ghaemiyeh.com
سرشناسه : امين، مرتضي، ۱۳۳۴ -
عنوان قراردادي : الميزان في تفسير القرآن. فارسي. برگزيده
عنوان و نام پديدآور : معارف قرآن در الميزان/ تاليف مهدي امين[براي] سازمان تبليغات اسلامي، معاونت فرهنگي.
مشخصات نشر : [تهران]: سازمان تبليغات اسلامي، مركز چاپ و نشر، -۱۳۷۰
مشخصات ظاهري : ج.
شابك : ۱۳۰۰ريال ؛ ۲۰۰۰ ريال (ج.۲، چاپ اول) ؛ ۳۰۰۰ ريال (ج.۳، چاپ اول)
يادداشت : ج. ۲ (چاپ اول: ۱۳۷۳).
يادداشت : ج.۳ (چاپ اول: ۱۳۷۳).
يادداشت : كتابنامه.
مندرجات : ج. ۱. معارف قرآن در شناخت خدا
موضوع : تفاسير شيعه -- قرن ۱۴
موضوع : اسلام -- بررسي و شناخت
شناسه افزوده : طباطبائي، محمدحسين، ۱۲۸۱ - ۱۳۶۰ . الميزان في تفسيرالقرآن
شناسه افزوده : سازمان تبليغات اسلامي. مركز چاپ و نشر
شناسه افزوده : سازمان تبليغات اسلامي. معاونت فرهنگي
رده بندي كنگره : BP۹۸/ط۲۵م۹۰۴۲۱۲ ۱۳۷۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۱۷۲۶
شماره كتابشناسي ملي : م۷۱-۱۷۴۳
اِنَّــهُ لَقُـرْآنٌ كَـــريــمٌ
فـى كِتــابٍ مَكْنُـــــونٍ
لا يَمَسُّــهُ اِلاَّ الْمُطَهَّـــروُنَ
« اين قـــــــــرآنـى اســت كــريـــــــــــم! »
« در كتــــــــابــــــــــــــى مكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون! »
« كه جز دست پــاكــان و فهـم خاصان بدان نرسد! »
(77 ـ 79/ واقعه)
اين كتاب به منزله يك «كتاب مرجع» يا فرهنگ معارف قرآن است
كه از «تفسير الميزان» انتخـاب و تلخيـص، و بر حسب موضوع، طبقهبندى شده است.
در يك « طبقه بندي كلي» از موضوعات قرآن كريم در تفسير الميزان قريب 77 عنوان انتخاب شد كه هر يك يا چند موضوع، عنواني براى تهيه يك كتاب در نظر گرفته شد. هر كتاب در داخل خود به چندين فصل يا عنوان فرعى تقسيم گرديد. هرفصل نيز به سرفصلهايى تقسيم شد. در اين سرفصلها، آيات و مفاهيم قرآنى از متن تفسيـر الميــزان انتخــاب و پس از تلخيص، به روال منطقى طبقهبندى و درج گرديد، به طورى كه خواننده جوان و محقق ما با مطالعه اين مطالب كوتاه وارد جهان شگفتانگيز آيات و معارف قرآن عظيم گردد.
تعدادي از اين مجلدات هم گفتارهاي مربوط به همين موضوعات و همچنين تحقيقاتي است كه علامه طباطبائي رضوان الله عليه درباره اهداف آيات و سوره هاي قرآن كريم به عمل آورده است. آخرين مجلد منتخبي خلاصه از 21 جلد قبلي است.
در پايان كار، مجموع اين معارف به قريب 5 هزار سرفصل بالغ گرديد. كار انتخاب مطالب، تلخيص، عنوان بندي و نگارش، قريب 30 سال دوام داشتــه و با توفيق الهى در ليالى مبــاركه قدر سال 1385 پايان پذيرفتــه و آمــاده چــاپ و نشــر گـرديـده است.
در نظر گرفته شد اين مجلدات بر اساس سليقه خوانندگان در شكل ها و قطع هاي مختلف آماده شود. در قطع وزيري تعداد اين مجلدات به 22 رسيد. در قطع جيبي هر
عنوان موضوع يك كتاب در نظر گرفته شد و در نتيجه به 77 جلد رسيد.
از اين مجلدات تاكنون 3 جلد به قطع وزيري با عنوان « معارف قرآن در الميزان» شامل عناوين: معارف قرآن در شناخت خدا، نـظام آفرينش، ملائكه و جن و شيطان ( از انتشارات سازمان تبليغات اسلامي،) و 5 جلد به قطع جيبي با عنوان « تفسير علامه- تفسير موضوعي الميزان » شامل عناوين: قضا و قدر در نظام آفرينش، خانواده، جنگ و صلح، جن و شيطان، غذا و تغذيه انسان ( از انتشارات موسسه قرآني تفسير جوان - مفتاح دانش و بيان جوان - آستان قدس رضوي،) چاپ و منتشر گرديده است.
مجلدات حاضر بدون امتياز تاليف است!
هر ناشري مي تواند در اشاعه معارف آسماني قرآن نسبت به چاپ و نشر آنها ( با عناوين مناسب و مربوط) اقدام نمايد و هر موسسه يا فردي آنها را در سايت اينترنتي خود قرار دهد!
هدف تأليف اين كتاب
هـــــدف از تهيه اين مجموعــه و نوع طبقهبندى مطالب در آن، تسهيل مراجعه به شرح و تفسير آيات و معارف قرآن شريف، از جانب علاقمندان علوم قرآنى، مخصوصا محققين جوان است كه بتوانند اطلاعات خود را از طريق بيان مفسرى بزرگ چون علامه فقيد آية اللّه طباطبايى دريافت كنند و براى هر سؤال پاسخى مشخص و روشــن داشتـــه باشنــد!
ضرورت تأليف اين كتاب
سالهاى طولانى، مطالب متعدد و متنوع درباره مفاهيم قرآن شريف مىآموختيم اما وقتى در مقابل يك سؤال درباره معارف و شرايع دينمان قرار مىگرفتيم، يك جواب مدون و مشخص نداشتيم بلكه به اندازه مطالب متعدد و متنوعى كه شنيده بوديم بايد جواب مىداديم. زمانى كه تفسير الميزان علامه طباطبايى، قدساللّه سرّه الشريف، ترجمه شد و در دسترس جامعه مسلمان ايرانى قرار گرفت، اين مشكل حل شد و جوابى را كه لازم بود مىتوانستيم از متن خود قرآن، با تفسير روشن و قابل اعتمادِ فردى كه به اسرار مكنون دست يافته بود، بدهيم. اما آنچه مشكل مىنمود گشتن و پيدا كردن آن جواب از لابلاى چهل (يا بيست) جلد ترجمه فارسى اين تفسير گرانمايه بود.
اين ضرورت احساس شد كه مطالب به صورت موضوعى طبقهبندى و خلاصه شود و در قالب يك دائرةالمعــارف در دستــرس همه ديندوستان قرارگيرد. اين همان انگيزهاى بـود كـه مـوجب تهيه اين مجلــدات گــرديد.
بديهى است اين مجلدات شامل تمامى جزئيات سورهها و آيات الهى قرآن
نمىشود، بلكه سعى شده مطالبى انتخاب شود كه در تفسير آيات و مفاهيم قرآنى، علامه بزرگوار به شرح و بسط و تفهيم مطلب پرداخته است.
اصــول ايــن مطــالــب با تــوضيــح و تفصيــل در « تفسير الميزان» موجود است كــه خـواننــده مىتواند براى پىگيرى آنها به خود الميزان مراجعه نمايد. براى اين منظور مستند هــر مطلــب با ذكــر شمــاره مجلــد و شماره صفحه مربوطه و آيه مـورد استناد در هر مطلب قيد گرديده است. ( ذكراين نكته لازم است كه ترجمه تفسيرالميزان در اوايل انتشار از دهه 50 به بعد به صورت مجموعه 40 جلدى و از دهه 60 به بعد به صورت مجموعه 20 جلدى منتشر شده و يا در لوح هاي فشرده يا در اينترنت قرار گرفته است، به تبع آن نيز در تهيه مجلدات اوليه اين كتابها (تا پايان تاريخ اديان) از ترجمه 40 جلدي اوليه و در تهيه مجلدات بعدي از ترجمه 20 جلدي آن و يا از لوح هاي فشرده استفاده شده است، لذا بهتراست درصورت نياز به مراجعه به ترجمه الميزان، علاوه برشماره مجلدات، ترتيب عددى آيات نيز، لحاظ شود.)
... و ما همه بندگانى هستيم هر يك حامل وظيفه تعيين شده از جانب دوست و آنچه انجــام شــده و مىشـود، همه از جانب اوست !
و صلوات خدا بر محمّد مصطفى (صلىاللهعليهوآله) و خاندان جليلش باد كه نخستين حاملان اين وظيفه الهى بودند و بر علامه فقيد آية اللّه طباطبايى و اجداد او،
و بر همه وظيفه داران اين مجموعه شريف و آباء و اجدادشان باد،
كه مسلمان شايستهاى بودند و ما را نيز در مسيــر شنــاخت
اسـلام واقعى پرورش دادنـد ...!
فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّني مُسْلِماً وَ أَلْحِقْني بِالصَّالِحينَ!
ليلة القدر سال 1385
سيد مهدى (حبيبى) امين
پس از چاپ اول 3 جلد از « معارف قرآن در الميزان » در سالهاي70، استقبال محققين و دانشمندان به جائي رسيد كه ما را بر آن داشت تا قبل از آغاز مطالعه اين كتاب، سري بزنيم به سايت هاي اينترنتي و جرايد كشور، نقد و اظهار نظر هائي را كه درباره چاپ قبلي اين مجموعه با ارزش از طرف پژوهشگران محترم اظهار شده است، درج كنيم:
1-« درسـايت روزنامه جمهوري اسـلامي ...www.magiran.com/npview » در صفحه عقيدتي در تاريخ 03/07/1385 درباره مجموعه «معارف قرآن در الميزان» چنين آمده است:
« معارف قرآن در الميزان نام كتابي است كه به كوشش سيد مهدي امين تنظيم گرديده و توسط سازمان تبليغات اسلامي منتشر شده است. اين كتاب با دقت تمام معارف مختلف قرآن كريم را كه در تفسير الميزان شرح و تبيين يافته است انتخاب و تلخيص كرده و با يك طبقه بندي ارزشمند موضوعي شيفتگان فرهنگ و معارف قرآني را براي دست يابي سريع به آن ياري و مساعدت نموده است .
تنظيم كننده اين معارف غني در مقدمه اي كه بر جلد اول و دوم اين كتاب نگاشته است درباره اين اثر كه در حكم كتاب « مرجع» براي آشنايي با فرهنگ و معارف قرآني است، چنين مي نويسد: ( ... نويسنده محترم روزنامه جمهوري، كلياتي از مقدمه مولف را از جلد اول و دوم كتاب نقل كرده است.)
2-« در سايت گودريدز www.goodreads.com/book/show/8553126 » كه در آن از همه جاي دنيا افراد علاقمند به كتاب مي توانند بهترين كتابهائي را كه خوانده اند معـرفي كنند، آقاي محمد رضــا ملائي از شهر مقدس مشهد مشخصاتي از جـلد اول « معارف قرآن در الميزان» را همراه با كتابهاي مورد علاقه اش معرفي كرده و چنين اظهار نموده است:
« ... تو تهران تو كتابخونه پيدا كردم، صد صفحه اش رو خوندم، ولي مشهد هيچ جا پيداش نكردم، آيات سنگين قرآن رو برداشته بود تفسير علامه رو آورده بود. حيف شد واقعا، اين كتاب رو هر كي داره، دو برابر قيمت ازش مي خرم، بهم اطلاع بدين ...!»
3-« روانشاد حجت الاسلام دكتر كبيري استاد دانشگاه » در يكي از سخنراني هاي خود در مسجد شفا درباره « جلد دوم معارف قرآن در الميزان» اظهار داشت:
« ... اين كتاب را اول شب باز كردم عناوين چنان جذبم مي كردند كه ديدم همان شب تا آخر كتاب را خوانده ام!»
4-« سايت موسسه فرهنگي و اطلاع رساني تبيان وابسته به سازمان تبليغات اسلامي
www.tebyan.net» در موارد عديده از كتاب « معارف قرآن در الميزان» مطالب زيادي نقل كرده، از جمله در سال 1382 شرح كامل « اسماء و صفات الهي» را نقل كرده كه مورد استقبال و اقتباس سايت هاي ديگر هم قرار گرفته است و تعداد بازديد كنندگان آن، در تاريخ مراجعه، به 29185 نفر رسيده بود.
5-« سايت دارالقرآن كريم www.telavat.com » نيز به معرفي « معارف قرآن در الميزان » پرداخته و مي نويسد:
« اين كتاب فرهنگ معارف قرآن است كه از تفسير شريف الميزان انتخاب و تلخيص و بر حسب موضوع طبقه بندي شده است. طرح اين منبع در 9 جلد به شرح زير است:
1- معارف قرآن در شناخت خداوند؛ 2 . معارف قرآن در شناخت جهان و نظام آفرينش؛ 3. آفرينش انسان و موجودات قبل از او؛ 4. فطرت انسان؛ 5. تاريخ انسان و جريان مدنيّت و اديان الهي؛ 6. اسلام، حركت نهايي و وراثت زمين؛ 7. تمدن و قوانين جامعة صالح و موعود اسلامي؛ 8. اصول تربيت و خانواده اسلامي؛ 9. مراحل بعدي حيات تا لقاء الله. ظاهراً تاكنون 3 جلد اول آن انتشار يافته و بقيه مجلدات آن آماده نشده است.»
6-« سايت شهر مجازي قرآن www.quranct.com » از جلد اول « معارف قرآن در الميزان» مطالبي بطور مفصل در چند صفحه درباره « اسماء و صفات الهي» با سر فصل هاي زير نقل كرده است: اسماء و صفات الهي. تقسيم بندي صفات الهي. تعداد اسماء حسني.
7-« سايت Islamquest» در پاسخ پرسش هاي خوانندگان خود در موارد عديده از « معارف قرآن در الميزان» استفاده كرده است.
8-« سايت حوزه www.hawzah.net » تحت عنوان « جوانه هاي جاويد» بررسي هايي درباره: «سبك هاي تفسيري علامه طباطبائي ره و شناخت نامه الميزان،» انجام داده، منابع تفسير و كتابهاي مربوط به الميزان را شمارش كرده است و در باره « معارف قرآن در الميزان» مي نويسد:
« مجموعه معارف قرآن در الميزان كه به منزله مرجع يا فرهنگ معارف قرآن است، توسط سيد مهدي امين از تفسيرالميزان انتخاب و تلخيص گرديده كه بر حسب موضوع طبقه بندي شده است از اين اثر تا كنون سه جلد با عنوان معارف قرآن در شناخت خدا، معارف قرآن در شناخت جهان و معارف قرآن در شناخت ملائكه، جنّ و شيطان تدوين و توسط سازمان تبليغات اسلامي به چاپ رسيده است.» « سايت حوزه» همچنين به عنوان منابع پژوهش مقطع دبيرستان، موضوع: كنش و واكنش (عمل ها و عكس العمل ها ) از « معارف قرآن در الميزان» نام برده است.
9-« سايت اسلام پديا – اصطلاحات قرآني islampedia.ir » در شرح اصطلاحات «آسمان هاي هفت گانه در قرآن» و « الحي القيوم در آيات قرآن» همچنين «رطب و يابس و كتاب مبين در قرآن» مطالب مفصلي از « معارف قرآن در الميزان» را نقل كرده است.
علاوه بر سايت هاي فوق الذكر قريب به 50 سايت ديگر نيز از مجلدات « معـارف قـرآن در
الـميزان» استفاده كرده و يا آنها را به عنوان منابع تحقيق و مطالعه به خوانندگان خود معرفي كرده اند كه براي رعايت اختصار از شرح آنها صرف نظر مي شود.
در حال حاضر هم –
مولف همه اين 22 جلد را در سايت خود تحت عنوان « معارف قرآن در الميزان» در دو نسخه PDF و WORD در اينترنت جهت مطالعه و دانلود و كپي برداري قرار داده كه با جستجو در «گوگل» اين سايت قابل مشاهده است.
در اين زمينه قبلاَ موسسه قرآني تفسير جوان نسخه هاي جيبي آن را كه در 77 جلد تحت عنوان « تفسير علامه يا تفسير موضوعي الميزان» تهيه شده در سايت « www.Tafsirejavan.com » خود قرارداد تا همگان سريعا به آن دسترسي داشته باشند.
اخيرا نيز موسسه قرآني قائميه «www.Ghaemiyeh.com » در شهر اصفهان از 77 جلد مزبور در سايت خود با شيوه بسيار جامع و با فهرست ديجيتالي استفاده كرده كه علاوه بر نسخه PDF از چند فرمت ديگر نيز امكاناتي براي سهولت دانلود و كپي برداري فراهم آورده است!)
برخي افراد يا هيئت هائي علمي نيز در پژوهش هاي خود به « معارف قرآن در الميزان» مراجعه داشتند، بانوان دانشمندي كه به تأييد خود متجاوز از 25 سال در الميزان تحقيق مي كردند، پس از دسترسي به اين كتاب، تحقيقـات خود را بر اساس عناويـن آن، از متن اصلي الميزان دنبال مي كنند.
حضرت آيت الله حاج سيد رضي شيرازي « دامة افاضاته » در روزهاي آغازين كه مولف فهرست عناوين جلد اول اين مجموعه را تهيه و به محضر معظم له ارائه نمود، پس از مطالعه كامل، توصيه فرمودند: « برخي عناوين بسيار جذاب بود و من چند بار دنبال اين بودم كه اصل مطالب را بخوانم، لذا بهتر است براي اين عناوين به صورت مختصر هم شده، مطالب متن نوشته شود...!» معظم له نامي كه براي كتـــاب پيشنــهاد فرمودند همان نام پر معــناي « معارف قرآن در الميزان » بود كه 3 جلد اول آن در سال هاي 1370 با همان نام انتشار يافت. از آنجائي كه مولف در تمام مدت تأليف كتابها از انفاس قدسي و راهنمائي هاي ارزشمند آن معلم الهي بهره مند بوده است، به عنوان سپاس، تاليف اين مجموعه را به محضر ايشان تقديم مي نمايد!
سيد مهدي حبيبي امين
رمضان مبارك 1392
وقتى صحبت از «فرشته» به ميان مىآيد، تصوير كودكى معصوم يا دختر جوانى با پر و بال رنگين كه در طاق و رواق كليساها و تابلوهاى نقاشان رسم شده، به ذهن انسـان خطـور مىكند.
وقتى از «جن» صحبت مىشود، آنچه كه در ذهنيت ما جا گرفته، موجودات شرور و گاهى بسيار ريز و غيرقابل رؤيتى است كه از نقل قول بچههاى ترسو، قصههاى مادربزرگها، رمالها و جن گيرها تصوير يافته است.
و وقتى از «شيطان» صحبت مىشود، بلافاصله تصاوير كتابهاى قديمى در ذهن آدم مجسم مىشود كه شيطان را در هيئت غول بدقيافه و كريهى با شاخهاى تيز در دو طرف سر نشان مىدادنــد. سابقـه تـاريخـى اين تصويرها به ادوار شرك و جاهليت انسان برمىگردد، كه مجسمــههـاى چنيـن غـول با شـاخ و دم را به خـاطـر رهايى از شرور و حوادث بد پرستش مىكردند.
بـررسى معـارف قـرآن در اين زمينه
آنچه را كه معارف قرآن در اين زمينه بهدست مىدهد، بهطور مشخص در قسمتهاى مختلــف ايـن كتـاب مـلاحظـه خـواهيـد فـرمـود، با توجه به طبقـهبندى هايى كه شده، ماهيت وظـايـف و آثـار اعمـال اين موجودات تبيين مىشود.
آنچه كه لازم است، اضافه شود اين است كه در موقع خواندن و انديشه كردن در اين كتاب، آن ذهنيات بدوى و جاهلى و تصاوير كليسايى و نقاشىها را بايد از مغز خارج كرد و با حقايقى كه خداى آفريننده جهان بيان فرموده، انديشه نويى آغاز كرد. و چه بهتر كه دانشمندان علوم نيز اين حقايق را اساس قرار دهند و نظرات و تئورىهاى علمى خود را بر اين مبانى تنظيم كنند.
دانش امروز پى به عوامل جديدى مىبرد كه غيب بودن آنها را قبول دارد، مانند: امواج صوتى، راديويى، نورى، نيروى جاذبه و امثال آن. با اينكه اين عوامل ديده
نمىشوند ولى همه مردم، آثار آنها را احساس مىكنند. نامگذارى امواج فوقالذكر به خاطر شباهت حركت آنها به موج صورت گرفته و ديگران را بر اساس شناخت قبلى از نيروهاى ديگر، نيرو ناميدهاند. ولى قدر مسلم اين است كه:
ـ اولا، اين عوامل وجود دارند،
ـ ثانيآ، اين عوامل ديده نمىشوند و در غيب هستند،
ـ ثالثآ، آثار فعاليت و جريان اين عوامل در زندگى روزمره انسانها و جهان هستى مشهود است. برخى از آنها گفتار و تصوير ما را ثبت و ضبط مىكنند و با سرعت غيرقابل تصورى آن را حركت مىدهند. برخى بدون كوچكترين تخلفى از وظيفــه خـود ميلياردهـا ميليـارد سـال است كه كـرات آسمـانى را حفـظ و حركت منظــم آنهــا را تنظيـــم مىنمـايند.
اگر اين مفاهيم را با مطالب كتاب و شرحى كه خداوند سبحان راجع به اين عوامل در قرآن كريم بيان فرموده، مقايسه كنيم، چهقدر ساده مىتوان ذهنيت فرشتگان تصويرها و دختـران بـالـدار نقــاشـان يا مجسمـههـاى شيطـان را از ذهـن زدود و جــاى آن را با چنين حقـايقـى پـر كـرد. (رجــوع شود به فصـل 5، وظيفـه مـلائكـه در حفـظ انسان و اعمــال و گفتــار او و همچنيـن فصـل 1، در مـورد مـاهيـت و وظـايـف مــلائكـه.)
چـرا اين عـوامل را نمىبينيم؟
انسان ذات اشياء را نمىبيند بلكه اگر نور به يك شىء برخورد كند، فقط تصوير آن از طريق چشم به مغز منتقل مىشود. اگر شدت نور بيشتر يا كمتر از توانايى چشم باشد چيزى ديده نمىشود، يا در حالى كه فركانس راديويى با سرعت سرسام آور معادل 000/000/300 كيلومتر در ثانيه پخش مىشود، گوش انسان بيشتر از فركانس 60 تا 4000 را نمىشنود. پس در حالتى اين نيروها و عوامل مىتوانند، براى چشم و گوش ما قابل درك باشند كه آنها را محدود سازيم و به حد و فركانس ابزار ادراكات خودمان برسانيم و يا ابزار ادراكات خودمان را آن قدر قدرت بخشيم كه به حد و فركانس آنها برسد.
دليل اينكه ما اين عوامل اداره كننده امور جهان آفرينش و حيات انسان را نمىبينيم، همين محدوديت است. اگر روزى اين محدوديت از بين برود و يا انسان از بدن خود و محدوديتهاى اين جسم مادى خارج شود، بسيارى از ناديدنىها براى او قابل رؤيـت خـواهـد بـود.
آثـار عمـل مـلائكه
اگر از كلمه «فرشته» استفاده نكنيم و به جاى آن از كلمه «ملك و ملائك» استفاده كنيم، بهترمىتوانيم مفهوم قدرت و سلطنت و حكومتى را كه در آن وجود دارد، حس كنيم.
قرآن كريم، عواملى را كه جهان را مىگردانند، ملائكه مىنامد. قرآن ملائكه را واسطههاى تدبير و رسولانى مىنامد كه قدرت اقدام و سرعت حركت آنها براى ما قابل تصـور نيسـت.
ما اصرار نداريم از كلمات نيرو و امواج و غيره كه تعريف پيش ساختهاى براى ما دارند استفاده كنيم، بلكه مىخواهيم مفاهيم اين عوامل و اسباب را در ذهن خواننده بهوجود آوريم.
آنچه درباره «جن» و «شيطان» بايد اضافه كرد، اين است كه در مقابل عواملى مانند ملائكه كه حركت و كار آنها در خدمت انسان و سيركمالى زندگى و سعادت اوست، عواملى مخالف وجود دارد كه ماهيت و ذات جداگانهاى دارند و از مواد ديگرى بهوجود آمدهاند. اينعوامل در خلاف جهت منافع انسان عمل مىكنند، لكن دخالتى در اداره جهان يا قدرتى در برهم زدن نظام آن ندارند، بايد ذهنيت خودمان را در مورد آنها نيز تغيير دهيم و براساسمحتواى كتاب حاضر شناخت جديدى از آنها بهدست آوريم.
و من الله التوفيق
سيد مهدى حبيبي امين
بهار 1373
«لا يَعْصُـونَ اللّهَ ما اَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَروُنَ ! » (6 / تحريم)
ملائكه خلقى از مخلوقات خدايند، داراى ذواتى طاهره و نوريه، كه اراده نمىكنند، مگر آنچه خدا اراده كرده باشد و انجام نمىدهند مگر آنچه او مأمورشان كرده باشد، همچنانكه فرمود: « بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ. لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِاَمْرِه يَعْمَلُونَ ـ از او در سخن پيشى نمىگيرند، و هم به دستوراتش عمل مىكنند.» (26 و 27 / انبياء)
و به همين جهت در عالم فرشتگان جزا و پاداشى نيست، نه ثوابى و نه عقابى و در حقيقت ملائكه مكلف به تكاليف تكوينىاند. تكاليف تكوينى ملائكه بهخاطر اختلافى كه در درجـات آنان هست، مختلف است:
« وَ مـا مِنّا اِلّا لَـهُ مَقـامٌ مَعْلُومٌ ـ هيچ يك از ما نيست مگر آن كــه مقــامـى معلــوم دارد.» (164 / صافات)
«وَ ما نَتَنَـزَّلُ اِلّا بِاَمْـرِ رَبِّكَ لَهُ ما بَيْنَ اَيْدينا وَ ما خَلْفَنا ـ ما نازل نمىشويم مگر بـه امر پـروردگـار تـو، كه پشت و روى هستـى مـا از اوسـت!» (64 / مـريم)
جمله « لا يَعْصُونَ اللّهَ ما اَمَرَهُمْ ـ خداى را در آنچه فرمانشان مىدهد، نافرمانى نمىكنند،» (6/تحريم) ناظر به اين است كه اين فرشتگان ملتزم به تكليف خويشند. و جملــه « يَفْعَلُــونَ ما يُؤْمَرُونَ،» (50/نحل) ناظر به اين است كه عمل را طبق دستور انجام مىدهند.
ملائكه محض اطاعتند و در آنها معصيت نيست. ملائكه نه در دنيا عصيان دارند، نــه در آخرت.
تكليف ملائكه از سنخ تكليف معهود در مجتمع بشرى ما نيست. در جامعه بشرى
اگر مكلف، موجودى داراى اختيار باشد و به اختيار خود اراده تكليف كننده را انجام بدهد، مستحق پاداش مىشود و اگر ندهد سزاوار عقاب مىگردد، يعنى هم فرض اطاعت هست و هم فرض معصيت. اما در بين ملائكه كه زندگىشان اجتماعى نيست و اعتبار در آن راه نــدارد، تـا فـرض اطـاعت و معصيت هـر دو در آن راه داشتـه بـاشـد، تكاليف هم معناى ديگرى دارد.(1)
«جـاعِـلِ الْمَلئِكَـةِ رُسُـلا اُولـى اَجْنِحَـةٍ مَثْنـى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ...!» (1 / فاطر)
ملائكه موجوداتى هستند كه در وجودشان منزه از ماده جسمانىاند، چون مادّه جسمانيّت در معرض زوال و فساد و تغيير است و نيز كمال در ماده تدريجى است، و از مبدأ سير و حركت مىكند، تا به تدريج به غايت كمال برسد. و اى بسا در بين سير و حركت به موانع و آفاتى برخورد و قبل از رسيدن به حد كمالش از بين برود و ملائكه اينطور نيستند.
از اين بيان روشن مىشود، اينكه در روايات سخن از صورت و شكل و هيئتهاى جسمانى ملائكه رفته، از باب تمثل است و خواستهاند بفرمايند: فلان فرشته طورى اســت كــه اگـر اوصــافش با طــرحى نشان داده شده، به اين شكل درمىآيد و به همين جهت انبياء و امامانى كه فرشتگــانى ديدهاند، براى آنان به آن صورت كه نقل كــردهانــد، مجســم شــدهاند، وگــرنه مــلائكـه به صـــورت و شكــل درنمىآينــد.
آرى فرق است بين تمثل و شكلگيرى: تمثل ملك به صورت انسان، معنايش اين است كه ملك در ظرف ادراك آن كسى كه وى را مىبيند، به صورت انسان درمىآيد، در حالى كه بيرون از ظرف ادراك او واقعيت و خارجيت ديگرى دارد، و آن عبارت است از صــورتى ملكى.
به خلاف تشكل و تصور، كه اگر ملك به صورت انسان متصور و به شكل او متشكل شــود، انسانى واقعى مىشود، هم در ظرف ادراك بيننده، و هم در خارج آن ظرف و چنين ملكــى هــم در ذهـن ملك است، و هم در خارج، و اين ممكن نيست.
خداى سبحان اين معنا را كه براى تمثل كرديم، تصديق دارد و در داستان مسيح و مريم مىفرمايد: «فَاَرْسَلْنا اِلَيْها رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَرآ سَوِيّآ ـ ما روح خود را نزد او فرستاديم، پس براى او به صورت بشرى تمام عيار ممثل شد.» (17 / مريم)
و اما اينكه در سر زبانها افتاده كه مىگويند: (ملك جسمى است لطيف، كه به
1) الميــــزان ، ج: 38 ص: 319
هر شكل درمىآيد جز به شكل سگ و خوك، و جن جسمى است لطيف، جز اينكه جن به هر شكلى درمىآيد حتى شكل سگ و خوك،) مطلبى است كه هيچ دليلى بر آن نيست، نه از عقــل و نه از نقـل. (1)
«لَوْ ما تَأْتينا بِالْمَلائِكَةِ اِنْ كُنْتَ مِنَ الصّادِقينَ. ما نُنَزِّلُ الْمَلائِكَـةَ اِلّا بِالْحَـقِّ !» (7 و 8/ حجر)
كفار به رسول خدا گفتند: چرا ملائكه را براى ما نمىآورى؟ اگر راست مىگوئى و اگر پيغمبرى، ملائكه را بياور تا بر صدق دعوتت شهادت دهند. آيه فوق جواب از اقتراح و درخواست ايشان است و حاصل جواب اين است كه سنت الهى بر اين جريان يافته كه ملائكه را از چشم بشر بپوشاند، و در پشت پرده غيب نهان دارد، و با چنين سنتى اگر بهخاطر پيشنهاد و اقتراح ايشان ملائكه را نازل كند، قهرآ آيتى و معجزهاى آسمانى خواهد بود، و از آثار و خواص معجزه اين است كه اگر به خاطر پيشنهاد مردمى صورت گرفته باشد و آن مردم پس از ديدن معجزه پيشنهادى خود باز ايمان نياورند، دچار هلاك و انقراض شوند و چون اين كفار كفرشان از روى عناد است، قهرآ ايمان نخواهند آورد و در نتيجه هلاك خواهنـد شد.
اگر خداوند ملائكه را در چنين زمينهاى كه خود آنان معجزه مىخواهند كه حق را روشــن و بــاطـل را محــو ســازد، نـازل فـرمـايد، نـازل مىكند، اما كارى كه ملائكه به منظور احقاق حق و ابطال باطل در چنين حـال انجــام دهنــد، همين است كه ايشان را هــلاك كننــد، و نسلشــان را بـرانـدازنــد.
و اما عالم ملائكه، و ظرف وجود ايشان، عــالـم حــق محـض اسـت، كه هيچ چيزش بـا هيـچ بـاطلـى مشــوب نيســت، هــم چنــان كه قــرآن كـريم فرموده: «لا يَعْصُونَ اللّهَ ما اَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَروُنَ،» (6 / تحريم) «بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ. لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُـمْ بِـاَمْـرِه يَعْمَلُــونَ.» (26 و 27 / انبياء)
پــس مقتضــاى ايــن آيــات و آيــات ديگــرى كه در اين معنا هست، اين است كه ملائكه فى نفسهم مخلوقات شريف و موجودات طاهر و نورانى و منزهى هستند كه هيچ نقصـــى در آنــان وجــود نــداشتــه و دچــار شــرى و شقــاوتــى نمىشـوند، پس در ظرف وجود آنان امكان فساد و معصيت و تقصير نيست، خلاصه اين نظــامى كــه در عالم مــادى ما هست، در عــالم آنان نيست.
آدمى مادام كه در عالم ماده است و در ورطههاى شهوات و هواها چون اهل كفر
1) الميزان ، ج: 33 ص: 20
و فسوق غوطه مىخورد، هيچ راهى به اين ظرف و اين عالم ندارد، تنها وقتى مىتواند بدان راه يابد كه عالم ماديش تباه گردد و به عالم حق قدم نهد، و خلاصه پرده ماديتشان كنار رود، آن وقت است كه عالم ملائكه را مىبينند، «لَقَـدْ كُنْـتَ فى غَفْلَـةٍ مِنْ هـذا فَكَشَفْنا عَنْـكَ غِطـاءَكَ فَبَصَـرُكَ الْيَـوْمَ حَديـدٌ!» (22 / ق) و اين عالم همان عالمى است كه نسبت به اين عالم بشرى، آخرت ناميده مىشود.
ظهور عالم ملائكه براى مردمى كه غرق در ماده هستند، موقوف بر اين است كه ظرف وجودشان مبدل گردد، يعنى از دنيا به آخرت منتقل شوند، يعنى بميرند. اگر در همين دنيا اين انتقال براى كسى صورت بندد، ملائكه نيز براى او ظاهر مىشوند، همچنانكه برگزيدگان از بندگان خدا و اولياى او كه از پليدى گناهان پاك و همواره ملازم ساحت قرب خدايند، در همين دنيا عالم غيب را مىبينند، با اينكه خود در عالم شهادتند، مانند انبياء!(1)
«فَـاَرْسَلْنـا اِلَيْهـــا رُوحَنــا فَتَمَثَّــلَ لَهــا بَشَــرآ سَــوِيّـــآ ! » (17 / مــريم)
روحى كه به سوى مريم فرستاده شده بود، به صورت بشر ممثل شد، و معناى تمثل و تجسم به صورت بشر اين است كه در حواس بينايى مريم به اين صورت محسوس شود، وگرنه در واقع باز همان روح است نه بشر و چون از جنس بشر و جن نبود، بلكه از جنس ملك و نوع سوم مخلوقات ذوى العقول بود، كه خدا او را در كتابش وصــف نمــوده، و ملــك ناميده، و آن فردى را كه مأمور وحى است «جبرئيل» ناميده:
كسى كه با جبرئيل دشمن است كه چرا قرآن را بر تو نازل كرد، بيهوده دشمن است چــون اگــــر او كرد به اذن خــدا كــرد.
جــاى ديگــر او را «روح» خــوانـده:
«قُـلْ نَـزَّلَهُ رُوحُ الْقُـدُسِ مِنْ رَبِّكَ ـ بگو روحالقدس آنرا از ناحيه پروردگارت نـــازل كــرد.» (102 / نحل)
«نَـزَلَ بِـهِ الـرُّوحُ الاَميـنُ، عَلــى قَلْبِــكَ ـ روح الامين آن را به قلب تو نازل كرد!» (193 و 194 / شعراء)
و نيز او را «رسول» خوانده :
1) الميـــــــــزان ، ج: 23 ص: 144
«اِنَّــهُ لَقَـوْلُ رَسُـولٍ كَـريـمٍ - به درستـى كه آن گفتـار رسولى بـزرگوار است!»(40/حاقه)
لذا از همه اينها مىتوان فهميــد كــه آن روحــى كــه بــراى مــريــم به صورت بشرى مجسم شد، همان جبــرئيــل بــوده است، و اگــر در آيــه مــورد بحــث «روح» را بــه خدا نسبـت داده و فــرمـود: «روحمــان» به منزله تشريف و احترام بوده است.
در روايات كلمه تمثل بسيار به چشم مىخورد، ولى در قرآن كريم جز در داستان مريم و در سوره مريم در آيه «فَاَرْسَلْنا اِلَيْها رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَرآ سَوِيّآ،» نيامده، و آيات بعدى كه در آن جبرئيل خود را براى مردم معرفى مىكند، بهترين شاهد است، بر اينكه وى در همان حال هم كه به صورت بشر مجسم شده بود، باز فرشته بوده نه اينكهبشرشدهباشد،بلكه فرشتهاىبود بهصورت بشر، و مريم اورا بهصورت بشر ديد.
بنابراين معناى تمثل جبرئيل براى مريم به صورت بشر اين است كه در حاسّه و ادراك مريم به آن صورت محسوس شد، نه اينكه واقعآ هم به آن صورت درآمده باشد، بلكه در خارج از ادراك وى صورتى غير صورت بشر داشت.
پس از آنچــه گـذشـت، روشن گرديد كه تمثل عبارت است از ظهور چيزى براى انسان به صورتى كه انسان با آن الفت دارد، و با غرضش از ظهور مىسازد، مانند ظهور جبرئيل براى مريم به صورت بشرى تمام عيار، چون مألوف و معهود آدمى از رسالت، همين است كه شخص رسول، رسالت خود را گرفته و نزد مرسل اليه بيايد و آنچــه را كــه گـرفتــه از طــريـق تكلــم و تخـاطب ادا كند.(1)
«وَ النّازِعاتِ غَرْقآ وَ النّاشِطاتِ نَشْطآ... فَالْمُدَبِّراتِ اَمْرآ...!» (1تا5/نازعات)
از مطلقبودن آيه «جاعِلِ الْمَلئِكَةِ رُسُلا اُولى اَجْنِحَةٍ مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ،»(1/فاطر) فهميده مىشود كه ملائكه خلق شدهاند، براى همين كه واسطه باشند ميان خدا و خلق، و براى انفاذ امر او فرستاده شوند. همان امرى كه در آيه «بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ. لا يَسْبِقُونَهُ بِـالْقَـوْلِ وَ هُـمْ بِاَمْرِهü يَعْمَلُونَ،» (27 / انبياء) و آيه «يَخافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ،» (50 / نحـل) از آن سخـن گفتـه اسـت. بال قرار دادن براى ملائكه اشاره به همين واسطه بودن است.
پس ملائكه جز واسطه بودن بين خداى تعالى و بين خلق او و انفاذ دستورات او
1) الميزان ، ج: 27 ص: 54
در بين خلق، پُستى و كارى ندارند. و اين بر سبيل تصادف و اتفاق نيست كه مثلا خداىتعالى گاهى اوامر خود را بهدست ايشان جارى سازد، و گاهى مثل همان امر را بــدون واسطــه مـلائكـه خــودش انجــام دهــد، خيــر، تصادف نيست، چون در سنــت خــداى تعــالى نه اختــلافـى هسـت و نه تخلفى، همچنانكه فرمود: «اِنَّ رَبّى عَلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ!» (56 / هـود) و «فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللّهِ تَبْديلا وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللّهِ تَحْــويــلا ـ نه هـرگـز بــراى سنت خــدا تبــديلـى مىيابى و نه تحويلى!» (43 / فاطر)(1)
«وَ ما مِنّا اِلّا لَـهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ وَ اِنّا لَنَحْنُ الصّافُّونَ وَ اِنّــا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ!» (164تا166/ صافات)
اين آيات سهگانه موقف ملائكه و موقعيت آنان در عالم خلقت را توصيف مىكنند، و عملــى كه منــاســب خلقــت آنــان است بيان مىنمايند، و آن عمل عبارت است از حاضر بودن به خدمت، و در صف ايستادن براى گرفتن اوامر خداى تعالى، و نيز منزه داشتن ساحت كبريائى خدا از شريك و از هر چيزى كه لايق به كمال ذات او نيست، ندايى كه عقل و وهم بدان دست نمىيابند.
اينكه فرمود: «وَ مـا مِنّا اِلّا لَـهُ مَقـامٌ مَعْلُومٌ،» معنايش اين است كه هريك از ما مقامى معين و پستى مشخص داريم، كه ما را بدان گماردهاند. چون با گمارده شدن ديگر استقلال معنى ندارد و شخص گمارده شده نمىتواند از خط مشيى كه برايش تعيين كردهاند تجاوز كند، ملائكه نيز مجبول بر اين هستند كه خدا را در آنچه امر مىكنـد، اطـاعـت نمـوده و او را بپرستند.
اينكه فرمود: «وَ اِنّا لَنَحْنُ الصّافُّونَ،» (165 / صافات) معنايش اين است كه ما فرشتگان همواره نزد خدا در صف ايستاده منتظر اوامر او هستيم، تا اوامرى كه در تــدبير عالم صادر مىكند، بر طبق خواستهاش اجرا كنيم، همچنانكه از آيه: «لا يَعْصُونَ اللّهَ ما اَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَروُنَ،» (6/تحريم) نيز اين معنا استفاده مىشود.
اينكه فرمود: «وَ اِنّا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحـُونَ،» (166 / صافات) معنايش اين است كه ما خداى را از آنچه لايق ساحت كبريائى او نيست، تنزيه مىكنيم، همچنانكه در جاى ديگر باز فرموده: «يُسَبِّحُونَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ لا يَفْتُرُونَ ـ فرشتگان شب و روز خداى را تسبيح مىگويند و خسته نمىشوند.» (20 / انبياء)
1) الميزان ، ج: 40 ص: 18
«وَ اِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ اِنّى خالِقٌ بَشَرآ، فَاِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحى فَقَعُـوا لَهُ ساجِدينَ!» (28 و 29 / حجر)
ملائكه براى فوز و فلاح انسان كار مىكنند: يك طايفه از ايشان مأمور حياتبخشى و طــايفــه ديگــر مأمور مرگ و طايفه سوم دست در كار رزق، و طايفه چهارم مشغول رساندن وحىاند. طــايفــهاى معقبّــاتنــد، طـايفــهاى حفظــه، طــايفــهاى نويسنده و هــمچنيــن مــابقــى ملائكه هركدام مشغول يكى از كارهاى بشرند. و اين معنى از آيــات متفــرقه قــرآنى هر كدامش از يك گوشه قرآن به چشم مىخورد، پس ملائكه اسبــابى الهــى و اعــوانى براى انسانند، كه او را در راه رساندنش به سعادت و كمال يـــــــارى مىكننـــد.
مــلائكــه بر حسب غــرضــى كــه در خلقشان بوده، خاضع براى انسانند آن هم برحسب غرضى كه در خلقت انسان بوده، و ملائكه مسخر براى بشر و در راه سعادت زنـدگــى او هستند.(2)
«عَلَيْها مَلائِكَـةٌ غِلاظٌ شِـدادٌ لا يَعْصُونَ اللّهَ مااَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَروُنَ!» (6/تحريم)
منظور از غلاظ و شداد اين است كه ملائكه نامبرده، ملازم آن مأموريتى هستند كه خداى تعالى به آنان داده و غير از خدا و اوامرش هيچ عامل ديگرى از قبيل (رقت، ترحم و امثال آن،) در آنان اثر نمىگذارد و خدا را با مخالفت و يا رد عصيان نمىكنند و هرچه را مأمور باشند مو به مو اجرا مىكنند، بدون اينكه چيزى از خود آنان فوت شود و يا به خاطر ضعف و خستگى از مأموريت كم كنند.(3)
«وَ النّازِعاتِ غَرْقآ. وَ النّاشِطاتِ نَشْطآ. وَ السّابِحاتِ سَبْحآ. فَالسّابِقاتِ سَبْقآ. فَالْمُدَبِّراتِ اَمْرآ»
(1 تا 5 / نازعات)
به طورى كه از آيات قرآن كريم استفاده مىشود، فرشتگان در صدور موجودات از ناحيه خداى تعالى، و برگشتن آنها به سوى او، واسطه هستند بين خدا و خلق، به اين معنا كه اسبابى هستند براى حدوث حوادث، اسبابى مافوق اسباب مادى و جارى در عالم ماده. البته كاربرد اسباب مادى تا وقتى است كه مرگ نرسيده و موجود به نشئه ديگــر منتقل نشده است، چون بعد از مرگ و انتقال، ديگر اسباب مادى سببيتى ندارند.
1ـ وساطت ملائكه در مسأله عود: يعنى حال ظهور نشانههاى مرگ، قبض روح، اجراى سؤال، ثواب و عذاب قبر و سپس ميراندن تمام انسانها در نفخه صور و زنــده كردن آنــان در نفخــه دوم، و محشــور كــردن آنــان و دادن نــامــه اعمال و وضــع ميـزانها و رسيـدگى به حسـاب و سـوق به سـوى بهشــت و دوزخ.
2ـ وساطت ملائكه در مرحله تشريع دين: يعنى نازل شدن، و آوردن وحى، و دفع شيطانها از مداخله در آن و تسديد و يارى دادن به رسول خدا (ص) و نيز تأييد مــؤمنيــن و پــاك كردن آنان از راه استغفــار و طلب مغفرت كردن از خدا براى آنان.
3ـ وساطت ملائكه در تدبير امور اين عالم: با اينكه هر امرى براى خود سببى مادى دارد، همين آيات اول سوره فوقالذكر كه بهطور مطلق ملائكه را «نازِعات» و «ناشِطات» و «سابِحات» و «سابِقات» و «مُدَبِّرات» خوانده است، دليل بر اين واسطه بودن ملائكه است.(1)
«جــاعِـلِ الْمَلئِكَـةِ رُسُـلا اُولـى اَجْنِحَـةٍ مَثْنـى وَ ثُـلاثَ وَ رُبـاعَ.» (1 / فاطر)
كلمه «مَلائِكَة» جمع مَلَك است، كه موجوداتى هستند مخلوق خدا، و واسطههايى بين او و بين عالم مشهود، و همه آنان را موكل بر امور عالم تكوين و تشريع كرده، بندگان محترمى هستند كه هرگز امر خدا را در هر صورتى كه به ايشان بدهد نافرمانى نمىكنند، به هرچه مأمور شوند، انجام مىدهند.
بنابراين جمله «جاعِـلِ الْمَلئِكَـةِ رُسُـلا،» اشعار، بلكه دلالت دارد بر اينكه
1) الميزان ، ج: 40 ص: 18
تمامى ملائكه رسولان و واسطههايى بين خدا و خلق اويند، تا اوامر تكوينى و تشريعى او را انجام دهند.
قرآن كلمه «رُسُل» را بر غير واسطه انبياء يعنى ملائكهاى كه واسطه وحى نبودند، نيز اطلاق كرده و از آن جمله فرموده: «حَتّى اِذا جآءَ اَحَدَكُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا ـ تا آنكه مــرگ يكــى از شمـا بـرسـد، در آن موقع فــرستـادگان ما او را مىگيــرند!» (61 / انعام)(1)
«جــاعِـلِ الْمَلئِكَـةِ رُسُـلاً اُولـى اَجْنِحَـةٍ مَثْنـى وَ ثُـلاثَ وَ رُبـاعَ ! » (1 / فاطر)
كلمــه «اَجْنِحَــه» جمــع جنــاح است كه در طيــور به منــزله دســت از انسان است و مرغان به وسيله آن پرواز مىكنند و به فضا مىروند و برمىگردند و از جايى بــه جــايى ديگـر نقل مكـان مىدهند.
وجود فرشتگان نيز مجهز به چيزى است كه مىتوانند، با آن كارى را بكنند كه مرغان آن كار را با بال خود انجام مىدهند، يعنى ملائكه هم مجهز به جهازى هستند كه با آن از آسمان به زمين و از زمين به آسمان مىروند، و از هر جايى به هر جايى كه مأمور باشد، مىروند. قرآن نام آن جهاز را جناح (بال) گذاشته، و اين نامگذارى مستلزم آن نيست كه بگوييم ملائكه دو بال نظير بال مرغان دارند، كه پوشيده از پر است. بله، اين مقدار از لفظ جناح مىفهميم كه نتيجهاى را كه مرغان از بالهاى خود مىگيرند، ملائكه آن نتيجه را دارند، و اما اينكه چهطور آن را دارند، از لفظ جناح نمىتوان بهدست آورد.
جمله «اُولى اَجْنِحَةٍ مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ،» صفت ملائكه است و كلمه «مَثْنى» و كلمه «ثُلاث» و كلمه «رُباع» هر سه الفاظى هستند كه بر تكرار عدد دلالت دارند، يعنى كلمه «مَثْنى» به معنى دو تا دو تاست، و كلمه «ثُلاث» به معناى سه تا سه تا، و كلمه «رُباع» به معناى چهار تا چهارتا است. كانّه فرموده خداوند بعضى از فرشتگان را دو بال داده و بعضى را سه بال، و بعضى را چهار بال، و جمله «يَزيدُ فِى الْخَلْقِ ـ هر آنچه بخواهد زياد مىكند،» برحسب سياق خالى از اشاره به اين نكته نيست، كه بعضى از ملائكه بيش از چهار بال هم دارند.(2)
«جـاعِـلِ الْمَلئِكَـةِ رُسُـلاً اُولى اَجْنِحَـةٍ مَثْنـى وَ ثُـلاثَ وَ رُبـاعَ ! » (1 / فاطر)
در قرآن كريم مكرر كلمه ملائكه ذكر شده و نام هيچيك از آنان را نبرده مگر «جبرئيل» و «ميكائيل». بقيه ملائكه را با ذكر اوصافشان ياد كرده مانند: «مَلِكُالْمَوْت»، «كِرامُ الْكاتِبين»، «سَفَرَةٌ كِرامٌ بَرَرَةٌ»، «رَقيب» و «عَتيد» و غير اينها.
از صفات و اعمال ملائكه كه خداى سبحان در كلامش و به دنبال كلام خدا احاديث ذكر كردهاند، يكى اين است كه ملائكه موجوداتى هستند شريف و مكرم، كه بين خداى تعالى و اين عالم محسوس واسطههايى هستند، به طورى كه هيچ حادثهاى از حوادث و هيچ واقعهاى مهم و يا غيرمهم نيست، مگر آنكه ملائكه در آن دخالتى دارند، و يك يا چند فرشته موكل و مأمور آنند. اگر آن حادثه فقط يك جنبه داشته باشد يك فرشته، و اگر چند جنبه داشته باشد چند ملك موكل بر آنند. و دخالتى كه دارند تنها و تنها اين است كه امر الهى را در مجرايش به جريان اندازند، و آن را در مسيرش قرار دهند، همچنانكه قــرآن در اين بـاره فـرمـوده: «لا يَسْبِقُـونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِاَمْرِه يَعْمَلُونَ!» (27 / انبياء)
دوم صفتى كه از ملائكه در قرآن و حديث آمده اين است كه در بين ملائكه نافرمانى و عصيان نيست، معلوم مىشود، ملائكه نفسيت مستقل ندارند و داراى ارادهاى مستقل نيستند، كه بتوانند غير آنچه كه خدا اراده كرده، اراده كنند، پس ملائكه در هيچ كارى استقلال ندارند، و هيچ دستورى را كه خدا به ايشان تحميل كند تحريف نمىكنند، و كم و زيادش نمىسازند، همچنانكه فرموده: «لا يَعْصُونَ اللّهَ ما اَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَروُنَ ـ خدا را در آنچه امرشان كند، نافرمانى نمىكنند.» (6 / تحريم)
صفت سوم اينكه ملائكه با همه كثرتى كه دارند، داراى مراتب مختلفى از نظر بلندى و پايينى دارند، بعضى مافوق بعضى ديگر، جمعى نسبت بمادون خود آمرند، و آن ديگران مأمور و مطيع آنان، و آنكه آمر است به امر خدا امر مىكند، و حامل امر خدا بهسوى مأمورين است و مأمورين هم به دستور خدا مطيع آمرند، در نتيجه ملائكه به هيچوجه از ناحيه خود اختيارى ندارند، همچنانكه قرآن كريم فرموده: «وَ ما مِنّا اِلاّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ ـ هيچيك از ما نيست، مگر آنكه مقامى معلوم دارد.» (164 / صافات) و نيز فرموده: «مُطاعٍ ثَمَّ اَمينٍ ـ مطاعى است كه در آنجا امين هم هست.» (21 / تكوير) و نيز فرموده: «قـالُـوا مـاذا قـالَ رَبُّكُـمْ قـالُـوا الْحَقَّ ـ پرسيدند پروردگارتان چه گفت؟ گفتند: حق گفت!» (23 / سبأ)
صفت چهارم اينكه ملائكه از آنجا كه هرچه مىكنند به امر خدا مىكنند، هرگز
شكست نمىخورند، به شهادت ايــنكــه فــرمــود: « وَ ما كانَ اللّهُ لِيُعْجِزَهُ مِنْ شَىْءٍ فِى السَّمواتِ وَ لا فِــى الاَْرْضِ ـ خدا هرگز چنين نبوده كه چيزى در آسمانها و زمين او را عاجز كنــد!» (44 / فــاطــر) و از سوى ديگر فرموده: « وَ اللّهُ غالِبٌ عَلى اَمْرِه ـ خدا بر امر خود مسلط است.» (21 / يوسف) و نيـز فـرمـوده: « اِنَّ اللّـهَ بـالِـغُ اَمْــرِهِ ـ خدا كار خود به انجــام خـواهـد رسـانيد!» (3 / طــلاق)(1)
« ... وَ اَوْحى فى كُلِّ سَماءٍ اَمْرَهـا وَ زَيَّنَّا السَّمـاءَ الدُّنْيا بِمَصابيحَ وَ حِفْظا...!» (12 / فصلت)
آسمانها راههايى هستند براى سلوك امر از ناحيه خداى صاحب عرش، و يا آمد و شد ملائكهاى كه حامل امر اويند. همچنانكه آيه: « تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فيها بِأِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ اَمْرٍ ـ ملائكه و روح در آسمانها به اذن پروردگارشان هر امرى را نازل مىكنند!» (4/قدر) و آيه « فيها يُفْرَقُ كُلُّ اَمْرٍ حَكيمٍ ـ در آن هر امر مقتضى تفصيل داده مىشود ! » (4/دخان) نيــز تصــريـح دارنـد، به ايـن كه امر خـداى را مـلائكه از آسمـان به زمين مىآورند.
مراد از اوامر الهىاى كه در زمين اجرا مىشود، عبارتست از خلقت و پديد آوردن حــوادث، كه آن حــوادث را مــلائكــه از ناحيه خــداى صــاحب عرش حمل نموده و در نــازل كردنش طرق آسمان را طى مىكنند، تــا از يـكيـك آسمانهــا عبور داده، و به زميـن برسانند.
و به طورى كه از آيه شريفه «حَتّى اِذا فُزِّعَ عَنْ قُلُوبِهِمْ قالُوا ماذا قالَ رَبُّكُمْ قالُوا الْحَقَّ وَ هُوَ الْعَلِىُّ الْكَبيرُ ! » (23 / سبأ) استفاده مىشود: امر خداى تعالى را ملائكه هر آسمان حمل مىكنند و به ملائكه آسمان پائينتر تحويل مىدهند. و نيز به طورى كه آيه شريفه « وَ كَمْ مِنْ مَلَكٍ فِى السَّمواتِ ـ چه بسيار فرشتگان كه در آسمانهايند،» (26 / نجم) و آيه شريفه: «لا يَسَّمَّعُونَ اِلَى الْمَلاَءِ الاَْعْلى وَ يُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جانِبٍ ـ سخن ملائكه آسمانها به گوش آنان نمىرسد و اگر بخواهند گوش دهند، از هر طرف تيرباران مىشوند،» (8 / صافات) استفاده مىشود، آسمانها مسكن ملائكهاند.
در نتيجه امر خدا يك نسبت به تكتك آسمانها دارد، به اعتبار ملائكهاى كه در آن ساكنند و نسبتى هم به فرقه فرقه هاى ملائكه دارد، به اعتبار اينكه حامل آن امرند، و خــداونــد امـر را بــه آنــان تحميــل كــرده، يعنــى بـه ايشـان وحـى فـرمـوده است.
در نتيجه از آنچه گفتــه شــد، معلــوم گــرديــد كه معناى آيه «... وَ اَوْحى
1) الميزان ، ج: 33 ص: 18
فى كُلِّ سَمـــاءٍ اَمْــرَهــا،» (12 / فصلت) ايــن شــد كه خــداى سبحــان در هر آسمانى، امر آن آسمان را كه منســوب و متعلــق به خود آن آسمــان است، به اهل آسمــان يعنى مــلائكــه ســاكـــن در آن وحــى مىكنــد.(1)
«...وَ السّابِحــاتِ سَبْحــا، فَالسّابِقــاتِ سَبْقــــا، فَــالْمُــدَبِّــراتِ اَمْــــرا!» (1 تا 5 / نازعات)
از ترتيب آيات فوق مىفهميم كه تدبير فرع بر سبق است و سبق فرع بر سبح است و اين به ما مىفهماند، سنخيتى در معانى منظور نظر آيات سهگانه است، پس مدلول سه آيه اين است كه ملائكه تدبير امر مىكنند، اما بعد از آنكه به سوى آن سبقت جسته باشند، و به سوى آن سبقت مىجويند، اما بعد از آنكه هنگام نزول به سوى آن سرعت مىگيرند، پس نتيجه مىگيريم مراد از «سابِحات» و «سابِقات» و «مُدَّبِّرات» همان ملائكه اســت، بــه اعتبــار نــزولشــان به ســوى تــدبيــر كه مــأمــور بــدان شــدهانــد.
ملائكه با همه اشياء سروكار دارند، با اينكه هر چيزى در احاطه اسباب است، و اسباب درباره وجود او و عدمش، بقايش و زوالش و در مختلف احوالش با يكديگر نزاع دارند، پس آنچه خداى تعالى درباره آن موجود حكم كرده، و آن قضايى كه او درباره آن موجود رانده و حتمى كرده، همان قضايى است كه فرشته مأمور به تدبير آن موجود به سوى آن مىشتابد و به مسئوليتى كه به عهدهاش واگذار شده مىپردازد، و در پرداختن به آن از ديگران سبقت مىگيرد و سببيت سببى را كه مطابق آن قضاء الهى است، تمام نموده، و در نتيجه آنچه خدا اراده كرده، واقع مىشود.
وقتى منظور از آيات سهگانه اشاره به سرعت گرفتن ملائكه بود، در نازل شدن براى انجام آنچه بدان مأمور شدهاند، و سبقت گرفتن به آن، و تدبير امر آن به ناچار بايد دو جمله ديگر يعنى «وَ النّازِعاتِ غَرْقا وَ النّاشِطاتِ...،» را هم حمل كنيم بر انتزاع و خروجشان از موقف خطاب به موقف انجام مأموريت. پس نزع ملائكه بهطور غرق عبارتست از اينكه شروع به نزول به طرف هدف كنند، آن هم نزول به شدت و جديت، و نشط ملائكه عبارت است از خروجشان از موقفى كه دارند به طرف آن هدف، همچنانكه سبح آنان عبارت است از شتافتن و سرعت گرفتن بعد از خروج، و به دنبال آن سبقت گـرفتـه امر آن موجود را به اذن خدا تدبير مىكنند.(2)
«...وَ السّابِحــاتِ سَبْحــا، فَالسّابِقــاتِ سَبْقــــا، فَــالْمُــدَبِّــراتِ اَمْــــرا!» (1 تا 5 / نازعات)
آيات پنجگانه سوگند به پستى است كه ملائكه دارند و وضعى كه در هنگام انجام مأموريت به خود مىگيرند. از آن لحظهاى كه شروع به نزول نموده، تا آخرين وضعى كه در تدبير امرى از امور عالم ماده به خو مىگيرند. و در اين آيات اشاره است به نظامى كه تدبير ملكوتى در هنگام حدوث حوادث دارد.
آنچه در اين آيات بدان سوگند يادشده، با صفاتى كه ملائكه در امتثالشان نسبت به اوامر صادره از ساحت مقدس الهى و مربوط به تدبير امور عالم ماده به ايشان دارند، و سپس قيـامشـان به تـدبيـر امـور به اذن خداى تعالى قابل انطباق است.
آيات نامبرده از نظر سياق شديدا شبيه به آيات آغاز سوره صافات است، و نيز شباهت بسيار دارد به آيات اول سوره مرسلات، كه ملائكه را در امتثال اوامر الهى توصيف مىكند. چيزى كه هست آن آيات تنها ملائكه وحى را توصيف مىكرد، و آيات ابتداى اين سوره، مطلق ملائكه را در تدبير امور عالم توصيف مىنمايد.
از اينكه بگذريم در بين اين آيات پنجگانه، آن صفتى كه در انطباقش با ملائكه روشنتر از ديگران است، صفت « فَالْمُدَبِّراتِ اَمْرا،» است كه در آن مسأله تدبير بدون قيد و بهطور مطلق آمده است، پس مراد از آن تدبير همه عالم است. و از سوى ديگر مطلق تدبير هم كار مطلق ملائكهاست، پس قهــرا مـراد از مدبرات مطلق ملائكه خواهد بود.(1)
«... فَـالْمُـدَبِّــراتِ اَمْـرا ! » (1 تا 5 / نازعات)
خداى تعالى ملائكه را واسطه بين خدا و حوادث دانسته، و به عبارت ديگر ملائكه را اسبابى معرفى كرده كه حوادث مستند به آن است. اين موضوع منافات با اين معنا ندارد كه حوادث مستند به اسباب قريب و مادى نيز باشد. براى اينكه اين دو استناد و اين دو جور سببيت در طول همند، نه در عرض هم. بدين معنا كه سبب قريب، علت پيدايش حادثه است و سبب بعيد، علت پيدايش سبب قريب است.
همچنانكه منافات ندارد كه در عين اينكه حوادث را به آنان مستند مىكنيم به خداى تعالى هم مستند بسازيم و بگوئيم تنها سبب در عالم خداى تعالى است، و چون
1) الميــزان ، ج: 40 ص: 17
تنها رب عالم اوست، براى اينكه گفتيم سببيت طولى است نه عرضى، و استناد حوادث به ملائكه چيزى زايد بر استناد آنها به اسباب طبيعى و قريبش ندارد، و خداى تعالى استناد حوادث به اسباب طبيعى و ظاهرىاش را تصديق كرده، همانطور كه استناد آن به ملائكه را قبول دارد.
و هيچيك از اسباب در قبال خداى تعالى استقلال ندارد، تا رابطه خداى تعالى با مسبب آن سبب قطع باشد، و باعث شود كه نتوانيم آن مسبب را مسبب خداى تعالى بدانيم، همانطور كه وثنيت (مشركين) پنداشته و گفتهاند: خداى تعالى تدبير امور عالم را به ملائكه مقرب واگذار كرده، آرى توحيد قرآنى، استقلال از هر چيز را از هر جهت نفى كرده است. هيچ موجودى نه مالك خودش است، و نه مالك نفع و ضرر و مرگ و حيــات و نشـور خـود.
بنابراين مَثَل موجودات در استنادش به اسباب مترتب يكى بر ديگرى، از سبب قريب گرفته تا بعيد، و در انتها استنادش به خداى سبحان تا حدودى و به وجهى بعيد، مَثَل كتابت است، كه انسان آن را با دست خود و با قلم انجام مىدهد، و اين يك عمل استنادى به قلم و استناد ديگرى به دست، و استناد ديگرى به انسان دارد كه با دست و قلم كتابت را انجام داده، و هرچند سبب مستقل و فاعل حقيقى اين عمل خود آدمى است، و لكن اين بــاعـث نمىشود كه ما نتــوانيم آن را به دست و قلـم نيـز استناد دهيم.(1)
« تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فيها بِأِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ اَمْرٍ!» (4 / قدر)
سوره قدر، نزول قرآن در شب قدر را بيان مىكند، و آن شب را تعظيم نموده، از هـزار مـاه بـالاتـر مىدانـد، چون در آن شب ملائكه و روح نازل مىشوند.
در كلام خداى تعالى آيهاى كه بيان كند، ليله نامبرده چه شبى بوده ديده نمىشود به جز آيه «شَهْـرُ رَمَضـانَ الَّـذى اُنْزِلَ فيهِ الْقُرْآنُ،» (185 / بقره) كه مىفرمايد: قرآن يكپارچه در ماه رمضان نازل شده و با انضمام آن به آيه موردبحث معلوم مىشود، شب قدر يكى از شبهاى ماه رمضان است، و اما اينكه كداميك از شــبهـاى آن است در قرآن چيزى كه بر آن دلالت كنــد، نيــامــده است. در اين مــورد تنهــا از اخبار استفاده مىشود.
در اين سوره آن شبى را كه قرآن نازل شده، شب قدر ناميده، و ظاهرا مراد از
1) الميــــــزان ، ج: 40 ص: 20
قدر تقدير و اندازهگيرى است، پس شب قدر، شب اندازهگيرى است و خداى تعالى در آن شب حوادث يكسال را يعنى از آن شب تا شب قدر سال آينده را تقدير مىكند، زندگى و مرگ و رزق و سعادت و شقاوت و چيزهايى ديگر از اين قبيل را مقدر مىسازد، «فيها يُفْرَقُ كُلُّ اَمْرٍ حَكيمٍ، اَمْرا مِنْ عِنْدِنا اِنّا كُنّا مُرْسِلينَ، رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ ـ در آن شب هر حادثهاى كه بايد واقع شود، خصوصياتش مشخص و محدود مىگردد، اين امرى است تخلفناپذير، امرى اسـت از ناحيـه ما كه اين مـائيم فــرستنـده رحمتى از ناحيه پروردگارت.» (4 تـا 6 / دخـان)
و از اين آيه استفاده مىشود كه شب قدر منحصر در شب نزول قرآن و آن سالى كه قرآن در آن شبش نازل شد نيست، بلكه با تكرر سنوات آن شب هم مكرر مىشود، پس در هــر مـاه رمضـان از هر سال قمرى شب قدرى هست، كه در آن شب امور سال آينده تـا شـب قـدر سـال بعـد اندازهگيرى و مقدّر مىشود.
در سوره موردبحث هم كه فرموده: « شب قدر از هزار ماه بهتر است،» و نيز فرموده: «ملائكه در آن شب نازل مىشوند،» مؤيد اين معناست.
در آيه «تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فيها بِأِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ اَمْرٍ،» اگر مراد از امر آن امر الهى باشد كه آيه «اِنَّما اَمْرُهُ اِذا اَرادَ شَيْئا اَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ،» (82 / يس) تفسيرش كرده، آيه چنين معنا مىدهد: «ملائكه و روح در شب قدر به اذن پروردگارشان نازل مىشوند، در حالى كه نزولشان را ابتداء مىكنند و هر امر الهى را صادر مىنمايند!» و اگر منظور از امر نامبرده هر امر كونى و حادثهاى باشد كه بايد واقع گردد، در اين صورت آيه چنين معنا مىدهد: « ملائكه و روح در آن شب به اذن پروردگارشان نازل مىشوند، بــراى خــاطـر تـدبيـر امرى از امور عـالم».(1)
« مِنَ اللّهِ ذِى الْمَعارِجِ ! » (3 / معارج)
مفسرين، معارج را به وسيله صعود يعنى نردبام معنا و به مقامات ملكوت كه فرشتگان هنگام مراجعه به خداى سبحان به آن عروج مىكنند، تفسير كردهاند. جمله بعد هم كه مىفرمايد: «تَعْـرُجُ الْمَلائِكَـةُ وَ الـرُّوحُ اِلَيْـهِ فـى يَــوْمٍ،» معارج را به همين معنا تفسير كرده، پس خداى سبحان معارجى از ملكوت و مقاماتى از پائين به بالا دارد. كه هر مقام بالاتر از مقام پائينتر خود شريفتر است. و ملائكه و روح هريك برحسب قربى كه به خدا دارند، در آن مقامات بالا مىروند، و اين مقامات حقايقى ملكوتى هستند،
1) الميزان ، ج: 40 ص: 322
نه چون مقامات دنيا وهمى و اعتبارى.(1)
«وَالذّارِياتِ ذَرْوا، فَالْحامِلاتِ وِقْرا، فَالْجارِياتِ يُسْرا، فَالْمُقَسِّمــاتِ اَمْــرا ! » (1 تا 4 / ذاريات)
امر پروردگار صاحب عرش در خلقت و تدبير امرى است واحد، ولى وقتى اين امر واحد را ملائكهاى حمل مىكنند كه پستهاى مختلف و مأموريتهاى گونهگون دارند، قهرا همان امر واحد برطبق اختلاف مقامات ايشان تقسيم و تكه تكه مىشود، و همچنين اين تقسيـم ادامـه دارد تا بــه دست فـرشتگـانـى بـرسـد كـه مـأمـور پديد آوردن حوادث جزيى عالمند، در آنجـا ديگـر بيشتـر تكـه تكـه مىشـود و تكثيـر مىپـذيـرد.
جمله «فَالْمُقَسِّمــاتِ اَمْــرا،» سوگندى است به ملائكهاى كه كارشان اين است كه به امر پروردگار عمل مىكنند، و اوامر خدا را در بين خود به اختلاف مقامهايى كه دارند، تقسيــم مىكننـــد.(2)
«وَالنّازِعاتِغَرْقا. وَالنّاشِطاتِ نَشْطا. وَالسّابِحاتِ سَبْحا. فَالسّابِقاتِ سَبْقا ! » (1 تا 4 / نـازعات)
بعضى از ملائكه مقام بلندترى دارند، و امر خداى تعالى را گرفته به پائينتر خود مىرسانند، و در تدبير بعضى امور پائينتر خود را مأمور مىكنند، و اين در حقيقت توسطى است كه دارنده مقام بلندترين، بين خدا و بين پائينتر خود دارد. مثلاً توسطى كه ملك الموت در مسأله قبض ارواح دارد، و پائينتر خود را مأمور به آن مىكند. خداى تعالى از خود آنان حكايت كرده كه گفتهاند: «وَ مـا مِنّا اِلاّ لَـهُ مَقـامٌ مَعْلُومٌ ـ هيچيك از ما نيست مگر آنكه مقامى معلوم دارد.» (164 / صافات) و نيز فرموده: «مُطاعٍ ثَمَّ اَمينٍ ـ فرمانروائى است امين ! » (21 / تكوير)(3)
«اِذْ قـالَـتِ الْمَـلائِكَـةُ يـا مَـرْيَـمُ اِنَّ اللّــهَ يُبَشِّــرُكِ... ! » (45 تا 47 / آلعمران)
برخى گفتهاند: مراد از ملائكه «جبرئيل» است، كه براى تعظيم به صورت جمع از او تعبير شده است. نظير آن در قصه زكريا عليهالسلام هم هست، در ابتدا «ندا» را به ملائكه نسبت داده و مىفرمايد: « فَنادَتْهُ الْمَلائِكَةُ،» (39 / آلعمران) سپس آن را به صورت مفرد تعبير نموده و فرموده است: « قالَ كَذلِكَ اللّهُ يَفْعَلُ ما يَشاءُ !» (40 / آلعمران) و بسا گفته شود كه با جبرئيل ملائكه ديگرى هم همراه بوده و در ندا با او شركت داشتهاند.
و آنچه از تدبر در آياتى كه در شأن ملائكه وارد شده، بهدست مىآيد، آن است كه بين خود ملائكه از نظر قرب به حق، تقدم و تأخر وجود دارد، و ملك متأخر نسبت به اوامر متقدم تبعيت كامل دارد، بهطورى كه فعلش فعل متقدم و قولش عين قول او مىباشد ـ نظير آنچه ما درباره خود مشاهده مىكنيم، كه افعال و قوا و اعضايمان بدون هيچگونه تعددى عينا افعال خود ما مىباشد ـ چنانكه در عين حال كه مىگوئيم: چشمانم ديد و گوشهايم شنيد، و با جوارحم به جا آوردم، و با دستانم نوشتم ؛ مىگوئيم: من ديدم، من شنيدم، من انجام دادم، و من نوشتم، چون فعل گوش يا چشم يا ساير اعضا به همان نحو كه به اعضا نسبت داده مىشود، به خود انسان نسبت داده خواهد شد، همچنان فعل متقدم متبوع از ملائكه، عينا فعل اتباع و پيروان او و قول او هم قــول آنــان است. چنانكه در عين حال، فعل تمامى فعل پروردگار، و قول همه قول او جلّت عظمته مىباشد.
خداى متعال در يك جا مىفرمايد: «اَللّهُ يَتَوَفَّى الاَْنْفُسَ حينَ مَوْتِها ـ خداست كه وقت مرگ ارواح خلق را مىگيرد!» (42 / زمر) و در جاى ديگر مىفرمايد: « قُلْ يَتَوَفّكُمْ مَلَكُالْمَوْتِ الَّذى وُكِّلَ بِكُمْ ـ بگو فرشته مرگ كه مأمور قبض روح شماست، جان شما را خواهد گرفت!» (11 / سجده) و در جاى سوم فرمايد: « حَتّى اِذا جآءَ اَحَدَكُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا ـ تا هنگامىكه مرگ يكىاز شماها آيد، فرستادگانما قبضروحش نمايند!» (61/انعام)
ملاحظه مىكنيد كه چگونه موضوع واحدى را كه «قبض روح» باشد، در يك جا نسبت به خود داده و در جاى ديگر نسبت به ملك الموت، و در جاى سوم نسبت به اتباع ملك الموت داده است.
همچنين وحى را كه به رسول اكرم صلىاللهعليهوآله شده، در يك جا نسبت به
خود داده و مىفرمايد: « اِنّااَوْحَيْنآ اِلَيْكَ ـ ما به تو وحى فرستاديم،» (163 / نساء) و در جاى ديگر به «روح الامين» و «جبرئيل» نسبت داده و مىفرمايد: « نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الاَْمينُ، عَلى قَلْبِكَ ـ آن قرآن را روحالامين به قلبت نازل كرد،» (193 و 194 / شعراء) و همچنين « قُلْ مَنْ كانَ عَدُوّا لِجِبْريلَ فَاِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلى قَلْبِكَ ـ هركه با جبرئيل دشمن است (به حقيقت با خدا دشمن است) زيرا او به فرمان خدا قرآن را به قلب تو نازل كرد،» (97 / بقره) و در جاى سوم آن را به فرشتگان وحى نسبت داده و فرموده: «كَلاّ اِنَّها تَذْكِرَةٌ، فَمَنْ شاءَ ذَكَرَهُ، فى صُحُفٍ مُكَرَّمَةٍ، مَرْفُوعَةٍ مُطَهَّرَةٍ، بِاَيْدى سَفَرَةٍ، كِرامٍ بَرَرَةٍ ـ نه، آيات حق براى پند و تذكر است، پس هركه خواهد پند گيرد، آيات الهى در صفحات مكرمى است كه آن صفحات بسى بلندمرتبه و پاكند و به دست سفيران حق و فرشتگان حق سپرده شده، و آنان ملائكه عالى رتبه با حسن و كرامتند!» (11 تا 16 / عبس)
پس از بيانات بالا روشن شد كه بشارت جبرئيل عليهالسلام در آن باره، عين بشارت ملائكهاى است كه در تحت فرمان او هستند، كه او از بزرگان ملائكه و از مقربين آنهاست، كما اينكه دربارهاش فرمود: «اِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَريمٍ، ذى قُوَّةٍ عِنْدَ ذِى الْعَرْشِ مَكيـنٍ، مُطـاعٍ ثَـمَّ اَميـنٍ!» (19 تا 21 / تكوير)(1)
« اَلَّـــذيـــنَ يَحْمِلُــــونَ الْعَــــرْشَ وَ مَــــنْ حَــــوْلَـــهُ...!» (7 / مــؤمــن)
خداى سبحان در اين آيه و در هيچ جا از كلام عزيزش معرفى نفرموده كه اين حاملان عرش چه كسانى هستند، آيا از ملائكهاند؟ يا كسانى ديگر؟ ولى عطف كردن جمله « وَ مَنْ حَوْلَهُ،» بر حاملان عرش، اِشعار دارد بر اينكه حاملان عرش هم از ملائكهاند، چون در آيه « وَ تَرَى الْمَلائِكَةَ حافّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ ـ ملائكه را مىبينى كه پيرامون عرش در طوافند...،» (75 / زمر) تصريح دارد كه طواف كنندگان پيرامون عرش از مـلائكهانـد، پس نتيجه مىگيريم كه حاملين عرش نيز از اين طايفهاند.
معناى جمله فوق اين مىشود كه: « آن ملائكهاى كه حامل عرشند، عرشى كه تمام اوامر و همه احكام الهى از آنجا صادر مىشود، اوامر و احكامى كه تدبير امور عالم مىكننــد، و نيـز آن مـلائكـهاى كه پيـرامـون عـرشنـد، يعنى مقربين از ملائكه مىبـاشنـد و كـارهـاى زيـر را انجـــام مىدهنــد:
1ـ «يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ!» (7 / مؤمن)
خدا را منزه مىدارند، در حالى كه اين تنزيهشان همراه با ثناى پروردگارشان
1) الميزان ، ج: 6 ص: 8
است، پس ملائكه خداى تعالى را از هر چيز كه لايق ساحت قدس او نيست و از آن جمله شريك داشتن در ملك، منزه مىدارند، و بر فعل او و تدبيرش ثناخوانى مىكنند.
2ـ «وَ يُــؤْمِنُــونَ بِــه!» (7 / مــؤمـن)
ايمان آوردن ملائكه به خدا ـ با اينكه حامل عرش ملك و تدبير خدايند و يا پيرامون آن طواف مىكنند، تا اوامر صادره را بگيرند و نيز او را از هر نقصى تنزيه نموده و بر افعالش ثنا مىگويند ـ به اين معناست كه ملائكه به وحدانيت خدا در ربوبيت و الوهيت ايمان دارند، پس ذكر عرش و نسبت دادن تنزيه و تحميد و ايمان به ملائكه خود ردّى است بر مشركين، كه ملائكه مقرب خدا را شركاى خدا در ربوبيت و الوهيت مىپنداشتند و آنهـا را به جـاى خـدا ارباب خود گرفته و مىپرستيدند.
3ـ «وَ يَسْتَغْفِـــــرُونَ لِلَّـــــذيــــنَ امَنُـــوا!» (7 / مــؤمـن)
يعنى از خداى سبحان مىخواهند تا هركس را ايمان آورده، بيامرزد:
«رَبَّنا وَسِعْتَ كُلَّ شَىْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْما فَاغْفِرْ لِلَّذينَ تابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبيلَكَ وَقِهِمْ عَــذابَ الْجَحيمِ، رَبَّنا وَ اَدْخِلْهُمْ جَنّاتِ عَدْنِنِ الَّتى وَعَدْتَهُمْ وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ ابائِهِمْ وَ اَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّيّاتِهِمْ اِنَّكَ اَنْتَ الْعَزيـزُ الْحَكيمُ، وَقِهِمُالسَّيِّئاتِ وَ مَنْ تَقِ السَّيِّئاتِ يَوْمَئِذٍ فَقَدْ رَحِمْتَهُ وَ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ!» (7 تا 9 / مؤمن)(1)
1) الميزان ، ج: 34 ص: 170
«... بَـلْ عِبـادٌ مُكْـرَمُـونَ. لا يَسْبِقُـونَـهُ بِـالْقَـوْلِ وَ هُــمْ بِـاَمْــرِه يَعْمَلُــونَ!» (26و27/انبياء)
مراد از «عِبادٌ مُكْرَمين» در آيه فوق ملائكه است. خداى تعالى حال ملائكه را بيان كرده كه بندگانى مكرمند. جمله «لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ،» در آيه بعدى بيان كمال عبوديت ملائكه، از حيث آثار، و صفاى آن از حيث خواص و نيز چون قبلاً آنان را «عِباد» ناميد، در نتيجه مراد از اكرام ملائكه اكرامشان به خاطر همان عبوديت بوده نه به غير آن، و بنابراين برگشت معنا به اين مىشود كه ملائكه بندگانى هستند دارنده حقيقت معناى بندگى، دليلش هم اين است كه آثار عبوديت كامل از عبوديتشان مشاهده مىشود و آن اين است كه هرگز در سخن از خدا سبقت نمىگيرند.
پس مراد از اينكه ملائكه را «عِباد» خواند، با اينكه تمامى موجودات داراى شعور، همه «عِباد» و بندگانند، خواست به آنان بفهماند كه عبوديتى كه دارند، خدا به ايشان كرامت كرده، و اين مـوهبـت، عطيــهاى است الهــى، پس خــود را جز بنــده نمىبينند، و اين نظيــر «مُخلِــص» بــودن بــراى خــداسـت، كه وقتــى كســى چنين شد، خدا هم در بــرابــر او را «مُخلَـص» براى خــود قرار مىدهد.
چيزى كه هست فرق ميان كرامت ملائكه و كرامت بشر، هرچند كه در هر دو موهبتى است، اين است كه اين موهبت را به بشر از راه اكتساب مىدهند، ولى به ملائكه بدون اكتساب. (دقت فرمائيد!)
جمله «لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِاَمْرِه يَعْمَلُونَ،» مىرســانــد فعل ملائكه، تابع امر او و اراده اوست، همچنانكه گفتار ملائكه هم تابع قول خداست، پس ملائكه، هم از جهت فعـل و هـم از جهـت قــول، تـابـع اراده خــدا هستنــد.
به عبارتى ديگر، اراده و عمل ملائكه تابع اراده خداست. چون منظور از قول در آيه شريفه همان اراده خداى تعالى است، پس ملائكه نمىخواهند مگر آنچه را كه او مىخــواهـد، و نمىكننـد مگــر آنچـه را او مىخـواهـد، و اين كمال بندگى را مىرساند، چون عبوديت عبد اين اقتضا را دارد كه اراده و عمل خــود را ملك مولا بداند.
ايــن بـود آنچــه ظــاهـر آيـه آن را افــاده مىكند، و البته در صورتى تمام است كه مراد از امر ضد و مقابل نهى بــاشــد، آن وقــت آيه مىفهماند كه ملائكه اصلاً معناى نهى را نمىدانند چون شناختن نهى فرع امكان انجام عمل مورد نهى است، و مـلائكـه هيـچ عملى را انجام نمىدهنـد مگر از امر خدا.
اگر خداى تعالى ذوات ملائكه را مكرم داشته و آثار وجودى آنان را ستوده، براى اين بوده كه به گفتار و كردار آنان آگاه بوده، «يَعْلَمُ ما بَيْنَ اَيْديهِمْ،» و نيز به اسبابى كه به وسيله آن اسباب هستى يافتهاند، خبر داشته، و آن اصل و ريشهاى كه روى آن ريشه جوانه زدهاند آگاه بوده: « وَ ما خَلْفَهُمْ ! »(1)
« وَ لِلّـهِ يَسْجُـدُ مـا فِـى السَّمـواتِ وَ مـا فِـى الاَرْضِ مِـنْ دابَّــةٍ وَ الْمَـلائِكَـةُ وَ هُـمْ لا يَسْتَكْبِـرُونَ، يَخـافُـونَ رَبَّهُـمْ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ يَفْعَلُـونَ ما يُـؤْمَـرُونَ!» (49و50/نحل)
در آيات فــوق، نخســت استكبــار را بـه طور مطلق از ملائكه نفى نموده افاده مىكند كه چه به حسب ذات و چه به حسب فعل بر خدا استكبار نمىكنند. اما به حسب ذات هرگز از يــاد او غــافـل نمىمــانند، و امــا به حسب فعل هرگز از عبادت او سرپيچى نمىكنند، و امر او را مخالفت نمىنمايند.
براى بيان اين اطلاق و شمول، توضيحى داده و دنبالش فرمود: «يَخافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ،» و با جمله اول، استكبار به حسب ذات را از ملائكه نفى نموده و با جملـه دوم، استكبـار به حسب عمل را.
جمله «يَخافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ،» ترس از خداى را براى ملائكه اثبات مىكند، و
1) الميزان ، ج: 28 ص: 108
با در نظر داشتن اينكه نزد خداى شرى و سبب شرى وجود ندارد كه كسى از شرش بترسد و نزد او جز خير چيزى نيست، و نيز با در نظر گرفتن اين نكته كه فرمود: «از پروردگار خود مىترسند،» و نفرمود: « از عذاب پروردگار خود،» چنين مىفهميم كه مقصود از اين ترس، ترس از خود خداست، هرچند كه نزد خدا جز خير چيزى نباشد، و اگر بگويى وقتى نزد خدا شرى سراغ ندارند، چرا از او مىترسند؟ در پاسخ مىگوييم: حقيقت ترس عبارت است از تأثر و انكسار و كوچك شدن، و خلاصه پريدن رنگ روى ضعيف در مقابل قوى كه با قوّتش ظهور يافته و شناخته شده، و طپش قلب زيردست در قبال زبردست كبير متعال كه با كبريايىاش بر همهچيز قاهر شده، پس ترس ملائكه همين تـأثـر ذاتـى ايشــان است، از آنچه از مقام پروردگار خود مىبينند و هرگز از ياد او غافل نمىشوند.
مافوق بودن خداى تعالى و قاهر بودنش نسبت به ملائكه سبب مخافت و ترس ايشان است، پس ترس علت ديگرى جز مقام خداى عزوجل ندارد مسأله عذاب مطرح نيست، پس خــوف، خــوف ذاتــى است كه به تعبيـر ديگـر نداشتن استكبار ذاتى است.
جمله «يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ،» اشاره است به نداشتن استكبار عملى. وقتى بنده استكبار ذاتى نسبت به خداى تعالى نداشته باشد، استكبار عملى هم قهرا نخواهد داشت. از همين جهت است كه در آيه موردبحث درباره ملائكه پس از نفى استكبار ذاتى، استكبار عملى را هم نفى نموده و مىفرمايد: «خداى سبحان را عصيان نمىكنند، بلكه هرچه دستور دهد، انجام مىدهند.»
پس روشن گرديد كه ملائكه نوعى از مخلوقات خدا هستند كه هرگز دچار غفلت از مقام پروردگار خود نمىشوند و غفلت و فراموشى و سهو و نسيان بر آنان عارض نمىگردد، و هيچ شاغلى ايشان را به خود مشغول نمىكند، و جز آنچه خدا اراده مىكنـد، اراده نمىكننـد.(1)
« وَ هُمْ مِنْ خَشْيَتِه مُشْفِقُونَ...!» (28 / انبياء)
مقصود از اين خشيت، ترس از سخط و عذاب خداست، اما ترسى كه توأم با امن از آن باشد، چون ملائكه گناهى ندارند، و اگر بگويى ملائكه با عصمتى كه خدا به ايشان
1) الميــــــزان ، ج: 24 ص: 137
داده، ديگر چرا مىترسند؟ مىگوييم: عصمتى كه به آن افاضه شده، قدرت خداى را تحديد نمىكند، و زمام ملك را از يد او خارج نمىسازد، پس او در هر حال قادر است. و همين نكته است كه معناى آيه بعدى را روشن مىسازد:
«وَ مَنْ يَقُلْ مِنْهُمْ اِنّى اِلهٌ مِنْ دُونِه فَذلِكَ نَجْزيهِ جَهَنَّمَ كَذلِكَ نَجْزِى الظّالِمينَ!»
يعنى هركه چنين بگويد، ظالماست و سزايش را جهنم مىدهد، چون جهنم سزاى ظالم است.(1)
«... فَـالْمُــدَبِّـراتِ اَمْـرا ! » (1 تا 5 / نـازعات)
منافاتى ندارد اينكه ملائكه واسطه در تدبير باشند، و از سوى ديگر از كلام خداىتعالى استفاده شود كه بعضى از ملائكه و يا همه آنان دائما در حال عبادت و تسبيــح و سجــده بــاشنــد، مــاننــد آيــه: «وَ مَنْ عِنْدَهُ لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبــادَتِــه وَ لا يَسْتَحْسِرُونَ، يُسَبِّحُونَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ لا يَفْتُرُونَ ـ كسانى كه نزد وى هستند، از عبادت او نه استكبار مىورزند و نه خسته مىشوند و شب و روز او را تسبيح مىگويند و سست هم نمىشوند.» (19 و 20 / انبياء) «اِنَّ الَّذينَ عِنْدَ رَبِّكَ لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِه وَ يُسَبِّحُونَهُ وَ لَهُ يَسْجُدُونَ ـ آنانكه نزد پروردگار تو هستند از عبادت او استكبار نمىورزند، و تسبيحش نموده، برايش سجده مىكنند.» (206 / اعراف)
براى اينكه ممكن است، ملائكه در حين انجام مأموريت خداى تعالى و تدبير امور دنيا سجده و تسبيح را هم انجام بدهند، همچنانكهاى بسا اين عدم منافات از آيه زير استشمام بشود: «وَ لِلّهِ يَسْجُـدُ مـا فِـى السَّمـواتِ وَ مـا فِـى الاَرْضِ مِنْ دابَّةٍ وَ الْمَلائِكَةُ وَ هُمْ لا يَسْتَكْبِرُونَ ـ بــراى خــدا سجــده مىكننــد، آنچه در آسمانهاست، و آنچه جنبنده كه در زميــن اسـت، و نيـز مــلائكــه كه از عبــادت او استكبــار نــدارنــد!» (49 / نحل)(2)
«وَ ما نَتَنَزَّلُ اِلاّ بِاَمْرِ رَبِّكَ لَهُ ما بَيْنَاَيْدينا وَ ما خَلْفَنا وَ ما بَيْنَ ذلِكَ وَ ما كانَ رَبُّكَ نَسِيّا!»
(64 / مريم)
سيــاق آيــه فــوق و آيه بعدى آن شهادت مىدهد كه كلام در آن كلام فرشته
وحى اســت و امــا بــه وحــى قرآنى و از ناحيه خداى سبحان چون نظم آن بدون شك نظمى اسـت قــرآنى.
«تَنَزُّل» به معناى نزول به كندى و مهلت است. و سياق نفى و استثناء انحصار را مىفهماند، و مىرساند كه ملائكه نازل نمىشود مگر به امرى از خدا، همچنانكه در جاى ديگر فرمود: «لا يَعْصُونَ اللّهَ ما اَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَروُنَ ـ خداى را در آنچه دستورشان مىدهد، نافرمانى نمىكنند، و هر امـرى شوند بهجا مىآورند.» (6 / تحريم)
ظاهر اينكه فرمود: « لَهُ ما بَيْنَاَيْدينا وَ ما خَلْفَنا وَ ما بَيْنَ ذلِكَ،» اين است كه آنچه زير نظر ما و مشرف بر ماست از آن خداست. و ظاهر جمله دوم، يعنى « وَ ما خَلْفَنا،» به قرينه مقابله آن چيزهايى است كه از نظر ايشان غايب و مستور است.
بنابراين اگر مراد از جمله «ما بَيْنَ اَيْدينا وَ ما خَلْفَنا وَ ما بَيْنَ ذلِكَ،» مكان بوده باشد، شامل قسمتى از مكان پيش روى ملائكه و مكانى كه در آنند و تمامى مكان پشت سر ايشان مىشود و شامل تمام مكان پيش روى آنان نمىشود، همچنين اگر مراد از آن، زمان بوده باشد، شامل همه گذشته و حال، تنها و قسمتى از آينده، يعنى آينده نزديك مىگردد و حال آنكه سياق جمله «لَهُ ما بَيْنَ اَيْدينا وَ ما خَلْفَنا وَ ما بَيْنَ ذلِكَ،» به صراحت احاطه را مىرساند.
بنابراين وجه صحيح اين است كه ما كلمه «ما بَيْنَ اَيْدينا،» را بر اعمال ملائكه و آثار متفرعه بر وجود ايشان حمل كنيم و بگوييم منظور اين است كه خدا آنچه عمل و اثر از ما سر مىزند مالك است، مراد از «ما خَلْفَنا،» را اسباب وجود ملائكه بگيريم و بگوييم: مراد از آن، اين است كه خدا مالك تمامى آن اسباب و مقدماتى است كه قبل از هستى ما رديف كرد و آن اسباب سبب پيدايش ما شد و جمله «ما بَيْنَ ذلِكَ،» را حمل كنيم بر وجود خود ملائكه كه اگر آيه را چنين معنا كنيم، آن وقت آيه شريفه متضمن بديعترين تعبيــرها و لطيــفترين بيانات مىشود، كه با اين معنى احاطه الهى هم محفوظ مىماند، چون برگشت معنى آيه به اين مىشود كه: خدا مالك وجود ما و مالك متعلقات قبلـى و بعـدى وجود ماست.(1)
«... وَ فَضَّلْنـــاهُــمْ عَلـــى كَثيـــرٍ مِمَّـنْ خَلَقْنــا تَفْضيــلاً!» (70 / اســراء)
خــداى تعــالى در كتــابش مــلائكـه را ثنا گفته، يكجا فرموده: « بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ. لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِاَمْرِه يَعْمَلُونَ ـ بندگانى بزرگوار كه در سخن از او پيشى
1) الميزان ، ج: 27 ص: 124
نگرفته و بــه امــرش عمــل مىكننــد،» (26 و 27 / انبياء) و نيز فرموده: «لا يَعْصُونَ اللّهَ ما اَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَـروُنَ ـ از فرمان خدا سرپيچى نمىكنند و آنچه دستور يا بند عمل مىكنند،» (6 / تحريم) به طورى كه ملاحظه مىكنيد، ذوات ايشان را گرامى داشته، بدون اينكه مقيــد به قيدى كرده باشد و اطاعتشان را و معصيت نكردنشان را مدح نموده است. (پس معلــوم مىشــود نسبت به هــر امــرى از اوامــر خدايى هم قدرت اطاعت دارند و هم قدرت معصيت!)(1)
«وَ مَـنْ عِنْـدَهُ لا يَسْتَكْبِـرُونَ عَـنْ عِبـادَتِـه وَ لا يَسْتَحْسِرُونَ!» (19 / انبياء)
مراد از اينكه فرمود: «وَ مَنْ عِنْدَهُ ـ و كسى كه نزد اوست،» مخصوصين به موهبت قرب و حضورند كه چه بسا منطبق با ملائكه مقرب شود. و اينكه فرمود: «يُسَبِّحُونَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ لا يَفْتُرُونَ ـ شب و روز تسبيح مىگويند و خسته نمىشوند،» (20 / انبياء) به منزله تفسيرى است براى جمله «وَ لا يَسْتَحْسِرُونَ.» يعنى آنها كه نزد خدايند دچار خستگى و ماندگى نمىشوند، بلكه شب و روز بدون هيچ سستى، او را تسبيح مىگويند! تسبيــح در شـب و روز كنـايـه از دوام آن اسـت، يعنـى لا ينقطع تسبيـح مىگــوينـد.
خداى تعالى در اين آيه حال بندگان مقرب و ملائكه مكرم خود را بيان مىكند، كه مستغرق در عبوديت و سرگرم در عبادت اويند، هيچ كار ديگرى آنان را از عبادت او بازنمىدارد و به هيچ چيز جز عبادت او توجه نمىكنند، گويا كلام براى بيان خصــوصيـت ملـك و سلطنـت خــدا كـه در صــدر آيه آمده بود، ريخته شده است.(2)
«شَهِــدَ اللّــهُ اَنَّــهُ لا اِلـهَ اِلاّ هُـوَ وَ الْمَــلائِكَــةُ وَ اوُلُواالْعِلْمِ قائِما بِالْقِسْطِ!»(18/آلعمران)
«شهادت» يعنى تحمل علم و اداى آن.
خداى متعال كه شاهد و گواه عدل است، شهادت مىدهد كه: «خدايى جز او نيست،» و شهادت او هم با كلام شريفش كه عبارت از «شَهِدَ اللّهُ اَنَّهُ لا اِلهَ اِلاّ هُـوَ،» باشد صورت گرفته، چنانكه ظاهر آيه شريفه هم شهادت قولى است. بنابراين آيه موردبحث در
اشتمالش بر شهادت خداوند به توحيد و وحدانيت خود نظير آيه شريفه «لكِنِ اللّهُ يَشْهَدُ بِمـآ اَنْـزَلَ اِلَيْـكَ اَنْـزَلَـهُ بِعِلْمِـه وَ الْمَلاآئِكَةُ يَشْهَدُونَ وَ كَفى بِاللّهِ شَهيدا !» (166 / نساء) است. اين راجع به شهادت خداوند، اما شهادت ملائكه: خداوند متعال در آيات مكيّهاى كه پيش از اين آيات نازل شده، خبر مىدهد كه ملائكه: «بندگان مكرمى هستند كه آنى نافرمانى خداوند را نمىكنند و به تمام معنا بر طبق فرمان او عمل مىكنند و همچنين خدا را تسبيح و ستايش كرده و در تسبيح و ستايش آنان شهادت و گواهى به وحدانيت خداوند مىباشد!» چنانكه فرمايد: « بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ. لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِاَمْرِه يَعْمَلُونَ،» و مىفرمايد: « وَ الْمَلائِكَةُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ ! » (5 / شورى)
اولوالعلم و صاحبان دانش هم در اثر آنچه از آيات آفاقى و انفسى ديدهاند و در اعماق قلبشان فرو رفته است همين شهادت را مىدهند. مقصود از «شهادت» شهادت قولى است چنانكه ظاهر آيه شريفه هم آن را مىرساند. و شهادت فعلى ـ گرچه بالذات ثابت و عالم وجود از نظام متصلش گرفته تا هر جزء جزء از اعيان موجودات آن تمامى شاهد وحدانيت اويند ـ لكـن در آيـه مـورد بحـث منظـور آن قسـم از شهادت نيست.(1)
«اَلَّــذينَ يَحْمِلُــونَ الْعَــرْشَ وَ... يَسْتَغْفِــرُونَ لِلَّــذينَ امَنُوا... وَقِهِـمُ السَّيِّئــاتِ وَ مَــنْ تَــقِ السَّيِّئــاتِ يَـوْمَئِــذٍ فَقَـدْ رَحِمْتَــهُ!» (7 و 9 / مؤمن)
از اين آيات كه مشتمل بر دعاى ملائكه و درخواست ايشان براى مؤمنين است، دو نكته استفاده مىشود:
اول ـ رعايت ادبى است كه ملائكه در دعاى خود كردهاند و قبل از درخواست حاجت، خداى عزيز را حمد و ثنا گفته و علاوه بر اين از اسماء حسناى او اسمــايى را كه منـاسب با درخواستشان بـوده، شفيــع قــرار دادهانـد.
دوم ـ اينكه درخواست آمرزش را قبل از درخواست بهشت كردهاند و اين معنا يعنى ذكر آمرزش قبل از ذكر بهشت در كلام خداى تعالى هرجا كه با هم آمدهاند مكرر آمده، همين هم با عقل موافق است، براى اينكه بهدست آمدن استعداد براى درك هر نعمتى با زوال موانع تأمين مىشود، يعنى اول بايد موانع برطرف گردد، بعد نعمت بهدست آيد.
ظاهرا آيه موردبحث هم از آياتى است كه دلالت مىكند بر اينكه پاداش روز
1) الميزان ، ج: 5 ص: 216
قيامت خود اعمال است، همچنانكه كيفر اعمال زشت نيز خود آن اعمال است.
مراد از سيئاتى كه ملائكه درخـواست حفـظ مـؤمنيـن از آنهـا را كــردهاند، هــراسها و شـدايـدى است كه در روز قيـامت همـه با آن مواجهند، نه عذاب جهنم.(1)
«... مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اللّهُ....» (253 / بقره)
مىدانيم كه قول و كلام خدا با پيامبرش حقيقت معناى قول و كلام را دارد. در مورد قول خدا با ملائكه يا شيطان و شبيه آن اگر شبيهى داشته باشند، بهخاطر اينكه وجودشان از سنخ وجود ما انسانها نيست، يعنى حيوانى اجتماعى نيستند، و چون ما تكامل تدريجى و از راه تحصيل علم ندارند، بايد قول معنايى ديگر داشته باشد. در ما انسانها قول عبارت بود از استخدام صوت يا اشاره به ضميمه قرارداد قبلى، كه فطرت انسانى ما، و اينكه حيوانى اجتماعى هستيم آن را ايجاب مىكرد و اما ملائكه و جن و شبيه آن دو بهطورى كه از كلام خداى سبحان برمىآيد، چنين وجودى ندارند، پس قطعا سخن گفتن خدا با آنان طورى ديگر است.
از اينجا روشن مىشود كه سخن گفتن خود فرشتگان با يكديگر، و خود شيطانها با يكديگر از راه استخدام صدا و استعمال لغتهائى در برابر معانى نيست و بنابراين وقتى يك فرشته مىخواهد، با فرشتهاى ديگر سخن بگويد و مقاصد خود را به او بفهماند، و يا شيطانى مىخواهد، با شيطان ديگر سخن بگويد، اينطور نيست كه مانند ما بدنى و سرى و در سر دهنى و در دهان زبانى داشته باشد، و آن زبان، صدا را قطعه قطعه نموده از هر چند قطعهاش لفظى در برابر مقصدش درست كند، و شنوندهاش هم سرى و در سر سوراخى بنام گوش و داراى حس سامعه و در پشت آن دستگاه انتقال صــوت به مغــز داشته باشد، تـا سخنـان گـوينـده را بشنـود و ايـن پـرواضـح اسـت.
اما هرچه باشد، بهطور مسلم در بين اين دو نوع مخلوق حقيقت معناى سخن گفتن و شنيــدن هسـت، و اثر قول و مخصوصا فهم معناى مقصود و ادراك آن را دارد، هرچند كه قـولى چـون قول ما را ندارند، و اينچنين بين خداى سبحان و بين ملائكه و شيطان قول هســت، اما نه چون ما، كه عبارتست از ايجاد صوت از طرف صاحب قول، و شنيدن آن از طـــرف مقــابـل.(2)
«هَـلْ يَنْظُـرُونَ اِلاّ اَنْ يَـأْتِيَهُــمُ اللّــهُ فى ظُلَـلٍ مِنَ الْغَمـامِ وَ الْمَـلائِكَــةُ...؟»
ـ آيا جـز ايـن انتظـار دارنـد كه خـدا با ملائكه در پارههاى ابر بيايند و كار از كار بگذرد...؟ (210/بقره)
حال چنين اشخاصى كه پيروى گامهاى شيطان را مىكنند و موجب پراكنده شدن مؤمنان و گسستن رشته ايشان مىشوند، حال كسانى است كه انتظار كيفر الهى و قضــاوت بــر طبــق وعــدههايــى كــه به ايشان داده شده دارند، گويى منتظرند خدا و فرشتگان بيايند و كار يكسره شود. در حــالـى كــه آنــان متــوجـه نيستند يا اعتنايى به هلاكتشان نمىشود و بازگشت كارها به سوى خــداست و لــذا گــريـزگــاهى از حكــم و قضــاوت او نخـــواهــد بـــود.
از كتاب و سنت بهطور ضرورت ثابت شده كه خداوند متعال به صفات اجسام و خصوصيات ممكنات كه ملازم با حدوث و امكان و توأم با نياز و نقص است، متصف نمىشود. آيه « لَيْسَ كَمِثْلِه شَىْءٌ ـ چيزى همانند او نيست،» (11 / شورى) و آيه « وَاللّهُ هُوَ الْغَنِىُّ ـ و خداست بىنياز،» (15 / فاطر) و آيه « اَللّهُ خالِقُ كُلِّ شَىْءٍ ـ خدا آفريننده هرچيز است،» (62 / زمر) هر سه آيه از آيات محكمات است كه متشابهات قرآن به آنها بازمىگردد. بنابراين هر آيهاى كه ظاهرش نسبت دادن صفت يا فعل حادثى به خداى تعالى باشد بايد با آنها سنجيده شود و معنايى كه با اسماء حسنى و صفات علياى الهى منافات ندارد، از آنها فهميده شود.
مثلاً آياتى كه نسبت آمدن به خدا مىدهد ـ مانند آيه « وَ جـاءَ رَبُّكَ وَ الْمَلَكُ صَفّـا صَفّـا ـ پروردگارت آمد و فرشته صف در صف،» (22 / فجر) و آيه « فَأَتيهُمُ اللّهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا ـ پس خدا از جايى كه نمىپنداشتند بيامد،» (2 / حشر) و آيه « فَاَتَى اللّهُ بُنْيانَهُمْ مِنَ الْقَواعِدِ ـ پس خدا ساختمانشان را از پايهها برآورد!» (26 / نحل) منظور از تمام اينها معنايى است كه با ساحت قدس پروردگار سازگار باشد، مانند احاطه و نظير آن ولو اينكه از نظر معنا مجازى باشد و بنابراين مراد از «اتيان = آمدن» در آيه مورد بحث، احاطه ذات احديت است به آنان از نظر قضا در حقشان و اجراى آن.
آمدن، آنطور كه ما مىفهميم اين است كه يك جسم، مسافتى را كه بين خود و جسم ديگرى دارد، با حركت و نزديك شدن به آن بپيمايد اين معنى هرگاه از خصوصيات مادى تجريد شود و از نقايصى كه لازم اجسام است عارى گردد، همان معناى نزديك شدن موجودى به موجود ديگر و برداشته شدن موانع بين آنها را افاده مىكند. اين
معنى را بهطور حقيقت و بدون ارتكاب مجاز مىتوان به خدا نسبت داد. بنابراين معناى آمدن خدا براى يكسره كردن كار مردم اين است: امورى كه بين خدا و ايشان موجود است و مــانـع از قضـاوت الهـى مىبـاشــد، بـرداشتـه شود.
اين حقيقتى از حقايق قرآنى است كه بحثهاى استدلالى موفق به كشف آن نشده مگر بعد از سيرهاى طولانى، و گذشتن از سخت و سستها، و پيمودن فراز و نشيبها و پى بردن به اصيل بودن وجود و تشكيكى بودن حقيقت آن.(1)
«... ثُـمَّ قُلْنـا لِلْمَـلائِكَـةِ اسْجُـدُوا لاِدَمَ فَسَجَـدُوآا اِلاّ اِبْليـسَ...!» (11 / اعراف)
در آيه فوق و همچنين در آيه «فَسَجَدَ الْمَـلائِكَةُ كُلُّهُمْ اَجْمَعُونَ،» (30 / حجر) خداىتعالى خبر مىدهد از سجده كردن تمامى فرشتگان مگر ابليس، و در آيه «كانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ اَمْرِ رَبِّه،» (50 / كهف) علت سجده نكردن وى را اين دانسته كه وى از جنس فرشتگان نبوده، بلكه از طايفه جن بوده است. از آيه «بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ. لايَسْبِقُـونَـهُ بِالْقَـوْلِ وَ هُـمْ بِـاَمْـرِه يَعْمَلُـونَ،» (26 و 27 / انبياء) هم استفاده مىشود كه اگـر ابليـس از جنـس فـرشتگـان مـىبــود، چنيـن عصيـانـى را مـرتكـب نمـىشـد.
مفسرين در توجيه اين استثنا اختلاف كردهاند كه آيا امرى كه به وى شده بود، همان امر به ملائكه بوده يا آنكه ابليس به امر ديگرى مأمور به سجده شده بود. حقيقت مطلب اين است كه از ظاهر آيه استفاده مىشود كه ابليس با ملائكه بوده و هيچ فرقى با آنان نداشته، او و همه فرشتگان در مقامى قرار داشتند كه مىتوان آن را مقام قدس نـاميـد، و امـر به سجـده هم متـوجـه اين مقام بوده، نه به يك يك افرادى كه در اين مقام قرار داشتهاند.
بنابراين معلوم مىشود، ابليس قبل از تمردش فرقى با ملائكه نداشته و پس از تمرد حسابش از آنان جدا شده، ملائكه به آنچه مقام و منزلتشان اقتضا مىكرد، باقى ماندند و خضوع بندگى را از دست ندادند و لكن ابليس بدبخت از آن مقام ساقط گرديد، همچنانكه فرمود: «كانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ اَمْرِ رَبِّه ـ چون از جنس جن بود نسبت به امر پروردگارش فسق ورزيد،» (50 / كهف) و زندگانىاى را اختيار كرد كه جز خروج از كرامت الهى و اطاعت بندگى چيز ديگرى نبود.
خلاصه بحث اين شد كه ابليس موجودى است از آفريدههاى پروردگار كه مانند
1) الميـــــــــــــــــــزان ، ج: 3 ص: 144
انسان داراى اراده و شعور بوده و بشر را دعوت به شر نموده و به سوى گناه سوق مىدهد. اين موجود قبل از اينكه انسانى بهوجود آيد، با ملائكه مىزيسته و هيچ امتيازى از آنان نداشته است، پس از اينكه آدم عليهالسلام پا به عرصه وجود گذاشت، وى از صف فرشتگان خارج شده برخلاف آنان در راه شر و فساد افتاد، و سرانجام كارش به اينجا رسيد كه تمامى انحرافها و شقاوتها و گمراهىها و [اعمال] باطلى كه در بنى نــوع بشـر بـه وقــوع بپيـونـدد، همـه بـه يـك حسـاب مستنـد بـه وى شـود، برعكس ملائكه كه هر فردى از افراد بشر به سوى غايت معارف و سرمنزل كمال و مقام قرب پــروردگــار راه يـافتـه و مىيـابـد، هـدايتـش بـه يـك حسـاب مستند به آنهاست.(1)
ص: 29 و 57
«وَ لِلّــهِ يَسْجُــدُ مــا فِـى السَّمـواتِ وَ ما فِىالاَرْضِ مِنْ دابَّةٍ وَالْمَلائِكَةُ...!»(49 / نحل)
« دابَّة » به معناى هر چيزى است كه تحرك و انتقال از جايى به جايى داشته باشد. عموميت كلمه « دابَّة »، انسان و جن و هر دو را شامل مىشود، چون خدا در كلام خود براى جن نيز دبيب (جنبش) را كه براى ساير جنبندگان از انسان و حيوان هست، اثبات مىكند. و از اينكه ملائكه را جداگانه اسم برد، كاملاً مىتوان فهميد كه هرچند ملائكه نيز آمد و شد و حركت و انتقال از بالا به پايين و به عكس دارند، لكن حركت آنان از نوع حـركت جنبنـدگان و انتقـال مكانى آنان نيست.
اين آيه دلالت دارد بر اينكه در غير كره زمين از كرات آسمان نيز جنبندگانى هستند كه در آنجا مسكن داشته و زندگى مىكنند.(2)
«... يَـــــوْمَ يَقُـــــومُ الــــرُّوحُ وَ الْمَــــلائِكَـــةُ صَفّــــا...!» (38 / نبــــأ)
روحى كه متعلق به ملائكه است، از افاضه روح به اذن خداست. اگر در مورد روح ملك تعبير به تأييد و نفخ نفرموده و در مورد انسان اين دو تعبير را آورده، در مورد ملائكه فرموده: «فَـاَرْسَلْنا اِلَيْهـا رُوحَنا،» (17 / مريم) و يا فرموده: «قُـلْ نَـزَّلَهُ رُوحُ الْقُـدُسِ،» (102 / نحل) و يا فرموده: «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الاَْمينُ،» (193 / شعراء) براى اين بود
كه ملائكه با همه اختلافى كه در مراتب قرب و بعد از خداى تعالى دارند، روح محضاند، و اگر احيانا به صورت جسمى به چشم اشخاصى درمىآيند، تمثلى است كه به خود مىگيرند، نه اينكه به راستى جسمى و سروپايى داشته باشند.
به خلاف انسان كه روح محض نيست، بلكه موجودى است مركب از جسمى مرده و روحى زنده، پس در مورد او مناسب همان است كه تعبير به نفخ «دميدن» بكند، هـمچنـانكه در مورد آدم فـرمـود: «فَاِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحى...!» (29 / نحل)
و همانطور كه اختلاف روح در خلقت فرشته و انسان باعث شد تعبير مختلف شود، و در مورد فرشته به نفخ تعبير نيــاورد هـمچنيـن اختــلافى كه در اثـر روح يعنى حيات هست كه از نظر شرافت و خست مراتب مختلفى دارند، باعث شده كه تعبير از تعلق آن مختلف شود، يكجا تعبير به نفخ كند و در جاى ديگر تعبير به تأييد نمايد، و روح را داراى مــراتـب مختلفــى از نظــر اختـلاف اثرش بداند.(1)
« مَنْ ذَا الَّذى يَشْفَعُ عِنْدَهُ اِلاّ بِاِذْنِهِ يَعْلَمُ ما بَيْنَ اَيْديهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا يُحيطُونَ بِشَىْءٍ مِنْ عِلْمِهِ اِلاّ بِما شاءَ...!» (255 / بقره)
علم خدا به پشت و روى امر شفيعان كنايه است از نهايت درجه احاطه او به ايشان، پس ايشان نمىتوانند در ضمن شفاعتى كه به اذن خدا مىكنند، كارى كه خدا نخواسته و راضى نيست در ملكش صورت بگيرد، انجام دهند. ديگران هم نمىتوانند از شفاعت آنــان سوء استفــاده نمــوده و در ملك خداى تعالى مداخله كنند و كارى صورت دهند كه خـدا آن را مقدر نكرده است.
آيات كريمه زير هم به همين معنا اشاره مىكند كه مىفرمايد: « وَ ما نَتَنَـزَّلُ اِلاّ بِاَمْـرِ رَبِّكَ لَهُ ما بَيْنَ اَيْدينا وَ ما خَلْفَنا وَ ما بَيْنَ ذلِكَ ـ فرشتگان به پيامبر اسلام گفتند: ما جز به امر پروردگارت نازل نمىشويم، پشت و رو و ظاهر و باطن ما از آنِ اوست و پروردگار تو فراموشكار نيست.» (64 / مريم)
« عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ اَحَدا، اِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ... ـ خداست داناى غيب، و غيب خود را براى كسى اظهار نمىكند مگر براى كسانى از رسولانش كه شايستهشان بداند. تازه از پيش رو و پشت سر، سياه زاغشان را چوب مىزند و آنان را مىپايد تا بداند رسالتهاى پروردگارشان را ابلاغ كردند، و خدا به آنچه رسولان دارند آگاه است و شمار تمامى موجودات را شمرده دارد!» (26 و 27 / جـــن)
1) الميزان ، ج: 39 ص: 446
براى اينكه اين آيات احاطه خدا به ملائكه و به انبياء را بيان مىكند تا از انبياء عملى كه او نخواسته سر نزند، و ملائكه جز به امر او نازل نشوند، و انبياء جز آنچه را كه او خواسته ابلاغ نكنند، و بنابراين بيان، مراد از جمله «ما بَيْنَ اَيْديهِمْ،» آن رفتارى است كه از ملائكه و انبياء مشهود و محسوس است، و مراد از جمله «وَ ما خَلْفَهُمْ،» چيزهايى است كه از انبياء غايب و بعيد است، و حوادثى است كه پس از ايشان رخ مىدهد، پس برگشت اين دو جمله به همان غيب و شهادت است.(1)
« عالِــمُ الْغَيْـبِ فَـلا يُظْهِــرُ عَلى غَيْبِــهِ اَحَدا، اِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُـولٍ....» (26 و 27 / جن)
ملائكه آنچه از وحى آسمان كه قبل از نزولش حمل مىكنند و همچنين آنچه از عالم ملكوت مشاهده مىكنند، نسبت به خود آنان مشهود است، نه غيب، هرچند كه براى ما غيب باشد. پس ملائكه را نمىتوان مشمول استثناء «اِلاّ» در آيه فوق دانست، همچنين جمله « فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ اَحَدا،» تنها شامل اهل دنيا مىشود، كه در روى زمين زندگى مىكنند. اگر بنا باشد از سكنه زمين تجاوز كنيم تا شامل ملائكه هم باشد، بايد مردگان را هم كه امور آخرت را كه به نص قرآن غيب اين عالم است مشاهده مىكنند، مشمول استثنا بدانيم و حال آنكه قطعا مشمول نيستند، براى اينكه اگر مردگان هم مشمول باشند، ديگر حتى يك نفر هم در تحت عموم « فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ اَحَدا،» باقى نمىماند، چون هر انسان زمينى روزى از دنيا مىرود و غيب عالم را مىبيند، و در روز قيامت كه «يَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النّاسُ،» (103 / هود) و نيز «ذلِكَ يَوْمٌ مَشْهُودٌ،» (103 / هود) دربــارهاش فـرمـوده، تمـامى مـردم يـكجـا مبعـوث مىشـونـد و غيـب عـالـم براى همه مشهود مىگردد، پس همانطور كه اموات مشمول استثنا نيستند، به خاطر اينكه عالم اموات غير اين عالم است، همچنين ملائكه هم مشمول نيستند، براى اينكه عـالمشـان غيـر ايـن عـالم است.(2)
«وَ عَلَّمَ ادَمَ الاَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ... قالُوا سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا اِلاّ مـا عَلَّمْتَنـا... اِنّى اَعْلَـمُ غَيْـبَ السَّمـواتِ وَ الاَرْضِ...!» (31 تـا 33 / بقـره)
كلمه «اَسْماء» جمعى است كه افاده عموم مىكند و كلمه «كُلَّها» اين عموميت را تأييد كــرده است. در نتيجه مراد از آن تمامى اسمايى خواهد بود كه ممكن است، نام
يك مسمّا واقع بشود.
از سوى ديگر كلمه «عَرَضَهُمْ ـ ايشان را به ملائكه عرضه كرد،» دلالت مىكند بر اينكه هر يك از آن اسماء يعنى مسمّاى به آن اسماء، موجودى داراى حيات و علم بودهاند و در عين اينكه علم و حيات داشتهاند، در پس حجاب غيب، يعنى غيب آسمانها و زمين قــرار داشتـهانـد.
اضــافــه غيـب به آسمــانها و زميــن، از آنجــا كــه مقام آيه شريفه مقام اظهار تمــام قــدرت خــداى تعـالـى، و تمــاميــت احــاطـه او، و عجــز ملائكــه و نقص ايشانست، اضافه ملكى است و در نتيجه افاده مىكند: كه اسماء نامبرده امورى بودهاند كه از همه آسمــانها و زمين غــايـب بـوده، و بـه كلـى از محيـط كـون بيـرون بودهاند.
وقتى اين جهات را در نظر مىگيريم يعنى عموميت اسماء را، و اينكه مسمّاهاى به آن اسماء داراى زندگى و علم بودهاند، و اينكه در غيب آسمانها و زمين قرار داشتهاند، آن وقت با كمال وضوح و روشنى همان مطلبى از آيات موردبحث استفاده مىشود كه آيــه « وَ اِنْ مِـنْ شَـىْءٍ اِلاّ عِنْــدَنـا خَـزائِنُـهُ،» (21 / حجر) درصدد بيان آن است. پس حاصل كلام اين شد كه اين موجودات زنده و عاقلى كه خدا بر ملائكـه عرضه كرد، موجوداتى عالى و محفوظ نزد خدا بودند، كه در پس حجـابهاى غيب محجـوب بودند.
« وَ اَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ ! » آنچه ملائكه اظهار بدارند و آنچه پنهان كننـد، دو قسـم از غيـب نسبى است، يعنى بعضى از غيبهاى آسمانها و زمين است، و به همين جهت در مقابل آن جمله « اَعْلَمُ غَيْبَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ!» قرار گرفت، تا شامل هر دو قسم غيب، يعنى غيب داخل در عالم ارضى و سماوى و غيب خارج از آن بشود.(1)
1) الميزان ، ج: 1 ص: 222
« فَسُبْحـانَ الَّـذى بِيَـدِه مَلَكُـوتُ كُلِّ شَـىْءٍ وَ اِلَيْـهِ تُـرْجَعُـونَ!» (83 / يـس)
مراد از «مَلَكُوت» آن طرف از دو طرف هر چيز است كه رو به خداست. چون هر موجودى دو طرف دارد، يكى رو به خدا و يكى ديگر پشت به خدا. ملكوت هر چيز سمت رو به خداى آن چيز است، و ملك، سمت رو به خلق آن. ممكن هم هست بگوييم: ملكوت به معنـاى هـر دو طـرف هر موجود است، و آيات زير هم بر همين معنا حمل مىشود: «وَ كَذلِكَ نُرِى اِبْراهيمَ مَلَكُوتَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنينَ ـ ما هر دو سوى آسمانها و زمين را به ابراهيم نشان مىدهيم، براى اينكه چنين و چنان باشد، و نيز براى اينكه از يقينداران باشد!» (75 / انعام) و آيه « اَوَ لَمْ يَنْظُرُوا فى مَلَكُوتِ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ ـ چرا به هر دو سوى آسمانها و زمين نظر نمىكنند.» (185 / اعراف) « قُلْ مَنْ بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَىْءٍ ـ بگـو آن كيسـت كـه هـر دو سـوى هـر چيـز را بـه دسـت دارد؟» (88 / مـؤمنـون)
و اگر ملكوت هر چيزى بهدست خداست، براى اين است كه دلالت كند بر اينكه خداىتعالى مسلط بر هرچيز است و غيرخدا كسى دراين تسلط بهره و سهمى ندارد.(1)
1) الميــزان ، ج: 33 ص: 186
«اَوَ لَـــمْ يَنْظُـــرُوا فـى مَلَكُــوتِ السَّمـواتِ وَ الاَرْضِ...؟» (185 / اعــراف)
ملكوت در عرف قرآن و به طورى كه از آيه « اِنَّما اَمْرُهُ اِذا اَرادَ شَيْئا اَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ، فَسُبْحانَ الَّذى بِيَدِه مَلَكُوتُ كُلِّ شَىْءٍ...!» (82 و 83 / يس) استفاده مىشود، عبارت است از باطن و آن طرف هر چيز كه به سوى پروردگار متعال است، و نظر كردن به اين طرف با يقين ملازم است، همچنانكه از آيه « وَ كَذلِكَ نُرِى اِبْراهيمَ مَلَكُوتَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنينَ،» (75 / انعام) اين تلازم به خوبى استفاده مىشود.
پس غــرض از ايـن آيـه تـوبيـخ آنــان در اعــراض و انصــراف از وجـه ملكوتى اشيـاء اسـت كــه چــرا فــرامــوش كــردنـد و در آن نظــر نينــداختنــد تــا برايشان روشــن شــود، آنچــه را كـه رسول خدا صلىاللهعليهوآله به سوى آن دعوتشان مىكند حق است.
و اينكه فرمود: « وَ ما خَلَقَ اللّهُ مِنْ شَىْءٍ !» (185 / اعراف) معناى آيه اين است كه « چرا در خلقت آسمانها و زمين و هر چيز ديگرى از مخلوقات خدا نظر نكردند؟» و بايد نظر كنند، اما نه از آن طرف كه برابر اشياء است، و نتيجه تفكر در آن علم به خواص طبيعى آنهاست، بلكه از آن طرف كه برابر خداست، و تفكر در آن آدمى را به اين نتيجه مىرساند كه وجود اين موجودات مستقل به ذات نيست، بلكه بسته به غير و محتاج به پروردگارىاستكه امر هر چيزىرا او ارادهمىكند و آن پروردگار ربالعالميناست.(1)
«وَ كَـذلِـكَ نُـرِى اِبْـراهيمَ مَلَكُوتَ السَّمواتِ وَالاَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنينَ!» (75/انعام)
معناى آيه اين مىشــود كــه ما ملكــوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نشان داديم و همين معنا باعث شد كه پى به گمراهى پدر و قوم خود برده و به احتجاج به آنان بپردازد و ما هم پــى در پــى با هميــن ارائــه ملكوت تأييدش كرديم تا آنكه شب فرارسيــد و چشمــش به ستــاره افتـــاد... .
و اما معناى ملكوت آسمانها و زمين !
بايد دانست كه ملكوت مانند ملك به معناى قدرت بر تصرف است. چيزى كه
1) الميـــزان ، ج: 16 ص: 259
هست اين هيئت تأكيد در معنا را هم افاده مىكند. كلمه مزبور در قرآن نيز به همان معناى لغوى خود استعمال شده، و معناى جداگانهاى ندارد. و لكن مصداق آن در قرآن غير ساير مصاديق عرفى است، چه ملك و ملكوت كه يك نوع سلطنت است، در ما آدميان يك معناى فرضى و اعتبارى است و واقعيت خارجى ندارد، بلكه مسأله احتياج به اجتماع و احتياج اجتماع به داشتن نظم در اعمال و افراد و برقرار داشتن امن و عدالت و نيروى اجتماعى ما را وادار به قبول و معتبر شمردن آن كرده است و لذا مىبينيم با بيع و هبه و غصب و امثال آن در هر لحظه از شخصى به شخص ديگرى منتقل مىشود. و اين معناى اعتبارى و قراردادى را گرچه مىتوان درباره خداى تعالى هم تصوير كرد، از اين راه كه حكــم به حق در جــامعـه بشرى ملك خداست، همچنانكه خودش هم فرموده: «اِنِ الْحُكْمُ اِلاّ لِلّهِ،» (57 / انعام) و نيز فرمود: «لَهُ الْحَمْدُ فِىالاْوُلى وَ الاْخِرَةِ وَ لَهُ الْحُكْمُ - در دنيا و آخـرت ستــايش او راست و او راســت حكــم!» (70 / قصص)
و لكن همين ملك اعتبارى را اگر به تحليل عقل ببريم خواهيم ديد كه در ميان حقايق اصل و ريشه غيرقابل زوال و انتقالى دارد، زيرا مىبينيم وقتى گفته مىشود: «انسان مالك نفس خويش است،» معنايى جز اين ندارد كه انسان حاكم و مسلط و متصرف در چشم و گوش و ساير قوا و افعال خويش است. به اين معنا كه اگر گوش من چيزهايى را مىشنود، و چشم من چيزهايى را مىبيند، و ساير قوايم كارهايى را انجام مىدهند، همه به پيروى از اراده و حكم من است نه اراده و حكم ديگران. و اين معنا خود حقيقتى است كه در تحقق غيرقابل زوال و انتقالش در ما هيچ شبهه و ترديدى نيست.
آرى قوا و افعال و ساير آثار انسان همه از تبعات و فروعات وجود او و قائم به ذات اوست، مستقل و بىنياز از او و قائم به ذات خود نيست. چشم او به اذن او مىبيند و گوشش به اذن خود او مىشنود، چه اگر او نبود چشمى و ديدنى و گوشى و شنيدنى نبود، اوست كه در اين قوا مانند پادشاهى كه افراد جامعه همه به اذن او كار مىكنند حكومت دارد، و همچنانكه اگر پادشاهى نبود كه زمام تمامى امور در دست وى گرد آمــده، جــامعــهاى تشكيــل نمـىيـافـت، هـمچنيـن اگر نفـس انسان نبود قوايش نيز متشكل نمىشد.
و نيز همچنانكه اگر پادشاهى، فردى را از تصرفى جلوگيرى كند، نمىتواند سرپيچى نمايد و ديگر حكمش در آن تصرف نافذ نيست. همچنين اگر انسان يكى از قواى خود را از عمل بازبدارد، ديگر آن قوه نمىتواند در آن عمل بهكار بيفتد. مالكيت خداى تعالى هم از همين باب است، و نظير مالكيت انسان نسبت به خانه و اثاث خانه خود اعتبارى نيست، بلكه مانند مالكيت آدمى نسبت به قوا و افعالش واقعى و حقيقى
است، زيرا عالم و هرچه در آن است همه فعل خداوند است، و هيچ موجودى از خداوندى كه عالم را آفريده و نظام آن را در دست دارد، نه در ذاتش و نه در توابع ذاتش و نه در قوا و نه در افعالش بىنياز نيست، و در هيچ حال از خود استقلال ندارد، نه در حال انفرادش و نه در حالى كه با ساير اجزاء عالم اجتماع و ارتباط داشته و از آن اجتماع و امتزاج اين نظام عامى كه مىبينيم بهوجود آمده است.
از آيه شريفه « قُلِ اللّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ!» (26 / آلعمــران) و « وَ لِلّــهِ مُلْــكُ السَّمــواتِ وَ الاَرْضِ!» (189 / آلعمران) و « تَبارَكَ الَّذى بِيَدِهِ الْمُلْكُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَديرٌ، اَلَّذى خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَيوةَ... اَلَّذى خَلَقَ سَبْعَ سَمواتٍ طِباقا ! » (1 تا 3 / ملك) هم مالكيت آسمانها و زمين را تعليل مىكند به اينكه خداوند آنها را آفريده، استفاده مىشود كه اگر خداى تعالى را مالك آسمانها و زمين دانسته، براى اين بوده كه وجود و واقعيت آن از خداوند است ؛ و بنابراين بايد گفت به همين جهت كسى شريك ملك خدا نيست، و مالكيتش قابل زوال و انتقال و واگذارى به غير نبوده و معقول نيست كسى او را از مالكيتش عزل نموده و خود به جايش بنشيند.
آيه شريفه « اِنَّما اَمْرُهُ اِذا اَرادَ شَيْئا اَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ، فَسُبْحانَ الَّذى بِيَدِه مَلَكُوتُ كُلِّ شَىْءٍ...!» (82 و 83 / يس) نيز به همين معنا تفسير مىشود، چه آيه دومى بيان مىكند كه ملكوت هر چيزى همان كلمه «كُنْ» است كه خداى سبحان مىگويد، و گفتن او عين فعل و ايجاد اوست، پس معلوم شد كه ملكوت همان وجود اشياء است از جهت انتسابى كه به خداى سبحان داشته و قيامى كه به ذات او دارند، و معلوم است كه چنين امرى قابل شركت نبوده و ممكن نيست چيز ديگرى با خداوند در آن شركت داشته باشد، و بنابراين نظر در ملكوت اشياء بهطور قطع آدمى را به توحيد هدايــت مىكند همچنانكه فرمود: « اَوَ لَمْ يَنْظُرُوا فى مَلَكُوتِ السَّمواتِ وَ الاَرْضِ وَ ما خَلَقَ اللّهُ مِنْ شَىْءٍ ـ آيا نظر نكردند در ملكوت آسمانها و زمين و آنچه كه خداوند آفريده؟» (85 / اعراف) با در نظر گرفتن اين مطالب اگر در جمله « وَ كَذلِكَ نُرِى اِبْراهيمَ مَلَكُوتَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ،» و همچنين ساير آيات مربوط به آن دقت شود، به خوبى معلوم مىشود كه مراد از نشان دادن ملكوت آسمانها و زمين همانا نشان دادن خداست، خود را به ابراهيم از مسير مشاهده اشياء، و از جهت استنادى كه اشياء به وى دارند، چه وقتى اين استناد قابل شركت نبود هركسى كه به موجودات عالم نظر كند، بىدرنگ حكم مىكند به اينكه هيــچ يــك از اين مـوجـودات مـربى ديگـران و مدبر نظام جارى در آنها نيست.
«يقين» عبارت است از علم صد در صدى كه به هيچ وجه شك و ترديدى در آن
رخنه نداشته باشد. و بعيد نيست غرض از ارائه ملكوت اين بوده كه ابراهيم عليهالسلام به پايه يقين به آيات خداى برسد به طورى كه در جاى ديگر فرمود: « وَ جَعَلْنـا مِنْهُـمْ اَئِمَّـةً يَهْـدُونَ بِـاَمْـرِنا لَمّا صَبَروُا وَ كانُوا بِاياتِنا يُوقِنُونَ!» همان يقينى كه نتيجهاش يقين به اسماء حسنى و صفات علياى خداوند است، و اين مرحله همان مرحلهاى است كه درباره رسيدن پيغمبر اسلام صلىاللهعليهوآله به آن پايه فرموده است: «سُبْحانَ الَّذى اَسْرى بِعَبْدِه لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ اِلَى الْمَسْجِدِ الاَقْصَا الَّذى بارَكْنا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ اياتِنا ! » (1 / اسراء) و اين يقين به آيات پروردگار منتها درجهاى است كه انبياء عليهمالسلام در سير تكاملى خود مىتوانند، به آن برسند. و اما ذات پروردگار، پس قرآن كريم ساحتش را عالىتر از آن دانسته كه ادراكى به آن تعلق گيرد و احاطه كند و وجودش را امرى مسلم دانسته است.
قــرآن كــريـم بــراى علــم يقينـى بــه آيــات خــداونــد آثــارى بـرشمـرده كــه يكــى از آن آثــار ايـن است كه پــرده حــواس از روى حقايق عالم كون كنار رفته و از آنچه در پس پرده محسوسات است، آن مقدارى كه خدا خواسته باشد ظاهر مىشود، و در اين بـاره فرموده است: «كَلاّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقينِ، لَتَرَوُنَّ الْجَحيمَ،» (5 و 6 / تكاثر) نيــز فــرمــوده: «كَـلاّ اِنَّ كِتـابَ الاَبْرارِ لَفى عِلّيّينَ، وَ ما اَدْريكَ ما عِلِّيُّونَ، كِتابٌ مَرْقُومٌ، يَشْهَــــدُهُ الْمُقَـــرَّبُـــونَ!» (18 تــا 21 / مطففيــن)(1)
«وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِالرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ اَمْرِ رَبّى وَ ما اُوتيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ اِلاّ قَليلاً!»(85 / اسراء)
امر الهى در هر چيز عبارت است از ملكوت آن چيز و فراموش نشود كه ملكوت ابلغ از ملك است، بنابراين براى هر موجودى ملكوتى و امرى است آن چنان كه فرمود: «اَوَ لَمْ يَنْظُرُوا فى مَلَكُوتِ السَّمواتِ وَ الاَرْضِ؟» (185 / اعراف) و نيز فرمود: « تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فيها بِأِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ اَمْرٍ ! » (4 / قدر)
پس ازآنچهگذشت، اينمعنى روشنگرديد كه امر خدا عبارت از كلمه ايجاد اوست و كلمهايجاداوهمانفعلمخصوص بهاوست بدوناينكه اسبابكونى و مادىدرآن دخالت داشته و با تأثيرات تدريجى خود در آن اثر بگذارد. اين همان وجود مافوق نشئه مادى و ظرف زمان است، و روح وجودش از همين باب است يعنى از سنخ امر و ملكوت است.(2)
« اِلاّ مَــنْ خَطِــفَ الْخَطْفَــةَ فَــاَتْبَعَــهُ شِهــابٌ ثــاقِــبٌ!» (10 / صــافــات)
مفسرين براى اينكه مسأله استراق سمع شيطانها در آسمان را تصوير كنند و نيز تصوير كنند كه چگونه شيطانها در اين هنگام با شهابها تيراندازى مىشوند، توجيهاتى ذكر كردهاند، كه همه بر اين اساس استوار است، كه آسمان عبارت است از افلاكى كه محيط به زمين هستند، و جماعتهايى از ملائكه در آن افلاك منزل دارند، و آن افلاك در و ديوارى دارد، كه هيچ چيز نمىتواند وارد آن شود، مگر چيزهايى كه از خود آسمان باشد، و اينكه در آسمان اول، جماعتى از فرشتگان هستند، كه شهابها به دست گرفته، و در كمين شيطانها نشستهاند، كه هر وقت نزديك بيايند تا اخبار غيبى آسمان را استراق سمع كنند، با آن شهابها بر سر ايشان بكوبند، و دورشان سازند، و اين معانى همه از ظاهر آيات و اخبار به ذهن مىرسد.
و لكن امروز بطلان اين حرفها به خوبى روشن شده، لاجرم بايد توجيه ديگرى كرد، و آن توجيه به احتمال ما ـ و خدا داناتر است ـ اين است كه اين بياناتى كه در كلام خداى تعالى ديده مىشود، از باب مثالهايى است كه به منظور تصوير حقايق خارج از حــس زده شــده، تا آنچه خارج از حس است به صورت محسوسات در افهام بگنجد: « وَ تِلْكَ الاَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنّاسِ وَ ما يَعْقِلُها اِلاَّ الْعالِمُونَ ـ اينها همه مثالهايى است كه ما براى مردم (ظاهربين) مىزنيم، و اين مثلها را نمىفهمند مگر مردم عاقل!» (43 / عنكبوت) و اينگونه مثلها در كلام خداى تعالى بسيار است، از قبيل عرش، كرسى، لوح و كتاب.
و بنابراين اساس، مراد از آسمانى كه ملائكه در آن منزل دارند، عالمى ملكوتى خواهد بود كه افقى عالىتر از افق عالم ملك و محسوس دارد، همانطور كه آسمان محسوس ما با اجرامى كه در آن هست، عالىتر و بلندتر از زمين ما هستند.
مراد از نزديك شدن شيطانها، به آسمان، و استراق سمع كردن، و به دنبالش هدف شهابها قرار گرفتن، اين است كه شيطانها مىخواهند، به عالم فرشتگان نزديك شوند، و از اسرار خلقت و حوادث آينده سردرآورند، و ملائكه هم ايشان را با نورى از ملكوت كه شيطانها تاب تحمل آن را ندارند، دور مىسازند. و يا مراد اين است كه شيطانها خود را به حق نزديك مىكنند، تا آن را به تلبيسها و نيرنگهاى خود به صورت باطل جلــوه دهند و يا باطل را به تبليس و نيرنگ به صورت حق درآورند، و ملائكه رشتههاى ايشان را پنبه مىكننــد، و حق صريح را هويدا مىسازند، تا همه به
تلبيس آنها پى برده، حق را حق ببينند و باطل را باطل.
و هميــن كه خداى سبحــان، داستان استــراق سمع شياطيــن را و هدف شهاب قرار گرفتنشان را دنبــال سوگند به ملائكــه وحى و حافظان آن از مداخله شيطانها ذكر كــرده، تا انــدازهاى گفتــار ما را تأييد مىكنــد، و در عين حال خدا داناتر است.(1)
« فَقَضهُنَّ سَبْعَ سَمواتٍ فى يَوْمَيْنِ وَ اَوْحى فى كُلِّ سَماءٍ اَمْرَها وَ زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيـا بِمَصابيحَ...!» (12 / فصلت)
آنچه از ظاهر آيه استفاده مىشود:
اول اين است كه آسمان دنيا از بين آسمانهاى هفتگانــه عبارت اســت از آن فضايــى كه اين ستارگان بالاى سر ما در آن قرار دارند.
دوم اينكه اين آسمانهاى هفتگانه نامبرده، همه جزو خلقت جسمانىاند، و خلاصه همه در داخل طبيعت و ماده هستند، نه ماوراى طبيعت. چيزى كه هست اين عالم طبيعت هفت طبقه است، كه هريك روى ديگرى قرار گرفته، و از همه آنها نزديكتر به ما، آسمانى است كه ستارگان و كواكب در آنجا قرار دارند، و اما آن شش آسمان ديگر، قرآن كريـم هيچ حرفى دربارهشــان نزده، جز اينكه فرمــوده: روى هــم قــرار دارند.
سوم اينكه منظور از آسمانهاى هفتگانه، سيّارات آسمان و يا خصوص بعضى از آنها، از قبيل خورشيد و ماه و غير آن دو نيست.
چهارم اينكه اگر در آيات و روايات آمده كه آسمانها منزلگاه ملائكه است، و يا ملائكه از آسمان نازل مىشوند، و امر خداى تعالى را با خود به زمين مىآورند، و يا ملائكه با نامه اعمال بندگان به آسمان بالا مىروند، و يا اينكه آسمان درهايى دارد، كه براى كفار باز نمىشود، و يا اينكه ارزاق از آسمان نازل مىشود، و يا مطالبى ديگر غير اينها، كه آيات و روايات متفرق بدانها اشاره دارد بيش از اين دلالت ندارد، كه امور نامبرده نوعى تعلق و ارتباط با آسمانها دارند. اما اينكه اين تعلق و ارتباط نظير ارتباطى است كه مابين هر جسمى با مكان آن جسم مىبينيم، بوده باشد، آيات و روايات هيچ دلالتى بر آن ندارد، و نمىتواند هم داشته باشد، چون جسمانيت مستلزم آن است كه
1) الميزان ، ج: 33 ص: 200
محكوم به نظام مادى جارى در آنها باشد، همانطور كه عالم جسمانى محكوم به دگــرگــونى است، محكــوم به تبدل و فنا، و سستى است، آن امور هم محكوم به اين احكام بشود.
آرى امروز اين مسأله واضح و ضرورى شده كه كرات و اجرام آسمانى هرچه و هرجا كه باشند، موجودى مادى و عنصرى جسمانى هستند، كه آنچه از احكام و آثار كه در عالم زمينى ما جريان دارد، نظيرش در آنها جريان دارد، و آن نظامى كه در آيات شريفه قرآن براى آسمان و اهل آسمان ثابت شده، و آن امورى كه در آنها جريان مىيابد، هيچ شباهتى به اين نظام عنصرى و محسوس در عالم زمينى ما ندارد، بلكه به كلى منافى با آن است.
پس ملائكه براى خود عالمى ديگر دارند. عالمى است ملكوتى كه (نظير عالم مادى ما) هفت مرتبه دارد، كه هر مرتبهاش را آسمانى خواندهاند، و آثار و خواص آن مراتب را آثار و خواص آن آسمانها خواندهاند، چون از نظر علو مرتبه و احاطهاى كه به زمين دارند، شبيه به آسمانند، كه آن نيز نسبت به زمين بلند است، و از هر سو زمين را احاطه كرده. و اين تشبيه را بدان جهت كردهاند كه دركش تا حدى براى سادهدلان آسانشود.(1)
1) الميزان ، ج: 34 ص: 272
«وَ لَقَـدْ كَرَّمْنــا بَنى ادَمَ وَ... وَ فَضَّلْناهُــمْ عَلى كَثيـرٍ مِمَّنْ خَلَقْنــا تَفْضيـلاً!»(70 / اسراء)
بعيد نيست كه مراد از « مِمَّنْ خَلَقْنا ـ كسانى كه خلق كرديم،» انواع حيوانات داراى شعور و همچنين جن باشد كه قرآن آن را اثبات كرده. آرى قرآن كريم انواع حيوانات را هم امتهايى زمينى خوانده، مانند انسان كه يك امت زمينى است، و آنها را به منزله صاحبان عقل شمرده و فرمود: «وَ ما مِنْ دآبَّةٍ فِى الاَرْضِ وَ لا طئِآرٍ يَطيرُ بِجَناحَيْهِ اِلاّ اُمَمٌ اَمْثالُكُمْ...،» (38 / انعام) و اين احتمال با معناى آيه مناسبتر است، چون مىدانيم كه غرض از آيه موردبحث بيان آن جهاتى است كه خداوند با آن جهات، آدمى را تكريم كرده، و بر بسيارى از موجودات اين عالم برترى داده، و اين موجودات ـ تا آنجا كه ما ســراغ داريم ـ حيوان و جــن هستند. و اما ملائكــه از آنجائـى كه موجودات مادى و در تحت نظــام حاكم بر عالــم ماده، قرار ندارنــد، نمىتوانيم آنهــا را نيز مشمــول آيه بگيريم.
بنابراين معناى آيه اين مىشود كه ما بنىآدم را از بسيارى مخلوقاتمان كه حيوان و جن بوده باشند، برترى داديم. و اما بقيه موجودات كه در مقابل كلمه «بسيار» قرار دارند يعنى ملائكه خارج از محل گفتارند، زيرا آنها موجوداتى نورى و غيرمادىاند، و داخل در نظام جارى در اين عالم نيستند. و آيه شريفه هرچند درباره انسان بحث مىكنــد، و لكــن از اين نظــر مــورد بحــث قــرارش داده كــه يكــى از موجودات عــالــم مــادى است كــه او را بــه نعمتهــاى نفســى و اضــافــى تكريم كرده
است.
اين آيه ناظر به كمال انسانى از حيث وجود مادى است، و تكريم و تفضيلش در مقايسه با ساير موجودات مادى است، و بنابراين ملائكه به خاطر اينكه از تحت نظام كونى و مادى اين عالم خارجند، از محل كلام بيرونند، و خلاصه تفضيل و برترى دادن انسان از بسيارى موجودات تفضيل از غير ملائكه از موجودات مادى اين عالم است، و امــا ملائكه اصولاً وجودشــان غير اين وجــود است، پس آيه هيچ نظرى به برترى آدمـى از ملائكه ندارد.(1)
« وَ قالُــوا اتَّخَذَ الرَّحْمــنُ وَلَدا سُبْحانَــهُ بَلْ عِبـادٌ مُكْرَمُونَ...!» (26 / انبياء)
خداى تعالى حال ملائكه را در آيه فوق بيان كرده كه بندگانى مكرمند. مراد از اكرام ملائكه اكرامشان به خاطر همان عبوديت بوده، نه به غير آن. مراد از اينكه ملائكه را «عِباد» خواند، با اينكه تمامى موجودات داراى شعور، همه «عِباد» و بندگانند، خواست به آنــان بفهمــانـد كــه عبوديتى كه دارند، خدا به ايشان كرامت كرده است و اين موهبت، عطيهاى است الهـى.
فــرق ميان كرامت ملائكه و كرامت بشر، هرچند كه در هر دو موهبتى است، اين است كه اين موهبــت را به بشر از راه اكتساب مىدهند، ولى به ملائكه بدون اكتساب.(2)
«وَ لَقَـدْ كَرَّمْنا بَنى ادَمَ وَ... وَ فَضَّلْناهُــمْ عَلى كَثيــرٍ مِمَّنْ خَلَقْنــا تَفْضيــلاً!»(70 / اسراء)
مسلمين اختلاف دارند، در اينكه از انسان و ملك كداميك برترند؟ معروف اين است كه انسان افضل است و مراد از افضليت انسان نه همه افراد انسانها است، بلكه افراد مؤمن است، زيرا حتى دو نفر هم اختلاف ندارند، در اينكه پارهاى از افراد انسان از چهارپايان هم پستتر و گمراهترند.
قوام ذات فرشتگــان از قوام ذات انسان افضل و اعمال فرشته خالصتر و
خدايىتر از اعمــال انسان است، اعمــال فرشتگان همرنــگ ذات آنان و اعمــال آدمى همرنگ ذات اوست و كمالــى كه انسان آن را براى ذات خــود هدف قرار داده و در پرتــو اطاعت خدا جستجويــش مىكند، اين كمال را ملائكـه در ابتداى وجـودشان دارا هستند.
البته اين هم هست كه ممكن است همين انسان كه كمال ذاتى خود را به تدريج يا به سرعت و يا به كندى از راه بهدست آوردن استعدادهاى تازه كسب مىكند در اثر آن استعدادهاى حاصله به مقامى از قرب و به حدى از كمال برسد كه مافوق حدى باشد كه ملائكه با نور ذاتىاش در ابتداى وجودش به آن رسيده است. ظاهر كلام خداى تعالى هم اين امكان را تأييد مىكند.
براى اينكه در داستان خلق كردن خليفه براى زمين، برترى انسان را براى ملائكه بيان كرده و فرمود: اين موجود در تحمل علم به اسماء قدرتى دارد كه شما نداريد، او مىتواند علم به تمامى اسماء را تحمل كند، و همين تحمل مقامى است از كمال كه مقام تسبيح ملائكه به حمد خدا و تقديسشان به آن پايه نمىرسد، و مقامى است كه باطن انســان را از فساد و سفــك دماء پاك مىكند و لذا مىبينيم كه ملائكه به اين قانع شدند.
و نيز داستان مأمور شدن ملائكه به سجده كردن بر آدم و اينكه همه آنان وى را سجده كردند، يادآور شده و مىفرمايد: «فَسَجَدَ الْمَـلائِكَةُ كُلُّهُمْ اَجْمَعُونَ،» (30 / حجر) سجده ملائكه بر آدم از باب خضوع ايشان در برابر مقام كمال انسانى بوده و آدم جنبه قبله را براى ايشان داشته، وى با وجود خود، انسانيت را در برابر ايشان مجسم نموده بود، ايـن بود آنچه كه از ظاهر آيات موردبحث و ساير آياتى كه آورديم، استفاده مىشد.(1)
«وَ اِذْ قــالَ رَبُّــــكَ لِلْمَــلائِكَــةِ اِنّــى خــــالِــقٌ بَشَــــرا... فَــاِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْـــتُ فيــهِ مِــنْ رُوحــى فَقَعُــوا لَهُ ســاجِدينَ...!» (29 و 30 / حجر)
ملائكه مأمور شده بودند بر نوع بشر سجده كنند، نه بر شخص آدم، و خلاصه خصوصيات فردى آدم دخالتى در اين امر نداشته، بلكه خصوصيات نوعىاش باعث اين امر شده است. اين سجده هم صرفا از باب تشريفات اجتماعى نبوده، نتيجهاى حقيقى و واقعى باعث شده است و آن عبارت است از خضوع به حسب خلقت.
1) الميزان ، ج: 25 ص: 274
پس ملائكه بر حسب غرضى كه در خلقتشان بوده، خاضع براى انسانند، آن هم بر حسب غرضى كه در خلقت انسان بوده، (يعنى نتيجه خلقت بشر اشرف از نتيجه خلقت ملائكه است،) و ملائكــه مسخّــر براى بشــر و در راه سعادت زندگى اوســت و به عبــارت ديگر انسان منزلتى از قرب و مرحلهاى از كمال دارد كه مافــوق قرب و كمــال ملائكــه است.
پس اينكه مىبينيم، همه ملائكه مأمور به سجده بر آدم شدند، مىفهميم همه آنان مسخّر در راه به كمال رساندن سعادت بشرند، و براى فوز و فلاح او كار مىكنند، پس ملائكه اسبابى الهى و اعوانى براى انسانند كه او را در راه رساندنش به سعادت و كمال يارى مىكنند.
اينجاست كه براى كسانى كه متدبّر و فطن باشند، روشن مىگردد كه امتناع ابليس از سجده به خاطر استنكافى بود كه از خضوع در برابر نوع بشر داشت، و او نمىخواســت ماننــد ملائكــه در راه سعادت بشر قــدم بردارد و او را در رسيدنــش به كمال مطلوبش كمــك نمايد، ولى ملائكـه در اين بــاب اظهــار خضــوع نمودنــد.(1)
«اِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ اِنّى خالِقٌ بَشَرا مِنْ طينٍ، فَاِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ روُحــى فَقَعُوا لَهُ ساجِـديــنَ!» (71 و 72 / ص)
اين دو آيه كلام خداى تعالى است، كه به زمان بگومگوى ملائكه اشاره مىكند. جمله «اِنّى جاعِلٌ فِى الاَرْضِ خَليفَةً !» (30 / بقره) كه خطاب ديگرى است از خدا به ملائكه، و جمله « اِنّى خالِقٌ بَشَرا مِنْ طينٍ!» (71 / ص) كه آن نيز خطاب خدا به ملائكه است، دو جمله متقارن است، كه در يك زمان و يك ظرف واقع شدهاند.
تسويه انسان به معناى تعديل اعضاء اوست، به اينكه اعضاى بدنى او را با يكديگر تركيب و تكميل كند، تا به صورت انسانى تمام عيار درآيد، و دميدن روح در آن، عبارت است از اينكه او را موجودى زنده قرار دهد، و اگر روح دميده شده در انسان را به خود خداى تعالى نسبت داده، و فرموده: « از روح خودم در آن دميدم!» به منظور شرافت دادن بــه آن روح است. و جمله «فَقَعُوا» امر است، و اين امر نتيجه و فرع تسويه و نفخ روح واقع شده، مىفرمايـد حال كه از روح خودم در آن دميدم، شما ملائكه بر او سجده
1) الميـــــــــــــــــزان ، ج: 23 ص: 232
كنيد.
« فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ اَجْمَعُونَ، اِلاّ اِبْليسَ...!» (73 و 74 / ص) دلالت اين جمله بر اينكه تمامىفرشتگان براىآدم سجدهكردند و احدى از آن تخلف نكرده، روشناست.(1)
«وَ اِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ اِنّى جاعِلٌ فِى الاَرْضِ خَليفَةً... وَ عَلَّمَ ادَمَ الاَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ...!» (30 و 31 / بقره)
ملائكه از كلام خداى تعالى كه فرمود: «مىخواهم در زمين خليفه بگذارم!» چنين فهميده بودند كه اين عمل باعث وقوع فساد و خونريزى در زمين مىشود، چون مىدانستند كه موجود زمينى به خاطر اينكه مادى است، بايد مركب از قوايى غضبى و شهوى باشد، و چون زمين دار تزاحم و محدود الجهات است و بقا در آن به حد كمال نمــىرســد، مگــر بــا زندگــى دستهجمعــى و معلــوم است كه اين نحــوه زندگــى بــالاخــره به فســاد و خونــريــزى منجـــــر مىشـــود.
در حالى كه مقام خلافت همانطور كه از نام آن پيداست، تمام نمىشود مگر به اينكه خليفه نمايشگر مستخلف باشد و تمامى شئون وجودى و آثار و احكام و تدابير او را حكايت كند، البته آن شئون و آثار و احكام و تدابيرى كه به خاطر تأمين آنها خليفه و جانشين براى خود معين كرده است.
و اين سخن فرشتگان پرسش از امرى بوده كه نسبت به آن جاهل بودهاند. خواستهانــد اشكالى را كه در مسألــه خلافت يك موجود زمينى به ذهنشان رسيده، حل كنند، نه اينكه در كار خداى تعالى اعتراض و چون و چرا كرده باشنــد. به دليــل اين اعترافــى كه خداى تعالــى از ايشان حكايــت كرده، كه دنبــال سؤال خــود گفتهانــد: « اِنَّكَ اَنْــتَ الْعَليمُ الْحَكيمُ ـ تنها داناى على الاطلاق و حكيم علىالاطلاق تو هستـى!» (32 / بقره) چون اين جملـه با حرف «اِنَّ» آغـاز شده، مىفهمانــد كه فرشتگان مفــاد جمله را مسلــم مىدانستهانــد.
«اِنّــى اَعْلَمُ مــا لا تَعْلَمُــونَ وَ عَلَّــمَ ادَمَ الاَسْمــاءَ كُلَّهــا!» (30 و 31 / بقره)
خداى سبحان در رد پيشنهاد ملائكه، مسأله فساد در زمين و خونريزى در آن را از خليفه زمينى نفى نكرد و نفرمود كه نه، و نيز دعوى ملائكه را مبنى بر اينكه ما تسبيح و تقديس تو مىكنيم انكار نكرد، بلكه آنان را بر دعوى خود تقرير و تصديق كرد.
1) الميزان ، ج: 34 ص: 37
در عوض مطلب ديگرى عنوان نمود و آن، اين بود كه در اين ميان مصلحتى هست، كه ملائكه قادر به ايفاى آن نيستند و نمىتوانند آن را تحمل كنند، ولى اين خليفه زمينى قادر بر تحمل و ايفاى آن مىباشد. آرى انسان از خداى سبحان كمالاتى را نمايش مىدهد، و اسرارى را تحمل مىكند، كه در وسع و طاقت ملائكه نيست.
اين مصلحت بسيار ارزنده و بزرگ است، به طورى كه مفسده فساد و سفك دماء را جبران مىكند. ابتدا در پاسخ ملائكه فرمود: «من مىدانم آنچه را كه شما نمىدانيد!» و در نوبت دوم، به جاى آن جواب، اين طور جواب مىدهد كه: «آيا به شما نگفتم من غيب آسمانها و زمين را بهتر مىدانم؟» و مراد از غيب، همان اسماءِ است نه علم آدم به آن اسما. چون ملائكه اصلاً اطلاعى نداشتند، از اينكه در اين ميان اسمايى هست، كه آنان علم بدان ندارند. ملائكه اين را نمىدانستند، نه اينكه از وجود اسماء اطلاع داشته، و از علم آدم بدانها بىاطلاع بودهاند، وگرنه جا نداشت خداى تعالى از ايشان از اسماء بپــرســد، و اين خود روشن است، كه سؤال نامبرده به خاطر اين بوده كه ملائكه از وجـود اسمــاء بىخبــر بــودهاند.
پس اين سياق به ما مىفهماند: كه ملائكه ادعاى شايستگى براى مقام خلافت كرده، و اذعان كردند به اينكه آدم اين شايستگى را ندارد، و چون لازمه اين مقام آن است كه خليفه اسماء را بداند، خداى تعالى از ملائكه از اسماء پرسيد، و آنها اظهار بىاطلاعى كردند، و چون از آدم پرسيد، و جواب داد، بدين وسيله لياقت آدم براى حيازت اين مقام و عدم لياقت فرشتگان ثابت گرديد.
نكته ديگر كه در اينجا هست، اين است كه خداى سبحان دنبال سؤال خود، اين جمله را اضافه فرمود: «اِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ ـ اگر راستگو هستيد؟» و اين جمله اِشعار دارد بر اينكه ادعــاى ملائكه ادعاى صحيحــى نبوده، چون چيــزى را ادعا كردهاند كه لازمــهاش داشتـــن علـــم اســت.
اين جمله اِشعار دارد بر اينكه اسماء نامبرده، و يا مسمّاهاى آنها موجودات زنده و داراى عقل بودهاند كه در پس پرده غيب قرار داشتهاند، و به همين جهت علم به آنها غير آن نحوه علمى است كه ما به اسماء موجودات داريم، چون اگر از سنخ علم ما بود، بايد بعد از آنكه آدم به ملائكه خبر از آن اسماء داد، ملائكه هم مثل آدم داناى به آن اسماء شده باشند، و در داشتن آن علم با او مساوى باشند، براى اينكه هرچند در اين صورت آدم به آنان تعليم داده، ولى خود آدم هم به تعليم خدا آن را آموخته بود. پس ديگر نبايد آدم اشرف از ملائكه باشد و خدا او را بيشتر گرامى بدارد.
و نيز اگر علم نامبرده از سنخ علم ما بود، نبايد ملائكه به صرف اينكه آدم علم به اسماء دارد، قانع شده باشند و استدلالشان باطل شود. و سخن كوتاه، آنكه معلوم مىشود آنچه آدم از خدا گرفت و آن علمى كه خداى به وى آموخت، غير آن علمى بود كه ملائكه از آدم آموختند. علمى كه براى آدم دست داد، حقيقت علم به اسماء بود، كه فراگرفتن آن براى آدم ممكن بود، و براى ملائكه ممكن نبود، و آدم اگر مستحق و لايق خلافت خدايى شد به خاطر همين علم به اسماء بود، نه به خاطر خبر دادن از آن وگرنه بعد از خبر داشتن ملائكه هم مانند او باخبر شدند، ديگر جا نداشت كه باز هم بگويند ما علمى نداريم: « سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا اِلاّ ما عَلَّمْتَنا...!»
پس، از آنچه گذشــت، روشن شد كه علــم به اسماء آن مسميّــات، بايد طورى بوده باشــد كه از حقايــق و اعيان وجودهــاى آنها كشــف كند، نه صــرف نامهــا، كه اهل هر زبانــى براى هر چيــزى مىگذارنــد.
پس معلوم شد كه آن مسميّات و ناميدهها كه براى آدم معلوم شد، حقايق و موجوداتى خارجى بودهاند، نه چون مفاهيم كه ظرف وجودشان تنها ذهن است. و نيز موجوداتى بودهاند كه در پس پرده غيب، يعنى غيب آسمانها و زمين نهان بودهاند، و عالــم شدن به آن موجــودات غيبــى، يعنى آن طورى كه هستنــد، از يك ســو تنها براى موجود زمينــى ممكن بوده، نه فرشتگان آسمانى و از سوى ديگر آن علم در خــلافــت الهـــى دخــالــت داشتــه است.
اسماء نامبرده امورى بودهاند كه از همه آسمانها و زمين غايب بوده و به كلى از محيط كون بيرون بودهاند. وقتى عموميت اسماء را در نظر بگيريم و اينكه مسمّاهاى به آن اسماء داراى زندگى و علم بودهاند، و اينكه در غيب آسمانها و زمين قرار داشتهاند، آن وقت با كمال وضوح و روشنى همان مطلبى از آيات موردبحث استفاده مىشود كه آيــه زيــــر درصــــدد بيــان آن اســت:
«وَ اِنْ مِنْ شَىْءٍ اِلاّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ اِلاّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ ـ هيچ چيز نيست مگر آنكه نزد ما خزينههـاى آن هست، و ما از آن خزينههــا نازل نمىكنيــم مگر به اندازه معلــوم!» (21 / حجر)
اين موجودات زنده و عاقلى كه خدا بر ملائكه عرضه كرد، موجوداتى عالى و محفوظ نزد خدا بودند، كه در پس حجابهاى غيب محجوب بودند و خداوند با خير و بركت آنها هر اسمى را كه نازل كرد، در عالم نازل كرد و هرچه كه در آسمانها و زمين هست از نور و بهاى آنها مشتق شده است، و آن موجودات با اينكه بسيار و متعددند، در عين حال تعدد عددى ندارند، و اينطور نيستند كه اشخاص آنها با هم متفاوت باشنــد،
بلكه كثرت و تعــدد آنها از باب مرتبه و درجه است، و نزول اسم از ناحيه آنها نيز به اين نحـو نزول است.(1)
«...ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لاِدَمَ...!» (11 / اعراف)
سجده ملائكه براى جميع بنى نوع بشر و در حقيقت خضوع براى عالم بشريت بوده، و اگر حضرت آدم عليهالسلام قبلهگاه سجده ملائكه شده، از جهت خصوصيت شخصىاش نبوده، بلكه از اين باب بوده كه آدم عليهالسلام نمونه كامل انسانيت بوده، و در حقيقت از طرف تمـام افـراد انسان به منزله نماينده بوده است.
قضيه خلافتىكه آيات 30 تا 33سوره بقره متعرض آن است، برمىآيد كه مأمور شدن ملائكه به سجده متفرع بر خلافت مزبور بوده، و خلافت مزبور مختص به آدم عليهالسلام نبــوده، بلكــه در همـه افراد بشر جــارى است. پس سجــده ملائكه هم سجــده بر جميع افراد انسان است.(2)
« نَحْــنُ اَوْلِيــاؤُكُــمْ فِى الْحَيــوةِ الدُّنْيــا وَ فِــى الاْخِــرَةِ!» (31 / فصلــت)
اينكه در آيه شريفه فوق ولايت ملائكه را ذكر كرده، نه ولايت خدا را، براى اين بوده باشد كه بين اولياى خدا و دشمنان او مقابله و مقايسه كند، چون در حق دشمنانش فــرمــوده بــود: « وَ قَيَّضْنــا لَهُــمْ قُــرَنــاءَ!» (25 / فصلــت) و در آيــه مـورد بحث در مقــابــل آن قــريــنهــا، از قول ملائكــهاش مىفـرمـايد: «ما اولياى شما هستيم!»
و نتيجه اين مقابله آن است كه معلوم شود كه مراد از ولايت ملائكه براى مؤمنين، تشديد و تأييد مؤمنين است، چون ملائكه مؤيد آنهايند كه مختص به اهل ولايت خدايند. و امّا ملائكهاى كه حارس و نگهبان خلقند، و يا آنهايى كه موكل بر ارزاق و اجلهاى مــردم و ساير شئون آنهايند، اختصاصى به مؤمنين ندارند، بلكه مؤمن و كافر برايشـان يكسان است.(3)
«ثُمَّ قُلْنــا لِلْمَلائِكَـةِ اسْجُــدُوا لاِدَمَ فَسَجَدُوآ اِلاّاِبْليسَ لَمْيَكُنْ مِنَالسّاجِدينَ!» (11 / اعراف)
امر به سجده در قصه خلقت آدم و همچنين امتثال ملائكه و تمرّد ابليس و راندهشدنش از بهشت در عين اينكه امر و امتثال و تمرّد و طرد تشريعى و معمولى بوده، در عين حال از يك جريان تكوينى و روابط حقيقى كه بين انسان و ملائكه و انسان و ابليس هست حكايــت مىكند، و مىفهمانــد كه خلقت ملائكــه و جن نسبت به سعادت و شقــاوت انســان چنيـــن رابطـــهاى دارد.
امر پروردگار به اينكه ملائكه بر آدم سجده كنند، براى احترام آدم و بهخاطر قرب منزلتى بود كه وى در درگاه پروردگار داشت.
خداى تعالى آدم را با نعمت خلافت و كرامت ولايت، شرافت و منزلتى داد كه ملائكه در برابر آن منزلت ناگزير از خضوع بودند، و اگر ابليس سر برتافت به خاطر ضديتى بود كه جوهره ذاتش با سعادت انسانى داشت، و لذا هرجا كه با انسان برخورد كرده و مىكند درصدد تباهى سعادت وى برمىآيد، و به محضى كه با او مساس پيدا مىكند گمراهش مىسازد، آرى « كُتِبَ عَلَيْهِ اَنَّهُ مَنْ تَوَلاّهُ فَاَنَّهُ يُضِلُّهُ وَ يَهْديهِ اِلى عَذابِ السَّعيرِ ـ قلم ازلى درباره شيطان چنين نوشته كه هركه با او دوستى كند، او وى را به ضلالت افكنده و به سوى آتش سوزانش راهبر شود!» (4 / حج)(1)
«ثُمَّ قُلْنـا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لاِدَمَ فَسَجَدُوآا اِلاِبْليسَ لَمْ يَكُنْ مِنَالسّاجِدينَ!»(11 / اعراف)
معنى فريب شيطان خوردن و در تحت ولايت شيطان درآمدن، همين است كه گمراه بشود و نداند چه كسى او را گمراه كرده: «اِنَّهُ يَريكُمْ هُوَ وَ قَبيلُهُ مِنْ حَيْثُ لاتَرَوْنَهُمْ اِنّا جَعَلْنَا الشَّياطينَ اَوْلِيآءَ لِلَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ ـ او و گروه وى بهطور مسلم شما را از آنجايى كه خودتان احساس نكنيد، مىبينند. آرى، ما شيطانها را اولياى كسانى قرار داديم كه ايمان نمىآورنـد!» (27 / اعراف)
قرآن كريم نظير اين ولايتى را كه شيطان در گناه و ظلم بر آدميان دارد، براى ملائكه در اطاعت و عبادت اثبات نموده، مىفرمايد: « اِنَّ الَّذينَ قالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُالْمَلائِكَةُ اَلاّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ اَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتى كُنْتُمْ تُوعَدُونَ، نَحْنُ اَوْلِياؤُكُمْ
1) الميزان ، ج: 15 ص: 34
فِى الْحَيوةِ الدُّنْيا ـ كسانى كه گفتند: پروردگار ما خداست و پاى گفته خود هم ايستــاده استقامــت نمودنــد، فرشتگــان بر آنــان نــازل شــده، نويد مىدهنــد كه مترسيــد و غمگين مباشيد، و به بهشتى كه خدايتان وعده داده دلخــوش باشيد (و مطمئن بدانيد كه) ما در زنـدگـى دنيــا اولياى شمــا هستيم ! » (30 و 31 / سجده)
البته اين دو نوع ولايت منافاتى با ولايت مطلقه پروردگار كه آيه « لَيْسَ لَهُمْ مِنْ دُونِهِ وَلِىٌّ وَ لا شَفيعٌ !» (51 / انعام) آن را اثبات مىكند، ندارد.(1)
«قــالَ فَاِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَـرينَ، اِلــى يَــوْمِ الْوَقْـتِ الْمَعْلُومِ ! » (37 و 38 / حجر)
اگر خداى تعالى ابليس را عليه بشر تأييد نموده و او را تا وقت معلوم مهلت داده است، خود بشر را هم به وسيله ملائكه ـ تا دنيا باقى است، باقى هستند ـ تأييد فرموده است. و لذا مىبينيم در پاسخ ابليس در آيات فوق نفرموده: «تو مهلت داده شدهاى،» بلكه فرمود: «تو از زمره مهلت داده شدگانى،» پس معلوم مىشود، غير ابليس كسان ديگرى هم هستند كه تا آخرين روز زندگى بشر زندهاند.
مهلــت دادن ابليس تا روز وقت معلوم از باب تقديم مرجوح بر راجح و يا ابطال قانون عليت نيست، بلكــه از باب آسان ساختــن امر امتحان است و لذا مىبينيم دو طرفى است و در مقابل ابليس، ملائكه را هم مهلت داده است.(2)
«اَلَّذينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ... وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذينَ امَنُوا رَبَّنا وَسِعْتَ كُلَّ شَىْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْما فَاغْفِرْ لِلَّذينَ... !» (7 / مؤمن)
ملائكه حامل عرش از خداى سبحان مىخواهند تا هركس را كه ايمان آورده، بيامرزد. جمله فوق حكايت متن استغفار ملائكه است. ملائكه قبل از درخواست خود نخست خدا را به سعه رحمت و علم ستودهاند. و اگر در بين صفات خداوندى، رحمت را نام برده و آن را با علم جفت كردند، بدين جهت بود كه خدا با رحمت خود بر هر محتاجى انعــام مىكند، و با عمــل خود احتيـاج هر محتـاج و مستعد رحمت را
تشخيص مىدهد.
«...فَاغْفِـرْ لِلَّذينَ تابُوا وَ اتَّبَعُــوا سَبيلَكَ وَقِهِمْ عَــذابَ الْجَحيمِ!» (7 / مؤمن)
اين جمله فرع و نتيجه ثنايى است كه ملائكه در جمله قبلى كرده، و خدا را به سعه علم و رحمت ستودند. مراد از سبيلى كه مؤمنين پيروى آن كردند، همان دينى است كه خدا براى آنان تشريع كرده، و آن دين اسلام است، و پيروى دين اسلام عبارت است از اينكه عمــل خود را با آن تطبيــق دهند، پس مراد از توبــه اين است كه با ايمان آوردن به طرف خدا برگردند.
و معناى جمله اين است كه خدايا حال كه رحمت و علم تو واسع است، پس كسانى را كه با ايمان آوردن به يگانگى تو و با پيروى دين اسلام تو به سوى تو برگشتند، بيامرز، و از عذاب جحيــم حفظشــان فرمــا. و اين همــان غايت و غرض نهايى از مغفرت است.
در اين آيه مجددا نداى (رَبَّنا) را تكرار كردند، تا عطوفت الهى را بيشتر برانگيزند، و مراد از وعدهاى كه خداى تعالى داده، وعدههايى است كه به زبان انبيائش و در كتب آسمانىاش داده است.
مــراد از صلاحيت، صلاحيــت براى داخل بهشت شــدن است و معنــاى جمله چنين اســت: پروردگــارا، هركـس از ايشان و پــدران و همســران و فرزنــدان ايشان را كه صلاحيت داخل شدن بهشت دارنــد، داخل بهشتهاى عدن بفرما.
اين نكته از سياق آيات به خوبى معلوم است كه: استغفار ملائكه براى عموم مؤمنين است، و نيز معلوم است كه مؤمنين را دو قسمت كردند: يكى آن مؤمنينى كه خودشان توبه كرده، و راه خدا را پيروى كردند، كه خدا هم وعده جنات عدن به ايشان داده، و قسم دوم آن مؤمنينى كه خودشان چنين نبودهاند، و لكن صلاحيت داخل شدن در بهشت را دارند، و ملائكه، قسم اول را متبوع و قسم دوم را تابع آنان خواندند.
از اين تقسيم برمىآيد، طايفه اول اشخاصى هستند كه در ايمان و عمل كاملند، چون مقتضاى حقيقت معناى «لِلَّذينَ تابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبيلَكَ،» (7 / مؤمن) همين است، لذا اول اين طايفــه را ذكر كردنــد و از پروردگــار خود خواستنــد تا ايشان را بيامرزد، و وعده بهشـت عدنــى كه به ايشــان داده در حقشــان منجز فرمايد.
و طائفه دوم در مقام و منزلت پايينتر از طائفه اولند، كسانى هستند كه ايمان و عمل صالح خود را به حد كمال نرساندهاند، ايمانى ناقص و ضعيف دارند، و عملى زشت،
ولى با طائفه اول منسوبند، يا پدر و يا فرزند و يا همسرانشانند. از خداى تعالى درخواست كردهاند: كه اين طايفه را هم به طايفه اول و كاملين در ايمان ملحق نموده، در جنات عدن به ايشان برساند، و از بدىها حفظشان فرمايد. « ... اِنَّكَ اَنْتَ الْعَزيـزُ الْحَكيمُ، وَقِهِمُ السَّيِّئاتِ وَ مَنْ تَقِ السَّيِّئاتِ يَوْمَئِذٍ فَقَدْ رَحِمْتَهُ!» (8 و 9 / مؤمن)(1)
«وَالْمَلائِكَةُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِمَنْ فِىالاَرْضِ!» (5 / شورى)
فرشتگان، خداى را از هرچه كه لايق به ساحت قدسش نيست منزه داشته، و او را با شمردن كارهاى جميلش ثنا مىگويند، و يكى از چيزهائى كه لايق ساحت قدس او نيست، همين است كه امر بندگان خود را مهمل گذارد، و آنان را به سوى دينى كه خود تشريع مىكند، و از راه وحى ابلاغ مىفرمايد هدايت نكند، با اينكه اين هدايت يكى از كارهايـى است كه انجامــش از ناحيــه خــدا جميل و پسنديده است.
و از خداى سبحان درخواست مىكنند كه اهل زمين را بيامرزد، و معلوم است كه حصول اين آمرزش سببى دارد كه قبلاً بايد حاصل شده باشد، و آن سبب عبارت است از پيمودن طريق بندگى، و آن هم احتياج به هدايت خود خدا دارد. پس برگشت درخواست مغفرت براى اهل زمين به اين درخواست است كه خدا براى آنان دينى تشريع كند، و آنگاه كسانى را كه به آن دين مىگروند، بيامرزد. پس معناى جمله موردبحث اين مىشود: كه ملائكه از خداى سبحان درخواست مىكنند كه براى ساكنين زمين از طريق وحى دينى تشريع كند، و آنگاه به وسيله آن دين ايشان را بيامرزد.
البته معنا ندارد كه ملائكه براى همه اهل زمين طلب مغفرت كنند، و از خدا بخواهند حتى مشركين را كه مىگفتند «اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَدا،» بيامرزد، با اينكه قبلاً از خود ملائكه حكايت كرده بود كه «يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذينَ امَنُوا ـ براى خصوص مؤمنين استغفار مىكنند.» (7 / مؤمن) پس ناگزير بايد بگوييم منظور از طلب مغفرت، طلب وسيله و سبب مغفرت است، و آن همين است كه نخست براى اهل زمين دينى تشريع كند، تا سپس متدينين به آن دين را بيامرزد.(2)
«اِنَاللّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَىالنَّبِىِّ يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا صَلُّواعَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْليمـا!»
(56 / احزاب)
كلمه «صَلوة» در اصل به معناى انعطاف بوده، صَلوة خدا بر پيغمبر به معناى انعطاف او به وى است، به وسيله رحمتش، البته انعطافى مطلق، چون در آيه شريفه صَلوة را مقيد به قيدى نكرده است، و همچنين صَلوة ملائكه او بر آن جناب انعطاف ايشان است بر وى، به اينكه او را تزكيه نموده، و برايش استغفار كنند، صَلوة مؤمنين بر او انعطاف ايشان است، به وسيله درخواست رحمت براى او.
و در اينكه قبــل از امر به مؤمنيــن كه بر او صلــوات بفرستيــد، نخست صَلوة خــود و ملائكــه خود را ذكــر كرد، دلالتــى هســت بر ايــنكــه صلــوات مؤمنيــن بـر آن جناب پيــروى خداى سبحــان و متابعت ملائكه اوست.
از طريق شيعــه و سنــى هم روايــت بسيــار زيــاد رسيــده، در اينكه طريــق صلوات فرستــادن، مؤمنين بر آن جنــاب، اين اســت كه از خــدا بخواهنــد، بــر او و آل او صلوات بفرستند.(1)
«وَ كَمْ مِنْ مَلَكٍ فِىالسَّمواتِ لاتُغْنى شَفاعَتُهُمْ شَيْئا اِلاّ مِنْ بَعْدِ اَنْ يَأْذَنَ اللّهُ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَرْضى!» (26/نجم)
فرق ميان «اذن» و «رضا» ايــن است كه رضا امرى است باطنى، ولى اذن امر ظاهرى است و اعلام صاحب اذن است.
اين آيه درصدد اين است كه بفرمايد ملائكه از ناحيه خود مالك هيچ شفاعتى نيستند، به طورىكه در شفاعت كردن بىنياز از خداى سبحان باشند، آنطور كه بتپرستان معتقدند، چون تمامى امور به دست خداست، پس اگر شفاعتى براى فرشتهاى باشد، بعد از آن است كه خدا به شفاعتش راضى باشد و اذنش داده باشد. بنابراين مــراد از جملــه «لِمَنْ يَشاءُ» ملائكه است. و معناى آيه اين است كه چه بسيار از فرشتــه در آسمانها هستند كه شفاعتشان هيــچ اثرى ندارد، مگر بعد از آنكه خــداى به هريــك از ايشان كه بخواهــد و راضى باشــد، اجازه شفاعــت داده باشــد.
1) الميــزان ، ج: 32 ص: 221
به هر حال از اين آيه اين معنا به طور مسلم برمىآيد كه، براى ملائكه شفاعتى قايل است. چيزى كه هست شفاعت ملائكه را مقيد به اذن و رضاى خداى سبحان كرده است.(1)
«اِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا وَ ماتُوا وَ هُمْ كُفّارٌ اُولئِكَ عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللّهِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ النّاسِ اَجْمَعينَ!»
(161 / بقره)
در آيه موردبحث مراد از «الَّذينَ كَفَرُوا،» كسانى است كه حق را تكذيب مىكنند و معاند هستند ـ و همانهائى هستند كه در آيه قبل فرمود: آنچه را خدا نازل كرده كتمان مجازاتشان كرد، كه اين خود فرمانى است از خداى سبحان كه هر لعنتى كه از هر انسان و از هر ملكى سر بزند، متوجه ايشان بشود، بدون هيچ استثنا.
پس اين گونه اشخاص سبيل و طريقهشان، طريقه شيطان است كه خدا دربارهاش فرمود: «وَ اِنَّ عَلَيْكَ اللَّعْنَـةَ اِلـى يَوْمِ الدّينِ!» (35 / حجر) چون در اين جمله خداى تعالى تمامى لعنتها را متوجه شيطان كرده. معلوم مىشود اين اشخاص هم (يعنى علمائى كه علم خود را كتمان مىكنند،) در اين لعنت تمام شركاى شيطان، و شيطانهاى ديگرى چون اويند.
و چــهقــدر لحــن ايـــن آيــه شديــد و امــر آن عظيــم اســت !
«خالِدينَ فيهـا،» يعنى اين علماى كتمانگر و اين شيطانهاى انسى، در لعنت خدا و ملائكه جاودانند (و جمله عذاب از آنها تخفيف نمىپذيرد و حتى مهلت هم داده نمىشــونــد!) كه در آن عــذاب در جــاى لعنت آمده، دلالت دارد بر اينكه لعنت خدا و مــلائكــه مبــدل به عذاب مىشود.(2)
«وَ لَوْ نَشــاءُ لَجَعَلْنــا مِنْكُــمْ مَلائِكَـةً فِى الاَرْضِ يَخْلُفُــونَ!» (60 / زخرف)
ظاهر اين آيه شريفه مىخواهد اين استبعاد را برطرف كند كه چگونه ممكن
است يك فرد بشر داراى اين همه كمالاتى كه قرآن درباره عيسى عليهالسلام نقل مىكند، بوده باشد؟ بتواند مرغ بيافريند، مرده زنده كند، و در روزهائى كه طفل گهواره است با مردم حرف بزند و خوارقى مثال اين از خود بروز دهد، و خلاصه مانند ملائكه واسطه فيض در احيا و اماته و رزق و ساير انواع تدبير باشد، و در عين حال عبد باشد، نه معبود، و مألوه باشد، نه اله.
آرى اين گونه كمالات در نظر وثنيت مختص به ملائكه، و ملاك الوهيت آنهاست، كه بايــد به خاطر داشتن آنها پرستيــده شوند، و كوتــاه سخن اينكه از نظر وثنيت محال است، بشرى پيدا شود كه اين نوع كمالاتى را كه مختص ملائكه، اســت دارا باشد.
آيه شريفه مىخواهد اين استبعاد را برطرف ساخته، و بفرمايد خداى تعالى مىتواند انسان را آن چنان تزكيه كند و باطنش را از لوث گناهان پاك سازد، كه باطنش باطن ملائكه گردد، و ظاهرش ظاهر انسان باشد و با ساير انسانهاى روى زمين زندگــى كند، خودش از انسانى ديگر متولد شود، و انسانى ديگــر از او متولد گردد، ولى باطنش باطن ملائكــه باشد، و آنچـه از ملائكه به ظهور مىرسد از او نيز سربزند.
اين كار انقلاب ماهيت نيست، كه بگوئى فى نفسه امرى است محال، و قابل آن نيست كه از خدا سربزند، بلكه نوعى تكامل وجودى است، خداىتعالى انسانى را از حدى از كمــال بيــرون آورده، به حــدى بالاتر از آن مىبرد كه امكان و ثبوتش در جاى خود ثــابــت و مسلــم شــده اســـت.(1)
«يآ اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوآا امِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِه... وَ مَنْ يَكْفُرْ بِاللّهِ وَ مَلاآئِكَتِه وَ كُتُبِه وَ رُسُلِه وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً بَعيدا!» (136 / نساء)
اين آيه به مؤمنين امر مىكند كه دو مرتبــه ايمان بياورند. امر به آن است كه مؤمنين، ايمان اجمالــى خود را بر تفاصيــل اين حقايق بســط دهند، زيرا اينها معارفـى است كه هركدام به ديگرى مربوط هستند و مستلزم يكديگرند.
ايمان به يكى از اين حقايق جز به ايمان به همه آنها بدون استثناء، تمام نيست. اگر به پارهاى از اين حقايق ايمان آورند و پارهاى ديگر را رد كنند، اگر اين معنى را ظاهر كنند، كفر و اگر كتمان و اخفا كنند نفاق است.
1) الميزان ، ج: 35 ص: 189
قسمت اول آيه مردم را دعوت مىكند كه بين همه چيزهائى كه در آيه ذكر شده جمع كنند و اين دعوت با اين ادعاست كه اجزاى اين مجموع به هم مربوطند و از يكديگر جدا نيستند. معنى قسمت دوم آيه اين است كه: هركس به خدا يا ملائكه خدا يا كتب خدا يا رســولان خدا يا روز بازپسين كافــر شود، يعنى هركس به هريــك از اجزاى ايمان كافر شود به گمراهــى دورى افتــاده اســت.
آيات قرآنى ناطق است كه كسى كه به هريك از آنچه در اين آيه ذكر شده ـ بهطور جدا جدا ـ كافر باشد، به حقيقت كافر است.(1)
«... وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ امَنَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ الْكِتابِ وَ النَّبِيّينَ وَ اتَى الْمالَ....»
(177 / بقره)
جمله فوق تعريف ابرار و بيان حقيقت حال ايشان است كه هم در مرتبه اعتقاد تعريفشان مىكند و هم در مرتبه اعمال و هم اخلاق. درباره اعتقادشان مىفرمايد: «مَنْ امَنَ بِاللّهِ ! » و درباره اعمالشان مىفرمايد: «اُولئِكَ الَّذينَ صَدَقُوا،» و درباره اخلاقشان مىفرمايــد: «وَ اُولئِــكَ هُمُ الْمُتَّقُـــنَ.»
و در تعريف اولى كه از ايشان كرده و فرموده: «كسانى هستند كه ايمان به خدا و روز جزا و ملائكه و كتاب و انبيا دارند.» و اين تعريف شامل تمامى معارف حقهاى است كه خداى سبحان، ايمان به آنها را از بندگان خود خواسته است. مراد از ايمان، ايمان كاملى اســت، كه اثرش هرگـز از آن جدا نمىشود، و تخلف نمىكند، نه در قلب و نه در جوارح.
در قلب تخلف نمىكند چون صاحب آن دچار شك و اضطراب و يا اعتراض و يا در پيش آمدى ناگوار دچار خشم نمىگردد، و در اخلاق و اعمال هم تخلف نمىكند، (چون وقتى ايمان كامل در دل پيدا شد، اخلاق و اعمال هم اصلاح مىشود).(2)
«امَنَ الرَّسُولُ بِمـا اُنْزِلَ اِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ امَنَ بِاللّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِـهِ وَ رُسُلِــهِ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ اَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ!» (285 / بقره)
اين قسمت از آيه ايمان پيامبر و مؤمنين را تصديق مىكند، و اگر پيامبر را جداى از مؤمنين ذكر كرده بوده و فرمود: رسول بدانچه از ناحيه پروردگارش نازل شده ايمان دارد، و آنگاه مؤمنين را به آن جناب ملحق كرد، براى اين بود كه رعايت آن جناب را فرموده باشد. و اين عادت قرآن است، كه هر جا مناسبتى پيش آيد، از آن جناب احترامى بـه عمل بيـاورد، و او را جداى از ديگران ذكر نموده، سپس ديگران را به او ملحق سازد.
اين جمله تفصيل آن اجمالى است كه جمله قبل بر آن دلالت مىكرد، چون جمله قبل اجمالاً مىگفت رسول و مؤمنين به آنچه نازل شده ايمان آوردند، و شرح نمىداد كه آنچه نازل شده به چه چيز دعوت مىكند. جمله موردبحث شرح مىدهد كه كتاب نازل بر رسول خدا مردم را به سوى ايمان و تصديق همه كتب آسمانى و همه رسولان و ملائكه خــدا كه بندگان محتــرم اويند دعــوت مىكند، هركــس بدانچــه بر پيامبر اسلام نازل شده ايمان داشته باشــد، در حقيقت به صحيـح همه مطالب نامبرده ايمان دارد.(1)
1) الميزان ، ج: 4 ص: 439
« لَهُ مُعَقِّبتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِه يَحْفَظُونَهُ مِنْ اَمْرِ اللّهِ!»
«بــراى آدمى كه به سوى پروردگــارش برمىگــردد، تعقيــب كنندگانــى است كه از پيــش رو و از پشــت مراقــب اوينــد.» (11 / رعـد)
از مشرب قرآن معلوم و پيداست كه آدمى تنها اين هيكل جسمانى و اين بدن مادى محسوس نيست، بلكه موجودى است مركب از بدن و نفس و شئون و امتيازات عمده او همه مربوط به نفس اوست، نفس اوست كه اراده و شعور دارد، و بهخاطر داشتن آن، مورد امر و نهى قرار مىگيرد. هر چند نفس بدون بدن كارى نمىكند و لكن بدن كارى نمىكنــد و لكن بدن جنبه آلت و ابزارى را دارد كه نفس براى رسيدن به مقاصد و هدفهاى خود آنرا بكار مىزند .
بنابر اين جمله « مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِه،» توسعه مىيابد، هم امور مادى و جسمانى را شامل مىشود، و هم امور روحى را، پس همه اجسام و جسمانياتى كه در طول حيات انسان به جسم او احاطه دارد، بعضى از آنها در پيش سر او واقع شدهاند، و همچنين جميع مراحل نفسانى كه آدمى در مسيرش به سوى پروردگارش مىپيمايد، و جميع احوال روحى كه به خود مىگيرد، و قرب و بعدها و سعادت و شقاوتها و اعمال صالح و طالح و ثواب و عقابهائى كه براى خود ذخيره مىكند، همه آنها يا در پشت سر انسان قرار دارند، و يا در پيش رويش .
و اين معقباتى كه خداوند از آنها خبر داده در اينگونه امور از نظر ارتباطش به انسانها دخل و تصرفهائى دارند،و اين انسان كه خداوند او را توصيف كرده به اينكه مالك نفع و ضرر و مرگ و حيات و بعث و نشور خود نيست و قدرت بر حفظ هيچيك از خود و
آثار خود را چه آنها كه حاضرند و چه آنها كه غايبند ندارد، و اين خداى سبحان است كه او و آثار حاضر و غائب او را حفظ مىكند، و در عين اينكه فرموده: «اللّهُ حَفيظٌ عَلَيْهِمْ ـ خداوند بر ايشان حافظ است!» (6 / شورى) و نيز فرموده: «وَ رَبُّكَ عَلى كُلِّ شَىءٍ حَفيظٌ ـ و پروردگــارت بر هر چيزى نگهبان است!» (21 / سبأ) در عين حال وسائطى را هــم در اين حفظ كــردن اثبات نمــوده، مىفرمايــد: «وَ اِنَّ عَلَيْـكُمْ لَحـافِظين ـ به درستى بر شمـا نگهبانانــى هســت!» (10 / انفطار)
پس اگر خداى تعالى آثار حاضر و غائب انسانى را به وسيله اين وسائط كه گاهى آنها را «حافظين» ناميده و گاهى «معقبات» خوانده، حفظ نمىفرمود، هر آينه فنا و نابودى از هر جهت آنها را احاطه نموده، هلاكت از پيش رو و پشت سر به سويش مىشتافت. چيزى كه هست همانطور كه حفظ آنها به امرى از ناحيه خداست همچنين فناى آن و فساد و هلاكتش به امر خداست .
و اگر ملائكه عملى مىكنند، آن نيز به امر خداست. از همين جا معلوم مىشود كه اين معقبات (نگهبانان) همانطور كه آنچه حفظ مىكنند به امر خدا مىكنند، همچنين از امر خدا حفظ مىكنند، چون فنا و هلاكت و فساد هم امر خداست، همانطور كه بقا و استقامت و صحت به امر خداست، پس هيچ مركب جسمانى و مادى دوام نمىيابد مگر به امر خدا، و هيچ يك از آنها تركيبش انحلال و فساد نمىيابد، مگر به امر خدا. در معنويات هم حالت روحى و يا عمل و يا اثر علمى دوام نمىيابد مگر به امر خدا، و هيچ يك از آنها دچار حبط و زوال و فساد نمىشوند مگر باز به امر خدا. آرى امر همهاش از خداست و همهاش به سوى خدا برگشت دارد .
آيه شريفه به طورى كه سياق مىرساند ـ و خدا داناتر است ـ اين معنا را افاده مىكند كه براى هر فردى از افراد به هر حال كه بوده باشند معقبهايى هستند، كه ايشان را در مسيرى كه به سوى خداوند دارند تعقيب نموده، و از پيش رو و از پشتسر در حال حاضر و درگذشته به امر خدا حفظشان مىكنند، و نمىگذارند حالشان به هلاكت و فساد و يا شقاوت كه خود امر ديگر خداست متغير شود، و اين امر ديگر كه حال را تغيير مىدهد وقتى اثر خود را مىكند كه مردم خود را تغيير دهند، در اين هنگام اســت كه خدا هم آنچــه از نعمت كه به ايشــان داده تغييــر مىدهد، و بــدى را برايشــان مىخواهد، و وقتى بدى را براى مردمى خواست ديگر جلوگيرى از آن نيست.
اينكــه خــدا حافــظ اســت و او ملائكــهاى دارد كه متصــدى حفظ بندگاننــد، خود يك حقيقت قرآنـى است.(1)
1) الـميـــــــزان ج: 22، ص: 195
«اِنْ كُـــلُّ نَفْـسٍ لَمّـا عَلَيْهــا حــافِــــظٌ!» (4 / طارق)
معناى آيه اين است كه هيچ نفسى نيست، الاّ اينكه نگهبانى بر او موكل است؛ و مراد از موكل شدن نگهبانى براى حفظ نفس اين است كه فرشتگانى اعمال خوب و بد هركسى را مىنويسد، و به همان نيت و نحوهاى كه صادر شده مىنويسد، تا بر طبق آن در قيامت حساب و جزا داده شوند، پس منظور از حافظ فرشته و منظور از محفوظ، عمل آدمى است. همچنانكه در جاى ديگر فرموده: «و بهدرستى كه بر هر يك از شما حافظانى موكلند، حافظانى بزرگوار و نويسنده، آنچه شما انجام دهيد مىدانند.»
و بعيد نيست كه مراد از حفظ نفس حفظ خود نفس و اعمال آن باشد و منظور از حافظ جنس آن بوده باشد كه در اين صورت چنين افاده مىكند كه جانهاى انسانها بعد از مردن نيز محفوظ است، و با مردن نابود و فاسد نمىشود، تا روزى كه خداى سبحان بدنها را دوباره زنده كند، در آن روز جانها به كالبدها برگشته، دوباره انسان به عينه و شخصه همان انسان دنيا خواهد شد، آنگاه طبق آنچه اعمالش اقتضا دارد جزا داده خواهد شد، چون اعمال او نيز نزد خدا محفوظ است، چه خيرش و چه شرش .
بسيارى از آيات قرآن كه دلالت بر حفظ اشياء دارد اين نظريه را تأييد مىكند، مانند: «بگو ملك الموتى كه موكل بر شماست، شما را تحويل مىگيرد.» و «خداست كه جانها را در حين مرگش مىگيرد، و جانهايى را كه هنوز نمرده و به خواب مىرود مىگيرد، اگر اجلش رسيده باشد ديگر به بدنش برنمىگردد، و نزد خود نگه مىدارد.»
ظاهر آيهاى كه در سوره انفطار بود و مىگفت وظيفه ملائكه حافظ، حفظ نامههاى اعمال است، با اين نظريه منافات ندارد، براى اينكه حفظ جانهاهم مصداقى از نوشتن نامه است، همچنانكه از آيه:«اِنّا كُنّا نَسْتَنْسِخُ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ!» (29 / جاثيه) اين معنا استفـــاده مىشـود.(1)
«وَ اِنَّ عَلَيْكُمْ لَحافِظينَ كِراما كاتِبينَ يَعْلَمُونَ ماتَفْعَلُونَ!» (10تا12 / انفطار)
اين آيه شريفه اشاره دارد به اينكه اعمال انسان غير از طريق يادآورى خود
1) الميزان ج: 40، ص: 171
صاحب عمل از طريقى ديگر محفوظ است، و آن محفوظ بودن اعمال با نوشتن ملائكه نويسنده اعمال است، كه در طول زندگى هر انسانى موكل بر اوست، و بر معيار آن اعمال پاداش و كيفر مىبيند، همچنان كه فرمود: « وَ نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيمَةِ كِتابا يَلْقيهُ مَنْشُورا. اِقْرَا كِتابَكَ كَفى بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسيبا ـ روز قيامت برايش نامهاى بيرون مىآوريم كه آنرا گشوده مىبيند به او گفته مىشود كتابت را بخوان كه در امروز خودت براى حسابرســى عليه خودت كافـى هستى.» (13و14/ اسراء)
ـ «اِنَّ عَلَيْكُـــــمْ لَحــــــافِظيــــنَ!»
يعنى از ناحيه ما حافظانى موكل بر شما هستند كه اعمال شما را با نوشتن حفظ مىكنند.اين آن معنائى است كه سياق افادهاش مىكند .
ـ « كِــرامــا كاتِبيـــنَ!»
حافظانى كه داراى كرامت و عزتى نزد خداى تعالى اند، و اين توصيف يعنى توصيف ملائكه به كرامت در قرآن كريم مكرر آمده، و بعيد نيست كه با كمك سياق بگوييم: مراد از اين است كه فرشتگان به حسب خلقت موجوداتى مصون از گناه و معصيتند، و مفطور بر عصمت، مؤيد اين احتمال آيه شريفه « بَلْعِبادٌ مُكْرَمُونَ. لايَسْبِقـُونَـهُ بِـالْقَـوْلِ وَ هُمْ بِـاَمْــرِه يَعْمَلـُونَ،» ( 26 و 27 / انبياء )است كه دلالت بر اين دارد كــه مــلائكــه اراده نمىكنند، مگر آنچه را خدا اراده كرده باشد و انجام نمىدهند مگــر آنچـــــه كــه او دستــــور داده بــاشــــد، و همچنيــن آيــه «كــرام بــرره!»
و مراد از كتاب در كلمه «كاتبين» نوشتن اعمال است، به شهادت اينكه مىفرمايد: «يَعْلَمُونَ ما تَفْعَلُونَ،» (12 / انفطار) و « اِنّا كُنّا نَسْتَنْسِخُ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ،» (29 / جاثيه)
ـ «يَعْلَمُونَ مـا تَفْعَلُونَ!»
در اين جمله مىخواهد بفرمايد: فرشتگان در تشخيص اعمال نيك از بد شما و تميز حسنه آن دچار اشتباه نمىشوند، پس اين ملائكه را منزه از خطا مىدارد، همچنانكه آيه قبلى آنان را منزه از گناه مىداشت، بنابر اين ملائكه به افعال بشر با همه جزئيات و صفات آن احاطه دارند، و آن را همانطور كه هست حفظ مىكنند .
در اين آيات عدّه اين ملائكه كه مأمور نوشتن اعمال انسانند معين نشده، بله در آيه زير كه مىفرمايد: «اِذْ يَتَلَقَّى الْمُتَلَقِّيانِ عَنِ الْيَمينِ وَ عَنِ الشِّمالِ قَعيدٌ،» (17 / ق) استفاده مىشود كه براى هر يك انسان دو نفر از آن مــلائكــه موكلند، يكى از راست و يكى از چپ .
در تفسير آيه «اِنَّ قُرْانَ الْفَجْرِ كانَ مَشْهُودا،» (78 / اسراء) اخبار رسيده دلالت دارد بر اينكه نويسندگان اعمال هر روز بعد از غروب خورشيد بالا مىروند و نويسندگان ديگرى نازل مىشوند و اعمال شب را مىنويسند تا صبح شود، و بعد از طلوع فجر صعود نموده مجددا ملائكه روز نازل مىشوند. در روايات آمده كه فرشته طرف راست مأمــور نوشتن حسنات و طرف چپ مأمور نوشتن گناهان است .
در آيه مورد بحث كه مىفرمايد:«يَعْلَمُونَ مـا تَفْعَلُونَ،» دلالتى بر اين معناست كه نويسندگان داناى به نيات نيز هستند، چون مىفرمايد: آنچه انسانها مىكنند مىدانند. و معلوم اســت كه بدون علــم به نيات نمىتواننــد به خصوصيــات افعال و عناوين آن، و اينكــه خيــر است يــا شــرّ علــم پيدا كننــد. پس معلــوم مىشــود ملائكــه دانــاى بـه نيــات نيـز هستند .(1)
«اِذْ يَتَلَقَّى الْمُتَلَقِّيانِ عَنِ الْيَمينِ وَ عَنِ الشِّمالِ قَعيدٌ.» (17 / ق)
مراد از «مُتَلَقِّيانِ» به طورى كه از سياق استفاده مىشود دو فرشتهاى است كه موكل بر انسانند و عمل او را تحويل گرفته و آنرا با نوشتن حفظ مىكنند و جمله «عَنِالْيَمينِ وَ عَنِ الشِّمالِ قَعيدٌ،» يعنى دو فرشتهاى كه يكى از طرف دست راست نشسته، و يكى از طرف چپ نشسته ،كه منظور از دست راست و چپ، راست و چپ آدمى است .
اين جمله مىخواهد موقعيتى را كه نسبت به انسان دارند تمثيل كند. دو طرف خير و شر انسان را كه حسنات و گناهان منسوب به دو جهت است، به راست و چپ محسوس انســان تشبيه كند، (وگرنه فرشتگـان موجوداتى مجردند كه در جهت قرار نمىگيرند.)
«اِذْ يَتَلَقَّى الْمُتَلَقِّيانِ،» يعنى به يادآور و متوجه باش اين را كه دو فرشته عمل انسان را مىگيرنــد. منظور از اين دستــور اين است كه به علــم خداى تعالــى اشــاره كنــد، و بفهماند كه خداى سبحــان از طريق نوشتــن اعمال انسانها به وسيله ملائكه، به اعمــال انسان علم دارد، علاوه بر آن علمى كه بدون وساطت ملائكه و هر واسطهاى ديگر نسبت به انسان دارد.(2)
«ما يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ اِلاّ لَدَيْهِ رَقيبٌ عَتيدٌ!» (18 / ق)
«هيچ سخنى در فضاى دهان نمىآورد، مگر آنكه در همانجا مراقبان آماده است!»
كلمه «رَقيبٌ» به معناى محافظ و كلمه «عَتيدٌ» به معناى كسى است كه فراهم كننده مقدمــات آن ضبط و حفظ است: يكى مقدمات را براى ديگرى فراهم مىكند تا او از نتيجه كار وى آگــاه شـود .
و اين آيه شريفه بعد از جمله «اِذْ يَتَلَقَّى الْمُتَلَقِّيانِ،» كه آن نيز درباره فرشتگان موكــل است، دوباره راجــع به مراقبــت دو فرشتــه سخن گفته، با اينكه جمله اولى تمامى كارهــاى انسان را شامل مىشــد، و جمله دوم تنهـا راجـع تكلم انسان است.(1)
«وَ يُرْسِلُ عَلَيْكُمْ حَفَظَةً!» (61 / انعام)
«حَفَظَةً» كارشان حفظ آدمى است از همه بليّات و مصايب، نه تنها بلاى خصوصى .
و جهت احتياج آدمى به اين حفظه اين است كه نشئه دنيوى نشئه اصطكاك و مزاحمت و برخورد است، و هيچ موجودى در اين نشئه نيست مگر اينكه موجودات ديگرى از هر طرف مزاحم آنند، آرى اجزاى اين عالم همه و همه در صدد تكاملاند، و هر كدام در اين مقامند كه سهم خود را از هستى بيشتر كنند. و پر واضح است كه هيچ كدام سهم بيشترى كسب نمىكنند، مگر اينكه به همان اندازه از سهم ديگران مىكاهند، به همين جهت موجودات جهان همواره در حال تنازع و غلبه بر يكديگرند .
يكى از اين موجودات انسان است، كه تا آنجا كه ما سراغ داريم تركيب وجوديش از لطيفترين و دقيقترين تركيبات موجود در عالم صورت گرفته، و معلوم است كه رقبا و دشمنان چنين موجودى از رقباى هر موجود ديگرى بيشتر خواهند بود، و لذا به طورى كه از روايات هم بر مىآيد خداى تعالى از ملائكه خود كسانى را مأمور كرده تا او را از گزند حوادث و از دستبرد بلايا و مصايب حفظ كنند، و حفظ هم مىكنند، و از هلاكت نگهش مىدارند، تا اجلش فرا رسد. در آن لحظهاى كه مرگش فرا مىرسد، دست از او برداشته او را به دست بليات مىسپارند تا هلاك شود.(2)
«لَهُ مُعَقِّبتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِه يَحْفَظُونَهُ مِنْ اَمْرِ اللّهِ اِنَّ اللّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَـوْمٍ حَتّـى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ!» (11 / رعد)
خداى تعالى محافظينى از ملائكه (معقبات) قرار داده و بر افراد بشر موكل كرده تا او را به امر خدا از امر خدا حفظ نمايند، و از اينكه هلاك شود، و يا از وضعى كه دارد دگرگون گردد، نگهدارند. چون سنت خدا بر اين جريان يافته كه وضع هيچ قومى را دگرگون نسازد مگر آنكه خودشان حالات روحى خود را دگرگون سازند، مثلاً اگر شكرگزار بودند بــه كفران مبدل نماينــد، و يا اگر مطيــع بودند عصيان بورزند، و يا اگــر ايمــان داشتنــد، به شــرك بگرايند در اين هنگــام است كه خــدا هم نعمــت خــود را به نقمــت، و هدايتـش را به اضــلال، و سعادت را به شقاوت مبـدل مىسـازد.
اين جمله يعنى «اِنَّ اللّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ،» چكيدهاش اين است كه خداوند چنين قضا رانده و قضايش را حتم كرده كه نعمتها و موهبتهايى كه به انسان مىدهد مربوط به حالات نفسانى خود انسان باشد، كه اگر آن حالات موافق با فطرتش جريان يافت، آن نعمتها و موهبتها هم جريان داشته باشد. مثلاً اگر مردمى به خاطر استقامت به خدا ايمان آورده و عمل صالح كردند، دنبال ايمان و اعمالشان نعمتهاى دنيا و آخرت به سويشان سرازير شود.(1)
1) الميــزان ج: 22، ص: 197
«قُلْ لَوْ كانَ فِى الاَرْضِ مَلئِكَةٌ يَمْشُونَ مُطْمَئِنّينَ لَنَزَّلْنا عَلَيْهِمْ مِنَ السَّماءِ مَلَكا رَسُولاً ! »
(95 / اســــراء)
عنايــت الهى چنين تعلق گرفت كه اهل زمين را هدايت فرمايد، و اين صورت نمىگيرد مگر به وسيله وحى آسمانى، چون بشر از پيش خود هدايت نمىشود. پس انسانها كه در زميــن زندگى مىكننــد، هيچوقــت بى نياز از وحــى آسمانى نيستنــد، به ناچار بايــد فرشتــهاى به عنــوان رســول به يــك دستــه از ايشــان كه همــان انبيــا هستنــد نــازل گـــردد .
و اين خصيصه زندگى زمينى و عيش مادى است كه به هدايت الهى نيازمند است و آن هم نمىشود مگر به وسيله نزول وحى از آسمان، حتى اگر فرضا عدهاى از فرشتگان هم در زمين زندگى كنند و محكوم به عيش مادى و زمينى شوند، بر آنان نيز فرشتهاى نازل مىكرديم تا وحى ما را به ايشان برساند. آرى، اين مسئله از خصايص زندگى زمينى است .
عنايــت و نقطه اتكا در آيه شريفــه به دو جهت اســت: يكى اين كه زندگى بشر زمينــى و مادى است، و دوم اين كه هدايت كه خداى تعالــى بر خود واجــب كرده، تنها از راه وحــى آسمانى و به وسيلــه يكى از فرشتگــان عملــى است و راه ديگرى ندارد .
زندگى بشر زمينى و مادى است و وحىاى كه از آسمان به ايشان مىشود به وسيله فرشتهاى آسمانى است، و اين وحى هر چند براى بشر است و لكن همه افراد بشر
قابل دريافت آن نيستند. آرى افراد نوع بشر از نظر سعادت و شقاوت و كمال و نقص و پاكى و ناپاكى بــاطــن مختلفنــد، تنهــا از ميان افراد اين نوع آن عده معدودى مىتوانند حامل دريافت كننده آن باشند كه مــاننــد فــرشتــه آورنــده آن، پــاك و از مســاس شيطــان منــزه بــاشند، و آن عــده معــدود همان رسولان خــدا و انبيــاء هستنــد.
چون ملائكه واسطههاى هر نوع بركت آسمانى اند، ناگزير نزول دين بر بشر هم به وسيله ايشان صورت مىگيرد، و اين آمد و شد ملائكه عبارت است از رسالت، و آن شخصــى هم كه گيرنــده وحى و دين خداســت (كه البته به خاطــر اينكه بايــد داراى طهارت باطنــى و روحى از امر خدا باشد افرادى از بشر خواهند بود، نه همگى ايشان) نبـى و پيغمبر است.(1)
«يُنَزِّلُ الْمَلائِكَــةَ بِالرُّوحِ مِنْ اَمْــرِه عَلى مَنْ يَشــاءُ مِنْ عِبــادِه!» (2 / نحل)
معنــاى «روُح» عبارت است از چيــزى كه مايه حيــات و زندگى اســت، البته حياتى كه ملاك شعور و اراده باشد .
و امّا حقيقت آن چيست؟ مىتوان بطور اجمال از آيات كريمه قرآن استفاده نمود كه روح حقيقتى و موجودى مستقل است، و موجودى است داراى حيات و علم و قدرت، نه اينكه از مقوله صفات و احوال بوده، آنطور كه بعضى پنداشتهاند قائم موجودى ديگر باشد. قرآن كريم از سوى ديگر روح را معرفى مىكند به اينكه از امر پروردگار است و سپس امر پروردگار را چنين معرفى مىكند: «امر او جز اين نيست كه وقتى چيزى را اراده كند بگويد باش و مىباشد، پس منزه است آن كسى كه به دست اوست ملكوت هر چيزى.» و مىرساند كه امر خدا همان «كلمه ايجاد» است خداى سبحان هر چيز را با آن ايجاد مىفرمايد، و به عبارت ديگر امر خداى سبحان همان وجودى است كه به اشياء افاضه مىفرمايد، اما نه وجود از هر جهت، بلكه امر خدا عبارت است از وجود از اين جهت كه مستند به خداى تعالى است، و آميخته با ماده و زمان و مكان نيست، آنجا كه مىفرمايد: «و امر ما نيست جز واحد چشم بر هم زدن!»
پس اينكه فرمود: «يُنَزِّلُ الْمَلائِكَةَ بِالرُّوحِ مِنْ اَمْرِه،» (50 / قمر) تنزيل ملائكه با مصاحبت و همراهى روح عبارت از القاى آن در قلب پيامبر، تا قلب وى با داشتن آن روح
1) الميزان ج: 25، ص: 348
آماده گرفتن معارف الهى بگردد. و به تفسير ديگر نيز تنزيل ملائكه به سبب روح به همين معناست، چون كلمه خداى تعالى كه همان كلمه حيات باشد در ملائكه اثر گذاشته و آنان را مانند انسانها زنده مىكند، و معناى آيات اين است كه: خداى تعالى منزه و متعالى از شرك ورزيدن و از شريكى كه مشركين برايش گرفتهاند، مىباشد. و به خاطر همين تعالى و تنزه از شريك است كه ملائكه را با همراهى روح كه از سنخ امر اوست و از كلمه وى است ـ و يا به سبب امر او و كلمه اوست ـ بر قلب هر كس از بندگانش كه بخواهد نــازل مىكند تا او بشــر را انذار كند كه معبــودى جز من نيست و زنهار از گرفتن معبود ديگر بپرهيزيد.(1)
«يُلْقِــى الــرُّوحَ مِــنْ اَمْــرِه عَلـى مَــنْ يَشــاءُ مِــنْ عِبــادِه!» (15 / مؤمن)
اين جمله اشاره دارد به امر رسالت، كه يكى از شئون آن انذار است، و اگر روح را به قيد «مِنْ اَمْرِه» مقيد كرد، براى اين بود كه دلالت كند بر اينكه مراد از روح همان روحى است كه در آيه «قُلِ الرُّوحُ مِنْ اَمْرِ رَبّى،» (اسراء/ 85) آمده،و همان روحى است كه در آيه «يُنَزِّلُ الْمَلائِكَةَ بِالرُّوحِ مِنْ اَمْرِه عَلى مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِه اَنْ اَنْذِرُوا ـ ملائكه با معيت روح كــه از امــر اوست بــر هــر كس كه او بخــواهــد نــازل مىشوند، و به او اين مــأمــوريت را ابلاغ مىكنند كه بايد انذار كنيد.» (2 / نحل) بدان اشاره فرموده است .
در نتيجه مراد از القاى روح بر هر كس كه خدا بخواهد، نازل كردن ملائكه وحى است بر آن كس، و مراد از جمله «مَنْ يَشـآءُ مِـنْ عِبـادِهِ،» رسولانى هستند كه خدا ايشان را براى رسالت خود برگزيده، و در معناى روح القاء شده به رسول صلىاللهعليهوآله اقوال ديگرى هست، كه قابل اعتناء نيستند.(2)
«وَ ما كانَ لِبَشَرٍ اَنْ يُكَلِّمَهُ اللّهُ اِلاّ وَحْيا اَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ اَوْ يُـرْسِـلَ رَسُولاً فَيُوحِىَ بِأِذْنِه ما يَشاءُ!» (51 / شورى)
«وَحْى»، و دو قسم بعد از آن، يعنى «تكلم از وراء حجاب» و «ارسال رسول» هر سه از مصــاديــق تكلم خــداست، البته مصداق اعم از حقيقى و مجازى. پس هر سه
نوع تكلمــى كــه در ايــن آيـه ذكـر شده، يعنى وحى و تكلم از وراء حجاب، و ارسال رسول نــوعــى از تكلم با بشر است .
معناى آيه اين است كه هيچ بشرى در اين مقام قرار نمىگيرد، كه خدا با او تكلم كند به نوعى از انواع تكلم كردن، مگر به يكى از اين سه نوع ، اول اينكه به نوعى به او وحى كنــد، دوم اينكه از وراى حجــاب با او سخــن گويد، و ســوم اينكه رسولى بفرستند، و بـه اذن خــود هر چــه مىخواهــد، وحى كنــد .
نكته ديگرى كه در اين آيه هست، اين است كه اين سه قسم را با كلمه «او» عطف به يكديگر كرده، و ظاهر اين كلمه آن است كه سه قسم نامبرده با هم فرق دارند، و بايد هم همين طور باشد، چون مىبينيم دو قسم اخير را مقيد به قيدى كرده، يكى را مقيد به حجاب و دومى را به رسول كرده، ولى اولى را به هيچ قيدى مقيد ننموده است. ظاهر اين مقابله آن است كه مراد از قسم اول تكليم خفى باشد، تكليمى كه هيچ واسطهاى بين خدا و طرف مقابلش نباشد، و اما دو قسم ديگر به خاطر اينكه قيدى زايد در آن آمده، كه يا حجاب است و يا رسولى كه به وى وحى مىشود، تكليمى است كه با واسطه انجام مىشود. چيزى كه هست در يكى واسطه رسول است كه وحى را از مبدأ وحى گرفته به پيامبر مىرساند، و در ديگرى آن واسطه حجاب است، كه خودش رساننده وحى نيست، ولى وحى از ماوراى آن صورت مىگيرد .
قسم سوم يعنى «اَوْ يُـرْسِـلَ رَسُولاً فَيُوحِىَ بِأِذْنِه ما يَشاءُ،» (51 / شورى) عبارت است از وحى به توسط رسول كه همان فرشته وحى باشد، پيام خدا نخست به او داده مىشود، و او هر چه را خداى سبحان اذن داده باشد، به پيامبر وحى مىكند، همچنانكه قرآن كريم در اين باره فرموده: «نَـزَلَ بِـهِ الـرُّوحُ الاَْميـنُ عَلـى قَلْبِـكَ ـ روح الامين آنرا بر قلب تو نازل كرد.» (193 و 194 / شعرا) و نيز فرموده: «قُلْ مَنْ كانَ عَدُوّا لِجِبْريلَ فَاِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلى قَلْبِكَ بِاِذْنِ اللّه ِ ـ بگو هر كس كه دشمن جبرئيل است بايد بداند كه همو قرآن را به اذن خدا بر قلب تو نازل مىكند.» (97 / بقره) در عين حال وحى كننده خداى سبحان است، همچنانكه فرمود: «بِمآ اَوْحَيْنآ اِلَيْكَ هذَا الْقُرْآنَ ـ ما داستان يوسف را به وسيله اين قرآن كه به تو وحى كرديم برايت بسروديم.» (3 / يوسف)(1)
«اَللّهُ يَصْطَفى مِنَالْمَلائِكَةِ رُسُلاً وَ مِنَالنّاسِ.» (75/حج)
كلمه «اِصْطِفاء» به معناى خلاصهگيرى از هر چيز است يا گرفتن صافى و خالص
1) الميزان ج: 35، ص: 119
هر چيزى. «اِصْطِفاء» خدا از ملائكه و از مردم رسولانى، به معناى انتخاب و اختيار رسولانـى از ميان آنان است، كه آن رسول صافى و خالص و صالح براى رسالت باشد.
اين آيــه و آيه بعديش دو حقيقت را بيان مىكند، يكى اينكه مسئله قرار دادن رســولان براى بشــر، بر خــدا واجــب اســت، و يكى هــم اينكــه واجــب است كه اين رســولان معصوم باشنــد، و اين مطلــب آيــه شريفــه را به آيــه قبــل، كه آن نيــز از مسئله رسالت بحــث مىكرد و مىفرمــود: «لِكُلِّ اُمَّةٍ جَعَلْنا مَنْسَكا هُمْ ناسِكُوهُ،» (67/حج) تــا اندازهاى متصــل و مربــوط مىســـازد .
همانطور كه اشاره شد، اين آيه از دو مطلب خبر مىدهد، يكى اينكه خداى را پيامبرانى است از جنس بشر، و رسولانى است از ملك، دوم اينكه اين رسالت بدون قيد و شرط نيست كه هر جور شد بشود، و هر كس رسول شد بشود، بلكه در تحت نظام «اِصْطِفاء» قرار دارد، و آن كسى را انتخاب مىكند كه صالح براى اين كار باشد .
جمله «اَنَّ اللّهَ سَميعٌ بَصيرٌ،» اصل ارسال رسول را تعليل مىكند، كه اصلاً چرا بايد رسولانى مبعوث شوند، و بيانش اين است كه نوع بشر بطور فطرى محتاج به اين هستند، كه خدا به سوى سعادتشان و كمالشان هدايت فرمايد، همان كمالى كه براى آن خلق شدهاند همانطور كه ساير انواع موجودات را هدايت كرده است. پس مسئله احتياج به هدايت حاجتى است عمومى، و ظهور حاجت در آنهاست. به عبارتى ديگر اظهار حاجت از ايشان همان سئوال و درخواست رفع حاجت است، و خداى سبحان شنواى سئوال فطرى ،و (زبان حال) ايشان، و بصير و بيناى به احتياج فطرى ايشان به هدايت است. پس مقتضاى سميع و بصير بودن او اين است كه رسولى بفرستد تا ايشان را بهسوى سعادت و كمالشان هدايت كند، چون همه مردم كه شايستگى اتصال به عالم قدس را ندارند، زيرا اگر يكى از ايشان پاك است دهها ناپاكند، و اگر يكى صالح باشد، صدها طالح در آنهاست، پس بايد يكى را خودش برگزيند، و اين رسول دو نوع است يكى از جنس فرشته تا وحى را از ناحيه خدا گرفته، به رسول از قسم دوم كه بشرى است برساند. قسم دوم رسول انسانى است كه وحى را از رسول فرشتهاى گرفته، به انسانهــا مىرساند.(1)
1) الميزان ج: 28، ص: 300
«قُلْ لَوْ كانَ فِى الاَرْضِ مَلئِكَةٌ يَمْشُونَ مُطْمَئِنّينَ لَنَزَّلْنا عَلَيْهِمْ مِنَ السَّماءِ مَلَكا رَسُولاً!»
(95 / اسراء)
آيــه اشاره مىكنــد به عموميت رسالــت ملائكه و مىفهماند كه در حقيقت ملائكه به شخص پيامبر نازل نشده، بلكه بر عموم انســان نازل شده است. چيزى كه هست تلقــى و گرفتــن وحى مخصــوص به يك فــرد از ايشــان اســت، و اگــر ديگــران از آن محرومنــد به خاطر قصورى است كه در خود ايشان است، وگرنه فيض خداى سبحان عمومى اسـت، هر چنــد كه مستفيــض از آن اشخــاص مخصوصــى باشنـد .
همچنانكه فرمــود: «وَ ما كانَ عَطاءُ رَبِّكَ مَحْظُورا ـ عطاى پروردگارت ممنوع نيست!» (اسراء / 20) و نيــز فرموده: «قالُوا لَنْ نُؤْمِــنَ حَتّى نُؤْتى مِثْلَ مآ اُوتِىَ رُسُلُ اللّهِ اللّــهُ اَعْلَمُ حَيْــثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ ـ گفتنــد: ايمان نمىآوريم تا هم به ما داده شود آنچه كه رسولان خدا داده شده، خداوند بهتر مىداند رسالت خود را كجا قرار دهد.» (124/انعام)(1)
«تَكادُ السَّمواتُ يَتَفَطَّرْنَ مِنْ فَوْقِهِنَّ وَ الْمَلائِكَةُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِمَنْ فِى الاَرْضِ!» (5 / شورى)
آنچه از سياق آيه و نظم كلام كه درباره بيان حقيقت وحى و آثار و نتايج آن است به دست مىآيد اين است كه مراد از پاره شدن آسمانها از بالاى سر مردم، شكافتن آنهاست به وسيله وحيى كه از ناحيه خداى علّى عظيم نازل مىشود، و فرشتگان آن وحى را از همــه آسمانها عبـور مىدهند، تا به زمين نازل كنند. چــون مبدأ وحى خــداى سبحــان است و آسمانها به حكم آيه «وَ لَقَدْ خَلَقْنا فَوْقَكُمْ سَبْعَ طَرائِــقَ،» (17/مؤمنون) راههائى است بهسوى زمين.
اما اينكه چرا جمله «يَتَفَطَّرْنَ» را مقيد كرد به جمله «مِنْ فَوْقِهِنَّ» وجهش روشن است، براى اينكه وحى از مافوق و بالاى سر نازل مىشود، چون از ناحيه خدايى نازل مىشود كه ما فوق هر چيز است، و علوى مطلق و عظمتى مطلق دارد، قهرا اگر
1) الميزان ج: 25، ص: 352
آسمانها شكافته شوند، از بالا شكافتــه مىشونــد.
و نيز مىخواهد امر وحى را بزرگ بدارد، از اين جهت كه وحى كلام كسى است كه على و عظيم است، پس از اين جهت كه كلام خدائى است داراى عظمت مطلقه، آسمانها در هنگام نزول آن نزديك به پاره شدن مىشود، و از اين جهت كه كلام خدائى است علّى و داراى علو. اگر آسمانها پاره شوند، از بالا پاره مىشوند. پس آيه شريفه در مقام بزرگداشت كلام خداست، از اين جهت كه در هنگام نزولش از آسمانها عبور مىكند، نظير آيه شريفه «حَتّى اِذا فُزِّعَ عَنْ قُلُوبِهِمْ قالُوا ماذا قالَ رَبُّكُمْ قالُوا الْحَقَّ وَ هُوَ الْعَلِىُّ الْكَبيرُ ـ تا آنكه ترس از دلهاى ملائكه زايل شود، آن وقت از فرشتگان وحى مىپرسند: پروردگارتان چه وحى كرده بود؟ مىگويند: حق را، و او علّى و كبير است!» (23 / سبأ) در مقــام بزرگداشت وحـى است، نه از حيث نزول، از حيث ملائكه حامل آن به سوى زمين.
نظير آيه شريفه «لَوْ اَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خاشِعا مُتَصَدِّعا مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ ـ اگر ما اين قرآن را بر كوهى نازل مىكرديم، آن وقت مىديدى كه چگونه خاشع مىشد، و از ترس خدا متلاشى مىگشت،» (21 / حشر) كه در مقام بزرگداشت وحى است، بر فرضى كه بر كوهى نازل شود .
نيز نظير آيه شريفه «اِنّا سَنُلْقى عَلَيْكَ قَــوْلاً ثَقيـلاً ـ به زودى سخنى سنگين بر تو القاء مىكنيم،» (5 / مزمل) كه در مقام بزرگداشت وحى از نظر سنگينى و صعوبت عمل آن است. اين آن مطلبى است كه سياق آنرا دست مىدهد.(1)
«وَالْمُرْسَلاتِ عُرْفا، فَالْعاصِفاتِ عَصْفا، وَ النّـاشِراتِ نَشْرا، فَالْفارِقاتِ فَرْقا، فَالْمُلْقِيــاتِ ذِكْــرا، عُذْرا اَوْ نُــذْرا، اِنَّمـا تُوعَدوُنَ لَواقِعٌ!» (1 تا7 / مرسلات)
آيــات ششگانه فوق سوگندهائـى است از خــداى تعالــى، به امــورى كه از آن امور تعبير كــرده به مرسلات ـ عاصفات ـ ناشرات ـ فارقات ـ ملقيات ذكرا عذرا او نذرا.
«وَ الْمُرْسَلاتِ عُرْفا ! » ـ سوگند مىخورم به جماعات ملائكه وحى، كه روانه مىشوند.
«فَـالْعاصِفاتِ عَصْفا ! » ـ سوگند مىخورم به ملائكهاى كه پشت سر هم روانه مىشوند، و ايشــان با سرعت سيــرى كه دارند، مــاننــد بــادهاى تند مأموريت خود را
1) الـميـــــزان ج: 35، ص: 16
انجام مىدهند.
«وَ النّـاشِراتِ نَشْرا ! » ـ اين جمله سوگندى ديگر است و نشر صحيفه و كتاب و جامعه و امثال آن، به معناى گشودن آن است، و مراد از نشر،گشودن صحف وحى است. معناى آيه اين است كه سوگند مىخورم به ملائكهاى كه صحيفههاى آسمانى را باز مىكنند، صحيفههايــى كه وحى الهى بر آن نوشتــه شده تا پيغمبر آنرا تلقى كند .
« فَالْفارِقاتِ فَرْقا ! » ـ مراد از فارقات فرقهايى است كه بين حق و باطل، و حلال و حرام است. و فرق نامبرده صفتى است كه بر نشر نامبرده متفرع مىشود .
« فَالْمُلْقِياتِ ذِكْرا عُـذْرا اَوْ نُـذْرا ! » ـ مراد از ذكر قرآن است كه او را به رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىخواند. و ممكن هم هست وحى نازل بر انبيا باشد، كه بر آنان خوانده مىشد، و صفات سه گانهاى كه اخيرا ذكر شده، يعنى نشر و فرق و القاء سه صفت است كه مترتب بر يكديگرند، يعنى اوّل بايد صحف آسمانى نشر بشود، تا فرق ميانه حق و باطل و حلال و حرام محقق شود، پس با نشر است كه فرق تحقق خود را آغاز مىكند، و با القاى تحققش تمام مىشود، پس فرق مرتبهاى از وجود نشر است، كه بر آن مترتب مىشود، و القاء مرتبه ديگرى است كه بر وجود آن مترتب مىشود، و وجود نشر را تمام مىكند. حاصل معناى آيه اين است كه فرشتگان ذكر را القاء مىكنند تا حجت بر تكذيــب گران تمام شــود، و تهديدى براى غيــر ايشان باشد.
« اِنَّما تُوعَدوُنَ لَواقِعٌ !» ـ ايــن جملــه جــواب از آن چند سوگنــد است و معنــاى جمله اين است كه چيزى كه خــدا شمــا را بــدان وعــده داده، يعنــى مسئلــه بعــث و ثواب، خــواه و ناخــواه واقــع خواهــد شد.(1)
«عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ اَحَدا اِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ فَاِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَدا!» (26و27/جن)
آيه شريفه راه رسيدن پيام غيبى يعنى آن رسالتهايى كه به رسول وحى مىشود، وصف مىكند. معناى آيه اين است كه «احدى را بر غيب خود مسلط نمىكند، مگر رسولى را كه پسنديده باشد، كه چنين رسولى را بر غيب خود مسلط مىكند، چون او نگهبانى از ملائكه بين رسول و مردم دارد، و نگهبانانى هم بين رسول و خودش گمارده است!» البته اين را مىدانيــم كه سلوك رصد در پيش رو و در پشت سر رسول براى
1) الميزان ج: 39، ص 391
حفظ وحى از هر تخليط و تغيير دادن، يعنى كــم و زياد كــردن است، كه ممكــن است از ناحيــه شيطانهــا با واسطه و يا بىواسطــه صــورت بگيرد.
جمله « اَنْ قَدْ اَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ ! » علت سلوك رصد در پيش رو و پشت سر رسول را بيان مىكند، و مىفرمايد :براى اين رصد مىگماريم، تا محقق شود كه رسولان رسالــت پروردگارشان را به مــردم ابلاغ كردهاند و بدون تغيير و تبديل ابلاغ كردهاند .
جملــه «وَ اَحـاطَ بِمـا لَدَيْهِــمْ،» به طرف دل رســول اشاره مىكنــد و اينكــه خداى تعالى احاطه علمى به دل رسول دارد، در نتيجه آيه شريفه مىفهماند كه وحى خدا از مصدر وحى گرفته تا نفس رسول و از رسول گرفته تا مردم از هر گونه تغيير و تبديلــى ايمــن اسـت .
جمله « فَاِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَـدَيْـهِ وَ مِـنْ خَلْفِهِ،» تا آخر دو آيه دلالت دارد بر اين كه وحى الهى از آن لحظه كه از مصدر وحى صادر مىشود تا زمانى كه به مردم مىرسد و همچنين در طريق نزولش تا وقتى كه به شخص مورد وحى برسد، از هر دستبرد و تغييرى محفوظ است .
و امّا مصونيت وحى در آن حال كه رسول آنرا از فرشته وحى دريافت مىكند، دليلش جمله « لِيَعْلَمَ اَنْ قَدْ اَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ،» است، كه از آن مىفهميم رسول طورى وحى الهى را دريافت مىكند كه در گرفتنش اشتباه رخ نمىدهد، و ذهنش آن را فراموش نمىكند، و شيطان در دل او دست نمىاندازد، در نتيجه وحى خدا دچار تغيير و تبديل نمىگردد، و نيز در رساندند وحى به مردم نيز اين مصونيت هست، و شيطان در اين مرحله هم كارى نمىتواند بكند، جمله نامبرده بر همه اين مصونيتها دلالت دارد، چون مىفرمايد: غرض از گماردن رصد اين است كه بداند انبياء رسالات پروردگار خود را رسانند، يعنى اين ابلاغ در خارج محقق شود، و لازمه آن، مصونيت وحى در همه مراحل و رسيدن آن به مردم است. و اگر رسول در جهات سه گانه بالا ـ يعنى گرفتن و حفظ كردن و رساندن ـ مصونيت نداشته باشد، غرض خداى تعالى حاصل نمىشود، و اين كاملاً روشن است، و چون خداى تعالى براى حاصل شدن اين غرض غير از مسئله سلوك رصد طريقه ديگرى ذكر نكرده، مىفهميم كه وحى آن زمان هم كه به دست رسول رسيده، به وسيله ملائكه حراست مىشود، همينطور كه در طريق رسيدنش به رســول به وسيله آنــان حراست مىشد، و جمله «وَ اَحاطَ بِما لَدَيْهِمْ،» اين دلالتها را تأييد مىكند.
آيه شريفه دلالت دارد براين كه آن چه خدا از دين خودش بر مردم و از طريق رسالت و وحى نازل مىكند، مصون در همه مراحل است، تا به دست مردم برسد، و يكى از آن مراحل مرحله گرفتن وحى و دوم مرحله حفظ آن و سوم مرحله تبليغ آن به مردم
است. و تبليغ رسالت به مردم تنها به زبان نيست بلكه تبليغ عملى هم تبليغ است پس رسول بايد در مرحله عمل از هر معصيت و ارتكاب هر گناه و ترك واجب دينى معصوم باشد، چون اگر نباشد نقيض و ضد دين را تبليغ خصوصيت عصمت مانند رسول كرده است، پس پيغمبر از ارتكاب معصيت معصوم است، همچنانكه از خطا در گرفتن وحى هم معصوم است، و هم چنانكه از فراموش كردن آن و از خطاى زبانى در رساندنش به مــــردم معصــــوم اســــت.(1)
«وَ الصّافّــاتِ صَفّــا فَالـزّاجِــراتِ زَجْــرا فَالتّالِيـاتِ ذِكْـرا...!» (1 / صافات)
ما احتمال مىدهيم ـ و خدا داناتر است كه: مراد از هر سه طايفه يعنى صافات و زاجرات و تاليات، سه طايفه از ملائكه باشند كه مأمور نازل كردن وحى باشند، و راه اين كار را از مداخله شيطانها ايمن كنند، و آنرا به پيغمبران و يا خصوص پيامبر اسلام حضرت محمد صلىاللهعليهوآله برسانند. و اين معنا از آيه: «عالِمُ الْغَيْبِ فَـلا يُظْهِرُ عَلـى غَيْبِـهِ اَحَدا اِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ فَاِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِـنْ خَلْفِهِ رَصَدا لِيَعْلَمَ اَنْ قَدْ اَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ وَ اَحاطَ بِما لَدَيْهِمْ،» (26 تا 28 / جن) نيز استفاده مىشود، چه در اين آيه مىفرمايد: خداى داناى غيب است. احدى را بر غيب خود مسلط نمىكند. مگر تنها كسى را از رسولان كه شايسته اين كار بدانند، چون او همراه آن فرشته رسول و بعد از او جاسوسانى مىفرستد تا معلوم كنند آيا آن فرشتگان و رسولان رسالت پروردگار خود را ابلاغ كردند يا نه؟ و به آنچه كه مىكنند احاطه يابد.
و بنابر اين احتمال، معناى آيات مورد بحث اين مىشود كه ـ «سوگند مىخورم به فرشتگانى كه در سر راه وحى صف بستهاند، و سوگند به فرشتگانى كه شيطانها را از اينكه در كار وحى مداخله و دست اندازى كنند زجر مىدهند، و سوگند به فرشتگانى كه وحى را بر پيغمبر مىخوانند.» و همانطور كه گفتيم مراد از اين پيغمبر و وحى يا عموم وحىهايى است كه به عموم پيامبران مىشده، و يا خصوص وحيى است كه به پيامبر اسلام مىشده، و عبارت است از قرآن ؛ و مؤيد اين احتمال دوم است كه از آن تعبير فرموده به تلاوت ذكر، چون در قرآن كريم كلمه ذكر اصطلاحى است براى قرآن .
ملائكه صافات و زجرات و تاليات اعوان جبرئيلند. اگر بگوييم اين سه طايفه وحى را نازل مىكنند، باز در حقيقت جبرئيل نازل كرده، همچنانكه خود قرآن در جاى ديگر
1) الميـــــــــزان ج: 39، ص 219
فرموده: «فَمَنْ شاءَ ذَكَرَهُ فى صُحُفٍ مُكَرَّمَةٍ مَرْفُوعَـةٍ مُطَهَّرَةٍ بِاَيْدى سَفَرَةٍ كِرامٍ بَرَرَةٍ ـ قرآن در صحيفههايى مورد احترام، و بلند پايه و پاك، به دست سفيرانى بزرگوار، و نيك سرشت نازل شد.» (13 ـ 16 / عبس) و نيز از همان فرشتگان حكايت مىكند كه گفتند: «وَ ما نَتَنَزَّلُ اِلاّ بِاَمْرِ رَبِّكَ ـ ما به وحى نازل نمىشويم مگر به امر پروردگارت!» (64 / مريم) پس معلوم مىشود متصدى آوردن وحى يك نفر نيست، و نيز گفتند:«وَ اِنّـا لَنَحْـنُ الصّـافُّـونَ وَ اِنّا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحـُونَ ـ مائيم كه همواره در صفيم، و مائيم كه هميشه در تسبيح هستيم!» (165ـ 166 / صافات) و اينكه يك جا وحى را تنها به جبرئيل نسبت مىدهد، و در مواردى ديگر به جماعاتى از ملائكه، منافات ندارد و نظير اين است كه يك جا قبض ارواح را به خصوص ملك الموت نسبت مىدهد و در جائى ديگر به فرشتگانى فرستاده از ناحيــه خودش و اين بــدان جهت است كه اينان اعوان ملك الموتند و ملك الموت رئيـس ايشان است.(1)
«وَ حِفْظا مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ مارِدٍ لا يَسَّمَّعُونَ اِلَى الْمَـلاَءِ الاَعْلـى وَ يُقْـذَفـُونَ مِـنْ كُـلِّ جـانِـبٍ!»
(7 و 8 صافات)
مراد از «شَيْطان» افراد شرير از جن، و مراد از «مـارِد» آن فرد خبيثى است كه عارى از خير باشد. و اين كه فرمود: «شيطانهاى خبيث نمىتوانند به آنچه در ملأ اعلا مىگذرد گوش دهند،» كنايه است از اين كه آنها ممنوع از نزديكى بدانجا هستند، و به همين عنايت است كه عبارت نامبرده صفت همه شيطانها شده است. ملأ اعلى همانهايى هستند كه شيطانها مىخواهند به گفتگوى ايشان گوش دهند، و منظور ملائكه مكرمى هستند كه سكنه آسمانهاى بالا را تشكيل مىدهند، به دليل اين آيه كه مىفرمايند: «لَنَزَّلْنا عَلَيْهِمْ مِنَ السَّماءِ مَلَكا رَسُولاً ـ هر آينه از آسمان فرشتهاى نازل مىكرديم تا رسول برايشان باشد.» (95 / اسراء) مقصود شيطانها از گوش دادن به ملأ اعلى اين است كه بر اخبار غيبى كه از عالم ارضى پوشيده است، اطلاع پيدا كنند، مانند حوادثى كه بعدها در زمين رخ مىدهد، و اسرار پنهانى كه آيه:«وَ ما تَنَزَّلَتْ بِهِ الشَّياطينُ وَ ما يَنْبَغى لَهُمْ وَ ما يَسْتَطيعُونَ، اِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ ـ شيطانها نمىتوانند قرآن را نازل كنند، و سزاوار نيستند، چون ايشان از شنيدن ممنوعاند،» (210 و 212) بدان اشاره دارد. همچنين آيه: «وَ اَنّا لَمَسْنَا السَّمآءَ فَوَجَدْناها مُلِئَتْ حَرَسا شَديدا وَ شُهُبا وَ اَنّا كُنّا نَقْعُدُ
1) الميزان ج: 33، ص 194
مِنْها مَقاعِدَ لِلسَّمْـعِ فَمَنْ يَسْتَمِعِ الاْآنَ يَجِدْ لَهُ شِهابا رَصَدا ـ ما شيطانها آسمان را لمس كرديم (بدان نزديك شديم) ديديم كه پر از نگهبانان قهرمان، و پر است از تيرها، با اين كه ما قبل از بعثت ايــن پيامبر همــواره در آسمانهــا به گوش مىنشستيــم، ولى الان هر كسى به صدارس آسمان نزديك شده خواهد ديد كه تيرها در آن كمين كردهاند.» (8 و 9 / جن)
معناى آيات پنج گانه مورد بحث اين است كه ما آسمان دنيا را يعنى نزديكترين آسمانها به شما ـ و يا پائينتر آسمانها را ـ با زينتى بياراستيم، و آن همان ستارگان بود كه در آسمان قرار داديم، و همان آسمان را از هر شيطانى خبيث و عارى از خير حفظ كرديم، و حتى از اينكه سخنان ساكنين آسمان را بشنوند، منعشان نموديم، تا از اخبار غيبى كه ساكنان ملأ اعلى بين خود گفتگو مىكنند اطلاع نيابند، و به همين منظور از هرطرف تير بارانمىشوند، در حالى كه مطرود و رانده هستند، و عذابى واجب دارند، كه هرگز از ايشان جدا شدنى نيست .
پــس كسـى از جن نمىتوانــد، به اخبــار غيبــى كه در آسمــان دنيــا بين ملائكه رد و بــدل مىشــود اطــلاع يابد، مگر آنكــه از راه اختــلاس و قاچــاق چيــزى از آن به دست بيــاورد كه در اين صورت مورد تعقيب شهاب ثاقب واقع مىشود، تير شهابى كه هرگز از هــدف خطـا نمىرود.(1)
«وَ لَقَدْ جَعَلْنا فِىالسَّماءِ بُروُجا وَ زَيَّنّاها لِلنّاظِرينَ. وَ حَفِظْناها مِنْ كُلِّ شَيْطـانٍ رَجيمٍ. اِلاّ مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَاَتْبَعَهُ شِهابٌ مُبينٌ.» (16تا18 / حجر)
مقصود از زينت دادن آسمان براى ناظرين همين بهجت و جمالى است كه مىبينيم، با ستارگان درخشنده و كواكب فروزانش، كه اندازههاى مختلف و لمعات متنوعى دارند، و عقلها را حيران مىسازند. در قرآن كريم اين معنا در چند جا تكرار شده، و همين تكرار كشف مىكند از اين كه خداى سبحان عنايت بيشترى به يادآورى آن دارد، يكجا مىفرمايــد: «وَ زَيَّنَّا السَّمـاءَ الدُّنْيا بِمَصابيحَ ـ زينت داديم آسمان دنيا را به چراغها،» (12 / فصلت) و جاى ديگر مىفرمايد: «زينت داديم آسمان دنيا را به زينتى كه هر يــك كوكبى است، و هم حفــظ است از هر شيطــان رانده شــده، هر وقــت
1) الميزان ج: 33، ص 998
بخواهند از عالم بالا خبــردار شوند، از هر طــرف تير باران و رانــده مىشوند و مر ايشانراســت عذابــى متعاقــب و دائم، مگر آنهــا به طور قاچــاق نزديك شوند كه شهاب ثاقب دنبالشان مىكند!»
استراق سمع به معناى خبرگيرى در پنهانى است، مانند كسى كه در گوشهاى پنهان شده گفتگوى محرمانه ديگران را گوش مىدهد و استراق سمع از شيطانها به طورى كه از آيات سوره صافات بر مىآيد، عبارت از اين است كه در صدد برآيند از گفتگوى ملائكه خبردار شوند.
كلمه شهاب به معناى شعلهاى است كه از آتش بيرون مىآيد، اجرام روشنى هم كه در جو ديده مىشونــد از اين جهت شهــاب گفتهانــد كه گويا ستــارهاى كه ناگهان از يك نقطــه آسمان بيــرون آمده، به سرعـت مىرود و پس از لحظهاى خاموش مىگردد.
بنابر اين ظاهر آيات اين مىشود كه ـ ما در آسمان (كه عبارت از جهت بالاى زمين است) برجها و قصرها كه همان منزلهاى آفتاب و ماه است، قرار داديم، و آن را يعنى آسمان را براى بينندگان به زينتى آراستيم، و آن زينت همانا نجوم و كواكب است، و نيز ما آن را يعنى آسمان را از هر شيطان رانده شده، حفظ كرديم كه شيطانها از آنچه كه در ملكوت عالم است خبردار نشوند: مگر آن شيطانى كه براى استراق سمع نزديك شود، تا گفتگوى ملائكه را درباره امور غيبى و حوادث آينده، و امثال آن را بشنود، كه به محض نزديك شدن شهابى مبين دنبالش مىكند.(1)
«اَللّــهُ يَصْطَفـى مِــنَ الْمَــلائِكَـةِ رُسُــلاً وَ مِـنَ النّـاسِ. يَعْلَـمُ ما بَيْـنَ اَيْديهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ!» (76 / حج)
از ظاهر سياق برمىآيد كه ضمير جمع در هر دو كلمه «اَيْديهِمْ» و «خَلْفَهُمْ» به رسولانى از ملك و انس برگردد، و آياتى ديگر هست كه شهادت مىدهد بر اين كه چنين تعبيــــرى دربـاره رســولان شـــده است.
منظور از اين كه خداى تعالى مراقب روش انبياى خويش است كه مبادا دچار اختلالى گردد، نه فى نفسه دچار فراموشى يا تغيير و يا به وسيله كيدهاى شيطانى و تسويلات او دستخوش فساد و نه ميانه وحى و مردم اختلالى رخ دهد، همه اينها بدين جهــت است كه فلان وحــى در برابر چشــم و علم او هستنــد، مىدانــد آنچه پيش
1) الميزان ج: 23، ص 203
روى آنهاست و آنچــه دنبال آنهاســت و آنان همه در گذر كمين گاه خدا قرار دارند.
از همين جا روشن مىشود كه مراد از «مابَيْنَ اَيْديهِمْ،» ما بين ايشان و آن كسى كه وحى را به او مىدهند، پس «ما بين ايدى» رسول ملكى ما بين او و بين رسول انسانى كه وحى به او مىدهد، و ما بين ايدى رسول انسانى عبارت است از ما بين او و بين مردم كه رسول انسانى وحى را به ايشان مىرساند، و مراد از ما خلف ملائكه و خداست كه همه آنان از جانب خدابه سوى مردم روانند، پس وحى از روزى كه از ساحت عظمت و كبريائى حق صادر مىشود در مأمنى محكم است تا روزى كه به مردم برسد و لازمه آن اين است كه پيغمبران نيز مانند ملائكه معصوم باشند، معصوم در گرفتن وحى و معصوم در حفظ آن، و معصوم در ابلاغ آن به مردم .
جملــه «وَ اِلَى اللّهِ تُرْجَــعُ الاُْمُورُ،» در مقام تعليل علم خدا به ما بين ايدى ملائكه و ما خلف ايشان است و معنايش اين است كه چگونــه ما بين ايــدى ملائكه و ماخلف ايشان بر خدا پوشيده مىماند؟ و حال آن كه بازگشت همه امور به سوى اوست؟ چون اين بازگشــت، بازگشت زمانى نيست تا بگويــد خداوند قبــل از بازگشــت امور به آنها علمــى ندارد بلكه بازگشــت ذاتى است، چون همــه مملوك خدا هستند و از وجود خـدا مستقل نيستنـد، در نتيجه پس براى خدا در خفا نخواهند بود. (دقــت فرماييــد!)(1)
«لكِنِاللّهُ يَشْهَدُ بِمآاَنْزَلَ اِلَيْكَ اَنْزَلَهُ بِعِلْمِه وَ الْمَلاآئِكَةُ يَشْهَدُونَ!» (166/نساء)
آنچه پيغمبر اسلام صلىاللهعليهوآله به وحى از طرف پروردگار خود آورده از نظر نوع با وحىهاى ديگرى كه ساير پيغمبران آوردهاند، فرقى نمىكند. پس هر كس ادعا دارد كه به آنچه آنان آوردهاند ايمان دارد، بايد به هر چه پيغمبر اسلام هم آورده ـ بدون هيچ فرقى ـ ايمان آورد و بعد خداوند استدراك مىكند و مىفرمايد كه مع الوصف، خدا شاهد چيزهائى است كه بر پيغمبرش فرو فرستاده و ملائكه نيز شاهدند و خدا براى شهادت كافى است و متن شهادت خدا همين جمله «اَنْزَلَهُ بِعِلْمِه،» است زيرا مجرد نزول، در مدعى كافى نيست چه آنكه يكى از اقسام نزول، نزول از طريق وحى شياطين است كه شيطان، امر هدايت الهى را فاسد كند و به جاى راه حق خدا، راه باطلى گذارد يا مخلوط كند و مقدارى از باطل را داخل وحى حق الهى كند و حق و باطل را به هم آميزد. به
1) الـميـــــزان ج: 28، ص 301
طورى كه آيه ذيل، اشاره به نفى چنين چيزى دارد: «عالِمُ الْغَيْبِ فَـلا يُظْهِـرُ عَلـى غَيْبِـهِ اَحَدا.اِلاّ مَـنِ ارْتَضى مِنْ رَسـُولٍ فَاِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَـدَيْـهِ وَ مِـنْ خَلْفِـهِ رَصَـدا.لِيَعْلَمَ اَنْ قَدْ اَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ وَ اَحاطَ بِما لَدَيْهِمْ وَ اَحْصى كُلَّ شَىْءٍ عَدَدا ـ خدا عالم غيب است و بر غيب خود، كسى را مطلع نمىكند مگر رسولى را كه مىپسندد و پيش رو و پشت سر او دستگاه نگهدارى قرار مىدهد براى اين كه بداند رسالتهاى پروردگارشان را تبليغ كردهاند و خدا به آنچه كه نزدشان است احاطه دارد و عدد هر چيزى را مىشمارد!» (26 تا 28 / جن) و در جاى ديگر فرمايد: «وَ اِنَّ الشَّيطينَ لَيُوحُونَ اِلى اَوْلِيآئِهِمْ ـ شياطين به دوستان خود وحى مىكنند.» (121 / انعام)
خلاصه: شهادت بر مجرد نزول يا انزال، دعوا را از حال ابهام خارج نمىكند ولى مقيــد كــردن آن به كلمــه «بِعِلْمِــه» مــراد را به طور كامــل واضح مىكنــد و افاده اين معنى را مىكند كه خداى سبحان قرآن را بر رسول خود نازل كرده و خودش مىداند كه چه چيز را نازل كرده و به آن احاطــه دارد و از كيـد شياطين حفظش مىكند.
«انزال وحى» به وسيله ملائكه است و خدا در وصف اين فرشته گرامى (كه حامل وحى است ـ يعنى جبرئيل) چنين مىفرمايد: «قرآن قول رسول بزرگوارى است كه نيرومند است و به نزد صاحب عرش جاى دارد و مطاع و در آنجا امين است!» اين آيه دلالت دارد كه ملائكه ديگرى تحت امر اين ملك مقرب يعنى جبرئيل هستند. در اين آيه خدا از اين ملائكه ياد مىكند: «اين طور نيست كه شما فكر مىكنيد، قرآن براى يادآورى است هر كه خواهد از آن پند گيرد. قرآن در صحيفههاى گرامى و بلند و پاكى به دست سفيرانى گرامى و نيكوست!» و خلاصه چــون ملائكه واسطه انزال وحى اند، پس آنان هم شاهدند چنانكه خـدا شـاهد است و او براى شهادت كافى است.(1)
«وَ اِذْ قالَتِ الْمَلائِكَةُ يامَرْيَمُ اِنَّ اللّهَ اصْطَفيكِ...اِذْ قالَتِ الْمَلائِكَةُ يا مَرْيَمُ اِنَاللّهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِنْهُ....!» (42/آلعمران)
آن قسم وحيى كه عبارت از سخن گفتن خداوند با بندهاش باشد، ذاتا موجب علم يقينى است، به طورى كه حاجت و نيازى به دليل و حجتى ندارد، مىتوان گفت: مَثَل او در القائات الهى، مَثَل علوم بديهى است كه در حصولشان براى آدمى به سبب تصديقى ـ چــون قيــاس و مانند آن ـ ندارد.
1) الـميـــــزان ج: 9، ص 219
امّا موضوع «مَنام» يعنى خوابى كه شخص «نبى» در آن وحى الهى را درك مىكند، چنانكه از روايات روشن مىشود، غير از رؤيايى است كه براى افراد انسان در خوابهاى شبانه روزى شان پيش مىآيد، زيرا ملاحظه مىكنيد كه در روايات آن را شبيه به حالات اغما و بيهوشى معرفى كرده است، پس آن حالتى است كه در آن حال حواس شخص نبى سكونت پيدا كرده و چنانكه ما در بيدارى چيزهايى مشاهده مىكنيم، او هم در آن حال مطالبى را مشاهده و درك مىكند، خداوند متعال هم طورى او را به جانب حق و صواب ارشاد مىكند كه به طور يقين مىفهمد: آنچه به او وحى شده از جانب خداوند بوده، از تصرفات شيطانى نيست.
امّا حديث شنيدن شخص «مُحْدَث» عبارت از شنيدن صوت ملك مىباشد، ليكن شنيدن قلبى نه حسى، همچنين از قبيل خطور ذهنى ـ كه به آن جز نحوى از مجاز بعيد «شنيدن صوت» نمىگويند ـ نيست، لذا ملاحظه مىكنيد كه در روايات بين «شنيدن صوت» و «القاء شدن در قلب» جمع نموده، با اين وصف آن را «تحديث» و «تكليم» هم ناميده است. پس شخص «محدث» صوت ملك را مىشنود، و با گوش خود آن را نگاهدارى مىنمايد، چنانكه ما و خود او كلام عادى و اصواتى كه در عالم ماده قابل شنيدن است مىشنويم ليكن شنيدن كلام ملك مخصوص به خود «محدث» است و مانند شنيدن صوت مادى، و افراد عادى در آن شركتى ندارند و لذا يك امر قلبى است .
اين معناى «محدث» بود. امّا كيفيت علم پيدا كردنش به اينكه آنچه شنيده كلام ملك است نه وسوسه شيطان، بايد گفت با تأييد الهى و ارشاد و راهنمايى اوست، چنانكه در روايتى از «محمد بن مسلم» است كه «به طورى طمأنينه و وقار به او مىبخشد كه مىداند ملك است.» وسوسه شيطانى اگر موضوع باطلى باشد كه در همان صورت باطلش به انسان مؤمن القاء شود، پر واضح است كه مؤمن آن را حديث ملائكه محسوب نخواهد داشت، زيرا او مىداند ملائكه بندگان مكرمى هستند كه معصيت الهى را نخواهند نمود و به باطلى دستور نخواهند داد، و اگر موضوع باطلى باشد كه در ابتدا به صورت حق القا شده و بعدا باطلى در دنبال خواهد داشت، در آن صورت نور هدايت الهى كه ملازم بنده مؤمن است حال آن را روشن خواهد نمود، همان نور هدايتى كه در اين آيه «اَوَ مَنْ كانَ مَيْتا فَأَحْيَيْنهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُورا يَمْشى بِه فِى النّاسِ ـ آيا كسى كه مرده (جهل و ضلالت) بود پس او را زنده كرديم و به او نور ايمانى بخشيديم كه به آن نور ميان مردم راه رود...،» (122 / انعام) به آن تصريح شده است. علاوه بر اين خود اين وسوسه و دعوت شيطانى، خالى از اضطراب نفسانى و تنزيل قلبى نيست: «ذلِكُمُ الشَّيْطانُ يُخَوِّفُ اَوْلِياءَهُ ! » (175 / آل عمران) چنانكه در نقطه مقابل «ذكر خدا» و حديث الهى هم ملازم وقار و
طمأنينه باطنى مىباشد:«اَلا بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ ـ هان، كه به ياد خدا دلها آرام مىگيرند!» (28 / رعد) و «اِنَّ الَّـذينَ اتَّقَـوْا اِذا مَسَّهُمْ طآئِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا فَاِذاهُمْ مُبْصِرُونَ ـ چون اهل تقوى را از شيطان، وسوسه و خيالى به دل افتد همان دم خدا را به ياد آرند و همان لحظه بصيرت و بينائى پيدا كنند!» (201 / اعراف)پس هر حديث و خاطرهاى كه به انسان القا شد و همراهش طمأنينه و وقار بود، خود دليل رحمانى بودن آن و بالعكس اگر اضطراب و تزلزلى همراه داشت دليل شيطانى بودنش مىشود، چنانكه همراه داشتن عجله و جزع يا بالعكس سبكى و خفت نيز دليل آن مىگردد.
ولى آنچه در روايات ذكر شده ـ كه شخص « محدث» صوت ملك را مىشنوند، ليكن خود ملك را بالعيان نمىبيند ـ محمول بر جهت است، نه آنكه دلالت بر تمانع بين دو معنى نمايد. به عبارت سادهتر: ملاك اصلى «محدث» بودن آن است كه صوت ملك را بشنود، و ديدن خود ملك لازم نيست، و اگر براى كسى اتفاق افتد كه در حين شنيدن صوت، ملك را هم مشاهده كند، آن از جهت محدث بودنش نيست. چگونه مانعى بين آن دو باشــد با اينكه قــرآن شريف صريحــا براى بعضى از محدثين در حين شنيدن صــوت ملــك، رؤيــت خود ملــك را هـم بيــان داشته است .
منظور از نفى رؤيت ملك (كه در برخى جاها ذكر شده) نفى ديدن حقيقت ملك است نه در صورتى كه با آن متمثل شده باشد، زيرا آيات مربوطه بيشتر از معاينه و ديدن ملــك را بــه صورت مثــال، چيز ديگرى را ثابت نمىكنند.(1)
«وَ اِذْ قالَتِ الْمَلائِكَةُ يا مَرْيَمُ اِنَّ اللّهَ اصْطَفيكِ وَ طَهَّرَكِ وَ اصْطَفيكِ عَلى نِساءِ الْعالَمينَ. يامَرْيَمُ اقْنُتى لِرَبِّكِ !» (42و43/آلعمران)
آيه شريفه دليل بر آن است كه مريم عليهالسلام محدثه بوده و كلام ملائكه را مىشنيده است. چون «ندا» موجب التفات پيدا كردن «طرف ندا» به «ندا كننده» است. تكرار نمودن «ندا» در مورد كلام به منزله آن است كه به مريم گفته باشند «براى تو نزد ما خبر بعد از خبرى است. اكنون آنها را استماع بكن: يكى كرامتهايى است كه خدا برتو ارزانى داشته و به آن واسطه نزد خدا گرامى شدهاى، ديگر موضوعى است كه رعايتش در برابر لطف خداوند بر تو لازم است، و آن انجام دادن وظيفه بندگى است، و سپاس آن منزلتى است كه در پيشگاهش يافتهاى. پس آيه «يامَرْيَمُ اقْنُتى...!» به منزله
1) الـميـــــزان ج: 6، ص 53.
تفريع بر آيه اوّل: «يا مَرْيَمُ اِنَّ اللّهَ اصْطَفيكِ...،» مىباشد، يعنى بيان مىدارد كه اكنون كه خدا چنين مقامى به تو كرامت كرده، تو هم قنوت و سجده و ركوع براى خداوند را ترك منما! و بعيد نيست كه هر يك از اين سه نحوه عمل به ترتيب در برابر يكى از آن سه منزلتى است كه خدايش ارزانى داشته و متفرع بر آن است. يعنى چون خدايت برگزيد، ملازم عبوديت و بندگيش باش و چون پاكت گردانيد، سجدهاش كن، و چون بر زنان جهان برترى دادت، با راكعان ركوعش كن!
از اينكه ملائكــه و روح با مريم تكلــم نمودهاند، روشــن مىشود كه مريم «محدثه» بوده، بلكه از آيه شريفه «فَـاَرْسَلْنا اِلَيْهـا رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَرا سَوِيّا ـ پس ما روح خود را بر او فرستاديم كه به صورت بشر كاملى براى او مجسم شد،» (17 / مريم) استفــاده مىشود كه زيادتــر از صــوت ملك، خود آن را هم مشاهــده نموده است.(1)
«قـالَ كَذلِكَ اللّــهُ يَفْعَلُ ما يَشاءُ. قالَ ايَتُكَ اَلاّ تُكَلِّمَ النّاسَ ثَلاثَةَ اَيّامٍ اِلاّ رَمْزا!»
(39 و 40 / آل عمران)
الفاظ موضوع براى معانى است، امّا به لحاظ مشتمل بودن بر اغراض مقصوده از آن. و صوت را نيز «قول و كلام» گويند براى آنكه مفيد معناى مقصودى است كه بر آن سكوت صحيح باشد، پس هر چه افاده همان معناى مقصود تام را نمايد «كلام و قول» مىباشد ـ اعم از اينكه مفيد آن، صوت واحد، يا صوتهاى متعدد، و يا غير آن مانند «ايما» و «رمز» باشد ـ نوع مردم هم به صوتى كه مفيد همان معنى است «كلام» گويند اگر چه از دو لب خارج نشود، و همچنين به «ايماء و رمز» قول اطلاق كنند اگر چه مشتمل بر صوتى نباشد.
قرآن شريف هم معنى هايى را كه شيطان در «قلوب مردم» القاء مىكند، كلام و قول شيطان محسوب داشته است، چنانكه از آيات ذيل استفاده مىشود:
« وَ لاَمُرَنَّهُمْ فَلَيُبَتِّكُــنَّ اذانَ الاَنْعــامِ ـ به آنها دستــور دهــم تا گوش حيوانات را ببرند.» (119 / نساء)
« كَمَثَـلِ الشَّيْطانِ اِذْ قالَ لِلاَنْسـانِ اكْفُـرْ ـ اينان در مثل چون شيطانند كه انسان را گفت: كافر شو!» (16 / حشر)
« يُوَسْوِسُ فى صُدوُرِالنّاسِ ـ در دلهاى مردم وسوسه و انديشه بد افكند.» (5 / ناس)
1) الـميـــــزان ج: 6، ص 2
«يُوحى بَعْضُهُمْ اِلى بَعْضٍ ـ برخى بر برخى ديگر سخنان فريبنــده اظهار كنند.» (112 / انعام)
پر واضح است آنچه در اين آيات ذكر شده، همان خاطرات وارده در قلوب است كه به شيطان منسوب شده است و به نامهاى «امر، قول، وسوسه، وحى، وعد» ناميده شده، و همــه آنها هم «قــول و كــلام» مىباشد، با اين كه نه زبانــى برايش به حركــت افتاده، نه از دهانى خارج شده است.
آنچه آيه «اَلشَّيْطانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَ يَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشاءِ وَ اللّهُ يَعِدُكُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَ فَضْلاً،» (268 / بقره) مشتمل آن بود، و وعده خداوندى را راجع به «مغفرت و فضلش» بيان مىداشت، آن همانا «كلام ملكى» است، و در قبال «وسوسه» كه «كلام شيطانى» مىباشد. چنانكه مقصود از «نور» در آيه «وَ يَجْعَلْ لَكُمْ نُورا تَمْشُونَ بِهِ،» (28 / حديد) و «سكينه» درآيه «هُوَالَّذى اَنْزَلَالسَّكينَةَ فى قُلُوبِالْمُؤْمِنينَ...،» (4/فتح) و «شرح صدر» در آيه «فَمَنْ يُرِدِ اللّهُ اَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلاِْسْلمِ،» (125 / انعام) همان «كلام ملكى» است.
از تمــام آيــات فوق روشــن مىشود كه «شياطيــن» و «ملائكــه» هر يــك بــا القاء نمودن معانــى مربوطه به خــود در قلــوب افراد انسانــى، با آنــان تكلّم مىكنند.
اين يك رقم از تكلم است و قسم ديگرى هم براى آن وجود دارد كه مخصوص خداونــد متعال است. چنانكــه در آيه شريفــه «وَ ما كانَ لِبَشَرٍ اَنْ يُكَلِّمَهُ اللّهُ اِلاّ وَحْيا اَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ،» (51 / شورى) آنرا بيانداشته و برايش هم دو قسم شرح دادهاست:
1 ـ سخنگفتنىكه بدون حجاب باشد، كه آنرا در آيه شريفه «وحى» ناميده است.
2 ـ سخن گفتنى كه از پشت حجاب باشد.
اينهــا اقسـام كلامــى اســت كــه آيـات گذشتــه براى خداى متعــال و ملائكــه و همچنيــن «شيطــان» ثــابــت نمــوده اســت.
امّا آن قسم كلام الهى كه نامش را «وحى» گويند، ذاتا مشخص و معين است و هيچگونه شك و ترديدى در آن پيش نمىآيد، زيرا در آن صورت حجابى بين بنده و پروردگار نيست، و وقوع اشتباه در آن از محالات است. ليكن قسم ديگر آن كه از پشت حجاب تحقق پيدا مىكند، البته احتياج به مميّزى دارد كه راه اشتباه را در آن مسدود نمايــد و آن به ناچــار بايــد به «وحــى» منتهـى شـود.(1)
1) الـميــــــزان ج: 5، ص324
«قالَ كَذلِكَ اللّهُ يَفْعَلُ ما يَشاءُ!» (40 / آل عمران)
فاعل «قالَ» گر چه خداى متعال مىباشد، و واسطه بودن ملائكه و يا عدم آن مانع نسبتش به خداوند نيست، ليكن آنچه از ظاهر آن كلام استفاده مىشود آن است كه بهواسطه ملك مىباشد و نسبتش به خداوند از آن است كه به امر او صورت گرفته، دليل آنكه قائــل «ملك» است: «قالَ كَذلِــكَ قـالَ رَبُّـكَ هُـوَ عَلَـىَّ هَيِّـنٌ وَ قَـدْ خَلَقْتُكَ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ تَـكُ شَيْئـا،» (9 / مريم) كه در هميـن قسمــت ايرادش مىباشد.
از اينجا روشن مىشود كه اولاً: زكريا صورت قائل را از همانجا كه اوّل شنيده بود، دوباره شنيده است، و ثانيا قول قائل كه گفت «كَذلِكَ»، يعنى آنچه به تو بشارت دادم از موهبتهايى است كه حتما واقع مىشود، در آن اشاره شده كه موضوع مورد نظر از قضاياى محتومى است كه بدون شك واقع خواهد شد. چنانكه نظير آن را در پاسخى كه «روح القدس» به «مريم» داده مشاهده مىكنيد: «قالَ كَذلِكِ قالَ رَبُّكِ هُوَ عَلَىَّ هَيِّنٌ،» ـ تا آنجاكه مىفرمايد: «وَ كانَ اَمْرا مَقْضِيّا!» (21 / مريم)(1)
«قالَ كَذلِـكَ اللّهُ يَفْعَـلُ ما يَشـاءُ. قالَ ايَتُكَ اَلاّ تُكَلِّمَ النّاسَ ثَلاثَةَ اَيّامٍ اِلاّ رَمْزا.»(40 / آل عمران)
منظور خواستن زكريا عليهالسلام از خداوند متعال آيه و علامت را چه بوده؟ آيا مىخواستــه به آن وسيلــه راستى بشــارت را و اينكــه از طرف خداوندى است روشن سازد و به عبارت سادهتر: يقين كند كه خطاب، خطاب ملكــى بوده، نه شيطانـى؟
درست است كه انبيا به واسطه «عصمت» نبايد برايشان كلام ملك با وسوسه شيطانى اشتباه شود، ليكن سخن در آن است كه: شناختن آنان، كلام ملك را از وسوسه شيطــان، به واسطه شناسانــدن خداست، نه آن كه خود در آن استقلالى داشته باشند.
شيطان گرچه مىتواند انبيا را در ناحيه جسم، و يا در ناحيه تخريب و از بين بردن نتايج تبليغاتشان مسّ نمايد، و رواج دين و استقبال مردم را به آن از بين برد، لكن توانايـى تعرض و مسّ نمودن انبيا در ناحيه نفوس شريفشان قطعا ندارد، زيرا عصمت آنان مانــع چنان تصرفى اســت و شيطان در ناحيــه جانشان نمىتواند مداخله نمايد.
اتفاقا آنچه را خداى متعال آيت و علامت براى «زكريا» قرار داد همان تصرف در
1) الـميـزان ج: 5، ص319
نفس زكريا ـ به قدرت نداشتن بر تكلّم تا سه روز و بسته بودن زبانشان جز از ذكر و تسبيح خدا ـ بوده و اين خود يك نشانه و آيتى است كه بر نفس شريف و زبانش واقع شده و يك تصرف خاصى است كه شيطان از نظر عصمت انبيا و منزه بودنشان از تصرفات شيطانى بر آن توانائى و قدرت نداشته و چون حضرت زكريا از وجود آن علامت، با دانستن اينكه شيطان در نفوس انبيا تصرف نمىتواند نمايد، رحمانى بودن بشارت را درك نمود.
امتياز «كلام ملكى» را از «كلام شيطانى» مىتوان از خصوصياتى كه در آيات گذشته به آن تصريح شده به دست آورد، زيرا خاطر ملكى ملازم با «شرح صدر» بوده و به «مغفرت و فضل» الهى دعوت و بالاخره منتهى به چيزى مىشود كه مطابق دين ـ يعنى معارف مذكور در قرآن و سنت نبوى ـ مىباشد. از طرف ديگر خاطر شيطانى، ملازم «ضيق صدر» مىباشد و به «متابعت هواى نفس» دعوت مىكند، و بالاخره منتهى به چيزى مىشود كه مخالف دين و معارف آن، و همچنين مخالف فطرت انسانى باشد.
انبياى الهى و كسانى كه مانند آنان از مقرّبين الهى محسوب اند. بعضا ممكن است ملك و شيطان را مشاهده كنند و آنها را هم در عين مشاهده بشناسند، چنان كه خداىمتعــال از آدم، ابراهيــم، لوط عليهمالسلام هميــن معنا را حكايت فرموده و روشن است كه اينان در آن موقع احتياجى به ممّيز ندارند، زيرا در عين ديدن ملك يا شيطان و شناختن آنها راه شك و اشتباهى در حقشان معنى ندارد، اما در غير صورت مشاهده ملــك و شيطان ـ مانند ساير مؤمنين ـ احتياج و نياز به ممّيز است، كه بالاخره به «وحى» منتهى مىشود.(1)
« وَ يُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْويلِ الاَحاديثِ...!» (6 / يوسف)
«تَأْويلِ»، آن پيش آمدى را گويند كه بعد از ديدن خواب پيش آيد و خواب را تعبير كند، و آن حادثهاى است كه حقيقت آن در عالم خواب براى رؤيا مجسم شده در شكل و صورتى مناسب با مدارك و مشاعر وى خودنمائىمىكند.
كلمه «اَحاديث» جمع حديث است و بسيار مىشود كه اين كلمه را مىگويند و از آن رؤياها را اراده مىكنند، چون در حقيقت رؤيا هم حديث نفس است، چه در عالم خواب امور به صورتهايى در برابر نفس انسان مجسم مىشود، همانطور كه در بيدارى
1) الميــزان ج: 5، ص320
هر گويندهاى مطالب خود را براى گوش شنوندهاش مجسم مىكند، پس رؤيا هم مانند بيدارى حديث است.
اينكه گفتهشده « خواب صادق حديث و گفتگوى ملائكه است و رؤياى كاذبه گفتگوى شيطان است،» صحيح نيست. زيرا بسيارى از رؤياها هست كه نه مستند به ملائكه است و نه به شيطان، مانند، رؤياهائى كه از حالت مزاجى شخص بيننده ناشى مىشود.
منظور از حديث فرشته يا شيطان، حديث به معناى تكلّم نيست و بلكه مراد اين است كه خواب، قصه و يا حادثهاى از حوادث را به صورت مناسبى براى انسان مصور و مجسم مىسازد، همانطوركه در بيدارى گويندهاى همان قصه يا حادثه را به صورت لفظ در آورده و شنونده از آن به اصل مراد پى برد و نيز حديث ملك و شيطان نظير اين است كه درباره شخصى كه تصميم دارد كارى بكند و يا آن را ترك كند مىگوييم: نفس او وى را حديث كرد كه فلان كار را بكند و يا ترك كند. معناى اين حرف اين است كه او تصور كردن يا نكردن آن عمل را نمود، مثل اين كه نفس او به او گفت كه بر تو لازم است اين كار را بكنى، و يا جايز نيست بكنى.
معنــاى اين كه رؤيا از احاديــث باشد اين است كه رؤيا براى نائم از قبيل تصور امور است، و عينا مانند تصورى است كه از اخبار و داستانها در موقع شنيدن آن مىكنــد، پس رؤيــا نيز حديث است، حــالا يا از فرشتــه و يا از شيطان و يا از نفس خود انسان. اين است مقصود آنهايى كه مىگويند رؤيا حديث فرشته و يا شيطان است و لكــن حق مطلب همــان است كه ما گفتيــم كه رؤيا حديث خود نفس است، به مباشرت و بـدون واسطه ملك و يا شيطــان.(1)
1) الميزان ج: 21، ص 129
« نَزَلَ بِهِالرُّوحُ الاَمينُ. عَلى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَالْمُنْذِرينَ!» (193 و 194 /شعراء)
مراد از «رُّوحُ الاَْميـن» جبرئيل عليهالسلام است، كه فرشته وحى مىباشد به دليل آيه «مَنْ كانَ عَدُوّا لِجِبْريلَ فَاِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلى قَلْبِكَ بِاِذْنِ اللّهِ ـ كسانى كه با جبرئيل دشمنى مىكنند، بايد بدانند كه اوست كه اين قرآن را به اذن خدا بر قلب تو نازل كرد!» (97 / بقره) در جاى ديگر او را «رُوحُ الْقُـدُس» خوانــده و فرمــود: « قُـلْ نَـزَّلَهُ رُوحُ الْقُـدُسِ مِنْ رَبِّــكَ بِـالْحَقِّ ـ بگــو روح القــدس آن را از ناحيــه پروردگــار بر من به حــق نــازل كــرد!» ( 102 / نحل)
اگر جبرئيل را «امين» خوانده، براى اين بود كه دلالت بر اين كه او مورد اعتماد خداىتعالى و امين در رساندن رسالت او به پيامبر اوست، نه چيزى از پيام او را تغيير مىدهد و نه جا به جا و تحريف مىكند، نه عملاً و سهوا، و نه دچار فراموشى مىگردد، همچنانكه توصيف او در جاى ديگر به روح القدس نيز به اين معانى اشاره دارد، چون او را منزّه از اين گونه منقصتها معرفى مىكند.
ضمير در «نَزَّلَ بِهِ» به قرآن برمىگردد، بدان جهت كه كلامى است تركيب شده از الفاظى، و البته آن الفاظ هم داراى معانى حقّهاى هست، نه اين كه به قول بعضى از مفسرين آنچه جبرئيــل آورده تنها معانـى قرآن بــوده باشد و رســول خــدا صلىاللهعليهوآله آن معانـى را در قالب الفاظ ريخته باشد، البته الفاظى كه درست آن را معانى را حكايت كند.
زيرا همانطور كه معانى از ناحيه خدا نازل شده، الفاظ هم از ناحيه نازل شده است، به شهادت آيات زير، كه به روشنى اين معنا را مىرسانند، از آن جمله فرموده: «فَـاِذا قَـرَأْناهُ فَاتَّبِـعْ قُـرْآنَـهُ ـ چون آن را مىخوانيم تو نيز خواندنت تابع خواندن ما باشد، يعنى آنطور بخوان!» ( 18 / قيامت) و نيز فرموده:«تِلْكَ اياتُ اللّهِ نَتْلُوها عَلَيْكَ بِالْحَقِّ ـ اينها آيات خدايندكه ما بهحق بر تو مىخوانيم!» (252/بقره) و نيز آياتى ديگر، و پر واضح است كه الفاظ خواندنى و تلاوت كردنى است نه معانى.
مراد از قلب در كلام خداى تعالى هر جا كه به كار رفته، آن حقيقتى است از انسان كه ادراك و شعور را به آن نسبت مىدهند، نه قلب صنوبرى شكل، كه در سمت چپ سينه آويزان است.
در ســوره احزاب قلــب را عبارت دانستــه از آن چيزى كه در هنگام مرگ به گلوگاه مىرسد: «و قلبها مىرسد به حنجرهها،» كه معلوم است مــراد از آن جان آدمى است. در سوره بقره آن را عبارت دانسته از چيزى كه متّصف به گناه و ثواب مىشود: «چنيــن كسى قلبش گناهكار است،» و معلوم است كه عضو صنوبرى شكل نمىكند، پس مراد از آن همــان جــان و نفس آدمى اسـت.
شايد وجه اينكه در جمله «نَزَّلَ بِهِالرُّوحُالاَْمينُ عَلى قَلْبِكَ،» پاى قلب را به ميان آورد اشاره به اين باشد كه رسول خدا چگونه وحى و قرآن نازل را تلقى مىكرده؟ و از آن جنــاب آن چيــزى كه وحــى را از روح مىگــرفتــه نفــس او بــوده، نــه مثلاً دست او، يا ســايــر حــواس ظــاهــريش، كه در امــور جــزئــى به كار بسته مىشود.(1)
« قُـلْ نَـزَّلَهُ رُوحُ الْقُـدُسِ مِنْ رَبِّكَ بِالْحَقِّ لِيُثَبِّتَ الَّذينَ امَنُوا وَ هُـدًى وَ بُشْرى لِلْمُسْلِمينَ!»
(102 / نحل)
«قُدُس» به معناى طهارت و پاكى است و ظاهرا اضافه روح به قدس به منظور اختصاص باشد، يعنى روحى كه از قذارتهاى مادى طاهر، و از خطا و غلط منزّه است. و همين روح القدس در جاى ديگر از قرآن به روح الامين تعبير شده و در جايى ديگر به جبرئيل كه يكى از ملائكه است:
ـ «نَزَلَ بِهِالرُّوحُالاَمينُ. عَلى قَلْبِكَ ـ روحالامين آنرا بر قلب تو نازلكرده است.»
( 193 و 194 / شعراء)
1) الميزان ج: 30، ص 203
ـ «مَنْ كانَ عَدُوّا لِجِبْريلَ فَاِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلى قَلْبِكَ بِاِذْنِ اللّهِ ـ هر كه با جبرئيل دشمن است بايد بداند كه جبرئيل آن را به اذن خدابر قلب تو نازل كرده است.» (97 / بقره)(1)
«وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ اَمْرِ رَبّى وَ مااُوتيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ اِلاّ قَليلاً!» (85 / اسراء)
كلمه «رُوح» در آيات بسيارى از سورههاى مكى و مدنى تكرار شده، و در همهجا به اين معنايى كه در جانداران مىيابيم و مبدأ حيات و منشأ احساس و حركت ارادى است نيامــده، مثلاً يكجا فرمود: «يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِكَةُ صَفّا ـ روزى كه روح و ملائكه به صف مىايستند.» (38 / نبأ) و نيز فرموده:«تَنَـزَّلُ الْمَـلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فيها بِأِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ اَمْرٍ ـ ملائكه و روح در آن شب به امر پروردگارشان هر چيزى را نازل مىكنند.» (4 / قدر) كه بدون ترديد مراد به آن در اين دو آيه غير روح حيوانى و غير ملائكه است. روايتى هم از علــى عليهالسلام نقل شده كه آن جناب به آيه: «يُنَزِّلُ الْمَلائِكَةَ بِالرُّوحِ مِنْ اَمْرِه عَلى مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبــادِه،» (2 / نحل) استــدلال فـرمـوده بــود بر ايـن كه روح غيـر ملائكه است.
و اين روح هر چند غير ملائكه است، الاّ اين كه در امر وحى و تبليغ همچنانكه از آيه فوق استفاده مىشود همراه ملائكه است.
خداى تعالــى يكجا آورنــده قرآن را به نام جبرئيل معرفى نموده و مىفرمايد: « مَنْ كانَ عَـدُوّا لِجِبْريــلَ فَاِنَّــهُ نَـزَّلَـهُ عَلـى قَلْبِـكَ!» جاى ديگــر هميــن جبرئيــل را روح الامين خوانده و آورنده قرآنش ناميده و فرموده: «نَـزَّلَ بِهِ الرُّوحُ الاَمينُ عَلى قَلْبِكَ،» و نيز فرموده:«قُـلْ نَـزَّلَهُ رُوحُ الْقُـدُسِ مِنْ رَبِّكَ ـ بگو روح القدس از ناحيه پروردگارت آورده،» و روح را كه بهوجهى غيرملائكه است به جاى جبرئيل كه خود از ملائكه است آورنده قرآن دانسته است، پس معلوم مىشود جبرئيل آورنده روح است و روح حامـل اين قــرآن خواندنــى اســت.
از همين جا آن گرهى كه در آيه: «وَ كَذلِكَ اَوْحَيْنا اِلَيْكَ رُوحا مِنْ اَمْرِنا،» بود گشوده مىشود، و معلوم مىشود كه مراد از وحى روح در آيه مزبور آوردن و نازل كردن روحالقدس است براى رسول خدا صلىاللهعليهوآله ، و نازل كردن روح القدس براى همان وحى قرآن اسـت به او، چون همان طور كه بيان شد حامل قرآن روح القدس است.(2)
«وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ اَمْرِ رَبّى!» (85 / اسراء)
خداى تعالى يك جا آورنده قرآن را به نام جبرئيل معرفى كرده و مىفرمايد: «مَنْ كانَ عَدُوّا لِجِبْريلَ فَاِنَّهُ نَـزَّلَـهُ عَلى قَلْبِـكَ بِاِذْنِ اللّهِ،» و در جاى ديگر همين جبرئيل را روح الامين خوانده و آورنده قرآنش ناميده و فرموده:«نَـزَّلَ بِهِ الرُّوحُ الاَمينُ عَلى قَلْبِكَ،» و نيز فرموده:«قُـلْ نَـزَّلَهُ رُوحُ الْقُـدُسِ مِنْ رَبِّكَ ـ بگو روح القدس از ناحيه پروردگارت آورده،» و روح را كه به وجهى غير ملائكه است به جاى جبرئيل كه خود از ملائكه است آورنده قرآن دانسته است، پس معلوم مىشود جبرئيل آورنده روح است و روح حامل اين قرآن خواندنى است.(1)
«وَ اتَيْنــا عيسَى ابْنَ مَرْيَــمَ الْبَيِّنـاتِ وَ اَيَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ.» (253 / بقره)
اگر در آيه فوق از ميان همه انبياء تنها نام عيسى عليهالسلام را ذكر كرده علتش اين است كه هر چند آنچه از جهات فضيلت در اينجا براى عيسى عليهالسلام ذكر كرده، يعنى دادن بيّنات و تأييد به روح القدس، امورى است كه به حكم آيه « لَقَـدْ اَرْسَلْنـا رُسُلَنـا بِالْبَيِّنـاتِ،» و آيه «يُنَزِّلُ الْمَلائِكَةَ بِالرُّوحِ مِنْ اَمْرِه عَلى مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِه اَنْ اَنْذِرُوا...!» اختصاص به عيسى بن مريم عليهمالسلام ندارد، بلكه مشترك ميان همه رسول است، ولكن در خصوص عيسى عليهالسلام به نحوى خاص است، چون تمامى آيات بيّنات آن جناب از قبيل مرده زنده كردنش، و با نفخه مرغ آفريدنش، و بهبودى دادن پيسى و كوريش، و از غيب خبر دادنش، امورى بوده متكى بر حيات، و ترشحى است از روح.
علاوه بر اين كه در اسم عيسى خصوصيت ديگرى هست و در آيتى روشن وجود دارد، و آن اين كه وى پسر مريم است كه بدون پدر از او متولد شد، هم چنان كه آيه «وَ جَعَلْناها وَابْنَها ايَةً لِلْعالَمينَ !» نبودن پدر براى عيسى و نبودن همسر براى مريم را آيتى براى همه عالميان دانسته، پس مجموع پسر و مادر آيت الهيه روشنى، و فضيلت اختصاصى ديگرى است.(2)
«اِنَّــهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَريــمٍ. ذى قُوَّةٍ عِنْدَ ذِى الْعَــرْشِ مَكينٍ. مُطـاعٍ ثَمَّ اَمينٍ» (19 تا 21 / تكوير)
در ايــن مقــــام جبــــرئيــل را بــه شــش صفــت تــوصيــف كــــرده اســت:
1 ـ رسـالــت: او را «رســول» خوانــده، كــه مىفهمانــد او قــرآن را بــه رسولخدا صلىاللهعليهوآله وحىمىكند.
2 ـ كرامت: او را «كريم» خوانده، كه مىرساند نزد خداى تعالى كرامت و احترام دارد، و به اعزاز او عزيز شده است.
3 ـ قــوّت: او را «ذى قُــوَّت» خــوانــده، كــه مىفهمــانــد او داراى قوّت و قــدرت و شــدّت بــالغــهاى است.
4 ـ منــزلـــت: او را نــزد خــداى صــاحــب عــرش، «مَكين» خواند، يعنى داراى مقــــــام و منـــزلــت است.
5 ـ رياست: او را «مُطاع» خوانده، كه دلالت دارد بر اين كه جبرئيل در آنجا يعنى نزد خدا دستور دهندهاى است كه زير دستانش دستورات او را به كار مىبندند. معلوم مىشــود در آنجا ملائكــهاى هستند كه جبرئيـل به آنان امـر مىكند و ايشان اطاعتش مىكنند، از همين جا معلـوم مىشود كه جبرئيــل در كــار خــودش ياورانــى هم دارد.
6 ـ امانت: او را «اَمين» خواند كه مىرساند جبرئيل خدا را در دستوراتى كه مىدهد و در رساندن وحى و رسالت، خيانت و دخل و تصرفى نمىكند.(1)
«ما ضَلَّ صاحِبُكُــمْ وَ ما غَــوى. وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى. اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْىٌ يُوحى. عَلَّمَــهُ شَديدُ الْقُــوى. ذُو مِـــرَّةٍ فَاسْتَوى!» (5 / نجم)
مراد از كلمه «شَديدُ الْقُوى» به طورى كه گفتهاند، جبرئيل است، چون خداى سبحان او را در كلام مجيدش به اين صفت ياد كرده و فرمود: « اِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَريمٍ ـ اين قرآن سخـن فــرستــادهاى است كريــم و داراى نيــرو، كه نزد خــداى ذى العــرش منزلتى دارد.» (19 تا 21 / تكوير)
1) الـميـــزان ج: 40، ص89
ـ «ذُو مِـرَّةٍ فَـاسْتَـوى»
آنهايى كه آيه را وصف جبرئيل دانستهاند در نتيجه اين طور معنايش كردهاند همــان جبرئيلى كه در راه خــدا شدت به خرج مىدهد، يا آن جبرئيلى كه عقلى پخته دارد، يا آن جبرئيلى كه به نوعــى از رســول خــدا عليهالسلام مرور و عبــور مىكند، با اينكه خــــودش در هـــواســت.
«فَاسْتَوى» اين كلمه به معناى استقامت و مسلط شدن بر كار است و فاعل اين فعل جبرئيل است، و ضمير فاعل آن به وى برمى گردد، و معنايش اين است كه جبرئيل به همين صورت اصلىاش كه به آن صورت خلق شده در آمد، و تنها دو نوبت به صورت اصليش خود را به آن جناب نشان داد. ممكن هم هست معنايش اين باشد كه جبرئيل با قوّت خود مسلط شد بر آنچه مأمور انجامش شده بود.(1)
«فى صُحُفٍ مُكَرَّمَةٍ مَرْفُوعَةٍ مُطَهَّرَةٍ بِاَيْدى سَفَرَةٍ كِرامٍ بَرَرَة !»(13تا16/عبس)
معناى اين چند آيه اين است كه، قرآن تذكرهاى است كه در صحف متعددهاى نوشته شــده بود، صحفى معظم، و رفيع القدر، و پاكيزه از هر پليدى، و از هر باطل و لغو و شك و تناقــض، و بدست سفيرانــى نوشته شده كه ذاتا نزد پروردگارشان بزرگوار، و در عمــل هـم نيكوكارند.
از اين آيات بر مىآيد كه براى وحى ملائكه مخصوصى است، كه متصدى حمل صحف آن و نيز رساندن آن به پيامبرند. پس مىتوان گفت اين ملائكه اعوان و ياران جبرئيلند، و تحت امر او كار مىكنند، و اگر نسبت القاى وحى را به ايشان داده، منافات ندارد با اين كه در جاى ديگر آن را به جبرئيل نسبت دهد و بفرمايد: « نَـزَّلَ بِهِ الرُّوحُ الاَْمينُ عَلى قَلْبِكَ ـ روح الامين آن را بر قلب تو نازل كرد!»
در جاى ديگــر در تعريف جبرئيــل مىفرمايد: « اِنَّـهُ لَقَـوْلُ رَسُــولٍ كَـريـمٍ ذى قُوَّةٍ عِنْدَ ذِىالْعَــرْشِ مَكينٍ مُطــاعٍ ثَمَّ اَمينٍ ـ اين قــرآن قول رسولى است كريم، و داراى قوّت كه نزد صاحــب عرش مكانتــى دارد و دستـوراتش مطــاع و در آنجا امين خوانـده مىشود.» (19 تا 21 / تكوير)
همين آيه مؤيد مطلب ماست كه مىفرمايد دستوراتش مطاع است، معلوم مىشود جبرئيل براى رساندن وحى به انبياء كاركنانى از ملائكه تحت فرمان دارد، پس
1) الميزان ج: 37، ص 55
رساندن آن ملائكه، هم وحى رساندن است، هم چنان كه عمل جبرئيل و اعوانش رو بر هم فعل خــــداى تعــــالى نيـــز هســت.(1)
«وَ لَقَدْ رَاآهُ بِالاُفُـقِ الْمُبيـنِ!» (23 / تكوير)
نزول قرآن به رسالت فرشتهاى آسمانى و جليل القدر و عظيم المنزلت و امين در وحى يعنى جبرئيل صورت گرفته، كه بين او و خداى عزّو جلّ هيچ حاجزى، و بين او و رسول خدا هيچ واسطهاى نيست، و نه از ناحيه خودش، و نه از ناحيه هيچ كس ديگر، انگيزهاى كه نگذارد وحى را بگيرد، و اگر گرفت نگذارد حفظش كند، و يا اگر حفظش هم كرده، نگذارد به رسول الّله صلىاللهعليهوآله برساند، وجود ندارد.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله ، فرشته حامل وحى را به چشم خود ديده، و وحى را از او گرفته و خودش هم چيزى از وحى را كتمــان نكــرده، و نمىكنــد، و آن را تغييــر نمىدهند.(2)
«وَ لَقَدْ رَاآهُ بِالاُفُقِالْمُبينِ!» (23/تكوير)
كلمه «افق مبين» به معناى ناحيه ظاهر است و ظاهرا اشاره باشد به آيه « وَ هُـوَ بِالاُْفُـقِ الاَْعْلـى! » و معناى آن اين است كه سوگند مىخورم كه رسول الّله صلىاللهعليهوآله جبرئيل را قبلاً هم ديده بود، و جبرئيل آن زمان در افق مبين، و ناحيه ظاهر قرار داشت، و آن همان افق اعلى است، و افقى كه بلندتر از ساير افقهاست، البته بلندى به آن معنائى كه مناسب با عالم ملائكه است.
بعضى گفتهاند: معنايش اين است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله ، جبرئيل را به صورت اصلىاش در آنجاكه خورشيد طلوع مىكند كه همان افق اعلا از ناحيه مشرق است ديده بود. لكن اين حرف درست نيست، به دليل اين كه از لفظ آيه دليلى كه دلالت كند بر اين كه جبرئيل را به صورت اصلىاش ديده ندارد، حال جبرئيل به هر صورتى كه تمثل كرده باشد، صورت اصلى نبوده بلكه بهاينشكل درآمده است.(3)
«نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الاَمينُ. عَلى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرينَ. بِلِسانٍ عَرَبِىٍ مُبيـنٍ!» (193و194 / شعراء)
رسول خدا صلىاللهعليهوآله در حينى كه به وى وحى مىشد، هم مىديد و هم مىشنيد، اما بدون اين كه دو حس بينائى و شنوائيش به كار بيفتد، هم چنان كه در روايات آمده، كه حالتى شبيــه بيهوشى به آن جنــاب دست مىداد كه آن را به «رخــاءالوحى» نام نهاده بودند.
پس آن جناب همان طورى كه ما شخصى را مىبينيم و صدايش را مىشنويم، فرشتــه وحــى را مىديد و صدايــش را مىشنيــد، امّا بدون ايــنكــه دو حاسّه بينائى و شنوائى مادى خود را چون ما به كار گيرد.
و اگر رؤيت او و شنيدنش در حال وحى عين ديدن و شنيدن ما مىبود، بايستى آن چه مىديده و مىشنيده ميان او و ساير مردم مشترك باشد، و خلاصه اصحابش هم فرشته وحى را ببيند و صدايش را بشنود و حال آن كه نقل قطعى اين معنا را تكذيب كرده و حالت وحى، بسيارى از آن جناب سراغ داده كه در بين جمعيت به وى دست داده، و جمعيتى كه پيرامونش بودهاند، هيچ چيزى احساس نمىكردهاند، نه صداى پائى، نه شخصى، نه سخنى، كه به وى القاء مىشده است.(1)
«قُــلْ مَنْ كانَ عَــدُوّا لِجِبْريـلَ فَاِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلى قَلْبِكَ!» (97 / بقره)
خداى سبحان درباره قرآن و جبرئيل با هم در دو آيه سخن گفته است. مىفرمايد جبرئيل از پيش خود قرآن نمىآورد، بلكه به اذن خدا بر قلب تو نازل مىكند.
جبرئيل فرشتهاى از فرشتگان خداست و جز امتثــال دستورات خداى سبحان كارى ندارد، مثل ميكائيل و ساير ملائكه، كه همگى بندگــان مكرم خداينــد و خدا را در آنچــه امر مىكند، نافرمانـى نمىكنند، و هر دستورى بدهد انجام مىدهند.
قرآن، همان طور كه جبرئيل در نازل كردنش هيچ استقلالى ندارد و تنها مأمورى است مطيع، همچنين در گرفتن آن و رساندنش به رسول خدا صلىاللهعليهوآله استقلالى ندارد، بلكه قلب رسول خدا صلىاللهعليهوآله خودش ظرف وحى خداست، نه اين كه
1) الميزان ج: 30، ص 205
جبرئيل در آن قلب دخل و تصــرفــى كــرده بــاشــد و خــلاصــه جبــرئيـل صــرفــا مأمور رساندن است.(1)
«وَ هُوَ بِالاُفُــقِ الاَعْلى. ثُمَّ دَنا فَتَدَلّى. فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ اَوْ اَدْنى. فَاَوْحى اِلى عَبْدِهِ ما اَوْحى!»
(8 تا 11 / نجم)
كلمــه «اُفُق» به معناى ناحيه است و ظاهرا مراد از آن افق اعلاى آسمان است، بــدون اعتبــار اينكــه طرف شرقــى آن باشــد. ضمير «هُــوَ» در اين آيــه به جبرئيــل و يا به رسول خدا صلىاللهعليهوآله بر مىگردد.
كلمه «دُنُوّ» به معناى نزديكى است و كلمه «تَدَلّى» به معناى بسته شدن و آويزان گشتن به چيزى است ولى به طور كنايه در شدت نزديكى استعمال مىشود. و معناى آيــه بنــابــر اين كه هر دو ضميــر به جبــرئيــل برگردد اين است كه جبرئيل سپس نزديك رسول خدا صلىاللهعليهوآله شد، و به دامن وى دست آويخت، تا با آن جناب به آسمانها عروج كند، و بعضىگفتهاند: معنايشايناست كه جبرئيل از افق اعلى پائين آمد و به رسول خدا صلىاللهعليهوآله نزديك شد، تا آن جناب را به معراج ببرد.
معنــاى ايــن جملــه ايــن اســت كــه دورى او بــه قــدر دو قـــوس و يــا دو ذراع و يــا كمتـــر از آن بـــود.
ضمير در هر دو «اَوْحى» به جبرئيل برمى گردد، البته اين در آن فرضى است كه ضميرهاى گذشته هم به او برگردد. آن وقت معناى جمله چنين مىشود: كه جبرئيل وحى برد نزد بنده خدا كه همان رسول خدا صلىاللهعليهوآله باشد، آن چه را كه وحى برد.
در جمله فوق از قلب نفى كذب كرده و معنايش اين است كه فؤاد در آن چه ديده بود دروغ نگفت. فؤاد رسول خدا صلىاللهعليهوآله دروغ نگفت به رسول خدا صلىاللهعليهوآله آن چه را كه ديده بود، و خلاصــه رؤيت فــؤاد رسول خدا صلىاللهعليهوآله در آن چه كه ديد رؤيتى صادق بود.
1) الميزان ج: 2، ص 18
و اين تازگى ندارد كه رؤيت را كه در اصل به معناى ديدن چشم است به فؤاد نسبت داده شود، چون براى انسان يك نوع ادراك شهودى هست، كه وراى ادراكهايى است كه با يكى از حــواس ظاهرى و يا باطنى خود دارد، ادراكى است كه نه چشم و گوش و ساير حواس ظاهرى واسطهاند، و نه تخيل و فكر و ساير قواى باطنى، اين كه مشاهده مىكنيم كه ما موجودى هستيم كه مىبينيم كه در اين درك عيانى و شهودى نه چشم ما واسطــه است و نه فكــر ما.
آرى ما همان طور كه محسوسات يكى از اين حواس ظاهرى و باطنى را درك مىكنيم اين را هم درك مىكنيم كه فلان محسوس را با فلان حس درك مىكنيم، و اين درك ربطى به آن حس ندارد، بلكه كار نفس است، كه قرآن كريم از آن تعبير به فؤاد فرموده است.
و در آيه شريفه هيچ دليلى كه دلالت كند بر اين كه متعلق رؤيت خداى سبحان است، و خدا بوده كه مرئى براى آن جناب واقع شده، نيست بلكه آن چه مرئى آن جناب واقع شده همان افق اعلى و دنو و تدلى و نيز اين بوده كه آن چه به وى وحى مىشود خدا وحى كرده، و اين نام بردهها همانهايى هستند كه در آيات قبلى آمده بود، همهاش از سنخ آيات خدائى براى آن جناب بوده است. مؤيد اين گفتار ما آيه شريفه «مـا زاغَ الْبَصَـرُ وَ مـا طَغـى.لَقَـدْ رَاى مِـنْ اياتِ رَبِّهِ الْكُبْـرى!» است كه مىفرمايد آن چه ديده بود از آيات كبراى پروردگارش بود. اگر هم فرض كنيم كه منظور ديدن خود خداىتعالى است باز اشكالى ندارد چون ديدن خدا را به قلب نسبت داده و ديدن قلب غير از ديدن چشماستكه تنها مربوط بهاجسام است و تعلقش به خداىتعالى محال است.(1)
« و لَقَدْ رَاهُ نَزْلَةً اُخْرى...!» (13 / نجم)
از اين آيه به بعد مىخواهد از يك نزول ديگر غير آن نزولى كه در آيات سابق بود خبر دهد. با در نظر داشتن اين كه مفسرين فاعل (رآه) را رسول خدا صلىاللهعليهوآله دانسته و ضمير مفعولى در آن را به جبرئيل برگرداندهاند، قهرا منظور از «نَزْلَـةً» نازل شدن جبرئيل بر آن جناب خواهد بود، نازل شدنش براى اين كه آن جناب را به معراج ببرد، و جمله «عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى،» ظرف براى رؤيت است، نه براى نازل شدن، و مراد از رؤيت آن جناب جبرئيل است، به صورت اصلىاش، و معناى جمله اين است كه جبرئيل يك بار ديگر به صورت اصلىاش در برابر رسول خدا صلىاللهعليهوآله در آمد، تا به
1) الميــــــــــــــزان ج: 37، ص 56
معراجش ببرد، و اين جريان كنار سِدْرَةِ الْمُنْتَهى واقع شد.
پس از آن چه گذشت صحت اين نظريه هم روشن شد كه بگوييم ضمير مفعولى به خداى تعالى برگردد، و مراد از رؤيت هم رؤيت هم قلبى، و مراد به نزله اخرى هم نازل شدن رسول خدا صلىاللهعليهوآله در معراج به كنار سِدْرَةِ الْمُنْتَهى باشد، آن وقت معناى آيه چنين مىشود: كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله يك بار ديگر نزد سِدْرَةِ الْمُنْتَهى نازل شد، و اين وقتى بود كه به معــراج مىرفــت، و در آن نزله خــدا را مانند نــزلــه اول با قلب خود ديدار كرد.
كلمه « سِدْرَةِ» به معناى يك درخت سدر است، و كلمه «الْمُنْتَهى» گويا نام مكانى باشد و شايد مراد از منتهاى آسمانها باشد به دليل اين كه جنت مأوى در آسمانها است، چون در آيه «وَ فِـى السَّمـاءِ رِزْقُكُـمْ وَ مـا تُـوعَـدُونَ!» فرموده: هم رزق شما در آسمان اســت، و هم آن بهشتى كه وعده داده شدهايد.
و اما اين كه اين درخت سدره چه درختى است؟ در كلام خداى تعالى چيزى كه تفسيرش كرده باشد نيافتيم، و مثل اين كه بناى خداى تعالى در اين جا بر اين است كه بهطــور مبهم و با اشاره سخن بگويد، مؤيد اين معنا جمله «اِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ ما يَغْشى،» است، كه در آن سخن از مستورى رفته است.
يعنى بهشتى كه مؤمنين براى هميشه در آن منزل مىكنند. چون بهشت ديگرى هست موقت، و آن بهشت برزخ است، كه مدتش تا روز قيامت تمام مىشود، و جنات مأوى بعد از قيامت است هم چنان كه فرمود:« فَلَهُـمْ جَنّـاتُ الْمَـأْوى نُـزُلاً بِمـا كـانُوا يَعْمَلُونَ ـ مؤمنين جنت مأوى دارند و به پاداش كارهاى نيكى كه مىكردهاند در آنجا نازل مىشوند،» و نيز فرموده:« فَاِذا جـاءَتِ الطّامَّـةُ الْكُبْـرى ـ تا آنجا كه مىفرمايد:«فَاِنَّ الْجَنَّـةَ هِـىَالْمَأْوى ـ چون قيامت بيايد چنين و چنان مىشود، پس به درستى كه جنت منزلگاه خواهد بود.» و اين جنت المأوى به طورى كه آيه 22 سوره ذاريات دلالت مىكرد در آسمان واقع است.
معناى آيه اين است كه آن زمان كه احاطه مىيابد به سدرة آن چه احاطه مىيابد. در اين جا هم خداى تعالى مطلب را مبهم گذاشته نفرموده چـه چيــز به سدره احاطــه مىيابد، چون گفتيــم بناى خــداى تعالــى بر ابهــام است.
« زيغ بصر » به اين معناست كه چشم آدمى چيزى را به آن صــورت كه هست نبينــد و طورى ديگر ببيند، و طغيان بصر به اين معنى است كه چيزى را ببيند كه اصلاً حقيقــت ندارد و منظور از بصر چشم رسول خدا صلىاللهعليهوآله است.
و معناى آيه اين است كه چشم رسول خدا صلىاللهعليهوآله آن چه را كه ديد بر غير صفت حقيقىاش نديد، و چيزى را هم كه حقيقت ندارد نديد، بلكه هر چه ديد درست ديد، و مراد به اين ديدن رؤيت قلبى است، نه رؤيت با ديده سر. چون مىدانيم منظور از ديدن همان حقيقتى است كه در آيه «وَ لَقــَدْ رَاهُ نَزْلَــةً اُخْــرى،» منظور است. چون صريحا مىفرمايــد: رؤيت در اين نزلــه كه نزلــه دومى است مثــل رؤيت در نزلــه اولى بــود، و رؤيت نزله دومــى رؤيت با فؤاد بود، كه دربارهاش فرمود:
ـ «ما كَذَبَالْفُؤادُ ما رَاى. اَفَتُمارُونَهُ عَلى ما يَرى؟»
ـ «لَقَـــدْ رَاى مِـــــنْ ايــــاتِ رَبِّـــهِ الْكُبْــــرى!»
معناى آيه اين است كه سوگند مىخورم كه بعضى از آيات پروردگارش را بديد، و با ديدن آنها مشاهده پروردگارش برايش تمام شد، چون مشاهده خدا به قلب با مشاهده آيات او دست مىدهد، زيرا آيت بدان جهت كه آيت است به جز صاحب آيت را حكايت نمىكند، و از خودش هيچ حكايتى ندارد، و گرنه از جهت خودش اگر حكايت كند ديگر آيت نمىشود.
هـم چنــان كه خــودش فرمــود: «وَ لا يُحيطُــونَ بِـه عِلْمــا ـ به هيچ وجه به او احاطه علمى نمىيابند.»(1)
«اِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ فَأِنَّ اللّهَ هُوَ مَوْليهُ وَ جِبْريلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمَلائِكَةُ بَعْـدَ ذلِكَ ظَهيرٌ!»
(4 / تحريم)
آيــه فوق مىخواهــد بفهماند خداى سبحان عنايت خاصهاى به رسولاللّه صلىاللهعليهوآله دارد و به همين جهــت بدون هيچ واسطــهاى از مخلوقاتش خود او وى را يارى مىكند و متولــى امور او مىشود. كلمه «مولى» به معناى ولــى و سرپرستى است كه عهــدهدار متولــى عليــه باشــد و او را در هر خطــرى كه تهديــدش كند يــارى نمايد.
1) الميــزان ج: 37، ص 62
اين جمله مىخواهد بفهماند ملائكه در پشتيبانى پيامبر متحد و متفقند، گوئى در صف واحدى قرار دارند و مثل تن واحدند. اگر فرمود: ملائكه بعد از خدا و جبرئيل و صالــح مؤمنين پشتيبــان اويند، براى اين بـود كه پشتيبانى ملائكه را بزرگ جلوه دهد، تو گوئى نامبردگــان در اول آيه يك طــرف و ملائكـه به تنهائى يك طرف قرار دارند.(1)
«قُــلْ مَــنْ كــانَ عَــدُوّا لِجِبْريــلَ فَـاِنَّــهُ نَزَّلَــهُ عَلــى قَلْبِــكَ!» (97 / بقره)
سياق آيه دلالت دارد بر اين كه آيه شريفه در پاسخ از سخنى نازل شده كه يهود گفته بودند، و آن اين بود كه ايمان نياوردن خود بر آن چه به رسول خدا صلىاللهعليهوآله نازل شده تعليل كردهاند به اين كه ما با جبرئيل كه براى او وحى مىآورد دشمنيم، شاهد بر اين كه يهــود چنين حرفى زده بودند اين است كه خداى سبحــان درباره قــرآن و جبرئيل با هم در اين دو آيه سخن گفته است. رواياتى هم كه در شأن نزول آيه وارد شده اين را تأييد مىكند.
و امّا آيات مورد بحث در پاسخ از اين كه گفتند: ما به قرآن ايمان نمىآوريم براى اين كه با جبرئيل كه قرآن را نازل مىكند دشمنيم مىفرمايد: اولاً ـ جبرئيل از پيش از خود قــرآن را نمىآورد بلكه به اذن خــدا بر قلب تو نازل مىكند. پس دشمنى يهود با جبرئيل نبايد باعث شود كه از كلامى كه به اذن خدا مىآورد اعراض كنند. و ثانيا ـ قرآن كتابهاى بر حق و آسمانى قبل از خودش را تصديق مىكند و معنا ندارد كه كسى به كتابى ايمان بياورد، و به كتابى كه آن را تصديق مىكند ايمان نياورد. و ثالثا ـ قرآن مايه هدايــت كسانــى است كه به وى ايمان بيــاورند. و رابعــا ـ قرآن بشارت است، و چگونه ممكــن اســت شخــص عاقــل از هدايت چشــم پوشيــده، بشارتهــاى آن را به خاطر اين كه دشمن آن را آورده، نـاديـده بگيـرد؟
و از بهانه دوّمشان كه گفتند: ما با جبرئيل دشمنيم جواب مىدهد به اين كه جبرئيل فرشتهاى از فرشتگان خداست، و جز امتثال دستورات خداى سبحان كارى ندارد، مثل ميكائيل و ساير ملائكه، كه همگى بندگان مكّرم خدايند، و خدا آن چه امر كند، نافرمانى نمىكننــد و هـر دستــورى بدهــد انجــام مىدهند.
و همچنين رسولان خدا از ناحيه خود كارهاى نيستند و هر چه دارند به وسيله خدا و از ناحيه اوست. خشمشان و دشمنىهايشان براى خداست، پس هر كس با خدا و
1) الـميــــــزان ج : 38، ص 311
ملائكه او، و پيامبرانش، و جبرئيلش و ميكائيلش دشمنى كند خدا دشمن اوست. اين بود آن دو جوابــى كـه دو آيه موردبحث بدان اشــاره دارد.(1)
1) الميزان ج: 2، ص 18
«اَللّهُ يَتَوَفَّى الاَنْفُسَ حينَ مَوْتِها وَ الَّتى لَمْ تَمُتْ فى مَنامِها فَيُمْسِكُ الَّتى قَضى عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَ يُرْسِلُ الاُخْرى!» (42 / زمر)
ـ خداســت آن كسى كه جانها را در دم مــرگ و هم از كسانــى كه نمردهانــد ولى به خــواب رفتهانـد مىگيرنــد، آن گاه آن كه قضــاى مرگش رانــده شده نگــه مىدارد، و آن ديگــران را رهــا مىكند.
چون كلمه «تَوَفّى» و «اِسْتيفا» به معناى گرفتن حق به تمام و كمال است و مضمون اين آيه از گرفتن، و رها كردن ظاهر در اين است كه ميان نفس و بدن دوئيت و فرق است.
باز از آن جمله اين است:« وَ قالُوا ءَاِذا ضَلَلْنا فِى الاَرْضِ اَئِنّا لَفى خَلْقٍ جَديدٍ بَلْ هُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ كافِرُونَ قُلْ يَتَوَفّكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذى وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ اِلى رَبِّكُمْ تُرجَعوُنَ ـ و گفتند آيا بعد از آن كه در زمين گم شديم و دوباره به خلقت جديدى در مىآئيم؟ اين سخن از ايشان صرف استبعاد است و دليلى بر آن ندارند، بلكه علت آن است كه ايمانى به ديدار پروردگارشان ندارند، بگو در دم مرگ آن فرشته مرگى كه موكل بر شماست شما را به تمام و كمال مىگيرد و سپس به سوى پروردگارتان برمىگرديد!»
كه خداى سبحان يكى از شبهههاى كفار منكر معاد را ذكر مىكند و آن اين است كه بعد از مردن و جدائى اجزاى بدن (از آب و خاك و معدنىهايش) و جدائى اعضاى آن، از دست و پا و چشم و گوشش، و نابودى همان اجزاء عضويش و دگرگون
شدن صورتها و گم گشتن در زمين، به طورى كه ديگر هيچ با شعورى نتواند ما را از خاك ديگران تشخيص دهد، دوباره خلقت جديدى به خود مىگيريم؟
و اين شبهه هيچ اساسى به غير استبعاد ندارد، و خداى تعالى پاسخ آن را به رسول گرامىاش ياد مىدهد و مىفرمايد: بگو شما بعد از مردن گم نمىشويد، و اجزاى شما ناپديد و درهم و بر هم نمىگــردد، چون فرشتهاى كه موكل به شماست، شما را به تمامى و كمال تحويل مىگيرد و نمىگذارد گم شويد، بلكه در قبضه و حفاظت او هستيد. آنچه از شما گم و درهم و برهم مىشــود، بدنهاى شماست، نه نفس شما و يا بهگونه آن كسى كه يك عمــر مىگفت «مــن» و به او مىگفتند «تو».(1)
«وَ لَــوْ تَرى آ اِذْ يَتَوَفَّى الَّذيــنَ كَفَرُوا الْمَلئِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ اَدْبرَهُمْ!»(50 / انفال)
كلمه «تَوَفّى» به معناى گرفتن تمامى حق است، و بيشتر در كلام الهى به معناى قبض روح استعمال مىشود، و در اين آيه آن را به ملائكه نسبت داده، و در برخى آيات آن را به ملكوت منسوب كرده، مانند آيه:« قُلْ يَتَوَفّكُمْ مَلَكُالْمَوْتِ الَّذى وُكِّلَ بِكُمْ،» و در برخى ديگر به خداى سبحان نسبت داده و فرموده: «اَللّهُ يَتَوَفَّى الاَْنْفُسَ حينَ مَوْتِها -خداونــد جانها را در هنگــام مردنش مىگيرد.»
اين خود دليل بر اين است كه قبض روح كار ملكالموت است و ملكالموت كاركنانى دارد كه به اذن او و به امرش جانها را مىگيرند، و خود او به اذن خدا و به امر او عمل مىكند و به همين جهت، هم صحيح است گرفتن ارواح را به ملائكه نسبت داد و هم به ملكالموت منسوب كرد و هم بهخداى سبحان.(2)
«حَتّى آ اِذا جاآءَ اَحَدَكُمُ الْمَــوْتُ تَــوَفَّتْهُ رُسُلُنا وَ هُمْ لا يُفَرِّطُونَ!» (61 / انعام)
خــداى سبحان از طرفى ملائكه خود را چنين توصيف كرده كه« يَفْعَلُونَ مايُؤْمَرُونَ ـ هر چه را كه مأمــور شوند انجام مىدهنــد،» و از طرف ديگــر فرموده هر امتى گروگان اجل خويش اســت، وقتى اجلشــان فرا رسد حتى براى يك ساعت
نمىتواننــد آن را پس و پيش كنند.
از آن دو بيان استفــاده مىشود كه ملائكه مأمور قبض ارواح نيز از حدود مأموريــت خود تجاوز نكــرده و در انجام آن كوتاهــى نمىكنند. وقتــى معلومشان شد كه فلان شخص بايستى در فلان ساعت و در تحت فلان شرايط قبض روح شود حتى يــك لحظـه او را مهلــت نمىدهند. اين آن معنائــى است كه از آيــه استفــاده مىشود.
به هر حال بايد دانست كه اين رسل همانا كاركنان و اعوان ملك الموتند، به دليل اين كه در آيه « قُلْ يَتَوَفّكُمْ مَلَكُالْمَوْتِ الَّذى وُكِّلَ بِكُمْ،» نسبت قبض ارواح را تنها به ملكالموت مىدهد و هيچ منافاتى هم ندارد كه يك جا نسبت آن را به ملك الموت داده و در جاى ديگر يعنى آيه مورد بحث به رسل و در مورد ديگر يعنى آيه « اَللّهُ يَتَوَفَّى الاَْنْفُسَ،» به پروردگار داده باشد چه اين خود يك نحوه تفنن در مراتب نسبت است، از نظر اين كه هر امرى به خداى سبحان منتهى مىشود و او مالك و متصرف علىالاطلاق است، قبــض ارواح را نيز به او نسبــت مىدهد. از نظر اين كه ملكالموت مأمور خداوند است به او نسبت مىدهد و از نظر اين كه اعــوان او اسبــاب كار اويند به آنان نيــز منتسب مىكند.(1)
«قُــلْ يَتَوَفّكُــمْ مَلَــكُ الْمَــوْتِ الَّــذى وُكِّــلَ بِكُــمْ ثُمَّ اِلــى رَبِّكُمْ تُرجَعوُنَ!» (11 / سجده)
كلمه «تَوَفّى» به معناى اين است كه چيزى را به طور كامل دريافت كنى. اگر در اين آيه قبض روح و توفى را به ملك الموت و در آيه «اَللّهُ يَتَوَفَّى الاَْنْفُسَ حينَ مَوْتِها ـ خدا جانها را هنگام مردنش مىگيرد،» به خدا نسبت داده، و در آيه: « حَتّى اِذا جآءَ اَحَدَكُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا ـ تا آن كه مرگ يكى شان برسد فرستادگان ما او را مىميراند،» به فرستادگان، و در آيه « اَلَّذينَ تَتَوَفّيهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمى اَنْفُسِهِمْ ـ آنان كه در حالى ملائكه قبض روحشان مىكنند كه ستمگر به خويشند،» به ملائكه نسبت داده، به خاطر اختلاف مراتب اسباب است، سبب نزديكتر به ميت ملائكه است، كه از طرف ملكالموت فرستاده مىشوند، و سبب دورتر از آنان خود مك الموت است، كه مافوق آنان است، و امر خداىتعالى را نخست او اجرا مىكند، و به ايشان دستور مىدهد، خداى تعالى هم ما فوق همه آنان و محيط بر آنان، و سبب اعلاى ميراندن و مسببالاسباب است، و اگر بخواهيم اين جريان را با مثلى مجسم سازيم، نظير عمل كتابت است كه هم به قلم
1) الميزان ج: 13، ص 208
نسبت مىدهيم، و مىگوئيم قلمخوب مىنويسد، و هم بهدست و انگشتاننسبت مىدهيم، و مىگوئيم دست فلانى به نوشتن روان است و هم به انسان نسبت مىدهيم و مىگوئيم فلانــى خــوب مىنـويســـد.
ـ «ثُمَّ اِلى رَبِّكُمْ تُرجَعوُنَ!»
اين رجوع همان است كه در آيه قبلى از آن به لقاى خدا تعبير كرده بود، و موطن و جاى آن روز قيامت است، كه بايد بعد از توفى و مردن انجام شود، و براى فهماندن اين بعديت تعبير به «ثُمَّ» كرد، كه تراخى و بعديت را مىرساند.
ـ حقيقــت مرگ بطلان و نابــود شدن انســان نيست و شما انسانهــا در زميــن گم نمىشويــد، بلكه ملكالموت شما را بدون اين كه چيزى از شما كم شود بلكه بهطور كامــل مىگيــرد و شمــا را از بدنهايتــان بيــرون مىكشــد، به آن معنــا كــه علاقــه شمـا را از بدنهايتان قطع مىكند.
چون تمام حقيقت شما ارواح شماست، پس شما يعنى همان كسى كه كلمه (شما) خطاب به ايشان است، (و يك عمر مىگفتيد من و شما،) بعد از مردن هم محفوظ و زندهايد، و چيزى از شما گم نمىشود، آن چه گم مىشود و از حالى به حالى تغيير مىيابد، و از اوّل خلقتش دائما در تحول و دستخوش تغيير بود، بدنهاى شما بود، نه شما، و شما بعد از مردن بدنها محفوظ مىمانيد، يا به سوى پروردگارتان مبعوث گشته، دوباره به بدنهايتان بر مىگرديد.
ايــن آيه از روشنترين آيات قرآنى است كه دلالت بر تجّرد نفس مىكند و مىفهمانــد كه نفس غيــر از بدن اســت، نه جــزء آن اســت، و نه حالى از حالات آن.(1)
«اَلَّذيــنَ تَتَوَفّيهُمُ الْمَلائِكَةُ طَيِّبينَ يَقُولُونَ سَلامٌ عَلَيْكُمُ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِما كُنْتُــمْ تَعْمَلُونَ!»
(32 / نحل)
معناى «طيب» بودن متقين در حال توفى و مرگ، خلوص آنان از خبث ظلم است، در مقابل مستكبرين، كه ايشان را به ظلم در حال مرگ توصيف كرده و فرموده است: « اَلَّذينَ تَتَوَفّيهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمى اَنْفُسِهِمْ!»
معناى آيه چنين مىشود: « متقين كسانى هستند كه ملائكه آنان را قبض روح
1) الـميـــــزان ج: 32، ص85
مىكنند، در حالى كه از خبث ظلم ـ شرك و معاصى ـ عاريند، و به ايشان مىگويند سلام عليكم ـ كه تأميــن قولى آنان اســت به ايشان ـ به جنّــت درآئيد، به پاداش آن چه مىكرديد، و به اين سخــن ايشـان را به سوى بهشــت راهنمائـى مىكنند.»
پس اين آيه همان طور كه ملاحظه مىفرماييد متقين را به پاكى و تخلص از آلودگى به ظلم وصف نموده، ايشان را وعده امنيت و راهنمائى به سوى بهشت مىدهد، پس در نتيجه برگشت معنايش به اين آيه است كه مىفرمايد:« اَلَّذينَ ءَامَنُواْ وَ لَمْ يَلْبِسُوآا ايمنَهُمْ بِظُلْمٍ اُولآئِكَ لَهُمُ الاَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ: كسانى كه ايمان آوردند و ايمان خود را مشوب به ظلم نكردند، چنان كسانى داراى امنيت، و راه يافتگانند.»(1)
«اَلَّذينَ تَتَوَفّيهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمى اَنْفُسِهِمْ فَاَلْقَوُا السَّلَمَ ما كُنّا نَعْمَلُ مِنْ سُوءٍ!»
(28 / نحل)
كافران كه ملائكه جانهايشان را مىگيرند در حالى كه سرگرم ظلم و كفر خويشند ناگهان تسليم گشته خضوع و انقياد پيش مىگيرند، و چنين وانمود مىكنند كه هيچ كار زشتى نكردهاند، ولى در همان حالت مرگ، گفتارشان را رد مىكنند و تكذيبشان مىكنند و به ايشان گفته مىشود آرى شما چنين و چنان كرديد و خدا به آن چه مىكرديد قبل از اين كه به اين ورطه بيفتيد به وصفتان آگاه بود.
«فَادْخُلُوا اَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فيها فَلَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرينَ!» خطاب در اين آيه مانند خطاب در آيه: «اِنَّ الْخِزْىَ الْيَوْمَ وَ السُّوءَ عَلَى الْكافِرينَ،» و در «اَلَّذينَ تَتَوَفّاهُمُ الْمَلائِكَةُ،» به مجموع كافرين است، نه يك يك آنان. بنابراين، برگشت معناى آيه نظير اين مىشود كه گفته شود: «تا يكيك شما از درى از درهاى جهنّم كه مناسب اعمالتان اســت وارد شويد.»(2)
«اِنَّ الَّـذينَ تَــوَفّيهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمىآ اَنْفُسِهِمْ. قالُوا كُنّا مُسْتَضْعَفينَ فِىالاَرْضِ....»(97 و 98/نساء)
مراد از «ظلم» در آيه بالا، ظلم به نفس است. كسانى كه آيه درباره شان سخن
مىگويد به واسطه آن كه در شهرهاى شرك قرار گرفته و در بين كفار زندگى مىكردهاند و وسيلهاى نداشتهاند كه به وسيله آن معارف دين را بياموزند و وظايف بندگى و عبوديت را كه دين به سوى آن فرا مىخواند، بر پا دارند و از اين رو اعراض كرده و اقامه شعائر دينى نكردهاند.
خداوند هر گاه ظالمين را به طور مطلق ذكر كرده، ظلم را به اعراض از دين خدا و جستجــوى دين كج و تحريف شده، تفسير كرده است. اين آيه اجمالاً دلالت دارد بر همان معنائى كه اخبــار، آن را «سئــوال قبر» يعنــى سئوال ملائكــه از ديــن ميــت بعد از فرا رسيدن مرگ ناميده است.
سئوال ملائكه اين بود: «فيمَ كُنْتُم ـ در چه دينى بوديد؟» اين سئوال از دينى است كه اينان در زندگى داشتند. اينان كه مورد سئوال قرار گرفتهاند داراى يك حال عادى معتنابه و مورد توجهى نبودهاند و لذا در جواب گفتند كه «در سرزمينى زندگى مىكردهاند كه نمىتوانستهاند در آنجا متلبس به دين گردند، زيرا اهالى آن سرزمين قوى و مشرك و زورمند بودند و با ايشان به طورى كه با افراد ضعيف معامله مىشود، معامله كردند و نگذاشتند كه ايشان شرايع دين را اخذ كرده و بدان عمل كنند.» اين استضعافى كه از آن ياد كردهاند اگر در اين گفته صادق باشند، از آن جهت برايشان پيش آمده كه براى هميشه در سرزمين شرك باقى مانده و مشركين بر سرزمين نام برده تسلط پيدا كرده بودند ولى اين مشركين بر سرزمينهاى ديگر تسلطى نداشتند بنابر اين، مستضعفين در هر حال مستضعف نبودند بلكه در حالى مستضعف بودند كه مىتوانستهاند آن حال را به واسطه خروج و مسافرت تغيير بدهند و روى اين اصل، ملائكه دعواى استضعاف آنان را به اين بيان تكذيب كردند كه زمين، زمين خداست. زمين، وسيعتر از آن محلى بوده كه اينان در آن واقع شده و ملازم آن شدهاند و براى اينان ممكن بود كه مهاجرت كرده و از حومه استضعاف خارج شوند، و بنابر اين حقيقتا مستضعف نبودهاند چون قدرت داشتند از قيد و بند استضعاف خارج شوند ولى به واسطه سوء اختيار خود اين حال را اختيار كردند.
ملائكه، كلمه «اَرْض» را به كلمه «اَللّه» اضافه كردند و گفتند: «اَرْضُ اللّه». اين اضافه خالى از اين ايماء نيست به اين كه خداوند اولاً در زمين خود وسعتى فراهم فرموده و سپس مردم را دعوت به ايمان و عمل كرده است همان طور كه پس از دو آيه ديگر اشعار بر همين معنى هست: «وَ مَنْ يُهاجِرْ فى سَبيلِ اللّهِ يَجِدْ فِى الاَرْضِ مُراغَما كَثيرا وَ سَعَةً!» (100 / نساء) « اِلاَّ الْمُسْتَضْعَفينَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّسآءِ وَ الْوِلْدانِ لايَسْتَطيعُونَ حيلَةً وَ لا يَهْتَدوُنَ سَبيلاً!» (98 / نساء)
اين آيه دلالت دارد بر اين كه ستمكاران نام برده در آيه قبلى، مستضعف نبودهاند زيرا مىتوانستهاند كه قيد و بند استضعاف را از خود بردارند و استضعاف تنها صفت عــدهاى اســت كــه در ايــن آيــه ذكــر شــده اســت و معنــى آيــه ايــن اســت كه:
«وَ قالَ الَّذينَ لايَرْجُونَ لِقاءَنا لَوْلا اُنْزِلَ عَلَيْنَا الْمَلائِكَةُ اَوْ نَرى رَبَّنا لَقَدِ اسْتَكْبَرُوا فى اَنْفُسِهِمْ وَ عَتَوْا عُتُوًّا كَبيرا. يَوْمَ يَرَوْنَ الْمَلائِكَةَ لا بُشْرى يَــوْمَئِــذٍ لِلْمُجْــرِميــنَ وَ يَقُــولُـونَ حِجْـرا مَحْجُـورا!»
(21و22 / فرقان)
كلمه «حِجْرا مَحْجُورا» اصطلاحى بود كه از مشركين كه هنگام ديدن كسى كه از او ترسى داشتند به زبان مىآوردند، و قرآن كريم در اين آيه مىفرمايد كفار وقتى ملائكه را ببيننــد آن وقت هم اين كلمــه را مىگويند، و خيال مىكنند آن فايدهاى برايشان دارد.
معنــاى اين آيــه اين است كــه روزى مجــرمين كه اميدوار لقاى خدا نيستند ملائكه را ببينند، در آن موقع هيچگونه بشــارتى بــراى عموم مجرمين كه اينان طــائفـهاى از آنانند نخواهد بود.
اين آيه در موضع جواب از گفتار مشركين است كه گفتند: «چرا ملائكه به ما نازل نمىشوند؟» و امّا از اين اعتراضشان كه «چرا پروردگار را نمىبينيم؟» جواب نداد، براى اين كه ديدنى كه آنها منظورشان بوده، ديدن به چشم سر بوده، كه مستلزم جسمانيت و تجسم است، و خدا منزه از آن است، و امّا رؤيت به چشم يقين كه همان رؤيت قلبى اســت، آنها آن را سرشان نمىشد، و به فرض هم كه سرشان مىشد منظورشان از «اَوْ نَرى رَبَّنا،» آن قسمت نبود.
و امّا توضيح جواب از مسئله انزال ملائكه و رؤيت آنان، اين است كه اصل ديدن ملائكه را مسلم گرفته، كه روزى هست كه كفار ملائكه را ببينند، و درباره آن هيچ حرفى نزده، و به جاى آن از حال و وضع كفار در روز ديدن ملائكه خبر داده،تا به اين معنا اشاره
1) الـميـــــــزان ج: 9 ، ص 77
كرده باشد كه در خواست ديدن ملائكه به نفعشان تمام نمىشود چون ملائكه را نخواهند ديد مگر در روزى كه با عذاب آتش روبه رو شده باشند، و اين وقتى است كه نشئه دنيوى مبدل به نشئه اخروى شود، هم چنان كه در جاى ديگر نيز به اين حقيقت اشاره نموده و فرموده: «ما نُنَزِّلُ الْمَلائِكَةَ اِلاّ بِالْحَقِّ وَ ما كانُوا اِذا مُنْظَرينَ ـ ملائكه را جز به حق نازل نمىكنيم، و وقتى نازل كنيم ديگر مهلت داده نمىشوند.» (8 / حجر)
پس كفار در حقيقت در اين درخواست خود استعجال در عذاب كردهاند، در حالى كه خود خيال مىكنند كه با اين درخواست خود خدا و رسول او را عاجز و ناتوان مىكنند.
و اما اين كه اين روزى كه آيه «يَوْمَ يَرَوْنَ الْمَلائِكَةَ،» بدان اشاره دارد چه روزى است؟ مفسّرين گفتهاند: روز قيامت است، و لكن آن چه از سياق به كمك ساير آيات راجــع به اوصاف روز مرگ، و بعد از مرگ بر مىآيد، اين است كه مراد روز مرگ است.
مثلاً يكىاز آيات راجع به مرگ آيه: «وَ لَوْ تَرى آ اِذِالظّلِمُونَ فى غَمَراتِ الْمَوْتِ وَ الْمَلآئِكَةُ باسِطُوا اَيْديهِمْ اَخْرِجُوآا اَنْفُسَكُمُ الْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذابَ الْهُونِ ـ اگر ببينى زمانى را كه ستمگران در سكرات مرگ قرارمىگيرند و ملائكه دست دراز كرده، كه جان خود بيرون دهيد، امروز به عذاب خوارى كيفر خواهيد شد!» (93/انعام) مىباشد. و يكى ديگر آيه «اَلَّذينَ تَتَوَفّيهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمى اَنْفُسِهِمْ ـ كسانىكهملائكه جانشانرامىگيرند، درحالىكه بهخود ستم كردهاند، ملائكه بهايشان مىگويند: دردنيا درچهكاربوديد؟ مىگويند درزمين زيردست ديگران بوديم! مىپرسند: مگر زمين فراخ نبود كه در آن هجرت كنيد؟» (28 / نحل) و آياتى ديگر.
و همين مشاهدات دم مرگ است كه قرآن آن را برزخ خوانده، چون در آيات قرآنى دلالت قطعى هست بر اين كه بعد از مرگ و قبل از قيامت ملائكه را مىبينند و با آنان گفتگو مىكنند.
و از سوى ديگر در مقام مخاصمه در پاسخ كسى كه ديدن ملائكه را انكار مىكند طبعا بايد اولين روزى را كه ملائكه را مىبيند به رخش كشيد، و آن روز مرگ است كه كفار با ديدن ملائكه بد حال مىشوند. پس ظاهر امر اين است كه آيه و دو آيه بعدش نظر به حال بــرزخ دارد، و رؤيــت كفار ملائكــه را در آن روز خاطــرنشان مىسازد، و حبط اعمال هم مربــوط به آن عالـم و حال اهل بهشت هم باز مربوط به آن عالم است.(1)
1) الميزان ج: 29، ص 286
«فَكَيْفَ اِذا تَوَفَّتْهُــمُ الْمَلائِكَــةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ اَدْبارَهُمْ!» (27 / محمّد)
اين آيه نتيجهگيرى از مطالب آيه 25 همين سوره « اِنَّ الَّذيـنَ ارْتَـدُّوا عَلـى اَدْبارِهِـمْ،» درباره مرتدين است و معنايش چنين است: « اين است كه در امروز كه بعد از روشن شدن هدايت باز هر چه مىخواهند مىكنند، حال ببين در هنگامى كه ملائكه جانشان را مىگيرند و به صورت و پشتشان مىكوبند چه حالى دارند!»
كه اشاره «ذلِـكَ» به مطالب در آيه قبل است، كه از عذاب ملائكه در هنگام گرفتن جان آنان سخن مىگفت. سبب عقاب آنان اين است كه اعمالشان را به خاطر پيروى هر آن چه مايه خشم خداست، و كراهتشان از خشنودى خدا حبط شده، چون ديگر عمل صالحى برايشان نمانده و قهرا با عذاب خدا بدبخت و شقى مىشوند.(1)
«وَ لَـوْ تَـرى آ اِذْ يَتَـوَفَّـى الَّـذيـنَ كَفَـرُوا الْمَلئِكَـةُ. ذلِـكَ بِما قَدَّمَتْ اَيْـديكُـمْ وَ اَنَّ اللّهَ لَيْـسَ بِظَلّامٍ لِلْعَبيـدِ !» (50 و 51 / انفـال)
«تَوَفّى» به معنى گرفتن تمامى حق است. بيشتر در كلام الهى به معناى قبض روح استعمال مىشود، و در آيه آن را به ملائكه نسبت داده است. از ظاهر جمله «يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ اَدْبارَهُمْ،» برمىآيـد كه ملائكه هم از جلو كفـار را مىزدند و هم از پشت سر، و آن كنايــه است از احاطــه و تسلط ملائكه و اين كه ايشان را از همه طــرف مىزدنــد.
ملائكــه بــه ايشــان گفتنــد: « ذُوقُوا عَذابَ الْحَريــقِ ـ عذاب ســوزان را بچشيــد،» و مــراد به آن عــذاب آتش است.
« ذلِكَ بِماقَدَّمَتْ اَيْديكُمْ!» اين جمله تتّمه گفتارى است كه خداوند از ملائكه حكايت كرده، و يا اشاره به مجموع گفتار و كردارى است كه ملائكه با مشركين كردند، و معنايش اين است كه، اين عذاب سوزان را به شما مىچشانيم به خاطر آن رفتارى كه مىكرديد، و يا اين است كه، از همه طرف شما را مىزنيم و عذاب حريق را هم به شما مىچشانيم بهخاطر آن رفتارى كه مىكرديد.
1) الـميـــــزان ج36، 72
«وَ اَنَّ اللّهَ لَيْسَ بِظَلّمٍ لِلْعَبيدِ!» معنايش اين است كه خداوند احدى از بندگان خود را ظلم نمىكند، چه خداى تعالى صراتش مستقيم، و در فعلش تخلف و اختلاف نيست، اگر يــك نفر را ظلــم كند همه را ظلم مىكند و اگر ظالم باشد ظلاّم (بسيار ستمگر) هم خــواهــد بـود (دقـت فـرمـائيد!)
سياق آيات دلالت دارد بر اين كه مراد از آنهائى كه خداوند سبحان در توصيفشان فرموده كه ملائكه جانهايشان را مىگيرند و عذابشان مىكنند همان مشركينى هستند كـه در جنـگ بدر كشته شدند.(1)
1) الـميــــــــزان ج 17، ص 157
« وَ تَرَىالْمَلائِكَةَ حافّينَ مِنْ حَوْلِالْعَرْشِ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ...!»(75 / زمر)
كلمه «حافّينَ» به معناى احاطه كردن و حلقه زدن دور چيزى است. و كلمه «عَرْش» عبارت است از آن مقامى كه فرامين و اوامر الهى از آن مقام صادر مىشود، فرامين الهىاى كه با آن امر عالم را تدبير مىكند، و ملائكه عبارتند از مجريان مشيت خدا، و عــامـلان به اوامـر او، و ديـدن مـلائكـه بـه اين حـال كنـايـه است از اين كه بعد از درهم پيچيــــده شــــدن آسمــانهــا، مــلائكــه را بــه ايــن صــورت و حــال مىبينــى.
و معناى آيه اين است كه تو در آن روز ملائكه را مىبينى، در حالى كه دور عرش حلقه زده، و پيرامون آن طواف مىكنند، تا اوامر صادره را اجرا كنند و نيز مىبينى كه ســرگــرم تسبيـح خــدا بـا حمــد اوينــد.(1)
« وَ يَـوْمَ تَشَقَّــقُ السَّمــاءُ بِالْغَمامِ وَ نُــزِّلَ الْمَلائِكَةُ تَنْزيــلاً !» (25 / فرقان)
مــراد از «يَوْمَ = روز» روز قيامــت است. «تَشَقَّقُ» به معنــاى باز شدن است، و غمــام نام ابر است و اگــر ابر را غمام خواندهانــد، چون نور آفتاب را مىپوشانــد، مــاننــد غــم كـه بــه معنــاى پــــرده است.
1) الـميـــــــــزان ج34، ص 156
ظاهر آيه اين است كه روز قيامت آسمان شكافته مىشود، و ابرهائى هم كه روى آن را پوشانده نيز باز مىشود، و ملائكه كه ساكنان آسمانند نازل مىشوند، و كفار ايشان را مىبينند، پس آيه قريب المعناى با آيه « وَ انْشَقَّتِ السَّماءُ فَهِىَ يَوْمَئِذٍ واهِيَةٌ. وَ الْمَلَـكُ عَلى اَرْجائِها ـ آسمان شكافته شد پس آن در امروز سست است و فرشته بر كنارههاى آن است.»
و بعيد نيست كه اين طرز سخن كنايه باشد از پاره شدن پردههاى جهل، و بروز عالم آسمان ـ يعنى عالم غيب ـ و بروز سكّان آن، كه همان ملائكه هستند، و نازل شدن ملائكه به زمين، كه محل زندگى بشر است.
و اگــر از واقعه قيامت تعبيــر به تشقّق كــرد، نه تفتّــح و امثــال آن، براى اين بود كــه دلها را بيشتــر بترسانــد و همچنين تنويــن در كلمــه «تَنْزيلاً» باز براى رسانــدن عظمــت آنروز است.(1)
« تَعْرُجُ الْمَلائِكَــةُ وَ الرُّوحُ اِلَيْهِ فى يَــوْمٍ كانَ مِقْــدارُهُ خَمْسيــنَ اَلْفَ سَنَةٍ!» (4/معارج)
منظور از روزى كه مقدارش پنجاه هزار سال است، روز قيامت است. اگر آن روز با روزهاى دنيا و زمان جارى در آن تطبيق شود، معـادل پنجاه هزار ســال دنيا مىشود، (نه اين كه در آن جا هم از گردش خورشيد و ماه سالهائى شمسى و قمرى پديد مىآيد. مراد به عروج ملائكه و روح در آن روز به سوى خدا اين است كه آن روز ملائكه به خداى برمىگردند. چون در آن روز تمامى عالم به او برمىگردد، آرى روز قيامت روز ظهور هيچ و پوچ بودن اسباب، و از كار افتادن آنها، و بطلان روابطى است كه در دنيا بين اسباب و مسببات برقرار بود، آن روز تمام موجودات به سوى خداى تعالى عزّوجلّ برمىگردند، و هر موجودى در معراج خود به سوى او رجوع مىكند، و همه ملائكه پيرامــون عرش پروردگارشــان را فرامىگردند وصف مىكشند، همچنانكه فرمود: « وَ تَرَى الْمَلائِكَةَ حافّينَ مِنْحَوْلِالْعَرْشِ ـ ملائكهرا مىبينىكه پيرامون عرش را فراگرفتهاند،» و نيز فرموده: «يَوْمَ يَقُومُالرُّوحُ وَالْمَلائِكَةُصَفّا ـ روزىكه ملائكه و روح به صف مىايستد.»
و مراد از روح آن روحى است كه درآيه شريفه:« قُلِ الرُّوحُ مِنْ اَمْرِ رَبّى!» ـ از امر خودش خوانده، و اين روح غير ملائكه است.(2)
« وَ الْمَلَـكُ عَلـى اَرْجـائِهـا وَ يَحْمِـلُ عَـرْشَ رَبِّـكَ فَـوْقَهُـمْ يَـوْمَئِـذٍ ثَمـانِيَــةٌ!» (17 / حاقه)
«فَاِذا نُفِـخَ فِـى الصُّورِ نَفْخَـةٌ واحِـدَةٌ !» ـ تعبير دميدن در صور كنايه است از مسئله قيامت، « وَ حُمِلَـتِ الاَرْضُ وَ الْجِبـالُ فَدُكَّتـا دَكَّـةً واحِـدَةً،» ـ كلمه «دكّ» معنايش كوبيدن سخت است، به طورى كه آنچه كوبيده مىشود خورده گشته، به صورت اجزايى ريز درآيد، منظور از حمل شدن زمين و جبال اين است كه قدرت الهى بر آنها احاطه مىيابد، و اگر مصدر «دكّ» را با كلمه «واحده» توصيف كرد، براى اين بود كه به سرعت خورد شدن آنها اشاره كند و بفهماند خورد شدن كوهها و زمين احتياج به كوبيدن بار دوم ندارد.
«فَيَـوْمَئِـذٍ وَقَعَـتِ الْـواقِعَـةُ!» ـ يعنى در چنين روزى قيامت بــه پــا مىشــود.
«وَ انْشَقَّــتِ السَّمـاءُ فَهِـىَ يَـوْمَئِـذٍ واهِيَـةٌ. وَ الْمَلَـكُ عَلى اَرْجائِهـا!» ـ ممكن است آيه شريفه در معناى آيه زير باشد كه مىفرمايد: «وَ يَوْمَ تَشَقَّقُ السَّماءُ بِالْغَمامِ وَ نُزِّلَ الْمَلائِكَةُ تَنْزيلاً ـ و روزى كه آسمان به ابرها پاره پاره مىشود و ملائكه به طور ناگفتنى نازل مىگـردند.»
«وَ يَحْمِـلُ عَـرْشَ رَبِّـكَ فَـوْقَهُـمْ يَـوْمَئِـذٍ ثَمـانِيَــةٌ!» به طورى كه از مقتضاى سياق ظاهر مىشود به ملائكه برمى گردد و ظاهر كلام خداى تعالى بر مىآيد كه عرش در آن روز حاملينى از ملائكه دارد. همچنان كه از ظاهر آيه زير نيز اين معنا استفاده مىشود مىفرمايد: « اَلَّذينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ ـ كسانى كه عرش را حمل مىكنند، و كسانى كه پيرامون عرش هستند، پروردگار خود را به حمد تسبيح مىگويند، و به او ايمان مىآورند، و براى همه كسانى كه ايمان آوردهاند استغفار مىكنند.»
از ظاهر آيه مورد بحث بر مىآيد كه حاملان عرش در آن روز هشت نفرند، امّا اين كه اين هشت نفر از جنس ملائكه هستند و يا غير ايشان، آيه شريفه ساكت است، هر چند كه سياق آن خالى از اين اشعار نيست به اينكه از جنس ملك مىباشند. ممكن هم هست، غرض از ذكر انشقاق آسمان، و بودن ملائكه در اطراف آن، و اينكه حاملين عرش در آن روز هشت نفرند، اين باشد كه بفرمايد در آن روز ملائكه و آسمان و عرش براى انسانها ظاهر مىشوند، همچنان كه قرآن در اين باره فرموده:« وَ تَرَى الْمَلائِكَةَ حافّينَ مِــنْ حَــوْلِ الْعَــرْشِ يُسَبِّحُــونَ بِحَمْــدِ رَبِّهِــمْ ـ مــلائكــه را مىبينى كه پيــرامــون عــرش را حلقــهوار گرفتــهانــد، و پــروردگــار خــود را به حمــد تسبيح مىگـوينـد.»(1)
1) الـميـــــزان ج 39، ص 107
«يَــوْمَ يَقُــومُ الــرُّوحُ وَ الْمَـلائِكَـةُ صَفّا...!» (38 / نبأ)
«وَ جـاءَ رَبُّكَ وَ الْمَلَكُ صَفّـــا صَفّــا ! » (22/فجر)
مراد از روح مخلوقى امرى است كه آيه «قُلِ الرُّوحُ مِنْ اَمْرِ رَبّى!» بدان اشاره دارد. و كلمه «صفّا» حالىاست از روح و ملائكه و اينكلمه حالت«صافّين»رامىرساند. و اى بسا از مقابلهاى كه ميان روح و ملائكه انداخته استفاده شود كه روح به تنهائى يك صف را، و ملائكه همگى يك صف را تشكيل مىدهند.
جملــه «لا يَتَكَلَّمُونَ» بيانى اســت براى جملــه «لا يَمْلِكُونَ مِنْــهُ خِطـابـا،» و ضمير فاعل در آن به همه اهل محشــر برمىگــردد، چه روح و چه ملائكــه، چه انس و چه جن.
جمله « اِلاّ مَنْ اَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ،» مىخواهد بيان كند چه كسانى در آن روز با اذن خدا سخــن مىگويند. « وَ قالَ صَوابا،» ـ تنها كسانى حق سخن گفتن دارند كه خدا اذنشان داده باشــد، و سخنى صواب بگويند، سخنــى كه حق محــض باشد، و آميختــه با باطل و خطا نباشــد، و اين جمله در حقيقــت قيدى است براى اذن خــدا، كأنّــه فرموده و خــدا اذن نمىدهــد مگر بـه چنيــن كسى. از نظر وقوع ذيـل آيه كه مىفرمايد: « يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِكَةُ صَفّا!» بعد از جملـه «لا يَمْلِكُونَ مِنْهُ خِطابا !» كه از ظاهرش بر مىآيد اين مالك نبودنشان مختص به يومالفصل است، و نيز از نظر وقوع آن جمله در سياق تفصيل جزاى الهى طاغيان و متّقين، بر مىآيد كه مراد اين است كه ايشان مالكيت و اذن آن را ندارند كه خدا را در حكمى كه مىراند و رفتارى كه معمول مىدارد مورد خطاب و اعتراض قرار دهند، و يا دست به شفاعت بزنند. سئوالى كه در اين جا پيش مىآيد اين است كه چرا ملائكه استثناء نشدند، و بطور كلى فرمود:« لا يَمْلِكُونَ مِنْهُ خِطـابا ! » با اين كه ملائكه منزه از اينند كه به خداى تعالى اعتراضى بكنند.
پس معلوم مىشود مراد از خطابى كه فرموده مالك آن نيستند اعتراض به حكم و رفتار او نيست بلكه تنها همان مسئله شفاعت و ساير وسايل تخلّص از شر است، نظير عدل، بيع، دوستى، دعا، و در خواست كه در جاى ديگر فرموده:«مِنْ قَبْلِ اَنْ يَأْتِىَ يَوْمٌ لابَيْعٌ فيهِ وَ لا خُلَّةٌ وَ لا شَفـاعَةٌ ـ قبل از آن كه روزى فرا رسد كه نه بيع در آن هست نه دوستى و نه شفاعت!» (254 / بقره) « وَ لايُقْبَلُ مِنْها عَدْلٌ وَ لا تَنْفَعُها شَفاعَةٌ ـ روزى كه از كسى نه عوض بپذيرند و نه شفاعتى سودى برايشان دارد!» (123 / بقره) سخن كوتاه اين كه ضمير فاعل در «يَمْلِكُونَ» به تمامى حاضران در يوم الفصل بر مىگردد، چه ملائكه و چه
روح، و چه انس و چه جن ـ چون سياق آيه حكايت از عظمت و كبريائى خداى تعالى است، و در چنين سياقى همه مشمولند نه خصوص ملائكه و روح، و نه خصوص طاغيان.
در اين جمله نسبت به آمدن به خداى تعالى داده، و اين تعبير از متشابهات است كه آيه: «لَيْسَ كَمِثْلِه شَىْءٌ ـ هيچ چيزى مانند او نيست!» و آياتى كـه خواص قيـامت را ذكـر مىكنند و مثلاً مىفرمايند: آن روز همه اسبابها از كار مىافتند و همه حجابها كنار مىرود، و بر همه مكشوف مىشود كه خدا حق مبين است ؛ اين متشابه را تفسير مىكنند و تشابه آنرا برطرف مىسازد.
رواياتى هم كه مىگوينــد منظور از آمــدن امر خداســت، و قــرآن هم مىفرمايد: «وَ الاَمْــرُ يَوْمَئِـذٍ لِلّهِ - امر امــروز تنها براى خداســت!» همــه در مقام رفع اين تشابه اســت. و يا نسبــت آمـدن به خــدا دادن در آيــه شريفه از بــاب مجــاز عقلــى اســت.
و امّا بحث دربـاره آمدن ملائكـه و اينكــه آمدنشــان صـف بــه صــف است نظير بحثــى است كــه در بـالا گـذشت.(1)
« وَ نُفِخَ فِىالصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِى السَّمواتِ وَ مَنْ فِىالاَرْضِ اِلاّ مَنْ شاءَ اللّهُ!» (68 / زمر)
ظاهر آن چه در كلام خداى تعالى در معناى نفخ صور آمده، اين است كه اين نفخ دو بار صورت مىگيرد، يك بار براى اين كه همه جانداران با هم بميرند، و يك بار هم براى اين كه همه مــردگــان زنــده شوند.
جمله «اِلاّ مَنْ شاءَ اللّهُ ! » استثنائى است از اهل آسمانها و زمين، و امّا اين كه اين استثنا شدگان كيايند؟ بعضى گفتهاند: جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و عزرائيلاند، كه پيشوايان فرشتگانند، چون اين نامبردگان در هنگام نفخ صور نمىميرند، بلكه بعد از آن مىميرند. بعضى ديگر گفتهاند: آن چهار نفر با حاملان عرشند. بعضى هم گفتهاند: آن نامبردگان با رضوان و حور و مالك و ربانيهاند. هيچ يك از اين اقوال به دليلى از لفظ آيات كه بتوان بدان استناد جست مستند نيستند.
معناى آيه فوق اين است كه در صور نفخه ديگرى دميده مىشود كه ناگهان
1) الميزان ج39، ص 441، و ج 40 ص 224
همه از قبرها بر مىخيزند و منتظر مىايستند تا چه دستورى برسد، و يا چه رفتارى با ايشان مىشود، و يا معنا اين است كه برمىخيزند و مبهوت و متحيّر نگاه مىكنند. و اگر در اين آيه آمده كه بعد از نفخه دوم بر مىخيزند و نظر مىكنند منافاتى با آيه: « وَ نُفِـخَ فِى الصُّـورِ فَاِذا هُـمْ مِـنَ الاَجْـداثِ اِلـى رَبِّهِـمْ يَنْسِلـُونَ ـ و رد صور دميده مىشود كه ناگهان از گورهاى خود به سوى پروردگارشان مىشتابند!» و مضمون آيه: « يَـوْمَ يُنْفَـخُ فِـى الصُّـورِ فَتَــأْتُــونَ اَفْـواجـا ـ روزى كه در صور دميده مىشود فوج فوج مىآيند،» و آيه « وَ يَوْمَ يُنْفَخُ فِى الصُّورِ فَفَزِعَ مَنْ فِى السَّمواتِ وَ مَنْ فِىالاَرْضِ ـ روزى كه در صور دميده مىشود همه آنان كه در آسمانها و آنان كه در زمينند به فزع در مىآيند!» (87 / نمل) ندارد.
براى اين كه فزعشان و دويدنشان به سوى عرصه محشر، و آمدن فوج فوجشان بدانجا، مانند بهپاخواستن و نظر كردنشان حوادثى نزديك به همند، و چنان نيست كه با هم منافات داشته باشند.(1)
«لا يَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الاَكْبَرُ وَ تَتَلَقّيهُمُ الْمَلائِكَةُ !» (103 / انبياء)
« اِنَّ الَّذينَ سَبَقَتْ لَهُـمْ مِنَّا الْحُسْنـى اُولئِكَ عَنْها مُبْعَدُونَ لا يَسْمَعُونَ حَسيسَها وَ هُمْ فى مَا اشْتَهَتْ اَنْفُسُهُمْ خالِدُونَ ـ و كسانى كه درباره آنها از جانب ما قلم به نيكى رفته از جهنـم دور شـوند و حتى زمزمــه آن را نشنوند و در آن چه دلهايشان بخواهد جاودانند!» (101 و 102 / انبياء)
كلمــه «حَسيــسْ» به معنــى صــوتى است كه احساس شود و كلمه فزع اكبر به معناى ترس اعظم است، كه خــداى تعــالى خبر داده كه چنين ترسى در هنگام نفخ صور وقوع پيدا مىكنــد، و فرمــوده: « و چون در صور دميده شود همه كسانى كه در آسمــانها و زميننــد به فــزع مىافتند!»
معنــاى «وَ تَتَلَقّيهُــمُ الْمَلائِكَــةُ،» در آيه مــورد بحث ايــن است كه: ملائكه ايشان را با بشــارت استقبال مىكننــد و مىگوينــد: «هذا يَوْمُكُــمُ الَّذى كُنْتُمْ تُوعَدُونَ ـ اين بـود آن روز كه وعده داده مىشديــد!»(2)
« اِنَّ الَّذيــنَ قالُوا رَبُّنَــا اللّهُ ثُــمَّ اسْتَقامُـوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ اَلاّ تَخافُوا وَ لا تَحْـزَنُـوا وَ اَبْشِــرُوا بِالجَنَّــةِ الَّتــى كُنْتُــمْ تُوعَــدُونَ!» (30 / فصلت)
اين آيه و آيه بعدش حسن حال مؤمنين را بيان مىكند و از آيندهاى كه در انتظار مؤمنين است و ملائكه با آن بهاستقلال ايشان مىآيند، خبر مىدهد، و آن تقويت دلها، و دلگرمى آنان و بشارت به كرامت است.
پس ملائكه ايشان را از ترس و اندوه ايمنى مىدهند. ترس هميشه از مكروهى است كه احتمال پيش آمدن دارد، و در مورد مؤمنين، يا عذابى است كه از آنان مىترسند، و يا محروميت از بهشت است، كه باز از آن بيم دارند، «حُزْن = اندوه» هم، همواره از مكروهى است كه واقع شده، و شرى كه پديد آمده، مانند گناهانى كه از مؤمن سر زده، از آثارش غمنده مىشوند، و يا خيراتى كه باز به خاطر سهل انگارى از ايشان فوت شده، از فوت آن اندوهگين مىگردند، و ملائكه ايشان را دلدارى مىدهند، به اينكه ايشان از چنان خوف و چنين اندوهى در امانند، چون گناهانشان آمرزيده شده، و عذاب از ايشان برداشته شده است.
آنگاه بشارتشان مىدهند به بهشتى كه وعده داده شدهاند، مىگويند: « اَبْشِرُوا بِالجَنَّةِ الَّتــى كُنْتُمْ تُوعَدُونَ! » و اين كه گفتند: «كُنْتُمْ تُوعَدُونَ،» دلالت دارد بر اين كه نازل شدن ملائكه بر مؤمنين به اين بشارت، بعد از زندگى دنياست، چون معناى عبارتشان ايناستكه: مژدهباد بهآن بهشتى كه همواره وعدهاش را به شما مىدادند.(1)
«وَ جاءَتْ كُــلُّ نَفْسٍ مَعَهـا سائِقٌ وَ شَهيدٌ!» (21 / ق)
معناى آيه اين است كه هر كسى در روز قيامت به محضر خداى تعالى حاضر مىشود، در حالى كه «سائقى» با اوست، كه او را از پشت سر مىراند، و شاهدى همراه دارد كه به آن چه وى كرده گواهى مىدهد، ولى در آيه شريفه تصريح نشده كه اين سائق و شهيد ملائكهاند و يا همان نويسندگانند و يا از جنس غير ملائكهاند. چيزى كه هست از سياق آيات به ذهن مىرسد كه آن دو از جنس ملائكهاند.
و نيز تصريح نشده به اين كه در آن روز شهادت منحصر به اين يك شاهد است
1) الـميـــــزان ج34، ص 303
كه در آيه آمده، و لكن آيات وارده درباره شهداى روز قيامت عدم انحصار آن را مىرساند،و نيز آيات بعدى هم كه بگومگوى انسان را با قرين خود حكايت مىكند دلالت دارد بر اين كه با انسان در آن روز غيــر از سائق و شهيــد كسانى ديگـر نيز هستند.(1)
« وَ قالَ قَرينُهُ هذا ما لَدَىَّ عَتيدٌ!» (23 / ق)
سياق آيه خالى از چنين ظهورى نيست كه مراد از اين قرين، همان ملك موكلى باشد كه در دنيا پيوسته با او بود، حال اگر سائق هم همان باشد، معنا چنين مىشود: خدايا اين است آن انسانى كه همواره با من بود اينك حاضر است. و اگر مراد از كلمه قرين شهيدى است كه او نيز با آدمى است، معنا چنين مىشود: اين است آن چه من از اعمال او تهيه كردهام ـ ( درحالىكه بهنامه اعمالآن انسان اشاره مىكند، اعمالىكه در دنيا از او ديدهاست.)(2)
« نَحْــنُ اَوْلِيــاؤُكُــمْ فِــى الْحَيــوةِ الدُّنْيــا وَ فِى الاْخِــرَةِ...!» (31 / فصلت)
اين آيه شريفه تتّمه بشارت ملائكه است، و بنابر اين در آخرت به مؤمنين مىگويند: ما در زندگى دنيا اولياى شما بوديم ـ با اينكه اين گفتگو بعد از انقضاى زندگى دنياست ـ در حقيقت مقدمه و زمينه چينى است، براى آوردن جمله «فِى الاْخِرَةِ،» تا اشاره كنند به اين كه ولايت در آخرت فرع و نتيجه ولايت در دنياست، پس گويا گفتهاند: ما اولياى شما در آخـرتيــم، همــان طــور كــه در دنيــا بــوديــم، و يــا بــدان جهــت كه در دنيا بــوديــم، و بــه زودى متــولى امــور شمــا خواهيم شد، همان طور كه در دنيا بوديم.
اوليــاء بودن ملائكــه براى مؤمنين منافات با اين ندارد كه خدا هم ولّى ايشان باشد، چون ملائكــه واسطههاى رحمت و كرامــت اويند، نه اين كه از پيش خود اختيارى داشته باشند.(3)
« وَ سيقَ الَّذيـنَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ اِلَى الْجَنَّةِ زُمَرا... وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها...!» (73/زمر)
منظور از جمله «خَزَنَتُها» ملائكهاى است كه موّكل بر بهشتند. و معناى آيه اين است كه «سيقَ» به حركت وا مىدارند « الَّذينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ اِلَى الْجَنَّةِ زُمَرا،» كسانى را كه از انتقام پروردگار خود پرهيز داشتند، رانده مىشوند به سوى بهشت دسته دسته،«حَتّى اِذا جاءوُها،» تا آن جا كه بدانجا برسند، در حالى كه «فُتِحَتْ اَبْوابُها،» درهاى آن به رويشان باز شده،«وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها،» موّكلين بر بهشت در حالى كه بهشتيان را استقبال مىكنند به ايشان مىگويند: «سَلامٌعَلَيْكُمْ!» شما همگى در سلامت مطلق خواهيد بود، جز آن چه مايه خوشنودى است نخواهيد ديد،«طِبْتُمْ!» بعيد نيست بيانگر علت اطلاق سلام باشد، «فَادْخُلُوها خالِدينَ !» اينك داخل شويد كه اثر پاكى شما اين است كه جاودانه در آن زندگى كنيد.(1)
«جَنّتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَها و مَنْ صَلَحَ مِنْ ءَابائِهِمْ وَ اَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّيّتِهِمْ وَ الْمَلئِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ، سَلـمٌ عَلَيْكُـمْ بِمـا صَبَـرْتُـمْ!»(23 تا 24 / رعد)
حق در دلهاى طايفهاى كه دعوت پروردگار خود را پذيرفتند جايگير گشته است. دلهايشان يك سره دل مىشود و دلهاى حقيقى مىگردد، كه آثار و بركات يك دل واقعى را دارد، و آن آثار عبارت است از تذكر و بينائى، و نيز از خواص اين گونه دلها كه صاحبانش با آن خواص شناخته مىشوند، اين است كه صاحبانش كه همان «اُولُوالاَْلْباب» باشند بر وفاى به عهد خدا پايدارند، و آن عهدى را كه خداوند به فطرتشان از ايشان (و از همه كس) گرفته نقض نمىكنند، و نيز بر احترام پيوندهايى كه خداوند ايشان را با آنها ارتباط داده استوارند، يعنى همواره صله رحم مىكنند، و از در خشيت و ترس از خدا پيوند خويشاوندى را كه از لوازم خلقت بشر است احترام مىكنند.
و نيز از خواص دلهاى اين طائفه اين است كه در برابر مصايب و همچنين اطاعت و معصيــت صبر نمــوده، خويشتــندارى مىكننــد، و به جــاى ناشكــرى و جزع، نماز مىگذارند و متوجه درگاه پروردگــار خود مىشوند، و به جاى معصيت، به وسيله انفاق وضع مجتمع خود را اصلاح مىنمايند، و به جــاى ترك طاعت و سرپيچى،
1) الـميـــــزان ج 34، ص 153
سيئات خود را با حسنات خود محو مىكنند.
بنابراين چنين كسانى داراى سر انجامى نيك و محمود كه همان بهشت برين است مىباشند، و در آن بهشت مثوبات اعمال نيكشان منعكس مىشود، و با صالحان از پدران و همسران و دودمان خود محشور و مصاحب مىگردند، چنان كه در دنيا هم با ارحام خود مصاحبت مىكردند، فرشتگان هم از هر درى برايشان در مىآيند و سلام مىكنند، چون در دنيا از در طاعت و عبادت مختلف در آمدند. اينها آثار حق است كه در آن سرا بدين صورتها منعكــس مىشــود.
«وَ الْمَلئِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ سَلـمٌ عَلَيْكُـمْ بِمـا صَبَـرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدّارِ!»
اين عقبى، سرانجام اعمال صالحى است كه در هر بابى از ابواب زندگى بر آن مداومت دارند، و در هر موقعيتى كه ديگران منحرف مىگردند ايشان خويشتن دارى نموده و خدا را اطاعتمىكنند، خويشتندارى نموده خودرا از گناه دور مىدارند، خويشتندارى نمــوده و مصايب را تحمّــل مىنمايند، و اين صبرشــان با خـوف و خشيت توأم است.
جمله «سَلـمٌ عَلَيْكُـمْ بِمـا صَبَـرْتُـمْ فَنِعْـمَ عُقْبَـى الدّارِ!» حكايت كلام ملائكه است كه اولوالالباب را با امنيت و سلامتى جاودانى و سر انجام نيك نويد مىدهند سرانجامى كه هرگز دست خوش زشتى و مذمّت نگردد.(1)
«وَ لا يَشْفَعُــونَ اِلاّ لِمَنِ ارْتَضــى وَ هُمْ مِنْ خَشْيَتِـه مُشْفِقُونَ !» (28 / انبياء)
جمله «وَ لا يَشْفَعُونَ اِلاّ لِمَنِ ارْتَضى،» مسئله شفاعت ملائكه براى غير ملائكه را معترض است، و اين مسئلهاى است كه خيلى مورد توجه و اعتقاد بتپرستان است، كه مىگفتند: «هآؤُلآءِ شُفَعآؤُنا عِنْدَ اللّهِ ـ اينها پارتىهاى ما در درگاه خدايند!» (18 / يونس) و يا مىگفتند: «ما نَعْبُدُهُمْ اِلاّ لِيُقَرِّبُونا اِلَى اللّهِ زُلْفى ـ اگر اينها را مىپرستيم براى اين است كه ما را به خدا نزديك كنند!» (3 / زمر)
خداى تعالى در جمله مورد بحث اعتقاد آنان را رد نموده و مىفرمايد: ملائكه هر كسى را شفاعت نمىكنند، تنها كسانى را شفاعت مىكنند كه داراى ارتضى باشند، و ارتضى به معناى داشتن دينى صحيح، و دينى مورد رضاى خداست، چون خودش فرموده: « اِنَاللّهَ لايَغْفِرُ اَنْ يُشْرَكَ بِه وَ يَغْفِرُ مادُونَ ذلِكَلِمَنْ يَشآءُ ـ خدا نمىآمرزد اين كه به او شــرك بورزنـد ولـى هر گناهــى كه پائينتر از آن باشــد، از هر كسى كه خــودش
1) الميزان ج 22، ص 243
بخواهد مىآمرزد!» (48 / نساء) پس ايمــان به خدا بدون شرك ارتضى است. وثنىها آن را ندارنــد، چون مشركنــد. و از جمله عجايب امــر ايشــان اين است كه خود ملائكه را شريك خــدا مىگيرند، ملائكــهاى كه شفاعــت نمىكننــد مگـر غير مشركين را.(1)
«وَ سيقَ الَّذينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ اِلَى الْجَنَّةِ زُمَرا حَتّى اِذاجاءوُها وَ فُتِحَتْ اَبْوابُها وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها!»
(73 / زمر)
در قيامت كفار را دسته دسته از پشت سر به سوى جهنّم مىرانند. «حَتّى اِذا جاءوُها،» و چون به جهنّم مىرسند «فُتِحَتْ اَبْوابُها،» درهاى آن باز مىشود تا داخل آن شوند، و از اين كه در اين جا فرمود درهاى آن باز مىشود درهاى متعددى دارد. آيه« لَها سَبْعَةُ اَبْوابٍ،» در سوره حجر به اين معنى تصريح دارد. «وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها،» خازنان دوزخ يعنى ملائكهاى كه موكّل برآنند، از در ملامت و انكار برايشان مىگويند: «اَلَمْ يَأْتِكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ ؟» آيا رسولانى از خود شما يعنى از نوع خود شما انسانها به سويتان نيامدند؟ « يَتْلُونَعَلَيْكُمْ اياتِ رَبِّكُمْ،» تا بخوانند بر شما آيات پروردگارتان را؟ و آن حجّتها و براهينى كه بر وحدانيت خدا در ربوبيّت، و وجوب پرستش او دلالت مىكند برايتان اقامه كنند؟ «قالُوا بَلى!» گفتند چرا چنين رسولانى براى ما آمدند، و آن آيات را براى ما خواندند، «وَ لكِنْ» زير بار نرفتيم، و آنان را تكذيب كرديم، و در نتيجه «حَقَّتْ كَلِمَةُ الْعَذابِ عَلَىالْكافِرينَ،» (71 / زمر) فرمان خدا و حكم ازليش درباره كفار به كرسى نشست، و منظور از كلمه عذاب، همان است كه در هنگامى كه به آدم فرمان مىداد به زمين فرود آيد، فرمود: «وَ الَّـذيـنَ كَفَـرُوا وَ كَـذَّبُـوا بِـآياتِنـا اُولئِـكَ اَصْحابُ النّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ - و كسانى كه كفر بورزند و آيات ما را تكذيب كنند آنان اهل آتش و در آن جاودانند!» (39 / بقره)
گوينده اين فرمان ـ به طورى كه از سياق بر مىآيد ـ خازنان دوزخند، و از جمله «فَبِئْسَ مثوى المتكبرين،» بر مىآيد: كه اين فرمان درباره كفّارى صادر مىشود كه از در تكبّر و پلنگ دماغى آيات خدا را تكذيب كرده، و با حق عناد ورزيدهاند.(2)
« سَـاُصْليهِ سَقَرَ... عَلَيْها تِسْعَةَ عَشَرَ، وَ ما جَعَلْنا اَصْحابَ النّارِ اِلاّ مَلائِكَةً...!» (30 / مدثر)
«سَقَـرَ» در عرف قرآن يكى از نامهاى جهنّم است، و يا دركات آن است، سقر بسيار مهم و هراس آور است. سقر هيچ چيزى از آن چه به دست آورده باقى نمىگذارد، و همه را مىسوزاند ؛ «لا تُبْقـى وَ لا تَـذَرُ...،» نه از آن كه در آن مىافتد چيزى باقى نمىگذارد، بلكه جسم و روحشان را مىسوزاند. يكى ديگر از خصوصيات سقر اين است كه رنگ بشره بدنها را دگرگون مىسازد: «لَوّاحَـةٌ لِلْبَشَـرِ.»
«عَلَيْـهـا تِسْعَـةَ عَشَـرَ،» ـ يعنى بر آن سقر نوزده نفر موكّلند كه عهده دار عذاب دادن به مجرميناند، و هر چند مطلب را مبهم گذاشته، و نفرموده كه از فرشتگانند و يا غير فرشتهاند، لكن از آيات قيامت و مخصوصا تصريح آيات بعدى استفاده مىشود كه از ملائكهاند.
«وَ مـا جَعَلْنـا اَصْحابَ النّارِ اِلاّ مَلائِكَةً،» مراد به اصحاب النار همان خازنان موكّل بر دوزخ است، كه عهدهدار شكنجهدادن به مجرميناند.
حاصل معناى آيه اين است كه ما اصحاب آتش و موكّلين بر آن را از جنس ملائكه قرار داديم كه قادر بر انجام مأموريت خود هستند، هم چنانكه در جاى ديگر فرمود: «عَلَيْهـا مَلائِكَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ لا يَعْصُونَ اللّهَ مااَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَروُنَ ـ ملائكهاى غلاظ و شداد موكّل بر آتشند، ملائكهاى كه هيچ گاه خدا را در آن چه فرمان مىدهد نا فرمانى ننمــوده، و هر مأموريتــى را انجام مىدهند!»
«وَ مـا جَعَلْنـا عِدَّتَهُمْ اِلاّ فِتْنَةً لِلَّذينَ كَفَروُا،» معناى آيه اين است كه ما از عدد آن ملائكه و اين كه نوزده نفرند به شما خبر نداديم، مگر براى اين كه همين خبر باعث آزمايش كفّار شود.
«لِيَسْتَيْقِنَ الَّذينَ اوُتُوا الْكِتابَ» ـ ما براى اين گفتيم موّكلين بر آتش نوزده فرشتهاند،كه اهل كتاب يقين كنند به اين كه قرآن نازل بر تو حق است، چون مىبينند قرآن هم مطابق كتاب آسمانى ايشان است.
«وَ يَزْدادَالَّذيــنَ امَنُــوا ايمانـا،» ـ و نيز براى اين كه مؤمنين به اسلام هم وقتى ببينند كه اهل كتاب هم اين خبر قــرآن را تصديــق كردهانـد، ايمانشان زيادتر شود.(1)
1) الـميـــــزان ج، 39 ص 281
«يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا قُوا اَنْفُسَكُمْ وَ اَهْليكُمْ نارا وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ عَلَيْهـا مَلائِكَـةٌ غِلاظٌ شِـدادٌ لا يَعْصُونَ اللّهَ مااَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَروُنَ!» (6 / تحريم)
مراد از كلمه «نار» آتش جهنّم است، و اگر انسانهاى معذّب در آتش دوزخ را «آتشگيرانه دوزخ» خوانده، بدين جهت است كه شعله گرفتن مردم در آتش دوزخ به دست خود انسان است. جمله مورد بحث يكى از ادلّه تجسم اعمال است، براى اين كه در آخر آيه بعد مىفرمايد: تنها و تنها اعمال خودتان را به شما به عنوان جزا مىدهند. «عَلَيْهـا مَلائِكَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ،» يعنى بر آتش ملائكهاى موكّل شدهاند، تا انواع عذاب را بر سر اهل دوزخ بياورند، ملائكهاى غلاظ و شداد.
مناسبتر با مقام اين است كه منظور از فرشتگان غلاظ فرشتگانى باشند كه خشونــت عمل دارنــد (چون فرشتگــان مثل ما آدميــان قلب مادى ندارند، تا متّصف به خشونــت و رقّت شونــد،) و در آيــه «وَ اغْلُظْ عَلَيْهِمْ،» نيز غلظت را عبارت از غلظت در عمل دانسته است.(1)
1) الميزان ج، 38 ص، 316
«اِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنينَ اَلَنْ يَكْفِيَكُمْ اَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاثَةِ الافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُنْـزَليـــنَ؟»
(124 / آل عمران)
از اين آيــات استفــاده مىشــود كه خداونــد در جنــگ بـدر سه هـــزار ملك بــراى يـــارى مؤمنيــن فـــرو فــرستــاد.
ـ «وَ ما جَعَلَهُ اللّهُ اِلاّ بُشْرى لَكُمْ!» (126 / آلعمران)
از آيه شريفه فوق چنين استفاده مىشود كه ملائكهاى كه براى كمك مؤمنين آمدند مستقلاً در امر يارى اثرى نداشته و صرفا اسباب ظاهرى بودند كه باعث آرامش قلب مؤمنين شدند و امّا يارى واقعى صرفا از خداى سبحان است، و هيچ چيز انسان را بىنياز از او نمىكند و هر امرى منتهى به اوست، عزيزى است كه مغلوب نمىشود و حكيمى است كه جهل در حريم مقدسش راه ندارد.
امّا جنگ احد: به طور مسلم در آيات، دليلى بر اين كه در آن روز ملائكه براى يارى مؤمنين نازل شده باشند وجود ندارد. و امّا در جنگ احزاب و حنين اگر چه به شهادت آياتى از قبيل «اِذْ جاءَتْكُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ ريحا وَ جُنُودًا لَمْ تَرَوْها ـ هنگامى كه سپاه فراوانى از دشمن به سوى شما آمد ما بادى تند و سپاهيانى كه آن را نديدند به كمك شما فرستاديم.» (9 / احزاب) و آيه «وَ اَنْزَلَ جُنُودا لَمْ تَرَوْها ـ و فرو فرستاد سپاهيانى كه آنان را نديديد.» (26 / توبه) كه اولى درباره جنگ احزاب و دومى راجع به
جنگ حنين است ملائكــهاى براى مؤمنين نازل شده است، الّا اين كه در آيه مورد بحث « بَلى اِنْ تَصْبِرُوا ! » از اينكــه افاده عمــوم كند و ايـن دو جنگ را نيز شامل شود قاصر است.(1)
«يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ اِذْ جاءَتْكُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ ريحا وَ جُنُودًا لَمْ تَرَوْها!» (9 / احزاب)
اين آيه مؤمنين را يادآورى مىكند كه در ايّام جنگ خندق چه نعمتها به ايشان ارزانى داشت. ايشان را يارى و شرّ لشكر مشركين را از ايشان برگردانيد. با اين كه لشكريانى مجهّز، و از شعوب و قبايل گوناگون بودند، از قطفان، و از قريش، و اخابيش و كنانه، و يهوديان بنى قريظه، و بنى نظير جمع كثيرى آن لشكر را تشكيل داده بودند، و مسلمانان را از بالا و پايين احاطه كرده بودند، با اين حال خداى تعالى باد را بر آنان مسلّــط كرد، و فرشتگانــى فرستاد تا بيچارهشان كردند.
«فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ ـ فرستاديم بر آنها بادى،» كه مراد باد صبا است. چون نسيمى سرد در شبهاى زمستانى بوده، «وَ جُنُودًا لَمْ تَرَوْها ـ و ملائكهاى كه شما ايشان را نمىديديد،» و آن ملائكه بودند كه براى بيچاره كردن لشكر كفر آمدند.(2)
«... اَنّى مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلاآئِكَةِ مُرْدِفينَ ... اِذْ يُوحى رَبُّكَ اِلَى الْمَلآئِكَةِ اَنّى مَعَكُمْ...!»
(9 و 12 / انفال)
مراد از نزول هزار ملائكه رديف دار نزول هزار نفر از ملائكه است، كه عده ديگرى را در پى دارند، بنابراين هزار ملائكه رديف دار به سه هزار ملائكه نازل شده ( مذكور در آيه « يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاثَةِ الافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُنْزَلينَ،») منطبق مىشود. «وَ ما جَعَلَهُ اللّهُ اِلاّ بُشْرى وَ لِتَطْمَئِنَّ بِه قُلُوبُكُمْ وَ مَا النَّصْرُ اِلاّ مِنْ عِنْدِ اللّهِ اِنَّ اللّهَ عَزيزٌ حَكيمٌ!» معناى آيه اين است كه امداد به فرستادن ملائكه به منظور بشارت شما و آرامش دلهاى شما بود، نه براى اين كه كفار به دست آنان هلاك گردند. همچنان كه آيه: « اِذْ يُوحى رَبُّكَ اِلَى الْمَلآئِكَةِ
اَنّى مَعَكُمْ فَثَبِّتُواالَّذينَ ءَامَنُوا سَأُلْقى فى قُلُوبِ الَّذينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ! » نيز اشاره بهآن دارد.
اين معنا كلام بعضى از تذكره نويسان را تأييد مىكند كه گفتهاند: ملائكه براى كشتن كفّار نازل شده بودند، و احدى از ايشان را نكشتند، براى اين كه نصف و يا ثلث كشته شدگان را على بن ابيطالب صلوات اللّه عليه كشته بود و ما بقى يعنى نصف و يا دو ثلث ديگر ما بقى مسلمين به قتل رسانيده بودند، و منظور از نزول ملائكه تنها و تنها سياهى لشكر و در آميختن با ايشان بوده، تا بدين وسيله مسلمانان افراد خود را زياد يافته و دلهايشان محكم شود و در مقابل دلهاى مشركين مرعوب گردد.
و اين كه فرمود: «وَ مَا النَّصْرُ اِلاّ مِنْ عِنْدِ اللّهِ اِنَّ اللّهَ عَزيزٌ حَكيمٌ!» بيان انحصار حقيقــت يارى در خداى تعالى است، و اين كه اگر پيشرفت و غلبه به كثرت نفرات و داشتن نيــرو و شوكت بود، مىبايستــى مشركين بر مسلمانان غلبه پيدا كنند كه هم عدهشان بيشتر بود و هم مجهّزتراز مسلمين بودند.
جمله «اِنَّ اللّهَ عَزيزٌ حَكيمٌ» مىفرمايد: به عزّت خود آنها را يارى داده، و به حكمتش ياريش را به اين شكــل و به اين صورت اعمال كرد.
«اِذْ يُوحى رَبُّكَ اِلَى الْمَلآئِكَةِ اَنّى مَعَكُمْ فَثَبِّتُوا الَّذينَ ءَامَنُوا سَأُلْقى فى قُلُوبِ الَّذينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ ـ آن هنگام را كه خداوند وحى كرد به ملائكه كه من با شمايم پس استوار بداريد كسانى را كه ايمان آوردند، به زودى در دلهاى آنان كه كافر شدند ترس و وحشت مىافكنم !»
«فَاضْرِبُوا فَوْقَ الاَعْناقِ وَاضْرِبُوا مِنْهُمْ كُلَّ بَنانٍ!» مراد از اين كه فرمود: بالاى گردنهــا را بزنيد اين اســت كه سرها را بزنيد و مراد به «كُلَّ بَنانٍ» جمع اطراف بدن است يعنى دو دست و دو پا و يا انگشتــان دستهايشــان را بزنيـد تا قادر به حمل سلاح و در دست گرفتـن آن نباشد. ممكن است خطاب در «فَاضْرِبُوا» به ملائكه باشد.(1)
1) الـميـــــزان ج،17 ص 33
« فَنادَتْــهُ الْمَلائِكَــةُ وَ هُوَ قائِـمٌ يُصَلّى فِى الْمِحْرابِ اَنَّ اللّهَ يُبَشِّرُكَ بِيَحْيى!» (39 / آل عمران)
از فرمايش خداوندى كه مىفرمايد: «اَنَّ اللّهَ يُبَشِّرُكَ بِيَحْيى،» استفاده مىشود كه نامگذارى فرزند زكريا به «يَحْيى» از طرف خداوند متعال بوده است. در سوره مريم نيز خداوند متعال مىفرمايد: « يا زَكَرِيّا اِنّا نُبَشِّرُكَ بِغُلامٍ اسْمُهُ يَحْيى لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِيّا.» (7 / مريم)
شباهت و محاذات كامل بين «يَحْيى» و «عيسى» وجود دارد و در آن چه ممكن بوده است به يكديگر شباهت رسانيدهاند. خداى متعال درباره يحيى گويد: «...يـا يَحْيـى خُـذِ الْكِتابَ بِقُــوَّةٍ وَ ءَاتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيّا وَ حَنانا مِنْ لَدُنّا وَ زَكوةً وَ كانَ تَقِيّا ـ ... اى يحيى تو كتاب الهى را به قوّت فراگير! ما به يحيى در سن كودكى مقام نبوت بخشيديم و به او از نزد خود بركت و طهارت عطا كرديم و او شخصى پرهيزكار بود، او را به پدر و مادر مهربان نموديم. او اصلاً به كسى ستم نكرد و معصيت خدا را مرتكب نشد. سلام حق در روز ولادت و روز وفــات و روز قيامت بر او باد!»
درباره عيسى عليهالسلام چنين گويد:
«فَـاَرْسَلْنا اِلَيْهـا رُوحَنا...قالَ اِنَّما اَنَا رَسُولُ رَبِّكِ لاَهَبَ لَكِ غُلاما زَكِيّا ـ ما روحالقدس را به سوى او (مريم) فرستاديم... ( روح القدس به مريم گفت:) من فرستاده پروردگار توام كه به فرمان او براى بخشيدن فرزندى پاك به تو آمدهام... پروردگارت فرمود: اين كار بر من آسان است. ما آن فرزند را نشانهاى براى مردم، و رحمتى از جانب خود قرار
مىدهيم... مريم اشاره كرد به طفل ... گفتند چگونه با طفل گهواره سخن گوئيم؟ در اين هنگام طفل (به امر خدا گفت:) همانا من بنده خاص خدايم كه مرا كتاب آسمانى و شرف و نبوّت عطا فرمود ـ در هر كجا كه باشم مرا مبارك قرار داده است و تا زندهام به نماز و زكات دستور داده است، هم چنين نيكوئى با مادرم مرا سفارش كرده است، و مرا ستمكار و شقى قرار نداده است ـ درود حق در روز ولادت و مرگ و قيامت بر من است!»
از اين كه خــداى متعال درباره يحيــى مىفرمايد: «مُصَدِّقــا بِكَلِمَـةٍ مِنَ اللّهِ!» روشــن مىشود كه يحيى از زمره اتباع و پيروان «عيســى بن مريم» و از اوصياء و جانشينــان حضرتش بــوده است زيــرا «كلمه»اى كه يحيى مصدق اوست همانا عيسىبنمريم مىباشد.(1)
«وَ لَقَدْ جاآءَتْ رُسُلُنا اِبْراهيمَ بِالْبُشْرى....» (69 تا 76 / هود)
«رُسُــل» فــرشتگــانى هستنــد كه بــراى بشــارت به سوى ابراهيم و براى هلاك ســاختــن قوم به سوى لوط فرستاده شده بودند. مفسّرين به طور قطع مىگويند كه عدد آنهــا از دو تــا بيشتــر بــوده اســت. در بعضــى روايــات از اهــل بيت عليهالسلام وارد شده كه چهار فرشتـه گرامى بودند.
بشارتى كه فرستادگان براى ابراهيم عليهالسلام آورده بودند صراحتا در آيه ذكر نشده و آنچه از بشارت ذكر شده بشارتى است كه ملائكه به زن ابراهيم دادند و بشارت به خود ابراهيم در جاى ديگر مثل سوره «الحِجْر» و «اَلذّارِيات» ذكر شده و در اين دو سوره اســم كسى كه به ابراهيم بشارت او را دادند ذكر نشده كه آيا اسحاق بوده يا اسماعيل يا هر دو. ظاهــر سياق آيــات در سوره ايــن است كه بشارت در اين جا بشارت به اسحاق است.
ـ «فَلَمّــــا رَءآا اَيْــــدِيَهُــمْ لا تَصِــلُ اِلَيْــهِ نَكِــرَهُــمْ وَ اَوْجَــسَ مِنْهُــــمْ خِيْفَــــةً،» نرسيدن دست فرشتگان به طعام كنايه از آن است كه آنها دست به سوى غذا دراز نمىكردند و اين نشانه دشمنى و در دل داشتن شرّ بود. لذا ابراهيم عليهالسلام احساس ترس از ايشان كرد. فرشتگان براى تأمين و دلخوش كردن او گفتند:«لا تَخَفْ اِنّآ اُرْسِلْنا اِلى قَوْمِ لُوطٍ،» و آن وقت ابراهيم دانست كه آنها ملائكه مكّرم خدايند كه از اكل و شرب و نظايــر آن كه لازمــه بدن مادّى است منزّهنــد و براى مقصد خطيرى فرستاده شدهاند.
از آيه چنين بر مىآيد كه ابتدا به ابراهيم خبر دادند كه به سوى قوم لوط
1) الميــزان ج، 20 ص 191
فرستاده شدهاند و بعد به او بشارت دادند و آن گاه در خصوص قوم لوط با يكديگر به گفتگو پرداختند و ابراهيم شروع كرد به مجادله با ملائكه كه عذاب را از قوم لوط باز دارد و ملائكه به او خبر دادند كه قضاى الهى حتم است و عذاب نازل خواهد شد و به هيچ وجه بازگشت ندارد.
و اين كه مىگويند:«اِنَّهُ قَدْ جآءَ اَمْرُ رَبِّكَ،» مقصود اين است كه امر خدا به جائى رسيده كه هيچ چيز نمىتواند آن را دفع كند و دگرگون سازد: « وَ اِنَّهُمْ ءَاتيهِمْ عَذابٌ غَيْرُ مَرْدُودٍ ! » زيرا ظاهر اين جمله اين است كه عذاب در آينده نازل مىشود زيرا اگر امر صــادر شده بــود فرمان خــدا از آن چه فرمــان بدان تعلــق گرفتــه تخلف نمىپذيرد.
ـ «وَ لَمّا جآءَتْ رُسُلُنــا لُوطا سِىَءَ بِهِــمْ وَ ضاقَ بِهِــمْ ذَرْعا وَ قالَ هذا يَوْمٌ عَصيبٌ ! » چون رسولان ما يعنى ملائكهاى كه بر ابراهيم نازل شده بودند به نزد لوط آمدند لوط از آمدنشان ناراحت شد و از چاره انديشى براى نجات آنان از شرّ قوم فرو ماند زيرا ملائكه به صورت جوانان خوش سيمائى بر او وارد شده بودند و قوم لوط حرص شديدى نسبت به انجام فحشا داشتند لذا لوط نتوانست خود را نگهدارى كند و گفت: «هــذا يَــوْمٌ عَصيــبٌ: يعنى روز سختــى است كه بــدى آن به هــم گـره خــورده اســت.»
ـ «قالُوا يلُوطُ اِنّا رُسُلُ رَبِّكَ لَنْ يَصِلُوآا اِلَيْكَ!»
چون كار به اين جا كشيد خطاب به لوط گفتند: « ما فرستادگان پروردگار توئيم!» و بدين ترتيب براى او روشن كردند كه فرشته هستند و خود را معرفى كردند كه از نزد خــدا فرستاده شدهانــد و دلش را آرام كردنــد كه قوم هرگــز بدو دست نخواهند يافت و جريــان كار به صورتــى شد كه خدا در جاى ديگر از كلام خود مىفرمايــد: « با لوط به خاطــر ميهمانانــش مــراوده كردنــد ما هم چشمانشــان را بىنــور كرديــم.» (37 / قمر)
ـ «فَأَسْرِ بِاَهْلِكَ بِقِطْعٍ مِنَ الَّيْلِ وَ لا يَلْتَفِتْ مِنْكُمْ اَحَدٌ اِلاَّ امْرَأَتَكَ اِنَّهُ مُصيبُها مااَصابَهُمْ اِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ اَلَيْسَ الصُّبْحُ بِقَريبٍ ـ ما براى عذاب كردن و هلاك ساختن قوم فرستاده شدهايم پس تو خويشتن و خاندان خويش را نجات بده و با خاندانت در پاسى از شب حركت كنيد و از ديار اينان خارج شويد زيرا صبح امشب به عذاب خدا هلاك خواهند شد و تو وقت زيادى تا صبح ندارى و هيچ يك از شما نبايد به پشت سر خود نگاه كند!»
ـ «فَلَمّا جــآءَ اَمْرُنا جَعَلْنــا علِيَها سافِلَها وَ اَمْطَرْنــا عَلَيْهــا حِجارَةً مِنْ سِجّيــلٍ مَنْضُـودٍ مُسَوَّمَــةً عِنْــدَ رَبِّـــكَ!»
ـ چون امر ما يعنى امر خدا به ملائكه داير بر عذاب آنان يعنى كلمه «كُنْ» كه خدا در آيه « اِنَّما اَمْرُهُ اِذا اَرادَ شَيْئا اَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ...!» بدان اشاره كرده، در رسيد، شهرشان را زير و بالا كرديم و بر سرشان واژگون كرديم و بر آنان سنگى بارانديم كه با گل آميخته و سخــت بود و نزد پروردگــار تو و در علم او علامتگذارى شده بود و در خور آن نبــود كه از هدفى كه پرتاب شده بود تا بــدان اصابت كند تخطّى كند.
«وَ ما هِىَ مِنَ الظّلِمينَ بِبَعيدٍ ـ چنين عذابى از ستمگران دور نيست.»(1)
«وَ نَبِّئْهُمْ عَنْ ضَيْفِ اِبْـرهيمَ!» (51 / حجر)
«هَلْ اَتيكَ حَــديـثُ ضَيْــفِ اِبْراهيمَ الْمُكْرَمينَ؟» (24/ذاريات)
مــراد از ضيف ابراهيــم ملائكه مكرّمــى است كه بــراى بشارت به او و اين كه بــهزودى صــاحــب فرزند مىشود، و براى هلاكت قوم لوط فرستاده شدند. پس ملائكه ســلام كردند سلامــى مخصــــوص.
معناى كلام ابراهيم كه گفت:« اِنّا مِنْكُمْ وَجِلُونَ، » اين است كه ما از شما مىترسيم. و اين سخن ابراهيم بعد از آن بود كه ملائكه نشسته و ابراهيم براى آنان گوسالهاى بريان حاضر كرد و ميهمانان از خوردنش امتناع كردند. ملائكه در پاسخ وى براى تسكين ترس او و تأمين خاطرش گفتند: ما فرستادگان پروردگار توييم و نزد تو آمدهايم تا به فرزندى دانا بشارتت دهيم. ابراهيم در دنباله كلام ملائكه پرسش كرد آيا در چنين جاى و روزى مرا به فرزند دار شدن بشارت مىدهيد؟ آن هم از همسر عجوزه عقيمى! « قالُوا بَشَّرْناكَ بِالْحَقِّ ! » ـ اين جمله پاسخ ملائكه است بر ابراهيم.
آيات فوق سؤال ابراهيم و پاسخ ملائكه به سؤال ابراهيم است. گفتند از ناحيه خداى سبحان فرستاده شدهايم به سوى قومى مجرم و گناهكار، آن گاه عدّهاى را استثنا فرمــوده: «اِلاّ الَ لُــوطٍ ـ مگر آل لــوط را،» كه همه آنها را از عذاب نجات خواهيم داد «اِلاَّ امْرَاَتَهُ قَدَّرْنا اِنَّها لَمِنَ الْغابِريــنَ ـ مگر همســرش كـه او از باقــى مانــدگــان اســت.»
«فَلَمّا جاءَ الَ لُوطٍ الْمُرْسَلُونَ قالَ اِنَّكُمْ قَوْمٌ مُنْكَرُونَ ـ لوط به فرشتگان گفت شما قومى ناشناسيد!» گفتند ما آن خبرى را آوردهايم كه اين مردم در آن شك مىكردند و
1) الميزان ج، 20 ص 191
هر چه تو انذارشان مىدادى باور نمىنمودند و مراد از اينكه فرمود: « اَتَيْناكَ بِالْحَقِّ ـ حق را آوردهايم!» قضاء حقّى است كه خدا درباره قوم لوط رانده بود و ديگر مفرّى از آن باقى نبود.
« فَاَسْرِ بِاَهْلِكَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّيْلِ!» ـ حال كه ما با عذابى غير مردود آمدهايم بر تو واجب است شبانه اهل و عيالت را برداشته حركت كنى، آنان را جلو انداخته و خودت دنبال سرشان بروى تا كسى از آنان جا نماند و در حركت سهل انگارى نكنند، و مواظب باش كسى دنبال سر خود نگاه نكند، و مستقيم به آن سو كه مأمور مىشويد برويد، از اين جمله آخرى چنين به دست مىآيد كه يك راهنماى خدائى ايشان را هدايت مىكرد. و قائدى آنان را به پيش مىراند.
«وَ قَضَيْنا اِلَيْهِ ذلِكَ الاَمْرَ اَنَّ دابِرَ هؤُلاءِ مَقْطُوعٌ مُصْبِحينَ!» ـ ما امر عظيم خود را نسبت به عذاب ايشان حتمى نموديم در حالى كه آن را از راه وحى به لوط اعلام نموديم و گفتيمكه نسل اين قوم صبح همين امشب قطع شدنى و آثارشان از نسل و بنا و عمل و هر اثــرى ديگــر كه دارند محوشدنى است.
« لَعَمْرُكَ اِنَّهُمْ لَفى سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ!» ـ اى محمّد! صلىاللهعليهوآله به زندگى و بقاى تو سوگند! كه قــوم لوط در مستــى خود، كه همان غفلت از خدا و فرو رفتگى در شهوات و فحشا و منكر است، مرتد بودند، «فَاَخَذَتْهُــمُ الصَّيْحَةُ!» لاجــرم صداى مهيــب ايشان را گرفت، در حالى كه داشتنــد وارد بر اشــراق و دميدن صبح مىشدند كه ناگهان بالاى شهرشان را پائين و پائين را بالا كرديم، شهــر را يك باره زير و رو نموديم، علاوه بـر آن سنگى از سجّيل بر آنان بارانديم.(1)
و الميزان ج،36 ص283
«هَـلْ يَنْظُـرُونَ اِلاّ اَنْ تَأْتِيَهُـمُ الْمَلائِكَـةُ اَوْ يَأْتِىَ اَمْرُ رَبِّكَ كَذلِكَ فَعَلَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ!»
(33 / نحل)
در اين آيه به داستــان مستكبرين از مشركين برگشته و پارهاى از اقوال و افعــالشــان را ذكــر نمــوده و وضــعشــان را با طاغيــان از امــتهــاى گذشتــه و مــآل امر آنان مقايسـه مىكند.
سياق آيه فوق و مخصوصا داستان عذابى كه در آيه بعدى آن است ظهور در اين دارد كه آيه در مقام تهديد است، و بنابراين مراد از آمدن ملائكه نازل شدن آنان براى
1) الميــزان ج،23 ص263
عذاب استيصال است، و خلاصه درمقام بيان مطلبىاست كه امثال آيه «ما نُنَزِّلُ الْمَلائِكَةَ اِلاّ بِالْحَقِّ وَ ما كانُوا اِذا مُنْظَرينَ ـ ملائكه را نازل نمىكنيم مگر به حقّ، و در اين صورت ديگر مهلت داده نمىشوند!» در مقام بيان آنند.
و مقصود از اتيان امر ربّ تعالى قيام قيامت و فصل قضا و انتقام الهى از ايشان است. جمله « كَذلِكَ فَعَلَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ،» تأكيد تهديد سابق است و تأييد مطلب به ارائه نظيــر، و معنايش اين است كه كسانــى هم كه قبل از ايشــان بودند، مانند ايشان بودند، مانند ايشان حق را انكار و استهزاء كردند و خلاصه كارى را كه به حسب طبع دلواپسى از عذاب خدا مىشود مرتكب شدند.
«فَاَصابَهُمْ سَيِّئاتُ ما عَمِلُوا ـ و عذاب آن چه كردند به ايشان رسيد!» اين ظلم از خداى تعالى نبود، بلكه ظلمى بود كه خود ايشان به خود كردند و خداى تعالى هم اين عذاب را براى يك بار و دوبار ظلم ايشان نفرستاد، بلكه ايشان را مهلت داد تا آن جا كه بر ظلم خـود ادامه دادند، آن گاه عذاب را فرستاد.(1)
«وَ لَمّا جـاءَتْ رُسُلُنـا اِبْـراهيمَ بِالْبُشْـرى قالُوا اِنّا مُهْلِكُوا اَهْلِهـذِهِ الْقَـرْيَةِ اِنَّ اَهْلَهـا كـانُوا ظالِمينَ!» (31 / عنكبوت)
اين آيه اجمال سرگذشت هلاكت قوم لوط را بيان مىكند و مىرساند كه هلاكتشان به وسيله رسولانى از ملائكه بود، كه خداوند آنان را نخست نزد ابراهيم عليهالسلام فرستاد و آن ملائكه آن جناب و همسرش را به تولّد اسحاق و يعقوب بشارت دادند و سپس خبر دادنــد كه مأمور به سوى قــوم لوط هستيــم، تا هلاكشان كنيم، كه داستان مفصل آن در ســوره «هود» و سورههـــائى ديگــر آمـده است.
«قالُوا اِنّا مُهْلِكُوا اَهْلِ هـذِهِ الْقَـرْيَةِ!» يعنى ملائكه به ابراهيم گفتند ـ ما اهل اين قريه را هلاك خواهيم كرد. از اين كه گفتند: «اهل اين قريه» بر مىآيد كه قريه لوط در نزديكى آن محلى بوده كه ابراهيم عليهالسلام در آن جا منزل كرده بود و آن سرزمين مقدّس فلسطين است.
جمله « اِنَّ اَهْلَها كانُوا ظالِمينَ!» بيان علّت هلاك كردن ايشان است. مىفرمايد علّت اينكــه مىخواهيم هلاكشــان كنيم، اين اســت كه ظالمند، و رذيله ظلم در آنها ريشهدار شــده است. ظلم اين قوم ظلــم مخصوصى بــوده، كه آنان را مستوجب هلاكت
1) الميزان ج، 24 ص 86
كرده، نه مطلق ظلم كه آن روز مردم بدان مبتلا بودند، كانّه فرموده: اهل اين قريه بدان جهــت كه اهل چنين قريهاى هستند ظالمند.
چون فرستادگان ما نزد لوط شدند به سبب ايشان بد حالى عارضش شد، براى اين كه فرستادگان به صورت جوانانى زيبا و بى مو مجسّم شده بودند، لوط ترسيد مبادا مردم درباره آنان قصد سوء كنند، كه اگر چنين شود او از دفاع از آنان ناتوان خواهد شـد، و در برابر ميهمانان شرمنده خواهد گشت.
فرستادگان گفتند: مترس و غمگين مباش، كه احتمال هيچ خطرى كه تو را تهديد كند در بين نيست تا چه رسد به خطر يقينى!
ـ ما تو و خانوادهات را نجات خواهيم داد، مگر همسرت را كه از باقىماندگان خواهد بود، يعنى باقى ماندگان در عذاب ... غير از تو و خانوادهات آن چه در قريه نفسكش هست دچار عذابى مىشوند كه ما از آسمان نازل خواهيم كرد، به خاطر فسقهايى كه مىكردند!
ما از اين قريه تنها علامتى روشن باقى مىگذاريم، براى مردمى كه تعقّل دارند، تا از ديدن آن عبرت گيرند و از خدا بترسند، و آن علامت همان آثار و خرابههايى است كه بعد از نزول عذاب از قريه باقى مىماند: «وَ اِنَّكُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَيْهِمْ مُصْبِحينَ وَ بِاللَّيْلِ اَفَــلا تَعْقِلـُونَ ـ و شما همـواره در صبـح و شب بر خرابــه آنان عبور مىكنيد باز تعقّـل نمىكنيد؟»
لكن امروز معلوم نيست كه آن آثار كجاست، و چه بسا گفته شود كه بعد از جريان هلاكت آنان، آب دريا شهر را گرفت و آن دريا همان «بحر لوط» است. و لكن از ظاهر آيه به طورى كه ملاحظه مىكنيد بر مىآيد كه آثار اين شهر در زمان نزول آيات مورد بحث معروف بوده كه آيه سوره حجر درباره همين آثار صراحتا فرموده: «وَ اِنَّها لَبِسَبيلٍ مُقيمٍ ـ و آن شهر خراب بر سر راهى است ثابت!» (76 / حجر) و در سوره صافّات فرموده ـ شمـا همواره در صبح و شب بر خرابههاى آنان عبور مىكنيد! (137و138/ صافات)(1)
«هَــلْ يَنْظُرُونَ اِلاّ تَأْتِيَهُــمُ الْمَلاآئِكَةُ اَوْ يَأْتِىَ رَبُّكَ اَوْ يَأْتِىَ بَعْضُ اياتِ رَبِّكَ؟»(158 / انعام)
امورى كه در آيه شريفه ذكر شده قضاوت حتمى و حكم قطعى خداوند است به اين كه آنان را از بين برده و زمين را از لوث وجودشان پاك سازد.
1) الـميـــــزان ج،31 ص 198
لازمــه اين سياق اين است كه مراد از آمدن ملائكه، عذاب آوردن آنها باشد، همچنان كه از آيــه «ما نُنَزِّلُ الْمَلائِكَةَ اِلاّ بِالْحَقِّ وَ ما كانُوا اِذا مُنْظَرينَ ـ ما فرشتگان را جز به حق نــازل نمىكنيــم و آن وقت ديگر مهلت نيابند!» نيز همين معنى افاده شده است.
مراد از آمدن پروردگار آمدن قيامت است كه روز ملاقات پروردگار است زيرا آن روز روز انكشاف تام و جلوه حق و ظهور توحيد خداست. در آن روز ديگر حجابى بين او و بين مخلوقات نيست، چه شأن قيامت همين است كه پرده از روى حقيقت هر چيز بردارد، همين انكشاف و ظهور بعد از خفا و حضور بعد از غيبت مصحح اطلاق آمدن خداست نه اين كه ـ العياذ باللّه ـ آمدن او مانند آمدن ديگران مستلزم اتّصاف به صفات اجسام بوده باشد.
و امّا مراد از آمدن بعضى از آيات پروردگار يا آمدن آيه و حادثهاى است كه باعث تبديل و دگرگونى نشئه حيات ايشان باشد، به طورى كه ديگر نتوانند به قدرت و اختيارى كه قبلاً داشتهاند برگردند، مانند حادثه مرگ كه نشئه عمل را به نشئه جزاى برزخى مبدّل مىسازد، يا آيهاى است كه مستلزم استقرار ملكه كفر و انكار در نفوس آنان باشد به طورىكه نتوانند به مسئله توحيد اذعان و ايمان پيدا كنند و دلهايشان به حق اقبال نكند و اگر هم به زبان اعتراف كنند از ترس عذابى باشد كه با آن روبه رو شدهاند. و يا آيت، آمدن عذابىاست از ناحيه خداوند كه برگشت نداشته و مفرى از آن نباشد، و ايشان را مضطر به ايمان كند تا بلكه با ايمان آوردن خود را از آن عذاب برهانند و لكن ايمانشــان سودى نبخشــد، چون ايمــان وقتى اثـر دارد كه از روى اختيار بوده باشد.
پس اين امور يعنى آمدن ملائكه و يا آمدن پروردگار و يا آمدن بعضى از آيات پروردگار همه امورى هستند كه به وقوع پيوستن آن همراه با قضاء به قسط و حكم به عدلاست و مشركين كه هيچ حجّتى و موعظتى در آنان اثر نمىكند جز همين پيش آمدها را نخواهند داشت، اگر چه خودشان از آن غافل باشند. آرى پيش آمدى كه دارند واقع خواهد شد چه بدانند و چه ندانند.(1)
1) الميــــــــــــزان ج، 14 ص 275
«قُــلِ ادْعُوااللّــهَ اَوِ ادْعُــوا الرَّحْمــنَ اَيّامــا تَدْعُوا فَلَهُ الاَسْماءُ الْحُسْنــى!» (110 / اسراء)
اين آيه از آيات برجسته قرآنى است كه آن حقيقتى را كه قرآن كريم از مسئله توحيد ذات و توحيد عبادت در قبال ديد وثنيت (مشركين) نسبت به توحيد در ذات و شرك در عبــادت مىبينيد آشكار و روشن مىسازد.
وثنيت، خداى سبحان را ذاتى متعال از هر حد و وصفى مىبيند و همين ذات مطلق وقتى به يكى از تعينات كه خود اسمى است از اسماء متعين مىشود همان را تولّد مىخوانند، و از نظر ديد وثنيت، ملائكه و جن مظاهر عاليهاى براى اسماء هستند، و به همين جهت آن دو را از فرزندان خدا دانستند كه در عالم كون دخل و تصرف دارند، و نيز از نظر ديد آنان عبادت عبادت كنندگان و توجه هر متوجهى از مرحله ظهور اسماء و مرتبه فرزندان خدا كه مظاهر اسماى اويند تجاوز نمىكند (و به خدا نمىرسند، هر چند كه او خيال كند متوجه خدا شده بلكه در حقيقت متوجه خدا شده بلكه در حقيقت متوجه همان فرزندان خدا گشته است.)
به نظر وثنىها خواندن هر اسمى از اسماء خدا پرستيدن همان اسم است، يعنى پرستيدن ملك و جن است كه مظهر آن اسم است، و همان جن و ملك اله و معبود آن عبــادت است، و تعدد خدايــان از همين جا ريشه گرفته است كه چون دعاها انواع زيادى داشته و زيادى انواع دعاهــا هم به خاطر زيادى و تعدد انواع حاجات بوده است.
اسماء و يا مظاهر اسماء از جن و ملك را فرزندان خدا دانستن خطاست زيرا اطلاق فرزند يا پسر بر جن و ملك، چه اطلاق به نحو حقيقت باشد و چه به نحو مجاز و
به عنوان احترام و تشريف، محتاج نوعى سنخيت و اشتراك ميان ولد و والد و پسر و پدر است و ساحت كبريائى خداى تعالى منزّه است از اين كه چيزى غير او شريك در ذات و يا كمال باشد.
نسبت تصرف در كون را به جن و ملك دادن هر قسم تصرف باشد باطل است زيرا اين ملائكه و همچنين اسمائى كه ملائكه مظاهر آنند خودشان از خود، مالك چيزى نيستند و در قبال خداى تعالى در هيچ چيز استقلال ندارند.
هيــچ سببى از اسباب فعّاله عالــم نيست مگر اينكــه خدا قــدرت و سببيــت را به آن داده، پــس مالك حقيقــى هر چه كه اسباب مالكنــد خداســت، و قــادر هر قدرتــى كه آنهــا از خود نشــان دهنــد خداست نــه خــود آنان.
و اين آن حقيقتى است كه آيه بعدى هم كه مىفرمايد:
«وَ قُلِ الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى لَمْ يَتَّخِذْ وَلَدا وَ لَمْ يَكُنْ لَهُشَريكٌ فِى الْمُلْكِ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلِىٌّ مِنَ الذُّلِّ...!» آن را افاده مىكند.(1)
«اُولئِكَ الَّذيــنَ يَدْعُونَ يَبْتَغُــونَ اِلى رَبِّهِــمُ الْوَسيلَةَ....» (25 / اسراء)
اين ملائكه و جن و انس كه مشركين معبودشان خواندهاند خودشان براى تقرّب به درگاه پروردگار خود وسيله مىخواهند تا به او نزديكتر باشند و راه او را بروند، و به كارهاى او اقتدا كنند، همه اميد رحمت از خدا دارند و در تمامى حوائج زندگى وجودشان بــه او مراجعه مىكننــد، از عذاب او بيمناكنــد، از او مىترسنـد و معصيتــش نمىكنند، در حالى كه عـذاب پروردگــار محذور اســت و بايــد از آن احتــراز جســت.
مسئله توسل و دست به دامن شدن به بعضى از مقرّبين درگاه خدا به طورى كه از آيه «يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ ابْتَغُوا اِلَيْهِ الْوَسيلَةَ !» (35 / مائده) بر مىآيد عمل صحيحى است، غير اين عمل است كه مشركين بت پرست مىكنند، چه ايشان متوسّل درگاه خدا مىشوند، ولى تقرّب و عبادت را نسبت به ملائكه و جن و اولياى انس انجام مىدهند، و عبادت خداى را ترك مىكنند نه او را عبادت مىكنند و نه به او اميدوارند و نه از او بيمناكاند، بلكه همه اميد و ترسشان نسبت به وسيله است، و لذا تنها همو را عبادت مىكنند، و اميدوار رحمت او و بيمناك از عذاب اويند آنگاه براى تقرّب به آن وسيله كه به زعم ايشان يا ملائكه است و يا جن و يا انس متوسّل به بتها و مجسّمهها شده خود آن آلهه را رها مىكردند، و بتها را مىپرستيدند، و با دادن قربانىها به آنها تقرّب
1) الـميــــــــــزان ج، 26 ص 21
مىجستند.
و سخن كوتاه ادعاى اصلى شان اين بود كه ما به وسيله بعضى از مخلوقات خدا به درگاه او تقرّب مىجوييم، ولى در مقام عمل آن وسيله را مستقلاً پرستش نموده از خود آنهــا بيمناك و به خود آنهــا اميدوار بودنــد، بدون اينكــه خدا را در آن منافــع مورد بيــم مؤثر بداننــد، پس در نتيجــه بتها و يا آلهـــه را شركــاى خدا در ربوبيّت و پـرستش مىدانستند.(1)
«وَ لا يَأْمُـرَكُــمْ اَنْ تَتَّخِـذوُا الْمَلائِكَــةَ وَ النَّبِيّيـنَ اَرْبابــا !» (80 / آل عمران)
طايفهاى از اهل كتاب كه «صابئين» ناميده مىشوند، ملائكه را پرستش مىكردند، و عمل خود را هم به دعوت دينى نسبت مىدادند. همچنين عربهاى جاهليت ملائكه را «دختران خداوند» مىگفتند، و خود را هــم متــديّن به ديــن ابراهيم عليهالسلام مىدانستند! ايــن راجــع به پرستش ملائكه.
امّا موضوع پرستش پيغمبران: مانند قول يهود كه مىگفتند: «عُزَيْر» فرزند خداست و قــرآن هــم آن را از ايشــان حكايت مىكند. موسى عليهالسلام چنان چيزى را تجويز نكرده، در تــــورات هــم جــز يگــانگــى پـــروردگــار عــالــم چيــز ديگــرى نيســت.(2)
«وَ ما مِنّا اِلاّ لَهُ مَقـامٌ مَعْلُومٌ وَ اِنّا لَنَحْـنُ الصّافُّـونَ وَ اِنّا لَنَحْـنُ الْمُسَبِّحـُونَ.»
(164 تا 166 / صافات)
اين آيات سهگانه در اين مقامند كه عقيده مشركين بر الوهيت ملائكه را باطل كنند، از اين طريق كه با اعتراف خود عقيده كفار را باطل مىكنند. توضيح اين كه مشركين اعتراف دارند به اين كه ملائكه خودشان مربوب و عبد خداى تعالى هستند، چيزى كه هست مىگويند: همين مربوبهاى خدا خود رب موجودات پائينتر از خويشند، و در آن موجودات استقلال در تدبير و تصرّف دارند، و از تدبير عالم هيچ مقدارش مربوط به خدا نيست، و ملائكه خودشان اين معنا را قبول ندارند، يعنى خود را مستقل در تدبير عالم نمىدانند، هر چند كه واسطه و سبب متوسط بين خدا و خلق هستند، پس آن چه كه در اين آيات ملائكه از خود نفى مىكنند، همان استقلال در تدبير است، نه سببيت به اذن خدا، پس اعتقاد مشركين به مربوب بودن ملائكه كافى است در ابطال اعتقاد
ديگرشان، و آن اين كه ملائكه رب عالم باشند، همچنان كه آيه: «بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَــوْلِ وَ هُمْ بِاَمْــرِهِ يَعْمَلُونَ ـ بلكه بندگان شريف خدايند كه در سخن از او پيشى نمىگيرنــد و همه به امــر او عمل مىكننــد!» (26 و 27 / انبياء) هــم از يك سو سببيّــت و وساطت ملائكه را اثبات مىكند، و هـم از سوى ديگر استقلال آنان را انكار مىنمايند.(1)
«لَـنْ يَسْتَنْكِــفَ الْمَسيـحُ اَنْ يَكُـونَ عَبْـدا لِلّهِ وَ لاَ الْمَــلاآئِكَــةُ الْمُقَـرَّبُــونَ!» (172 / نساء)
آيه فوق احتجاج ديگرى است بر نفى الوهيت مسيح عليهالسلام مطلقا ـ خواه فرض كنيم كه مسيح فرزند است و يا فرض كنيم سوّمى سهتاست. زيرا مسيح عليهالسلام بنده خداست و هــرگــز از بنــدگى خدا استنكاف ندارد.
اين مطلبى است كه نصارى منكر نيستند و اناجيلى كه ميانشان دائر است صريح است در اين كه وى بندگى خدا مىكرده است، و چه معنى دارد شيئى، خودش را و يا يكى از سه تا، سوّمى را كه وجودش منطبق بر هر كدام از سه تاست، عبادت كند. آيه فوق اين سخن را درباره ملائكه تعميم مىدهد زيرا عين دليل درباره آنان جريان دارد، و جماعتى از مشركين هم ـ مثل مشركين عرب ـ مىگفتند: ملائكه دختران خدايند. اين كه در آيه عيسى عليهالسلام را تعبير به «مسيح» و ملائكه را با صفت «مقرّبون» ذكر كرده مقصود اين است كه عيسى عليهالسلام هرگز از عبادت خدا استنكاف ندارد، چگونه استنكاف كند در حالى كه مسيح است يعنى مبارك است؟ ملائكه هم استنكاف ندارند، چگونه استنكاف داشته باشند در حالى كه مقرّبين خدايند، و اگر اين اميد مىرفت كه از عبادت خدا سرباز زنند هرگز خدا اين را مبارك و آنان را مقرّب نمىكرد. چگونه ممكن است مسيح و ملائكه مقرّب از عبادت خدا استنكاف كنند در حالى كه كسانى كه از بين بندگان اعم از جن و انس و ملائكه از عبادت خدا استنكاف كنند و تكبّر ورزند، همگى به سوى او محشور و بر حسب اعمالشان مجازات خواهند شد و مسيح و ملائكه اين را مىدانند و بدان ايمان دارند و از آن مىپرهيزند.(2)
«وَ يَـوْمَ يَحْشُـرُهُـمْ جَميعـا ثُـمَّ يَقوُلُ لِلْمَلائِكَةِ اَهؤُلاءِ اِيّاكُمْ كانُوا يَعْبُدُونَ؟» (40 / سبأ)
در جمله فوق كه خداى تعالى سئوال مىكند، منظور سئوال از اصل فرشته پرستى نيست، و از ملائكه نمىپرسد كه آيا بت پرستان شما را پرستش مىكردند يا نه، چون اگر سئوال اين بود، ديگر معنا نداشت ملائكه انكار كنند و بگويند: «سُبْحـانَكَ اَنْتَ وَلِيُّنا!» چون در اين كه مشركين ملائكه را مىپرستيدند هيچ حرفى نيست، بلكه مراد از سئوال رضايت ملائكه است، كه آيا شما به پرستش مشركين و خضوع عبادتيشان در برابر شما راضى بوديد، يا خير؟ همان طور كه در آيه « أَاَنْتَ قُلْتَ لِلنّاسِ اتَّخِذُونى وَ اُمِّىَ اِلهَيْنِ مِنْ دُونِ اللّهِ؟» (51 / نحل) از حضرت مسيح عليهالسلام نمىپرسد كه آيا تو چنين دستورى دادهاى؟ چون هر چند ظاهر عبارت همين معنا را مىرساند، اما مىدانيم كه منظور اين نيست، چون خداى تعالى مىداند كه مسيح عليهالسلام چنين دستورى نمىدهد، بلكه مراد اين است كه آيا تو راضى بودى كه امتت تو را به عنوان خداى دوّم بپرستند؟ خواهى گفت: اينرا هم خدا مىدانستكه نه ملائكه بهشرك راضى بودند و نه مسيح عليهالسلام به شرك نصارى، در جواب مىگوئيم: بله درست است كه خدا اين را هم مىدانست، امّا منظور از اين عبارت اين است كه به هر دو طايفه بفهماند كه اميدى كه به شفاعت ملائكه و شفاعت حضرت مسيح داشتند، بى جا بوده، و براى هميشه از اين شفاعت نا اميد باشند، و هرچه در دنيا به اين منظور عبادت كردند، همه هدر رفته، و بىفائده بوده است.
(41 / سبـاء)
ملائكه در پاسخى كه به سئوال خداى تعالى دادهاند تمامى مراسم ادب را رعايت كردهاند، نخست او را به طور مطلق و بدون قيد و شرط منزه از اين دانستند كه كسى غير از او سزاوار پرستش باشد، و در ثانى رضايت خود را از اين كه معبود مشركين واقع شوند، نفى نموده و عرضه داشتهاند: كه ما به چنين خطائى راضى نبودهايم، ثانيا همين معنا را پوست كنده و صريح نگفتهاند، و نخواستند كه حتى چنين خطائى را به زبان بياورند، نگفتند: ما به عبادت آنان راضى نبوديم، و اصلاً نامى از عبادت آنها نبردند، تا مقام تخاطب و گفتگوى با خداى را به مطلبى كه گوش خراش باشد آلوده نكرده باشند، نه با تصور آن، و نه با تصديقش.
بلكــه در پاسخ گفتنــد: كه ما به غيــر تو وليّى براى خود نمىشناسيم، ولىّ ما
تنهــا توئــى، و با نفى ولايت غير خدا عدم رضايت خــود را به طــور كنايــه رساندند.
سپس بنا به حكايت قرآن كريم گفتند: «بَلْ كانُـوا يَعبُدُونَ الْجِـنَّ اَكْثَرُهُمْ بِهِمْ مُؤْمِنُونَ.» و جن دوّمين طايفه از طوايف سه گانهاى هستند كه مورد پرستش مشركين واقع شدهاند. مشركين سه طايفه از موجودات را مىپرسيدند: ملائكه، جن، و قديسين از بشر. از اين سه طايفه دو طايفه اوّل در استحقاق پرستش مقدّم بر طايفه سوّمند. و طايفه سوم هر چند كه اگر به حد كمال رسيده باشند، از دو طايفه اول افضلند، ولكن هر چه باشند ملحق به آن دو طائفهاند. و اين كه ملائكه در كلام خود كلمه اضطراب و اعراض، يعنى كلمه «بَلْ» را به كار بردند دليل بر اين است كه جن به پرستش بت پرستان راضى بودهاند.
و اين جنّيان همان كسانى هستند كه وثنىها آنها را مبادى شرور، و پيدايش فساد در عالم مىدانستند، و آنها را مىپرستيدند كه به اصطلاح باج سبيلى به آنها داده، و از شــرّشــان محفــوظ بماننـد، همچنان كه ملائكــه را مبدأ تاريــخ پنداشتـه و آنهــا را مىپرستيدند، تا به وسيلــه اين باج خيــرات آنهــا را به سوى خود سرازير كنند.(1)
«...لَــوْلا اُنْــزِلَ عَلَيْنَــا الْمَــلائِكَــةُ اَوْ نَـــــرى رَبَّنــا...؟» (21 / فـرقـان)
اين آيات اعتراض ديگرى از مشركين بر رسالت رسول را حكايت نموده كه خواستهاند با آن اعتراض، رسالت وى را رد كنند، و حاصل اعتراضشان اين است كه اگر ممكن باشد كه از جنس بشر بدان جهت كه بشر است شخصى رسول شود، و ملائكه بر او وحى خداى سبحان بياورد، و رسول خدا را ببيند، و با او از راه وحى سخن بگويد، بايد ساير افراد بشر نيز بدان جهت كه بشرند داراى اين خصايص بگردند، پس اگر آن چه او ادّعا مىكند حق باشد بايد ما، و يا بعضى از ما نيز مانند او باشيم، آن چه را او مدّعى ديدنش است ببينيم، و آن چه او درك مىكند ما نيز درك بكنيم.
البته اين اعتراض را از امتهاى سابق آموخته بودند، چون بنا به حكايت قرآن مبتكـر آن اقوام خيلى قديمى بودند، كه گفتند: «اِنْ اَنْتُمْ اِلاّ بَشَرٌ مِثْلُنا !»
اين كه فرمود: « لَوْلا اُنْزِلَ عَلَيْنَا الْمَلائِكَةُ اَوْ نَرى رَبَّنا !» حكايت اعتراض كفّار است بر رسالت رسول خدا صلىاللهعليهوآله، كه آن را به صورت تحريص آوردند. بيان حجّت آنان اين است كه اگر رسالت كه عبارت است از نازل شدن ملائكه به وحى و يا تكلّم خدا با بشر به مشافهــه ـ چيزى است كه نيــل به آن براى بشر امكــان دارد، كه ما هم
1) الميزان ج، 32 ص 296
مانند اين شخص مدّعى رسالــت بشر هستيم، چرا ملائكــه بر ما نــازل نمىشونــد، و پـروردگارمان را نمىبينيم.
تعبير از خداى تعالى به كلمه «ربّ» نوعى تمسخر ايشان را مىفهماند، چون مشركين خداى تعالى را ربّ خود نمىدانستند، بلكه به عقيده آنان ارباب كه پرستش مىشوند، ملائكه و روحانيات از كواكب، و امثال آن است، و خداى سبحان ربّ الارباب است، پس در حقيقت به رسول خدا صلىاللهعليهوآله گفتهاند: تو معتقدى كه خدا ربّ توست و به تو علاقهمند است، و به همين جهت تو را از ميان همه افراد بشر به تكلّم با خود اختصاص داده، اگــر خــدا پروردگار ما نيــز هست پس چــرا با ما حــرف نمىزنــد؟ و چــرا خود را به ما نشان نمىدهد.
علاوه بر اين كه مشركين از پرستش ارباب اصنام يعنى ملائكه و روحانيات كواكب و امثال آن عدول نموده، و به جاى آنها خود اصنام و مجسّمهها را پرستيدند، براى اين بود كه بتها و مجسّمهها محسوسند، و از مشاهده پرستنده در هنگام پرستش و قربانى غايب نيستند.(1)
«...وَ لَــوْ شاءَاللّــهُ لاَنْــزَلَ مَلائِكَــةً مــا سَمِعْنا بِهذا فــى ابائِنَا الاَوَّليــنَ؟» (24 / مؤمنون)
سيــاق آيــه دلالــت مىكنــد بر اين كــه بــزرگــان قــوم نــوح مطــالب اين دو آيــه را در خطاب به عموم مردم گفتهاند، تا همه را از نوح روى گردان نموده و عليه او تحــريــك و بر آزار و اذيّتش تشــويق كننــد، باشد تا به اين وسيلـه ساكتش سازند.
گفتند: «وَ لَوْ شاءَ اللّهُ لاَنْزَلَ مَلائِكَةً!» كه حاصلش اين است كه اگر خدا خواسته باشد ما را به دعوت عينى خود بخواند، بايد يكى از ملائكه مقرّب خود، و يكى از شفعائى كه واسطه ميانه ما و خداست براى اين كار انتخاب كند، و به سوى ما گسيل بدارد نه يك بشــرى كه هيچ نسبــت و ارتباطى با او ندارد، علاوه بر اين كه اگر آن ملائكه را كه گفتيم بفرستد، و آنها بشر را به سوى يكتاپرستى دعوت كنند، و بگويند كه نبايد ما ملائكه را ارباب و معبودهــاى خود بگيريــم، بشر بهتر گفتــه آنان را مىپذيرد، و زودتــر تصديق مىكنــد، چون خــود آنــان مىگوينــد كه غير خدا را نبايــد پرستيد.
و اگر از ارسال ملائكه تعبير به انزال كرد، ارسال با انزال تحقق و خارجيت پيدا مىكند، و اگر به لفظ جمع تعبير كرد، نه مفرد، شايد به اين جهت باشد كه مرادشان از اين ملائكه همان ملائكهاى باشد كه مشركين آلهه خود گرفتند، و اين گونه فرشتگان در نظر
1) الـميـزان ج،29 ص 284
مشركين بسيارند.(1)
« وَ الصّافّاتِ صَفّـا فَالزّاجِراتِ زَجْرا فَالتّالِيـاتِ ذِكْـرا!»
« اَمْ خَلَقْنَـا الْمَلائِكَةَ اِناثــا وَ هُـــمْ شاهِــدوُنَ!» (1 و 150 / صافات)
ممكن است براى خواننده اين سئوال پيش بيايد كه چرا قرآن كريم كلمات مخصوص به زنان را درباره ملائكه استعمال كرده، و فرموده: «صافّات، زاجرات، و تـاليــات» و نفرمــوده: «صافّــون و زاجــرون و تــالــون.»
در جواب بايد بگوييم: وقتى سخن از جماعتى به ميان آيد جايز است لفظ مؤنث درباره آنان استعمال كرد، چون كلمه جماعت مؤنث است و صافّات و زاجرات و تاليات به اعتبار لفظ جماعت مؤنث آمده و خلاصه مؤنث لفظى است.
خداوند در آيات 149 و 150 سوره فوق معترض عقايد كفار شده، كه درباره خدايان خود كه يا ملائكه يا جن بود چه عقايدى داشتند و چگونه ملائكه را دختران خدا ناميده و براى جن قائل به نسبت و خويشاوندى با خدا شدند و به طور كلى وثنيت كه يا برهمائى هستند، و يا بودائى، و يا صابئى، معتقد نبودند كه تمامى ملائكه دختر و زن هستند، بله بعضى از آنان اين اعتقاد را داشتند، لكن آن چه از بعضى از قبايل عرب مانند وثنىهاى قبيله جهينه و سليم و خزاعه و بنى مليح حكايت شده، اين است كه اينان قائل به مؤنث و ماده بودند. و امّا اعتقاد به اين كه بين جن و خدا خويشاوندى هست، و نسبت جن سرانجام به خدا منتهى مىشود، فىالجمله از تمامى فرقههاى نام برده به شرك، نقل شده است.
«اَمْ خَلَقْنَا الْمَلائِكَةَ اِناثا وَ هُمْ شاهِدوُنَ؟» از ايشان بپرسى آيا ما ملائكه را ماده خلق كردهايم، و آيا مشركين در روزى كه ما ملائكه را خلق مىكرديم آن جا حاضر بودند، و مادگى ملائكه را ديدند؟ يا اين كه نه تنها حاضر نبودند، بلكه چنين ادّعائى هم نمىتوانند بكنند. علاوه بر اين كه اصولاً نرى و مادگى يك مسئلهاى است كه جز از راه حسّ نمىتوان اثباتش كرد، و ملائكه براى مشركين محسوس نبودند. و اين جمله ردّ ماده بودن ملائكه است.(2)
«وَ جَعَلُـوا الْمَلائِكَــةَ الَّذيــنَ هُــمْ عِبـادُ الرَّحْمــنِ اِنــاثــا!» (19 / زخرف)
اين آيه گفتار مشركين را كه ملائكه دختران خدايند معنا مىكند، و اين عقيده طوايفى از عرب جاهليت بود، و گرنه وثنىهاى ديگر چه بسا كه درباره بعضى از آلهه خود مىگفتند: اين آلهه مادر خدا، و اين آلهه دختر خداست، ولى نمىگفتند كه به كلّى همه ملائكــه دختر و زننــد، لكن در آيه مورد بحث از وثنيان عرب حكايت مىفرمايد كه چنيــن اعتقـادى داشتهاند.
و اگر ملائكه را با جمله: « الَّذينَ هُمْ عِبادُ الرَّحْمنِ،» توصيف كرده، براى اين بوده كه گفتار آنان را كه ملائكه جنس مادّه هستند ردّ كند، چون كلمه «عِبـادُ» وصف نر است، و ماده را عباد نمىگويند. خواهى گفت پس از اين توصيف بر مىآيد ملائكه نر هستند، مىگوييم نه، لازمه عباد بودن آنان اين نيست كه به وصف نرى هم متّصف گردند، چون نرى و مادگى كه در جانداران زمينى است از لوازم وجود مادّى آنهاست، كه بايد مجهّز بــه آن بــاشنــد، تا نسلشــان قطــع نشــود و مــلائكـه از مــاديّـت و تناسل بدورند.
اين آيه عقيده مشركين را بر اين كه ملائكه از جنس زنانند ردّ مىكند، همان طور كه در آيـه 26 هميــن سوره اعتقــاد به شفاعــت ملائكــه به طور مطلــق را ردّ كرده است.
مراد از تسميه مشركين ملائكه را به انثى همين است كه مىگفتند ملائكه دختران خدايند. پــس مراد از كلمــه «انثى» جنــس زن اســت كه اعــم از يكـى و بيشتر است.(1)
«اَفَاَصْفكُمْ رَبُّكُمْ بِالْبَنينَ وَ اتَّخَذَ مِنَ الْمَلائِكَةِ اِناثا اِنَّكُمْ لَتَقُولُونَ قَوْلاً عَظيما!»(40 / اسراء)
اين آيه خطاب به آن دسته از مشركين است كه مىگفتند: ملائكه دختران خدا هستند، و يا بعضى از ايشان دختران اويند، و اگر در آيه به جاى كلمه «دختران» كلمه «زنان» را آورد از اين جهت بود كه ايشان جنس زن را پست مىدانستند. معناى آيه اين است كه وقتى خداى سبحان پروردگار شما باشد، و پروردگار ديگرى نداشته باشيد و او همان كسى باشد كه اختياردار هر چيزى است آن وقت آيا جا دارد كه بگوييد شما را بــر
1) الميزان ج، 35 ص 146 و ج، 37 ص 79
خــودش مقــدّم داشته به شما پسر داده و از جنس اولاد جز دختران نصيب خود نكرده است؟ و ملائكــه كه به خيــال شمــا از جنس زنانند به خود اختصاص داده؟ راستـى حرف بزرگى مىزنيد كه تبعات و آثــار ســوء آن بسيــار بــزرگ اســت.(1)
1) الميزان ج، 25 ص 181
«قُـلْ اوُحِـىَ اِلَـىَّ اَنَّهُ اسْتَمَـعَ نَفَـرٌ مِنَ الْجِـنِّ فَقـالُوا اِنّا سَمِعْنـا قُرْانا عَجَبا!» (1 / جن)
كلمـه «جِـن» به معنـاى نـوعى از مخلوقات خداست كه از حواس ما مستورند و قرآنكريم وجود چنين موجوداتى را تصديق كرده، و درباره آن مطالبى به شرح زير بيان كرده است:
1 ـ اين نوع از مخلــوقــات قبـل از نـوع بشـــر خلــق شــدهانـد.
2 ـ اين نوع مخلوق از جنس آتش خلق شدهاند هم چنــان كه نــوع بشــر از جنس خاك خلق شدهاند: « وَ الْجانَّ خَلَقْنـاهُ مِـنْ قَبْـلُ مِـنْ نـارِ السَّمُومِ ـ جانّ را ما قبلاً از آتشـــى سمــوم آفـريـده بـوديـم.» (27 / حجــر)
3 ـ اين نوع مانند انسان زندگى و مرگ و قيامت دارند: « اُولئِـكَ الَّذيـنَ حَقَّ عَلَيْهِمُ الْقَوْلُ فى اُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْقَبْلِهِمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاِنْسِ ـ اينان كسانى اند كه همان عذابها كه امتهـاى گـذشته جنّى انسـى را منقـرض كـرده بـود، برايشان حتمى شده!» (18 / احقاف)
4 ـ اين نوع از جانداران مانند ساير جانداران نر و ماده و ازدواج و توالد و تكاثر دارند: «وَ اَنَّهُ كانَ رِجالٌ مِنَ الاَنْسِ يَعُوذوُنَ بِرِجالٍ مِنَ الْجِنِّ ـ و اين كه مردانى از انس بودند كه به مردانى از جن پناه مىبرند.» (6 / جن)
5 ـ اين نــوع، مـاننـد نوع بشر داراى شعور و اراده است، و علاوه بر اين كارهايى سريع و اعمالى شاقه را مىتوانند انجام دهند، كه از نوع بشر ساخته نيست، هم چنان كه در آيات مربوط به قصص سليمان عليهالسلام ، و اين كه جن مسخر آن جناب بـودنـد، و
نيـز در قصـه شهر سبــا آمـده است.
6 ـ جن هم مانند انس، مؤمن و كافر دارند، بعضى صالح و بعضى ديگر فاسدند، و در ايــن بــاره آيــات زيــر را مىخـوانيم:
ـ «وَ مـا خَلَقْـتُ الْجِـنَّ وَ الاِْنْـسَ اِلاّ لِيَعْبُــدُونِ ـ من جــن و انس را خلق نكردم مگر براى اين كه مرا عبادت كنند!» (56 / ذاريات)
ـ «اِنّا سَمِعْنا قُرْآنـا عَجَبـا يَهْدى اِلَى الرُّشْـدِ فَـامَنّا بِهِ ـ ما قرآنى عجيب شنيديم، قرآنى كـــه بــه ســـوى رشــد هــدايـت مـىكنــد و بــدان ايمــان آورديــم.» (1 و 2 / جــن)
ـ «وَ اَنّا مِنَّا الْمُسْلِمُونَ وَ مِنَّا الْقاسِطُونَ ـ و اين ماييم كه مسلمانان و دادگران از مايند.» (14 / جن)
ـ «وَ اَنّا مِنَّا الصّالِحُــونَ ـ و هميــن مــاييــم كــه صالحان و پائينتر از صالح از مايند.» (11 / جن)
ـ «قالُوا يا قَوْمَنا اِنّا سَمِعْنا كِتابا اُنْزِلَ مِنْ بَعْدِ مُوسى مُصَدِّقا لِما بَيْنَ يَدَيْهِ يَهْدى اِلَى الْحَقِّ وَ اِلى طَريقٍ مُسْتَقيمٍ يـا قَــوْمَنـا اَجيبُـوا داعِـىَ اللّـهِ ـ گفتند اى قوم ما آگاه باشيد كه ما كتابى را شنيدهايم بعد از موسى نازل شده كه كتابهاى آسمانى قبل را تصديق دارد، كتابى است كه به سوى حق و به سوى طريق مستقيم هدايت مىكند، اى قوم ما منادى خدا را اجابت كنيد.» (30 و 31 / احقاف)
و آيــات ديگــرى كه به ســايـر خصــوصيات جنيّان اشاره مىكند.(1)
«وَ الْجانَّ خَلَقْنــاهُ مِــنْ قَبْـلُ مِـنْ نـــارِ السَّمُــومِ.»(27 / حجر)
ـ سوگند مىخوريم كه مــا خلقــت نــوع آدمى را از گلى خشكيده كه قبلاً گلى روان و متغيــر و متعفـن بــود آغـاز كـرديـم، و نــوع «جِن» را از بــادى بسيــار داغ خلــق كــرديــم، كـــه از شـــدت داغـــى مشتعــل گشتــه و آتـش شــده بـــود.
ظاهر مقابلهاى كه در ميان جمله «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَأٍ مَسْنُونٍ،» و جمله «وَ الْجانَّ خَلَقْنـاهُ مِـنْ قَبْـلُ مِـنْ نـارِ السَّمُومِ،» (26 و 27 / حجر) برقرار شده، اين است كه همان طور كه جمله اولى در صدد بيان اصل خلقت بشر است،
1) الـميـــــــــــزان ج،39 ص 190
جمله دومى هم در مقام بيان همين معنا باشد. پس نتيجه اين مىشود خلقت جانّ در آغاز از آتشى زهر آگين بوده است.
اگر در آيه مورد بحث مبدأ خلقت جنّ را از نار سموم دانسته، با آيه سوره «اَلرَّحْمن» كه آن را «مارجى از نار» ناميده و فرموده:« وَ خَلَقَ الْجانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ،» (15/رحمن) منافات ندارد، زيرا مارج از آتش شعلهاى است كه همراه دود باشد، پس دو آيه روى هم مبدأ خلقت جــن را بــاد سمــومى معــرفى مىكند كه مشتعل گشته، و به صورت مـارجى از آتـش در آمـده اسـت.(1)
«وَ الْجــــانَّ خَلَقْنــاهُ مِـــنْ قَبْـــلُ مِـــنْ نــــارِ السَّمُـــومِ.» (27 / حجــر)
آيــا نسـلهـاى بعــدى «جــانّ» هـم مـاننـد فــرد اوّلشــان از نار سموم بوده به خلاف آدمى كه فرد اوّلش از صلصال و افــراد بعــدش از نطفــه او، و يــا جن هم مانند بشــر اســت، از كــلام خـداى سبحـان نمىتـوان استفـاده كـرد، زيـرا كـلام خـدا از بيــان ايـن جهــت خــالــى اســت.
تنهــا چيــزى كــه در آن به چشم مىخورد و مىتوان از آن استشمام پاسخى از اين سئـوال نمـود، اين است كه يـك جـا براى شيطان ذريه سراغ داده و فرموده: «اَفَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّيَّتَهُ اَوْلِياءَ مِنْ دُونى ـ آيا به جاى من، شيطان و ذريّه او را اولياى خود مىگيـريـد؟» (50/كهف) و جاى ديگر هم نسبت به مرگ و مير به آنها داده و فرموده: «قَدْ خَلَــتْ مِـنْ قَبْلِهِــمْ مِنَ الْجِــنِّ وَ الاِْنْــسِ ـ قبل از ايشان اقوامى از جن و انس بودند كه از بين رفتند.» (25/فصلت)
از اين دو نشانه مىتوان فهميد كه تناسل در ميانه اجنه نيز جارى است، زيرا معهود و مألوف از هر جاندارى كه ذريّه و مرگ و مير دارد، اين است كه تناسل هم داشته باشد، چيــزى كــه هســت ايــن سئــوال بــدون جــواب مىماند كه آيا تنــاسـل جن هم مـاننـد انـس و سـايـر جـانداران، با عمل سفاد انجام مىيابد و يا به وسيله ديگرى؟(2)
«وَ الْجــانَّ خَلَقْنــــاهُ مِـــنْ قَبْــــلُ مِـــنْ نـــارِ السَّمُــومِ.» (27 / حجــر)
سياق آيه مورد بحث خالى از دلالت بر اين معنا نيست كه ابليس جن بوده، و گرنه جمله «وَ الْجانَّ خَلَقْنـاهُ مِـنْ قَبْـلُ...،» لغو مىشد، در جاى ديگر هم از كلام خود فرمود كه ابليس از جن بود، و آن آيه «كانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ اَمْرِ رَبِّه ـ از جن بوده و به همين جهت از امر پروردگارش سر باز زده است.» (50 / كهف) چه از اين آيه به خوبى بر مىآيد كه جان (در آيه مورد بحث) همان جن بود، و يا يك نوع از انواع آن بوده، در غير اين دو آيه ديگر اسمى از جان برده نشده، و هر جا بحثى از موجود مقابل انسان اسمى رفته به عنوان جن بوده، حتى در مواردى كه عموميّت كلام، ابليس و هم جنسان او را هم مىگرفته، مانند جمله «شَياطينَ الاِْنْسِ وَ الْجِنِّ،» (112 / انعام) و آيه «حَقَّ عَلَيْهِمُ الْقَوْلُ فى اُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْقَبْلِهِمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاِنْسِ ـ وعده عذاب خدا بر كفّار در امتهاى گذشته از جن و انس عملى شد.» (25 / فصلت) و آيه « سَنَفْرُغُ لَكُمْ اَيُّهَ الثَّقَلانِ: به زودى به كار شما مىپردازيم اى جن و انس!» (31 / رحمن) و آيه « يا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ اِنِ اسْتَطَعْتُمْ اَنْ تَنْفُذوُا مِنْاَقْطارِ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ فَانْفُذوُا ـ اى گروه جن و انس اگر مىتوانيد كه به اطــراف و نــواحــى زميــن و آسمانها نفوذ كنيـد بكنيـد!» (33 / رحمـــن) بـه لفـــظ «جـن» تعبيــر شــده است.
و ظاهر اين آيات با در نظر گرفتن اين كه ميان انسان و جانّ در يكى، و انسان و جن در ديگرى، مقابله افتاده، اين است كه جن و جانّ هر دو يكى باشد تنها تعبير دوتاست.(1)
«...كانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ اَمْرِ رَبِّه... .» (50 / كهف)
در اين جمله براى بار دوم ماجراى ميان خدا و ابليس را ياد آورى مىكند، آن زمان كه به ملائكه دستور داد تا بر آدم، سجده كنند، همه سجده كردند مگر ابليس كه از جن بــود و به هميـن جهت از امر پروردگارش تمـرّد كرد.
از كلام خداى تعالى استفاده مىشود كه ابليس از طايفه جن بوده، و داراى فرزندانى و قبيلــــهاى اســت، چــــون در قــرآن مـىخـوانيـم:
ـ « كــانَ مِـنَ الْجِـنِّ فَفَسَقَ عَنْ اَمْــرِ رَبِّــه ـ او از جن بود و در آخر از امر
1) الـميـــــزان ج،23 ص 223
پروردگارش سرپيچى كرد.» (50 / كهف)
ـ « اَفَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّيَّتَهُ اَوْلِياءَ مِنْ دُونى ـ آيا ابليس و ذريّه او را به جاى من اولياى خود مىگيــريــد؟» (50 / كهف)
ـ « اِنَّــهُ يَـريكُـمْ هُـوَ وَ قَبيلُـهُ مِـنْ حَيْـثُ لاتَــرَوْنَهُمْ ـ او و قبيلهاش از جائى كه شما ايشـان را نبينيـد مىبينند.»(1)
و ج، 39 ص 191.
«خَلَقَ الاِنْسـانَ مِنْ صَلْصـالٍ كَالْفَخّـارِ وَ خَلَـقَ الْجانَّ مِـنْ مـارِجٍ مِـنْ نارٍ.» (14 و 15 / الرحمن)
كلمه «صَلْصال» به معناى گل خشكيدهاى است كه وقتى زير پا مىشود صدا مىكند، و كلمه «فخّار» به معناى سفال است. و مراد از انسان در اين جا نوع آدمى است، و منظور از خلقت انسان از صلصال چون سفال اين است كه خلقت بشر بالاخره منتهى به چنين چيزى مىشود. بعضى گفتهاند مراد از انسان در آيه فوق شخص آدم عليهالسلام است.
«وَ خَلَقَ الْجانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ!»
كلمه «مارِج» به معناى زبانه خالص و بدون دود از آتش است. بعضى گفتهاند: به معناى زبانه آميخته با سياهى است، و مراد از «جانّ» نيز مانند انسان نوع جن است، و اگر جن را مخلوق از آتش دانسته به اعتبار اين است كه خلقت جن منتهى به آتش است، و بعضى گفتهاند: مــراد از كلمــه «جانّ» پــدر جن است، همان طور كه گفتهاند مراد از انس پدر انسانها آدم عليهالسلام است.(2)
«وَ لَقَــدْ خَلَقْنَــا الاِنْســانَ مِــنْ صَلْصــالٍ مِـنْ حَمَــأٍ مَسْنُــونٍ وَ الْجانَّ خَلَقْنــــاهُ مِـنْ قَبْــــلُ مِــــنْ نـــارِ السَّمُــــومِ.» (26 و 27 / حجـــــــــر)
اصـــل كلمــه «جــن» بــه معنــاى پــوشــانــدن است و هميـن معنا در همه مشتقــات كلمــه جــريــــان دارد.
«جن» طايفهاى از موجوداتند كه بالطبع از حواس ما پنهانند، و مانند ما شعور و اراده دارند. در قرآن كريم بسيار اسم «جن» برده شده، و كارهاى عجيب و غريب و
حركات سريع از قبيل كارهائى كه در داستانهاى سليمان عليهالسلام انجام دادند به ايشان نسبت داده، و نيز مــاننــد مـا مكلّـف به تكــاليفنــد، و چــون مــا، زنــدگـى و مــرگ و حشــر دارنــد. و همــه ايــنها از بسيــارى از آيـات متفرق قرآنى استفاده مىشود.
و امّا «جانّ» و اين كه جان هم همان جن است و يا به گفته «ابن عباس» پدر جن است، همان طور كه آدم پدر بشر است، و يا به گفته «حسن» همان ابليس است، و يا به گفته «راغب» نسل جنى ابليس، و يا نوع مخصوصى از جن است ؛ اقوال مختلفى است كه بيشترش بى دليل است.
آن چه كه تدبّر در آيات قرآن كريم دست مىدهد اين است كه در دو آيه مورد بحث «جانّ» را مقابل «انس» گرفته و آن دو را دو نوع گرفته، و همين دو نوع گرفتن آن دو دليل و يا حــداقل اشاره دارد بر اين كه يك نوع ارتباطى در خلقت آن دو هست، و نظير دو آيه مــورد بحــث آيــه «خَلَــقَ الاِنْســانَ مِـنْ صَلْصـالٍ كَالْفَخّـارِ وَ خَلَـقَ الْجانَّ مِـنْ مارِجٍ مِــنْ نــارٍ ـ انســان را آفــريــد از گــل خشكيــده چــون سفال و جن را از آتشى زبانه دار !» (14 و 15 / رحمن) است.(1)
«وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى كَثيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضيلاً !» (70 / اسراء)
معناى آيه اين مىشود كه ما بنى آدم را بر بسيارى مخلوقاتمان كه حيوان و جن بـوده بـاشنـد برترى داديم.
«تكريم» انسان به دادن «عقل» است كه به هيچ موجودى ديگر داده نشده، و انسان به وسيله آن خير را از شرّ و نافع را از مضر و نيك را از بد تميز مىدهد. موهبتهاى ديگــرى از قبيــل تسلّــط بر سـايـر موجودات و استخدام آنها براى رسيدن به هـدفهـا از قبيـل نطـق و خـط و امثال آن نيز بر عقل متفرع مىشود.
تفضيل انسان بر ساير موجودات به اين است كه آن چه را كه به آنها داده از هر يك سهــم بيشتــرى بـه انسـان داده است.
اين آيه متعرض برترى از حيث وجود مادى است. انسان به حسب وجود مادّىاش از حيـــوان و جـــن بــرتــرى دارد.(2)
«مِنْ شَـرِّ الْوَسْـواسِ الْخَنّاسِ اَلَّذى يُوَسْوِسُ فى صُدوُرِ النّاسِ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّــاسِ!» (4تا6 / ناس)
كلمه «وَسْواس» به معناى حديث نفس است، به نحوى كه گوئى صدائى آهسته است كه به گوش مىرسد. كلمه «خنّاس» به معناى اختفاء بعد از ظهور است. بعضى گفتهاند:
شيطان را از اين جهت خنّاس خوانده كه لايزال آدمى را وسوسه همى كند و به محضى كــه انســان به يــاد خــدا مىافتــد پنهــان مىشــود و عقــب مـىرود، باز همين كه انســان از يــاد خــدا غــافــل مىشــود جلـو مـىآيــد و بـه وسـوسـه مىپــردازد.
« اَلَّذى يُوَسْوِسُ فى صُدوُرِ النّاسِ!» اين جمله كلمه وسواس خنّاس را توصيف مىكند. و مراد از صدور ناس محل وسوسه شيطان است، چون شعور و ادراك آدمى به حسب استعمال شايع به قلب آدمى نسبت داده مىشــود كه در قفســه سينه قرار دارد.
«مِـنَالْجِنَّـةِ وَ النّـاسِ.»
اين جمله بيان وسواس خنّاس است و در آن به اين معنا اشاره شده كه بعضى از مردم كسى است كه از شدت انحراف، خود شيطانى شده و در زمره شيطانها قرار گرفته است هم چنان كه قرآن در جاى ديگر نيز فرموده:
«شَياطينَ الاِنْسِ وَ الْجِنِّ.»(112/انعام)(1)
1) الميـــــزان ج،40 ص 467
« وَ اَنّـــا مِنَّـــا الصّـــالِحُـــونَ وَ مِنّـا دوُنَ ذلِـكَ كُنّـا طَـــرائِـــقَ قِـــدَدا !» (11 / جن)
كلمه «صالح» از معناى شايستگى است، و مراد از كلمه «دوُنَ ذلِـكَ» به معناى غير است، و خواستهاند بگويند: بعضى از ما صالحند، و بعضى ديگر غير صالح، مؤيد اين ظهور جمله بعد است كه مىفرمايد:«كُنّـا طَـرائِـقَ قِـدَدا،» ما داراى مسلكهاى متفرق بوديم. كلمـه «طَــرائِقَ» جمع طريقه است كه به معناى روشهايى است كه مورد عمل واقــع شـده بـــاشـد.
اگر طرايق را به وصف قِدَدْ توصيف كرد، به اين مناسبت بود كه هر يك از آن طــريقــهها مقطــوع از طـريقـه ديگـر اسـت، و سـالـك خود را به هدفى غير هدف ديگرى مىرســــانـد.
ظاهرا مراد از كلمه «الصّالِحُونَ» به حسب طبع اوّلى است، آنهايى كه در معاشرت و معامله طبعا اشخاصى سازگارند، نه صالحان به حسب ايمان.
معناى آيه اين است كه: بعضى از ما صالحان بالطبعند و بعضى غير صالحند و ما در مذاهب مختلف بوديم و يا صاحب مذاهب مختلف بوديم و يا ما خودمان مثل راههاى بـريده از هم هستيم كه هر كدام از يــك جـا سـر در مىآورد.(1)
1) الميزان ج،39 ص 200
«وَ اَنّا مِنَّا الْمُسْلِمُونَ وَ مِنَّا الْقـاسِطُونَ فَمَـنْ اَسْـلَمَ فَاُولئِـكَ تَحَـرَّوْا رَشَدا !» (14 / جن)
مراد از كلمه «مُسْلِمُونَ» اين است كه ما تسليم امر خدائيم، پس مسلمون كسانى اند كه امر را تسليم خدا كردند، و مطيــع او در هر چه بخواهد و دستور دهد هستند، و مراد از كلمه «قاسِطُونَ» مايلين به سوى بــاطـل اسـت. معنــاى آيــه اين است كه: ما گروه جنيّــان به دو طــايفــه تقسيــم مىشويم، يك طائفه آنهايى كه تسليم امر خدا و مطيع او هستيم، و طايفــه ديگــر كسـانـى كـه از تسليـم شــدن بــراى امر خدا با اين كه حق است عـدول كرده، و منحرف شدهاند.
«فَمَـنْ اَسْلَـمَ فَـاُولئِكَ تَحَـرَّوْا رَشَــدا،» معناى جمله اين است كه كسانى كه تسليم امــر خــدا شـدنـد، آنهـا در صــدد يـافتـن واقـع و ظفـر جستـن بـه حـق بـر آمـدنـد.
«وَ اَمَّا الْقـاسِطُونَ فَكـانُوا لِجَهَنَّـمَ حَطَبـا ـ و امّا منحرفين هيزم جهنماند،» (15 / جن) و در دوزخ با سوختن معذب مىشوند، جانشان مشتعل مىگردد، عينا نظير منحرفين از انس، كه قــرآن كـريـم آتش گيـرانه دوزخشـان خوانده است.
«وَ اَنْ لَـوِ اسْتَقـامُـوا عَلَـى الطَّـريقَةِ لاَسْقَيْناهُـمْ ماءً غَدَقا لِنَفْتِنَهُـمْ فيـهِ ـ به درستى كه داستان از اين قرار است كه اگر جن و انس بر طريقه اسلام يعنى تسليم خدا بودن استقامت بورزند، ما رزق بسيارى روزيشان مىكنيم، تا در رزقشان امتحانش كنيم!» (16 و 17 / جن)
«وَ مَـنْ يُعْرِضْ عَـنْ ذِكْـرِ رَبِّـهِ يَسْلُكْـهُ عَـذابا صَعَدا ـ و كسى كه از ياد پروردگارش اعراض كند خدا او را به راه عذابى دشوار مىاندازد!» (17 / جن)(1)
«يامَعْشَـــرَ الْجِـــنِّ وَ الاِنْــسِ اَلَــمْ يَــأْتِكُـمْ رُسُـلٌ مِنْكُـمْ؟» (130 / انعــام)
ـ ما در قيامت همگى آنان را مخاطب قرار داده و مىپرسيم؟ اى گروه جن و انس آيا پيغمبرانى از شما به سوى شما نيامدند؟ و آيات مرا بر شما نخواندند ؟ و شما را به دين حق دعوت نكردند؟ و از عذاب امروز كه روز قيامت هشدارتان ندادند و به شما نگفتند: خداوند بــهزودى در مــوقــف بـازخواستتــان باز داشته و به حساب اعمالتان
1) الـميـزان ج،39 ص 202
رسيدگى نموده، و به آن چه از نيك و بد كردهايد پـاداش و كيفـرتان مىدهد؟
در جواب خواهند گفت: ما عليه خود گواهى مىدهيم كه پيغمبران آيات تو را بر ما خواندند و از رسيدن به چنين روزى انذارمان كردند، و ما به دين ايشان كفر ورزيده و با علم به حقانيّت آنان و بدون هيچ غفلتى ايشان را ردّ كرديم.
اين معنا كه ما براى آيه كرديم چند نكته را روشن مىسازد: اوّل اين كه كلمه «مِنْكُمْ» بيش از اين دلالت ندارد كه پيغمبران از جنس مجموع و روى هم رفته همان جن و انسى بودند كه به سوى ايشان مبعوث شدند، و خداوند پيغمبران را از جنس ملائكه قرار نداد تا امتان ايشان از ديدنشان وحشت نكنند و كلام ايشان را كه همان زبان مادرى خودشان است بفهمند، و امّا اين كه براى جن و پيغمبرانى از جن و براى انس انبيــائى از انس مبعــوث كــرده بـاشـد آيـه شريفه هيچ گونه دلالتى بر آن ندارد.(1)
«قُلْ اوُحِىَ اِلَىَّ اَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِـنِّ فَقالُوا اِنّا سَمِعْنا قُرْانـا عَجَبـا يَهْدى اِلَى الرُّشْـدِ فَـامَنّا بِهِ!» (1 / جن)
شروع سوره جن به داستان چند نفر از طايفه جن اشاره مىكند كه صوت قرآن را شنيــديــد و ايمــان آورده، و بــه اصـول معــارف ديـن اقـرار كـردند.
معناى آيه اين است كه: اى رسول به مردم بگو به من وحى شده، ـ يعنى خدا به من وحى كرده ـ كه چند نفرى از جن قرآن را شنيدند، و ـ وقتى به قوم خود برگشتند ـ به ايشان گفتند: ما كلامى را شنيديم خواندنى، كه كلامى خارق العاده بود، و به سوى عقايد و اعمالى دعوت مىكرد كه دارنده آن عقايد و اعمال را باصابه واقع رسيدن به حقيقت سعادت پيروز مىگرداند.
اگر قرآن را عجب خواندند، براى همين بوده كه كلامى است خارق العاده، هم در الفاظش وهم در معانى و معارفش، مخصوصا با در نظر گرفتن اين كه اين كلام از شخصى صادر شده كه بى سواد است، نه مىتواند بخواند و نه بنويسد.
و كلمه «رُشْـد»به معناى رسيدن به واقع در هر نظريه است كه خلاف آن يعنى به خطــا رفتـن از واقـع را «غَـىّ» گـوينـد، و هـدايت قرآن به سوى رشد همان دعوت اوسـت به سـوى عقـايد حقّه و اعمالى كه عاملش را بـه سعـادت واقعـى مىرسـانـد.(2)
«وَ اَنّـا لَمّـا سَمِعْنَـا الْهُـدى امَنّـا بِــهِ،» و «فَـامَنّا بِهِ وَ لَنْ نُشْرِكَ بِرَبِّنا اَحَـدا!» (13 و 2 / جن)
حاصل معناى آيه اين است كه ما وقتى قرآن را كه كتاب هدايت است شنيديم، بدون درنگ ايمان آورديم، براى اين كه هر كس به قرآن ايمان بياورد، در حقيقت به پروردگار خود ايمان آورده، و هر كس به پروردگار خود ايمان بياورد ديگر ترس ندارد، نه ترس از نقصان در خير كه خدا به ظلم خير او را ناقص كند، و نه ترس از اين كه مكروه احاطهاش كند، چنين كسى ديگر چرا عجله نكنــد، و بــدون درنــگ ايمــان نياورد؟ و در اقــدام بر ايمــان آوردن تــرديــد كنــد؟ كه مثــلاً نكنــد ايمــان بياورم و دچار بخــس و رهــق شــوم.
ـ «فَـامَنّا بِهِ وَ لَنْ نُشْرِكَ بِرَبِّنا اَحَـدا!»
اين جمله از ايمان جنيّان به قرآن و تصديق آن به اين كه حق است خبر مىدهد و جمله فوق به معناى ايمانشان به قرآن را تأكيد مىكند و مىفهماند كه ايمان جنيّان به قرآن همان ايمان به خدائى است كه قرآن را نازل كرده، در نتيجه رب ايشان هم همان خداست، و ايمــانشان بــه خداى تعــالى ايمان توحيدى است، يعنى احدى را ابدا شريك خدا نمىگيرند.(1)
« وَ اِذْ صَرَفْنا اِلَيْكَ نَفَرا مِنَ الْجِنِّ يَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ...قالُوا ياقَوْمَنا اِنّا سَمِعْنا كِتابا اُنْزِلَ مِنْ بَعْدِ مُوسى!» (29 / احقاف)
معناى آيه چنين است: « به ياد آر آن زمان را كه ما عدهاى از جن را متوجّه به سوى تو كرديم، عدهاى كه مىشنيدند قرآن را،» «فَلَمّا حَضَروُهُ قالُوا اَنْصِتُوا !» وقتى حاضر شدند در جائى كه قرآن تلاوت مىشد، به يكديگر گفتند: (هيس) ساكت باشيد، تا آن طور كه بايد خوب بشنويم. (29 / احقاف)
« فَلَمّا قُضِىَ وَلَّوْا اِلى قَوْمِهِمْ مُنْذِرينَ،» وقتى قرائت قرآن تمام شد و پيامبر از آن فارغ گشــت، جنيّــان به ســوى قــوم خـود برگشتنــد، در حالى كه بيم رسان ايشان از عــذاب خـدا بودند. (29 / احقاف)
«قالُوا ياقَوْمَنا اِنّا سَمِعْنا كِتابا اُنْزِلَ مِنْ بَعْدِ مُوسى مُصَدِّقا لِما بَيْنَ يَدَيْهِ!»
1) الـميــــــــــــزان ج39، ص 201 و 191
(30/احقاف) اين جمله حكايت دعوت جنيّان است در برابر قومشان، كه ايشان را به اسلام مىخواندند و انذار مىكردند، و مراد از كتاب نازل بعد از موسى قرآن كريم است، و اين كلام اشعار و بلكه دلالت دارد بر اين كه جنيّان نام برده مؤمن به دين موسى عليهالسلام و كتاب آن جناب بودهاند، و مراد از اين كه فرمود: « مُصَدِّقا لِما بَيْنَ يَدَيْهِ،» اين است كه قــرآن تــورات و يا همـه كتــابهاى قبل را تصــديـق مىكنــد.
« يَهْـدى اِلَـى الْحَـقِّ وَ اِلـى طَـريـقٍ مُسْتَقيمٍ!» (30 / احقاف)
يعنى كتاب آسمانى قرآن پيروان خود را به سوى صراط حق و طريق مستقيم هـدايـت مىكند، رهروان اين طريق از حق منحرف نمىشوند، نه در عقايد و نه در عمل.
«يا قَوْمَنا اَجيبُوا داعِىَ اللّـهِ وَ امِنُـوا بِهِ يَغْفِـرْ لَكُـمْ مِـنْ ذُنُوبِكُمْ وَ يُجِرْكُمْ مِنْ عَذابٍ اَليمٍ!» (31 / احقاف) منظور از «داعِى» رسول خدا صلىاللهعليهوآله است.(1)
1) الـميـــــزان ج،36 ص 35
« وَ حُشِـرَ لِسُلَيْمـنَ جُنُـودُهُ مِـنَ الْجِــنِّ وَ الاِنْـسِ وَ الطَّيْــرِ فَهُـمْ يُـوزَعُونَ.» (17 / نمل)
ـ براى سليمان لشكرش جمع شد لشكرها كه از جن و انس و طير بودند، و از اين كه متفــرق شــونــد يا در هم مخلــوط گـردنـد جلوگيـرى مىشدند، بلكه هر يك در جاى خود نگهـدارى مىشد. از آيـه شـريفـه بر مـىآيــد كه گـويـا سليمان عليهالسلام لشكـرهـائى از جــن و طيــر داشتــه، كه مـاننـد لشكـريـان انســى او بـا او حـركـت مىكـردنــد.
كلمــه «حَشْــر» و هم چنيـن سيــاق آيـات بعــدى، همه دليلند بر اين كه لشكريان آن حضرت طوايف خاصى از انسانها و از جــن و طيــر بــودهانــد، براى اين كه در آيــه شــريفــه فــرمــوده: بـراى سليمـان جمع آورى شـد لشكـريـانى كه از جـن و انـس و طيــــر داشــت.
و اگر در آيه مورد بحث، جن را جلوتر از انس و طير ذكر كرد، از اين جهت بود كه مسخّر شدن جن و به فرمان در آمدن او براى يك انسان عجيبتر از آن دو ديگر است، و اگر بعد از جن انس را آورد نه طير را، باز براى همين است كه مسخر شدن انسانها براى يك انسان عجيبتر از مسخر شدن طير است، و علاوه بر اين رعايت مقابله بين جن و انس هم شده است.(1)
1) الميـزان ج30، ص 265
«...قـالَ عِفْــريتٌ مِــنَ الْجِــنِّ اَنَـا اتيــكَ بِه قَبْـلَ اَنْ تَقُـومَ مِـنْ مَقــامِـكَ... !» (39 / نمل)
اين سخنى است كه سليمان عليهالسلام بعد از برگرداندن هديه سبأ و فرستادگانش گفته و در آن خبــر داده كه ايشــان به زودى نزدش مىآيند، در حالى كه تسليم باشند. سليمان عليهالسلام در اين آيه به حضار در جلسه مىفرمايد كدام يك از شما تخت ملكه سبأ را قبل از اين كه ايشان نزد ما آيند در اين جا حاضر مىسازد؟ و منظورش از اين فرمان اين است كه وقتى ملكه سبأ تخت خود را از چندين فرسخ فاصله در حضور سليمان حاضر ديد، به قدرتى كه خدا به وى ارزانى داشته، و به معجزه باهره او بر نبوتّش پىببـرد، تا در نتيجـه تسليـم خـدا گردد، هم چنان كه به شهادت آيات بعد تسليم شدند.
«قالَ عِفْريتٌ مِنَ الْجِنِّ اَنَا اتيكَ بِه قَبْلَ اَنْ تَقُومَ مِنْمَقامِكَ وَ اِنّى عَلَيْهِ لَقَوِىٌّ اَمينٌ ـ عفريتى از جن گفت: از آن پيش كه از مجلس خود برخيزى تخت را نزدت مىآورم كه بر اين كــار تــوانـا و امينــم!»
كلمه «عِفْريتٌ» به طورى كه گفتهاند به معناى شرير و خبيث است. مفهوم آيه اين است كه من به آوردن آن نيرومند و امينم. نيرومند بر آن و حمل آنم خستهام نمىكند، امين بر آنم، و در آوردنش به تو خيانت نمىكنم.(1)
«وَ كَـذلِـكَ جَعَلْنـا لِكُـلِّ نَبِـىٍّ عَـدُوّا شَيطيـنَ الاِنْـسِ وَ الْجِـنِّ!» (112 / انعام)
كلمه «جِنّ» در اصل به معناى استتار و نهان شدن است و در عرف قرآن به معناى طايفهاى از موجودات غير ملائكه هستند كه شعور و اراده دارند و از حواس ما پنهانند.
ماحصل آيه فوق چنين مىشود: «همان طور كه براى تو دشمنانى از شيطانهاى انسى و جنّى درست كردهايم كه پنهانى و با اشاره عليه تو نقشه ريزى مىكنند و با سخنان فريبنده مردم را به اشتباه مىاندازد براى تمامى انبياى گذشته نيز چنين دشمنانى درست كرده بوديم،» و گويا مراد اين باشد كه شيطانهاى جنّى به وسيله وسوسه به شيطانهاى انسى وحى مىكنند و شيطانهاى انسى هم آن وحى را به طور
1) الميزان ج30، ص 284
مكر و تسويل پنهانى براى اين كه فـريـب دهنـد ـ يـا بـراى اين كـه خـود فريب آن را خوردهاند ـ به هم ديگر مىرسانند.(1)
« فَلَمّا قَضَيْنا عَلَيْهِ الْمَوْتَ ما دَلَّهُمْ عَلى مَوْتِه اِلاّ دابَّةُ الاَرْضِ...تَبَيَّنَتِ الْجِنُّ اَنْ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ الْغَيْبَ!» (14 / سبأ)
مراد از «دابَّةُ الاَرْضِ» به طورى كه در روايات آمده، حشره معروف به «بيد» است، كه چــوبهـا و پـارچهها را مىخورند.
از سياق آيه استفاده مىشود كه سليمان عليهالسلام در حالى كه تكيه به عصا داشته از دنيا رفته و كسى متوجّه مردنش نشده، و هم چنان در حال تكيه به عصا بوده، و از انس و جن كسى متوجّه واقع مطلب نبوده، تا آن كه خداوند بيدى را مأمور مىكند، تا عصاى سليمان را بخورد و عصا از كمر بشكند و سليمان به زمين بيفتد، آن وقت مردم متوجّه شدند كه وى مرده بود، و جن به دست آورد كهاى كاش علم غيب مىداشت. چون اگر علم به غيب مىداشت تا به امروز درباره مرگ سليمان در اشتباه نمىماند، و اين عذاب خواركننده را بيهوده تحمل نمىكرد. (2)
«وَ اَنّـا لَمَسْـنَـا السَّمـاآءَ فَوَجَـدْناها مُلِئَـتْ حَـرَسا شَـديـدا وَ شُهُبا وَ اَنّا كُنّا نَقْعُدُ مِنْها مَقاعِدَ لِلسَّمْـعِ فَمَنْ يَسْتَمِعِ الاْآنَ يَجِدْ لَهُ شِهابا رَصَـدا !» (9 / سبأ)
از مجموع دو آيه اين خبر به دست مىآيد كه جنيّان به يك حادثه آسمانى برخوردند، حادثهاى جديد كه مقارن با نزول قرآن و بعثت خاتم الانبياء صلىاللهعليهوآله رخ داده، و آن عبارت از اين است كه با بعثت آن جناب جنيّان از تلقّى اخبار غيبى آسمانى و استراق سمع براى به دست آوردن آن ممنوع شدهاند.
پر شدن آسمان از حارسان شديد اخيرا پيش آمده، و قبلاً چنين نبوده، بلكه جنيّان آزادانه به آسمان بالا مىرفتند، و در جائى كه خبرهاى غيبى و سخنان ملائكه به گوششان برسد مىنشستند.
جنيّان خواستهاند بگويند: از امروز هر كس از ما بخواهد در آن نقطههاى قبلى آسمان به گوش بنشيند، تيرهاى شهابى را مىيابند كه از خصوصياتش اين است كه تيـراندازى در كمين دارد.(1)
«وَ اَنّا لَمَسْنَـا السَّماآءَ فَـوَجَـدْنـاها مُلِئَـتْ حَرَسـا شَديدا وَ شُهُبا !» (8 / جن)
«لَمَسْنَا السَّمآءَ» به معناى نزديك شدن به آسمان به وسيله صعود بدان است.
1) الـميـــــزان، ج39، ص 197
كلمه «حَرَس» به طورى كه گفتهاند، اسم جمع كلمه «حارِس» است و به همين جهت با صفت مفرد توصيف شده است. مراد از «حرس شديد» نگهبانان قوى است كه نمىگذارند شيطانها در آسمانها استراق سمع كنند، و به همين جهت دنبالش فرمود: «و شُهُبا» كه منظور از شهابها سلاح آن نگهبانان است.(1)
«وَ اَنّا لانَدْرى اَشَـرٌّ اُريدَ بِمَنْ فِى الاَرْضِ اَمْ اَرادَ بِهِمْ رَبُّهُمْ رَشَدا؟» (10/جن)
اين كه جنيّان گفتند ما نمىدانيم آيا خداى تعالى شر اهل زمين را خواسته يا رشد آنان را، براى جهل و تحيّرى است كه نسبت به مسئله رجم و جلوگيرى از اطلاع يافتن شيطانها از اخبار آسمانى داشتهاند، چيزى كه هست اين مقدار را فهميده بودند كه اين حادثه كه در آسمان رخ داده، مربوط به اهل زمين است، حال يا براى خير آنان است، و يا شر آنان، اگر خداى تعالى از پديد آوردن اين حادثه خير اهل زمين را خواسته باشد، قطعا آن خير يك نوع هدايت و سعادت اهل زمين خواهد بود، و به همين جهت در لنگه دوّم احتمال خود كه جا داشت بگويند (و يا خير ايشان را) گفتند: (و يا رشد ايشان را،) مـؤيـد اين معنــا جملــه (اَمْ اَرادَ بِهِـمْ رَبُّهُـمْ،) است كـه اشعار به رحمت و عنايت دارد.
جنيّان در اين كلام خود فاعل اراده رشد را ذكر كردند ولى در جانب شرّ فاعل را ذكر نكردند، و نگفتند: (اَشَرٌّ اُريدَ بِمَـنْ فِى الاَْرْضِ،) بلكه فعل اراده را به صيغه مجهول آوردند، تا هم رعايت ادب را نسبت به خداى تعالى كرده باشند، و هم فهمانده باشند خداى تعالى شرّ كسى را نمىخواهد، مگر آن كه خود انسان كارى كرده باشد كه مستحق شرّ خدائى شده باشد.(2)
«وَ قَيَّضْنا لَهُمْ قُرَناءَ فَزَيَّنُوا لَهُمْ ما بَيْنَ اَيْديهِمْ وَ ماخَلْفَهُمْ وَ حَقَّ عَلَيْهِمُ الْقَوْلُ فــى اُمَــمٍ قَــدْ خَلَــتْ مِــنْ قَبْلِهِــمْ مِــنَ الْجِــنِّ وَ الاِنْــسِ.» (25 / سجــده)
جمله «قَيَّضْنا لَهُمْ قُرَناءَ،» اشاره به اين است كه كفّار استعداد اين را داشتند كه ايمان بياورند و تقوى پيشه كنند، و در نتيجه خداى تعالى قرينهايى برايشان معين كند كه ايشان را بيش از پيش تسديد و هدايت كنند.
ولى با داشتن چنين استعدادى كفر ورزيدند، و مرتكب فسق شدند و خداى تعالى به جاى آن قرينها، قرينهاى ديگر از شيطانها برايشان قرار داد تا ملازم آنان باشند، و ايـن را به عنـوان مجـازات در مقـابـل كفـر و فسـوقشـان كرد.
آن قرينان سوء، هم لذتهاى مادى را كه داشتند در نظرشان جلوه دادند و هم آنها را كه آرزومند بودند داشته باشند، و در آينده بـه دست آورند.
« وَ حَقَّ عَلَيْهِمُ الْقَوْلُ فى اُمَمٍ قَدْ خَلَـتْ مِـنْ قَبْلِهِـمْ مِـنَ الْجِـنِّ وَالاِْنْسِ،» يعنى كلمه عــذاب عليــه ايشــان ثــابــت و واجب شد، در حالى كه در امتهائى شبيه به خود بـودنـد، امـتهايى از جن و انس كه قبل از ايشان مىزيستند. و از اين آيه شريفه چنين برمىآيــد كه جنيّـان نيــز مـاننـد آدميـان مـرگ و مير دارند.(1)
1) الميزان، ج34، ص 297
«قـالَ ادْخُلُـوا فـى اُمَـمٍ قَـدْ خَلَـتْ مِنْ قَبْلِكُـمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاِنْـسِ فِـى النّـارِ...!» (38 / اعراف)
اين خطاب از ناحيه خود پروردگار است، نه ملائكه كه واسطههاى در مسئله توفّى و غير آنند. مخاطبين به اين خطاب به حسب سياق لفظ بعضى از كفّارند كه قبل از ايشان امتهـايى مـاننـد ايشـان از جـن و انس بـوده و در گذشتهاند.
اين آيه دلالت دارد بر اين كه از طايفه جن امتهايى هستند كه بر خلاف ابليس كه تا روز قيامت زنده است به اجلهاى معين و معلومى مىميرند.(1)
«وَ يَــوْمَ يَحْشُـرُهُـمْ جَميعــا يامَعْشَـرَ الْجِـنِّ قَـدِ اسْتَكْثَـرْتُـمْ مِــنَ الاِنْسِ!» (128 / انعام)
ايــن كـه در آيــه مورد بحـث مىفرمايد: شمــا اى گــروه جـن زيــاد از انســانها آوردهايــد، معنــايش اين است كه شما اى گروه شياطين زياد در انسانها اثر گذاشتهايد و خيلـى آنان را اغواء كرديد.
«وَ يَوْمَ يَحْشُرُهُمْ جَميعا،» و روزى كه همه آنان را محشور مىكند تا احتجاج عليه آنان به طور كامل انجام يابد، آن گاه به طـائفـه شيطـانها مىفـرمـايد: « يامَعْشَرَ الْجِنِّ قَدِ اسْتَكْثَرْتُمْ مِنَ الاِْنْسِ،» اى گروه جن شما ولايت بر انسانها و گمراه نمودن آنان را از حد گذرانديد. « وَ قالَ اَوْلِياؤُهُمْ مِنَ الاِْنْسِ،» پيروان شيطانها به جاى ايشان جواب داده و به حقيقت اعتراف نموده گفتند:« رَبَّنَا اسْتَمْتَعَ بَعْضُنا بِبَعْضٍ،» پروردگارا ما گروه آدميان خودمان دنبال شيطانها را گرفته و به تسويلات آنان از زخارف دنيا و هوا پرستى لذت برديم. و گروه جن هم از پيروى كردن ما و القاى وسوسه به دلهاى ما لذت بردند، ما دو طائفه اين روش را ادامه داديم تا آن كه «بَلَغْنا اَجَلَنَا الَّذى أَجَّلْتَ لَنا،» رسيـديـم به آن انـدازه از زنـدگى بـدبختـانه و كـارهـاى نـاشـايسته كه فعـلاً داريـم.
به طورى كه ملاحظه مىكنيد اعتراف دارند كه اين «اجل» را هر چند خداوند مقدّر فرموده ولى ايشان با پيمودن راه بهرهبردارى از هم به اختيار خويش، به آن رسيدهاند و بنابر آن چه گفته شد اگر بگوييم آيه شريفه ظهور دارد در اين كه مراد از جن شياطين جنّى است كه در سينهها وسوسه مىكنند خيلى بىراهه نرفتهايم.
«قالَ النّارُ مَثْوَيكُمْ خلِدينَ فيهآ اِلاّ ماشآءَاللّهُ،» اين جمله حكايت جوابى است كه
1) الميزان، ج15، ص 157
خداوند به آنان مىدهد، و در عين حال قضائى است كه عليه آنان مىراند، و متن آن قضا تنها جمله «النّارُ مَثْوَيكُمْ!» است كه معنـايش اين است كه: آتش محل اقامتى است براى شمـا كـه در آن استقـرار خـواهيـد داشت، و بيــرون شـدن بـرايتان نيست.
و چون ممكن بود كسى خيال كند كه خود خداى تعالى هم نمىتواند آنان را از آتش بيرون كند لذا فرمود: «اِلاّ ماشآءَاللّهُ» تا بفهمــاند كه قدرت خداى تعالى بر نجات آنان در عيـن حـال بـه جـاى خـود بـاقـى اسـت، گـر چه نجـات نمىدهد.(1)
«يَوْمَئِذٍ لا يُسْئَـلُ عَـنْ ذَنْبِـهِ اِنْـسٌ وَ لا جانٌّ!» (39 / رحمن)
آيه شريفه سرعت حساب را بيان مىكند، (و مىفرمايد حساب رسى او اين قدر سريع است كه از هيچ جن و انسى نمىپرسد چه گناهى كردهاى،) هم چنان كه در جاى ديگر صريحا فرموده: «وَ اللّهُ سَريعُ الْحِسابِ ـ و خدا سريع الحساب است،» (202/بقره) و مراد از كلمه «يَوْمَئِذٍ» روز قيامت است.
سئوالى كه در آيه فوق نفى شده و فرموده: «از كسى سئوال نمىشود،» سئوال به طور معمول و مألوف در بين خود ما انسانهاست، چنين سئوالى را نفى كرده است. پس اين آيه منافاتى با آيه « وَقِفُوهُمْ اِنَّهُمْ مَسْئُولُونَ ـ ايشان را نگه داريد كه بايد بازخواست و سئوال شوند» (24 / صافات) و آيه « فَوَ رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ اَجْمَعينَ ـ پس به پروردگارت سوگند كه به طور حتم از ايشان همگىشان سئوال خواهيم كرد،» (92 / حجر) ندارد. براى اين كه روز قيامت مواقف مختلف دارد، در بعضى از مـواقـف مـردم بازخواست مىشوند، و در بعضى ديگر بر دهانهايشان مهر زده مىشود، و در عوض اعضـاى بــدنشان سخــن مـىگــويــد، و در بعضــى ديگــر از سيمــايشــان شنـاختـه مىشــونـد.(2)
«يـا مَعْشَــرَ الْجِـنِّ وَ الاِنْـسِ اِنِ اسْتَطَعْتُـمْ اَنْ تَنْفُـذوُا مِـنْ اَقْطـارِ السَّمواتِ وَ الاَرْضِ فَانْفُـذوُا!»
(33 / الرحمـن)
خطاب به گروه جن و انس در اين آيه شريفه به طورى كه از سياق استفاده
مىشود از خطـابهـاى روز قيـامـت اسـت و خطـابـى اسـت تعجيــزى، يعنـى مىخواهد بفرمايد: روز قيامت هيچ كارى نمىتوانيد بكنيد!
و مراد از استطاعت قدرت، و مراد از نفوذ از اقطار، فرار از كرانههاى محشر است، چون كلمه اقطار جمع قطر است كه به معناى ناحيه است و معناى آيه اين است كه اى گروه جن و انس (در ضمن بايد دانست اين كه جن را جلوتر از انس آورد، براى اين بود كه جن در حركات سريع و تواناتر از انسان است،) اگر توانستيد از حساب و كتاب قيامت بگريزيد، اين شما و اين نواحى آسمانها و زمين، ولى به هر طرف بگريزيد بالاخره به ملك خـدا گـريختـهايد و شمـا نمـىتـوانيـد از ملـك خـدا درآييد و از مـــؤاخــذه او رهـا شـويـد.
«لا تَنْفُـذوُنَ اِلاّ بِسُلْطـانٍ» يعنـى قـادر بر نفـوذ نخـواهيـد بـود مگـر با نـوعـى سلطـه كـه شمـا فـاقـد آن هستيـد، و منظـور از سلطـان قــدرت وجــودى اســت.(1)
1) الـميـــــزان، ج37، ص 215
«...بَـلْ كـانُــوا يَعبُــــدُونَ الْجِــنَّ اَكْثَــرُهُـمْ بِهِــمْ مُــؤْمِنُـونَ.» (41 / سبأ)
«جِنّ» دوّمين طايفه از طوايف سه گانهاى هستند كه مورد پرستش مشركين واقع شدهاند. مشركين سه طايفه از موجودات را مىپرستيدند: ملائكه، جن، و قديسين از بشر. از اين سه طايفه دو طايفه اول در استحقاق پرستش مقدّم بر طائفه سوم اند. طايفه سوم هر چند كه اگر به حد كمال رسيده باشند، از دو طايفه اول افضلند، و لكن هر چه باشند ملحـق به آن دو طائفهاند.
طايفه جن بـه پـرستـش بت پـرستـان راضى بودند. و اين جنيّان همان كسانى هستند كه وثنـىهـا آنها را مبادى شرور، و پيدايش فساد در عالم مىدانستند، و آنها را مىپرستيدند، كه بـه اصطـلاح بـاجـى بـه آنهـا داده، و از شرشان محفوظ بمانند، هم چنــان كـه مـلائكـه را مبـدأ تـاريـخ پنـداشته، آنها را مىپرستيدند، تا به وسيله ايـن بـاج، خيـرات آنـان را به سـوى خـود سـرازيـر كننـد.
و اى بسا وجه اين كه ايمان به جن را به بيشتر مشركين نسبت دادند، نه به همه آنان، اين باشد كه بيشتر مشركين منظورشان از بت پرستى مصونيت از شرور آله بوده، و از سوى ديگر در مذهب ايشان مبدأ تمامى شرور جن بوده است، پس در نتيجه پرستش بيشتر آنان به طور ناخود آگاه پرستش جن بوده است.(1)
«قُـلِ ادْعُـوا اللّـهَ اَوِادْعُـوا الـرَّحْمـنَ اَيّـامـا تَـدْعُـوا فَلَـهُ الاَسْماءُ الْحُسْنى!» (110 / اسراء)
از ديد مشركين، «ملائكه» و «جن» مظاهر عاليهاى براى اسماء هستند. به همين جهت آن دو را فرزندان خدا دانستند كه در عالم كون دخل و تصرّف دارند. و نيز از ديد
1) الميزان، ج32، ص 297
آنان عبادتِ عبادت كنندگان و توجّه هر متوجهى از مرحله ظهور اسماء و مرتبه فرزندان خدا كـه مظـاهـر اسمـاء اوينـد تجـاوز نمىكنـد (و بـه خـدا نمىرسـد،) هـر چنـد كـه او خيـال كنـد متـوجّـه خـدا شـده، بلكـه در حقيقت متوجه همان فرزندان خدا گشته است.
به نظر وثنىها (مشركين) خواندن هر اسمى از خدا پرستش همان اسم است، يعنى پرستيدن ملك و جن كه مظهر آن اسم است، و همان جن و ملك اله و معبود آن عبادت است، و تعدد خـدايـان از هميــن جـا ريشــه گــرفته است كه چون دعاها انواع زيادى داشتـه و زيـادى انــواع دعـاهـا هم به خـاطـر زيادى و تعـدد انواع حاجات بوده است.
آيه مورد بحث اين حرف را رد مىكند و وجه خطاى اين اعتقاد را هم بيان مىنمايد كه اين اسماء متعددى براى خدا و مملوك صرف اويند، نه اين كه خودشان اله مستقل بوده و در ذات و صفات از او جدا باشند.
اسماء و يا مظاهر اسما از جن و ملك را فرزندان خدا دانستن خطــاست زيــرا اطلاق فرزند و يا پسر بر جن و ملك كردن، چه اطــلاق به نحــو حقيقت باشد و چــه بــه نحو مجاز و به عنوان احترام و تشريف، محتاج نــوعـى سنخيت و اشتراك ميان ولد و والد و پسر و پدر است. ســاحت كبــريائى خداى تعالى منــزه است از اين كه چيزى غيــر او شـريك در ذات و يا كمال باشد.
نسبت تصرف در كــون را به جــن و ملــك دادن هـر قسـم تصرف باشد باطل است، زيرا اين ملائكه و هم چنين اسمائى كه ملائكه مظــاهر آننـد خودشان از خود مالـك چيــزى نيستند و در قبــال خـداى تعـالى در هيچ چيز استقــلال نـدارنـد.(1)
«وَ اَنَّـهُ كـانَ رِجـالٌ مِـنَ الاِنْسِ يَعُــوذوُنَ بِرِجالٍ مِنَ الْجِـنِّ فَزادوُهُمْ رَهَقا.» ( 6 / جن)
مراد از پناه بردن انس به جن ـ به طورى كه گفتهاند ـ اين است كه در عرب رسم بوده كه وقتى در مسافرت در شب به بيابانى بر مىخورند از شر (جانوران) و شر سفيهان جنى به عزيز آن بيابان كه سر پرست جنيان است پناه مىبردند و مىگفتند: من پناه مىبرم به عزيز اين وادى، از شر سفهاى قومش، و از «مقاتل» نقل شده كه گفته اولين كسى كه پناهنده به جن شد طائفهاى از يمن و سپس قبيله بنو حنيفه بودند و آن گاه در همه عرب شـايع گرديد.
1) الميزان، ج26، ص 21
بعيد نيست مراد از پناهنده شدن به جن اين باشد كه براى رسيدن به مقاصدشان به كاهنى مراجعه نموده، از او بخواهد اجنه را به كمك دعوت كند. داستانى هم كه از بعضىها نقل مىكنند و ذيلاً از نظر خواننده مىگذرد به همين معنا برگشت مىكند، و آن داستان اين است كه رسم بوده هرگاه از اذيّت و مضرّت جن مىترسيدند به رجالى از انس مراجعه مىكردند.
«فَــزادوُهُــمْ رَهَقــا،» يعنـى رجــال جــن گنــاه رجــال انـس و طغيــان و يـا ذلّــت و تـــرس آنـان را زيــادتــر كردند.(1)
«وَ اَنَّهُ كانَ يَقُولُ سَفيهُنا عَلَى اللّهِ شَطَطا !» (4و5/ جن)
اين آيه در مقام تأكيد جمله «لَنْ نُشْرِكَ بِرَبِّنا اَحَـدا،» است و منظورشان از جمله «سفيه ما» مشركينى است كه قبل از ايشان در ميان جنيّان بودهاند.
«وَ اَنّا ظَنَنّا اَنْ لَنْ تَقـُولَ الاِْنْسُ وَ الْجِنُّ عَلَى اللّهِ كَذِبا،» اين آيه اعترافى است از جنيان به اين كه خيال كرده بودند انس و جن هر چه مىگويند راست است، و هرگز عليه خدا دروغ نمىگويند، در نتيجه وقتى برخوردند به مشركين و شنيدند از ايشان كه نسبت داشتن زن و فرزند به خدا مىدهند باور كردند، و آن وقت به آن نسبتهاى ناروا ايمان آورده و در نتيجه مثل خود آنان مشرك شدند، و هم چنان در شرك بودند تا اين كه قرآن را شنيدند، و حقيقت برايشان روشن گرديد، و اين اعتراف جنيّان در حقيقت تكذيب مشركين انسى و جن است.(2)
«وَ اَنّا ظَنَنّا اَنْ لَـنْ نُعْجِـزَ اللّـهَ فِى الاَرْضِ وَ لَـنْ نُعْجِـزَهُ هَـرَبـا !» (12 / جن)
مراد از اين كه گفتند: «هرگز خدا را در زمين عاجز نمىكنيم،» اين باشد كه «مىتوانيم در زمين از راه فساد در ارض جلو خواست خدا را بگيريم، او را عاجز سازيم، و نگذاريم نظامى كه در زمين جارى كرده جارى شود.» چون افساد خود آنان هم اگر محقق شود، تازه يكى از مقدّرات خود خداست، نه اين كه خدا را عاجز ساخته باشند، و نيز مراد از جمله « وَ لَـنْ نُعْجِـزَهُ هَـرَبا،» اين باشد كه اگر خدا بخواهد ما را دستگير كند نمىتوانيم از چنگ او بگريزيم، و او نتواند به ما دست يابد.(3)
«وَ جَعَلُـوا لِلّـهِ شُـرَكـاءَ الْجِنَّ وَ خَلَقَهُمْ وَ خَرَقُواْ لَهُ بَنينَ وَ بَناتٍ بِغَيْرِ عِلْمٍ... !» (100 / انعام)
مشركين براى خداى تعالى شركائى از جن اتخاذ كردهاند، در حالى كه جن نيز مخلـوق خـداسـت و مخلـوق نمـىتـوانـد با خـالـق خود در خدائى شركت داشته باشد. مراد از جن در اين جا شيطانهايند، چون بعضى مانند مجوسان كه قائل به اهريمن و يزدان بودند و هم چنين مانند يزيدىها كه قائل به الوهيّت ابليس (ملك طاوس ـ شاه پريان) بودند و شياطين را شريك خدا مىدانستند. ممكن هم هست مراد از جن همين جن معروف بوده باشد، چون به طورى كه نسبت مىدهند بعضى از مشركين قريش معتقد بودند كه خداى تعالى دخترى از جن گرفته واز آن دختر ملائكه به وجود آمده. اين احتمال با سياق جمله فوق سازگارتر است، و بنابراين احتمال، مراد از بنين و بنات و دختران و پسران از جمله ملائكه خواهند بود.
«خَــرَقُــواْ» بــه معنــاى مــن در آرى، از پيش خود ســاختـن، و افتــرا بستن است ـ «سُبْحنَـهُ وَ تَعلـــى عَمّــا يَصِفُــونَ!»
و اگر مراد از بنين و بنات اعم از ملائكه باشد بعيد نيست كه مقصود از آن همان اعتقادى باشد كه در ساير ملل غير اسلامى يافت مىشود، مانند اعتقاد برهمنىها و بودائىها كه اعتقـادى نظيـر اعتقـاد مسيحـىهـا را داشتنـد و نيـز مـاننـد اعتقـادى كه ســايــر بــتپـرستــان قــديــم داشته و خدايان ساختگى خود را پسران و دختران خدا مىدانستند و هماكنون آثارى كه به دست باستان شناسان كشف مىشود وجود چنيــن اعتقــادى را تــأييــد مىكنــد، مشركين عرب هم همه ميدانيم كه ملائكه را دختران خدا مىپنداشتند.(1)
1) الـميـــــزان، ج14، ص 131
موضوع ابليس نزد ما امرى مبتذل و پيش پا افتاده شده كه اعتنائى به آن نداريم جز اين كه روزى چند بار او را لعنت كرده و از شرّش به خدا پناه مىبريم، و بعضى افكار پريشان خود را به اين جهت كه از ناحيه اوست تقبيح كنيم، و لكن بايد دانست كه اين موضوع مطلبى است كه بسيار قابل تأمل و شايان دقت و بحث، و متأسفانه تا كنون در صدد بر نيامدهايم ببينيم قرآن كريم درباره حقيقت اين موجود عجيب كه در عين اين كه از حـواس مـا غـايب است ولـى تصـرفات عجيبـى در عـالـم انسانيت دارد چه مىگويد؟
چرا نبايد در صدد برآييم؟ چرا در شناختن اين دشمن خانگى و درونى خود بىاعتناييم؟ دشمنى كه از روز پيدايش بشر تا روزى كه بساط زندگىاش برچيده مىشود بلكه حتى پس از مردنش هم دست از گريبان او بر نمىدارد و تا در عذاب جاودانه دوزخش در نيندازد آرام نمىگيرد؟ آيا نبايد فهميد اين چه موجود عجيبى است كه در عين اين كه همه حواسش جمع گمراه كردن يكى از ماهاست و در همان ساعتى كه مشغول گمراه كردن اوست عينا به همان جور و در همان وقت سرگرم گمراه ساختن همه بنى نوع بشر است؟ در عين اين كه از آشكار همه با خبر است از نهان آنان اطلاع دارد، و حتى از نهفتهترين و پوشيدهترين افكارى كه در زواياى ذهن و فكر آدمى جا دارد با خبر است، و علاوه بر اين كه با خبر است مشغول دسيسه در آن و گمراه ساختن
صاحب آن نيز هست؟(1)
1) الـميـــزان، ج15، ص 46
« قُلْنــا لِلْمَــلاآئِكَــةِ اسْجُــدُوا لاِدَمَ فَسَجَــدُوآا اِلاّ اِبْليــسَ... !» (11 / اعراف)
از آيات مختلف قرآن بر مىآيد كه: ابليس موجودى است از آفريدههاى پروردگار كه مانند انسان داراى اراده و شعور بوده و بشر را دعوت به شرّنموده و به سوى گناه سوق مىدهد. اين موجود قبل از اين كه انسانى به وجود آيد، با ملائكه مىزيسته و هيچ امتيازى از آنان نداشته است. پس از اين كه آدم عليهالسلام پا به عرصه وجود گذاشت وى از صف فرشتگان خارج شده و بر خلاف آنان در راه شرّ و فساد افتاد، و سرانجام كارش به اين جا رسيد كه تمامى انحرافها و شقاوتها و گمراهىها و باطلى كه در بنى نوع بشر به وقوع بپيوندد همه به يك حساب مستند به وى شود. و بر عكس ملائكه كه هر فردى از افراد بشر به سوى غايت سعادت و سر منزل كمال و مقام قرب پروردگار راه يافته و مىيابد هدايتش به يك حساب مستند به آنهاست.
ابليس را در كارهايش اعوان و يارانى است از فرزندان خود و از جن و انس كه هر كدام به طريق خاصى اوامر او را اجرا مىكنند و او به ايشان دستور مىدهد كه در كار بنى نوع بشر مداخله نموده، و از دنيا و هر چه در آن است، و در هر چيزى كه با زندگى بشر ارتباط دارد، در آن تصرف نموده و باطل را به صورت حق و زشت آن را به صورت زيبا وانمود كنند. ايشان نيز اوامر او را امتثال نموده و در دلهاى بشر و در بدنهايشان و در اموال و فرزندان و ساير شئون زندگى دنيوى شان بانحاء مختلف تصرف مىكنند. گاهى به صورت دسته جمعى و گاهى به طور منفرد، زمانى به كندى و زمانى به سرعت، گاهى بدون واسطه و گاهى به وسيله طاعت، و زمانى به وسيله معصيت به كـار گمـراه ساختن او مىپردازند.
تصــرّفـات ابليـس و لشكـريـان او طـورى نيسـت كـه بــراى بشـر محسوس باشد ـ يعنى بفهمد كه چه وقت ابليس در دلش وارد مىشـود و چگــونه افگــار باطل را در قلب وى القاء مىكند، و يا اذعان كند كه اين فكر از خودش نيست و شخص ديگرى در دل او القاء كرده ـ پس نـه كـارهاى شيطــان و لشكرش مزاحم رفتار انسان است و نه ذوات و اشخاص ايشان در عرض وجود وى مىباشد جز اين كه خداوند به ما خبر داده كـه ابليـس از جـن اسـت و او و لشكــرش از آتش آفريده شدهاند. و به هر حال گويا آغاز و انجام وجود وى با هم اختلاف دارد.(1)
1) الميزان ، ج15، ص 57
«خَلَقْتَنى مِنْ نارٍ...!» (76/ص)
در اين آيه ابليس، علت سجده نكردن خود را بيان مىكند و آن اين است كه من شـرافـت ذاتـى دارم. چـون مـرا از آتـش خلـق كردهاى ولى آدم مخلوقى است از گل.(1)
«...فَسَجَـدُوا اِلاّ اِبْليـسَ كـانَ مِـنَ الْجِـنِّ فَفَسَـقَ عَـنْ اَمْـرِ رَبِّه !» (50 / كهف)
پروردگار متعال درباره حقيقت و ذات اين موجود شريرى كه نامش را ابليس نهاده جز مختصرى بيان نفرموده است. تنها در آيه: « كانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ اَمْرِ رَبِّه ـ مگر ابليس كه از جنيّان بود و از فرمان پروردگارش بيرون شد،» جن بودن او را بيان كرده و در جمله: « خَلَقْتَنى مِـنْ نارٍ ـ مرا از آتش خلق كردى!» (76 / ص) از قول خود او حكايت كرده كه مــاده اصلــى خلقتــش آتــش بوده. و اما اين كه سر انجام كارش چه بوده و جــزئيــات و تفصيـل خلقت او چگونه بوده صريحا بيان نكرده است.(2)
«... اِلاّ اِبْليسَكانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ اَمْرِ رَبِّه!» (50 / كهف)
در اين جمله ماجراى ميان خدا و ابليس را يادآورى مىكند، آن زمان كه به ملائكه دستور داد تا بر آدم پدر بزرگ انسان سجده كنند، همه سجده كـردنـد مگـر ابليـس كه از جـن بــود و بـه هميـن جهــت از امــر پـروردگــارش تمــرّد كــرد.
معناى آيه اين است كه به ياد آر اين واقعه را تا براى مردم روشن شود كه ابليس كه از جن بود و هم چنين ذريّه او دشمنان ايشــانند، و خيــر ايشــان را نمىخواهند، پس سزاوار نيست كه فريب او را كه لذّات مادّى دنيا و شهوات، و نيز اعراض از ياد خدا را براى ايشان زينت مىدهد، بخورند و نيز سزاوار نيست كه او را اطاعت كنند، و بهسوى
باطلى كه او دعـوتشان مىكند قدم نهند.(1)
«وَ كَـذلِـكَ جَعَلْنـا لِكُـلِّ نَبِـىٍّ عَـدُوّا شَياطيـنَ الاِنْـسِ وَ الْجِـنِّ.» (112 / انعام)
«شَيْطان» دراصل لغت بهمعناى شَرّيراست. دراثر غلبه استعمال بيشتر به «ابليس» اطلاق مىشود. كلمه «جن» در اصل لغت به معناى استتار و نهان شدن است. در عرف قرآن به معناى طايفهاى از موجودات غير ملائكه هستند كه شعور و اراده دارند و از حـواس مـا پنهـانند، و خـداونـد ابليـس را از سنـخ و جنـس «جن» معرفى كرده است.(2)
« وَ الْجــانَّ خَلَقْنــاهُ مِــنْ قَبْـــلُ مِـــنْ نــــارِ السَّمُــــومِ.» (27 / حجــــر)
اصل كلمه «جن» به معناى پوشاندن است. جن طايفهاى از موجودات اند كه بالطبع از حــواس مــا پنهــاننــد، و ماننــد خــود ما شعــور و اراده دارنــد، و در قــرآن كريم بسيار اسمشان برده شده، و كارهاى عجيب و غــريــب و حركات سريع به ايشان نسبت مىدهد و نيز مانند ما مكلف به تكاليفند، و چون ما، زنـدگى و مــرگ و حشــر دارنــد كــه همــه ايــنهــا از بسيــارى از آيــات متفرق قرآنى استفــاده مىشــود.
و امّـا «جــان» و ايـن كــه آيــا جــان هــم همــان جــن است و يا به گفته ابن عباس پــدر جــن است، همــان طــور كــه آدم بشــر است، و يا به گفته حسن همــان ابليس است، و يــا به گفتــه راغــب نســل جنّى ابليس، و يا نوع مخصوصى از جن است، اقوال مختلفــى است كه بيشتــرش بى دليــل اســـت.
آنچه كه تدبر در آيات قرآن كريم دست مىدهد اين است كه در دو آيه مورد بحث جانّ را مقابل انس گرفته و آن دو را دو نوع گرفته، و همين دو نوع گرفتن آن دو، دليل و يا حداقل اشاره دارد بر اين كه يك نوع ارتباطى در خلقت آن دو هست، و نظير دو آيه مورد بحث آيه «خَلَقَ الاِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ كَالْفَخّارِ وَ خَلَقَ الْجانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ ـ انسان را آفريد از گل خشكيده چون سفال و جن را از آتشى زبانه دار،» (14 / رحمن) است. سياق آيات مورد بحث خالى بر اين معنى نيست كــه ابليــس از جــن بوده،
وگرنه آيه « وَ الْجانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ...،» لغو مىشد. در جاى ديگر كلام خود فرموده: كه ابليس از جن بود، و آن آيه «كانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ اَمْرِ رَبِّه ـ از جن بود و به همين جهت از امر پروردگارش سر باز زد،» (50 / كهف) است، چه از اين آيه، به خوبى بر مىآيد كه جانّ همان جن بود، و يا يك نوعى از انواع آن بوده، در غير اين دو آيه ديگر اسمى از جانّ برده نشده است و هر جا اسمــى از مــوجــود مقابل انسان رفته به عنوان جن بوده، حتى در مواردى كه عموميت كلام، ابليـس و هــم جنسان او را هم مىگــرفته، مانند جملــه « شَيــاطينَ الاِْنْـسِ وَ الْجِــنِّ،» (112 / انعـام) به لفـظ جـن تعبير شده است.(1)
« فَسَجَدُوآا اِلاّ اِبْليـسَ...» و «كـانَ مِـنَ الْجِنِّ... .» (11 / اعراف) و (50 / كهف)
در آيات فوق و هم چنين در آيه «فَسَجَدَ الْمَـلائِكَةُ كُلُّهُمْ اَجْمَعُونَ ـ ملائكه همگى بر او سجده كردند،» (30 / حجر) خداى تعالى خبر مىدهد از سجده كردن تمامى فرشتگان مگر ابليس. و در آيه: « كانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ اَمْرِ رَبِّه ـ مگر ابليس كه از جنيان بود و از فرمان پروردگارش بيرون شد،» علّت سجده نكردن وى را اين دانسته كه وى از جنس فــرشتگــان نبــوده، بلكــه از طـائفـه جـن بـوده است.
از آيه شريفه « ملائكه بندگان گرامىاند، كه به گفتار از خدا پيشى نمىگيرند و به فرمان او كار مىكنند،» هم استفاده مىشود كه اگر ابليس از جنس فرشتگان بود چنين عصيانى را مـرتكب نمىشد.(2)
« وَ كانَ الشَّيْطانُ لِرَبِّه كَفُورا !» (27 / اسراء)
كلمه «شِيْطان» در جمله فوق يك فرد غير معين از شيطانهاى در اوّل آيه مزبور كه مىگويد: « اِنَّ الْمُبَذِّرينَ كانُوا اِخْوانَ الشَّياطينِ،» (27 / اسراء) نيست، تا اشكال شود كه همه شيطانها كفورند نه يك فرد، بلكه مراد از آن «ابليس» است كه پدر شيطانهاست. و شيطانها ذريّه او و قوم و قبيله اويند.(3)
« اَفَتَتَّخِـذُونَــهُ وَ ذُرِّيَّتَــهُ اَوْلِيــاءَ مِـنْ دُونـى وَ هُـمْ لَكُمْ عَدُوٌّ ؟» (50 / كهف)
از آيه فوق استفاده مىشود كه شيطان نيز مانند ساير جانداران ذريّه و فرزند دارد و امّــا ايــن كــه كيفيــت پيدايش فرزندان او چگونه است؟ معلوم نيست، و آيه مزبور از آن ساكت است.(1)
«وَ قالَالشَّيْطانُ لَمّا قُضِىَالاَمْرُ...!» (22/ابراهيم)
كلمه «شيطان» هر چند كه به معناى شرير است، چه شريرهاى جنّى و چه انسى، هم چنان كه فرمود: « وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِىٍّ عَدُوّا شَياطينَ الاِْنْسِ وَ الْجِنِّ ـ و اين چنين قرار داديم براى هر پيغمبرى شيطانهائى از جن و انس،» (112 / انعام) و لكن در خصوص اين آيـه مقصـود از آن همـان شخـص اوّلـى اسـت كه مصدر تمامى گمراهىها و ضلالت در بنـى آدم شـد، و نـام شخصـىاش «ابليـس» اسـت، چــه از ظاهر سياق بر مىآيد كه او با كـلام خـود عمــوم ستمكـاران اهـل جمـع را خطـاب قرار داده، و اعتراف مىكند كه همــو بــوده كـه ايشــان را به شــرك دعـوت مـىكــرده اسـت.
قرآن كريم هم تصريح كرده كه آن كسى كه در عالم خلقت چنين پُستى را قبول كرده همان «ابليس»است، و خودش هم اين معنا را ادعّا مىكند و خداى تعالى دعويش را رد نمىكند: « فَبِعِزَّتِكَ لاُغْوِيَنَّهُمْ اَجْمَعينَ اِلاّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصينَ: به عزت تو سوگند همه آنان را اغواء مىكنم مگر بندگان مخلصت را ...!» (82 و 83 / ص)
و امّا ذريّـه و قبيلـه او كه قـرآن اسـم آنهـا را بـرده و دربـاره قبيلـه او مىفرمايد:
« اِنَّهُ يَريكُمْ هُوَ وَ قَبيلُهُ مِنْ حَيْثُ لاتَرَوْنَهُمْ ـ او و قبيلهاش از آن جا كه نمىبينيدشان شما را مىبينند.» (27 / اعراف) و نيز در سوره كهف براى او ذريّه معرفى نموده مىفرمايد: « اَفَتَتَّخِـذُونَـهُ وَ ذُرِّيَّتَـهُ اَوْلِيـاءَ ـ آيـا او و ذريّـه او را اوليـاء خود مىگيريد؟» (50 / كهف)
1) الميزان، ج15، ص 57
ولايتشان جزئى است مثلاً يكى از ايشان بر بعضى از مردم ولايت و تصرف دارد، و بر بعضى ديگر ندارد، يا در بعضى اعمال دارد، و در بعضى ديگر ندارد، و يا اين كه اصلاً ولايت واقعى ندارند، بلكه ولايتشان در حدود معاونت و كمك به شيطان اصلى است، و ريشه و همه كارهاى كه تمامى كارهائى كه از ديگران سرمىزند كار اوست همان «ابليس» است.(1)
«... وَ اَجْلِــبْ عَلَيْهِـمْ بِخَيْلِكَ وَ رَجِلِـكَ وَ شـارِكْهُـمْ فِـى الاَمْـوالِ وَ الاُوْلادِ...!» (64 / اسراء)
«... حالا هر كه را كه توانستى به آواز خودت بكشان و با سواران و پيادگانت آنان را
محاصره كن و در مالها و فرزندانشان شريك شو...!»
به طورى كه از آيات قرآن بر مىآيد براى شيطان لشكرى است كه او را در هر كارى كه بخواهد مدد مىكنند، از آن جمله آيه شريفه: « اِنَّهُ يَريكُمْ هُوَ وَقَبيلُهُ مِنْ حَيْثُ لاتَرَوْنَهُمْ ـ شيطان و دسته وى شما را از آن جائى كه نمىبينيد، مىبينند،» (27 / اعراف) است. و اگر در آيه « وَ لاَُغْوِيَنَّهُمْ اَجْمَعينَ،» (39 / حجر) گمراهى همه را به خود او نسبت داده براى اين است كه هر قدر هم لشكريانش زياد و نقشه عمليات آنها مختلف باشد نتيجه عملياتشان كه همـان وسـوسـه در دلهـا و گمراه ساختن مردم است يكى است.
از آيــه: «اَلَّــذى يُــوَسْـوِسُ فـــى صُــــدوُرِ النّــاسِ مِـنَ الْجِنَّـــةِ وَ النّـــاسِ،» (3 و 4 / ناس) هم بر مىآيــد كه لشكــريـانش همــه از جنس خــود او يعنى از طائفه جـن نيستند، و بعضـى از آنـان از جنـس بشـرنـد.
از آيات كريمه قرآن درباره ابليس و خصوصيات كارهاى او و لشكريانش دو نكته ديگر استفاده مىشود: يكى اين است كه لشكريان او در كندى و تندى در عمل همه مثل هم و بــرابــر هم نيستند، بعضــى تند و بعضى كند هستند، به شهادت اين كه در جمله «وَ اَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَ رَجِلِكَ،» (14 / اسراء) بعضى از لشكريان او را سواره و بعضى را پياده معرفى كرده است.
نكتــه ديگــر اين كه لشكــريــان او از جهت اجتمــاع و انفــراد در عمل نيز مختلفنــد، بعضىها تنهــا كــار مىكننــد و بعضـىها به كمـك يكديگر كارى را از پيش مىبرند، به دليل آيه: «وَ قُلْ رَبِّ اَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزاتِ الشَّياطينِ وَ اَعُوذُ بِكَ رَبِّ اَنْ يَحْضُروُنِ ـ و بگو پروردگارا پناه مىبرم به تو از وسوسههاى شيطانها، و پناه مىبرم به تو
1) الميـزان، ج 23، ص 69
از اين كه به نزد من آيند!» (97/مؤمنون) و احتمالاً آيه: «آيا شما را خبر بدهم از اين كه شيطانها بر چه كسى نازل مىشوند، آنان نازل مىشوند بر هر دروغ ساز گنه پيشه، كسانى كه مسموعات خود را نشر مىدهند و بيشترشان دروغ گويانند.» (221 تا 223 / شعرا)(1)
1) الميـــــزان، ج 15، ص 56
«يا بَنى آادَمَ لا يَفْتِنَنَّكُـمُ الشَّيْطـانُ...!» (11 تا 25 / اعراف)
1 ـ چـرا خـداونـد ابليـس را آفريـد؟ او كـه مىدانسـت وى چـه كــاره اسـت؟
2 ـ بااينكه ابليساز جن بود چرا خداوند او را با ملائكه محشور و همنشين كرد؟
3 ـ با ايـن كـه مىدانست او اطاعتش نمىكنــد چــرا امـر به سجـدهاش كرد؟
4 ـ چرا موفق به سجدهاش نكرد و در گمراهىاش كمك نمود؟
5 ـ چــرا بعـــــد از آن نــافــرمــانـى او را از بيـــن نبــرد؟
6 ـ چرا تا روز قيامت مهلتش داد؟
7 ـ چرا او را مـاننـد خــون در سراسر وجــود آدمى راه داد و بر او مسلّط كرد؟
8 ـ چرا به لشكـريـانى تـأييـدش كـرده و بر همـه جـاى حيات انسان راه داد؟
9 ـ چــرا او را از نظــر و احســاس بشــر پنهــان كــرد؟
10 ـ چرا همه كمكها را به او كرد و به آدميان كمك نكرد؟
11 ـ چـرا اسـرار خلقت بشــر را از او پــوشيــده نــداشــت تــا چنيــن بــه اغواى او طمع نبندد؟
12 ـ با اين كه او دورترين و دشمنترين مخلوقات بود چطور با خدا حرف زد و خـداونـد هـم بـا او تكلّم كـرد؟ و چگونه؟
13 ـ آيــــا ورودش بــه بهشـــت از چــه راهــى بــود؟
14 ـ چگونه ممكن است در بهشت كه مكان قدس و طهارت است وسوسه و دروغ و گناه واقع شود؟
15 ـ با اين كه حرفهايش مخالف گفتـار خـداوند بود چرا آدم آن را پذيرفت؟
16 ـ با ايــن كــه خلــود در دنيــا مخــالف با اعتقــاد به معاد است چگونه طمع در خلـــود كـرد؟
17 ـ بــا ايـن كــه آدم در زمره پيغمبــران بــود چطــور ممكن است معصيت كرده بــاشــد؟
18 ـ با اين كه توبه كار مانند كسى است كه گناه نكرده باشد چطور توبه آدم قبــول شــد و لكــن به مقــامــى كــه داشــت بــاز نگشــت؟... و چگــونه و چگــونه.
اهمال و كوتاهى مفسرين در بحث جدّى و حقيقى اين موضوع و بى بند و بارى در اشكال و جواب به حدى رسيد كه در جواب از اين اشكالات بعضى از آنان به خود جرأت دادند كه بگويند مقصود از آدم در اين داستان آدم نوعى است، و داستان يك داستان خيالى محض است، و يا بگويند مقصود از ابليس قوّهاى است كه آدمى را به شرّ و فساد دعوت مىكند. و يا بگويند صدور فعل قبيح از خداوند جايز است، و همه گناهان از ناحيه خود اوست. و اوست كه آن چه را خودش درست كرده خراب مىكند، و به طور كلى «خوب» آن چيزى است كه او بخواهد و به آن امر كند و «بد» آن چيزى است كه او از آن نهى كند، و يا بگويند اصلاً آدم از زمره پيغمبران نبوده و يا به طور كلّى انبيا معصوم از گناه نيستند، و يا قبل از بعثت معصوم نيستند و آدم آن موقع كه نافرمانى كرد مبعوث نشده بود، و يا بگويند همه اين صحنهها براى امتحان بوده است.
بايد دانست تنها چيزى كه باعث بى فايده بودن اين مباحث شده اين است كه اين مفسّرين در اين مباحث بين جهات حقيقى و جهات اعتبارى فرق نگذاشته و مسائل تكوينى را از مسائل تشريعى جدا نكردند، و بحث را در هم و بر هم نموده و اصول قرار دادى و اعتبارى را كه تنها به درد تشريع و نظام اجتماعى مىخورد در امور تكوينى دخالت داده و آن را حكـومت دادهاند.
ما اگر بخواهيم در پيرامون اين مسئله و حقايق دينى و تكوينى كه در آن است آزادانه بحث كنيـم بـايـد قبـلاً چند جهت را (به شرح مطالب بعدى) تحرير نمائيم.(1)
1) الميزان، ج 15، ص 47
«يــــا بَنـــى آادَمَ لا يَفْتِنَنَّكُــــمُ الشَّيْطـــــانُ...!» (11 تـــا 25 / اعـــراف)
اوّل ـ اين كه بايد دانست تمامى اشيائى كه متعلق خلق و ايجاد قرار گرفته يا ممكن است قرار گيرد وجود نفسى شان يعنى وجودشان بدون اين كه اضافه به چيزى داشته باشد خير است، به طورى كه اگر به فرض محال فرض كنيم شرّى از شرور متعلق خلقت و ايجاد قرار گرفته و موجود شود پس از موجود شدنش حالش حال ساير موجودات خواهد بود، يعنى ديگر اثرى از شرّ و قبح در آن نخواهد بود مگر اين كه وجودش اضافه و ارتباط به چيز ديگرى داشته باشد، و در اثر اين ارتباط نظامى از نظامهاى عادلانه عالم وجود را فاسد و مختل سازد، يا باعث شود عدّهاى ديگر از موجودات، از خير و سعادت خود محروم شوند، اين جاست كه شرورى در عالم پديد مىآيد.
و اين كه در بالا گفتيم : « بدون اين كه وجودشان اضافه به چيزى داشته باشد،» مقصودمان همين بود، بنابر اين اگر موجودى از قبيل مار و عقرب ديديم كه از نظر اضــافــهاى كه به ما دارد مضّر به حال ماست بايد بدانيم كه به طور مسلّم منافعى دارد كه از اين ضــررش بيشتــر است وگــرنــه حكمــت الهى اقتضاى وجود آن را نمىكرد و در ايـن صــورت وجــود چنيـن مـوجـودى هــم خيــر خـواهـد بـود.
اين همان معنائى است كه آيه شريفه: « اَلَّذى اَحْسَنَ كُلَّ شَىْءٍ خَلَقَهُ ـ آن كسى كه هرچه آفريد نيكويش آفريد!» (7 / سجده) و آيه: « تَبارَكَ اللّهُ رَبُّ الْعالَمينَ ـ بسيار پر خير است خداوندى كه براى عالميان يگانه پروردگار است!» (54 / اعراف) و آيه: « وَ اِنْ مِنْ شَىْءٍ اِلاّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِه ـ و هيچ چيز نيست مگر اين كه تسبيح گوى به حمد خداست، و لكن شما تسبيح آنهـا را نمىفهميـد!» (44 / اسـراء) هـم به اين معنـا اشـاره دارد.(1)
«يــــا بَنـــى آادَمَ لا يَفْتِنَنَّكُــــمُ الشَّيْطـــــانُ...!» (11 تـــا 25 / اعـــراف)
دوّم ـ اين كه عالم خلقت با همه وسعتى كه در آن است تمامى اجزائش به يكديگر مربوط و مانند زنجير اوّلش بسته و مربوط به آخرش مىباشد، به طورى كه ايجاد جزئى از آن مستلزم ايجاد و صنع همه آن است، و اصلاح جزئى از آن به اصلاح همه آن
1) الميزان، ج 15، ص 49
است، هم چنان كه فرمود: « وَ ما اَمْرُنا اِلاّ واحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ،» (50 / قمر) و اين ارتباط لازمهاش اين نيست كه جميع موجودات مثل هم و ربطشان به يكديگر ربط تساوى و تماثل باشد، زيرا اگر همه اجزاى عالم مثل هم بودند عالمى به وجود نمىآمد بلكه تنها يك موجود تحقق مىيافت، و لذا حكمت الهى اقتضا كرد كه اين موجودات از نظر كمال و نقص و وجدان مراتب وجود و فقدان آن، و قابليت رسيدن به آن مراتب و محروميت از آن مختلف باشد.
اگر در عالم شرّ و فساد و تعب و فقدان و نقص و ضعف و امثال آن نبود به طور مسلّم از خير و صحّت و راحت و وجدان و كمال و قوّت نيز مصداقى يافت نمىشد، و عقل ما پى به معانى آنها نمىبرد، چون به طور كلى عقل هر معنائى را از مصاديق خارجى آن انتزاع مىكند اگر در عالم مصداقى از شقاوت و معصيت و قبح و ذم و عقاب و امثال آن نبود سعادت و اطاعت و حسن و مدح و ثوابى هم تحقق نمىيافت، و هم چنين اگر دنيائى نبود آخرتى هم وجود نداشت. مثلاً اگر معصيتى نبود يعنى نافرمانى امر مولوى مولى، به هيچ وجه ممكن نبود و قهرا انجام خواسته مولى امر ضرورى و اجبارى مىشد، و اگر انجام دادن فعلى ضرورى و غير قابل ترك باشد ديگر امر مولى به آن معنا ندارد، و خواستن مولى چنين فعلى را تحصيل حاصل است.
و وقتى امر مولى معنى نداشت اطاعت هم مصداق نخواهد داشت، و وقتى اطاعت و معصيتى نبود مدح و ذم و ثواب و عقاب و وعد و وعيد و انذار و بشارتى هم نخواهد بود. و وقتى اينگـونـه نبـود دين و شريعت و دعوتى هم نبود. و وقتى دينى در كار نبود نبوّت و رسالتى هم نبود. و وقتى نبوّت و رسالتى نباشد قهرا اجتماع و مدنيتى هم نخواهد بود. اجتماع هم كه نباشد انسانيّتى نيست و هم چنين و بر همين قياس فرض نبود يك چيز مستلـزم فـرض نبـود جميع اجزاى عالم است.
اين معنــى كــه معلــوم شد اينــك مىگــوييــم: اگــر شيطــانى نبــود نظــام عالم انسانى هم نبود.(1)
«يــــا بَنـــى آادَمَ لا يَفْتِنَنَّكُــــمُ الشَّيْطـــــانُ...!» (11 تـــا 25 / اعـــراف)
وجود شيطانى كه انسان را به شرّ و معصيت دعوت كند از اركان نظام عالم بشريّت است. و نسبت به صراط مستقيم او به منزله كناره و لبه جاده است ؛ و معلوم است كه تا دو طرفى براى جاده نباشد متن جاده هم فرض نمىشود، اين جاست كه اگر
1) الميـــزان ، ج 15، ص 49
دقت شود معناى آيه: « قالَ فَبِمآ اَغْوَيْتَنى لاََقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقيمَ ـ گفت براى اين ضلالت كه مرا نصيب دادهاى در راه راست تو بر سر راه آنان كمين مىنشينم،» (16 / اعراف) و آيه: « قالَ هذا صِراطٌ عَلَىَّ مُسْتَقيمٌ اِنَّ عِبادى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ اِلاّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوينَ،» (42 / حجر) به خوبى روشن گشته و صدق دعوى ما معلوم مىگردد.
با در نظر گرفتن اين دو جهتى كه ذكر شد اگر در آيات راجع به داستان سجده آدم دقت شود معلوم خواهد شد كه اين آيات در حقيقت تصويرى است از روابط واقعى اى كه بين نوع انسانى و نوع ملائكه و ابليس است. چيزى كه هست اين واقعيت را به صورت امر و اطاعت و استكبار و طرد و رجم و سئوال و جواب بيان كرده، و نيز معلوم خواهد شد كه تمامى اشكالاتى كه شده و ما پارهاى از آن را در بالا نقل كرديم ناشى از كوتاهى در تفكّر و دقّت بوده است. مانند اشتباه آنها كه گفتهاند نهى از خوردن از درخت نهى تكوينى بوده، غافل از اين كه نهى تكوينى يعنى عدم ايجاد، و امر تكوينى يعنى ايجاد.(1)
«لِيَجْعَلَ مايُلْقِى الشَّيْطانُ فِتْنَةً لِلَّذينَ فى قُلُوبِهِمْ مَـرَضٌ وَ الْقاسِيَـةِ قُلُوبُهُمْ!» (53 / حج)
خداى سبحان در آيه مورد بحث مىفرمايد: اين القائات شيطانى خود مصلحتى دارد، و آن اين است كه مردم عموما به وسيله آن آزمايش مىشوند، و آزمايش خود از نواميس عمومى الهى است، كه در عالم انسانى جريان دارد، چون رسيدن افراد سعيد به سعادت، و اشقياء به شقاوت، محتاج به اين ناموس است، بايد آن دو دسته امتحان شوند دسته سوّم هم كه منافقينى بيمار دلند، به طور خصوص در آن بوته قرار گيرند، چون رسيدن اشقياء به كمال شقاوت خود، از تربيت الهى است كه در نظام خلقت مورد نظر است، هم چنان كه خودش فرمود: « ما هم اين دسته را و هم آن دسته را كمك مىكنيم و اين يــارى دادن به هــر دو دستــه از عطــاى پروردگار تو است، و عطاى پروردگار تو را هيچ مـانعى و جلـوگيرى نيست!» (20 / اسراء)
و اين است معناى اين كه فرمود: « تا آن چه را كه شيطان القاء مىكند مايه آزمايش بيمار دلان و سنگ دلان قرار دهد!» (53 / حج)
شيطان هم در شيطنت خود مسخّر خداى سبحان است، و او را در كار آزمايش بنــدگــان، و فتنــه اهل شــك و جحــود، و دارندگـان غــرور، آلت دست قرار مىدهد.
1) الميــــــــــــــــزان، ج 15، ص 50
مــراد از «فِتْنَــه»، ابتــلاء و امتحــان است، امتحــانى كــه شخــص در گيــر به آن را دچــار غــرور و ضــلالت مىكنــد، و مــراد از بيمـار دلان اهـل شـك از كفار است، و مـــراد از «الْقـاسِيَــةِ قُلُـوبُهُـمْ،» سنـگ دلان اهــل جحـود و عنــاد از كفــار است.(1)
«لاُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِى الاَرْضِ وَ لاُغْوِيَنَّهُمْ اَجْمَعينَ اِلاّ عِبـادَكَ مِنْهُـمُ الْمُخْلَصيـنَ!» (39 / حجر)
آياتى كه مسئله امتحان و ابتلاء را عنوان مىكنند، مانند آيه: « لِيَميزَ اللّهُ الْخَبيثَ مِنَ الطَّيِّبِ،» (37 / انفال) و آيه: « وَ لِيَبْتَلِىَ اللّهُ ما فى صُدُورِكُمْ وَ لِيُمَحِّصَ ما فى قُلُوبِكُمْ ـ تا امتحان كند آن چه را كه در سينههايتان داريد و براى اين بود كه قلبهاى شما را پاك كند،» (154 / آل عمران) نشان مىدهد كه اصولاً نظام سعادت و شقاوت و ثواب و عقاب بشر،
مبتنى بر اساس امتحان و ابتلاء است تا انسانها همواره در ميانه خير و شرّ و سعادت و شقاوت قرار داشته، و به اختيار خود و با در نظر گرفتن نتيجه بر طبق هر كدام كه خــواستنـد عمل كنند.
و بر اين اساس اگر در اين ميان كسى كه چون ملائكه و يا خدا بشر را به سوى خيرش دعوت نكند و كسى نباشد كه او را به سوى شرّ تشويق نمايد، ديگر امتحانى نخواهد بود. و حال آن كه گفتيم در كار هست، لذا مىبينيم كه خداى تعالى در امثال آيه «اَلشَّيْطانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَ يَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشاءِ وَ اللّهُ يَعِدُكُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَ فَضْلاً ـ شيطان شما را به فقر وعده مىدهد و به كارهاى زشت امر مىكند ولى خدا شما را به آمرزش خود و فضــل و احســان خـود نـويـد مىدهـد!» (268 / بقـره) بـه اين دو سنـخ دعــوت تصــريح نموده است.
اگر خداى تعالى ابليس را عليه بشر تأييد نموده و او را تا وقت معلوم مهلت داده است، خود بشر را هم به وسيله ملائكه كه تا دنيا باقى است تأييد فرموده است، و لذا مىبينيم در پاسخ ابليس نفرموده: « وَاِنَّــكَ الْمُنْظَـر ـ تو مهلت داده شدى!» (15 / اعراف) بلكه فرموده: « اِنَّــكَ مِــنَ الْمُنْظَـريـنَ: تو از زمره مهلت داده شدگانى!» پس معلوم مىشود غير ابليس كسان ديگرى هم هستند كه تا آخرين روز زندگى بشر زندهاند.
و نيز اگر ابليس را تأييد كرد تا بتواند باطل و كفر و فسق را در نظر بشر جلوه دهد، انسان را هم با هدايت به سوى حق تأييد نمود و ايمان را در قلبش زينت داد، و محبوب ساخت،
1) الميــــزان، ج 28، ص 276
و فطرت توحيدش ارزانى داشت و به فجور و تقوايش ملهم نمود و نورى پيش پايش نهاد تا اگر ايمان آورد با آن نور در ميان مردم آمد و شد كند، و هم چنين تأييدات ديگر، و در اين معانى فرموده:
« قُلِ اللّهُ يَهْدى لِلْحَقِّ ـ بگو خدا به سوى حق هدايت مىكند!» (35 / يونس)
«ولكن خدا ايمان را محبوب دل شما كرده و آن را در دلهايتان زينت داده است!» (7 / حجرات)
« روى دل متوجّه دين حنيف كن كه فطرت خداست، آن فطرتى كه خلق را بر آن فطرت آفريده است!» (30 / روم)
« به نفس و خلقت آن سوگند كه فجور و تقوايش را ملهمش كرد!» (8 / شمس)
«آيا كسى كه مرده بود، زندهاش كرديم و نورى برايش قرار داديم تا با آن در ميان مردم آمد و شد كند!» (122 / انعام)
و آيه «ما فرستادگان خود و آنان كه ايمان آوردند در دنيا و در روزى كه گواهان برخيزند يارى مىكنيم! » (51/غافر) عبارت «يارى مىكنيم» اشعار به وساطت ملائكه دارد.
بنابر اين آدمى زاده آفريدهاى است كه خودش به خودى خود نه اقتضاى سعادت دارد و نه شقاوت و در بدو خلقتش نسبت به هر دو يك نسبت دارد، هم مىتواند راه خير و اطاعت را كه راه ملائكه است اختيار كند و هم راه شرّ و فساد و گناه را كه راه ابليس و لشكريان اوست. بشر به هر راه كه در زندگىاش ميل كند به همان راه مىافتد و اهل آن راه كمكش نموده و آن چه كه دارند در نظر وى جلوه مىدهند و او را به سر منزلى كه راهشان به آن منتهى مىگردد هدايت مىكنند، حال آن سر منزل يا بهشت و يا دوزخ، يا شقــاوت اســت و يـا سعــادت.
پس مهلت دادن ابليس تا روز وقت معلوم از باب ابطال قانون عليّت نيست، بلكه در باب آسان ساختن امر امتحان است و لذا مىبينيم دو طرفى است و در مقابل ابليس ملائكه را هم مهلت داده است.(1)
1) الـميــــــــزان، ج 23، ص 239
«...كَــذلِــكَ زَيَّنّا لِكُــلِّ اُمَّــةٍ عَمَلَهُــمْ!» (108 / انعــام)
شيطان كه شرك و گناه و هر چيزى را كه مايه غضب پروردگار است در دل اولياى خود زينت مىدهد به اذن خداى متعال است: «ما مِنْ شَفيعٍ اِلاّ مِنْبَعْدِ اِذْنِهِ!» (3 / يونس)
اين خــداى تعـالى است كه مىخـواهـد بـديـن وسيلـه امتحـان و حجّـت را كه نظـام تشــريـع اقتضــاى آن را دارد بر بنــدگـان خـود تمـام نمـايـد، هـم چنـان كـه فرمود: « تـا آنـان كه ايمـان آوردهانـد تصفيـه كنـد و كفّار را نـابـود گـردانـد!» (141 / آلعمران)
آيه شريفه: «كَذلِكَ زَيَّنّا لِكُلِّ اُمَّةٍ عَمَلَهُمْ،» و از آن روشنتر آيه: « اِنّا جَعَلْنا ما عَلَىالاَرْضِ زينَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ اَيُّهُمْ اَحْسَنُ عَمَلاً ـ ما اين چيزهائى را كه روى زمين است آرايش آن كردهايم تا ايشان را بيازماييم كه كدامشان به عمل بهترند،» (7 / كهف) شاهد دعوى ماست كه گفتيم زينت اعمال كه همان محبوبيّت و لذيذ بودن آن است نسبتى به خــداى تعــالـى نيز دارد.(1)
« زُيِّـنَ لِلنّاسِ حُـبُّ الشَّهَـواتِ مِـنَ النِّسـاءِ وَ الْبَنيـنَ وَ... !» (14 / آل عمران)
آيات سوره آلعمران در مقام بيان داشتن آن است كه خداوند متعال «قيّوم» بر خلقتش بوده و آن چه را كه آنان انجام مىدهند و زندگانى و تدبيرشان روى آن جريان دارد ـ اعم از ايمان و كفر و يا اطاعت و عصيان ـ همه در تحت قدرت اوست. او خلايق را آفريد و آنان را به راه سعادت راهنمائى كرد، و كسانى كه در دينش راه نفاق را مىپيمايند چون منافقين، يا اشخاصى كه به آيات روشنش كفر مىورزند مانند مشركين، و هم چنين كسانى كه در اثر اختلاف در كتاب الهى راه ظلم و ستم را طى مىكنند چون يهود و نصارى، و بالجمله تمام اشخاصى كه در اين راه پيروى شيطان را كرده و متابعت هواى نفسانى را مىنمايند، هيچ يك در رفتن راه شقاوت و بد بختى خود، قيمومت الهى را فاسد نكرده و بر اراده او غالب نگشتهاند، بلكه همه شان با جميع افعال خود در تحت قدرت و تدبير او هستند، او جهان را جهان اسباب و مسببات قرار داد تا راه امتحان خلايق را بر پا دارد. بنابر اين آفريننده طبايع و قوا و شهوات و افعال انسان خداوند
1) الـميـــــزان، ج 14، ص 171
مىباشد تا آدميان به وسيله آن قوا و نيروها و هم چنين به وسيله افعال مربوط به هر يك راه قرب الهى و جوار رحمتش را طى كنند.
او شيطـان را در وسـوسـه و مغرور كردن خلايق مانع نگشت و هم چنين خلايق را از متابعت و پيروى او باز نداشت، تا افرادى را كه با ميل و رغبت در اين دار امتحان راه او را مىرونـد مشخـص دارد، و از ميان آنان يك دسته مخصوص را كه از مبرّزترين آنها مىباشنـد به مقـام شهيدان و گواهان برساند.
اين قسمــتهـا را در ســوره آل عمــران تــذكّـر داد تـا قلـوب مـؤمنيــن را تسلّــى دهـد تا در برابر شـدايـد و مشكــلاتى كه از هر جهــت محيط داخل و خارج آن را احــاطـه كــرده بود، استقــامــت به خــرج دهند.
مؤمنينى از داخل گرفتار نفاق منافقين و نادانىهاى افراد بيمار دل بودند كه موجب فساد داخلى اجتماعشان را فراهم مىآوردند و از خارج دچار جنگهاى هولناك و مبــارزات شــديــدى بــودنــد كه از طرف كفّار عرب و مشركين و يهود آغاز گشته بود و هم چنين تهديدات دول خــارجى روم و ايران كه با تمام قدرت و نيروئى كه در اختيــار داشتنـد زنـدگـى و حيات آنــان را در معــرض مخــاطـره قـرار داده بـودنـد.
در اين سوره خاطر نشان مىسازد كه اين كافران و كسانى كه در رديف آنها قرار گرفتهاند تماما راه را اشتباه طى كرده و به واسطه ركون و دل بستگى و تكيه به دنيا و زخارف آن، دنيا را مقصد و آرمان اصلى خود فرض كردهاند، با اين كه مقصد چيز ديگــرى بــوده و همــه اين زينتها و آرايشهــاى دنيوى براى مقدمه رسيدن به آن آفــريـده شـدهاند.(1)
«كَـذلِـكَ جَعَلْنـا لِكُـلِّ نَبِـىٍّ عَـدُوّا شَيطيـنَ الاِنْـسِ وَ الْجِـنِّ... وَ لَـوْ شـاآءَ رَبُّــكَ مـا فَعَلُـوهُ... .»
(112 / انعـام)
ـ «اگر پروردگار تو مىخواست چنين نمىكرد!»
اين آيه اشاره دارد به اين كه حكم و مشيت الهى عمومى و جارى و نافذ است و چنان كه آيات بدون مشيت و خواست خدا كمترين اثرى در ايمان مردم ندارد.
هم چنيــن دشمنــى شيـاطين با انبيــاء و سخنان فريبندهاى كه به هم ديگر وحى مىكنند اگــر اثــر مىكنــد بــه اذن خــداســت و اگــر خــدا مىخــواسـت
1) الميزان، ج 5، ص 187
وحــى نمىكــرد و بــا انبيــاء دشمــن نمـىبــودنـــد.
بنابر اين معنى اتّصال اين آيه با آيـات قبــل روشن است زيرا هر دو در صدد بيان اين معنى هستند كه همه كـارهـا متــوقـف به مشيّت و خواست خداست.
ـ «فَذَرْهُمْ وَ ما يَفْتَــرُونَ!» (112 / انعام)
اين جمله فرع بر نفوذ مشيّت پروردگار است. معنايش اين است كه: وقتى معلوم شد كه دشمنى مشركين و فساد انگيختن و وسوسه كــردنشــان همه بر وفق مشيّت خداست ؛ نه مخالف و مانع نفوذ آن، پس چه جا دارد كه از ديدن اخلالگرى و فسادانگيزى ايشان اندوهناك شوى؟ واگذارشان تا هر افترائى كه مىخواهند به خدا ببندند، و هر شـريكى را براى او اتخّاذ بكنند.
و اين كه در آيه مورد بحث «وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِىٍّ عَدُوّا شَيطينَ الاِْنْسِ وَ الْجِنِّ...،» (112 / انعام) دشمنى شياطين با انبياء ـ كه متضمّن توسل جستن بشر و بر انگيختن به سوى شرك و معصيت است ـ به خدا نسبت داده شده و هم چنين در آيه بعدى « براى اين كه قلوب كسانى كه به آخرت ايمان ندارند به آن مايل شود...،» (113/ انعام) اين ستمگرىها و گناهان از جمله هدفهاى خدا در دعوت حقّه قرار داده شده نظير آيه سابق «كَذلِكَ زَيَّنّا لِكُــلِّ اُمَّــةٍ عَمَلَهُــمْ،» (108 / انعــام) مىبـاشـد كـه زينت دادن اعمــال به خدا نسبت داده شــده اسـت.
آياتى كه ساحت مقدس الهى را از هر بدى و نقص منزّه مىدارد دلالت دارد بر اين كه نيكىها بى واسطه و با واسطه همه منسوب به اوست و امّا بدىها و گناهان بدون واسطــه به شيطــان و نفــس و با واسطــه اذن او انجــام مىگيــرد تا امتحان الهى جـــاى خــود را بيــابد.
«وَ لِتَصْغـــى اِلَيْــهِ اَفْئِــدَةُ الَّــذيــنَ لا يُــؤْمِنُــونَ بِـــالاْخِـــرَةِ !» (113 / انعــام)
تقدير جمله اين است كه ما كرديم آن چه را كه بايد مىكرديم و خواستيم آن چه را كه بايد مىخواستيم و در عين حال براى هدفها و نتايجى ناگفتنى از وحىاى كه شيطــانها به يك ديگــر مىكــردنــد جلوگيرى ننموديم. تا هم آن نتايج بدست آيد و هم در نتيجه اعراض تو از آنان و رهــا كردنت آنان را دلهايشان وحى شيطان را اجابت نموده و آن را بپسنــدد، و در نتيجــه بكنند آن كارهاى زشتى را كه بايد بكنند تا به منتهــا درجــه شقــاوت كه استعــداد آن را دارند بــرسنــد. آرى خداوند نه تنها سعادت را در رسيدن به سعــادت كمــك مىكنــد، بلكــه اهل شقــاوت را نيز در رسيدن به كمال اهل شقــاوتشــان مدد مىنمــايد. هم چنــان كه فــرمــود: «همــه را، چه آن گروه و چه ايــن گــروه، از اعطــاى پــروردگـارت كمــك مىدهيم كه
عطــاى پروردگار تو منع شدنى نيست!»(1)
«...قــــــالَ هـــــذا صِـــــراطٌ عَلَـــــىَّ مُسْتَقيــــــمٌ...!» (41 / حجــــر)
ـ «گفت: همين است راه مستقيم كه من قضائش را راندهام!» به طورى از سياق بر مىآيد جمله فوق كنايه است از اين كه همه امور به دست خداست، حتى شيطان هم در اين فضـولىهايش بى نياز از خدا نيست.
بر خدا بودن راه شيطان معنايش اين است كه راه شيطان هم مانند همه امور از هر جهت موقوف به حكم و قضاى خداست. اوست كه هر چيزى از ناحيهاش آغاز مىگيرد و به سويش انجام مىپذيرد. پس هيچ امرى نيست مگر اين كه او ربّ و قيّوم بر آن است.
خداى تعالى در قبال اظهار شيطان كه گفت: «به زودى از بشر انتقام مىگيرم و با تزئين و اغواء سلطه خود را بر همه آنان مىگسترانم، به طورى كه جز عده قليلى رهائى نداشته باشند،» (39 و 40 / حجر) پاسخ داده است كه آن چه كه گفتى به زودى همه شان را گمراه مىكنى، و آن چه كه استثنا نمودى و چنين اظهار نمودى كه به زودى مستقل مىشوى، و همه اين كارها را به حول و قوه و مشيت خـود مىكنى ؛ سخت اشتباه كردهاى زيرا غير من كسى مستقل نيست ؛ و كسى جز من مالك اين تصرفات و حاكم در آن نيست. از هر كسى هم كه سر بزند به حكم و قضاى من است. اگر اغواء كنى به اذن من كردى و اگر نتوانى و ممنوع شوى به مشيّت من شدى و تو از ناحيه خود مالك هيچ چيزى نيستى. تنها مالك و اختيار دار آن امورى هستى كه من مالكت كردهام، و آن چه را كه من قضايش را رانده باشم، و من چنين راندهام كه تو نسبت به بندگان من هيچ كار نتوانى بكنى، مگر تنها آنهايى كه پيرويت كنند...!
«تو بر بندگان من تسلّط ندارى، مگر آنهايى كه خودشان رام تو گردند!»
اين همان قضائى است كه در آيه سابق در امر اغواء به راندنش اشاره شده كه مىفرمايد غير او كسى در آن دخالتى ندارد.
حاصل مطلب اين است كه آدم و فرزندانش همگى شان بندگان خدايند، و چنان نيست كه ابليس پنداشته بود كه تنها مخلصين بنده او هستند و چون بنده او هستند به
1) الـميــــــــــزان، ج 14، ص 177
شيطان تسلطّى برايشان نداده است، بلكه همه افراد بشر بندگان اويند، و او مالك و مدبّر همه است. چيزى كه هست شيطان را بر افرادى كه خودشان ميل به پيروى او دارند، و سرنوشت خود را به دست او سپردهاند مسلّط فرموده، اينهايند كه ابليس بر آنان حكــمفـــرمـائى دارد.(1)
« زُيِّــنَ لِلنّاسِ حُــبُّ الشَّهَــواتِ مِــنَ النِّســاءِ وَ الْبَنيـــنَ وَ الْقَنــاطيــرِ!» (14/آلعمران)
اعمالى كه استنادش به شيطان بوده به خداوند متعال منسوب نمىشود. لكن با اين وصف از آن جائى كه خود شيطان و هر سببى از اسباب خير و يا شرّ تصرّفاتشان در ملك خداوندى و با اذن و اجازه اوست ـ تا به آن وسيله امور جهان آفرينش و صنع و ايجــاد منظــم شــود و دستــه نيكــوكــاران به اختيــار خــود به رستگــارى، و كافران هم به سوء اختيار خود در پيمودن راه مخصوص، ممتاز شوند ـ در پارهاى از آيــات اين رقم از تـزيين و آراستــن دنيــوى را هم به خداوند متعال نسبت داده است.
در آيه « زُيِّنَ لِلنّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ،» فاعل تزيين كننده كه به طور مبهم ذكر شده، خداوند متعال نيست، زيرا اگر چه به هر حال به خداوند نسبتى دارد (يعنى اگر مراد تزيين صالح باشد به طور مستقيم و اگر مقصود تزيين غير صالح و مغرور كننده باشد از راه اذن و اجازه منسوب به خداى تعالى مىباشد،) ولى چون آيه مشتمل مطالبى است كه به طور مستقيم به خداوند منسوب نمىشوند ـ مانند حبّ شهوات و حبّ كثرت مال، كه هر دو مذموم و ناپسندند ـ لذا روى ادب مخصوص قرآن، سزاوار است كه آنها را به غير خداوند از شيطان و يا نفس امّاره نسبت داد.
از خداوند متعال جز كار جميل و نيكو صادر نمىشود و به اعمال زشت و ناپسند هم فرمان نمىدهد. لكن در نسبت غير مستقيم و به واسطه كه از آن تعبير به «اذن» و اجازه مىشود تمام اشياء و اعمال به خداوند نسبت دارند. اگر چنين نباشد ربوبيّت الهى نسبت به هر چيز ـ آفريدنش هر چيز را، وهم چنين مالكيّت او نسبت به تمام موجودات و اعمالشان، و يا نفى نمودن شريك به طور كلى از او ـ هيچ يك معناى صحيحى به خود نمىگيرد با اين كه قرآن شريف از اين حقايق مملوّ، و در جملات شريفه: «يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ،» (27 / رعد) و «اَزاغَ اللّـهُ قُلُوبَهُمْ،» (5 / صف) و «اَللّهُ يَسْتَهْزِىءُ بِهِمْ وَ يَمُدُّهُمْ فى طُغْيانِهِمْ،» (15 / بقره) و «اَمَرْنا مُتْرَفيها فَفَسَقُوا،» (16 / اسراء) و امثال آن از آيات ديگر صريحا همين قسمتها براى خداوند ثابت شده است. اين خطا و اشتباه همانا در اثر كوتاهى است كه درباره بحث در ارتباط اشياى جهان ـ و افعال و آثارشان با يكديگر ـ
1) الميـــزان، ج 23، ص 242
كردهاند. آنان موجودات آفرينش را هر يك مستقل و جدا از هم تصور كرده و از هزاران اشيائىكه پيرامون يكديگر را احاطه كرده و ارتباط كلّى به آنها دارند، قطع نمودهاند.(1)
« وَ أَقُلْ لَكُما إِنَّ الشَّيْطانَ لَكُما عَدُوٌّ مُبينٌ !» (22 / اعراف)
تصرفّات شيطان در ادراك انسان تصرف طولى است، نه در عرض تصرف خود انســان، تا منـافـات با استقــلال انسان در كارهايش داشته باشد.
شيطان فقط مىتواند چيزهائى را كه مربوط به زندگى مادى دنياست زينت داده و بدين وسيله در ادراك انسان تصرّف نموده و باطل را به لباس حق در آورد، و كارى كند كه ارتبـاط انسـان بـه امـور دنيـوى تنهـا به وجـه باطل آن امور باشد، و در نتيجه از هيچ چيزى فايده صحيح و مشروع آن را نبرد. و معلوم است كه چنين كسى در طرز تفكّرش و در طرز استفاده از امور دنيوى و هم چنين اسباب مربوط به زندگى خود را مستقل دانسته ؛ همين فكر او را به كلّى از حق و زندگى صحيح و حقيقى غافل مىسازد. وقتى انسان كارش به جائى رسيد كه از هر چيزى تنها وجه باطل آن را درك كند، و از وجه حق و صحيح آن غافل شود رفته رفته دچار غفلت ديگرى مىگردد كه ريشه همه گناهان است و آن غفلت از مقام حق تبارك و تعالى است.
خداى تعالى درباره اين گونه اشخاص مىفرمايد: «اينان كسانى هستند كه با داشتن دل نمىفهمند، و با داشتن چشم نمىبينند، گوشها دارند لكن با آن نمىشنوند، ايشان عينا ماننــد چارپايان بلكــه گمــراهتر از چــارپايانند، آنــان غفلـت زدگانند!» (179 / اعراف)
بنابر اين خود را مستقل ديدن، و از پروردگار خود غافل شدن و جميع اوهام و افكار باطل و هر شرك و ظلمى كه مترتّب و متفرع بر آن است همه اينها از تصرّفات شيطان است، گر چه چنين شخصى از آن جائى كه خود را مستقل مىداند اين اوهام و افكار را هم از خود دانسته و شرك و ظلم را نيز عمل خود مىپندارد، و بايد هم چنين بپندارد، زيرا معنى فريب شيطان خوردن و در تحت ولايت شيطان در آمدن همين است كه گمراه بشود و نداند چه كسى او را گمراه كرده است: « او و گروه وى به طور مسلّم شما را از جائى كه خودتان احساس نكنيد مىبينند، آرى ما شيطانها را اولياى كسانى قرار دادهايم كه ايمان نمىآورند!» (27 / اعراف) قرآن كريم نظير اين ولايتى را كه
1) الـميـــــــــــــزان، ج 5، ص 185
شيطان در گناه و ظلم بر آدميان دارد براى ملائكه در اطاعت و عبادت اثبات نموده است البته اين دو نوع ولايت منافاتى بـا ولايت مطلقه پروردگار ندارد.(1)
« وَلَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ اِبْليسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ اِلاّ فَريقا مِنَ الْمُؤْمِنينَ!» (20 / سبأ)
ـ ابليس آرزو و پندار خود را درباره آنان محقّق كرد و به كرسى نشاند، و يا معناى آيه اين است كه شيطان ظنى و پندارى كه درباره آنان داشت، محقّق يافت، چون شيطان درباره تمـامى ابنــاى بشــر اين آرزو و اين پنــدار را دارد كه همگى آنان را گمراه كند.
از ظاهر سياق آيه بعدى «وَ ما كانَ لَهُ عَلَيْهِـمْ مِنْ سُلطانٍ ـ با اين كه ابليس سلطنتى بر آنان نداشت...،» (21 / سباء) بر مىآيد كه مراد اين است كه شيطان ايشان را مجبور به گمراهى نكرد، كه به اجبار او را پيروى كنند، تا در نتيجه معذور باشند، بلكه خود آنان به سوء اختيارشان شيطان را پيروى كردند، و اين خودشان بودند كه پيروى او را اختيار نمودند و او هم بر آنان مسلط گرديد، نه اين كه اوّل او برايشان مسلّط شده، و آنان به حكم اجبار پيرويش كرده باشند.
و منشأ پيروى آنها از شيطان شكى است كه در دل از مسئله آخرت دارند، و آثارش كه همان پيروى شيطان است ظاهر مىشود، پس اين كه خداى تعالى به ابليس اجازه داد تا به اين مقدار، يعنى به مقدارى كه پاى جبر در كار نيايد، بر ابناى بشر مسلط شود، براى همين بود كه اهل شك از اهل ايمان متمايز و جدا شوند. و معلومشان شود چه كسى به روز جزا ايمان و باور دارد و چه كسى ندارد. و اين باعث سلب مسئوليتشان در پيروى شيطان نمىشود، چون اگر پيروى كــردنـد به اختيار خود كردند، نه به اجبار كسى.(2)
« يُضِـلُّ بِهِ كَثيـرا وَ يَهْـدى بِهِ كَثيرا وَ ما يُضِلُّ بِهِ اِلاَّ الْفاسِقينَ!» (26 / بقره)
آن چه خداى تعالى از ضلالت و خدعه و مكر و امداد و كمك در طغيان و مسلط كردن شيطان و يا سرپرستى انسانها، و يا رفيق كردن شيطان را با بعضى از مردم، و به
ظاهر اين گونه مطالب كه به خود نسبت داده ؛ تمامى آنها آن طور منسوب به خداست كه لايق ساحت قدس او باشد، و به نزاهت او از لوث نقص و قبيح و منكر بر نخورد، چون برگشت همه اين معانى بالاخره به اضلال و فروع و انواع آن است، و تمامى انحاى اضلال منسوب به خدا، و لايق ساحت او نيست، تا شامل اضلال ابتدائى و به طور اغفال هم بشود.
بلكه آن چه از اضلال به او نسبت داده مىشود، اضلال به عنوان مجازات است، كه افراد طالب ضلالت را بدان مبتلا مىكند. چون بعضى افراد به راستى طالب ضلالتند و به سوء اختيار به استقبالش مىروند. هم چنان كه خداى تعالى نيز اين ضلالت را به خودش نسبت داده و فرموده: « يُضِلُّ بِهِ كَثيرا وَ يَهْدى بِهِ كَثيرا وَ ما يُضِلُّ بِهِ اِلاَّالْفاسِقينَ ـ بسيارى را با آن هدايت و بسيارى را به وسيله آن گمراه مىكند ولى جز گروه بدكاران كسى را بدان گمراه نمىكند.» و نيز فرموده: « فَلَمّـا زاغُوا اَزاغَ اللّـهُ قُلُوبَهُمْ ـ همين كه منحــرف شــدنــد، خــدا دلهـايشــان را منحــرفتر و گمراهتر كرد،» (5 / صف) و نيز فرموده: « كَذلِكَ يُضِلُّ اللّــهُ مَــنْ هُــوَ مُسْــرِفٌ مُرْتابٌ ـ اين چنين خدا هر اسرافگر شكّــاك را گمراه مىكند.» (34 / غافر)(1)
«اِنَّ عِبادى لَيْسَ لَـــكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ اِلاّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوينَ!» (42 / حجر)
ـ «همگـى شان را اغوا مىكنم، مگــر بنــــدگــــان مخلصــــت را... !»
ـ «(گفــت): تــو بر بنــدگــان من تسلّط ندارى، مگر آنهايى كه خودشان رام تو گردند.»
اگر در آيه شريفه دقّت به عمل آوريم خواهيم ديد كه آيه شريفه ابليس را از سهجهت اصلى پاسخ ردّ داده است:
1 ـ اين كه ابليس بندگان خداى را منحصر در مخلصين كرده و سلطنت خود را بر آنان نفى نموده، و ما بقى افراد بشر را كه بر آنان تسلّط دارد بندگان خدا ندانست، و خداى تعالى در پاسخش همه افراد بشر را بنده خود خواند، چيزى كه هست سلطنت ابليس را نسبــت به بعضــى از بنـدگـان خـود نفـى و نسبت به بعض ديگر اثبات نمود.
2 ـ اين كه آن ملعون براى خود در اغواى بشر دعوى استقلال نمود و خداى سبحان او را در اين ادّعا ردّ نموده و پندارش را باطل خواند، و فرمود كه دشمنى او و انتقامش نيز ناشى از قضاى خداست، و تسلّطش بر بشر ناشى از تسلّط اوست كه او را
1) الـميـــزان ، ج 1، ص 182
فقط نسبت به اغواى آنان كه به سوء اختيار خود پيروى وى كنند مسلّط فرموده است.
اين معنائى كه آيه كريمه آن را افاده مىكند، و مىفرمايد هم تسليط ابليس بر غوايت غاوين، و هم رهائى دادن مخلصين از شر او هر دو قضاى خداست، خود يكى از اصول مهمّى است كه توحيد قرآن آن را افاده مىكند.
3 ـ جهت سوّمى كه خداى تعالى از كلام ابليس ردّ نموده اين است كه سلطنت ابليس بر اغواى هر كس كه گمراهش مىكند هر چند كه به جعل خداى سبحان و تسليط اوست، الّا اين كه اين تسليط خدائى ابتدائى و كدرهاى نيست و چنان نيست كه خداى تعالى افرادى را بدون جهت دست خوش اغواى شيطان نموده، افرادى ديگر را از شرّ او حفظ نمــايــد، چه چنين رفتارى را نمىتوان به ساحت قدس خداى سبحان نسبت داد، بلكه اگر جمعــى را دست خــوش اغواى او مىكند به عنوان مجازات و مسبوق به غوايت خود آن است.(1)
« وَ قالَالشَّيْطانُ لَمّا قُضِىَالاَمْرُ...!» (22/ابراهيم)
منظور عمده از اين آيه فهماندن اين حقيقت است كه انسان خودش مسئول عمليات خويش است، و نبايد كاسه را سر ديگرى بشكند. چون هيچ كس بر او مسلّط نبوده، پس هر وقت خواست ملامت كند خودش را بكند. مسئله تابعيت او و متبوعيّت شيطان، يك امر وهمى بيش نيست و حقيقتى ندارد، و به زودى در قيامت آن جا كه شيطان از انسان بيــزارى مىجـويـد و مـلامتش را به خود او بر مىگرداند، اين حقيقت روشن مىشود.
در آيه قبلــى هم همين معنــا را نسبــت به ضعفا و مستكبرين بيان مىكرد، آن جا هم مىفرمود كه رابطه ميان اين دو طبقــه مــوهـوم و هر موهوم ديگرى در روز قيامت كه روز انكشاف حقــايق است به هيــچ دردى نمىخــورد.
آيــهاى كه گــذشت دلالــت روشنــى بر اين معنا دارد كه انسان به تمام معنى بر اعمال خود مسلّط است، و هم اوست كه پــاداش و كيفــر عمــل به او مــرتبــط و از غير او مسلـــوب است.(2)
«...لاَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقيمَ ثُمَّ لاَتِيَنَّهُمْ مِنْبَيْنِاَيْديهِمْ وَ مِنْخَلْفِهِمْ وَ... .» (16و17/اعراف)
گر چه ابليس در كلام خود طريقه گمراه كردن ابناى بشر را ذكر نكرده و لكن در كلامش اشاره به دو حقيقت هست، و آن دو حقيقت يكى اين است كه: سبب اضلالش هم ضلالتى است كه در نفس خود او جايگزين شده، و مانند آتش كه به هر چيز برخورد از حرارت خود در آن اثر مىگذارد او نيز هر كسى را كه بخواهد گم راه كند با او تماس حـاصـل مىكنـد و به هميـن وسيلـه از گم راهى خود چيزى در نفس او باقى مىگذارد.
اين معنا از آيه: «اُحْشُروُا الَّذينَ ظَلَمُوا وَ اَزْواجَهُمْ... ـ كسانى را كه ستم كردهاند با قرينهايشان جمع نموده همه را به راه جهنّم رهبرى كنيد... بعضىشان پرسش كنان به بعض ديگر رو كرده و مىگويند: شما از جانب يمين به ما در آمديد، گويند نه شما اصلاً مؤمن نبوديد... ما شما را گم راه كرديم چون خودمان هم گم راه بوديم!» (21تا30 / صافات) نيز استفــاده مـىشـــود.
ديگــر ايــن كــه آن چيزى كه ابليس خــود را به آن تماس مىدهد شعور انسانى و تفكّــر حيــوانى اوست، كه مــربــوط به تصــوّر اشياء و تصديق به سزاوار و غير سـزاوار آنهاست.(1)
1) الميزان، ج 15، ص 43
«...لاُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِى الاَرْضِ وَ لاُغْوِيَنَّهُمْ اَجْمَعينَ اِلاّ عِبـادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصيـنَ!» (39 و 40 / حجر)
معناى سببيّت اغواى شيطان براى غوايت مردم اين است كه او به خاطر اين كه خودش دور از رحمت خدا و از سعادت شده و اين دورى به خاطر لزوم و هميشگى لعنت خدا لازمه او گشته، لذا هر وقت كه با وسوسهها و تسويلات خود به درون دلى رخنه كند، و نزديك شود همين نزديكى او باعث دور شدن آن دل است از خدا و رحمت او، و ايــن كــه مىگــوييــم: او مــردم را اغــواء مىكند، معنايش اين است كه اثر غوايت خــود را در آن دل مىانــدازد.(1)
«...وَ يَتَّبِعُ كُلَّ شَيْطانٍ مَريدٍ!»
«پيـروى مىكنــد هــر شيطــان پليــدى را!» (3 / حــج)
كلمــه «مَــريدٍ» به معناى پليد است، به معناى كسى است كه يك سره و خالص فاسد باشد و به كلّى از خير عارى باشد.
اگر فرمود: « وَ يَتَّبِعُ كُلَّ شَيْطانٍ،» و نفرمود: « وَ يَتَّبِعُ الشَيْطانِ الْمَريدْ،» كه همان ابليس باشد، براى اين بود كه دلالت كند بر اين كه شيطان انواع و اقسام و فنونى از ضلالت را دارد، چون ابواب باطل مختلف است، و بر هر بابى شيطانى، از قبيل ابليس، و ذريهاش، و شيطانهايى از آدميان هستند، كه به سوى ضلالت دعوت مىكنند، و اولياى گم راه ايشان از ايشان تقليد و پيروى مىكنند، هر چند كه تمامى تسويلات و وسوسههاى آنان منتهى به استاد همه شان ابليس ملعون مىشود.
جمله « وَ يَتَّبِعُ كُلَّ شَيْطانٍ،» در عين حال كنايه از اين نيز هست كه گمراهان در پيروى باطل به جائى نمىرسند، كه توقف كنند، براى اين كه استعداد پذيرش حق در آنها كشته شده، و قلبشان مطبوع بر باطل گشته است.
«كُتِـبَ عَلَيْـهِ اَنَّــهُ مَنْ تَـوَلاّهُ فَـاَنَّـهُ يُضِلُّـهُ وَ يَهْـديـهِ اِلى عَذابِ السَّعيرِ!» (4 / حج)
1) الـميـــــــــــزان، ج23، ص 237
مراد از اين كه فرمود: بر او نوشته شده... اين است كه قضاى الهى در حق وى چنين رانده شده كه اولاً پيروان خود را گمراه كند، و ثانيا ايشان را داخل آتش سازد و اين دو قضاء كه در حق وى رانده شده است، همــان اسـت كـه در آيـه ديگـر فـرمـود: «بندگان مـن، تــو زورت بــه آنهــا نمىرســد، مگــر تنهــا گمــراهـانى كــه تــو را پيــروى كننــد و جهنّم موعـد همـه آنان است.» (42 و 43 / حجر)(1)
«... فَنادَتْهُ الْمَلائِكَةُ... .» (39 / آل عمران)
قرآن شريف معانى اى را كه شيطان در «قلوب مردم» القاء مىكند، كلام و قول شيطان محسوب داشته است.
مــاننــد آيــــات زيـــر:
ـ (شيطــان گــويد) بــه آنهـا دستور دهم تا گوش حيوانات را (به منظور بتها) ببرند.(119 / نساء)
ـ اينان در مثل چون شيطانند، كه انسان را گفت: كافر شو ! (16 / حشر)
ـ در دلهــاى مــردم وســوسـه و انــديشــه بــد افكنــد. (5 / نــاس)
ـ بــرخــى بر برخى ديگر سخنــان فريبنــده اظهار كنند. (112 / انعام)
ـ (شيطــان گـويـد) خــدا به شما به راستى و حــق وعـده داد و من به خلاف حقيقت. (22/ابراهيم)
ـ شيطان با وعده فقر و ترس بى چيزى شما را به كارهاى زشت وادار كند.... (268/بقره)
آن چه در اين آيات ذكر شده همان خاطرات وارده در قلوب است كه به شيطان منسوب شده است و به نامهاى «امر، قول، وسوسه، وحى و وعد» ناميده شده است و همه آنها هم «قول و كلام» مىباشند، با اين كه نه زبانى برايش به حركت افتاده و نه از دهانى خارج شده است.
قابل تذكر است كه هر چه افاده معناى مقصود تام را نمايد «كلام و قول» مىباشد ـ اعّـم از ايـن كـه مفيـد آن، صـوت واحـد يـا صــوتهاى متعــدد و يا غيـر آن مـاننـد «ايمـاء و رمز»باشد. ـ نــوع مردم هم به صــوتى كه مفيـد همان معنى است «كلام» گويند اگر چه از دو لب خــارج نشــود و هم چنين به «ايماء و رمز» قول اطلاق كنند اگر چه مشتمل بر صوتى نبـاشد.
1) الـميـــــزان، ج28، ص 203
از آيات آن چه وعده خداوندى را راجع به «مغفرت و فضل» خدا بيان مىدارد، آن همــانــا «كــلام ملكــى» است، در قبــال «وســوسه» كه «كــلام شيطــانى» مىباشد.
شياطين و ملائكه هر يك با القاء نمودن معانى مربوط به خود در قلوب افراد انسانى، با آنان تكلّم مىكنند.
امتياز و تشخيص «كلام ملكى» را از «كلام شيطانى» مىتوان از خصوصياتى كه در آيات قرآنى تصريح شده به دست آورد. خاطر ملكى ملازم با «شرح صدر» بوده و به «مغفرت و فضل» الهى دعوت و بالاخره منتهى به چيزى مىشود كه مطابق «دين» يعنى معارف مذكور در قرآن و سنت نبوى مىباشد. از طرف ديگر خاطر شيطانى، ملازم «ضيق صدر» مىباشد و به «متابعت هواى نفس» دعوت مىكند، و بالاخره منتهى به چيزى مىشود كه مخالف دين و معارف آن، و هم چنين مخالف فطرت انسانى باشد.(1)
«فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطانُ...وَ قاسَمَهُما...فَدَلّيهُما بِغُرُورٍ!» (20تا22 / اعراف)
القائات شيطانى طورى نيست كه انسان آن را احساس نموده و ميان آنها و افكار خودش فرق بگذارد، و آن را مستند به كسى غير از خود بداند، بلكه بدون هيچ ترديدى آن را نيز افكار خود دانسته و عينا مانند دو دو تا چهار تا و ساير احكام قطعى از خود و از رشحات فكر خود مىداند، و هيچ منافاتى ندارد كه افكار باطل ما هم مستند به خود ما باشد و هم بگوييم كه شيطان آن را در ما القاء كرده است. هم چنان كه بسيارى از افكار و تصميمات ما هست كه در اثر خبرى كه ديگرى داده و يا حكمى كه كرده در ما پديد آمده، و ما در عين حال آن را از خود سلب ننموده و استقلال و اختيار خود را در آن انكار نمىنماييم. و اگر آن فكر و آن تصميم را عملى كرديم و توبيخ و سرزنشى بر آن مترتّب شد تقصير را به گردن كسى كه آن خبر را آورده و يا آن دستور را داده نمىاندازيم، ابليس هم در قيامت همه گناهان را به گردن بشر مىاندازد و قرآن از او چنين حكايت مىكند: «شيطان پس از آن كه حساب خلايق رسيده شود مىگويد: خداوند در دنيا درباره اين (بعث و نشور و اين بهشت و دوزخ) به شما وعده حق داد و من (باطل) وعدهتان دادم و خلف وعده كردم و لكن شما را در گمراهى مجبور نكردم، تنها (از من دعوتى بود،) اين شما بوديد كه به اختيار دعوتم را پذيرفتيد، پس مرا سرزنش مكنيد، خود را ملامت كنيد، و امروز من نمىتوانم به داد شما برسم هم چنان كه شما هم
1) الـميـــــزان، ج 5، ص 324
نمىتوانيد به داد من برسيد، اينك امروز كفر مىورزم و انكار مىكنم اعتقادى را كه شما درباره من داشتيد و مرا شريك خــداى تعــالى مىپنــداشتيــد؛ براى ستــمكاران عــذابى است دردنـاك!» (22 / ابـراهيم)
به طورى كه ملاحظه مىكنيد در اين آيه شيطان گناه و ظلم را به خود بشر نسبت داده و از خود سلب كرده و خود را به تمام معنا بى طرف قلمداد نموده و گفته است تنها كــارى كه مــن كــردهام ايــن بــوده كــه شما را به گناه دعوت كرده و به وعده دروغى دل خوش ساختم.
آيه شريفه «اِنَّ عِبادى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ اِلاّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوينَ ـ به طور مسلم تو بر بندگان من تسلطّى نخواهى داشت، مگر آن گمراهانى كه به ميل خود تو پيروى مىكنند،» (42 / حجر) نيز هر قدرت و سلطنتى را از ابليس نفى نموده و فعاليتهاى او را تنها در كسانى مؤثر مىداند كه خودشان به پاى خود دنبال شيطان به راه بيفتند. نظير آيه فوق
آيه شريفه: « قرين وى مىگويد: پروردگار ما، من او را به طغيان وا نداشتم، بلكه او خودش در گمراهى بعيدى بود!» (27 / ق) پروردگارا من او را به نافرمانى تو مجبور نكردم، او خودش از راه مستقيم بسيار دور بود.(1)
«فَيَنْسَخُ اللّهُ ما يُلْقِى الشَّيْطانُ ثُمَّ يُحْكِمُ اللّهُ اياتِهِ...فَيُؤْمِنُوا بِهِ فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُـوبُهُـمْ!»
(52 تا 54 / حج)
خدا آن چه را كه شيطان القاء مىكند نسخ نموده و سپس آيات خود را در دلها جايگزين مىكند تا القائات شيطان را مايه آزمايش بيماردلان و سنگ دلان قرار داده، و تا كسانى كه علم روزيشان شده با اين نسخ و احكام بفهمند كه خدا رسول و يا نبى آرزويش مىكرد حق، و از ناحيه پروردگارت بود، چون مىبينند كه القائات شيطان باطل شد، پس به آن پيغمبر و يا نبى ايمان مىآورند و در نتيجه «تخبت» دلهايشان در برابر او نرم، و خاشع مىشود.(2)
«اِنَّ الَّـذينَ اتَّقَـوْا اِذا مَسَّهُـمْ طآئِـفٌ مِنَ الشَّيْطـانِ تَذَكَّرُوا فَاِذاهُمْ مُبْصِرُونَ!» (201 / اعراف)
«طــائــف از شيطــان،» آن شيطــانى است كه پيرامون قلب آدمى طواف مىكند تا رخنهاى پيدا كرده و وسوسه خود را وارد قلب كند يا آن وسوسهاى است كه در حول قلب مىچرخد تا راهى به قلب باز كرده و وارد شود.
كلمــه «تَــذَكُّــر» بــه معنــاى تفكــر آدمــى اســت در امــور بـراى پيدا كردن نتيجــهاى كــه قبــلاً مجهـول و يا مورد غفلت بود.
معناى آيه اين است كه ـ پنــاه ببــر به خــدا در موقع مداخله شيطان، چه اين روش روشِ پرهيزگاران است. پرهيزگاران وقتى شيطــان طائف نزديكشان مىشود به ياد ايــن مىافتنــد كه پــروردگـارشان خــداونــد است كه مــالــك و مربى ايشان است، و همــه امــور ايشــان به دست اوست. پس چه بهتــر كه بــه خود او مراجعه نموده و پناه ببريم. خـداونــد هــم شــرّ آن شيطــان را از ايشــان دفع نمــوده و پرده غفلت را از ايشان بر طرف مىسازد و ناگهان بينا مىشوند.
پس آيه شريفه همان مضمــونى را افــاده مىكنــد كه آيــه: «اِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذينَ امَنُوا وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ ـ به درستى براى شيطان بر كسانى كه ايمان آورده و بر پــروردگار خود تـوكّـل كردهاند سلطنتى نيست،» (99 / نحل) در صدد افاده آن است.
و نيز معلوم شد كه پناه بردن به خدا خود يك نوع تذكّر است. چون اساسش بر اين است كه خداى سبحان كه پروردگار آدمى است يگانه ركن و پناهگاهى است كه مىتواند اين دشمن مهاجم را دفع بدهد، علاوه بر اين كه پناه بردن به خدا هم چنان كه قبلاً هم گفته شد خود يك نوع توكّـل به اوست.(1)
«...وَ اَعْـرِضْ عَـنِ الْجهِليـنَ وَ اِمّا يَنْـزَغَنَّـكَ مِنَ الشَّيْطـانِ نَـزْغٌ فَـاسْتَعِذْ بِاللّهِ!» (199 و 200 / اعراف)
«نَزْغ» وارد شدن و مداخله كردن در امرى براى خراب كارى و فاسد كردن آن است، و در آيه: « مِنْ بَعْدِ اَنْ نَزَغَ الشَّيْطنُ بَيْنى وَ بَيْنَ اِخْوَتى ـ بعد از آن كه شيطان ميان من و برادرانم را به هم زد،» (100 / يوسف) به اين معناست.
بعضى گفتهاند به معناى تكان دادن و از جا كندن و وادار كردن است و غالبا در
1) الميزان، ج 16، ص 309
حال غضب به كار مىرود. برخى ديگر گفتهاند: نزغ شيطان به معناى كمترين وسوسه اوست. و لكن همه اين معانى نزديك به همند. البته نسبت به آيه مورد بحث معناى دوّم نزديكتر است، چون با آيه قبلى هم كه دستور مىدهد تا از جاهلان اعراض كند مناسبت دارد، زيرا تماس گرفتن جاهلان با آدمى و مشاهده جهالت ايشان خود يك نوع مداخلهاى است از شيطان براى عصبانى كردن و آتش به جان كردن آدمى، و برخورد زيــاد بـا جـاهــلان آدمـى را بـه سـوى جهـالت و مثــل آنهــا شـدن سـوق مىدهـد.
پس برگشت معناى آيه به اين مىشود كه اگر شيطان خواست مداخله نموده و با رفتار جاهلانه ايشان تو را به غضب و انتقام وادار كند تو به خدا پناه بر كه او شنوا و داناست. گو اين كه خطاب در آيه به رسول خدا صلىاللهعليهوآله است و لكن مقصود امت آن جناب است چون خود آن حضرت معصوم است.(1)
«وَ اِمّا يَنْزَغَنَّكَ مِـنَ الشَّيْطـانِ نَـزْغٌ فَـاسْتَعِـذْ بِاللّهِ اِنَّهُ هُوَ السَّميعُ الْعَليمُ!» (36 / فصلت)
كلمه «نَزْغ» به معناى نَخْس است يعنى سيخ يا تازيانه زدن به پهلوى حيوان و يا به عقـب آن، تـا تحـريـك شود، و تنـدتر بــرود.
حال بايد ديد نازغ يعنى سيخونك كننده كيست؟ ممكن است خود شيطان باشد، و ممكــن هم هســت تســويـلها و وسـوسههاى او باشد، ولى چون خطاب در آيه به رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىباشد مناسبتر به مقام شامخ آن جناب احتمال اوّل است، چون تسويلات و وساوس شيطانى در آن جناب راه ندارد.
بله اين امكان دارد كه آن خبيث با وسوسه مردم، يعنى كفّار و معاندينى كه آن جناب دعوتشان مىكرده، امور را عليه وى دگرگونه سازد. مثلاً زحمات آن جناب را خنثى نموده و كفر را در كفّار و منكرين بيشتر سازد، و در دشمنى و آزار پيامبر، آتش آنها را تيزتر كند و نتيجهاش اين شود كه دفع به احسن آن جناب كمتر مؤثر بيفتد. كه بنابراين برگشت اين نزغ از شيطان به افكندن دشمنى در بين آن جناب و مردم مىشود. و خـلاصـه همـان نـزغـى خـواهـد بـود كـه در آيه شريفه «مِنْ بَعْدِ اَنْ نَزَغَ الشَّيْطنُ بَيْنى وَ بَيْنَ اِخْوَتى ـ بعد از آن كه شيطان بين من و تو و برادرانم دشمنـى افكنـد،» در ســوره يوسف آيه 100 از آن نام مىبرد، و همان چيزى خواهد بود كه آيه شريفه «هيچ رسولى و پيامبرى قبل از تو نفرستاديم مگر آن كه هر وقت آرزوئى مىكرد شيطان آرزويش را برهم مىزد.» (52/حج) آن را القاء در امنيه خوانده است.
1) الميـــــزان، ج16، ص 306
و امّا اگر احتمال دوم را بگيريم، چارهاى جز اين نيست كه آيه را حمل كنيم بر مطلق دستـور تا متمــم امر بـاشـد و آن وقـت آيـه شـريفه بـه وجهـى شبيـه بـه مثل معروف (دخترم به تو مىگـويم عـروسم تو بشنو!) مىشود.
«فَـاسْتَعِــذْ بِـاللّـهِ اِنَّـهُ هُـوَ السَّميـعُ الْعَليــمُ!»
كلمه «اِسْتِعاذَه» عبارت است از پناه بردن. معناى جمله مورد بحث اين است كه ـ هر وقت ديدى شيطان در كارت انگولك مىكند پناه ببر به خدا از شيطنت او، كه خدا شنواى مسئلـت تـو، و دانـا به حـال تـو است، و شنـواى سخنان تو و دانا به اعمال تو است.(1)
«وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ وَ اَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَ رَجِلِكَ وَ شارِكْهُمْ فِى الاَمْوالِ وَ الاُوْلادِ... .» (64 / اسراء)
معناى آيه شريفه اين است كه: «با آوازت از ذريّه آدم هر چه را كه مىتوانى گمراه و به معصيت وادار بكن،» كه البته به حكم آيات سوره حجر كسانى خواهند بود كه ابليس را دوست داشته و پيروى كنند.
گويا «اِسْتِفْزاز = هل دادن» با آواز كنايه از خوار كردن آنان با وسوسههاى باطل و خالى از حقيقت است، و اين كه وضع شيطان و پيروانش وضع چوپان و رمه را دارد كه با يك صدا به راه افتند، و با صدائى ديگر مىايستند، و پر معلوم است كه اين صداها آوازهــائى بـىمعنـى اسـت.
اين كه فرمود: «وَ اَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَ رَجِلِكَ،» معنايش اين است كه براى به راه انداختن آنان به سوى معصيت به لشكريانت دستور بده تا بر سر آنان هى بزنند، هم به سـوارانـت بسپـار، و هـم به پيـاده نظـامت، و اين گـويـا اشـاره است به اين كه لشكريان شيطان بعضـىشـان تند كار و بعضـى كنـد كـارنـد، هم چنـان كه وضـع هر لشكرى همينطور است، بعضى سواره و بعضى پيادهاند، پيادهها را به كارى مىگمــارنــد كه حـاجـت بــه سـرعـت عمـــل نـداشتـــه بـاشــد.(2)
«...الشَّيْطــانُ سَـــوَّلَ لَهُــمْ وَ اَمْلـى لَهُــمْ.» (25 / محمـد)
ـ «كسانى كه بعد از روشن شدن راه هدايت به كفر قبلى خود بر مىگردند شيطان اين عمل زشت را در نظرشان زينت داده و به آمال كاذب آرزومندشان كرده است.»
كلمه «تسويل» به معناى جلوه دادن چيزى است كه نفس آدمى حريص بر آن است.
به طورى كه زشتىهايش هم در نظر زيبا شود، و مراد از املاء، امداد و يا طولانى كردن آرزوست. خـلاصـه اشـاره است به تسلـط شيطان بـر مرتدّين.(1)
«... شَياطيـنَ الاِنْسِ وَ الْجِنِّ يُوحى بَعْضُهُمْ اِلى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورا!» (112 / انعام)
همان طور كه براى دشمنانى از شيطانهاى انسى و جنّى درست كردهايم كه پنهانى و با اشاره عليه تو نقشه ريزى مىكنند، و با سخنان فريبنده مردم را به اشتباه مىاندازند. براى تمامى انبياى گذشته نيز چنين درست كرده بوديم.
گويا مراد اين باشد كه شيطانهاى جنّى به وسيله وسوسه به شيطانهاى انسى وحى مىكنند و شيطانهاى انسى هم آن وحى را به طور مكرر و تسويل پنهانى براى اين كه فريب دهند ـ يا براى اين كه خود فريب آن را خوردهاند به هم ديگر مىرسانند.(2)
« وَ قالَ الشَّيْطانُ لَمّا قُضِىَ الاَمْرُ... .» (22 / ابراهيم)
«قول ـ سخن گفتن» در مورد ملائكه يا شياطين به خاطر اين كه وجودشان از سنخ وجود ما انسانها نيست، يعنى حيوان اجتماعى نيستند، و چون ما تكامل تدريجى و از راه تحصيـل علـم نـدارنـد، معنائى ديگـر بـايـد داشتــه باشد.
در ما انسانها «قول ـ سخن گفتن» عبارت بود از استخدام صوت يا اشاره به ضميمه قرار داد قبلى، كه فطرت انسانى ما، و اين كه حيوانى اجتماعى هستيم آن را ايجاب مىكرد و امّا ملائكه و جن و شبيه آن دو به طورى كه از كلام خداى سبحان بر
مىآيد چنين وجودى ندارند پس قطعا سخن گفتن خدا با آنان طورى ديگر است.
از اين جا روشن مىشود كه سخن گفتن خود فرشتگان با يك ديگر و خود شيطانها با يك ديگر از راه استخدام صدا و استعمال لغتهايى در برابر معانى نيست. بنابراين وقتى يك فرشته مىخواهد با فرشتهاى ديگر سخن بگويد و مقاصد خود را به او بفهماند، و يا شيطانى مىخواهد با شيطان ديگر سخن گويد، اين طور نيست كه مانند ما بدنى و سرى و در سر دهنى و در دهان زبانى داشته باشد، و آن زبان صدا را قطعه قطعه نموده و از هر چند قطعهاش لفظى در برابر مقصدش درست كند، و شنوندهاش هم سرى و در سر سوراخى به نام گوش و داراى حس سامعه و در پشت آن دستگاه انتقال صــوت به مغــز داشتـه بـاشـد، تا سخنــان گــوينده را بشنود، و اين پر واضح است.
اما هر چه باشد به طور مسلّم در بين اين دو نوع مخلوق، حقيقت معناى سخن گفتن و سخــن شنيــدن هست. و اثر قول و مخصوصا فهم معناى مقصود و ادراك آن را دارد، هــر چنــد كه قولى چون قول ما ندارند، و هم چنين بين خداى سبحان و بين ملائكه و شيطان قول هست، امّا نه چون ما، كه عبارت است از ايجاد صوت از طرف صاحب قول و شنيدن آن از طرف مقابل.(1)
«وَ قُـلْ رَبِّ اَعُـوذُ بِكَ مِنْ هَمَزاتِ الشَّيـاطينِ وَ اَعُوذُ بِـكَ رَبِّ اَنْ يَحْضُـروُنِ!» (97 و 98 / مؤمنون)
ـ « بگو بار الها، من از وسوسه و فريب شياطين به تو پناه مىآورم. و هم به تو پناه مىآورم از ايـن كه شيطـانها به مجلسم حاضر شوند!»
كلمه «همزة» به معناى شدّت دفع است. همزه شيطان به معناى دفع او به سوى گنـــاهــان از راه گمـــراه كـــردن اسـت.
در اين آيه رسول خدا صلىاللهعليهوآله را دستور مىدهد كه از اغواى شيطانها به پروردگار خود پناه ببرد، و از اين كه شيطانها نزدش حاضر شوند به آن درگاه ملتجى شود، و در اين تعبير اشارهاى هم به اين معنا هست كه شرك و تكذيب مشركين هم از همان همزات شيطانها واحاطه و حضور آنهاست.(2)
«فَقـاتِلُوآا اَوْلِياآءَ الشَّيْطانِ اِنَّ كَيْــدَ الشَّيْطــانِ كــانَ ضَعيفــا!» (76 / نساء)
ـ «پس پيكار كنيد با دوستان شيطان زيرا كه فريب شيطان ضعيف است!»
آنان كه به جهت پيروى طاغوت كافر شدند از ولايت خدا بيرونند و مولائى ندارند به جز مولاى شرك و پرستش غير خدا. يعنى شيطان كه دوست ايشان است و ايشان نيز دوستان اويند.
اين آيه فريب شيطان را ضعيف شمرده، زيرا كه راه طاغوت است و در برابر راه خداوند و همه قوّتها از آن خداست. پس براى راه طاغوت ـ كه فريب شيطان است ـ چيــزى به جز نــاتـوانى نمىمـانـد و لذا با بيان ضعــف دشمنــان خــدا، مؤمنين را براى جهاد با آنان تشويق و تشجيع مىكند، البته ظــاهــر است كه ضعــف فريب شيطــان در مقابل خـداست و منافات نـدارد كه بالنّسبه به مريدان خود توانا باشد.(1)
«قالَ رَبِّ بِمااَغْوَيْتَنى... !» (39/حجر)
از اين كه ابليس غوايت خود را به خدا نسبت داد و خدا هم نه آن را ردّ كرد و نه جوابش داد مىفهميم كه مقصود از آن غوايت، قضيه سر پيچى از سجده بر آدم نبوده، براى اين كه هيچ رابطهاى ميان سر پيچى او و معصيت انسان نيست، تا آن سبب اين شــود، و ابليس با سرپيچـى خـودش وسيلـه معصيت بشر را فراهم كند.
بلكه مقصود از اين غوايت آن غوايتى است كه از خطاب خدايى استشمام نمود، و فهميد كه لعنت مطلق خدا كه همان دورى از رحمت او و گمراهى از طريق سعادت است، براى هميشه دربارهاش مسلّم شده، البته اين استقرار لعنت جزافى نبوده، بلكه اثر آن غوايتى است كه خودش براى خود پسنديد، پس اضلال خداى تعالى درباره او اضلال ابتدائى نيست، بلكه اضلال مجازاتى است كه جائز است و هيچ اشكالى ندارد، و به همين جهت بود كه خداى تعالى هم آن را انكار نكرد و در آيه «يُضِلُّ بِهِ كَثيرا وَ يَهْدى بِهِ كَثيرا وَ ما يُضِلُّ بِهِ اِلاَّ الْفاسِقينَ ـ قرآن بسيارى را گمراه و بسيارى را هدايت مىكند و گمراه نمىكند مگر فاسقان را!» (26 / بقره) به آن اعتراف و تصريح نموده است.
اين آن حقيقتى است كه دقّت و تدبّر در آيات قرآنى آن را دست مىدهد و
1) الـميـــــزان ج،8 ص 277
خلاصهاش اين شد كه مراد از اغواى خداى تعالى شيطان را اغواء و اضلال ابتدائى نيست بلكه به عنـوان مجـازات است، و جملـه «وَ اِنَّ عَلَيْـكَ لَعْنَتـى!» (78 / ص) آن را افاده مىكند.(1)
«وَ اُمْلى لَهُمْ اِنَّ كَيْدى مَتينٌ!»، « فَلِلّهِ الْمَكْرُ جَميعا!» (183/اعراف)(42/رعد)
«فَلِلّهِ الْمَكْرُ جَميعا!» جميع مكرها و مخالفتها و ظلمها و تعدياتى كه از مردم نسبت به وظايف دينى انجام مىگيرد، و هم چنين برخورد آنها با حوادثى كه باطن آنها را بروز مىدهد، مكر و املاء و خدعهاى است الهى، چه آن كه از حقوق بندگان بر خدا اين است كه آنها را به عــاقبـت امـور و سرانجـام افعـال خود برساند. و خداوند هم آنها را به عاقبت اعمـالشان مىرساند، و خـداونـد در كـار خـود پيـروز است.
ـ «وَ الَّذينَ كَذَّبُوا بِايتِنا سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ وَ اُمْلى لَهُمْ اِنَّ كَيْدى مَتينٌ! - و كسانى را كه آيات ما را تكذيب كردند به تدريج از راهى كه ندانند بگيريمشان و مهلتشان دهيم كه كيد من استوار است!» (182 و 183 / اعراف)
همين مكر و املاء و استدراج وقتى كه به شيطان نسبت داده مىشود از اقسام كفر و معاصى مىگردد، و كشيدن به طرف آنها دعوت، وسوسه، وحى، نزوع اضلال است و حوادثى كه آدمى را به طرف آنها مىخواند زينت شيطان و وسائل و ريسمان و شبكههاى اوست كه بدان بندگان را به دام مىافكند، چه آن كه شيطان با اين وسائل، بنـدگـان الهـى را اغـواء نمـوده و با وسـائلى كه در دست دارد آنها را گمراه مىكند.(2)
«وَ الشَّيــاطيــنَ كُــلَّ بَنّاءٍ وَ غَوّاصٍ وَ اخَـريـنَ مُقَــرَّنيـنَ فِى الاَصْفــادِ.» (37 و 38 / ص)
«ما شيطانهاى جنّى را براى سليمان مسخّر كرديم تا هر يك از آنها كه كار بنائى را مىدانستند، برايش بنائى كنند، و هر يك از آنها كه غواصى را مىدانستند برايش در دريا غواصّى كنند و لؤلؤ و ساير منافع دريائى را برايش استخراج كنند.»
«وَ اخَرينَ مُقَرَّنينَ فِى الاَْصْفادِ.»
يعنـى ما سـايـر طبقـات جـن را بـراى او مسخّر كرديم تا همه را غل و زنجير
كند. و از شــرّشــان راحــت بــاشــد.(1)
«اِنَّهــا شَجَــرَةٌ تَخْـرُجُ فـى اَصْلِ الْجَحيمِ طَلْعُها كَــاَنَّـهُ رُؤُسُ الشَّياطينِ.» (64 تا 66 / صافات)
ـ «درخت زقّوم... درختى است كه از بيخ جهنّم سر در مىآورد. ميوهاش گوئى سر شيطانهاست.»
در آيات سوره فوقالذكر نعمتهايى كه خداىتعالى براى اهل بهشت آماده كرده و آنها را به وصف «رزق كريم» توصيف نموده، با آن جايگاههايى كه براى اهل آتش تهيه ديده، و آن را درخت زقّوم ناميده، كه شكوفههايش گوئى سر شيطانهاست و نيز شــرابــى از حميــم است، مقــايســه شده است.
كلمه «زقّوم» نام درختى است كه برگهايى كوچك و تلخ و بد بو دارد. و چون برگ آن را بكنند در محل كنده شده شيرى بيرون مىآيد كه به هر جا از بدن آدمى برسد آن جا ورم مىكند. و اين درخت در سرزمين تهامه و نيز در هر سرزمين خشك و بى آب و علف مىرويد... و درختى كه در اين آيه شريفه توصيف شده، زقوم ناميده شده است.
ـ «اِنّـا جَعَلْنـاهـا فِتْنَـةً لِلظّـالِميـنَ ـ ما آن را فتنه ستمگران كرديم.» (63 / صافات)
اين جملــه به شجــره زقّـوم برمـىگـردد و فتنـه به معنـاى محنـت و عذاب است.
ـ «اِنَّهـا شَجَـرَةٌ تَخْـرُجُ فى اَصْلِ الْجَحيمِ.» (64 / صافات)
اين جمله وصف شجره زقّوم است. و اصل جحيم به معناى قعر جهنم است و اين تعجب ندارد كه در آتش جهنم درختى برويد و هم چنان باقى بماند و نسوزد، براى اين كه زنده ماندن دوزخيان در آتش عجيبتر است و خدا هر كارى بخواهد مىتواند بكند.
ـ «طَلْعُهـا كَــاَنَّـهُ رُؤُسُ الشَّيــاطيـــنِ.» (65 / صـافات)
كلمه «طلع» به معناى شكوفه ميوه است. در اين آيه ميوه درخت زقّوم را به سر شيطانها تشبيه كرده، و اين بدان عنايت است عوام از مردم، شيطان را در زشتترين صورتها تصوير مىكنند. البتــه در تشبيــه هر چيز اين معنــا لازم است كه به چيــزى تشبيــه شــود كــه شنــونده آن را بشنــاســد. و مــردم سر شيطــانها را نديدهاند و نمىشناختند.
ـ «فَاِنَّهُمْ لاَكِلُونَ مِنْها فَمالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ.» (66 / صافات)
1) الميــــــــــــــزان ، ج33، ص 327
اين جمله بيان مىكند كه درخت نام برده وسيله پــذيــرائى از ستمگــران اســت كه از آن مىخــورنــد و در اين كه فــرمــوده: «پس شكمها را از آن پر خواهند كرد،» اشاره است به گــرسنگـى شـديـد اهـل دوزخ به طــورى كه آن قــدر حــريــص بر خوردن مىشــونــد كه ديگــر در فكــر نيستنـد كه چه مىخورند؟(1)
1) الميــزان، ج33، ص 224
« قالَ فَبِماآ اَغْوَيْتَنى لاَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقيمَ، ثُمَّ لاَتِيَنَّهُمْ مِنْبَيْنِاَيْـديهِـمْ وَ مِـنْ خَلْفِهِــمْ وَ عَنْ اَيْمانِهِمْ وَ عَــنْ شَمــاآئِلِهِــمْ وَ لا تَجِدُ اَكْثَـرَهُمْ شـاكِرينَ!» (16 و 17 / اعـراف)
آياتى هست كه بتوان از آنها چيزهائى در مورد عمل و محل نفوذ شيطان استفاده كـرد: از آن جملـه آيـه زيـر است كه حكـايت قول خود اوست:
«لاًقْعُدَنَّ لَهُمْ صِـراطَـكَ الْمُسْتَقيـمَ ثُمَّ لاَتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِاَيْديهِمْ وَ مِنْخَلْفِهِمْ وَ عَنْ اَيْمـانِهِـمْ وَ عَنْ شَمآئِلِهِـمْ - گفت براى اين ضلالت كه مرا نصيــب دادهاى در راه راست تــو بر سر آنـان كميـن مىنشينـم، آن گاه از جلوى رويشان و از پشت سرشان و از راستشان و از چپشـــان بــه آنــان مىتــازم...!» (16 و 17 / اعــراف)
از آيه فوق استفاده مىشود كه وى نخست در عواطف نفسانى انسان يعنى در بيم و اميد او، در آمال و آرزوهاى او، در شهوت و غضب او، تصّرف نموده و آن گاه در اراده و افكارى كه از اين عواطف بر مىخيزد تصرّف مىكند.
قريب به معناى آيه فوق، آيه شريفه « قالَ رَبِّ بِما اَغْوَيْتَنى لاُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِىالاَرْضِ،» است زيرا معنى اين آيه اين است كه « من امور باطل و زشتىها و پليدىها را از راه ميل و رغبتى كه عواطف بشرى به آن دارد در نظر آنان زينت داده، و به همين وسيله گمراهشان مىكنم!» (39 / حجر) مثلاً زنا را كه يكى از گناهان است از آن جائى كه مطابق ميل شهوانى اوست در نظرش اينقدر زينت مىدهم تا به تدريج از اهميت محذور و زشتى آن كاسته و هم چنين مىكـاهـم تا يك باره تصديق به خوبى آن نمــوده و
مرتكبش شود.
نظير آيه فوق آيه: « يَعِدُهُمْ وَ يُمَنّيهِمْ وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ اِلاّ غُرُورا ـ وعدهشان مىدهد و اميدوارشان مىكند، ولكن شيطان وعده شان نمىدهد مگر به فريب!» (120 / نساء) و هم چنين آيه: « فَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ اَعْمالَهُمْ ـ پس شيطان عملهايشان را در نظرشان زينت داده است.» (63 / نحل)
همه اين آيات به طورى كه ملاحظه مىكنيد دلالت دارد بر اين كه ميدان عمل تاختوتاز شيطان همانا ادراك نفسانى و ابزار كار او عواطف و احساسات بشرى است، و به شهادت آيه: «الْوَسْواسِ الْخَنّاسِ اَلَّذى يُوَسْوِسُ فى صُدوُرِالنّاسِ ـ از شر وسوسه گر نهانى كه در دل مردم وسوسه مىكند،» (5 / ناس) اوهام كاذبه و افكار باطل را شيطان در نفـس انسان القـاء مىكنـد. (1)
«كَـذلِـكَ زَيَّنّا لِكُــلِّ اُمَّــةٍ عَمَلَهُــمْ!» (108 / انعام)
«زينت» هر چيز زيبا و دوست داشتنى است كه ضميمه چيز ديگرى شده و به آن زيبائى مىبخشد و مرغوب و محبوب قرار مىدهد و طالب زينت به طمع رسيدن به آن حركت مىكند و در نتيجه از فوايد آن چيز هم منتفع مىشود.
اين لذايذ است كه عمل و متعلقات عمل انسان را در نظر انسان زينت مىدهد. و خداوند هم به وسيله همين لذايذ آدمى را تسخير كرده است. اگر اين لذايذ نبود بشر در صدد انجام هيچ عملى بر نمىآمد، و در نتيجه آن نتايجى كه خداوند از خلقت انسان در نظر داشته و هم چنين نتايج تكوينى از قبيل بقاى شخص و دوام نسل حاصل نمىشد. اگر در خوردن و آشاميدن و زناشوئى لذتى نمىبود هيچ وقت انسان حاضر نمىشد بــراى رسيــدن به آن اين همه رنج و زحمت بدنى و ناملايمات روحى را تحمل كند، و در نتيجه نظــام زنــدگى مختــل مىشــد، و افــراد از بيــن رفتــه و نوع بشر منقرض مىگشــت، و حكمـــت تكـويـن و ايجـاد، بـدون شــك لغــو مىگــرديد.
لـذايـذ چنــد قسمنـد:
ـ يكى آن لذايذى است كه لذيذ بودن و زيبائى آن طبيعى شىء لـذيـذ است مانند طعـم لذيذ غذا و لذت نكاح.
ـ قسم ديگر لذايذى است فكرى كه هم زندگى دنيوى انسان را اصلاح مىكند و
1) الميــــــــزان، ج 15، ص 52
هم نسبت به آخرت او ضررى ندارد. يكى از مثالهاى روشن اين گونه لذات «ايمان»است كه «حَبَّــبَ اِلَيْكُــمُ الاْيمــانَ وَ زَيَّنَــهُ فى قُلُوبِكُمْ!» (7 / حجرات) حلاوتش را خدا در دل هر كـه بخـواهـد مىانــدازد.
ـ قسم سوّم لذاتى است كه موافق با هوى و مايه بدبختى در دنيا و آخرت است. عبادت را تباه و زندگى طيّب را فاسد مىسازد. لذاتى است كه فطرت ساده و سالم مخالف آن است. البته احكام فطرت و افكارى كه از فطرت منبعث مىشود هيچوقت با اصل فطرت مخالفت و ناسازگارى ندارد. چون خداىتعالى فطرت انسان را طورى تنظيم كرده كه انسان را به سوى سعادتش سوق دهد. پس هر حكم و فكرى كه مخالف با فطرت سالم باشد و سعادت آدمى را تأمين نكند از خود فطرت ترشح نشده، و به طور مسلّم القائى است از القائات شيطان، و لغزشى است روحى و مستند به شيطان، مانند لذات موهومى كه انسان از انواع فسق و فجور احساس مىكند. اين گونه لذات را خداوند به شيطان نسبــت داده و از قــول او چنيــن حكـايـت مىكنــد:
« لاَُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِى الاَْرْضِ وَ لاَُغْــوِيَنَّهُــمْ اَجْمَعيــنَ!» (39 / حجــر) و نيــز مىفرمايد: « فَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ اَعْمالَهُمْ !» (63/نحـل).(1)
« وَ قالَ الشَّيْطانُ لَمّا قُضِىَ الاَمْرُ اِنَّ اللّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُّكُمْ فَاَخْلَفْتُكُمْ.»
(22/ابراهيم)
ابليس اولياى خود را به مشتهيات لذيذ و آمال دور و دراز وعده داده، مرگ را از يادشان برده و از ياد بعث و حساب منصرفشان كرده است، و از سوى ديگر ايشان را از فقر و ذلت و ملامت مردم ترسانده، و كليد تمامى اين دامها اغفال ايشان از مقام پروردگار، و جلوه دادن زندگى حاضرشان است. به طورى كه چنين مىپندارند كه اسباب ظاهرى همه مستقل در تأثير، و خالق آثار خود هستند، و نيز مىپندارند كه خودشان هم در استعمال اسباب بر طبق دل خواه خود مستقلند. وقتى اولياى خود را دچار چنين انحرافى نمود، آن وقت به آسانى ايشان را مغرور مىسازد تا به خود اعتماد كنند، نه بر خدا، و اسباب دنيوى را همه در راه شهوات و آرزوهاى خود به كار بندند.
دعوت ابليس از راه اغفال و جلوه دادن امورى در اوهام و آرزوهاى بشر است كه يا سرانجام برخلاف واقع در مىآيد، و آدمى خودش مىفهمد كه فريب بوده، و يا اگر به آن رسيــده آن را بـرخـلاف آن چه كه مىپنـداشت مىيابد، و ناگزير رهايش نموده، باز
1) الميـــزان، ج14، ص 168
دنبال چيزى مىرود كه آن را موافق خواستـهاش ببيند. اين وضع ايشان است در دنيا، و امّا در آخـرت همـه شئـون آن را از يـاد ايشــان مىبـرد.(1)
« وَ اِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ اَعْملَهُمْ... .» (48 / انفال)
زينت دادن شيطان عمل آدمى را به اين است كه به وسيله تهييج عواطف درونى مربوط به آن عمل در دل آدمى القاء مىكند كه عمل بسيار خوبى است، و در نتيجه انسان از عمل خود لذت مىبرد و قلبا آن را دوست مىدارد، و آن قدر قلب متوجّه آن مىشود كه ديگر فرصتى برايش نمىمــاند تــا در عـواقـب وخيــم و آثــار سوء و شــوم آن تعقلى كند.
در جنگ بدر، شيطان با گفتن جمله: «لا غالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ ـ امروز كسى نيست كه بر شما غلبه كند،» (48 / انفال) كفار را در آن چه كه تصميم گرفته بودند يعنى در قتال با مسلمين تشويق و خوش دل ساخته و در تكميل اين غرض گفت: « وَ اِنّى جارٌ لَكُمْ ـ من پناه شمايم!» (48 / انفال)
روز فرقان آن روزى بود كه شيطان رفتارى را كه مشركين در دشمنى با خدا و رسول و جنگ با مسلمين داشتند و آن رفتار را در آمادگى براى خاموش كردن نور خدا اعمال مىكردند در نظر ايشان جلوه داده و براى تشويق و خوش دل ساختن آنان مىگفت: «لا غالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ مِنَ النّاسِ ـ هيچ مردمى امروز نمىتوانند بر شما غلبه كنند،» و من هم خود پناه شمايم و دشمن شما را از شما دفع مىكنم، ولى وقتى دو فريق با هم رو به رو شدند مشركين مؤمنين را و مؤمنين مشركين را ديدند او ـ شيطان ـ شكست خورده و فرارى به عقب برگشت و به مشركين گفت: من چيزهائى مىبينم كه شما نمىبينيد. من ملائكه را مىبينم كه دارند براى كمك مؤمنين با عذابهايى كه شما را تهديد مىكند نـازل مىشوند. من از عذاب خدا مىترسم، و خدا شديدالعذاب است.(2)
«أِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ وَ الاَنْصابُ وَ الاَزْلمُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطنِ فَــاجْتَنِبُـوهُ...!» (90 / مـائـده)
«رِجْس» مانند نجس هر چيز پليدى را گويند. رجاست به معنى وصف پليدى است، مانند نجاست و قذارت كه عبارتند از پليدى يعنى حالت و وصفى كه طبايع از هر
چيزى كه داراى آن حالت و وصف است از روى نفرت دورى مىكنند. و پليد بودن اينهايى كه در آيه ذكر شده است از همين جهت است كه مشتمل بر وصفى است كه فطرت انسانى نزديكى به آن را براى خاطر آن وصفش جايز نمىداند. چون كه در آن هيچ خاصيّت و اثرى كه در سعادتش دخيل باشد و احتمال دهد كه روزى آن خاصيت از آن پليدى جدا شود، نمىبيند، كما اين كه چه بسا آيه شريفه «يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ... ـ از تو از خمر و قمار پرسند، بگو: در آن دو گناه بزرگى است و سودهائى است براى مردم، ولكن گناه آن دو بزرگتر از سودشان است،» (219 / بقره) هم اشارهاى به اين معنى داشته باشد، چون به طور مطلق گناه خمر و ميسر را بر نفع آنها غلبه داده، و هيچ زمانى را استثناء نكرده، و شايد از همين جهت پليدىهاى نام برده را به عمل شيطان نسبت داده، و كسى را با شيطان شريك در آنها نكرده، چه اگر در آنها جهت خيرى بود لابد از ناحيه غير شيطان بود. و آن غير شيطان با شيطان شريك مىشد. و در آيه بعد هم فرموده: « شيطان مىخواهد به وسيله همين پليدىها يعنى شراب و قمار بين شما دشمنى و كدورت به وجود آورد، و مانع شما از ذكر خدا و نماز شود!» (91 / مائده)
و نيز در آيات زيادى شيطان را براى انسان دشمن معرفى نموده كه هيچ گاه خير آدمى را نمىخواهد، و فرموده: « شيطان براى انسان دشمنى است آشكار!» (5 / يوسف) و نيز فرموده: «در لوح محفوظ دربــاره شيطــان چنيــن نوشتــه كه هر كس او را دوست بدارد مسلما او گمراهش مىكند.» (4 / حـج) و نيــز فــرمــوده: « نمىخوانند مگر شيطانى را كه در كفــر و عصيــان شـديـد است، خداوند لعنتش كرده،» (117 و 118 / نساء) لعنت خود را بــر او ثــابــت و او را از هـر خيـرى طـرد كـرده است.
رجس و شيطانى بودن شراب و ساير مذكورات در آيه از اين جهت است كه اينها كار آدم را به ارتكاب عمليات زشتى كه مخصوص به شيطان است مىكشانند و شيطان هم جز اين كارى ندارد كه وسوسههاى خود را در دلها راه داده و دلها را گمراه كند، و از همين جهت در آيه مورد بحث آنها را رجس ناميده، چه در آيات ديگرى هم گمراهى را رجس خوانده است.
سياق آيه فوق بيان جمله: «مِنْ عَمَلِ الشَّيْطنِ،» يا «رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطنِ،» است، و معنايش اين است كه اين كه گفته شد اين امور از عمل شيطانند يا هم رجس و هم از عمل شيطانند براى اين است كه شيطان هيچ غرضى از اين عمليات خود يعنى خمر و ميسر ندارد مگر ايجاد عداوت و بغضاء بين شما، و اين كه به اين وسيله شما را به تجاوز از حدود خدا و دشمنى با يكديگر وادار كند. و در نتيجه به وسيله همين شراب و قمار و انصاب و ازلام شما را از ذكر خدا و نماز باز بدارد، و اين كه عداوت و بغضا را تنها از
آثــار شـراب و قمـار دانستـه از اين جهـت است كــه اين اثـر در آن دو ظـاهـرتر است.
بعد از اين مىفرمايد «رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطنِ،» آنگاه رجس بودن آن را به وسيله كلمه «اِنَّما» حصر نموده و فرموده: اين عمليات جز اين نخواهد بود كه هر وقت واقع شوند رجــس و پليــد و عمل شيطانند. و شيطان هم جز اين كه به وسيله اينها بين شما عداوت و بغضا بينــدازد و شمــا را از نماز و ياد خدا غافل سازد غرض ديگرى ندارد، و سخن كوتاه، هيچ اميــدى بــه ايــن كــه روزى نفــع اين عمليــات از گنـاهـش چربيـده مبـاح شـونـد نيســت. (دقّت بفرمائيد)(1)
« زُيِّـنَ لِلنّـاسِ حُـبُّ الشَّهَـواتِ مِـنَ النِّســاءِ وَ الْبَنينَ وَ... .» (14/ آل عمران)
مقصود از «حبّ شهوات» فرو رفتن و دل بستگى به محبت آنهاست كه منسوب به شيطـان است ولى خـود حبّ فطـرى موجود در انسان به خداوند متعال منسوب است. اين شهوات امورى است كه براى بر پا داشتن حيات دنيا از آنها بهره برده مىشود.
منظور اصلى آيه بيان داشتن اصناف مختلف مردم نسبت به شيفتگى و عشق و مشتهيات دنيائى است، يعنى مىخواهد بيان كند كه:
ـ دستــهاى از مــردم تنهــا بــه عشــق بــازى با زنــان پــرداخته و جز انس و صحبــت آنــان و نــزديكــى و الفت آنها هدف ديگرى ندارند كه اين خود دنبالههايى پيــدا مىكند و به معــاصى بــزرگى منجر مىشود.
ـ دسته ديگرى تنها به محبّت پسران و زياد كردن آنها و استمداد جستن از ايشان، دلبستگــى دارند و در اين راه مىكـوشنـد. آنان به دختــران چنــدان علاقهاى ندارند.
ـ عده ديگر هدفشان را تنها و تنها جمع اموال قرار داده و بيشتر در گرد آوردن پولهاى طلا و نقره يا آن چه جاى آنها را بگيرد مىكوشند. اشخاصى كه اين جنون را در سر دارند و به جمع اثاث و اموال ديگر چندان اعتنائى ندارند مگر آن اندازه كه در حفظ پولها و نگه دارى آن دخيل باشد.
ـ مردمى ديگر اشتهاى خود را در فراهم نمودن اسبان و يا جمع كردن گاو و گوسفند و شتر و يا پرداختن به امور كشت و زرع مىبينند و تا جائى ممكن است از لذايذ و شهوات ديگر هم در اين راه دست بر مىدارند. و چه بسا كه سه قسم اخير يعنى علاقه به خيــل و انعــام و حــرث با هم جمـع شده و مورد عشـق يك فــرد قــرار
1) الميزان، ج11،ص 208
مىگيــرد.
اينها اقسام متعددى از شهوات بود كه مردم دسته دسته به يكى از آنها دل بستگى پيدا مىكنند و هر دسته همّ شان را مصروف همان كه مورد علاقه ايشان واقع شده قرار مىدهند، يعنى آن را اصل تمام لذايذ حياتى خويش پنداشته و شهوات ديگر را فرع آن مىدارند وكمتر كسى پيدا مىشود ـ يا شايد اصلاً پيدا نشود ـ كه تمام آنها را با يك نظر مســاوى و قصــد واحد بنگــرد و در عــلاقه و عشق به هر يك يك آنها معتدل باشد.
امّا جاه و منصب و رياست و صدارتى كه بعضــا مورد علاقه آدمى قرار مىگيرند در واقع امور موهومى است كه در قصــد و نظــر ثانوى مورد علاقه آدمى است و التذاذ به آنها التـذاذ شهــوى شمرده نمىشود.(1)
«يا اَيُّهَا النّاسُ كُلُوا مِمّا فِى الاَرْضِ حَلالاً طَيِّبا وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ!» (168 /بقره)
ـ «هــان اى مــردم از آن چــه در زميــن است بخــوريــد در حالى كه حـلال و طيّــب بـاشــد و گــامهــاى شيطــان را پيـروى مكنيــد كــه او شمــا را دشمنــى است آشكــار!»
كلمه «خُطُوات» به معناى «گام» يا فاصله ميانه دو پاى آدمى در حال راه رفتن است. خطوات شيطان، عبارت مىشود از امورى كه نسبتش به فرض شيطان، ـ يعنى اغواء به وسيلـه شـرك ـ نسبت گامهايى است كه يك رونده به سوى مقصد خود بر مىدارد.
بنــابــراين مــراد از آن امــورى خــواهــد بود كه نسبت به شرك و دورى از خدا جنبه مقدمه دارد.
كلمــه «يــأمــركــم» از امــر اســت، كه به معنــاى ايـن اسـت كه آمـر اراده خــود را تحميـل بـر مـأمـور كنـد، تـا مأمور آن چه را او خواسته انجام دهد، و امر از شيطــان عبارت است از وسـوسـه او، و ايـن كـه آن چـه را از انسان مىخواهد، به وسيله اخطار آن به قلب آدمى و جلوه دادن آن در نظر آدمـى، بر انسـان تحميل نمايد.
كلمه «سوء» به معناى هر چيزى است كه انسان از آن نفرت دارد، و درنظر اجتماع زشت مىآيد، و اين سوء در صورتى كه از حد بگذرد و از طور خود تجاوز كند، آنوقت مصداق فحشاء مىشود، و به همين جهت زنا را كه زشتىاش از حد بيرون
1) الميزان، ج5، ص 200
است،فحشاء مىگويند.
خداى تعالى در صدر اين دو آيه خطاب را متوجّه عموم كرد (نه خصوص مؤمنين) و اين بدان جهت بود كه حكمى كه در اين آيه به گوش مىرساند و بيانش مىكند، حكمى است كه مورد ابتلاى عموم مردم است.
جمله «كُلُوا مِمّا رَزَقَكُمُ اللّهُ حَلالاً طَيِّبا،» اباحهاى عمومى، و بدون قيد و شرط را آماده مىكند. چيزى كه هست جمله «وَ لاتَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ،» مىفهماند كه در اين ميان چيزهاى ديگرى هم هست كه نامش خطوات شيطان است، و مربوط به همين اكل حلال طيّب است، و اين امور، يا مربوط به نخوردن به خاطر پيروى شيطان است، و يا خوردن به خاطر پيروى از شيطان است. و چون تا اين جا معلوم نكرد كه آن امور چيست؟ لذا براى اين كه ضابطهاى به دست داده باشد، كه چه چيزهائى پيروى شيطان است، كلمه سوء، فحشاء و سخن بدون علم را خاطر نشان كرد و فهماند كه هر چيزى كه بد است يا فحشاء است، يا بدون علم حكم كردن است، و پيروى از آن پيروى شيطان است.
خداى تعالى هيچ روش و مشىاى را منع نكرده، مگر آن روشى را كه آدمى در رفتن بر طبق آن پاى خود را به جاى پاى شيطان بگذارد و راه رفتن خود را مطابق راه رفتن شيطــان كنــد. در اين صــورت اســت كه روش او پيروى گامهاى شيطان مىشــود.
ـ «اِنَّما يَأْمُرُكُمْ بِالسُّوءِ وَ الْفَحْشاءِ وَ اَنْ تَقُولُوا عَلَىاللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ!» (169 / بقره)
سوء و فحشاء در انجام عمل مصداق پيدا مىكند. در مقابل آن دو، قول بدون علم كه مربوط به زبان است. از اين مىفهميم كه دعوت شيطان منحصر است در دعوت به عملى كــه يــا ســوء است و يا فحشــاء و در دعــوت به گفتـن سخـن بـدون علـم و دليـل.(1)
«لاُزَيِّنَــنَّ لَهُــمْ فِـى الاَرْضِ وَ لاُغْـــوِيَنَّهُـمْ اَجْمَعيـــنَ اِلاّ... .» (39 / حجــر)
اين كه ابليـــس گفت: « لاَُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِى الاَْرْضِ،» منظورش اين است كه باطل يا گناهان را در نظر بشر زينت مىدهم.
«زينت دادن براى آنان در زمين،» اين است كه آدميان را در زندگى زمينى شان
1) الـميــــــــــــــزان، ج 2، ص 391
كه همان زندگى دنيا باشد فريب مىدهيم.
دلالت آيه اين است كه ابليس در كلام خود زمين را ظرف اغوا و تزيين و فريب دادن آدم و همسرش قرار داده است، پس فريب دادنش آدم و حوّا را به همين بود كه آن دو را به مخالفت امر ارشادى خدا وادار كند، و از بهشت بيرون نموده و زمين نشين شان سازد، تا قهرا صاحب فرزندانى شوند كه وى به اغواى همان مشغول گردد و آنان را از راه حق دور و از صراط مستقيم گم راه نمايد، و لذا مىبينيم خداى تعالى در آيه: «اى فرزندان آدم! شيطان شما را نفريبد چنان كه پدر و مادر شما را از بهشت بيرون كرد، لباس ايشان را از تنشان كند تا عورتهاشان را به ايشان بنماياند.» (27 / اعراف) مقصد ابليس را در اغواى آدم و همسرش برهنه شدن و متوجّه شهوت گشتن قرار داد.(1)
«زُيِّنَ لِلنّاسِ حُبُّ الشَّهَــواتِ مِنَ النِّســاءِ وَ الْبَنيــنَ وَ... .» (14 / آل عمران)
تزيين و آرايش دادن متاع و كالاى دنيا براى دو منظور و هدف تصور دارد: يكى آن تزيين و آراستنى كه به منظور رسيدن به آخرت و طلب كردن مرضات الهى است،تا آدمى در زندگى دنيوى با اعمال مختلفى كه در ناحيه «مال» و «جاه» و «اولاد» و «نفوس» و امثال آن انجام مىدهد، راه خشنودى خداوند را تحصيل كند و به قرب او فــائــز شود. اين قسم از تــزيين را خـداونـد به خودش نسبت داده است.
آيه شريفه: «اِنّا جَعَلْنا ما عَلَى الاَرْضِ زينَةً لَها ـ ما آن چه در روى زمين است زينت قرار داديم،» (7 / كهف) و هم چنين آيه شريفه: « قُلْ مَنْحَرَّمَ زينَةَاللّهِ الَّتى اَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَالطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْق ـ بگو چه كسى زينتهاى خدا را كه براى بندگانش آفريده حرام و از صــرف رزق حلال و پاكيزه منع نمود،» (32 / اعراف) را از اين قسم محسوب مىداريم.
ديگر آن تزيين و آرايشهايى مىباشد كه به منظور جلب قلوب آدميان نسبت به زخارف و زينتهاى دنيوى ترتيب داده شدهاند، تا دلهاى انسان را ربوده و از توجه به مبدأ و ياد و ذكر خداوندى باز دارد. اين نحوه از تزيين، تنها و تنها تصرّف شيطانى و مذموم مىباشد. و خداوند متعال هم در كلام خودش آن را منسوب به شيطان دانسته و بندگانش را هم از نزديكى به آن نهى فرموده است.
آيه: «وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطنُ ما كانُوا يَعْمَلُونَ ـ شيطان اعمال آنان را در نظرشان
1) الميزان، ج 23، ص 241
زينت داد،» (43 / انعام) و آيه: «زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ اَعْملَهُمْ ـ اعمال زشت آنان در نظرشان زيبا آمد،» (48 / انفال) و امثال آنها از ســايــر آيــاتى كه در همين زمينه ايراد شدهاند.(1)
«قــالَ فَبِمــاآ اَغْــوَيْتَنـى لاَقْعُــدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقيمَ... !» (16 / اعراف)
كلمــه «اغــواء» بــه معنــاى انــداختــن در غوايت و گمراهى است، البته گمراهى كــه تــوأم با هــلاك و خســران باشـد.
جمله «لاََقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقيمَ،» (16 / اعراف) به اين معنى است كه من بر سر راه راست تو كه آنان را به درگاهت مىرساند و منتهى به سعــادت آنان مىگردد مىنشينــم، كنــايه از ايــن كه مــراقــب آنــان هستيــم، هــر كــه را در ايــن راه ببينيــم اين قــدر وســوســــه مىكنــم تـــا از راه به در بــــرم.
جمله « ثُمَّ لاَتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ اَيْديهِمْ وَ مِنْخَلْفِهِمْ وَ عَنْ اَيْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمآئِلِهِمْ،» (17/اعراف) بيان نقشه و كارهاى اوست. مىگويد: ناگهان بندگانت را از چهار طرف محاصره مىكنم تا از راهت به در برم، و چون راه خدا امرى است معنوى، ناگزير مقصـود از جهـات چهار گانه نيز جهات معنوى خواهد بود نه جهات حسّى.
از آيه: «يَعِدُهُمْ وَ يُمَنّيهِمْ وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ اِلاّ غُرُورا،» (120 / نساء)
و آيه: «اِنَّما ذلِكُمُ الشَّيْطانُ يُخَوِّفُ اَوْلِياءَهُ،» (175 / آلعمران)
و آيه: «وَ لا تَتَّبِعُـــوا خُطُــواتِ الشَّيْطــــانِ،» (168 / بقــره)
و آيه: «اَلشَّيْطــانُ يَعِــدُكُمُ الْفَقْــرَ وَ يَـأْمُـرُكُمْ بِالْفَحْشاءِ،» (268 / بقره)
نيز مىتوان در اين باره چيزهائى فهميد و از آن استفاده كرد كه مقصود از «ما بَيْنَ اَيْديهِمْ ـ جلو رويشان» حوادثى باشد كه در زندگى براى آدمى پيش مىآيد، حوادثى كه خوشايند و مطابق آمال و آرزوهاى او، يا ناگوار و مايه كدورت عيش اوست. چه ابليس در هر دو حال كار خود را مىكند. مراد از «خلف ـ پشت سر» اولاد و اعقاب او باشد. چون انسان نسبت به آينده اولادش نيز آمال و آرزوها دارد و درباره آنها از پارهاى مكاره مىانديشد. آرى انسان بقا و سعادت اولاد را بقا و سعادت خود مىداند. انسان از حلال و حرام هر چه دارد همه را براى اولاد خود مىخواهد و تا بتواند آتيه آنان را تأمين نموده و چه بسا خود را در اين راه به هلاكت مىاندازد.
مقصود از «سمت راست» كه سمت ميمــون و نيــرومنــد آدمى است و ديـن
1) الميزان، ج5، ص 184
او بـاشد و از دست راست آمــدن شيطان به اين معنــا باشد كه وى آدمى را از راه ديندارى بىديــن كند، و او را در بعضى از امور دينى وادار به افراط نموده و به چيــزهــائى كه خداوند از آدمى نخواسته تكليف كند، و اين همان ضلالتى است كه خداوند آن را «اتّباع خطوات الشيطان،» نام نهاده است.
مراد از سمت چپ بى دينى باشد. به اين معنا كه فحشاء و منكرات را در نظر آدمى جلوه داده و او را به ارتكاب معاصى و آلودگى به گناهان و پيروى هوى و شهوات وادار سازد. (1)
«اَلشَّيْطــانُ يَعِــدُكُــمُ الْفَقْــرَ وَ يَــأْمُــرُكُــمْ بِالْفَحْشــاءِ وَ اللّــهُ يَعِــدُكُــمْ مَغْفِــرَةً مِنْــهُ وَ فَضْــلاً!»
(268 / بقره)
انتخاب مال خبيث براى انفاق خيرى براى انفاق گر ندارد، به خلاف انتخاب مال طيّب كه خير انفاق گر در آن است.
در خوددارى از انفاق مال طيب هيچ انگيزهاى ندارد جز اين فكر كه مضايقه در انفاق از چنين مالى، مؤثر در بقاء و قوام مال و ثروت است. اين طرز فكر باعث مىشود كه دلها از اقدام به چنين انفاقى دريغ كنند، به خلاف مال خبيث كه چون قيمتى ندارد و انفــاقــش چيــزى از مـاليت آنـان كـم نمىكنـد لـذا از انفـاقش مضـايقـه نمىكننــد.
اين يكى از وساوس شيطان است. شيطانى كه دوستان خود را از فقر مىترساند، با ايــن كه مــالــى را كه انسان در راه خدا مىدهد در مقابل، رضاى خدا را مىخرد، هم عـــوض دارد و هــم بهــــره.
آن كسى كه آدمى را بى نياز مىكند يا فقير مىسازد خداى سبحان است نه مال:«اَنَّهُ هُوَ اَغْنى وَ اَقْنى!» (48 / نجم)
خوددارى مردم از نفاق مال طيّب از آن جا كه منشأش ترس از فقر است و اين ترس خطاست لذا خداى تعالى با جمله «اَلشَّيْطانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ ـ شيطان شما را به فقر وعده مىدهد،» خطا بودن آن را روشن كرد. اين ترس و خوف، ترسى است مضّر، براى اين كه شيطان آن را در دل مىاندازد، و شيطان جز به باطل و ضلالت امر نمىكند. حال يا اين است كه ابتدائا و بدون واسطه امر مىكند، و يا با وسائطى كه به نظر مىرسد حق است، ولى وقتى تحقيق مىكنى در آخر مىبينى كه از يك انگيزه باطل و شيطانى سر در
1) الميـــــــزان، ج 15، ص40
آورد.
چون ممكن بود كسى توهّم كند كه ترس نام برده ترسى است به جا، هر چند از ناحيه شيطان باشد، لذا براى دفع اين توهم دو موضوع را اضافه كرد. اوّل اين كه فرمود: «وَ يَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشاءِ ـ شما را به فحشا امر مىكند،» يعنى هرگز از شيطان توقع نداشته باشيد كه شما را به عملى درست بخواند، او جز به فحشاء نمىخواند، پس خوددارى از نفاق مال طيّب به انگيزه ترس از فقر هرگز عملى به جا نيست زيرا اين خوددارى در نفوس شما ملكه امساك و بخل را رسوخ مىدهد و به تدريج شما را بخيل مىسازد، در نتيجه كارتان به جائى مىرسد كه اوامر الهى مربوط به واجبات مالى را به آسانى رد كنيد، و اين كفر به خداى عظيم است، و هم باعث مىشود شما مستمندان را در مهلكه فقر و مسكنت بيفكنيد. و از اين راه نفوسى تلف و عرضهايى هتك گردد، و بازار جنايت و فحشـــا رواج يــابـد.
موضوع دوم اين است كه فرمود: «وَ اللّهُ يَعِدُكُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَ فَضْلاً ـ خداوند به مغفرت از جانب خود افزونى وعدهتان مىدهد،» و اين در جمله خداى تعالى اين نكته را بيان نموده كه در اين مورد حقى است و باطلى و شق سوّم ندارد. حق همان طريق مستقيم است كه از ناحيه خداى سبحان است و باطل از ناحيه شيطان است. خداى تعالى تذكر مىدهد كه: اين خاطره كه از ناحيه خوف به ذهن شما خطور مىكند ضلالتى است از فكر، براى اينكه مغفرت پروردگار و آن زيادت كه خدا در آيات قبلى ذكر كرد هر دو پــــاداش بــــذل از امـــوال طيّــب است، و مـــال خبيــث چنيـن پـاداشى نـــدارد.(1)
«اَلذيــنَ يَــأْكُلُونَ الرِّبــا لا يَقُـومُـونَ اِلاّ كَما يَقُومُ الَّذى يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطانُ مِنَ الْمَــسِّ!»(275 / بقـره)
«كسانى كـه ربـا مىخـورند چنــان بــه امــور خــود اقــدام مىكنند كه شخص ممسوس شيطان مىكند!»
كلمه «خبط» بهمعناى كج و معوج راه رفتن است. انسان در زندگىاش راهى مستقيم دارد كه نبايد از آن منحرف شود چون او نيز در طريق زندگى خود و بر حسب محيطى كه در آن زندگى مىكند حركات و سكناتى دارد، افعالى داراى نظام دارد، كه نظام آن را احكام اعتقادى عقلائى معين مىكند، و انسان افعال خود را با نظام تطبيق مىدهد، هم كارهاى فردى و هم كـارهاى اجتماعى خودش را.
1) الميزان، ج4، ص 344
طريقى كه خداى تعالى بشر را به آن هدايت كرده، و با نيروئى كه در او به وديعت نهاده يعنى نيروى تشخيص بين خير و شرّ و نافع و مضّر و خوب و بد، مستقيم آن را از غيرمستقيم تشخيص مىدهد.
اين وضع انسان معمولى است، امّا انسانى كه ممسوس شيطان شده، يعنى شيطان با او تماس گرفته و نيروى تشخيص او را مختل ساخته، او ميان خوب و بد و نافع و مضّر و خير و شرّ را تشخيص نمىدهد. حكم هر يك از اين موارد را در طرف مقابل آن جارى مىسازد. (مثلاً به جاى اين كه خير و نافع و خوب را ستايش كند، زشتىها و شــرور و مضــرّات را مىستــايـد و يــا ديگــران را بـه ســوى آن دعـوت مىكنــد.)
اين بدان جهت نيست كه معناى خوبى و خير و نافع را فراموش كرده و نمىداند كه خوب و بد كدام است، براى اين كه هر چه باشد انسان است و اراده و شعور دارد و محال است كه از انسان غير افعال انسانى سر بزند بلكه از اين جهت است كه زشتى را زيبائى و حسن را قبح و خير و نافع را شرّ و مضرّ مىبيند. پس او در تطبيق احكام و تعيين موارد دچار خبط شده است. براى او عادى و غير عادى به هم مخلوط شده و نمىتواند اين را تشخيص دهد، عادى آن عملى است كه او عادى بداند و غير عادى آن عملى است كه او غير عادى تشخيص دهد، پس در نظر او عادى و غير عادى يكى است بدون اين كه اين بر آن مزيّتى داشته باشد، پس او هيچ وقت مشتاق آن نيست كه از خلاف عادت به حال عادى برگردد. (دقت فرمائيد!)
معاملات ربــوى، رباخوار را در آخر دچار اين خبط مىكند كه فرقى ميان معامله مشروع يعنى خــريــد و فــروش، و معامله نامشروع يعنى ربا نگذارد. وقتى به او بگويند دست از ربا بردار و به خريد و فروش بپرداز بگويد چه فرقى هست بين ربا و بيع، و چه مزيّتى بيع بر ربا دارد تا من ربا را ترك كنم و به خريد و فروش بپردازم لذا خداى تعالى به همين كلمه رباخواران ـ ذلِكَ بِاَنَّهُمْ قالُوا اِنَّمَا الْبَيْعُ مِثْلُالرِّبا ! (275/بقره) ـ استــدلال كــرده بر خبــط آنان.
اين استدلالى است قوى و به جا، براى اين كه ربا تعادل و موازنه ثروت را در جامعه بــه هــم مىزنــد، و آن نظــامى را كه به هــدايـت فطـرت الهى بايد در جامعه حاكم باشد مختل مىسازد.(1)
«وَ اتَّبَعُــوا مـا تَتْلُـوا الشَّيـاطيـنُ عَلـى مُلْـكِ سُلَيْمــانَ وَ ما كَفَرَ سُلَيْمانُ وَلكِـــنَّ الشَّيــاطيـنَ كَفَـرُوا
1) الميـــزان، ج4، ص 375
يُعَلِّمُـونَ النّـاسَ السِّحْــرَ... .» (102 / بقــره)
ـ يهوديان آن چه را كه شيطانها به نادرست به سلطنت سليمان نسبت مىدادند پيروى كردند در حالى كه سليمان با سحر سلطنت را به دست نياورده و كافر نشده بود ولكن شيطانها بودند كه كافر شدند و سحر را به مردم ياد مىدادند، و نيز يهوديان آن چه را كه بر دو فرشته بابل هاروت و ماروت نازل شده بود به نادرستى پيروى مىكردند چون آنها به احدى سحر تعليم نمىدادند مگر بعد از آن كه زنهار مىدادند كه ما فتنه و آزمايش هستيم مبادا اين علم را در موارد نامشروع به كار بندى و كافر شوى. ولى يهوديان از آن دو نيز چيزهائى را از اين علم گرفتند كه با آن ميان زن و شوهرها را به هم مىزدند، هر چند كه جز به اذن خدا به كسى ضرر نمىزدند ولى اين بود كه از آن دو چيزهائى آموختند كه مايه ضررشان بود و سودى برايشان نداشت با اين كه مىدانستند كسى كه خريدار اين گونه سحر باشد آخرتى ندارد و چه بد بهائى بود كه خود را در قبال آن فروختند اگر مىدانستند.
از آيه شريفه بر مىآيد كه سحر در ميان يهود امرى متداول بوده، و آن را به سليمان نسبت مىدادند. چون مىپنداشتند كه سليمان آن سلطنت و ملك عجيب را، و آن تسخير جن و انس و وحش و طير را، و آن كارهاى عجيب و غريب و خوارقى كه مىكرد، به وسيلــه سحــر كــرد. يك مقــدار از سحر خود را هم به دو ملك بابل يعنى هـاروت و ماروت نسبت مىدهند.
قرآن هر دو سخن ايشان را ردّ مىكند و مىفرمايد سليمان آنچه را مىكرد به سحر نمىكرد. حال آن كه سحر كفر به خداست و تصرّف و دست اندازى در عالم به خلاف وضع عادى آن است. داستان ساحرى سليمان نبى از خرافات كهنهاى است كه شيطانها از پيش خود تراشيده و بر اولياى انسى خود خواندند و با اضلال مردم و سحر آموزى به آنان كافر شدند.
مــراد از شيطــانها طــائفهاى از جــن است. مىدانيـم اين طـائفــه در تحت سيطره سليمان قرار گرفته و شكنجه مىشدند، و آن جناب به وسيله شكنجه آنها را از شـرّ و فسـاد بـاز مىداشته است.
دنباله آيه مىفرمايد:
ـ اگر اين طائفه از يهود به جاى اين كه دنبال اساطير و خرافات شيطانها را بگيرند، دنبال ايمان و تقوى را مىگرفتند برايشان بهتر بود، و اين تعبير خود دليل بر اين است كه كفرى كه از ناحيه سحر مىآيد، كفر در مرحله عمل است، مانند ترك زكات، نه كفر در مرتبه اعتقاد. يهود در مرحله اعتقاد ايمان داشتند ولكن از آنجايى كه در مرحله
عمل تقوى نداشته و رعايت محارم خدا را نمىكردهاند، اعتنائى به ايمانشان نشده، و از كافرين محسوب شدهاند.
ـ «لَمَثُـــوبَـــةٌ مِـنْ عِنْــدِ اللّــهِ خَيْـــرٌ لَـــوْ كــانُـــوا يَعْلَمُــونَ!» (103 / بقــره)
يعنى منافعى كه نزد خداست بهتر است از آن منافعى كه ايشان از سحر مىخواهند و از كفــر مىجـويند. (دقّت فرمائيد)(1)
«وَ اتَّبَعُــوا ما تَتْلُــوا الشَّيــاطيــنُ عَلى مُلْكِ سُلَيْمانَ وَ ما كَفَرَ سُلَيْمانُ وَلكِــنَّ الشَّيــاطيــنَ كَفَــرُوا يُعَلِّمُــونَ النّاسَ السِّحْـــرَ... .» (102 / بقره)
روايات مربوط به تصرّفات ابليس و اين كه چگونه در شعور آدمى تصرّف مىكند بسيار است. اين روايات دو قسمند: يكى رواياتى كه تصرّفى از تصرّفات ابليس را بدون تفسيــر ذكــر مىكنــد، و يكى روايــاتى كه تصــرّفى از تصرّفات وى را ذكر نموده و تــا انــدازهاى آن را تفسيــر مىكنـــد.
از جملــه روايـــــات دستــه اول:
ـ دستمال گوشت را در خانه نگذاريد كه جاى شيطان است، و خاك در پشت در نريزيد كه شيطان آن جا منزل مىكند.
ـ بــر بــالاى هر پلــى شيطــان است، پس هــر وقــت به آن جــا عبــورت افتــاد بگــــو بســم اللّــه تــا شيطـــان از تـــو دور شـــود.
ـ خانـه شيطان در خانههاى شما تار عنكبوت است.
ايستاده آب مياشام و در آب راكد بول مكن، و دور قبر مگرد، و به تنهايى در خانهاى بسر مبر، و با يك لنگه كفش راه مرو، زيرا در اين احوالى كه گفته شد شيطان از هر حال ديگـر به ســوى بنــدگــان خــدا شتـابــانتــر اسـت.
ـ هـر چيـزى كه از مــال حــرام به دست بيـايـد شيطــــان در آن شــريـك اســت.
ـ هر كه در حال مستى بخوابد عروس شيطان است.
روايت قســم دوم:
1) الميزان، ج2، ص 28
ـ غضب آتشى است كه شيطان در دل آدمى روشن مىكند. شيطان در درون آدمى مـاننـد خـون جـريـان دارد، پس مجــارى او را با گـرسنگـى تنگ كنيد.
ـ سرمه شيطان خواب و شربتش غضب و مكيدنىاش دروغ است.(1)
1) الميزان، ج 15، ص 87
«...اِنَّــهُ يَــريكُـمْ هُـوَ وَ قَبيلُـهُ مِـنْ حَيْـثُ لا تَـرَوْنَهُـمْ... .» (27 / اعــــراف)
ـ شيطان و دسته وى شما را از آن جائى مىبينند كه شما نمىبينيد. اين جمله مىفهماند راه نجات از فتنههاى ابليس بسيار باريك است، زيرا وى از جائى كار انسان را مىسازد و طورى به انسان نزديك مىشود و او را مىفريبد كه خود او نمىفهمد. آرى انســان غيــر از خــود كسى را سراغ ندارد كه به جانب شرّ دعوت و به سوى شقــاوت راهنمـائىاش كنـد.(1)
«...اِنَّهُ يَريكُمْ هُوَ وَقَبيلُهُ مِنْ حَيْثُ لاتَرَوْنَهُمْ... !» (27/اعراف)
ـ «هان اى بنى آدم زنهار كه شيطان فريبتان ندهد چه او و نفرات او شما را مىبينند از جائى كه شما آنان را نمىبينيد!»
دعوت شيطان نظير دعوت يك انسان از ديگرى به گفتن او و شنيدن آن ديگرى نيست، بلكــه به طــورى است كه داعــى (شيطــان) مـدعـو (انســان) را مىبيند، ولكن مــدعــو داعــى را نمىبينــد.
آيه شريفه «مِـنْ شَـرِّ الْوَسْـواسِ الْخَنّاسِ. اَلَّذى يُوَسْوِسُ فى صُدوُرِالنّاسِ مِنَالْجِنَّةِ وَ
1) الـميـــــــــــزان، ج15، ص 98
النّاسِ،» (4 و 5 / نـاس) صـريحـا مىفـرمـايـد: عمليـات شيطـان به تصرّف و القــاء در دلهــاست. از اين راه اسـت كـه انســان را بـه ضــلالت دعـــوت مىكنــد.
از آيات بيش از اين استفاده نمىشود كه شيطان تنها در افكار آن هم در بعضى از موارد تسلّط دارد و بس. و اگر هم در روايتى داشت شيطان مجسّم شده و چيزى را ساخته يا ساختن آن را به بشر ياد داده بيش از اين دلالت ندارد كه براى فكر بشر مجسّم شده، و در فكرش تصرّف كرده باشد.(1)
« مِنْ شَـرِّ الْوَسْـواسِ الْخَنّاسِ. اَلَّذى يُوَسْوِسُ فى صُدوُرِالنّاسِ مِنَالْجِنَّةِ وَ النّاسِ!»(4تا6/ نــاس)
ـ « بگــو پنــاه مىبــرم به پـروردگـار مــردم، فـرمـانــرواى مـــردم، معبـــود مــردم! از شرّ وسوسه گر نهانى، كه در دل مردم وسوسه مىكند، چه آنها كه از جنس جناند و چـــه آنهــا كــه از جنـس انســـاننـــد!»
كلمه «خَنّاس» به معناى اختفاى بعد از ظهور است. شيطان را از اين جهت خناس خوانده كه لايزال آدمى را وسوسه همى كند، و به محضى كه انسان به ياد خدا مىافتد پنهان مىشود و عقب مىرود، باز همين كه انسان از ياد خدا غافل مىشود جلو مىآيد و به وسوسه مىپردازد.
مراد از «صُدوُرِالنّاسِ» محل وسوسه شيطان است. چون شعور و ادراك آدمى به حسب استعمال شايع، به قلب آدمى نسبت داده مىشود، كه در قفسه قرار دارد، و قرآن هــم در اين بــاره فـرمـوده: «ولـى دلهايـى كه در سينـههاست كـدر مىشود!» (46 / حج)
در جمله «مِنَالْجِنَّةِ وَ النّاسِ،» به اين معنا اشاره شده كه بعضى از مردم كسى است كه از شدت انحراف، خود شيطانى شده و در زمره شيطانها قرار گرفته است. همچنان كــه قـرآن در جـاى ديگـر نيـز فـرمـوده: «شَياطيـنَ الاِْنْـسِ وَ الْجِنِّ.» (112 / انعام)(2)
«...فَيَكيــدُوا لَـكَ كَيْـدا اِنَّ الشَّيْطـانَ لِلاِنْسـانِ عَـدُوٌّ مُبيــنٌ!» (5 / يـوسف)
ـ يعقوب به يوسف فرمود: پسرك عزيزم، داستان رؤياى خود را براى برادرانت شرح مده، زيرا به تو حسادت مىورزند، و از تو در خشم شده، نقشهاى براى نابوديت مىكشنــد. شيطــان هــم از هميــن معنــا استفاده كرده فريب خود را به كار مىبندد، يعنى به دلهاى آنان راه يــافتــه و نمىگــذارد از كيد بر تو صرف نظر كنند، چه شيطان بر آدميان دشمنى است آشكـار.
دليل اين كه دلهاى برادران يوسف سـرشـار از كينــه و دشمنى با وى بود اين اسـت كـه يعقـوب عليهالسلام در جـواب يـوسـف نفـرمـود: من مىترسم دربارهات نقشه شـومى بريزند و يا ايمـن نيستـم از اين كه نـابـودت كننـد، بلكه فرمود نقشه مىريزند.
علاوه بر اين كلام خود را با جمله « شيطان بر آدميان دشمنى است آشكار!» تعليل و تأكيد كرد و خاطر نشان ساخت كه كيد برادران غير از كينههاى درونى يك سبب خارجى دارد كه كينه آنان را دامن زده و آتــش دلهــايشــان را تهييج مىكند تا آن حسد و كينه اثر خود را كرده باشد، و او شيطــانى است كه از روز نخست دشمن انسان بوده و حتى يك روز هم حاضر به ترك دشمنــى نشــده، و دائما با وسوسه و تسويلات خود آدميان را تحــريك مىكنــد كه از صــراط مستقيم و راه سعادت به سوى راه كج و معــوجــى كه بــه شقــاوت دنيا و آخرت آدمى منتهى مىشود منحرف شود. آرى شيطــان با همين وســوسههاى خود، ميان پدرها و فرزندان را بر هم زده و دوستان يك جــان در دو بــدن را از هــم جــدا مىكنــد و مــردم را گيـج و گمـراه مىسازد.(1)
« فَوَكَزَهُ مُوسى فَقَضى عَلَيْهِ قالَ هذا مِنْ عَـمَلِ الشَّيْطانِ... !»(15 / قصص)
معناى جمله اين است كه: «موسى عليهالسلام آن دشمن را با لطمهاى دفع كرد و او با همان لطمه بمـرد، موسى با خود گفـت ايـن از عمل شيطان بود كه او دشمنى است گمراه كننده آشكار!»
و اين كه آن را به نوعى نسبت داد به عمل شيطان و صريحا نفرموده « اين عمل
1) الميزان، ج21، ص 128
شيطان است،» بلكــه فـرمـود: « اين از عمـل شيطـان اسـت!» اين معنـى را افـاده مىكنـد كه اين كتـككـارى كه ميـان آن دو (مـرد اسـرائيلـى و مـرد قبطـى) اتفاق افتاده بود، از جنس عملــى است كه به شيطــان نسبت داده مىشــود و يا از عمـل شيطان نـاشـى مىگــردد، چون شيطان است كه ميان آن دو عداوت و دشمنى افكنده و به كتككــارى يك ديگر وادارشان كرد، و كار بدان جا منجر شد كه موسى مداخله كند، و مــرد قبطــى به دست او كشته شود و موسى در خطر و گرفتارى سختى دچار شود. موسى متوجه مىشود، در لطمهاى كه به آن قبطى زد، لطمهاى كه باعث مرگ او شد، اشتباه كرده است ولى اين وقوع در اشتباه را به خدا نسبت نمىدهد. براى اين كه خداىتعالى جز به سوى حق و صواب راه نمىنمايد، لذا حكم كرد به اين كه اين عمل منسوب است به شيطان.
و اين عمل موسى، يعنى كشتن قبطى، هر چند نافرمانى موسى نسبت به خداى تعالى نبود، براى اين كه اوّلاً عمدى نبود و ثانيا جنبه دفاع از مرد اسرائيلى داشت، و مرد كافر و ظالمى را از او دفع كرد، ولكن در عين حال اين طور هم نبوده كه شيطان در آن هيچ مداخلهاى نداشته باشد، چون شيطان همان طور كه از راه وسوسه آدمى را به گناه و نافرمانى خدا وا مىدارد، و هم چنين او را به هر كار مخالف صواب نيز وادار مىكند، كارى كه گناه نيست، لكن انجامش مايه گرفتارى و مشقت است. هم چنان كه آدم و همســرش را از راه خــوردن آن درخــت ممنــوع، گــرفتار نمود، و كار آنان را بدان جا كشانيد كه از بهشت بيرون شوند. پس در حقيقت جملــه ـ « هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ!» اظهار انزجار مـوسـى عليهالسلام است از آن چه واقـع شد.(1)
«وَ اِمّا يُنْسِيَنَّــكَ الشَّيْطـنُ فَـلا تَقْعُـدْ بَعْـدَ الذِّكْـرى مَـعَ الْقَـوْمِ الظّـلِميــنَ!» (68 / انعام)
معناى كلام اين است كه:
ـ حتى اگر نهى ما را فراموش كردى و شيطان آن را از يادت برد و بعدا به يادت آمد باز هم نمىتوانى در امتثال نهى، سهل انگارى نموده و هم چنان (در مجلس كسانى كه آيات خدا را مسخره مىكنند،) بنشينى، بلكه همين كه يادت آمد بايستى برخيزى، چه سزاوار مردان با تقوى نيست كه با مسخره كنندگان آيات خدا همنشين شوند. اين خطابى كه در آيه شريفه است خطاب به نبىّ اكرم صلىاللهعليهوآله است، ولكن مقصود در حقيقت ديگرانند، زيرا انبياء عليهالسلام نه تنها از گناهان بلكه حتى از فراموشى احكام
1) الـميــــــزان، ج31، ص 28
خداوندى هم مبرّا هستنــد. غــرض اصلى از اين خطــاب و مخاطبين واقعى آن، امت اسلام است.(1)
«وَ قــالَ...اذْكُــرْنـى عِنْـدَ رَبِّـكَ فَـأَنْسهُ الشَّيْطنُ ذِكْرَ رَبِّه... .» (42 / يوسف)
معنى آيه اين است كه يوسف به آن كسى كه مىپنداشت كه او به زودى نجات مىيابد گفت: كه مرا در نزد خدايگانت ياد آورى كن، و خلاصه چيزى به او بگو كه عواطف او را تحريك كنى شايد به وضع من رقّتـى كنـد و مـرا از زنـدان بيـرون بياورد.
معناى جمله «فَأَنْسهُ الشَّيْطنُ ذِكْرَ رَبِّه،» اين است كه شيطان از ياد رفيق زندانى يوسف محو كرد كه نزد اربابش از يوسف سخن به ميان آورد، و همين فراموشى باعث شد كه يوسف چند سالى ديگر در زندان بماند.(2)
«...كَـالَّـذِى اسْتَهْـوَتْـهُ الشَّيطيــنُ فِـى الاَرْضِ حَيْــرانَ... !» (71 / انعـــام)
در آيه فوق مثال زده است به انسان متحيّرى كه در كار خود سرگردان است، و در باره سعادت خود عزم راسخى ندارد، و لذا بهترين راه سعادت و مستقيمترين راه رسيدن به هدف را كه قبل از او هم كسانى آن راه را پيموده و به هدف رسيدهاند ترك مىگويند، آن گاه سرگشته و حيران مانده و شيطانها محاصرهاش نموده و به سوى هلاكتش مىخوانند، هر چه هم كه ياران هدايت يافتهاش بر او بانگ مىزنند و به سوى هدايت دعوتش مىكنند قبول نمىكند، و در عين اين كه بر سر دو راهى سقوط و نجات قــرار گـرفتــه نمـىفهمـــد تكليفــش چيســت.
ـ «قُلْ اِنَّ هُدَى اللّهِ هُوَ الْهُدى!» (120 / بقره)
يعنــى اگــر امــر دايــر شود بين دعــوت خــداى سبحــان كه موافق فطرت است و همين فطرت آن را هدايت حقّه الهــى مىدانــد، و بين دعــوت شيــاطين كه همان پيروى هواى نفس و بازيچه گرفتن دين است، البته هدايت حقيقى همان هدايت خداوندى است، نه آن ديگرى.(3)
«... وَ لا تَجِدُ اَكْثَرَهُمْ شاكِرينَ !» (17/اعراف)
« ... و اكثــرشـان را سپـــاسگـزار نخـــواهـى يــافــت!»
از آنجايى كه مورد گفتار ابليس و تهديدش به انتقام خصوص بنىآدم بود و قسم خورد كه غرض خلقت آنان را كه همان شكر است در آنان نقض نموده و از بين مىبرد و آنان را به جاى شكر وادار به كفران مىسازد. خداى تعالى در جوابش پيروانش را هم با او شـريـك ساخته و فرمود: «جهنّم را از همگى شما يعنى از تو و از پيروانت پر مىكنم!» (85/ص)
در اين جمله خداى تعالى از در منّت و رحمت جميع پيروان ابليس را ذكر نفرموده، بلكــه فـرمـود: «از شمـا» و اين خود اشعــار به تبعيــض دارد.(1)
« وَ اِنْ يَـدْعُـونَ اِلاّ شَيْطـانـا مَـريـدا... .» (117 / نساء)
«مَريد» يعنى كسى كه از هر گونه خيرى به طور كلّى، عارى است. «دعوت» كنايه است از عبادت زيرا اصولاً عبادت براى دعوت بر رفع حاجت در بين مردم پيدا شده است.
معنى جمله به اين بر مىگردد كه، مردم هر معبودى را به جاى خدا بپرستند، در حقيقت شيطان را پرستيده و خواندهاند، چون اطاعت او را كردهاند.
ـ « وَ قالَ لاَتَّخِـذَنَّ مِنْ عِبـادِكَ نَصيبا مَفْرُوضا !» (118 / نساء)
ـ « و او به خــدا گفتـه كه من از بنـدگـان تـو بهـره وافـى خواهـم گرفت!»
ـ «وَ لاَُضِلَّنَّهُمْ وَ لاَُمَنِّيَنَّهُمْ.. !»
ـ «و گمــراهشــان خــواهــم ســاخــت و به خيالات و آرزوهاى باطلشان خواهم فريفت و دستورشان خواهم داد كه گوشهاى چهارپايان را بشكــافـنـد و دستورشان خواهم داد كه آفــرينش خــدا را تغييــر دهنـد (و حكــم فطــرت را زيــر پــا گذارند) !» (119 / نساء)
همه اين كارهايى كه در اين آيه ذكر شده، ضلال و گمراهى است و خدا با همه اينها كلمه اضـلال را ذكـر كرده است.
و خلاصه گفتار شيطان اين است كه: من بندگانت را به وسيله عبادت غير خدا و
1) الـميزان، ج 15، ص 44
ارتكاب معاصى، گمراه مىكنم و آنان را مىفرمايم كه به آرزوها و خيالات باطل، مشغول گردند و از اشتغال به شئون واجب و امور مهم زندگى، رو گردان شوند و دستورشان مىدهم كه گوشهاى چهار پايان را سوراخ كنند و آن چه را خدا حلال كـرده بـر خـود حـرام سـازند و دستـورشـان مىدهـم كه خلقت خـدا را تغييــر دهنـد.
اين تغيير خلقتى كه شيطان از آن نام مىبرد منطبق بر كارهائى نظير بريدن اعضاى مختلف بدن، و هم جنس بازى است. بعيد نيست كه مراد از تغيير خلقت خدا خارج شدن از حكم فطرت و ترك دين حنيف باشد.
آنگاه خدا دعوت شيطان يعنى اطاعت دستورات شيطان را، سر پرست گرفتن شيطــــان شمــــرده، مـىفـرمــايـد:
ـ «هر كس به جاى خدا شيطان را سر پرست خويش گيرد، به طور آشكار ضرر كرده است!» (119 / نساء)(1)
« يَعِـــدُهُــمْ وَ يُمَنّيهِـمْ وَ مـا يَعِـدُهُـمُ الشَّيْطـانُ اِلاّ غُـرُورا !»(120 / نســاء)
« شيطـان آنها را وعـده مىدهـد و در آرزوهـاى دروغ مىبـرد و وعـده شيطــان چيزى جز فريب نيست!»
«مواعيد» يعنى وعدههاى دروغ، عبارت است از وسوسههاى بلاواسطه شيطان، و «امانى» يعنى آرزوهاى باطل، عبارت از آفريدههاى خيال است كه قوه واهمه از آن لذّت مىبـرد و متفـرع بر وساوس شيطانى است و لذا بعد مىفرمايد: «وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ اِلاّ غُرُورا،» كه تنها «وعده» شيطان را «فريب» ناميده و نامى از «امانى» يعنى آرزوهائى كه شيطان به وجـود آورده نبـرده، زيـرا امـانى و آرزوهـا متفـرع بـر وعده و فريب شيطــان اســت.
و سپس خــدا عـاقبـت حــال مـردمى را كه فـريـب شيطان را مىخورند ذكر مىكند و مىفــرمــايـد:
«جايگاه اينان جهنّم است كه راه فرارى از آن پيدا نمىكنند!» (121 / نساء)
آن گاه حال مؤمنين را كه نقطه مقابل حال پيروان شيطان است ذكر مىفرمايد:
«كسانى كه ايمان آورده و عمل شايسته انجام دادهاند، به زودى آنان را به بهشتهايى مىبريم كه نهرها از زير آن جارى است و هميشه آن جا خواهند بود!»
(122 / نساء)
1) الميــــــــــــــــــزان، ج 9، ص 133
ـ « وَعْــدَ اللّــهِ حَقّــا وَ مَـنْ اَصْـدَقُ مِـنَ اللّــهِ قيــــلاً!» (122 / نساء)
اين در مقابل آيه پيش كه وعده شيطان را فريب مىنامد مىگويد: وعده خدا حق و گفـتار او راست است.(1)
«...وَ لَوْلا فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لاَتَّبَعْتُمُ الشَّيْطانَ اِلاّ قَليلاً!» (83 / نساء)
اين آيات كه در مذمّت مؤمنين ضعيف الايمان نازل شده و آنان را بر كارهائى كه كــردهانــد ســرزنـش مىكنــد.
خيلى واضح به نظر مىرسد كه اين آيات اشاره به داستان بدر صغرى باشد كه «ابوسفيان» مردى به نام «نعيم بن مسعود الاشجعى» را به مدينه فرستاد تا خوف و وحشـت را بيـن مـردم بسـط دهد و آنـان را از رفتن به بدر منصرف و دلســرد سازد.
پس مــراد از «اتبـاع شيطان» كه در آيـه ذكـر شده عبـارت از تصـديق اخبارى اسـت كــه «نعيـم» بــا خـود آورده و پيـروى كــردن از او و تخلـف از رفتـن به بـدر.
جريان از اين قرار بود: «نعيم» به مؤمنين خبر مىداد كه ابوسفيان جمعيتها گرد آورده و لشكرها تجهيز كرده، از ايشان بترسيد و خود را در ميان جنگ عمومى و سخت نيندازيد. اين حرف، در دلهاى مردم تأثير مىكرد و از اين كه به وعده گاه خود در بدر بروند تعلّل مىكردند و غير از پيغمبر و پارهاى از نزديكان خصوصى حضرت كسى از تأثير اين حرفها سالم نمانده بود. مراد از « اِلاّ قَليلاً،» پيغمبر صلىاللهعليهوآله و اصحاب اويند. خلاصه مردم جز يك عده كم همگى متزلزل شده بودند ولى بعدا به همين عده كم پيوستند و به ميدان جنگ رفتند.(2)
« اِنَّمـــا ذلِكُــــمُ الشَّيْطـــانُ يُخَـــوِّفُ اَوْلِيـــاءَهُ... .» (175 / آل عمـــران)
ـ «اين شيطان است كه دوستان خود را مىترساند. از آنان نترسيد و اگر اهل ايمانيد از من بترسيد!»
ظاهر اين است كه مورد اشاره در آيه همان مردمى هستند كه با ملاقات و گفتارهاى خود، روحيه مؤمنين را تضعيف نموده و مىگفتند آن چه را كه مىگفتند. و اينجا مواردى است كه قرآن كلمه شيطان را بر انسان اطلاق نموده است. چنان كه
همين مطلب از آيه « مِنْ شَرِّ الْوَسْـواسِ الْخَنّاسِ. اَلَّذى يُوَسْوِسُ فى صُدوُرِالنّاسِ مِنَالْجِنَّةِ وَالنّاسِ!» (4 تا 6 / ناس) نيز ظـاهـر مىشــود و مطلب تأكيد مىشود به آيه بعد كه مىفرمايد: ـ « فَلا تَخافُوهُمْ !» ـ يعنى متــرسيـد از اين مردمى كه با گفتارهاى خود مشغول ســمپـاشى هستنـد، زيــرا آنــان شيطــانند.(1)
« اِنَّ الشَّيْطانَ لَكُمْ عَدَوٌّ...!» (6 / فاطر)
مراد از دشمنى شيطان اين است كه او به جز اغواء و گمراه ساختن انسانها، كارى ندارد، و تمامى همّ او در اين است كه نگذارد حتى يك انسان به سعادت زندگى و حسن عاقبت برسد. مراد از اين كه فرمود: «فَاتَّخِذُوهُ عَدُوّا ـ شما هم او را دشمن خود بگيــريــد!» اين است كه از پذيرفتن دعوتش به سوى باطل اجتناب كنيد، و او را در آن چه به عنــوان دايــه مهـربـانتر از مــادر به شمـا پيشنهــاد مىكنـد اطــاعـت مكنيـد.
ـ «وَ لا يَغُرَّنَّكُم بِاللّهِ الْغَرُورُ!» (5 / فاطر)
معناى اين كه فرمود ـ «زنهار غرور شما را به خدا مغرور نكند!» اين است كه شيطان نظر مردم را يك سره به حلم و عفو خدا از يك سو، و به مظاهر امتحان و استدراج و كيدش از سوى ديگر، متوجه سازد. از يك سو به ايشان تلقين كند كه خدا حليم و بخشنــده اســت. و از ســوى ديگــر بگــويـد: به دنيــاپــرستــان بنگــريــد كه چگــونـه از عـذاب خــدا ايمننــد، و هر چه بيشتـر در طلب دنيا مىكوشند و بيشتر از خدا غافل و در لجن زار گناه مستغرق مىشــوند، زنــدگــىشان بهتر و راحتتر و در بيـن مـردم داراى مقـامى رفيـعتر مىشـوند.
اينجاست كه شيطان از وسوسههاى خود نتيجه مىگيرد و به دل آنها مىافكند: كه اصــلاً هيـچ احتـرامـى و ارزشـى نيسـت مگـر در پيشـرفت زنـدگى دنيـا، و در مـاوراى ايـن زنـدگى خبـرى نيسـت، و ايـن وعـد و وعيـد و قيـامـت و حسـاب و بهشــت و دوزخـى كـه دعـوتهـاى دينـى از آن خبـر مىدهنـد مشتـى خـرافات است.
در نتيجه مىتوان گفت: مراد از «غرور» و فريب دادن شيطان به خدا، اين است كه انسان را از معاملهاى كه خداوند در برابر غفلت و ظلم انسان با انسان مىكنـد غـافـل سازد.(2)
«وَاتْـلُ عَلَيْهِـمْ نَبَـأَ الَّـذى آ ءَاتَيْنـهُ ءَايتِنـا فَانْسَلَـخَ مِنْهـا فَاَتْبَعَهُ الشَّيْطنُ... !»(175 / اعراف)
ـ «بخوان برايشان (يعنى بر بنى اسرائيل يا همه مردم) خبر از امر مهمّى را و آن داستان مردى است كه ما آيات خود را برايش آورديم، يعنى در باطنش از علائم و آثار بزرگ الهيّت پرده برداشتيم، و به همين جهت حقيقت امر برايش روشن شد، پس بعد از ملازمت راه حق آن را تــرك گفت. شيطـان هم دنبالش را گرفت و او نتوانست خود را از هلاكت نجات دهد.»
به طورى كه ملاحظه مىفرماييد آيه شريفه اسم شخص مزبور را مبهم گذاشته و تنها به ذكر اجمالى از داستان او اكتفاء كرده است ولكن در عين حال ظهور در اين دارد كه اين داستــان از وقــايعــى است كه واقــع شده، نـه اين كه صرف مثال بوده باشد.
اين آيات داستان ديگرى از داستانهاى بنى اسرائيل را شرح مىدهد و آن داستان بلعم بن باعور است، خداى تعالى پيغمبر خود رسول اكرم صلىاللهعليهوآله را دستور مىدهد كه داستان مزبور را براى مردم بخواند تا بدانند صرف در دست داشتن اسباب ظاهرى و وسايل معمولى براى رستگار شدن انسان و مسلم شدن سعادتش كافى نيست بلكه مشيّت خدا هم بايد كمك كند. خداوند، سعادت و رستگارى را براى كسى كه به زمين چسبيده و سر در آخور تمتّعات مادّى فرو كرده و يكسره پيرو هوى و هوس گشته و حاضر نيست به چيــز ديگرى توجّه كند نخواسته است، زيرا چنين كسى راه به دوزخ مىبرد. آن گاه نشــانه چنين اشخاصى را هم بــرايشــان بيان كند و بفرمايد كه علامت اينگــونه اشخــاص ايــن است كه دلهــا و چشمها و گــوشهايشان را در آن جا كه به نفع ايشان است به كار نمـىزننــد، و عــلامتى كه جــامــع همه علامتهاست اين است مردمى غــافلنــد.
بلعــم بعـد از انســلاخ و بيرون شدن از آيات خدا و بعد از اين كه شيطان كنترل او را از دست گــرفــت راه رشــد را گــم كرده و متحيّر شد و نتوانست خود را از ورطه هــلاكت رهـائى دهد.(1)
« كَمَثَـــــلِ الشَّيْطــــانِ اِذْ قـــالَ لِـــلاِنْســــانِ اكْفُـــرْ...!» (16 / حشـــر)
ـ «مثل شيطان كه به انسان گفت: كافر شو و چون كافر شد گفت من از تو بيزارم. من از خدا مىترسم كه ربّ العالمين است.» از ظاهر سياق بر مىآيد كه اين مثل
1) الميزان، ج 16، ص 232
بيان گر حال منافقين باشد. كه بنى نضيريان را فريب داده، و وعده نصرتشان دادند، و به آن عمل نكرده، در هنگام حاجت و سختى تنهايشان گذاشتند.
باز از ظاهر سياق استفاده مىشود كه منظور از شيطان ابليس و از انسان آدم ابوالبشر نيست، بلكه منظور از اوّلى جنس شيطان، و از دوّمى جنس آدميان است، كه شيطان هر انسانى او را به سوى كفر دعوت نموده، و براى اين كه دعوتش را بپذيرد متاعهاى زندگى دنيا را در نظرش زينت داده، و رو گردانى از حق را با وعدههاى دروغينش و آرزوهاى سرابينش در نظر وى جلوه مىدهد، و او را گرفتار كفر مىسازد. به طورى كه در طول عمر از كفر خود خرسندش هم مىكند، تا آن كه نشانههاى مردن يكى پس از ديگرى برسند، آن وقت به تدريج مىفهمد كه آرزوهائى كه شيطانش در دل افكنده بود سرابى بيش نبود. و يك عمر فريب آن را خورده و با خيال بازى مىكرده است. آن وقت همان شيطان خود را كنار كشيده مىگويد من از تو و رفتار تو بيــزارم، نه تنهــا به وعــدههايش عمــل نمىكنــد، بلكــه اين سوز را هم به او مىگــذارد، كــه ـ « اِنّى بَـرىءٌ مِنْـكَ اِنّى اَخـافُ اللّهَ رَبَّ الْعـالَميـنَ!» (16 / حشـر)(1)
« وَ شارِكْهُمْ فِىالاَمْوالِ وَالاوْلادِ...!» (64/اسراء)
ـ « در امــوال و اولادشان شركت كن...!»
شركت جز در مالكيّت و اختصاص تصوّر نمىشود و لازمهاش اين است كه شريك در استفاده از آن ملك كه غرض از تحصيل آن همان استفاده است سهيم باشد، چه مال عينى است خارجى و جداى از انسان و هم چنين فرزند موجودى است مستقل و جداى از پدر و مادر. و اگر غرض از مال و فرزند استفاده از آنها نبود هرگز انسان ماليتى براى مال و اختصاص براى فرزند قائل نمىشد.
پس شركت كردن شيطان با آدمى در مال و فرزند سهم بردن از منفعت و اختصاص است، مثل اين كه آدمى را وادار كند به تحصيل مال كه خداوند آن را مايه رفع حاجت آدمى قرار داده ـ از راه حرام، چه در اين صورت هم آدمى از آن مال منتفع شده و به غرض طبيعى خود نائل مىشود، و هم شيطان به غرض خود رسيده است و يا آن كه از راه حــلال كســب بكنــد ولكــن در معصيــت به كار بزند، و در اطاعت خدا صرف نكند. پس هر دو از آن مال منتفع شدهاند، با اين كه او از رحمت خــدا تهــى دست است.
1) الميزان، ج 38، ص 81
و يا آن كه از راه حرام فرزندى براى آدمى به دنيا آيد، و يا از راه حلال به دنيا آيد ولكن به تربيت دينى و صالح تربيتش نكند و به آداب خدائى مؤدبش نسازد، در نتيجه سهمى از آن فــرزنــد را بــراى شيطــان قــرار داده و سهمى را براى خودش، و هم چنين چيزهاى ديگر.(1)
«هَــلْ اُنَبِّئُكُــمْ عَلـى مَـنْ تَنَــزَّلُ الشَّيـاطينُ تَنَـزَّلُ عَلـى كُـلِّ اَفّاكٍ اَثيـمٍ...؟» (221 و 222 / شعراء)
ـ «آيا خبرتان دهم كه شيطانها بر چه كسانى نازل مىشوند؟
بــر همــه دروغ ســازان گنـــه پيشــه نــازل مـىشــونــد.»
ايــن آيــه معــرفى مىكند كــه شيطــانها بر چه كسى نــازل مىشوند و صفات خــاصّـه آن كس را بيان مىكند تا بدانند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله از آن كسان نبوده، و قرآن هــم از القـائـات شيطانها نيست.
اين كه فرمود: شيطانها بر هر افّاكى اثيم نازل مىشوند، جهتش اين است كه شيطانها هيچ كارى جز جلوه دادن باطل به صورت حق، و زينت دادن عمل زشت، كارى ندارند، و معلوم است كه جز بر افّاك اثيم، هم نازل نمىشوند.
ـ «يُلْقُونَ السَّمْعَ وَ اَكْثَرُهُمْ كاذِبُونَ!» (223/شعراء)
مراد از «مسموع» اخبار آسمانى است كه شيطانها ولو به طور ناقص مىشنيدند، چون شهاب ثاقب آنها را مىراندند و نمىگذاشتند اخبار آسمانى را به طور كامل گوش دهند، و آن چه استراق سمع مىكردند و مىشنيدند ناقص و غير تمام بود و به همين جهت دروغهاى بسيارى با آن مخلوط مىشد. و اين كه فرمود: «اَكْثَـرُهُـمْ كاذِبُونَ،» معنايش اين است كه بيشتر شيطانها دروغ گويند، و اصلاً از راست خبر نمىدهند. اين در صورتى است كه مراد از اكثر را، اكثر افراد بگيريم و ممكن هم هست مراد از آن كثرت تنزّل باشد، كه در اين صـورت معنايش اين مىشود كه اكثر اخبار شيطانها دروغ است.
خـــلاصــه آيــات ســه گــانـه ايـن اســت كــه:
شيطانها از آن جــا كه جبلت و طبيعت شان شرارت است، نازل نمىشوند مگر بر هر كسى كه كذاب و فاجر باشد و خودشان هم بيشتر در آن چه خبر مىآورند كـاذبند. بر عكس رسول خدا صلىاللهعليهوآله نه افّاك است و نه اثيم، و نه آن چه بدو وحى مىشود، دروغ و درهم و بر هم است. پس او از آن كسان نيست كه شيطانها بر آنان نازل مىشــونــد، و نه آن كسـى كـه بر او نــازل مىشــود شيطــان است، و نه
1) الميزان، ج 25، ص 250
آن قرآنى كه بر او نــازل مىشــود از القـاى شيطانهاست.(1)
«قالَ قَرينُهُ رَبَّنا ما اَطْغَيْتُـهُ...!» (27 / ق)
ـ «آن شيطانى كه يك عمر با او بود و گمراهش مىكرد، گفت: اى پروردگار ما، من او را مجبور به طغيان نكردم ... .» مراد از «قرين» در اين جا مسلما قرين شيطانى است كه در كلام مجيد خداى تعالى مكرّر نامش آمده، و آن عبارت است از همان شيطانى كه همواره با آدمى است، و غوايت و ضلالت را به آدمى وحى مىكند. از آن جمله قرآن دربارهاش فرموده: «وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِالرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطانا فَهُوَ لَهُ قَرينٌ ... ـ و كسى كه از ياد خداى رحمان اعراض كند شيطانى برايش قرار مىدهيم تا همواره با او باشد!» (36 / زخرف) اين شيطــانها به طــور مسلّــم اينگــونه افراد را از راه بدر مىبرند، آن وقت خيال مىكنند كه راهيافتگانند، تا آن كه يكى از ايشـان نزد ما آيد، آن وقت است كه به حسرت مىگويد: اى كاش بين من و آن قرين به فاصله مشرق و مغــرب دورى بود، كه چه بد قرينى بود.(2)
«اِنَّ عـِبـادى لَيـْسَ لَــكَ عَـلَيْهِــمْ سُلْطــانٌ اِلاّ مَــنِ اتَّبَعـَكَ مِــنَ الْـغـاوينَ!» (42 / حجر)
ـ «به درستى كه تو بر بندگان من تسلّط ندارى، مگر آنهايى كه خودشان رام تو گردند.»
مــراد از كلمــه «عـِبادى ـ بندگان من» عموم افراد بشر است.
انسان خود داراى اصنافى است كه مافوق همه، صنف مخلَصونند، و از آنان پائينتر صنف مؤمنينند، و از آنان پائينتر صنف مستضعفينند، و از ايشان هم پائينتر پيروان ابليسند، كه همين صنف آخرى در آيه استثنا شده است.
ـ «وَ اِنَّ جَهَنَّــــمَ لَمَــوْعِـدُهُـــمْ اَجْمَعيـــنَ!» (43 / حجـــر)
مراد از اين كه جهنّم موعد آنهاست اين است كه جهنّم آن محلى است كه وعده خدا بــه ايشــان عملــى مىشـــود و در آن جــا عـذابشـان مىكند.
در اين جمله كه مخصوص بيان حال پيروان ابليس است، تنها كيفر ايشان را ذكر كرد و ديگر اسمى از ابليس و كيفر او نبرد، به خلاف آيه: «هر آيه جهنّم را از تو و از هر كه از تو پيروى كند از بندگان پُر مىكنم،»(85 / ص) كه البته مقام در اين آيه غير مقام آيه مورد بحث است.
ـ «...اِلاّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوينَ وَ اِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ اَجْمَعينَ!» (43 / حجــر)
خداى تعالى وضع غاويان را روشن نمود، و فرمود كه قضاى او آتش را برايشان حتمى نموده است. اينك در آيه بعد: « اِنَّ الْمُتَّقينَ فى جَنّاتٍ وَ عُيُونٍ،» (45 / حجر) وضع ساير افراد عام را كه اعّم از مخلَصينند بيان مىفرمايد، باقى مىماند وضع افراد مستضعف كه منوط به خواست خداست و گناهكاران و اهل كبائرى كه بدون توبه مىميرند كه ايشان هم محتاج شفاعتند. در نتيجه از افراد عموم نام برده باقى نمىماند مگر آنان كه بهشت برايشان حتمى است اعم از مخلَصين و غير ايشان كه آيه مورد بحث متعرض وضع ايشان است.(1)
«...لا يَقُــومُــونَ اِلاّ كـَمـا يَـقُـومُ الَّـذى يَتَخَبَّطُــهُ الشَّيْطــانُ مِـنَ الْمَــسِّ!» (275 / بقره)
مراد از «خبط» ناشى مسّ شيطان حركات نامنظم جن زدگان در حال صرع يا بعد از صرع نيست، زيرا غرض از گفتار آيه اين است كه اعتقاد رباخوار را در اين كه فرقى ميان بيع و ربا نيست و عمل وى را كه بر اساس اين اعتقاد انجام مىدهد تخطئه كند. حاصل اين است كه افعــال ربــاخوار افعال اختيارى است كه از اعتقادى غلط سرمىزند. مــراد ايـن اسـت كـه قيـام ربـاخـوار در زنـدگـىاش به امـر معـاش خـود نظيـر قيام جـنزدگـان و ديـوانـهاى اســت كــه خــوب را از بــد تميــز نمــىدهــــد.
تشبيهى كه در آيه شده، و رباخوار را به كسى تشبيه كرده كه در اثر مسّ شيطان ديـوانـه شـده، خـالـى از اين اشعار نيست كه چنين چيزى (يعنى ديوانه شدن در اثر مسّ شيطان،) امرى است ممكن. چون هر چند آيه شريفه دلالت ندارد كه همه ديوانگان در اثــر مـسّ شيطـان ديـوانه شـدهانـد، ولى اينقدر دلالت دارد كه بعضى از جنونها در اثـر مـسّ شيطـان رخ مىدهد.
هر چند آيه دلالت ندارد كه مسّ نام برده به وسيله خود ابليس انجام مىشود چون كلمه شيطان به معناى ابليس نيست بلكه به معناى شرير است، چه از جن باشد و چه از انس، ولكن اين مقدار دلالت دارد كه بعضى از ديوانگىها در اثر مسّ جن كه ابليس
1) الـميـــــــزان، ج 23، ص 246
هم فــردى از جــن است رخ مىدهد.
استناد جنون ديوانگان به شيطان به طور استقلال و بدون واسطه نيست، بلكه شيطان اگر كسى را ديوانه مىكند به وسيله اسباب طبيعى مىكند، مثلاً اختلالى در اعصاب او پديد مىآورد، و يا آفتى به مغز او وارد مىسازد، هم چنان كه فرشتگان كه كرامت انبياء و اولياء مستند به ايشان است اسباب طبيعى را واسطه قرار مىدهند. نظير اين معنا در داستــانى كه قـرآن كـريـم از ايّوب عليهالسلام حكايت كرده آمده، عرضه مىدارد:
«...اَنّـى مَسَّنِىَ الشَّيْطانُ بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ: پروردگارا را شيطان با گرفتارىها و عذابى مرا مسّ كرد!» (41 / ص)
و نيز عرضه مىدارد: «...اَنّى مَسَّنِىَ الضُّرُّ وَ اَنْتَ اَرْحَمُ الرّاحِمينَ: پروردگارا بيمارى مرا مسّ كرده، و تو ارحم الراحمينى!» (83 / انبياء) از يك طرف مىگويد شيطان با من مسّ كرده، و از يك طرف اين مسّ را به خود بيمــارى نسبت مىدهــد، با اين كه مرض اسبـــاب طبيعــــى دارد.
دانشمندان مادّى وقتى مىشنوند كه خدا پرستان حوادث را به خداى سبحان نسبت مىدهند و يا پارهاى از حوادث به روح يا فرشته نسبت مىدهند، دچار يك اشتباه شدند. و آن اين است كه گمان كردند خدا پرستان منكر علل طبيعى شده و همه آثار را از ماوراى طبيعت مىدانند. غفلت كردهاند از اين كه خدا پرستان هم خدا را مؤثر مىدانند و هم عوامل طبيعت را، و اگر حوادث را به هر دو منشأ تعليل مىكنند، تعليل به هر يك در طول تعليل به ديگرى است نه در عرض آن. (همان گونه كه شما نوشتن را هم به سر قلم نسبت مىدهند و هم به قلم و هم به انگشتان نويسنده، و هم به دست او، وهم به خود او، و درست هم نسبت دادهايد.)(1)
«وَ يُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْويلِ الاَحاديثِ....» (6/يوسف)
مقصود از احاديثى كه خداوند تأويل آن را به يوسف عليهالسلام تعليم داده بود اعم از احاديث رؤياست. و بلكه مقصود از آن مطلق احاديث يعنى مطلق حوادث و وقايعى است كه بـه تصـوّر انسـان در مىآيـد، چـه آن تصوّراتى كه در خواب دارد و چه آنهايى كه در بيـدارى.
1) الـميـــــــــزان، ج 4، ص 378
معناى اين كه رؤيا از احاديث باشد اين است كه رؤيا براى نائم از قبيل تصوّر امور است، و عينا مانند تصورى است كه از اخبار و داستانها در موقع شنيدن آن مىكند. پس رؤيــا نيز حــديـث است. حـالا يا فـرشتـه و يـا از شيطان و يا از نفس خود انسان.
اين است مقصود آنهايى كه مىگويند رؤيا حديث فرشته و يا شيطان است ولكن حق مطلب اين است كه رؤيا حديث خود نفس است، به مباشرت و يا بدون واسطه ملك و يا شيطـان.
منظور از حديث فرشته و يا شيطان حديث به معناى تكلّم نيست و بلكه مراد اين است كه خواب، قصه و يا حادثهاى از حوادث را به صورت مناسبى براى انسان مصوّر و مجسّم مىسازد، همان طور كه در بيدارى گويندهاى همان قصه يا حادثه را به صورت لفــظ در آورده و شنـونده از آن به اصل مـراد پـى مىبرد. و نيـز همـان قصـه يا حادثه را بـه صـورت لفـظ در آورده و شنـونده از آن به اصـل مــراد پى مىبرد و نيز حديث ملـك و شيطـان نظيـر اين اسـت كه دربـاره شخصى كه تصميم دارد كارى بكند مىگوييم: نفس او وى را حديث كرد كه فـلان كار را بكند. معناى اين حرف اين است كه او تصوّر كردن يا نكردن آن عمــل را نمود مثل اين كه نفس او به گفت كه بر تو لازم است اين كار را بكنى.(1)
1) الميـزان، ج 21، ص 131
«اَلَمْ اَعْهَدْ اِلَيْكُمْ يا بَنى آدَمَ اَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ اِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبينٌ!» (60/يس)
كلمه «عهد» به معناى وصيّت (سفارش) است و مراد از عبادت كردن و پرستيدن شيطان اطاعت اوست در وسوسههايى كه مىكند و دستوراتى كه مىدهد، غير از خدا و غير از آن كسانى را كه خدا دستور داده، نبايد اطاعت كرد. در اين آيه براى نپرستيدن شيطــان چنين علــت آورده ـ كـه او بـراى شما دشمنى است آشكار ـ آشكارىاش هم از ايـــن جهــت اسـت كــه دشمــن در دشمنـى كـردن خيــر كــس را نمـىخــواهــد.
و امّا آن عهدى كه خداى تعالى با بنى آدم كرد، كه شيطان را عبادت و پرستش و اطاعت نكنند، همان عهدى است كه به زبان انبياء و رسولان خود به بشر ابلاغ فرمود، و تهديدشان كرد از اين كه دنبال شيطان را بگيرند. مانند اين پيام كه فرمود: «يا بنى آدم زنهار كه ابليس فريبتان ندهد، همان طور كه پدر و مادرتان را از بهشت بيرون كرد!» (27/اعراف) و نيز فرمود: « زنهار كه شيطان جلو راهتان را نگيرد كه او براى شما دشمنى است آشكار!» (62 / زخرف)(1)
1) الـميــــــزان ، ج 33، ص 164
«قـالَ فَبِعِـزَّتِكَ لاَُغْوِيَنَّهُمْ اَجْمـَعينَ اِلاّ مِنْهُـمُ الْمُخْلَصينَ!» (82 و 83 / ص )
ابليس به عزّت خدا سوگند ياد مىكند كه به طور حتم تمامى ابناى بشر را اغوا كند. آن گاه مخلَصين را استثنا مىنمايد. مخلَصين عبارتند از كسانى كه خداى تعالى آنان را براى خود خالص كرده، ديگر هيچكس و هيچچيز از آنان سهمى ندارد. در نتيجه ابليس هـم در آنـان سهمـى نـدارد.(1)
«وَ ما كانَ لى عَلـَيْكُمْ منْ سُلْطانٍ اِلاّ اَنْ دَعَوْتُكُـمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لى...!» (22 / ابراهيم)
ظاهرا مراد از سلطه «شيطان» اعّم از سلطه صورى و معنوى است. و معناى آيه اين است كه «ابليس» گفت من در دنيا بر شما تسلط نداشتم نه بر ظاهر شما، و بدنهايتان، كه شما مجبور به معصيت خدا كنم، و پس از سلب اختيار از شما، خواست خودم را بر شما تحميل كنم. و نه بر عقول و افكار شما، تا به وسيله اقامه دليل، شرك را بر عقول شما تحميل كرده باشم، و عقول شما ناگزير از قبول آن شده و در نتيجه نفوستان هم نـاگـزيـر از اطـاعـت مـن شــده بـاشـد.
لكن اين را قبول دارم كه شما را به شرك و گناه دعوت كردم، و شما هم بدون هيچ سلطنتى از ناحيه من دعوتم را پذيرفتيد.
البته هر چند كه دعوت شيطان مردم را به سوى شرك و معصيت به اذن خداست، لكن صرف دعوت است و تسلّط نيست، يعنى خداوند شيطان را بر ما مسلط نكرده است.
هر چند دعوت خود يك نوع تسلّط است لكن نه آن طور كه مدعو را مجبور به انجام دعوتش بكند. دليل اين حرف يكى آيه شريفهاى است كه داستان اذن دادن خدا به شيطان را حكــايت مىكنــد و مىفرمايد: «وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ... اِنَّ عِبادى لَيْــسَ لَــكَ عَلَيْهِــمْ سُلْطانٌ...،» (64 و 65 / اسراء) كه صــريحــا مىفــرمــايـد تو اى ابليــس سلطنتـى بر بنـدگـان مـن ندارى.(2)
«...وَ ما يَعِدُهُمُالشَّيْطانُ اِلاّ غُرُورا،» (64 / اسراء)
ـ «شيطــان به ايشــان وعـده نمىدهد مگر وعده گول زنك به اين معنا كه خطا را در نظــرشـان صـواب و بـاطـل را بـه صـورت حق جلوه مىدهد.»
ـ «اِنَّ عِبادى لَيْـسَ لَـكَ عَلَيْهِـمْ سُلْطانٌ وَ كَفى بِـرَبِّـكَ وَكيلاً،» (65 / اسراء)
مراد از «عِبادى ـ بندگان من» اعّم از مخلَصين است كه خود ابليس آنها را استثنا كرده و گفته: « اِلاّ قَليلاً،» بلكه مقصود عموم مردم است. پس باقى مىماند براى شيطان «غاوين» كه عبارتند از كسانى كه هدف را گم كردهاند، هم چنان كه خداى تعالى در جاى ديگر فرموده: « اِنَّ عِبادى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ اِلاّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوينَ!» (42 / حجر)
اين كه فرموده: « وَ كَفـى بِرَبِّكَ وَكيـلاً !» معنايش اين است كه خدا بس است براى قيام بر اراده نفوس و اعمال ايشان، و براى نگهدارى منافع ايشان و سرپرستى امور ايشان، چه كلمه «وكيل» به معناى متكفل امور ديگرى است كه قائم مقام او در تدبير امور و گرداندن چرخ زندگى اوست.
از هميــن جــا معلــوم مىشــود ايـن كـه مــراد از اين كلمه وكالت خاص الهى اســت كــه مخصــوص به غيـر غـاوين است.(1)
«يا اَيُّهَـا الَّـذينَ امَنُوا ادْخُلُـوا فِىالسِّلْمِ كافَّةً وَ لاتَتَّبِعُواخُطُواتِ الشَّيْطانِ...!»(208 / بقره)
ـ «اى كسانى كه ايمان آوردهايد همگـى در تسليـم درآييـد و از گـامهاى شيطان پيروى مكنيـد كـه او بــراى شمـا دشمنـى است آشكــار!»
كلمه «سلم» و اسلام و تسليم يكى است. كلمه «كافّه» يعنى همگى، اين خطاب به مؤمنان است و به ايشان فرمان مىدهد كه همگى وارد تسليم شوند. پس هر فردى در برابر اين خطاب يك وظيفه شخصى دارد و جامعه اسلامى هم به طور اجتماع موظف است كه وحدت دين را حفظ كند و از بروز اختلاف و تشتت جلوگيرى نمايد تا همه بهطور دسته جمعى صرفا تسليم امر خدا و پيغمبر شوند.
1) الميزان، ج 25، ص 251
چون خطاب به مؤمنان است ناچار تسليمى كه در آيه به آن امر شده تسليم امر خدا شدن بعد از ايمان است. يعنى لازم است مسلمانان از طرف خود اظهار نظر و رأى نكنند و بدون دستور خدا و پيغمبر از پيش خود راه و روشى اتّخاذ ننمايند، چه هيچ جمعيّتى راه هلاك و نابودى نپيمودند جز به واسطه هواپرستى و سخن گفتن از روى نادانى، و حق حيات و سعادت مندى از هيچ گروهى سلب نشد مگر به واسطه اختلاف و پراكندگى.
از اين جا روشن مىشود كه منظور از پيروى گامهاى شيطان كه در اين آيه از آن نهى شده پيروى شيطان در هر امر باطلى نيست بلكه منظور از آن پيروى شيطان در امورى است كه مربوط به دين و آيين باشد به اين كه راههاى باطل را به پيرايه حق بيارايد، و چيزهايى را كه از دائره دستورات دين خارج است به نام دستورات شرعى بنـامـد. و يـك دستـه نـادان هم از روى بى علمى بدان بگرايند و نشانه اين بدعتها اين اســت كـه خـدا و پيغمبـر در ضمـن تعـاليـم دينـى از آنهـا اسمـــى نبـرده بـاشنـد.
قيود و خصوصيات آيه نيز دلالت بر اين مطلب دارد. مثلاً «خطوات» كه جمع «خطوه» است به معناى قدم، ناچار در راهى است كه رفت و آمد شده. و در صورتى كه راهگذر مؤمن و راهش ايمان باشد ناچار منظور از جاى گامهاى شيطان يك روش شيطانى در راه ايمان خواهد بود.
و چــون بــر مــؤمـن واجـب است كه بـه تمـام معنـى تسليـم و منقـاد خـدا باشد هر راهى را كه بدون تسليم بپيمايد گامهاى شيطـانى است و پيـروى از آن، قـدم در جاى قدم شيطان نهادن است.(1)
«فَاِذا قَرَأْتَ الْقُرْانَ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرِّجيمِ اِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَــى الَّـــذيـنَ امَنُـــوا وَ عَلــى رَبِّهِــمْ يَتَــوَكَّلُـــونَ!» (98 و 99 / نحـل)
ـ «هر وقت قرآن مىخوانى پناه به خدا ببر از شرّ شيطان زيرا تنها كسانى از شرّ او ايمانند كه به خدا ايمان آورده بر او توكّل كرده باشند!»
از اين آيه دو نكته استفاده مىشود:
اوّل اين كه استعاذه به خدا، توكّل بر خداست، چـه خــداى سبحــان در تعليل لزوم استعاذه به جاى استعاذه توكّل را آورده، و سلطنت شيطان را از متوكّلين نفى كرده
1) الـميـــــــــــزان، ج 3، ص 141
است.
دوّم اين كه ايمان و توكّل دو ملاك صدق عبوديت اند، كه ادعاى عبوديّت با نداشتن آن دو، ادعائى كاذب است. « اِنَّ عِبادى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ اِلاّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوينَ ـ بندگان من كسانى هستند كه تو بر آنان سلطنت نتوانى داشت، مگر آن كه گمراهانى كه خود تو را پيـروى كننـد،» كه حكـايت خطـاب پـروردگـار بـه ابليـس است، همين معنا را مىرساند، يعنـى سلطنـت شيطان را از بندگان خـود نفـى نمـوده است، چيزى كه هست در آيــه مــورد بحــث مـا بـه جــاى بنـدگـان، افــراد بـــا ايمــان و متـوكّـل را آورد.
اعتبار عقلى هم با اين معنا مىسازد، زيرا توكّل عبارت است از اين كه انسان زمام تصّرف در امور خود را به دست غير خود دهد، و تسليم او شود، كه هر چه او صلاح ديد و كرد همان را صـلاح خــود بـدانـد، و ايـن خـود اخـصّ آثـار عبـوديّت اسـت.(1)
«ثُـمَّ لاَتِيَنَّهُـمْ مِنْ بَيْـنِ اَيْـديهِـمْ وَ مِـنْ خَلْفِهِـمْ ... وَ لا تَجِـدُ اَكْثَـرَهُمْ شاكِرينَ!» (17 / اعراف)
جمله « وَ لا تَجِدُ اَكْثَرَهُمْ شاكِرينَ!» نتيجه كارهائى است كه خداوند در جمله: «در راه راست تو بر سر راه آنان كمين مىنشينم و به آنان مىتازم...،» از ابليس ذكر فرمود. البته در جاهاى ديگر قرآن كه باز داستان ابليس را نقل فرموده و در آخر به جاى « وَ لا تَجِدُ اَكْثَرَهُمْ شاكِرينَ ـ بيشترشان را سپاسگزار نخواهى يافت،» عبارات ديگرى را ذكر فرموده است: مثلاً در سوره اسراء وقتى اين داستان را نقل مىكند در آخر از قول ابليس مىفرمايد: « لگام مىزنم ذريّه او را مگر اندكى!» (62 / اسراء) و در سوره (ص) از قول ابليس مىفرمايد: «همه آنها را گمراه خواهم كرد مگر بندگان مخلص تو!» (82 و 83 / ص)
از همين جا معلوم مىشود مقصود از شاكرين در آيه مورد بحث همان مخلصين در ساير آيات است. دقت در معناى اين دو كلمه نيز اين معنا را تأييد مىكند، براى اين كه مخلصين كسانى هستند كه براى خدا خالص شده باشند، يعنى خداوند آنان را براى خود خالص كرده باشد و جز خداى تعالى كسى در آنان نصيب ندارد، و به غير خدا به ياد كسى نيستند، از خدا گذشته هر چيز ديگرى را ـ حتى خودشان را ـ فراموش كردهاند. معلوم است كه چنين كسانى در دلهايشان جز خداى تعالى چيز ديگرى نيست و چنان
1) الميــــــــــــــــزان، ج 24، ص 266
ياد خدا دلهايشان را پر كرده كه ديگر جاى خالى براى شيطان و وسوسههايش نمانده است.
اين معناى مخلَصين، و امّا شاكرين، آنها هم كسانى هستند كه هميشه شكر نعمتهاى خدا كارشان است. يعنى به هيچ نعمتى از نعمتهاى پروردگار بر نمىخورند مگر اين كه شكرش را به جاى مىآورند. به اين معنى كه در هر نعمتى طورى تصرّف نموده و قولاً و فعلاً به نحوى رفتار مىكنند كه نشان دهند اين نعمت از ناحيه پروردگارشان مىباشد و واضح است كه چنين كسانى به هيچ چيزى از ناحيه خود و ديگران برنمىخورند مگر اين كه قبل از برخوردشان به آن و در حال برخورد و بعد از برخوردشان به ياد خدايند و همين به ياد خدا بودنشان هر چيز ديگرى را از يادشان برده است، و چون خداوند در جوف كسى دو قلب قرار نداده، پس اگر حق معناى شكر را ادا كنيم برگشت معناى آن به همان مخلصين خواهد بود. و اگر ابليس شاكرين و مخلّصيـن را از اغـواء و اضـلال خـود استثنـا كرده بيهوده و يا از راه ترحّم بر آنان نبـوده، و نخواسته بر آن منّت بگذارد، بلكه از اين باب بوده كه دسترسى به آنان نداشته و زورش بـه آنــان نمـىرسيـــده اسـت.(1)
«...وَ لاُغْـوِيَنَّهُـمْ اَجْمَعيــنَ اِلاّ عِبـادَكَ مِنْهُـمُ الْمُخْلَصيـنَ!» (39 و 40 / حجر)
ـ « ... همگى شان را اغواء مىكنم، مگر بندگان مخلصت را !» ابليس در اين جمله طائفه متّقّيــن را از اغـــواى خـــود مستثنــى نمـــوده و آن عبـــارت اسـت از مخلَصيــن.
از سياق كلام بر مىآيد كه مقصود از اين طايفه كسانى هستند كه خود را براى خدا خـالـص كـرده بـاشنـد، و معلـوم است كه جـز خــدا كسـى خالصشان نكــرده است.
مخلّصين آنهايى هستند كه خدا آنان را براى خود خالص گردانيده است، پس از آن كه ايشان خود را براى خدا خالص كردند. يعنى غير خدا كسى در آنها سهمى و نصيبى نــدارد، و در دلهــايشان محلى كه غير خدا در آن منزل كند باقى نمانده است. و آنان جز خدا به چيز ديگرى اشتغال ندارند، هر چه هم كه شيطان از كيدها و وسوسههاى خود را در دل آنان بيفكند همان وساوس برگشته ياد خدا مىشوند، و همانها كه ديگران را از خدا دور مىسازد ايشان را به خدا نزديك مىكند، البته اينها
1) الميزان، ج 15، ص 42
كسانى هستند كه قبلاً خود را براى خدا خالص كرده باشند.
شيطان، كه خدا لعنتش كند، تزئين خود را درباره همه بشر حتى مخلصين به كار مىبرد ولكن تنها غير مخلصين را اغوا مىكند.
و از اين كه گفت: «مگر بندگان مخلصت،» اوّل بندگان را استثنا كرد و سپس ايشان را به وصف مخلص توصيف نمود، از اين معنى استفاده مىشود كه اصولاً حق بندگى و عبوديت همين است كه مولى بنده خود را خالص براى خود كند، و غير او كسى مالك آن بنـده نبـاشـد، و آن به اين است كه آدمى براى خود مالك و مولائى سراغ نداشته باشد، و حتى خود را مــالـك چيزى از نفس خود و از صفات نفسش و آثار و اعمالش نداند، بلكـه مِلـك و مُلـك را تنهـا براى خـدا بـداند.(1)
«...كَمــا بَــدَأَكُـمْ تَعُـودُونَ. فَـريقـا هَـدَى وَ فَريـقا حَقَّ عَلـَيْهِمُ الضَّـلالَـةُ !» (29 و 30 / اعراف)
ـ «گروهى را هدايت كرد و گروهى گمراهى برايشان راست شد!»
اين آيه تتمّه آياتى است كه ابتداى خلقت بشر و داستان ملائكه را بيان مىكند. مراد از «بدء» در اين آيه آغاز آفرينش نوع بشر است كه در اول داستان گفته شده و از آن جمله بود كه پس از اين كه ابليس را رجم نمود به وى فرمود: «از آسمان بيرون شو، مذموم و مطرود، هر كه از آنها پيروى تو كند جهنّم را از همه شما لبريز مىكنم!» (17 / اعراف) و در اين وعدهاش بنى نوع بشر را به دو گروه تقسيم كرد: يكى آنان كه صراط مستقيم را دريــافتنــد. و يكى آنان كه از راه حق گم شدند. اين يكى از خصوصيات ابتداى خلقت بشــر بــود كـه در عـودشان نيــز ايـن خصــوصيـت هســت.
آيات ديگرى هست كه اين خصوصيت را به بيان صريحترى توضيح داده و از آن جمله فرموده است: «گفت: همين است راه مستقيم كه من قضائش را راندهام. به درستى كه تو بر بندگان من تسلط ندارى، مگر آنهايى كه خودشان رام تو گردند!» (41 و 42 / حجر) خداوند در اين آيه به قضاى حتمى خود مردم را دو طائفه كرده: يكى آنان كه ابليس نمىتواند گمراهشان كند. و يكى آنان كه به اختيار خود او را پيروى مىكنند و در نتيجه گمراه مىشوند. هم چنان كه به اختيار خود او پيروى مىكنند و در نتيجه گمراه مىشوند. هم چنان كه فرمود: « نوشته شده بر او هر كه به ولايت او در آيد گمراهش سازد!» (4 / حج) اين قضاى حتمى به گمراهى آنان در اثر متابعتى است كه از ابليس مىكنند، نه اين كه متابعتشان از ابليس اثر قضاى خدا باشد.
1) الميزان، ج 23، ص 242
و نيز از آن جمله آيه: «گفت حق از من است و حق مىگويم، جهنّم را از تو و هر كه پيروى تو كند يك سره پُر مىكنم!» (84 و 85 / ص) است كه دلالت دارد بر تفرق دو فريق. و چون چنين قضائى بوده خداوند در آيه: «گفت همهتان در حالى كه بعضى دشمن بعض ديگر از بهشت فرود آئيد پس اگر هدايتى از ناحيه من به سوى شما آمد (و البته خواهد آمد،) هر كه پيروى هدايت من كند نه گمراه مىشود و نه تيره بخت. و هر كس از كتاب و ذكر من اعراض كند به يقين وى را روزگارى سخت خواهد بود ، و ما او را در قيامت كور محشور مىكنيم!» (123 / طه) فرموده است: وقتى هدايت من به شما رسيد هر كس هدايتم را پيروى كند گمــراه و بـدبخـت نمـىشـود، و هر كـس از ذكـر مـن اعـراض نمـايـد در دنيــا به زنــدگـى تنگــى گـرفتــار مـىشـود و در آخـــرت نـابينـا محشـورش مىكنيــم.(1)
«وَ قُـلْ لِعِبـادى يَقُـولُـوا الَّتـى هِـىَ اَحْسَـنُ اِنَّ الشَّيْطـانَ يَنْـزَغُ بَيْنَهُــمْ...!» (53 / اسراء)
ـ « و بــه بنـدگـانـم بگـو سخنـى كـه بهتـر اسـت بگـوييـد، چون شيطان مىخواهد ميان آنــان كــدورت بيفكنــد كه شيطــان براى انسـان دشمنـى آشكـار است!»
معناى عبارت «الَّتى هِىَ اَحْسَنُ !» كلماتى است كه احسن و از نظر مشتمل بودن بر ادب و خالى بودن از خشونت و ناسزا و توالى فاسد ديگر نيكوتر باشد.
مضمون اين آيات دستور به نيكو سخن گفتن و ادب در كلام را رعايت كردن و از وسوسههاى شيطان احتراز جستن است. و اين كه بدانند كه امور همه به مشيّت خداست، نه بدست رسول خدا صلىاللهعليهوآله ، تا او قلم تكليف را از گروندگان خود برداشته و ايشان را اهليت سعادت بدهد، به طورى كه هر چه خواستند بگويند، نه، چنين نيست كه خداوند به گــزاف فــردى را هر چنــد از انبياء باشد چنين اختيارى بدهد كه افراد نــالايـق را بـىجهـت تقــرّب داده و افــراد لايـق را محكـوم آنـان كند.
در درگاه خدا حسن سريره و كمال ادب ملاك برترى انسانهاست.
حتى اگر در ميان انبياء هم خداوند بعضى برترى داده باز جزافى نبوده، بلكه به خاطر همين حسن سريره بيشتر و ادب بيشتر بوده است. مثلاً داوود را بر ديگران برترى داده و او را زبور داد و در آن بهترين ادب و پاكيزهترين حمد و ثنا را نسبت به خداى تعالى به وى آموخت. از هميـن جـا معلـوم مىشــود كه گويا قبل از هجرت رسول خدا
1) الميزان، ج 15، ص 104
صلىاللهعليهوآله بعضى از مسلمانها با مشركين مواجه مىشدند و در گفتگوى با آنان سخنــان درشت گفتــه و چه بسا مىگفتهاند شما اهل آتش و ما مؤمنين به بركت رسول خدا صلىاللهعليهوآله اهل بهشتيم، و همين باعث مىشده كه مشركين عليه مسلمانان تهييج شده و عداوتها بيشتر شود، و در روشــن كــردن آتش فتنــه و آزار مــؤمنيـن و رسول خدا صلىاللهعليهوآله و عناد با حق بهانههاى تازهاى به دستشان بيايد. لذا خداى تعالى به رسول گرامى خود دستور مىفـرمـايـد كــه ايشان مردم را امر به خوش زبــانى كنند.
جمله: « يَقُولُوا الَّتى هِىَ اَحْسَنُ!» امر به اين است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله را امر به خوش زبــانى كنــــد جملــه: «اِنَّ الشَّيْطــانَ يَنْــزَغُ بَيْنَهُــمْ!» تعليل حكــم نــام بــرده اسـت و جملــه: «اِنَّ الشَّيْطــانَ كــانَ لِلاِْنْســانِ عَــدُوّا مُبينــا!» تعليــل آن تعليــل است.(1)
1) الميزان، ج 25، ص 203
«...اِنّا جَعَلْنَا الشَّيـاطينَ اَوْلِياآءَ لِلَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ!» (27 / اعراف)
ـ «ما شيطــانها را سرپـرسـت كسـانى قــرار دادهايـم كه ايمان نمىآورند.»
اين جمله چنين مىفهماند كه ولايت شيطانها در آدمى تنها ولايت بر فريب دادن اوست، به طورى كه اگر از اين راه توانستند كارى بكنند به دنبالش هر كار ديگرى مىكنند.
هم چنان كه از آيات زير نيز اين معنا بر مىآيد:
ـ «هر كس از ايشان را توانى به آهنگ خويش بكشان و با سواره و پيادگانت بر آنان بتاز و در مالها و فرزندانشان شريك شو و وعده شان بده! و شيطان جز فريب به ايشان وعده نمـىدهـد. تـو را بـر بنـدگـان مـن تسلّطـى نيسـت، و پـروردگـار تـو وكيلـى است كافى!» (64و65/اسراء)
ـ « او را بـر كسـانى كـه ايمـان دارند و بـه پروردگار خويش توكّل كنند تسلّط نيست!» (99/نحل)
ـ «تو را بر بندگان خاص من تسلّط نيست مگر گمراهانى كه پيرويت كنند!»
(42 / حجر)
اگر اين آيات را به ضميمه آيات مورد بحث يك جا مورد دقّت قرار دهيم خواهيم فهميد كه شيطانها بر «مؤمنين» و «متوكلين» و آنان كه خداوند ايشان را بنده خود به شمار آورده و فرموده «عبادى» هيچ گونه ولايتى ندارد، اگر چه احيانا به لغزششان دست
يـابنـد. تنهـا ولايتشـان بـر كســانى اسـت كـه ايمـــان بــه خــدا نيـاوردهانـد.
ظاهرا مقصود از اين ايمان نياوردن تكذيب خدا و آيات اوست. معلوم است كه اين معنا يك معناى اخصّ است از كفر و شرك به خدا. براى اين كه همان معناى عام است كه در ذيل اين داستان در سوره بقره و سـوره فـوقالذكر مىفرمايد:
« وَ قالَ اَوْلِياؤُهُمْ مِنَ الاِنْسِ رَبَّنَا اسْتَمْتَعَ بَعْضُنا بِبَعْضٍ وَ بَلَغْنا اَجَلَنَا الَّذى أَجَّلْتَ لَنا!»
(128 / انعام)
ـ « دوستان ايشان از آدميان گويند: پروردگارا ما از يكديگر برخوردار شده و به اجلى كه براى ما تعيين كرده بودى رسيدهايم...!»
اغوا كردن شيطانها و ولايت آنها بر آدميان ولايت اجبار نيست بلكه از قبيل معامله طرفينى است: به اين معنا كه اگر انسانها متابعت مىكردند شيطانها را بهخاطر منافع و فوائدى بوده كه در اين كار خيال مىكردند، و اگر شيطانها هم آنان را مىفريفتهاند به خاطر منافعى بوده كه در ولايت بر آنان و اداره كردن شئون ايشان مىپنداشتند.
شيطانها از فريفتن انسانها و ولايت داشتن بر ايشان يك نوع لذت مىبرند. انسانها هم از پيروى شيطانها و وسوسههاى آنها يك نوع لذتى را احساس مىكنند، چون به اين وسيله به ماديّات و تمتّعات نفسانى مىرسند. و اين همان اعترافى است كه اولياى شيطانها در قيامت خواهند كرد و خواهند گفت: «رَبَّنَا اسْتَمْتَعَ بَعْضُنا بِبَعْضٍ ـ پروردگارا ما پيروان شياطين و شياطين از يكديگر استفاده كرديم. ما از آنها و از وسوسه و تسويلات آنها ـ كه همان متـاع دنيـا و زخــارف آن بـاشـد ـ استفــاده كــرديم، و ايشان از ولايتـى كـه بـر مـا داشتنـد لــذت بردند و نتيجـهاش ايــن شـد كـه مىبينيـم.» (128 / انعـام)
از اين جا معلوم مىشود: مراد از «اجل» در جمله «وَ بَلَغْنا اَجَلَنَا الَّذى أَجَّلْتَ لَنا،» آن حدى است كه خداوند براى وجود ايشان قرار داده است. و آن درجه و پايهاى است كه ايشان به وسيله اعمالى كه كردند بدان رسيدند.(2)
«وَ كَـذلِـكَ نُــوَلّــى بَعْـــضَ الظّـلِميـنَ بَعْضـــا بِمـا كــانُـوا يَكْسِـبُــونَ ! » (129 / انعام)
ـ «بـديـنسـان بعضــى ستمگــران را بر بعضـى ديگــر ولايــت مىدهيــم به سزاى اعمـــالـى كــه (تـابعيـــن) مـىكــردهانــد!»
در اين جمله اين معنا را خاطر نشان مىسازد كه بعضى ستمكاران را ولّى بعضى ديگر قرار دادن به همان ملاكى است كه در آيه قبلى ذكر شده و آن اين است كه تابع يعنى ستمگران از تسويلات متبوع خود يعنى شيطان لذت برده و از اين راه گناهانى را مرتكب مىشود، و اين روش را آن قدر ادامه مىدهد تا آن كه خداوند متبوع او را ولّى او و او را در تحت ولايت آن متبوع قرار دهد.
ايــن ولايت خــود مجــازاتى است كــه خــداونــد ستمگــران را در قبال ظلمهايى كه مــرتكــب شــدنــد كيفــر مىدهــد، نه اين كه مجــازات ابتــدائى و بــدون گناه بوده باشد. و اين همان معنائى است كه آيه «يُضِلُّ بِهِ كَثيرا وَ يَهْدى بِهِ كَثيرا وَ ما يُضِلُّ بِهِ اِلاَّ الْفاسِقينَ ـ با (قرآن) بسيارى را گمراه مىكند و به جز فاسقان كسى را با آن گمراه نمىكنــد!» (26 / بقــره) بيان مىكند.(1)
«...اِنّا جَعَلْنَـا الشَّيـاطيـنَ اَوْلِيــآءَ لِلَّـذيـنَ لا يُــؤْمِنُــونَ ! » (27 / اعـــراف)
قــرآن كريم در آيــه فــوق مىفرمايد: «ما شيطانها را اولياى كسانى قرار دادهايم كه ايمان نمىآورند!»
قرآن نظير اين ولايتى را كه شيطان در گناه و ظلم بر آدميان دارد براى ملائكه در اطاعت و عبادت اثبات نموده و مىفرمايد: «كسانى كه گفتند پروردگار ما خداست و پاى گفته خود هم ايستاده و استقامت نمودند فرشتگان بر آنان نازل شده و نويد مىدهند كه مترسيد و غمگين مباشيد و به بهشتى كه خدايتان وعده داده دل خوش باشيد، (و مطمئن بدانيد كه) ما در زندگى دنيا اولياى شما هستيم!» (30و31/فصلت)
البته اين دو نوع ولايت منافاتى با ولايت مطلقه پروردگار كه آيه: «لَيْسَ لَهُمْ مِنْ دُونِهِ وَلِىٌّ وَ لا شَفيعٌ ـ غير از او ولى و شفيعى نداريد!» (51/انعام) آن را اثبات مىكند،
1) الـميـــــــــــــــــزان، ج 14، ص 225
ندارد.(1)
«...فَريقا هَدَى وَ فَريقا حَقَّ عَلَيْهِمُ الضَّـلالَةُ اِنَّهُمُ اتَّخَـذوُا الشَّيـاطينَ اَوْلِياآءَ مِنْ دُونِ اللّهِ وَ يَحْسَبُونَ اَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ ! » (30 / اعراف)
ـ «... زيرا آنان شيـاطين را به غيـر خـدا سـرپـرسـت گـرفتنـد و مىپنـدارنـد راه يافتهاند!»
اين جمله علت ضلالتى را كه جمله «حَقَّ عَلَيْهِمُ الضَّـلالَةُ» براى آنان اثبات مىنمود تعليل مىكند، و از آن استفاده مىشود گويا ضلالت و خسرانى كه از مصدر قضاى الهى در حـق ايشان صـادر شـده مشروط به ولايت شيطان بوده است.
آيه: «كُتِـبَ عَلَيْـهِ اَنَّـهُ مَنْ تَـوَلاّهُ فَـاَنَّـهُ يُضِلُّهُ ـ بر او نوشته شد كه هر كس با او دوستى كند به ضلالتش افكند!» (4 / حج) و هم چنين آيه: « و براى ايشان قرينهايى انگيختيم كه آن چه را پشت سر دارند براى ايشان بيارايند و گفتار خداوند كه با آن گفتار امتهاى جنّى و انسى قبل از ايشان را هلاك نمود در حق ايشان هم محقّق شد زيرا ايشان زيان كار بودند!» (25/فصلـت) نيـــز آن را افـــــاده مىكنــــد.
ـ «وَ يَحْسَبُونَ اَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ» (37 / زخرف)
اين جمله معناى تحقّق ضلالت و لزوم آن را تفسير نموده و مىفهماند انسان وقتى به راه باطل افتاد و از حق كه دور شد مادامى كه اعتراف به باطل بودن آن داشته و حق را از ياد نبرده اميد برگشتن به حق در او هست، و امّا اگر كارش به جائى رسيد كه به حق بودن باطل ايمان پيدا كرد و معتقد شد كه راه هدايت همان راهى است كه او مىرود آن وقت است كه در گمراهى استوار شده و ضلالتش حتمى و براى هميشه اميد رستگـارىاش قطع مىگردد.(2)
«اِنَّمـــا سُلـْطــانُـهُ عَـلَى الَّـذيـنَ يَتَـوَلَّـوْنَـهُ وَ الَّـذينَ هُمْ بِـه مُشْـرِكُـونَ!» (100 / نحل)
ـ «سلطنت و برش شيطان منحصر در كسانى است كه او را ولّى خود مىگيرند تا
او به دل خواه امور ايشان را تدبير كند و او هر چه كرد اينان اطاعتش كنند. و نيز در كسانى است كه به خدا شرك مىورزند، و به جاى خدا شيطان را ولىّ خود مىگيرند و او را ربّ و مطاع خود مىپندارند، چه اطاعت خود عبادت است: آيا اى بنىآدم با شما عهد نكرديم كه شيطان را عبــادت مكنيــد، او را بـراى شمـا دشمنـى آشكـار اسـت و ايـن كـه مـرا عبـادت كنيـد؟»
از اين بيان دو حقيقت روشــن مىگــردد يكــى ايــن كه ذيــل آيــه مفســر صدر آن است و تولّى يعنى ولى گــرفتـن كســى را كه خــدا ولىّاش ندانسته و شرك به خدا و يا بگو غيـر خـدا پرستيدن است.
دوّم اين كــه ميــان تــوكّـل نكــردن بر خــدا و تولّاى شيطان و عبادت او هيچ واسطهاى نيست، كسى كه بـر خـدا تـوكّل نكنــد او از اوليــاى شيطــان خواهد بود.(1)
«تَاللّهِ لَقَدْ اَرْسَلْنا اِلى اُمَمٍ مِنْ قَبْلِكَ فَزَيَّنَ لَهُـمُ الشَّيْطـانُ اَعْمـالَهُـمْ فَهُـوَ وَلِيُّهُمُ الْيَوْمَ... .»
(63 / نحل)
معناى آيه اين است كه: به خدا سوگند، هر آينه، فرستادگان خود را به سوى امتهاى قبل از تو، چون يهود و نصارى و مجوس كه چون قوم عاد و ثمود منقرض نشدند، فرستاديم. لكن شيطان اعمال زشت شان را برايشان زينت داد لاجرم او را پيروى كرده و از فرستادگان ما اعراض نمودند. پس آن روز سر پرست ايشان شيطان بـود و ايشـان بر ضـلالت متفق بودند و بر ايشان است در روز قيامت عذابى دردناك.
از ظاهر سياق بر مىآيد كه مراد به «اليَوْمَ» روز نزول همين آيه است. و مقصود از اين كه فرمود شيطان ولّى ايشان است اين است كه در زمان وحى اين آيه، همه شان بر ضلالت اتفاق كردند.(2)
«اِنَّ الَّــذينَ تَـوَلَّـوْا مِنْكُـمْ يَـوْمَ الْتَقَى الْجَمْعـانِ اِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطانُ بِبَعْضِ ما كَسَبُوا!»
(155 / آل عمران)
ـ «كسانى كه در روز برخورد دو لشكر از شما روگردان شدند بدين جهت بود كه شيطان آنهــا را بـه سبـب آن چــه كــه خــود كســب كــرده بــودنــد به لغـزش انــداخــت ... !»
«استزلال شيطان» به معناى اداره كردن شيطان است وقوع آنان را در انحراف و اين نيست مگر به سبب اعمال خود آنان و آن چه كه خود آنان براى خويشتن كسب كردهاند، چه آن كه گنــاهــان، هر يــك راه را بــراى گنـاهـانى بــاز نمــوده و ارتكــاب يك گناه انسان را به گناه ديگر سوق مىدهد زيرا گناه پلهاش بر پيروى هواى نفــس اســت و اگر هــواى نفس به يك شــىء متـوجـه شد به نظير و شبيه آن نيز متــوجـه خواهد بود.
ظاهر آيه اين است كه پارهاى از گناهان را كه قبلاً مرتكب شده بودند اين امكان را به شيطــان داد كه آنــان را اغــوا نمـايـد و به فـرار و پشت كردن به جنگ وادار سازد.(1)
«وَ ما كانَ لى عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ اِلاّ اَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لى فَلا تَلُومُونى وَ لُومُوا اَنْفُسَكُمْ!» (22 / ابراهيم)
ـ «مــن سلطنتــى بـر شمــا نداشتـم، تنهـا كـار مــن ايـن بـود كـه شمـا را دعـوت كـردم، شمـا بـه اختيـار خـود اجـابتــم كـرديــد...!»
البته اين سخن از ابليس پذيرفته نيست، زيرا ابليس هم به خاطر سوء اختيارش و اين كه به كار اغواى مردم پرداخت و يا بگو به خاطر امتناعش از سجده بر آدم چوب خدا شد كه به دست او گمراهان را گمراه نمايد، ملامت مىشود، آرى او ولايت بر اغواء را بهعهده خود گرفت و ولّى گمراهان گرديد، هم چنان كه خـداى سبحـان در جـاى ديگـر از كـلامش بدان اشاره نمود مىفرمايد: «شيطانها را اولياى آنان كه ايمان نمىآورند قرار داديم!» و نيز در آيه ديگرى كه روشنترين آيه مؤيد بيان ما است مىفرمايد: «كُتِـبَ عَلَيْهِ اَنَّهُ مَنْ تَوَلاّهُ فَاَنَّهُ يُضِلُّهُ وَ يَهْديهِ اِلى عَذابِ السَّعيرِ ـ قلم قضا بر او چنين رانده شده كه هر كه او را سـرپـرست خــود قــرار دهد او گمــراهش كند، و به سوى عذاب آتش رهنمونش باشد!» (4/حج)(2)
« ... اِلاّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوينَ!» (42/حجر)
ـ « ... مگـر آنهـايى كه خــودشـان رام تــو گـردند!»
خداوند در جمله فوق مىفرمايد: ابليس تنها آن جمعى را اغواء مىكند كه خود آنان غوايت دارند، و به اقتضاى همان غوايت خودشان در پى اغواى شيطان مىروند پس اغــواى شيطــان اغواى دوّمى است. آرى در اين مسئله يك اغواء است دنبال غوايت. و غــوايــت عبــارت است از همان جرمهايى كه خود آدميان مرتكب مىشوند و اغواى ابليــس عبـارت است از مجــازات خــداى سبحــان.
اگر اين اغواء ابتدائى و از ناحيه ابليس بود، و گمراهان به دست ابليس خودشان هيچ تقصيرى نداشته باشند بايد همه ملامتها متوجه ابليس باشد نه مردم، و حال آن كه او خودش به حكايت قرآن كريم در روز قيامت مىگويد:
« من سلطنتى بر شما نداشتم، تنها كار من اين بود كه شما را دعوت كردم، شما به اختيار خـود اجـابتم كـرديـد، پـس مـرا مـلامـت نكنيـد و خـود را مـلامـت كنيد!» (22 / اسراء)(1)
«وَ لاتُبَذِّرْ تَبْذيرا،اِنَّ الْمُبَذِّرينَ كانُوا اِخْوانَ الشَّياطينِ وَ كانَ الشَّيْطانُ لِرَبِّه كَفُورا!»
(26و27/اسراء)
جملــه فــوق نهـى از تبـذيـر و علـت آن را بيـان مىكنـد. معنـايش اين است كه: اسـراف مكـن چـه اگـر اسـراف كنـى از مبذّرين كـه بـرادران شيطـاننـد خـواهـى شـد.
و گويا وجه برادرى مبذّرين با شيطانها اين باشد كه مبذّرين و شيطان از نظر سنخيت و ملازمت مانند دو برادر مهربان هستند كه هميشه باهمند، و ريشه و اصلشان هم يك پدر و مادر است، هم چنان كه در آيه شريفه مىفرمايد: « مبعوث مىكنيم براى آنها قرينهايى از شيطانها،» (25 / فصلت) و « بياوريد كسانى را كه ظلم كردند و همزادهايشان را،» (22 / صافات) كه مقصود از ازواج در اين جا همان قرينها در آيه قبلــى اســت. آيــه: « وَ اِخْـوانُهُــمْ يَمُـدُّونَهُمْ فِى الْغَىِّ ثُمَّ لا يُقْصِرُونَ ـ و برادرانشان آنهــا را در گمــراهى مىكشـــاننـد، پـــس از آن كــوتـاهى نمىكننــد!» (202 /
1) الميزان، ج 23، ص 246
اعراف)
از آن چه گذشت اين معنا روشن گرديد كه چرا اوّل شيطان را به صيغه جمع (شياطين) و بعدا به صيغه مفرد (شيطان) آورد، و اين كه در اوّل خواست بفهماند هر مبذرى برادر شيطان خويش است، پس همه مبذّرين برادران شيطانهايند، و مّا در تعبير دوّم كه مفرد آورد مقصود از آن پدر شيطانهاست كه نامش ابليس است و يا مقصود جنس شيطان است.(1)
« اَلَــمْ تَـرَ اَنّـا اَرْسَلْنَـا الشَّيـاطيـنَ عَلَى الْكـافِـرينَ تَؤُزُّهُمْ اَزّا !» (83 / مريم)
ـ «مگر ندانى كه ما شيطانها را به سوى كافران فرستاديم تا به سختى تحريكشان كنند!»
اگر در آيه شريفه ارسال شيطانها را به خدا نسبت داده، از آن جائى كه از باب مجازات است هيچ عيبى ندارد، چون مشركين به حق كفر ورزيدند، و خدا هم از در مجـازات شيطـانهـا را فـرستـاد تـا كفـرشـان و گمـراهىشـان را زيــادتـر كننــد.(2)
«اِسْتَحْــوَذَ عَلَيْهِـمُ الشَّيْطانُ فَاَنْسهُمْ ذِكْرَاللّـهِ اُولئِـكَ حِـزْبُ الشَّيْطــانِ... !» (19 و 20 / مجادله)
ـ «اَلا اِنَّ حِـــــزْبَ الشَّيْطــــانِ هُـــمُ الْخـــــاسِــروُنَ!»
ـ «آگــــاه، كــه حــزب شيطــــان زيـــانكـــاراننـــــــد!»
ـ «اِنَّ الَذيـنَ يُحادُّونَ اللّـهَ وَ رَسُـولَهُ اُولئِكَ فِـى الاَْذَلّينَ!»
ـ «به طور قطــع كسانى كه با خدا و رسولش مخالفت و دشمنى مىكنند در زمره خوارترينها هستنــد!»
آيه دوّمى مضمون آيه قبلى را كه مىفرمود منافقين از حزب شيطان و از زيانكارانند، تعليــل مىكنــد و مىفـرمـايـد: به اين علــت از خــاسرينند كه با مخالفت و لجبــازى خــود بــا خــدا و رســولش دشمنــى مىكننــد. و دشمنان خدا و رسول در زمــره خـوارتـريـن خلــق خــداينــد. و معنــى آيــه مـــورد بحــث ايــن اســت:
ـ «شيطــان بــر آنهــا مسلّــط شــده يــاد خــدا را از دلهـايشــان بــرده، اينــان حــزب شيطــاننـد.»(1)
«اِنَّمَــا النَّجْـوى مِـنَ الشَّيْطـانِ لِيَحْـزُنَ الَّـذيـنَ امَنُــوا... .» (10 / مجــادله)
ـ «نجوى تنها و تنها از ناحيه شيطان است تا كسانى كه ايمان آوردهاند دلواپس شوند ولى هيــچ ضــررى بــه ايشـان نمىزنـد مگـر بـه اذن خدا، و مؤمنين بايد بر خدا توكّل كنند!»
مراد از «نَّجْوى»، نجوائى است كه آن روز در بين منافقين و بيمار دلان جريان داشته، نجوائى است از ناحيه شيطان. به اين معنا كه شيطان اين عمل را در دلهايشان جلوه داده بود و تشويقشان كرده بود كه با يكديگر نجوى كنند تا مسلمانان را دلواپس و پـريشان خـاطر سازند كه اگر چنين خيالى مىكنند بلائى مىخواهد بر سرشان آيد.
خداى سبحان بعد از آن كه نجوى را به آن شرايط كه آيات قبل است براى مؤمنين تجويز كرد، مؤمنين را دل گرم و خاطر جمع ساخت كه اين توطئهها نمىتواند به شما گزندى برساند مگر به اذن خدا. چون زمام امور همه به دست خداست، پس بر خدا توكّل كنيد، واز ضرر نجواى منافقين دلواپس نشويد، كه خدا تصريح كرده به اين كه: «وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ فَهُـوَ حَسْبُـهُ ـ هر كس بر خدا توكّل كند خدا او را بس است!» (3 / طلاق) و وعده داده هر كس بر او توكّل كند خدا برايش كافى است. و با اين وعده وادارشان بر توكّل مىكند و مىفرمايد: كه توكّل از لوازم ايمان مؤمن است، اگر به خدا ايمان دارند بايد بر او توكّل كنند كه او ايشان را كفايت خواهد كرد.
ايـن بــود معنــاى: « وَ لَيْـسَ بِضـارِّهِـمْ شَيْئـا اِلاّ بِـاِذْنِ اللّـهِ وَ عَلَــى اللّــهِ فَلْيَتَــــوَكَّــلِ الْمُــــؤْمِنُـــونَ!» (10 / مجــــادلـــه)(2)
«قـالُـوا بَـلْ نَتَّبِـعُ مـا وَجَـدْنـا عَلَيْـهِ ابـاءَنـا اَوَلَـوْ كانَ الشَّيْطانُ يَدْعُوهُمْ اِلى عَذابِ السَّعيرِ!»
(21 / لقمان)
ـ «چون گويندشان: چيزى را كه خدا نازل كرده پيروى كنيد، گويند: تنها آئينى
را كه پدران خود بر آن يافتهايم پيروى مىكنيم، حتى اگر شيطان به سوى عذاب سوزان دعوتشان كند!»
وقتى حقايق و معارف را با دليل در اختيار آنان قرار مىدهند، ايشان در مقابل با تحكّم و زور جواب مىدهند و بدون اين كه حجتى بر گفتار خود ارائه دهند، مىگويند: ما پدران خود را بر كيشِ شرك يافتيم و ايشان را پيروى مىكنيم.
خداوند مىفرمايد: آيا پدران خود را پيروى مىكنند حتى در صورتى كه شيطان ايشــــان را بــه وسيلـــه ايــن پيـروى به سـوى عـذاب آتـش دعـوت كـرده بـاشــد؟
حاصل كلام اين مىشود كه پيروى وقتى نيكو و به جاست كه پيروى شدگان بر حق بوده باشند، و امّا اگر خود آنان بر باطل بوده، پيروى ايشان از آنان به سوى شقاوت و عــذاب سعيــرشــان بكشـانـد، ديگر اين پيروى به جا و صحيح نيست، چون پيــروى در پـرستـش غيـر خـداست، و غير خــدا كســى قـابـل پرستش نيست.(1)
«...وَ اِنَّ الشَّياطيـنَ لَيُـوحُـونَ اِلـى آ اَوْلِيـآئِهِمْ... .» (121 / انعام)
ـ « از ذبحى كه نام خدا بر آن ياد نشده مخوريد كه عصيان است و شياطين به دوستان خود القاء مىكنند تا با شما مجادله كنند و اگر اطاعتشان كنيد مشرك خواهيد بود!»
آيه فوق ردّ آن سخنى است كه مشركين به دهان مؤمنين انداخته و جواب شبهاى است كه به ذهن مؤمنين القاء كرده بودند، و آن اين بود كه : چطور كشته مردم حلال است و اما حيوانى كه خدا آن را كشته خوردنش حرام؟ جواب مىدهد اين سخن از چيزهائى است كه شيطان به دلهاى اولياى خود ـ مشركين ـ القاء مىكند، زيرا بين اين دو قسم گوشت فرق هست، يكى خوردنش فسق است و آن ديگرى نيست. خدا اكل ميته را حرام كرده و آن ديگرى را نكرده، زيرا در بين محرمات الهى اسمى از حيوان تزكيه شده برده نشده است.(2)
«يـا اَبَتِ لا تَعْبُـدِ الشَّيْطـانَ اِنَّ الشَّيْطـانَ كانَ لِلرَّحْمنِ عَصِيّا!» (44 / مريم)
وثنىها معتقد به وجود جن هستند، البته ابليس هم از جن است و اصنام جن
مىپرستيدند همان طور كه اصنام ملائكه و مقدسين از بشر را مىپرستيدند، چيزى كه هست مراد از نهى، نهى از عبادت به اين معنى نيست، چون جهتى تصوّر نمىشود كه تنها از خصوص پرستش جن نهى فرموده باشد، بلكه مراد از عبادت اطاعت است. هم چنان كه در آيه: «اَلَـمْ اَعْهَـدْ اِلَيْكُـمْ يا بَنى آدَمَ اَنْ لا تَعْبُـدُوا الشَّيْطـانَ!» (60 / يس) به اين معنا آمده، پس نهى از عبادت شيطان نهى از اطاعت او در هر چيزى است كه به آن امر مىكند، و يكى از چيزهائى كه بدان امر مىكند عبادت غير خداست.
معنى آيه اين است كه: اين پدر شيطان را در آن چه به تو دستور مىدهد واز آن جمله به عبادت بتها وادار مىكند اطاعت مكن، چون شيطان خودش نافرمان خدا و مصّر در نافرمانى اوست، كه او خود يگانه مصدر همه رحمتها و نعمتهاست، پس چنين كسى كه مصدر همه نعمتها را نافرمانى مىكند جز به نافرمانى خدا و محروميت از رحمت او فرمان نمىدهد، و اگر من تو را از اطاعت شيطان نهى مىكنم براى اين است كه مىترسم عذاب خــذلان خــدا تـو را بگيرد، و رحمتش از تو قطع شود، و سرپرستى جــز شيطـان بـرايـت بـاقـى نمـاند، آن وقت ولىّ شيطان و شيطان مولاى تو گردد.(1)
«ما اَشْهَـدْتُهُـمْ خَلْـقَ السَّمـواتِ وَ الاَرْضِ وَ لا خَلْقَ اَنْفُسِهِمْ... !» (51 / كهـف)
مـراد از اشهـاد و مشهـود به معنـاى معاينه حضورى و به چشم خود ديدن است.
اين آيه در نفى ولايت ابليس و ذريّهاش مشتمل بر دو برهان است. اول اين كه ولايت تدبير امور هر چيزى موقوف است بر اين كه دارنده ولايت احاطه علمى به آن امور داشته باشد، آن هم به تمام معناى احاطه، آن جهتى كه از آن جهت تدبير امور آن را مىكند و روابط داخلى و خارجى كه ميان آن چيز و آن امور است، و مبدأ آن چيز و مقارناتش و به آن چه منتهى مىشود همه را بداند كه معلوم است كه چنين احاطهاى مستلزم احاطه داشتن به تمامى اجزاى عالم است، چون اجزاى عالم همه به هم مربوطند.
و اينان يعنى ابليس و ذريّهاش از مبدأ خلقت آسمانها و زمين و بلكه از مبدأ پيدايش خودشان خبرى ندارند، چون خدا ايشان را در هنگام خلقت آسمانها و زمين و خود آنان شاهد بر كار خود نگرفت، و كار خود را در پيش چشم ايشان انجام نداد، پس ابليس و ذريّهاش شاهد جريان خلقت عالم نبودند، چون خلقت او عملى و آنى بود كه به آسمــانها و زميــن فـرمـود: «كـن» و آنها مـوجـود گشتنــد؟
1) الميزان، ج 27، ص 87
پس ابليس و ذريّهاش جاهل به حقيقت آسمانها و زمينند، و از آن چه كه هر يك از موجودات در ظرف وجودى خود از اسرار خلقت دارا هستند بى خبرند حتى حقيقت صنع خويشتن را هم نمىدانند، با اين حال چگونه اهليت اين را دارند كه متصدّى امور عالم و يا تدبير امور قسمتى از آن باشند، و در نتيجه در مقابل خدا آلهه و ارباب باشند، با اين كه نسبت به حقيقت خلقت آن و حتى خلقت خود جاهلند.(1)
1) الميزان ج 26، ص 200
«... فَسَجَدَ الْمَـلائِكَةُ كُلُّهُمْ اَجْمَعُونَ اِلاّ اِبْليسَ اَبى اَنْ يَكُونَ مَعَالسّاجِدينَ!» (30 و 31 / حجر)
ـ گفتيم به ملائكه به آدم سجده كنيد، پس سجده كردند مگر ابليس، ملائكه مأمور شده بودند بر نوع بشر سجده كنند، نه بر شخص آدم، و خلاصه خصوصيات فردى آدم دخالتى در اين امر نداشته، بلكه خصوصيات نوعىاش باعث شده، و اين سجده هم صرفا از باب تشريفات اجتماعى نبوده بلكه نتيجهاى حقيقى و واقعى باعث شده است. و آن عبارت است از خضوع به حسب خلقت. پس ملائكه بر حسب غرضى كه در خلقتشان بوده خاضع براى انسانند آن هم بر حسب غرضى كه در خلقت بوده است. (يعنى نتيجه خلقت بشر اشرف از نتيجه خلقت ملائكه است.) و ملائكه مسخّر براى بشر و در راه سعادت زندگى او هستند، و به عبارت ديگر انسان منزلتى از قرب، و مرحلهاى از كمال دارد كــه مــافـوق قــرب و كمــال ملائكه است.
اين كه مىبينيم همه ملائكه مأمور به سجده بر آدم شدند، مىفهميم همه آنان مسخّر در راه به كمـال رسـانـدن سعـادت بشـرنـد، و براى فوز و فلاح او كار مىكنند. هر كــدام مشغــول يكــى از كـارهـاى بشـرنـد. اين معنـا از آيات متفرقه قرآنى هركدامش از يك گوشه قرآن به چشم مىخورد.
پس ملائكه اسبابى الهى و اعوانى براى انسانند، كه او را در راه رساندنش به سعادت و كمال يارى مىكنند. اين جاست كه براى كسانى كه متدبر و فطن باشند روشن مىگردد كه امتناع ابليس از سجده به خاطر استنكافى بود كه از خضوع در برابر نوع بشر داشت، و او نمىخواست مانند ملائكه در راه بشر قدم بر دارد و او را در رسيدنش به كمال مطلوبش كمك نمايد.
مــلائكــه در اين بــاب اظهــار خضــوع نمــودنـد، پس همان طور كه از جمله: « مـالَكَ اَلاّ تَكُونَ مَعَ السّاجِدينَ ؟ » نيــز استفاده مىشود ابليس با امتناعش از سجده از ملائكه بيرون شد و اظهار دشمنى با نوع بشر نمود، و از ايشــان بيــزارى جست و اعــلام نمــود كه تا بشــرى وجــود دارد از دشمنى با او براى ابد دست بر نمىدارد.(1)
«قالَ اَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنى مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طينٍ قالَ فَاهْبِطْ مِنْها فَما يَكُونُ لَــكَ اَنْ تَتَكَبَّــرَ فيهــا!» (12 و 13 / اعراف)
استدلالى كه ابليس در مورد خلقت خود كرد گر چه استدلالى پوچ و بى مغز بود ولكن از اين كه او از آتش و آدم از خاك بوده راست گفته است و قرآن كريم هم اين معنا را تصديق نموده و از يك طرف در آيه: « كانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ اَمْرِ رَبِّه ـ از جنيّان بود و از فرمان پروردگارش بيرون شد،» (50 / كهف) فرموده كه ابليس از طائفه جن بوده، و از طرف ديگر در آيه: « خَلَقَ الاِْنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ كَالْفَخّارِ وَ خَلَقَ الْجانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ ـ انسـان را از لايـه خشكيــدهاى چــون سفــال آفريد، و جن را از شعلهاى از آتش خلق كرد.» (14 و 15 / رحمن) فـرمـوده كـه ما انســان را از گــل و جــن را از آتـش آفـريـديـم.
پس از نظر قرآن كريم هم مبدأ خلقت ابليس آتش بوده، ولكن اين ادعّاى ديگرش را كه «آتش از خاك بهتر است،» تصديق نفرموده، بلكه در سوره بقره آنجاكه برترى آدم را از ملائكه و خلاف او را ذكر كرده و اين ادعّا را ردّ كرده و در ردّ دعويش فرموده: ملائكه مأمور به سجده بر آب و گل شدن آدم نشدند تا شيطان بگويد: گِل از آتش پستتر است، بلكه مأمور شدند سجده كنند بر آب و گلى كه روح خدا در آن دميده شده بود و معلوم است كه چنين آب و گلى داراى جميع مراتب شرافت و مورد عنايت تامّ ربوبى است، و چون ملاك «بهترى» در تكوين داير مدار بيشتر بودن عنايت الهى است و هيچ يك از موجودات عالم تكوين به حسب ذات خود حكمى ندارد، و نمىتوان حكم به خوبى آن نمود.
چيزى را كه خدا حكم به بهترى آن كند آن اشرف واقعى و حقيقى است، مگر اين كه موجود ديگرى بيافريند و حكم به برترى آن موجود قبلى نموده، موجود قبلى را
1) الـميـــــزان، ج 23، ص 232
مأمور به سجده در برابر آن كند، كه در چنين صورت اشرف واقعى و حقيقى موجود دوّمى خواهد بود، براى اين كه امر پروردگار همان تكوين و آفريدن اوست و يا منتهى به تكوين او مىشود.
پس وجوب امتثال اوامر او از اين جهت است كه امر امر اوست، نه از اين جهت كه در امتثــال امــرش مصلحــت و يا جهتى از جهات خير هست تا مسئله وجوب امتثال دائر مــدار مصــالح و جهــات خيــر باشد.(1)
«ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلاآئِكَةِ اسْجُدُوا لاِدَمَ فَسَجَدُوآا اِلاّ اِبْليسَ...خَلَقْتَنى مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طينٍ!»
(10 تا 17 / اعراف)
امر به سجده در قصه خلقت آدم و هم چنين امتثال ملائكه و تمرّد ابليس و رانده شدنش از بهشت در عين اين كه امر و امتثال و تمرّد و طرد تشريعى و معمولى بوده در عين حال از يك جريان تكوينى و روابط حقيقى كه بين انسان و ملائكه و انسان و ابليس هست حكايت مىكند، و مىفهماند كه خلقت ملائكه و جن نسبت به سعادت و شقاوت انسان چنين رابطهاى دارد، و اين حرف معنايش اين نيست كه امر و امتثال و تمرّد در آيــات مــورد بحـث امـور تكـوينـى هستنـد.(2)
«ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلاآئِكَةِ اسْجُدُوا لاِدَمَ فَسَجَدُوآا اِلاّ اِبْليسَ...خَلَقْتَنى مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طينٍ!»
(10 تا 17 / اعراف)
امر پروردگار به اين كه ملائكه بر آدم سجده كنند براى احترام آدم و به خاطر قرب و منزلتى بود كه وى در درگاه پروردگار داشت.
خداى تعالى آدم را با نعمت خلافت و كرامت و ولايت شرافت و منزلتى داد كه ملائكه در برابر آن منزلت ناگزير از خضوع بودند، و اگر ابليس سربرتافت بهخاطر ضديّتى بود كه جوهره ذاتش باسعادت انسانى داشت، و لذا هر جا كه با انسانى برخورد كرده و مىكند درصدد تباهى سعادت وى برمىآيد، و به محضى كه با او مساس پيدا مىكند گمراهش مىسازد: «كُتِبَ عَلَيْهِ اَنَّهُ مَنْ تَوَلاّهُ فَاَنَّهُ يُضِلُّهُ... ـ قلم ازلى درباره شيطان چنين نوشته كه هر كه بااو دوستىكند او وى را بهضلالتافكنده و بهسوى آتش سوزانش راهبر
شود!»(4/حج)(1)
«قــــالَ رَبِّ فَــــاَنْظِـــرْنــى اِلـــى يَـــوْمِ يُبْعَثُــــونَ!» (36 / حجــــــر)
ـ «گفت: پـروردگـارا پس مـرا تا روزى كه خـلايق مبعـوث مىشـوند مهلـت و عمر بده!»
اگر مىبينيم كه ابليس گفت «پس مرا عمر بده» و در ضمن كلام، سخن از مبعوث شدن عموم بشر كرد، نه تنها آدم، كه به خاطر امتناع از سجده بر او مبتلا به رجم و لعن شد، براى اين بود كه بفهماند لجبازى و دشمنى او تنها با آدم نبوده و از همين جا اين نكته تــأييـد مىشــود كــه ابليس مأمور براى سجده بر عموم و جنس بشر بوده، نه تنها آدم، و آدم بــه منــزلــه قبلــهاى بــوده كـه نـــوع بشـر را مجسـم نمــوده اســت.(2)
«قــالَ اَرَاَيْتَــكَ هـذَا الَّــذى كـَرَّمْـتَ عَلَــىَّ لـَئِنْ اَخَّرْتَـنِ اِلى يَـوْمِالْقِيمـَةِ...!» (62 / اسراء)
معناى آيه اين است كه: ابليس بعد از آن كه سر پيچى كرد دچار غضب الهى شد، گفت: پروردگارا اين بود آن كس كه مرا به سجده كردن بر وى مأمور نمودى؟ و چون انجام ندادم از درگاه خودت دورم ساختى؟ سوگند كه اگر تا روز قيامت كه مدت عمر بشر در زمين است مرا مهلت دهى يك يك ذريّه او را افسار مىكنم مگر اندكى را كه بنـدگـان مخلَص تواند.
مراد شيطان از اين كه گفت: « او را بر من برترى دادى!» آدم عليهالسلام است. و اكرام آدم بر ابليس همان است كه خداى تعالى او را وادار كرد كه تا بر آدم سجده كند و چون نكرد از درگاه خودش براند. از همين جا روشن مىشود كه ابليس از دستور سجده كردن بر آدم همين تفضيل را فهميده چنان كه از كلام ملائكه در پاسخ خداى تعالى كه گفتند: «آيا در زمين خلقى قرار مىدهى كه فساد و خون ريزى كنند،» (30 / بقره) فهميد كه خلق آينده نيز گناه مىتوانند بكنند، و لذا جرئت و جسارت به خرج داده تصميم گرفت ذريّه آدم را اغوا كند.(3)
«فَقُلْنـا يـا ادَمُ اِنَّ هـذا عَـدُوٌّ لَـكَ وَ لِزَوْجِكَ فَلا يُخْرِجَنَّكُما مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقى!»(117 / طه)
حق مطلب در اين مسئله اين است كه علّت اين دشمنى، همان رانده شدن خود ابليس از درگاه قرب، و رجيم شدن، و ملعون گشتن او تا روز قيامت بوده است.
ـ «گفت: پروردگارا به خاطر اين كه گمراهم كردى، من هم در زمين زندگى زمينى را در نظـرشـان جلـوه مىدهـم، و همــهشـان را گمـراه مىكنــم!» (39 / حجــــر)
ـ «گفت: آيا اين است كه آن كسى كه بر من برترىاش دادى. اگر تا روز قيامت مهلتم دهى بيــخ حلــق ذريّــهاش را خـواهـم گـرفـت مگــر انـدكـى را ! » (62 / اسراء)
سبب اصلى اين عداوت همان تقدّم نوع انسان و تأخر شيطان، و مطرود و ملعون شدنش بوده است، چون احترام آدم احترام نوع بشر، و برترى آن از ابليس بوده، كما اين كه امر به سجده كردن ابليس براى اوامر به سجده كردن در برابر نوع بوده است.(1)
«وَ اِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لاِدَمَ فَسَجَدُوا اِلاّ اِبْليسَ قالَ ءَاَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طينا؟»
(61 / اسراء)
در اين آيه شريفه يادآورى ديگرى است براى رسول خدا صلىاللهعليهوآله و آن داستان ابليس و ماجرايى است كه ميان او و خداى تعالى اتفاق افتاد. آن موقعى كه امر خدا به سجده آدم را عصيان ورزيد. خداى تعالى اين مطلب را يادآورى مىكند تا رسولاللّه صلىاللهعليهوآله نسبت به وضع مردم ناراحت نشود و بداند كه جنس بشر از ازل همين طور بوده كه اوامر خداى را سبك شمرده و در برابر حق استكبار مىورزند، و اعتنائى به آيات خدا نمىكنند، و از اين به بعد هم همواره چنين خواهد بود.
به يــادآر چگــونــه ابليــس قســم خــورد كه گــريبــان ذريّه آدم را بگيرد و خدا هــم او را بــر كســانى كه اطــاعتش كنند مسلّط فرمود، و احــدى از پيروان دعوت او و دعوت سواران و پيــادگــان از لشكــر او را استثنا نكرد، و كسانى را استثنا كرد كه از بنــدگــان مخلــص خــدا بــاشنــد.
بنابراين معناى آيه فوق چنين مىشود: « به ياد آر زمانى را كه پروردگارت به
1) الـميـــــــــزان، ج 28، ص 27
ملائكه گفت: براى آدم سجده آوريد، همه سجده كردند مگر ابليس!» در اين جا مثل اين كه كسى پرسيده باشد: خوب ابليس چه كار كرد يا چه گفت؟ در جوابش فرمود: « (امر خداى را نادرست تلقى كرده،) گفت: آيا من سجده كنم؟ در برابر كسى كه او را از گل آفريدى با اين كه مــرا از آتـــش خلـــق كـــردهاى كــه شــرافتــش بيشتــر از گـل است؟» (66 / اســـراء)
مقصود بيان علل و عواملى است كه باعث شد بنى آدم در ظلم و فسوق خود استمرار و دوام يابد و نسلش برچيده نشود. و در اين باره نخست اين را فرمود كه اوّلين بشر به آيات و معجزات اقتراحى خودش ايمان نياورد، آخرين هم پيرو همان اوليناند، و ايمان نخواهند آورد، و سپس به پيغمبر گرامى خود ياد آور شد كه در اين ميان فتنهها در كار است، كه به زودى ظهور نموده و امت اسلام را در بوته امتحان خود داغ مىكند! آن گاه داستان آدم و ابليس را خاطر نشان مىفرمايد كه ابليس سوگند خورد ذريّه آدم را گمراه سازد، و از خدا درخواست كرد كه او را بر كردهاش مسلط سازد. پس خيلى بعيد نيست كه اكثر مردم به سوى راه ضلالت گراييده در ظلم و طغيان و اعراض از آيات خدا غوطه ور گردند. چون از يك سو فتنههاى الهــى احــاطــهاش كــرده و از ســوى ديگـر شيطــان بــا قشــون ســواره و پيــادهاش محـاصـرهشــان نمــوده اســت.(1)
«...وَ مــا كُنْتُـمْ تَكْتُمُـونَ...اسْتَكْبَـرَ وَ كـانَ مِـنَ الْكـافِرينَ!» (33 و 34 / بقره)
از اين آيات بر مىآيد كه ابليس قبل از به وجود آمدن صحنه خلقت آدم و سجده ملائكه، كافر بوده است. (چون فرموده: كانَ مِنَ الْكافِرينَ ـ از كافرين بود) و سجده نكردنش، و مخالفت ظاهرىاش ناشى از مخالفتى بوده كه در باطن مكتوم داشته است.
ـ «...كُنْتُـــــمْ تَكْتُمُــــــونَ!»
قيد «كُنْتُمْ» در جمله فوق به اين معنا اشاره دارد كه در اين ميان در خصوص آدم و خــــلافـــت او، اســــرارى مكتــــوم و پنهــان بــوده اســت.
و از همين جا روشن مىشود كه سجده ملائكه و امتناع ابليس از آن، يك واقعه بوده كه در فاصله اين فرمايش خدا «اِنّى اَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ،» (30 / بقره) و بين اين فرمايش ديگرش « وَ اَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ،» (33 / بقره) واقع شده، و نيز از آن استفاده مىشودكه بخاطر چه سرّى جمله « اِنّى اَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ،» را بار دوّم مبدّل
1) الـميـــــــــزان، ج 25، ص 245
كرد به جمله « اِنّــــى اَعْلَــــمُ غَيْـــــبَ السَّمــــواتِ وَ الاَْرْضِ!» (33 / بقره)
ـ «اِلاّ اِبْليسَ اَبى وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرينَ!» (33 / بقره)
يعنى ابليس پلنگ دماغى كرده و از سجده براى او دريغ ورزيد و او از سابق بر اين كافر بود، و اين كه ابليس قبل از اين صحنه كافر بوده از آيه شريفه زير هم به خوبى استفاده مىشود.
« لَمْ اَكُنْ لاَِسْجُدَ لِبَشَرٍ ـ من از نخســت حــاضــر نبــودم كه براى بشرى به خاك بيفتم كه تــو او را از گلــى از لجــن خشكيــده درســت كرده باشى، سجده كنم!» (33 / حجر)(1)
« قالَ اَنَا خَيْرٌ مِنْهُ ! » (12 / اعراف)
از آيات مربوط به داستان آدم و ابليس استفاده مىشود كه اگر ابليس عصيان ورزيد و مستحق طرد شد به خاطر تكبّرش بود و جمله: «اَنَا خَيْرٌ مِنْهُ» يكى از شواهد اين معناست، گر چه از ظاهر گفتار ابليس بر مىآيد كه مىخواسته بر آدم تكبّر بورزد لكن از اين كه ابليس با سابقهاى كه از داستان خلافت آدم داشت و تعبيرى كه از خداوند درباره خلقت آدم و اين كه من او را بدو دست خود آفريدم شنيده بود و مع ذلك زيرِ بار نرفت برمى آيد كه وى در مقام استكبار بر خداوند بوده و نه استكبار بر آدم.(2)
«قـالَ ما مَنَعَـكَ اَلاّ تَسْجُـدَ اِذْ اَمَـرْتُكَ قالَ اَنَا خَيْرٌ مِنْهُ!» (12 / اعراف)
مراد از آيه فوق اين است: چه چيز تو را وادار كرد كه سجده نكنى؟ اين آيه جوابى را كـه ابليـس داده حكـايـت مىكنـد، و اين جـواب اوليـن نـافـرمـانى ابليـس است.
در اين جواب خداى تعالى براى اولين بار معصيت شد، چون برگشت تمامى معصيتها به دعواى انيّت و منازعه با كبرياى خداى سبحان است. اگر ابليس اسير نفس خود نمىشد و نظر و فكر خود را محصور در چهار ديوارى وجود خود نمىساخت هرگز
خود را مستقل به ذات نمىديد، بلكه معبودى ما فوق خود مشاهده مىكرد كه قيوم او و قيوم هر موجود ديگرى است.
حتى اين مقدار هم رعايت ادب را نكرد كه در جواب پروردگارش بگويد: « بهترى مرا از سجده بر او باز داشت،» بلكه با كمال جرأت و جسارت گفت: « من از او بهترم!» تا بدين وسيله هم انيّت و استقلال خود را اظهار كرده باشد و هم بهترى خود را امرى ثابت و غير قابل زوال ادعا كند، علاوه به طور رساترى تكبر كرده باشد، از همين جا معلوم مىشــود كــه در حقيقت ايـن ملعون بـه خـداى تعـالى تكبـر ورزيـده نـه به آدم.(1)
«...قـالَ اَنَــا خَيْــرٌ مِنْــهُ خَلَقْتَنـى مِـنْ نـارٍ وَ خَلَقْتَـهُ مِـنْ طيـنٍ!» (76 / ص)
ـ «اى ابليس چه بازت داشت از اين كه براى كسى سجده كنى كه من خود او را به دست خود آفريدم، آيا عارت آمد و يا واقعا بلند مرتبه بودى؟ گفت: آخر من از او بهترم چون تو مرا از آتش و او را از گل آفريدى!»
اين كه در اين آيه خلقت آدم را به دست خود نسبت داده، و فرموده: با دستهاى خود آفريدم، به اين منظور بوده كه براى آن چيز (يعنى آدم) شرافتى اثبات نموده و بفرمايد: هر چيز را به خاطر چيز ديگر آفريدم، ولى آدم را به خاطر خودم هم چنان كه جملــه: «وَ نَفَخْـتُ فيـهِ مِـنْ رُوحـى ـ و از روح خـود در او دميــدم،» (29 / حجــر) نيز ايــن اختصـــاص را مىرســانـد.
ـ «قــالَ اَنَـا خَيْـرٌ مِنْـهُ خَلَقْتَنـى مِــنْ نــارٍ وَ خَلَقْتَــهُ مِنْ طينٍ!»
ايــن پــاسخــى اســت كه ابليس از پرستش خدا داده و علت سجده نكردن خود را بيــان مىكنــد، و آن اين است كه من شرافت ذاتى دارم، چون مرا از آتش خلق كردهاى ولــى آدم مخلــوقى است از گــل.
بــرگشــت اين حــرف ابليــس به ايـن اسـت كــه ابليـس اطــلاق مالكيت خدا و حكمت او را قبول نداشته، و اين همان اصل و ريشهاى است كه تمامى گناهان و عصيانها از آن سر چشمه مىگيرد.(2)
«... ثُـمَّ قُلْنـا لِلْمَـلاآئِكَـةِ اسْجُدُوا لاِدَمَ فَسَجَـدُوآا اِلاّ اِبْليـسَ...!» (11 / اعراف)
از ظاهر آيه استفاده مىشود كه ابليس با ملائكه بوده و هيچ فرقى با آنان نداشته، و از آيه زير نيز: «و چون پروردگارت به فرشتگان فرمود من مىخواهم در زمين خليفهاى قرار دهم، گفتند: مىخواهى در زمين كسى را قرار دهى كه فسادها بيانگيزد و خونها بريزد با اين كه ما به حمد تو تسبيح كرده و تو را تقديس مىكنيم!» استفاده مىشود كه او و همه فرشتگان در مقامى قرار داشتند كه مىتوان آن را مقام قدس ناميد، و امر به سجده هم متوجّه اين مقام بوده نه به يك يك افرادى كه در اين مقام قرار داشتهاند، هم چنان كه جملــه: « گفــت از آسمــان فــرو شـو كه در اين جا بزرگى كردن حق تو نيست...!» نيز اشاره به اين معنا دارد.
بنابر اين معلوم مىشود ابليس قبل از تمردش فرقى با ملائكه نداشته، و پس از تمرد حسابش از آنان جدا شده، و ملائكه به آن چه مقام و منزلتشان اقتضا مىكرده باقى ماندند و خضوع بندگى را از دست ندادند، ولكن ابليس بدبخت از آن مقام ساقط گرديد، هم چنان كه فرمود: « كانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ اَمْرِ رَبِّه ـ چون از جنس جن بود نسبت به امر پروردگارش فسق ورزيد.» (50 / كهف) چون «فسق» به معناى بيرون شدن خرما از غلاف است، ابليس هم با اين تمرّدش در حقيقت از پوست خود بيرون گشته و زندگانىاى را اختيـار كـرد كـه جــز خـروج از كـرامـت الهـى و اطـاعت بنـدگـى چيـز ديگـرى نبـود.(1)
«قـالَ فَـاهْبِطْ مِنْها فَما يَكُونُ لَكَ اَنْ تَتَكَبَّرَ فيهـا فَـاخْرُجْ اِنَّكَ مِنَ الصّاغِرينَ!» (13 / اعراف)
«هبوط» همان خروج است ولى تفاوتش با خروج تنها در اين است كه هبوط خروج از مقامى و نزول به درجه پائينتر است، و همين معنا خود دليل بر اين است كه مقصود از هبـوط فـرود آمـدن از مكـان بلنـد نيست، بلكه مراد از فرود آمدن از مقام بلند است.
بنابر اين معناى آيه چنين مىشود كه خداى تعالى فرمود: «به جرم اين كه هنگامى كه تو را امر كردم سجده نكردى بايد از مقامت فرود آئى، چه مقام خضوع و فرمانبرى بود، و تو نمىبـايستـى در چنيـن مقـامى تكبّـر كنـى! پس بيـرون آى كـه تـو
1) الميـــــزان، ج 15، ص 29
از خـوار شدگانى!»(1)
«فَسَجَـدَ الْمَـلائِكَـةُ كُلُّهُمْ اَجْمَعُونَ اِلاّ اِبْليسَ اَبى اَنْ يَكُونَ مَـعَ السّاجِـديـنَ!» (30 و 31 / حجر)
ـ « مــلائكــه همگــى جمعــا سجــده كــردنـد، مگر ابليس از اين كه با سجده كنندگان بــاشــد امتنــاع ورزيد.»
لفظ «اَجْمَعُونَ» تأكيد بعد از تأكيد است و مراد اين است كه ملائكه همه سجده كردند، به طورى كه حتى يك نفر هم جاى نماند، فقط از تمامى ملائكه ابليس سجده نكرد، و اگر ابليس را از ملائكه استثنا نكرده، با اين كه از مــلائكــه نبــود، و به شهــادت آيــه: «كــانَ مِــنَ الْجِــنِّ...،» (50 كهف) از طائفه جن بود سئوالى است كه مفسّرين پاسخهاى مختلفــى بدان دادهاند كه قابل اعتنا نيست و پاسخ اين سئوال را ما تحت عنوان « همسانى مقام ابليس با مــلائكــه قبــل از تمــرّد،» (در صفحـه 127 همين كتاب،) دادهايــم.
ـ «قالَ يا اِبْليسُ مـالَكَ اَلاّ تَكُونَ مَعَ السّاجِدينَ؟» (32 / حجر)
ـ «چه سودى براى تو بود در اين كه از ساجدين نباشى؟» مقصود از ساجدين ملائكه اســت و خــلاصــه معنـا ايـن اسـت كـه چـرا سجــده نكـردى؟
ـ «قـالَ لَـمْ اَكُـنْ لاَسْجُـدَ لِبَشَـرٍ خَلَقْتَـهُ مِـنْ صَلْصـالٍ مِنْ حَمَأٍ مَسْنُونٍ!» (33 / حجر)
ـ «گفــت مـن چنيــن كســى نبـودهام كـه بـراى بشــرى كه تــو از گلــى خشكيــده از لايــهاى سيــاه آفــريــدى سجــــده كنــم!»
اگر گفت: «لَمْ اَكُنْ لاَِسْجُدَ ـ من چنين كسى نبودهام كه سجده كنم...،» براى اين است كه دلالت كند بر اين كه سرپيچىاش از سجده مقتضاى ذاتش بود. اگر خودش از جوهره ذاتش خبر مىداشت مىدانست كه غير اين از او انتظار نمىرفت. پس آيه به كنايه، آن نكتهاى را افاده مىكند كه آيه: « من از او بهترم، مرا از آتش و او را از گل آفريدى،» آن را تصــريـح مىنمايد.(2)
«ثُــمَّ قُلْنـا لِلْمَلاآئِكَةِ اسْجُدُوا لاِدَمَ فَسَجَدُوآا اِلاّ اِبْليسَ لَمْ يَكُنْ مِنَ السّاجِدينَ!»(11 / اعراف)
اين آيه راجع به امور تشريعى و قانونى نيست، و امرى كه در آن است و هم
چنين امتثال و تمرّدى كه در آن ذكر شده مقصود از آنها امور تكوينى است و اگر دارد كه ابليس تمرّد كرد مقصود اين است كه وى در بــرابــر حقيقــت انســانيّت خــاضــع نشــد، جملــه: « فَمــا يَكُــونُ لَــكَ اَنْ تَتَكَبَّــرَ فيهــا ـ تو نمىبايستى در چنين مقامى تكبّر كنى!» (13 / اعراف) اين بيان ما را تأييد مىكنـد، بــراى ايــن كه ظــاهــر آن اين است كه آن مقام مقامى است كه ذاتا قـابـل تكبّر نيســت، و ممكــن نيســت بتـوان از آن سر پيچى كرد و لذا تكبّر ابليس نسبت به ايـن مقـام همــان و بيـرون شـدن از آن و هبـوطـش بــه درجـــه پـائيـنتـر همــان بـود.
مؤيد ديگر اين بيان اين است كه امر به سجده بر آدم نسبت به ابليس و ملائكه امر واحدى بوده و معلوم است كه امر به ملائكه امر مولوى نبوده زيرا امر مولوى آن امرى است كه مأمور نسبتش به اطاعت و معصيت و سعادت و شقاوت يكسان باشد، و ملائكه چنين نيستند، زيرا معصيت و شقاوت درباره ملائكه تصوّر ندارد و آنان مجبور به اطاعت و مستقر در سعادتند، پس امر به ابليس هم امر مولوى نبوده، و ابليس در مقابل ملائكه مجبور بر معصيت و شقاوت بوده است.
چيزى كه هست مادامى كه آدم خلق نشده بود و خداوند ملائكه و ابليس را امر به سجود بر وى نكرده بود. ابليس و ملائكه هر دو در يك رتبه بوده و بدون امتياز از هم، هر دو در مقام قرب بودند، پس از آن كه آدم آفريده شد اين دو فريق از هم جدا شده يكى راه سعادت و ديگرى راه شقاوت را در پيش گرفت.(1)
1) الـميـــــزان ج: 15 ص 30
بـا ايـن كـه داستــان سجــده كــردن مـلائكـه بـراى آدم در چنـد جـاى قرآن كريم تكــرار شــده ولــى مسئلـه بهشـت آدم و داستـان آن جـز در سـه جـا نيـامـده است:
1 ـ سوره بقره:
ـ « و گفتيم: اى آدم تو و همسرت در بهشت آرام گيريد و از آن به فراوانى از هر جا كه خواستيد بخوريد و نزديك اين درخت مشويد كه از ستمگران خواهيد شد. و شيطان ايشان را از نعمت بهشت بيانداخت و از آن زندگى آسوده كه داشتند بيرونشان كرد. گفتيم: با همين وضع كه دشمن يكديگريد پائين رويد كه تا مدتى در زمين قرار گاه و بهره داريد. و آدم از پروردگار خود سخنانى فرا گرفت و خدا او را ببخشيد كه وى بخشنده و رحيم است. گفتيم همگى از بهشت پائين رويد اگر هدايتى از من به سوى شما آمد آنها كه هدايت مرا پيروى كنند نه بيمى دارند و نه اندوهگين شوند. و كسانى كه كافر شوند و آيههاى ما را دروغ شمارند اهل جهنّمند و خود در آن جاودانند!»
2 ـ ســـــوره اعـــــــراف:
ـ « و اى آدم تو و همسرت در بهشت مسكن كنيد و از آن هر قدر كه مىخواهيد بخوريد ولى نزديك اين درخت مشويد كه در آن صورت از ستمكاران خواهيد
شد. پس شيطان آن دو را وسوسه كرد تا بلكه بتواند عيبهايى از ايشان كه پوشيده بود آشكار سازد. و لذا گفت: پروردگار شما، شما را از اين درخت نهى نكرده، مگر براى اين كه در نتيجه خوردن از آن مبدّل به فرشته نشويد و يا از جاودانان در بهشت نگرديد. آن گاه براى آن دو سوگند ياد كرد كه من از خير خواهان شمايم. به اين وسيله و با نيرنگ خود آن دو را به خود نزديك كرد تا آن كه از درخت بخوردند، همين كه خوردند عيبشان ظاهر شد، ناگزير شروع كردند از برگهاى بهشتى بر خود پوشيدن، و پروردگارشان ندايشان داد: كه مگر به شما نگفتم: از اين درخت مخوريد؟ و مگر نگفتم شيطان براى شما دشمنى است آشكار؟ گفتند: پروردگارا ما به خويشتن ستم كرديم اگر ما را نبخشى و رحم نكنى حتما از زيانكاران خواهيم شد. فرمود: از بهشت پائين برويد كه بعضى بر بعضى ديگر دشمنيد، و زمين تا مدتى معين جايگاه شماست. و نيز فـرمـود: در همـان جـا زندگى كنيد و در آن جا بميريد و از همان جا دوباره بيرون شويد ! »
3 ـ سوره طه:
ـ « و ما با آدم قبلاً عهدى بسته بوديم و فرمانى داده بوديم ولى او را در آن عهد ثابت قدم و استوار نيافتيم. چون به فرشتگان گفتيم: بر آدم سجده كنند، همه سجده كردند جز شيطان، كه سرباز زد. آن گاه به آدم گفتيم: كه زنهار اين ابليس دشمن تو و همسر توست، مواظب باشيد از بهشت بيرونتان نكند و گر نه بدبخت خواهيد شد. چون در بهشت نه گرسنه مىشوى، و نه برهنه، نه تشنه مىشوى، و نه گرمازده. اما شيطان با همه اين سفارشها در او وسوسه كرد و گفت: اى آدم مىخواهى من تو را به درختى راهنمائى كنم كه اگر از آن بخورى، ابديّت و ملك جاودانى خواهى يافت؟ و آدم و همسرش از آن درخت بخوردند، و عورتشان برايشان نمودار شد، پس بر آن شدند كه از برگهاى بهشت عورت خود بپوشانند، و آدم ارشاد و راهنمائى پروردگارش را نافرمانى كرد و گرفتار شد. آن گاه پروردگارش وى را برگزيد و نافرمانىاش را جبران نمود و هدايتش فرمود. پروردگارش دستور داد: كه همگى از بهشت فرود آئيد در حالى كه بعضى دشمن ديگر باشيد، پس هر هدايتى از طرف من به سوى شما آمد و خواهد هم آمد، در آن هنگام هر كس هدايت مرا پيروى كند، گمراه و بدبخت نمىشود. و هر كس از ياد من اعراض كند زندگى سختى خواهد داشت. علاوه بر اين كه روز قيامت
كور محشورش خواهيم نمود. و چون بگويد پروردگارا من كه بينا بودم چرا كور محشورم كردى؟ در جوابش خواهد فرمود: همان طور كه آيات من به سويت آمد و تو عمدا آن را فراموش كردى، امروز هم ما تو را فراموش كرديم...!»(1)
«وَ يــــآ ادَمُ اسْكُــــنْ اَنْـــتَ وَ زَوْجُـــكَ الْجَنَّــةَ... !» (19 تا 25 / اعــراف)
از داستان بهشت آدم چنين برمىآيد كه قبل از اين كه آدم در زمين قرار گيرد خداوند بهشتى برزخى و آسمانى آفريده و او را در آن جاى داده بود و اگر او را از خوردن مزبور نهى كرده براى اين بود كه بدين وسيله طبيعت بشرى را آزموده و معلوم كند كه بشر جز به اين كه زندگى زمينى را طى كرده و در محيط امر و نهى و تكليف و امتثال تربيت شود ممكن نيست به سعادت و بهشت ابدى نائل گردد و جز با پيمودن اين راه محال است به مقام قرب پروردگار برسد.
بهشت آدم بهشت جاودان نبوده تا اشكال شود به اين كه بهشت اولياى خداست نه جاى شيطان و يا اشكال شود به اين كه بهشت جاى خلود است و كسى كه وارد آن شد ديگر بيـرون نمىشــود پس آدم چطــور بيــرون آمــد؟
بهشت دنيائى و مادّى هم نبوده تا مانند سرزمينهاى ديگر دنيا جاى زندگى دنيوى باشد و اداره آن زندگى تنها به وسيله قانون و امر و نهى مولوى ممكن باشد، بلكه بهشــت بــرزخــى بــوده و جــائى بـوده كه سجــايــا و اخــلاق و خلاصه غرايز بشـرى ـ نـه خصــوص آدم ـ ظاهر و هويدا مىشده است.(2)
«فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطانُ... .» (19 تا 25 / اعراف)
خداى سبحان با جمله: « اى آدم تو و همسرت در اين بهشت آرام گيريد،» (35 / بقره) آدم عليهالسلام را مخاطب قرار داده سپس همسر او را عطف بر او نموده و با جمله
« و از هر جا خواستيد بخوريد...،» (35 / بقره) تصرّف در همه انواع خوراكىها را بر آنان مباح نمود، مگر آن درختى را كه با جمله « و به اين درخـت نـزديك مشويد!» (35 / بقره) استثنا كرد .
ـ «فَــوَسْــوَسَ لَهُمَــا الشَّيْطــانُ... .» (20 / اعراف)
«وسوسه» در لغت به معناى دعوت كردن به امرى است به آهستگى و پنهانى. و جمله: «ما نَهيكُما رَبُّكُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ اِلاّ اَنْ تَكُونا مَلَكَيْنِ اَوْ تَكُونا مِنَ الْخالِدينَ!» (20/اعراف) معنايش اين است كه پروردگار شما، شما را از اين درخت نهى نكرد مگر از اين جهـت كه مبـادا فرشته شويد و يا از خالدين گرديد!
ـ «وَ قاسَمَهُما اِنّى لَكُما لَمِنَ النّاصِحينَ!» (21/اعراف)
معناى جمله اين است كه ابليس با قسمهاى غلاظ و شداد به آن دو گفت كه من خير خواه شمايم و نمىخواهم شما را فريب دهم. « فَدَلّيهُما بِغُرُورٍ،» (22 / اعراف) غرور به معناى اظهار خير خواهى و نهان داشتن سوء قصدى است كه در دل دارد. و اين كه فرمود:
ـ «وَ ناديهُما رَبُّهُمآ اَلَمْ اَنْهَكُما عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ ـ پــروردگــارشــان بــه ايشــان بانك زد: مگــر مــن از ايــن درخــت منعتـان نكـردم؟» (22 / اعراف)
دلالت دارد بر اين كه آدم و حوّا در آن موقع كه خداوند اين خطاب را به آنان مىكرده از مقام قرب خدا دور شده بودند، براى اين كه ندا به معناى صدا زدن از دور است. هم چنان كه «تِلْكُمَا» هم اين دلالت را دارد، زيرا اين كلمه هم براى اشاره به دور است، به خلاف «هذا» كه براى اشاره به نزديك است. و لذا در ابتداى ورود آدم به بهشت و قبل از اينكه اين مخالف از او سربزند خداىتعالى بهلفظ «هذه» اشاره به درخت مزبور كرده بود.
ـ « قالا رَبَّنا ظَلَمْنـآ اَنْفُسَنا... ـ گفتند پروردگارا ما به خويشتن ستم كرديم و اگر ما را نيامرزى و رحممان نكنى از زيانكاران خواهيم بود!» (23 / اعراف)
اين حرف از آدم و حوا نهايت تضرّع و التماس آن دو را مىرساند. و لذا هيچ چيزى درخواست نكردند و تنها احتياج شان را به مغفرت و رحمت ذكر كــردنــد و گفتنــد: اگــر رحــم نكنــى بــه طـــور دائـم و به تمـامى معنـا زيـان كـار خــواهيـم شــد!(1)
1) الميزان، ج 15، ص 44
« فَـوَسْـوَسَ لَهُمَـا الشَّيْطـانُ لِيُبْـدِىَ لَهُمـا ما وُرِىَ عَنْهُمـا...!» (20 / اعـراف)
ـ «پس شيطان آن دو را وسوسه كرد تا بلكه بتواند عيبهايى از ايشان كه پوشيده بود آشكـــــار ســـازد... !»
از ريخت و سياق آيات مربوط به موضوع آدم و ابليس به خوبى بر مىآيد كه آخرين عامل و علتى كه باعث زمينى شدن آدم و همسرش شد، همان مسئله ظاهر شدن عيب آن دو بود، و عيب نام برده هم به قرينهاى كه فرموده ـ بر آن شدند كه از برگهاى بهشت بر خود بپوشانند ـ همان عورت آن دو بوده است. معلوم است كه اين دو عضو، مظهر همــه تمـايــلات حيــوانى است چون مستلــزم غــذا خــوردن و نمــو نيــز هستنــد.
ابليس هم جز اين هدفى نداشته كه به هر وسيله كه شده عيب آن دو را ظاهر سازد. گو اين كه خلقت بشرى و زمينى آدم و همسرش تمام شده بود و بعد از آن خدا آن دو را داخل بهشت كرد ولى مدت زيادى در اين بين فاصله نشد و خلاصه آن قدر به آن دو مهلت ندادند كه در همين زمين متوجّه عيب خود شوند و نيز به ساير لوازم حيات دنيوى و احتياجات آن پى ببرند.
بلكه بلافاصله آن دو را داخل بهشت كردند، و وقتى داخل كردند كه هنوز روح ملكوتى و ادراكى كه از عالم ارواح و فرشتگان داشتند به زندگى دنيا آلوده نشده بود ـ به دليل اين كه فرمود: « لِيُبْدِىَ لَهُما ما وُرِىَ عَنْهُما ـ تا ظاهر شود از آن دو آن چه پوشانده شــده بــود از آنـان،» و نفــرمــود: تا ظـاهر شود از آن دو آن چه بر آن دو پوشيده بود.
پس معلوم مىشود، پوشيدگى عيبهاى آن دو موقتى بوده و يك دفعه صورت گرفته است. چون در زندگى زمينى ممكن نيست براى مدتى طولانى اين عيب پوشيده بماند، (و جان كلام و آن چه از آيات نام برده بر مىآيد اين است كه وقتى خلقت آدم و حوّا در زمين تمام شد بلافاصله و قبل از اينكه متوجه شوند، عيبهايشان پوشيده شده، داخل بهشت شدهاند.)
پس ظهور عيب در زندگى زمينى، و به وسيله خوردن از درخت، يكى از قضاياى حتمى خدا بوده كه بايد مىشد... لذا خداى تعالى خطيئه آنان را بعد از آن كه توبه كردند بيــامرزيد، و در عيــن حال به بهشت شان بر نگردانيد بلكه به سوى دنيا هبوطشان داد تــا در آن جــا زندگى كنند.
اگر محكوميت زندگى كردن در زمين، با خوردن از درخت و هويدا گشتن عيب قضائى حتمى نبود، و نيز برگشتن به بهشت محال نبود، بايد بعد از توبه و ناديده گــرفتــن خطيئــه به بهشــت بـرگـردنــد، (چــون تـوبه آثار خطيئه را از بين مىبرد.)
پس معلوم مىشود علت بيرون شدن از بهشت و زمينى شدن آدم آن خطيئه نبوده، بلكه علت اين بوده كه به وسيله آن خطئيه عيب آن دو ظاهر گشته است و اين به وسيله وسوسه شيطان لعين صورت گرفته است.(1)
«فَـوَسْـوَسَ اِلَيْـهِ الشَّيْطـانُ قـالَ يـا ادَمُ هَـلْ اَدُلُّكَ عَلى شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْكٍ لا يَبْلى!» (120/طه)
مقصود از شجره خلد همان درختى است كه از خوردن آن ممنوع شدند. مراد از شجره خلد درختى است كه خوردنش باعث مىشود آدمى جاودانه زنده بماند و مراد از مُلكى كه كهنه نشود سلطنتى است كه مرور زمان و اصطكاك مزاحمها و موانع در آن اثر نگذارد. پس برگشت معنا به اين مىشود كه مثلاً بگوئيم ابليس به آدم گفت آيا مىخواهى به درختى راهنمائىات كنم كه با خوردن ميوه آن عمرى جاودان و سلطنتى دائمى داشته باشى؟
همين مضمون در سوره اعراف است كه مىفرمايد: پروردگار شما شما را از اين درخت نهى نكرد مگر براى دو محذور: يكى اين كه دو ملك نشويد، دوم اين كه حيات جـاودانه پيدا نكنيد.
مثل اين كه شيطان خواسته باشد بگويد: در اين درخت دو خصوصيت است و اگر پروردگار شما، شما را از آن نهى كرده يا براى آن خصوصيت بوده، يا براى اين، و يا بگويد: اگر پروردگار شما شما را از آن نهى كرده براى اين بوده كه با ملكى خالد جاودان در بهشت نمانيد و يا بگويد: براى اين بوده كه شما جاودانه در بهشت نمانيد چــون داشتــن ملــك خــالـد مستلــزم زنــدگى جــاودانــه نيز هست. (دقت فرمائيد!)(2)
«يا بَنى آادَمَ لا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطانُ كَماآ اَخْرَجَ اَبَوَيْكُمْ مِنَ الْجَنَّةِ يَنْزِعُ عَنْهُما لِبــاسَهُمــا لِيُــرِيَهُمــا
سَــوْءاتِهِمــا!» (27 / اعــراف)
ـ « اى فرزندان آدم! شيطان شما را نفريبد چنان كه پدر و مادر شما را از بهشت بيرون كرد. لباس ايشان را از تنشان مىكند تا عورتهاشان را به ايشان بنماياند.»
اى بنى آدم! بدانيد كه براى شما معـايبى است كه جـز لباس تقـوى چيـزى آن را نمىپوشاند، و لباس تقوى همان لباسى است كه ما از راه فطرت به شما پوشاندهايم، پس زنهار كه شيطان فريبتان ندهد و اين جامه خدادادى را از تن شما برون نكند، همان طور كه در بهشت از تن پدر و مادرتان بيرون كرد. آرى ما شيطانها را اولياى كسانى قــرار داديـم كه به آيـات ما ايمـان نيـاورده وبه پـاى خود دنبـال آنهـا به راه بيفتنـد.
از اين جا معلوم مىشود آن كارى كه ابليس در بهشت با آدم و حوّا كرده ـ كندن لباس براى نماياندن عورتهايشان ـ تمثيلى است كه كندن لباس تقوى را از تن همه آدميـان بـه سبـب فـريفتن ايشان نشان مىدهد و هر انسانى تا فريب شيطان را نخورده در بهشت سعادت است و هميـن كـه فـريفته او شد خداوند او را از آن بيرون مىكند.(1)
«فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطانُ...وَ قالَ ما نَهيكُما رَبُّكُما عَنْ هذِهِالشَّجَرَةِ... !» (27/اعراف)
«پس شيطان آن دو را وسوسه كرد... و گفت: پروردگار شما، شما را از اين درخت نهى نكرده مگر براى اين كه در نتيجه خوردن از آن مبدّل به فرشته نشويد، و يا از جاودانان در بهشت نگــرديـد. آن گــاه بـراى آن دو سـوگنـد يـاد كــرد من از خيـر خـواهـان شمـايم!»
اين آيــات تصــريـح دارد بر ايـن كه آدم در حيــن خــوردن از درخــت، نه تنها نهــى خـدا را فـرامـوش نكــرده بــود، بلكــه كاملاً به ياد آن بود. چيزى كه هست ابليس با فلسفه چينى خود نهى خدا را براى آدم توجيه كرد، كه منظور اين بود كه جزو فرشتگـان و از خالـدين در بهشت نشوى... !(2)
« فَـاَزَلَّهُمَا الشَّيْطانُ... !» (36 / بقره)
ظاهر از اين جمله، مانند نظايرش، اين است كه شيطان آدم را گول زد، هر چند كه اين عبارت بيش از اين دلالت ندارد كه گول زدن آدم مانند گول زدن ما فرزندان آدم از راه القاء و وسوسه در قلب بوده، بدون اين كه خودش را به طرف نشان دهد، هم چنان كه ما را هم گول مىزند و ما تا كنون خود او را نديدهايم.
لكن از آيه: « فَقُلْنا يا ادَمُ اِنَّ هذا عَدُوٌّ لَكَ وَ لِزَوْجِكَ ـ پس گفتيم يا آدم: اين دشمن تو و همسرت است!» (117 / طه) كه خداوند با كلمه «هذا» اشاره به شيطان كرده، فهميده مىشود كه خدا وى را به آدم و همسرش نشان داده بود و معرفى كرده بود ـ معرفى به شخص او، و عيـن او ـ نـه معـرفى بـه وصــف او.
هم چنين جمله: « يا ادَمُ هَلْ اَدُلُّكَ عَلى شَجَرَةِ الْخُلْدِ ـ اى آدم تو را به درخت جاويدانى راهنمائى بكنم؟» (120 / طه) كه حكايت كلام شيطان است، كه قرآن كريم آن را به صورت حكايت خطاب آورده، و اين دلالت دارد بر اين كه گوينده آن كه شيطان است در بـرابـر آدم ايستـاده و با او صحبت مىكرده است.
خلاصه آيات دلالت دارد بر اين كه شيطان براى آدم و همسرش ديده مىشد و او را مىديدند. و اگر حال آن دو نيز نسبت به شيطان مثل حال ما بوده كه او را نمىبينيم و تنها وسوسهاش به ما مىرسد، مىتوانستند بگويند: ما كه شيطانى نديديم و خيال كـرديـم اين وسـوسهها از افكــار خودمان بوده است.
هم چنان كه انبياء با اين كه به عصمت خدائى معصومند، شيطان را مىديدند و هنگامى كه مىخواست متعرض ايشان بشود مىشناختند. روايات وارده درباره نوح و ابراهيم و موسى و عيسى و يحيى و ايوب و اسماعيل و محمّد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بر اين معنا دلالت دارد. ظاهر آيات اين داستان به روشنى مىرساند شيطان با آن دو تن در برابر درخت نام برده ايستاده بود. و قبلاً خود را به بهشت در انداخته و طرح دوستى با آن دو ريخته، و با وسوسه خود فريبشان داده بود.(1)
«وَ قُلْنَا اهْبِطُوا...!» (36 / بقره)
اگــر بگـويى شيطـان كه داخـل بهشـت نمىشـود؟ در پاسخ مىگوييم: اين
1) الميزان، ج 1، ص 248
اشكال وقتـى وارد است كه بهشـت مـورد بحـث، بهشـت خلـد باشد. و چنين نبوده، بلكه اين جـريـان در بهشتــى ديگـر صـورت گـرفتـه اسـت. به دليـل ايـن كـه همگـى آنهـا از آن بهشـت بيــرون شـدنـد. و اگــر بهشـت خلـد بـود بـا بيـرون شـدن نمىسـاخـت.
اما اين خطاب كه خداى تعالى به ابليس كرد كه:« فَاهْبِطْ مِنْها...!» (13 / اعراف) يعنى از اين بهشت فرود آى، كه در اين جا نمىتوانى تكبّر كنى، پس از آن بيرون شو ـ كه به ظاهر فرمان بيرون شدن ابليس از بهشت است، ممكن است بگــوييـم: مــراد از آن بيرون شدنـش از ميـان مـلائكـه، و يـا از آسمـان، و مقام قرب و تشـريـف است.(1)
«اَفَتَتَّخِـذُونَـهُ وَ ذُرِّيَّتَهُ اَوْلِياءَ مِنْ دُونى وَ هُمْ لَكُمْ عَدُوٌّ بِئْسَ لِلظّالِمينَ بَدَلاً !» (50 / كهف)
اين جمله تقرير بر ماحصل واقعه ابليس و آدم است. معنايش اين است نتيجهاى كه مىتوانيد از داستان آدم و ابليس بگيريد اين است كه نبايد ابليس و ذريّه او را اولياى خود بگيريد، با اين كه آنها دشمنان شما بنى نوع بشرند. بنابر اين، مراد از ولايت، ولايت اطاعت خواهد بود. چون كفّار شيطانها را در آن چه كه به سويش دعوت مىكنند اطـاعــت مىكننـد، و خــدا را در آن چـه بـه سـويـش مىخـوانـد اطــاعـت نمىكننــد.
بعيد هم نيست كه مراد از ولايت، ولايت اطاعت خواهد بود. چون كفّار شيطانها را در آن چه كه به سويش دعوت مىكنند اطاعت مىكنند، و خدا را در آن چه به سويش مىخواند اطـاعت نمىكننـد.
بعيد هم نيست كه مراد از ولايت، ولايت ملك و تدبير باشد كه عبارت اخراى ربوبيّت است، چه بتپرستان همانطور كه ملائكه را به طمع خيرشان مىپرستيدند، جن را نيز به خاطر ترس از شرّشان پرستش مىكردند، و خدا هم كه تصريح فرموده كه ابليس از جن است، و داراى فرزندانى است، و ضلالت آدمى در راه سعادتش و هم چنين همه بدبختىهاى ديگرش همه به اغواى شيطان است. پس با در نظر گرفتن اين جهات معناى آيــه چنيـن مىشـود: ـ « آيـا بـاز هـم او و ذريّـه او را اوليـاء و آلهـه و اربـاب خود مىگيـريـد؟ و بـه جـاى من آنها را مىپرستيد و به سويشان تقرب مىجوييد، با اين كه دشمنان شمايند؟» (50/كهف)
شاهد نگرفتن خدا شيطانها را در خلقت مناسب با نداشتن ولايت تدبير است،
1) الـميـــــــــــزان، ج 1، ص 249
نه نــداشتـن ولايــت اطـاعـت.
ـ « بِئْـسَ لِلظّالِمينَ بَدَلاً !»
چـون عمـل مشـركيـن در حقيقـت همـان بـدل گـرفتـن شيطـان اسـت به جاى خدا، و چه قدر اين كـار زشـت اسـت؟ آرى هيـچ صـاحـب خـردى مـرتكب آن نمىشـود. (1)
«وَ لَقَــدْ عَهِـدْنا اِلـى ادَمَ مِنْ قَبْـلُ فَنَسِـىَ وَ لَـمْ نَجِـدْ لَهُ عَـزْمـا!» (115 / طه)
ـ « سوگند مىخورم كه به تحقيق آدم را در زمانهاى پيش وصيتى كرديم، ولى وصيّت را ترك كرد و ما او را نيافتيم كه در حفظ آن عزم جازم داشته باشد يا بر آن وصيّت صبر كند!»
و امّا اين كه مقصود از آن عهد چه بوده به طورى كه از داستان آن جناب در چند جاى قرآن برمىآيد، عبـارت بـوده از نهـى از خـوردن كـه فرموده: « وَ لا تَقْرَبا هذِهِالشَّجَرَةَ!» (35/بقره)
ـ « به ياد آر عهدى را كه ما به آدم سپرديم و گفتار ما را كه به ملائكه گفتيم براى آدم سجده كنيد، پس همگى سجده كردند مگر ابليس. ما اين صحنه را به وجود آورديم تا براى خود آدم معلوم شودكه چگونه سفارش ما را فراموش كرد و بر حفظ آن عزم راسخى ننمود!» (116/طه)
ـ « پس وقتى كه ابليس از سجده امتناع ورزيد ما به منظور خير خواهى و ارشاد آدم به سوى صلاحش به او گفتيم: اين كه مىبينى از سجده امتناع ورزيد ابليس ـ دشمن تو و همسرت مىباشد...!» (116 و 117 / طه)
اگر در جمله: « فَلا يُخْرِجَنَّكُما مِنَ الْجَنَّةِ ـ زنهار كه از بهشت بيرونتان نكند،» (117/طه) به جاى نهى ابليس از اين كار، آدم و حوا را نهى كرد در حقيقت كنايه از نهى او از اطاعت ابليس، و نيز نهى از غفلت از كيد، و دست كم گرفتن مكر اوست. و معنايش اين است كه او را اطاعت مكن، و از كيد او و تسويلات او غفلت مورز، تا بر شما مسلط نشــود، و در بيــرون كــردن شمــا از بهشـت و بـدبخـت كـردنتـان قـوى نگـردد.(2)
«قالَ اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَكُمْ فِىالاَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ اِلى حينٍ!» (24 / اعراف)
ـ «گفـت: چنين كه دشمن همديگريد پائين رويد و شما را در زمين تا زمانى معين قرارگاه و بــــرخـــوردارى اســــت!»
ـ «گفــت: در آن جــا زنــدگــى مىكنيــد و در آن جــا مىميــريـد و از آن جــا بيــرون آورده مـــىشـــــــويــــــد!»
خطاب اوّل، هم خطاب به آدم و همسر اوست و هم خطاب به ابليس است. و دشمنى بعضى از بنى نوع بشر با بعض ديگر به خاطر اختلافى است كه در طبيعتهاى آنان است. و اين قضائى است از خداى تعالى، قضاى ديگرش هم اين است كه فرمود: «وَ لَكُمْ فِىالاَْرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ اِلى حينٍ،» (36 / بقره) يعنى تا چندى كه به زندگى دنيوى زنده هستيد جايتان در زمين است. از ظاهر سياق آيه بر مىآيد كه اين خطاب هم خطاب به هرسه است.
ـ «قــالَ فيهـــا تَحْيَـــوْنَ وَ فيهـا تَمُـوتُـونَ وَ مِنْهــا تُخْــرَجُــونَ!» (25 / اعــراف)
اين خطاب دوّم، نيز قضاى ديگرى است كه بشر را تا روز قيامت خاك نشين كرده است. بعيد نيست كه خطاب در اين جمله مختص به آدم و همسرش و فرزندانش باشد، براى اين كه اگر خطاب شامل ابليس هم بوده جا داشت بدون اين كه با كلمه «قالَ» كلام را از هم جدا كند بفرمايد: «وَ فيها...،» و چون كلمه مزبور را فاصله قرار داده بعيد نيست كه خطاب مختص به آن دو بوده باشد.(1)
1) الـميـــــــــــــــــزان، ج 15، ص 46
«...فَــاِنَّـهُ يَسْلُـكُ مِـنْ بَيْـنِ يَــدَيْــهِ وَ مِـنْ خَلْفِــهِ رَصَــدا... !» (27 / جـن)
ـ « عــالــم بــه غيــب اوسـت، پـس جــز او كســى غيــب نمىداند چون او كسى را بر غيب خود مسلّط نمىكند، مگر كسى از رسولان را كه شايسته و مرضّى اين كار بداند كه خدا براى چنين كسانى از جلو و عقب حافظانى در كمين مىگمارد تا معلوم كند آيا رسالت پروردگار خود را ابلاغ كـردنـد يـا نـه و او بــدان چــه در نفــس رســولان است نيــز احـاطــه دارد و عدد هر چيزى را شمرده دارد!»
رسول الهى طورى وحى الهى را دريافت مىكند كه در گرفتنش اشتباه رخ نمىدهد، و ذهنش آن را فراموش نمىكند، و شيطان در دل او دست نمىاندازد، در نتيجه وحى خدا دچار تغيير و تبديل نمىگردد، و نيز در رساندن وحى به مردم نيز اين مصونيت هست، و شيطان در اين مرحله هم كارى نمىتواند بكند. جمله نام برده بر همه اين مصونيتها دلالت دارد، چون مىفرمايد غرض از گماردن رصد اين است كه بداند انبياء رسالات پروردگار خود را رساندند، يعنى اين ابلاغ در خارج محقق شود. و لازمه آن، مصونيت وحى در همه مراحل و رسيدن آن به مردم است. و اگر رسول در جهات سه گانه بالا (يعنى گرفتن و حفظ كردن و رساندن) مصونيت نداشته باشد، غرض خداى تعالى حاصل نمىشود، و اين كاملاً روشن است، و چون خداى تعالى براى حاصل شدن اين غرض غير از مسئله سلوك رصد طريقه ديگرى ذكر نكرده، مىفهميم كه وحى آن زمان
هم كه به دست رسول رسيده به وسيله ملائكه حراست مىشود، همان طور كه در طريق رسيدنش به رسول به وسيله آنان حراست مىشد. و جمله: «اَحاطَ بِما لَدَيْهِمْ،» اين دلالتها را تأييد مىكند.(1)
«وَ لَقَدْ جَعَلْنا فِى السَّماءِ بُروُجا وَ... وَ حَفِظْنـاهـا مِـنْ كُـلِّ شَيْطـانٍ رَجيمٍ!» (16 و 17 / حجر)
ـ « قرار داديم در آسمان برجهايى، و زينت كرديم آن را براى تماشاگران، و حفظش نمــوديم از هر شيطــانى رانــده شده، لكن آن شيطانى كه براى استراق سمع نزديك شود شهاب مبين دنبالش مىكند!»
«استراق سمع» به معناى خبرگيرى در پنهانى است، مانند كسى كه در گوشهاى پنهان شده و گفتگوى محرمانه ديگران را گوش مىدهد. استراق سمع از شيطانها بهطورى كه از آيات سوره صافات بر مىآيد، عبارت از اين است كه در صدد برآيند از گفتگوى ملائكه خبر دار شوند.
كلمه «شهاب» به معناى شعلهاى است كه از آتش بيرون مىآيد، اجرام روشنى هم كه در جو ديده مىشوند از اين جهت شهاب گفتهاند كه گويا ستارهاى كه ناگهان از يك نقطــه آسمـان بيـرون آمـده به سـرعـت مىرود و پـس از لحظهاى خاموش مىگردد.
بنابر اين ظاهر معنى آيات اين مىشود كه: « ما در آسمان ـ كه عبارت از جهت بالاى زمين است ـ برجها و قصرها كه همان منزلهاى آفتاب و ماه است ـ قرار داديم، و آن را يعنى آسمان را براى بينندگان به زينتى آراستيم، و آن زينت همانا نجوم و كواكب است، و نيز ما آن را يعنى آسمان را از هر شيطان رانده شده حفظ كرديم، و از اين حفظ كرديم كه شيطانها از آن چه كه در ملكوت عالم است خبر دار نشوند: مگر آن شيطانى كه براى استراق سمع نـزديـك شـود، تا گفتگــوى مــلائكـه را دربــاره امــور غيبى و حوادث آينده، و امثال آن را بشنـود، كـه به محض نزديك شدن شهابى مبين دنبالش مىكند.(2)
«وَ حِفْظا مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ مارِدٍ!» (7/صافات)
مــراد از «شَيْطــان» افــراد شــريـر از جـن، و مراد از «مارِد» آن فرد خبيثى است كـه عارى از خير باشد.
اين كه فرموده: «لا يَسَّمَّعُونَ اِلَى الْمَلاَءِ الاَْعْلى: شيطانهاى خبيث نمىتوانند به آن چه در ملأ اعلى مىگذرد گوش دهند،» (8 / صافات) كنايه است از اين كه آنها ممنوع از نزديكى بدان جا هستند. و به همين عنايت است كه عبارت نام برده صفت همه شيطانها شده است.
كلمه «مَلاَء» به معناى اشراف از هر قوم است، آنهايى كه چشمها را پر مىكنند. و ملأ اعلى همانهايى هستند كه شيطانها مىخواهند به گفتگوى ايشان گوش دهند. و منظور از ملأ اعلــى مــلائكــه مكــرّمى هستنـد كه سكنـه آسمـانهاى بالا را تشكيل مىدهند.
مقصود شيطانها از گوش دادن به ملأ اعلى اين است كه بر اخبار غيبى كه از عالم ارضى پوشيده است اطلاع پيدا كنند، مانند حوادثى كه بعدها در زمين رخ مىدهد و اسرار پنهانى كه آيه زير بدان اشاره دارد.
«شيطانها نمىتوانند قرآن نازل كنند و سزاوار اين كار نيستند، چون ايشان از شنيدن ممنوعند!» (209 تا 212 / شعراء) و هم چنين آيه: «ما شيطانها آسمان را لمس كرديم و بدان نزديك شديم ديديم كه پر از نگهبانان قهرمان، و پر است از تيرها، با اين كه ما قبل از بعثت اين پيامبر همواره در آسمانها به گوش مىنشستيم، ولى الان هر كس به صدارس آسمان نـزديـك شـود، خـواهد ديد كه تيرها در آن كمين كردهاند.» (8 و 9 / جن)
ـ « دُحُـــــورا وَ لَهُــــمْ عَــــذابٌ واصِـــبٌ،»
ـ «اين شيطانها مدحورند و رانده شده درگاه خدايند!» (9 / صافات)(1)
«اِلاّ مَنْ خَطِـفَ الْخَطْفَةَ فَاَتْبَعَهُ شِهابٌ ثاقِبٌ!» (10 / صافات)
مراد از «خَطْفَه» اين است كه شيطــانى دزدكى خود را به صدارس ملائكه برساند، تا حرفهاى آنان را با گــوش خــود بقــاپد. در جاى ديگر از اين عمل به
1) الميزان، ج 33، ص 198
استراق سمع تعبير كرده است.
معنــاى آيـات پنــجگانه سوره فـوق الـذكر ايـن اسـت كه:
«ما آسمان دنيا را يعنى نزديكترين آسمان به شما ـ و يا پائينترين آسمانها را ـ با زينتى بياراستيم، و آن همان ستارگان بود كه در آسمان قرار داديم، و همان آسمان را از هر شيطانى خبيث و عارى از خير حفظ كرديم، و حتى از اين كه سخنان ساكنين آسمان را بشنوند منعشان نموديم، تا از اخبار غيبى كه ساكنان ملأ اعلى بين خود گفتگو مىكنند اطلاع نيابند، و به همين منظور از هر طرف تير باران مىشوند، در حالى كه مطرود و رانده شده هستند، و عذابى واجب دارند، كه هرگز از ايشان جدا شدنى نيست!»
(6 تا 10 / صافات)
پس كسى از جن نمىتواند به اخبار غيبى كه در آسمان دنيا بين ملائكه ردّ و بدل مىشود، اطلاع يابد مگر آن كه از راه اختلاس و قاچاق چيزى از آن اخبار به دست بياورد، كه در اين صورت مورد تعقيب شهاب ثاقب واقع مىشود، تير شهابى كه هرگز از هدف خطا نمىرود.(1)
«اِلاّ مَـــنْ خَطِـــفَ الْخَطْفَـةَ فَـاَتْبَعَـهُ شِهــابٌ ثـاقِـــبٌ!» (10 / صــافــات)
مفسرين براى اين كه استراق سمع شياطين در آسمان را تصوير كنند، و نيز تصوير كنند كه چگونه شيطانها در اين هنگام با شهابها تير اندازى مىشوند توجيهاتى ذكر كردهاند، كه همه بر اين اساس استوار است كه آسمان عبارت است از افلاكى كه محيط به زمين هستند، و جماعتهايى از ملائكه در آن افلاك منزل دارند، و آن افلاك در و ديوارى دارد، كه هيچ چيز نمىتواند وارد آن شود، مگر چيزهائى كه از خود آسمان باشد، و اين كه در آسمان اول، جماعتى از فرشتگان هستند، كه شهابها به دست گرفته، و در كمين شيطانها نشستهاند كه هر وقت نزديك بيايند تا اخبار غيبى آسمان را استراق سمع كنند با آن شهابها بر سر ايشان بكوبند، و دورشان سازند. و اين معانى همه از ظاهر آيات و اخبار به ذهن مىرسد.
ولكن امروز بطلان اين حرفها به خوبى روشن شده، و عيان گشته، و در نتيجه بطلان همه آن وجوهى هم كه در تفسير شهاب ذكر كردهاند، كه وجوه بسيار زيادى هم هستند، و در تفاسير مفصل و طولانى از قبيل تفسير كبير فخر رازى، و روح المعانى آقاى آلوسى و غير آن دو نقل شده، باطل مىشود. لاجرم بايد توجيه ديگرى كرد كه مخالف با
1) الميــزان، ج 33، ص 199.
علوم امروزى و مشاهداتى كه بشر از وضع آسمانها دارد نبوده باشد. و آن توجيه به احتمال ما ـ و خدا داناتر است ـ اين است كه اين بياناتى كه در كلام خداىتعالى ديده مىشود، از باب مثالهايى است كه به منظور تصوير حقايق خارج از حسّ زده شده، تا آن چه خــارج از حــسّ است به صــورت محســوســات در افهــام بگنجــد ـ وَ تِلْكَ الاَْمْثالُ نَضْرِبُها لِلنّاسِ. (43 / عنكبوت) اينگونه مثلها در كلام خداى تعالى بسيــار اســت از قبيــل عــرش و كـرسـى و لـوح و كتاب.
بنابراين اساس، مراد از آسمانى كه ملائكه در آن منزل دارند، عالمى ملكوتى خواهد بود كه افقى عالىتر از افق عالم ملك و محسوس دارد، همان طور كه آسمان ما با اجرامى كه در آن هست عالىتر و بلندتر از زمين ما هستند.
و مراد از نزديك شدن شيطانها به آسمان، و استراق سمع كردن، و به دنبالش هدف شهابها قرار گرفتن، اين است كه شيطانها مىخواهند به عالم فرشتگان نزديك شوند، و از اسرار خلقت و حوادث آينده سر در بياورند، و ملائكه هم ايشان را با نورى از ملكوت كه شيطانها تاب تحمل آن را ندارند، دور مىسازند. و يا مراد اين است كه شيطانها خود را به حق نزديك مىكنند تا آن را با تلبيسها و نيرنگهاى خود به صورت باطل جلوه دهند، و يا باطل را با تلبيس و نيرنگ به صورت حق در آورند، و ملائكه رشتههاى ايشان را پنبه مىكنند و حق صريح را هويدا مىسازند، تا همه به تلبيـس آنها پى بـرده، حـق را حــق ببينند و باطل را باطل.
و همين كه خداى سبحان داستان استراق سمع را و هدف شهاب قرار گرفتن آنها را دنبال سوگند به ملائكه وحى و حافظان آن از مداخله شيطانها ذكر كرده، تا اندازهاى گفتار ما را تأييد مىكند، و در عين حال خدا داناتر است.(1)
«وَ لَقَــدْ زَيَّنَّـا السَّمـآءَ الـدُّنْيـا بِمَصـابيـحَ وَ جَعَلْناها رُجُوما لِلشَّيـاطينِ!» (5 / ملك)
ـ «آسمان دنيا را با چراغهايى زينت داديم و آنها را وسيله رجم شيطانها قرار داديم...!»
اگر ستارگان را چراغ ناميده به خاطر نورى است كه از آنها تلألؤ مىكند. و منظور از رجم شيطان با آنها اين است كه مىفرمايد: ما ستارگان را كه آسمان دنيا را با آنها زينت داديم رجمها ـ تيرها ـ قرار داديم، و با آنها شياطينى را كه به آسمان نزديك مىشوند تا خبرهاى آسمانى را استراق سمع كنند، تير باران مىكنيم، هم چنان
1) الميزان، ج 33، ص 200
كه در جاى ديگر فرمود: مگر كسى كه استراق سمع كند، كه تيرهاى شهاب دنبالش مىكند. و نيز فرموده: مگر شيطانى كه بخواهد چيزى بربايد كه شهاب فروزان دنبالش مىكند.(1)
« وَ مـا هُوَ بِقَوْلِ شَيْـطانٍ رَجيـمٍ!» (25 / تكوير)
در اين آيه استناد قرآن به القائات شيطانى را نفى مىكند، و با اين نفى جنون هم نفى مىشود، براى اين كه آن چه نفى شده اعم از جنون است، چون كلمه شيطان به معناى شرير است كه ابليس هم از آن شريرهاست و ذريّه او نيز مصاديقى از شرير، و اشرار جن هم مصاديقى از آن هستند. در قرآن هم شيطان رجيم تنها به ابليس اطلاق نشده، در مورد ساير شريرها هم اطلاق شده است، درباره ابليس مىفرمايد: « فَاخْرُجْ مِنْها فَاِنَّكَ رَجيمٌ !» (34 / حجر) و درباره ساير شيطانها و شريرها مىفرمايد: « وَ حَفِظْناها مِــنْ كُلِّ شَيْطانٍ رَجيمٍ !» (17/حجـر)
پس معناى آيه چنين مىشود: قرآن از تسويلات ابليس و القائات جنود ابليس، و از القائات اشرار جن نيست، كه گاهى ديده مىشود به بعضـى ديوانگان القـائـاتى مىكنند.(2)
« فَـاِذا قَــرَأْتَ الْقُــرْانَ فَـاسْتَعِـذْ بِـاللّـهِ مِـنَ الشَّيْطانِ الرِّجيمِ!» (98 / نحل)
«استعاذه» طلب پناه است. معنا اين است كه وقتى قرآن مىخوانى از خداى تعالى بخواه مادام كه مشغول خواندنى، از اغواى شيطان رجيم پناهت دهد، پس استعاذهاى كه در اين آيه بدان امر شده حال و وظيفه قلب و نفس قرآن خوان است. او مأمور شده مادام كه مشغول تلاوت است اين حقيقت را يعنى استعاذه به خدا را در دل خود بيابد، نه اين كه به زبان بگويد: « اَعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرِّجيمِ!» اين استعاذه زبانى و امثال آن سبب و مقدمه براى ايجاد آن حالت نفسانى است، نه اين كه خودش استعاذه باشد، و اگر به خود اين سخن استعاذه بگوييم مجازا گفتهايم، خداى تعالى هم نفرموده
هر وقت قرآن مىخوانى بگو « اَعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرِّجيمِ!» بلكه فرموده: هر وقت قرآن مىخوانى از خدا پناه بخواه!(1)
«وَ ما تَنَزَّلَـتْ بِهِ الشَّيـاطيـنُ وَ مـا يَنْبَغـى لَهُـمْ وَ مـا يَسْتَطيعـُونَ اِنَّهُـمْ عَـنِ السَّمْـعِ لَمَعْـزُولـُونَ!»
(210 تا 212 / شعراء)
ـ « قرآن را شياطين نازل نكردهاند. نه حق ايشان بود و نه مىتوانستند نازل كنند. چه آنها از شنيدن وحى بركنارند!»
در پاسخ از سخنان مشركين كه گفتند: محمّد صلىاللهعليهوآله جنّى دارد كه اين كلام را برايش مىآورد و نيــز او شـاعــر است. فـرمـود: كـه قـرآن از تنـزيـل شيطـانهــا نيســت.
كلمه شيطان به معنــاى شــريــر است و جمع آن شياطين مىآيد و در اين جا مراد از آن اشـرار جن هستند.
وجه اين كه در آيه مورد بحث فرموده: «سزاوار نيست كه قرآن را نازل كنند،» اين است كه ايشان خلق شريرى هستند و جز به شرّ و فساد، و جلوه دادن باطل در صورت حق، و از اين راه مردم را از راه خدا گمراه كردن همّى ندارند، و قرآن كريم كلام سراپا حق است و باطل بدان راه ندارد، پس طبيعت و جبلت آنها مناسبت ندارد كه قرآن را به كسى نازل كنند.
معناى اين كه فرمود ـ وَ مـا يَسْتَطيعـُونَ، اين است كه نمىتوانند قرآن نازل كنند چون قرآن كلامى است آسمانى، كه ملائكه آن را از ربّ العزّه مىگيرند و به امر او، و در حفظ و حراست او نـازلش مىكنند.
معناى اين كه فرمود: «اِنَّهُـمْ عَـنِ السَّمْـعِ لَمَعْـزُولـُونَ،» اين است كه شيطانها از شنيدن اخبار آسمانى، و اطلاع از آن چه در ملأ اعلى مىگذرد، معزول و دورند، براى اين كه با شهابهاى ثـاقب از نـزديكى به آسمان، و به گوش نشستن، رانده مىشوند.(2)
«فَنـادَتْـهُ الْمَـلائِكَـةُ...قـالَ رَبِّ اجْعَـلْ لـى ايَـةً... !» (39 تا 41 / آل عمـران)
شيطان گرچه مىتواند انبياء عليهالسلام را در ناحيه جسم، و يا در ناحيه تخريب و از بينبــردن نتــايـج تبليغاتشان مسّ نمايد، و رواج دين و استقبال مردم را به آن از بين بـرد لكــن تـوانـائى بــه تعرّض و مسّ نمودن انبياء در ناحيه نفوس شريفشان قطعا ندارد، زيــرا عصمت آنان مانع چنان تصرّفى است و شيطان در ناحيه جان انبياء نمىتواند دخالت و مداخله نمايد.
آيات:
« وَ اذْكُرْ عَبْدَنا اَيُّوبَ اِذْ نـادى رَبَّـهُ اَنّـى مَسَّنِىَ الشَّيْطانُ بِنُصْبٍ وَعَذابٍ ـ از بنده ما ايّوب ياد كن، هنگامى كه به درگاه خدا عرض كرد: پروردگارا شيطان مرا سخت رنج و عــذاب رسـانيــده اســت!» (41 / ص)
و « وَ ما اَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِىٍّ اِلاّ اِذا تَمَنّـى اَلْقَــى الشَّيْطــانُ فـى اُمْنِيَّتِهِ فَيَنْسَخُ اللّهُ ما يُلْقِى الشَّيْطانُ ثُمَّ يُحْكِمُ اللّهُ اياتِهِ ـ پيش از تو هيچ رسول و پيـامبـرى نفـرستـاديـم مگر آن كه چون آياتى براى هدايت خلق تلاوت كرد شيطــان در آن آيـات الهـى القاى دسيسه نمود، آن گاه خدا آن چه شيطان القاء كرده محـو و نــابــود مىسازد و آيات خود را تحكيم و استوار مىگرداند!»
(52 / حج)
و «فَاِنّى نَسيتُ الْحُــوتَ وَ ما اَنْسانيهُ اِلاَّ الشَّيْطانُ ـ (يوشع گفت:) من آن جا
ماهى را فــرامـوش كـردم و شيطـان از يــادم برد.» (63 / كهف)
شاهد روشنى بر اين معناست.
انبياء به واسطه «عصمت» نبايد در شنــاخت كــلام ملــك از وسوسه شيطان اشتباه كنند. البته شناختن آنان كلام ملك را از وسوسه شيطان، به واسطه شناساندن خداست، نه آن كه خود در آن استقلالى داشته باشند.(1)
« فَنــادَتْــهُ الْمَــلائِكَــةُ...قـالَ رَبِّ اجْعَـلْ لـى ايَةً... !» (39 تا 41 / آل عمران)
انبياى الهى و كسانى كه مانند آنان از مقرّبين الهى محسوب اند بعضا ممكن است ملك و شيطان را مشاهده كنند و آنها را هم در عين مشاهده بشناسند، چنان كه خــداىمتعــال از آدم و ابـراهيـم و لـوط عليهالسلام هميـن معنـى را حكـايت فـرمـوده اسـت.
روشن است كه پيامبران الهى در آن موقع احتياج به مميّز ندارند، زيرا در عين ديدن ملك يا شيطان و شناختن آنها راه شك و اشتباهى در حقّشان معنى ندارد. امّا در غير صورت مشاهده ملك و شيطان ـ مانند ساير مؤمنين ـ احتياج و نياز به مميّز است كه بـالاخـره بـه «وحـى» منتهـى مىشـود.(2)
«وَ مـا اَرْسَلْنـا مِـنْ قَبْلِــكَ مِـنْ رَسُـولٍ وَ لا نَبِىٍّ اِلاّ اِذا تَمَنّى اَلْقَى الشَّيْطانُ فــــى اُمْنِيَّتِـــهِ...!»
(52 / حــج)
كلمه «تَمَنّى» به معناى اين است كه آدمى آن چه را آرزو دارد و دوستش مىدارد موجود و محقق فرض كند، حال چه اين كه ممكن هم باشد يا نباشد، مثل اين كه يك مرد فقير آرزو مىكند توانگر شود يا هر انسانى آرزو مىكند دو بال داشته باشد و با آنها پرواز كند، آن صورت خيالى كه تصوّرش را مىكند، و از تصوّر آن لذت مىبرد، آن را «امنيه: آرزو» مىگويند.
معناى آيه اين مىشود كه ما هيچ پيغمبر و رسولى را قبل از تو نفرستاديم مگر اين كه هر وقت آرزوئى كرد، و رسيدن به محبوبى را كه با پيشرفت دينش بود، و يا جور شدن اسباب پيشرفت آن بود، و با ايمان آوردن مردم به آن بود، فرض مىنمود، شيطان
در امنيه او القاء مىكرد، و در آرزويش دست مىانداخت، به اين طور كه مردم را نسبت به دين او وسوسه مىكرد، و ستم كاران را عليه او و دين او تحريك مىنمود، و مفسدين را اغواء مىكرد، و بدين وسيله آرزوى او را فاسد، و سعى او را بى نتيجه مىساخت ، ولى سر انجام خداوند آن دخل و تصرّفات شيطانى را نسخ و زايل نموده و آيات خودش را به كرسى مىنشاند و كوشش پيغمبرش و يا رسولش را به نتيجه مىرسانيد، و حق را اظهــار مىنمــود، و خــدا دانــا فـرزانه است.
معناى ديگر آيه در صورتى كه «تمنّى» را به معنى قرائت و تلاوت بگيريم چنين مىشود: ما قبل از تو هيچ پيغمبرى نفرستاديم، مگر آن كه وقتى چيزى از آيات خداى را مىخواند، شيطان شبهههائى گمراه كننده به دلهاى مردم مىافكند و ايشان را وسوسه مىكرد تا با آن آيات مجادله نموده، ايمان مؤمنين را فاسد سازد، ولى خداوند، آن چه از شبهات را كه شيطان به كار مىبرد باطل مىكرد و پيغمبرش را موفق به رد آنها مىفرمود و يا آيهاى نازل مىكرد تا آن را ردّ كند.(1)
«وَ اذْكُـرْ عَبْـدَنـا اَيُّـوبَ اِذْ نـادى رَبَّـهُ اَنّى مَسَّنِىَ الشَّيْطانُ بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ!» (41 / ص)
ظاهرا مراد از «مسّ شيطان به نصب و عذاب،» اين است كه مىخــواهـد نصب و عذاب را به نحوى از سببيـت و تـأثيـر به شيطـان نسبت دهد، و خــلاصـه بگــويـد كــه شيطان در اين گرفتارىهاى من مؤثر و دخيل بوده است.
در اين جا اين اشكال پيش مىآيد كه يكى از گرفتارىهاى ايّوب مرض او بود، و مرض علل و اسباب عادى و طبيعى دارد، چگونه آن جناب مرض خود را هم به شيطان نسبت داده؟ جواب اين اشكال آن است كه اين دو سبب يعنى شيطان و عوامل طبيعى، دو سبب در عرض هم نيستند، تا در يك مسبب جمع نشوند، و نشود مرض را به هر دو نسبت داد، بلكه دو سبب طولىاند. اين اشكال نيز پيش مىآيد كه اگر هم چنين استنادى ممكن باشد ولى صرف امكان دليل بر وقوع آن نمىشود از كجا كه شيطان چنين تأثيرى در انسانها داشته باشد كه هر كس را خواست بيمار كند؟ در پاسخ مىتوان گفت نه تنها دليلى بر اقناع آن نداريم بلكه آيه شريفه: «أِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ وَ الاَنْصابُ وَ الاَزْلمُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطنِ!» (90 / مائده) دليل بر وقوع آن است. براى اين كه در اين آيه شراب و قمار و بتها و ازلام را به شيطان نسبت داده و آن را عمل شيطان خوانده، و نيز از حضرت موسى عليهالسلام حكايت كرده كه بعد از كشتن آن مرد قبطى
1) الميزان، ج 28، ص 273
گفت: «هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ... ـ اين يكى از عملهاى شيطان بود، كه او دشمنى است گمراه كننده آشكارا.» (15 / قصص)
ممكن است احتمال دهيم كه مراد از نسبت دادن نصب و عذاب را به شيطان، اين باشد كه شيطان با وسوسه خود مردم را فريب داد، و به مردم گفت از اين مرد دورى كنيد، و نزديكش مشويد، چون اگر او پيغمبر بود اين قدر بلاها از همه طرف احاطهاش نمىكرد، و كارش بدينجا كه مىبينيد نمىكشيد، و عاقبتش بدينجا كه همه زبان به شماتت و استهزاء او بگشايند نمىانجاميد.
آن چه در قرآن كريم از خصايص انبياء و معصومين شمرده شده، همانا عصمت است، كه به خاطر داشتن آن از تأثير شيطان در نفوسشان ايمن هستند، و شيطان نمىتواند در دلهاى آنان وسوسه كند، و امّا تأثيرش در بدنهاى انبياء، و با اموال و اولاد و ساير متعلقات ايشان، به اين كه از اين راه سر به سر انبياء گذاشته، وسيله ناراحتى آنان را فراهم سازد، هيچ دليلى بر امتناع آن در دست نيست، تنها دليلى كه هست همان طور كه گفتيم دلالت مىكند بر عصمت آنان از اضلال شيطان، و امّا غير اضلال نه تنها دليلى بر اقناعش نيست، بلكه دليل بر امكان وقوع آن هست، و آن آيه شريفه: «فَاِنّى نَسيتُ الْحُوتَ وَ ما اَنْسانيهُ اِلاَّ الشَّيْطانُ اَنْ اَذْكُرَهُ،» (63 / كهف) است كه راجع به داستان مسافرت موسى با هم سفرش يوشع عليهالسلام مىباشد، و يوشع به موسى گفــت: «اگــر مــاهـى را فراموش كردم اين فراموشى كار شيطان بود، او بود كه نگذاشت من به يـاد مـاهــى بيفتم.»
پس از اين آيه بر مىآيد كه شيطان اين گونه دخل و تصرفها را در دلهاى معصومين دارد، و اگر ايراد شود كه لازمه جواز و امكان مداخله شيطان در دلهاى انبياء اين است كه در دلهاى پيروان انبياء نيز دخل و تصرّف بكند در پاسخ مىگوييم ممكن است شيطان چنين تصرّفهايى در دلهاى معصومين بكند بلكه معتقديم كه هر جا چنين تصرّفهايى بكند به اذن خدا مىكند، به اين معنا جلوگيرش نمىشود، چون مداخله شيطان را مطابق مصلحت مىبيند، مثلاً مىخواهد پايه صبر و حوصله بندهاش معين شود، و لازمه اين حرف اين نيست كه شيطان هر جا و هر چه دلش بخواهد مىكند و هـر بـلائى كـه خـواست بر سـر بنـدگـان خــدا بيـاورد. و اين خـود روشن است.(1)
1) الميزان، ج 34، ص 11
«...وَ مــــا اَنْســــانيـــــهُ اِلاَّ الشَّيْطــــانُ اَنْ اَذْكُــــرَهُ!» (63 / كهــــف)
اگر در آيه بالا فراموشى را به شيطان و تصرّفات او نسبت داده اشكالى ندارد، و با عصمت انبياء از تصرّف شيطان منافات ندارد، زيرا انبياء از آن چه برگشتش به نافرمانى خدا باشد (از آن جمله سهل انگارى در اطاعت خدا،) معصومند، نه مطلق ايذاء و آزار شيطان حتى آنهايى كه مربوط به معصيت نيست، زيرا در نفى اين گونه تصــرّفــات دليلــى در دست نيســت، بلكــه قــرآن كريم اين گونه تصرّفات را براى شيطان در انبياء اثبات نموده است. آن جا كه مىفــرمـايد: « ايّوب، بنده ما را به ياد آر كه پروردگار خـود را نـدا كرد كه شيطان مرا به شكنجه و عذاب مبتلا كرد.» (41 / ص)(1)
«...وَ ما اَنْسانيهُ اِلاَّ الشَّيْطانُ اَنْ اَذْكُرَهُ!» (63/كهف)
«ابليس از زمان آدم تا زمان مسيح عليهالسلام به سراغ انبياء عليهالسلام مىآمد و با آنان به گفتگو مىپرداخت و از ايشان پرسش مىنمود، و با هيچ كدام به قدر حضرت يحيى مأنوس نبود. روزى يحيى بن زكريّا به وى گفت اى ابامره مرا به تو حاجتى است. گفت تو بزرگتر از آنى كه از من چيزى بخواهى و تو را ردّ كنم. مطمئن باش كه هر چه بخواهى دست ردّ به سينهات نمىزنم. يحيى گفت دلم مىخواهد دام هائى را كه با آن بنى بشر را صيد مىكنى به من نشان دهى. گفت: با كمال افتخار اطاعت مىكنم، و فردا آنها را به نظرت مىرسانم... !» (اين بود قسمتى از روايات مورد نظر.)
در روايات ديگرى مجالس و گفتگوها و محاورات ديگرى براى ابليس نقل شده كه با آدم و نوح و موسى و عيسى و رسول خدا صلىاللهعليهوآله داشته است. روايات بسيار زيادى نيز هست كه انحاء تسويلات و انواع خدعههاى او را در انواع گناهان بيان مىكند. همه اين روايات شاهد بر اين هستند كه تسويلات شيطان از قبيل تشكلاتى است كه موجودات مثالى دارند، همان طور كه حوادث اين عالم در عالم رؤيا به شكل مناسب خود مجسم مىشود. شيطان نيز در هر گناهى به شكلى در مىآيد كه مناسب با نوع آن گناه است.
اگر در اين روايات دقّت كنيم خواهيم ديد خصوصياتى هم كه در رواياتى مانند
1) الميزان، ج 26، ص 223
گفتگوى حضرت يحيى ذكر شده نسبتهاى مختلفى است كه ابليس با اشياء داشته و مردم را به وسوسههايى دعوت مىكند كه مناسب با آن است. و بنابراين مىتوان گفت تمامى تسويلاتى كه در اين دو دسته روايات از شيطان ذكر شده همه از تجسّمهاى مثالى است نه تجسّم مادّى.(1)
1) الـميـــــزان ج: 15 ص 89
«قـالَ فَاخْـرُجْ مِنْهـا فَـاِنَّـكَ رَجيمٌ. وَ اِنَّ عَلَيْـكَ لَعْنَتى اِلـى يَوْمِ الدّينِ!» (77و78/ص)
ـ «پــروردگــارت گفــت: پــس بيــرون شــو، كــه تــو از رانده شدگانى! و بر تو است لعنــت تــا روز جـــزا.»
كلمه «رجم» به معنى طرد است و «رجيم» يعنى رجم شده و مطرود. اين كلمه استعمالش در رجم با سنگ و ريگ شايع شده است. كلمه «لعن» به معناى طرد و دور از رحمت است. رجم باعث شد ابليس از ميان ملائكه و از آسمان يا از مقام و منزلت الهى يا از مقام قرب كه مستواى رحمت خاص الهى است رانده شود. بنابر اين منطبق بر ابعاد، و دور كردن كردن از رحمت مىشود كه همـان لعن است.
خداوند لعنت بر ابليس را در جاى ديگر به خود نسبت داد و فرمود: « وَ اِنَّ عَلَيْـكَ لَعْنَتـى اِلى يَـوْمِ الدّيـنِ ـ و اين كه بر تو باد لعنت من تا روز جزا !» (78 / ص) و در هر دو آيــه آن را مقيّــد بـــه «يَــوْمِ الــدّيـنِ» كــرده اســت.
و امّا اين كه در اين آيه مطلق لعنت را بر او قرار داده و فرموده: «عَلَيْـكَ الْلَعْنَـةَ» (35/حجر) براى اين بوده كه لعن آن جا مىرود كه معصيتى باشد، و چون هيچ معصيتى از هيچ كس سر نمىزند مگر آن كه دست اغواء و وسوسه شيطان در آن دخالت دارد، پس در حقيقت ريشه فسادى است كه برگشت هر معصيتى به اوست. در نتيجه همـه لعنــتها و وبــالها حتى همان مقدارى كه به خود گنهكاران متوجّه مىشود، متوجّه او نيز مىگردد.
اصولاً ابليس كه خدا عذابش را زياد كند اوّلين كسى بود كه معصيت را در بشر فتح باب كرد و خداى را در فرمانش معصيت نمود. پس به اين اعتبار هم وبال و لعنت و گناه هر گنـاهكارى به او برمى گردد.
امّا ايــن كــه خــداى تعــالى لعنت خود را به او اختصاص داد جهتش اين است كه دور كــردن از رحمــت، وقتــى اثــر خود را مىبخشد كه از ناحيه خداى تعالى باشد چــون كســى مــالـك رحمت او نيســت تــا بــدهـد يــا دريــغ دارد مگــر بــه اذن او.
لعن غير خدا نيز در حقيقت درخواست از خداست كه او طرف را از رحمت خود دور فرمايد. و خود دور كردن از رحمت كه نتيجه دعاست كار خدا و صنع او و قايم به اوست.(1)
«قــالَ فَـاخْـرُجْ مِنْهـا فَـاِنَّـكَ رَجيــمٌ وَ اِنَّ عَلَيْــكَ لَعْنَتـى اِلـى يَوْمِ الدّيـنِ!» (77 و 78 / ص)
كلمه «رَجيمٌ» به معناى طرد شده است و كلمه «يَـوْمِ الدّيـنِ» به معناى روز جزاست.
در اين آيه فرموده: «وَ اِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتى،» و در سوره حجر فرموده : «وَ اِنَّ عَلَيْكَ اللَّعْنَةَ،» (35 / حجر) فـرقـى بيـن دو تعبيـر نيسـت بـراى ايـن كـه در اوّلـى فـرمـوده: «بر تو باد لعنت من،» و در دوّمى فرموده: «بر تو باد همان لعنت!» يا اين كه در اوّلــى فـرمـوده: «بـر تـو بـاد لعنـت مـن،» و در دوّمـى فـرمـوده: «بـر تـو بـاد همـه لعنتها!»
معلـوم است كـه لعنـت غيـر خـدا چـه ملـك و چـه انـس، معنـايش دورى از رحمت خداست، اگر اين لعنت بدون اذن خدا باشد كه هيچ اثرى ندارد،و اگر به اذن خدا باشد نتيجـهاش دورى ابليس از رحمـت خـدا مىشـود، و اين همان لعنت خود خدا خواهد بود.
معنـاى ايـن آيــه چنين اسـت:
«گفت: پس بيــرون شــو از بهشــت چون كه تو رانده شدهاى. و بدان كه لعنت من تا قيــامت شـامـل حـال تـوسـت.»(2)
«وَ اِنَّ عَلَيْــكَ اللَّعْنَـــةَ اِلـى يَــوْمِ الــدّيــنِ!» (35 / حجــر)
اين كه لعنت را در آيه فوق مقيد به «يَوْمِ الدّينِ» نمود براى اين بود كه لعنت عنوان و نشانى گناه و وبال است، كه از ناحيه معصيت عايد نفس مىگردد و نفس را نشان دار مىكند، و چون دنيا جاى عمل است، نه جزاء، و آخرت محل جزاست نه عمل، پس معصيت محدود به «يوم جزا» خواهد بود. دنيا جاى نوشتن اعمال و ضبط آنهاست و روز قيامت جاى حساب و جزاست.
امّا ايــن كــه بعضــى گفتــهانــد: تقييــد لعنــت به روز جزا دليل بر اين است كه مدت لعنت تا آن روز است و آن روز خــداونــد لعنــت را از او بر مىدارد، سخنى است كه آيات عذاب همه آن را دفع مىكند، چون روز قيامت روز عذاب است، و همه پاداشها و كيفـرها آن جــا شــروع مىشـود.
مؤيد اين معنا تعبير آيه مورد بحث از قيامت به «يَوْمِ الدّينِ» است كه اشعار دارد بر اين كه شيطان تا آن روز ملعون است، و آن روز مجزى به لعن است يعنى عذاب لعنتهاى تا آن روز را مىچشد.(1)
1) الـميــــــــــــزان، ج 23، ص 230
«قــالَ فَـاِنَّـكَ مِنَ الْمُنْظَـرينَ اِلى يَـوْمِ الْوَقْـتِ الْمَعْلُومِ!» (37 و 38 / حجر)
ابليس براى بار دوّم گفت: «همه آنان را اغوا مىكنم!» و اين خود شاهد است بر اين كه او مىدانستــه كه تـا آخـريـن فـردى كه از بشــر زنــده است و او دسترسى به اغوايش دارد زنده مىماند پس معلوم مىشود كه او از جمله: «تا روز وقت معلوم!» فهميده كه مقصود آخرين روز عمر بشر، و زندگىاش در زمين، و آخرين فرصتى است كــه او مىتــواند به كــار اغواى خود ادامه دهد.
ولى دليل عقلى و نقلى قائم است بر اين كه بشر به سوى سعادت سير مىنمايد و اين نوع به زودى به كمال سعادت خود مىرسد و مجتمع انسانى از گناه و شر رهائى يافته و به خير و صلاح خالص نايل مىشود، به طورى كه در روى زمين جز خدا كسى پرستش نمىشود و بساط كفر و فسوق بر چيده مىگردد، و عيش صافى گشته و مــرضهاى درونـى و وســاوس قلبى از ميان مىرود.
اين معنا از آيه زير نيز به خوبى به چشم مىخورد:
« فساد در زمين و دريا به خاطر اعمال مردم پديدار گشت تا كيفر بعض آن چه به ايشان بچشانيم شايد برگردند!» (41 / روم)
و نيــــــز آيــــه مشهــــــور:
« وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِى الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ اَنَّ الاَرْضَ يَرِثُها عِبادِىَ الصّالِحُونَ ـ ما در زبــور بعد
از ذكــر نوشتيم كه زميــن را بندگان صالح من به ارث مىبرند!» (105 / انبياء)
روز وقت معلوم، كه سرآمد مهلت ابليس است، روز اصلاح آسمانى بشر است. كه ريشه فساد به كلّى كنده مىشود و جز خدا كسى پرستش نمىگردد، نه روز مرگ عمومى بشر با نفخه اوّل !(1)
«قــالَ رَبِّ فَـاَنْظِـرْنـى اِلى يَـوْمِ يُبْعَثُـونَ قـالَ فَـاِنَّــكَ مِـنَ الْمُنْظَــريــنَ اِلـى يَـوْمِ الْوَقْـتِ الْمَعْلُومِ!»
(79 تا 81 / ص)
از ظاهر اين كه انتهاى مهلت را روز مبعوث شدن انسانها معين كرد، و خداى تعالى انتهاى آن را تا روز وقت معلوم، مقرّر داشت، بر مىآيد كه اجابت خواسته ابليس با خواستهاش اختلاف دارد. و عين خواستهاش اجابت نشده، پس لاجرم معلوم مىشود آن روز وقت معلوم، آخرين روزى است كه بشر به تسويلات ابليس نافرمانى خدا مىكند، و آن قبل از روز قيامت و بعث است.
و ظــاهـرا مراد از روز، روز معمولى نيست بلكه مراد ظرف است و در نتيجه اضــافـه شدن كلمــه «يَوْمِ» به كلمــه «وقت»، اضــافه تــأكيــدى است چون خود «يَـوْمِ» هم به معنـاى وقت و ظرف است.(2)
«قـالَ اَنْظِرْنى آ اِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ قالَ اِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرينَ!» (14 و 15 / اعراف)
ـ «گفت مرا تا روزى كه برانگيخته مىشوند مهلت ده!»
ـ «گفت مهلـت خـواهى يافت!»
ابليس از خداى تعالى مهلت مىخواهد و خداوند هم به وى مهلت مىدهد. در جاى ديگــر قــرآن نيــز اين معنــى را ذكـر كرده و فرموده: «گفت: پروردگارا پس تا روزى كــه خــلايـق مبعــوث مىشوند مهلتم ده، خــداى تعــالى فرمود: تو از مهلت داده شدگان شدى تا روز معين و وقـت معلوم!»
از آيه فوق بر مىآيد كه ابليس به طور مطلق از خدا مهلت خواسته، ولكن
خداوند او را تا زمانى معين مهلت داده است.
اين كه در آيه اوّلى فرمود: « تو از مهلت داده شدگانى،» در حقيقت مهلت وى را به طور اجمــال ذكــر كرده، و نيز از آن بر مىآيد كه غير از ابليس مهلــت داده شــدگــان ديگرى نيز هستند.
و از اين كه ابليس از خدا خواست تا روز قيامت مهلتش دهد استفاده مىشود كه وى در اين صدد بوده كه جنس بشر را هم در دنيا و هم در عالم برزخ گمراه كند، ولكن خداوند دعايش را به اجابت نرسانيد، و شايد خداوند خواسته باشد كه او را تنها در زندگى دنيا بر بندگانش مسلّط كند، و ديگر در عالم برزخ قدرت بر اغواى آنان نداشته بــاشــد، هر چنــد به مصــداق آيــه زيــر رفـاقت و هـم نشينى با آنان را داشته باشد:
« و هر كس از ياد خداوند مهربان اعراض كند شيطانى را به او مىگماريم تا هم نشين وى باشد، شيــاطيــن مردم را از راه حق جلوگيرى مىنمايد و مردم در عين حال خيال مىكنند كه راه حق همين است كه آنان مىروند تا آن كه نزد ما آيد، آن وقت است كه هر كدام به شيطان خود مىگويد: اى كاش ميان من و تو فاصله بين شرق و غرب مىبود، و من با تو آشنا نمىشدم كـه تو بد قــرينـى هستــى...!» (36 تا 38 / زخرف)
و هم چنيــن آيــه:
«اُحْشُــروُا الَّــذينَ ظَلَمُــوا وَ اَزْواجَهُــمْ ـ كســانى را كــه ستم كردند با قرينهايشان يــك جــا محشــــور كنيـد!» (22 / صــافــات)(1)
«قــالَ فَـاِنَّـكَ مِـنَ الْمُنْظَـرينَ اِلـى يَـوْمِ الْـوَقْتِ الْمَعْلُومِ!» (37 و 38 / حجر)
ـ «پــروردگــارت گفــت: تــو از مهلــت داده شــدگــانـى، تــا روز وقــت معلــوم!»
شيطان كه از كلام خدا كه فرمود: « بر تو باد لعنت تا روز جزا،» (35 / حجر) فهميده بود كه او با نوع بشر تا روز قيامت رابطهاى دارد. آن اين است كه فساد اعمال بشر و شقاوتشان ناشى از سجده نكردن وى و مربوط به وى است، و به همين جهت درخواست كرد كه «پس مرا تا روزى كه مبعوث مىشوند مهلت بده!» (36 / حجر) و نگفت: «مرا تا روزى كه آدم مىميرد و يا تا زنده است مهلت بده،» بلكه عمر آدم و ذريّهاش همگى را در نظـر گـرفـت، و درخـواست كـرد تــا روزى كـه مبعـوث مىشـوند مهلتشـان دهد.
1) الميزان، ج 15، ص 38
معناى كلامش اين مىشود: حالا كه مرا تا قيامت لعنت كردى، تا قيامت هم عمر بده، و وقتى درخواستش مستجاب شد آن چه كه در دل پنهان كرده بود اظهار داشت و گفت: «هر آينه همگى آنان را اغوا مىكنم!» (39 / حجر)
آيــه مــورد بحــث «قالَ فَاِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَـرينَ اِلى يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ!» جواب خــداىتعالى به ابليــس است و در آن اجابت قسمتى از خواسته او و هم ردّ قسمت ديگر آن است. اجــابت است نسبــت به اصــل عمــر دادن، و ردّ است نسبت به قيدى كه او به كلام خود زد و آن اين كه ايــن مهلــت تا قيامت باشد. و لذا خــداونــد فرمود مهلــت مىدهــم امّــا تـا روزى معلـوم، نه تــا قيــامت.
با در نظر گرفتن سياق دو آيه مورد بحث، بسيار روشن به نظر مىرسد كه يوم «وقت معلوم» غير يوم «يُبْعَثُونَ» است و معلوم مىشود خداى تعالى دريغ ورزيده از اين كه او را تا قيامت مهلت دهد، و تا روز ديگرى مهلت داده كه قبل از روز قيامت است.
حــال مىپــردازيــم بــه ايــن كه «وقت معلوم» بــه چــه معنــاســت، و بــراى چـه كسى معلوم است؟
در قرآن كريم موارد متعدّدى است كه چيزى را موقت به وقت معلوم، و يا مقدّر به قدر معلوم مىكند، مانند: «وَ ما نُنَزِّلُهُ اِلاّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ ـ نازل نمىكنيم مگر به مقدار معلوم،» و «اُولئِكَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ ـ براى آنان است رزقى معلوم.» (41 / صافات) مقصود از آن، وقت و قدر و رزقى است كه نـزد خـدا معلـوم است، و امّا ايـن كه در آيـه بــالا وقت نام بــرده بـــراى ابليـس هـم معلــوم اســت يـا نـه، از لفـظ آيــه فهميـده نمـىشـود.(1)
1) الميزان، ج 23، ص 233
«وَ يَـوْمَ يَحْشُرُهُـمْ جَميعـا يا مَعْشَرَ الْجِنِّ قَـدِ اسْتَكْثَـرْتُـمْ مِنَ الاِنْـسِ... !» (128 / انعام)
ـ « روزى كه همگى را محشور كند (و گويد) اى گروه جنيّان از آدميان كه پيرو شما بودند بسيار يافتيد!»
اين كه در آيه فوق مىفرمايد: شما اى گروه جن زياد از انسانها آورديد، معنايش اين نيست كه افراد زيادى را آوردهايد براى اين كه آورنده انسانها در دنيا و مبعوثكننده آنان در قيامت خود خداى تعالى است، بلكه معنايش اين است كه شما اى گــروه شيـاطيـن زيـاد در انسـانها اثـر سـوء گـذاشتيد و خيلى از آنان را اغوا كرديد.
آيــه شــريفــه ظهــور دارد در ايــن كــه مــراد از جــن شيــاطين جنّى است كه در سينـهها وســوســه مىكننــد.(1)
«قـالَ فَالْحَـقُّ وَ الْحَـقَّ اَقُـولُ. لاَمْلاَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكَ وَ مِمَّنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ اَجْمَعينَ!» (84 و 85 / ص)
اين آيه پاسخى است از خداى سبحان به ابليس، كه مشتمل است بر قضائى كه خدا عليــه ابليــس و پيــروانـش رانـده، كـه بـه زودى همــه را داخـل آتـش خـواهـد كـرد.
تقدير آيه چنين است ـ حق، كه بدان سوگند مىخورم، اين است كه من جهنّم
1) الميزان، ج 14، ص 223
را از تو و از هـر فــرد از ايشـان كه تو را پيروى كند پُر خواهم كرد.
در جمله فوق «وَ الْحَـقَّ اَقُـولُ» جملهاى است معترضه و مىفهماند كه اين قضاى حتمــى اســت. و نيــز پنــدار ابليــس را ردّ كنــد كـه پنـداشته بود «من از او بهترم،» (76 / ص) چون از اين پندار بر مىآيد كه او امر خدا را كه فــرمــوده بود براى آدم سجده كن غير حق مىپنداشته، و اين جمله آن را ردّ مىكند.
جمله آخر آيه متن آن قضائى است كه خدا رانده، و گويا مراد از كلمه «مِنْكَ» جنس شيطــانها بـاشـد، و در نتيجه هم شامل ابليس مىشود و هم ذريّه و قبيله او، كه از اويند. و كلمــه «مِنْهُمْ» دوّمى به «مَّنْتَبِعَكَ» مربوط است و معناى آن اين است كه ـ از ذريــه آدم هر كـس پيـروى تو كند او نيز جهنّمى است.(1)
«فَكُبْكِبُـوا فيهـا هُمْ وَالْغـاوُنَ وَ جُنُـودُ اِبْليسَ اَجْمَعُونَ!» (94 و 95 / شعراء)
بت پـرستـان و بتهـاى ايشـان، يكـى از سـه طـائفـهاى هستنـد كه آيه شريفه درباره آنان فرموده كه بــه رو در جهنّـم مىافتنــد، طـايفـه دوّم آنان «غاوون» هستند. طايفه سوّم جنود ابليسند كه همان قرباى شيطان باشند، كه قرآن كريم درباره شان مىفـرمـايـد: هيــچ وقــت از اهل غـوايـت جـدا نمـىشـوند تـا داخـل دوزخشـان كنند.
ـ «كسى كه از ياد رحمان شب كور شود ما برايش شيطانى بر مىانگيزيم كه قرين وى بــاشـد... امـروز سـودى به شما نمىدهـد چون ستـم كرديد و امروز همه در عذاب شريكيد!» (36 تا 39 / زخرف)
ـ «در آن جــا با يكديگر مخاصمه كنند و گويند: قسم به خدا كه در ضلالتى آشكار بوديم، كـه شما را با پـروردگـار جهـانيــان بــرابــر مىگــرفتيم. و جز تبهكـاران ما را گمراه نكردند!» (96 تا 99 / شعراء)
ظاهرا گويندگان اين سخن همان غاوون هستند، و منظور از اختصام به طورى كه از چند جاى قرآن بر مىآيد جدالى است كه ميان خود آنان و شيطانها واقع مىشـود.(2)
«مــــا اَنَـــــا بِمُصْـــرِخِكُـــمْ وَ مــا اَنْتُـمْ بِمُصْــرِخِــىَّ... !» (22 / ابراهيم)
ـ «امــروز من فـريـادرس شمــا نيستـم، و شمـا نيـز فـريـاد رس مـن نيستيـد. من نمىتـوانـم شمـا را نجات دهم، شما هم نمىتوانيد مرا نجات دهيد. نه من شفـاعت كـار شمايم، و نـه شمـا شفيــع منيد!»
ـ « اِنّـى كَفَـرْتُ بِمـا اَشْرَكْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ!»
« من از اين كه شما در دنيا مرا شريك خداوند گرفتيد بيزارى مىجويم!» (22 / ابراهيم) مــراد از شــريـك گرفتن، شـريك در پرستش نيست، بلكـه شــرك در اطــاعت است.
و اين بيزارى جستن شيطان از شرك پيروان خود، مخصوص به شيطان نيست، بلكه خداى تعالى آن را از هر متبوع بـاطلـى نسبت به تــابـع خود حكــايــت نموده، كه در روز قيامت اظهار مىدارند كه شرك ورزيدن شما جز از ناحيه يك وهم سرابى نبــوده، و مـا در ايـن بيــن تقصيــرى نــداريـم!
ـ «اِنَّ الظّلِمينَ لَهُمْ عَذابٌ اَليمٌ!» (22 / ابراهيم)
آن جمله تتمّه كلام ابليس است، كه عذاب اليم را براى آنان مسجّل مىكند، و مىگويد چون شما از ستمگران بوديد و ستم شما جز از ناحيه خودتان نبود، لذا عذاب دردناك حق شماست.
از ظاهر سياق بر مىآيد كه جمله: «من فرياد رس شما نيستم و شما فريادرس من نيستيد!» (22 / ابراهيم) كنايه است از اين كه ميانه من و تابعينم رابطهاى نبوده است.(1)
«قــالَ قَـرينُـهُ رَبَّنا ما اَطْغَيْتُـهُ وَ لكِـنْ كـانَ فـى ضَــلالٍ بَعيــدٍ!» (27 / ق)
معناى جمله اين است كه آن شيطانى كه يك عمر با او بود، و گمراهش مىكرد، گفت: اى پروردگار ما ـ يعنى پروردگار من و اين انسان كه من قرينش بودم ـ من او را مجبور به طغيان نكردم، لكن خودش آماده و مستعد بود كه دعوتهاى مرا بپذيرد. هر چه به او پيشنهــاد مىكــردم او به اختيــار خود قبولش مىكرد، پس من مسئول
1) الميزان، ج 23، ص 74
گناهان و طغيــــان او نيستـم!
ـ «قالَ لا تَخْتَصِمُوا لَدَىَّ وَ قَـدْ قَـدَّمْـتُ اِلَيْكُـمْ بِـالْوَعيـدِ!» (28 / ق)
گوينده اين پاسخ خداى تعالى است، و خطابش عمومى است. گويا روى سخن با عموم مشركين طاغى و قرينان ايشان است. خطابى است قهرا منحل به خطابهاى جـزئــى مىشـود، و هـر انسـانى را بـا قـرينـش شــامـل مـىگــردد.
معناى آيه اين است كه نزد من بگو مگو مكنيد كه هيچ سودى برايتان ندارد، چون من تهديد و وعيد خود را به همه مشركين و ستمكاران ابلاغ نمودم، و تهديدهاى نام برده از قبيل آيات زير است، كه به ابليس فرموده: برو كه هر كس از انسانها تو را پيــروى كنـــد، جهنّــم جــزاى تـــو و همــه آنــان خــواهــد بـــود!
ـ « مـا يُبَـدَّلُ الْقَــوْلُ لَــدَىَّ وَ مـا اَنَــا بِظَــلاّمٍ لِلْعَبيـــدِ!» (29 / ق)
آن چه از سياق بر مىآيد اين است كه اين آيه مطلبى نو و جديد را بيان مىكند، مىفرمايد:
ـ در درگاه من هيچ سخن دو تا نمىشود، و منظور از قول، مطلق قضاهاى حتمى است، كه خدا رانده و خداى تعالى چنين قضاء رانده كه هر كس باحال كفر بميرد داخل جهنّم شود، قهرا و به حسب مورد با آن وعيدى كه خدا ابليس و پيروانش را تهديد به آن كرده منطبق مىشود. چنان كه از ظاهر آيه سوره تحريم نيز همين معنا استفاده مىشود چون مىفرمايد:
ـ «اى كسانى كه كفر ورزيديد، امروز ديگر عذر نياوريد، براى اين كه ما كه به شما كارى نكــرديــم و اين عــذاب كــه مىبينيد برگشــت اعمـال خود شماست... !» (7 / تحــريـم) « وَ مــا اَنَــا بِظَــلاّمٍ لِلْعَبيــدِ - من نسبت به بندگان خــود ستمكــار نيستــم!» (29 / ق)(1)
«فَوَ رَبِّـكَ لَنَحْشُرَنَّهُــمْ وَ الشَّياطينَ ثُمَّ لَنُحْضِرَنَّهُــمْ حَــوْلَ جَهَنَّــمَ جِثِيّا !» (68 /مريم)
معناى آيه اين است كه به پروردگارت سوگند، كه همه را روز قيامت با اولياى شان و قرينهاى شيطانى شان جمع مىكنيم، آنگاه پيرامون جهنّم براى چشيدن عذاب جمعشان مىكنيم، در حالى كه همـه از در ذلّـت به زانـو در آمــده باشند، يا در حالى كه همـه دستـه دستـه انبــوه گشتــه بــاشنــد. مــراد از ايـن كـه فـرمـود: «لَنَحْشُرَنَّهُـمْ وَ الشَّياطينَ،» ايــن اســت كه در بيرون قبر ايشان را با اولياى شان كه
1) الميـزان، ج 36، ص 242
شيطانهايند جمع مىكنيم، چون به خــاطـر ايمــان نداشتن از غاويان شدند: «به زودى غى را كه از خودشان است ملاقات مىكنند.» (59 / مريم)
و در جــــاى ديگـــر بيـــان كـــرده كـــه شيطـــانهــا اوليـــاى غــاويــاننــد.
و يا ممكن است مراد قرينهاى ايشان باشد، يعنى ايشان را با قرينهايشان محشور مىكنيم، هم چنان كه فرمود: « وَ مَنْ يَعْـشُ عَـنْ ذِكْـرِ الـرَّحْمـنِ نُقَيِّضْ لَـهُ شَيْطـانا فَهُوَ لَــهُ قَـريـنٌ... !» (36 / زخرف)(1)
« وَ قالَ الشَّيْطانُ لَمّا قُضِىَ الاَمْرُ اِنَّ اللّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُّكُمْ فَــاَخْلَفْتُكُــمْ وَ مــا كــانَ لــى عَلَيْكُـمْ مِـنْ سُلْطــانٍ اِلاّ... !» (22 / ابـراهيـم)
ـ «و همين كه كار خاتمه پذيرد شيطان گويد: خدا به شما وعده درست داد، و من نيز به شما وعده دادم و با شما تخلّف كردم، مرا بر شما تسلّطى نبود جز اين كه دعوتتان كردم و اجابتم كرديد، مرا ملامت نكنيد، خـودتان را ملامت كنيد !»
آيه فوق حكايت كلام شيطان است كه در روز قيامت به ظالمين مىگويد و كلام جامعى است از او، زيرا در اين عبارت كوتاه موقعيتى را كه با مردم داشت بيان كرده، و رابطــه خـود و ايشـان را در برابر اهل جمع، و خيلى پوست كنده و روشن بيان مىكند.
خداى تعالى هم وعده داده بود كه به زودى ايشان را به اختلافاتى كه مىكردند خبر مىدهد، و اين كه به زودى در روز قيامت حق هر چيزى از قبيل همانهايى كه در دنيا حــق را مىپــوشـانـدنـد ظــاهر مىگرداند لذا ملائكه از شرك ايشان بيزارى مىجويند، و شيطانهاى انســى و جنّـى هم ايشان را طرد مىكنند، و بتها و خدايان دروغين هم نسبت به شرك و كفر ايشان بيزارى و كفر مىورزند. پيشوايان ضلالت هم جوابشان را نمىدهند. خود مجرمين هم به گمراهى خود اعتراف مىكنند. اين معانى همه در آيـات بسيارى از قـرآن كـريـم آمـده است.
گوينده اين جمله: « خداوند به شما وعده داد وعده حق،» همان ابليس است، و مقصودش از ايـن حـرف ايـن اسـت كـه مـلامت گناهكاران و مشركين را از خود دور سازد. معنايش اين است كه خداوند به شما وعدهاى داد كه اينك وقوع آن و مشاهد بودن حساب و جنّت و نار را مىبينيد. امروز آن وعده را محقّق ساخت. و من هم به شما
1) الـميـــــــــزان، ج 27، ص 134
وعدهاى دادم ولى به آن وفا نكردم، چون خلاف آن چه را كه وعده داده بودم محقّق شد.
وعدهاى كه داده شد منحصر در اجر اخروى نيست، بلكه وعده، هم دنيوى است، و هم اخروى، هم به افراد مشرك؛ چون زندگى دنيا و آخرت مطابق با همند، و در حقيقت زندگى دنيا الگوى زندگى آخرت است. و خداى تعالى اهل ايمان را به زندگى طيب و عيش سعيد وعده داده، و اهل شرك را كه از ياد او اعراض مىكنند به زندگى تنگ، و توأم با اندوه و عذاب درونى در دنيا وعده داده، و آن گاه هر دو فريق به يك زندگى ديگرى كه در آن حساب و كتاب و جنّت و نار است وعده داده است ؛ اين وعدهاى است كه خداىتعالى به بشر داده است.(1)
₸
1) الـميـــــــــزان، ج 23، ص 69