ghaemiyeh.com
سرشناسه : سيدان،سيدجعفر، 1313 -
عنوان و نام پديدآور : آياتالعقايد/ سيدجعفر سيدان؛ تحقيق مدرسه علوم ديني حضرت وليعصر عجلالله فرجه.
مشخصات نشر : مشهد : ولايت، 1391
مشخصات ظاهري : 2ج.
شابك : ج.29789646172524 :
وضعيت فهرست نويسي : فيپا
يادداشت : فهرستنويسي بر اساس جلد دوم، 1392.
يادداشت : كتابنامه.
يادداشت : نمايه.
موضوع : تفاسير شيعه -- قرن 14
شناسه افزوده : مجتمع علوم ديني حضرت ولي عصر (عج)
رده بندي كنگره : BP98/س87آ9 1300ي
رده بندي ديويي : 297/179
شماره كتابشناسي ملي : 3162826
سخن ناشر 13
آيه نهم:
‹‹إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَاد››
آيات 18
آيه اول 18
آيه دوم 23
آيه سوم 24
آيه چهارم 24
آيه پنجم 26
آيه ششم 26
آيه هفتم 28
آيه هشتم 30
روايات 30
روايت اول 30
روايت دوم 31
روايت سوم 31
روايت چهارم 32
روايت پنجم 32
روايت ششم 33
روايت هفتم 34
روايت هشتم 35
روايت نهم 35
سخن بزرگان 36
شيخ صدوق 36
شيخ مفيد 36
خواجه نصيرالدين طوسي 38
علامه حلي 38
ابن ميثم بحراني 40
ديدگاه ملا صدرا 42
چكيده سخن 46
ياد آوري (تجسّم اعمال) 46
ساختار زير بنايي نظريه ملا صدرا 47
نقدي بر كلام ملاصدرا 63
جايگاه تأويل 67
تأويلات نادرست 68
سخن پاياني 72
آيه دهم:
{ وَإِذَا الّصُحُفُ نُشِرَت }
لغت 78
چرا نامه اعمال را طائر گويند؟ 79
روايات 82
روايت اول: 82
روايت دوم: 83
روايت سوم: 83
روايت چهارم: 84
روايت پنجم: 84
روايت ششم: 86
روايت هفتم: 86
روايت هشتم: 87
روايت نهم: 88
روايت دهم: 88
روايت يازدهم: 89
روايت دوازدهم: 90
روايت سيزدهم: 91
روايت چهاردهم: 92
روايت پانزدهم: 93
روايت شانزدهم: 94
گفتار عالمان 95
تفاسير عرفاني فلسفي 100
آيه يازدهم:
{ وَ كُلُّهُمْ ءَاتِيهِ يَوْمَ الْقِيَامَه فَرْدًا }
آيه اول 110
لغت 110
شواهد قرآني 111
ديدگاه مفسران 111
نظريه ملاصدرا 113
اختلاف در كتب آسماني! 116
نقد كلام صدرا 118
وجه جمع صدرا 119
آيه دوم 122
ديدگاه مفسران 123
علامه طباطبايي 123
شيخ طَبْرِسي 124
محمدجواد مغنيه 125
آيه سوم 125
آيه دوازدهم:
{وَ اُزْلِفَتِ الْجَنَّه لِلْمُتَّقِينَ غَيرَ بَعِيد}
آيات بهشت و دوزخ 132
بهشت آماده و نزديك 133
پهناوري بهشت 134
حركت سوي بهشت و دوزخ 135
ورود به بهشت 136
ارث بهشت 137
غرفههاي بهشتي 138
نعمتهاي بهشتي 139
حوريان بهشتي 140
روايات بهشت و دوزخ 143
ديدگاه ملاصدرا 146
جايگاه تأويل و توجيه 155
اقرار ملاصدرا 156
فعليت بهشت و دوزخ 157
ادله قائلان به فعليت بهشت و دوزخ 158
آيات فعليت بهشت 158
روايات فعليت بهشت و دوزخ 161
ادله منكرين فعليت بهشت و دوزخ 175
اقوال علما 179
مكان بهشت و دوزخ 187
تأثير اعمال در ايجاد نعمتهاي بهشتي 192
نظر ملاصدرا پيرامون دوزخ 193
انگيزه ملاصدرا از توجيه آيات و روايات 194
آيه سيزدهم:
{وَلَقَدْ ذَرَأنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالإِنسِ... }
وجه اول 204
وجه دوم 206
وجه سوّم 209
وجه چهارم 210
بيان علامه طباطبائي 210
سخن ملاصدرا 212
اشكال صدرا بر ابن عربي 217
نقد سخن صدرا 220
عذاب آخرت 222
آيات عذاب 222
بررسي خلود در دوزخ 225
آيات 225
گفتار عالمان 228
نظريه صدرا نسبت به چگونگي خلود 231
نقد و بررسي خلود نوعي 233
آيه چهاردهم:
{ وَلَوْ شِئْنَا لآتَيْنَا كُلَّ نَفْسٍ هُدَاهَا... }
حفظ اصول قطعي 244
معيار صحيح در فهم قرآن 244
آيات هدايت 245
سخن ملاصدرا 250
روايات طينت 253
سخن علامه طباطبائي 255
سخن علامه در الميزان 257
آيه پانزدهم:
{وَ تَرَى الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَه... }
ديدگاه صاحب تفسير الميزان 266
انواع حركت 269
اشكال بوعلي بر حركت جوهري 269
دو اشكال در تفسير آيه به حركت جوهري 271
چكيده بحث 275
آيه شانزدهم:
{ الْحَمْدُ لِلَّهِ فَاطِرِ الّسَمَاوَاتِ وَالأرْضِ... }
وارسي و شرح 279
اهميت بحث فرشتگان 283
صفات ملائك در قرآن و روايات 287
مجرد يا مادي 292
تمثل يا تشكّل 300
اجماع در مسئله 302
استدلال عقلي فلاسفه بر تجرّد ملائكه 309
توضيح كلام فلاسفه 309
حقيقت ملائك در نگاه بزرگان فلسفه 311
نقد استدلال فلاسفه 313
استدلال نقلي بر تجرّد ملائكه 318
عصمت ملائك 337
اختيار ملائك 343
چند نكته درباره فرشتگان 351
توليد نسل فرشتگان 352
غذاي فرشتگان 352
خواب فرشتگان 353
رؤيت فرشتگان 355
آيه هفدهم:
{ يُؤتِي الْحِكْمَه مَن يَشَاءُ وَمَن يُؤْتَ الْحِكْمَه فَقَدْ اُوتِيَ خَيْرًا كَثِيرًا }
حكمت در آيات 361
حكمت در لغت 362
حكمت در تفاسير 363
حكمت در روايات 365
حكمت در سخن فيلسوفان 370
آيه هجدهم:
{ وَمَا أمْرُنَا إِلّاَ وَاحِدَه كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ }
اَمر 381
لَمْح 382
واحده 382
تبيين آيه در الميزان 382
ديدگاه فلاسفه و اهل عرفان 385
سخن ابن عربي و قيصري 385
سخني از تفسير روح البيان 388
سخن ملاصدرا 389
آيه نوزدهم:
{ وَقَضَي رَبُّكَ ألّاَ تَعْبُدُوا إِلّاَ إِيَّاهُ... }
قضاي تكويني و تشريعي 399
اهميت عبادت و پليدي شرك 400
برگشت همه معاصي به شرك است 401
سخنان نادرست 408
آيه بيستم:
{إِنَّا عَرَضْنَا الأمَانَه عَلَى الّسَماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ الْجِبَالِ... }
امانت 415
پذيراي امانت 415
معناي { فَأبَيْنَ } 416
معناي { أن يَّحْمِلْنَهَا } 417
امانت در احاديث 426
اهميت امانت 426
امانت، تكليف الهي 427
امانت، ولايت علي (عليه السلام) و ديگر امامان (عليهم السلام) 427
چكيده سخن 430
نمايهها
نمايه آيات 437
نمايه روايات 449
منابع و مآخذ 455
آنچه در اين نوشتار ملاحظه ميكنيد، بخش دوم از سلسله درسها و مباحثي است كه استاد معارف حضرت آيت الله سيّدجعفر سيّدان - دامت بركاته - در جمع گروهي از طلاب حوزه علميه مشهد افاضه فرمودهاند و به تفسير و تبيين آيات اعتقادي پرداخته، پارهاي از انحرافات و برداشتهاي نادرستي را كه از اين آيات صورت گرفته بيان كردهاند.
اين بحثها كه از نوار پياده شده بود، توسط بخش پژوهش مدرسه علوم ديني حضرت وليعصر (عليه السلام) جهت استفاده بيشتر دانشپژوهان و شيفتگان مكتب اهلبيت (عليهم السلام) تلخيص، ويرايش، تحشيه و منبعيابي گرديد و به صورت حاضر ارائه شده است.
اميد است كه انتشار اين اثر ارزشمند مورد قبول ناحيه مقدسه امام عصر حضرت بقيهالله الأعظم - عجل الله تعالي فرجه الشريف - قرار گيرد.
بهراستي پروردگار تو در كمينگاه است
سوره فجر (89) آيه 14
أعُوذُ بِاللهِ مِنَ الّشَيطَانِ الّرَجِيمِ
بِسْمِ اللهِ الّرَحمنِ الّرَحِيمِ(1)
‹‹إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَاد›› ؛(2)
بهراستي پروردگار تو در كمينگاه است
از بحثهاي مهمِ «معاد»، مسئله «صراط» است. در قرآن آيه اي كه به صراحت درباره صراط قيامت باشد، نميتوان يافت، ليكن با ضميمه احاديث، آياتي با بحث صراط ارتباط مييابد.
«صراط» در منابع وحياني معناي روشني دارد. از ظاهر آنها به دست ميآيد كه صراط پلي بر روي دوزخ است. اين مطلب محذور عقلي ندارد تا نيازمند تأويل باشد. ليكن برخي - با توجه به مباني پيش ساخته - دست به تأويل آيات زده و بياناتي مطرح كردهاند كه پذيرفتني نميباشد.
از سخنان ملاصدرا چنين استفاده ميشود كه نفس، سير دروني و تكاملي به سوي خدا دارد. در اين حركت، رذيلتها زدوده ميشود و فضيلتها در نفس پديد ميآيد، در اين سير صعودي - كه در خود نفس رخ ميدهد - راه، رونده و مسافت يكي است.
به باور ملاصدرا صراط همين حركت و سير دروني نفس است كه در عالم قيامت به ادارك نفس محسوس ميگردد، نه اينكه تحقق خارجي - جداي از نفس انسان - داشته و پلي براي گذر انسان به سوي بهشت باشد.
در مباحث پيش رو، ميخواهيم با طرح ادله وحياني - بدون پيش داوري - به تحليلي صحيح دراين باره دست يابيم.
از آيات مربوط به صراط، آيه مرصاد است.
خداي متعال ميفرمايد:
‹‹إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَاد›› ؛(1)
به راستي پروردگار تو در كمين گاه است.
در مفردات ميخوانيم:
الّرَصَدُ: الاستعداد للتّرّقُب... وقوله عَزَّوجَلَّ: ‹‹إِنَّرَبَّكَ لَبِالْمِرْصَاد›› ، تنبيها أنه لا ملجأ ولا مهرب... والْمِرْصَادُ... يقال للمكانالذي اختصّ بِالّتَرَصُّدِ؛(2)
رَصَد: آمادگى براى مراقبت و ديدهبانى است... و سخن خداي تعالي كه ميفرمايد: «به راستي پروردگار تو در كمين گاه است» هشدارى است بر اينكه هرگز برايشان گريزگاه و پناهگاهى نيست... و مرصاد... به مكاني گفته ميشود كه به كمين نشستن و در انتظار ماندن، اختصاص يافته است.
ابن منظور در لسان العرب از برخي اهل لغت نقل ميكند كه:
المِرْصادُ عند العرب الطريق … المِرصاد الموضع الذي تَرّصُد الّنَاس فيه؛(3)
مرصاد، نزد عرب به معناي راه است... مرصاد جايي است كه مردمان در آن به كمين در انتظار ميمانند (يا مردمان در آن كمين ميشوند) .
در قاموس آمده است:
«مرصاد» نيز اسم مكان است ... جوهرى آن را طريق معنا ميكند، ولى مراقبت در آن مدنظر است.(1)
بنابراين «مرصاد» به معناي جايي است كه فرد در آن كمين ميكند و دشمن را غافلگير ميسازد.
در معناي مرصاد دو نظريه است:
1.خداوند در كمينِ گردن كشان در اين دنيا است و به موقع، آنها را در هم ميكوبد.
طَبْرِسي در مجمع البيان - ذيل آيه - از اميرالمؤمنين علي روايت ميكند كه فرمود:
مَعْنَاهُ: إِنَّ رَبَّكَ قَادِرٌ عَلَى أنْ يَجْزِيَ أهْلَ الْمَعَاصِي جَزَاءَهُم؛(2)
معناي آيه اين است كه: همانا پروردگارت بر پاداش دهي مناسب گنهكاران قادر و تواناست.
در تفسير الميزان در اين باره آمده است:
فالله - سبحانه - رقيب يُرّقِبُ أعمال عباده حَتى إذا طغوا وأكثروا الفساد أخذهم بأشّدِ العذاب؛(3)
خداوند مراقب اعمال بندگان خويش است، زماني كه طغيان و فساد را از حدّ بگذرانند، آنها را به سختترين عذابها مجازات ميكند .
با توجه به اين معنا، آيه اشارهاي به مسئله صراط ندارد.
2.مقصود از مرصاد، جايگاهي است بر پل صراط كه در آن، بندگان باز خواست ميشوند.
در ذيل اين آيه، رواياتي آمده است كه آن را به بحث صراط مربوط ميسازد:
در مجمع البيان از امام صادق روايت شده كه فرمود:
الْمِرْصَادُ قَنْطَرَه عَلَى الّصِرَاطِ، لايَجُوزُهَا عَبْدٌ بِمَظْلِمَه عَبْد؛(1)
مرصاد پلي بر صراط است كه بندهاي كه حق بندهاي ديگر بر گردنش باشد،
نميتواند از آن عبور كند.
جابر، از ابي جعفر نقل ميكند كه پيامبر فرمود: روح الأمين (فرشته وحي) به من خبر داد:
أّنَ اللهَ لا إِلَهَ غَيْرُهُ إِذَا وَقَفَ الْخَلائِقَ وَ جَمَعَ الأّوَلِينَ وَ الآخِرِينَ أتِيَ بِجَهَنَّمَ تُقَادُ بِألْفِ زِمَامٍ، أخَذَ بِكُلِّ زِمَامٍ مِائَه ألْفِ مَلَكٍ مِنَ الْغِلاظِ الّشِدَادِ، وَ لَهَا هَدَّه وَ تَحَطُّمٌ وَ زَفِيرٌ وَ شَهِيقٌ، وَ إِنَّهَا لَتَزْفِرُ الّزَفْرَه. فَلَوْلا أّنَ اللهَ عَزَّوجَلَّ أّخَرَهَا إِلَى الْحِسَابِ لأهْلَكَتِ الْجَمِيعَ.
ثُمَّ يَخْرُجُ مِنْهَا عُنُقٌ يُحِيطُ بِالْخَلائِقِ الْبَرِّ مِنْهُمْ وَ الْفَاجِرِ، فَمَا خَلَقَ اللهُ عَبْداً مِنْ عِبَادِهِ مَلَكٍ وَ لا نَبِيٍّ إِلّاَ وَ يُنَادِي يَا رَبِّ نَفْسِي نَفْسِي وَ أنْتَ تَقُولُ: يَا رَبِّ أّمَتِي أّمَتِي.
ثُمَّ يُوضَعُ عَلَيْهَا صِرَاطٌ أدَقُّ مِنَ الّشَعْرِ وَأحَدُّ مِنَ الّسَيْفِ عَلَيْهِ ثَلاثُ قَنَاطِرَ: الأُولَى عَلَيْهَا الأمَانَه وَالّرَحِمُ، وَالّثَانِيَه عَلَيْهَا الّصَلاه، وَالّثَالِثَه عَلَيْهَا عَدْلُ رَبِّ الْعَالَمِينَ لا إِلَهَ غَيْرُهُ. فَيُكَلَّفُونَ الْمَمَرَّ عَلَيْهَا فَتَحْبِسُهُمُ الّرَحِمُ وَ الأمَانَه فَإِنْ نَجَوْا مِنْهَا حَبَسَتْهُمُ الّصَلاه فَإِنْ نَجَوْا مِنْهَا كَانَ الْمُنْتَهَى إِلَى رَبِّ الْعَالَمِينَ - جَلَّ ذِكْرُهُ - وَ هُوَ قَوْلُ اللهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى:
‹‹إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَاد››
1) . مجمع البيان 10: 739؛ بحارالأنوار8 : 64 و ج72، ص323.
وَ الّنَاسُ عَلَى الّصِرَاط... ؛(1)
خداوندي - كه معبودي جز او نيست - آنگاه كه فرمان توقف خلائق را صادر كند، و اولين و آخرين را گرد آورد [فرمان دهد] جهنم را درحاليكه هزار زمام دارد و بر هر زمامي يكصد هزار از فرشتگان خشن و قوي گماشته شدهاند، بكشند و[به صحنه قيامت] بياورند. آن روز جهنم را [از شدت غضب] صداهايي مهيب و زبانههايي شعلهور و نالهها و فريادهايي از خشم و غضب است.
جهنم چنان نهيب ميزند كه اگر خداوند حسابرسي خلائق را به تأخير نميانداخت، همه اهل محشر را هلاك ميكرد.
سپس پشتهاي از آتش آنچنان زبانه ميكشد كه بر تمامي خلق - از خوب و بد - احاطه مييابد. آنگاه تمامي بندگانش از فرشتگان گرفته تا انبيا [هر يك] فرياد كنند كه پروردگارا، مرا نجات بده، مرا ! اما تو [اي رسول ما] تقاضايت چنين باشد كه پروردگار من، امتم، امتم را درياب.
سپس بر جهنم راهي [پُل گونه] گذاردند باريكتر از مو و تيزتر از شمشير، و بر آن، سه پُل قرار دارد. بر اولي امانت و رَحِم باشد، و بر دومي نماز، و بر سومي عدل پروردگار عالَميان [نظارت خاص خداوندي] - كه معبودي جز او نيست - حاكم است. پس مردم فرمان يابند كه بر آن پلها بگذرند. ابتدا رَحِم و امانت آنها را نگاه ميدارد، اگر از اين مرحله به سلامت گذشتند، نماز آنها را حبس ميكند، و چنانچه از اين مرحله هم به سلامت عبور كردند، آخرين مرحله در گرو عدلِ الهياند و اين است معناي پيام خداي تبارك و تعالي كه فرمود: «به درستي كه پروردگارت در كمينگاه به كمين [مجرمان] است» و مردم بر روي صراط [مختلفاند].
1) . تفسير قمي 2: 421 ؛ امالي (صدوق) 241 - 242 ؛ بحارالأنوار 7: 125 اين روايت در روضه كافي8 : 313 ، حديث 486 ، با تفاوت در برخي عبارات، نيز آمده است.
از ابن عباس درباره اين آيه نقل شده است كه گفت:
بر پل جهنم هفت بازداشتگاه است [كه در هر يك سؤالاتي از فروع و اصول دين خواهد شد و چنانچه بنده پاسخي تمام داشته باشد، يك به يك عبور ميكند] در اولي از شهادت به يكتايي خدا پرسش ميشود، پس اگر بنده، آن را كامل آورد عبور ميكند؛ در بازداشتگاه دوم از نماز، و در سومي از زكات، و در چهارمي از روزه، و در پنجمي از حج، و در ششمي از عمره ميپرسند، آنگاه در بازداشتگاه هفتم [كه به قرينه روايت قبل، همان مرصاد است] از مظالم عباد پرسيده شود.
اگر انسان نتواند از عهده آن بيرون آيد، خطاب ميرسد كه مهلت دهيد.
پس اگر داراي كارهاي مستحبي باشد از آنها اعمالش را تكميل ميكند و هنگامي كه فراغت يافت، سوي بهشت رهنمون ميگردد.(1)
البته هيچ مانعي ندارد كه آيه ناظر به هر دو ديدگاه باشد؛ يعني خداوند متعال در كمين گاه طغيانگران هم در اين جهان و هم در جهان ديگر - در كنار صراط - است. بنابراين، معناي آيه اين است كه پروردگار متعال، در كمين اعمال بندگان قرار دارد و بر كارهاشان آگاه است و آنها را در گذرگاهي كه ناگزير از آنند - براساس اعمالي كه انجام دادهاند - بازپرسي ميكند و پاداش و كيفر ميدهد.
دراين باره امام اميرالمومنين چنين ميفرمايد:
1) . روي عن ابن عباس في هذه الآية قال : إن على جسر جهنم سبع محابس يسأل العبد عند أولها عن شهادة أن لا إله إلا الله، فإن جاء بها تامة جاز إلى الثاني فيسأل عن الصلاة، فإن جاء بها تامة جاز إلى الثالث فيسأل عن الزكاة، فإن جاء بها تامة جاز إلى الرابع فيسأل عن الصوم، فإن جاء به تاما جاز إلى الخامس فيسأل عن الحج، فإن جاء به تاما جاز إلى السادس فيسأل عن العمرة، فإن جاء بها تامة جاز إلى السابع فيسأل عن المظالم، فإن خرج منها وإلا يقال: انظروا، فإن كان له تطوع أكمل به أعماله فإذا فرغ انطلق به إلى الجنة (بحارالأنوار 8: 64) .
وَ لَئِنْ أمْهَلَ اللهُ الّظَالِمَ فَلَنْيَفُوتَ أخْذُهُ، وَهُوَ لَهُ بِالْمِرْصَادِ عَلَى مَجَازِ طَرِيقِهِ وَ بِمَوْضِعِ الّشَجَا مِنْ مَسَاغِ رِيقِه؛(1)
گرچه خدا ظالم را مهلت دهد، ولي هرگز او را رها نخواهد كرد، و بر گذرگاهش - بسان استخوان كه راه گلو را بگيرد و نگذارد آب دهاني فرو دهد - در كمين است.
در سوره حمد، پس از آنكه بنده اذعان ميكند كه عبادتش براي خداست و از او ياري ميطلبد و در سير به سوي كمال، سعادت و رستگاري، از خدا مدد ميخواهد، ميخواند:
‹‹اهْدِنَا الّصِرَاطَ الْمُسْتَقِيم›› ؛(2)
پروردگارا، ما را به راه راست هدايت كن.
شيخ صدوق در معاني الأخبار روايت ميكند كه علي بن ابي طالب در مورد آيه ‹‹اهْدِنَا الّصِرَاطَ الْمُسْتَقِيم›› فرمود:
وَالّصِرَاطُ الْمُسْتَقِيمُ هُوَ صِرَاطَانِ: صِرَاطٌ فِي الّدُنْيَا وَصِرَاطٌ فِي الآخِرَه؛ وَ أَمَّا الّصِرَاطُ الْمُسْتَقِيمُ فِي الّدُنْيَا فَهُوَ مَا قَصُرَ عَنِ الْغُلُوِّ وَارْتَفَعَ عَنِ الّتَقْصِيرِ، وَاسْتَقَامَ فَلَمْ يَعْدِلْ إِلَى شَيْءٍ مِنَ الْبَاطِلِ.
وَأَمَّا الّصِراطُ في الآخَره، فَهُوَ طَرِيقُ الْمُؤْمِنِينَ إِلَى الْجَنَّه اّلَذِي هُوَ مُسْتَقِيمٌ، لايَعْدِلُونَ عَنِ الْجَنَّه إِلَى الّنَارِ وَ لاإِلَى غَيْرِالّنَارِ سِوَى الْجَنَّه؛(3)
راه و صراط مستقيم، دو صراط است: راهي در دنيا و راهي در آخرت.
و اما راه راست در دنيا، همان شيوه اي است كه از افراط و تفريط به دور باشد و پايدار بماند و به هيچ باطلي نگرايد.
و اما صراط در آخرت، همان راه راست مؤمنان به سوي بهشت است. مؤمنان از مسير بهشت، به سمت آتش و يا غير آتش عدول نخواهند كرد.
در سوره حِجر ميخوانيم:
‹‹وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أجْمَعِين›› ؛(1)
و قطعاً وعدگاه همه آنان دوزخ است.
در تفسير قمي از ابوجارود روايت شده كه ابوجعفر درباره آيه:
‹‹وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أجْمَعِين›› فرمود:
فَوُقُوفهم علي الّصِراط؛(2)
بازداشت ايشان بر صراط است.
خداي متعال در سوره مريم ميفرمايد:
‹‹فَوَ رَبِّكَ لَنَحْشُرَنَّهُمْ وَ الّشَيَاطِينَ ثُمَّ لَنُحْضِرَنَّهُمْ حَوْلَ جَهَنَّمَ جِثِيًّا * ... وَ إِن مِّنكمُ إِلّاَ وَارِدُهَا كاَنَ عَلىَ رَبِّكَ حَتْمًا مَّقْضِيًّا * ثُمَّ نُنَجِّى اّلَذِينَ اّتَقَواْ وَ نَذَرُ الّظَالِمِينَ فِيهَا جِثِيًّا›› ؛(3)
به پروردگارت سوگند كه آنها را با شياطين محشور خواهيم ساخت، آنگاه آنان را در اطراف جهنم - درحاليكه به زانو درآمدهاند - حتماً حاضر خواهيم كرد... هيچ يك از شما نيست مگر اينكه در آن (جهنّم) وارد شويد، اين حكمِ حتمي و امضا شده پروردگارت ميباشد.
در اين هنگام، اهل تقوا را نجات ميدهيم و ظالمان را وا ميگذاريم در دوزخ به زانو در آيند (و توان رهايي و نجات را از دست بدهند) .
اين آيات نيز به نحوي اشاره به صراط دارد؛ زيرا ظاهر برخي روايات اين است كه مراد از «ورود در جهنم» اشراف و عبور از آن است.(1)
(وَإِن مِّنكُمْ إِلّاَ وَارِدُهَا) فرمود: أما تسمع الرجل يقول وردنا ماء بني فلان و لميدخله؟! ولي در برخي ديگر از روايات، «ورود» به معناي «دخول در آتش» تفسير شده است؛ روى أبوصالح غالب بن سليمان، عن كثير بن زياد، عن أبي سمينة (سميّة) قال: اختلفنا في الورود. فقال قوم: لايدخلها مؤمن؛ و قال آخرون: يدخلونها جميعاً، ثمّ ينجّي الّذين اتّقوا. فلقيت جابر بن عبد اللّه، فسألته. فأومأ بإصبعيه إلى أذنيه وقال: و صمّتا إن لم أكن سمعت رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم يقول الورود: الّدُخول؛ لايبقي بَرٌّ و لا فاجر إلاّ دخلها، فتكون علي المؤمن برداً و سلاماً (كما كانت علي ابراهيم) حتي أن لِلنّار - او قال لِجهنّم - ضجيجا مِن بَرْدِها (مجمع البيان6 : 812 ؛ نورالثقلين3 : 353 - 354 ؛ كنزالدقائق8 : 257 ؛ بحارالأنوار8 : 249 ؛ مسند احمد3 : 329 ؛ مجمع الزوائد7 : 55 ؛ كنزالعمال2 : 8 ، حديث 2911) .
علامه طباطبايي ميفرمايد:
واعلم أن ظاهر بعض الروايات السابقه أن ورود الّنَاس الّنَار هو جوازهم منها، فينطبق على روايات الصراط؛ و فيها أنه جسر ممدود على النار يؤمر بالعبور عليها البَّر والفاجر فيجوزه الأبرار ويسقط فيها الفجار، وعن الصدوق في الاعتقاد، أنه حمل الآيه عليه؛(2)
بدانكه ظاهر برخي روايات پيشين اين است كه ورود مردم در آتش، عبور ايشان از آن است، پس بر روايات صراط - كه پلي بر روي آتش است و نيك و بد مأمور به گذر از آن ميباشد به گونه اي كه نيكان بگذرند و فاجران در آتش افتند - منطبق ميشود. شيخ صدوق در «الاعتقاد» اين آيه را بر صراط حمل كرده است.
خداي متعال درباره انسانهاي كوردل - كه به حضور خداوند متعال بي اعتنايند و در دنيا چنان بيباكانه در خوشيها سرگرم ميشوند و كارهاي ناشايست انجام ميدهند كه گويا جهان،خدايي ندارد وحساب وكتابي در كار نيست- ميفرمايد: ‹‹فَلا اقْتَحَمَ الْعَقَبَه›› ؛(1)
به آن گردنه در نيامد (و راهي براي رهايي و عبور از آن نجست) .
در مناقب ابن شهرآشوب از اَنس نقل ميكند كه پيامبر درباره اين آيه فرمود:
إّنَ فوقَ الصراط عقبه كؤوداً ... لا يقطعها في غير مشقه إلاّ محمد و اهل بيته (عليهم السلام) ؛(2)
بالاي صراط گردنهاي است كه گذشتن از آن بس دشوار است... تنها محمد و اهل بيتش (عليهم السلام) آن را به راحتي ميپيمايند.
خداي تعالي در مورد اعمال كافران ميفرمايد:
‹‹وَاّلَذِينَ كَفَرُوا أعْمَالُهُمْ كَسَرَابٍ بِقِيعَه يَحْسَبُهُ الّظَمْآنُ مَاءً حَتَّى إِذَا جَاءَهُ لَمْيَجِدْهُ شَيْئًا وَوَجَدَ اللهَ عِندَهُ فَوَفَّاهُ حِسَابَهُ وَاللهُ سَرِيعُ الْحِسَابِ * أوْ كَظُلُمَاتٍ فِي بَحْرٍ لُّجِّيٍّ يَغْشَاهُ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ سَحَابٌ ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْض إِذَا أخْرَجَ يَدَهُ لَمْيَكَدْ يَرَاهَا وَمَن لَّمْ يَجْعَلِ اللهُ لَهُ نُورًا فَمَا لَهُ مِن نُّورٍ›› ؛(3)
و كسانى كه كفر ورزيدند، كارهايشان چون سرابى در زمينى هموار است كه تشنه، آن را آب ميپندارد. اما چون بدان رسد آن را چيزى نيابد و خدا را نزد خويش يابد و حسابش را تمام به او دهد و خدا به سرعت حسابرسي ميكند.
يا [كارهايشان] مانند تاريكيهايى است كه در دريايى ژرف است كه موجى آن را مىپوشاند [و] روى آن موجى [ديگر] است [و] بالاى آن ابرى است. تاريكيهايى است كه بعضى بر روى بعضى قرار گرفتهاند. هرگاه دستش را بيرون آورد، به زحمت آن را مىبيند، و خدا به هركس نورى ندهد، او را هيچ نورى نخواهد بود.
ابوالفتوح رازى در ذيل اين آيات ميگويد:
در خبر است كه رسول را پرسيدند: امّت تو فرداى قيامت صراط را چگونه گذراند در ظلمات قيامت؟ گفت: امّت من بر صراط به نور على گذرند، و على بر صراط به نور من گذرد، و من به نور خداى تعالى گذرم، و نور امّت من از نور على است، و نور على از نور من، و نور من از خداى تعالى، و هر كه به ما تولّا نكند او را نور نباشد، ثمّ قرء: ‹‹وَمَنْ لَمْيَجْعَلِ اللهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ›› .(1)
در تفسير فرات كوفي روايت شده كه رسول خدا فرمود:
أتاني جيرئيل فقال: اُبَشِّرُك يا محمد بما تَجوزُ علي الصراط ؟
قال: قلتُ: بلي.
قال: تَجوزُ بنور الله، و يجوزُ علي بنورك - و نورك من نور الله - و تجوز اُمّتك بنور علي، و نور علي من نورك؛ ‹‹وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ›› ؛(2)
جبرئيل نزدم آمد و گفت: اي محمد، بشارتت دهم كه به چه چيز بر صراط ميگذري؟ گفتم: آري. گفت: به نور خدا از صراط عبور ميكني و علي به نور تو از آن ميگذرد - و نور تو از نور خداست - و امتت به نور علي از صراط ميگذرند، و نور علي از نور توست؛
«پس هر كه را خدا نوري برايش قرار ندهد، نوري از براي او نخواهد بود».
خداوند متعال در توصيف روز قيامت ميفرمايد:
‹‹يَوْمَ لايُخْزِي اللهُ الّنَبِيَّ وَاّلَذِينَ آمَنُوا مَعَهُ نُورُهُمْ يَسْعَى بَيْنَ أيْدِيهِمْ وَ بِأيْمَانِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا أتْمِمْ لَنَا نُورَنَاوَاغْفِرْ لَنَا إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍقَدِيرٌ›› ؛(1)
در آن روز كه خدا، پيامبر و انسانهايي را كه با او ايمان آورده بودند خوار نميكند، نورشان در پيشاپيش و سمت راستشان پرتو ميافكند، ميگويند:
پروردگارا، نورمان را كامل كن و ما را بيامرز كه تو بر هر چيزي توانايي.
در تفسير مقاتل از ابن عباس درباره اين آيه آمده است كه گفت:
‹‹نُورُهُمْ يَسْعَى›› يضِيءُ عَلَي الصّراط لعلي و فاطمه، مِثل الدّنيا سبعين مرّه... فَيمْضِي أهلُبيت محمد وآله زُمْرَه علي الصّراط مثل البرق الخاطف، ثّمَ قومٌ مِثل الرّيح، ثُمَّ قوم مثل عَدْو الفَرَس، ثم يمْضي قوم مثل المَشْي، ثم قوم مثل الحَبْو، ثم قوم مثل الّزَحْف.
ويجْعَلَه الله علي المؤمنين عريضاً وعلي المُذنبين دقيقاً، قال الله تعالي:
‹‹يَقُولُونَ رَبَّنَا أَتْمِمْ لَنَا نُورَنَا›› حتي نَجْتازُ به علي الصّراط.
قال: فَيجوزُ أميرالمؤمنين في هودج مِن الزُمُرّد الأخضر و معه فاطمه علي نجيب من الياقوت الأحمر حولها سبعون ألف حوراء كالبرق اللامع؛(2)
اينكه خداي متعال فرمود: «نورشان [پيش رويشان] ميرود» يعني مانند هفتاد برابر دنيا براي علي و فاطمه بر صراط پرتو افشاني ميكند... آنگاه اهل بيت محمد و آل او گروهياند كه بر صراط چون برق جهنده ميگذرند، سپس قومي مثل باد از آن عبور ميكنند، و قومي ديگر بمثابه دويدن اسب، آنگاه گروهي
چونان پيادگان، و سپس مردمي به صورت سينه خيز و پس از آن كساني نشسته يا با زانو؛ و خدا صراط را بر مؤمنان پهن ميگرداند و بر گنهكاران باريك، خداي متعال ميفرمايد: «گويند: پروردگارا، نورمان را كامل كن!» تا اينكه به وسيله آن بر صراط بگذريم ... .
پس اميرالمؤمنين در سراپردهاي از زمرد سبز به همراه همسرش حضرت فاطمه سوار بر مركبي از ياقوت سرخ - درحاليكه هزار حوريه او را همراهي ميكنند - همچون برق جهنده بر صراط عبور ميكند.
جابر بن عبد الله انصاري گويد:
كُنْتُ ذَاتَ يَوْمٍ عِنْدَ الّنَبِيِّ إِذْ أقْبَلَ بِوَجْهِهِ عَلَى عَلِيِّ بْنِ أبِي طَالِبٍ فَقَالَ: ألا اُبَشِّرُكَ يَا أبَا الْحَسَنِ؟ فَقَالَ: بَلَى يَا رَسُولَ اللهِ. فَقَالَ: هَذَا جَبْرَئِيلُ يُخْبِرُنِي عَنِ اللهِجَلَّ جَلالُهُ - أّنَهُ قَالَ: قَدْ أعْطَى شِيعَتَكَ وَ مُحِبِّيكَ سبعَ خِصَالٍ: الّرِفْقَ عِنْدَ الْمَوْتِ وَالاُنْسَ عِنْدَ الْوَحْشَه وَالّنُورَ عِنْدَ الّظُلْمَه وَالأمْنَ عِنْدَ الْفَزَعِ وَالْقِسْطَ عِنْدَ الْمِيزَانِ وَالْجَوَازَ عَلَى الّصِرَاطِ وَدُخُولَ الْجَنَّه قَبْلَ سَائِرِ الّنَاسِ وَ ‹‹نُورُهُمْ يَسْعى بَيْنَ أيْدِيهِمْ وَ بِأيْمانِهِم›› ؛(1)
روزى نزد پيامبر بودم، كه پيامبر رو به على نمود و فرمود:
اى ابوالحسن، آيا به تو مژدهاى ندهم؟
عرض كرد: چرا، اى پيامبر خدا. پيامبر فرمود: اين جبرئيل است كه از جانب خدا به من خبر مىدهد كه به شيعيان و دوستان تو هفت ويژگي عطا كرده است:
مدارا در دم مرگ، و انس به هنگام وحشت، و نور در هنگام تاريكى، و ايمنى به هنگام ترس، و عدالت در ميزان، و گذشتن از صراط، و ورود به بهشت پيش از همه مردم؛ «نورشان از پيشاپيش آنان، و سمت راستشان، روان است».
1) . خصال صدوق 2: 402 ؛ روضة الواعظين2 : 297 ؛ تفسير برهان5 : 429.
در سوره صافات (درباره ستمگران و همتايان آنان و معبودهاشان) آمده است:
‹‹وَقِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسْئُولُونَ›› ؛(1)
بازداشتشان كنيد! اينان بايد [درباره كارهاشان] بازپرسي شوند.
در امالي شيخ طوسي روايت شده است از پيامبر كه فرمود:
إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَه وَ نُصِبَ الّصِرَاطُ عَلَى جَهَنَّم، لَمْ يَجُزْ عَلَيْهِ إِلّاَ مَنْ مَعَهُ جوازٌ فيه كِتَابُ وَلايَه عَلِيِّ بْنِ أبِي طَالِبٍ، و ذلك قوله:
‹‹وَقِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسْئُولُونَ›› ؛(2)
هنگامي كه روز قيامت فرارسد و صراط بر جهنم نصب شود، از آن عبور نكند مگر كسي كه با او جواز ولايت علي بن ابي طالب باشد؛ واين است معناي سخن خدايمتعال كه فرمود:«آنان را نگاه داريد تا از ايشان بازخواست شود».
در احاديث براي «صراط» معاني، تفاسير و خصوصياتي ذكر شده كه قابل توجّه و تأمّل است:
در روايات با عبارات گوناگون شرط عبور از صراط و يا جواز و برات عبور از آن، ولايت اميرالمؤمنين علي (عليه السلام) و معرفت امامان معصوم (عليهم السلام) معرفي شده است - كه به برخي از آنها در ذيل آيات اشاره كرديم - از جمله شيخ صدوق در كتاب معاني الأخبار از مُفّضَل بن عُمَر روايت كرده است كه گفت از ابوعبدالله (امام صادق) درباره «صراط» پرسيدم، فرمود:
هُوَ الّطَرِيقُ إِلَى مَعْرِفَه اللهِ - عَزَّوَجَلَّ - وَ هُمَا صِرَاطَانِ؛ صِرَاطٌ فِي الّدُنْيَا وَ صِرَاطٌ فِي الآخِرَه، فَأّمَا الّصِرَاطُ اّلَذِي فِي الّدُنْيَا فَهُوَ الإِمَامُ الْمَفْرُوضُ
الّطَاعَه؛ مَنْ عَرَفَهُ فِي الّدُنْيَا وَ اقْتَدَى بِهُدَاهُ مَرَّ عَلَى الّصِرَاطِ اّلَذِي هُوَ جِسْرُ جَهَنَّمَ فِي الآخِرَه، وَ مَنْ لَمْ يَعْرِفْهُ فِي الّدُنْيَا زَلَّتُ قَدَمُهُ عَنِ الّصِرَاطِ فِي الآخِرَه فَتَرَدَّى فِي نَارِ جَهَنَّم؛(1)
صراط، طريق به سوي معرفت خداي بزرگ است، و آن دو صراط است؛ صراطي در دنيا وجود دارد و صراطي در آخرت ميباشد. صراطي كه در دنياست همان امامي است كه طاعتش واجب است، هركه در دنيا او را بشناسد و به هدايتش اقتدا كند، از صراطي كه در آخرت پل دوزخ است ميگذرد.
و هر كه او را در دنيا نشناسد، قدمش روي صراط آخرت بلغزد و در آتش جهنم افتد.
و نيز در معانيالأخبار از ابوجعفر (امام باقر) روايت كرده است كه گفت: رسول خدا فرمود:
يَا عَلِيُّ إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَه، أقْعُدُ أنَا وَ أنْتَ وَ جَبْرَئِيلُ عَلَى الّصِرَاطِ، فَلايَجُوزُ عَلَى الّصِرَاطِ إِلّاَ مَنْ كَانَ مَعَهُ كِتَابٌ فِيهِ بَرَاه بِوَلايَتِك؛(2)
اي علي، هنگامي كه روز قيامت فرا رسد، من و تو و جبرئيل بر صراط مينشينيم، پس احدي (از آن) عبور نكند مگر اينكه با او نوشتهاي باشد كه در آن براتِ(3)(آزادي از دوزخ) به سبب ولايت تو ثبت است.
شيخ صدوق در امالي روايت ميكند از ابوبصير، از امام صادق كه فرمود:
الّنَاسُ يَمُرُّونَ عَلَى الّصِرَاطِ طَبَقَاتٍ، وَالّصِرَاطُ أدَقُّ مِنَ الّشَعْرِ وَمِنْ حَدِّ الّسَيْفِ؛ فَمِنْهُمْ مَنْ يَمُرُّ مِثْلَ الْبَرْقِ، وَ مِنْهُمْ مَنْ يَمُرُّ مِثْلَ عَدْوِ الْفَرَسِ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَمُرُّ حَبْواً، وَ مِنْهُمْ مَنْ يَمُرُّ مَشْياً، وَ مِنْهُمْ مَنْ يَمُرُّ مُتَعَلِّقاً قَدْ تَأخُذُ الّنَارُ مِنْهُ شَيْئاً وَ تَتْرُكُ مِنْهُ شَيْئا؛(1)
مردم در گذر بر صراط طبقهبندي شدهاند، و صراط باريك تر از مو و تيزتر از شمشير است؛ بعضي مثل برق عبور ميكنند و برخي مانند تاخت اسب و بعضي با خزيدن، و بعضي قدمزنان و برخي آويزان (بر صراط) كه گاه قسمتي از آنان را آتش فرا ميگيرد و قسمتي از آنان را رها ميكند.
امام باقر از ابوذر نقل ميكنند كه گفت: شنيدم رسول خدا ميفرمود:
حَافَتَا الّصِرَاطِ يَوْمَ الْقِيَامَه، الّرَحِمُ وَالأمَانَه؛ فَإِذَا مَرَّ الْوَصُولُ لِلّرَحِمِ الْمُؤَدِّي لِلأمَانَه نَفَذَ إِلَى الْجَنَّه، وَإِذَا مَرَّ الْخَائِنُ لِلأمَانَه الْقَطُوعُ لِلّرَحِمِ لَمْيَنْفَعْهُ مَعَهُمَا عَمَلٌ وَ تَكَفَّأ بِهِ الّصِرَاطُ فِي الّنَار؛(2)
حقيقت صله رَحِم (خويشاونداري) و امانت پردازي، روز قيامت،در دو جانب صراط قرار دارند؛ هنگامي كه صله كننده رحم و امانتپرداز، بر صراط بگذرد، به بهشت در آيد؛ و آنگاه كه خائن امانت و قاطع رحم گذرش بر صراط افتد، هيچ عملي - با داشتن اين دو گناه - او را سود نبخشد، و صراط او را در آتش سر نگون سازد.
در تفسير منسوب به امام عسكري از پيامبر نقل شده كه فرمود:
إِنَّ اللهَ تَعَالَى إِذَا بَعَثَ الْخَلائِقَ مِنَ الأّوَلِينَ وَالآخِرِينَ،نَادَى مُنَادِي رَبِّنَا مِنْ
تَحْتِ عَرْشِهِ: يَا مَعْشَرَ الْخَلائِقِ غُضُّوا أبْصَارَكُمْ لِتَجُوزَ فَاطِمَه، بِنْتُ مُحَمَّدٍ - سَيِّدَه نِسَاءِ الْعَالَمِينَ - عَلَى الّصِرَاطِ... ؛(1)
خداي متعال هنگامي كه خلائق اولين و آخرين را بر انگيزد، سخنگوئي از طرف پروردگار مان از زير عرش فرياد زند: اي گروه خلائق، چشمهاتان را ببنديد تا فاطمه، دختر محمد - سرور زنان جهانيان - بر صراط بگذرد... .
نيز در تفسير منسوب به امام عسكري از پيامبر روايت شده است كه فرمود:
إِنَّهُ لَيُرَى يَوْمَ الْقِيَامَه إِلَى جَانِبِ الّصِرَاطِ جَمٌّ كَثِيرٌ مِنَ الّنَاسِ، لايَعْرِفُ عَدَدَهُمْ إِلّاَ اللهُ تَعَالَى، هُمْ كَانُوا مُحِبِّي حَمْزَه، وَكَثِيرٌ مِنْهُمْ أصْحَابُ الّذُنُوبِ وَالآثَامِ، فَتَحَوَّلَ حِيطَانٌ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ سُلُوكِ الّصِرَاطِ وَالْعُبُورِ إِلَى الْجَنَّه... فَيَقُولُونَ: يَا حَمْزَه قَدْ تَرَى مَا نَحْنُ فِيهِ. فَيَقُولُ حَمْزَه لِرَسُولِ اللهِ (صلي الله عليه و آله) وَ لِعَلِيِّ بْنِ أبِيطَالِبٍ (عليهما السلام) : قَدْ تَرَيَانِ أوْلِيَائِي كَيْفَ يَسْتَغِيثُونَ بِي! فَيَقُولُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ لِعَلِيٍّ وَلِيِّ اللهِ: يَا عَلِيُّ أعِنْ عَمَّكَ عَلَى إِغَاثَه أوْلِيَائِهِ وَ اسْتِنْقَاذِهِمْ مِنَ الّنَارِ. فَيَأتِي عَلِيُّ بْنُ أبِيطَالِبٍ (عليهما السلام) بِالّرُمْحِ اّلَذِي كَانَ يُقَاتِلُ بِهِ حَمْزَه أعْدَاءَ اللهِ تَعَالَى فِي الّدُنْيَا، فَيُنَاوِلُهُ إِيَّاهُ وَيَقُولُ: يَا عَمَّ رَسُولِ اللهِ وَ عَمَّ أخِي رَسُولِ اللهِ ذُدِ الْجَحِيمَ عَنْ أوْلِيَائِكَ بِرُمْحِكَ هَذَا (اّلَذِي كُنْتَ) تَذُودُ بِهِ عَنْ أوْلِيَاءِ اللهِ فِي الّدُنْيَا أعْدَاءَ اللهِ. فَيُنَاوِلُ حَمْزَه الّرُمْحَ بِيَدِهِ، فَيَضَعُ زُجَّهُ فِي حِيطَانِ الّنَارِ الْحَائِلَه بَيْنَ أوْلِيَائِهِ وَبَيْنَ الْعُبُورِ إِلَىالْجَنَّه عَلَى الّصِرَاط... ؛(2)
1) . تفسير منسوب به امام عسكري عليه السلام : 434؛ بحارالأنوار8: 68، حديث12؛ و در امالي شيخ مفيد: 130، حديث 6 . چنين آمده است: عَنْ أبِي عَبْدِاللهِ جَعْفَرِبْنِ مُحَمَّدٍ عليهم السلام قَالَ إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ جَمَعَ اللهُ الأّوَلِينَ وَالآخِرِينَ فِي صَعِيدٍ وَاحِدٍ ثُمَّ أمَرَ مُنَادِياً فَنَادَى غُضُّوا أبْصَارَكُمْ وَ نَكِّسُوا رُءُوسَكُمْ حَتَّى تَجُوزَ فَاطِمَةُ ابْنَةُ مُحَمَّدٍ عليهما السلام الّصِرَاط... .
2) . تفسير منسوب به امام عسكري عليه السلام : 436؛ بحارالأنوار 8: 68، حديث 13.
روز قيامت، كنار صراط، مردمان زيادي ديده خواهند شد كه شمار آنان را جز خداي متعال نميداند، آنها دوستدارانِ حمزه (عموي پيامبر) اند و بسياري از آنها از گنه كاران ميباشند، پس ديواري ميان آنان و ميان پيمودن صراط و گذر به بهشت پديد ميآيد... پس ميگويند:
اي حمزه! حالِ ما را ميبيني! حمزه به پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) و اميرالمؤمنين علي (عليه السلام) عرض ميكند:
ميبينيد چگونه دوستانم از من ياري ميطلبند!
رسول الله (صلي الله عليه و آله) به اميرالمؤمنين (عليه السلام) ميفرمايد:
يا علي! عمويت را در ياري دوستانش و نجاتشان از آتش كمك نما. اميرالمؤمنين علي (عليه السلام) نيزهاي را كه جناب حمزه با آن با دشمنان خدا در دنيا ميجنگيد ميآورد و به دست ايشان داده ميفرمايد:
اي عموي پيامبر (صلي الله عليه و آله) و عموي برادرِ رسول الله! دوزخ را از دوستانت دفع نما با اين نيزه كه با آن در دنيا، دشمنان خدا را از دوستان خدا دفع ميكردي! پس حمزه نيزه را به دست ميگيرد و تَهِ آن را در ديوار آتش - كه بين دوستانش و گذر از صراط به سوي بهشت حائل شده - مينهد... .
شيخ صدوق در كتاب فضائل الشيعه به اسنادش از سكوني، از امام صادق، از پدرانشان آورده است كه پيامبر فرمود:
أثْبَتُكُمْ قَدَماً عَلَى الّصِرَاطِ، أشَدُّكُمْ حُبّاً لأهْلِ بَيْتِي؛(1)
پايدارترين شما بر صراط، با محبّتترين شما نسبت به اهل بيتم ميباشد.
و در همين كتاب به اسنادش از ابوحمزه ثُمالي، از ابوجعفر، از پدرانشان آمده است كه پيامبر به علي فرمود:
1) . فضائل الشيعه: 6؛ بحارالأنوار 8: 69.
مَا ثَبَتَ حُبُّكَ فِي قَلْبِ امْرِئٍ مُؤْمِنٍ فَزَلَّتْ بِهِ قَدَمُهُ عَلَى الّصِرَاطِ إِلّاَ ثَبَتَ لَهُ قَدَمٌ حَتَّى أدْخَلَهُ اللهُ بِحُبِّكَ الْجَنَّه؛(1)
چنانچه دوستي تو در قلب انسان مؤمني پايدار گردد و آنگاه بر صراط قدمي از او بلغزد، گام ديگرش استوار ميماند تا اينكه خدا به دوستي تو او را وارد بهشت كند.
اميرالمؤمنين، علي در نهج البلاغه ميفرمايد:
وَاعْلَمُوا أّنَ مَجَازَكُمْ عَلَى الّصِرَاطِ وَمَزَالِقِ دَحْضِهِ، وَ أهَاوِيلِ زَلَلِهِ وَ تَارَاتِ أهْوَالِه؛(2)
بدانيد يقيناً گذر شما بر صراط و گذرگاههاي پرت شونده و لغزشگاههاي ترسناك و گذشتن از خطرات پياپي آن خواهد بود.
شيخ صدوق از امام سجّاد (عليه السلام) - در رساله حقوق - روايت ميكند كه فرمود:
وَحَقُّ رِجْلَيْكَ أنْ لاتَمْشِيَ بِهِمَا إِلَى مَا لايَحِلُّ لَكَ فَبِهِمَا تَقِفُ عَلَى الّصِرَاطِ! فَانْظُرْ أنْ لاتَزِلّاَ بِكَ فَتَرَدَّى فِي الّنَارِ؛(3)
حق پاهايت اين است كه با آنها سوي چيزي كه برايت حلال نيست نروي؛ زيرا با آنها بر صراط ميايستي! بنگر تو را نلغزانند كه در آتش سقوط كني!
از مجموع آيات و رواياتي كه بخشي از آنها ذكر گرديد بهدست ميآيد كه در قيامت حقيقت خارجي به نام صراط وجود دارد كه بر روي جهنّم كشيده شده و انسانها از آن عبور ميكنند و اينكه واقعيت آن غير از نفس انسان و عبور كنندگان بر آن است.(1)
عالمان بزرگ شيعه نيز از «صراط» همان معنايي را دريافتهاند كه در احاديث آمده است و اعتقاد خويش را در اين زمينه روشن و گويا ابراز داشتهاند.
شيخ صدوق در كتاب الاعتقادات ميگويد:
اعتقادُنا فيالصراط أّنَه حّقٌ، وأّنَه جِسْرُ جهنّم، وأّنَ عليه ممَرّ جميِعِ الخلق... والصّراطُ في وجه آخر، إسمُ حُجَج الله، فَمَن عَرَفَهم في الدنيا وأطاعهم، أعطاه اللهُ جوازاً عَلَي الصّراط الذي هوجسْرُ جهنّم يوَمالقيامه؛(2)
اعتقاد ما درباره«صراط» اين است كه صراط حق است و آن پل جهنم ميباشد وگذرهمه خلق برآن است... ودر وجه ديگر، صراط نامي است براي حجتهاي خدا؛ پس هر كه آنان را در دنيا بشناسد و پيروي شان كند، خداوند جواز عبور برصراط آخرت را - كه پلي است بر روي دوزخ - در قيامت به او ميدهد.
شيخ مفيد ميگويد:
الصراطُ - في الّلُغه - هو الطريق، فلذلك سُمّي الدين صراطاً لأّنَهُ طريقٌ إلي الثواب، و له سُمّي الولاء لأميرالمؤمنين و الأئمه من ذُرّيّته صراطاً، و من معناه قال اميرالمؤمنين:
«أنا صراطُ الله المستقيم و عُروته الوُثقي الّتي لا انفصام لها» يعني أّنَ معرفَتَه و التمسك به طريقٌ إلي الله سبحانه... وهو طريقٌ إلي الجنّه وطريق إلي النار، يشرف [يَسير] العبد منه إلي الجنه و يَرَي منه أهوال النار؛(1)
صراط - در لغت - راه است، به همين جهت «دين» را صراط مينامند؛ زيرا راهي است به سوي ثواب؛ و بدين جهت ولايت اميرالمؤمنين و ائمه از فرزندان آن حضرت صراط ناميده ميشود، و از همين قبيل است معناي سخن امام علي كه فرمود:
«منم راه مستقيم خدا و منم آن دستاويز الهي كه شكست بردار نيست» يعني معرفت آن حضرت و تمسك به او طريقي است به سوي خداي سبحان... و صراط (آخرت) راهي به سوي بهشت و راهي به سوي دوزخ است. بنده از صراط به بهشت اشراف مييابد و ترسهاي وحشتانگيز آتش را ميبيند.
شيخ مفيد در توجيه يكي از روايات - كه در خصوص صراط آخرت وارد شده است - سخني دارد كه علامه مجلسي آن را نميپسندد.
شيخ ميگويد:
و جاءَ الخبرُ بأّنَ الصراطَ أدّقُ مِن الشَعرَه و أحّدُ مِن السيف علي الكافر؛ و المراد بذلك أّنَه لا يَثْبُتُ لكافر قدمٌ علي الصراط يوَم القيامه مِن شده ما يَلْحَقُهم مِن أهوال القيامه و مَخاوفها، فهم يَمْشُونَ عليه كالذي يَمْشي علي الشيء الّذي هو أدّقُ من الشعره و أحّدُ من السيف.
وهذا مثلٌ مضروب لما يَلْحَقُ الكافر من الشدّه في عبوره علي الصّراط؛(2)
در خبر آمده است كه:
«صراط - براي كافر - باريك تر از مو و برّنده تر از شمشير است» مقصود اين است كه كافران به جهت شدت هولها و چيزهاي ترسناك كه گريبانگيرشان ميشود، قدم استواري نميتوانند بردارند؛ راه رفتن آنان چونان كسي است كه بر چيزي باريكتر از مو و برندهتر از شمشير قدم ميگذارد. اين مثل، به جهت سختيهايي كه كافر را در عبور از صراط فرا ميگيرد، زده شده است.
علامه مجلسي در نقد اين سخن، ميگويد:
أقول: لا اضطرارَ في تأويلِ كونه أدَقَّ مِنَ الشّعره و أحّدَ من السيف، و تأويل الظواهر الكثيره بلاضروره، غير جائز؛(1)
اين سخن كه «صراط باريك تر از مو تيزتر از شمشير است» مشكل عقلي ندارد تا به ناچار تأويل شود، و تأويل ظواهر فراوان - بي آنكه ضرورتي در كار باشد - جايز نيست.
سلطان المحققين، خواجه نصيرالدين طوسي، عبارتي دارد كه در مسائل اعتقادي بسيار راهگشاست، او ميگويد:
وسائر السّمعيات، مِنَ الميزان والصّراطِ والحسابِ وتطايُر الكتب، ممكنه دّلَ السّمعُ عَلَي ثبوتها فيجبُ التّصديق بها؛(2)
و ديگر شنيدنيها از قبيل (ميزان، صراط، حساب، تطاير كتب) [از نظر عقل] ممكن است و روايات بر ثبوت آنها دلالت ميكند، پس تصديق آنها واجب است.
علامه حلي در شرح كلام خواجه نصير، مينويسد:
و أما الصّراط:
فقد قيل: إّنَ في الآخره طريقين: اِحداهما إلي الجنّه، يَهْدِي اللهُ تعالي أهلَ الجنّه اليه؛ و الاخري إلي النار، يَهدي اللهُ تعالي أهلَ النار إليها. كما قال تعالي في أهل الجنّه: ‹‹سَيَهْدِيهِمْ وَيُصْلِحُ بَالَهُمْ * وَيُدْخِلُهُمُ الْجَنَّه عَرَّفَهَا لَهُمْ›› (1)و قال في أهل النار: ‹‹فَاهْدُوهُمْ إِلَى صِرَاطِ الْجَحِيمِ›› (2)
وقيل: إنّ هناك طريقاً واحداًعلي جهنّم، يُكَلَّفُ الجميع المرور عليه... فإذا بَلَغَ كّلُ واحد الي مُسْتَقَرّه مَنَ النّار، سَقَطَ من ذلك الصّراط؛(3)
درباره «صراط» دو قول است:
گفته شده در سراي آخرت دو راه است: يكي به بهشت ميرود و خداي متعال اهل بهشت را سوي آن هدايت ميكند، و راه ديگر به دوزخ ختم ميشود كه خدا اهل آتش را سوي آن رهنمون ميشود. خداي متعال درباره بهشتيان ميفرمايد: «به زودي خدا آنان را هدايت ميكند و خاطرشان را آسوده ميسازد و به بهشتي كه بر آنها شناسانده واردشان ميكند». و درباره دوزخيان ميفرمايد: «پس گناهكاران را به راه دوزخ هدايتشان كنيد!»
و گفته شده در آخرت، تنها يك راه بر روي جهنم است كه همه موظفاند بر آن بگذرند... پس هنگامي كه هر يك از جهنميان به جايگاه دوزخياش برسد، از آن صراط سقوط ميكند.
1) . سورة محمد (47) آية 5 - 6.
2) . سورة صافات (37) آية 23.
3) . كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد: 425 - 426. مرحوم آيت الله سيدهاشم حسيني تهراني در كتاب نفيس توضيح المراد (تعليقة علي شرح تجريد الاعتقاد) : 869 مينويسد: الصراط هو ما يصل به السائر إلي مقصد سيره، و مقصد سير الإنسان هو الجنّة، والإمام المفروض الطاعة هو موصل الإنسان إلي ذلك المقصد، وإّنَ صراط الآخرة جسر علي جهنّم تمثيل وتصوير الأمر الاُخروي في صورة الأمر الدنيوي، و ليسا مثلين في الحقيقة.
ايشان ميگويد:
واعلم أنّ الّصِراطَ المَوعُودَ بِه فِي القُرآنِ الكَريمِ حَقٌّ يَجِبُ الإيمانُ به و إن اختلف النّاسُ فِي حَقيقتِه.
و ظاهرُ الّشَريعه و الّذى عَليه جُمهورُ المُسلِمين و من أثبت المعادَ الجِسمانىّ يقتضى أّنَه جسمٌ في غايه الدقّه و الحدّه ممدودٌ عَلى جهنّم و هُو طَريقٌ إلى الجنّه يجوزه من أخلص لله؛ و مَن عَصاه سلَك عَن جنبتيه أحَدَ أبواب جهنّم؛(1)
بدان صراطي كه در قرآن كريم به آن وعده داده شده، حق است و ايمان به آن واجب (هرچند مردم در حقيقتِ آن اختلاف دارند) .
ظاهر [تعاليم] شريعت و نظر جمهور مسلمانان و كساني كه قائل به معاد جسمانياند اين است كه «صراط» جسمي است در نهايتِ باريكي و تيزي كه آن را بر روي دوزخ كشيدهاند.
صراط، راهي سوي بهشت است. هركه [در كارها و عبادات] براي خدا اخلاص ورزد، از آن عبور ميكند؛ و هركه خدا را فرمان نَبرَد، از يكي از دو طرفِ صراط به يكي از درهاي جهنم روانه ميشود.
بزرگان معاصر نيز در تعريف صراط همان معنايي را بيان كردهاند كه در احاديث و گفتار ساير عالمان شيعه آمده است كه در اينجا به عبارت دو نفر از معاصرين اشاره ميشود: آيت الله سبحاني درباره حقيقت صراط مينگارد:
ليس معني كون الصراط الأخروي تجسماً للصراط الدنيوي أو سلوكه تمثّلاً لسلوكه إنكارُ وجودِ صراطٍ فوق الجحيم، لا محيص لكل إنسان عن سلوكه، بل مقتضي التعبد بظواهر القرآن والحديث وجود ذلك الصراط
1) . شرح نهجالبلاغه (ابنميثم) ج2، ص256؛ نيز بنگريد به، شرح اصول كافي (مازندراني) ج11، ص240.
بمعناه الحقيقي وإن لمنفهم حقيقتَه؛(1)
اينكه صراط اُخروي، تجّسُم صراط دنيوي است و سلوكِ آن همانند سلوك صراط دنيوي ميباشد، به معناي انكارِ وجود صراطي بر روي دوزخ كه هر انساني بايد از آن بگذرد، نيست، بلكه مقتضاي تعّبُد به ظواهر قرآن و حديث، وجودآن صراط به معناي حقيقي خودش است،هرچند ماحقيقتِ آنرا درنيابيم.
آيت الله مكارم شيرازي در جلد ششم كتاب پيام قرآن - كه درباره معاد است - در بحث «صراط» ميگويد:
آگاهي تفصيلي نسبت به حقايق مربوط به قيامت و جهان پس از مرگ (كه عالمي است برتر و بالا از از اين جهان) براي اهل دنيا غير ممكن است، ولي اين امر مانع از آگاهي اجمالي نسبت به آن نخواهد بود.
آنچه از آيات و روايات اسلامي استفاده ميشود اين است كه: صراط، پلي است بر دوزخ - در مسير بهشت -كه نيكان و بدان بر آن وارد ميشوند؛ نيكان به سرعت از آن ميگذرند و به نعمتهاي بي پايان حق ميرسند، و بَدان از آن سقوط كرده، سرازير دوزخ ميشوند حتي از پارهاي از روايات استفاده ميشود كه سرعت عبور مردم از آن بستگي به ميزان ايمان و اخلاص و اعمالِ صالح آنها دارد.(2)
با توجه به آنچه گذشت، ميتوان دريافت كه «صراط» در تعاليم وحي و فهم بزرگان دين و آشنايان به مباني قرآني و حديثي، معناي روشني دارد؛ پلي است كه بر روي دوزخ نهاده ميشود و داراي واقعيتي خارج از نفوس انسانها و گذرگاه ورود به بهشت ميباشد.
هرچند در چگونگي عبور از آن و گروههايي كه از آن ميگذرند، مسائلي مطرح است و اينكه كيفيت آن متناسب با عالم آخرت ميباشد، ولي اعتقادات انسان و رفتار و اعمال او
در اين دنيا و بايدها و نبايدهايي كه بايد در زندگي به آنها پاي بند باشد و كارهاي خير و صوابي كه بايد انجام دهد، در پيمودن صراط آخرت بسيار نقش آفرين است .
با وجود اين، مينگريم كه بعضي از فلاسفه در مسئله «صراط» سخنان شگفت آوري را مطرح كردهاند كه با تعاليم وحياني ناسازگار است.
مرحوم صدرا چنانكه بهشت و نعمتهاي بهشتي را صُوَر ادراكي نفس - كه قائم به نفساند - ميداند، صراط را نيز به حركت نفس (كه تحقق خارجي و عيني خارج از نفس ندارد) تأويل ميكند، و به اين نتيجه ميرسد كه صراط و آن كه بر صراط ميگذرد و مسافت و... همه يك چيزند، و ادعا ميكند كه با برهان عرشي و بصيرت كشفي اين حقيقت را دريافته است.
متن سخن ملاصدرا چنين است:
أقول: و مِنَ العَجَب كونُ الِصّراط و الماّرُ عليه و المسافه و المتّحِرك فيه شيئاً واحداً، و هذا هكذا في طريقِ الآخره التي تَسْلُكها النّفسُ الانسانيه؛ فإنّ المسافرَ الي الله - أعني النّفس - تُسافر في ذاتها و تَقْطَعُ المنازلَ و المقاماتِ الواقعه في ذاتها بذاتها، ففي كُلِّ خُطوه تَضَعُ قَدَمَها علي رَأْسِها، بل رأسها عَلَي قَدَمها، و هذا أمرٌ عجيب و لكن ليس بعجيب عند الّتَحقيق و العرفان؛(1)
ميگويم: شگفت آنكه صراط و رفتن بر آن و مسافت و رونده در آن يك چيز است؛ و اين (فرايند) در طريق آخرت - كه نفس انساني آن را ميپيمايد - همين گونه است، چرا كه مسافر به سوي خدا (يعني نفس) در ذات (و درون) خود سفر ميكند و منازل و مقاماتي را كه در ذاتش واقع است، به وسيله ذاتش ميپيمايد، در هرگامي، قدمش را بر سرش بلكه سرش را بر قدمش مينهد.
1) . اسفار اربعه9 : 289.
اين، امر عجيبي است، ولي هنگامِ تحقيق و عرفان عجيب نخواهد بود.
صدرا، پيش ازاين سخن، عبارات ديگري دارد كه مضمون بعضي از روايات را در آن ميآورد و تصريح ميكند كه «صراط» پلي محسوس است، ليكن در ادامه روشن ميسازد كه اين پل نيز همچون ساير حقايق آخرتي، مصنوع نفس است.
ملاصدرا تحت عنوان «بصيره كشفيه» مينگارد:
إِعلَم أّنَ الصراطَ المستقيم - كما قيل - اّلَذي أوصَلَكَ إلي الجنّه، هو صوره الهدي الّذي أنشَأته لِنفسك ما دُمْتَ في عالَمِِ الطبيعه من الأعمال القلبيه و الاحوال.
و التحقيقُ أّنَه عند كشف الغطاء و رفعِ الحجاب يَظْهَرُ لك أّنَ النفسَ الإنسانيّه السعيده صوره صراط الله المستقيم، و له حدودٌ و مراتب اذا سَلَكَه سالكٌ مُتُدَرِّجاً علي حدوده و مقاماته، أوصله الي جوار رَبّه داخلاً في الجنّه.
فهو في هذه الدار - كسائر الأمور الأُخروّيه - غائبه عن الأبصار مستوره علي الحواس، فإذا انكَشَفَ الغطاءُ بالموت و رُفِعَ الحجابُ عن عينِ قلبك، تُشاهده و يَمُدّ لك يومَ القيامه كجسْرٍٍ(1)محسوس علي متن جهنّم، أوّله في
1) . در اينجا مرحوم سبزواري حاشيهاي دارد، ميگويد: يريد أن الفضل في الجمع بين الأوضاع، فالصراط الذي شرحناه - أنه منهج التوحيد و أن له وجهين النظري والعملي، و لكل منهما حدود و مقامات - كان روحانيا، فليذعن المومن أن له صورة ايضا اخرويه محسوسة ممدودة كجسر فوق خندق او بئر وسيع مسجور، كغيره من أمور المعاد الجسماني؛ ملاصدرا در اينجا ميخواهد بگويد كه برتري در جمع بين احوال (دو صورت) است، زيرا صراطي كه ما شرح داديم - كه اين صراط روش توحيدي است كه دو بعد نظري و عملي دارد و براي هركدام از آن دو، حدود و مقامات است - روحاني بود، از اين رو مؤمن بايد اذعان كند كه صراط، صورت اخروي محسوس كشيده شده اي (نظير پل روي خندق يا گودال وسيع پر آب) نيز دارد [تا جسمانيت صراط - كه از مدارك وحياني استفاده ميشود - مغفول نگردد] مانند ديگر امور جسماني معاد.
الموقف و آخره علي باب من أبواب الجنّه، يَعْرِفُ ذلك مَن يُشاهِدُه و تَعْرِفُ أَنَّهُ صَنْعَتُكَ و بناؤك.
و تَعْلَمُ - حينئذ - أنه كان في الدنيا جسْراً ممدوداً علي متن جهنم طبيعتك الّتي قيل: إنها كَ ‹‹ظِلٍّ ذِي ثَلاثِ شُعَبٍ * لاظَلِيلٍ وَلايُغْنِي مِنَ الّلَهَبِ›› (1)لأّنَها اّلتي تَقودُالنفس إلي لَهيب الشهوات الّتي يَظْهَرُ أثرُ حَرِّها في الآخره.
وهو الآن مَغمُورٌ مكمونٌ في غلافِ هذا البدن، كَجَمْرَه نارٍ مُسْتَوقَدَه تحتَ رَمادٍ؛ فالسعيدُ مَن أطفأ نارَهُ بماءِ العلم و التقوي؛(2)
بدان، صراط مستقيمي كه تو را به بهشت ميرساند - چنان كه گفتهاند - همان صورت هدايتي است كه خودت تا در عالم طبيعت بودي با اعمال و احوال قلبيات ايجاد كردهاي.
تحقيق اين است كه هنگام زايل شدن پوششها و كنار رفتن پردهها، برايت آشكار ميشود كه نفس سعيد انساني، همان صورت صراط مستقيم الهي است و براي آن حدود و مراتبي ميباشدكه اگر سالك آن را بر پايه حدود و مقاماتش به تدريج بپيمايد، او را به جوار رحمت پروردگارش در بهشت ميرساند.
و آن صراط در دار دنيا - مانند ديگر امور اخروي - از ديدهها پنهان و از حواس پوشيده است، آنگاه كه با مرگ پرده برداشته شود و حجاب از ديده قلبت كنار رود، آن را خواهي ديد! و روز قيامت برايت چون پلي محسوس بر متن دوزخ كشيده ميشود كه آغاز آن در «موقف» و آخر آن بر دري از درهاي بهشت است كه هركس آن را بنگرد ميشناسد و تو درمييابي كه آن صراط، ساخته و پرداخته خود توست.
و در آن روز، آگاه ميشوي كه صراط (آخرت) - در دنيا - پُلي بوده كه بر متن جهنم طبيعت تو قرار داشت همان جهنمي كه گفتهاند:
«سايه دود آتش آن سه شاخه است كه تحت آن سايه نه آرامش است و نه انسان را از زبانههاي آن حفظ ميكند» زيرآن جهنمي است كه نفس انسان را بسوي زبانههاي شهواتي ميكشاند كه اثر حرارت و سوزش آن در آخرت ظاهر ميشود و الآن (در دنيا) در غلاف اين بدن، ناپيدا و مخفي است؛ مانند پاره آتش افروختهاي كه زير خاكستر قرار دارد، پس سعادتمند كسي است كه اين آتش را به آب علم و تقوا خاموش سازد.
و نيز در مفاتيح الغيب تحت عنوان «هدايه كشفيه» مينويسد:
إِعلم أنّ الصراطَ المستقيمَ الّذي إذا سلك اوصلك إلي الجنّه، هو صوره الهدي الذي أنْشَأتَه لنفسك ما دُمْتَ عليه في عالَم الطبيعه مِنَ الأعمال و الأحوال القلبيه، فهو في هذه الدار - كسائر الأحوال الاُخرويه - غائبه عن الحواس و لايشاهد له صوره حسيه.
فإذا انكشف غطاءُ الطبيعه بالموت يَمُدُّ لك - يوَم القيامه - جسراً محسوساً علي متن جهنّم؛ أّوَلُهُ في الموقف.
وآخِرُهُ علي باب الجنّه، يَعْرِفُ ذلك مَن يُشاهده أّنَهُ صَنْعَتُكَ و بنائُك؛(1)
بدان صراط مستقيمي كه پيمودن آن آدمي را به بهشت ميرساند، صورت هدايت (اعمال و احوال قلبي) است كه در عالم طبيعت - هنگام حيات - براي خويشتن ايجاد ميكني؛ اين صراط (چونان ديگر احوال اخروي) در اين جهان از حواس پنهان است.
آنگاه كه پرده طبيعت با مرگ كنار زده شود - روز قيامت - پلي محسوس بر متن دوزخ برايت كشيده ميشود كه آغاز آن در «موقف» و آخر آن بر در
1) . مفاتيح الغيب: 646 ؛ نيز بنگريد به، الشواهد الربوبيه: 292.
بهشت است؛ هر كه آن را بنگرد در مييابد كه آن صراط ساخته و پرداخته خود توست.
در عبارت «أّنَ النفسَ الإنسانيّه السعيده صوره صراط الله المستقيم»، ملاصدرا تصريح ميكند «صراط»، نفس آدمي است و از صُوَري ميباشد كه او ادارك ميكند (نه اينكه پلي در خارج باشد) درحاليكه بر اساس مدارك وحياني، صراط پلي بر روي دوزخ است و نمود خارجي دارد (نه اينكه ساخته نفس و اعمال انسان باشد) .
چكيده سخن ملا صدرا اين است كه نفس، در حركت تكاملي خويش سوي خدا، سير دروني دارد و اين حركت در خود نفس انجام ميگيرد؛ رذيلتها زدوده ميشود و فضيلتها در نفس پديد ميآيد و اين آراستگي به فضائل، سير صعودي دارد.
همه اين مراحل در خود نفس رخ ميدهد و چنين است كه راه، رونده، مسافت و... همه يكي است؛ و چون چيزي جز نفس وجود ندارد، صراط را نيز همين نفس ميسازد و صورت آن در عالم قيامت به ادراك نفس (همچون نقشي در آينه، نه به وجود خارجي) محسوس ميگردد.
در همين راستا ملاصدرا بيان ميدارد كه هر گام نفس، معرفتي است بر پايه معرفت ديگر، و از آن به گذاشتن قدم بر سر و سر بر قدم تعبير ميكند.
زيرا هر درجه از معرفت، پلهاي است براي معرفت بالاتر و والاتر.
برخي خواستهاند ظهور تمام حقائق اخروي را از قبيل مسئله تجسم اعمال بدانند به اين معنا كه اعمال انسانهاست كه در تحقق آن حقائق، نقش اساسي دارد و صراط آخرت نيز - در حقيقت تجلي و نمود - صراطي است كه انسان در دنيا ميپيمايد، و حال آنكه مسئله «تجّسُم اعمال» - به صورت قضيه موجبه جزئيه - سخن درستي است. اعتقاد به اين امر، با پذيرش وجود خارجي صراط و نيز وجود بهشت و نعمتهاي آن و دوزخ و عذابهاي آن، تنافي ندارد.
هرچند ملاصدرا در جاهاي مختلف و كتابهاي گوناگون، سخنان پراكندهاي را آورده است و گاه احاديث و سخنان بزرگان شيعه را ميآورد و مقصود خود را در هالهاي از ادعاهاي عرشي و برهانهاي كشفي فرو ميبرد و امر را مشتبه ميسازد، ليكن در جاهاي بسياري نيز از شالوده و زير ساخت اظهاراتش پرده بر ميدارد و اصول و مباني خود را مينماياند. در اسفار آنجا كه حقيقت بهشت و دوزخ را بيان ميكند، مينويسد:
قد عَلِمْتَ أّنَ النَشأه الآخره نَشْأه متوسطه بَيْن المُجَرَّداتِ العقليه و بينَ الجسمانيّات الماديّه؛ و كّلُ ما فيها صُوَرٌ محسوسه مُدْرَكَه بقّوَه نفسانيّه هي خيال في هذا العالَمِ و حس في ذلك العالم.
و الإنسان إذا مات و تَجَرَّدَ عن هذا البدن الطبيعي، قامت قيامتُهُ الصغري و حَشَرَ أولاً إلي عالَمِ البَرزَخ، ثُمَّ إلي الجّنَه و النار عند القيامه الكبري.
والفرقُ بينَ الّصُور الّتي يراها ويكون عليها الإنسان في البرزخ، والّتي يُشاهدها و يكون عليها في الجنّه والنّار عندَ القيامه الكبري، إنّما يكون بالشّدَه و الّضَعف و الكمال و النقص؛ إذ كّلٌ منها صُوَرٌ إدراكيّه جزئيّه غير مادّيه إلاّ أنّها مشهوده في عالَمِ البرزخ بعين الخيال و في عالَمِ الجنان بعينِ الحسّ.
لكن عين الحس الأخروي ليس غير عين الخيال، بخلاف الحسّ الدنيوي المُنْقَسِم بخمس قُوي في خمسه مواضع البدن مختلفه؛ فَموضعُ البَصَر هو العين و موضع السمع هو الاُذُن و موضع الذوق هو اللسان و لايمكن ايضاً أن يفعلَ كل منها فعل صاحبه...
وأما حواس الآخره فجميعها في موضع واحد غيرِ متغايرٍ في الوضع و الجهه و كُلُّ منها يَفْعَل فعلَ صاحبه.
و نسبه الصُوَر البرزخيه إلي الصُوَر التي في القيامه الكبري كنسبه الطفل - او الجنين - إلي البالغ؛(1)
دريافتي كه نشئه آخرت، نشئهاي است كه ميان مجردات عقلي و جسمانيات مادي قرار دارد و هرچه در نشئه آخرت هست صُوَري است كه به وسيله قوه نفساني كه در اين عالم (دنيا) قوّه خيال و در آن عالَم (آخرت) قوّه حس ميباشد، محسوس و مدركاند.
هنگامي كه انسان بميرد و از اين بدن طبيعي تجرد يابد، قيامت صغرا او به پا ميشود و نخست به عالم برزخ محشور ميگردد؛ سپس - هنگام قيامت كبرا - به بهشت و دوزخ درآيد.
فرق ميان صُوَري كه انسان در عالم برزخ ميبيند و صُوَري كه در قيامت (آنگاه كه در بهشت و دوزخ است) مشاهده ميكند، در شدت و ضعف و كمال و نقص است؛ زيرا همهشان صُوَر اداركي جزئي و غير مادياند جز اينكه در عالم برزخ، به چشم خيال مشهودند و در عالم قيامت به چشم حس.
ليكن چشم حس اخروي غير چشم خيال نيست، به خلاف حس دنيوي كه به پنج حس در جاهاي مختلف بدن تقسيم ميشود (ابزار و محل ديدن، چشم است و ابزار شنيدن، گوش و ابزار چشيدن، زبان) و هيچ كدام از اين حواس نميتواند كار ديگري را انجام دهد...
و اما حواس آخرت در يك جا قرار دارند و از نظر جا و جهت با هم مغايرت ندارند و هر كدام از آنها ميتواند كار ديگري را بر عهده گيرد.
و نسبت صُوَر برزخي به صُوَر قيامت كبرا، نسبت طفل - يا جنين - به شخص بالغ است.
1) . اسفار اربعه9 : 335 - 336.
اين بيان ملاصدرا آشكار ميسازد كه وي قائل است همه مسائل آخرت صُوَر اداركي نفس است. از اين روست كه در مسئله حشر اجساد، صُوَر مثالي را مطرح ميكند و به نقل از ابن عربي - در باب 374 كتاب فتوحات مكيه - مينويسد:
وَ اعلم أّنَه قد اّتَفَقَ في هذا العالَم لبعض الكاملين (كالأنبياء و الأولياء) أو لغيرهم - مِنَ الكَهَنَه و المَجانين و المُبَرسمين - فَمَن قَوِيَتْ قُوّه خياله أو ضَعُفَتْ قُوْه حِِسّه إن يَرَي بعين الخيال شيئاً مُشاهداً محسوساً (كما يُشاهِدُ سائر المحسوسات) فكثيراًما يَشْتَبِهُ عليه الأمرُ و يَزْعَمُ أَنَّ ما رآه موجودٌ في الخارج فَيَغْلَطُ.
و جميعُ ما يراه الإنسانُ يومَ القيامه، يَراه بعينِ الخيال وهي موجوده في تلك الدار مُعْتَبَرَه باقيه فيها لأنّها موطنُ تلك الصُوَر.
وإنّما لَم يُعْتَبَر وجودُ ما يُري بعين الخيال ههنا - مِنَ المقامات و غيرها - لعدم بقائها و وقوعِ الحجاب عنها بعد أقْصَر مُدَّه فلا تعويل عليها ههنا لزوالها عن المشاهده سريعاً؛ اذ ليس هذا العالم موطنُ وجودها. فبالموت يَرْفَعُ الحجابَ بالكلّيه فَيَدومُ مُشاهده عينِ الخيال.
و تلك الصور المشهوده للنفس قد علمتَ أنّها ليست خارجه عن ذاتها بل عينها. فالأجسادُ في الآخره و في عالَمِ الخيال عينُ الأرواح، و هذا معني تَجَسُّدِ المعاني و تجّسُد الأرواح، و هي لاتكون إلّاَ في ذلك العالَم.
وأما في هذا العالَم فالارواحُ تَتَعَلَّقُ بهذه الأجساد، لا أّنَها تَتَجَسَّدُ وكذلك الأجساد في الآخره تَرَوَّحْنَ و في الدنيا لاتكون كذلك؛(1)
بدان كه اين امر - در اين عالم - براي بعضي از انسانهاي كامل (مانند انبيا و اوليا) يا ديگران - چون كاهنان و ديوانگان و صفراويان - رخ داده است. پس هركس قوه خيالش قوي يا قوه حسش ضعيف شود، اگر با چشم خيال چيزي را
1) . اسفار اربعه9 : 337 - 338.
به طور محسوس ميبيند (چنانكه ديگر محسوسات را مينگرد) در موارد زيادي امر بر وي مشتبه ميگردد وبه غلط ميپندارد آنچه ديده در خارج موجود است. و همه آنچه را كه انسان در قيامت ميبيند با چشم خيال است، و اين صُوَر (مشاهَد) درآن سرا معتبر و پايدار ميباشد؛ زيرا آنجا جاي اين صُوَر است.
وآنچه به چشم خيال در اين عالم ديده ميشود - از مقامها و غير آنها - معتبر نيستند، بدان جهت كه اين صُوَر در اين عالم بقا ندارند و بعد از اندك زماني محجوب ميشوند. پس در اين عالم نميتوان به آنها اعتماد كرد چون به سرعت از ديده زائل ميگردند؛ چراكه اينجا جايگاه وجودشان نميباشد. پس با مرگ، همه حجابها كنار ميرود ودر نتيجه مشاهده چشم خيال دوام مييابد.
واين صُوَري كه براي نفس مشهودند از ذات نفس انساني بيرون نيستند، بلكه عين نفساند. پس اجساد در آخرت و در عالم خيال،عين ارواحاند و اين است معناي تجسد معاني و ارواح كه جز در آن عالم نميباشد؛ اما در اين عالم، ارواح به جسدها تعلق دارند نه اينكه تجّسُد يابند، همچنين اجساد در آخرت روحاني ميشوند و در دنيا چنين نميباشند.
اين سخنان، درحالي ابراز ميشود كه صراحت قرآن و تعاليم حديثي و بيان و فهم بزرگان دين، اين است كه همه حقايق و وعد و وعيدهاي قيامت، تحقق خارجي دارند و به صورتهاي گوناگون انسان با آنها مواجه ميشود، نه اينكه همه چيز ساخته نفس، متحد با نفس و عين نفس باشد.
ديگر سخنان ملاصدرا - كه با مبناي وي در مسئله معاد سازگار و همسوست - برخي از ابهاماتِ در اين زمينه را ميزدايد و ديدگاه اصلي و محورياش را مينماياند.
وي در رساله عرشيه مينويسد:
ثّمَ إنّ كّلَ ما يُشاهده الإنسانُ في الآخره وَ يراه من أنواع النعيم (مِن الحُور والقصور والجنات والأشجار والأنهار) وأضداد هذه من انواع العذاب التي
في النار، ليس بأمور خارجه عن ذاتِ النفس مباينه لوجودها؛(1)
باري، آنچه را انسان در آخرت مشاهده ميكند و انواع نعمتهايي كه ميبيند (حوريهها، قصرها، باغ و بوستانها، درختها و نهرها) و اضداد اينها از انواع عذابهاي دوزخ، بيرون از ذات نفس و مباين با وجود آن نميباشد.
و در اسفار آمده است:
وَ اعْلَم أّنَ لكل نفسٍ مِن نفوسِ السُعَداء في عالَمِ الآخره، مملكه عظيمه الفُسحه و عالَماً أعظم و أوسعُ ممّا في السموات و الأرضين، و هي ليست خارجه عن ذاته، بل جميعُ مملكته ومماليكه وخَدَمه وحَشَمه وبساتينه و أشجاره و حوره وغِلْمانه - كلها - قائمه به وهو حافظها و منشئها بإذن الله تعالي و قُوّته؛(2)
بدانكه براي هريك از نفوس سعادتمندان، در عالم آخرت، مملكتي بزرگ و فراخ و جهاني با شكوهتر و گستردهتر از آسمانها و زمين است؛ و اينها از ذات وي بيرون نميباشند.
بلكه تمامي مملكت، داراييها، خَدَم و حَشَم، بوستانها، درختها، حوريهها و غِلمانش - سراسر - به او استوارند و او خود - به اذن و قوت خدا - نگه دارنده و پديد آورنده آنها است.
و در الشواهد الربوبيه، مينويسد:
سنبين أّنَ الجنه و أشجارها و أنهارها و حورها و قصورها و ساير الأمثله الأخرويه، منبعثه من تصورات النفس الجزئيه؛(3)
به زودي روشن خواهيم ساخت كه بهشت، درختها، نهرها، حوريهها، قصرها و ساير نمودهاي آخرتي، برخاسته از تصورات جزئي نفس است.
و نيز در (فصلِ دهم) اسفار ميگويد:
فصلٌ في تفاوتِ مراتبِ النّاس في درك أمرِ المعاد و تفاضلِ مقاماتهم في ذلك.
إِعْلَم أّنَ لأهل الإيمان و الإعتقاد بحقّيّه الحشر و المعاد و بَعْث الأجساد - حسب ما وَرَدَ في الشريعه الحَقَّه - مقاماتٌ:
المقامُ الأول؛ أدناها في التصديق و أسْلَمُها عن الآفات، مرتبه عوامِ أهل الإسلام؛ و هو أّنَ جميعَ اُمور الآخره مِن عَذاب القبر وَ الّضَغْطَه و المنكر و النكير والحَيّات والعقارب وغيرها أمور واقعه محسوسه، مِِن شأنها أن يُحَسَّ بهذه الباصره، لكن لارُخْصَه مِن الله في إحساس الإنسان مادام في الدنيا لِحِكمه و مَصْلَحه مِن الله في إخفائها عن عيونِ الناظرين؛ كما يَدُلُّ عليه ظاهرُ بعضِ الآيات و صورهُ الروايات.(1)
مقدمة: جمع اجزاء البدن و تأليفها مثل ماكان و اعادة روحه المدبرة إليه، يسمي «حشر الأجساد» و هو ممكن، والله تعالي قادر علي كل الممكنات و عالم بها؛ و الجسم قابل للتأليف فيكون الله تعالي قادرا عليه.
اصل: الأنبياء - بأسرهم - اَخبَروا بحشر الاجساد وهو موافقٌ للمصلحةِ الكليه، فيكون حقّاً لعصمتهم؛ والجنة والنار المحسوستان (كما وعدوا به) حقٌ ايضاً، ليستوفي المكّلَفون حقوقَهم من الثواب والعقاب؛ كذا عذابُ القبر والصراط وتطاير الكتب وانطاق الجوارح (وغيرها مما اخبروا بها من احوال الآخرة) حّقٌ، لإمكانها و إخبار الصادق بها.
1) . شايان توجه است كه بسياري از بزرگان شيعه از جمله سلطان المحققين - خواجه نصيرالدين طوسي - قائل به معاد جسماني ميباشند، درحاليكه ملاصدرا اين اعتقاد را به عوام مردم نسبت ميدهد! خواجه طوسي در «فصول العقائد، ص40»، چنين ميگويد:
المقام الثاني؛ أّنَ تلك الأمور الموعوده بها أو المُتَوَعَّدُ عليها في عالَمِ الآخره هي مثلُ ما يُري في المنام، كُلُّها أمورٌ خياليه وصُوَرٌ مثاليّه لا وجودَ لها في الخارج... .
المقام الثالث؛ في الإعتقاد بالصُوَر الموعوده يوَم المعاد، و توجيهُهُ بأحد وجهين:
الأول: أّنَ تلك الصُوَر المحسوسه المذكوره في لسانِ الشرع اشاره إلي صُوَر عقليّه مفارقه واقعه في عالَمِ العقول الصرفه... و لا يخفي أّنَ مشاهده الاُمور الاُخرويّه علي هذا الوجه العقلي، مُختص بأهلِ المعرفه و الكاملين في العلم... .
و الوجه الثاني: أنْ يكونَ هذه الأمور كنايه عمّا يَلْزِمُها مِن فنون السرور أو الآلام... .
المقام الرابع؛ في الإعتقاد بالصُوَر الّتي في الآخره، هو مقامُ الراسخين في العرفان الجامعين بين الذَوْق و البرهان.
و هو الإذعان اليقيني بأنّ هذه الصُوَر - اّلَتي أخْبَرَتْ بها الشريعه و أنْذَرَت بها النُبُوّه - موجوداتٌ عينيّه و ثابتاتٌ حقيقيّه؛ و هي في باب الموجوديّه و التَحَقُّق أقوي و أّتَم و أشَدَّ و أدْوَمَ مِن موجودات هذا العالَم و هي الصُوَر المادّيّه، بل لا نسبَه بينهما في قوّه الوجود و ثباته و دوامه و تَرَتَّبُ الأثر عليه و هي علي درجات: بعضُها صُوَرٌ عقليه هي جنّه الموحّدين المُقَّربين و بَعضُها صُوَر حسّيّه مُلِذَّه، هي جَنَّه أصحاب اليمين و أهل السلامه و المسلمين، أو مُؤلمه، هي جَحيم أصحاب الشمال... .
ولكن ليست محسوساتها كمحسوساتِ هذا العالم بحيث يُمكن أن يُري بهذه الأبصار الفانيه و الحواّسِ الداثره الباليه كما ذهب إليه الظاهريون المسلمون و لا أّنَها أمور خياليّه و موجودات مثاليّه، لا وجودَ لها في العين - كما يَراه بعض أتباع الرواقيين و تَبَعَهم آخرون - ولا أنّها أمور عقليّه أو
حالات معنويّه و كمالات نفسانيّه و ليست بصُوَر و اَشكال جسمانيّه و هيئات مقداريّه كما يراه جمهور المُتَفَلْسفين من أتباع المشائيين.
بل إّنَما هي صُوَرٌ عينيّه جوهريّه موجوده لا في هذا العالَم الهيولاني، محسوسه لا بهذه الحواس الطبيعيّه، بل موجوده في عالَم الآخره، محسوسه بحواس اُخروّيه،نسبه الحاسّ إليالحاسّ كنسبه المحسوس إليالمحسوس.
وعالَمُ الآخره جنس لعوالم كثيره، كُلُّ منها - مع تفاضلها - أعظم و أشرف من هذا العالم و كذلك للإنسان و حواسّه نشئات كثيره غير هذه النشأه الهَيُوليّه المستحيله الكائنه الفاسده... ؛(1)
فصلي درباره تفاوت مراتب مردم در درك امر معاد و تفاضل مقاماتشان در اين عرصه.
بدانكه براي اهل ايمان و اعتقاد به حق بودن حشر و معاد و بر انگيخته شدن اجساد - به حسب آنچه در شريعت حقه وارد شده - مقاماتي است:
مقام اول: مرتبه عوام اهل اسلام - كه در تصديق از همه پستتر و از آفتها مصونتر است - ميباشد؛ و آن اينكه همه امور آخرت از قبيل عذاب و فشار قبر، منكر و نكير، مار و عقربها و غير اينها، امور واقعي و محسوسي هستند كه ميبايست با همين چشم، حس شوند، ليكن تا زماني كه انسان در اين دنياست خداوند به جهت حكمت و مصلحتي كه در پنهان داشتن آنهاست اجازه حس كردن آنها را نداده؛ چنانكه ظاهر بعضي از آيات و روايات بر آن دلالت ميكند.
مقام دوم: اموري كه بر آنها - در عالم آخرت - وعد و وعيد داده شده، چونان جريان خواب است در اين عالم؛ همه شان خيالي و صورتهاي مثالياند كه در خارج وجود ندارند... .
1) اسفار اربعه9 : 171 - 175 .
مقام سوم: اعتقاد به صورتهائي است كه وعده (ديدار آنها) در روز قيامت - با يكي از دو توجيه زير - داده شده است:
اول: صورتهاي محسوسي كه در شريعت ذكر شدهاند، اشاره به صُوَر عقلي جداگانه است كه در عالم عقول محضه واقعاند... و مخفي نباشد كه مشاهده امور آخرتي به اين وصف - كه گفته شد - ويژه اهل معرفت و اهل كمال علمي است... .
وجه دوم: اين امور، كنايه از حقايقي باشد كه لازمه آنها انواع شاديها يا درد و رنجها باشد.
مقام چهارم: اعتقاد به صُوَري است كه در آخرت وجود دارند، و اين مقام راسخان در عرفان - كه جامع ميان ذوق و عرفاناند - ميباشد.
در اين مقام، اذعان يقيني هست به اينكه اين صُوَر - صورتهايي كه شريعت از آنها خبر داده و نبوت از آنها انذار نموده است - موجودات عيني و ثابتات حقيقياند، و آنها نسبت به موجودات اين جهان (صورتهاي مادي) از نظر موجوديت و تحقق، قويتر و كاملتر و شديدتر و پاي دارترند، بلكه اصلاً در استواري حقيقت وجودي و ثبات و دوام و ترتب اثر بر آن، هيچ نسبتي ميان اين دو نميتوان يافت.
و اين صُوَر درجاتي دارند: بعضيشان صُوَري عقلياند، كه همان بهشت يكتا پرستان مُقّرَب است؛ و بعضي از آنها صورتهاي حسي فرح بخشاند، كه بهشت اصحاب يمين و اهل سلامت و مسلمين است؛ يا صُوَري دردناك - كه دوزخ اصحاب شمال است - ميباشد.
ليكن محسوسات آنها مانند محسوسات اين جهان نيست، به گونهاي كه امكان ديده شدنشان با اين چشمان فناپذير و حواس در معرض زوال و پوسيدگي، فراهم آيد (چنان كه مسلمانهاي ظاهريه معتقدند) و اين گونه نيست كه آنها امور خيالي و موجودات مثالياي باشند - كه تحقق خارجي [جداي از خيال]
ندارند - (آن چنانكه بعضي از پيروان رواقيين معتقدند و برخي نيز از آنها تبعيت كردهاند) و چنين نيست كه امور عقلي يا حالات معنوي و كمالات نفساني باشند و در واقع صورتها و شكلهاي جسماني و هيئتهاي مقداري نداشته باشند (آنگونه كه پيروان فلاسفه مشاء قائلاند) .
بلكه اين صورتها، صُوَر عيني جوهري موجودند، اما نه در اين عالم هيولاني [عالم ماده]، محسوساند، اما نه با اين حواس طبيعي (اين عالم ماده) ، بلكه در عالم آخرت موجودند و به حواس آخرتي حس ميشوند. نسبت حاسّ به حاسّ، مانند نسبت محسوس به محسوس است.
و عالم آخرت، [اسم] جنس است براي عوالم زيادي كه هر يك از آنها (با وجود تفاضل ميانشان) بزرگتر و ارجمندتر از اين عالم ميباشد.
و نيز براي انسان و حواس او، نشئههاي زيادي جز اين نشئه هيولاني كه در معرض استحاله و فساد است، وجود دارد... .
ملاصدرا در جايي ديگر پس از بياناتي، مينويسد:
و وجودُ الأشياء الاُخرويه و إن كانت تُشْبه الصُوَر الّتي يراها الإنسان في المنام أو في بعض المرايا، لكن يُفارقها بالذات والحقيقه.
أما وجه المشابهه، فهو أّنَ كلّاً منها بحيث لايكونُ في موضوعات الهيولي ولا في الأمكنه والجهات لهذه المواد، وأن لاتَزاحُمَ بينَ أعداد الصُوَر لكّلِ منهما وأنّ شيئاً منهما لايُزاحِمُ لشيء مِن هذا العالَم في مكانه أو زمانه...
و أما وجه المباينه، فهو أّنَ نَشْأه الآخره و الصُوَر الواقعه فيها، قويّه الجوهر، شديده الوجود، عظيمه التأثير إلذاذاً وإيلاماً؛ و هي أقوي و أشدّ و آكد و أقوي مِن موجوداتِ هذا العالَم... ؛(1)
1) . اسفار اربعه9 : 176 .
وجود اشياي اخروي گرچه همانند صُوَري است كه انسان در خواب يا در بعضي آينهها ميبيند، ليكن از نظر ذات و حقيقت از آنها جداست.
وجه مشابهت اين است كه هركدام از آنها به گونهاي ميباشد كه نه در موضوعات هيولايي و نه در مكان و جهات اين مواد است، و ميان اعداد صُوَر هر يك از آن دو، تزاحمي وجود ندارد؛ و آن دو با آنچه در اين عالم هست در مكان يا زمان، بر خورد نمييابند... .
و اما وجه مباينت اين است كه نشئه آخرت و صورتهايي كه در آن هست، جوهري قويتر دارند و از نظر وجود شديدترند و تأثير لذت بخشيها و دردناكي شان بسيار زياد است؛ و اين صُوَر اخروي، نيرومندتر، محكمتر، استواتر و پايدارتر از موجودات اين عالماند.
ملاصدرا در كتابهاي ديگر نيز مسائل مربوط به جهان آخرت را مطرح ميسازد و اين نظريه را كه همه مسائل آخرتي از مُنشآت نفساند با زبان ديگري بيان ميكند. درباره چگونگي تجسم اعمال و تصور نيتها - در روز قيات - در كتاب عرشيه آمده است:
فلا تَتَعَجَّب(1)
اعلم أّنَ لكّلِ صورة خارجية ظهوراً خاصاً في موطن النفس، و لكل صورة نفسانية و ملكة راسخة وجوداً في الخارج، ألا تري اّنَ صورة الجسم الرطب إذا اثرت في مادة جسمانية قابلة للرطوبة قبلتها فصارت رطباً مثله سهل القبول للاشكال و إذا اثرت في مادة اخري كمادة القوي الحسية أو الخيالية و انفعلت عن الرطوبة لمتقبل هذا الاثر و لميصل رطباً مثله مع اّنَها قبلت ماهية الرطوبة لكن بصورة اخري و مثال آخر و كذا قبلت القوة العاقلة الانسانية منها صورة اخري و نحو آخر من الوجود و الظهور مع اّنَ الماهية واحدة و هي ماهية الرطوبة و الرطب فللماهية الواحدة صور ثلثة في مواطن ثلثة لكّلِ منها وجود خاص و ظهور معيّن.
فانظر في تفاوت حكم هذه النشأة الثلثة في ماهية واحدة وقس عليه تفاوت النشأة في انحاء الظهورات و الوجودات في كلّ معني و ماهية عينية فلاتتعجب... .
من كونِ الغَضَب - وهو كيفيّه نفسانيّه - إذا وُجِدَتْ في الخارج صارت ناراً مُحْتَرِقَه، وأنّ العلمَ - وهو كيفيّه نفسانيه - إذا وُجِدَ في الخارج عيناً:1) . عبارات پيشينِ متن چنين است:
‹‹تُسَمَّى سَلْسَبيلاً›› (1)وأّنَ المأكولَ مِن مالِ اليتيم ظُلماً يَنْقَلِب في موطن الآخره في بطونِ آكليه ناراً ‹‹يَصْلَوْنَها يَوْمَ الّدِين›› (2)...
فلا عَجَبَ مِن أَنْ يَلْزِمَه في نشأه اُخري أن تَنْقَلِبَ ناراً مَحْضَه مُحْرِقه للقلب مُقَطِّعَه للأمعاء مُوقِدَه ‹‹تَطَّلِعُ عَلَى الأفْئِدَه›› (3)...فهكذا جميعُ الصُوَر الجسميّه الموجودهفي عالم الآخره حاصله مِنَ مَلَكات النفوس (أخلاقها الحسنه و القبيحه و اعتقاداتها و نيّاتها الصحيحه و الفاسده) الراسخه فيها - من تكرار الأعمال و الأفعال في الدنيا - فصارَتْ الأعمالُ مبادي للأخلاق في الدنيا فتصيرُ النفوس بِهَيَآتها مبادي الأجسام في الآخره.
وأمّا مادّه تَكَوُّنِ الأجساد وتجّسُم الأعمال وتصور النيّات في الآخره، فليست إلا النفسُ الإنسانيّه؛ و كما أنّ الهيولي هنا ماده تَكَوُّنِ الأجسام و الصُوَر المقداريّه - و هي لا مقدارَ لها في ذاتها - فكذلك النفسُ الآدميّه مادّهُ تكوّن الموجودات المقّدَرَه الْمصَوَّره في الاُخرويّه، و هي في ذاتها أمرٌ روحاني لا مقدارَ لها... ؛(4)
تعجب مكن از اينكه «غضب» - كه حالتي نفساني است - هنگامي كه در خارج يافت شود، آتشي سوزان گردد؛ و «علم» - كه كيفيتي نفساني است - در تحقق خارجياش «چشمهاي گردد كه سلسبيل ناميده ميشود»، و مال يتيم كه به ستم خورده شده در سراي آخرت در شكم خورندگانش آتشي گردد كه
«روز جزا در آن آتش درآيد»... .
شگفتي ندارد كه صورت نفساني «غضب» در نشئه آخرت به آتش سوزان و خالصي تبديل گردد كه درون آدمي را تكه تكه كند و برقلبها زبانه زند... و اين چنين همه صُوَر جسمي موجود در عالم آخرت، از ملكات نفساني (اخلاق نيك و بد، اعتقادات، نيتهاي صحيح و فاسد) راسخ در نفساند - كه از تكرار اعمال و افعال در دنيا [به وجود ميآيند] - پس همين اعمال مبادي اخلاق در دنيا ميشوند و نفوس با هئيتها [و شكلهايي]كه دارند مبادي اجسام در آخرت ميگردند.
و اما ماده پيدايش اجساد و تجسم اعمال و تصور نيتها در آخرت، جز نفس انساني نيست؛ و همان گونه كه «هيولا» - در اين جهان - ماده پيدايش اجسام و صُوَر مقداري ميباشد (درحاليكه خود هيولا در ذاتش اندازه پذير نيست) همچنين نفس آدمي نيز ماده هستي بخش موجودات مقداري صوري - در عالم آخرت- است (درحاليكه خود نفس در ذاتش امري روحاني است كه اندازه و مقدار را برنميتابند) ... .
همچنين در عرشيه، مينويسد:
إّنَ القوه الخياليّه للإنسان، جوهرٌ مُجَرَّدٌ عن هذا العالَم - أعني عالَم الأكوان الطبيعيه والموادّ المُستحيله والحَرَكات - وعليه براهين قطعيّه... و ليست هي مُجَرَّدَه عن الكونين وإلّاَ لكانت عقلاً ومعقولاً، بل وجودها في عالَم آخر يَحْذُو حَذْوَ هذا العالَم في كونه مُشْتَمِلاً علي أفلاك و عناصر و اَنواع سائر الحيوانات و النّباتات و غير ذلك بأضعاف أضعاف هذا العالم.
وجميعُ ما يُدْرِكَهُ الإنسانُ ويُشاهِدَهُ بقوّه خياليه وحسّه الباطن، ليست حالّه في جِرمِ الّدِماغ ولا في قوّه حاّلَه في تجويفه، ولا هي موجوده في أجرام الأفلاك، ولا في عالم منفصل عن النفس- كما زَعَمَهُ أتباعُ الإشراقّيين - بل هي قائمه بالنفس لا كقيام الحال بالمحّل، بل كقيام الفعل بالفاعل.
وتلك الصُوره الحاضره في عالَم النفس، قد يَتَفاوتُ في الظّهور والخِفاء و الِشِدَّه والّضَعف، وكّلَما كانتِ النفسُ الخياليه أشَدَّ قوه وأقوي جوهراً وأكثر رُجوعاً إلي ذاتها وأقَلَّ إلتفاتاً إلي شواغلِ هذا البدن واستعمالِ قواها المُتَحَرِكَّه، كانتِ الصوره المُتَمَثّله عندها أتَمَّ ظهوراً وأقوي وجوداً.
و هذه الصُوَر إذا قَوِيَت و اشتَدَّت كانت لا نسبه بينها و بينَ موجودات هذا العالم في تَأّكُد الوجود و الّتَحَصُّل و تَرّتُبِ الأثر و ليست هي كما ظَنَّهُ الجُمهور أّنَها أشباحٌ مِثاليه لا يَتَرَتَّبُ عليها آثارُ الموجود، كما في المنامات غالباً، لإّنَ ذلك بسببِ اشتغالِ النفس بالبدن عندَ النوم أيضاً.
و تمامُ ظهور تلك الّصُوَر و قوّه وجودها إّنَما يكون بعد الموت، حتي أّنَ الّتي يراها الإنسانُ بعد الموت يكون هذه الّصُوَر الّتي يراها في هذا العالَم كالأحلام بالنسبه إليها. و لذلك قال إميرالمُؤمنين:
«الناسُ نيامٌ فإذا ماتوا إنْتَبَهُوا».
و حينئٍذٍ صارَ الغيبُ شهاده، و العلمُ عيناً و فيه سِرُّ المعاد و حشر الأجساد؛(1)
قوه خيال انسان، جوهري است مجرد از اين عالم (يعني عالم طبيعت و مواد فنا پذير و حركات) و بر اين ادعا برهانهاي قطعي هست... اما اين قوه، مجرد از هر دو جهان نميباشد و گرنه عقل و معقول بود، بلكه وجود اين قوه در عالمي ديگر، تالي تلو اين عالم است از اين نظر كه در بردارنده افلاك و عناصر و انواع حيوانات و نباتات و ديگر چيزها - به چندين برابر اين جهان - ميباشد.
و همه آنچه را كه انسان به قوه خيال و حس باطنياش درك و مشاهده ميكند، در مغزش و در نيروي درونياش نميباشد و در اجرام افلاك وجود ندارد و در عالم جدا از نفس - آنگونه كه پيروان اشراقيان پنداشتهاند - نميتوان يافت،
1) . همان، ص 237 - 238.
بلكه همه آنها به نفس استوار است نه مانند قيام حالّ به محل، بلكه از باب قيام فعل به فاعل.
و اين صورتيكه در عالم نفس حاضر است، گاه در ظهور و خفا و شدت و ضعف متفاوت ميشود؛ و هر اندازه، نفسِ خيالي، نيرومند تر و قوي جوهرتر باشد و بيشتر رجوع به ذاتش يابد و كمتر به اشتغالات اين بدن و به كارگيري قواي متحركش توجه كند، صورت تمّثُل يافته نزد آن ظهوري كامل تر و وجودي قوي تر دارد.
اين صورتها هنگامي كه قوي شود و [اين قوت] شدت يابد، ديگر نسبتي ميان آن و موجودات اين عالم - در استواري وجود و حاصل شدن [ثبات] و ترتب اثر - باقي نميماند؛ (يعني قابل مقايسه نخواهد بود) و اين صورتها، آن گونه كه جمهور گمان كردهاند اشباح مثالي نيست كه آثار موجود بر آن مترتب نشود، چنانچه در خوابها بيشتر چنين است كه آن نيز به جهت اشتغال نفس به بدن در هنگام خواب است.
و ظهور كامل اين صورتها و قوت وجودشان تنها پس از مرگ است، تا آنجا كه صورتهايي را كه انسان در اين عالم ميبيند نسبت به آنچه بعد از مرگ مشاهده ميكند مانند خواب است.
از اين روست كه اميرالمؤمنين فرمود:
«مردم خواباند، آن گاه كه بميرند بيدار ميشوند».
در اين زمان است كه عالم غيب، عالم شهود ميشود و علم، عيان ميگردد (آنچه دانستني است ديدني ميشود) و در اين [خيال] راز معاد و حشر اجساد نهفته است.
بعضي از بزرگان كه تا حدودي از ملاصدرا پيروي كردهاند، مانند سخنان او را به زبان آوردهاند.
مرحوم فيض در اصول المعارف تحت عنوان «اصل» ميگويد:
الجنّه جنّتان: جّنَه روحانيه للمُقَّربين، وهي إّنَما تُنْشَأ مِنَ العلوم الحّقَه والمعارف اليقينيّه الحاصله للانسان في الدنيا... .
وجنه جسمانيّه لهم أيضاً ولأصحابِ اليمين، وهي إّنَما تُنْشَأ مِنَ الأخلاق الفاضله والأقوال الصادقَه والأعمال الصالحه، بابداع النفس الإنسانيّه المّتَصِفَه بها الصُوَر المَلَذَّه مِنَ الحور والقصور والغِلمان واللؤلؤ والياقوت والمرجان في عالمها و صُقْعِِها؛(1)
بهشت دوتاست:
بهشتي روحاني براي مقربان كه از علوم حقيقي و معارف يقيني - در دنيا - براي انسان پديده آمده است... .
بهشتي جسماني براي مقربان و اصحاب يمين كه از اخلاق پسنديده و سخنان راستين و اعمال صالح، ايجاد ميشود. بدينسان كه نفس انسانِ دارنده اين صفات، صُوَري لذت بخش، از قبيل (حوريهها، قصرها، جوانهاي زيبا روي بهشتي، لؤلؤ، ياقوت و مرجان) را در عالم و ساحت خود پديد ميآورد.
ملاصدرا در بحث «صراط» حديثي را از اهل سنت نقل ميكند و به تأويل آن ميپردازد، متن سخن او چنين است:
الصراط مسيره آلاف سنه أدقّ مِِنَ الشعر وأحَدّ مِن السيف؛ ألف صعود و ألف استواء و ألف هبوط؛(2)
و در تاريخ مدينة دمشق 33: 262 - 263، آمده است: «إّنَ الصراط مسيرة ثلاثة آلاف عام ألف طالع وألف نازل وألف استوى أدقّ من الشعر وأحدّ من السيف».
1) . اصول المعارف: 174.
2) . اين حديث در جوامع روايي يافت نشد، مأخذ اصلي آن اسفار ملاصدرا است، ج 9، ص 286. البته با كمي تغيير در مدارك عامه آمده است، به عنوان مثال: در فتح الباري11: 395 و در صحيح شرح العقيدة الطحاوية: 540، آمده است: «إّنَ الصراط مسيرة خمسة عشر ألف سنة خمسة آلاف صعود وخمسة آلاف هبوط وخمسة آلاف مستوى أدقّ من الشعرة وأحدّ من السيف».
صراط - كه طول مسيرش به اندازه هزاران سال راه است - باريك تر از مو و تيزتر از شمشير ميباشد؛ هزار سال صعود (بالا روي) و هزار سال استوا (هم سطح پيمايي) و هزار سال هبوط (فرود آمدن) دارد.
آنگاه ميگويد:
لايَبْعُد أن يكونَ الأوّلُ إشاره إلي الّسَير مِنَ الخَلق إلي الله، و الثاني إلي السير في الله منه إليه، و الثالث إلي السير مِنَ الله إلي الخلق؛(1)
بعيد نيست كه اولي اشاره به سفر از خلق سوي خدا، دومي اشاره به سفر در خدا و از خدا به سوي او، و سومي اشاره به سفر از خدا سوي خلق باشد.
مرحوم سيد اسماعيل طَبْرِسي نوري در نقد و تحليل معناي صراط مينگارد:
ما ذكره (ملاصدرا) من معني الصراطِ في الآخره، مخالفٌ لظواهر النصوصِ الوارده في الباب و مخالفٌ لما اعتَقَد به الشيعه (مِن اَنَّ الله تعالي يضَع علي فوقِ جهنمَ جسراً ممدوداً له عقباتٌ يحبِس العبادُ فيها و يسئلهم عن الامور التي سيجئ ذكُرِها من الصلوه و الرحم و الامانه و امثالِ ذلك) .
والصراط - عند علماء الشيعه - جسمٌ ممدودٌ علي جهنم لابد للعباد من المرور عليه، بالحّسِ والعَيان، لا مجرد التخيل الذي يترائي في النظر و الخيال (كما يظهر من كلماته في الأسفار و ساير كتبهم - في تحقيق ذلك المقام -) .
و قد قال في الأسفار:
1) . اسفار اربعه9 : 286.
«فهو اَي الصراطُ في هذه الدارِ - كساير اُمور الاُخرويه - غايبه عن الأبصار مستوره علي الحواس. فاذا انكشف الغطاءُ بالموت و رفعِ الحُجُبات عن قلبِك، تشاهده.
و يمدّ لك يوم القيامه كجسرٍ محسوس علي متن جهنم أّوَلُه في الموقف و آخرُه علي باب من أبواب الجنه؛ يعرف ذلك ممن يشاهده و يعرف انه صنعَتُك و بناؤُك و يعلم حينئذٍ انه كان في الدنيا جسراً ممدوداً علي متن جهنم طبيعتك».
و قال بمثل ذلك في مفاتيح الغيب.
والحاصل ان ما ذكره في معني الصراط، هو اَحَدُ المعاني للصراط في الدنيا كما ذكرنا ان للصراط في الدنيا معاني عديده؛ و السلوكُ في دار الدنيا بما جعله الله تعالي صراطا فيها يوجب نجاه العباد في صراط الآخره (اي الجسرِ الحسي الممدودِ علي متن جهنم) لا ان هذا هو بعينه صراط الآخره و انه يترائي في نظر الانسان و يتخيل بانه جسرٌ ممدود علي نار الطبيعه. فَعَلي ما يؤولونه، فليس جهنم في الآخره الا جهنم الطبيعه و ليس فيها الا نار الطبيعه!
وان كان لايبعد عن مذاقهم، تأويلُ جميع ذلك؛ كما انهم في باب تطاير الكتب - كماشرحنا لك ذكره في الفصول السابقه - يتكلمون بمثل ذلك ويقولون بأن معنا تطاير الكتب في القيامه ان يلتفتَ الانسانُ، إلي صفحه باطنه وحقيقه قلبه، وهذا هومعني قوله تعالي:
{ وَإِذَا الّصُحُفُ نُشِرَتْ } .
والمقصود مجرد التنبه علي ما يقولون في امثال تلك المقامات، والا فنحن قدفرغنا عن بطلان آرائهم في مسئله المعاد - في مقدمات الكتاب - فلا حاجه لنا الي التطويل والاطناب بنقل كلماتهم و تَصَفُّحِ آرائهم مما يقولون و يتعّمَدون في تأويل النصوص وظواهر الآيات والاخبار؛ مع انه لا مَسرحَ للعقل في خصوصيات المعاد؛(1)
آنچه را ملاصدرا در معناي صراط - در آخرت - ميآوَرَد، برخلافِ ظواهر نصوصي است كه در اين باب هست و مخالف با مفهومي است كه شيعه بدان معتقد است؛ به اينكه: «خداي متعال، پل ممتدي را روي جهنم ميگذارد كه داراي گردنهها [و توقفگاههايي] ميباشد و در آنها بندگان را نگه ميدارد و از اموري مانند نماز، صله رَحِم، اداي امانت (و امثال آن) ميپرسد».
صراط - نزد علماي شيعه - جسمي كشيده شده بر روي جهنم است كه بايد بهطور محسوس و آشكار، بندگان بر آن بگذرند، نه اينكه صرفِ تخّيُل باشد كه در نظر و خيال، جولان كند (چنانكه از سخنان صدرا در اَسفار و در ديگر كتابها - كه به وارسي اين عرصه پرداختهاند - به نظر ميرسد) .
صدرا در اَسفار ميگويد: «صراط در اين دنيا - مانند ديگر امور اُخروي - از ديدهها نهان و از حواس پنهان است. آنگاه كه با مرگ پردهها كنار رود و حجابهاي قلب زدوده شود، آن را خواهي نگريست!
و روز قيامت، مانند پلي محسوس بر متن جهنم، برايت كشيده ميشود كه آغازِ آن در «موقف» است و آخرِ آن بر يكي از درهاي بهشت؛ چيزهايي را كه مشاهده ميكني، ميشناسي و درمييابي كه آنها ساخته و پرداخته خود توست! و در آن هنگام آگاه ميشوي كه آن - در دنيا - پلي كشيده شده بر متن جهنم طبيعتِ تو بود!
صدرا، مثل اين سخن را در مفاتيحالغيب ميآورد.
1) . كفاية الموحدين4 : 325.
آنچه صدرا در معناي «صراط» ذكر ميكند، يكي از معاني صراط در دنياست. صراط در دنيا معاني عديدهاي دارد.
سلوك در دنيا براساس تعاليمي كه خدا قرار داده است، صراطي است كه موجب نجات بندگان در صراط آخرت (يعني جسمِ ملموس كشيده شده بر متن جهنم) ميشود، نه اينكه اين سلوك، عين همان صراط آخرت باشد و به نظر و خيال آيد كه آن پلي است بر آتش طبيعتِ آدمي. براساسِ تأويلِ اينان، جهنم در آخرت جز دوزخ طبيعتِ انسان نميباشد و آتشي جز آتش طبيعت شخص، در آن جهان نيست!
از مذاقِ اينان، تأويلِ همه اينها بعيد نميباشد؛ چنانكه در باب «تطاير كتب» مثل اين سخن را بر زبان ميآورند و ميگويند معناي «طيران نامههاي اعمال» در قيامت اين است كه انسان، به صفحه باطن و حقيقتِ قلب خويش، التفات مييابد، و همين است معناي اين سخن خداي متعال كه ميفرمايد:
{ وَإِذَا الّصُحُفُ نُشِرَتْ } ؛(1)
هنگاميكه نامههاي اعمال گشوده شوند.
مقصود از اين سخنان، صرف آگاهي برگفتههاي آنان - در اين زمينهها - است، وگرنه ما از بطلانِ آراي آنها در مسئله معاد (در مقدمات كتاب) فارغ شديم و نيازي نداريم كه با نقل كلمات آنها درازگويي كنيم و به وارسي نظرات آنها بپردازيم و تعّمُد آنان را در تأويل نصوص و ظواهر آيات و اَخبار بازگوييم؛ با اينكه در خصوصيات معاد جايي براي جولانِ عقل نيست.
1) . سورة تكوير (81) آية 10. تفسير اين آية شريفه تحت عنوان آية دهم خواهد آمد.
مسئله تأويل و بطون در بعضي آيات، از مسائل قطعي و جدي است و بهترين و مناسبترين تأويلات را ميتوان در تعاليم وحياني يافت و ائمه بسياري از شبهات را در اين زمينه زدودهاند و معناي درستي از آياتي كه در ظاهر پذيرفتني نمينمايد (و برخلاف حكم عقل بّيِن به نظر ميرسد) ارائه كردهاند.
به عنوان نمونه در آيه 23 سوره قيامت خداي متعال ميفرمايد:
‹‹إِلَى رَبِّهَا نَاظِرَه›› ؛
به پروردگارش مينگرد.
روايت شده كه مقصود، نظر سوي رحمت پروردگار است، نه ذات خداي متعال كه منزه از جسميت مي باشد و مبراست از اينكه در كانون نگاه بيننده واقع شود.
امام علي - در جواب شخصي - فرمود:
قوله: ‹‹إلى رَبِّهَا نَاظِرَه›› و إنما يعني بالنظر إليه، النظر إلى ثوابه تبارك و تعالى؛(1)
معناي سخن خداي تعالي كه فرمود: «به پروردگارش مينگرد» نگاه به رحمت و پاداش خداي تبارك و تعالي است.
در تفسير قمي نيز ميخوانيم:
‹‹إِلى رَبِّهَا نَاظِرَه›› قال: ينظرون إلى وجه الله، أي إلى رحمه الله و نعمته؛(2)
«به پروردگارش مينگرد» فرمود: به وجه خدا مينگرند يعني به رحمت و نعمت خدا مينگرند.
و يا در آيه 29 سوره حجر خداي تعالي ميفرمايد:
‹‹نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي›› ؛
در او از روح خود دميدم.
اضافه روح به خداي متعال - چونان «بيت الله» - اضافه تشريفي است.
محمدبن مسلم گويد: از امام باقر درباره سخن خداي تعالي پرسيدم كه ميفرمايد:
‹‹نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي›› امام فرمود:
وَ إِنَّمَا أضَافَهُ إِلَى نَفْسِهِ لأّنَهُ اصْطَفَاهُ عَلَى سَائِرِ الأرْوَاحِ، كَمَا اصْطَفَى بَيْتاً مِنَ الْبُيُوتِ وَقَالَ: بَيْتِيَ، وَقَالَ لِرَسُولٍ مِنَ الّرُسُلِ: خَلِيلِي؛ وَ أشْبَاهُ ذَلِك؛(1)
و خداي متعال آن را به خود نسبت داد؛ چون آن را بر ديگر ارواح (روح حيوانى و روح نباتى...) ممتاز ساخت، چنانكه او از بين تمامى خانهها يك خانه را برگزيد و فرمود:
خانه من، و نسبت به يك پيغمبر از ميان پيامبران فرمود: خليل من (ابراهيم) و مانند اينها.
تأويل به اين معنا كه انسان افكار و بافتههاي ذهنياش را بر آيات و تعاليم وحياني تحميل كند، كاري بس خطرناك و نابجاست و هيچ توجيهي براي آن نميتوان يافت.
جاي تأسف است كه اين گونه تأويلات غير معقول در ميان كلمات بعضي از فلاسفه و عرفا فراوان ديده ميشود و ذهنشان در وادي تأويلات چنان فرو ميرود كه هر سخن واضح و روشني را به معناي ديگري تأويل ميكنند و گاه مطالبي را بيان ميدارندكه با توجه به عظمت علمي آنان تعجب برانگيز است.
به عنوان نمونه، به برخي از آنان اشاره ميشود:
1) . توحيد صدوق: 171؛ احتجاج طبرسي2: 323؛ بحارالأنوار58: 28.
1.در قرآن آمده است:
‹‹فِيهَا أنْهَارٌ مِّن مَّاءٍ غَيْرِ آسِنٍ وَأنْهَارٌ مِن لَّبَنٍ لَّمْ يَتَغَيَّرْ طَعْمُهُ وَأنْهَارٌ مِّنْ خَمْرٍ لَّذَّه لِّلّشَارِبِينَ وَأنْهَارٌ مِّنْ عَسَلٍ مُّصَفًّى...›› ؛(1)
در آن نهرهايى است از آبى كه [رنگ، بو و طعمش] تغيير نيابد، و جويهايى از شيرى كه مزهاش دگرگون نشود، و رودهايى از بادهاى كه براى نوشندگان لذّت بخش است، و جويبارهايى از عسل ناب.
همين آيه را ملاصدرا بر علوم چهارگانه تأويل كرده است.(2)
مرحوم سبزواري درباره تأويل ملاصدرا نسبت به اين آيه ميگويد:
وقد طَبَّقها في مفاتيح الغيب عَلَي العلوم الأربعه؛ مِن منطقيّات والريّاضيّات والطّبيعيات والإلهيّات؛(3)
ملاصدرا اين آيه را- در مفاتيح الغيب - بر علوم چهارگانه «منطقيات، رياضيات، طبيعيات، إلهيات» تطبيق كرده است.
2.كتاب تفسير القرآن كريم كه به نام ابن عربي در دو جلد چاپ شده است و در واقع اثر يكي از عرفاي مشهور، به نام عبدالرزاق كاشاني است آكنده از تأويلات تعجب بر انگيز ميباشد كه با ظاهر آيات، هيچ گونه سازگاري ندارد و حجت و برهان و مستندي براي آنها نميتوان يافت.
1) . سورة محمد (47) آية 15.
2) . مفاتيح الغيب: 464 - 465 (و هذه الأنهار الأربعة تجري في الجنة التي وعد المتقون و هي أنهار من العيون الأربعة التي هي العلوم الأربعة؛ المنطقيات وهي الماء الغير الآسن، والرياضياتو هي أنهار من لبن لم يتغير طعمه، والطبيعيات وهي أنهار من خمر لذة للشاربين، والإلهيات وهي أنهار من عسل مصفى لأنه صفا عن شمع القشر؛ إذ الإلهيات لباب العلوم كما أن الإله لب الوجود، ولكل من البحرين سفينة ولها راكب...) .
3) . شرح اسماء الحسني1: 206.
ابن عربي نيز در فتوحات و فصوص الحكم، آيات فراواني را به تأويل ميبرد و به نتايج بس شگفت آوري ميرسد.
وي در فص موسوي به ايمان فرعون به هنگام غرق شدن قائل ميشود ومينگارد:
فقالت لفرعون في حّقِ موسي أنه { قره عَيْنٍ لِي وَ لَكَ } (1)فبه قّرَت عينُها بالكمال الذي حصل لها... وكان قره عين لفرعون بالإيمان الذي أعطاه الله عند الغرق فقبَضَه طاهراً مطّهَراً ليس فيه شيء من الخبَث لأنه قبَضه عند إيمانه قبلَ أنيكتسبَ شيئاً من الآثام والإسلام يَجُبُّ ما قبله.
و جعله آيه علي عنايته - سبحانه - بمن شاء حتي لاييأس أحدٌ من رحمه الله ف- { إّنَهُ لاييأسُ مِن روحِ اللهِ إلّاَ الْقَوم الْكَافِرينَ } ؛(2)
زنِ فرعون، درباره موسي به فرعون گفت: اين كودك «مايه روشني چشم من و توست» پس به جهتِ كمالي كه براي آن زن پديد آمد چشم او به موسي روشن شد... و به ايماني كه خداوند هنگام غرق شدن به فرعون بخشيد، و پاك و پاكيزه (بيآنكه چيزي از پليدي در اون باشد) جانش را گرفت؛ چراكه روح او را به هنگام ايمان آوردنش - پيش از آنكه گناهي انجام دهد - ستاند و اسلام آنچه را كه پيش از آن بوده از بين ميبرد.
و او را نشانهاي بر عنايتش به هر كس كه خواست قرار داد تا اينكه هيچ كس از رحمت الهي نااميد نباشد؛ زيرا «از رحمت الهي جز گروه كافران نااميد نميگردند»
اين سخن (ايمان فرعون) درحالي بيان ميشودكه مخالف با آيات(3)وروايات(4)ميباشد.
ابن عربي اين نوع تأويلات را در آيات ديگري همچون آيه:
‹‹مِمَّا خَطِيئَاتِهِمْ اُغْرِقُوا فَاُدْخِلُوا نَارًا...›› (1)و آيه: ‹‹...فَمِنْهُمْ ظَالِمٌ لِّنَفْسِهِ وَمِنْهُم مُّقْتَصِدٌ وَمِنْهُمْ سَابِقٌ بِالْخَيْرَاتِ...›› (2)نيز بيان ميدارد.(3)
برخي از فلاسفه، مطلب حيرتآوري را درتوجيه «لاجبر و لاتفويض بل امر بين الامرين» آوردهاندكه برخلاف بيان صريح تعاليم وحياني در اين زمينه است:
واعلم أّنَ هناك نظرا آخر يرتفع به موضوع هذه الابحاث و المشاجرات، و هونظر التوحيد الذي مرّ في هذه الرسائل؛ فالافعال كلها له (كما أّنَ الأسماء والذوات له سبحانه) فلافعل يملكه فاعل غيره - سبحانه - حتي يتحقّق موضوع لجبر او تفويض، فافهم؛(4)
بدان در اين مسئله نظر ديگري است كه با توجه به آن، موضوع اين بحثها و مشاجرهها از ميان ميرود، و آن نظر توحيدي است كه در اين رسالهها گذشت. همه افعال از براي خداست (همانطوركه اسما و ذوات همه از براي خداست) از اينرو، فعلي نيست كه فاعلي غير خداي سبحان مالك آن باشد تا موضوع براي جبر يا تفويض تحقق يابد؛ اين مطلب را درياب.
ما بر اين باوريم كه در همه امور، عقل ميزان و ملاك است و به ويژه در مسائل اعتقادي بايد روش عقلاني را در پيش گرفت و همين عقل است كه با درك ناتواني خود، در مسائل مربوط به آخرت، تسليم وحي ميشود.
و ادعا اين است كه فلاسفه، شيوه عقلاني درستي را در پيش نگرفتهاند - هر چند جدي و با پشتكار كوشيدند كه براساس تعقل حركت كنند و حقايق و و اقعيات را دريابند و بيان دارند - زيرا در مسائل زيادي ميان خود شان اختلاف است كه از مسائل اختلافي موارد زير ميباشد:
•اصالت وجود يا اصالت ماهيت.
•وحدت اطلاقي يا تشكيكي.
•ارتباط حضرت حقّ با كائنات (عينيت، سنخيت يا تباين) .
•علم و اراده.
•فاعليت حضرت حق چگونه است (بالعنايه است يا بالتجلي يا...) .
•مسئله صورت و ماده و چگونگي جسم.
•اتحاد عاقل و معقول.
•جبر و اختيار.
•حدوث و قدم عالم.
•انواع مسائل مربوط به معاد.
•و...
اينها موضوعاتي است كه ميان فلاسفه در چگونگي آنها اختلاف هست.
اگر روش فلاسفه عقلاني بود و برهان و مقدمات يقيني اساس كارشان قرار ميگرفت، بايد همهشان به يك نتيجه دست مييافتند و به اختلافات شديد در اين مسائل دامن نميزدند.
البته در علوم ديگر، از جمله در فقه ومسائل فقهي نيز اختلافات فراوان ديده ميشود، ليكن در آنجا بحث از حجت است وكسي ادعاي كشف واقع و رسيدن به آن را ندارد؛ مجتهد برداشت و استنباط خود را از مدارك وحياني بيان ميدارد تا مكّلَف در مقام عمل معّطَل و سرگردان نماند.
و اگر در مسائل اعتقادي نيز وحي و تعاليم قرآني و حديثي ملاك و ميزان قرار گيرد، كاري پسنديده و بجاست و از آنجا كه آموزهها در اين عرصه هماهنگاند، اختلاف چنداني پيش نميآيد و در فهمها اندك اختلافي ممكن است بروز يابد كه آسيب زا نيست.
و چنين است كه ميگوييم راهي كه فلاسفه براي تبيين مسائل اعتقادي دين در پيش گرفتهاند ناامن مينمايد و مصون از آفتها و خطرها نيست و ممكن است به سر در گميها بينجامد و انسان را در خسران و زيان ابدي فرو برد.
وانگهي پيداست كه نمود اوج فلسفه، حكمت متعاليه ملاصدرا است كه خود به عرفان منتهي ميشود و براساس بيان صريح كساني چون شهيد مطهري (در كتاب انسان كامل: 126) (1)در مكتب عرفان، در نهايت، انسان كامل عين خدا ميشود و مرزي ميان خلق و خالق (آفريدگار) باقي نميماند.
اين در حالي است كه در تعاليم وحي به صراحت بيان شده است كه خدا از مخلوق جداست و هيچ سنخيتي ميانشان وجود ندارد و هرگز آفريده، آفريدگار نخواهد شد.
باري، ملاصدرا يازده اصل را مطرح ميسازد (اصالت وجود،شدت و ضعف آن، اينكه شيئت هرچيز به صورت آن است نه به ماده ا ش، محقق بودن شئ به وجود، وجود شخصي، اين مسئله كه عالم خيال، حالّ در موضوع نيست و گونه ويژه خودش را داراست، اينكه صُوَر ادراكي حالّ و محلّ نميباشند، مسئله حركت در جوهر و...) و سخن از عالم اَدني (پايين) و عالم متوسط و عالم اَعلا (بالا) به ميان ميآورد، و معاد خود را بر اساس اين مباني پي ميريزد؛ درحالي كه همه اين مباني مورد اختلاف ميباشد و ادله آنها از نظر
1) . مجموعه آثار استاد شهيد مطهري23 : 168.
عقلي مخدوش است. از اينروست كه بزرگاني از فلاسفه، مانند آقا شيخ محمد تقي آملي، آقاي خوانساري، مرحوم آشتياني و ديگران - كه هركدام در علوم عقلي استاد بنام و چيره دست بودند - معاد ملاصدرا را برنتافتهاند.
مسئله «صراط» نيز در بيانات وحياني معناي روشني دارد و آنچه را ملاصدرا در اين زمينه بيان ميكند، پذيرفتني نميباشد.
و آنگاه كه نامهها گشوده شود.
سوره تكوير (81) آيه 10
در قرآن و احاديث، از گشودنِ پرونده يكايك افراد در روز قيامت فراوان سخن رفته است؛ مانند اين سخن خداي متعال كه ميفرمايد:
{ وَإِذَا الّصُحُفُ نُشِرَت } ؛(1)
و آنگاه كه نامهها گشوده شود.
و در آيه ديگر ميفرمايد:
{ وَنُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيَامَه كِتَاباً يَلْقَاهُ مَنشُوراً * اقْرَأ كِتَابَكَ كَفَي بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيباً } ؛(2)
و روز قيامت براي او نامهاي كه آن را گشاده ميبيند، بيرون ميآوريم. نامهات را بخوان، كافي است كه امروز خودت حسابرس خود باشي.
ظاهر اين تعابير، وجود پروندهاي واقعي است كه به وسيله كرامالكاتبين نوشته شده است و جداي از وجود انسان و نفس او، تحقق خارجي دارد.
هيچ دليلي بر توجيه اين ظواهر نداريم؛ چراكه اين مطلب مشكل عقلي ندارد و دليل محكمي بر رد آن اقامه نشده است.
بعضي با توجه به مباني كه اتخاذ كردهاند و آنها را محكم انگاشتهاند، در توجيه و تأويل ظواهر ادله، گفتهاند چنين صحيفهاي وجود خارجي ندارد، و هرچه هست در نفس خود آدمي است.
چكيده سخنِ ايشان اين است كه ملكاتِ خوب يا بد، در نفوس جاي ميگيرد و مراد از پرونده عمل انسان، همين ملكات منقوش در لوح نفس است.
در اين گفتار بر آنيم تا اين موضوع را وارسي كنيم و نظر صحيح را بيان داريم.
«صحف» جمع «صحيفه» است، هشت بار در قرآن به كار رفته است و شايد تنها در آيه ياد شده به معناي نامه عمل باشد، ولي واژه «كتاب» مكرر در مورد نامه عمل در قرآن به كار رفته است كه آن آيات را ذكر خواهيم كرد.
در التحقيق ميخوانيم:
أنّ الأصلَ الواحِد فِي المَادّه [كتب] هُوَ تَقريرُ ما يُنوَى و تَثبيتُهُ فِي الخارج بِأسبابٍ يُناسِبُه؛ كَتَثبيتِ العُلوم وَ الّدَعاوى وَ العُهُودِ و الإعتِقاداتِ القَلبِيّه بِواسِطَه الحُرُوفِ وَالكَلِماتِ والجُمَلات، وهَذَا المَعنَى هُوَ المُتَداوَل المُتَفاهَم مِنَ المَادّه؛(1)
معناي اصلي ماده [كتب] درج و ثبت منويات، در خارج با وسيله اي مناسب است؛ مانند ثبت علوم، دعاوي، تعهدات و اعتقاداتِ قلبي توسط حروف، كلمات و جملات. اين معنا از اين مادّه، متفاهم و رايج است.
در لسان العرب آمده است:
الّصَحِيفَه: اّلَتِي يُكتَبُ فيها، وَ الجَمعُ صَحَائِفُ و صُحُفٌ و صُحْفٌ؛(2)
صحيفه: چيزي است كه در آن نوشته ميشود، و جمع آن صَحَائِف، صُحُفٌ و صُحْفٌ ميباشد.
راغب نيز ميگويد:
الّصَحِيفَه: المَبسُوطُ مِنَ الّشَيء، كَصَحِيفَه الوَجهِ؛ وَالّصَحِيفَه:
اّلَتِي يُكتَبُ فيها؛(1)
صحيفه، چيز گستردهاي، مانند پهناي صورت است و چيزي است كه در آن نوشته ميشود.
بنابراين، به لحاظ معناي لغوي، در قرآن و روايات به چيزي كه اعمال و كردار انسان در آن درج ميشود «كتاب» و «صحيفه» گفته شده است.
طريحي مينويسد:
وَالّصُحُفُ بِضَمَّتَين: صَحائِفُ الأعمال؛(2)
صُحُف (با دو ضمه) : نامههاي اَعمال است.
خداي متعال ميفرمايد:
{ وَكُلَّ إِنسَانٍ ألْزَمْنَاهُ طَآئِرَهُ فِي عُنُقِهِ وَنُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيَامَه كِتَابًا يَلْقَاهُ مَنشُورًا * اقْرَأ كَتَابَكَ كَفَى بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيبًا } ؛(3)
و كارنامه هر انساني را به گردن او بستهايم و روز قيامت براي او نامهاي كه آن را گشاده ميبيند، بيرون ميآوريم * نامهات را بخوان، كافي است كه امروز خودت حسابرس خود باشي.
اين آيه، پيرامون نامه اعمال است و { طَآئِرَهُ } در تفاسير كارهائي دانسته شده كه شخص انجام داده است، اين كارها طوق گردنش ميشود و همراه اوست.(4)
براي استعمالِ واژه «طائر» در نامه اعمال وجوهي گفتهاند:
اعمال انسان - كه در دنيا از او صادر ميشود - گويا به پرواز در ميآيد؛ زيرا ملائكهاي كه اعمال خير و شرّ انسان را مينويسند طيران ميكنند و نامه اعمال او را به سوي آسمان ميبرند.(1)
بعضي - به مناسبت - اشاره كردهاند كه كارهاي نيك و بد آدميان در روز قيامت به پرواز درميآيد و به گردنش آويخته ميشود.(2)
نامههاي اعمال، در روز قيامت به پرواز در ميآيد و نامه هركسي به تناسب اعمالش به دست راست يا چپ و يا از پشت سر به او داده ميشود. از اين جهت، به روز قيامت، روز تطاير كُتُب (پرواز نامههاي اعمال) گفتهاند.(3)
كارهاي خير و شرّ انسان به پرندگاني تشبيه شده است كه مردم از چگونگي حركت آنها به راست و چپ فال نيك و بد ميزدند.(4)
دلالت اين آيه بر وجود نامه اعمال روشن است؛ و نيز اينكه كتاب و نامه عمل انسان، بايد چيزي غير از خود انسان و نفس او باشد.
از آيات ديگر به دست ميآيد كه نامه عمل، وجود خارجي دارد و نامه هركسي را متناسب با شايستگياش به او ميدهند به گونهاي كه نامه بعضي را به دست راست و بعضي ديگر را به دست چپشان ميدهند و گروهي آن را از پشت سر با دست چپ دريافت ميدارند.
به عنوان نمونه، برخي از اين آيات را ميآوريم:
{ فَأّمَا مَنْ اُوتِيَ كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ فَيَقُولُ هَاؤُمُ اقْرَؤُوا كِتَابِيهْ } ؛(5)
اما كسي كه كارنامهاش را به دست راستش دهند [با خوشحالي] ميگويد: [اين كتاب من است!] بياييد و كتابم را بخوانيد.
{ وَأّمَا مَنْ اُوتِيَ كِتَابَهُ بِشِمَالِهِ فَيَقُولُ يَا لَيْتَنِي لَمْ اُوتَ كِتَابِيهْ } ؛(6)
و اما كسي كه كارنامهاش به دست چپش داده شود، ميگويد: اي كاش، كتابم به من داده نميشد!
{ فَأّمَا مَنْ اُوتِيَ كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ * فَسَوْفَ يُحَاسَبُ حِسَابًا يَسِيرًا * وَيَنقَلِبُ إِلَى أهْلِهِ مَسْرُورًا * وَأّمَا مَنْ اُوتِيَ كِتَابَهُ وَرَاء ظَهْرِهِ * فَسَوْفَ يَدْعُو ثُبُورًا * وَيَصْلَى سَعِيرًا } ؛(7)
اما كسي كه كارنامهاش را به دست راستش دهند * به زودي [و] آساني حسابرسي شود * و شادمان به سوي كسانش بازگردد * و اما كسي كه كارنامهاش از پشت سرش به او داده شود * به زودي واويلا سر دهد * و در شعله [سوزان] آتش درآيد.
{ وَوُضِعَ الْكِتَابُ فَتَرَى الْمُجْرِمِينَ مُشْفِقِينَ مِمَّا فِيهِ وَيَقُولُونَ يَا وَيْلَتَنَا مَا لِهَذَا الْكِتَابِ لايُغَادِرُ صَغِيرَه وَلا كَبِيرَه إِلّاَ أحْصَاهَا وَوَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِرًا وَلايَظْلِمُ رَبُّكَ أحَدًا } ؛(1)
و كارنامه [عمل شما در ميان] نهاده ميشود، آنگاه مجرمان را از آنچه در آن است بيمناك ميبيني، و ميگويند:
«واي بر ما، اين چه نامهاي است كه هيچ [كار] كوچك و بزرگي را فرو نگذارْد، جز اينكه همه را به حساب آورد!» و آنچه را انجام دادهاند حاضر يابند، و پروردگار تو به هيچ كس ستم روا نميدارد.
1) . سورة كهف (18) آية 49.
{ يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ اُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ فَمَنْ اُوتِيَ كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ فَاُوْلَئِكَ يَقْرَؤُونَ كِتَابَهُمْ وَلايُظْلَمُونَ فَتِيلاً } ؛(1)
[ياد كن] روزي را كه هر گروهي را با پيشوايشان فرا ميخوانيم.
پس هركس كارنامهاش را به دست راستش دهند، آنان كارنامهشان را ميخوانند و به اندازه رشته هسته خرمايي به آنها ستم نميشود.
در آيات مربوط به نامه اعمال، هيچ نوع پيچيدگي وجود ندارد و به روشني بيان شده است كه در قيامت چنين برنامهاي به اجرا درميآيد. اين آيات از قبيل: { جَاء رَبُّكَ } (2)و { نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي } (3)نيست كه بايد توجيه شود.
با مراجعه به روايات، به خوبي روشن ميشود كه نامه عمل تحقق خارجي دارد و غير از صفحه نفس انسان است. بنابر اين، روايات با آيات در اين معنا همسانند.
در تفسير آيه { وَ كُلَّ إِنسَانٍ ألْزَمْنَاهُ طَائِرَهُ فىِ عُنُقِهِ } امام باقر (عليه السلام) ميفرمايد:
خَيرُهُ و شَرُّهُ مَعهُ حَيثُ كانَ، لايَستطِيعُ فِراقَهُ حَتّي يُعطَي كِتابَهُ يَومَ القِيامَه بِما عَمِلَ؛(4)
خير و شرّ انسان (هر جا كه شخص باشد) با اوست، نميتواند آن را از خود جدا سازد تا اينكه روز قيامت پرونده عملش را به او دهند.
تعبير «يُعطَي كتابَهُ» نامه عملش را به او دهند - كه در آيات و روايات فراواني آمده است - حاكي از تحقق خارجي آن است.
امام باقر (عليه السلام) فرمود:
لَيْسَتْ تَشْهَدُ الْجَوَارِحُ عَلَى مُؤْمِنٍ إِنَّمَا تَشْهَدُ عَلَى مَنْ حَقَّتْ عَلَيْهِ كَلِمَه الْعَذَابِ فَأّمَا الْمُؤْمِنُ فَيُعْطَى كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ قَالَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ: { فَمَنْ اُوتِيَ كِتابَهُ بِيَمينِهِ فَاُولئِكَ يَقْرَؤُنَ كِتابَهُمْ وَ لايُظْلَمُونَ فَتيلا } (1). (2)
اعضا و جوارح، عليه مؤمن شهادت نميدهند، بلكه عليه كسي كه عذاب بر او مسلم شده باشد گواهي خواهند داد، اما نامه عملِ مؤمن را به دست راستش ميدهند، و اين سخن خداست كه ميفرمايد: «پس هركس كارنامهاش را به دست راستش دهند، آنان كارنامه خود را مىخوانند و به قدر نخك هسته خرمايى به آنها ستم نمىشود».
حديثي مفصّل درباره زنهايي كه در قيامت مبعوث ميشوند، نقل شده است. آنان قبل از آنكه پرونده اعمالشان را دريافت كنند، در جريان مسائلي قرار ميگيرند؛ حالِ دو گروه از زنان در اين حديث به تفصيل بيان شده است. شاهدِ مطلب، اين جمله حديث است:
ثُمَّ تُعطَيان كِتابَهُما بأيْمانِهِما فَتجدان حَسَناتِهما كُلِّها مَكتُوبه؛(3)
سپس كتاب آن دو زن به دست راستشان داده ميشود، پس همه حسنات (و كارهاي نيكشان) را در آن مكتوب (نوشته شده) مييابند.
در اين روايت نيز - چون روايات پيشين - سخن از نامه عمل خارجي ميباشد كه به دست صاحب آن داده ميشود.
در كتاب شريف كافي - ضمن حديثي - از امام باقر (عليه السلام) روايت شده است كه فرمود:
فَأمّا المُؤمِنُ فَيُعطي كِتابَهُ بِيَمينِهِ قَالَ الله عَزَّوَجَلَّ: ... { فَمَنْ اُوتىَِ كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ فَاُوْلَئكَ يَقْرَءُونَ كِتَابَهُمْ وَلايُظْلَمُونَ فَتِيلا } (1). (2)
كتاب مؤمن، به دست راستش داده ميشود، خداي بزرگ ميفرمايد: «آنانكه كتابشان به دست راستشان داده شود، كتابشان را ميخوانند و به قدر رشته هسته خرمايي به آنان ستم نميشود».
از امام صادق (عليه السلام) روايت شده است كه ميفرمايد:
إّنَ اللهَ - تَباركَ و تَعالي - إذا أرادَ أنيُحاسبَ المُؤمنَ، أعطاهُ كتابَهُ بِيَمينِهِ و حاسَبهُ فِيما بَينَهُ و بَينَهُ، فَيقُولُ: عَبدِي، فَعَلْتَ كَذا و كَذا و عَمِلْتَ كَذا و كَذا؟ فَيقُولُ: نَعم، يا رَبِّ، قَد فَعلتُ ذَلكَ. فَيقُولُ: قَد غَفرتُها لَك و أبدَلْتُها حَسنات!
فَيقُولُ الّنَاس: سُبحانَ الله! أما كَانَ لِهذا العَبدِ سَيِّئه واحِدَه؟! و هُو قَولُ الله عَزَّوجَلَّ: { فَأّمَا مَنْ اُوتىَِ كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ * فَسَوْفَ يُحَاسَبُ حِسَابًا يَسِيرًا * وَ يَنقَلِبُ إِلىَ أهْلِهِ مَسْرُورًا } (3)
قُلتُ: أّيُ أهل؟ قالَ: أهلُه في الدنيا هم أَهلُه في الجنّه، إن كانوا مؤمنين.
قالَ: و إذا أراد بعبد شرّاً يُحاسِبه علي رؤوس الّنَاس و بَكَتَهُ و أعطاه كتابَه بشماله، وهو قول الله عزوجل:
{ وَ أّمَا مَنْ اُوتىَِ كِتَابَهُ وَرَاءَ ظَهْرِهِ * فَسَوْفَ يَدْعُواْ ثُبُورًا * وَيَصْلىَ سَعِيرًا * إِنَّهُ كاَنَ فىِ أهْلِهِ مَسْرُورًا } (1)قلت أي اهل؟ قال: اهله في الدنيا.
قلتُ: قوله { إِنَّهُ ظَنَّ أن لَّن يَحُور } (2)قال:
ظَنَّ أنّه لن يَرْجِع؛(3)
خداي متعال هنگامي كه بخواهد مؤمن را حسابرسي كند، كتاب (و نامه اعمال) او را به دست راستش ميدهد و حسابش را بين خود و او رسيدگي ميكند و ميپرسد: بنده من، فلان كار و فلان عمل را انجام دادي؟ وي پاسخ ميدهد: آري، اي پروردگار من،آن كار را مرتكب شدم! خداي متعال ميفرمايد: آن را آمرزيدم، و به جايش كارهاي نيك گذاشتم!
مردم [با شگفتي] ميگويند: سبحان الله! آيا براي اين بنده يك گناه هم نبود؟! و اين است سخن خداي بزرگ كه ميفرمايد: «اما كسي كه نامهاش به دست راستش داده شود به حساب او آسان رسيدگي ميشود و شادمان سوي اهلش باز ميگردد».
[راوي ميگويد] پرسيدم: [سوي] كدام اهل؟ امام (عليه السلام) فرمود: در صورتي كه مؤمن باشند، اهل او در دنيا، همان اهل او در بهشت است.
[سپس امام (عليه السلام)] فرمود: و چنانچه خدا بر بندهاي شرّ (و بدي) را اراده كند در حضور مردم به حسابش رسيدگي ميكند و خُرده ميگيرد و بر او چيره ميشود و كتابش را به دست چپش ميدهد، و اين است همان سخن خداي بزرگ كه ميفرمايد: «و اما آن كس كه كتابش از پشت سرش داده شود، هلاكت را خواستار شود و شعلههاي آتش او را فراگيرد، چه او در ميان خاندانش خوش
گذران بود [و به مسائل دين و امر و نهي خدا اهميتي نميداد]. [راوي ميگويد] پرسيدم: كدام اهل؟ امام (عليه السلام) فرمود: اهل او در دنيا.
پرسيدم: [معناي] اين سخن خدا [چيست] كه ميفرمايد: «او گمان مىكرد هرگز بازگشت نمىكند!» امام (عليه السلام) فرمود: [يعني] گمان ميكرد كه هرگز [زنده نميشود و در جهان واپسين] باز نميگردد.
عياشي به نقل از خالدبن نَجيح از امام صادق (عليه السلام) روايت ميكندكه آن حضرت فرمود:
إذا كانَ يَومَ القِيامَه، دُفعَ إلي الإنسانِ كِتابُهُ، ثُمَّ قِيلَ لَهُ: إقرَأ، قُلتُ: فَيَعرِفُ مَا فِيه؟ فَقالَ: إّنَ اللهَ يُذَكِّرُه، فَما مِن لَحظَه و لا كَلمَه و لا نَقل قَدَمٍ و لا شَيء فَعَلَهُ إلاّ ذَكَّرَه؛ كَأنَّهُ فَعَلَهُ تِلكَ الّسَاعَه فَلِذلكَ قالُوا: { يَاوَيْلَتَنَا مَا لِهذَا الْكِتَابِ لايُغَادِرُ صَغِيرَه وَلاكَبِيرَه إِلّاَ أحْصَاهَا } (1). (2)
آنگاه كه قيامت فرا رسد، كتاب هر انساني به او داده شود، سپس به او گويند: بخوان [كتابت را]! [خالد بن نجيح ميگويد] پرسيدم: آنچه را در آن هست ميشناسد؟ امام (عليه السلام) فرمود: خدا به يادش ميآورد! همه لحظهها و سخنان و گامهايي را كه برداشته و كارهايي را كه كرده چنان به خاطر ميآورد كه گويا همان ساعت انجام داده است! از اينروست كه ميگويند: «واي بر ما از اين كتاب! هيچ كوچك و بزرگي را فرو نگذاشته جز اينكه شمرده است».
تعبير (دُفعَ إلي الإنسانِ كِتابُهُ) نيز، حاكي از غيريت و دوئيت نامه عمل با نفسِ انسان است.
از رسول الله (صلي الله عليه و آله) روايت شده كه فرمود:
حُبِّي وَ حُبُّ أهْلِ بَيْتِي نَافِعٌ فِي سَبْعَه مَوَاطِنَ، أهْوَالُهُنَّ عَظِيمَه: عِنْدَ الْوَفَاه وَ فِي الْقَبْرِ وَعِنْدَ الّنُشُورِ وَ عِنْدَ الْكِتَابِ وَ عِنْدَ الْحِسَابِ وَ عِنْدَ الْمِيزَانِ وَ عِنْدَ الّصِرَاط؛(1)
دوستي من و دوستي اهل بيتم در هفت جا - كه بسيار هولانگيزند - سودمند است:
هنگام وفات، در قبر، زمان نشور (و برخاستن از گورها) ، نزد كتاب، حساب، ميزان و صراط.
وحدت سياق، اقتضاي تحقق خارجي نامه عمل و غيريت آن با نفس را دارد.
علي بن ابراهيم قمي از حضرت رضا (عليه السلام) روايت كرده كه فرمود:
إذا كانَ يَومُ القيامه اُوِقفَ المُؤمنُ بينَ يَدَيِ الله تعالي فَيكونُ هُو اّلَذي يَلي حسابَه، فَيَعْرِضُ عَليه عَمَلَهُ فَيَنْظُرُ في صحيفته. فَأّوَلُ ما يَرَي سَيّئاتُهُ فَيَتَغَيَّرَ بذلك لونُه و تَرْعَشُ فرائِصُهُ و تَفْزَعُ نفسه. ثُمَّ يَرَي حَسَناتِه فَتَقَرَّ عَيْنُهُ و تُسَرُّ نَفسه ويَفْرَحُ، ثُمَّ يَنْظُرُ إليما أعطاه اللهتعالي مِنَ الثواب فَيَشْتَدُّ فَرَحُه.
ثُمَّ يقول اللهتعالي لِلمَلائكه: احْمِلوا الّصُحُفَ الّتي فيها الأعمال التي لميَعْمَلُوها. قال: فَيَقْرَؤْونَها فيقولون: و عّزَتك إنَّك لَتَعْلَمُ أنّا لمنَعْمَل منها شيئاً، فيقول: صَدَقْتُم و لكّنَكم نَوَيْتُمُوها فَكَتَبْناها لَكُم! ثُمَّ يُثابونَ عليها؛(2)
در قيامت، مؤمن در پيشگاه الهي نگاه داشته ميشود تا خود به حساب او رسيدگي كند، پس عملش به او عرضه ميشود، آنگاه به نامه عملش مينگرد، پس اول چيزي كه مينگرد گناهانش ميباشد كه با ديدن آنها رنگ چهرهاش تغيير ميكند و بندهاي بدنش ميلرزد و نالهاش بلند ميشود.
آنگاه نيكيهايش را ميبيند كه بر اثر آن، چشمش روشن ميشود ومسرور وشادمان ميگردد؛ سپس به پاداشهاي خداي متعال نظر ميكند، شادمانياش افزون ميشود.
پس از آن، خداي بلند مرتبه به فرشتگان فرمان ميدهد: بياوريد صحيفههاي اعمالي را كه انجام ندادهاند. حضرت فرمود: مؤمنين آن صحائف را ميخوانند و ميگويند: به عزتت قسم، كه تو ميداني ما هيچ عملي از اين اعمال را انجام ندادهايم. خدا ميفرمايد: راست ميگوييد، و لكن شما نيتِ اين اعمال را داشتيد و ما آنها را برايتان نوشتيم. آنگاه پاداش آن اعمال را دريافت ميدارند.
عبارت «احْمِلوا الّصُحُفَ» صحيفههاي اعمال را بياوريد، ظهور بلكه صراحت در دوئيت و غيريت نامه عمل، با نفس انسان دارد و حاكي از وجود خارجي نامه عمل است.
امام علي (عليه السلام) خطاب به مردي كه سخنان بيهوده ميگفت، فرمود:
يَا هَذَا إِنَّكَ تُمْلِي عَلَى حَافِظَيْكَ كِتَاباً إِلَى رَبِّكَ فَتَكَلَّمْ بِمَا يَعْنِيكَ وَ دَعْ مَا لايَعْنِيك؛(1)
اي مرد، بدان كه تو نامه اي را براي پروردگارت توسط دو فرشته نگهبان، املا ميكني، پس به آنچه تو را نفع دهد سخن بگو و سخن بيهوده را واگذار.
ابو بصير گويد كه امام صادق (عليه السلام) ميفرمود:
مَنْ عَمِلَ سَيِّئَه اُجِّلَ فِيهَا سَبْعَ سَاعَاتٍ مِنَ الّنَهَارِ فَإِنْ قَالَ أسْتَغْفِرُ اللهَ اّلَذِي لا إِلهَ إِلّاَ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ ثَلاثَ مَرَّاتٍ لَمْ تُكْتَبْ عَلَيْه؛(2)
هركه گناهي مرتكب شود، هفت ساعت از روز به او مهلت داده ميشود، اگر توبه كرد و سه بار «أسْتَغْفِرُ اللهَ اّلَذِي لا إِلهَ إِلّاَ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ» گفت، در نامه او نوشته نميشود.
از پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) روايت شده كه فرمود:
صَاحِبُ الْيَمِينِ أمِيرٌ عَلَى صَاحِبِ الّشِمَالِ، فَإِذَا عَمِلَ الْعَبْدُ سَيِّئَه قَالَ صَاحِبُ الْيَمِينِ لِصَاحِبِ الّشِمَالِ:
لاتَعْجَلْ وَأنْظِرْهُ سَبْعَ سَاعَاتٍ! فَإِنْ مَضَتْ سَبْعُ سَاعَاتٍ وَلَمْيَسْتَغْفِرْ، قَالَ: اكْتُبْ فَمَا أقَلَّ حَيَاءَ هَذَا الْعَبْد؛(1)
فرشته دست راست فرمانده فرشته دست چپ است. هرگاه بنده، گناه كرد، فرشته دست راست به فرشته دست چپ گويد: شتاب مكن، هفت ساعت مهلت بده! اگر هفت ساعت سپري شد و توبه نكرد، گويد بنويس! اين بنده، بس بي حياست.
اگر بنا بود نامه عمل، همان صفحه نفس باشد، تأخير در ثبت گناه، معنا نداشت؛ زيرا به محض ارتكاب گناه، خواه ناخواه در نفس اثر ميگذارد.
ملاصدرا در اين باره مينگارد:
فَاعلَم أّنَ لِكُلّ عَمَلٍ مٍنَ الأعمَال البَدَنيّه تَأثيراً فِي الّنَفس ... لِكُلِّ عَمَلٍ مِنَ الأعمَالِ الّسَيِّئَه قَدراً مُعَيَّناً مِنَ الّتَأثير فِي إظلامِ جَوهَرِ الّنَفس و تَكثِيفِها و تَكدِيرِها؛(2)
بدانكه هر عملِ بدني تأثيري در نفس دارد... هر كار ناپسند، تأثير معيني در تاريكي، آلودگي و تيرگي گوهر نفس دارد.
بنابراين، روشن ميشود افزون بر آنكه عمل، در نفس اثر ميگذارد، نيز در جايي جداي از نفس - كه نامه عمل باشد - ثبت ميگردد.
مؤيد اين مطلب حديثي است كه حَفْص، از امام صادق (عليه السلام) نقل ميكند كه فرمود:
مَا مِنْ مُؤْمِنٍ يُذْنِبُ ذَنْباً إِلّاَ أّجَلَهُ اللهُ عَزَّوَجَلَّ سَبْعَ سَاعَاتٍ مِنَ الّنَهَارِ فَإِنْ هُوَ تَابَ، لَمْ يُكْتَبْ عَلَيْهِ شَيْءٌ وَ إِنْ هُوَ لَمْ يَفْعَلْ، كَتَبَ اللهُ عَلَيْهِ سَيِّئَه.
فَأتَاهُ عَبَّادٌ الْبَصْرِيُّ فَقَالَ لَهُ: بَلَغَنَا أّنَكَ قُلْتَ: مَا مِنْ عَبْدٍ يُذْنِبُ ذَنْباً إِلّاَ أّجَلَهُ اللهُ عَزَّوَجَلَّ سَبْعَ سَاعَاتٍ مِنَ الّنَهَارِ!
فَقَالَ: لَيْسَ هَكَذَا قُلْتُ وَلَكِنِّي قُلْتُ مَا مِنْ مُؤْمِنٍ، وَكَذَلِكَ كَانَ قَوْلِي؛(1)
هر مؤمني گناهي مرتكب شود، خداي تعالي هفت ساعت از روز به او مهلت ميدهد. اگر توبه كرد، در نامه او چيزي نوشته نميشود وگرنه، گناهي در نامهاش نوشته شود.
عبّاد بصري نزد امام (عليه السلام) آمد و گفت: شنيده ام كه فرموده ايد: هر كس گناهي مرتكب شود، خداي تعالي هفت ساعت از روز به او مهلت ميدهد!
امام (عليه السلام) فرمود: چنين نگفته ام؛ بلكه گفته ام: هر مؤمني.
در اين روايت، بين ثبتِ گناه در نامه عملِ مؤمن و غير مؤمن فرق گذاشته شده است، حال آنكه از لحاظ اثر گذاري عمل در نفس، ظاهراً چنين فرقي وجود ندارد؛ چنانچه ملاصدرا، در عبارتي كه از ايشان نقل شد (أّنَ لِكُلّ عَمَلٍ مٍنَ الأعمَال البَدَنيّه تَأثيراً فِي الّنَفس) به چنين فرقي قائل نشده است.
پس بايد پذيرفت كه اعمال - وراي وجود انسان و نفس او - در نامه عمل، ثبت و بايگاني ميگردد.
امام صادق (عليه السلام) فرمود:
1) . كافي2: 439 ؛ وسائل الشيعه 16: 66 ؛ بحارالأنوار 6 : 38.
كُلُّ أّمَه يُحاسِبُها إمامُ زَمانها، و يَعرِفُ الأئّمَه أولياءَهُم و أعداءَهُم بِسيماهُم وهُوَ قَولُهُ تعالى: { وَ عَلَى الأعْرافِ رِجالٌ } (1)وَ هُمُ الأئّمَه { يَعْرِفُونَ كُلّاَ بِسِيماهُمْ } (2)فَيُعطُونَ أولياءَهُم كِتابَهُم بِيَمِينِهِم فَيَمُرُّونَ إلَى الجَنَّه بِلا حِسابٍ ويُعطُونَ أعداءَهُم كِتابَهُم بِشِمالِهِم فَيَمُرُّونَ إلَى النّار بِلا حِسابٍ.
فَإذا نَظَر أولياؤُهُم في كِتابِهِم يَقُولُون لإخوانِهِم:
{ هاؤُمُ اقْرَؤُا كِتابِيَه * إِنِّي ظَنَنْتُ أّنِي مُلاقٍ حِسابِيَه * فَهُوَ في عيشَه راضِيَه } (3). (4)
امام زمان هر امتي، حسابرس آن امت است. امامان پيروان و دشمنان خود را از چهرههاشان ميشناسند و اين سخن خداست كه ميفرمايد: «و بر اعراف، مردانى هستند» و ايشان ائمهاند «كه هريك [از آن دو دسته] را از سيمايشان مىشناسند» پس نامه دوستان را به دست راست شان ميدهند و ايشان بدون حساب وارد بهشت ميشوند و نامه دشمنان را به دست چپ شان ميدهند و ايشان بدون حساب وارد دوزخ ميگردند.
پس چون دوستانشان در نامه خود نظر كنند به برادران خود گويند:
«بياييد كتابم را بخوانيد! من يقين داشتم كه به حساب خود مىرسم» پس [از حسابرسي] وي در زندگى (كاملًا) رضايتبخش به سر خواهد برد.
پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) فرمود: خداي تعالي در قيامت نسبت به بنده مؤمن ميفرمايد:
يا جَبرئيل، إنطَلِق بِعَبدِي فَأرِهِ كِرامَتي! فَيَخرُجُ مِن عِند الله قَد أخَذَ كِتابَهُ بِيَمِينِهِ فَيَدحُو بِهِ مَدَّ البَصَر، فَيَبسُطُ صَحِيفَتُهُ لِلمؤمنين والمُؤمنات، وَهُوَ
{ هاؤُمُ اقْرَؤُا كِتابِيَه * إِنِّي ظَنَنْتُ أّنِي مُلاقٍ حِسابِيَه * فَهُوَ في عيشَه راضِيَه } (1). (2)
اي جبرئيل، بندهام را ببر و كرامتم را به او نشان ده! پس از محضر خدا بيرون ميآيد درحاليكه نامهاش را به دست راست گرفته است، پس زمين به اندازه ديد چشم، ميگسترد، آنگاه نامه عملش براي مردان و زنان مؤمن گشوده و پهن ميشود و اين همان است كه ميگويد:
«بياييد و كتابم را بخوانيد. من يقين داشتم كه به حساب خود مىرسم» پس او در زندگى (كاملاً) رضايتبخش به سر خواهد برد.
تعبير «فَيَبسُطُ صَحِيفَتُهُ» (نامه عملش گشوده و پهن شود) فقط با تحقق خارجي نامه عمل سازگار است؛ زيرا پهن شدن صفحه نفس براي ديگران، تصور درستي ندارد، مگر اينكه دست به توجيه برده شود، ليكن با وجود ادله متعدد بر تحقق خارجي نامه عمل، نيازي به توجيه - كه دليلي بر آن نداريم - نيست.
چنانچه اين تعبير كه { هاؤُمُ اقْرَؤُا كِتابِيَه } (بياييد كتابم را بخوانيد) صراحت در تحقق خارجي نامه عمل دارد؛ زيرا دعوت به خواندن صفحه نفس - جز به تكلّف - معناي معقولي ندارد.
امام صادق (عليه السلام) فرمود:
إِذَا أكْثَرَ الْعَبْدُ مِنَ الاسْتِغْفَارِ رُفِعَتْ صَحِيفَتُهُ وَ هِيَ تَتَلألاُ؛(3)
هرگاه بنده، زياد استغفار كند، نامهاش درخشان بالا رود.
امام صادق (عليه السلام) ميفرمايد:
إِنَّهُ يُؤْتَى بِالْمُؤْمِنِ الْمُذْنِبِ يَوْمَ الْقِيَامَه حَتَّى يُوقَفَ بَيْنَ يَدَيِ اللهِ عَزَّوَجَلَّ فَيَكُونُ هُوَ اّلَذِي يَلِي حِسَابَهُ؛ فَيُوقِفُهُ عَلَى سَيِّئَاتِهِ شَيْئاً شَيْئاً فَيَقُولُ: عَمِلْتَ كَذَا فِي يَوْمِ كَذَا فِي سَاعَه كَذَا! فَيَقُولُ: أعْرِفُ يَا رَبِّ (قَالَ: حَتَّى يُوقِفَهُ عَلَى سَيِّئَاتِهِ كُلِّهَا كُلَّ ذَلِكَ، يَقُولُ: أعْرِفُ) فَيَقُولُ: سَتَرْتُهَا عَلَيْكَ فِي الّدُنْيَا وَأغْفِرُهَا لَكَ الْيَوْمَ، أبْدِلُوهَا لِعَبْدِي حَسَنَاتٍ.
قَالَ: فَتُرْفَعُ صَحِيفَتُهُ لِلّنَاسِ، فَيَقُولُونَ: سُبْحَانَ اللهِ أ مَا كَانَتْ لِهَذَا الْعَبْدِ سَيِّئَه وَاحِدَه؟! وَهُوَ قَوْلُ اللهِ عَزَّوَجَلَّ:
{ فَاُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ } (1). (2)
مؤمن گنهكار را روز قيامت به پيشگاه پروردگار مىآورند، او خود عهدهدار حساب مؤمن مىشود؛ بر يكايك اعمال زشت او را واقف ميكند كه در فلان روز و فلان ساعت چنين كردى! ميگويد:
ميدانم خدايا (تا اينكه تمام گناهانش را ذكر مينمايد و او اعتراف ميكند) خداوند ميفرمايد:
در دنيا اين گناهان را بر تو پوشاندم و امروز آنها را ميبخشم، گناهان اين بنده ما را تبديل به ثواب كنيد.
نامه عملش را در معرض ديد مردم برافرازند، آنان با شگفتي ميگويند:
سبحان الله! آيا اين شخص يك گناه هم نداشته است؟! او اين همان سخن خدا است كه ميفرمايد:
«بديهايشان را به نيكيها تبديل مىكند».
پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) ميفرمايد:
يُؤْتَى بأحَدٍ يَوْمَ الْقِيَامَه، يُوقَفُ بَيْنَ يَدَيِ اللهِ وَيُدْفَعُ إِلَيْهِ كِتَابُهُ، فَلايَرَى حَسَنَاتِهِ! فَيَقُولُ: إِلَهِي لَيْسَ هَذَا كِتَابِي، فَإِنِّي لا أرَى فِيهَا طَاعَتِي.
فَيُقَالُ لَهُ: إِنَّ رَبَّكَ لايَضِلُّ وَ لايَنْسَى، ذَهَبَ عَمَلُكَ بِاغْتِيَابِ الّنَاسِ! ثُمَّ يُؤْتَى بِآخَرَ وَ يُدْفَعُ إِلَيْهِ كِتَابُهُ، فَيَرَى فِيهَا طَاعَاتٍ كَثِيرَه، فَيَقُولُ: إِلَهِي مَا هَذَا كِتَابِي! فَإِنِّي مَا عَمِلْتُ هَذِهِ الّطَاعَاتِ.
فَيُقَالُ: لأّنَ فُلاناً اغْتَابَكَ، فَدُفِعَتْ حَسَنَاتُهُ إِلَيْك؛(1)
روز قيامت فردى را مىآورند و او را در برابر خداوند نگاه مىدارند و نامه عملش را به او مىدهند. او حسنات خود را در آن نمىبيند، مىگويد:
خدايا اين نامه عمل من نيست؛ زيرا من طاعات خود را در آن نمىبينم!
به او گفته مىشود: پروردگار تو به اشتباه نميافتد و چيزى را فراموش نمىكند، عملِ تو - به خاطر غيبت از مردم - از بين رفت.
سپس ديگرى را مىآورند و نامه عملش را به او مىدهند، در آن طاعتهاى فراوانى مىبيند، مىگويد:
خدايا اين نامه عمل من نيست! من اين طاعتها را نداشتهام!
به او مىگويند: چون فلان شخص، غيبت تو را كرد، حسناتش به تو داده شد.
با توجه به آنچه گذشت، ميتوان گفت: عناوين فوق كه در روايات متعدد آمده است، هر يك به نحوي ظهور - بلكه صراحت - در غيريت و دوئيت نامه عمل با لوح نفس دارد و بيانگر تحقق خارجي نامه عمل است.
باري، آنچه در قرآن و احاديث از آن سخن به ميان آمده است، باز شدن پرونده يكايك افراد در روز قيامت است.
1) . جامع الأخبار: 147؛ مستدرك الوسائل 9: 121؛ بحارالأنوار 72: 259.
ظاهر اين تعابير از وجود پرونده واقعي (كه وجود خارجي دارد و به وسيله فرشتگان «كرام الكاتبين» نگارش مييابد) خبر ميدهد كه دليلي براي توجيه اين ظواهر نداريم و هيچ مشكل عقلي در پذيرش اين مطلب وجود ندارد.
گرچه ملاكِ درستي يك مطلب، بيان دليل، سند متقن و دلالت آيات و روايات است نه گفتار غير معصوم، ليكن كلامِ بزرگان ميتواند مؤيد مطلب باشد.
شيخ صدوق، تحت عنوان «الاعتقاد فيما يكتب على العبد» مينگارد:
إعتِقادُنا فِي ذَلك انّه مَا مِن عَبدٍ إلّاَ وَ لَهُ مَلَكانِ مُوكّلانِ بِهِ يَكتُبانِ عَلَيهِ جَمِيعَ أعمَالِه؛ وَ مَن هَمَّ بِحَسَنَه و لَم يَعمَلهَا كُتِبَ لَهُ حَسَنَه، فَإن عَمِلَهَا كُتِبَ لَهُ عَشرُ حَسنات؛ وَ إن هَمَّ بِسيّئه لَم تُكتَب عَلَيهِ حَتّى يَعمَلها، فَإن عَمِلَها كُتِبَ عَلَيهِ سَيّئَه واحدَه؛ وَ المَلَكانِ يَكتُبانِ عَلَى العَبدِ كُلَّ شَيء حَتّى الّنَفخ فِي الّرَماد؛(1)
اعتقاد ما در باب نوشتن اعمال اين است كه هيچ بندهاي نيست مگر آنكه دو مَلَك موكلاند كه تمام اعمالش را بنويسند. پس هركس قصد عمل خيرى كند يك حسنه برايش نوشته شود و اگر به انجام رساند، ده حسنه مكتوب گردد؛ و اگر قصد بدى نمايد بر او نوشته نميشود تا آن عمل از او سرزند، و چون مرتكب شود، همان يكى بر او نوشته گردد؛ و آن دو ملك، هر چيزى - حتى دميدن در خاكستر - را بر بنده مينويسند.
ايشان- بدون توجيه- اعتقاد خود به نامه عمل را مطابق ظواهر وحياني بيان ميدارد.
شيخ طوسي، در تفسير تبيان ميگويد:
1) . اعتقادات الإمامية و تصحيح الاعتقاد 1: 68 .
وَالّصُحُفُ جَمعُ صَحِيفَه وَهِيَ الّصَحِيفَه اّلَتي فيها أعمالُ الخَلقِ مِن طاعَه وَ مَعصِيه. فَتَنشُرُ عَلَيهِ لِيَقِفَ كُلُّ انسانٍ عَلَى ما يَستَحِقُّه؛(1)
صحيفه - كه جمعش صُحُف باشد - مكتوبي است كه طاعت و معصيت بندگان در آن ثبت ميباشد. پس براي انسان گشوده ميشود تا بدانچه سزامند است آگاهي يابد.
در جايي ديگر ميگويد:
جَعَلَ اللهُ تعالى إعطاءَ الكِتابِ بِاليَمين مِن عَلامَه الّرِضا وَالخَلاص، وأّنَ مَن أعطِي كِتابُهُ بِاليَمين تَمَكَّنَ مِن قَراءَتِهِ وَ سَهَّلَ لَهُ ذلك، وَ كان فَحواهُ أّنَ مَن أعطِي كِتابُهُ بِشِمالِهِ أو وَراءَ ظَهرِهِ، فَإّنَه لايَقدِرُ عَلَى قَراءَه كِتابِهِ... لِما يَراهُ مِنَ المَعاصي المُوبِقات؛(2)
خداي تعالي، دادنِ كتاب به دست راست را نشانه رضايتمندي و نجات قرار داد. كسي كه كتابش به دست راستش داده شد، توان خواندنش را دارد و خواندن برايش آسان گردد.
مفهوم اين سخن آن است كه آنكه نامهاش را به دست چپ يا از پشت سر گرفت، توان خواندن آن را ندارد... به خاطر مشاهده گناهان مُهلك در آن.
شيخ طوسي در ذيل آيه { وَ إِذَا الّصُحُفُ نُشِرَتْ } (3)مينگارد:
يعني صُحُفَ الأعمالِ اّلَتي كَتَبَت المَلائكه فيها أعمَالَ أهلِهَا مِن خَيرٍ وَ شَرٍّ، تَنشُرُ لِيَقرَأها أصحابُهَا و لِتَظهَرَ الأعمالُ فَيُجازُوا بِحَسَبِها؛(4)
يعني نامههاي اعمال - كه فرشتگان، در آنها اعمالِ نيك و بد را نوشتهاند - گشوده ميشود تا صاحبانشان آنها را بخوانند و تا اينكه كردارها رو شود، پس طبق آنها جزا داده شوند.
و در ذيل آيه { فَمَنْ اُوتِيَ كِتابَهُ بِيَمِينِهِ } (1)مينويسد:
أي فَمَن أعطِيَ كِتابَ عَمَلِهِ اّلَذِي فِيهِ طاعاتُهُ وَثَوابُ أعمالِهِ بِيَمِينِهِ
{ فَاُولئِكَ يَقْرَؤُنَ كِتابَهُمْ } (2). (3)
يعني آنكه نامه عملش - كه طاعتها و پاداشهايش در آن است - به دست راستش داده شود «آنان كارنامه خود را مىخوانند».
و در ذيل آيه { وَ وُضِعَ الْكِتابُ } (4)ميگويد:
وَالمَعنَى: وَ وُضِعَت صَحائِفُ بَني آدم فِي أيديهم؛(5)
يعني: نامه عمل آدميان پيش رويشان نهاده ميشود.
•خواجه نصيرالدين طوسي
خواجه نصير، در فصل هشتم كتاب «آغاز و انجام» مينويسد:
قول و فعل، مادام كه در كون اصوات و حركات باشند، از بقا و ثبات بىنصيب باشند و چون به كون كتاب و تصوير آيند، باقى و ثابت شوند، و هر كه قولى بگويد يا فعلى بكند، اثرى از آن باقى بماند و به اين سبب، تكرار، اقتضاى اكتساب ملكه باشد كه با وجود آن ملكه، معاودت با آن قول يا آن فعل آسان بود؛ و اگر نه چنين بودى، هيچ كس علم و صناعت و حرفت نتوانستى آموخت و تأديب كودكان و تكميل ناقصان را فايده نبودى.
پس آن اثر - كه از افعال و اقوال با مردم باقى به ماند - به حقيقت به مثابه كتابت و تصوير آن افعال باشد و محل آن كتابتها و تصويرها [را] كتاب اقوال و صحيفه اعمال خوانند، كه اعمال و اقوال چون مشخص شود كتاب باشند... و كاتبان و مصورانِ آن مكتوبات و مصورات، كرام الكاتبين باشند. قومى كه بر يمين باشند، حسنات اهل يمين نويسند و قومى كه بر شمال باشند، سيئات اهل شمال نويسند... پس هركه مثقالِ ذره، نيكى كند يا بدى، آن نيكى و بدى در كتاب مكتوب و مصور شود.(1)
علامه مجلسي (رحمه الله) - كه نامه عمل را واقعيتي خارجي و غير از لوح نفس ميداند - اعتقاد به تحقق خارجي نامه عمل را به جمهور محققانِ اماميه نسبت ميدهد و تأويل آن به لوح نفس را مذمت ميكند و ميگويد:
قال بعضُ أربابِ التّأويل: كُلُّ ما يُدركه الإنسان بِحواّسِه يَرتَفِعُ مِنهُ أثرٌ إلى رُوحِه و يَجتَمِع في صَحيفه ذاتِه و خزانه مُدركاتِه و كذلك كُلُّ مِثقال ذرّه مِن خَير أو شّرٍ يَعملُه يَرى أثَرَهُ مَكتوباً ثَمَّه... فَالأفاعيلُ المُتَكّرِرَه و العقائدُ الرّاسخه في الّنُفوس هِي بِمنزله الّنُقوش الكِتابيّه فِي الألواح... و هذِهِ الألواح الّنَفيسه يُقال لَهاصَحائِفُ الأعمال وإليه الإشاره بِقَولِهسبحانه:
{ وَ إِذَا الّصُحُفُ نُشِرَت } (2)...
و لمّا لَم يُصّرِح بِنَفي ما حَقَّقَهُ جَماهير الإماميّه مِن أصحابِ اليقين، لا أدري أّنَها ثَبَتَت لَهُ في علّيين أو سجّين؛(3)
بعضي از اهل تأويل گفته است:
هرچه انسان با حواسش درك ميكند، در روح اثر ميگذارد و در لوح نفس و گنجينه مدركاتش گرد ميآيد؛ و نيز هر نيك و بدي كه انجام دهد اثرش را در نفس خود مكتوب مييابد... پس كردارهاي پي در پي و اعتقاداتِ راسخ در نفس به منزله نقش و نگار بر صفحه نفس است... و به اين صفحات نفس، نامههاي عمل گويند. سخن خداي تعالي به همين مطلب اشاره دارد كه ميفرمايد: «و آن گاه كه نامهها را بگشايند»... .
و چون تأويل كننده، به نفي آنچه جمهور اهل يقين از اماميه تحقيق كردهاند، تصريح نكرده است، نميدانم كه تأويلات او در عليين برايش ثبت شده است يا در سجين!
ذيل آيه { يَاوَيْلَتَنَا مَا لِهذَا الْكِتَابِ لايُغَادِرُ صَغِيرَه وَلا كَبِيرَه إِلّاَ أحْصَاهَا } (1)(وي، در واي بر ما از اين كتاب! هيچ كوچك و بزرگي را فرو نگذاشته جز اينكه شمرده است) ميگويد:
وَ المُرادُ بِالكِتابِ هُنا صَحِيفَه العَمَلِ اّلَتي تُعطَى لِلإنسان غَداً بِيَمِينِهِ أم بِشِمالِه؛(2)
مراد از كتاب در اينجا، نامه عمل است كه فرداي قيامت به دست راست يا چپ انسان داده ميشود.
چنانچه ملاحظه ميشود، ايشان بيآنكه به توجيه دستيازد، ظاهر آيه را ميپذيرد.
مرحوم آيت الله طيب در تفسير اطيبالبيان مينگارد:
از ضروريات دين و صريح آيات شريفه قرآن، نامه عمل است كه ملائكه موكلين به اين مينويسند، چه اعمال و اقوال خوب آنها را رقيب مينويسد و
مراقب هستند، و بد آنها را عتيد ثبت مىكند و اين نامه [را] فرداى قيامت به دست صاحبش ميدهند؛ مؤمنين و صلحا به دست راست و فساق و فجار به دست چپ، و بعضى طوق گردن و بعضى از عقب سر، چنانچه آيات مشحون به اينهاست. (1)
آيت الله سبحاني نيز در مبحث گواهان اخروي، گواهان روز قيامت را به دو دسته خارجي و داخلي تقسيم ميكند و نامه عمل را نهمين گواه خارجي معرفي ميكند.(2)
بنابراين، ايشان نامه عمل را حقيقتي خارجي و جدا از لوح نفس انسان ميشمارد.
با وجود اين عبارات روشن، برخي از عالمان - كه مشرب عرفاني يا فلسفي داشتهاند - با تأويل ظواهر وحياني، نامه عمل را به لوح نفس توجيه كردهاند، درحاليكه اين تأويلات بيدليل، از پشتوانه علمي و وحياني تهي است.
در تفسير عبدالرزاق كاشاني - منسوب به ابن عربي - ميخوانيم:
{ إِذْ يَتَلَقَّى الْمُتَلَقِّيانِ... } (3)...والمَتَلقّي القاعِد عَنِ اليمين هُو القُوَّه العاقله العَمَليّه المُنتَقَشَه بِصُوَرِ الأعمال الخَيريّه المُرتَسَمه بِالأقوال الحَسَنه الصّائبه، وإنّما قَعَد عَن يَمينه لأنّ اليَمين هي الجِهَه القَوّيه الشّريفه المُباركه وهي جِهَه الّنَفس اّلَتي تَلِي الحَقّ. والمُتَلَقّي القاعد عَن الشّمال هو القُوَّه المُتَخَيَّله الّتي تُنتَقَش بِصُوَرِ الأعمال البَشَريّه البَهيميّه و السَبُعيّه و الآراء الشّيطانيّه الوَهميّه و الأقوال الخَبيثه الفاسده؛(4)
«آنگاه كه دو [فرشته] دريافتكننده، اعمال او را دريافت مىدارند» ...دريافت كننده سمت راست، قوه عاقله عمليه است كه با صُوَر اعمالِ خير، منقوش و با
گفتار نيك و درست مكتوب است، و سرّ وجود اين قوه در سمت راست، اين است كه سمت راست، جهت قوي، شريف، مبارك و جهتِ حق گراي نفس است. و دريافت كننده سمت چپ، قوه متخيله است كه با صُوَر حيواني و درنده خويي اعمال بشر و انديشههاي وهمي شيطاني و گفتار ناروا و فاسد منقوش است.
تأويل { الْمُتَلَقِّيانِ } (دو فرشته) به دو قوه نفس، و تأويل دريافتهاي آن دو، به صُوَر منقوش در قواي نفس، سخني بي پايه و بي پشتوانه علمي وحياني است و به نظر ميرسد از مصاديق تفسير به رأي باشد.
در جاي ديگر مينگارد:
{ وَ وُضِعَ الْكِتَابُ } (1)... يَقُولُونَ ... { مَا لِهذَا الْكِتَابِ لايُغَادِرُ صَغِيرَه وَ لاكَبِيرَه إِلّاَ أحْصَاهَا } (2)لِكَونِ آثارِ حَركاتِهم و أعمالِهم كُلّها باقيه في نُفُوسِهم صَغيره كانت أو كبيره، ثابته في ألواح الّنُفُوس الفَلَكيّه أيضاً؛(3)
«و كارنامه [عمل شما در ميان] نهاده مىشود»... مىگويند... «اين چه نامهاى است كه هيچ [كار] كوچك و بزرگى را فرو نگذاشته، جز اينكه همه را به حساب آورده است» چون تمام آثارِ حركات و اعمال شان - چه كوچك چه بزرگ - در نفوس شان باقي، و در الواح نفوس فلكيه نيز ثبت است.
باقي بودن آثارِ اعمال در نفسِ انسان، منافاتي با نامه عمل خارجي ندارد.
اما اينكه ميگويد: «ثابته في ألواح الّنُفُوس الفَلَكيّه أيضاً» مشكل را دو چندان ميكند؛ زيرا: اولاً: اعتقاد به نفوس فلكيه، فرضيه اي وهمي است - كه بطلان آن ثابت شده است - و هيچ پشتوانه علمي ندارد. ثانياً: آيا نامه عمل تحقق خارجي - جداي از
نفوس فلكيه - دارد يا نه؟ به نظر ميرسد، به باور اين مفسر، جداي از نفس انسان و نفوس فلكيه، چيزي به نام نامه اعمال وجود ندارد.
به هرصورت، با وجود ظواهر و نصوص وحياني بر تحقق خارجي نامه عمل، تأويلاتي اين چنين - كه فاقد پشتوانه وحياني است - هيچ توجيهي ندارد.
•نظر ملاصدرا
ملاصدرا در اَسفار با توجه به مبانياي كه آنها را محكم و استوار ميداند، ظواهر دلايل قرآني و حديثي را تأويل ميبرد و بر اين باور است كه نامه عمل، وجود خارجي ندارد و هرچه هست در نفس خود آدمي است، وي ميگويد:
فإّنَ مَن فَعَلَ مِثقالَ ذَرَّه مِنَ الخَيرِ أو الّشَرِّ فِي الّدُنيا، يَرَي أثَرَ ذَلكَ مَكتُوباً فِي صَحِيفَه نَفسِهِ أو صَحِيفَه أرفَع مِن نَفسِهِ كما قال تعالي:
{ فىِ صحُفٍ مُّكَرَّمَه * مَّرْفُوعَه مُّطَهَّرَه * بِأيْدِى سَفَرَه * كِرَامِ بَرَرَه } (1)
وإذا قامَتِ القيامه و حانَ وقتُ أن يَقَعَ بصرُهُ إلي وجه ذاته - لِفراغِه عن شواغل هذه الحياه الدنيا و ما يُورده الحواس - و يَلْتَفِتَ إلي صفحه باطنه و لَوح ضَميره و هو المراد بقوله تعالي: { وَإِذَا الّصُحُفُ نُشِرَت }(2)فَمَن كان في غفله عن أحوال نفسه وحساب سيّئاته و حسناته، يقول عند كشف غطائه و حضور ذاته ومطالعه صفحه كتابه: { ما لِهذَا الْكِتابِ لايُغادِرُ صَغيرَه وَ لا كَبيرَه إِلّاَ أحْصاها وَ وَجَدُوا ما عَمِلُوا حاضِراً وَ لايَظْلِمُ رَبُّكَ أحَداً } (3). (4)
البته هركه در دنيا كمترين نيكي يا بدي انجام داده باشد، اثرش را در صفحه نفس يا در صفحه برتر از نفسش مكتوب خواهد ديد.
همچنانكه خداي متعال ميفرمايد: «در صحيفههايى مُكرّم، والا و پاكيزه، به دست فرشتگانى، ارجمند و نيكوكار».
و آنگاه كه قيامت به پا شود و زمانِ توجه آدمي - بر اثر رهايي نفس از شواغل دنيوي - به حقيقت ذاتش فرارسد، و انسان به صفحه درون و لوح نهانش بنگرد، و همين است مراد خداوند از كلامش كه ميفرمايد: «و آنگاه كه نامهها گشوده شود» پس آن روز هركه از احوال و حساب گناهان و نيكيهاي خود در غفلت به سر برد، پس از برطرف شدن حجابها و حضور ذاتش و مطالعه پرونده عملش، خواهد گفت:
«اين چه كتابى است كه هيچ عمل كوچك و بزرگى را فرونگذاشته مگر اينكه آن را شمرده است؟! و همه اعمال خود را حاضر بيايند و پروردگارت به هيچ كس ستم نمىكند».
در نگرش ملاصدرا، ملكات خوب يا ملكات بد (فضايل و رذايل) در نفوس جاي دارد و مراد از پرونده اعمال انسان، چيزي جز ثبوتِ صفات و ملكات در نفس آدمي نيست.
مرحوم سبزواري نيز در حاشيه اسفار مينويسد:
المراد بطائره صحيفه عمله وهي نفسه؛
مراد از طائر انسان، نامه عمل او - كه نفس اوست - ميباشد.
آقاي حسنزاده آملي در شرح عبارت خواجه نصير طوسي در فصل هشتم كتاب «آغاز و انجام» مينگارد:
صحيفه نفس، صحيفه اعمال است چه اين صحيفه از اعمال ساخته شده است، اين صحيفه همان كتاب ذات تو است كه { لايُغَادِرُ صَغِيرَه وَلاَ كَبِيرَه إِلّاَ أحْصَاهَا } (1). (2)
اشكال سخن ملاصدرا در اين نيست كه ميگويد كارهاي خوب و بد در خود نفس انسان نقش ميبندد و ملكات خوب و بد را به وجود ميآورد، بلكه اشكال كلام ايشان و پيروانش در اين است كه صفحه نفس را همان نامه عملِ معهود در لسان آيات و روايات ميدانند. به عبارت ديگر، غيريت و دوئيت لوح نفس با نامه عمل را انكار ميكنند.
ملاصدرا در عبارتي ديگر، در اسفار چنين ميگويد:
وهَذه القُلُوب والأرواح يُقال لَها في لِسان الّشَريعه صَحائِفُ الأعمال؛(1)
در لسان شرع، به قلبها و روحها، نامههاي اَعمال گفته ميشود.
بنابراين، صدرا معتقد است نامههاي اعمال - كه در لسان شريعت وارد شده - چيزي جز ارواح و نفوس انسانها نيست.
در دانشنامه امام علي (عليه السلام) ميخوانيم:
درباره حقيقت اين «كتاب» ميان دانشمندان كلام و فلسفه اختلاف است. برخي آن را همان نفس و روح آدمي ميدانند كه آثار افكار و اعمال خوب و بد در آن ثبت است و تا در اين دنيا هستيم به دليل سرگرميهاي مادي، از ديدن و خواندن آنها غافليم؛ ولي هنگامي كه مُرديم و پردهها كنار رفت و چشمِ تيزبين ما گشوده شد، كتاب نفسمان را به روشني خواهيم ديد... صدرالمتألهين اين نظر را ميپسندد.(2)
در «فرهنگ معارف اسلامي» آمده است:
صدرالدين گويد: افعال هر كس در صحيفه خيال منفصل او منعكس شده و ثابت ميمانند و در آخرت، وجود تجسّمى خارجى پيدا ميكنند و هر فردى افعال و اعمال خود را مشاهده ميكند.(3)
در باور ملاصدرا، آنچه در لسان شريعت و مدارك وحياني به نام ملك و شيطان ياد شده است، چيزي جز همان ملكات نفساني نيست، وي در اين مورد ميگويد:
وهذه الهَيئه الرّاسخه لِلّنَفس المُتَمَثِّله لَها يوم القيامه هِي اّلَتي تُسّمَى في عُرفِ الحِكمه بِالمَلَكَه و فَي لِسانِ الّشَريعه بِالمَلَك وَ الّشَيطان في جانِبَي الخَير والّشَر؛(1)
و اين هيئتهاي راسخ در نفس - كه روز قيامت متمثل ميشود - در عرف فلسفه، مَلَكه و در لسان شرع، مَلَك و شيطان (در دوجانب خير و شر) ناميده ميشود.
به نظر ميرسد صدرا، مَلَكات خوبِ راسخ در نفس را «مَلَك» مينامد و ملكات بدِ راسخ در نفس را «شيطان» نام ميگذارد.
واضح است كه اين گونه توجيهات، بدون دليل و شاهد است و درجاي خود ثابت شده كه توجيه و تأويل ظواهر آيات و روايات، بيمحذور عقلي وجهي ندارد و اين گونه توجيهات اگر ادامه يابد چيزي به نام شريعت باقي نميماند.
سخن علامه مجلسي (رحمه الله) بسي بجاست كه ميگويد:
تأويلُ ظواهِرِ الأخبار بمَحْضِ الإستبعاد بعيدٌ عن الرّشاد؛(2)
تأويل ظواهر اخبار، به صرف اينكه بعيد به نظر ميرسد [و براي انسان به سادگي قابل فهم و درك نميباشد] از راه درست و شيوه حق به دور است.
باري، تأويل ناصواب مرحوم صدرا از ظواهر قرآني و حديثي، انكار ناشدني است.
و همگي روز رستاخيز، تك و تنها نزد او حاضر ميشوند.
سوره مريم (19) آيه 95
آيات فراواني در قرآن تصريح به معاد جسماني عنصري دارد و ليكن ملاصدرا برخي از آيات را در راستاي اثبات تجرّد نفس و وابستگي بدن محشور در قيامت به نفس تفسير ميكند.(1)
... و أما الأبدان الاُخروية - المناسبة لأخلاق النفوس - فهي ليست مواّدٌ لتلك النفوس حاملة لقُوَّة كمالاتها و هيئآتها، بل هي أشباحٌ ظِلِّيّة و قوالبُ مثالية وجودها للنفس كوجود الظّل من ذي الظّل؛ إذ هي حاصلة من تلك النفوس بمُجَرَّد جهاتٍ فاعلية و حيثيّات إيجابية (لا بحسب جهات قابلية و حركات مادية) و كّلُ ما يَحْصُلُ مِنَ النفس بِحَسَبِ الجهات الفاعلية والهيئات النفسانية، فذلك الشيء لا يكون مادةً لها ولا بدناً كهذا البدن - الذي يَتَعَلَّقُ به النفس تعلق التدبير و التحريك - بل يكون مِنَ اللازم لها؛ و وجوده منها وجود الظلّ مِن ذي الظل... (الأسفارالأربعة9: 19) .
نقد نظريه ملاصدرا درباره معاد جسماني و مباني آن، نيازمند بحث مستقلي ميباشد.(2)در بحث ذيل، بيان ميداريم آياتي كه ملاصدرا به آن استناد يا استشهاد كرده است هيچگونه دلالتي بر مدّعاي ايشان ندارد و اينكه براساس آيات و روايات، روح انسان - خواه مجرد باشد يا نباشد - با همين بدن عنصري مادي، برانگيخته ميشود.1) . فإن قلت: النصوصُ القرآنية دالةٌ على أّنَ البدن الأخروي لكّلِ إنسان هو بعينه هذا البدن الدنياوي له! قلنا: نعم ، و لكن من حيثُ الصورة لا مِن حيثُ المادة... (الأسفارالأربعة 9 : 31 - 32) .
2) . در اين زمينه مراجعه نمائيد به: بيان الفرقان في معاد القرآن (جلد سوم) ، اثر علامه شيخ مجتبي قزويني؛ ميزان المطالب: 340 - 396 اثر آيت الله ميرزا جواد آقا تهراني؛ معاد از ديدگاه قرآن، حديث، فلسفه، تاليف مرحوم رباني نقابي؛ بحثي پيرامون مسالهاي از معاد، در محضر استاد جوادي آملي و استاد سيد جعفر سيّدان.
خداوند متعال ميفرمايد:
{ وَ كُلُّهُمْ ءَاتِيهِ يَوْمَ الْقِيَامَه فَرْدًا } ؛(1)
و همهشان - در روز قيامت - تنها، پيش او آيند.
بيشتر عالمان بر اين باورند كه { فَرْدًا } در اين آيه، به معناي «تنها، بييار و ياور، بدون اموال و اولاد و عشيره» است ليكن برخي آن را به معناي «مجرّد» در اصطلاح فلاسفه، پنداشتهاند؟
در «العين» ميخوانيم:
الفَرْدُ: ما كان وَحْدَه؛(2)
فرد، هرچيزي است كه تنها باشد.
در «مفردات» ميخوانيم:
الفَرْدُ: الذي لايختلط به غيره؛(3)
الفَرْد: چيزي است كه چيز ديگرى با آن نياميخته باشد.
در «لسان العرب» آمده است:
الفَرْدُ: الوَتْر، والجمع أفراد وفُرادَى؛(4)
فرد: يعني طاق (تك) و جمع آن «افراد» و «فرادي» است.
در «التحقيق» آمده است:
أنّ الفَرْد في قبال الّزَوْج، كما أنّ الواحد في قبال الإثنين؛(5)
فرد در برابر زوج است، چنانچه يك در برابر دو ميباشد.
كلمه { فَرْداً } به آيه فوق منحصر نيست. در موارد ديگري هم در قرآن كريم به كار رفته است، از جمله:
{ وَ نَرِثُهُ مَا يَقُولُ وَ يَأتِينَا فَرْدًا } ؛(1)
و آنچه را بر زبان ميآورد [مال و جاه و فرزند] از او به ارث ميبريم و نزد ما، تنها، ميآيد.
{ وَ زَكَرِيَّا إِذْ نَادَى رَبَّهُ رَبّ لاتَذَرْنىِ فَرْدًا وَ أنتَ خَيرُ الْوَارِثِين } ؛(2)
و زكريا را [ياد كن] هنگامي كه پروردگارش را صدا زد [گفت]: پروردگارا، مرا تنها [بيفرزند] مگذار و تو بهترين ارث برندگاني.
{ وَلَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادى كَما خَلَقْناكُمْ أّوَلَ مَرَّه وَ تَرَكْتُمْ ما خَوَّلْناكُمْ وَراءَ ظُهُورِكُم... } ؛(3)
و همانگونه كه شما را نخستين بار آفريديم [اكنون] به تنهايي، پيش ما آمديد، و آنچه را به شما ارزاني داشتيم پشت سرتان نهاديد.
در اين آيات { فَرْداً } و { فُرادى } به همان معاني مذكور ميباشد.
•شيخ طوسي
و جميعهم يأتي الله يوم القيامه فرداً مفرداً، لا احد معه و لا ناصر له و لا اعوان لأّنَ كّلَ احد مشغول بنفسه لايهمّه هَمّ غيره؛(4)
و خداوند همه اينان را در روز قيامت تنهاي تنها ميآورد، بيآنكه كسي با او باشد و يار و ياوراني او را مدد رساند؛ چراكه هركسي به خود مشغول است و غم ديگران نميخورد.
•شيخ طَبْرسي
{ وَ كُلُّهُمْ ءَاتِيهِ يَوْمَ الْقِيَامَه فَرْدًا } أي كل واحد منهم يأتي المحشر و الموضع الذي لايملك الأمر فيه إلا الله فرداً وحيداً مفرداً ليس له مال و لا ولد و لا ناصر مشغولاً بنفسه لايهمّه همّ غيره؛(1)
...يعني هر يك از انسانها درحالي به محشر - و جايي كه هيچ كس مالك چيزي نيست و همه امور به دست خداست - وارد ميشود كه تنهاي تنهاست؛ بدون مال و فرزند و بييار و ياور ميباشد، فقط به خود و اندوه ديگران او را به خود مشغول نميدارد.
•ابوالفتوح رازي
و فرداى قيامت همه به پيش او آيند تنها، نه با ايشان مال باشد، نه فرزندان، نه لشكر، نه اتباع، همه اسير و ذليل و تنها آيند، و آنچه داشته باشند رها كرده و تنها به پيش خداى آيند.(2)
•ابوالمحاسن جرجاني
پيش وى آيند روز قيامت تنها، نه با ايشان مال باشد و نه فرزند و نه خَدَم و نه حَشَم، آنچه داشته باشند گذاشته؛ چنانكه گفت: { وَ لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادى كَما خَلَقْناكُمْ أّوَلَ مَرَّه } (3)نگر تا به آنچه دارى مغرور نگردى كه بس برنيايد كه گويند: مَرد، مُرد و آنچه كرد، بُرد و آنچه داشت، گذاشت.(4)
•علامه طباطبايي
والمراد بإتيانه له يوم القيامه فَرْداً، اتيانه يومئذ صفر الكف، لايملك شيئاً ممّا كان يملكه بحسب ظاهر النّظر في الدنيا... ؛(1)
مراد از تنها آمدن انسان روز قيامت - نزد خداي تعالي - دست خالي آمدن اوست؛ انسان چيزي از آنچه را به حسب ظاهر در دنيا مالك بود، در اختيار ندارد.
نظير همين معنا در تفسير كنزالدقائق،(2)تفسير شُبّر،(3)تفسير الكاشف،(4)آمده است.
بنابراين، واژه «فَرْداً» در آيه: { وَكُلُّهُمْ ءَاتِيهِ يَوْمَ الْقِيَامَه فَرْداً } (5)به معناي «تنها، بدون اموال، اولاد، عشيره، قبيله، شوكت و اسباب ظاهري» ميباشد.
ملاصدرا بر خلاف مشهور، واژه { فَرْداً } را به معناي «مُجرّداً» گرفته است. وي در اسرار الآيات مينويسد:
و قوله: { وَ كُلُّهُمْ آتِيهِ يَوْمَ الْقِيامَه فَرْداً } أي مجرداً عن الأجسام وعوارضها الماديه و أوضاعها الحسّيّه، بل عن إنياتهم و هويّاتهم المغايره للحق... .(6)
و نيز در اسفار گويد:
و في القرآن مِن الآيات ما تدل على أن أفراد البَشَر، يبعثون على صفه التّجرّد والفَرْدانيّه كقوله تعالى: { كُلُّهُمْ آتِيهِ يَوْمَ الْقِيامَه فَرْداً } ؛(7)
در قرآن آياتي است كه دلالت دارد انسانها با صفت تجرّد وفردانيت برانگيخته ميشوند؛مانند سخن خداي تعالي كه ميفرمايد:«روز قيامت همهشان تنها، سوى او خواهند آمد.»
يعني حشر در آنجا به معني حشر جسماني نيست و با بدن عنصري مادي صورت نميگيرد، بلكه حشر به صورت تجّرُد است. صدرا براي مدعاي خود، آيه مذكور را به عنوان شاهد ميآورد.
صدرا آيه را به گونهاي معنا ميكند كه مخالف بسياري از آيات ديگر است. قرآن تصريح دارد كه خداوند متعال همين استخوانهاي پوسيده را دوباره زنده ميكند.
{ أيَحْسَبُ الانسَانُ أّلَن نَجْمَعَ عِظَامَهُ بَلىَ قَادِرِينَ عَلىَ أننُّسَوِّىَ بَنَانَه } ؛(1)
آيا انسان مىپندارد كه هرگز [ريزه] استخوانهايش را گرد نخواهيم آورد؟! بلكه تواناييم كه [خطوط] سر انگشتانش را [يكا يك] درست [و بازسازى] كنيم.
{ وَضَرَبَ لَنَا مَثَلا وَنَسِىَ خَلْقَهُ قَالَ مَن يُحْىِ الْعِظَامَ وَهِىَ رَمِيمٌ* قُلْ يُحْيِيهَا اّلَذِى أنشَأهَا أّوَلَ مَرَّه وَهُوَ بِكلُ خَلْقٍ عَلِيم } ؛(2)
و براى ما مَثَلى آورد و آفرينش خود را فراموش كرد، گفت: «چه كسى اين استخوانها را كه چنين پوسيده است زندگى مىبخشد؟» بگو: همان كسى كه نخستينبار آن را پديد آورد، و او به هر[گونه] آفرينشى داناست.
و در روايتي آمده است كه شخصي استخوانهاي پوسيدهاي را در دست داشت.(3)خدمت پيامبر اسلام (صلي الله عليه و آله) آمد درحاليكه آنها را پودر ميكرد، از رسول خدا پرسيد: آيا خداوند همين استخوانها را زنده ميكند؟
خداوند در جواب فرمود:
{ قُلْ يُحْيِيهَا اّلَذِى أنشَأهَا أّوَلَ مَرَّه وَ هُوَ بِكلُ خَلْقٍ عَلِيم } ؛(1)
بگو: همان كسى كه نخستينبار آن را پديد آورد، و او به هر [گونه] آفرينشى داناست.(2)
باري، در قرآن كريم از حشر جسماني با همين جسد مادي، سخن به ميان آمده است. اما ملاصدرا در بحث معاد ميگويد: آنجا نفس انسان صورت مثالي ايجاد ميكند (مثل صورت مرآتي) و روح از آن صورت جدا نيست، بلكه بدنهاي اخروي بسان سايه، لوازم نفوس اخروياند.(3)
و حال آنكه صدرا خود اعتراف ميكند كه شماري از آيات با اين ديدگاه به صراحت، مخالفت دارد و براي حل اين اختلاف، دو وجه جمع، ذكر ميكند.(4)
افزون بر اين، هيچ ظهوري از آيات براي اثبات تفسيري كه ايشان ارائه ميدهد وجود ندارد، بلكه شواهدي از حديث و قرآن خلاف آن را مينماياند.
و بدين ترتيب تفسير صدرا - كه { فَرداً } را تجرّد ميپندارد - صحيح به نظر نميرسد.(5)
1) . سورة يس (36) آية 79.
2) . تفسير عياشي297:2 ؛ نورالثقلين4 : 394.
3) . نگاه كنيد به، اسفار اربعه 31:9 و 176.
4) . وجه جمع در ادامة بحث خواهد آمد.
5) . موجود مجرد بر فرض ثبوتش اگرچه به اعتبار اينكه عاري از تعدد و تركيب است، مصداق اكمل «فرد» ميباشد و لكن اين جهت، موجب ظهور يا انصراف لفظ فرد در اين معنا نميگردد. وانگهي در جاي خود ثابت شده كه انسان به هر درجه اي از كمال برسد به حدّ تجرّد اصطلاحي نميرسد؛ بنابراين افزون بر اينكه قرينه اي بر اراده مجرد از لفظ فرد وجود ندارد، قرائن عقلي و نقلي برخلاف آن يافت ميشود (رجوع كنيد به، ميزان المطالب 358 - 363، تنبيهات حول المبدا والمعاد: 211 - 240) .
ملاصدرا بر اين باور است كه ظاهر كتابهاي آسماني در برانگيخته شدن مردگان مختلف است و بايد به نحوي اين اختلاف را از بين برد. وي، ميگويد:
واعْلم أنّ الكُتُب الإلهيّه المنزله على الأنبياء (عليهم السلام) مُختلفه الظواهر في باب البَعث و القيامه و إن كانت بواطنها متّفقه الأصل و ذلك لِدقّه المطلب و غموضه كما مّرَ ذكره.
ففي التوراه اّنَ أهل الجنّه يمكثون في الجنّه خمسه عشر ألْف سنه ثّمَ يصيرون ملائكه، واّنَ أهل النّار يمكثون في الجحيم كذا أو أزيد ثُمَّ يصيرون شياطين. و في الإنجيل اّنَ النّاس يحشرون ملائكه لايطعمون و لايشربون و لاينامون و لايتوالدون.
و في القرآن من الآيات ما تدّلُ علي أّنَ افراد البشر يبعثون علي صفه التجّرُد و الفردانيّه كقوله تعالي:
{ كُلُّهُمْ آتِيهِ يَوْمَ الْقِيامَه فَرْداً } (1)و أنّ النّاس يحشرون كما خلقهم الله أول مرّه لقوله تعالى:
{ كَما بَدَأكُمْ تَعُودُون } (2)و في بعضها ما يدّلُ علي أّنَهم يكونون علي صفه التجّسُم كقوله تعالي:
{ يَوْمَ يُسْحَبُونَ فِي الّنَارِ عَلى وُجُوهِهِمْ }(3)و قوله تعالي: { يَوْمَ يُحْمى عَلَيْها فِي نارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوى بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ }(4)و كذلك سؤال ابراهيم عن الله تعالي:
{ رَبِّ أرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى } و الجواب بقوله تعالى:
{ فَخُذْ أرْبَعَه مِنَ الّطَيْرِ }(1)الآيه، و قول عزير كما حكي الله عنه:
{ أّنَى يُحْيِي هذِهِ اللهُ بَعْدَ مَوْتِها فَأماتَهُ اللهُ مِائَه عامٍ } (2)الآيه، و مكث أصحاب الكهف في النوم ثلاثمأه و تسع سنين و قول الله فيهم:
{ وَ كَذلِكَ أعْثَرْنا عَلَيْهِمْ لِيَعْلَمُوا أّنَ وَعْدَ اللهِ حَقٌّ }(3)فبعض هذه النصوص يدّلُ علي أّنَ المعاد للأرواح و بعضها علي أّنَه للأبدان؛(4)
كتابهاي الهي كه بر انبيا (عليهم السلام) نازل شدهاند، اگرچه باطن و حقيقتشان يكي است ولي در باب بعث و قيامت، ظواهري مختلف دارند. دليل اين اختلاف، دقت مطلب و پيچيدگي آن ميباشد.
در تورات آمده است كه أهل بهشت پانزده هزار سال در بهشت درنگ ميكنند و سپس فرشته ميشوند، و دوزخيان نيز در جهنّم به همين مقدار يا بيشتر درنگ ميكنند و سپس شيطان ميگردند.
در انجيل هم وارد شده است كه مردم، نخست به صورت ملائكه محشور ميشوندكه نه ميخورند ونه ميآشامند ونه ميخوابند ونه توليد نسل ميكنند.
در قرآن آياتي است كه دلالت دارد انسانها با صفت تجرّد وفردانيت برانگيخته ميشوند مانند سخن خدايتعالي كه ميفرمايد: «روز قيامت همهشان تنها، سوى او خواهند آمد» وهمچنين حشر مردم مثل خلقت اول آنها ميباشد، به دليل اين سخن خدا كه ميفرمايد: «همان گونه كه شما را پديد آورد [به سوى او] برمىگرديد.»
و بعضي از آيات قرآن دلالت بر حشر جسماني دارد؛ مانند سخن خداي تعالي كه ميفرمايد:
«روزى كه در آتش به رو كشيده مىشوند [و به آنان گفته مىشود:] لهيب آتش را بچشيد [و احساس كنيد]» و قول خدا كه ميفرمايد: «روزى كه آن [گنجينه]ها را در آتش دوزخ بگدازند، و پيشانى و پهلو و پشت آنان را با آنها داغ كنند» و نيز پرسش ابراهيم (عليه السلام) از خداي تعالي كه گفت:
«پروردگارا، به من نشان ده چگونه مردگان را زنده مىكنى؟» و جواب خداي متعال كه فرمود:
«پس، چهار پرنده برگير» و سخن عُزَير كه خداي تعالي حكايت ميكند كه گفت: «چگونه خداوند[اهلِ] اين[ويرانكده] را پس از مرگشان زنده مىكند؟».
پس خداوند، او را [به مدت] صد سال ميراند» و درنگ اصحاب كهف در خواب به مدت سيصد و نه سال و سخن خدا در مورد ايشان كه فرمود:
«و بدين گونه [مردم آن ديار را] بر حالشان آگاه ساختيم تا بدانند كه وعده خدا راست است» بعضي از اين نصوص، بر معاد روحاني و بعضي بر معاد جسماني دلالت دارد.
از آنجا كه در تورات و انجيل، تحريف راه يافته است، استناد به اين دو را نميتوان پذيرفت. بسا جاهايي كه به آنها استناد ميشود از همان موارد تحريف شده باشد.(1)
شيخ مفيد در شرح كلام صدوق در اعتقادات ميفرمايد:
وقول من يزعم أّنَ الجنّه بشراً يلتذّ بالتسبيح والتقديس من دون الأكل والشرب، قول شاذّ عن دين الاسلام، وهو مأخوذ من مذهب النصاري
1) . از آنجا كه صدرا آياتي را كه به روشني بر تجرّد انسان در قيامت دلالت كند نمييابد، به مواردي از تورات و انجيل دست مييازد، گرچه اين موارد نيز دلالت بر تجرد ندارند؛ چراكه ملائكه از مجردات نيستد، بلكه مانند ارواح، اجسام لطيف هستند؛ رجوع كنيد به تفسير آيه اول سوره فاطر (الْحَمْدُ للهِ فاطِرِ الّسَماواتِ وَالأرْضِ جاعِلِ الْمَلائِكَةِ رُسُلاً اُولي أجْنِحَةٍ مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ... (كه به عنوان شانزدهمين آيه اعتقادي بحث و بررسي خواهد شد.
الذين زعموا أّنَ المطيعين في الدنيا يصيرون في الجنّه ملائكه لايطعمون و لايشربون ولاينكحون؛(1)
و گفتار كسي كه گمان ميبرد، در بهشت انسانهايي هستند كه بدون خوردن و آشاميدن، فقط از تسبيح و تقديس لذّت ميبرند، از اسلام به دور است و از آئين نصارا - كه گمان ميكنند بندگان مطيع خدا، در بهشت به فرشتگاني تبديل شوند كه خوردن، نوشيدن و نكاح ندارند - گرفته شده است.
درباره استناد به قرآن ميگوييم:
صدرا { فَرْدًا } را به معناي «مُجّرَداً» ميگيرد و در نتيجه ميپندارد كه دو دسته از آيات با هم متناقضاند، و حال آن كه تناقضي وجود ندارد اين آيات با هم ناسازگاري ندارند تا نوبت به وجه جمع ميان آنها برسد.
صدرا به پنج مورد از آيات استناد ميكند كه همگي نصّ در معاد جسماني است و در مقابل آيه: { وَ كُلُّهُمْ آتِيهِ يَوْمَ الْقِيامَه فَرْداً } (2)و آيه: { كَما بَدَأكُمْ تَعُودُون } (3)را از آياتي ميشمارد كه گوياي معاد روحانياند، آنگاه ميگويد:
وقد جَلّ كلام الله وكُتُبه النّازله عَلي رُسُله، عن أنيشتمل علي التّناقض، و سنشير إلي وجه الموافقه؛(4)
كلام خدا و كتابهاي نازل شده از جانب او بر فرستادگانش، برتر از آن است كه حاوي تناقض باشد، ما به وجه جمع ميان آنها اشاره خواهيم كرد.
آنگاه به جمع بين آيات ميپردازد و مينگارد:
وأما بيان رفع التّناقض بين الآيات... فهو أنّ الأبدان الأخرويه متوسطه بين العالمين، جامعه للتّجرد و التّجسم مسلوب عنها كثير من لوازم هذه الأبدان الدنيويه؛ فإنّ البدن الأخروي كظل لازم للرّوح - وكحكايه ومثال له، بل هما متحدان في الوجود (بخلاف هذه الأبدان المستحيله الفاسده) وإنّ الدّار الآخره وأشجارها وأنهارها وغرفاتها ومساكنها و الأبدان التي فيها، كلّها صور إدراكيّه، وجودها عين مدركيتها و محسوسيتها... فالأبدان الأخرويه عين النّفوس بخلاف هذه الأبدان الدنيويّه.
و وجه آخر في الموافقه أنّ نحو وجود السّعداء و أهل الجنّه، أرفع و أعلى من نحو وجود الأشقياء وأصحاب النّار، والكاملون المقرّبون أعلى وأرفع منهما جميعاً، فَالتّجرد لقوم والّتَجسّم لقوم آخرين؛(1)
و اما بيان رفع تناقض بين آيات... اين است كه بدنهاي اخروي بين عالمِ تجرّد و تجسّماند تجرد و تجسمي را در بر دارند كه تهي از بسياري از اين لوازم بدنهاي دنيوي است؛ زيرا بدن اخروي مانند سايه با روح همراه است. و مانند حكايت و مثالي براي اوست، بلكه هر دو در وجود متحدند (برخلاف اين بدنهاي فناپذير نابود شدني) و درختان، نهرها، غرفهها و خانههاي سراي آخرت و بدنهايي كه درآنجا هست، تماماً صورتهاي ادراكياند كه وجودشان عين مُدركيّت و محسوسيّت آنها است... پس بدنهاي اخروي - برخلاف بدنهاي دنيوي - عين نفوس ميباشند.
و وجه جمع ديگر اينكه: گونه وجود نيك بختان و بهشتيان، برتر و والاتر از گونه وجودِ تيره بختان و دوزخيان است؛ و كاملانِ مقرّب، از همه آنها برتر و والاترند. پس تجرّد، به گروهي اختصاص دارد و تجسم، ويژه گروه ديگر است.
صدرا - در اين سخن - به دو نحو جمع اشاره ميكند:
1) . اسفار اربعه9 : 183 - 184.
بدنهاي اخروي، بين تجرّد و تجسّم و به تعبير ديگر از سنخ صُوَر ادراكياند؛ از حيثي مجرد و از جهتي متجسّماند.
تجّرُد، مربوط به گروهي و تجّسُم، مربوط به گروه ديگري است.
چنانكه گفتيم اين وجه جمع، بر اثبات تناقض بين دو دسته از آيات، استوار است كه بطلان آن ثابت گرديد؛ اينكه بدن محشور در قيامت از سنخ صور ادراكي باشد با نصوص وحياني سازگاري ندارد.(1)
استاد مصباح يزدي از انديشمنداني است كه در جهت نقد نظرية ملاصدرا در بحث معاد سخن گفته است، از ايراداتي كه ايشان بيان ميدارد اين است كه: «ظاهر آيات وروايات اين است كه همه مردم يك جا از قبور بلند ميشوند و وارد عالَم محشر ميشوند. ايشان چگونه ميتوانند فرق بگذارند بين عالَم برزخ و عالم قيامت؟ عالَم قيامت را به آن معنا و مرتبه عقلي كه ميگيرند، اولا طبق نظزية خود ايشان ، مال همه نيست؛ از طرف ديگر، آن كساني كه نفوسشان كامل شده و به مرحلة عقلاني رسيده اند، يعني وارد عالم قيامت شدهاند (زيرا تطبيق ميكنند عالم قيامت را بر آن مرحلة عقلي، كه بايدآن هم تدريجي باشد) يعني هركس به مرحلة عقلي رسيد، اين وارد عالم قيامت كبري شده؛ اين خلاف ظاهر آيات و روايات است (بلي تأويلي ميشود كرد كه اصلا آن عالم ، عالَم زمان نيست و نه ميشود گفت تدريجي است و نه ميشود گفت دفعي است؛ ولي در مقام تطبيق بر ظاهر آيات و روايات، اين را ميشود نقطه ضعفي براي اين نظريه دانست) . ورود در عالم برزخ، تدريجي و ورود در عالم قيامت، دفعي است؛ اما به نظر ايشان فرقي بين اين دو نيست و اساسا ايشان نميتوانند براي متوسطيني كه به مرحلة تجرد عقلاني نرسيده اند، عالم قيامتي وراي عالم برزخ اثبات كنند؛ چون متوسطين طبق نظر ايشان فقط به تجرد برزخي ميرسند و هميشه در همان عالم برزخي خواهند بود؛ پس قيامتشان كدام است؟
چه فرقي است بين عالم برزخ و عالم قيامت براي متوسطين طبق نظر ايشان؟! اين سؤالي است كه پاسخش طبق نظرية ايشان آسان نيست. بنابراين، در مقام تطبيق با آيات و روايات ميتوان اين را نقطه ضعفي به شمار آورد. حال از تطبيق كه بگذريم... اين نظريه في حد نفسه و به خودي خود قصورهايي دارد و...» (قسمتي از متن پياده شده درس استاد مصباح يزدي در مجله داخلي مكتب وحي شماره 9) .
1) . نگاه كنيد به بحارالأنوار7 : 1، باب3، اثبات الحشر و كيفيّته. از سياق آيات پيشين آيه مورد بحث (إِن كُلُّ مَن فىِ الّسَمَاوَاتِ وَالأرْضِ إِلّاَ ءَاتىِ الّرَحْمَانِ عَبْدًا * لَقَدْ أحْصَاهُمْ وَ عَدَّهُمْ عَدًّا * وَ كُلُّهُمْ ءَاتِيهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَرْدًا (ميتوان دريافت كه همگان بر پروردگار وارد ميشوند و اين امر، اختصاص به گروه خاصي ندارد. بنابراين، وجه جمع مذكور تخصيص بدون دليل است و نميتوان بين دو دليل متعارض اين گونه جمع نمود. و آيا اختصاص آيه شريفه به گروه سعدا و بهشتيان، با سياق آيه تنافي ندارد؟ و از قبيل جمع تبرّعي محسوب نميشود؟
از ديگر آياتي كه ملاصدرا براي تجرّد انسان در قيامت به آن استناد ميكند، اين آيه است:
{ كَمَا بَدَأكُمْ تَعُودُون } ؛(1)
همان گونه كه شما را پديد آورد [به سوى او] برمىگرديد.
درحاليكه اين آيه، به حشر تجرّدي ربطي ندارد، بلكه در مقام بيان مطلق حشر ميگويد: «شما محشور ميشويد» مجرّد يا غيرمجرّد بودن در حشر، از اين آيه به دست نميآيد.
ملاصدرا در اين باره، ميگويد:
و في القرآن من الآيات ما تدّلُ علي أّنَ افراد البشر يبعثون علي صفه التجّرُد... لقوله تعالى: { كَما بَدَأكُمْ تَعُودُون }(2). (3)
درقرآن آياتي است كه دلالت دارد انسانها با صفت تجرّد برانگيخته ميشوند... به دليل سخن خدا كه ميفرمايد: «همان گونه كه شما را پديد آورد [به سوى او] باز ميگرديد».
مفسران بسياري بر اين باورند كه اين آيه، در صدد بيان بازگشت انسانها در روز قيامت - به سوى خداي متعال - براي حسابرسي است كه سخن برخي از آنان را يادآور ميشويم.
علامه، در ذيل آيه مينويسد:
ظاهر السياق أن يكون قوله: { فَرِيقاً هَدى وَ فَرِيقاً حَقَّ عَلَيْهِمُ الّضَلالَه } (1)حالاً من فاعل { تَعُودُونَ } ...والمعنى: تعودون فريقين كما بدأكم فريقين... .
فمن الممكن أن يكون قوله: { كَما بَدَأكُمْ تَعُودُون }(2)...في مقام التعليل لمضمون الكلام السابق، و المعنى: أقسطوا في أعمالكم و أخلصوا لله سبحانه فإنّ الله سبحانه إذ بدأ خلقكم قضى فيكم أن تتفرقوا فريقين، فريقاً يهديهم و فريقاً يضلّون عن الطّريق و ستعودون إليه كما بدأكم... .
و من الممكن أن يكون قوله: { كَما بَدَأكُم } كلاماً مستأنفاً وهو مع ذلك لايخلو عن تلويح بالدعوه إلى الإقساط و الإخلاص؛(3)
براساس ظاهر سياق، اين سخن خداي متعال كه فرمود: «[درحالىكه] گروهى را هدايت نمود وگروهى گمراهى برآنان ثابت شد» حال از فاعلِ { تَعُودُونَ } است. ...و معنا اين است: سرانجام - چون سرآغاز - دو گروه به سوي خدا بر ميگرديد... .
ممكن است سخن خداوند كه فرمود:
«همان گونه كه شما را پديد آورد [سوى او] برمىگرديد» ...در مقام تعليلِ مضمون كلام سابق باشد به اين معنا كه در كردارتان قِسط را رعايت كنيد و براي خداي تعالي خالص شويد؛ زيرا هنگامي كه خدا آفرينشتان را آغازيد حكم كرد كه دو گروه شويد، گروهي را هدايت ميكند و گروهي به بيراهه ميروند و آن چنانكه شما را [در آغاز] آفريد، سوي او بازخواهيد گشت.
و ممكن است { كَما بَدَأكُم } سخن جداگانهاي باشد. با وجود اين، بياشاره به دعوت به قِسط و اخلاص نيست.
ايشان براي بيان ارتباط آيه: { كَما بَدَأكُمْ تَعُودُون } با آيه قبل وجوهي را ذكر مينمايد:
أحدها: أنّ معناه و ادعوه مخلصين فإنّكم مبعوثون و مجازون و إن بَعُدَ ذلك في عقولكم. فاعتبروا بالإبتداء و اعلموا أنّه كما بدأكم في الخلق الأوّل فإنّه يبعثكم فتعودون إليه في الخلق الثاني.
و ثانيها: ...أي فليس بَعثكم بِأشدّ من ابتدائكم... .
و ثالثها: أنّه كلام مستأنف أي يعيدكم بعد الموت فيجازيكم... .
وقيل: معناه كما بدأكم - لا تملكون شيئاً - كذلك تبعثون يوم القيامه؛(1)
اول: معنا اين است كه او را با اخلاص بخوانيد؛ زيرا به سوي او برانگيخته ميشويد و جزاداده خواهيد شد، هرچند اين مطلب در انديشه شما بعيد به نظر آيد. پس، از آفرينش نخستين پند گيريد و بدانيد كه - چون آفرينش نخست - خدا شما را برميانگيزاند و در خلقتي دوباره سوي او باز ميگرديد.
دوم: ...يعني برانگيختنِ شما، از آفرينش نخستينتان سختتر نيست...
سوم: اين جمله، آغاز كلام است.
1) . مجمع البيان 4: 635 .
يعني بعد از مرگ، شما را بر ميگرداند تا جزاتان دهد... .
برخي گفتهاند معنا اين است: چون آفرينشِ نخستينتان - كه مالك هيچ چيز نبوديد - روز قيامت برانگيخته ميشويد.
{ كَما بَدَأكُمْ تَعُودُون } (1)إليه يوم القيامه للحساب و الجزاء، و في هذا تهديدٌ و إنذارٌ لِمَن يخالف ما أمَرَ اللهُ به مِنَ العدل و اقامه العباده و الإخلاص؛(2)
«همان گونه كه شما را پديد آورد [سوى او روز قيامت براي حساب و جزا] برمىگرديد» در اين بيان، تهديد و هشداري است براي كسي كه با فرمان خدا - يعني برپايي عدل، عبادت و اخلاص - مخالفت ميكند.
بنابراين، آيه در صدد بيان حشر انسانهاست و هشدار ميدهد كه مراقب اعمال خود باشيد؛ زيرا طبق آنها جزا داده خواهيد شد.
پس عدل محور، عبادت پيشه و مخلص باشيد. اما اينكه سخن از آفرينش نخستين به ميان آورد، براي اين است كه استبعادِ موهوم را از ذهن منكران معاد بزدايد؛ زيرا آنكه نخستين بار آفريد، از آفرينش دوباره، درنميماند.
نيز به نظر ميرسد، آيه اشاره دارد به اينكه خداي تعالي هرگاه بخواهد اشيا را نابود ميسازد و هرگاه بخواهد ايجاد ميكند.
از اينرو، اين آيه در مقام بيانِ اين نيست كه محشور - در قيامت - مجّرَد است يا مادي.
صدرا در جايي ديگر، براي اثبات تجرد انسان در قيامت، به اين آيه، استناد ميكند:
{ نَحْنُ قَدَّرْنَا بَيْنَكُمُ الْمَوْتَ وَ مَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ * عَلىَ أن نُّبَدِّلَ أمْثَالَكُمْ وَ نُنشِئَكُمْ فىِ مَا لاتَعْلَمُون } ؛(1)
ما در ميان شما مرگ را مقدّر ساختيم (و كسى بر ما پيشى نمىگيرد) تا گروهى را به جاى گروه ديگرى بياوريم و شما را در جهانى كه نمىدانيد آفرينش تازهاى بخشيم.
و مِمّا يدلّ على أنّ الإنسان الكائن في الدّار الآخره غير متكوّن من مادّه طبيعيّه، بل من صوره نفسانيّه إدراكيه، قوله تعالى: { وَ نُنْشِئَكُمْ فِي ما لا تَعْلَمُون } ؛(2)
و از اموري كه دلالت دارد [بدن] انسان اخروي از ماده طبيعي عنصري تشكيل نميشود، بلكه از صورت ادراكي نفس پديد ميآيد، قول خداي متعال است كه ميفرمايد: «و شما را در جهانى كه نمىدانيد آفرينش تازهاى بخشيم».
مرحوم سبزواري در حاشيه اين عبارت، مينگارد:
الدّلاله مِن جهه لفظ الإنشاء و من { مَا لاتَعْلَمُونَ } ؛(3)
وجه دلالت، لفظ إنشاء و { مَا لاتَعْلَمُونَ } است.
هيچ يك از اين دو عبارت، بر سخن ملاصدرا دلالت ندارد؛ زيرا لفظ «انشاء» بر آفريدن، ساختن ، احداث ، پروراندن و تربيت دلالت دارد.
راغب در «مفردات» مينويسد:
الّنَشْؤُ والّنَشْأه: إِحداثُ الشيءِ و تربيتُهُ؛(4)
نَشْؤُ و نَشْأه: پديد آوردن و تربيت چيزي است.
ابن اثير در «نهايه» ميگويد:
يقال: نَشَأ وأنْشَأ: إذا خرج و ابتدأ؛(1)
گفته ميشود: نَشَأَ و أَنْشَأَ: هرگاه بيرون آيد و بياغازد.
در «فرهنگ ابجدى» ميخوانيم:
أنْشَأ، إِنْشَاءً [نشأ]هُ: او را پرورانيد، تربيت كرد، اللهُ الّشَيءَ: خداوند آن چيز را آفريد، الشيءَ: آن چيز را ساخت.(2)
و جمله { فِي مَا لاتَعْلَمُونَ } نيز اشاره به نارسايي علم بشر نسبت به آخرت دارد.
علامه طباطبايي مينگارد:
{ وَنُنْشِئَكُمْ فِي مَا لاتَعْلَمُونَ } ...في خلقٍ آخر لاتعلمونه، و هو الوجود الأخروي غيرالوجود الدّنيوي الفاني؛(3)
«و شما را در جهانى كه نمىدانيد آفرينش تازهاى بخشيم» ... در آفرينشي كه نسبت به آن علم نداريد؛ و آن، وجود اخروي است كه غير از وجود فاني دنيوي ميباشد.
بنابراين، آيه ميگويد: ما شما را به عالَمي كه نميدانيد چيست، ميبريم. معناي آيه، اين نيست كه آن عالَم، مادّي نيست و معاد روحاني ميباشد.
خلاصه بحث اين شد كه ملاصدرا سه آيه را شاهد بر معاد غير عنصري (مجرد از مادّه) گرفت و ما اثبات كرديم كه اين آيات، دليل بر اين مدعا نيست بلكه آيات و روايات كه برخي از آنها ذكر گرديد ظهور در معاد جسماني عنصري دارند و خلاف ظواهر و نصوص هم آيه و دليلي وجود ندارد.
باري، مسئله معاد جسماني - به معناي بازگشت روح به بدن عنصري مادي - آن قدر در نصوص واضح است كه آيت الله خوئي (رحمه الله) بيان ميدارد:
إّنَ اصول الإسلام أربعه... الأوّل: الإيمان بالله، ...الثاني: الإقرار بتوحيده تعالي...، الثالث: الإيمان بنبّوَه محمد (صلي الله عليه و آله)، ...الرابع: الإيمان بالمعاد الجسماني؛ والاقرار بيوم القيامه والحشر والنشر وجمع العظام الباليه وارجاع الأرواح فيها ، فمن أنكر المعاد أو أنكر كونه جسمانياً فهو كافر بالضروره و لابدّ و أن يُعلَم أن الإقرار بهذه الاُمور الأربعه، له موضوعيه في التلبس بحليه الإسلام و إنكار أيّ واحد منها - في حد نفسه - موجب للكفر سواءاً كان مستنداً إلي العناد و اللجاج أم كان مستنداً إلي الغفله و عدم الإلتفات الناشئ عن التقصير أو القصور، و قد دّلَت الآيات الكثيره أيضاً علي كفر منكر المعاد.(1)
از نگاه اين مرجع بزرگ، انكار معاد جسماني (به معناي حشر همين استخوانهاي پوسيده) موجب كفر و انكار ضروري دين ميگردد، حتّي اگر كسي با غفلت هم اين حرف را بزند - چه قاصر باشد يا مقّصِر - از اسلام خارج است اگرچه بر اساس ادله، آنكه انحرافش از روي لجاجت و عناد نباشد، بلكه به خاطر قصور، به بيراهه رود - كه در لسانِ شريعت مستضعف ناميده ميشود - بعد از مرگ و در قيامت، به عذاب گرفتار نميآيد.
1) . مصباح الفقاهه 1: 390.
و بهشت براي پرهيزگاران آماده و نزديك گرديده
بي آنكه دور باشد.
سوره ق (50) آيه 31
تعاليم وحيانى (قرآني و حديثي) گوياست به اينكه بهشت و دوزخ، وجود خارجى - جداي از نفس انسان - دارند و از آفريدههاي خدا به شمار ميروند و نيكوكاران و انسانهاي با ايمان به چنين بهشتي درميآيند و تبهكاران و كافران وارد دوزخ ميشوند و چنين نيست كه نعمتهاى بهشتى و عذابهاي دوزخ، ساخته و پرداخته نفس انسان و قائم به آن باشد.
بيگمان بسياري از آنچه به بهشتيان داده مىشود دستاورد عملكرد و ثمره كار آنهاست كه با تفضل خداي متعال نصيبشان ميگردد؛ چنانچه عذاب دوزخيان هم نتيجه جنايت و رذالت خودشان ميباشد. تا آنجا كه گاه سخن از تجّسُم اعمال به ميان ميآيد؛ يعني خود اعمال خوب و بد، در آن عالم تجسم مييابد.
اگر اين مطلب به صورت موجبه جزئيه گفته شود ايرادي ندارد، ليكن به صورت موجبه كليه مخدوش است؛ يعني چنين نيست كه جداي از نفس انسان و دستاوردهايش، حقيقت خارجي به نام بهشت و نعمتهايش و دوزخ و آلامش وجود نداشته باشد.
بايد توجه داشت كه در مسائل بسيارى عقل درميماند و شعاع نورِ عقل در آنها ظلمتي را نميشكافد و چيزي را روشن نميسازد، در اين گونه مسائل - بعد از پذيرش وحى - راهى جز استفاده از وحى نداريم.
اين سخن پذيرفتني است كه بسياري از مسايل وحياني را عقل مىفهمد و اين دو يكديگر را مدد ميرسانند، ليكن بايد هر كدام را در جاى خودش پاس داشت و منزلت آن دو را حفظ كرد و كارهايي را كه در توان عقل نيست به او اختصاص نداد.
اصل اثبات معاد - با توجه به پذيرش عدالت و حكمت خداي متعال - كار عقل است؛ زيرا به حكم عقل اگر زندگى بشر به همين دنيا خاتمه يابد، خلاف عدل و حكمت الهي است و از آنجا كه خدا عادل و حكيم است بايد زندگى ديگرى پس از دنيا باشد، ليكن بدان جهت كه معاد از مسايل غيب است، عقل در جزئيات و كم و كيف آن، هيچ راهي ندارد.
ملاصدرا شيرينتر و لطيفتر از همه اين سخن را بيان ميكند و اظهار ميدارد كه نسبت به زندگى بعد از اين عالم، عقل انسان رسا نيست، و استفاده از عقل در ارتباط با كيفيت مسايل بعد از اين عالم كاري خطاست و به اين ميماند كه نابينايي بخواهد با ذائقه يا سامعه يا لامسهاش شكلها و رنگها را دريابد.(1)
با وجود اين، كسي كه بحثهاى استدلالى صدرا را در ارتباط با كيفيت مسايل معاد مطالعه و بررسي كند، در مييابد كه ايشان در مقام عمل، تا چه حد به اين حرف خويش پايبند است!
پيش از وارسي آيات، لازم است بدانيم كه بحثى تحتِ عنوان اينكه «آيا بهشت و جهنم الآن مخلوقاند يا بعدا خلق خواهند شد؟» ميان علما مطرح است.
1) . وليس لك أيها المؤمن بالله واليوم الاخر، أن تعلم من أسرار القيامة وأغوارها ما دمت في هذه النشأة البشرية الا أن إيمانك بالغيب وتصديقك بما جاء في الشريعة الحقّة، تصديق الأكمه بوجود الألوان من جهة الخبر والإيمان بالغيب، لا من جهة الإدراك واليقين، وإياك أن تستشرف الاطلاع عليها من غير جهة الخبر والإيمان بالغيب بأن تريد أن تعلمها بعقلك المزخرف ودليلك المزيّف، فتكون كالاكمه الذي يريد أن يعلم الألوان بذوقه أو شمّه أو سمعه أو لمسه، وهذا عين الجحود والإنكار لوجود الألوان، فكذلك الطمع في ادراك أحوال الأخرة بعلم الاستدلال وصنعة الكلام عين الجحود والإنكار لها، فمن أراد أن يعرف القيامة بفطانته المعروفة وعقله المشهور، فقد جحدها وهو لايشعر (تفسيرالقرآن الكريم (ملاصدرا) 5: 150 - 151) .
بعضى از محدثان بزرگ - از قبيل علامه مجلسى - ادعاى ضرورت كردهاند كه بهشت و دوزخ الآن و بالفعل مخلوق مىباشند، مدرك اين ادعا هم آيات و روايات است كه در همين نوشتار بيان خواهد شد.
محل بحث ما اعم است از اينكه الآن بهشت مخلوق باشد يا بعداً به وجود آيد. آنچه ما اكنون در صدد اثبات آنيم (تحقق خارجي بهشت و دوزخ) با هر دو مبنا ميسازد، چه الآن بهشت و دوزخ مخلوق باشند چه بعداً خلق شوند.
با مراجعه به قرآن، به روشني در مييابيم كه بهشت و نعمتهاى آن و دوزخ و آلام آن، موجوداتي خارجي و جداي از نفساند كه وجود عيني دارند، نه اينكه صُوَر ادراكى يا ملكات نفسانى باشند.
اين مطلب در آياتي كه در آنها واژه «جنّت» و يا «جنات» به كار رفته است، بسيار روشن ميباشد و به صورتهاى مختلف مطرح شده است كه بعضى از آنها چنين است:
{ وَاُزْلِفَتِ الْجَنَّه لِلْمُتَّقِينَ } ؛(1)
و بهشت براى پرهيزگاران آماده و نزديك گشت.
اين آيه بيان ميكند كه بهشت براى اهل تقوا آماده پذيرايي است.
در اينكه آيا بهشت هم اكنون آفريده شده است يا نه؟ چنانكه گفتيم نظراتي مطرح است، آيه مذكور ميتواند از آياتى به شمار رود كه در هر دو موضوع (تحقق خارجي بهشت و مخلوق بودن كنوني آن) گوياست.
در آيه ديگري ميخوانيم:
{ وَأعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الأنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أبَدًا ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ } ؛(2)
و باغهايى از بهشت براى آنان فراهم ساخت، كه نهرها از زير [درختانش] روان است [درحاليكه] در آن باغها جاودانهاند؛ و اين است رستگاري بزرگ!
از اينكه فرمود: «خداوند بهشتهاي آنچناني را آماده ساخت» به روشني استفاده ميشود كه بهشت تحقق خارجى دارد، نه اينكه همان ملكات نفسانىِ شخص يا صُوَر ادراكي انسان و متصل به نفس باشد.
خداي تعالي در باره وسعت و پهناوري بهشتي كه سامان يافته است، ميفرمايد:
{ سَابِقُوا إِلَى مَغْفِرَه مِّن رَّبِّكُمْ وَجَنَّه عَرْضُهَا كَعَرْضِ الّسَمَاء وَالأرْضِ اُعِدَّتْ لِلَّذِينَ آمَنُوا بِاللهِ وَرُسُلِهِ ذَلِكَ فَضْلُ اللهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشَاء وَاللهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ } ؛(1)
بشتابيد سوي آمرزش پروردگارتان و بهشتى كه پهنه آن مانند گستره آسمان و زمين است [و] براى كسانى كه به خدا و رسولانش ايمان آوردهاند آماده شده است. اين فضل خداوند است كه به هركس بخواهد مىدهد، و خداوند صاحب فضل عظيم است.
اينكه در آيه آمده است: «پيشي بگيريد سوى بهشتى كه پهنهاش به گستره آسمانها و زمين است» يعنى به سوي حقيقتي بشتابيد كه وجود عيني دارد، و واقعيتي خارجي و غير وابسته به نفس است. شايان ذكر است كه قرآن، از بهشت به اسمهاى مختلف ياد ميكند؛ يعنى قرآن كريم به اشكال مختلف از يك حقيقت خارجى خبر مىدهد؛ مانند:
{ جَنَّاتِ الّنَعِيم } (1)و { جَنَّاتُ الْمَأوَى } (2)
همچنين براى بهشت نامهاي ديگري است(3)كه از زواياي مختلف، بيانگر حقيقت خارجي بهشتاند، و نيازي به ذكر همه آنها نميباشد.
خداي متعال از بردن انسانها به سوي بهشت و دوزخ چنين خبر ميدهد:
{ وَسِيقَ اّلَذِينَ كَفَرُوا إِلَى جَهَنَّمَ زُمَرًا حَتَّى إِذَا جَاؤُوهَا فُتِحَتْ أبْوَابُهَا وَقَالَ لَهُمْ خَزَنَتُهَا ألَمْ يَأتِكُمْ رُسُلٌ مِّنكُمْ يَتْلُونَ عَلَيْكُمْ آيَاتِ رَبِّكُمْ وَيُنذِرُونَكُمْ لِقَاء يَوْمِكُمْ هَذَا قَالُوا بَلَى وَلَكِنْ حَقَّتْ كَلِمَه الْعَذَابِ عَلَى الْكَافِرِينَ * قِيلَ ادْخُلُوا أبْوَابَ جَهَنَّمَ خَالِدِينَ فِيهَا فَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرِينَ * وَسِيقَ اّلَذِينَ اّتَقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّه زُمَرًا حَتَّى إِذَا جَاؤُوهَا وَفُتِحَتْ أبْوَابُهَا وَقَالَ لَهُمْ خَزَنَتُهَا سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَالِدِينَ } ؛(4)
و كساني كه كافر شدهاند گروه گروه به سوي جهنم رانده شوند، چون بدان رسند درهاي آن [به رويشان] گشوده گردد و نگهبانانش به آنها گويند: مگر فرستادگاني از خودتان بر شما نيامدند كه آيات پروردگارتان را بر شما بخوانند؟ و به ديدار چنين روزي شما را هشدار دهند؟ [در پاسخ] گويند: البته، ولي فرمان عذاب بر كافران قطعي است.
1) . (فَاّلَذِينَ ءَامَنُواْ وَ عَمِلُواْ الّصَالِحَاتِ فىِ جَنَّاتِ الّنَعِيم ( (سورة حج (22) آية 56) ؛ كساني كه ايمان آوردند و كارهاي شايسه انجام دادند، در باغهاي پرناز و نعمت خواهند بود (هفت مورد به صورت جمع و دو مورد به شكل مفرد در قرآن كريم آمده است) .
2) . (فَلَهُمْ جَنَّاتُ الْمَأوَى نُزُلا بِمَا كانُواْ يَعْمَلُون ( (سورة سجده (32) آية 19) ؛ به پاداش اعمالشان در «جنات المأوي» [جايگاههايي ويژه در بهشت] جايگزين ميشوند (دو مورد هم به صورت مفرد آمده است: (جَنَّةُ الْمَأوى ( (سورة نجم (53) آية 15) و (الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأوى ( (سورة نازعات (79) آية 41)) .
3) . مانند: (جَنَّةٍ عالِيَة (سورة حاقه (69) آية 22 ؛ و (جَنَّةُ الْخُلْد (سورة فرقان (25) آية 15.
4) . سورة زمر (39) آيات 71 - 73.
[به آنها] گفته شود: از درهاي جهنم وارد شويد و در آن جاودان بمانيد، وه كه چه بدجايگاهي است اقامتگاه سركشان.
و كساني كه از پروردگارشان پروا داشتهاند گروه گروه به سوي بهشت سوق داده شوند، چون بدان رسند درهاي آن باز باشد و نگهبانان آن به ايشان گويند: سلام بر شما و اين بهشت گواراتان و در آن جاودانه بمانيد.
اين آيات، بيانگر حالات دوزخيان و بهشتيان در روز قيامت است. با توجه به فرموده خداي تعالي (كساني كه كافر شدند، گروه گروه به سوي جهنم رانده شوند... و كساني كه از پروردگارشان پروا داشتند، گروه گروه به سوي بهشت سوق داده شوند) اگر جا و مكاني - منفصل از نفس - به نام بهشت و دوزخ نباشد، راندن و سوق دادن به سوي آن معنا ندارد. پس بهشت و دوزخ، حقايقي خارجي و عيني و مستقل از نفس اند.
در خصوص تحقق خارجي دوزخ، يكي از روشنترين آيات، اين سخن خداي تعالي است كه ميفرمايد:
{ وَجِيءَ يَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ يَتَذَكَّرُ الإنسَانُ وَأّنَى لَهُ الّذِكْرَى } ؛(1)
و جهنّم را در آن روز [حاضر] آورند، آن روز است كه انسان پند گيرد و [لى] كجا او را جاى پندگرفتن باشد؟
اين آيه شريفه - به ويژه - با توجه به رواياتي كه ذيل آن وارده شده است(2)و كيفيت آوردن دوزخ را بيان ميكند، صراحت در تحقق خارجي دوزخ دارد.
بهشتيان پس از طي مسافتي - هرچند اندك - به بهشت ميرسند و داخل آن ميشوند:
{ وَلاُدْخِلَنَّهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ ثَوَابًا مِّن عِندِ اللهِ وَاللهُ عِندَهُ حُسْنُ الّثَوَابِ } ؛(1)
و قطعاً آنان را به باغهايي كه از زير [درختانش] نهرها روان است، وارد ميكنم [اين] پاداشى است از جانب خدا ؛ و بهترين پاداشها نزد پروردگار است.
اين آيه، نيز در مطلب مورد نظر گوياست؛ زيرا اينكه ميفرمايد: «در بهشتهايي واردشان مىسازيم» صريح در اين است كه بهشت، تحقق خارجى دارد وگرنه وارد كردن بهشتيان در آن بيمعناست.
بهشتيان بهشت را به ارث ميبرند و در هر كجا كه بخواهند، جاي ميگيرند:
{ وَتِلْكَ الْجَنَّه اّلَتِي اُورِثْتُمُوهَا بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ } ؛(2)
اين بهشتى است كه شما وارث آن مىشويد به خاطر اعمالى كه انجام مىداديد.
اين آيه نيز آشكارا بيان ميكند كه بهشت، وجود خارجي دارد و بهشتيان به پاداش اعمال نيك، آن را به ارث ميبرند.
در توجيه ارثْبَري بهشت - كه چرا بهرهمندي از نعمتهاي بهشتي را «ميراث» نام نهادند - گفته شده: چون اعمال نيك ما، هر چقدر فراوان باشد، در برابر نعمتهاي الهي ناچيز و اندك است و انسان نميتواند شكر يكي از آنها را به جا آورد و اگر انسان عمل نيكي انجام ميدهد، وظيفه اوست، حال اگر خداي متعال لطف كند و در برابر اعمال شايسته آدمي، بهشت را به او ارزاني دارد، در واقع آن بهشت، رايگان عطا شده است و چون ارث هم رايگان به انسان ميرسد، به اين مناسبت از اعطاي بهشت به اهل ايمان و صالحين، تعبير به ارث شده است.
و در بياني - برگرفته از روايت(1)- آمده است كه بهشتيان، قسمتهايي از بهشت را كه صاحب ميشوند، از آنِ دوزخيان بوده كه نتوانستند با عمل صالح آن را به دست آورند، لذا بهشتيان از دوزخيان به ارث ميبرند.
در سوره مؤمنون نيز، بعد از بيان اوصاف اهل ايمان، آمده است:
{ اُوْلَئِكَ هُمُ الْوَارِثُونَ * اّلَذِينَ يَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ } ؛(2)
آنان كه وارثاناند، كساني كه بهشت را به ارث مىبرند و در آنجا جاودان مىمانند.
و در جاي ديگر، سخن بهشتيان را چنين نقل مينمايد:
{ وَ قَالُواْ الْحَمْدُ لِلَّهِ اّلَذِى صَدَقَنَا وَعْدَهُ وَ أوْرَثَنَا الأرْضَ نَتَبَوَّاُ مِنَ الْجَنَّه حَيْثُ نَشَاءُ فَنِعْمَ أجْرُ الْعَمِلِين } ؛(3)
و گويند: سپاس خدايي را كه وعدهاش را بر ما راست گردانيد و سرزمين بهشت را به ما ميراث داد، هر جاي بهشت كه بخواهيم جاي ميگزينيم، چه نيك است پاداش عمل كنندگان.
خداي متعال در خصوص خانههاي ويژه بهشتيان ميفرمايد:
{ وَاّلَذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الّصَالِحَاتِ لَنُبَوِّئَنَّهُم مِّنَ الْجَنَّه غُرَفًا تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا نِعْمَ أجْرُ الْعَامِلِينَ } ؛(4)
وكساني كه ايمان آوردند و كارهاي شايسته كردهاند، قطعاً آنان را در غرفههايي از بهشت جاي ميدهيم كه از زير آنها جويها روان است و جاودان در آنجا خواهند بود، چه نيكوست پاداش عمل كنندگان.
اين آيه، تأكيد و صراحت دارد كه اهل ايمان و عمل صالح در غرفههايي از بهشت جاي ميگيرند. سكنا دادن بهشتيان در غرفههاي بهشتي، حاكي از آن است كه بهشت و غرفههاي آن - مستقل از نفس انسان - واقعياتي خارجي اند.
آسيه همسر فرعون - كه استقامت فراوان در حفظ ايمان از خود نشان داد - از خداي متعال چنين درخواست نمود:
{ رَبِّ ابْنِ لِي عِندَكَ بَيْتًا فِي الْجَنَّه وَنَجِّنِي مِن فِرْعَوْنَ وَعَمَلِهِ وَنَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الّظَالِمِينَ } ؛(1)
پروردگارا، خانهاى براى من نزد خودت در بهشت بساز، و مرا از فرعون و كردار او نجات ده و مرا از گروه ستمگران رهايى بخش.
اين بانوي استوار در ايمان، در آن حالى كه عذاب مىشد و سنگ سنگيني روى سينهاش قرار داشت و دست و پايش را به زمين ميخ كوب كرده بودند، حرفش اين بود كه { رَبِّ ابْنِ لِي عِندَكَ بَيْتًا فِي الْجَنَّه } ؛ پروردگارا، براى من خانهاي در بهشت در جوار رحمت خود بساز.
بناكردن خانه در بهشت، حاكي از اين است كه خارج از مسئله صُوَر ادراكي و ملكات نفسانى، بهشت وجود خارجي دارد.
خداي متعال در توصيف نعمتهاي بهشتي ميفرمايد:
{ مَثَلُ الْجَنَّه اّلَتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فِيهَا أنْهَارٌ مِّن مَّاءٍ غَيْرِ آسِنٍ وَأنْهَارٌ مِن لَّبَنٍ لَّمْ يَتَغَيَّرْ طَعْمُهُ وَأنْهَارٌ مِّنْ خَمْرٍ لَّذَّه لِّلّشَارِبِينَ وَأنْهَارٌ مِّنْ عَسَلٍ مُّصَفًّى وَلَهُمْ فِيهَا مِن كُلِّ الّثَمَرَاتِ وَمَغْفِرَه مِّن رَّبِّهِمْ كَمَنْ هُوَ خَالِدٌ فِي الّنَارِ وَسُقُوا مَاءً حَمِيمًا فَقَطَّعَ أمْعَاءَهُمْ } ؛(2)
مثل بهشتي كه به پرهيزگاران وعده داده شد [همچون باغي است كه] در آن نهرهايي از آبي جاري است كه [رنگ، بو و طعمش] تغيير نيابد و جويهايي از شيري كه مزهاش دگرگون نشود، و رودهايي از بادهاي كه براي نوشندگان لذتبخشاند و جويبارهايي از عسل صاف ميباشد و در آنجا از هر ميوهاي براي آنان فراهم است [و فراتر از همه اينها] آمرزش پروردگارشان ميباشد [آيا چنين كسي در چنين باغي] مانند كسي است كه جاودانه در آتش است و آب جوشان به خوردشان داده ميشود كه درون شكمشان را تكهتكه كند.
تعابير و الفاظ اين آيه؛ مانند:
«نهرهاي آبي كه رنگ، بو و طعمش برنگردد»،
«جويهاي شيري كه مزهاش دگرگون نشود»،
«رودهايي از باده ناب كه براي نوشندگان لذتبخش است»،
«عسلهاي خالص و بيغش»،
«انواع ميوههاي دلخواه (براي بهشتيان) »،
«آتش گداخته و آب جوشاني كه معده را تكهتكه ميكند (براي دوزخيان) »
همه و همه بيانگر واقعيتهاي خارجي در بهشت و جهنمِ موعود است.
افزون بر اين، ذكر نعمتهاي مادي بهشت در كنار نعمت مغفرت - كه نعمتي معنوي و از همه برتر است - بيانگر اين واقعيت است كه در آخرت، دو نوع نعمت براي بهشتيان موجود است: نعمتهاي مادي كه وجود خارجي دارد و به جسم و بدن انسان مربوط ميشود، و نعمتهاي معنوي كه با روح آدمي رابطه دارد.
خداي متعال در آياتي از قرآن كريم، ضمن برشمردن برخي از نعمتهاي بهشتي، ازدواج اهل تقوا را با حوريان بهشتي خاطر نشان ميسازد و ميفرمايد:
{ إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي مَقَامٍ أمِينٍ * فِي جَنَّاتٍ وَعُيُونٍ * يَلْبَسُونَ مِن سُندُسٍ وَإِسْتَبْرَقٍ مُّتَقَابِلِينَ * كَذَالِكَ وَ زَوَّجْنَاهُم بِحُورٍ عِينٍ * يَدْعُونَ فِيهَا بِكُلِّ
فَاكِهَه آمِنِينَ * لايَذُوقُونَ فِيهَا الْمَوْتَ إِلّاَ الْمَوْتَه الاُولَى وَوَقَاهُمْ عَذَابَ الْجَحِيمِ } ؛(1)
پرهيزگاران در «مقام امين» قرار دارند، در ميان باغها و چشمهساران؛ آنها لباسهايى از حرير نازك و ضخيم مىپوشند و در مقابل يكديگر مىنشينند؛ اين چنيناند بهشتيان؛ و آنها را با «حور العين» تزويج مىكنيم. آنها در آنجا هر نوع ميوهاى بخواهند در اختيارشان قرار مىگيرد، و در نهايت امنيّت به سر مىبرند. هرگز مرگى جز همان مرگ اوّل (كه در دنيا چشيدهاند) نخواهند چشيد، و خداوند آنها را از عذاب دوزخ حفظ مىكند.
اين تعابير گوناگون از نعمتهاي بهشتي، به ويژه زناشويي با حوريان، حاكي از واقعياتي خارجي و مستقل از نفس است كه ساخته و پرداخته نفس نميباشند.
چنانكه در آيات سوره «طور» وقتي خداوند جزاي دوزخيان و بهشتيان را بازگو ميكند، به قرينه تقابل بين دوزخ و بهشت، به وضوح ميتوان دريافت كه هر دو تحقق خارجي دارند، و حتي نسبت به عدهاي كه در دنيا، آتش و جهنم عيني را انكار ميكردند، سرزنش و عذاب راهشدار ميدهد و ميفرمايد:
{ يَوْمَ يُدَعُّونَ إِلَى نَارِ جَهَنَّمَ دَعًّا * هَذِهِ الّنَارُ اّلَتِي كُنتُم بِهَا تُكَذِّبُونَ * أفَسِحْرٌ هَذَا أمْ أنتُمْ لاتُبْصِرُونَ * اصْلَوْهَا فَاصْبِرُوا أوْ لاتَصْبِرُوا سَوَاء عَلَيْكُمْ إِنَّمَا تُجْزَوْنَ مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ * إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَنَعِيمٍ * فَاكِهِينَ بِمَا آتَاهُمْ رَبُّهُمْ وَوَقَاهُمْ رَبُّهُمْ عَذَابَ الْجَحِيمِ * كُلُوا وَاشْرَبُوا هَنِيئًا بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ * مُتَّكِئِينَ عَلَى سُرُرٍ مَّصْفُوفَه وَزَوَّجْنَاهُم بِحُورٍ عِينٍ * وَاّلَذِينَ آمَنُوا وَاّتَبَعَتْهُمْ ذُرِّيَّتُهُم بِإِيمَانٍ ألْحَقْنَا بِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَمَا ألَتْنَاهُم مِّنْ عَمَلِهِم مِّن شَيْءٍ كُلُّ امْرِئٍ بِمَا كَسَبَ رَهِينٌ * وَأمْدَدْنَاهُم بِفَاكِهَه وَلَحْمٍ مِّمَّا يَشْتَهُونَ } ؛ (سوره طور (52) آيات 13 - 22)
1) . سورة دخان (44) آيات 51 - 56.
روزي كه به سوى آتش دوزخ كشيده ميشوند [چه] كشيدني! [به آنان گويند:] اين همان آتشى است كه آن را انكار مىكرديد. آيا اين سحر است يا شما نمىبينيد؟! در آن وارد شويد، صبر كنيد يا نكنيد، بر شما يكسان است؛ چرا كه تنها به اعمالتان جزا داده مىشويد.
[ولى] پرهيزگاران در ميان باغهاى بهشت و نعمتهاى فراوان جاى دارند، به آنچه پروردگارشان به آنها داده و آنان را از عذاب دوزخ نگاه داشته است شاد و مسرورند.
[به آنها گفته مىشود:] بخوريد و بياشاميد گواراتان باد؛ اينها در برابر اعمالى است كه انجام مىداديد.
بر تختهاى رديفهم تكيه زدهاند و حوريان درشت چشم را به همسرى آنها در مىآوريم. كسانى كه ايمان آوردند و فرزندانشان از آنان در ايمان پيروي كردند، فرزندانشان را [در بهشت] به آنان ملحق خواهيم كرد؛ و از [پاداش] عملشان چيزى نمىكاهيم؛ و هركس در گرو اعمال خويش است. و آنها را به [انواع] ميوه و گوشتهاي دلخواهشان تقويت ميكنيم.
آيات در اين زمينه بسيار فراوان است، از مجموع آيات استفاده مىشود كه بهشت و نعمتهاى بهشتى تحقّق خارجي دارند؛ بعضي از آنها هم اكنون موجودند و بعضي ديگر با اعمال انسانها پديد ميآيند. دلالت اين آيات و نيز رواياتي كه بيان ميشود بسيار واضح و روشن است و هيچ اشكال عقلي روشني كه موجب تأويل و توجيه آيات و روايات گردد يافت نميشود پس به حكم عقل راهي جز التزام به مدلول آيات و روايات شريفه و پذيرفتن مفاد آنها وجود ندارد.
آيتالله خوانسارى در العقائد الحقه دربحث اثبات معاد عبارت زيبايي دارد، ميگويد:
وبَعْدَ الفَراغِ عَن كَوْنِ الّتَصديق بِالْمَعاد والْيَومِ الآخِر مِنَ الاُصُولِ اّلَتي يَجِب عَلَي المُكَلَّفين، لابُدَّ مِنَ الاَخذ بِما هُوَصَريحُ الكِتابِ والّسُنَّه، وتَأوِيلُهما يُوجِبُ سَلْبَ الاَمان. كما قيل في رَدِّ ما في كَلام بَعضِ الّصُوفيه مِنْ:
«ظُهُور نُور فِي الْباطِن عِندَ ظُهُور طَوْرٍ وَراءَ الْعَقْل، و اّنَ نِسبَه الْعَقْل إلي ذلكَ الّنُور كَنِسبَه الْوَهْمِ إلي الْعَقْل» حَيْثُ يقول الرادّ: يَمْتَنِع أنْ يَكُونَ طَوْرٌ وَراءَ طَوْرِ العَقل الّاَ الّنُبُوَّه والّرِسالَه والْوَحْي، ولو جازَ ذلك لَبَطَلَتِ الّشَرائِع وجَميع الأحكام العَقليّه، وَارتَفَعَ الأمان وانْسَدَّ بابُ الإيمان؛(1)
بعد از اينكه پذيرفتيم تصديق روز قيامت از اصول واجب بر هر مكلفي است، ناگزير بايد آنچه را صريح كتاب و سنت است برگيريم؛ زيرا تأويل كتاب و سنت [به نحو دلخواه] سبب نا امني [راه اعتقادات] ميشود. چنانچه در رد كلام گروهي از صوفيه كه گفتهاند: «در باطن نوري [و تجلياتي] رخ ميدهد كه فراعقلاني است، و نسبت عقل به آن نور مانند نسبت وهم به عقل است» رد كننده، ميگويد:
غير از دستاورد نبوت و رسالت و وحي، چيزي كه فوق عقل باشد نداريم؛ زيرا اگر چنين چيزي جايز و روا باشد، همه شرايع (الهي) و احكام عقليه مُهر بطلان ميخورد و امنيت اعتقادي رخت برميبندد و دروازه ايمان بسته خواهد شد.
در كتابهاي روايي شيعه و اهل سنت - از جمله در بحارالأنوار - روايات بسياري در زمينه تحقق خارجي بهشت و دوزخ آمده است؛ اين روايات به دو بخش تقسيم ميشوند، بخشي از روايات، اصل تحقق خارجي بهشت و دوزخ را اثبات ميكند، بخش ديگر رواياتي است كه افزون بر اثبات تحقق خارجي بهشت و دوزخ، مخلوق بودن فعلي آن دو را نيز اثبات مينمايد؛ اين بخش از روايات را تحت عنوان«فعليت بهشت و دوزخ»خواهيم آورد.
در اينجا - به جهت رعايت اختصار - به نقل دو روايت از رواياتي كه اصل تحقق خارجي بهشت و دوزخ را اثبات ميكند، بسنده ميكنيم:
1) العقائد الحقّة: 253.
عباده بن صامت از پيامبر (صلي الله عليه و آله) نقل ميكند كه فرمود:
الجّنَه مائه دَرَجَه، ما بَين كلّ دَرَجَتَين كما بَين الّسَماء و الأرض؛ الفردَوس أعلاها دَرَجَه، منها تفجر أنهار الجّنَه الأربعه، فإذا سَألتم الله فاسألوه الفردَوس؛(1)
بهشت صد درجه دارد، و فاصله ميان هر درجه با درجه ديگر به اندازه فاصله بين زمين و آسمان است؛ فردوس، عاليترين درجه بهشت است، و نهرهاي چهارگانه بهشتي از آن جريان مييابد.
پس هرگاه از خداي متعال [بهشت را] درخواست نموديد، فردوس را از او بخواهيد.
علامه طباطبائي بعد از نقل حديث فوق ميگويد:
أقول: و في هذا المعنى روايات أخر.(2)
مرحوم صدوق در ثواب الأعمال به سند حَسَن از ابي الجارود زياد بن مُنْذِر و او از امام باقر (عليه السلام) و آن حضرت از رسول خدا (صلي الله عليه و آله) نقل مينمايد كه فرمود:
مَنْ قَالَ: سُبْحَانَ اللهِ غَرَسَ اللهُ لَهُ بِهَا شَجَرَه فِي الْجَنَّه، وَ مَنْ قَالَ: الْحَمْدُ لِلَّهِ غَرَسَ اللهُ لَهُ بِهَا شَجَرَه فِي الْجَنَّه، وَمَنْ قَالَ: لا إِلهَ إِلّاَ اللهُ غَرَسَ اللهُ لَهُ بِهَا شَجَرَه فِي الْجَنَّه، وَمَنْ قَالَ: اللهُ أكْبَرُ غَرَسَ اللهُ لَهُ بِهَا شَجَرَه فِي الْجَنَّه.
فَقَالَ رَجُلٌ مِنْ قُرَيْشٍ: يَا رَسُولَ اللهِ، إِنَّ شَجَرَنَا فِي الْجَنَّه، لَكَثِيرٌ! فَقَالَ (صلي الله عليه و آله):
نَعَمْ، وَلَكِنْ إِيَّاكُمْ أنْ تُرْسِلُوا عَلَيْهَا نِيرَاناً فَتُحْرِقُوهَا وَذَلِكَ أّنَ اللهَ - عَزَّوَجَلَّ - يَقُولُ:
{ يَأّيُها اّلَذِينَ ءَامَنُواْ أطِيعُواْ اللهَ وَأطِيعُواْ الّرَسُولَ وَلاتُبْطِلُواْ أعْمَالَكم } (1).(2)
هركس «سُبْحَانَ اللهِ» بگويد، درختي در بهشت برايش كاشته ميشود و هركس «الْحَمْدُ لِلَّهِ» بگويد، درختي در بهشت برايش كاشته ميشود و هركس «لا إِلَهَ إِلّاَ اللهُ» بگويد، درختي در بهشت برايش كاشته ميشود و هركس «اللهُ أكْبَرُ» بگويد، درختي در بهشت برايش كاشته ميشود.
پس مردي از قريش عرضه داشت: اي رسول خدا، به راستي درختان ما در بهشت فراوان است. حضرت فرمود: آري، به شرط اينكه آتشي نفرستيد كه آنها را بسوزاند! خداي متعال فرمود: «اي اهل ايمان، از خدا و رسولش فرمان بريد و اعمال خود را باطل نكنيد».
از آيات و روايات به وضوح و صراحت استفاده مىشود كه بهشت و نعمتهاى بهشتى، حقايقي خارجي مستقل از نفساند. البته قسمتى از نعمتها در ارتباط با عملكرد دنيوي افراد، در بهشت آفريده مىشود، ولى در هرصورت بهشت و نعمتهاى بهشتى، قصور بهشتى، غرفات بهشتى و نعمتهاى ديگرى كه هست، موجودات حقيقي و واقعياتي خارجي ميباشند، نه اينكه همان ملكات نفساني و يا صور اداركى بوده و ساخته و پرداخته نفس باشند.
نظر اكثر فلاسفه اين است كه نعمتها، لذتها و خوشيهاي بهشيت و گرفتاريهاي دوزخي، همان ملكات نيك و بد انسانهاست؛ خوبان با ملكات و صفات ستودهشان مأنوس و خوشاند، و دوزخيان كه رذيلتها و زبونيها آميزه جانشان شده است با زشتيها همدماند و ملكات خوب و بد هركس، بهشت و دوزخ اوست.
از سخنان ملاصدرا در اسفار به دست ميآيد كه بهشت و نعمتهايش صور ادراكي قائم به نفس افراد است؛ يعني نيكوكاران به بهشتي كه در وجود، مباين با نفس است نميروند، بلكه در بهشتي كه ساخته نفس است متنعّماند. عباراتي از ملاصدرا گوياي اين معناست كه بهشت و دوزخي جداي از نفس انسانها وجود ندارد:
فَتَحَقَّقَ و تَبَيَّنَ مِن جَميعِ ما ذَكَرْناه و نَقَلناه أّنَ الجَنَّه الجِسمانِيّه عِبارَه عَنِ الّصُوَرِ الإدْراكيّه القائِمَه بِالّنَفس الخِيالّيَه مِمّا تَشتَهِيهَا الّنَفس و تَستَلِذُّها و لا ماّدَه ولا مَظهَرَ لَها إلّاَ الّنَفس وكذا فاعِلُها ومُوجِدُها القَرِيب وهُوَ هِيَ لا غَير وأّنَ الّنَفسَ الواحِده مِنَ الّنُفُوسِ الإنسانيّه مَعَ ما تَتَصَوَّرَهُ وتُدْرِكُهُ مِنَ الّصُوَر بِمَنزِلَه عالَمٍ عَظيمٍ نَفسانِيٍّ أعظَم مِن هذا العالَم الجِسمانِيّ بِما فيه.
وأّنَ كُلَّ ما يُوجَد فيها مِنَ الأشجارِ والأنهارِ والأبنِيَه والغُرُفاتِ كُلُّها حَيَّه بِحَياه ذاتِيَّه وحَياتُها كُلُّها حَياه واحِدَه هِيَ حَياه الّنَفسِ اّلَتِي تُدرِكُها و تُوجِدُها.
وأّنَ أدراكَها لِلّصُوَرِ هُوَ بِعَينِهِ إيجادُها لَها لا أّنَها أدْرَكَتها فَأوْجَدَتها أو أوْجَدَتها فَأدْرَكَتها كَما فِي أفعال المُختارين مِنّا في هذا العالَم حَيثُ إنّا نَتَخَيَّلُ شَيئاً مُلائِماً كَالحَرَكَه أو الكِتابَه أّوَلاً فَنَفعَلُهُ ثانياً ثُمَّ نَتَخَيَّلُهُ بَعد ما فَعَلناه، بَلْ أدْرَكَتها مَوْجُودَه و أوْجَدَتها مُدرَكَه بِلا تَقَدُّمٍ و تَأّخُرٍ و لا مُغايَرَه إذِ الفِعلُ و الإدْراكُ هُنا شَيءٌ واحد؛
پس، از جميع آنچه گفتيم و [از صاحب فتوحات] نقل كرديم مُحّقَق و مُبّيَن شد كه: بهشت جسمانيِ، عبارت است از صُوَر ادراكي خيالي قائم به نفس، از آنچه كه نفس ميل دارد و از آنها لذت ميبرد و هيچ ماده و مظهري جز نفس ندارد و فاعل و ايجاد كننده نزديك آن صُوَر خياليه (نعمتها) ، چيزي جز خود نفس نيست، و هر نفسي از نفوس انساني به همراه آنچه كه خود تصور نموده و آن
را درك مينمايد به منزله عالَمي بزرگ و نفساني است كه بزرگتر از اين عالَم جسماني - با آنچه در آن است - ميباشد.
و هرآنچه در آن يافت ميشود از درختان، نهرها، ساختمانها و اتاقها تماماً به حياتِ ذاتي، حقيقت دارند و حياتِ اين بهشت با تمام ملزوماتش، حياتِ واحدي است و آن، حياتِ همانِ نفسي است كه آن بهشت را درك و ايجادش كرده است، و ادراك آن صُوَر توسط نفس، عيناً همان ايجاد صُوَر است نه آنكه نفس، اول آن صُوَر را ادراك و سپس ايجاد نمايد يا اينكه اول ايجاد و سپس ادراكشان كند، بسان افعال انسانهاي مختار در اين عالَم؛ زيرا [در اين عالم] ما اولاً چيزي مانند حركت يا كتابت را، موافقِ نفس، تخيل ميكنيم سپس انجامش ميدهيم و ثانياً بعد از ايجاد، تخيلش ميكنيم [اما در آخرت چنين نيست] بلكه نفس، آنها را موجود ادراك مينمايد و مُدرَك، ايجادشان ميكند بدون تقدم و تأخر، و [در آخرت، ادراك و ايجاد با هم] مغايرتي ندارند، چون كه ايجاد و ادراك در اينجا يكي است.
در جنّتِ جسمانىِ ملاصدرا از ماده عنصرىِ خاكى خبرى نيست، منظور ايشان از جسمانى، همان صُوَر مثالى است؛ زيرا ايشان از صُوَر مثالى به جسمانى تعبير ميكند.
به نظر ملاصدرا، ما يك عالَم مجردات محض داريم و يك عالَم ماديات محض، و يك عالَمي بين اين دو عالَم داريم كه از آن به صُوَر مثالى تعبير مىشود و چون داراى عرض و طول است به جسم هم تعبير مىشود، ولي تعبير به ماده نمىشود.
ملاصدرا به مناسبت بحث معاد در كتابهاي مختلفش عباراتي را ميآورد كه اگر خوانندگان به اين جهت - كه مراد ايشان از جسماني همان صور مثالي است - توجه نداشته باشند، به نظرشان ميرسد، صدرا به معاد جسماني قائل است،(1)
إّنَ المُعادَ فِي المَعادِ مجموع النفس والبدن بعينهما و شخصهما و إّنَ المبعوث في القيامة هذا البدن بعينه لا بدنٌ آخر. در شواهد (ص270) و در مبدء و معاد (ص376 و 395) نيز عبارات مشابهي آورده است.
ليكن با توجه به1) . إّنَ المُعادَ فِي المَعادِ هو هذا الشخص بعينه نفساً و بدناً، فالنفس هذه النفس بعينها و البدن هذا البدن بعينه... (اسفار اربعه9 : 166) . در همين جلد (ص197) ميگويد:
مباحث بعدي ميتوان دريافت كه ايشان معادِ جسماني را به گونهاي تشريح ميكند كه مفهومش همان صُوَر مثالى مُنشَأ نفس است و از عنصر خاكى خبرى نيست.
در هر حال، به آن صُوَر مثالى جسم هم گفته مىشود لذا اينجا ميگويد: صُوَر ادراكى - كه ايجاد شده نفس انسان است - همان چيزهايى است كه نفس بدانها اشتها دارد و از آن لذت مىبرد، لكن مادهاى در كار نميباشد و مظهرى جز خود نفس نيست، فقط نفس است و ادراكاتش. فاعل اين صُوَر ادراكي هم خود نفس است؛ يعنى علت قريبه صُوَر ادراكي، خود نفس انسان است؛ چنانچه فاعل و موجِد صُوَر ادراكي هم فقط نفس است.
نفس هر انساني با صُوَر ادراكياش (كاخهايي كه ساخته، غرفههايى كه پرداخته، حورهايى كه درست كرده، غلماني كه ايجاد نموده و آنچه با صُوَر ادراكي خورده و آشاميده مىشود) در عالم قيامت از دنيا و آنچه در آن است اعظم و بزرگتر است.
اما همهاش نفس است و ادراكات خود نفس، نفس است و صُوَر ادراكي خود نفس، نفس است و منشئات نفس، و همه اين صُوَر ادراكي، حيات و شعور دارند اما به حياتِ خود نفس و همه آنها قائم به نفساند.
پس وجود، حيات و قيام صُوَر ادراكي وابسته به نفس است. نفس انسان، هم آن صُوَر را ميآفريند و هم ادراكشان مىكند.
نكته مهم اين است كه در آنجا، چنان نيست كه اول نفس آن صُوَر را بيافريند و سپس ادراكشان كند، يا پس از ادراك ايجادشان نمايد، بلكه ايجاد، همان ادراك و ادراك، همان ايجاد است؛ يعني تقدم و تأخري بين آن دو نيست، بلكه عينيت است؛ زيرا با خودِ ايجاد، ادراك تحقق پيدا مىكند.
برخلاف وضع ما در دنيا كه ادراك و ايجاد، مترتب بر يكديگرند.
به عنوان مثال، نخست دوست داريم منظره باغ، بوستان و طبيعت را ببينيم، سپس در جهتش حركت ميكنيم؛ يعني اول علاقه و ميل پيدا ميكنيم سپس براي تحقق اين ميل، به راه ميافتيم يا بعد از تحقق، باز تخيّلش مىكنيم.
پس مشخص و روشن شد كه ملاصدرا در عبارات مزبور ميگويد: بهشت و نعمتهايش، همان صُوَر ادراكي مُنشَأ و قائم به نفسِ بهشتيان است.
و بِالجُملَه مَبادِي الأكوان فِي عالَم الجِنان إّنَما هِيَ الاُمُورُ الإدْراكيّه و الجِهاتِ الفاعِلِيَّه، ولا دَخل لِلمَواّدِ والأسْبابِ القابِلّيَه، لأّنَ وُجُودَ الأشياءِ هُناك وُجُودٌ صُوريٌ مِنْ غَيرِ ماّدَه ولا حَرَكَه ولا انْفِعالٍ وتَجَدُدٍ وانْتِقالٍ؛
خلاصه سخن، سرچشمه نعمتهاى بهشتى، ادراكات و فاعليت نفس است، و از مادّه و آنچه داراي قابليت و استعداد است، خبري نيست، چون وجود اشيا در آنجا وجودِ صُوري و شكلي است بدون اينكه ماده، حركت، انفعال، تجدد و انتقالي در كار باشد.
براساس اين سخن، مبادى نعمتهاى بهشتى، امور ادراكى است واز ادراك سرچشمه ميگيرد. بدين معنا كه فاعل آنها نفسِ انسان است، نه اينكه آنجا ماده و يا شىء ديگرى غير از امور ادراكى وجود داشته باشد.
در بهشت، موادى مثل اين عالم در كار نيست، چنانچه اسباب قابلى هم وجود ندارد، بلكه در آنجا صرفاً خود نفس - كه فاعل و موجِد ادراكاتش هست - ميباشد و نعمتهاى بهشتى فقط منشئات و مدركات نفس است.
قَد عَلِمتَ أّنَ الّنَشْأه الآخِرَه نَشْأه مُتَوَسِّطَه بَينَ المُجَرّداتِ العَقلّيَه و بَينَ الجِسْمانيّاتِ المادّيه و كُلُّ ما فيها صُوَرٌ مَحْسُوسَه مُدْرَكَه بِقُوَّه نَفْسانّيَه هِيَ خِيالٌ في هذا العالَم و حِسٌّ في ذلكَ العالَم، و الإنْسان إذا ماتَ و تَجَرَّدَ عَن هذا البَدَنِ الّطَبيعي قامَت قيامَتُهُ الّصُغرى و حُشِرَ أّوَلاً إلى عالَم البَرزَخ
ثُمَّ إلى الجَنَّه و النّار عِندَ القيامه الكُبرى. والفَرق بَيْنَ الّصُوَرِ اّلَتي يَراها ويَكونُ عَلَيها الإنْسانُ فِي البَرزَخ واّلَتي يُشاهِدُها ويَكونُ عَلَيها فِي الجَنَّه والنّار عِندَ القِيامَه الْكُبْرى إّنَما يَكونُ بِالّشِده والّضَعفِ والكَمالِ والّنَقصِ، إذ كُلٌّ مِنْها صُوَرٌ إدراكّيَه جُزئِيَّه غَيرَ مادّيه إلّاَ أّنَها مَشْهُودَه في عالَمِ الْبَرزَخِ بِعَينِ الخِيال و في عالَمِ الجِنان بِعَينِ الحِسّ، لكنّ عَينُ الحِسّ الأخرَوي لَيس غَير عَين الخِيال.
بِخلاف الحِسِّ الّدُنيوي المُنقَسَم بِخَمس قُوى في خَمسه مَواضِع مِن البَدَن مُختلفه: فَمَوضِع البَصر، هُو العَين و مَوضِع الّسَمع، هُو الاُذُن و مَوضِعُ الّذَوق، هُو الّلِسان؛ ولايُمكن أيضاً أن يَفعل كُلٌّ منها فِعل صاحِبِه، فَالبَصر لايَسمعُ، والّسَمعُ لايُبصر، وهُما لايَذوقان ولايَشُمّان وعلى هذا القياس في الجميع... . وأمّا حَواّسُ الآخِره فَجَميعُها في مَوضِعٍ واحِدٍ غَير مُتغايرٍ فِي الوَضع و الجِهَه، و كُلٌّ منها يَفعل فِعل صاحِبِه؛ و نِسبَه الّصُوَرِ البَرزَخيّه إلى الّصُوَرِ اّلَتي فِي القِيامه الكُبرى، كَنِسبَه الّطِفل أو الجَنين إلى البالغ؛
نشئه آخرت، برزخ بين مجردات عقليه و عالم ماده است، و تمام آنچه در سراي آخرت است صُوَر ادراكيّه محسوسه به قوه نفسانيه - كه قوه خياليه در دنيا و قوه محسوسه در آخرت است - ميباشد، و چون انسان بميرد و از بدن طبيعي مجرد شود، قيامت صغراي او برپا گردد؛ نخست در عالم برزخ، و هنگام قيامت كبري سوي بهشت يا دوزخ محشور شود.
فرق بين صُوَري كه نفس در عالَم برزخ و در قيامتِ كُبري ميبيند - كه در بهشت و دوزخ با آنها دمساز است - به شدت و ضعف و نقص و كمال ميباشد؛ زيرا همه آنها صُوَر ادراكيه جزئيه غير مادياند كه در عالم برزخ با عين خيال و در بهشت به عين حس مشاهده ميشوند، ليكن عينِ حسِ اخروي غير عين خيال نيست.
برخلاف حس دنيوي كه به پنج قوه تقسيم ميشود و در پنج جاي مختلف بدن قرار دارد:
جايگاه بينايي، چشم، جايگاه شنوايي، گوش و جايگاه چشايي، زبان است؛ و نيز ممكن نيست كاريكي از ديگري سر زند، لذا چشم نميشنود، و گوش نميبيند، و اين دو نميچشند و نميبويند، و جميع حواس بر همين منوال است... .
اما جميع حواس اخروي در يك جا قرار دارند، به گونه اي كه در جايگاه و جهت يكساناند، و هر يك از آنها كار ديگري را انجام دهد.
و نسبت صُوَر برزخي با صُوَر اخروي در قيامت كبري، مانند نسبت طفل يا جنين به بالغ است.
ملاصدرا در اين عبارت ميگويد: نشئه آخرت، برزخ بين مجردات عقلى و عالم ماده است، و تمام آنچه در نشئه و سراي آخرت وجود دارد همه صُوَر ادراكي محسوس به قوه خيالى است كه انسان در اين عالم دارد، البته همين قوه خيال در عالم آخرت تبديل به حس ميشود، و به كمك همين قوه است كه نفس صُوَر ادراكي را ايجاد ميكند.
در عالم آخرت، نفس در عين ادراك آن صُوَر، فاعل آنها نيز هست، به گونهاى كه ادراك آن صُوَر توسط نفس، عين ايجادشان و ايجادشان عين ادراكشان ميباشد.
آنگاه كه انسان بميرد وارد عالم برزخ ميشود، عالم برزخ كه طى شد قيامت كبري فرا ميرسد، فرق ميان اين دو عالم به شدت و ضعف است؛ يعني چه در عالم برزخ و چه در عالم آخرت، روح و نفس با همان صُوَر ادراكيهاش دمساز است، منتهى آن صُوَر در برزخ نسبت به قيامت ضعيف است، و در قيامت شدت مييابد.
به عبارت ديگر - هم در عالم برزخ و هم در عالم قيامت - هر چه هست همهاش صُوَر ادراكي صِرف بوده و بس، و هرگز مادهاى در كار نيست جز اينكه صُوَر ادراكي در برزخ، با چشم خيال و در آخرت، با چشم حس ديده ميشود.
آنچه با خيال درك مىشود ضعفى در آن است، اما آنچه با حس ادراك مىگردد قوتى در آن وجود دارد.
نيز از بيان ايشان استفاده ميشود كه در قيامت، حواس پنجگانه تبديل به يك حس خواهد شد كه در عين وحدت، همه حواس را دارد.
يعني يك حقيقت است كه سميع است و بصير و ساير قواى كذايى را نيز دارد.
مقصود از نقل اين عبارات، اين جمله ايشان بود كه ميگويد: «و كُلُّ ما فيها صُوَرٌ مَحْسُوسَه مُدْرَكَه بِقُوَّه نَفْسانّيَه هِيَ خِيالٌ في هذا العالَم و حِسٌّ في ذلكَ العالَم...» يعني در قيامت هرچه هست همهاش صور محسوسي است كه مُنْشَأ نفس بوده و نفس انسان فاعل و موجِد آنها است.
نقل عبارتهاي مختلف ايشان براى اين است كه ثابت شود نسبتي كه به ايشان ميدهيم با تصريحات خود ايشان سازگاري دارد، نه اينكه يك نسبت ناروا و غير واقعي باشد.
وبِالجُمله قد عَلِمْتَ أّنَ الْجَنَّه و النّار في نَشأه اُخْرى و عالَمٍ آخَر مَوجُوداتُهُ اُمُورٌ صُوريّه بلا مادّه و انْفعال و حَرَكه؛ والدّنيا و كّلُ ما فيها، اُمورٌ كائنه فاسده مُتجدّده داثره زائله، ذات أوضاع و جِهات مكانيّه.
فَكّلُ خَبَر يُذْكَرُ فيه أن الْجَنَّه أو النّار في مَكان مِن أمْكنه الدّنيا و موضع من مواضع هذا العالَم: فإمّا أن يكون المرادُ باطن ذلك المكان كقولهم:
«إّنَ الْجنه في السّماء السّابعه و إّنَ النّارَ تحت السّماء»، ليس المراد به أن الْجَنَّه داخله في جسمّيَه السّماء دخولاً وضعياً بل دخولاً معنويّاً كَدُخول الّنَفس في البَدَن...
وإمّا أن يكون المراد منها حُكم المظاهر الرّقائق و النشئآت النسبيّه للْجَنَّه و النّار، ألا ترى أّنَ المرآه مَظهُر للّصُور الحسيّه و ليست الّصُوره موجوده فيها؟ فكذلك بعض مواضع الدّنيا مظهر للجَنَّه و النّار.
فكما أن ما بيْن قبر الرسول (صلي الله عليه و آله) و منْبره روضه من رياض الْجنه، أي مَظهَرٌ يَظهَرُ بها لمنْ كان مِن أهل الكشف و الّشُهود، روْضه من أهل الجَنَّه،
كمرآه تُشاهد الّنَفس بها صُوره مِن الّصُوَر المَحسُوسه اّلَتي قابَلَتْها، فكذلك بعض المَواضع المذكوره بِمنزله المَرائي المُنكَشَفَه بها أحوالُ الْجنه أو النار... ؛(1)
در جاي ديگري ميگويد: ثم إن كل ما يشاهده الإنسان في الآخرة ويراه من أنواع النعيم من الحور والقصور والجنات والأشجار والأنهار وأضداد هذه - من أنواع العذاب التي في النار - ليست بأمور خارجة عن ذات النفس مباينة لوجودها (العرشية: 250) .
صدرا در تفسير سورة يس به نحوي ميخواهد انفصال صور اخروي را از نفس اثبات نمايد، آنجا كه مينگارد: أن الصور الموجودة الموعودة في الدار الاخرة موجودات عينيّة و ثابتات خارجية منفصلة عن النفس - لا أنها حالّة فيها حلول الصور الانطباعية - و انما هي جواهرها جواهر عينية و ثابتات خارجية منفصلة عن النفس.
لكن همچنانكه از تعليقه محشي (ملا علي نوري () نيز استفاده ميشود، انفصالي كه مراد ملاصدرا است، عين اتصال ميباشد، در ذيل عبارت فوق، محشي مينگارد: مراده من الانفصال نفي الاتصال الانطباعي الانفعالي، و سبب الارتباط الحلولي الذي يلزمه التأثر و الانفعال، المستلزم لكون النفس جوهرا بالقوة، خارجة من القوة الى الفعليّة بارتسام الصورة فيها، و الصورة الاخروية قائمة بجوهر الروح الانساني قيام صدور و مثول بين يديه، لا قيام حلول و انطباع فيه، و القيام الصدوري المعبّر عنه بالقيام عنه هو قيام الفعل بالفاعل، و الفعل منفصل عن الفاعل، لا كانفصال شيء عن شيء و متصل به، لا كاتصال شيء بشيء، بل كاتصال الظل و قيامه بالشاخص و يعبّر عن هذا الانفصال الذي هو عين الاتصال بالبينونة الصفتية- تثبت فيه بفهم (تفسير القرآن الكريم (صدرا) ج5، ص: 201) .
چكيده سخن اين است كه دانستي آنچه در بهشت و دوزخ، در سراي ديگر و عالم آخرت وجود دارد، اموري صوري و شكلي - بدون مادّه، انفعال و حركت - است؛ و دنيا و آنچه در آن است اموري از بين رفتني، فاني، زوال پذير و داراي موقعيت و جهت مكاني ميباشد كه آن به آن در تجدد و تحول است.
1) . و قد علمتَ أّنَ جنة المؤمن أو جحيم الكافر ليست بأمر خارج عن نفسه (اسفار اربعه9: 335) . و نيز ميگويد: و إن الدار الآخرة و أشجارها و أنهارها و غرفاتها و مساكنها والأبدان التي فيها كلها صور إدراكية وجودها عين مدركيّتها و محسوسيّتها (اسفار اربعه9 : 183) .
پس هر خبري كه در آن يادي از مكان بهشت و دوزخ و اينكه در گوشهاي از اين عالَم قرار دارند، باشد:
يا مراد از آن، باطن آن مكان است مانند سخن ايشان كه گفتهاند: «بهشت در آسمان هفتم و دوزخ زير آسمان است» - نه اينكه مراد دخول جسماني وضعي بهشت و دوزخ در آسمان باشد، بلكه منظور دخول معنوي است بسان دخول نفس در بدن - ... و يا مراد از آن، مظاهرِ، نشئات و تجليگاههايي نسبت به بهشت و دوزخ است؛ مگر نميبيني كه آئينه، مظهر صورتهاي حسي است در حالي كه صورتها در آن موجود نيست؟ همينطور، بعضي از جاهاي دنيا مظهر بهشت و دوزخاند.
همچنانكه مابين قبر و منبر پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) باغي از باغهاي بهشت است، يعني مظهري است كه در آن، باغي از باغهاي اهل بهشت براي اهل كشف و شهود نمايان ميشود، مانند آئينهاي كه نفس در آن، صورتهاي محسوس را - كه مقابل آن است - ميبيند. همچنين برخي از جاهايي كه ذكر شده است به منزله آئينههايي است كه توسط آنها احوال بهشت و دوزخ هويدا ميشود.
چكيده سخن ملاصدرا در اين عبارت اين است كه:
جنّت و نار در نشئه ديگر - كه عالم قيامت است - همان صُوَر ادراكيه ميباشد كه زوال و انتقال و حركت در آنها راه ندارد.
پس آنچه در برخي از روايات ما هست كه بهشت و دوزخ در مكاني قرار دارند، بايد توجيه شود؛ يعني بايد اين اخبار را به معانى ديگرى غير از ظاهر آنها تأويل برد:
يا مراد از بودن بهشت و دوزخ در مكان و جايي، باطن مكان ميباشد، و اگر در روايتي آمده است كه بهشت در آسمان هفتم است، مقصود اين است كه بهشت، در باطن آن مكان قرار دارد. يا مقصود اين است كه فلان مكان، مظهري از مظاهر بهشت يا دوزخ است. اگر اهل كشف و شهود به ديده بصيرت بنگرند، خواهند ديد كه فلان مكان مظهري از باغهاي بهشت است.
وقتي انسان مقابل آئينه قرار مىگيرد و تصوير خود را در آن ميبيند، در حقيقت صورتش در آئينه نيست - بلكه داخل آئينه چيزى نيست - با اين حال، صورت خود را در آن مىبيند؛ چون آئينه مظهرى براى بروز اين صورت ميباشد، چنين است مكانهايى كه در روايات براي بهشت و دوزخ تعيين شده است. اين مكانها مظهرى براى بروز بهشت و جهنماند، نه اينكه براى بهشت و جهنم مكانى در گوشهاي از عالم باشد.
مقصود از ذكر اين عبارات اين بود كه سرانجام كار صدرا و امثال ايشان به توجيه و تأويل مىافتد.
البته اصل توجيه و تأويل، در دو مورد بجاست:
اول: در جايى كه مطلبى ناسازگار با مسايل قطعى خود مكتب داشته باشيم، بايد توجيه بشود و امامان (عليهم السلام) در اين گونه موارد، توجيه لازم را بيان كردهاند:
در قرآن آمده است: { وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى } (1)اگر اين آيه را به معناي ظاهرياش حمل كنيم و اين گونه ترجمه كنيم كه: «در آدم از روح خود دميدم» اين ترجمه با اصول توحيدي مكتب سازگار نيست؛ زيرا لازمه آن، اثبات روح براى خداست و اينكه خدا روحش را بين بندگان تقسيم نموده است.
اين مطلب با اصل قطعى خود قرآن مخالف است؛ زيرا ميفرمايد:
{ لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَد } (2)هيچ چيز از او جدا نشده و نخواهد شد و او نيز از چيزي پديد نيامده است.
با توجه به اين آيه و آيات ديگر و نيز مدارك حديثى معتبر، قطعى، فراوان و متواتر - كه همه دلالت دارد بر اينكه ذات مقدس حضرت حق تجزيه نميشود و تقسيم پذير نيست - در مييابيم كه معناي ديگري در اينجا مقصود است.
البته توجيهات چنين مطالبى را خود معصومين (عليهم السلام) بهتر از همه بيان فرمودهاند.
بر اساس سخن امامان (عليهم السلام): اضافه در عبارت { وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى } تشريفى است، مثل: «بيتالله»، «ثارالله»، «ناقهالله». اضافه روح به خداوند متعال نيز چنين است،(1)اينجا توجيه و تأويل درست است.
دوم: آنجا كه مطلب مورد نظر، با يك اصل قطعى عقلى بيّن و روشن مخالف باشد. به عنوان نمونه عبارتى از مكتب وحى پيدا شود كه با مسايل قطعى عقلى مخالف درآيد؛ يعنى اگر در شريعت مسئلهاى بر ضد عقل صريح باشد، بايد توجيه شود؛ چون وحى با عقل صريح ضديت ندارد.
اما توجيه و تأويل در غير اين دو مورد، گستاخي بر نصوص ديني است.
جالب اينكه ملاصدرا خود در مقدمه اسفار مىنويسد:
وإنّي لأستغفرالله كثيراً مِمّا ضَيّعتُ شطراً من عمري في تتبّع آراء المتفلسفه والمجادلين من أهل الكلام، وتدقيقاتهم وتعلّم جُربُزتهم في القول وتَفّنُنِهم في البحث، حتي تبّيَن لي آخر الأمر بِنور الإيمان وتأييد الله المنّان أن قياسهم عقيم، وصراطهم غيرمستقيم، فألقينا زمام أمرنا إليه وإلي رسوله الّنَذير المُنذر، فكُلُّ ما بلغنا منه آمنّا به وصَدَّقناه، و لمنحتلّ أن نخّيِلَ له وجهاً عقلياً و مسلكاً بحثياً، بل اقتدينا بهداه و انتهينا بنهيه، امتثالاً لقوله تعالي:
{ ما آتاكُمُ الّرَسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا } (2). (3)
خلاصه كلام ايشان اين است كه:
بعد از اينكه بخشي از عمرم را در مباحث عقلي و كلامي ضايع كردم، آخرالأمر معتقد شدم كه به قرآن و عترت چنگ بزنم و در فرمايشات آنها هم دنبال توجيهات عقلاني نروم و تمام آنچه را از قرآن و حديث به ما رسيده است تصديق نمايم و به هدايت الهي و رسول و عترتش - به اقتضاي كلام پروردگار كه ميفرمايد: «آنچه را رسول برايتان آورده بگيريد و از آنچه شما را باز داشته بپرهيزيد» - اقتدا كنم.
با وجود اين، وقتي به بحث بهشت و دوزخ ميرسد به توجيه و تأويل دست مييازد و از تعهد خود دست برميدارد و با اينكه روايات، در بهشت و دوزخ مكاني صراحت دارد، ميگويد براى اينها مكانى نيست، و چنين احاديثي را بايد به باطن مكان يا مظهريت بهشت و جهنم توجيه كرد و ضمن تأويل، از ظاهر آن دست برداشت.
پيداست كه اينجا از مواردى نيست كه نيازي به تأويل باشد؛ زيرا نه با نصّي از نصوص خود مكتب مخالف است، و نه با دليل قطعى عقلى تضاد دارد.
اگر چنانچه روايتي مستلزم محال عقلى يا مخالف نصي از نصوص مكتب نباشد، توجيه و تأويل آن كاري خطا و نادرست است.
در نتيجه، اين ظواهر و نصوص كه براى بهشت و جهنم، مكان خارجي اثبات ميكند، به جاي خودش محفوظ است و از مواردي نيست كه نيازي به تأويل باشد.
در مورد اينكه بهشت و دوزخ هماكنون مخلوقاند يا بعدا پس از جريان قيامت خلق ميشوند، اختلاف نظر است.
جمعي گفتهاند كه بهشت و دوزخ خلق شدهاند، و گروهي معتقدند كه بعدها خلق ميگردند و هركدام براي خود استدلالهايي دارد.
بر مبناي اينكه بهشت و دوزخ - تماماً - بازتابِ اعمال، افكار، اخلاق و ملكات خوب و بد انسان و ساخته و پرداخته نفس باشد، طبيعي است كه اصلاً بحث از مخلوق بودن فعلي بهشت و دوزخ معنايي نخواهد داشت؛ يعني مشخص است كه بعدا محقق خواهند شد.
عمدهترين دليل بر اين مدعا، آيات و روايات است؛ زيرا اين مسئله، از مسائل غيب است و عقل را بدان راهي نيست.
از طرفي مانع عقلي هم ندارد؛ يعني امكان تحقق فعلي بهشت و دوزخ، مسئلهاي ضد عقل نيست، و مستلزم اجتماع نقيضين، مثلين و ضدين نميباشد، پس محال عقلي لازم نميآيد، و از آنجا كه ادله نقلي موجوديت بهشت و دوزخ را اثبات ميكند، با توجه به سعه قدرت پروردگار، انكار آن وجهي ندارد.
آيات و رواياتي كه تا اينجا مطرح شد، ناظر بود به اصل تحقق خارجي بهشت و دوزخ و استقلال آنها از نفس، اعم از اينكه بهشت و دوزخ بالفعل مخلوق باشند يا بعدا خلق شوند، لكن در اين قسمت، آيات و رواياتي را ميآوريم كه ناظر به مخلوق بودن فعلي آنهاست، هنگامي كه مخلوق بودن بهشت و جهنّم به اثبات رسد، تحقق خارجي - مستقل از نفس - آنها نيز ثابت خواهد گشت.
از آيات قرآن كريم استفاده ميشود كه بهشت و دوزخ هماكنون موجودند و فعليت دارند. در اين مورد، به ذكر سه آيه بسنده ميكنيم:
خداي تعالي ميفرمايد:
{ وَسَارِعُواْ إِلَى مَغْفِرَه مِن رَبِّكُمْ وَجَنَّه عَرْضُهَا الّسَمَاوَاتُ وَالأرْضُ اُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ } ؛(1)
بشتابيد سوي آمرزشى از پروردگارتان، و بهشتى كه پهنايش [به قدر] آسمانها و زمين است [و] براى پرهيزگاران آماده شده است.
اين آيه شريفه، با توجه به جمله:
1) . سورة آل عمران (3) آية 133.
{ اُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ } ، و ظهورش در موجوديت بهشت است.
در تفسير مجمع البيان آمده است:
هذا يدل على أن الجنه مخلوقه اليوم؛ لأنَّها لا تكون معدّه إلا و هي مخلوقه؛(1)
اين سخن، دليل بر اين است كه بهشت هماكنون مخلوق است؛ زيرا چيزي آماده نيست مگر اينكه مخلوق باشد.
در تفسير فخررازي آمده است:
{ اُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ } فظاهره يدل على أن الجنه والنار مخلوقتان الآن؛(2)
«براى پرهيزگاران آماده شده است» ظاهرش دلالت دارد كه بهشت و دوزخ هماكنون مخلوقاند.
در سوره نجم ميخوانيم:
{ وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَه اُخْرَى * عِندَ سِدْرَه الْمُنْتَهَى * عِندَهَا جَنَّه الْمَأوَى } ؛(3)
و قطعاً بار ديگرى هم او را ديد، نزديك سدره المنتهى، در همان جا كه جنّه المأوى است.
{ جَنَّه الْمَأوَى} يعني بهشتي كه جايگاه افراد صالح و نيكوكار است. اين بهشت در كنارِ { سِدْرَه الْمُنْتَهَى } است كه در معراجِ پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) در آنجا برنامههاي خاصي انجام گرفت.
بنابراين، اين آيه شريفه بر موجوديت بهشت دلالت دارد. از طرفي قول به فصل بين بهشت و دوزخ هم وجود ندارد، يعني هركس گفته است بهشت موجود است، قائل است
كه دوزخ هم موجود است و بالعكس. بنابراين، موجوديت دوزخ هم به اين طريق اثبات ميشود.
على بن ابراهيم قمي در تفسيرش(1)درباره اين سخن خداي متعال كه ميفرمايد:
{ وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَه اُخْرَى * عِندَ سِدْرَه الْمُنْتَهَى } ؛(2)(و قطعاً بار ديگرى هم او را نزديك سِدْرَه الْمُنتَهَى ديده است) ميگويد:
اين ديدار در { سِدْرَه الْمُنْتَهَى } صورت گرفت؛ يعني در آسمان هفتم. اما ردّ بر ادعاي كساني كه خلقت بهشت و جهنم را انكار ميكنند، سخن خداي متعال در آيه بعد است كه فرمود: { عِندَهَا جَنَّه الْمَأوَى } ؛(3)«نزد آن، جَنَّه الْمَأْوَى است» يعني نزدِ { سِدْرَه الْمُنْتَهَى } در آسمان هفتم { جَنَّه المَأوَى } است. پس { سِدْرَه الْمُنْتَهَى } در آسمان هفتم است و { جَنَّه الْمَأوَى } نزد آن است.
اين آيه - در واقع - از يك سؤال مقدر جواب ميدهد؛ و آن اينكه اگر گفته شود:
{ جَنَّه الْمَأوَى } كجاست؟ جواب اين است كه نزديك { سِدْرَه الْمُنْتَهَى } است.
بنابراين { جَنَّه الْمَأوَى } - كه نزديك { سِدْرَه الْمُنْتَهَى } در آسمان هفتم است - مكاني است كه وجود خارجي دارد. و پيامبر (صلي الله عليه و آله) در جريان معراج بر آن گذر نمود.
در خصوص موجوديت دوزخ نيز در قرآن كريم آمده است:
{ أعَدَّ اللهُ لَهُمْ عَذَابًا شَدِيدًا } ؛(4)
خدا براى آنان عذابى سخت آماده ساخت.
در آيه ديگري آمده است:
{ أعَدَّ اللهُ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ } ؛(1)
خدا براى آنان باغهايى آماده كرده است كه از زير [درختان] آن نهرها روان است، و در آن جاودانهاند. اين، همان رستگارى بزرگ است.
{ أعَدَّ اللهُ } ظهورش در فعليت بهشت است؛ يعني بهشت هماكنون موجود است، و خداي تعالي آن را براي خوبان مهيا ساخت.
از متون وحياني، مخلوق بودن بالفعل بهشت و جهنم به خوبى استفاده مىشود؛ زيرا در روايات به آن تصريح شده است و معنا ندارد كه بگوييم آنها صُوَر ادراكى و ملكات نفسانىاند. با اثبات موجوديت فعلي بهشت و دوزخ، وجود خارجي داشتن آن دو نيز ثابت خواهد شد.
اكنون رواياتي را ميآوريم كه دلالت دارند بر اينكه بخشي از نعمتهاي بهشت را خداي متعال قبل از انسان و اعمالِ او، آفريده است.
مرحوم صدوق به سند صحيح در عيون و امالي و توحيد از عبدالسلام بن سالم هرَوِي (أباصلت) نقل ميكند كه گفت: به امام رضا (عليه السلام) عرض كردم:
فَأخْبِرْنِي عَنِ الْجَنَّه وَالّنَارِ أ هُمَا الْيَوْمَ مَخْلُوقَتَانِ؟
فَقَالَ (عليه السلام): نَعَمْ وَ إِنَّ رَسُولَ اللهِ (صلي الله عليه و آله) قَدْ دَخَلَ الْجَنَّه وَ رَأى الّنَارَ لَمَّا عُرِجَ بِهِ إِلَى الّسَمَاءِ.
قَالَ: فَقُلْتُ لَهُ فَإِنَّ قَوْماً يَقُولُونَ إِنَّهُمَا الْيَوْمَ مُقَدَّرَتَانِ غَيْرُ مَخْلُوقَتَيْنِ.
1) . سورة توبه (9) آية 89 .
فَقَالَ (عليه السلام): مَا اُولَئِكَ مِنَّا وَلا نَحْنُ مِنْهُمْ. مَنْ أنْكَرَ خَلْقَ الْجَنَّه وَالّنَارِ فَقَدْ كَذَّبَ الّنَبِيَّ (صلي الله عليه و آله) وَكَذَّبَنَا وَلَيْسَ مِنْ وَلايَتِنَا عَلَى شَيْءٍ وَخُلِّدَ فِي نَارِ جَهَنَّمَ.
قَالَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ: { هَذِهِ جَهَنَّمُ اّلَتِي يُكَذِّبُ بِهَا الْمُجْرِمُونَ * يَطُوفُونَ بَيْنَهَا وَبَيْنَ حَمِيمٍ آنٍ } (1)
وَ قَالَ الّنَبِيُّ (صلي الله عليه و آله): لَمَّا عُرِجَ بِي إِلَى الّسَمَاءِ أخَذَ بِيَدِي جَبْرَئِيلُ (عليه السلام) فَأدْخَلَنِي الْجَنَّه فَنَاوَلَنِي مِنْ رُطَبِهَا فَأكَلْتُهُ فَتَحَوَّلَ ذَلِكَ نُطْفَه فِي صُلْبِي فَلَمَّا هَبَطْتُ إِلَى الأرْضِ وَاقَعْتُ خَدِيجَه فَحَمَلَتْ بِفَاطِمَه فَفَاطِمَه حَوْرَاءُ إِنْسِيَّه فَكُلَّمَا اشْتَقْتُ إِلَى رَائِحَه الْجَنَّه شَمَمْتُ رَائِحَه ابْنَتِي فَاطِمَه ؛(2)
آيا بهشت و دوزخ الآن مخلوقاند؟ فرمود: آري. رسول خدا (صلي الله عليه و آله) هنگام معراج داخل بهشت شد و آتش دوزخ را ديد. عرض كردم: عدهاي ميگويند: بهشت و دوزخ مقدرند و الآن مخلوق نميباشند. امام فرمود: آنان از ما نيستند و ما هم از آنان نيستيم. هركس مخلوق بودن بهشت و دوزخ را انكار كند پيامبر خدا و ما را تكذيب كرده است و بهرهاي از ولايت ما ندارد و در آتش دوزخ جاودان ميماند. خداي تعالي فرمود: «اين است همان جهنّمى كه تبهكاران آن را دروغ مىخواندند. ميان [آتش] و ميان آب جوشان سرگردان باشند».
پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) فرمود: آنگاه كه به معراج برده شدم، جبرئيل دستم را گرفت و داخل بهشت نمود، پس از خرماي آن خوردم، آن خرما تبديل به نطفه شد، و آنگاه كه به زمين بازگشتم با خديجه همبستر شدم، و خديجه به فاطمه حامله شد. پس فاطمه حوريهاي انساننماست هرگاه مشتاق بوي بهشت ميشوم دخترم فاطمه را ميبويم.
در اين روايت شريف با اين تأكيد و با اين كيفيت، مسئله مخلوق بودن بهشت و دوزخ مطرح گرديده است و در موجوديت بهشت تا آنجا صراحت دارد كه پيغمبر اكرم (صلي الله عليه و آله) داخل آن شد و از ميوه آن تناول نمود و آن ميوه تبديل به نطفه شد، و حضرت زهرا از آن تولد يافت.
پس بايد اين حقيقت را پذيرفت كه بهشت، نعمتهايى دارد كه قبل از عمل افراد موجود است.
نظير اين حديث، در بحارالأنوار، جلد8 ، صفحه120، حديث10 هم آمده است.(1)
علي بن ابراهيم قمي نيز در تفسيرش (ج 1، ص 365) به سند صحيح از أبوعبيده از حضرت صادق عليه السلام اين حديث را نقل ميكند.
شيخ صدوق به سند صحيح از سعد بن عبدالله اشعري از محمد بن عبدالحميد از محمد بن راشد از عمر بن سهل از سهيل بن غزوان از امام صادق (عليه السلام) و آن حضرت از پيامبر گرامى (صلي الله عليه و آله) نقل ميكند كه فرمود:
إِنَّ اللهَ تَبَاركَ وَتَعَالَى خَلَقَ فِي الْجَنَّه عَمُوداً مِنْ يَاقُوتَه حَمْرَاءَ عَلَيْهِ سَبْعُونَ ألْفَ قَصْرٍ فِي كُلِّ قَصْرٍ سَبْعُونَ ألْفَ غُرْفَه خَلَقَهَا اللهُ - عَزَّوَجَلَّ - لِلْمُتَحَاّبِينَ وَالْمُتَزَاوِرِينَ فِي الله؛(2)
خداي متعال بُرجي از ياقوت سرخ در بهشت آفريد كه هفتاد هزار قصر در آن است، و در هر قصري نيز هفتاد هزار غرفه وجود دارد.
1) . كانَ رَسُولُ اللهِ صلي الله عليه و آله و سلم يُكْثِرُ تَقْبِيلَ فَاطِمَةَ عليها السلام عَلَيْهَا وَ عَلَى أبِيهَا وَ بَعْلِهَا وَ أوْلادِهَا ألْفُ ألْفِ الّتَحِيَّةِ وَ الّسَلامِ) فَأنْكَرَتْ ذَلِكَ عَائِشَةُ فَقَالَ رَسُولُ اللهِ صلي الله عليه و آله و سلم : يَا عَائِشَةُ إِنِّي لَمَّا اُسْرِيَ بِي إِلَى الّسَمَاءِ دَخَلْتُ الْجَنَّةَ فَأدْنَانِي جَبْرَئِيلُ مِنْ شَجَرَةِ طُوبَى وَ نَاوَلَنِي مِنْ ثِمَارِهَا فَأكَلْتُهُ فَحَوَّلَ اللهُ ذَلِكَ مَاءً فِي ظَهْرِي فَلَمَّا هَبَطْتُ إِلَى الأرْضِ وَاقَعْتُ خَدِيجَةَ فَحَمَلَتْ بِفَاطِمَةَ عليها السلام فَمَا قَبَّلْتُهَا قَطُّ إِلّاَ وَجَدْتُ رَائِحَةَ شَجَرَةِ طُوبَى مِنْهَا.
2) . خصال صدوق: 639 ؛ كشف الغمه 2: 93 ؛ بحارالأنوار8 : 132، حديث 35.
اين نعمتها از آنِ دو گروه ميباشد:
كساني كه فقط براي خدا با هم دوستي ميكنند [و يكديگر را دوست دارند]. و كساني كه فقط براي خدا [و از روي خلوص نيت] به ديدار يكديگر ميروند.
دلالت اين روايت - هم در مورد خلقت بهشت و هم در مورد تحقق خارجي آن - هويداست؛ زيرا وقتى گفته مىشود خدا خلق كرده است؛ يعني تحقق خارجى دارد، نه اينكه دستاورد اعمال بعدي انسان باشد يا خداي متعال ملكات نفساني يا صُوَر ادراكي را آفريده باشد.
اميرالمؤمنين (عليه السلام) به نقل از پيامبر گرامى (صلي الله عليه و آله) مىفرمايد:
إِنَّ اللهَ - عَزَّوَجَلَّ - لَمَّا خَلَقَ الْجَنَّه خَلَقَهَا مِنْ لَبِنَتَيْنِ لَبِنَه مِنْ ذَهَبٍ وَ لَبِنَه مِنَ فِضَّه وَجَعَلَ حِيطَانَهَا الْيَاقُوتَ وَسَقْفَهَا الّزَبَرْجَدَ وَحَصْبَاءَهَا الّلُؤلُؤَ وَتُرَابَهَا الّزَعْفَرَانَ وَالْمِسْكَ الأذْفَرَ... ؛(1)
آنگاه كه خداي عزّ وجل بهشت را خلق نمود، آن را از دو نوع خشتِ طلا و نقره آفريد و ديوارهايش را ياقوت، سقفش را زبرجد، سنگريزهاش را مرواريد و خاكش را زعفران و مشك خوشبو قرار داد...
آنگاه خصوصيات آن را به تفصيل بيان مينمايد، كه از بحث ما خارج است. آنچه مورد نظر است اين عبارت ميباشد كه: «لَمّا خَلَقَ الجنه خَلَقَها من...»؛ خداي متعال بهشت را آفريد و با آجرهاي طلا و نقره آن را ساخت... .
براساس اين روايت، بهشت، خلق شده است و تحقق خارجى دارد.
علي بن ابراهيم قمي در تفسيرش به سند صحيح از سليمان بن داود (كه او نيز ثقه است) نقل ميكند كه امام سجاد (عليه السلام) - ضمن تأكيد بر ملازمت با قرآن كريم - ميفرمايد:
1) . خصال صدوق:436؛ مَن لايحضره4: 355356؛ بحارالأنوار5: 10، حديث15 و8 : 132، حديث36.
عَلَيكَ بِالقُرآن فَإّنَ الله خَلَقَ الجَنَّه بِيَدِهِ لَبنَه مِن ذَهَب و لَبنَه مِن فِضَّه و جَعَلَ مَلاطَها المِسك وَ تُرَابَهَا الّزَعْفَرَانَ حَصْبَاءَهَا الّلُؤْلُؤَ، و جَعَلَ دَرَجاتها عَلَى قَدرِ آيَاتِ الْقُرْآنِ، فَمَن قَرَأ القُرآنَ قال لَهُ: «اقْرَأ وَ ارْقَ» و مَن دَخَلَ مِنهُم الجّنَه لَميَكُن فِي الجّنَه أعلَى دَرَجَه مِنهُ ماخَلا الّنَبّيُون والّصِديقون؛(1)
ملازم قرآن باش، خداي متعال به قدرتش بهشت را با خشتهاي طلا و نقره آفريد و با مشك و عنبر آميخت و ريگهايش را مرواريد و خاكش را از زعفران قرار داد و درجات آن را به قدر آيات قرآن ساخت. پس هركس قرآن را [از سر معرفت و توأم با عمل] بخواند به او گويند: «بخوان و بالا برو» و هركس از قاريان قرآن داخل بهشت شود به جز پيامبران و صديقان، كسي درجه بالاتر از او ندارد.
دلالت اين روايت هم - مانند روايات پيشين - برخلقت وتحقق خارجي بهشت، واضح و روشن است.
پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) ميفرمايد:
مَكْتُوبٌ عَلَى بَابِ الْجَنَّه «لا إِلهَ إِلّاَ اللهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ عَلِيٌّ أخُو رَسُولِ اللهِ» قَبْلَ أنْ يَخْلُقَ اللهُ الّسَمَاوَاتِ وَالأرْضَ بِألْفَيْ عَام؛(2)
دو هزار سال پيش از آنكه خداي تعالي آسمانها و زمين را بيافريند، بر در بهشت نوشته شده بود: خدايي جز خداي يكتا نيست، محمد (صلي الله عليه و آله) رسول خدا و علي (عليه السلام) برادر رسول خدا (صلي الله عليه و آله) است.
اين نيز نمونهاى ديگر از تحقق خارجى بهشت و مخلوق بودن آن است.
شيخ طبرسي ميفرمايد: در روايت صحيح از پيامبر (صلي الله عليه و آله) رسيده كه فرمود:
إّنَ اللهَ يقول أعْدَدْتُ لعبادي الصّالحين ما لا عَينٌ رَأتْ و لا اُذُن سَمِعَت و لا خَطَرَ على قلب بشر، بَلْهَ ما أطلعتُكم عليه، اقرؤوا إن شئتم: { فَلاتَعْلَمُ نَفْسٌ مَّا اُخْفِيَ لَهُم مِّن قُرَّه أعْيُنٍ جَزَاءً بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ } (1). (2)
خداي متعال ميفرمايد: «براي بندگان صالح خود چيزهايي آماده كردهام كه هيچ چشمي نديده و هيچ گوشي نشنيده و به قلب هيچ كس خطور نكرده است»، آنچه را به آگاهيتان رساندم وانهيد و اگر ميخواهيد اين آيه را بخوانيد: «هيچ كسي نميداند چه پاداشهايي - كه مايه روشنى چشمهاست - به [پاداش] آنچه انجام ميدادند برايشان نهفته است».
از اين حديث هم همان دو نكته روايات قبل استفاده ميشود؛ زيرا روايت صراحت دارد كه خداي متعال اموري را براي بندگان صالح خود آماده كرده است.
شيخ طبرسي نيز از انس نقل ميكند كه پيامبر (صلي الله عليه و آله) فرمود:
مَرَرْتُ لَيْلَه اُسْرِيَ بِي بِنَهَرٍ حَافَتَاهُ قِبَابُ الْمَرْجَانِ فَنُودِيتُ مِنْهُ الّسَلامُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللهِ، فَقُلْتُ: يَا جَبْرَئِيلُ مَنْ هَؤلاءِ؟ قَالَ: هَؤلاءِ حُورٌ مِنَ الْحُورِ الْعِينِ اسْتَأذَنَّ رَبَّهُنَّ عَزَّوَجَلَّ أنْ يُسَلِّمْنَ عَلَيْكَ فَأذِنَ لَهُنَّ، فَقُلْنَ: نَحْنُ الْخَالِدَاتُ فَلانَمُوتُ وَنَحْنُ الّنَاعِمَاتُ فَلانَبْأسُ، أزْوَاجُ رِجَالٍ كِرَامٍ.
ثُمَّ قرأ (صلي الله عليه و آله): { حُورٌ مَّقْصُورَاتٌ فِي الْخِيَامِ * فَبِأّيِ آلاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ * لَمْ يَطْمِثْهُنَّ إِنسٌ قَبْلَهُمْ وَلا جَاّنٌ } (3). (4)
در شب معراج از كنار نهري - كه دو جانب آن بناهايي از مرجان بود - عبور ميكردم، از آن ندا شدم: «سلام بر تو اي فرستاده خدا». گفتم: اي جبرئيل، اينها كيانند؟ گفت: حوراني كه از پروردگارشان اذن گرفتند تا بر تو سلام كنند، پس خدا به ايشان اذن داد. آنگاه گفتند: ما جاودانهايم پس نميريم، و شادابيم پس افسرده نگرديم، همسران مردان بزرگواريم. آنگاه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) سخن خداي تعالي را قرائت نمود كه ميفرمايد: «حورانى پردهنشين در [دل] خيمهها. پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را منكريد؟ دست هيچ انس و جنّى قبل از ايشان به آنها نرسيده است».
بر اساس اين روايت، در شب معراج، با حور العينهايي ديدار شده و مذاكرهاي با ايشان انجام گرفته است. اين حوران بهشتي، قبل از ورود افراد به بهشت، وجود داشتهاند؛ و به خوبي روشن ميشود كه پارهاي از نعمتها را خداي متعال آماده كرده است، و چنين نيست كه همه نعمتهاي بهشت، دستاورد اعمال افراد باشد.
ذيل حديث نيز در همان دو نكته پيشين صراحت دارد.
از عبدالله بن علي روايت شده كه وي بلال - مؤذن پيامبر (صلي الله عليه و آله) - را ملاقات كرد و از وصف بناي بهشت از او پرسيد، بلال گفت:
اكْتُبْ: «بِسْمِ اللهِ الّرَحْمنِ الّرَحِيمِ»؛ سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ (صلي الله عليه و آله) يَقُولُ: إِنَّ سُورَ الْجَنَّه لَبِنَه مِنْ ذَهَبٍ، وَ لَبِنَه مِنْ فِضَّه، وَ لَبِنَه مِنْ يَاقُوتٍ، وَ مِلاطُهَا الْمِسْكُ الأذْفَرُ، وَ شُرَفُهَا الْيَاقُوتُ الأحْمَرُ وَ الأخْضَرُ وَ الأصْفَرُ.
قُلْتُ: فَمَا أبْوَابُهَا؟ قَالَ: أبْوَابُهَا مُخْتَلِفَه، بَابُ الّرَحْمَه مِنْ يَاقُوتَه حَمْرَاءَ. قُلْتُ: فَمَا حَلْقَتُهُ؟ قَالَ: وَيْحَكَ! كُفَّ عَنِّي فَقَدْ كَلَّفْتَنِي شَطَطاً! قُلْتُ: مَا أنَا بِكَاّفٍ عَنْكَ حَتَّى تُؤَدِّيَ إِلَيَّ مَا سَمِعْتَ مِنْ رَسُولِ اللهِ (صلي الله عليه و آله) فِي ذَلِكَ.
قَالَ: اكْتُبْ «بِسْمِ اللهِ الّرَحْمنِ الّرَحِيمِ»؛ أّمَا بَابُ الّصَبْر،ِ فَبَابٌ صَغِيرٌ، مِصْرَاعٌ وَاحِدٌ مِنْ يَاقُوتَه حَمْرَاءَ لا حَلَقَ لَهُ؛ وَ أّمَا بَابُ الّشُكْرِ، فَإِنَّهُ مِنْ يَاقُوتَه
بَيْضَاءَ، لَهَا مِصْرَاعَانِ مَسِيرَه مَا بَيْنَهُمَا خَمْسُمِأه عَامٍ، لَهُ ضَجِيجٌ وَ حَنِينٌ، يَقُولُ: الّلَهُمَّ جِئْنِي بِأهْلِي! قُلْتُ: هَلْ يَتَكَلَّمُ الْبَابُ؟
قَالَ: نَعَمْ، يُنْطِقُهُ ذُوالْجَلالِ وَالإكْرَامِ. وَأّمَا بَابُ الْبَلاءِ قُلْتُ: ألَيْسَ بَابُ الْبَلاءِ هُوَ بَابُ الّصَبْر؟ِ قَالَ: لا، قُلْتُ: فَمَا الْبَلاءُ؟ قَالَ: الْمَصَائِبُ وَالأسْقَامُ وَ الأمْرَاضُ وَالْجُذَامُ، وَهُوَ بَابٌ مِنْ يَاقُوتَه صَفْرَاءَ مِصْرَاعٌ وَاحِدٌ مَا أقَلَّ مَنْ يَدْخُلُ مِنْهُ.
قُلْتُ: رَحِمَكَ اللهُ! زِدْنِي وَ تَفَضَّلْ عَلَيَّ، فَإِنِّي فَقِيرٌ! قَالَ: يَا غُلامُ، كَلَّفْتَنِي شَطَطاً. أّمَا الْبَابُ الأعْظَمُ فَيَدْخُلُ مِنْهُ الْعِبَادُ الّصَالِحُونَ، وَ هُمْ أهْلُ الّزُهْدِ وَ الْوَرَعِ وَ الّرَاغِبُونَ إِلَى اللهِ - عَزَّوَجَلَّ - الْمُسْتَأنِسُونَ بِهِ.
قُلْتُ: رَحِمَكَ اللهُ! فَإِذَا دَخَلُوا الْجَنَّه مَاذَا يَصْنَعُونَ! قَالَ: يَسِيرُونَ عَلَى نَهَرَيْنِ فِي مَصَاّفَ فِي سُفُنِ الْيَاقُوتِ، مَجَاذِيفُهَا الّلُؤْلُؤُ، فِيهَا مَلائِكَه مِنْ نُورٍ، عَلَيْهِمْ ثِيَابٌ خُضْرٌ شَدِيدَه خُضْرَتُهَا.
قُلْتُ: رَحِمَكَ اللهُ! هَلْ يَكُونُ مِنَ الّنُورِ أخْضَرُ؟ قَالَ: إِنَّ الّثِيَابَ هِيَ خُضْرٌ، وَ لَكِنْ فِيهَا نُورٌ مِنْ نُورِ رَبِّ الْعَالَمِينَ - جَلَّ جَلالُهُ - يَسِيرُونَ عَلَى حَافَتَيِ الّنَهَرِ.
قُلْتُ: فَمَا اسْمُ ذَلِكَ الّنَهَر؟ِ
قَالَ: «جَنَّه الْمَأوَى». قُلْتُ: هَلْ وَسَطُهَا غَيْرُ هَذَا؟
قَالَ: نَعَمْ «جَنَّه عَدْنٍ» وَ هِيَ فِي وَسَطِ الْجِنَانِ؛ فَأّمَا جَنَّه عَدْنٍ، فَسُورُهَا يَاقُوتٌ أحْمَرُ وَ حَصْبَاؤُهَا الّلُؤْلُؤُ.
قُلْتُ: فَهَلْ فِيهَا غَيْرُهَا؟
قَالَ: نَعَمْ «جَنَّه الْفِرْدَوْسِ» قُلْتُ: وَ كَيْفَ سُورُهَا؟ قَالَ: وَيْحَكَ! كُفَّ عَنِّي حَيَّرْتَ عَلَيَّ قَلْبِي. قُلْتُ: بَلْ أنْتَ الْفَاعِلُ بِي ذَلِكَ، مَا أنَا بِكَاّفٍ عَنْكَ حَتَّى تُتِمَّ لِيَ الّصِفَه وَ تُخْبِرَنِي عَنْ سُورِهَا. قَالَ: سُورُهَا نُورٌ. فَقُلْتُ: وَ الْغُرَفُ اّلَتِي هِيَ فِيهَا؟ قَالَ: هِيَ مِنْ نُورِ رَبِّ الْعَالَمِينَ.
قُلْتُ: زِدْنِي رَحِمَكَ اللهُ! قَالَ: وَيْحَكَ! إِلَى هَذَا انتهى إلي نبأ [انْتَهَى بِنَا] رَسُول اللهِ (صلي الله عليه و آله) طُوبَى لَكَ إِنْ أنْتَ وَصَلْتَ إِلَى بَعْضِ هَذِهِ الّصِفَه، وَ طُوبَى لِمَنْ يُؤْمِنُ بِهَذَا؛(1)
بنويس «بسم الله الرحمن الرحيم»، از رسول خدا (صلي الله عليه و آله) شنيدم كه فرمود: همانا حصار بهشت تركيبي از طلا، نقره و ياقوت، و ملاط آن از مشك ناب، و كنگرههاى آن از ياقوت سرخ، سبز و زرد است.
گفتم: درهاى بهشت از چيست؟ گفت: درهاى آن گوناگون است، در رحمت از ياقوت سرخ است، گفتم: حلقه آن از چيست؟ گفت: از من دست بدار، تو بيش از حدّ و اندازه مرا به زحمت انداختى، گفتم: از تو دست برنميدارم تا هر آنچه در اين باره از رسول خدا (صلي الله عليه و آله) شنيدهاى به من برسانى.
بلال گفت: بنويس «بسم الله الرّحمن الرّحيم»، و امّا درِ صبر، درى كوچك، يك لنگهاى و از ياقوت سرخ است، و حلقه ندارد (كوچك بودن درِ صبر نشان ميدهد كه افراد كمترى استحقاق وارد شدن از آن در را پيدا مىكنند، يعنى كسانى كه بتوانند بر بلايا صبر كنند و از صابرين به حساب آيند بسيار اندكاند) . و امّا درِ شكر از ياقوت سفيد و داراى دو لنگه است، فراخى ميان دو لنگه آن [در هنگام باز بودن] به اندازه راه پانصد ساله است، پيوسته آه و ناله بر دارد و مىگويد: پروردگارا اهل من را برسان. گويد: گفتم: مگر در هم سخن مىگويد؟ گفت: آرى، خداوند - ذو الجلال و الاكرام - آن را به سخن مىآورد.
و امّا درِ بلاء، من گفتم: مگر درِ بلاء همان درِ صبر نيست؟ گفت: نه، گفتم: پس بلاء كدام است؟ گفت: مصيبتها، ناخوشيها، بيماريها و جذام است. آن در، از ياقوت زرد و يك لنگهاى است، آه كه چقدر اندكاند كسانى كه از اين در وارد بهشت مىشوند.
1) . امالي صدوق: 281283؛ مَن لا يحضره الفقيه1 : 295296، ذيل حديث905؛ بحارالأنوار8: 116117.
گفتم: خدايت رحمت كند بيشتر برايم بگو و بر من تفضّل فرما كه من بسيار نيازمندم، گفت: اى جوان، تو مرا بسيار به زحمت انداختى.
امّا باب اعظم: از آن در، بندگان صالح - كه اهل زهد و پارسايىاند و راغبان به خداي عزّوجلّ و مأنوس با او ميباشند - وارد ميشوند. گفتم: خدا تو را مورد رحمت خويش قرار دهد بگو پس از اينكه داخل بهشت شوند چه ميكنند؟ گفت: بر روى دو نهر زلال، در كشتيهائى از ياقوت سرخ، با پاروهائى از مرواريد سير مىكنند. در آنها فرشتگانى از نورند كه بر تن ايشان جامههاى پر رنگ ميباشد.
گفتم: خدايت رحمت كند آيا نور سبز هم هست؟ گفت: جامهها سبز است ليكن از نور پروردگار عالميان - جلّ جلاله - پرتوى در آن جامهها تابيده است. [با اين هيئت] ايشان بر دو طرف آن نهر گردش كنند. گفتم: اسم آن نهر چيست؟ گفت: «جنّه المأوى». گفتم: آيا در وسط آن جنّت، جنّت ديگرى هست؟ گفت: آرى، جنّت عدن، كه در ميان همه جنّتهاست، و حصارش از ياقوت سرخ و ريگهايش مرواريد است. پرسيدم: آيا در اين جنّت - كه خود در ميان جنتهاست - جنّت ديگرى هم هست؟ گفت: آرى، «جنّه الفردوس». گفتم: ديوارهاى آن چگونه است؟ گفت: خدايت نگهدارد، از من دست بردار كه دلم را مجروح و خسته كردى. گفتم: بلكه تو با من چنين كردى [از آنچه برايم گفتى و ناتمام گذاشتى].
گفتم: از تو دست بر ندارم تا وصف جنّت الفردوس را برايم به پايان رسانى و مرا از كيفيت ديوارهاى آن با خبر سازى، گفت: ديوار آن از نور است، گفتم: غرفههاى آن از چيست؟ گفت: از نور پروردگار جهانيان ميباشد. گفتم: خدايت رحمت كند، [بر آنچه حديث كردى] بيفزاي.
گفت: خدا تو را نگه دارد، رسول خدا (صلي الله عليه و آله) در همين جا توصيف بهشت را كه برايم ميفرمود، پايان داد.
خوشا به حالت اگر بتوانى [كارى كنى كه] به پارهاى از آنچه داراى اين اوصاف است برسى، و خوشا به حال كسى كه به اين امور ايمان داشته باشد.
در اين خبر ملاحظه ميشود كه عبدالله بن على به بلال - مؤذن پيامبر (صلي الله عليه و آله) - برميخورد و از او پيرامون بهشت سؤالاتي ميپرسد، بلال نيز ضمن نقل سخنان پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) بعضي از اوصاف بهشت را باز ميگويد؛ اينكه ديوارهاي بهشت، زمينش، درهايش، نهرهايش و... چگونه است، كه با توجه به آنها بهشت داراى نعمتهاي شگفتانگيزي ميباشد.
اين روايت هم به خوبي بيانگر اين واقعيت است كه: پارهاي از نعمتهاي بهشتي قبل از عمل انسان آفريده شدهاند، مانند آن نهري كه نامش«جنه المأوي» است، و ساختمانهاي مختلف بهشت و نعمتهاي آن.
عبدالله بن سليمان ميگويد: در انجيل خواندم كه عيسي (عليه السلام) از پروردگار ميپرسد «طوبي» چيست؟ خداي متعال ميفرمايد:
شَجَرَه فِي الْجَنَّه أنَا غَرَسْتُهَا تُظِلُّ الْجِنَانَ، أصْلُهَا مِنْ رِضْوانٍ؛ مَاؤُهَا مِنْ تَسْنِيمٍ، بَرْدُهُ بَرْدُ الْكَافُورِ وَ طَعْمُهُ طَعْمُ الّزَنْجَبِيلِ، مَنْ يَشْرَبْ مِنْ تِلْكَ الْعَيْنِ شَرْبَه لايَظْمَأ بَعْدَهَا أبَداً. فَقَالَ عِيسَى (عليه السلام): الّلَهُمَّ اسْقِنِي مِنْهَا. قَالَ: حَرَامٌ يَا عِيسَى عَلَى الْبَشَرِ أنْ يَشْربُوا مِنْهَا حَتَّى يَشْرَبَ ذَلِكَ الّنَبِيُّ وَ حَرَامٌ عَلَى الاُمَمِ أنْ يَشْرَبُوا مِنْهَا حَتَّى يَشْرَبَ اُمَّه ذَلِكَ الّنَبِي؛(1)
درختى است در بهشت كه من آن را كاشتهام، به تمام بهشت سايه مىاندازد. ريشه آن درخت از رضوان، آبش از [چشمه] تسنيم - كه خنكى آن مانند خنكى كافور و طعم آن مانند طعم زنجبيل است - ميباشد. هركس جرعهاى از آن چشمه [تسنيم] بنوشد، هرگز تشنه نمىشود.
1) . امالي صدوق: 346؛ كمال الدين (صدوق) : 160، ذيل حديث 18؛ بحارالأنوار8: 118.
عيسى عرض كرد: خداوندا، مرا از آب آن چشمه سيراب كن. خداوند فرمود: اى عيسى، اين چشمه تا وقتى كه آن پيامبر (محمد (صلي الله عليه و آله)) از آن ننوشيده است، بر بشر حرام است، و بر همه امتها حرام است تا اينكه امت آن پيامبر (صلي الله عليه و آله) از آن بنوشند.
در اين روايت مشاهده ميكنيم كه درخت طوبى را - كه از نعمتهاي مهم بهشت است - ذات اقدس حق كاشته است. و بندگان نيكوكار در پرتو عمل خود از آن بهرهمند ميشوند، نه اينكه آن درخت ساخته و نتيجه عملكرد افراد باشد.
أبوبصير از امام صادق از پدرانش (عليهم السلام) از علي (عليه السلام) روايت ميكند كه پيامبر (صلي الله عليه و آله) فرمود:
إِنَّ فِي الْجَنَّه غُرَفاً يُرَى ظَاهِرُهَا مِنْ بَاطِنِهَا وَ بَاطِنُهَا مِنْ ظَاهِرِهَا يَسْكُنُهَا مِنْ اُمَّتِي مَنْ أطَابَ الْكَلامَ وَ أطْعَمَ الّطَعَامَ وَ أفْشَى الّسَلامَ وَ صَلَّى بِالّلَيْلِ وَ الّنَاسُ نِيَام؛(1)
در بهشت غرفههايي است كه ظاهرش از باطنش و باطنش از ظاهرش نمايان است. در آنها - از امت من - سكنا نميگزيند مگر كسي كه پاكيزه سخن بگويد و [مردمان را] اطعام كند و [فرهنگ] سلام را انتشار دهد و شبانگاهان كه مردم خفتهاند نماز گزارد.
اين روايت تصريح دارد كه غرفههاي ويژهاي را خداي متعال - در بهشت - آفريده است كه شرط ورود به آنها دارا بودن اوصافي ميباشد؛ يعني عمل افراد، شرط دخول در آن غرفهها است، نه اينكه اعمال افراد آن غرفهها را بسازد.
پس در بهشت پارهاي از نعمتها از پيش ساخته شدهاند، گرچه نعمتهايي نيز هست كه به سبب اعمال افراد ساخته مىشود.
1) . امالي صدوق: 407؛ بحارالأنوار8: 119 و جلد 66: ص369؛ وسائل الشيعه12: 60 .
عثمان بن عيسي از بعض اصحابش از امام صادق (عليه السلام) روايت ميكند كه فرمود:
مَا خَلَقَ اللهُ خَلْقاً إِلّاَ جَعَلَ لَهُ فِي الْجَنَّه مَنْزِلاً، وَ فِي الّنَارِ مَنْزِلاً، فَإِذَا اُسْكِنَ أهْلُ الْجَنَّه الْجَنَّه وَأهْلُ الّنَارِ الّنَارَ، نَادَى مُنَادٍ يَا أهْلَ الْجَنَّه، أشْرِفُوا! فَيُشْرِفُونَ عَلَى الّنَار،ِ وَيُرْفَعُ لَهُمْ مَنَازِلُهُمْ فِي الّنَارِ. ثُمَّ يُقَالُ لَهُمْ: هَذِهِ مَنَازِلُكُمُ اّلَتِي لَوْ عَصَيْتُمْ رَبَّكُمْ دَخَلْتُمُوهَا! قَالَ: فَلَوْ أّنَ أحَداً مَاتَ فَرَحاً لَمَاتَ أهْلُ الْجَنَّه ذَلِكَ الْيَوْمَ فَرَحاً بِمَا صَرَفَ عَنْهُمْ مِنَ الْعَذَابِ.
ثُمَّ يُنَادَوْنَ يَا مَعَاشِرَ أهْلِ الّنَار، ِارْفَعُوا رُءُوسَكُمْ فَانْظُرُوا إِلَى مَنَازِلِكُمْ فِي الْجَنَّه! فَيَرْفَعُونَ رُءُوسَهُمْ فَيَنْظُرُونَ إِلَى مَنَازِلِهِمْ وَ مَا فِيهَا مِنَ الّنَعِيمِ. فَيُقَالُ لَهُمْ: هَذِهِ مَنَازِلُكُمُ اّلَتِي لَوْ أطَعْتُمْ رَبَّكُمْ دَخَلْتُمُوهَا. قَالَ: فَلَوْ أّنَ أحَداً مَاتَ حُزْناً لَمَاتَ أهْلُ الّنَارِ ذَلِكَ الْيَوْمَ حُزْناً، فَيُورَثُ هَؤلاءِ مَنَازِلَ هَؤلاءِ، وَ هَؤلاءِ مَنَازِلَ هَؤلاءِ وَ ذَلِكَ قَوْلُ الله تَعَالَى:
{ اُولئِكَ هُمُ الْوارِثُونَ * اّلَذِينَ يَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فِيها خالِدُون } (1). (2)
خداوند هر بندهاى را آفريد، جايگاهى در بهشت و جايگاهى در دوزخ برايش قرار داد و چون بهشتيان در بهشت و دوزخيان در دوزخ منزل گزينند، منادي ندا سر دهد: اى بهشتيان، بنگريد، پس آنان به دوزخ بنگرند و جايگاه آنان در دوزخ نمايان شود، سپس به آنان گفته شود: اين جايگاههايى است كه اگر پروردگار خويش را نافرمانى مىكرديد به آن در مىآمديد؛ پس اگر قرار بود كسى از شادى بميرد همانا بهشتيان بودند كه در آن روز از شادى روىگردانى عذاب، جان مىسپردند؛ سپس دوزخيان را بانگ برآورند:
اى دوزخيان، سر خود را بالا گيريد و به جايگاههاى خويش در بهشت بنگريد، پس آنان سر خويش را بالا گيرند و به جايگاههاى بهشتى و نعمتهايش بنگرند و به آنان گفته شود:
اين جايگاههايى است كه اگر پروردگار خويش را فرمان مىبرديد به آن در مىآمديد؛ پس اگر قرار باشد كسى از اندوه بميرد دوزخيان هستند كه در آن روز از اندوه جان مىسپردند؛ پس جايگاههاى بهشتيان [در دوزخ] را دوزخيان و جايگاه دوزخيان [در بهشت] را بهشتيان به ميراث برند و اين همان سخن خداىتعالي است كه مىفرمايد: «ايشانند ميراثبران كه بهشت برين را به ميراث برند و در آن جاويداند».
اين حديث، بسيار گوياست كه در بهشت، نعمتها و در دوزخ، نكبتهايي قبل از ورود افراد ساخته شدهاند. پيداست كه ورود بهشتىها و جهنمىها در بهشت و دوزخ، بعد آن است كه منازلى براى همگان در بهشت و دوزخ فراهم آمده است كه خود آنان در ساختن آن منازل نقشي ندارند.
از اَلطاف خداي متعال به بهشتيان اين است كه به آنها نشان ميدهند كه در جهنم چه خبر است، و اينكه ايشان داراي منزلي در جهنم بودند كه اگر نافرماني ميكردند بايد وارد آن ميشدند. در اين موقع، بهشتيها چنان شادمان ميشوند كه اگر مرگى مىبود از شدت خوش حالى مىمردند.
روايات در اين خصوص (خلقت پيشين بهشت و جهنّم) ، فراوان و متواتر است به حدي كه نميتوان از آنها گذشت.
در الهيات آقاي سبحاني اين چنين آمده است:
نعم، هناك روايات لايمكن العدول عنها، لتضافرها.(1)
1) . الهيات4 : 422.
بنابراين، به صراحت و وضوح اين مطلب روشن شد كه: بهشت و جهنم، وجود خارجي دارند و پارهاي از نعمتهاي بهشتي و نكبتهاي جهنمي قبل از عمل افراد پديد آمدهاند.
آنهايي كه گفتهاند بهشت و دوزخ مخلوق فعلي نيستند، به ادلهاي تمسك كردهاند:
از دلايل آنها اين است كه موجوديت فعلي بهشت و دوزخ فايدهاي ندارد؛ زيرا رسيدگي به اعمال - در قالب بهشت و دوزخ - در قيامت صورت ميگيرد، پس خلقت فعلي، كاري عبث و لغو است، و كارِ لغو از حكيم صادر نميشود. بنابراين، بهشت و دوزخ الآن موجود نيستند. آيات و روايات را هم بايد به نحوي توجيه نمود.
جواب اين استدلال روشن است، زيرا پي بردن به اينكه خلقت بهشت و دوزخ عبث و لغو است، نياز به علم محيط دارد. بايد انسان از همه چيز آگاه باشد تا بتواند ادعا كند كه موجوديت فعلي بهشت و دوزخ فايدهاي ندارد، درحاليكه آدميان هرگز به چنين علمي دست نمييابند.
احتمال دارد در موجوديت بهشت و دوزخ مصالحي باشد كه ما نميدانيم، منافعي داشته باشد كه ما از آنها اطلاع نداريم، وقتي انسان ميتواند چنين ادعايي كند كه به همه جوانب مربوطه اشراف داشته باشد وگرنه آگاهيهايش در حد احتمال است، نه علم.
همچنين در حد استحسان ميتوان در اين زمينه مطالبي را بيان داشت، از جمله:
موجوديت فعلي بهشت و دوزخ اثر بيشتري در نفس دارد و خاصيت ترتبيتي آن قويتر است؛ زيرا از بهشت و دوزخ و نعمتها و عذابهاي موجود در آنها خبر داده ميشود و در انسانها شوق و خوف ايجاد ميكند؛ اضافه بر اين - چنانكه در روايات آمده است - سرزمين بهشت بستر مناسب و آمادهاي است براي اينكه انسان در آن درختها،
كاخها و قصرهاي تازهاي بسازد. رابطه اين عالم و جهان آخرت رابطه ويژهاي است اعمال انسان در اينجا در آن عالم اثر ميگذارد، و اين - خود - سببِ تحريك بيشتر انسانها سوي كارهاي خير ميشود. نسبت به دوزخ نيز سبب ميشود انسانها از اموري كه به عذاب ميانجامد، بپرهيزند.
موجوديت بهشت و دوزخ براي امتحان است؛ چراكه خلقت فعلي آن دو، براي خداي تعالي زحمتي ندارد، اوست كه ميفرمايد: { مَا خَلْقُكُمْ وَلا بَعْثُكُمْ إِلّاَ كَنَفْسٍ وَاحِدَه } (1)آفرينش و برانگيختن شما [انسانها] جز مانند [آفرينش] يك تن نيست. و اوست كه همه هستي را حفاظت ميكند و هيچ به زحمت نميافتد { وَلايَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ } .(2)
تحقق بهشت و دوزخ عرصه آزمايش آدمي است اعتقاد به آن - در صورت اثبات - لازم است و ميزان تسليم انسان را در برابر آن نشان ميدهد.
نقش مهم بعضي از مسائل، آزمايش است تا معلوم شود چه كسي تسليم است و چه كسي روي برميتابد؛ مثلاً در مورد شمار فرشتههاي موكل بر دوزخ ميفرمايد:
{ عَلَيْهَا تِسْعَه عَشَرَ * وَمَا جَعَلْنَا أصْحَابَ الّنَارِ إِلّاَ مَلائِكَه وَمَا جَعَلْنَا عِدَّتَهُمْ إِلّاَ فِتْنَه } ؛(3)
بر آن [دوزخ]، نوزده [نگهبان] است. ما موكّلان آتش را جز فرشتگان نگردانيديم، و شماره آنها را جز آزمايشى قرار نداديم.
خداي متعال عددشان را نوزدهتا قرار داد تا آدميان را بيازمايد اينكه چه كسي ميگويد چرا نوزدهتا شد، نه هجده تا؟ چرا كمتر و بيشتر نشد؟
هدف اصلي خلقت، آزمايش است كه فرمود:
{ خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاه لِيَبْلُوَكُمْ أّيُكُمْ أحْسَنُ عَمَلاً } ؛(1)
مرگ و زندگى را پديد آورد تا شما را بيازمايد كه كدام يك نيكوكارتريد.
اگر چيزي معقول بود و با ادله به اثبات رسيد، و استنادش به دين مشخص شد، درجه تسليم انسانها را محك ميزند.
آري، عدم تسليم بدان جهت صحيح است كه استناد به دين مشخص نيست، اما اگر نسبتش به دين قطعي باشد، چون و چرا كردن معنا ندارد وگرنه چنين شخصي هنوز به مقام تسليم نرسيده است.(2)
از سخنانِ منكرانِ فعليت بهشت و دوزخ، اين است كه اگر آن دو هماكنون وجود دارند، جايشان كجاست؟ در همين افلاك است يا فوق آن؟ اگر داخل افلاك باشد خرق و التيام لازم ميآيد، حال آنكه در علوم عقلي كذايي ثابت شده است كه افلاك خرق و التيام را برنميتابند (يعني افلاك شكافته و دوخته نميشود) پس بهشت و دوزخ در افلاك نميتوانند باشند.
اگر بهشت و دوزخ در وراي اين جهان باشد، خواهيم گفت كه مافوق افلاك لامكان است و لامكان چيزي و جايي نيست، معنا ندارد بهشت و دوزخ آنجا باشد.
جواب اين سخن روشن است؛ زيرا ديگر هيچ كس قائل به اين نيست كه افلاك تسعهاي چنين و چناني باشد كه قابل خرق و التيام نيست. با توجه به پيشرفتهاي علمي، امروزه بطلان اين سخن ثابت شده است. بنابراين، افلاك قابل خرق و التياماند و مانعي ندارد كه بهشت و دوزخ در ميان افلاك باشد.
اما اينكه فوق افلاك لامكان است، و لامكان چيزي نيست تا بهشت و دوزخ در آن باشد، سخن نادرستي است؛ زيرا محدود كردن جهان پنهاوري كه حد و مرزي ندارد، به حد و حدودي كه هيئت قديم قائل بود، مطلب صحيحي نيست.
آيت الله سبحاني در اين خصوص مينگارد:
ويلاحظ على الثالث(1)أنّه مبني على التصوير البطلميوسي للعالم، و قد أبطل العلم أصله، فيبطل ما فرع عليه، فإن الكون وسيع إلى حد لا تحيط به الأرقام و الأعداد النجوميه؛(2)
اشكال دليل سوم اين است كه مبني بر تصوير هيئت بطلميوسي براي عالم است، حال آنكه علم آن را از ريشه باطل ساخت. بنابراين، آنچه بر آن متفرع است نيز باطل ميشود؛ زيرا عالم به حدي وسيع است كه در قالب اعداد و ارقام نجومي نميگنجد.
با توجه به آيات و روايات - تا اينجا - روشن شد كه بهشت و دوزخ موجوديت فعلي دارند از اينرو، تحقق خارجي مستقل آن دو از نفس انسان به اثبات ميرسد. نه اينكه ملكات نفساني يا صُوَر ادراكي قائم به نفس انسان باشند.
1) . إنّهما لو وجدتا الآن فإما في هذا العالم، أو في عالم آخر، و كلاهما باطل، أمّا الأوّل فلأنه لا يتصور في أفلاكه، لا متناع الخرق و الالتئام عليها، و لامتناع حصول العنصريات فيها، و لأنَّها لا تسع جنّة عرضها كعرض السماء والأرض. وأما الثاني، بأن يكونا فوق محدد الجهات، فلأنّه يلزم أن يكون في اللامكان مكان، و في اللاجهة جهة (الإلهيات4 : 422 - 423) .
2) . الإلهيات4 : 424.
در اينجا بيان بعضى از بزرگان را درباره موجوديت بالفعل بهشت و دوزخ، به عنوان تأييد ميآوريم:
•شيخ صدوق در اعتقادات مينويسد:
اعتِقادُنا فِي الجَنَّه و النّارِ أّنَهما مَخلُوقتان، و أّنَ الّنَبيّ (صلي الله عليه و آله) قَد دَخَلَ الجَنّه، و رَأى النّار حينَ عُرِجَ بِهِ... ؛(1)
اعتقاد ما پيرامون بهشت و دوزخ اين است كه آن دو مخلوقاند و پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) هنگام معراج داخل بهشت شد و در اين عروج، آتش را ديد... .
از اين عبارت دو مطلب استفاده مىشود:
يك: اينكه بهشت و نعمتهاى بهشتى، صُوَر ادراكي قائم به نفس نميباشند، بلكه حقايق موجود در خارجاند.
دو: بهشت و دوزخ هم اكنون مخلوق و موجودند و پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) به هنگام معراج، وارد بهشت شد و از آن خبر داد.
ادامه سخن شيخ صدوق چنين است:
وَما مِن أحَدٍ يَدخُلُ الجَنَّه حتّى يُعرَض عَلَيه مَكانُهُ مِنَ النّار، فَيُقال له: «هذا مَكانُكَ اّلَذي لَو عَصَيتَ اللهَ لَكُنتَ فيه». وما مِن أحَدٍ يَدخُلُ النّار حتّى يُعرَض عَلَيه مَكانُهُ مِنَ الجَنّه، فَيُقال لَه:
«هذا مَكانُكَ اّلَذي لَو أطَعتَ اللهَ لَكُنتَ فيه».
فَيُورِثُ هؤُلاءِ مَكانَ هؤُلاء، وَ ذلكَ قَولُ الله عَزّوجَلّ:
{ اُولئِكَ هُمُ الْوَارِثُونَ * اّلَذِينَ يَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ } (2). (3)
هركس داخل بهشت شود، مكانش در دوزخ را نشانش دهند، پس به او گفته شود: «اگر عصيان ميكردي، اينجا، جاي تو بود» و هركس داخل دوزخ گردد، مكانش در بهشت را به او نشان دهند، پس به او گفته شود: «اگر اطاعت ميكردي، جايگاهت اينجا بود» بدين ترتيب، هر يك جايگاه ديگري را به ارث برد و اين همان سخن خداست كه ميفرمايد: «آنان وارثان [نيك بخت]اند، كساني كه بهشت را به ارث ميبرند و در آنجا جاودان ميمانند».
براساس اين سخن، هركس وارد بهشت مىشود، جايش در جهنم را - كه در صورت عصيان از آن او بود - نشانش مىدهند.
و هركس وارد جهنم مىشود جايش در بهشت را - كه در صورت اطاعت از آن او بود - به او مينمايانند.
بهشتى جاى جهنمى در بهشت را به ارث مىبرد (يعنى به او مىدهند) آن كس هم كه جهنمى است، سهم بهشتي از جهنم را به ارث ميبرد. پس هر يك از اين دو گروه، جاي گروه ديگر را به ارث ميبرد.
اينها همه حاكي از اين است كه بهشت و دوزخ (و آنچه در آن دو است) موجوداتي خارجياند، نه اينكه صُوَر ادراكي و قائم به نفس بهشتى و جهنمى باشند.
•شيخ مفيد در شرح كلام شيخ صدوق مينگارد:
الْجَنَّه دارُ الّنَعيم لايَلْحَقُ مَن دَخَلَها نَصَبٌ و لايَلحَقُهُم فيها لُغُوبٌ، جَعَلَهَا اللهُ داراً لِمَنْ عَرَفَهُ وعَبَدَهُ، ونَعيمُها دائِمٌ لا انْقِطاعَ لَهُ، والسّاكِنُونَ فيها عَلى أضرُبٍ... وثَوابُ أهْل الجَنَّه الإلتِذاذ بِالمَآكِل والمَشارِبِ والمَناظِرِ والمِناكِحِ، وما تُدْرِكُهُ حَواّسُهُم مِمّا يَطبَعُون عَلَى المَيل إليه و يُدركُونَ مُرادَهُم بالظفر به و لَيس فِي الجَنَّه مِنَ البَشَر مَن يَلتَذُّ بِغَير مَأكَلٍ و مَشْرَبٍ و ما تُدْرِكُهُ الحَواسّ مِنَ المَلذوذات.
وقَولُ مَنْ يَزعَمُ أّنَ فِي الجَنَّه بَشراً يَلتَذُّ بِالّتَسبيح و الّتَقديس مِنْ دُونِ الأكل والّشُرب، قَولٌ شاّذٌ عَنْ دين الإسلام و هُوَ مَأخُوذٌ مِن مَذهَبِ الّنَصارَى
اّلَذين زَعَمُوا أّنَ المُطيعين فِي الّدُنيا يَصيرونَ فِي الجَنَّه مَلائِكه، لايَطْعَمُونَ وَ لايَشْرَبُون و لايَنْكَحُونَ.
و قد أكذَبَ اللهُ هذا القول في كتابه بما رَغَّبَ العاملين فيه من الأكل و الشرب و النكاح فقال تعالى:
{ اُكُلُها دائِمٌ وَ ظِلُّها تِلْكَ عُقْبَى اّلَذينَ اّتَقَوْا } (1)الآيه.
و قال تعالى: { فِيها أنْهارٌ مِنْ ماءٍ غَيْرِآسِن } (2)الآيه.
و قال تعالى: { حُورٌ مَقْصُوراتٌ فِي الْخِيام }(3)
و قال تعالى: { وَ حُورٌ عينٌ }(4)
و قال سبحانه: { وَ زَوَّجْناهُمْ بِحُورٍعينٍ }(5)
و قال سبحانه: { وَ عِنْدَهُمْ قاصِراتُ الّطَرْفِ أتْرابٌ }(6)
و قال سبحانه: { إِنَّ أصْحابَ الْجَنَّه الْيَوْمَ في شُغُلٍ فاكِهُون هُمْ
وَ أزْواجُهُم } (7)الآيه.
و قال سبحانه: { وَ اُتُوا بِهِ مُتَشابِهاً وَ لَهُمْ فيها أزْواجٌ مُطَهَّرَه } (8). (9)
1) . سورة رعد (13) آية 35.
2) . سورة محمد (47) آية 15.
3) . سورة الرحمن (55) آية 72.
4) . سورة واقعه (56) آية 22.
5) . سورة دخان (44) آية 54.
6) . سورة ص (38) آية 52.
7) . سورة يس (36) آيات 55 و 56.
8) . سورة بقرة (2) آية 25.
9) . موسوعة الشيخ المفيد (تصحيح اعتقادات الامامية) 5 : 114 ، 118 ؛ بحارالأنوار8 : 201 - 202، (باب الجنه و نعيمها) .
بهشت سرايي است كه ناراحتي به ساكنان آن دست ندهد و مشقت به ايشان نرسد. خداي سبحان آن را خانه كسي قرار داد كه او را شناخت و پرستيد، نعمتهايش دائم و ساكنانش بر چند قسماند...
ثواب اهل بهشت، لذت بردن از خوردن، آشاميدن، مناظر چشم نواز، نكاح و آنچه حواس درك كند و به سوي آن ميل شود ميباشد... در بهشت بشري نيست كه فقط از تسبيح و تقديس - بدون خوردن، آشاميدن و آن لذتهايي كه با حواس درك شود - لذت برد.
و گفتار كسي كه گمان ميبرد، در بهشت انسانهايي هستند كه بدون خوردن و آشاميدن، فقط از تسبيح و تقديس لذت ميبرند، از اسلام به دور است و از آئين نصارا - كه گمان ميكنند بندگان مطيع خدا، در بهشت به فرشتگاني تبديل شوند كه خوردن، نوشيدن و نكاح ندارند - گرفته شده است.
و خداي متعال چنين قولي را در قرآن تكذيب كرده است چون بندگان را به اموري از قبيل خوردن، آشاميدن و نكاح ترغيب نموده است، پس ميفرمايد: «ميوه و سايهاش پايدار است؛ اين است فرجام كسانى كه پرهيزگارى كردهاند» و اينكه ميفرمايد: «در آن نهرهايى است از آبى كه [رنگ، بو و طعمش] تغيير ناپذير است» و اينكه فرمود: «حورانى پردهنشين در [دل] خيمهها» و آنكه ميفرمايد: «و حوران چشمدرشت» و اينكه فرمود: «و آنها را با حوريانِ درشتچشم همسر مىگردانيم» و اينكه ميفرمايد: «و نزدشان [دلبرانِ] فروهشتهنگاهِ همسال است» و قول خداي سبحان كه فرمود: «در اين روز، اهل بهشت كار و بارى خوش در پيش دارند؛ آنها با همسرانشان» و آنكه خداي سبحان ميفرمايد: «و مانند آن [نعمتها] براى آنها آورده شود و در آنجا همسرانى پاكيزه خواهند داشت»
شيخ مفيد از عبارات شيخ صدوق دريافته است كه بعضى از بهشتيها فقط متنعم به نعمتهاى معنوىاند (زيرا شيخ صدوق عبارتى دارد كه از بحث ما خارج است، و احتمال
چنين معنايى از آن عبارت ممكن است ولى صراحت ندارد) از اينرو، يادآور ميشود كه: اعتقاد به اينكه براي جمعى، تنها نعمتهاى معنوى مطرح باشد (نه نعمتهاى جسمانى و مادى) حرف غلطى است، بلكه حتي انبيا و سرآمد همه، پيامبر خاتم (صلي الله عليه و آله) - كه از هر شخصيتي بالاتراست - هم نعمتهاى مادى و جسمانى دارند و هم نعمتهاي معنوي.
آنچه مربوط به بحث ما ميباشد اين جمله است كه: «الْجَنَّه دارُ الّنَعيم لايَلْحَقُ مَن دَخَلَها نَصَبٌ».
اين جمله، صراحت دارد در اينكه بهشت جايي است كه اشخاص وارد آن مىشوند.
اگر بهشت قائم به نفس خود بهشتى باشد، ورود در آن معنا ندارد. بنابراين، براساسِ ادعاي ملاصدرا، ورود و خروج در بهشت و دوزخ (و امثال اين حرفها) معنايى نخواهد داشت.
•علامه مجلسي ميگويد:
إعلَم أّنَ الإيمان بِالجَنَّه و النّار عَلَى ما وَرَدَتا فِي الآياتِ و الأخبارِ مِن غَيرِ تَأويلٍ، مِن ضروريّاتِ الدّين و مُنكِرُهُما أو مُؤَوِّلهُما بِما أّوَلَت بِهِ الفَلاسِفَه خارجٌ مِنَ الدّين.
وأما كَونُهُما مَخلُوقَتانِ الآن فَقَد ذَهَبَ إليهِ جُمهُورُ المُسلمين إلاّ شِرذِمَه مِنَ المُعتَزِلَه فَإّنَهم يقولون سَيُخلقان فِي القيامه، و الآيات و الأخبار المُتواتِره دافعه لِقَولِهِم، مُزيفَه لِمَذهَبِهِم؛(1)
بدانكه ايمان به بهشت و دوزخ (همان گونه كه در آيات و روايات آمده است) بدون تأويل، از ضروريات دين است و منكر يا تأويل كننده آنها - آنسان كه فلاسفه تأويل كردهاند - از دين خارج است.
اما در مورد خلقت بهشت و دوزخ، جمهور مسلمانان بر اين باورند كه هم اكنون آن دو مخلوقاند؛ به جز اندكي از معتزليها كه قائلاند بهشت و دوزخ بعداً
1) . بحارالأنوار8 : 205.
خلق خواهد شد، درحاليكه آيات و روايات متواتر، اعتقاد ايشان را تضعيف و رد ميكند.
•علامه طباطبايي ميگويد:
و لعمري لو لم يكن في كتاب الله تعالى إلا قوله: { لَقَدْ كُنْتَ فِي غَفْلَه مِنْ هذا فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ } (1)لكان فيه كفايه إذ الغفله لاتكون إلا عن معلوم حاضر، وكشف الغطاء لايستقيم إلا عن مغطى موجود، فلو لم يكن ما يشاهده الإنسان يوم القيامه موجودا حاضرا من قبل، لما كان يصح أن يقال للإنسان إن هذه أمور كانت مغفوله لك، مستوره عنك؛(2)
به جانم سوگند اگر در قرآن نبود جز اين سخن خداي بلند مرتبه كه فرمود: «از اين، سخت در غفلت بودى، پس ما پردهات را [از جلوى چشمانت] برداشتيم و ديدهات امروز تيز است» كافي بود؛ زيرا غفلت جز از شئ معلوم حاضر نميباشد، و زدودن پرده آنگاه درست است كه شئ پوشيده شدهاي موجود باشد.
اگر آنچه انسان در قيامت مشاهده ميكند، از پيش، موجود و حاضر نباشد، صحيح نيست به انسان بگويند تو از اين چيز غفلت داشتي و اين شيء از تو پنهان بود.
در جايي ديگر مينويسد:
أن ما يشاهده الإنسان يوم القيامه موجود مهيأ له و هو في الدنيا غير أنه في غفله منه؛(3)
آنچه انسان در قيامت مشاهده ميكند، در همان وقتي كه در دنياست مهيا و آماده است، منتها آدمي از آن غافل است.
اين تعبيرها گوياست كه نعمتهاي بهشتي و گرفتاريهاي دوزخ، موجوديت بالفعل دارند.
•تفتازاني مينگارد:
جمهورُ المسلمين على أن الجَنَّه و النّار مخلوقتان الآن خلافاً لأبي هاشم والقاضي عبدالجبّار ومن يجري مجراهما من المعتزله؛ حيث زعموا أّنَهما إنما يخلَقان يوم الجزاء؛(1)
جمهور مسلمانان بر آناند كه بهشت و دوزخ هم اكنون مخلوقاند به جز ابى هاشم و قاضي عبدالجبار (و مانند آن دو از معتزله) كه گمان كردهاند آن دو در قيامت، پديد ميآيند.
•ملاصدرا
صدرا در كتاب المظاهر الالهيه دو نوع عبارت دارد كه در نگاه ابتدايي با هم ناسازگار به نظر ميرسد؛ زيرا ظاهر عبارت اول اين است كه بهشت و دوزخِ موعود الآن موجود نيستند، بلكه بعد از فناي دنيا به وجود ميآيند، ظاهر عبارت دوم اين است كه صدرا به موجوديت فعلي بهشت و دوزخ قائل است. با توجه به مباني ايشان يكي از اين دو عبارت، به ديگري برميگردد.
عبارت اول صدرا چنين است:
واعلم أنّ الأحاديث مختلفه في وجودهما و عدمهما: فبعض الأحاديث يدلّ على أنّهما ليسا بموجودين، بل هما يكونان موجودين بعد بوار الدنيا و خراب السماوات والأرض؛ و بعضها يدلّ على أنّهما موجودان الآن.
1) . شرح المقاصد 2: 218؛ بحارالأنوار 8: 205.
و لا منافاه بين الأحاديث التي وردت عن أرباب العصمه و أصحاب الحكمه (عليهم السلام) ؛ لأنّ الجنّه التي هي موجوده الآن، هي الجنّه التي خرج عنها أبونا و زوجته لخطيئتهما، و الجنّه و النار اللّتان تحصلان بعد بوار الدنيا، هي جنّه الأعمال و الأفعال، اللتان تتكوّنان بعد إتمام الأفعال و الآثار؛(1)
بدانكه روايات در خصوص وجود و عدمِ [هماكنونِ] بهشت و دوزخ مختلف است، برخي روايات دلالت دارد كه فعلا موجود نيستند، بلكه بعد از نابودي دنيا و خرابي آسمانها و زمين، موجود خواهند شد.
برخي ديگر از روايات دلالت دارد كه بهشت و دوزخ هماكنون موجودند.
البته اختلافي بين روايات وارده از خاندان عصمت و حكمت (عليهم السلام) نيست؛ زيرا بهشتي كه هماكنون موجود است، بهشتي است كه پدرِ ما آدم (عليه السلام) و همسرش - به خاطر خطايي كه نمودند - از آن خارج شدند، اما بهشت و دوزخي كه بعد از نابودي دنيا موجود ميشوند، مربوط به اعمال و افعال است كه بعد از اتمام اعمال و كرداها، پديد خواهند آمد.
عبارت دوم بدين گونه است:
والحقّ الحقيق أنّ الجنّه و النار مخلوقتان لقوله تعالى: {وَ جَنَّه عَرْضُها كَعَرْضِ الّسَماءِ وَ الأرْضِ اُعِدَّتْ لِلَّذِينَ آمَنُوا} (2)و قوله: {فَاّتَقُوا الّنَارَ اّلَتِي وَقُودُهَا الّنَاسُ وَ الْحِجارَه} (3)و هذا هو المرويّ عن الأئمه (عليهم السلام) ؛(4)
حق و حقيقت اين است كه بهشت و دوزخ مخلوقاند، به دليل اين سخن خداي تعالي كه فرمود: «بهشتى كه پهنايش چون پهناى آسمان و زمين است [و] براى كسانى آماده شده كه ايمان آوردهاند»
و سخن ديگرش كه ميفرمايد: «از آن آتشى كه سوختش مردمان و سنگها هستند، بپرهيزيد» و همين مطلب از ائمه (عليهم السلام) هم روايت شده است.
آنگاه روايت اباصلت هروي را(1)- اولين روايتي كه تحت عنوان روايات فعليت بهشت آورديم - نقل ميكند كه از امام رضا (عليه السلام) پرسيد آيا بهشت و دوزخ هماكنون مخلوق و موجودند، امام (عليه السلام) فرمود: بله.
سپس ميگويد:
و بالجمله: الدنيا هي النشأه الناريّه الداثره الكائنه الفاسده، من ركن إليها، استحقّ النار؛ و الآخره هي النشأه النوريّه العاليه الباقيه، و هي صوره الجنّه و منازلها، إلّاَ أنّها محجوبه عن هذه الحواس؛(2)
باري، دنيا نشئه ناري، فاني، هستي يافتن و تباه شدن است؛ هركس بدان ميل و اعتماد كند مستحق آتش است، و آخرت نشئه نوري، عالي و ماندگار است؛ و آن نشئه تجسم بهشت ومنازل آن ميباشد، ليكن ازاين حواس محجوب است.
اگر با نظر به مباني صدرا بخواهيم معنا كنيم، مطلب يك صورت دارد، وگرنه مطلب، صورت ديگري پيدا ميكند.
مسئله بعدي اين است كه بهشت و دوزخ كجاست؟ در اين رابطه، بسياري مدعي اند كه با توجه به مدارك وحياني، بهشت و دوزخ فوق آسمانهاي هفتگانهاند، برخي فقط تعبير به آسمان كردهاند و گفتهاند بهشت و دوزخ در آسماناند، برخي از روايات هم در همين جهت گوياست.
1) . فَأخْبِرْنِي عَنِ الْجَنَّةِ وَالّنَارِ أ هُمَا الْيَوْمَ مَخْلُوقَتَانِ؟ فَقَالَ (: نَعَمْ وَ إِنَّ رَسُولَ اللهِ صلي الله عليه و آله قَدْ دَخَلَ الْجَنَّةَ وَ رَأى الّنَارَ لَمَّا عُرِجَ بِهِ إِلَى الّسَمَاءِ. قَالَ: فَقُلْتُ لَهُ فَإِنَّ قَوْماً يَقُولُونَ إِنَّهُمَا الْيَوْمَ مُقَدَّرَتَانِ غَيْرُ مَخْلُوقَتَيْنِ. فَقَالَ (: مَا اُولَئِكَ مِنَّا وَ لا نَحْنُ مِنْهُمْ... (امالي صدوق: 546؛ عيون اخبار الرضا (: 106 - 107؛ احتجاج طبرسي 2: 191؛ بحارالأنوار8: 119، حديث 6) .
2) . المظاهر الالهية: 146.
•علامه طباطبايي در اين خصوص مينگارد:
قوله: { عِنْدَها جَنَّه الْمَأوى } (1)أي الجنه التي يأوي إليها المؤمنون وهي جنه الآخره فإن جنه البرزخ جنه معجله محدوده بالبعث، قال تعالى: { فَلَهُمْ جَنَّاتُ الْمَأوى نُزُلاً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ } .(2)
وقوله: { فَإِذا جاءَتِ الّطَاّمَه الْكُبْرى } (3)إلى أن قال: { فَإِنَّ الْجَنَّه هِيَ الْمَأوى } (4)وهي في السماء على ما يدل عليه قوله تعالى: { وَفِي الّسَماءِ رِزْقُكُمْ وَما تُوعَدُونَ } (5). (6)
چكيده سخن علامه اين است كه بهشت موعود - كه مؤمنان در آخرت داخل آن ميشوند - در آسمان است.
در تفسير قمي آمده است:
قوله: { ولَقَدْ رَآهُ نَزْلَه اُخْرى عِنْدَ سِدْرَه الْمُنْتَهى } (7)قال: في السماء السابعه... فسدره المنتهى، في السماء السابعه و جنه المأوى، عندها.
براساسِ اين سخن، بهشت موعود، در آسمان هفتم است.
•علامه مجلسي در اين زمينه بيان ميدارد:
قيل: إن الجنه فوق السماوات السبع تحت العرش؛(8)
گفته شده كه بهشت، بالاي آسمانهاي هفتگانه، زير عرش است.
در جاي ديگر ميگويد:
وأما مكانهما فقد عرفت أّنَ الأخبارَ تَدُلُّ عَلى أّنَ الْجَنَّه فَوق الّسَماوات الّسَبع، وَالّنَارَ في الأرض الّسَابعه، و عَليه أكثر المسلمين؛(1)
و اما مكان بهشت و دوزخ، پيش از اين دانستي كه اخبار دلالت دارد كه بهشت، فوق آسمانهاي هفتگانه و دوزخ، در زمين هفتم است.
و اكثر مسلمانان بر همين عقيدهاند.
•تفتازاني مينگارد:
لم يرد نَص صريح في تعيين مكان الجنه والنار، والأكثرون على أن الجنه فوق السماوات السبع وتحت العرش تَشَبُّثاً بقوله تعالى: { عِنْدَ سِدْرَه الْمُنْتَهى عِنْدَها جَنَّه الْمَأوى } (2)وقوله (عليه السلام) سقف الجنه عرش الرحمن والنار تحت الأرضين السبع؛ والحق تفويض ذلك إلى علم العليم الخبير؛(3)
نصي در تعيين مكان بهشت و دوزخ وارد نشده است. اكثر قائلاند كه بهشت فوق آسمانهاي هفتگانه و زير عرش است، دستاويزشان سخن خداي تعالي است كه فرمود: «نزديك سدره المنتهى، نزد آن جنّه المأوى است» و سخن رسولخدا (صلي الله عليه و آله) كه فرمود: «سقف بهشت، عرش رحمان است و دوزخ زير زمين هفتم است» حق اين است كه علم آن را به خداي دانا واگذاريم.
•خواجه نصيرالدين طوسي مينگارد:
والحقّ أنّا لانعلم مكانهما، ويمكن أن يستدلّ على موضع الجنّه بقوله تعالى: { عِنْدَها جَنَّه الْمَأوى } (4)يعنى عند سدره المنتهى؛(5)
حق اين است كه مكان بهشت و دوزخ را نميدانيم. البته ممكن است به قول خداي تعالي استدلال كرد كه فرمود: «جنه المأوي نزد آن است» يعني نزد سدره المنتهي.
•در الهيات آيت الله سبحاني ميخوانيم:
وعلى ذلك يمكن أن تكون الجنه والنار في ذلك الفضاء الواسع الذي لايحيط بسعته إلا الله سبحانه، وليس علينا تعيين مكانهما بالدقه، كيف والله سبحانه يقول: { عِنْدَ سِدْرَه الْمُنْتَهى عِنْدَها جَنَّه الْمَأوى } (1)فلمّا كان المراد من جنه المأوى، الجنه الموعوده، فهي عند سدره المنتهى، و قد سئل ابن عباس عن سدره المنتهى، فقال: «إليها ينتهي علم كل عالم، و ما وراءها لا يعلمه إلّاَ الله» ، فإذا كانت سدره المنتهى هي منتهى علم البشر، فلن يصل علمهم إلى الجنه الموعوده التي هي عندها، و لا يمكن لأحد تعيين مكانها، بل غايه ما يمكن قوله هو أنّهما مخلوقتان موجودتان في هذا الكون غير المتناهي طولا و عرضا.(2)
چكيده سخن ايشان اين است كه بهشت و دوزخ در آسمان و فضاي نامتناهي است كه جز خداي تعالي به آن احاطه ندارد، هرچند با توجه به آيه { عِنْدَ سِدْرَه الْمُنْتَهى عِنْدَها جَنَّه الْمَأوى } في الجمله ميتوان گفت بهشت نزد سدره المنتهي است؛ لكن علم بشر به آن نميرسد و ما مكلف به تعيين مكان دقيق آن دو نيستيم. نهايت چيزي كه ميتوان گفت اين است كه بهشت و دوزخ در اين عالم نامتناهي، مخلوق و موجودند.
•ملاصدرا پيرامون مكان بهشت و دوزخ مينگارد:
اعلم أنّ لله تعالى، عالما آخر غير هذا العالم و هو «عالم الآخره» و «عالم الباطن» و «عالم الغيب» و «عالم الملكوت و الأمر» ؛ و هذا العالم «عالم
الدنيا» و «عالم الظاهر» و «عالم الشهاده و الملك و الخلق»، و هو ثابت الآن. و مكانهما ليس في ظواهر هذا العالم؛ لأنّه محسوس، و كل محسوس بهذه الحواس فهو من الدنيا، و الجنّه و النار من عالم الآخره.
نعم، مكانهما في داخل حجب السماوات، و لهما مظاهر في هذا العالم؛ و عليها يحمل الأخبار الوارده في تعيين بعض الأمكنه لهما؛(1)
بدانكه خداي تعالي عالَم ديگري غير از اين عالَم دارد و آن «عالم آخرت» و «عالم باطن» و «عالم غيب» و «عالم ملكوت و امر» است؛ و اين عالَم «عالم دنيا» و «عالم ظاهر» و «عالم شهادت و ملك و خلق» است كه هماكنون ثابت و پابرجاست. و مكان بهشت و دوزخ در ظواهر و اماكن اين عالَم نيست، چون اينجا عالم محسوس است و هر آنچه محسوس به اين حواس باشد از دنياست، درحاليكه بهشت و دوزخ از عالم آخرت است.
بله، مكان بهشت و دوزخ در حجب و بواطن آسمانهاست، لكن در اين عالَم مظاهري دارند، بر همين حمل ميشود اخباري كه در تعيين بعضي مكانها براي بهشت و دوزخ وارد شده است.
در جايي ديگر مينويسد:
فَكّلُ خَبَر يُذْكَرُ فيه أن الْجَنَّه أو النّار في مَكان مِن أمْكنه الدّنيا و موضع من مواضع هذا العالَم، فإمّا أن يكون المرادُ باطن ذلك المكان كقولهم:
«إّنَ الْجنه في السّماء السّابعه وإّنَ النّارَ تحت السّماء»، ليس المراد به أن الْجَنَّه داخله في جسمّيَه السّماء دخولاً وضعياً بل دخولاً معنويّاً كَدُخول الّنَفس في البَدَن... و إمّا أن يكون المراد منها حُكم المظاهر الرّقائق و النشئآت النسبيّه للْجَنَّه و النّار؛(2)
پس هر خبري كه در آن يادي از مكان براي بهشت و دوزخ و اينكه در گوشهاي از اين عالَم قرار دارند باشد، يا مراد از آن، باطن آن مكان است مانند سخن ايشان كه گفتهاند: «بهشت در آسمان هفتم و دوزخ زير آسمان است» - نه اينكه مراد دخول جسماني وضعي بهشت و دوزخ در آسمان باشد بلكه منظور دخول معنوي است بسان دخول نفس در بدن - ... و يا مراد از آن،
مظاهرِ نشئات و تجليگاههايي نسبت به بهشت و دوزخ است.
البته در بهشت چيزهايى ساخته مىشود كه نتيجه اعمال افراد است، و روايات فراواني بر اين امر دلالت دارد، روايت ذيل نمونهاي از آنهاست:
ابن ابيعُمير از جميل در روايتي صحيح از امام صادق (عليه السلام) روايت ميكند كه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) فرمود:
لَمَّا اُسْرِيَ بِي إِلَى الّسَمَاءِ، دَخَلْتُ الْجَنَّه فَرَأيْتُ فِيهَا مَلائِكَه يَبْنُونَ لَبِنَه مِنْ ذَهَبٍ وَ لَبِنَه مِنْ فِضَّه، وَ رُبَّمَا أمْسَكُوا. فَقُلْتُ لَهُمْ: مَا لَكُمْ رُبَّمَا بَنَيْتُمْ وَ رُبَّمَا أمْسَكْتُمْ؟ فَقَالُوا: حَتَّى تَجِيئَنَا الّنَفَقَه. فَقُلْتُ لَهُمْ: وَ مَا نَفَقَتُكُمْ؟ فَقَالُوا: قَوْلُ الْمُؤْمِنِ في الّدُنْيا «سُبْحَانَ اللهِ وَ الْحَمْدُ للهِ وَلا إِلهَ إِلّاَ اللهُ وَاللهُ أكْبَرُ» فَإِذَا قَالَ، بَنَيْنَا وَ إِذَا أمْسَكَ أمْسَكْنَا؛(1)
وقتي مرا به معراج بردند، داخل بهشت شدم و فرشتگاني را ديدم كه قصرهايي از طلا و نقره بنا ميكنند، اما گاهي دست از كار ميكشند! پرسيدم: چرا گاهي دست از كار ميكشيد؟ گفتند: مصالح بايد از دنيا برايمان فرستاده شود؛ هرگاه مصالح آمد ما كار ميكنيم، و هر گاه نيامد ما هم دست از كار ميكشيم. پرسيدم مصالح كار شما چيست؟ گفتند: ذكر «سبحان الله و الحمد لله و لا إله إلا الله و الله أكبر» توسط مؤمن در دنياست.
1) . بحارالأنوار8 : 123، باب 23 (الجنة و نعيمها رزقنا الله و...) ، حديث 19.
از اين روايت (و امثال آن) به خوبي استفاده ميشود كه پارهاي از نعمتهاي بهشتي محصول عملكرد افراد است. اما نه اينكه تمام بهشت و نعمتهايش چنين باشد و قبل از عملكرد افراد، هيچ اثري از بهشت و نعمتهاي بهشتي نتوان يافت.
پس تمام نعمتهاي بهشتي در اثر اعمال انسانها پديد نميآيد و از سويي اعمال افراد در كم و كيف نعمتهاي بهشتي بي تأثير نميباشد.
بنابراين، ميتوان صورتهاي مختلفي را در مسئله فرض كرد، ليكن اين امر در جايي است كه آن صُوَر مختلف از مسايل پنهانى و غيبي باشد.
در اين حالت، اگر دليلهاي عقلي قطعي بر اثبات همه آن فرضهاي مختلف داشته باشيم در جاي خودشان محفوظاند وگرنه بايد به وسيله نقل، هر يك از آن فروض اثبات شود. در مورد اين بحث، روايت و نقل، فقط معنايي را كه عرض شد اثبات ميكند و صورتهاي ديگر چون مدركى ندارد، مردود ميباشد.
باري، به وضوح از آيات قرآن كريم و روايات گوناگون استفاده مىشود، كه بهشت و نعمتهاى بهشتى حقايق بيروني جداگانه و ناوابسته و غير قائم به نفس انسان است كه خداي متعال آنها را خلق فرمود.
البته قسمتى از نعمتهاي بهشتى به وسيله اعمال افراد، در بهشت تحقق مييابد (يا به عنوان جزاى عمل و يا به عنوان تجسم خود آن عمل) كه اين بحث ديگري است و هر دو احتمال مطرح ميباشد.
ملاصدرا درباره دوزخ بياني دارد كه به نظر ميآيد ايشان ميان بهشت و دوزخ اندكي تفاوت قائل است، وي مينويسد:
وأمّا دارُ جَهَنَّم فَهِيَ لَيست كذلك، لأنَّها لَيست داراً رُوحانيّه خالِصه، بَل هِيَ مُكَدَّرَه مَشُوبَه بهذا العالَم فَكَأّنَها هِيَ هذا العالَم إنساقَ إلَى الآخره بِسائِقِ القَهرمان...
و بِالجُمله، حَقيقه جَهَنَّم و ما فيها هِيَ حَقيقه الّدُنيا و مُشْتَهياتِها تُصُوِّرَت لِلّنُفُوسِ الّشَقيّه بِصُورَه مُؤلِمَه؛(1)
و اما دوزخ چنين نيست؛ زيرا دوزخ سرايي صرفا روحاني نميباشد بلكه مكدر و آميخته به اين عالَم است؛ گويا همين عالَم است كه با قوه قاهرهاي به آخرت كشانده شده است... خلاصه، حقيقت دوزخ و آنچه در آن است، حقيقت دنيا و مشتهيات آن ميباشد كه براي نفوسِ نگون بخت، به صورت دردناكي متصور شده است.
در اين عبارت فرق اندكي در ارتباط با دوزخ نسبت به بهشت بيان شده است، اينكه دوزخ مثل بهشت - و آنچه راجع به بهشت گفتيم - نيست؛ چون دوزخ سرايي روحاني محض نميباشد، بلكه تيرگي دارد و گويا بسان اين عالم است.
مرحوم سبزوارى در پاورقى، يادآور ميشود كه در كلام ملاصدرا «كأنّ» آمده است، يعني دوزخ گويا مانند اين عالم است، نه اينكه با اين عالم فرقي نكند.
آيات قرآن كريم به گونههاي مختلف، تحقق خارجي، مستقل و غير وابسته به نفوس انسانى را در ارتباط با بهشت و نعمتهاي بهشتى بيان ميكند، و روايات هم در اين مورد متعدد و گوياست و از سويي ملاصدرا اين آيات و روايات را ديده است، پس چرا ايشان آنها را برخلاف ظاهر - بلكه برخلاف صراحت - آنها توجيه ميكند؟
راز اين مطلب اين است كه در مسئله قيامت و عالم آخرت، طبق مبناى ايشان، از عناصر خاكى و مادي خبري نيست و حتى در بحث حشر در قيامت، قائل است كه روح انسان صورت مثالى را ايجاد ميكند، لذا در مسئله بهشت، سر انجام اين سخن - كه بهشت و نعمتهايش صور ادراكي قائم به نفس انسان است - را نتيجه ميگيرد و ناگزير آيات و رواياتِ واضح و روشن را بر خلاف ظاهرشان توجيه ميكند.
1) . اسفار اربعه9 : 342 - 343.
اينكه چرا در مورد عالم آخرت چنان مبنايي را پذيرفته است به خاطر مباني ديگري است كه ايشان بدان ميگرود.
به دليل شبهاتى كه در ارتباط با بحث معاد مطرح بوده است (همچون شبهه «آكل و مأكول»، شبهه «لزوم تناسخ»، شبهه «كمبود زمين براي ارواحى كه بخواهند حشر جسماني داشته باشند» و ديگر شبهات) و با توجه به يازده اصلي كه در ارتباط با مسئله معاد پي ميريزد، در نهايت به اين مبنا ميرسد.
مرحوم آيت الله سيد احمد خوانسارى (رحمه الله) هم به همين جهت در «العقائد الحقه» (صفحه 255) اشاره ميكند و ميگويد:
وقد يقال: إّنَ المحشور ليس البدن العنصري، بل البدن المثالي المنشأ بإنشاء النفس بإذن الله تعالي، والمختلف باختلاف الملكات الحاصله في الدنيا! وفي المقام شبهات، تدعوا الي القول المذكور... .
چكيده سخن ايشان اين است كه: عدهاي در مورد حشر آخرتي - به خاطر شبهاتي كه به آنها برخوردهاند - قائل به بدن مثالي قائم به نفس شدهاند، و اين شبهات باعث شده از وضوح و صراحت آيات قرآنى در اين بحث انصراف يابند و مسايل ديگرى را مطرح سازند.
سپس ايشان آن شبهات را ذكر ميكند و پاسخ ميدهد كه ما نيز در جزوه معاد اين مسايل را آوردهايم و بعد از ذكر شبهات، يكايك آنها را وارسي و نقد كردهايم.
باري، اين شبهات نبايد وامان دارد كه آن آيات و روايات را - كه در تحقق خارجي بهشت و نعمتهايش و جهنّم و نكبتهايش گوياست - برخلاف ظاهرشان توجيه كنيم.
زيرا توجيه آنجا رواست كه آيه و روايت برخلاف عقل بَيِّن يا بر خلاف نصي از نصوص خود مكتب باشد، نه اينكه هرجا آيه يا روايتي با مذاق و مشرب ما ناسازگار افتد، بيدرنگ دست به توجيه بزنيم و كلام خدا و رسول را حمل بر آراء و انديشههاي ساخته ذهنمان بكنيم.
وقتي بىحساب و كتاب باب تأويل باز شود، بدانجا ميانجامد كه ابن عربى - با توجه به شرحى كه قيصرى و ديگران دارند - درباره آيه:
{ مِمَّا خَطِيئَاتِهِمْ اُغْرِقُوا فَاُدْخِلُوا نَارًا فَلَمْ يَجِدُوا لَهُم مِّن دُونِ اللهِ أنصَارًا } (1)
(به سبب گناهانشان غرق گشتند و در آتشي درآورده شدند، و در برابر خدا ياوراني نيافتند) .
در فصوص ميگويد:«خطيئات» از «خُطْوَه» مىآيد، و مقصود اين است كه قوم نوح گامهاي استواري برداشتند و فانى فى الله شدند، و در درياى معرفت حق فرو رفتند و آتش محبت را چشيدند.(2)
«الخطيئة»، ... أنها مأخوذة من «الخِطْو»، ... و جمعه «خُطوات»: أي، خطواتهم و قطع مقاماتهم بالسلوك هي التي خطت بهم إلى بحار العلم بالله... («فَاُدْخِلُوا ناراً» في عين الماء) أي، فادخلوا في نار المحبة و الشوق حال كونهم في عين الماء (شرح فصوص «قيصرى»: 529 - 530) .
(فغرقوا في بحار العلم بالله و هو الحيرة) أي في الأحدية السارية في الكل المتجلية في صورة الكثرة... (فَاُدْخِلُوا ناراً في عين الماء) أي نار العشق بنور سبحات وجهه (شرح فصوص «كاشانى»: 69) .
خطوات ايشان در آورد ايشان را در بحار علم بالله تا غرق حيرت شدند... و نار محبّت بود ايشان را در عين ماء علم (شرح فصوص «پارسا»: 124) .
از خطواتى كه انسان را مىگذراند از خطط تعيّنات و انيّات، ايشان غرق مىشوند در بحار علم بالله... پس در آورده شدند در آتش محبّت و شوق، در حالى كه غرقه چشمة علماند (شرح فصوص «خوارزمى» 1: 195 - 196) .
ملاصدرا نيز درباره معاد مطالبي را بيان ميكند تا اينكه مينويسد:
{ وَأّنَ اللهَ يَبْعَثُ مَن فىِ الْقُبُور } (3)
قبور الأجساد وقبور الأرواح أعني الأبدان... ؛(1)
«و در حقيقت، خداوند تمام كسانى را كه در گورهايند برمىانگيزد» [مراد] قبور اجساد و قبور ارواح، يعني بدنهاست... .
آنچه از آيه: { وَأّنَ اللهَ يَبْعَثُ مَن فىِ الْقُبُور } به ضميمه ديگر آيات و روايات - استفاده مىشود اين است كه خداي تعالي ذرات پراكنده بدن انسانها در اطراف عالم و در قبور را در قيامت جمع مينمايد و بعد از تشكيل دوباره بدنها و الحاق روح به آنها، زنده ميكند و برميانگيزاند.
اما اين، با مبناي ملاصدرا - كه بدن اخروي را منشَأ نفس ميداند نه انتقال يافته از دنيا به آخرت - سازگار نيست، لذا آيه را جوري معنا ميكند كه با مبنايش سازگار باشد، و ميگويد:
مقصود از قبور در اين آيه، بدن انسانهاست كه به منزله قبر براي جسدهاي برزخي و ارواح است؛ و { يَبْعَثُ مَن فىِ الْقُبُور } بعث مربوط به ارواح است. در باور صدرا هم جسدهاي برزخي و هم ارواح اخروي - هر دو - از همين ابدان محشور خواهند شد.
مرحوم سبزواري در پاورقي ميگويد:
أعنى الأبدان، تفسير لكليهما. فانّ الأبدان الطّبيعيّه قبور و غلف للأجساد البرزخيّه و الّصُوَر الاُخرويّه و كذا للأرواح؛(2)
ابدان، تفسير براي هر دو است؛ يعني بدنهاي عنصري، براي اجساد برزخي و هم براي صُورَ اخروي و هم براي ارواح، قبور و غلافاند.
پس در عين اينكه ما اصل تأويل و توجيه را - در جاي خودش - قبول داريم، چنين تأويلاتى را نميپذيريم؛ چون با دو معيارى كه قبلاً گفتيم سازگار نميباشد.
بنابراين، هرچند آيه:
{ يَعْلَمُونَ ظَاهِرًا مِّنَ الْحَيَاه الّدُنْيَا وَهُمْ عَنِ الآخِرَه هُمْ غَافِلُونَ } (1)را جوري معنا كنيم كه از آن ظاهر و باطنى به دست آيد، اما اين كار، مدعا و مبناي ديگران را درست نميكند؛ زيرا اين آيه در اين جهت وضوح دارد كه اهل دنيا به همين خوردن و عياشي و ظواهر دنيا بسنده ميكنند، اما غافلاند از اينكه بعد از اين عالم چه خبر است، اينجا چه بايد ياد گيرند و چه تكاملى بايد پيدا كنند!
پس اينكه ما ظاهر و باطنى داريم قطعى است، ليكن اينكه چه چيزى باطن چيست؟ و به چه صورت بايد تأويل بشود؟ معيار دارد، و معيار همان است كه عرض شد.
1) . سورة روم (30) آية 7 (و از زندگي دنيا ظاهري را ميشناسند، و حال آنكه از آخرت غافلاند) .
لَهُمْ قُلُوبٌ لايَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أعْيُنٌ لايُبْصِرُونَ بِهَا
وَلَهُمْ آذَانٌ لايَسْمَعُونَ بِهَا
اُوْلَئِكَ كَالأنْعَامِ بَلْ هُمْ أضَلُّ
اُوْلَئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ } ؛
البته بسياري از جنيان و آدميان را براي دوزخ آفريديم؛
آنان دلهايي دارند كه با آن [حقايق را] درنمييابند
و چشماني دارند كه با آنها نميبينند و گوشهايي دارند
كه با آنها نميشنوند، آنان همانند چهارپاياناند،
بلكه گمراهترند، آنها همان غافلاناند.
سوره اعراف (7) آيه 179
مسئله عذاب و خلود جهنميان و چگونگي عذاب دائمي آنها، از بحثهاي مهم و مطرح قرآني است. از آياتي كه با استناد به آن برخي پنداشتهاند عذاب براي اهل جهنم عذب (شيرين و گوارا) خواهد شد، اين آيه شريفه است كه خداي متعال ميفرمايد:
{ وَلَقَدْ ذَرَأنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالإِنسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لايَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أعْيُنٌ لايُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لايَسْمَعُونَ بِهَا اُوْلَئِكَ كَالأنْعَامِ بَلْ هُمْ أضَلُّ اُوْلَئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ } ؛(1)
البته بسياري از جنيان و آدميان را براي دوزخ آفريديم؛ آنان دلهايي دارند كه با آن [حقايق را] درنمييابند و چشماني دارند كه با آنها نميبينند و گوشهايي دارند كه با آنها نميشنوند، آنان همانند چهارپاياناند، بلكه گمراهترند، آنها همان غافلاناند.
از نكات شايان توجه در اين آيه، جايگاه «لام» در { لِجَهَنَّمَ } است و اينكه آيا اين «لام»، «لام» غرض و غايت است يا «لام» عاقبت ميباشد.
اگر اين لام براي بيان غرض به كار رفته باشد، بدان معناست كه غرض از آفرينش دستهاي از انس و جن و غايت خلقتشان اين است كه دوزخي شوند و اين، همان جبر است؛ يعني گروهي در ارتكاب معاصي و دستيازي به انواع خطاها و گناهان - كه انسان را دوزخي ميسازد - مجبورند و معصيت و نافرماني آنها از روي اختيار نميباشد.
1) . سورة اعراف (7) آية 179.
اين درحالي است كه اساس قرآن كريم بر اختيار استوار ميباشد و اصل فرستادن پيامبران و فرود آوردن كتابهاي آسماني و امر و نهي و تكليف و بهشت و دوزخ، با مختار بودن انسان معنا مييابد در غير اين صورت، بيهودگي و عبث، بر همه هستي سايه ميافكند كه بطلان آن، از واضحات است.
اگر دستهاي در رفتن به جهنم مجبور باشند، چرا خداي متعال در ادامه آيه، آنها را سرزنش ميكند كه: { لَهُمْ قُلُوبٌ لايَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أعْيُنٌ لايُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لايَسْمَعُونَ بِهَا } ؛ (دلهايى دارند كه با آن [حقايق را] دريافت نمىكنند، و چشمانى دارند كه با آنها نمىبينند، و گوشهايى دارند كه با آنها نمىشنوند) و يا { اُوْلَئِكَ كَالأنْعَامِ بَلْ هُمْ أضَلُّ اُوْلَئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ } ؛ (آنان همانند چهارپايان بلكه گمراهترند، آنها همان غافلاناند) و حال آنكه اينان براي همين خلق شدهاند كه نفهمند و درك نكنند و عناد و دشمني ورزند تا غرض از خلقتشان پديد آيد.
پس با اين تحليل، نقض غرض لازم ميآيد.
شيخ طوسي در اين باره ميفرمايد:
و لايجوز أنيكون معني الآيه اّنَ الله خلقهم لجهّنَم و اَراد منهم أنيفعلوا المعاصي فَيَدْخُلوا بها النار؛ لأّنَ الله لايُريد القبيح، لأّنَ إراده القبيح قبيحه و لأّنَ مُريدَ القبيح منقوصٌ عند العقلاء، تعالي الله عن صفه النقص؛(1)
جايز نيست معناي آيه اين باشد كه خدا آنها را براي جهنم آفريد و اراده كرد كه معصيتها را انجام دهند تا در نتيجه ارتكاب اين معاصي وارد جهنم شوند؛ زيرا خداي متعال اراده قبيح نميكند [اينكه اينها مجبور باشند جنايت كنند و بعد به بهشت راه نيابند و به جهنم بروند قبيح است] چراكه اراده [كار و رفتار] قبيح، قبيح است و كسي كه اراده عمل قبيح كند نزد عقلا كاستي دارد؛ و خدا از نقص منزه است.
1) . تفسير التبيان8 : 38.
شيخ طوسي با اين بيان، به دو اشكال اشاره ميكند:
يك: اصل چنين عملي قبيح است و قبيح، از ذات مقدس حضرت حق سر نميزند.
دو: اگر كسي به انگيزه شكنجه مردمان چنين كاري كند، در نظر عقلاء شخصي رشد نيافته و ناقص است و خداوند متعال منزه از نقص است.
و چون اين سخن با آيات ديگر قرآن و اساس مسائل وحياني سازگار نميباشد، در ادامه شيخ ميفرمايد:
ولأّنَه قال: { وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالإنسَ إِلّاَ لِيَعْبُدُونِ }(1)فَبَيَّنَ أّنَه خَلَقَ الخلقَ للعباده والطاعه وقال: { وَمَا أرْسَلْنَا مِن رَسُولٍ إِلّاَ لِيُطَاعَ }(2)و قال: { وَلَقَدْ صَرَّفْنَاهُ بَيْنَهُمْ لِيَذَّكَّرُوا }(3)و قال: { لَقَدْ أرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ الّنَاسُ بِالْقِسْطِ }(4)و قال: { إِنَّا أرْسَلْنَاكَ شَاهِدًا وَمُبَشِّرًا وَنَذِيرًا * لِتُؤْمِنُوا بِاللهِ وَرَسُولِهِ }(5)و نظائر ذلك اكثر من أن تُحْصي، فكيف يقول بعد ذلك { وَلَقَدْ ذَرَأنَا لِجَهَنَّمَ } و هل هذا إلاّ تناقُضٌ تَنَزَّهَ كلامُ الله عنه؛
و چون كه فرمود: «جن و انس را نيافريدم مگر براي اينكه مرا عبادت كنند» روشن ساخت كه خلق را براي عبادت و بندگي آفريد؛ و فرمود: «ما هيچ پيامبري را نفرستاديم مگر اينكه از او اطاعت كنند» و فرمود: «ما اين آيات را به صورتهاى گوناگون براى آنان بيان كرديم تا يادشان بيايد» و فرمود: «به راستي ما پيامبران خود را با دلائل آشكار روانه كرديم و با آنها كتاب و ترازو [ميزان و معيار سنجش] را فرود آورديم تا مردم عدالت را به پادارند»و فرمود:
«ما تو را گواه و بشارتگر و هشدار دهندهاي فرستاديم تا به خدا و فرستادهاش ايمان آوريد».
نظائر اين آيات بيش از آن است كه شمرده شود. چگونه بعد از اين آيات، خداي تعالي بفرمايد:
«و ما آنها را براي جهنم خلق كرديم» اگر چنين بگويد آيا اين تناقض در كلام خدا نيست؟! كلام خداي متعال منزه از تناقضگويي است .
از اينرو، اين پرسش به ذهن ميآيد كه بخش نخست آيه، به چه معناست و با توجه به مسلم بودن اختيار، معناي آن چگونه است؟
براي اين پرسش، پاسخهاي گوناگوني ارائه شده است، بسياري از مفسران سه وجه را براي توجيه اين آيه ذكر كردهاند. شيخ ابو الفتوح رازي در روض الجنان، افزون بر اين سه وجه، وجه ديگري را نيز ميآورد.
پاسخ نخست اين است كه لحن قرآن كريم در موارد زيادي چنين است، ولي همه اينها بر اساس انتخاب و اختيار خود خلق ميباشد؛ مانند عباراتي كه در آن هدايت و اضلال منسوب به خداست يا آياتي كه درباره بهشت و جهنم و مدح و ذمّ خلقاند؛ مانند:
{ خَتَمَ اللهُ عَلَى قُلُوبِهمْ وَعَلَى سَمْعِهِمْ وَعَلَى أبْصَارِهِمْ غِشَاوَه وَلَهُمْ عَذَابٌ عظِيمٌ } ؛(1)
خداوند بر دلهاي آنان و بر شنواييايشان مهر نهاد، و بر ديدگانشان پردهاي است و برايشان عذاب بزرگي است.
از عبارت { خَتَمَ اللهُ } اين سؤال به نظر ميآيد كه چرا خدا بر قلب آنان مُهر زد؟ مگر تقصيرشان چيست؟ اگر اندكي در آيه قبل از آن، درنگ شود پاسخ روشن ميگردد؛ زيرا در آن بيان شده است كه اينها به اختيار خودشان كافر شدند و نتيجه كفرشان اين
1) . سورة بقره (2) آية 7.
است كه { خَتَمَ اللهُ عَلَى قُلُوبِهمْ وَعَلَى سَمْعِهِمْ وَعَلَى أبْصَارِهِمْ غِشَاوَه وَلَهُمْ عَذَابٌ عظِيمٌ } .
در آيه 23 سوره جاثيه نيز ميخوانيم:
{ أفَرَأيْتَ مَنِ اّتَخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ وَأضَلَّهُ اللهُ عَلَى عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلَى سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلَى بَصَرِهِ غِشَاوَه فَمَن يَهْدِيهِ مِن بَعْدِ اللهِ أفَلا تَذَكَّرُونَ } ؛(1)
آيا ديدي كسي را كه هوس خويش را معبود خود ساخت، و خدا او را دانسته گمراه گردانيد و بر گوش و دلش مُهر زد و بر ديدهاش پرده نهاد؟ پس از خدا چه كسي او را هدايت خواهد كرد؟ آيا به خود نميآييد؟
اگر واژه { أضَلَّه } مورد توجه قرار گيرد كه خدا از روي علم(2)انسان را گمراه ميكند، اين آيه، سؤال برانگيز ميشود، ولي جمله قبل آن، گوياست كه اين كار به سوء اختيار خودشان است آنها هوا و هوس را پرستيدند و چون اين عمل از آنها بروز يافت، به اختيار خود، در گمراهي فرو رفتند.
آيه مورد بحث نيز چنين است؛ يعني اشخاص با اختيار و گزينشي ناشايست، چنان مسير انحراف را ميپيمايند و با حق عناد ميورزند و رفتاري زشت دارند كه گويي از ابتدا براي جهنم آفريده شدهاند، يعني اگر - به فرض - براي جهنم خلق ميشدند چطور در بدي فرو ميرفتند و خوبي از آنها سر نميزد، اكنون نيز به همان اندازه در انحراف فرو رفتهاند كه گويي براي جهنم خلق شدهاند.
در اين توجيه، تصرفي در معناي «لام» صورت نميگيرد و «لام» به همان معناي غرض و غايت ميباشد.
1) . سورة جاثيه (45) آية 23.
2) . در اينكه (عَلَى عِلْمٍ) در آية مذكور، قيد چه چيزي است؟ دو نظريه است: 1. قيد فاعل باشد؛ يعني اضلال الهي از روي آگاهي صورت گرفته است كه در اين صورت، اين قيد براي تأكيد خواهد بود. 2. قيد مفعول باشد؛ يعني كساني كه گمراه گرديدند، ضلالت را با آگاهي انتخاب كردند (نگاه كنيد به تفسير نفحات الرحمن 5: 554 و الميزان18: 173) .
اين وجه را - كه بسيار لطيف است - شيخ ابوالفتوح رازي در تفسيرش ميآورد. متن سخن وي چنين است:
آنگاه [خدا] گفت گروهي بسيار هستند كه ايشان بر كفر اصرار كردند و با دعوت رسول اصغا نكردند و حجت عقل را كار نبستند و در سابق علم من چنان بود كه ايشان هرگز ايمان نيارند و جز اختيارِ كفر، نكنند و لامحال از اين جهت را مرجع و مآل ايشان دوزخ باشد، پس در حكم چنان بودند كه پنداشتي ايشان را در اصل خلقت براي دوزخ آفريدند تا اگر خواهند كه ايشان را از آن محيص و معدلي بود، نبود پس عَلَي سبيل المبالغه في التشبيه «لام» غرض آوَرْد و گفت { وَلَقَدْ ذَرَأنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا... } .(1)
فشرده پاسخ اين است كه: عدهاي از جن و انس به اختيار خود دوزخي شدند، ليكن شدت عناد و لجاج و انحرافشان به حدّي است كه گويي اصلاً از اول خدا اينها را براي جهنم آفريد.
جواب دوم (براي دفع شبهه جبر) اين است كه «لام» در { لِجَهَنَّمَ } لام عاقبت است، و آيه در مقام بيان عاقبت اين دسته از جن و انس است كه سرانجام دوزخي ميشوند، نه اينكه خدا آنها را براي دوزخ آفريده باشد، بلكه خودشان در عين اختيار و آزادي در انتخاب خير و شر، به خاطر لجاج و عناد با حق، عاقبت روانه جهنّم خواهند شد.
لام به اين معنا در قرآن - در موارد مختلف - به كار رفته است.
شيخ طوسي در تفسير تبيان پس از بيان اين معنا - در آيه مورد نظر - چند نمونه از آياتي را كه در آنها لام عاقبت به كار رفته است، ميآورد عبارت تفسير تبيان چنين است:
1) . تفسير روض الجنان9 : 21.
واللام في { لِجَهَنَّمَ } لام العاقبه.(1)
اللام في قوله (لِجَهَنَّمَ (لام العاقبة...، المعني: لمّا بيّن سبحانه امر الكفار و ضرب لهم الأمثال، عَقَّبَه ببيان حالهم في المصير والمآل، فقال (وَلَقَدْ ذَرَأنَا) اي خلقنا (لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالإِنسِ) يعني خلقناهم علي اّنَ عاقبتهم المصير إلي جهنم بكفرهم و انكارهم و سوء اختيارهم... (مجمع البيان4: 772) .
والمعنى انه لما كانوا يصيرون اليها بسوء اختيارهم و قبح أعمالهم جاز أن يقال: إنه ذرأهم لها والذي يدل على ان ذلك جزاء على أعمالهم قوله:
{ لَهُمْ قُلُوبٌ لايَفْقَهُونَ بِهَا } (2)و أخبر عن ضلالهم الذي يصيرون به الى النار، و هو مثل قوله تعالى { إِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً } (3)و مثل قوله { رَبَّنا إِنَّكَ آتَيْتَ فِرْعَوْنَ وَ مَلأهُ زِينَه وَأمْوالاً فِي الْحَياه الّدُنْيا رَبَّنا لِيُضِلُّوا عَنْ سَبِيلِكَ } (4)و مثل قوله عزوجل { فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَ حَزَناً } (5)و إنما التقطوه ليكون قره عين...
و قال [الشاعر] الآخر:
أموالنا لذوي الميراث نجمعها و دُورنا لخراب الدهر نبنيها
و قال آخر:
لدوا للموت و ابنوا للخراب فكلكم يصير الى ذهاب؛(6)
لام در { لِجَهَنَّمَ } لام عاقبت ميباشد.
و معناي آيه چنين است: از آنجا كه آنان به سوء اختيار و اعمال زشتشان جهنمي گرديدند، جايز است گفته شود خدا آنها را براي جهنم آفريد.
آيه شريفه دلالت ميكند بر اينكه دوزخي شدنشان جزاي اعمال خودشان است، و اين سخن خداي متعال كه فرمود: «براي آنها قلبهايي است كه با آن حقايق را دريافت نميكنند» از ضلالتشان خبر داد كه آنها را به جهنم ميكشاند.
و لام عاقبت در اين آيه، مثل قول خداوند است كه ميفرمايد: «ما به كفار مهلت ميدهيم تا بر گناهشان بيفزايند» و مانند قول الهي «[و موسي گفت:] خدايا به فرعون و اشرافش - در زندگي دنيا - زيور و اموال فراوان دادي، تا مردم را از راه تو گمراه سازند» و مثل قول خداوند عزوجل «آل فرعون حضرت موسي را از آب گرفتند تا دشمن آنها و مايه ناراحتيشان باشد» و همانا او را از آب گرفتند تا برايشان روشني چشم شود...
[در اشعار عرب هم لام عاقبت فراوان استعمال شده است] مثل:
اموالمان را براي ميراث خواران گرد ميآوريم و خانههايمان را براي خراب شدن ميسازيم. يا اين شعر: براي مردن بزاييد و براي خراب شدن بسازيد، پس همه شما رو به نابودي ميرويد.
مقصود از { لِيَزْدادُوا إِثْماً } در آيه اول اين است كه عاقبت و سرانجام مهلت ما به آنها، به فزوني گناهانشان ميانجامد.
و مراد از { لِيُضِلُّوا عَنْ سَبِيلِك } در آيه دوم اين است كه خدا اموال را براي گمراهي فرعونيان نداد، بلكه عاقبت داشتن دارايي زياد، به اين كار انجاميد.
و منظور از { لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَ حَزَناً } در آيه سوم اين است كه آنها موسي را از آب نگرفتند تا دشمنشان و مايه اندوهشان گردد، بلكه او را از آب گرفتند تا مايه خير و راحتي و شادي آنها شود اما عاقبت مايه ناراحتي آنها شد.
و نيز مقصود در شعر اول اين است كه عاقبت جمع كردن اموال، اين است كه به ورثه ميرسد و عاقبت ساختمانها اين است كه خراب ميشود نه اينكه ما به غرض خراب شدن ميسازيم. و يا در شعر دوم، مقصود اين نيست كه توليد نسل براي مُردن است، بلكه منظور اين است كه نتيجه و عاقبت زايش و توليد نسل، مرگ است.
پس لام در آيه { لِجَهَنَّمَ } لام عاقبت است؛ يعني اين رفتاِرِ كفار است كه آنان را به دوزخ ميكشاند.
ميتوان گفت «ذرأ» به معناي تمايز و جدا كردن است (نه به معناي آفريدن) چنانچه در تفسير تبيان آمده است:
و يجوز أنيكون قوله تعالي { ذَرَأنَا لِجَهَنَّمَ } معناه ميّزنا و يقال «ذرأتُ الطعام و الشعير» أي ميّزتُ ذلك من الّتِبن و المدر.
فلمّا كان الله تعالي قد ميّز اهل النار من اهل الجنه في الدنيا بالتسميه و الحكم و الشهاده، جاز أنيقول ذرأناهم أي مَيَّزْناهم؛(1)
و جايز است كه سخن خداي متعال { ذَرَأنَا لِجَهَنَّمَ } به معناي «ميّزنا» (جدا كرديم) باشد. گفته ميشود: «ذرأتُ الطعام و الشعير» يعني گندم و جو را از كاه و خاك جدا كردم.
از آنجا كه خداي متعال اهل بهشت و اهل ايمان را در دنيا - با نامگذاري و حكم و شهادت - از اهل دوزخ جدا ساخت، صحيح است كه بفرمايد «ذَرَأناهم» يعني آنها را جدا كرديم.
پس معناي آيه شريفه - طبق اين معنا - چنين است: ما كثيري از جن و انس را به جهت سوء اختيار و عملكرد بدشان، براي جهنم جدا كرديم و لام در اينجا همان لام غرض است؛ يعني غرض ما جدا كردن نيكان از بدان است.
1) . تفسير التبيان5 : 37 .
وجه چهارم اين است كه «ذَرَأ» به معناي «سَنَذْرَءُ» باشد، شيخ طوسي (رحمه الله) ميگويد:
ويجوز أنيكون قوله { ذَرَأنَا } بمعني «سَنَذْرَءُ» كما قال: { وَنَادَى أصْحَابُ الْجَنَّه أصْحَابَ الّنَارِ } (1)بمعني سينادون، فكأنه قال سيخلقهم خلقاً ثانياً للنار بأعمالهم التي تقدمت منهم في الدنيا إذ كانوا استحقوا النار بتلك الاعمال؛(2)
جايز است { ذَرَأنَا } به معناي «سَنَذْرَءُ» باشد؛ يعني خواهيم آفريد، همان گونه كه فرمود «اهل بهشت دوزخيان را ندا كنند» (به معناي ندا خواهند كرد) پس گويا فرمود: به زودي اينان را براي آتشِ [دوزخ] دوباره، خلق ميكند به سبب اعمالي كه در دنيا از اينان پيشي گرفت؛ چراكه اينان به سبب اعمالشان مستحق آتشاند.
بنابراين، منظور خلقِ در اين دنيا نيست (همچنانكه مقصود از { نَادَى } ندا در دنيا نيست) بلكه در اينجا خبر از آينده است؛ يعني در عالَم آخرت، اين كار رخ ميدهد.
پس در اينجا هم «لام» همان لام غرض است، ولي «ذَرَأ» به معناي «سَنَذْرَاُ» ميباشد؛ يعني ما آنهايي را كه در اين دنيا به عمل خود مستحق عذاب شدند، به هنگام خلق دو بارهشان، آنها را براي جهنم و درآمدن به دوزخ ميآفرينيم.
در تفسير الميزان بيان شده است كه: آفرينش - كه در آن مصلحت است - پيامدهايي دارد. از تبعات خلقت اين است كه گروهي منحرف گردند و به جهنم بروند، هرچند اساس خلقت بر اين است كه همه بهشتي شوند و در جهت كمال قرار بگيرند.
از اينرو، گفته شده { وَلَقَدْ ذَرَأنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالإِنسِ } .
علامه براي توضيح مطلب، چنين مثال ميزند:
نجاري ميخواهد دري بسازد و تختههايي در اختيارش هست. دَرْ، هيئت و صورت و اندازه خاصي دارد، اينطور نيست كه تختهها كنار هم گذاشته شوند و در درست شود، بلكه بايد قسمتهايي از تختهها بريده شود و تبديل به تراشه گردد. هدف نجار - در اصل - ساختن در است و چون آن تراشهها به تبع درست شدن «در» به وجود ميآيند، مورد اراده تبعياند (نه اراده اصلي) .
خدا كه انسانها را آفريد، اراده كرد كه در جهت كمال خود حركت كنند و رحمت برايشان خواست، اما اين خلقت تبعاتي هم دارد، ولي اراده اصلي آن است كه به رحمت برسند و اراده تبعي اين است كه اينها دوزخي شوند، به اين جهت تعبير شده:
{ وَلَقَدْ ذَرَأنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالإِنسِ } .(1)
بيان ذلك: اّنَ النجار اذا أراد أن يصنع باباً عمد إلي اخشاب يهيؤها له، ثم هندسه فيها، ثم شرع في النشر و النحت و الخرط حتي اتم الباب؛ فكمال غرضه من ايقاع الفعل علي تلك الخشبات هو حصول الباب لا غير، هذا من جهة. و من جهة اخري هو يعلم من اوّل الأمر اّنَ جميع اجزاء تلك الخشبات ليست تصلح لأن تكون اجزاء للباب؛ فان للباب هيئة خاصة لاتجامع هيئة الخشبات، و لابدّ في تغيير هيئتها من ضيعة بعض الاجزاء لخروجها عن هندسة العمل، فصيرورة هذه الابعاض فضلة يرمي بها داخلة في قصد الصانع، مرادة له بإرادة تُسَمّي قصداً ضرورياً.
فللنجار في صنع الباب - بالنسبة إلي الاخشاب التي بين يديه - نوعان من الغاية: احدهما، الغاية الكمالية و هي انيصنع منها باباً و الثاني، الغاية التابعة و هي انيصنع بعضها باباً و يجعل بعضها فضلة لاينتفع بها و ضيعة يرمي بها؛ و ذلك لعدم استعدادها لتلبس صورة الباب. و كذا الزارع يزرع ارضاً ليحصد قمحاً فلايخلص لذلك إلي يوم الحصاد إلاّ بعض ما صرفه من البذر، و يذهب غيره سُدي يضيع في الأرض او تفسده الهوام او يخصفه المواشي، و الجميع مقصودة للزارع من وجه و المحصول من القمح مقصود من وجه آخر.
و قد تعلقت المشيّة الالهية ان يَخْلُقَ من الأرض انساناً سويّاً يعبده ويدخل بذلك في رحمته، و اختلاف الاستعدادات المكتسبة من الحياة الدنيوية - علي ما لها من مختلف التأثيرات - لايَدَع كلّ فرد من افراد هذا النوع انيجري في مجراه الحقيقي و يَسْلُكَ سبيل النجاة إلاّ من وَفَّق له، و عند ذلك تختلف الغايات؛ و صَحَّ اّنَ لله سبحانه غاية في خلقة الانسان مثلاً و هو ان يشملهم برحمته و يدخلهم جنته، و صحّ ان لله غاية في اهل الخسران و الشقاوة من هذا النوع و هو ان يدخلهم النار و قد كان خلقهم للجنة غير ان الغاية الأولي، غاية اصلية كمالية و الغاية الثانية، غاية تبعية ضرورية.
والقضاء الالهي - المتعلق بسعادة من سعد و شقاوة من شقي ناظر إلي هذا النوع الثاني من الغاية، فانه تعالي يعلم ما يؤل إليه حال الخلق - من سعادة او شقاء - فهو مريد لذلك بإرادة تبعية لا اصلية. و علي هذا النوع من الغاية، ينزل قوله تعالي: (وَ لَقَدْ ذَرَأنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالإِنسِ) و ما في هذا المساق، من الآيات الكريمة و هي كثيرة.
1) . الميزان8 :334؛ متن عبارت ايشان چنين است:
بيان ايشان از جهتي خوب و صحيح است و از جهتي اشكال دارد. درستي آن، اين است كه خداوند متعال براي همه، اراده رحمت كرد، ولي جمعي به سوء اختيار خود منحرف ميشوند.
ليكن اگر منظور، سوء اختيار خود افراد نباشد، بلكه از لوازم آفرينش اين دانسته شود كه جمعي جهنمي شوند، اين معنا اشكال دارد، چه آنكه براساس مباني وحياني شقاوت ذاتي و غير قابل تخلّف، وجود ندارد.(1)
تا اينجا - بهطور فشرده - معاني صحيحي براي اين آيه شريفه بيان شد.
ملاصدرا در اسفار تفسيري از اين آيه - طبق مبناي خود در مسئله دوزخ و خلود در آن - ارائه ميدهد كه پذيرفتني نميباشد، ميگويد:
واعلم أّنَ أهل العذاب هم الذين نفوسهم كانت مستعده لدرجه من درجات الجنان ثم بطل استعدادهم بارتكاب المعاصي، فحالهم كحال من انحرف مزاجُه عن الإعتدال اللائق به و عن الصحه التي له بحسبه فيكون في ألم
1) . نگاه كنيد به، بيان الفرقان1 : 493 ، فرع ششم، سعادت و شقاوت.
شديد حتي يَرْجِعَ إلي الإعتدال الذي كان له او بَطَلَ استعدادُه بالكُلّيه و انتَقَلَ مزاجُه إلي مزاج وافَقَه تلك الحاله التي كانت مخالفه لمزاجه الأول و كان مرضاً في حقّه فصار المرض صحّه له والألم راحه له، وانقلب العذاب عذوبه في حقه لانقلاب جوهره إلي جوهر أدني.
فكذلك حال من يَدْخُل في النار و يَتَعَذَّبُ بها مُدَّه لأجل الأعمال السيئه؛ فان بقي في قلبه نور الإيمان فَمَنَعَ أنيَنفُذَ ظلمه المعاصي في باطن قلبه و يحيط به السيئات، فلامحاله يَخْرُج من النار و يَبْرَاُ من العذاب واما من اسودّ قلبه بالكليّه وغاص في باطن قلبه ظلمه المعاصي لأجل الكفر، فلا يخرج أبداً مخلداً؛(1)
اهل عذاب، كسانياند كه نفوسشان براي درجهاي از درجات بهشت آمادگي دارد سپس به خاطر ارتكاب معاصي آن استعداد از بين ميرود. حالِ اينها به كسي ميماند كه مريض ميشود و سلامتياش را از دست ميدهد و به درد شديدي گرفتار ميآيد و اين درد در او هست تا وقتي كه به حالت صحت برگردد.
يا اينكه درد ادامه مييابد و برايش حالت ثانوي ميشود و از آن لذت ميبرد. اين كسالت كمكم چنان غلبه ميكند كه برايش مزاج ثانوي ميشود و اين مزاج ثانوي مخالف آن مزاج اولي است (در مزاج اولي اين حالت برايش مريضي و سختي بود) در نتيجه بيماري، برايش سلامتي و درد، برايش راحتي و عذاب، برايش به عذوبت و خوشي تبديل ميگردد؛ چون جوهر وجودياش (كه صحت را اقتضا ميكرد) به جوهري پستتر مبدل شد، اكنون كسالت را اقتضا ميكند.
حال كسي كه داخل در آتش ميشود، نيز چنين است. به خاطر دست يازي به اعمال زشت، مدتي عذاب ميشود، آنگاه اگر هنوز در قلبش نور ايمان باقي
1) . اسفار اربعه9 : 346 .
باشد و ظلمت گناه در باطن قلبش نفوذ نيابد و گناهان او را در برنگيرد، از آتش خارج ميشود و از عذاب رهايي پيدا ميكند.
اما كسي كه قلبش كاملا سياه گردد و در عمق جانش تاريكي گناهان به خاطر كفر، فرو رفته باشد، هيچگاه از دوزخ خارج نميگردد.
در جايي ديگري از اسفار مطلب كمي اوج ميگيرد كه اصلاً از اساس، خداوند آنان را براي جهنم و عذاب آفريد.
ثم انك تعلم أّنَ نظامَ الدنيا لايَنْصَلِح إلاّ بنفوس جافيه و قلوب غلاظ شداد قاسيه، فلو كان الناس كُلُّهم سُعداء بنفوس خائفه من عذاب الله و قلوب خاضعه خاشعه، لاختَلَّ النظام بعدم القائمِين بعماره هذه الدار من النفوس الغلاظ العتاه؛ كالفراعنه و الدجاجله و كالنفوس المَكّاره كشياطين الانس بجُربزتهم و جبّلَتهم و كالنفوس البهيميه الجهله كالكفار ...
فاذا كان وجود كل طائفه بحسب قضاء الهي و مقتضي ظهور اسم رباني فيكون لها غايات حقيقيه و منازل ذاتيه التي جعلت عليها الأشياء إذا وقع الرجوع اليها تكون ملائمه لذيذه و إن وَقَعَتِ المفارقه امداً بعيداً و حَصَلَتِ الحيلوله عن الاستقرار عليها زماناً مديداً بعيداً كما قال تعالى وَ حِيلَ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ ما يَشْتَهُون؛(1)
باري، دانستي كه نظام دنيا جز به واسطه نفوس خشن و دلهاي سنگ و سخت آرايش نمييابد.
اگر تمام مردمان نيكبخت بودند و نفوسي بيمناك از عذاب الهي و دلهايي خاشع داشتند، به سبب نبودن كساني كه كمر بر آباداني اين سرا ببندند - از نفوس شقي درشت خو و سخت و سركشاني چون فرعونان و دجالان و نفوس حيلهگراني چون شياطين انس به جُربزه و سيرتشان و نفوس حيواني و بيشعور
1) . اسفار اربعه9 : 348 .
چون كافران - نظام اختلال پيدا ميكرد و آشفته و تباه ميگشت... . و چون وجود هر گروهي به حسب قضاي الهي و اقتضاي ظهور اسمي رباني است، لذا آنها را غاياتي حقيقي و منازلي ذاتي است، و امور ذاتي كه اشيا بر آن امور سرشته شدهاند، اگر بازگشت بدانها واقع شود، ملايم و لذيذ ميباشند، و اگر از آنها مدت زماني دراز جدايي واقع گردد و روزگاري مديد مانع از استقرار بر آنها حصول پيدا كند، همان گونه است كه خداوند ميفرمايد «ميان ايشان و آن آرزو كه دارند جدايي افكند».
پس اگر دنيا بخواهد آباد شود بايد اين بدها باشند، اگر همه خوب باشند ديگر مردم به دنيا نميرسند، به حسب قضاي الهي - هم خوب و هم بد - هر دو مظهر اسماي پروردگارند، پس به خاطر ظهور اسماي الهي، براي اين طائفه غايات حقيقيّه و منازل ذاتيهاي است. اين دوزخيها كه هميشه در جهنم هستند چون سرشتشان براي جهنم ميباشد وقتي به سوي آن برميگردند برايشان ملائم و لذيذ است، اگر چه مدت طولاني از آن جدا ماندهاند .
ملاصدرا در ادامه، آيه ديگري را همين گونه معنا ميكند (كه اين هم از آياتي است كه مناسب است مستقلاً بحث شود) كما قال تعالي: { وَحِيلَ بَيْنَهُمْ وَبَيْنَ مَا يَشْتَهُونَ } (1)بين آنها و آنچه اشتها دارند فاصله ميافتد! آنچه آنها اشتها دارند، همان آتش و بدي و گرفتاري است.
در ادامه، صدرا به نقل از ابن عربي مينگارد:
و قال الشيخ الأعرابي في الفتوحات:
يدخل أهل الدارين فيهما، السعداء بفضل الله و أهل النار بعدل الله و ينزلون فيهما بالأعمال و يخلدون فيهما بالنيات فيأخذ الألم جزاء العقوبه موازيا لمده العمر في الشرك في الدنيا فإذا فرغ الأمد جعل لهم نعيما في
1) . سورة سبأ (34) آية 54 .
الدار التي يخلدون فيها بحيث إنهم لو دخلوا الجنه تألموا لعدم موافقه الطبع الذي جبلوا عليه فهم يتلذذون بما هم فيه من نار و زمهرير و ما فيها من لدغ الحيات و العقارب كما يلتذ أهل الجنه بالظلال و النور و لثم الحسان من الحور لأن طبائعهم تقتضي ذلك ألا ترى الجُعَل على طبيعه يتضرر بريح الورد و يلتذ بالنتن و المحرور من الإنسان يتألم بريح المسك؛ فاللذات تابعه للملائم و الآلام تابعه لعدمه.
و نقل في الفتوحات(1)أيضا عن بعض أهل الكشف قال:
إنهم يخرجون إلى الجنه حتى لايبقى فيها أحد من الناس البته و يبقى أبوابها يصطفق و ينبت في قعرها الجَرْجير و يخلق الله لها أهلا يملأها؛(2)
شيخ اعرابي در فتوحات ميگويد:
اهل بهشت و دوزخ به اين دو درميآيند؛ سعادتمندان به فضل خدا و اهل دوزخ به عدل خدا [اين دو گروه]. به اعمالشان در آن دو فرود ميآيند و به نيّاتشان در آن دو جاودان ميگردند.
پس شخص دوزخي به ميزان مدتي كه در دنيا شرك ورزيده، درد و رنج ميكشد و كيفر كردارش را ميبيند و آنگاه كه مدت سرآمد برايشان در سرايي كه در آن مُخَلَّدند، نعمتهايي قرار داده ميشود به گونهاي كه بهشت برايشان ناخوشايند است و اگر به آن درآيند درد ميكشند؛ زيرا بهشت با طبعي كه بر آن سرشته شدهاند سازگار و همسو نيست.
بنابراين، آنان از آتش و سرماي گزنده و نيش مارها و عقربهايي كه در دوزخ است لذت ميبرند؛ چنانكه بهشتيان از سايه و نور و حوريهها لذت ميبرند؛ زيرا طبايع آنها آن را اقتضا ميكند.
آيا به سرشت جُعَل (سوسك سرگين خوار) نمينگري كه از بوي [خوش] گُل ميرنجد و از بوي گَند (سرگين) لذت ميبرد، و انسان محرور(1)از بوي مشك احساس ناراحتي ميكند؟!
پس لذتها تابع چيزهايي است كه با طبع سازگارند و دردها و رنجها تابع فقدانِ چيزهايي است كه با طبع و سرشت سازگاري دارند.
و نيز در فتوحات - از بعضي از اهل كشف - نقل ميكند كه ميگويد:
دوزخيان از جهنم بيرون ميآيند و به بهشت وارد ميشوند تا اينكه اَحَدي از مردم در آن باقي نميماند و درهاي آن به هم ميخورد و در تهِ آن گياهي به نام «جرجير»(2)ميرويد و خدا برايش اهلي را ميآفريند كه پُرَش ميسازد.
ملاصدرا در ادامه، استدلال ابن عربي را بر انقطاع عذاب چنين نقل ميكند:
و مما استدل به صاحب الفتوحات المكيه على انقطاع العذاب للمخلدين في النار قوله تعالى: { اُولَئِكَ أصْحَابُ الّنَارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ } ؛(3)
و ما ورد في الحديث النبوي من قوله (صلي الله عليه و آله): «و لم يبق في النار إلا الذين هم أهلها»(4)
و ذلك لأن أشد العذاب على أحد مفارقه الموطن الذي ألفه فلو فارق النار أهلها لتعذبوا باغترابهم عما أهلوا له و إن الله قد خلقهم على نشأه تألف ذلك الموطن؛(5)
از استدلالهاي صاحب فتوحات بر انقطاع (و پايان يافتن) عذاب مخّلَدان دوزخ، اين سخن خداي متعال است كه ميفرمايد:
{ اُولَئِكَ أصْحَابُ الّنَارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ } ؛ آنان اَصحاب آتشاند، در آن جاودان ميباشند.
و نيز اين حديث كه پيامبر (صلي الله عليه و آله) فرمود: «در دوزخ باقي نميماند مگر كساني كه آنها اهل دوزخاند».
و اين بدان جهت است كه شديدترين عذاب براي هر كسي مفارقت و جدايي اوست از جايي كه با آن اُنس و الفت گرفته است. اگر اهل دوزخ از دوزخ جدا شوند رنج ميكشند؛ زيرا از چيزي كه شايسته آنهاست دور ميگردند، و خدا آنان را بر نشئه [و طينت و سرشتي] آفريده كه با آن جايگاه مأنوس ميباشند.
سپس ملاصدرا ميگويد:
أقول: هذا استدلال ضعيف مبني على لفظ الأهل و الأصحاب و يجوز استعمالهما في معنى آخر من المعاني النسبيه كالمقارنه و المجاوره و الاستحقاق و غير ذلك و لا نسلم أيضا أن مفارقه الموطن أشد العذاب إلا أن يراد به الموطن الطبيعي و إثبات ذلك مشكل.
و الأولى في الاستدلال على هذا المطلب، أن يستدل بقوله تعالى: { وَلَقَدْ ذَرَأنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالإِنسِ } (1)
فإن المخلوق الذي غايه وجوده أن يدخل في جهنم بحسب الوضع الإلهي والقضاء الرباني لابد أن يكون ذلك الدخول موافقا لطبعه و كمالا لوجوده إذ الغايات كما مر كمالات للوجودات و كمال الشيء الموافق له لايكون عذابا فيحقه؛ وإنما يكون عذاباً فيحق غيره ممن خلق للدرجاتالعاليه؛(2)
ميگويم: اين استدلال ضعيف است و بر لفظ «أهل» و «اَصحاب» مبتني ميباشد و استعمال اين دو واژه بر معاني ديگر نسبي (مانند مقارنت، مجاورت و استحقاق) جايز است.
افزون بر اين، ما نميپذيريم كه مفارقت جايگاه مأنوس، شديدترين عذابها باشد مگر اينكه مقصود از آن، جايگاه طبيعي باشد و اثباتِ آن مشكل است.
اَولي و بهتر اين است كه به اين آيه، استدلال شود: { وَلَقَدْ ذَرَأنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالإِنسِ } ؛ ما بسياري از انس و جن را براي دوزخ آفريديم.
زيرا مخلوقي كه (بهحسب وضع الهي و قضاي رباني) غايت وجودش اين است كه به دوزخ درآيد، ناگزير بايد اين دخول (در جهنم) موافق و سازگار با طبع و كمال وجودياش باشد؛ زيرا غايات (چنانكه گذشت) كمالات وجودياند و كمال شيء- كه سازگار با[طبيعت] اوست- در حق او عذاب محسوب نميباشد و تنها عذاب در حق كساني است كه براي درجات عالي آفريده شدهاند.
به نظر وي، كلمه اصحاب، خيلي مطلب را نميرساند، بلكه بهتر است براي اثبات مطلب بالا از اين آيه شريفه استفاده كنيم كه خداي متعال عده زيادي از جن و انس را براي جهنم و جهنمي شدن آفريد. مخلوقي كه بهحسب قضا و قرار الهي كمال وجودياش به اين است كه وارد جهنم شود، قطعاً بايد اين دخول موافق طبيعتش باشد و بايد كمالي براي وجودش باشد، چه اينكه در گذشته گفتهايم كه غايات وجودي اشيا، كمالات آنها هستند و كمال هرچيزي كه موافق با طبيعت آن شيء است نميتواند براي آن چيز عذاب باشد، بلكه عذاب است در حق ديگر مخلوقاتي كه در درجه بالاتر قرار دارند. بنابراين، عذاب جهنم براي اهلش در حقيقت، عَذْب و شيرين است.
آنگاه ملاصدرا چنين ادامه ميدهد:
و قال في الفتوحات:(1)
1) . فتوحات مكيه (4جلدي) 3: 25.
فعمرت الداران أي دار النعيم و دار الجحيم و سبقت الرحمه الغضب و وسعت كل شيء حتى جهنم و من فيها؛(1)
ابن عربي در فتوحات ميگويد: پس هر دو سرا (دار نعيم و دار جحيم) آباد ميگردند و رحمت خدا بر غضب او پيشي ميگيرد و رحمت الهي هرچيزي را در برميگيرد حتّي جهنم و كساني را كه در آناند.
نكته اساسي بحث پيرامون واژه «عذاب» ميباشد؛ اينكه آيا مراد از آن درد و رنج است يا شيريني و گوارايي؟
واژه «عذاب» به معناي عقوبت و كيفر، گرفتاري و رنج، شكنجه و درد، تنبيه و مجازات ميباشد و به هر رفتار و كرداري كه بر شخص، سخت و دشوار آيد و مانع رسيدن وي به مرادش گردد، اطلاق ميشود.
راغب در مفردات گويد:
العَذَابُ: هو الإيجاع الشّديد، و قد عَذَّبَهُ تَعْذِيباً: أكثر حبسه في العَذَابِ... و اختلف في أصله، فقال بعضهم: هو من قولهم: عَذَبَ الرّجلُ: إذا ترك المأكل والنّوم، فهو عَاذِبٌ وعَذُوبٌ، فَالّتَعْذِيبُ في الأصل هو حمل الإنسان أن يُعَذَّبَ، أي: يجوع ويسهر، وقيل: أصله من العَذْبِ، فَعَذَّبْتُهُ أي: أزلت عَذْبَ حياته على بناء مرّضته و قذّيته، و قيل: أصل الّتَعْذِيبِ إكثارُ الضّرب بِعَذَبَه السّوطِ، أي: طرفها، و قد قال بعض أهل اللّغه: الّتَعْذِيبُ هو الضّربُ، و قيل: هو من قولهم: ماءٌ عَذَبٌ إذا كان فيه قذى و كدر، فيكون عَذَّبْتُهُ كقولك: كدّرت عيشه، و زلّقت حياته؛(2)
«عَذَاب»: ايجاد درد و الم شديد است. «عَذَّبَهُ تَعْذِيباً»: حبسش را در عذاب زياد كرد... در اصل واژه «عذاب» اختلاف شده است؛ بعضى گفتهاند اصل آن از اين سخن است كه مىگويند:«عَذَبَ الرّجلُ»: در وقتى كه كسى خوردن و خوابيدن را ترك كند و او را«عَاذِبٌ و عَذُوبٌ» گويند. پس «تَعْذِيب» در اصل وادار نمودن انسان به مُعّذَب شدن (يعني گرسنگى كشيدن وبيدار ماندن) است.
و گفته شده: اصلش از «عَذْب» (شيرينى و گوارائى) است [ولكن باب تفعيل آن افاده سلب ميكند] پس «عَذَّبْتُهُ»: گوارايى و شيرينى حياتش را از او دور كردم، كه بر وزن «مرّضته» و «قذّيته»:
(بيمارياش را برطرف كردم و از چشمش خاشاك را زدودم) (1)و نيز گفته شده اصل «تَعْذِيب» زياد زدن با سرِ تازيانه است.
بعضى از واژه شناسان گفتهاند: «تعذيب» همان زدن است و يا از عبارت «ماءٌ عَذَبٌ» است وقتى كه در آب، خاك و گل و لاى باشد پس «عَذَّبْتُهُ» [به معناي اخير] مثل عبارت: «كدّرتُ عيشه و زلّقتُ حياته» است؛ يعنى زندگياش را تار و حياتش را بى ثبات و لغزان نمودم.
بنابر اين، هرچند ريشه واژه «عَذاب» از «عَذْب» باشد، ليكن زماني كه در ساختار و قالب «عَذاب» و يا «تعذيب» به كار رود، معناي درد و رنج ميدهد.
صفحات اندكي از قرآن را ميتوان يافت كه در آن به گونهاي عذاب و گرفتاريهاي قيامت و پيامدهاي ناگوار اَعمال ناشايست مطرح نباشد. تقريباً حدود 370 آيه قرآن درباره عذاب و گرفتاريهاي قيامت نازل شده است.
1) . مثال ديگر: قَشَّرتُ العودَ: أزلتُ قشره، يعني پوست چوب را كندم؛ به طور كلي يكي از معاني كه ثلاثي مجرد براي افاده آن به باب تفعيل و يا افعال ميرود معناي سلب است. مثال باب افعال: أشفي العليل: ذهب شفاؤه: شفا و تندرستي از بيمار رخت بربست.
باري، مسئله عذاب كافران و گناهكاران و رنج و گرفتاري و شكنجه آنها در قيامت، بسيار روشن است و با اندكي مراجعه به تعاليم وحياني، ميتوان آشكارا آن را دريافت و اذعان داشت كه عذاب چيزي جز درد و رنج و عقوبتهاي هولانگيز و سخت نيست و كيفر و مجازات ِعقايد نادرست و اَعمال زشت، امري انكار ناپذير ميباشد.
گرچه ممكن است كسي شبهه در چگونگي اِعمال عذاب و مدتِ آن داشته باشد و يا آن را نپذيرد، ليكن آنچه در قرآن و حديث آمده است معناي روشني دارد و توجيه و تأويل را برنميتابد.
عذاب در بيانِ قرآن، كيفري است براي كافران، منافقان، ستمگران، طاغوتها و اهل گناه و فساد كه در دنيا و آخرت گريبانگيرشان ميشود و براي گروهي از بندگان هرگز تخفيف نميپذيرد و در راستاي اجراي عدل الهي صورت ميگيرد و داراي شدت و ضعف، و مناسب با خطا و عقيده باطلي است كه شخص به آن دست مييازد.
در بعضي آيات، تعليلي براي عذاب ذكر شده و يا واژه يا جملهاي به آن عطف گرديده و يا قيد و صفتي براي آن آمده است كه بر روشني معناي آن ميافزايد.
برخي از اين آيات چنيناند:
{ إِن تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبَادُكَ } ؛(1)
خدايا، اگر آنان را عذاب و شكنجه كني، آنها بندگانِ تويند.
{ وَ أّنَ عَذابي هُوَ الْعَذابُ الأليمُ } ؛(2)
و اينكه عذاب من، عذابى است دردناك.
{ يَغْفِرُ لِمَن يَشَاء وَيُعَذِّبُ مَن يَشَاء } ؛(1)
هركه را بخواهد ميآمرزد و هر كه را خواهد عذاب ميكند.
{ وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لأمْرِ اللهِ إِمَّا يُعَذِّبُهُمْ وَ إِمَّا يَتُوبُ عَلَيْهِمْ وَ اللهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ } ؛(2)
و ديگراني منتظر امر خدا ميمانند؛ يا خدا عذابشان ميكند يا توبهشان را ميپذيرد و خداست دانا و حكيم.
{ وَأسَرُّواْ الّنَدَامَه لَمَّا رَأوُاْ الْعَذَابَ } ؛(3)
و چون عذاب را بنگرند پشيماني خود را پنهان ميسازند.
{ فَذُوقُواْ الْعَذَابَ بِمَا كُنتُمْ تَكْفُرُونَ } ؛(4)
پس بچشيد عذاب را به جهت كفري كه ميورزيديد.
{ وَلَهُمْ عَذَابٌ مُّقِيمٌ } ؛(5)
و برايشان عذابي پايدار است.
{ وَنَقُولُ ذُوقُواْ عَذَابَ الْحَرِيقِ } ؛(6)
و ميگوييم: بچشيد عذاب سوزنده را.
{ وَلَهْمُ عَذَابٌ مُّهِينٌ } ؛(7)
و براي آنها عذاب خوار كننده است.
پس روشن گرديد كه وجود عذاب، امري است غير قابل انكار و شايد به همين جهت است كه صدرا در كتاب «عرشيه» مطلب درستي را درباره دوزخ و عذابِ اهل آن بيان ميدارد و با سخناني كه در ديگر جاها از ابن عربي ميآورد - و به گونهاي آنها را تأييد و تقويت ميكند - ناسازگار است.
وي ميگويد:
وصاحبُ الفتوحات المكّيَه اَمْعَنَ في هذا الباب وبالَغَ فيه في ذلك الكتاب وقال في الفصوص: وامّا اهلُ النار فمآلهم إلي النعيم؛ اذ لابُدَّ لصوره النار بعد انتهاء مّدَه العقاب أن تكون بَرداً و سلاماً علي مَن فيها.
واما أنا و اّلَذي لاحَ لي - بما أنا مُشتغل به من الرياضات العلميه و العمليه - أّنَ دارَ الجحيم ليست بدار نعيم و اّنَما هي موضعُ الألم و المِحَن وفيها العذاب الدائم، لكن آلامها مُتَفتّه مُتَجّدِدَه علي الإستمرار بلا انقطاع، والجلود فيها مُتَبّدِلَه وليس هناك موضع راحه واطمينان؛ لأّنَ منزلتَها مِن ذلك العالم منزله عالم الكون و الفساد من هذا العالم؛(1)
صاحب فتوحات مكيه در اين باب، ژرف ميانديشد و تلاش زيادي را در اين راستا به كار ميبرد و در فصوص ميگويد: مآل و فرجامِ اهل دوزخ به نعيم منتهي ميشود؛ زيرا صورت دوزخ پس از انتهاي مدت عقاب، ناگزير بايد بر كساني كه در آناند، خنك و سلامت باشد.
اما من - با رياضتهاي علمي و عملي - دريافتم كه خانه دوزخ سراي نعمت نيست، و آنجا جاي درد كشيدن و گرفتاريهاست و عذاب دائم در آن وجود دارد، ليكن آلام آن شكننده و خُرد كننده است و بيدرنگ تجديد ميشود و پوستها سوخته و پوستِ ديگري جايگزين ميگردد.
آنجا جاي راحت (و تن آسايي) و اطمينان (و آرامش) نيست.
1) . العرشية: 282.
زيرا منزلت دوزخ نسبت به آن عالم، منزلت عالَم كون و فساد نسبت به اين جهان ميباشد [همانگونه كه هستي يافتن و فاسد شدن در اين جهان، دائمي است عذاب در آن عالَم (و تجديد حيات اعضا پس از نابودي) نيز هميشگي جريان دارد].
از ديگر مسائلي كه در آيات و روايات بسياري - براي دستهاي از گمراهان و معصيتكاران- به صراحت، بيان گرديده مسئله خلود (براي هميشه در دوزخ ماندن) است.
{ كَمَنْ هُوَ خَالِدٌ فِي الّنَارِ وَسُقُوا مَاءً حَمِيمًا فَقَطَّعَ أمْعَاءَهُمْ } ؛(1)
[آيا ايشان] همانند كساني هستند كه جاودانه در آتش دوزخاند و آب سوزاني نوشانده ميشوند كه معده و رودههايشان را تكه تكه ميكند.
{ وَمَن يَعْصِ اللهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَتَعَدَّ حُدُودَهُ يُدْخِلْهُ نَارًا خَالِدًا فِيهَا وَ لَهُ عَذَابٌ مُّهِينٌ } ؛(2)
و هركه خدا و پيامبرش را نافرماني كند و بر حدود او بتازد، خدا او را داخل آتشي ميكند كه هميشه در آن ميماند و برايش عذابي خوار كننده است.
{ وَمَن يَقْتُلْ مُؤْمِنًا مُّتَعَمِّدًا فَجَزَآؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِدًا فِيهَا } ؛(3)
هركس مؤمني را به عمد بكشد كيفرش دوزخ است، براي هميشه در آن بهسر ميبرد.
{ وَاّلَذِينَ كَفَرواْ وَكَذَّبُواْ بِآيَاتِنَا اُولَئِكَ أصْحَابُ الّنَارِهُمْ فِيهَا خَالِدُونَ }؛(4)
كساني كه كافر شدند و آيات ما را دروغ پنداشتند، اهل دوزخاند، براي هميشه در آن ميمانند.
{ إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِي عَذَابِ جَهَنَّمَ خَالِدُونَ } ؛(1)
مجرمان و گنهكاران در عذاب جهنم جاودانه ميمانند.
باري، با مراجعه به آيات قرآن درمييابيم كه قرآن تصريح ميفرمايد كه خالدين در آتش گرفتار عذاباند و در آسايش به سر نميبرند، خالد در دوزخ كسي است كه هميشه در آتش باشد. اگر خالد در جايي به معناي اصلي خود به كار نرود و به معناي زمان زياد باشد، پس از آن إلاّ - استثنا - ميآيد نظير: { خَالِدِينَ فِيهَا إِلّاَ مَا شَاء اللهُ } .(2)
اگر با «إلاّ» نيايد به همان معناي اصلي خود به كار خواهد رفت، به ويژه اينكه در بعضي آيات با كلمه { أبَداً } يا { لايُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذَابُ } اين معنا تأكيد شده است؛ مانند:
{ فَإِنَّ لَهُ نارَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فيها أبَدا } ؛(3)
قطعاً آتش دوزخ براى اوست و جاودانه در آن خواهند ماند.
{ خَالِدِينَ فِيهَا لايُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذَابُ } ؛(4)
عذابشان ابدي است و در آن تخفيفي داده نميشود.
يا آيات 36 و 37 سوره مباركه مائده كه به اين معنا تصريح دارد:
{ إِنَّ اّلَذِينَ كَفَرُواْ لَوْ أّنَ لَهُم مَّا فِي الأرْضِ جَمِيعًا وَمِثْلَهُ مَعَهُ لِيَفْتَدُواْ بِهِ مِنْ عَذَابِ يَوْمِ الْقِيَامَه مَا تُقُبِّلَ مِنْهُمْ وَلَهُمْ عَذَابٌ ألِيمٌ * يُرِيدُونَ أن يَخْرُجُواْ مِنَ الّنَارِ وَمَا هُم بِخَارِجِينَ مِنْهَا وَلَهُمْ عَذَابٌ مُّقِيمٌ } ؛(5)
در حقيقت كساني كه كفر ورزيدند اگر تمام آنچه كه در زمين است براي آنان باشد و مثل آن را [نيز] با آن [همراه كنند] تا به وسيله فديه دادن آن، خود را از عذاب روز قيامت برهانند از ايشان پذيرفته نميشود و براي آنها عذاب دردناكي خواهد بود. ميخواهند از آتش بيرون آيند درحاليكه از آن بيرون آمدني نيستند و براي آنان عذابي پايدار خواهد بود.
باري، قرآن كريم نسبت به خالدين در آتش دو مسئله راتأكيد ميكند:
اينكه آنجا عذاب است و گرفتاري و آتش.
عذابشان هميشگي است و انقطاعي در آن نيست.
در روايات فراواني نيز به صراحت از مسأله خلود سخن به ميان آمده است؛ مانند:
{ وَمَا هُمْ بِخَارِجِينَ مِنَ الّنَارِ } (و از آتش بيرونآمدنى نيستند) [اينان چه كساني هستند؟] امام (عليه السلام) فرمود:
أعداء علي (عليه السلام) هم المخلدون في النار أبد الآبدين ودهر الداهرين؛(1)
دشمنان علي (عليه السلام) جاودانه در آتش [دوزخ]اند.
امام فرمود: «لا والله، إنه الخلود»؛ چنين نيست، به خدا سوگند كه عذاب خالد و هميشگي است.
عرض كردم:
پس اين آيه { خَالِدِينَ فِيهَا مَا دَامَتِ الّسَماوَاتُ وَالأرْضُ إِلّاَ مَا شَاءَ رَبُّكَ إِنَّ رَبَّكَ فَعَّالٌ لِمَا يُرِيدُ } (2)چگونه توجيه ميشود؟
فرمود: هذه في الذين يخرجون من النار؛(1)اين، مربوط به گروهي است كه از آتش خارج ميشوند.
عالمان و محققان به تبع آيات قرآني و روايات، عذاب را به معناي درد و رنج گرفتهاند و خلود در عذابِ دوزخ را نيز به معناي ابديت در آتش و آلام آن تفسير كردهاند.
به عنوان نمونه، سخن برخي از ايشان را نقل ميكنيم:
در اوائل المقالات آمده است:
إّتَفَقَتِ الإمامّيَه علي أّنَ الوعيدَ بالخلود في النار متوجه إلي الكفّار خاصّه دون مرتكبي الذنوب مِن اهل المعرفه بالله - تعالي - و الإقرار بفرائضه من اهل الصلاه؛(2)
اماميه اتفاق دارند بر اينكه وعيد (تهديد) به خلود در آتش (دوزخ) ويژه كافران ميباشد، نه اهل معرفت به خداي متعال و نمازگزاراني كه به واجبات خدا اقرار دارند و در عين حال [بر اثر غفلت و يا پيروي از شهوات و هواي نفس] مرتكب گناه ميشوند.
1) . كتاب الزهد: 98؛ بحارالأنوار8: 346، باب26 (ذبح الموت بين الجنة و النار) . يادآوري: در اينكه مقصود از (خَالِدِينَ فِيهَا مَا دَامَتِ الّسَماوَاتُ وَالأرْضُ إِلّاَ مَا شَاءَ رَبُّكَ) چيست؟ توجيهات وتاويلات ديگري نيز ذكر گرديده است؛ نگاه كنيد به، مجمع البيان5: 297 ؛ بحارالأنوار8 : 341؛ الميزان11: 23.
2) . اوائل المقالات: 46.
3) . كشف المراد: 414.
و كافر [در دوزخ] دائمي ميماند، و عذابِ مرتكب كبيره، قطع شدني است.
در شرح تجريد ميخوانيم:
أجْمَعَ المسلمون كافّه علي أّنَ عذابَ الكافر مُؤّبَد لايَنْقَطعُ... ؛(1)
همه مسلمانان، اجماع دارند بر اينكه عذاب كافر هميشگي و دائمي است و قطع نميگردد.
در شرح المقاصد مينگارد:
لاخلاف في خلود من يدخل الجنه ولا في خلود الكافر عناداً او اعتقاداً؛(2)
در خلود شخص بهشتي و كافر - خواه از روي عناد كافر باشد و خواه از روي اعتقاد - اختلافي نيست.
در كفايه الموحدين آمده است:
مسئله خلودِ كفار در نار و عذاب هميشگي آنها از بديهيات و امور واضحه دين اسلام است كه بر آن نصوص كتاب و تواتر اخبار ناطق است؛ و شبهات شكداران در مسئله خلود و عذاب سرمدي... شبهه در مقابل بداهت است كه شايان اعتنا نيست.(3)
در الميزان ميخوانيم:
مسأله انقطاع العذاب والخلود مما اختلف فيه أنظار الباحثين من حيث
النظر العقلي و من جهه الظواهر اللفظيه.
والذي يمكن أن يقال: أما من جهه الظواهر، فالكتاب نص في الخلود، قال تعالى: { وَمَا هُم بِخَارِجِينَ مِنَ الّنَارِ } ؛(1)
والسنه من طرق أئمه أهل البيت (عليهم السلام) مستفيضه فيه، و قد ورد من غير طريقهم أخبار في الانقطاع ونفي الخلود، وهي مطروحه بمخالفه الكتاب.
وأما من جهه العقل فقد ذكرنا فيما تقدم من البحث في ذيل قوله تعالى:
{ وَاّتَقُواْ يَوْماً لاتَجْزِي نَفْسٌ عَن نَّفْسٍ شَيْئاً } (2)أن الاستدلال على خصوصيات ماجاء به الشرع فيالمعاد بالمقدمات الكليه العقليه غير مقدور لنا لأن العقل لاينال الجزئيات، والسبيل فيه تصديق ماجاء به النبي الصادق من طريق الوحي للبرهان على صدقه؛(3)
در مسئله انقطاع عذاب و خلود [در دوزخ] ديدگاههاي پژوهشگران از نظر عقلي و از جهت ظواهر لفظي مختلف ميباشد.
آنچه به لحاظ ظواهر ميتوان گفت اين است كه: قرآن نصّ در خلود دارد، خداي متعال ميفرمايد:
{ وَمَا هُم بِخَارِجِينَ مِنَ الّنَارِ } ؛ آنان از آتش بيرون شدني نيستند. و سنت از طريق امامان اهل بيت (عليهم السلام) در اين باره مستفيض است و از غير طريق آنان، اخباري در انقطاع [عذاب] و نفي خلود هست و اين اخبار، به دليل مخالفت با كتاب خدا طرح (و به دور انداخته) ميشود.
و اما از جهت عقل، ما پيش از اين در ذيل آيه:
{ وَاّتَقُواْ يَوْماً لاتَجْزِي نَفْسٌ عَن نَّفْسٍ شَيْئاً } ؛(4)
بترسيد از روزي كه كسي از كسي ديگر چيزي را كفايت نميكند [و عذابي را نتواند دفع نمايد].
آورديم كه استدلال بر خصوصيات آنچه شرع در معاد آورده است به مقدمات كلي عقلي، براي ما مقدور نميباشد؛ زيرا عقل به جزئيات [آنها] دسترسي ندارد [تنها] راهي كه دراين زمينه هست تصديق آنچيزي است كه پيامبر صادق (صلي الله عليه و آله) ازطريق وحي آورده؛ زيرا برهان بر صدق (و راستگويي) آن حضرت وجود دارد.
بعضي درباره خلود (ماندن هميشگي) در دوزخ، شبهاتي مطرح كردهاند و به ترديدها و پرسشهايي دامن زدهاند، ليكن روشن گرديد كه خلود در آتش براي كافران و بعضي از گناه كاران (آنان كه غرق در تبهكاري و فسادند) و مستكبران و ظالمان، قطعي و انكار ناپذير ميباشد.
از عبارات صدرا در عرشيه ميتوان دريافت كه ايشان - بر خلاف ابن عربي كه به گوارا شدن عذاب براي اهل دوزخ قائل است - منكر عذاب (به معناي درد و رنج و شكنجه) نميباشد و نيز خلود و دوام عذاب را انكار نميكند، ليكن از برخي عبارات وي در اسفار به دست ميآيد به خلود نوعي قائل است، نه خلود شخصي.(1)
وي در اسفار ميگويد:
وعندنا ايضاً اصولٌ داّلَه علي أّنَ الجَحيمَ و آلامها و شرورها دائمه باهلها؛ كما أّنَ الجّنَه ونعيمها وخيراتها دائمه باهلها، إلاّ أّنَ الّدَوامَ لكّلٍ منهما علي معني آخر؛(2)
و نزد ما نيز اصولي است كه دلالت دارد بر اينكه دوزخ و آلام (دردها و شكنجهها) و شرور (و ناملايمات) آن نسبت به دوزخيان دائمي است؛ چنانكه بهشت و نعمتها و خيرات آن نسبت به اهلش دائمي ميباشد، جز اينكه دوام براي هركدام از اين دو، بر معناي ديگري است.
مرحوم سبزواري در حاشيه بر اين سخن، مينويسد:
اي الدوامُ للنعيم شخصي وللألم نوعي، فنوع المُعَذَّب المُتَأّلَم محفوظ بتعاقُب الأشخاص، و سيأتي هذا المعني في كلامه ؛(1)
يعني دوام نعمتها براي بهشتيان شخصي است و دوام دردها (و شكنجهها) براي جهنميان نوعي است.
پس نوع انسان است كه عذاب دائمي دارد نه اشخاص، و آن هم به پيدرپي وارد شدن اشخاص به جهنم تحقق مييابد و به زودي اين معنا در كلام ملاصدرا ميآيد.
سپس ملاصدرا در سطور بعد ميگويد:
فإن قلت: هذه الأقوال الداله على انقطاع العذاب عن أهل الّنَار ينافي ما ذكرته سابقا من دوام الآلام عليهم.
قلنا: لانُسَلّم المنافاه؛ إذلا منافاه بين عدم انقطاع العذاب عن أهل النار أبدا و بين انقطاعه عن كل واحد منهم في وقت؛(2)
اگر بگويي: اين اقوال كه بر انقطاع عذاب از اهل دوزخ دلالت دارد با آنچه پيش از اين درباره دوام آلام بر آنها آوردي، منافات دارد!
ميگوييم: منافات را نميپذيريم؛ زيرا ميان انقطاع نيافتن عذاب ابدي از اهل دوزخ و انقطاع عذاب از هر يك از آنها در زماني، ناسازگاري نميباشد.
در اينكه مقصود از خلود نوعي چيست، دو تقرير را ميتوان ارائه نمود:
ملاصدرا براساس اين سخن، ميبايست اَبَدي بودن نسل انسان را بپذيرد تا چنين امري تحقق يابد؛ يعني بايد اين جهان همچنان پايدار بماند و همواره انسانها در آن موجود باشند تا عدهاي از دوزخ درآيند و گروه ديگر جايگزين آنها شوند و به اين ترتيب، خلود نوعي انسان در عذاب، تحقق پيدا كند.
ليكن پيداست كه اين سخن ناتمام ميباشد. قرآن با صراحت اعلام ميدارد كه حيات اين جهان روزي به پايان ميرسد و عالَم فرو ميپاشد و اَثَري از حيات و زندگي باقي نميماند، آيات فراواني، به اين واقعيت اشاره دارد؛ از جمله:
{ إِذَا الّشَمْسُ كُوِّرَتْ * وَإِذَا الّنُجُومُ انكَدَرَتْ } ؛(1)
آنگاه كه خورشيد، در هم پيچيد، و آنگاه كه ستارهها تاريك و بي فروغ شوند.
{ إِذَا زُلْزِلَتِ الأرْضُ زِلْزَالَهَا * وَأخْرَجَتِ الأرْضُ أثْقَالَهَا } ؛(2)
هنگامي كه زمين به لرزشِ [شديد] لرزانيده شود، و زمين سنگينيهايش را بيرون ريزد.
{ كَلّاَ إِذا دُكَّتِ الأرْضُ دَكًّا دَكًّا } ؛(3)
چنان نيست كه آنها مىپندارند! در آن هنگام كه زمين سخت در هم كوبيده شود.
و اين سخن، با كلمات ديگر ملاصدرا در تناقض است، آنجا كه ميگويد:
ويَرْتَفِعُ عالَمُ الكون والفساد ويَبطُلُ الّدُنيا ويَقوم القيامه الكبري ويَنْمَحِقُ الشّرُ وأهلُه، ويَنْقَرِضُ الكفرُ وحِزبُه ويَبطُلُ الباطلُ ويَحّقُ الحّقَ بكلماته، فهذا هو الغرضُ الأقصي والمعرفه العظمي؛(1)
عالَم كون و فساد رخت بر ميبندد و دنيا باطل (و هيچ) ميگردد و قيامت بزرگ به پا ميخيزد و شر و اهل آن، محو و نابود ميشود و كفر و حزبش انقراض مييابد و باطل از بين ميرود و حق به كلماتش استوار ميگردد؛ و اين، همان غرض نهايي و معرفت بزرگ است.
اين سخن نيز صحيح نميباشد؛ چراكه ظهور آيات قرآن در همان خلود شخصي است. و اينكه گروهي عذاب آنها هميشگي است و هرگز تخفيف نمييابد، ذكر برخي از اين آيات، در ضمن عناويني، اين حقيقت را گوياست.
الف) عدم خروج و هميشگي بودن عذاب دوزخ
{ وَ قالَ اّلَذينَ اّتَبَعُوا لَوْ أّنَ لَنا كَرَّه فَنَتَبَرَّأ مِنْهُمْ كَما تَبَرَّؤُا مِنَّا كَذلِكَ يُريهِمُ اللهُ أعْمالَهُمْ حَسَراتٍ عَلَيْهِمْ وَ ما هُمْ بِخارِجينَ مِنَ الّنَار } ؛(2)
كساني كه [از اهل باطل] پيروي كردند، مىگويند: «كاش براى ما بازگشتى بود تا همان گونه كه [آنان] از ما بيزارى جستند [ما نيز] از آنان بيزارى مىجستيم!»
اين گونه خداوند، كارهايشان را - كه بر آنان مايه حسرتهاست - به ايشان مىنماياند، و از آتش بيرونآمدنى نيستند.
{ وَأّمَا اّلَذينَ فَسَقُوا فَمَأواهُمُ الّنَارُ كُلَّما أرادُوا أنْ يَخْرُجُوا مِنْها اُعيدُوا فيها وَ قيلَ لَهُمْ ذُوقُوا عَذابَ الّنَارِ اّلَذي كُنْتُمْ بِهِ تُكَذِّبُون } ؛(1)
و اما كسانى كه تبهكاري كردند، جايگاهشان آتش است. هر بار كه بخواهند از آن بيرون آيند، در آن بازگردانيده مىشوند و به آنان گفته مىشود: عذابِ آن آتشى را كه دروغش مىپنداشتيد بچشيد!
{ ذلِكُمْ بِأّنَكُمُ اّتَخَذْتُمْ آياتِ اللهِ هُزُواً وَ غَرَّتْكُمُ الْحَياه الّدُنيا فَالْيَوْمَ لايُخْرَجُونَ مِنْها وَ لا هُمْ يُسْتَعْتَبُونَ } ؛(2)
اين بدان سبب است كه شما آيات خدا را ريشخند گرفتيد و زندگى دنيا فريبتان داد. پس امروز، نه از اين [آتش] بيرون آورده مىشوند، و نه عذرشان پذيرفته مىگردد.
{ اُولئِكَ مَأواهُمْ جَهَنَّمُ وَ لايَجِدُونَ عَنْها مَحيصاً } ؛(3)
آنها [پيروان شيطان] جايگاهشان جهنم است و هيچ راه فرارى ندارند.
{ إِنَّ اّلَذينَ كَذَّبوا بِآياتِنا وَ اسْتَكْبَرُوا عَنْها لاتُفَتَّحُ لَهُمْ أبْوابُ الّسَماءِ وَلايَدْخُلُونَ الْجَنَّه حَتَّى يَلِجَ الْجَمَلُ في سَمِّ الْخِياطِ وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُجْرِمين } ؛(4)
كسانى كه آيات ما را تكذيب كردند، ودر برابر آن تكبّر ورزيدند، (هرگز) درهاى آسمان به رويشان گشوده نمىشود و (هيچ گاه) داخل بهشت نخواهند شد مگر اينكه شتر از سوراخ سوزن بگذرد! اينگونه، گنهكاران را جزا مىدهيم.
ب) فزوني عذاب و كاستي نيافتنِ آن
{ كُلَّما أرادُوا أنْ يَخْرُجُوا مِنْها مِنْ غَمٍّ اُعيدُوا فيها وَ ذُوقُوا عَذابَ الْحَريق } ؛(1)
هرگاه بخواهند از غم و اندوههاى دوزخ خارج شوند، آنها را به آن بازمىگردانند و (به آنان گفته مىشود) بچشيد عذاب سوزان را !
{ اُولئِكَ اّلَذينَ اشْتَرَوُا الْحَياه الّدُنْيا بِالآخِرَه فَلايُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَلاهُمْ يُنْصَرُون } ؛(2)
اينها همان كسانند كه آخرت را به زندگى دنيا فروختند. از اينرو، عذاب آنها تخفيف نيابد و كسى آنها را يارى نرساند.
{ وَمَن يَهْدِ اللهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَ مَن يُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُمْ أوْلِيَاءَ مِن دُونِهِ وَ نَحْشُرُهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَه عَلىَ وُجُوهِهِمْ عُمْيًا وَ بُكْمًا وَ صُمًّا مَأوَاهُمْ جَهَنَّمُ كُلَّمَا خَبَتْ زِدْنَاهُمْ سَعِيرًا } ؛(3)
هركه را خدا هدايت كند، هدايت يافته واقعى اوست و هر كس را (به خاطر اعمالش) گمراه سازد، هاديان و سرپرستانى غير خدا براى او نخواهى يافت و روز قيامت، آنها را بر صورتهايشان محشور مىكنيم، درحالىكه نابينا و گنگ و كرند، جايگاهشان دوزخ است هرزمان آتش آن فرونشيند، شعله تازهاى بر آنان مىافزاييم!
{ وَ بَرَزُوا للهِ جَميعاً فَقالَ الّضُعَفاءُ لِلَّذينَ اسْتَكْبَرُوا إِنَّا كُنَّا لَكُمْ تَبَعاً فَهَلْ أنْتُمْ مُغْنُونَ عَنَّا مِنْ عَذابِ اللهِ مِنْ شَيْءٍ قالُوا لَوْ هَدانَا اللهُ لَهَدَيْناكُمْ سَواءٌ عَلَيْنا أ جَزِعْنا أمْ صَبَرْنا ما لَنا مِنْ مَحيص } ؛(1)
و همگى در برابر خدا ظاهر مىشوند! آنگاه ناتوانان به گردنكشان گويند: «ما پيروان شما بوديم! آيا چيزى از عذاب خدا را به گردن ميگيريد؟!» مىگويند:
«اگر خدا ما را هدايت كرده بود، قطعاً شما را هدايت مىكرديم. چه بىتابى كنيم، چه صبر نماييم براى ما يكسان است. راه گريزى براي ما نيست».
{ إِنَّ اّلَذِينَ كَفَرُواْ وَ مَاتُواْ وَ هُمْ كُفَّارٌ اُوْلَئكَ عَلَيْهِمْ لَعْنَه اللهِ وَ الْمَلائكَه وَ الّنَاسِ أجْمَعِينَ * خَالِدِينَ فِيهَا لايُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذَابُ وَلا هُمْ يُنظَرُون } ؛(2)
كسانى كه كافر شدند و درحال كفر مردند، لعنت خدا وفرشتگان وتمام مردم بر آنان باد. در آن[لعنت]جاودانه بمانند نه عذابشان كاسته گردد، ونه مهلت يابند.
{ إِنَّ اّلَذينَ كَفَرُوا بِآياتِنا سَوْفَ نُصْليهِمْ ناراً كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها لِيَذُوقُوا الْعَذابَ إِنَّ اللهَ كانَ عَزيزاًحَكيماً } ؛(3)
كسانى كه به آيات ما كافر شدند، به زودى آنها را در آتشى وارد مىكنيم كه هرگاه پوستهاى تنشان (در آن) بريان گردد (و بسوزد) ، پوستهاى ديگرى به جاى آن قرار ميدهيم، تا كيفر (الهى) را بچشند. خداوند، توانا و حكيم است (و روى حساب، كيفر مىدهد) .
{ اُولئِكَ اّلَذينَ لَيْسَ لَهُمْ فِي الآخِرَه إِلّاَ الّنَارُ وَحَبِطَ ما صَنَعُوا فيها وَباطِلٌ ما كانُوا يَعْمَلُون } ؛(4)
اينان كسانى هستند كه در آخرت، جز آتش برايشان نخواهد بود، و همه كارهاشان، هيچ و پوچ ميگردد.
ج) خلود ابدي در آتش
{ إِنَّ اللهَ لَعَنَ الْكَفِرِينَ وَأعَدَّ لَهُمْ سَعِيرًا * خالِدينَ فيها أبَداً لايَجِدُونَ وَلِيًّا وَلا نَصيراً } ؛(1)
خدا كافران را لعنت فرستاد و براى آنها آتش فروزانى آماده ساخت. جاودان در آن مىمانند، نه يارى مىيابند و نه ياورى.
{ إِلّاَ بَلاغاً مِنَ اللهِ وَ رِسالاتِهِ وَ مَنْ يَعْصِ اللهَ وَ رَسُولَهُ فَإِنَّ لَهُ نارَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فيها أبَدا } ؛(2)
[وظيفه من] تنها ابلاغى از خدا و [رساندن] پيامهاى اوست؛ و هركس خدا و پيامبرش را نا فرمانى كند قطعاً آتش دوزخ براى اوست و جاودان در آن خواهند ماند.
{ إِنَّ اّلَذِينَ كَفَرُواْ وَ ظَلَمُواْ لَمْ يَكُنِ اللهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ وَلا لِيَهْدِيَهُمْ طَرِيقًا *إِلّاَ طَرِيقَ جَهَنَّمَ خَلِدِينَ فِيهَا أبَدًا وَ كاَنَ ذَلِكَ عَلىَ اللهِ يَسِيرًا } ؛(3)
كسانى كه كفر ورزيدند و ستم كردند، خدا بر آن نيست كه آنان را بيامرزد و به راهى هدايت كند مگر راه جهنّم، كه هميشه در آن جاوداناند و اين [كار] براى خدا آسان است
تعابير متفاوت و مطلقي كه در اين آيات به كار رفته و در آنها نفي هر گونه خروج از دوزخ «ما هُمْ بِخارِجينَ مِنَ الّنَار»، عدم كاستي و بلكه افزوده شدن آتش «فَلايُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ، زِدْنَاهُمْ سَعِيرًا»، جاودانگي وابديّت آن «خالِدينَ فيها أَبَدا»، عدم ياري
رساني مخلدين «وَلاهُمْ يُنْصَرُون»، انحصار جايگاهشان در دوزخ «لَيْسَ لَهُمْ... إِلّاَ الّنَارُ» مطرح گرديده، گواه بر اين است كه هيچ فرد ويا گروهي از مستحقّين خلودِ در دوزخ حتي براي لحظهاي، از عذاب رهايي نمييابند.
بنابراين، براساس تعاليم وحياني، خلود در جهنم، خلود نوعي نميباشد، بلكه شخص كافر و معاند براي هميشه در دوزخ ميماند و عذاب هيچگاه عَذْب (گوارا) نخواهد شد.
ولَكِنْ حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّي لأمْلأّنَ جَهَنَّمَ مِنَ
الْجِنَّه وَالّنَاسِ أجْمَعِينَ } ؛
و اگر ميخواستيم، به هر نفسي [از روي جبر] هدايتش را ميداديم، ليكن [اين كار را نكرديم؛ چراكه] اين سخنم
حتمي شد كه: جهنم را از همه [سركشان و گنهورزان]
جنّي و آدمي آكنده سازم.
سوره سجده (32) آيه 13
خداي متعال ميفرمايد:
{ وَلَوْ شِئْنَا لآتَيْنَا كُلَّ نَفْسٍ هُدَاهَا وَلَكِنْ حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّي لأمْلأّنَ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّه وَالّنَاسِ أجْمَعِينَ } ؛(1)
و اگر ميخواستيم، به هر نفسي [از روي جبر] هدايتش را ميداديم، ليكن [اين كار را نكرديم؛ چراكه] اين سخنم حتمي شد كه: جهنم را از همه [سركشان و گنهورزان] جنّي و آدمي آكنده سازم.(2)
مراد از هدايتي كه از سوي خدا صورت نگرفت، هدايت اِجباري است. اين قيد در آيه آشكار نميباشد، لذا ممكن است اين سؤال پيش آيد كه: چرا خداوند مردم را هدايت نكرد؟
خداوند در جواب ميفرمايد: چون ميخواهم جهنّم را از جنّ و انس پُرسازم.
پس خدا - خود - خواست كه انسانها بد باشند و به جهنّم بروند و اين، همان معناي جبر است!
اين در حالي است كه اساس ارسال رسولان (عليهم السلام) و فرو فرستادن كتابهاي آسماني، اوامر و نواهي، تكليف، عذاب و پاداش، تربيت و... جز با اختيار انسان معنا نمييابد.
1) . سورة سجده (32) آية 13
2) . در آيه ديگر خداوند متعال، بعد از سجده نكردن شيطان بر آدم، خطاب به او ميفرمايد: (فَبِعِزَّتِكَ لاُغْوِيَنَّهُمْ أجْمَعِينَ * إِلّاَ عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ * قَالَ فَالحَقُّ وَ الحَقَّ أقُولُ * لأمْلأّنَ جَهَنَّمَ مِنكَ وَ مِمَّن تَبِعَكَ مِنهُمْ أجْمَعِينَ) ؛ [شيطان] گفت: به عزتت سوگند كه همگان جز بندگان خالص و مخلَصت را گمراه سازم. [خدا] فرمود: حق [از من] است و حق را ميگويم! البته جهنّم را از تو و از كساني كه تو را پيروي كنند، خواهم انباشت (سورة ص، آيات 82 - 85) .
و از اين روست كه مسئله جبر و اختيار به ذهن ميآيد و اين پرسش كه: پس عدالت و حكمت خداوند كجا رفت؟ چرا خدا انس و جنّ را آفريد تا به دوزخشان ببرد؟
شايان ذكر است كه ما در اينجا نميخواهيم مسئله جبر و اختيار را به تفصيل بيان كنيم؛ زيرا اين مهم و شبهات و اَقوال مختلفِ اطراف آن را در بحثي جداگانه، بررسي كردهايم. باري، ميخواهيم معناي آيه را با ذكر قرائن قرآني - بهويژه در زمينه هدايت - روشن سازيم. سپس نظر مرحوم صدرا بيان شود كه ميگويد: «خداوند بعضي از انسانها را به گونهاي آفريد كه جهنّمي شوند» ... يعني خلقتشان چنين است. در ادامه به روايات طينت اشاره داريم و روشن ميسازيم كه آيا نظر صدرا را تأييد ميكنند يا اينكه توجيه معقول خاص خودش را دارند؟
آنگاه به سخن علامه طباطبائي درباره رواياتِ طينت، و اين آيه ميپردازيم و نظر نهائي اهل فلسفه و عرفان را در زمينه جبر و اختيار ميآوريم.
در اين گونه مباحث، بايد به دو اصل مهم توجّه داشت:
اگر قطعي بودن مطلبي - همچون مختار بودن انسان - در تعاليم وحياني ثابت گرديد و مشخص شد كه دين، در آن زمينه دلايل روشن و تصريحات فراوان دارد، هنگامي كه با مطلبي روبهرو شويم كه با آن اصل سازگاري ندارد، بيگمان، دروغي است كه به آن مكتب بستهاند؛ اگر سندش قطعي باشد و توجيه پذير به نظر آيد، توجيه ميشود و گرنه علمش را به اهلش وا ميگذاريم.
در راستاي فهم قرآن اگر مطلبي در آن باشد كه ظاهر آن با عقل سازگاري ندارد، بايد توجيه شود، هرچند در اين گونه موارد خود معصومين (عليهم السلام) قبل از ديگران، بهترين توجيهها را ارائه كردهاند.
ارائه مطالبي به عنوان مراد حضرت حق از آيات قرآن، تنها از طريق حاملانِ وحي پذيرفتني است و تأويلات ديگران در صورتي كه منافات با اصول وحياني هم نداشته باشد،
بر صحت و حجيت قطعي آنها دليلي وجود ندارد؛ زيرا معيار و ميزان حجيت، عقل صريح و قرآن شريف و عترت پيامبر گرامي (عليهم السلام) ميباشد و تأويلات غير مستند به اينان، مستفاد از موازين ياد شده نيست.
طرح اينگونه برداشتها به عنوان يك احتمال و سخن علمي اشكالي ندارد و سودمند است، مگر آنكه در تعاليم وحي، مصداقي براي آيه، به صورت انحصاري مشخص شود كه در اين صورت، تعميم آيه به معاني و احتمال ديگر درست نمينمايد.
ونيز روشن است كه هرگونه فهم تفسيري از آيه، در صورتي قابل اعتناست كه برخلاف لغت عرب و ظاهر صريح الفاظِ آيه، نباشد و به عبارت ديگر آيه تَحّمُل آن را داشته باشد.
در آيه مورد نظر مسئله «هدايت» مطرح است و مفهوم آن اين است كه: «ما هدايت هركس را به دستش نداديم» اين كمي سؤال برانگيز است كه آيا هدايت بهطور كلّي تعطيل است و يا درباره بعضي - كه قرار است جهنّم از آنان پرُ شود - هدايت در كار نيست؟
معناي درستي را ميتوان از آيه استفاده نمود و آن اين است كه: اگر ما بخواهيم به اجبار همه را هدايت كنيم، ميتوانيم؛ مثلاً: عذابهاي خاصّي را به مردم نشان دهيم و يا كاري كنيم كه خواه ناخواه همه در مسير حق و درست قرار گيرند - مانند آنچه كه براي فرعون در هنگام غرق شدن اتفاق افتاد آنگاه كه حقايق را به روشني ديد و به ناچار ايمان آورد ولي ايمان او پذيرفته نشد(1)- ولي اين حقيقت، ثابت است كه: چون اينها بر اساس اختيار خودشان، راه بد را انتخاب ميكنند ما جهنّم را از آنها آكنده ميسازيم.
1) . از قرآن كريم و روايات به روشني مسئلة قبول نشدن ايمان فرعون به دست ميآيد (بنگريد به، سوره يونس9092 ؛ سوره فصلت: 84 - 85؛ علل الشرايع1، 59؛ بحارالأنوار13، 130) وحال آنكه ابن عربي به ايمان آوردن فرعون به هنگام غرق شدن و قبول آن از ناحيه خداوند متعال، قائل است (فصوص الحكم، 201) .
از اينكه ميفرمايد: «اگر ما بخواهيم به الزام همه را هدايت كنيم» به دست ميآيد كه زور و جبري در كار نيست، بلكه قرار است افراد هدايت را اختيار كنند، نه اينكه هدايت بر آنان تحميل شود.
به عبارت ديگر: بر اساس حُسن اختيار و انتخاب، افراد به هدايت تكويني هدايت ميشوند و بر اساس سوء اختيار و انتخاب، اِضلال تكويني براي آنان مقرر ميگردد.
بايد دانست كه هدايت ابتدائي براي همگان از ناحيه خداوند متعال (كه همان هدايت فطري و تشريعي است) انجام ميگيرد. آنگاه آنها كه به حسن اختيار، آن هدايت را پذيرفتهاند، به هدايت تكويني هدايت ميشوند (و اين هدايت را ميتوان هدايت اقتضائي ناميد) چنانكه در صورتِ سوءِ اختيار و پذيرا نشدن هدايت تشريعي الهي، اقتضاي ضلالت برايشان به وجود ميآيد و اضلال تكوينيكه همان اضلال اقتضائي استپيش ميآيد.
بنابراين، هدايت، دو گونه ابتدائي و اقتضائي امكان دارد، ليكن اضلال و ضلالت، فقط اقتضائي است. در بسياري از آيات قرآن كريم، به ثبوت هدايت اختياري و تأثير اراده انسان در هدايتيابي، اشاره شده است؛ مانند:
{ وَأّمَا ثَمُودُ فَهَدَيْنَاهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمَى عَلَى الْهُدَى } ؛(1)
و اما (قوم) ثمود پس ما هدايتشان كرديم [ليكن] آنان كوردلي را بر هدايت ترجيح دادند.
{ إِنَّا هَدَيْنَاهُ الّسَبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا } ؛(2)
ما راه را بدو نشان داديم يا سپاسگزار خواهد بود و يا ناسپاس.
{ وَاّلَذِي قَدَّرَ فَهَدَى } ؛(3)
و آنكه [همه چيز را] اندازه گرفت، پس هدايت كرد.
{ وَاّلَذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا } ؛(1)
و كساني كه در راه ما كوشيدند، به يقين راههاي خود را بر آنان مينمائيم.
{ إِنَّ اّلَذِينَ كَفَرُواْ وَظَلَمُواْ لَمْ يَكُنِ اللهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ وَلا لِيَهْدِيَهُمْ طَرِيقاً * إِلّاَ طَرِيقَ جَهَنَّمَ } ؛(2)
كساني كه كفر ورزيدند و ستم كردند، خدا بر آن نيست كه آنان را بيامرزد و به راهي هدايت كند مگر راه دوزخ.
{ فَمَنِ اّتَبَعَ هُدَايَ فَلايَضِلُّ وَلايَشْقَى } ؛(3)
هركس از هدايتم پيروي كند، نه گمراه ميشود نه در رنج و بدبختي افتد.
{ وَاّلَذِينَ اهْتَدَوْا زَادَهُمْ هُدًى وَآتَاهُمْ تَقْواهُمْ } ؛(4)
و[لي] آنان كه به هدايت گراييدند [و آن را پذيرفتند، خدا] بر هدايتشان افزود و [توفيق] پرهيزكاريشان داد.
{ إِنَّ اّلَذِينَ كَفَرُواْ سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أأنذَرْتَهُمْ أمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لايُؤْمِنُونَ* خَتَمَ اللهُ عَلَى قُلُوبِهمْ وَعَلَى سَمْعِهِمْ وَعَلَى أبْصَارِهِمْ غِشَاوَه وَلَهُمْ عَذَابٌ عظِيمٌ } ؛(5)
كساني كه كفر ورزيدند- چه بيمشان دهي چه بيمشان ندهي - برايشان يكسان است [آنها] ايمان نخواهند آورد. خداوند بر دلهاي آنان وبر شنوائيشان مُهر نهاد، و بر ديدگانشان پردهاي است، و آنان را عذابي بزرگ است.
{ فَأّمَا مَن أعْطَى وَاّتَقَى * وَصَدَّقَ بِالْحُسْنَى * فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْيُسْرَى * وَأّمَا مَن بَخِلَ وَاسْتَغْنَى * وَكَذَّبَ بِالْحُسْنَى * فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْعُسْرَى } ؛(6)
اما آنكه [حقّ خدا را] داد و پروا داشت و [پاداش] نيكوتر را تصديق كرد، به زودي او را در مسير آساني قرار ميدهيم؛ و اما آنكه بخل ورزيد و خود را بينياز ديد و [پاداش] نيكوتر را به دروغ گرفت، به زودي او را در مسير دشواري قرار ميدهيم.
{ يَهْدِي بِهِ اللهُ مَنِ اّتَبَعَ رِضْوَانَهُ سُبُلَ الّسَلاَمِ وَيُخْرِجُهُم مِّنَ الّظُلُمَاتِ إِلَى الّنُورِ بِإِذْنِهِ وَيَهْدِيهِمْ إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ } ؛(1)
خدا هركه را از خشنودى او پيروى كند، به وسيله آن[كتاب] به راههاى سلامت رهنمون ميكند، وبه توفيق خويش، آنان را از تاريكيها به سوى روشنايى بيرون مىبرد و به راهى راست هدايتشان مىكند.
{ وَيَزِيدُ اللهُ اّلَذِينَ اهْتَدَوْا هُدًى } ؛(2)
و خداوند كساني را كه هدايت يافتهاند بر هدايتشان ميافزايد.
{ سَأصْرِفُ عَنْ آيَاتِيَ اّلَذِينَ يَتَكَبَّرُونَ فِي الأرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَإِن يَرَوْاْ كُلَّ آيَه لايُؤْمِنُواْ بِهَا وَإِن يَرَوْاْ سَبِيلَ الّرُشْدِ لايَتَّخِذُوهُ سَبِيلاً وَإِن يَرَوْاْ سَبِيلَ الْغَيِّ يَتَّخِذُوهُ سَبِيلاً ذَلِكَ بِأنَّهُمْ كَذَّبُواْ بِآيَاتِنَا وَكَانُواْ عَنْهَا غَافِلِينَ } ؛(3)
به زودي كساني را كه در زمين به ناحق تكّبُر ميورزند از (ايمان به) آياتم رويگردان سازم (بهطوري كه) اگر هرآيه و نشانهاي را بنگرند بدان ايمان نميآورند و اگر راه صواب را ببينند، آن را بر نميگزينند و اگر گمراهي را ببينند، آن را راه خود قرار ميدهند؛ اين، بدان سبب است كه آنان آيات ما را دروغ انگاشتند و از آنها غافل ماندند.
مقصود از كلمه { سَأصْرِفُ } در اين آيه اين است كه:
منصرفشان ميكنم و من نميگذارم ايمان بياورند تا آن اندازه كه هرچه نشانههاي مرا ببينند ايمان نياورند، و از راه خوب گريزان باشند و سوي بديها خيزان.
در ابتدا ميفرمايد اينان به ناحق كبر ميورزيدند و در پايان ميفرمايد: اين كار، بدان جهت است كه آيات ما را تكذيب ميكردند، بنابراين از صدر و ذيل آيه به دست ميآيد كه پيامد كبر و غرورشان به اين رفتار هلاكتبار انجاميد.
پيداست كه تكّبُر و تكذيب، فعل اختياري خود انسان است.
اين گونه آيات كه فعل و اختيار انسان در آنها موضوع حكم باشد، زياد است. بنابراين ميتوان گفت: مراد از نفي هدايت در آيه { وَلَوْ شِئْنا لآتَيْنا كُلَّ نَفْسٍ هُداها } ، نفي هدايت اجباري است؛ يعني خداوند نميخواهد همه را با جبر و الزام هدايت كند، بلكه هدايت در اختيار انساني قرار ميگيرد كه آن را برگزيند.
شيخ طوسي در تفسير آيه، ميگويد:
{ وَلَوْ شِئْنا لآتَيْنا كُلَّ نَفْسٍ هُداها } و معناه الاخبار عن قدرته، انه يقدر على إلجائهم الى الايمان، بان يفعل أمراً من الأمور يلجئهم الى الإقرار بتوحيد الله، لكن ذلك يبطل الغرض بالتكليف، لان المقصود استحقاق الثواب، و الإلجاء لا يثبت معه استحقاق الثواب؛(1)
معناي آيه، اخبار از قدرت خداوند است. او قادر است انسانها را وادار بر ايمان آوردن نمايد به اينكه كاري انجام دهد تا اقرار به يگانگي خداوند نمايند، ليكن اين كار، غرض از تكليف را باطل ميكند؛ چراكه مقصود از تكليف، قابليت يافتن براي پاداش است و حال آنكه با وادار نمودن، اين مقصود برنميآيد.
و از اين روست كه برخي جنّيان و آدميان، هدايت را پس ميزنند و با پيروي هوا و هوس، راههاي گمراهي را ميپيمايند و خداوند بر اساس همين انتخابِ خودشان عمل ميكند و آنان را به دوزخي كه خود اختيار كردهاند، ميبرد.
1) . تفسير التبيان8 : 300.
اين معنا با عقل سليم سازگار است و تعاليم وحي آن را تأييد ميكند.
در اَسفار آمده است:
ثُمَّ انَّك تَعلم أّنَ نِظامَ الّدُنيا لاينصلح إلاّ بنُفُوسٍ جافيه و قُلوبٍ غِلاظ شداد قاسيه، فَلوكانَ النّاس كُلُّهُم سُعداء بنُفُوسٍ خائفه مِن عَذابِ الله و قُلوب خاضعَه خاشعَه، لاختلّ الّنَظامُ بِعَدَم القائمين بعماره هذه الدّار، مِنَ الّنُفوس الغلاظ العُتاه؛ كَالفراعنه والدجاجله، وكالنفوس المَكّاره... .(1)
آنگاه پس از ذكر حديثي اين آيه را مطرح ميكند:
{ وَلَوْ شِئْنَا لآتَيْنَا كُلَّ نَفْسٍ هُدَاهَا وَلَكِنْ حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّي لأمْلأّنَ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّه وَالّنَاسِ أجْمَعِينَ } ؛(2)
اگر ميخواستيم هدايت هر نفسي را به او ميداديم، ليكن سخن و وعدهام حق است كه دوزخ را از جنّ و انس بياكَنم.
ملاصدرا ادّعا ميكند كه براي اصلاح نظام دنيا، گريزي از وجود بَدان نميباشد (حتّي فرعونها و دجّالها و...) و اگر خوبان، همه عالَم را فراگيرند نظام دنيا فروميپاشد و... .
وي ميگويد: بدي دستهاي از مردمان، جزو سرشت و خلقت آنهاست و همين گونه زاده شدهاند و جهنّمي شدن آنها و عذاب آنها را اين گونه توجيه ميكند كه خلقت آنها با آتش جهنّم سنخيت دارد؛ يعني نوعي رابطه ميان اينها و آتش جهنّم استكه عذاب هميشگي نميبينند.
فَيكونُ لَها غايات حَقيقّيَه و مَنازل ذاتّيَه؛ و الاُمُور الذّاتّيَه الَّتي جبّلَتْ عَليها الأشياء إذا وَقعَ الّرُجوع إليها، تَكونُ مُلائمه لذيذه.(3)
براساس اين بيان، جهنّم منزل ذاتي آن دسته از بدسيرتاني است كه براي دوزخ خلق شدهاند و وقتي به آن باز ميگردند (يعني وارد جهنّم شوند) برايشان لذّتبخش است و آرامش مييابند اگر چه دير به آن برسند و زمان زيادي بين آنها و جهنّم جدايي پديد آيد؛ چنانكه خداي متعال ميفرمايد:
{ وَحِيلَ بَيْنَهُمْ وَبَيْنَ مَا يَشْتَهُونَ } ؛(1)
ميان آنان و آنچه اشتها ميكردند، حايل افتاد.
چكيده سخن ملاصدرا درباره آيه مذكور اين است كه:
اگر خدا ميخواست همه را هدايت ميكرد، ليكن اين كار را به عمد نكرد تا افراد بد و خبيث باشند و با معصيت، دنيا را آباد سازند و البته خدا جهنّم را از اينان پُر ميكند، ولي اينها غصه نخورند؛ زيرا عذاب براي آنها گوارا ميشود.
در ميان مكاتب و انديشههاي بشري، ميتوان آموزههاي درستي را يافت، ليكن سخنان نادرست بسياري هم دارند كه در موارد زيادي ناخودآگاه ذهنها را پر ميسازد و شخص به باورهايي ميرسد كه رهايي از آنها دشوار است.
از اينرو، شايسته و بسيار بجاست كه قبل از شكلگيري و نهادي شدن آراي بشري در ذهن، از مطالب وحياني استفاده شود.
و بسي جفاست كه مسلمان پيش از سخن وحي، بينشها و ديدگاههاي بشري را وارسي كند و با ذهني آكنده از رسوبات مكاتب و گرايشهاي گوناگون كه ديگر دانشها آن را شكل دادهاند به سراغ آموزههاي وحياني آيد.
مانند آنچه كه از سوي برخي از عرفاي مصطلح درباره آيه { وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَكِنَّ اللهَ رَمَى } (2)مطرح شده است و در راستاي مباني خودشان گفتهاند از اين آيه
ميتوان به وحدت وجود پي برد و قائل شد كه وجود پيامبر (صلي الله عليه و آله) ، بلكه وجود همه موجودات، همان وجود خداست،(1)چه به نحو «وحدت وجود اطلاقي» كه عرفا به آن قائلاند يا به نحو «وحدت وجود تشكيكي» كه فلاسفه قائلاند.(2)
در نقد سخن ملاصدرا ميتوان بيان داشت: چطور ميتوان با جرأت گفت كه مراد پروردگار اين است؟! آيا عقل فقط همين احتمال را ميدهد؟! آيا خداوند متعال در قرآن مجيد درباره هدايت مطلب ديگري نفرموده است؟! آيا از نظر عقلي و علمي، انصاف اين نيست كه ديگر آيات و روايات معتبر كنار هم چيده شود و با توجّه به همه آنها معناي درست آيه ارائه گردد؟!
درباره هدايت دو معنا را ميتوان تصّوُر كرد:
{ إِنَّا هَدَيْنَاهُ الّسَبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا } ؛(3)
ما راه را بدو نشان داديم يا سپاسگزار خواهد بود و يا ناسپاس.
براي اينكه بدانيم مراد آيه كدام نوع هدايت است، بايد به ديگر آيات قرآن و اصول قطعي وحياني، نيز بنگريم كه منافاتي با آنان نداشته باشد.
همان گونه كه بيان شد آيه شريفه درصدد نفي هدايت اجباري از سوي خداوند متعال ميباشد و اينكه پُر شدن جهنم از دوزخيان براساس اختيارشان است، نه آنكه براساس اقتضاي خلقتشان مجبور به رفتن درجهنماند و درآنجا عذاب برايشان گواراست!
ممكن است اين مطلب به ذهن آيد كه سخن ملاصدرا سازگار با احاديث طينت است كه براساس آنها سعادت وشقاوت افراد، پيش از به دنيا آمدنشان رقم خورد وقطعي گشت!
براي اينكه اين موضوع روشن شود، بجاست دو نمونه از اين احاديث را بياوريم و به بررسي آنها بپردازيم.
از امام سجاد (عليه السلام) روايت شده كه فرمود:
إّنَ الله - عَزَّوجَلَّ - خَلَقَ الّنَبّيِينَ مِن طينَه عِلِّيِّينَ قُلوبَهُم و أبدانَهُم، و خَلَقَ قُلوبَ المُؤمِنينَ مِن تلك الّطِينه و جَعَلَ خَلْقَ أبدانِ المُؤمِنينَ مِن دُون ذلك، و خَلَقَ الكُفّارَ مِن طينَه سِجِّين قُلوبَهُم و أبدانَهُم... ؛(1)
همانا خداوند قلبها و بدنهاي پيامبران را از طينت (و سرشت) «عّلِيين» آفريد و دلهاي مؤمنان را از همان طينت پديد آورد و بدنهاي آنان را از مرتبه پايينتر از اين طينت آفريد؛ و قلبها و بدنهاي كافران را از سرشت «سّجِين» خلق كرد.
نيز از امام سجاد (عليه السلام) روايت شده كه فرمود:
أخَذَ اللهُ مِيثاقَ شيعتنا مَعَنا عَلي ولايتِنا، لايَزيدُون و لايَنقُصون. إّنَ اللهَ خَلَقَنا مِن طينَه عّلِيِّينَ و خَلَقَ شيعتنا مِن طينَه أسفلَ مِن ذلك، و خَلَقَ عَدّوَنا مِن طينَه سِجِّين و خَلَقَ أوليائهُم مِن طينَه أسفل مِن ذلك؛(2)
خداوند از شيعيان ما بر ولايت ما پيمان محكم گرفت، كه [هرگز] آنها زياده و
كم نميشوند. خداوند ما را از طينت عِلِّيِّين خلق كرد و شيعيان ما را از طينتِ پايينتر از آن؛ و دشمنان ما را از طينتِ سِجِّين آفريد و اولياي آنها را از طينت پايينتر از آن.
پاسخ(1)
اصل كلّي عقلائي كه در همه مباحث كارآمد ميباشد اين است كه: اگر مطلبي با ادّله روشن و تصريحات فراوان در مكتبي ثابت شد و به قطعيت رسيد و يا اينكه آن مطلب خود يك اصل استوار بود، عقل حكم ميكند كه چيزهاي ناسازگار با آن را - هرچند سندش هم محكم باشد - در صورت امكان، توجيه كنيم؛ و اگر توجيه را بر نتافت و توجيهات ديگران هم قانع كننده به نظر نيامد، علم آن را به اهلش واگذاريم.
درباره روايات طينت توجيهات مختلفي بيان شده است:(2)
•بعضي گفتهاند: اين روايات، با تقيه تناسب دارد؛ به جهت موافقت اين روايات، با روايات عامّه كه اكثر آنها اشعري مسلكاند.
•بعضي گفتهاند: اين روايات، كنايه از اختلاف استعدادها و قابليّتهاي افراد ميباشد.
•بعضي گفتهاند: اين روايات، كنايه از علم خداي متعال به مسيري است كه افراد ميپيمايند.
خداوند انسانها را با علم به اَحوال آنها آفريد؛ گويا آنها را با طينتهاي مختلف خلق كرده.
•به گفته بعضي، اختلاف طينتها، فرع بر امتحان در عالَمِ ذرّ است و ... .
در برخي از اين توجيهات، اشكالاتي به نظر ميرسد.
علامه طباطبائي در توجيه اين روايات سخن صحيحي دارد، وي ميگويد:
شك و ترديدي در اين نيست كه تربيت اجمالا درانسان مؤثر است و عمل نوع انسان - در همه دورانهاي زندگياش - بر همين امر مبتني است و اينكه وي با تربيت زيبا (و نيك) به سعادت نزديك ميشود و با تربيت نادرست، به شقاوت ميگرايد، به حسب آنچه از معناي سعادت و شقاوت گمان ميشود.
اين امر به واسطه اَفعالي است كه انسان توانائي فعل و ترك آنها را دارد - يعني اَفعال اِختياري - چنانچه نسبت اين اَفعال به انسان امكاني است (يعني ممكن است انجام بدهد يا ندهد) نسبت سعادت و شقاوت - كه هر دو نتيجه تراكم اَوصاف نفساني حاصل از اين اَفعالاند - به انسان نيز چنين ميباشد.
[از سويي] انسان يكي از اجزاي علل فعلي است كه از او صادر ميشود - مانند «خوردن» - پس اراده انسان يكي از اجزاي علتي است كه صدور فعل از او ممكن ميباشد و هنگامي كه همراه با ارادهاش، وجود ماده [خوراكي] و نزديك بودن آن به وي و صلاحيت تناول و همه آنچه وجود فِعل بر آن متوقف است - اجتماع شرايط و نبود موانع بيهيچ استثنايي - فرض شود، آن فعل واجب الصدور و ضروري الوجود ميگردد يعني امكان ندارد وقوع نيابد.
پس از شناخت اين مطلب، روشن ميشود كه سعادت و شقاوتي كه به واسطه كارهاي اختياري انسان به او ميپيوندند، آنگاه كه تنها به انسان نسبت داده شود اين نسبت، امكاني و اختياري است و آنگاه كه به مجموع علّت تامّه نسبت داده شود - كه انسان يكي از اجزاي اوست - اين نسبت، ضروري و حتمي ميباشد.
و تو ميداني كه «قضا» همان علم خداي متعال و حكم او از جهت علّت تامّه است،(1)و از اينجا مييابي كه در حق هر انساني سعادت يا شقاوت در قضا و حكم خدا گذشته است قضايي كه غيرقابل برگشت و تبديل ناپذير ميباشد؛ و اين با امكانِ اختيارِ انسان سعادت و شقاوت را، منافاتي ندارد.
پس معناي سخن امام (عليه السلام): إّنَ الله خَلَقَ الّسَعاده و الشّقاء قَبل أن يَخلُقَ خلقه؛(2)به راستي كه خدا سعادت وشقاوت را پيش از آنكه خلقش را بيافريند، رقم زد.
اين است كه خداي متعال دانست كه علل تامّه چه سعادت و شقاوتي را در حق انسان موجب ميشود و به آن، حكم كرد.
و اين حكم الهي، با اَفعال اختياري انسان و همچنين سعادت و شقاوتي كه از ناحيه اَفعال وي به او رسيده، منافاتي ندارد.(3)
براساس اين بيان، انسان يكي از اجزاي علّتِ صدور فعل است و تا انسان اراده نكند آن فعل تحقّق نمييابد و اگر همه شرايط فراهم باشد و جميع موانع برطرف شوند، وقوع آن فعل حتمي و وجودش ضروري ميگردد.
اراده و اختيار انسان به همراه علل ديگر است كه كار خوب يا بد را به اجرا و حتم ميرساند و در پي آن، حكم به سعادت يا شقاوت ميشود.
حال اگر سعادت و شقاوت را (كه در پي اَفعال اختياري انسان به او ميپيوندد) قبل از اراده انسان در نظر بگيريم، نسبت آن به انسان، نسبت امكان و اختيار است؛ و اگر بعد از اراده انسان و همه علل در نظر آوريم، نسبتش به انسان ضروري و حتم ميشود.
خدا آنچه را پس از اراده انسان و فراهم بودن همه علل، پديد ميآيد، ميداند.
پس خدا عالِم به علل تامّه است و قضا و حكم خدا بر آن جاري است. خدا به سعادت و شقاوتي كه انسانها برميگزينند عالِم است و عمل بعد از اختيار را قضا و امضا ميكند. قضاي حتم الهي، همان علم الهي است و اين امر با اختياري بودنِ اَفعال انسان ناسازگار نميباشد و با سعادت و شقاوت كه تابع اَفعال انساناند منافات ندارد. عمل و فعل انسان، اختياري است و خودش سعادت يا شقاوت را براي خود برميگزيند.
روشن است كه هدايت يا گمراهي امري اختياري است، خداوند به اجبار كسي را هدايت يا گمراه نميسازد، هرچند توفيق و سلب توفيق (كه رهآورد انتخاب مكلّف است) در اين ميان پديد ميآيد و از مقتضيات و محركات به شمار ميرود و بحث جداگانهاي است كه به جبر و اختيار مربوط نميشود.
درباره آيه { وَلَوْ شِئْنَا لآتَيْنَا كُلَّ نَفْسٍ هُدَاهَا } (1)علامه در الميزان سخني دارد كه به نظر نادرست ميآيد، وي در معناي آيه ميگويد:
أي لو شِئنا أن نُعطي كُلَّ نفس - أعمّ مِن الُمِؤمنه و الكافره - الهُدي الَّذي يَختَصّ بها و يُناسبها لأعْطَيناه لها؛ بأن نَشاء مِن طريق إختيار الكافر و ارادته أن يَتَلَبَّس بالهُدي، فَيَتَلَبَّس بها مِن طريق الإختيار و الإراده - كما شئنا في المؤمن كذلك - فَتَلَبَّس بالهُدي باختيار منه و اراده من دون أن يَنجَرَّ إلي الإلجاء و الإضطرار، فيبطُل الّتَكليفُ و يَلْغو الجزاء؛(2)
يعني اگر بخواهيم به هر نفسي - خواه مؤمن و خواه كافر - هدايتي را كه ويژه اوست و با آن تناسب دارد، عطا ميكنيم؛ به اينكه از طريق اختيار كافر و ارادهاش ميخواهيم كه به هدايت مُتَلَبِّس شود، پس با اختيار و اراده، متلّبِس به هدايت ميشود - چنانكه در مؤمن اين چنين خواستيم - و او با اختيار و اراده
خودش به هدايت متلّبِس گشت بي آنكه به ناگزيري و ناچاري منجر شود و در نتيجه، تكليف باطل و جزا و پاداش بيهوده گردد.
هدايت اجباري اَقسامي دارد؛ مانند: هدايت بر اثر فرود آوردن عذاب و بلاهاي شديد، هدايت به وسيله تصّرُف در اراده و اختيار انسان و... .
سخن علامه - در اينجا - درباره كافر مطلب درستي است؛ يعني اگر خدا به اجبار ميخواست كافر را هدايت كند در اراده او تصّرُف ميكرد و او ناگزير هدايت را برميگزيد و هرگز طريق گمراهي را نميپيمود.
ظاهر سخن علامه اين است كه هدايت مؤمن چنين است؛ يعني خدا در اراده مؤمن تصّرُف ميكند و او هدايت را برميگزيند! پيداست كه اين سخن را نميتوان پذيرفت، بلكه همگان - مؤمن و كافر - اختيار دارند و هركس ميتواند هدايت يا گمراهي را برگزيند و اينجاست كه ثواب و عقاب، بهشت و دوزخ و... معنا مييابد.
البته اگر در عبارتِ علامه واژه «شئنا» نميبود، سخن وي معناي مناسب و درستي داشت، ليكن وجود اين واژه در عبارت «كما شئنا في المؤمن كذلك» معناي نادرستي را به ذهن ميآورد.
پيش از اين گذشت كه ملاصدرا - در اينجا - به جبر ميگرايد و بر اين باور است كه خدا براي آبادي دنيا (و به قول ابن عربي شكوفايي همه استعدادهاي نيك و مراتب آن و استعدادهاي پست با همه مراتبش و تجلّي در همه مظاهر خوب و بد) (1)همواره گروهي را ميآفريند تا نظام عالَم در همه اَبعاد زشت و زيبا، رشد كند و تكامل يابد.
دستهاي از اهل عرفان از اين فراتر رفتهاند و انسان را شأني از شئونات حق و طوري از اطوار او ميدانند!
1) . تفسير القرآن الكريم (ابن عربي) 2: 147 .
در اين نگرش حقيقت و موجودي - جداگانه - وجود ندارد، زيد و عمرو و اراده و اختياري نيست تا از جبر و تفويض سخن به ميان آيد، بنابراين نفي جبر و تفويض از انسان از باب سالبه به انتفاء موضوع ميباشد و اثبات «أمر بين الأمرين» از باب اسناد مجازي همچون نسبت «جري» به «ميزاب» است.(1)
1) . علي بن موسي الرضا (والفلسفة الإلهية: 83 - 84 ؛ مشروح عبارات در آيات العقائد 1: 65 نيز آمده است.
الّسَحَابِ صُنْعَ اللهِ اّلَذِي أتْقَنَ كُلَّ شَيْءٍ
إِنَّهُ خَبِيرٌ بِمَا تَفْعَلُونَ } ؛
و كوهها را ميبيني، ميپنداري كه آنها بيحركتاند
و حال آنكه آنها ابرآسا ميگذرند [اين] صُنعِ خدايي است
كه هرچيزي را استوار ساخت [و آفرينشي خللناپذير
پديد آورد] او به آنچه انجام ميدهيد آگاه است.
سوره نمل (27) آيه 88
خداي متعال ميفرمايد:
{ وَتَرَى الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَه وَهِيَ تَمُرُّ مَرَّ الّسَحَابِ صُنْعَ اللهِ اّلَذِي أتْقَنَ كُلَّ شَيْءٍ إِنَّهُ خَبِيرٌ بِمَا تَفْعَلُونَ } ؛(1)
و كوهها را ميبيني، ميپنداري كه آنها بيحركتاند و حال آنكه آنها ابرآسا ميگذرند [اين] صُنعِ خدايي است كه هرچيزي را استوار ساخت [و آفرينشي خللناپذير پديد آورد] او به آنچه انجام ميدهيد آگاه است.
بحث پيرامون آيات توحيدي، معاد و ديگر مسائل اعتقادي است. از بعضي آيات - از جمله آيه ياد شده - برداشتهايي شده كه برخلاف موازين و معيارهاي تفسيري ميباشد. گاه مطلبي فقط خلاف اصول تفسير است و با اصول وحياني و قطعي مكتب منافاتي ندارد. در اين صورت، ميتوان آن مطلب را اشتباه دانست و در زمره خطاهاي فراوان آدمي به شمار آورد، ولي گاه نه تنها مطلب برخلاف موازين تفسير است، بلكه با اصول قطعي وحياني هم مخالفت دارد.
به عنوان نمونه آيه { لَقَدْ كَفَرَ اّلَذِينَ قَالُوا إِنَّ اللهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ... } (2)از آياتي است كه عدهاي آن را مخالف با اصول وحي، تفسير كرده و گفتهاند:
اينكه آنان گفتند: خداوند مسيح بن مريم است، از جهت تعّيُن هويت حق به صورت عيسوي راست گفتهاند و همچنين اينكه عيسي، مسيح بن مريم است
راست گفتهاند، ولكن حصر حق تعالي در صورت عيسي، نادرست و باطل است؛ زيرا همه عالَم - چه غيب وچه شهود - صورت حق است نه عيساي فقط.(1)
انحراف تفسيري در آيه مورد بحث، نه تنها در سطح آيه { لَقَدْ كَفَرَ اّلَذِينَ...} نيست، بلكه بر مبنايي خاص به گونهاي معنا شده كه داراي چندين اشكال است. اگر كسي چنين معنايي را به عنوان يك احتمال مطرح كند مشكل چنداني ندارد، ليكن اگر بگويد كه خداوند هم همين معنا را اراده فرموده، سخني سست و بيپايه است.
قبل از بيان و نقد تفسير انحرافي از آيه مورد نظر، توضيحاتي پيرامون آن بيان ميشود: آيه مورد بحث، به همراه آيات قبل و بعدش در ارتباط با مسئله قيامت ميباشد، آيه پيش از آن چنين است:
{ وَيَوْمَ يُنْفَخُ فِي الّصُورِ فَفَزِعَ مَنْ فِي الّسَمَاوَاتِ وَمَنْ فِي الأرْضِ إِلّاَ مَنْ شَاءَ اللهُ وَكُلٌّ أتَوْهُ دَاخِرِينَ } ؛(2)
و روزي كه در صور دميده شود، پس هر كه در آسمانها و هر كه در زمين است به هراس افتد، مگر آن كس كه خدا بخواهد و جملگي با زبوني رو به سوي او آورند.
اين آيه، به اَهوال قيامت مربوط است. در آيه بعد - كه محل بحث ماست - ميفرمايد: { وَتَرَى الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَه } كوهها را ميبيني، ميپنداري كه آنها بيحركت و جامدند { وَهِيَ تَمُرُّ مَرَّ الّسَحَابِ } و حال آنكه آنها همچون ابر در حركتاند. { صُنْعَ اللهِ اّلَذِي أتْقَنَ كُلَّ شَيْءٍ } اين صنع و آفرينش خداوندي است كه هرچيزي را در كمال استواري و اتقان پديد آورد { إِنَّهُ خَبِيرٌ بِمَا تَفْعَلُونَ } و در حقيقت او به آنچه انجام ميدهيد آگاه است.
و آيه پس از آن - در سياق آيه قبل و در اهوالات قيامت - چنين است:
{ مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَه فَلَهُ خَيْرٌ مِنْهَا وَهُمْ مِنْ فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ } ؛(1)
هركس نيكي به ميان آورَد، پاداشي بهتر از آن خواهد داشت، و آنان از هراس آن روز، ايمناند.
با عنايت و توجه به اينكه آيه قبل و بعد مربوط به قيامت است، اكثر مفسران عامه و خاصه نظرشان بر اين است كه منظور اين آيه نيز جرياني است كه در قيامت رخ ميدهد و كوهها فرو ميپاشند و بسان ابرها به حركت درميآيند؛ چنانكه در بسياري از آيات ديگر فروپاشي نظام كنوني جهان بيان شده است. در نتيجه، اين آيه - به قرينه آيات قبل و بعد - در ارتباط با قيامت است و مقصود از جمله: { وَهِيَ تَمُرُّ مَرَّ الّسَحَابِ } ، متلاشي شدن كوهها و سيلان و حركت آنها در واقعه قيامت ميباشد.(2)
در حقيقت، آيه محل بحث مانند آيه 105 سوره طه است كه خداي تعالي ميفرمايد:
{ وَيَسْألُونَكَ عَنِ الْجِبَالِ فَقُلْ يَنْسِفُهَا رَبِّي نَسْفًا } ؛(3)
و از تو در باره كوهها مىپرسند، بگو: پروردگارم آنها را [در قيامت] ريز ريز خواهد ساخت.
در ذيل اين آيه آمده است كه مردي از ثقيف از رسول خدا (صلي الله عليه و آله) پرسيد:
1) . سورة نمل (27) آية 89 .
2) . پس از بررسي تفاسير - ذيل آيه مذكور - به روايتي دست نيافتيم جز روايتي كه در منابع عامه (با اندكي اختلاف در عبارت) نقل شده است. ابوهريره ميگويد كه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: «يسير الله الجبالَ فتمرّ مّرَ السحاب ثم يَجْعَلها سراباً و ترجّ الأرض باهلها رجاً فتكون الارض كالسفينة المرنقة في البحر أو كالقنديل المعلق بالعرش»؛ خدا [در قيامت] كوهها را به حركت درميآورد، پس چون ابر سرعت ميگيرند، آنگاه آنها را سراب (و زمين شورهزاري) ميگرداند، و زمين اهلش را ميلرزاند، پس مانند كشتي توفانزده در دريا يا قنديل آويزان به سقف ميشود. تفسير القرآن العظيم (ابن أبي حاتم) 9 : 2929 و 2933 ؛ البحر المديد4 : 223 ؛ تفسير القرآن العظيم (ابن كثير) 3: 252 - 253 ؛ جامع البيان17 : 85 و 20 : 13 ؛ الدر المنثور5 : 339 و ... .
3) . سورة طه (20) آية 105 .
«كيف يكون الجبال مع عِظَمها يوم القيمه؟ فقال: ان الله يسوقها بأن يجعلها كالرّمال ثم يرسل عليها الرّياح فتفرقها»؛(1)
كوههاي به اين عظمت در قيامت چگونه خواهد بود؟ فرمود: خداوند آنها را به حركت در ميآورد تا اينكه چون تودههاي شن قرارشان ميدهد، سپس بادها را سمت آنها ميفرستد، پس آنها را ميپراكند.
مرحوم علامه طباطبائي در تفسير «الميزان» پس از توضيح آيه قبل و آوردن آيه مورد بحث مينويسد:
الآيه بما أّنَها واقعه في سياق آيات القيامه مَحْفوفه بها، تَصِفُ بعضَ ما يقع يومئذ من الآيات، و هو سير الجبال؛ و قد قال تعالي في هذا المعني أيضاً: { وَسُيِّرَتِ الْجِبَالُ فَكَانَتْ سَرَابًا } (سوره النبأ، آيه 20) الي غير ذلك.
فقوله: { وَتَرَى الْجِبَالَ } الخطاب للنبي (صلي الله عليه و آله) و المراد به تمثيل الواقعه كما في قوله: { وَتَرَى الّنَاسَ سُكَارَى } (سوره الحج، آيه 2) اي هذا حالها المشهوده في هذا اليوم تشاهدها لو كنت مشاهداً، و قوله: { تَحْسَبُهَا جَامِدَه } اي تظنها الآن و لمتقم القيامه بعد جامده غير متحركه، و الجمله معترضه او حاليه.
وقوله: { وَهِيَ تَمُرُّ مَرَّ الّسَحَابِ } حال من الجبال، و عاملها { تَرَى } اي تراها اذا نفخ في الصور حال كونها تَسير سَيْرَ السحاب في السماء؛(2)
اين آيه، در سياق آيات قيامت قرار دارد و در بردارنده مسائل قيامت است و پارهاي از حوادث آن روز را - كه حركت كوههاست - توصيف ميكند.
نيز در همين معنا خداوند متعال ميفرمايد:
{ وَسُيِّرَتِ الْجِبَالُ فَكَانَتْ سَرَابًا } وكوهها را روان كنند، پس سراب ميشوند.
و اينكه فرمود: { وَتَرَى الْجِبَالَ } خطاب به نبي مكرم (صلي الله عليه و آله) است و مراد از آن تمثيلي است از واقعه قيامت، چنانكه در كلام ديگر ميفرمايد: { وَتَرَى الّنَاسَ سُكَارَى } ؛ و مردم را در قيامت مست ميبيني.
و قول خداوند { تَحْسَبُهَا جَامِدَه } يعني اكنون كه قيامت برپا نشده تو گمان ميكني كه كوهها راكد و بيحركتاند. جمله مذكور در اين آيه، يا معترضه است و يا حاليه.
و اين كه فرمود: { وَهِيَ تَمُرُّ مَرَّ الّسَحَابِ } حال براي كوههاست و عامل آن { تَرَى } ميباشد؛ يعني آنگاه كه در صور دميده شود كوهها را ميبيني كه مانند حركت ابر در آسمان سير ميكنند.
مرحوم علامه بحث را ادامه ميدهد و ميگويد: در تفسير اين آيه دو قول ديگر هم وجود دارد.
اول: حمل آيه بر حركت جوهري. دوم: حمل آيه بر حركت انتقالي زمين.
و درباره قول دوم مينويسد:
و ثانيهما: حَمْلُها علي حركه الارض الانتقاليه و هو بالنظر الي الآيه في نفسها معني جَيِّد إلاّ انّه:
اولاً: يُوجب انقطاع الآيه عما قبلها و ما بعدها من آيات القيامه؛
و ثانياً: ينقطع بذلك اتصال قوله: { إِنَّهُ خَبِيرٌ بِمَا تَفْعَلُونَ } بما قبله؛(1)
و قول دوم: حمل آيه بر حركت انتقالي زمين است [بالطبع حركتِ كوهها حركت زمين را اثبات ميكند] و اين نظر، با توجه به خود آيه معناي خوبي است، ليكن [با توجه به آيات قبل و بعد و با توجه به صدر و ذيل خود آيه] دو اشكال بر اين تفسير وارد ميشود:
1) . الميزان 15 : 402 - 403.
اولاً: با اين تفسير، آيه از سياق آيات قبل و بعدش - كه مربوط به قيامت است - بُريده ميشود.
ثانياً: ارتباط و اتصال جمله اخير آيه يعني { إِنَّهُ خَبِيرٌ بِمَا تَفْعَلُونَ } به ماقبلش قطع ميشود.
چون در صدر آيه بحث از يك موضوع تكويني است و با اين تفسير، صدر و ذيل با هم تناسبي نمييابند.
و درباره قول اول (حركت جوهري) مينويسد:
أحدهما: حَمْلُها علي الحركه الجوهريه وأنّ الأشياء كالجبال تتحرك بجوهرها الي غايه وجودها، وهي حشرها ورجوعها الي الله سبحانه؛(1)
حمل آيه بر حركت جوهري و اينكه اشياء - چون كوهها - به جوهره ذاتشان به سوي غايت وجوديشان در حركتاند كه آن غايت، حشر و رجوع آنها به سوي خداي سبحان است.
علامه بعد از نقل اين قول ميفرمايند:
وهذا المعني انسب بالنظر إلي ما في قوله: { تَحْسَبُهَا جَامِدَه } من التلويح إلي أنها اليوم متحركه و لمتقم القيامه... ؛(2)
اين معنا [يعني حمل آيه بر حركت جوهري] با توجه به اشارهاي كه در جمله { تَحْسَبُهَا جَامِدَه } هست - اينكه كوهها الآن كه هنوز قيامت برپا نشده متحركاند - نسبت به دو قول ديگر مناسبتر به نظر ميرسد.
زيرا قرار دادن قيامت به عنوان ظرف، هم براي بيحركت بودن كوهها و هم به عنوان ظرف براي حركت آنها، چيزي است كه قابل اعتنا نيست.
بنابر قول مشهور، حركت چهار نوع است:
حركت كمّي: حركتي كه از تغيير اندازههاي شيء ناشي ميشود؛ مثلاً درخت كوچكي رشد ميكند و بزرگ ميشود. اين ازدياد اندازه وزن و حجم درخت، نتيجه حركت كمّي شيء است.
حركت كيفي: حركتي كه با تغيير كيفي اشيا پديد ميآيد؛ مثل تغيير رنگها، مزهها، حرارتها، ... كه پيامد حركت در كيفيت اشياست.
حركت أيني: همان حركت و جابهجايي اشياء از نقطهاي به نقطهاي ديگر است.
حركت وضعي: حركت شيئي به دور خودش را حركت وضعي گويند، همچون حركت زمين به دور خودش.
البته به حركت كمّي اشكالاتي شده و جوابهايي هم دادهاند، و بعضي حركت كمّي را حركت نميدانند، بلكه ضمّ جزئي به جزئي ديگر ميشمارند (نه حركت) در مثالهاي حركت كيفي هم حرفهايي وجود دارد كه ما در صدد بيان آن نيستيم.
بوعلي ميگويد: اطلاق حركت نسبت به جوهر و ذات اشيا يك اطلاق مجازي است. اين تعبير، تعبير حقيقي نيست.(1)اما در ارتباط با تغيير مواد اشياء به موادي ديگر؛ يعني آن حالت قبلي از بين برود و حالت بعدي به وجود آيد، اين جريان نامش «كون و فساد» است، نه حركت.
1) . أما الجوهر فإن قولنا إنّ فيه حركة، هوقول مجازى، فإن هذه المقولة لاتعرض فيها الحركة (الشفاء (الطبيعيات) 1 : 98، الفصل الثالث، فصل فى بيان المقولات التي تقع الحركة فيها وحدها لاغيرها) .
همچنين مينويسد: در هر حركتي موضوع ثابت لازم است - چه در كمّ يا كيف و چه در أين و يا وضع - براي سير اين موضوع ثابت، بايد مبدأ و منتهايي در نظر گرفته شود؛ يعني ما منه الحركه (مبدأ) و ما فيه الحركه (مسير) و ما اليه الحركه (منتهاي سير) .
سخن بوعلي اين است كه در حركت جوهري موضوع ثابت نداريم، فرض اين است كه: حركت در جوهره شيء است؛ يعني خود حقيقت شيء در حركت است. پس اگر خود حقيقت شيء در حركت باشد، ديگر موضوع ثابتي نميماند و اگر موضوع ثابت نماند، ديگر اطلاق حركت به اين جريان معنا ندارد.(1)
ملاصدرا ميگويد: خير، موضوع حركت هم - در عين سَيلان وقبول اشتداد و انتقاص - ثابت است و آن طبيعت نوعيه و به تعبيري مادّه اوليه شيء يا هيولا ميباشد كه هر صورتي را ميپذيرد و همان هيولا يا صورهمايي، موضوعِ حركت جوهري است.(2)البته بحث مبسوطي در اينجا جريان دارد كه ما در پي آن نيستيم.
در هر صورت، اين نظريه مخالف و موافق دارد. بوعلي و جمعي مخالفاند و ملاصدرا و جمعي موافق. هر كدام از آنها مبانياي براي خودشان برگرفتهاند و بر آن هم اصرار ميورزند و در نتيجه برخي از قائلان به حركت جوهري، آيه را بر آن مباني حمل ميكنند. درحاليكه آيه با معانياي كه حاصل آن مباني است هيچ نوع سازگاري از نظر منطوق و مفهوم ندارد.
1) . إن موضوع الصورة الجوهرية لايقوم بالفعل إلا بقبول الصورة كما علمت، وهى في نفسها لاتوجد الأشياء إلا بالقوة. والذات غيرالمحصلة بالفعل يستحيل أن تتحرك من شيء إلى شيء (الشفاء (الطبيعيات) 1 : 88 - 99) .
2) . الموضوع لهذه الحركة الجوهرية هو الهيولى و لكن لا بنفسها لعدم قوامها إلا بصورة ما بل هي مع صورة ما لا على التعيين موضوعة لهذه الحركة... فإذن الموضوع للحركة الجوهرية باق بعينه بحاله التي اعتبرت في قوام وجوده و مع توارد خصوصيات الجوهر الصوري عليه فلا محذور في ذلك كما زعمه الشيخ الرئيس و متابعوه (الأسفار الأربعة4 : 274) .
اين معنا و تفسيري كه مرحوم آخوند ملاصدرا و امثال ايشان از اين آيه دارند همچون اشكالي كه به تفسير انتقالي شد با همان دو مانع روبهروست:
بريدگي آيه، از آيات قبل و بعد (كه در ارتباط با قيامت است) .
بيارتباطي صدر و ذيل خود آيه.
اينجا نكته قابل توجهي وجود دارد و آن اينكه در آيه مذكور، حركت كوهها به حركت ابرها تشبيه شده است و پيداست كه حركت ابرها حركت أيني و انتقالي ميباشد. درحاليكه حركت جوهري غير از اين است.
مرحوم آخوند در رساله حدوث و قدمشان(1)در پاسخ اين سؤال كه آيا اين نظريه (حركت جوهري) قائل هم دارد يا نه؟ ميفرمايند: اولين قائل اين نظريه خداوند متعال است،(2)آنجا كه ميفرمايد: { وَتَرَى الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَه وَهِيَ تَمُرُّ مَرَّ الّسَحَابِ }.
شهيد مطهري نيز تحت عنوان «حركت جوهرى در آيات قرآن» بعد از نقل قول ملاصدرا (خداى كريم كه «اصدق الحكماء» است در قرآن اين مطلب را گفته) ميفرمايد:
«اين آيه به دليل اينكه ذيل آيات قيامت آمده است معمولًا مفسرين آن را در مورد قيامت تفسير كردهاند. مرحوم آخوند به بعضى از قرائن مىتواند بگويد - و ظاهراً گفته است - [كه اين آيه شريفه در مورد كوهها در اين دنياست.]
1) . ملاصدرا در رساله مشاعر: 64 ، در بحث حدوث عالم و در عرشيه: 230 - در قاعده حدوث عالم - و در مفاتيح الغيب: 398 و در اسرار الآيات: 86 ، به اين آيه اشاره ميكند.
2) . اين مطلب در اسفار3 : 110 ، چنين آمده است: و أما رابعا فقولك هذا إحداث مذهب لم يقل به حكيم، كذب وظلم فأول حكيم قال في كتابه العزيز هوالله سبحانه وهو أصدق الحكماء حيث قال: (وَ تَرَى الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ الّسَحاب) ؛ ... اول حكيمي كه در كتاب عزيزش حركت جوهري را آورد، خداوند سبحان است - و او راستگوترين حكماست - آنجا كه ميفرمايد: (وَ تَرَى الْجِبالَ...) .
اولاً: ما در مورد قرآن چنين اصلى نداريم كه اگر آيهاى ذيل آيه ديگرى آمده باشد، حتماً دليل بر اين است كه از نظر مضمون هم به آن آيات مرتبط است و در روايات هم تصريح به اين مطلب شده است. ممكن است جزئى از يك آيه ناظر به يك مطلب باشد و جزء ديگرى از آن، ناظر به مطلب ديگرى باشد؛ به تعبير ديگر وحدت سياق در آيات قرآن يك امر قاطعى نيست. مصداق روشن آن آيه شريفه: { إِنَّما يُريدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الّرِجْسَ أهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرا }(1)است كه در ذيل آيات نساء النبى آمده است. اين آيه مسلّماً در مورد «نساء النبى» نيست چون ضمير از «كنّ» به «كم» تبديل شده است علاوه بر اينكه روايات زيادى در شأن نزول اين آيه آمده است.
ثانياً: آيات ديگرى كه راجع به وضعيت كوهها در هنگام قيامت آمده است به اين شكل نيست كه تو خيال مىكنى كه كوهها جامد است ولى در واقع مسّيَر است، مانند اين آيات: { وَسُيِّرَتِ الْجِبالُ فَكانَتْ سَراباً } (2)، { يَوْمَ يَكُونُ الّنَاسُ كَالْفَرَاشِ الْمَبْثُوثِ * وَ تَكُونُ الْجِبَالُ كَالْعِهْنِ الْمَنفُوش } ،(3)بلكه آنچه از آيات قيامت مىفهميم وضع پراكنده كوهها در قيامت است.
ثالثاً: در ذيل آيه مىفرمايد: { صُنْعَ اللهِ اّلَذِي أتْقَنَ كُلَّ شَيْءٍ } ؛ صنع الهى را ببينيد كه چطور همه چيز را متقن كرده است. تناسب ندارد كه وقتى كه كوهها تبديل به گرد و غبار شده است سخن از اتقان صنع الهى شود. پس معلوم مىشود كه آيه به مرحله آبادى مربوط است نه به مرحله خرابى».(4)
در جواب ميتوان گفت:
اولاً: وحدت سياق خود اصلي است كه بيان كننده مراد متكلم ميباشد. اگر متكلم خلاف آن را اراده كند نياز به بيان دارد وگرنه، همان ظاهر مراد او خواهد بود.
ثانياً: اينكه در برخي موارد در قرآن كريم وحدت سياق مراعات نشده است، از روي حكمت است و دليل خاص دارد. نظير همان آيه تطهير { إِنَّما يُريدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الّرِجْسَ أهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرا }(1)كه مورد استشهاد شماست؛ چراكه روايات ذيل آيه - به علاوه قرائن لفظي موجود در خود آيه - بيانگر اين است كه اين قسمت از آيه در مورد مطلب ديگري است. بر خلاف آيه محل بحث ما كه نه قرائن لفظي بر خلاف سياق داريم و نه روايتي. پس وحدت سياق به قوت خود محفوظ است.
ثالثاً: آيات مربوط به قيامت با عبارتهاي مختلف حاكي از يك حقيقت است كه همان متلاشي شدن كوهها باشد. كوههايي كه مظهر قدرت، عظمت و صلابت است:
{ صُنْعَ اللهِ اّلَذِي أتْقَنَ كُلَّ شَيْءٍ } ، در آن روز بسان ابرها يا پشم حلاجي شده يا سراب، پراكنده شده و متلاشي خواهند شد.
بنابراين ساير آيات مربوط به قيامت، ونيز عبارت { صُنْعَ اللهِ اّلَذِي أتْقَنَ كُلَّ شَيْءٍ } هيچ قرينيتي بر خلاف سياق آيات محل بحث نميتواند داشته باشد.
لذا حمل آيه بر خلاف سياق - كه نيازمند دليل است و در محل بحث دليلي بر آن نداريم - اگر در حد يك احتمال باشد، خيلي ايراد ندارد. اما اگر به طور احتمال نباشد، بلكه به طور حتم بگوييم كه مراد آيه اين است، كاري دور از تحقيق و خلاف ظاهر است، بلكه ميتواند از مصاديق تفسير به رأي باشد.
چنانچه صاحب تفسير «المحيط الاعظم» جناب سيد حيدر آملي - برخلاف سياق - مينگارد:
لأنّ عندالعارف، الوجودالإضافي القائم بنفس الرحمان ومدد الوجود الحقيق ساعه فساعه في معرض الزوال والفناء وقبول الوجود مثله، ومن هذا
1) . سورة احزاب (33) آية 33.
يصعب إدراكه، لأنّه في غايه الخفاء، و إلى هذا أشار أيضا و قال: { وَتَرَى الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَه وَهِيَ تَمُرُّ مَرَّ الّسَحَابِ } ؛(1)
در نزد عارف، وجود اضافي - كه قائم به ذات خداي رحمان و فيض وجود حقيقي است - آن به آن در معرض زوال و نابودي وقبول وجودي مثل خودش (اضافي و افاضي) است. از همين جهت درك اين مطلب سخت است؛ چراكه در غايت خفاست و نيز [خداي تعالي] به همين مطلب اشاره كرده و فرموده است: «و كوهها را ميبيني، ميپنداري كه آنها بيحركتاند و حال آنكه آنها ابرآسا ميگذرند».
ملاصدرا در تفسيرش نيز ميگويد:
أما الحركه الذاتيه له فهي حركه جوهريّه، لها كسائر الحركات فاعل و قابل و مسافه و بدايه و نهايه إلا انّ الحركه في الجوهر تخالف غيرها في أمر و هو إنّ مسافه هذه الحركه هي عين المتحرّك حقيقه و وجودا و غيره كمالا و نقصا بخلاف الحركه في سائر المقولات فإنّ المسافه فيها تباين ذات المتحرّك كما هو المقرّر عند العقلاء و نحن قد بيّنا صحّه الحركه في مقوله الجوهر في أسفارنا ببيانات برهانيّه يضطرّ أهل النظر على الاعتراف بها. و الآيات القرآنيّه الداله على هذه الحركه و خصوصا ما للإنسان كثيره: منها في باب حركه الجواهر الأرضيه في ذاتها كقوله تعالى:
{ وَتَرَى الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَه وَهِيَ تَمُرُّ مَرَّ الّسَحَابِ } ؛(2)
ص: 189 - 190 آمده است: و قد حقّقنا في موضعه إن الجواهر الطبيعيّة المادّية كلّها لازمة السيلان و التجدّد، غير منفكّة عن الانتقال و الحدثان في كلّ آن بحسب جوهرها و طبيعتها، كما في قوله [تعالى]: (وَ تَرَى الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ الّسَحاب) . چنانچه ج7،
ص: 419 از همين تفسير ميخوانيم: و ما من جوهر عينّي له صورة وجوديّة إلّاَ و له هذا السير الحثيث إلى الحضرة الإلهيّة، و هو أبدا في الانتقال من صورة إلى صورة و من طور إلى طور، حركة رجوعيّة و سيرا استكماليّا كما قال سبحانه: (وَتَرَى الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ الّسَحاب...).
اما حركت ذاتي او حركتي جوهري است كه براي آن حركت - بسان ديگر حركات - فاعل، قابل، مسافت، آغاز و نهايت است، تنها فرقي كه دارد اين است كه حركت در جوهر با ديگر حركات در يك مورد فرق دارد و آن اينكه مسافت در حركت جوهري، حقيقتا و وجودا عين متحرك است گرچه از لحاظ كمال و نقص غير آن است. به خلاف ديگر حركات كه مسافت در آنها غير از متحرك است و ما در اسفارمان صحت حركت جوهري را با براهيني كه اهل نظر ناگزير از قبول آنند، بيان كرديم. و آيات قرآني دال بر اين حركت - خصوصا نسبت به انسان - فراوان است: از آن جمله در باب حركت جواهر زميني در ذاتشان قول خداي تعالي است كه ميفرمايد:
{ وَتَرَى الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَه وَهِيَ تَمُرُّ مَرَّ الّسَحَابِ }.
در ارتباط با تفسير آيه شريفه { وَتَرَى الْجِبَالَ... } اقوال زير مطرح است:(1)
الف) قول اكثر مفسران؛ و آن اينكه اين آيه در ارتباط با واقعه قيامت است و حركت كوهها نشانهاي از آن ميباشد.
مرحوم علامه طباطبائي دو قولِ ديگر را نقل ميكنند:
ب) حمل آيه بر حركت انتقالي زمين.
ج) قول مرحوم ملاصدرا وپيروانش؛ وآن اينكه آيه را بر حركت جوهري حمل كنيم.
1) . البته وجوه يا اقوال نادر ديگري هم گفته شده است. به عنوان نمونه، صاحب تفسير «بيان السعادة في مقامات العبادة، 3 : 182» شش وجه و معنا براي آية محل بحث بيان ميكند.
البته دانستيم كه سرسختترين مخالف اين قول بوعلي است و مهمترين دليل مخالفتش اين است كه:
در حركت، بايد موضوع ثابت باشد درحاليكه در حركت جوهري - كه مجازاً حركت گفته ميشود - موضوع متغير است و لذا حركتي در كار نيست.
و اين دو قول اخير، در مجموع داراي سه اشكال است:
با اين دو نوع تفسير، آيه مذكور از آيات قبل و بعدش بريده ميگردد و از سياق آنها خارج ميشود.
با اين دو تفسير، ارتباط صدر و ذيل خود آيه ميگسلد.
با تفسير آيه بر حركت جوهري تنظير در آيه - كه حركت جبال را نظير حركت انتقالي ابرها به شمار آورد - بيمعناست، ضمن اينكه اين تفسير مؤيد وحياني ندارد.
جَاعِلِ الْمَلائِكَه رُسُلاً اُولِي أجْنِحَه مَّثْنَى
وَثُلاثَ وَرُبَاعَ يَزِيدُ فِي الْخَلْقِ مَا يَشَاءُ
إِنَّ اللهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ } ؛
سپاس خداي را كه پديد آورنده آسمانها و زمين است
[خدايي كه] فرشتگان را كه داراي بالهاي دوگانه
و سهگانه و چهار گانهاند رسولان [خويش] ساخت،
در آفرينش هرچه بخواهد ميافزايد،
همانا خدا بر هرچيزي تواناست.
سوره فاطر (35) آيه 1
{ فَاطِرِ الّسَمَاوَاتِ وَالأرْضِ }
در تفسير الميزان آمده است:
الفَطْر - علي ما ذكره الراغب - هو الشقّ طولاً، فإطلاق الفاطر عليه تعالي بعنايه استعاريه؛ كأنَّه شقّ العدم فأخرج من بطنه السموات والأرض.
فمحصّل معناه أنه موجد السموات والأرض إيجاداً ابتدائياً، من غير مثال سابق، فيقرب معناه من معني البديع والمبدع، والفرق بين الإبداع والفطر أّنَ العنايه في الإبداع، متعّلِقه بنفي المثال السابق وفي الفطر، بطرد العدم و إيجاد الشيء من رأسٍ، لا كالصانع الذي يؤلّف موادّ مختلفه فيظهر به صوره جديده لم تكن؛(1)
واژه «فَطْر» بنابرآنچه راغب آورده است، به معناى شكافتن از طرف طول است. اطلاق كلمه فاطر بر خداي متعال به عنايت استعارهاى ميباشد؛ گويا خدا عدم را پاره كرد و از درون آن، آسمانها و زمين را بيرون آورد.
بنابراين، حاصل معناى آيه اين است كه خداي متعال پديد آورنده آسمانها و زمين از اساس (به نحو ايجاد ابتدايى و بدون نمونه پيشين) است. پس معناي فاطر نزديك به معناي بديع و مبدع ميشود، با اين تفاوت كه در كلمه «ابداع» عنايت بر نبودن مثال سابق است، و در واژه «فطر» عنايت بر طرد عدم و بر
1) . الميزان17 :6 .
ايجاد چيزى از اساس است، نه مانند سازندهاي كه مواد مختلفى را با هم ميآميزد، و از آن صورت جديدي كه وجود نداشت، آشكار ميسازد.
اين سخن، كلامي آراسته و متقن است و مسئله حدوث عالم به معناي (لميكن فكان) و ايجاد ابتدائي، به خوبي از آن استفاده ميشود (كه در مباحث گذشته جداگانه، تحت عنوانِ حدوث و قدم مطرح شد) .
اما مراد از { الّسَمَاوَاتِ وَالأرْضِ } (آسمانها و زمين) چيست؟
گفتهاند مراد، مطلق موجودات و همه كائنات است. با ذكر معظم الأجزاء، همه اجزاء مجازاً اراده شده است؛ زيرا آفرينش آسمانها و زمين گوياي آناند كه غير آنها را نيز خداوند پديد آورده است.
احتمال ديگر اين است كه مقصود، همان آسمانها و زمين باشد.
از جهات حمد و ستايش پروردگار همين { فَاطِرِ الّسَمَاوَاتِ وَالأرْضِ } بودن اوست و جهت ديگر فقره بعدي آيه است.
{ جَاعِلِ الْمَلائِكَه رُسُلاً }
خداوند خالق ملائكه است و آنها رسولانِ پروردگار و دست اندركاران خلقت در امور تكويني و تشريعياند؛ تشريعي، يعني براي پيامبران وحي ميآورند و تكويني، يعني در خلق موجودات نقش دارند.
در آيات فراواني رسالت فرشتگان در امور تشريعي و تكويني بيان شده است؛ مانند:
{ حَتَّىَ إِذَا جَاء أحَدَكُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا } ؛(1)
هنگامى كه يكى از شما را مرگ فرا رسد، فرشتگان ما جانش بستانند.
{ إِنَّ رُسُلَنَا يَكْتُبُونَ مَا تَمْكُرُونَ } ؛(2)
همانا، فرستادگان ما آنچه را نيرنگ مىكنيد، مىنويسند.
{ وَلَمَّا جَاءَتْ رُسُلُنَا إِبْرَاهِيمَ بِالْبُشْرَى قَالُوا إِنَّا مُهْلِكُو أهْلِ هَذِهِ الْقَرْيَه } ؛(1)
و چون فرستادگان ما براى ابراهيم مژده آوردند، گفتند: ما اهل اين شهر را هلاك خواهيم كرد.
اين آيات امور تكوينياند و در امور تشريعي هم كه نقش آنان هويداست.
{ اُولِي أجْنِحَه }
اين فرشتگان داراي بالهايي هستند، بعضي دو بال و بعضي سه بال و بعضي ديگر چهار بال، دارند.
{ يَزِيدُ فِي الْخَلْقِ مَا يَشَاءُ }
اين جمله يا به اين معناست كه در خصوص فرشتگان و اختياراتي كه به آنها ارزاني شده است خداوند عنايات بيشتري دارد، و يا به طور كلي خدا در خلقت هرچه بخواهد، ميافزايد.
در تفسير الميزان ميخوانيم:
والأجنحه، جمع جناح، وهو من الطائر بمنزله اليد من الإنسان، يتوّسَل به إلى الصعود إلىالجّوِ والنزول منه،والانتقال منمكان إلى مكان بالطيران.
فوجود الملك مجّهَز بما يفعل به (نظير ما يفعله الطائر بجناحه) فينتقل به من السماء إلى الأرض بأمر الله ويعرج به منها، إليها و من أّيِ موضع إلى أّيِ موضع؛ وقد سمّاه القرآن جناحاً.
و لايستوجب ذلك إلاّ ترّتَب الغايه المطلوبه من الجناح عليه؛ وأما كونه من سنخ جناح غالب الطير ذا ريش و زغب(2)فلايستوجبه مجرد إطلاق اللفظ، كما لميستوجبه في نظائره كألفاظ العرش والكرسي واللوح والقلم
وغيرها. وقوله: { اُولِي أجْنِحَه مَثْنى وَثُلاثَ وَرُباعَ } صفه للملائكه، و مثنى و ثلاث و رباع ألفاظ داله على تكرّر العدد - أي اثنين اثنين و ثلاثه ثلاثه و أربعه أربعه - كأنه قيل: جعل الملائكه بعضهم ذا جناحين، و بعضهم ذا ثلاثه أجنحه، و بعضهم ذا أربعه أجنحه.
و قوله: { يَزِيدُ فِي الْخَلْقِ ما يَشاءُ } لايخلو من إشعار بحسب السياق بأن منهم من يزيد أجنحته على أربعه.
و قوله: { إِنَّ اللهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ } تعليل لجميع ما تقّدَمه أو الجمله الأخيره والأول أظهر؛(1)
وكلمه «اجنحه» جمع «جناح» است، كه در پرندگان به منزله دست در انسان ميماند. پرندگان به وسيله آن پرواز مىكنند، و به فضا مىروند و برمىگردند، و از جايى به جاى ديگر ميروند.
وجود فرشتگان نيز مجهز به چيزى است كه مىتوانند با آن كارى را بكنند كه پرندگان آن كار را با بال خود انجام مىدهند، پس ملائكه به وسيله آن، به امر خدا از آسمان به زمين ميآيند و از زمين به آسمان بالا ميروند و از جايي به جاي ديگر نقل مكان ميكنند. قرآن نام آن وسيله را «جناح» (بال) گذاشته.
اين نامگذارى جز مترتب شدن نتيجه مطلوب از جناح را (كه نقل و انتقال باشد) براي ملك موجب نميشود، ولي اينكه جناح ملك، مانند جناح پرندگان داراي مو و پَر باشد، مجرد اطلاق لفظ جناح، آن را نميرساند؛(2)چنانكه الفاظ ديگر (نظير عرش و كرسي و لوح و قلم) مستلزم معاني معهود نميباشند .
1) . الميزان 17: 6 - 7 .
2) . در روايات براي ملائكه، اثبات پَر شده است. از امام باقر عليه و آله و سلم روايت شده كه فرمود: «إّنَ الملائكة لتزاحمنا علي تُكَأَتنا، و إنا لنأخذ من زغبهم، فنجعله سخاباً لأولادنا»؛ همانا ملائكه تجمع ميكنند بر تكيه گاه مان و ما پر هاي كوچك آنها را بر ميداريم و آن را براي اولادمان گردن بند قرار ميدهيم (بحارالأنوار 26: 354) ، براي آگاهي بيشتر از اين روايات، رجوع كنيد به: خصال صدوق: 67 ؛ مناقب ابن شهر آشوب3 : 162 ؛ تفسير برهان5 : 200 ؛ دارالسلام4 : 130 - 136 ؛ در مباحث آتيه نيز به اين روايات اشاره ميشود.
جمله { اُولِي أجْنِحَه مَثْنى وَثُلاثَ وَرُباعَ } صفت ملائكه است، و { مَثْنى وَثُلاثَ وَرُباعَ } الفاظى هستند كه بر تكرار عدد دلالت دارند، يعنى دو تا دو تا و سه تا سه تا و چهار تا چهار تا، گويا خداوند بعضى از فرشتگان را، دو بال داده و بعضى را سه بال، و بعضى را چهار بال.
جمله { يَزِيدُ فِي الْخَلْقِ ما يَشاءُ } بر حسب سياق، خالى از اشاره به اين نكته نيست، كه بعضى از ملائكه بيش از چهار بال هم دارند.
وجمله { إِنَّ اللهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ } يا تعليل براي همه مطالب قبلى است، يا تنها تعليل جمله اخير ميباشد، ولى احتمال اول روشنتر به نظر مىرسد.
در آينده خواهيم ديد كه ديدگاه علامه درباره فرشتگان، با آيات و روايات تا چه حد سازگاري دارد.
واژه { الْمَلائِكَه } (فرشتگان) در چندين آيه مطرح شده است و در مواردي ايمان به ملائك، از مسائل اساسي به شمار ميرود.
{ لَيْسَ الْبِرَّ أن تُوَلُّواْ وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَلَكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَالْمَلآئِكَه وَالْكِتَابِ وَالّنَبِيِّينَ } ؛(1)
نيكوكارى آن نيست كه روى خود را سوى مشرق و مغرب بگردانيد، بلكه نيكى آن است كه كسى به خدا و روز بازپسين و فرشتگان و كتاب [آسمانى] و پيامبران ايمان آوَرَد.
1) . سورة بقره (2) آية 177.
در اين آيه، نيكي، ايمان به خدا و رستاخيز قيامت است و ايمان به ملائك نيز همسنگ اين دو اصل بنيادين و اصل نبوت، بهشمار ميرود.
{ آمَنَ الّرَسُولُ بِمَا اُنزِلَ إِلَيْهِ مِن رَّبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللهِ وَمَلآئِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ لانُفَرِّقُ بَيْنَ أحَدٍ مِّن رُّسُلِهِ } ؛(1)
پيامبر به آنچه از جانب پروردگارش بر او نازل شد ايمان دارد، و مؤمنان همگى به خدا و فرشتگان و كتابها و فرستادگانش ايمان آوردند [و ميگويند:] ميان هيچ يك از فرستادگانِ خدا فرق نمىگذاريم.
{ وَمَن يَكْفُرْ بِاللهِ وَمَلاَئِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً بَعِيدًا } ؛(2)
و هركس به خدا و فرشتگان او و كتابها و پيامبرانش و روز بازپسين كفر ورزد - در حقيقت - دچار گمراهى دور [بيپايان و بدفرجام] شده است.(3)
1) . سورة بقره (2) آية 285.
2) . سورة نساء (4) آية 136.
3) . سيّد عليخان حسيني مدني (در شرح صحيفة سجّاديه، در مورد ايمان به ملائك مينويسد: تبصرة: الإيمان بالملائكة واجب قال تعالي: (آمَنَ الّرَسُولُ بِمَا اُنزِلَ إِلَيْهِ مِن رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللهِ وَ مَلآئِكَتِهِ) و روي عنه (حين سُئلَ عن الإيمان أنه قال: أن تؤمن بالله و ملائكته و رسله. الإيمان بالملائكة يتضمن معاني: أحدها التصديق بوجودهم … . الثاني انزالهم منازلهم و إثبات انهم عباد الله و خلقه كالأنس و الجنّ مأمورون مكلّفون لايقدرون إلاّ علي ما أقدرهم الله عليه، و انهم معصومون، و اّنَ لذّتهم بذكر الله، و حياتهم بمعرفته و طاعته، و الموت جايزٌ عليهم و لكن الله جعل لهم أمداً بعيداً، فلا يتوفّاهم حتي يبلغوه، و لا يُوصَفون بشيء يؤدّي وصفهم به إلي اشراكهم بالله تعالي، و لايُدعون آلهةً كما دَعَتْهم الأوائل. الثالث الإعتراف بأّنَ منهم رسلاً يرسلهم الله إلي من يشاء من البشر، وقد يجوز أن يرسل بعضهم إلي بعض و يتبع ذلك، الإعترافُ بأنه منهم حملة العرش و منهم الصافّون ... فقد ورد القرآن بذلك كلّه أو بأكثره، و قد اشار سيد العابدين عليه السلام إلي جملة من أنواعهم … (رياض السالكين2 : 10 - 11) .
{ مَن كَانَ عَدُوًّا لِلَّهِ وَمَلآئِكَتِهِ وَرُسُلِهِ وَجِبْرِيلَ وَمِيكالَ فَإِنَّ اللهَ عَدُوٌّ للْكَافِرِينَ } ؛(1)
هركه دشمن خدا و فرشتگانش و فرستادگان او و جبرئيل و ميكائيل باشد [بداند كه] خدا يقيناً دشمن كافران است .
هر مسئلهاي به نوبه خود و در سطح خودش اهميت دارد. قرآن، مردم را سوي ايمان به ملائك فراميخواند و بر آن - به عنوان يك اصل اسلامي - تأكيد ميورزد. همين آدمي را برميانگيزد تا درباره آنها شناخت بهتر به دست آورد و حقيقت آنها را (با تكيه بر متون ديني) وارسي كند و به راز تأكيد بر ايمان به آنها پيببرد.
ممكن است كسي بگويد اين بحث بيفايده است؛ چراكه مجرد يا مادي بودن ملائك پيامد فاسدي درپي ندارد و دانستن اين گونه مطالب، ضروري نيست و سود وزياني را عايد نميسازد.
پاسخ اين است كه:
اولاً: دانستن حق خودش موضوعيت دارد. وقتي در تعاليم وحي درباره ملائك مطالبي آمده است، بايد آنها را وارسي نمود تا اشخاص به اشتباه نيفتند. از آنجا كه اين مسئله جزو عقايد اسلامي است بايد صحيح را از ناصحيح بشناسيم.
ثانياً: اصرار بر اين مسئله (و موارد مشابه آن) براي اين است كه سخن وحي را پاس بداريم؛ يعني وقتي وحي را پذيرفتيم و وحي، مطلبي را بيان كرد، بايد به همان نحوي كه
1) . سورة بقره (2) آية 98.
وارد شده، معتقد باشيم مگر اينكه عقل يا نقلِ قطعي و صريح، آن را بر نتابد، وگرنه بايد آنچه را قواعد ادبي و لغت گوياست، پذيرفت.
به عنوان نمونه در مانند { يَدُ اللهِ فَوْقَ أيْدِيهِمْ } ؛(1)(دست خدا بالاى دستهاى آنان است) بدون ترديد مراد از { يَدُ } معناي لغوي آن (يعني دست) نيست، بلكه معناي كنايي «قدرت» مراد است و همين معناي كنايي در لغت هم آمده است.
يا در مثل بحث معاد اگر مقصود خداوند، حشر ارواح ميبود، به صراحت آن را بيان ميداشت تا كفار و ديگران به اشكال تراشي نپردازند، اما خداوند ميفرمايد كه همين عنصر خاكي مادي محشور ميشود، قرآن ميگويد:
{ وَضَرَبَ لَنَا مَثَلاً وَنَسِيَ خَلْقَهُ قَالَ مَنْ يُحْيِي الْعِظَامَ وَهِيَ رَمِيمٌ * قُلْ يُحْيِيهَا اّلَذِي أنشَأهَا أّوَلَ مَرَّه وَهُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلِيمٌ } ؛(2)
و براى ما مَثَلى آورد و آفرينش خود را از ياد برد، گفت: چه كسى اين استخوانهاي پوسيده را زندگى مىبخشد؟ بگو: همان كسى كه نخستينبار آنها را پديد آورد، و اوست كه به هر [گونه] آفرينشى داناست.
و نيز ميفرمايد:
{ لا اُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيَامَه * وَلا اُقْسِمُ بِالّنَفْسِ الّلَوَّامَه * أيَحْسَبُ الإنسَانُ أّلَن نَجْمَعَ عِظامَهُ * بَلَى قَادِرِينَ عَلَى أن نُّسَوِّيَ بَنَانَهُ } ؛(3)
سوگند به روز رستاخيز، سوگند به وجدان سرزنشگر،آيا انسان مىپندارد كه هرگز ريزه استخوانهايش را گرد نخواهيم آورد؟! آرى [بلكه] تواناييم كه [خطوط] سر انگشتانش را بازسازي كنيم.
اگر قرار باشد هركس طبق ذوق خود آيات قرآن را تأويل كند،همه چيز فروميپاشد.
قرآني كه بايد مايه وحدت باشد، به تفرقهافكني دامن ميزند و اختلافات را ميگستراند. از اين روست كه تعاليم وحي، از تفسير بهرأي، پرهيز دادهاند و آن را مايه هلاكت دانستهاند.
در قرآن كريم، چگونگي خلق ملائكه نيامده است، بلكه خصوصيات و صفاتي از آنها را ذكر ميكند؛ مانند رفت و آمد، صعود و نزول، توفّي و أخذ كردن، حمل، بسط يد، ورود و دخول، سجده و تسبيح، صافّات، مُقسّمات، زاجرات.(1)
و اما روايات فراواني درباره فرشتگان هست. در اين روايات، مطالب بسيار شگفتآوري را مثل اينكه: گاه فرشتهها از مگس كوچكترند و گاه آنقدر بزرگاند كه سر در عرش و پا در فرش دارند،(2)بالي را در مشرق و بال ديگر را در مغرب ميگسترانند،(3)ميان گوش و چشمشان، فاصله چند صدساله پرواز يك پرنده است.(4)
1) . مراجعه شود به: سورة بقره (2) آية 248 ؛ سورة آل عمران (3) آية 124 - 125 ؛ سورة أنعام (6) آية 93 ؛ سورة أنفال (8) آية 9 ؛ سورة رعد (13) آية 23 ؛ سورة نحل (16) آية 32 ؛ سورة حجّ (22) آية 75 ؛ سورة فرقان (25) آية 25 ؛ سورة زمر (39) آية 75 ؛ سورة فصلت (41) آية 30 ؛ سورة نجم (53) آية 26 ؛ سورة حاقّه (69) آية 17 ؛ سورة معارج (70) آية 4 ؛ سورة نبأ (78) آية 38 ؛ سورة فجر (89) آية 22 ؛ سورة صافات (37) آية 1 - 3 ؛ سورة ذاريات (51) آية 4 ؛ سورة مرسلات (77) آية 1 - 5 ؛ سورة نازعات (79) آية 1 - 5 و... .
2) بحارالأنوار56 : 171 - 173؛ عن أبي عبدالله عليه السلام في خبر المعراج قال النبي صلي الله عليه و آله: ... و رأيت من العجائب التي خلق الله وصوّر على ما أراده، ديكا رجلاه في تخوم الأرضين السابعة، و رأسه عند العرش، و هو ملك من ملائكة الله.
3) . بحارالأنوار56 : 173؛ قال أميرالمؤمنين عليه السلام : إّنَ لله ملكا في صورة الديك الأملح الأشهب... له جناحان: جناح بالمشرق ، و جناح بالمغرب... .
4) بحارالأنوار56 : 174 ؛ قال الصادق عليه السلام : ...إّنَ لله ملكاً بعد ما بين شحمة أذنه إلى عينيه، مسيرة خمس مائة عام خفقان الطير... .
و همين طور توصيف شدهاند به عروج و نزول و دخول و خروج و اينكه بعضي از آنها به عيادت بيماران شيعه ميآيند و براي شيعه استغفار ميكنند، در هنگام تشييع جنازه آنها حضور مييابند و هركس به زيارت اميرالمؤمنين (عليه السلام) و ائمه معصومين (عليهم السلام) برود، در بازگشت او را تا منزل مشايعت ميكنند، اگر مريض شود به عيادتش ميروند و اگر بميرد تا قبر، همراه اويند و برايش آمرزش ميطلبند.(1)
در تفسير الميزان پس از نقل رواياتي در اين زمينه، آمده است:
تكرّر ذكر الملائكه في القرآن الكريم، و لم يذكر منهم بالتسميه إلاّ جبريل وميكال، وما عداهما مذكور بالوصف؛ كملك الموت والكرام الكاتبين والسفره الكرام البرره الرقيب والعتيد وغير ذلك.
والذي ذكره الله سبحانه في كلامه - وتشايعه الأحاديث السابقه - من صفاتهم وأعمالهم هو:
أولاً: أنهم موجودات مكرّمون هم وسائط بينه تعالى وبين العالم المشهود، فما من حادثه أو واقعه صغيره أو كبيره إلا وللملائكه فيها شأن وعليها ملك موكل أو ملائكه موكلون بحسب ما فيها من الجهه أو الجهات، وليس لهم في ذلك شأن إلا إجراء الأمر الإلهي في مجراه أو تقريره في مستقره، كما قال تعالى:
{ لايَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأمْرِهِ يَعْمَلُونَ } .(2)
و ثانياً: أنهم لايعصون الله فيما أمرهم به، فليست لهم نفسيّه مستقلّه ذات إراده مستقلّه تريد شيئاً غير ماأراد الله سبحانه فلايستقلّون بعمل و لايغيّرون أمراً حمّلهم الله إيّاه بتحريف أو زياده أو نقصان قال تعالى:
{ لايَعْصُونَ اللهَ ما أمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ } .(1)
و ثالثاً: أّنَ الملائكه - على كثرتهم - على مراتب مختلفه علوّاً و دنوّاً فبعضهم فوق بعض و بعضهم دون بعض، فمنهم آمر مطاع ومنهم مأمور مطيع لأمره، والآمر منهم آمر بأمر الله حامل له إلى المأمور، والمأمور مأمور بأمر الله مطيع له، فليس لهم من أنفسهم شيء البتّه قال تعالى:
{ وَما مِنَّا إِلا لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ } (2)وقال: { مُطاعٍ ثَمَّ أمِينٍ } (3)وقال: { قالُوا ماذا قالَ رَبُّكُمْ قالُوا الْحَقَّ } .(4)
ورابعاً: أنهم غيرمغلوبين لأنهم إنما يعملون بأمر الله وإرادته { وَما كانَ اللهُ لِيُعْجِزَهُ مِنْ شَيْءٍ فِي الّسَماواتِ وَلا فِي الأرْضِ } (5)وقد قال الله: { وَاللهُ غالِبٌ عَلى أمْرِهِ } (6)و قال: { إِنَّ اللهَ بالِغُ أمْرِهِ } (7). (8)
1) . سورة تحريم (66) آية 6 .
2) . سورة صافات (37) آية 164.
3) . سورة تكوير (81) آية 21.
4) . سورة سبأ (34) آية 23.
5) . سورة فاطر (35) آية 44.
6) . سورة يوسف (12) آية 21.
7) . سورة طلاق (65) آية 3.
8) . الميزان17 : 12. در تفسير نمونه نيز بحثي با عنوان «صفات ملائك در قرآن» ذكر شده است، و مجموع فرشتگان را اين چنين بيان ميكند: * فرشتگان موجوداتي عاقل و با شعورند و بندگان گرامي خدا هستند (بَلْ عِبَادٌ مُّكْرَمُونَ) (انبياء، 26) . * آنها سر بر فرمان خدا دارند و هرگز معصيت او نميكنند (لايَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأمْرِهِ يَعْمَلُونَ) (انبياء، 27) . * آنها وظائف مهم و بسيار متنوعي از سوي خداوند بر عهده دارند... . * آنها پيوسته مشغول تسبيح و تقديس خداوند هستند... . * با اين حال انسان به حسب استعداد تكامل از آنها، برتر و والاتر است... . * آنها گاه به صورت انسان در ميآيند و بر أنبياء و حتي غير انبياء ظاهر ميشوند... . * از روايات اسلامي استفاده ميشود كه تعداد آنها به قدري زياد است كه به هيچ وجه قابل مقايسه با انسان نيست... . * آنها نه غذا ميخورند و نه آب مينوشند و نه ازدواج دارند... . * آنها نه خواب دارند، نه سستي و غفلت... . * آنها مقامات مختلف و مراتب متفاوت دارند... (تفسير نمونه17 : 173) .
در قرآن كريم مكرر كلمه ملائكه ذكر شده، ولى نام هيچ يك از آنان برده نشده مگر جبرئيل و ميكائيل و بقيه ملائكه با ذكر اوصافشان ياد شدهاند؛ مانند: ملك الموت و كرام الكاتبين و سفره الكرام البرره و رقيب و عتيد و غير اينها. صفات و اعمال ملائكه كه در كلام خدا و در احاديث سابق ذكر شدهاند، عبارتاند از:
يك: ملائكه موجوداتى هستند شريف و مكرم، كه واسطههايى بين خداى تعالى و اين عالم محسوس هستند، به طورى كه هيچ حادثهاى از حوادث و هيچ واقعه كوچك يا بزرگي نيست، مگر آنكه ملائكه در آن دخالتى دارند، و يك يا چند فرشته، موكل و مامور آنند، اگر آن حادثه فقط يك جنبه داشته باشد يك فرشته، و اگر چند جنبه داشته باشد چند ملك موكل بر آنند.
و دخالتى كه دارند تنها اين است كه امر الهى را در مجرايش به جريان اندازند، و آن را در مسيرش قرار دهند، هم چنانكه قرآن در اين باره ميفرمايد:
{ لايَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُمْ بِأمْرِهِ يَعْمَلُونَ } ؛ هرگز در سخن بر او پيشى نمىگيرند و (پيوسته) به فرمان او عمل مىكنند.
دو: ملائكه خدا را در آنچه به آنها امر ميكند عصيان نميكنند، از اينرو، آنها نفسى مستقل ندارند، و داراى ارادهاى مستقل نيستند كه بتوانند غير از آنچه كه
خدا اراده كرده اراده كنند، پس ملائكه در هيچ كارى استقلال ندارند، و هيچ دستورى را كه خدا به ايشان تحميل كند تحريف نمىكنند، و كم و زيادش نمىسازند، هم چنانكه فرمود:
{ لايَعْصُونَ اللهَ ما أمَرَهُمْ وَيَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ } ؛ هرگز فرمان خدا را مخالفت نمىكنند و آنچه را فرمان داده شدهاند (به طور كامل) اجرا مىنمايند.
سه: ملائكه با همه كثرتى كه دارند، داراى مراتب مختلفاند - در بلندى و پايينى - بعضى بالاتر از بعضى و برخي پايين ترند، و جمعى نسبت به ما دون خود آمر و مطاعاند، و برخي ديگر مأمور و مطيع آنان، و آنكه آمر است به امر خدا امر مىكند، و حامل امر خدا به سوى مأمورين است، و مامورين هم به دستور خدا،مأمور و مطيع آمرند، در نتيجه ملائكه هرگز از ناحيه خود اختيارى ندارند، هم چنان كه قرآن كريم فرموده:
{ وَما مِنَّا إِلّاَ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ } ؛ و هيچ يك از ما نيست جز آنكه مقام معلومى دارد، و نيز فرموده:
{ مُطاعٍ ثَمَّ أمِينٍ } ؛ در آسمانها مورد اطاعت [فرشتگان] و امين است، و نيز فرموده:
{ قالُوا ماذا قالَ رَبُّكُمْ قالُوا الْحَقَّ } ؛ مىگويند: «پروردگارتان چه فرمود؟» مىگويند: «حقيقت».
چهار: ملائكه از آنجا كه هرچه مىكنند به امر خدا مىكنند، هرگز شكست نمىخورند، به شهادت اينكه فرمود:
{ وَما كانَ اللهُ لِيُعْجِزَهُ مِنْ شَيْءٍ فِي الّسَماواتِ وَلا فِي الأرْضِ } ؛ و هيچ چيز، نه در آسمانها و نه در زمين، خدا را درمانده نكرده است، و از سوى ديگر فرمود:
{ وَاللهُ غالِبٌ عَلى أمْرِهِ } ؛ و خدا بر كار خويش چيره است، و نيز فرمود:
{ إِنَّ اللهَ بالِغُ أمْرِهِ } ؛ خداوند فرمان خود را به انجام مىرساند.
اين چهار نكته جاي سخن ندارد، ليكن علامه در ادامه مطلبي را به عنوان نتيجه و تفريع بر اين مقدمات مطرح ميكند و بحث تجرد ملائكه را پيش ميكشد.
متنِ عبارت ايشان در الميزان اين چنين است:
ومن هنا يظهر أّنَ الملائكه موجودات منزّهه في وجودهم عن المادّه الجمسانيه التي هي في معرض الزوال و الفساد و التغيّر، و من شأنها الاستكمال التدريجي الذي تتوّجه به إلي غايتها، و رّبَما صادفت الموانع والآفات فحرمت الغايه وبطلت دون البلوغ إليها؛(1)
از اينجا روشن مىشود كه ملائكه موجوداتى هستند كه در وجودشان منزه از ماده جسمانىاند، چون ماده جسمانى در معرض زوال و فساد و تغيير است، و نيز كمال در ماده تدريجى است، از مبدأ سير حركت مىكند تا به تدريج به غايت كمال برسد، و چه بسا در بين راه به موانع و آفاتى برخورد كند و قبل از رسيدن به حد كمالش از بين برود، ولى ملائكه اين طور نيستند.
براي روشن شدن بحث ابتداء بايد معناي ماده و مادي را در مقابل تجّرُد، وارسي كنيم:
در مورد ماده تعاريف مختلفي ذكر كردهاند:
همچنين در تعريف ماده گفتهاند: عين خارجي كه به حواس ظاهري درك ميشود.
توضيح: فيلسوف الهي براي غيرمادّه نيز تحقق خارجي قائل است، ولي فلاسفه مادي ميگويند: غير ماده هيچ چيز ديگري وجود ندارد؛ لذا قيد (مُدرَك به حواس) را افزودهاند.
اين معنا، مورد بحث ما نيست. مقصود از ماده - در اينجا- اصطلاح فلسفي آن است.
1) . الميزان17 : 13.
الف) گاهي مادّه در مقابل صورت بهكار ميرود و مراد از آن هيولاي اُولي يا مادّه اولي است. بعضي معتقدند كه جسم مركب از قابليت اتصال و انفصال است كه نام آن هيولي است و فعليت و تحققي ندارد، بلكه تحققش به صورت است و از اجتماع هيولي و صورت، جسم پديد ميآيد كه داراي ابعاد سهگانه عرض و طول و عمق است.
توضيح: در اجسام يك جهت اشتراك وجود دارد؛ مثلاً يك پرتقال، يك سيب تقسيم و تجزيه ميشود (همين طور خاك و آب و غيره) از اين مطلب جمعي از فلاسفه خواستهاند اثبات كنند كه چيزي به نام هيولي و ماده اولي وجود دارد، كه همان قابليت تقسيم و تشّكُل به شكلهاي مختلف است، ولي تحقق و فعليت مستقل ندارد، بلكه وقتي قرين صورت ميشود تحقق پيدا ميكند. مثلِ صورت سيب بودن كه از جسمِ سيب تشكيل ميشود و مراد از صورت، همان تشكل سيب است (يعني در مقابل پرتقال و آب و اشياي ديگر) نه شكل به معناي هيئت كروي، مستطيل يا مثلث و امثال آن.
پس گاهي ماده در مقابل صورت بهكار ميرود كه خود فعليت ندارد و از مجموع ماده و صورت به جسم تعبير ميشود.
جسم چيزي است كه از جهت عرض و طول و عمق قابل انقسام است و طبعاً قابل اتصال و انفصال و داراي وزن و شكل ميباشد.(1)
1) . جسم به صورتهاي مختلفي تعريف شده كه مشهورترين آنها نزد فلاسفه: جوهري است داراي ابعاد سه گانه (طول، عرض، ضخامت) و با دقت بيشتري گفته شده: جوهري است كه بتوان سه خط متقاطع را در آن فرض كرد به گونه اي كه زوايايي كه از تقاطع خطوط سه گانه حاصل ميشود، قائمه باشند و تعبير فرض كردن را از اين جهت اضافه كردهاند كه شامل مانند كُره هم بشود با اينكه در كُره چنين خطوطي بالفعل وجود ندارد اما ميتوان در درون آن چنين خطوطي را فرض كرد؛ چنانكه ميتوان با بريدن آن، خطوط مزبور را به وجود آورد... به هر حال روشنترين ويژگي جسم، امتداد آن در سه جهت است و اين ويژگي لوازمي دارد، از جمله آنها اينكه عقلاً در سه جهت تا بينهايت، قابل انقسام است. ديگر آنكه: مكان دار است، ولي نه به اين معني كه مكان، فضائي است مستقل از اجسام كه به وسيله آنها پر ميشود، بلكه به معنايي كه در توضيح مكان ذكر كردهاند. سوم آنكه: چنين موجودي طبعاً قابل اشاره حسي هم خواهد بود و سرانجام موجود جسماني داراي امتداد چهارمي است كه از آن به (زمان) تعبير ميشود... و اما جسمانيات و امور مادي به معناي خاص (كه شامل خود جسم و ماده نشود) عبارتند از توابع وجود اقسام و به ديگر سخن، اموري كه به طور مستقل از اجسام تحقق نمييابند و مهمترين ويژگي آنها اين است كه به تبع جسم، قابل انقسام خواهند بود... با توجه به ويژگيهاي اجسام و جسمانيات ميتوان مقابلات آنها را به عنوان ويژگيهاي مجردات قلمداد كرد؛ يعني موجود مجرد نه انقسام پذير است و نه مكان و زمان دارد. (آموزش فلسفه2 : 134، با اندكي تصرف و تلخيص) ، و رجوع كنيد به، نهاية الحكمة: 117، 119، 130 و فرهنگ علوم عقلي: 192.
ب) و گاه مراد از ماده جوهري است كه از آن جوهري ديگر به وجود ميآيد يا محل پيدايش اَعراض ميگردد كه از آن به مادّه آن جوهر تعبير ميشود؛ مثلاً هيزم بعد از سوختن به خاكستر تبديل ميشود، هيزم ماده خاكستر است، يا جسم رنگين كه محل براي عروض رنگ است كه از اين هم به ماده تعبير ميشود.(1)
1) . مادّه كه در لغت به معناي مدد كننده و امتداد دهنده است، در اصطلاح علوم به چند معني به كار ميرود: يك: منطقين: كيفيت واقعي نسبت بين موضوع و محمول قضيه (ضرورت، امكان، امتناع) را مادّه قضيه مينامند. دو: نيز به قضايايي كه قياس از آنها تشكيل ميشود، صرف نظر از شكل و هيئت تركيبي آنها، مادّه قياس ميگويند. سه: در فيزيك، ماده به موجودي گفته ميشود كه داراي صفات خاصي از قبيل جرم، جذب و دفع، اصطكاك پذيري و ... باشد و آن را در مقابل نيرو و انرژي به كار ميبرند. چهار: در فلسفه، ماده به موجودي گفته ميشود كه زمينه پيدايش موجود ديگري باشد؛ چنانچه خاك، زمينه پيدايش گياهان و جانواران است و از اين روي، معناي فلسفي اين كلمه متضمن معناي اضافه و نسبت و نزديك به معناي واژه «مايه» در زبان فارسي است. فلاسفه، نخستين مايه همه موجودات جسماني را (مادّة الموادّ) يا «هيولاي اولي» مينامند و درباره حقيقت آن اختلاف دارند، و ارسطوئيان معتقدند كه هيولاي اولي هيچ گونه فعليتي از خودش ندارد و حقيقت آن چيزي جز قوه و استعداد براي فعليّتهاي جسماني نيست. حاصل آنكه: واژه مادي در اصطلاح فلاسفه در مورد اشيائي به كار ميرود كه نسبتي با ماده جهان داشته، موجوديت آنها نيازمند به ماده و مايه قبلي باشد، و گاهي به معناي عام تري به كار ميرود كه شامل خود ماده هم ميشود و از نظر استعمال، تقريباً مساوي با كلمه «جسماني» است (آموزش فلسفه2 : 133) . بر اجزاء وجودي و تركيب كننده و به وجود آورنده هر چيزي ماده گويند، مانند چوب و آهن و غيره كه ماده تختاند، گاه ماده گويند و هيولاي اولاي أجسام را ميخواهند كه در تمام أجسام هست و محل توارد و تعاقب صور است (فرهنگ معارف اسلامي3 : 1654) . باري، با مراجعه به برخي كتب فلسفي و تفسيري ميتوان صفات مجردات را اين چنين بيان كرد: * مجرّدات در معرض زوال و فساد و تغيّر نيستند؛ زيرا اينها از صفات ماده جسمانيه است (الميزان17: 13) . * مجرّدات، استكمال تدريجي ندارند و اين استكمال تدريجي در جسمانيّات وجود دارد و به جهت وجود آن، به طرف غايت خود در حركت است و چه بسا در بعضي از مواقع موانع و آفات از رسيدن او به اين غايت جلوگيري ميكنند (الميزان17: 13) . * مجرّد، اولين صادر از ذات حق متعال است (نهاية الحكمة: 381) . * مجرّد، علت حقيقي انواع طبيعي است (نهاية الحكمة: 383) . * نوع مجرّد، تكثر ندارد و منحصر به فرد ميباشد (نهاية الحكمة: 308) . * نسبت مجرّد، به تمام افراد مادي كه آنها را از قوّه به فعل ميرساند، مساوي است (نهاية الحكمة: 384 - 383) . * در مجرّدات، تزاحم و تمانع وجود ندارد (نهاية الحكمة: 388) . * مجرّد، انقسام پذير نيست و مكان و زمان ندارد (آموزش فلسفه2: 135) . * حدوث، مشروط به مادّه است و مجرّدات، حادث حقيقي نيستند (موسوعة مصطلحات الفلسفة عندالعرب: 773) .
و آنچه مقصود است، همان جسم است (يعني اصطلاح اول فلسفي) به همين معنا آيا ملائكه جسم و مادهاند يا مجرد از مادهاند؟
با معلوم شدن مفهوم مادي، معناي مجرد نيز واضح است؛ يعني آنچه صفات ماده را ندارد و قابل تقسيم به عرض و طول و عمق نيست.
اين معنا از عبارت الميزان نيز مشخص ميشود كه ميگويد:
ومن هنا يظهر أن الملائكه موجودات منزّهه في وجودهم عن المادّه الجسمانيه، التي هي في معرض الزوال و الفساد و التغير، و من شأنها الاستكمال التدريجي الذي تتوجّه به إلي غايتها.(1)
•الملائكه موجودات مكرمون و هم وسائط بينه تعالي و بين العالم المشهود؛ فرشتگان موجودات گرامياند و ميانِ خدا و اين عالَم، واسطه ميباشند.
•لايعصون الله في ما أمرهم؛ فرشتگان، عصيان نميورزند و آنچه را خدا امر كند فرمان ميبرند.
•هم علي كثرتهم علي مراتب مختلفه؛ با اينكه فراواناند، داراي مراتب مختلفاند.
•أنَّهُم غير مغلوبين؛ فرشتگان شكست ناپذيرند.
شيء جسماني، يعني قابل تغيير كه امكان تكامل تدريجي براي او هست. غالب بودن و معصيت نكردن و داراي مقامات مختلف بودن، با جسميّت نيز سازگار است. پس اين صفات، نميتواند دليل بر تجرّد باشد.
1) . الميزان17 : 13.
براي آنها عروج و نزول و صفّ كشيدن و صفات فراواني - كه گذشت - ذكر شده است؛ اينكه داراي اشكال مختلف ميباشند و دو بال و سه بال و چهار بالاند، در جسماني بودن ظهور دارد، اما نه جسمي مثل سنگ، بلكه نور و بوي گُل هم در كمال لطافت جسم است،(1)تا جسم ميگوئيم، بدان معنا نيست كه مثل ديوار يا آهن ميباشد، بلكه اجسام لطيف (مثل نور، برق و هوا) هم وجود دارد.
رفت و آمد و ساير صفات، از ويژگيهاي جسم است البته تا خدا نخواهد جسم آنان نميپوسد، ولي ذاتشان طوري نيست كه قابل فساد نباشد.
از جمله احاديثي كه دلالت روشني بر جسماني بودن ملائكه دارد حديثي است كه در بحارالأنوار حضرت عسكري (عليه السلام) از پيامبر (صلي الله عليه و آله) نقل ميكند كه فرمود:
والملَك لاتشاهده حواسكم لأنّه من جنس هذا الهواء، لاعيان منه، و لو شاهدتموه بأن يزداد في قوي أبصاركم لقلتم ما هذا ملكاًبل هذا بشرٌ.(2)
دلالت اين روايت در عدم تجرّد بسيار روشن است، ميفرمايد: شما با اين خلقتي كه داريد نميتوانيد ملائكه را با حواسّ ظاهري خود حس كنيد.
چنانكه هوا وجود دارد، ولي ما آن طوري كه ديوار را ميبينم، نميتوانيم به هوا چشم بدوزيم. هوا جسم و داراي مقدار است و در عين حال مشهود به حواس ما نيست.
تعبير بعدي اين حديث نيز دلالت بر جسمانيت دارد، ميفرمايد: اگر خدا به چشمان شما قدرتي بدهد كه بتوانيد فرشتهها را ببينيد، نميگوئيدكه اين ملك است، بلكه ميگوئيد اين بشر است.
1) . چنانچه در تفسير نمونه نيز از بعد از ذكر صفات ملائكه در قرآن و حديث، آمده است: بدون شك با اين اوصاف نميتوانند از اين ماده كثيف عنصري باشند، ولي مانعي ندارد كه از اجسام لطيفي آفريده شده باشند، اجسامي مافوق اين مادة معمولي كه ما با آن آشنا هستيم. اثبات «تجرد مطلق» براي فرشتگان حتي از زمان و مكان و اجزاء كار آساني نيست (تفسير نمونه18 : 176) .
2) . تفسير منسوب به امام حسن عسكري (: 505 ؛ الإحتجاج1 : 31 ؛ بحارالأنوار56 : 171 (و جلد9 ، ص272) .
ظاهر آيات و روايات، به روشني بر جسماني بودن ملائك دلالت دارد ولي اگر بر خلاف اين ظهور، ادلّه عقلي قطعي بيّن (نه مسائل اختلافي و آنها كه تنها داراي شكل و صورت استدلال عقلياند) داشته باشيم، بايد مستفاد از روايات و آيات را توجيه كنيم.
ادعاي ما اين است كه چنين چيزي درتعاليم وحي نيست و هركجا كه چنين مخالفت صريحي باشد، خود وحي قبل از همه و بهتر از آنها آن را توجيه و معنا ميكند.
پس هر مطلبي از مطالب وحي كه به صورت نص باشد يا ظهور واضحي از آن به دست آيد - مثل همين آيه شريفه - نميتوان آن را رها ساخت مگر هنگامي كه مخالف عقل سليم باشد؛ زيرا وحي را با همين عقل سليم پذيرفتهايم.
بر اين مطلب بزرگان تأكيد داشتهاند. علامه محمدجواد مغنيه (رحمه الله) كه از مشاهير علما بهشمار ميرود، در التفسير المبين بيان ميدارد:
و معني هذا، أّنَ للملائكه اجساماً و ليسوا مجرّد أرواح، لأنّ لهم أجنحه، و الفرق أنّ للطير جناحين و بعض الملائكه لهم أكثر من ذلك، و نحن علي يقين من هذا؛ لأنَّنا عبيدٌ لظاهر النصّ إلاّ أن يتعارض مع العقل و الواقع فنلجأ إلي تأويل الظاهر بما يتّفق معهما علي أساس المحافظه علي قوانين اللِغه؛(1)
معناي اين آيه (آيه مورد بحث) اين است كه ملائكه داراي اجسامي هستند و تنها ارواح نميباشند؛ زيراكه بال دارند و فرق بين ملائكه و پرندگان اين است كه پرندگان داراي دو بال هستند و بعضي ملائكه بيشتر از دو بال دارند و اين مطلب براي ما يقيني است؛ زيرا ما تابع ظهور نصّ هستيم مگر اينكه با عقل و واقع تعارض داشته باشد كه در اين هنگام بر اساس محافظت بر قوانين لغت، به تأويلي كه با عقل و واقع موافق باشد، پناه ميبريم.
1) . تفسير المبين: 571 ؛ ايشان همين مضمون را در (تفسير الكاشف6: 276) نيز آورده است.
تأويل هم بايد به نحوي باشد كه به عبارت نزديكتر، و با قواعد ادبي سازگار باشد، نه مثل تأويلهاي ابنعربي و قيصري كه توجيهاتشان برخلاف اساس لغت، بلكه اختراع معناي ضد لغت است.
مثلاً در آيه شريفه { وَلاتَزِدِ الّظَالِمِينَ إِلّاَ ضَلالاً } (1)ايشان ميگويد: «الف و لام» { الّظَالِمِينَ } الف و لام عهد است و به آيه { فَمِنْهُمْ ظَالِمٌ لِنَفْسِهِ وَمِنْهُم مُّقْتَصِدٌ وَمِنْهُمْ سَابِقٌ بِالْخَيْرَاتِ } (2)ارتباط مييابد. در اين سه گروه، بهترين آنها { ظَالِمٌ لِنَفْسِهِ } است؛ زيرا با نفسش درافتاد و فاني فيالله شد
و اما { مُقْتَصِدٌ } يعني فاني در صفات و { سَابِقٌ بِالْخَيْرَاتِ } از همه پايينتر است؛ زيرا سرگرم كارهاي خوب شده و خدا را از ياد برده است.(3)
و حال آنكه در روايات ائمه معصومين (عليهم السلام) وارده شده كه فرمودهاند:
السابق بالخيرات: الإمام، والمقتصد: العارف للإمام، والظالم لنفسه: الذي لايعرف الإمام.(4)
پيشتاز در خيرات، امام است و ميانه رو، عارف به امام و ستمكار به خود، كسي است كه امام را نشناسد.
با توجه به اين روايت، چگونه ميتوان گفت كه گروه { سَابِقٌ بِالْخَيْرَاتِ } بدترين و پستترين گروهاند؟!
اين توجيهات، خلاف اساس لغت و بر خلاف ظواهر و نصوص است.
1) . سورة نوح (71) آية 24.
2) . سورة فاطر (35) آية 32.
3) . شرح فصوص الحكم (قيصري) : 526.
4) . كافي 1: 214، حديث: 1؛ بحارالأنوار 23: 223؛ علامه طباطبائي - رحمه الله عليه - ميفرمايد: و اعلم أن الروايات من طرق الشيعة عن ائمة اهل البيت عليهم السلام في كون الآية خاصة بولد فاطمة كثيرة جداً (الميزان17: 50) .
علامه طباطبايي (رحمه الله) در ادامه (در جواب اين إشكال كه مبناي تجرد ملائكه ، با ظاهر اين همه آيات و روايات كه دلالت بر جسماني بودن آنها دارد، سازگار نيست) ميگويد: اگر كسي بگويد در روايات متواتره وارد شده است كه اين فرشتهها داراي شكلهاي مختلفاند و از قرآن نيز استفاده ميشود كه بالهاي متعدد دارند { مَثْنى وَثُلاثَ وَرُباعَ } اينها همه ظهور كامل در جسميت و مقداري بودن دارد!
در جواب ميگوئيم: اينها تمثل است؛ يعني در چشم بيننده، به صورتهاي مختلف و گوناگون ظاهر ميشوند، ولي در واقع اين طور نيست.
عبارت تفسير الميزان چنين است:
ومن هنا يظهر أنّ ما ورد في الروايات من صور الملائكه وأشكالهم وهيآتهم الجسمانيه... أنّما هو بيان تمثلاتهم و ظهوراتهم للواصفين من الأنبياء والأئمه (عليهم السلام) وليس من التصور والتشكّل في شيء.
ففرقٌ بين التمثّل والتشكّل؛ فتمثل الملك إنساناً هو ظهوره لمن يشاهده في صوره الإنسان فهو في ظرف المشاهده والإدراك ذوصوره الإنسان وشكله و في نفسه والخارج من ظرف الإدراك ملك ذوصوره ملكيه.
وهذا بخلاف التشكل والتصّوُر، فإنه لوتشكل بشكل الإنسان وتصور بصورته، صار إنسانا في نفسه من غير فرق بين ظرف الإدراك والخارج عنه؛ فهو إنسان في العين والذهن معاً؛ وقد تقدم كلام في معنى التمثل في تفسير سوره مريم.(1)
چكيده كلام علامه اين است كه: اين اَشكال و صُوَر، تمّثُل است؛ يعني به چشم بيننده اين طور به نظر ميرسد و در حقيقت به اين گونه نيست، در مقابل «تشّكُل» كه صورت خارجي آن هم، همان است كه ديده شود. علامه، در سوره مريم در ذيل آيه:
1) . الميزان17 : 13.
{ فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَرًا سَوِيًّا } (1)همين بحث را ميآورد.(2)
در مواردي كه تمّثُل استعمال شده است گاهي «تمّثُل» تمثل شيء خارجي نيست، بلكه خود آن چيز متمثل آفريده شده است. وقتي كسي يك باغ يا كاخي را در خواب ميبيند، آن باغ يا كاخ، براي او تمثّل مييابد و هرگز وجود خارجي ندارد يا جرياني كه در آينده اتفاق ميافتد، و در خواب به فردي نشان داده ميشود كه باز هم شيء خارجي وجود ندارد. وگاهي مقصود از تمّثُل از باب تمّثُل دنيا براي اميرالمؤمنين علي (عليه السلام) به صورت كذائي است؛ يعني اگر قرار بود دنيا تحقق خارجي پيدا كند، شكل آن به اين صورت است، نه اينكه دنيا يك شكلي دارد و حضرت آن را به اين صورت ديدهاند.
اينكه اموال و اولاد انسان در عالم قبر تمّثُل مييابند، به همين معناست؛ يعني اگر قرار باشد كه شكلي داشته باشد تا حقيقتي را به انسان بفهماند، اين طور ميشد.
اما در مورد ملائك اين گونه نيست كه وقتي به صورت بشر ظاهر شوند، حقيقت آنها نيز به بشر تبديل شود، بلكه اصل فرشته بودن آنها از بين نميرود. شيء اگر به صور مختلف درآيد همان شيء است.
1) . سورة مريم (19) آية 17.
2) . و الآيات التالية التي يعرّف فيها جبريل نفسه لمريم، خير شاهد انّه كان حال تمثّله لها في صورة بشر باقياً علي ملكيته و لم يصر بذلك بشراً، و إنما ظهر في صورة بشر و ليس ببشر، بل ملك؛ و انما كانت مريم تراها في صورة بشر. فمعني تمثّله لها كذلك ظهوره لها في صورة بشر و ليس عليها في نفسه؛ بمعني أنّه كان في ظرف إدراكها علي صورة بشر، و هو في الخارج عن ادراكها علي خلاف ذلك. و هذا هو الذي ينطبق علي معني التمثّل اللغوي؛ فانّ معني تمثّل شيء لشيءٍ في صورة كذا، هو تصّوره عنده بصورته و هو هو، لا صيرورة الشيء شيئاً آخر. فتمثّل الملك بشراً هو ظهوره لمن يشاهده في صورة الانسان لا صيرورة الملك انساناً، و لو كان التمثّل واقعاً في نفسه و في الخارج عن ظرف الادراك، كان من قبيل صيرورة الشيء شيئاً آخر و انقلابه إليه، لا بمعني ظهوره له كذلك (الميزان14: 36).
اگر اين چنين بخواهيم بين تشكل و تمثل فرق بگذاريم اشكالي ندارد و گرنه تشكل و تمّثُل و تصّوُر عام است، اعمّ از اينكه حقيقتش تغيير يابد يا عوض نشود و يك شيء به اَشكال مختلف درآيد؛ مثل «موم» كه گاهي درخت ميشود و گاهي به صورت انسان در ميآيد ولي حقيقت آن، همان موم است و نوعيت آن تغيير نمييابد.
در ما نحن فيه نيز وقتي ملك به صورت بشر متمثل شود تبديل به حيوان ناطق نميگردد، بلكه شكل و صورت او تغيير ميكند؛ زيرا يك شيء به صورتهاي مختلف ميتواند در آيد.
بنابراين، تمثل، هم اين مورد و هم موارد ديگر را در بر ميگيرد. اينكه ملائك به اَشكال مختلف درآيند إشكال عقلي ندارد و لازمهاش تغيير حقيقت آنها نيست.
پس با توجه به معناي تمثل - كه معناي عامّي دارد - دليل مرحوم علامه در توجيه و تأويل آيات و روايات، تام و كامل نيست و اشكال عدم سازگاري ظاهر آيات و روايات - كه دلالت بر جسماني بودن ملائك دارد - با مبناي تجرد ملائكه، به قوت خود باقي ميماند.
علامه در تتمه كلام خود مينگارد:
وأمّا ما شاع في الألسُن أن الملك جسم لطيف يتشكّل بأشكال مختلفه إلاّ الكلب والخنزير، والجّنُ جسم لطيف يتشكّل بأشكال مختلفه حتي الكلب والخنزير فَمِمّا لا دليل عليه من عقل ولا نقل - من كتاب أو سنّه معتبره - وأمّا ما ادّعاه بعضهم من إجماع المسلمين علي ذلك فمضافاً إلي منعه، لا دليل علي حجيته في أمثال هذه المسائل الاعتقادّيه؛(1)
و اما آنچه كه بر سر زبانها شايع شده كه: «مَلَك، جسمى است لطيف كه به هر شكلي درمىآيد جز به شكل سگ و خوك، و جن، جسمى است لطيف كه به هر شكلى درمىآيد حتى شكل سگ و خوك» مطلبى است كه هيچ دليلى
1) . الميزان 17: 13.
بر آن نيست، نه از عقل و نه از نقل(1)(از كتاب يا از سنت معتبره) و اينكه بعضي
1) . از جهت عقل، گرچه دليلي بر آن اقامه نشده است، ولي نفي آن نيز دليل عقلي ندارد و چنانچه خود علامه در مورد جزئيات معاد (مسئله خلود) بيان ميدارد كه در اين گونه امور، تنها منبع وحي است: «إنّ الإستدلال علي خصوصيات ماجاء به الشرع في المعاد بالمقدمات الكلية العقلية، غيرمقدور لنا، لأّنَ العقل لاينال الجزئيات، والسبيل فيه تصديق ماجاء به النبي الصادق من طريق الوحي، للبرهان علي صدقه» (الميزان1 : 412) و اما از جهت نقل، بخشي از روايات بسياري كه دلالت دارند بر اينكه ملائكه به اشكال مختلف در ميآيند، گذشت (ذيل عنوان صفات ملائك در قرآن و روايات) براي آگاهي بيشتر به جلد 56 بحارالأنوار (باب حقيقة الملائكة) مراجعه شود. در مورد جنّ نيز روايات فراوان بر تجسم و تشكل آنها دلالت ميكند. شيخ صدوق در كتاب خصال از امام صادق عليه السلام نقل ميكند كه فرمود: الجن علي ثلاثة أجزاء فجزءٌ مع الملائكة و جزء يطيرون في الهواء وجزء كلاب وحيّات (خصال: 154) . جن بر سه قسماند: قسمي با ملائكهاند و قسمي در هوا پرواز ميكنند و قسمي ديگر به شكل سگ و مار درميآيند. علامه مجلسي نيز در بحارالأنوار از كتاب بشارة المصطفي نقل ميكند كه: حضرت صادق عليه السلام فرمودند: اميرالمؤمنين عليه السلام روزى در مسجد كوفه بالاى منبر براى مردم خطبه ميخواندند، ناگهان مار بزرگي از آخر مسجد به منبر نزديك شد، مردم با كفشهايشان به سوي او حملهور شدند، حضرت فرمودند: مهلت دهيد، خدا شما را رحمت كند، همانا او مأمور است، پس مردم رهايش كردند، مار عظيم الجثّه به اميرالمؤمنين عليه السلام نزديك شد تا اينكه دهانش را بر گوش حضرت نهاد، پس آنچه را كه خدا خواسته بود تا بگويد، به حضرت عرض كرد، سپس پايين آمد و حضرت او را همراهي كردند. مردم پرسيدند: يا اميرالمؤمنين، آيا به ما خبر نميدهي كه اين مار چه گفت؟ حضرت فرمودند: اين مار فرستاده جنيان بود، به من گفت: من وصي و فرستاده جنيان به سوي شما هستم، آنان ميگويند: اگر انسانها شما را دوست ميداشتند مثل دوست داشتن ما شما را و شما را به مانند ما اطاعت ميكردند، خدا احدي از انسانها را به آتش عذاب نميكرد (بحارالأنوار39 : 249 ، حديث 12) روايت ديگري قريب به همين مضمون در كافي1: 396 آمده است. براي آگاهي بيشتر رجوع كنيد به، تفسير كنزالدقائق13: 468474 وكافي1: 394397 (باب أن الجن يأتيهم فيسألونهم عن معالم دينهم ويتوجهون في أمورهم) بحارالأنوار6 : 283. شايان يادآوري است مرحوم علامه طباطبايي در آفرينش جن و خصوصيات آنان با بهرهگيري از آيات شريفه قرآن سخن ديگري - با عنوان«كلام في الجن» - دارد كه كامل و متين است، نگاه كنيد به، تفسير الميزان20: 39.
ادعا كردهاند كه مسلمين بر اين مطلب اجماع دارند،(1)علاوه بر اينكه چنين اجماعى در كار نيست، هيچ دليلى بر حجيت چنين اجماعى در مسائل اعتقادى نميباشد.
1) . اينكه فرشتگان اَجسام لطيف نورياند به اشكال مختلف درميآيند، در عبارات كسانِ بسياري آمده است، گاهي از آن به اجماع تعبير كردهاند و گاهي آن را قول اكثر مسلمين در مقابل فلاسفه دانستهاند از جمله: * تفتازاني در شرح المقاصد مي گويد: إن الملائكة عندالفلاسفه هم العقول المجرّده والنفوس الفلكية... و عندنا ظاهر الكتاب والسّنه وهو قول أكثر الأّمَة، أّنَ الملائكة اجسام لطيفة نورانية قادرة علي التشكلات بأشكال مختلفة (شرح المقاصد2: 54) . * فخررازي در تفسيرش ميگويد: ...أنها [الملائكة] أجسام لطيفة هوائية، تقدر علي التشكّل بأشكال مختلفة مسكنها السموات وهذا قول أكثر المسلمين (مفاتيح الغيب2: 160) . علامه مجلسي بعد از ذكر اين عبارات فخررازي مينويسد: أقول: وإن قال في أول كلامه (إن اكثر المسلمين قالوا بتجسّم الملائكة) لكن يظهر من آخر كلامه أنّ المخالف في ذلك ليس إلاّ النصاري والفلاسفة، الذين لميؤمنوا بشريعة، وتكلموا في جميع أمورهم على آرائهم السخيفة، وعقولهم الضعيفة (بحارالأنوار56 : 209) . * فتح الباري (ابن حجر عسقلاني) 6: 216. * شرح نهج البلاغه (ابن ابي الحديد) 6: 431 و 435. * رياض السالكين (سيد علي خان مدني) 2: 10. * شرح أسماء الحسني (حاج ملاهادي سبزواري) 2: 36.
پيداست كه اجماع گرچه در اين مسائل دليل نميشود، ولي مؤيد مهمي براي استفاده از عبارات و مدارك وحياني است، وقتي نسبت به مسئلهاي اجماع باشد كه همه علما از اين مدارك چنين استفادهاي كردهاند، انسان نميتواند به آساني از آن بگذرد، گرچه اصل اجماع حجت نباشد ولي كاشف است از اينكه مدارك قوي در اين زمينه وجود دارد.
•علامه مجلسي (رحمه الله) بعد از ذكر آيات و روايات در اين باره، مينويسد:
اعلم أنَّه اجمعت الامامّيَه بل جميع المسلمين إلاّ من شذّ منهم - من المتفلسفين الذين أدخلوا أنفسهم بين المسلمين لتخريب اصولهم و تضييع عقائدهم - علي وجود الملائكه، وأنهم أجسام لطيفه نورانيه اولي أجنحه مثني وثلاث ورباع وأكثر، قادرون علي التشكّل بالأشكال المختلفه، وانّه سبحانه يورد عليهم بقدرته ما يشاء من الأشكال و الصور علي حسب الحِكَم و المصالح و لهم حركات صعوداً و هبوطاً و كانوا يراهم الأنبياء والاوصياء (عليهم السلام).
والقول بتجرّدهم وتأويلهم بالعقول والنفوس الفلكيه والقوي والطبايع وتأويل الآيات المتظافره والأخبار المتواتره تعويلاً علي شبهات واهيه و استبعادات وهميه، زيغٌ عن سبيل الهدي واتّباعٌ لأهل الجهل والعمي؛(1)
بدانكه اماميه بلكه همه مسلمانان جز اندكى از آنها - كه متفلسفينياند كه خود را ميان مسلمين داخل كردهاند تا اصول و عقائدشان را ويران و تباه سازند - بر وجود ملائك اتفاق دارند و اينكه آنها اجسام لطيف و نورانىاند و دو و سه و چهار بال و بيشتر دارند و ميتوانند به هر شكلى درآيند.
خداوند سبحان برطبق مصالح وحِكَم، آنچه كه از اشكال وصور بخواهد، بر آنها وارد ميكند، بالا ميروند و فرود ميآيند و پيغمبران و اوصياء آنها را ميبينند.
1) بحارالأنوار56 : 202.
مجرّد دانستن و تأويل آنها به عقول و نفوس فلكى و قوا و [ در نتيجه ] تأويل آيات بسيار و اخبار متواتره - به خاطر اعتماد بر شبهههاى واهي و بعيد دانستنهاي وهمي - انحراف از راه راست و پيروى از نادانان و كوردلانست.
اينكه علاّمه مجلسي ميگويد «أدخلوا أنفسهم بين المسلمين لتخريب اصولهم» نميتوان ادّعا كرد همه آنها اين چنين بودهاند. آن قدري كه بنده در ارتباط بودهام و افرادي را ميشناختم (بهويژه در قرون أخير) اصلاً اين نيت را نداشتهاند، بلكه گاهي در پي دستيابي به حق بودهاند. ولي به اشتباه افتادهاند. اگر در مقدمات مقصّر باشند، بازخواست ميشوند، ولي چنين نيتي را نداشتند.
ممكن است ايشان - در عصر خودش - افرادي را ميشناخته كه خود را ميان مسلمانان جا ميزدند يا اينكه مرادشان اصول مسائل فلسفي باشد؛ يعني مطالب فلسفي و يوناني را كه عدهاي با فرهنگ اسلامي آميختند و هارون و مأمون - لعنت خدا بر آن دو باد - اصرار داشتند تا بدين وسيله در مقابل اهل البيت (عليهم السلام)، مكتبي سامان دهند و حرفي براي گفتن داشته باشند. آنقدر ترويج كردند كه هركس مطالب فلسفه يونان را ترجمه ميكرد، به وزن كتابي كه ميآورد طلا دريافت ميداشت آنها هم كاغذها را ضخيمتر و جلدها را قطورتر ميكردند تا طلاي بيشتري بگيرند. به مأمون گزارش دادند اگر اين وضعيت ادامه يابد، چيزي در خزانه باقي نميماند! از اينرو، تصميم گرفتند اين روند را متوقف سازند.(1)
1) . مراجعه كنيد به، عيون الأنباء في طبقات الأطباء: 260 ؛ تاريخ تمدن اسلام: 558 - 562. علامه مجلسي در جايي ديگر، در اين باره ميگويد: هذه الجناية علي الدين و تشهير كتب الفلاسفة بين المسلمين، من بدع خلفاء الجور، المعاندين لأئمة الدين ليصرفوا الناس عنهم وعن الشرع المبين؛ ويدلّ علي ذلك، ما ذكره الصفدي في شرح لامية العجم: إنّ مأمون لمّا هادن بعض ملوك النصاري - أظنه صاحب جزيرة قبرس - طلب منهم خزانة كتب اليونان (و كانت عندهم مجموعة في بيت لايظهر عليه أحد) فجمع الملك خواصّه من ذوي الرأي، و استشارهم في ذلك، فكلهم أشار بعدم تجهيزها إليه إلاّ مطران واحد؛ فإّنَه قال: جهّزها إليهم، ما دخلت هذه العلوم علي دولة شرعية إلاّ أفسدتها و أوقعت الاختلاف بين علمائها . وقال في موضع آخر: إنّ المأمون لميبتكر النقل والتعريب - أي لكتب الفلاسفة - بل نقل قبله كثير، فانّ يحيي بن خالد بن برمك، عرّب من كتب الفرس كثيراً مثل «كليله و دمنه» و عُرّب لأجله كتاب «المجسطي» من كتب اليونان، و المشهور انّ أول من عرّب كتب اليونان، خالد بن يزيد بن معاويه، لما اولع بكتب الكيمياء. و يدلّ علي أنّ الخلفاء و أتباعهم كانوا مائلين إلي الفلسفة، و انّ يحيي البرمكي كان محبّاً لهم ناصراً لمذهبهم، ماوراه الكشي بإسناده عن يونس بن عبدالرحمن، قال: كان يحيي بن خالد البرمكي قد وجد علي هشام شيئاً من طعنه علي الفلاسفة، فأحبّ أن يغري به هارون و يضربه علي القتل، ثم ذكر قصة طويلة في ذلك أوردناها في باب أحوال أصحاب الكاظم) ... (بحارالأنوار57: 197) .
اگر مراد علامه اين باشد، صحيح است؛ يعني مسائل اوليه كه از يونان به اسلام منتقل كردند براي تضييع عقائد مسلمانان و تخريب اصول اعتقادي بود، ولي با تعبير «الذين أدخلوا أنفسهم بين المسلمين» چندان سازگار نيست.
گرچه شخصيت علامه مجلسي (رحمه الله) بس والاست و شيخ الاسلام شيعه بهشمار ميرود، ليكن براساس معيار حق محوري «الْحَقُّ أحَقُّ أن يُّتَّبعَ» شالوده دين ما بر تعقل استوار است نه بر شخصيت پرستي. به خاطر اينكه شخصيت بزرگ مطلبي را گفته است، نبايد آن را تقليد كرد و از روايت امام علي (عليه السلام) غافل ماند كه فرمود:
إّنَ دينَ الله لايُعرَف بالّرِجال بل بآيه الحَقِّ، فَاعرف الحَقَّ تَعرِف أهلَه؛(1)
همانا دين خدا با اشخاص شناخته نميشود، بلكه با نشانههاي حق بهدست ميآيد؛ پس حق را بشناس تا اهل حق را بشناسي.
و در نهجالبلاغه ميخوانيم: «إّنَك لَمتَعرف الحَقَّ فَتَعرف مَن أتاه وَ لَمتَعرف الباطلَ فَتَعرف مَن أتاه»؛(2)
حق را درنيافتي تا [بتواني] كسي را بشناسي كه حق را ميآورد، و باطل را ندانستي تا [بتواني] كسي را كه به باطل لب ميجنباند، بشناسي.
•در تأييد اجماعي بودن مسئله، ملاصدرا نيز در تفسير سوره بقره، ذيل آيه:
{ وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَه } (1)مينويسد: قول أكثر مسلمانان اين است كه ملائك اجسام لطيفاند.
واختلفت العقلاء في حقيقتهم (بعد اتّفاقهم علي أنّها ذواتٌ موجوده وجوداً جوهرياً صورياً لا كوجود الأعراض) فذهب أكثر أهل الاسلام الي أنَّها أجسام لطيفه، قادره علي التشكّل بأشكال مختلفه، مستدلّين بأنّ الرسل (عليهم السلام) كانوا يرونها كذلك .
وقالت طائفه من النصاري: هي النفوس الفاضله البشريه المفارقه للأبدان، كما إنّ الجنّ أيضاً عندهم هي النفوس الخبيثه الشريره المفارقه.
وزعم الحكماء أنّ ضرباً منها جواهر مجرّده، مخالفه للنفوس الناطقه في الحقيقه و ضرباً آخر متعلّقه بالأجرام الكليه والجزئيه، بأنحاءٍ من التدبير و التصريف.(2)
با توجه به اين سخن، صدرا نيز ميگويد كه أكثر مسلمانان، فرشتگان را اَجسامي لطيف ميدانند كه ميتوانند به اَشكال مختلف درآيند و پيامبران آنها را به اشكال گوناگون ديدهاند. در مقابل اكثر مسلمانان، قول حكما را ذكر ميكند و نتيجه همان كلام علامه مجلسي (رحمه الله) ميشود كه بيان داشت:
أجمعت الإماميه بل جميع المسلمين إلّاَ من شذّ مِنهم مِن المتفلسفين... علي وجود الملائكه وأنَّهم أجسام لطيفه نورانيه.(3)
تاكنون، روشن شد كه عبارت صاحب الميزان «وَمِن هُنا يَظهر» و همين طور قول به تمّثُل وجهي ندارد و نيز ظواهر آيات و روايات، به صورت واضح. بر جسماني بودن ملائك دلالت دارد و اجماع مسلمانان آن را تأييد ميكند.
فلاسفه به تجرّد ملائكه قائلاند.
استدلال بعضي از آنها - در اين زمينه - اين است كه ملائكه همان عقولي هستند كه اثبات كردهايم مجرد از مادهاند، لذا ملائك مجرّد خواهند بود. (اول عقول را اثبات كردهاند و بعد آن را با ملائكه تطبيق دادهاند)
كيفيت اثبات عقول، متوقف بر قاعده «الواحد» است كه در بحث جداگانهاي، به تفصيل آن را ابطال كردهايم و يادآور شدهايم كه اين قاعده، فقط در مورد عِلَل طبيعي صحيح است اما در فاعل ارادي و بالمشيه، لازم نيست كه معلول با خود مُوجِد، سنخيت داشته باشد.
طبق مفادِ قاعده الواحد بايد بين علت و معلول سنخيت و يك نسبت خاصي وجود داشته باشد، وگرنه لازم ميآيد كه هر چيزي بتواند علت براي چيز ديگر باشد؛ مثلاً از دانه سيب، تخم مرغ درست نميشود چون بين آنها سنخيت وجود ندارد أمّا بين دانه سيب و خود سيب سنخيت هست.
پس اگر علّت واقعاً بسيط باشد، يعني هيچ گونه تركيبي در او راه نيابد (اعم از تركيب عقلي و ذهني و وهمي و خارجي) در اين هنگام، فقط يك معلول ممكن است از او صادر شود (نه بيشتر) زيرا اگر دو معلول بخواهد داشته باشد، اين علت بايد با هر دو معلول در ارتباط باشد (چون سنخيت بين علت و معلول لازم است) . يكي در رابطه با معلول اول و ديگري در ارتباط با معلول دوم؛ پس خود اين علتي كه آن را بسيط فرض كرديم، بسيط نميباشد و اين خلف است؛ چون گفتيم علت از هر جهت بسيط است، و حال آنكه اين علت مركب از دو سنخيت است، لذا گفتهاند:
الواحد لايصدر منه إلاّ الواحد.(1)
نتيجه اينكه ذات حضرت حق بسيط مطلق و واحد از جميع جهات است؛ لذا از ذات حضرت حق، يك چيز بيشتر صادر نميشود. سؤال اين است كه آن يك چيز چيست؟ آنچه در عالَم هستي موجود است، به جوهر و عرض تقسيم ميشود، و جوهر نيز منقسم ميشود به: صورت و ماده، جسم، نفس، عقل.
جسم از ذات حق صادر نميشود؛ چون جسم از صورت و ماده يا جوهر و عرض تركيب يافته است، درحاليكه از واحد حقيقي، فقط واحد حقيقي صادر خواهد شد.
هيولا نيز نميتواند از حضرت حق صادر بشود؛ چون هيولا تنها قوّه محض است و خود به خود خارجيت ندارد.
صورت نيز به تنهايي تشّخُص ندارد؛ زيراكه تشخص دهنده به هيولاست. پس صورت هم نميتواند به تنهايي از حضرت حق صادر شود.
امّا نفس، در اصطلاح فلسفي جوهر مجّردي است كه در فعلش احتياج به مادّه دارد و بدون مادّه نميتواند كار كند.
1) . در نهاية الحكمة تقرير مطلب، به اين صورت آمده است: أنّ الواحد لايصدر عنه إلاّ الواحد؛ والمراد بالواحد، الأمر البسيط الذي ليس في ذاته جهة تركيبية مكثّرة، فالعلة الواحدة هي العلة البسيطة التي هي بذاتها البسيطة علة ، والمعلول الواحد هو المعلول البسيط الذي هو بذاته البسيطة معلول. فالمراد ما يقابل الكثير الذي له أجزاء أو آحاد متباينة لاترجع إلي جهة واحدة. بيانه: أنّ المبدء الذي يصدر عنه وجود المعلول، هو وجود العلّة الذي هو نفس ذات العلّة، فالعلة هي نفس الوجود الذي يصدر عنه وجود المعلول و إن قطع النظر عن كلّ شيء؛ و من الواجب أن يكون بين المعلول و علّته سنخيّة ذاتيه هي المخصّصة لصدوره عنها، و إلاّ كان كلّ شيء علّة لكلّ شيء، و كلّ شيء معلولاً لكلّ شيء. فلو صدر عن العلّة الواحدة - الّتي ليس في ذاتها الاّ جهة واحدة - معاليل كثيرة بما هي كثيرة متباينة لاترجع إلي جهة واحدة، و هذا خلف. فالواحد لايصدر عنه الاّ الواحد، وهو المطلوب (نهاية الحكمة: 214) .
پس نفس هم نميتواند از حضرت حق صادر شود چون به مادّه نياز دارد (چنانچه شيء محتاج باشد، با توجه به اينكه محتاج به شيء آخر است با همان شيء لحاظ ميشود و مركب خواهد شد) .
باقي ماند چيزي كه نه جسم باشد، نه صورت ، نه هيولي و نه نفس، پس بايد جوهر مجردي باشد كه هم در ذات مجرد باشد و هم در فعل نيازمند چيزي نباشد. چنين چيزي بايد باشد كه همان صادر اول است و آن را «عقل» مينامند. چون اين عقل ممكن الوجود است و هرممكن الوجودي مركّب از وجود و ماهيت است، پس عقل داراي تركيب ميشود و جهتهاي مختلف پيدا ميكند، لذا امكان دارد اشياء مختلف از او صادر شود و عقل دوم و فلك اول از او صدور يابد و به اين ترتيب تكثّر در خلقت پيش آيد.(1)
اين، اساس مطلب است. فلاسفه عقول را به اين كيفيت ثابت كردهاند و نتيجه گرفتهاند كه فرشته و ملائكهاي كه در شرع وجود دارد، همين عقول مجرّد است.
•حاج ملاهادي سبزواري در حاشيه اسفار مينويسد:
فالعقول الكليه و النفوس الكليه، الذين هم الملائكه المُقّرَبُون، من:
{ الّصَاّفَات صَفّاً * وَالْمُدّبِرات أمراً } (2)لها كثره الأفعال بهذا المنوال؛(3)
عقول كليه و نفوس كليه، كه همان ملائك مقرب ميباشند «فرشتگاني با نظم و ترتيب و تدبير گران امور» افعال زيادي به اين منوال دارند.
•ملاصدرا در متن اسفار به اين بحث ميپردازد ولي تعبير تجّرُد را نميآورد، ميگويد:
إّنَ خلقه الملائكه، تخالف خلقه الانس؛ لأّنَ وجودَهُم وجود صوري بسيط، من غير اختلاط تركيبي؛(1)
همانا خلقت ملائك با خلقت انسان مخالف است؛ زيرا وجود آنها، وجود صوري بسيط - بدون اختلاف تركيبي - است.
اين صُوَر بسيطه با عدم تجرّد نيز سازگار است،(2)هرچند صدرا در ديگر جاها عباراتي ميآورد كه در تجرد صراحت دارد.(3)
•در فصوص فارابي آمده است:
الملائكه صُوَر علميه، جواهرها علوم ابداعيه، ليست كألواح فيها نقوش أو صُور فيها علوم، بل هي علوم ابداعيه قائمه بذواتها؛(4)
ملائكه، صور علميهاي هستند كه جوهر آنها علوم ابداعي است، نه مثل الواحي كه در آن علوم نقش ميبندد يا صورتهايي كه علوم در آن قرار ميگيرد بلكه علوم ابداعيهاي ميباشند كه قائم به خودند.
و در جايي ديگر، ميگويد:
للملائكه ذوات حقيقيه، و لها ذوات بحسب القياس إلي الناس؛ فأما ذواتها فأمريّه و إنَّما يلاقيها من القوي البشريه الروحُ القدسيه، فإذا تخاطبتا انجذب الحّس الباطن والظاهر إلي فوق، فَتمّثَل لها مِن المَلَك صوره بحسب ما تحتملها.(5)
ملائك داراي دو جهت هستند، يك جهت ماهوي ذاتي كه از اين جهت از عالم امرند و از آنجا كه عالَم امر، عالَم مجرّدات است، ملائك ذوات مجرّده دارند.
جهت دوم در ملائك، ارتباط آنها با خلق است و قوّه باطني انسان و روح قدسي افرادي كه روح قدسي داشته باشند.
هنگام توجه ملائك به اين روح قدسي و هنگامي كه فرشتهها حالت تخاطب با صاحبان اين روح قدسي پيدا كنند، حس ظاهري و باطني آنان مجذوب آن حقيقت امريه ميشود اينجاست كه ملائك براي آنها تمثل پيدا ميكنند.
پس تشكلّ و صورت گرفتنها و رفت و آمد و ساير صفات همه مربوط به همين جهت دوم است و گرنه ذوات حقيقيه آنها، ذوات امريه مجرّده است. افراد مختلف به حسب ظرفيتشان ملائكه را مختلف ميبينند، يكي آنها را در نماي محدود و كوچك ميبيند و ديگري در حالت عظيم و داراي بالهاي فراوان و... .
خواجه نصير الدين طوسي (رحمه الله) بر اين قاعده دو اشكال دارد:
يك: قاعده الواحد در ارتباط با علل طبيعيه است. أمّا اگر علت، فاعل ارادي باشد، با ارادهاش كار ميكند، و اين قاعده كه بين علت و معلول بايد سنخيت باشد در اين مورد معنا ندارد، لذا علل ارادي تخّصُصاً از قاعده الواحد خارجاند نه اينكه قاعده تخصيص بخورد.(1)
1) . أمّا العقل فلم يثبت دليل علي امتناعه وأدلّة وجوده مدخولة، كقولهم الواحد لايصدر عنه أمران - ولا سبق لمشروط باللاحق في تأثيره أو وجوده ولا لما انتفت صلاحية التأثير عنه - لأنّ المؤثّر هنا مختار. و علامه حلي –رحمه الله عليه - در شرح آن ميفرمايد: إذا عرفت هذا الدليل فنقول بعد تسليم اصوله إّنَه إّنَما يلزم لو كان المؤثّر موجباً، أمّا إذا كان مختاراً فلا، فانّ المختار تتعدّد آثاره و أفعاله و سيأتي الدليل علي أنّه مختار. (كشف المراد: 176 - 178) نيز بنگريد به، كفاية الموحدين1: 131.
دو: اشكال دوم بسيار لطيف است. اين اشكال در رساله كوچكي به نام «فصول نصيريّه» هست.(1)در توضيح آن ميتوان گفت:
صادر اول به اين دليل توانست عقل دوم و فلك اول را بيافريند و از او دو چيز صادر شود، كه شش جهت يافت (داراي وجود و ماهيت است، خودش را تعقل ميكند، علّتش را در مييابد، ممكن الوجود و واجب بالغير است) پس از آنجا كه شش جهت پيدا كرد، منشأ براي متعدد شد.
اشكال خواجه نصير اين است كه: قطعاً اين طور نيست كه بعد از تحقّق صادر اول، فاصلهاي رخ دهد و آنگاه اين جهات مختلف پديد آيد، بلكه به محض تحقّق عقل اول، اين جهات نيز با او هست و از او انتزاع ميشود. سؤال اين است كه: آيا اين جهات مختلف، به وحدت عقل اول صدمه ميزند يا نميزند؟ اگر وحدتش صدمه يافت چطور از واحد صادر شد؟! (چون قرار بود از واحد جز واحد صادر نشود) اگر به وحدت خود باقي است، چگونه از او متعدد صادر گرديد؟!
بعضي خواستهاند از اين اشكال جواب بدهند، گفتهاند: جهت ممكن بودن و ساير جهات، از صادر اول انتزاع شده است و به وحدت آن ضرري نميرساند.(2)
1) . عبارت خواجه نصيرالدين طوسي – رحمه الله عليه - چنين است: نقضٌ: قالت الفلاسفة الواحد لايصدر عنه إلاّ واحد، و كل شبهة لهم علي هذه الدعوي في غاية الركاكة، و لذلك قالوا: لايصدر عن الباري تعالي بلا واسطة إلاّ عقل واحد، و العقل فيه كثرة؛ و هي الوجوب بالغير والإمكان الذاتي و تعقّل الواجب و تعقّل ذاته و لذلك صدر عنه عقل آخر و نفس، و فلك مركّب من الهيولي و الصورة و يلزمهم أنّ اي موجودين فرضاً كان احدهما علّة للآخر بواسطة أو غيرها؛ وأيضاً التكثّرات التي في العقل الأول، إن كانت موجودة صادرة عن الباري تعالي، لزم صدورها عن الواحد؛ و إن صدرت عن غيره، لزم تعدّد الواجب، وإن لم تكن موجودة، لم يكن تأثيرها معقولاً (فصول العقائد: 10 معرب فصول نصيريّه، با حاشيه شيخ علي سبط الشيخ) .
2) . نگاه كنيد به، اسفار اربعه7 : 232 ؛ اساس التوحيد (ميرزا مهدي آشتياني) : 75.
سؤال اين است كه هرچه ميخواهيد تعبير كنيد، بالأخره به وحدت صادر اول صدمه ميزند يا نميزند؟ اگر صدمه نميزند، نميشود از او متعدد صادر شود، و اگر صدمه زده است با فرض تكّثر، چطور از واحد حقيقي (حق متعال) صادر شده است؟! اين جهات انتزاعي يا نقش و تأثيري دارد يا ندارد پس بين نفي و اثبات دائر است و هر دو صورت محذور دارد.
ممكن است كسي گمان كند كه «قاعده الواحد» موجب محدوديت قدرت حضرت حق است، ولي اين طور نيست؛ زيرا اگر قاعده عقلاً صحيح باشد بروز كثرت از حضرت حق محال ذاتي خواهد شد؛ مثل اجتماع نقيضين و اجتماع ضدّين و محال ذاتي كه متعلّق قدرت حضرت حق قرار نميگيرد و اين، موجب نقصي در قدرت خداوند نيست، بلكه نقص در خود آنهاست.(1)
بر فرض اينكه دلايل اثبات عقول، مخدوش نباشد، صرف اينكه عقول ده گانهاي وجود دارد، دليل نميشود ملائكهاي كه در قرآن و حديث مطرح شدهاند (كه براي آنها نزول و صعود و ورود و خروج و خوف و رؤيت شدن و به اشكال مختلف در آمدن است) همان عقول باشد، بلكه ميتوان گفت ادلّه عقول - بر فرض صحت - در جاي خودش محفوظ است،(2)ولي سبب نميشود فرشتگان را كه در متون وحياني آمدهاند و به صورتي مطرح شدهاند كه نشانه جسمانيت است، با اين عقول تطبيق بدهيم.
1) . بسياري از متكلمين شيعه و سنّي، اين اشكال را به قاعده الواحد وارد ساختهاند، مانند فاضل مقداد (در شرح باب حادي عشر: 11 و علاّمه طبرسي (در كفاية الموحدين1: 131 و از عامّه مانند فخر رازي و غزالي؛ بنگريد به، قواعد كلي فلسفي در فلسفه اسلامي1 : 469 .
2) . چنانچه علامه خواجوئي ميگويد: و تأويل الأملاك بنفوس الأفلاك والكواكب، علي القول بأنّ لكلّ كوكب نفساً تحركّه غير جائز؛ لأّنَ تأويل الظاهر انّما يجوز اذا دلّ القاطع علي خلافه، و هنا لم يقم دليل علي خلافه يفيد الظنّ فضلاً عن القطع واليقين، فالواجب الاعراض عن التأويل؛ فانّه جارٍ في كثير من المذاهب الباطله؛ والتعرّض له انّما ينشأ من التعّصُب والتكلّف المبّري عنهما أهل الحقّ، فظهر أن القول بحياة الأفلاك و ما اشتملت عليه من الكواكب، مما تنافيه الشريعة المطهرة (علي صادعها وآله السلام) و منه يلزم نفي القول بالعقول المتشبهة بها و ما جعلوه واسطة بين الله تعالى و بين العالم الجسماني. (جامع الشتات: 60) . آيت الله طيّب در كتاب «كلم الطيب» مينويسد: برخي از حكما ملائكه را عبارت از عقول مجرده و بعضي مُثُل افلاطونيه دانسته... آنچه از آيات و اخبار استفاده ميشود اين است كه ملائكه موجوداتي هستند ذي شعور كه: (لا يَعْصُونَ اللهَ ما أمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُون (و داراي تشخّص، و هبوط و نزول و عروج و نحو اينها براي آنان هست و ممكن است به صور مختلفه درآيند (كلم الطيب: 648) .
چكيده بحث اين است كه: اين تطبيق، دليل ندارد و تأويل بي مورد است.
علامه جعفري (رحمه الله) ميگويد: متاسفانه اين افراد نشستهاند و براي خودشان خلقت را مهندسي كردهاند كه اول اين طور شد و بعد كذا و كذا؛ خصوصاً مسئله افلاك نهگانه كه معلوم شده همهاش پوچ است و اثبات شده كه هيچ وجود خارجي ندارد.(1)
1) . حضرت آيت الله لطفالله صافي گلپايگاني (مد ظله الشريف) نيز در كتاب «شرح حديث عرض دين حضرت عبدالعظيم حسني» مينگارد: اين حضرات، بر اساس تئوريهاي خودشان براي ما سوي الله نقشهاي فرضي كشيده بودند و تشكيلات كيهان و افلاك را تعيين كرده و به گمان خودشان نقشه ربط حادث به قديم و صدور كثير از واحد را نوشته بودند، مثل اينكه همه جا و در همه تحولات و أدوار عالم با خدا بودهاند و بر اين اساس، عالَم عقول و مجردات را عنوان كرده بودند و سلسلههايي در نظر گرفته بودند كه با علوم و فنون جديده بطلان بيشتر نقشههايشان ظاهر شد. (ص93) . ما نميتوانيم بر اساس يك سلسله مزاعم و تشكيلات سازي براي ما سوي الله و ترتيب عوالم در خيال خودمان با ترازويي كه خيالات خود را در آن ميسنجيم و خودِ آن ترازو هم خيالي است، همه چيز را بسنجيم (ص 96) . وجود عوالمي ماوراي عالم اجسام به معنايي كه بر «ملائكة اولي أجنحة» قابل اطلاق باشد مورد حرف است، و خلاصه اين حضرات براي كاينات برنامهريزي كرده و عالم ارواح و عقول ساختهاند و معراج و حقايق ديگر را بر آن ساختههاي خودشان تطبيق و تأويل مينمايند كه اگر بگوئيم مصداق: (إِنْ هِيَ إِلّاَ أسْمَاء سَمَّيْتُمُوهَا أنتُمْ وَآبَاؤُكُم مَّا أنزَلَ اللهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ) (نجم (53) آية 23) هستند گزاف گويي نكردهايم؛ زيرا مؤيدي از شرع بر گفتههاي خود ندارد (ص97) .
و در العقائد الحقه در بحث معاد، چنين آمده است:
وبعد الفراغ عن كون التصديق بالمعاد واليوم الآخر من الاصول التي يجب علي المكلفين لابدّ من الأخذ بما هوصريح الكتاب والسنه وتأويلها يوجب سلب الأمان... ؛(1)
و بعد از فارغ شدن از اينكه تصديق معاد و روز واپسين از اصولي است كه بر مكلفين واجب است، ناچاريم از اخذ به آنچه كه صريح كتاب و سنت است و تأويل آنها موجب سلب امان است.
باري، طبق ذوق شخصي و بدون الزام عقلي يا نقلي، تأويل قرآن و حديث، موجب سلب امان ميشود.
اگر گفته شود مراد، جهتِ عقلاني ملائك است و از اين رو ملائك مجردند. در جواب ميگوئيم: بنابراين انسان هم بايد مجرّد باشد. اين طور نيست كه مراد از تجرّد ملائك به اعتبار تجرّد عقل يا روح باشد، بلكه حقيقت ملك و همين فرشتهاي كه در قرآن و حديث بيان شده، من حيث المجموع مطرح است.
حديثي در عللالشرايع هست كه به خوبي گوياي اين مسئله است. از اميرالمؤمنين (عليه السلام) نقل شده كه فرمود:
إّنَ الله عزّوجلّ ركّب في الملائكه عَقلاً بلا شَهوه و رَكّب في البهائم شَهوه بلا عَقل و رَكّب فِي بَني آدم كِلَيهِما [كِلتَيهِما] فَمَن غَلب عَقلُه شَهوتَه فهو خيرٌ من الملائكه و من غلب شهوتُه عقلَه فهو شرّ من البهائم؛(2)
خداوند عزوجل در فرشتگان عقل را بدون شهوت و در بهائم شهوت را بدون عقل و در فرزندان آدم هر دو را قرار داد. پس كسي كه عقلش بر شهوتش غلبه يابد از فرشتگان بهتر است و آنكه شهوتش بر عقلش چيره گردد از بهائم بدتر است.
اينكه حضرت ميفرمايد: «ركّب في الملائكه» يعني يك مَلَكي فرض شده و به آنها عقل تنها بدون شهوت داده شده است و همين طور روح انسان فرض شده كه به او عقل همراه شهوت داده شده است. همين، نشان ميدهد كه مجموعهاي در كار است.
اين حديث شريف از احاديثي به شمار ميرود كه جسماني بودن ملائك را تأييد ميكند.
دليل تجرّد ملائكه نزد فلاسفه، همان عقول است عدهاي از متأخران به برخي از آيات نيز استدلال كردهاند:
{ وَلَهُ مَن فِي الّسَمَاوَاتِ وَالأرْضِ وَمَنْ عِندَهُ لايَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِهِ وَلايَسْتَحْسِرُونَ * يُسَبِّحُونَ الّلَيْلَ وَالّنَهَارَ لايَفْتُرُونَ } ؛(1)
و هر [موجودي] كه در آسمانها و زمين است براى اوست، و كسانى كه نزد اويند از پرستش وى تكبّر نمىورزند و درمانده نمىشوند، شبانه روز، بىآنكه سستى ورزند، تسبيح مىكنند.
توضيح: به طور كلي همه چيز ملك خداست. كساني كه نزد خدا هستند، يعني فرشتگان مقرّب. «عنده» به معناي قرب مكاني نيست بلكه قرب معنوي است؛ زيرا قرب مكاني در مورد حضرت حق معني ندارد.
1) . سورة انبياء (21) آية 19 - 20.
تقريب استدلال اين است كه اگر چيزي مادّي باشد و مجرّد نباشد، خستگي ناپذير نيست. خستگي ناپذير بودن، و سستي نداشتن از صفات غير مادّي است، پس اين دو ويژگي، نشانه تجرّد است.
اين آيه شريفه نميتواند دليل بر تجرد باشد؛ زيرا در همين دنيا افراد و انسانهايي هستند كه با وجود جسماني بودن در حدّ اعلاي بندگي قرار دارند و خسته نميشوند.
منتهي ممكن است كسي نقض كند و بگويد اين روح است كه خسته نميشود و روح نيز مجرّد است. در اين صورت بايد بحث روح مطرح شود كه مجرد نيست و اين خود مسأله ديگري است كه در جاي خود وارسي شده است،(1)و در جواب ميتوان گفت كه: يك موجود مادّي ممكن است در مدت كوتاهي - در كاري كه انجام ميدهد - خسته نشود. خداوندمتعال همين عامل را در او تقويت ميكند، پس بذاته خستگي ناپذير نيست.
ما قبول نداريم كه غير ذات حق تعالي بالذات اين صفت را داشته باشد، ولي به اراده خداوند [روح با اينكه مادي است] خستگي ندارد. خداوند او را اينگونه آفريده است و نيرويي را مرحمت كرده كه خستگي نداشته باشد.(2)
{ وَقَالُوا اّتَخَذَ الّرَحْمَنُ وَلَدًا سُبْحَانَهُ بَلْ عِبَادٌ مُّكْرَمُونَ * لايَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأمْرِهِ يَعْمَلُونَ } ؛(3)
1) . بنگريد به، تنبيهات حول المبدء والمعاد: 225 (قسمت دوم، تنبيه تاسع) در اين مأخذ بعضي از آيات و رواياتي كه بر عدم تجرد روح دلالت دارد، آمده است، از جمله: عن الاحتجاج عن هشام بن الحكم عن الصادق عليه السلام قال في جواب مسائله: والروح جسم رقيق قد ألبس قالباً كثيفاً... نيز بنگريد به، صفحة 37 همين كتاب در استدلال بر عدم تجرّد نفس و صفحة 230 در بررسي ادلّه تجرّد نفس و جواب از آن.
2) . به ويژه بنا بر قول به ثبوت خواب براي ملائك كه روايات آن در آينده خواهد آمد «دائم در عبادت بودن» معناي ديگري پيدا خواهد كرد. در اين روايات، آمده است: أنفاسهم تسبيح (بحارالأنوار56 : 185) .
3) . سورة انبياء (21) آية 26 - 27.
وگفتند: خداى رحمان فرزندى برگرفت، او منزّه است، بلكه [فرشتگان] بندگانى ارجمندند، هرگز در سخن بر او پيشى نمىگيرند و پيوسته به فرمان او عمل مىكنند.
تقرير استدلال اين است كه «طاعت پيوسته» با تجرّد تناسب دارد.
روشن است كه اين مطلب هم دلالت بر تجرّد ندارد، بلكه عين مدّعاست. در هر حال مطيع بودنِ دائمي، با عدم تجرّد هم سازگار است.(1)
{ يَا أّيُهَا اّلَذِينَ آمَنُوا قُوا أنفُسَكُمْ وَأهْلِيكُمْ نَارًا وَقُودُهَا الّنَاسُ وَالْحِجَارَه عَلَيْهَا مَلائِكَه غِلاظٌ شِدَادٌ لايَعْصُونَ اللهَ مَا أمَرَهُمْ وَيَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ } ؛(2)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد خود و خانواده خويش را از آتشى كه هيزم آن انسانها و سنگهاست، نگه داريد، آتشى كه فرشتگانى بر آن گمارده شده كه خشن و سختگيرند و هرگز فرمان خدا را مخالفت نمىكنند و آنچه را فرمان داده شدهاند (به طور كامل) اجرا مىنمايند.
تقرير اين استدلال نيز اين چنين است كه جمله { لايَعْصُونَ اللهَ... } مناسب با تجرّد است. پيداست كه اين جمله چنين دلالتي ندارد.
{ نَزَلَ بِهِ الّرُوحُ الأمِينُ * عَلَى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنذِرِينَ } ؛(3)
روح الامين آن را بر قلب تو نازل كرد، تا از انذاركنندگان باشى.
جبرئيل بر قلب مبارك پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) نازل ميشد و مشخص است كه مراد از قلب اين عضو جسماني نيست، بلكه روح پيامبر (صلي الله عليه و آله) مقصود است. روح، طبق نظر جمعي مجرد است. بنابراين، آنچه با روح مرتبط باشد و بر آن نازل شود، بايد مجرّد باشد.
جواب اين كلام نيز مشخص است. ارتباط با مجرّد، دليل بر تجرّد ارتباط گيرنده نيست؛ چنانكه روح بر فرض تجرّد، با بدن در ارتباط است، درحاليكه بدن تجرّد ندارد.
افزون بر اين، از صرف ارتباط نميتوان نتيجه گرفت كه «مرتبط» مجرد است. ممكن است بعضي از ارتباطات به گونهاي باشد كه با تجرد ملازمه داشته باشد، ولي چون كيفيت ارتباط معلوم نيست نميتوانيم چنين استدلال كنيم.
به علاوه، اصل مجرد بودن روح، مسئلهاي اختلافي است كه ما آن را قبول نداريم.
•در روايات آمده است كه فرشتهها غذاي مادي ندارند، بلكه غذاي آنها تسبيح و تحميد و ذكر خداست، پس بايد مجرّد باشند.
جواب: اين مطلب هم نميتواند دليل بر تجرد باشد؛ زيرا ممكن است كه خداوند موجودي را خلق كند كه عقل داشته باشد، ولي نوع خلقت او اين چنين است كه نياز به غذا ندارد.
غذا نداشتن، ملازم با اين نيست كه شيء مجرد باشد بلكه ممكن است موجودي غذاي مادي نداشته باشد، مجرد هم نباشد؛ مانند نور و هوا. ميتوانيم فرض كنيم كه خداوند شعور هم به اين نور بدهد؛ زيرا شعور نيز تلازمي با احتياج به غذا ندارد.
•گفتهاند: شأن حضرت حقّ - جلّشأنه - اقتضا دارد آنچه در ارتباط با اوست مجرّد باشد.
جواب: همه كائنات به يك معنا با خداوند متعال در ارتباطاند، گرچه فرشتگان از قداست و قرب خاصّي برخوردارند، ولي قداست و قرب معنوي به اين معني نيست كه نبايد جسم باشد.
چند استدلال ديگر را كه بر اين مدّعا ذكر كردهاند، يادآور شويم:
•در آياتي مؤنث بودن ملائك، نفي شده است؛ مانند:
{ وَيَجْعَلُونَ للهِ الْبَنَاتِ سُبْحَانَهُ وَلَهُم مَا يَشْتَهُونَ } ،(1){ أفَأصْفَاكُمْ رَبُّكُم بِالْبَنِينَ وَاّتَخَذَ مِنَ الْمَلآئِكَه إِنَاثًا إِنَّكُمْ لَتَقُولُونَ قَوْلاً عَظِيمًا } ،(2){ إِنَّ اّلَذِينَ لايُؤْمِنُونَ بِالآخِرَه لَيُسَمُّونَ الْمَلائِكَه تَسْمِيَه الاُنثَى } .(3)
بعد از ذكر اين آيات گفتهاند: از اين آيات قرآنيه (و ديگر آيات كه درباره ملائكه است) استفاده ميشود بلكه ظهور دارند كه ملائكه، موجوداتي منزه از علائق مادّه و مجرّد از صفات جسم و جسمانياتاند.(4)
جواب: مستفاد از اين آيات، نفي انوثت ملائك و تنزيه پروردگار از فرزند داشتن است يعني { لَمْيَلِدْ } اين مفهوم، ملازمهاي با مجّرد بودن ندارد: كما اينكه بسياري ازموجودات مادّي، نه مذكر و نه مؤنثاند؛ (مانند سنگ و آب و هوا و...) و ادراك و شعور اختصاص به اين دو ندارد.
افزون بر اين، در روايت آمده است كه ملائك در زيّ ذكورند (اين روايت را به زودي ذكر خواهيم كرد) .
•از اميرالمؤمنين (عليه السلام) روايت شده كه فرمود: «ملائكه خلقتَهم وأسكنتهم سمواتك فليس فيهم فتره ولا عندهم غفله ولا فيهم معصيه... ولايغشاهم نوم العيون ولا سهو العقول ولا فتره الأبدان لم يسكنوا الأصلاب ولم تضمّهم الأرحام ولم تخلقهم من ماء مهين...».(5)
جواب: جسماني بودن ملائك به اين معنا نيست كه تمام صفات حيوانات و أجسام كثيف را بايد داشته باشند (مانند: خلق از صلب و رحم و...) بلكه منافاتي ندارد كه شيء مادّي باشد، ولي اين صفات را هم نداشته باشد كه در جماد ظاهر است.
باري، نفي اين صفات مستلزم تجرد نيست، افزون بر اين، قرائن و شواهد فراواني در همين خطبه بر جسماني بودن ملائك وجود دارد، از جمله اينكه فرمود: «أسكنتهم سمواتك» فرشتگان را در آسمانهايت ساكن گردانيدي.
اما صفاتي مانند عدم غفلت و فترت و معصيت، ملازمهاي با تجرّد ندارد و از سويي لازمه شهود حق و مقام قرب الهي است؛ چنانچه براي انبيا و معصومين و بعض اوليا نيز حاصل است.
•گفتهاند: در روايت مسائل عبد الله بن سلام كه ابن وردي در «خريده العجائب و فريده الغرائب» نقل كرده است آمده است كه:
عبدالله بن سلام از رسول الله (صلي الله عليه و آله) ميپرسد: فَأخبرني عن جبرئيل في زيّ الّذُكران هو أم في زيّ الاناث؟ قال: في زيّ الّذُكران. قال صدقت يا محمد، فأخبرني ما طعامه و شرابه؟ قال: يابن سلام، طعامه التسبيح و شرابه التهليل قال: صدقت يا محمد. فأخبرني ما طوله و ما عرضه و ما صفته و ما لباسه؟ قال: يابن سلام، الملائكه لاتوصف بالطول و العرض لأنهم أرواح نورانيه لا أجسام جثمانيه... ؛(1)
گفتار رسول الله در جواب ابن سلام كه ملائكه به طول و عرض وصف نميشوند؛ زيرا كه ايشان أرواح نورانياند نه اجسام جسماني، نصّ در اين معني است (يعني نصّ در مجرد بودن ملائك از ماده و صفات ماده است) .
جواب: در پاسخ به اين سخن، چند نكته را يادآور ميشويم:
1) . رساله لوح و قلم: 105 ، 109.
شهرزوري در نزهه الأرواح و ديلمي در محبوب القلوب آوردهاند كه:
يروي في بعض الرافدات أن عمرو بن العاص قدم من الاسكندريه علي رسول الله (صلي الله عليه و آله) فسأله عمّا رأي في الاسكندريه، فقال: يا رسول الله (صلي الله عليه و آله) رأيت أقواماً يتطيلسون و يجتمعون حِلَقا و يذكرون رجلاً يقال له ارسطاطاليس لعنه الله تعالي، فقال (صلي الله عليه و آله) : مَه يا عمرو، إنّ ارسطاطاليس كان نبياً فجهله قومُه.(1)
فأخبرني ما طول جبرئيل؟ قال: إنه علي قدر بين الملائكه، ليس بالطويل العالي ولا بالقصير المتداني، له ثمانون ذؤابه و قُصّه جعده(2)و هلال بين عينيه أغرّ أدعج محجل، ضوؤه بين الملائكه كضوء النهار عند ظلمه الليل... واضح الجبين، أقني الأنف، سائل الخدّين مدوّر اللحيين، حسن القامه... .(3)
با توجه به معناي اين فقرات، علت نقل نكردن حديث ازمنابع شيعي معلوم ميشود.
1) . قرآن و عرفان و برهان از هم جدائي ندارند: 20.
2) . ذُؤابة، حُصّة: شعر مقدّم الرأس (موي جلوي سر) ، جَعْدَة: ما اجتمع من الشعر و تَقّبَضَ و التوي. (موي بسته و پيچيده شده) ؛ نگاه كنيد به، المعجم الوسيط: 125 ، 308 ، 740.
3) . الاختصاص (شيخ مفيد) : 44 ؛ بحارالأنوار56 : 254.
4) . ريحانة الأدب8 : 260 - 262.
•روايتي كه عالم جليل، سيد عليخان مدني در شرح صحيفه در اين مقام ذكر ميكند، ميگويد:
و في الخبر اّنَ اللهَ تعالي خلق الملائكه صمداً ليس لهم أجواف.(1)و از اينكه فرمود آنها صمد اند، استفاده ميشود كه استعداد مادّي ندارند، چه ماديات را استعداد است كه تدريجاً به كمال ميرسند و بالفعل واجد همه كمالات خود نيستند، پس شيء مادّي صمد نيست و آنكه صمد است مادي نيست؛ زيرا وجود او پر است و حالت منتظره ندارد.(2)
جواب: در پاسخ اين سخن گوييم:
اولاً: اين روايت با اين عبارت همچون روايت سابق، از نظر سند اعتبار ندارد.
ثانياً: با فرض اعتماد سند، دلالت بر مدّعاي ايشان نميكند؛ زيرا معناي صمد (به قرينه أجواف كه در مقابل آن ذكر كردهاند) به معناي ما ليس له جوف است. ترجمه آن به خالي از قوه و استعداد، بدون دليل و اصل مدّعاست؛ زيرا احتمال قوي اين است كه مراد، همان مضمون روايات سابق باشد كه «الملائكه لايأكلون و لايشربون» روايت حضرت باقر (عليه السلام) نيز دلالت دارد كه صمد معاني مختلف دارد:
الصمد الذي لا جوف له، و الصمد الذي قد انتهي سؤدده، و الصمد الذي لا يأكل و لا يشرب و الصمد الذي لا ينام و الصمد الدائم الذي لم يزل و لايزال.(3)
ثالثاً: با فرض صحت سند حديث و تماميت دلالت آن، با ادله ديگر و قويتر معارض است.
•گفتهاند: كلام اميرالمؤمنين (عليه السلام) كه در غرر آمدي نقل شده است، نصّ در اين معني است [يعني نصّ درخالي از استعداد بودن كه مساوي است با تجرّد] سُئل (عليه السلام) عن العالم العلوي فقال (عليه السلام) : صور عاريه عن المواد، عاليه (خاليه) عن القّوه والاستعداد... .(1)
جواب: اين روايت، در كتاب «غررالحكم و دررالكلم» در باب حرف «صاد» ذكر شده است(2)و توجّه به چند نكته در آن ضروري است:
يك: اين روايت مرسل است و از روايات اخلاق يا مندوبات و مكروهات نيست كه قاعده تسامح در ادلّه سنن در آن جاري شود و حتي بنابر اعتبار اخبار آحاد، در مباحث اعتقادي و معارفي هم حجيت ندارد به جهت ارسال و خلاف اجماع و تعارض با روايات متواتره كه بعضي از آنها در مباحث پيشين گذشت.
دو: مدّعاي مورد بررسي، تجرّد عقلي ملائك و انطباق آنها با عقول مجرده بود، و حال آنكه مدلول اين خبر (بر فرض صحّت) تجرد مثالي و داراي صورت بودن است.
سه: اين گونه عبارات در كلمات ائمه معصومين (عليهم السلام) مأنوس نيست؛ لذا اين روايت در كتابهاي معتبر روائي يافت نميشود و تنها در مناقب ابن شهر آشوب به طور مرسل آمده است. علاّمه مجلسي (رحمه الله) كه بهترين آشنائي با مذاق معصومين و نحوه عبارات و كلمات ايشان دارد، در اين مورد ميگويد:
بيانٌ: إعلم أنّ دأب أصحابنا (رضي الله عنهم) في اثبات فضائله [اميرالمؤمنين (عليه السلام)] الإكتفاء بما نقل عن كلّ فرقه من الانتساب إليه (عليه السلام) لبيان انّه كان مشهوراً في العلم، مسلّماً في الفضل عند جميع الفرق و ان لم يكن ذلك ثابتاً بل و ان كان خلافه عند الاماميه ظاهراً كانتساب الأشعريه و أبي حنيفه و أضرابهم إليه... ومن ذلك ما نقله ابن شهر آشوب (رحمه الله) (في مناقب آل أبيطالب) من كلامه في الفلسفه.
فانّ غرضه انّ هؤلاء أيضاً ينتمون إليه ويروون عنه وإلاّ فلايخفي علي من له أدني تتّبع في كلامه (عليه السلام) أنّ هذا الكلام لايشبه شيئاً من غرر حكمه و أحكامه بل لايشبه كلام أصحاب الشريعه بوجه و انّما اُدرجت فيه مصطلحات المتأخرين و هل رأيت في كلام أحد من الصحابه و التابعين أو بعض الائمه الراشدين لفظ الهيولي أو المادّه أو الصوره أو الاستعداد أو القوّه؟
والعجب أنّ بعض أهل دهرنا ممّن ضلّ و أضلّ كثيراً يتمسكون في دفع ما يلزم عليهم من القول بما يخالف ضروره الدين إلي أمثال هذه العبارات و هل هو إلاّ كمن يتعلّق بنسج العنكبوت للعروج الي أسباب السموات؟! أو لايعلمون أنّ ما يخالف ضروره الدين و لو ورد بأسانيد جُمّّه لكان مؤوّلاً أو مطروحاً؟ مع أنّ أمثال ذلك لاينفعهم فيما هم بصدده من تخريب قواعد الدين، هدانا الله و اياهم إلي سلوك مسالك المتّقين و نجّانا و جميع المؤمنين من فتن المضلّين.(1)
نيز آقا جمالالدين خوانساري (رحمه الله) در شرح خود بر كتاب غرر، بعد از شرح فقرات عبارات اين خبر مينويسد:
و به آنچه تقرير شد، ظاهر ميشود كه اين كلام مؤيّد چندين اصل از اصول حكماء ميتواند شد، نهايت نسبت آن به آن حضرت (صلوات الله و سلامه عليه) ثابت نيست بلكه گمان فقير اين است كه كلام يكي از حكما بوده، كه بعضي از براي ترويج آن، نسبت به آن حضرت داده، والله تعالي يعلم.(2)
مصحّح شرح مزبور، يعني جناب آقاي ميرجلال الدين حسيني ارموي (محدث) نيز در پاورقي مينگارد:
چنانچه شارح (رحمه الله) فرموده به ظنّ متأخم به علم، ميتوان حكم كرد كه اين كلام از آن حضرت نيست، نظر به قرائن و اماراتي كه از ملاحظه آنها دريافت اين مدعّي ميشود.(1)
بدين ترتيب، هيچ يك از اين استدلالات صحيح نيست و صلاحيت براي دليل بودن بر تجرّد ملائك را ندارد.
از آيات و روايات به خوبي استفاده ميشود كه ملائك اجسام لطيفي هستند، به خصوص روايت نبي اكرم (صلي الله عليه و آله) كه فرشتگان را به هواء تشبيه فرمود و اتفاق مسلمانان نيز بر همين است، مگر جمعي از فلاسفه كه در اين مسئله مخالفت كردهاند، گرچه بعضي از تعابير آيات و روايات نصّ نيست (مثل آمد و رفت داشتن كه ظهور در اين جهت دارد) و قابل توجيه است.
مانند { جَاءَ رَبُّكَ } كه در صورت استناد به حضرت حقّ توجيه ميشود. در ارتباط با حضرت حق، به جهت وجود ادلّه قطعي روشن، بايد تعبيراتي مانند «مجيء» و «يد» و «إلي ربّها ناظره» توجيه شود، ولي در رابطه با فرشتهها، چنين ادلّهاي نداريم.
اگر بر تجرد ملائك دليل قطعي ميداشتيم، امثال اين عبارت، قابل توجيه بود، درحاليكه چنين دليلي نداريم و افزون بر اين، بعضي از ادّله (مانند مسئله رؤيت فرشتگان) توجيه بردار نيست يا به سختي قابل توجيه است.
نتيجه اين است كه در بحث جسماني بودن يا مجرد بودن ملائك، آيات شريفه و روايات معصومين (عليهم السلام) به وضوح بر جسماني بودن دلالت دارد و جاي هيچ ترديدي نيست و دليل عقلي و نقلي برخلاف اين مطلب ثابت نشده است، لذا دليلي بر توجيه نداريم.
دستههاي فراواني از روايات به وضوح بر عدم تجرد ملائكه (به معناي اصطلاحي فلاسفه) دلالت دارند:
•احاديثي كه بر زياد شدن علم و معرفت ملائك و ترقّي فرشتگان دلالت دارند و روايت نهج البلاغه و صحيفه مباركه كه در ادامه بحث خواهد آمد.
1) . همان.
•رواياتي كه مضمون آنها محدود بودن تمام أشيا، به جز خدا است.
صدوق (رحمه الله) در كتاب شريف توحيد از اميرالمؤمين (عليه السلام) روايت ميكند كه فرمود:
حدّ الأشياء كلّها عند خلقه ايّاها ابانه لها من شبهه و ابانه له من شبهها.(1)
•رواياتي كه دلالت ميكند همه أشيا غير ذات اقدس پروردگار، جزء پذير و قابل تجزيه است و به عبارت ديگر، هيچ واحدي غير از «الله» وجود ندارد.
در كتاب شريف كافي و توحيد صدوق از ابوجعفر الثاني (عليه السلام) روايت شده كه فرمود:
و لكنّه القديم في ذاته لأنّ ما سوي الواحد متجّزء و الله واحدٌ لا متجزّء و لا متوّهم بالقلّه والكثره و كلّ متجزء أو متوهّم بالقلّه والكثره فهو مخلوقٌ دالّ علي خالق له.(2)
•رواياتي كه دلالت دارد بر اينكه هرچيزي غير از خداوند متعال متغيّر است و از حالي به حال ديگر درميآيد.
صدوق در توحيد از ابن ابي يعفور روايت ميكند كه گفت:
سألت أباعبد الله (عليه السلام) عن قول الله - عزّوجلّ - { هُوَ الأّوَلُ وَالآخِرُ } و قلت: أمّا الأول فقد عرفناه وأمّا الآخر فبيّن لنا تفسيره؟ فقال (عليه السلام) : أنّه ليس شيء إلاّ يبيد و يتغيّر أو يدخله الغير والزوال أو ينتقل من لون إلي لون ومن هيئه إلي هيئه ومن صفه إلي صفه ومن زياده إلي نقصان ومن نقصان إلي زياده إلاّ ربّ العالمين... .(3)
•رواياتي كه ميگويند اطباق اجساد ملائك ذكر خدا ميگويند و پروردگار را تسبيح ميكنند.
صدوق در توحيد از رسول الله (صلي الله عليه و آله) نقل ميكند كه فرمود:
إّنَ لله - تبارك وتعالي - ملائكه ليس شيءٌ من أطباق أجسادهم إلاّ وهو يسبّح الله عّزَوجّلَ ويحمده من ناحيه بأصوات مختلفه لايرفعون رؤوسهم إلي السماء و لايخفضونها إلي أقدامهم من البكاء والخشيه لله عزّوجلّ.(1)
•رواياتي كه به وجود جسد براي ملائكه تصريح دارد مانند روايت مورد قبل و همچنين روايت تفسير علي بن ابراهيم از حضرت صادق (عليه السلام) در خبر معراج كه پيامبر (صلي الله عليه و آله) فرمود:
...ثم رأيت ملكاً من الملائكه جعل الله أمره عجباً، نصف جسده نار والنصف الآخر ثلج، فلا النار تذيب الثلج ولا الثلج يطفيء.(2)
•روايات بسيار فراواني كه دلالت ميكند بر وجود زغب (پَر) براي ملائكه، كه اهل بيت آنها را گرد ميآوردند و فرزندانشان با اين پرها بازي ميكردند و از آن تعويذ (حرز) ميساختند و اصحاب ائمه (عليهم السلام) پرهاي ملائك را در منزل ايشان ديدهاند.
شيخ صدوق (رحمه الله) در كتاب خصال روايت ميكند:
كان علي الحسن والحسين تعويذان حشوهما من زغب جناح جبرئيل.(3)
همراه حسن و حسين دو تعويذ بود كه درون آنها از پرهاي ريز بال جبرئيل آكنده شده بود.
•رواياتي كه براي ملائك صورتهاي متفاوت ذكر ميكند و اجزائي براي آنها ميشمارد؛ مانند: وجه، يد، رجل، جناح، زغب، لسان، رأس، حسن تركيب صورت، بُعد و فاصلههاي مختلف بين مفاصل و... اين روايات بسيار فراوان است.(4)و همچنين رواياتي كه در مورد تزيين ملائكه وارد شده است.(5)
•رواياتي كه دلالت ميكند كه تنفس ملائك تسبيح است؛ قال (عليه السلام) : ما من حّيٍ إلاّ و هو ينام خلا الله وحده - عزّوجلّ - و الملائكه ينامون فقلت: يقول الله - عزّوجلّ - { يُسَبِّحُونَ الّلَيْلَ وَالّنَهَارَ لايَفْتُرُونَ } قال: أنفاسهم تسبيحٌ.(1)
•رواياتي كه دلالت دارند كه ملائكه نيز ميميرند؛ چراكه فرمود: { وَنُفِخَ فِي الّصُورِ فَصَعِقَ مَن فِي الّسَمَاوَاتِ وَمَن فِي الأرْضِ إِلّاَ مَن شَاء اللهُ } (2)
ابن عباس نقل ميكند:
وكّل ملك الموت بقبض أرواح الآدميين، فهو الذي يلي قبض أرواحهم... و الملائكه يموتون في الصعقه الاولي، و أنّ ملك الموت يلي قبض أرواحهم ثم يموت.(3)
•از جمله اموري كه بر عدم تجرد ملائك دلالت دارد و هم در قرآن و هم در روايات به آن تصريح شده است، جهل داشتن ملائك است به بعضي از امور، به عنوان نمونه آيات سؤال ملائكه از علّت خلقت آدم شايان توجه است: { وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَه إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأرْضِ خَلِيفَه قَالُواْ أتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الّدِمَاء وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّي أعْلَمُ مَا لاتَعْلَمُونَ * وَعَلَّمَ آدَمَ الأسْمَاء كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَه فَقَالَ أنبِئُونِي بِأسْمَاء هَؤُلاء إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ * قَالُواْ سُبْحَانَكَ لا عِلْمَ لَنَا إِلّاَ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ } .(4)
در اينجا مناسب به نظر ميرسد، نگاهي بيندازيم به صفات مجرّد اصطلاحي كه در اوائل بحث بيان كرديم تا ببينيم آيا بين اين آيات و آن صفات تناسبي وجود دارد؟!
علاّمه طباطبائي (رحمه الله) در ذيل آيات مذكور، مينويسد:
وهذا الكلام من الملائكه في مقام تعرّف ما جهلوه و استيضاح ما أشكل عليهم من أمر هذا الخليفه، وليس من الاعتراض والخصومه في شيء، و الدليل علي ذلك قولهم فيما حكاه اللهتعالي عنهم { إّنَكَ أنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ } حيث صدّرالجمله بإنّ التعليليه المشعره بتسلم مدخولها،فافهم.(1)
•اينكه ملائك مورد امر الهي قرار گرفتند؛ زيرا كه اين امر تشريعي است و به جهت مكلّف بودن ملائك ميباشد و به عبارت ديگر براي امتحان آنهاست.
اميرالمؤمنين (عليه السلام) ميفرمايد:
ثم اختبر بذلك ملائكته المقربين ليميزالمتواضعين منهم منالمستكبرين.(2)
و در همين خطبه ميفرمايد:
لو أراد الله أن يخلق آدم من نورٍ... لفعل ولو فعل لظلت له الاعناق خاضعه و لخفّت البلوي فيه علي الملائكه.
•رواياتي كه دلالت دارد هرگاه آدمي توبه واقعي كند، خداوند، گناه را از صفحه خاطر ملائك پاك ميكند.
كليني (رحمه الله) در كافي از ابن وهب روايت ميكند كه گفت:
سمعت أبا عبد الله (عليه السلام) يقول: إذا تاب العبد توبه نصوحاً أحبّه الله فستر عليه فقلت: وكيف يستر عليه؟ قال: يُنسي ملكيه ما كانا يكتبان عليه ويوحي الله إلي جوارحه وإلي بقاع الأرض أن اُكتُمي عليه ذنوبه، فيلقي الله تعالي حين يلقاه وليس شيء يشهد عليه بشيء من الذنوب.(3)
•رواياتي كه دلالت دارد ملائكه براي أنبياء و اوليا و بعض از مؤمنين (به جهت مصلحتي) قابلِ رؤيت شدهاند، حتي روايت شده كه:
«رأي رسولُ الله جبرئيلَ في صورته الأصليه»، و قدرت ملائك بر تشّكُل به اشكال مختلفه.(1)
•و از جمله رواياتي كه دلالت بر عدم تجرّد ملائك دارد، رواياتي است كه براي آنها خواب را اثبات ميكند، بنا بر ترجيح اين روايات بر روايت ديگري كه ظاهر آن عدم ثبوت نوم براي آنهاست و تحقيق اين مطلب در مطالب پاياني بحث خواهد آمد.
•رواياتي كه براي آنها مكان (در آسمان يا زمين يا غير آن) ذكر ميكند، چنانكه اميرالمؤمنين (عليه السلام) ميفرمايد:
ثم فتق ما بين السموات العلي فملأهّنَ اطواراً من ملائكته... ومنهم الحفظه لعباده والسدنه لأبواب جنانه ومنهم الثابته في الأرضين السفلي أقدامهم والمارقه من السماء العلياء أعناقهم والخارجه من الأقطار أركانهم... .(2)
و در خطبه معروف به أشباح ميفرمايد:
ثم خلق سبحانه لإسكان سماواته وعماره الصفيح الاعلي من ملكوته خلقاً بديعاً من ملائكته وملأ بهم فروج فجاجها وحشا بهم فُتُوق أجوائها وبين فجوات تلك الفروج زجل المسبحين منهم في حظائر القدس وسُتُرات الحُجُب... ومنهم من قد خرقت أقدامهم تخوم الأرض السفلي فهي كرايات بيض قد نفذت في مخارق الهواء... وليس في أطباق السماء موضع إهاب إلاّ وعليه ملك ساجد إو ساعٍ حافد... .(3)
•رواياتي كه مضمون آنها گريستن ملائكه، و حزن و اندوه آنهاست و روشن است كه انفعال و گريه، از مجرّدات بيمعناست؛ مانند روايت كافي در باب فقد العالم: قال موسي بن جعفر (عليه السلام) : إذا مات المؤمن بكت عليه الملائكه.(4)
و نيز روايت گريستن حضرت آدم (عليه السلام) به حيثي كه اهل آسمانها از آن متأثر شدند.(1)و همين طور گريه اهل آسمانها براي حضرت جواد (عليه السلام) .(2)
و روايت گريستن همه خلايق و ملائكه مقرّب بر حضرت سيدالشهداء (عليه السلام) .
حضرت سجّاد (عليه السلام) فرمود:
فلقد بكت السبع الشداد لقتله وبكت البحار بأمواجها والسموات بأركانها والأرض بأرجائها والأشجار بأغصانها والحيتان ولجج البحار والملائكه المقربون وأهل السموات أجمعون.(3)
و نيز روايت گريستن هفتاد هزار ملك ژوليده مو و غبارآلود در كنار قبر مطهر امام حسين (عليه السلام) .
امام رضا (عليه السلام) ميفرمايد:
عن أبيه (عليه السلام) قال سئل الصادق (عليه السلام) عن زياره قبر الحسين (عليه السلام) قال: أخبرني أبي (عليه السلام) أنّ من زار قبر الحسين (عليه السلام) عارفاً بحقّه كتبه الله في علّيين، ثم قال: انّ حول قبر الحسين (عليه السلام) سبعين ألف ملك شُعثاً غُبراً يبكون عليه إلي يوم القيامه.(4)
•تعدّد بينظير و غير قابل توصيف ملائك، از اموري است كه روايات بسيار فراواني از شيعه و سنّي بر آن دلالت دارد و بعضي از اين روايات در ضمن مباحث قبل، گذشت و به عنوان نمونه، از امام صادق (عليه السلام) سؤال شد كه آيا فرشتگان بيشترند يا آدميان؟ امام (عليه السلام) فرمود: والذي نفسي بيده لَملائكه الله في السموات أكثر من عدد التراب في الأرض، وما في السماء موضع قدم إلاّ و فيها ملك يسبّحه ويقدّسه ولا في الأرض شجر ولا مدر إلاّ وفيها ملك موكّل بها يأتي الله كل يوم بعملها والله أعلم بها وما
منهم أحدٌ إلاّ ويتقرّب كل يوم إلي الله بولايتنا أهل البيت ويستغفر لمحبينا ويلعن أعدائنا ويسأل الله أن يرسل عليهم العذاب ارسالاً.(1)
و حال آنكه چنانچه در صفات مجردات گذشت، فلاسفه مجرّد را نوع منحصر در فرد ميدانند و تعدّد را منحصر به مادّه، پس تعدد و كثرت افراد، در مجرّدات راه نخواهد داشت. كيفيت ارتباط مجرد عقلي با عالم مادّه و كثرات، از اشكالاتي است كه برخي بر تجرد ملائك گرفتهاند و ظواهر روايات، تناسبي با اين تعدد انواع ندارد بلكه ظواهر روايات اتحاد در نوع است، اختلاف نوع در تك تك ملائك بعيد است مانند افراد انسان و جنّ، مثلاً چه فصلي است بين يك ملك كه موكل به يك قطره باران و ملك ديگري كه موكل به قطره ديگر است و همين طور ملائك موكّل به درختان و گياهان و سنگها و... .
•اختلاف مراتب ملائك كه معتقدان به تجرّد هم آن را قبول دارند - چنانچه از عبارت الميزان گذشت و نصّ قرآن و صريح روايات است - لازمه آن عدم وجود بعض مراتب كمال در افراد پايينتر است، و اين، منافي با تجرّد در جميع مراتب غير مرتبه اول و فرد اول است؛ زيرا كه نقص و تزاحم مربوط به عالم ماده است، و آنچه مجرّد از اين حيث است نبايد هيچ محدوديتي در آن وجود داشته باشد يعني كمال محض باشد.
1) . بحارالأنوار56 : 176.
لذا در سند روايات خدشهاي نيست و حتي با صرف نظر از تواتر، روايات معتبر مذكور، در اثبات مراد كافي است.
روايات مذكور، گاهي تجرد مطلق را نفي ميكند و گاه تجرّد عقلي محض را رد ميكند كه بعضي از فلاسفه ادّعا كردهاند؛ و رواياتي فقط تجرّد گروه خاصي از ملائكه را ميتواند ابطال كند، ولي رويهم رفته از روايات وارده در صفات ملائك و حقيقت فرشتگان، به دست ميآيد كه قول به تجرد مطلقاً تمام نيست.
افزون بر كساني كه بر عدم تجرّد ملائك، ادّعاي اجماع كردهاند؛ بسياري ديگر از بزرگان نيز تصريح دارند كه ظاهر آيات و روايات، عدم تجرد است:
ابن ميثم بحراني (رحمه الله) در (شرح نهجالبلاغه1: 165) بعد ازبيان صفات ملائك ميگويد:
إذا عرفت ذلك فنقول أمّا من قال بأنّ الملائكه أجسام كان حمل صفاتهم المذكوره في هذه الأخبار في كلامه (عليه السلام) علي ظاهرها أمراً ممكناً وانه تعالي قادر علي جميع الممكنات و أما مَن نزّههم عن الجسميه... .
سپس توجيهات اين گروه را ذكر ميكند.
محقّق دواني ميگويد:
الملائكه أجسام لطيفه قادره علي التشكلات المختلفه.(1)
سيد نعمت الله جزائري در شرح صحيفه ميگويد:
فانّ الأدله النقليه قد تعاضدت بنفي التجّرد عن كلّ الملائكه.(2)
حضرت آيت الله العظمي خوئي (رحمه الله) نيز مينويسد:
ودعوي ان الملك من عالم المجردات فليس له مادّه - كما اشتهر في ألسنه الفلاسفه - دعوي جزافيه، فانّه مع الخدشه في ادله القول بعالم المجردات ما سوي الله (كما حقق في محله) انه مخالف لظاهر الشرع.
ومن هنا حكم المجلسي (رحمه الله) في اعتقاداته بكفر من انكر جسميه الملك.(1)
عصمت ملائك(2)
مسئله ديگري كه در مورد ملائك مطرح است، عصمت آنهاست كه آيات و روايات به خوبي آن را ثابت ميكند.
1) . مصباح الفقاهه 1: 364.
2) . از جمله مطالبي كه در صفات ملائكه مورد خلاف نيست، عصمت آنهاست، شيخ صدوق –رحمه الله عليه - ميفرمايد: اعتقادنا فيالأنبياء والرسل والأئمة والملائكة،انهم معصومون مطهّرون منكلّ دنس (الاعتقادات: 96) . شيخ مفيد نيز ميفرمايد: أقول: انهم معصومون مما يوجب لهم العقاب بالنار؛ وعلي هذا القول، جمهور الامامية وسائر المعتزلة واكثر المرجئة وجماعة من أصحاب الحديث (أوائل المقالات: 71) . علامه حلي – رحمه الله عليه - ميفرمايد: الملائكة معصومون لقوله تعالى: ... و لأن صدور الذنب إنما يكون بتعلق الشهوة و الغضب و هم منزهون عن ذلك. محقق حلي – رحمه الله عليه - ميفرمايد: الملائكة معصومون لقوله تعالي ... و ما روي في بعض الأخبار من ضدّ ذلك (و كذلك ما تضمنّته قصّة هاروت و ماروت) فقد صرف ذلك عن الظاهر الي ضرب من التأويل (المسلك في اصول الدين: 285) . علامه مجلسي – رحمه الله عليه - نيز در اين باره ميفرمايد: إعلم أنه أجمعت الفرقة المحقة و أكثر المخالفين على عصمة الملائكة من صغائر الذنوب و كبائرها (بحارالأنوار11 : 124) . و عصمت ملائك چنانچه از عبارات بزرگان و آيات مباركات و روايات شريفه معلوم ميشود به صراحت در جميع أصناف آنان است و ملاك عصمت، تجرّد نيست، چنانچه أنبياء و ائمه عليهم السلام نيز معصوماند و مجرد نيستند؛ لذا آنچه در (تفسير تسنيم5 :717 - 718) آمده است محل تأمل ميباشد. عبارت تفسير چنين است: «البته دليل عقلي بر حصر ملائك در مجرّد تام عقلي نيست، محتمل است فرشتگاني آفريده شده باشند كه همانند جنّ داراي بدن مادّي و نامرئي باشند. در اين حال، همانند جنّ و انس مكلّفاند و برهاني بر عصمت چنين فرشتگان مفروضي اقامه نشده است، هرچند احتمال آن خواهد بود».
{ وَلَهُ مَن فِي الّسَمَاوَاتِ وَالأرْضِ وَمَنْ عِندَهُ لايَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِهِ وَلايَسْتَحْسِرُونَ * يُسَبِّحُونَ الّلَيْلَ وَالّنَهَارَ لايَفْتُرُونَ } ؛(1)
و هر [فرشتهاي] كه در آسمانها و زمين است براى اوست، و كسانى كه نزد اويند از پرستش وى تكبّر نمىورزند و درمانده نمىشوند. شبانه روز، بىآنكه سستى ورزند، نيايش مىكنند.
براساسِ اين آيه، ملائك از عبادت حضرت حق كبر نميورزند، خسته نميشوند و شب و روز بدون هيچ سستي در تسبيح و تمجيدند. معلوم است كه اگر اهل عصيان بودند، اين تعابير نميآمد. پس اين آيه، ظهور واضحي بر عصمت ملائك دارد.
{ وَقَالُوا اّتَخَذَ الّرَحْمَنُ وَلَدًا سُبْحَانَهُ بَلْ عِبَادٌ مُّكْرَمُونَ * لايَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأمْرِهِ يَعْمَلُونَ } ؛(2)
و گفتند: خداى رحمان فرزندى اختيار برگرفت! او منزّه است، بلكه [فرشتگان] بندگانى ارجمندند، كه در سخن بر او پيشى نمىگيرند، و خود به دستور او كار مىكنند.
اطلاق جمله { لايَسْبقُونَهُ بِالْقَوْلِ } و همين طور { بِأمْرِهِ يَعْمَلُونَ } ظهور قوي دارد در اينكه ملائك معصوماند.
{ يَا أّيُهَا اّلَذِينَ آمَنُوا قُوا أنفُسَكُمْ وَأهْلِيكُمْ نَارًا وَقُودُهَا الّنَاسُ وَالْحِجَارَه عَلَيْهَا مَلائِكَه غِلاظٌ شِدَادٌ لايَعْصُونَ اللهَ مَا أمَرَهُمْ وَيَفْعَلُونَ مَايُؤْمَرُونَ } ؛(3)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد، خودتان و كسانتان را از آتشى كه سوخت آن، مردم و سنگهاست حفظ كنيد، بر آن [آتش] فرشتگانى خشن [و] سختگير [گمارده شده]اند، از آنچه خدا به آنان دستور داده سرپيچى نمىكنند و آنچه را كه مأمورند انجام مىدهند.
جمله لايَعْصُونَ اللهَ مَا أمَرَهُم } گوياي عصمت فرشتگان است و نيز جمله: { وَ يَفْعَلُونَ مَا يُؤمَرُونَ } به روشني در عصمت ملائكه ظهور دارد.
در دعايي از امام سجاد (عليه السلام) در روز عرفه ميخوانيم:
اللّهم إنّ ملائكتك مشفقون من خشيتك، سامعون مطيعون لك و هم بأمرك يعملون و لايفترون الليل والنهار يسبّحون؛(1)
خدايا، فرشتگانت از ترست نگرانند، شنوا و فرمانبر تو اند، و به فرمان تو كار ميكنند، در شب و روز خستگي ناپذير [تو را] تسبيح ميگويند.
اين عبارات و بسياري از متون ديگر(2)بر عصمت ملائك دلالت دارد.
با وجود اين، گفتهاند: بعضي از روايات و ظاهر بعضي از آيات، با عصمت ملائك منافات دارد، آيا ميتوان ميان آنها جمع كرد؟ و اين سازگاري چگونه است؟
در قرآن ميخوانيم:
{ وَاّتَبَعُواْ مَا تَتْلُواْ الّشَيَاطِينُ عَلَى مُلْكِ سُلَيْمَانَ وَمَا كَفَرَ سُلَيْمَانُ وَلَكِنَّ الّشَيْاطِينَ كَفَرُواْ يُعَلِّمُونَ الّنَاسَ الّسِحْرَ وَمَا اُنزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ بِبَابِلَ هَارُوتَ
1) . إقبال الأعمال2 : 113 ؛ بحارالأنوار56 : 326.
2) . در دعاي سوم صحيفه سجاديه (في الصلاة علي حملة العرش و كل ملك مقرّب) ، عباراتي بر عصمت ملائكه دلالت دارد: اللهم وحملة عرشك الذين لايفترون من تسبيحك، ولايسأمون من تقديسك، ولايستحسرون من عبادتك، و لا يؤثرون التقصير علي الجدّ في أمرك، ولايغفلون عن الوله إليك... فصّلِ عليهم و علي الملائكة الذين من دونهم من سكّان سماواتك، وأهل الأمانة علي رسالاتك، والذين لاتدخلهم سأمة من دُؤوب، ولاإعياء من لغوب ولافتور، ولاتشغلهم عن تسبيحك الشهوات، ولايقطعهم عن تعظيمك سهو الغفلات... .
وَمَارُوتَ وَمَا يُعَلِّمَانِ مِنْ أحَدٍ حَتَّى يَقُولاَ إِنَّمَا نَحْنُ فِتْنَه فَلاتَكْفُرْ فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمَا مَا يُفَرِّقونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَزَوْجِهِ وَمَا هُم بِضَآّرِينَ بِهِ مِنْ أحَدٍ إِلّاَ بِإِذْنِ اللهِ وَيَتَعَلَّمُونَ مَا يَضُرُّهُمْ وَلايَنفَعُهُمْ وَلَقَدْ عَلِمُواْ لَمَنِ اشْتَرَاهُ مَا لَهُ فِي الآخِرَه مِنْ خَلاَقٍ وَلَبِئْسَ مَا شَرَوْاْ بِهِ أنفُسَهُمْ لَوْ كَانُواْ يَعْلَمُونَ } ؛(1)
و [يهود] آنچه را كه شيطانها در سلطنت سليمان خوانده [و درس گرفته] بودند، پيروى كردند، و سليمان كفر نورزيد، ليكن آن شيطانها به كفر گراييدند كه به مردم سحر مىآموختند؛ و [نيز از] آنچه بر آن دو فرشته، هاروت و ماروت، در بابِل فرو فرستاده شده بود [پيروى كردند] با اينكه آن دو هيچ كس را تعليم [سحر] نمىكردند مگر آنكه مىگفتند: «ما [وسيله] آزمايشى هستيم، پس زنهار كافر نشوى» و آنها از آن دو چيزهايى مىآموختند كه به وسيله آن ميان مرد و همسرش جدايى بيفكنند، هرچند بدون فرمان خدا نمىتوانستند به وسيله آن به احدى زيان برسانند، و چيزى مىآموختند كه برايشان زيان داشت، و سودى بديشان نمىرسانيد. قطعاً [يهوديان] دريافته بودند كه هر كس خريدار اين باشد، در آخرت بهرهاى ندارد؛ چه بد بود آنچه به جان خريدند، اگر مىدانستند.
در مضمون و محتواي اين آيه اختلاف بسياري است،تا حّدِي كه گفتهاند:(2)در قرآن آيهاي كه به اين اندازه نسبت به جمله جمله آن اختلاف شده باشد وجود ندارد؛ مثلاً:
مراد از { اّتَبَعُوا } چه كسانياند؟
{ مَا تَتْلُو الّشَيَاطِينَ } شياطين جنّ مراد است يا انس؟
{ عَلَي مُلْكِ سُلَيمَان } مقصود چيست؟ و همين طور جملات ديگر كه از ضرب احتمالات در يك ديگر، بيش از صد ميليون احتمال در معناي آيه به وجود ميآيد.
در مقام بيان آيه و بررسي احتمالات نيستيم، ولي به وضوح از آيه استفاده ميشود كه: دو ملك از طرف خداوند متعال بر زمين فرود آمدند. اين دو ملك به مردمان «بابل» سحر را تعليم ميدادند. بر اين اساس كه تعليم سحر كار باطل و حرامي است. به عصمت ملائك اشكال شده است.(1)
در اين مورد از حضرت صادق (عليه السلام) سؤال كردهاند چكيده پاسخ آن حضرت، اين است كه خداوند متعال براي آزمايش و امتحان، به اين دو ملك سحر را تعليم داد تا به مردم بياموزند و با گروه منحرفي كه براي ترويج عقائد انحرافي خود سحر را بهكار ميبردند و موجب بتپرستي آنها ميشدند، مقابله كنند. به اين وسيله مردم متوجّه ميشدند كه اين اعمال سحر و باطل است. (هم امتحان الهي در كار بود و هم از بين بردن انحراف) چون اين دو ملك براي انجام مأموريت خود سحر را تعليم ميدادند معصيت نكردهاند. آن دو فرشته، به مردم اعلام ميكردند كه ما براي آزمايشيم، بايد مراقب باشيد كه از اين سحر، سوء استفاده نكنيد.
در حديث آمده است كه:
سأل زنديقٌ أباعبد الله (عليه السلام) قال: فما تقول في المَلَكين هاروت و ماروت و ما يقول الّنَاس بأّنَهما يُعَلِّمان السحر؟ قال: إنهما موضع ابتلاء و موقع فتنه، تسبيحهما اليوم: لو فعل الإنسان كذا وكذا، لكان كذا وكذا، ولو يعالج بكذا وكذا، لكان كذا أصناف الّسِحر، فَيَتَعَلَّمُون مِنهُما مايخرج عنهما، فيقولان لهم: إنَّما نحن فتنه، فلاتأخذوا عنّا ما يَضُرُّكُم و لاينفعكم.(2)
1) . ذيل اين آيه شريفه در بسياري از كتب تفسيري اهل سنت، رواياتي نقل شده كه بر اساسِ آنها گناهان كبيرهاي همچون قتل و زنا و شرب خمر از ملائكه بروز مييابد. بدون هيچ اشكالي بايد اين روايات طرد شود و قابل هيچ گونه تأويلي نيست. علامه طباطبائي - رحمه الله عليه - مينويسد: إّنَ هذه الأحاديث - كغيرها الواردة في مطاعن الأنبياء و عثراتهم - لاتخلو من دسّ دسّته اليهود فيها (الميزان1 : 239) .
2) . الاحتجاج2 : 82 ؛ بحارالأنوار56 : 326 ، حديث 12.
اين تعبير حضرت بسيار لطيف است، ميفرمايد: تسبيح اين دو ملك، در آن مقطع، همان تعليم سحر بود. چون از طرف خداوند مأمور به اين كار شدند، همان تعليمِ سحر، تسبيح آنها بهشمار ميآمد.
حديثي كه ممكن است مخالف با مسئله عصمت ملائك باشد، حديث فُطرُس است. هنگام ولادت حضرت امام حسين (عليه السلام) فرشتهها مأمور شدند براي تبريك گفتن و تسليت دادن (به جهت إخبار به شهادت حضرت) به زمين فرود آيند. در مسير راه به جزيرهاي رسيدند كه فرشتهاي به نام «فُطرُس» در آنجا گرفتار بود و سرانجام بدان جهت كه دست به دامانِ اهل بيت رسالت شد، مورد لطف حضرت حق قرار گرفت و نجات پيدا كرد.(1)
در مورد گناهي كه فُطرُس مرتكب شد روايات، مختلف اما قابل جمع است. در روايتي ميخوانيم:
فُطرُس كان من الحمله، بعثه الله - عّزَوجّلَ - في شيء، فَأبطأ عليه، فَكَسر جَناحه و ألقاه في تلك الجزيره؛(2)
فُطرُس از حاملان عرش و از فرشتگان مقرّب بود. خداوند در جرياني به او دستوري فرمود و او كندي كرد. از اينرو، خدا بالش را شكست و او را در اين جزيره انداخت.
1) . روايت ديگري نيز وارد شده در مورد «دردائيل» كه شبيه حديث فُطرُس است. ابن عباس روايت ميكند: سمعت رسولالله صلي الله عليه و آله يقول: اّنَ لله تبارك وتعالي ملكاً يقال له دردائيل كان له ستّة عشر الف جناح... فجعل يوماً يقول في نفسه: أفوق ربّنا جلّ جلاله شيءٌ؟! ... فسلبه الله أجنحته و مقامه من صفوف الملائكة فلّما ولد الحسين عليه السلام هبط جبرئيل في ألف قبيل من الملائكة لتهنئة النبي صلي الله عليه و آله فمرّ بدردائيل فقال له: سل النبي صلي الله عليه و آله بحق مولوده أن يشفع لي عند ربّي ... (بحار الأنوار 56: 184) . علامه مجلسي رحمه الله عليه بعد از ذكر روايت ميفرمايد: بيانٌ: «أفوق ربّنا»، لعله كان ذلك بمحض خطور البال بغير شك لئلا ينافي العصمة و الجلالة (همان: 185) .
2) . كامل الزيارات: 66 ؛ بحارالأنوار43 : 244.
در روايت ديگري آمده است كه:
إّنَ اللهَ عَرَض ولايه اميرالمؤمنين (عليه السلام) فقبلها الملائكه و أباها مَلَك، يقال له فُطرُس، فَكَسر الله جناحه؛(1)
خدا ولايت اميرالمؤمنين (عليه السلام) را عرضه كرد همه ملائك قبول كردند غير از ملكي به نام فطرس كه به خاطر اين خطا، خدا بالش را شكست.
حاصل اشكال اين است كه اين فرشته، عصيان ورزيد و اين كار با عصمت ملائك سازگار نيست.
جواب اين شبهه اين است كه: عصمت ملائك يك عصمت اجباري نيست، بلكه عصمتي براساس اختيار خودشان است؛ زيرا - چنانكه به زودي بحث خواهيم كرد - از مدارك مختلف استفاده ميشود كه ملائك نيز داراي اختيارند، ولي چون غرائز شوم و زمينههاي فساد در آنها نيست، پيوسته در حالت اطاعت پروردگار به سر ميبرند. معصوم بودن آنها (مانند عصمت انبيا) همراه با اختيار است. به همين دليل، منافات ندارد كه يكي از آنها خلافي انجام بدهد.
افزون بر اين، بايد سند اين روايت نيز بررسي گردد.(2)
معناي مختار و مجبور واضح است. اختيار، يعني اگر فرد بخواهد ميتواند گناه انجام بدهد و اجبار، يعني امكان ندارد از او معصيتي سر بزند و معلوم است كه معصوم بودن با هر دو سازگار است. بايد ببينيم از مدارك وحياني چه استفاده ميشود؟
در جواب بايد گفت كه از مدارك به خوبي روشن ميشود كه ملائك نيز داراي اختيارند.
در اين راستا دلايل گوناگوني وجود دارد:(1)
1) . شيخ مفيد رحمه الله عليه در كتاب أوائل المقالات مينگارد: أقول إّنَ الملائكة مكلّفون وموعودون ومتوعّدون قال الله تبارك وتعالي: من يقل منهم اني اله من دونك فذلك نجزيه جهنم كذلك نجزي الظالمين وأقول إنّهم معصومون ممّا يوجب لهم العقاب بالنار وعلي هذا جمهور الإماميّة وسائر المعتزلة وأكثر المرجئة وجماعة من أصحاب الحديث، وقد أنكر قوم من الإمامية أن تكون الملائكة مكلّفين و زعموا أنَّهم إلي الأعمال مضطّرون ووافقهم علي ذلك جماعة من أصحاب الحديث (أوائل المقالات: 71) . و در شرح كلام شيخ مفيد در بعضي از چاپها آمده است: ومنشأ شبهة المخالفين أمران؛ الأوّل: عصمة الملائكة فحصلت لهم شبهة عامّة في كلّ معصوم إنّه يمكن أن يكون فاعلاً مختاراً أم لا؟ و هل العصمة تقتضي الإجبار أم لا؟ و قد أجبنا و أجيب عنها في مواضعه بأنّ العصمة مؤكّدة للإختيار لا منافية و فرق بين أن نحكم قطعاً بعدم امكان صدور المعصية منه رأساً و أصلاً لأنَّه لايريدها و بين أن نحكم بعدم إمكان إرادته لها لعدم إمكان صدورها و التفصيل في محلّه. الثاني: الخطابات القرآنية وغيرها من الكتب السماوية تختصّ بالجن و الإنس، و ليس فيها خطاب تكليفي بالملائكة ... و الجواب عن اختصاص الخطابات بالجن و الإنس دون الملك، فبأن الداعي علي الخطاب و الكتب و غيرها بُعد عالمنا عن عالم الغيب و معدن الوحي، فصار سبباً لإبلاغ الأحكام عن طريق إرسال الرسل و الكتب، و أمّا الحاضرون في عالم الغيب السامعون لكلامه (تعالي) بلا واسطة فلاتحتاجون إلي رسول و لا كتاب؛ مضافاً إلي أّنَ اطّلاعهم بمضمون الكتاب الذي يأتون به، يكفي إتماماً للحجّة عليهم و لعّلَه لهذا اتّفقت كلمة علماء الإمامية علي أنّ المكلّف من الموجودات ثلاثة أصناف الإنس و الجنّ و الملائكة و لاينافيه مخالفة الشذاذ منهم. مرحوم سيد علي خان در شرح صحيفه مينويسد: و في قوله (: «ولايؤثرون التقصير علي الجدّ في أمرك» دلالة علي أنّ الملائكة قادرون علي التقصير لكنهم لايؤثرونه اختياراً للجدّ عليه و تفادياً عنه و المسألة محلّ خلاف. فذهب الفلاسفة و أهل الجبر إلي أنَّهم خير محض، و أنَّهم مطبوعون علي الطاعات لا قدرة لهم علي الشرور و المعاصي. و ذهبت المعتزلة و جمهور الإماميّة إلي أنّ لهم قدرةً علي الأمرين بدليل قوله تعالي: (وَمَن يَقُلْ مِنْهُمْ إِنِّي إِلَهٌ مِن دُونِهِ فَذَلِكَ نَجْزِيهِ جَهَنَّمَ) (أنبياء (21) آية 29) وهذا يقتضي كونهم مزجورين وقوله تعالي: (لايَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِهِ) (أنبياء (21) آية 19) والمدح بترك الاستكبار، إنَّما يحسن لو كان قادراً علي الإستكبار و لولا ذلك ما استحقّوا ثواباً علي طاعاتهم؛ إذ لو كانوا مطبوعين علي الطاعات لم يكن عليهم مشقّة في التكليف فلم يستحقّوا ثواباً، والتكليف إنَّما يحسن في كلّ مكلّف تعريضاً للثواب، فلابد أن يكون لهم الشهوات فيما حظر عليهم و نفارٌ عمّا أوجب عليهم، حتّي تحصل فائدة التكليف والله أعلم (رياض السالكين2 : 20) . و همچنين ميگويد: «و لاتشغلهم عن تسبيحك الشهوات...» قيل: وهي [الشهوات] ضربان محمودة ومذمومة... وهي بقسميها منفيّة عن الملائكة عند الفلاسفة، إذ كانت من لوازم النفس الحيوانية وهي غير متصّورة فيهم. و ذهب جمهور الإمامية والمعتزلة إلي أنّ لهم شهوات، لكنّهم قاهرون لأنفسهم عن اتّباعها. قال الشريف المرتضي رحمه الله عليه : نحن نعلم علي الجملة أنّ الملائكة إذا كانوا مكلّفين فلابدّ أن يكون عليهم مشاقّ في تكليفهم، لولا ذلك ما استحقّوا ثواباً علي طاعاتهم والتكليف إنَّما يحسن في كلّ مكلّف تعريضاً للثواب و لايكون التكليف عليهم شاقّاً إلاّ ويكون لهم شهوات فيما حظر عليهم ونفار عمّا أوجب عليهم (همان: 37) . و علامه مجلسي مينگارد: اجمعت الأمّة علي أنّ المكلّفين إمّا الجنّ والإنس أوالملائكة (بحارالأنوار 61 : 11) . نيز بنگريد به، خلفيات مأساة الزهراء4 : 28 و شرح نهج البلاغه (ابن ابي الحديد) 6 : 432 - 433.
يك: اصل تكليف ملائك به سجده بر آدم (عليه السلام) زيرا اگر اختيار نباشد، تكليف معنا ندارد. پس همين تكليف به سجده، دليل بر اختيار است.
دو: روايات حاكي از اختيار ملائكاند. در خطبه 91 نهجالبلاغه، عباراتي هست كه روشنگر اين معناست:
و لايرجع بهم الاستهتار بلزوم طاعته، إلاّ إلي مواد من قلوبهم غير منقطعه من رجائه ومخافته، لمتنقطع اسباب الشفقه منهم، فينوا(1)في جدهم، ولم
1) . وني يني: فتر و ضعف و كّلَ و أعيا (المنجد) .
تأسرهم الاطماع فيؤثروا وشيك السعي علي اجتهادهم لميستعظموا ما مضي من أعمالهم، ولواستعظموا ذلك لنسخ الرجاءمنهم شفقات وجلهم؛(1)
رغبتشان به عبادت پروردگار آنان را به هيچ سويى متوجه نمىسازد، مگر به سوى سرچشمههاى اميد به رحمت حق و ترس از عذاب او كه هيچ گاه از دلهاشان قطع نمىشود. آنچه علّت ترس از عذاب است از دلشان زدوده نمىشود تا از كوشش در عبادت وامانده و سست شوند، طمع آنان را اسير نساخت تا سعى در امور ظاهر را بر كوشش در امر آخرت مقدم بدارند، اعمال گذشته خود را بزرگ نشمارند؛ زيرا اگر بزرگ شمارند اميدشان به حق باعث زدودن رشتههاى خوف آنان از عذاب مىشود.
فرشتهها شيفته طاعت پروردگارند به جهت ريشههايي كه در دلهايشان وجود دارد كه از خوف و رجاء جدا نميشود و اميدوار به رحمت خدا هستند و بيمناك از عذاب.
مسئله خوف و رجاء وقتي معني دارد كه شيء مختار باشد. در اين حديث امام (عليه السلام) اين مسئله دو بال حركت را درباره ملائك مطرح ميكند.
بنابراين بعضي از عبارات ديگري كه در خود همين خطبه آمده است، بايد به گونهاي معني شود كه با اين مطلب منافات نداشته باشد مثلاً در همين خطبه ميخوانيم:
«فَهم اُسَراء الإيمان» اسير ايمان بودن، نه به معناي جبر، بلكه يعني بنده ايمان و سر سپرده حقاند.
سه: براي مكلّف بودن ملائك به اين آيه نيز ميتوان استناد كرد:
{ وَلِلّهِ يَسْجُدُ مَا فِي الّسَمَاوَاتِ وَمَا فِي الأرْضِ مِن دَآّبَه وَالْمَلآئِكَه وَهُمْ لايَسْتَكْبِرُونَ * يَخَافُونَ رَبَّهُم مِن فَوْقِهِمْ وَيَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ } ؛(2)
و آنچه در آسمانها و آنچه در زمين از جنبندگان و فرشتگان است، براى خدا سجده مىكنند وتكبّر نمىورزند،از پروردگارشان كه حاكم بر آنهاست مىترسند و آنچه را مأمورند انجام مىدهند.
اينكه ميفرمايد: { يَخَافُونَ رَبَّهُم } (از خداوند متعال بيم دارند) بيم در ارتباط با تكليف معني دارد.
اگر موجودات باشعوري باشند، ولي تكليفي براي آنها نباشد، خوف معنا ندارد.(1)
چهار: در دعاي حضرت سجاد (عليه السلام) وارد شده است كه: وقتي ملائك به اهل آتش نگاه ميكنند و ميبينند كه آنها معذّباند، ميگويند: «سُبحَانَكَ مَا عَبَدنَاكَ حَقَّ عِبَادَتِكَ».(2)اين جمله نيز ظهور در تكليف دارد.
1) . علاّمه طباطبائي رحمه الله عليه از اين استدلال اين گونه جواب ميدهد: ومن عجيب الإستدلال ما استدلّ به بعضهم بالآية علي أنّ الملائكة مكلّفون مدارون بين الخوف و الرجاء - كمثلنا - أمّا دلالتها علي التكليف، فلمكان الأمر و أمّا إدارتهم بين الخوف و الرجاء، فلأنّ الآيه ذكرت خوفَهم و الخوفُ يستلزم الرجاء. وهو ظاهر الفساد أمّا الأمر فقد ورد في كلامه تعالي في موارد لاتكليف قطعاً كالسماء والأرض وغيرهما قال الله تعالي: (فَقَالَ لَهَا وَلِلأرْضِ اِئْتِيَا طَوْعًا أوْ كَرْهًا قَالَتَا أتَيْنَا طَائِعِينَ) (فصلت (41) آيه 11) وقال: (ويوم يقول كن فيكون) وأمّا استلزام الخوف للرجاء، فإنَّما الملازمة ما بين الخوف من نزول العذاب وإصابة المكروه و بين الرجاء وقد تقدّم ان الَّذي في الآية إنّما هو خوف مهابة وإجلال بمعني تأثّر الضعيف من القوي وانكسار الصَغير الحقير قبال العظيم الكبير الظاهر عليه بعظمته وكبريائه ولامقابلة بين الخوف بهذا المعني و بين الرجاء (الميزان12: 269) . در جواب ميگوئيم: بر فرض كه در اين آيه شريفه بتوان گفت خوف اجلالي مراد است و ملازمه با رجاء ندارد، ولي از آيات ديگر به دست ميآيدكه خوف ملائكه اجلالي نيست و از عذاب الهي است، مانند: (وَمَن يَقُلْ مِنْهُمْ إِنِّي إِلهٌ مِّن دُونِهِ فَذلِكَ نَجْزِيهِ جَهَنَّمَ) (سورة انبياء (21) آية 29) پس با وجود وعيد به جهنم، خوف از عذاب هم براي ملائك صحيح است.
2) . صحيفه سجاديه، دعاي سوم.
پس، ملائك معصوماند و اختيار دارند و عصمت با اختيار ناسازگار نيست، ولي ظاهر عبارت تفسير الميزان برخلاف اين مطلب ميباشد. عبارت ايشان، چنين است:
وثانياً انّهم لايعصون الله فيما أمرهم به، فليست لهم نفسيه مستقلّه ذات إراده مستقلّه، تريد شيئاً غير ما أراد الله - سبحانه - فلايستقلّون بعمل، و لايغيّرون أمراً حمّلهم الله إياه بتحريف أو زياده أو نقصان؛ قال تعالي:
{ لايَعْصُونَ اللهَ مَا أمَرَهُم وَ يَفْعَلُونَ مَا يُؤمَرُونَ } .(1)
درست است كه ملائك عصيان نمي كنند، ولي اين مطلب با اختيار منافاتي ندارد، كما اينكه عصمت انبيا (عليهم السلام) با اختيار منافاتي ندارد يا كسي كه به عدالت رسيد، ديگر گناه نميكند.
در اين عبارت علامه كه «فَلَيست لَهُم نَفسيه مستقلّه ذات إراده مستقلّه» اگر استقلال، به معناي بالذات عمل كردن باشد، كه ما هم نداريم، بلكه حضرت حق به ما تمليك كرده است. پس اين معني مراد نيست، بلكه يعني اراده ايشان مندكّ در اراده حضرت حق است به گونهاي كه استقلالي در كار نيست. ظاهر اين عبارت، نفي اختيار است.(2)
1) . الميزان17 : 12.
2) . علاّمه رحمه الله عليه عبارات ديگري درهمين موضوع دارد كه نص و صريح در نفي اراده از ملائك - به معناي مجبور بر خير بودن - است، ميگويد: و أمّا عالَم الملائكة و ظرف وجودهم فإنَّما هو عالَم الحقّ، غير مشوب بشيء من الباطل؛ كما يدلّ عليه قوله تعالي: (لا يَعْصُونَ اللهَ مَا أمَرَهُم وَ يَفْعَلُونَ مَا يُؤمَرُونَ) و قوله: (بَلْ عِبَادٌ مُكْرَمُونَ لايَسْبِقُونَهُ بِالْقَولِ وَهُم بِأمرِهِ يَعْمَلُونَ) فمقتضي الآيات - وما في معناها - أنَّهم في أنفسهم مخلوقات شريفة، و وجودات طاهرة نورانية منزّهة عن النقص والشين، ولاتحتمل الشرّ والشقاء وليس عندها إمكان الفساد والمعصية والتقصير، فلايحكم فيها هذا النظام المادي المبني علي أساس الإمكان والإختيار، وجواز الصلاح والفساد والطاعة والمعصية والسعادة والشقاء جميعاً (الميزان12 : 100) و نيز مينويسد: فقوله (وَمَا مِنَّا إلّاَ لَهُ مقَامٌ مَعلُومٌ (أي معيّن مشخّص أقيم فيه، ليس له اَن يتعدّاه بأن يفوّض اليه أمر فيستقلّ فيه، بل مجبول علي طاعة الله فيما يأمر به و عبادته (الميزان17 : 176) . مخفي نماند كه از لابلاي اين عبارات، دليل بر مجبور و «مجبول علي الخير» بودن ملائك دانسته ميشود و علت آن هم تجرّد آنها و از عالم عقل بودن آنهاست. از مباحث گذشته دريافتيم كه اين كلام اساسي ندارد، بلكه همين آيات و رواياتي كه بر اختيار ملائك دلالت دارد، خود دليلي ديگر بر عدم تجرّد است. و اما آياتي را كه علامه مي آورد فقط دلالت بر عصمت دارد و امثال اين عبارت، در مناجاتهاي ائمه معصومين عليهم السلام فراوان است.
بعضي خواستهاند بگويند كه ملائك مختارند اما به اين معنا كه ميدانند چه ميكنند و از كار خود راضياند؛ همين معنا را در اراده حق متعال نيز گفتهاند.(1)چون قائلاند كه حضرت حق علت تامه است و معلولِ علت تامه از علّتش تخلف ندارد، لذا شبهه مجبور بودن حضرت حق براي آنها پيش آمده است؛ يعني چون خداوند تام در عليت است، پس بايد معلول او تحققّ پيدا كند. پس بايد قائل به جبر شد و به اينجا ميرسند كه مقصود ما از اختيار علم به فعل و رضايت به فعل است، خواه امكان ترك باشد يا نه.
ولي واقعيت اين است كه ملائك مختارند؛ يعني قدرت بر فعل و ترك دارند، ولي زمينه براي طاعت به قدري فراهم است كه معصيت را برنميگزينند.
اين بحث يكي از مباحث فلسفي و اختلافي است كه ما آن را جداگانه به تفصيل بحث كردهايم(2)و براي اطلاع بيشتر از اين بحث، ميتوانيد به تقريرات درس خارج اصول مرحوم آيت الله العظمي خوئي مراجعه كنيد.(3)در اين مأخذ آمده است كه تعبير علت تامه اصطلاحي درباره حضرت حق غلط است آيت الله خوئي تأثير ذات مقدس خداوند را در اشيا از قبيل تأثير فاعل مختار در فعلش ميداند، نه از قبيل تأثير علت تامّه در معلول، پس
خداوند علت تامّه اصطلاحي نيست كه اين شبهه و اشكال پيش آيد، فعل و ترك در اختيار خداست.
و اينكه ميگوئيم امكان ندارد خداوند فعل قبيح انجام دهد؛ يعني امكان وقوعي ندارد، ولي خدا قدرت بر فعل را دارد و امكان عقلي هست. و اختيار به معناي حقيقي كلمه در مورد حضرت حق (يعني تساوي طرفين فعل و ترك) وجود دارد، لذا نيازي به توجيه اختيار و معني كردن آن به علم و رضايت به فعل نيست.
حاصل اينكه: ملائك به همين معناي حقيقي اختيار مختارند؛ يعني ميتوانند خلاف انجام بدهند، ولي خلقت آنها به گونهاي است كه زمينه خلاف براي آنها ناچيز، بلكه كالعدم است و در نتيجه در مسير اطاعت قرار دارند.
آيا براي ملائك رشد و ترقّي و تكامل هست يا خير؟ بعضي گفتهاند كه تكامل و پيشرفتي براي ملائك نيست.
اين سخن، بر مبناي قول به تجرّد ملائك است، ولي از آنجا كه ملائك اجسام لطيف نورانياند مسئله تكامل عقلاً اشكالي ندارد و از مدارك نقلي هم استفاده ميشود كه تكاملي براي آنها وجود دارد و روايات، در اين معني بدون تعارض است.
البته معلوم است كه تكامل به معناي رُشد در اندازه نيست، بلكه تكامل در مورد ملائك بدين معناست كه كرامات و عنايات بيشتري از ناحيه حضرت حق به آنها برسد و بيشتر مورد لطف حق قرار بگيرند و از نظر علمي و معرفتي تعالي يابند.
•از مداركي كه بر اين مطلب دلالت دارد دعاهايي است كه به عنوان درود فرستادن بر فرشتگان وارد شده و لازمه درخواست رحمت اين است كه براي آنها سودمند افتد كه رشد معنوي ميباشد، در صحيفه سجاديه (عليه السلام) ميخوانيم: «اَلّلَهُم فَصَلِّ عَلَيهِم وَعَلي الْمَلائكه اّلَذِينَ مِن دُونِهِم»(1)در قسمت اول دعا ملائكه مقرّبين از قبيل جبرئيل و ميكائيل ذكرشده وبر آنها درود فرستاده شده است و امام (عليه السلام) مقامات آنها را بيان ميدارد و در ادامه ميفرمايد: خدايا، برآنها وفرشتگان ديگر- كه در مراتب بعدياند- درود بفرست.
•در قسمت ديگري از ادامه همين دعا امام (عليه السلام) ميفرمايد: «فَصَلِّ عَلَيهِم صَلاه تَزِيدُهُم كرامه عَلي كرامَتِهِم وَ طَهاره عَلي طَهارَتِهِم»؛(2)خدايا، بر آنها درودي بفرست كه به كرامت آنها و طهارت و قداستشان بيفزايد.
•در نهجالبلاغه، خطبه91 آمده است كه حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرمود: «يَزدَادُونَ عَلي طُولِ الّطَاعَه بِرَبِّهِم عِلماً وَ تَزدَادُ عِزَّه رَبِّهِم فِي قُلُوبِهِم عِظماً»؛(1)از جهت معرفت اوج ميگيرند و به پروردگار توجه بيشتري پيدا ميكنند و عظمت خداوند در دل آنها بيشتر جلوهگر ميشود.(2)
از مدارك استفاده ميشود كه فرشتهها زاد و ولدي ندارند و مسئله ازدواج در مورد آنها مطرح نيست و كيفيت خلقت آنها به صورت ازدواج دو فرد نيست، بلكه ابداعي است و مستقلاً هر فرشتهاي ابداع و خلق ميشود بي آنكه تولّد و تناسلي در كار باشد،(3)اما جنّ و شياطين، داراي ازدواج و تولّدند.(4)
براي ملائك غذاي مادّي وجود ندارد و آنها به چنين غذائي نياز ندارند، بلكه طعام و شراب آنها ذكر خداوند متعال است. به عنوان تأييد اين مطلب، از اين آيه شريفه نيز ميتوان كمك گرفت:
{ وَ لَقَدْ جَاءتْ رُسُلُنَا إِبْرَاهِيمَ بِالْبُشْرَى قَالُواْ سَلاماً قَالَ سَلامٌ فَمَا لَبِثَ أن جَاء بِعِجْلٍ حَنِيذٍ * فَلَمَّا رَأى أيْدِيَهُمْ لاتَصِلُ إِلَيْهِ نَكِرَهُمْ وَ أوْجَسَ مِنْهُمْ
1) . نهج البلاغه (صبحي صالح) : 131.
2) . مكّلف بودن و مورد امتحان الهي قرار گرفتن نيز، مستلزم امكان ترّقي است و همين طور سؤال كردن ملائك ازخداوند يا از يكديگر و جواب شنيدن - كه در قرآن و روايات وارده شده - دليلي بر امكان ترقي ميباشد.
3) . قال أميرالمؤمنين عليه السلام: ...لميسكنوا الأصلاب ولمتضمّهم الأرحام ولمتخلقهم من ماء مهين، أنشأتهم إنشاءاً. بحارالأنوار56 : 175 ؛ و نيز بنگريد به، تفسير قمي2 : 207 ؛ نهج البلاغه، خطبه 109 ؛ بحارالأنوار 56 : 174 ، 193.
4) . بحارالأنوار60 : 77 ، 83 ، 96 ، 97.
خِيفَه قَالُواْ لاتَخَفْ إِنَّا اُرْسِلْنَا إِلَى قَوْمِ لُوطٍ } .(1)
فرشتهها به خدمت ابراهيم (عليه السلام) آمدند و ايشان براي آنها غذايي آماده كرد، ولي آنها دست به سوي آن دراز نكردند و غذا نخوردند.
البته گاهي غذا نخوردن مستند به علل ديگري غير از بينيازي است، ولي با توجه به مدارك ديگر اين آيه رواياتي را تأييد ميكند كه بيان ميدارند خوراك فرشتگان تسبيح و تهليل پروردگار است:
•از حضرت صادق (عليه السلام) سؤال شد كه آيا ملائكه ميخورند و ميآشامند و ازدواج ميكنند؟ حضرت فرمودند:
لا، إنَّهم يعيشون بنسيم العرش؛(2)
نه، بلكه آنها به نسيم عرش زندگي ميكنند.
•پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) در وصف جبرئيل ميفرمايد:
و طعامه التسبيح و شرابه التهليل؛(3)
خوراك جبرئيل، تسبيح و نوشيدني او تهليل است.
•و در دعاي سوم صحيفه ميفرمايد:
و أغنيتهم عن الطعام والشراب بتقديسك؛
ملائكه را به تقديس خود از طعام و شراب بينياز ساختي.
آيا ملائك خواب دارند يا نه؟ در اين موضوع مدارك مختلف است، اما از نظر عقلي براساس قول به تجرّد بايد براي ملائك خوابي نباشد، ولي با توجه به اينكه از مدارك،
استفاده كرديم كه ملائكه داراي أجسام لطيف نوري هستند و تجرد اصطلاحي ندارند، بايد ببينيم كه از نقل چه استفاده ميكنيم.
•اميرالمؤمنين علي (عليه السلام) درباره آفرينش ملائك ميفرمايد:
و لايَغشاهم نَوم العُيُون ولا سهو العقول ولا فتره الأبدان؛(1)
خواب چشمها و فراموشي عقلها و خستگي بدنها، آنها را در برنميگيرد.
•از حضرت صادق (عليه السلام) سؤال شد كه آيا ملائكه ميخورند و ميآشامند و ازدواج ميكنند؟ حضرت فرمودند: نه، بلكه آنها به نسيم عرش زندگي ميكنند، پس سؤال شد علت خواب آنها چيست؟
حضرت فرمودند:
فَرقاً بَينَهُم و بَينَ الله - عّزَ و جّلَ - لأنّ الذي { لاتَأخُذُهُ سِنَه وَ لانَومٌ } هو الله؛(2)
1) . همان: 175.
2) . همان: 193، روايت ديگري كه بر ثبوت نوم براي ملائك دلالت صريح دارد، روايتي است كه از حضرت صادق عليه السلام نقل شده است؛ عن داود بن فرقد العطار قال: قال لي بعض أصحابنا: أخبرني عن الملائكة أينامون؟ قلت: لاأدري، فقال: يقول الله عزّوجلّ: (يُسَبِّحُونَ الّلَيْلَ وَالّنَهَارَ لايَفْتُرُونَ) [انبياء (21) آيه 20] ثم قال: لا أطرفك عن أبي عبدالله عليه السلام فيه بشيء؟ فقلت بلي، فقال: سئل عن ذلك فقال: ما من حيّ إلاّ و هو ينام ما خلا الله وحده - عزّوجلّ - والملائكة ينامون، فقلت: يقول الله عزّوجلّ: (يُسَبِّحُونَ الّلَيْلَ وَالّنَهَارَ لايَفْتُرُونَ) قال: أنفاسهم تسبيح (بحارالأنوار56 : 185) . علامه خواجوئي در رسالهاي كه در نوم الملائكه نگاشتهاند بعد از ذكر خطبه اميرالمؤمنين عليه السلام مينويسد: ويمكن أن يكون للملائكة نحو آخر من النوم غير نوم العيون و لذلك أضافه إليها لتفيد التخصيص، فيمكن أن يغلب نومهم علي سائر حواسّهم و لايغلب علي عيونهم كما انّه كان نبينا (يغلب علي عينه و لايغلب علي قلبه أو يكون المراد بالنوم الغفلة من باب ذكر السبب و أراد المسبب يعني أنّهم أحياناً يغفلون عن أوامر الله كما يشير إليه قوله (و قلّة غفلتهم عن أمرك [در همان خطبه نهج البلاغه] فيكون المراد أنّ غيره سبحانه يكون له نوع غفلة بخلافه فانّه لا غفلة له أصلاً، لا جزئية و لا كلية تمنعه عن حسن قيامه بتدبير الخلق و حفظه، كما أشار إليه بقوله: لاتأخذه سنة و لا نوم، فيكون عدم النوم و الغفلة من خواصه سبحانه و عليه فما من حيّ إلاّ و هو ينام خلا الله وحده و هذا التوجيه و ان كان بعيداً عن لفظ الحديث إلاّ أّنَ التوفيق بين الأخبار مهما أمكن خيرمن طرح بعضها رأساً (الرسائل الاعتقادية2 : 282) . علامه طباطبائي رحمه الله عليه بعد از ذكر روايت حضرت امير عليه السلام (لايغشاهم نوم العيون) ميفرمايد: و به يضعف ما في بعض الروايات أنّ الملائكة ينامون كما في كتاب كمال الدين... علي أنّ الرواية ضعيفة. (الميزان 14: 281) ولي ظاهراً تعارضي بين اين روايات نيست كه احتياج به تقديم يكي و طرح ديگري داشته باشد، بلكه هر دو طائفه ناظر به يك معنايند و اضافه نوم به «العيون» به همان معني اشعار دارد چنانكه در كلام علاّمه خواجويي و بيان حضرت استاد آمده است.
براي اينكه بين آنها و بين خداي عزوجل فرق باشد؛ زيرا كسي كه او را چُرت و خواب فرا نميگيرد خداست.
وجه جمع بين اين روايات، اين است كه «لايغشاهم نوم العيون» يعني خوابي همچون خواب ما كه چشمان ميخوابد و اَوصافي در آن هست، ندارند بلكه خواب آنها به گونهاي ديگر است تا فرق باشد بين آنها و بين خداوندمتعال.
ملائك در حالت عادي و با چشم معمولي قابل رؤيت نيستند؛ يعني خلقت آنها به گونهاي است كه با چشم عادي و معمولي ديده نميشوند. اين مطلب با جسماني بودن آنها منافات ندارد؛ زيرا بسياري از اجسام قابل رؤيت نيستند و اينكه با حواس درك نميشوند با تجرّد تلازم ندارد. پيش از اين، اين روايت ذكر شد كه حضرت فرمود:
والمَلَك لاتشاهده حواسكم لأنّه من جنس هذا الهواء لا عيان منه، ولو شاهدتموه بأن يزداد في قوي أبصاركم لقلتم ليس هذا ملكاً بل هذا بَشَرٌ.(1)
1) . الإحتجاج 1 : 31 ؛ بحارالأنوار 56 : 171.
مقصود اين جمله است كه ميفرمايد: «لاتشاهده حواسّكم» يعني به چشم شما ديده نميشود.
البته به چشم عادي و در شرائط عادي ديده نميشود، و انبيا (عليهم السلام) حساب ديگري دارند و در مواردي كه بنا بر إعجاز بوده است غير از انبيا و معصومين (عليهم السلام) نيز آنها را ديدهاند ولي اين موارد، استثناء است وگرنه جريان اصلي و طبيعي در رابطه با ملائك اين است كه محسوس و مشاهَد نباشند.
از مواردي كه قرار بر اعجاز بود، زماني است كه امام حسين (عليه السلام) ميخواستند به طرف كوفه حركت كنند، افرادي ميآمدند و به حضرت عرض ميكردند كه به كوفه نرويد، ما اين سفر را، سفر شهادت ميبينيم و مردم با شما همراهي نخواهند كرد.
و حضرت أبا عبدالله الحسين (عليه السلام) به هركدام جوابي ميفرمود، تا اينكه دو نفر آمدند و خيلي اصرار كردند كه آقا نرويد؛ زيرا دل اين جمع با شماست ولي شمشيرهاي آنها عليه شما ميباشد، در اين مورد، حضرت جوابي فرمودند كه مربوط به بحث ما ميشود:
فَأوْمَأ بيده نحو السماء ففتحت أبواب السماء ونزلت الملائكه عدداً لا يحصيهم إلاّ الله تعالي.
قال (عليه السلام): لولا تقارب الأشياء وحبوط الأجر لقاتلتهم بهؤلاء ولكن أعلم يقيناً أنّ هناك مصرعي ومصرع أصحابي ولاينجو منهم إلاّ ولدي علي؛(1)
امام حسين (عليه السلام) به دست خود به طرف آسمان اشاره كرد و درهاى آسمان باز شد و به قدرى از ملائكه نازل شدند كه تعداد آنان را جز خدا كسى نميداند.
سپس فرمود: اگر نبود نزديكي اشياء به يكديگر و از بين رفتن پاداش، من به وسيله اين ملائكه با آنها جهاد ميكردم، ولى يقيناً ميدانم كه آن موضع (يعنى كربلا) محل شهادت و به خاك افتادن من و يارانم خواهد بود. احدى از اصحاب من نجات پيدا نمىكند غير از فرزندم على.
1) . دلائل الإمامه: 74 ؛ بحارالأنوار 44 : 364 ، و 45 : 74.
اين دو مطلب خيلي مهم است كه با علم به آن، صبر و تحمل انسان زياد ميشود و آن كاري را كه ميفهمد مرضيّ حضرت حق است انجام ميدهد و به گرفتاريهاي آن توجهي ندارد:
اول: «تقارب الأشياء» مقصود از آن، اين است كه جريان دنيا زود گذر است، هرچه گرفتاري و ناراحتي ببينيم در ظرف مدت كوتاهي تمام ميشود. اگر انسان توجه به اين جهت داشته باشد كه براي رسيدن به يك هدف ارزنده اساسي و مفيد، گرفتاريهايي زودگذر هست، تحمّل مشقّات بر انسان آسان ميگردد و به او نيرو ميبخشد تا در ترك معصيت و حفظ خود از خطا بكوشد.
دوم: «حبوط الأجر» يعني اگر حضرت ميخواست ميتوانست كه از ملائك در اين امر استفاده كند، ولي اجر صبر در راه پروردگار و تحمّل گرفتاريها به خاطر حضرت حق، بيشتر است.
معروف است كه در زندان منصور جمعي از نيكان گرفتار بودند كه وقتِ نمازهايشان را با خواندن قرآن ميفهميدند؛ زيرا به علت تاريكي شديد، از شب و روز مطلع نبودند ولي ميدانستند كه اگر اين مقدار قرآن بخوانند صبح ميشود. با قرآني كه از حفظ بودند اوقات نماز را مشخص ميكردند.
يكي از آنها به بزرگشان گفت: دعا كن خداوند ما را از اين حال نجات دهد. گفت: مطمئنم كه اگر دعا كنم خداوند حتماً ما را نجات ميدهد ولي آن اجري را كه براي صابران مقرّر شده نخواهيم داشت.
[خدا] حكمت را به هركس بخواهد [و شايسته بداند]
ميدهد؛ و به هركس حكمت داده شود،
خير فراوانى داده شده است.
سوره بقره (2) آيه 269
واژه «حكمت» بيست بار، ضمن آيات مختلف در دوازده سوره قرآن آمده است كه برخي از آنها يادآوري ميشود:
{ وَيُعَلِّمُكُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَه } ؛(1)و به شما كتاب و حكمت آموزد.
{ وَآتَاهُ اللهُ الْمُلْكَ وَالْحِكْمَه } ؛(2)خدا به او [داوود] فرمانروايي و حكمت داد.
{ فَقَدْ آتَيْنَآ آلَ إِبْرَاهِيمَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَه } ؛(3)
ما به آل براهيم كتاب و حكمت داديم.
{ اُدْعُ إِلىَ سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَه وَالْمَوْعِظَه الْحَسَنَه } ؛(4)
به وسيله حكمت و اندرز نيك [مردم را] به راه پروردگارت [و سوي خدا] فراخوان.
{ وَلَقَدْ آتَيْنَا لُقْمَانَ الْحِكْمَه } ؛(5)ما به لقمان حكمت داديم.
پيرامونِ آياتي كه واژه حكمت در آنها به كار رفته است نمونههايي از حكمتهاي الهي خاطرنشان ميگردد، در سوره اسراء، ميخوانيم:
•بىگمان، پروردگارت براى هر كه بخواهد، روزى را زياد يا كم مىگرداند.(1)
•و از بيمِ فقر فرزندان خود را مكشيد! ما روزيدهنده آنها و شماييم.(2)
•و به مال يتيم - جز به بهترين وجه - نزديك نشويد.(3)
•و از آنچه بدان علم نداري پيروي نكن، كه گوش و چشم و دل - همه - مسئولاند.(4)
•و بر روي زمين با تكبّر راه مرو.(5)
آنگاه پس از اين آموزهها، ميفرمايد:
{ ذلِكَ مِمَّا أوْحَي إِلَيْكَ رَبُّكَ مِنَ الْحِكْمَه } ؛
اين تعاليم (كه برخي از آنها ذكر شد) ، از حكمتهايي است كه پروردگارت به تو وحي كرد.
ابن منظور در لسان العرب در معناي ماده حكمت ميگويد:
والحِكْمَه عباره عن معرفه أفضل الأَشياء بأفضل العلوم؛(6)
حكمت شناخت برترين چيزها به وسيله برترين دانشهاست.
فيروز آبادي در قاموس مينويسد:
والحكمه بالكسر: العدل والعلم والحلم والنبوه والقرآن والإنجيل؛(7)
حكمت - به كسر حاء - يعني عدل، علم، حلم، نبوت، قرآن و انجيل.
شيخ طبرسي - در مجمع البيان - ميگويد، در معناي حكمت وجوهي را ذكر كردهاند:
•قيل: أنه عِلْم القرآن، ناسخه ومنسوخه ومحكمه ومتشابهه ومُقّدِمه ومُؤخّره وحلاله وحرامه وأمثاله، عن ابن عباس وابن مسعود؛
از ابن عباس و ابن مسعود روايت شده كه مقصود از حكمت [داشتن] علمِ قرآن است [يعني شناخت] ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه و مقّدَم و مؤّخَر و حلال و حرام قرآن.
•وقيل: هوالإصابه في القول والفعل، عن مجاهد؛
از مجاهد نقل شده كه مراد از حكمت، گفتار و كردار درست است.
•وقيل: إنه علم الدين، عن ابن زيد؛
ابن زيد گفته است كه: حكمت [همان] علم دين است.
•وقيل: هوالنبوه، عن السدي؛
سُدِّي ميگويد: حكمت [همان] نبوت ميباشد.
•وقيل: هوالمعرفه بالله تعالى، عن عطاء؛
به نظر عطاء، حكمت، معرفت به خداي متعال است.
•وقيل: هوالفهم، عن إبراهيم؛
ابراهيم، مقصود از حكمت را فهم [و درك درست] ميداند.
•وقيل: هوخشيه الله، عن الربيع؛
ربيع ميگويد: حكمت همان خشيت [و ترس] از خداست.
•وقيل: هوالقرآن والفقه، عن أبي عبدالله (عليه السلام)، و روي أيضا عن مجاهد؛
از امام صادق (عليه السلام) [و نيز از مجاهد] روايت شده كه مراد از حكمت، قرآن و فقه ميباشد.
•وقيل: هوالعلم الذي تعظم منفعته وتجل فائدته، وهذا جامع للأقوال؛
وگفتهاند: حكمت، علمي است كه منفعت آن بزرگ[و زياد] است و فائدهاش سترگ.
اين سخن، در بردارنده همه اقوال ميباشد.
• وقيل: هوما آتاه الله أنبياءه وأممهم من كتابه وآياته ودلالاته التي يدلهم بها على معرفتهم به و بدينه و ذلك تفضل منه يؤتيه من يشاء، عن أبيعلي الجبائي.
وإنما قيل للعلم حكمه لأنه يمتنع به عن القبيح، لما فيه من الدعاء إلى الحسن والزجر عن القبيح؛(1)
ابوعلي جبائي ميگويد: حكمت، كتاب خدا، آيات، دلالتها و رهنمودهاي خداست كه به انبياي خود و امتهاي آنها داد تا به وسيله آنها خدا و دينش را بشناسند، و آن تفّضُلي از جانب خداست كه به هركه خواهد عنايت ميكند.
علم را حكمت گفتهاند بدان جهت كه از قبيح جلوگيري ميكند؛ زيرا در آن فراخوان به كارهاي نيك است و بازداري از كارهاي زشت.
در تفسير الميزان آمده است:
الحكمه - بكسر الحاء - علي فعله، بناء نوع يدلّ علي نوع المعني فمعناه: النوع من الإحكام و الإتقان، او نوع من الأمر المحكم المتقن اّلَذي لايوجد فيه ثُلْمَه و لا فُتور؛ و غُلِبَ استعمالُه في المعلومات العقليّه الحقّه الصادقه اّلَتي لاتَقْبَلُ البطلانَ والكذب البته... .
فَالحكمه هي القضايا الحقّه المطابقه للواقع من حيث اشتمالها بنحو علي سعاده الإنسان؛ كمعارف الحقه الإلهيه في المبدا والمعاد، والمعارفُ التي تَشْرَحُ حقائق العالم الطبيعي من جهه مساسها بسعاده الانسان؛ كالحقائق الفطريه التي هي اساس التشريعات الدينيه؛(2)
چكيده سخن علامه اين است كه: استعمال حكمت غلبه دارد در معلومات عقلاني حق، راست و روشني كه بطلان و دروغ را هرگز نميپذيرد، سپس ميگويد:
حكمت به مجموعهاي از قضاياي حق (و درستي) اطلاق ميشود كه مطابق با واقع باشد به نحوي كه سعادت انساني را دربرگيرد؛ مانند معارف حق و ثابت الهي درباره مبدأ و معاد و معارفي كه حقائق عالم طبيعي را - كه مرتبط با سعادت انسان است - شرح ميدهد؛ مانند حقائق فطري كه اساس تشريعات ديني ميباشد.
روش صحيح تفسير قرآن - در عين تدّبُر و تعقل - توجه به بيان امامان معصوم (عليهم السلام) ميباشد، از اينرو - در اينجا - بعضي از روايات را ميآوريم:
در اصول كافي روايت شده كه از امام صادق (عليه السلام) درباره اين سخن خداي متعال:
{ يُؤتِي الْحِكْمَه مَن يَشَاءُ وَمَن يُؤْتَ الْحِكْمَه فَقَدْ اُوتِيَ خَيْرًا كَثِيرًا } (1)پرسيده شد، امام (عليه السلام) فرمود:
«طاعه الله ومعرفه الامام»؛(2)
[حكمت] طاعت خدا و معرفت و شناخت امام (معصوم) است.
مرحوم علامه مجلسي در شرح اين حديث ميگويد، در مورد كلام امام (عليه السلام) كه فرمود: «طاعه الله» گفتهاند:
لما كانت الحكمه استكمال النفس الإنسانيه بحسب قوّتيه العلميه والعمليه، وإنما استكمالها بالمعارف الحقّه والتحلّي بالفضائل من الصفات، والإتيان بالحسنات، والسلامه عن الرذائل وارتكاب السيئات، وقد أمر الله سبحانه عباده بجميعها، وبيّن لهم منهجها وسبيلها، وتجمعها طاعه الله المنوطه بمعرفه الإمام، ففسرها بطاعه الله و معرفه الإمام»؛(3)
چون حكمت، به كمال رساندن نفس انساني به حسب قوه علمي و عملي است؛ و كامل شدن نفس به كسب معارف حقه، و آراستگي به فضائل و صفات نيك، و انجام حسنات، و حفظ و نگهداري نفس از پستيها و زشتيهاست؛ و خداي سبحان جميع بندگانش را به اينها امر فرموده است و طريق و راه رسيدن به آنها را هم بيان ميدارد؛ و طاعت و بندگي خدا - كه منوط به شناخت امام است - دربَر دارنده همه اينهاست، امام (عليه السلام) حكمت را به طاعت و بندگي خدا همراه با شناخت امام تفسير نمود.
علامه طباطبايي در الميزان بعد از نقل اين حديث، مينويسد:
أقول: و في معناه روايات أخر وهي من قبيل عدّ المصداق؛(1)
ميگويم: روايات ديگري به همين معنا هست، و اين روايتها از قبيل شمارش مصداق است [يعني بيانگر بعضي از مصاديق حكمت است].
نيز از امام صادق (عليه السلام) روايت شده است كه فرمود:
الحكمه ضياءُ المعرفه و ميراثُ التقوي وثمره الصدق و ما أنْعَمَ الله علي عبد من عباده نعمه أنعم وأعظم وأرفع وأجزل وأبهي من الحكمه [لَقلتُ صَادِقاً] ، قال الله عَزّوجَلّ:
{ يُؤْتِي الْحِكْمَه مَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَه فَقَدْ اُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً وَ ما يَذَّكَّرُ إِلّاَ اُولُوا الألْباب } ؛(2)
حكمت نور معرفت و دستاورد تقوا و ثمره صدق (و راستي) است، و خدا بر بندگانش نعمتي برتر و بزرگتر، بلند مرتبهتر، سترگتر و با شكوهتر از حكمت نداده است، [چه اينكه] خداي بزرگ ميفرمايد:
«حكمت را به هركس كه خواهد ميدهد و به هركس حكمت داده شود خير فراواني به او داده شده است، واين[حقيقت] را جز صاحبان خرد ناب درنيابند».
در اين حديث، امام (عليه السلام) روشنايي [ويژهاي] را كه در پي معرفت در قلب مؤمن پديد ميآيد، حكمت و نور مينامد و راه رسيدن به آن را تقوا، راستي و درستي ميداند. در اين راستا بايد انسان از زشتيها، پليديها، تاريكيهاي گناه و كارهاي ناشايست بيرون آيد و به نيكيها و فضائل آراسته گردد.
براساس اين حديث، نعمتي برتر و بالاتر از حكمت براي انسان وجود ندارد و حكمت بهترين و گرانبهاترين چيزي است كه خداوند به بندگان برگزيده و خاص خودش عنايت ميكند.
باري، اين حديث، بسيار جامع است و افزون بر تعريف حكمت، اهميت و آثار آن را بازگو ميكند و راه رسيدن به آن را بيان مينمايد.
شايان ذكر است كه حكمت داراي درجاتي است و اَصل آن در نهاد آدمي وجود دارد و شخص ميتواند با علم و عمل و تهذيب نفس، به مراحل بالاتر آن دست يابد.
ابو بصير روايت كند كه امام صادق (عليه السلام) در مورد اين آيه: { وَمَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَه فَقَدْ اُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً } فرمود:
معرفه الإمام و اجْتناب الكبائر الّتي أوجب الله عليها النّار؛(1)
[حكمت] شناخت امام (معصوم) و دوري از گناهان كبيره - كه خداي تعالي در مورد ارتكاب آنها وعيد به دوزخ داده - ميباشد.
سليمان بن خالد گويد: از امام صادق (عليه السلام) در خصوص آيه: { وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَه فَقَدْ اُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً } پرسيدم، امام (عليه السلام) فرمود:
«إنّ الحكمه المعرفه والتّفقّه في الدّين، فَمَنْ فَقُهَ منكم فهو حكيم»؛(2)
حكمت، معرفت و تفقّه (فهم صحيح و دقيق) در دين است، پس هركه فقيه (دين شناس) شد، او حكيم است.
حضرت عيسي (عليه السلام) فرمود:
بالّتَواضع تُعْمَرُ الْحِكْمَه لا بالّتَكَبُّر؛(1)
با تواضع، حكمت آباد و بارور ميشود نه با تكبر.
از امام صادق (عليه السلام) روايت شده كه در جواب راوي - كه از معناي حكمت در آيه 54 سوره «نساء»(2)پرسيد - فرمود:
الْفَهْم وَالْقَضَاء؛(3)
[حكمت] فهم و داوري [درست] است.
از امام باقر (عليه السلام) روايت شده كه فرمود: رسولخدا (صلي الله عليه و آله) در سفري به گروهي برخورد كه به ايشان به عنوان «رسول الله» سلام كردند، پيامبر (صلي الله عليه و آله) فرمود: شما كيستيد؟ گفتند: ما گروهي مؤمن هستيم. فرمود: حقيقت و شاخصه ايمان شما چيست؟ گفتند: رضا به قضاي الهي، تفويض امور به خداي تعالي [بعد از انجام وظيفه] و تسليم در برابر امر و فرمان خدا. رسول اكرم (صلي الله عليه و آله) فرمود:
علماءُ حكماءُ كادوا أنْ يكونوا مِنَ الحكمه أنبياء؛(4)
علما و حكمايي كه از فرط حكمت، نزديك است در زمره انبيا باشند.
ابن ابينصر بَزَنطي از امام رضا (عليه السلام) نقل ميكند كه فرمود: از علامتهاي فقه (فهم درست و دقيق دين) ، حلم، حيا و سكوت [طولاني همراه با تفكر] است. آنگاه فرمود:
إِنَّ الّصَمْت باب مِن أبواب الحكمه؛(5)
1) . كافي 1: 37 ؛ وسائل الشيعه 15: 276 ؛ بحارالأنوار 2: 62.
2) . (فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهيمَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ) .
3) . بصائر الدرجات : 36 ؛ كافي 1: 206 ؛ بحارالأنوار 9 : 194.
4) . كافي 2: 52 (باب حقيقة الإيمان و اليقين) ؛ توحيد صدوق: 371 ؛ بحارالأنوار 64: 286.
5) . كافي 2: 113 (باب الصمت و حفظ اللسان) ؛ وسائلالشيعه 12: 182 ؛ بحارالأنوار 2: 48.
سكوت [طولاني همراه با تفكر] دري از درهاي حكمت است.
هَيْثَم ابن واقِد حَريرّيِ از امام صادق (عليه السلام) نقل كند كه حضرت فرمود:
مَن زَهِدَ في الدّنيا أثبت الله الحكمه في قلبه، وأنطق بها لسانَه، وبَصَّرَه عيوب الدّنيا داءها ودواءها، وأخرجه من الدّنيا سالما إلى دارالسّلام؛(1)
كسي كه در دنيا زهد ورزد [و دلبسته تعلقات دنيوي نباشد] خداي تعالي حكمت را در قلبش استوار گرداند و بر زبانش جاري نمايد. او را نسبت به عيوب دنيا (دردها و درمانهايش) بينا كند، و به سلامت از دنيا به دارالسلام روانه سازد.
از پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) روايت شده است كه فرمود:
رأس الحكمه، مخافه الله عزوجل؛(2)
رأس حكمت ترس [آگاهانه] از خداست.
چنانچه آن حضرت (صلي الله عليه و آله) در سخن ديگري فرمود:
الرفق، رأس الحكمه؛(3)
مدارا [و رفتار نيك و با عطوفت با مردمان] شالوده حكمت است.
و نيز در سرآغاز زبور آمده است:
رأس الحكمه، خشيه الله تعالي؛(4)
سرآمد حكمت، خشيت خداي متعال ميباشد.
بنابراين، شناخت معارف قرآن، معرفت امام معصوم، اجتناب از گناهان و خداترسي، دين داري و تفقه در دين، حق مداري، طاعت و عبادت، رضا به قضاي الهي، انجام وظيفه و تفويض امور به خداي تعالي، تسليم در برابر فرامين و قوانين الهي، زهد و وارستگي از تعلقات دنيوي، مدارا با مردم و دوري از نيرنگ و فريب كاري و... از مصاديق حكمت
1) . كافي 2: 128 ؛ مشكاةالأنوار : 206 ؛ وسائلالشيعه 16: 10 ؛ بحارالأنوار 2: 33.
2) . مَن لايحضره الفقيه4: 376، حديث5766؛ وسائلالشيعه15: 221، حديث20327؛ مشكاةالأنوار: 215.
3) . عوالي اللئالي 1: 371 ؛ مستدرك الوسائل 11: 295 ؛ بحارالأنوار 72: 352.
4) . مجمومه ورام 1: 221 ؛ منيةالمريد: 154 ؛ الجواهر السنية: 94.
است. باري، كاملترين مصداق حكمت، خود قرآن كريم ميباشد. اگر كسي حكمت را سازگار با معاني مطرح شده در قرآن و حديث بيان كند، قابل قبول است و اگر خلاف بيان اهل بيت (عليهم السلام) حرف بزند، سخن او پذيرفتني نميباشد.
اينكه بعضي از فلاسفه، اسم فن خود را بر حكمت قرآني منطبق ميدانند صحيح نيست. از كساني كه اين تطبيق را انجام داده است حاج ملاهادي سبزواري - صاحب منظومه - ميباشد، وي ميسرايد:
نَظَمْتُها في الحكمه التي سَمَتْ في الذكر بالخيرالكثير سُمِّيت
و در شرح اين بيت، ميگويد:
(نظمتُها في الحكمه اّلَتي سَمَت) اي عَلَت، (في الذكر) اي القرآن المجيد، (بالخير الكثير سُمِّيت) ، قال تعالي و تبارك: { يُؤتِي الْحِكْمَه مَن يَشَاءُ وَمَن يُؤْتَ الْحِكْمَه فَقَدْ اُوتِيَ خَيْرًا كَثِيرًا } (1)لاّنَ الحكمه هي الايمان المشار اليه بقوله تعالي: { وَالْمُؤْمِنُونَ كَلٌّ آمَنَ بِاللهِ وَمَلائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ } (2). (3)
فشرده سخن حاج ملاهادي، اين است كه: منظومه را در حكمت به نظم كشيدم، و اين حكمت معقول (فلسفه) همان حكمتي است كه خدا در قرآن فرمود: { يُؤتِي الْحِكْمَه مَن يَشَاءُ وَمَن يُؤْتَ الْحِكْمَه فَقَدْ اُوتِيَ خَيْرًا كَثِيرًا } .
در تطبيق ايشان - كه حكمت مورد نظر خود را با حكمت مطرح شده در قرآن، يكسان ميانگارد - جاي سخن است؛ زيرا قدر متيّقَن از حكمت، خود قرآن كريم ميباشد و نيز مصاديقي كه در روايات آمده است، آنچه را با حكمت قرآني سازگار نباشد نبايد حكمت بناميم.
حاج ملاهادي - در منظومه - موارد بسياري را ميآورد كه خلاف وحي و كتاب است؛ به عنوان نمونه:
از كتاب و سنت به دست ميآيد كه اراده و علم پروردگار دو چيز جداگانه است، اما ايشان آن دو را يكي ميداند.(1)
در رابطه با جبر، به جبري كه در صورت، اختيار است ميگرود(2)درحاليكه قرآن و حديث به حقيقت اختيار تصريح دارند، و نيز موارد ديگري كه در اينجا مجال ذكر آنها نيست.(3)
حاج ملاهادي در حاشيه منظومه در شرح اين سخن كه «لأّنَ الحكمه هي الإيمان» حاشيه ميزند:
هو الإيقان بالمذكورات في الآيه الشريفه؛ فالإيمان بالله هوالإيقان بانّه صرف حقيقه الوجود، وبتوحيده وأنَّه لاثاني له، وبصفاته التي هي عين وجوده؛ من حياته الذاتيه، وعلمه الحضوري السابق علي الاشياء وأنَّه الفعلي لا الإنفعالي، وأّنَه الواحد البسيط في عين كونه كلّ العلوم؛ وقدرته الوجوبيه، و إرادته و فياضيّته و عدم امساكه عن الجود، وغير ذلك من
1) . شرح منظومه 1: 529 (غرر في الإرادة) .
2) . شرح منظومه: 1: 511 - 519 (غرر في عموم قدرته لكل شيء) .
3) . مثلاً در بحث حدوث و قدم، حدوث اسمي را سامان ميدهد نه حدوث مسبوق به عدم واقعي را (شرح منظومه: 1: 309 «المقصد الاول في الامور العامّة، الفريدة الثالثة في القدم والحدوث») درحاليكه مكتب وحي از عدم واقعي خبر ميدهد؛ در بحث معاد، معادي را قائل است كه با معاد جسماني قرآن، همخواني ندارد (شرح منظومه 2: 875 - 900 «المقصد السادس في المعاد، الفريدة الثانية والفريدة الثالثة») وي در اين مبحث معاد صدرايي را اختيار ميكند كه به گفته استاد شهيد مطهري: قائلين به اين معاد، همة معاد جسماني را بردهاند در داخل خود روح و عالم ارواح و معاد قرآن را با اين مطلب نميتوان توجيه كرد (مجموعه آثار شهيد مطهري4 : 674 - 676) .
صفاته العليا.(1)
وي در اين سخنان ميگويد اگر انسان در توحيد، به صرف «حقيقت وجود» نرسد، به جايي نرسيده است و شخص، توحيد واقعي ندارد.
البته بخشي از سخن ايشان درست است و بخشي از آن نادرست ميباشد. پيداست كه افرادي مانند سلمان و ابوذر و مقداد - چنانكه در روايات آمده است - داراي حكمت بودند، ليكن حكمت اينها از سنخ حكمت منظومه نميباشد؛ و قدر مسلم است كه فلسفه، از يونان وارد اسلام شد و در اين مطلب ترديدي وجود ندارد.(2)
خداي متعال ميفرمايد:
{ لَقَدْ مَنَّ اللهُ عَلَى الْمُؤمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِّنْ أنفُسِهِمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَه وَ إِن كَانُواْ مِن قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُّبِينٍ } ؛(3)
به يقين، خداوند بر مؤمنان منّت نهاد كه پيامبري از خودشان در ميان آنها برانگيخت تا آيات او را بر ايشان بخواند و پاكشان گرداند و كتاب و حكمت به آنان بياموزد، هرچند پيش از آن در گمراهي آشكاري بودند.
براساس اين آيه، هر آنچه غير پيامبران [فلاسفه يونان و غيره] آوردهاند - كه با وحي ناسازگار است - ضلالت و گمراهي است.
اين بيان قرآن، خط بطلان بر فلسفه قبل از اسلام ميكشد، البته هر اندازه كه بر اسلام منطبق باشد پذيرفتني است، اما آنجا كه با تعاليم اسلام انطباق نيابد، سخنِ ياوه و باطل است.
سخنان انبيا با يكديگر ناسازگاري ندارد، اما بخش زيادي از گفتار فلاسفه يونان - افزون بر اختلاف عميق بين خودشان - بر اسلام منطبق نيست، و در صدر اسلام اين گونه سخنان مطرح نبود. از اينرو، تطبيقي را كه حاجي سبزواري (و امثال وي) انجام ميدهد، صحيح به نظر نميرسد.
در تطبيقي ديگر، اين عبارات به چشم ميخورد:
الحمدلله الذي { يُؤتِي الْحِكْمَه مَن يَشَاءُ وَمَن يُؤْتَ الْحِكْمَه فَقَدْ اُوتِيَ خَيْرًا كَثِيرًا } والصلوه والسلام علي مَن بَعَثَ رسولَاً يعَلِّم الكتاب والحكمه، و يدعوا الي سبيل ربّه بالحكمه والموعظه الحسنه، وعلي وصيه وباب مدينه علمه وكلمته وعلي سائر خلفائه المعصومين الهداه المهديين؛ لاسيما الذي لَبَسَ للحكمه جُنَّتها و أخَذَها بجميع أدبها... ؛(1)
اينكه در سرآغاز كتاب، به آيات الهي تمسك كنيم و كلام خود را با سخن خداي تعالي نورانيت بخشيم، كار شايستهاي است، اما اينكه بخواهيم - از باب براعت استهلال(2)- حكمت قرآني را بر فلسفه مصطلح تطبيق كنيم، يك نوع مغالطه است.
به ويژه كه در عبارت فوق، عبارتي از نهج البلاغه آورده شده(3)كه به باور اكثر شارحان نهج البلاغه، مراد از آن وجود مقدس امام زمان (عليه السلام) ميباشد.(4)
1) . بداية الحكمة، چاپ مؤسسه نشر اسلامي، مدرسه منتظريه قم، (مقدمة ناشر) .
2) . [معناي] اين اصطلاح ادبى... آن است كه متكلم در اول سخن خود (و يا نويسنده در ابتدا و مقدمه كار خود) چيزى گويد و نويسد كه مناسب مطالبى باشد كه بعدها ذكر ميكند به الفاظ لطيف غير صريح، بلكه با اشارات مليحه كه مخاطب به ذوق سليم، مقصود گوينده را دريابد (فرهنگ معارف اسلامى 1: 402) .
3) . قَدْ لَبِسَ لِلْحِكْمَةِ جُنَّتَهَا وَأخَذَهَا بِجَمِيعِ أدَبِهَا مِنَ الإقْبَالِ عَلَيْهَا وَالْمَعْرِفَةِ بِهَا وَالّتَفَرُّغِ لَهَا فَهِيَ عِنْدَ نَفْسِهِ ضَالَّتُهُ اّلَتِي يَطْلُبُهَا وَحَاجَتُهُ اّلَتِي يَسْألُ عَنْهَا فَهُوَمُغْتَرِبٌ إِذَا اغْتَرَبَ الإسْلامُ وَضَرَبَ بِعَسِيبِ ذنَبِهِ وَألْصَقَ الأرْضَ بِجِرَانِهِ بَقِيَّةٌ مِنْ بَقَايَا حُجَّتِهِ خَلِيفَةٌ مِنْ خَلائِفِ أنْبِيَائِهِ (نهجالبلاغه: ضمن خطبة182) .
4) . شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد 10: 95 ؛ بحارالأنوار 51: 113 ؛ نهج الصباغة في شرح نهج البلاغة: 180 ؛ ترجمه و تفسير نهج البلاغه 27: 245 ؛ حدائق الحقائق في شرح نهج البلاغه 2: 117 ؛ شرح نهجالبلاغه مجلسي2: 193 ؛ شرح نهج البلاغه (مدرس وحيد) 11: 271 ؛ شرح نهج البلاغه (نواب لاهيجي) : 172 ؛ منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئي) 10: 351 و... .
آري، ائمه معصومين (عليهم السلام) سراپا حكمتاند، اما حكمتي كه قرآن كريم معرفي ميكند از حكمت و فلسفه مصطلح، متمايز است.
خَيثَمه از امام صادق (عليه السلام) (يا امام باقر (عليه السلام)) نقل كند كه حضرت - در توصيف امامان معصوم (عليهم السلام) - فرمود:
نحن شجره الّنُبّوَه و بيت الّرَحمه و مفاتيح الحكمه؛(1)
ما درخت نبوت، خانه رحمت و كليدهاي حكمتيم.
برخي ديگر از اين تطبيقهاي ناروا در عبارات ابن سينا و محقق دواني و شمس الدين شهرزورى نيز آمده است.(2)
نتيجه سخن اينكه: در تطبيق حكمت قرآني بر فلسفه مصطلح، خلطي (مغالطهاي) صورت گرفته است.(3)
1) . كافي 1: 221 ؛ بصائر الدرجات : 77 (باب في الأئمة عليهم السلام انهم معدن العلم و شجرة النبوة و مفاتيح الحكمة) ؛ بحارالأنوار 26: 245.
2) . عيون الحكمة (ابن سينا) : 16 - 17 ؛ رسائل ابن سينا، النص: 30 - 31.
3) . بجاست اين مطلب و علت آن را از نوشتة دكتر مهدي محقق - اگرچه در جهت مدح اين خلط نوشته شده است - پيگيري كنيم، وي مينويسد: فلسفه در قرون نخستين از قداست و شرافت خاصّى برخوردار بود و با طبّ عديل و همگام پيش مىرفت، فلاسفه خود اطبا بودند و طبيبان هم فيلسوف تا بدانجا كه فلسفه را طبّ روح و طبّ را فلسفه بدن به شمار آوردند. ابن سينا كتاب پزشكى خود را با نام متناسب با فلسفه يعنى قانون و كتاب فلسفى خود را با نام متناسب با طبّ، شفا ناميد... . ابو الفرج على بن الحسين بن هندو به نقل از صاحب تاريخ طبرستان در مجلس درس خود در طبرستان از سوئى فلسفه سقراط و ارسطو و از سوئى ديگر پزشكى بقراط و جالينوس را درس مىداد... . و دو پزشك بزرگ طبرستانى يعنى على بن ربّن طبرى و ابو الحسن طبرى كتابهاى خود «فردوس الحكمة» و «المعالجات البقراطية» را كه هر دو در علم پزشكى است با فصلى در فلسفه آغاز مىكنند. و اين سنّت علمى كه طبيب فاضل بايد فيلسوف هم باشد تا بتواند به اصلاح نفس و بدن هر دو بپردازد كاملا شايع و رايج بود... . از مميّزات اين دوره، تساهل و تسامح در اظهار نظر علمى بود دانشمندان انديشههاى مخالف را تحمّل مىكردند و مجال ردّ و نقض و شكوك و ايراد را باز مىگذاشتند... . اين دورانِ شكوفائى علم و فلسفه در جهان اسلام دير نپائيد چه آنكه امام محمّد غزّالى با تأليف كتاب «تهافت الفلاسفة» به تكفير فيلسوفان پرداخت و در عقيده به «قِدَم عالَم» آنان را كافر خواند... . در اين ميان بسيارى از دانشمندان كوشيدند تا اين شكاف ميان دين و فلسفه را از بين ببرند ولى موفّق نشدند از جمله آنان ناصر خسرو قباديانى بود كه كتاب «جامع الحكمتين» خود را نگاشت تا ميان دو حكمت يعنى حكمت شرعيّه و حكمت عقليّه آشتى دهد و جدال و نزاع ميان فيلسوف و اهل دين را بر طرف سازد، ولى در اين راه توفيقى به دست نياورد... . در غرب جهان اسلام نيز ابن رشد اندلسى كوشيد تا ميان حكمت و شريعت را در كتاب معروف خود «فصل المقال فيما بين الحكمة والشّريعة من الاتّصال» آشتى دهد ولى او هم در اين راه توفيقى به دست نياورد... . اين دوره تاريك و ظلمانى فلسفه با ظهور فيلسوفان ايرانى شيعى كه معمولا آنان را اهل حكمت متعاليه خوانند رو به زوال نهاد و دوره درخشان و شكوفائى پديد آمد. كه نظير آن در هيچ يك از كشورهاى اسلامى ديگر سابقه نداشت. اينان با استظهار به قرآن و حديث و توسّل به تجوّز و توسّع و تأويل موفّق شدند كه فلسفه را از آن تنگنائى كه مورد طعن و لعن بود بيرون آورند و لحن تكريم و تقديس فلاسفه را جانشين آن سازند. حال بايد ديد دانشمندان شيعه ايرانى براى رفع اين نفرت و زدودن اين زنگ از چهره فلسفه يونان چه انديشيدند كه فلسفه چنان مورد پذيرش قرار گرفت كه حتّى تا اين زمان فقيهان و مفسّران قرآن به فلسفه مىپردازند و شفا و اشارات ابن سينا را تدريس مىكنند و به مطالب آن استشهاد مىجويند... . اين فيلسوفان كلمه «فلسفه» را به كلمه «حكمت» تبديل كردند كه هم نفرت يونانى بودن آن كنار زده گردد و هم تعبير قرآنى كه مورد احترام هر مسلمانى است براى آن علم به كار برده شود؛ زيرا هر مسلمانى با آيه شريفه قرآن: (وَمَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ اُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً (آشنايى دارد و به آن ارج و احترام مىگذارد و كلمه حكمت را مبارك و فرخنده مىداند و با آن «خير كثير» را از خداوند مىخواهد، چنان كه حاج ملاهادى منظومه حكمت خود را با همين آيه شريفه پيوند مىدهد و فلسفه خود را «حكمت ساميه» مىخواند... حال كه از انديشه و تفكّر و بكار بردن خرد و عقل تعبير به «حكمت» شده ديگر «فلسفه» با تجلّى در كلمه حكمت در برابر «دين» قرار نمىگيرد؛ زيرا اين همان حكمتى است كه خداوند به لقمان عطا فرموده كه (وَلَقَدْ آتَيْنا لُقْمانَ الْحِكْمَةَ) . اينان براى حفظ انديشه و تفكّر و بكار بردن خرد و عقل و محفوظ داشتن آن از تكفير و تفسيق يا به قول سادهتر تطهير فلسفه كوشيدند كه براى هر فيلسوفى يك منبع الهى را جستجو كنند و علم حكما را به علم انبيا متّصل سازند؛ از اين جهت متوسّل به برخى از «تبار نامه» هاى علمى شدند از جمله آن «شجره نامه» كه عامرى نيشابورى در الأمد على الأبد مىگويد كه انباذقلس (Selcodepme) فيلسوف يونانى با لقمان حكيم كه در زمان داود پيغمبر عليه السلام بود رفت و آمد داشته و علم او به منبع (وَلَقَدْ آتَيْنا لُقْمانَ الْحِكْمَةَ) مرتبط مىشود، و فيثاغورس علوم الهيّه را از اصحاب سليمان پيغمبر آموخته و سپس علوم سهگانه يعنى علم هندسه و علم طبائع (فيزيك) و علم دين را به بلاد يونان منتقل كرده است، و سقراط حكمت را از فيثاغورس اقتباس كرده و افلاطون نيز در اين اقتباس با او شريك بوده است، و ارسطو كه حدود بيست سال ملازم افلاطون بوده و افلاطون او را «عقل» خطاب مىكرده با همين سرچشمه الهى متّصل و مرتبط بوده است؛ و از اين روى است كه اين پنج فيلسوف، «حكيم» خوانده مىشوند تا آية شريفة: (يُؤْتِي الْحِكْمَةَ مَنْ يَشاءُ وَمَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ اُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً) شامل حال آنان گردد. اين حكيمان متألّه با اين تغيير نام از فلسفه به حكمت و نقل نسب نامههاى علمى اكتفا نكردند، بلكه كوشيدند تا كه براى مطالب فلسفى و عقلى از قرآن و سنّت نبوى و نهج البلاغه و صحيفه سجّاديه و سخنان ائمّه اطهار عليهم السلام استشهاد جسته شود... (مصنّفات ميرداماد (پيشگفتار) 1 : 11 - 17) . براساس اين نوشته، فلاسفه براي اينكه مطالب خود را به جامعة ديني بقبولانند سه كار اساسي كردند: 1) تغيير نام فلسفه به حكمت، يا استعمال لفظ حكمت - كه واژهاي مقدس و مورد احترام است و تداعي كننده آية: (يُؤتِي الْحِكْمَةَ مَن يَشَاءُ وَمَن يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ اُوتِيَ خَيْرًا كَثِيرًا...) (سورة بقره (2) آية 269) ميباشد - به جاي فلسفه. 2) نقل نسبنامههايي براي فيلسوفان، به منظور ارتباط دادن مطالب آنان به علوم پيامبران. 3) كوشش و جستجو در زمينه بهدست آوردن منبع وحياني (از قرآن و حديث) براي مطالب فلسفي، و رنگ ديني دادن به آنها. ولي واقعيت آن است كه كوشش فلاسفه در برخي موارد بيهوده است و بيانات قرآن و حديث در مسائل مهمّي با گفتههاي ايشان سازش ندارد، چنانكه استاد در جاهاي بسياري از تفسير آيات اعتقادي - كه در اين مجموعه گردآوري شده - به صراحت اين مطالب را بيان كردهاند.
و فرمان ما يك [اشارت] بيش نيست،
همچون يك چشم بر هم زدن!
سوره قمر (54) آيه 50
خداي متعال ميفرمايد:
{ وَمَا أمْرُنَا إِلّاَ وَاحِدَه كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ } ؛(1)
و فرمان ما يك [اشارت] بيش نيست، همچون يك چشم بر هم زدن!
معناي ظاهري اين آيه روشن است، ليكن بجاست بعضي از واژههاي آن را بيشتر وارسي كنيم.
اَمر، به معناي فرمان و دستور است كه مراد از آن، همان اراده خداي متعال ميباشد.
اراده حضرت حق دو گونه است: اراده تكويني و اراده تشريعي. (بعضي در اين تقسيم خدشه دارند،(2)ليكن مقصود از آن روشن است) .
اراده تشريعي، همان تكاليفي است كه خدا از مردم خواسته است؛ واجبها و حرامها و احكام مختلف و وظايفي كه در زندگي بر عهده بندگان ميباشد.
اراده تكويني، فرمان و امر خداوند مربوط به ايجاد و خلق اَشياست.(3)
1) . سورة قمر (54) آية 50.
2) . نگاه كنيد به، محاضرات في الاصول2 : 326؛ سّدُ المَفَرّ علي القائل بالقدر، 83 - 84 .
3) . ارادة تكويني خداوند در بسياري از احاديث مطرح شده است، و ارادة تشريعي نيز در برخي از روايات بدان اشاره شده است. از جمله در حديثي از امام رضا عليه السلام چنين ميخوانيم: «إّنَ لله إرادتين و مشيّتين: إرادة حتم و إرادة عزم، ينهي وهو يشاء ويأمر وهو لايشاء...» نگاه كنيد به، توحيد صدوق: 62 - 64 ، و بيان مرحوم صدوق در ذيل اين حديث و شرح سيدهاشم تهراني در تعليقه.
در اين آيه، روشن است كه اراده تشريعي مراد نيست؛ زيرا اراده تشريعي در احكام مختلف و متعدد است و در اينجا يك امر بيشتر نميباشد.
واژه «لَمْح» و «لَمْحه» در لغت به معناي نگاه سريع و با شتاب، به اندازه يك برق زدن است.(1)«لَمْح البصر» يعني نگاه كوتاه، يك چشم به هم زدن.
مقصود از آيه اين است كه: امر و فرمان ما بيدرنگ تحقق مييابد. «لَمْح بِالْبَصَر» كنايه است، خدا ميخواهد سرعت زياد و آساني كار را بيان دارد وگرنه امر الهي نيازمند زمان نيست، به محض اينكه خدا كاري را بخواهد، صورت ميگيرد؛ چنانكه در آيه ديگر ميفرمايد: { إِنَّمَا أمْرُهُ إِذَا أرَادَ شَيْئًا أنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ } ؛(2)چون خدا چيزي را اراده كند به او ميگويد: باش، پس آن هستي مييابد.
پس به نفس اراده، امر خدا تحقق پيدا ميكند و نيازمند زمان و لفظ نيست و از سويي اين كار براي خدا آسان است و هيچ مشكلي ندارد و هيچ چيز نميتواند مانع تحققِ خواست خدا شود.
گفتهاند تأنيث «واحده» در اينجا به مناسبت تقدير واژه «كلمه» يا «فعله» يا «اراده» قبل از آن است.
بسياري از تفاسير (مجمع البيان، تفسير صافي، تبيان، كنزالدقايق و ...) آيه را همين گونه كه گذشت، معنا كردهاند و بيان آنها به يكديگر نزديك است.
مرحوم علامه در الميزان اين آيه را بسيار عالي تبيين كرده است، وي ميگويد:(3)
1) . لسان العرب2 : 584 ؛ مفردات الفاظ القرآن1 : 746.
2) . سورة يس (36) آية 82 .
3) . قوله تعالى: (وَما أمْرُنا إِلّاَ واحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ) قال في المجمع: اللمح النظر بالعجلة و هو خطف البصر. انتهى. والمراد بالأمر ما يقابل النهي لكنه الأمر التكويني بإرادة وجود الشيء، قال تعالى: (إِنَّما أمْرُهُ إِذا أرادَ شَيْئاً أنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ) (يس: 82) فهو كلمة كن و لعله لكونه كلمة اعتبر الخبر مؤنثا فقيل: (إِلّاَ واحِدَةٌ) والذي يفيده السياق أن المراد بكون الأمر واحدة، أنه لايحتاج في مضيه و تحقق متعلقه إلى تعدد و تكرار، بل أمر واحد، بإلقاء كلمة كن يتحقق به المتعلق المراد كلمح بالبصر من غير تأن و مهل حتى يحتاج إلى الأمر ثانياً وثالثاً. و تشبيه الأمر من حيث تحقق متعلقه بلمح بالبصر، لا لإفادة أن زمان تأثيره قصير كزمان تحقق اللمح بالبصر، بل لإفادة أنه لايحتاج في تأثيره إلى مضي زمان ولو كان قصيرا فإن التشبيه باللمح بالبصر في الكلام يكنى به عن ذلك، فأمره تعالى وهو إيجاده وإرادة وجوده لايحتاج في تحققه إلى زمان ولا مكان ولا حركة كيف لا؟ و نفس الزمان والمكان والحركة إنما تحققت بأمره تعالى. والآية و إن كانت بحسب مؤداها في نفسها تعطي حقيقة عامة في خلق الأشياء و أن وجودها من حيث إنه فعل الله سبحانه كلمح بالبصر وإن كان من حيث إنه وجود لشيء كذا تدريجياً حاصلاً شيئاً فشيئاً إلّاَ أنها بحسب وقوعها في سياق إيعاد الكفار بعذاب يوم القيامة ناظرة إلى إتيان الساعة و أن أمرا واحدا منه تعالى يكفي في قيام الساعة وتجديد الخلق بالبعث والنشور فتكون متممة لما أقيم من الحجة بقوله: (إِنَّا كُلَّ شَيْءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ) . فيكون مفاد الآية الأولى أن عذابهم بالنار على وفق الحكمة و لامحيص عنه بحسب الإرادة الإلهية لأنه من القدر، و مفاد هذه الآية أن تحقق الساعة التي يعذبون فيها بمضي هذه الإرادة وتحقق متعلقها لامؤونة فيه عليه سبحانه، لأنه يكفي فيه أمر واحد منه تعالى كلمح بالبصر (الميزان19: 87 - 88) .
خداي متعال ميفرمايد { وَمَا أمْرُنَا إِلّاَ وَاحِدَه كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ } طَبْرِسي در مجمع ميگويد: «لَمْح» نگاه با عجله است و آن يك چشم به هم زدن ميباشد. مقصود از «اَمر» چيزي است كه روياروي «نهي» قرار دارد، كه مراد امر تكويني به اراده وجود چيزي است - خداي متعال ميفرمايد { إِنَّمَا أمْرُهُ إِذَا أرَادَ شَيْئًا أنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ } (1)همانا امر خدا [چنين است كه] هرگاه چيزي را اراده كند به او ميگويد:
1) . سورة يس (36) آية 82 .
«باش» پس آن چيز موجود ميشود - پس مقصود از «اَمر»، كلمه «كن» مي باشد و شايد بدان جهت كه «كن» كلمه است، خبرش مؤنث آمده و گفته شده { إِلّاَ وَاحِدَه } .
از سياق آيه ميتوان دريافت كه مقصود از اَمر واحد، امري است كه اجراي آن و تحقق متعلقش به تعّدُد و تكرار نياز ندارد، بلكه امر واحدي است كه با القاي كلمه «كن» متعلّقي كه قصد شده، مانند چشم به هم زدن، تحقق مييابد، بيدرنگ و گذشت زمان تا نياز به امر دوم و سوم باشد.
و تشبيه امر از حيث متعلّق آن به «لَمْح البصر» براي رساندن اين معنا كه زمانِ تأثير آن مانند زمان پلك زدن كوتاه است، نميباشد، بلكه براي افاده اين معناست كه براي تأثيرش به گذشت زمان - هرچند كوتاه باشد - نياز ندارد؛ زيرا تشبيه به «لمح البصر» در كلام، كنايه آورده ميشود.
پس امر خداي متعال، همان ايجاد و اراده تحقق شيء ميباشد كه به زمان و مكان و حركت، احتياج ندارد.
چگونه چنين نباشد درحاليكه نفس زمان و مكان و حركت تنها به امر خداي متعال تحقق ميپذيرد.
هرچند اين آيه به حسب مؤدايش - به خودي خود - حقيقت عامي را در آفرينش اشيا ارائه ميدهد و اينكه وجود آنها از اين نظر كه فعل خداي سبحان است مانند يك نگاه تند و سريع است (گرچه از اين حيث كه پيدايش شيء خاص است به تدريج و اندك اندك خواهد بود) جز اينكه به حسب وقوع آيه در سياق تهديد كافران به عذاب قيامت، به آوردن رستاخيز نظر دارد و اينكه يك امر از سوي خداي متعال براي رستاخيز و دو باره زنده شدن خلق - به وسيله بعث و نشور - كفايت ميكند.
پس اين آيه، تتميمي است براي حجتي كه به اين سخن خدا اقامه شده است:
{ إِنَّا كُلَّ شَيْءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ } ؛(1)ما هرچيزي را به اندازه آفريديم.
بنابراين، مفاد آيه نخست اين است كه: عذاب كافران بر وفق حكمت خداست وبه حسب اراده الهي گريزي از آن نميباشد؛ زيرا آن از قَدَر (و تقدير) خداست.
و مفاد اين آيه اين است كه: تحقق قيامتي كه كافران در آن عذاب ميشوند به امضاي اين اراده و تحقق متعلق آن، هيچ مؤنهاي براي خداي سبحان ندارد؛ زيرا در آن امر واحد از سوي خداي متعال -كه مانند يك نگاه سريع است - كفايت ميكند.(2)
بعضي از كساني كه به مباني عرفاني اصرار ميورزند، آيه { وَمَا أمْرُنَا إِلّاَ وَاحِدَه كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ } (3)را به گونهاي معنا كردهاند كه ظاهر آيه آن را برنميتابد و با معارف وحياني سازگار نميباشد.
ابن عربي در فصوص شعري را آورده است و قيصري در توضيح آن سخني دارد كه در كتاب «ممد الهمم» اين گونه بيان شده است:
و ان دَخَلُوا دارَ الشقاء فإّنَهم عَلَي لّذَه فيها نعيم مباين
نعيمَ جنان الخلد فالأمر واحد و بينهما عند التجلّي تباين
و اگر اهل وعيد در دار الشقاء - كه نار است - داخل شدند همانا كه آنان بالأخره در آن دار الشقا واقع در لذت ميشوند. اين لذت آنان در آن دار الشقا مباين است با نعيم جنان (بهشت) خلد.
پس امر يكي است و بين اين دو نعيم كه نعيم اهل وعيد در دار الشقاء و نعيم اهل بهشت خلد باشد در نزد تجلي، تباين است. پس هر قومي از اين دو گروه نعيمي دارند كه لايق به هر يك از آنهاست.
[قيصري ميگويد:] نعيم نفوس طيبه، نميباشد مگر به طيبات و نعيم نفوس خبيثه نميباشد مگر به خبيثات؛ مثل لذت بردن جُعَل به قاذورات و رنج بردن او از طيّبات؛ خداي تعالي فرمود:
{ الْخَبِيثَاتُ لِلْخَبِيثِينَ وَالْخَبِيثُونَ لِلْخَبِيثَاتِ وَالّطَيِّبَاتُ لِلّطَيِّبِينَ وَالّطَيِّبُونَ لِلّطَيِّبَاتِ } (1)و تجلّي الهي بر سعداء و اشقياء در اصل نيست مگر يك چيز؛ چنانكه خداي تعالي فرمود:
{ وَمَا أمْرُنَا إِلّاَ وَاحِدَه كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ }(2)
و تعدد و تباين از ناحيه قوابل است و هر يك از قوابل به حسب استعداد و قابليتش ميگيرد؛ چون نزول آب واحد از آسمان، كه در يك جا شِكر شد و در جايي حنظل.
يسمّي عذاباً من عُذوبه طعمه و ذاك له كالقشر و القشر صائن
نعيمي كه براي اهل شقا هست عذاب مينامند از جهت عذوبت و شيريني طعمش نسبت به آنان است؛ زيرا عذاب اصلاً از عَذب (شيريني) مأخوذ است.
و اين لفظ عذاب براي عذب چون پوست است (قشر است) و پوست نگهدار مغزش از آفات است.
پس لفظ عذاب معنايش را حفظ ميكند از ادراك محجوبان كه غافل از حقايق اشيا هستند.(3)
مقصود از اين سخن اين است كه يك تجلّي ميباشد و از آن، مظاهر گوناگون و مختلف بروز يافته است؛ چنانكه از آسمان باران فرود ميآيد و از همين آب باران درجايي نيشكر ميرويد و درجاي ديگر حنظل رشد ميكند.
پس امر واحد است، قابليتها مختلفاند.
خدا بر سعادتمندان و شقاوتمندان يك گونه تجلي ميكند، ليكن استعدادها و ظرفيتها متفاوت است؛ بعضي به گُل خوشاند و بعضي با خار همدم ميشوند.
شايان ذكر است كه شارح، در قسمت ديگري از همين كتاب، مطلبي را در معناي آيه ميآورد كه با آنچه در اينجا بيان شده، همخواني ندارد، در آنجا ميخوانيم:
مراد از عطاياي اسمائيه، آني است كه مبدأش صفتي از صفات باشد كه به تعيّن وامكان خود، از ذات امتياز دارد. عطاياي ذاتيه هميشه اَحَدِيالّنَفْث است.
خداي تعالي فرمود: { وَمَا أمْرُنَا إِلّاَ وَاحِدَه كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ } (1)
و اين عطيه كه اَحَدِي الّنَفث است به حسب اسماء و صفات و مظاهر آنها كه قوابل هستند متكّثِر و متعّدِد ميشوند، ولي عطاياي اسمائيه به خلاف عطاياي ذاتيه متكثر و متعدد است؛ زيرا صادر از اسم رحيم مضادّ و مخالف آني است كه از اسم منتقم صادر ميشود، چه اينكه هر يك از اين دو مقيد به مرتبه مُعَيَّنهاند و مصدر عطاياي ذاتيه از حيث اسماء ، اسم الله و رحمن و ربّ و غير آنها از اسماء ذات است.
اهل كشف و شهود در هنگام حصول فيض و تجلّي ميان تجلّي ذاتي و اسمائي فرق مينهند، كه شيخ در متن گفت آن دو قسم عطيه، هر يك پيش اهل ذوق متميز است.
1) . سورة قمر (54) آية 50.
و عارف به ميزان خاصي كه براي او از كشفش حاصل است ميفهمد كه آيا منبع اين فيض از ذات است يا از اسماء.(1)
درحاليكه در سخن پيش مطرح شد كه «سعيد» (نيكبخت) و «شقي» (بدبخت) به عطاياي اسمي مربوط است كه تجلي الهي بر آنها يك گونه ميباشد.
در اينجا شارح بيان ميدارد كه تجلّي خدا در «رحيم» و «منتقم» يكسان نيست.
اسماعيل حقي برسوي (متوفاي 1127ه- ق) از مفسران بزرگ اهل سنت ميباشد كه تفسير روح البيان را نوشته است و در اين تفسير گاهي بر اساس مباني عرفاني اصطلاحي، مطالبي را بيان ميكند.
از جمله در ذيلِ { وَمَا أمْرُنَا إِلّاَ وَاحِدَه كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ } مينويسد:
در «تأويلات نجميّه»(2)آمده است:
ما براي همه اشيا - اشياي [عالَمِ] بالا و پايين - جز به جعل واحد تجلّي نكرديم؛ يعني با يك صفت كه كثرتي در آن نميباشد، ليكن آن صورت واحده به حسب متجلي له تكثر و ظهور پيدا ميكند، مانند ظهور يك صورت در آيينههاي مختلف كه در آيينه بزرگ، با نمايي بزرگ ظاهر ميشود و در آيينه كوچك، خُرد به نظر ميآيد و در آيينه مستطيلي به صورت مستطيل است و در آيينه دائرهاي، گرد جلوه ميكند.
اين در حالي است كه صورت بر همان حالي كه خلق شده باقي است تغيير و تبديلي در آن رخ نداده است؛ چنانكه ناظر چشم ميگشايد و در يك نگاه آنچه را در مقابل چشمش ميباشد ميبيند.(3)
1) . ممدّ الهمم : 73 - 74.
2) . تأويلات النجميه، اثر نجم الدين رازي، معروف به دايه، از صوفيان كبروي قرن هفتم هجري است.
3) . في التأويلات النجمية: وما امر تجلينا للاشياء كلها - علويها و سفليها - إلا جعل واحد؛ اى وحداني الوصف لا كثرة فيه، لكن يتكثر بحسب المتجلى له ويظهر فيه بحسبه ظهور الصورة الواحدة في المرائى المتكثرة يظهر في الكبير كبيراً و فيالصغير صغيراً و فيالمستطيل مستطيلاً و في مستدير مسديراً، والصورة على حالتها المخلوقة عليها باقية لاتغير ولاتبدل بها، كما يلمح الناظر ويرى في اللمحة الواحدة ما يحاذى بصره (تفسير روح البيان9 : 284) .
بنابراين، يك تجلي است، ليكن آينهها مختلفاند و در هر كدام، صورت، به شكلي درميآيد.
ملاصدرا در اَسفار مينويسد:
فللوجود الحقّ ظهورٌ لذاته في ذاته، هو سمّي بغيب الغُيُوب؛ و ظهورٌ بذاته لِفِعله، يُنَوِّرُ به سماواتِ الأرواح و أراضي الأشباح، و هو عباره عن تجليه الوجودي المُسمّي باسم النور [تَظْهَرُ](1)به أحكامُ الماهيّات و الأعيان.
وبسبب تمايز الماهيات الغير المجعوله وتخالفها من دون تعلق جعل وتأثير - كما مرّ- إّتَصفت حقيقه الوجودِ بصفه التعّدُد والكثره بالعرض لا بالذات، فيَتَعاكَس احكامُ كلّ من الماهيّه والوجود إلي الآخر وصار كل منهما مرآه لظهور احكام الآخر فيه بلاتعّدُد و تكرار في التجلي الوجودي كما في قوله تعالي { وَمَا أمْرُنَا إِلّاَ وَاحِدَه كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ } .
وانّما التعّدُد والتكرار في المظاهر والمرايا - لا في التجلّي والفعل - بل فعلُه نورٌ واحد يَظْهَرُ به الماهيّاتُ بلاجَعل وتأثير فيها.
و بتعّدُد الماهيات يَتَكَثَّرُ ذلك النور كتكّثُر نور الشمس بتعدد المُشَبِّكات و الّرَواشِن؛(2)
براي وجود حق، ظهوري براي ذاتش در ذاتش ميباشد كه آن «غيب الغيوب» ناميده ميشود، و ظهوري به ذاتش براي فعلش هست كه به آن آسمانهاي
اَرواح و زمينهاي اَشباح را درخشان ميسازد و آن، تجلّي وجودياش ميباشد كه به اسم «نور» ناميده شده است و به وسيله آن، احكام ماهيات و اعيان [خارجي] آشكار ميگردد.
و به سبب تمايز ماهياتِ نامجعول و تخالفِ آنها بيتعّلُق جعل و تأثير است كه «حقيقت وجود» به صفت تعّدُد و كثرتِ عرضي (و نه ذاتي) توصيف ميشود و احكام هر كدام از «ماهيت» و «وجود» به ديگري انعكاس مييابد و هر يك از آنها مرآتي براي ظهور احكام ديگري در خود ميگردند بيتعّدُد و تكرار در تجلّي وجودي؛ چنانكه در قول خداي متعال آمده است: «و امر ما نيست مگر يك نگاه تند و سريع».
همانا تعّدُد و تكرار در مظاهر و آينههاست - نه در تجلّي و فعل - بلكه فعلِ حق نور واحد است كه به وسيله آن ماهيات، بيجعل و تأثير در آنها، بروز مييابد و با تعّدُد ماهيّات، آن نور كثرت پيدا ميكند؛ چنانكه نور خورشيد با تعّدُد پنجرهها و رَوزنها تكّثُر مييابد.
ملاصدرا در اين سخن بيان ميدارد كه خداي متعال دو ظهور دارد: ظهوري كه براي خودش هست، و ظهوري كه فعل او ناميده ميشود.
ظهور براي خودش همان عالَم بياسم و رسم و غيب الغيوب است كه به نظر ملاصدرا صوفيان جاهل آن را برنميتابند و بر اين باورند كه حق متعال چيزي جز همين وجودات نميباشد. از اينرو وي آنها را كافر و بيدين ميداند.
و ظهور ديگر خدا در ارتباط با ماهيات و استعدادها و ظرفيتهاست كه در اينجا يك تجلي ميباشد. ملاهادي سبزواري در حاشيه بر اين سخن مينگارد.
انَّه الواحدُ الذي نَشَأ مِنَ الواحد، نَشَأ الظهورُ الثانوي من الظهور الذاتي. فظهوره اّلَذِي في صَفِّ نِعال محفل الإفاضه الطوليه النزوليه، عينُ ما في الصدر، وكذا في العروجيه، وكذا الظهور اّلَذي الآن بما هو ظهوره عينُ ما في الأدوار والأكوار السابقه واللاحقه.
فما يقال: «يك وحدت است ليك به تكرار آمده»
اّنَما هو باعتبار المظاهر - كما صرح به - لا باعتبار الظاهر و لا باعتبار الظهور؛(1)
آن [تجلي وجود خدا در عالم]، واحدي است كه از واحد ايجاد شد، ظهور ثانوياش از ظهور ذاتياش پديد آمد. پس ظهوري كه در صفِ نِعال محفل افاضه طولي [پايينترين نقطه قوس نزول] نزولي هست عين همان ظهوري است كه در صدر [بالاترين نقطه] ميباشد، و چنين است ظهوري كه در افاضه عروجي ميباشد و ظهوري كه هم اكنون - از آن جهت كه ظهور اوست - ميباشد، عين ظهوري است كه در دورانهاي گذشته بوده و در زمانهاي آينده تحقق مييابد.
پس اينكه گفته ميشود: «يك وحدت است ليك به تكرار آمده» به اعتبار مظاهر است... نه به اعتبار ظاهر و نه باعتبار ظهور.
برخي از فلاسفه و اهل عرفان بر اين باورند كه: حق، وقتي در «قوس نزول» جلوه ميكند، عوالمي را درمينوردد تا به عالَم ما ميرسد و آنگاه در «قوس صعود» عوالمي را طي ميكند تا به عالَم قدس راه مييابد.(2)
در اينجا نيز، همين سخن، مدنظر حاج ملاهادي است. وي بيان ميدارد كه همه آنچه در قوس نزول و صعود هست، يك حقيقت بيش نميباشد، حقمتعال تكرار نميشود، تكرار به اعتبار مظاهر است، ظاهر و ظهور تكرار نميپذيرد.
آيا اين سخن كه تجلّي الهي واحد است و تنها قابليتها و استعدادها مختلفاند، بر برهاني استوار است يا اينكه حقيقتِ فراعقلي ميباشد؟
به نظر ميرسد قائلان به اين ادعا، استدلالي ندارند و آن را به همان كشف و شهود حواله ميدهند و حقيقتي وراي عقل و خرد ميانگارند؛ زيرا عقل در اين وادي درميماند و نميتواند چارهاي بيابد.
با وجود اين، ميتوان براي استدلال، از قاعده «الواحد لايصدر منه إلاّ الواحد» سخن به ميان آورد و گفت: از حقيقتي بسيط كه هيچ نوع تركيب عقلي و وهمي و خارجي در ذاتش راه ندارد، جز يك چيز صادر نميشود.
به بيان ديگر، بايد ميان علت و معلول سنخيتي باشد(1)وگرنه هرچيزي ميتواند از چيز ديگر پديد آيد، كه بطلان آن روشن است (به عنوان مثال هرگز از درخت سيب، آهن توليد نميشود) .
با توجه به اينكه، خداي متعال - به معناي واقعي - داراي وحدت حقيقي ميباشد و هيچ نوع تركيب عقلي و وهمي و خارجي در او راه ندارد، براساس قاعده «الواحد لايصدر منه إلّاَ الواحد» ميتوان گفت كه از حضرت حق تنها يك فعل صادر شده است و تفاوتهايي كه مينگريم، همه، از ناحيه استعدادها و مظاهرند.
1) . اگر فرض كنيم «الف» علت واحد باشد و «ب» معلول آن، و ميان آن دو سنخيتي باشد؛ و فرض كنيم كه «الف» معلول ديگر به نام «دال» دارد، در اين صورت با توجه به اينكه از علت واحد جز معلول واحد صادر نميشود، صدور «دال» و «ب» (هر دو) از «الف» محال است وگرنه لازم ميآيد كه «الف» مركب باشد كه خلاف فرض است. پس در موارد اين چنين يا بايد بگوييم يك معلول است (و نه دو تا) و يا از علت واحد بودن دست برداريم؛ زيرا از علت واحد جز معلول واحد صادر نميشود.
اين قاعده درست نميباشد و بر فرض صحت، خداي متعال تخصّصاً از آن بيرون است (نه اينكه با تخصيص از آن خارج گردد) زيرا قاعده عقلي تخصيص را برنميتابد.
توضيح اينكه: اين قاعده اگر درست باشد در علل طبيعي جاري است كه در آنها معلول وجودِ نازل علت است، پس در علل موجِده (ايجاد كننده) ميتوان اين قاعده را جاري دانست و گفت، در غير اين صورت، صدور هرچيزي از چيز ديگر لازم ميآيد كه بطلان آن روشن است.
ليكن خداي متعال، فاعل مختار است و با ارادههاي گوناگون و متباين اَفعال را پديد ميآورد و اگر درباره خدا تعبير علت به كار رود، همان معناي لغوياش مقصود ميباشد. پس هيچ سنخيتي ميان خداي متعال و مخلوقات وجود ندارد، و كائنات از فيضان و لبريز شدن حضرت حق شكل نگرفتهاند و وجود تنزل يافته، او نميباشند.
از اين روست كه خواجه در «تجريدالإعتقاد» ميگويد:
و أدلّه وجوده مدخوله؛(1)
ادله وجود آن خدشه دارد.
يعني عقول عشرهاي كه فلاسفه سامان دادهاند و آنها را مبتني بر قاعده «الواحد» كردهاند مخدوش است؛ زيرا خداوند متعال فاعل مختار ميباشد و با اراده اَفعال را پديد ميآورد (نه به وسيله رابطه علت و معلول) .
خواجه نصير در برخي از كتابهايش(2)بيان ميكند كه فلاسفه بر اين باورند كه از حضرت حق، «عقل اول» صادر شد و اين عقل دو جهت «وجود» و «ماهيت» را يافت (كه در تجزيه عقلي، تركيب ذهني ميباشد) و از عقل اول، «عقل دوم» و «فلك اول» (نفس فلكي كه مركّب از هيولا و صورت است) پديد آمد و به اين ترتيب در عالَم، تكثرها
(موجودات مختلف) شكل گرفت؛ يعني عقل اول، چند جهت پيدا كرد و علت براي چيزهاي متعدد شد.
در اينجا خواجه ميگويد: اگر با اين جهات، وحدت عقل اول از بين رفته است كه در آن صورت واحد نميباشد؛ زيرا به نفس تحققِ عقل اول، جهات متعدد همراه اوست (نه اينكه جهات بعدها شكل بگيرد) پس قاعده «الواحد» جاري نميباشد؛ چون اين واحد، متعدد است و از متعدد، كثرتها پديد آمده است.
و اگر اين جهات، وحدت آن را به هم نزده است، چگونه ميتوان علت براي متعدد شود و هم فلك اول و هم عقل دوم از او بروز يابد؟!
پس حق همان است كه ما در توحيد بيان ميداريم و آن اينكه: خداي متعال، حّيٌ، عالم، قادر، مختار، فاعل بالإراده و... است. هرچيزي را - به جز آنچه محال ذاتي است(1)- ميتواند ايجاد كند، هرچند آن چيزها و موجودات در كمال تباين با يكديگر باشند.
دلايل نقلي فراواني بر اين حقيقت وجود دارد.
در آيه { كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأنٍ } (2)بسياري از تفاسير تبيين درستي از آن بيان كردهاند و سخنان آنها نزديك به هم و مانند يكديگر است.
علامه مجلسي در بحارالانوار به نقل از بيضاوي، ميگويد:
{ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأنٍ } يعني در هر زماني خدا - بر اساس آنچه در قضاي او گذشته [و امضا] شده است - اشخاصي را ايجاد ميكند و احوالي را پديد ميآورد... .
اين آيه رد سخن يهود است كه عقيده داشتند خدا در روز شنبه حكم نميكند [و كاري انجام نميدهد].(3)
و در تفسير قمي ميخوانيم:
{ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأنٍ } يعني در هر روزي [خدا] ميميراند و زنده ميسازد و روزي ميدهد و زياد و كم ميكند.(1)
و در اصول كافي به نقل از حارث همداني خطبهاي از اميرالمؤمنين (عليه السلام) روايت شده كه در آن امام علي (عليه السلام) فرمود:
الحمدُ لله اّلَذي لايَموت و لاتَنقَضي عجائبُه؛ لأنَّه { كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأنٍ } من اِحداث بديع لميكن؛(2)
ستايش خداي را كه هرگز نميميرد و شگفتيهايش پايان نميپذيرد «هر روزي او در كاري است» و چيزهاي نوي را كه نبودهاند ميآفريند.
چنانكه پيداست، سخن از اَفعال جديد (و بيپيشينه) است، خدا چيزهايي را پديد ميآورد كه سابقه نداشته و نبودهاند، نه اينكه صورتهاي مختلف فعلي كه قبلاً ايجاد شده، نمود يابد و تجلّي پيدا كند.(3)
وَقَضَي رَبُّكَ ألّاَ تَعْبُدُوا إِلّاَ إِيَّاهُ وَبِالْوَالِدَيْنِ
إِحْسَاناً إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِندكَ الْكِبَرَ أحَدُهُمَا
أوْ كِلاَهُمَا فَلاتَقُل لَهُمَا اُفٍّ وَلاتَنْهَرْهُمَا
وَقُل لَهُمَا قَوْلاً كَرِيماً
و پروردگار تو حكم كرد كه جز او را مپرستيد و به پدر
و مادر [خود] نيكي كنيد؛ اگر يكي از آن دو يا هر دو نزد
تو به سالمندي رسيدند به آنها [حتّي] «اُف» مگو و آنان
را از پيش خود نَران و با آنها سخني شايسته بگوي.
سوره اسراء (17) آيه 23
لفظ { قَضَي } در قرآن مجيد در چندين معنا بكار رفته - همچون حكم كردن، ملزم ساختن، به انتهاء رساندن، مُردن و...(1)- كه هر يك نوعى فيصله دادن و تمام كردن است كه در آيه مورد بحث در معناي حكم كردن استعمال گرديده است .
در باب اراده خداوند متعال دو نوع اراده تكويني و اراده تشريعي ذكر شده است.
بعضي همين تقسيم را در باب قضاي الهي بيان كردهاند كه البته اختلاف در نوع اصطلاح بكار رفته است، و گرنه همان معنايي كه براي اراده تكويني و اراده تشريعي بكار رفته است، در اينجا نيز گفته شده است.
قضاي تكويني همان حكم لازمالإجرا و غيرقابل نقض است، مانند اين آيه: { إِنَّمَا أمْرُهُ إِذَا أرَادَ شَيْئاً أن يَقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ } ؛(2)زماني كه خدا امري را اراده كند به او ميگويد: «باش» [و بيدرنگ] آن چيز پديد ميآيد.
يعني هنگامي كه خدا بخواهد كاري انجام گيرد، قدرتي در قبال او در كار نيست كه بخواهد مخالفت كند.
قضاي تشريعي در رابطه با دستورات و احكام است كه افراد ميتوانند به آن عمل كنند و يا با عصيان از آن سرباز زنند.
علامه طباطبائي (رحمه الله) در اين زمينه مينويسد:
هو القضاء التشريعي المتعلق بالأحكام و القضايا التشريعيه، و يفيد معنى الفصل و الحكم القاطع المولوي، و هو كما يتعلق بالأمر يتعلق بالنهي وكما يبرم الأحكام المثبته يبرم الأحكام المنفيه، ولو كان بلفظ الأمر فقيل: وأمر ربك أن لاتعبدوا إلا إياه، لميصح إلا بنوع من التأويل والتجوز؛(1)
[قضاء در آيه] قضاي تشريعي است كه متعلق به احكام و مسائل تشريعى گرديده و معناى يك طرفى كردن و حكم قاطع مولوى نمودن را مىرساند، و اين قضا همانطوركه اوامر خدا را شامل ميشود، نواهي را نيز شامل ميگردد؛ همانطوركه احكام مثبته (واجبات) را قطعيت ميبخشد احكام منفيّه (محرمات) را نيز قطعي ميكند، و اگر با لفظ امر ميبود و گفته ميشد «و أمر ربك أن لا تعبدوا إلا إياه » صحيح نبود مگر با نوعي از تأويل و مجاز.
مرحوم علامه در ادامه ميفرمايد:
والأمر بإخلاص العبادهلله سبحانه أعظم الأوامر الدينيه والإخلاص بالعباده أوجب الواجبات كما أن معصيته و هو الشرك بالله سبحانه أكبر الكبائر الموبقه، قال تعالى:
{ إِنَّ اللهَ لايَغْفِرُ أن يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذلِكَ لِمَن يَشَاءُ } (2). (3)
امر به اخلاِصِِ عبادت براي خداي سبحان، عظيم ترين دستورات ديني و اوجب واجبات است، همچنانكه نافرماني او به صورت شركِ به خداي سبحان از بزرگترين گناهان نابود كننده است، خداي تعالي فرموده:
«مسلّماً خدا، اين را كه به او شرك ورزيده شود نمىبخشايد و غير از آن را براى هر كه بخواهد مىبخشايد.»
سپس ادامه ميدهد:
وإليه يعود جميع المعاصي بحسب التحليل إذ لو لا طاعه غير الله من شياطين الجن والإنس وهوى النفس و الجهل لم يُقدم الإنسان على معصيه ربه فيما أمره به أو نهاه عنه و الطاعه عباده قال تعالى: { ألَمْ أعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أن لاتَعْبُدُوا الّشَيْطَانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌ مُّبِينٌ } (1)و قال: { أفَرَأيْتَ مَنِ اّتَخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ... } (2)حتى أن الكافر المنكر للصانع مشرك بإلقائه زمام تدبير العالم إلى الماده أو الطبيعه أو الدهر أو غير ذلك وهو مقر بسذاجه فطرته بالصانع تعالى؛(3)
چنانچه يك يك معاصى را تحليل و تجزيه كنيم خواهيم ديد كه برگشت تمامى گناهان به شرك است، زيرا اگر انسان غير خدا يعنى شيطانهاى جنى و انسى و يا هواى نفس و يا جهل را اطاعت نكند هرگز اقدام به هيچ معصيتى نمىكند، و هيچ امر و نهيى را از خدا نافرمانى نمىكند، پس هر گناهى اطاعت از غير خدا است، و اطاعت هم خود يك نوع عبادت است، هم چنان كه در آيات زير اطاعت شيطان را پرستش وى خوانده و فرمود: { ألَمْ أعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أن لاتَعْبُدُوا الّشَيْطَانَ } و نيز فرمود: { أفَرَأيْتَ مَنِ اّتَخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ... } .
حتى كافرى كه منكر صانع است نيزمشرك است؛زيرا با اينكه فطرت سادهاش
حكم مىكند بر اينكه براى عالم صانعى است مع ذلك امر تدبير عالم را به دست ماده و يا طبيعت و يا دهر مىداند.
ايشان در پايان مينگارد:
و لعظم أمر هذا الحكم قدّمه على سائر ما عدّ من الأحكام الخطيره شأنا كعقوق الوالدين ومنع الحقوق الماليه والتبذير وقتل الأولاد والزنا وقتل النفس المحترمه وأكل مال اليتيم ونقض العهد والتطفيف في الوزن واتباع غيرالعلم والكبر ثم ختمها بالنهي ثانيا عن الشرك؛(1)
و چون مسئله شرك و اطاعت غير او، مسئله عظيمي بود آن را بر تمام احكام مهم ديگر مقدم داشت؛ مانند عقوق والدين و ندادن حقوق واجب مالي و اسراف و تبذير و فرزندكشي و زنا و قتل نفس و خوردن مال يتيم و عهد شكني و كم فروشي و پيروي كوركورانه و تكّبُر ورزيدن. سپس پايان رساند اين امور را به نهي دوباره از شرك ورزيدن.
مرحوم علامه در «بحث روائي» به قسمتي از روايت امام رضا (عليه السلام) كه در آن «قضا» در اين آيه قضاي تشريعي معنا گرديده اشاره مينمايد، كه كامل آن چنين است:
عن بريدبن(2)عُمَير بن معاويه الشامي قالَ: دَخَلتُ عَلي علي بن موسي الرضا بِمَرو فَقلتُ لَه: يا ابن رسول الله رُوِي لنا عَن الصادق جعفر بن محمد قالَ: «أنَّه لاجبرَ ولاتفويضَ، بل أمرٌ بَينَ أمرين» ما معناه؟
قالَ: مَن زَعمَ أّنَ اللهَ يَفعَلُ أفعالَنا ثُمَّ يُعَذِّبنا عَليها، فَقد قالَ «بالجبر» و مَن زَعمَ: أّنَ اللهَ فَوَّضَ أمرَ الخَلق و الّرِزق إلي حُجَجه (عليهم السلام) فَقد قالَ «بالتفويض» و القائل بالجبر كافرٌ، و القائل بالتفويض مشركٌ.
فَقُلتُ له: يا ابن رسول الله فَما أمرٌ بَينَ أمرين؟
فَقالَ (عليه السلام) : وُجودُ الّسَبيل إلي إتيانِ ما اُمِرُوا به، و تَرك ما نُهُوا عَنه.
فقُلتُ له: فهَل لله عّزَوجّلَ مَشّيَه و إراده في ذلك؟
فَقالَ (عليه السلام) : أمّا الطاعات، فإراده الله و مَشّيَتُه فيها، الأمرُ بها و الّرِضا لها و المعاونه عليها، و إرادتُه و مَشّيَتُه في المَعاصي: اَلّنَهي عَنها و الّسَخطُ لها و الخِذلانُ عَليها.
قُلتُ: فَهل لله فيها القَضاء؟
قالَ (عليه السلام) : نَعم، ما مِن فِعل يَفعلُه العِباد مِن خَيرٍ أو شَرٍّ إلاّ و لله فيه قَضاءٌ.
قُلتُ: ما مَعني هذا القَضاء؟
قالَ: اَلحُكم عَليهم بما يَستحّقُونَه مِن الّثَواب والعِقاب في الّدُنيا والآخره؛(1)
(راوي) ميگويد: در مرو وارد مجلس امام رضا (عليه السلام) شدم و به محضرشان عرض كردم اي پسر رسول خدا، براي ما از امام صادق جعفر بن محمد روايت شده كه [در باب جبر و تفويض] فرمودهاند: «نه جبر است و نه تفويض، بلكه چيزي است بين اين دو» معناي اين كلام چيست؟ امام فرمود: هر كس اين گونه گمان كند كه افعال ما فعل خداوند است و سپس ما را بر آن افعال [كه در واقع فعل خداست] عذاب ميكند، قائل به جبر شده.
و هركس گمان كند كه خداوند امر آفرينش و رزق را به حجتهايش واگزار كرده، قائل به تفويض شده.
قائل به جبر كافر و قائل به تفويض مشرك است.
پس گفتم: اي پسر رسولخدا پس امر بين اين دو چيست؟
فرمود: وجود طريقي است براي انجام آنچه كه مأمور به آنند و براي ترك آنچه كه از آن نهي شدهاند.
عرض كردم: آيا براي خداوند در اين طريق مشيت و ارادهاي هست؟
1) . عيون اخبار الرضا عليه السلام 2 : 114 ؛ بحارالأنوار5 : 11.
فرمود: اما طاعات، اراده و خواست خداوند در آنها : امر به آنها و خوشنودي در آنها و ياري رساندن در انجام آنهاست.
و اراده و مشيت او در گناهان: نهي از آنها و ناخرسندي از انجام آنها و نصرت نكردن در انجام آنهاست.
عرض كردم: آيا خداوند را در افعال بندگان حكمي است؟
فرمود: بلي، هيچ خير و شري از افعال بندگان نيست مگر اينكه در آن خداوند را حكمي است.
عرض كردم: اين حكم را چه معنايي است؟
فرمود: قضا و حكم خداوند بر بندگان در مورد اعمالشان همان ثوابها و عِقابهايي است كه در دنيا و آخرت به آنها مستحق گرديدهاند.
در اين زمينه روايت مناسب ديگري است كه توجه به آن سودمند ميباشد:
از حضرت علي بن محمد العسكري است كه در نامه خود به اهل اهواز در موضوع نفي جبر و تفويض ميفرمايند:
رُوي عن أميرالمؤمنين (عليه السلام) أنَّه سأله رجلٌ بَعدَ إنصرافِه مِن الشام فَقالَ: يا أميرالمؤمنين أخْبِرنا عَن خُروجنا إلي الشام أبِقَضاء و قَدَر؟
فَقالَ له أميرالمؤمنين (عليه السلام) : نَعَم يا شيخُ ما عَلوُتُم تَلعَه و لا هَبطتُم بَطنَ وادٍ إلاّ بِقضاء مِن عِند الله و قَدَر.
فَقالَ الّرَجل: عِند الله أحْتَسِب عنائي، و الله ما أري لي مِن الأجرِ شَيئاً فَقالَ علّيٌ (عليه السلام) : بَلي فَقد عَظَّم اللهُ لَكم الأجر في مَسيركم و أنتُم ذاهبُون و عَلي مُنصَرفكُم و أنتُم مُنقلبُون و لمتكونُوا في شَيء مِن حالاتكم مُكرهينَ ولا إليه مُضطّرِينَ.
فَقالَ الّرَجل: وكَيف لانكونُ مُضطّرِينَ والقَضاء والقَدر ساقانا، وعَنهُما كانَ مَسيرُنا؟!
فَقالَ: أميرالمؤمنين (عليه السلام) :
لَعّلَك أردتَ قَضاءً لازماً وقَدراً حَتماً ولوكانَ كَذلكَ لَبطلَ الّثَوابُ و العِقابُ وسَقطَ الوعدُ والوَعيدُ والأمرُ مِن الله والّنَهي وما كانتْ تَأتي مِن الله لائمه لمُذنب ولا مَحمده لمُحسن ولا كانَ المُحسن اَولي بثَواب الإحسان مِن المُذنب، ولا المُذنب اَولي بعُقُوبه الّذَنب مِن المُحسن تلكَ مَقاله إخوان عَبَده الأوثان وجُنُود الّشَيطان و خُصَمآء الّرَحمن و شُهدآء الّزُور و البُهتان و أهل العَمي و الّطُغيان هُم قَدريَّه هذه الأّمَه و مَجُوسها، إّنَ اللهَ تعالي أمرَ تَخييراً، و كَلَّفَ يَسيراً، و لميُعصَ مَغلُوباً، و لميُطعْ مُكرَهاً و لميُرسِل الّرُسُلَ هَزلاً و لميُنزِل القُرآنَ عَبثاً و لميخلُق الّسَموات و الأرض و ما بينهُما باطلاً، ذلكَ ظَنُّ الَّذينَ كَفرُوا فَويل لّلَذينَ كَفرُوا مِن الّنَار.
ثم تلي عليهم: { وَقَضَي رَبُّكَ ألّاَ تَعْبُدُوا إِلّاَ إِيَّاهُ } .(1)
قال: فنهض الرجل مسروراً و هو يقول:
أنْتَ الإِمَامُ الَّذِي نَرْجُو بِطَاعَتِهِ يَوْمَ الّنُشُورِ مِنَ الّرَحْمَنِ رِضْوَانا
أوْضَحْتَ مِنْ دِينِنَا مَا كَانَ مُلْتَبِساً جَزاكَ رَبُّكَ عَنَّا فِيهِ إِحْسَاناً
فَلَيْسَ مَعْذِرَه فِي فِعْلِ فَاحِشَه قَدْ كُنْتُ رَاكِبَهَا فِسْقاً وَ عِصْيَاناً
كلاّ و لا قَائِلاً نَاهِيهِ أوْقَعَهُ فِيهَا عَبَدْتُ إِذاً يَا قَوْمِ شَيْطَاناً
وَ لا أحَبَّ وَ لا شَاءَ الْفُسُوقَ وَ لا قَتْلَ الْوَلِيِّ لَهُ ظُلْماً وَ عُدْوَاناً
أنَّى يُحِبُّ وَ قَدْ صَحَّتْ عَزِيمَتُهُ علي الذي قال أعْلِنْ ذَاكَ إِعْلانا؛(2)
مردي پس از مراجعت كردن از جنگ صفين از اميرالمؤمنين (عليه السلام) پرسيد: يا اميرالمؤمنين (عليه السلام) ، خبر بده ما را از جنگ ما با اهل شام كه آيا به قضا و قدر الهي بود يا نه؟
اميرالمؤمنين (عليه السلام) در پاسخ او فرمود: آري اي شيخ، شماها [در اين سفر] به تپّه و كوه و درّه و صحرائي قدم نگذاشتيد مگر اينكه به قضا و قدر الهي بوده است.
آن مرد گفت: رنجهاي اين سفر را به حساب خدا ميآوريم و من اجري براي خود نميبينم!
اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرمود: چنين نيست! همانا خداوند متعال در حركت شما كه به سوي دشمن ميرفتيد و بر مراجعت شما كه از جنگ بر ميگشتيد اجر عظيم داده است و حال آنكه در هيچكدام از حركاتتان مجبور و مضطر نبوديد!
مرد گفت: چگونه مجبور نباشيم در حالي كه قضاء و قدر الهي ما را سوق داده است؟! و حركتمان از آندو است!
اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرمود: شايد تو قضاي لازم و قَدَرحتمي را اراده نموده اي؟! و اگر چنين باشد، امر و نهي باطل گردد ودوزخ و بهشت و امر و نهي ساقط شود و از خداوند ملامت براي گنهكار و تشويق براي نيكوكار نميآمد! و نيكوكار به جزاي خير، اولويّتي از گنهكار نميداشت و نه بدكردار نسبت به عقوبت گناهش از نيكوكار سزاوارتر نبود.
اين سخن، گفتار همچون بتپرستان و لشكريان شيطان و دشمنان خدا و گواهان دروغ و بهتان و اهل ضلالت و گمراهي است.
اينان، قدريّه و مجوس اين امتند! همانا پروردگار متعال امر كرده است، با اختيار دادن، و تكليف نموده به آساني، و معصيت نشده از حيث مغلوب شدن و اطاعت نشده از روي اكراه .
و رسولان را بيهدف نفرستاده و قرآن را بيهوده نازل نفرموده و آسمانها و زمين ومخلوقاتِ ديگر را باطل نيافريد، اين گمان كساني است كه كافر شدهاند. پس واي از آتش دوزخ براي كفار.
سپس حضرت اين آيه را تلاوت نمودند: «و پروردگار تو حكم كرد كه جز او را نپرستيد».
پس آن مرد با خوش حالي از نزد اميرالمؤمنين (عليه السلام) برخاسته و ميگفت:
•تو آن امامى هستى كه با طاعتش اميد داريم كه روز قيامت مورد رضوان خداوند قرار گيريم.
•آن بخش از حقايق دين كه بر ما مشتبه بود، روشن ساختى، خداوند از ناحيه ما به تو جزاى نيك دهد.
•مرا در كارهاي زشت كه به فسق و معصيت آنها را مرتكب گشتم، عذري نيست.
•و هرگز جايز نيست كه بگوئيم، نهىكننده از فحشا و منكر، خود ما را در آن انداخته، كه در اين هنگام شيطان را پيروى كردهام.
•هرگز خدا، زشتيها را دوست نداشته و نخواسته و كشتن ولىّ خود را از روى ستم و دشمنى جايز ندانسته.
•چگونه دوست داشته باشد در حالي كه فرمان و اراده خدا بر آن بوده و به رسولش فرموده، آشكارا اعلان كن.
قضا در اين روايات به معناي امر و حكم است نه به معناي قضاي قطعي و حكم حتمي تكويني كه از متعلّق خود تخّلُف نكند وگرنه ميبايست كه همه مردمان مُوحّد باشند و به جز پروردگار متعال، چيز ديگر را پرستش ننمايند.
قضاء و قدري كه به اَعمال بندگان متوجّه است حتمي و نافذ نيست و به اختيار عباد توقف دارد و اختيار بندگان، علّت اخير وقوع فعل ميباشد.
و علم ازلي الهي گرچه محيط و كاشف از جزئيّات و كليّات اَفعال و حركات و حالات عباد است، ولي علّتِ تحقّق اَفعال نميتواند باشد؛ چنانچه علم و آگاهي استاد از مراتب علمي و عملي و جريان اَعمال شاگردان خود، علّت تحقّق وقوع آن اَعمال و نتايج نخواهد بود. پس اين قضا، قضاي تشريعي است نه قضاي تكويني كه تحقق آن حتميت يابد.
خداوند تشريعاً حكم فرموده اما بندگان مختارند كه عمل كنند يا ترك طاعت نموده و معصيت نمايند.
بنابر اين سخن بعضي از فلاسفه و مفسرين اهل سنت كه قضا را تكويني انگاشتهاند باطل و مغاير اصول وحياني است.
در اين جا مناسب است به شواهدي از تفسير نادرست آيه مورد بحث، اشاره كنيم:
عبارت شگفت انگيزي در يكي از شرحهاي فصوص الحكم (فص دهم) آمده است:
به حكم { فَأيْنََما تُوَلُّوْا فَثَمَّ وَجْهُ اللهِ } (1)نزد تو ظاهر شد كه حق تعالي در هر جهت كه رو نمايند در آن جهت است و بي او هيچ جهت نيست و به حقيقت به هر جهت كه روي آرند به مقتضاي { وَقَضَي رَبُّكَ ألّاَ تَعْبُدُوا إِلّاَ إِيَّاهُ } روي به خدا آوردهاند.
در بت-كدهها غير تو را مينپرستن-د
آن كس كه برد سجده بر سنگ و گل و چوب(2)
و در فص پانزدهم آمده است:
{ مَا نَعْبُدُهُمْ إِلّاَ لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللهِ زُلْفَي } (3)و در حقيقت عبادت نميكنند مگر آنچه را از حق در آن صورت ظاهر است كما قال تعالي: { وَقَضَي رَبُّكَ ألّاَ تَعْبُدُوا إِلّاَ إِيَّاهُ } ...غيرت او اقتضاي آن كرد كه هيچ احدي غير او را دوست ندارد، لاجرم همه اشيا را آيينه جلوه جمال ساخت تا به هرچه روي آرند و هرچه را دوست دارند او را دوست داشته باشند و اگر چه ندانند... .(4)
و در فص بيست و چهارم آمده است:
از براي آنكه موسي (عليه السلام) ميدانست كه حكم الهي اين است كه غير او را عبادت نكنند، كما قال تعالي: { وَقَضَي رَبُّكَ ألّاَ تَعْبُدُوا إِلّاَ إِيَّاهُ } و حضرت الهي به هيچ چيز حكم نميكند كه آن چيز واقع نشود. پس عتاب موسي هارون را از براي قصور هارون بود در معرفت حقيقت امر، از آنكه عارف كامل آن است كه حق را در همه چيز بيند، بلكه عين همه بيند و به واسطه كمال مشاهده، از سر ذوق و نشاط بگويد:
چو در رزم آيم بود او قتال بود سر نگهدار و سر لشكر او
چو در بزم آيم بود او نشاط بود ساقي و مطرب و ساغر او
چو نامه نويسم برِ دوستان بود خامه و كاغذ و محبر او(1)
از اين عبارات ظاهر است كه آقايان قائلاند هرچه عبادت شود و هر كه را عبادت كنند گويا خدا را عبادت كردهاند و جزئي از اجزاي يك وجود است كه داراي اسمهاي مختلف ميباشد، ولي يك حقيقت بيشتر نيست.
ابن عربي در فتوحات مينويسد:
فاعلم يا أخي أّنَ هذا المنزل هو منزل من منازل الستر والكتمان وتقرير الألوهه في كلّ مَن عبدَ مِن دون الله؛ لأنَّه ما عبد الحجر لعينه و إّنَما عُبد من حيث نسبه الألوهه إليه؛ و لهذا ذكرنا أنَّه مِن مَنازل الكتمان و الستر، قال تعالي: { وَقَضَي رَبُّكَ ألّاَ تَعْبُدُوا إِلّاَ إِيَّاهُ } ؛(2)
پس بدان اي برادر من!
اين منزل از منازل ستر و كتمان و تقرير الوهت در هرچه كه به غير خدا پرستيده ميشود است؛ زيرا (كافر) سنگ را از حيث عينش نميپرستد، بلكه از حيث نسبت الوهت بدو ميپرستد؛ از اين روي گفتيم كه از منازل كتمان و ستر است، خداوند ميفرمايد: «خداوند حكم كرده كه جز او را نپرستيد».
قيصري ميگويد:
و امّا حكمُ آلِه، فَحُكمُ الكافرين من وجه؛ لأنَّهُم جعلُوا الّرَبَّ المطلقَ و المَعبُود الحق مُقيّداً في صُوره فرعونيّه، فَسَترُوا الحّقَ في صورته الباطله. و حُكمُ المُؤمنينَ من وجه؛ لأنَّهُم ما عَبدُوا في صورته إلاّ الهويّه الإلهيّه الظاهره في المجالي المختلفه.
فَرَضِيَ اللهُ عَنهُم مِن هذه الحيثيه و رَضُوا عَنه، وإن كانَ من حيثُ تَقّيُدهم إيّاه يُعّذِبُهم؛(1)
و اما حكم (و فرجام) آلِ فرعون اين است كه از جهتي حكم كافران را دارند؛ زيرا آنان پروردگار مطلق و معبود حق را در صورتِ فرعوني مقيّد ساختند، پس حق را در صورت باطلش پوشاندند.
و حكم مؤمنان را دارند؛ زيرا در صورت [و قالب] فرعون جز هويّت إلهيّه را كه در مجلاهاي مختلف بروز مييابد، نپرستيدند.
از اين رو خدا از آنان راضي است و آنها از خدا خشنودند، هرچند از اين نظر كه به خدايي فرعون پايبند بودند [و خدا را منحصر در او ساختند] خداوند آنان را عذاب ميكند.
1) . شرح فصوص الحكم (قيصري) 1145.
اين حرفهاي عجيب و غريب و برداشتهاي نادرست از آيه شريفه به خاطر مبناي نادرستي است كه اين اشخاص در مسئله وحدت وجودِ اطلاقي اختيار كردهاند در حالي كه بر اساس آيات و روايات بطلان اين قول روشن است.
در سوره احزاب ميخوانيم:
{ وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلا مُؤْمِنَه إِذَا قَضَى اللهُ وَرَسُولُهُ أمْراً أن يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَه مِنْ أمْرِهِمْ وَمَن يَعْصِ اللهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُّبِيناً } ؛(1)
و هيچ مرد و زن مؤمني را نرسد كه چون خدا و فرستادهاش به كاري فرمان دهند براي آنان در كارشان اختياري باشد و هركس خدا و فرستادهاش را فرمان نبرد البته دچار گمراهي آشكاري است.
معناي اين آيه شريفه اين است كه وقتي خدا و رسولش حكمي كردند مردم بايد فرمان برند و نبايد معصيت كنند.
آيا معناي اين آيه اين است كه مردم نميتوانند معصيت كنند؟!
اين آيه ميفرمايد مردم بايد اطاعت كنند، اما اگر اطاعت نكردند، معلوم است كه معصيت كردهاند؛ به قرينه { وَمَن يَعْصِ اللهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُّبِيناً } .
اگر امر، امر تكويني بود و بايد انجام ميشد ديگر { وَمَن يَعْصِ اللهَ وَرَسُولَهُ } معنا نداشت. پس ممكن است كسي امر خدا را عصيان كند.
بنابراين، مراد از { وَقَضَي } در آيه شريفه، قضاي تشريعي است نه تكويني؛ يعني اگر عبد فرمان برد پاداش دريافت ميدارد و اگر عصيان كند معصيت كار است و عقاب ميشود. دليل ديگر در بطلان اين قول اين است كه: اگر قضا، قضاي تكويني باشد و بايد آنچه متعلّق قضا است انجام گيرد، در ارتباط با آيات و مطالب بعدي هم بايد قضا همين گونه معنا شود؛ زيرا در ادامه ميخوانيم:
1) . سورة احزاب (33) آية 36.
{ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَاناً } ؛
و به پدر و مادر نيكي كنيد.
اگر قضا تكويني باشد بايد هر فرزندي نسبت به پدر و مادر هر كاري كه ميكند احسان باشد؛ گرچه به آنها توهين كند و كتك بزند!
چون هركس هرچيزي را كه عبادت ميكند عبادت خداست پس در { وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَاناً } هم بايد همان را قائل شد؛ يعني بگوئيم خداوند حكم تكويني دارد كه به پدر و مادر احسان كنيد. پيداست كه شخص خردمند و هر صاحب عقل سليمي اين معنا را برنميتابد و آن را باطل ميداند.
وَحَمَلَهَا الإنسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُوماً جَهُولاً } ؛
ما امانت را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه كرديم،
آنان برنتافتند كه آن را بردوش كشند و از آن هراسيدند،
و انسان آن را حمل كرد؛
به راستي او بس ستمگر و نادان است.
سوره احزاب (33) آيه 72
مفسران در بيان مقصود از «امانت» در اين آيه ، احتمالاتي را مطرح ساختهاند:
مراد، همين امانتي است كه به ذهن ميآيد و نزد همگان مشخص ميباشد؛ يعني چيزي را كه شخصي نزد ديگري ميسپارد تا از آسيب مصون ماند.
منظور، قراردادها و عهد و پيمانهاست كه در ميان افراد بسته ميشود و بايد انسان به آنها ترتيب اثر دهد و به عهدش وفا كند.
مقصود، مسئوليت انساني و بار تكليف الهي است كه ميبايست انسان به آن پايبند باشد.
مقصود از «امانت» دين خداست.
معاني ديگري نيز براي امانت گفتهاند.(1)
به هر معنا كه امانت را در نظر آوريم، اين پرسش بجاست كه اين امانت بر چه چيزها يا كساني عرضه شد؟
بعضي گفتهاند(2)اينجا از باب { وَسْألْهُمْ عَنِ الْقَرْيَه } (3)است كه اهلِ آبادي مقصود ميباشد.
يعني امانت را بر اهلِ آسمانها و زمين و كوهها عرضه كرديم؛ به ديگر موجودات داراي شعور و فهم (جز انسان) امانت را نمايانديم، آنها از حملش خودداري ورزيدند.
برخي ديگر گفتهاند:(1)مقصود در اينجا همان معناي ظاهري آيه - بدون در تقدير گرفتن واژه «اهل» - است؛ يعني امانت را خدا به آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشت، و آنها در حدّ خود و مناسب با آفرينشي كه دارند، شعورمندند؛ گرچه در پندار ما موجوداتي فاقد شعور و درك به نظر ميآيند.
دستهاي نيز بيان داشتهاند كه:(2)در اينجا، عرض و ارائه امانت، به معناي حقيقي كلمه، مراد نميباشد، بلكه معناي كنايي آن مقصود است؛ يعني اگر ما امانت را به آسمانها و... كه بسيار استوارتر از انساناند و آفرينش آنها عظمت بيشتري دارد عرضه ميداشتيم، از پذيرش آن سرباز ميزدند؛ چنانكه در جاي ديگر خدا ميفرمايد:
{ لَوْأنزَلْنَا هذَا الْقُرْآنَ عَلَي جَبَلٍ لَرَأيْتَهُ خَاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَه اللهِ } ؛(3)
اگر اين قرآن را بر كوههاي زمين نازل ميكرديم، ميديدي كه از خشيت خدا سرفرود ميآورند و از هم ميپاشند.
و اين بيان كنايي، اهميت مطلب را ميرساند و گوياي عظمت است و در تفهيم مقصود رساتر ميباشد.(4)
معناي واژه «إباء» - در آيه - امتناع كردن و سرباززدن ميباشد؛ يعني اهل آسمانها و... يا خود آسمانها و... - بنابر شعور داشتن آنها - آن امانت را نپذيرفتند.
ليكن اگر معناي كنايي «عرضه امانت» مقصود باشد، إباء نيز كنايه از فقدان استعداد و صلاحيت براي پذيرش مسئوليت است.
حمل، به معناي برداشتن و بردوش كشيدن است كه گاه با خيانت همراه ميباشد. از اينرو، بعضي(1)گفتهاند: مقصود اين است كه از خيانت خودداري ورزيدند، حاضر نشدند كه خيانت كنند و زير بار مسئوليت بروند.
ليكن به نظر ميرسد همان معناي تحمل كردن و برداشتن دقيقتر است. و جمله { وَأشْفَقْنَ مِنْهَا } مؤيد آن است زيرا مفادش اين است كه امتناع ورزيدن از پذيرش امانت همراه با ترس و هراس بوده كه ممكن است نتوانند از عهده آن برآيند، ولي انسان نهراسيد و آن امانت را بر دوش كشيد.
نهايت اين است كه گاه انسان چيزي را ميپذيرد و به وظايف خود پايبند است و عمل ميكند، و گاه آن گونه كه شايسته است وظايف خويش را انجام نميدهد؛ به همين جهت مقصود از«انسانِ ظلوم وجهول»در اينجا كساني هستندكه وظيفهشناس نميباشند.
در مجموع، اين آيه، اهميت مسئله مسئوليت را خاطرنشان ميسازد و اينكه از ميان موجودات جهان، تنها انسان است كه استعداد مسئوليتپذيري را داراست، در عين حال، دستهاي از انسانها به مسئوليتي كه دارند اهميت نميدهند ويا از انجام آن روي برميتابند و يا حد و حدود آن را پاس نميدارند و... .
براي اينكه معناي «امانت» در آيه بهتر روشن شود و كژ رويها در اين زمينه آشكار گردد، بجاست، برخي از سخنان صاحبان تفاسير را بياوريم:
1) . روح البيان7 : 256 ؛ تفسير التبيان8 : 368.
اسماعيل حقي بروسوي - كه از عالمان اهل سنت است(1)- مشي عرفاني دارد و در تفسير خود لطايف فراواني را مطرح ميكند، در تفسير آيه امانت مينويسد:
هى على ثلاث مراتب:
المرتبه الاولى انها التكاليف الشرعيه و الامور الدينيه المرعيه و لذا سميت امانه لانها لازمه الوجود كما ان الامانه لازمه الاداء...
والمرتبه الثانيه انها المحبه و العشق و الإنجذاب الإلهي التي هي ثمره الامانه الاولي...
والمرتبه الثالثه انها الفيض الإلهي بلاواسطه و لهذا سماه بالأمانه لانه من صفات الحق تعالي فلايتملكه احد و هذا الفيض انما يحصل بالخروج عن الحُجُبِ الوجوديّه المشار إليها بالظَلُوميّه و الجَهُوليّه و ذلك بالفناء فى وجود الهُويه والبقاء ببقاء الربوبيه وهذه المرتبه نتيجه المرتبه الثانيه...
فالمرتبه الاولى لِلْعوام والثانيه لِلْخواص والثالثه لأخَصِّ الخواص؛(2)
امانت سه مرتبه دارد:
مرتبه نخست: امانت همان تكاليف شرعي و امور ديني كه بايد رعايت شود و امانت ناميده شد چراكه وجودش ضروري است، همانگونه كه اداء امانت ضروري است...
مرتبه دوم: امانت همان عشق و محبت و شيفتگي به خدا است كه ثمره امانت نخست است...
مرتبه سوم: امانت همان فيض الهي بدون واسطه است و او را امانت نامند.
چراكه از صفات حق تعالي است پس احدي تملكي بر او ندارد.
و چنين فيضي با خروج از حجابهاي وجودي (كه همان ظلوم و جهول بودن است) بدست ميآيد، و اين امر به سبب فناء در وجود الهي و بقاء به بقاء ربوبي تحقق يابد، اين مرتبه، نتيجه مرتبه دوم است...
مرتبه اول براي عوام است و مرتبه دوم براي خواص ميباشد و مرتبه سوم براي برگزيدگانِ خواص است.
مرتبه سوّم امانت كه در اين بيان آمده گرايش به توحيد عرفا دارد. ما در جاي خودش به مباني (اصالت وجود، وحدت وجود...) پرداختهايم و آنها را به تفصيل بررسي كردهايم.(1)
(2) در اين تفسير خاطرنشان شده است كه مقصود از امانت، همان جوهره انسان و انسانيّتِ اوست كه قابليت يافت، قيد و بندها را در هم شكند و به عالَم اطلاق درآيد. عبارت چنين است:
المراد بالأمانه... اللّطيفه السّيّاره الإنسانيّه الّتى لميكن فيخزانه الحقّتعالى شأنه جَوهرٌ أبهى و أمثل منها، فأخرجها من خزانته الغيبيّه و عرضها على سماوات العقول والنّفوس وسماوات الأفلاك الطّبيعيّه بان أمرها عليها ثمّ عرضها على أراضي العناصر ثمّ علىجبال المواليد فأبى الكلّ منحملها؛(3)
1) . نگاه كنيدبه، بيانات استاد درتفسير آيه (ألَمْتَرَ إِلَيرَبِّكَ كَيْفَ مَدَّالّظِلَّ (آيات العقائد1: 178- 209.
2) . منسوب به سلطان محمد ملقب به سلطانعلي گنابادي از علما و عرفاي سلسلة نعمة اللهي كه اين اثر و ساير آثارش را به نام پيرِ خود، محمد كاظم سعادتعلي شاه تأليف نموده است، وي در سال 1327ق درگذشت. علامه آقا بزرگ تهراني در الذريعه3 : 181 ، در ضمن بررسي و تحقيقي ، نسبت اين تفسير را به فرد مزبور استبعاد كرده و فرموده است: «عين عبارتهاي اين تفسير در رسالة علي بن احمد مهائمي متوفاي 835 ق ديده ميشود. و الله العالم.»
3) . بيان السعادة في مقامات العبادة 3 : 257 - 258.
مراد از امانت... لطيفه انساني است كه در خزانه خداي متعال گوهري گرانبهاتر از آن وجود نداشت. خدا آن را از گنجينه غيبش به درآورد و بر آسمانهاي عقول و نفوس و آسمانهاي افلاك طبيعي عرضه داشت و بر آنها مسلط نمود، سپس بر عنصرهاي زميني و پس از آن بر كوهها نماياند، تمامي اينها از حمل آن ابا ورزيدند.
اين گونه تأويلات بر فرض اينكه برخلاف آموزههاي وحياني نباشد، دليلي وجود ندارد كه مقصود از آيه به شمار آيد.
علامه طباطبائي در الميزان ميگويد كه مراد از امانت «ولايت الهي» است. خدا بنده را به گونهاي سرپرستي ميكند كه به بالاترين درجه عبوديت برسد و صفات شايسته بندگي را پيدا كند. وي پس از آنكه ديگر احتمالات را در آيه ردّ ميكند، مينويسد:
فبقيأنها الكمال الحاصل له من جهه التلبس بالاعتقاد و العمل الصالح و سلوك سبيل الكمال بالارتقاء من حضيض الماده إلى أوج الإخلاص الذي هو أن يخلصه الله لنفسه فلايشاركه فيه غيره فيتولى هو سبحانه تدبير أمره وهو الولايه الإلهيه.
فالمراد بالأمانه، الولايه الإلهيه وبعرضها على هذه الأشياء، اعتبارها مقيسه إليها و المراد بحملها و الإباء عنه وجود استعدادها و صلاحيه التلبس بها وعدمه. وهذا المعنى هو القابل لأن ينطبق على الآيه فالسماوات والأرض والجبال على ما فيها من العظمه والشده والقوه فاقده لاستعداد حصولها فيها وهو المراد بإبائهن عن حملها و إشفاقهن منها... .
والأمانه المذكوره في الآيه وهي الولايه الإلهيه وكمال صفه العبوديه إنما تتحصل بالعلم بالله والعمل الصالح الذي هو العدل؛(1)
1) . الميزان 16: 349 - 350 .
پس مقصود از امانت، كمال حاصل براي انسان است از جهت آراستگي به عقايد صحيح و عمل صالح و پيمودن راه كمال به وسيله بالا آمدن از مرتبه پست ماده به اَوج [و ستيغ] اخلاص؛ و آن به اين است كه خدا انسان را براي خويش خالص سازد؛ چه در اين كمال، هيچ موجود ديگري همتاي انسان نميباشد، پس خداي سبحان تدبير امرش را عهدهدار ميشود و اين همان ولايت الهي است.
پس مراد از «امانت» ولايت الهي است، و مقصود از عرضه امانت به اين اشيا [آسمان و...] ارزيابي امانت با مقايسه بر آنها است، و منظور از حمل امانت و خودداري ورزيدن از آن، وجود استعدادشان [براي پذيرش امانت] و صلاحيت آراستگي به آن و عدمش ميباشد.
و همين معنا قابليت دارد كه بر آيه منطبق شود؛ زيرا آسمانها و زمين و كوهها - با عظمت و استواري و نيرومندياي كه دارند - استعداد دارا شدن امانت را ندارند؛ و از اباء ورزيدن و بيم داشتن از پذيرش امانت، همين معنا مقصود ميباشد... .
امانت مذكور - در آيه - همان ولايت الهي و كمال صفت عبوديّت است كه با علم به خدا[معرفت نسبت به آفريدگار] وعمل صالح - كه همان عدالت مداري است - پديد ميآيد.
مقصود اين است كمال صفت بندگي تحت ولايت الهي، با علم و عدل حاصل ميشود. اگر انسان از نظر فكري و عملي به شيوه درست حركت كند به كمال عبوديت دست مييابد.
سخن علامه، در جاي خودش، شايان توجه ميباشد، هركس بتواند چنين مقامي را به دست آورد و به اين جايگاه والا برسد، بسيار ارزنده و نيكوست، ليكن نميتوان آن را مقصود خدا و مراد از آيه دانست؛ زيرا:
اولاً: شواهدي از آياتِ قبل و بعد براي آن نيست، به فرض باشد با امانت به معناي تكليف نيز سازگار است.
زيرا اگر حمل امانت را به استعداد داشتن و عدم حمل آن را به نبودن استعداد معنا كرديم، اين معناي از امانت با تكليف هم سازگار است، چون انسان استعداد مكلف شدن را دارد، در حالي كه آسمان و ... چنين استعدادي را ندارند. بنابر اين انحصاري كه از عبارت مرحوم علامه به دست ميآيد درست نيست.
ثانياً: حديثي نداريم كه در آن امانت، اين گونه تفسير شده باشد.
ثالثاً: عبارت خود آيه، اين معنا را برنميتابد.(1)
عبدالرزاق كاشاني در تفسير منسوب به ابن عربي در ذيل آيه امانت مينويسد:
{ إِنَّا عَرَضْنَا الأمَانَه عَلَى الّسَماوَاتِ وَالأرْضِ وَالْجِبَالِ } بإيداع حقيقه الهويه عندها و احتجابها بالتعينات بها { فَأبَيْنَ أن يَحْمِلْنَهَا } بأن تظهر عليهنّ مع عظم أجرامها لعدم استعدادها لقبولها { وَأشْفَقْنَ مِنْهَا } لعظمها عن أقدارها وضعفها عن حملها وقبولها { وَحَمَلَهَا الإنسَانُ } لقوه استعداده واقتداره على حملها فانتحلها لنفسه بإضافتها إليه { إِنَّهُ كَانَ ظَلُوماً } بمنعه حق الله حين ظهر بنفسه وانتحلها { جَهُولاً } لايعرفها لاحتجابه بأنانيته عنها... .
أو عرضنا الأمانه الإلهيه بالتجلي عليها و إيداع ما تطيق حملها فيها من الصفات بجعلها مظاهر لها. فأبين أن يحملنها بخيانتها و إمساكها عندها و الامتناع عن أدائها، وأشفقن من حملها عندها فأدّينها بإظهار ما أودع فيها من الكمالات.
و حملها الإنسان بإخفائها بالشيطنه و ظهور الأنانيه و الامتناع عن أدائها
1) . سخنان ديگري از مرحوم علامه در تفسير آية امانت و نقد و بررسي آن خواهد آمد.
بإظهار ما أودع فيه من الكمال و إمساكها بظهور النفس بالمظلمه و المنع عن الترقي في مقام المعرفه والله أعلم؛(1)
«ما امانت را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه كرديم» به سپردن حقيقت هويت [خدا] نزد آنها و پوشيده داشتن آن هويت به تعيّنات «پس از حمل آن ابا ورزيدند» به اينكه بر آنها ظاهر شود با همه بزرگي اجرامشان، به جهت عدم استعدادشان براي پذيرش امانت «و از آن ترسيدند» به دليل آنكه آن امانت فراتر از قدرتشان بود و از حمل و قبول آن ناتوان بودند «و انسان آن را بردوش كشيد» به سبب قوت استعدادش و توانمندي بر حمل آن، پس انسان آن را به خويش نسبت داد - با اضافه امانت به خودش - «همانا او ظلوم است» از اين نظر كه هنگام آشكار شدن حقِ خدا آن را منع كرد و به خويش نسبت داد «جهول است» چون آن امانت را نميشناسد؛ به جهت پوشيده ماندن او از امانت به سبب انانيّتش... .
يا معنا چنين است:
ما با تجلّي بر آنها (آسمان و زمين و كوهها) ، و با سپردنِ صفاتي كه توانايي حملش را دارند، امانت الهي را برآنها عرضه كرديم به قراردادن آنها مظهرهايي براي امانت الهي، پس آنها از حمل آن ابا ورزيدند كه [مبادا] به خيانت در امانت و نگهداشتن آن نزدشان و خودداري از اداي آن [گرفتار شوند]؛ و از حمل امانت نزدشان ترسيدند. پس آن را اَدا كردند به اظهار كمالاتي كه در آن نهاده شده بود.
و انسان آن را بر دوش كشيد با پنهان ساختن امانت به شيطنت و ظهور انانيّت، و خودداري از اداي آن به اظهار كمالي كه در او سپرده شده بود، و نگهداشتن امانت به چيرگي ظلمت بر نفس و خودداري از ترقي در مقام معرفت.
1) . تفسير القرآن الكريم (ابن عربي) 2: 158 - 159 (2: 298 - 299) .
قيصري، در شرح سخني از ابن عربي، مينويسد:
أن الحق أوجد العالم وجود شبح لا روح فيه و كان كمرآه غير مجلّوَه، اقتضى الأمر الإلهي جلاء مرآه العالم ليحصل ما هو المقصود منها، و هو ظهور الأسرار الإلهيه الموّدِعه في الأسماء و الصفات التي مظهر جميعها الإنسان إجمالًا و تفصيلًا.
و كان آدم، أي الإنسان الكامل، عين جلاء تلك المرآه و روح تلك الصوره، إذ بوجوده تم العالم و ظهر أسراره و حقائقه.
فإن ما في العالم موجود ظهر له حقيقته و حقيقه غيره بحيث إنه علم أن عين الأحديه هي التي ظهرت وصارت عين هذه الحقائق إلا الإنسان. وإليه الإشاره بقوله:
{ إِنَّا عَرَضْنَا الأمَانَه عَلَى الّسَماوَاتِ وَالأرْضِ وَالْجِبَالِ } أي، على أهل السماوات و الأرض من ملكوتها و جبروتها { فَأبَيْنَ أن يَحْمِلْنَهَا } حيث ما أعطيت استعداداتهم تحّمُلها. { وَحَمَلَهَا الإنسَانُ } لما في استعداده ذلك. { إِنَّهُ كَانَ ظَلُوماً جَهُولاً } أي، ظلوماً على نفسه مميتاً إياها مفنياً ذاته في ذاته تعالى، جهولاً لغيره، ناسياً لما سواه نافياً لما عداه بقوله: «لا إله إلا الله»؛(1)
حق عالم را مانند وجود شَبَحي آفريد كه روحي در آن نبود و به آيينهاي تيره ميماند. امر الهي جلاي آيينه عالَم را اقتضا كرد تا مقصود از آن (كه ظهور اَسرار الهي نهاده شده در اسما و صفاتاند، صفاتي كه مظهر همه آنها - به اجمال و تفصيل - انسان است) حاصل شود.
آدم - يعني انسان كامل - عين جلاي آن آينه و روح آن صورت ميباشد.
1) . شرح فصوص الحكم: 338 - 339.
زيرا به وجود او [آفرينش] عالَم پايان يافت و اَسرار و حقايق آن آشكار گشت.
در عالَم موجودي نيست كه حقيقت خودش و ديگري برايش آشكار گردد به گونهاي كه دريابد عين احديت به شكل اين حقايق (اعم از خودش و ساير اشيا) ظاهر و آشكار گرديده، جز انسان؛ و به آن اشاره خداست كه فرمود:
«ما امانت را بر آسمانها و زمين عرضه كرديم» يعني بر اهل آسمانها و زمين از ملكوت و جبروتشان «پس، از حمل آن ابا كردند» زيرا استعداد آنان تحمّل آن را نداشت «و انسان آن را بردوش كشيد» بدان جهت كه استعدادش را داشت «او ظلوم و جهول است» يعني بر خويشتن ستم ميورزد، نفس خود را ميميراند، آن را در ذات خداي متعال فاني ميسازد، نسبت به ديگران جهول است ، ماسواي خدا را از ياد ميبرد و جز خدا را نفي ميكند به اين سخنش كه ميگويد: «لا إله إلاّ الله»؛ خدايي جز خداي يكتا نيست.
پيداست كه در اين بيان، قيصري بر اساس مباني و پيشساختههاي ذهنياش، آيه را به گونهاي نادرست تأويل ميكند. به نظر وي، مقصود از امانت، همان حقيقت و هويت حضرت حق (و به تعبيري وجود منبسط) است كه به همه هستي عرضه شد و جز انسان (به عنوان موجودي كه جامع است) آن را برنتافت.
انسان «ظلوم» است؛ زيرا مرزهاي تعينات را درمينوردد، حدود را ميشكند و با نفس ستيزي و رياضت، به خويشتن ظلم ميكند تا آنجا كه فاني در خدا ميشود.
و انسان «جهول» است؛ زيرا از غير خدا غافل ميشود و ديگر چيزها را به فراموشي ميسپارد. مبناي اين برداشت انحرافي از آيه، همان قوس صعود و نزول است؛ اينكه انسان از عالَم بالا نزول كرده و بار ديگر از اين عالَم پست ماده، به سوي مبدأ آغازين خود صعود ميكند.
پيداست كه در صورت قرائن عقلي قطعي و يا دلايل نقلي معتبر ميتوان مقصود از «امانت» را در آيه به معنايي ويژه تفسير كرد. در تعاليم امامان (عليهم السلام) احاديثي درباره اين آيه رسيده كه گاه اهميت امانتداري را ميرساند و گاه بيانگر امانت به عنوان وظيفه و مسئوليت است و در مواردي نيز مقصود از امانت، ولايت، ... ميباشد.
از امام صادق (عليه السلام) درباره مردي سؤال شد كه به كسي پيغام ميفرستد و به او ميگويد كه برايم جامهاي بخر. آن مرد در بازار برايش جامه را ميجويد و در مييابد كه آنچه در بازار هست نزد خودش ميباشد، پس از آنچه نزد خودش وجود دارد به او ميدهد.
امام (عليه السلام) فرمود:
لايَقْرَبَنَّ هذا و لايُدَنِّسُ نَفْسَه؛ إنّ الله عزّوجلّ يقول: { إِنَّا عَرَضْنَا الأمَانَه عَلَى الّسَماوَاتِ وَالأرْضِ وَالْجِبَالِ فَأبَيْنَ أن يَحْمِلْنَهَا وَأشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الإنسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُوماً جَهُولاً } وإن كان عنده خيرٌ ممّا يَجِدُ له في السوق فلايُعْطيه مِن عنده؛(1)
به اين [وسوسه] نزديك نشود و خويشتن را نيالايد؛ خداي بزرگ ميفرمايد: «ما امانت را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم...» از آنچه نزد خودش هست ندهد، هر چند بهتر از جامه (و لباسي) باشد كه در بازار مييابد.
اميرالمؤمنين علي (عليه السلام) ميفرمايد:
ثمّ أداء الأمانه، فقد خاب من ليس أهلها.
إنّها عرضت على السّماوات المبنيّه و الأرضين المدحوّه و الجبال ذات الطّول المنصوبه، فلا أطول و لا أعرض ولا أعلى ولا أعظم منها، ولو امتنع شيء بطول أو عرض أو قوّه أو عزّ لامتنعن، و لكن أشفقن من
1) . تهذيب الأحكام6: 352، حديث 129؛ تفسير صافي 4: 208.
العقوبه وعقلن ما جهل من هو أضعف منهنّ وهو الإنسان { إِنَّهُ كَانَ ظَلُوماً جَهُولاً } ؛(1)
سپس يكي ديگر از وظائف الهي، اداي امانت است، آن كس كه امانتها را نپردازد زيانكار است، امانت الهي را بر آسمانهاي برافراشته، و زمينهاي گسترده، و كوههاي بپا داشته، عرضه كردند، كه از آنها بلندتر، بزرگتر، وسيعتر يافت نميشود، اما نپذيرفتند، اگر بنا بود كه چيزي به خاطر طول و عرض و توانمندي و سربلندي از پذيرفتن امانت سر باز زند آنان بودند، اما از كيفر الهي ترسيدند، و از عواقب تحمل امانت آگاهي داشتند، كه ناتوانتر از آنها آگاهي نداشت، و آن انسان است، كه خدا فرمود: (همانا انسان ستمكار نادان است) .
روايت شده كه هرگاه وقت نماز فرا ميرسيد امام علي (عليه السلام) بيقرار ميشد و ميلرزيد و رخسار آن حضرت دگرگون ميگشت، به آن حضرت گفتند:
اي اميرالمؤمنين شما را چه ميشود؟ ميفرمود:
جاءَ وقتُ الصلاه، وقت امانه عَرَضَها اللهُ علي السماوات والأرض والجبال، فأبَيْنَ أن يَحملنَها و أشْفَقْنَ منها؛(2)
وقت نماز فرارسيد، هنگام [اَداي] امانتي كه خدا بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشت، پس ابا كردندكه آن را بر دوش كشند و از آن به هراس افتادند.
براساسِ اين حديث - كه شاهد نقلي است - ميتوان گفت يكي از مصاديق امانت «نماز» ميباشد، تكليفي كه خدا بر بندگان واجب ساخت.
احاديث زيادي هست كه در آنها مقصود از «امانت»، «ولايت» دانسته شده است.
از امام صادق (عليه السلام) روايت شده كه فرمود:
هي ولايه اميرالمؤمنين؛(1)
مقصود از امانت، ولايت اميرالمؤمنين (عليه السلام) است.
از امام باقر (عليه السلام) روايت شده كه فرمود:
الولايه، أبَيْنَ أن يَحملنَها كفراً بها وعناداً وحَمَلها الإنسان، والإنسان الذي حملها ابوفلان؛(2)
مراد از «امانت» ولايت است، آسمانها و زمين ابا كردند از بيم كفر [و ناسپاسي و ادا نكردن حق ولايت] آن را بردوش كشند! انسان آن را حمل كرد، و مقصود از انساني كه آن را حمل كرد، ابوفلان است.
در كتاب «معاني الأخبار» به سند معتبر از امام صادق (عليه السلام) روايت شده كه فرمود:
الأمانه، الولايه؛ و الأنسان ابوالشرور المنافق؛(3)
مقصود از امانت، ولايت است، و مراد از انسان، ابو شرور منافق است.
نيز از امام صادق (عليه السلام) روايت طولاني در اين زمينه هست كه چكيده آن به نقل مرحوم فيض در صافي چنين است:
إنّ الله عرض أرواح الأئمّه على السموات والأرض والجبال فغشيها نورهم و قال في فضلهم ما قال. ثم قال: فولايتهم امانه عند خلقي فأيّكم يحملها بأثقالها و يدّعيها لنفسه؟ فأبت من ادّعاء منزلتها و تمنّي محلّها من عظمه ربّهم... .
فلم يزل أنبياء الله بعد ذلك يحفظون هذه الأمانه و يخبرون بها أوصياءهم والمخلصين من امّتهم فيأبون حملها ويشفقون من ادّعائها وَحَمَلَهَا الإنْسانُ الذي
قدعرف بأصل كلّ ظلم منه الى يوم القيامه وذلك قول الله عزّوجلّ: { إِنَّا عَرَضْنَا الأمَانَه عَلَى الّسَماوَاتِ وَالأرْضِ وَالْجِبَالِ فَأبَيْنَ أن يَحْمِلْنَهَا وَأشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الإنسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُوماً جَهُولاً } ؛(1)
خداي متعال ارواح ائمه را بر آسمانها و زمين عرضه داشت، پس نور آنان همه آنها را در برگرفت. خدا آنچه را در فضل آنان خواست گفت، سپس فرمود: ولايت آنان نزد خلقم امانت است، كدام يك از شما ميتواند آن را با سنگيني (و گران قدري) كه دارد حمل كند و براي خويشتن ادعا كند؟ آنها از ادعاي منزلتِ آن امانت و آرزوي مكانتِ آن - از عظمت پروردگارشان - ابا كردند... .
پيوسته انبياي خدا - پس از ماجراي آدم (عليه السلام) - اين امانت را حفظ ميكردند و جانشينان و برگزيدگان امتشان را به آن آگاه ميساختند، آنان از حملِ آن خودداري ميكردند و از ادعاي آن بيم داشتند [تا اينكه] انسان (همان كسي كه ريشه هر ظلمي شناخته ميشود تا روز قيامت) آن را بر دوش گذاشت، و چنين است كه خداي بزرگ ميفرمايد: «ما امانت را بر آسمانها و زمين و كوهها ارائه داديم، آنان برنتافتند كه آن را بردوش كشند و از آن هراسيدند، و انسان آن را حمل كرد؛ به راستي او بس ستمگر و نادان است».
از امام رضا (عليه السلام) روايت شده كه درباره اين آيه فرمود:
الأمانه، الولايه، من ادعاها بغير حق فقد كفر؛(2)
امانت، ولايت است؛ هركه به ناحق آن را ادعا كند، كافر ميباشد.
بهطور كلي ميتوان براي «امانت» معناي جامعي را در نظر گرفت كه همان استعداد تكليف و مسئوليتپذيري ميباشد و پيداست كه در اين راستا «ولايت» مهمترين و بنياديترين تكليف است.
ديگر موجودات جهان آفرينش، استعداد بردوشن كشيدن بار مسئوليت و تكليف را نداشتند، ليكن انسان از اين امتياز برخوردار بود، گرچه اكثر آنها - با وجود استعداد و لياقت - آن را حمل نميكنند و به همين جهت «ظلوم» و «جهول»اند و به نفاق و شرك روي ميآورند.
آيه بعد مؤيد اين معناست كه ميفرمايد:
{ لِيُعَذِّبَ اللهُ الْمُنَافِقِينَ وَالْمُنَافِقَاتِ وَالْمُشْرِكِينَ وَالْمُشْرِكَاتِ وَيَتُوبَ اللهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ وَكَانَ اللهُ غَفُوراً رَحِيماً } ؛(1)
براي آنكه خدا مردان و زنان منافق و مشرك را عذاب كند، و توبه مردان و زنانِ مؤمن را بپذيرد، و خدا آمرزنده و مهربان است.
به اين ترتيب، صدر و ذيل آيه با هم سازگارند و شواهد روايي اين معنا را تأييد ميكند.
در روايتي از اميرالمؤمنين علي (عليه السلام) آمده است كه:
انّ الكتابَ يُصَدِّقُ بعضُه بعضاً؛(2)
بعضي از قرآن، بعضِ ديگر را تصديق ميكند.
و بهطور كلي، تفسير قرآن به قرآن - به گونه موجبه جزئيه - بهترين تفسير است و معناي بعضي از آيات را ميتوان با بعضي ديگر دريافت.
ليكن اين سخن كه قرآن به غير خودش نياز ندارد و بيمراجعه به احاديث ميتوان به تفسير قرآن پرداخت، درست نميباشد.
علامه در الميزان بيان ميدارد كه از روش تفسير قرآن به قرآن استفاده ميكند، ليكن براي معنايي كه درباره امانت ميآورد و مقصود از آن را ولايت الهي و رسيدن به كمال صفتِ عبوديت ميداند، شاهد قرآني - از آيات ديگر - وجود ندارد.
افزون بر اين، گاه در روايات، مصداق آيه بهطور انحصاري مشخص شده است كه مقصود از آن امامان (عليهم السلام) ميباشند، ليكن علامه در اين موارد، ائمه (عليهم السلام) را كاملترين مصداق ميداند، نه به صورت انحصار معنا در آنان.
از نمونههاي اين روش، آيه «دارندگان علم» است. خداي متعال ميفرمايد:
{ بَلْ هُوَ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ فِي صُدُورِ اّلَذِينَ اُوتُوا الْعِلْمَ } ؛(1)
بلكه اين قرآن آياتي است آشكار در سينه كساني كه علم داده شدند.
در اينجا، علامه، ظاهر آيه را معنا ميكند و از آن ميگذرد، بي آنكه مشخص سازد مقصود { اُوتُوا الْعِلْمَ } چه كسانياند.
درحاليكه خود علامه، روايتي را نقل ميكند كه در آن به انحصار مشخص شده است كه مقصود از { اُوتُوا الْعِلْمَ } ائمه اطهار (عليهم السلام) ميباشند.
ابوبصير از امام باقر (عليه السلام) درباره اين آيه ميپرسد، متن روايت در «بصائر الدرجات» چنين است:
أنتم هم؟ قال ابوجعفر (عليه السلام) مَن عَسي اَن يكونوا؟؛(2)
آيا شمائيد آنها؟ حضرت ميفرمايد: پس چه كسي [به جز ما] ميتواند [مقصود] باشد؟
و در روايتي از امام صادق (عليه السلام) رسيده است كه:
مقصود از { اُوتُوا الْعِلْمَ } ، ائمه اطهار (عليه السلام) ميباشند.(1)
علامه در ذيل اين روايت مينويسد:
اين معنا در كتاب كافي و بصائر الدرجات، به چند طريق، روايت شده است.
و اين از باب جَرْي ميباشد به معناي انطباق آيه به كاملترين مصداقها، به دليل روايتي كه در زير ميآيد.(2)
آنگاه علامه، روايتِ پيشين را ميآورد.(3)
1) . كافي1: 214، حديث 2؛ الميزان 16: 148 - 149.
2) . الميزان 16: 149.
3) . عبارت علامه در روايتي كه آورده چنين است: «و في البصائر بإسناده عن بريدبن معاوية عن أبيجعفر (قال: قلت له: (بَلْ هُوَ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ فِي صُدُورِ اّلَذِينَ اُوتُوا الْعِلْمَ (فقال: أنتم هم من عسي أن يكونوا؟». براساس اين متن علامه چنين استفاده كرده است كه امام (به بريد فرموده است: شما همانها هستيد (همان كه علم به آنها داده شده است) ، انتظار ميرود چه كساني ديگر باشند؟ عين اين متن در تفسير نورالثقلين (4 : 165 ، حديث 75) به نقل از بصائر نيز نقل شده است، و به نظر ميرسد مرحوم علامه به مأخذ اصلي (بصائر الدرجات) مراجعه نكرده و اين عبارت را از تفسير نورالثقلين نقل كرده است، لكن با مراجعه به بصائر الدرجات روشن ميشود بريدبن معاويه چنين روايتي ندارد و در سند و متن حديث خطا و اشتباه رخ داده است. هيجده روايت در بصائر الدرجات (جزء چهارم، باب يازدهم) در ذيل آيه شريفه (بَلْ هُوَ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ (نقل شده كه همة آنها بيانگر اين است كه مقصود از «أوتوا العلم» ائمه (هستند و بيشتر آنها دلالت بر اختصاص به ايشان دارد، از جمله روايت بريده كه حديث اول باب است و متن آن چنين است: «عن أبيجعفر (قال: قلت له: قول الله: (بَلْ هُوَ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ فِي صُدُورِ اّلَذِينَ اُوتُوا الْعِلْمَ (قال: إيّانا عني». حديث دوم باب، روايت ابوبصير است كه متن آن در بيان فوق آمده است؛ به نظر ميرسد تقارب اين دو حديث باعث اشتباه ديداري شده و از اين جهت مرحوم حويزي در نورالثقلين حديث ابوبصير را به بريد نسبت داده است، لكن اشكال اساسي در متن حديث است، و بدون ترديد تصحيفي در متن واقع شده و اگر كسي ساير روايات اين باب را حتي در خود تفسير نورالثقلين ببيند كاستي اين متن برايش آشكار ميگردد.
اين درحالي است كه در كتاب اصول كافي از امام باقر (عليه السلام) نقل شده كه آن حضرت اين آيه را تلاوت كرد و با دستش به سينهاش اشاره كرد.(1)
و از آن حضرت رسيده است كه اين آيه را تلاوت كرد و فرمود: «[مقصود] علم ميانِ دو طرف جلد قرآن نيست» پرسيدند: آنان چه كسانياند [كه علمِ قرآن به آنان داده شد].
فرمود:
مَن عسي أن يكونوا غيرنا؛(2)
چه كساني جز ما ميتوانند باشند؟!
در روايت ديگر از ابوبصير رسيده است كه امام باقر (عليه السلام) اين آيه را تلاوت فرمود، سپس گفت: اي ابامحمد، به خدا سوگند، علم آنچه را ميان دو جلد قرآن آورد اراده نكرد. ابوبصير ميگويد: پرسيدم: فدايت شوم! آنان كيانند؟ فرمود: چه كسي جز ما ميتواند [مقصود] باشد؟!(3)
و از هارون بن حمزه روايت شده كه گفت: شنيدم امام صادق (عليه السلام) تلاوت ميكرد { بَلْ هُوَ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ فِي صُدُورِ اّلَذِينَ اُوتُوا الْعِلْمَ } و ميفرمود: «هم الأئمّه خاصّه»؛(4)دارندگان علم [قرآن و آگاه به همه ظرايف آن] بهطور ويژه ائمهاند.(5)
در آيه «امانت» نيز روايات فراواني هست كه مقصود از آن «ولايت» ميباشد، و بهطور ويژه ولايت اميرالمؤمنين (عليه السلام) دانسته شده است.
درحاليكه علامه - در بحث روايي - پس از نقل اين روايت، مينويسد:
اَقول: المرادُ بولايه أميرالمؤمنين (عليه السلام) ما كان هو أوّلُ فاتح لِبابه مِن هذه الأمّه، و هو كونُ الإنسان بحيث يَتَوّلَي الله سبحانه أمْرَه بمجاهدته فيه بإخلاص العبوديّه له دون الولايه بمعني المَحَبَّه أو بمعني الإمامه، و إن كان ظاهرُ بعض الروايات ذلك بنوع من الجَرْي والإنطباق؛(1)
ميگويم: اينكه در روايت آمده است مقصود از امانت، ولايت اميرالمؤمنين ميباشد، بدان جهت است كه آن حضرت در ميان اين امت، گشاينده اين دَر بود؛ اينكه انسان با مجاهدت در راه خدا و اخلاص در بندگي او به جايي رسد كه خداي سبحان متولّي امرش شود، نه ولايت به معناي محبت يا امامت؛ هرچند كه ظاهر بعضي از روايات - از باب جَري و انطباق [حمل كلي بر فرد بارز آن] - ميباشد.
پيداست كه اين سخن، به اين صورت كه علامه بيان كرده است، پذيرفتني به نظر نميرسد؛ زيرا فاتح باب ولايت - در نخستين مرتبه - شخص پيامبر (صلي الله عليه و آله) ميباشد.
آري، اگر ايشان امام علي (عليه السلام) را به عنوان مهمترين مصداق امانت - نه يكي از مصاديقي كه به كمال عبوديت دست يافته است - ذكر ميكرد، در آن صورت امكان جمع و سازگاري وجود داشت.
از سويي در روايات اشارهاي به «ولايت الهي» - به عنوان مصداقي براي امانت - نشده است. اين تفسير از امانت توجيه درستي ندارد؛ زيرا در روايات به صراحت و آشكارا بيان شده است كه مقصود از امانت، امامت اميرالمؤمنين علي (عليه السلام) ميباشد.
و اين يك اشكال كلّي بر تفسير الميزان است كه روايات را در متن تفسير نميآورد و پس از پايان يافتن تفسير آيات، در آخر آنها را يادآور ميشود و در نتيجه معنايي كه از ظاهر روايات رخ مينمايد با برداشتهاي تفسيري كه پيش از آنها ارائه شده، ناسازگاري
1) . الميزان 16: 376.
مييابد. درحاليكه تعاليم امامان درياي بيكران معارف وحياني است و در همه زمينهها رهنمودهاي كليدي و آموزنده و ناب دارد و ميبايست پيش از ديگر دانشها و رهيافتها وارسي و پژوهش گردد.
سخن امام علي (عليه السلام) در نهج البلاغه همواره راهگشاست، آنجا كه ميفرمايد:
{ فَأيْنَ تَذْهَبُونَ } (1)و { فَأّنَي تُؤْفَكُونَ } (2)والأعلامُ قائمه، والآياتُ واضحه، والمنارُ منصوبه، فأينَ يتاه بكم، وكيف تَعْمَهُون وبينكم عتره نبّيِكم؟! و هم اَزمّه الحقّ و أعلامُ الدين و اَلسنه الصِدق، فاَنزِلُوهم بأحسن منازِلِ القرآن، وَرِدُوهم ورود الهِيم العِطاش؛(3)
(اي مردم) به كجا ميرويد؟ و چرا از حق به باطل ميگراييد؟ پرچمهاي حق افراشته و نشانهها آشكارند و مشعلهاي [هدايت] نصب شدهاند. شما را به كجا سر ميگردانند؟ چگونه گيج و حيران [اين سو و آن سو] ميرويد درحاليكه عترت پيامبرتان در ميان شماست؟ آنان زمامداران حق و بزرگان دين و زبانهاي راستيناند، پس در نيكوترين منازل قرآن آنها را جاي دهيد، و چون شتران تشنه روان سوي آبشخور، سويشان بشتابيد.
والحمد لله رّبِ العالمين
آيات صفحات
{ إِذْ يَتَلَقَّى الْمُتَلَقِّيانِ... } / 100
{ إِذَا الّشَمْسُ كُوِّرَتْ } / 233
{ إِذَا زُلْزِلَتِ الأرْضُ زِلْزَالَهَا } / 233
{ اصْلَوْهَا فَاصْبِرُوا أوْ لاتَصْبِرُوا سَوَاء عَلَيْكُمْ إِنَّمَا تُجْزَوْنَ مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ } / 141
{ أعَدَّ اللهُ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا... } / 161
{ أعَدَّ اللهُ لَهُمْ عَذَابًا شَدِيدًا } / 160
{ أفَرَأيْتَ مَنِ اّتَخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ... } / 205 - 401
{ أفَسِحْرٌ هَذَا أمْ أنتُمْ لاتُبْصِرُونَ } / 141
{ اقْرَأ كَتَابَكَ كَفَى بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيبًا } / 79
{ اُكُلُها دائِمٌ وَ ظِلُّها تِلْكَ عُقْبَى اّلَذينَ اّتَقَوْا } / 181
{ إِلّاَ بَلاغاً مِنَ اللهِ وَ رِسالاتِهِ وَ مَنْ يَعْصِ اللهَ وَ رَسُولَهُ فَإِنَّ لَهُ نارَ جَهَنَّمَ... } / 238
{ إِلّاَ طَرِيقَ جَهَنَّمَ } / 238 - 247
{ إِلّاَ طَرِيقَ جَهَنَّمَ خَلِدِينَ فِيهَا أبَدًا وَ كاَنَ ذَلِكَ عَلىَ اللهِ يَسِيرًا } / 238
{ اّلَذِينَ يَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فِيها خالِدُون } / 138 - 173 - 179
{ ألَمْ أعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أن لاتَعْبُدُوا الّشَيْطَانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌ مُّبِينٌ } / 401
‹‹إِلَى رَبِّهَا نَاظِرَه›› / 67
{ آمَنَ الّرَسُولُ بِمَا اُنزِلَ إِلَيْهِ مِن رَبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللهِ وَمَلآئِكَتِهِ... } / 284
{ إِنَّ أصْحابَ الْجَنَّه الْيَوْمَ في شُغُلٍ فاكِهُون هُمْ وَ أزْواجُهُم } / 181
{ إِنَّ اّلَذينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ اسْتَكْبَرُوا عَنْها لاتُفَتَّحُ لَهُمْ أبْوابُ الّسَماءِ... } / 235
{ إِنَّ اّلَذينَ كَفَرُوا بِآياتِنا سَوْفَ نُصْليهِمْ ناراً كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ... } / 237
{ إِنَّ اّلَذِينَ كَفَرُواْ سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أأنذَرْتَهُمْ أمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لايُؤْمِنُونَ } / 247
{ إِنَّ اّلَذِينَ كَفَرُواْ لَوْ أّنَ لَهُم مَّا فِي الأرْضِ جَمِيعًا وَمِثْلَهُ مَعَهُ... } / 226
{ إِنَّ اّلَذِينَ كَفَرُواْ وَ مَاتُواْ وَ هُمْ كُفَّارٌ اُوْلَئكَ عَلَيْهِمْ لَعْنَه اللهِ... } / 237
{ إِنَّ اّلَذِينَ كَفَرُواْ وَظَلَمُواْ لَمْ يَكُنِ اللهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ وَلا لِيَهْدِيَهُمْ طَرِيقاً } / 238 - 247
{ إِنَّ اللهَ بالِغُ أمْرِهِ } / 289 - 291
{ إِنَّ اللهَ لايَغْفِرُ أن يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذلِكَ لِمَن يَشَاءُ } / 400
{ إِنَّ اللهَ لَعَنَ الْكَفِرِينَ وَأعَدَّ لَهُمْ سَعِيرًا } / 238
{ إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَنَعِيمٍ } / 141
{ إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي مَقَامٍ أمِينٍ } / 140
{ إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِي عَذَابِ جَهَنَّمَ خَالِدُونَ } / 226
{ إِن تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبَادُكَ } / 222
‹‹إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَاد›› / 17 - 18 - 20
{ إِنَّ رُسُلَنَا يَكْتُبُونَ مَا تَمْكُرُونَ } / 280
{ إِنَّا أرْسَلْنَاكَ شَاهِدًا وَمُبَشِّرًا وَنَذِيرًا } / 203
{ إِنَّا عَرَضْنَا الأمَانَه عَلَى الّسَماوَاتِ وَالأرْضِ وَالْجِبَالِ فَأبَيْنَ... } / 422 - 424 - 426 - 429
{ إِنَّا هَدَيْنَاهُ الّسَبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا } / 246 - 252
{ إّنَكَ أنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ } / 332
{ إِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً } / 207
{ إِنَّهُ خَبِيرٌ بِمَا تَفْعَلُونَ } / 264 - 267 - 268
{ إِنَّهُ ظَنَّ أن لَن يَحُور } / 85
{ إِنَّهُ كَانَ ظَلُوماً جَهُولاً } / 422 - 424 - 427
{ إِنَّهُ كاَنَ فىِ أهْلِهِ مَسْرُورًا } / 85
{ إّنَهُ لاييأسُ مِن روحِ اللهِ إلّاَ الْقَوم الْكَافِرينَ } / 70
{ إِنِّي ظَنَنْتُ أّنِي مُلاقٍ حِسابِيَه } / 91 - 92
‹‹اهْدِنَا الّصِرَاطَ الْمُسْتَقِيم›› / 23
{ أوْ كَظُلُمَاتٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشَاهُ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ مَوْجٌ مِّن فَوْقِهِ...›› / 26
{ اُولَئِكَ أصْحَابُ الّنَارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ } / 217 - 218
{ اُولئِكَ اّلَذينَ اشْتَرَوُا الْحَياه الّدُنْيا بِالآخِرَه فَلايُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ... } / 236
{ اُولئِكَ اّلَذينَ لَيْسَ لَهُمْ فِي الآخِرَه إِلّاَ الّنَارُ وَ حَبِطَ ما صَنَعُوا فيها... } / 237
{ اُولئِكَ مَأواهُمْ جَهَنَّمُ وَ لايَجِدُونَ عَنْها مَحيصاً } / 235
{ اُوْلَئِكَ هُمُ الْوَارِثُونَ } / 138
{ اُولِي أجْنِحَه مَثْنى وَثُلاثَ وَرُباعَ } / 282 - 283
{ أيَحْسَبُ الإنسَانُ ألَّن نَجْمَعَ عِظَامَهُ } / 286
{ بِأيْدِى سَفَرَه } / 102
{ بَلْ هُوَ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ فِي صُدُورِ اّلَذِينَ اُوتُوا الْعِلْمَ } / 431 - 433
{ بَلىَ قَادِرِينَ عَلىَ أن نُّسَوِّىَ بَنَانَه } / 114
‹‹تُسَمَّى سَلْسَبيلاً›› / 58
‹‹تَطَّلِعُ عَلَى الأفْئِدَه›› / 58
{ ثُمَّ نُنَجِّى اّلَذِينَ اّتَقَواْ وَ نَذَرُ الّظَالِمِينَ فِيهَا جِثِيًّا›› / 24
{ جَاعِلِ الْمَلائِكَه رُسُلاً } / 280
{ جَنَّاتُ الْفِرْدَوْسِ } / 134
{ جَنَّاتُ الْمَأوَى } / 135
{ جَنَّاتِ الّنَعِيم } / 135
{ جَنَّات عَدْنٍ } / 134
{ حَتَّىَ إِذَا جَاء أحَدَكُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا } / 280
{ حُورٌ مَقْصُوراتٌ فِي الْخِيام } / 166 - 181
{ خالِدينَ فيها أبَداً لايَجِدُونَ وَلِيًّاوَلانَصيراً } / 238
{ خَالِدِينَ فِيهَا لايُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذَابُ وَ لا هُمْ يُنظَرُون} / 237
{ خَتَمَ اللهُ عَلَى قُلُوبِهمْ وَعَلَى سَمْعِهِمْ وَعَلَى أبْصَارِهِمْ غِشَاوَه... } / 204 - 205 - 247
{ خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاه لِيَبْلُوَكُمْ أّيُكُمْ أحْسَنُ عَمَلاً } / 177
{ ذلِكَ مِمَّا أوْحَي إِلَيْكَ رَبُّكَ مِنَ الْحِكْمَه } / 362
{ ذلِكُمْ بِأّنَكُمُ اّتَخَذْتُمْ آياتِ اللهِ هُزُواً وَ غَرَّتْكُمُ الْحَياه الّدُنْيا... } / 235
{ رَبِّ ابْنِ لِي عِندَكَ بَيْتًا فِي الْجَنَّه وَنَجِّنِي مِن فِرْعَوْنَ وَعَمَلِهِ... } / 139
{ رَبَّنا إِنَّكَ آتَيْتَ فِرْعَوْنَ وَ مَلأهُ زِينَه وَ أمْوالاً فِي الْحَياه الّدُنْيا... } / 207
{ سَابِقُوا إِلَى مَغْفِرَه مِن رَبِّكُمْ وَجَنَّه عَرْضُهَا كَعَرْضِ الّسَمَاء... } / 134
{ سَأصْرِفُ عَنْ آيَاتِيَ اّلَذِينَ يَتَكَبَّرُونَ فِي الأرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ... } / 248
‹‹سَيَهْدِيهِمْ وَيُصْلِحُ بَالَهُمْ } / 39
{ الّصَاّفَات صَفّاً } / 311
‹‹ظِلٍّ ذِي ثَلاثِ شُعَبٍ } / 44
{ عَلىَ أن نُّبَدِّلَ أمْثَالَكُمْ وَ نُنشِئَكُمْ فىِ مَا لاتَعْلَمُون} / 126
{ عَلَى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنذِرِينَ } / 320
{ عَلَيْهَا تِسْعَه عَشَرَ } / 176
{ عِندَ سِدْرَه الْمُنْتَهَى } / 159 - 160 - 188
{ عِندَهَا جَنَّه الْمَأوَى } / 159 - 160
{ فَاّتَقُوا الّنَارَ اّلَتِي وَقُودُهَا الّنَاسُ وَ الْحِجارَه } / 186
{ فَإِذا جاءَتِ الّطَاّمَه الْكُبْرى } / 188
{ فَاطِرِ الّسَمَاوَاتِ وَالأرْضِ } / 279 - 280
{ فَاكِهِينَ بِمَا آتَاهُمْ رَبُّهُمْ وَوَقَاهُمْ رَبُّهُمْ عَذَابَ الْجَحِيمِ } / 141
{ فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَ حَزَناً } / 207
{ فَأّمَا مَن أعْطَى وَاّتَقَى } / 247
{ فَأّمَا مَنْ اُوتِيَ كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ فَيَقُولُ هَاؤُمُ اقْرَؤُوا كِتَابِيهْ } / 80 - 81
{ فَإِنَّ الْجَنَّه هِيَ الْمَأوى } / 188
{ فَإِنَّ لَهُ نارَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فيها أبَدا } / 226 - 238
{ فَأّنَي تُؤْفَكُونَ } / 435
‹‹فَاهْدُوهُمْ إِلَى صِرَاطِ الْجَحِيمِ›› / 39
{ فَاُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ } / 93
{ فَاُولئِكَ يَقْرَؤُنَ كِتابَهُمْ } / 83 - 97
{ فَأيْنَ تَذْهَبُونَ } / 435
{ فَبِأّيِ آلاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ } / 166
{ فَذُوقُواْ الْعَذَابَ بِمَا كُنتُمْ تَكْفُرُونَ } / 223
{ فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْعُسْرَى } / 247
{ فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْيُسْرَى } / 247
{ فَسَوْفَ يُحَاسَبُ حِسَابًا يَسِيرًا } / 84
{ فَسَوْفَ يَدْعُواْ ثُبُورًا } / 85
‹‹فَلااقْتَحَمَ الْعَقَبَه›› / 26
{ فَلاتَعْلَمُ نَفْسٌ مَّا اُخْفِيَ لَهُم مِن قُرَّه أعْيُنٍ جَزَاءً بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ } / 166
{ فَلَمَّا رَأى أيْدِيَهُمْ لاتَصِلُ إِلَيْهِ نَكِرَهُمْ وَأوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَه قَالُواْ لاتَخَفْ... } / 352
{ فَلَهُمْ جَنَّاتُ الْمَأوى نُزُلاً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ } / 188
{ فَمَنِ اّتَبَعَ هُدَايَ فَلايَضِلُّ وَلايَشْقَى } / 247
{ فَمَنْ اُوتِيَ كِتابَهُ بِيَمينِهِ فَاُولئِكَ يَقْرَؤُنَ كِتابَهُمْ وَ لايُظْلَمُونَ فَتيلا } / 83
{ فَهُوَ في عيشَه راضِيَه } / 91 - 92
‹‹فَوَ رَبِّكَ لَنَحْشُرَنَّهُمْ وَ الّشَيَاطِينَ ثُمَّ لَنُحْضِرَنَّهُمْ حَوْلَ جَهَنَّمَ جِثِيًّا } / 24
{ فِي جَنَّاتٍ وَعُيُونٍ } / 140
{ فىِ صُحُفٍ مُّكَرَّمَه } / 102
‹‹فِيهَا أنْهَارٌ مِن مَّاءٍ غَيْرِ آسِنٍ وَأنْهَارٌ مِن لَبَنٍ لَمْ يَتَغَيَّرْ طَعْمُهُ...›› / 69 - 139
{ قالُوا ماذا قالَ رَبُّكُمْ قالُوا الْحَقَّ } / 289 - 291
{ قره عَيْنٍ لِي وَ لَكَ } / 70
{ قُلْ يُحْيِيهَا اّلَذِى أنشَأهَا أّوَلَ مَرَّه وَ هُوَ بِكلُِّ خَلْقٍ عَلِيم } / 114 - 115
{ قِيلَ ادْخُلُوا أبْوَابَ جَهَنَّمَ خَالِدِينَ فِيهَا فَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرِينَ } / 135
{ كَذَلِكَ وَ زَوَّجْنَاهُم بِحُورٍ عِين } / 140
{ كِرَامِ بَرَرَه } / 102
{ كَلّاَ إِذا دُكَّتِ الأرْضُ دّكًا دّكًا } / 233
{ كُلَّما أرادُوا أنْ يَخْرُجُوا مِنْها مِنْ غَمٍّ اُعيدُوا فيها وَ ذُوقُوا عَذابَ الْحَريق } / 236
{ كُلُوا وَاشْرَبُوا هَنِيئًا بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ } / 141
{ كَمَا بَدَأكُمْ تَعُودُون } / 122
{ كَمَنْ هُوَ خَالِدٌ فِي الّنَارِ وَسُقُوا مَاءً حَمِيمًا فَقَطَّعَ أمْعَاءَهُمْ } / 139 - 225
{ لا اُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيَامَه } / 286
{ لاتَأخُذُهُ سِنَه وَ لانَومٌ } / 354
{ لاظَلِيلٍ وَلايُغْنِي مِنَ الّلَهَبِ›› / 44
{ لايَذُوقُونَ فِيهَا الْمَوْتَ إِلّاَ الْمَوْتَه الاُولَى وَوَقَاهُمْ عَذَابَ الْجَحِيمِ } / 141
{ لايَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأمْرِهِ يَعْمَلُونَ } / 290 - 319 - 338
{ لايَعْصُونَ اللهَ ما أمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ } / 289
{ لِتُؤْمِنُوا بِاللهِ وَرَسُولِهِ } / 203
{ لَقَدْ أرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ الّنَاسُ بِالْقِسْطِ } / 203
{ لَقَدْ كُنْتَ فِي غَفْلَه مِنْ هذا فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ } / 184
{ لَقَدْ مَنَّ اللهُ عَلَى الْمُؤمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْ أنفُسِهِمْ... } / 372
{ لَمْ يَطْمِثْهُنَّ إِنسٌ قَبْلَهُمْ وَلا جَاّنٌ } / 166
{ لَوْأنزَلْنَا هذَا الْقُرْآنَ عَلَي جَبَلٍ لَرَأيْتَهُ خَاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَه اللهِ } / 416
{ لَيْسَ الْبِرَّ أن تُوَلُّواْ وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ... } / 283
{ لِيُعَذِّبَ اللهُ الْمُنَافِقِينَ وَالْمُنَافِقَاتِ وَالْمُشْرِكِينَ وَالْمُشْرِكَاتِ... } / 430
{ ما آتاكُمُ الّرَسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا } / 156
{ ما لِهذَا الْكِتابِ لايُغادِرُ صَغيرَه وَلا كَبيرَه إِلّاَ أحْصاها... } / 81 - 99
{ مُتَّكِئِينَ عَلَى سُرُرٍ مَّصْفُوفَه وَزَوَّجْنَاهُم بِحُورٍ عِينٍ } / 141
{ مَثَلُ الْجَنَّه اّلَتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فِيهَا أنْهَارٌ مِن مَاءٍ غَيْرِ آسِنٍ... } / 139
{ مَرْفُوعَه مُّطَهَّرَه } / 102
{ مُطاعٍ ثَمَّ أمِينٍ } / 289 - 291
{ مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَه فَلَهُ خَيْرٌ مِنْهَا وَهُمْ مِنْ فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ } / 265
{ مَن كَانَ عَدُوًّا لِلَّهِ وَمَلآئِكَتِهِ وَرُسُلِهِ وَجِبْرِيلَ وَمِيكَالَ... } / 285
{ نَحْنُ قَدَّرْنَا بَيْنَكُمُ الْمَوْتَ وَ مَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ } / 126
{ نَزَلَ بِهِ الّرُوحُ الأمِينُ } / 320
‹‹نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي›› / 68 - 82
‹‹نُورُهُمْ يَسْعى بَيْنَ أيْدِيهِمْ وَ بِأيْمانِهِم›› / 28 - 29
{ هاؤُمُ اقْرَؤُا كِتابِيَه } / 91 - 92
{ هَذِهِ الّنَارُ اّلَتِي كُنتُم بِهَا تُكَذِّبُونَ } / 141
{ هَذِهِ جَهَنَّمُ اّلَتِي يُكَذِّبُ بِهَا الْمُجْرِمُونَ } / 162
{ وَ اُتُوا بِهِ مُتَشابِهاً وَ لَهُمْ فيها أزْواجٌ مُطَهَّرَه } / 181
{ وَاللهُ غالِبٌ عَلى أمْرِهِ } / 289 - 291
{ وَ أّمَا اّلَذينَ فَسَقُوا فَمَأواهُمُ الّنَارُ كُلَّما أرادُوا أنْ يَخْرُجُوا مِنْها... } / 235 - 236
{ وَ أّنَ عَذابي هُوَ الْعَذابُ الأليمُ } / 222
{ وَ إِن مِنكمُ إِلّاَ وَارِدُهَا كاَنَ عَلىَ رَبِّكَ حَتْمًا مَّقْضِيًّا } / 24
{ وَ بَرَزُوا لِلَّهِ جَميعاً فَقالَ الّضُعَفاءُ لِلَّذينَ اسْتَكْبَرُوا إِنَّا كُنَّا لَكُمْ تَبَعاً... } / 237
{ وَ جَنَّه عَرْضُها كَعَرْضِ الّسَماءِ وَالأرْضِ اُعِدَّتْ لِلَّذِينَ آمَنُوا } / 134 - 186
{ وَ حُورٌ عينٌ } / 181
{ وَ زَكَرِيَّا إِذْ نَادَى رَبَّهُ رَبّ لاتَذَرْنىِ فَرْدًا وَ أنتَ خَيرُ الْوَارِثِين } / 111
{ وَ زَوَّجْناهُمْ بِحُورٍعين } / 181
{ وَ ضَرَبَ لَنَا مَثَلاً وَ نَسىِ خَلْقَهُ قَالَ مَن يُحْىِ الْعِظَامَ وَ هِىَ رَمِيمٌ } / 114
{ وَ عَلَى الأعْرافِ رِجالٌ } / 91
{ وَ عِنْدَهُمْ قاصِراتُ الّطَرْفِ أتْرابٌ } / 181
{ وَ كُلُّهُمْ ءَاتِيهِ يَوْمَ الْقِيَامَه فَرْدًا } / 110 - 112
{ وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَه اُخْرى } / 159 - 160 - 188
{ وَ لَهُ مَن فِي الّسَمَاوَاتِ وَالأرْضِ وَمَنْ عِندَهُ لايَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِهِ... } / 318 - 338
{ وَ ما كانَ اللهُ لِيُعْجِزَهُ مِنْ شَيْءٍ فِي الّسَماواتِ وَلا فِي الأرْضِ } / 289 - 291
{ وَ ما مِنَّا إِلّاَ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ } / 291
‹‹وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ›› / 27
{ وَ نَرِثُهُ مَا يَقُولُ وَ يَأتِينَا فَرْدًا } / 111
{ وَ نُنْشِئَكُمْ فِي ما لاتَعْلَمُون } / 126
{ وَ وُضِعَ الْكِتَابُ } / 101
{ وَ يَصْلىَ سَعِيرًا } / 85
{ وَ يَنقَلِبُ إِلىَ أهْلِهِ مَسْرُورًا } / 84
{ وَاّتَبَعُواْ مَا تَتْلُواْ الّشَيَاطِينُ عَلَى مُلْكِ سُلَيْمَانَ وَمَا كَفَرَ سُلَيْمَانُ... } / 339
{ وَاّتَقُواْ يَوْماً لاتَجْزِي نَفْسٌ عَن نَّفْسٍ شَيْئاً } / 230
{ وَأخْرَجَتِ الأرْضُ أثْقَالَهَا } / 233
{ وَآخَرُونَ مُرْجَوْنَ لأمْرِ اللهِ إِمَّا يُعَذِّبُهُمْ وَإِمَّا يَتُوبُ عَلَيْهِمْ وَاللهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ } / 223
{ وَإِذَا الّصُحُفُ نُشِرَتْ } / 64 - 66
{ وَإِذَا الّنُجُومُ انكَدَرَتْ } / 223
{ وَاُزْلِفَتِ الْجَنَّه لِلْمُتَّقِينَ } / 133
{ وَأسَرُّواْ الّنَدَامَه لَمَّا رَأوُا الْعَذَابَ } / 223
{ وَأعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الأنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أبَدًا ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ } / 133
{ وَاّلَذِي قَدَّرَ فَهَدَى } / 246
{ وَاّلَذِينَ آمَنُوا وَاّتَبَعَتْهُمْ ذُرِّيَّتُهُم بِإِيمَانٍ ألْحَقْنَا بِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ... } / 141
{ وَاّلَذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الّصَالِحَاتِ لَنُبَوِّئَنَّهُم مِنَ الْجَنَّه غُرَفًا... } / 138
{ وَاّلَذِينَ اهْتَدَوْا زَادَهُمْ هُدًى وَآتَاهُمْ تَقْواهُمْ } / 247
{ وَاّلَذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا } / 247
‹‹وَاّلَذِينَ كَفَرُوا أعْمَالُهُمْ كَسَرَابٍ بِقِيعَه يَحْسَبُهُ الّظَمْآنُ مَاءً حَتَّى إِذَا جَاءَهُ... } / 26
{ وَاّلَذِينَ كَفَروا وَكَذَّبُواْ بِآيَاتِنَا اُولَئِكَ أصْحَابُ الّنَارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ } / 225
{ وَالْمُؤْمِنُونَ كَلٌّ آمَنَ بِاللهِ وَمَلائِكَتِهِ وكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ } / 370
{ وَالْمُدّبِرات أمراً } / 311
{ وَأّمَا ثَمُودُ فَهَدَيْنَاهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمَى عَلَى الْهُدَى } / 246
{ وَأّمَا مَنْ اُوتِيَ كِتَابَهُ بِشِمَالِهِ فَيَقُولُ يَا لَيْتَنِي لَمْ اُوتَ كِتَابِيهْ } / 81
{ وَأّمَا مَنْ اُوتِيَ كِتَابَهُ وَرَاء ظَهْرِهِ } / 81
{ وَأّمَا مَن بَخِلَ وَاسْتَغْنَى } / 247
{ وَأمْدَدْنَاهُم بِفَاكِهَه وَلَحْمٍ مِمَّا يَشْتَهُونَ } / 141
{ وَأّنَ اللهَ يَبْعَثُ مَن فىِ الْقُبُور } / 196 - 197
‹‹وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أجْمَعِين›› / 24
{ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَاناً } / 412
{ وَتَرَى الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَه وَهِيَ تَمُرُّ مَرَّ الّسَحَابِ } / 263 - 271 - 274 - 275
{ وَتِلْكَ الْجَنَّه اّلَتِي اُورِثْتُمُوهَا بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ } / 137
{ وَجِيءَ يَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ يَتَذَكَّرُ الإنسَانُ وَأّنَى لَهُ الّذِكْرَى } / 136
{ وَحِيلَ بَيْنَهُمْ وَبَيْنَ مَا يَشْتَهُونَ } / 215 - 251
{ وَسَارِعُواْ إِلَى مَغْفِرَه مِّن رَبِّكُمْ وَجَنَّه عَرْضُهَا الّسَمَاوَاتُ وَالأرْضُ... } / 158
{ وَسُيِّرَتِ الْجِبَالُ فَكَانَتْ سَرَابًا } / 266 - 267
{ وَسِيقَ اّلَذِينَ اّتَقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّه زُمَرًا حَتَّى إِذَا جَاؤُوهَا وَفُتِحَتْ أبْوَابُهَا... } / 135
{ وَسِيقَ اّلَذِينَ كَفَرُوا إِلَى جَهَنَّمَ زُمَرًا حَتَّى إِذَا جَاؤُوهَا فُتِحَتْ أبْوَابُهَا... } / 135
{ وَصَدَّقَ بِالْحُسْنَى } / 247
{ وَضَرَبَ لَنَا مَثَلاً وَنَسِيَ خَلْقَهُ قَالَ مَنْ يُحْيِي الْعِظَامَ وَهِيَ رَمِيمٌ } / 286
{ وَفِي الّسَماءِ رِزْقُكُمْ وَما تُوعَدُونَ } / 188
{ وَقالَ اّلَذينَ اّتَبَعُوا لَوْ أّنَ لَنا كَرَّه فَنَتَبَرَّأ مِنْهُمْ كَما تَبَرَّؤُا مِنَّا... } / 234
{ وَقَالُوا اّتَخَذَ الّرَحْمَنُ وَلَدًا سُبْحَانَهُ بَلْ عِبَادٌ مُّكْرَمُونَ } / 319 - 338
{ وَقَالُواْ الْحَمْدُ لِلَّهِ اّلَذِى صَدَقَنَا وَعْدَهُ وَ أوْرَثَنَا الأرْضَ نَتَبَوَّأ مِنَ الْجَنَّه... } / 138
‹‹وَقِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسْئُولُونَ›› / 30
{ وكَذَّبَ بِالْحُسْنَى } / 247
{ وكُلَّ إِنسَانٍ ألْزَمْنَاهُ طَآئِرَهُ فِي عُنُقِهِ وَنُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيَامَه كِتَابًا... } / 79
{ وَلا اُقْسِمُ بِالّنَفْسِ الّلَوَّامَه } / 286
{ وَلاُدْخِلَنَّهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ ثَوَابًا مِن عِندِ اللهِ... } / 137
{ وَلَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادى كَما خَلَقْناكُمْ أّوَلَ مَرَّه وَ تَرَكْتُمْ ما خَوَّلْناكُمْ... } / 111
{ وَلَقَدْ جَاءتْ رُسُلُنَا إِبْرَاهِيمَ بِالْبُشْرَى قَالُواْ سَلامًا قَالَ سَلاَمٌ فَمَا لَبِثَ... } / 352
{ وَلَقَدْ ذَرَأنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِنَ الْجِنِّ وَالإِنسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لايَفْقَهُونَ بِهَا... } / 201
{ وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَه اُخْرَى } / 159 - 160
{ وَلَقَدْ صَرَّفْنَاهُ بَيْنَهُمْ لِيَذَّكَّرُوا } / 203
{ وَلِلّهِ يَسْجُدُ مَا فِي الّسَمَاوَاتِ وَمَا فِي الأرْضِ مِن دَآّبَه وَالْمَلائِكَه... } / 346
{ وَلَمَّا جَاءَتْ رُسُلُنَا إِبْرَاهِيمَ بِالْبُشْرَى قَالُوا إِنَّا مُهْلِكُو أهْلِ هَذِهِ الْقَرْيَه } / 281
{ وَلَهُ مَن فِي الّسَمَاوَاتِ وَالأرْضِ وَمَنْ عِندَهُ لايَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِهِ... } / 318 - 338
{ وَلَهْمُ عَذَابٌ مُّهِينٌ } / 223
{ وَلَوْ شِئْنَا لآتَيْنَا كُلَّ نَفْسٍ هُدَاهَا وَلَكِنْ حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّي لأمْلأّنَ جَهَنَّمَ... } / 243 - 250
{ وَمَا أرْسَلْنَا مِن رَسُولٍ إِلّاَ لِيُطَاعَ } / 203
{ وَمَا أمْرُنَا إِلّاَ وَاحِدَه كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ } / 381 - 383 - 385 - 386 - 387 - 388 - 389
{ وَمَا جَعَلْنَا أصْحَابَ الّنَارِ إِلّاَ مَلائِكَه وَمَا جَعَلْنَا عِدَّتَهُمْ إِلّاَ فِتْنَه } / 176
{ وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالإنسَ إِلّاَ لِيَعْبُدُونِ } / 203
{ وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلا مُؤْمِنَه إِذَا قَضَى اللهُ وَرَسُولُهُ أمْراً أن يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَه... } / 411
{ وَمَا هُم بِخَارِجِينَ مِنَ الّنَارِ } / 227
{ وَمَن يَعْصِ اللهَ وَرَسُولَهُ وَيَتَعَدَّ حُدُودَهُ يُدْخِلْهُ نَارًا خَالِدًا فِيهَا... } / 225
{ وَمَن يَقْتُلْ مُؤْمِنًا مُّتَعَمِّدًا فَجَزآؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِدًا فِيهَا } / 225
{ وَمَن يَكْفُرْ بِاللهِ وَمَلائِكَتِهِ وكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً بَعِيدًا } / 284
{ وَمَن يَهْدِ اللهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَ مَن يُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُمْ أوْلِيَاءَ مِن دُونِهِ... } / 236
{ وَنَقُولُ ذُوقُواْ عَذَابَ الْحَرِيقِ } / 223
{ وَهِيَ تَمُرُّ مَرَّ الّسَحَابِ } / 262 - 264 - 265 - 266 - 267 - 271 - 274 - 275
{ وَوُضِعَ الْكِتَابُ فَتَرَى الْمُجْرِمِينَ مُشْفِقِينَ مِمَّا فِيهِ وَيَقُولُونَ يَا وَيْلَتَنَا... } / 81
{ وَيُدْخِلُهُمُ الْجَنَّه عَرَّفَهَا لَهُمْ›› / 39
{ وَيَزِيدُ اللهُ اّلَذِينَ اهْتَدَوْا هُدًى } / 248
{ وَيَسْألُونَكَ عَنِ الْجِبَالِ فَقُلْ يَنْسِفُهَا رَبِّي نَسْفًا } / 265
{ وَيَصْلَى سَعِيرًا } / 81
{ وَيَنقَلِبُ إِلَى أهْلِهِ مَسْرُورًا } / 81
{ وَيَوْمَ يُنْفَخُ فِي الّصُورِ فَفَزِعَ مَنْ فِي الّسَمَاوَاتِ وَمَنْ فِي الأرْضِ... } / 264
{ يُؤْتِي الْحِكْمَه مَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَه فَقَدْ اُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً... } / 366
{ يَا أّيُهَا اّلَذِينَ آمَنُوا قُوا أنفُسَكُمْ وَأهْلِيكُمْ نَارًا وَقُودُهَا الّنَاسُ وَالْحِجَارَه... } / 320 - 338
{ يَاوَيْلَتَنَا مَا لِهذَا الْكِتَابِ لايُغَادِرُ صَغِيرَه وَلاكَبِيرَه إِلّاَ أحْصَاهَا } / 86
{ يَا أّيُها اّلَذِينَ ءَامَنُواْ أطِيعُواْ اللهَ وَأطِيعُواْ الّرَسُولَ وَ لاتُبْطِلُواْ أعْمَالَكم } / 145
{ يَخَافُونَ رَبَّهُم مِن فَوْقِهِمْ وَيَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ } / 346
{ يَدْعُونَ فِيهَا بِكُلِّ فَاكِهَه آمِنِينَ } / 140
{ يُرِيدُونَ أن يَخْرُجُواْ مِنَ الّنَارِ وَمَا هُم بِخَارِجِينَ مِنْهَا وَلَهُمْ عَذَابٌ مُّقِيمٌ } / 226
{ يَزِيدُ فِي الْخَلْقِ مَا يَشَاءُ } / 281
{ يُسَبِّحُونَ الّلَيْلَ وَالّنَهَارَ لايَفْتُرُونَ } / 318 - 331 - 338
‹‹يَصْلَوْنَها يَوْمَ الّدِين›› / 58
{ يَطُوفُونَ بَيْنَهَا وبَيْنَ حَمِيمٍ آنٍ } / 162
{ يَعْرِفُونَ كُلّاَ بِسِيماهُمْ } / 91
{ يَغْفِرُ لِمَن يَشَاء وَيُعَذِّبُ مَن يَشَاء } / 223
‹‹يَقُولُونَ رَبَّنَا أتْمِمْ لَنَا نُورَنَا›› / 28
{ يَلْبَسُونَ مِن سُندُسٍ وَإِسْتَبْرَقٍ مُتَقَابِلِينَ } / 140
{ يَهْدِي بِهِ اللهُ مَنِ اّتَبَعَ رِضْوَانَهُ سُبُلَ الّسَلامِ وَيُخْرِجُهُم مِّنَ الّظُلُمَاتِ... } / 248
‹‹يَوْمَ لايُخْزِي اللهُ الّنَبِيَّ وَاّلَذِينَ آمَنُوا مَعَهُ نُورُهُمْ يَسْعَى بَيْنَ أيْدِيهِمْ...›› / 28
{ يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ اُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ فَمَنْ اُوتِيَ كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ فَاُوْلَئِكَ يَقْرَؤُونَ... } / 82
{ يَوْمَ يُدَعُّونَ إِلَى نَارِ جَهَنَّمَ دَعًّا } / 141
روايات /صفحات
أتاني جيرئيل فقال: اُبَشِّرُك يا محمد بما تَجوزُ علي الصراط؟ / 27
أثْبَتُكُمْ قَدَماً عَلَى الّصِرَاطِ، أشَدُّكُمْ حُبّاً لأهْلِ بَيْتِي / 34
أخَذَ اللهُ مِيثاقَ شيعتنا مَعَنا عَلي ولايتِنا، لايَزيدُون و لايَنقُصون / 253
إِذَا أكْثَرَ الْعَبْدُ مِنَ الاسْتِغْفَارِ رُفِعَتْ صَحِيفَتُهُ وَ هِي تَتَلألاُ / 92
إذا عرفت ذلك فنقول أمّا من قال بأنّ الملائكه أجسام كان حمل / 336
إِذَا كانَ يَوْمُ الْقِيَامَه وَ نُصِبَ الّصِرَاطُ عَلَى جَهَنَّم، لَمْ يَجُزْ عَلَيْهِ إِلّاَ مَنْ مَعَهُ جوازٌ / 30
إذا كانَ يَومَ القِيامَه، دُفعَ إلي الإنسانِ كِتابُهُ، ثُمَّ قِيلَ لَهُ: إقرَأ، قُلتُ: فَيَعرِفُ مَا فِيه؟ / 86
اكْتُبْ:«بِسْمِ اللهِ الّرَحْمنِ الّرَحِيمِ»؛ سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ (صلي الله عليه و آله) يَقُولُ: إِنَّ سُورَ الْجَنَّه لَبِنَه مِنْ ذَهَبٍ... / 167
الأمانه، الولايه، من ادعاها بغير حق فقد كفر / 429
الأمانه، الولايه؛ و الأنسان ابوالشرور المنافق / 428
إنّ الحكمه المعرفه و التّفقّه في الدّين، فَمَنْ فَقُهَ منكم فهو حكيم / 367
إِنَّ الّصَمْت باب مِن أبواب الحكمه / 368
انّ الكتابَ يُصَدِّقُ بعضُه بعضاً / 430
إّنَ اللهَ - تَباركَ و تَعالي - إذا أرادَ أنيُحاسبَ المُؤمنَ، أعطاهُ كتابَهُ بِيَمينِهِ... / 84
إّنَ الله - عَزَّوجَلَّ - خَلَقَ الّنَبّيِينَ مِن طينَه عِلِّيِّينَ قُلوبَهُم و أبدانَهُم / 253
إِنَّ اللهَ - عَزَّوَجَلَّ - لَمَّا خَلَقَ الْجَنَّه خَلَقَهَا مِنْ لَبِنَتَيْنِ لَبِنَه مِنْ ذَهَبٍ وَ لَبِنَه مِنَ فِضَّه وَجَعَلَ... / 164
إِنَّ اللهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى خَلَقَ فِي الْجَنَّه عَمُوداً مِنْ يَاقُوتَه حَمْرَاءَ عَلَيْهِ سَبْعُونَ ألْفَ قَصْرٍ... / 163
إِنَّ اللهَ تَعَالَى إِذَا بَعَثَ الْخَلائِقَ مِنَ الأّوَلِينَ وَالآخِرِينَ، نَادَى مُنَادِي رَبِّنَا مِنْ تَحْتِ عَرْشِهِ / 32
إنّ الله عرض أرواح الأئمّه على السموات والأرض والجبال فغشيها نورهم و قال في... / 428
إّنَ اللهَ عَرَض ولايه اميرالمؤمنين (عليه السلام) فقبلها الملائكه و أباها مَلَك، يقال له فُطرُس... / 343
إّنَ دينَ الله لايُعرَف بالّرِجال بل بآيه الحَقِّ، فَاعرف الحَقَّ تَعرِف أهلَه / 307
إّنَ فوقَ الصراط عقبه كؤوداً / 26
إِنَّ فِي الْجَنَّه غُرَفاً يُرَى ظَاهِرُهَا مِنْ بَاطِنِهَا وَ بَاطِنُهَا مِنْ ظَاهِرِهَا يَسْكُنُهَا مِنْ اُمَّتِي مَنْ... / 172
أنا صراطُ الله المستقيم و عُروته الوُثقي الّتي لا انفصام لها / 37
إِنَّهُ لَيُرَى يَوْمَ الْقِيَامَه إِلَى جَانِبِ الّصِرَاطِ جَمٌّ كَثِيرٌ مِنَ الّنَاسِ، لايَعْرِفُ عَدَدَهُمْ إِلّاَ اللهُ تَعَالَى / 33
إِنَّهُ يُؤْتَى بِالْمُؤْمِنِ الْمُذْنِبِ يَوْمَ الْقِيَامَه حَتَّى يُوقَفَ بَيْنَ يَدَيِ اللهِ عَزَّوَجَلَّ فَيَكُونُ... / 93
إنَّهم يعيشون بنسيم العرش / 353
بالّتَواضع تُعْمَرُ الْحِكْمَه لا بالّتَكَبُّر / 368
ثم اختبر بذلك ملائكته المقربين ليميزالمتواضعين منهم منالمستكبرين / 332
ثمّ أداء الأمانه، فقد خاب من ليس أهلها. إنّها عرضت على السّماوات المبنيّه والأرضين... / 426
ثُمَّ تُعطَيان كِتابَهُما بأيْمانِهِما فَتجدان حَسَناتِهما كُلِّها مَكتُوبه / 83
ثم خلق سبحانه لإسكان سماواته وعماره الصفيح الاعلي من ملكوته خلقاً بديعاً من... / 333
ثم فتق ما بين السموات العلي فملأهّنَ اطواراً من ملائكته / 333
جاءَ وقتُ الصلاه، وقت امانه عَرَضَها اللهُ علي السماوات و الأرض و الجبال... / 427
حَافَتَا الّصِرَاطِ يَوْمَ الْقِيَامَه، الّرَحِمُ وَالأمَانَه؛ فَإِذَا مَرَّ الْوَصُولُ لِلّرَحِمِ الْمُؤَدِّي لِلأمَانَه... / 32
حُبِّي وَ حُبُّ أهْلِ بَيْتِي نَافِعٌ فِي سَبْعَه مَوَاطِنَ، أهْوَالُهُنَّ عَظِيمَه: عِنْدَ الْوَفَاه وَ فِي الْقَبْرِ... / 87
حدّ الأشياء كلّها عند خلقه ايّاها ابانه لها من شبهه و ابانه له من شبهها / 329
الحمدُ لله اّلَذي لايَموت و لاتَنقَضي عجائبُه / 395
خَيرُهُ و شَرُّهُ مَعهُ حَيثُ كانَ، لايَستطِيعُ فِراقَهُ حَتّي يُعطَي كِتابَهُ يَومَ القِيامَه بِما عَمِلَ / 82
رأس الحكمه، خشيه الله تعالي / 369
رأس الحكمه، مخافه الله عزوجل / 369
الرفق، رأس الحكمه / 369
السابق بالخيرات: الإمام، والمقتصد: العارف للإمام، والظالم لنفسه: الذي لايعرف الإمام / 299
سأل زنديقٌ أباعبد الله (عليه السلام) قال: فما تقول في المَلَكين هاروت و ماروت وما يقول الّنَاس... / 341
سألت أباعبد الله (عليه السلام) عن قول الله - عزّوجلّ - { هُوَ الأّوَلُ وَالآخِرُ } و قلت: أمّا الأول فقد عرفناه وأمّا الآخر فبيّن لنا تفسيره؟... / 329
سمعت أبا عبد الله (عليه السلام) يقول: إذا تاب العبد توبه نصوحاً أحبّه الله فستر عليه فقلت: ... / 332
شَجَرَه فِي الْجَنَّه أنَا غَرَسْتُهَا تُظِلُّ الْجِنَانَ، أصْلُهَا مِنْ رِضْوَانٍ؛ مَاؤُهَا مِنْ تَسْنِيمٍ، بَرْدُهُ... / 171
الصمد الذي لا جوف له، والصمد الذي قد انتهي سؤدده، والصمد الذي لايأكل و لايشرب... / 325
طاعه الله ومعرفه الامام / 365
علماءُ حكماءُ كادوا أنْ يكونوا مِنَ الحكمه أنبياء / 368
عَلَيكَ بِالقُرآن فَإّنَ الله خَلَقَ الجَنَّه بِيَدِهِ لَبنَه مِن ذَهَب و لَبنَه مِن فِضَّه و جَعَلَ مَلاطَها... / 165
عن أبيه (عليه السلام) قال سئل الصادق (عليه السلام) عن زياره قبر الحسين (عليه السلام) قال: أخبرني أبي (عليه السلام) أنّ... / 334
عن بريدبن عُمَير بن معاويه الشامي قالَ: دَخَلتُ عَلي علي بن موسي الرضا بِمَرو فَقلتُ لَه:... / 402
فَأخْبِرْنِي عَنِ الْجَنَّه وَ الّنَارِ أ هُمَا الْيَوْمَ مَخْلُوقَتَانِ / 161
فَأخبرني عن جبرئيل في زيّ الّذُكران هو أم في زيّ الاناث / 323
فَأمّا المُؤمِنُ فَيُعطي كِتابَهُ بِيَمينِهِ / 84
فَأوْمَأ بيده نحو السماء ففتحت أبواب السماء ونزلت الملائكه عدداً لا يحصيهم إلاّ الله تعالي. قال (عليه السلام): لولا تقارب الأشياء وحبوط... / 356
فَرقاً بَينَهُم و بَينَ الله - عّزَوجّلَ - لأنّ الذي { لاتَأخُذُهُ سِنَه وَ لانَومٌ } هو الله... / 354
فُطرُس كان من الحمله، بعثه الله - عّزَوجّلَ - في شيء، فَأبطأ عليه، فَكَسر جَناحه و ألقاه... / 342
فلقد بكت السبع الشداد لقتله وبكت البحار بأمواجها والسموات بأركانها والأرض... / 334
الْفَهْم وَالْقَضَاء / 368
قال: في السماء السابعه... فسدره المنتهى، في السماء السابعه و جنه المأوى، عندها. / 188
قال: ينظرون إلى وجه الله، أي إلى رحمه الله و نعمته / 67
كان علي الحسن و الحسين تعويذان حشوهما من زغب جناح جبرئيل / 330
كُلُّ اُمَّه يُحاسِبُها إمامُ زَمانها، و يَعرِفُ الأئّمَه أولياءَهُم و أعداءَهُم بِسيماهُم / 91
كُنْتُ ذَاتَ يَوْمٍ عِنْدَ الّنَبِيِّ إِذْ أقْبَلَ بِوَجْهِهِ عَلَى عَلِيِّ بْنِ أبِي طَالِبٍ فَقَالَ: ألااُبَشِّرُكَ يَا أبَا الْحَسَنِ؟ / 29
لَمَّا اُسْرِيَ بِي إِلَى الّسَمَاءِ، دَخَلْتُ الْجَنَّه فَرَأيْتُ فِيهَا مَلائِكَه يَبْنُونَ لَبِنَه مِنْ ذَهَبٍ وَ لَبِنَه... / 192
لَيْسَتْ تَشْهَدُ الْجَوَارِحُ عَلَى مُؤْمِنٍ إِنَّمَا تَشْهَدُ عَلَى مَنْ حَقَّتْ عَلَيْهِ كَلِمَه الْعَذَابِ فَأّمَا الْمُؤْمِنُ فَيُعْطَى كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ / 83
مَا ثَبَتَ حُبُّكَ فِي قَلْبِ امْرِئٍ مُؤْمِنٍ فَزَلَّتْ بِهِ قَدَمُهُ عَلَى الّصِرَاطِ إِلّاَ ثَبَتَ لَهُ قَدَمٌ حَتَّى... / 35
مَا خَلَقَ اللهُ خَلْقاً إِلّاَ جَعَلَ لَهُ فِي الْجَنَّه مَنْزِلاً، وَ فِي الّنَارِ مَنْزِلاً، فَإِذَا اُسْكِنَ أهْلُ الْجَنَّه الْجَنَّه وَ أهْلُ الّنَارِ الّنَارَ / 173
مَا مِنْ مُؤْمِنٍ يُذْنِبُ ذَنْباً إِلّاَ أّجَلَهُ اللهُ عَزَّوَجَلَّ سَبْعَ سَاعَاتٍ مِنَ الّنَهَارِ فَإِنْ هُوَ تَابَ / 90
مَرَرْتُ لَيْلَه اُسْرِيَ بِي بِنَهَرٍ حَافَتَاهُ قِبَابُ الْمَرْجَانِ فَنُودِيتُ مِنْهُ الّسَلامُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللهِ / 166
معرفه الإمام و اجْتناب الكبائر الّتي أوجب الله عليها النّار / 367
مَكْتُوبٌ عَلَى بَابِ الْجَنَّه «لا إِلَهَ إِلّاَ اللهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ عَلِيٌّ أخُو رَسُولِ اللهِ» / 165
مَن زَهِدَ في الدّنيا أثبت الله الحكمه في قلبه، و أنطق بها لسانَه، و بَصَّرَه عيوب الدّنيا داءها و دواءها، و أخرجه من الدّنيا سالما إلى دار السّلام / 369
مَن عسي أن يكونوا غيرنا / 433
مَنْ عَمِلَ سَيِّئَه أُجِّلَ فِيهَا سَبْعَ سَاعَاتٍ مِنَ الّنَهَارِ فَإِنْ قَالَ أسْتَغْفِرُ اللهَ اّلَذِي لا إِلهَ إِلّاَ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ ثَلاثَ مَرَّاتٍ لَمْ تُكْتَبْ عَلَيْه / 88
مَنْ قَالَ: سُبْحَانَ اللهِ غَرَسَ اللهُ لَهُ بِهَا شَجَرَه فِي الْجَنَّه / 144
الناسُ نيامٌ فإذا ماتوا إنْتَبَهُوا / 60
الّنَاسُ يَمُرُّونَ عَلَى الّصِرَاطِ طَبَقَاتٍ، وَ الّصِرَاطُ أدَقُّ مِنَ الّشَعْرِ وَ مِنْ حَدِّ الّسَيْفِ / 32
وَ اعْلَمُوا أّنَ مَجَازَكُمْ عَلَى الّصِرَاطِ وَ مَزَالِقِ دَحْضِهِ، وَ أهَاوِيلِ زَلَلِهِ وَ تَارَاتِ أهْوَالِه / 35
و الأعلامُ قائمه، و الآياتُ واضحه، و المنارُ منصوبه، / 435
وَ إِنَّمَا أضَافَهُ إِلَى نَفْسِهِ لأنَّهُ اصْطَفَاهُ عَلَى سَائِرِ الأرْوَاحِ / 68
و إنما يعني بالنظر إليه، النظر إلى ثوابه تبارك و تعالى / 67
و جاءَ الخبرُ بأّنَ الصراطَ أدّقُ مِن الشَعرَه و أحّدُ مِن السيف علي الكافر / 37
وَ حَقُّ رِجْلَيْكَ أنْ لاتَمْشِيَ بِهِمَا إِلَى مَا لايَحِلُّ لَكَ فَبِهِمَا تَقِفُ عَلَى الّصِرَاطِ!... / 35
و طعامه التسبيح و شرابه التهليل / 353
وَ لَئِنْ أمْهَلَ اللهُ الّظَالِمَ فَلَنْ يَفُوتَ أخْذُهُ، وَ هُوَ لَهُ بِالْمِرْصَادِ عَلَى مَجَازِ / 23
ولايرجع بهم الاستهتار بلزوم طاعته، إلاّ إلي مواد من قلوبهم غيرمنقطعه من رجائه ومخافته / 345
و لكنّه القديم في ذاته لأنّ ما سوي الواحد متجّزء و الله واحدٌ لا متجزّء و لا متوّهم... / 329
و لم يبق في النار إلا الذين هم أهلها / 217
و هذا مثلٌ مضروب لما يَلْحَقُ الكافر من الشدّه في عبوره علي الصّراط / 37
واعلم أنّ الّصِراطَ المَوعُودَ بِه فِي القُرآنِ الكَريمِ حَقٌّ يَجِبُ الإيمانُ به و إن اختلف... / 40
والمَتَلقّي القاعِد عَنِ اليمين هُو القُوَّه العاقله العَمَليّه المُنتَقَشَه بِصُوَرِ الأعمال / 100
والملَك لاتشاهده حواسكم لأنّه من جنس هذا الهواء، لاعيان منه / 297
وَأّمَا الّصِراطُ في الآخَره، فَهُوَ طَرِيقُ الْمُؤْمِنِينَ إِلَى الْجَنَّه / 23
وكّل ملك الموت بقبض أرواح الآدميين، فهو الذي يلي قبض أرواحهم / 331
الولايه، أبَيْنَ أن يَحملنَها كفراً بها وعناداً وحَمَلها الإنسان، والإنسان الذي حملها ابوفلان / 428
وَما مِن أحَدٍ يَدخُلُ الجَنَّه حتّى يُعرَض عَلَيه مَكانُهُ مِنَ النّار، فَيُقال له: «هذا مَكانُكَ اّلَذي لَو عَصَيتَ اللهَ لَكُنتَ فيه». / 179
هُوَ الّطَرِيقُ إِلَى مَعْرِفَه اللهِ - عَزَّوَجَلَّ - وَ هُمَا صِراطَانِ؛ صِراطٌ فِي الّدُنْيَا وَ صِراطٌ فِي الآخِرَه، / 30
هي ولايه اميرالمؤمنين / 428
يُؤْتَى بِأحَدٍ يَوْمَ الْقِيَامَه، يُوقَفُ بَيْنَ يَدَيِ اللهِ وَيُدْفَعُ إِلَيْهِ كِتَابُهُ، فَلايَرَى حَسَنَاتِهِ! فَيَقُولُ: إِلَهِي لَيْسَ هَذَا كِتَابِي / 94
يروي في بعض الرافدات أن عمرو بن العاص قدم من الاسكندريه علي رسول الله (صلي الله عليه و آله) فسأله عمّا رأي في الاسكندريه، فقال: يا رسول الله (صلي الله عليه و آله) رأيت أقواماً يتطيلسون... / 324
يضِيءُ عَلَي الصّراط لعلي و فاطمه، مِثل الدّنيا سبعين مرّه / 28
قرآن كريم.
1.آغاز و انجام؛ خواجه نصيرالدين طوسى (وفات: 672 ق) ، مقدمه و شرح و تعليقات از آيتالله حسنزاده آملى، انتشارات فرهنگ و ارشاد اسلامى، تهران 1374 ش.
2.آموزش فلسفه؛ محمدتقي مصباح يزدي، انتشارات امير كبير، تهران 1383ش.
3.آيات العقائد؛ تقريرات دروس آيه الله سيد جعفر سيدان، انتشارات ولايت، اول 1389ش.
4.الاحتجاج؛ احمد بن علي طبرسي، تعليق: سيد محمد باقر خرسان، دار النعمان، نجف اشرف 1386ق - 1966م.
5.الإختصاص؛ شيخ مفيد، انتشارات كنگره جهانى شيخ مفيد، قم 1413 ق.
6.اساس التوحيد؛ ميرزا مهدي آشتياني، انتشارات هومس، تهران 1388ش.
7.اسرار الآيات؛ صدر المتألهين، مقدمه و تصحيح از محمد خواجوى، انجمن حكمت و فلسفه، تهران، 1360 ش.
8.الأسفار الأربعه؛ ملاصدرا شيرازي، دار احياء التراث، بيروت 1981م.
9.اصول المعارف؛ ملامحسن فيض، با تحقيق و تصحيح و مقدمه سيدجلال الدين آشتياني، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامي، دوم 1362ش.
10.أطيب البيان في تفسير القرآن؛ سيد عبد الحسين طيب، انتشارات اسلام، تهران 1378ش.
11.اعتقادات الإماميه وتصحيح الاعتقاد؛ شيخ صدوق و شيخ مفيد، كنگره شيخ مفيد، قم1414ق
12.الإلهيات علي هدي الكتاب و السنه و العقل؛ محاضرات استاد شيخ جعفر سبحاني، به قلم حسن محمد مكي عاملي، قم، المركز العالمي للدراسات الإسلاميه، چهارم 1413ق.
13.الأمالي؛ شيخصدوق، قسم الدراساتالإسلاميه مؤسسه البعثه، قم، مؤسسهالبعثه، اول1417ق.
14.الأمالي؛ شيخمفيد، تحقيق: حسين استاد ولي و علياكبر الغفاري، دارالمفيد، بيروت1414ق.
15.الأمالي؛ محمدبن حسن طوسي، تحقيق: موسسه بعثت، دار الثقافه، قم، اول، 1414ق.
16.انوار درخشان؛ سيدمحمد حسين حسينى همدانى، تحقيق از محمد باقر بهبودى، كتابفروشى لطفى، تهران 1404 ق.
17.اوائل المقالات؛ شيخ مفيد، تحقيق: شيخ إبراهيم أنصاري، دار المفيد للطباعه والنشر والتوزيع، بيروت 1414 - 1993م.
18.بحارالأنوار؛ علامه محمدباقر مجلسي، مؤسسه الوفاء، بيروت 1403 - 1983م.
19.البرهان؛ سيد هاشم بحراني، بنياد بعثت، تهران 1416ق.
20.بشاره المصطفى؛ محمدبن علي طبري، تحقيق: جواد قيومي إصفهاني، مؤسسه نشر إسلامي، قم، اول، 1420ق.
21.بصائر الدرجات؛ محمدبن حسن صفار، تصحيح وتعليق: حاج ميرزا حسن كوچه باغي، منشورات اعلمي، تهران 1362ش.
22.بيان السعاده؛ سلطان محمد گنابادي، مؤسسه الاعلمي، بيروت 1408ق.
23.بيان الفرقان في توحيد القرآن؛ علامه شيخ مجتبي قزويني، با تعليقات: استاد سيدجعفر سيدان، تحقيق: مدرسه علوم ديني حضرت وليعصر (عليه السلام)، انتشارات دليل ما، اول 1389ش.
24.پيام قرآن؛ استاد ناصر مكارم شيرازي، دارالكتب الاسلاميه، تهران، 1383ش.
25.تاريخ تمدن اسلام؛ جرجي زيدان (ترجمه علي جواهر كلام) ،انتشارات امير كبير، تهران.
26.تاريخ مدينه دمشق؛ ابن عساكر، تحقيق: علي شيري، دارالفكر، بيروت 1415ق.
27.التبيان؛ محمدبن حسن طوسى، با مقدمه شيخ آغابزرگ تهرانى و تحقيق احمد قصيرعاملى، دار احياء التراث العربى، بيروت.
28.التحقيق في كلمات القرآنالكريم؛ حسن مصطفوى، بنگاه ترجمه ونشر كتاب، تهران1360ش.
29.تسنيم؛ عبدالله جوادي آملي، تحقيق: احمد قدسي، مركز نشر اسراء، 1385ش.
30.تصحيح إعتقادات الإماميه؛ الشيخ المفيد، تحقيق حسين درگاهي، بيروت، دارالمفيد للطباعه و النشر و التوزيع، دوم، 1414ق.
31.تفسير ابن عربى؛ ابوعبدالله محيىالدين محمد ابن عربى، تحقيق سمير مصطفى رباب، دار احياء التراث العربى، بيروت 1422 ق.
32.تفسير العياشي؛ محمد بن مسعود العياشي، تحقيق: الحاج السيد هاشم الرسولي المحلاتي، المكتبه العلميه الإسلاميه، تهران.
33.تفسير القرآن الكريم؛ (منسوب به) محي الدين بن عربي، تحقيق: سمير مصطفي رباب، دار احياء التراث، بيروت 1422ق.
34.تفسير القرآن الكريم؛ سيد عبد الله شبر، دار البلاغه للطباعه و النشر، بيروت، 1412 ق.
35.تفسير القرآن الكريم؛ محمدبن ابراهيم (ملاصدرا) ، تحقيق: محمد خواجوي، انتشارات بيدار، قم 1379ش.
36.التفسير المبين؛ محمد جواد مغنيه، بنياد بعثت، قم.
37.التفسير المنسوب إلى الامام العسكرى (عليه السلام)؛ مدرسه امام مهدى، قم 1409 ق
38.تفسير ثعلبي؛ ثعلبي، تحقيق: ابي محمد بن عاشور، دار إحياء التراث العربي، بيروت 1422ق.
39.تفسيرصافى؛ ملامحسن فيض كاشانى، تحقيق حسين اعلمى، انتشارات الصدر، تهران1415ق
40.تفسيرقمي؛ علي بن ابراهيم قمي، تحقيق: سيدطيب موسوي جزايري، دارالكتب، قم1367ش.
41.تفسير نمونه؛ ناصر مكارم شيرازي، دارالكتب الاسلاميه، تهران 1374ش.
42.التوحيد؛ شيخ صدوق، تحقيق: سيد هاشم حسيني تهراني، جامعه مدرسين، قم 1357ش.
43.تهذيب الأحكام؛ شيخ طوسي، تحقيق: سيدحسن موسوي خرسان، دار الكتب الإسلاميه، تهران 1365ش.
44.جامع الأخبار؛ تاج الدين شعيرى، انتشارات رضى، قم 1363 ش.
45.جامع الشتات؛ محمداسماعيل خواجوئي، تحقيق: سيد مهدي رجائي، 1418ق.
46.جلاء الاذهان وجلاءالاحزان؛ ابو المحاسن حسين بن حسن جرجاني، تحقيق: سيد جلالالدين حسيني (محدث) ، انتشارات دانشگاه تهران، 1377ش.
47.الجوهر الثمين في تفسير الكتاب المبين؛ سيدعبدالله شبر، مقدمه: سيدمحمد بحرالعلوم، كويت ، 1407 ق.
48.حق اليقين في معرفه اصول الدين؛ سيدعبدالله شبر، انوار الهدي، قم 1424 ق.
49.حكمت الهي؛ مهدي الهي قمشهاي، انتشارات اسلامي، تهران 1363ش.
50.الخرائج والجرائح؛ قطب الدين راوندي، تحقيق: مؤسسه الإمام المهدي با اشراف سيد محمد باقر موحد ابطحي، مؤسسه الإمام المهدي ، قم 1407ق.
51.الخصال؛ شيخ صدوق، تحقيق: علي أكبر غفاري، جامعه مدرسين، قم 1403ق. - 1362ش.
52.الخلود في جهنم؛ محمدعبدالخالق كاظم، منشورات المركز العالمي للدراسات الاسلاميه، قم، 1383ش.
53.دار السلام؛ محدث نوري، تصحيح: سيدهاشم رسولي محلاتي، انتشارات المعارف الإسلاميه.
54.دانشنامه امام علي (عليه السلام)؛ علي اكبر رشاد، سازمان انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي، 1385 ش.
55.دلائل الإمامه؛ محمد بن جرير طبري، مؤسسه بعثت، قم 1413ق.
56.ده رساله فارسي؛ حسن حسن زاده آملي، نشر الف لام ميم، 1385ش.
57.الذريعه؛ آقا بزرگ تهراني، دارالاضواء، بيروت 1403ق - 1983م.
58.الرسائل التوحيديه؛ سيدمحمدحسين طباطبائي، مؤسسهالنعمان، بيروت1419ق.
59.رساله في الحدوث؛ ملاصدرا، تصحيح و تحقيق: سيد حسين موسويان، بنياد حكمت اسلامي صدرا، تهران 1378ش.
60.روح البيان؛ اسماعيل حقى بروسوى ، دارالفكر، بيروت.
61.روض الجنان وروح الجنان فىتفسيرالقرآن؛ ابوالفتوح رازى، تحقيق: دكتر محمدجعفر ياحقى - دكتر محمدمهدى ناصح، بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، مشهد1408ق.
62.روضه الواعظين؛ محمدبن فتال نيشابوري، تحقيق: سيد محمد مهدي - سيد حسن خرسان، منشورات شريف رضي، قم.
63.رياض السالكين في شرح صحيفه سيد الساجدين (عليه السلام) ؛ سيد علي خان مدني شيرازي، تحقيق: سيد محسن حسيني اميني، مؤسسه النشر الاسلامي،1415ق.
64.ريحانه الأدب؛ ميرزا محمدعلي مدرس تبريزي، چاپخانه شفق، تبريز1349ش.
65.الزهد؛ حسين بن سعيد كوفي، تحقيق: ميرزا غلام رضا عرفانيان، العلميه، قم 1399.
66.سدّ المَفَر علي القائل بالقدر؛ محمد باقر علم الهدي، مركز فرهنگي انتشارتي منير، تهران 1387ش.
67.شرح اصول كافي؛ مولي محمدصالح مازندراني، تحقيق: ميرزا ابوالحسن شعراني، دار احياء التراث العربي، بيروت 1421ق - 2000م.
68.شرح الأسماء الحسنى؛ ملاهادى سبزواري، منشورات مكتبه بصيرتي، قم.
69.شرح العقيده الطحاويه؛ ابن أبي العز الحنفي، المكتب الإسلامي، بيروت، چهارم 1391ق.
70.شرح المقاصد في علم الكلام؛ سعدالدين تفتازاني، دارالمعارف النعمانيه، پاكستان 1401ق - 1981م.
71.شرح باب حادي عشر (النافع يوم الحشر) ؛ فاضل مقداد، تحقيق: مهدي محقق، مؤسسه مطالعات اسلامي، تهران 1365ش.
72.شرح حديث عرض دين حضرت عبدالعظيم حسني؛ لطف الله صافي گلپايگاني، دليل ما، قم 1387ش.
73.شرح غرر الحكم و درر الكلم؛ آقا جمال الدين خوانساري، تصحيح: سيد جلال الدين محدث ارموي، دانشگاه تهران 1366ش.
74.شرح فصوصالحكم؛ تاجالدين حسين بن حسن خوارزمي، انتشارات مولي، تهران1368ش.
75.شرح فصوص الحكم؛ محمد داوود قيصري رومي، به كوشش سيد جلال الدين آشتياني، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، اول 1375ش.
76.شرح نهج البلاغه (صبحي صالح) ؛ سيدرضي، دار الهجره، قم.
77.شرح نهج البلاغه؛ ابن ابي الحديد، تحقيق: محمد ابوالفضل ابراهيم، دار احياء الكتب، بيروت 1962م.
78.شرح نهج البلاغه؛ ميثم بن علي بن ميثم البحراني، دفتر نشر الكتاب،1362ش.
79.شواهد الربوبيه؛ صدرالمتألهين، وفات مؤلف1050ق، تصحيح و تعليق: سيد جلال الدين آشتيانى، المركز الجامعى للنشر، مشهد، 1360ش.
80.صحاح اللغه؛ اسماعيل بن حماد الجوهري، تحقيق: احمد عبدالغفور العطار، دار العلم للملايين، بيروت 1407ق - 1987م.
81.صحيح شرح العقيده الطحاويه؛ حسن بن علي السقاف، دار الإمام النووي ، عمان – أردن، اول1416 - 1995 م.
82.صحيفه سجاديه؛ امام زين العابدين (عليه السلام) ، مؤسسه النشر الإسلامي، قم 1404ق. - 1363ش.
83.عده الداعى؛ ابن فهد حلى، دارالكتاب الاسلامى، 1407 ق.
84.العرشيه؛ ملاصدرا شيرازي؛ تصحيح: غلامحسين آهنى، انتشارات مولى، تهران 1361 ش.
85.العقائدالحقه؛ سيداحمد خوانساري، تحقيق: ناصرباقري بيدهندي، دليل، قم1421ق 1379ش.
86.علل الشرائع؛ شيخ صدوق، تحقيق: سيدمحمد صادق بحرالعلوم، مكتبه الحيدريه، نجف اشرف 1386ق.
87.علي بن موسي الرضا (عليه السلام) والفلسفه الإسلاميه؛ عبدالله جوادي آملي، محقق: محمد حسن شفيعيان، دار الاسراء، قم، دوم 1422ق.
88.عوالي اللئالي؛ ابن ابي جمهور احسائي، تحقيق: آقا مجتبي عراقي، سيدالشهداء، قم 1403ق - 1983م.
89.العين؛ خليلبن احمد فراهيدى، تحقيق: الدكتور مهدي المخزومي، الدكتور إبراهيم السامرائي، مؤسسه دار الهجره، 1409ق.
90.عيون اخبار الرضا (عليه السلام) ؛ شيخ صدوق، تحقيق: شيخ حسين اعلمي، مؤسسه الاعلمي، بيروت 1404ق.
91.عيون الأنباء في طبقات الأطباء؛ ابن ابي اصبيعه، تحقيق: دكتر نزار رضا، دار المكتبه الحياه، بيروت.
92.غرر الحكم و درر الكلم؛ عبد الواحد بن محمد تميمي آمدي، دفتر تبليغات، قم 1366ش.
93.فتح الباري (شرح صحيح البخاري) ؛ ابن حجر عسقلاني، دار المعرفه للطباعه والنشر، بيروت.
94.فتوحات مكيه (4 جلدي) ؛ محيالدين بن عربي، دار صادر، بيروت.
95.فرهنگ ابجدى عربى - فارسى؛ رضا مهيار (قرن: پانزدهم) .
96.فرهنگ علوم عقلي؛ سيد جعفر سجادي، كتابخانه ابن سينا، تهران 1341ش.
97.فرهنگ عميد؛ حسن عميد، مؤسسه انتشارات امير كبير، تهران، 1384ش.
98.فرهنگ معارف اسلامى؛ سيد جعفر سجادى، انتشارات دانشگاه تهران، تهران 1373 ش.
99.فصوص الحكم؛ محيالدين عربي، مقدمه و تعليقه: ابوالعلاء عفيفي، انتشارات الزهراء، 1370.
100.فصول العقائد؛ خواجه نصيرالدين طوسي، تعليق: شيخ علي سبط الشيخ، 1393ق.
101.فضائل الشيعه؛ شيخ صدوق، انتشارات اعلمي، تهران.
102.قاموس قرآن؛ سيدعلى اكبر قرشي، دارالكتب الإسلاميه، تهران، ششم 1371
103.قواعد كلي فلسفي درفلسفه اسلامي؛ غلامحسين ابراهيمي ديناني،پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، تهران 1380ش.
104.كفايه الموحدين؛ ميرزا اسماعيل طبرسي نوري، انتشارات علميه اسلاميه.
105.كلم الطيب در تقرير عقايد اسلام؛ سيد عبد الحسين طيب، كتابخانه اسلام، 1362ش.
106.كنز الدقائق؛ محمد بن محمد رضا القمي المشهدي، تحقيق: حسين درگاهي، انتشارات وزارت ارشاد اسلامي، تهران 1368ش.
107.الكاشف؛ محمد جواد مغنيه، دار الكتب الاسلاميه، تهران 1424ق.
108.الكافي؛ محمدبن يعقوب كليني، تصحيح و تعليق: علياكبر غفاري، دارالكتب الإسلاميه، تهران 1365ش.
109.كامل الزيارات؛ جعفربن محمدبن قولويه، تحقيق: جواد قيومي، مؤسسه نشر الفقاهه1417ق.
110.كتاب الزهد؛ حسين بن سعيد اهوازي كوفي، وفات مؤلف قرن3، تحقيق: ميرزا غلام رضا عرفانيان، قم، 1402ق.
111.كشفالأسرار و عدّهالأبرار؛ رشيدالدين ميبدى، تحقيق: على اصغر حكمت، انتشارات امير كبير، تهران 1371 ش.
112.كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد؛ علامه حلي، تحقيق: آيت الله حسن زاده آملي، مؤسسه نشر اسلامي، قم 1417ق.
113.كفايهالأثر؛ خزازالقمي، تحقيق: سيدعبداللطيف حسيني كوهكمري، انتشارات بيدار،قم1401.
114.كفايه الموحدين؛ سيد اسماعيل طبرسي نوري، انتشارات علميه اسلاميه.
115.كمالالدين و تمامالنعمه؛ شيخ صدوق، تصحيح وتعليق: عليأكبر غفاري، مؤسسه نشر جامعه المدرسين، قم 1405ق - 1363 ش.
116.كنزالعمال؛ متقي هندي، تحقيق: شيخ بكريحياني، مؤسسه الرساله، بيروت1409ق 1989م.
117.لسان العرب؛ محمدبن مكرم ابن منظور، دار صادر، بيروت 1414 ق.
118.لغتنامه دهخدا؛ علي اكبر دهخدا، دانشگاه تهران، 1350ش.
119.مجمع البحرين؛ فخرالدين طريحى، تحقيق: سيد احمد حسينى، كتابفروشى مرتضوى، تهران 1375 ش.
120.مجمع البيان؛ فضل بن حسن طبرسي، تحقيق: محمد جواد بلاغي، انتشارات ناصر خسرو، تهران 1372ش.
121.مجمع الزوائد و منبع الفوائد؛ نور الدين علي بن أبي بكر الهيثمي، دار الكتب العلميه بيروت، 1408ق 1988 م.
122.مجموعه ورام؛ ورام بن ابى فراس، انتشارات مكتبه الفقيه، قم.
123.المحاسن؛ احمدبن محمد بن خالد برقى، دار الكتب الإسلاميه قم، 1371ق.
124.محاضرات في أصول الفقه؛ محمد اسحاق فياض (تقريرات بحث خارج اصول آيه الله خويى) ، مؤسسه نشر اسلامي، قم 1419ق.
125.مستدرك الوسائل؛ محدث نورى، مؤسسه آل البيت (عليهم السلام)، قم 1408 ق.
126.المسلك في اصول الدين؛ محقق حلي، تحقيق: رضا استادي، مجمع البحوث الاسلاميه، مشهد 1414ق.
127.مسند احمد؛ احمد بن حنبل، دار صادر ، بيروت.
128.مصباح الفقاهه؛ تقريرأبحاث سماحه آيهالله العظمى السيد أبوالقاسم الموسوي الخوئي، به قلم محمدعلي التوحيدي، منشورات مكتبه الداوري، قم 1377 ش.
129.مصباح المتهجّد؛ شيخ طوسي، مؤسسه فقه الشيعه، بيروت 1411ق - 1991م.
130.المصباح المنير؛ احمد مُقري فَيُّومي، موسسه دار الهجره، قم 1425ق.
131.معاني الأخبار؛ شيخ صدوق، تصحيح و تعليق: علي اكبر غفاري، مؤسسه نشر اسلامي، 1379ق - 1338ش.
132.مفاتيح الغيب؛ فخرالدين رازي، دار إحياء التراث العربي، بيروت 1420ق.
133.مفردات الفاظ القرآن؛ راغب اصفهاني، تحقيق: صفوان عدنان داودي، دار العلم، بيروت 1412ق
134.ممد الهمم در شرح فصوص الحكم؛ استاد حسن حسن زاده آملى، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، تهران، 1378 ش.
135.مَن لايحضره الفقيه؛ شيخ صدوق، انتشارات جامعه مدرسين، قم 1413 ق.
136.مناقب آل ابيطالب؛ محمد بن علي بن شهرآشوب، تحقيق: لجنه من أساتذه النجف، مكتبه الحيدريه، نجف اشرف 1376ق - 1956م.
137.المنجد؛ لويس معلوف، معراج، دوم، 1365ش.
138.منشور جاويد (تفسير موضوعي) ؛ جعفر سبحاني، مؤسسه امام صادق (عليه السلام)، 1383 ش.
139.منهج الرشاد في معرفه المعاد؛ محمد نعيم طالقاني (ملانعيما طالقاني) ، تحقيق: رضا استادي، بنياد پژوهشهاي آستان قدس رضوي، 1382ش.
140.مواهب عليّه؛ حسنبن علي كاشفي، تحقيق: سيدمحمدرضا جلالي، انتشارات اقبال، تهران 1369ش.
141.موسوعه مصطلحات الفلسفه عندالعرب؛ جيرار جهامي، مكتبه لبنان ناشرون، بيروت 1998م.
142.الميزان؛ سيد محمد حسين طباطبائي، دفتر انتشارات اسلامي، قم 1417ق.
143.نفحات الرحمن؛ محمد نهاوندي، تحقيق: مؤسسه بعثت، قم، 1429ق.
144.نور البراهين في بيان اخبار الساده الطاهرين؛ سيدنعمهالله موسوي جزائري، تحقيق: سيد مهدي رجائي، مؤسسه نشر اسلامي، اول 1417ق.
145.نور الثقلين؛ عبد على بن جمعه عروسى حويزى، تحقيق از سيد هاشم رسولى محلاتى، انتشارات اسماعيليان، قم 1415 ق.
146.نهايه الحكمه؛ سيد محمد حسين طباطبايي، تعليق: عباسعلي زارعي سبزواري، مؤسسه النشر الاسلامي، قم 1417ق.
147.النهايه في غريب الحديث؛ مبارك بن محمد الجزري ابن الأثير، تحقيق: طاهر أحمد الزاوي، محمود محمد الطناحي، مؤسسه إسماعيليان للطباعه والنشر والتوزيع، قم 1364 ش.
148.نهجالبلاغه (فيضالاسلام) ؛ سيدرضي، مؤسسه چاپ و نشر تاليفات فيض الاسلام، انتشارات فقيه، تهران 1379ش.
149.وسائل الشيعه؛ شيخ حرعاملى، مؤسسه آل البيت (عليهم السلام)، قم 1409ق.