ghaemiyeh.com
سرشناسه : رجبيان، قاسم، ۱۳۵۶ -
عنوان و نام پديدآور : اباالفضلالعباس عليهالسلام/ به قلم قاسم رجبيان.
مشخصات نشر : قم : عصر رهايي، ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهري : ۲ج.
شابك : ۲۶۰۰۰۰ ريال : دوره : 978-964-2760-70-1 ؛ ۲۲۰۰۰۰ ريال : ج.۱ : 978-964-2760-62-6 ؛ ۱۶۰۰۰۰ ريال : ج.۲ : 978-964-2760-73-2
وضعيت فهرست نويسي : فاپا
يادداشت : كتابنامه.
موضوع : عباسبن علي (ع)، ۲۶؟ - ۶۱ق.
رده بندي كنگره : BP۴۲/۴ /ع۲ر۲۷ ۱۳۹۳
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۹۵۳۷
شماره كتابشناسي ملي : ۳۵۵۵۱۱۵
مراكز پخش:
1 - پخش مركزى 09177210344
2 - قم انتشارات عصر رهايى ـ همراه 09122510829
خوانندگان عزيز و گرامى مىتوانند از راههاى زير با مؤلف كتاب در ارتباط باشند:
تلفن همراه: 09127571285
آدرس اينترنتى مؤلف: www.rajabiyan.com
قيمت 22000 تومان
حق چاپ براى مؤلف محفوظ است.
خیراندیش دیجیتالی : انجمن مددکاری امام زمان (عج) اصفهان
شناسنامه کتاب
نام کتاب :اباالفضل العباس علیه السلام(جلد دوم)
نویسنده:قاسم رجبیان
تعداد صفحه:320
نوبت و تاریخ چاپ:اول/1393
شمارگان:1000
ناشر:عصر رهایی
قطع:وزیری
شابک:2-73-2760-964-978
شابک دوره:1-70-2760-964-978
مراکز پخش:1-قم-انتشارات عصر رهایی-همراه09122510829
2-اصفهان-09109660829 3-کرمان-09100110829
4-شیراز-09177210344
خوانندگان عزیز و گرامی می توانند از راه زیر با مولف کتاب در ارتباط باشند:
تلفن همراه:09127571285
www.rajabiyan.comآدرس اینترنتی مولف:
قیمت:16000 تومان
حق چاپ برای مولف محفوظ است.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرحیم
الحمدلله رَبِّ العالمین
وصلی اللَّهِ علی سیدنا مُحَمَّدِ واله اجمعین
سیما الامام المبین الْحُجَّةِ الْقَائِمِ الْمُنْتَظَرُ المهدی عَجَّلَ اللَّهُ تعالی فَرْجَهُ الشریف
در كتاب معجزات حضرت عبّاس عليهالسلام كه موءلفش يك پاكستانى است نقل شده كه برادرش شيخ جعفر مىگويد:
براى زيارت حضرت اميرالموءمنين على عليهالسلام همراه سيدى جليل القدر، از كربلاء عازم نجف گشتيم.
در بين راه ساختمان عظيمى را مشاهده كرديم كه اطرافش درختهاى بسيار زيبايى بود. به نظرم رسيد من كرارا از اينجا عبور كرده ولى چنين ساختمانى را نديده ام، در فكر بودم كه اين منزل با اين عظمت از آن چه كسى مىباشد؟ در همين وقت كسى آنجا پيدا شد و گفت: اين منزل از آن من است، دعوت ميهمانى مرا قبول كنيد و به منزلم بياييد. در اجابت دعوت او، من و آن سيد بزرگوارى كه همراهم بود، وارد ساختمان مزبور شديم. خانهاى همانند بهشت بود كه تمام وسايل راحتى در آن وجود داشت.
همه جا سبز و خرم بود، مرغان خوش الحان، نهرهاى جارى، درختهاى پرميوه، گلهاى خوشبو و عطرهاى جالب از همه جاى آن پديدار بود. غرق در تماشا بودم كه يكدفعه كنار اين خانه چشمم به منزل ديگرى افتاد و با ديدن آن تعجب من افزون شد. آن منزل نيز همانند منزل اول، از نظر ساختمان و تزيين، خارج از حد توصيف و بيان بود. در منزل دوم شخصيتى بزرگ و نورانى را ديدم كه در وسط منزل جلوه گرى مىكرد.
بنده با كمال ادب سلام عرض كردم و ايشان جواب مرحمت فرمودند. همچنين به سيدى كه همراه من بود توجه فرموده و گفتند: اين سيد را، كه ذاكر سيدالشهداء عليهالسلام
است به فلان مقام ببريد و با آب سرد و طعام لذيذ از وى پذيرايى كنيد و هر چيزى كه بخواهد برايش مهيا سازيد. ما را به مقامى بردند كه آنجا آب سرد و طعام لذيذ وجود داشت. من طعام را خورده تا سير شدم، سپس آن سيد را قسم دادم كه آن مسند نشين صدر خانه كيست؟ و اين چه مقامى است؟ سيد فرمود: اسم اين مقام (وادى مقدس) است و اسم آن جناب نيز حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام مىباشد و اين منزل مال آن عزيز است.
اينجا مقامى است كه در آن همه شهداى كربلاء جمع شده و به محضر حضرت سيدالشهداء ابا عبداللّه الحسين عليهالسلام مىروند.
به ايشان گفتم: در تاريخ خوانده و از ذاكرين امام حسين عليهالسلام شنيدهام كه مىگويند: در كربلاء هر دو دست حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام قطع شده بود. سيد گفت : بلى، بدون شك چنين بوده. به او گفتم: براى رخصت آخر، مرا پيش آن حضرت ببريد تا با چشم خود ببينم كه حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام دست ندارد. وى دوباره مرا به محضر آن جناب برد، لحظهاى كه چشم من به دست بريده آن حضرت افتاد، شروع به گريه كردم و ناگهان بر زبانم خود به خود چند بيت شعر جارى شد كه مفهوم آنها اين بود: دشمنان، جسم آن حضرت را با تير پاره پاره كردند و مشك آب را تيكه تيكه ساختند كه با رنج بسيارى آن را از آب پر كرده بود، آن وقت با قلبى اندوهبار و چشم پر نم، برادر خود امام حسين عليهالسلام را صدا زد و گفت: اى مولايم، اى حسينم، تمام اميدهايم به خاك سپرده شد. افسوس و صد افسوس كه در رساندن آب به خيمهها موفق نشده و اجلم فرا رسيد.
ايشان مىگويد: با شنيدن اين بيت، حضرت عليهالسلام نيز گريه كردند و فرمودند: اى شيخ، خدا به شما صبر دهد، من مصيبتهايى را ديدهام كه اصلاً شما از آن اطلاع نداريد.
از آقاى شيخ عبدالمهدى سلامى چنين نقل شده:
روزنامه «الصباح» عراقى نوشت:
چند سال قبل دختر يكى از اساتيد دانشگاه در كشور هند مريض شد، به طورى كه پزشكان از معالجه ى او نااميد شدند، بالأخره آن استاد، دختر خود را به كربلاء آورد و به علت اين كه رفتن به سرداب مقدس اجازه از شخص صدام (رئيس جمهور ظالم وقت) را لازم داشت، شخصاً نزد او رفت و دختر مريض خود را هم همراه برد و موفق به اجازه شد.
با دختر خود به حرم مطهر اباالفضل عليهالسلام آمد و با هم از پلههاى سرداب مقدس پايين رفتند. دختر مريض وارد آب شد و بدن خود را متبرك به آن آب حيات (كه دائماً در حال طواف قبر سقاى لب تشنگان مىباشد) نمود، وقتى از آب بيرون آمد اثرى از بيمارى در بدن او نبود و با نظر كيميا اثر باب الحوائج عليهالسلام شفا گرفته بود.
از جناب حجة الاسلام آقاى حاج شيخ محمد معين الغربائى، فرزند آيه اللّه شيخ عمادالدين و نوه مرحوم آيه اللّه معين الغربائى خراسانى چنين نقل شده:
تقريبا چهل سال قبل كه هنوز ازدواج نكرده بودم، يك شب جمعه از نجف اشرف پياده به كربلاى معلى رفتم و دعاى كميل را در حرم مطهر حضرت قمر بنى هاشم اباالفضل العبّاس عليهالسلام خواندم، وسط دعا خوابم برد و دقايقى بعد سر و صدا و شيون فوق العاده مرا از خواب بيدار كرد، ديدم دختر عربى را به ضريح مطهر حضرت
اباالفضل العبّاس عليهالسلام بستهاند و او كه مرض جنون داشت. به مردم جسارت مىكرد و پدر و مادر و بستگانش اطراف او را گرفته بودند و براى شفاى اين دختر ديوانه به حضرت قمر بنى هاشم اباالفضل العبّاس عليهالسلام متوسل شده بودند.
يك نفر كه همان جا خود را دكتر روان پزشك معرفى مىكرد و ايرانى هم بود، به من گفت: بگو اين دختر را بياورند "فندق الحرمين" كه من در آنجا مىباشم، تا اين مريض را معاينه كنم. من گفته دكتر ايرانى را به پدر دختر تذكر دادم او به زبان عربى گفت: لعنت به پدر كسى كه به حضرت اباالفضل عليهالسلام عقيده ندارد! بنده خجالت كشيده و رفتم مشغول خواندن بقيه دعاى كميل شدم كه دوباره در حال خواندن دعا خوابم برد، مجددا از سر و صدا بيدار شدم و اين بار ديدم كه اطراف آن دختر را گرفتهاند و دختر مورد عنايت حضرت اباالفضل عليه السلام قرار گرفته و حضرت او را شفا داده است. مردم هم ريختهاند و لباسهايش را پاره پاره مىكنند و او از عباى پدرش براى پوشيدن خويش استفاده مىكند.
در آن حال، دكتر ايرانى را ديدم كه دو دستى بر سر مىزند و گريه كرده و مىگويد: بلى، غير از ما دكترهاى ديگرى نيز وجود دارد.
از جناب آقاى دكتر حاج سيد على طبرى پور چنين نقل شده:
شخصى رفت كنار نهرى وضو بگيرد؛ كفى از آب برداشت و نزديك لبهايش آورد كه بخورد، به ياد سقاى دشت كربلاء، حضرت قمر بنى هاشم اباالفضل العبّاس عليهالسلام افتاد و آب نخورد، آب را روى آب ريخت و همزمان اشك زيادى هم در عزاى آن حضرت از چشم جارى ساخت. همان شب زن مريضش در خواب مىبيند كه
حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام آمد و وى را شفا داد، به اين طريق كه پايشان را پشت كمر خانم گذاشتند.
خانم مىپرسد: مگر شما دست نداريد؟
فرمود: من دست ندارم.
گفت: تو كيستى؟
فرمود: شوهرت به چه كسى متوسل شده است؟
حالا شناختى كه شوهرت به چه كسى متوسل شده است؟!
از جناب حجةالاسلام آقاى حاج سيد حسين معتمدى كاشانى چنين نقل شده:
نعمت اللّه واشهرى قمصرى از فرزندش محسن نقل كرد:
اواخر خدمت سربازى، مرا به ايستگاه قطار تهران آورده بودند، حضور من در ايستگاه راه آهن مصادف با زمانى بود كه اسراى عراقى و زخمىها را با قطار مىآوردند. آنجا يك اسير عراقى را از قطار خارج كردند كه رشته سبزى بر بازويش بسته بود. با او مصاحبه كرده و ضمن مصاحبه از او پرسيدند: شما رشته سبزى به بازويت بستهاى، آيا سيد مىباشيد؟
گفت: نه، و توضيح داد:
چند روز قبل از آن كه ما را به جبهه ببرند تا به دستور صدام عليه ايرانىها جنگ كنيم، مادرم مرا به حرم مطهر حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام برد و يك رشته سبز رنگ از يكى از خدام حرم گرفته، يك سر آن را به بازوى من و سر ديگرش را به ضريح مطهر حضرت اباالفضل العبّاس قمر بنى هاشم عليهالسلام گره زد و شروع كرد به گريستن. در حين
گريه حضرت را قسم داد و گفت: مىخواهند بچهام را به جبهه ببرند، من از زخمى و اسير شدن او حرفى ندارم، اما نمىخواهم كشته شود، يا اباالفضل، شما نظرى بفرماييد، هر چه به سر بچه من بيايد مسئلهاى نيست، ولى كشته نشود و دوباره به سوى من برگردد.
سپس به من گفت: رشته را از بازويت باز نكن كه من از حضرت عبّاس عليهالسلام خواستهام تا محفوظ مانده و به من برگردى.
وقتى به جبهه آمديم، با چند نفر در يك مكان به ايرانىها حمله كرديم. ايرانىها ما را محاصره كردند، وضع بسيار سختى داشتيم و از چهار طرف تير به طرف ما مىآمد. چند نفر از رفقاى من در اثر اصابت تير كشته شدند، ولى من كه دستها را روى سرگذاشته و براى تسليم آماده شده بودم، به لطف خداوند متعال و نظر حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام و دعاى مادرم از كشته شدن نجات پيدا كردم.
مدّاح اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام در قم، جناب آقاى حاج حسن كوچك زاده قنّاد مىگويد:
تقريبا 20 سال قبل براى زيارت عتبات عاليات به كربلاء مشرّف شدم، پس از زيارت امامحسين عليهالسلام براى زيارت حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام رفتم. وقتى كه از درب قبله وارد حرم مطهّر حضرت شدم، ديدم كنار ضريح مطهّر جمعيت زيادى ايستادهاند، به طرفضريح مطهر رفتم تا ببينم چه خبر است؟
وقتى به ضريح مطهر نزديك شدم، ديدم تمام مردم به نقطهاى توجه دارند كه خانمى زائر همراه دختر 14 يا 15 ساله خويش ايستاده و به نحوى با حضرت
اباالفضل عليهالسلام گفتگو مىكند كه توجه تمام زائرين را به خود جلب كرده و مردم از زيارت باز ماندهاند و اين منظره را تماشا مىكنند. بنده از يك زن كربلايى پرسيدم: اين زن به زبان عربى به آقا چه عرضه مىدارد؟
در جواب گفتند مىگويند: آقا جان، من بيمارستانها رفتهام، تنها كسى كه مىتواند دختر مرا شفا بدهد شما هستيد؛ لذا من از حرم با بركت شما بيرون نمىروم، دخترم را شفا بدهيد و گرنه وى را همين جا گذاشته و مىروم.
به زن كربلايى گفتم: به آن مادر بگو دخترش را به زمين بنشاند، او كه نمىتواند سر پا بايستد. او گفت: «السّاعة يفكّه». گفتم: يعنى چه؟ گفت: الآن خود آقا، بازش مىكند! ناگفته نماند كه برادرش هم در گوشهاى با حضرت قمر بنى هاشم عليهالسلام گفتگو مىكرد، ولى ما متوجه نبوديم. طولى نكشيد كه برادر آن دختر يكدفعه از جا بلند شد و به مادرش گفت: «يُمّه طوّفى اختى». يعنى: مادر، خواهرم را طواف بده، ناگهان توجهم به دختر جلب شد و ديدم وى كه قبلا آن همه ارتعاش و ناراحتى در دهن داشت، حال از آن ارتعاش بيرون آمده و برادرش زير بغلهايش را گرفته و او را طواف مىدهد و خطاب به حضرت اباالفضل عليهالسلام مىگويد: يا أبا فاضل أشكرك ممنونين مرحباً بكم يا أبا فاضل!
سپس آن جوان به بازار رفته و چند كيلو نقل گرفت و آمد به ضريح مطهر پاشيد و در حالى كه مردم هلهله مىكردند و او و مادرش زير بغل خواهر را گرفته بودند و مدام تشكر مىكردند، از حرم مطهرخارج شدند. اين كرامت با عظمت ، كه دخترى مريض را به ضريح مطهر بسته بودند و او شفاگرفت، من به چشم خود ديدم.
در كتاب كرامات العباسيه از حضرت آية اللّه حاج سيد عبّاس كاشانى حائرى چنين نقل شده:
روزى در خانه آية اللّه العظمى حكيم بودم كه كليددار آستان مقدس حضرت اباالفضل عليهالسلام تلفن كرد و گفت: سرداب مقدس اباالفضل عليهالسلام را آب گرفته و بيم آن مىرود كه ويران گردد و به حرم مطهر و گنبد و منارهها نيز آسيب كلى وارد شود، شما كارى بكنيد.
آية اللّه حكيم فرمودند: من جمعه خواهم آمد و هر آن چه در توان دارم انجام خواهم داد. آنگاه گروهى از علماى نجف، از جمله اينجانب به همراه ايشان به كربلاء و حرم مطهر حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام رفتيم، آن مرجع بزرگ براى بازديد به طرف سرداب مقدس رفت و ما نيز از پى او آمديم، اما همين كه چند پله پايين رفتند، ديدم نشستند و با صداى بسيار بلند كه تا آن روز نديده بودم، شروع به گريه كردند. همه شگفت زده و هراسان شديم كه چه شده؟ من گردن كشيده و ديدم شگفتا! منظره عجيبى است كه مرا هم گريان ساخت.
قبر شريف حضرت اباالفضل عليهالسلام در ميان آب مثل جايى كه از هر سو به وسيله ديوار بتنى بسيار محكم حفاظت شود، در وسط آب قرار داشت، اما آب آن را نمىگرفت. درست همانند قبر سالارش حسين عليهالسلام كه متوكل عباسى بر آن آب بست اما آب به سوى قبر پيشروى نكرد.
استاد عزيزم (مدظلهالعالى) مىفرمودند:
مرحوم آقاى شيخ مجتبى قزوينى از جمعى نقل كردند:
من وارد حرم حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام شدم، ديدم بچهاى را كنار ضريح خواباندهاند كه آن قدر لاغر و در حال جان كندن بود كه گفتم: چرا او را به حرم آوردهاند؟!
الآن مىميرد و بايد جنازهاش را از حرم بيرون ببرند.
زيارتم را خوانده و به بالاى سر حضرت رفتم، ديدم صداى هلهله زنها بلند شد، اول خيال كردم بچه مرد، اما بعد ديدم صداى شادى است، جلو رفته و ديدم آن بچه در يك لحظه خوب شده و چاق و سرحال روى دست مادرش مىخندد. اصلاً باورم نمىشد.
در كتاب كرامات حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام از يكى از مبلغين مذهبى چنين نقل شده:
همراه با عدّهاى از وُعّاظ براى تبليغ به شهرى مىرفتيم. يكى از وعّاظ زود رنج، به دليلى به راننده ماشين كه مردى جوان بود پرخاش كرد و او را به باد انتقاد گرفت، اما راننده جوان ابدا عكس العملى نشان نداد و با سكوت موءدبانه خود قضيه را فيصله داد.
هنگامى كه به مقصد رسيديم، نزد راننده رفته و به جاى دوست خود از او معذرت خواهىكردم.
راننده لبخندى زد و گفت: «من با خداى خويش عهد كردهام كه هرگز كوچكترين بىادبى نسبت به روحانيون و به خصوص مبلغين روا ندارم؛ هر
«!چند از ناحيه آنها ناراحتى بينم
«پرسيدم: «سِرّ اين مطلب چيست؟!
گفت: «من نوازنده و مطرب بودم و مرتكب هرگونه گناه و آلودگى مىشدم و اصلاً با نماز و روزه و دين رابطهاى نداشتم، تا اين كه حادثهاى حال و روز مرا دگرگون ساخت.
در ايّامى كه مصادف با عزادارى حضرت سيّدالشهداء عليهالسلام بود، شب تاسوعا تمام اعضاى خانواده من جهت سوگوارى به مسجد رفتند و من تنها در خانه ماندم. در خانه حوصلهام سر رفت، بىاختيار بلند شدم و به عنوان تفريح به سمت مسجد به راه افتادم، واعظى بر بالاى منبر مردم را موعظه مىكرد.
بيانات شيرين او مرا به سوى خود جلب كرده و سخنانش حال مرا دگرگون مىساخت، تا اين كه در پايان به ذكر مصيبت حضرت قمر بنىهاشم عليهالسلام پرداخت و اين اشعار را خواند:
وَاللِه اِن قَطَعتُموا يمينى *** اِنّى اُحامى ابداً عَن دينى
وَ عَن اِمام صادقٍ يَقينى *** نَجلِ النّبيّ الطّاهِرِ الأميني
يعنى: «به خدا سوگند اگر دست راست مرا هم قطع كنيد من تا ابد از دين خويش حمايت مىكنم و از يارى امام راستين خود كه فرزند پيامبر «پاك خداست دست بر نمىدارم.
اين اشعار چنان مرا منقلب ساخت كه بىاختيار اشك از ديدگانم فرو ريخت و مرا عميقا به تفكر واداشت.
با خود گفتم:
واى بر من! حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام با آن همه جاه و مقام و پاكى، آنقدر از دين خويش حمايت كرد تا اين كه دستهايش از بدن جدا گشت و در آخر شهيد شد. آيا من براى دين خود كارى كردهام؟! در حالى كه خود را علاقه مند به حضرت باب الحوائج عليهالسلام مىدانم. من چگونه مسلمانى هستم كه دين خود را ويران كردهام؟!
پس تصميم قطعى به توبه گرفتم و تمامى وسايل و آلات معصيت را كه با خود داشتم خرد كرده و به زباله دانى ريختم و به دنبال رانندگى رفتم و به فضل خدا و عنايات حضرت عبّاس عليهالسلام ، اكنون در رفاه زندگى مىكنم و در ميان همسايگان و دوستانم داراى احترام و عزت مىباشم؛ اين از بركت ارشاد و هدايت آن واعظ مخلص است، لذا من نوكر همهى شما هستم.»
از حضرت آيت اللّه العظمى مرعشى نجفى رحمهالله چنين نقل شده:
يكى از علماى نجف اشرف كه مدتى به قم آمده بود، براى من چنين نقل كرد: من در زندگى مشكلى داشتم، به همين جهت به مسجد مقدس جمكران رفتم و درد دل خود را به محضر امام زمان ارواحنافداه عرضه داشته و از ايشان خواستم كه نزد خداى تعالى شفاعت كند تا مشكلم حل شود، براى همين مسأله مكرر در مكرر به مسجد مقدس جمكران مشرف مىگشتم اما نتيجهاى نمىديدم.
روزى هنگام نماز دلم شكست و خدمت آقا امام عصر ارواحنافداه عرض كردم: مولا جان، آيا جايز است كه من در محضر و در منزل شما باشم و به ديگرى متوسل شوم؟
شما امام من مىباشيد، آيا زشت نيست با وجود امام معصوم حتى به علمدار دشت كربلاء قمر بنى هاشم متوسل شوم و او را نزد خدا شفيع قرار دهم؟!
دقايقى بعد، از شدت ناراحتى و تأثرى كه داشتم در حالتى بين خواب و بيدارى، ناگهان چشمم به جمال دلربا و نورانى قطب عالم امكان حضرت حجة بن الحسن العسكرى ارواحنافداه روشن گشت، لذا بدون تأمل به آن حضرت سلام عرض كردم.
حضرت با محبت و بزرگوارى خاصى به من جواب داده و فرمودند: نه تنها توسل به عمويم حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام زشت و ناپسند نيست و ناراحت نمىشوم، بلكه شما را هم راهنمايى مىكنم كه چگونه به حضرتش متوسل بشويد، و فرمودند: هر گاه خواستى از عمويم حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام حاجت بخواهيد، اين چنين بگوييد:
يا أباالغوث أدركنى!!
يعنى: اى آقا پناهم بده.
مرحوم آيت اللّه حاج آقا حسين فاطمى قمى رحمهالله در كتاب جامع الدرر چنين نقل مى كند: پدرم سيد اسحاق به طور مكرر كرامت زير را كه از حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام است نقل كرده و مىگفت: اگر من با دو چشمم نديده باشم چشمانم كور گردند، و اگر با دو گوشم نشنيده باشم، هر دو گوشم كر شوند و آن اين است كه:
روزى در كربلاء به حرم حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام وارد شدم، ناگاه ديدم جمعيت زيادى از اعراب باديه نشين همراه دختر حاملهاى وارد حرم شدند، حرم پر از جمعيت بود، آن دختر به ضريح چسبيد، فرياد و شيون مىكرد، همه حاضران متوجه او
گشته و ساكت شدند، صدايى را همه شنيدند كه چنين مىگفت: پدرم، شوهرِ مادرم مىباشد.
معلوم شد كه اين صدا از همان كودكى است كه در رحم آن دختر است، با شنيدن صدا احساسات مردم به جوش آمد، هوسه و هلهله بلند شد، مردم به طرف آن دختر هجوم آوردند، خدّام آستانه با زحمت، دختر را از چنگ مردم نجات داده و به حجره اى كه مركز كليد دارهاى آستانه بود بردند.
كليد دار حرم مرحوم سيد حسن، پدر مرحوم آقا سيد عبّاس بود، و من با او سابقه دوستى داشتم، پس از آن كه مردم رفتند، من به حضور آقاى سيد حسن رفتم و ماجراى آن دختر را پرسيدم، او در توضيح، چنين گفت:
اين طايفه از اعراب باديه نشين اطراف كربلاء هستند، اين دختر در عقد پسر عمويش بود، در بين آنها نامزدى و ملاقات با همسر، قبل از عروسى بسيار زشت است، و اگر چيزى در اين مورد كشف شود، ممكن است موجب خونريزى گردد.
پسر عمو و شوهر اين دختر، به علت محروم بودن از ملاقات همسر، و شايد به علت كدورتى كه با پدر زنش داشته مىخواسته او را ننگين كند، مراقب دختر مىشود و سرانجام با او محرمانه ملاقات كرده و همبستر مىگردد، سپس از ترس آزار پدر زنش فرار مىكند.
پس از مدتى حمل دختر ظاهر مىشود، بستگان دختر پس از اطلاع به تحقيق و بررسى مىپردازند، دختر مىگويد: من از شوهرم داراى حمل شده ام، شوهر او را پيدا مىكنند، و ماجرا را به او مىگويند، او از ترس پدر زن، يا آزار رسانى به آنها، منكر قضيه مىشود.
بستگان دختر تصميم مىگيرند تا دختر را بكشند، به التماسهايش اعتنا نمىكنند،
وقتى دختر خود را در تنگناى سختى مىنگرد كه مىخواهند او را بىگناه بكشند مىگويد: حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام را در مورد من حَكَم و داور قرار دهيد، هر چه او فرمود، همان را اجرا كنيد.
بستگان اين پيشنهاد را مىپذيرند، همراه با دختر وارد حرم مطهر حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام مىشوند، دختر به ضريح آن حضرت مىچسبد، و ملتمسانه از ايشان مىخواهد كه داورى كند، و او را از مهلكه نجات بخشد.
در اين جا بود كه با لطف مخصوص حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام جنين در رحم دختر، با صدايى بلند كه همه حاضران مىشنوند، گواهى مىدهد و مىگويد: من فرزند شوهرِ مادرم هستم. به اين ترتيب با اعلان پاكى مادر، آبروى او را حفظ كرده و آن دختر از مهلكه نجات مىيابد.
مرحوم علاّمه فاضل دربندى در كتاب اكسير العبادات فى اسرار الشهادات مىنويسد: سيد بزرگوار، دانشمند ارجمند آقا سيد احمد فرزند علامه سيد نصراللّه مدرس حائرى براى من نقل كرد:
من با جمعى از خادمان حرم حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام در صحن آن حضرت دور هم نشسته بوديم، ناگاه ديديم مردى در حالى كه انگشت كوچكش را گرفته و خون از آن جارى است، سراسيمه و با سرعت از حرم بيرون آمد، انگشتش را با دست ديگرش گرفته بود، و شتابزده از صحن بيرون رفت، ما برخاستيم و با سرعت نزد وى رفتيم و به او رسيده و پرسيديم: چه شده؟
او دستش را بلند كرد و انگشت كوچكش را به ما نشان داد، ديديم از بيخ قطع شده
است، و از محل قطع شده خون بسيار مىريزد، با سرعت به حرم برگشتيم، ديديم انگشت قطع شده او، بىآن كه خون از آن بچكد، در پنجره ضريح آويزان شده است، گويى عضوى از اعضاء مرده است، سپس همين مرد روز بعد از دنيا رفت. معلوم شد او خيانتى كرده و بر اثر گناه و اهانت، مورد غضب حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام قرار گرفته است.
در كتاب العبّاس چنين نقل شده:
دانشمند ارجمند آقاى شيخ حسن كه از نوادگان آيت اللّه العظمى مرحوم صاحب جواهر است، از حاج منشيد بن سلمان كه عارف و بصير و مورد اعتماد بود نقل كرد: مردى از طايفه براجعه به نام "مخيلف" دچار مرضى در پاهايش شد كه هر دو پايش بىحركت گرديد، و سه سال به همين وضع بود و معالجهها و درمانها بىاثر ماند.
او در مجالس سوگوارى شركت مىكرد، و همواره به آل محمد صلىاللهعليهوآله توسل مىجست، و آنها را در درگاه الهى شفيع قرار مىداد تا بهبود يابد.
شيخ خزعل از علماى صاحب نفوذ و معروف خوزستان حسينيهاى داشت، دهه اول محرم در آنجا سوگوارى مهم و عظيم برپا مىكرد، در آن شهر رسم بود كه وقتى سخنران يا مداح به ذكر مصائب مىپرداخت، حاضران به پا مىخواستند و با لهجههاى گوناگون به سر و سينه مىزدند.
متعارف بود كه در روز هفتم، مصيبت حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام ذكر مىشد، وقتى سخنران به ذكر مصيبت پرداخت، حاضران برخاستند و به سر و سينه مىزدند، و عزادارى مىكردند، شخص نامبرده (مخيلف) براى اين كه دردمند بود، زير منبر
مىنشست، در همين وقت ناگاه ديدند او برخاست و به ميان سينه زنها آمد و با اين كه سه سال بود نمىتوانست پايش را حركت دهد، بر سر و سينه مىزد و چنين نوحه مىخواند: منم مخيلف كه عبّاس عليهالسلام مرا بر سر پا داشت!
وقتى مردم خرمشهر، اين كرامت را از حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام ديدند، شور و غوغايى در مجلس به پا شد، به طرف مخيلف هجوم آوردند و لباسهايش را براى تبرك، تيكه تيكه و پاره كردند، آن روز مجلس ادامه يافته و با اين كه بنا بود سفره غذا براى ظهر پهن شود، ممكن نشد و مجلس تا ساعت 9 شب همچنان با شور و احساسات وصف ناپذير مردم، ادامه پيدا كرد.
علامه شيخ حسن مىگويد: بعدا از مخيلف سوءال شد: چه ديدى؟ و چگونه شفا يافتى؟
در پاسخ گفت: در آن هنگام كه مردم به عزادارى مصيبت حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام پرداختند، من كه در زير منبر بودم، خواب مرا فرا گرفت، ناگاه ديدم مردى خوش سيما و بلند قامت، سوار بر اسب سفيد و درشت اندامى، نزد من آمد و فرمود: چرا براى عبّاس عليهالسلام به سر و سينه نمىزنى؟
گفتم: عليل هستم و نمىتوانم برخيزم،
باز تكرار كرد: برخيز،
گفتم: نمىتوانم.
فرمود: برخيز.
گفتم: دستت را به من بده، مرا بلند كن.
فرمود: من دست ندارم.
گفتم: چه كنم؟
فرمود: ركاب اسب را با دستت بگير و برخيز، چنين كردم و برخاستم، اسب جهش كرد و مرا از زير منبر خارج نمود، و غايب شد. ناگهان ديدم سلامتى خود را باز يافته، و مىتوانم برخيزم و راه بروم، به ميان جمعيت رفته و به سينه زنى پرداختم.
مرحوم آيت اللّه ملا حبيب اللّه كاشانى در تذكرة الشهداء آورده است:
در عبّاس آباد هند جمعى از شيعيان در ايام عاشورا جمع شدند تا به اصطلاح شبيه حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام را در آورند، شخصى كه تنومند و رشيد باشد نيافتند، تا آن كه جوانى را پيدا كردند كه پدرش از دشمنان اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام بود، او را شبيه كردند، و چون شب شد و به خانه آمد و موضوع را با پدر در ميان گذاشت، پدرش گفت: مگر عبّاس عليهالسلام را دوست دارى؟
گفت: آرى، جانم به فداى او باد!
گفت: پس اگر اين چنين است، بيا تا دستهاى تو را به ياد دست بريده عبّاس قطع كنم. جوان دست خود را دراز كرد و پدر بىشرمانه دستان پسرش را بريد، مادرش گريان شد و گفت: اى مرد چرا از فاطمه زهراء عليهاالسلام شرم نكردى؟
آن مرد گفت: اگر فاطمه عليهاالسلام را دوست دارى بيا تا زبان تو را هم قطع نمايم، پس زبان آن زن را هم بريد و در آن شب هر دو را از خانه بيرون كرد و گفت: برويد و شكوه مرا پيش عبّاس نماييد! پس آن دو به عبّاس آباد آمدند و در مسجد محل، نزديك منبر، تا به سحر ناله كردند.
آن زن مىگويد: چون صبح نزديك شد، چند زن را ديدم كه آثار بزرگى از جمال ايشان ظاهر بود، يكى از آنها آب دهان بر زخم زبان من ماليد و فورا زبانم التيام يافت و
خوب شد، دامنش را گرفتم و عرض كردم: جوانى دارم، دستش بريده و بىهوش افتاده است، به فريادش برس.
فرمود: آن هم صاحبى دارد.
گفتم: تو كيستى؟
فرمود: من فاطمه، مادر حسين عليهالسلام هستم، اين جمله را گفت و از نظرم غايب شد، پس به نزد فرزندم آمدم، ديدم دستش خوب شده و به بدنش چسبيده، گويى اصلاً قطع نشده بود، پرسيدم چگونه چنين شد؟
پسرم گفت: در اثناى بىهوشى، جوان نقابدارى را ديدم كه به بالينم آمد و به من فرمود: دستت را به جاى خود بگذار، من نيز چنين كردم و بعد از آن ديدم كه حتى هيچ اثر زخمى در دستم نيست.
گفتم: مىخواهم دست تو را ببوسم، ناگاه اشكش جارى شد و فرمود: اى جوان معذورم دار كه دستم را كنار نهر علقمه جدا كردهاند.
عرض كردم: تو كيستى؟
فرمود: منم عبّاس بن على عليهالسلام ، سپس از نظرم غايب گرديد.
از آقاى حاج سيد محمد على ضوابطى چنين نقل شده:
به اتفاق خانواده و فرزند زادهام به زيارت عتبات عاليات مشرف شديم، نوه چهار
ساله ام، كه با ما همراه بود، بيمار شد و به تدريج حالش وخيم شده تا به حال بىهوشى افتاد، دكتر حافظ الصحه را به بالين وى آورديم، پس از معاينه نسخهاى نوشت و به دست ما داد و حركت كرد، بيرون اتاق در حال بدرقه به من اظهار كرد: من نخواستم نزد
خانم شما حرفى زده باشم، حال اين بچه بسيار بد است و اميدى به بهبودى او نيست.
همسرم از اتاق حرف دكتر را شنيده بود، بىدرنگ چادر بر سر كرده و گفت: اكنون مىروم و كار را درست مىكنم!
او رفت و پس از لحظاتى ديدم بيمار سر از بستر برداشته و مىگويد:
آقاجان مرا در آغوش بگير! تعجب كردم، كودك بىهوش چگونه يكباره به هوش آمد؟! او را در برگرفتم، به او آب دادم.
گفت: مادربزرگ (بىبى خانم) كجا است؟
گفتم: الآن مىآيد، هنوز در عالم تعجب بودم كه خانم وارد شد و با ديدن كودك در آغوش من گفت: ديدى كار را به سامان آورده و براى مريض در خطر مرگ شفا گرفتم؟! گفتم چه كردى و به كجا رفتى؟
گفت: به حرم مطهر مولانا العبّاس عليهالسلام رفتم و گفتم: يا اباالفضل! من زوار تو هستم، اگر باب الحوائج نبودى بدين آستان روى نمىآوردم، اينك بچهام در خطر مرگ است، شفاى او را از تو مىخواهم، و گرنه من جواب پدر او را چه دهم؟! اين سخن را گفتم و از حرم بيرون آمدم، اينك فهميدم كه در اثر توجه خاص مولانا العبّاس عليهالسلام بيمار ما شفا يافته است.
صاحب كتاب كرامات العباسيه چنين نقل مىكند: يكى از بانوان خانواده مبتلا به بيمارى كبدى شد و نظر پزشكان اين بود كه بايد جراحى شود.
زيارت كربلاء نصيبم شد، در حرم مطهر حضرت ابالفضل العباس عليهالسلام متوسل به حضرتش شدم و عرض كردم: يا حضرت عباس! شما جوانمرد هستيد، هر كس به شما
متوسل شود خداى تعالى حاجتش را روا مىكند و من هم شفاى بيمارم را از شما مىخواهم.
وقتى به تهران برگشتم، متوجه شدم آن بانو را از بيمارستان مرخص كردهاند، و در روز عمل، دكتر جرّاحش اظهار داشته است: نمىدانم چطور شده كه كيسه صفراى اين بيمار خالى شده است؟ بحمدللّه از توسل به حضرت عباس عليهالسلام نتيجه كامل گرفتم و آن بانو هنوز حالش خوب است.
از خطيب مكتب اهل بيت عصمت و طهارت جناب آقاى سيد حسن فالى نقل شده:
جد مادرى اينجانب، مرحوم حاج شيخ حسن حائرى، كه در كربلاء معروف به شيخ حسن كوچك بود، از منبرىها و خدمت گزاران با اخلاص اباعبداللّه الحسين عليهالسلام بود كه مردم او را به تقوا و ايمان مىشناختند، ايشان مىفرمود: در كتاب اسرار السلاطين، كه نسخه خطى آن در خزانه حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام موجود است، خواندم:
نادر شاه، وزيرى شيعه به نام ميرزا مهدى داشت، زمانى كه نادر شاه هند را فتح كرد، ميرزا مهدى از او اجازه خواست كه از هند براى زيارت عتبات مقدسه به عراق
مشرف گردد.
نادرشاه او را به مسخره گرفت و گفت: شما شيعيان مرده پرستيد، شخصى را كه صدها سال است از دنيا رفته بر سر قبرش مىرويد و بر وى سلام مىكنيد... .
ميرزا مهدى وزير گفت: اينها گرچه به ظاهر مردهاند، ولى كارهايى مىكنند كه از
عهده زندهها بر نمىآيد و مردم آن را كرامت و معجزه مىنامند، از جمله كرامات مولا اميرالموءمنين على عليهالسلام اين است كه سگ چون حيوان نجسى است به قبر مطهر ايشان نزديك نمىشود و از آن عجيبتر خمر است كه چون به آنجا مىبرند فاسد مىگردد و اثر خمريت و مستى از آن زايل مىشود.
نادرشاه پس از شنيدن اين مطلب گفت: اگر چنين است كه تو مىگويى، من هم با تو مىآيم تا از نزديك اين كرامت و معجزه را مشاهده كنم.
چندى بعد نادر شاه به طرف عراق حركت كرد، چون به محدوده حرم مطهر مولا اميرالموءمنين على عليهالسلام رسيد، شرابى را كه از قبل در ظرفى مخصوص گذارده و درِ آن را مهر كرده بودند تا كسى نتواند در آن تصرف كند، طلب كرد.
زمانى كه آن را آوردند، ديد بوى تندى همچون بوى سركه از آن متصاعد مىشود و چون آن را چشيد ديد سركه است! سپس يك سگ طلب كرد، سگ را آوردند ولى هر چه سعى و تلاش كردند تا آن حيوان را وارد محوطه و محدوده حرم مطهر كنند نتوانستند.
حيوان، دستهاى خود را به زمين فشار مىداد و هر چه مأمورين ريسمان وى را مىكشيدند فايدهاى نداشت، تا اين كه ريسمان پاره شد و حيوان آزاد گرديد و به عقب برگشت.
وقتى نادرشاه اين صحنه را ديد، در مقابل عظمت اميرالموءمنين حضرت على بن
ابى طالب عليهماالسلام سر تعظيم فرود آورد و گفت: حال كه چنين شده مىخواهم به جاى اين حيوان، زنجيرى به گردن خود من بيفكنيد و كنار قبر مطهر مولا اميرالموءمنين حضرت على عليهالسلام ببريد.
زنجيرى از طلا تهيه شد، ولى كسى جرأت نمىكرد آن را به گردن نادرشاه بيندازد
و او را به سوى حرم ببرد، زيرا فكر مىكردند او اكنون احساساتى شده و چنين مىگويد ولى بعد كه به خود مىآيد و حالش آرام و طبيعى گردد، آن شخص را مجازات مىكند.
در اين جا بود كه ناگهان شخصى ناشناس، ولى بسيار با هيبت، نزديك شد و زنجير طلا را به گردن نادر انداخت و او را به طرف قبر اميرالموءمنين على عليهالسلام كشانيد، وقتى نادرشاه به كنار قبر مطهر رسيد، تاجى را كه از پادشاه هند گرفته و بسيار قيمتى بود روى قبر مطهر نهاد و عرض كرد: شاه تويى و من يكى از بندگان تو هستم، بلكه من سگ درب خانه تو مىباشم، سپس در نجف اشرف ماند و دستور داد تا گنبد حضرت را كه كاشى بود طلا كردند و بعد هم به كربلاء و زيارت حضرت سيدالشهداء عليهالسلام مشرف شد و چون حوادث عاشورا و صحنههاى دلخراش كربلاء و مصائب جانسوز حضرت اباعبداللّه عليهالسلام و يارانش را برايش گفتند، متأثر شده و به شدت گريست.
در اين ميان، از علمدار كربلاء حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام نيز سخن به ميان آمد و گفته شد كه آن بزرگوار در روز عاشورا با چه رنجها و مشقتهايى روبرو شده است.
نادرشاه گفت: قبر او در كجاى حرم امام حسين عليهالسلام است؟
گفتند: وى قبرى جداگانه دارد، و نادر شاه را به حرم حضرت قمر بنى هاشم عليهالسلام هدايت كردند، وقتى چشم نادرشاه به دستگاه باشكوه و حرم باصفاى قمر بنى هاشم عليهالسلام افتاد و ديد دست كمى از حرم مولايش امام حسين عليهالسلام ندارد، از حاضرين پرسيد: علت و حكمت ايجاد اين تشكيلات جداگانه چيست؟ و چرا حضرتش را در
حرم امام عظيم الشأن حسين بن على عليهماالسلام دفن نكردهاند؟!
گفتند: اين امر به علت وصيت خود سردار كربلا، قمر بنى هاشم عليهالسلام بوده است كه به حضرت سيدالشهداء عليهالسلام عرض كرد: مولا جان، مرا به خيمه مبر، چون به بچههاى حرم وعده آب دادهام و آنها انتظار آب مىكشند؛ اينك اگر با اين وضع به خيمه برگردم،
شرمنده آنان خواهم بود.
اما هر چه علماء و حاضرين براى نادر شاه توضيح دادند، او قانع نشد كه بايد براى حضرت عبّاس عليهالسلام گنبد و بارگاه جدايى باشد.
در اين اثناء ناگهان صداى فريادى همه را متوجه خود كرد، ديدند جوانى، با حالت آشفته و پريشان كنار ضريح مطهر فرزند رشيد مظلوم تاريخ اميرالموءمنين على بن ابى طالب عليهماالسلام فرياد مىزند و با لهجه محلى مىگويد: اى برادر زينب، به فريادم برس.
نادرشاه گفت: ببينيد مطلب از چه قرار است و آن جوان چه مىخواهد؟
جوان گفت: من از قبيله مسعود هستم و محل سكونت ما، در همين دو سه فرسخى شهر كربلاء مىباشد، در ميان ما رسم بر اين است كه يك روز قبل از عروسى، داماد همراه عروس به حرم حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام مىآيند و سوگند مىخورند كه به يكديگر خيانت نكنند و حضرت را حَكَم قرار مىدهند كه هر كس به ديگرى خيانت كرد حضرت او را مجازات كند.
امشب هم، شب عروسى و زفاف من است، لذا با همسرم از منزل بيرون آمديم تا به حرم حضرت بياييم، ولى در بين راه هفت نفر سوار كار مسلح به ما حمله كردند و زنم را از من گرفتند و بردند، اكنون آمدهام كه از حضرت قمر بنى هاشم عليهالسلام كمك بگيرم.
نادرشاه بسيار متأثر شد و گفت: من تا شب همسرت را به تو باز مىگردانم، ولى
جوان عرب، گفت: من از تو كمك نخواستم، من از برادر زينب كبرى عليهاالسلام كمك مىخواهم، و بايد هر چه زودتر همسرم را به من بازگرداند و آن دزدها را به كيفر خود برساند.
نادرشاه از سخنان گستاخانه آن جوان و اين كه كمك او را رد كرده، برآشفت و
گفت: بسيار خوب، اگر قمر بنى هاشم حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام قبل از امشب همسرت را به تو نرساند، من تو را كيفر خواهم كرد و به حسابت خواهم رسيد.
جوان با مشكل دوم كه همان تهديد نادرشاه بود روبرو شد و خود را به روى قبر مطهر حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام انداخت و در حالى كه فرياد مىزد مىگفت: اى پناه بىپناهان، اى پسر اميرالموءمنين على عليهالسلام به دادم برس.
ناگهان صداى هلهله و فرياد زنى توجه همه را به خود جلب كرد كه صدا مىزد: رايتك عالية ياابوفاضل، مشكور يا اخو زينب! آن زن با لهجه محلى مىگفت: پرچمت بلند استاى اباالفضل عليهالسلام ، سپاسگزارماى برادر زينب! نادرشاه دستور داد جوان و همسرش را نزد او آوردند و ماجرا را از زن پرسيد. او نيز مانند شوهرش، رسم جارى قبيله و حمله دزدان را بيان كرد و اضافه نمود، چون دزدان مرا با خود بردند و شوهرم از من جدا و دور شد، فرياد برآوردم و حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام را به حق خواهرش زينب كبرى عليهاالسلام قسم دادم تا مرا نجات دهد.
ناگهان سوارى از سوى كربلاء نمايان شده و با عجله و شتاب بسيار نزديك ما آمد و به دزدان دستور داد مرا رها كنند، ولى آنها نپذيرفتند و حتى به آن سوار حمله بردند كه يك مرتبه ديدم برقى همانند برق شمشير به طرف دزدان حركت كرد و سرهايشان را از بدن جدا كرد و اكنون جسدها و سرهاى آنها در بيابان افتاده است، اينك نيز خودم را در اينجا مىبينم!
نادرشاه از ديدن اين كرامت قانع شد كه مقام والاى حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام اين مقدار هست كه به پاداش وفا و ايثارى كه در زندگى نشان داده، دستگاهى در كنار برادر عزيزش امام حسين عليهالسلام داشته باشد. لذا دستور به توسعه حرم مطهر حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام داد و مسجد بالاسر حضرت و مسجد رواق پشت سر را احداث نمود و صحن و ايوان را تزيين و تعمير اساسى كرد.
از مرحوم حاج عبدالرسول على الصفار كه تاجرى معروف و رئيس غرفه تجارت بغداد بوده چنين نقل شده است:
در حدود سالهاى 1329 شمسى، به زيارت خانه خدا و مشاهد مشرفه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و اهل بيت گراميشان عليهمالسلام مشرف شدم.
رفقاى ما در اين سفر، يكى سيد هادى مگوطر از سادات محترم، از روءساى عشاير فرات، و از مردان انقلابى بود، و ديگرى، شيخ عبدالعبّاس آل فرعون رئيس عشاير آل فتله كه يكى از بزرگترين و ريشه دارترين عشاير فرات اوسط در عراق مىباشند بود.
براى تشرف به زيارت قبر پاك پيامبر بزرگ اسلام صلىاللهعليهوآله و نيز زيارت قبور پاك اهل بيت مطهرش عليهمالسلام وارد مدينه منوره شديم و چند روزى در آن سرزمين پاك اقامت گزيديم.
در عصر يكى از روزها طبق عادت معمول قصد زيارت قبور پاك ائمه عليهمالسلام در بقيع غرقد را كرديم.
بعد از پايان مراسم زيارت قبور مطهر ائمه بقيع عليهمالسلام به زيارت قبور منتسبين به اهل بيت عليهمالسلام و زيارت قبور بعضى از اصحاب و ياران گرامى رسول خدا صلىاللهعليهوآله
پرداختيم، تا به قبر فاطمه دختر حزام كلابيه يعنى حضرت امالبنين عليهاالسلام مادر حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام رسيديم.
به عبدالعبّاس آل فرعون گفتم: بيا تا قبر پاك اين بانوى معظم، حضرت امالبنين عليهاالسلام مادر حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام را نيز زيارت كنيم.
ولى او با كمال بىاعتنايى گفت: بيا برويم و بگذريم! تو مىخواهى ما مردان، اين
رقعه زنان را زيارت كنيم؟!
اين را گفت و ما را ترك كرد و از بقيع خارج شد.
من و سيد هادى مگوطر، در غياب او به زيارت مرقد مطهر آن بانوى بزرگوار پرداختيم، برنامه زيارت كه تمام شد، به خانه برگشتيم.
شبها من و عبدالعبّاس، با هم در يك اتاق مىخوابيديم.
روز بعد هنگام سپيده دم كه از خواب بيدار شدم، عبدالعبّاس را در رخت خوابش نيافتم!
قدرى منتظرش ماندم و با خود گفتم: شايد به حمام رفته باشد! انتظار من طولانى شد، اما او بازنگشت!
نگران وى شدم، رفيق ديگرم، سيد هادى مگوطر را از خواب بيدار كرده و به او گفتم: رختها و لوازم عبدالعبّاس اين جاست، ولى خودش نيست!
او هم از وى خبرى نداشت، و به همين دليل به تدريج اضطراب و نگرانى ما بيشتر شد.
در نهايت به فكرمان رسيد كه برخيزيم و به دنبال او بگرديم، با خود گفتيم: كجا بايد دنبال او برويم؟! چه گونه بايد به جستجوى او بپردازيم؟! و از چه كسى بپرسيم و
تحقيق كنيم؟!
پس از مدت كوتاهى ناگهان درب خانه باز گرديد و عبدالعبّاس در حالى كه به شدت ناراحت بود و از شدت گريه چشمانش سرخ شده بود وارد اتاق شد.
به او گفتيم: خير است انشاء اللّه! كجا بودى؟! تو را چه شده؟! اين چه حالتى است كه در تو مشاهده مىكنيم؟!
گفت: رهايم كنيد تا كمى استراحت كنم آن گاه برايتان تعريف خواهم كرد!
پس از آن كه استراحت كرد گفت: يادتان مىآيد كه من عصر ديروز با تكبر و بىاعتنايى و بىادبى بدون زيارت قبر مطهر حضرت امالبنين عليهاالسلام از بقيع خارج شدم؟
گفتيم: بله، به خوبى آن را به ياد داريم، حركت زنندهاى بود.
او گفت: من قبل از سپيده دم در عالم روءيا خود را در صحن مطهر حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام در كربلاء ديدم.
مردم دسته دسته براى زيارت حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام داخل حرم شريف آن حضرت مىشدند، من هم سعى و تلاش كردم كه همراه مردم وارد حرم شريف آن حضرت شوم ولى مانع ورود من شدند!
تعجب كرده و سوءال نمودم: چه كسى مانع من مىشود؟! و براى چه اجازه ورود به حرم مطهر را به من نمىدهند؟!
نگهبان حرم مطهر گفت: در واقع آقايم حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام به من دستور فرموده است كه مانع ورود تو به حرم مطهر آن حضرت شوم!
به نگهبان حرم گفتم: آخر براى چه؟
گفت: نمىدانم!
خلاصه، هر چه كوشش و تلاش نمودم، اجازه ورود به حرم مطهر به من داده نشد!
با وجود آن كه شما مىدانيد من به ندرت گريه مىكنم از روى ناچارى، به توسل و گريه و زارى پرداختم تا اين كه خسته شدم.
چون ديدم اين كار فايدهاى ندارد، اين بار به نگهبان حرم متوسل شدم و به او التماس كردم كه نزد آقايم حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام برود و علت جلوگيرى از ورود من به حرم مطهر را از آن حضرت سوءال نمايد.
نگهبان رفت و برگشت و گفت: آقايم به تو مىفرمايد: چرا از زيارت قبر مادرم سرپيچى كردى و به او بىاعتنايى نمودى؟! به همين دليل به تو اجازه ورود به حرم خود را نمىدهم تا اين كه به زيارت قبر مادرم
بروى!
از هول و هراس اين روءيا، مضطرب و نگران گشته و از خواب بيدار شدم، و سپس با سرعت براى زيارت مرقد مطهر حضرت امالبنين عليهاالسلام و عذر خواهى از آن بانوى بزرگوار بابت رفتار زشتى كه از من نسبت به ايشان سر زده بود، به بقيع رفتم تا آن بزرگوار درباره من، نزد پسر بزرگوارش حضرت اباالفضل عليهالسلام شفاعت نمايد.
آرى، من به بقيع رفتم و الآن نيز از نزد قبر مطهر حضرت امالبنين عليهاالسلام بر مىگردم.
از جناب حجة الاسلام و المسلمين آقاى سيد فخر الدين عمادى از حوزه علميه قم چنين نقل شده:
اين جانب زمانى كه ضريح حضرت اباالفضل عليهالسلام را در اصفهان مىساختند و مردم هر كدام به نوبه خود كمك مىكردند شنيدم: يك حاجى از اهل تهران با همسرش،
به عنوان كمك به ضريح آن حضرت ماشين سوارى دربستى را كرايه مىكنند كه به اصفهان بروند، در بين راه راننده ماشين از آينه چشمش به جواهرات گردن زن حاجى، كه بسيار گران بهاء بوده مىافتد.
از حاجى مىپرسد: شما براى چه به اصفهان مىرويد؟
مى گويد: قصد ما دو نفر، كمك كردن به ضريح مطهر حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام مىباشد و به اين منظور به آنجا مىرويم.
راننده مىفهمد كه حاجى و زن او، هم پول فراوانى به همراه دارند و هم جواهرات گرانبهائى به دست و گردن زن آويخته است، با خود مىگويد: چه خوب است در بين
راه اينها را از بين ببرم و هر چه دارند بردارم و از اين رانندگى خلاص شوم!
از دليجان كه رد مىشود در ميان بيابان، به عنوان اين كه ماشين نقص فنى پيدا كرده، ماشين را نگه مىدارد و زن و مرد را از ماشين پياده مىكند و سپس يقه حاجى را گرفته از جاده كنار مىكشد تا او را خفه كند، زنش كه ماجرا را مىبيند، اظهار مىكند: تو ما را نكش، هر چه بخواهى به تو مىدهيم ولى آن خبيث هر چه داشتهاند از آنها مىگيرد و خود آنها را نيز در چاهى كه در صد قدمى جاده بود مىاندازد، كه شايد تا صبح بميرند، سپس حركت مىكند و وارد اصفهان مىشود و به خانه مىرود و در اثر خستگى مىخواهد بخوابد، ولى خوابش نمىبرد و با خود مىگويد: امكان دارد در ميان چاه نميرند و كسى آنها را نجات بدهد و در نتيجه من گرفتار شوم، خوبست برگردم، اگر زنده هستند آنها را بكشم و اگر مردهاند خيالم راحت شود.
نزديكىهاى صبح به طرف تهران حركت كرده و ضمناً چند مسافر هم سوار مىكند، چون به همان مكان مىرسد ماشين را نگاه مىدارد و به مسافرين مىگويد: اينجا باشيد چند دقيقه ديگر مىآيم، مقدارى كار دارم الان بر مىگردم.
زمانى كه نزديك چاه مىرسد متوجه مىشود ناله آنها بلند است و مىگويند: مردم، به داد ما برسيد، مردم مُرديم، و ناله مىزنند.
راننده خطاب به آنها مىگويد: شما كه هستيد؟ صداى او را نمىشناسند و مىگويند: راننده ما را لخت كرده و به چاه انداخته و خودش رفته تا بميريم، اى مسلمان، ما را نجات بده كه براى كمك به ضريح مطهر حضرت اباالفضل عليهالسلام به اصفهان مىرفتيم.
راننده مىگويد: الان شما را خلاص مىكنم! اين را گفته و مىرود سنگى را كه در نزديك چاه بود بلند كند و به چاه بيندازد و آنها را بكشد، كه يك دفعه مارى از زير
سنگ بيرون مىآيد و نيش خود را فورا در بدن وى فرو مىكند!
راننده فرياد مىكشد و با صداى او، مسافرين كه منتظر راننده بودند، به دنبال صدا حركت مىكنند و مىبينند راننده افتاده و فرياد مىزند و مىگويد: مردم، مار مرا كشت! در اين حين، از طرفى ديگر نيز صدايى مىشنوند، وقتى به دنبال آن صدا مىروند مىفهمند صداى دوم از ميان چاه مىباشد، ريسمانى تهيه كرده و حاجى و زنش را از ميان چاه بيرون مىآورند و از آنها مىپرسند چه شده است؟
حاجى جريان مسافرتش را بيان مىكند و مىگويد: چقدر به راننده التماس كرديم كه ما را به حضرت اباالفضل عليهالسلام ببخش، قبول نكرد و ما را به چاه انداخت.
مسافرين مىگويند: راننده را مىشناسى؟
مى گويد: آرى! و چون به نزد راننده مىآيند حاجى و زنش مىگويند: آن راننده همين شخص است، در همين حال راننده از اثر سم مار مىميرد و چون لباس وى را مىگردند مىبينند هنوز پول و جواهرات زن حاجى در جيب او بوده و جايى پنهان نكرده است!
از جناب حجة الاسلام و المسلمين جناب آقاى شيخ ابوالفتح الهى نيا تهرانى چنين نقل شده:
در سال 1370 با عدهاى به حج بيت اللّه الحرام مشرف شديم، زائرى كه از نظر سر و وضع ظاهرى تناسبى با اين سفر نداشت توجه مرا به خود جلب كرد، با خود مىگفتم: چرا به اين سفر آمده؟ پس از زيارت حضرت ختمى مرتبت و فاطمه زهراء و ائمه بقيع عليهمالسلام و احرام و رسيدن به مكه و انجام عمره تمتع ديدم اين آقا دگرگون شده؛
لاجرم انس بيشترى با هم پيدا كرديم. وى كرامت زير را از حضرت ابوالفضل عليهالسلام برايم نقل كرد:
او مىگفت: با اين كه پدر بزرگ بنده، ژنرال كنسول رضا شاه در تفليس بود و زندگى مرفهى داشت ولى روزگار بازيگر، زندگى پسران او را خراب كرد، به گونهاى كه ما با سه عمويم در يك خانه چهار اطاقه اجارهاى زندگى مىكرديم، در ميان اين چهار خانوار زندگى ما از همه بدتر بود، من از كسالت فتق رنج فراوان مىبردم و بدون فتق بند، هرگز يك قدم هم نمىتوانستم راه بروم، حتى در حمام وقتى فتق بندم را باز مىكردند ديگر قدرت نداشتم قدم از قدم بردارم، فقر مادى همراه با كسالت، خانواده مرا بسيار ناراحت كرده بود.
عموهايم عازم زيارت كربلاء شدند، ما هم خواستيم همراه آنان حركت كنيم ولى به علت بىپولى مورد ملامت قرار گرفتيم، من و مادرم هر طور بود با آنها همراه شديم.
هنگام حركت پدرم گفت: پسر 3 حاجت براى من از خدا بخواه، پول و منزل و ماشين، به هر حال با زحمات فراوان به كربلاى معلى رسيديم و پس از زيارت
حضرت امام حسين عليهالسلام به حرم حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام وارد شديم، جنب درب حرم مطهر، مادرم فتق بند مرا باز كرد و با چشم گريان گفت: يا اباالفضل عليهالسلام ! من ديگر اين فتق بند را نمىبندم و شفاى پسرم را از تو مىخواهم، من متحير شده و با دستهاى كوچك شبكههاى ضريح را گرفتم و 3 حاجت پدرم را بيان كردم.
وقتى به تهران برگشتيم ديدم پدرم ماشين خريده و پول دار شده، به گونهاى كه ظرفهاى نقره تهيه كرده است، حدود پنجاه سال قبل ماشين سوارى و رانندگى فقط مال اشراف مملكت بود كه پدرم به آن رسيده بود و اين كرامت از كرامات حضرت اباالفضل عليهالسلام مىباشد كه شامل حال من و خانوادهام گشت.
در كتاب حياة العبّاس چنين نقل شده:
مادر و دخترى زائر كربلاء، به قصد نجف سوار ماشين سوارى مىشوند، راننده نگاهى به دختر كرده و بدون اين كه مسافر ديگر بگيرد حركت مىكند، مادر دختر مىگويد: او خيال سوئى درباره ما دارد، راننده به كاروان سراى شور كه مىرسد از راه اصلى خارج شده و به داخل صحرا مىرود.
مادر دختر مىگويد: ديدى گفتم خيال سوء دارد و ما را به بيراهه مىبرد، راننده سر را بيرون مىكند و وقتى مىبيند از جاده اصلى خيلى دور شده است پياده مىشود و مىگويد: اگر سر و صدا كنيد، كشتن هم در كار است، مادر و دختر هر چه التماس مىكنند او قبول نمىكند.
مادر بيچاره به دختر جوان مىگويد: تو در ماشين باش و خود بيرون آمده و سرش را بلند مىكند و بيچاره وار و مضطر مىگويد: اى اباالفضل! تو ما را مىبينى و ما تو را
نمىبينيم. فورا يك نفر پيدا شده و اشارهاى به آن راننده مىكند، راننده بلند شده و به زمين مىخورد و شكمش پاره مىشود. سپس آن فرد به پير زن مىگويد: سوار شو، پير زن سوار مىشود و او خود به جاى راننده، آن ماشين را به نجف مىآورد.
بعدا در حرم مىشنوند كه زنها مشخصات آن ماشين را مىگويند و از ماشين بىراننده صحبت مىكنند، دختر مىگويد: شايد همان ماشين ما بوده؟
خلاصه معلوم مىشود همان ماشين بوده كه آن مادر و دختر راننده را مشاهده مىكردند اما ديگران نمىديدند. اجمالا كُلفَت كليد دار كه در حرم بوده قضايا را براى كليد دار نقل مىكند و او هم به مقامات دولتى مىرساند، بعدا چند تن از مقامات دولتى
همراه مادر و دختر و كليد دار به آنجا مىروند و جنازه راننده را متعفن و از هم پاشيده مىبيند.
از جناب حجة الاسلام و المسلمين جناب آقاى سيد جعفر طباطبائى شند آبادى چنين نقل شده:
در ماه مبارك رمضان سال 1372 شمسى، در يكى از قراى جاده قزوين - رشت، كه به گردنه "كوهين" معروف است، مشغول تبليغ بودم، يكى از اهالى آنجا به نام حاج تقى غفورى برايم نقل كرد: در اواخر سلطنت پهلوى كه وسايل حمل و نقل بين شهرها منحصر به ارابهاى بود كه به اسب مىبستند، از شهرستان ابهر به زنجان گندم بار كرديم و از آنجا مأمورين ما را به شهرستان ميانه فرستادند، وقتى در بين راه به كوه رسيديم، ديديم در آنجا كوه به صورت دماغه جلو آمده و به لب رودخانه رسيده است به طورى كه جاده باريك شده و امكان عبور با وسيله مشكل بود، فكر كرديم كه چگونه بايد عبور
كنيم؟
يكى از رفقا گفت: گونىها را با ماسه پر كنيد كه به طرف رودخانه بچينيم، تا چرخ ارابه روى گونىها قرار گيرد و عبور آسان گردد.
پيشنهاد او را اجرا كرده و در حالى كه جلوى هر كدام از ارابهها پرچمى به نام قمر بنى هاشم عليهالسلام نصب كرده بوديم آنها را حركت داديم، در حين عبور ناگهان يكى از رفقا گفت: آن سوار را كه در سينه كوه به ما نگاه مىكند مىبينيد؟
همگى گفتند: آرى!
جوان زيبايى سوار بر اسب سفيد ديده مىشد كه گويا در سكويى ميان كوه مستقر
شده بود، وقتى آن چند ارابه را با موفقيت عبور داديم و وارد جاده شديم، ديديم آن جوان بزرگوار از نظر غائب شد، و معلوم گشت كه صاحب پرچم، حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام ناظر عبور ما بوده است.
از جناب حجة الاسلام و المسلمين جناب آقاى سيد محمود حسنى طباطبائى بروجردى چنين نقل شده:
از رانندهاى شنيدم كه مىگفت: يكى از شبها كه از جاده هراز عازم شمال بودم، هنگامى كه اتوبوس را از گردنهاى بالا مىبردم، ناخودآگاه خوابم برد.
وضع جاده به اين ترتيب بود كه بعد از صعود بر بالاى گردنه، جاده شيب پيدا مىكرد و درست مقابل سرازيرى گردنه، درّه بسيار گودى وجود داشت كه بايد وسيله نقليهاى كه از بلندى سرازير مىشد، در انتهاى سرازيرى كاملاً به چپ گردش كند، و الا
در درّه سقوط مىكرد.
راننده مزبور مىگفت: من به خواب رفته بودم و با صداى يا اباالفضل مسافرين از خواب بيدار شدم، تا چشمانم را باز كردم دستى بزرگ را ديدم كه گويا زير اتوبوس رفت و اتوبوس را بلند كرده و پايين درّه سالم بر زمين گذاشت!
وى قسم ياد مىكرد كه وقتى به پائين آن درّه رسيديم حتى شيشههاى اتوبوس هم سالم بودند!
جمعيت، با سلام و صلوات از عنايات قمر بنى هاشم عليهالسلام استقبال نموده و هر يك با زبانى از حضرت تشكر مىكرد، مسافرين با ماشينهاى مختلف از آنجا به سوى مقصدشان حركت كردند و ما پس از دو روز ماشين را با وسايل مختلف بالا آورديم.
از جناب حجة الاسلام آقاى سيد محمد موسوى زنجانى در روز چهاردهم صفر المظفر سال 1413 هجرى قمرى چنين نقل شده:
شخصى به نام دكتر محمد كه مدت سى سال است در آمريكا زندگى مىكند، دو هفته پيش به تهران آمده و گوسفندى را به نام حضرت اباالفضل عليهالسلام قربانى و گوشت آن را بين شيعيان تقسيم كرد و مجددا به آمريكا برگشت.
از دكتر پرسيدند: شما كه اين مدت طولانى در خارج بوديد، چگونه به تهران آمديد و دست به اين كار زديد و بعد هم عجولانه اقدام به بازگشت كرديد؟!
گفت: روزى در واشنگتن با ماشينم در حركت بودم، يك دفعه متوجه شدم دختر بچهاى به طرف ماشين دويد، با توجه كامل فرياد كشيدم: يا حضرت اباالفضل
العبّاس عليهالسلام ! ماشين سرجايش ميخكوب شد.
پيش از اين كه از ماشين پياده بشوم، مضطرب و در فكر بودم و با خود مىگفتم: واى، خانه خراب شدم! بيچاره شدم! زيرا قانون تصادفات در آمريكا بسيار سخت است، ولى بعد كه پايين آمدم و پاى دختر بچه را كه زير ماشين رفته بود گرفته و كشيدم، بلند شد و ديدم هيچ صدمهاى نديده، اينجا بود كه فهميدم از بركت توجه حضرت اباالفضل عليهالسلام بود كه دختر بچه صحيح و سالم مانده است.
لذا يك قربانى نذر كردم و چون در آمريكا كسى كه قابليت و شايستگى مصرف گوشت نذرى را داشته باشد پيدا نكردم، به ايران آمدم و قربانى را به نام حضرت عبّاس عليهالسلام ذبح كرده و بين دوستان و علاقمندان آن حضرت تقسيم و تقديم نمودم و اينك نيز به آمريكا باز مىگردم.
از جناب آقاى حاج مهدى اخروى از بازاريان محترم و معتمد شهرستان خوى چنين نقل شده:
قبل از احداث جاده جديد، روزى از شهرستان اروميه مىآمديم، بالاى گردنه "قوشچى" به عدهاى از همشهريان خود برخورد كرديم كه سخت وحشت زده بودند، در ميان آنها يك نفر از آقايان محترم، رياضى بود، تا مرا ديد آمد و دستم را گرفته و گفت: آقاى اخروى، بيا كرامت حضرت اباالفضل عليهالسلام را به تو نشان بدهم و افزود: اتوبوس ما از سر گردنه به طرف درّه اقلا پانصد مترى چپ و سرنگون شد، تمامى مسافرين يك دفعه با صداى بلند گفتند: يا اباالفضل العبّاس عليهالسلام ! در همين لحظه درب ماشين به خودى خود باز شد و مانند ستونى محكم به زمين چسبيد، همين امر اتوبوس
را نگه داشت و ما به سلامت از آن خارج شديم.
از جناب آقاى حاج مهدى اشعرى قمى چنين نقل شده:
يك شب سرد برفى در فصل زمستان از شهركرد اصفهان به طرف قم حركت كرديم، حدود 2 ساعت بعد از نصف شب، با ماشين وانت و به همراه اثاثيه يك خانواده و صاحب آن اثاثيه، بين بروجرد و قم حركت مىكرديم. هوا يخبندان بوده و برف زيادى در جاده و اطراف آن بر زمين نشسته بود، به طورى كه در بعضى جاها اطراف جاده را تقريبا يك متر و نيم برف احاطه كرده بود.
از بس كه جاده خطرناك بود، كنترل ماشين از دست بنده خارج شده و اتومبيل در
جاى خيلى بدى فرو رفت، مرد صاحب اثاثيه از ماشين پايين آمد و چند لحظه بعد دوباره سوار شد و با تب و لرزان، حيران و بهت زده، مرتبا مىگفت: ديدى چه بلايى به سر ما آمد؟
آن وقتها در آن جاده ماشين خيلى كم رفت و آمد مىكرد. گفتم: آقاى مسافر، بيا بالا. ناگزير دست توسل به دامان حضرت قمر بنى هاشم عليهالسلام زده و عرض كردم: آقا جان، يهودىها مىآيند در خانه ات، نا اميدشان بر نمىگردانى، من كه نوكر برادر شما هستم!
طولى نكشيد كه ديدم يك آقايى با كلاهخود و زره و چكمه روى برفها ايستاده و فرمود: ماشين را بگذار دنده عقب! وقتى دستور آن آقا را اجرا كرده و ماشين را دنده عقب گذاشته و مقدارى عقب آمدم، تمام نگرانىها برطرف شد و يك دفعه ديدم روى جاده صاف ايستاده ام. بعد به من فرمود: حركت كن! من هم حركت كردم، يك دفعه هر
چه نگاه كردم كسى را نديدم.
از جناب حجة الاسلام و المسلمين آقاى شيخ على اكبر مهدى پور چنين نقل شده: در فروردين سال 1373 شمسى براى ديدن اقوام خود عازم بندر عبّاس بودم، در مسير بندر عبّاس با مسجد بسيار با شكوهى به نام مسجد حضرت اباالفضل عليهالسلام مصادف شدم كه داراى آبادىهاى بسيار زيادى بود، مراكز درمانى و ساختمانهاى عام المنفعهاى را در اطراف مسجد ساخته و وقف آن كرده بودند، مسجد و ساختمانهاى تابعه با كاشىهاى بسيار زيبايى مزين شده بود، حتى دو پمپ بنزين نيز كه در دو طرف جاده و در مجاورت مسجد قرار داشت، با همان كاشى كارىهاى مسجد تزيين شده
بود. عظمت، جذابيت چشم گير مسجد، و عدم هماهنگى آن با بيابان برهوتى كه مسجد با آن همه تشريفات در وسطش قرار داشت، باعث شد تا علت را جويا شوم.
گفتند: اين مسجد داستان جالبى دارد و آن اين كه: روزى يكى از رانندگان تريلى كه از اين نقطه عبور مىكرده خوابش مىبرد، ماشينش از جاده خارج شده و در حالى كه يك طرف تريلى كاملاً از زمين فاصله گرفته بود، در سراشيبى قرار مىگيرد، راننده از خواب بيدار مىشود و خود را در كام مرگ مىبيند، يك مرتبه فرياد مىزند: يا اباالفضل! در همان لحظه مشاهده مىكند كه دو دست در فضا ظاهر شد و تريلى را به طرف جاده هل داد، سپس با كمال تعجب مىبيند كه چرخهاى تريلى بر روى زمين قرار گرفت و ماشين به صورت اعجاز آميزى به جاده بازگشت و تحت كنترل راننده در آمد.
راننده ى تريلى با ديدن اين كرامت باهره از ماشين پياده مىشود و آن نقطه را علامت مىگذارد، آنگاه به وطن خود رفته و اموال منقول و غير منقول خود را
مىفروشد و به تأسيس اين مسجد و ساختمانهاى تابعه اقدام مىكند.
با پخش خبر اين كرامت، ديگر رانندگان و افراد خير نيز به ساختن آن كمك مىكنند تا چنان كه مىبينيد، اين مجتمع بزرگ حضرت اباالفضل عليهالسلام به صورت بسيار آبرومندى در وسط بيابان ساخته مىشود.
از جناب حجة الاسلام و المسلمين آقاى سيد عطاء اللّه معنوى چنين نقل شده:
شخص مذكور جوانى است 32 ساله، به نام محمد عظيمى، فرزند حاج شيخ مهدى عظيمى، ساكن شهرستان اراك كه از روحانيون و ائمه جماعت شهر و از اساتيد حوزه و دانشگاه است و در اين تاريخ، هر دو، در قيد حياتند.
ماجرا از اين قرار است كه محمد آقا، فرزند ارشد ايشان، شب پنج شنبه 4 ذى الحجة سال 1416 قمرى برابر با 14/2/1374 سوار بر موتور گازى به سمت منزل مىرفته است، مقدارى از راه را كه طى مىكند، يك دفعه بدون اين كه به زمين بخورد و يا ضربهاى ببيند، احساس مىكند دو چشمش چيزى را نمىبيند و بينايىاش را از دست داده است، ابتدا فكر مىكند لابد چشمش تار شده و عارضه آن موقتى است، اما بعدا معلوم مىشود خير، نور چشم به كلى از دست رفته، و بالأخره با همان موتور كوركورانه و بسيار آهسته به كمك قرائن قبلى كه آن راه را قبلا مىپيموده خود را به منزل مىرساند و زنگ درب را به صدا در مىآورد.
پدرش مىگويد: قريب به يك ساعت بود كه از مسجد به منزل آمده بودم، در را باز كردم، محمد گفت: بابا! بگو مادرم بيايد دست مرا بگيرد و بياورد داخل حياط، بالأخره دست او را گرفته و به خانه بردم.
او را همان شب به بيمارستان امير كبير اراك مىبرند، اطباى آنجا وى را معاينه مىكنند و مىگويند: ساختمان چشم، هيچ ايرادى ندارد، عارضه احتمالا مربوط به اعصاب و روان است. تا نيمه شب آنجا بوده و سپس به منزل بر مىگردند.
فردا كه روز پنج شنبه باشد مجدداً او را نزد اطباى متخصص ديگر برده، همه آنها مىگويند: چشم شما از نظر ساختمان هيچ اشكالى ندارد جز آن كه در انتهاى چشم سرخىاى وجود دارد كه معلوم نيست چه مىباشد، غده يا لختهى خون؟
مخفى نماند كه قبل از ظهر روز پنجشنبه، يكى از علماى سادات شهر، به نام حجةالاسلام آقاى حاج سيد محمد معنوى كه از اهل منبر بوده و فعلا در قيد حياتند و از سادات خيلى معزز و محترم و معظم شهر هستند و 90 سال يا بيشتر سن دارند را مىآورند و ايشان روضه پنج تن آل عبا را خوانده و ضمن آن به حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام متوسل شده و براى ايشان دعا مىكنند.
بعد از ظهر پنجشنبه بيمار را نزد دكتر جميليان، چشم پزشك معروف شهر مىبرند، او نيز نظر مىدهد كه چشم از لحاظ ساختمان ايرادى ندارد و پس از آن او را به دكتر مهدى نشاط فر، متخصص اعصاب و روان و مغز نشان مىدهند، او هم پس از معاينه دقيق، نوار مغزى مىگيرد و نسخه مىدهد و مىگويد: 10 روز بايد اين قرصها و داروها را مصرف كند و سپس آماده شود تا براى معاينات دقيقتر به تهران اعزام گردد، اگر مورد خاصى نباشد تقريبا بعد از شش ماه به طور نسبى بينائى خود را به دست خواهد آورد، اين صحبتها را با همراهان ايشان داشتهاند ولى در نزد بيمار او را دلدارى مىدهند.
شخص مذكور با ناراحتى شب جمعه را مىخوابد و مىگويد: با زنگ ساعت؛ 3 بعد از نيمه شب بود كه بر مىخيزد و قدرى آب مىنوشد و مجددا مىخوابد.
باز با زنگ، ساعت 4 از خواب بيدار مىشود و بر مىخيزد، وضو مىگيرد و نماز صبح را مىخواند، البته هنوز چشمانش نمىبيند و بعد از نماز دوباره مىخوابد.
ساعت 6 صبح مجددا بيدار مىشود، ولى هنوز نابيناست و چشمانش نمىبيند، پدرش چون در دانشگاه كلاس داشت از خانه خارج شده و به دانشگاه مىرود و محمد دوباره مىخوابد، خودش مىگويد:
شايد 10 دقيقه از خوابيدن من بيشتر نگذشته بود كه يك دفعه ديدم آقاى معنوى از در خانه وارد شد و گفتند: محمد آقا، برايت دكتر آوردم، من چيزى را نمىديدم ولى حس مىكردم كه خانه بسيار روشن است؛ روشنى عجيبى، آقايى از من سوءال كرد: دكترها چه گفتند؟
گفتم: آقا قرار است مرا به تهران بفرستند براى سى تى اسكن و معاينات ديگر.
فرمودند: احتياج به دكتر نيست!
صداى گريهام بلند شد و گفتم: آقا، شما دارو و درمان كنيد.
فرمود: ما حاجت به دارو و درمان نداريم.
گفتم: پس دستى بكشيد و شفا دهيد.
فرمود: من دست در بدن ندارم! و به آقاى معنوى امر كردند كه شما دستى به چشم ايشان بكشيد! حاج آقا هم دستى به چشم من كشيدند، يك مرتبه متوجه شدم كه مىبينم و نور به چشمانم برگشته است و آن آقا، كه لباس عربى بلند بر تن داشتند و آقاى معنوى، بدون اين كه ديگر با من حرفى بزنند برخاستند و از در اتاق بيرون رفتند، من به آنها نگاه كرده و بلند گريه مىكردم، اهل خانه دور من جمع شده بودند، آنها به داخل حياط رفتند، تا نزديك درب حياط آن آقايان را ديدم، هنوز از داخل حياط بيرون نرفته بودند كه ناگهان غيبشان زد.
من بلند بلند گريه مىكردم، اهل خانه مرا صدا زدند، برخاستم و ديدم همه جا را مىبينم، بدون اين كه يك دانه قرص خورده باشم! صبح منزل آقاى معنوى رفتم و ماجرا را براى ايشان تعريف كردم، آقا از آن جريان بىخبر بود لذا خيلى متأثر شده و گريه كردند و از شفاى من خوشحال شدند، بعدا نزد آقاى دكتر نشاط فر رفتم و ايشان گفتند: داروها خوب زود اثر كرد؟
گفتم: اصلاً دارو نخوردم! ماجرا را تعريف كردم، تعجب كرد و تصديق نمود، دوباره مرا معاينه كرد و گفت: اصلاً اشكالى در چشم تو وجود ندارد و قرمزى مزبور هم ديده نمىشود و اين يك شفاى الهى است.
از جناب آقاى قنبر على صرامى، ساكن فروشان (سده) چنين نقل شده:
روز جمعهاى بود، تعدادى كارگر را به كارخانه چرمسازى كه متعلق به پدرم بود
مى بردم، فرق آن روز با روزهاى ديگر اين بود كه روزهاى گذشته پسر دوم من كه 2 سال داشت همراه من بود اما آن روز او را نياورده بودم، همچنين پدرم روزهاى گذشته همراه من مىآمد ولى وى نيز آن روز در اثر كسالتى كه داشت با من نيامده بود.
به همسرم هم گفته بودم اگر امروز به منزل نيامدم منتظرم نباشيد، كارگرها را به كارخانه رساندم و برگشتم، در برگشت به آينه نگاه مىكردم تا ماشينهايى كه در ديدم قرار داشتند زحمتى برايم فراهم نسازند، يك دفعه ديدم ماشين از كنترل من خارج شد و با ماشين در حال حركت به كانالى كه پر از آب بود سقوط كردم، بعد از سقوط به اين فكر افتادم كه چه بايد كرد؟
دقايقى بعد به يادم آمد تا حدودى شنا بلد هستم، سپس متوجه درب ماشين شدم كه درب را باز كرده و خودم را نجات دهم، به درب ماشين فشار آوردم ولى درب باز
نشد، با مشت و كله به درب كوبيدم اما فشار آب مانع از آن بود كه دربها باز شوند.
اواسط آبان ماه و هنگام سردى هوا بود لذا شيشهها را بالا برده بودم، هر چه تلاش كردم شيشهها را پائين بياورم نشد، آب هم كم كم از درزهاى ماشين به داخل نفوذ مىكرد، ماشين من وانت بود و اطاق ماشين پر از آب شده بود، يعنى در آب فرو رفته بودم، ديگر كم كم قطع اميد كردم و مرگ را به چشم خويش ديدم، از پشت صندلى برخاسته و نشستم و شهادتين را همراه با آيه ى شريفه انا لله و انا اليه راجعون، خواندم، مىدانستم كه بر اثر آب جنازه انسان باد مىكند و در آن حال مشكل است كه جنازه را از پشت فرمان ماشين در بياورند و نيز در اين فكر بودم كه به همسرم گفته بودم: منتظرم نباش، آن زمان همسرم حامله بود و او تا كى بايد دنبال من بگردد؟
از جهتى هم خوشحال بودم كه پدر و فرزندم همراه من نيستند و الا الآن آنها هم مثل من گرفتار بودند، در اين انديشهها بودم و انتظار مرگ را هم مىكشيدم كه ناگاه نيرويى مرا از جا بلند كرد، در حالى كه با همه توان فرياد مىزدم: يا اباالفضل عليهالسلام ! به
سمت درب اتومبيل دست بردم، همين كه دست با درب تماس گرفت بدون آن كه فشارى بياورم ديدم درب باز شد، از ماشين خارج شده و شنا كنان تا ديواره كانال پيش رفتم، در آنجا به علت لغزندگى نتوانستم از آب بالا بيايم لذا شنا كنان خودم را به لولهاى كه از وسط كانال رد شده بود رساندم و آن را گرفتم و بالا آمدم.
حالا خودتان قضاوت كنيد، درب اتومبيلى با آن همه فشار آب آيا در حد قدرت من بود كه آن را را باز كنم؟ اگر مىشد پس چرا اول كه اين كار را كردم توفيقى به همراه نداشت؟! ليكن به خودش قسم، همين كه نام مبارك حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام بر زبانم جارى شد روزنه نجات به رويم باز گرديد.
از حضرت حجة الاسلام و المسلمين حاج سيد على شاهرودى چنين نقل شده:
من در مدرسه آخوند بودم، در عراق مرسوم بود كه شب هفتم محرم به نام حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام مجلس روضه برپا كنند، من و چند نفر از دوستان عهده دار برنامه چاى بوديم، شب هفتم محرم اين چند نفر را براى شام به منزل خود دعوت كردم و روضه برپا نموده و شيخ عبدالحسين خراسانى را نيز براى ذكر مصيبت دعوت كردم.
پدر من حضرت آية اللّه حاج سيد محمود شاهرودى رحمهالله و اخوى و دو نفر از دايى هايم در آن مجلس حضور داشتند، آقاى شيخ عبدالحسين مردم را خبر كرده بود كه سيد على شام مىدهد.
تعداد غذاى تهيه شده براى ده نفر بود، به خانواده گفتم: غذاى ديگرى داريد؟ تعداد شركت كنندگان بيش از بيست و چهار نفر هستند.
گفتند: غذا همين است و الآن وقت نيست كه از بازار چيزى تهيه كنيم، گفتم: حالا همين مقدار غذا را بكش، خدا كريم است. به خيابان رفته و عمامهام را از سر برداشتم و صورت خود را به طرف كربلاء برگردانده و عرض كردم: يا اباالفضل! مجلس مال شما است و من نوكرى شما را مىكنم، آبروى مجلس خودتان را حفظ نماييد، وقتى به منزل برگشتم غذا را آوردند، در آن وقت قاشق و چنگال رسم نبود؛ بلكه غذا را در سينىهاى روسى پر مىكردند و به مجلس مىبردند، يك وقت اخوى و مرحوم دايى از مجلس صدا زدند: سيد على! غذا بس است.
رفتم سر سفره و ديدم غذا زياد است، خودم هم بر سر سفره نشستم، حاضران گفتند: مىخواستى به عده مخصوصى شام بدهى و ما را از آن محروم كنى؟
گفتم: بياييد غذا را نگاه كنيد، به حضرت اباالفضل قسم، ديگ غذا همين است و هنوز نصف ديگ، باقى مانده. همه حاضران صحنه را ديدند و گفتند: سبحان اللّه، لطف و كرم حضرت است كه اين غذاى كم، اين جمعيت را اداره كرده. همين قضيه باعث شد هر سال شب هفتم محرم مردم را به مجلس دعوت كنم و حدود چهارصد كيلو برنج و يك گوساله بكشم، و هنوز اين برنامه در شاهرود ادامه دارد.
از جناب آقاى محمود چراغى، كارمند اداره اوقاف و امور خيريه استان قم چنين نقل شده:
در حدود سال 1328 هجرى شمسى به همراه خانواده عازم زيارت عتبات عاليات در كشور عراق شديم.
خوب به ياد دارم كه اوائل مهر ماه و چند روزى به محرم مانده بود، همراه خانواده
ما حدود ده خانوار ديگر نيز بودند كه قصد داشتند ايام محرم را كنار مرقد مطهر آقا امام حسين عليهالسلام و قمر بنى هاشم عليهالسلام باشند، ولى بعد از اين كه به كرمانشاه رسيديم براى اخذ ويزا دچار مشكل شديم و سفر به تعويق افتاد به طورى كه وقتى وارد كربلاء شديم دهه اول محرم تمام شده بود و طائفه بنىاسد كه طبق روال در سوم شهادت آقا امام حسين عليهالسلام و اصحاب باوفايش به كربلاء مىآمدند تازه رسيده بودند و با بيل و كلنگ در سراسر حرم نشسته يا خوابيده بودند تا براى صبح 13 محرم كه روز سوم امام بود مراسم خود را اجرا كنند.
ما هم بعد از زيارت، چون حرم خيلى شلوغ بود و نيز خسته بوديم، به مسافرخانه رفته تا استراحت كنيم. چند شبى به همين منوال گذشت و هر شب، اول به زيارت آقا
امام حسين عليهالسلام و بعد به زيارت قمر بنى هاشم اباالفضل العبّاس عليهالسلام مىرفتيم، در يكى از همين شبها وقتى به حرم حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام وارد شديم ديديم در قسمتى از حرم زنان هندى دور دخترى جمع شدهاند و مشغول گريه و زارى هستند، خواهرم به آنها نزديك شد و بعد از مدتى پيش ما آمد، وقتى از او جريان را سوءال كرديم گفت: عدهاى زن هندى هستند كه دختر يكى از آنها بر اثر حادثهاى نابينا شده و حالا مىخواهند به كشورشان برگردند، ولى به خاطر اين كه دختر نابينا شده مادرش بىتابى مىكند كه اگر برگردند خانواده شوهرش او را اذيت خواهند نمود، زيرا آنها سنى مذهب هستند و او را نيز از اين سفر منع كرده بودند ولى او قبول نكرده و همراه دخترش و جمعى ديگر از زنان هندى به اين سفر آمدهاند.
هنوز از صحبتهاى خواهرم چيزى نگذشته بود كه ناگهان ديديم صداى هلهله و فرياد، صحن و سراى آقا قمر بنى هاشم عليهالسلام را به لرزه در آورد. وقتى جلوتر رفتيم ديديم آن دختر نابينا در حالى كه چشمانش مىدرخشد در ميان زنان هندى قرار دارد و آنها نيز فرياد شادى بر مىكشند.
اين صحنه را من و كليه همراهان مشاهده كردند و يكى از زيباترين صحنههايى بود كه در عمرم ديدهام.
از جناب آقاى شيخ مهدى كرمانشاهى چنين نقل شده: مردى نابينا در شهر كربلاء در بازار بين الحرمين مغازه داشت و براى امرار معاش خويش كوشش مىكرد، روزى در يكى از حجرهها كه مربوط به خودمان بود و قسمت پايين رواق بارگاه امام حسين عليهالسلام قرار داشت خوابيدم، وقتى هوا گرم شد، اندكى در حجره را باز كردم تا باد
خنكى بيايد، در اين هنگام صداى جمعيتى را شنيدم، نگاه كردم ديدم از صحن كوچك عدهاى وارد حرم شدند و چون درب حجره ما باز بود جمعيت زيادى به سوى حجره ما آمدند، ديدم عدهاى دور مردى را گرفتهاند و او را با زور وارد حجره من كردند، در حجره را بستم و به آن مرد نگاه كردم، ديدم همان مرد نابيناى كاسب است كه اكنون بينا شده، مردم لباسهاى او را پاره كرده تا به عنوان تبرك به منزل ببرند و جمعيت زيادى به ديدن آن مرد آمده بودند.
از او پرسيدم: چه شده؟
آن مرد گفت: در حرم مطهر حضرت ابواالفضل عليهالسلام با توسل به آن حضرت شفا گرفته و چشمم بينا شده است.
از جناب حجة الاسلام و المسلمين شيخ موسى فخر روحانى، چنين نقل شده: در سالهاى آخر عمر رژيم سابق، براى امر تبليغ به حسينيه اصفهانىهاى مقيم آبادان دعوت شدم و گاهى وقتها نامههايى از گروههاى وابسته به خارج به عنوان ايراد بر
اسلام به دست من مىرسيد و به آن سوءالات پاسخ مىدادم.
در يكى از نامهها گفته شده بود: چرا اين همه پول صرف طلا كارى در سقاخانه حسينيه شده است، در حالى كه تهى دستانى هستند كه وضع مالى آنها خوب نيست، در جواب گفتم: بهتر است اين موضوع را با هيئت حسينيه در ميان بگذاريم، يك روز دو نفر از آنها را در همان مجلس ديدم، آنها چنين پاسخ دادند: بهتر است با كسى كه اين در را خريده صحبت كنيد، بانى آن نيز در مجلس حضور داشت، وقتى جريان را از او سوءال كردم، پاسخ داد: من در يكى از سفرها هنگام بازگشت به آبادان، ناگهان بر اثر سرعت زياد، لاستيك جلوى ماشينم تركيد در حالى كه همه سرنشينان ماشين از
خانوادهام بودند، ماشين از كنترل من خارج شده و روى جاده مىغلطيد، در همان لحظه اين جمله از قلب من گذشت: يا اباالفضل! از خداوند بخواه ما را از اين خطر حفظ كند، اگر من و خانوادهام سالم مانديم، درب سقاخانه حسينيه اصفهانىها را طلا كارى مىكنم.
همين كه كلام من تمام شد ماشين چند بار غلطيد و ايستاد، من نمىتوانستم ماشين را به آبادان ببرم و همان جا رهايش كردم؛ به محض رسيدن به آبادان به حسينيه آمدم و اين اثر ناقابل را تقديم اين سقاخانه كردم.
از جناب آقاى سيد على صفوى كاشانى، از يكى از مداحان اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام ، جناب آقاى هارونى چنين نقل شده است: يكى از عزيزان سقاء، در ايام محرم دور مىزد و آب دست بچهها مىداد و مىگفت: من يك پسر فلج دارم كه يازده سال دارد، شب تاسوعاى حسينى وقتى مىخواستم از خانه بيرون بيايم مشك آب
روى دوشم بود، يك لحظه پسرم صدا زد: بابا! كجا مىروى؟
گفتم، پسرم! امشب، شب تاسوعا است و من در هيئت، سقايى مىكنم و بايد آب به هيئتىها بدهم.
پسرم گفت: بابا! تا به حال مرا با خود به هيئت نبرده اى، مگر اربابت اباالفضل نيست؟ بابا امشب مرا با خودت به هيئت ببر و از اربابت بخواه تا از خدا شفاى مرا بگيرد.
او گفت: خيلى پريشان شدم، مشك آب را روى يك دوشم و پسر فلجم را روى دوش ديگرم گذاشته و از خانه بيرون آمدم، وقتى هيئت مىخواست حركت كند،
جلوى هيئت ايستادم و گفتم: هيئتى ها! يك لحظه بايستيد، امشب پسرم جملهاى به من گفت كه دلم را سوزاند، اگر امشب اربابم حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام بچهام را شفا داد كه هيچ، اگر شفا نداد فردا مىآيم و مشك آبم را پاره مىكنم و ديگر سقايى حضرت اباالفضل عليهالسلام را كنار مىگذارم.
اين را گفتم و هيئت حركت كرد، نيمه شب بود كه عزادارى آنها تمام شد و ديدم خبرى نشد، پريشان حال بودم، با خود گفتم: خدايا! اين چه حرفى بود كه من زدم، چرا من تا اين حد بىادبى كردم، شايد خود آنها دوست دارند كه بچهام را در اين حال ببينم، شايد مصلحت اين طور باشد.
با خود گفتم: ديگر حرفى است كه زدهام، اگر پسرم شفا نگيرد فردا مشكم را پاره مى كنم، آمدم منزل، وارد اتاق شده و نشستم، من و پسرم گريه زيادى كرديم، يك دفعه پسرم صدا زد: بابا! بس است، اگر دلت را سوزاندهام مرا ببخش، هر چه صلاح خدا باشد من هم راضى ام، از اتاق بيرون آمده و به اتاق بغل رفتم و با گريه و اشك آرام نمىشدم تا اين كه كاملاً به خواب رفتم، در آن هنگام شنيدم كه پسرم مرا صدا مىزند و
مىگويد: بابا! بيا اربابت به كمكم آمده، بابا! بيا اربابت مرا شفا داد.
آمدم در را باز كردم، ديدم پسرم با پاى خودش آمده.
گفتم: پسرم چه شده؟
پسرم صدا زد: بابا! وقتى تو از اتاق بيرون رفتى، يك دفعه اتاق روشن شد، ديدم يك نفر كنارم ايستاده و به من مىگويد: بلند شو.
گفتم: آقا! نمىتوانم از جا بلند شوم.
ديدم اربابت به من گفت: بگو يا اباالفضل و از جا برخيز.
با خود گفتم: حتما پسرم داستان تعريف مىكند، او را بلند كرده و روى دوشم
گذاشتم و از خانه بيرون رفتم، در حالى كه با صداى بلند مىگفتم: اى هيئتى ها! بياييد حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام پسرم را شفا داد.
از جناب حجة الاسلام والمسلمين آقاى سيد ابوالفضل مدرسى چنين نقل شده:
سالها براى تبليغ ايام محرم الحرام به شهرستان ورامين مىرفتم، روزى براى كارى به مغازه يكى از دوستان رفتم، آنجا با سرهنگى بازنشسته، كه تقريبا 60 الى 70 سال از عمرش مىگذشت آشنا شدم، از هر درى سخن رفت، تا اين كه نام مقدس حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام مطرح شد، سرهنگ بازنشسته گفت: من جريانى را كه با چشم خودم در حرم مطهر حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام ديدهام براى شما نقل مىكنم.
او گفت: يك سال به كربلاى معلى مشرف شدم، يكى از روزها كه توفيق تشرف به حرم مطهر حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام را داشتم، ناگهان سر و صدايى شنيدم، وقتى جلو رفتم و دقت كردم، ديدم عدهاى به ضريح حضرت چسبيدهاند و التماس مىكنند و
عدهاى هم با حالت غضب در گوشهاى ايستاده و نظاره گر اعمال آنهايند.
در اين ميان بچهاى هم به چشم مىخورد كه فقط سر دارد و بقيه بدن وى تيكهاى گوشت بيشتر نيست! پرسيدم: اينها كه به حضرت متوسلند چه افرادى هستند و آن عده ديگر كه كنار ايستادهاند كيانند؟
گفتند: آن عده كه به ضريح چسبيدهاند و درخواست شفا مىكنند شيعه هستند، و آن گروه ديگر اهل سنت، و علت هم اين است كه دختر و پسرى از اين دو طايفه با هم ازدواج كردهاند و ثمره ازدواج آنان همين بچه است كه مىبينى، گروه سنى، شيعيان را تهديد كردهاند كه اگر اين بچه خوب نشود، همه شما را مىكشيم و الآن اين شيعهها
آمدهاند شفاى بچه را از حضرت بگيرند.
سرهنگ سپس افزود: من در حرم مطهر ايستاده بودم كه يك وقت ديدم آن بچه عليل و مريض، كه يك تيكه گوشت بيشتر نبود، شروع به حركت كرد و اعضاى بدن وى همه سالم گرديده و به شكل يك انسان طبيعى درآمد و شفا يافت و در پى آن، حرم مطهر يكپارچه پر از شادى و سرور و صلوات بر محمد و آل محمد صلىاللهعليهوآله شد
از جناب آقاى سيد محمود حسينى طباطبايى بروجردى چنين نقل شده: پدرم مرحوم حاج ضياءالدين طباطبايى رحمهالله فرمودند: در دوران جوانى براى زيارت عتبات عاليات به عراق رفتم، روزى براى زيارت حرم حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام با جمعى وارد صحن حرم مطهر آن حضرت شديم و ديديم سيمهاى قوى برق در كنار صحن قرار دارند و سيمهاى لختى هم از كنار يكديگر گذشتهاند، در اين هنگام بادبادك بچه هايى كه در آن مكان مقدس با هم بازى مىكردند روى سيمها قرار گرفت، در اين
هنگام يكى از بچهها كه مىخواست بادبادك را بياورد روى سيمهاى لخت قرار گرفت و در جا خشك شد.
پدرم جناب سيد ضياء الدين فرمودند: خودم با چشمم ديدم كه يك زن عرب با سرعت خودش را به ايوان رساند و با انگشت ابهام به ضريح مطهر حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام اشاره مىكرد و از آن حضرت بچهاش را طلب مىنمود، ناگهان به طرف كودك رفت و تمام جمعيت به دنبال او راه افتادند، يك دفعه مثل اين كه كسى كودك را برداشت و جلوى مادرش قرار داد و فرار كرد، جمعيت هجوم آوردند و لباس آن دختر بچه را تيكه تيكه كردند و براى تبرك بردند.
از جناب آقاى على ربانى خلخالى چنين نقل شده: شخصى به نام محمد حسين غلامى اهل هندوستان كه ساكن كشور دبى بود مىگفت: ما در سفر كربلاء به زيارت حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام رفتيم، در صحن و حرم مطهر حضرت همه جا سر و صدا بود، اهالى هندوستان صدا مىزدند: يا اباالفضل! آنجا خيلى شلوغ شد، به طورى كه شرطههاى حرم مأمور شدند كه از رفت و آمد مردم جلوگيرى كنند؛ ولى نتوانستند كارى انجام بدهند.
آنها گفتند: صدام به حرم آقا اباالفضل العبّاس عليهالسلام مىآيد، وقتى صدام از راه رسيد و وارد صحن آقا شد، مردم شعار مىدادند و اباالفضل، اباالفضل، گويان در شعار دادن خويش شدت عمل به خرج مىدادند، يك دفعه مردم گفتند: به گلدسته نگاه كنيد، صدام نيز به طرف گلدسته نگاه كرد، يك وقت ديدم سيد بزرگوارى با عمامه سبز، بالاى گلدسته است و شمشيرى به دست دارد و به صدام خطاب مىكند: اگر از شعار دادن
مردم جلوگيرى كنى، همين حالا سر از بدنت جدا مىكنم.
در اين هنگام در دل صدام وحشتنى ايجاد شد و سرش را پايين انداخت و به شرطهها نگاه كرد و گفت: به جمعيت كارى نداشته باشيد و سريع از صحن حرم بيرون رفت و مردم هم چنان شعار مىدادند، بعدا معلوم شد كه علت شعار دادن مردم ديدن كرامت و معجزهاى از آقا اباالفضل العبّاس عليهالسلام بوده كه به بيمارى شفا عنايت كرده بودند.
اصناف بازار شهر رى در مدرسه عتيق كه در حال حاضر به مدرسه برهانيه مشهور است، مجلس عزا و سوگوارى برپا كردند و از مرحوم حاج آقا ميرزا رضاى همدانى پدر مرحوم حاج ميرزا محمد، صاحب كتاب "صلوة" نيز جهت وعظ و سخنرانى دعوت كردند كه در مجلس شركت كند.
فصل بهار و هوا در اين ايام سرد بود، هنگامى كه ايشان بر منبر مشغول سخنرانى بودند ناگهان هوا طوفانى مىشود و باد شديدى مىوزد كه بر اثر آن تيركهاى چادر به حركت در مىآيد و طناب تيركها به راست و چپ حركت نموده و لحظه به لحظه باد شدت پيدا مىكند.
اين عالم بزرگوار با مشاهده آن صحنه، دستهاى مبارك را از آستين عبا در مىآورد و دو زانو روى منبر مىنشيند و با انگشت سبابه به باد اشاره مىكند و مىفرمايد: اى باد! حياء ندارى و خجالت نمىكشى؟ مگر نمىبينى كه من مشغول خواندن مصيبت و روضه حضرت اباالفضل قمر بنى هاشم عليهالسلام هستم؟
نقل مىكنند: باد شديدى كه مىخواست چادر را از جا بكند، كم كم آرام و ساكت
شد تا ايشان با كمال آرامش روضه خود را ادامه دادند و به پايان رساندند.
پس از پايين آمدن آن عالم از منبر، دوباره طوفان شديدى شروع شد و هنوز نيمى از جمعيت از آن جا خارج نشده بودند كه چادر در اثر شدت باد، پاره پاره شد و پارچه هاى سياهى را كه بر در و ديوار نصب كرده بودند از جا كنده شدند، جز كتيبههايى كه در آن ذكرى از اهل بيت عليهمالسلام و امام حسين عليهالسلام نوشته شده بود.
از جناب آقاى مهدى حسينى چنين نقل شده: 32 سال قبل كه من هفت ساله بودم
و در شهر كربلاء زندگى مىكردم، در يك بعد از ظهر خواب بودم، مادرم مرا صدا زد: مهدى! از خواب بيدار شو، وقتى از خواب بيدار شدم، ديدم هر دو پايم بىحس است و حركت نمىكند، به مادرم گفتم: نمىتوانم راه بروم.
مادرم با تعجب گفت: چرا نمىتوانى راه بروى؟ همان موقع مادرم مرا نزد پزشك برد. پزشك پس از معاينه به او گفت: هر دو پاى فرزند شما فلج شده است و بايد او را به بغداد ببريد.
مادرم مرا نزد پزشك ديگرى برد و آن پزشك هم حرف پزشك اول را زد.
مادرم با چشمانى پر از اشك، مرا به حرم حضرت اباالفضل عليهالسلام برد و به ضريح آقا چسباند و دخيل كرد، با توسل و گريه و زارى مادرم به خواب رفتم، در عالم خواب احساس كردم در باغى نشستهام و آقايى با چهرهاى نورانى به طرف من مىآيد، وقتى به من رسيد فرمودند: چرا مادر شما اين قدر گريه و زارى مىكند؟
گفتم: آقا! گريه مادرم به خاطر من است؛ چون پاهايم فلج شده است.
آقا فرمودند: از جا بلند شو كه مادرت ديگر براى شما گريه نكند، پاهاى تو كه
مشكلى ندارد.
گفتم: آقا! نمىتوانم روى پاهايم بايستم، آن گاه آن آقا دستم را گرفت و مرا بلند كرد.
وقتى اين جملات را به آن آقا مىگفتم مردم حرفهاى من را مىشنيدند. وقتى روى پاهاى خود ايستادم، جمعيت كه از اين قضيه تعجب كرده بودند تمام لباسهاى مرا پاره كردند، سپس مادرم مرا خارج نمود و يك دست لباس نو برايم خريد و مرا نزد پزشك اولى و دومى برد، هر دو پزشك در حالى كه سخت حيرت زده بودند، به كرامات و معجزه حضرت اباالفضل عليهالسلام اذعان كردند و هر كدام انعام زيادى به من
دادند و من به دست حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام شفا يافتم.
از يكى از اهالى روستاى "گساويه" از توابع شهر زرند، واقع در استان كرمان چنين نقل شده: در تابستان 1369 شمسى يك ماشين هجده چرخ، مخصوص حمل زغال سنگ، در محور زرند - هجرك به موازات روستاى گساويه به رانندگى آقاى محمد تاج آبادى در حال عبور بود، با توجه به اين كه آن روستا در درّه مجاور جاده واقع شده و از سطح جاده حدود صد متر پايينتر است و عبور ماشينها كاملاً از داخل روستا قابل مشاهده بوده و جلب توجه مىكند، ناگهان مشاهده كرديم تريلى فوق با سرعت در حال سقوط به پايين درّه است.
همه اهالى وحشت زده شدند، وقتى تريلى به زمين خورد، سه تيكه شد، فورا خود را به كابين راننده رسانديم به اين منظور كه يا جنازه او را حمل كنيم، يا اگر آثار حيات در او مشهود باشد وى را به بيمارستان منتقل كنيم، اما با تعجب تمام ديديم كه او سالم
است و هيچ اتفاقى برايش نيافتاده، لذا او را در آغوش گرفته و دلدارى داديم كه خوشبختانه به خير گذشت.
او گفت: در شيب تند جاده ناگهان فرمان ماشين بريد، ديگر هيچ اميد نجاتى نداشتم، سقوط ماشين و مرگ من حتمى بود، با انحراف ماشين از جاده، چشمم به گلدستههاى تكيه حضرت اباالفضل عليهالسلام روستا افتاد، در حال سقوط به قمر بنى هاشم عليهالسلام متوسل شدم، در همان لحظه شخصى مرا از پشت فرمان برداشت و جلوى پاى شاگرد در قسمت پايين گذاشت و اكنون سالم هستم و هيچ ترديدى ندارم كه معجزه قمر بنى هاشم عليهالسلام و عنايت آن حضرت باعث نجاتم از مرگ شده است.
از جناب آقاى حاج شيخ على رضا گل محمدى ابهرى زنجانى، چنين نقل شده: يكى از اهالى كربلاء، عربى را مىبيند كه در حرم حضرت قمر بنى هاشم اباالفضل العبّاس عليهالسلام ، كنار ضريح مطهر ايستاده و با حضرت چنين سخن مىگويد: آقا جان! از شما صد دينار پول مىخواهم، مىدهى يا نه؟ اگر نمىدهى مىروم حرم حضرت سيدالشهداء عليهالسلام و شكايت شما را به امام حسين عليهالسلام مىكنم.
سپس سرش را به طرف ضريح مطهر مىبرد و مىگويد: فهميدم و از حرم بيرون مىرود. آن عرب به بازار رفته و به يكى از مغازه داران مىگويد: آقا فرموده است صد دينار به من بده.
او مىگويد: نشانى شما از آقا چيست؟
آن مرد عرب مىگويد: به اين نشانى كه پسر شما مريض شده بود و شما صد دينار نذر حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام كردى، او هم صد دينار را مىدهد.
نقل كننده مىگويد: به مرد عرب گفتم: چطور شد با حضرت صحبت كردى و نتيجه گرفتى؟
مرد عرب گفت: به حضرت گفتم: اگر پول ندهى مىروم خدمت امام حسين عليهالسلام و شكوه مىكنم، ناگهان ديدم حضرت، داخل ضريح ظاهر شد و در حالى كه روى صندلى نشسته بود، حوالهاى به من داد، من هم رفتم و از بازار گرفتم.
از حضرت حجةالاسلام و المسلمين جناب آقاى سيد جعفر ميرعظيمى، موءسس كتابخانه حضرت اباالفضل عليهالسلام در زند آباد قم چنين نقل شده: روزى جوانى از اراك يك فرش با دو هزار تومان پول، براى مسجد حضرت اباالفضل عليهالسلام آورد و گفت: من مريض بودم، دكترهاى معالج، مرا از همه مأيوس كردند، من هم به حضرت اباالفضل عليهالسلام متوسل شدم. در خواب، جمال زيباى آن حضرت را زيارت كردم، ايشان فرمودند: اين فرش و اين دو هزار تومان را براى مسجد حضرت اباالفضل عليهالسلام خيابان امام زاده ابراهيم ببر، تو را شفا داديم.
وقتى از خواب بيدار شدم، متوجه گشتم كه حالم خوب شده، اصلاً از اين مسجد خبرى نداشتم و خود آقا آدرس مسجد را به من دادند.
در كتاب چهره درخشان قمر بنى هاشم عليهالسلام چنين نقل شده: يكى از افراد مورد اعتماد مىگويد: در يكى از سفرهايم به عتبات عاليات، روزى در صحن مقدس امام حسين عليهالسلام ديدم در بين زنان، شيون و ولوله است، زنى در ميان آنها بود كه حركات
مضطربانه و كارهاى نامناسب انجام مىداد و به شدت متحرك بود.
زنها هم براى حفاظت از او در تلاش بودند، پرسيدم: چه شده است؟
گفتند: اين زن ديوانه است و مىخواهند او را به حرم حضرت قمر بنى هاشم اباالفضل العبّاس عليهالسلام ببرند تا حضرت او را شفا دهد؛ اما حريف او نمىشوند.
از وضع آن زن بسيار ناراحت شده و به حرم امام حسين عليهالسلام مشرف گشتم، بعد از زيارت بيرون آمدم؛ اما خبرى از آنها نبود، به طرف حرم مطهر حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام رفتم، آنها را در بازار ديدم و مردان جلو و زنها از پشت سر هلهله
مىكردند.
گفتم: چه شده است؟
گفتند: پس از توسل به حضرت قمر بنى هاشم اباالفضل العبّاس عليهالسلام آن زن شفا گرفت. خواستم آن زن را ببينم ولى چون زنها منظم و با وقار حركت مىكردند نتوانستم او را بشناسم.
در كتاب چهره درخشان قمر بنى هاشم عليهالسلام چنين نقل شده: مقارن با ايام عرفه 1421 قمرى، يك روز صبح به حرم مطهر حضرت باب الحوائج قمر بنى هاشم عليهالسلام مشرف شدم از يكى از خدام آستانه به نام سيد اسماعيل موسوى كه آثار تقوا و معنويت در چهرهاش آشكار بود پرسيدم: شما كه اين جا خادم هستيد يكى از كراماتى را كه ديدهايد برايم نقل كنيد؟
گفت: اولا؛ تا جد سوم ما خادم اين حرم بودهاند، ثانيا؛ دختر دو سالهاى داشتم، در همين حرم مطهر نشسته بودم، خانمم خبر آورد كه بچه از بالاى بام افتاده و نمىدانم
مرده يا از هوش رفته، بيا او را به بيمارستان ببر.
گفتم: دكتر اين جا است، او را كجا ببرم، برو او را بياور اينجا، همسرم رفت و او را روى دست آورد، چند دقيقه كنار ضريح مطهر به قمر بنى هاشم عليهالسلام متوسل شدم، ناگهان كودكم چشم باز كرد، سپس او را به بيمارستان برديم، دكترها گفتند: صحيح و سالم است. آن دختر الآن 32 سال دارد.
از جناب آقاى حاج مصطفى صراف، موءذن حرم مطهر امام حسين عليهالسلام ، كه فعلا ساكن شهر قم است، از جناب آقاى ملا سعد، مداح اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام چنين نقل شده: آقاى ملا سعد در بين راه تهران - مشهد در قطار برايم گفت: تقريبا شش ماه است كه از عراق آمده ام، در آن جا پاى چپم ورم كرد، مرا به بيمارستانى در بغداد به نام بيمارستان "مدينة الطب" بردند و در آن جا بسترى شدم، خانوادهام در كربلاء بودند، پزشكان تشخيص دادند كه بايد عمل بشوم و گفتند: كسى هم بايد امضاء بدهد كه اگر زير عمل مُردم پزشك جراح مسئوليتى نداشته باشد.
من قبول نكردم كه در شهر غريب، آن هم به آن نحو عمل بشوم؛ از اين رو به كربلاء بازگشتم، در كربلاء هم به پزشكى حاذق مراجعه كردم، تشخيص او هم مانند پزشك بغدادى، آن بود كه بايد پايم عمل جراحى بشود.
اهلبيت من گفتند: به حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام متوسل شو، من هم همان شب به آن حضرت متوسل شدم و با گريه به خواب رفتم.
صبح مادر بزرگم گفت: نزد جاروكش حرم مطهر حضرت اباالفضل عليهالسلام برو، مقام و عظمت حضرت خيلى بالاتر از آن است و فقط جارو را از جاروكش بگير و به محل
ورم پايت بگذار، او هم همين كار را مىكند و با عنايت حضرت اباالفضل عليهالسلام به وسيله جاروى حرم آن حضرت شفاء پيدا مىكند و فرداى آن روز ديگر درد و ورمى در پايش احساس نمىكند.
در كتاب مجموعه انوار علمى معصومين عليهمالسلام ، تأليف آقاى شيخ على فلسفى از
حاج شيخ اسماعيل نائب چنين نقل شده است:
حاج شيخ اسماعيل نائب، فاضل عابد معاصر و داراى تأليفات فراوان، كه اين جانب افتخار شاگردى او را داشتم مىفرمود: متولى حرم حضرت عبّاس عليهالسلام گفت: من به گوش دردى مبتلا شدم و كارم كم كم به جائى رسيد كه اطباى بغداد عاجز شده و به من توصيه كردند كه به بيمارستانهاى خارج بروم.
در يكى از بيمارستانهاى خارج، تحت برنامه بسترى شدم و پس از معاينه و آزمايش، اعضاى شوراى پزشكى گفتند كه بايد مورد عمل جراحى قرار بگيرم، ولى گفتند: نود درصد امكان خطر وجود دارد.
به آنان گفتم: امشب را مهلت دهيد تا رأى خود را اظهار نمايم.
آن شب بسيار محزون بودم، اما يك مرتبه با خود گفتم، همه بيماران عالم مىآيند و از خاك كربلاء شفا مىگيرند اما من كه خود متولى قبر مطهر هستم، از اين فيض محرومم!
خوشبختانه قدرى از خاك قبر حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام را همراه داشتم. با حال توجه قدرى از آن خاك را در گوشم ريختم و خوابيدم.
صبح ديدم چرك خارج نشده و درد آن ساكت گرديده، پزشكان براى گرفتن پاسخ
نزد من آمدند، گفتم: باز گوش مرا مورد آزمايش قرار دهيد، اين بار كه معاينه كردند، ديدند عارضه كاملاً برطرف شده است.
فورا كميسيون پزشكى تشكيل يافت و در باب اين حادثه معجزه آسا بحثهايى صورت گرفت، در طول بحث نظراتى داده شد و قرار شد نظر خود من را نيز در اين مسأله جويا شوند.
من در جواب گفتم: به واسطه خاك قبر حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام است.
با شگفتى گفتند: آيا از آن خاك چيزى باقى مانده است؟
گفتم: بلى، و به ايشان دادم.
تربت حضرت را سه روز در آزمايشگاه مورد تجزيه و تحليل قرار دادند، روز چهارم پزشك آمد و با حال اشك گفت: سه روز آن را در دستگاه گذاشتهام و مىبينم خاك و خون است و اثر شفا در آن خون مىباشد.
آرى، در مدتى كه در آن كشور بودم، همه جا در مجالس و محافل از اين كرامت سخن مىگفتند و جمعيت فراوانى از فرقه كفار شيفته آن بزرگوار شدند و عدهاى هم كه از نزديك شاهد قضيه بودند به اسلام گرايش پيدا كرده و شيعه شدند.
از جناب آيت اللّه سيد عبدالكريم كشميرى چنين نقل شده:
آقاى كشميرى، زمانى كه در نجف مىزيستند، مورد مراجعه اقشار مختلف مردم بودند و اكثرا از ايشان طلب استخاره مىشد، ضمناً استخاره ايشان با تسبيح صورت مىگرفت.
ايشان صبحها قريب دو ساعت به ظهر مانده در يكى از ايوانهاى صحن مطهر
حضرت اميرالموءمنين على بن ابى طالب عليهماالسلام مىنشستند و افراد مختلف در اين موقع براى گرفتن استخاره به ايشان مراجعه مىكردند.
آقاى كشميرى نقل كردند: مدتى بود مىديدم زنى با عباى سياه و حالت زنان معيدى (به زنانى كه در چادرها و يا در روستاها زندگى مىكنند، معيدى مىگويند) زير ناودان طلا مىنشيند و زنها به او مراجعه مىكنند و او نيز با تسبيحى كه به دست دارد،
برايشان استخاره مىگيرد.
اين حالت نظرم را جلب كرد، روزى به يكى از خدام صحن مطهر گفتم: هنگام ظهر كه كار اين زن تمام مىشود او را نزد من بياوريد، از او سوءالاتى دارم.
خادم مزبور، يك روز پس از اين كه كار استخاره آن زن تمام شد او را نزد من آورد، از او سوءال كردم: تو چه مىكنى؟
گفت: براى زنها استخاره مىگيرم.
گفتم: استخاره را از كه آموختى؟ چه ذكرى مىخوانى؟ و چگونه مطالب را به مردم مىگويى؟
گفت: داستانى دارم، و شروع به تعريف آن داستان كرد كه من زنى بودم كه با شوهر و فرزندانم زندگى عادىاى را مىگذراندم، شوهرم در اثر حادثهاى از دنيا رفت و من ماندم و چهار فرزند يتيم، خانواده شوهرم، به اين عنوان كه من بد قدم هستم و قدم من باعث مرگ پسرشان شده، مرا از خود طرد كردند و خانواده خودم هم اعتنايى به مشكلات مادى من نداشتند، لذا زندگى را با زحمات زياد و رنج فراوان مىگذارندم.
ضمناً از آنجا كه زنى جوان بودم، طبعاً راههايى نيز براى انحرافم گسترده مىشد، و چندين مرتبه بر اثر تنگناهاى اقتصادى و احتياجات مادى نزديك بود به دام افتاده و به فساد كشيده شوم و تن به فحشا بدهم، ولى خداوند كمك نمود و خوددارى كردم، تا
اين كه روزى بر اثر شدت احتياج و گرفتارى، تصميم گرفتم كه چون زندگى برايم طاقت فرسا شده و ديگر چارهاى نداشتم تن به فحشا بدهم.
تصميم خود را گرفته بودم، اما اين بار نيز خدا به فريادم رسيد و مرا نجات داد، در بين ما رسم است كه اگر حاجتى داريم به حرم حضرت اباالفضل عليهالسلام مىآييم و سه روز اعتصاب غذا مىكنيم تا حاجتمان را بگيريم، و اكثراً هم حاجت خود را مىگيريم. من
نيز تصميم گرفتم به ساحت مقدس حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام متوسل شده و اعتصاب غذا كنم.
رفتم و دست توسل به دامن ايشان زده و كنار ضريح آن حضرت اعتصاب غذا را شروع كردم، روز سوم در كنار ضريح خوابم برد و حضرت اباالفضل عليهالسلام به خوابم آمد و حاجتم را برآورد و فرمود: براى مردم استخاره بگير.
عرض كردم: من كه استخاره بلد نيستم.
فرمود: تو تسبيح را بگير، ما حاضريم و به تو مىگوييم كه چه بگويى.
از خواب بيدار شده و با خود گفتم: اين چه خوابى است كه ديدهام؟! آيا براستى حاجتم روا شده و ديگر مشكلى نخواهم داشت؟!
مردد بودم چه كار كنم؟ بالاخره تصميم گرفتم اعتصابم را شكسته و از حرم خارج شوم و ببينم چه مىشود، از حرم خارج شده و داخل صحن گرديدم، از يكى از راهروهاى خروجى كه مىگذشتم زنى به من برخورد كرد و گفت: خانم استخاره مىگيرى؟ تعجب كردم، اين چه مىگويد؟! معمول نيست كه زن استخاره بگيرد، آن هم زن معيدى و چادرنشين و بيابانى! ارتباط اين خانم با خوابى كه ديدم و دستورى كه حضرت به من دادند، چيست؟! آيا اين خانم از خواب من مطلع است؟! آيا از طرف حضرت مأمور مىباشد؟! بالاخره، گفتم: من كه براى استخاره تسبيح ندارم، فوراً ت
سبيحى به من داد و گفت: اين تسبيح را بگير و استخاره كن!
دست بردم و با توجهى كه به حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام داشتم مشتى از دانههاى تسبيح را گرفتم، ديدم حضرت در مقابلم ظاهر شد و فرمود كه به اين زن چه بگويم، مطالب را گفتم و او رفت.
از آن تاريخ به بعد، هفتهاى يك روز به اين محل زير ناودان طلا مىآيم و زنانى كه
وضع مرا مىدانند، نزدم مىآيند و برايشان استخاره مىگيرم و بابت هر استخاره پولى به من مىدهند. ظهر كه مىشود، با پول حاصله، وسايل معيشت خود و فرزندانم را تهيه مىكنم و به منزل بر مىگردم.
در كتاب باب الحوائج چنين نقل گرديده:
شنيده شده كه در شهر مشهد، هنگام زيارت قبر امام رضا عليهالسلام امام هشتم شيعيان جهان، يك جيب بر، پول يكى از زائرين را با تردستى خاصى كه مخصوص اين طبقه است از جيب او مىربايد و لحظهاى بعد وى فلج مىشود.
دزد بيچاره كه از اين پيش آمد غير مترقبه خودش را باخته بود، با حالتى پريشان به حرم امام رضا عليهالسلام مىرود و براى شفا يافتن، خودش را به ضريح امام مىبندد.
شب بعد امام رضا عليهالسلام به خوابش مىآيد و دزد با التماس مىگويد: يا امام رضا عليهالسلام ! مجازات من به خاطر سرقت پول مختصرى از يك زائر بسيار سنگين است، براى اين دزدى ناچيز، چرا بايد فلج بشوم؟
امام رضا عليهالسلام در پاسخش مىفرمايند: عمويم حضرت اباالفضل العبّاس براى زيارت من تشريف آورده و آنجا حضور داشتند و چون تو پس از دزدى، به نام من
قسم دروغ خوردى، عمويم حضرت اباالفضل عليهالسلام از اين امر غضبناك شده و تو را به اين صورت درآورده است! هنگامى كه مرد جيببر از غضب پسر اميرالموءمنين عليهالسلام آگاه مىشود، شفاى خود را از باب الحوائج مىخواهد و توبه مىكند و قول مىدهد از آن پس گرد كارهاى ناروا نگردد، حضرت اباالفضل عليهالسلام نيز او را شفا مىدهند و بدين ترتيب مردى كه عمر خود را با دزدى و جيب برى گذرانده بود به راه راست هدايت
مىگردد.
در كتاب داستانهاى شگفت چنين نقل شده:
جناب مولوى قندهارى نقل كرد: برادرم محمد اسحاق در بچگى مسلول شد و از درمان وى نااميد شديم.
پدرم او را به كربلاء برد و در حرم حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام به ضريح مقدس بست و از آن بزرگوار خواست كه از خداوند شفا يا مرگ او را بخواهد.
بچه را بست و خود در رواق مشغول نماز شد، هنگامى كه نزد او برگشت، بچه گفت: بابا گرسنه ام، به صورتش نگاه كرد، ديد رخسارش تغيير كرده و شفا يافته است، او را بيرون آورد.
فرداى آن روز بچه انار خواست و 8 دانه انار و يك قرص نان بزرگ خورد و اصلاً از آن مرض خبرى نشد، وى اكنون ساكن نجف مىباشد و در خيابان حضرت حمزه مشغول خبازى است.
استاد عزيزم (مدظلهالعالى) در جلد دوم كتاب ملاقات با امام زمان ارواحنافداه چنين نقل فرموده:
يكى از وعاظ محترم ايران كه خودم شاهد كسالت سخت ريوى او بودم و اطباى ايران از معالجهاش مأيوس شده بودند، پوست بدنش به استخوانهايش چسبيده بود و آخرين قطرات خون بدنش از حلقومش بيرون مىآمد و قسمت عمده ريهاش فاسد شده بود و مىخواستند در اسرع وقت او را براى معالجه به بيمارستان شوروى در مسكو ببرند، ناگهان خودم شاهد بودم بدون آن كه او را معالجه كنند، پس از چند روز شفاى كامل پيدا كرد.
وقتى چگونگى شفايش را از او سوءال كردم، گفت: آخرين شبى كه صبحش بنا بود مرا به مسكو ببرند، مىدانستم كه يا در راه و يا در همان مملكت كفر از دنيا مىروم، منتظر شدم تا برادرم كه پرستارى مرا به عهده داشت از اطاق بيرون برود.
وقتى بيرون رفت در همان حالت ضعف رو به كربلاء كردم و حضرت سيدالشهداء عليهالسلام را مورد خطاب قرار داده و گفتم: آقا، يادتان هست به منزل فلان پيرزن رفتم و روضه خواندم و پول نگرفتم و نيتم تنها و تنها رضايت خداى تعالى و شما بود؟!
و بالاخره چند عمل از اين قبيل اعمالى كه با اخلاص انجام داده بودم متذكر شده و در مقابل آن شفايم را از آن حضرت خواستم، ناگهان ديدم در اتاق باز شد و حضرت سيدالشهداء عليهالسلام و برادرشان حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام وارد اتاق شدند.
حضرت سيدالشهداء عليهالسلام به حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام فرمودند: برادر، بيمار
ما را معالجه كن، ايشان هم دستى به صورت من تا روى سينهام كشيدند و از جا حركت كردند و رفتند.
بعد از آن احساس كردم سلامتى خود را بازيافته و ديگر احتياجى به دكتر و بيمارستان ندارم و اين چنين كه ملاحظه مىكنيد صحيح و سالم گرديدم.
در كتاب منازل الاخره شيخ عبّاس قمى به نقل از دارالسلام چنين نقل شده:
شيخ بزرگوار جناب حاج ملا على از والد ماجدش جناب حاج ميرزا خليل طهرانى رحمهالله نقل فرموده كه من در كربلاى معلى بودم و مادرم در تهران، شبى در خواب ديدم كه مادرم نزد من آمد و گفت: اى پسر! من مردم و مرا به سوى تو آوردند و بينىام را شكستند، من وحشت زده از خواب بيدار شدم و كمى بعد نامهاى از طرف برادرانم برايم آمد، كه نوشته بودند والده ات وفات كرد و جنازهاش را نزد شما فرستاديم.
چون جنازه كشها آمدند، گفتند: جنازه والده شما را در كاروان سراى نزديك ذى الكفل گذاشتيم، چون گمان كرديم شما در نجف مىباشيد.
من به صادقه بودن خوابم مطمئن شدم، ولى در معنى كلمه آن مرحوم كه "بينى مرا شكستند" متحيّر و متعجب بودم تا آن كه جنازهاش را آوردند، كفن او را گشودم، ديدم بينى او شكسته شده، سبب را از حاملين او پرسيدم.
گفتند: ما سببش را نمىدانيم، جز آن كه در يكى از كاروان سراها تابوت او را روى تابوتهاى ديگر گذاشته بوديم كه تابوت وى و جنازه بر زمين افتاد، شايد در آن وقت اين آسيب به آن مرحوم رسيده باشد غير از اين سببى براى آن نمىدانيم.
جنازه مادرم را آوردم در حرم مطهر حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام و مقابل آن
جناب گذاشتم و چون مادرم در زمان حياتش نسبت به نماز و روزهاش بىاهميت بود عرض كردم: يا اباالفضل عليهالسلام مادرم نماز و روزهاش را نيكو به جا نياورده، ولى الحال دخيل شما است، شما او را شفاعت كنيد تا عذابش نكنند، من متعهد مىشوم پنجاه سال براى او روزه و نماز به جاى آورم.
پس او را دفن كردم و در امر نماز و روزه براى او مسامحه شد و مدتى گذشت.
شبى در خواب ديدم شور و غوغائى بر در خانه من است، از خانه بيرون آمدم ببينم قضيه چيست؟ ديدم مادرم را به درختى بستهاند و تازيانه مىزنند.
گفتم: براى چه او را مىزنيد؟
گفتند: ما از جانب حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام مأموريم او را بزنيم تا فلان مبلغ پول بدهد.
سراسيمه داخل خانه شدم و آن پولى كه طلب مىكردند آوردم و به ايشان دادم و مادرم را از درخت باز كرده و به منزل بردم و مشغول به خدمت او شدم.
وقتى بيدار شدم حساب كردم آن مقدار پولى كه در خواب از من گرفتهاند مطابق بود با پول پنجاه سال نماز و روزهاى كه متعهد شده بودم به جاى آورم، لذا فورا آن مبلغ را برداشتم و خدمت آقا ميرزا سيد على رحمهالله ، صاحب كتاب رياض برده و گفتم اين پول پنجاه سال نماز و روزه است، خواهش مىكنم لطف فرموده و به نيابت از مادرم به جا آوريد.
در كتاب معجزات و كرامات ائمه اطهار عليهمالسلام چنين نقل شده:
موءمن متدين آميرزا حسن يزدى، از مرحوم پدر خود كه او را بسيار در روزهاى
جمعه در تعزيه حضرت سيدالشهداء عليهالسلام در منزل و جاهاى ديگر ملاقات مىكرديم، نقل نمود:
در سالى كه از يزد با شتر و اموال بسيار به كربلاء مشرف مىشديم، نيمه شب
نزديك كوهى با دزدان و قطاع الطريق روبرو شديم، من سكههاى زيادى از طلا با خود داشتم، فورا آنها را در قنداقه ى كودك كه همين ميرزا حسن باشد گذاشته و او را به مادرش دادم.
در اين اثنا دزدها ريختند و مشغول غارتگرى شدند، فرياد زوار گوش فلك را كر و چشم مور و مار را گريان مىنمود، صداها بلند شد: يا اباالفضل العبّاس، اى قمر بنىهاشم، به فرياد ما برس.
ناگاه در آن شب تاريك جمال آن ماه بنى هاشم با روى برقع كشيده بيرون آمد و سوار بر اسب از دامنه كوه سرازير گرديد، نور صورت انورش از زير برقع، درخشان و جلگه و دشت را همچون وادى طور ايمن منور ساخته بود، شمشير آتش بارى چون ذوالفقار حيدر كرار در دست، صيحهاى مانند رعد غران بر دزدان زد و فرمود:
دست برداريد و دور شويد و گرنه همه شما را هلاك خواهم كرد، تمام اهل قافله و همه دزدها وقتى تابش نور رخسار آن ماه بنى هاشم را مشاهده و صداى دلرباى آن سرور را شنيدند، فورا پا به فرار گذاشته و دست از زوّار كشيدند، و آن حضرت در همان محل كه ايستاده بودند غيب شدند.
زوّار براى تجليل اين معجزه فاخر، آن شب را تا صبح در همان محل ماندند و گريه و زارى نموده و به قمر بنى هاشم توسل جستند و دعا و زيارت و تعزيه خواندند، تمام اثاثيه خود را ديدند و مقدارى از آنها را كه دزدها به كنارى برده بودند، به همان حال گذاشته و فرار كرده بودند.
از جمله بركات ظهور حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام در آن شب اين بود كه در ميان قافله سيدى وجود داشت كه سالها گنگ بود، چون در آن گير و دار جلوه نور پروردگار و قد و قامت فرزند حيدر كرار را ديد، قفل از زبانش برداشته، با زبان گويا و
فصيح مشغول به سلام و صلوات گرديد و بهتر از همه خرسندى مىنمود.
در كتاب تاريخ تكايا و عزادارى قم چنين نقل شده:
در ايام متحد الشكل نمودن لباس و ممنوعيت عزادارى، روزى در چهار سوق بازار هادى خان، نايب راه را بر آقا سيد حبيب چاووشى كه براى روضه خوانى مىرفت، گرفته و از او مىخواهد كه عمامه خود را تحويل داده و متحد الشكل شود، سيد حبيب كه مردى جليل القدر بود و در بين مردم محبوبيتى داشت، از نايب مىخواهد كه از او درگذرد و اين كار را نكند، ولى نايب با اصرار و قلدرى در حضور مردم عمامه را از سر سيد بر مىدارد، سيد دلش شكسته شده و در حالى كه اشك از ديدگانش سرازير بود خطاب به نايب مىگويد: برو نايب، ان شاء اللّه از جدم اباالفضل العبّاس عليهالسلام عوضش را بگيرى.
همان شب كه نايب كشيك بازار بوده، به قصد پاييدن بازار از دريچه بام چهار سوق، ناگهان از بالا به زير افتاده و مغزش با زمين اصابت نموده و در دم تركيد و به درك رفت.
در كتاب چهره ى درخشان قمر بنى هاشم اباالفضل العبّاس عليهالسلام به نقل از حاج
حمزه برازنده، از موءسسان بيت العبّاس گچساران چنين نقل شده:
در سال 1355 هجرى شمسى هنگامى كه صندوق نذورات نصب شده در جلوى
بيت العبّاس عليهالسلام را تخليه مىكرديم، در بين وجوهات داخل صندوق، يك قطعه چك به مبلغ 600 تومان در عهده بانك صادرات ولى بدون امضاى صاحب حساب، توجه ما را به خود جلب كرد.
چون چك بدون امضاء فاقد ارزش حقوقى مىباشد و از طرفى صادر كننده آن را نيز نمىشناختيم، با توجه به حساب جارى ايشان به بانك مربوطه مراجعه كرديم و از طريق بانك، شخص مورد نظر با نشانى كامل محل سكونت، براى ما مشخص گرديد.
پس از مدتى كه ايشان را ملاقات كرديم و جريان امتناع از امضاى چك را جويا شديم، ضمن اظهار تشكر از ما گفتند:
مدت چند ماه بود كه همسرم از ناحيه سينه اظهار ناراحتى مىكرد و بعضى اوقات به خود مىپيچيد، به هر كدام از پزشكان و اطباى شهر كه مراجعه كردم و عكس بردارى و نمونهبردارى و آزمايشات متعددى انجام شد، اما هيچكدام مثمر ثمر واقع نگرديد، هر روز از روز پيش درد بيشتر مىشد و قواى جسمانى او تحليل مىرفت.
لاجرم او را به شيراز اعزام نمودند، در آنجا هم پس از چند روز معطلى و آزمايشات، مجددا او را بسترى كردند و تحت درمان و نظارت مستقيم بيمارستان قرار گرفت.
اندكى بعد متخصص مربوطه، بنده را احضار كرد و به طور خصوصى اظهار داشت: خانم شما مبتلا به سرطان پستان مىباشد و بهبودى او با خداست، ولى از نظر ما 20 درصد احتمال بهبودى وجود دارد، لذا براى اطمينان بيشتر و نيز انجام آزمايشات مجدد و استفاده از داروهاى مفيد تا نتيجه كلى، حداقل بايد دو ماه در اين بيمارستان
بسترى شود.
من حالتى مضطرب داشتم، روحم در آسمانها مشغول پرواز و جسمم در اتاق
نزد دكتر بود، هر كلمه صحبت او مانند پتكى بر مغز استخوانم فرود مىآمد و نفهميدم چه موقع و چه ساعتى اتاق را ترك كرده و مأيوسانه به نيت وداع آخر مجددا نزد عيال بازگشتم، البته بر حسب ظاهر او را دلدارى داده و باعث تقويت روحى او شدم.
پس از ساعتى به او گفتم: براى تهيه پول و سركشى به بچهها به گچساران مىروم ولى زود بر مىگردم، همسرم با كمال يأس و نااميدى گفت: از نزد من دور نشو، چون من مرگ را نزديك خود مىبينم، اگر مىروى، چون ممكن است اين آخرين ديدار ما باشد مرا حلال كن و پس از من، از بچهها هم مانند پدر و هم مانند مادر، مواظبت كن و نيز اگر سرپرستى براى خانه انتخاب نمودى سعى كن زنى عفيفه و محجبه و متدينه باشد تا ديندارى و داشتن ايمان او باعث شود، كمتر موجبات آزار و اذيت بچهها را فراهم كند.
من برخلاف غوغاى درونى خود، كه تمام وجودم در غم و اندوه بود، با خنده هايى مصنوعى و حالتى اميدوار كننده به تمام تقاضاهاى او مهر تأييد مىزدم تا بتوانم اين حالت يأس را از خاطر او محو كنم.
سرانجام او را ترك كرده و با اتوبوس به قصد گچساران به راه افتادم، در اين فاصله زمانى، پنج ساعت تمام افكار خود را به اين كه چه كار كنم و به چه كسى پناه بياورم و آخر چه خواهد شد؟! مشغول داشته و نهايتا به اين نتيجه رسيدم كه بايد از معصومين عليهمالسلام يارى بطلبم تا با معجزهاى حيات از دست رفته، مجددا به كالبد همسرم اعطا شود.
يك لحظه به نظرم مىرسيد كه پس از بازگشت به شيراز، او را از بيمارستان
مرخص كرده و به پابوسى و زيارت يكايك امامزادهها ببرم و لحظهاى بعد با خود مىگفتم: چگونه ممكن است با زنى عليل كه حمل و نقل او مشكل است بتوانم اين
اعمال را انجام دهم و تصميمم عوض مىشد.
اضطراب خاطر و نداشتن تصميمى راسخ، مرا عذاب مىداد تا بالاخره به گچساران رسيدم و در آنجا در حالى كه از خود بىخود بودم، ناگهان متوجه شدم كه در كوچه بيت العبّاس به سوى منزلم در حركتم! با خود گفتم: من هم چند روز در اوايل بناى اين ساختمان، كارهاى جوشكارى آن را انجام داده ام، پس چه بهتر كه از صاحب بيت، باب الحوائج آقا قمر بنى هاشم عليهالسلام مدد جسته و به وى التجاء نمايم، تا مرحمت آن حضرت عايدم شود.
اين را گفتم و دست در جيب بردم، پول قابل توجهى نديدم، ولى دسته چك را يافتم و با اين كه وجهى در حسابم نبود مع هذا يك فقره چك به مبلغ 600 تومان به عنوان گروگان وصول نتيجه، بدون امضاء به صندوق تقديم كردم و پس از راز و نياز و گريه زياد به منزل خود رسيدم.
بچه ها، به محض مشاهده من، مانند حلقه انگشتر دورم جمع شده و احوال مادر را جويا شدند، آنها را نوازش كرده و تسكين خاطر دادم و خواربار و مواد غذايى لازم را براى چند روز آنها تهيه نمودم. در خلوت از غم بىسرپرستى و بىمادرى بچهها به گريه و راز و نياز و التماس با خدا مىپرداختم و چون به هيچ وجه نمىتوانستم در مورد تقاضاى بچهها مبنى بر ملاقات با مادرشان جواب رد دهم، هفته بعد يك روز كه به مناسبتى تعطيل رسمى بود بچهها را به شيراز بردم و آنها از نزديك مادرشان را لمس و ديدارى تازه كردند، من هم به سراغ متخصص مربوطه كه كشيك شب بيمارستان بود رفتم و جوياى احوال بيمار شدم.
اظهار داشت: فقط يك نوع آزمايش مانده بود كه امروزه انجام شد و نتيجه فردا
مشخص خواهد گشت، اگر نتيجه مثبت بود، روز شنبه او را مرخص خواهيم كرد و
ديگر ادامه دارو و درمان بىنتيجه خواهد بود، بايد او را به منزل برده و هزينه و خسارت ديگرى را متحمل نشويد و افزود: خواه ناخواه، انسان روزى به دنيا مىآيد و روزى هم از دنيا خواهد رفت.
آن شب و روز آرام و قرار نداشتم و خواب به چشمانم راه نيافت، غم و اندوه تمام وجودم را فراگرفته بود، مخصوصا مشاهده صحنهاى كه مادر، فرزندانش را نوازش و محبت مىكرد و با يكايك آنها وداع مىگفت، دلم را آتش مىزد.
دقايق و لحظات به كندى سپرى مىشد و من منتظر يك معجزه بودم، تا اين كه پرستارى مرا صدا زد و گفت: دكتر تو را احضار كرده ، در ميان راهرو ساعت ديوارى را ديدم كه عقربههاى آن، ساعت چهار را اعلام مىكرد، با قدمهاى لرزان، كه توان تحمل جسمم را نداشتند و در حالتى بين خوف و رجاء به طرف اتاق دكتر حركت كردم.
پس از عرض سلام، كه با صداى مرتعش صورت گرفت، ملاحظه كردم دكتر با صورتى بشاش و لبانى خندان رو به من كرد و اظهار داشت: آقاى محترم، در نهايت خوشحالى و مسرت به شما مژده مىدهم كه نتيجه نهايى آزمايش بيمار شما پس از تأييد سه مركز مهم آزمايشگاهى، مطلوب بوده و ما اينك 50 درصد به بهبودى كامل ايشان اميدوار شده ايم، مگر شما در اين مدت چه كار نيك و خيرى انجام دادهايد كه تمام معادلات پزشكى ما را در اين مدت به هم ريخته است؟!
در حالى كه از خوشحالى بغض گلويم را فشار مىداد و اشك شوق در چشمانم حلقه زده بود، گفتم: آقاى دكتر من كار نيكى كه مهم باشد انجام نداده ام، ولى از متخصصترين متخصص عالم، حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام تقاضا كردم كه به پاس آبرو و مقام رفيعى كه نزد خدا دارد، شفاى عاجل اين مريض را از درگاه الهى درخواست كند، اكنون هم خداوند قادر منان از سر ترحم به حال اين طفلان
بىسرپرست، خواسته مرا اجابت فرموده است.
بنا به دستور دكتر مبنى بر خلوت بودن مكان استراحت بيماران، فرداى آن روز بچهها را به وسيله يكى از بستگان به گچساران فرستادم و يك هفته ديگر در شيراز ماندم.
الحمدلله رب العالمين، تاكنون كه شش ماه از آن ماجرا مىگذرد هر ماه كه از بيمار تستهاى آزمايشگاهى به عمل مىآيد، وضع او رضايت بخش بوده و هيچ گونه آثار و علائم سرطانى در وى وجود ندارد و وضع مزاجىاش از روز قبل از بيمارى هم بهتر و شادابتر مىباشد.
در خاتمه، با حالتى محزون گفت: ما هر چه داريم از ولايت آقا اميرالموءمنين على بن ابى طالب عليهماالسلام و فرزندان اوست، اگر همين قدر كه به دكتر و دارو و قرص و شربت اعتقاد داريم، با نيتى پاك و قلبى شكسته اين بزرگواران را به كمك بطلبيم و آنان را در درگاه خداى تعالى شفيع قرار دهيم هرگز نياز به دارو و درمان نخواهيم داشت.
از آقاى محمد ديده بان كه يكى از موثقين و خدمتگزار مسجد مقدس جمكران است چنين نقل شده:
مرحوم عبّاس كهريزكى كه مسئوليت واحد تأسيسات و برق صحن مقدس حضرت عبّاس عليهالسلام را به عهده داشت براى خود اين جانب نقل نمود: روزى پسرش به نام صاحب، مشغول چراغانى منارههاى حرم مطهر حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام بود كه از بالاى پشت بام به وسط حياط صحن سرنگون مىشود، مردم جمع شده و بلافاصله او را به بيمارستان عباسيه شهر كربلاء مىرسانند، و به علت حال بسيار وخيم
او، توسط پزشكان بسترى مىگردد.
خود بيمار نقل مىكند: هنگامى كه روى تخت بيمارستان دراز كشيده بودم، ناگهان شخصى با لباس سفيد با تندى به بنده خطاب كرد: اينجا چه مىكنى؟! برخيز و برو كارهايت را انجام بده.
من كه ترسيده بودم با همان لباس بيمارستان از روى تخت بلند شده و فرار كردم، در خيابان افرادى كه مرا به بيمارستان آورده بودند، با تعجب به من نگاه مىكردند و مىپرسيدند: اينجا چه كار مىكنى و چرا از بيمارستان بيرون آمدى؟
من ماوقع را برايشان شرح دادم، و خلاصه اين از وقايع مشهور آن زمان در كربلاء گرديد.
علامه ارومى در كتابش مىنويسد:
نصيرالدوله، مناره حضرت اباالفضل عليهالسلام را طلا گرفت، ولى زرگرى كه متصدى اين كار بود، حقه بازى كرده و طلاى بد مصرف نمود، لذا طلاها خيلى زود سياه شدند.
روزى كه زرگر از بغداد به كربلاء آمد، وقتى داخل صحن شد مضطرب گرديده و رنگش پريد و رويش سياه شد و مرد.
در كتاب الخصائص العباسيه، همچنين در كتاب زندگانى شخصيت شيخ مرتضى انصارى رحمهالله از علامه نورى چنين نقل شده:
عالم عادل سيد حسين شوشترى رحمهالله مىفرمايد: وقتى براى زيارت با حاج سيد
على شوشترى و خاتم المجتهدين شيخ مرتضى انصارى رحمهالله به كربلاء مشرف شديم، من به منزلى كه هميشه به آنجا مىرفتم، وارد گشتم، ديدم صاحب منزل از من پريشانتر است، پس به زيارت حضرت عبّاس عليهالسلام مشرف شدم و پس از فراغ از نماز و زيارت، شبكههاى ضريح مقدس را در برگرفته و عرض كردم: اى مولاى من! مىدانيد من زوار شمايم و چيزى ندارم، هنوز كلامم تمام نشده بود كه ديدم از شبكههاى ضريح چيزى حركت كرد و نزد من افتاد، آن يك سكه شامى بود كه قيمتش در آن زمان دو قران و دو شاهى بود. آن را برداشته و شكر حق تعالى را به جا آوردم.
از مرحوم حاج احمد تهرانى، معروف به كربلايى احمد كه يكى از پير غلامان آقا امام حسين عليهالسلام بوده چنين نقل شده:
حاج ملا آقاجان زنجانى رحمهالله در يكى از سفرهايش به كربلاء و در حال تشرف به حرم حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام مشاهده مىكند كه عدهاى از يكى از قبيلههاى اطراف كربلاء، همراه با دختر و پسرى به حرم آمده و داد و فرياد عجيبى در حرم به راه انداخته بودند.
وقتى حاج ملا آقاجان زنجانى رحمهالله علت را سوءال كردند، گفتند: در بين اعراب باديه رسم است وقتى دخترى هنوز به خانه شوهر نرفته با شوهرش ارتباطى نداشته باشد، و چنان چه حملى بر دارد، متهم مىشود.
اين دختر نيز هنوز به خانه شوهر نرفته است ولى نامزد دارد و قسم مىخورد كه توسط نامزدش حامله شده ولى او قبول نمىكند، به همين خاطر به حرم حضرت
اباالفضل عليهالسلام آمدهايم تا قسم بخورد.
حاج ملا آقاجان رحمهالله مىگويد: به محض اين كه جوان رو به حرم كرد و قسم دروغ خورد، ناگهان رويش سياه شد و بر زمين افتاد و به اين ترتيب دختر از اتهام رهايى يافت.
استاد عزيزم (مدظلهالعالى) در كتاب شريف شبهاى مكه چنين فرمودهاند:
يك روز به حرم مطهّر روءوس شهداء در باب الصغير رفته بودم، كسى در حرم نبود، ولى جوانى در گوشه حرم سرش را روى زانو گذاشته و مثل آن كه خوابش برده بود.
من هم كه تنها بودم زيارت مختصرى خوانده و نزديك همان جوان مشغول نماز زيارت شدم، بعد از نماز، آن جوان سرش را از روى زانويش بلند كرد و گفت: آقا من خواب نبودم، بلكه حتّى چشمهايم هم باز بود، ولى همان طورى كه سرم روى زانويم بود مىديدم تمام شهدائى كه سرشان اين جا دفن است حضور دارند و حوائج زوّارشان را مىدهند و يكى از حوائج مهمّ مرا هم بنا شد امشب بدهند، آيا اين خواب يا بيدارى مىتواند حقيقت داشته باشد؟
گفتم: اگر مقدارى صبر كنيد حقيقت اين خواب يا بيدارى براى شما طبعاً روشن مى شود.
گفت: چطور؟
گفتم: امشب اگر آن حاجت مهمّ شما برآورده شد معلوم مىشود حقيقت داشته
والاّ ممكن است آنچه ديدهايد خيالاتى بيش نبوده باشد.
گفت: چيزى را كه به من وعده داده شده برايتان توضيح مىدهم تا شما هم ناظر
جريان باشيد.
گفتم: متشكّرم.
گفت: من دختر بچّهاى دارم كه از مادر نابينا متولّد شده و بسيار خوش استعداد است، امروز به من مىگفت: اين كه مىگويند فلان چيز قشنگ و فلان چيز زشت است يعنى چه؟
گفتم: تو چون چشم ندارى اين چيزها را نمىتوانى بفهمى.
گفت: چطور مىشود انسان چشم داشته باشد؟
گفتم: بعضىها از مادر، با چشم متولّد مىشوند و بعضىها بدون چشم و تو بدون چشم متولّد شده اى.
گفت: حالا هيچ راهى ندارد كه من هم چشم داشته باشم؟
گفتم: چرا، اگر من يا خودت به اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام متوسّل شويم ممكن است به تو چشم عنايت كنند.
گفت: پس پدر اين كار را بكن و به من هم تعليم بده تا من هم به آنها متوسّل شوم، شايد چشم دار گردم.
من گريهام گرفت و او را در منزل رو به قبله نشاندم و گفتم: بگو يا اباالفضل! چشمم را بده تا من ببينم.
حالا به اين جا آمدهام و حاجتم هم شفاى دخترم بود كه اين خواب يا بيدارى را ديدم.
گفتم: بسيار خوب، امشب اگر بچّه ات چشم دار شد معلوم مىشود آن چه ديدهاى حقيقت داشته است، آن مرد مرا به منزلش برد و دخترك را به من نشان داد و گفت: شما فردا صبح بيائيد همين جا و از ما خبرى بگيريد.
اتّفاقاً خانه او در شارع الامين و سر راه ما وقتى به حرم حضرت رقيّه عليهاالسلام مىرفتيم بود.
فرداى آن روز وقتى از آن منزل خبر گرفتم ديدم جمعى به آن خانه رفت و آمد مىكنند.
پرسيدم: چه خبر است؟
گفتند: ديشب در اين خانه كورى به بركت حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام شفا يافته، وقتى وارد شدم ديدم آن دخترك با چشمهاى زيباى درشت و بينا نشسته و پدرش هم پهلوى او بود، وقتى چشمش به من افتاد گفت: آقا ديديد كه آن جريان حقيقى بود.
مقدارى در آن منزل نشستم، پدر دختر سوءالى از من كرد و گفت: حضرت اباالفضل عليهالسلام در كربلاء هستند يا در شام؟
گفتم: آن حضرت نه در شام محدود مىشود و نه در كربلاء، زيرا حضرت اباالفضل عليهالسلام لااقل مثل حضرت عزرائيل مىباشد كه بر تمام كره زمين احاطه دارد و ارواح را قبض مىكند!
روح مقدّس آن حضرت بر تمام كره زمين احاطه دارد و حوائج مردم را از خدا مىگيرد و به آنها مىدهد.
گفت: آيا واقعاً سر مقدّس حضرت عبّاس عليهالسلام در باب الصغير دفن است؟
گفتم: نمىدانم، اين طور مىگويند.
گفت: پس چطور وقتى من در آنجا متوسّل شدم دخترم را شفا دادند؟
گفتم: دخترت هم كه در همين منزل متوسّل بوده، شايد به خاطر توسّل دخترت بود كه به او شفاء دادهاند، چون گفتهاند: آه صاحب درد را باشد اثر.
و علاوه بر اين مگر من نگفتم سر و بدن در قبر و يا در هر كجاى ديگر كه باشد شفا نمى دهد، بلكه روح با عظمت آن بزرگوار كه لااقل بر كره زمين احاطه دارد شفا مىدهد.
گفت: خيلى متشكّرم، چون اتّفاقا ديشب همين فكر را مىكردم و با خود مىگفتم: اگر حضرت اباالفضل عليهالسلام در شام است پس چگونه جواب ارباب حوائج كربلاء را كه قطعا روزى صدها نفر به او مراجعه مىكنند و حوائجشان را مىگيرند، مىدهد؟!
و اگر در كربلاء است پس چگونه حاجت من و امثال مرا كه در روز، دهها نفر به اين حرم شريف مراجعه مىكنند و مثل من حاجت شان را مىگيرند، مىدهد؟!
و اگر در يكى از اين دو مكان نائب گذاشته و در جاى ديگر خودش كار مىكند، پس چگونه در منزل ما جائز است كه دخترم او را صدا بزند و به قول شما حاجتش را خودش از آن حضرت بگيرد؟ ولى با اين بيان مطلب برايم حل شد، خدا به شما جزاى خير عنايت كند.
در كتاب وقايع الايام خيابانى چنين نقل شده:
چون مقارن اختتام اين كتاب، كرامت باهرهاى از حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام در
شهر اردبيل ظاهر شد كه خصوصيت و اهميت تمامى دارد، لذا لازم ديدم براى چشم روشنى چشم موءمنين و مزيد اميدوارى محبين اهل بيت طاهرين عليهمالسلام در اين نسخه نفيسه درج شود.
قبل از اين كه اين كرامت در تبريز معروف و منتشر شود، جمعى از اكابر تجار در مجلسى براى حقير تفصيل ماجرا را نقل كردند، بنده منتظر شدم تا در مكاتيب متواتر و
در مجامع مذكور منتشر گرديد و حقير بعضى از آن مكاتب را از موءثقين تجار از اردبيل كه انفاذ داشته بودند خواستم كه بعد از اتمام كتاب در اختتام ثبت كنم، از حسن اتفاق سه نفر از سادات عظام به نامهاى آقا ولد، آقا ميرزا زين العابدين و سيد جواد آقا و سيد ابراهيم پسران همين سيد معظم كه هر سه از مشتغلين و محصلين مدرسه ملا ابراهيم هستند از اردبيل وارد تبريز شدند كه خودشان حاضر واقعه و شاهد اين كرامت باهر بودند و جناب آقا سيد حسين تفصيل كرامت را به خط خود مرقوم داشتند و مرقومهاش به اين نحو است:
روز هشتم شوال سال 1341 موقع عصر در شهر اردبيل در مدرسه ملا ابراهيم نشسته بودم، ديدم اهل شهر با حال اضطراب از هر طرف مىدوند.
گفتم: چه شده؟
گفتند: حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام به كسى غضب كرده، تحقيق كردم قضيه چطور بوده، گفتند: در شهر مال گيرى است (مراد از مال: حيوانات چهارپائى هستند كه بتوان از آنها براى سوارى يا حمل بار استفاده نمود، در سابق وقتى دولت به حمل و نقل محصولات يا مهمات مبادرت مىكرد، محتاج حيوانات باربر آنها مىگرديد، مأمورين دولت به ضبط و مصادره آنها به منازل مردم مىريختند) دو نفر پليس با حكم نظامى به خانه ضعيفهاى رفته كه پنج، شش بچه كوچك داشته و معاش آنها منحصر به
يك اسب بود، آن را از طويله بيرون كشيده كه ببرند، ضعيفه آمده با كمال عجز التجاء نموده و حضرت اباالفضل عليهالسلام را شفيع آورده، آن دو پليس دست كشيده و خارج شدند.
در اين حال پليس خبيثى به نام احمد به اين دو نفر رسيده و گفته: اين جا چه كار مىكنيد؟ گفتند: در اين خانه اسبى هست، خواستيم آن را بياوريم، ضعيفه حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام را شفيع آورد و ما دست كشيديم، احمد به آن دو نفر توهين كرده
و داخل خانه ضعيفه شده و اسب را بيرون مىآورد، ضعيفه باز عجز و التجاء نموده اما آن شقى قبول نكرده است.
بالاخره حضرت اباالفضل عليهالسلام را شفيع آورده، آن خبيث گفته: حضرت اباالفضل مردى بود كه در سابق مرده و گذشته، اگر مىتواند بيايد اسبت را از من بگيرد و به تو بدهد.
ضعيفه گفته: يا اباالفضل عليهالسلام ! خودت مىدانى كه اين چه مىگويد، من ديگر چارهاى ندارم، خودت حكم كن، در اين حال پسر مجيدخان، همسايه ضعيفه آمده و چهار هزار قران به احمد پليس داده كه از اسب دست بكشد اما او قبول نكرده، اسب را از خانه بيرون آورده و تقريباً بيست قدم مىرود كه مجيد خان مىگويد: چهار هزار قران زيادتر (يعنى هشت هزار قران) مىدهم، آن خبيث قبول نكرده و به يكى از آن دو پليس مىگويد: بيا سوار شو و اسب را ببر.
چون آن شخص خواست سوار شود، احمد به او گفت: چرا من اين طور شدم؟! عطسه نموده و دو مرتبه سرفه كرد و فى الفور رويش سياه شد و بر زمين افتاد و به درك واصل گرديد.
آن دو پليس وقتى او را بدين منوال ديدند، فرار كرده و به پاسگاه خبر دادند،
پاسگاه حكم كرد قضيه را پنهان كنيد و مخفى او را غسل داده و دفن نماييد، پليسها آمدند و خلق را كه براى تماشا ازدحام كرده بودند كنار زده و نعش آن خبيث را به خانه خود بردند كه غسل دهند.
رئيس قزاق مطلع شده و حكم كرد: برويد جنازه را از آنها بگيريد و بگذاريد مردم ببينند و تماشا كنند، قزاقها آمدند مقابل مقبره شيخ صفى و با پليسهايى كه مىخواستند جنازه را در مقبره شيخ صفى دفن كنند برخورد كردند و مانع شده و نعش
او را گرفته و كفنش را پاره كردند كه مردم نگاه كنند.
آقا سيد حسين نوشته: بنده و آقا سيد جواد و آقا سيد ابراهيم در مدرسه بوديم كه گفتند: قزاقها نعش او را آورده و در ميدان عالى قاپو، مقابل مقبره شيخ انداختهاند كه مردم تماشا كنند، ما هم رفتيم كه ببينيم، جمعيت زيادى بود، با مصيبت و زحمت تمام خود را بر سر نعش آن خبيث رسانده و ديدم صورت نجس او تيره و سياه شده، مانند رنگ آلبالو، و از كثرت تعفن و شدت بوى بد آن خبيث، زيادتر از يك دقيقه نتوانستيم توقف كنيم.
بعضى از موءثقين تجار گفتند: ديديم فك اسفل او عقب رفته و فك اعلا پايين آمده و دهنش مثل دهن سگ شده بود.
در جاى ديگرى نوشته بودند: تمام مرد و زن و بزرگ و كوچك براى تماشا آمده و جنازه را تا عصر سنگ مىزدند، بعد از غروب بدن نجس او را كنار شهر بردند و در صحرا به چاه انداخته و رويش خاك ريختند.
تا حالا به اين آشكارى كرامتى ظاهر نشده بود، از دوشنبه هشتم شوال تا امروز، هفت شبانه روز است كه بازار و دكان و كوچهها چراغان مىباشد و شب و روز در بازار و محلات روضه خوانى است.
از آقاى ديده بان كه يكى از موثقين است چنين نقل شده:
حدود سال 1340 هجرى شمسى، خانواده ما در كربلاء سكونت داشت و من هم كه در آن زمان حدودا ده ساله بودم اكثر اوقات در كفشدارى شماره سه حرم حضرت اباالفضل عليهالسلام مشغول خدمت بودم.
در ميان عربها رسم بود كسانى كه حاجتشان روا مىگرديد معمولاً چيزى را كه نذر مىكردند به حرم مىآوردند و بين خدام پخش مىنمودند.
روزى زن عربى آمد و پاكت بزرگى را كه حاوى راحت الحلقوم بود بين مردم تقسيم نمود و بقيه را داخل حرم برد تا آنجا پخش كند، من هم به مقتضاى كودكىام دنبال آن زن به راه افتاده تا باز هم از او راحت الحلقوم بگيرم.
ناگهان با منظره عجيبى روبرو شدم، سر جوان عربى كه در كنار ضريح گردنش را با يشماغ (چفيه عربى) به ضريح بسته بودند، با شدت عجيبى به ضريح مىخورد، من كه از ديدن اين منظره حسابى ترسيده بودم به سمت مغازه پدرم كه در خيابان حضرت على اكبر عليهالسلام بود فرار كردم.
هنگامى كه پدرم مرا با آن وضع مشاهده كرد، فرياد زد: چرا آمدى و كفشدارى را به كه سپردى؟
من با ترس به پدرم گفتم: حضرت عبّاس عليهالسلام يك نفر را كشت! من خودم ديدم!
هرچه اصرار نمود كه برگردم قبول نكردم، ناگزير خودش به حرم رفت تا كفشدارى را به كسى بسپارد كه در همين حال مشاهده مىكند آن جوان را هلهله كنان از
حرم خارج مىنمايند، گويا ايشان به مرض خطرناكى (ظاهرا صرع) دچار بوده كه حضرت عبّاس عليهالسلام به او شفاء مرحمت فرمودند.
موءلف كتاب اعلام الناس فى فضائل العبّاس عليهالسلام ، سيد سعيد فرزند سيد ابراهيم بهبهانى مىگويد:
من در اوايل ذى القعده سال 1351 هجرى قمرى ازدواج كرده و بعد از گذشت
يك هفته، به زكام و تب گرفتار شدم، براى معالجه نزد اطباء نجف رفتم اما اقدامات آنان سودمند واقع نشد و بيمارى رو به شدت مىرفت.
در اول جمادى الاولى سال 1353 هجرى قمرى به كوفه رفته و تا ماه رجب آنجا ماندم، در حالى كه هنوز تب قطع نشده و ضعف بر بدنم مستولى گشته بود به حدى كه قادر به ايستادن نبودم.
سپس به نجف بازگشتم و تا ذيقعده آن سال بدون مراجعه به طبيب در آنجا ماندم؛ زيرا مىدانستم كه مداواى ايشان موءثر واقع نمىشود.
در ذيحجه همان سال دكتر مشهور نجف "محمد زكى اباظه" كه قبلاً نيز نزد او معالجه كرده بودم با دكتر محمد تقى جهان و دو طبيب ديگر از بغداد به نجف آمده و خواستند مرا مداوا كنند اما بيمارى به حدى رسيده بود كه متفقا اعلام داشتند غير قابل بهبودى است و سرانجام تا يك ماه ديگر مرا به كام مرگ خواهد انداخت.
ماه محرم سال 1354 هجرى قمرى فرا رسيد و پدرم براى اقامه عزاى حضرت سيدالشهداء عليهالسلام عازم قريهاى شد كه "شاهزاده قاسم" فرزند حضرت كاظم عليهالسلام در آنجا دفن بود. فقط مادرم كه از من پرستارى مىكرد و دائماً در حال گريه بود نزدم ماند.
در شب هفتم آن ماه در خواب مردى با هيبت و سيمائى نورانى و دلفريب كه شباهت بسيارى به سيد مهدى رشتى داشت را مشاهده نمودم، او از پدرم پرسيد، گفتم: به قاسم آباد رفته است.
فرمود: پس چه كسى در مجلس ما در روز پنجشنبه اقامه عزادارى خواهد نمود؟ قابل ذكر است كه آن شب، شب پنجشنبه بود، سپس فرمود: پس تو نوحه بخوان و عزادارى كن.
سپس از مقابلم گذشت و بعد از اندكى مجددا نزدم آمد و گفت: فرزندم، سيد
سعيد به كربلاء رفته تا براى اداى نذرى كه نموده مجلس مصيبتى براى مصائب اباالفضل عليهالسلام بپا دارد، تو هم به كربلاء برو و مصيبت عبّاس را بخوان، و سپس از نظرم پنهان شد.
از خواب بيدار شده و مادرم را نگريستم كه بالاى سرم مشغول گريه است، مجددا به خواب رفتم و آن سيد مذكور آمده و گفت: مگر نگفتم كه فرزندم سعيد به كربلاء رفته و تو بايد در مجلسش مصيبت اباالفضل را بخوانى، چرا نمىپذيرى؟
باز بيدار شده و براى بار سوم كه به خواب رفتم سيد مزبور مراجعت نمود و با تندى و شدت گفت: مگر نمىگويم به كربلاء برو، پس اين تأخير براى چيست؟ اين مرتبه ترس، مرا فرا گرفت و وحشت زده از خواب برخاسته و ماجرا را براى مادرم بازگو كردم، او مسرور شد و تفأل زد كه آن سيد حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام بوده است.
صبح كه فرا رسيد مادرم تصميم گرفت مرا كربلاء به حرم مطهر حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام ببرد اما هر كس از تصميم او آگاه مىشد به خاطر ضعف بسيارى كه در من مشاهده مىكردند (به حدى كه حتى قادر به نشستن در وسيله نقليه نبودم) او را از اين
كار باز مىداشت.
من تا روز دوازدهم محرم در همان حال بودم، و مادرم همانطور اصرار در سفر كربلاء به هر شكل كه بود داشت. يكى از خويشان كه چنين ديد گفت: مرا بر تخت روانى بگذارند و به آنجا ببرند، اين امر انجام شد و مرا در آن حالت به حرم مطهر حضرت عبّاس عليهالسلام بردند و در آنجا كنار ضريح به خواب رفتم.
آن شب كه سيزدهم محرم بود در حالت اغماء بودم كه سيد مذكور آمد و فرمود: چرا روز هفتم در آن مجلس حاضر نشدى در حالى كه سعيد چشم انتظار تو بود، حالا
كه روز هفتم حضور نيافتى، امروز سيزدهم محرم و روز دفن اباالفضل العبّاس عليهالسلام است، پس برخيز و مصيبت عبّاس عليهالسلام را بخوان، سپس از مقابلم ناپديد شد، اما مجددا آمد و مرا به مصيبت خوانى فراخواند.
براى بار سوم دست روى كتف راستم كه بر آن مىخوابيدم گذاشته و فرمود: تا كى در خواب؟! برخيز و مصيبتم را ذكر كن.
در حالى كه هيبت او سراپاى وجودم را به لرزه در آورده بود به پا خواستم و مدهوش انوار او گشته و به زمين افتادم، اين امر را هر كس در حرم مطهر بود مشاهده مى كرد.
پس از مدتى در حالى كه عرق بر بدنم نشسته بود به هوش آمدم در حالى كه هيچ آثارى از ضعف و بيمارى در بدنم به چشم نمىخورد و اين امر در ساعت 5 بامداد شب سيزدهم محرم 1354 هجرى اتفاق افتاد.
مردم كه چنين ديدند از حرم و صحن و بازار اطرافم جمع شدند و شروع به تكبير و تهليل نموده و لباسم را پاره كردند، مأموران حرم آمدند و مرا به يكى از حجرههاى صحن كه مقابل حرم بود بردند و تا صبح در آنجا به سر بردم.
چون طلوع فجر فرارسيد وضو ساختم و در حرم با صحت و سلامت كامل نماز خوانده و سپس شروع به ذكر مصائب حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام كردم.
از جناب حجة الاسلام و المسلمين آقاى شيخ على اكبر مهدى پور چنين نقل شده:
داستان زير را يكى از وعاظ تبريز، به نقل از افراد موءثق، بر سر منبر نقل كرد:
مرحوم دربندى (1)در ايام اقامتش در عتبات به منظور زيارت حضرت ثامن الحجج عليهالسلام به ايران آمد و به هنگام مراجعت از طريق آذربايجان عازم عتبات گرديد، پيش از مراجعت به عتبات بنا به تقاضاى مردم متدين تبريز به مدت ده روز در آن شهر اقامت كرده و در مسجد جامع تبريز بساط تبليغ و ارشاد گسترد.
مىگويند: جاذبه منبر ايشان به قدرى قوى بوده كه همه فضاى مدرسه طالبيه و مساجد موجود در آن، از مردم متدين و عاشقان دلسوخته سالار شهيدان پر مىشد، و هر روز جمعى از عاشقان حسينى در اثناى روضه ايشان غش مىكردند و روى دستها از مسجد بيرون برده مىشدند.
در آذربايجان مرسوم است كه روز آخر هر مجلسى به قمر بنى هاشم عليهالسلام توسل مىجويند، لذا مرحوم دربندى نيز روز نهم مجلس اعلام كرد: فردا، روضه حضرت
اباالفضل عليهالسلام را مىخوانم؛ هر كس مريضى صعب العلاج دارد بياورد كه ان شاء اللّه شفاى همه شان را از قمر بنى هاشم عليهالسلام خواهيم گرفت.
روز بعد در شهر تبريز هرچه مريض و مريضه بود، به مجلس ايشان آوردند، تعداد بيمارانى كه با پاى خود به مجلس آمدند بىشمار بود و تعداد كسانى كه روى تخت و يا با وسايل ديگر به مجلس آورده بودند به بيست و هفت نفر مىرسيد.
هنگامى كه مرحوم دربندى وارد مسجد شد نزد بيماران رفت و از آنها تفقدى كرد و به آنان فرمود: چند لحظه ديگر صبر كنيد، همگى با شفاى كامل از اين مجلس بيرون
1) مرحوم دربندى از معاصرين شيخ انصارى، دانشمندى بسيار برجسته، و صاحب تأليفات گرانمايهاى چون: خزائن الاحكام، خزائن الاصول، اسرار الشهادة و سعادات ناصريه مىباشد، در دربند از توابع شيروان بر كناره درياى خزر به دنيا آمده است. وى كه در رشتههاى فراوانى از علوم عربى بسيار قوى و صاحب نظر بود، در نشر معارف اسلامى و بالخصوص در احياى مراسم عزادارى مساعى جميله داشت، و در روى منبر بر سر و صورتش مىزد و همه مستمعان را به گريه مىآورد.
خواهيد رفت.
زمانى هم كه بر فراز منبر قرار گرفت، خطاب به قمر بنى هاشم عليهالسلام عرض كرد: اى مولاى من، من به عنوان نوكر شما به اهالى اين شهر وعده دادهام كه امروز همه بيمارانشان از اين مجلس با تن سالم بيرون مىروند؛ از كرم شما بسيار دور است كه نوكر خود را در ميان اين همه مردم، بىاعتبار كنيد.
آنگاه روضه بسيار باحالى خواند كه در نتيجه همه مردم با بىتابى گريه كردند و جمعى غش نموده و روى دست مردم بيرون برده شدند.
هنگامى كه مجلس به پايان رسيد، همه آن 27 نفر با پاى خود، با تن سالم و شفاى كامل به منزل خود رفتند! و اين يكى از بركات حضرت اباالفضل عليهالسلام است كه در يك مجلس دهها نفر مريض صعب العلاج با توسل به آن باب الحوائج الى اللّه شفا پيدا كردند.
در كتاب معجزات و كرامات ائمه اطهار عليهمالسلام چنين نقل شده:
عالم جليل القدر آشيخ مهدى كرمانشاهى از پدر عالى قدرش نقل كرده كه در حرم مطهر حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام مشرف بودم، ايام زيارتى و زوّار در حرم خيلى زياد بود، در اين بين مرد عربى با زنش مشغول زيارت و طواف بود تا رسيدند بالاى سر، پنجره اول از پيش رو، يك مرتبه زن بلند شد و چسبيد به ضريح، به طورى كه تمام اعضايش از پيشانى و دماغ و شكم و دست و پا همه به ضريح چسبيد، شيون از مرد و زن بلند شد و هر چه خواستند او را حركت دهند ممكن نشد.
ناچار فرياد شوهرش بلند شد و گفت: يا عبّاس! زن من گرو نزد تو باشد، الان
مىروم گاوميش را مىآورم.
معلوم شد گاوميشى نذر كرده اما بعد پشيمان شده و نياورده است. مرد عرب بيرون رفت، كم كم مردم جمع شدند به طورى كه حرم و رواق و ايوان طلا پر شد و رفت و آمد ممكن نبود، همه منتظر بودند كه آخر چه مىشود، ما خيال كرديم منزل اين مرد عرب دو سه فرسخ از شهر دور است و چند ساعتى رفتن و آمدنش طول خواهد كشيد ولى مثل اين كه نزديك بود، چون بعد از ساعتى افسار يك گاوميش چاقى را گرفته و به مجرد اين كه آن مرد وارد حرم شد، زن از ضريح رها شده و با هلهله و شادى و سلام و صلوات از حرم بيرون رفتند.
در كتاب دين و تمدن چنين نقل شده:
احمد حلمى مىگويد: در جنگ جهانى اول، لشكر ما در عراق از ارتش بريتانيا شكست خورد و ما عقب نشينى كرده و به شهر سلمان فارسى؛ يعنى مدائن كه نزديك بغداد واقع شده است پناه برديم.
لشكر انگلستان نيز در "كوت الاماره" پناه گرفتند، سپس جماعتى از انگليسها مهيا شدند كه ما را از بين ببرند، جمعيت ما بيش از چهار هزار نفر نبود و در انتظار رسيدن نيروهاى كمكى بوديم تا ما را نجات بدهند، زيرا قواى دشمن با سلاحهاى جنگى جديد ما را مىكوبيد و ما از نظر تجهيزات جنگى آمادگى رزم با آنان را نداشتيم.
فرمانده ما، نورالدين تركى، از ترس هجوم ناگهانى دشمن خواب نداشت و من هم مانند او بودم، هر دو سختترين روزها را طى مىكرديم و هر لحظه در انتظار حمله ناگهانى دشمن و تار و مار شدن قواى خودى به سر مىبرديم.
يك روز فرمانده نورالدين تركى مرا نزد خود احضار كرد و چون با وى ملاقات كردم، صورت تلگرافى را به من نشان داد كه از فرمانده كربلاء رسيده و مضمون آن چنين بود: مرجع اعلاى اسلامى شيعه در عراق، حضرت آيت اللّه آقاى سيد اسماعيل صدر رحمهالله حضرت عبّاس بن على بن ابى طالب عليهمالسلام را روز عاشورا خواب ديده كه خطاب به وى فرموده: اين شمشيرى كه بالاى ضريح من آويزان است را بردار و براى نورالدين فرمانده لشكر بفرست تا با اين شمشير به دشمن حمله برد، زود است كه لشكر شما پيروز شود.
حملى مىگويد: نورالدين برگه تلگراف را به دست من داد، و رأى مرا درخواست كرد، در چهره ى او خواندم كه اين امر را سبك گرفته و باورش نشده، زيرا عقيدهاش اين بود كه اكنون، زمان جنگ است نه دعا و خواب و خيال!!
به وى گفتم: من معتقدم كه اين بزرگترين عامل معنوى پيروزى ما بر دشمن است كه مىخواهد همه اينها را از بين ببرد و سبب شود كه عشاير نيز در اين جنگ قويا به ما كمك كنند، وقتى سخن من به اين جا رسيد، لبخندى زد و گفت: بسيار خوب، آن چه را مىخواهى انجام بده.
با موافقت نورالدين، صورت تلگراف سيد صدر را در ميان عشاير پخش كرده و فرداى آن روز هجوم را آغاز نموديم، شمشير حضرت قمر بنى هاشم، اباالفضل عليهالسلام را با احترامى خاص جلوى لشكر قرار داده و ارتش و عشاير منطقه در پشت سر آن به حركت در آمدند.
لشكر انگليس نيز در حالى كه تمام وسايل جنگى مانند توپ و تانك و تفنگ را همراه داشته و از نهر دجله هم كشتىهاى جنگى آنها را كمك مىكردند، به ما حمله ور شدند.
در عين حال به خدا قسم هنگام درگيرى ديديم هر سربازى از ما در حمله به دشمن همانند يك لشكر عمل مىكند، فرياد "اللّه اكبر" و "عز من نصره" در فضا پيچيده بود، به گونهاى كه خيال مىكرديم آسمان به زمين آمده! جنگ و درگيرى چهار روز به طول انجاميد و در نهايت، حتى يك سرباز از قشون بريتانيا نماند كه به كوت برگردد تا خبر شكست را به گوش آنها برساند.
حمله را ادامه داديم و پس از آن نيز به ما كمك رسيد و پيروز شديم، پس از آن تاريخ هميشه در اين فكر بودهام كه فتح، ناشى از عنايات حضرت قمر بنى هاشم اباالفضل العبّاس عليهالسلام شهيد كربلاء بوده است.
از جناب حجة الاسلام آقاى على خوئينى زنجانى چنين نقل شده:
پدر خانم اين جانب حضرت آيت اللّه آقاى حاج شيخ ميرزا محمد باقر زنجانى رحمهالله مىگفتند: با عدهاى از نجف اشرف براى زيارت امام حسين عليهالسلام وارد كربلاء شده و در مدرسه بادكوبه اىها اقامت كرديم.
به رفقا گفتم: به زيارت حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام برويم، يكى از طلبهها گفت: حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام كه امام نيست! من خسته هستم و حرم حضرت نمى آيم، شما برويد و بيائيد، بعد هم به زيارت امام حسين عليهالسلام مىرويم.
لذا او نيامد و ما رفتيم، وقتى برگشتيم، ديديم مدرسه شلوغ است، پرسيديم: چه شده؟
گفتند: شيخى رفته مستراح و در چاه افتاده.
وقتى او را از چاه بيرون آوردند، ديديم همان رفيق ماست! يكى از رفقا به وى
گفت: ديگر از اين غلطها نكنى ها!
گفت: من با حضرت شوخى كردم.
يكى از رفقا گفت: حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام هم با شما شوخى كرده و الا شما را هلاك مىكرد.
از آقاى سيد محمد على محمودى، مسئول هيئت ديوانگان امام حسين عليهالسلام قم چنين نقل شده:
حدوداً سال 1344 هجرى شمسى زمانى كه در بخش تزريقات مطب آقاى دكتر سيد محمد تقى فيض، مقابل حرم مطهر بىبى حضرت معصومه عليهاالسلام مشغول به كار بودم، روزى بيمارى آمپول "استرپتوهيدرازيد" را جهت تزريق به من داد، آمپول را حل نموده و داخل سرنگ كشيدم كه تزريق نمايم ولى بيمار كه ظاهراً پرسشى از دكتر داشت به اتاق دكتر رفت و من نيز آمپول را روى ميز گذاشتم تا برگردد.
در همين اثنا بيمار ديگرى آمد و آمپول "نوالژين 5 سى سى" آورد كه تزريق نمايد، آمپول اين بيمار را نيز داخل سرنگ كشيدم و روى ميز گذاشته كه تزريق نمايم، ولى اشتباها سرنگ آمپول استرپتوهيدرازيد را كه روى ميز بود برداشته و داخل وريد بيمار تزريق نمودم، اواخر تزريق ناگهان متوجه شماره سوزن سرنگ شدم، (چون آمپول وريدى را با سوزن نمره 24 و آمپول عضله را با سوزن نمره 22 تزريق مىنمودم).
ولى زمانى متوجه اشتباهم شدم كه ديگر كار از كار گذشته بود، زيرا اين آمپول فقط بايد در عضله تزريق شود و تزريق آن به وريد، با مرگ بيمار همراه بود، در همان حال متوسل به آقا قمر بنى هاشم حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام شده و طورى منقلب
گرديدم كه از حال طبيعى خارج شدم، اما با عنايت آقا هيچ گونه مشكلى براى بيمار به وجود نيامد، و با وجودى كه از نظر طبيعى در همان حال بيمار مىبايست مىمرد، ولى با عنايت حضرت نه تنها مشكلى برايش پيش نيامد، بلكه نگران حال من شده بود و براى اين كه از آن حال بيايم به من كمك مىكرد.
از جناب آقاى عطايى خراسانى چنين نقل شده:
شبى در يكى از ييلاقات مشهد به دل درد شديدى گرفتار شده، طورى كه تلخى مرگ را در گلويم احساس كردم، نه توانايى نشستن داشتم و نه قدرت ايستادن، نه وسيلهاى بود كه در آن ساعت شب مرا به شهر برسانند و نه دارويى پيدا مىشد كه مرا به صبح كشاند.
در آن حال از هر جهت قطع اميد نموده و فشار دل درد هر لحظه شديدتر مىشد و شدت مرض تاب و توانم را ربوده و طاقتم را طاق كرده بود، دوستانم بسيار ناراحت
بودند، راه چاره را منحصر به توسل به مقربان درگاه خداوندى ديدم و در آن ميان حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام را برگزيدم، براى اين كه ايشان خيلى زود و سريع به فرياد انسان مىرسد و تسريع در قضاى حاجت مىنمايد.
اشك در چشمم حلقه زده بود، پس از عرض سلام به ساحت مقدسش نذر كردم اگر اكنون با توسل به آن حضرت شفاء پيدا كنم گوسفندى تقديم نمايم.
هنوز راز و نيازم تمام نشده و ارتباطم كاملاً با آن حضرت قطع نشده بود و هنوز كامم به نام اباالفضل عليهالسلام شيرين بود و لبهايم به آن نام مترنم، كه ناگاه همچون آبى كه بر آتش مىريزند اثرى از درد در خود نديدم.
خدا را گواه مىگيرم كه از لحظه متوسل تا زمان شفاء بيش از يك دقيقه نگذشت و مهمتر اين كه تا اين زمان كه مشغول نگارش قضيه آن شب هستم و بيش از ده سال از آن تاريخ مىگذرد ديگر هيچ دل دردى بر من عارض نشده است، گويى به لطف و مرحمت آن بزرگوار، ديگر در طول حيات از درد دل معاف گشته ام.
از آقاى سيد حميد ميرعباسى چنين نقل شده:
حدود 28 سال پيش كه در كشور عراق و در نجف اشرف سكونت داشتيم، بر خود واجب كرده بودم تا هر سال در ايام زيارتى مخصوصه به كربلاى معلا سفر كنم.
در آن سال نيز طبق روال هر ساله و در ايام زيارت مخصوصه به كربلاء سفر كردم ولى چون پول كمى با خود داشتم براى برگشتن دچار مشكل شدم و چون با خانواده رفته بودم نمىتوانستم پياده برگردم، از طرفى آشنايى هم نداشتم كه از او پول قرض كنم و نيز خجالت مىكشيدم كه به ديگرى اظهار نمايم.
در حالى كه بسيار ناراحت و افسرده بودم پيش خود مىگفتم: چه كنم و به چه نحوى هزينه سفر را فراهم نمايم؟ در همين حال به صحن و سراى باصفاى حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام رسيده و زبان حالم را خدمت ايشان عرض كردم كه آقا، ما براى زيارت برادر بزرگوارتان و شما به اين سفر آمديم، نپسنديد كه اين گونه بيچاره و مستأصل گرديم.
هنوز حرفم با آقا قمر بنى هاشم عليهالسلام تمام نشده بود كه شخصى كنارم آمد و از من درخواست نمود كه برايش روضه حضرت عبّاس عليهالسلام بخوانم، وقتى روضه تمام شد مبلغى را كه به من داد همان مقدار بود كه از حضرت تقاضا كرده بودم.
از مرحوم حاج سيد محمد كاظم قزوينى رحمهالله از پدرشان مرحوم سيد محمد ابراهيم قزوينى رحمهالله چنين نقل شده:
پدرم در صحن مطهر حضرت اباالفضل عليهالسلام امام جماعت بودند و مرحوم آقا شيخ محمد على خراسانى رحمهالله كه واعظى بىنظير بود بعد از نماز ايشان به منبر مىرفت، يك شب مرحوم واعظ خراسانى مصيبت حضرت اباالفضل عليهالسلام را خوانده و از اصابت تير به چشم مقدس آن حضرت ياد كرده بود، مرحوم قزوينى كه سخت متأثر شده و بسيار گريه كرده بود بعد از روضه به ايشان مىگويند: چرا چنين مصيبتهاى سختى كه سند خيلى قوى ندارد مىخوانيد؟
شب در عالم روءيا به محضر مقدس حضرت اباالفضل عليهالسلام مشرف شده و آقا خطاب به ايشان فرموده بود: سيد ابراهيم! آيا تو در كربلاء بودى كه بدانى روز عاشورا با من چه كردند؟!
پس از آن كه دو دستم از بدن جدا گرديد دشمن مرا تير باران كرد، در اين زمان
تيرى به چشم من رسيد (شايد او فرموده بود: به چشم راست من) هر چه سر را تكان دادم كه تير بيرون بيايد، تير بيرون نيامد و عمامه از سرم افتاد، زانوها را بالا آوردم و خم شدم كه به وسيله دو زانو تير را از چشم بيرون بكشم كه دشمن با عمود آهنين به سرم زد.
در شماره شصت و دو مجله خانواده در صفحه 22 مورخ اول دى ماه سال 1373 اينچنين نقل شده:
آقاى خندان با همسر و فرزندش زندگى آرام و خوبى را مىگذرانند، هر روز صبح
پدر خانواده از خانه بيرون مىزند و براى تدريس به مدرسهاى كه نزديك محل زندگيشان در اهواز است مىرود و غروب به خانه مىآيد.
حاصل ده سال زندگى او و همسرش كه زوج خوشبختى هستند، چهار فرزند دختر است. زينب و زهرا فرزندان دو قلوى آقا و خانم خندان مىباشند، آنها موقع بروز اين حادثه چهار سال دارند.
آن روز، هر دو، يعنى زينب و زهرا در كنار مادر در اتاق مشغول بازى و شيطنت بچه گانه بوده و مادر نيز كه بيم دارد شيطنت آنها كارى دستشان بدهد از هر دو مىخواهد بيرون از اتاق بروند، ولى آن قدر گرم بازى بودند كه به پيشنهاد مادر توجهى نشان نمىدهند، از اين رو مادر رو به زهرا با عصبانيت مىگويد:
دست زينب را بگير و او را به حياط ببر، اين قدر دم دست من نپلكيد، زهرا از جا بلند شده و به حياط مىرود و از همان جا زينب را صدا مىزند، زينب با اين تصور كه خواهر دوباره به اتاق باز مىگردد، خود را مقابل كمد لباسها پنهان مىكند، در همين حال خانم خندان كه نمىداند كمد لباسها خيلى سنگين شده، براى پاك كردن ديوار،
به آن تكيه مىدهد كه ناگهان كمد كه تحمل بار سنگين ترى را ندارد از جا كنده مىشود و با همه وزن و سنگينى روى زمين مىافتد و مادر، كه تعادل خود را از دست داده، از پشت كمد و از درون تخته فيبرى آن به درون كمد مىافتد و سپس در حالى كه از ناحيه پا دچار آسيب ديدگى شده، خود را بيرون مىكشد.
پاى او آن قدر درد مىكند كه به هيچ چيز جز آرام كردن آن نمىانديشد و وقتى از اين كار فارغ مىشود، بچهها را به اتاق مىخواند تا به كمك آنها، وضع به هم ريخته اتاق را مرتب كند.
فاطمه؛ سميه؛ زهرا، زينب به اتاق بيائيد.
فاطمه و سميه و زهرا به اتاق مىآيند، اما از زينب خبرى نيست، مادر دوباره فرياد مىزند: زينب... زينب تو هم بيا...
اما هيچ صدائى نمىشنود، يكدفعه زهرا مىگويد: مادر، از زير كمد خون مىآيد، نگاه كن، مادر ناباورانه چشم مىاندازد و به محض ديدن خون، فرياد مىزند: يا فاطمه زهراء عليهاالسلام ، زينب... يا اباالفضل العبّاس عليهالسلام ، زينب.
صداى فرياد، همه همسايهها را به خانه مىكشاند، آنها به كمك مادر آمده و كمد سنگين را بلند مىكنند و با صحنه دلخراش و وحشتناكى روبرو مىشوند.
زينب، بىجان و كبود زير كمد افتاده و از سر او به شدت خون مىآيد يكى از همسايهها وحشت زده كودك را به رو بر مىگرداند و سر به سينه او مىگذارد.
نه!... خداى بزرگ، او مرده...
همسايه بعدى و بعدى، همه با گوش سپردن به قلب زينب او را مرده مىيابند، چون قلب او از كار افتاده بود، خون زيادى هم از او رفته است.
مادر زينب كه تحمل ديدن صحنه را ندارد، همان جا از حال مىرود.
در اين ميان يكى مىگويد: بهتر است بچه را به سردخانه ببريم، اينجا بماند بو مىگيرد.
ديگرى مىگويد: شايد هنوز زنده باشد، بهتر است او را به بيمارستان برسانيم.
يكى از همسايهها كه زن ميانه قامت و ضعيف جثهاى است، به همراه زن ديگرى تأمل را جايز نمىداند و بچه را خون آلود به آغوش مىكشد و به سمت بيمارستان مىدود. آن ساعت روز، مردان محله در خانه نيستند و انتظار كمك رسيدن از سوى آنها وجود ندارد، از همين رو آن دو بىحال و ناتوان زينب را به دست گرفته و مىدوند، در راه جوانى كه پيدا بود دانشجو است، آنها را در آن حال مىبينند.
مى گويد: كمك نمىخواهيد؟
يكى از زنها مىگويد: خدا پدرت را بيامرزد، اين بچه را به بيمارستان برسان، ما ناى راه رفتن نداريم.
جوان، زينب را در آغوش مىگيرد و به سمت بيمارستان پارس اهواز مىدود، دقايقى بعد وقتى به بيمارستان مىرسد، پرستارها مىپرسند: تصادفى است؟
بعد كودك را به دقت نگاه كرده و مىگويند: تمام كرده، خيلى دير آمدهايد.
هيچ كس نمىتواند اين موضوع را باور كند، زينب نبايد بميرد، از همين رو نااميد دست به دعا و استغاثه بر مىدارند.
يا اباالفضل عليهالسلام ! اين بچه را نجات بده، يا قمر بنىهاشم عليهالسلام ! به ما كمك كن.
پرستارها كودك را جواب مىكنند اما به اصرار يكى از زنها كه به سرعت خودش را به بيمارستان رسانده، براى آخرين بار، زينب را به اورژانس مىبرند تا پزشك نيز او
را معاينه كند. يكى از پزشكان، كودك را به دقت نگاه مىكند و سپس مىگويد: به نظر مىآيد هنوز زنده باشد.
پرستارى كه آنجاست مىگويد: آقاى دكتر! خون زيادى از او رفته و نفس هم نمىكشد.
دكتر مىگويد: قلب از كار افتاده، اما اگر سعى كنيم ممكن است نتيجه بگيريم، فورا بچه را به اتاق عمل ببريد، در نااميدى بسى اميد است.
زينب را به اتاق عمل برده و به قلب او شوك وارد مىكنند، هنوز قلب زينب به شوك پاسخ نداده است.
خبر حادثه به سرعت به مدرسه مىرسد و آقاى خندان سراسيمه به بيمارستان مىآيد و سراغ فرزندش را مىگيرد.
همه دست به دعا برداشتهاند. لبها به كلمات الهى معطر شده و چشمها از شدت غصه به اشك شسته و دستها رو به آسمان بلند است، خانم خندان هنوز بىرمق در خانه افتاده و ناله مىكند، او در اين انديشه است كه چگونه دورى زينب را براى هميشه تحمل كند، از اين رو ضجه زده و زارى مىكند.
در همين لحظه در بيمارستان يك حادثه عجيب و غير قابل باور اتفاق مىافتد، پزشك از اتاق عمل بيرون آمده و مىگويد:
خوشبختانه كودك زنده است، گويا خطر مرگ رفع شده، من كه فكر مىكنم معجزهاى اتفاق افتاده است، اما خون زيادى از او رفته و به سرعت بايد كمبود خون، جبران شود.
اشك شادى به گونهها روان مىشود. دوباره دست ها، اين بار براى شكر گزارى به آسمان بلند مىشود، همه اشك ريخته و شكر مىگويند. مادر زينب كه به هوش آمده،
از همسايهها مىشنود كه فرزندش از مرگ نجات يافته اما باور اين مسأله براى او مشكل است. از همين رو او را در ميان اشك و لبخند حاضرين به بيمارستان مىرسانند و او با صداى دخترش غصهها را فراموش مىكند.
زينب وقتى مادرش را مىبيند مىگويد: مامان من گرسنه هستم.
مادر از شدت شادى دوباره از حال مىرود و همه، لبخند شادى را بر لبهايشان جارى مىكنند، پزشك هنوز باور ندارد كه چگونه اين معجزه اتفاق افتاده است؟!
در شماره هفتاد و چهار مجله خانواده مورخه پانزدهم تيرماه 1374 چنين نقل شده:
روز غم انگيزى بود، خواهرم به خانه مان آمد و سراسيمه گفت: دكترها قطع اميد
كردهاند، بايد به تهران برويم.
او پيش از اين، موضوع را به مادر گفته بود، مادر كه محبت زيادى به فرزندان و دامادهايش دارد از اين موضوع به شدت متأثر و ناراحت شده اما چيزى به زبان نمىآورد.
در تاريخ بيستم بهمن خواهر و شوهر خواهرم به تهران مىروند، روحيه شوهر خواهرم خوب بود و ما انتظار داشتيم او دوباره به شيراز بازگردد، اما در چهارم اسفند ماه خبر تأسف بار فوت او به خانواده مان رسيد، از آن پس خواهرم و پنج فرزندش تنها ماندند.
اندوه مادر از شنيدن اين خبر از همه بيشتر بود، او با شنيدن خبر ناگوار درگذشت دامادش، شوكه مىشود و آن قدر بر سر و روى خود مىكوبد كه از حال مىرود، دو ماه از اين ماجرا گذشته بود كه سر دردهاى مادر شروع شد. او بارها مىگفت: نمىدانم چرا
سرم به شدت درد مىگيرد؟!
روزى كه پسر خالهام فوت كرد، مادر حال خوبى نداشت، خبرهاى ناگوار در فواصل اندك به او رسيد و دردهاى او روز به روز تشديد مىشد، آن روز هم مادر با شنيدن اين خبر، از حال رفت و رنج اصلى او آغاز شد، مادر به راحتى نمىتوانست روى پا بايستد، هر چه سعى كرديم او را وادار كنيم كه در خانه استراحت كند، زير بار نرفت و گفت: نه، من بايد حتما در مراسم او شركت كنم.
او را به زحمت به مراسم برديم، همه آنهايى كه آمده بودند، شاهد آشفتگى حال مادر بودند، از همين رو با ايماء و اشاره به من فهماندند كه او را با خود ببرم.
مادر، بهتر است من و شما برويم.
باشد دخترم، برويم.
وقتى مادر پذيرفت از مجلس برويم، يك دفعه دلم ريخت، او هرگز خودش را تسليم بيمارى نمىكرد، آن روز وقتى به ناتوانى خود واقف گرديد، بيم ما بيشتر شد، از همين رو، بلافاصله به همراه زن برادر و دختر عمويم او را به درمانگاه رسانديم.
دكتر معالج پس از معاينه دقيق گفت: چيز مهمى نيست، اما قبل از خروج از مطب به زن برادرم گفت: شما بمانيد تا من نسخهاش را بنويسم، از مطب بيرون رفتيم و او در غياب ما گفت: اين خانم سكته مغزى كرده و گويا خطر رفع شده است، به هر حال مراقبش باشيد.
با اين كه دكتر گفته بود، خطر رفع شده، حال مادر روز به روز وخيم و وخيمتر مىشد. نمىدانستيم چه بايد بكنيم، يك هفته بعد كه من براى ديدن مادر رفتم، همسر برادرم گفت: حال مادر خوب نبود، او را به بيمارستان بردهاند.
به سرعت خودم را به بيمارستان رساندم و وقتى رسيدم كه مادر را از اتاق معاينه با
ويلچر بيرون آوردند.
خداى بزرگ! چه صحنهى دلخراشى بود، مادر پيش از اين مثل كوه استوار بود اما حالا ناتوان و كم رمق روى ويلچر افتاده بود، بىاختيار اشك از چشمانم جارى شد.
دكتر: ايشان سكته مغزى كردهاند.
من: اما آقاى دكتر دست و پاى مادر از كار افتاده، اين مشكل چطور حل مىشود؟
دكتر: اين بىحسى و بىحركتى تا چهار ماه ديگر ادامه مىيابد اما به مرور خوب خواهد شد، ولى نبايد اميدوار باشيد كه او مثل سابق خوب و پر انرژى بشود.
برايمان مهم اين بود كه مادر بماند حتى اگر مجبور مىشديم همه عمر او را به اين حال ببينيم، تحمل شرايط او باز هم آسان بود.
مادر به سختى راه مىرفت، موقع راه رفتن بايد دو نفر به او كمك مىكردند، با اين
حال چند قدم كه راه مىرفت، ضعف بر او مستولى شده و رنگ از چهرهاش مىپريد. در نگاه مادر خواندم كه او بيشتر از ما از اين وضع ناراحت است و گاهى مىگفت: آخر عمرى روى دست شما افتادم و اسباب زحمت شده ام، بايد ببخشيد.
حرفهاى مادر مثل نيشتر به جانمان مىنشست، البته ناگفته نماند كه او با وجود ناراحتى هنوز روحيه خوبى داشت. هرگز لبخند از لبهاى مادر دور نمىشد، مىگفت: دلم نمىخواهد آخر عمرى دست و پاگير باشم، شما هيچ وقت دست و پاگير نبوده و نخواهيد بود.
اين را من گفتم و دوباره براى رهايى مادر از اين رنج تلاشم را آغاز كردم، مادر را به بيمارستان نمازى برديم، شبانه از مادر عكس گرفته و قرار شد، صبح روز بعد براى جواب به بيمارستان برويم. روز بعد، عكس را به دقت ملاحظه كردند و يكى از آنهايى كه تعجب كرده بود، گفت: عكس چيز خوبى را نشان نمىدهد، بايد او را به يك
متخصص مغز و اعصاب نشان بدهيد.
گويى كار به جاى باريك كشيده شده بود، پزشك معالج و متخصص مغز و اعصاب پيدايش نبود. او در بخشها براى ويزيت بيماران رفته بود و بايد هر طور شده پيدايش مىكرديم.
دكتر بعد از ملاحظه عكسها گفت: ايشان سكته نكردهاند بلكه به دليل ضربهاى كه به سرشان خورده دچار ضربه مغزى شده و خون در مغزشان لخته شده است. او بايد هر چه سريعتر عمل بشود.
عمل!... آقاى دكتر يعنى تا اين اندازه خطرناك است؟
به خدا اميد داشته باشيد، من به اتاق عمل مىروم و شما هم بيمار را بياوريد.
ساعت يازده و نيم شب مادر را به اتاق عمل بردند و ما دستانمان به دعا و استغاثه
بلند بود، خطر هر لحظه در كمين ما بود و جز خداوند و ائمه اطهار عليهمالسلام هيچ كس نمىتوانست ما را يارى دهد.
يا قمر بنى هاشم! مادرمان را از تو مىخواهيم. يا اباالفضل عليهالسلام ! به داد ما برس.اى سقاى دشت كربلاء! سلامت مادرمان را خودت به او برگردان. يا اباالفضل العبّاس عليهالسلام ! مادر را نجات بده.
خواهرم زهره مجلس روضهاى براى حضرت اباالفضل عليهالسلام نذر كرد، من هم يك گوسفند نذر كرده كه به محض شنيدن سلامت مادر، قربانى كنم.
چه لحظات روحانى بود. چه دلهايى كه شكست و در اندوه ناراحتى مادر، مويه كرد. همه فقط و فقط به خدا و ائمه اطهار عليهمالسلام و لطف حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام اميدوار بودند. ساعت نزديك يك بامداد بود كه يك نفر از اتاق عمل بيرون آمد و لبخند زنان گفت:
خدا را شكر كنيد، حال مادرتان بد نيست، عمل موفقيت آميز بود. مادر را به اتاق آى. سى. يو بردند و ما از خوشحالى روى پا بند نبوديم، وقتى او را به بخش منتقل مىكردند، رنگ و روى پريدهاى داشت. شب تا صبح خواهرم نزد او ماند و ساعت هفت با ما تماس گرفت و گفت:
مادر مىتواند دستها و پاهايش را بلند كند، مادر خوب شده است.
همان روز مجلس روضهاى براى حضرت اباالفضل عليهالسلام گرفته و گوسفند را قربانى كرديم. روزهاى شاد زندگيمان به اعتبار دعاها و استغاثه به حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام آغاز شد.
از جناب حجة الاسلام والمسلمين آقاى حاج سيد جعفر مير عظيمى چنين نقل شده:
روزى شخصى به نام قربان عروجى به مسجد حضرت اباالفضل عليهالسلام آمد و يك انگشتر طلا داد و گفت: مال حضرت عبّاس عليهالسلام و نذرى است و ماجرا را چنين توضيح داد:
شب سيخ كبابى به چشم دخترم فرو رفت، وقتى او را خدمت آقاى دكتر كرمانى چشم پزشك، در قم بردم، گفت: فردا بياوريد كه بايد عمل شود.
از مطب دكتر به طرف منزل روانه شديم، مقابل مسجد كه رسيديم دخترم پرسيد بابا دكتر چه گفت؟
گفتم: دخترم، فردا چشم شما را عمل خواهند كرد، دخترم به طرف مسجد توجه نموده و گفت: اى علمدار كربلاء! اى اباالفضل العبّاس عليهالسلام ! مرا شفا بده كه فردا لازم به عمل جراحى نباشد، يك انگشتر طلا به مسجد شما تقديم مىدارم.
فردا وقتى به بيمارستان كامكار قم نزد دكتر رفتم، دستور داد دختر را در اتاق عمل بى هوش كنند، ولى وقتى چشم را دوباره معاينه كردند، خيلى با تعجب گفت: اين همان دختر است؟!
گفتم: بلى.
گفت: از ديشب تا به حال چه كرده ايد؟
گفتم: هيچ! فقط، شب وقتى كه از كنار مسجد حضرت اباالفضل عليهالسلام عبور مىكرديم، متوسل به حضرت قمر بنى هاشم اباالفضل العبّاس عليهالسلام شديم.
دكتر كرمانى گفت: حضرت عبّاس عليهالسلام خوب عمل كرده است!
حجةالاسلام آقاى مكارمى نقل كردهاند: در يكى از شهرهاى شيراز شخصى همراه عمويش براى ماهى گيرى كنار رودخانه مىرود كه يك دفعه غرق مىشود، عموى وى نگران از مرگ برادر زاده، ناگهان مىبيند كه او روى آب آمده و خودش را به ساحل رساند!
عمويش از او مىپرسد: چگونه نجات يافتى؟
مى گويد: در حال غرق شدن، متوسل به قمر بنى هاشم حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام شدم. ديدم آن حضرت تشريف آورده و فرمودند: بگو يا صاحب الزمان
(ارواحنافداه). من هم متوسل به امام زمان عليهالسلام شده و با عنايت آن حضرت نجات يافتم.
از جناب حجة الاسلام آقاى حاج شيخ فضل اللّه شفيعى قمى چنين نقل شده:
يكى دو سال به انقلاب مانده بود، در تهران، خيابان قياسى، شب تاسوعا شخصى پس از ديدن سقاخانهها به مقام شامخ حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام جسارت مىكند.
به خانه كه مىآيد مىبيند مادرش مشغول خوردن شله زرد است، در آنجا نيز مىگويد: مادر دست از خرافات بردار، از امشب من مىخواهم مشروب بخورم و كيف كنم! مادر او را از اين كار منع كرده، ولى او مىگويد: من اباالفضل نمىشناسم.
مادر از او جدا شده و مشغول كار خود مىگردد كه ناگهان صداى فرزندش بلند مىشود: سوختم، سوختم، وقتى مىآيد مىبيند بساط مشروب پهن است ولى جوان
نيست و فقط صداى او مىآيد، گويى به زمين فرو رفته، تا يك ماه صداى جوان مىآمد ولى كسى او را پيدا نكرد، متأسفانه روزنامههاى آن روز اجازه نداشتند و قضيه را منعكس نكردند.
از مرحوم حجة الاسلام و المسلمين آقاى جواد افضل هرندى چنين نقل شده:
حدود بيش از سى سال قبل، روزى در حرم مطهر حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام مشغول زيارت بودم كه ناگاه ديدم همهمهاى بلند شد.
هر چه به اطراف نگاه كردم علت اين همهمه معلوم نشد تا اين كه ديدم نزديك ضريح مطهر، زنى از زمين به طرف هوا بلند شده و در هوا معلق مانده است و دائماً وق وق مىكند.
كم كم بالا رفت تا به سقف گنبد رسيد و در فضا معلق شد؛ گاهى بالا مىرفت و گاهى تا نزديك ضريح مطهر پايين مىآمد، در اين جا از زائرين حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام فرياد تكبير و تسبيح همراه با گريه بلند شد، خدمه حرم چهار پايه بلندى را كه براى غبار روبى از آن استفاده مىكردند آوردند و زن را گرفته و از حرم بيرون بردند.
بعدها كه سرّ ماجرا را پرسيدم گفتند: اين زن دو سه روزى بود كه با بىحيائى تمام در حرم مطهر از زائران آن حضرت دزدى مىكرد و كسى او را پيدا نمىكرد، تا اين كه چنان چه ديديد حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام به او غضب نموده و خدّام او را از حرم بيرون انداختند. ناگفته نماند بعد از بيرون انداختن آن زن از حرم مطهر، مردم خبر به هلاكت رسيدن آن زن دادند.
از مشهدى حسين نظرى فرزند مرحوم حاج نظر على عطار، پسرعموى حاج رضاى نظرى مشهور كه يكى از ثقات موءمنين شوشتر است چنين نقل شده:
تقريبا در سال 1255 هجرى قمرى بنده در حرم مطهر حضرت اباالفضل عليهالسلام حاضر بودم كه ديدم يك عرب را به علت سرقت برنج نزد ضريح حضرت عبّاس عليهالسلام حاضر كردند تا او را قسم بدهند، با چشمان خود شاهد بودم كه وقتى مىخواست براى قسم خوردن لب به سخن باز كند، ناگاه صداى هولناكى به گوش مردم رسيد، به طورى كه همه متوحش گرديدند؟!
ضريح مطهر حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام تكان خورد و آن شخص به ارتفاعى شايد بالاتر از ضريح، به هوا بلند شد و سپس بر زمين خورد و سخت بىحال و بىحس گرديد.
شرطهها او را بلند كرده و به او گفتند: چرا نزد حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام بىحيائى كرده و قسم دروغ مىخورى؟! او با صداى خيلى ضعيف گفت: "شيطان قلبنى" يعنى: شيطان مرا منقلب كرد. آن گاه در حالى كه به هيچ وجه اختيار اعضاى خود را نداشت، او را به اتاق متولى شرطه خانه بردند تا از او سوءالاتى كنند، اما به هلاكت رسيد و مردم سه شبانه روز جشن گرفتند.
در زمان ناصرالدين شاه، در تبريز، يكى از مأمورين دولت از يك مغازه دار ماليات طلب كرده و مغازه دار امروز و فردا مىكند، مأمور يك روز صبح زود، درب مغازه آمده و مىگويد: امروز تا ماليات را از تو نگيرم از اين جا نمىروم، مرد كاسب مىگويد: تو را
به حضرت اباالفضل مرا معاف دار، مأمور گستاخ مىگويد: اگر اباالفضل قدرت دارد شرّ مرا از تو كم كند!
كاسب آهى مىكشد و مىگويد: يا اباالفضل العبّاس عليهالسلام ! به دادم برس! در اين هنگام اسب مأمور، سركشى مىكند و آن قدر بالا و پايين مىرود كه مأمور را به زمين مىزند. بعد از آن نيز با دست و پايش شروع به كوبيدن بر سينه مأمور كرده و مأمور نيز مانند صداى سگ عو عو مىكند، وقتى مىآيند مىبينند فك بالاى وى پايين آمده و فك پائينش جلو رفته است و وضع بسيار بدى پيدا كرده، ديرى نگذشت كه با اين وضع اسف بار به درك واصل شد.
از جناب حجةالاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ على اكبر قحطانى، از جناب آقاى حاج صادق خوش حالت چنين نقل شده كه شخصاً كرامت زير را از حضرت قمر بنى هاشم عليهالسلام ديدهاند:
روزى در صحن مطهر حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام عبور مىكردم، ديدم عدهاى از اعراب، شخصى را كه متهم به سرقت يك گاو است، به ايوان صحن مطهر آن حضرت آوردهاند تا به اصطلاح قسم بدهند، يكى از خادمين حرم مطهر به فرد متهم گفت: اگر گاو را سرقت كردهاى پس بده و قسم به حضرت نخور كه برايت خطر دارد!
گفتنى است كه جريان قسم خوردن در حرم مطهر حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام تشريفات خاصى دارد، با ادامه انكار متهم از اعتراف به دزدى، به او گفته شد: سه قدم برو جلو و سپس بازگرد، شخص مزبور كه نصيحت خادم را گوش نكرده بود، تشريفات قسم خوردن را انجام داد و پس از آن در همان مكان مقدس نصف صورتش
برگشت و بر زمين افتاد.
با وقوع اين حادثه، بستگانش به سرقت گاو توسط او اعتراف كردند و او را نيز براى توسل به حرم مطهر حضرت سيدالشهداء امام حسين عليهالسلام آورده و به ضريح مطهر بستند و مادرش متوسل به حضرت سيدالشهداء عليهالسلام شد.
چند روز بعد، در اثر توجهات حضرت سيدالشهداء عليهالسلام حال سارق خوب شد و از آن بزرگواران معذرت خواهى كرده و اعتراف به دزدى گاو نمود.
در كتاب چهره درخشان قمر بنى هاشم ابوالفضل العبّاس عليهالسلام از حاج شيخ محمد رضا اعدادى، از وعاظ و مبلغين مشهد چنين نقل شده:
در سال 1378 قمرى فرزندى داشتم كه دو سال و نيم از عمر او مىگذشت، اما يك سال بود كه مريض بود و از بردن مكرر او نزد دكتر و مداواى وى خسته شده بودم. در همان سال به حج مشرف شدم، و پس از مراجعت، چون بچه را همچنان مريض ديدم، او را نزد دكتر بردم.
دكتر گفت: چشم چپ او كور شده و چشم راست او نيز تا چند روز آينده كور مىشود.
مادرش تا اين حرف را از دكتر شنيد، خيلى ناراحت شد، چرا كه مىديد بچه اش، علاوه بر كسالت قبلى، بينايى خود را هم از دست داده، لذا تا صبح نخوابيده و گريه كرد.
فرداى آن روز به چند دكتر ديگر مراجعه كردم، همه همان حرف اول را تاييد كردند، آخر الامر به دكتر چشم پزشك آقاى قريشى، مراجعه كرديم، او گفت: چون مىخواهم به تهران بروم و تا بعد از عاشورا در آنجا خواهم ماند، دارويى موقت به شما
مىدهم كه در چشم راست طفلتان بچكانيد تا چشم را به يك حالت نگه دارد، پس از مراجعت از تهران شايد بتوانم معالجه كنم، اما چشم چپ وى قابل معالجه نيست.
اول ماه محرم بود و من و مادرش هر دو سخت ناراحت بوديم. در اين بين متوسل به آقا قمر بنى هاشم عليهالسلام شده و من نذر كردم اگر انشاء اللّه فرزندم تا روز عاشورا خوب شد، يك گوسفند در راه آن بزرگوار ذبح كنم. مرض تا شب تاسوعا ادامه داشت و فرزندم حتى قادر به حركت يا نشستن نبود، اما ظهر روز عاشورا كه به منزل رفتم ديدم بچه بحمداللّه سالم و مشغول بازى كردن است. چشمهايش هم سالم شده، و فقط خال سفيد مختصرى در چشم او باقى است كه الان هم كه حدود 7 سال مىگذرد هنوز
آن خال سفيد در چشم او باقى مانده و مكرر گفتهام اين علامتى است تا وقتى بزرگ شد بداند چشم و بلكه سلامتىاش را مرهون عنايت حضرت قمر بنى هاشم عليهالسلام است و آن حضرت را فراموش نكند.
از مرجع عاليقدر جهان تشيع آيت اللّه العظمى مرحوم آقاى حاج سيد محمد حسينى شيرازى رحمهالله در تاريخ 17 محرم الحرام سال 1422 قمرى از جناب مستطاب خير الحاج و العمار آقاى حاج صالح ابو معاش رحمهالله متوفاى سال 1402 هجرى قمرى، كه از موثقين كربلاى معلا بوده است چنين نقل شده:
در زمان حكومت عثمانىها والى بغداد لشكرى فرستاد و دستور داد كربلاء را خراب كرده و شهر را از بين ببرند، لشكر از بغداد به طرف كربلاء عازم شده و نزديك كربلاء رسيدند، آنها اول مىبايست با حرم حضرت قمر بنى هاشم اباالفضل العبّاس عليهالسلام رو به رو مىشدند، سپس به طرف حرم مطهر حضرت اباعبداللّه الحسين عليهالسلام مىآمدند. مرحوم حاج صالح رحمهالله مىفرمايد: من خودم ديدم از قبه بارگاه حضرت عبّاس عليهالسلام آتشى به طرف لشكر آمد، وقتى اين منظره را ديدند به طرف بغداد برگشتند درحالى كه فرار كرده و مىگفتند: (امام عبّاس گلدى).
از جناب حجة الاسلام و المسلمين آقاى شيخ روح اللّه قاسم پور از فضلاى محترم بابل چنين نقل شده:
در سال 1364 در كردستان مشغول تدريس بودم، يكى از برادران اهل سنت به من رجوع كرد و گفت: مراسمى براى حضرت اباالفضل عليهالسلام دارم، و من را به آن مجلس دعوت كرد، خيلى تعجب كردم اما به هر حال پذيرفتم، روز جمعه به خانه اين برادر
اهل سنت رفتم، دو اتاق پر از برادران اهل سنت بود، در وسط اين دو اتاق يك هال كوچك قرار داشت كه صندلى گذاشتند و من منبر رفتم.
اين برادر اهل سنت در كنار من بود و از اول منبر تا آخر، خيلى حال خوشى داشت. در حين سخنرانى ، خانمهاى اهل سنت نيز به طور مكرر در دستم پول مىگذاشتند و مىگفتند: نذر حضرت على اكبر عليهالسلام ، نذر حضرت على اصغر عليهالسلام و... .
بعد از منبر مرا دعوت به ناهار كردند، بعد از صرف ناهار هنگام خداحافظى مىخواستند مبلغى را به عنوان حق الزحمه به من بدهند كه قبول نكردم و گفتم: همين كه اجازه داديد در خانه شما از علمدار كربلاء سخن بگويم مرا كفايت مىكند ولى او قبول نكرد، براى پذيرفتن مزد منبر، يك شرط گذاشتم و آن اين كه بگويد چرا مراسم براى حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام برگزار كرده است؟!
ضمناً ناگفته نماند كه من تا به حال، مجلس به آن مفصلى نديده بودم؛ او گفت برايت خواهم گفت و چنين تعريف كرد:
من ناراحتى قلبى داشتم، هر چه دكتر مىرفتم اثر نداشت، حتى دكتر خوبى در تبريز بود به او مراجعه كردم ولى از او هم فايدهاى نديدم، دست آخر همه دكترها جوابم كردند و مرا به خانه آوردند، كاملاً نااميد در خانه افتاده بودم، مادرم به خانه من آمد و گفت: فرزندم حالت چطور است؟
گفتم: چه حالى مادر؟!
گفت: نمىخواهى به دكتر بروى؟
گفتم: به هر دكترى كه رفتم ديدى كه فايدهاى نداشت.
گفت: من يك دكتر سراغ دارم كه با يك نسخه وى شفا خواهى يافت.
گفتم: اين دكتر كيست، اسم او چيست و مطبش كجاست؟
گفت: او مطب ندارد و نوبتى نيست!
گفتم: مادر زود بگو كه اين دكتر كيست؟ من از درد دارم مىميرم.
مادرم گفت: اسم دكتر، حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام فرزند على بن ابى طالب عليهماالسلام است.
گفتم: ما كه با آنها ارتباطى نداريم و قهر مىباشيم.
مادرم گفت: ما اين گونهايم، اما آنها بزرگوار هستند و عفو و بخشش شان زياد است، با اين حرف مادرم بسيار شرمنده شدم و قلبم آتش گرفت.
در اين هنگام مادرم من را تنها گذاشت و از من جدا شده و نزد فرزندانم رفت، كمكم حال توسلى پيدا كردم، حال خيلى خيلى خوبى پيدا كردم. گفتم: يا حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام من خيلى تعريف شما را شنيدهام، مرا از درد نجات بده!اى آقا، اگر پدر و مادرتان حق بودهاند مرا شفا بدهيد.
گريه زيادى كردم، دلم شكست و آن قدر اشك ريختم و گريه كردم تا اين كه خوابم برد، در عالم خواب ديدم كسى كه يك پارچه نور بود وارد خانهام شد، بالاى سرم آمد و فرمود: برخيز!
گفتم: تازه از دردم مقدارى كاسته شده است، بگذار بخوابم.
براى بار دوم فرمود: به تو مىگويم برخيز!
گفتم: بگذار استراحت بكنم، تو كه هستى؟
فرمودند: تو چه كسى را مىخواستى؟
يادم آمد، گفتم: فرزند على بن ابى طالب عليهالسلام حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام را.
فرمود: من اباالفضل هستم، فرزند حضرت امام على عليهالسلام ، خواسته و حاجتت چيست؟
عرض كردم: قلبم ناراحت است و از درد زياد آن، ديگر طاقتم تمام شده، يك نظر ولايى به قلبم كرد، قلبم خوب شد و از درد چند ساله راحت شدم، براى قدر دانى از وى كه شفايم داد، به دست و پاى آن حضرت افتادم، كه از نظرم غايب شد.
در همين حال از خواب بيدار شدم و نزد مادر و عيال و فرزندانم رفتم، وقتى آنها من را با اين حال ديدند كه خود به تنهايى از جايم برخواسته ام، تعجب كرده و گفتند: چرا از جاى خود برخواستى؟
گفتم: مادرم، دكتر بىمطب تو آمد و مرا شفا داد.
از جناب حجةالاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ على اكبر قحطانى نقل شده:
آقاى حاج شيخ عبدالحسين فياض دشتى مىگفت: شخصى از اهل سنت ساليان متمادى از داشتن فرزند محروم بود. يك روز در مراسم تعزيه امام حسين عليهالسلام به بانى تعزيه مىگويد: چنان چه حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام حاجتم را روا كند، هدايايى تقديم شما خواهم نمود.
همان شب به عنايت حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام همسرش حامله مىشود و الآن مدت سه سال از وقوع اين كرامت مىگذرد و هر سال ماه محرم كمكهاى نقدى و جنسى خود را به هيئت تقديم مىدارد.
از محمد مراد كه يكى از موثقين كشور كويت است چنين نقل شده:
شخصى بدوى از اهل سنت، مدت ده سال بود كه ازدواج كرده بود ولى بچه دار نمى شد، حتى به دكترهاى لندن و آمريكا مراجعه كرد و نتيجهاى نگرفت، تا اين كه يك
روز آن مرد سنى جريان را با محمد مراد در ميان مىگذارد و محمد مراد به وى مىگويد: من دكترى را به شما معرفى مىكنم كه كارش برو برگرد ندارد!
از كويت با همديگر به سمت كاظمين حركت مىكنند و به زيارت امام موسى بن جعفر و امام جواد عليهمالسلام مشرف مىشوند و مدت ده روز در آنجا مىمانند. پس از ده روز به طرف سامراء حركت كرده و مرقد امام على النقى و امام حسن عسكرى عليهماالسلام را زيارت مىكنند. سپس به نجف اشرف مىروند و به زيارت حضرت على بن ابى طالب عليهماالسلام نائل مىشوند و بعد از آن عازم كربلاء شده و به زيارت امام حسين و حضرت قمر بنى هاشم عليهماالسلام مىروند.
ده روز هم در آنجا توقف مىكنند و به زيارت مىپردازند و سپس به كويت برمى گردند.
پس از چهل روز آثار حاملگى در همسر مرد سنى ظاهر مىشود و او به محمد مراد كه شيعه بود مىگويد: مژده مژده، همسرم حامله شده است!
آن مرد سنى پس از گذشت چندين سال، داراى يازده فرزند شده و اسم هر يك از فرزندانش را نيز به نام حضرت على عليهالسلام و فرزندان آن امام مىگذارد.
از جناب حجة الاسلام آقاى شيخ عبدالحميد بحرانى دشتى چنين نقل شده:
جناب آقاى حاج عبدالحميد ابو امير كه مردى است متدين و در كشور قطر به شغل قالى فروشى اشتغال داشته و معمولا در كارهاى خير موفق مىباشد، روزى براى من نقل كردند كه:
من دوستى داشتم از اهل تسنن، كه مدت سيزده سال از ازدواجش مىگذشت ولى
در اين مدت بچهدار نشده بود، يك روز به ايشان گفتم: من دكترى سراغ دارم كه شما را مجانى و رايگان معالجه خواهد كرد، تا اين جمله را شنيد خوشحال شد و گفت: خدا پدر و مادر شما را رحمت كند، مرا به او راهنمايى كن.
گفتم: امشب ما در منزل، مجلسى به نام حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام داريم، تو نيز به خانه ما بيا و كارى به عقيده خودت نداشته باش.
حاج ابو امير مىگويد: آن شب ايشان به منزل ما آمد و در مجلس روضه حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام شركت كرد، پس از برگزارى روضه و صرف شام، يك بشقاب همراه خود به منزل برد و عيال وى نيز از طعام مجلس حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام خورد، مدت كمى بعد آنها به بركت توسل به حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام صاحب فرزند شدند.
از جناب حجةالاسلام و المسلمين آقاى حاج سيد حسن نقيبى چنين نقل شده است:
اين جانب نيز كرامتى را كه خود شاهد بودم تقديم مىكنم:
سال 1339 يا 1340 شمسى بود كه براى نخستين بار از نجف اشرف به كركوك (شهر شمالى عراق) مسافرت كردم تا با مردم آن سامان آشنايى حاصل كرده و زمينه
تبليغى آن جا را به دست آورم، در محله تسعين، با يكى از دوستان روحانى كه بومى و اهل آنجا بود و خودش ما را بدان خطه برده بود، به مسجدى رفتيم كه آن را به تركى "زلفى ايونين جامعى" مىگفتند؛ يعنى: مسجد خاندان زلفى، و بانى اصلى آن دو برادر به نامهاى حاج جلال افندى و حاج جعفر بودند.
در ميان حيات مسجد به روى نيمكتى نشسته و گرم صحبت بوديم كه مردى حدودا چهل ساله از در وارد شد، و يك گونى بزرگ شكر به مسجد داد. او را دعوت به نشستن و صرف چاى نموديم، او نيز كنار ما نشست، پس از احوالپرسى از نامش سوءال كردم، با خنده و تبسم گفت: ببخشيد نام من عثمان است! با شنيدن نام عثمان فكر كردم او با من شوخى مىكند، و مىخواهد مرا نسبت به برادران اهل تسنن كه در آن منطقه اكثريت سنى بودند آزمايش كند. با خنده رويى گفتم: با من شوخى مىكنى.
گفت: نه، واقعاً اسم من عثمان است.
گفتم: قبلا سنى بودى و شيعه شدى؟
گفت: نه.
گفتم: برادر شيعه نام فرزند خود را عثمان نمىگذارد، اگر شيعه هستى چرا نامت عثمان است؟! و اگر سنى هستى آوردن شكر براى مجلس عزادارى چيست؟!
گفت: من سنى بودم و اكنون نيز هستم و افزود: من بچه دار نمىشدم، به دكترهاى متعدد هم مراجعه كردم، نسخهها و معاينهها و آزمايشها به جايى نرسيد تا آنجا كه گفتند: تو هرگز بچه دار نخواهى شد.
نااميدى همه وجودم را فرا گرفت، يكى از دوستانم كه شيعه بود به من گفت: مىخواهى تو را به دكترى راهنمايى كنم كه اگر پيش او بروى بچه دار مىشوى؟
گفتم: آرى، اين دكتر كيست؟
گفت: فرزند حضرت على عليهالسلام عملدار كربلاء حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام است ولى بايد نذر كنى و با اخلاص و اعتقاد در خانه او بروى، ما شيعهها او را باب الحوائج مىناميم و در مشكلات سخت به او پناه مىبريم، من هم چون به شدت دوست داشتم بچه دار بشوم، نذر كرده و گفتم: اى اباالفضل، اگر دوست من راست
مىگويد كه تو باب الحوائجى و در گرفتارىها به فرياد درماندگان مىرسى به درگاه تو آمدم، من بچه مىخواهم، از خدا برايم فرزندى بگير تا زندهام سالى يك گونى بزرگ شكر به مجلس عزاداريت تقديم مىكنم.
به حمدلله چند سال است كه خدا به بركت حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام شما به من پسرى داده است و پس از آن هر ساله به نذر خود وفا مىكنم. بعد با خنده گفت: شما خيال مىكنيد باب الحوائج فقط براى شما شيعه هاست؟!
گفتم: پس چرا با ديدن اين كرامت شيعه نمىشوى؟
گفت: چون در آن صورت همه بستگانم با من دشمن خواهند شد؛ شيعه شدن جرأت مىخواهد، و من نمىتوانم.
از جناب حجة الاسلام و المسلمين آقاى شيخ سعيد سعيدى چنين نقل شده:
در سال 1376 هجرى شمسى مصادف با محرم الحرام 1418 هجرى قمرى توفيقى نصيب اين حقير شد كه به مدت دو ماه محرم و صفر، براى انجام وظيفه تبليغى به كشور عمّان سفر كنم و آنجا در شهرى به نام خابوره كه حدود 170 كيلومترى مسقط؛ پايتخت عمّان قرار دارد مستقر شوم.
گفتنى است با وجود اين كه شيعيان به طور كلى در آن كشور و به ويژه آن شهر در
اقليت مىباشند، مع الوصف كاملاً آزاد بوده و مراسم عزادارى را به نحو احسن انجام مىدهند و هيچ گونه محدوديتى براى آنها وجود ندارد.
در شهر خابوره برادران شيعه حسينيهاى به نام "مأتم العبّاس عليهالسلام " دارند كه ساليان زيادى است مجالس عزادارى سيد مظلومان به طور مستمر در دو ماه محرم و صفر
بدون وقفه و انقطاع، و نيز در ماه مبارك رمضان و غيره در آن منعقد مىشود.
نكته قابل ذكر و توجه اين است كه امسال پس از ساليان متمادى سه كرامت در اين مأتم كه منصوب به قمر بنى هاشم عليهالسلام است ظاهر شد كه هر كدام به نوبه خود قابل اهميت بود و پس از بروز اين سه كرامت غير قابل انكار، شيعيان از شهرها و روستاهاى مجاور به صورت فوج فوج مىآمدند و به تماشاى يكى از اين معاجز سه گانه كه ذكر خواهند شد مىنشستند، زيرا هنگام بروز يكى از معاجز سه گانه دستگاه فيلمبردارى كه هر شب داخل مأتم قرار داشت و تصوير مجلس را به قسمت زنان منعكس مىكرد فورا عدسى خود را به طرف معجزه متمركز كرده و از تمامى صحنهها فيلمبردارى نمود كه شيعيان و واردين با ديدن فيلم معجزه و كرامت مسرور شدند. در مورد آن دو معجزه ديگر نيز واردين از مردم، با خود شفا يافتگان تماس گرفته و مستقيما از آنها چگونگى ماجرا را سوءال مىكردند.
اينك معاجز و كرامات سه گانه: (ما در اين جا دو كرامت از آن سه كرامت را آوردهايم).
جريان اول:
زنى بود با چند بچه كه خود و شوهر و تمامى فاميلش از اهل سنتاند، اين خانم مبتلا به فلج شده بود، شوهرش مبالغ زيادى را خرج او كرد و چون از شفايش مأيوس
شد او را همراه بچهها به خانه پدرش برده و تصميم گرفته بود كه زن را طلاق داده و همسر ديگرى اختيار كند، خانم مزبور با وضع پريشان به خواهران خودش مىگويد: فردا روز هفتم محرم و نزد شيعيان روز اباالفضل العبّاس عليهالسلام مىباشد؛ خواهش مىكنم مرا به مأتم العبّاس شيعيان ببريد و به "علم العبّاس" يعنى به پرچم حضرت اباالفضل
العبّاس عليهالسلام ببنديد شايد آن حضرت به من توجهى فرمايند.
فردا خواهرها زير بغل خواهر فلج خود را گرفته و در حالى كه پاهاى او به زمين كشيده مىشد او را داخل مأتم و مجلس در قسمت زنان آوردند و در كنار علم العبّاس عليهالسلام نشاندند و اين امر پس از تمام شدن منبر صبح بود.
در خابوره رسم بر اين است كه از شب اول محرم تا شب سيزدهم، هر روز دو مجلس برقرار مىشود: يكى صبح و ديگرى شب، از شب سيزدهم تا نهايت ماه صفر نيز تنها شبها مجلس منعقد مىگردد، به استثناى ايام وفات، مثل 25 محرم و 7، 17، 20 و 28 صفر، كه مجددا اضافه بر مجالس شب، صبحها نيز مجلس برقرار است.
به هر حال زمانى كه مراسم سينه زنى شروع مىشود خانمى كه مسئول زنان است نزد اين خانم مفلوج آمده به او مىگويد: بلند شو و با زنان عزادارى كن! خانم مفلوج مىگويد: خانم مىدانى كه من فلج هستم و قدرت بر قيام ندارم.
او مىگويد: يا اباالفضل العبّاس بگو و از جا بلند شو! آن زن مريض نيز با صداى بلند يا اباالفضل مىگويد و يك مرتبه از جا بلند مىشود، آن گاه خود زن با تعجب به پاهاى خود دست مىزند و به فضل پروردگار هيچ اثرى از فلج سابق در خود احساس نمىكند، لذا بىاختيار بنا مىكند به سر و صورت زدن و عزادارى كردن كه مردان هم در اثر سر و صداى زنان متوجه اين مساله مىشوند و آنها هم شور و هيجانى پيدا مىكنند و يك ضجه و شور خاصى در مجلس به وجود مىآيد.
قابل ذكر است كه اين خانم از روز هفت محرم تا آخر ماه صفر نه تنها مأتم و مجلس را در روز و شب ترك نكرد، بلكه هر گاه در مجلس حاضر مىشد خدمت هم مىنمود، شوهرش نيز كه از شفا يافتن وى خوشحال شده بود، زن را به منزل برگرداند و زندگى مشترك خود را با خرسندى ادامه دادند.
ضمناً برادر اين خانم به اصطلاح از اهل دعوه و از وهابىها و سلفىها مىباشد كه نه تنها به مراسم عزادارى عقيده ندارند، بلكه اينها را خرافه و بدعت مىدانند! و مبارزه با اين آثار را جهت محو آنها بر خود واجب و لازم مىشمارند، ولى وى در مقابل اين كرامت باهره و انكار ناپذير قمر بنى هاشم حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام سر تسليم فرود آورده است.
جريان دوم:
پسرى دوازده ساله از اهل سنت بود كه هر روز از ساعت يازده صبح به وى حالت صرع دست مىداد و رنگ بدن او تيره و كبود مىگشت، پدرش مدعى بود كه او را نزد اطباى زيادى برده و حدود سه هزار ريال عمّانى، كه معادل با سه ونيم ميليون تومان ايرانى (آن زمان) بود، خرج اين پسر كرده ولى هيچ نتيجهاى نديده است.
مادر اين بچه فرزند بيمار خود را در روز عاشورا به مأتم العبّاس مذكور مىآورد و به همراه خود در قسمت زنان قرار مىدهد، طبق رسم معمول در كشورهاى حاشيه خليج فارس، خطيب در روز عاشورا مقتل حضرت سيدالشهداء عليهالسلام را خوانده و پس از آن مراسم و سينه زنى شروع مىشود و تا ساعت يك بعد از ظهر مراسم ادامه مىيابد، اين زن نيز كه همراه با بچه مريض خود از صبح زود ساعت 9 به مجلس آمده بود، همراه عزاداران تا ساعت يك بعد از ظهر مشغول عزادارىشود و در نتيجه از مرض
فرزندش كه هر روز حدود ساعت يازده گرفتار حالت صرع مىشد، غافل مىگردد و آن را فراموش مىكند.
اما پس از اتمام مراسم عزادارى يك مرتبه به يادش مىآيد كه پسرش هر روز ساعت يازده صرع مىگرفت ولى امروز آن حالت در او ايجاد نشد، لذا ناخود آگاه سر و
صدا مىكند و در اثر سر و صدا بقيه زنان و مردها مىفهمند كه در قسمت زنان كرامتى رخ داده است.
اين جريان در روز عاشورا اتفاق افتاد و تا آخر ماه صفر هم كه من آنجا بودم ديگر اين حالت بر آن پسر عارض نشد و در حقيقت از وجود مقدس آقا قمر بنى هاشم عليهالسلام شفاى خود را گرفت و همه مردم آن ديار آن پسر مريض را ديده و شاهد شفاى او بودند.
از مرجع عاليقدر جهان تشيع حضرت آية اللّه العظمى مرحوم حاج سيد محمد حسينى شيرازى رحمهالله از آقاى سيد مهدى بلور فروش در كربلاء بدون واسطه چنين نقل شده:
يك زن سنى از كردها كه ايام نوروز (1)به كربلاء مىآيند، نزد من آمد و از مغازه مقدارى جنس خريد و گفت: من كسى را ندارم، آيا مىتوانم شب را در منزل شما باشم؟
گفتم: مانعى ندارد.
وقتى به منزل ما آمد به همسرم گفته بود كه من نزديك ده سال است كه ازدواج كردهام اما صاحب اولاد نشده ام.
زنم به او گفته بود: شما به حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام متوسل شويد و نذر كنيد كه اگر تا نوروز سال بعد صاحب فرزند شديد هر چه طلا در دست و گردن داريد نذر
1) به يكم فروردين هر سال تا سيزده روز بعد از آن ايام نوروز مىگويند كه متأسفانه بعضى گرفتار خرافات شده و بعضى قداستهايى كه از ناحيه دين وارد نشده براى آن ايام قائل مىشوند.
حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام باشد.
سال بعد ايام نوروز كه زوّار براى زيارت به كربلاء هجوم آورده بودند و من نيز سرم شلوغ بود، ساعت 2 بعد از ظهر به منزل رفتم، ديدم تمام كوچه و حيات منزل ما پر از افراد كرد است، بسيار نگران شده، با زحمت فراوان خودم را به صحن خانه رساندم و زنم را صدا كردم كه اين چه وضعى است و اينها را چه كسى به خانه راه داده است؟
با خنده گفت: چيزى نيست بيا بالا.
گفتم: مسأله چيست؟
گفت: آن زن كرد سال گذشته يادت هست؟ با فرزندش آمده كه طلاهايش را به حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام تقديم كند، اينها هم همگى افراد نازا هستند كه آمدهاند به حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام متوسل شوند و طلاهاى خويش را نذر آن حضرت كنند.
در كتاب خصائص العباسيه چنين نقل شده:
در شهر سامراء جمعى از شيعيان و عاشقان آل محمد صلىاللهعليهوآله به عزادارى مشغول
بودند و بر سر و سينه مىزدند، شخصى سنى، آنان را مسخره مىكند و مىگويد: اين كارها چه معنا دارد و براى چه كسى خود را مىكشيد؟!
يكى از عزاداران به او مىگويد: مسخره كردن عاشقان و محبّان امام حسين عليهالسلام عاقبت خوشى ندارد؛ دست از مسخره و استهزاء بردار.
اما آن سنى كلمات توهين آميزى مىگويد و جسارت مىكند، مرد عزادار مىگويد: عبّاس يضربك! يعنى: حضرت عبّاس عليهالسلام تو را خواهد زد.
مرد سنى مىگويد: از دست عبّاس و دودمان او كارى بر نمىآيد و به طرف خانه خود مىرود، هنوز چند قدمى نرفته بود كه دلهره عجيبى سراسر وجودش را فراگرفت و رنگ از صورتش پريد و به خانواده و دوستانش گفت: عبّاس ضربنى و اموت!
يعنى: عبّاس مرا زد و من خواهم مرد! و مىخوابد.
صبحگاه كه به بالين او مىروند مىبينند گويا سالها است كه او مرده است!
بستگان آن سنى براى شركت در مجلس ترحيم او از بعضى شيعيان مخصوصا طلّاب علوم دينى دعوت مىكنند، ولى آنها از رفتن خود دارى مىنمايند.
از حضرت آيت اللّه حاج سيد محمد على آل سيد غفور از اساتيد حوزه علميه در جلسه تدريس چنين نقل شده:
جد ما مرحوم سيد عبدالغفور نقل كرد: زنى از اهل "طويريج" گوسالهاى را نذر حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام كرده بود، وقتى حاجتش برآورده شد براى اداى نذر خود حركت كرد، ولى در ميان راه يكى از مأمورين امنيتى كه سنى بود جلوى زن را
گرفت و گفت: با اين گوساله به كجا مىروى؟
زن گفت: اين گوساله نذر حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام است و من براى اداى نذر به كربلاء مىبرم.
مرد سنى فرياد زد: دست از اين مسخره بازيها و خرافات برداريد، و راه را بر زن بيچاره مىبندد و گوساله را از او مىگيرد، اصرارهاى زن تأثيرى نمىكند و به ناچار خود به تنهايى و بدون گوساله به كربلاء و حرم حضرت باب الحوائج اباالفضل العبّاس عليهالسلام مشرف مىشود و مىگويد: آقا جان! من به نذر خود وفا كردم، ولى آن مرد سنى مانع
شد، از شما خواهش دارم بر آن مرد سنى غضب كنيد و او را ادب نماييد.
شب همان روز، زن در خواب مىبيند كه خدمت حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام رسيده است. آن حضرت مىفرمايند: نذر تو به ما رسيد و ما قبول كرديم!
زن مىگويد: خدا را شكر، اما تقاضامندم كه گوساله را از مرد سنى بازپس بگيريد و بر او غضب فرمائيد.
آن حضرت مىفرمايند: من آن حيوان را به مرد سنى بخشيدم و ما خاندانى هستيم كه هرگاه چيزى به كسى داديم باز پس نمىگيريم!
زن مىگويد: اما مرد سنى دل مرا شكست و مرا آزرده ساخت و تقاضاى خود را تكرار نمود.
حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام فرمودند: آن مرد سنى حقى بر گردن من داشت كه بايد اداء مىكردم!
زن با تعجب مىپرسد: آن مرد سنى چه حقى بر شما داشت؟!
حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام مىفرمايند: اين مرد سنى در روز بسيار گرم در
راهى مىرفت، شدت گرمى هوا به قدرى بود كه مرد مشرف به هلاكت گشت، پس چون به كنار نهر آب رسيد با اين كه بسيار تشنه بود، اما لحظهاى درنگ كرد و به ياد تشنگى برادر مظلومم حسين عليهالسلام افتاد و اشك ريخت و بر قاتلان آن حضرت نفرين و لعنت نمود، من به پاس اين عمل خير، گوساله را به او بخشيدم!
وقتى آن زن به سوى منزل خود برمى گشت مجددا با آن مرد سنى مواجه گشت و جريان خوابش را براى او بيان كرد.
مرد سنى در حالى كه اشك مىريخت گفت: به خداى بزرگ قسم تمام آن چه گفتى عين واقعيت است و من آن را تاكنون براى احدى بازگو نكرده ام، اينك بيا و
گوساله را پس بگير!
زن نپذيرفت و گفت: اين هديه حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام است به تو، و من حق ندارم آن را از تو پس بگيرم.
مرد سنى كه دلش به نور حقيقت روشن شده بود، توبه كرد و فورا به زيارت حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام رفت و در كنار قبر مطهر آن بزرگوار به آئين حقه تشيع مشرف گشت و عدهاى از بستگان او نيز به واسطه اين كرامت شيعه شدند.
مرحوم حاج سيد غلامعلى موسوى در كتاب خود چنين مىنويسد:
آقاى محمد كريم محسنى مىگويد: در سال 1346 در ايام محرم مردم قريهاى در نزديكى شهرستان درود لرستان (شهر صلوات) آماده عزادارى امام مظلومان حضرت ابا عبداللّه الحسين عليهالسلام و شهداء كربلاء مىشوند، مخارج و وسائل لازم را تهيه مىكنند لكن يكى از مأمورين دولت شاه كه نفوذ زيادى در محل داشت و سنى مذهب بوده
است به هيئت عزاداران پيغام مىفرستد كه بايد از اين كار منصرف بشوند و عزادارى نكنند.
ساكنين اين قريه، از طرفى نمىتوانند مراسم عزادارى همه ساله خود را برگزار نكنند و از طرف ديگر نيز از نفوذ و خشم آن مأمور دولتى بيمناك بودند، لذا نمىدانستند چه كار بايد بكنند! ولى فردا صبح مشاهده مىنمايند، كه آن مأمور دولتى خودش لباس عزا پوشيده و مَشكى پر از آب بر دوش انداخته و با سرو پاى برهنه زودتر از ديگران به عزادارى مشغول شده است، پس از تحقيق و پرس و جو معلوم مىشود شب گذشته باب الحوائج حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام را در عالم خواب
زيارت نموده، در حالى كه به شدت غضبناك بوده و به آن مأمور فرمان مىدهد، اگر جلوى عزاداران ما را بگيرى با يك ضربه شمشير دو نيمه ات خواهم كرد و بر اثر اين خواب آن مأمور به مذهب تشيع روى مىآورد و برخلاف تصميم قبلى خود بين عزاداران مىآيد و مراسم عزادارى آن سال با شكوه و عظمت بيشترى در آن قريه برگزار مىشود.
استاد عزيزم در كتاب شبهاى مكه چنين نقل فرموده:
يك روز با همراهان به زيارت قبور شهداء احد و حضرت حمزه سيدالشهداء عليهالسلام در دامنه كوه احد رفته و آن پاسداران اسلام را زيارت كرديم و در مسجد مجاور نماز خوانديم.
در گوشهاى مردى را كه هر دو پايش از ران و هر دو دستش از بازو قطع، و در عين حال بسيار چاق كه مانند توپى روى زمين افتاده بود ديدم كه گدائى مىكرد، مردم هم به
حال او رقّت مىكردند و روى دستمالى كه پهن كرده بود پول زيادى مىريختند.
من در كنارى ايستاده و منتظر شدم سرش خلوت شود تا چند دقيقه احوالش را بپرسم.
او متوجّه من شد و با زبان عربى مرا صدا زد و گفت: مىدانم به چه فكر مىكنى، مايلى شرح حال مرا بدانى و من بدون استثناء هر كه باشد اگر اصرار هم بكند شرح حالم را برايش نمىگويم اما نمىدانم چرا دلم خواست قصهام را براى شما نقل كنم.
(در اين بين يك نفر متوجّه حرف زدن ما شد و طبعا فهميد راجع به علّت قطع شدن دست و پاى آن مرد گدا حرف مىزنيم او هم نزديك آمد و مىخواست گوش
بدهد كه آن مرد گدا به من گفت: اينجا نمىشود با هم حرف بزنيم چون مردم جمع مىشوند، بيا با هم به منزل برويم تا جريان را براى شما نقل كنم).
من به دو علّت از اين پيشنهاد استقبال كردم:
اوّل به خاطر آن كه راست مىگفت، ممكن نبود كنار معبر عمومى با او حرف زد زيرا مردم جمع مىشدند.
و ديگر به خاطر آن كه ببينيم او چطور به خانه مىرود زيرا نه پا داشت و نه دست.
لذا موافقت كردم ولى به او گفتم: الآن زوّار زياد است، اگر از اينجا بروى منافعت به خطر مىافتد.
گفت: نه، من هر روز به قدرى كه مخارج خود و زن و فرزند و خدمتگزارانم روبراه شود، بيشتر پول از مردم نمىگيرم و وقتى آن مقدار معيّن تهيّه شد به منزل رفته و استراحت مىكنم.
گفتم: امروز آن مقدار را بدست آوردهاى؟
گفت: بله.
گفتم: هنوز اوّل صبح است.
گفت: هر روز همان اوّل صبح ظرف مدّت دو ساعت آن پول مىرسد.
گفتم: ممكن است بگوئيد در روز چقدر مخارج داريد و بايد چقدر پول برسد؟
خندهاى كرد و گفت: خواهش مىكنم از اسرار ناگفتنى سوءال نكنيد و از طرفى شايد در ضمن نقل جريان خودم مجبور شوم اين موضوع را هم برايتان بگويم (كه مجبور نشد و من هم سوءال نكردم).
گفتم: با شما مىآيم، اگر مايليد برويم.
(او اوّل با يك حركت سريع و مخصوص بدنش را روى دستمال پولها انداخت و
آن چنان ماهرانه آن را جمع كرد و وارد جيبى كه بر روى پيراهنش دوخته بودند نمود كه خود اين عمل به قدرى شگفت انگيز بود كه ديگر براى من مسأله رفتن به منزل حل شد، ولى در عين حال حركات ماهرانه او تماشائى بود زيرا همان طور كه نشسته بود مقعدش را روى زمين حركت مىداد و آن چنان سريع مىرفت كه گاهى من عقب مىافتادم).
در عين حال يك جوان قوى هيكل كه بعدا معلوم شد نوكرش هست مواظب و آماده بود كه اگر خسته شود كولش كند.
البتّه احتياج نشد، زيرا در همان نزديكى ماشين شورلت بزرگى مهيّا بود و آن نوكر او را بغل كرد و در گوشه دست راست عقب ماشين نشاند و به من گفت: شما از طرف چپ ماشين سوار شويد.
من به همراهان گفتم: شما به مدينه برگرديد، تا يكى دو ساعت ديگر من هم به
شما ملحق مىشوم و سوار ماشين آنها شده و به مدينه رفتيم.
خانه آن مرد مفصّل بود و زندگى خوبى داشت، زن و فرزندان موءدّبى داشت كه همه از او حساب برده و او را زياد احترام مىكردند.
اوّل كارى كه پس از ورود به منزل براى او انجام دادند اين بود كه زنش پيش آمد و لباسهاى او را عوض كرد، پيراهن تميزى تن او نمود و سپس او را بغل كرده و به اتاق مخصوص پذيرائى بردند و به من هم تعارف كردند كه به آنجا بروم.
آن اتاق مفروش به فرشهاى ايرانى و كاملاً مرتّب و تزئين شده به لوسترهائى بود.
او قصّه خود را در آنجا اين طور آغاز كرد:
من تا بيست سالگى يعنى بيست سال قبل؛ هم دست داشتم و هم پا، و در همين خانه با همين زن كه تازه ازدواج كرده بودم زندگى مىكردم، در نيمه شبى پشت در منزل
ما صداى فرياد زنى كه معلوم بود جمعى او را به قصد كشتن مىزنند بلند شد، لباسم را پوشيدم و به درِ منزل رفته و ديدم آن زن روى زمين افتاده و خون از سرش كه شكافى برداشته بود جارى است و سه جوان كه او را مىزدند وقتى مرا ديدند فرار كردند و من از آنها در آن تاريكى شبحى بيشتر نديدم.
فورا ماشينم را از منزل برداشته و آن زن را به بيمارستان رساندم، شايد بتوانند او را از مرگ نجات دهند.
ولى آن زن از همان ساعتى كه روى زمين افتاده بود بىهوش بود تا وقتى كه به بيمارستان رسيد، صورتش را هم خون پوشانده بود، من هر چه زير چراغ ماشين خواستم او را بشناسم نتوانستم قيافهاش را تشخيص دهم، به هر حال مسأله از نظر من مهمّ نبود، زيرا روى حسّ انسان دوستى اين كار را مىكردم و زياد احتياجى به شناسائى او نداشتم.
او را به بيمارستان تحويل دادم، متصدّى بيمارستان طبق معمول گزارشى از من سوءال كرد و من هم تمام جريان را از اوّل تا به آخر براى او گفتم، او همه را نوشت و زير آن گزارش آدرس كامل مرا هم نوشت و از بيمارستان بيرون آمدم.
وقتى به منزل رسيدم ديدم درِ منزل باز است و زن جوانم كه در منزل بود از او خبرى نيست، ولى يك لنگه از كفشهايش آنجا افتاده!
فورا سوار ماشين شده و جريان را به يك شرطه (پاسبان) خبر دادم، او مرا به شهربانى برد و اجازه گرفت كه با اسلحه همراه من بيايد و دو نفرى سوار ماشين شديم، در آن نيمه شب دور كوچهها و خيابانها را مىگشتيم و من بىصبرانه گريه مىكردم و اسم زنم را با فرياد صدا مىزدم، تا آن كه از عقب يك كوچه بن بست صداى ناله زنم را شنيدم كه مرا به كمك مىطلبيد؟!
فورا ماشين را متوقّف كرده و ديدم روى زمين افتاده و از سر و صورتش خون مىريزد او را برداشته و داخل ماشين انداختم و آن شرطه هم كمك كرد تا او را به بيمارستان برسانيم كه ناگاه در وسط راه سنگ محكمى به شيشه ماشينم خورد و شيشه شكست و روى زمين ريخت.
باز ماشين را در گوشهاى متوقّف كرده و بيرون آمدم كه ببينم چه كسى آن سنگ را زده است كه سنگ دوّم به سرم خورد و من نقش زمين شدم، شرطه متوحّشانه در حالى كه يك پايش را از ماشين بيرون گذاشته بود ولى جرأت نمىكرد كاملاً پياده شود اسلحهاش را كشيد و هوائى شليك مىكرد!
مردم صداى تيراندازى را كه شنيدند از خانهها بيرون ريختند و خيابان شلوغ شد، يكى از ميان جمع صدا زد: فعلاً مجروحين را به بيمارستان برسانيد تا بعد ببينيم چه كسى اين كارها را كرده است؟!
يك نفر از اهالى همان خيابان پشت فرمان نشست و به شرطه گفتند: تحقيق كن ببين آيا ضارب را پيدا مىكنى يا نه؟
شرطه در واقع مىترسيد بماند، و بهانه آورد كه ممكن است دشمن در تعقيب اينها باشد، لذا من بايد تا بيمارستان محافظ اينها بمانم.
بالأخره من و زنم را عقب ماشين انداختنه و راننده و شرطه جلو ماشين شيشه شكسته نشستند و ما را به بيمارستان رساندند.
زخم من سطحى بود و چند بخيهاى بيشتر لازم نداشت، ولى زخم زنم عميقتر بود و احتياج به اتاق عمل پيدا كرد، علاوه بدنش در اثر كتك خوردن سخت كوبيده و كبود بود و احتياج زيادى به استراحت داشت.
رئيس بيمارستان در حالى كه كاغذ و قلمى در دست گرفته بود براى تهيّه گزارش
پيش من آمد و اسم مرا پرسيد، وقتى جواب دادم به من گفت: شما همان آقائى نيستيد كه يكى دو ساعت قبل خانم مجروحى را به اينجا آورد؟
گفتم: چرا.
گفت: ببخشيد من شما را نشناختم، سر و صورتت خون آلود بود و قيافه تان خوب مشخّص نبود، شناخته نمىشديد.
از رئيس بيمارستان سوءال كردم: حال آن زن چطور است؟
گفت: اتّفاقا تازه به هوش آمده و شوهرش هم همين چند دقيقه قبل رسيد، اگر مايليد با او ملاقات كنيد مانعى ندارد.
گفتم: متشكّرم، لذا با او رفتم. وقتى شوهر آن زن مرا ديد از من تشكّر كرد و گفت: اگر شما به او نمىرسيديد آن طورى كه اين آقا (يعنى دكتر بيمارستان) مىگفت زنم
مرده بود.
من ابتداء براى رئيس بيمارستان و شوهر آن زن جريان خودم را نقل كردم و بعد به شوهر آن زن گفتم: جريان زن شما چه بوده كه آن سه نفر او را اين طور كتك زده و بعد به خاطر كمكى كه من به او كردم اين بلا را سر من و زنم در آوردند؟!
شوهر آن زن گفت: من امشب ديرتر به منزل رفتم، وقتى وارد منزل شدم زنم را در منزل نديدم و هيچ اطّلاعى از جريان او نداشتم تا آن كه نيم ساعت قبل اين آقا (يعنى دكتر بيمارستان) به منزل ما تلفن زد و مرا به اين جا احضار نمود و هنوز هم زنم حالى پيدا نكرده كه بتواند جريان را نقل كند.
تا اينجا براى همه افراد موضوع كاملاً بغرنج بود و تنها كسانى كه از جريان اطّلاع داشتند، زن من و زن آن مرد بود كه متأسّفانه هنوز حالى نداشتند كه بتوانند جريان را نقل كنند، بعلاوه دكتر مىگفت: چون به آنها ضربه مغزى وارد شده هر چه ديرتر جريان
را از آنها سوءال كنيد و ديرتر حرف بزنند بهتر است.
بالأخره آن شب گذشت و جريان در ابهام كامل باقى ماند تا آن كه صبح از زنم كه نسبتا حالش بهتر بود سوءال كردم: ديشب بعد از رفتن من چه شد كه مجروح شدى و در آن كوچه بن بست افتادى؟
گفت: وقتى شما آن زن را برديد كه به بيمارستان برسانيد و من هنوز دم در ايستاده بودم، ناگهان سه جوان نقابدار پيدا شدند، اوّل يكى از آنها درِ دهان مرا گرفت تا فرياد نزنم، ولى من تلاش مىكردم كه خودم را از دست آنها نجات دهم.
يكى از آنها با چيزى كه در دست داشت به سر من زد و من بيهوش شدم و ديگر نفهميدم چه شد تا آن كه تازه قدرى بهوش آمده بودم كه شما مرا در آن كوچه پيدا كرديد و به بيمارستان آورديد!
ملاحظه مىكنيد كه باز هم موضوع از ابهامش بيرون نيامد.
شوهر آن زن هم وقتى از زنش سوءال مىكند كه چه شد تو مجروح شدى و در ميان آن كوچه افتادى؟
مىگويد: زنگ درِ منزل به صدا در آمد و گمان كردم شمائيد و در را باز كردم، ناگهان مورد هجوم سه نقابدار واقع شدم، آنها اوّل درِ دهان مرا گرفتند و بعد مرا برداشتند و در كوچهاى بردند، نفهميدم چه مىخواستند بكنند كه دستشان از درِ دهانم كنار رفت و من فرياد زدم، آنها با چيزى كه در دستشان بود محكم به سرم كوبيدند و من بيهوش شدم و در بيمارستان به هوش آمدم.
در اين بين رئيس بيمارستان نزد ما آمد و گفت: متوجّه شديد بالأخره ديشب چه شده؟
گفتيم: نه.
گفت: بعد از جريان شما پنج زن جوان ديگر را به همين نحو زخمى كرده و به اين بيمارستان كه مخصوص سوانح است آوردهاند و ما به شرطه خبر داده ايم، امروز رئيس شرطه با جمعى از متخصّصين علل جرائم بسيج شدهاند و عجيب اين است كه از هر كدام اين مجروحين سوءال مىشود چه بر سر شما آمده؟ آنها عين همين مطلبى را كه زنهاى شما مىگويند گفتهاند.
بالأخره ما هفت نفر شوهرهاى آن زنهاى مجروح دور هم نشسته و هر چه افكارمان را روى هم ريختيم كه ببينيم چرا اين بلاى مشترك سر ما آمده، چيزى متوجّه نشديم.
يكى از آنها گفت: من دلائلى دارم كه اجنّه اين كار را كردهاند.
بقيّه خنديدند و گفتند: اجنّه چه دشمنىاى با ما داشتهاند كه ما هفت نفر را انتخاب
كنند؟
من گفتم: لطفاً دلائلتان را بفرمائيد تا استفاده كنيم؟!
گفت: ببينيد يكنواختى حوادث و يك نحوه رفتار كردن با همه و نكشتن هيچ كدام از آنها و بيهوش شدن همه و با اين سرعت بهبودى همه آنها دليل بر اين است كه اين كار بشر نبوده.
من گفتم: اينها دليل نمىشود، زيرا اوّلاً: خيلى هم يكنواخت كارها انجام نشده، بلكه اختلاف مختصرى هم داشته است.
ثانياً: از كجا معلوم كه بايد حتما كار اجنّه يكنواخت باشد و كار انسان نامنظّم باشد و از طرف ديگر اجنّه چه دشمنىاى با زنهاى ما داشتهاند كه اين كار را بكنند؟
ديگرى گفت: من مايلم هر چه زودتر خودم و زنم را از اين جريان بيرون بكشم، يكى دو نفر ديگر هم كه من جمله شوهر آن زنى بود كه من او را به بيمارستان آورده
بودم، از بس ترسيده بودند با او موافقت كردند.
ولى من گفتم: بايد ريشه اين كار را به كمك پليس در بياورم و اين سه جوان جانى را به كيفر اعمالشان برسانم.
شما هم اگر با من موافقت كنيد بهتر است و زودتر به هدف مىرسيم، ولى هر كدام از آنها به نحوى اظهار بىميلى كردند.
حق هم داشتند، زيرا ديده بودند كه به خاطر رساندن يك مجروح به بيمارستان با من چه كرده بودند؛ شيشه ماشينم را شكسته و خودم را مجروح كرده بودند.
بالأخره ممكن بود اگر آنها هم وارد اين كار شوند صدمهاى ببينند.
امّا من مسأله را تعقيب كردم، حدود ده شب در كوچه هائى كه اين عدّه را مجروح
كرده بودند با اسلحهاى كه از شهربانى گرفته بودم مىگشتم، ولى چيزى دستگيرم نشد.
بالأخره نزديك بود مأيوس شوم كه به فكرم رسيد خوب است در اين موضوع با آقاى شيخ عبدالمجيد كه استاد دانشگاه در روانشناسى است مشورت كنم.
روز بعد نزد او رفته و جريان را به او گفتم.
او به من گفت: ممكن است من با مجروحين ملاقاتى داشته باشم؟
گفتم: ترتيبش را مىدهم، لذا يكى دو روز معطّل شده تا توانستم از شوهرهاى آن زنهائى كه در آن شب دچار اين حادثه شده بودند دعوت كنم تا با زنهايشان در يك جا جمع شوند و استاد از آنها سوءالاتى بكند.
محلّ ملاقات همين منزل بود، همه آنها در همين اتاق نشسته بودند.
استاد دانشگاه، كه من تا آن روز نمىدانستم در علوم معنوى و روحى چقدر وارد است سوءالات را به ترتيب از اوّل كسى كه دچار جريان شده بود پرسيد، او زن جوانى بود كه اوّل شب دچار حادثه شده بود و منزلش هم در كنار شهر مدينه منوّره بود.
بعد هم به ترتيب از يك يك آنها سوءال كرد تا آن كه آخرين آنها اتّفاقاً زن من بود.
سوءال اوّلش اين بود: بايد به من بگوئيد روز قبل از حادثه از اوّل صبح تا وقتى كه جريان اتّفاق افتاد چه مىكرديد؟
آنها همه را براى او نقل كردند و او آن چه مىگفتند را مىنوشت.
سوءال دوّم او اين بود: چگونه آن حادثه براى شما اتّفاق افتاد و چند نفر در كار شركت داشتند؟
آنها هر كدام خصوصيّاتى را براى او نقل كردند و او نوشت.
سوءال سوّم اين بود: بعد از اين حادثه چه تغيير حالى پيدا كردهايد؟
هر كدام حالاتى را از خود نقل كردند كه باز آنها را نوشت و بعد گفت: من بايد در مطالبى كه نوشتهام سه روز مطالعه كرده و سپس نتيجه را به شما بگويم. من كه عجله داشتم و نمىخواستم موضوع اين مقدار طول بكشد به استاد گفتم: با اين ترتيب آنها ديگر فرار مىكنند و ممكن است به خاطر طول زمان موفّق به دستگيريشان نشويم.
استاد به من گفت: حالا هم موفّق به دستگيرى آنها نمىشوى و اگر بيشتر از اين در تعقيب آنها كوشش كنى خودت هم دچار حادثهاى خواهى شد كه جبران ناپذير است.
گفتم: پس مطالعه سه روزه شما به چه درد مىخورد؟
گفت: اوّلاً: از نظر علمى اهميّت زيادى دارد، ثانياً: احتمالا شما كارى مىكنيد كه ارواح خبيثه و يا اجنّه با آن مخالفند و شما را اذيّت كردهاند و اگر آن را ادامه دهيد ابتلائات بيشترى پيدا خواهيد كرد.
من كه آن وقت اين حرفها را خرافى مىدانستم خنده تمسخرآميزى كرده و گفتم: من كه تا آخرين قطره خونم پاى تحقيق از اين موضوع ايستادهام و خودم آن سه جوان را ديدم كه فرار مىكردند، لذا حتّى احتمال هم نمىدهم كه آنها اجنّه و يا چيز
ديگرى از اين قبيل باشند.
استاد گفت: پس احتياج به جواب من نداريد؟ ولى به شما توصيه مىكنم بيش از اين، اين كار را تعقيب نكنى كه ناراحتت مىكنند.
دوستانى كه زنهايشان مبتلا به آن جريان شده بودند همه متّفقا گفتند: ولى ما تقاضا داريم جواب را به ما بدهيد، حتّى يكى دو نفر از آنها هم او را در اين كه اين كار ممكن است از اجنّه صادر شده باشد تأييد كردند.
به هر حال آن روز مجلس بهم خورد و من از اين كه اين استاد دانشگاه را براى تحقيق از اين موضوع دعوت كرده بودم پشيمان بودم تا آن كه سه روز گذشت.
استاد دانشگاه به من مراجعه كرده و گفت: حاضرم در جلسه ديگرى كه شوهرهاى آن زنها جمع شوند، ولى زنها و يا شخص غريبهاى در مجلس نباشد نتيجه مطالعاتم را براى آنها و شما بگويم.
گفتم: بسيار خوب، باز هم در منزل ما جلسه تشكيل شود ولى چون كار زيادى دارم چند روز ديگر آنها را دعوت مىكنم تا شما با آنها حرف بزنيد.
گفت: دير مىشود، اگر شما همين امروز اقدام نمىكنيد كه جلسه تشكيل شود من خودم آنها را جمع كرده و مطلب را به آنها مىگويم.
گفتم: نه، من وقت ندارم، شما خودتان اين كار را بكنيد.
(امّا حقيقت مطلب اين بود كه من وقت داشتم ولى چون حرفهاى او را خرافى مىدانستم نمىخواستم در جلسه او حاضر شوم و وقت خود را ضايع كنم).
او وقتى از من جدا مىشد آهى كشيد و گفت: جوان! تو حيفى، خودت را به خاطر نادانى و سرسختى بيچاره مىكنى.
من اهميّت ندادم، ظاهراً همان روز، او در منزل خودش جلسهاى تشكيل مىدهد
و طبق آن چه يكى از دوستان كه زنش دچار جريان شده بود مىگفت:
او چند موضوع از حالات زنها را قبل از حادثه و چند موضوع را در وقت حادثه و چند موضوع را بعد از حادثه مشترك مىدانست.
امّا موضوعات مشتركى كه براى آنها قبل از حادثه اتّفاق افتاده بود اين است:
1- همه آنها روز قبل از حادثه در منزل، يا براى تفريح و يا براى سرگرمى و يا به خاطر عقائد خرافى وسائل سرور و شادى متجاوز از حدّى تشكيل داده و از صبح تا شب علىالدّوام مىخنديدند.
2- آنها آن روز نماز و اعمال عبادى خود را انجام نداده و حتّى هيچ كدام يادشان نبود كه براى يك مرتبه هم "بسم اللّه الرّحمن الرّحيم" گفته باشند.
3- صبح آن روز عمل زناشوئى انجام داده و تا شب وقت حادثه غسل نكرده بودند.
4- غذاى خوشمزهاى تهيّه كرده و زياد خورده بودند و معده آنها كاملاً سنگين بوده است.
5- درِ خانه آنها فقرائى كه بعضى از آنها اظهار كرده بودند از اشراف (سادات) هستيم آمده و آنها با آن كه امكانات داشتند جواب مثبتى به آنها نداده و بلكه به آنها جسارت هم كرده بودند.
او معتقد بود كه يا همه اينها دست به دست هم داده و اين حادثه را براى آنها به وجود آورده و يا بعضى از اينها در جريانى كه اتّفاق افتاده موءثّر بوده است و حتماً اين كار مربوط به اجنّه مىباشد!
امّا موضوعات مشتركى كه بين آنها در وقت حادثه بوده عبارت است از:
1 - همه آنها سه جوان را مىديدند كه نقاب داشته و به آنها حمله مىكنند.
2 - در اوّلين برخورد با ضربهاى كه به سر آنها وارد مىكردند آنها را بىهوش نموده و بعد آنها را به جاى دور دستى مىانداختند.
3 - همه ضربهها به سر آنها وارد شده و هيچ آثار ضربهاى در بدن آنها نبوده است.
4 - با آن كه تقريباً ضربههائى كه به سر آنها وارد شده عميق بوده دچار آسيب مهلكى نشدند.
5 - همه آنها اظهار مىكردند وقتى آن جوانها به ما مىرسيدند حرف نمىزدند و
هيچ كدام از آنها صداى جوانها را نشنيده بودند.
6 - همه آنها اظهار مىكردند وقتى آن جوانها با ما تماس مىگرفتند و ما را بغل مىكردند به قدرى دستها و بدنشان لطيف بود كه ما احساس فشار بر بدنمان نمىكرديم.
7 - با آن كه زنها جوان بودند و بيشتر از هر چيز احتمال بىعفّتى از طرف جوانها نسبت به آنها مىرفت، در عين حال با هيچ يك از آنها عمل منافى عفّت انجام نداده بودند.
او معتقد بود اين دلائل ثابت مىكند عاملين آن جريان ارواح يا اجنّه بودهاند كه به صورت جوانهائى در آمدهاند.
امّا موضوعاتى كه بعد از حادثه براى همه آنها اتّفاق افتاده بود:
1- به همه آنها يك حالت ضعف و رخوت عجيبى دست داده بود كه خود آنها آن را مربوط به خونى كه از بدنشان رفته بود مىدانستند.
ولى از نظر طبيعى نبايد ضعف پس از ده روز كه از حادثه گذشته براى زنهاى جوانى كه مىتوانند زودتر از اين آن ضايعه را جبران كنند ادامه داشته باشد.
2 - آنها در حال حزن عجيبى بوده كه در مدّت اين ده روزه حتّى يك تبسّم هم
نكرده بودند.
3 - در حال خواب فرياد مىزدند و گاهى بىجهت از خواب مىپريدند.
4 - حالت وحشت و ترس عجيبى به آنها دست داده بود كه با هر صدائى از جا مىپريدند.
5 - رنگ آنها بيشتر از آن چه توقّع مىرفت زرد شده و روز به روز بدتر مىشدند.
لذا شوهرهاى زنهائى كه مبتلا به اين حادثه شده بودند خيلى زياد اصرار داشتند كه اگر ممكن است اين موضوع پيگيرى شود تا زنهايشان از اين حالات بيرون بيايند.
امّا من با سرسختى عجيبى اينها را تصادفى تصوّر كرده و مىگفتم: اينها خرافات است، هر كسى كه ضربه مغزى مىخورد ضعف دارد، در خواب فرياد مىزند، رنگش زرد شده، ترس بر او مستولى مىگردد و خواهى نخواهى به خاطر اين ناراحتىها حال حزن خواهد داشت.
لذا تصميم گرفتم كه از پا ننشينم تا آن سه جوان را پيدا كنم، حتّى يك روز به شهربانى رفته و به رئيس پرخاش كردم كه مدينه منوّره نا امن نبوده، شما چرا اين سه نفر را كه اين طور با جمعى رفتار كردهاند پيدا نمىكنيد تا مجازات شوند؟
رئيس شهربانى به من گفت: ما در تعقيب آنها بودهايم، حتّى در روزنامهها و مجلاّت اعلام كردهايم كه مردم آنها را دستگير كنند، ولى چه كنيم كه كوچكترين ردپائى از آنها مشاهده نمىشود.
آن استاد دانشگاه كه بعداً معلوم شد تسخير جنّ هم دارد به دوستان گفته بود: من جنهايم را احضار كرده و از آنها درباره اين موضوع تحقيق نموده ام، آنها مىگويند: اين عمل را سه نفر از جن هائى كه شيعه بوده و با ما سنّيها مخالفند انجام دادهاند!
استاد دانشگاه از آنها پرسيده بود: چرا آنها اين هفت نفر از زنهاى سنّى را انتخاب
كرده و به بقيّه اهل سنّت آسيب وارد نكردهاند؟
جنهاى آقاى استاد دانشگاه در جواب گفته بودند:
چون روزى كه شب بعدش آن جريان اتّفاق مىافتد روز عاشورا بوده و شيعيان عزادار بودهاند، به خصوص شيعيان از اجنّه مجلس عزا در محلّه هائى كه آن زنها زندگى مىكردهاند داشته و چون آنها آن روز زيادتر از ديگران خوشحال بوده و زياد
مىخنديدند، به سه جوان از اجنّه مأموريّت مىدهند كه آنها را تنبيه كنند.
استاد دانشگاه گفته بود من به آنها گفتم: آنها كه تقصيرى نداشتند.
اوّلاً: عزادارى شيعيان اجنّه را نمىديدند.
و ثانياً: از عاشورا خبرى نداشتند، (چون اهل سنّت به خصوص در مدينه از اين موضوع غافلند) آنها گفته بودند: ما فردى را به صورت فقراء درِ خانه شان فرستاديم ولى آنها در عوض آن كه از خنده و خوشحالى دست بردارند، بعضى زباناً و بعضى عملاً به حضرت سيدالشهداء عليهالسلام توهين هم كرده بودند!
تا آنها از اين عملشان توبه نكنند رنگشان رو به زردى مىرود و اين حالات مشترك، آنها را رنج مىدهد.
لذا استاد دانشگاه اصرار داشت كه آنها هر چه زودتر توبه كنند تا حالشان خوب شود، بعضى از آنها بدون آن كه جريانشان را براى كسى نقل كنند نزد شيعيان در محلّه نخاوله رفته و پولى براى عزاداران حضرت سيدالشهداء عليهالسلام داده و توبه كرده بودند.
امّا من همچنان اين مسائل را توجيه مىكردم و حتّى يك روز به استاد دانشگاه گفتم: مثل اين كه تو شيعه هستى و با اين كلك مىخواستى از اين موقعيّت استفاده كرده و اين عدّه را با شيعيان مرتبط نمائى.
او از من ترسيد و گفت: به خدا قسم من شيعه نيستم، اين آن چيزى بود كه من
فهميده بودم و حالا تو هم خواهى فهميد، مبادا جريان را به پليس بگوئى كه تو هم ديگر نمىتوانى ضررها را جبران كنى، و من هم با اين همه محبّتى كه به شما بدون تقاضاى مزد كردهام در ناراحتى مىافتم.
گفتم: شما كه جن داريد، مىتوانيد از آنها كمك بگيريد!
او هر چه التماس كرد من توجّه نكردم و چون در آن مدّت با پليس همكارى كرده بودم و آنها به من اعتماد داشتند جريان را به آنها گزارش كردم، رئيس شهربانى مرا در خلوت خواست و گفت: تو بد كردى كه مسأله را در حضور افسرها و به خصوص افسر نگهبان عنوان كردى زيرا او خيلى متعصّب است، حالا من مجبورم آن استاد دانشگاه را تعقيب كنم، اگر صبر مىكردى تا ببينيم اگر حال آن زنها خوب شد و تنها زن تو مريض باقى ماند، معلوم مىشود جريان صحّت داشته و چه اشكالى دارد كه به خاطر رفع كسالت زنت پولى به شيعيان براى عزادارى حسين بن على عليهالسلام بدهى!
من عصبانى شده و گفتم: مثل اين كه شما هم از اين بدعتها بدتان نمىآيد، اين اعتقادها با رژيم عربستان سعودى كه مذهب رسمى آن وهّابيت است منافات دارد!
رئيس شهربانى زنگى زد، يك پليس آمد، اوّل به او دستور داد كه فلان استاد دانشگاه را به اين جا دعوت كنيد و بعد گفت: اسلحه اين جوان را هم تحويل بگيريد و ديگر او را بدون اجازه خودم به اينجا راه ندهيد.
بالأخره آن روز اسلحه را از من گرفتند و مرا از شهربانى بيرون نمودند، من به منزل رفتم و شب تا صبح به خاطر دردسر درست كردن براى استاد دانشگاه و رئيس شهربانى و آن عدّه كه به شيعيان پول داده بودند نقشه مىكشيدم، عاقبت فكرم به اينجا رسيد كه نزد قاضى القضات مدينه رفته و از همه آنها شكايت كنم و جريان را از اوّل تا آخر به او بگويم، او قدرت دارد كه حتّى رئيس شهربانى را هم تعقيب كند، به خصوص
آن روز وقتى شنيدم كه استاد دانشگاه مسافرت كرده و اين دستور رئيس شهربانى براى نجات او از محكمه بوده است بيشتر عصبانى شدم و مستقيماً درِ خانه قاضى القضات رفتم، او تصادفاً در منزل نبود، به خدمتگزارش گفتم: فردا به محضرشان مشرّف مىشوم.
دوباره شب را به منزل رفتم و در اتاق خوابم مشغول استراحت بودم و از فكر اذيّت اين عدّه بيرون نمىرفتم كه ناگهان ديدم شخصى وارد اتاق خواب من شد، اوّل فكر كردم زنم از اتاق بيرون رفته و حالا برگشته است، ولى وقتى به او نگاه كردم ديدم مرد قوى هيكلى است كه با حربه مخصوصى مىخواهد به من بزند، فكر كردم اين يكى از همان جوانهائى است كه زنها را مجروح كرده، از جا برخاستم و با فرياد به او گفتم: بدبخت تا امروز كه اسلحه داشتم از ترس به سراغم نيامدى، حالا مىدانم با تو چه بكنم، ولى او فقط يك دستش را دراز كرد و وقتى دستش نزديك من آمد بزرگ شد تا جائى كه هر دو پاى مرا با يك دست گرفت و به قدرى فشار داد كه از حال رفتم، وقتى به هوش آمدم صبح شده بود و پاهايم درد شديدى مىكرد، زنم به من گفت: چه شده؟ جريان را به او گفتم.
او گفت: خواب بدى ديده اى، حالا از جا برخيز تا من بشارتى به تو بدهم، هر چه كردم در اثر درد پا نتوانستم برخيزم.
به او گفتم: بشارتت چيست؟ بگو .
گفت: من علّت كسالت خود را پيدا كرده ام، و آن اين است كه روز قبل از جريان آن شب فقير سيّدى درِ خانه ما آمد و از من چيزى درخواست كرد، من چون از راديو آهنگ مخصوصى را گوش مىدادم و فوقالعاده خوشحال بودم و حتى گاهى مىرقصيدم به او اعتنائى نكردم، او به من گفت: امروز عاشورا است و شيعيان براى حسين بن على عليهالسلام عزادارى مىكنند، چرا تو اين قدر خوشحالى؟
به او گفتم: خفه شو و چند جمله جسارت به حسين بن على عليهالسلام و شيعيان كردم، او مرا نفرين كرد و رفت كه شب آن اتّفاق افتاد.
ولى ديروز دم غروب همان سيد فقير را ديدم و از او عذر خواهى كردم، او به من
گفت: اگر پولى به شيعيان نخاوله براى عزادارى حضرت سيدالشهداء عليهالسلام بدهى شفا خواهى يافت.
به گمان آن كه آن دوستان به زنم اين كلك را زدهاند و او اين دروغ را جعل كرده كه مرا به آن چه استاد دانشگاه گفته معتقد كنند، سيلى محكمى به صورت زنم زدم و به او گفتم: ديگر اين دروغها را به من نگوئى.
ولى بعد پشيمان شدم، به خصوص كه من تمام آن چه را استاد دانشگاه گفته بود از او پنهان مىكردم.
پاهايم هم به خاطر اين عصبانى شدن بود و يا علّت طبيعى ديگرى داشت دردش شديدتر شد.
من از طرفى فرياد مىزدم و زنم به خاطر كتكى كه خورده بود گريه مىكرد، بالأخره طاقت نياوردم و به او گفتم: مرا هر چه زودتر به مريضخانه برسان، او مرا به مريضخانه برد، دكتر گفت: پاهاى شما مثل اين كه ضربه شديدى خورده و خونش از جريان افتاده، اگر موفّق بشويم با ماساژ خون را به جريان بيندازيم درد پاى شما رفع مىشود.
آن روز پاهاى مرا تا شب ماساژ دادند، ولى نه خون به جريان افتاد و نه درد پاى من بهتر شد، دكتر معالجم گفت: شما اگر اصل جريان پايتان را بگوئيد ممكن است در معالجهاش موءثّر باشد.
من جريان را به او گفتم، او گفت: شما ترسيدهايد!
چيزى نيست، خيالم راحت شد، ولى درد پا مرا بىطاقت كرده بود و قرصهاى مسكّن ابداً تأثيرى نداشت، اواخر شب نمىدانم به خواب رفته بودم يا آن كه بيدار بودم، ديدم درِ اتاق بيمارستان باز شد و اين دفعه سه نقابدار وارد اتاق شدند، پرستار هم
ايستاده بود! امّا مثل اين كه او آنها را نمىديد!
اوّل يكى از آنها صورتش را باز كرد، ديدم اين همان مردى است كه شب قبل پاهايم را فشار داده بود.
به من گفت: تا به حال با شما حرف نمىزديم، چون مردمى كه تا اين حد نافهمند نبايد با آنها حرف زد، ولى حالا مجبوريم چند چيز را به تو بگوئيم.
اوّلاً: ما همان سه نفرى هستيم كه به خاطر جسارتى كه آن هفت نفر زن به عاشورا و حسين بن على عليهالسلام كرده بودند آنها را تنبيه كرديم.
ثانياً: بدان كه پاهاى تو، ولو توبه كنى خوب نمىشود و اگر آنها را قطع نكنند تو از بين مىروى.
در اين بين آن دو نفر نقابها را از صورت برداشتند و آن شخصى كه با من حرف مى زد به يكى از آنها گفت: حالا به خاطر آن كه زنش را سيلى زده و موضوع را درست باور نمىكند يك دستش را تو فشار بده و دست ديگرش را او فشار بدهد تا ديگر پا نداشته باشد كه عقب اين كارها بدود و دست هم نداشته باشد كه به صورت زنش سيلى بزند.
آنها دست مرا فشار دادند و من داد كشيدم.
پرستار با آن كه در تمام اين مدّت مقابلم ايستاده بود، مثل اين كه از خواب بپرد گفت: چه شده؟ تا او نزديك تخت من آمد از حال رفته بودم.
وقتى به هوش آمدم ديدم طبيب بالاى سرم ايستاده و شانههاى مرا ماساژ مىدهد
و دستهايم هم مثل پاهايم درد مىكند، وقتى جريان را به طبيب گفتم پرستارم گفت: پس چرا من كسى را نديدم؟
من به طبيب اصرار كردم دست و پاى مرا قطع كنيد تا از درد راحت شوم.
طبيب گفت: ما حالا معالجات لازم را انجام مىدهيم، اگر فائدهاى نكرد بعد آن كار را خواهيم كرد!
به هر حال اطباء حدود بيست روز براى معالجه من تلاش كردند، علاوه بر آن كه نتيجهاى نداشت، روز به روز دست و پايم بدتر مىشد و كمكم مثل اين كه رگهاى دست و پاى مرا قطع كنند، از همين جائى كه ملاحظه مىكنيد سياه شده و اطبّاء تجويز كردند كه آنها را يكى پس از ديگرى قطع كنند و مرا به اين روز بنشانند!
چند شب قبل از آن كه از بيمارستان بيايم و تقريباً جاى زخمم بهبود پيدا كرده بود، خيلى نگران وضع خودم بودم كه حالا وقتى با اين وضع از بيمارستان بيرون بيايم چه كنم؟ زنم به من گفت: من تو را تا اين حد لجباز نمىدانستم، بيا قبول كن كه مقدارى پول نذر عزادارى حسين بن على عليهالسلام نمائى و آن را به شيعيان بدهى شايد وضعت از اين بدتر نشود.
گفتم: مانعى ندارد، پولى براى آنها فرستادم و به آنها پيغام دادم كه مجلس عزائى براى حضرت حسين بن على عليهالسلام ترتيب دهيد و براى رفع كسالت من دعاء كنيد.
آنها هم ظاهرا آن مجلس را بر پا كرده و متوسّل به حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام شده بودند، من از اين توسّل اطّلاعى نداشتم، شب در عالم روءيا حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام را ديدم كه به بالين من آمده و مرا به خاطر آن كه آنها برايم توسّل كردهاند شفا دادند و بحمداللّه از آن روز تا به حال همين زندگى خوبى را كه مىبينيد دارم، اين بود قضيّه من.
من به او گفتم: شما با اين كرامتى كه از عزادارى حضرت سيدالشهداء عليهالسلام ديده ايد چرا شيعه نمىشويد؟
گفت: هنوز حقّانيّت مذهب شيعه برايم ثابت نشده، ولى به عزادارى براى حسين بن على عليهالسلام خيلى عقيده دارم و در ايّام عاشورا خودم مجلس ذكر مصيبت تشكيل داده و از شيعيان دعوت مىكنم كه در آن مجلس اجتماع كنند، اميد است كه اگر حقّ با شيعه باشد از همين مجالس مستبصر شوم.
و اين كه قصّهام را براى شما نقل كردم براى اين بود كه به شيعيان علاقه دارم و وقتى لباس شما را ديده و دانستم شيعه هستيد ميل پيدا كردم قضيّهام را براى شما نقل كنم.
گويند: در مجلسى سخن از فضل و عظمت علمى حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام به ميان آمد. يك عالم غير شيعه كه در آنجا حضور داشت، به زهد و علم و آثار علمى خود مغرور شده و خود را در رديف حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام يا عالمتر از ايشان دانست، حاضران او را سرزنش كردند و مجلس ختم شد.
بعد از چند روز او را در حرم حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام ديدند كه ريسمانى به گردن خود بسته و سر ديگر ريسمان را به ضريح مطهر گره زده و گريه مىكند و با عجز و ناله خود را سرزنش مىنمايد.
ماجرا را از او پرسيدند، در پاسخ گفت: شب گذشته در عالم خواب ديدم مجلس باشكوهى از علماء و برجستگان تشكيل شده است، شخصى خبر داد كه حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام به مجلس شما مىآيد، پس از لحظاتى نور آن حضرت بر آن
مجلس تابيد و باشكوه بىنظيرى وارد مجلس شد.
حضرت در صدر مجلس روى صندلى نشسته و حاضران همه در برابرش خضوع
نمودند، ترس و وحشت، مرا به خاطر جسارتى كه كرده بودم فراگرفت. آن بزرگوار به همه افراد حاضر با نظر مهرانگيز نگريست و صحبت كرد، وقتى نوبت به من رسيد، فرمود: تو چه مىگويى؟!
من از گفتهام اظهار پشيمانى كردم.
فرمود: من در نزد پدر و برادرانم حسن و حسين عليهمالسلام درس آموختهام و در دين خود و آن چه كه آموختهام به مرحله يقين رسيده ام، ولى تو در شك و ترديد به سر مىبرى و در امامت امامان حق عليهمالسلام شك دارى، آيا چنين نيست؟!
و پس از بيان ديگر، با دست مبارك، ضربتى به دهانم زدند كه از خواب بيدار شدم، اكنون به جهل و گمراهى خود اعتراف مىكنم و به آستان مقدسش براى درخواست عفو و لطف آمدهام.
نظير اين ماجرا، قضيهى زير است:
در مجلسى، يكى از افرادى كه ظاهراً اهل اطلاع به نظر مىرسيد مىگفت: سلمان از نظر علمى بر حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام برترى دارد، زيرا حضرت على عليهالسلام در شأنش فرموده: سلمان بحر لا ينزح؛
يعنى: سلمان درياى بىپايان است.
شخص گوينده شب در عالم خواب مىبيند در مجلس باشكوهى حضور دارد، و حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام در صدر آن مجلس نشسته و سلمان فارسى دست به سينه براى خدمتگزارى آن حضرت ايستاده و به او مىگويد: اى مرد، چرا اشتباه مىكنى، افتخار من اين است كه خدمت گزار حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام مىباشم.
ماجراى ديگرى نيز مانند دو داستان بالا در كتاب الخصائص العباسيه چنين نقل شده:
يكى از طلاب كه در نجف اشرف مدتى تحصيل علم فقه و اصول نموده وليكن از علم اخلاق بىبهره بود. در مجلسى اظهار مىكند: اباالفضل العبّاس عليهالسلام به واسطه نسب به ما شرافت دارد والا مقام علم و اجتهاد ما بالاتر است و ما در علوم دينيه بيشتر زحمت كشيدهايم.
آن طلبه شبى در خواب حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام را مىبيند و آن حضرت قريب به اين بيان مىفرمايد: آن چه شما تحصيل كردهايد ظنيّات است و من از مقام علم و يقين، تحصيل علوم يقينيّه نمودهام، و يك سيلى به صورت او زده و طلبه بىادب به حالت خوف و وحشت از خواب بيدار مىشود و تب و لرز شديدى مىگيرد.
اطرافيانش مىگويند: تو را چه مىشود؟
مىگويد: مرا فوراً به حرم حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام ببريد و در آنجا توبه و انابه و استغاثه مىكند و شفا مىگيرد.
در كتاب چهره درخشان قمر بنى هاشم اباالفضل العبّاس عليهالسلام از جناب حجة الاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ على آسوده يزدى چنين نقل شده:
در ماه مبارك رمضان 1410 هجرى قمرى از آقاى حاج سيد سليمان موسوى (اوحدى شعار) در مدرسه مرحوم آقاى گلپايگانى در شهر گلپايگان شنيدند كه مىفرمود:
يكى از وعاظ از شيخ عبداللّه تهرانى نقل كرد كه گفت: من يك سال در اثر عارضه اى نتوانستم در تهران منبر بروم و به يكى از شهرستانها رفتم. نزديك اقامتگاه من، تكيه اى قرار داشت و به صورت ناشناس به آنجا مىرفتم. روزى وقتى از مجلس بيرون آمدم، جوانى مرا صدا زد و گفت: آقا شيخ، صبر كن! ايستادم. گفت: بياييد روضه حضرت عبّاس عليهالسلام برايم بخوانيد، با او رفته تا به در خانهاى رسيديم. درب را باز نمود و وارد خانه شديم. دوباره درب را بسته و مرا به يك اتاق راهنمايى نمود و دو متكا روى هم گذاشت و از من درخواست روضه نمود. من هم شروع به خواندن كردم .
پس از اتمام روضه پاكتى به من داد و من بيرون آمدم. سپس ملاحظه كردم مبلغ هزار تومان پول است. چون آن ايام آن قدر پول به منبرى نمىدادند، احتمال دادم اشتباه كرده باشد. برگشتم و درب خانه را زدم. پرسيد: چه كسى در مىزند؟
گفتم: روضه خوان هستم. درب را باز كرد، گفتم : پاكت را اشتباهى نداده ايد؟ گفت: نه، اين روضه خواندن قضيهاى دارد، و آنگاه ماجرا را چنين شرح داد:
من يك نصرانى هستم و شغلم رانندگى مىباشد. روزى در گردنه اسدآباد همدان، ماشينم نقص فنى پيدا كرد و از جاده منحرف شد، راه چارهاى نداشته و از زندگى مأيوس شدم، چون بعضى اوقات در قهوه خانهها از رانندههاى مسلمان شنيده بودم كه در گرفتارىها به حضرت اباالفضل عليهالسلام متوسل مىشوند، من نيز نذر كردم كه اگر از اين خطر نجات يابم از درآمد ماشين بدهم تا به نام آن حضرت روضه بخوانند.
اين پول را كه ديديد، سهم حضرت اباالفضل عليهالسلام از درآمد يك ساله من است و متعلق به شماست.
از جناب حجة الاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ عيسى اهرى چنين نقل شده:
در اهر رانندهاى بود كه مسلمان شده و وى را مشهدى احمد هارتن مىناميدند. علت مسلمان شدن وى آن گونه كه خودش تعريف مىكرد چنين بود، مىگفت: از تبريز به سمت كوه "گويجه بيل " در حركت بودم از گردنه كه سرازير شدم يك دفعه ديدم فرمان ماشين بريده و اتومبيل به طرف دره در حركت است ناگهان گفتم: يا اباالفضل! با گفتن اين كلام ماشين همان جا متوقف شد و مردم صحيح و سالم از ماشين بيرون آمدند، فرداى آن روز جرثقيل آورده و ماشين را به داخل جاده كشيديم. بعد از اين ماجرا هارتن مسلمان شد و اسمش را احمد گذاشت.
در كتاب زندگانى حضرت اباالفضل عليهالسلام چنين نقل شده:
عدهاى از كسانى كه مورد اطمينان بودند خبر دادند: رانندهاى غير مسلمان در هنگام حركت با اتوبوس متوجه مىشود كه اتوبوس ترمز ندارد و جان مسافرانش در
خطر است، وقتى مسافران مسلمان متوجه مىشوند، به قمر بنى هاشم حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام متوسل مىگردند، راننده غير مسلمان نيز به تبع آنها فرياد مىزند: يا اباالفضل عليهالسلام ! و هنگامى كه اين مطلب را بيان مىكند، اتوبوس در جاى خود مىايستد و تمام لاستيكها از هم جدا و پاره مىشوند، وقتى راننده اتوبوس اين بزرگوارى و كرامت را از قمر بنى هاشم عليهالسلام مشاهده مىكند، مسلمان شده و خدا را شكر مىكند.
مرحوم آقاى شيخ محمد باقر ملبوبى در كتاب الوقايع و الحوادث نقل مىكند:
مدّاح مخلصى را ديدم، مىگفت: در تهران سوار تاكسى شدم تا به مجلس سوگوارى براى مدّاحى بروم، وقتى به مقصد رسيدم و كرايه را از جيبم در آوردم تا به راننده تاكسى بدهم نگرفت، علت را پرسيدم.
گفت: من عهد كردهام از خدمتگزاران حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام كرايه نگيرم.
گفتم: چرا؟
گفت: به خاطر لطفى كه حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام به من كرده است؟
گفتم: چه لطفى؟
گفت: من مسيحى آسورى هستم، سالها پس از ازدواج، داراى فرزند نشدم، معالجات بىفايده بود، به بزرگان و اولياى دين خود متوسل شدم، باز نتيجهاى نگرفتم، بر اثر معاشرت با رانندگان مسلمان، نام اباالفضل العبّاس عليهالسلام را زياد شنيده بودم كه
بسيار در درگاه خداوند آبرو دارد، به خدا توجه نموده و عرض كردم: خدايا! عبّاس عليهالسلام
را در درگاهت واسطه قرار مىدهم، به حق آن حضرت، حاجتم را روا كن.
طولى نكشيد كه داراى فرزند شدم، و از آن زمان تا كنون با خداوند عهد بستهام كه از خادمان و مدّاحان حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام كرايه نگيرم.
حجة الاسلام والمسلمين آقاى شيخ على قرنى گلپايگانى در كتاب منهاج البيان على نهج الأخبار و القرآن چنين نقل كرده است:
يكى از رانندگان اتوبوس شهرستان قم نقل كرد: در ايامى كه راه عتبات عاليات باز بود من مرتباً مسافر از قم به كاظمين و مجددا از آنجا مسافر به قم مىرسانيدم، در يك نوبت كه از آنجا مسافر زده بوده و مىآمدم، وقتى به گردنه پاطاق كه گردنه نسبتا سختى است رسيدم، در وسط گردنه ديدم ماشين نفت كشى از سرگردنه پيدا شد؛ قدرى كه آمد متوجه شدم ترمز او پاره شده و اكنون آن ماشين بر حسب عادت مىآيد و ماشين مرا زير مىگيرد و 60 مسافرى كه همه زوار قبر امام حسين عليهالسلام مىباشند از بين برده و نابود مىكند، هر چه فكر كردم اصلاً راه فرارى براى خود نمىديدم.
دستم رفت تا درى را كه كنارم بود باز كرده و خود را به بيرون پرتاب كنم تا لا اقل خودم كشته نشوم، ناگاه ديدم ماشين نفت كش كه با سرعت به طرف ما مىآمد، سرش برگشت و به كوه خورد و خوابيد.
اتوبوس را نگه داشته و دويديم و مشاهده كرديم درب ماشين به كوهگير كرده و رانندهاش نيز صدمهاى نديده، اما نمىتواند از ماشين بيرون بيايد، به زحمت درب ماشين را باز كرديم و او را بيرون كشيديم.
به مجرد آن كه از ماشين بيرون آمد سوءال كرد: شما چه مذهبى داريد؟
گفتيم: معلوم است ما مسلمان و شيعه هستيم.
گفت: مرا هم به دين اسلام و مذهب شيعه راهنمائى كنيد، زيرا من ارمنى بوده و به كيش نصرانى معتقدم، بعد از آن كه او شهادتين را بر زبان جارى ساخت پرسيد: عبّاس كيست؟
گفتيم: فرزند على بن ابى طالب عليهماالسلام است.
از او پرسيديم: به چه سبب تو از عبّاس سوءال مىكنى؟
گفت: در ايران رانندگى مىكردم رفقاى راننده كه شيعه بودند دوست داشتند من شيعه شوم ولى قبول نمىكردم، آنان از راه دلسوزى و نصيحت به من گفتند: هر گاه جايى بيچاره شدى و خواستى خود را از گرفتارى برهانى، بگو: يا اباالفضل العبّاس عليهالسلام ايشان قطعاً از تو دادرسى خواهند فرمود.
اين مطلب در ذهن من بود تا اين كه ماشين از بالاى گردنه سرازير شد ناگاه ترمز آن بريد و يقين كردم كه ماشينم به ته دره سقوط مىكند و بدنم قطعه قطعه مىشود، لذا ناچار شده و چند مرتبه گفتم: يا اباالفضل العبّاس عليهالسلام ! و همين كه نام مبارك آن حضرت را بر زبان جارى كردم ماشينم به كوه اصابت نمود و متوقف شد. آرى، ماشين مرا حضرت اباالفضل عليهالسلام حفظ نمود و جان مرا او نگهدارى كرد و من ثلث در آمد ماشين خود را وقف ايشان كرده و تا زنده باشم در راه روضه خوانى او مصرف مىنمايم و همان جا با انگشت خود با مركب در جلوى ماشين نوشت: شركت با اباالفضل العبّاس عليهالسلام
از جناب حجة الاسلام واعظى، سرپرست اعزام مبلغ چنين نقل شده:
در يكى از سالها دهه محرم براى تبليغ به اهواز رفته بودم، بعد از ظهر عاشورا به
منزل مرحوم آيت اللّه بهبهانى رفتم، در آنجا يك نفر خدمت آقا آمد و گفت: من مىخواهم مسلمان شوم.
آقا از او پرسيد: دين تو چيست؟ و چرا مىخواهى مسلمان شوى؟
گفت: دين من مسيحى، و شغلم راننده تريلى است، امروز صبح از خرمشهر، تيرآهن بار زده و عازم تهران بودم، به اهواز كه رسيدم ديدم جمعيت زيادى سياه پوشيدهاند و به سر و سينه مىزنند و عدهاى هم در دستهايشان كاسهاى آب بود و مىگفتند: يا عبّاس، يا سقاء، يا اباالفضل عليهالسلام ، چون خيابانها مملو از جمعيت بود، ماشين را كنار خيابان پارك كردم و مدتى به تماشاى آن صحنهها پرداختم، تا اين كه خيابان مقدارى خلوت شد و مجدداً حركت كردم، در راه همين طور با سرعت مىرفتم تا به يك سرازيرى رسيدم، خواستم سرعت ماشين را كم كنم، پا روى ترمز گذاشتم، ولى هر چه فشار دادم فايده نكرد، با خود گفتم: اگر از سمت روبرو ماشين بيايد و من با او تصادف كردم، چكار بايد بكنم؟!
در اين حال شروع به توسل به بزرگان دين خودمان كردم، ديدم فايده ندارد يك دفعه يادم افتاد مردم در اهواز يا عبّاس، يا سقاء، يا اباالفضل العبّاس عليهالسلام مىگفتند، سريع گفتم: يا عبّاس، يا سقاء، يا اباالفضل مسلمان ها، خودت به دادم برس! در همين حال ناگهان ديدم يك دست آمد جلو ماشين و ماشينم را در جا نگه داشت!
ماشين را كنار جاده پارك كردم و سريع نزد شما آمدهام تا مسلمان شوم.
از جناب آقاى حاج ابوالحسن شريفى از كرج چنين نقل شده:
حادثهاى چند سال قبل در تهران رخ داده كه شرح آن را در زير مىخوانيد:
در تهران ميدان قزوين، خيابان جمشيد (كه در آن زمان محل فساد بود) يك مغازه
مشروب فروشى وجود داشت كه صاحب آن يك ارمنى بود و آن مغازه پاتوق رانندههاى تريلى و بارى و غيره به شمار مىرفت، مرد ارمنى كه صاحب مغازه بود روى ارادتى كه به حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام داشت عكسى كه آن حضرت را سوار اسب نشان مىداد، بالاى سر خود نصب كرده و براى آن احترام خاصى قائل بود.
روزى سه نفر راننده تريلى وارد مغازه مىشوند و از فرد ارمنى مشروب مىخواهند. فروشنده سه ليوان شراب برايشان مىآورد، يكى از آنان يك ليوان ديگر درخواست مىكند و فروشنده ارمنى از دادن ليوان اضافه خوددارى مىورزد، زيرا معتقد بوده كه نبايد به هر راننده يك ليوان بيشتر مشروب داد، چون مستى به وجود آورده و مشكلاتى فراهم خواهد كرد، فرد راننده اظهار مىدارد براى خودم نمىخواهم و وقتى ليوان شراب را مىگيرد (نعوذ باللّه) به روى عكس مبارك حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام مىپاشد و اظهار مىكند: اين هم سهم ايشان!
شخص ارمنى، وقتى اين جسارت فجيع را از راننده بىدين مىبيند خيلى ناراحت شده، آنان را از مغازه بيرون مىكند و مغازه را تعطيل اعلام مىنمايد، سپس از شدت ناراحتى داخل مغازه مشغول گريه مىشود، آن سه نفر بعد از خارج شدن از مغازه، با يكديگر مشاجره مىكنند كه چرا اين عمل انجام شد؟ نهايتاً دو نفر از آنان با هم تصميم مىگيرند، وقتى با تريلىهايشان از شهر خارج شدند، راننده جسارت كننده را در بيابان بكشند و جسدش را همان جا بيندازند.
اين دو نفر جلوتر از آن مرد خبيث راه افتادند تا بتوانند با هم تصميم لازم را در اين جهت بگيرند، وقتى وارد خيابان قزوين شدند تا به طرف تريلىهاى خود بروند، نفر سوم كه همان فرد گستاخ باشد و از آنان عقب مانده بود وقتى خواست از جوى آب كنار خيابان بگذرد، پايش به جدول كنار خيابان برخورد كرد و با صورت به وسط خيابان افتاد، در همين حال يك تريلى آهن كش كه با بار آهن در حال عبور بود از روى
اين شخص گذشت و او را از كمر دو نيم ساخت، مردم جمع شدند و راننده تريلى هم توقف كرد.
پليس از راه رسيد و جمعيتى انبوه گرد آمدند، آن دو راننده ى ديگر، كه از آن جمعيت فاصله داشتند، وقتى متوجه اين حادثه شدند جلو آمده و شرح ماجرا را به پليس گفتند و افزودند كه تصميم داشتهاند به علت جسارتى كه وى به حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام كرده بود او را بكشند كه حضرت عبّاس عليهالسلام زحمت آنها را كم كرد.
وقتى پليس اين مطلب را از آنان شنيد، براى روشن شدن قضيه همراه آن دو نفر به خيابان جمشيد، كه محل شراب فروشى بود رفتند، ديدند مغازه تعطيل است، درب مغازه را زدند صاحب مغازه كه همان ارمنى بود در را باز كرد، پليس و همراهان وارد شدند، ديدند مرد ارمنى مشغول گريه مىباشد، وقتى چشمش به رانندهها افتاد از آن دو نفر پرسيد: آن مرد كافر چه شد؟! وقتى آنان گفتند كه وى به جزاى خود رسيده و به جهنم وارد شده، مشاهده كردند كه ارمنى صاحب مغازه، مشغول شكرگذارى به درگاه خداوند متعال شد و عكس حضرت را نشان داد كه هنوز خشك نشده بود. پليس هم صورت جلسهاى تهيه كرد و رانندهها را مرخص نمود و گفت: بقيه مسئوليت با خودم كه جوابگوى قانون خواهم بود. وقتى ماجرا را به اداره گزارش كرد، مورد تشويق هم قرار گرفت و هيچ گونه مسئوليتى متوجهش نگرديد.
جناب حجة الاسلام و المسلمين آقاى شيخ عبدالرحمان بخشايشى از مرحوم
آيت اللّه آقاى حاج سيد جعفر شاهرودى چنين نقل كرده كه ايشان فرمودند:
شخصى مسيحى نزد من آمد تا مسلمان بشود، علت مسلمان شدنش را جويا
شدم، گفت:
ماشين تريلى داشتم كه در گردنه ى اسد آباد همدان در معرض سقوط به دره قرار گرفت، در حالى كه شب بود و سرماى زمستان هم همه جا را فرا گرفته بود اسم مبارك حضرت اباالفضل عليهالسلام را در مجالس و از زبان مسلمانان شنيده بودم، با مشاهده اين صحنه يك دفعه گفتم: يا اباالفضل مسلمانها به دادم برس! تا اين نام مقدس را بردم مثل اين كه كسى فرمان را از دستم گرفت و نجات پيدا كردم، ماشين به سنگ بزرگى خورد و توقف نمود.
پس از توقف ماشين، به سطح جاده آمدم ديدم كسى آنجا نيست ولى نور چراغى از دره پيداست، به سراغ آن نور رفتم، ديدم آنجا قهوه خانهاى وجود دارد و غذا و چاى مهيا است ولى صاحبش نيست، گفتم: من گرسنه هستم و ناچار بايد غذا بخورم، خسته و گرسنه شروع به غذا خوردن كردم ديدم كسى نيامد، همان جا خوابيدم، صبح بيدار شدم ديدم هنوز كسى نيامده كه پول غذا و چاى را بدهم، گفتم: بروم به ماشين نگاه كنم و برگردم، پس از آن كه به سراغ ماشين رفته و برگشتم ديدم نه قهوه خانهاى در كار است و نه قهوهچى! اين جا بود كه متوجه شدم اين هم از عنايات حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام بوده است. لذا آمدهام مسلمان بشوم و مسلمان شد.
از جناب آقاى حاج جواد افشار، كارمند بيمارستان آيت اللّه العظمى گلپايگانى رحمهالله چنين نقل شده:
در سال 1356 كه مردم مغازهها را مىبستند و عليه شاه تظاهرات مىكردند، يك روز مرد ارمنى 32 سالهاى را از طرف بيت آيت اللّه العظمى گلپايگانى به بيمارستان
نكويى آوردند و گفتند: ايشان به دين مبين اسلام تشرف پيدا كرده و اكنون وى را براى سنت به اين جا آوردهايم تا ختنه شود، او را بسترى و ختنه كردند.
من از او پرسيدم: چه چيزى باعث شد مسلمان شوى؟
گفت: من شاگرد ماشينهاى تريلى 18 چرخ بودم، راننده نيز ارمنى بود، از خرم آباد به طرف تهران حركت كرديم، به گردنه رازان كه رسيديم يك وقت راننده به من گفت: فلانى ترمز بريده، چه كار كنم؟ ماشين را به كوه بزنم يا به دره بياندازم؟ آن موقع به يادم آمد كه مسلمانها در مواقع سخت متوسل به حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام مىشوند لذا من نيز يك مرتبه گفتم: يا اباالفضل مسلمانها به فريادم برس! و ديگر چيزى نفهميدم، موقعى كه چشم باز كردم ديدم راننده به ته دره سقوط كرده و يك طرف ماشين چند تكه شده است، به خودم گفتم: من هم بايد دست و پايم قطع شده باشد، دستم را حركت دادم ديدم سالم است، پاهايم را تكان دادم ديدم سالم است، حركت كردم ديدم روى يك تخته سنگ هستم و فقط انگشت كوچك دست راستم خراشى برداشته است (دستش را كه اثر خراش در آن باقى بود به من نشان داد) و گفت: از دره بالا آمدم سوار ماشين شده و به تهران آمدم و به خانه رفتم، در يك اتاق نشسته و فكر كردم كه اين اباالفضل العبّاس عليهالسلام كيست كه مرا نجات داد و الّا من هم مثل راننده بايستى چند تكه شده باشم؟
مدت چند روز درست غذا نمىخوردم و فقط در اين فكر بودم كه من بايستى به دين اباالفضل العبّاس عليهالسلام در آيم، پدر و مادر و زنم مىآمدند و به من مىگفتند: برخيز و برو سركار، زن و فرزند تو نان مىخواهند، چرا خودت را مثل ديوانهها در اطاق حبس
كرده اى؟ به آنها گفتم: تا من اين اباالفضل عليهالسلام را نشناسم و به دين او در نيايم سركار نمىروم، خلاصه با راهنمايى افرادى به منزل مرجع مسلمين حضرت آيت اللّه گلپايگانى رحمهالله رفتم و به دست ايشان مشرف به دين اسلام شدم.
از جناب آقاى محمد كريم محسنى، آموزگار دبستانى در شهرستان خرم آباد از قول يكى از دوستانش به نام آقاى احمد كاووسى كه ايشان نيز آموزگار است چنين نقل شده:
چند سال پيش براى استفاده از مرخصى عازم اهواز بودم، بين راه در محلى كه به "تنگ فنى" معروف است و گردنه خطرناكى دارد، كاميونى را ديدم كه قسمت جلوى آن در دره فرو رفته و در حالت وحشتناكى قرار گرفته بود، به طورى كه اگر چند نفر اندك فشارى به آن وارد مىكردند به عمق دره سرنگون مىشد، ما اتومبيلمان را متوقف كرديم كه به آن كاميون نگاه كنيم، در اين هنگام ديدم عدهاى در كنار همان كاميون نشسته و مشغول خوردن كباب هستند! همين كه ما را ديدند، ما را نيز به خوردن دعوت كردند.
دعوت آنان را پذيرفته و از اتومبيل پياده گشته و جوياى قضيه شديم، معلوم شد كه ترمز كاميون مزبور از ابتداى سرازيرى "تنگ فنى" بريده مىشود، راننده كه مردى مسيحى است و به اتفاق خانوادهاش سفر مىكرده، دست و پاى خود را گم مىكند و در عين حال هر لحظه بر سرعت كاميون افزوده مىشود، راننده مىبيند چارهاى ندارد، به عيسى و موسى عليهماالسلام و ديگر پيامبران الهى متوسل مىشود اما از اين كارها و دعاها نتيجه نمىگيرد، وقتى كاميون به لب پرتگاه مىرسد طفل خردسالش بىاختيار فرياد مىزند: يا حضرت عبّاس عليهالسلام ! و كاميون فوراً متوقف مىشود، گويى دستى قوى و مافوق تصور جلوى آن را مىگيرد! مرد مسيحى كه از اين كرامت مبهوت شده پس از پياده كردن افراد خانوادهاش به سراغ روحانيون مذهب شيعه مىرود و به دين اسلام مشرف مىشود و اينك گوسفندى را كه وى نذر كرده بود ذبح نموده و مشغول خوردن كباب آن بودند و اغلب رهگذران را نيز اطعام مىكردند.
از حضرت آية اللّه حاج سيد محمود مجتهد سيستانى رحمهالله چنين نقل كردهاند:
آقاى مجتهد سيستانى در مراسم شيعه شدن راننده مسيحى كه در آن زمان خيلى مشهور بود، و در محضر مبارك مرحوم آيت اللّه العظمى آقاى حاج سيد يونس اردبيلى رحمهالله صورت گرفت، حضور داشتند، اين شخص سعادتمند كه مسيحى مذهب بوده با كاميون خود در گردنههاى خيلى خطرناك رانندگى مىكرده است، ماشين كيلومترها از دامنه كوه بالا مىرود، به طورى كه سطح زمين معلوم نمىشود و از آن مكان غير از غبار چيزى پيدا نبوده، مثل آب دريا، و اگر كسى از بالا به پائين بيفتاد هيچ اثرى از او باقى نمىماند.
خلاصه، در حين رانندگى، ماشين مرد مسيحى از جاده خارج شده و به طرف پائين سرازير مىشود، در حين سقوط در حالى كه راننده و كاميون بين زمين و آسمان قرار داشتهاند از ته دل صدا مىزند: يا اباالفضل!
يك مرتبه به طور اعجاب انگيزى يك دست بزرگ ظاهر مىشود، كاميون را مىگيرد و روى جاده اصلى مىگذارد، شخص مسيحى كه اين كرامت بسيار عجيب را از آن حضرت مشاهده مىكند مستبصر شده، به مشهد مقدس مىآيد و در خدمت آيت اللّه العظمى حاج سيد يونس اردبيلى رحمهالله شيعه مىشود.
از جناب حجة الاسلام و المسلمين آقاى صادقى واعظ، از حوزه علميه قم چنين نقل شده:
يكى از سالها كه در تهران منبر مىرفتم، روز تاسوعايى سوار تاكسى شدم كه به
طرف مسجد آيت اللّه زاده مرحوم حاج سيد احمد بروجردى رحمهالله بروم، مسير حركت از ميدان شهداء به طرف صد دستگاه بود، در مسير به ترافيكى برخورد كرديم كه از رفت و آمد هيئتها ايجاد شده بود، راننده گفت: چه خبر است؟!
گفتم: مگر شما مسلمان نيستيد؟
گفت: من مسيحى هستم.
گفتم: امروز روز تاسوعا و روز عزادارى براى اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام مى باشد كه به روز حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام معروف است.
گفت: من حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام را خوب مىشناسم، سپس افزود: من بچهدار نمىشدم، بعد از مدتى هم كه بچهدار شدم دو پايش فلج شد، هر چه ثروت داشتم خرج كردم، منزل و ماشينم را فروختم ولى نتيجهاى نگرفتم، يكى از شبها كه به منزل آمدم ديدم زنم گريه مىكند، گفتم چه خبر است؟
گفت: صاحب خانهمان امروز آمد و مرا به مجلس حضرت امالبنين عليهاالسلام دعوت كرد.
گفتم: امالبنين كيست؟
همسرم برايم شرح داد و گفت: من هم بچه فلجم را بردم در روضه و متوسل به حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام شدم، حالا بيا امشب هم دو نفرى بچه را بغل كرده و به
آن حضرت توسل بجوييم، همين كار را كرديم.
نصف شب در ايوان خوابيده بوديم كه ديدم بچه بلند شده و مىدود. گفتم: چه خبر است؟ و دستش را گرفتم، گفت: اين آقاى اسب سوار كيست؟
معلوم شد حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام آمده و بچهمان را شفا داده اما متأسفانه ما ايشان را نمىديديم و فقط بچه ايشان را مىديد.
از جناب آقاى حاج ابوالحسن شكرى، از حاج رضا نظرى كهكى چنين نقل شده:
بين اراك و بروجرد گردنهاى وجود دارد كه به گردنه "زاليان" معروف است، روزى ديدم يك تريلى 24 تن آهن بار كرده و در قسمت شيب جاده، وسط راه ايستاده است، راننده هم يك ارمنى بود كه او را مىشناختم.
به وى گفتم: موسيو، از وسط جاده كنار برو، چرا اين جا ايستادهاى؟!
گفت: داستانى دارم و از وسط جاده هم كنار نمىروم، بعد چنين توضيح داد: از سر گردنه كه سرازير شدم، پا روى ترمز گذاشتم، اما ديدم ماشين ترمز ندارد، گفتم: خدايا، ما كسى را نداريم پيش تو واسطه قرار دهيم، اما اين مسلمانها هر جا گير مىكنند حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام را صدا مىزنند. با خود نذر كردم كه اگر حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام نجاتم داد، من هم مسلمان مىشوم.
ناگهان ديدم ماشين ايستاد، نمىدانم چه شد، ولى ديدم ماشين شيلنگ باد خالى كرده و يك دفعه جيك جيكاش بلند شد و توقف كرد، من ماشين را از جاى آن تكان نمىدهم، زيرا اول مىخواهم بروم بروجرد مسلمان شوم، بعد بيايم ماشين را حركت
داده و بروم، شخص ارمنى رفت و مسلمان و شيعه شد و برگشت.
از جناب حجة الاسلام و المسلمين آقاى حاج سيد محمد محدث اشكورى چنين نقل شده:
سال 1347 شمسى در مسجد كاسه فروشان رشت در خدمت آيت اللّه آقاى حاج
سيد محمود ضيابرى رحمهالله بودم، شخصى به محضر ايشان آمد و گفت: من ارمنى هستم و خدمت شما آمدهام كه مسلمان شوم، همچنين مىخواهم اسمم را اباالفضل بگذاريد.
آقا فرمودند: به چه سبب اين اسم را انتخاب كردهاى؟
گفت: من ارمنى هستم، با ماشين از تهران به طرف رشت مىآمدم كه در جاده ماشينم ترمز بريد و به طرف دره حركت كرد، هر چه پيشوايان خودمان را صدا زدم، هيچ اثرى نديدم، يك دفعه گفتم: اى اباالفضل مسلمانها به دادم برس! همين كه اين جمله را بر زبان آوردم بلافاصله ماشين در زمين ميخكوب شد و از مرگ حتمى نجات پيدا كردم، حالا آمدهام خدمت شما تا مسلمان بشوم و اسمم را هم اباالفضل بگذاريد.
از جناب ميرزا محمد عليخان ذوالقدر شيرازى چنين نقل شده است:
روزى از شيراز عازم تهران بودم، در راه، قبل از رسيدن به اصفهان ماشين چپ كرد و من صدمه ديدم و پايم شكست.
در ميان مسافران يك ارمنى وجود داشت كه پسر او هم آسيب ديد و پايش
شكست، سپس ما را براى مداوا به بيمارستان بردند، در آنجا به همراهان خود گفتم: من يك گوسفند نذر حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام كرده ام، شما آن را تهيه و ذبح كنيد، مرد ارمنى گفت: من هم براى حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام شما گوسفندى نذر كردم.
چند روز بعد از ذبح گوسفند شخص ارمنى آمد و خداحافظى كرد كه برود، به او گفتم: چرا از اين جا مىروى؟ اين جا باش تا پاى پسرت خوب شود.
مرد ارمنى جواب داد: من براى پسرم گوسفندى نذر كردم و اكنون پسرم خوب شده، وقتى پسرش را صدا زد ديدم پايش كاملاً سالم است.
آقاى ميرزا محمد عليخان مىگويد: وقتى شب شد بسيار گريه كردم و به آقا متوسل شدم و گفتم: يا حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام ! ما هر دو با هم گوسفندى ذبح كرديم، پاى او خوب شد؛ ولى پاى من هنوز خوب نشده است، وقتى صبح شد و دكتر آمد، گفتم: پاى مرا خيلى سفت بستهايد، لطفاً بازش كنيد.
دكتر گفت: بايد شش ماه در اين جا بمانيد تا پاى شما خوب شود.
گفتم: حالا شما پاى مرا باز كنيد، او وقتى پاى من را باز كرد ديد خوب شده است.
نقل شده: روز تاسوعا يكى از هيئتهاى اصفهانى به محله جلفاى اصفهان كه ارمنىها در آن جا ساكن هستند مىروند، يكى از عزاداران كنار ديوار به عزادارى و گريه و توسل به حضرت اباالفضل عليهالسلام مشغول مىشود، ناگهان مىبيند در خانهاى باز شد و يك مرد ارمنى بيرون آمد، او از وضع عزاداران و گريه مردم تعجب مىكند و مىگويد: اين جا چه خبر است؟
آن مرد عزادار مىگويد: امروز متعلق به باب الحوائج حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام است، مرد ارمنى مىگويد: من پسر بچهاى دارم كه دستهاى او فلج است، مرا راهنمايى كن كه شفاى او را از اباالفضل العبّاس عليهالسلام بگيرم.
مرد عزادار مىگويد: امروز روز اباالفضل العبّاس عليهالسلام است، برو بچه ات را بياور و دستانش را به علم و پرچم آن بزرگوار بكش.
مرد ارمنى هم با عجله و گريه و زارى فرزندش را مىآورد و دستان پسرش را به علم آن حضرت مىكشد و به ايشان توسل مىكند و منقلب مىشود و بسيار گريه كرده و بىتابى مىنمايد.
مرد عزادار مىگويد: به مردم گفتم كارى به او نداشته باشيد، سپس از او سوءال كرديم: چه شده؟
گفت: مگر نمىبينيد بچهام دستانش را بالا و پايين مىآورد و شفا پيدا كرده است.
در كتاب چهره درخشان قمر بنى هاشم ابوالفضل العبّاس عليهالسلام از آقاى حاج شيخ عبّاس آزرم كه از وعاظ محترم مىباشد چنين نقل شده:
مردى سنى كه رياست سد مهاباد به عهده او بود و به حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام اخلاص و ارادتى كامل داشت و به وسيله آن بزرگوار به خواستههاى خود رسيده بود، مجلس بزرگى تشكيل داده و سفره اطعامى گسترده و ششصد نفر را دعوت كرده بود. از آن جمله يك مهندس اتريشى و همسر او كه مسيحى و از بانيان سد بودند. ايشان بعد از حضور در آن مجلس فهميده بودند كه شيعيان شخصى به نام حضرت عبّاس عليهالسلام دارند كه باب الحوائج است و حاجات خود را به وسيله آن بزرگوار از درگاه
الوهيت خواستارند.
آنها هم اولادى نداشتند، نذر مىكنند كه اگر به بركت آن بزرگوار عليهالسلام صاحب فرزند شدند مثل همين سفره را بگسترانند. خداوند متعال هم به بركت حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام عنايت فرموده، در حضور جناب محترم آقاى آزرم و چند نفر ديگر از روحانيون مهاباد و مياندوآب به دين اسلام مشرف شده و براى اين كه زنش حامله شد و فرزند پسرى زيبا از او متولد گرديد، سفره هزار نفرى گسترده و اطعام مىنمايند.
آنچه در ذيل نقل مىشود برخى از مشاهدات حضرت مستطاب حاج سيد على كاشانى از چگونگى انتقال ضريح مطهر حضرت اباالفضل عليهالسلام از اصفهان به كربلاء مىباشد:
طى مأموريتى از طرف مرجع بزرگ و فقيه شيعيان مرحوم حكيم رحمهالله ، به اتفاق يازده نفر ديگر به استقبال ضريح مطهر و حمل كنندگان آن، كه در اصفهان ساخته شده بود از كربلاء به كرمانشاه رفتيم.
پس از ملحق شدن به كاروان حاملين ضريح مطهر قمر بنى هاشم عليهالسلام به طرف كربلاء حركت كرديم، در طول مسير از هر شهرى عبور مىكرديم، شهر تعطيل شده و مغازهها بسته مىشد و سيل جمعيت براى استقبال و تبرك، به ضريح مطهر هجوم مىآوردند، گوسفندها قربانى مىشد و با سلام و صلوات ما را به شهر وارد كرده و مشغول عزادارى و گريه و توسل مىگشتند.
پس از مدتى به شهر "بعقوبه" رسيديم، ساكنين اين شهر اكثرا سنى مذهب بودند، با اين حال مورد استقبال وسيع مردم قرار گرفته و چون هوا تاريك شده بود تصميم گرفتيم شب را در آنجا بمانيم.
شخصى به نام حاج مراد، من را با عدهاى ديگر به خانه خويش دعوت كرد، ما نيز اجابت كرديم.
اين شخص كه سنى مذهب بود گفت: از اين كه حاملين ضريح مقدس به خانهام وارد گشتهاند بسيار خوشحالم، من اين خانه را دو ماه پيش تمام كرده ام، ليكن چون شنيدم كاروان حاملين ضريح مطهر حضرت عبّاس عليهالسلام از اين شهر عبور مىنمايند
صبر نمودم تا ورود به خانه جديدم را با قدوم ايشان آغاز نمايم.
بعدها شخصى از اهالى بغداد به من گفت: زنى مسيحى در همسايگى ما فرزند مريضى داشت كه دكترها او را جواب كرده بودند، وقتى كه ضريح مطهر از بغداد عبور مى نمود آن زن فرزند خود را كنار ماشين حامل ضريح رسانده و از گرد و غبار ضريح مطهر و آن ماشين به سر و صورت فرزندش ماليده بود.
پس از چندى از حال او سوءال كردم، آن زن گفت: بچه ام، به بركت ضريح مطهر حضرت عبّاس عليهالسلام شفا يافته، اينك عازم تشرف به كربلاء هستيم تا از حضرت تشكر و قدردانى كنيم.
در كتاب معجزات و كرامات ائمه اطهار عليهمالسلام چنين نقل شده:
موءمنى در راه برگشتن از زيارت غديريه از نجف به سوى كربلاء در سال 1330 چنين حكايت كرد:
در طريق عشق آباد و تازه شهر كه اوائل خاك روسيه است، در كشتى هم سفر يك تاجر مسيحى شدم، مرد موءدب و باوقارى بود و نوكرى مسلمان داشت، مرا ميهمان كرد و پذيرايى را به نوكر مسلمانش محول نمود و خودش براى اين كه من به دستورات مذهبى پابند بودم، با من هم خوراك نمىشد.
چيزى از اين مسافرت نگذشت كه تاجر مسيحى سر قصه را باز كرد و گفت: من در شهر بلخ يا بخارا يك شريك مسلمان داشتم، هر كدام از ما در آمد و مصرفمان معين بود، ولى سر سال كه حساب مىكرديم سود او از منافع من بسيار بيشتر مىشد، در صورتى كه خرج روزانه او دو برابر مصرف من بود و چون من با تجّار بسيارى آشنا و
هم كيش بودم، اجناس را ارزانتر خريده و از طرف ديگر فروشم نيز بيشتر بود، با همه اين امور هر ساله شريك مسلمانم درآمدش بيشتر مىشد.
تا آن كه يك سال با خود قرار گذاشتم هر چه در طول سال او خريد و فروش مىكند، من هم با او موافقت كرده و انجام دهم، هر وقت سفر مىرود، مهمانى مىدهد، و هر كار ديگرى كه انجام مىدهد من نيز عمل كنم.
چندى بدين منوال گذشت، يك روز صبح ديدم در اتاق خويش مجلسى از دوستان ترتيب داده و چاى و شيرينى تعارف ايشان مىكند، يك نفر هم روى صندلى نشسته و تعزيه مىخواند، پرسيدم اين چه كارى است؟ جريان روضه خوانى را بيان نمود.
من هم يكى از دوستان مسلمانم را ديدم، ده تومان به او داده و گفتم: روزهاى تاسوعا و عاشورا به تجارتخانه بيايند و مجلس روضه ترتيب دهند، روضه خوان مىآمد و منبر مىرفت، من هم مشغول كار خود بودم، سر سال شد و درآمد خود را حساب كردم، صد تومان از هر سال بيشتر سود كرده بودم.
فهميدم اين اثر همان ده تومان است، سال ديگر در دهه عاشورا صد تومان خرج كردم، سر سال هزار تومان منفعت كردم، و همچنين هر ساله هر قدر خرج تعزيه مىكردم ده برابر آن عوض مىيافتم.
از آقاى شيخ على ابوالحسنى از قول پدرشان مرحوم ابوالحسنى چنين نقل شده:
در زمان رژيم سابق در يكى از بيمارستانهاى تهران شخصى ارمنى بسترى بود كه گرفتار مرضى سخت بوده و رنج بيمارى او را به شدت و تعب افكنده بود.
نيمه يكى از شبها كه با شب تاسوعا مقارن بود فرد مزبور يكى از پرستاران (به اصطلاح مسلمان، اما لاابالى) بيمارستان را ديد كه با يك بطرى مشروب داخل اتاق وى شده و نزديك تخت او روى زمين بساط عيش و نوش گسترده است!
شخص ارمنى، در اثر معاشرتى كه با جامعه اسلامى داشت، مىدانست كه شرابخوارى از ديدگاه اسلام كارى بس زشت و نكوهيده قلمداد مىشود و علاوه بر آن، جماعت شيعيان شب و روز تاسوعا را متعلق به يكى از چهرههاى مقدس مذهبى خويش آقا اباالفضل العبّاس عليهالسلام دانسته و بسيار محترم مىشمارند و حتى افراد بىبند و بار و سست ايمان نيز در چنين اوقاتى مىكوشند تا از اعمال حرام و ناروا دورى جويند.
از اين رو از كار زشت آن پرستار مسلمان سخت به شگفت آمد و بىاختيار زبان به ملامت گشود كه فلانى! من ارمنىام و مثل تو مسلمان نيستم كه حرمت چنين شبى را بر خود واجب شمارم، اما تو ناسلامتى مسلمانى و اين شب هم در آئين شما مسلمانان شب مقدسى تلقى مىشود، شرمت نمىآيد كه در برابر كسى چون من كه دينى ديگر
دارد مقدسات مذهبى خويش را زير پا مىگذارى و حرمت اين شب را نگه نمىدارى؟
اما متأسفانه اين پند صادقانه به جاى آن كه پرستار به اصطلاح مسلمان را به خود آورد و به توبه و تنبه وا دارد، او را شديداً خشمگين ساخت و هر چه از فحش و فضيحت در چنته داشت، نثار بيمار كرد كه ساكت شو مردك ارمنى...هذيان نگو...اين فضولىها به تو نيامده...!
شخص ارمنى كه در آتش مرض مىسوخت، از اين كه مىديد به خاطر يك تذكر صادقانه اين چنين مورد توهين و هتّاكى قرار گرفته، سخت غمگين و ناراحت شد و دلش شكست و در حالى كه قطرات اشك از گوشههاى چشمش سرازير بود، پتو يا شمد را بر سر كشيد و خود را از چشم آن پرستار پنهان كرد و ساعتى بعد خواب بر او
مستولى شد.
در عالم خواب، به گونهاى شگفت (كه مرحوم پدرم آن را توضيح مىداد ولى معالاسف جزئيات آن از خاطرم رفته است) به حضور سالار شهيدان عليهالسلام و برادر گرامىاش اباالفضل العبّاس عليهالسلام رسيد و آن بزرگواران به پاس دفاع جانانهاى كه وى از حرمت تاسوعا و صاحب آن كرده و در اين راه توهينها شنيده بود، او را مورد التفات و عنايتى خاص قرار داده و نويد شفا به وى داده بودند.
زمانى كه ارمنى از خواب بيدار شد، اثرى از رنج و مرض در خود نديد و فرداى آن روز نيز دكترها پس از آزمونى دقيق، گواهى دادند كه بيمار به نحوى معجزهآسا بهبود يافته است.
ماجراى پند ارمنى به پرستار مزبور و پاسخ توهين بار وى و دل شكستگى ارمنى و تشرفش در خواب به محضر سالار شهيدان و پرچمدار كربلاء و خبر بهبوديش به دست آن بزرگواران، همچون بمبى در بيمارستان و محيط اطراف صدا كرد و نقل
محفل موءمنين گرديد.
از همين روى پس از انتقال شخص ارمنى به منزل، جمع كثيرى از مسلمين محل، دسته دسته روانه منزل او شدند تا ضمن تبريك شفا، از همت وى در دفاع از ساحت آلاللّه عليهمالسلام تشكر كنند.
پدرم به اينجاى داستان كه رسيد در حالى كه اشك از چشم وى و مستمعان مىريخت، با لحنى سوزناك، آخرين پرده داستان را كه حاوى پيام آن نيز هست چنين نقل كرد:
زمانى كه مردم متدين در برابر خانه شخص ارمنى اجتماع كردند، او در كنار پنجره طبقه بالا ايستاده و از اظهار لطف آن جماعت تشكر مىكرد، ناگهان سخنى گفت
كه انبوه جمعيت را غرق در ضجه و ناله كرد، او با صداى بلند خطاب به مردم مسلمان گفت:
ما ارمنىها اگر دنيامان چنان كه بايد آباد و روبراه نيست و در زندگى با هزاران مشكل روبرو هستيم عجيب نيست. عجب از شما مسلمانها و شيعه هاست كه چنين پيشوايان كريم و آقا و بزرگوارى داريد و در عين حال در مشكلات دست و پا مىزنيد؟! مسلمان ها، چرا شفاى دردهايتان را از اين بزرگواران نمىگيريد؟!
از آقاى رضا منتظرى (ساكن بابل) چنين نقل شده:
با خانواده، از شهر خود (بابل) به تهران مىآمديم. حدود شصت كيلومترى بابل، در جاده هراز كه تونلهاى متعدد شروع مىشود، در داخل تونل اول، سيمهاى برق ماشين اتصال پيدا كرد و آتش گرفت. فرياد و جيغ بچهها بلند شد كه ماشين آتش
گرفت! من دستم را در ميان سيمها كه شعلهاى از آتش شده بود گذاشتم و سيمها را قطع كردم.
دستم سوخت، ولى ماشين سالم ماند، اما با اين كار از روشنائى چراغهاى اتومبيل محروم مانديم و مهمتر اين بود كه اقلا حدود پانزده تا بيست تونل كه بعضى از آنها خيلى طولانى بودند در پيش داشتيم.
پسرم مىگفت: بابا برگرديم بابل ماشين را تعمير كرده و بعد به سوى تهران حركت كنيم.
گفتم: من كارم اين است كه براى قمر بنى هاشم عليهالسلام گوشت به فقرا مىدهم و حتى بعضى همسايههاى خيلى دور هم از من گله مىكنند كه چرا اين گوشت نذرى به ما
نمىرسد؟ اينك دست توسل به دامن ايشان مىزنم، بگو: يا اباالفضل! تا برويم.
به طرف تهران حركت كرديم، توجه داريد كه اتومبيل ما ديگر حتى يكى از چراغ هاى كوچك آن هم قابل روشن شدن نبود، چون كليه سيمهاى چراغ را براى اين كه آتش نگيرد از باطرى ماشين قطع كرده بودم و خاموش بودن چراغ در تونل نيز صد درصد مساوى با تصادف است، زيرا داخل تونل در آن زمانها كه چهل سال قبل مىشد تاريك محض بود، با اين حال به محض اين كه وارد تونل دوم شديم با كمال تعجب ديديم چراغ جلوى ماشين مثل نورافكن داخل تونل را روشن كرده است!
از تونل كه بيرون آمديم، به پسرم گفتم: پياده شو و چراغ را ببين! پياده شد و گفت: چراغ خاموش است! دوباره حركت كرديم و در تونل بعدى هم چراغ با روشنائى عجيب خود به حيرت و تعجب ما افزود! فهميدم اين مسأله مربوط به لطف و كرم حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام است.
بدون شك و ترديد به راه خود ادامه داديم و خلاصه، داخل هر تونل كه
مىرسيديم چراغ با نورى خيره كننده فضا را روشن مىكرد ولى به مجرد اين كه از تونل بيرون مىآمديم تلألوء خود را از دست مىداد، مثل اين كه ماشين چراغ ندارد!
در اثر مشاهده اين صحنه شگفت، حال عجيبى به من دست داده بود كه نمىتوانم توصيف كنم، ذوق زده شده بودم و مرتبا گريه مىكردم، تا بالاخره به تهران رسيديم، طبعا مىبايستى سيمهاى سوخته را مرمت مىكردم، گفتم: اگر ماشين را نزد رفيقم كه باطرى ساز است ببرم، اول حرفى كه مىزند اين است: به شما گفته بودم با اين ماشين مسافرت نكن!! و اين باعث شرمندگى من مىشود، لذا ماشين را نزد باطرى ساز ديگرى كه مردى ميانسال ولى غريبه بود و بعدا فهميدم كه وى فردى ارمنى است بردم.
به او گفتم: بيا نگاهى به ماشين بيانداز، آمد و نگاهى انداخت و پس از ديدن ماشين
گفت: تمام سيمهاى ماشين سوخته است، و يك قطعه سيم هم ندارد كه بشود يكى از چراغهاى آن را روشن كرد.
گفتم: ما يك اباالفضل عليهالسلام داريم كه چراغهاى اين ماشين را، بدون داشتن سيم، و خود به خود، روشن مىكند!
باطرى ساز ارمنى گفت: اين كه چيزى نيست، اگر ماشين ما موتور هم نداشته باشد حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام آن را راه مىاندازد و ماشين خراب هم نمىشود!
با تعجب گفتم: تو كه ارمنى و مسيحى هستى، چرا اين حرف را مىزنى؟
گفت: بيا داخل تعميرگاه و ببين روى آن صندوق پول چه نوشته است؟
گفتم: سواد ندارم.
بالاخره بچهاى را كه آنجا بود نزد صندوقى كه در تعميرگاه آن ارمنى بود بردم و او عبارت روى آن را خواند كه نوشته بود: شراكت با اباالفضل عليهالسلام
تعجب من بيشتر شد و سرّ قضيه را از وى پرسيدم.
باطرى ساز ارمنى گفت: من قبلا راننده تريلى بودم، زمانى با ماشين و همراه زن و بچهام از سرازيرهاى پر پيچ و خم بسيار خطرناك جاده كندوان-چالوس كه بعضى قسمتهاى آن به جاده مرگ مشهور شده است پائين مىآمدم كه ناگاه پمپ باد ترمز خالى كرد و ماشين ترمز خود را از دست داد، مرگ را جلوى چشم خود ديدم، براى نجات از مخمصه، مرتب فرياد مىزديم: يا عيسى بن مريم، اما فايدهاى نبخشيد، يك دفعه خانمم گفت: يا اباالفضل مسلمان ها! و من هم كه از همه جا نااميد شده بودم صدا زدم: يا اباالفضل مسلمان ها! به محض اين كه حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام را صدا زدم تريلى در لب دره متوقف شد.
وضعيت تريلى در كنار پرتگاه و عدم سقوط آن در درّه به قدرى شگفت آور بود
كه ماشينهاى بعدى متوقف مىشدند، راه بندان شد، رانندهها مىگفتند: چون ماشين ترمز ندارد لذا براى حركت بايد آن را بكسل كنيم، اما يكدفعه به طور ناشناخته، يك پسر بچه ده دوازده ساله جلو آمد و گفت: من الآن اين ماشين را درست مىكنم!
دستى به چرخ ماشين زد (با اين كه جواب دادن ترمز هيچ ربطى به چرخ ماشين نداشت) و به من گفت: ماشين را روشن كن برو! و سپس به طور ناگهانى در بين جمعيت ناپديد شد. من پشت فرمان نشسته و ترمز را امتحان كردم، ديدم سالم است! حركت كرده و به تهران آمديم.
از همان تاريخ بيمه شراكت با اباالفضل عليهالسلام شدم، تريلى را فروختم و سالهاست كه به باطرى سازى ماشين اشتغال دارم و وضع اقتصاديم خوب است و اين صندوق را كه مىبينى در مغازه گذشته ام، براى آن است كه هر چه درآمد دارم نصف مىكنم، نصف آن را خود بر مىدارم و نصف ديگر را در اين صندوق مىريزم، ايام عاشورا كه
فرا مىرسد، پولهايى را كه در اين صندوق جمع شده خالى مىكنم و همه را به امام زاده زيد، كه در شميران است، برده و به متولى آنجا مىدهم تا براى آقا اباالفضل عليهالسلام خرج كند.
از جناب حجة الاسلام آقاى حاج شيخ فضل اللّه شفيعى قمى چنين نقل شده: حقير در سال 1355 در تهران به منبر رفتم و يكى از دوستان برايم نقل كرد:
در محلى ده شب منبر مىرفتم، يكى از شبها بعد از منبر نوجوانى مرا به خانهاى دعوت كرد و گفت: پدرم با شما كار دارد، پس از ورود به خانه مزبور، شخصى را روى تخت مشاهده كردم كه بيمار بود.
وى مرا كنار خود طلبيد و گفت: آقاى محترم! من مسيحى بوده و مسلمان نيستم، ولى به اباالفضل شما اعتقاد دارم، دكتر مرا جواب كرده و اين مرضى كه دارم خوب شدنى نيست، پدرم با اين مرض مرد، برادرم هم با همين مرض مرد، من هم با همين مرض ساعات آخر عمر را سپرى مىكنم، اگر شما شفاى مرا از حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام بگيريد قول مىدهم مسلمان شوم.
من بدنم لرزيد! با اين بيمار رو به موت چه كنم؟! بالاخره براى شفاى او متوسل به حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام شدم، يكى دو شب از مجلس مانده بود، نوجوان پيدا شد و بعد از منبر مرا به خانه دعوت كرد. پيش خود گفتم: حتما آن مرد مرده است و ما رسوا شده ايم! متزلزل و نگران، همراه او رفتم، داخل خانه كه شدم ديدم آن مرد از روى تخت پايين آمد، تا چشمش به من افتاد بنا كرد به گريه كردن و گفت: ديدى گفتم اباالفضل شما باب الحوائج است، به من عنايت كرد و من خوب شدم. الآن شهادتين را
بگو تا من مسلمان شوم.
آرى از بركت حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام من شفا يافته و اسلام اختيار كرده و شيعه شدم!
از جناب حجة الاسلام و المسلمين آقاى شيخ رمضان قلى زاده بابلى از آقاى سرهنگ كريمى فرمانده ارتش، از استاد خود در دانشگاه نظامى شيراز چنين نقل شده:
يك روحانى در كشور آلمان مردى را مشاهده مىكند كه از ماشين پياده شد و بچهاش را به اسم عبّاس صدا مىزد، مىگويد: اين امر برايم تعجب آور بود، لذا جلو رفته و گفتم: شما كه يك آلمانى و مسيحى هستيد، چرا اسم بچه ات را عبّاس كه نام
عربى و اسلامى است، گذاشته ايد؟
او پاسخ داد: بچه من مريض شد و بيماريش شدت گرفت، به گونهاى كه تمام اطباء او را جواب كردند. با پاسخ رد اطباء، از بهبودى حال وى نااميد شده و بچه را به منزل برديم. سخت نگران حال فرزند بوديم و چارهاى هم براى نجات وى به نظرمان نمى رسيد. در كوچه نزديك ما مسلمانهايى مىزيستند كه بعضا با ما آشنايى داشتند.
روزى يكى از آنها كه از حالم باخبر بود به من گفت: آقا نگران نباش، من يك طبيب مىشناسم كه اگر نزد او برويم مطمئنا به شما جواب مثبت خواهد داد و بچه شما خوب خواهد شد.
توضيح خواستم، وى گفت: در كوچه ما روز تاسوعا براى حضرت عبّاس قمر بنى هاشم عليهالسلام مجلسى تشكيل مىشود، شما هم شركت كنيد.
من در موعد مقرر، به همراه دوستم به مجلس مزبور رفتم، آنها صحبت كرده و مصيبت خواندند و بر مظلوميت و مصائب حضرت عبّاس قمر بنى هاشم عليهالسلام گريستند، من هم به كمك آن دوست، دل را به آن جهت داده و مرض فرزندم را در نظر گرفتم و حضرت عبّاس قمر بنى هاشم عليهالسلام را واسطه قرار داده و از خدا شفاى فرزندم را درخواست كردم.
مجلس تمام شد و به سوى منزل حركت كردم، در زدم و بر خلاف انتظار، ديدم پسرم درب را گشود.
تعجب كرده و گفتم: پسرم، مگر مريض نيستى؟ چرا و چگونه توان حركت يافتى؟
او گفت: شما كه از منزل رفتيد، ساعتى نگذشت كه در خودم احساس قدرت نمودم، ديدم بدنم درد ندارد و مىتوانم حركت كنم. مرد مسيحى در ادامه گفت: پسرم
را پيش اطباء بردم، همه بالاتفاق گفتند: در پسر شما هيچ نوع آثار مرض وجود ندارد. آرى، پسرم را حضرت عبّاس عليهالسلام شفا داده، لذا نام آن بزرگوار را براى پسرم انتخاب كرده و او را به نام آقا صدا مىزنم، چون اطمينان دارم كه ايشان در سلامتى و شفاى فرزندم دخالت تام داشته است.
از جناب حجةالاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ حسين اثنى عشرى چنين نقل شده:
صبح روز هشتم محرم الحرام سال 1415 هجرى قمرى بعد از خواندن روضه، در منزل جناب آقاى ميلانى كه در خيابان دولت تهران بود، هنگامى كه به طرف ابتداى
خيابان مىرفتم آقا و خانم جوانى گريه كنان نزد من آمدند و از من خواستند كه براى خواندن روضه به مجلسى كه روز نهم يعنى تاسوعا دارند بروم.
آنان گفتند: ما جزو اقليتهاى دينى هستيم و از گروه ارامنه مىباشيم، از ايشان سوءال كردم: به چه علت تصميم به برگزارى چنين مجلسى گرفته ايد؟
گفتند: ما پسرى پنج ساله داريم، مدتى بود كه مبتلا به بيمارى خونى شده بود، معالجات فراوانى براى او انجام شد ولى نتيجهاى نگرفتيم، چندى پيش اطباء به ما گفتند: اين مرض خوب شدنى نيست، و ما را كاملاً از بهبودى وى نااميد كردند.
چند روز قبل با همسايه منزل مان كه مسلمان است در اين موضوع صحبت مىكرديم او گفت: امروز روز اول محرم است، شما نذر كنيد كه اگر فرزندتان شفاء گرفت يك مجلس روضه حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام با سفره اطعام بگيريد، اگر تا تاسوعاى امسال حاجتتان را گرفتيد همين امسال، وگرنه سال آينده نذرتان را ادا كنيد.
صبح روز پنجم محرم بود كه ديدم فرزندم بعد از بيدار شدن از خواب نشاط و هيجان خاصى دارد، از او سوءال كردم: چه شده؟
گفت: نزديك صبح بود كه در خواب سيدى را ديدم، پرسيدم اسم شما چيست؟ شخص ديگرى گفت: ايشان آقا قمر بنى هاشم عليهالسلام هستند. (البته خواب طولانى بود و در آنجا مجال نبود همهاش را بشنوم) من الآن احساس مىكنم كه شفا گرفتهام و حالم كاملاً خوب است، ظاهر او هم به نظر ما تغيير كرده بود و حالات سابق را نداشت، لذا ما همان روز او را جهت انجام آزمايشات به بيمارستان برديم، جواب آزمايشات تماماً نشان مىداد كه او سالم است، براى اطمينان به بيمارستان ديگرى نيز مراجعه كرديم، جواب آنها هم همان بود، پس از مراجعه به دكتر معالج و نشان دادن جواب آزمايشات با حالت تعجب به ما گفت: اين غير از معجزه چيز ديگرى نمىتواند باشد.
حال تصميم به اداى نذرمان گرفته ايم، ضمناً همان همسايه به من گفت: چون تو ارمنى هستى و مسلمانان ممكن است در مجلس تان شركت نكنند و از طعام شما نخورند، لذا شما وسائل پذيرائى را فراهم كن و به منزل ما بياور، ما آنها را آماده مىكنيم و مجلس را هم در منزل ما بگير. و باز به من گفت: براى خواندن روضه هم خودت شخصى را دعوت كن. پرسيدم از كجا؟
گفت: به درب حسينيهها يا مساجد برو، آنجا شخصى را پيدا خواهى كرد. ما هم بعد از مراجعه به دو يا سه حسينيه و مسجد، به شما برخورديم؛ لذا اگر ممكن است فردا به مجلس ما تشريف بياوريد و روضه حضرت اباالفضل را بخوانيد، من نيز قبول كردم و فرداى آن روز، كه روز تاسوعا بود، به منزلى كه در حدود دو راهى قلهك بود رفتم و بحمداللّه مجلس برقرار شد، بعد از مجلس، خانم صاحب خانه كه همسايه آن خانم ارمنى بود به من گفت: در اين مجلس حدود ده زن ارمنى حضور دارند كه به قصد شركت در مجلس روضه اباالفضل العبّاس عليهالسلام آمدهاند.
از آقاى حاج جواد افشار، معروف به حاج افشار چنين نقل شده:
حدود سى سال قبل يكى از آقايان منبرى تهران براى يكى از آقايان منبرى قم ماجرايى را درباره كرامات و عنايات باب الحوائج حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام نقل كرده بود كه ثابت مىكند افراد مختلف، چه مسلمان باشند و چه خارج از دين اسلام، چه مسيحى باشند و چه يهودى و يا ساير اديان، چنان چه از آن حضرت حاجتى داشته و چيزى را بخواهند حضرت به آنان توجه خواهد نمود.
آقاى منبرى تهران مىگويد ماجرا از اين قرار بود: يك روز عصر كه از روضه بر
مىگشتم، گذرم به ده مترى ارامنه افتاد، خانمى ارمنى را ديدم كه جلوى درب منزلش نشسته بود. وقتى من را ديد با احترام از جايش بلند شد و سلام كرد و گفت: آقا، يك روضه حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام براى من مىخوانى؟
گفتم: آرى، مىخوانم. مرا به داخل منزل راهنمايى كرد، وارد اتاق شده روى صندلى نشسته و شروع به خواندن روضه كردم. آن خانم رفت درب حياط جاى خودش نشست. روضه را تمام كرده و بيرون آمدم.
آن زن گفت: فردا هم بياييد و روضه بخوانيد.
گفتم: چشم، فردا رفتم و به همان ترتيب روضه خوانده و بيرون آمدم.
باز گفت: فردا هم بيائيد.
فردا مجدداً آمدم، روضه را خوانده و بيرون آمدم، وى پاكتى به من داد، قدرى كه از خانه دور شدم پاكت را باز كرده و ديدم چهارده تومان و پنج ريال در پاكت گذاشته است، تعجب كرده و با خود گفتم: اگر مىخواست روضهاى پنج تومان به من بدهد
قاعدتا پانزده تومان مىبايست بدهد و اگر هم روضهاى چهار تومان در نظر داشت باز 12 تومان مىشد. پس اين پنج ريالى يك دليلى دارد؟!
روز بعد با وجود اين كه راهم از آن طرف نبود براى اين كه معماى پنج ريالى را بفهمم، از آن محل رد شدم، ديدم آن خانم همان جا درب منزلش نشسته، نزد او رفتم و گفتم: خانم سوءالى از شما دارم، فكر نكنيد مىخواهم بگويم پول كم داده ايد، چون رويه ما روضه خوانها اين است كه پول هر روضه را 5 يا 4 يا 3 ريال مىدهند، شما 14 تومان و 5 ريال به من داديد، مىخواهم علتش را بدانم.
گفت: شوهر من سر هر كارى كه مىرفت دو يا سه ماه كار مىكرد و سپس جوابش مىكردند، لذا چند ماه بىكار مىشد تا دوباره كارى به دست بياورد، باز مىرفت سر كار
و مجدداً بزودى جوابش مىكردند، لذا هميشه گرفتار بوده و زندگى بدى داشتيم تا اين كه يك روز به يكى از دوستان كه خانم مسلمانى است، شرح زندگيم را گفتم و اظهار داشتم: ديگر خسته شدهام، نمىدانم چكار كنم تا از اين بدبختى نجات پيدا كنم.؟
آن خانم مسلمان به من گفت: به شوهرت بگو اين دفعه كه كارى گير آورد و سر كار رفت، با حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام ما مسلمانها شريك شود، ان شاء اللّه ديگر جوابش نمىكنند. شب ماجرا را به شوهرم گفتم و پيغام آن خانم مسلمان را به او رساندم كه "هر موقع سر كار رفت با حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام مسلمانها شريك شود" و افزودم: بيا اين پيشنهاد را قبول كن و هر وقت كارى گرفتى با حضرت اباالفضل عليهالسلام شريك شو.
شوهرم قبول كرد، پس از چند روز كارى گيرش آمد و رفت سر كار و با حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام پيمان شراكت بست، حالا مدت يك سال است كه كار مىكند، در اين مدت مخارج ضرورى زندگى را انجام داده، براى بچهها و خودمان لباس خريدهايم و... با اين حال، در آخر سال 29 تومان اضافه آوردهايم كه 14 تومان و پنج
ريال آن سهم خودمان، و نيم ديگر آن سهم حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام است، نمىدانستيم چكار كنيم و سهم آن حضرت را به چه كسى بدهيم، تا اين كه چشمم به شما خورد، يادم آمد كه مسلمانها روضه حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام مىخوانند، اين بود كه به شما گفتم بياييد سه روز روضه بخوانيد.
از جناب مستطاب آقاى حاج ابوالحسن شريفى از كرج چنين نقل شده:
در سال 1342 هجرى شمسى كه ساختمان سد كرج را شروع كردند، با شخصى به
نام "مستر روبن مسيحى" كه مهندس سد كرج بود طى برخوردى آشنا شدم، وى اظهار داشت: زمانى كه براى شكافتن كوه و ساختمان سد، با چند تن از كارگران، ديناميت گذارى مىكرديم، وقتى انفجارى صورت مىگرفت كارگران كه با طناب در دامن كوه آويزان بودند همگى يك صدا ندا مىكردند: يا حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام ! و مكرر مىديدم كه در اثر توسل به اين نام شريف سنگهاى بزرگ از كوه جدا شده و به اطراف پرت مىشدند ولى به كارگران اصابت نكرده و آنان صحيح و سالم مىماندند.
اين موضوع در خاطرم باقى مانده بود تا اين كه براى خود من حادثهاى پيش آمد، در وسط رودخانه با كمربندى مخصوص، خود را به تير برق بسته بودم تا سيمها را باز كرده و در جايى ديگر به تيرهاى اصلى وصل نمايم كه ناگهان متوجه شدم سيل عظيمى جارى شده و به نزديكى من رسيده است، هر چه فكر كردم ديدم بايد خود را از تير برق جدا سازم و در يك لحظه مرگ حتمى را جلوى چشم خود ديدم.
ناگهان نداى يا اباالفضل كارگران مسلمان و نجات يافتن آنان به يادم آمد و بلافاصله فرياد زدم يا حضرت اباالفضل عليهالسلام ! به فريادم برس! و سرم گيج خورد و ديگر
متوجه نشدم چه واقعهاى پيش آمد.
زمانى به هوش آمدم كه خود را روى تخت بيمارستان ديدم و چشمم به دكترهاى آمريكايى كه مسئول سد كرج بودند افتاد كه مشغول بيرون آوردن آب از گلويم هستند، آنان حيرت زده بودند كه چرا و چگونه اين جانب را كه به تير برق بسته شده بودم، در كنار رودخانه و ميان ماسهها پيدا كردهاند؟! در صورتى كه قاعدتا بايستى مرا پس از پايان جريان سيل، حداقل چند كيلومتر پايينتر از محل نصب تير برق پيدا كرده باشند، آن هم خفه شده! چون شدت جريان سيل به قدرى بود كه چند نفر از كارگران و چندين دستگاه سنگين را با خود تا چند كيلومتر راه برده و تلفات زيادى به بار آورده بود.
اين جانب پس از اين كه سلامتى خود را به دست آوردم، متوجه شده كه نجاتم از مرگ حتمى مرهون توسل به حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام بوده است، لذا از آن تاريخ به بعد از كليه خوراكىهايى كه در اسلام حرام مىباشد كناره گيرى نموده ام، ولى چون همسرم دختر يك كشيش مسيحى است در منزل به وى اظهار كردم كه من طبق نظريه طبيب از آن گونه خوراكىها در پرهيز هستم و همه ساله نيز در ايام محرم الحرام مبلغى را نذر حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام نموده و خود را بيمه آن حضرت كردهام و به مصرف عزادارى توسط مسلمانان مىرسانم.
از شاعر دلسوخته جناب آقاى حاج محمد علامه تهرانى چنين نقل شده:
در حدود چهل سال قبل، روز تاسوعا در خيابان خانى آباد تهران مجلس داشتم، براى رفتن به بازار سوار تاكسى شدم، راننده تاكسى كه لباس سياه در برداشت بنده را شناخت و با ابراز محبتى كه به حقير كرد گفت: فلانى، داستانى واقعى را براى شما نقل مى كنم:
روزى از روزهاى تابستان كه مشغول كار بودم خسته شده و ماشين را در كنار جوى آبى پارك كردم و عقب سر من هم تاكسى ديگرى پارك كرد.
راننده آن پياده شده و وقتى لباس سياه مرا ديد، گفت: من آسورى هستم، آيا شما در مذهبتان كسى را داريد كه نزد خانه خدا آبرو داشته باشد و توسل به او مايه رفع گرفتارىها و برآورده شدن حاجات باشد؟!
گفتم: ما شخصيتهاى زيادى داريم، اما يك نفر هست كه دستهاى خود را در راه خدا داده و هر وقت ما حاجتى داشته باشيم دست به دامان او مىشويم و ايشان حاجات ما را عطاء مىفرمايد، اسم او اباالفضل العبّاس عليهالسلام است و ما اينك به خانه او
مىرويم.
گفت: من خانه او را بلد نيستم، شما بلديد؟
گفتم: آرى، او را به تكيهاى در خيابان سلسبيل بردم، آن شب، شب تاسوعا بود و چراغها را خاموش كرده و مردم مشغول سينه زدن بودند، من و آن مرد آسورى سينه مى زديم و مرد آشورى، به زبان خود مىگفت: عاباس، من مهمان تو هستم، مرا محروم نكن!
او را به حال خود واگذاشته و بيرون آمدم، پس از مدتى يك روز صبح زود ديدم درب منزل را مىكوبند! آمدم، ديدم همان مرد آسورى است.
گفت: مدتها بود كه دنبال تو مىگشتم اما تو را پيدا نمىكردم، تا عاقبت شماره ماشينت را به اداره تاكسيرانى دادم و آدرست را گرفته و اين جا را پيدا كردم.
گفتم: حاجت شما چيست؟
گفت اين پيراهنهاى مشكى را كجا درست مىكنند؟ من نذر كردهام پنجاه پيراهن بخرم و به سينهزنهاى اباالفضل العبّاس عليهالسلام هديه كنم، يادت هست آن شبى كه من را
به خانه عبّاس بردى؟ همسر من، دختر عمويم مىباشد و ما 20 سال است كه با هم ازدواج كردهايم و طى اين مدت صاحب اولاد نمىشديم، آن شب عبّاس را در خانه خدا واسطه قرار داده و از خدا خواستم به ما فرزندى بدهد، چنانچه پسر بود اسم او را عبّاس نهاده و اگر دختر بود از مسلمانها مىپرسم اسم مادر عبّاس چيست، اسم او را روى دخترم مىگذارم.
بالاخره خداوند به بركت آن حضرت به ما زن و شوهر آسورى مذهب، پسرى داد كه اسم او را عبّاس نهاديم و اكنون مىخواهم نذرم را ادا كنم.
بنده اين واقعه را منزل يكى از دوستانم كه آنها هم اولاد نداشتند عرض كردم،
همسر ايشان براى من نقل كرد كه شبى كنار منبر خوابيده و گفتم فلانى، بالاى منبر گفت: ارمنى آمد و محروم نشد، يا اباالفضل العبّاس عليهالسلام ! مرا هم محروم نفرما؛ و خدا به آنها نيز پسرى داد كه الان وى به جاى پدر مرحومش مجلس دهه پدر را هر ساله برپا مىكند و دوستان اهل بيت را به فيض روضه مىرساند.
از مداح اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام جناب آقاى محسن حافظى كاشانى در شب 14 ذى حجه الحرام 1418 هجرى قمرى مطالبى را كه خود شاهد آن بوده است چنين نقل شده:
شب تاسوعاى سال 1374 شمسى، حدود ساعت 30:9 شب در تهران طبق برنامه از مجلسى به مجلس ديگر مىرفتم، در بين راه خانمى كه نيمه محجبه بود سوار تاكسى شد، در مسير حركت، دستههاى سينه زن و زنجير زنى را كه ديد، شروع به گريه كردن كرد و گفت: شما بايد قدر حضرت اباالفضل تان را بدانيد!
من نمىدانستم مسلمان نيست، به او گفتم: حضرت اباالفضل مان؟! مگر حضرت اباالفضل عليهالسلام تنها از آن ماست كه مىگوييد: "قدر حضرت اباالفضل تان را بدانيد"؟
او گفت: من ارمنى هستم و همه زندگيم مرهون لطف و عنايات حضرت اباالفضل شما مىباشد و اگر ايشان نبود، زندگى من نابود شده بود!
استاد عزيزم (مدظلهالعالى) در كتاب ملاقات با امام زمان ارواحنافداه چنين نقل
فرموده:
حضرت آيت اللّه جناب آقاى حاج شيخ محمد رازى كه از شاگردان درس اخلاق مرحوم حاج شيخ محمد تقى بافقى مىباشند نقل فرمودند:
استادمان مرحوم آقاى بافقى به خادمش آقاى حاج عبّاس يزدى دستور داده بود كه شبها در خانه را باز بگذارد و مواظب باشد كه اگر ارباب حوائج مراجعه كردند به آنها جواب مثبت بدهد و حتى اگر لازم شد در هر موقع شب كه باشد او را بيدار كند تا كسى بدون دريافت جواب از در خانه او برنگردد.
آقاى حاج عبّاس يزدى نقل مىكند:
نيمه شبى در اتاق خودم كه كنار در حياط منزل آقاى حاج شيخ محمد بافقى بود خوابيده بودم، ناگهان صداى پايى در داخل حياط مرا از خواب بيدار كرد، فورا از جا برخاستم. ديدم جوانى وارد منزل شده و وسط حياط ايستاده است، نزد او رفته و گفتم: شما كه هستيد و چه مىخواهيد؟ مثل آن كه نتوانست جواب مرا بدهد، حالا يا زبانش از ترس گرفته بود و يا متوجه نشد كه من به فارسى به او چه مىگويم، (زيرا بعدها معلوم شد كه او اهل بغداد و عرب است) ولى مرحوم آقاى بافقى قبل از آن كه او چيزى
بگويد از داخل اتاق صدا زد: حاج عبّاس، او يونس ارمنى است و با من كار دارد، او را راهنمايى كن كه نزد من بيايد.
او را راهنمايى كرده و به اتاق آقاى بافقى رفت. وقتى مرحوم بافقى چشمش به او افتاد بدون هيچ سؤالى به او فرمود: احسنت، مىخواهى مسلمان شوى؟
او هم بدون هيچ گفتگويى به ايشان گفت: بلى، براى تشرف به اسلام آمدهام.
مرحوم آقاى بافقى بدون معطلى و بلافاصله آداب و شرايط تشرف به اسلام را به ايشان عرضه نمود و او هم مشرف به دين مقدس اسلام شد، من كه همه جريانات برايم
غير عادى بود از يونس تازه مسلمان سؤال كردم: جريان تو چه بوده و چرا بدون مقدمه به دين اسلام مشرف گرديدى و چرا اين موقع شب را براى اين عمل انتخاب نمودى؟
او گفت: من اهل بغداد بوده و ماشين بارى دارم و غالبا از شهرى به شهر ديگر بار مى برم. يك روز از بغداد به سوى كربلاء مىرفتم كه ديدم پيرمردى در كنار جاده افتاده و از تشنگى نزديك است به هلاكت برسد، فورا ماشين را نگه داشته و مقدارى آب كه در قمقمه داشتم به او دادم، سپس وى را سوار ماشين كرده و به طرف كربلاء بردم. او نمىدانست كه من مسيحى و ارمنى هستم، وقتى پياده شد گفت:برو جوان، حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام اجر تو را بدهد. از او خداحافظى كرده و جدا شدم، پس از چند روز بارى را به من دادند كه به تهران بياورم، امشب، سر شب به تهران رسيدم و چون خسته بودم خوابيدم، در عالم روءيا ديدم در منزلى هستم و شخصى در آن منزل را مىزند، پشت در رفتم و در را باز كرده و ديدم شخصى سوار اسب است و مىگويد: من اباالفضل العبّاس هستم، آمدهام حقى را كه به ما پيدا كردهاى به تو بدهم.
گفتم: چه حقى؟
فرمود: حق زحمتى كه براى آن پيرمرد كشيدى، سپس اضافه كرد و فرمود: وقتى از
خواب بيدار شدى به رى مىروى، شخصى بدون آن كه سؤال كنى تو را به منزل آقاى شيخ محمدتقى بافقى مىبرد. وقتى نزد ايشان رفتى به دين مقدس اسلام مشرف مىگردى.
گفتم: چشم قربان، و آن حضرت از من خداحافظى كرد و رفت. از خواب بيدار شدم و شبانه به طرف حضرت عبدالعظيم حركت كردم، در بين راه آقايى را ديدم كه با من تشريف مىآورند، بدون آن كه چيزى از ايشان سؤال كنم مرا راهنمايى كرده و به اين جا آوردند و من مسلمان شدم.
وقتى ما از مرحوم آقاى حاج شيخ محمد تقى بافقى سؤال كرديم: چگونه او را مىشناختيد و مىدانستيد كه آمده مسلمان بشود؟
فرمود: آن كسى كه او را به اين جا راهنمايى كرد، (يعنى حضرت حجة ابن الحسن عليهالسلام ) به من فرمودند كه او مىآيد و نامش چيست و چه مىخواهد.
در كتاب گنجينه دانشمندان چنين نقل شده:
عالم ربانى، محدث جليل القدر، مرحوم حاج ملا محمود زنجانى مشهور و معروف به حاج ملا آقاجان رحمهالله تعريف مىكردند: كه پس از جنگ بين المللى اول با پاى پياده به عراق براى زيارت عتبات عاليات مسافرت نمودم و در "خانقين" براى خواندن و اداء نماز به مسجد رفتم، در آن جا مرد بسيار سفيد پوست و فربهى را ديدم كه به طريق شيعه نماز مىخواند! تعجب كردم زيرا او اهل شمال روسيه بود، لذا صبر كردم تا نمازش را خواند، نزدش رفته و سلام كردم و از لهجهاش مطمئن شدم كه او روسى است، سپس از محل و اسلام و تشيعش پرسيدم، جواب داد: من اهل "ليلينگراد "هستم،
در جنگ بين المللى افسر و فرمانده دو هزار سرباز روسى بودم و مأموريت گرفتن كربلاء را داشتم، در خارج شهر كربلاء اردو زده و منتظر دستور حمله به شهر بودم.
ناگهان شبى در عالم خواب، شخص روحانى و بزرگوارى را ديدم كه به زبان روسى با من تكلم نمود و گفت: دولت روس در اين جبهه شكست خورده و فردا هم اين خبر منتشر مىشود و جمع سربازان روسى كه در عراق مىباشند به دست عربها كشته مىشوند، حيف است تو كشته شوى، بيا مسلمان شو تا تو را نجات دهم.
گفتم: شما كيستيد؟ مانند شما را در اخلاق و زيبائى و شجاعت نديده ام؟
فرمود: من اباالفضل العبّاس هستم كه مسلمين به من قسم مىخورند، سپس مجذوب و مرعوب بياناتش گرديده و به تلقين آن بزرگوار اسلام آوردم، آنگاه فرمود: برخيز از ميان اردو بيرون برو.
گفتم: كجا بروم؟! جائى را ندارم.
فرمود: نزديكى خيمه تو اسبى است، سوارش شو، تو را به شهر پدرم نجف، نزد وكيل ما سيد ابوالحسن اصفهانى مىبرد.
گفتم: من ده نفر سرباز مراقب دارم.
فرمود: آنها فعلاً مست و مخمور افتاده و نبود تو را احساس نمىكنند.
سپس برخاستم، خيمه خود را منور و معطر يافتم، با عجله لباس پوشيده و بيرون آمدم، ديدم مراقبينم همگى مست افتادهاند، از ميان آنها بيرون رفته و ديدم اسبى آماده ايستاده است، سوار شدم و آن اسب به شتاب حركت كرد و پس از چند ساعت به شهرى وارد شده و از كوچهها گذشت و درب خانهاى ايستاد، متحير بودم كه ناگهان ديدم درب منزل باز شد، سيدى پير و نورانى همراه با شيخى بيرون آمدند، به زبان روسى به من تعارف كردند و مرا به منزل بردند.
گفتم: آقا كيست؟
جواب داد: همان كسى است كه حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام فرمود و سفارش شما را به آقا نمود.
پس مجدداً به دست آقا اسلام آوردم و آقا به آن شخص فرمود كه تعليمات احكام اسلام را به من بنمايد، روز بعد خبر شكست دولت بلشويك روس به گوش عربها رسيد، تمام سربازان روسى به دست عربها نابود شدند و جز من كسى جان سالم به در نبرد.
گفتم: اين جا چه مىكنى؟
جواب داد: هواى نجف گرم است، آيت اللّه اصفهانى تابستانها مرا به اين جا مىفرستند كه هوايش نسبتاً خنك است و در سائر اوقات به خرج ايشان در نجف زندگى مىكنم.
در كتاب چهره درخشان قمر بنى هاشم ابوالفضل العبّاس عليهالسلام از آقاى حاج سيد على موحد ابطحى اصفهانى چنين نقل شده:
حدود 25 سال قبل كه مسجد الهادى (واقع در خيابان سيد على خان، نزديك چهارباغ) را ساختند، مسجد برنامههاى گستردهاى داشت، بهترين گويندهها و خطباى اصفهان در اين مراسم روضه خوانى شركت داشتند و حتى محلى را براى پذيرايى يهودىها و نصرانىها قرار داده و با مراعات موازين شرعى از آنها پذيرايى مىشد.
روزى يكى از يهودىهاى شركتكننده پولى پيش متصدى امور مسجد مىآورد و مىگويد: اين پول را به حجة الاسلام والمسلمين حاج احمدآقا امامى بدهيد و بگوييد يك روضه اباالفضل براى من بخواند. متصدى مسجد مىگويد: شما يهودىها در هر كارى فتنه مىكنيد؛ در روضه خوانى هم فتنه؟!
يهودى با حالت گريه مىگويد: ما در هر چيزى فتنه بورزيم، نسبت به آقا اباالفضل العبّاس عليهالسلام فتنه نمىكنيم. سوءال مىكند: پس چه شده كه پول مىدهى و چنين تقاضايى را مىنمايى؟
مى گويد: ديروز آقاى امامى روضه اباالفضل عليهالسلام را خواندند و در ضمن صحبت گفتند: هر كس به ايشان پناه آورد او را محروم نمىكنند؛ خواه يهودى باشد، خواه نصرانى. با شنيدن اين سخن ناگاه به ياد پسر بچهام افتادم كه در اثر نرمى استخوان و جواب منفى دكترها ما را ناراحت كرده بود، و گريه كرده و عرض نمودم: آقا، اباالفضل،
من شما را نمىشناسم، اما بنا به گفته اين آقا براى شفاى پسرم متوسل به شما مىشوم، مرا محروم نكنيد. گريان شده و حالى پيدا كردم. وقتى به خانه آمدم، ديدم فرزندم راه مىرود! از زنم پرسيدم: چه شد كه به راه افتاد؟! گفت: نمىدانم؛ فقط ديدم دستش را به ديوار گرفت و شروع به راه رفتن كرد. گريه مرا گرفت.
زنم پرسيد: چرا گريه مىكنى؟! بايد خوشحال باشى! گفتم: داستان از اين قرار مىباشد و اين گريه شوق است كه چگونه آقا اباالفضل عليهالسلام مرا مورد عنايت قرار داده و واسطه شدند و خداوند بچه مرا شفا داد.
در كتاب چهره درخشان حضرت قمر بنى هاشم عليهالسلام چنين نقل شده:
در بروجرد فردى يهودى موسوم به يوسف و معروف به دكتر بود كه ثروت زيادى داشت، ولى فرزندى نداشت، براى فرزنددار شدن، چند زن را به همسرى گرفت، اما از هيچ كدام فرزندى به دنيا نيامد، هر چه خودش مىدانست و هر چه ديگران گفتند، از دعا و دارو، به كار بست و عمل كرد، ولى اينها نيز اثرى نبخشيد، روزى مأيوس نشسته بود، مرد مسلمانى نزد او آمد و پرسيد: چرا افسردهاى؟!
گفت: چرا نباشم؟ چند ميليون ريال مال و ثروت جمع كردهام براى دشمنان! زيرا فرزندى ندارم كه بعد از مرگم مالك آنها شود، و در آخر، اوقاف وارث ثروت من مىگردد.
آن مسلمان پاك طينت گفت: من راه خوبى بهتر از تو مىدانم، اگر توفيق داشته باشى مىتوانى از آن طريق به مقصودت نايل شوى، ما مسلمانها يك باب الحوائج داريم كه نامش اباالفضل العبّاس عليهالسلام است، هر كس به آن بزرگوار متوسل مىشود
نااميد بر نمىگردد، ما به آن حضرت متوسل مىشويم و حاجتمان را به وسيله او از خدا مىگيريم، تو هم به صورت مخفى خدمت آن حضرت برو و عرض حاجت كن، تا فرزنددار شوى.
دكتر يوسف مىگويد: حرف اين مرد مسلمان را قبول كرده و مخفى از چشم زنها و همسايه و مردم، با قافلهاى به سوى كربلاء حركت كردم، در آنجا وارد حرم مطهر حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام شده و عرض كردم: آقا، دشمن تو و دشمن پدرت در خانه ات آمده و عرض حاجت دارد، حاشا به شما كه مرا نااميد برگردانى.
حاجت خود را به محضر آن حضرت اظهار داشته و از حرم بيرون آمدم و باز به طور مخفى با قافله ديگرى به بروجرد برگشتم، پس از سه ماه زنم حامله شد و چون فرزند پسرى به دنيا آورد نامش را غلام عبّاس نهادم. چندى بعد نيز براى بار دوم حامله شده و چون باز پسرى به دنيا آورد اين بار نامش را غلام حسين گذاشتم.
يهودىهاى بروجرد مطلب را فهميده و به من اعتراض كردند كه چرا اسم مسلمانان را روى پسرانت گذاشته اى؟! هر چه دليل آوردم مقبول نشد. عاقبت به آنها گفتم كه قضيه از چه قرار است.
به آنها گفتم كه اين دو پسر را از حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام گرفتهام و جريان را از اول تا آخر برايشان نقل كردم.
آن يهودى تا زنده بود به علماء و سادات احترام كامل مىگذاشت، ولى همچنان در دين يهود باقى ماند.
در كتاب چهره درخشان قمر بنى هاشم عليهالسلام چنين نقل شده:
يكى از بزرگان اهل منبر نقل مىكند، از واعظى شنيدم كه مىگفت: من در قوچان
بودم، يك يهودى مرا براى روضه خواندن به خانهاش دعوت كرد! من شگفتزده به خانه وى رفتم، او گفت: مىخواهم مسلمان شوم. علت اسلام آوردن وى را پرسيدم.
گفت: همسر من بيمار بود، ديشب موقعى كه از تجارتخانهام وارد منزل شدم، ديدم بسيار گريان است.
از او علت گريهاش را سوءال كردم.
در پاسخ گفت: شوهرم! من از شما شرمندهام؛ زيرا حدود هفده سال است كه به مرض روماتيسم پا دچارم و به كلى از حركت كردن عاجز مىباشم و با آن كه شما هزينه فراوانى صرف نمودهايد، اما از بهبودى نااميدم، امشب مىخواهم به حضرت اباالفضل عليهالسلام مسلمانان متوسل شوم، زيرا بعضى اوقات مىديدم زنان مسلمان يكديگر را براى روضه خبر مىكردند و چون من از آنان پرسش مىنمودم كه چه خبر است؟ مىگفتند: ما در مجلس عزادارى حاضر مىشويم و در آنجا متوسل به حضرت عبّاس عليهالسلام مىگرديم و خداوند به واسطه اين توسل بيماران ما را شفا مىدهد و حاجتمان را روا مىسازد.
من هم امشب مىخواهم متوسل به آن سرور بشوم و براى مظلوميت او اشك بريزم، چنان چه شفا يافتم آيا حاضرى مسلمان شوى؟
گفتم: بلى، و ديدم با گريه مىگفت: يا اباالفضل، يا اباالفضل! مدتى بعد من به خواب رفتم، طولى نكشيد كه شنيدم مىگويد: برخيز، نگاه كن! برخاستم و ديدم اتاق كه تاريك بود، روشن شده و زوجهام با حال سلامتى، در صورتى كه قبلاً نمىتوانست بايستد، برپا ايستاده و مىگويد: الآن حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام اين جا بود.
گفتم: ماجرا را بازگو كن.
گفت: شما كه خوابيديد، من آن قدر تضرع و زارى كردم تا به خواب رفتم، در عالم
روءيا ديدم يك آقاى جليل القدرى به من فرمود: بلند شو.
عرض كردم: قدرت برخاستن ندارم، و افزودم دست خود را به من بدهيد شايد بتوانم حركتى نمايم، وقتى اين حرف را زدم آثار حزن و ناراحتى در رخسارش نمايان گشت، سپس ملاحظه كردم و ديدم ايشان دست در بدن ندارند.
يهودى پس از نقل داستان فوق افزود: اكنون ما دو نفر به اسلام مشرف مىشويم و بعداً مجلس با شكوهى تشكيل داده و اين كرامت حضرت عبّاس عليهالسلام را براى خويشان و ديگران بازگو مىكنيم و جمعيت زيادى را به اسلام گرايش مىدهيم.
از حضرت آيت اللّه حاج سيد احمد موسوى نجفى چنين نقل شده:
چند سال پيش از يكى از خيابانهاى تهران رد مىشدم، كه ناگهان به طور غير عادى به سمت يك مغازه كشيده، و وارد آن شدم، مغازه متعلق به يك عتيقه فروش بود، اما چيزى را متوجه نشدم، تا سه روز اين قضيه تكرار شد، بعد از سه روز به صاحب مغازه گفتم: آقا شما چه چيزى دارى؟ چه سر و سرّى دارى كه مرا به اين جا كشيدهاى!؟
او در جواب سوءالم گفت: حاج آقا شما مسلمان، شيعه و سيد هستيد چه سر و سرّى من ارمنى با شما دارم؟ بنده ارمنى هستم و نامم موسى مىباشد.
خلاصه، بعد از اين كه با هم مقدارى آشنا شديم گفت: فقط برايت بگويم من شفا يافته آقاى شما شيعيانم، و قضيه خود را اين گونه تعريف كرد: من بچه ده سالهاى بودم كه در محلهاى از محلههاى تهران زندگى مىكردم، يك روز براى بازى با بچههاى هم محلىام بيرون رفتيم، مادر يكى از همبازىهايم، تا مرا ديد با عصبانيت تمام مرا مورد خطاب و عتاب قرار داد كه: يهودى، ارمنى، برو ببينم، مثلاً تو نجس هستى و با دستش محكم به سينه من زد به طورى كه ناخود آگاه از بلندى ايوانى كه در كنارم بود، به پائين
پرتاب شدم.
پايم خيلى درد گرفت، با زحمت فراوان خودم را به منزل رساندم و از ترس پدر و مادرم خوابيدم، نصف شب خيلى اذيت شدم و متوجه اين معنا نبودم كه پايم شكسته شده است، با ناله و فرياد من، خانوادهام متوجه شدند و مرا به بيمارستان منتقل كردند.
بعد از مدتى پزشكان به اين نتيجه رسيدند كه پايم بايد قطع شود، مادرم به من گفت: روى تخت دراز كشيده و بيهوش بودى، يك نفر از همراهان يكى از بيماران مقدارى شيرينى آورد و داد، من هم گرفتم ولى ترسيدم بگويم ارمنى هستم، فقط گفتم: مال چيست؟
گفت: مگر نمىدانى امشب شب ميلاد قمر بنى هاشم اباالفضل العبّاس عليهالسلام است، تا اين نام را شنيدم، دلم شكست و نذر كردم كه اگر اين بچه شفا پيدا كند، اباالفضل عليهالسلام را احترام نمايم، مادرم در كنار من بيدار بود و اين نذر را كرد، در همان حال من در خواب ديدم، يك آقاى خوش سيما، و بلند قد، تشريف آورد و به من فرمود: بلند شو!
خيال كردم از پزشكان بيمارستان است، گفتم: آقا نمىتوانم بلند شوم، مىخواهند پاهايم را قطع كنند.
فرمود: بلند شو، و دست مرا گرفت و كشيد و پرتاب كرد. يك وقت خودم را پايين تخت وسط اتاق ديدم، مادرم خيال كرده بود ديوانه شدهام و داد و فرياد مىكرد كه ناگهان متوجه شدند روى پاهاى خود مىدوم و راه مىروم و خلاصه به عنايت و نظر حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام خوب شدم و الان براى تشكر از آن جناب همه ساله در ايام تولد ايشان اين جا را چراغانى مىكنم، شيرينى مىدهم و خلاصه در منزل و مغازه جشن و سرور برگزار مىكنم، شايد علت اين كه شما به اين جا آمديد و رغبت نشان داديد همين باشد.
از جناب حجة الاسلام آقاى حاج شيخ على اكبر قحطانى چنين نقل شده:
سال 1346 شمسى، ابتداى طلبگىام در شهرستان شيراز، به نماز جماعت استاد محترم مرحوم حاج سيد محمد حسينى رحمهالله مىرفتم.
شبى در صف اول پشت سر آقا به نماز ايستاده بودم، شخصى آمد و به آقا گفت: چندى پيش ماشين يك يهودى كه در همين نزديكىهاى مسجد مغازه دارد، را به سرقت بردند، ايشان به هر وسيلهاى متوسل شد، اما ماشينش پيدا نشد، تا اين كه من او را راهنمايى كردم كه چيزى نذر حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام كن بلكه مشكل تو حل شود، فرد يهودى گوسفندى نذر كرد و ماشينش بعد از مدتها كه از سرقتش مىگذشت پيدا شد. شخص مزبور افزود: الآن آن يهودى چه بايد بكند؟
آقا فرمودند: حيوان را بدهد فرد مسلمانى ذبح كند و گوشتش را به مسلمانان بدهند تا مصرف كنند.
در كتاب چهره ى درخشان قمر بنى هاشم اباالفضل العبّاس عليهالسلام از قول حاج آقاى جوانمرد چنين نقل شده:
اوايل سالهاى طلبگىام بود كه جهت گذراندن تابستان به "غريب دوست" كه زادگاه من است رفته بودم. بعد از ظهر يكى از روزها از منزل بيرون آمده و مرد غريبهاى
را ديدم كه با چند نفر از ريش سفيدان ده زير سايه درختى نشسته بودند.
آمدم پيش آنان و سلام كردم و كنارشان نشستم. مرد غريب تقريبا حدود شصت و پنج سال سن داشت، قوى هيكل، با چشمان زاغ و موى سر و صورت سفيد، مشغول صحبت بود.
ضمناً بساطى هم باز كرده و بعضى وسايل را روى آن چيده و دستفروشى مىكرد، تا احساس نمود من طلبه هستم، شرح تاريخ زندگى خودش را چنين شروع كرد:
شايد آقايان احساس كنند من يك دست فروش دوره گرد عادى هستم، خير، من از كسانى مىباشم كه از بالا به پايين آمدهام و در عين حال خدا را شكرگزارم.
داستان زندگى من چنين است: زمانى كه كشور روسيه بلشويكى شد و "لنين" علماى اسلام و مسلمانان با نفوذ را، يا كشت و يا به دريا ريخت، جمع زيادى را نيز به قسمت سيبرى روسيه كه نزديكىهاى قطب و بسيار سرد است تبعيد نمود، من در آن زمان كماندوى شهربانى سيبرى بودم، دائى من مدعى العموم آن قسمت و در عين حال پدر خانمم بود، و ما در آن سامان به نبوت حضرت داود معتقد بوديم و از لحاظ نسل و نژاد، روسى محسوب مىشديم.
روزى به من خبر دادند كه مسلمانان تبعيدى به صورت دستههاى فشرده بيرون ريختهاند و با سر و پاى برهنه راه مىروند و به سر و سينه مىزنند و شعر خوانده و گريه مىكنند.
من هفت تير خود را برداشتم، شلاق محكمى نيز به دست گرفته و با جمعى از پاسبانان جلوى آنان رفتم، يكى از آنها سرش را تراشيده بود و چنان كه بعدها فهميدم، قمه زن بود و در جلوى صفها با جوش و خروش، شاه حسين، وا حسين مىگفت و دستهها را رهبرى مىكرد.
من جلوى او را گرفته و گفتم: ديوانهها چه مىكنيد؟! اين وحشىگرىها و
ديوانهبازىها يعنى چه؟!
گفت: امروز عاشورا، و مصادف با روزى است كه پسر پيغمبر ما را با لب تشنه در كربلاء كشتهاند، ما هم روز شهادت او را گرامى مىداريم و عزادارى مىكنيم.
گفتم: آقاى شما چند سال است كشته شده؟
گفت: بيش از هزار سال است!
گفتم: ديگر او مرده، براى او اين كارها چه فايدهاى دارد و او چه مىداند شما به خودتان كتك مىزنيد؟!
در جواب گفت: ما اعتقاد داريم كه پيشوايانمان، بعد از مردن هم، چنان آگاهند كه در زنده بودنشان آگاه بودند، و مرده و زنده آنان يكى است!
گفتم: اگر چنين است چرا آنان را به امدادتان فرا نمىخوانيد كه بيايند شما را از تبعيد و يا حداقل از دست من نجات دهند؟!
در جواب گفت: ما آقايمان را براى مثل تو "ساباخلاره" يعنى: سگها، فرا نمىخوانيم!
عصبانى شدم و با شلاق آن چنان به زدن وى پرداختم كه پوست سر و صورتش كنده مىشد و به شلاق مىچسبيد! من او را مىزدم و او بدون اين كه گريه كند مىگفت: يا اباالفضل! (در اين اثنا اشك از چشمان ناقل داستان، سرازير شد) و هر شلاقى كه من مىزدم، او همچنان مىگفت: يا اباالفضل!
يك مرتبه ديدم از پشت سر يك كشيده محكم به من زده شد، اين سيلى آن چنان در من اثر كرد كه دنيا در چشمانم تاريك شد و خيال كردم دنيا بر سرم فرود آمد، ناقل
داستان باز گريه كرده و مىگفت: اين سيلى را به ظاهر دايىام، كه پدر خانمم بود زد، ولى در حقيقت اين سيلى را حضرت اباالفضل عليهالسلام بر من زد.
به پشت سر نگاه كردم و ديدم دايىام به من سيلى زده و پرخاش كرد كه چه مىكنى، چرا اين بيچاره را مىكشى؟! من به خانه برگشتم، ولى خيلى ناراحت و گيج شده بودم و سيلى كار خودش را كرده بود.
وارد خانه شدم و بدون اين كه چيزى بخورم خوابيدم، در عالم خواب ديدم قيامت برپا گشته و همه مردم از اولين و آخرين در يك صحرا جمع شدهاند، مردم آن چنان به همديگر فشار مىآوردند كه همه غرق در عرق شدهاند، گوئى آفتاب روى سر مردم قرار دارد، گرما همه را بىطاقت كرده و زبانها از شدت تشنگى از دهانها بيرون آمده بود، همه به دنبال آب هستند و به يكديگر مىگويند: فقط پيغمبر آخر زمان به مردم آب مىدهد.
من هم با هر وضعى بود خود را كنار حوض رساندم، ديدم كه حضرت على عليهالسلام به فرمان پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله به مردم آب مىدهد.
عرض كردم: آقا، آقا، به من هم آب بدهيد!
حضرت على عليهالسلام فرمود: به تو آب دهم در حالى كه امروز عزادار فرزندم حسين را كتك زده اى؟
گفتم: آقا اشتباه كردم، جبران مىكنم، بفرمائيد چه بگويم تا مسلمان شوم و به من آب بدهيد؟
همچنان ناله و التماس مىكردم كه يك مرتبه همسرم مرا بيدار كرد و گفت: بلند شو، آب آوردم!
گفتم: من تشنه نيستم.
گفت: پس چرا از رئيس مسلمان ها، با آن همه التماس، آب مىخواستى!!
براى اين كه او چيزى نفهمد آب را از دستش گرفتم و تا برابر لبهايم آوردم، ولى
ديدم اين آب مثل آبهاى فاضلاب گنديده و بدبو است؟!
گفتم: اين چه آبى است كه براى من آوردهاى؟!
گفت: مگر چگونه است؟!
گفتم: بوى بد مىدهد، گنديده است.
گفت: آب ايرادى ندارد، تو مسلمان شدهاى، اينها را بهانه مىآورى!
قانون مذهب ما اين بود كه اگر كسى از دين بيرون برود بايد كشته شود، من فكر كردم اين زن را بكشم تا مرا لو ندهد، هفت تير را برداشتم او را بزنم كه فرار كرد و مستقيماً به خانه پدرش رفت و جريان خواب مرا براى وى بازگو كرد، چيزى نگذشت كه مأمورين به خانه من ريختند و درجههاى مرا كنده و دست بسته به زندان بردند، من تنها فرزند پدر و مادرم بودم.
وارد زندان شده و منتظر عواقب كار خود بودم، از طرفى ممنوع الملاقات شدم و در مدت توقفم در زندان، پدر و مادرم تنها دو بار از دور توانستند مرا ببينند، مادرم زار زار گريه مىكرد، شك نداشتم كه مرا اعدام خواهند كرد، به دو جرم: يكى اين كه از دينم بيرون رفتم، و ديگرى آن كه قصد كشتن همسرم كه دختر مدعى العموم منطقه است را داشتهام.
ولى در زندان شب و روز گريه مىكردم و به پيامبر خدا و حضرت على و امام حسين و حضرت اباالفضل عليهمالسلام متوسل مىشدم و نجات خود را از آنان مىخواستم.
بيش از دو سه روز به محاكمه من باقى نمانده بود كه شب در خواب ديدم يكى از
آقايان به خوابم آمد و به من فرمود: چيزى به زمان محاكمهات باقى نمانده و اگر محاكمه شوى كشته خواهى شد، فردا شب راه زير زمين به پشت زندان باز خواهد بود، به پدر و مادرت گفتهايم در پشت زندان منتظرت باشند، فردا شب از زندان فرار كن و
همراه پدر و مادرت به سوى ايران حركت نما.
من بىصبرانه منتظر فردا شب شدم، سر موعد به طرف زير زمين رفته و ديدم روزنهاى به بيرون باز شده ، از آنجا بيرون رفتم و ديدم پدر و مادرم پشت زندان منتظر من هستند! با هم به راه افتاديم و خود را به ايستگاه قطار رسانده و حركت كرديم.
پس از آن كه قطار يك شب و روز مسير خود را ادامه داد، متوجه شديم بىموقع ايستاد، من بسيار ناراحت شده و سوءال كردم: چرا قطار را نگه داشته ايد؟
گفتند: يك نفر فرارى مىخواهد با قطار از روسيه فرار كند و مأمورين دنبال او هستند. باز متوسل به حضرت اباالفضل عليهالسلام شدم كه ما را نجات بدهد، عجيب بود كه همه قطار را گشتند ولى ما را نديدند، از كنار ما گذشتند ولى به ما توجهى نكردند، تا به مرز ايران نزديك شديم.
شب با پاى پياده آمديم كنار رود ارس و خود را به اردبيل رسانديم و در اردبيل به دست يك عالم شيعه مسلمان شديم. نام من را غلام حسين، نام پدرم را شيرين على و نام مادرم را شيرين خانم گذاشتند.
سپس به كربلاء رفتيم، پدر و مادرم در نجف ماندند و همان جا مردند، ولى من دوباره به ايران برگشتم و مدتى در فرودگاه تهران در قسمت فنى هواپيما مشغول كار شدم، ولى بعد چون فهميدند من از روسيه آمدهام بيرونم كردند.
در اين مدت جسمم معلول شد و الان به صورت دوره گرد دست فروشى مىكنم و زندگى خود را مىگذرانم، در عين حال خدا را شكر گزارم كه مسلمان شدهام و جزو
دوست داران اهل بيت رسول خدا صلىاللهعليهوآله قرار دارم.
از جناب آقاى امير محمدى چنين نقل شده:
يك يهودى در اصفهان يك كيسه وسايل نقره از قبيل: گلدان و ساير چيزهاى نقره قديمى و پر ارزش داشته، وارد اتوبوس خط واحد مىگردد و روى يكى از صندلىها نشسته و كيسه را كنار پايش مىگذارد و چون مسير مقدارى طولانى بوده در بين راه خوابش مىبرد.
وقتى چشم باز مىكند، مىبيند كيسهاش نيست، بر سر زنان پياده مىشود و در راه به آقا قمر بنى هاشم عليهالسلام متوسل گشته و چنين عرض مىكند:
اى قمر بنى هاشم، من نمىدانم تو كه هستى، اما همين را مىدانم كه اين شيعهها به شما متوسل مىشوند و شما حوائج آنها را مىدهى، حالا مىخواهم كه مال و دارايىام را به من برگردانى و همين الان يك گوساله نذر شما مىكنم.
درب مغازه قصابى آمد و پول يك گوساله را به قصاب داده و گفت: اين گوساله را ذبح كن و به فقراء و مستمندان و مستضعفان بده و بگو نذر اباالفضل عليهالسلام است.
يهودى مىگويد: فرداى آن روز به مغازه آمدم، نشسته بودم كه ديدم يك نفر وارد شد و دو گلدان نقره دستش است و مىگويد: آقا اينها را مىخرى؟
نگاه كرده و ديدم گلدانهاى نقره خودم است.
گفتم: اينها نقرههاى خوبى است و قيمت بالايى دارد، من مىخواهم، اگر هنوز هم دارى با قيمت خوب از شما مىخرم.
گفت: بله دارم، اما در منزل است.
گفتم: خوب، نمىخواهد بياورى، مىترسم برايت اسباب زحمت شود و
دكاندارهاى ديگر فهميده و تو را اذيت كنند، تو آدرس منزل را به من بده، خودم با شاگردم مىآيم. آدرس را به من داد و رفت، من هم به كلانترى رفتم و يك پليس مخفى را كه از رفقا بود ديده و جريان را به وى گفتم و او را با خود سر قرار و آدرس بردم، در را زدم، آمد درب را باز كرد و ما را به زير زمين منزلش برد، ديدم همان كيسه خودم است.
به پليس گفتم: همان كيسه خودم است و او نيز اسلحهاش را در آورد و دزد را دستگير كرده و به كلانترى برد، من هم كيسه نقرهام را برداشته و به مغازه بردم.
اى مسلمانها و اى شيعهها، قدر آقاى خود حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام را بدانيد كه اين آقا خيلى كارها از دستش بر مىآيد.
از جناب حجة الاسلام ربانى خلخالى چنين نقل شده:
روزى براى ملاقات و احوالپرسى به منزل ثقة المحدثين مرحوم حاج سيد حسين فخر الحسينى، معروف به حاج سيد حسين اصفهانى روضه خوان رفتم، ايشان درب را باز كردند و مشغول صحبت شديم.
در اين اثناء ناگهان يك زن زرتشتى سراسيمه و گريه كنان به طرف منزل ايشان آمد و تا ايشان را ديد، سلام كرده و گفت: حاج آقا، فورا به منزل ما بياييد و يك روضه حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام بخوانيد كه بچهام در حال جان كندن است!
آقا گفت: من مريض هستم و حالم براى آمدن به منزل شما مقتضى نيست، خانم مزبور با آه و ناله اصرار كرد و ايشان گفتند: خوب، برويد يك ساعت ديگر مىآيم.
جواب داد: حاج آقا، فرصت نيست، بچهام الان مىميرد، اگر نمىتوانيد بياييد همين جا روضهاى برايم بخوانيد.
گفتند: اين طور كه نمىشود!
گفت: مانعى ندارد.
در نتيجه در دهليز منزل كه داراى چند سكو بود نشسته و متوسل به حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام شدند، زن زرتشتى گريه زيادى كرد و به منزل رفت.
من از ايشان سوءال كردم: آقا، زرتشتيان هم به حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام عقيده دارند؟! گفتند: بله، هر وقت گرفتارى دارند متوسل به حضرت شده و حاجت خود را
هم خيلى زود مىگيرند، چند روز بعد از وقوع اين قضيه، مرحوم حاج سيد حسين را ملاقات كردم و از نتيجه امر سوءال نمودم.
گفتند: زن زرتشتى آمده و گفته است وقتى به منزل رسيدم ديدم حال بچهام خوب شده، چشم باز كرده و غذا هم مىخورد، خداوند به بركت حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام به او شفا داده است.
مرحوم حاج غلامعلى، معروف به بمبئى والا، از چهل سال قبل هر سال مجلس عزادارى حضرت سيدالشهداء عليهالسلام را منعقد مىنمود و هميشه هم جمعيت بسيار زيادى در آن منزل جمع مىشدند، ضمناً از آنجا كه منزل وى در خيابان سلمان فارسى قرار داشت و در حوالى منزلش جمعى از زرتشتىها مىنشستند، برخى از آنها نيز در مجلس وى شركت مىكردند.
مرحوم حجت الاسلام حاج ميرزا احمد هروى، كه از روضه خوانهاى قديمى يزد بودند و منزلشان هم در همين محله قرار داشت، روزى به سر منبر گفتند: همين الان يك نفر زرتشتى به درب منزل ما آمده و گفت: مريضى دارد كه در حال موت است، فورا به مجلس روضه خوانى برويد و براى شفاى فرزندم به حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام متوسل شويد، حال از همه شما حضار مىخواهم كه با توجه كامل به آن حضرت متوسل شويد و شفاى اين مريض را از حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام بگيريد.
اتفاقاً آن روز بسيار عزادارى خوبى شد و خداوند آن مريض زرتشتى را شفاء داد.
از جناب حجة الاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ كاظم صديقى زنجانى چنين نقل شده:
چند سال قبل دهه عاشورا در مجلسى منبر داشتم، روز تاسوعا صاحب و بانى مجلس كه پدر شهيد هم بود به من گفت: آقا، از كرامات حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام صحبت كنيد و سپس افزود: روزى يك خانم زردشتى به منزل ما آمد، مقدارى قند و چاى آورد و گفت: اينها نذر حضرت قمر بنى هاشم اباالفضل العبّاس عليهالسلام است!
گفتم: شما زردشتى هستيد و آنگاه براى حضرت اباالفضل العبّاس عليهالسلام قند و چاى آورده ايد؟!
گفت: بلى، من فرزندى داشتم كه شديدا گرفتار بيمارى شد، به گونهاى كه تمام دكترها در معالجهاش عاجز مانده و او را جواب كردند. ناگزير متوسل به حضرت قمر بنى هاشم اباالفضل العبّاس عليهالسلام شدم و آن بزرگوار فرزندم را شفا دادند.
بسم الله الرحمن الرحيم
قَالَ الصَّادِقُ علیه السلام إِذَا أَرَدْتَ زِیَارَةَ قَبْرِ الْعَبَّاسِ بْنِ عَلِیٍّ وَ هُوَ عَلَی شَطِّ الْفُرَاتِ بِحِذَاءِ الْحَیْرِ فَقِفْ عَلَی بَابِ السَّقِیفَةِ وَ قُلْ سَلَامُ اللَّهِ وَ سَلَامُ مَلَائِکَتِهِ الْمُقَرَّبِینَ وَ أَنْبِیَائِهِ الْمُرْسَلِینَ وَ عِبَادِهِ الصَّالِحِینَ وَ جَمِیعِ الشُّهَدَاءِ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الزَّاکِیَاتِ الطَّیِّبَاتِ فِیمَا تَغْتَدِی وَ تَرُوحُ عَلَیْکَ یَا ابْنَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ أَشْهَدُ لَکَ بِالتَّسْلِیمِ وَ التَّصْدِیقِ وَ الْوَفَاءِ وَ النَّصِیحَةِ لِخَلَفِ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله الْمُرْسَلِ وَ السِّبْطِ الْمُنْتَجَبِ وَ الدَّلِیلِ الْعَالِمِ وَ الْوَصِیِّ الْمُبَلِّغِ وَ الْمَظْلُومِ الْمُهْتَضَمِ فَجَزَاکَ اللَّهُ عَنْ رَسُولِهِ وَ عَنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ عَنِ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ أَفْضَلَ الْجَزَاءِ بِمَا صَبَرْتَ وَ احْتَسَبْتَ وَ أَعَنْتَ فَنِعْمَ عُقْبَی الدَّارِ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ قَتَلَکَ وَ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ جَهِلَ حَقَّکَ وَ اسْتَخَفَّ بِحُرْمَتِکَ وَ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ حَالَ بَیْنَکَ وَ بَی نَ مَاءِ الْفُرَاتِ أَشْهَدُ أَنَّکَ قُتِلْتَ مَظْلُوماً وَ أَنَّ اللَّهَ مُنْجِزٌ لَکُمْ مَا وَعَدَکُمْ جِئْتُکَ یَا ابْنَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَافِداً إِلَیْکُمْ وَ قَلْبِی مُسَلِّمٌ لَکُمْ وَ تَابِعٌ وَ أَنَا لَکُمْ تَابِعٌ وَ نُصْرَتِی لَکُمْ مُعَدَّةٌ حَتَّی یَحْکُمَ اللَّهُ وَ هُوَ خَیْرُ الْحاکِمِینَ فَمَعَکُمْ مَعَکُمْ لَا مَعَ عَدُوِّکُمْ إِنِّی بِکُمْ وَ بِإِیَابِکُمْ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ بِمَنْ خَالَفَکُمْ وَ قَتَلَکُمْ مِنَ الْکَافِرِینَ قَتَلَ اللَّهُ أُمَّةً قَتَلَتْکُمْ بِالْأَیْدِی وَ الْأَلْسُنِ ثُمَّ ادْخُلْ فَانْکَبَّ عَلَی الْقَبْرِ وَ قُلِ السَّلَامُ عَلَیْکَ أَیُّهَا الْعَبْدُ الصَّالِحُ الْمُطِیعُ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِأَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ صلی الله علیهم و سلم السَّلَامُ عَلَیْکَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ وَ مَغْفِرَتُهُ وَ رِضْوَانُهُ عَلَی رُوحِکَ وَ بَدَنِکَ أَشْهَدُ وَ أُشْهِدُ اللَّهَ أَنَّکَ مَضَیْتَ عَلَی مَا مَضَی بِهِ الْبَدْرِیُّونَ وَ الْمُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ الْمُنَاصِحُونَ لَهُ فِی جِهَادِ أَعْدَائِهِ الْمُبَالِغُونَ فِی
نُصْرَةِ أَوْلِیَائِهِ الذَّابُّونَ عَنْ أَحِبَّائِهِ فَجَزَاکَ اللَّهُ أَفْضَلَ الْجَزَاءِ وَ أَکْثَرَ الْجَزَاءِ وَ أَوْفَرَ الْجَزَاءِ وَ أَوْفَی جَزَاءِ أَحَدٍ مِمَّنْ وَفَی بَیْعَتَهُ وَ اسْتَجَابَ لَهُ دَعْوَتَهُ وَ أَطَاعَ وُلَاةَ أَمْرِهِ أَشْهَدُ أَنَّکَ قَدْ بَالَغْتَ فِی النَّصِیحَةِ وَ أَعْطَیْتَ غَایَةَ الْمَجْهُودِ فَبَعَثَکَ اللَّهُ فِی الشُّهَدَاءِ وَ جَعَلَ رُوحَکَ مَعَ أَرْوَاحِ السُّعَدَاءِ وَ أَعْطَاکَ مِنْ جِنَانِهِ أَفْسَحَهَا مَنْزِلًا وَ أَفْضَلَهَا غُرَفاً وَ رَفَعَ ذِکْرَکَ فِی عِلِّیِّینَ وَ حَشَرَکَ مَعَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِینَ وَ حَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً أَشْهَدُ أَنَّکَ لَمْ تَهِنْ وَ لَمْ تَنْکُلْ وَ أَنَّکَ مَضَیْتَ عَلَی بَصِیرَةٍ مِنْ أَمْرِکَ مُقْتَدِیاً بِالصَّالِحِینَ وَ مُتَّبِعاً لِلنَّبِیِّینَ فَجَمَعَ اللَّهُ بَیْنَنَا وَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ رَسُولِهِ وَ أَوْلِیَائِهِ فِی مَنَازِلِ الْمُخْبِتِینَ فَإِنَّهُ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
شیخ جعفر بن قولویه قمی به سند معتبر از ابو حمزه ثمالی روایت کرده که امام صادق علیه السلام فرموده هرگاه قصد کردی قبر عباس بن على علیهماالسلام را که در کنار فرات برابر حایر است زیارت کنی، بر در روضه می ایستی و می گویی:
سلام خدا و سلام فرشتگان مقربش و پیامبران مرسلش و بندگان شایسته اش و همه شهیدان و صديقان و درودهای پاک و پاکیزه در آن چه می آید و می رود بر تو باد ای فرزند امیر مؤمنان، شهادت می دهم برای حضرتت به تسلیم و تصدیق و وفا و خیرخواهی برای یادگار پیامبر مرسل (درود خدا بر او و خاندانش باد) و فرزند زاده برگزیده و رهبر دانا و جانشین تبلیغ گر و ستمدیده مظلوم، خدا از جانب پیامبر و امیر مؤمنان و حسن و حسین (درود خدا بر ایشان) جزایت دهد برترین جزا، به خاطر این که صبر کردی و کار خویش را تنها به حساب خدا گذاشتی، و یاری نمودی، پس چه نیکو سرانجامی است خانه آخرت. خدا لعنت کند کسی که تو را کشت، و لعنت کند کسی را که به حقت جاهل بود، و حرمتت را سبک شمرد، و خدا لعنت کند کسی را که
بین تو و آب فرات مانع شد، شهادت می دهم که تو مظلومانه کشته شدی، و خدا به وعده ای که به شما داده وفا می کند، به سوی تو آمدم ای فرزند امیر مؤمنان، وارد به محضر شمایم، دلم تسلیم و پیرو شماست، و خود نیز پیرو شمایم، یاری ام برای شما مهیاست، تا خدا حکم کند، و او بهترین حکم کنندگان است، پس با شمایم تنها با شما، نه با دشمن شما، من به شما و رجعت تان ایمان دارم، و به آنان که با شما مخالفت کردند و شما را کشتند کافرم، خدا بکشد امتی که شما را با دست ها و زبان هایشان کشتند.
سپس وارد روضه شو و خود را به ضریح بچسبان و بگو:
سلام بر تو ای بنده شایسته فرمانبر خدا و رسول خدا و امیر مؤمنان و حسن و حسین (درود خدا بر آنان باد)، سلام و رحمت خدا و برکات و مغفرت و رضوانش بر روح و بدنت، شهادت می دهم و خدا را شاهد می گیرم که تو به همان مسیری رفتی که شهدای بدر رفتند، و در آن راه از دنیا گذشتند، آن مجاهدان در راه خدا و خیرخواهان برای خدا در مبارزه با دشمنان خدا، و تلاش گران در یاری اولیایش، آن دفاع کنندگان از عاشقانش، خدا پاداشت دهد، به برترین و بیشترین و کامل ترین پاداش و وفا کننده ترین پاداش یکی از آنان که به بیعت او وفا کرد و دعوتش را اجابت نمود، و از والیان امر اطاعت کرد، شهادت می دهم که در خیر خواهی کوشیدی و نهایت تلاش را انجام دادی، خدا تو را در زمره شهیدان برانگیزد و روحت را در کنار ارواح نیک بختان قرار دهد و از بهشتش وسیع ترین منزل را به تو عطا کند و برترین غرفه ها را ارزانی نماید، و نامت را در بالاترین درجات بالا برد، و با پیامبران و صديقان و شهداء و شایستگان محشور نماید، آنها خوب رفیقانی هستند، شهادت می دهم که تو سستی نورزیدی، و باز نایستادی و بر آگاهی از کارت از دنیا رفتی، در حال پیروی از شایستگان و پیروی از پیامبران، پس خدا بین ما و رسول خود و اولیایش در جایگاه فروتنان گرد آورد که او مهربان ترین مهربانان است.
سَلاَمُ اَللَّهِ وَ سَلاَمُ مَلاَئِکَتِهِ اَلْمُقَرَّبِینَ وَ أَنْبِیَائِهِ اَلْمُرْسَلِینَ وَ عِبَادِهِ اَلصَّالِحِینَ وَ جَمِیعِ الشُّهَدَاءِ وَ الصِّدِّیقِینَ، وَ الزَّاکِیَاتِ الطَّیِّبَاتِ فِیمَا تَغْتَدِی وَ تَرُوحُ عَلَیْکَ یَا ابْنَ أمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ.
سلام از اسماء خدای تعالی می باشد،(1)و همچنین به معنی طلب سلامتی برای دیگران استعمال می شود.(2)مردم در زمان قبل از اسلام وقتی به یکدیگر می رسیدند با جملاتی مانند: "انعم صباحا" و "انعم مساء" به معنی: صبح شما به خیر و شب شما به خیر، به یکدیگر تحیت می گفتند،(3)البته در موارد بسیار نادر و خاص، برای اعلان آرامش و صلح به یکدیگر، کلمه سلام را استعمال می کردند. اما با ظهور دین مقدس اسلام، کلمه سلام به عنوان تحیت گفتن مردم به یکدیگر از طرف این دین مقدس انتخاب شد و بزرگان دین همواره بر سلام کردن تأکید داشته و خودشان همواره عامل به این امر بوده اند. به طوری که در تاریخ ثبت شده هیچ شخصی در سلام کردن بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نتوانست سبقت بگیرد.
پیشوایان دین مقدس اسلام به پیشقدم شدن در سلام بسیار تأکید داشته و برای کسی که در سلام پیش قدم است شصت و نه ثواب و برای کسی که جواب می دهد فقط یک ثواب وعده کرده اند،(4)حتى فرموده اند: اگر کسی در جمعی وارد شد و سلام نکرد
به وی کم محلی کنید تا وقتی که سلام کند،(1)همچنین جواب سلام را واجب دانسته اند.(2)
شخص زائر وقتی بر حضرت اباالفضل العباس علیه السلام وارد می شود آن حضرت را این گونه خطاب می کند، به این علت که شاید در واقع می خواهیم عملاً بگوییم: ما که عددی نیستیم، کسی نیستیم، حتى عالم ترین افراد از فقهاء و مراجع عظیم الشان تقلید، همه و همه غیر قابل قیاس با آن وجود مقدس هستند، خدای تعالی در قرآن می فرماید: یا أَیُّهَا النّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَی اللّهِ؛(3)یعنی: ای مردم شما هر که بوده و به هر مقامی هم که رسیده باشید ( مقام مادی یا معنوی فرق نمی کند) باز در محضر خدا و اولیاء عزیزش فقیر و ناچیز هستید.
شخص زائر اگر خدای نکرده گناه کار باشد، خودش بهتر از هر کس دیگر واقف به پرونده اعمال خویش هست و می داند که شخص گناه کار اگر توبه نکند و به گناهان خود ادامه بدهد از دائره انسانیت خارج است و حتی خدای تعای چنین شخصی را از حیوانات هم پست تر می داند، أُولَئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولَئِکَ هُمُ الْغَافِلُونَ(4)یعنی: آنها در حقیقت مثل چهار پایان اند بلکه گمراه ترند، آنها همان غافلان اند.
و اگر شخص، گناه کار نباشد بلکه مؤمن و پاک و شخص عارف و مهذبی باشد باز به واسطه معرفتی که کسب کرده و در اثر پاکی روحی که دارد می فهمد و واقف است که حضرت اباالفضل العباس عليه السلام چنان مقامی دارد که تمام انبیاء و شهداء به مقام او غبطه
1) قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی اللَّهِ علیه وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ مَنْ بَدَا بِالْكَلَامِ قَبْلَ السَّلَامِ فَلاتُجِیبُوهُ ( الكافي جلد: 2 صفحه: 644).
2) عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَیه السَّلَامُ قَالَ : قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی اللَّهِ علیه وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ السَّلَامُ تَطَوُّعُ، وَ الرَّدُّ فَرِيضَةُ (الكافي جلد: 4 صفحه: 699).
3) سوره فاطر آیه: 15.
4) سورة الأعراف آیه: 179
می خورند،(1)لذا هیچ کس اجازه ندارد در مقابل شخص عزیز و بزرگواری مانند حضرت اباالفضل العباس علیه السلام اظهار وجود کند، بنابراین سوای ائمه معصومین علیهم السلام که تخصصاً از بحث ما خارج هستند، هیچ کس در عالم حتی به خاک پای حضرت ابا الفضل العباس علیه السلام نمی رسد، لذا احدی اجازه ابراز وجود کردن ندارد و اصلاً هیچ کس در مقابل ایشان آن چنان ارزشی ندارد که بخواهد از طرف خودش به آن حضرت سلام کند، لذا می گوییم: سَلَامُ اللَّهِ وَ سَلَامُ مَلَائِکَتِهِ الْمُقَرَّبِینَ وَ أنْبِیَائِهِ الْمُرْسَلِینَ وَ عِبَادِهِ الصَّالِحِینَ وَ جَمِیعِ الشُّهَدَاءِ وَ الصِّدِّیقِینَ، وَ الزَّاکِیَاتِ الطَّیِّبَاتِ فِیمَا تَغْتَدِی وَ تَرُوحُ، عَلَیْکَ یَا ابْنَ أمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ
سلام خدای تعالی و سلام ملائکه مقرب، نه هر ملکی! بلکه ملکی که مقرب باشد، و سلام انبیائی که مرسل بوده اند، چون انبیاء درجاتی دارند و بعضی فقط نبی هستند، سلام آن دسته از انبیاء که مقام بالائی داشته و رسول نیز بوده اند.
در مورد ملک مقرب و نبی مرسل در روایات وارد شده که هر ملکی فهم و درک فهمیدن احادیث اهل بیت را ندارد و فرموده اند: هر پیامبری استعداد و فهم و درک كلمات معصومین علیهم السلام را ندارد، بلکه از میان ملائکه، فقط ملک مقرب و از میان انبیاء، فقط نبی مرسل استعداد فهم و درک کلمات معصومین علیهم السلام را دارند.(2)
و همچنین سلام بندگان صالح خدای تعالی، و سلام تمامی شهدایی که برای یاری دین مقدس اسلام در رکاب امام زمان خویش جهاد کرده و در خون خود غلطیده اند، و سلام صديقين؛ خیلی عجیب است، در پاره ای از روایات منظور از صدّیقین را چهارده
1) قال علي بن الحسین علیه السلام: إِنَّ لِلْعَبَّاسِ عِنْدَ اللهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى مَنْزِلَةً يَغْبِطُهُ بِهَا جَمِيعُ الشُّهَدَاءِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ (ذخيرة الدارين صفحه: 269).
2) قال أبو جعفرعلیه السلام إِنَّ حَدِیثَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ، لَا یُؤْمِنُ بِهِ إِلَّا مَلَکٌ مُقَرَّبٌ، أَوْ نَبِیٌّ مُرْسَلٌ، أَوْ عَبْدٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَانِ... (الاصول الستة عشر صفحه: 61).
معصوم علیهم السلام بیان فرموده اند،(1)لذا سلام ائمه معصومین علیهم السلام و سلام تمام کسانی که تزکیه نفس کاملی کرده و روح طیب و طاهری دارند، در هر صبح و شام بر تو باد ای پسر امیر المؤمنین علیه السلام.
شاید این شبهه پیش بیاید که اگر ما کمتر از آن هستیم که در مقابل حضرت ابا الفضل العباس علیه السلام ابراز وجود کنیم، پس چرا از طرف خدا وملائکه و ائمه معصومین به ایشان سلام می گوییم؟
در جواب عرض می کنیم: این امر نیز از لطف و مهربانی خدای تعالی است که به ما چنین اجازه ای داده تا برای اولیاء عزیزش طلب خیر و رحمت و تحیت بکنیم، نظیر همین عمل را در فرستادن صلوات انجام می دهیم، و این گونه سلام فرستادن به آن حضرت شباهت به صلوات فرستادن نیز دارد که خدای تعالی به ما اجازه فرموده با این که به خاک پای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نمی رسیم، اما برای ایشان و فرزندان و ذریه اش از خدای تعالی طلب رحمت خاص الخاص کنیم و بگوییم اللهم صل على محمد و آل محمد.
به طور کلی باید بدانیم محبت به اولیاء خدا افضل اعمال است،(2)اگر ما به اولیاء خدا اظهار محبتی بکنیم در واقع به نفع خودمان کرده ایم، چون وقتی خدای تعالی ببنید ما به اولیائش محبت می کنیم، خدا نیز ارحم الراحمین است و ده ها و صدها و بلکه
1) عن أبي عبد الله في حديث له مع أبي بصير قال له علیه السلام يا أبا محمد، لقد ذكركم الله في كتابه، فقال: فَأُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبیِّینَ وَالصِّدّیقینَ وَالشُّهَداءِ وَ الصَّالِحینَ وَ حَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً فَرَسُولُ اَللَّهِ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ فِی اَلْآیَهِ اَلنَّبِیُّونَ، وَ نَحْنُ فِی هَذَا اَلْمَوْضِعِ اَلصِّدِّیقُونَ وَ اَلشُّهَدَاءُ، وَ أَنْتُمُ اَلصَّالِحُونَ، فَتَسَمَّوْا بِالصَّلاَحِ کَمَا سَمَّاکُمُ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ ( البرهان في تفسير القران جلد: 2صفحه: 124) همچنین در (الكافي جلد: 2 صفحه: 466) و ( تفسير اثنی عشری جلد:13 صفحه: 33).
2) ..قَالَ مُوسَی عَلَیْهِ السَّلاَمُ دُلَّنِی عَلَی اَلْعَمَلِ اَلَّذِی هُوَ لَکَ قَالَ یَا مُوسَی هَلْ وَالَیْتَ لِي وَلِيّاً وَ هَلْ عَادَةِ لِي عَدُوّاً قَطُّ فَعَلِمَ مُوسَی أَنَّ أَفْضَلَ الْأَعْمَالِ الْحُبُّ فِي اللهِ وَ الْبُغْضُ فِي اللَّهِ ( بحار الانوار جلد: 66 صفحه: 253).
هزارها و میلیارها برابر آن محبت را به ما می کند.(1)
زیارت حضرت اباالفضل العباس علیه السلام از ناحیه امام معصوم علیه السلام صادر شده و هر آن چه از ناحیه معصومين علیهم السلام صادر شود جنبه ربوبیت نیز دارد، لذا از اول همین زیارت، یکی از نکاتی که می خواهند به زائر آن حضرت تعلیم بدهند همین است که یاد بگیریم نسبت به اولیاء خدا با محبت باشیم و حداقل کار این است که زباناً برای آنها از خدای تعالی سلامتی و تحیت طلب کنیم.
أَشْهَدُ لَكَ بِالتَّسْلِيمِ وَ التَّصْدِيقِ وَ الْوَفَاءِ وَ النَّصِيحَةِ لِخَلَفِ النَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ الْمُرْسَل وَ السِّبْطِ الْمُنْتَجَبِ وَ الدَّلِيلِ الْعَالِمِ وَ الْوَصِيِّ الْمُبَلِّغِ وَ الْمَظْلُومِ الْمُهْتَضَم.
به طور کلی باید بدانیم خدای تعالی چهارده نفر را که همگی از طرف خدای تعالی عصمت مطلقه دارند برای هدایت بشریت قرار داده است و ما هر برخوردی که با آن بزرگواران داشته باشیم مانند این است که همان برخورد را با خدای تعالی داشته ایم.
مَنْ اطاعَکُمْ فَقَدْ اطاعَ اللَّهَ، وَمَنْ عَصاکُمْ فَقَدْ عَصَی اللَّهَ، وَمَنْ احَبَّکُمْ فَقَدْ احَبَّ اللَّهَ، وَمَنْ ابْغَضَکُمْ فَقَدْ ابْغَضَ اللَّهَ.(2)
لذا خطاب به آنها عرض می کنیم: هر کس شما را اطاعت کند قطعا از خدای تعالی اطاعت کرده و هر کس از شما نافرمانی کند قطعاً نافرمانی و عصیان خدای تعالی را انجام داده و هر کس به شما محبت داشته باشد قطعاً به خدای تعالی محبت ورزیده و...
چون نستجير بالله خدای تعالی که جسم نداشته و اصلاً با ما خلایق سنخیتی ندارد، لذا چهارده نور پاک را خلق فرموده که واسطه بين خلايق و خودش اَیْنَ
1) عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السَّلَامُ قَالَ : مَنْ أَحَبَّنَا وَ بَعْضُ عَدُوَّنَا فِي اللَّهِ مِنْ غَيْرِ وَتِیرَةٍ وَتَرَهَا إِیَّاهُ لِشَيْءٍ مِنْ أَمْرِ الدُّنْيَا ثُمَّ مَاتَ عَلَى ذَلِكَ وَ عَلَيْهِ مِنَ الذُّنُوبِ ثَوْبٍ مِثْلَ زَبَدِ الْبَحْرِ غَفَرَهَا اللَّهُ لَهُ (ثواب الاعمال و عقاب الاعمال صفحه: 170 ).
2) مفاتیح الجنان زیارت جامعه کبیره
السَّبَبُ الْمُتَّصِلُ بَیْنَ الاَْرْضِ وَ السَّماءِ(1)
خدای تعالی به آنها چنین اجازه ای داده که مستقیم و بدون واسطه با او در ارتباط باشند و از طرفی آنها را در بدن و کالبد انسان وارد دنیا کرده تا ما بشریت بتوانیم به راحتی با آنها ارتباط داشته و انس بگیریم، و چون انسان سنخیت این که با خدای تعالی در ارتباط باشد را ندارد، به واسطه و وسیله آنها می توانیم با خدای تعالی در ارتباط باشیم.
تسلیم امر خدای تعالی و اولیائش بودن از مهمترین وظیفه ما در دنیا است، هر کس بخواهد در زمره مسلمین قرار گیرد، کمترین کاری که باید انجام دهد تسلیم بودن در قبال خدای تعالی و اولیاء عزیزش می باشد، علی بن ابی طالب علیهماالسلام در این باره می فرمایند: إِنَّ الْإِسْلَامَ هُوَ التَّسْلِيمُ؛(2)يعني: قطعا اسلام، همان تسلیم بودن است.
خدای تعالی در قرآن مجید می فرماید: اِنَّ الدّینَ عِنْدَ اللّهِ الْاِسْلامُ(3)امام باقر علیه السلام در تفسیر این آیه می فرماید: فِی قَوْلِهِ إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ. قال اَلتَّسْلِیمُ لِعَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ بِالْوَلاَیَهِ؛(4)یعنی: منظور از اسلام در این آیه شریفه تسلیم بودن در مقابل ولایت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیهماالسلام است.
صحبت کردن در مورد تسلیم، خیلی آسان است اما پیاده کردن آن در عمل کار هر کسی نیست، حتی علمای علم اخلاق مرحله تسلیم را جزء مراحل کمالات و بعد از گذراندن مراحل تزکیه نفس می دانند.
امروزه در دنیا کمتر کسی تسلیم خدای تعالی و ائمه اطهار علیهم السلام آن گونه که باید
هست، حتى قشر مذهبی جامعه بعضا تسلیم خدای تعالی نیستند و به جای این که خود و زندگی و زن و فرزند و شغل و رفت و آمدشان را با دین مقدس اسلام تطبيق دهند، متأسفانه دین را با دأب و رویه خود تطبیق می دهند.
علت این که خدای تعالی اولیائش را بسیار دوست دارد و برای آنها بسیار ارزش و احترام قائل می باشد همین است که آنها همیشه دین خدا را جدی گرفته اند و تسلیم امر خدا و ائمه اطهار علیهم السلام بوده و همیشه و در همه حال خود و دأب و رویه شان را با صراط مستقیم مطابقت داده اند،(1)
عَنْ أَبِی عَبْدِ اَللَّهِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ قَالَ: خَرَجْتُ أَنَا وَ أَبِی ذَاتَ یَوْمٍ إِلَی اَلْمَسْجِدِ فَإِذَا هُوَ بِأُنَاسٍ مِنْ أَصْحَابِهِ بَیْنَ اَلْقَبْرِ وَ اَلْمِنْبَرِ قَالَ فَدَنَا مِنْهُمْ وَ سَلَّمَ عَلَیْهِمْ وَ قَالَ وَ اَللَّهِ إِنِّی لَأُحِبُّ رِیحَکُمْ وَ أَرْوَاحَکُمْ فَأَعِینُونَا عَلَی ذَلِکَ بِوَرَعٍ وَ اِجْتِهَادٍ وَ اِعْلَمُوا أَنَّ وَلاَیَتَنَا لاَ تُنَالُ إِلاَّ بِالْوَرَعِ وَ اَلاِجْتِهَادِ وَ مَنِ اِئْتَمَّ مِنْکُمْ بِقَوْمٍ فَیَعْمَلُ بِعَمَلِهِمْ أَنْتُمُ شِیعَهُ اَللَّهِ وَ أَنْتُمْ أَنْصَارُ اَللَّهِ وَ أَنْتُمُ اَلسَّابِقُونَ اَلْأَوَّلُونَ وَ اَلسَّابِقُونَ اَلْآخِرُونَ، وَ اَلسَّابِقُونَ فِی اَلدُّنْیَا إِلَی مَحَبَّتِنَا وَ اَلسَّابِقُونَ فِی اَلْآخِرَهِ إِلَی اَلْجَنَّهِ ( بحارالأنوار جلد: 65 صفحه: 65).
اما ما مردم کمتر به این مسأله اهمیت می دهیم، کسانی که یک عمر اهل عبادت و حتی مستحبات بوده اند، با یک امتحان ساده و کوچک نشان می دهند که تسلیم نیستند، مثلاً یک شب عروسی که پیش می آید شیطان و شیطان سیر تان جمع شده و دائماً او را وسوسه می کنند: یک شب که هزار شب نمی شود، این شب، شب عروسی تنها فرزندت می باشد و از این وسوسه ها، و این که خیلی نباید سخت گرفت! اگر سخت بگیریم فلانی ناراحت می شود!؟مشکل این قشر این است که رضایت هر کسی را مد نظر دارند به غیر از رضایت خدای تعالی، استاد عزیزم (جانم به فدایش) می فرمایند: اگر سربازی یک سال مخلصانه در جنگ ایران و عراق برای ایران می جنگید اما سر سال یک شب به لشکر صدام می رفت و به او خدمت کرده و بر می گشت، وقتی به لشکر ایران می آمد با او چه
1) لِأَنَّ أَوْلِیَاءَ اَللَّهِ اَلْعَارِفِینَ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ اَلْحُجَّهِ فِی أَرْضِهِ وَ شُهَدَاءَهُ عَلَی خَلْقِهِ اَلْمُقِرِّینَ لَهُمُ اَلْمُطِیعِینَ لَهُمْ (کتاب سليم بن قيس الهلالی جلد: 2 صفحه: 611).
می کردند؟ حکم چنین شخصی به خاطر خیانت، اعدام است.
ما که عمری در حزب خدای تعالی بوده و خود را حزب اللهی می دانیم، وقتی بعد از یک عمر خدمت ( تازه اگر خالصانه باشد ) به خاطر یک شب عروسی، یک شب عید، یک تجمع خانوادگی خدا را فراموش کرده و می گوییم: یک شب که هزار شب نمی شود و در حزب شیطان قرار می گیریم، به نظر شما خدای تعالی باید با ما چه کار بکند؟
آیا بعد از ادعای یک عمر در حزب خدا بودن آیه شریفه ای که می فرماید: اِسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطانُ فَأَنْساهُمْ ذِكْرَ اللّهِ أُولئِك حِزْبُ الشَّيطانِ أَلا إِنَّ حِزْبَ الشَّيطانِ هُمُ الْخاسِرُونَ(1)یعنی: شیطان بر آنها مسلط شده، یاد خدا را از ذهنشان برده. این ها حزب شیطانند، همه آگاه باشند که حزب شیطان همان زیانکارانند، را به چشم ندیده ایم؟
پس چرا با کوچک ترین کم و زیاد خدا را از یاد می بریم؟
همه این مسائل به نداشتن تسلیم در برابر خدای تعالی و ائمه اطهار علیهم السلام بر می گردد، اگر کسی تسلیم باشد به اندازه آنی و کمتر از آنی خلاف دستور مولا و بزرگ تر خویش کاری انجام نمی دهد.
استاد عزیزم ( جانم به فدایش) یک مثال جالبی می فرمایند که حتی حیوانات هم تسليم امر پروردگار اند، مثلاً یکی از حکمت های خلقت الاغ، برای بار کشی بوده، این الاغ از اول خلقتش بار می کشیده و الآن هم بعد از گذشت این همه سال باز اگر بخواهید از او بار بکشید اعتراض نمی کند و نمی گوید: امروز دیگر عصر اتم است، با وجود ماشین های مجهز و هواپیماهای باربری من دیگر بار نمی برم.
برای همین است که خدای تعالی افرادی را که تسلیم امرش نباشند حتی بدتر از
1) سورة المجادله آیه: 19.
حضرت حيوانات معرفی کرده و می فرماید: أُولَئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولَئِکَ؛(1)یعنی: آنها در حقیقت مثل چهار پایان اند بلکه گمراه ترند.
امروز فقط شیعیان حقیقی علی بن ابی طالب علیهماالسلام تسلیم امر خدا و ائمه اطهار علیهم السلام هستند و دیگر ادیان و حتی دیگر فرق ضاله به تسلیم بودن اهمیتی نمی دهند.
در فرقه های مختلف مانند: متصوفه و امثالهم، شخص از روز اولی که وارد آن فرقه می شود هدفش تسلیم شدن و ارشاد شدن نیست، بلکه هدفش مرشد شدن است، ای کاش می دانستند در دین مقدس اسلام هدف نهایی از دین داری و تزکیه نفس، تسلیم شدن است نه مرشد شدن، عبد شدن است نه مرکزیت پیدا کردن.
حضرت اباالفضل العباس علیه السلام در همه عمر شریف شان به تمام معنا و صد در صد مطيع و تسلیم امام زمان خویش بود و هیچ گاه خودش را برابر و هم طراز امام مجتبی و یا امام حسین علیهماالسلام نمی دانست، حتی در روز عاشورا خطاب به برادران مادری خویش فرمود: فکر نکنید ما با امام حسین علیه السلام برادر هستیم خیر، رابطه ما رابطه برادری نیست بلکه او سید و مولای ماست.
همیشه حتی از همان دوران کودکی در اثر تربیت صحیحی که از ناحیه علی بن ابی طالب علیهماالسلام و حضرت ام البنين علیهاالسلام کسب کرده بود خودش را با امام حسن و امام حسین علیهماالسلام یکی نمی دانست و همیشه مانند عبدی خاضع وخاشع در مقابل آن دو بزرگوار بوده و اطاعت امر آن بزرگواران را می کرد.
حضرت اباالفضل العباس علیه السلام این همه مقام و قداست را بی جهت به دست نیاورده، یکی از مهمترین علل بدست آوردن این همه عظمت و مقام؛ آن هم از ناحیه
1) سوره اعراف آیه: 179.
خدای تعالی، داشتن مقام تسلیم در مقابل اولياء خدا بوده است، امام سجاد عليه السلام می فرمایند: نَّ الْمَراتبَ الرَّفِیعَةَ لا تنالُ إِلّا بِالتَّسْلِيمِ لِلَّهِ جَلَّ ثَنَاؤُهُ(1)یعنی: به درستی که مقام و منزلت و عزت به دست نمی آید مگر با تسلیم خدا بودن.
امام صادق علیه السلام می فرمایند: اَلْإِیمَانُ لَهُ أَرْکَانٌ أَرْبَعَهٌ اَلتَّوَکُّلُ عَلَی اَللَّهِ وَ تَفْوِیضُ اَلْأَمْرِ إِلَی اَللَّهِ وَ اَلرِّضَا بِقَضَاءِ اَللَّهِ وَ اَلتَّسْلِیمُ لِأَمْرِ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ(2)
امام صادق علیه السلام در این روایت ایمان به خدا را چهار رکن می داند و یکی از آنها را تسلیم بودن در برابر امر خدای تعالی بیان می فرماید.
تصدیق داشتن به معنای این است که انسان ائمه اطهار علیهم السلام را تصدیق کند، هر آن چه آنها امر بفرمایند همان درست است و هر آن چه نهی کنند همان کار اشتباه و غلطی است، الْمَعْرُوفُ مَا أَمَرْتُمْ بِهِ وَ الْمُنْكَرُ مَا نَهَيْتُمْ عَنْهُ؛(3)یعنی: معروف همان است که شما امر بدان فرموده اید، و منکر نیز همان منهیات شما است.
در کتاب شریف سیر الی الله از قول استاد بزرگ اخلاق مرحوم حاج ملا آقا جان زنجانی رحمه الله نقل شده که ایشان روزی به مؤلف کتاب چنین می فرمایند: ببین تو در ده کار نه تا را اشتباه می کنی ولی من یکی را اشتباه می کنم، پس لازم است حرفم را گوش کنی(4)
این مسأله در مورد اولیاء خدا غير چهارده معصوم علیهم السلام است، وگرنه در قبال امام معصوم باید اعتقادمان این باشد که امام معصوم سر سوزنی اشتباه نمی کند، بلکه باید معتقد به عصمت مطلقه آنها یعنی این که حتی از جهل و نادانی نیز عصمت دارند
باشیم، قابل ذکر است فراز هائی که در این زیارت خطاب به حضرت اباالفضل العباس عليه السلام عرض می کنیم هم تأیید آن مطلب در ایشان است و هم می خواهند به ما بیاموزند که ما نیز باید این گونه باشیم.
حضرت اباالفضل العباس علیه السلام در تمام عمر به تمام معنا و صد در صد امام زمانش را تصديق لسانی و عملی می کرد، در زمان برادر مظلومش حضرت مجتبی علیه السلام چون امام زمانش صلح و خانه نشینی را انتخاب کرد و به خاطر قبول نداشتن و اعتراض به حکومت وقت از حکومت و برنامه های آن کنار کشید و یک حالت قهر و کنارگیری از حکومت و برنامه های حکومتی انتخاب کرد، آن بزرگوار نیز به تبع امام زمانش بدون این که کوچک ترین مساله ای حتی در قلب و فکرش خطور کند به آن امام مظلوم اقتداء کرده و سکوت کرد و از حکومت و برنامه های حکومتی با حالتی قهر گونه کنار کشید، شاید در این جا شبهه شود که چرا حضرت اباالفضل العباس علیه السلام و یا امام مجتبی علیه السلام قهر کرده اند؟
در توضیح این مسأله باید عرض کنم قهر کردن از صفات خدای تعالی است و یکی از اسماء او قهار می باشد به معنای کسی که زیاد قهر می کند،(1)اما قهر کردن خدای تعالی و اولیائش صحیح و به جا می باشد ولی قهر کردن های ما در اکثر موارد بچه گانه و ناصحیح است.
همین حضرت اباالفضل العباس علیه السلام که در زمان امام حسن مجتبی علیه السلام آن گونه امام زمانش را با عمل خویش تصدیق نمود، در زمان حضرت سیدالشهداء علیه السلام وقتی آن حضرت تصمیم بر قیام و جنگ گرفتند با این که سه مرتبه برای ایشان امان نامه آورده شد اما یک لحظه نیز از امام زمانش و اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم غافل نگردید تا عاقبت
1) فرهنگ ابجدی صفحه: 710.
در راه دین و امام زمانش به شهادت رسید.
آن بزرگوار در مدت عمر شریفش همیشه هر کار و دستوری که از ناحیه معصومین صادر می شد زبانا تصدیق و با انجام دادن همان امر عملا نیز تصدیق می نمود، ما در این زیارت از قول امام صادق علیه السلام این روحیات را برای آن بزرگوار گواهی و شهادت می دهیم و ان شاء الله خودمان نیز سعی بر ایجاد آن روحیات در خود خواهیم کرد.
وفاداری یکی از مهمترین صفات حمیده انسانی است و خیلی در پیشرفت روح تاثیر دارد، حضرت اباالفضل العباس علیه السلام در وفاداری نسبت به ولی و محبوبش آن چنان راسخ بود که او را سلطان وفا می نامند، حضرت سیدالشهداء علیه السلام بعد از این که سه مرتبه توسط افراد مختلف برای ایشان امان نامه آورده شد و حضرت اباالفضل العباس علیه السلام در نهایت وفا داری امان نامه را قبول نکرده بود، ایشان را کناری کشیده و در خیمه ای که تنها خودش و حضرت زینب کبری علیهاالسلام تشریف داشتند به وی فرمودند: اگر مایلی می توانی به لشکر عمر سعد بپیوندی تا فردا که ما کشته شدیم تو در آن لشکر باشی و نگذاری به زنان و فرزندان آسیبی برسانند.
امام حسین علیه السلام به گونه ای مطلب را بیان فرمود که اگر ایشان مایل باشد به راحتی قبول کرده و برود، اما وفاداری و محبت حضرت اباالفضل العباس علیه السلام باعث شد تا با شنیدن این کلام حضرت سید الشهداء علیه السلام بغض گلویش بگیرد و بسیار گریه کنند و خطاب به امام و ولی خویش بفرمایند: چرا غلام و نوکر خود را از در خانه خود می رهانید؟! و این امتحان نهائی برای ثابت کردن وفای آن بزرگوار بود.
خدای تعالی در قرآن مجید افراد صاحب مغز را وفا دار دانسته و می فرماید: إِنَّما
يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ* الَّذِينَ يُوفُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ لا يَنْقُضُونَ الْمِيثاقَ(1)
یعنی: صاحبان عقل و مغز کسانی هستند که به تعهدات خویش وفادار بوده و نقض میثاق و خلف وعده نمی کنند و بی وفایی از آنها سر نمی زند.
وفاداری حضرت اباالفضل العباس علیه السلام تا آنجا پیش رفت که جان خود را فدای ولی و محبوب و امام خویش کرد.
"و النصيحه" به معنای خیر خواهی است،(2)انسان باید همیشه خیر خواه دیگران باشد، پیشوایان دین مقدس اسلام یعنی ائمه معصومین علیهم السلام همیشه برای همه افراد حتی برای دشمنان خویش خیر خواه بودند و هیچ گاه برای هیچ کسی حتی مخالفین و دشمنان خویش بدی نخواستند.
از همه مهمتر این که انسان برای اولیاء خدا و بزرگان دین خیر خواه باشد و همیشه همه خوبی های مادی و معنوی را برای آنها بخواهد و این روحیه در زبان و عمل یک مسلمان باید مشهود باشد آن چنان که در زبان و اعمال حضرت اباالفضل العباس عليه السلام در همه عمر شریف شان مشهود بود.
ایشان در شب عاشورا وقتی همه بنی هاشم و اصحاب مشغول راز و نیاز با خدا و خواندن نماز و قرآن بودند، در اثر روحیه خیر خواهی که نسبت به دیگران مخصوصا محبوب و امامش و حتى متعلقین و وابستگان به امام و محبوبش داشت، شمشیر به دست گرفته، بر اسب خود سوار گردید و گرداگرد خیام حضرت سیدالشهداء علیه السلام می گشت و کشیک می داد تا خدای نکرده دشمن جرأت پیدا نکند در نیمه های شب شبیخون بزند و موجبات رعب و وحشت زنان و کودکان خردسال فراهم شود.
آری، ایشان در اثر پاکی نفس و بزرگی روحی که داشتند خوب می دانستند که در رأس تمام عبادات خدمت کردن به اولیاء خدا و ائمه معصومین علیهم السلام است.
انسان همیشه باید حتی در انتخاب عبادت های مستحبه آن عباداتی را انتخاب کند که سود و نفعش عاید دیگران هم می شود، مرحوم حاج ملا آقا جان زنجانی رحمه الله که از اولیاء بسیار بزرگ خدا بوده در این باره چنین می فرماید: یک روز در زنجان به این فکر افتادم که یا نماز شب بخوانم و کمتر منبر بروم یا منبر بروم و نماز شب را ترک کنم؛ در خواب به من فرمودند: نماز شب از عبادت هائی است که نفعش عاید خودت تنها می شود، ولی منبر و موعظه و روضه از عبادت هائی است که نفعش هم عاید تو می شود و هم مردم استفاده می کنند؛ و در هر کجا یک چنین عباداتی با هم تعارض کند، آن که نفعش عاید مردم هم می شود، مقدم است.(1)
لذا حضرت اباالفضل العباس علیه السلام همیشه برای دیگران مخصوصا امام زمانش خیر خواه بود و این مساله تا آنجا پیش رفت که در زمان حیات و بعد از شهادت شان باب الحوائج بوده و مردم حتی در زمان حیات آن بزرگوار به وی رجوع می کردند و ایشان در برآورده شدن حوائج و خواسته های آنها کوشا و فعال بود.
امام صادق عمی فرمایند: یَجِبُ لِلْمُؤْمِنِ عَلَی اَلْمُؤْمِنِ أَنْ یُنَاصِحَهُ(2)
یعنی: بر مؤمن واجب است که نسبت به دیگر برادران و خواهران دینی خود خیر خواه باشد.
پیامبر اکرم می فرمایند: اَلدِّینُ نَصِیحَهٌ قِیلَ لِمَنْ یَا رَسُولَ اَللَّهِ ، قَالَ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ ، وَ لِأَئِمَّهِ اَلدِّینِ وَ لِجَمَاعَهِ اَلْمُسْلِمِینَ(3)
یعنی: دین داشتن یعنی خیر خواهی داشتن.
کسی از ایشان پرسید: خیرخواهی برای چه کسی؟
فرمودند: برای خدا و رسول خدا و ائمه اطهار علیهم السلام و برای مردم مسلمان
همچنین فرمودند: مَن یَضمَنُ لِی خَمسا أَضمَنُ لَهُ الجَنَّهَ ، قِیلَ : وَما هِیَ یا رَسُولَ اللّهِ قالَ: النَّصِیحَهُ للّهِِ عَزَّ وَ جَلَّ، وَالنَّصِیحَهُ لِرَسُولِهِ وَ اَلنَّصِيحَةُ لِكِتَابِ اَللَّهِ وَ اَلنَّصِيحَةُ لِدِينِ اَللَّهِ وَ اَلنَّصِيحَةُ لِجَمَاعَةِ اَلْمُسْلِمِينَ (1)
یعنی: هر کس برای من ضمانت کند که پنج صفت در خود ایجاد کند من بهشت را برایش ضمانت می کنم.
عرض شد: آن پنج صفت چیست؟
فرمودند: خیرخواهی برای خدا و خیرخواهی برای رسول خدا و خیر خواهی برای کتاب خدا و خیر خواهی برای دین خدا و خیر خواهی برای مردم مسلمان.
لِخَلَفِ النَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ الْمُرْسَلِ. وَ السِّبْطِ الْمُنْتَجَبِ وَ الدَّلِيلِ الْعَالِمِ وَ الْوَصِيِّ الْمُبَلِّغِ وَ الْمَظْلُومِ الْمُضْطَهَم.
امام صادق علیه السلام در این قسمت از زیارت می خواهد قلب زائر را متوجه امام زمانش کند و به او بفهماند که همه این صفات را حضرت اباالفضل العباس علیه السلام برای جانشین پیامبر که نوه ایشان و انتخاب شده خدای تعالی بود، همان کسی که رهبر و راهنمای عالم و از طرف خدای تعالی مأمور به تبلیغ دین خدا بود و همان که مظلوم و ستمدیده بود داشت.
در این فراز از زیارت، زائر باید از حضرت اباالفضل العباس عليه السلام الگو گرفته و به فکر امام زمان خود باشد و همان طور که همه مقام و بزرگواری حضرت اباالفضل
1) الخصال جلد: 1 صفحه: 294.
العباس علیه السلام در تسلیم و تصدیق و خیرخواهی و وفاداری ایشان نسبت به امام زمانش بود، او نیز به آن حضرت اقتداء کند تا به فلاح و رستگاری برسد. و همچون حضرت ابا الفضل العباس علیه السلام که همیشه در کنار امام زمانش بود، به جستجوی امام زمان خویش پرداخته و چون می داند خدای تعالی حکیم است و کار عبث و بیهوده نمی کند به دنبال امامی می گردد که خداوند برای هدایت او خلق کرده. أبِرَضْوى اَوْغَيْرِها اَمْ ذي طُوى(1)
یعنی: آیا در سرزمین رضوی است یا جای دیگری است، یا در سرزمین ذی طوی است؟
و خطاب به امام زمانش می گوید: عَزیزٌ عَلَیَّ اَنْ اَرَی الْخَلْقَ وَلا تُری، وَلا اَسْمَعُ لَکَ حَسیساً وَلا نَجْوی(2)یعنی: ای امام من، بر من سخت است که همه خلق را بینم اما وجود نازنین شما را نبینم و حتی نجوا و صدای آهسته ای هم از شما نشنوم.
و چون خدای تعالی در قرآن فرموده: یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَصابِرُوا وَرابِطُوا وَاتَّقُوا اللهَ لَعَلَّکمْ تُفْلِحُونَ؛(3)یعنی: ای کسانی که ایمان آورده اید، صبر کنید و یکدیگر را وادار به صبر کنید و رابطه داشته باشید و از خدا بپرهیزید، شاید رستگار شوید.
و همچنین ائمه اطهار علیهم السلام در تفسیر این آیه فرمودند: وَ رَابِطُوا عَلَی الْأَئِمَّهًِْ علیهم السلام(4)و فرمودند: رَابِطُوا إِمَامَکُمْ الْمُنْتَظَر،(5)لذا در جستجوی امام زمانش است که با او در
ارتباط باشد و خدمت گزار او گردد.
خلاصه در این فراز از زیارت زائر به طرف امام زمانش سوق پیدامی کند و به فکر ایشان می افتد و ان شاء الله باید با خود متعهد شود که هیچ گاه از یاد آن امام مظلوم غافل نشود و بداند که تمام خلایق به یمن وجود آن حضرت روزی مادی و معنوی می خورند.
فَجَزَاک اللّه عَن رَسُولِهِ وَعَن أمِیرِالمُؤمِنِینَ وَعَنِ الحَسَنِ والحُسَینِ صَلَواتُ اللّه عَلَیهِمْ أفْضَلَ الجَزَاءِ بِمَا صَبَرْتَ وَاحْتَسَبْتَ وَأعَنْتَ فَنِعْمَ عُقبَی الدّارِ
در این فراز از زیارت خطاب به حضرت اباالفضل العباس علیه السلام عرض می کنیم: جزای تو را رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و امیر المؤمنین و امام حسن و امام حسین علیهم السلام بدهند. با این جملات می خواهیم بگوییم: کاری که شما انجام داده ای که در اثر پاکی روح و تزکیه نفس بود، یاری و خدمتگزاری به اولیاء دین است که آن قدر اجرش بزرگ می باشد که غیر از معصومین علیهم السلام هیچ کس دیگر قادر نیست به شما اجر بدهد.
خدای تعالی در روز اول سوای از اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام روح تمامی خلایق را یکسان و مساوی خلق فرمود و بعدا هر کس با انتخاب خود مسیر و راهش را مشخص کرد،(1)وگرنه همه ما با حضرت اباالفضل العباس علیه السلام در روز اول خلقت یکسان خلق شده ایم، اما آن بزرگوار از همان عوالم قبل برای پاکی روح و تزکیه نفس و اطاعت خدای تعالی و ائمه اطهار علیهم السلام اهمیت فوق العاده ای قائل شده و در نتیجه چنین شخصیتی پیدا کردند که واقعاً بعد از ائمه اطهار علیهم السلام حضرت اباالفضل العباس علیه السلام "لاَ يُقَاسُ بِه أَحَدٌ" هستند، چون از طرف ائمه اطهار علیهم السلام فرموده اند: نَحْنُ أَهْلَ اَلْبَيْتِ لاَ
1) قال رسول الله صلی الله علیه و آله سلم خَلَقَ اللَّهُ الْأَرْوَاحَ قَبْلَ الْأَجْسَادِ بِأَلْفَيْ عَامٍ، ثُمَّ أَسْكَنَهَا الْهَوَاءَ، فَمَا تَعَارَفَ مِنْهَا ثَمَّ، ائْتَلَفَ هَاهُنَا؛ وَ مَا تَنَاكَرَ ثَمَّ، اخْتَلَفَ هَاهُنَا( بحار الانوار جلد: 58 باب:43).
لاَ يُقَاسُ بِنَا أَحَدٌ فِينَا نَزَلَ اَلْقُرْآنُ وَ فِينَا مَعْدِنُ اَلرِّسَالَةِ(1)یعنی: هیچ کسی با ما اهل بیت قابل مقایسه نمی باشد، قرآن در ما نازل شد و معدن رسالت در ما می باشد.
پس حضرت اباالفضل العباس عليه السلام هر چه هم مقام داشته باشد اما در قیاس با اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام آن قدر کوچک و ناچیز است که هرگز به ما اجازه نداده اند هیچ کس، هر چند مقام بزرگی مانند حضرت اباالفضل العباس علیه السلام باشد را با آنها قیاس کنیم، چون فاصله بین آنها و دیگران هر چند حضرت اباالفضل العباس علیه السلام باشد آن قدر زیاد می باشد که قیاس ناممکن است، و از طرف دیگر حضرت اباالفضل العباس علیه السلام آن قدر در پاکی روح و کسب کمالات گوی سبقت را بر همگان حتى انبياء عظام ربوده که هیچکس با او قابل قیاس نیست و چه بسا اگر بخواهیم کسی را با ایشان قیاس کنیم بی ادبی به محضر شریفش کرده باشیم، هر چند انبیاء و شهداء باشند.
مطلب دیگری که در این فراز از زیارت می خواهد به زائر تذکر بدهد این است که به او بفهماند اجر خدمتگزاری به اولیاء خدا آن قدر بزرگ می باشد که فقط از ناحیه خدای تعالی و معصومین علیهم السلام قابل جبران و سپاسگذاری است و به زائر متذکر می شود شما نیز اگر می خواهید به حضرت ابا الفضل العباس علیه السلام اقتداء کنید باید همیشه و در همه حال و به هر سبب و وسیله ای خدمتگزار اولیاء خدا باشید و اجر بزرگ خود را فقط از خدای تعالی یا نهایت ائمه اطهار علیهم السلام درخواست کنید، چون دیگران هر چه بخواهند برای شما سنگ تمام بگذارند در قبال جبران خدای تعالی مانند سر سوزن، نسبت به بی نهایت است.
اجر خدمت گزاری و محبت به اولیاء خدا خیلی بزرگ تر از آن است که ما بخواهیم آن را از کس دیگری غیر از خدای تعالی تقاضا کنیم، اثری که خدمت گزاری و محبت به
1) عیون اخبار الرضا علیه السلام جلد: 2 صفحه: 66.
اولیاء خدا در تزکیه نفس و پاکی روح دارد هیچ عمل دیگر آن قدر مؤثر نخواهد بود، یک محبت عملی به یک ولی خدا شاید ارزشش بیشتر از سال ها عبادات و نماز و روزه کسی باشد که تحت ولایت نیست و از دین فقط عبادات ظاهری اش را یاد گرفته است.
در طول تاریخ که بنگریم آن قدر از اولیاء خدا را می بینیم که به سبب محبت و خدمتگزاری به اولیاء الهی به این مقام رسیده اند، به عنوان مثال: سلمان فارسی، قنبر، فضه خادمه، حضرت ام البنین علیهاالسلام و حضرت اباالفضل العباس علیه السلام نمونه ای از همانها می باشند(1)
جمله " أَفْضَلَ الْجَزَاءِ" که در این قسمت آمده اشاره به همین مطلب دارد و می خواهد بفرماید: بهترین جزاء فقط از ناحیه خدا و ائمه اطهار علیهم السلام به شما داده خواهد شد، لذا همیشه سعی کنید همه اعمال و کارهایتان مخصوصا خدمت و محبت به اولیاء الله، برای خدا باشد و اجر خویش را نیز از خدای تعالی طلب کنید و بدانید اگر روزی کارها و اعمال تان برای خدا نباشد و یا اجر خود را عملا یا زبانا و یا حتی قلبا از غیر خدا درخواست داشتید ضرر بزرگی کرده اید، چون در آن صورت حتی اگر اجرى به شما برسد و جزائی برای اعمال شما داده شود اجر و جزای بسیار کم و ناچیزی خواهد بود،(2)و در صورتی " أَفْضَلَ الْجَزَاءِ" دریافت خواهید کرد که کارهایتان برای خدا
1) قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم مَنْ رَزَقَهُ اللَّهُ حُبَّ الْأَئِمَّةِ مِنْ أَهْلِ بَيْتِی فَقَدْ أَصَابَ خَیْرَ اَلدُّنْیَا وَ اَلْآخِرَهِ فَلاَ یَشُکَّنَّ أَحَدٌ أَنَّهُ فِی اَلْجَنَّهِ فَإِنَّ فِی حُبِّ أَهْلِ بَیْتِی عِشْرِینَ خَصْلَهً عَشْرٌ فِی اَلدُّنْیَا وَ عَشْرٌ فِی اَلْآخِرَهِ أَمَّا فِی اَلدُّنْیَا فَالزُّهْدُ وَ اَلْحِرْصُ عَلَی اَلْعَمَلِ وَ اَلْوَرَعُ فِی اَلدِّینِ وَ اَلرَّغْبَهُ فِی اَلْعِبَادَهِ وَ اَلتَّوْبَهُ قَبْلَ اَلْمَوْتِ وَ اَلنَّشَاطُ فِی قِیَامِ اَللَّیْلِ وَ اَلْیَأْسُ مِمَّا فِی أَیْدِی اَلنَّاسِ وَ اَلْحِفْظُ لِأَمْرِ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ نَهْیِهِ وَ اَلتَّاسِعَهُ بُغْضُ اَلدُّنْیَا وَ اَلْعَاشِرَهُ اَلسَّخَاءُ وَ أَمَّا فِی اَلْآخِرَهِ فَلاَ یُنْشَرُ لَهُ دِیوَانٌ وَ لاَ یُنْصَبُ لَهُ مِیزَانٌ وَ یُعْطَی کِتَابَهُ بِیَمِینِهِ وَ یُکْتَبُ لَهُ بَرَاءَهٌ مِنَ اَلنَّارِ وَ یُبَیَّضُ وَجْهُهُ وَ یُکْسَی مِنْ حُلَلِ اَلْجَنَّهِ وَ یُشَفَّعُ فِی مِائَهٍ مِنْ أَهْلِ بَیْتِهِ وَ یَنْظُرُ اَللَّهُ إِلَیْهِ بِالرَّحْمَهِ وَ یُتَوَّجُ مِنْ تِیجَانِ اَلْجَنَّهِ اَلْعَاشِرَهُ دُخُولُ اَلْجَنَّهِ بِغَیْرِ حِسَابٍ فَطُوبَی لِمُحِبِّ أَهْلِ بَیْتِی (الخصال جلد: 2 صفحه: 515).
2) قال الصادق علیه السلام إِیّاکَ وَ الرِّیاءَ فَإِنَّهُ مَن عَمِلَ لِغَیرِ اللهِ وَ کَلَهُ اللهُ إِلَی مَن عَمِلَ لَهُ ( الكافي جلد: 2 صفحه: 293).
باشد و اجر خویش هم از خدای تعالی طلب کنید.(1)
بِما صَبَرْتَ وَ احْتَسَبْتَ وَ أَعَنْتَ، این فراز از زیارت به زائر می فهماند که عجله داشتن کار شیطان است،(2)و اگر کسی بخواهد به مقامات عاليه مادی و یا معنوی برسد باید صبر و تحمل داشته باشد، چقدر در اشتباه هستند کسانی که با انجام یک یا دو عمل خوب توقع دارند به مقام اعلى عليين برسند.(3)
این فراز از زیارت به زائر می فهماند که متوجه باش اگر امروز حضرت اباالفضل العباس علیه السلام به چنین مقامی دست یافته نتیجه یک عمر تلاش و کوشش و خدمتگزاری به ائمه اطهار و اولیاء خدا علیهم السلام بوده و شما نیز باید عمری در راه تزکیه نفس و پاکی روح و اطاعت محض اولیاء دین و محبت به آنها زحمت بکشی تا شاید توانسته باشی به حضرت اباالفضل العباس علیه السلام اقتداء کنی.
فَنِعْمَ عُقْبَى الْدَّارِ، این فراز می خواهد متذکر شود که دنیا دار فناء است و آخرت دار بقاء، پس اجر خود را در دار بقاء بخواهید نه در دار فناء.
لَعَنَ اللهُ مَنْ قَتَلَكَ و لَعَنَ اللَّهُ مَنْ جَهِلَ حَقَّكَ وَ اسْتَخَفَّ بِحُرْمَتِكَ وَ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ حَالَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ مَاءِ الْفُرَاتِ
تولی و تبری دو رکن اصلی در دین مقدس اسلام و مانند دو بال است که فرد
1) قال أمير المومنین علیه السلام لا یَحْرِزُ الاَجْرَ الّا مَنْ اَخْلَصَ عَمَلَهُ ( عيون الحكم و المواعظ صفحه: 540) و(غرر الحکم و درر الكلم صفحه: 782).
2) قال رَسُولُ اللّهِ صَلَّی اللّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ الْأَنَاةُ مِنَ اللَّهِ وَ الْعَجَلَةُ مِنَ الشَّيْطَانِ ( المحاسن جلد: 1 صفحه: 215).
3) ...وَ اللَّهِ مَا تُنَالُ شَفَاعَتُنَا إِلَّا بِالتَّقْوَی وَ اَلْوَرَعِ وَ اَلْعَمَلِ اَلصَّالِحِ وَ اَلْجِدِّ وَ اَلاِجْتِهَادِ. فَلاَ تَغْتَرُّوا بِالْعَمَلِ وَ یَسْقُطَ عَنْکُمْ فَإِذَنْ أَنْتُمْ أَعَزُّ عَلَی اَللَّهِ مِنَّا فَاتَّقُوا اَللَّهَ و كُونُوا لَنَا زَيْناً وَلَا تَكُونُوا لَنَا شَيْناً...( أعلام الدين في صفات المؤمنين صفحه: 143).
مسلمان می تواند با این دو بال به سوی کمالات و معنویات پرواز کند،(1)کسی که تولی و تبری نداشته باشد مانند پرنده ایست که بال ندارد و کسی که یکی از این دو را داشته باشد مانند پرنده ایست که یک بال ندارد پس کدام پرنده قادر است با یک بال پرواز کند؟
در این فراز از زیارت زائر به دستور امام صادق علیه السلام قاتلین حضرت اباالفضل العباس علیه السلام را لعنت می کند "وَ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ جَهِلَ حَقَّکَ " همچنین کسانی که به حق آن حضرت جاهل بوده را نیز لعنت می کنیم و این به خاطر این است که زائر متوجه شود کسی که نسبت به مقام اولیاء خدا جاهل باشد هموراه مورد لعن ائمه اطهار علیهم السلام بوده و آن بزرگواران به پیروان خویش دستور فرموده اند تا چنین کسانی را نیز لعن کنند، نمونه بارزش همين فراز از زیارت است که از ناحیه امام صادق علیه السلام صادر شده و به ما شیعیان یاد داده اند تا جاهلین به حق حضرت اباالفضل العباس علیه السلام را لعن کنیم.
ما وارد دنیا نشده ایم که فقط بخوریم و بخوابیم و نهایت دنبال جمع مال و شهوت رانی باشیم، اگر ما در دنیا فقط به همین مسائل بسنده کنیم پس چه فرقی و چه مرزی بین ما و حیوانات باقی می ماند؟
ما وارد دنیا شده ایم تا امتحان شویم،(2)تا به طرف خدای تعالی و اولیاء عزیزش برویم و مطيع امر آن بزرگواران باشیم،(3)ما وارد دنیا شده ایم تا عارف به حق اولياء الله شویم و اگر در روایات اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام توجه گردد مشخص می شود که تمام ثواب و فوائدی که برای زیارت ائمه اطهار علیهم السلام ذکر شده برای کسانی است که عارف به مقام آن بزرگواران باشند.
تمام ثواب و فوائدی که برای زیارت حضرت سید الشهداء علیه السلام امام رضا علیه السلام و دیگر ائمه اطهار علیهم السلام بیان فرموده اند در روایات همه و همه قيد "عَارِفاً بِحَقِّهِ" دارند و تمام ثواب ها و اثرات و بخشش گناهان را مشروط به همین قید دانسته اند،(1)و از طرف دیگر کسانی که به حق ائمه و اولیاء خدا علیهم السلام جاهل بوده را مورد لعن و نفرین قرار داده اند.
لذا زائر وقتی به این فراز از زیارت می رسد متوجه می شود که در مرحله اول باید عارف به حق امام زمان خویش باشد و معرفت صحیحی از آن امام فراموش شده کسب کند و در مرحله بعد باید بداند تمام اولیاء الهی مورد محبت خدای تعالی هستند و اولا: باید آنها را پیدا کند، چون فرموده اند اولیاء خدا در بین مردم مخفی هستند،(2)ثانیا: باید عارف به حق شان بشود،(3)ثالثاً: باید ادب حضورشان را حفظ کند،(4)رابعاً: بداند اولیاء الهی سبب و وسیله ارتباط ما با خدای تعالی و ائمه اطهار علیهم السلام هستند(5)
"وَ اسْتَخَفَّ بِحُرْمَتِکَ" همچنین زائر لعنت می کند کسانی را که به هر دلیل، یا عمدی و یا در اثر نشناختن آن حضرت به وی بی احترامی کرده و احترام ایشان را آن گونه که باید حفظ نکرده اند.
در این فراز از زیارت زائر یاد می گیرد اهانت و جسارت به اولیاء خدا تقاص و
1) قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم... من زاره (حسین علیه السلام) عَارِفاً بِحَقِّهِ کُتِبَ لَهُ ثَوَابُ أَلْفِ حَجَّةٍ وَ أَلْفِ عُمْرَةٍ... (کفایه الاثر في النص على الائمة الاثني عشر صفحه: 17).
2) قال امير المومنین علیه السلام ..أَخْفَی وَلِیَّهُ فِی عِبَادِهِ....( الخصال جلد: 1 صفحه: 209).
3) قال علي بن الحسین علیه السلام وَ اِعْلَمُوا أَنَّهُ مَنْ خَالَفَ أَوْلِیَاءَ اَللَّهِ وَ دَانَ بِغَیْرِ دِینِ اَللَّهِ وَ اِسْتَبَدَّ بِأَمْرِهِ مِنْ دُونِ وَلِیِّ اَللَّهِ کَانَ فِی نَارٍ تَلْتَهِبُ تَأْکُلُ أَبْدَاناً قَدْ غَابَتْ عَنْهَا أَرْوَاحُهَا وَ غَلَبَتْ عَلَیْهَا شِقْوَتُهَا فَهُمْ مَوْتَی لاَ یَجِدُونَ حَرَّ اَلنَّارِ (العدد القویة لدفع المخاوف الیومیة صفحه: 62).
4) تَأَدَّبوا بِآدابِ الصّالِحینَ (العدد القوية لدفع المخاوف اليوميه صفحه: 62).
5) فِي اَلتَّوْقِيعُ بِخَطِّ مَوْلاَنَا صَاحِبِ اَلزَّمَانِ علیه السلام ...اَمَّا الْحَوادِثُ الْواقِعَةُ فَارْجِعوُا فیها اِلی رُواةِ حَدیثِنا... (الغيبة للطوسی صفحه: 290).
مجازات سنگینی دارد،(1)کمترین جزایش مورد لعن واقع شدن است، حال شاید این سؤال پیش بیاید کسی که عمدا بی ادبی کند حقش همان لعن است، اما کسی که نمی داند چرا؟
در جواب می گوییم: کسی که نمی داند دو عذاب شامل حالش می شود، چون همه ما مأمور هستیم تا هم مسائل دین مان را بدانیم و هم عمل کنیم، حال کسانی که می دانند اما عمل نمی کنند یک مجازات می شوند و آن مجازات عمل نکردن است، اما کسانی که جاهل هستند دو مجازات می شوند؛ اول این که چرا نرفتید یاد بگیرید و جاهل ماندید، دوم این که چرا عمل نکردید؟
پس کسی که نمی داند، نه تنها بی گناه نیست بلکه دو گناه دارد؛ یکی ندانستن و دیگری عمل نکردن.
بنابراین زائر وقتی به این قسمت از زیارت می رسد کاملاً متوجه می شود که بی توجهی نسبت به اولیاء خدا مخصوصا امام زمان ارواحنافداه چه عواقب وخیمی در بر دارد، لذا همان جا در مقابل حضرت اباالفضل العباس علیه السلام ان شاء الله متعهد می شود که زین پس نسبت به امام زمانم و کسب معرفت ایشان کوتاهی نکنم و در این جهت از آن حضرت کمک می طلبد.(2)
وَلَعَنَ اللهُ مَنْ حالَ بَيْنَكَ وَبَيْنَ ماءِ الْفُراتِ، در این جا کسی و یا کسانی که مانع آن حضرت در جهت رسیدن به آب فرات می شدند را لعنت می کنیم.
زائر در این قسمت از زیارت متوجه می شود که اذیت و آزار کردن و محدودیت و
1) قال النبي صلی الله علیه و آله و سلم لعلي علیه السلام مَنْ سَبَّكَ فَقَدْ سَبَّنی، وَ مَنْ سَبَّنی فَقَدْ سَبَّ اللهَ، وَ مَنْ سَبَّ اللهَ فَقَدْ کَبَّهُ اللّهُ عَلی مَنخِرَیِه فِی النّارِ (بحار الأنوار جلد: 71 صفحه: 217).
2) النَّبِيُّ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ مَنْ ماتَ وَ لَمْ يَعْرِفْ إمامَ زَمانِهِ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّة ( مناقب آل أبي طالب جلد: 1 صفحه: .(246)
معذوریت درست کردن برای اولیاء الهی آن قدر عمل زشت و پست و دور از انسانیت است که جزائش مورد لعن واقع شدن ائمه اطهار علیهم السلام و شیعیان آن بزرگواران است.
أَشْهَدُ أَنَّکَ قُتِلْتَ مَظْلُوماً، وَ أَنَّ اَللَّهَ مُنْجِزٌ لَکُمْ مَا وَعَدَکُمْ، جِئْتُکَ یَا اِبْنَ أَمِیرِ اَلْمُؤْمِنِینَ
در این قسمت شهادت می دهیم که آن حضرت مظلومانه به شهادت رسیده است و عرض می کنیم که خدای تعالی به آن وعده ای که به شما داده وفا خواهد کرد.
همچنین زائر متوجه بدی و زشتی ظلم شده و می فهمد که خدای تعالی انتقام مظلوم را از ظالم خواهد گرفت و البته برای خدای تعالی دنیا و یا آخرت فرقی نمی کند بلکه اگر عذاب کسی به آخرت بیافتد خیلی بدتر است چون دنیا هر چه باشد فانی است اما آخرت عالم باقی است،(1)لذا با خود عهد می بندد که به هیچ کسی کوچک ترین ظلمی نکند و بداند ظالم جایش در جهنم است.(2)
وَافِداً إِلَیْکُمْ وَ قَلْبِی مُسَلِّمٌ لَکُمْ وَ تابِعٌ، وَ اَنَا لَکُمْ تابِعٌ، وَ نُصْرَتی لَکُمْ مُعَدَّهٌ، حَتّی یحْکُمَ اللَّهُ وَ هُوَ خَیرُ الْحاکِمینَ، فَمَعَکُمْ مَعَکُمْ لا مَعَ عَدُوِّکُمْ.
بعد از این که زائر فرازهای قبل زیارت را خواند و متوجه روحیات و صفات بارز حضرت اباالفضل العباس عليه السلام شد در این قسمت از زیارت خطاب به حضرت ابا الفضل العباس علیه السلام عرض می کند: الحال من میهمان شما می باشم در حالی که تسلیم امر شما و تابع اوامر شما هستم.
در راقع زائر می خواهد عرض کند: من الآن قصد دارم به شما اقتداء کرده و همان گونه که شما با امام زمان تان برخورد کردید من نیز همان گونه با امام زمانم برخورد کنم، در زیارت حضرت اباالفضل العباس علیه السلام زائر اگر بخواهد زیارت مقبولی انجام
داده باشد مکرر در مکرر مجبور می شود و راهی ندارد مگر این که از امام زمان خویش غافل نبوده و حتی با او در ارتباط باشد.
اگر تمام زائرانی که در آن حرم مطهر، ایشان را زیارت می کنند با فهم و درک زیارت نامه می خواندند الساعه امام زمان مان ظهور می فرمودند، به خاطر این که فراز فراز این زیارت نامه انسان را بر آن کرده تا امام زمان خود را پیدا کند و با او مأنوس باشد، اگر تمام کسانی که به زیارت حضرت اباالفضل العباس علیه السلام می روند در این زیارت متوجه امام زمان خویش شده و به دنبال ایشان می افتادند دیگر معنا نداشت امام زمان ما در غیبت باشند، مگر خودشان نفرمودند: شیعیان من را نمی خواهند، اگر به اندازه یک لیوان آب برای من ارزش قائل بودند ظهور من به تأخیر نمی افتاد.(1)
اقتدا به حضرت اباالفضل العباس علیه السلام یعنی به دنبال امام زمان مان باشیم و اعتقادات خود را مطابق با اعتقادات اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام تنظیم کنیم، اقتدا کردن به حضرت اباالفضل العباس یعنی اهل خرافات نباشیم و زندگی خود را معطر به عطر اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام کنیم، اقتدا کردن به حضرت اباالفضل العباس علیه السلام یعنی به تزکیه نفس و پاکی روح خویش بسیار اهمیت دهیم و خود را به مقامی برسانیم که سر سوزنی از هواهای نفسانی در وجودمان نباشد، اقتدا کردن به حضرت اباالفضل العباس علیه السلام یعنی انسان با امام زمان خود در ارتباط باشد، با اولیاء خدا و اولیاء امام زمان درارتباط باشد، یعنی انسان از شیطان و شیطان سیرتان فاصله بگیرد و بداند شیطان و شیطان سیرتان دوست او نیستند هر چند ظاهری آراسته داشته باشند.(2)
1) ( مشتاقی و مهجوری صفحه: 336) و ( شیفتگان حضرت مهدی جلد: 1 صفحه: 155).
2) وَقَالَ اَلْحَوَارِیُّونَ لِعِیسَی عَلَیْهِ السَّلاَمُ لِمَنْ نُجَالِسُ فَقَالَ مَنْ یُذَکِّرُکُمُ اَللَّهَ رُؤْیَتُهُ ویُرَغِّبُکُمْ فِی اَلْآخِرَهِ عَمَلُهُ وَ یَزِیدُ فِی مَنْطِقِکُمْ عِلْمُهُ وَ قَالَ لَهُمْ تَقَرَّبُوا إِلَی اَللَّهِ بِالْبُعْدِ مِنْ أَهْلِ اَلْمَعَاصِی وَ تَحَبَّبُوا إِلَیْهِ بِبُغْضِهِمْ وَ اِلْتَمِسُوا رِضَاهُ بِسَخَطِهِمْ ( بحار الأنوار جلد: 71 صفحه: 189).
تابع حضرت ابالفضل العباس علیه السلام بودن یعنی انسان نسبت به دشمنان دین و اولیاء خدا تبری داشته باشد هر چند دشمنان و مخالفان اولیاء الهی به حسب ظاهر به او محبت کنند، زائری که در این فراز از زیارت خطاب به حضرت اباالفضل العباس عليه السلام خطاب می کند: من تسليم امر شما و تابع شما هستم، باید بداند حضرت اباالفضل العباس علیه السلام با این که شمر برایش امان نامه آورد و به او و برادران مادرش اش ابراز محبت کرد اما ایشان چهره مبارک را در هم کشیده و او و امان نامه ای که آورده بود را لعن و نفرین نمود.
کسی که می خواهد تابع حضرت اباالفضل العباس علیه السلام باشد باید بداند فقط باید حول و محور دین و اولیاء دین بچرخد و با مخالفان دین و مخالفان اولیاء خدا مخالف باشد و نسبت به آنها تبری داشته باشد هر چند از نزدیک ترین نزدیکانش باشند، و باید نسبت به دین و دوستان دین، نسبت به مؤمنین و متدینین، نسبت به اولیاء خدا و محبين به اولیاء خدا رئوف و مهربان باشد هر چند فرسنگ ها راه با هم فاصله داشته یا به اصطلاح با هم غریبه باشند.
زائر در این قسمت از زیارت باید به یاد آیه شریفه مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ(1)یعنی: محمد رسول خدا است و کسانی که با او هستند، بر کفار سخت گیر و بین خودشان مهربانند، بیافتاد و بداند حضرت اباالفضل العباس علیه السلام مظهر تمام و کمال این آیه شریفه بودند.
زائر در این قسمت از زیارت باید به یاد آیه شریفه إِنَّمَا اَلْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ(2)يعني:
جز این نیست که مؤمنین برادرند، بیافتد و بداند "انما" از ادات حصر است و فقط و فقط افراد مؤمن و مؤمنه برادران و خواهران اویند و برادران و خواهران تنی خویش اگر مؤمن نبوده و یا خدای نکرده جزء معاندین و یا منافقین بودند خدای تعالی آنها را برادر و خواهر او ندانسته، پس او هم نباید برای آنها ارزشی قائل باشد و آنها را برادر و خواهر خود نداند.
زائری که در این فراز از زیارت خطاب به حضرت اباالفضل العباس علیه السلام عرض می کند: "وَنُصْرَتِي لَكُمْ مُعَدَّةٌ" باید بداند کسی می تواند آن حضرت را یاری کند که اقلا به درس ها و حکمت هائی که تا این قسمت از زیارت بیان شده عامل بوده و کوتاهی نکند.
اگر کسی بخواهد هم با اولیاء خدا دوست باشد و هم با اولیاء شیطان، چگونه می تواند مطیع و تابع و یاری کننده ابا الفضل العباسی باشد که آن چنان محبت امام زمانش و بغض و نفرت دشمنان دین را در دل داشت که تمام مخالفین و معاندین حتی از نام ایشان دلهره داشتند و ابن زیاد و لشکریان عمر سعد نیمی از قوای خود را صرف این کردند که با هر ترفندی شده ایشان را از لشکر امام حسین علیه السلام جدا کنند و عاقبت هم موفق نشدند.
علتش این بود که با وجود لشکر چند هزار نفره ای که داشتند اما از نام حضرت ابا الفضل العباس علیه السلام آن چنان لرزان می شدند که دندان شان به هم می خورد و می دانستند حضرت اباالفضل العباس علیه السلام نسبت به دوستان و اولیاء خدا مهربان و نسبت به دشمنان خدا سخت گیر است.
بعضی از این قسمت زیارت استفاده کرده و حضرت اباالفضل العباس علیه السلام را مفترض الطاعه دانسته اند، من در این جا عرض می کنم: اگر منظور در عرض و کنار ائمه اطهار علیهم السلام است که هیچ شخصی نه تنها چنین صلاحیتی ندارد، بلکه غیر قابل قیاس
است و اگر در زندگانی آن حضرت دقت شود متوجه می شویم که با وجود معصومین علیهم السلام ایشان کلامی نمی فرمودند و شاید به همین دلیل باشد که امروز هیچ روایتی از حضرت ابا الفضل العباس علیه السلام به ما نرسیده است، چون ایشان با وجود معصوم علیه السلام لب به کلام نمی گشودند و اگر منظور بعد از معصومین علیهم السلام و به عنوان نائب و جانشین آنها باشد خواهیم گفت: واجب الاطاعه بودن حضرت اباالفضل العباس علیه السلام آن قدر دلایل و نشانه های متقن و عقلی دارد که نیازی به استدلال از فرازهای این زیارت نیست و درواقع اگر اطاعت از ایشان واجب نباشد اطاعت از هیچ کس دیگری واجب نخواهد بود.
حَتَّی یَحْکُمَ اَللَّهُ وَ هُوَ خَیْرُ اَلْحَاکِمِینَ، شاید اشاره به زمان ظهور امام زمان عليه السلام داشته باشد، یعنی زائر به حضرت اباالفضل العباس علیه السلام عرض می کند: ای مولای من! من آمده ام و اکنون میهمان و زائر شما هستم و تسلیم امر شما و تابع امرتان خواهم بود و آماده یاری کردن شما هستم تا وقتی که حکم خدای تعالی صادر شود.
یعنی اگر من تا به حال از امام زمانم غافل بوده و حتی به یاد آن امام مظلوم نبوده ام از الآن که خدای تعالی توفیق داده و میهمان و زائر شما شده ام تعهد می کنم که تابع شما باشم، یعنی همان گونه که شما با امام زمان تان برخورد کردید من نیز از شما یاد گرفته و تابع و مطيع و محب امام زمانم باشم و آنجا که عرض می کنیم. برای یاری شما آماده هستم، منظور برای یاری اهداف آن حضرت است و خلاصه زائر متعهد می شود تا به حضرت اباالفضل العباس عليه السلام اقتدا کند و خدمتگزار و محب امام زمانش شود و آن قدر زندگی خداپسندانه ای داشته باشد تا ان شاء الله حکم خدای تعالی مبنی بر ظهور موفور السرور امام زمان ارواحنافداه یا پایان عمر زائر در این دنیای فانی فرا رسد، خلاصه زائر متعهد می شود از آن لحظه به بعد حتی یک ثانیه بدون یاد و نام امام زمانش زنده نباشد، و متوجه می شود کسی که به فکر همه چیز و همه کس هست به غیر از امام
زمانش این شخص زنده ای نیست بلکه مرده ایست متحرک.
فَمَعَكُمْ مَعَكُمْ لاَ مَعَ عَدُوِّكُمْ، در این جا زائر بار دیگر همان مطلب قبل را متعهد شده و عرض می کند: یا اباالفضل العباس علیه السلام من زین پس با شما اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام مخصوصا امام زمانم خواهم بود و اعتقادات وبرخوردها و اعمالم را همه و همه مطابق با رضایت ائمه اطهار علیهم السلام مخصوصا امام زمان خود تنظیم و تطبيق خواهم داد و با شما اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام مخصوصا امام زمانم خواهم ماند و با دشمن شما که در راس همه آنها شیطان و شیطان سیرتان هستند مخالف خواهم بود و با آنها نخواهم ماند، منظور این که زائر به حضرت اباالفضل العباس علیه السلام عرض می کند: یا ابا الفضل العباس علیه السلام من از این به بعد به گونه ای زندگی می کنم به گونه ای معاشرت می کنم به گونه ای صحبت می کنم، در کسب و کار به گونه ای خواهم بود، در همسر داری به گونه ای خواهم بود و خلاصه در همه موارد به گونه ای خواهم بود که مورد رضایت شما باشد نه این که مورد رضایت دشمنان شما که در رأس همه آنها شیطان هست باشد.
إِنِّي بِكُمْ وَ بِإِيَابِكُمْ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ بِمَنْ خَالَفَكُمْ وَ قَتَلَكُمْ مِنَ الْكَافِرِينَ.
در این قسمت از زیارت زائر ابراز عقیده می کند و مسأله رجعت را بیان می دارد و خطاب به آن حضرت عرضه می دارد: من شما را قبول داشته و به بازگشت و رجعت تان ایمان و اعتقاد قلبی دارم و همچنین با مخالفان و قاتلان شما دشمن بوده و آنها را دوست ندارم، در این فراز زائر ابراز اعتقادات و ابراز تولی و تبری می کند.
ابراز عقیده یکی از بهترین اعمالی است که اصحاب ائمه اطهار علیه السلام در زمان های قبل انجام می داده اند و ائمه اطهار علیهم السلام نه تنها مانع آنها نمی شدند بلکه آنها را بر این کار تشویق و ترغیب می فرمودند، و آن به این صورت بود که خدمت امام زمانشان رسیده و عقاید خود را بازگو می کردند و آن امام هر کجای اعتقادات اصحاب که نقص داشت
تکمیل می فرمودند و از هر اعتقادی که غلط بود آنها را منع می کردند و اعتقادات صحیح آنها را تأیید می فرمودند(1)
ما امروزه باید به مساله تصحيح اعتقادات بسیار اهمیت بدهیم و اگر چه متأسفانه دست مان از دامن امام زمان مان کوتاه است اما باید به فقهاء جامع الشرائطی که مورد تائید اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام هستند رجوع کرده و اعتقادات خود را به کمک آنها تصحیح کنیم و این را بدانیم فساد اعتقادی بسیار خطرناک تر و بدتر از فساد اخلاقی است، زیرا فساد اعتقادی بود که باعث شد تمامی امامان ما مظلوم بمانند و مظلوم کشته شوند.
قَتَلَ اللَّهُ أُمَّةً قَتَلَتْكُمْ بِالْأَيْدِي وَ الْأَلْسُنِ.
در این جا زائر نهایت محبتش را به حضرت ابا الفضل العباس علیه السلام ابراز کرده و کسانی که با دست و زبان آن حضرت را کشته اند نفرین می کند.
در این قسمت از زیارت اگر دقت شود کسانی که با دست و زبان آن حضرت را به قتل رسانده اند نفرین می کنیم، اینجا به یک نکته بسیار ظریف اشاره دارد: کسانی که با دست، ایشان را کشته اند مشخص است ولی منظور از کسانی که با زبان شان آن حضرت را کشته اند چه کسانی می باشد؟
این جا اشاره به این نکته دارد: تمام کسانی که از بنی امیه حمایت کرده و حتی به صورت لسانی قبول شان داشته اند در ردیف قاتلین آن حضرت قرار دارند و مورد لعن و نفرین قرار خواهند گرفت.
1) حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ عِمْرَانَ رَضِیَ اَللَّهُ عَنْهُ عَنْ عَبْدِ اَلْعَظِیمِ بْنِ عَبْدِ اَللَّهِ اَلْحَسَنِیِّ قَالَ : دَخَلْتُ عَلَی سَیِّدِی عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ اَلصَّادِقِ عَلَیْهِمُ السَّلامُ فَلَمَّا أَبْصَرَنِی قَالَ لِی مَرْحَباً بِکَ یَا أَبَا اَلْقَاسِمِ أَنْتَ وَلِیُّنَا حَقّاً قَالَ فَقُلْتُ یَا اِبْنَ رَسُولِ اَللَّهِ إِنِّی أُرِیدُ أَنْ أَعْرِضَ عَلَیْکَ دِینِی فَإِنْ کَانَ مَرْضِیّاً أَثْبُتُ عَلَیْهِ حَتَّی أَلْقَی اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَقَالَ هَاتِ یَا أَبَا اَلْقَاسِمِ فَقُلْتُ إِنِّی أَقُولُ... (صفات الشيعة صفحه: 48).
این مساله روایت دارد که اگر کسی از گروه و یا شخصی حتی در قلب حمایت کند، روز قیامت با همان ها محشور خواهد شد،(1)لذا زائر در این فراز از زیارت به این نکته توجه پیدا می کند که هیچ گاه نباید بی جهت از کسی دفاع نماید چون در صورت حمایت زبانی و حتی گاهی قلبی از کسی و یا گروهی در گناه و جرم آن کس و یا آن گروه سهیم خواهد بود.(2)
لذا آن دسته از مردمی که از کار بنی امیه در روز عاشورا راضی و خشنود بوده و حتی آنها را تأیید کرده و می کنند در زمره قاتلین آن حضرت قرار داشته و مورد لعن و نفرین مؤمنین قرار خواهند گرفت.(3)
السَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْعَبْدُ الصَّالِحُ الْمُطِيعُ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ سَلَّمَ .
در این فراز از زیارت زائر با این عناوین به آن حضرت سلام می دهد و همچنین به دارا بودن حضرت اباالفضل العباس علیه السلام به آن صفات شهادت می دهد و نیز متوجه می شود که کمال انسانیت در همین صفات است و سعی و کوشش می کند تا این صفات را الساعه در روح خود ایجاد کند، آن صفات اول: عبد بودن در مقابل خدا و اولیائش، دوم : صالح بودن، سوم: اطاعت محض و بی چون و چرای آن حضرت در مقابل خدای تعالی، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیهماالسلام امام حسن مجتبی علیه السلام و امام حسین علیه السلام می باشد.
این صفات آن قدر در زندگانی حضرت ابا الفضل العباس عليه السلام مشهود است که
1) مَن أحَبَّنا كانَ مَعَنا يَومَ القِيامَةِ ، ولَو أنَّ رَجُلاً أحَبَّ حَجَرًا لَحَشَرَهُ اللّه ُ مَعَهُ (الأمالی للصدوق صفحه: 210).
2) اَلْآمِدِیُّ فِی اَلْغُرَرِ ، عَنْ أَمِیرِ اَلْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ أَنَّهُ قَالَ: اَلرَّاضِی بِفِعْلِ قَوْمٍ کَالدَّاخِلِ فِیهِ مَعَهُمْ وَ لِکُلِّ دَاخِلٍ فِی بَاطِلٍ إِثْمَانِ إِثْمُ اَلرِّضَا بِهِ وَ إِثْمُ اَلْعَمَلِ بِهِ ( تصنیف غرر الحکم و درر الكلم صفحه: 331).
3) نهج البلاغه خطبه: 12.
نیازی به توضیح بیشتر ندارد، آن حضرت همیشه به تمام معنا و صد در صد مطیع امام زمانش بود و کوچکترین عمل و یا سخنی خلاف خواسته امام زمانش انجام نداده و همیشه پشت سر امام خویش قرار می گرفت، حتی امام مجتبی و حضرت سیدالشهداء علیهماالسلام را برادر خطاب نمی کرد چون در برادری یک نوع برابری هست، لذا همیشه آنها را یا سیدی و مولای خطاب می نمود و در کوچک ترین مسائل بدون اذن و اجازه معصومین علیهم السلام اقدامی نمی فرمود.
اما متأسفانه جریانی را به ایشان نسبت می دهند که قطعا باطل، و از ناحیه شیطان صادر شده است چون آن جریان بر خلاف فرمایش و تائید حضرت امام صادق علیه السلام می باشد و خلاف تاریخی است که از زندگی حضرت ابالفضل العباس علیه السلام به دست ما رسیده، و همچنین خلاف داب و رویه حضرت اباالفضل العباس علیه السلام می باشد.
من نمی خواهم در این جا ثابت کنم که این جریان از ناحیه دوست نادان به آن حضرت نسبت داده شده و یا از ناحیه دشمن دانا، اما یقینا از هر ناحیه ای بوده قطعا باطل و مطالب خلاف واقعی است که من مضافا بر این که از استاد عزیزم (جانم به فدایش) بطلان آن جریان را شنیده بودم اما زمانی که مشغول نوشتن این کتاب شدم بسیار تحقیق کردم تا ببینم اصل و ریشه و سند این جریان از کجاست؟!
هر چه تحقیق کردم متوجه شدم این جریان هیچ سندی نداشته و فقط و فقط بر پایه و اساس یک خواب می باشد و آن جریان این است که یک نفر چنین نقل کرده:
یکی از تجار که رئیس خانواده "الكبه" بود، پسر جوان و خوش صورت و مؤدبی داشت، والده اش که علویه محترمه ای بود، فقط همین یک پسر را داشت، این پسر هم مریض شده و به قدری مرضش سخت می شود که به حال مرگ و احتضار می افتد.
بالاخره چشم و پای او را می بندند و پدرش از اندرون خانه بیرون می رفته و به سر
و سینه می زند. مادر علویه اش نیز به حرم مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام مشرف می شود و از کلید دار آن آستان خواهش و تمنا می کند که اجازه دهد شب را تا صبح درون حرم مطهر بماند.
کلید دار، اول قبول نمی کند، ولی آن علویه خودش را معرفی کرده و می گوید: پسرم محتضر است و چاره ای جز توسل به ساحت مقدس حضرت باب الحوائج علیه السلام ندارم.
کلید دار قبول کرده و به مستخدمین دستور می دهد اجازه دهند آن علویه در حرم بیتوته کند.
راوی این جریان در ادامه می گوید: بنده در همان شب به کربلاء مشرف شده و وقتی به خواب رفتم، در عالم خواب به حرم مطهر حضرت سیدالشهداء علیه السلام مشرف شدم و از طرف مرقد مطهر حضرت حبیب بن مظاهر علیه السلام وارد حرم شدم.
دیدم در بالای سر حرم، زمین تا آسمان مملو از ملائکه است و در مسجد بالا سر، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیهماالسلام روی تختی نشسته اند، در همان موقع ملکی خدمت آن حضرت آمد و عرض کرد: السلام علیک یا رسول الله! سپس عرض کرد: حضرت باب الحوائج ابا الفضل العباس علیه السلام فرمود: یا رسول الله پسر این علویه مریض است و او به من متوسل شده، شما به درگاه خدا دعا کنید تا پروردگار به او شفا عنایت فرماید.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم دست هایشان را بلند کرده و بعد از چند لحظه فرمودند: مرگ این جوان رسیده و دیگر نمی توان کاری کرد!
ملک رفت و بعد از چند لحظه دیگر آمد و پس از عرض سلام مجدد همان پیغام را آورد. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم باز دست های مبارک شان را به دعا بلند کرده و همان جواب را
فرمودند و ملک برگشت.
ناگهان دیدم ملائکه ای که در حرم بودند، مضطرب شده، ولوله ای در بین آنها به وجود آمد، با خود گفتم: چه خبر شده؟! خوب که نگاه کردم، دیدم حضرت باب الحوائج ابا الفضل العباس علیه السلام با همان حالی که در کربلاء به شهادت رسیده اند، دارند تشریف می آورند! وقتی به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم رسیدند سلام کرده و فرمودند: فلان علویه به من متوسل شده و شفای جوانش را از من می خواهد، شما از خدا بخواهید که با این جوان را شفا دهد و یا دیگر مرا باب الحوائج نگویید.
وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم این حرف را شنیدند، چشمان مبارکشان پر از اشک شد و رو به حضرت امیر المؤمنين علیه السلام نموده و فرمودند: یا علی، تو هم با من دعا کن، هر دو بزرگوار دست ها را رو به آسمان کرده و دعا فرمودند.
بعد از چند لحظه ملکی از آسمان نازل گردید و به محضر مقدس پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مشرف شد و سلام نموده و عرض کرد: خدای تعالی سلام می رساند و می فرماید: ما لقب باب الحوائجی را از عباس نمی گیریم و آن جوان را شفا دادیم!
متأسفانه این جریان که شاید ظاهرش برای بعضی زیبا باشد، باطنی باطل و شیطانی دارد و متأسفانه و صد متأسفانه بعضی از مداحان نیز این داستان را نقل می کنند، غافل از این که نقل این جریان تعارض شدیدی با واقعیت و کلام امام صادق علیه السلام دارد.
غافل از این که نقل این خواب، حضرت اباالفضل العباسی که مظهر ادب بودند را شخص بی ادبی معرفی کرده که با پیامبر خدا و امیرالمؤمنین و حتی با خود خدای تعالی نستجير بالله زبانم لال، سر جنگ و ناسازگاری دارد و گاهی خواست ایشان با خواست خدا دو تا می شود و با خدا و پیامبر خدا درگیر شده و عاقبت هم بر خدا و پیامبرش
پیروز می شود؟!!
وا اسفاه! آیا ما نمی دانیم تمام عزت و مقامی که حضرت اباالفضل العباس عليه السلام داشته و دارد به خاطر اطاعت و عبودیت محض ایشان در مقابل خدا و ائمه معصومین علیهم السلام بوده است؟
آیا ما نمی دانیم نقل چنین مطالبی که هیچ سندی به غیر از نقل یک خواب ندارد جسارت به مقام بزرگ حضرت اباالفضل العباس علیه السلام می باشد؟
سند این جریان فقط نقل یک خواب است، اگر کسی در بیداری نیز ادعا می کرد چنین مسائلی اتفاق افتاده باز باطل و دروغ بود، چرا که اولاً كلام معصومین علیهم السلام مافوق تمام کلام هاست و مردم مسلمان فقط کلام معصومین علیهم السلام را قبول دارند و هرکلامی که با کلام آن بزرگواران تعارض پیدا کند باطل می دانند.
امام صادق علیه السلام می فرماید: حضرت ابالفضل العباس عبد صالح و مطيع خدا و پیامبر اکرم و امیر المؤمنين و امام حسن و امام حسین صلوات الله عليهم اجمعین بوده، حالا هر کس دیگر خلاف این فرمایش را بگوید، چه به خواب نسبت دهد و چه به بیداری، مردم مسلمان بالاخص شیعیان آن کلام را باطل و ساختگی و کلام امام صادق علیه السلام را حقیقت میدانند.
حضرات معصومین علیهم السلام حضرت ابالفضل العباس علیه السلام را فردی صالح و مطيع محض خدا و اولیاء خدا معرفی فرموده اند، و به تاریخ زندگانی آن حضرت هم که رجوع کنیم خواهیم دریافت که صد در صد و به تمام معنا عبد خدای تعالی و مطیع خدا و پیامبر اکرم و ائمه زمان خودش بوده و نستجير بالله به اندازه سر سوزنی هیچ گاه از اوامر خدای تعالی و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و امام علی و امام حسن و امام حسین علیهم السلام تخطى نکرده است و این فراز از زیارت به همین مطلب اشاره دارد و زائر در این قسمت از
زیارت متوجه مقام والای آن حضرت شده و می فهمد که با نقل بعضی از خواب های شیطانی نباید باعث هتک حرمت به آن بزرگوار شود، و در می یابد که کمال و بزرگی انسان در عبودیت و اطاعتش می باشد.
هنگام تحقیق در نقل دیگری دیدم که آمده بود:
فرزند این جانب به مرض صعب العلاجی مبتلا گشت و همه دکترها از معالجه او عاجز ماندند، ما دسته جمعی به کربلاء مشرف شده و فرزندم را که تنها پسر و مورد علاقه ما بود، به ضریح مطهر حضرت اباالفضل علیه السلام بسته و برای او ناله و گریه و دعای بسیار نمودیم، ولی نتیجه نگرفتیم و با فاصله کمی فرزندم از دنیا رفت و جان به جان آفرین تسلیم کرد!
در این وقت عيال من یعنی مادر همان طفل در حرم مطهر کاری کرد که تمام زوار بی اختیار به حالش گریان شدند، به گونه ای که صدای ضجه از میان جمعیت برخاست. همسرم فقط فریاد می زد: ای ابوالفضل، تو باب الحوائج بودی! من فرزندم را در پناه تو قرار دادم و برای شفای طفلم در خانه تو آمدم! عجب شفایش دادی! به جای شفاء بچه ام را کشتی!
در همین وقت جوانی وارد شد و بر ما سلام کرد و فورا صاحب خانه متوجه ما شد و گفت: آقایان، این جوان همان طفل مريض مذکور است، سپس رو به جوان کرد و گفت: بقیه ماجرا را خودت بگو!
جوان گفت: بلی، من در کنار ضریح مطهر حضرت عباس علیه السلام قبض روح شدم و روح من داشت بالا می رفت! ناگهان در آسمان به انواری رسیدم که کسی گفت: این ها انوار محمد و آل محمد علیهم السلام هستند.
یکی از آنها حضرت خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله و سلم یکی حضرت علی مرتضی علیه السلام دیگری
حضرت فاطمه زهراء علیهاالسلام دیگری حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام و پنجمی حضرت سیدالشهداء علیه السلام می باشند، سپس نور دیگری دیدم که گفتند: این حضرت قمر بنی هاشم علیه السلام است.
آقا حضرت اباالفضل علیه السلام نزد حضرت امام حسین علیه السلام آمده و عرض کردند: آقا! شما ببینید این زن، یعنی مادر طفل در حرم چه می کند و مرا چگونه رسوا نموده است ؟!
من استدعا می کنم که شما از خدا بخواهید این لقب باب الحوائجی را از من بردارد زیرا این زن آبروی مرا برده است؟
امام حسین علیه السلام سکوت نمودند! سپس حضرت اباالفضل علیه السلام نزد حضرت امیر المؤمنين علیه السلام رفته و شکایت نمودند، حضرت على علیه السلام نیز سکوت فرمودند! سپس ایشان نزد حضرت زهراء علیهاالسلام رفتند، خلاصه همه آن انوار فرمودند: ما در برابر مشیت خدا نمی توانیم هیچ گونه اقدامی بکنیم.
بالاخره حضرت اباالفضل علیه السلام نزد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم رفته و با چشم گریان و التماس کنان تقاضا کردند که شما از خدا بخواهيد لقب باب الحوائجی را از من بردارد، زیرا این زن مرا رسوا کرده است.
حضرت خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله و سلم سکوت فرموده و همان جواب را دادند، در این وقت که حضرت ابالفضل علیه السلام گریان و انوار مقدسه علیهم السلام محزون بودند یک مرتبه خطابی به ملک الموت رسید که به واسطه قرب و منزلت قمر بنی هاشم علیه السلام در درگاه ما! روح این طفل را برگردان، در آن حال روح من به بدنم برگشت.
نقل این جریانات زبانم لال نستجير بالله، اگر چه برای بعضی عوام بی سواد ظاهرش زیبا است اما باطنی زشت داشته و متأسفانه جسارت و بی ادبی نسبت به ساحت مقدس حضرت اباالفضل العباس علیه السلام می باشد و ایشان را شخصیت بی ادب و
ضعیفی معرفی می کند که به خاطر سر و صدای یک زن بی ادب خواستار امری می شود که خدای تعالی راضی نیست و پیامبر اکرم و دیگر معصومین به خاطر اطاعت امر خدا چنین درخواستی از خدا نمی کنند اما ایشان نستجير بالله اعتنائی به رضایت خدا و ائمه اطهار علیهم السلام نکرده و با حالت بی ادبی و جسارت و توهین می گوید: یا من را از باب الحوائجی معاف کرده و یا این کاری که من می خواهم و خلاف خواست خدا و شما معصومین هست را انجام دهید ؟!!
حضرت ابالفضل العباس علیه السلام در زمانی که در قید حیات دنیائی بودند بسیار مؤدب بوده و کوچک ترین بی ادبی نستجير بالله از وی سر نزد، حال چطورممکن است بعد از شهادت شان در عالم بعد که پرده ها کنار رفته و افراد متوجه حقایق عالم هستی می شوند نستجير بالله زبانم لال، چنین اعمالی که نهایت بی ادبی و ضعف را می رساند از ایشان سر بزند؟
مرحوم حائری مازندرانی رحمه الله در این مورد چنین آورده: اِنْهَ مَا كَانَ يَجْلِسُ بَيْنَ يَدَيْهِ الَّا باذنه كَانَ كَالْعَبْدِ الذَّليلُ بين يَدَيِ الْمَوْلَى الْجَلِيلِ وَ كَانَ مُمْتَثِلًا لاوامره وَ نَوَاهِيهِ مُطِيعاً لَهُ وَ كَانَ لَهُ كَمَا كَانَ أَبُوهُ لِرَسُولِ اللَّهِ صلی اللَّهِ علیه وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ (1)
یعنی: حضرت اباالفضل العباس علیه السلام بدون اذن برادرش مقابل آن حضرت نمی نشست، در خدمت برادر مانند عبد ذلیل در خدمت مولای جلیل بود، اوامر و نواهی آن حضرت را امتثال می نمود، برای برادرش مانند پدرش برای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود.
اگر کمی دقت شود متوجه این که این جریان چه در خواب نقل شود و چه در بیداری، و چه از ناحیه دوست نادان نقل شده باشد و چه از ناحیه دشمن دانا اما به هر
1) معالي السبطين مجلس بیستم صفحه: 171.
حال طراح اصلی آن شيطان رجیم بوده و می خواسته شخصیتی را که ائمه اطهار عليهم السلام او را به داشتن ادب و اطاعت آن هم در حد اعلا وصف فرموده اند، شخصیت بی ادب و غیر مطیع و احساساتی و ضعیف النفس معرفی کند.
از همه این مسائل که بگذریم باید توجه داشته باشیم دین مقدس اسلام دینی است که پایه و اساسش بر علم و عقل بنا شده و قرآن که بزرگترین معجزه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می باشد کتابی علمی است که امروز بعد از گذشت هزار و خورده ای سال از نزول آن هنوز مورد استفاده اندیشمندان و دانشمندان دنیا می باشد.
در دین مقدس اسلام همه چیز بر پایه و اساس علم و حقیقت استوار است، اسلام با هر گونه خرافات و انحرافات مخالف می باشد و تمامی دستوراتش بر اساس علم و تقوا بوده، در دین مقدس اسلام هیچ دستوری بر پایه و اساس خواب و کشف و شهود صادر نشده و اگر در طول تاریخ اسلام فحص و جستجو کنیم خواهیم دانست که هیچ فقیهی، هیچ مجتهدی، هیچ مرجع تقلیدی و هیچ عالم و دانشمندی هیچ دستور و فتوایی را بر پایه و اساس خواب و کشف و شهود نداده است.
دین مقدس اسلام فقط خواب ائمه اطهار علیهم السلام و نهایت انبیاء الهی را حجت می داند(1)
مُعَاوِيَةَ بْنِ حُكَيْمٍ عَنِ اَلرِّضَا عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ: قَالَ لِیَ اِبْتِدَاءً إِنَّ أَبِی کَانَ عِنْدِی اَلْبَارِحَهَ قُلْتُ أَبُوکَ قَالَ أَبِی قُلْتُ أَبُوکَ قَالَ أَبِی قُلْتُ أَبُوکَ قَالَ فِی اَلْمَنَامِ إِنَّ جَعْفَراً عَلَیْهِ السَّلاَمُ کَانَ یَجِیءُ إِلَی أَبِی فَیَقُولُ یَا بُنَیَّ اِفْعَلْ کَذَا یَا بُنَیَّ اِفْعَلْ کَذَا یَا بُنَیَّ اِفْعَلْ کَذَا قَالَ فَدَخَلْتُ عَلَیْهِ بَعْدَ ذَلِکَ فَقَالَ لِی یَا حَسَنُ إِنَّ مَنَامَنَا وَ یَقَظَتَنَا وَاحِدَهٌ . (بحارالأنوار جلد: 27 صفحه: 302) و (قرب الاسناد صفحه: 349). قَالَ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ مَنْ رَآنِي نَائِماً فَكَأَنَّمَا رَآنِي یَقْظَاناً (سفينة البحار جلد: 3 صفحه: 262).
قد روى عنه صلی الله علیه و آله و سلم أَنَّهُ غَفَا ثُمَّ قَامَ یُصَلِّی مِنْ غَیْرِ تَجْدِیدِ وُضُوءٍ، فَسُئِلَ عَنْ ذَلِکَ فَقَالَ: إِنِّی لَسْتُ کَأَحَدِکُمْ تَنَامُ عَیْنَایَ وَلا یَنَامُ قَلْبِی (کنز الفوائد جلد: 2 صفحه: 63).
غیر از این بزرگواران خواب هیچ کس حجت نیست هر چند آن شخص از1) كَتَبْتُ إِلَى أَبِي مُحَمَّدٍ علیه السلام أَسْأَلُهُ عَنِ الْإِمَامِ هَلْ يَحْتَلِمُ وَ قُلْتُ فِي نَفْسِي بَعْدَ مَا فَصَلَ الْكِتَابُ الِاحْتِلَامُ شَيْطَنَةٌ وَ قَدْ أَعَاذَ اللَّهُ أَوْلِيَاءَهُ مِنْ ذَلِكَ فَرَدَّ الْجَوَابُ- الْأَئِمَّةِ حالُهُمْ فِي المَنَامِ حالُهُمْ فِي الْيَقَظَةِ لَا يُغَيِّرُ النَّوْمُ مِنْهُمْ شَيْئاً وَ قَدْ أَعَاذَ اللَّهُ أَوْلِيَاءَهُ مِنْ لَمَّةِ الشَّيْطَانِ كَمَا حَدَّثَتْكَ نَفْسُكَ ( بحار الأنوار جلد: 25 صفحه: 157) و ( ریاض الابرار جلد: 2صفحه: 502) و ( عيون المعجزات صفحه: 136).
بزرگترین مراجع و عالم دینی باشد.
با این وجود حتى ائمه اطهار علیهم السلام و انبیاء الهی که خواب شان حجت است خیلی به ندرت اتفاق افتاده که ائمه علیهم السلام و یا انبیاء با اتکاء به خواب شان امری و یا نهی ایصادر فرمایند.
بنابراین خواب هیچ ارزش علمی نداشته و ما نمی توانیم به اتکاء بر خواب مطلبی معتقد شویم، اما اگر جریانی، مطلبی را با استناد به مسائل متقن و علمی، با اتکاء به آیات قرآن و روایات اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام توانستیم ثابت کنیم، بعد از آن اگر در همان راستا خوابی به عنوان شاهد مثال نقل شود بلامانع هست، و علتش این است که ما قبلا با استناد به مسائل علمی مطلب مان را استدلال و ثابت کرده ایم و ثبوت مطلب ما ربطی به خواب ندارد، فقط به عنوان شاهد مثال یک خواب هم نقل کرده ایم، چون اگر خواب موافق با دستورات قرآن و روایات اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام باشد رویای صادقه می باشد و نقل کردنش بلامانع هست.
اما اگر نتوانستیم مطلب مان را با استناد به مسائل علمی ثابت کنیم و فقط با نقل یک خواب بخواهیم آن را ثابت کنیم، چنین خواب و چنین مطلبی در دین مقدس اسلام مورد طرد عقلاء و علماء و فقهاء است و چه بسا خواب شیطانی باشد، شیطانی که حتی دست از سر انبیاء الهی برنداشته و در خواب و بیداری امید به اغواء ایشان داشت، حال ما مردم هر که هم باشیم پیامبر خدا که نیستیم و چه بسا خواب هایمان شیطانی باشد.
در طول تاریخ تمامی مراجع عظیم الشان تقلید مبراء از این بوده اند که مطلبی را با
اتکاء به خواب خود یا دیگری معتقد شوند یا فتوا دهند چه رسد به این مطلب که یک مسأله اعتقادی است.
بنابراین زائر در این فراز از زیارت همان مطلبی را معتقد است که امام صادق علیه السلام می فرمایند، نه مطالبی که بر پایه خواب و کشف و شهود نقل گردیده است.
السَّلامُ عَلَیْکَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ وَ مَغْفِرَتُهُ وَ رِضْوَانُهُ وَ عَلَی رُوحِکَ وَ بَدَنِکَ.
در این فراز از زیارت زائر بر روح و بدن آن حضرت سلام و مغفرت و رحمت و برکت خدا را می فرستد که نوعی ابراز محبت به آن بزرگوار است.
و چون بدن مطهر حضرت اباالفضل العباس علیه السلام در راه محبت و خدمتگزاری به امام زمانش قطعه قطعه شد، لذا امام صادق علیه السلام علاوه بر روح مقدس ایشان بدن مطهرشان را نیز ضمیمه کرده و سلام و رحمت و مغفرت الهی را برای روح و بدن مبارک ایشان طلب می فرماید و زائر نیز به تبع حضرت صادق علیه السلام این دعا را برای آن بزرگوار می کند و متوجه می شود که خدمت گزاری و محبت به اولیاء الهی مخصوصا ائمه معصومین و بالاخص امام زمان خودمان چقدر کار ارزشمندی است.
أَشْهَدُ وَ أُشْهِدُ اللَّهَ أَنَّكَ مَضَيْتَ عَلَى مَا مَضَى بِهِ الْبَدْرِيُّونَ وَ الْمُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللّه الْمُناصِحُونَ لَهُ فِی جِهَادِ أعْدَائِهِ الْمُبَالِغُونَ فِی نُصْرَةِ أوْلِیائهِ الذَّابُّونَ عَنْ أحِبَّائِهِ.
در این فراز از زیارت زائر هم خودش گواهی میدهد و هم خدا تعالی را شاهد می گیرد که حضرت اباالفضل العباس علیه السلام همان گونه بود که شهدای بدر و همه خیر خواهان و خوبان عالم در راه جهاد با اعداء دین و محبت و اطاعت از اولیاء دین بودند.
در این قسمت نیز زائر متوجه چند عمل بسیار مفید و مؤثر در پیشرفت روحی و معنوی خویش شده و هم آن اعمال و صفات را برای حضرت ابالفضل العباس علیه السلام
شهادت می دهد و بر شهادت خویش، خدای تعالی را نیز شاهد می گیرد، یعنی در واقع زائر می خواهد بگوید: نه تنها من شهادت می دهم بلکه واقعاً همین گونه است تا آنجا که خدای تعالی نیز شهادت می دهد که تو همان کاری که شهدای بدر انجام دادند یعنی خود را فدای دین اسلام و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می کردند، شما نیز خودتان را فدای اسلام و امام زمانت کردی.
در واقع این قسمت از زیارت اشاره به این دارد که اسلام حقیقی اسلامی است که بعد از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ما شیعه و پیر و جانشینان آن حضرت، آن هم جانشینانی که خود پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم برای ما معرفی کرده اند و شیعه و سنی نام آنها را از زبان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در کتب معتبره خویش آورده اند باشیم.
پس اگر بعد از پیامبر به همان مسیری رفتیم که ایشان از ما خواسته است، فداکاری و محبت به جانشینان و خلفای راستین و حقیقی آن حضرت به منزله فداکاری و محبت به خود پیامبر اکرم صلی الله علیه السلام می باشد.(1)
.... أَهْلَ الْأَقَاوِیلِ مِنَ الْمُرْجِئَهِ وَ الْقَدَرِیَّهِ وَ الْخَوَارِجِ وَ غَیْرِهِمْ مِنَ النَّاصِبِیَّهِ یُقِرُّونَ لِمُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله و سلم لَيْسَ بَيْنَهُمْ خِلَافٌ وَ هُمْ مُخْتَلِفُونَ فِي وَلَايَتِي مُنْكِرُونَ لِذَلِكَ جَاحِدُونَ بِهَا إِلَّا الْقَلِيلُ وَ هُمُ الَّذِينَ وَصَفَهُمُ اللَّهُ فِي كِتَابِهِ الْعَزِيزِ فَقَالَ إِنَّها لَكَبِيرَةٌ إِلَّا عَلَى الْخاشِعِينَ وَ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى فِي مَوْضِعٍ آخَرَ فِي كِتَابِهِ الْعَزِيزِ فِي نُبُوَّةِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه وآله وَ فِي وَلَايَتِي فَقَالَ عَزَّ وَ جَلَ وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِيدٍ فَالْقَصْرُ مُحَمَّدٌ وَ الْبِئْرُ الْمُعَطَّلَةُ وَلَايَتِي عَطَّلُوهَا وَ جَحَدُوهَا وَ مَنْ لَمْ يُقِرَّ بِوَلَايَتِي لَمْ يَنْفَعْهُ الْإِقْرَارُ بِنُبُوَّةِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه وآله إِلَّا أَنَّهُمَا مَقْرُونَانِ وَ ذَلِكَ أَنَّ النَّبِيَّ صلی الله علیه وآله نَبِيٌّ مُرْسَلٌ وَ هُوَ إِمَامُ الْخَلْقِ وَ عَلِيٌّ مِنْ بَعْدِهِ إِمَامُ الْخَلْقِ وَ وَصِيُّ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه وآله كَمَا قَالَ لَهُ النَّبِيُّ صلی الله عل یه وآله أَنْتَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي وَ أَوَّلُنَا مُحَمَّدٌ وَ أَوْسَطُنَا مُحَمَّدٌ وَ آخِرُنَا مُحَمَّدٌ فَمَنِ اسْتَكْمَلَ مَعْرِفَتِي فَهُوَ عَلَى الدِّينِ الْقَيِّمِ كَمَا قَالَ اللَّهُ تَعَالَى وَ ذلِكَ دِينُ الْقَيِّمَةِ وَ سَأُبَيِّنُ ذَلِكَ بِعَوْنِ اللَّهِ وَ تَوْفِيقِهِ يَا سَلْمَانُ وَ يَا جُنْدَبُ قَالا
لَبَّيْكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْكَ قَالَ كُنْتُ أَنَا وَ مُحَمَّدٌ نُوراً وَاحِداً مِنْ نُورِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَأَمَرَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى ذَلِكَ النُّورَ أَنْ يُشَقَّ فَقَالَ لِلنِّصْفِ كُنْ مُحَمَّداً وَ قَالَ لِلنِّصْفِ كُنْ عَلِيّاً فَمِنْهَا قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه وآله عَلِيٌّ مِنِّي وَ أَنَا مِنْ عَلِيٍّ... (بحارالانوار جلد: 26 صفحه: 3).
(یَا مُحَمَّدُ إِنِّی خَلَقْتُ عَلِیّاً وَ فَاطِمَةَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَیْنَ عل وَ الْأَئِمَّةَ مِنْ نُورٍ وَاحِدٍ ثُمَّ عَرَضْتُ وَلَایَتَهُمْ عَلَى الْمَلَائِکَةِ فَمَنْ قَبِلَهَا کَانَ مِنَ الْمُقَرَّبِینَ وَ مَنْ جَحَدَهَا کَانَ مِنَ الْکَافِرِینَ یَا مُحَمَّدُ لَوْ أَنَّ عَبْداً مِنْ عِبَادِی عَبَدَنِی حَتَّى یَنْقَطِعَ ثُمَّ لَقِیَنِی جَاحِداً لِوَلَایَتِهِمْ أَدْخَلْتُهُ نَارِی ثُمَّ قَالَ: یَا مُحَمَّدُ أَتُحِبُّ أَنْ تَرَاهُمْ فَقُلْتُ: نَعَمْ قَالَ: تَقَدَّمْ أَمَامَکَ فَتَقَدَّمْتُ أَمَامِی فَإِذَا عَلِیُّبْنُ أَبِیطَالِبٍ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ وَ عَلِیُّبْنُ الْحُسَیْنِ وَ مُحَمَّدُبْنُ عَلِیٍّ وَ جَعْفَرُبْنُ مُحَمَّدٍ وَ مُوسَىبْنُ جَعْفَرٍ وَ عَلِیُّبْنُ مُوسَى وَ مُحَمَّدُبْنُ عَلِیٍّ وَ عَلِیُّبْنُ مُحَمَّدٍ وَ الْحَسَنُبْنُ عَلِیٍّ وَ الْحُجَّةُ الْقَائِمُ کَأَنَّهُ الْکَوْکَبُ دُّرِّیُّ فِی وَسْطِهِم فَقُلْتُ یَا رَبِّ! مَنْ هَؤُلَاء!ِ فقَالَ: هَؤُلَاءِ الْأَئِمَّةُ وَ هَذَا الْقَائِمُ بحِلُّ حَلَالِی وَ یُحَرِّمُ حَرَامِی وَ یَنْتَقِمُ مِنْ أَعْدَائِی یَا مُحَمَّدُ! أَحْبِبْهُ فَإِنِّی أُحِبُّهُ وَ أُحِبُّ مَنْ یُحِبُّهُ (مقتضب الاثر فی النص علی الائمة الاتنی عشر النص صفحه: 27).
1) ...قَالَ لِی یَا ابْنَ عَبَّاسٍ هُمُ الْأَئِمَّةُ بَعْدِی وَ إِنْ نُهِرُوا أُمَنَاءُ مَعْصُومُونَ نُجَبَاءُ أَخْیَار یا ابْنُ عَبَّاسٍ مَنْ أُتِيَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ عَارِفاً بِحَقِّهِمْ أَخَذَتْ بیده فَأُدْخِلُهُ الْجَنَّةِ يَا ابْنَ عَبَّاسٍ مَنْ أَنْكَرَهُمْ أَوْ رَدَّ وَاحِدَةً مِنْهُمْ فكانما قَدْ أَنْکَرَنِی وَ رَدَّنِی وَ مَنْ أَنْکَرَنِی وَ رَدَّنِی فَکَأَنَّمَا أَنْکَرَ اللَّهَ وَ رَدَّهُ.... (كفاية الأثر في النص على الأئمة الاثني عشر صفحه: 18).
بعد شهادت می دهیم که حضرت اباالفضل العباس علیه السلام همان کاری را کرد که تمامی کسانی که در راه خدا جهاد کردند انجام داده اند، زائر در این فراز از زیارت معتقد می شود که یاری کردن جانشینان حقیقی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در واقع یاری کردن خود خدای تعالی است و جهاد کردن در راه آنها جهاد في سبيل الله محسوب می شود، لذا جهاد در رکاب امام حسین علیه السلام که یکی از آن دوازده جانشینی است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم با نام و مشخصات نام آنها را بردند و سنی و شیعه این حدیث را قبول داشته و در کتب معتبره خود آورده اند، در واقع جهاد في سبيل الله محسوب شده و حضرت ابا الفضل العباس علیه السلام که در رکاب چنین امام مهربانی جهاد کردند در واقع در راه خدا و في سبيل الله جهاد نمودند.
همچنین زائر گواهی می دهد همان کاری که تمامی خوبان عالم در راه جهاد با دشمنان دین و یاری و محبت به اولیاءخدا انجام داده اند شما نیز انجام دادید، در این قسمت در واقع زائر متوجه می شود که یکی از مهمترین وظیفه هایی که در دنیا دارد جهاد و مبارزه با دشمنان دین و دشمنان ائمه اطهار علیهم السلام و همچنین محبت و
خدمتگزاری به دین و اولیاء خدا که در رأس تمامی اولیاء الله ائمه اطهار علیهم السلاما هستند می باشد(1)و همان گونه که حضرت ابالفضل العباس علیه السلام این گونه بودند زائر تصمیم می گیرد که او نیز این چنین باشد و از الآن به بعد که خدای تعالی توفیق زیارت حضرت ابالفضل العباس علیه السلام را نصیب حالش کرده برای دینش و اولیاء و بزرگان دینش ارزش قائل باشد و با کسانی که دین ندارند و دشمن دین و بزرگان دین هستند بیگانه باشد و نسبت به آنها تبری بورزد.
فَجَزاكَ اللهُ أَفْضَلَ الْجَزاءِ، وَاکْثَرَ الْجَزآءِ وَاوْفَرَ الْجَزآءِ وَاوْفی جَزآءِ احَدٍ مِمَّنْ وَفی بِبَیْعَتِهِ، وَاسْتَجابَ لَهُ دَعْوَتَهُ، وَاطاعَ وُلاهَ امْرِهِ.
در این قسمت زائر برای آن حضرت دعا و بهترین و بیشترین و کاملترین جزاء و اجری که خدا به بندگانی که به عهدشان وفا، و دعوتش را اجابت نموده و از اولیائش اطاعت کرده باشند در خواست می کند.
در واقع زائر متوجه می شود که خدای تعالی بهترین و بیشترین و کامل ترین جزاء و اجر خود را به کسانی داده و می دهد که اولا: در تعهدات خویش، مخصوصا تعهداتی که در قبال خدای تعالی دارند متعهد باشند، ثانياً: دعوت خدای تعالی را اجابت کرده و متدین و دین دار باشند، ثالثا: مطيع و محب اولیاء خدا باشند.
لذا حال که به برکت این زیارت متوجه این امور می شود، تمام سعی و تلاش خود را کرده تا ان شاء الله خودش نیز چنین شود.
اَشْهَدُ اَنَّكَ قَدْ بالَغْتَ فِي النَّصيحَةِ، وَاَعْطَيْتَ غايَةَ اْلَْمجْهُودِ، فَبَعَثَكَ اللهُ فِي الشُّهَداءِ وَ جَعَلَ رُوحَكَ مَعَ أَرْوَاحِ السُّعَدَاءِ وَ أَعْطَاكَ مِنْ جِنَانِهِ أَفْسَحَهَا مَنْزِلاً وَ أَفْضَلَهَا
1) عَنْ سَلْمَانَ قَالَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلی اللَّهِ علیه وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ يَقُولُ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ اِبْنَايَ مَنْ أَحَبَّهُمَا أَحَبَّنِی وَ مَنْ أَحَبَّنِی أَحَبَّهُ اللَّهُ وَ مَنْ أَحَبَّهُ اللَّهُ ادْخُلْهُ الْجَنَّةِ وَ مَنْ أَبْغَضَهُمَا أَبْغَضَنِی وَ مَنْ أَبْغَضَنِي أَبْغَضَهُ اللَّهُ وَ مَنْ أَبْغَضَهُ اللَّهُ ادْخُلْهُ النَّارِ عَلَى وَجْهِهِ (دلائل الصدق لنهج الحق جلد: 6 صفحه: 468).
غُرَفاً وَ رَفَعَ ذِكْرَكَ فِي عِلِّيِّينَ وَ حَشَرَكَ مَعَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَدَاءِ وَ الصَّالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولَئِكَ رَفِيقاً. أَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ بَالَغْتَ فِي النَّصِيحَةِ وَ أَعْطَيْتَ غَايَةَ الْمَجْهُودِ.
در این فراز زائر شهادت و گواهی میدهد که حضرت اباالفضل العباس عليه السلام خير خواه همه مخصوصا و بالاخص امام زمانش حضرت سیدالشهداء علیه السلام بوده و تمام تلاش و کوشش خود را جهت جهاد در راه خدا و امام زمانش انجام داده است.
زائر در این قسمت متوجه می شود و به یاد امام زمانش می افتد و می فهمد که باید صفت و روحیه خیر خواهی را در خود ایجاد کرده و بیشتر از هر کس باید خیرخواه امام باشد(1)
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی اللَّهِ علیه وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ مَا نَظَرَ اللَّهُ الَىَّ وَلَّى يُجْهِدُ نَفْسَهُ بِالطَّاعَةِ لِإِمَامِهِ وَ النَّصِيحَةِ إِلَّا مَعَنَا فِي الرَّفِيقِ الْأَعْلَی ( الغارات جلد: 1 صفحه: 78).
در زیارت حضرت اباالفضل العباس عليه السلام انسان مکرر در مکرر به یاد امام زمانش می افتد، چگونه ممکن است کسی خیر خواه امام زمانش باشد اما از امام زمان خویش دور و غافل باشد؟
زائر حضرت اباالفضل العباس علیه السلام در طول خواندن زیارت دائماً به طرف امام زمانش سوق داده می شود و در این فراز می فهمد که باید نهایت سعی و تلاش خویش را برای جهاد در راه امام زمانش و دین خدا بکند.
زائر در این فراز متوجه مسأله ضروری و حیاتی تزکیه نفس شده و می فهمد که امروز اگر چه زمان غیبت امام زمانش هست و جهاد به آن معنا که در واقعه جانسوز کربلاء اتفاق افتاد اتفاق نمی افتد اما مهم تر از آن باید با نفس خویش جهاد کرده تا آماده
1) قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی اللَّهِ علیه وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ مَنْ أَسَبْعَ ضَوْءُهُ وَ أَحْسَنَ صَلَاتَهُ وَ أُدِّيَ زَكَاةَ مَالِهِ وَكَفٍ غَضَبَهُ وَ سَجَنَ لِسَانَهُ وَ اسْتَغْفَرَ لِذَنْبِهِ وَ ادی النَّصِيحَةَ لِأَهْلِ بَیتِ رَسُولَ اللَّهِ صلی اللَّهِ علیه وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ فَقَدْ اسْتَكْمَلَ حَقَائِقَ الْإِيمَانِ وَ أَبْوَابُ الْجَنَّةِ مُفَتَّحَةُ لَهُ ( مسائل على بن جعفر و مستدرکاتها صفحه: 339).
جهاد اصغر که جهاد در رکاب امام معصوم هست بشود.
وقتی زائر به این فراز از زیارت می رسد اگر با فهم و درک زیارت کند از همان وقتی که متوجه مسأله به این مهمی شد با خود تصمیم می گیرد که زین پس برای جهاد با نفس و تزکیه نفس ارزش قائل شده و به دنبال استاد و مربی ای باشد که مورد تایید اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام هست(1)و به حضرت اباالفضل العباس علیه السلام متوسل می شود تا در پیدا کردن چنین استاد و مربی ای یاری اش کند و وقتی چنین فقیه و مجتهدی را پیدا کرد دیگر دست از دامنش نمی کشد و مطیع امر او شده و نفس خود را از رذائل اخلاقی پاک می کند تا ان شاء الله بتواند پا در جای پای حضرت اباالفضل العباس علیه السلام بگذارد.
زائر در این فراز متوجه می شود که تنها کسی می تواند به حضرت اباالفضل العباس علیه السلام اقتداء کند که لااقل تزکیه نفس کرده باشد، زائر متوجه کمالات بی نهایت حضرت اباالفضل العباس علیه السلام شده و می فهمد اگر بخواهد به کسی که مملو از کمالات روحی است اقتداء کند اقل کار این است که صفت رذیله در وجودش نباشد.
چطور ممکن است کسی حب دنیا در قلبش باشد و بتواند به آن حضرت اقتداء کند؟
چطور ممکن است کسی امام زمانش را نشناسد و بتواند به آن حضرت اقتداء کند؟
چطور ممکن است کسی ایثار و از خود گذشتگی نداشته باشد و بتواند به آن حضرت اقتداء کند؟ لذا زائر متوجه می شود که باید توبه کند و ان شاء الله با کمک یک ولی خدا و در غیاب ائمه معصومین علیهم السلام با کمک یک مجتهد جامع الشرایط شروع به
1) قال ابی عبدالله علیه السلام هَلَكَ مَن لَيسَ لَهُ حكيمٌ يُرشِدُهُ ( کشف الغمه في معرفة الائمه جلد: 2 صفحه: 113).
جهاد با نفس و پاکی روح و همچنین تصحيح اعتقادات کند.
فَبَعَثَكَ اللَّهُ فِي الشُّهَدَاءِ وَ جَعَلَ رُوحَكَ مَعَ أَرْوَاحِ السُّعَدَاءِ وَ أَعْطَاكَ مِنْ جِنَانِهِ أَفْسَحَهَا مَنْزِلًا وَ أَفْضَلَهَا غُرَفاً وَ رَفَعَ ذِكْرَكَ فِي عِلِّيِّينَ .
در این قسمت زائر دعا کرده و عرض می کند: خدا تو را با شهداء مبعوث و روحت را با ارواح سعداء قرار دهد و بهترین جای بهشت را به تو عنایت کند و نامت را در عالم بلند و مشهور فرماید.
شاید منظور از شهید و سعید در این فراز وجود شریف معصومين عليهم السلام باشد، ضمن این که این دعاها در اصل از ناحیه امام صادق عليه السلام صادر شده و دعای امام هم قطعا مستجاب است،(1)و امام معصوم عليه السلام قطعا کار عبث و بیهوده انجام نمی دهند لذا حضرت اباالفضل العباس عليه السلام قطعا و حتما صلاحیت و شایستگی این جملات و جملات بعدی دعا را داشته که امام معصوم عليه السلام آن گونه در موردشان دعا می فرمایند.
و حشرک مع اللنبيين والصديقين و الشهداء و الصالحي و حسن أوليك رفيقا، و خدا تو را با انبیاء و صدیقین و شهداء و صالحین محشور کند و آنها خوب رفقائی هستند.
انبیاء که مشخص هستند، در بعضی روایات فرموده اند: منظور از صدیقین ائمه اطهار عليهم السلام می باشد و منظور از صالحین نیز شیعیان حقیقی آنها است،(2)و همه اینها
1) مِمَّا رُوِيَ عَنِ الصَّادِقِينَ عا إِنَّ سِتَّةُ لَا تُحْجَبُ لَهُمْ عَنِ اللَّهِ دَعْوَةُ الْإِمَامُ الْمُقْسِطُ وَ الْوَالِدُ الْبَارُّ لِوُلْدِهِ وَ الْوَلَدُ الصَّالِحُ لِوَالِدِهِ وَ الْمُؤْمِنُ لِأَخِيهِ بِظَهْرِ الْغَيْبِ وَ الْمَظْلُومُ يَقُولُ اللَّهُ تَعَالَى لَأَنْتَقِمَنَّ لَكَ وَ لَوْ بَعْدَ حِينٍ وَ الْفَقِيرُ الْمُنْعَمُ عَلَيْهِ إِذَا كَانَ مُؤْمِناً ( معدن الجواهر و رياضة الخواطر صفحه: 55).
2) عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي حَدِيثٍ لَهُ مَعَ أَبِي بَصِيرٍ - قالَ لَهُ عَلَيْهِ السَّلَامُ یا أبامحمد ، لَقَدْ ذکرکم اللَّهُ فِي كِتَابِهِ ، فَقَالَ : فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَدَاءِ وَ الصَّالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً فَرَسُولُ اللَّهِ صُلِّيَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فِي الْآيَةِ النَّبِيُّونَ ، وَ نَحْنُ فِي هَذَا الْمَوْضِعِ الصِّدِّيقُونَ وَ الشُّهَدَاءُ ، وَ أَنْتُمْ الصَّالِحُونَ ، فَتَسَمَّوْا بِالصَّلَاحِ كَمَا سَمَّاكُمُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ ( البرهان في تفسير القرآن جلد: 2 صفحه: 124).
در اثر پاکی روح و عصمتی که دارند بسیار افراد خوب و کاملی هستند و انسان هر چه رفقای کامل تر و خوب تری داشته باشد راحتی و خوشی و عیشش بیشتر خواهد بود.
أَشْهَدُ أَنَّكَ لَمْ تَهِنْ وَ لَمْ تَنْكُلْ وَ أَنَّكَ مَضَيْتَ عَلَى بَصِيرَةٍ مِنْ أَمْرِكَ مُقْتَدِياً بِالصَّالِحِينَ وَ مُتَّبِعاً لِلنَّبِيِّينَ فَجَمَعَ اللَّهُ بَيْنَنَا وَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ رَسُولِهِ وَ أَوْلِيَائِهِ فِي مَنَازِلِ الْمُخْبِتِينَ فانه أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ .
زائر در این فراز از زیارت شهادت و گواهی می دهد و در واقع امام صادق عليه السلام گواهی و شهادت می دهد که حضرت ابا الفضل العباس عليه السلام در وظایفی که از ناحیه خدا و اولیاء خدا بر ایشان محول شده بود هیچ کوتاهی نفرموده و با آگاهی و بصیرت مسیر زندگی خویش را انتخاب نموده بود.
در این قسمت از زیارت زائر متوجه می شود که در دنیا باید بکوشد تا وظایفی که از طرف خدای تعالی و امام زمانش بر او محول شده را به نحو احسن انجام دهد و همچنین باید بکوشد تا فهم و درک خود را آن چنان بالا ببرد تا با درک و فهم و با اختیار خود راهش را انتخاب کند.
زائر در این قسمت از زیارت باید تصمیم بگیرد به گونه ای زندگی کند تا لحظه به لحظه به خدا و اولیائش نزدیک تر گردد و در این راه آن قدر قوی و با استقامت باشد تا نیازی به کسی یا کسانی که دائما او را به طرف معنویات سوق دهند نداشته باشد بلکه بنیان مرصوصی باشد که نه تنها خودش بدون این که کسی بخواهد ترغیبش کند به
طرف خدا و معنویات برود بلکه بتواند مشوق و ترغیب کننده عده زیادی از مردم مسلمان به طرف معنویات و کمالات روحی باشد.امام حسین عليه السلام در طول مدت عمر شریف شان مخصوصا در واقعه جانسوز کربلاء دائما افراد را آزاد گذاشته و به گونه ای برخورد می کردند تا افراد آزادانه تصمیم
بگیرند و خدای نکرده هیچ کس در رو در بایستی نباشد، حتی زمانی که شنیدند برای حضرت اباالفضل العباس عليه السلام امان نامه آورده شده و آن حضرت امان نامه را رد کرده و شمر را لعن و نفرین نموده اند به جای این که در قبال این کار حضرت اباالفضل العباس عليه السلام تشکر و قدر دانی کنند ایشان را کنار کشیده و فرمودند: اگر مایلی می توانی به لشکر مقابل بروی.
البته امام حسین عليه السلام طوری فرمودند که اولا: جسارتی به حضرت اباالفضل العباس عليه السلام نباشد، ثانیا: حضرت اباالفضل العباس عليه السلام اگر در دل نستجير بالله متمایل باشد به راحتی برود، لذا فرمودند: اگر مایلی برو تا فردا که ما شهید شدیم تو در آن لشکر باشی و مانع آنها شوی که گزندی به زنان و طفل ها وارد نکنند که در فصل اول برخورد و صحبت های حضرت اباالفضل العباس عليه السلام در جواب امام حسين عليه السلام را آورده ایم.
لذا زائر در این فراز گواهی میدهد که حضرت ابالفضل العباس عليه السلام با آگاهی وبصیرت تمام و با اختیار خودش راه و مسیر زندگی خویش را انتخاب کرده بود و راه و مسیر زندگی ایشان اقتداء و پیروی از شایستگان و صالحان که همان ائمه اطهار عليهم السلام باشند و تبعیت از پیامبران الهی بود، و همان طور که تمام پیامبران الهی از طرف خدای تعالی مأموریت داشتند تا پیروان شان را به محبت و اطاعت پیامبر اکرم صلي الله عليه و آله و حضرت علی بن ابی طالب عليه السلام و جانشینان آن دو بزرگوار سوق دهند،(1)
... فَقَالَ النَّبِيُّ أَوَّلُ مَا فِي التَّوْرَاةِ مَكْتُوبُ مُحَمَّدُ رَسُولُ اللَّهِ صُلِّيَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ اله وَ هِيَ بالعبرانية طَابَ ثُمَّ تَلَا رَسُولُ اللَّهِ هَذِهِ الْآيَةِ - يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِيلِ - وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ صُلِّيَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَفِيُّ السَّطْرِ الثَّانِي اسْمُ وَصِيِّي عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ وَ الثَّالِثُ وَ الرَّابِعُ سِبْطَيْ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ فِي الْخَامِسُ أُمُّهُمَا فَاطِمَةَ سَيِّدَةُ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهَا وَ فِي التَّوْرَاةِ اسْمُ وَصِيِّي إِلْيَا وَ اسْمُ سيطي شَبَّرَ وَ شَبِيرٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ هُمَا نُوراً فَاطِمَةَ عَلَيْهَا السَّلَامُ قَالَ الْيَهُودِيُّ صَدَقْتَ يَا مُحَمَّدُ . . . (الأمالی للصدوق صفحه: 192).
حضرت اباالفضل1) وَإِذْ قَالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقًا لِمَا بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْرَاةِ وَمُبَشِّرًا بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ ۖ (سوره الصف آیه 6).
العباس عليه السلام نیز در طول مدت عمر شریف خویش حتی از همان دوران کودکی و نوجوانی دائم دیگران را به طرف معصومين عليهم السلام دعوت کرده و محبت و مودت آن بزرگواران را در دل مردم می انداخت.
لذا اگر امام حسین عليه السلام در آن واقعه جانسوز آن گونه عمل فرموده و دیگران را آزاد می گذاشتند مضافا به این که می خواستند هر کس رفتنی هست به راحتی و بدون رو در بایستی برود، می خواستند در تاریخ ثبت شود آنهائی که ماندند با اختیار خود و با بصیرت و آگاهی تمام ماندند.
فَجَمَعَ اللَّهُ بَيْنَنَا وَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ رَسُولِهِ وَ أَوْلِيَائِهِ فِي مَنَازِلِ الْمُخْبِتِينَ فَإِنَّهُ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ .
در آخرین فراز زیارت، زائر دعا می کند و عرض می کند که خدا بین ما و بین تو و بین پیامبرش و اولیائش را جمع کند، یعنی ما را با هم محشور کند، زائر در این جا می خواهد عرض کند که ان شاء الله به تمامی این مسائل عمل کننده خواهم بود تا خدای تعالی توفیق این که در دنیا و آخرت همنشین شما و پیامبران و اولیاء الهی باشم عطا فرماید.
زائر در این فراز از زیارت متوجه این حقیقت می شود که هر کسی لیاقت همنشین بودن با اولیاء خدا را ندارد و این که در طول تاریخ بعضی با اولیاء خدا محشور و همنشین بوده یا هستند، یک حادثه اتفاقی نیست بلکه این مسأله به لیاقت و شایستگی افراد بر می گردد و این توفیق شامل هر کسی نمی شود مگر این که از حرام الهی بپرهیزد و در مرحله بعد تزکیه نفس کرده و روح خود را آن قدر تمیز و پاک سازد، آن قدر بزرگ
و مطهر سازد تا خدای تعالی توفیق معیت با اولیاء خود را به او عنایت کند.(1)
البته در طول تاریخ افرادی همچون منافقین و معاندین نیز با پیامبر اکرم صلي الله عليه و آله درارتباط بودند، منظور چنین ارتباطی نیست وگرنه هر کسی ممکن است به زور و اجبار هم که شده خودش را در معیت اولیاء خدا قرار دهد، منظور معیتی است که از ناحیه خدای تعالی و خود اولیاء خدا صورت پذیرد، مانند معیت سلمان فارسی با پیامبر اکرم صلي الله عليه و آله و امثالهم.
لذا زائر دعا می کند که ان شاء الله با رعایت کردن تمام مسائلی که در این زیارت نامه بیان شد و با تزکیه نفس، خود را به مقامی برساند تا خدای تعالی او را به مقام مخبتین برساند و او را در دنیا و آخرت با پیامبران و اولیاء خدا محشور و همنشین کند.
در آخرین جمله این زیارت عرض می کند: " إِنَّهُ أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ " در واقع زائر می خواهد عرض کند: گرچه من خیلی بد هستم حتی خیلی بدتر از آن که خودم فکر می کنم اما در عوض خدای تعالی بسیار خوب و مهربان است خیلی خیلی بیشتر از آن که من فکر می کنم.
1) قَالَ الطَّبْرِسِيُّ فِي قَوْلِهِ تعالی وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فاولئك مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَدَاءِ وَ الصَّالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولَئِكَ رَفِيقاً قِيلَ نَزَلَتْ فِي ثَوْبَانِ مولی رَسُولُ اللَّهِ صُلِّيَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ كَانَ شَدِيدَ الْحُبُّ لِرَسُولِ اللَّهِ صُلِّيَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ : قَلِيلُ الصَّبْرُ عَنْهُ فَأَتَاهُ ذَاتَ يَوْمٍ وَ قَدْ تَغَيَّرَ لَوْنُهُ وَ نَحَلَ جِسْمُهُ فَقَالَ صُلِّيَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يَا ثَوْبَانُ مَا غَيَّرَ لونک فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا بِي مِنْ مَرَضٍ وَ لَا وَجَعَ غَيْرُ أَنِّي إِذَا لَمْ أَرَكَ اشْتُقَّتْ إِلَيْكَ حَتَّى أَلْقَاكَ ثُمَّ ذَكَرْتَ الاخرة فاخاف أَنْ لَا أَرَاكَ هُنَاكَ لَا نِي عَرَفَةَ أَنَّكَ تَرْفَعُ مَعَ النَّبِيِّينَ وَ أَنِّي إِنْ أَدْخَلْتَ الْجَنَّةِ كُنْتَ فِي مَنْزِلَةٍ أدنی مِنْ مَنْزِلَتِكَ وَ إِنْ لَمْ أُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَلَا أَحْسَبُ أَنَّ أَرَاكَ أَبَداً فَنَزَلَتِ الْآيَةِ ثُمَّ قَالَ صُلِّيَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لَا يؤمنن عَبْدٍ حَتَّى أَكُونَ أَحَبُّ إِلَيْهِ مِنْ نَفْسِهِ وَ أَبَوَيْهِ وَ أَهْلِهِ وَ وُلْدِهِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ وَ قِيلَ إِنَّ أَصْحَابَ رَسُولِ اللَّهِ صُلِّيَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ قَالُوا مَا يَنْبَغِي لَنَا أَنْ نفارقك فَإِنَّا لَا نراک إِلَّا فِي الدُّنْيَا فَأَمَّا فِي الْآخِرَةِ فَإِنَّكَ تَرْفَعُ فوقتا بفضلک فَلَا نراک فَنَزَلَتِ الْآيَةَ ( بحار الأنوار جلد: 22 صفحه: 87).
وجود نازنین حضرت اباالفضل العباس عليه السلام دارای خصوصیاتی است که اگر در کنه آن فرو رویم از این همه عظمت متحیر می شویم، این که پنج امام معصوم بر دستان ایشان بوسه می زنند مسأله بسیار قابل تأملی است.
کسانی که دارای عصمت کبری بوده و از ناحیه خدای تعالی صاحب ولایتند و خلقت روحشان به طور کلی با تمام خلایق متفاوت است و در واقع مظهر کامل تمام صفات فعل خدا می باشند و خدای تعالی به خاطر آن بزرگواران تمام جهان هستی را آفریده و روزی می دهد و به یمن وجود ایشان آن را نگه داشته است(1)، و اگر لحظه ای دنیا از آن بزرگواران خالی گردد زمین اهلش را در خود فرو می برد.(2)
حال اگر این چنین اشخاص با عظمت و جلیل القدری بر دستان کسی بوسه بزنند، یعنی بوسه زننده امام معصوم عليهم السلام باشد، کسانی که هیچ عملی را بدون حکمت و دلیل انجام نمی دهند، این کار یک ابراز محبت فوق العاده و فضیلتی است که عقل انسان های عامی از درک حقیقت آن عاجز است.
وجود نازنین امیر المؤمنين عليه السلام بر دستان حضرت اباالفضل العباس عليه السلام در بدو تولد و همچنین در دوران کودکی بوسه زده و اشک می ریختند، امام مجتبی علیه السلام نیز در دوران کودکی به پدر بزرگوارشان اقتدا کرده و بر دستان ایشان بوسه می زدند، حضرت
سید الشهداء عليه السلام نیز در دوران کودکی و بعد از شهادت ایشان که دستان مبارکش از بدن جدا شده بود بر آن دو دست مشکل گشا بوسه زدند، حضرت زین العابدین و امام باقر عليهماالسلام هم بعد از شهادت ایشان در حالی که دستان مبارکش از بدن جدا شده بود، زمانی که اهل بیت را از کنار اجساد شهداء عبور دادند بر دستان ایشان بوسه زدند.(1)
با این وصف تمام معصوميني که حضرت ابالفضل العباس عليه السلام را درک کرده اند اهتمام به این فعال نموده اند، گویا با این کار قصد داشته اند روح پاک و با عظمت و مؤدب به آداب الله ایشان را به آیندگان معرفی کرده و ایشان را به عنوان الگوی بشریت معرفی کنند که ما در طول مباحث این کتاب تا حدودی به توضیح آن صفات حمیده پرداخته ایم که تمام عظمت حضرت اباالفضل العباس عليه السلام ناشی از محبت و ادب و خدمت و از خودگذشتگی و تواضع در مقابل اهل بیت عصمت و طهارت عليهم السلام بوده است.
اهل بیت عصمت و طهارت عليهم السلام برای معرفی شخصیت ممتاز حضرت اباالفضل العباس عليه السلام پیوسته از فضائل آن حضرت می فرمودند که ما در اثناء مطالب کتاب به برخی از آنها اشاره نموده ایم، در این جا نیز تبركا بعضی از آنها را بیان می کنیم.
امام على عليه السلام:
حضرت علی بن ابی طالب عليه السلام فرمودند: عباس عليه السلام در پیشگاه خدای تعالی دارای مقام بسیار ارجمندی است، خداوند به جای دو دست ( که در روز عاشورا فدا
1) الخصائص العباسيه صفحه: 333.
کرد) دو بال به او می دهد و او با آن دو بال همچون جعفر طیار، در فضای بهشت همراه فرشتگان پرواز می کند.(1)
همچنین در آن هنگام که در بستر شهادت بودند حضرت اباالفضل العباس عليه السلام را طلبیده و او را به سینه اش چسبانید و فرمودند:
وَلَدِى وَ ستقر عینی بک فِي يَوْمِ الْقِيَامَةِ ؛
یعنی: فرزندم به زودی در روز قیامت، چشمم به وسیله وجود تو روشن می گردد.(2)
حضرت سید الشهداء عليه السلام در شان حضرت اباالفضل العباس عليه السلام سخنان متعدد و گوناگونی فرموده اند که تبركا یک فرمایش آن امام عزیز را می آوریم:
در عصر تاسوعا به ایشان فرمودند:
ارْكَبْ بِنَفْسِي أَنْتَ تلقاهم وَ اسئلهم عَمَّا جائهم ؛
یعنی: برادرم! جانم به قربانت، سوار بر اسب شو و نزد دشمن برو و از آنها بپرس برای چه به این جا آمده اند ؟(3)
روزی امام سجاد عليه السلام به عبيد الله، فرزند حضرت اباالفضل العباس عليه السلام نگاه کرد و اشک در چشم های مبارکشان حلقه زده، سپس فرمودند: مَا مِنْ يَوْمٍ أَشَدُّ علی
رَسُولُ اللَّهِ صلِّيَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مِنْ يَوْمَ أُحُدٍ قُتِلَ فِيهِ عَمِّهِ حَمْزَةَ بْنِ عبدالمطلب اسدالله وَ أَسَدُ رَسُولِهِ وَ بَعْدَهُ يَوْمَ مَوْتَةَ قُتِلَ فِيهِ ابْنَ عَمِّهِ جَعْفَرِ بْنِ ابی طَالِبٍ ؛
یعنی: روزی دشوارتر از جنگ احد بر رسول خدا صلي الله عليه و آله نبود که عمویش حمزةبن عبد المطلب عليه السلام شیر خدا و شیر رسول خدا، کشته شد، بعد از آن نیز روز جنگ موته بود که پسر عمویش جعفر بن ابی طالب عليه السلام در آن کشته شد.
سپس فرمودند: وَ لَا يَوْمَ كَيَوْمِ الْحُسَيْنِ أَزُّ دُلَفُ اليه ثَلَاثُونَ أَلْفِ رَجُلٍ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ كُلُّ يَتَقَرَّبُ إِلَى اللَّهِ عزوجل بِدَمِهِ وَ هُوَ بِاللَّهِ يُذَكِّرُهُمْ فَلَا يتعظون حَتَّى قَتَلُوهُ بَغْياً وَ ظُلْماً وَ عُدْوَاناً
یعنی: ولی هیچ روزی به سختی روز حسین عليه السلام نبود. سی هزار مرد به او هجوم آورده بودند در حالی که گمان می کردند از این امت اند، هر یک می خواست با ریختن خون او به خدا تقرب جوید. او آنها را به یاد خدا می انداخت، اما موعظه نمی شدند، تا آن که او را به ستم و جور و عداوت کشتند.
سپس فرمودند: رَحِمَ اللَّهُ الْعَبَّاسِ فَلَقَدْ آثَرَ وابلی وَ فَدَى أَخَاهُ بِنَفْسِهِ حَتَّى قُطِعَتْ يَدَاهُ فابدل اللَّهِ عزوجل بِهِمَا جَنَاحَيْنِ يَطِيرُ بِهِمَا مَعَ الْمَلَائِكَةِ فِي الْجَنَّةِ كَمَا جَعَلَ لِجَعْفَرِ بْنِ ابی طَالِبٍ . وَ انَّ لِلْعَبَّاسِ عِنْدَ اللَّهِ عزوجل مَنْزِلَةً يَغْبِطُهُ بِهَا جَمِيعِ الشُّهَدَاءِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ ؛
یعنی: خدا عباس را رحمت کند، ایثار و گذشت و فداکاری کرد و بلا را به جان خرید و خود را قربان برادر نمود تا آن که دست هایش قطع شد، و خدا به جای آن دو دست، دو بال به او داد که با آنها در بهشت با فرشتگان پرواز می کند، چنان که برای جعفر بن ابی طالب نیز چنین کرده بود. عباس در نزد خدای تعالی منزلتی دارد که همه شهیدان در روز قیامت بر آن غبطه می خورند.(1)
1) امالى صدوق صفحه: 373.
امام صادق عليه السلام فرمودند: كَانَ عَمِّنَا الْعَبَّاسِ عَلَيْهِ السَّلَامُ نَافِذُ الْبَصِيرَةِ ، صُلْبِ الایمان ، جَاهَدَ مَعَ أَبِي عبدالله ، وَ ابلی بَلاءً حُسْناً ، وَ مَضَى شَهِيداً .
یعنی: عموی ما عباس عليه السلام بینش و آگاهی و زیرکی خاص و ایمانی مستحکم داشت و در نزد ابا عبدالله مجاهدت کرد و به ابتلایی زیبا رسید و با شهادت جان سپرد.(1)
در زمان شهادت حضرت امیر المومنین عليه السلام، ایشان حضرت عباس را خواستند، سپس دستان زینب کبری را گرفته و در دستان ابا الفضل العباس عليه السلام گذاشته و فرمودند: بنی عَبَّاسٍ ! هَذِهِ وَدِيعَةُ منی الیک ، فَلَا تُقَصِّرَ فِي حِفْظِهَا وَ صِيَانَتِهَا ، فَقَالَ الْعَبَّاسُ عَلَيْهِ السَّلَامُ عَلَيْهِ لِأَبِيهِ وَ دُمُوعُهُ تَجْرِي عَلَى خَدَّيْهِ : لأنعمنک یا أَبَتَاهْ عَيْناً
یعنی: پسرم عباس! این امانتی است از من به تو، مبادا در حفظ و نگهداری آن کوتاهی کنی، حضرت اباالفضل العباس عليه السلام در حالی که اشکانش بر گونه هایش می ریخت فرمود: بر روی چشمانم ای پدر.
لذا حضرت ابا الفضل العباس عليه السلام همیشه اهتمام خاصی نسبت به حضرت زینب کبری عليها السلام داشتند و در تمام مسافرت ها، على الخصوص در وقایع جانسوز کربلاء، در تمامی احوالات کمک یار ایشان بود، به گونه ای که وقتی عصر عاشورا می خواستند اهل بیت عليهم السلام را سوار بر مرکب های بی محمل کنند و به اسارت ببرند حضرت زینب
1) عمدة الطالب صفحه: 356.
کبری عليها السلام رو به نهر علقمه کرده و با صدای بلند فرمودند: أَخِي عَبَّاسٍ ! أَنْتَ الَّذِي مِنَ الْمَدِينَةِ أركبتنی ، وَ هَاهُنَا أنزلتنى ، قُمِ الْآنَ فركبنی ، فهاهی نیاق الرَّحِيلَ ، تجاذبنا بالمسير .
یعنی: برادرم عباس! تو بودی که مرا از مدینه تا این جا سوار بر مرکب و در این سر زمین از مرکب پیاده کردي الآن بر خیز و مرا سوار کن که برای سوار بر شتر شدن به کمکت نیاز دارم، برخیز و ما را در این مسیر در بر گیر.(1)
امام زمان ارواحنافداه در زیارتی که منسوب به وجود شریفشان هست خطاب به حضرت ابالفضل العباس عليه السلام می فرمایند:
السَّلَامُ عَلَى الْعَبَّاسِ بْنِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ، الْمُوَاسِي أَخَاهُ بِنَفْسِهِ ، ال آخُذُ لِغَدِهِ مِنْ أَمْسِهِ ، الفادى لَهُ الْوَاقِي ، السَّاعِىَ إِلَيْهِ بِمَائِهِ ، الْمَقْطُوعَةُ يَدَاهُ ، لَعَنَ اللَّهُ قَاتِلِيهِ يَزِيدَ بْنِ الرُّقَادِ ، وَ حَكِيمِ بْنِ الطُّفَيْلِ الطَّائِيِّ .
یعنی: سلام بر اباالفضل العباس فرزند امیر المؤمنین، که با جان خود برای برادر فداکاری کرد و از دیروز خود برای فردا توشه برگرفت، خود را فدای او کرد، با آوردن آب برای او و در راه او کوشید، دو دستش قطع شد؛ خداوند قاتلان او یزید بن رقاد جهنی و حکیم بن طفيل طایی را لعنت کند.(2)
این کلمات اشاره به جایگاه حضرت اباالفضل العباس عليه السلام نزد امام عصر عليه السلام دارد و یک نوع تأییدیه بر قبولی زحمات و تلاش های ایشان در راه خدا است.
حضرت ولی عصرعليه السلام علاقه شدیدی به عموی بزرگوارشان دارند، این مساله از
سخن آن حضرت در تشرف حاج محمد على فشندی به محضر ایشان به دست می آید
استاد عزیزم ( جانم به فدایش) در کتاب ملاقات با امام زمان عليه السلام آورده اند:
در روز جمعه سیزدهم ذیقعده سال 1404 هجری قمری هنگامی که از حرم مطهر حضرت زينب عليها السلام در شام به طرف منزل بر می گشتیم جناب حجة الاسلام آقای قاضی زاهدی گلپایگانی را ملاقات کردم، ایشان قضیه زیر را برای من نقل کردند که از جهانی برای سالکین راه کمالات روحی آموزنده است.
معظم له گفتند: من در تهران از جناب آقای حاج محمد على فشندی که یکی از اخبار تهران است شنیدم که می گفت:
من از اول جوانی مقید بودم که تا ممکن است گناه نکنم و آن قدر به حج بروم تا به محضر مولایم حضرت بقية الله عليه السلام مشرف گردم، لذا سال ها به همین آرزو به مکه معظمه مشرف می شدم.
در یکی از این سال ها که عهده دار پذیرائی جمعی از حجاج هم بودم، شب هشتم ماه ذیحجه با جميع وسائل به صحراء عرفات رفتم تا بتوانم یک شب قبل از آن که حجاج به عرفات می روند، من برای زواری که با من بودند جای بهتری تهیه کنم.
تقریبأ عصر روز هفتم وقتی بارها را پیاده کرده و در یکی از چادر هائی که برای ما مهیا شده بود مستقر شدم. (ضمنا متوجه گردیده بودم که غیر از من هنوز کسی به عرفات نیامده) یکی از شرطه هائی که برای محافظت چادرها آنجا بود نزد من آمد و گفت:
تو چرا امشب این همه وسائل را به این جا آورده ای، مگر نمی دانی ممکن است سارقین در این بیابان بیایند و وسائلت را ببرند؟! به هر حال حالا که آمده ای باید تا
صبح بیدار بمانی و خودت از اموالت محافظت کنی.
گفتم: مانعی ندارد، بیدار می مانم و از اموالم محافظت می کنم. آن شب در آنجا مشغول عبادت و مناجات با خدا بودم و تا صبح بیدار ماندم، تا آن که نیمه های شب دیدم سید بزرگواری که شال سبز به سر دارد به در خیمه من آمد و مرا به اسم صدا زد و گفت: حاج محمد علی! سلام علیکم، من جواب دادم و از جا برخاستم. او وارد خیمه شد و پس از چند لحظه جمعی از جوان ها که هنوز تازه مو از صورتشان بیرون آمده بود مانند خدمت گزار به محضرش رسیدند، ابتدا مقداری از آنها ترسیدم، ولی پس از چند جمله که با آن آقا حرف زدم محبت او در دلم جای گرفت و به آنها اعتماد کردم، جوانها بیرون خیمه ایستاده بودند، ولی آن سید داخل خیمه شد.
او به من رو کرد و فرمود: حاج محمد علی خوشا به حالت، خوشا به حالت.
گفتم: چرا؟
فرمود: شبی در بیابان عرفات بیتوته کرده ای که جدم حضرت امام حسین عليه السلام هم در اینجا بیتوته کرده بود.
گفتم: در این شب چه باید بکنیم؟
فرمود: دو رکعت نماز می خوانیم، پس از حمد یازده قل هو الله بخوان. لذا بلند شدیم و این کار را با آن آقا انجام دادیم، پس از نماز آن آقا دعائی خواند که من از نظر مضامین مثلش را نشنیده بودم، حال خوشی داشت و اشک از دیدگانش جاری بود، سعی کردم که آن دعاء را حفظ کنم، آقا فرمود: این دعاء مخصوص امام معصوم است و تو هم آن را فراموش خواهی کرد.
سپس به آن آقا گفتم: ببینید من توحیدم خوب است؟
فرمود: بگو.
من هم به آیات آفاقیه و انفسيه به وجود خدا استدلال کردم و گفتم: معتقدم که با این دلائل خدائی هست.
فرمود: برای تو همین مقدار از خداشناسی کافی است.
سپس اعتقادم را به مسئله ولایت برای آن آقا عرض کردم.
فرمود :اعتقاد خوبی داری.
بعد از آن سؤال کردم: به نظر شما الآن امام زمان عليه السلام در کجا است؟
فرمود: الآن امام زمان عليه السلام در خیمه است.
سؤال کردم: روز عرفه که می گویند حضرت ولي عصر عليه السلام در عرفات است درکجای عرفات می باشند؟
فرمود: حدود جبل الرحمة.
گفتم: اگر کسی آنجا برود آن حضرت را می بیند؟
فرمود: بله او را می بیند ولی نمی شناسد.
گفتم: آیا فردا شب که شب عرفه است حضرت ولی عصر عليه السلام به خیمه های حجاج تشریف می آورند و به آنها توجهی دارند؟
فرمود: به خیمه شما می آید، زیرا شما فردا شب به عمویم حضرت اباالفضل عليه السلام متوسل می شوید، در این موقع آقا به من فرمودند: حاج محمد علی چائی داری؟ ناگهان متذكر شدم که من همه چیز آورده ام ولی چائی نیاورده ام.
عرض کردم آقا اتفاقا چائی نیاورده ام و چقدر خوب شد که شما تذکر دادید، زیرا فردا می روم و برای مسافرین چائی تهیه می کنم.
آقا فرمودند: حالا چائی با من، و از خیمه بیرون رفتند و مقداری که به صورت ظاهر چائی بود، ولی وقتی دم کردیم به قدری معطر و شیرین بود که من یقین کردم آن
چائی از چائی های دنیا نمی باشد، آوردند و به من دادند، من از آن چایی خوردم.
بعد فرمودند: غذائی داری بخوریم؟
گفتم: بلی نان و پنیر هست.
فرمودند :من پنیر نمی خورم.
گفتم: ماست هم هست.
فرمود: بیاور، من مقداری نان و ماست خدمتش گذاشتم، او از آن نان و ماست میل فرمود.
سپس فرمود: حاج محمد علی به تو صد ریال (سعودی) میدهم، برای پدرم یک عمره بجا بیاور.
عرض کردم: چشم، اسم پدر شما چیست؟
فرمود: اسم پدر من سید حسن است.
گفتم: اسم خودتان چیست؟
فرمود: سید مهدی، (پول را گرفتم) و در این موقع آقا از جا برخاست که برود، بغل باز کردم و او را به عنوان معانقه در بغل گرفتم، وقتی خواستم صورتش را ببوسم دیدم خال سیاه بسیارزیبایی روی گونه راستش قرار گرفته، لبهایم را روی آن خال گذاشتم و صورتش را بوسیدم.
پس از چند لحظه که از من جدا شد، هرچه در بیابان عرفات این طرف و آن طرف را نگاه کردم کسی را ندیدم، یک مرتبه متوجه شدم که او حضرت بقية الله ارواحنافداه بود، بخصوص که ایشان:
اسم مرا می دانست! فارسی حرف می زد! نامش مهدی بود! پسر امام حسن عسگری بود! بالاخره نشستم و زار زار گریه کردم، شرطه ها فکر می کردند که من خوابم
برده و سارقين اثاثیه ام را برده اند، دور من جمع شدند،
به آنها گفتم: شب است، مشغول مناجات بودم که گریه ام شدید شد.
فردای آن روز که اهل کاروان به عرفات آمدند برای روحانی کاروان قضیه را نقل کردم، او هم برای اهل کاروان جریان را شرح داد، در میان آنها شوری پیدا شد.
اول غروب شب عرفه نماز مغرب و عشاء را خواندیم، بعد از نماز با آن که به آنها نگفته بودم که آقا فرموده اند: فردا شب من به خیمه شما می آیم، زیرا شما به عمویم حضرت اباالفضل عليه السلام متوسل می شوید خود به خود روحانی کاروان روضه حضرت ابا الفضل را خواند، شوری برپا شده و اهل کاروان حال خوبی پیدا کرده بودند ولی من دائما منتظر مقدم مقدس حضرت بقية الله عليه السلام بودم.
بالاخره نزدیک بود روضه تمام شود که حوصله ام سر آمد، از میان مجلس برخاسته و از خیمه بیرون آمدم، دیدم حضرت ولی عصر ارواحنافداه بیرون خیمه ایستاده اند و به روضه گوش داده و گریه می کنند. خواستم داد بزنم و به مردم اعلام کنم که آقا اینجاست، با دست اشاره کردند که چیزی نگو و در زبان من تصرف فرمودند که نتوانستم چیزی بگویم، من این طرف در خیمه و حضرت بقية الله ارواحنافداه آن طرف خیمه ایستاده بودند و هر دویمان بر مصائب حضرت اباالفضل عليه السلام گریه می کردیم، من قدرت نداشتم حتی یک قدم به طرف حضرت ولي عصر ارواحنافداه حرکت کنم، وقتی روضه تمام شد آن حضرت هم تشریف بردند.
بله، مهمترین مطلبی که در این سرگذشت برای جلب توجه حضرت بقية الله عليه السلام به نظر می رسد توسل به حضرت اباالفضل العباس عليه السلام و ذکر مصیبت آن حضرت است که حتما سالكين الى الله و کسانی که می خواهند با حضرت ولی عصر ارواحنافداه
ارتباط پیدا کنند باید از این اکسیر پر قیمت کاملا استفاده نمایند.(1)
لذا به جا است عاشقان حضرت ولی عصر ارواحنافداه دائما مبادرت به برگزاری روضه قمر بنی هاشم عليه السلام کرده تا ان شاء الله اگر خدا بخواهد حضور آن امام عزیز را درک نمایند، ضمنا باید به عرض برسانم که لازمه حضور امام زمان عليه السلام بر این نیست که حتما با چشم سر دیده و شناخته شوند، چه بسا حاضر شوند و کسی ایشان را نبیند یاببیند و نشناسد، مهم این است که ایشان نظر لطفی به ما بنمایند.
روزی است که خدای تعالی در وصفش فرموده: "يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ"(2)یعنی: روزی که انسان از برادر و خواهر و پدر که نزدیک ترین افراد به انسان هستند فرار می کند، و "یوم الفصل" است(3)یعنی: روز جدایی است، "یوم التغابن" است،(4)"يوم الحسره" است، (5)و احوالاتی دارد که باعث متحیر شدن انسان ها می گردد و در آن هنگام همه چشم امید به شفاعت اهل بیت عليهم السلام دارند و این جا است که مقام رفیع حضرت اباالفضل العباس عليه السلام مشخص می گردد.
وقتی روز قیامت برپا می شود، پیامبر اکرم صلي الله عليه و آله به علی بن ابی طالب عليهما السلام می فرمایند: به حضرت فاطمه زهراء عليهاالسلام بگو؛ برای شفاعت و نجات امت چه داری؟
حضرت علی بن ابی طالب عليه السلام پیام پیامبر اکرم صلي الله عليه آله را به حضرت فاطمه
زهراء عليها السلام ابلاغ می کند، ایشان در پاسخ می فرمایند:
یا امیرالمؤمنین ! كَفَانَا لَا جَلَّ هَذَا الْمَقَامِ الْيَدَانِ المقطوعتان مِنِ ابْنِي الْعَبَّاسِ عَلَيْهِ السَّلَامُ ؛
ای امیرمؤمنان! دو دست بریده پسرم عباس عليه السلام برای ما در مورد مقام شفاعت کافی است.(1)
در آن روز همه خلایق مقام حضرت اباالفضل العباس عليه السلام را می بینند، امام سجاد عليه السلام فرمود: تمام شهداء به مقام ایشان غبطه می خورند.
از آنجا که کلام امام سجاد عليه السلام اطلاق دارد، فهمیده می شود که حتی انبیاء و اولیاء ( به جز چهارده معصوم که درباره ایشان دلیل خاص داریم) همه و همه به مقام ایشان غبطه خورده و آرزو می کنند: ای کاش ما نیز مقامی همچون اباالفضل العباس عليه السلام داشتیم
یکی از القاب وجود نازنین قمر بنی هاشم عليه السلام "ساقی" است و بر هیچ کس پوشیده نیست که رابطه تنگاتنگی مابین هر ساقی با آب وجود دارد آن هم ساقی ای که با لبان تشنه به شهادت رسیده باشد، اما این مساله درباره حضرت اباالفضل العباس عليه السلام تبدیل به معجزه ماندگاری شده است.
مطالبی که در این جا آورده ایم برگرفته شده از سایت جهانی آستان مقدس حضرت اباالفضل العباس عليه السلام است که بیانگر وجود آبی عجیب در مجاورت قبر شریف حضرت اباالفضل العباس عليه السلام می باشد.
يتصف الْمَاءِ الْمُبَارَكِ فِي سِرْدَابِ الْحَضْرَةِ الشَّرِيفَةِ بالعذوبة وَ النقاء وَ يَخْلُو مِنْ
1) معالي السبطين جلد: 1 صفحه: 452.
الطَّعْمُ المج أَوِ الْمَالِحُ المتصفة بِهِ الْمِيَاهِ الجوفية عَادَةً ، كَمَا أَنَّ الَّذِي يَسِيرُ فِي السرداب لا يُغَيِّرُ سَيْرِهِ صَفَاءِ الْمَاءِ .
لَوْ أَرَدْنا الْبَحْثَ عَنْ تَفْسِيرِ علمی وَاضِحُ وَ مَحْسُوسٍ لذلک النقاء فَلَنْ تَجِدَهُ ، وَ لَنْ يَبْقَ أَمَامَنَا سِوَى التَّفْسِيرِ الغيبي المرتبط بِطُهْرِ الْمَكَانِ وَ مَقَامُ صَاحِبِهِ ، وَ كَأَنَّ هَذَا الْمَاءِ أَرَادَ هَذِهِ الْمَرَّةِ الْمَجِيءِ بِنَفْسِهِ إِلَى صَاحِبِ الْجُودِ بَعْدَ أَنْ وَرْدِهِ فِي تِلْكَ اللحظات الَّتِي أشعلها لهيب الْعَطَشُ فِي ملحمة الْطُفْ الْعَظِيمَةِ وَ لَمْ يَشْرَبْ قَطْرَةٍ مِنْهُ ! وَ قَبَّلَ أَنْ نواصل حَدِيثَنَا عَنْ سِرْ هَذَا النقاء عَلَيْنَا الْإِحَاطَةِ بالسرداب الَّذِي يَحْوِيهِ .
یعنی: از ویژگی های آب موجود در سرداب مطهر حرم حضرت اباالفضل العباس عليه السلام شیرینی، خلوص، شور نبودن و پاکی منحصر به فرد آن است که بر خلاف تمامی آب های زیر زمینی، پس از ورود به سرداب، تمام این ویژگی را حفظ می کند.
تحقیقات علمی برای یافتن دلیل این ویژگی های معجزه گونه، بی نتیجه مانده است و تنها راه پاسخ به این سؤال بزرگ، تفسير غیبی و ماورائی آن و ارتباط این آب با صاحب باکرامت این مکان مقدس است.
گویی این آب، قصد دارد با عرضه خود به محضر علمدار کربلاء، عطش لحظه های دل شکن غربتش را، هنگامی که بر شریعه فرات، لب های خشک و عطشناکش را به یاد سید و مولا و امامش، تشنه نگاه داشت، برطرف کند! و آیا این آب با چنین هدف گرانسنگی، جز پاکی و خلوص و شیرینی می تواند ویژگی های دیگری داشته باشد؟!
إِنَّ السرداب عِبَارَةُ عَنِ نَسَخْتُ مِنَ الْحَرَمِ الْعَلَوِيِّ لِأَبِي الْفَضْلِ الْعَبَّاسِ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ أروقته ، وَ لَكِنَّ بِسَبَبِ التصاميم الإنشائية الْقَدِيمَةِ فِي الْفَتْرَةِ الَّتِي بُنِيَ فِيهِ المرقد أَوَاسِطِ الْقَرْنِ الثَّامِنُ الهجرى فَإِنَّهَا استلزمت أَنْ يَكُونَ سَمَكُ الْجُدْرَانِ فِي السرداب أَكْثَرَ مِنِ الْجُدْرَانِ الْعَلَوِيَّةِ الَّتِي تَقَعُ فَوْقَهُ بِنِسْبَةِ كَبِيرَةً قَدْ تَصِلُ لأضعاف عِدَّةٍ ، طبعا لِتَكُونَ قَادِرَةُ عَلَى تَحْمِلُ
ثَقُلَ الْبِنَاءِ الْأَعْلَى فِي ظِلِّ غِيَابُ التقنيات الحديثة الَّتِي لَا تقتضى إِلَّا زِيَادَةُ فِي سمک جدران الأسس والسرداب بشكل أَكْثَرَ بِقَلِيلٍ مِنِ الْجُدْرَانِ الْعَلَوِيَّةِ ، وَ بالتالي فالأروقة السفلي وَ الْحَرَمِ الْأَسْفَلِ ( الَّتِي تَكُونُ بمجموعها سِرْدَابِ الْقَبْرِ الشَّرِيفِ ) تَبْدُوَ كممرات ضَيِّقَةُ لَا كفضاءات مثيلاتها فَوْقَهَا الَّتِي يَظْهَرُ عَلَيْهَا الْوُسْعِ مُمَثَّلَةُ بِالْحَرَمِ وَ أروقته .
بنای سرداب مقدس که مساحت آن برابر با مساحت حرم مطهر و رواق های موجود در آن است، مربوط به اواسط قرن هشتم هجری می باشد و دارای دیوارهای ضخیم تری نسبت به دیوارهای موجود در حرم مقدس است و در طول تاریخ بارها بر ضخامت آن افزوده شده تا بتواند وزن بالای بنای فوقانی را تحمل نماید. این در حالی است که در فناوری های جدید برای تحمل بنای فوقانی، ضخامت دیوارهای بنای تحتانی می بایست تنها کمی ضخیم تر باشد. همین مسئله باعث شده راهروهای موجود در سرداب مطهر، به دلیل ضخامت بیش از اندازه ی دیوارهای موجود، تبدیل به راهروهای تنگ و کم عرض شود. با توجه به این مسئله، آستان مقدس حرم حضرت اباالفضل العباس عليه السلام از سال 2008 میلادی، مقاوم سازی و بهینه سازی سرداب مقدس را در دستور کار خود قرار داده است.
لَقَدْ خَصَّ اللَّهُ أَوْلِيَاءَهُ وَ أَسْبَغَ عَلَيْهِمْ نَعَماً لَمْ يُخَصُّ بِهَا بَاقِي خَلْقِهِ لِأَنَّهُمْ أَخْلِصُوا الطَّاعَةِ وَ القربي إِلَيْهِ وَ الزلفي لَدَيْهِ ، وَ لَيْسَ لِأَحَدِ الِاعْتِرَاضُ عَلَى ذَلِكَ فَهُوَ جَلَّ وَ عَلَا لَا يُسْأَلُ عَنْ فِعْلِ وَهْمُ يُسْأَلُونَ .
وَ مَنْ أَوْلِيَائِهِ الْمُقَرَّبِينَ وَ عِبَادِهِ الصَّالِحِينَ حَضَرَتِ مَوْلَانَا أَبِي الْفَضْلِ الْعَبَّاسِ ابْنِ أميرَالمُؤمِنينَ وَ سَيِّدُ الموحدین عَل
خداوند خصوصیت ها و نعمت هایی را به اولیای خاص خود اختصاص داده که دیگر بندگانش از آن محروم هستند، زیرا آنها در بندگی و قرابت به وی خلوص نیت از خود نشان دادند.
از جمله اولیای مقرب و از جله بندگان صالح خداوند متعال، مولا و سرورمان حضرت اباالفضل العباس عليه السلام می باشد، و این به خاطر اصل و نسب هاشمی و ادب علوی و علم الهی است که در خانه پدرش امام على عليه السلام بر اساس آن پرورش یافت. علاوه بر آن، اخلاص، بندگی و وفاداری اش نسبت به امام حسن و امام حسین عليهما السلام سرور جوانان اهل بهشت می باشد.
بنابراین می بینیم که خداوند به این بنده وفادارش انواع و اقسام نعمت ها را از هر طرف ارزانی داشته و علاوه بر این که او را در خانه امام علی عليه السلام قرار داده، به او در بین مسلمانان بیش از سیزده قرن و نیم ماندگاری عطا کرده است، به طوری که ضرب المثل اخلاص و اطاعت از یک طرف، و از طرف دیگر مورد ارج خداوند در دنیا و آخرت شده است.
از جمله نعمت ها و رازهای عجیبی که خداوند به حضرت اباالفضل العباس عليه السلام ارزانی داشته، همان آب مبارک و گوارایی است که پیرامون مقبره شریف او می باشد و در سرداب این مقبره جریان می یابد.
همگان می پرسند: راز وجود این آب مبارک در چنین مکانی چیست و چرا چنین آبی در دیگر اماکن وجود ندارد؟
وجود چنین آب مبارکی در این مکان هیچ جای تعجبی ندارد، زیرا این آب با مرقد شریفی در تماس است که پیکر مطهر نفس زکیه حضرت ابا الفضل العباس عليه السلام در آن قرار دارد و همین موضوع باعث پاکیزگی این آب و عدم تغییر طعم آن شده و باعث گردیده تا خداوند شفای عاجل را در آن قرار دهد که بارها پس از سقوط صدام و حتی در زمان حکومت او با این موضوع روبرو شده ایم.
امر تعجب برانگیز این است که اگر تنها چند متر از حرم مطهر خارج شده و به
یکی از سرداب های ساختمان های مجاور برویم که فقط چند متر از این سرداب فاصله دارد، در آن با آبی روبرو می شویم که بد رنگ و بدبو بوده و با جلبک و خزه پوشیده شده و بوی بدی که معمولا از آب های راکد پخش می شود، از آن بلند گردیده و رنگ آن نیز متغیر است.
اگر این را نیز بیفزاییم که شهر کربلای معلی به دلیل کوتاهی های نظام های سابق، به ویژه نظام دیکتاتوری و سرنگون شده صدام بر دریاچه ای از آب های زیر زمینی مختلط به زهکشی های شبکه تصفیه آب های سبک و سنگین فرسایش یافته، شناور است و این که زمین آن نیز بر نفوذ سریع این آبها به درون خود کمک می کند، درک خواهیم کرد که نوعی راز الهی وجود دارد که مانع از جریان یافتن آن آب ها به آب این سرداب زیر زمینی و عدم مختلط شدن با آن از طریق لایه های خاک شکننده وجود دارد، در حالی که زمین این صحن، پایینتر از سطح شهر مقدس کربلاء، و سرداب نیز پایین تر از صحن قرار دارد.
یکی از فضلای حوزه علمیه نجف اشرف درباره راز آب سرداب قبر حضرت ابا الفضل العباس عليه السلام می گوید:
این آب برای کسی که پس از ورود به آنجا در موردش تأمل کرده، خالی ازکرامات نیست و تجربه کرامات آن را در زمینه شفای بیماران ثابت کرده اگر این امور اسراری داشته باشد، تنها از طریق آثار ارجمند ائمه اطهار عليهم السلام می توان به کنه آن پی برد. گویا وجود این آب به رابطه گرم بین حضرت ابالفضل العباس عليه السلام و این آب در واقعه طف اشاره دارد، شاید مشیت الهی این قبر شریف را با این آب مبارک متمایز کرده است.(1)
آنچه قابل بیان می باشد این است که همه می دانند هر آبی که بیشتر از 10 روز در
1) برگرفته شده از سایت الكفيل.
جایی بماند گندیده می شود و تبدیل به مرداب می گردد و حال این که این آب با وجود این که راه ورود و خروجی ندارد، سال ها است که پاک و تمیز و گوارا مانده است.
استاد عزیزم (جانم به فدایش) در سال 1380 هجری شمسی با معیت فرزند ارشدشان به عراق مشرف شدند.
در آن سفر به دستور مسئولین عراقی، معظم له را با مأمورین امنیتی برای بازدید اماکن مقدسه همه جا بردند حتی ایشان می فرمایند: یک شب درب سرداب حرم مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام را گشودند و ما به چشم خود دیدیم که چگونه اطراف قبر مطهر آن حضرت را تا کمر آب گرفته و بر قبر مطهر مسلط نشده بود، وارد آب شده و نزدیک قبر مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام رفتیم و خود را از آن آب متبرک نموده و اشک زیادی ریختیم و حال عجیبی پیدا کردیم و این موضوع برای همه ما بسیار اعجاب انگیز بود.
در پایان برای حسن ختام عرض می کنیم در سرزمین مقدس کربلاء علاوه بر حرم مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام مکان های دیگری هم متعلق به آن یگانه روزگار هست که عاشقان آن حضرت را گرد خود جمع نموده و این خود ویژگی خاصی است.
در قسمت شمال شرقی صحن مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام مکانی قرار دارد که معروف به دست راست ایشان است، زمانی که آن حضرت از شریعه فرات خارج شد تا مشک آب را به حرم حضرت سیدالشهداء عليه السلام برساند، در این مکان ضربتی به دست راستشان اصابت کرده و قطع شد که پس از آن فرمودند:
وَ اللَّهُ أَنْ قطعتموا یمینی***أَنِّي احامی أَبَداً عَنْ دینی
و در همین مکان بود که حضرت سیدالشهداء عليه السلام از اسب پیاده شده و بر دستان آن حضرت بوسه زدند.
در قسمت جنوب شرقی صحن مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام مکانی است که مقام دست چپ حضرت عباس عليه السلام نام دارد و حکیم بن طفیل در این جا دست چپ آن حضرت را قطع نموده و ایشان فرمودند:
قَدْ قَطَعُوا بِبَغْيِهِمْ يساری***فاصلهم يَا رَبِّ حَرَّ النَّارِ
خیمه گاه محلی است که امام حسین عليه السلام پس از رسیدن به سرزمین مقدس کربلاء در آنجا فرود آمد و خیمه زد. منطقه ای که از آب فاصله داشت و با یک سلسله تپه که از شمال شرقی تا جنوب و غرب کشیده می شد محاصره شده بود. مجموعه این منطقه، یک نیم دایره تشکیل می داد و اهل بیت علیهم السلام در همین محل استقرار یافته بودند و از میدان درگیری و نیروهای دشمن فاصله داشتند، و در جایی بود که تیرهای اردوی دشمن به آنجا نمی رسید ولی سپاه انبوه کوفه، محل را محاصره کردند.
خیمه حضرت زينب عليها السلام را پشت خیمه امام حسین عليه السلام نصب کردند و خیام جوانان بنی هاشم اطراف خیام زنان و اطفال بود.
امروزه خیمه حضرت ابالفضل العباس عليه السلام اولین خیمه ای است که زائران در هنگام ورود به خیمه گاه در آنجا توقف می کنند و این نشان دهنده حراست و پاسداری ایشان از اهل بیت عليهم السلام است.
پایان
یا کاشف الْكَرْبِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلَامُ اکشف کربی بِحَقِّ أَخِيكَ الْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلَامُ
رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ
«الف»
1- القرآن الكريم.
2- ابصار العين في انصار الحسين عليه السلام (1 جلد) تألیف شیخ محمد بن طاهر سماوی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
3- ابوالشهداء الحسين بن على عليه السلام (1جلد) تأليف عباس محمود العقاد، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
4- ابوطالب اسوه مقاومت و ایمان (1 جلد) تألیف اسدالله رضایی، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
5- اثبات الوصية للامام علی بن ابی طالب عليهماالسلام (1جلد) تالیف علی بن حسین مسعودی، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
6- احقاق الحق و ازهاق الباطل (34 جلد) تالیف قاضی نور الله المرعشي التستری، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
7- ادب الطف او شعراء الحسين عليه السلام (10 جلد) تأليف جواد شبر، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
8- ارشاد السارى لشرح صحيح البخاری (10 جلد) تأليف أحمد بن محمد بن ابی بکر بن عبد الملک القسطلانی مصری، سنی مذهب، زبان کتاب عربی .
9- اسد الغابة في معرفة الصحابه ( 6 جلد) تالیف ابو الحسن علی بن محمد بن محمد بن عبد الكريم شیبانی جزری { مشهور به عز الدين بن اثیر}، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
10- اعلام الدين في صفات المؤمنین (1جلد) تأليف ابو محمد حسن بن ابی الحسن دیلمی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
11- اعلام الناس في فضائل العباس عليه السلام (3 جلد) تالیف سید سعید بن سید ابراهیم بهبهانی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی
12- اعلام الوری باعلام الهدی (2 جلد) تاليف فضل بن حسن طبرسی، شیعه مذهب، زبان کتاب
عربی
13- اعیان الشيعة (1 جلد) تألیف سید محسن امین، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
14- اقضية رسول الله ( 1جلد) تأليف محمد بن فرج ابن طلاع، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
15- اکسير العبادات في اسرار الشهادات المقتل الملم بما ساه الحسين (3 جلد) تألیف آقا بن عابد الشيرواني الحائری معروف به ابا الفضل الدربندی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
16- اكمال الدين و تمام النعمة ( 2 جلد) تأليف ابن بابویه محمد بن على {معروف به شیخ صدوق}، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
17- الاتحاف بحب الاشراف (1 جلد) تأليف جمال الدین ابو محمد عبد الله بن محمد بن عامر شبراوی، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
18- الاحتجاج على اهل اللجاج (2 جلد) تأليف أحمد بن علی طبرسی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
19- الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد (2 جلد) تأليف محمد بن محمد بن نعمان {معروف به شیخ مفید}، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
20- الاخبار الطوال( 1 جلد) تأليف ابوحنيفه احمد بن داود دینوری، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
21- الاستیعاب (4 جلد) تأليف ابو عمر يوسف بن عبد الله بن محمد بن عبدالبر عاصم نمری، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
22- الاصابة في تمييز الصحابة ( 8 جلد) تأليف شهاب الدین ابوالفضل احمد بن علی بن محمد بن محمد بن علی بن احمد بن محمود بن احمد حجر عسقلانی کنانی مصری، سنی مذهب، زبان کتاب عربی
23 - الأصول الستة عشر (1 جلد) تأليف عده ای از علماء، شیعی، زبان کتاب عربی
24- الاعلام ( 8 جلد) تأليف خير الدين الزرکلی، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
25 - الاغانی ( 25 جلد) تألیف علی بن حسین بن محمد اموی قرشی {معروف به ابو الفرج اصفهانی }، زیدی مذهب، زبان کتاب عربی
26 - الأمالی (للصدوق) (1 جلد) تأليف ابن بابویه محمد بن علی قمی {معروف به شیخ صدوق}، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
27 - الأمالي (للطوسی) ( 1 جلد) تأليف محمد ابن الحسن {معروف به شیخ طوسی }، شیعه مذهب،
زبان کتاب عربی
28- الأمالي (للمفيد) ( (جلد) تأليف محمد بن محمد بن نعمان {معروف به شیخ مفید}، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی
29- الامامة و السياسة (2 جلد) تأليف ابو محمد عبد الله بن مسلم { معروف به ابن قتیبه دینوری }، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
30- الانوار البهية في تواريخ الحجج الالهية ( 1 جلد) تألیف شیخ عباس قمی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی
31- البداية و النهاية ( 15 جلد) تأليف عماد الدين اسماعیل بن کثیر دمشقی، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
32- البدء و التاريخ (6 جلد) تأليف شمس الدين بن احمد ابوعبدالله شاهی { معروف به بشاریف} ، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
33- البرهان في تفسير القرآن (5 جلد) تأليف هاشم بن سليمان بحرانی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
34- البضاعة المزجاة ( شرح کتاب الروضة الكافي لابن قاریاغدی) (2 جلد) تأليف محمد حسین بن قاریاغدی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی
35- التبيين في انساب القريشيين تأليف موفق الدين ابن قدامه مقدسی، سنی مذهب، زبان کتاب عربی
36- التوحید (1 جلد ) تاليف محمد بن علی بن حسین بن بابویه قمی { معروف به شیخ صدوق} ، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی
37- الثاقب في المناقب (1 جلد) تأليف محمد بن علی بن حمزه طوسی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی
38- الجعفريات ( الاشعثيات ) ( 1 جلد) تأليف محمد بن محمد بن اشعث، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
39- الجمل و النصرة لسيد العترة في حرب البصره (1 جلد ) تاليف محمد بن محمد بن نعمان {معروف به شیخ مفید}، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
40-(الحجة علىالذاهب الى کفر ابی طالب) ایمان ابی طالب (1 جلد) تأليف فخار بن معد
الموسوی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
41 - الحسین و السنة ( 1 جلد) تألیف عبدالعزيز الطباطبایی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
42 - الخرائج و الجرائح (3 جلد) تأليف سعيد بن هبة الله قطب الدین راوندی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی
43 - الخصائص العباسية (1 جلد) تأليف محمد ابراهيم الكلباسي النجفی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی
44 - الخصال (2 جلد) تأليف محمد بن علی بن حسین بن بابویه قمی {معروف به شیخ صدوق} ، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
45 - الدر النظيم في مناقب الائمة اللهامیم (1جلد) تأليف جمال الدین یوسف شامی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
46- الدرجات الرفيعة في طبقات الشيعة (1 جلد) تألیف علی خان بن احمد مدنی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
47 - الدمعة الساكبه في أحوال النبي و العترة الطاهرة ( 8 جلد) تأليف محمد باقر بن عبد الكريم بهبهانی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
48 - الرد على المتعصب العنيد المانع من ذم اليزيد تأليف جمال الدين ابي الفرج عبد الرحمن بن علی بن محمدبن جوزی، سنی مذهب، زبان کتاب عربی .
49 - الروض الانف في شرح السيرة النبوية( 7جلد) تأليف ابو القاسم عبد الرحمن بن خطيب سهیلی آندلسی، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
50- السيرة النبوية ( 2 جلد) تأليف عبد الملک بن هشام، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
51- الشعر و الشعراء (2 جلد) تأليف عبد الله بن مسلم بن قتیبه، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
52- الصواعق المحرقة في الرد على أهل البدع و الزندقة ( 1 جلد) تأليف احمد بن محمد بن حجر هیثمی، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
53 -الطبقات الكبری ( 8 جلد) تأليف ابو عبد الله محمد بن سعد بن منيع { معروف به کاتب واقدی}، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
54- العباس عليه السلام (1 جلد ) تأليف عبد الرزاق المقرم، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
55 -العباس بن على رائد الكرامة و الفداء في الاسل (1 جلد) تأليف باقر شريف القرشی، شیعه
مذهب، زبان کتاب عربی.
56- العدد القوية لدفع المخاوف اليوميه ( 1 جلد) تأليف رضی الدین علی بن يوسف بن مطهر حلى برادر علامه حلی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
57- العدل الشاهد في تحقيق المشاهد تأليف السيد عثمان مدوخ حنفی، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
58 - العقد الفريد ( 9 جلد ) تاليف احمد بن محمد بن عبد ربه، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
59- الغارات او الاستنفار و الغارات (2 جلد) تأليف ابراهيم بن محمد بن سعید بن هلال ثقفی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
60- الغدير في الكتاب و السنة و الادب (11 جلد) تأليف علامه عبدالحسین امینی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
61- الغيبة (للطوسی) (1 جلد) تأليف ابو جعفر محمد بن حسن طوسی {معروف به شیخ طوسی و شیخ الطائفه}، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
62- الغيبة للنعمانی (1 جلد) تالیف ابو عبدالله محمد بن ابراهیم بن جعفر کاتب نعمانی {معروف به ابن زینب }، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی
63- الفائق في غريب الحديث (4 جلد) تأليف محمود بن عمر زمخشری، سنی مذهب، زبان کتاب عربی
64- الفتوح ( 9 جلد) تأليف ابو محمد احمد بن على اعثم کوفی الکندی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی
65- الفصول المهمة في معرفة الأئمة ( 2 جلد) تألیف علی بن محمد بن صباغ، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
66- الكافي ( 8 جلد) تأليف ثقة الاسلام محمد بن یعقوب کلینی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
67- الكامل في التاريخ (13 جلد) تأليف ابو الحسن علی بن محمد بن محمد بن عبد الكريم شیبانی جزری {معروف به عزالدين ابن اثیر}، سنی مذهب، زبان کتاب عربی
68- اللهوف على قتلي الطفوف (1جلد) تألیف سید ابن طاووس، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
69- المجالس العاشورية في الماتم الحسينية (1 جلد) تأليف عبدالله بن الحاج حسن آل درویش، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی
70- المجدي في انساب الطالبين (1 جلد ) تاليف على بن محمد عمری {معروف به ابن صوفی}، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
71- المحاسن (2 جلد) تأليف احمد بن محمد بن خالد برقی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
72- المحاضرات و المحاورات (1 جلد) تأليف عبد الرحمن بن ابی بکر سیوطی، سنی مذهب، زبان کتاب عربی
73- المحبر (1 جلد) تأليف محمد بن حبیب بغدادی، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
74- المزار (1 جلد) تأليف مهدی قزوینی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
75- المزار الكبير(1جلد) تأليف محمد بن جعفربن مشهدی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی
76- المستدرک المختار في مناقب وصى المختار (1جلد) تألیف یحیی بن بطريق حلی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
77- المسترشد في امامة علی بن ابی طالب عليه السلام(1جلد) تأليف محمد بن جریر بن رستم طبری آملی كبير، شيعه مذهب، زبان کتاب عربی.
78- المغازی (3 جلد) تأليف محمد بن عمر واقدی، مجهول المذهب، زبان کتاب عربی.
79- المنتظم في تاريخ الملوک و الامم ( 19 جلد) تأليف ابو الفرج جمال الدين عبد الرحمن بن على بن عبد الله بن جمادی بن محمد بن جعفر الجوزی قرشی تیمی بکری بغدادی، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
80- المنتخب للطريحي في جمع المرائي و الخطب المشتهر بالفخری ( 1 جلد) تأليف فخر الدين بن محمد طریحی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی
81- المنجد الطلاب (2 جلد) تأليف لويس معلوف، مسیحی مذهب، زبان کتاب عربی
82- المنمق في اخبار قریش (1 جلد) تأليف محمد بن حبیب بغدادی، سنی مذهب، زبان کتاب عربی
83- المواهب اللدنية بالمنح المحمدية في السيرة النبوية (3 جلد) تأليف شهاب الدين احمد بن محمد قسطلانی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
84- الموسوعة الكبرى عن فاطمة الزهرا سلام الله عليها (25 جلد) تأليف اسماعیل انصاری زنجانی خوئینی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
85- الوافي بالوفيات (18 جلد) تأليف صلاح الدين خليل بن ایبک الصفدی، سنی مذهب، زبان
کتاب عربی
86- الوقايع و الحوادث (3 جلد) تأليف محمد باقر ملبوبی، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
87- الهداية الكبری (1 جلد) تأليف حسین بن حمدان خصیبی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
88- امام حسین عليه السلام ( 1جلد) تألیف حضرت آیت الله استاد حاج سید حسن ابطحی خراسانی، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
89- امام مجتبی عليه السلام( 1 جلد) تألیف حضرت آیت الله استاد حاج سید حسن ابطحی خراسانی، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
90- امتاع الأسماع بما للرسول من الأبناء و الاحوال و الحفدة و المتاع ( 15 جلد) تأليف تقي الدين ابو محمد احمد بن علی بن عبد القادر مقریزی شافعی ، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
91- امير المؤمنین عليه السلام (1 جلد) تألیف حضرت آیت الله استاد حاج سید حسن ابطحی خراسانی، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
92- انساب الاشرف (13 جلد) تاليف بلاذری، ابو الحسن احمد بن يحيى بن جابر بن داود، سنی مذهب، زبان کتاب عربی
93-انوار الزهراء عليها السلام (1 جلد) تألیف حضرت آیت الله استاد حاج سید حسن ابطحی خراسانی، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
94-انوار صاحب الزمان عجل الله تعالي فرجه الشريف(1 جلد) تألیف حضرت آیت الله استاد حاج سید حسن ابطحی خراسانی، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
95-انیس المؤمنین (1 جلد) تأليف محمد بن اسحاق حموی، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
«ب»
96- با اختران تابناک ترجمه الأنوار اللامعه في شرح الزيارة الجامعة (1 جلد) تأليف عبدالله شبر ترجمه عباسعلی سلطانی گلشیخی، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی
97- بحار الانوار الجامعة لدرر اخبار الائمة ال اطهار عليهم السلام (111 جلد ) تأليف علامه محمد باقر مجلسی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
98- بطل العلقمی (1 جلد) تألیف شیخ عبد الواحد المظفر ، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
99- بغية الوعاة في طبقات اللغويين و النحاة (2 جلد) تأليف جلال الدين عبد الرحمن بن ابو بکر سیوطی، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
100-بیت الاحزان (1 جلد) تالیف شیخ عباس قمی،، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
«پ»
101- پرواز روح (1 جلد) تألیف حضرت آیت الله استاد حاج سید حسن ابطحی خراسانی، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
«ت»
102- تاج العروس من جواهر القاموس ( 20 جلد) تأليف مرتضی زبیدی، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
103- تاج المواليد ( 1 جلد) تأليف فضل بن حسن طبرسی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
104- تاریخ ابن خلدون ( 8 جلد) تأليف ابو زید عبد الرحمن بن ابو عبدالله محمد بن محمد بن ابو بكر محمد بن الحسن بن محمد بن جابر بن محمد بن ابراهيم بن عبد الرحمن بن خلدون حضر می اشبیلی تونسی {ملقب به ولى الدين}، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
105- تاريخ الاسلام و وفیات المشاهير و الاعلام (52جلد) تأليف شمس الدين ابو عبدالله محمد بن عثمان بن قایماز ذهبی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی
106- تاریخ امام حسین یا موسوعة الامام الحسين عليه السلام ( 24 جلد) تألیف گروهی از نویسندگان سازمان پژوهش و برنامه ریزی آموزشی، دفتر انتشارات کمک آموزشی، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
107- تاریخ الامم و الملوک مشهور به تاریخ طبری (11 جلد) تأليف محمد بن جریر طبری، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
108- تاریخ الخلفاء ( للسيوطي )( 1جلد) تاليف جلال الدين عبد الرحمن بن ابی بکر سیوطی، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
109- تاريخ الخميس في احوال انفس النفيس (2 جلد) تأليف حسین بن محمد بن دیار بکری، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
110- تاریخ بغداد و مدينة الاسلام (24 جلد) تأليف أحمد بن على {معروف به خطیب بغدادی}، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
111- تاریخ تکایا و عزاداری قم (1 جلد) تأليف مهدی عباسی، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
112- سیره رسول خدا صلي الله عليه و اله ( تاریخ سیاسی اسلام) (1جلد) تأليف رسول جعفریان، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
113- تاريخ مدينة دمشق (80 جلد ) تاليف على بن حسن ابن عساکر، سنی مذهب، زبان کتاب عربی
114- تاریخ الیعقوبی (2 جلد) تأليف احمد بن ابی یعقوب اسحاق بن جعفر بن وهب واضع، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
115- تحفة المجالس (1 جلد) تأليف ابن تاج الدین محمد سلطان حسن، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
116- تذكرة الخواص (1جلد) تألیف شمس الدين ابو المظفر يوسف بن قزاوغلی بن عبدالله بغدادی {معروف به سبط ابن جوزی}، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
117- تذكرة الشهداء ( 1جلد) تأليف علامه ملا حبیب الله شریف کاشانی، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
118-تسلية المجالس و زينة المجالس ( مقتل الحسین عليه السلام) (2 جلد) تأليف محمد ابن ابی طالب حسینی موسوی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
119-تصنیف غرر الحکم و درر الكلم (1 جلد) تأليف عبدالواحد بن محمد تمیمی آمدی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
120- تفسير اثنی عشری (14 جلد) تأليف حسین بن احمد حسینی شاه عبد العظيمی، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
121- تفسير امام حسن عسکری عليه السلام (جلد) منسوب به امام عسکری علیه السلام، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
122 - تفصيل وسائل الشيعه الی تحصیل مسائل الشريعه { مشهور به وسائل الشيعه}( 30جلد) تأليف محمد بن حسن {معروف به شیخ حر عاملی}، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
123- تنقیح المقال في علم الرجال (3جلد) تأليف عبدالله مامقانی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
124- تهذيب الكمال في اسماء الرجال ( 35 جلد) تأليف جمال الدين المزي، سنی مذهب، زبان کتاب عربی
«ث»
125- ثواب الاعمال و عقاب الاعمال ( 1 جلد) تأليف محمد بن علی بن بابویه قمی {معروف به شیخ صدوق}، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
126- جامع احادیث شیعه (للبروجردی)( 31 جلد) تألیف سید حسین بن سید علی طباطبایی بروجردی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
127- جامع الدرر (گنجینه اخلاق )(1جلد) تأليف حسین فاطمی قمی، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی
128- جامع الرواة و ازاحة الاشتباهات عن الطرق و الاسناد ( 2 جلد) تأليف محمد بن علی اردبیلی ، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی
129- جلاء العيون (1 جلد) تأليف علامه محمد باقر مجلسی، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
«چ»
130- چهره درخشان قمر بنی هاشم ابو الفضل العباس عليه السلام ( 5 جلد ) تاليف على ربانی خلخالی، شیعه مذهب.،شيعه مذهب زبان کتاب فارسی.
«ح»
131- حبيب السير في اخبار افراد البشر (4 جلد) تألیف غیاث الدین خواند میر، سنی مذهب، زبان کتاب فارسی
132- حديقة النسب یا شجرة السبطين تأليف مولی ابو الحسن شريف غروی عاملی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
133- حضرت ابا الفضل العباس عليه السلام في مظهر کمالات و کرامات (2 جلد) تأليف على موحد ابطحی، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
134- حلية الأبرار في احوال محمد و آله ال اطهار عليهم السلام (5 جلد) تألیف سید هاشم بحرانی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
135 -حلية الاولياء وطبقات الاصفياء (13 جلد) تالیف ابو نعیم احمد بن عبدالله بن احمد بن اسحاق بن موسی بن مهران الاصفهانی، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
136- حياة الامام الحسن بن علی عليهم السلام(2 جلد) تالیف باقر شریف قرشی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی
137- حياة الامام الحسين عليه السلام (3 جلد) تأليف باقر شریف قرشی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
138 - حياة العباس (1 جلد) تألیف شیخ محمد جعفر شاملی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
139- حياة القلوب (5 جلد) تأليف علامه محمد باقر مجلسی، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
«خ»
140- خزانة الأدب و لب لباب لسان العرب (13 جلد) تأليف عبد القادر بن عمر بغدادی، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
«د»
141- دائرة المعارف صحابه پیامبر اعظم صلي الله عليه و اله (7جلد) تأليف پژوهشکده باقر العلوم عليه السلام شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
142- دار السلام في ما يتعلق بالرویا و المنام (4 جلد)تأليف حسين بن محمد تقی نوری، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
143- داستان های شگفت (1 جلد) تألیف سید عبد الحسین دستغیب، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی
144- دست های ناپیدا خاطرات مستر همفر ( اجلد) ترجمه احسان قرنی، مسیحی مذهب، زبان کتاب فارسی.
145- دلائل الامامة ( 1 جلد) تأليف محمد بن جریر طبری آملی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
146- دلائل الصدق لنهج الحق (6 جلد) تأليف محمد حسن مظفر نجفی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
«ذ»
147- ذخائر العقبي في مناقب ذوي القربی (1 جلد) تالیف ابو العباس احمد بن عبدالله بن محمد طبری {معروف به محب الدين}، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
148- ذخيرة الدارين فيما يتعلق بمصائب الحسین عليه السلام و اصحابه ( 1 جلد) تأليف السيد عبد المجيد الحسینی الحائري الشيرازی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
«ر»
149- رجال الطوسی (1 جلد) تأليف محمد بن الحسن طوسی {معروف به شیخ طوسی}، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی
150- رجال العلامة الحلی (1 جلد) تأليف حسن بن يوسف بن مطهر معروف به علامه حلی ، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
151- رجال الكشی، اختیار معرفة الرجال ( 1 جلد) تأليف محمد بن عمر کشی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی
152- رجال النجاشی (1 جلد) تأليف احمد بن على نجاشی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
153- رسول اکرم صلي الله عليه و اله( اجلد) تألیف حضرت آیت الله استاد حاج سید حسن ابطحی خراسانی، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
154- روضة الشهداء (1 جلد) تأليف ملا حسین کاشفی سبزواری، مجهول المذهب، زبان کتاب فارسی.
155- روضة المتقين في شرح من لایحضره الفقیه (14 جلد) تأليف محمد تقی بن مقصود علی مجلسی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی
156- روح المعاني في تفسير القرآن العظيم و اسبع المثانی (16 جلد) تأليف محمود بن عبدالله آلوسی، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
157- روضة الواعظین و بصيرة المتعظین (2 جلد) تأليف محمد بن حسن فتال نیشابوری، مجهول المذهب، زبان کتاب عربی.
158- ریاحین الشريعة (6 جلد) تأليف ذبيح الله محلاتی، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
159- رياض الابرار في مناقب الائمة اطهار عليهم السلام (3 جلد) تأليف نعمت الله بن عبدالله جزایری،شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
160- رياض الاحزان و حدائق الاشجان (3جلد) تأليف محمد حسن القزوینی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
161- رياض القدس المسمى بحدائق الانس (2 جلد) تأليف صدر الدین واعظ قزوینی، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
162- رياض المصائب ( 5 جلد) تأليف محمد مهدی بن محمد جعفر الموسوی ، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
«ز»
163- زاد المعاد ( 1 جلد) تأليف علامه محمد باقر مجلسی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
164- زندگانی حضرت ابوالفضل عليه السلام( 1جلد) تأليف باقر شریف قرشی، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسي
165- زندگانی حضرت ابوالفضل عليه السلام(1جلد) تألیف سید حسن اسلامی، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
166- زندگانی شخصیت شیخ مرتضی انصاری (1 جلد) تألیف کنگره جهانی بزرگداشت دویستمین سال تولد شیخ انصاری، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
«س»
167- سبل الهدی و الرشاد في سيرة خير العباد (12 جلد) تأليف شمس الدين ابو عبدالله محمد بن يوسف بن علی صالحی شامی، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
168- سرح العيون في شرح رسالة ابن زيدون ( 1 جلد) تأليف محمد بن محمد بن نباته، زبان کتاب عربی، مجهول المذهب.
169- سردار کربلاء حضرت اباالفضل العباس عليه السلام ( اجلد) تأليف ناصر پاک پرو، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
170- سفينة البحار و مدينة الحكم و الآثار ( 8 جلد) تألیف شیخ عباس قمی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی
171- سنن ابن ماجه ( 9 جلد) تأليف محمد بن ماجه، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
172- سنن ترمذی یا جامع ترمذی (2 جلد) تأليف ابو عیسی ترمذی، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
173- سوگ نامه آل محمد (1 جلد) تأليف محمد محمدی اشتهاردی، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی
174- سیر اعلام النبلاء (23 جلد) تأليف ابوعبدالله شمس الدين الذهبي، سنی مذهب، زبان کتاب عربی
175- سير الى الله (4 جلد ) تألیف حضرت آیت الله استاد حاج سید حسن ابطحی خراسانی، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی
176 - سيرة الأئمة الاثني عشر عليهم السلام (2 جلد) تألیف سید هاشم معروف الحسنی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی
177- سيرة النبوية و الآثار المحمدية (3جلد) تألیف سید احمد زینی دحلان، سنی مذهب، زبان کتاب عربی
178- سيرة حلبيه ( انسان العيون في سيرة الامين المامون) تالیف علی بن ابراهيم حلبی، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
«ش»
179- شبهای مکه (1جلد) تألیف حضرت آیت الله استاد حاج سید حسن ابطحی خراسانی، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
180- شخصیت حضرت اباالفضل عليه السلام(1 جلد) تأليف عطایی خراسانی، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی
181- شذرات الذهب في أخبار من ذهب (11 جلد) تالیف ابن عماد عبدالحی بن احمد، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
182- شرح الاخبار في فضائل الائمة اطهار عليهم السلام ابن حیون (3جلد) تأليف نعمان بن محمد مغربی، اسماعیلی مذهب، زبان کتاب عربی.
183- شرح العقائد النسفيه ( 1جلد) تأليف سعد الدین مسعود بن عمر تفتازانی، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
184- شرح نهج البلاغه لابن الحديد (10جلد) تأليف ابو حامد، عبد الحميد بن هبة الله بن ابی الحدید معتزلی، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
185- شواهد التنزيل لقواعد التفصيل (3 جلد) تأليف عبيد الله بن عبدالله حسکانی، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
186- شیفتگان حضرت مهدی عليه السلام تأليف قاضی زاهدی گلپایگانی احمد، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
«ص»
187- صبح الاعشى في صناعة الانشاء ( 15 جلد) تأليف احمد بن علی قلقشندی، سنی مذهب، زبان کتاب عربی
188- صحیح بخاری (9 جلد ) تاليف حافظ ابوعبدالله محمد بن اسماعیل بن ابراهيم بن مغيرة بن بردزبه بخاری، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
189- صحیح مسلم ( 7 جلد) تألیف مسلم بن حجاج نیشابوری، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
190 - صفات الشيعة (1 جلد) تأليف محمد بن علی بن حسین بن بابویه قمی {معروف به شیخ
صدوق}، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
191- صفوة الصفوة ( 4 جلد) تأليف عبد الرحمن بن على بن جوزی، سنی مذهب، زبان کتاب عربی
«ط»
192- طراز الأول والكناز لما عليه من لغة العرب المعمول ( 8 جلد) تالیف علی خان بن احمد مدنی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
193- طراز المجالس (1 جلد) تأليف شهاب الدین احمد بن محمد الخلفاجی، سنی مذهب، زبان کتاب عربی
«ع»
194- عجائب المخلوقات و غرائب الموجودات (1 جلد) تأليف زكرياء بن محمد قزوینی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
195- عمدة الطالب في انساب آل ابی طالب (1 جلد) تألیف سید احمد بن علی بن عتبه، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی
196- عمدة القاری فی شرح البخاری (12 جلد ) تاليف بدر الدين ابو محمد محمود بن احمد العینی، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
197- عمدة المطالب في التعلق على المكاسب (4 جلد) تأليف تقی طباطبایی قمی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
198- عوالم العلوم و المعارف و الاحوال من الآيات و الأخبار و الأقوال (مستدرک سيدة النساء الى الامام الجواد عليه السلام) ( 10 جلد) تأليف عبدالله بن نور الله بحرانی اصفهانی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
199 - عيون الحكم و المواعظ (لليثى) (1 جلد) تأليف على بن محمد لیثی واسطی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
200- عیون اخبار الرضا عليه السلام (2 جلد) تأليف محمد بن علی بن حسین بن بابویه قمی {معروف به شیخ صدوق}، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی
201- عيون المعجزات (1 جلد) تأليف حسین بن عبدالوهاب، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
«غ»
202- غرر الحکم و درر الكلم (1 جلد) تاليف عبد الواحد بن محمد تمیمی آمدی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی
«ف»
203- فتح الباری شرح صحیح بخاری (17 جلد) تالیف احمد بن علی بن حجر عسقلانی، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
204- فرسان الهيجاء ( 1 جلد) تأليف ذبيح الله محلاتی، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
205- فرهنگ ابجدی (1 جلد) تأليف فواد افرام بستانی، مسیحی مذهب، زبان کتاب عربی و فارسی.
206 - فرهنگ بزرگ جامع نوین ترجمه المنجد (2 جلد) مترجم احمد سیاح، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی و فارسی
207- فرهنگ جامع الفبایی تاریخ و جغرافیای مکه و مدینه ( 1 جلد) تأليف مجتبی تونه ای، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
208- فرهنگ لاروس (2 جلد) تأليف خليل الجر، زبان کتاب عربی و فارسی
209- فرهنگ لغة الرائد (2 جلد) تأليف جبران مسعود، زبان کتاب عربی و فارسی.
210- فرهنگ معین (6 جلد) تأليف محمد معین، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی و فارسی
211 -فیض الاسلام ( ترجمه و شرح نهج البلاغه)(2 جلد) مترجم سید علی نقی فیض الاسلام، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
212- فيض الدموع (شرح زندگی و شهادت امام حسین عليه السلام )(1 جلد) تأليف محمد ابراهیم نواب بدايع نگار، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
«ق»
213- قاموس الرجال ( 12 جلد) تأليف محمد تقی شوشتری { معروف به شیخ شوشتری}، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
214- قاموس قرآن (7 جلد) تأليف على اكبر قرشی بنایی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی و فارسی.
215- قرب الاسناد (3جلد) تالیف ابو العباس عبدالله بن جعفر بن حسین بن مالک بن جامع حمیری
قمی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
216- قصص العباس (1 جلد) تاليف ماجد ناصر الزبیدی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
217- قمقام زخار و صمصام تبار در احوالات حضرت مولى الكونين ابی عبدالله الحسین عليه السلام(1 جلد) تألیف فرهاد میرزا قاجار، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
218- قوت القلوب في معاملة المحبوب و وصف طريق المريد الى مقام التوحید (2 جلد) تأليف ابوطالب مکی، سنی مذهب، زبان کتاب عربی
«ک»
219- کامل الزیارات (1 جلد) تألیف جعفر بن محمد ابن قولویه، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
220- كبريت الأحمر (1 جلد) تأليف محمد باقر خراسانی بیرجندی ، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی
221- کتاب سلیم بن قیس هلالی (3 جلد) تأليف سلیم بن قیس هلالی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
222- كحل البصر في سيرة خير البشر (1 جلد) تألیف شیخ عباس قمی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
223- کرامات العباس عليه السلاميه ( 1 جلد) تألیف علی میر خلف زاده، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
224- کرامات باب الحوائج ( زندگانی و کرامات حضرت عباس عليه السلام( 1جلد) تأليف بشیر حسینی طوقی، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
225- کشف الغمة في معرفة الأئمة (2 جلد) تأليف على بن عیسی اربلی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی
226- کفایت الاثر في النص على الائمة الاثني عشر ( 1 جلد) تأليف ابو القاسم علی بن محمد بن على خزار قمی رازی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
«گ»
227- گنجينه آثار قم (2 جلد) تاليف عباس فيض قمی، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
228- گنجینه دانشمندان ( 9 جلد) تأليف محمد شریف رازی، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
«ل»
229- لسان العرب (15 جلد) تأليف محمد بن مکرم بن منظور، سنی مذهب، زبان کتاب عربی و
فارسی
230 - لغت نامه بزرگ دهخدا( 16 جلد) تألیف علی اکبر دهخدا و گروهی از پژوهندگان زبان و ادب زبان کتاب فارسی، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
231- لواعج الاشجان في مقتل الحسین (1 جلد) تألیف سید محسن امین عاملی، شیعه مذهب،زبان کتاب عربی.
232- لوامع صاحبقرانی { مشهور به شرح فقيه } ( 8 جلد) تأليف محمد تقی بن مقصود على مجلسی، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
233- ليلة عاشوراء في الحديث و الأدب (1 جلد) تأليف عبد الله، حسن، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی
«م»
234 - مثنوی طاقدیس (1 جلد) تألیف ملا احمد نراقی، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
235 - مثیر الاحزان ( 1 جلد) تألیف جعفر بن محمد بن نما حلی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
236 - مجمع البحرین (6جلد) تأليف فخر الدين بن محمد طریحی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی
237- مجموع فتاوای ابن تیمیه (37 جلد) تأليف تقي الدين ابن تیمیه، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
238 - مجموعه انوار علمی معصومين عليهم السلام (1 جلد) تألیف شیخ علی فلسفی، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی
239- محن الابرار ترجمه و شرح مقتل علامه مجلسی (1 جلد) تاليف حسن بن عبدالله هشترودی تبریزی، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
240- مختصر البصائر (1 جلد) تأليف حسن بن سليمان حلی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
241- مرآة العقول في شرح اخبار آل الرسول صلي الله عليه و اله ( 26 جلد) تأليف علامه محمد باقر مجلسی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
242 - مروج الذهب و معادن الجواهر (4 جلد) تأليف ابو الحسن علی بن حسین بن علی بن عبدالله هذلی مسعودی، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
243- مسائل على بن جعفر و مستدركاتها (1 جلد) تأليف على بن جعفر عریضی فرزند امام صادق عليه السلام ، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
244- مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل (28 جلد) تألیف میرزا حسین بن محمد تقی نوری، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
245- مستدرک علی الصحیحین (5 جلد) تأليف حاکم نیشابوری، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
246- مستطرف الاحادیث المجموعة ( 7 جلد) تأليف محمد حسن بن محمد رفیع دشتی اصفهانی متخلص به عاصی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
247- مسند احمد بن حنبل (6جلد) تأليف أحمد بن محمد بن حنبل بن هلال بن اسد بن ادریس بن عبدالله اشیبانی المروزی البغدادی، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
248- مسند الامام الشهيد ابی عبدالله الحسین بن علی عليه السلام (3 جلد) تأليف عزيز الله عطاردی قوچانی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
249-مشتاقی و مهجوری (1 جلد) تأليف عبد الحسين بزرگمهر نیا، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
250- مشكاة الأنوار في غرر الأخبار (1 جلد) تأليف فضل بن حسن طبرسی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی
251 -مطالب السؤول في مناقب آل الرسول ( 1 جلد) تأليف محمد بن طلحة نصیبی، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
252- معالی السبطين (2 جلد) تألیف ملا مهدی مازندرانی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
253- مع الركب الحسینی (6 جلد) تأليف جمعی از نویسندگان، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
254- معجزات و کرامات ائمه اطهارعليهم السلام ( 1 جلد) تالیف سید محمد هادی حسینی خراسانی حائری، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی
255- معجم البلدان (2 جلد) تأليف ياقوت بن عبدالله حموی، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
256- معجم الرجال الحدیث و تفصیل طبقات الرواة (23 جلد) تألیف سید ابو القاسم خوئی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
257- معجم الصحابه (14 جلد) تأليف عبد الباقی ابن قانع بغدادی، مجهول المذهب، زبان کتاب عربی
258- معجم المحاسن و المساوی (19 جلد) تالیف ابوطالب تجلیل تبریزی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
259- معجم المعاجم (1 جلد) تأليف احمد شرقاوی اقبال، زبان کتاب عربی
260- معدن الجواهر و رياضة الخواطر (1 جلد) تألیف شیخ ابو الفتح محمد بن علی کراجکی طرابلسی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
261- مفاتیح الجنان ( 1 جلد) تألیف شیخ عباس قمی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
262- مفردات الفاظ قرآن (1 جلد) تأليف حسين بن محمد راغب اصفهانی، مجهول المذهب، زبان کتاب عربی
263- مقاتل الطالبین (1 جلد) تأليف ابو الفرج اصفهانی علی بن حسین، زیدی مذهب، زبان کتاب عربی.
264- مقتضب الأثر في النص على الائمة الاثني عشر عليهم السلام( 1 جلد) تأليف ابوعبدالله احمد بن محمد بن عبدالله بن الحسن بن عياش جوهری، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
265- مقتل الحسين عليه السلام ( 1 جلد) تألیف سید عبد الرزاق بن محمد موسوی مقرم، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی
266- مقتل الحسين عليه السلام ( 1 جلد) تأليف ابو مخنف لوط بن یحیی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
267- مقتل الحسین عليه السلام خوارزمی (2 جلد) تألیف موفق بن احمد خوارزمی، سنی مذهب، زبان کتاب عربی
268- مکاتیب الائمة عليهم السلام (7 جلد) تألیف میرزا علی احمدی میانجی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
269- مکاتیب الرسول صلي الله عليه و اله(3 جلد) تالیف میرزا علی احمدی میانجی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی
270- مکارم الاخلاق النبي و الأئمة عليهم السلام( 1 جلد) تأليف سعید هبة الله قطب راوندی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
271- ملاقات با امام زمان عليه السلام (2 جلد) تألیف حضرت آیت الله استاد حاج سید حسن ابطحی خراسانی، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
272- منازل الآخرة (1جلد) تألیف شیخ عباس قمی، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
273- مناقب آل ابی طالب عليه السلام (4 جلد) تأليف حافظ ابو جعفر محمد بن على بن شهر آشوب، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
274 - مناقب خوارزمی (1 جلد) تألیف موفق بن احمد خوارزمی، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
275 - مناقب سادة الكرام تأليف سيد عين العارفين هندی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
276 - منتخب التواریخ (1 جلد) تأليف محمد هاشم خراسانی، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
277- منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل (2 جلد) تألیف شیخ عباس قمی، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
278 - منهاج البراعة في شرح نهج البلاغه و تكمله منهاج البراعة (21 جلد) تألیف میرزا حبیب الله هاشمی خویی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی و فارسی.
279 - منهاج البيان على نهج الاخبار و القرآن (1 جلد) تألیف شیخ علی قرنی گلپایگانی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
«ن»
280 - ناسخ التواریخ (زندگانی پیامبر) ( 15 جلد) تأليف محمد تقی لسان الملک سپهر، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی
281- نبوة ابی طالب عبد مناف ( 1 جلد) تأليف حسين الميثمى الغدیری، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی
282- نسب قریش (1 جلد) تأليف مصعب بن عبدالله ، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
283- نفایس الاخبار (1 جلد) تألیف میرزا ابو القاسم بن محمد علی واعظ سدهی اصفهانی، شیعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
284- نفس المهموم في مصيبة سيدنا الحسين المظلوم (1 جلد) تألیف شیخ عباس قمی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
285 - نكت الهميان في نكت العميان (1 جلد) تأليف خليل بن ایبک صفدی، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
286- نور الابصار فی مناقب آل بيت النبي المختار صلي الله عليه و آله (1جلد ) تاليف مؤمن بن حسن شبلیجی، سنی مذهب، زبان کتاب عربی.
287- نور العين في مشهد الحسين عليه السلام( 1 جلد) تأليف ابراهيم بن محمد اسفراینی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی
288- نهاية الأرب في فنون الأدب ( 32 جلد) تالیف احمد بن عبد الوهاب نویری، سنی مذهب، زبان
کتاب عربی
289- نهج البلاغه (للصبحی صالح) (1 جلد) تأليف محمد بن حسین شریف الرضی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
«و»
290- وفیات الاعیان و انباء ابناء الزمان (5 جلد) تأليف احمد بن محمد بن خلکان، سنی مذهب، زبان کتاب عربی
291- وقایع الايام في تتمة محرم الحرام (2 جلد) تألیف علی تبریزی خیابانی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
292- وقعة الطف (1 جلد) تأليف ابو مخنف لوط بن یحیی، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
293- وقعة صفين ( 1 جلد) تأليف نضر بن مزاحم بن سیار منقری، شیعه مذهب، زبان کتاب عربی.
«ه»
294- همیاران حضرت ابا عبدالله الحسین عليه السلام سرور آزادگان (1 جلد) تالیف احمد سیاح، شيعه مذهب، زبان کتاب فارسی.
«ي»
295- ينابيع المودة لذوي القربی (4 جلد) تأليف سليمان بن ابراهیم قندوزی، سنی مذهب، زبان کتاب عربی
عنوان صفحه
فصل دوم: کرامات حضرت اباالفضل العباس عليه السلام
بخش اول: کرامات وعنایات حضرت اباالفضل العباس عليه السلام به شیعیان
کرامت اول:...7
کرامت دوم:..9
کرامت سوم:... 9
کرامت چهارم:... 10
کرامت پنجم:.. 11
کرامت ششم:.. 12
کرامت هفتم:.. 14
کرامت هشتم:...15
کرامت نهم: ... 15
کرامت دهم:...17
کرامت یازدهم: ...18
کرامت دوازدهم: ...20
کرامت سیزدهم: ...21
کرامت چهاردهم:...23
کرامت پانزدهم: ... 24
کرامت شانزدهم:...25
کرامت هفدهم:...26
کرامت هجدهم:..31
کرامت نوزدهم:... 34
کرامت بیستم: ... 36
کرامت بیست و یکم:...38
کرامت بیست و دوم:..39
کرامت بیست و سوم: ...40
كرامت بیست و چهارم:... 41
کرامت بیست و پنجم:...42
کرامت بیست و ششم:...42
کرامت بیست و هفتم:... 43
کرامت بیست و هشتم: ...44
کرامت بیست و نهم: ...47
کرامت سی ام:..49
کرامت سی و یکم: ...50
کرامت سی و دوم:...52
کرامت سی و سوم:...52
کرامت سی و چهارم:... 53
کرامت سی و پنجم:...55
کرامت سی و ششم:...56
کرامت سی و هفتم: ...57
کرامت سی و هشتم: ...58
کرامت سی و نهم: ...59
کرامت چهلم: ...60
کرامت چهل و یکم:...61
کرامت چهل و دوم:...62
کرامت چهل و سوم:...62
کرامت چهل و چهارم:...63
کرامت چهل و پنجم:...64
کرامت چهل و ششم:...65
کرامت چهل وهفتم:...66
کرامت چهل و هشتم:...69
کرامت چهل و نهم: ...70
کرامت پنجاهم...71
کرامت پنجاه و یکم:...72
کرامت پنجاه و دوم:...73
کرامت پنجاه و سوم:...75
کرامت پنجاه و چهارم:... 75
کرامت پنجاه و پنجم...80
کرامت پنجاه و ششم: ...81
کرامت پنجاه و هفتم:...81
کرامت پنجاه و هشتم:...82
کرامت پنجاه و نهم:...83
کرامت شصتم: ...86
کرامت شصت و یکم: ...89
کرامت شصت و دوم: ...90
کرامت شصت و سوم: ...93
کرامت شصت و چهارم:...95
کرامت شصت و پنجم: ... 96
کرامت شصت و ششم: ...98
کرامت شصت و هفتم:...99
کرامت شصت و هشتم: ... 100
کرامت شصت و نهم:... 101
کرامت هفتادم: ...102
کرامت هفتاد و یکم:... 102
کرامت هفتاد و دوم:... 106
وکرامت هفتاد و سوم:... 111
کرامت هفتاد و چهارم: ...112
کرامت هفتاد و پنجم: ...112
کرامت هفتاد و ششم: ..113
کرامت هفتاد و هفتم: ...114
کرامت هفتاد و هشتم: ...114
کرامت هفتاد و نهم: ... 115
کرامت هشتادم: ...116
بخش دوم: کرامات و عنایات حضرت اباالفضل العباس عليه السلام به اهل تسنن
کرامت هشتاد و یکم: ...119
کرامت هشتاد و دوم: ...119
کرامت هشتاد و سوم: ...122
کرامت هشتاد و چهارم: ...122
کرامت هشتاد و پنجم:...123
کرامت هشتاد و ششم:...124
کرامت هشتاد و هفتم:... 126
جریان اول: ...127
جریان دوم: ...129
کرامت هشتاد و هشتم: ...130
کرامت هشتاد و نهم: ...131
کرامت نودم: ...132
کرامت نود و یکم: ...134
کرامت نود و دوم:...135
کرامت نود و سوم: ...155
بخش سوم: کرامات و عنایات حضرت اباالفضل العباس عليه السلام به مسیحیان
کرامت نود و چهارم: ...159
کرامت نود و پنجم: ...160
کرامت نود و ششم: ...160
کرامت نود و هفتم:...161
کرامت نود و هشتم:...162
کرامت نود و نهم: ...163
کرامت صدم: ...164
کرامت صد و یکم:...166
کرامت صد و دوم: ...167
کرامت صد و سوم: ...169
کرامت صد و چهارم: ...170
کرامت صد و پنجم: ...170
کرامت صد و ششم: ...172
کرامت صد و هفتم:...172
کرامت صد و هشتم:...173
کرامت صد و نهم:...174
کرامت صد و دهم: ...175
کرامت صد ویازدهم:...176
کرامت صد و دوازدهم:...177
کرامت صد و سیزدهم: ...178
کرامت صد و چهاردهم: ...181
کرامت صد و پانزدهم: ...184
کرامت صد و شانزدهم: ...185
کرامت صد و هفدهم: ...187
کرامت صد و هجدهم: ...189
کرامت صد و نوزدهم: ...191
کرامت صد و بیستم: ...192
کرامت صد و بیست و یکم: ...194
کرامت صد و بیست و دوم: ...195
کرامت صد و بیست و سوم: ...197
بخش چهارم: کرامات و عنایات حضرت اباالفضل العباس عليه السلام به یهودیان
کرامت صد و بیست و چهارم: ...201
کرامت صد و بیست و پنجم: ...202
کرامت صد و بیست و ششم: ...203
کرامت صد و بیست و هفتم: ...205
کرامت صد و بیست و هشتم: ...207
کرامت صد و بیست و نهم: ...207
کرامت صد و سی ام: ...213
بخش پنجم: کرامات و عنایات حضرت ابالفضل العباس عليه السلام به زردتشتیان
کرامت صد و سی و یکم: ...216
کرامت صد و سی و دوم: ...217
کرامت صد و سی و سوم: ...218
فصل سوم: توضیح و شرح مختصری بر زیارت نامه آن حضرت
زیارت نامه ...220
ترجمه زیارت نامه ...221
توضیح و شرح زیارت نامه ...223
خاتمه
خصوصیتی منحصر به فرد ...275
حضرت اباالفضل العباس عليه السلام ...276
در کلمات اهل بیت عصمت و طهارت عليهم السلام... 276
امام حسین عليه السلام : ...277
امام سجاد عليه السلام : ...277
امام صادق عليه السلام :...279
حضرت اباالفضل العباس عليه السلام و زینب کبری عليها السلام: ...279
حضرت اباالفضل العباس عليه السلام و امام زمان عليه السلام: ...280
مقام حضرت اباالفضل العباس عليه السلام در قیامت...286
معجزه جاوید ...286
مشاهد مشرفه حضرت اباالفضل العباس عليه السلام ...292
1- مقام كف اليمين ...292
2- مقام كف اليسار ...293
3- خیمه حضرت ابالفضل العباس عليه السلام ...293
فهرست منابع و مآخذ...294
فهرست...316