اي ديگر به ضررشان تمام مي شود، و اگر پاره اي هوا ها و اميالشان را تأمين كند باري خيرات عظيمي را از ايشان فوت مي گرداند.
در ميان همة ملت ها اين تنها اسلام است كه قائم به مصالح حيات مسلمانان و
1) مستند: آية 9 سورة اسري « اِنَّ هذاَالقُرآنَ يَهدي لِلَّتي هِيَ اَقوَمُ ...! » الميزان ج25ص84
به تمامي اهداف دنيائي و آخرتي ايشان است، بدون اينكه خيري از ايشان فوت گرداند. بنا بر اين پس ملت حنيفة اقوم بر حيات انساني از غير آن است !
و اگر به قياس با ساير شرايع الهي قبلي، مانند شريعت نوح و موسي و عيسي عليهم السلام بوده باشد، همچنانكه ظاهرش هم همين است، در اين صورت دليلش اين است كه اين دين حنيف از اديان سابق خود كه كتب انبياء سلف متضمن آنها بودند، كاملتر است، زيرا تمامي معارف الهي، تا آنجا كه بنية بشري طاقتش را دارد، و همچنين تمامي شرايعي كه بشر در زندگي خود بدان نيازمند است، در اين دين آمده است، و حتي يك عمل از اعمال فردي و اجتماعي بشر را بدون حكم نگذاشته است!
پس آنچه قرآن به سوي آن هدايت مي كند، قويم تر از آن چيزي است كه ساير كتب و شرايع بدان هدايت مي كنند!
يكي از بزرگترين اموري كه اسلام در يكي از دو ركن ” حقوق مردم“ و ” حقوق خدا “ - كه همان حقوق مردم باشد - مورد اهتمام قرار داده، ” انفاق“ است، كه به انحاءِ گوناگون توسل جسته تا مردم را بدان وادار سازد!
پاره اي از انفاقات، از قبيل زكات و خمس، كفارات مالي، و اقسام فديه را واجب؛ و پاره اي صدقات و بخشش ها و غير آن را مستحب نموده است.
غرض و هدف اسلام اين بوده كه بدين وسيله اختلاف طبقاتي را برطرف سازد و زندگي آنهائي را كه در طبقة پائين هستند و نمي توانند بدون كمك مالي از ناحية ديگران حوائج زندگي خود را برآورند، مورد حمايت قرار دهد، تا سطح زندگي شان را بالا ببرد، و افق زندگي طبقات مختلف را به هم نزديك سازد و اختلاف ميان آنها را كم كند.
از سوي ديگر، با شدت هرچه بيشتر، توانگران و طبقات مرفه جامعه را از تظاهر به ثروت، يعني از تجمل و آرايش مظاهر زندگي، از خانه و لباس و غيره نهي فرموده، و از مخارجي كه در نظر عموم غيرمعمولي است، و طبقة متوسط جامعه چشم ديدن آن گونه خرج ها را ندارد، تحت عنوان ” نهي از اسراف و تبذير و امثال آن “ جلوگيري نموده است!
غرض اينها ايجاد يك زندگي نوعي است، زندگي متوسطي كه فاصلة طبقات مختلف از آن فاحش و بدون شباهت نباشد، تا در نتيجه ناموس وحدت و همبستگي زنده
1) مستند: آية 261 تا 274 سوره بقره « مَثَلُ الَّذينَ يُنفِقوُنَ اَموالَهُم في سَبيلِ اللهِ...!» الميزان ج4ص323
گشته، و خواست هاي متضاد و كينه هاي دل و انگيزه هاي دشمني بميرند!
محيط پاكي كه زندگي نوع در پاكي و خوشي و صفا شبيه به هم باشد، درست نمي شود، مگر به اصلاح حال نوع، به اين كه حوائج زندگي نوع تأمين گردد، و اين نيز به طور كامل حاصل نمي شود، مگر به اصلاح جهات مالي و تعديل ثروت ها، و به كار انداختن اندوخته ها، و راه حصول اين مقصود، انفاق افراد است از اندوخته ها و مازاد آنچه با كوشش و تلاش به دست آورده اند! زيرا كه مؤمنين با هم همه برادرند، و زمين و اموال زمين هم از آن يكي است، و او خداي عز و جل است!
اين خود حقيقتي است كه تاريخ زندگي پيامبر گرامي اسلام و روش او، صحت و استقامت آن را اثبات مي كند، و نمونة عملي آن را در برهه اي از زمان، يعني زمان جناب رسول خدا – كه صلوات خدا بر او و آل او باد – البته در آن ايام كوتاهي كه دعوتش مستقر گرديد، نشان مي دهد.
اين همان نظامي است كه اميرالمؤمنين(صلوات الله عليه) بر آن تأسف مي خورد، و از انحراف مردم از مجراي آن شكوه ها مي نمايد، و در نهج البلاغه خود مي فرمايد:
-« امروز كارتان به جائي رسيده كه روز به روز و ساعت به ساعت خير از شما دورتر، و شر به شما نزديك تر، و طمع شيطان در هلاك ساختن مردم بيشتر مي شود!
-امروز روزگاري است كه نيروي شيطان در حال قوي شدن است، و نقشه هايش دارد فراگير مي شود، و او به هدفش دست مي يابد!
-اگر نمي پذيريد به وضع جامعه بنگريد!
-آيا جز اين است كه به هر سو چشم باز كني قصري مي بيني كه دارد با فقر پنجه نرم مي كند؟
-و يا توانگري كه نعمت خداي را با كفران تلافي مي كند، و يا بخيلي را مي بيني كه بخل از حق خدا را غنيمت مي شمارد!؟
-و يا متمردي كه گوشش از شنيدن مواعظ كر شده است!؟ »
گذشت روزگار درستي اين نظرية قرآن را كشف كرد.
اينك آيات الهي را در اين زمينه مورد دقت و تأمل قرار دهيد:
-« حكايت آنان كه اموال خويش را در راه خدا انفاق مي كنند،
حكايت دانه اي است كه هفت خوشه رويانيده،
كه در هر خوشه صد دانه باشد، و خدا براي هركه بخواهد دوبرابر هم مي كند،
كه خدا وسعت بخش و داناست!
كساني كه اموال خود را در راه خدا انفاق مي كنند و بعد از آن، اين انفاق خود را به منت و يا اذيتي همراه نمي سازند، پاداش آنان نزد پروردگارشان است،
آنان نه خوفي دارند و نه اندوهناك مي شوند...!
... اي آنان كه ايمان داريد!
از خوب هاي آنچه به دست آورده ايد، و آنچه برايتان از زمين بيرون آورديم، انفاق كنيد!
پست آن را كه خودتان استفاده نمي كنيد، براي انفاق منظور نكنيد!
بدانيد كه خدا ستوده و بي نياز است!
شيطان به شما وعدة تنگدستي مي دهد، و به بدكاري تان وا مي دارد،
و خدا از جانب خود آمرزش و فزوني به شما وعده مي دهد،
كه خدا وسعت بخش و داناست...!
... هر خرجي كه كرديد، و به هر نذري كه ملتزم شديد، خدا از آن آگاه است،
و ستمگران ياوراني ندارند!
اگر صدقه ها را علني دهيد خوب است،
و اگر پنهاني دهيد، و به تنگدستان بدهيد، البته براي شما بهتر است،
و گناهان شما را محو مي كند،
كه خدا از آنچه مي كنيد، آگاه است ...!
... هر خواسته اي انفاق كنيد، به نفع خود كرده ايد!
انفاق جز براي رضاي خدا مكنيد!
هرخواسته اي را انفاق كنيد، به شما مي رسد، و ستم نمي بينيد! »
( تذكر: دراين بخش قسمتي از مسائل مربوط به تاريخ تشريع قوانين اسلامي ذكر شده و مشروح قوانين اسلامي در مجلدات بعدي ارائه شده است.)
مستند: آيه9و10سوره علق « اَرَاَيتَ الَّذي يَنهي، عَبداً اِذا صَلّي ! » الميزان ج40ص312
در اولين سورة قرآن كريم, خداي تعالي اشاره مي كند به بنده اي كه نمـــــاز مي خواند. مراد به عبدي كه نماز مي خواند، به طوري كه از آخر آيات سوره عـــلق بر مي آيد, رسول خدا”ص“ است, چون در آخر آيات آنجناب را از اطاعت آن شخص نهي نموده، و امر به سجده و نزديك شدن به خدا فرموده است.
بنا بر اين فرض كه سورة علق اولين سورة نازل شده از قرآن شريف باشد، و نيز بنا براين كه از اول تا به آخر سوره يكباره نازل شده باشد، سياق اين آيات دلالت دارد براينكه رسول خدا”ص“ قبل از نزول قرآن نماز مي خواند، و همين امر دلالت دارد بر اين كه آن جناب قبل از رسيدنش به مقام رسالت با نزول قرآن، يعني قبل از حادثة بعثت، از انبياي الهي بوده است.
بعضي گفته اند كه نماز قبل از بعثت آن جناب نماز واجب نبوده است، و به طوري كه از اخبار برمي آيد نمازهاي واجب در شب معراج واجب شده است. اين سخن درست نيست! براي اينكه آنچه از داستان شب معراج مسلم است تنها اين است كه نمازهاي پنجگانة يوميه درآن شب با شكل خاص خود، دو ركعت دو ركعت واجب شد، و هيچ دلالتي ندارد بر اين كه قبل از آن شب به صورت ديگر تشريع نشده باشد، بلكه در بسياري از آيات سوره هاي مكي، و از آن جمله در سوره هائي كه قبل از سورة اسري نازل شده, نظير سورة مدثر و مزمل و غير آن دو، سخن از نماز رفته، و به تعبير هائي مختلف از آن ياد نموده است، هرچند كه كيفيت آن را ذكر نفرموده است، اما اينقدر هست كه
نمازهاي قبل از معراج مشتمل بر مقداري تلاوت قرآن كريم، و نيز مشتمل بر سجده بوده است.
در بعضي از روايات هم آمده كه رسول خدا”ص“ در اوايل بعثت با خديجه سلام الله عليها و علي عليه السلام نماز مي خواند. در اين روايات هم نيامده كه نماز آن روز به چه صورت بوده است.
« به آنچه مي گويند صبر نشان بده، و به حمد پروردگارت تسبيح گوي! و اهل خود را به نماز خواندن امر كن !
وَ امُر اَهلَكَ بِالصَّلوة ! »
اين آيه در مكه نازل شده است، و عبارت ” اهل خود“ بر حسب انطباق آن با هنگام نزولش، شامل حضرت خديجة كبري همسر رسول الله”ص“ و حضرت علي عليه السلام است. چون علي عليه السلام هم اهل آن جناب و در خانة آن جناب بود. احتمال دارد علاوه بر آن دو بزرگوار شامل بعضي از دختران رسول خدا”ص“ هم باشد. چون از همسران رسول خدا”ص“ فقط حضرت خديجه”س“ در مكه همسري آن جناب را داشته لذا اين آيه شامل همسران و يا پيروان و خويشاوندان او نمي شود.
آيه شريفه در بيان زمان اقامه نماز ها مي گويد:
« بر آنچه مي گويند صبر كن!
و پيش از طلوع شمس،
و پيش از غروب آن،
به ستايش پروردگارت تسبيح گوي!
و كناره هاي شب،
و اواخر روز،
نيز تسبيح گوي!
شايد كه خشنود شوي! »
در آية فوق نماز ظهر را كه وسط روز است، قيد نكرده است. شايد آنچه از
1) مستند: آيه130تا 132سورة طه « فَاصبِر عَلي مايَقوُلوُنَ وَ سَبِّح بِحَمدِ رَبِّكَ ...! » الميزان ج28ص54
نمازهاي يوميه در هنگام نزول سورة طه، و نيز سورة هود، كه قبل از سورة اسري نازل شده اند، واجب شده بود، چهار نماز بوده است، و تا نزول سورة اسري نماز ظهر واجب نشده بود. ظاهر دو آية سوره طه و سورة هود هم همين است.
اين سوره از سوره هاي اولي است كه در مكه نازل شده است، و اخبار وارده از شيعه و سني نيز دلالت دارد بر اين كه واجبات روزانه در معراج، پنج نماز تشريع شده است. همچنانكه مي بينيم در سوره اسري كه بعد از معراج نازل شده است، پنج نماز ذكر شده است.
بنا بر روايات وارده از ائمة اهل بيت عليهم السلام، آية شريفه از اول ظهر تا نصف شب را شامل مي شود. و نمازهاي واجب يوميه كه در اين قسمت از شبانه روز بايد خوانده شود، چهار نماز است: ظهر و عصر و مغرب و عشاء، و با انضمام نماز صبح، كه جملة ” قرآن الفجر“ بر آن دلالت دارد، نمازهاي پنجگانة يوميه كامل مي شود.
مراد از ” قرآن الفجر“ نماز صبح است، و چون مشتمل بر قرائت قرآن است آن را قرآن صبح خوانده است، چون روايات همه متفقند بر اين كه مراد به ” قرآن الفجر“ همان نماز صبح است.
آخر آيه ختم مي شود به عبارت: « اِنَّ قُرآنِ الفَجرِ كانَ مَشهوُداً !» كه روايات از طرق عامه و خاصه متفقاً اين عبارت را تفسيركرده اند به اينكه نماز صبح را هم ملائكة شب ( در موقع مراجعت) و هم ملائكة صبح (در موقع آمدن) مي بينند.
تفسير ” مشهود“ بودن قرآن الفجر در روايات شيعه و سني به اينكه هم ملائكة شب آن را مي بينند و هم ملائكة روز، آن قدر در اين دو طايفه زياد است كه نزديك است به حد تواتر برسد، و در بعضي از آنها شهادت خدا و ديدن مسلمين نيز اضافه شده است.
در اين آيه, وجوب نمازهاي پنجگانه و اوقات آنها بيان شده است، و مؤيد آن روايتي است كه از امام صادق عليه السلام نقل شده است، كه فرمود: خداوند چهار نماز واجب كرده است. در يك قسمت زماني كه ابتدائش اول ظهر و آخرش نصف شب است، دو تا از ظهر تا غروب، يكي قبل از ديگري، و دو تا از اول غروب آفتاب تا نصف شب، كه آنها هم يكي قبل از ديگري است.
1) مستند: آيه78سوره اسري« اَقِمِ الصَّلوةَ لِدِلوُكِ الشَّمسِ اِلي غَسَقِ اللَّيلِ وَ قُرآنَ الفَجرِ...! » الميزان ج40ص312
در روايات اسلامي، در تفسير عياشي از سعيد بن مسيب از حضرت علي بن الحسين عليه السلام روايت كرده كه گفت، به حضورش عرض كردم:
-نماز چه وقت بر مسلمانان واجب شد, آن طور كه امروز واجب است؟
فرمود:
-در مدينه، و بعد از قوت يافتن دعوت اسلام و وجوب جهاد بر مسلمانان، چيزي كه هست آن روز به اين صورت فعلي واجب نشد، بلكه هفت ركعت كمتر بود، و آن هفت ركعت را رسول خدا”ص“ اضافه نمود - دو ركعت در ظهر، دو ركعت در عصر، يك ركعت در مغرب، و دو ركعت در عشاء، ولي نماز صبح را به همان صورت كه در مكه واجب شده بود، گذاشت، چون در هنگام صبح ملائكه روز در آمدن و ملائكة شب در رفتن عجله دارند، و لذا نماز صبح را براي اينكه هم آيندگان آن را با رسول الله”ص“ درك كنند، و هم روندگان، به دو ركعت باقي گذاشت.
معني آية « اِنَّ قُرآنِ الفَجرِ كانَ مَشهوُداً !» همين است، كه هم مسلمانان آن را شاهدند و هم ملائكة شب و هم ملائكة روز!
« اي كساني كه ايمان آورده ايد!
وقتي در روز جمعه براي نماز جمعه اذان گفته مي شود،
تندتر بدويد و براي رسيدن به نماز از خريد و فروش و هر عملي كه شما را از نماز باز دارد، دست برداريد! »
” جمعه “ روزي از هفته است كه در عرب قديم آن را ” يوم العروبه“ مي گفتند، و سپس جمعه اش خواندند، و اين نام بيشتر مورد استعمال قرارگرفت.
” نماز جمعه“ همان نمازي است كه براي خصوص ظهر روز جمعه تشريع شد.
” سعي به سوي ذكر خدا“ دويدن به سوي نماز جمعه است.
” ذكر خدا“ همان نماز است.
” ذروا البيع“ امر به ترك كسب و تجارت است، و به طوري كه از سيـــــاق بر
1) مستند:آيه9سوره جمعه « يااَيُّهَاالَّذينَ آمَنوُا اِذا نوُدِيَ لِلصَّلوةِ مِن يَومِ الجُمعَةِ فَاسعَوااِلي ذِكرِاللهِ وَذَروُاالبَيعَ !» الميزان ج40ص312
مي آيد در حقيقت نهي از هر عملي است كه انسان را از نماز باز دارد، حال چه خريد و فروش باشد و چه عملي ديگر، و اگر نهي را مخصوص به خريد وفروش كرد از اين باب بوده كه خريد و فروش روشن ترين مصداق اعمالي است كه آدمي را از نماز باز مي دارد.
اين آيه وجوب نماز جمعه و حرمت معامله را در هنگام حضور نماز تأكيد نموده است. در ضمن كساني را كه در حال خطبه نماز آن را رها كرده و به دنبال لهو و تجارت مي روند، عتاب نموده و عملشان را عمل بسيار ناپسند دانسته است.
اما بعد از اتمام نماز مي فرمايد:
-« چون نماز به پايان رسيد،
در زمين پراكنده شويد،
و از فضل خدا طلب كنيد،
و خدا را بسيار ياد كنيد،
تا شايد رستگار شويد! »
مراد به پراكنده شدن در زمين، متفرق شدن مردم از مسجد به بيرون، و مشغول شدن در كارهاي روزانه براي به دست آوردن فضل خدا، يعني رزق و روزي است.
اگر از ميان همه كارهاي روزانه خصوصاً طلب رزق را نام برد، براي اين بود كه مقابل ترك كسب و بيع در آية قبلي واقع شود، لكن از آن جائي كه منظور از ترك كسب، همة كارهائي است كه آدمي را از نماز باز دارد، لاجرم منظور از طلب رزق هم همة كارهائي است كه عطية خداي تعالي را در پي دارد، چه طلب رزق و چه عيادت مريض، و يا سعي در برآوردن حاجات مسلمين، و يا زيارت برادر ديني، يا حضور در مجالس علم و كارهائي از اين قبيل.
وقتي مي فرمايد: « خدا را زياد ياد كنيد!» اين ياد خـــــدا در نفس آدمي رسوخ مي كند و در ذهن نقش مي بندد و عوامل غفلت را از دل ريشه كن مي سازد و باعث تقواي ديني مي شود كه خود ماية فلاح است: « وَاتَّقوُااللهَ لَعَلَّكُم تُفلِحوُنَ ! »
روايات وارده از ائمة اهل بيت عليهم السلام و همچنين از طريق اهل سنت متفقند كه كارواني از تجار وارد مدينه شد و آن روز جمعه بود و مردم در نماز جمعه شركت كرده بودند و رسول خدا”ص“ مشغول خطبة نماز بود. كاروانيان به منظور اعلام آمدن خود طبل و دايره كوبيدند و مردم مسجد نماز و رسول الله ”ص“ را رها كرده و به طرف كاروانيان متفرق شدند. آيه زير نازل شد:
-« و چون در حين نماز از تجارت و لهوي باخبر مي شوند،
به سوي آن متفرق گشته و تو را در حال خطبه سرپا رها مي كنند،
بگو !
-آنچه نزد خداست از لهو و تجارت بهتر است!
-و خدا بهترين روزي رسان است! »
در اين قسمت از آيه, به رسول الله”ص“ امر مي كند كه مردم را به خطائي كه مرتكب شدند, آگاه كند و بفهماند كه كارشان چقدر زشت بوده است!
منظور از عبارت ” آنچه نزد خداست...!“ ثوابي است كه خداي تعالي در برابر شنيدن خطبه و موعظه در نماز جمعه عطا مي فرمايد.
در كتاب فقيه روايت آمده كه در مدينه هر وقت مؤذن در روز جــمعـــه اذان مي گفت، شخصي ندا در مي داد كه ديگر خريد و فروش مكنيد، حرام است!
در روايت ابي الجارود از امام باقر عليه السلام آمده كه ... در آية سوره جمعه عبارت ” فَاسعَوا ! “ معنايش اين است كه براي نماز جمعه شارب (سبيل) خود را كوتاه كنيد و موي زير بغل را زايل سازيد و ناخن بگيريد و غسل كنيد. اينها ”سعي“ براي نماز جمعه است.
” سعي“ براي روز قيامت هم همين است كه آدمي خود را براي آن روز مهيا سازد!
مستند: آيه 142 تا 151 سوره بقره « قَد نَري تَقَلُّبَ وَجهِكَ في السَّمآءِ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبلَةً تَرضيها...! »
الميزان ج2ص190
ايامي را كه رسول خدا”ص“ درمكه بود, مسلمانان رو به قبلة يهود و نصاري يعني ” بيت المقدس“ نماز مي خواندند. اين برنامه تا چند ماهي بعد از هجرت آنجناب به مدينه نيز دوام داشت.
برگشتن قبله از بيت المقدس به ” كعبه“ يكي از بزرگترين رخدادهاي ديني و اهم احكام تشريعي است كه مردم بعد از هجرت رسول الله”ص“ به مدينه با آن روبرو شدند.
در اين ايام بود كه اسلام دست به انقلابي ريشه دار مي زند و معارف و حقايق خود را نشر مي دهد. معلوم است كه يهود و غير يهود در مقابل اين انقــــلاب ساكت نمي نشينند، چون مي بينند اسلام يكي از بزرگترين مفاخر ديني آنان را كه همان قبلة ايشان بود از بين مي برد، قبله اي كه ساير ملل به خاطر آن تابع يهود بودند، و يهود در اين شعار ديني متقدم بر آنان بودند.
اين تغيير قبله باعث تقدم مسلمانان و دين اسلام مي شود، و توجه تمامي امت را يكجا جمع مي كند، و همه در مراسم ديني به يك نقطه رو مي كنند، و اين تمركز همة توجه ها به يك سو باعث نجات ايشان از تفرقه مي شود، هم تفرق وجوه شان در ظاهر، و هم تفرق كلمه شان در باطن!
مسلماً وحدت قبله، مخصوصاً قبله شدن ” كعبه“ بر اتحاد مسلمين تأثير بيشتر و قوي تري به جاي مي گذارد و از ساير مراسم مانند: دعا و طهارت و غيره، بيشتر اهميت پيدا مي كند، و يهود و مشركين را نگران مي سازد، مخصوصاً يهود را كه به شهادت تاريخي كه قرآن از آنان نقل مي كند، مردمي هستند در تمام ادوار اگر حكمي از جانب
خدا دربارة امور محسوس آمده، مانند: قتال و هجرت و سجده و امثال آن، زيربار نرفته و به شديدترين وجهي مقاومت كرده اند.
در آيات پيشين همين سوره در قرآن كريم ديده مي شود كه زمينه سازي و مقدمه چيني براي چنين تحول عظيمي تدارك ديده مي شود: نزول آيات مربوط به داستان آمدن ابراهيم به مكه، و ساختن بناي كعبه، و مأموريت يافتن ابراهيم و اسماعيل در خصوص تطهير خانة خدا براي عبادت، دعاي آن دو بزرگوار براي كعبه، و امن شدن مكه، و اشاره به امت مسلمه اي كه در دعايشان از آن ياد مي كنند؛ همه و همه نشان مي دهد كه مسئلة عظيمي در پيش است، و اين نشانه هاي تاريخي كه خداي تعالي دربارة كعبه، در آيات مفصلي از قرآن كريم، از آن خبر داد، ذهن ها را براي پذيرش اين تحول عظيم آماده ساخته بود، و شايستگي و واقعيت قبله شدن كعبه را در آيات مزبور به طور واضح نشان داده بود:
-« پس، تو را به زودي به سوي قبله اي بر مي گردانيم,
كه دوست مي داري، اينك! همين امروز!
روي خود به سوي قسمتي از مسجد الحرام كن!
و هرجا بوديد، رو بدان سو كنيد!
كساني كه ” اهل كتاب“ هستند، مي دانند كه اين برگشتن به طرف كعبه حق است، و حكمي است از ناحية پروردگارشان,
و خدا از آنچه مي كنند، غافل نيست! »
از بررسي تحليلي در آيات فوق فهميده مي شود كه رسول خدا”ص“ قبل از نازل شدن حكم تغيير قبله، يعني نازل شدن اين آيات، روي خـــــــود را در اطراف آسمان مي گردانده، و گويا انتظار رسيدن چنين حكمي را مي كشيده است، و يا توقع رسيدن وحيي در امر قبله داشته است، چون دوست مي داشته خداي تعالي با دادن قبله اي مختص به او و امتش، احترامش كند، نه اينكه از قبله بودن بيت المقدس ناراضي بوده باشد، چون حاشا به رسول الله”ص“ از چنين تصوري! فقط از آيه فهميده مي شود كه آن جناب قبلة اختصاصي را دوست مي داشته است!
از روايات وارده در مورد اين حادثة تاريخي، و در مورد شأن نزول آيــــة آن بر مي آيد كه يهوديان مسلمانان را سرزنش مي كرده اند كه شما قبله نداريد و از قبلة ما استفاده مي كنيد و با بيت المقدس به مسلمانان فخر مي فروختند و رسول خدا ”ص“ از اين بابت ناراحت مي شد.
شبي، آن نبي رحمت در تاريكي از خانه بيرون شد و رو به سوي آسمان گردانيد، منتظر بود وحيي از ناحية خداي سبحان برسد و اين اندوهش را زايل سازد، پس آية فوق نازل شد.
آية شريفه، قبله اي جديد براي مسلمانان معرفي كرد، و سرزنش يهود و تفاخر آنها را خاتمه داد!
آية شريفه، بار اول حكم را مختص به رسول خدا”ص“ كرده و سپس حكم را عموميت داده و به آن جناب و به عموم مؤمنين خطاب شده است. اين خود مؤيد اين احتمال است كه آية نامبرده وقتي نازل شد كه رسول الله”ص“ با مسلمانان مشغول نماز بوده است. معلوم است در چنين وضعي اول بايد به پيشنماز بگويند: روي خود به جانب مسجدالحرام بكن و بعداً به عموم بگويند: شما هم روي خود را برگردانيد و براي هميشه، و بر همة مسلمانان واجب است كه اين كار را بكنند:
-« هرجا بوديد روي خود را بدان سو كنيد! »
خداي متعال، فلسفة تغيير قبله، و تحولي را كه بدين سان در شئون جامعة اسلامي بار آورد، و مسائلي را كه در اين زمينه وجود داشت، و توهم و ابهاماتي را كه احياناً در سينة مؤمنين ممكن بود خلجان كند، با آيات بالا پاسخ گفته و دفع فرموده است.
آن توهم اين بود كه فلسفة برگرداندن قبله و نسخ قبلة قبلي چه بوده است؟
تكليف نمازهائي كه تاكنون به قبلة قبلي، يعني بيت المقدس، خوانده شده، چه خواهد بود؟
وقتي بنا بود خداي تعالي كعبه را قبلة مسلمين قرار دهد، چرا از همان روز اول نكرد و گذاشت تا مدتي مسلمانان رو به بيت المقدس نماز بخوانند . . .؟
خداي تعالي چنين فرمود:
-« ... و ما آن قبله را كه رو به آن مي ايستادي ( يعني بيت المقدس را ) قبله نكرديم، مگر براي اينكه معلوم كنيم، چـــــه كسي رسول
1) مستند: آيه 143و150سوره بقره « وَماجَعَلنا القِبلَةَ الَّتي كُنتَ عَلَيها اِلاّ لِنَعلَمَ مَن يَتَّبِعُ الرَّسوُلَ .... » الميزان ج2ص203
را پيــــــروي مي كند و چه كسي به عقب برمي گردد، هرچند كه اين آزمايش جز براي كساني كه خدا هدايتشان فرموده، بسيار بزرگ است...! »
-« ... و كساني كه اهل كتابند، مي دانند كه اين برگشتن به طرف كعبه حق است، و حكمي است از ناحية پروردگارشان، و خدا از آنچه مي كنند، غافل نيست! »
-« ... و از هرجا بيرون شدي، رو به سوي مسجدالحرام كن!
و هرجا هم كه بوديد روي بدان سوي كنيد،
تا ديگر مردم را حجتي عليه شما نباشد،
مگر آنانكه ستمكارند،
پس از آنان مترس و فقط از من بترس،
تا نعمتم را بر شما تمام كنم،
باشد كه راه را بيابند! »
خداي تعالي براي روشن شدن فلسفة اين تغيير قبله، خاطرنشان فرمود كه – تشريع احكام جز به خاطر مصالحي كه برگشتش به تربيت و تكميل مردم است، صورت نمي گيرد. و منظور از تشريع احكام هم تربيت و تكميل مردم است و هم جداسازي مؤمنين از غير مؤمنين، و هم مشخص كردن فرمانبران از عاصيان متمرد، و آن سببي كه باعث شد قبلة يهوديان را مدتي قبلة شما مسلمانان قرار داديم عيناً همين ها بود كه گفتيم.
خداي تعالي با تأكيد بر كلمة ”رسول“ در آيه مشخص فرموده كه ” صفت رسالت“ در اين جداسازي دخالت داشته است!
يكي ديگر از توهمات اين بود كه آن نمازهائي كه مسلمانان به سوي بيت المقدس خواندند، تكليفش چيست؟
چون ظاهراً نماز به غير قبله بوده و بايد باطل باشد، كه خداي تعالي از اين ابهام پاسخ فرموده: قبله مادام كه نسخ نشده قبله است، چون خداي تعالي هر وقت حكمي را
نسخ مي كند، از همان تاريخ نسخ از اعتبار مي افتد نه اينكه وقتي امروز نسخ كرد دليل باشد بر اينكه در سابق هم بي اعتبار بوده است. و اين خود از رأفت و رحمتي است كه به مؤمنين دارد!
-« خداوند ايمان شما را ضايع نمي گرداند،
خدا به مردم رئوف و رحيم است! »
يهود در كتابهاي آسماني خود خوانده بودندكه قبلة پيامبر اسلام ” كعبه“ است، نه بيت المقدس، همچنانكه قرآن شريف مي فرمايد:
-« آنها كه داراي كتاب آسماني هستند، مي دانند كه آن حق است،
و از جانب پروردگارشان مي باشد! »
اگر حكم تغيير قبله نازل نمي شد، حجت يهود عليه مسلمين تمام بود، يعني مي توانستند بگويند كه اين شخص پيغمبري نيست كه انبياء گذشته وعدة آمدنش را داده بودند، ولي بعد از آمدن حكم تغيير قبله و التزام به آن، و عمل بر طبق آن، حجت يهود را از دستشان مي گيرد، مگر افراد ستمگري از ايشان كه زير بار نروند!
مسلمين با آمدن اين فرمان به سه نعمت از طرف خداوند مهربان نايل شدند:
اول: اينكه وعده اي كه پروردگارشان در كتابهاي آسماني قبلي داده بود، به وقوع پيوست و حجت عليه يهود تمام شد.
دوم: اينكه پي گيري و ملازمت اين حكم، مسلمانان را به سوي تماميت نعمتشان، و كمال دينشان سوق مي دهد.
سوم: اينكه در آخر آيه فرمود: « لَعَلَّكُم تَهتَدوُنَ! » بدين ترتيب خداي تعالي اظهار اميدواري به هدايت مسلمانان به سوي صراط مستقيم كرده است.
تشريع قبله در اسلام، و اعتبار وجوب خواندن نماز رو به قبله، نمازي كه عبادت عموم مسلمين جهان است، و همچنين وجوب ذبح حيوانان رو به قبله، و ساير مستحبات
1) مستند: بحث علمي ذيل آيه 144 بقره الميزان ج2ص223
مانند: خوابيدن، نشستن، و وضو گرفتن رو به قبله ( و حرام بودن نشستن در توالت رو به قبله،) جملگي باعث شده كه مردم براي پيدا كردن قبلة شهر خود، اقدام كنند.
چون در ابتداء امر، تشخيص قطعي قبله براي مردم دور از مكه فراهم نبود، ناگزير با حدس و گمان به تخمين آن اكتفا مي كردند. رفته رفته رياضي دانان با استفاده از جدول هائي كه در ” زيج“ نجوم به كار مي رفت، اقدام به تهية عرض و طول جغرافيائي شهرها كردند، و با مقايسة عرض آن با خط استوا و انحراف به سوي شرق يا غرب از طريق حساب ” حبوب و مثلثات“ نسبت به تعيين دقيقتر قبله اقدام نمودند. سپس به وسيلة ” دائرة هنديه“ اين حساب را براي تمامي افق ها و شهرهاي مسلمان نشين به عمل آوردند.
بعد از آن به جاي اين حساب از ” قطب نما“ استفاده كردند، ولي عملاً به اشتباهاتي برخوردند كه صحت قطعي نظرية خود را نتوانستند به ثبوت برسانند.
در زمينة تعيين چگونگي درجات كم كم مشكل پيدا كردن قبلة صحيح شهر ها نيز به صحت بيشتري نزديك شد، تا اينكه شيخ فاضل و استاد شهير رياضي ” مرحوم سردار كابلي“ براي حل اين مشكل كمر همت بست و انحراف قبله را با اصول جديد استخراج نمود, و در رساله اي در اين باره به نام ” تحفة الاجلة في معرفة القبلة، “ در اختيار همگان گذاشت كه در آن طريقة استخراج قبله را با بيان رياضي روشن ساخت و جدولهائي براي تعيين قبلة هر شهري رسم كرد.
از جمله رموزي كه وي موفق به كشف آن گرديد – و خدا جزاي خيرش دهاد ! – كرامت و معجزة باهره اي بود كه براي رسول الله”ص“ در خصوص قبلة محرابش در مسجد مدينه اثبات و اظهار كرد.
دانشمندان قبلاً با حسابهائي كه مي كردند به نتيجه رسيده بودند كه محراب مسجد النبي در مدينه رو به قبله نبوده است ولي از طرف ديگر چون ممكن نبود رسول الله”ص“ در ايستادن به طرف قبله و بناي مسجد رو به آن طرف اشتباه كند لذا مسئله پيچيده شده بود كه مرحوم ” سردار كابلي“ اين معنا را روشن ساخت كه محاسبات دانشمندان اشتباه بوده است و محراب مسجد النبي با محاسبة ايشان دقيقاً رو به كعبه بوده است.
آن وقت روشن شد كه در قرن ها قبل كه اثري از اين محاسبات نبود و در حالي كه آن جناب در حال نماز بود، وقتي به طرف كعبه برگشت، درست به طرفي برگشته كه اگر خطي از آن طرف به طرف كعبه كشيده شود، به خود كعبه برمي خورد، و اين خود
كرامت باهر و روشن است ( صَدَقَ اللهُ وَ َرسُولَهُ ! )
بعد از مرحوم سردار كابلي، مرحوم مهندس فاضل ” سرتيپ عبدالرزاق بغايري“ براي بيشترين نقطة زمين قبله اي استخراج كرد و در رساله اي در شناخت قبله نوشت و در آن جدول هائي ترسيم كرد كه حدود 1500 نقطه از نقاط مسكوني زمين را نام برد.
با تدوين اين رساله بحمدالله نعمت تشخيص قبله به كمال رسيد – مثلاً شهر تهران با عرض جغرافيائي ( 35 درجه و 41 دقيقه و 38 ثانيه) و طول جغرافيائي ( 51 درجه و 28 دقيقه و 58 ثانيه) مشخص گرديد – و محاسبات رياضي و نجومي تكميل يافت.
از لحاظ استفاده از قطب نما نيز اشكال اين بود كه دو قطب مغناطيسي زمين با دو قطب جغرافيائي آن منطبق نيست و در عين حال كه قطب مغناطيسي به مرور زمان تغيير مي كند، بين قطب شمال جغرافيائي با آن حدود هزار مايل فاصله وجود دارد.
بالاخره, مهندس فاضل و رياضي دان عاليقدر” مرحوم سرتيپ حسينعلي رزم آرا“ در سال 1332 شمسي اين مشكل را حل كرد و انحراف قبله را از دو قطب مغناطيسي در هزار نقطة مسكوني كره زمين مشخص ساخت، براي سهولت كار ” قبله نمائي“ اختراع كرد كه به تخمين نزديك به يقين مي تواند قبله را در هر جا مشخص كند. و اين ” قبله نما“ در حال حاضر مورد استفاده مي باشد.
از رواياتي كه از ائمة اهل بيت عليهم السلام نقل شده، جزئيات بيشتري از لحاظ زمان وقوع رويداد تاريخي تغيير قبلة مسلمين به طرف كعبه و چگونگي الهام وحي آن به رسول الله ”ص“ مشخص مي گردد، كه ذيلاً اين جزئيات نقل مي شود:
-« قبله وقتي از بيت المقدس به سوي كعبه برگشت كه رسول الله ”ص“ سيزده سال در مكه نماز به سوي بيت المقدس خوانده بود و بعد از مهاجرت به مدينه نيز، هفت ماه به همان سو نماز خواند و آن وقت خداي تعالي او را به طرف مكه برگردانيد.
يهوديان رسول خدا”ص“ را سرزنش مي كردند و مي گفتند: تو تابع مائي و به سوي قبلة ما نماز مي گزاري! رسول خدا”ص“ از اين سرزنش دچار
1) مستند: آيه 149سوره بقره و بحث روايتي « فَوَلِّ وَجهَكَ شَطرَ المَسجِدِ الحَرامِ ...! » الميزان ج2ص216
اندوهي سخت شد و در نيمه شبي از خانه بيرون شد و به آفاق آسمان نگاه مي كرد و منتظر بود از ناحية خداي تعالي در اين خصوص امري صادر شود.
فرداي آن شب، وقتي هنگام نماز ظهر شد، آن جناب در مسجد” بني سالم“ بود و دو ركعت از نماز ظهر را خواند, كه جبرئيل نازل شده و دست به دو شانة آن حضرت گذاشت و او را به طرف كعبه برگردانيد و آية ” قَد نَـري تَقَلُّبِ َوجهَكَ في السَّماء …!“ را بر او نازل كرد و در نتيجه آن حضرت دو ركعت از يك نماز را به سوي بيت المقدس، و دو ركعت ديگرش را به سوي كعبه خواند.
بعد از اين جريان سروصداي يهود و مردم نفهم بلند شد كه چرا از قبله اي كه داشت، برگرديد!» ( نقل از امام صادق عليه السلام در مجمع البيان از تفسيرقمي.)
از نظر تاريخ تغيير قبله، روايات زيادي نقل شده كه بيشتر آنها تاريخ تحويل قبله را در ماه رجب سال دوم از هجرت، يعني ماه هفدهم از هجرت مي دانند، و صحيح تر هم همين است.
در كتاب فقيه آمده كه:
«… رسول خدا”ص“ سيزده سال در مكه و نوزده ماه در مدينه به طرف بيت المقدس نماز خواند ( بعد از شرح جزئيات شب مورد اشاره در آيه مي گويد: )
… فرداي آن شب هم نماز صبح را رو به بيت المقدس خواند، و هم دو ركعت از نماز ظهر را، سر دو ركعت، جبرئيل آمد و آيه را وحي كرد و آن گاه دست آن جناب را گرفت و رو به كعبه اش كرد.
مردمي هم كه پشت سرش به نماز ايستاده بودند، رو به كعبه شدند، به طوري كه زنان جاي فعلي مردان را گرفتند و مردان جاي فعلي زنان را، و اين نماز ظهر اولش به سوي بيت المقدس و آخرش به سوي كعبه واقع شد. بعد از نماز ظهر خبر به مسجدي ديگر در مدينه رسيد، اهل آن مسجد دو ركعت از عصر را خوانده بودند، دو ركعت ديگر را به طرف كعبه برگشتند. آنها نيز اول نمازشان به سوي بيت المقدس و آخرش به سوي كعبه شد … و مسجد قبلتين همان مسجد است.»
قمي نظير اين روايت را كرده ولي گفته كه رسول خدا ”ص“ خودش ( در مدينه) بلكه در مسجد بني سالم نماز مي خواند كه اين جريان واقع شد.
موضوع تبديل و تحويل قبله, يكي از اساسي ترين موضوعاتي بود كه در حيات مادي و معنوي اهل كتاب- مخصوصاً يهود- تاثيرات عميقي داشت. يهوديان ” نسخ“ در دين را مخالف دين مي دانستند لذا پس از نزول حكم قبله و تحويل آن به سوي كعبه، بحث ها و مشاجرات بين آنان و مسلمان تا زمان طولاني ادامه داشت.
يهود اين موضوع را در بين مسلمانان براي ايجاد شبهه در ديـــــن اسلام القاء مي كرد كه – چگونه خانة كعبه در دين ابراهيم مي توانست قبله باشد با اينكه خداوند بيت المقدس را قبله قرار داده است؟ آيا چنين سخني غير از قائل شدن به وجود حكم نسخ در دين حق ابراهيم چيز ديگري خواهد بود؟ با اينكه نسخ خود محال و باطل است! ( اين بود نظر يهود. )
اما قرآن شريف پاسخ شبهات آنها را در آيات فوق داده و فرموده:
-« اول خانه اي كه جهت عبادتگاه مردم نهاده شده، خانة ”مكه“ است، كه در آن بركت و هدايت جهانيان است.
در آن آيات الهي مشخصي وجود دارد:
-مقام ابراهيم
-امنيت كساني كه وارد مكه مي شوند،
-تشريع حج از طرف خدا براي صاحبان استطاعت مالي،
كه هركس كفر ورزد – يعني آن را ترك كند – خدا از جهانيان بي نياز است! »
پس جواب يهود چنين داده شد كه:
بدون شك ” كعبه“ را ابراهيم قبل از بناي بيت المقدس محل عبادت قرار داد، چنانكه در آن نشانه هائي براي اين موضوع هست، مانند: ” مقام ابراهيم“ و غير آن. اما بيت المقدس را سليمان نبي بنا كرده است كه قرنها بعد از ابراهيم”ع“ بوده است! قرآن كريم دلالت دارد بر اينكه عمل تشريع حج نيز به وسيلة ابراهيم”ع“ پس از پايان يافتن بناي خانة كعبه صورت گرفته است:
( بقره 125)
1) مستند: آيه 96و97سوره آل عمران « اِنَّ اَوَّلَ بَيتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ لَلَّذي بِبَكَّةَ مُبارَكاً و َ هُديً لِلعالَمينَ...!» الميزان ج2ص216
خداي تعالي در قرآن كريم خبر داد كه به زودي يهود بر مسئلة تغيير قبله اعتراض خواهند كرد لذا به رسول گرامي خود تعليم كرد كه چگونه اعتراض آنها را پاسخ گويد.
اعتراض آنها اين بود كه خداي تعالي از قديم الايام بيت المقدس را براي انبياي گذشته اش قبله قرار داده بود و تغيير آن به سوي كعبه, چه وجهي داشت؟ اگر اين تغيير به امر خدا باشد چگونه حكم شرعي خود را عوض مي كند؟ و اگر به امر خدا نيست آيا پيامبر از جانب خود حكم خدا را عوض كرده است...؟
خداي تعالي قبلاً در آيات زير براي آنها پاسخ لازم نازل و بر پيامبر گرامي خود ياد داده بود:
-« به زودي سفيهاني از ميان مردم خواهند پرسيد:
چه انگيزه اي مسلمانان را از قبله اي كه رو بدان نماز مي كردند، برگردانيد؟
بگو !
-مشرق و مغرب از آن خداست، او هركه را خواهد به صراط مستقيم هدايت مي كند.
-ما شما را امتي وسط قرار داديم تا شاهدان بر ساير مردم باشيد،
و رسول بر شما شاهد باشد،
و ما, آن قبله را كه رو به آن مي ايستادي, قبله نكرديم مگر براي اينكه معلوم كنيم چه كسي رسول را پيروي مي كند! و چـــــه كسي عقب بر مي گردد،
هر چند اين آزمايش جز براي كساني كه خدا هدايتشان كرده، بسيار بزرگ است،
و خدا هرگز ايمان شما را بي اثر نمي گذارد،
كه خدا به مردم بسيار رئوف و رحيم است ...! »
خداوند متعال به رسول گرامي خود تعليم داده بود كه اين را بگويد تا بفهمند كه
1) مستند: آيه 142سوره بقره « سَيَقوُلُ السُّفَهاءُ مِنَ النّاسِ ماوَلّيهُم عَن قِبلَتِهِم الَّتي كانوُا عَلَيها...! » الميزان ج2ص192
تمامي جهات ملك خداست و او هر حكمي را كه مي راند، هر زمان طبق مصلحت، و به منظور هدايت به سوي صراط مستقيم و كوتاه ترين راه به سوي كمال قوم و صلاح ايشان است.
دليل خطاب آنها به سفاهت، كه منظور يهود و مشركين عرب است، بدان جهت بوده كه آنها فطرتشان مستقيم نيست، و رأي شان در مسئلة تشريع دين خطاست.
در موضوع تغيير قبلة مسلمين از بيت المقدس به كعبه، يهوديان مدينه به توطئه هائي عليه مسلمين و رسول اكرم اسلام”ص“ دست زدند كه قرآن شريف در آيات فوق پرده از روي اين اعمال بر داشته است:
-« طائفه اي از اهل كتاب ( يهود) بعضي به بعض ديگر گفتند:
پيغمبر و پيروانش را در نماز اول روز كه به جانب بيت المقدس خواندند، تصديق كنيد، ولكن نماز آخر روزشان را كه به جانب كعبه خواندند، تصديق مكنيد!
-همچنين گفتند: به غير خودتان وثوق و اطمينان نكنيد( يعني به مؤمنين،) و به آنان خبر تحويل قبله را به سوي كعبه كه از شواهد نبوت پيغمبر موعود است، اظهار مداريد! »
زيرا در تصديق نمودن امر كعبه و افشاء و اظهار داشتن آن، دو محذور برايتان پيش مي آورد:
يكي اين كه در آن صورت براي مؤمنين هم قبله اي مانند قبـــله شما درست مي شود و در نتيجه آقائي و تقدمتان در موضوع قبله از بين مي رود.
دوم آنكه اگر افشاء و اظهار حقانيت تحويل قبله را به جانب كعبه نموديد، نزد پروردگارتان با شما احتجاج كرده و مي گويند: خدايا، اينان با عالم بودن به حقانيت قبلة جديد، ايمان نياوردند!
خداي متعال هم از سخن ابتدائي آنها ( ايمان آوردن به نماز اول روز و تصديق ننمودن نماز به سوي كعبه، و همچنين موضوع كتمان داشتن آن به منظور هدايت پيدا نكردن مؤمنين، ) پاسخ داده و مي فرمايد:
-« هدايتي كه مؤمنين بدان محتاجند، و در واقع هدايت و راهنمائي حقيقي نيز همان است، همانا هدايت الهي مي باشد، نه هدايت و
1) مستند: آيه 72سوره آل عمران « وَ قالَت طائِفَةٌ مِن اَهلِ الكِتابِ ...!» الميزان ج2ص216
راهنمائي شما، كه مؤمنين از راهنمائي شما بي نيازند.
شما چه ايمان آوريد و چه راه كفر را طي كنيد، چه امر قبله را افشاء كنيد و چه مخفي داريد، به هرحال براي آنان چندان تأثيري ندارد.»
خداي متعال سپس از سخن ديگر ايشان ( يعني ترس از قبله دار شدن مؤمنين، و قدرت بر احتجاج نمودن با يهود نزد پروردگارشان) پاسخ مي دهد و مي فرمايد:
-« فضل در دست خداست و به هركه خواهد عطا مي كند،
نه آنكه در دست شما باشد، تا قدرت بر نگهداري آن براي خود و منع نمودن از ديگران داشته باشيد! »
مستند: آيه 183تا185 سوره بقره « يا اَيُّهاَ الَّذينَ آمَنوُا كُتِبَ عَلَيكُمُ الصِّيامُ ...! » الميزان ج3ص2
خداوند متعال در قرآن شريف مي فرمايد:
« اي كساني كه ايمان آورده ايد!
روزه بر شما مقرر گرديده،
همانگونه كه بر پيشينيان شما مقرر شده،
شايد پرهيزكاري كنيد، در روزهائي چند،
و هركس از شما بيمار يا در سفر بود، چندي از روزهاي ديگر،
و بر كساني كه روزه بر ايشان طاقت فرساست، بدلي مقرر شده،
و آن خوراك بينوائي است!
و هركس به دلخواه كار نيكي را انجام دهد، برايش بهتر است،
و روزه داشتن نيك است، اگر بدانيد! »
به طوري كه از ظاهر آيه استفاده مي شود, منظور از اينكه فرمود:
” روزه به امتهاي پيشين نيز واجب بوده است. “
امت هاي پيشين از پيروان پيغمبران قبل از اسلام است مانند: امت موسي و عيسي عليهماالسلام ولي اين آيه در مقام بيان اين معني نيست كه تمام امت هاي گذشته و پيروان جميع پيامبران، مكلف به روزه گرفتن بوده اند و يا در صدد بيان اينكه روزه اي
كه بر ايشان واجب بوده، از هرحيث مثل روزه اي است كه بر اين امت واجب شده، نيز نمي باشد، بلكه از نظر اصل روزه است، نه از نظر وقت و ساير مشخصات.
در قرآن كريم تعيين نشده كه اين پيشينيان چه كساني هستند، جز اينكه از ظاهر عبارت ” كَما كُتِبَ، “ بر مي آيد كه اهل دين آسماني بوده اند و روزه بر ايشان واجب بوده است.
در تورات و انجيل فعلي كه در دست يهوديان و مسيحيان است چيزي كه دلالت بر وجوب روزه بكند، نيست، فقط آن را بزرگ شمرده و ستوده اند. ولي در عين حال تا به امروز در سال چند روزي را به اشكال مختلف روزه مي گيرند. مثل روزه اي كه در آن خوردن گوشت يا خوردن شير يا مطلق خوردن و آشاميدن را ترك مي نمايند.
در قرآن كريم از قضية روزه زكريا”ع“ و روزة مريم سلام الله عليها، فقط ترك سخن گفتن آنان را نقل فرموده است.
اساساً عبادت بودن روزه امري است كه فطرت انساني خود به آن پي مي برد، و از طوايفي هم كه پيرو اديان آسماني نبوده اند، مثل مصر و يونان و روم قديم نيز نقل شده است. بت پرستان هند نيز به روزه معتقد بوده اند، و هم اكنون طبق عقايد خود روزه مي گيرند.
دو آية فوق الذكر در قرآن كريم، نسبت به آية سومي جنبة مقدمه دارد، چون كه گوينده در صدد بيان وظيفه اي نسبتاً سنگين و دشوار بوده و احتمال تمرد و سرپيچي دربارة آن مي رفته است لذا براي اينكه شنوندگان آمادة دريافت حكم شوند و دچار اضطراب و نگراني نگردند، مطالبي را به طور مقدمه بيان فرموده است تا ذهن مخاطب را با ملايمت متوجه تشريع حكم روزه بكند.
مطالبي كه ذكر شده انواع تخفيفات و تسهيلاتي است كه در تشريع اين حكم به كار رفته و منافعي است كه در دو جهان براي او در بر خواهد داشت.
از اين رو, بعد از ذكر واجب شدن روزه، بلافاصله مي فرمايد: شما تنها امتي نيستيد كه مكلف به روزه گرفتن شده ايد بلكه اين حكم دربارة پيشينيان شما از امتهاي گذشته نيز بوده است.
علاوه بر اينكه اميد است در ساية عمل به حكم روزه ( لعلكم تتقون!) چيزي را كه به مقتضاي ايمانتان مي جوئيد، بيابيد، و آن همان ” تقوي “ است كه بهترين توشة كساني است كه به خدا و روز جزا ايمان دارند.
سپس اشاره مي كند به مدت معدود و اندك آن كه شامل همه اوقات نخواهد شد.
آنگاه, تخفيفاتي را كه در نظر گرفته شده، مي شمارد و مي فرمايد: ما رعايت حال كساني را كه مشكل دارند، كرده ايم، حتي كساني كه اصلاً طاقت روزه را ندارند بايد ” فديه“ بدهند و بينوائي را غذا دهند.
پس سزاوار است روزه را از روي علاقه و رغبت به جاي آوريد و در انجامش سنگيني و كراهت به خود راه ندهيد!
بعد از اين مقدمات هفتگانه، دستور روزه گرفتن را با عبارت ” فمن شهد منكم الشهر فليصمه ! “ در آية سوم صادر مي فرمايد كه فرمان تشريع است:
-« ... ماه رمضان،
كه قرآن در آن نازل شده،
... هركس از شما ماه رمضان را درك كند،
بايد روزه بدارد...! »
تشريع اين حكم براي اين است كه كساني كه ايمان آورده اند، متقي و پرهيزكار شوند، نه اينكه پروردگار عالميان نيازي به روزه گرفتن مؤمنين داشته باشد! ... لعلكم تتقون!
آنچه به حال عموم مردم مناسب است اين است كه در امور مورد نياز همگان مانند: خوردن و آشاميدن و تمايل جنسي، از شهوات مشروع خودداري كنند، تا به واسطة اين تمرين اراده شان تقويت شود و بتوانند از شهوت هاي نامشروع نيز خودداري نمايند و به سوي پروردگارشان تقرب جويند زيرا كسي كه بخواهد با عالم قدس و طهارت ارتباط پيدا كند بايد از هرچيز كه او را از خدا باز مي دارد، دوري گزيند!
كسي كه در امور مشروع و مباح دعوت خدا را اجابت كند و خودداري نمـــايد، مي تواند در امور غيرمشروع و حرام، بهتر جلو خود را بگيرد و اطاعت فرمان خدا را بنمايد!
زمان اجراي اين فرمان را خداي متعال, شهر رمضان قرار مي دهد و روزهاي معدودي كه در آيه ذكر مي فرمايد، همان روزهاي ماه مبارك رمضان است.
ماه رمضان، ماه نهم از ماههاي عربي است كه بين شعبان و شوال واقع شده
است. در قرآن كريم هيچ ماهي جز ماه رمضان با نام ذكر نشده است.
ماه رمضان ماه نزول قرآن است. حقيقت قرآن در ماه رمضان دفعتاً بر قلب پيغمبر گرامي خدا نازل شد ولي تفصيل آن در مدت پيغمبري آن حضرت به تدريج نازل گرديد.
در تفسير قمي از حضرت امام صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود:
” خوردن و آميزش در شبهاي ماه رمضان بعد از خواب حرام بود يعني هركس نماز عشاء را مي خواند و افطار نكرده مي خوابيد، موقعي كه بيدار مي شد، حرام بود افطار كند، و همچنين آميزش با زنان در شب و روز ماه رمضان ممنوع بود.
مردي از ياران پيغمبر”ص“ به نام ” خوات بن جبير انصاري“ پيرمرد سالخورده اي ناتوان بود و در جنگ خندق مانند پيغمبر”ص“ روزه دار بود. شامگاهان نزد همسرش آمد و غذا خواست گفتند: نخواب تا غدائي تهيه كنيم. ولي او خسته بود و آوردن غذا هم قدري طول كشيد و خواب او را در ربود. وقتي كه بيدار شد به همسرش گفت: امشب افطار بر من حرام شد و با مدادان با همان حال گرسنگي براي كندن خندق حاضر شد و در اين بين از شدت گرسنگي بيهوش گرديد. حضرت او را ديد و بر حالش رقت آورد.
يك دسته از جوانان هم بودند كه شبهاي ماه رمضان پنهاني با زنـــــان خود در مي آميختند لذا خداي متعال اين آيه را نازل فرمود:
-« آميزش با زنانتان در شب روزه براي شما حلال شد،
ايشان پوشاك شما هستند و شما پوشاك ايشانيد،
خدا دانست كه شما به خودتان خيانت مي كرديد،
بر شما عطف توجه كرد و از شما درگذشت.
اكنون با آنان در آميزيد و آنچه خدا برايتان مقرر فرموده بجوئيد،
و بخوريد و بياشاميد تا رشتة سياه از رشتة سفيد صبحدم برايتان نمايان گردد
سپس روزه را تا شامگاه به پايان رسانيد،
و در حالي كه در مسجدها معتكف هستيد با زنان در نياميزيد!
1) مستند: آيه187 سوره بقره وبحث روايتي « اُحِلَّ لَكُم لَيلَةَ الصِّيامِ الرَّفثُ اِلي نِسائِكُم...! » الميزان ج3ص67
اينها حدود خدا هستند، بدانها نزديك نشويد!
بدينسان، خدا آيات خود را براي مردم بيان مي كند،
شايد پرهيزكاري كنند! »
بدين ترتيب، اجازة آميزش در شب روزه داده شد و همچنين خوردن بعد از خواب تا طلوع فجر جايز گرديد.“
مضمون اين حديث را كليني و عياشي و ديگران نيز در روايات متعددي نقل كرده اند و همة آنها معتقدند كه سبب نازل شدن آية فوف داستان ” خوات انصاري“ و سبب نازل شدن حليّت آميزش، قضية جوانان است.
مستند: آيه96و97سوره آل عمران « اِنَّ اَوَّلَ بَيتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ لَلَّذي بِبَكَّةً مُبارَكاً وَ هُديً لِلعالَمينَ...!»
الميزان ج6 ص252
قرآن كريم در آية فوق تاريخ بناي كعبه و هدف از ساخت آن را به مردم اعلام مي دارد.
منظور از اينكه مي فرمايد:
-« اول خانه اي كه جهت عبادتگاه مردم نهاده شده، خانه مكه است!»
بنا كردن آن براي عبادت و پرستش خداست، تا مردم آن را وسيلة عبادت حق قرار داده، و از مسافت هاي دور به قصد زيارتش بيايند، و در آن مكان به پرستش خداي متعال بپردازند.
دليل بر اين موضوع، خود آية شريفه مي باشد كه خانة كعبه را ” مبارك و ميمون،“ معرفي كرده است و در عين حال آن را ” راهنما و هدايت كنندة جهانيان، “ دانسته است!
خود لفظ ” بكّه “ نيز دليل ديگري به اين معناست زيرا در كلمة ” بكّه“ اشاره اي به ازدحام آوردن مردم نزد خانة كعبه مي باشد، كه براي طواف و نماز و ساير عبادات به آنجا هجوم مي آورند.
منظور از كلمة ” بكّه“ زمين خانه مي باشد. اينكه آن را قرآن ” بكّه“ ناميده به جهت ازدحامي است كه مردم در آنجا مي كنند.
بعضي كلمة ” بكّه “ را همان كلمه و لفظ ” مكّه“ گفته اند و بعضي ها نيز ” بكّه“ را اسم ” حرم“ و بعض ديگر اسم ” مسجد الحرام“ و بعضي آن را ” مطاف“ يعني جاي گرديدن و دور زدن دانسته اند.
كعبه را ” مبارك“ گويند، چون خير كثير و فراواني بر آن افاضه و در آن قرار داده شده است. گرچه مبارك بودن خانة كعبه شامل بركات دنيوي و اخروي است اما از تقابل آن با عبارت ” هُديً لِلعالَمينَ !“ روشن مي شود كه مراد تنها بركات دنيوي است كه عمدة آن، وفور ارزاق و توجه مردم به عمران و آبادي آن به واسطة حج است.
بنابراين، مبارك شدن كعبه همانا جامة عمل پوشاندن به دعاي حضرت ابراهيم عليه السلام است كه در آيات سورة ابراهيم بدان تصريح شده است.
موضوع راهنما بودن كعبه براي جهانيان به واسطة نشان دادن سعادت اخروي آنان و رساندنشان به كرامت قرب الهي است زيرا خداي متعال آن را براي عبادت و پرستش حق قرار داده است و نزد آن انواع و اقسام عبادت را تشريع فرموده است.
از اين كه در تمام ادوار تاريخ مقام كعبه محترم و محل عبادت بوده است، اولاً نشان آن است كه، هدايت و راهنمائي آن هم راجع به سعادت دنيوي است و هم اخروي، چنانكه نحوة هدايتش عموميت داشته و جميع مراتب هدايت را شامل مي شود.
ثانياً هدايت آن مربوط به عالم خاص و دستة مخصوصي چون فرزندان ابراهيم يا عرب يا مسلمانان نبوده، بلكه شامل تمام جهانيان است!
ـ « فِيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ....»
از آية شريفه بر مي آيد كه ” نشانه هاي روشن،“ در خانة كعبه وجود دارد و اين نشانه ها هريك براي غرض خاصي بوده و چنين شرح شده است:
مقام ابراهيم سنگي است كه اثر پاهاي حضرت ابراهيم خليل”ع“ بر آن بوده است. و چنانكه معروف است آن سنگ در مكان مشهور به ” مقام ابراهيم“ كنار خانة كعبه مدفون است.
چنانكه ابوطالب عم بزرگوار پيامبر اكرم”ص“ در قصيدة لامية خود بدان اشاره كرده و گفته:
« و موطيء ابراهيم في الصخر رطبه
علي قدميــــــــــــــــــــه حافيا غير ناعل! »
و چه بسا از عبارت ” مقام ابراهيم“ فهميده مي شود كه خود خانة كعبه، يا قسمتي از آن جايگاه عبادت كردن ابراهيم ”ع“ بوده است.
امنيت خانة خدا هم از نشانه هاي روشن است كه در كعبه وجود دارد. البته، جملة « وَ مَن دَخَلَ كانَ آمِناً ...!» براي بيان يك حكم تشريعي است نه آنكه بخواهد امنيت تكويني خانه را بيان كند لكن از ظاهر آن مي توان پي برد كه اخبار از تشريع قبــــلي مي دهد، و حكم امنيت آن از دوران پيشين پابرجا بوده است، چنانكه از دعاي حضرت ابراهيم ( مذكور در سورة بقره و سورة ابراهيم،) چنين بر مي آيد.
اين مطلب پيش از بعثت رسول اكرم اسلام”ص“ بين اعراب جاهليت محفوظ بوده است و تا زمان حضرت ابراهيم سابقه دارد.
اما اينكه بعضي ها گمان كرده اند مراد از ” امنيت خانه“ نرسيدن حوادث و فتنه بر آن است، مطلبي است كه تاريخ جنگها و اختلال امنيت ها در مكه آن را رد مي كند، مخصوصاً حادثه اي كه پيش از نزول آية زير در آنجا روي داد:
آية فوق زايد بر امنيت و استقرار و استمرار آن در حرم، دلالت بيشتري ندارد و روشن است كه اين امر هم به واسطة احترامي است كه مردم براي خانة كعبه قائل شده و تعظيم آن را – كه در شريعت ابراهيم ثابت بوده – واجب مي شمردند، نه اينكه امنيت آن تكويني باشد!
تشريع حج براي توانگران هم از نشانه هاي روشني است كه در كعبه وجود دارد. آية شريفه دلالت دارد بر اينكه تشريع عمل حج سابقه دار بوده است، همچنانكه در شريعت ابراهيم ”ع“ بوده، در شريعت اسلام نيز با آية شريفه امضا شده است و آن بر
توانگران و كساني كه استطاعت اين راه را داشته باشند، واجب گشته است!
شكل كعبه تقريباً مربع است و با سنگ هاي كبود بسيار محكمي درست شده است. ارتفاع فعلي آن 16 متر است.
( در زمان رسول الله”ص“ ارتفاع آن بسيار كوتاه بوده است به طوري كه رسول الله”ص“ به علي عليه السلام دستور مي دهد بر شانة مباركش بالا رود و بت هائي را كه بر سقف كعبه نهاده شده بودند، بشكند و پائين بياورد.)
طول ضلعي كه ” ناودان“ در آن قرار دارد و همچنين ضلع مقابل آن، ده متر و 10 سانتي متر است، ولي طول دو ضلع ديگر آن دوازده متر مي باشد.
” درب “ خانة مباركه در ارتفاع دو متر از كف زمين واقع شده است.
” حجر الاسود“ در ركني كه طرف چپ درب خانه ( براي كسي كه مي خواهد وارد خانه شود، ) قرار گرفته و در ارتفاع يك متر و نيمي نصب شده است.
سنگ ” حجرالاسود“ سنگ ثقيلي است كه شكل بيضي غيرمنظمي دارد. رنگ آن سياه مايل به سرخي است و روي آن نقطه هاي سرخ و خط هاي زردرنگ وجود دارد. قطر آن قريب سي سانتي متر است.
زواياي كعبه از قديم به ” ركن“ معروفند. زاوية شمالي را ” ركن عراقي“ و زاوية غربي را ” ركن شامي“ و زاوية جنوبي را ” ركن يماني“ و زاوية شرقي را - كه حجرالاسود در آن قرار دارد- ” ركن اسود“ مي نامند.
مقدار مسافتي كه بين ” درب خانه“ و ” ركن حجرالاسود“ مي باشد، ” ملتزم “ ناميده مي شود زيرا شخص طواف كننده براي دعا و استغاثه به خداوند، بيشتر در آنجا متوقف مي شود.
اما ” ناودان “ خانه، بر ديوار شمالي قرار دارد و به ” ميزاب رحمت“ موسوم
1) مستند: آيه96و97سوره آل عمران و بحث تاريخي و تحقيقي الميزان ج6 ص252
است. آن را حجاج بن يوسف احداث كرده و سپس سلطان سليمان عثماني در سال 954 آن را به ناوداني از نقره تبديل نمود و بعد از او سلطان احمد در سال 1021 ناودان ديگري كه از طلا ساخته و ميناكاري شده بود به جاي آن نصب كرد. بعداً سلطان عبدالحميد عثماني در سال 1273 هجري قمري ناوداني از طلا آورد و بر آن نصب كرد كه اكنون همان ناودان برجاست.
در مقابل ناودان ديوار قوسي شكلي كشيده شده كه به ” حطيم“ موسوم است. دو طرف اين ديوار به دو زاوية شمالي و غربي خانه منتهي است كه فاصلة دو طرف آن تا زاوية خانه به دو متر و سه سانتي متر مي رسد. ارتفاع آن يك متر است كه از طرف داخل به سنگهاي مرمر منقش، پوشانده شده، و مسافت وسط آن تا وسط ضلع خانه هشت متر و 44 سانتي متر است.
فضاي واقع بين ديوارة حطيم و ديوار خانة كعبه را ” حِجر اسماعيل“ گويند.
در اولين ساختماني كه حضرت ابراهيم ”ع“ بنا فرمود، قريب سه متر از حجر اسماعيل در داخل خانة بود، و باقي آن جايگاه گوسفندان هاجر و فرزندش اسماعيل بوده است. گويند هاجر و اسماعيل همان جا، يعني در ” حجر اسماعيل“ دفن هستند.
در رواياتي كه راجع به تاريخ زندگي هاجر و اسماعيل و آمدنشان به سرزمين مكه است، نقل شده كه پس از پايان بناي كعبه ” هاجر“ عباي خود را به در خانة كعبه آويزان كرد.
گويند اولين كسي كه به كعبه ” پيراهن“ پوشانيد، ” تبّع، ابوبكر اسعد“ است كه با بردهائي كه به نخهاي نقره مزين شده بود آن را پوشانيد و بعد از او جانشينانش نيز همين عمل را انجام مي دادند و سپس مردم با جامه هاي مختلف آن را مي پوشاندند و بعضي را روي هم مي انداختند و هر زمان كه يكي از آن قطعات كهنه مي شد، قطعة تازه اي روي آن آويزان مي كردند.
اين عمل تا زمان ” قصيّ بن كلاب“ ادامه داشت. او مردم عرب را مأمور كرد تا سالانه پارچه اي تهيه كرده و پيراهن كعبه قرار دهند. قانون وي همچنان ميان فرزندانش ادامه داشت. ” ابوربيعه بن مغيّره“ يك سال و قبايل قريش سال ديگر به نوبت اين عمل را انجام مي دادند.
رسول اكرم”ص“ نيز آن را با جامه هاي يماني پوشانيد. پيراهني كه پيغمبر اكرم
اسلام بر آن نهاد همچنان بر خانة كعبه آويزان بود تا وقتي كه مهدي عباسي به حج خانة خدا آمد و خادمان كعبه شكايت كردند كه قطعات آن متفرق شده و روي پيراهن خانه متراكم گشته و بيم سقوط آن مي رود. مهدي دستور داد تا آن را برداشته و به جاي آن پيراهن واحدي بياويزند و هر سال يك بار آن را عوض كنند. اين عمل همچنان ادامه پيدا كرد و تا كنون نيز به همان وضع سالي يك بار عوض مي شود.
خانة كعبه پيراهني هم از طرف داخل دارد. اول نفري كه آن را از داخل پوشانيد، مادر عباس بن عبدالمطلب بود. او به واسطة نذري كه براي فرزندش عباس كرده بود، اين عمل را انجام داد.
خانة كعبه نزد تمام مردم و طوايف مختلف، بزرگ و مقدس بوده است:
هندي ها آن را با ديدة عظمت نگريسته و معتقد بودند كه روح ” سيوا “ كه پيش آنان سومين” اقنوم“ شمرده مي شود، هنگامي كه با زنش بلاد حجاز را مي گشت، در حجرالاسود حلول كرده است.
ستاره پرستان فرس و كلدانيان خانة كعبه را يكي از بيوت هفتگانه معـــــظم مي دانستند كه به واسطة قدمت و طول بقاي آن مي گفتند: كعبه خانة ” زحل“ است.
( بيوت هفتگانة آنان عبارت بود از: 1- كعبه، 2- مارس، واقع در بالاي كوهي در اصفهان، 3- مندوسان، در طرفهاي هند، 4- نوبهار، در شهر بلخ، 5- بيت غمدان، در شهر صنعا، 6- كاوسان، واقع در شهر فرغانة خراسان، 7- خانه اي در بالاترين قسمتهاي كشور چين. )
فارسيان نيز كعبه را احترام مي نمودند زيرا عقيده داشتند كه روح ”هرمز“ در آن حلول كرده است. بسا مي شد كه به عزم زيارت به آنجا مسافرت مي كردند.
يهوديان هم خانة كعبه را بزرگ مي شمردند و در آنجا خدا را طبق مراسم دين ابراهيم پرستش مي كردند. صورت ها و اشكالي هم در آنجا قرار داشت كه از جمله صورت ابراهيم و اسماعيل ( در حالي كه به دست هايشان تيرها گرفته بودند،) بـــه نظر مي رسيد. همچنين دو صورت از ” مريم و مسيح “ در آنـــجا بود كه از آن استـــفاده مي شود مسيحيان نيز آنجا را مقدس مي دانستند.
عربها بالاترين تعظيم را دربارة آن انجام مي دادند و آن را ” خــانـــــة خدا “ مي دانستند و از هر سوي به عنوان حج به آنجا روي مي آوردند و خانه را هم بناي ابراهيم مي دانستند. موضوع ” حج“ را نيز از دين ابراهيم مي شمردند. اين عقايد به طور
توارث بين آنها باقي مانده بود.
رياست خانة كعبه در زمان اسماعيل”ع“ براي او، و بعداً براي فرزندانش ثابت بود، تا اينكه عربهاي ” جرهم“ بر آنان غالب شده و رياستش را به دست گرفتند. بعدها ”عمالقه“ كه طايفه اي از ” بني كركر“ بودند و در قسمتهاي پائين مكه سكونت داشتند، پس از جنگهاي متعددي بر ” جرهم“ كه در قسمت بالاي مكه اقامت داشتند، پيروز شده و رياست خانة كعبه را به دست گرفتند.
اين رياست براي عمالقه دوام چنداني نداشت و به زودي به جرهم منتقل شد و آنها قريب 300 سال رياست خانه را به دست گرفتند و در اين مدت به ساختمان آن افزوده و ارتفاع آن را بالا بردند.
كم كم فرزندان اسماعيل”ع“ كثرت پيدا كردند و نيرومند شدند و از طرفي هم جاي سكونتشان تنگ و در مضيقه واقع گشتند و به ناچار با جرهم جنگ كرده و بر آنها غالب شدند و از مكه خارجشان كردند.
رئيس فرزندان اسماعيل در آن وقت ” عمرو بن لحي“ بود و از طائفة ”خزاعه“ محسوب مي شد. ” عمرو“ بر مكه مسلط شد و رياست كعبه را به دست گرفت. همين عمرو اولين كسي بود كه بر خانة كعبه بت هائي قرار داد و مردم را به پرستش آن دعوت كرد.
اول بتي كه در آنجا نصب كرد به نام هبل موسوم بود كه آن را از شام به مكه آورد و بعداً بت هاي ديگري به آن افزود و بالاخره بت پرستي در اعراب شايع و عبادت و پرستش خدا مطابق دين حنيف ابراهيم متروك شد.
رياست خانة كعبه در بين طائفة خزاعه تا زمان حليل خزاعي ادامه داشت. حليل پس از خود رياست آن را به دخترش كه زن قصي بن كلاب بود مقرر نمود و گشودن و بستن درب خانة كعبه را به مردي از خزاعه كه نامش ابوغبشان بود محول كرد.
ابوغبشان اين حق را در برابر شتر و مشگي پر از شراب به قصي بن كلاب فروخت كه در ميان عرب ضرب المثل معروف ” زيان بارتر از معاملة ابو غبشان!“ از آن زمان شايع گشت.
پس از آن رياست خانة كعبه به قريش منتقل شد. قصي بن كلاب ساختمان كعبه را تجديد كرد.
وضع خانة كعبه به همين نحو ادامه داشت تا زماني كه رسول اكرم ”ص“ مكه را
فتح كرد و داخل آن شد. حضرت فرمان داد تا تصاويري كه بر خانة خدا بود پائين آورده و محو كردند و بت ها را شكستند.
” مقام ابراهيم“ كه عبارت از سنگي است كه اثر قدم هاي حضرت ابراهيم”ع“ بر آن باقي مانده، در آن زمان در جوار كعبه نمايان بود، لكن آن را در محلي كه فعلاً به مقام ابراهيم معروف است، دفن كردند.
اخبار و داستانهاي مربوط به كعبه زياد است لكن ما به قسمت هائي كه براي شخص محقق براي فهم آيات حج و كعبه لازم بود، اكتفا كرديم.
اين نكته شايان ذكر است كه در مورد خانة كعبه هيچ يك از فرق اسلامي با هم اختلاف نظر ندارند و اين از خصوصيات كعبه است كه مورد اتفاق تمام مسلمين جهان است.
اين بحث تاريخي از روايات و تواريخ اسلامي در ذيل آية شريفة فوق نقل شده كه نشان دهندة جزئيات تاريخي ساختمان كعبه در ادوار مختلف تاريخ بوده و در ضمن مشخصات عمومي حرم مقدس الهي را نيز شامل است.
آية شريفه متذكر اين نكته است كه - اول خانه اي كه جهت عبادتگاه مردم نهاده شده، خانة مكه است - اما اينكه خانة كعبه اولين خانه است كه در روي زمين بنا شده تا مردم از آن منتفع شوند و قبل از آن خانة ديگري ساخته نشده باشد، معنائي است كه لفظ آيه به آن دلالتي ندارد.
آنچه مسلم وقطعي است، اين است كه بنا كنندة خانة كعبه ابراهيم خليل الرحمان”ع“ است. كساني هم كه در آن موقع اطراف آن اقامت كرده و توطن نموده اند، تنها فرزندش اسماعيل و عده اي از قبايل يمن بودند كه به ” جرهم“ شهرت داشتند.
خود خانة مباركه بنائي است تقريباً مربع شكل و زواياي چهارگانة آن به سوي چهار جهت ( شمال و جنوب و مشرق و مغرب) واقع شده و به اين واسطه بادها هر اندازه تند و سريع باشند، زواياي خانه آنها را شكافته و نمي گذارند به خانه لطمه اي وارد شود.
1) مستند: آيه96و97سوره آل عمران « اِنَّ اَوَّلَ بَيتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ لَلَّذي بِبَكَّةً مُبارَكاً وَ هُديً لِلعالَمينَ...! » الميزان ج6 ص264
ساختمان كعبه در قرون متمادي همان بنائي بود كه حضرت ابراهيم خليل”ع“ نهاده بود و بعد ها رو به خرابي رفته يا بر اثر حادثه اي خراب شده كه تجديد ساختمان آن را روايتي از امير المؤمنين عليه السلام چنين تعريف مي كند:
” خانة كعبه اولين خانه اي نيست كه در روي زمين ساخته شده بلكه پيش از آن هم خانه ها بودند لكن خانة كعبه اولين خانة مباركي است كه براي پرستش و عبادت كردن مردمان درست شد. در آنجا هدايت و رحمت و بركت جمع است. اول كسي كه آن را بنا كرد ابراهيم”ع“ بود, بعداً كه خراب شد، قومي از عرب ”جرهم“ آن را ساختند، براي مرتبة سوم ” عمالقه“ آن را بنا كردند و پس از آن ” قريش“ آن را درست كردند. “
( نقل از شهرآشوب)
چون رياست كعبه به ” قصي بن كلاب“ - يكي از اجداد رسول اكرم اسلام”ص“ در قرن دوم پيش از هجرت- رسيد آن را خراب كرد و مجدداً به طرزي محكم بنا نمود و سقف آن را با چوبهاي ضخيم درخت خرما و غيرآن پوشانيد.
همچنين در جوار كعبه ساختمان ” دارالندوه“ را كه محل حكومت و مشورت با اصحابش بود، ساخت. سپس چهار جهت خانة كعبه را بين طوايف قريش قسمت كرد تا خانه هايشان را در اطراف آن بسازند و درهاي خانه ها را به جانب كعبه باز كنند.
پنج سال قبل از بعثت پيامبر اكرم”ص“، سيلي خانة كعبه را خراب كرد. طوايف عرب براي بناي آن اقدام كرده و با مشاركت هم آن را ساختند. بنّائي آن را ” باقوم رومي“ به عهده داشت كه يك نجار مصري هم او را كمك مي كرد.
چون موقع نصب ”حجرالاسود“ رسيد، هر يك از طوايف نامبرده مي خواست تا افتخار نصب آن را به خود اختصاص دهد، بدين جهت بين آنها مشاجره و نزاع درگرفت، تا بالاخره همه حاضر شدند كه در آن موضوع محمد”ص“ را، كه در آن وقت جواني سي و پنج ساله بود، حَكَم قرار دهند, و به حكميت او راضي شوند، زيرا به خردمندي و درستي رأي او معترف بودند.
محمد”ص“ بالاپوشي خواست و حجرالاسود را در ميان آن نهاد و دستور داد تا
قبايل عرب با شركت يكديگر اطراف آن را بلند كنند. چون حجرالاسود به محل نصبش نزديك شد، خود حضرت آن را گرفته و در جايش نصب فرمود.
از طرفي چون از لحاظ بودجه و هزينة ساختمان در مضيقه افتاده بودند به ناچار ارتفاع آن را كوتاه گرفتند و مقداري هم از مساحت خانه را كه واقع در ”حجراسماعيل“ بود، از حدود بناء و ساختمان خارج كردند.
بناي خانة كعبه به همين صورت بود تا ” عبداله بن زبير“ در عهد يزيد بن معاويه بر حجاز مسلط شد. فرمانده يزيد كه حصين نام داشت به فرمان او با عبداله به جنگ پرداخت و خانة كعبه را هدف منجنيق قرار داد. در اين حادثه ساختمان كعبه خراب شد و پيراهن كعبه و مقداري از چوبهايش آتش گرفت.
در اثناي جنگ بود كه خبر مرگ يزيد منتشر شد و حصين از ادامة جنگ منصرف شد.
عبداله تصميم گرفت كه خانه كعبه را تماماً خراب كند و آن را مجدداً بسازد. براي اين منظور دستور داد تا از يمن گچ اعلاء آوردند و خانة كعبه را با آن ساختند.
عبداله در وضع خانة كعبه تغييراتي هم داد. او ” حجراسماعيل“ را داخل در بناي خانه كرد و درب آن را هم از كف زمين قرار داد و در مقابل آن از طرف ديگر، درب ديگري درست نمود تا مردم از يكي داخل و از ديگري خارج شوند.
ارتفاع خانه را نيز تا 27 ذراع بالا برد. چون از بناي آن فارغ شد، داخل و خارج خانة مباركه را به مشك و عنبر معطر ساخت و پيراهني از ديبا به آن پوشانيد.
بناي آن در 17 ماه رجب سال 64 هجري پايان يافت.
چون عبدالملك بن مروان به خلافت رسيد، فرمانده خود حجاج بن يوسف مشهور را به جنگ عبداله بن زبير فرستاد. حجاج بر عبداله غلبه كرد و او را كشت. چون خانة كعبه را ديد به اطلاع عبدالملك رسانيد كه عبداله در آن تغييراتي داده است، عبدالملك دستور داد تا آن را به شكل اوليه برگردانند.
حجاج بن يوسف از جانب شمالي خانه، شش ذراع و يك وجب خراب كرد و آن ديوار را مطابق بناي قريش ساخت. درب شرقي خانه را هم از كف زمين بالا برد، و درب غربي آن را مسدود كرد.
سپس زمين آن را با سنگ هائي كه اضافه آمده بود، پر كرد.
از روايت عبدالصمد در تفسير عياشي بر مي آيد كه ابوجعفر منصور عباسي، به توسعة مسجدالحرام اقدام كرده و برخي از خانه هاي اطراف آن را هم تخريب و جزو مسجد نموده است. سپس مهدي عباسي اقدامات شروع شده را تكميل كرده و او نيز برخي از خانه هائي را كه تا آن زمان مشمول توسعه نشده بود، خريداري و جزو قسمت هاي مشمول توسعه بناي مسجدالحرام ساخته است.
چون سلطان سليمان عثماني در سنة 960 هجري به پادشاهي رسيد، سقف كعبه را تغيير داد. سپس سلطان احمد عثماني كه در سنة 1021 هجري به پادشاهي رسيد در آنجا ترميمي كرد.
در سال 1039 هجري سيل عظيمي ديوارهاي شمالي و شرقي و غربي خانة كعبه را خراب نمود، در اين زمان سلطان مراد چهارم كه از پادشاهان آل عثمان بود، خرابي آن را ترميم كرد.
( از سال 1039 هجري به اين طرف تغييراتي در شكل مسجدالحرام و خانة كعبه به عمل نيامده بود، تا اينكه در سالهاي بين 1400 و 1415 قمري - سالهاي بعد از انقلاب اسلامي ايران - سلاطين آل سعود تغييرات زيادي در اطراف مسجدالحرام داده و باب و مساجدي را به نام سلطان فهد و ديگر ملوك آل سعود نامگذاري كرده اند.
ناگفته نماند، در سال تحرير اين مباحث يعني دهة هفتاد شمسي، تغييرات شهرسازي كه در شهر مكه و مدينة منوره، از 15 سال گذشته به اين طرف صورت گرفته، شهر مكه را از يك طرف به جده متصل كرده و از طرف ديگر خيابانها و ساختمانهاي آن به ” مني“ و ” عرفات“ وصل شده است و شهر مكه تقريباً قيافة شهر مذهبي و قديمي خود را از دست داده و تبديل به يك شهر به ظاهر غربي گرديده است. اغلب شركت ها و مؤسسات داخلي وخارجي در آنجا سرمايه گذاري كرده اند. ظواهر فرهنگي غربي بر اغلب كوچه ها و محلات و بازارهاي مكه و مدينة منوره مسلط شده است.
از بالاي بام مساجد حرم مقدسه، هتل هاي خارجي سر بركشيده و چنان به نظر
زاير مي آيد كه جزو ساختمان حرم شده است!
جز بازار ابوسفيان كه تا اين اواخر به نام نامي ترين دشمن اسلام با فروشگاههاي سنتي خود پابرجا نگه داشته شده بود، در قسمت هاي ديگر مكه اثر چنداني از تاريخ و سنن اسلامي به چشم زاير نمي خورد! ولي از سالهاي 1388 به بعد، همين خاطره كريه را هم هتل هائي با سرمايه هاي غربي - سعودي از بين برده است! امين: 1392)
ابراهيم خليل الله”ع“ در پايان سير بندگي خود به سوي خداي تعالي، از طرف خداوند سبحان مأمور مي شود براي مردم عمل حج را تشريع كند، كه قرآن كريم اين فرمان را چنين حكايت مي كند:
-« وَ اَذِّن في اللنّاسِ بِالحَجِّ يَأتوُكَ رِجالاً وَ عَلي كُلِّ ضامِرٍ يَأتينَ مِن كُلِّ فَجٍّ عَميقً ! »
چيزي كه هست، خصوصياتي را كه آن جناب در عمل حج تشريع كرده براي ما نامعلوم است ولي اين عمل همچنان در ميان عرب جاهليت يك شعار ديني بود، تا آنكه پيامبر اسلام ”ص“ مبعوث شد و احكامي در آن تشريع كرد، كه نسبت به آنچه ابراهيم عليه السلام تشريع كرده بود، مخالفتي نداشت بلكه در حقيقت مكمل آن بود.
اين را ما بدين دليل مي گوئيم كه خداي تعالي به طور كلي اسلام و احكام اسلام را ” ملت ابراهيم “ خوانده و فرموده است:
-« بگو پروردگارم مرا به سوي صراط مستقيم هدايت كرده و ديني استوار، كه ملت ابراهيم و معتدل است! »
و نيز فرموده:
-« براي شما از دين، همان را تشريع كرد كه نوح و ابراهيم و موسي و عيسي را نيز بدان سفارش كرده بود، به اضافة احكامي كه بخصوص تو وحي كرديم ! »
1) مستند: بحث علمي الميزان ج2ص154
به هر حال، آنچه رسول خدا”ص“ از مناسك حج تشريع فرمود، يعني احرام بستن از ميقات، توقف در عرفات، به سر بردن در مشعر، قرباني، سنگ انداختن به سه جمره، سعي ميان صفا و مروه، طواف بر دور كعبه، و نماز در مقام؛ هر يك به يكي از گوشه هاي سفر ابراهيم عليه السلام به مكه اشاره دارد و مواقف و مشاهد او و خانواده اش را مجسم مي سازد.
و به راستي چه مواقفي و چه مشاهدي!
چقدر پاك و الهي بود!
مواقفي كه راهنمايش به سوي آن مواقف جذبة ربوبيت،
و سائق اش ذلت عبوديت بود!
آري, عباداتي كه تشريع شد – و بر همة تشريع كنندگان آن بهترين سلام ها باد! صورتهائي از توجه كملين از انبياء به سوي پروردگارشان است، تمثال هائي است كه مسير انبياء عليهم السلام را از هنگام شروع تا ختم مسير حكايت مي كند، سيري كه آن حضرات به سوي مقام قرب و زلفي داشتند:
-« لَقَد كانَ لَكُم في رَسوُلَ اللهِ اُسوَةٌ حَسَنَةٌ ! »
-« براي شما هم در رسول الله اقتدائي نيكو بود! »
و مي فهماند آنچه امت اسلام به عنوان عبادت انجام مي دهند، تمثالي از سير پيامبرشان است!
و اين خود اصلي است كه در اخباري كه حكمت و اسرار عبادات را بيان مي كند، و علت تشريع آن را شرح مي دهد، شواهد بسياري بر آن ديده مي شود, كه كاوشگر بينا مي خواهد تا به آن شواهد وقوف و اطلاع يابد!
قرآن شريف تاريخ تشريع حج را پس از پايان يافتن بناي خانة كعبه به دست ابراهيم ”ع“ و پسرش اسماعيل ”ع“ بيان فرموده است:
-« از ابراهيم و فرزندش اسماعيل پيمان گرفتيم،
كه خانة مرا براي طواف كنندگان و اعتكاف كنندگان
و ركوع كنندگان و سجود كنندگان،
1) مستند: آيه97سوره آل عمران « وَ للهِ عَلَي النّاسٍ حِجُّ البَيتِ مَنِ استَطاعَ اِلَيهِ سَبيلاً ! »الميزان ج6 ص253
پاكيزه داريد! » ( بقره 125)
از وقتي كه حضرت ابراهيم عليه السلام خانة كعبه را بنا كرد، هميشه مقصد مردم و محل عبادت كنندگان بوده است.
خداي متعال خانة كعبه را براي عبادت و پرستش حق قرار داده و در آنجا انواع و اقسام عبادات را تشريع فرموده است.
آية زير نشان مي دهد كه پس از دعوت ابراهيم عليه السلام و اعلام حج، به زودي مورد قبول عامه مردم واقع شده و عدة زيادي از بلاد نزديك و دور، چادرنشين و شهري، براي انجام دادن عمل حج خواهند آمد:
تا پيادگان و سوارگان بر مركبهاي لاغر از هر ناحيه اي دور بيايند! »
از قرآن شريف، در تاريخ پيامبران و اديان, استنباط مي شود كه اين شعار الهي در زمان « شعيب پيغمبر و موسي“ معروفيت كامل داشته و پابرجا و مستقر بوده است، زيرا در آية 27 سوره قصص: « اَن تاجرني ثَماني حجج! » كه سخن شعيب را در مقام عقد قرارداد با موسي ”ع“ نقل مي كند، از لفظ « حج» به جاي «سال» استفاده شده كه روشن مي كند در آن اوان، شمارة سالها را با تكرار شدن عمل حج حساب مي كردند.
در دعاي حضرت ابراهيم عليه السلام هم نكات زيادي است كه مي رساند خانة كعبه هميشه به عبادت الهي معمور، و نشانه هاي هدايت و راهنمائي مردم بوده است.
ناگفته نماند كه عرب جاهليت نيز خانة كعبه را بزرگ شمرده و عمل حج را به عنوان اينكه از شرع ابراهيم است، انجام مي دادند. تاريخ هم گوياست كه ساير مردم نيز كعبه را محترم مي دانستند، و عمل حج – به واسطة توجه به خدا و ياد او – خود نوعي هدايت و راهنمائي است.
اما پس از ظهور اسلام، داستان عظمت آن روشن تر از آن است كه بيان شود! ذكرش شرق و غرب عالم را پر كرده، و در جميع عبادات و طاعات و نشست و برخاست مسلمين، و در ساير شئون زندگي، آنان را به خود مشغول داشته است، و به جميع مراتب هدايت و رهبري آنان را رهنمون گشته و در مرحلة عبوديت و پرستش ذات ربوبي از مرحلة نازل آن كه خطور ذهني باشد، گرفته، و تا سرحد عبوديت كامل كه ” انقطاع الي الله ! “ و بريدن از جميع ماسواي او و پيوستن به ذات اقدسش باشد، پيش برده و به مقامي كه جز پاكان و پاكدلان نرسند، و جز مخلصان آن را مس نكنند، رسانده است!
در حقيقت، مسلمانان را به سعادت دنيوي كه همان وحدت كلمه و يگانگي امت
باشد، رهبري كرده و غير مسلمانان را هم بيدار مي كند تا به نتايج وحدت اسلامي و همآهنگي قواي مختلف آن پي برده و از خواب غفلت بيدار شوند!
اين آيات در ” حجة الوداع“ يعني آخرين حجي كه پيامبر اكرم اسلام”ص“ به جاي آورده, نازل شده و بسياري از احكام حج را تشريع فرموده است.
” حج“ همان عمل معروفي است كه ابراهيم خليل”ع“ آن را وضع فرمود. و بعد از آن حضرت در ميان اعراب متداول بوده است. هنگام ظهور اسلام، از طرف خدا الي الابد براي اين امت قرار داده شده است.
اين عبادت، با احرام شروع مي شود، و با اعمالي مانند وقوف در عرفات و مشعر انجام مي يابد، و اعمال ديگري نيز مانند: قرباني، طواف خانة خدا، نماز طواف، سعي بين صفا و مروه و غيره از واجبات آن است.
حج بر سه قسم است:
1-حج افراد 2- حج قران 3- حج تمتع
” حج تمتع“ همان است كه در اواخر زمان حيات پيامبر گرامي اسلام تشريع شد.
” عمره “ عبارت است از زيارت خانة خدا در حال احرام، به جاي آوردن طواف و نماز طواف، سعي بين صفا و مروه و تقصير.
( عمره در حقيقت قسمت اول مراسم حج است يعني بدون وجوب رفتن حجاج به عرفات و مني و اعمال آن محل، انجام مي گيرد.)
آية ” تمتع“ با اينكه جز حكمي از احكام حج را بيان نمي كند، ولي با بيان بسيار تهديد آميزي پايان مي يابد و خداي تعالي مي فرمايد:
-« وَاتَّقوا اللهَ وَاعلَموُا اَنَّ اللهَ شَديدُ العِقاب ! »
اين تشديد و تهديد حاكي از آن است كه از افراد مورد خطاب انتظار انكار اين حكم يا لااقل توقف در قبول آن مي رفت. و جهت انكار اين بود كه اعراب از زمان حضرت ابراهيم ”ع“ با حج خانة خدا مأنوس بودند و در زمان جاهليت آن را به جاي مي آوردند، بعد از طلوع اسلام هم اين حكم امضا شد و تا آخر عمر پيامبر اكرم”ص“ نيز به همين منوال انجام مي گرفت.
1) مستند: آيه196 تا203 سوره بقره « وَ اَتِمّوُا الحَجَّ وَالعُمرَةَ للهِ ! » الميزان ج3ص104
چنين حكم ريشه داري با همة سوابق ممتد و انس و عادت مردم به آن تغيير وضعش كار سهلي نبود و عرب ها به اين آساني آن را نمي پذيرفتند. لذا پيغمبر”ص“ مجبور شد براي تبليغ آن در مجمعي عمومي سخنراني كند و خاطر نشان سازد كه حكم در دست خداست و آن طور كه دستور مي دهد بايد عمل شود و به همين جهت در آخر آيه امر به تقوي و پرهيزكاري شده است و سختي عقوبت پروردگار را يادآوري كرده است!
عرب هاي جاهليت بعد از انجام حج چند روزي در ”مني“ توقف كرده و با بيانات مختلف از شعر و نثر به پدرانشان افتخار مي كردند، خداي متعال، در مقابل اين عمل زشت آنان، دستور داد مسلمانان بعد از فراغت از حج به ذكر او مشغول باشند.
در تاريخ حج يكي از مسائل مهمي كه تحولي در مراسم آن به شمار مي رود، تشريع حج تمتع است. با اينكه تشريع اين امر به وسيلة وحي الهي و دستور پيامبر گرامي اسلام”ص“ تأكيد گرديده است، لكن در زمان حكومت عمر از ا نجام آن جلوگيري مي شد.
بحث هاي روايتي ذيل آية فوق گوشه هائي از اين تاريخ و نيز اختلاف پيش آمده را روشن مي سازد:
امام صادق عليه السلام فرمود:
-« هنگامي كه رسول خدا”ص“ خواست حج واجب را به جاي آورد، چهار روز به آخر ماه ذيقعده مانده حركت كرد. نماز را در ” شجره“ گزارد، آنگاه مركب به طرف ” بيداء“ راند، و از آنجا احرام بست و تلبيه گفت و صد شتر براي قرباني برد. همه مردم احرام حج بستند و ابداً نيت عمره اي نداشتند، و از موضوع ” متعه ( حج تمتع) “ مطلع نبودند.
هنگامي كه به مكه رسيد، طواف به جاي آورد، و مردم نيز با آن حضرت طواف كردند. بعد دو ركعت نماز طواف در ” مقام ابراهيم“ به جاي آورد، و استلام حجر كرد و سپس فرمود:
-به آنچه خدا ابتداء كرده ابتداء مي كنم. و به طرف ” صفا“ حركت كرد، و هفت مرتبه بين صفا و مروه سعي كرد. همين كه سعي هفتمين به مروه خاتمه يافت، براي سخنراني ايستاد و فرمود:
1) مستند: آيه196 سوره بقره و بحث روايتي « وَ اَتِمّوُا الحَجَّ وَالعُمرَةَ للهِ ! » الميزان ج3ص115
اين دستور خداست!
مردم احرام را شكستند، حضرت فرمود:
-من اگر آنچه را در آخر دريافت داشتم در اول داشته بودم و ” قرباني با خود نياورده بودم“ مانند شما احرام را مي شكستم ولي خدا مي فرمايد:
سراقه بن جعثم كناني گفت:
-هم اكنون دين خود را فرا گرفتم، گويا امروز آفريده شده ايم ! بفرما ببينيم اين دستور مختص به همين سال است يا هميشه بايد چنين كنيم!
حضرت فرمود:
مردي به پا خاست و عرض كرد:
حضرت فرمود:
-( نقل از امام جعفر صادق عليه السلام در كافي، از حلبي)
” سيوطي“ در ” جمع الجوامع“ از سعيد بن مسيب نقل كرده كه:
« عمر از تمتع در ماه هاي حج نهي كرد و گفت:
من خودم با رسول الله”ع“ به جا آوردم، و هم خودم از آن نهي مي كنم! و جهتش اين است كه مسلماني كه از گوشة دنيا خسته و غبار آلوده در ماه حج براي عمره مي آيد، خستگي و كوفتگي اش در حال به جاي آوردن عمره است، و تلبيه اي را كه در آن حال مي گويد به حساب عمره گذاشته مي شود، بعد مي آيد و طواف مي كند، و از احرام بيرون مي آيد، و لباسهايش را مي پوشد و بوي خوش استعمال مي كند، و با خانواده اش در صورتي كه همراه باشد آميزش مي نمايد، تا روز ” ترويه“ كه از نو براي حج تلبيه مي گويد، در حالي كه غبار سفر فروشسته و از خستگي راه بيرون آمده است. و حجي را كه بر عمره برتري دارد اينگونه برگزار مي كند؟!
اگر مردم را به حال خود بگذاريم با زنان خود در زير درخــــــــت ” اراك“ در
مي آميزند؟! علاوه بر آنكه اهل مكه نه گلّه اي دارند و نه زراعتي؛ بهارشان هنگامي است كه مردم از اطراف به آنجا مي آيند، و اگر مردم تمتع نكنند و حج و عمره را در دو وقت انجام دهند به نفع ايشان است. »
در ” سنن بيهقي“ از مسلم از ابي نضره روايت شده كه گفت:
« به ” جابر“ گفتم: ” ابن زبير“ از ” متعه“( حج تمتع) نهي مي كند ولي ” ابن عباس“ امر مي فرمايد؟
جابر گفت:
جريان قضيه در دست من است. ما با رسول الله”ص“ تمتع كرديم. ابوبكر هم با ما بود. عمر كه به خلافت رسيد گفت:
-پيغمبر همين پيغمبر، و قرآن همين قرآن است ولي دو ” متعه“ در زمان پيامبر بود كه من از آنها جلوگيري مي كنم، و هركه را مرتكب شود، به كيفر مي رسانم! يكي متعه زنان است، و بر كسي كه نكاح منقطع كند دست نيابم جز اينكه او را زير سنگ گم كنم! و ديگري متعة حج است! »
مستند: آيه103و104 سوره توبه « خُذ مِن اَموالِهِم صَدَقَةً تُطَهِّرُهُم وَ تُزَكِّيهِم بِها وَ ...!» الميزان ج18 ص303
اين آية شريفه متضمن حكم زكات مالي است، كه خود يكي از اركان شريعت و ملت اسلام است. هم ظاهر آيه اين معنا را مي رساند و هم اخباري بسيار كه از طرق امامان اهل بيت عليهم السلام و از غير ايشان, آيه را چنين تفسير كرده اند.
-« از اموال آنها زكات بگير،
تا بدين وسيله پاكشان كني،
و اموالشان را نموّ دهي،
و دربارة آنان دعاي خير كن،
كه دعاي تو ماية آرامش آنان است،
و خدا شنوا و داناست! »
خداي سبحان رسول گرامي خود را امر مي كند به اينكه صدقه را از اموال مردم بگيرد. صدقه از انواع و اصنافي از مالها گرفته مي شود:
يك صنف نقدينه، يعني طلا و نقره, صنف ديگر شتر و گاو و گوسفند، نوع سوم غلات چهارگانه، يعني گندم و جو و خرما و كشمش است.
خطاب به رسول الله”ص“ مي فرمايد:
-اي محمد! از اصناف مالهاي مردم زكات بگير و ايشان را پاك و اموالشان را پر بركت گردان!
مقصود از اينكه فرمود: « صل عليهم!» دعاي خير به جان و مال ايشان است.
همچنانكه از سنت چنين به يادگار رسيده كه آن جناب در برابر كسي كه زكات مي داده چنين دعا مي كرده كه: خدا به مالت خير و بركت مرحمت فرمايد!
خداي سبحان مي فرمايد:
-نفوس ايشان به دعاي تو سكونت و آرامش مي يابد!
اين خود نوعي تشكر از مساعي ايشان است. همچنانكه عبارت آخر آيه « والله سميع عليم !» ماية آرامشي است كه دلهاي متكلفيني كه اين آيـــــه را مي شنوند و يا مي خوانند به وسيلة آن سكونت مي يابد.
سپس با آية زير مردم را به دادن زكات تشويق مي كند:
-« مگر ندانسته اند كه آن كس كه توبه از بندگانش مي پذيرد، و زكات ها را مي گيرد, خداست! »
اگر زكات مي دهند، بدين جهت است كه رسول خدا”ص“ و يا عامل و مأمور وصول آن حضرت از ناحية خدا مأمور به گرفتن آن است لذا در اين آيه به عنوان تشويق مي فرمايد كه مگر نمي دانيد كه اين صدقات را خدا مي گيرد؟ و گرفتن رسول خدا”ص“ نيز گرفتن خداست، پس در حقيقت گيرندة آن خود خداست!
در روايات اسلامي از حضرت امام صادق عليه السلام در كافي نقل شده كه فرمود:
-وقتي آية فوق نازل شد رسول خدا”ص“ دستور داد منادي در ميان مردم ندا در دهد كه خداوند زكات را بر شما واجب كرده است همچنانكه نماز را واجب كرده است. و از همان موقع زكات در طلا و نقره و شتر و گاو و گوسفند و گندم و جو و خرما و كشمش واجب گرديد.
منادي هم اين معنا را به گوش مردم رسانيد و در خاتمه اعلام داشت كه خدا از غير اين چند چيز زكات نمي خواهد!
آنگاه مي گويد:
-بر ساير اموالشان زكاتي مقرر نكرد تا آنكه يك سال گذشت. مردم رمضان بعدي را روزه گرفتند و افطار كردند، پس آنگاه مناديش را فرمود تا ندا در دهد:
-اي گروه مسلمين! زكات اموالتان را بدهيد تا نمازهايتان قبول شود!
آنگاه مأمورين وصول را روانه كرد تا زكات و ماليات اراضي را جمع كنند.
شريعت مقدس اسلام مبتكر و پيشقدم شناسائي هويت و واقعيت جامعه در مقابل فرد، و تشريع احكام مالي براي اجتماع و قوانين و نظاماتي براي آن، است.
اسلام در قرآن كريم اعلام داشته كه با تركيب عناصر افرادي كه دور هم زندگي مي كنند موارد جديدي پيدا مي شود به نام اجتماع كه مانند خود افراد حيات و مماتي دارد، و وجود و عدمي، و شعور و اراده اي، و ضعف و قدرتي، و عيناً مانند افراد تكاليفي دارد، و خوبي ها و بدي ها و سعادت و شقاوت و امثال آن.
در بيان همة اين امور آيات بسياري در قرآن كريم هست.
اسلام همانطور كه براي افراد حقوقي مقرر نمود، براي اجتماع نيز حقوقي مقرر داشت. سهمي از منافع اموال و عايدات افراد را به عنوان صدقات واجبه، كه همان زكات باشد، و به عنوان خمس غنيمت، و غير آن را به اجتماع اختصاص داد، و هر چند قوانين اجتماعي به آن صورت كاملي كه اسلام آورد، سابقه نداشت و از ابتكارات اسلام بود، لكن اصل آن ابتكاري و نوظهور نبود، و فطرت بشر به طور اجمال آن را در مي يافت و در شرايع قبل از اسلام از قبيل شريعت حمورابي و قوانين روم قديم، جسته و گريخته، چيزهائي دربارة اجتماع ديده مي شود، بلكه مي توان گفت هيچ سنت قومي در هيچ عصري و در ميان هيچ طايفه اي جاري نبوده مگر آنكه در مالي حقي براي اجتماع رعايت مي شده است، و بنابراين مجتمع هر جور كه بوده, در قيام و رشدش نيازمند به هزينة مالي بوده است.
شريعت اسلام در ميان ساير سنت ها و شريعت ها در چند مورد ممتاز است:
اسلام در تأمين جهات مالي اجتماع تنها اكتفا كرده به روز پيدايش و حدوث ملك، و از آن تجاوز نكرده است. يعني، وقتي مالي در ظرفي از ظروف اجتماع به دست آمد، مثلاً از زراعت غله اي يا از تجارتي سودي عايد شد، در همان حال به دست آمدنش سهمي را ملك اجتماع دانسته است، و بقيه سهام را ملك صاحبش, يعني كسي كه سرمايه گذاري نموده و يا كار كرده است، دانسته كه جز پرداخت آن سهم، چيز ديگري از او نخواسته است، و وقتي سهم اجتماع را پرداخت كرد، ديگر براي هميشه مالك بقية سهام خواهد بود.
1) مستند: گفتار تحليلي و علمي الميزان ج18 ص318
بالاتر از اين از امثال آية « خلق لكم ما في الارض جميعا – تمامي آنچه را كه در زمين است براي شما آفريد! » (29بقره) و آية « اموالتان را كه خداوند آن را ماية قوام شما قرار داده، به سفيهان ندهيد! »(4 نساء) استفاده مي شود كه هر ثروتي كه بـــــه دست مي آيد، در حال به دست آمدن، ملك اجتماع است، آنگاه سهمي از آن به آن فردي كه ما وي را مالك يا عامل مي ناميم، اختصاص يافته، و مابقي سهام كه همان سهم زكات يا خمس باشد در ملك مجتمع باقي مي ماند، پس يك فرد مالك، ملكيتش در طول ملك اجتماع است.
خلاصه اينكه حقوق ماليه اي كه شريعت اسلام براي اجتماع وضع كرده، حقوقي است كه در هر ثروتي در حين پيدايش آن وضع نموده، و اجتماع را با خود شريك كرده، و آنگاه فرد را نسبت به آن سهمي كه مختص به اوست مالك دانسته و به او آزادي داده تا در هر جا بخواهد به مصرف برساند و حوايج مشروع خود را تأمين نمايد، به طوري كه كسي حق اعتراض نداشته باشد مگر غيرمنتظره اي جامعه راتهديد كند، مانند: حملة دشمن يا قحطي، كه زندگي افراد را تهديد كند، كه بايد با صرف اموال شخصي خود از آن جلوگيري كنند.
اما وجوهي كه معمولاً به عنوان باج سرانه و يا ماليات بر در آمد و يا خراج زمين و ده كه در شرايط خاصي اخذ مي شود و يا عشريه اي كه در احوال معيني مي گيرند، همه اينها را اسلام غيرمشروع دانسته و آن را نوعي ظلم و غصب شمرده است، كه باعث محدوديت در مالكيت مي شود.
پس، در حقيقت، در اسلام، جامعه از افراد خود غير از مال خودش و سهمي كه در غنيمت و عوايد دارد، آنهم جز در اول پيدايش و به دست آمدن آن، چيز ديــــگري نمي گيرد، و وقتي سهم مالك معين شد و جدا گرديد، احدي حق معترض شدن ندارد، و در هيچ شرايطي نمي تواند دست او را كوتاه و حريتش را زايل سازد.
اسلام حال افراد را نسبت به اموال خصوصي اجتـــــــماع در نظر گرفته است. مي بينيم كه زكات را به هشت سهم تقسيم كرده و از آن تنها يك سهم را در راه خدا – في سبيل الله – اختصاص داده و بقيه را براي فقرا و مساكين و كارمندان ماليه و مؤلفة القلوب و ديگران تعيين نمود.
همچنين خمس را شش سهم كرد و از آن بيش از يك سهم براي خدا نگذاشت، و بقيه را به رسول و ذي القرباي رسول، يتيمان، مساكين و ابن سبيل تعيين نمود.
فلسفة تقسيم فوق بدان جهت است كه فرد، يگانه عنصري است كه اجتماع را تكوّن مي دهد و جز با اصلاح حال افراد، اجتماعي نيرومند پديد نمي آيد.
رفع اختلاف طبقاتي، كه خود از اصول برنامة اسلام است، و ايجاد تعادل و توازن در بين نيروهاي مختلف اجتماع و تثبيت اعتدال در سير اجتماع با اركان و اجزايش، صورت نمي گيرد؛ مگر با اصلاح حال فرد، و نزديك به هم ساختن زندگي آنها.
اگر وضع افراد اجتماع سر و صورت به خود نگيرد، و زندگي ها به هم نزديك نشوند، و تفاوت فاحش طبقاتي از ميان نرود، هر قدر هم براي اجتماع پول خرج شود، و بر شوكت و تزئينات مملكتي افزوده گردد، كاخهاي مشيّد بالا رود، معذلك روز به روز وضع جامعه وخيم تر مي گردد، و به تجربه هاي طولاني و قطعي نشان داده كه كوچكترين اثر نيكي نمي بخشد!
اسلام به خود اشخاصي كه به اجتماع بدهكار شده اند اجازه داده تا مثلاً زكات خود را به پاره اي از مصارف از قبيل: فقرا و مساكين برسانند و محدودشان نكرده به اينكه حتماً بدهي خود را به حكومت و زمامدار مسلمين و يا مأمورين جمع آوري زكات بدهند.
اين خود نوعي احترام و استقلالي است كه شارع اسلام نسبت به افراد مجتمع خود رعايت نموده است، نظير احترامي است كه براي امان دادن يك مسلمان به يك محارب قائل مي شود و هيچ فردي از افراد مسلمين نمي تواند آن ذمّه و آن خط امان را نقض نمايد، و با اينكه از كفار محارب است، همه مجبورند، و حتي خود زمامدار نيز محكوم است به اينكه آن ذمّه را محترم شمارد.
اما اگر زمامدار و وليّ امر مسلمين در مورد خاصي مصلحت اسلام و مسلمين را در اين ديد كه از دادن چنين ذمّه اي جلوگيري كند، در اين صورت مي تواند نهي كند و بر مسلمين واجب مي شود كه از آن خودداري نمايند، چون اطاعت وليّ امر واجب است.
اين آيه مشتمل است بر وجوب دادن خمس غنيمت، و غنيمت به معناي رسيدن به درآمد از راه تجارت و يا صنعت و يا جنگ است:
-« بدانيد كه آنچه شما غنيمت مي بريد، هرچه باشد، پنج يك آن از آنِ خدا و رسول و خويشاوندان و يتيمان و مسكينان و ابن سبيل بوده، آن را به اهلش برگردانيد اگر به خدا و به آن چه كه بر بنده اش محمد”ص“ در جنگ بدر نازل كرده، ايمان داريد! »
در روز بدر اين معني را نازل كرده بود كه انفال و غنيمت هاي جنگي از آنِ خدا و رسول اوست و احدي را در آن سهمي نيست و اينك همان خدائي كه امروز تصرف در چهار سهم آن را بر شما حلال و مباح گردانيده، دستورتان مي دهد كه يك سهم آن را به اهلش برگردانيد!
از ظاهر آيه بر مي آيد كه تشريع در آن مانند ساير تشريعات قرآني ابدي و دائمي است و نيز استفاده مي شود كه حكم مورد نظر آيه مربوط به هر چيزي است كه غنيمت شمرده شود، هرچند غنيمت جنگي مأخوذ از كفار نباشد، مانند استفاده هاي كسبي و مرواريدهائي كه با غوص از دريا گرفته مي شود و كشتيراني و استخراج معادن و گنج؛ گو اينكه مورد نزول آيه غنيمت جنگي است ولكن مورد مختص نيست.
در روايات اسلامي، در كافي، از امام ابي الحسن عليه السلام نقل شده كه در پاسخ به مسئلة خمس فرمودند: « خمس در هر فائده اي كه مردم مي برند، چه كم و چه زياد، واجب است! »
مصارف خمس در خود آيه مشخص شده است:
-« و بدانيد آنچه را كه سود مي بريد براي خداست پنج يك آن، و براي رسول و خويشاوند او و يتيمان و مسكينان و راه ماندگان ...! »
از ظاهر مصارفي كه در آيه برشمرده بر مي آيد كه مصارف خمس منحصر در
1) مستند: آيه41 سوره انفال « وَاعلَموُا اَنَّما غَنِمتُم مِن شَيءٍ فَاِنَّ للهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسوُلِ وَلِذي القُربي وَ ...!» الميزان ج17 ص141
آنهاست و براي هر يك از آنها سهمي است، به اين معنا كه هر كدام مستقل در گرفتن سهم خود مي باشند، نه اين كه منظور از ذكر مصارف از قبيل ذكر مثال باشد.
” ذوالقربي“ به معناي نزديكان و خويشاوندان است و در اينآيه مراد به آن نزديكان رسول خدا”ص“ و يا به طوري كه از روايات قطعي استفاده مي شود خصوص اشخاص معيني از ايشان است.
در كافي از امام موسي بن جعفر عليه السلام روايت است كه فرمود:
-« خمس در پنج چيز واجب است: در غنيمتها و غوص و در گنجها و در معادن و كشتيراني. از همة اين چند صنف خمس گرفته مي شود. و در مصارفي كه خدا معلوم كرده، تقسيم مي شود، و چهار پنجم ديگر، اگر غنيمت است، در ميان لشكريان تقسيم، و اگر غير آن است به صاحبش رد مي شود.
و در ميان آنان به شش سهم تقسيم مي شود: سهمي براي خدا، و سهمي براي رسولخدا”ص“، و سهمي براي ذي القربي، و سهمي براي يتيمان، و سهمي براي مسكينان، و سهمي براي درماندگان در سفر.
آنگاه، سهم خدا و رسولخدا”ص“ را به وراثت به جانشين او مي دهند.
پس زمامداري كه جانشين پيغمبر است سه سهم مي برد: دو سهم از خدا و رسولش، و يك سهم از خودش!
پس، با اين حساب نصف تمامي خمس به او مي رسد، و نصف ديگر آن طبق كتاب سنت در ميان اهل بيت او سهمي به يتيمان ايشان و سهمي به مسكينان ايشان و سهمي به سادات در مانده در سفر، داده مي شود، آن قدر كه كفاف مخارج يك سال ايشان بكند.
و اگر چيزي باقي ماند آن نيز به والي داده مي شود.
و اگر به همة آنان نرسيد و يا اگر كفاف مخارج يك سال ايشان را نكرد والي (زمامدار) بايد از خودش بدهد تا همه براي يك سال بي نياز شوند. و اگر گفتيم: والي بايد از خودش بدهد براي اين است كه اگر زيـــــاد مي آمد او مي برد.
و اگر خداوند تعالي خمس را مخصوص اهل بيت رسولخدا”ص“ كرد و به مسكينان و درماندگان در سفر از غير سادات نداد براي اين بود كه عوض خمس به آنان صدقات را داد، چون خداوند تعالي مي خواست آل محمد
عليهم السلام به خاطر قرابتي كه با آن حضرت دارند منزه و محترم باشند، و به چرك (زكات) مردم محتاج نگردند، لذا خمس را تا حدي كه رفع نيازشان را بكند براي آنان قرار داد تا به ذلت و مسكنت نيفتند، و اما صدقه دادن خود سادات به يكديگر عيبي ندارد.
و اين كساني كه خداوند خمس را برايشان قرار داده خويشاوندان رسولخدا”ص“ و همانهايند كه در آية « و انذر عشيرتك الاقربين!» از آنان ياد فرموده و ايشان فرزندان عبدالمطلب از ذكور و اناث هستند، و احدي از خاندان قريش و ساير تيره هاي عرب جزو آنان نيستند. و همچنين موالي ايشان نيز در اين خمس سهمي ندارند، صدقات مردم براي موالي ايشان حلال است و موالي با ساير مردم يكسانند.
كسي كه مادرش از بني هاشم و پدرش از ساير دودمانهاي قريش باشد زكات و ساير صدقات بر او حلال است و از خمس چيزي به او نمي رسد، براي اين كه خداي تعالي مي فرمايد: ايشان را به نام پدرانشان بخوانيد! »
خلاصه، آنچه كه از اخبار ائمه اهل بيت عليهم السلام رسيده متواتر است در اين كه:
1-خمس مختص به خدا و رسول و امام از اهل بيت و يتيمان و مسكينان و ابن سبيل ها از سادات است، و به غير ايشان داده نمي شود،
2-اينكه خمس به شش سهم به همان نحوي كه در روايات بالا آمده تقسيم مي شود،
3-اينكه خمس مختص به غنائم جنگي نيست، بلكه هر چيزي را كه در لغت غنيمت شمرده مي شود، شامل مي شود، مانند: سود كسب و گنج و استخراج مرواريد از دريا و معدن ها و كشتيراني
4-در روايات ائمه آمده كه خمس موهبتي است از ناحية خدا براي اهل بيت كه بدين وسيله زكات و صدقات را برايشان حرام كرد.
اينكه در روايات داشت: خداي سبحان غرضش از تشريع خمس احترام اهل بيت رسولخدا”ص“ و دودمان او بوده و خواسته است تا محترم تر از آن باشند كه چرك اموال
مردم را بگيرند. ظاهر اين روايات اين است كه نكتة نامبرده را از آية زكات گرفته اند كه خطاب به پيغمبرش مي فرمايد: « از اموالشان صدقه اي بگير تا بدان وسيله پاك و پاكيزه شان سازي ...!» چون تطهير و تزكيه ( پاكيزه كردن) هميشه در چيزهائي است كه چرك و آلودگي و مانند آن داشته باشند.
مستند: آيه219و220سوره بقره « يَسأَلوُنَكَ عَنِ الخَمرِ وَالمَيسَرِ قُل فيهِما اِثمٌ كَبيرٌوَمَنافِعُ لِلناسِ ...!»
الميزان ج3 ص280
يكي از احكام تشريع شده در اسلام كه از لحاظ تأثير تاريخي و اهميت اجتماعي و رواني آن بسيار مشهور است، تشريع تحريم شرابخواري و قمار است. نكات عمدة تاريخي اين مطلب را ذيلاً شرح مي دهيم و جزئيات فقهي و تفسيري آن در جلدهاي ديگر ذكر خواهد شد.
آياتي كه راجع به اين موضوع است، در چهار مرحله نازل شده است:
1-« بگو، جز اين نيست كه پروردگارم ” فواحش“ را،
آنچه از آنها هويداست،
و يا آنچه پنهان است،
و اثم، و بغي يا سركشي بناحق را،
حرام فرموده است. » ( اعراف 31)
در اين آيه صريحاً ” اثم“ تحريم شده است ولي بيان نشده كه مراد از ” اثم“ چيست، و خمر داراي ” اثم كبير“ است، و شايد اين سكوت به منظور ارفاق و تسهيل بر مكلفين باشد.
2-« و از ميوه هاي درختان خرما و انگور، كه از آنها شراب، و رزق خوبي بگيريد! » ( نحل 67)
در اين آيه نيز اشاره به پليدي شراب شده است، زيرا كلمة ” شراب“ را در مقابل ” رزق خوب“ قرار داده و معلوم كرده كه آن از رزقهاي نيكو نيست!
دو آيه فوق در مكه نازل شده است و گويا مردم قبل از نزول آية زير متوجه حرمت آن نبودند:
3-« لا تَقرَبوُا الصَّلوةَ وَ اَنتُم سُكاري - به نماز نزديك مشويد در حالي كه مست هستيد! » ( نساء 42)
اين آيه در مدينه نازل شد تا اندازه اي از مي گساري و مستي جلوگيري كرد، يعني مردم را در بهترين حالات كه نماز است و بهترين جاها كه مسجد است، از اين عمل زشت باز داشت.
بعد ازآية فوق، آية زير نازل شد و خمر را به طور كلي تحريم كرد:
4-« يَسأَلوُنَكَ عَنِ الخَمرِ وَ المَيسَر ... از تو درباره شراب و قمار مي پرسند, بگو در آن دو گناهي كبير است, و در ضمن سودهائي هم براي مردم دارند, ولي گناه آنها از سود آنها بزرگتر است! » ( بقره 219)
دلالت آيه بر حرمت خمر از اين راه است كه براي آن ” اثم كبير“ اثبات مي كند، و در آية اعراف تصريح شده كه اثم حرام است.
در قرآن شريف براي قتل و كتمان شهادت و افتراء و غيره اثبات ” اثم“ شده، ولي ” اثم بزرگ “ فقط در مورد شراب و قمار شده، و نيز ” شرك“ كه آن را ” اثم عظيم“ خوانده است.
بعد از آيه فوق, آية زير نازل شد:
5-« يا َايُّهَا الَّذينَ آمَنوُا اِنَّما الخَمرُ وَ... اي كساني كه ايمان آورده ايد, جز اين نيست كه شراب و قمار و بت ها و تيرهاي شانس, پليد و از كار شيطان است؛ از آنها اجتناب كنيد...! » ( مائده 92و93)
از اين دستور اكيد، و مخصوصاً از ذيل آيه فهميده مي شود كه مسلمانان بعد از نزول آية سورة بقره هنوز به طور قطعي شرب خمر را ترك نكرده بودند، تا اينكه اين آيه نازل شد.
آئين اسلام، پاية احكام خود را بر نگهداري و تقويت عقل سالم قرار داده است، و از هر چيزي كه عمكرد عقل را باطل سازد، مانند: شراب و قمار و تقلب و دروغ و غيره، اكيداً منع نموده است!
از چيزهائي كه بيش از هر چيز با حكومت عقل سليم و فرمانروائي مطلق آن مخالف است، در بين افعال- شرابخواري، و در بين اقوال- دروغگوئي است.
اهميت تحريم شراب در روايات اسلامي بسيار نقل شده است. روايت زير نشان مي دهد هركسي كه در رابطه با آن كوچكترين عمل يا خدمتي انجام دهد، جزو ملعونين خدا حساب مي شود:
( در كتاب كافي از جابر از حضرت باقر عليه السلام روايت شده كه: )
رسول خدا ”ص“ فرمود:
-خدا ده كس را دربارة شراب لعن فرموده است:
1-آن كس كه درختش را كاشته،
2-آن كس كه نگهباني اش كرده،
3-آن كس كه انگورش را فشرده،
4-آن كس كه آن را نوشيده،
5-آن كس كه در جام ريخته،
6-آن كس كه حمل كرده،
7-آن كس كه از حامل دريافت كرده،
8-آن كس كه فروخته،
9-آن كس كه خريده،
10-و آن كس كه از بهايش استفاده كرده است!!!
( و نيز در كافي از حضرت امام صادق عليه السلام نقل شده كه: )
رسول خدا”ص“ فرمود:
-شراب رأس گناهان است!!!
« اي كساني كه ايمان آورده ايد، جز اين نيست كه شراب و قمار و بت ها (يا سنگهائي كه براي قرباني نصب شده،) و چوبه هاي قرعه، پليد و از عمل شيطان است!
1) مستند: آيه90تا93سوره مائده « يااَيُّها الَّذينَ آمَنوُا اِنَّماَ الخَمرُ وَ المَيسَرُ وَ الاَنصابُ وَالاَزلامُ رِجسٌ ...!» الميزان ج11ص203
پس دوري كنيد از آنها، باشد كه رستگار شويد...! »
اين چهار آيه از سورة مائده (از 90تا93) همگي در مقام بيان حال شراب هستند. در بعضي از آنها قمار، و در بعض ديگر انصاب و ازلام هم علاوه شده است.
اگر آياتي كه در سورة بقره و نساء و اعراف دربارة شراب نازل شده، به اين آيات اضافه كنيم و بررسي نمائيم، از سياق مختلف آنها به اين نتيجه مي رسيم كه شارع مقدس اسلام شراب را به تدريج تحريم فرموده است.
به اين معنا كه نخست شراب را در ضمن عنوان گناه، كه عنواني است عام، تحريم كرده و فرموده است:
-« بگو پروردگار من ! ”فواحش“ را ( چه علني و چه در پــرده،) و همچنين ” اثم“ را تحريم نموده است! » (اعراف 33)
و آنگاه آن را به تحريم خاص و به صورت نصيحت بيان كرده و فرموده است:
-« بگو، گرچه براي مردم در اين دو (شراب و قمار) منافعي است، الاّ اينكه گناه آن دو از نفعشان بزرگتر است! »
و نيز فرموده:
-« مبادا اين كه مستيد در صدد نماز خواندن برآئيد، بلكه صبر كنيد تا آنكه به حال خود آمده و بفهميد چه مي گوئيد! »
بار سوم آن را باز به تحريم خاص و لكن با تشديد و تأكيد هرچه بيشتر بيان كرده و فرموده:
-« ... شراب و قمار و بت ها و تيرهاي قرعه، پليد و از عمل شيطان است، پس دوري كنيد از آنها...! »
اين آيات آخري از چند جهت مشتمل تشديد و تأكيد است:
1-با كلمة ” اِنَّما“ تشديد فرموده،
2-شراب را پليد و رجس خوانده،
3-آن را عمل شيطان ناميده،
4-امر صريح به اجتناب از آن داده است،
5-فرموده در اين اجتناب, اميد رستگاري هست،
6-مفاسدي را كه مترتب بر آشاميدن شراب است، بيان فرموده،
7-پرسيده آيا اين مقدار از بيان مفاسد آن شما را از اين عمـــل زشت بــاز
نمي دارد؟
8-بعد از آن همه تأكيد آنان را به اطاعت خدا و رسول امر فرموده، و از مخالفتشان بر حذر داشته است،
9-فرموده: خداوند از اينكه او را اطاعت بكنيد يا نكنيد بي نياز است،
10 - در آية چهارم فرموده: « بر كساني كه ايمان آورده و عمل صالح كرده اند، گناهي نيست در آنچه قبل از اين از اين محرمات خورده اند و...! » كه دليل بر تشديد است.
رِجسٌ مِن عَمَلِ الشَّيطان
-« ... شراب و قمار و بت ها و تيرهاي قرعه، پليد، و از عمل شيطان است، پس دوري كنيد از آنها...! »
اين عبارت، پليد بودن آنهائي را كه در آيه شمرده بيان مي كند، و پليد بودن آنها مشتمل بر وصفي است كه فطرت انساني نزديكي به آن را براي خاطر آن وضعش جايز نمي داند زيرا در آن هيچ خاصيت و اثري كه در سعادتش دخيل باشد و احتمال دهد كه روزي آن خاصيت از آن پليدي جدا شود، نمي بيند.
سپس مي فرمايد:
-شيطان مي خواهد به وسيلة همين پليدي ها يعني شراب و قمار بين شما دشمني و عداوت به وجود آورد، و مانع ذكر خدا و نماز شود.
از اينكه عداوت و بغضاء را تنها از آثار شراب و قمار دانسته از اين جهت است كه اين اثر در آن دو ظاهر تر است.
خداوند متعال در پايان آيات مزبور مي فرمايد:
-« ليس علي الذين آمنوا و عملوا الصالحات جناح فيما طعموا...! »
-بر كساني كه ايمان آورده و عمل صالح كرده اند، نسبت به آنچه از شراب نوشيده و يا از ساير محرمات مرتكب شده اند، حرجي نيست، اما به شرطي كه علاوه بر ايمان و عمل صالح در جميع مراحل و اطوار خود ايمان به خدا و رسول و احسان در عمل را دارا باشند!
با داشتن چنين فضايلي، اگر قبل از نزول آية تحريم، و رسيدن آن به گوششان، و
يا قبل از اينكه معني آن را فهميده باشند، به يكي از اين پليدي ها كه عمل شيطان است، مبتلا بوده اند، حرجي بر آنها نيست، و خداي تعالي از گناهان گذشتة آنها صرف نظر كرده است.
آنچه از آيات استفاده مي شود اين است كه شراب در مكه و قبل از هجرت تحريم شده است. آية 33 سورة اعراف كه مكّي است بر اين امر دلالت دارد. آية 219 سورة بقره هم آيه اي است كه در اوايل هجرت در مدينة منوره نازل شده است، لذا شكي باقي نمي ماند كه در اوايل هجرت شراب بر مسلمين تحريم شده بود. از آيـــة فوق بر مي آيد كه بعد از آية سورة بقره و قبل از آية سورة مائده برخي از مسلمين به دنبال عادت زشت قبلي خود مبتلا بوده اند.
« حق اين است كه مردار و خون و گوشت خوك، و آنچه نام غير خدا بر آن ياد شده، براي شما حرام است. و هركه ناچار شود بدون زياده روي و تجاوز، خدا آمرزگار و رحيم است! »
مفاد اين آيه با چند عبارت مختلف در چهار جاي قرآن ايراد شده است:
-در سورة انعام و نحل كه هر دو مكّي هستند، و يكي در اوايل بعثت و ديگري در اواخر توقف رسول خدا”ص“ در مكه نازل شده است.
-درسورة بقره و مائده، كه يكي در اوايل هجرت به مدينه و ديگري در اواخر آن نازل شده، و هر دو شامل اين مطلب هستند.
اين آيه به طوري كه بعضي از مفسرين گفته اند، دلالت دارد بر انحصار محرمات در همين چهار مورد ( مردار، خون، گوشت خوك، و آنچه براي غير خدا ذبح شود!) و لكن با مراجعه به سنت به دست مي آيد كه محرمات ديگري غير از اين چهار محرمه كه, اصل در محرماتند، نيز وجود دارد كه رسول خدا”ص“ به امر پروردگارش كه فرمود: «آنچه رسول به شما دستور داد بدان عمل كنيد و آنچه شما را از آن نهي كرد، ترك نمائيد! » بيان نموده است. ( آيه 7 سوره حشر)
سپس خداي تعالي مؤمنين را از بــــدعت نهادن در دين احتـــراز مي دهد و مي فرمايد:
1) مستند: آيه115سورة نحل « اِنَّما حَرَّمَ عَلَيكُم المَيتَةَ وَالدَّمَ وَ لَحمَ الخِنزيرِ وَ ما اُهِلَّ لِغَيرِاللهِ ...! » الميزان ج24ص300
-« براي آن توصيف دروغ كه زبانهايتان مي كند، مي گوئيد:
اين حلال است و اين حرام !
كه دروغ بر خدا مي بنديد،
كساني كه دروغ بر خدا بندند رستگار نمي شوند! »
خطاب اين آيه متوجه مؤمنين است، و اين احتمال را تأئيد مي كند كه مراد از جملة مورد بحث نهي از بدعت در دين باشد، يعني چيزي از حلال و حرام داخل در دين مكنيد، و چيزي كه از دين نباشد و به وسيلة وحي نرسيده باشد، در ميان جامعه باب مكنيد، چه اين افتراء به خداست، هرچند كه باب كننده اش آن را به خدا نسبت ندهد.
قرآن مجيد آنگاه مسئلة محرمات در يهود را مطرح كرده و مي فرمايد:
-« براي يهود آنچه را كه قبلاً براي تو نقل كرديم، حرام كرديم،
ما بر آنها ستم نكرديم بلكه خوشان به خودشان ستم كردند! »
آنچه را كه قبلاً خداوند براي رسول ا لله”ص“ دربارة محرمات يهود نقل فرموده در سورة انعام در آيه 146 است كه مي فرمايد:
-« براي يهود تمام ناخنداران را حرام كرديم،
و از گاو و گوسفند، پيه آن دو را برايشان حرام كرديم،
مگر آن پيه كه بر پشت هاي آن دو باشد،
يا چربي روده ها، يا آنچه با استخواني آميخته باشد،
اين چنين، آنان را به ظلم شان جزا داديم،
و البته ما راستگويانيم ! »
گويا گوينده اي پرسيده است كه حال كه محرمات از خوردني ها منحصر بر چهار حرام است، پس چرا حرامهاي ديگري كه در مورد يهود گفته شده، فرمان يافته است؟ و خداي تعالي خود در جواب مي فرمايد:
-« اگر ما اينها را قبلاً بر بني اسرائيل حرام كرده بوديم،
ظلم شان نكرديم،
بلكه ايشان خودشان بر خود ظلم كردند،
و به كيفر ظلمشان بعضي چيزها را بر آنان حرام كرديم! »
بدين معني كه همين چيزها براي آنان حلال بود و لكن چون پروردگار خود را
عصيان نمودند لذا به عنوان عقوبت آنها را برايشان حرام كرديم!
در جاي ديگر قرآن نيز مي فرمايد:
-« و به خاطر ظلم هائي از يهوديان، طيباتي را كه بر ايشان حلال بود، حرام كرديم! »
و خداي مهربان در ادامه مي فرمايد:
-« اگر بعد از آن عصيان، به سوي پروردگار خود رجوع مي كردند،
و از نافرماني توبه مي كردند،
خدا هم از ايشان گذشت مي كرد،
و دوباره حرام ها را برايشان حلال مي كرد،
كه او آمرزگار و رحيم است! »
پس در بني اسرائيل اصرار بر معصيت ها نتيجه اش تحريم حلالهايشان شد!
« هان اي مردم! از آنچه در زمين است بخوريد، در حالي كه حلال و طيب باشد و گامهاي شيطان را پيروي مكنيد، كه او شما را دشمني آشكار است! »
خداي تعالي در صدر اين آيه خطاب را متوجه عموم مردم كرده است، نه فقط مؤمنين، و اين بدان جهت است كه حكمي كه در اين آية به گوش مي رساند، و بيانش مي فرمايد، حكمي است كه مورد ابتلاي عموم مردم است.
اما مشركين براي اينكه نزد آنان اموري حرام بود كه خودشان بر خود حرام كرده بودند و آنگاه به خدا افتراء بسته بودند، مانند آنچه در روايت آمده كه قبايل ثقيف و خزاعه و بني عامربن صعصعه و بني مدلج چيزهائي از رستني ها و چارپايان و بحيره و سائبه و وصيله را بر خود حرام كرده بودند.
البته اين در ميان مشركين عرب بود وگرنه در مشركين غير عرب هم اموري از اين قبيل يافت مي شد ولي مؤمنين, آنها هم با اينكه به اسلام در آمده بودند اما هنوز خرافاتي چند از باب توارث اخلاقي و آداب قومي و سنتهاي منسوخه در بينشان باقي
1) مستند: آيه168سورة بقره « يااَيُّهاَالنّاسُ كُلوُا مِمّا في الاَرضِ حَلا لاً طَيِّباً وَلا تتَّبِعوُا خُطُواتِ الشَّيطانِ ...!» الميزان ج2ص391
مانده بود كه مؤمنين گرفتار اين بقاياي خرافات قديم بودند لذا خطاب در آيه متوجه عموم مردم شد كه آنچه در زمين هست برايشان حلال است و مي توانند بخورند و پابند احكام خرافي قديم نباشند.
معناي آيه با توجه به معاني مختلف كلمه ” اكل“ اين مي شود كه:
-« از آنچه خدا از نعمت هاي خود در زمين آفريده و در اختيار شما قرار داده است، بخوريد و در آن تصرف كنيد، كه هم حلال است و هم طيب ! »
يعني هيچ مانعي به غير از آنچه كه از ناحية طبيعت خودتان و يا از ناحية طبيعت زمين مانع است، شما را از خوردن و تصرف آنچه حلال است جلوگير نشود.
عبارت « كُلوُا مِمّا في الاَرضِ حَلا لاً طَيِّباً !» يك اباحة عمومي و بدون قيد و شرط است اما چيزي كه هست عبارت بعـــــــــدي يعني « وَلا تتَّبِعوُا خُطُواتِ الشَّيـــــــــــــطان ! » مي فهماند كه در اين ميان چيزهاي ديگري هم وجود دارد كه نامش ” خطوات شيطان،“ است و مربوط به همين ” اكل حلال طيب،“ است و اين امور، يا مربوط به نخوردن به خاطر پيروي شيطان است و يا خوردن به خاطر پيروي شيطان ! و چون تا اينجا معلوم نكرد كه آن امور چيست؟ لذا براي اينكه ضابطه اي به دست داده باشد كه چه چيزهائي عنوان پيروي شيطان را داراست كلمة ” سوء و فحشاء و سخن بدون علم، “ را خاطر نشان كرد كه بفهماند كه هر چيزي كه بد است يا فحشاء است يا بدون علم حكم كردن، كه پيروي از آن پيروي شيطان است!
و وقتي نخوردن، و تصرف نكردن در چيزي كه خدا دستور به اجتناب از آن نداده است، جايز نباشد، خوردن و تصرف كردن بدون دستور او نيز جايز نيست! پس هيچ اكلي حلال و طيب نيست مگر آنكه خداي تعالي اجازه داده و تشريعش فرموده و از خوردن آن منعي نكرده است!
آية مورد بحث و نظاير آن تشريع حليّت همه چيزهاست و در مقابلش آية 173 سورة بقره كه مي فرمايد: « اِنَّما حَرَّمَ عَلَيكُم المَيتَةَ وَالدَّمَ وَ لَحمَ الخِنزيرِ وَ ما اُهِلَّ لِغَيرِاللهِ ...!» در آن از خوردن چيزهائي نهي فرموده است.
پس برگشت معناي آيه به اين مي شود ( و خدا داناتر است) كه مثلاً بگوئيم:
-از همه نعمت هاي خدا كه در زمين براي شما آفريده بخوريد، زيرا خدا آنها را براي شما حلال و طيب كرد، و از خوردن هيچ حلال طيبي خودداري مكنيد كه خودداري از آن هم سوء است و هم فحشا
و هم سخن گفتن بدون علم ( يعني وهم تشريع،) و شما حق نداريد تشريع كنيد، يعني چيزي را كه جزو دين نيست جزو دين كنيد، كه اگر چنين كنيد، خطوات شيطان را پيروي كرده ايد!
پس، آية شريفه چند نكته را افاده مي كند:
1-اينكه، حكم مي كند به حليت عموم تصرفات، مگر هر تصرفي كه در كلامي ديگر از آن نهي شده باشد,
2-اينكه، خودداري و امتناع از خوردن و يا تصرف كردن در چيزي كه دليلي علمي بر منع از آن نرسيده، خود تشريع است و حرام,
3-اينكه، مراد از پيروي خطوات شيطان اين است كه بندة خدا به چيزي تعبد كند و آن را عبادت و اطاعت خدا قرار دهد كه خداي تعالي هيچ اجازه اي در خصوص آن نداده باشد. چون خداي تعالي هيچ مشي و روشي را منع نكرده مگر آن روشي را كه آدمي در رفتن بر طبق آن پاي خود در جاي پاي شيطان بگذارد، و راه رفتن خود را مطابق راه رفتن شيطان كند، در اين صورت است كه روش او پيروي گام هاي شيطان مي شود.
اوضاع و شرايط تاريخي زمان تحريم ربا را آيات قرآن مجيد و روايات اسلامي به خوبي روشن ساخته و نشان مي دهند كه عليرغم تحريم قبلي ربا از طرف پيامبر گرامي اسلام هنوز در برخي موارد اين كار ممنوع ادامه داشته است.
خداوند متعال با نزول سورة روم در مكه, در مورد مسئلة ربا چنين تذكر داده بود:
-« و آن سودي كه شما به رسم ربا داديد،
كه بر اموال مردم ربا خوار بيفزايد،
نزد خدا هرگز نيفزايد،
بلكه محو و نابود شود،
ولي آن زكاتي كه بي ريب و ريا، و از روي شوق و اخلاص، به فقيران داديد، ثوابش چندين برابر مي شود،
1) مستند: آيه 275 تا 281سوره بقره « الَّذينَ يَأكُلوُنَ الرِّبا...!» الميزان ج4 ص371
و همين زكات دهندگان هستند كه بسيار دارائي خود را افزون كنند!»
از اينجا معلوم مي شود كه مسئلة رباخواري از همان اوايل بعثت رسول الله”ص“ و قبل از هجرت منفور بود، تا آنكه در آية سورة آل عمران در مدينه صريحاً تحريم و سپس در آيات فوق الذكر در سورة بقره در مدينه دربارة آن تشديد شده است.
علاوه بر اينكه، حرمت ربا بنا به حكايت قرآن كريم، كه در بين يهود معروف بوده است، چون قرآن مجيد در آية 106 سورة نساء مي فرمايد:
-« و ربا خواري يهوديان، با اين كه از آن نهي شده بودند...!»
همچنين آية :
-« ليس علينا في الاميين سبيل...!»
كه حكايت كلام يهوديان است و اِشعار بر اين معنا دارد، با در نظر گرفتن اينكه قرآن كريم كتاب يهود را تصديق كرده، در مورد ربا نسخ روشني ننموده است، دلالت دارد بر اينكه ربا در اسلام حرام شده بود.
هم در سورة روم و سورة آل عمران, و هم در اين سوره، مسئلة ربا كلاً در مقابل مسئلة انفاق و صدقه و ترغيب به دادن صدقه قرار گرفته است. ربا خواري درست ضد و مقابل انفاق و صدقه است.
چون رباخوار پول بلاعوض مي گيرد و انفاقگر پول بلاعوض مي دهد، و نيز آثار سوئي كه مترتب بر رباخواري است درست مقابل آثار خوبي است كه بر مسئلة صدقه و انفاق مترتب مي شود. آن يكي اختلاف طبقاتي و دشمني مي آورد، و اين يكي رحمت و محبت مي افزايد. آن خون مسكينان را به شيشه مي گيرد، و اين باعث قوام زندگي محتاجان و مسكينان مي شود. آن اختلاف در نظام و ناامني مي آورد، ولي اين انتظام در امور و امنيت مي بخشد...!
خداي سبحان در آيات سورة بقره، در امر رباخواري تشديدي فرموده كه دربارة هيچ يك از فروع دين نكرده, مگر يك مطلب كه تشديد در آن نظير تشديد در امر رباست، و آن اين است كه مسلمانان دشمنان دين را بر خود حاكم سازند و اما بقية گناهان كبيره، هرچند قرآن كريم مخالفت خود را با آنها اعلام نموده و در امر آنها تشديد هم كرده ولكن لحن كلام خداي متعال ملايم تر از تشديد در امر رباست، و همچنين در امر حكومت دادن دشمنان خدا بر جامعة اسلامي!
حتي لحن قرآن شريف در امر زنا، شرب خمر، قمار، ظلم و گناهاني بزرگتر از اين مانند كشتن افراد بي گناه؛ ملايم تر از تشديد در آن دو گناه است.
اين نيست مگر براي اينكه فساد آن گناهان از يك نفر يا چندين نفر تجــــاوز نمي كند، و آثار شومش تنها به بعضي از جهات نفوس سرايت مي كند، و آن عبارت است از فساد ظاهر اجتماع، و اعمال ظاهري افراد؛ بر خلاف ربا و حكومت بي دينان، كه آثار سوء اش بنيان دين را منهدم مي سازد، و آثارش را به كلي از بين مي برد، و نظام حيات نوع را تباه مي سازد و پرده اي بر روي فطرت انساني مي افكند، و حكم فطرت را ساقط مي سازد و دين را به فراموشي مي سپارد!
در ميان مسلمانان، سهل انگاري در دين باعث شد زمام امور كشورهاي اسلامي به دست دشمنان دين بيفتد، و كار مسلمانان به جائي بكشد كه نه صاحب مرگ خود هستند، و نه صاحب زندگي خود! نه اجازه دارند بميرند، نه فرصت مي دهند تا از مواهب حيات برخوردار گردند! دين از ميان مسلمانان رخت بر بست و فضايل نفساني از ميان آنان كوچ كرد!
رباخواران به جمع آوري اموال و تراكم ثروت پرداختند و در كسب جاه و مقام با يكديگر مسابقه گذاشتند و همين باعث به راه افتادن جنگ هاي جهاني شد و جمعيت دنيا به دو قسمت تقسيم شدند و رو بر روي هم ايستادند:
يك طرف ثروتمندان مرفه و طرف ديگر استثمارشدگان بدبخت كه همة زندگي شان به غارت رفته بود!
آنچه قرآن شريف دربارة رباخواري و سرپرستي دشمنان دين بر مسلمانان، فرموده، از پيشگوئي هاي قرآن مجيد است.
( جزئيات مربوط به رباخواري در قسمت مربوط به ساختار جامعة اسلامي و قوانين اسلامي در مجلدات بعدي اين كتاب مورد بحث و بررسي قرار خواهد گرفت. ذيلاً فقط آياتي كه مربوط به تحريم رباست – علاوه بر آيات استفاده شده در متن - ذكر مي شود و ضمناً از لحاظ تاريخي برخي جزئيات امر را نيز از روايات اسلامي مي آوريم : )
1-« هان! اي كساني كه ايمان آورده ايد!
ربا را، كه همان دو چندان گرفتن است، مخوريد!
و از خدا بترسيد، شايد كه رستگار شويد! » ( آل عمران 130)
2-« هان! اي كساني كه ايمان آورده ايد!
از خدا پروا كنيد، و آن زيادي ربوي كه باقي مانده، رها كنيد،
اگر داراي ايمانيد!
اگر نكنيد، بايد بدانيد كه در حقيقت” اعلان جنگ“ با خـــــدا و رسول كرده ايد!
و اگر توبه كنيد، اصل سرمايه تان حلال است،
نه ظلم كرده ايد، و نه به شما ظلمي شده است!
اگر بدهكار شما در تنگي و فشار زندگي است،
بايد مهلتش دهيد تا هر وقت داشته باشد، بدهد!
البته اگر تصدّق كنيد برايتان بهتر است،
اگر اهل عمل باشيد! »( بقره 8-271)
روايات اسلامي در اين معاني بسيار است و آنچه از روايات شيــــعه و سني بر مي آيد اين است كه اجمالاً آيه دربارة اموال ربوي نازل شده كه بني مغيره (دودماني از مردم مكه،) از بني ثقيف ( مردم طائف) طلب داشتند. چون در زمان جاهليت به آنان پول يا جنس به قرض مي دادند و ربا مي گرفتند. همين كه اسلام آمد و باقيماندة طلب خود را از ايشان مطالبه نمودند، مردم ثقيف ندادند، چون اسلام خط بطلان بر معاملات ربوي كشيده بود! طرفين نزد رسول الله”ص“ مرافعه بردند، در پاسخشان اين آيات سورة بقره نازل شد.
اين روايات نيز نشان مي دهند كه ربا قبل از نزول اين آيات تحريم شده بود و اگر قبلاً حرام نشده بود و به مردم ابلاغ نشده بود مردم ثقيف از دادن بدهي ربوي خود امتناع نمي ورزيدند!
مستند: آيه178و179سوره بقره « يا اَيُّهاَالَّذينَ آمَنوُا كُتِبَ عَلَيكُمُ القِصاصُ ...!» الميزان ج2 ص422
« اي كساني كه ايمان آورده ايد، قصاصِ جنايتي كه واقع مي شود، بر شما واجب است:
آزاد در مقابل آزاد، برده در مقابل برده، زن در مقابل زن!
پس اگر صاحب خون از برادرش ( قاتل) بگذرد،
قاتل بايد كه احسان او را به خوبي تلافي كند،
و خون بهائي را كه بدهكار است، به طرز خوبي بپردازد!
اين خود تخفيفي است از ناحية پروردگارتان،
و هم رحمتي است!
پس اگر بعد از عفو كردن دبه در آورد و از قاتل قصاص بگيرد،
عذابي دردناك دارد!
و شما را در قصاص حيات است! اي خردمندان !
اگر بخواهيد تقوي داشته باشيد! »
در اينكه خطاب را متوجه خاص مؤمنين كرده، اشاره است به اينكه حكم قصاص مخصوص جامعة مسلمين است، كفاري كه در كشورهاي اسلامي به عنوان اهل ذمّه زندگي مي كنند، و غير آنان از كفار، مشمول آيه نيستند، و آيه از كار آنان ساكت است.
اين آيه به منزلة تفسير آية 49 سورة مائده است كه فرمود:
-« اِنَّ النَّفسَ بِالنَّفسِ...! »
عفو از قاتل تنها در حق قصاص است، هر حقي كه باشد، چه تمامي حق قصاص باشد و چه بعضي از آن - مثل اينكه صاحبان خون چند نفر باشند، بعضي حق قصاص خود را به قاتل ببخشند و بعضي نبخشند، كه در اين صورت هم ديگر قصــــاص عملي نمي شود بلكه تنها بايد ديه، يعني خونبها بگيرند.
در آية فوق از صاحبان خون تعبير فرمود به ” برادران قاتل،“ و اين براي آن است كه حس محبت و رأفت آنان را به نفع قاتل برانگيزد و نيز بفهماند كه:
-در عفو لذتي است كه در انتقام نيست!
حكم به انتقال از قصاص به ديه, خود تخفيفي است از پروردگار، و به همين جهت تغيير نمي پذيرد. پس وليّ خون نمي تواند بعد از عفو دوباره دبّه در بياورد و از قاتل قصاص بگيرد. اگر چنين كند، او هم متجاوز است و عذابي دردناك دارد!
-« ولكم في القصاص حياة يا اولي الالباب لعكم تتقون! »
اين آيه به حكمت و فلسفة تشريع حكم قصاص اشاره مي كند و هم توهّمي را كه ممكن است از تشريع عفو و ديه به ذهن مي رسد، دفع مي كند. و نيز مزيت و مصلحتي را كه در عفو است، يعني نشر رحمت و انگيزش رأفت، بيــــــــان نموده و مي فرمايد:
-عفو به مصلحت مردم نزديكتر است, تا انتقام !
و حاصل معناي آيه اين است كه، عفو هر چند تخفيفي و رحمتي است، نسبت به قاتل، ولكن مصلحت عموم تنها با قصاص تأمين مي شود. قصاص است كه حيات را ضمانت مي كند، نه عفو و ديه گرفتن، و نه هيچ چيز ديگر، و اين حكم هر انسان داراي عقل است. و اينكه فرمود: « لعلكم تتقون! » معنايش اين است كه بلكه شما از قتل بپرهيزيد.
در عصر نزول آية قصاص، و قبل از آن نيز عرب به قصاص و حكم اعدام قاتل
معتقد بود، و لكن قصاص او حد و مرزي نداشت بلكه به نيرومندي و ضعف آنها بستگي داشت و چه بسا مي شد كه يك مرد در مقابل يك مرد و يك زن در مقابل يك زن قصاص مي شد و چه بسا مي شد در برابر كشتن يك مرد، ده مرد كشته مي شد و يا در مقابل قتل يك برده يك آزاد به قتل مي رسيد، و در برابر مرئوس يك قبيله، رئيس قبيلة قاتل قصاص مي شد و چه بسا مي شد كه يك قبيله قبيله اي ديگر را به خاطر يك قتل نابود مي كرد.
ملت يهود نيز به قصاص معتقد بودند. حكم قصاص در فصل 21و22 سفر خروج و فصل 35 سفر عدد از تورات آمده است. قرآن كريم در آية 45 سورة مائده آن را چنين نقل فرموده است:
-« در آن الواح (موسي) برايشان نوشتيم:
يك نفر به جاي يك نفر،
چشم به جاي چشم، بيني در برابر بيني،
گوش در مقابل گوش، دندان در برابر دندان،
زخم در برابر زخم،
قصاص بايد كرد! »
مسيحيان، به طوري كه حكايت كرده اند، در مورد قتل به غير از عفو و گرفتن خونبها حكمي نداشتند.
ساير شعوب و امتها هم با اختلاف طبقاتي شان، في الجمله حكمي براي قصاص در قتل داشتند، هرچند كه ضابطة درستي حتي در قرون اخير براي حكم قصاص معلوم نكردند.
در اين ميان، اسلام عادلانه ترين راه را پيشنهاد كرد، نه آن را به كلي لغو كرد و نه بدون حد و مرزي اثبات كرد بلكه قصاص را اثبات كرد ولي تعيين اعدام قاتل را لغو نمود و در عوض صاحب خون را مخيّر كرد ميان عفو و گرفتن ديه، آنگاه در قصاص رعايت معادله ميان قاتل و مقتول را هم نمود و فرمود:
-آزاد در مقابل آزاد اعدام شود، برده در ازاء كشتن برده، و زن در مقابل كشتن زن!
( بحث تحليلي مربوط به حكم قصاص و جواب اعتراضات مربوط به حكم اعدام، به طور مفصل از صفحة 429 تا صفحة 436 در جلد دوم الميزان مطرح گرديده
است كه خوانندة محقق را به اين مبحث رجوع مي دهيم! )
( توجه: فصل هشتم اين بخش، تحت عنوان فوق، به دليل مناسب بودن با موضوع جهاد مسلمانان در صدر اسلام و براي احتراز از تكرار آن در اين بخش، به بخش آغازين جلد دهم: تاريخ صدر اسلام و جنگ هاي رسول الله «ص» منتقل شده است. سيدمهدي امين)
₸