ghaemiyeh.com
سرشناسه : سمیعی، جمشید، مترجم
عنوان قراردادی : فرائدالاصول .برگزیده .شرح
عنوان و نام پدیدآور : متن ٬ ترجمه و شرح کامل رسائل شیخ انصاری« به روش پرسش و پاسخ» / سمیعی.
مشخصات نشر : اصفهان: خاتم الانبیاء، ۱۳۸۲-
مشخصات ظاهری : ج .
شابک : ۱۵۰۰۰ ریال: ج.۱: 964-93839-6-4 ؛ ۴۰۰۰۰ ریال: ج.۱، چاپ چهارم 979-964-93839-6-4 : ؛ ۴۲۰۰۰ ریال (ج.۱،چاپ پنجم) ؛ ۴۰۰۰۰ ریال: ج.۲ ٬ چاپ سوم: 979-964-938-395-7 ؛ ۴۸۰۰۰ ریال: ج.۲، چاپ چهارم: 978-964-8378-43-6 ؛ ۱۶۰۰۰ ریال: ج.۳: 964-93839-8-0 ؛ ۳۵۰۰۰ ریال (ج.۳، چاپ سوم) ؛ ۳۸۰۰۰ ریال (ج.۳، چاپ چهارم) ؛ ۱۶۰۰۰ ریال: ج.۴: 964-93839-9-9 ؛ ۳۲۰۰۰ ریال: ج.۴ ٬ چاپ سوم 979-964-93839-9-5 : ؛ ۳۶۰۰۰ریال(ج.۴،چاپ چهارم) ؛ ۱۵۵۰۰ ریال: ج.۵، چاپ دوم: 964-93839-4-8 ؛ ۲۸۰۰۰ ریال (ج.۵ ، چاپ سوم) ؛ ۳۰۰۰۰ ریال: ج.۶، چاپ دوم: 964-83780-5-3 ؛ ۴۸۰۰۰ ریال (ج.۶ ٬ چاپ سوم) ؛ ۳۲۰۰۰ ریال (ج. ۷) ؛ ۴۸۰۰۰ ریال: ج. ۷، چاپ دوم 979-964-8378-12-1 : ؛ ۳۸۰۰۰ ریال: ج.۸ ٬چاپ اول: 978-9648378-21-4 ؛ ۶۰۰۰۰ ریال (ج.۸ ٬چاپ دوم) ؛ ۵۰۰۰۰ ریال: ج.۹: 978-964-8378-24-5 ؛ ۹۵۰۰۰ ریال ( ج.۹ ، چاپ دوم ) ؛ ۵۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۰ ٬ چاپ اول: 978-964-837-807-8 ؛ ۹۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۱ ٬ چاپ اول: 978-964-837-811-5 ؛ ۹۵۰۰۰ ریال(ج.۱۱، چاپ دوم) ؛ ۷۰۰۰۰ ریال: ج.۱۲ ، چاپ اول: 978-964-8378-45-0
یادداشت : عنوان جلد چهارم « ترجمه ،متن و شرح کامل رسائل شیخ انصاری ...» است.
یادداشت : ج.۱ (چاپ چهارم: ۱۳۸۷).
یادداشت : ج.۱(چاپ پنجم: ۱۳۸۸).
یادداشت : ج.۲ (چاپ سوم : بهار۱۳۸۷).
یادداشت : ج.۲ (چاپ چهارم: ۱۳۸۸).
یادداشت : ج.۳ (چاپ اول: پاییز ۱۳۸۲).
یادداشت : ج.۳(چاپ چهارم: ۱۳۹۰).
یادداشت : ج. ۳و۴ (چاپ سوم: ۱۳۸۷).
یادداشت : ج. ۴ و ۵ (چاپ اول: ۱۳۸۲).
یادداشت : ج. ۴ (چاپ سوم: ۱۳۸۷).
یادداشت : ج.۴(چاپ چهارم :۱۳۹۰).
یادداشت : ج.۵ ( چاپ دوم : پاییز ۱۳۸۴ ).
یادداشت : ج.۵ (چاپ سوم: ۱۳۸۷).
یادداشت : ج.۶ ( چاپ دوم: بهار ۱۳۸۵).
یادداشت : ج.۶ ( چاپ سوم : ۱۳۸۷).
یادداشت : ج. ۶ ( چاپ چهارم : ۱۳۹۰).
یادداشت : ج. ۷ (چاپ اول: پاییز ۱۳۸۴).
یادداشت : ج. ۷ (چاپ دوم: بهار ۱۳۸۷).
یادداشت : ج. ۷ (چاپ سوم: ۱۳۸۸).
یادداشت : ج.۹ ( چاپ اول: ۱۳۸۶).
یادداشت : ج.۹ ( چاپ دوم : ۱۳۸۹ ).
یادداشت : ج.۸ (چاپ اول: زمستان ۱۳۸۵).
یادداشت : ج.۸ (چاپ دوم: ۱۳۸۷).
یادداشت : ج.۱۰(چاپ اول : پاییز ۱۳۸۷).
یادداشت : ج.۱۱(چاپ اول : ۱۳۸۷).
یادداشت : ج.۱۱(چاپ دوم : ۱۳۸۹).
یادداشت : ج.۱۲ ( چاپ اول : ۱۳۸۹ ).
یادداشت : کتابنامه.
مندرجات : ج. ۱. کتاب القطع.- ج.۳. کتاب الظن : المقصدالثانی.- ج.۴ کتاب الظن.- ج.۵. کتاب الظن.- ج.۶. البرائه.- ج.۷. المقصدالثالث فی الشک تنبیهاه البرائه - اصاله التخییر.- ج.۸. احتیاط.- ج.۹. استحصاب.- ج.۱۰.در شرایط عمل به اصول برائت ٬ تخییر ٬ احتیاط.-
موضوع : انصاری، مرتضی بن محمد امین، ۱۲۱۴ - ۱۲۸۱ق. . فرائد الاصول -- نقد و تفسیر
موضوع : انصاری، مرتضی بن محمد امین، ۱۲۱۴ - ۱۲۸۱ق . فرائد الاصول-- پرسشها و پاسخها
موضوع : اصول فقه شیعه -- قرن ۱۳ق.-- پرسش ها و پاسخ ها
شناسه افزوده : انصاری، مرتضی بن محمد امین، ۱۲۱۴ - ۱۲۸۱ق . فرائد الاصول . برگزیده . شرح
رده بندی کنگره : BP۱۵۹/الف ۸ف ۴۰۴۲۲۵ ۱۳۸۲
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۳۱۲
شماره کتابشناسی ملی : م ۸۲-۱۶۶۵۶
متن، ترجمه و شرح کامل رسائل شیخ انصاری به روش پرسش و پاسخ
(تعادل و تراجیح)
جلد 15
استاد سمیعی
انتشارات خاتم الانبیاء
1394
بلغ العلی بکماله کشف الدّجی بجماله
حسنت جمیع خصاله صلّوا علیه و آله
متن فلنرجع إلی ما کنّا فیه من بیان المرجّحات فی الدّلالة، و مرجعها إلی ترجیح الأظهر علی الظّاهر.
و الأظهریّة قد تکون بملاحظة خصوص المتعارضین من جهة القرائن الشّخصیّة، و هذا إلاّ یدخل تحت ضابطة.
و قد تکون بملاحظة نوع المتعارضین، کأن یکون أحدهما ظاهرا فی العموم و الآخر جملة شرطیّة ظاهرة فی المفهوم، فیتعارضان فیقع الکلام فی ترجیح المفهوم علی العموم. و کتعارض التّخصیص و النّسخ فی بعض أفراد العامّ و الخاصّ، و التّخصیص و التّقیید.
و قد تکون باعتبار الصّنف، کترجیح أحد العامّین أو المطلقین علی الآخر لبعد التخصیص أو التقیید فیه.
ترجمه
1 - گاهی اظهریت با توجه به خصوصیت هریک از دو دلیل متعارض است، منتهی از جهت قرائن شخصیّه و (خصوصیّات مقامیّه) است.
2 - و گاهی اظهریت به لحاظ (و یا برحسب) نوع دو دلیل متعارض است، مثل اینکه یکی از دو دلیل ظاهر در عام میباشد و دلیل دیگر جملۀ شرطیّهای است که ظاهر در مفهوم است، در نتیجه این دو دلیل با هم تعارض میکنند.
(مثل تعارض مفهوم الماء اذا بلغ قدر کرّ لا ینجّسه شیء، با منطوق خلق اللّه الماء طهورا لا ینجّسه شیء)
پس: کلام واقع میشود در ترجیح مفهوم جملۀ شرطیّه (که خاصّ ناصّ است) بر منطوق آن عموم.
1 - مثل: تعارض میان تخصیص با نسخ در بعضی از افراد عام و خاص (یعنی در جایی که تاریخ ورود دلیل خاص مجهول است و ما باید که آن را حمل بر تخصیص کنیم، چرا که اگر آن را حمل بر نسخ کنیم عموم ازمانی احکام بههم میخورد).
2 - و مثل تعارض میان تخصیص و تقیید (مثل اکرم عالما که مطلق است و لا تکرم العالم الفاسق که عام است، و ما مطلق را تقیید میزنیم و لکن عام را تخصیص نمیزنیم، چونکه دلالت عام بر عموم تنجیزی و غیرقابل تصرّف است و لکن دلالت آن مطلق تعلیقی است.
3 - و گاهی اظهریت به اعتبار صنف است، مثل ترجیح داشتن یکی از دو عام بر دیگری (مثل اکرم العلماء لعلمهم و لا تکرم الفسّاق، که ما عام معلل را مقدّم میداریم بر آن دیگری) و یا مثل ترجیح داشتن یکی از دو مطلق بر دیگری (مثل اکرم عالما لعلمه و لا تکرم الفاسق، که مطلق معلل را مقدّم میداریم بر آن دیگری) به دلیل بعد تخصیص یا تقیید در آن.
1 - گاهی برحسب قرائن شخصیّه و خصوصیّات مقامیّه است و لکن این قسم دارای یک ضابطه کلّی نیست که آیا شامل همه مصادیقش میشود یا نه؟
بلکه اصلا امکان ندارد که برای آن یک ضابطه و معیار کلّی تعیین نمود بلکه مورد به مورد تفاوت میکند و تشخیص آن موکول به رأی فقیه است و ای چهبسا در مورد خاصی عام اظهر از خاص باشد، مطلق اظهر از مقید باشد، مفهوم اظهر از منطوق باشد، گرچه برحسب نوع قضیّه مطلب بالعکس است یعنی که خاص، مقیّد و منطوق اقوی و اقدماند.
2 - گاهی هم اظهریت برحسب نوع موارد متعارضین یعنی که نوعا احدهما اظهر از دیگری است، گرچه در برخی موارد خاص قضیّه برعکس میشود.
1 - یک عامی داریم که به دلالت منطوقی و به عمومه بر مطلبی دلالت دارد، مثلا: کلّ ماء طاهر، شامل آب قلیل، آب کثیر، ملاقی و غیرملاقی همه میشود.
2 - یک قضیّۀ شرطیّهای هم داریم که ظهور در مفهوم دارد مثل: الماء اذا بلغ قدر کرّ لا ینجّسه
شیء، که مفهومش اینستکه:
فاذا لم یبلغ الماء قدر کرّ یتنجّس بالملاقات.
حال این مفهوم خاص با آن منطوق عام تعارض میکنند بفرمائید که در اینگونه موارد کدام مقدّم است، آیا مفهوم را باید مقدّم داشت و یا منطوق را؟
البته منطوق و مفهوم متعارضان:
1 - گاهی متبایناناند 2 - گاهی عموم و خصوص من وجهاند 3 - گاهی عام و خاص مطلقاند.
امّا آن صورتی که مراد شیخنا است و برای آن مثال آورده شد و محل سؤال است به این شکل است که:
گاهی منطوق اخص مطلق است و مفهوم اعمّ مطلق، و گاهی بالعکس یعنی که مفهوم اخصّ مطلق است و منطوق اعمّ مطلق، چه باید کرد؟
فی المثل: عام از حیث عمومیّت اضعف و از حیث منطوقی بودن اقوی است و مفهوم بالعکس آن است و لذا از باب جمع بینهما مفهوم خاص را مقدّم میداریم، چرا که الجمع مهما امکن اولی من الطرح.
1 - مثلا: در دوران بین التّخصیص و النّسخ کدام یک مقدّم است، تخصیص و یا نسخ؟
فی المثل: عامّی وارد شده است و سپس خاصّی که ما نمیدانیم که قبل از زمان حاجت صادر شده است تا معیّنا مخصّص باشد یا که پس از حاجت صادر شده است تا که معیّنا ناسخ باشد و لذا هر دو محتمل است، بفرمائید کدام رجحان دارد؟
2 - و یا مثلا: در دوران بین تخصیص عام و یا تقیید مطلق، کدام مقدّم است؟
فی المثل: فرض کنید یک عامی با یک مطلقی تعارض کرده است، مثلا عام میگوید: اکرم العلماء
که ظهور در عموم دارد و شامل عالم فاسق هم میشود و مطلق میگوید: لا یجب اکرام الفاسق که به اطلاقش قابل صدق بر عالم فاسق نیز میشود.
آنگاه مادّۀ اجتماع آن دو، عالم فاسق است که عام به عمومش به وجوب اکرام حکم میکند و مطلق به اطلاقش عدم وجوب اکرام آن را میرساند که این دو در تعارضاند.
بفرمائید که کدامیک از این دو مقدّماند؟
مشهور بر این مطلب خود دلائلی دارند که در مسألۀ ثانیه خواهد آمد.
البته، نظائر اینگونه موارد نیز وجود دارد که در بحثهای بعد در تحت عنوان مرجّحات نوعیّۀ اظهر و ظاهر، بیان خواهد شد.
متن و لنشر إلی جملة من هذه المرجّحات النّوعیّة لظاهر أحد المتعارضین فی مسائل:
منها: لا إشکال فی تقدیم ظهور الحکم الملقی من الشّارع فی مقام التّشریع فی استمراره باستمرار الشّریعة، علی ظهور العامّ فی العموم الأفرادیّ، و یعبّر عن ذلک بأنّ التّخصیص أولی من النّسخ، من غیر فرق بین أن یکون احتمال المنسوخیّة فی العامّ أو فی الخاصّ. و المعروف تعلیل ذلک بشیوع التّخصیص و ندرة النّسخ.
و قد وقع الخلاف فی بعض الصّور، و تمام ذلک فی بحث العامّ و الخاصّ من مباحث الألفاظ.
و کیف کان، فلا إشکال فی أنّ احتمال التّخصیص مشروط بعدم ورود الخاصّ بعد حضور وقت العمل بالعامّ، کما أنّ احتمال النّسخ مشروط بورود النّاسخ بعد الحضور.
فالخاصّ الوارد بعد حضور وقت العمل بالعامّ یتعیّن فیه النّسخ، و أمّا ارتکاب کون الخاصّ کاشفا عن قرینة کانت مع العامّ و اختفت فهو خلاف الأصل. و الکلام فی علاج المتعارضین من دون التزام وجود شیء زائد علیهما.
نعم، لو کان هناک دلیل علی امتناع النّسخ وجب المصیر إلی التّخصیص مع التزام اختفاءر القرینة حین العمل، أو جواز إرادة خلاف الظّاهر من المخاطبین واقعا مع مخاطبتهم بالظّاهر الموجبة لعملهم بظهوره، و بعبارة أخری: تکلیفهم ظاهرا هو العمل بالعموم.
ترجمه
و اینک به برخی از مرجّحات (اعم از) نوعیّه (و صنفیه) برای ظهور یکی از دو دلیل متعارض در مسائل مختلف اشاره میکنیم:
از جملۀ مرجّحات نوعیه اینستکه: در تقدیم ظهور استمراری (و یا عموم ازمانی) حکمی (مثل اکرم العلماء) که از ناحیۀ شارع مقدّس در مقام تشریع القاء شده به سبب استمرار شریعت، بر ظهور عامّی (مثل:
لا تکرم العالم الفاسق) در عموم افرادی، اشکال وجود ندارد (یعنی عامّ ظاهر در عموم ازمانی اظهر است از عام ظاهر در عموم افرادی).
و معروف اینستکه: این اولویّت تخصیص بر نسخ، به سبب شیوع تخصیص و قلّت و ندرت نسخ است.
و گاهی در بعض از صور (مثل لا تکرم العالم الفاسق و اکرم العلماء) اختلاف واقع میشود.
(و کسی میگوید: بله در مثال اوّل که اوّل عام آمده و دوّم خاص میتوان گفت که تخصیص اظهر است و لکن در مثال دوّم که خاص اوّل آمده نمیتوان گفت که این خاص مقدّم مخصّص عام مؤخر است، بلکه آن عام ناسخ این خاص است.)
و تمام این مطالب در بحث عام و خاص از مباحث الفاظ است (که در مطارح الانظار کلانتر که تقریرات درس ماست آمده است).
بههرحال (اشکال مذکور درست باشد یا نه) در اینکه احتمال تخصیص مشروط به عدم ورود خاص پس از زمان عمل به عام اشکالی وجود ندارد، چنانکه احتمال نسخ مشروط است به ورود ناسخ پس از حضور وقت عمل به عام.
پس: خاصّی که پس از حضور وقت عمل به عام وارد شود، نسخ در آن تعیّن مییابد (البته برخی گفتهاند که خاص وارد پس از وقت عمل به عام را هم میشود مخّصص گرفت).
(چرا که اصل عدم قرینه است).
1 - با التزام به اختفاء آن قرینه به هنگام عمل.
2 - یا با امکان ارادۀ خلاف ظاهر.
مقایسه میکنیم چند حالت در آن متصوّر است؟
1 - اینکه هردو معلوم التاریخ باشند یعنی که هم تاریخ صدور عام مشخص باشد، هم تاریخ صدور خاص.
2 - اینکه هردو مجهول التاریخ باشند یعنی که تاریخ صدور هیچکدام مشخص نباشد.
3 - اینکه احدهما معلوم التاریخ و دیگری مجهول التاریخ باشد.
اینستکه: از این سه صورت، صورت اوّل خود دارای سه شعبه است:
1 - اینکه تاریخ صدور عام و خاص مقرون به یکدیگر و همزمان باهم باشد.
2 - اینکه تاریخ صدور عام مقدّم بر تاریخ صدور خاص و تاریخ صدور خاص متأخر از عام باشد، که این باز خود دو شعبه دارد:
الف: اینکه خاص قبل از وقت عمل به عام صادر شده باشد.
ب: اینکه خاص پس از فرا رسیدن زمان حاجت و عمل به عام صادر شده باشد.
3 - اینکه تاریخ صدور خاص مقدّم بر عام و تاریخ صدور عام متأخر از خاص باشد که این نیز خود دارای دو شعبه است:
1 - در برخی از موارد معیّنا حمل بر تخصیص شده و مخصّص عام میگردد و این در فرضی است که یقینا خاص پس از عام و قبل از زمان حاجت صادر شده باشد.
2 - و در برخی از موارد معیّنا حمل بر نسخ میشود و این در فرضی است که خاص متأخّر از عام و پس از حضور وقت عمل صادر شده باشد.
3 - در برخی از موارد هم مسأله اختلافی است که آیا تخصیص را بگیریم و یا نسخ را؟
و این در فرضی است که خاص قبل از عام و عام بعد از خاص و قبل از وقت عمل به خاص فرا رسیده باشد.
برخی میگویند عام ناسخ است، چون خاص قبلی نمیتواند بیان و تخصیص باشد چونکه بیان بر ذو البیان مقدّم نمیشود.
برخی هم معتقدند که خاص، مخصّص عام میشود و تقدیم بیان مانعی ندارد چونکه ذات البیان مقدّم است و الاّ بیانیّت بیان مقرون به عام و از لحظۀ ورود عام شروع میشود.
و در بعضی از موارد هم هر دو محتمل است و آن در فرضی است که هر دو مجهول التاریخ باشند و یا که احدهما معلوم و دیگری مجهول التاریخ باشد و یا هر دو معلوم التاریخ هستند و خاص هم پس از عام وارد شده باشد و لکن ما ندانیم که پیش از زمان عمل است و یا پس از آنکه قابل حمل بر نسخ و تخصیص هردو میباشد.
1 - اینکه بیان مقدّم بر ذو البیان باشد که در نکتۀ اوّلی به آن اشاره و دو نظریه در آن ابراز شد.
2 - اینکه بیان همراه و همزمان با ذو البیان باشد، که قدر متیقّن از بیانیّت همین است.
3 - اینکه بیان متأخّر از ذو البیان باشد منتهی این تأخیر بیان، تأخیر از وقت خطاب است و نه از وقت حاجت.
4 - اینکه بیان متأخّر از ذو البیان باشد و لکن پس از آنکه حضور وقت عمل فرا رسیده باشد، که از آن تعبیر به تأخیر بیان از وقت حاجت و عمل میشود.
1 - جمهور عامّه از جمله اشاعره معتقد به امکان و جواز هستند.
2 - جمهور امامیّه و عدلیّه معتقد به امتناع آن هستند چونکه تأخیر بیان را قبیح میدانند و معتقدند که کار قبیح از مولای حکیم صادر نمیشود.
3 - برخی از متأخرین از جمله مرحوم شیخ انصاری معتقد به این هستند که بدون مجوّز و مصلحت
قبیح است و لکن گاهی مصلحت اهمّ، ایجاب میکند که جایز باشد.
مثلا: وجوب اکرام مخصوص علماء عادل بوده، لکن خطاب را در ظاهر به جهت مصالحی، عام و کلّی آورده است، منتهی پس از مدّتی که مخصّص وارد میشود، تخصیص کاشف مراد واقعی مولی از آن عام اوّلی میباشد.
به عبارت دیگر: تخصیص یکشف از اینکه: این حکم از اوّل امر، در رابطۀ با بعض الافراد بوده است.
فالتّخصیص رفع بالنّسبة الی ظاهر الخطاب و دفع بالنّسبة الی الواقع.
در اینستکه: عند المشهور 1 - شرط تخصیص اینستکه: حتما باید دلیل خاص قبل از حضور وقت عمل به عام صادر شده باشد و الاّ احتمال تخصیص منتفی شده و حمل بر نسخ متعیّن میشود مگر اینکه مانعی پیش آید، کما سیأتی.
2 - و شرط نسخ اینستکه: حتما باید دلیل خاص پس از حضور وقت عمل به عام صادر شود و الاّ احتمال نسخ منتفی خواهد بود و باید که حمل بر تخصیص میشود.
میشود چند ظهور دارد؟
1 - یک ظهور در عموم افرادی، یعنی که هر فردی از افراد عام را دربرمیگیرد، فی المثل: اکرم العلماء، فردفرد و یا به تعبیر دیگر همۀ افراد از علما را شامل میشود.
2 - یک ظهور هم در عموم ازمانی، یعنی حکم صادره همانطور که برای تمام افراد است به حسب ظاهر خطاب برای تمام ازمنهای که یک شریعت استمرار دارد نیز هست.
است و حکم صادره در شریعت عیسوی ظهور در استمرارش تا زمان بعثت پیامبر اسلام حضرت محمد صلّی اللّه علیه و آله است، و خطابات صادره در شریعت اسلام از قبیل: اقیمو الصلوة و اتو الزکاة... و یا للّه علی النّاس حج البیت... و... به سبب استمرار شریعت اسلام تا آخر الزمان، مستمراند.
الشارع فی مقام التّشریع... الخ) چیست؟
اینستکه:
1 - یک عامی از جانب مولا صادر شده است فی المثل به نام اکرم العلماء، که هم ظهور در عموم افرادی دارد و هم ظهور در عموم ازمانی.
2 - پس از مدّتی، یک خاصی هم وارد شده است. حال:
اگر ما یقین به ورود آن خاص، در قبل از زمان حاجت کنیم، معیّنا حمل بر تخصیص میشود، یعنی که جلوی عموم افرادی را میگیرد و کشف میکند که آن حکم از اوّل در رابطۀ با جمیع الافراد نبوده است، و لکن برای آن عدّهای هم که بوده، همچنان استمرار دارد.
و اگر یقین حاصل کنیم که آن خاص پس از زمان حاجت صادر شده تنها حمل بر نسخ میشود، یعنی که کاری به عموم افرادی ندارد بلکه حکم تابهحال برای همۀ افراد ثابت بود و لکن از حالا به بعد چنین نیست و لذا جلوی عموم ازمانی را میگیرد.
و امّا اگر ما ندانیم که خاص کی صادر شده است، آیا قبل از وقت حاجت صادر شده است یا پس از آنچه باید بکنیم؟
به عبارت دیگر: اگر هریک از تخصیص و نسخ محتمل باشد و ما ندانیم که کدامیک از آن دو رجحان دارند آیا تخصیص رجحان دارد تا کلام را بدان حمل کرده و از خیر عموم افرادی بگذریم یا که نسخ رجحان دارد تا کلام را بدان حمل کرده و از خیر عموم ازمانی بگذریم، وظیفه چیست؟
مشهور بر آناند که ظهور عام در عموم ازمانی قویتر است و لذا بر ظهور عام در عموم افرادی مقدّم میشود، پس باید از خیر عموم افرادی گذشت و از آن تعبیر میکنند به اینکه: التّخصیص اولی من النسخ.
1 - التّخصیص شایع و النّسخ نادر، و الظّنّ یلحق الشّیء بالاعمّ الاغلب.
2 - التّخصیص دفع و النّسخ رفع، و الدّفع اسهل من الرّفع فیرتکب.
3 - التّخصیص خیر من المجاز، و المجاز خیر من النّسخ، و خیر الخیر خیر، فالتّخصیص خیر من النّسخ.
دفع یک دخل و به تعبیر دیگر پاسخ به یک سؤال مقدّر است که تقدیرش چنین است:
چه مانعی دارد که بگوئیم: خاص وارد شده پس از زمان حاجت نیز حمل بر تخصیص میشود و نه نسخ، منتهی به این شکل که ملتزم شویم به اینکه: در واقع از همان روز اوّل که خطاب عام از مولی صادر شد، قرینه بر تخصیص به همراه داشت و اهل عصر نزول و صدور خطاب، به آن قرینه بر تخصیص به همراه داشت و اهل عصر نزول و صدور خطاب، به آن قرینه مطلع شده و بر طبق آن عمل نمودند و لکن پس از مدّتی آن قرینه ناپدید شد و افراد اعصار متأخره گمان کردند که در واقع قرینهای نبوده است و هر آنچه که از ظاهر خطاب به ذهن میآید مراد واقعی است. و لکن با آمدن مخصّص منفصل این گمانها باطل گردیده و کشف شد که در واقع قرینهای بوده است.
پس: باز هم حمل بر تخصیص میشود و نه نسخ، چه میفرمائید؟
شیخنا در پاسخ به این مطلب میفرماید:
اوّلا: این احتمال خلاف اصل است چرا که اصل، عدم القرینة است.
ثانیا: بحث ما در متعارضین، در فرضی است که چنین احتمالی وجود نداشته باشد بلکه ما باشیم و همین ظواهر، و الاّ با وجود این احتمال از مفروض خود جدا شدهایم.
ثالثا: اشکال دیگری در آن وجود دارد که در قالب متن بعدی بیان خواهد شد.
1 - ملتزم شویم به اینکه از اوّل امر، قرینه بوده است و لکن به هنگام عمل به دست ما نرسیده است، و اکنون پس از مدّتی بیان گردید.
2 - ملتزم شویم به اینکه عام صادره از همان اوّل مجرّد از قرینه بوده است و از همان اوّل هم در واقع خصوص مراد بوده است و عموم دارای مصلحت واقعیّه نبوده است و لکن به جهت مصالح مهمتری در ظاهر بصورت عام خطاب صادر شد.
متن و من هنا یقع الإشکال فی تخصیص العمومات المتقدّمة فی کلام النبیّ أو الوصیّ أو بعض الأئمّة علیهم السّلام بالمخصّصات الواردة بعد ذلک بمدّة عن باقی الأئمة علیهم السّلام؛ فإنّه لا بدّ أن یرتکب فیها النّسخ، أو کشف الخاصّ عن قرینة مع العامّ مختفیة، أو کون المخاطبین بالعامّ تکلیفهم ظاهرا العمل بالعموم المراد به الخصوص واقعا.
أمّا النّسخ - فبعد توجیه وقوعه بعد النّبیّ صلّی اللّه علیه و آله بإرادة کشف ما بیّنه النبیّ صلّی اللّه علیه و آله للوصیّ علیه السّلام عن غایة الحکم الأوّل و ابتداء الحکم الثّانی - مدفوع: بأنّ غلبة هذا النّحو من التّخصیصات یأبی عن حملها علی ذلک، مع أنّ الحمل علی النّسخ یوجب طرح ظهور کلا الخبرین فی کون مضمونهما حکما مستمرّا من أوّل الشّریعة إلی آخرها، إلاّ أن یفرض المتقدّم ظاهرا فی الاستمرار، و المتأخّر غیر ظاهر بالنسبة إلی ما قبل صدوره، فحینئذ یوجب طرح ظهور المتقدّم لا المتأخّر، کما لا یخفی و هذا لم یحصل فی کثیر من الموارد بل أکثرها.
و أمّا اختفاء المخصّصات، فیبعّده بل یحیله - عادة - عموم البلوی بها من حیث العلم و العمل، مع إمکان دعوی العلم بعدم علم أهل العصر المتقدّم و عملهم بها، بل المعلوم جهلهم بها.
ترجمه
به اینکه:
1 - یا ناگزیریم از اینکه در آن خصوصیات مرتکب نسخ شده (چرا که این خصوصیات پس از زمان عمل به عام وارد شدهاند.
2 - یا که خاص کاشف از قرینۀ متّصله و یا مقامیّهای (از همان ابتدا) با عامّ است (که بیانکنندۀ آن عام بوده و مسلمین صدر اسلام نیز میفهمیدهاند که ظاهر آن عام مراد نیست و عصیر عنبی مثلا حرام است)
3 - یا که مخاطبین به عام (یعنی مسلمانهای صدر اوّل که مخاطب بودند به خلق لکم ما فی الارض جمیعا) تکلیفشان، ظاهرا عمل به عموم بوده است، در حالیکه مراد از آن عموم، خصوص بوده است واقعا.
اوّلا: غلبه و کثرت اینگونه خصوصیات، ابا دارد از حمل آنها بر نسخ (چرا که حتّی نسخ جایز هم در نهایت ندرت و خصوصیات در غایت کثرتاند).
ثانیا: حمل بر نسخ (به این معنا که لا تکرم العالم الفاسق را ناسخ اکرام العلماء قرار بدهید) مستلزم طرح و کنارگذاشتن ظهور هر دو خبر است که مضمون هریک از این دو خبر، حکمی مستمر است از اوّل شریعت تا به آخر (چرا که وقتی شما لا تکرم العالم الفاسق را ناسخ قرار دهید، اکرم العلماء منقطع الاخر میشود و خود ناسخ هم که تازه پیدا شده منقطع الاوّل میشود).
1 - این توجیه ما (که گفتیم ایراد دوّم وارد نیست) در بسیاری از موارد عام و خاص (یعنی در روایات) بلکه در اکثر آنها تمام نمیباشد (چرا که در روایات اگر امام علیه السّلام بگوید عصیر عنبی حرام است، کاشف از اینستکه: از اوّل حرام بوده است و لذا اگر ناسخ باشد میشود منقطع الاول، بلکه این توجیه در عام و خاصهای صادر شده از موالی ظاهریه تمام است).
2 - و امّا اختفاء آن قرائن (مورد ادّعا)، عام البلوی بودن مسأله از جهت علم و عمل، این مسألۀ مورد ادعا را بعید، بلکه محال میکند، علاوه بر امکان ادعای علم بر اینکه مسلمانان آن عصر نه به این خصوصیات علم داشتهاند و نه به آنها عمل میکردهاند، بلکه آنچه معلوم است جهل آنها به آن مخصصات بوده.
*مقدّمة بفرمائید که نسخ در هر زمانی ممکن است؟
اعظم صلّی اللّه علیه و آله نسخ امکان ندارد. چرا؟
الخ) چیست؟
اینستکه: از یکطرف قبول کردیم که هر خاصّی و یا مقیّدی که پس از حضور زمان حاجت و عمل به عام و یا مطلق وارد شود، به ناچار باید که حمل بر نسخ شود و نه تخصیص.
از طرف دیگر نسبت به کلمات ائمه علیهم السّلام حمل بر نسخ تالی فاسد دارد و لذا در اینجا یک اشکال اساسی پیدا میشود و آن اینستکه:
در اینکه عمومات زیادی در قرآن و کلام نبوی صلّی اللّه علیه و آله و یا کلام جناب وصیّ علیه السّلام وارد شده است و مخصصات آنها در کلمات ائمه علیهم السّلام بعدی با یک فاصلۀ زمانی نسبتا زیادی و خلاصه پس از حضور زمان عمل صادر شده است، شکی نیست و هکذا نسبت به کلمات امام سابق و لاحق که فرضا عامّی در کلام امام صادق علیه السّلام و خاصّی در کلام امام عسگری وارد شده که سالها باهم فاصله دارد، حال سؤال اینستکه: این خصوصیات را باید حمل بر نسخ کنیم و یا حمل بر تخصیص؟
میفرماید: سه احتمال در آن متصوّر است:
1 - اینکه آن را حمل بر نسخ کنیم لکن به آن معنایی که به زودی خواهد آمد.
2 - اینکه آن را حمل بر تخصیص کنیم لکن به این معنا که از اوّل امر قرینه همراه عام بوده ولی مخفی شده است، و این حدیث خاصّی که از لسان مبارک امام صادق علیه السّلام صادر میشود کاشف از قرینۀ آن عام کتابی و نبوی صلّی اللّه علیه و آله و علوی علیه السّلام است.
3 - اینکه آن را حمل بر تخصیص کنیم لکن به این معنا که عام یقینا از اوّل، عام صادر شده است و مراد یقینا خصوص بوده است و یقینا هم از اوّل قرینه نبوده است و به خاطر مصالحی عام و کلّی گفته است و اکنون که سالها میگذرد مخصّص میآید.
1 - نسخ مصطلح و آن عبارتست از بیان الانتهاء عند الانتها یعنی که مدّت یک حکم بهسر آمده است و لذا در لحظهای که مناط آن به پایان میرسد حکم جدید صادر میشود.
2 - نسخ غیر مصطلح و آن عبارتست از بیان الانتهاء قبل الانتهاء، که این خود به دو نحو متصوّر است:
1 - اینکه خود پیامبر پیشاپیش از پایان و آمد یک حکمی به مسلمانان خبر دهد که چنین فرضی در میان احکام بعید است.
2 - اینکه چون عمر شرف نبوی صلّی اللّه علیه و آله وافی نبوده است که بماند و در جای خود پایان فلان حکم و آغاز حکم جدید را ابلاغ کند، پیشاپیش زمان و مدّت این عمومات و مطلقات را برای اوصیای خود بیان کرده است و لذا آنان در فرصتهای مناسب آنها را برای مردم بیان میکنند.
چیست؟
اینستکه: احتمال نسخ سه اشکال دارد:
1 - اینکه نیاز دارد که ما نسخ را توجیه کرده و به معنای غیر مصطلح آن حمل نمائیم، که توجیه هم خلاف ظاهر است.
2 - اینکه چون این نحوۀ از تخصیصات و تقییدات بسیار فراوان بوده و هزاران مورد دارد، نمیتوان همۀ آنها را حمل بر نسخ مصطلح نمود. چرا؟
3 - اینکه اگر خاص بعدی را حمل بر نسخ کنیم لازم میآید که ظهور هر دو دلیل را به لحاظ ازمانی طرح کرده و کنار بگذاریم. توضیح ذلک اینکه:
الف: خطاب عام به لحاظ ظهور در استمرار، منقطع الاخر شود، یعنی که تنها تا لحظۀ ورود خاص استمرار داشته باشد و نه بیشتر.
ب: و خطاب خاص هم به لحاظ ظهور در استمرار منقطع الاول باشد یعنی تا این لحظه که مثلا سالها میگذرد چنین حکمی نبوده است و از اکنون به بعد شروع میشود.
اینستکه: در یک صورت، اشکال سوّم، از اشکالات مذکور قابل دفع است و آن اینستکه: فرض کنیم که:
1 - دلیل متقدّم یعنی عامّی که در اوّل شریعت صادر شده است ظهور در استمرار دارد و لکن ظهورش نسبت به ما قبل است، تنها در این صورت است که اگر ما دلیل خاص را ناسخ عام بگیریم یک ظهور طرح میشود و آن ظهور دلیل متقدم است.
2 - امّا دلیل متأخّر یعنی خاص علی الفرض ظهوری ندارد، لکن چنین چیزی خلاف واقع است، چونکه در اغلب موارد دلیل بعدی هم ظهور در استمرار از اوّل شریعت دارد و خیلی کم اتفاق میافتد و یا شاید اصلا واقع نشده باشد که دلیل بعدی فاقد استمرار باشد.
در رابطۀ با احتمال دوّم است که خاص بعدی را مخصّص عام قبلی قرار دهیم. آن هم به این نحو که بگوئیم:
از روز اوّل به همراه عام، قرینۀ بر تخصیص وجود داشته است و بعدها پنهان شده است و لکن با آمدن خاص، مجدّدا آن قرینه برای ما یکشف میشود.
امّا در این احتمال نیز چند اشکال وجود دارد:
1 - اینکه مخالف اصل است، چرا که اصل، عدم القرینة است مگر اینکه وجود قرینه با دلیل ثابت شود.
2 - اینکه خلاف فرض است، چونکه فرض بحث ما در موردی است که خطاب خالی از قرینه باشد.
3 - اینکه مخالف با حکم عقل و سیرۀ مسلمین است، چونکه مسلمین با ولع وصفناشدنی تمام نکات و دقائق را حفظ کرده و به آیندگان رسانیدهاند، چرا که تمام مقتضیات و عوامل برای رسیدن این قرائن به دست ما موجود بوده است و تمام موانع هم مفقود، معذلک باز هم به دست آیندگان نرسیده است، نه در حد تواتر و نه در حد خبر واحد.
متن فالأوجه هو الاحتمال الثالث، فکما أنّ رفع مقتضی البراءة العقلیّة ببیان التّکلیف کان علی التّدریج - کما یظهر من الأخبار و الآثار - مع اشتراک الکلّ فی الأحکام الواقعیّة، فکذلک ورود التّقیید و التّخصیص للعمومات و المطلقات، فیجوز أن یکون الحکم الظّاهریّ للسّابقین التّرخیص فی ترک بعض الواجبات و فعل بعض المحرّمات الّذی یقتضیه العمل بالعمومات، و إنّ کان المراد منها الخصوص الّذی هو الحکم المشترک.
و دعوی: الفرق بین إخفاء التّکلیف الفعلیّ و إبقاء المکلّف علی ما کان علیه من الفعل و التّرک بمقتضی البراءة العقلیّة، و بین إنشاء الرّخصة له فی فعل الحرام و ترک الواجب، ممنوعة.
غایة الأمر أنّ الأوّل من قبیل عدم البیان، و الثّانی من قبیل بیان العدم، و لا قبح فیه بعد فرض المصلحة، مع أنّ بیان العدم قد یدّعی وجوده فی الکلّ، بمثل قوله صلّی اللّه علیه و آله فی خطبة الغدیر فی حجّة الوداع:
«معاشر النّاس ما من شیء یقرّبکم إلی الجنّة و یباعدکم عن النّار إلاّ و قد أمرتکم به، و ما من شیء یقرّبکم من النّار و یباعدکم من الجنّة إلاّ و قد نهیتکم عنه».
بل یجوز أن یکون مضمون العموم و الإطلاق هو الحکم الإلزامی و إخفاء القرینة المتضمّنة لنفی الإلزام، فیکون التّکلیف حینئذ لمصلحة فیه لا فی المکلّف به.
فالحاصل: أنّ المستفاد من التّتبّع فی الأخبار و الظّاهر من خلوّ العمومات و المطلقات عن القرینة، أنّ النبیّ صلّی اللّه علیه و آله جعل الوصیّ علیه السّلام مبیّنا لجمیع ما أطلقه و اطلق فی کتاب اللّه، و أودعه علم ذلک و غیره.
و کذلک الوصیّ بالنّسبة إلی من بعده من الأوصیاء صلوات اللّه علیهم أجمعین، فبیّنوا ما رأوا فیه المصلحة، و أخفوا ما رأوا المصلحة فی إخفائه.
ترجمه
چرا؟
1 - نهایت فرق اینستکه: آن اوّلی (یعنی اصالة البرائة عقلیّه یا ابقاء ما کان) از قبیل عدم البیان است و آن دوّمی (یعنی احلّ لکم ما فی الارض جمیعا) از قبیل بیان العدم (یعنی بیان میکند که عصیر عنبی حرام نیست) و لذا پس از فرض مصلحت مهمّه قبحی در آن نیست (که هردوی اینها یکسان باشند).
ثانیا: ادّعای وجود این بیان العدم در کل (یعنی همۀ عمومات) شده است، به مثل این سخن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در حجّة الوداع که فرمود:
3 - بلکه ممکن است که مضمون عموم و اطلاق، حکم الزامی (تکلیف وجوبی) باشد و نه اباحی (مثل: اکرم العلماء که عام است و شامل عموم علماء میشود) و اختفاء آن قرینۀ متضمّنه (یا خصوص صادرۀ از امام) برای نفی الزام باشد.
پس: حاصل توجیه سوّم (نسبت به خصوصیات صادرۀ از معصومین علیهم السّلام) اینستکه:
مستفاد از تتبّع و تحقیق در اخبار، و ظاهر آن عمومات (احلّ لکم ما فی الارض) و مطلقاتی (مثل اعتق رقبة) که خالی از قرینۀ (تخصیص و تقیید) اند اینستکه:
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله وصی خودش را مبیّن تمام آنچه که در حجة الوداع آنها را مطلق گذاشته بود و آنچه در کتاب خدا مطلق گذاشته شده قرار داد و علم تخصیص و تقیید و غیر آن (از احکامی که جنبۀ تخصیصی
ندارند) را به او یاد داد.
پس: اوصیاء نیز آنچه را که در آن مصلحت دیدهاند بیان کردهاند و آنچه را که مصلحت در آنها اخفاء بوده است، اخفاء کردهاند.
اینستکه: با توجّه به محاسباتی که شد، میتوان گفت که احتمال سوّم از میان احتمالات مذکوره از همه بهتر است و با تدریجی بودن بیان احکام نیز کاملا سازگار میباشد و آن اینستکه:
از روز اوّل، خطابات صادره به نحو عمومات و مطلقات و کلیّات صادر شده است و در واقع نیز از همان اوّل امر، خصوص مراد بوده است و لکن قرینۀ بر تخصیص به جهت مصالح مهمّهای در آغاز بیان نشد و به تدریج در خود سالهای نزول قرآن، در لسان قرآن و یا نبی مکرم اسلام صلّی اللّه علیه و آله و بعدها در لسان حضرات ائمه علیهم السّلام یکی پس از دیگری بیان گردیده است.
سپس در تنظیر مطلب میفرماید:
همه میدانیم که در صدر اوّل و روزهای آغازین دین مبین اسلام که مردم مکّه و اطراف آن یکی یکی و یا گروهگروه، ایمان میآوردند اینگونه نبود که همۀ احکامی که امروز در اختیار ما است، برای آنها بیان شده باشد و اصلا چنین چیزی ممکن نبود و براساس برخی از روایات مسلمانان تا ده سال تنها مکلّف به شهادتین بودند و صحبت از حرمت شرب خمر، حرمت ربا، وجوب صوم، حج، زکات و... نبود بلکه این احکام تدریجا بیان گردید.
فی المثل: در رابطۀ با شرب خمر، حکم حرمت آن به تدریج و در طی سه مرحله بیان شده است.
و یا در رابطۀ با حرمت ربا، باز هم، در طی چند مرحله در قرآن بیان شده است و هکذا در بسیاری از موارد دیگر.
حال با اینکه یقینا این واجبات و محرمات از روز اوّل بعثت پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله عند اللّه و عند الرسول صلّی اللّه علیه و آله بودهاند، معذلک ابلاغ نمیشدند. چرا که:
اوّلا: تالی فاسدهای زیادی دربر داشته است، مضافا بر اینکه امکان داشت که عدّهای که ضعیف الایمان بودند از اسلام برگشته و مرتد شوند.
ثانیا: برای انسانهای تسلیم و قوی الایمان نیز حفظ این همه احکام با این وسعت ممکن نبود.
ثالثا: برای شخص نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و آله هم بیان این همه جزئیّات میسور نبود، چرا که مشکلات عدیدهای
فرا راه ایشان قرار داشت و...
حال: اگر سؤال شود که مسلمانان صدر اسلام در رابطۀ با واجبات و محرمات چه میکردند؟
میگوئیم: بلاشک هرکجا که احتمال وجوب و یا حرمت میدادند از اصل برائت عقلی مدد میگرفتند به این معنا که:
بیانی نرسیده است، عقاب بلا بیان هم که قبیح است، پس: عقابی نیست.
در اینستکه: جریان ورود تخصیصات و تقییدات و بیان آنها نیز از همین قرار است، یعنی:
روز اول، عمومات و کلیّاتی ابلاغ میگردید و مدّت زمانی مسلمانان، براساس مصالحی مأمور به عمل به ظواهر بودند.
البته مانعی ندارد که مسلمین بخاطر مصالح مهمتری برخی از واجبات را برای مدّت زمانی ترک و برخی محرمات را که هنوز برای آنها فعلی نشده بود مرتکب شوند.
فی المثل: یک عام گفته: اکرام علماء حلال است، که ظهور در عموم دارد و فاسق و عادل را در بر میگیرد، مضافا بر اینکه ظهور در حلیّت و اباحه دارد و مسلمانان نیز عالم عادل را اکرام نکرده و مثلا عام فاسق را اکرام میکردند و... و حال آنکه در واقع از همان اوّل اکرام علماء عدول واجب و اکرام فساق حرام بوده است و لکن بیان نگردید و موجب القاء در مفسده و تقویت مصلحت شد و لکن برای دستیابی به مصالح مهمتری ارتکاب به این تالی فاسدها موقتا ممکن بود و...
الحاصل: وجه سوّم اوجه الوجوه و کاملا منطقی و طبیعی است.
اینستکه: قیاس مسأله مورد بحث ما به مسألۀ صدر اوّل، مع الفارق است.
به عبارت دیگر: نسبت به مسلمین روزهای اوّلیّه اسلام، مطلب از قبیل اخفاء التکلیف الفعلی و ابقاء المکلف علی ما کان علیه بحکم العقل من الفعل و الترک، است.
و این مانعی ندارد که برای مصالح مهمتری فعلا بیان نشود و موجب ترک واجب و یا فعل حرامی هم بشود.
امّا نسبت به ازمنۀ بعدی یعنی زمان حضرات ائمه علیهم السّلام تکالیف بصورت عمومات و کلیّات بیان شده است و مثلا فرموده: (احلّ لکم ما فی الارض جمیعا، و براساس آن انسان خیال میکند که همهچیز حلال است و واجب یا حرامی در بین نیست و چنین چیزی موهم است و لذا این قبیح است و لکن اوّلی خیر، پس: قیاس مع الفارق است.
اینستکه:
اوّلا: این فرقگذاری ممنوع است، چرا که ما از شما خواهیم پرسید که چرا از روز اوّل، واجبات و محرمات بیان نشد تا که مسلمین به برائت عقلیّه مراجعه نکرده و در واقع تقویت واجب و القاء در مفسدهای پیش نیاید؟
خواهید گفت که بخاطر مصلحت مهمّۀ تدرّج احکام و...
خوب ما نیز مطلب شما را عینا در رابطۀ با ازمنۀ بعدی آورده میگوئیم که مانعی ندارد که اوّل بصورت عام آورده و در واقع خصوص مراد باشد و سالها بعد قرینۀ آن را ابلاغ نماید.
البته در این بین بطور موقتی القاء در مفسده و تقویت مصلحت نیز رخ میدهد و لکن بخاطر مصالح مهمتری بلا اشکال بوده، قانون تزاحم هم ایجاب میکند که اهمّ بر مهم مقدّم شود.
غایة الامر اینستکه: آن اوّلی یعنی خطاب عام، لمصلحة از قبیل عدم البیان باشد و این دوّمی یعنی قرینۀ آن از قبیل بیان العدم.
پس: قیاس مع الفارق نیست، بلکه از باب تنقیح مناط است.
ثانیا: میتوان گفت که هردو یعنی هم اولی و هم دوّمی از قبیل بیان العدم است منتهی:
دوّمی به برکت عمومات و اطلاقات از قبیل احلّ لکم ما فی الارض و... از قبیل بیان العدم است.
و اوّلی به برکت خطبۀ شریفه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله در حجّة الوداع که فرمود: (معاشر النّاس ما من شیء یقرّبکم الی الجنّة الاّ و قد امرتکم به، و ما من شیء یباعدکم عن النار الاّ و قد نهیتکم عنه).
یعنی که همه احکام از واجب و حرام تبیین شده است و چیزی نمانده که ابلاغ نکرده باشد.
حال: اگر موضوعی را یافتیم که در میان آن واجبات و محرّمات نبود چه؟
میگوئیم: آنچه را که فرموده است، نسبت به این موضوع بیان العدم است یعنی که اگر این نیز واجب یا حرام بود، بیان میشد و لکن نشده است و...
نکته: آنچه تابهحال گفته شد در رابطۀ با عمومات و مطلقاتی بود که بیانگر حکم تخصیص و اباحه و غیر الزام هستند.
بیان سوّمین نکته در پاسخ مزبور است و لذا میفرماید:
اینستکه: حاصل سخن از (و من هنا، تا به اینجا این شد که: از مجموعۀ عمومات و مطلقات و خطابات وارد و سیرۀ حضرات معصومین علیهم السّلام استفاده میشود که حضرت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله، کلیّات و عموماتی را بیان فرموده است و تا آنجا که مصلحت بوده، جزئیّاتی را نیز بیان فرموده است.
امّا باقیمانده را به دست وصیّ خود حضرت امیر علیه السّلام سپرده است تا که حضرتش تفسیرکنندۀ آن مطلقات و عمومات باشد.
حضرات امیر علیه السّلام نیز تا آنجا که زمینه فراهم بود و مصلحت ایجاب میکرد، بیان فرمودند و سپس این مسئولیت خطیر را به دست امامان بعدی سپردند.
اوصیای بعدی هم آنچه را که مصلحت دانستند بیان فرمودند و آنچه را که صلاح نبود ابلاغ نکردند و در اختیار ولیّ اللّه الاعظم گذاشتند که پس از ظهور، بیان خواهند کرد.
پس: تأخیر بیان از وقت حاجت بخاطر مصالح مهمتر، هیچ مانعی ندارد بلکه گاهی ضروری هم هست و بیان کردن خلاف حکمت است.
متن فإن قلت: اللازم من ذلک عدم جواز التّمسّک بأصالة عدم التّخصیص فی العمومات - بناء علی اختصاص الخطاب بالمشافهین أو فرض الخطاب فی غیر الکتاب - إذ لا یلزم من عدم المخصّص لها فی الواقع إرادة العموم؛ لأنّ المفروض حینئذ جواز تأخیر المخصّص عن وقت العمل بالخطاب.
قلت: المستند فی إثبات أصالة الحقیقة بأصالة عدم القرینة قبح الخطاب بالظّاهر المجرّد و إرادة خلافه، بضمیمة أنّ الأصل الّذی استقرّ علیه طریقة التّخاطب هو أنّ المتکلّم لا یلقی الکلام إلاّ لأجل إرادة تفهیم معناه الحقیقیّ أو المجازی، فإذا لم ینصب قرینة علی إرادة تفهیم المجاز تعیّن إرادة الحقیقة فعلا، و حینئذ فإن اطّلعنا علی التّخصیص المتأخّر کان هذا کاشفا عن مخالفة المتکلّم لهذا الأصل لنکتة، و أمّا إذا لم نطّلع علیه و نفیناه بالأصل فاللازم الحکم بإرادة تفهیم الظّاهر فعلا من المخاطبین، فیشترک الغائبون معهم.
ترجمه
لازمۀ (این جواز تأخیر بیان از وقت حاجت و...) عدم جواز (یعنی لغویّت) تمسّک به اصالت عدم تخصیص در عمومات است (البته بنابر مبنای میرزای قمی که معتقد است خطابات قرآن اختصاص به متشافهین دارد). چرا؟
زیرا از عدم وجود مخصّص برای آن عمومات (فی الحال)، ارادۀ عموم و شمول در واقع، لازم نمیآید. چرا؟
زیرا فرض ما در اینصورت (که مخصّصی در کنار عام نیست) جواز تأخیر بیان از وقت عمل به خطاب است (و لذا امکان دارد که 100 سال بعد یک مخصّص برای آن پیدا شود).
میگوئیم: مستند در اثبات اصالة الحقیقه، به اصالت عدم القرینه، قبح خطاب به ظاهری است (مثل: اکرم العلماء) که مجرد از قرینه است و ارادۀ خلاف ظاهر (یعنی علمای عدول) از آن بشود، به ضمیمۀ یک اصل عقلائی که طریقۀ تخاطب بر آن استقرار یافته و آن اینستکه:
متکلّم عاقل القاء کلام نمیکند مگر بخاطر ارادۀ تفهیم معنای موردنظرش، چه حقیقی و چه مجازی.
پس: اگر فعلا بر ارادۀ تفهیم معنای مجازی نصب قرینه نکند، ارادۀ معنای حقیقی تعیّن مییابد.
و حال که تعیّن لفظ بر ارادة الحقیقه شد:
اگر ما مطلع شدیم بر یک تخصیص متأخّر (توسط معصوم)، این کاشف است از مخالفت متکلم با این اصل، بخاطر یک مصلحت.
امّا اگر مطلع بر تخصیص نشدیم و بوسیلۀ اصل مزبور تخصیص را نفی کردیم، لازمۀ آن حکم به ارادۀ تفهیم ظاهر است برای مخاطبین حاضر در جلسۀ خطاب.
پس: غائبین هم که ما باشیم در ارادۀ عمومی ظاهری با آنها شریک هستیم.
میگوید: اینکه شما گفتید که تأخیر بیان از وقت حاجت بلامانع است دارای یک تالی فاسد بزرگ است و آن اینستکه: لازم میآید که باب تمسّک به عمومات و مطلقات و کلیّۀ ظواهر مسدود شود و ما در هیچ موردی نتوانیم از اصالة العموم، اصالة الاطلاق و اصالة الظهور استفاده کنیم.
چرا؟
چونکه به هر عامّی که دست بزنیم احتمال میدهیم که مخصّص و مقیّد و قرینۀ برخلافی وجود داشته باشد و لکن بنابر مصالحی بیان نشده است و لذا جای تمسّک به ظواهر نیست.
این لازم، لازمی است که احدی به آن ملتزم نیست.
در نتیجه این لازم باطل است، فاللملزوم مثله. یعنی که جواز تأخیر بیان از وقت حاجت نیز باطل است.
2 - و امّا نسبت به خطابات قرآن از قبیل: یا ایّها النّاس و یا ایّها الذین آمنوا و... محل بحث است که کدامیک از این دو قسماند؟
جمهور امامیّه معتقدند که این خطابات نیز از قبیل خطابات شفاهیه است و برای معدومین یعنی آیندگان با اجماع و ضرورت دین ثابت است.
جمهور عامّه معتقدند که خطابات قرآن از قبیل خطابات مصنفین است که حاضرین و غائبین و یا
به تعبیر دیگر موجودین و معدوّمین همگی مخاطب آن هستند.
با حفظ این مقدّمه مستشکل میگوید که: اشکال من بر مبنای اینکه:
خطابات قرآن از قبیل خطابات شفاهی باشد، و اساسا اگر خطاب عام در سنّت وارد شده باشد، حتما شفاهی است، وارد است و لذا میگوئیم:
مخاطبین مشافهی حق تمسّک به این عمومات را نداشتهاند، چرا که:
1 - احتمال میدادند که پای مخصّص در بین باشد و لکن بیان نشده باشد.
2 - تأخیر بیان هم که به قول شما بلامانع است.
3 - وقتی آنها چنین حقی نداشتهاند ما نیز که میخواهیم خود را جای آنها گذاشته و از راه اشتراک در احکام به نتیجه برسیم، حق چنین تمسّکی را نداریم.
اینستکه: بله، اگر ماجرای تمسّک به عمومات و ظواهر و اجراء اصالة الظهور و الحقیقة و العموم و...
دائر مدار جواز و عدم جواز تأخیر بیان از وقت حاجت میبود و ما میگفتیم که با عدم جواز تأخیر بیان، این تمسّک به ظواهر صحیح است و با جواز تأخیر این تمسّک باطل است، البته جای آن اشکال بود که اللازم من ذلک سدّ باب التّمسّک بالظّواهر.
1 - یکی اینستکه: هر متکلّمی که در مقام سخنگفتن و افاده و استفادۀ مطلبی برمیآید از نظر عقلاء عالم او جادّ و قاصد دانسته میشود و در رابطۀ با کلام او اصالة القصد و اصالة الجدّ جاری میکنند، و به احتمال لاغی بودن و یا هازل بودن او اعتنائی نمیکنند.
2 - اصل دیگر اینستکه: به حکم عقل و عقلا قبیح است که متکلم، در مقام افادۀ مقاصدش کلماتی را بهکار بگیرد که ظهور در معنائی دارد و لکن وی خلاف آن ظاهر را اراده کرده و درصدد تفهیم آن برآمده باشد ولی معذلک خطایش را مجرّد و خالی از قرینه بیاورد.
قرینهای برخلاف ظاهر اوّلی، نصب نشد قاطع میشویم به اینکه مراد واقعی متکلم همین است.
و امّا اگر قرینهای برخلاف آورد، کاشف از این خواهد بود که متکلم از اوّل با این ظاهر مخالفت داشته است و لکن بخاطر مصلحتی آن ظاهر را گفته بود.
آنگاه در فرض اوّل هم تا کشف خلاف نشده میگوئیم که مشافهین مأمور به همین ظواهر بودهاند، احتمال قرینه هم که قبلا منتفی شد.
پس: ما غائبین و معدوّمین هم که با آنها در تکالیف مشترک هستیم همین ظهورات در حق ما نیز حجّتاند تا روزگاری که کشف خلاف نشود.
الحاصل: تخصیص بر نسخ مقدّم است.
متن و منها: تعارض الإطلاق و العموم، فیتعارض تقیید المطلق و تخصیص العامّ.
و لا إشکال فی ترجیح التّقیید، علی ما حقّقه سلطان العلماء(1)
و أمّا علی القول بکونه مجازا، فالمعروف فی وجه تقدیم التّقیید کونه أغلب من التّخصیص. و فیه تأمّل.(2)
نعم، لو استفید العموم الشّمولیّ من دلیل الحکمة کانت الإفادة غیر مستندة إلی الوضع، کمذهب السّلطان فی العموم البدلیّ.
و ممّا ذکرنا یظهر حال التّقیید مع سائر المجازات.
ترجمه
و از جملۀ آن اظهر و ظاهرهای نوعی: تعارض مطلق (مثل: اکرم عالما که اطلاقش اقتضای وجوب هر عالمی را دارد) با عام (مثل لا تکرم الفسّاق که جمع محلاّی به ال بوده و عمومش اقتضای حرمت اکرام هر فاسقی را دارد).
پس تقیید آن مطلق با تخصیص این عام تعارض میکنند.
در ترجیح تقیید (بر مطلق و تحفظ عموم عام) اشکالی وجود ندارد، البته بنابر مذهب سلطان العلماء که مطلق (و لو) مقیّد بشود حقیقت است (یعنی که معنای حقیقی خودش را از دست نمیدهد و حال آنکه اگر عام تخصیص بخورد میشود مجازی). چرا؟
زیرا حکم به اطلاق (مثلا عالما) به شرط نبود بیان (برای آن) است، و حال آنکه این عام (یعنی
لا تکرم الفسّاق در اینجا) بیان (و مقیّد برای) آن است، و لذا نبود بیان برای تقیید (مطلق) جزئی از (ذات) و مقتضای اطلاق است، درحالیکه بیان (یا آمدن مخصّص قطعی) برای تخصیص عام، مانع از اقتضاء (و دلالت) عام بر عمومیّت است. و لذا:
اگر مانع را بوسیلۀ اصل عدم مانعیّت از عموم (لا تکرم الفسّاق) برداریم، در حالیکه فرض بر اینستکه مقتضی عموم برای آن وجود دارد (لا تکرم الفسّاق میشود یک عام بلامانع و مقید برای آن مطلق یعنی عالما و اطلاق آن را برمیدارد و در نتیجه تقیید ثابت میشود).
پس: مطلق دلیلی است تعلیقی و عام دلیلی است تنجیزی و عمل به (اطلاق) دلیل تعلیقی (یعنی عالما) متوقّف است بر نبود دلیل تنجیزی (یعنی لا تکرم الفساق). چرا؟
بخاطر توقف موضوع دلیل تعلیقی بر نبود دلیل تنجیزی. و لذا:
اگر (بهعکس) طرح دلیل تنجیزی هم متوقّف بر عمل به دلیل تعلیقی و مسبب از آن باشد، دور لازم میآید، بلکه طرح دلیل تنجیزی متوقّف است بر یک حجیّت مسلم (یا مخصّص قطعی) دیگری که آن مخصّص قطعی رجحان دارد بر آن تنجیزی.
و امّا بنابر قول (مشهور که قائلاند به اینکه) مطلق تقیید خورده هم مجاز است، معروف در وجه ترجیح تقیید اینستکه: تقیید اغلب از تخصیص است.
پس: در این مطلب تأمّل کن (چرا که قضیّه بهعکس است و تخصیص در بین احکام بیشتر است).
در نتیجه: (در موارد معارضۀ تقیید و تخصیص، تقیید رجحان دارد بر تخصیص، منتهی بنابر قول سلطان چون حقیقتش باقی و مجازی نمیشود، لکن بنابر مشهور هم که قائل به مجازی شدن آن هستند روی قاعدۀ اغلبیت است)
اذا دار الامر بین التّخصیص و التّقیید، کدامیک اولویّت دارد؟ تخصیص عام و یا تقیید مطلق؟
فی المثل: فرض کنید که: یک دلیل عامّی با یک دلیل مطلقی تعارض کردهاند:
دلیل عام میگوید: (لا تفعل کلّ غصب)، که غصب به عمومش، اکوان صلوتیّه را هم شامل میشود.
دلیل مطلق میگوید: صلّ، که امر به طبیعت صلات است و طبیعت بر هر فردی از افراد قابل صدق است و لذا به اطلاقش، شامل صلوة در دار غصبی هم میشود.
پس: آن عام با این مطلق در مادّۀ اجتماع یعنی صلاة در دار غصبی تعارض میکنند.
حال سؤال اینستکه: کدامیک از این دو مقدّم است؟ آیا عام را تخصیص زده و بر مادّۀ افتراق حمل کنیم تا که اطلاق مطلق محفوظ بماند یا که مطلق را تقیید زده و بر غیر مادّۀ اجتماع حمل کنیم تا که عموم عام حفظ شود؟
نکته: قبل از ورود به پاسخ شیخنا به سؤال مذکور، لازم است چند نکته را به عنوان مقدّمات مورد لزوم بحث عنوان کنیم:
اینستکه: دلالت عام بر عمومیّت و شمول:
1 - غالبا و نوعا توسط دالّ لفظی و به ظهور وضعی است، یعنی که واضع لفظ کلّ و جمیع و... و نیز جمع با الف و لام و... را برای عمومیّت و شمول جمیع الافراد وضع کرده است.
2 - گاهی هم این دلالت به حکم عقل است، در مثل نکرۀ در سیاق نهی و یا نفی.
3 - گاهی هم این عمومیّت، از طریق قرینۀ حکمت بدست میآید که بهزودی و در ذیل کلمۀ نعم از عبارت شیخ توضیح داده خواهد شد.
و اطلاق یعنی که واضع لفظ انسان را مثلا وضع کرده است برای حیوان ناطق بدون هیچ قید و پسوندی حتّی قید مطلق و مرسل بودن.
آنگاه قید مطلق بودن و قابل صدق بودن بر هر فردی از افراد ماهیّت از خارج از وضع واضع و بواسطۀ مقدّمات حکمت است که در هر خطابی این مقدّمات فراهم باشد، کلام حمل بر اطلاق میشود و
در هر خطابی که فراهم نباشد کلام مجمل میشود و لذا:
حال: بر طبق این مبنا استعمال مطلق در مقیّد حقیقت است نه مجاز، چه وقتی که میگوئیم: اعتق رقبة و چه آنجا که میگوئیم اعتق رقبة مؤمنة.
درهرحال: کلمۀ رقبه در معنای خودش یعنی ذات ثبت له الرّقیّه استعمال شده است، منتهی به هنگام تقیید آن خصوصیّت زائده یعنی قید ایمان مثلا از کلمۀ مؤمنه استفاده میشود و نه از کلمۀ رقبه.
این را تعدّد دالّ و مدلول گویند یعنی که دو دال و لفظ داریم و دو مدلول و معنا که هر لفظی بر یکی از آن دو معنا دلالت دارد و هیچکدام در خلاف موضوع له خود استعمال نشده است.
واضع، کلمۀ انسان را وضع کرده است برای حیوان ناطق، و اطلاق نیز مثل عمومیّت از راه وضع دانسته میشود، نه از خارج و به توسط مقدّمات حکمت، حال:
برطبق این مبنا، استعمال مطلق در مقیّد مجاز خواهد بود چرا که قید اطلاقیّت و شیوع از آن گرفته شده است، و لذا لفظ در تمام معنای خود استعمال نشده است. پس مجاز است.
اینستکه: برمبنای مشهور متأخرین دلیل عام یک دلیل تنجیزی است و فی حدّ نفسه مقتضی دارد که همان وضع واضع باشد.
امّا دلیل مطلق یک دلیل تعلیقی است، یعنی که معلق است بر اینکه مقدّمات حکمت فراهم باشد و از جمله مقدّمات حکمت هم، همان نبودن قرینه و یا ما یصلح للقرینیّة است.
بلاشک دلیل تنجیزی مقدّم بر دلیل تعلیقی است.
1 - بر مبنای سلطان العلماء و مشهور متأخرین در تعارض عام با مطلق که اطلاق را از راه مقدّمات
حکمت میدانند و استعمال مطلق را در مقیّد، حقیقت میدانند جای شک نیست که تقیید بر تخصیص و اصالة العموم بر اصالة الاطلاق مقدّم است و باید که مطلق را مقیّد کنیم. چرا؟
امّا مطلق دلالتش بر اطلاق باید که از راه مقدّمات حکمت درست شود. یکی از آنها عدم البیان بر خلاف است.
و امّا در اینکه عام صلاحیّت بیانیّت دارد و جلو اصل اطلاق را میگیرد شکی وجود ندارد، پس دلیل مطلق، برخلاف عام، اصلا مقتضی ندارد.
و لا ریب در اینکه تعارض دلیل تنجیزی با دلیل تعلیقی، دلیل تنجیزی مقدّم است و لذا باید که عموم عام را گرفت و لکن اطلاق مطلق را تقیید نمود.
بلکه باید گفت که اصلا اطلاقی وجود ندارد و از روی مسامحه گفته میشود که تقیید مقدّم است.
و امّا اینکه گفته میشود، تقیید مقدّم است، بخاطر اینستکه: تقدیم تعلیقی مستلزم دور است. چرا؟
بخاطر اینکه عمل به تقیید تعلیقی متوقّف است بر طرح و کنار گذاشتن تنجیزی و طرح و کنار گذاشتن تنجیزی نیز متوقّف است بر عمل به تعلیقی.
پس عمل به تعلیقی متوقّف است بر عمل به تعلیقی. و هو دور و الدور باطل و لذا باید گفت:
عمل به تقیید تعلیقی متوقّف است بر طرح تنجیزی و لکن عمل به تنجیزی متوقّف نیست بر طرح و کنار گذاشتن تعلیقی، بلکه متوقّف است بر یک حجّت دیگری که بر عام رجحان پیدا کند و آن دلیل خاص است و نه مطلق.
پس: عام نسبت به خاص تعلیقی است.
نکته: مطالبی که گذشت همه بر مبنای سلطان العلماء و متأخرین بود.
2 - و امّا بر مبنای مشهور قدماء که اطلاق را مثل عموم وضعی میدانند و معتقدند که استعمال مطلق در مقید، مجاز است، از راه تعلیقی و تنجیزی نمیتوانیم حرکت کنیم بلکه هردو تعلیقی میباشند. چرا؟
بخاطر اینکه در هر دو مقتضی شمول نسبت به مادّۀ اجتماع هست و هو وضع الواضع و هرکدام هم صلاحیّت دارند که قرینه برخلاف دیگری بوده و از آن ممانعت کنند، و لذا هیچکدام اولویّت به ترجیح ندارند.
در نتیجه کار مشکل میشود که کدامیک باید اظهر باشد؟
معذلک، مشهور قدما صرفا به دلیل اینکه تقیید، بیشتر از تخصیص است، تقیید را بر تخصیص مقدّم داشتهاند.
اینستکه: بر مبنای سلطان و مشهور متأخرین هم در یک فرض تقدیم عام بر مطلق مشکل میشود و آن در فرضی است که:
عموم عام نیز همچون اطلاق مطلق از راه مقدّمات حکمت درست شود در مثل: احلّ اللّه البیع و حرّم الرّبوا، و در مثل: الماء اذا بلغ قدر کرّ
در اینجا نیز هرکدام صلاحیت بیانیّت بر دیگری را دارد و جلو مقدّمات حکمت را در دیگری سدّ میکند و لذا تقدیم مشکل میشود.
اینستکه: از مباحثی که در رابطۀ با تخصیص و تقیید گذشت، حکم دوران بین تقیید و سایر مجازات روشن میشود و آن اینستکه:
التّقیید مقدّم علی التّخصیص و هو مقدّم علی سائر المجازات.
و المقدّم علی المقدّم، مقدّم.
فالتّقیید مقدّم علی سایر المجازات.
فی المثل: در مثل: اعتق رقبة و لا تعتق الرّقبة الکافرة، اگر اطلاق را قید بزنیم کار تمام است و لکن در صورتی که آن را مقیّد نکنیم باید که در کلام بعدی تصرّف کرده و آن را حمل بر کراهت و امثال آن بکنیم.
امّا مجاز اوّل اولی میباشد چرا که اغلب و اکثر است.
متن و منها: تعارض العموم مع غیر الإطلاق من الظّواهر. و الظّاهر المعروف تقدیم التّخصیص لغلبته و شیوعه.
و قد یتأمّل فی بعضها، مثل ظهور الصیغة فی الوجوب؛ فإنّ استعمالها فی الاستحباب شایع أیضا، بل قیل بکونه مجازا مشهورا(1)
و منها: تعارض ظهور بعض ذوات المفهوم من الجمل مع بعض.
و الظّاهر تقدیم الجملة الغائیّة علی الشّرطیّة، و الشّرطیّة علی الوصفیّة.
ترجمه
و از جملۀ مرجّحات نوعیّه (یا اظهر و ظاهرهای نوعیّه)، تعارض عموم (مثل: اکرم العلماء) با غیر مطلق از دیگر ظواهر (مثل: ینبغی اکرام زید العالم) هست.
آنچه که ظاهرا معروف است، مقدّم داشتن تخصیص بر عام (یعنی اکرم العلماء) است به دلیل غلبۀ تخصیص (چون که التّخصیص اولی من المجاز) و شیوع آن.
گاهی هم در بعض از این ظواهر تأمّل میشود مثل ظهور صیغۀ (اکرم العدول) در وجوب، چرا که استعمال صیغۀ افعل در استحباب نیز شایع است، بلکه گفته شده است که (ظهور افعل) در استحباب، مجاز مشهور است، لکن کسی نگفته است که تخصیص عام مجاز مشهور است.
پس: تأمّل کن (و بگو مثال دوّم نیز مثل مثال اوّل است، چونکه ما من عامّ الاّ و قد خصّ) و لذا عام مخصّص هم مجاز مشهور است.
جملۀ وصفیّه:)
و از جمله مرجّحات نوعیه، تعارض ظهور (و یا مفهوم) بعضی از جملات دارای مفهوم از جمل است با مفهوم بعضی دیگر.
ظاهر، تقدیم (مفهوم) جملۀ غائیه بر (مفهوم) جملۀ شرعیّه، و شرطیّۀ به وصفیّه است.
1) (1)
عامّی داریم به عنوان: لا یجب اکرام الطوال، یعنی که هر انسان قدبلندی واجب الاکرام نیست.
خاصّی داریم به عنوان: یجب اکرام زیدا الطویل، یعنی که اکرام زید قدبلند واجب است.
1 - از عموم عام صرفنظر کرده و ظهور خاص را حفظ نموده و در نتیجه قائل به تخصیص شویم یعنی بگوئیم که: لا یجب اکرام الطوال الاّ زید.
2 - و یا که عموم عام را حفظ کرده و از ظهور یجب در وجوب صرفنظر نموده آن را حمل بر استحباب کنیم.
از هرکدام که رفع ید کنیم تنافی مرتفع میشود، حال سؤال اینستکه: کدام ظهور مقدّم است تا که حفظ شود؟
مشهور بر آناند که ظهور یجب در وجوب را حفظ کرده از ظهور عام صرفنظر میکنیم و این همان معنای تخصیص است.
پس: توجیه عام و تخصیص آن اولای از رفع ید از سایر ظواهر است. چرا؟
بخاطر اینکه: هر دلیلی که ظهورش زیاده از حدّ برخلاف حمل شده باشد موهون میگردد و ظهور دیگری که اصلا و یا کمتر برخلاف ظاهر حمل شده است اقوی میشود و دلیل عام چنین است. چرا؟
چونکه نوع عمومات مبتلای به تخصیص شدهاند تا آنجا که گفته شده است ما من عام الاّ و قد خص.
و ما احتمال قوی میدهیم که این عام نیز از آن عمومات باشد و لذا ظهورش موهون شده و از باب تقدیم قوی بر ضعیف حمل بر تخصیص شود.
خلاصه اینکه: التّخصیص شایع و الظنّ یلحق الشیء بالاعمّ الاغلب.
اینستکه: در برخی از موارد سایر ظهورات نیز از ظهور عام بالاتر نیستند یعنی:
همانطور که استعمال عام در خاص و تخصیص عام شایع است، حمل آن ظهورات نیز برخلاف ظاهر، شایع و فراوان است، و دوران امر بین دو مجاز شایع میباشد و لذا در اینگونه موارد نیز کار مشکل میشود، فی المثل:
دلیل عام میگوید: لا یجب اکرام العلماء، و دلیل خاص میگوید: اکرم الفقهاء که صیغۀ امر است و ظهور در وجوب دارد.
حال: همانطور که حمل عام بر خاص شیوع دارد، حمل صیغۀ افعل بر استحباب نیز شایع است و
بلکه رتبهاش بالاتر از تخصیص است. چرا؟
اشاره به اینستکه: از حیث مشهوریّت دلیل عام و صیغۀ افعل فرقی ندارند بلکه هردو شایع بوده و مشهورند و از این جهت همرتبه هستند و لذا ترجیح دلالی در اینجا مشکل است.
یعنی نمیدانیم که از خیر ظهور عام در عموم صرفنظر کرده و آن را تخصیص بزنیم تا که ظهور صیغۀ افعل حفظ شود یا که از ظهور امر در وجوب رفع ید کنیم تا که ظهور عام حفظ شود؟
و یا فی المثل: یک عامّی داریم به عنوان لا یحرم اکرام الفسّاق و یک خاصّی داریم با عنوان لا تکرم الفساق من الجّهال.
آیا باید از عموم عام رفع ید کنیم و آن را تخصیص بزنیم یا که از ظهور صیغۀ لا تفعل در حرمت رفع ید کرده و آن را حمل بر کراهت بکنیم؟
در اینجا هم تخصیص شایع است و هم استعمال نهی در کراهت و تنزیه در لسان اخبار بسیار است و لذا در اینگونه موارد تشخیص مشکل است.
باید گفت:
اگر کسی معتقد باشد که تقدیم خاص بر عام از باب قوت دلالت است در اینگونه موارد باید به سراغ مرجّحات و قواعد تعارض برود.
و اگر کسی معتقد باشد که تقدیم خاص بر عام از باب قرینیّت است که عرفا خاص قرینۀ بر عام است، البته میگوید که خاص از باب تقدیم القرینة علی ذی القرینة مقدّم است، چه اقوی باشد یا نه.
بحث در چهارمین مسأله از مسائل مرجّحات نوعیّۀ اظهر بر ظاهر است و لذا میفرماید:
یک سلسله جملات دارای مفهوم مخالف هستند از جمله، جملۀ حصریه، غائیّه، شرطیّه، وصفیّه علی قول و... حال سؤال اینستکه:
اگر برخی از این جملات ذوات المفهوم با برخی دیگر تعارض کنند کدامیک از حیث دلالت بر مفهوم، اقوی و اظهر و مقدّم بر دیگری است؟
فی المثل:
در اینجا: مفهوم حصر با مفهوم شرط تنافی دارند.
مفهومش اینستکه: وقتی فاسق شد اکرامش حرام است.
باز این مفهوم با مفهوم آن جملۀ شرطیّه در تعارض است.
و یا فی المثل:
مفهومش اینستکه: اکرام عالم فاسق حرام است.
باز این مفهوم با مفهوم آن جملۀ شرطیّه در تنافی است.
حال: سؤال اینستکه کدامیک از این مفاهیم اقوی و اظهر است؟
مشهور بر آناند که در مرتبۀ نخست مفهوم الحصر از دیگر مفاهیم اظهر است و لذا برخی از آنها مدّعی شدهاند که دلالت ادوات حصر بر معنای مذکور بالمنطوق است.
به عبارت دیگر: آنقدر ظهور مفهوم الحصر قوی است که امر بر بعضی مشتبه شده گمان کردهاند که این دلالت بیش از آنکه مفهومی باشد، منطوقی است.
و امّا در مرتبۀ دوّم گفتهاند که مفهوم غایت اظهر است.
و امّا در مرتبۀ سوّم گفتهاند که مفهوم شرط اقوی و اظهر از مفهوم وصف و بر آن مقدّم است. البته:
از آنجا که ظهور الشّرط در اینکه شرط الحکم باشد و حکم شرعی دائر مدار آن باشد در این معنا اقوی از ظهور وصف است.
و چون احتمال اینکه وصف قید الموضوع باشد و نه قید الحکم قویتر است.
متن و منها: تعارض ظهور الکلام فی استمرار الحکم مع غیره من الظهورات، فیدور الأمر بین النّسخ و ارتکاب خلاف ظاهر آخر.
و المعروف ترجیح الکلّ علی النّسخ؛ لغلبتها بالنّسبة إلیه.
و قد یستدلّ علی ذلک بقوله علیهم السّلام «حلال محمد صلّی اللّه علیه و آله حلال إلی یوم القیامة، و حرامه حرام إلی یوم القیامة».(1)
الکافی 58:1، الحدیث 19، و الوسائل 124:18، الباب 12 من أبواب صفات القاضی، الحدیث 47.
و فیه: أنّ الظّاهر سوقه لبیان استمرار أحکام محمد صلّی اللّه علیه و آله نوعا من قبل اللّه جلّ ذکره إلی یوم القیامة فی مقابل نسخها بدین آخر، لا لبیان استمرار أحکامه الشّخصیّة إلاّ ما خرج بالدّلیل، فالمراد أنّ حلاله صلّی اللّه علیه و آله حلال من قبل اللّه جلّ ذکره الی یوم القیامة، لا أنّ الحلال من قبله صلّی اللّه علیه و آله حلال من قبله إلی یوم القیامة، لیکون المراد استمرار حلیّته.
و أضعف من ذلک التّمسّک باستصحاب عدم النّسخ فی المقام؛ لأنّ الکلام فی قوّة أحد الظّاهرین و ضعف الاخر، فلا وجه لملاحظة الاصول العملیّة فی هذا المقام، مع أنا إذا فرضنا عامّا متقدّما و خاصّا متأخّرا، فالشّکّ فی تکلیف المتقدّمین بالعامّ و عدم تکلیفهم، فاستصحاب الحکم السّابق لا معنی له، فیبقی ظهور الکلام فی عدم النّسخ معارضا بظهوره فی العموم.
ثمّ إنّ هذا التّعارض انما هو مع عدم ظهور الخاصّ فی ثبوت حکمه فی الشّریعة ابتداء، و إلاّ تعیّن التّخصیص.
نعم، لا یجری فی مثل العامّ المتأخّر عن الخاصّ.
ترجمه - و از جملۀ مرجّحات نوعیه اظهر و ظاهر: تعارض سخنی (مثل: اغتسل یوم الجمعه است) که ظهور در استمرار و ابدیت حکم دارد با غیر آن از دیگر ظهورات (مثل: ینبغی غسل الجمعة) که در نتیجه امر دائر میشود بین نسخ و ارتکاب خلاف ظاهر آن دیگری (یعنی: اغتسل...).
و امّا معروف، ترجیح تمام تصرفات است بر نسخ، به دلیل غلبۀ تصرفات نسبت به نسخ.
و گاهی هم استدلال شده است بر بطلان نصّ بوسیلۀ این قول امام صادق علیه السّلام که میفرماید:
حلال محمد، حلال است ابدا تا روز قیامت و حرام ایشان نیز حرام است ابدا تا روز قیامت.
1) (1)
در این استدلال (و حمل روایت امام صادق علیه السّلام بر بطلان نسخ در احکام جزئیه، اشکال وجود دارد. زیرا: ظاهر اینستکه: سوق این حدیث برای بیان استمرار احکام نوعی (و یا کلّی) حضرت محمد صلّی اللّه علیه و آله است که از جانب خدایتعالی آورده و الی یوم القیامه جاری هستند و (مثل شرایع قبلی) بوسیلۀ دین دیگری نسخ نمیشوند، و نه برای بیان استمرار احکام جزئیه الاّ ما خرج بالدلیل.
پس: مراد اینستکه: حلال او حلال است از ناحیۀ خدایتعالی جلّ ذکره تا روز قیامت، نه اینکه حلال من قبل پیامبر (یعنی احکام جزئیّه) از جانب خدایتعالی حلال است تا روز قیامت تا که مراد استمرار حلیّت (احکام جزئیّه) باشد (خیر بیان احکام کلّی و استمرار اصل شریعت است).
پس: (تمسّک به حدیث مزبور برای ابطال نسخ ضعیف است).
و امّا ضعیفتر از آن استدلال به روایت، تمسّک به استصحاب عدم نسخ است در این مقام، چرا که بحث ما در قوّت و ضعف احد الدلیلین است، نسبت به دیگری (مثل: اغتسل... و ینبغی...) و لذا:
اوّلا: (با توجه به اینکه استصحاب از اصول تعبّدیّه بوده و در طول ادلّه است) وجهی برای استفادۀ از اصول عملیه در این مقام (که محل ظواهر است و ما به دنبال اظهریت یا قویتر بودن یکی از دو دلیل هستیم) وجود ندارد.
ثانیا: اگر ما فرض کنیم که عامّی (مثل أحلّ لکم ما فی الارض جمیعا) متقدّم (یعنی جلوتر صادر شده) و خاصّی (مثل یحرم عصیر العنبی) متأخّر (یعنی بعدا آمده است، لکن) شک ما در تکلیف داشتن مسلمانان صدر اوّل است، نسبت به عام (یعنی أحلّ لکم...) و عدم تکلیفشان نسبت به آن (چونکه نمیدانیم خاص مزبور، مخصّص عام است یا ناسخ آن).
پس: استصحاب بقاء حکم سابق معنا ندارد (چونکه نسبت به خصوص عصیر العنبی، از اوّل تکلیف محرز نشده است تا که شما بخواهید بقاء آن را استصحاب کنید)
در نتیجه: ظهور کلام در عدم نسخ (یعنی تخصیص) معارض با ظهور کلام در عموم (یعنی نسخ) باقی میماند.
سپس اینکه: این تعارض یا تساوی احتمالین (که احتمال نسخ و احتمال تخصیص باشد در یحرم عصیر العنبی) در جایی مورد دارد که خاص قرینه نباشد بر اینکه ظاهر عام از اوّل مراد نبوده است، و الاّ اگر خاص قرینه باشد، تخصیص تعیّن مییابد. (یعنی ما متوجّه میشویم که عصیر عنبی از اوّل حرام بوده است).
بله، این تعیّن تخصیص (در مسألۀ تعارض دو ظهور)، در جایی که عام، متأخّر از تخصیص باشد، جاری نیست.
یک دلیل میگوید: اکرم الفقهاء که خاص است و ظهور در وجوب دارد.
دلیل دیگری نیز بعدا وارد شده است که ما نمیدانیم که پیش از وقت عمل صادر شده است و یا پس از آن.
این دلیل میگوید: لا تکرم العلماء که عام بوده و ظهور در تحریم دارد.
حال دوران امر است بین اینکه:
1 - خاص قبلی را مخصّص عام بعدی قرار داده و قائل به تخصیص شویم تا که عموم افرادی از بین برود و لکن عموم ازمانی بحال خود باقی باشد.
2 - یا اینکه عام بعدی را ناسخ قبلی قرار دهیم تا که ظهور خاص در استمرار از بین برود؟
در اینجا گفته میشود که تخصیص بر نسخ مقدّم است چرا که تخصیص شایع و نسخ نادر است و الظنّ یلحق و الظنّ یلحق الشّیء بالاعمّ الاغلب.
و یا فی المثل:
یک دلیل میگوید: لا یجب اکرام العلماء، که ظهور در عموم افرادی و ازمانی دارد و نصّ در عدم وجوب است.
پس از مدّتی دلیل دیگری وارد شده که میگوید: اکرم العلماء، که این نیز ظهور در عموم افرادی و ازمانی دارد و ظهور در وجوب.
1 - از دلیل قبلی رفع ید کرده و ظهور دلیل بعدی را حفظ کنیم و این را ناسخ آن قرار دهیم.
2 - یا اینکه ظهور استمراری دلیل اوّل محفوظ بماند و از ظهور امر در وجوب رفع ید کرده و آن را حمل بر مستحق مؤکد کنیم که البته با لا یجب تنافی نخواهند داشت؟
در اینجا نیز میگویند: حمل صیغۀ افعل بر ندب شایع است و حمل بر نسخ نادر است و الظنّ یلحق الشیء بالاعم الاغلب.
همین محاسبه را نسبت به لا یحرم اکرام العلماء با لا تکرم العلماء که ظهور در تحریم دارد، انجام بدهید.
و هکذا در دوران بین نسخ و تقیید در مثل اکرم الفقهاء و لا تکرم العالم، که آیا ظهور مطلق را حفظ کرده آن را ناسخ دلیل قبلی قرار دهیم یا که از ظهور مطلق رفع ید کرده و آن را بر غیر فقیه حمل کنیم؟
علی ایّحال: در همۀ این موارد حضرات میگویند:
اذا دار الامر بین النّسخ و التّخصیص و التّقیید و سایر المجازات، التخصیص اولی، التّقیید اولی، الحمل علی النّدب اولی و... لکونها شایعا و النسخ نادرا.
اینستکه: برخی که در مدّعی با ما موافقاند و تخصیص و... را بر نسخ مقدّم میدارند برای ترجیح عموم ازمانی و ظهور استمراری بر سایر ظهورات استدلال کردهاند به یک سلسله عمومات اجتهادیه از قبیل: حلال محمد صلّی اللّه علیه و آله حلال الی یوم القیامة و حرامه حرام الی یوم القیامة، و از قبیل: شرع محمد صلّی اللّه علیه و آله مستمرّ الی یوم القیامة و....
اینستکه: این سری از عمومات در مقام بیان این نیستند که تکتک حلالها و حرامهای حضرت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله تا روز قیامت مستمر است، بلکه مواردی وجود دارد که فلان حکم خاص هم نسخ شده است، مثل امر قبله و مثل آیۀ حبس در مورد زنان که اگر مرتکب فحشائی بشوند، فرموده است:
که این آیه با آیۀ حدّ، یعنی الزّانیة و الزّانی فاجلدوا کلّ واحد منهما مأة جلدة، نسخ شده است.
بنابراین: منظور آن احادیث اینستکه: دین اسلام و شریعت محمدی صلّی اللّه علیه و آله با سایر شرایع قابل قیاس نیست. چرا؟
زیرا که سایر شرایع نوعا دارای عمر محدود پانصد و یا هزار و یا... ساله بوده و سپس نسخ شدهاند.
امّا شریعت اسلام عمر ابدی داشته و تا دامنۀ قیامت تداوم دارد و لذا نوع واجبات و محرّماتش مستمر و ابدی است، ولو شخص الحکمی در مورد خاصّی این ویژگی را نداشته باشد و حال آنکه بحث ما در مورد شخص فلان حکم است که آیا نسخ شده است یا نه؟
و این احادیث از مورد بحث ما بیگانهاند.
یک زمانی آن حکم اوّلی ثابت شد، اکنون که معارض پیدا کرده ما شک میکنیم که آیا نسخ شده است یا باقی است؟
استصحاب بقاء و عدم نسخ جاری میشود.
شیخ رحمه اللّه میفرماید: این استدلال به مراتب از استدلال قبلی سستتر است. چرا که:
اوّلا: آن استدلال قبلی از عمومات اجتهادیّه و اصول لفظیّه عقلائیّه یعنی اصالة العموم روایات مزبور پیش آمده بود که این اصول ظهور درستکن هستند، و حال آنکه شما از راه استصحاب جلو آمدید که یک اصل عملی صرف است و کاری به ظواهر و اظهر درست کردن ندارد.
ثانیا: گاهی اصلا استصحاب بقاء حکم سابق معقول نمیباشد و آن در موردی است که عامّی مثل اکرم العلماء جلوتر صادر شده است و خاصّی مثل لا تکرم فساقهم بعدا آمده است که نمیدانیم این خاص مخصّص آن عام هست تا که صدور عام از اوّل و در واقع شامل آن فسّاق نباشد، یا که ناسخ آن است تا که از اوّل شمول بوده باشد و لکن از حالا به بعد نباشد.
در اینجا نسبت به خصوص فسّاق، از اوّل تکلیف محرز نشده است و تا استصحاب بقاء آن را در عموم ازمانی حفظ کنیم و یا در عموم افرادی؟
به عبارت دیگر: آیا خاص بعدی را مخصّص آن قرار دهیم و یا ناسخ آن؟
میفرماید: از این حیث با استصحاب نمیتوان جانب تخصیص را اختیار کرد چونکه اصلا جاری نمیباشد.
بله، با قانون شیوع تخصیص و ندرت نسخ که ما گفتیم قابل تقدیم است.
اینستکه: بله مسأله تعارض دو ظهور در مثل خاص متقدّم و عام متأخّر از قبیل اکرم الفقهاء و لا تکرم العلما متصور نیست. چرا؟
1 - بین ناسخ قرار دادن عام برای خاص و احتمال منسوخیّت در خاص.
2 - و بین مخصّص قرار دادن خاص برای عام و احتمال تخصیص در عام.
پس: احتمال نسخ مال خاص است و احتمال تخصیص مال عام است و هردو احتمال مربوط به یک کلام نمیباشد.
متن و منها: ظهور اللفظ فی المعنی الحقیقی مع ظهوره مع القرینة فی المعنی المجازی؛ و عبّروا عنه بتقدیم الحقیقة علی المجاز، و رجّحوها علیه.
فإن أرادوا أنّه إذا دار الامر بین طرح الوضع اللفظیّ بإرادة المعنی المجازی و بین طرح مقتضی القرینة فی الظهور المجازی بإرادة المعنی الحقیقی، فلا أعرف له وجها؛ لأنّ ظهور اللفظ فی المعنی المجازی إنّ کان مستندا إلی قرینة لفظیّة فظهوره مستند إلی الوضع، و ان استند إلی حال أو قرینة منفصلة قطعیّة فلا یقصر عن الوضع، و إن کان ظنّا معتبرا فینبغی تقدیمه علی الظّهور اللفظیّ المعارض، کما یقدّم علی ظهور اللفظ المقرون به، إلاّ أن یفرض ظهوره ضعیفا یقوی علیه، ظهور الدلیل المعارض، فیدور الأمر بین ظاهرین أحدهما أقوی من الآخر.
و إن أرادوا به معنی آخر فلا بدّ من التّأمّل فیه.
هذا بعض الکلام فی تعارض النّوعین المختلفین من الظّهور.
ترجمه - و از جملۀ مرجّحات نوعیّۀ اظهر بر ظاهر: تعارض ظهور یک لفظ (مثل: رأیت اسدا) در معنای حقیقی (حیوان مفترس) است، با ظهور همان لفظ به همراه قرینۀ (یرمی) در معنای مجازی (رجل شجاع)، در حالیکه بعض از اصحاب (یعنی سید مرتضی) از این مطلب تعبیر کردهاند به مقدّم بودن حقیقت بر مجاز (به این دلیل که ظهور لفظ اسد بر معنایش بالوضع است، لکن ظهور یرمی در معنایش بالقرینه است) و لذا ترجیح دادهاند معنای حقیقی را بر معنای مجازی (یعنی رأیت اسدا یرمی همان معنایی را میدهد که رأیت اسدا میدهد و لکن چون بالوضع است مقدّم میشود).
شیخنا در پاسخ میفرماید:
اگر مراد مشهور اینستکه: امر دائر است بین طرح و کنار گذاشتن موضوع له (یعنی معنای حقیقی) لفظ اسد (که حیوان مفترس باشد) به سبب ارادۀ معنای مجازی، و بین طرح و کنار گذاشتن مقتضای قرینه (یعنی یرمی که تیراندازی باشد) در ظهور مجازی (یعنی رجل شجاع) با ارادۀ معنای حقیقی از آن.
پس: ما برای این ترجیح حقیقت بر مجاز وجهی نمیشناسیم. چرا؟
زیرا ظهور (لفظ اسد) در آن معنای مجازی (رجل شجاع):
1 - اگر مستند به قرینۀ لفظیۀ متّصله (یرمی) باشد، خوب ظهور آن معنای مجازی نیز مستند به وضع است.
2 - و اگر مستند به قرینۀ حالیّه، یا قرینۀ منفصلۀ قطعیّۀ لفظیّه باشد، باز (گرچه بالوضع نیست، لکن)
کمتر از وضع هم نیست.
پس: تقدیم آن معنای مجازی (یعنی رجل شجاع از اسد) بهتر است از آن ظهور لفظی معارض (اسد در معنای حقیقیاش که حیوان مفترس باشد)، چنانکه این معنای مجازی مقدّم میشود بر ظهور لفظ مقرون به آن کلام (یرمی) مگر اینکه فرض شود که ظهور آن ظنّ (به معنای مجازی) ضعیف است و ظهور آن دلیل معارض قویتر از آن است.
پس: (اگر ظهور لفظ در معنای مجازی مستند به ظنّ معتبر باشد)، امر دائر میشود بین دو ظنّ و یا دو ظاهری که یکی قویتر از دیگری است. (و لذا این دوری که شما درست کردید درست نیست).
و اگر مراد شما مشهور از مطالب فوق، معنای دیگری باشد، که باید در صحّت و سقم آن نیز تأمل کنیم.
این مطالبی که در ضمن شش مسأله عنوان شد، شمّهای بود از بیان مرجّحات نوعیّۀ اظهر بر ظاهر.
متن و أمّا الصّنفان المختلفان من نوع واحد، فالمجاز الرّاجح الشّائع مقدّم علی غیره؛ و لذا یحمل الأسد فی «أسد یرمی» علی الرجل الشّجاع دون الرّجل الأبخر، و یحمل الأمر المصروف عن الوجوب علی الاستحباب دون الإباحة.
و أمّا تقدیم بعض أفراد التّخصیص علی بعض:
فقد یکون بقوّة عموم أحد العامّین علی الاخر، إمّا بنفسه کتقدیم الجمع المحلی باللام علی المفرد المعرّف و نحو ذلک، و إمّا بملاحظة المقام، فإنّ العامّ المسوق لبیان الضّابط أقوی من غیره، و نحو ذلک.
و قد یکون لقرب أحد التخصیصین و بعد الاخر، کما یقال: إنّ الأقلّ أفرادا مقدّم علی غیره، فإنّز العرف یقدّم عموم «یجوز أکل کلّ رمّان» علی عموم النّهی عن أکل کلّ حامض؛ لأنّه أقلّ أفرادا، فیکون أشبه بالنّصّ. و کما إذا کان التّخصیص فی أحدهما تخصیصا لکثیر من الأفراد، بخلاف الآخر.
ترجمه
و لذا:
1 - لفظ اسد در رأیت اسدا یرمی، حمل میشود بر رجل شجاع که صفت شایع است (برای شیر) و نه بر رجل ابخر و محموم (که دو صفت غیر شایع برای شیراند)
2 - و لفظ امری (مثل: اشرب) که (بواسطۀ قرینۀ منفصلۀ اجماع از معنای حقیقیاش که ظهور در وجوب است) منصرف شده، حمل میشود بر استحباب (که مجاز مشهور است) و نه بر اباحه (که مجاز غیر مشهور است).
1 - گاهی به سبب قوّت دلالت یکی از دو عام (مثل اکرم العلماء) بر عموم است، نسبت به آن دیگری (مثل: لا تکرم الشاعر):
عالم و لا تکرم الشاعر).
2 - و گاهی به سبب قرب و نزدیکی فهم عرفی یکی از دو تخصیص و بعد و دوری آن دیگری از فهم عرف، چنانکه گفته میشود: عامّی (مثل یجوز اکل کل رمّان) که به لحاظ افراد اقلّ است، مقدّم است بر عامّی (مثل: لا تأکل کلّ حامض) که به لحاظ افراد اکثر است، و لذا:
عرف عموم عام (یجوز اکل کلّ رمّان) را بر عموم نهی از اکل (یعنی لا تأکل) کلّ حامض (که بیش از بیست فرد دارد) مقدّم میدارند (و این دوّمی را تخصیص میزنند). چرا؟
زیرا (یجوز کل کلّ رمّان) به لحاظ افراد اقل است (یعنی دو فرد شیرین و ترش بیشتر ندارد).
پس: یجوز اکل رمّان، (در جواز خوردن انار ترش) شبیهتر به نصّ است.
چنانکه اگر تخصیص در یکی از دو عام، مستلزم تخصیص اکثر و یا کثیر باشد باز هم اوّلی اولای به تقدیم است از دوّمی، بخلاف آن دیگری (که اگر آن را تخصیص بزنیم مستلزم تخصیص قلیل یا اقلّ است).
چیست؟
دوران امر میان حقیقت و مجاز، فی المثل:
یک خطاب داریم که ظهور در معنای حقیقی دارد مثل جئنی باسد که ظاهرش حیوان مفترس است.
خطاب دیگری داریم که ظهور در معنای مجازی دارد مثل جئنی باسد رام.
این دو خطاب متعارضاند یعنی ظاهر خطاب اوّلی اینستکه: مطلوب مولی آوردن یک حیوان مفترس است و ظاهر خطاب دوّم اینستکه: مطلوب او اتیان رجل شجاع است، حال سؤال اینستکه: کدام یک از این دو مقدّم است؟
مشهور بطور سربسته گفتهاند اذا دار الامر بین الحقیقة و المجاز، حقیقت مقدّم است و راجح.
مرحوم شیخ میفرماید مراد شما از ترجیح حقیقت بر مجاز چیست؟
اگر مرادتان اینستکه: اذا دار الامر ما بین طرح ظهور وضعی خطاب و اخذ به ظهور مجازی آن و یا اخذ به ظهور وضعی و طرح ظهور مجازی و توجیه آن، یقدّم الظهور الوضعی علی الظهور بالقرینة، ما این مطلب را قبول نداریم.
چرا؟
بخاطر اینکه ظهور لفظ در معنای مجازی:
1 - گاهی مستند به قرینۀ لفظیه است، مثل کلمۀ یرمی در رأیت اسدا یرمی که در این صورت همانطور که ظهور لفظ در معنای حقیقیاش مستند به وضع است همچنین ظهور یک لفظ و خطاب دیگر نیز در معنای مجازی مستند به وضع است و لذا هردو ظهور وضعی هستند.
حال سؤال اینستکه: شما به چه دلیل یک ظهور وضعی را فدای ظهور وضعی دیگر میکنید؟
بنابراین: در این فرض وجهی برای ترجیح و تقدیم احد الظهورین الوضعیین نیست.
2 - و گاهی این ظهور مستند به قرائن حالیّه و مقامیّه است، فی المثل:
در یکجا مولی فرموده: اکرم العلماء که ظهور در وجوب دارد و عند المشهور ظهورش بالوضع است.
در جای دیگر، در مقام بیان مستحبّات، از جمله همین اکرام علماء را بیان فرمود حال با این قرینۀ مقامیّه از خیر آن ظهور وضعی میگذریم و امر را حمل بر ندب میکنیم.
پس: در این فرض هم ترجیح و تقدیم با ظهور مجازی است، و گاهی این ظهور مستند به قرائن خارجیّه و منفصلۀ قطعیّه است، فی المثل:
در یکجا مولائی به عبدش فرمود: اکرم زیدا، که ظهور وضعی در وجوب دارد و لکن عبد با یک محاسبۀ عقلیّۀ قطعیّه به این نتیجه میرسد که مولی از زید متنفر است و قطعا اکرام او را نمیخواهد.
این حکم عقل قطعی، قرینه میشود بر اینکه از خیر آن ظهور گذشته و آن را حمل بر تهدید کند و....
پس: باز هم ظهور مجازی در اینجا مقدّم شد.
3 - و گاهی این ظهور مستند به یک امر ظنی معتبر مثل مثلا شهرت فتوائیّه است، فی المثل فرض کنید:
پس: باز هم ظهور مجازی در اینجا مقدّم شد، همانطور که این امر ظنّی مقدّم میشود بر ظهور لفظ مقرون به آن یعنی در عداد چند امر که بدانها امر کرده است، از جمله فرموده: اغتسل للجمعه، و سایر امرها ندبی هستند.
حال این یکی امر هم که در ضمن آنهاست به قرینۀ وحدت سیاق حمل بر استحباب کنند.
البته، گاهی هم ظهور وضعی اقوی است و ظهور مجازی اضعف، در چنین صورتی ظهور در معنای حقیقی مقدّم میشود، فی المثل:
در یکجا فرموده: اغتسل للجمعه، که ظهور در وجوب دارد.
در جای دیگر فرموده: ینبغی غسل الجمعه، که ظهور در استحباب دارد و لکن ظهور اغتسل در وجوب از ظهور ینبغی در ندب قویتر است و لذا حمل بر که مجاز باشد نمیشود.
در اینجا فرقی نمیکند که ظهور حقیقی و مجازی مربوط به یک لفظ باشد یا دو خطاب.
در نتیجه: عنوان حقیقت و مجاز بودن موضوعیّتی ندارد تا که ما بگوئیم: ظهور حقیقی بما انّه حقیقی نسبت به ظهور مجازی بما هو مجازی مقدّم است، خیر، بلکه گاهی مساوی شدند، گاهی ظهور در معنای حقیقتی قویتر شد و گاهی ظهور در معنای مجاز و هرکدام که اظهر و اقوی بود همان مقدّم شد.
پس: عنوان اظهریّت و ظاهریّت ملاک است و نه عنوان حقیقی بودن و مجازی بودن.
نکته: آنچه که از ظاهر تعبیر مشهور به ترجیح حقیقت بر مجاز فهمیدیم این بود که گفته آمد و رد شد.
اینستکه: اگر غیر از مطالب مذکور، مطلب دیگری مراد مشهور است باید بیان کنند تا بتوان از آن تصوّری داشته، بتوانیم تصدیق کنیم یا نه.
اینستکه: آنچه گفته شد شمّهای بود از بیان مرجّحات نوعیّۀ اظهر بر ظاهر در ضمن شش مسأله.
7 - در دوران امر بین مجاز و اشتراک لفظی کدام مقدّم است؟
8 - در دوران امر بین مجاز و نقل کدام مقدّم است؟
9 - در دوران امر بین مجازیّت و اشتراک معنوی کدام مقدّم است؟
10 - در دوران امر بین اشتراک لفظی و معنوی کدام مقدّم است؟
11 - در دوران امر بین اشتراک لفظی و نقل کدام مقدّم است؟
12 - در دوران امر بین تخصیص و اضمار کدام مقدّم است؟
13 - در دوران بین تخصیص و اشتراک لفظی کدام مقدّم است؟
14 - در دوران بین تخصیص و نقل کدام مقدّم است؟
15 - در دوران بین اضمار و مجاز، اضمار و نقل و... کدام مقدّم است؟
نکته: مقام اوّل از بحث پیرامون مرجّحات نوعیّۀ اظهر بر ظاهر بود.
اینستکه: بحث در مقام دوّم در بیان مرجّحات صنفیّۀ اظهر بر ظاهر است چرا که در اصناف یک نوع خاصّی جاری میشود و نه در دو نوع مختلف.
1 - یک وقت فلان لفظ مثلا اسد، یقینا در معنای حقیقی خود بکار نرفته است، بلکه در یک معنای مجازی بهکار رفته است، منتهی این لفظ دو معنای مجازی دارد که یکی از آن دو معنا، مجاز راجح و شایع بوده و استعمال لفظ در آن کثیر است و آن معنای دیگر مجاز غیرشایع است که گاهی و بهندرت کلام در آن بکار میرود، فی المثل:
معنای مجازی شایع کلمۀ اسد، رجل شجاع است و در همهجا از رجل شجاع به اسد تعبیر میشود.
و امّا معنای مجازی غیرشایع آن رجل ابخر است، یعنی کسی که دهانش بدبوست.
البته، هردو نفر در جهت خاصّی با اسد مشابهت دارند و لکن اسد در رجل شجاع اظهر است از رجل ابخر و یقدّم الاظهر علی الظاهر.
ضمنا این یک مرجّح صنفی است، یعنی که صنفی از نوع مجاز را بر صنف دیگر آن ترجیح دادهاند.
2 - یکوقت هم فلان لفظ مثلا صیغۀ افعل، یقینا در موضوع له خود استعمال نشده است، بلکه در یک معنای مجازی بکار رفته است، منتهی باز این لفظ دارای دو صنف معنای مجازی است.
یکی از این دو معنا مجاز قریب است، یعنی که به معنای حقیقی آن نزدیکتر است.
و معنای دیگر مجاز بعید است، یعنی که در اباحه بکار رفته است.
فی المثل: صیغۀ افعل یقینا در وجوب استعمال نشده است و لکن ما نمیدانیم که آیا در ندب که مجاز قریب است بکار رفته و یا در اباحه که مجاز بعید است؟
برخی گفتهاند: اذا تعذّرت الحقیقة، فاقرب المجازات اولی بارادة من الکلام.
برخی گفتهاند: هیچ مجازی بر مجاز دیگر رجحان ندارد و لذا کلام در اینجا مجمل میشود و لکن
نوعا حمل بر استحباب اختیار شده است.
3 - در باب ادوات دالّۀ بر عموم نوعا فرمودهاند عمومی که با لفظ کلّ و اخوات آن دانسته شود، اظهر و اقوای از عمومی است که با جمع محلاّی با الف و لام، دانسته میشود و لذا دلالت آن دسته بر عموم اجماعی است، برخلاف جمع با الف و لام.
همچنین در تعارض جمع محلّی به الف و لام با مفرد محلاّی به الف و لام در مثل: اکرم العلماء و لا تکرم الفاسق، نسبت به مادّۀ اجتماعشان، جمع با الف و لام را مقدّم داشته و از خیر مطلق گذشته، آن را تقیید کردهاند. چرا؟
بخاطر اینکه جمع دلالتش نوعا بالوضع است و لکن مفرد دلالتش با مقدّمات حکمت است و هکذا نسبت به سایر ادوات عموم.
4 - اگر دو عام، در مادّۀ اجتماع باهم تعارض کنند و لکن احد العامین من وجه، در مقام اعطاء یک ضابطۀ کلیه باشد ولی آن دیگری نه، آن عام اولی تقدّم دارد، چونکه چنین عموماتی آبی از تخصیصاند.
و نیز اگر احد العامین من وجه، در مقام امتنان صادر شده باشد و لکن آن دیگری در غیر مقام امتنان وارد شده باشد، عام اولی تقدّم دارد چرا که چنین عامّی آبی از تخصیص است.
و نیز اگر احد العامّین من وجه فی حدّ ذاته قلیل الافراد باشد و عام دیگر کثیر الافراد، باز هم نسبت به مادّۀ اجتماع قلیل الافراد مقدّم است. چرا؟
چونکه هرچه افراد عام کمتر باشند دلالتش قویتر و شبیه به نص میشود و القویّ مقدّم علی الضعیف.
همچنین اگر احد العامّین من وجه معلّل باشد و آن دیگری بلاتعلیل، عام معلّل در مادّۀ اجتماع مقدّم میشود. چرا؟
چون تعلیل به منزلۀ تنصیص به حکم عام نسبت به مادّۀ اجتماع است.
و نیز اگر احد العامین من وجه که هردو هم ذاتا کثیر الافراد هستند، و اکثر افرادش داخل در مادّۀ اجتماع داخلاند، دون الاخر، در صورتی که بخواهیم اولی را تخصیص بزنیم مستلزم تخصیص اکثر و یا کثیر است و لکن دیگری را بخواهیم تخصیص بزنیم، تخصیص قلیل و یا اقلّ میشود، باز هم اوّلی، اولای به تقدیم است از دوّمی.
همچنین اگر احد العامین من وجه، قبل از معارضه چندین نوبت مبتلای به تخصیص شده باشد و لکن دوّمی هرگز مبتلا نشده باشد باز هم نسبت به مادّۀ اجتماع، تخصیص دوّمی مقدّم است. چرا؟
چونکه تخصیص اوّلی موجب استهجان عموم آن میشود و لذا به عموم آن اخذ میشود و هکذا...
1 - مرجّحات صدوری 2 - مرجّحات جهت صدوری 3 - مرجّحات مضمونی
اگر روایتی مزیّن به ویژگیهایی مثل اعدلیّت، افقهیّت و اوثقیّت باشد، ترجیح صدوری دارد بر روایت دیگر.
اگر روایتی مخالف عامّه باشد ترجیح جهت صدوری دارد بر روایتی که موافق عامّه است.
اگر روایتی اشهر باشد، ترجیح مضمونی دارد نسبت به دیگری.
این سه قسم از مرجّحات رتبة مؤخراند از مرجّحات خارجیّه یا به تعبیر دیگر مرجّحات دلالیّه.
فی المثل:
اگر دو روایت به دست ما برسد در حالیکه دلالت یکی از آن دو قویتر از آن دیگری باشد باید روایتی را اخذ کنیم که دلالتش قویتر است ولو به لحاظ مرجّحات داخلیّه یعنی اعدلیّت یا اشهریت، مثل آن دیگری نباشد. چرا؟
زیرا که در نصّ و ظاهر جای اعمال ترجیح نیست.
حال بفرمائید که بحث اصلی ما در چیست؟
بحث اصلی ما در بیان مرجّحات دلالیه و به تعبیر دیگر خارجیّه است.
و حال آنکه نصّ و ظاهر اصلا تعارضی ندارند؟
بله، این تعبیر یک تعبیر مسامحی است، چرا که ترجیح فرع بر تعارض است درحالیکه ظاهر مثل مثلا اکرم العلما توان معارضه با نصّ مثل مثلا یحرم اکرام العالم الفاسق را ندارد.
پس: باید بدانیم که ترجیح دلالی در ظاهر و اظهر است، فی المثل:
یک دلیل میگوید: اغتسل یوم الجمعه، که ظهور اوّلیّهاش در وجوب غسل جمعه است یعنی که یجب غسل الجمعه.
دلیل دیگر میگوید: ینبغی غسل الجمعه، که ظهورش در استحباب است.
این دو روایت باهم تعارض میکنند، بدینصورت که:
اغتسل میگوید به ظاهر من عمل کرده بگو غسل جمعه واجب است، (چنانکه شیخ صدوق میگوید).
ینبغی میگوید: به ظاهر من عمل کرده بگو غسل جمعه مستحب است، (چنانکه مشهور میگوید).
امّا از آنجا که ظهور و دلالت ینبغی در استحباب قویتر است از ظهور و دلالت اغتسل در وجوب، و لذا دلالت ینبغی اظهر است از دلالت اغتسل، ما راجح را بر مرجوح مقدّم میداریم، گرچه راوی اغتسل اعدل باشد از راوی ینبغی، و به لحاظ روایت هم اشهر باشد از روایت ینبغی.
پس در اینگونه موارد است که گفته میشود با بودن ترجیح دلالی نوبت به دیگر مرجّحات نمیرسد.
آیا خود روایت به خودی خود، اظهریت دارد چنانکه در مثال فوق گفته شد که ینبغی اظهریت دارد از اغتسل؟
خیر، بلکه مراد از اظهریت دلیل در اینجا:
1 - گاهی مربوط به قرائن شخصیّه است، مثل اینکه:
مولایی در هفتههای قبل به عبدش گفته: اکرم العلماء، که عمومیّت دارد و اکرام همۀ علماء را چه شاعر باشند و چه غیر شاعر، بر او واجب میکند.
پس از چند هفته به همان عبد میگوید: لا تکرم الشّعراء، که این نیز عمومیّت دارد بدینمعنا که هیچ شاعری را اکرام نکن چه عالم باشد و چه غیرعالم.
در اینجا دو مادّۀ افتراق و یک مادّۀ اجتماع وجود دارد:
یک مادّۀ افتراق عالم غیر شاعر است، که در آن نزاعی وجود ندارد، مولا میگوید اکرام او واجب است، عبد هم به وظیفهاش عمل میکند.
یک مادّۀ افتراق، شاعر غیر عالم است، که در آن هم نزاعی وجود ندارد، مولا میگوید اکرام او حرام است، عبد هم از اکرام او خودداری میکند.
نزاع در مادّۀ اجتماع یعنی عالم شاعر است، که عبد نمیداند که آیا به اکرام العلماء عمل کرده بگوید این نیز واجب الاکرام است یا که به لا تکرم الشعراء عمل کرده بگوید این محرّم الاکرام است؟
پس هیچیک از این دو دلیل در اینجا نسبت به یکدیگر اظهریّت ندارند.
از طریق قرائن شخصیّه، یعنی که عبد بخاطر مصاحبت طولانیاش با مولایش با مذاق او آشنا است، یعنی که میداند که مولایش به علماء ارادت دارد.
این آشنایی با مذاق مولی قرینه میشود بر اینکه باید همۀ علما را اکرام کند ولو بعضا شاعر باشند، و لذا اگر به عالم شاعری برخورد کند آن تحت عموم اکرم العلماء قرار میدهد.
2 - گاهی مربوط به نوع دلالت مواردی است که باهم تعارض میکنند و ما برای سه مورد از موارد این اظهریت نوعیّه مثال میزنیم:
یک دلیل میگوید: خلق اللّه الماء طهورا لا ینجّسه شیء، که ظهور در عموم دارد، بدینمعنا که آب پاک است و با ملاقات نجس، نجس نمیشود ولو کرّ نباشد.
دلیل دیگر میگوید: اذا کان الماء قدر کرّ لا ینجّسه شیء.
مفهوم این دلیل هم اینستکه: اگر آبی کر نباشد با ملاقات نجس، نجس میشود.
خوب منطوق دلیل اوّل مغایر با مفهوم دلیل دوّم است، لکن دلالت مفهوم دلیل دوّم اقوی از دلالت منطوق دلیل اوّل است. چرا که:
روایت اوّل ظهور دارد در اینکه اگر آب کر هم نبود در اثر ملاقات با نجس، نجس نمیشود.
روایت دوّم نص است در اینکه اگر آب کرّ نبود با ملاقات نجس، نجس میشود.
در اینجا که دو نوع از دلالت باهم در تعارض قرار گرفتهاند، یا به تعبیر دیگر تعارض، تعارض نوعیه بین دو دلیل است، باید که نصّ را اخذ کرده، ظاهر را حمل بر آن نصّ کنیم.
واقع میشود وجود دارد؟
1 - تخصیص، محدود کردن افراد است، چنانکه لا تکرم العالم الفاسق دایرۀ افراد اکرم العلماء را به علمای عدول محدود میکند.
2 - شرط تخصیص اینستکه: قبل از حضور وقت عمل به عام بیاید، فی المثل:
مولی به عبدش میگوید: اکرم العلماء یوم الجمعه، که زمان اکرام علماء روز جمعه است.
حال:
اگر شب جمعه یعنی قبل از حضور وقت عمل به عام فوق، دلیلی بیاید که: لا تکرم العالم الفاسق، به این دلیل مخصّص گفته میشود.
لکن اگر این دلیل صبح جمعه و پس از حضور و فرارسیدن زمان عمل به عام بیاید به آن ناسخ گفته میشود.
در دوران بین الاحتمالین است، یعنی جایی که تاریخ آمدن دلیل خاص برای ما مجهول است، یعنی نمیدانیم که لا تکرم العالم الفاسق، قبل از فرارسیدن زمان عمل به عام آمده، یا پس از آن؟
در نتیجه: یک شیء واحد که دلیل خاص باشد مردّد بین دو احتمال است، یعنی ما نمیدانیم که این دلیل خاص را حمل بر نسخ کنیم یا حمل بر تخصیص؟
در اینجا و یا در هر جای دیگری که دوران امر بین تخصیص و نسخ باشد، باید که دلیل خاص را حمل بر تخصیص کرد و نه نسخ. چرا؟
زیرا که نسخ موجب محدودیت زمانی میشود و حال آنکه احکام شرعیّه محدودیت زمانی نداشته بلکه برای همیشه استمرار دارند.
مضافا بر اینکه نسخ در سه یا چهار مورد بیشتر اتفاق نیفتاده که برای اهل فن روشن است:
یکی قضیۀ قبله است که پس از تقریبا 13 سال بعد از نزول قرآن، نماز خواندن رو به بیت المقدس نسخ و دستور بر ایستادن رو به کعبه صادر شد.
یکی زن متوفی زوجها است در ابتدای اسلام مطاعا الی الحول بود، یعنی که باید یک سال عدّه نگه میداشت، آیۀ شریفه آمد که یتربّصن اربعة اشهر، یعنی که از این به بعد باید که چهار ماه و ده روز عدّه نگهدارید.
و هکذا...
1 - یک دلیل میگوید: اکرم عالما، که مطلق است و نه عام، یعنی که وضع نشده است برای اینکه افادۀ عموم کند، و لذا ما از طریق مقدّمات حکمت متوجّه میشویم که افادۀ عموم میکند و لذا معنایش این میشود که: هر عالمی اکرامش واجب است.
2 - دلیل دیگر میگوید: لا تکرم الفسّاق، که الفسّاق بالوضع افادۀ عموم میکند. یعنی که اکرام هر
فاسقی حرام است.
حال: یک عالم فاسقی وجود دارد و ما نمیدانیم که با او چهکنیم، زیرا که:
از آنطرف که عالم است، اطلاق اکرم عالما میگوید: اکرام او واجب است.
از آنطرف که فاسق است، عموم لا تکرم الفسّاق میگوید: اکرام او حرام است.
در اینجا چه باید کرد؟
آیا باید عموم عام را تحفّظ و آن مطلق را قید بزنیم یا که اطلاق مطلق را تحفّظ کرده و عموم عام را تخصیص بزنیم؟
به عبارت دیگر: آیا عموم اکرم عالما را به قرینۀ لا تکرم الفسّاق تقیید زده بگوئیم: اکرم عالما یعنی عالم عادل که در اینصورت ما عام را مقیّد این مطلق قرار دادهایم و خود عام به عموم خودش باقی است.
یا اینکه عموم عام را تخصیص زده بگوئیم: اکرم عالما، لا تکرم الفساق را تخصیص میزند و لذا معنایش این میشود که: فسّاق را اکرام نکن مگر فاسق عالم را، یعنی که فاسق عالم را اکرام کن.
پاسخ اینستکه: در اینجا باید که عموم عام را تحفّظ نمود، یعنی عموم عام را که میگوید فساق را اکرام نکن حفظ کرده بگوئیم: اکرام هر فاسقی حرام است، چه عالم و چه جاهل.
بعد آن مطلق یعنی اکرم عالما را بوسیلۀ لا تکرم الفسّاق تقیید کرده بگوئیم مراد از آن عالم عادل است.
الحاصل: اطلاق آن یکی میگوید: این عالم فاسق را اکرام کن، و عموم آن دیگری میگوید: او را اکرام نکن.
در اینجا ما به لا تکرم عمل میکنیم، چرا که اظهر از آن اکرم عالما است. چرا؟
بخاطر اینکه الفسّاق بالوضع دلالت بر عموم دارد و لذا دلالتش بر عموم تنجیزی است یعنی که لا تکرم الفسّاق یک حکم تنجیزی بر حرمت اکرام علمای فاسق میکند، و حال آنکه، مطلق دلالتش تعلیقی است، یعنی در صورتی دلالت بر عموم میکند که بیان برخلافش نباشد، در حالیکه در اینجا لا تکرم الفسّاق بیانی است که برخلاف آن آمده است. و لذا:
دلالت تنجیزی اظهر از دلالت تعلیقی و بالنتیجه حکم تنجیزی مقدّم بر حکم تعلیقی است.
اینستکه: هردو دلیل عاماند لکن یکی از یک صنف و یکی از صنف دیگر. فی المثل:
یک دلیل میگوید: اکرم العلماء لعلمهم، این یک عام معلّل است، یعنی اکرام کن علماء را بخاطر علمشان.
دلیل دیگر میگوید: لا تکرم الفسّاق، که عامّی غیر معلل است.
حال یک عالم فاسق در این میان وجود دارد و ما نمیدانیم که با او چهکنیم؟ زیرا:
اکرم العلماء میگوید: بخاطر علمش اکرامش کن و لا تکرم الفسّاق میگوید بخاطر فسقش اکرامش نکن. چه باید کرد؟
در اینجا وظیفۀ ما اینستکه: به عام اوّلی عمل کنیم چرا که صنفش از صنف عام معلل است.
به عبارت دیگر: عام معلّل اظهر دلالة است از عام غیرمعلل و لذا آن را مقدّم داشته میگوئیم: اکرام این عالم فاسق واجب است.
بزنید.
اگر از دو عام متعارض، یکی در مورد امتنان باشد و دیگری ربطی به امتنان نداشته باشد مثل اینکه:
یک دلیل بگوید: کتب علیکم الصیّام... که ظهور و عموم آیه میفرماید: همه باید روزه بگیرند چه حرجی باشد، چه ضرری باشد و چه...
دلیل دیگری بگوید: ما جعل علیکم فی الدّین من حرج، یعنی که ما حکم حرجی از کسی نمیخواهیم نه در نماز، نه در روزه، نه در حج و نه در...
حال: روزه برای کسی مثل من حرجی شده است، و لذا:
اگر به کتب علیکم الصیام مراجعه کنم، عموم آن به من میگوید: روزه بگیر، چه حرجی باشد چه ضرری.
اگر به ما جعل علیکم فی الدّین من حرج، مراجعه کنم، میفرماید: ما حکم حرجی نداریم، نه در نماز، نه در روزه و نه در... یعنی هرگاه که حکمی از ما حرجی شود، از عهدۀ شما ساقط است.
این دو دلیل عام که یکی میگوید: روزه بر تو واجب است و دیگری میگوید: خیر، روزه بر تو واجب نیست باهم در تعارضاند، چه باید کرد؟
وظیفۀ ما اینستکه: این عام (ما جعل علیکم فی الدّین من حرج) را بر عام (کتب علیکم الصّیام) مقدّم کنیم. چرا؟
زیرا که عام اولی در مورد امتنان بود، و خدا در حال منتگذاری است، یعنی که من بر شما منّت گذاشته و روزههای حرجی را از عهدۀ شما برداشتم.
خوب با برداشتهشدن روزۀ حرجی، دیگر روزه بر مثل منی که در حرج هستم واجب نیست، چرا که اگر واجب باشد، دیگر منّت نیست.
الحاصل: در مثال قبل، عام معلل دارای مزیت بود و مقدّم میشد، در این مثال عامّی که در مورد
امتنان است دارای مزیّت است و مقدّم میشود.
در آن را بفرمائید.
1 - اینکه احکام شرعیّه دارای استمرار بوده و عموم ازمانی دارند، یعنی که وقتی شارع میگوید خمر حرام است، این حکم تا زمانی که دین اسلام هست وجود دارد، و هکذا...
2 - اگر عامّی مثل: اکرم العلماء به دست ما برسد که دارای دو ظهور است:
یک ظهور افرادی، بدینمعنا که همۀ علماء را اکرام کن، چه عادل و چه غیر عادل.
یک ظهور ازمانی، بدینمعنا که اکرام همۀ علماء واجب است، چه امروز، چه فردا...
پس: براساس این عام، همۀ علماء، در همۀ زمانها واجب الاکراماند، تعارضی هم در کار نیست.
حال: اگر خاصّی مثل: لا تکرم العالم الفاسق، پس از عام مذکور بیاید، خود دارای دو صورت است:
اگر این خاص معلوم التاریخ باشد، یعنی که ورودش قبل از زمان عمل به عام باشد، باز هم تعارضی در کار نیست و خاص مزبور، مخصّص این عام است.
و اگر ورود این خاص پس از زمان عمل به عام باشد، باز هم تعارضی در کار نیست و خاص ناسخ عام خواهد بود.
لکن اگر این خاص مجهول التاریخ باشد، یعنی ما ندانیم که زمان ورود آن قبل از زمان عمل به عام بوده یا پس از آن، با احتمال تعارض بین نسخ و تخصیص روبرو میشویم. چه باید کرد؟
در اینجا وظیفه اینستکه: ما خاص را حمل بر تخصیص کرده بگوئیم این خاص، مخصّص آن عام است. چرا؟
زیرا حمل آن بر تخصیص، موجب حفظ عموم ازمانی میشود، گرچه عموم افرادی آن بههم میخورد.
در حالیکه اگر خاص را حمل بر نسخ کنیم، عموم ازمانی بههم میخورد، در حالیکه احکام شرعیّه دارای عموم ازمانی هستند. فی المثل:
دلیلی میگوید: اکرم العلماء یوم الجمعة، و لذا روز جمعه زمان عمل به این عام است.
حال: اگر شب جمعه یعنی قبل از حضور زمان عمل به عام برسد که: لا تکرم العالم الفاسق و ما آن را حمل بر تخصیص کنیم، کاشف از اینستکه: مراد از علماء، از همان روز اوّل، علمای عدول بوده است.
پس: در این صورت عموم ازمانی وجوب اکرام نسبت به علمای فاسق از بین میرود.
اوّل، مثالی ذکر کنید.
و امّا در کلام خدا یعنی قرآن اینکه میفرماید: خلق لکم ما فی الارض جمیعا. یعنی غیر از خمر، خنزیر، میته، دم، زنا، لواط، ربا و... یعنی هرچه که در قرآن حرمتش به اطلاع شما رسیده، هرچه که هست برای شما حلال است.
و امّا عام در کلام پیامبر، مثل اینکه در روز حجة الوداع فرمود: ما من شیء یقرّبکم الی الجنّة و یبعّدکم من النّار الاّ و قد امرتکم به.
خوب ما من شیء نکره در سیاق نفی است و افادۀ عموم میکند، یعنی: هرچه از محرمات بود گفتیم و لذا غیر از این محرماتی که برشمردیم، هرچه که هست برای شما حلال است.
و امّا عامّی که در کلام امیر بیان است، اینکه میگوید: اسکتوا امّا سکة اللّه. یعنی که هرچه را که خدا فرموده حرام است، بگوئید حرام و در غیر آنها ساکت شوید.
و یا در کلام امامان اوّلین دیگر آمده است که: کلّ شیء لک حلال.
اینها عموماتی است که غیر از محرّمات برشمرده شده، تمام اشیاء عالم را برای ما حلال میکنند.
1 - امام عسکری علیه السّلام فرمودهاند: یحرم عصیر العنبی اذا غلا.
2 - یا فرمودهاند: دنبلان حرام است.
3 - و یا فرمودهاند: گوشت خرگوش حرام است.
شدهاند چه باید کرد؟
1 - آیا این خصوصیات که از ائمۀ بعدی رسیده است، ناسخ آن عمومات قبلی هستند یا نه؟
2 - آیا این خصوصیات بعدی کاشفاند از اینکه یک قرینهای در کنار آن عمومات بوده که مسلمانهای صدر اوّل از طریق آن قرینه میفهمیدهاند که آن عمومی که میگوید همهچیز حلال است، مرادش عصیر عنبی و یا دنبلان و... نمیباشد؟
3 - یا اینکه کاشف از آن قرینۀ متصّله نیستند، بلکه پس از آنکه خاص به دست ما رسیده ما کشف میکنیم که از اوّل از آن عام برای مسلمانها ارادۀ خاص شده بوده است و لکن تا مدّتی در ظاهر آنها مکلّف به عام بودهاند؟
پاسخ به سؤالات فوق بدین صورت است که:
اوّلا: نسخ به معنای حقیقیاش که رفع حکم واقعی فعلی باشد نسبت به خدا باطل است چرا که مستلزم جهل است، و حال آنکه جهل در خدا و رسولش راه ندارد.
و امّا بطلان نسخ نسبت به ائمه علیهم السّلام بخاطر اینستکه: موضوع نسخ در زمان ائمه علیهم السّلام، منتفی است چرا که دیگر حکم جدیدی توسط امین وحی نازل نمیشود.
در نتیجه: اگر ما به ائمه علیهم السّلام و خصوصیات صادرۀ از آنها نسبت نسخ بدهیم، مجازی است.
معنای مجازی نسخ هم اینستکه: خود پیامبری که فرمودند: همهچیز حلال است، به ائمه علیهم السّلام دستور دادهاند که در فلان تاریخ، حرمت فلان شیء را اعلام کنید.
و امّا نسخ مجازی هم که غیر محال است باز با دو اشکال روبرو است:
1 - یکی اینکه تعداد این خصوصیات بسیار زیاد است و حال آنکه تعداد نسخ بسیار کم و در حد سه یا چهار مورد است که برای اهل فن معلوماند.
2 - اگر گفته شود که این یحرم عصیر العنبی اذا غلا فی المثل: ناسخ کلّ شیء حلال لک است، مستلزم طرح ظهور دو دلیل یعنی ابدیت اوّل و ازلیّت دوّم است. چرا؟
زیرا در ابتدا گفته شد که حکم ملغی از ناحیۀ شارع ظهور در ابدیت دارد، یعنی وقتی فرمود: کلّ شیء لک حلال یا احلّ لکم ما فی الارض جمیعا، ظهور در ابدیت دارد.
حال اگر بگوئیم یحرم عصیر العنبی به عنوان خصوص بعدی آمده و آن عموم را نسخ کرده لازم میآید که ابدیت آن عام و ازلیت این حکم جدید منقطع شود.
چرا؟
زیرا که ما معتقدیم که این احکام شرعیّه کاشف از یکسری مصالح و مفاسد واقعی است، یعنی وقتی امام میفرماید: یحرم عصیر العنبی اذا غلا... کشف میکنیم که عصیر عنبی از اوّل حرام بوده است، منتهی زمان اعلامش زمان مثلا امام حسن عسکری علیه السّلام بوده است.
لکن اگر بگوئیم که این خصوص نسخ است معنایش اینستکه: عصیر عنبی از هماکنون حرام شده است و لذا ازلیّت آن از بین میرود.
در نتیجه نمیتوان قائل به نسخ شد ولو به نحو مجاز.
1 - یک اشکال اینستکه: اصل در اینجا عدم قرینه است.
2 - اشکال دیگر اینستکه: اگر قرائنی در کار میبود حتما بهدست ما میرسید چرا که انگیزۀ اطلاع از حلال و حرام زیاد بود.
3 - اشکال سوّم اینکه: نهتنها این حرف بعید است، بلکه ما یقین داریم که مسلمین صدر اوّل علم به چنین قرینهای نداشته و عمل به چنین قرینهای نمیکردهاند.
توجیه سوّم هم تخصیص است لکن با یک بیان دیگر به این معنا که:
این خصوصی که امروز از امام عسکری علیه السّلام بهدست ما رسیده و میگوید:
یحرم عصیر العنبی... بیان است برای آن عام یعنی احلّ لکم ما فی الارض جمیعا و نه کاشف از قرینۀ متصله... یعنی:
اگر خدای تعالی درصدر کار فرمود: همهچیز حلال است، امروز از طریق این خاص روشن میشود که مراد غیر از عصیر عنبی و یا دنبلان و یا... امور دیگری است که بعدا بیان شده است.
الحاصل: خصوص و یا خصوصیات بعدی مبیّن عمومات صادرۀ قبلی هستند، به این معنا که ظاهر آن عمومات مراد نیست.
اینکه: این توجیه با تأخیر بیان از وقت حاجت روبرو است، یعنی چطور میشود که این خصوصیات پس از 250 سال که زمان نیاز مردم به آنها بوده وارد شوند.
آیا این القاء مردم در امور حرام نیست؟
ورود دلیل بر حرمتش، حلیّتش را از دست بدهد؟
از دو راه:
یکی از راه برائت شرعیّه که موضوعش جهل است و شک.
یکی از راه برائت عقلیهای که موضوعش عدم البیان است.
فی المثل: ما نمیدانیم که شرب تتن حلال است یا حرام؟
1 - بر طبق کلّ شیء لک حلال حتّی تعلم أنّه بعینه حرام، میگوئیم: حلال است.
2 - از طریق برائت عقلیه نیز که موضوعش عدم البیان است میگوئیم:
عقل میگوید: شما که نمیدانید که مثلا شرب تتن حرام است، بیانی هم که به شما نرسیده است، پس مرتکب بشو.
اگر روز قیامت معلوم شود که شرب تتن حرام شود، من نمیگذارم که شما را عقاب کنند. چرا؟
چون عقاب بلابیان قبیح است، کار قبیح هم از شارع سرنمیزند.
پس: تا وقتی بیان نرسیده شرب تتن برای شما حلال است، لکن به مجرد رسیدن یک روایت، ولو ظنّی باشد، مجال از اصالة البرائة عقلی گرفته میشود. چرا؟
زیرا با آمدن بیان، موضوع اصالة البرائة که عدم البیان است از بین میرود.
البته ورود دلیل در اینجا کاشف از اینستکه: شرب تتن از اوّل حرام بوده است، لکن به لحاظ مصالح مهمّهای تاریخ اعلان حرمتش مدّتی بعد تعیین شده است، و لذا با ورود دلیل، آن حلیّت از بین میرود.
بله، در ما نحن فیه نیز ما با مسأله تأخیر بیان از وقت حاجت روبرو میشویم لکن هرچه شما در رابطۀ با شرب تتن و استفادۀ از اصل آوردید، ما نیز در ما نحن فیه همان را میگوئیم.
شما چطور براساس برائت عقلیه مرتکب تتن میشوی و لکن پس از رسیدن دلیل، شرب تتن را محکوم به حرمت میکنید.
ما نیز در اینجا براساس اصالة العموم، میگوئیم: عصیر العنبی در احلّ لکم ما فی الارض جمیعا حلال است، لکن به مجرد اینکه به دست ما رسید که یحرم عصیر العنبی اذا غلا، آن را محکوم به حرمت میکنیم.
مثال بیان کنید.
فی المثل: کسی میگوید من که تا دیروز مکلّف نبودم، حرام هم که در مورد فرد غیر مکلّف وجود ندارد.
امروز بالغ شدهام، در حالیکه مطلع میشوم که خمر، خنزیر، میته، دم و... همه حراماند.
امّا شک میکنم که شرب تتن هم حرام شده است یا نه؟
استصحاب میکنم برائت اصلیه را، یعنی برائتی که در دیروز و در حال صغر ثابت بود.
امروز که بالغ شدم، ابقاء میکنم آن برائت اصلیه را.
چیست؟
میگوید:
1 - مفاد مقیس شما که اصالت برائت عقلیه باشد، ابقاء ما کان علیه است، بدینمعنا که دیروز شما تکلیفی نداشتی، امروز هم تکلیفی نداری.
2 - امّا مفاد مقیس علیه که احلّ لکم فی الارض جمیعا باشد، اینستکه: عصیر عنبی حلال است.
پس: مفاد مقیس، یعنی نفی الحرمة، مغایر است با مفاد مقیس علیه، که اثبات حلیّت است، و لذا نمیتوان احدهما را به دیگری قیاس نمود.
به عبارت دیگر: آن اصالة البرائة، ابقاء ما کان است و نفی حرمت میکند و لذا نمیگوید چیزی برای شما حلال است.
لکن این یکی رخصت در فعل است و عموم اباحی دارد، یعنی که همهچیز مباح است.
در نتیجه: ایندو، دارای دو مفاد و یا دو مناط متغایر باهم دارند، و لذا باید که قائل به نسخ شد تا با اشکالات تخصیص روبرو نشویم.
1 - اینستکه: بله من نیز میدانم که وقتی میگوئیم این تخصیص است، معنایش اینستکه:
فلان شیء مثلا عصیر عنبی و یا دنبلان و... از اوّل حرام بوده است لکن شارع آن را بیان نکرده و این مستلزم القاء مردم در حرام و قبیح است.
امّا گفتیم که در کنار آن یک مصلحت اهمی وجود داشته که اقتضاء میکرده است که شارع آن حکم حرمت را بعدها اعلام کند.
2 - اینکه این اشکال شما یعنی القاء مردم در مفسده، منحصر به عمومات کتابی نیست، بلکه در عمومات مربوط به پیامبر نیز این مسأله وجود دارد. چنانکه حضرت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در حدیث حجة الوداع فرمود:
3 - اینکه به فرض که اشکال شما به ما تمام باشد و در صورت قول به تخصیص و اینکه این خصوصیات مخصّص آن عموماتاند، اشکال مذکور هم پیش میآید، لکن این در جائی است که عموم آن اباحی است. فی المثل:
در احلّ لکم ما فی الارض جمیعا.. عموم عام اباحی است، یعنی که همهچیز مباح است، و لکن خاص آن یعنی یحرم عصیر العنبی اثباتی و الزامی است.
بله، در اینجا ما با آن اشکال روبرو هستیم، لکن میتوانیم مثال را بهگونهای مطرح کنیم که در صورت قول به تخصیص با اشکالات مذکور روبرو نشویم و لذا همان مثال مورد بحث را بهعکس میکنیم، یعنی:
عام را الزامی و خاص را نافی آن الزام قرار میدهیم. فی المثل:
اکرم العلماء که عمومش اقتضاء میکند که علمای فاسق نیز اکرامشان واجب باشد، الزامی.
و لا یجب اکرام العالم الفاسق را که دهها سال بعد آمده نافی آن الزام قرار میدهیم.
این نشان میدهد که مراد از علماء از همان اوّل، علمای عدول بوده است ولو من فاسق را اکرام کرده باشم، در نتیجه مرتکب گناه نشدهام، چرا که حرمتش اعلام نشده بود.
الحاصل: در این مورد ما خصوصیات صادره از ائمه بعدی را حمل بر تخصیص میکنیم و دیگر آن اشکال القاء در مفسده و رخصت در فصل حرام، روبرو نخواهیم شد.
اصالة العموم از اصول لفظیّۀ معتبره است و ما در هر لفظی که شک کنیم که آیا معنای عمومش مراد است یا نه؟
از این اصالة العموم استفاده کرده میگوئیم: بله، ظاهر یعنی معنای عمومش مراد است.
امّا لازمه جواز تأخیر بیان از وقت حاجت و لازمۀ جواز ارادۀ خلاف، از کار افتادن اصالة العموم و اصالة الاطلاق است. چرا؟
زیرا در اینصورت ما به هر عامّی که برخورد کنیم، اعتمادی به عموم آن نخواهیم داشت چرا که احتمال میدهیم که از آن عموماتی باشد که دهها سال بعد تخصیص میخورد.
پس: لازمۀ حرف شما، از بین رفتن حجیّت اصل اصالة العموم است؟
در پاسخ به این اشکال میگوئیم: اشکال مذکور روی مبنای شما پیش میآید و نه روی مبنای ما، چرا که:
1 - مستند اثبات اصالة الحقیقه از نظر شما قبح تأخیر بیان از وقت حاجت است.
2 - لکن مستند اثبات اصالة الحقیقه از نظر ما قبح القاء کلام و ارادۀ خلاف ظاهر از کلام آن هم بدون نصب قرینه است. فی المثل:
کسی میگوید: رأیت اسدا، و ما نمیدانیم که آیا معنای حقیقی اسد را که حیوان مفترس باشد اراده کرده است، منتهی قرینهای که در کنار آن بوده و دلالت بر آن معنای مجازی داشته از بین رفته است؟
پاسخ ما اینستکه: اصل عدم قرینه است و لذا معنای حقیقی همین ظاهر مراد است چرا که نمیشود که متکلم اسد را بگوید و بدون نصب قرینه معنای مجازی یعنی رجل شجاع را از آن اراده کند.
در اینستکه: در ما نحن فیه نیز مطلب از همین قرار است، فی المثل:
عامّی مثل: اکرم العلماء به دست ما رسیده است که ظهور حقیقی آن عموم و شمول است یعنی که همۀ علماء اعم از عادل و فاسق واجب الاکراماند.
حال نمیشود که متکلّم العلماء را بگوید و بدون نصب قرینه، ارادۀ معنای علمای عدول را از آن بکند.
و لذا چون قبیح است که کسی عامّی را بگوید و بدون نصب قرینه ارادۀ خلاف ظاهر از آن بکند ثابت میشود که مراد متکلم از عام مذکور معنای حقیقی آن است.
پس: روی مبنای ما اشکالی رخ نمیدهد.
در تعارض مطلق با عام است، فی المثل:
یک دلیل میگوید: اکرم عالما، که عالما مطلق است و اطلاقش اقتضاء میکند که هر عالمی اکرام شود، چه عادل باشد و چه فاسق.
خوب اگر ما باشیم و اکرم عالما، نزاعی در بین نخواهد بود چرا که بر اساس اطلاق این مطلق هر عالمی را اعمّ از اینکه عادل باشد یا فاسق اکرام خواهیم کرد.
لکن اگر پس از آن دلیل دیگری بیاید و بگوید: لا تکرم الفسّاق، که جمع محلای به ال بوده و
بالوضع دلالت بر عموم دارد، معنایش اینستکه: هر فاسقی محرم الاکرام است، یعنی هیچ فاسقی را اکرام نکن.
1 - اگر یک عالم غیر فاسق وجود داشته باشد، بر طبق اکرم عالما او را اکرام کرده، کسی هم معترض نمیشود.
2 - یا اگر یک فاسق غیر عالم وجود داشته باشد، بر طبق لا تکرم الفسّاق از اکرام او خودداری میکنیم کسی هم اعتراضی نمیکند، چونکه عالم نیست.
1 - چون عالم است، اطلاق (اکرم عالما) میگوید: اکرامش واجب است.
2 - چون فاسق است، عموم لا تکرم الفسّاق میگوید: اکرامش حرام است.
حال سؤال اینستکه: در این تعارض عموم و اطلاق و یا دوران امر بین دو دلیل چه باید کرد؟
آیا عموم آن عام را تحفظ کرده، آن را تخصیص نزنیم تا که محل نزاع بشود محرم الاکرام؟
یا اینکه اطلاق مطلق را تحفظ کرده قیدی به آن نزنیم تا که محلّ نزاع بشود واجب الاکرام؟
به نظر ما باید که عموم عام را حفظ کرده و آن را مقیّد آن مطلق یعنی اکرم عالما قرار بدهیم، آن وقت نتیجه این میشود که این عالم فاسق محرم الاکرام است.
به عبارت دیگر: روشن میشود که مراد در اکرم عالما، عالم غیرفاسق است و نه مطلق علماء.
چیست؟
در توسعه و شمول حکم است، یعنی که هردو در این توسعه مشترکاند، فی المثل:
یکی میگوید: اکرم عالما، دیگری میگوید: اکرم العلماء، که یکی مطلق و دیگری عام است، لکن هردو دلالت دارند بر اینکه عالم واجب الاکرام است، چه عادل، چه غیرعادل.
1 - دلالت عام بر شمول و توسعه، بالوضع است، و حال آنکه دلالت مطلق بر عموم و شمول به
مقدّمات حکمت است. فی المثل:
مولا گفته: اکرم عالما، معنای عالما در توسعه است، یعنی هریک از علما چه عادل، چه فاسق واجب الاکراماند.
امّا این دلالت بر این شمول و توسعه بواسطه وضع نیست، بلکه بواسطۀ مقدّمات حکمت است.
حکیم باشد، یعنی که از روی عقل و حکمت حرف بزند و نه از روی زور.
در مقام بیان باشد، یعنی که از روی مزاح و یا براساس هزل و بیهودگی سخن نگوید.
اینکه: قدر متیقّن در مقام تخاطب هم در بین نباشد.
اینستکه: چون گویندۀ اکرم العلماء مثلا فرد حکیمی است و نه زورگو و در مقام بیان است و نه هزل و شوخی، مطلب قدر متیقّن ندارد، بدینمعنا که ما نمیتوانیم بگوئیم، قدر متیقّن علماء، آن علمائی است که فاسق نباشند، چرا که عالم یعنی کسی که میداند ولو فاسق هم باشد.
2 - اینکه اگر عام را تخصیص بزنیم معنایش مجازی میشود، و حال آنکه تقیید مطلق معنای آن را مجازی نمیکند، چونکه موضوع له مطلق، طبیعت لا بشرط است، لا بشرط هم با صدها شرط قابل اجتماع است.
یعنی اگر عالما را مقیّد کرده بگوئیم: مراد از اکرم عالما، عالم غیرفاسق است، معنایش مجازی نمیشود، بلکه به حقیقت خودش باقی میماند و لذا مطلق را تقیید زده و حقیقت عام را تحفظ میکنیم.
این فرق دوّم بر اساس مذهب سلطان العلماء است و الاّ مشهور میگوید:
موضوع له مطلق، طبیعت و یا ماهیّت به شرط شیء است، یعنی ماهیّت به شرط خلوّ از قیود، و لذا اگر یک قید به مطلق بزنی، ماهیّت او بههم خورده، میشود مجاز.
3 - دلالت مطلق بر عموم و شمول تعلیقی است و حال آنکه دلالت عام بر عموم و شمول تنجیزی است. یعنی:
اکرم عالما، به عنوان یک مطلق دلالت بر شمول و توسعه دارد، لکن تا وقتی که برای آن بیان نیاید، بلکه ما باشیم و مثلا عالما.
امّا اگر لا تکرم الفسّاق در کنار آن قرار بگیرد، احتمال دارد که بیان برای عالما باشد.
همین احتمال، موضوع مطلق را که عموم و شمول باشد از بین میبرد، چرا که دلالت آن بر شمول اگری بود و به شرط عدم البیان است. و لذا:
وقتی لا تکرم الفسّاق در کنار عالما قرار میگیرد، موضوعش که عدم البیان باشد از بین رفته،
جلوی اقتضای آن گرفته میشود و از اطلاق میافتد.
الحاصل: اقتضای اطلاق در مطلق یعنی عالما وجود ندارد مگر اینکه بیان برای آن نباشد.
لکن عام یعنی لا تکرم الفسّاق، اقتضای عموم در وجودش دارد، مگر مانعی این اقتضا را از او بگیرد.
انما الکلام در اینستکه: ما نمیدانیم که آیا این اکرم عالما میتواند مانع از اقتضای لا تکرم الفسّاق در عموم شود یا نه؟
اصل: عدم مانعیّت است.
الحاصل: مقتضی یا اقتضای عموم در لا تکرم الفسّاق بالوجدان موجود است، مانع هم بالاصل مفقود است.
پس ثبت که عموم لا تکرم الفسّاق به جای خودش محفوظ است، و لذا میشود مقیّد اکرم عالما، که در اینصورت عالما دیگر دلالت بر اطلاق ندارد.
تحفظ کرده و عام را تقیید نمود چیست؟
1 - یکی اینستکه: اگر عام را تخصیص بزنیم معنای حقیقیاش را از دست داده میشود مجاز و حال آنکه اگر مطلق را قید زده بگوئیم: مراد از عالما، عالم غیرفاسق است، مجاز نمیشود بلکه به حقیقت خودش باقی میماند.
پس: عموم عام را تحفّظ کرده و مطلق را قید میزنیم تا هردو به حقیقت خودشان باقی بمانند.
نتیجه این میشود که آن عالم فاسق در مادّۀ اجتماع میشود، واجب الاکرام، چرا؟
زیرا مطلق، اقتضای اطلاق دارد.
2 - دیگر اینکه: مطلق، تعمیم و توسعهاش را از مقدّمات حکمت استفاده میکند و لذا هرچه به آن قید زده شود، مجاز نمیشود، برخلاف عام که توسعه و تعمیم در آن بالوضع است، و لذا در صورتی که تخصیص بخورد، موضوع له آنکه تعمیم باشد از بین میرود.
1 - لا تکرم الفسّاق منّجزا به شما میگوید: اکرم فساق حرام است ولو عالم باشد.
2 - لکن اکرم عالما اگر بخواهد چنین کسی را واجب الاکرام کند، مقیّد به این است که برای آن بیان نباشد. چرا؟
یک دلیل میگوید: اکرم العلماء، که اکرم فعل امر است و ظهور در وجوب دارد و العلماء هم که جمع محلاّی به ال است و افادۀ عموم میکند، یعنی که تمام علماء واجب الاکراماند چه زید عالم و چه غیرزید و....
دلیل دیگر میگوید: ینبغی اکرام زید العالم، که ینبغی ظهور در استحباب دارد، یعنی که اکرام زید عالم مستحبّ است.
چرا؟
زیرا: التخصیص اولی من المجاز.
به عبارت دیگر: در اینجا نیز عام را تخصیص بزن گرچه یک مجازمّایی پیش میآید، لکن جلوی مجاز در کلمه گرفته میشود، یعنی که تجوّز در معنای کلمۀ ینبغی پیش نمیآید، بلکه معنای ینبغی که ظهور در استحباب باشد، به حال خود باقی است.
نزنید، تنافی ندارد؟
حال اگر کسی بگوید: اگر عام با غیر مطلق جمع شود، بله، در بعضی از ظواهر حکمش تحفّظ عموم عام است.
لکن در بعضی از ظواهر که ذیلا مثالش خواهد آمد، حکمش مثل مورد قبل است که عام با مطلق جمع شده بود، یعنی که نباید عموم عام را تحفظ کرده مرتکب تجوز شویم. فی المثل:
یک دلیل میگوید: ینبغی اکرام العلماء که ظهورش در اینستکه: همۀ علماء مستحبّ الاکراماند.
دلیل دیگر میگوید: اکرم العدول، که اکرم ظهور در وجوب دارد، عدول هم که ظهور در عموم دارد، یعنی که هر عادلی اکرامش واجب است چه عالم باشد و چه غیرعالم.
به عبارت دیگر:
دلیل اوّل میگوید: علماء ولو عدول هم باشند، اکرامشان مستحب است.
دلیل دوّم میگوید: عدول اکرامشان واجب است، چه عالم، چه غیرعالم.
وظیفه چیست؟
در اینجا نیز عین مورد قبل عموم عام یعنی اکرم العلماء را تحفّظ کرده بگو همه علماء مستحب الاکراماند و اکرام در اکرم العدول را حمل بر استحباب کن، یعنی که عالم عادل اکرامش مستحب است، تا که با دلیل اوّل جمع شود.
الحاصل: در اینجا نیز ما عموم عام را حفظ کرده، آن را تخصیص نمیزنیم بلکه مرتکب تجوّز میشویم، چرا که اکرم را که ظهور در وجوب دارد، حمل بر استحباب مینمائیم.
در اینستکه: در مورد قبل او میخواست که ینبغی را وجوبی معنا کند و حال آنکه ما ینبغی وجوبی نداریم.
لکن در این مورد ما مرتکب مجاز مشهور شدیم یعنی افعل را که ظهور در وجوب دارد حمل بر استحباب نمودیم که حملی بسیار شایع است.
پنج نوع از جملات دارای مفهوماند که مفهوم بعضی به نظر مشهور معتبر است و به نظر برخی غیرمعتبر است.
به عبارت دیگر: دو مورد از این پنج مورد مفهومشان حجّت نیست: یکی مفهوم لقب است، دیگری مفهوم عدد. چرا که:
1 - اگر مفهوم لقب حجّت باشد، لازمی خواهد داشت که باطل است. به عبارت دیگر: اگر مفهوم لقب حجّت باشد، به محض اینکه بگوئید: «عیسی رسول اللّه»، میشوید کافر. چرا؟ زیرا رسول اللّه لقب است، حال اگر لقب مفهوم داشته باشد، وقتی گفته میشود عیسی رسول اللّه است، مفهومش اینستکه: پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله، رسول اللّه نیست، و این کفر است.
2 - و اگر مفهوم عدد حجّت باشد، لازمهاش انحصار در برخی صفات است و حال آنکه چنین انحصاری وجود ندارد، فی المثل:
روایت میگوید: علائم المؤمن خمس: التّختّم بالیمین، و تعفیر الجبین، و زیارة الاربعین، و صلاة احدی و خمسین، و جهر ببسم اللّه الرحمن الرحیم.
حال اگر مفهوم عدد حجّت میبود، علائم ایمان منحصر میشد به همین پنج صفت، و حال آنکه
علائم بسیاری برای مؤمن وجود دارد.
3 - و امّا حجیّت مفهوم جملۀ شرطیّه اتفاقی است، فی المثل:
جملۀ ان جاء زید فاکرمه، مفهومش اینستکه: ان لم یجیء زید فلا تکرمه.
مفهوم مذکور حجّت است.
و یا جملۀ اکرم العلماء ان کانوا عدولا، مفهومش اینستکه: اگر علماء عادل نباشند، ممنوع الاکراماند.
این مفهوم نیز حجّت است.
4 - لکن در حجیّت مفهوم وصف و مفهوم غایت اختلاف نظر وجود دارد:
مفهومش اینستکه: اکرم العالم الفاسق.
ما این مفهوم را نیز معتبر میدانیم گرچه برخی آن را معتبر نمیدانند.
1 - اگر مفهوم جملۀ شرطیّه با مفهوم جملۀ وصفیّه تعارض کنند چه باید کرد؟ فی المثل:
جاهل فاسق اکرامش واجب است.
این دو مفهوم باهم تعارض و تنافی دارند، چه باید کرد؟ آیا باید به مفهوم شرط عمل نمود یا که به مفهوم وصف؟
باید که به مفهوم شرط عمل نمود و گفت که علماء فاسق اکرام ندارند.
به عبارت دیگر: در تعارض مفهوم شرط با مفهوم وصف، باید به مفهوم شرط عمل نمود و نه به مفهوم وصف، گرچه مفهوم وصف نیز حجّت است.
2 - یا اگر مفهوم شرط با مفهوم غایت تعارض کند وظیفۀ ما چیست؟ فی المثل:
1 - جمله شرطیّه میگوید: اکرم العلماء ان کانوا عدولا، مفهومش اینستکه:
2 - جمله غائیّه میگوید: لا تکرم الفسّاق من الناس الی ان یکونوا عالمین، مفهومش اینستکه:
علمای فاسق را اکرم بکن.
در تعارض این دو مفهوم، یعنی مفهوم شرط و مفهوم غایت چه باید کرد؟
باید که به مفهوم غایت عمل نمود، گرچه مفهوم شرط نیز حجّت است. چرا؟ زیرا:
مفهوم غایت مقدّم بر مفهوم شرط است.
مفهوم شرط هم مقدّم بر مفهوم وصف است.
مقدم المقدّم، مقدّم، یعنی که مفهوم غایت مقدّم بر مفهوم وصف است.
افرادی و یا ظهور در وجوب و یا ظهور در حرمت چه باید کرد؟ فی المثل:
یک روایت میگوید: اغتسل یوم الجمعه، که اغتسل فعل امر و ظهور در وجوب غسل جمعه دارد.
روایت دیگر میگوید: ینبغی غسل الجمعة، که ظهور در استحباب غسل جمعه دارد.
آیا در اینجا باید ظهور اغتسل را حفظ نمود یا که ظهور ینبغی را؟ آیا میتوان گفت که ینبغی... نسخ است یا نه؟
خیر، بلکه باید که اغتسل را حمل بر استحباب نمود تا در نتیجه با ینبغی جمع شود که قول مشهور است بدینمعنا که غسل جمعه مستحب است. چرا؟ زیرا:
اگر بگوئید ینبغی ناسخ اغتسل است، این خلاف آن قاعده است که گفته شد:
احکام ملغی من الشّارع دارای ابدیّتاند. چرا؟
زیرا ابدیت حکم شارع از دست میرود، بدینمعنا که غسل جمعه تا امروز واجب بود و از امروز به بعد دیگر وجوب ندارد، و حال آنکه این احکام ابدی هستند.
الحاصل: ما نسخ نداریم (یا که اگر داریم بسیار کم است) الاّ ما خرج بالدلیل.
یکی هم قضیۀ صدقه دادن به فقیر است برای ملاقات با پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله، یعنی شریفۀ بین یدی نجواکم صدقة، که پس از سه روز آمد که لازم نیست.
یکی هم قبله بود که مسلمین حدود 16 یا 17 سال رو به بیت المقدس نماز میگزارند و لکن پس از سه سال از استقرارشان در مدینه حکم قبله عوض شد.
1) (1)
بلکه باید که تصرفات دیگری را در آن انجام بدهیم.
آیا این استدلال بر بطلان نسخ صحیح است یا نه؟
خیر، در این استدلال، اشکال وجود دارد چونکه حدیث مذکور مبطل نسخ مورد بحث ما نیست.
چرا؟
زیرا که ما دوگونه نسخ داریم:
یک وقت هست که احکام جزئیۀ شخصیّه نسخ میشود، مثل مواردی که قبلا ذکر شد، که روایت مورد استدلال این مستدلّ، اینگونه موارد را نسخ نمیکند، بلکه نسخ اصل شریعت و یا احکام کلّی را نسخ میکند.
بر دو قسماند: 1 - قضایای خارجیّه 2 - قضایای حقیقیّه
قضایای خارجیّه به قضایایی گفته میشود که حکم روی افراد رفته است، مثل:... أنّه لا یفلح المجرمون و مثل: تری المجرمین یومئذ مقرّنین فی الاصفاد و...
قضایای حقیقیّه به قضایایی گفته میشود که حکم روی کلّی و طبیعت رفته است. مثل:
إنّ الانسان لفی خسر، یا إنّ الانسان لیطغی ان راه استغنی... یعنی که طبیعت انسان در خسران است چه انسان دیروز باشد و چه انسان امروز و...
این مستدل احکام شرعیّه را از قبیل قضایای خارجیّه بحساب آورده، چرا که میگوید: چیزی را که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله حرام کرده، نسخ نمیشود، این یعنی که احکام جزئیه را برده است روی قضایای خارجیّه.
امّا شیخنا احکام شرعیّه را از قبیل قضایای حقیقیّه بحساب آورده است و لذا میگوید: کلّی احکام و لذا هریک نسخ را به گونهای معنا کردهاند.
لکن از نظر ما هر چیزی که حالت سابقه داشته باشد، در صورت شک در بقاء حالت سابقهاش، بنا را بر بقاء حالت سابقه میگذاریم که یکی از آنها وضوء است.
امّا همین حضرات اخباری که مخالف استصحاباند در یکی دو مورد است که نه تنها استصحاب را جاری میدانند بلکه آن را ضروری دین میخوانند.
یکی استصحاب عدم نسخ است، بدینمعنا که اگر فی المثل در صدر اسلام حکمی بود به نام حرمت ربا و ما اکنون شک نمودیم که آیا آن حکم حرمت هنوز به قوّت خودش باقی هست یا نه؟
با استفادۀ از استصحاب عدم نسخ میگوئیم که بله آن حکم حرمت هنوز به حال خود باقی است.
در اضعف بودن استدلال ذیل است از یک مستدلّ در ابطال نسخ، بدینصورت که میگوید:
یک روایت میگوید: اغتسل یوم الجمعه، یعنی که روز جمعه، غسل جمعه واجب است.
روایت دیگری میگوید: ینبغی غسل الجمعه، یعنی غسل روز جمعه مستحب است.
در اینجا ما نمیدانیم که ینبغی ناسخ اغتسل هست یا نه؟
استصحاب میکنیم عدم نسخ را.
این استدلال از آن استدلال قبل ضعیفتر است.
به عبارت دیگر: درست است که استصحاب عدم نسخ معتبر است، لکن بحث ما در جایی است که دو دلیل وجود دارد:
یکی مثل اغتسل که دلالت بر وجوب دارد، یکی هم ینبغی که دلالت بر استحباب دارد.
بحث ما در اینجا اینستکه: آیا دلالت اغتسل بر وجوب قویتر است یا دلالت ینبغی بر استحباب؟
حال شما نمیتوانید که با استصحاب عدم نسخ، قوّت دلالی یکی از این دو را ثابت کنید.
چرا؟
زیرا استصحاب اصل است و تعبّدی و در طول ادله قرار دارد و نه در عرض ادله و حال آنکه این دو، دلیل هستند.
الحاصل: شما نمیتوانید با استصحاب عدم النسخ بگوئید چون اغتسل نسخ نشده است. پس دلالتش قویتر است.
1 - مثال برای قرینۀ منفصله مثل اینکه فی المثل:
خوب اگر ما بودیم ظاهر این عبارت میگوئیم: غذا خوردن در حال جنابت حرام است.
لکن از خارج اجماع وجود دارد بر اینکه غذا خوردن در حال جنابت حرام نیست.
این اجماع یک قرینۀ منفصله است و لذا:
لا تأکل که ظهور اوّلی آن نهی تحریمی است، به سبب وجود این قرینه میشود نهی تنزیهی، یعنی آن معنای حرمت را از دست داده میشود مجازی.
2 - و امّا مثال برای قرینۀ حالیّه مثل اینکه بگوئیم:
اگر لا تأکل جنبا مثلا در یک روایت و در کنار چند نهی دیگر واقع شده باشد در حالیکه نهیهای دیگر ظهور در حرمت ندارند، این لا تأکل هم ظهور در حرمت نخواهد داشت، فی المثل:
در یک روایت آمده است که: لا تشرب فی الاناء المکسور، لا تلبس لباس الغذر، لا توفّر شعر بدنک، لا تأکل جنبا.
خوب سه (لای) دیگر قرینۀ حالیهاند بر اینکه لا تأکل جنبا هم ظهور در حرمت نداشته و معنای حقیقی آن مراد نمیباشد، چرا که آنها یقینا ظهور در حرمت ندارند.
3 - و امّا مثال برای قرینۀ متصلۀ لفظیه مثل:
در اینستکه: نمیتوان در این سه مورد، دوران درست کرد، بلکه در جایی میتوان دوران درست نمود که پای ظنّ قوی در بین باشد.
یعنی اگر ظهور معنای مجازی هستند به ظنّ قوی باشد، در آنجا میتوان دوران درست کرده بگوئیم: این ظن چنین میگوید، و آن ظن چنان میگوید، و یکی را بر دیگری مقدّم نمود.
تعارض نوع دو دلیل باهم است، فی المثل:
یکی میگوید: رأیت اسدا. در حالیکه موضوع له حقیقی اسد حیوان مفترس است.
اگر ما باشیم و رأیت اسدا، باید که اسد را حمل بر معنای حقیقیاش بکنیم.
لکن در صورتی که بگوید: رأیت اسدا یرمی، مسأله دوتا میشود:
از یکطرف موضوع له اسد، یعنی معنای حقیقیاش، حیوان مفترس است.
از طرف دیگر با یرمی آمده و یرمی ظهور دارد در اینکه ظاهر اسد مراد نمیباشد، چونکه رمی یعنی تیراندازی اختصاص به انسان دارد.
پس: یرمی ظاهر در اینستکه: مراد از اسد، معنای مجازی آن یعنی رجل شجاع است.
حال انما الکلام در اینستکه: در اینجا چه باید کرد؟
آیا باید ظهور حقیقی اسد را اراده کرده بگوئیم معنای آن اینستکه: متکلّم واقعا حیوان مفترس دیده است یا که نه ظهور مجازی آن را رعایت کرده بگوئیم مراد از اسد، رجل تیرانداز است؟
جمعی از اصحاب، آن را حمل بر معنای حقیقیاش کرده، گفتهاند که مراد از اسد حیوان مفترس است، رمی را هم غیرحقیقی و به معنای حمله کردن گرفتهاند.
پس از نظر این بعض، رأیت اسدا یرمی، عین رأیت اسدا میباشد یعنی که معنایش حیوان مفترس است. چرا؟
زیرا: ظهور اسد بر حیوان مفترس وضعی است و حال آنکه ظهور یرمی در رجل شجاع قرینی است. و ظهور وضعی مقدّم است بر ظهور قرینی مجازی.
به عبارت دیگر میگویند: دوران امر است بین ظهور وضعی و ظهور قرینی یک جمله، که باید ظهور وضعی یعنی معنای حقیقی آن را مقدّم کرد بر ظهور قرینی یعنی معنای مجازیاش.
1 - اگر مستند به قرینۀ لفظیّۀ متصله یعنی یرمی است و شما بخاطر یرمی میگوئید چنین ظهوری دارد، به شما میگوئیم خود یرمی هم ظهورش وضعی است.
3-2 - و اگر این ظهور در معنای مجازی مستند به قرینۀ لفظیّۀ منفصله و یا مستند به قرینۀ حالیّه است، که این نیز کالوضع است، یعنی که کمتر از وضع نیست.
الحاصل: دوران درست کردن در هریک از این سه صورت باطل است.
بله، در یکجا دوران درست است و آن در جایی است که آن ظهور در معنای مجازی مستند به ظنّ معتبر باشد.
یعنی شما که میگوئید: رأیت اسدا یرمی، ظهور در معنای مجازی دارد، چنین ظهوری باید که از راه ظن معتبر درست شود، مثل اینکه یک عادلی به شما خبر دهد که مراد گوینده از این اسدا یرمی، رجل شجاع است.
خیر، این مثال را از سر ناچاری آوردهاند، چرا که این جمله فاقد دو ظهور است و لذا بحثهای پیرامون آن نادرست است.
بله، مورد این نزاع که آیا ظهور حقیقی لفظ را باید گرفت یا ظهور مجازی آن را؟
در جایی است که کلام محفوف باشد به چیزی که صلاحیّت برای قرینیّت داشته باشد و حال آنکه یرمی مقطوع القرینه است و هرجا که بیاید حتما معنای مجازی کلام مطرح است.
بنابراین: اینکه مشهور آمدهاند و ظهور حقیقی را بر معنای مجازی مقدّم کردهاند، مربوط به یک مثال دیگری مثل: رأیت اسدا فی الحمام است. چرا؟
زیرا احدی پیدا نمیشود که بگوید: معنای اسد با معنای اسدا یرمی یکی است بلکه هرکسی اسد را با توجه به یرمی حمل بر معنای مجازی یعنی رجل شجاع میکند.
الحاصل: وقتی کسی میگوید: شیری در حمام دیدم، ممکن است مرادش یک رجل شجاع باشد چنانکه ممکن است که یک شیر واقعی باشد.
پس: فی الحمام این صلاحیّت را دارد که اسد را رجل شجاع و یا حیوان مفترس کند.
در اینجاست که برخی گفتهاند: باید این رأیت اسدا فی الحمام را حمل بر معنای حقیقی آن یعنی حیوان مفترس نمود و حال آنکه در اسدا یرمی کسی چنین احتمالی را نمیدهد.
در رابطۀ با تعارض دو صنف از یک نوع واحد است و تنظیر آن اینستکه:
در یک روایت داریم که: اشرب الماء فی اللیل قاعدا، یعنی واجب است که به هنگام شب نشسته آب بخورید.
امّا قرینۀ منفصلهای هم در دست داریم مبنی بر اینکه خوردن آب در شب بصورت نشسته واجب نیست.
در اینجا اشرب از معنای حقیقی خودش که ظهور در وجوب باشد منصرف میشود به معنای مجازی استحباب و نه اباحه.
و امّا در تمثیل مطلب باید گفت:
یک روایت میگوید: اکرم العلماء لعلمهم، که العلماء جمع محلای به ال است و افادۀ عموم میکند و لذا عموم آن میگوید: علماء را اکرام کن ولو فاسق باشند.
روایت دیگر میگوید: لا تکرم الفسّاق، که باز جمع است و افادۀ عموم دارد و لذا عمومش میگوید:
فساق را اکرام نکن ولو عالم باشند.
اجتماع. و لذا:
1 - در عالم غیرفاسق، نزاع وجود ندارد.
2 - در فاسق غیرعالم هم، نزاع وجود ندارد.
لکن در مادّۀ اجتماع که عالم فاسق باشد نزاع وجود دارد. چرا؟ زیرا:
چون عالم است، عموم اکرم العلماء میگوید اکرامش واجب است ولو فاسق باشد.
چون فاسق است، عموم لا تکرم الفسّاق میگوید اکرامش حرام است ولو عالم باشد.
پس: دو صنف از یک نوع واحد باهم تعارض کردهاند.
به عبارت دیگر: هردو عام از یک نوعاند، لکن یکی از دو عام معلل است و آن دیگری غیرمعلل و لذا میشوند دو صنف.
در اینجا باید:
1 - عموم عام یعنی اکرم العلماء را تحفظ کرده بگوئیم اکرام علماء واجب است ولو فاسق باشند. چرا؟
2 - اینکه لا تکرم الفسّاق را تخصیص زده بگوئیم مراد فساق غیرعالم است.
پس: در اینجا دو عام داریم که به لحاظ عام بودن یکنوعاند، لکن به جهت ضابطهدار بودن یا نبودن، دو صنفاند، که صنف ضابطهدار بر آن دیگری مقدّم میشود.
متن [بیان انقلاب النسبة]
بقی فی المقام شیء:
و هو أنّ ما ذکرنا من حکم التعارض - من أنّ النّصّ یحکّم علی الظّاهر، و الأظهر علی الظاهر - لا إشکال فی تحصیله فی المتعارضین، و أمّا إذا کان التّعارض بین أزید من دلیلین، فقد یصعب تحصیل ذلک؛
إذ قد یختلف حال التّعارض بین اثنین منها بملاحظة أحدهما مع الثالث.
مثلا: قد یکون النّسبة بین الاثنین العموم و الخصوص من وجه، و ینقلب بعد تلک الملاحظة الی العموم المطلق أو بالعکس أو الی التباین. و قد وقع التوهّم فی بعض المقامات، فنقول توضیحا لذلک:
إنّ النّسبة بین المتعارضات المذکورة:
إن کانت نسبة واحدة فحکمها حکم المتعارضین:
فإن کانت النّسبة العموم من وجه وجب الرجوع إلی المرجّحات، مثل قوله: «یجب إکرام العلماء» و «یحرم إکرام الفسّاق» و «یستحبّ إکرام الشّعراء» فیتعارض الکلّ فی مادّة الاجتماع.
و إن کانت النّسبة عموما مطلقا، فإن لم یلزم محذور من تخصیص العامّ بهما خصّص بهما، مثل المثال الآتی. و إن لزم محذور، مثل قوله:
«یجب إکرام العلماء» و «یحرم إکرام فسّاق العلماء» و «یکره إکرام عدول العلماء» فإنّ اللازم من تخصیص العامّ بهما بقاؤه بلا مورد، فحکم ذلک کالمتباینین، لأنّ مجموع الخاصّین مباین للعامّ.
ترجمه
در این مقام مطلب لطیفی باقی مانده است و آن عبارتست از اینکه:
آنچه ما در رابطۀ با حکم تعارض گفتیم این بود که نص حکومت میکند بر ظاهر، و اشکالی هم در تحصیل این حکومت (و اینکه کدام نص است و کدام ظاهر و یا کدام اظهر است و کدام ظاهر) در متعارضین وجود ندارد.
و امّا اگر تعارض بین بیشتر از دو دلیل (مثلا سه و یا چهار دلیل باشد)، گاهی تحصیل حکومت (و اینکه کدام نص است و کدام ظاهر و...) مشکل میشود. چرا؟
بخاطر اینکه گاهی حال و نسبت تعارض میان دو دلیل از این سه دلیل به سبب ملاحظه (و یا
معالجۀ) یکی از آن دو با دلیل سوّم مختلف و متفاوت میشود (و لذا میمانیم که معالجه را براساس نسبت اوّلیّه انجام دهیم یا براساس نسبت حادثه یعنی ثانویّه؟). فی المثل:
گاهی نسبت (اوّلیّه) بین دو دلیل (مثل: اکرم العلماء و یستحبّ اکرام العدول) عموم و خصوص من وجه میباشد، و لکن پس از ملاحظۀ دلیل اوّل با دلیل سوّم (یعنی لا تکرم فساق النّحاة و کنار زدن فسّاق از علماء) نسبتش با حدیث دوّم منقلب میشود به عموم و خصوص مطلق و یا بالعکس عموم و خصوص مطلق تبدیل میشود به من وجه و یا به تباین.
و گاهی در بعضی از مقامات این توهم پیش میآید (که کدامیک از دو نسبت اوّلیّه و ثانویّه را باید ملاک قرار داد؟) و لذا در توضیح بیشتر مطلب میگوئیم:
اگر نسبت بین متعارضات مذکور، یک نسبت باشد (یعنی همهاش عموم و خصوص مطلق و یا عموم و خصوص من وجه و یا متباینات باشد، حکمش، همان حکم متعارضین است.
بنابراین اگر نسبت (بین سه دلیل) عموم و خصوص من وجه باشد، رجوع به مرجّحات واجب است مثل این سخن مولی که: اکرام علماء واجب است، و اکرام فساق حرام است و اکرام شعراء مستحبّ است، که هر سه دلیل در مادّۀ اجتماع یعنی عالم فاسق شاعر تعارض میکنند (که آیا اکرامش واجب است، حرام است یا مستحب؟)
و اگر نسبت (بین سه دلیل) عام و خاص مطلق باشد (یعنی یک عام مطلق و دو خاص مطلق باشد، در صورتی که بخواهیم این عام مطلق را بوسیلۀ آن دوتا خاص) دو صورت دارد:
1 - اگر از تخصیص این عام بوسیلۀ آن دوتا خاص محذوری پیش نمیآید، عام بوسیلۀ آن دوتا خاص، تخصیص زده میشود مثل مثالی که خواهد آمد.
2 - و اگر از چنین تخصیصی محذوری لازم میآید، مثل این سخن مولی که میگوید:
1 - اکرام علماء واجب است. 2 - اکرام علمای فساق حرام است. 3 - اکرام علمای عادل مکروه است، که از تخصیص عام یعنی (یجب اکرام العلماء بوسیلۀ آن دو خاص لازم میآید که عام بدون مورد باقی بماند.
میکنند و لذا به ذکر معیارها پرداخته و گفتیم که:
اگر احدهما نص و دیگری ظاهر باشد، نص بر ظاهر مقدّم است.
و اگر احدهما اظهر و دیگری ظاهر باشد، باز اظهر مقدّم است و میزان در اظهریّت برحسب نوع و یا صنف چه میباشد را بیان کردیم و لذا مشکلی در رابطۀ با تشخیص نصّ و ظاهر و اظهر و ظاهر تعیین نسبت بینهما که عموم و خصوص مطلق است یا من وجه و یا تباین کلی نداریم. چرا؟
چون دو دلیل متعارض دارای نسبت ثابتی هستند و انقلابی هم در نسبت پیش نمیآید تا که ایجاد محذور کند.
اینستکه: امّا تعارض منحصر به دلیلین نیست بلکه این حداقل کار است و لذا گاهی سه دلیل و گاهی هم بیشتر از سه دلیل با یکدیگر تعارض میکنند.
در اینگونه موارد است که تشخیص اظهر از ظاهر و تعیین نسبتها کار دشواری است. چرا که:
ای چهبسا وقتی دو دلیل از آن سه دلیل را پیدا کرده و باهم نسبتسنجی میکنیم، نسبت میان آن دو از نسب اربع، عموم و خصوص مطلق است.
امّا وقتی که یکی از آندو مثلا اعم مطلق را با دلیل سوّم معالجه میکنیم و سپس برمیگردیم به دو دلیل قبلی میبینیم که نسبتها فرق کرد.
ای چهبسا قبل از این مرحله نسبت آندو عموم و خصوص من وجه بود و لکن اکنون عام و خاص مطلق شده است و یا بالعکس و گاهی هم متباین شدهاند.
بنابراین: در این رابطه باید که بحث دقیقی را دنبال کرده و معیارهای معالجه را در این باب نیز معین کنیم، که از آن تحت عنوان انقلاب نسبت یاد میکنیم.
1 - یا اینستکه: هرسه با هم دارای نسبت واحده هستند.
2 - و یا اینستکه: هرکدام با دیگری نسبتی دارد متفاوت با نسبت دو دلیل دیگر.
1 - یا نسبت هر سه دلیل باهم تباین کلّی است، یعنی که:
تباین دارند یعنی که هیچیک با دیگری قابل تصادق نمیباشند. البته؛ خود این صورت دارای دو فرض است:
یک دلیل گفته اکرم العلماء، دلیل دیگر گفته: یجوز اکرام العلماء، و دلیل سوّم گفته: یستحبّ اکرام العلماء.
ظهور اوّلی در وجوب است و دوّمی در اباحه، و سوّمی در استحباب.
در اینستکه: امر نسبت به وجوب ظاهر است، جواز نیز نسبت به اباحه ظاهر است، و لکن یستحبّ نسبت به استحباب اظهر بوده و شبه نص است.
فیقدّم الاظهر علی الظاهر، آنگاه دست به توجیه بقیّه زده، اکرم را حمل بر مستحبّ مؤکّد کرده و یجوز را حمل بر جواز بالمعنی الاعم میکنیم تا که با استحباب تنافی نداشته باشند.
یک دلیل گفته: یجب اکرام العلماء، دلیل دیگر گفته: یستحبّ اکرام العلماء و دلیل سوّم گفته: یحرم اکرام العلماء.
در اینجا ظهور یجب در وجوب و یستحبّ در استحباب و یحرم در حرمت برابر است.
در چنین فرضی باید به سراغ قواعد تعارض رفت و چنانچه یکی از آن سه معیّنا راجح بود و بقیّه مرجوح، راجح را اخذ کرده و بقیّه را طرح میکنیم.
و اگر دوتا از ادلّه راجح و یکی مرجوح باشد، آن یکی را طرح کرده و نسبت به آن دوتای دیگر مخیر هستیم.
و اگر هرسه دلیل از حیث قوّت دلالت و رجحان سندی برابر بودند، براساس اخبار علاجیّه نوبت به تخییر میرسد.
2 - یا نسبت هر سه دلیل باهم تباین جزئی یعنی عموم و خصوص من وجه است، یعنی که نسبت دلیل اوّل با دلیل دوّم، عموم و خصوص من وجه است، نسبت دلیل دوّم با دلیل سوّم نیز عموم و خصوص من وجه است و هکذا نسبت دلیل اوّل با سوّم هم عموم و خصوص من وجه است.
شاعر، چه غیرشاعر و...
دلیل دوّم گفته: یستحبّ اکرام الشعراء که باز عام است، چه عالم چه جاهل، چه فاسق، چه عادل، همۀ شعرا را دربرمیگیرد.
دلیل سوّم گفته: لا تکرم الفسّاق، که ظهور در حرمت اکرام فساق دارد چه عالم چه جاهل، چه شاعر و چه غیرشاعر.
مادّۀ افتراق دلیل اوّل، عالم عادل است، مادّۀ افتراق دلیل دوّم شاعر عامّی عادل است و مادّۀ افتراق دلیل سوّم، جاهل غیرشاعر فاسق است.
امّا مادّۀ اجتماع هرسه دلیل باهم عالم فاسق شاعر است، که:
مستحبّ الاکرام است و دلیل سوّم میگوید: محرم الاکرام است.
یجب اکرام العلماء، یحرم اکرام الفسّاق و یستحبّ اکرام الشعراء.
حکم این صورت اینستکه: نسبت به مادّۀ اجتماع، هر سه دلیل در تعارض با یکدیگرند و لذا پای قواعد تعارض به میان میآید که عبارتست از اخذ به راجح و طرح مرجوح و در قدم بعدی التّخییر بین المتعارضات.
3 - یا که نسبتها عموم و خصوص مطلق است یعنی که یکی از سه دلیل اعم مطلق و دو دلیل دیگر نسبت به اوّلی اخصّ مطلق میباشند و خودشان هم با یکدیگر تعارضی ندارند که این صورت نیز خود دارای دو فرض است:
حال اگر ما هردو دلیل دوّم و سوّم را مخصّص عام قرار دهیم لطمهای به قاعدهای نمیخورد و تخصیص اوّل خیلی شایع است.
الاخر، ترجیح بلامرجّح لازم آید.
و اگر هردو را مخصّص عام قرار دهیم با محذور روبرو میشویم و آن اینکه یلزم بقاء العام بلامورد و بلامصداق، فی المثل:
دلیل عام میگوید: اکرم العلماء، دلیل خاصّی هم گفته: لا تکرم الفسّاق من العلماء، دلیل خاص دیگری گفته: یکره اکرام العدول من العلماء.
اگر ما با خاص اوّل فسّاق را و با خاصّ دوّم عدول را از العلماء اخراج کنیم، دیگر فردی برای عام یعنی العلماء باقی نمیماند و این همان محذور چنین تخصیصی است و لذا به عقیدۀ شیخنا حکم این سه دلیل حکم دو دلیل متباین است.
چرا؟
چونکه مجموع دو دلیل خاص که باهم تعارضی ندارند یکطرف قرار میگیرند، و آن دلیل عام در طرف دیگر که کاملا متنافیان به تنافی کلّی هستند.
متن و قد توهّم بعض من عاصرناه(1)
و لا أظنّ یلتزم بذلک فیما إذا کان الخاصّان دلیلین لفظیّین؛ إذ لا وجه لسبق ملاحظة العامّ مع أحدهما علی ملاحظته مع الاخر.
و إنّما یتوهّم ذلک فی العامّ المخصّص بالإجماع أو العقل؛ لزعم أنّ المخصّص المذکور یکون کالمتّصل، فکأنّ العامّ استعمل فیما عدا ذلک الفرد المخرج، و التّعارض إنّما یلاحظ بین ما استعمل فیه لفظ کلّ من الدلیلین، لا بین ما وضع له اللفظ و إن علم عدم استعماله فیه، فکأنّ المراد بالعلماء فی المثال المذکور عدولهم، و النّسبة بینه و بین النحویّین عموم من وجه.
ترجمه
برخی از معاصرین ما دچار توهّم شده، در نتیجه، عام را پس از تخصیصش با یک مخصّص مثلا با اجماع و نحو آن (مثل لا تکرم فسّاقهم) با یک خاص مطلق دیگری مورد ملاحظه قرار داده است (یعنی اوّل اکرم العلماء را با لا تکرم فسّاقهم به بهانۀ اینکه یک مخصّص لبّی است تخصیص زده و گفته این شد مثل مخصّص متّصل و لذا عام ظهور دارد در ما بقی، آن وقت نسبت آن را با یک خاص مطلق دیگر سنجیده و دیده است که نسبتشان عام و خاص من وجه است).
پس اگر وارد شود (اکرم العلماء) و دلیلی لبّی از خارج دلالت کند بر عدم وجوب اکرام علمای فاسق و نیز وارد شود (لا تکرم النّحویین)، نسبت بین خاص اخیر و عام اوّل، پس از اخراج فساق، بنابراین (عمل متوهّم) عام من وجه است (یعنی نسبت عالم عادل با نحوی، عموم و خصوص من وجه است).
شیخ میفرماید: گمان نمیکنم (که این متوهّم) در جایی که در دو خاص، دلیل لفظی باشند ملتزم این معنا بشود، چونکه وجهی برای مقدّم داشتن ملاحظۀ عام با احدهما الخاصّین، بر ملاحظۀ عام با خاص دیگر وجود ندارد (و باید که هردو را یکباره و دفعة واحدة بر عام وارد نمود).
البته، این معنا در عامّی توهم میشود که با اجماع و یا عقل (یعنی با دلیل لبّی) تخصیص خورده است به گمان اینکه مخصّص مذکور (لبّی) مثل مخصّص متصل است و لذا کانّ عام استعمال شده است در ما بقی (چنانکه در مخصّص متصل اینگونه است) چرا؟
1) (1)
زیرا که تعارض بین معنایی است که لفظ هریک از دو دلیل در آن استعمال شده است (یعنی مستعمل فیه العلماء) نه بین (موضوع له و یا) معنایی که لفظ علماء برای آن وضع شده است، گرچه عدم استعمال آن در مجموع علماء روشن است.
متوهم سپس میگوید:
گویا مراد از علماء در آن مثالی که ذکر شد (ما بقی) یعنی عدول آنهاست و لذا نسبت بین عدول و بین نحویّین، عموم و خصوص من وجه است.
مطلبی است از مرحوم فاضل نراقی در خصوص متعارضاتی که اعمّ و اخصّ مطلق هستند، که مورد قبول شیخنا نمیباشد.
برای روشن شدن محل نزاع و اینکه کجاها مدّنظر مرحوم فاضل در کتاب عوائد است و کجاها مدّ نظرش نیست، باید که تمامی صور مسأله را بررسی و بیان نمود و لذا میگوئیم:
1 - گاهی دو دلیل خاص، هردو مخصّص لفظی هستند، فی المثل:
مولی فرموده: اکرم العلماء الاّ زیدا و الاّ بکرا.
این فرض اصولا از محل بحث ما خارج است ولی در عین حال میگوئیم:
اگر از تخصیص هر دو محذوری لازم نیاید چنانکه در مثال مذکور چنین است، هردو را مخصّص قرار میدهیم.
امّا اگر از تخصیص هردو محذوری پیش آید چنانکه در اکرم العلماء الاّ الفسّاق منهم و الاّ عدولهم، چنین است در آنصورت تخصیص لغو است و یا به تعبیر دیگر عام لغو میشود و صدور آن از مولای حکیم قبیح است.
2 - گاهی هردو دلیل، مخصّص لفظی منفصل هستند، مثل اینکه:
اوّل بفرماید: اکرم العلماء، سپس بفرماید: لا تکرم زیدا، و بار دیگر بفرماید و لا تکرم خالدا.
در اینجا حکم این نیست که اوّل عام را با احد الخاصین ملاحظه کنیم و سپس عام مخصّص را با خاصّ دیگر ملاحظه کرده تا ببینیم چه نسبتی دارند.
چرا؟
چونکه ترجیح بلامرجّح است بخاطر اینکه هردو مخصّص در عرض هم هستند.
پس: اگر از تخصیص عام به هر دو مخصّص محذوری پیش نیاید با هردو آن را تخصیص
میزنیم چنانکه در مثال مذکور چنین است.
3 - گاهی هردو مخصّص لبی یعنی اجماع، سیره و یا حکم عقل هستند یعنی:
مولی اوّل فرموده: اکرم العلماء سپس اجماع قائم شد و یا عقل حکم نمود به اینکه اکرام زید عالم واجب نیست، پس از آن دوباره یک دلیل لبّی دیگری یک فرد دیگری را از عموم عام اخراج نمود.
در این فرض هم، حکم اینستکه: هردو دلیل خاص، در عرض هم هستند و لذا هیچکدام اولویّت ندارد که اوّل عام را با او تخصیص بزنیم، و سپس عام مخصّص را با آن دیگری نسبتسنجی کنیم. چرا؟
زیرا که این ترجیح بلامرجّح است، و لذا اگر تخصیص عام به هردو مخصّص محذوری نداشته باشد، هردو را مخصّص آن قرار میدهیم و الاّ قواعد تعارض را پیاده میکنیم.
نکته: در هر سه صورت فوق الذکر، مطلب همان است که مرحوم شیخنا ذکر نمودند.
4 - گاهی یکی از دو مخصّص لبّی و دیگری لفظی متصل است فی المثل:
مولی فرمود: اکرم العلماء الاّ زیدا، سپس اجماع قائم شد بر اخراج بکر.
در اینجا نیز به عقیدۀ مرحوم فاضل فرقی میان مخصّص لبّی و لفظی نیست چرا که لبّی را به منزلۀ لفظی متصل میداند، چنانکه در صورت محل بحث خواهد آمد.
باز اگر تخصیص به هردو محذوری نداشته باشد، تخصیص مقدّم است و الاّ الکلام الکلام.
5 - گاهی هم یکی از دو مخصّص لبی و آن دیگری لفظی منفصل است که محل بحث فاضل نراقی در همینجاست و آن اینکه ایشان مدعی شدهاند که:
اوّل نسبت میان عام با مخصّص لبّی سنجیده میشود و سپس که عام مخصّص را با خاص منفصل میسنجیم، انقلاب نسبت پیدا میشود و ای چهبسا که نسبتها عامین من وجه میشود و پای قواعد متعارضین به میان میآید و نه قانون جمع، فی المثل:
اوّل فرموده: اکرم العلماء، سپس از خارج اجماع قائم شده بر اینکه اکرام فسّاق از علماء واجب نمیباشد.
عام را با این خاص تخصیص میزنیم که پس از تخصیص معنای کلام این میشود که اکرام علمای عدول واجب است.
سپس یک دلیل سوّمی منفصلا میرسد که لا تکرم النحویّین، که نسبت آن با عام اوّلی یعنی اکرم العلماء، قبل از تخصیص به مخصّص لبّی عموم و خصوص مطلق بود و لکن پس از تخصیص و اراده کردن عالم عادل، عموم من وجه است که در اینجا:
مادّۀ افتراق عام عبارتست از: عالم عادل غیرنحوی.
مادّۀ افتراق لا تکرم عبارتست از: عالم فاسق نحوی.
و امّا مادّۀ اجتماع آنها عبارتست از: عالم عادل نحوی، که عام میگوید واجب الاکرام است، و خاص میگوید: محرم الاکرام است.
در چنین موردی پای قواعد تعارض بهمیان میآید که اخذ به راجح و طرح مرجوح و یا تخییر باشد.
اینستکه: به گمان ایشان مخصّص لبّی به منزلۀ مخصّص متصل است و میان مخصّص متصل و منفصل تفاوت وجود دارد:
ویژگی مخصّص متصل اینستکه: مانع انعقاد اصل ظهور میشود گرچه یک ظهور بدوی در عموم محقق میشود و لکن به مجرد اتصال و الحاق خاص، این ظهور میرود و عام پس از تخصیص در باقی مانده ظهور ثانوی پیدا میکند.
البته؛ این در صورتی است که مخصّص لفظی متصل، مبیّن باشد و الاّ اگر خود مجمل باشد جلو ظهور اوّلی را گرفته، ظهور ثانوی هم پیدا نخواهد شد.
ویژگی مخصّص منفصل اینستکه: از اوّل جلو اصل ظهور را نمیگیرد بلکه ظهور عام در عموم منعقد و مستقرّ میشود و مراد استعمال هم همان عموم است.
پس از آنکه خاص میآید، در حقیقت با حجیّت عام و مراد واقعی بودن آن ظهور تعارض میکند و نه با اصل ظهور. چرا؟
زیرا تعارض به ملاحظۀ مستعمل فیه است و نه موضوع لهی که اصلا مراد متکلّم نباشد.
آنگاه مخصّص لبّی به منزلۀ مخصّص متّصل است که از اوّل جلو ظهور عام در عموم را میگیرد و موجب تخصیص میشود و عام مخصّص را با خاص بعدی که مستقلا میآید و با ظهور مستقر قبلی تعارض میکند من وجه قرار میدهد و نسبتها عوض میشود. این بود مراد و مقصود مرحوم نراقی.
متن و یندفع: بأنّ التّنافی فی المتعارضین إنّما یکون بین ظاهری الدلیلین، و ظهور الظاهر إمّا أن یستند إلی وضعه، و إمّا أن یستند إلی قرینة المراد. و کیف کان، فلا بدّ من إحرازه حین التّعارض و قبل علاجه؛ إذ العلاج راجع إلی دفع المانع، لا إلی إحراز المقتضی. و العامّ المذکور - بعد ملاحظة تخصیصه بذلک الدلیل العقلیّ - إن لوحظ بالنّسبة إلی وضعه للعموم مع قطع النظر عن تخصیصه بذلک الدلیل، فالدلیل المذکور و المخصّص اللفظیّ سواء فی المانعیّة عن ظهوره فی العموم، فیرفع الید عن الموضوع له بهما، و إن لوحظ بالنّسبة إلی المراد منه بعد التّخصیص بذلک الدّلیل، فلا ظهور له فی إرادة العموم باستثناء ما خرج بذلک الدلیل، إلاّ بعد إثبات کونه تمام الباقی، و هو غیر معلوم، إلاّ بعد نفی احتمال مخصّص آخر و لو بأصالة عدمه، و إلاّ فهو مجمل مردّد بین تمام الباقی و بعضه؛ لأنّ الدلیل المذکور قرینة صارفة عن العموم لا معیّنة لتمام الباقی. و أصالة عدم المخصّص الاخر فی المقام غیر جاریة مع وجود المخصّص اللفظیّ، فلا ظهور له فی تمام الباقی حتّی یکون النسبة بینه و بین المخصّص اللفظی عموما من وجه.
و بعبارة أوضح: تعارض «العلماء» بعد إخراج «فسّاقهم» مع «النحویّین»، إن کان قبل علاج دلیل «النحویین» و رفع ما نعیّته، فلا ظهور له حتّی یلاحظ النّسبة بین ظاهرین؛ لأنّز ظهوره یتوقّف علی علاجه و رفع تخصیصه ب «لا تکرم النّحویّین»، و إن کان بعد علاجه و دفعه فلا دافع له، بل هو کالدّلیل الخارجیّ المذکور دافع عن مقتضی وضع العموم.
ترجمه
توهّم مذکور، دفع میشود به اینکه: تنافی در دو دلیل متعارض (مادامی که ظاهر، ظهورش را از دست نداده) بین ظاهر دو دلیل میباشد (فی المثل اکرم العلماء ظهور در عموم دارد و مخصّص لبّی به راحتّی نمیتواند ظهور آن را بههم بزند)، و ظهور (هر) ظاهر:
یا مستند به وضع آن است (چنانکه اسد به حسب وضع ظهور در حیوان مفترس دارد).
و یا مستند به قرینۀ موردنظر است (چنانکه اسدا یرمی ظهور در رجل شجاع دارد).
در هر صورت:
به هنگام تعارض و قبل از معالجۀ آن ناگزیر از احراز این ظهور هستیم. چرا؟
زیرا معالجه راجع است به دفع مانع و نه به احراز مقتضی (یعنی ظهور).
و عام مذکور (یعنی اکرم العلماء) پس از تخصیص خوردنش با آن دلیل عقلی (یعنی مخص لبّی که قدر متیقّن است و عبارت بود از لا تکرم فسّاقهم)، اگر نسبت به وضع (اوّلش) برای عموم با قطع نظر از
تخصیص خوردنش بوسیلۀ این دلیل (و حفظ همان ظهور قبلیاش) ملاحظه شود، پس دلیل مذکور (یعنی مخصّص لبّی) و مخصّص لفظی هر دو در مانعیّت از ظهور آن در عموم مساویاند، در نتیجه رفع ید میشود از موضوع له اکرم العلماء با هردو مخصّص (چه لبّی و چه لفظی).
و اگر این عام ملاحظه شود نسبت به آنچه که پس از تخصیص بوسیلۀ آن دلیل مراد است (یعنی ظهور اکرم العلماء در ما بقی)، پس ظهوری برای اکرم العلماء در ارادۀ عموم به استثنای آنچه که به وسیلۀ آن دلیل لبّی وجود ندارد مگر پس از اثبات اینکه آن تمام الباقی است و این هنوز معلوم نیست (که آیا تمام المراد همان ما بقی است یا نه؟) مگر پس از نفی مخصّص دیگری ولو با اجرای اصالت عدم آن و الاّ (اگر نه یقین داشته باشی به عدم مخصّص و نه بتوانی فعلا اصالة العدم جاری بکنی) این عام مجمل و مردّد میشود بین اینکه (ما بقی) تمام المراد است و یا (اینکه باز هم تخصیص دارد و این) بعض المراد است. چرا؟ زیرا: دلیل مذکور (یعنی مخصّص لبّی) قرینۀ صارفۀ از عموم است (که میتوان لفظ را از موضوعلهاش بیرون بیاورد و دچار اجمال بکند) و نه قرینۀ معیّنة (که لفظ را از معنای حقیقیاش بیرون میآورد و معنای ثانوی یعنی ما بقی را تعیین میکند).
و امّا با وجود یک مخصّص لفظی (دیگر به نام لا تکرم النّحاة)، اصالت عدم یک مخصّص دیگر در این مقام جاری نیست و لذا ظهور (ثانوی) برای عام در تمام الباقی وجود ندارد تا اینکه نسبت بین این ظهور ثانوی و بین آن مخصّص لفظی، عامین من وجه باشد.
به عبارت واضحتر (اگر مجمل باشد): تعارض (العلماء) پس از اخراج فسّاقشان با نحویّین:
1 - اگر قبل از علاج دلیل نحویها و رفع مانعیّت آن باشد، پس ظهوری برای اکرم العلماء وجود ندارد تا که نسبت بین دو ظاهر مورد لحاظ (و سنجش) واقع شود، چونکه ظهور عام متوقّف است بر علاج آن و رفع و برداشتن تخصیصش بوسیلۀ لا تکرم النحویین.
2 - و اگر پس از معالجۀ آن و دفع این تخصیص باشد، پس دافعی برای آن نیست (یعنی که دافعی ندارد و چارهاش تنها تخصیص است) بلکه این مخصّص دوّم مثل همان دلیل خارجی مذکور (مخصّص لبّی) دافع و جلوگیر از مقتضای وضع عموم است (پس چارهای نیست جز اینکه آن عام را با این دو دلیل بسنجید و آنها را مخصّص عام قرار دهید).
دفع توهّم مذکور است و لذا میفرماید: مخصّص لبّی را با مخصّص لفظی قیاس نکنید.
توضیح ذلک اینکه:
1 - تنافی در متعارضین، همیشه بین دو ظهور است، چرا که بین دو نصّ قطعی تنافی وجود ندارد و یا
بین یک نص و یک ظاهر تنافی واقعی وجود ندارد و نص بر ظاهر مقدّم است و هکذا اظهر نسبت به ظاهر، و یا یک مجمل و ساکت با یک مبیّن تنافی ندارند بلکه مبین مقدّم است.
2 - آنکه از باب تعارض است، غالبا تنافی ظهورین است، چرا که تنافی نصّین ظنّی السّند بهندرت اتفاق میافتد.
3 - ظهورین هم:
گاهی هردو مستند به وضع واضعاند.
گاهی هردو مستند به قرینه و مجازی هستند.
گاهی هم احدهما وضعی و دیگری بالقرینه است.
البته؛ تقسیم فوق نقشی در محل بحث ما ندارد، آنچه مهم است اینستکه: اصل ظهور دو دلیل متعارض احراز شود تا اینکه نوبت به معالجه و رفع تعارض برسد چونکه در حقیقت علاج و معالجه، رفع مانع کردن است و نه احراز مقتضی کردن.
با توجه به نکته اخیر، در رابطۀ با ما نحن فیه میگوئیم:
2 - و اگر محذوری در کار است، قوانین تعارض پیاده شود.
عام قبلی وقتی با مخصّص لبّی تخصیص خورد، البته ظهور اوّلیّهاش در عموم از بین رفت، حال اگر بخواهد در باقیمانده ظهور ثانوی پیدا کند و بتوان گفت که تمام الباقی مراد است، باید که از اصالة عدم المخصّص استفاده کنیم و حال آنکه ما نحن فیه جای این اصل نیست. چرا؟
چون فرض اینستکه: یک مخصّص منفصلی هم داریم و لذا تا زمانی که مطمئن نشویم که هیچ مخصّص دیگری وجود ندارد از ظهور ثانوی محروم خواهیم بود.
در نتیجه: عام مخصّص به دلیل لبّی مثل عام تخصیص خورده به مخصّص لفظی متّصل مجمل، از این حیث که آیا تمام الباقی مراد است یا بعض الباقی، مجمل میشود.
و امّا خاص منفصل مبیّن است، و حال آنکه بین مجمل و مبیّن، نسبت معنا ندارد بلکه حتما مبیّن مقدّم بوده و مفسّر مجمل میباشد.
متن نعم، لو کان المخصّص متصلا بالعامّ من قبیل: الصفة، و الشرط، و بدل البعض - کما فی: «أکرم العلماء العدول»، أو «إن کانوا عدولا».
أو «عدولهم» - صحّت ملاحظة النّسبة بین هذا التّرکیب الظاهر فی تمام الباقی و بین المخصّص اللفظیّ المذکور و إن قلنا بکون العامّ المخصّص بالمتصل مجازا، إلاّ أنّه یصیر حینئذ من قبیل «أسد یرمی»، فلو ورد مخصّص منفصل آخر کان مانعا لهذا الظهور.
و هذا بخلاف العامّ المخصّص بالمنفصل، فإنّه لا یحکم بمجرّد وجدان مخصّص منفصل بظهوره فی تمام الباقی، إلاّ بعد إحراز عدم مخصّص آخر.
فالعامّ المخصّص بالمنفصل لا ظهور له فی المراد منه، بل هو قبل احراز جمیع المخصّصات مجمل مردّد بین تمام الباقی و بعضه، و بعده یتعیّن إرادة الباقی بعد جمیع ما ورد علیه من التّخصیص.
أمّا المخصّص بالمتّصل، فلمّا کان ظهوره مستندا إلی وضع الکلام الترکیبی علی القول بکونه حقیقة، أو وضع لفظ القرینة بناء علی کون لفظ العامّ مجازا، صحّ اتّصاف الکلام بالظهور، لاحتمال إرادة خلاف ما وضع له التّرکیب أو لفظ القرینة.
ترجمه
بله، اگر مخصّص، متصل به عام باشد، از قبیل: صفت، شرط، بدل بعض، همانطور که (عدول) در اکرم العلماء العدول (که صفت است) و عدولا در ان کانوا عدولا (که شرط است) یا (عدولهم) در اکرم العلماء عدولهم (که بدل بعض است)، صحیح است ملاحظه و سنجشی بین این ترکیبی که ظهور در تمام الباقی دارد و بین مخصّص لفظی مذکور (یعنی لا تکرم النّحاة که مادّۀ اجتماع در آنها نحوی عادل است و نسبتشان عموم و خصوص من وجه است چونکه دلیل اوّل میگوید اکرام بکن و دلیل دوّم یعنی لا تکرم النّحاة میگوید اکرام نکن)، و لو ما قائل شویم به اینکه وقتی عام با مخصّص متصل تخصیص میخورد مجاز میشود، جز اینکه عام در اینصورت از قبیل (اسد یرمی) میشود (که دارای ظهور است) و لذا اگر (در مقابل مخصّص متّصل) یک مخصّص منفصل دیگری (مثل لا تکرم النحاة) وارد شود، مانع از این ظهور است.
و این برخلاف عام تخصیص خوردۀ با دوتا مخصّص منفصل است، چرا که به مجرد یافتن یک مخصّص منفصل (و یکبار تخصیص زدن عالم) حکم به ظهور عام در تمام الباقی نمیشود مگر پس از احراز اینکه مخصّص دیگری وجود ندارد.
پس: برای عام تخصیص خوردۀ با یک مخصّص منفصل، ظهوری در اینکه مراد از آن چیست ندارد، بلکه قبل از احراز تمام مخصصات مجمل و مردّد بین تمام الباقی و بعض آن است و (امّا) پس از فحص از مخصّص (و پیدا نمودن آن)، و پس از تمام آنچه که تخصیص بر آن وارد شده است، ارادة الباقی تعیّن مییابد.
امّا عام تخصیص خورندۀ با مخصّص متّصل از آنجا که ظهورش در تمام الباقی:
1 - یا مستند است به وضع کلام ترکیبی (مثل اکرم العلماء الاّ الفسّاق) است بنابراین قول که ظهور این عام در تمام الباقی حقیقت است.
2 - و یا مستند است به وضع لفظ قرینة (مثل اسدا یرمی)، بنابراینکه لفظ عام (با متصل که تخصیص میخورد) باز هم مجاز است، اتّصاف (در لفظی متصل) به ظهور ثانوی (یعنی تمام الباقی) صحیح است (و مجمل نیست و لذا میتوانید آن را با مخصّص بعدی بسنجید. (چرا ظهور؟ چرا نمیشود گفت نصّ؟)
به دلیل احتمال ارادۀ معنای برخلاف آنچه که این ترکیب یا لفظ قرینه برای آن وضع شده است الاّ عدولهم) مخالف است.
و از اینجاست که صحیح است که گفته شود: نسبت بین این سخن او که میگوید: در عاریه ضمان نیست مگر دینار و درهم و بین آنچه دلالت دارد بر این سخن او که میگوید: فی العاریة ضمان الذّهب و الفضّة، عموم و خصوص من وجه است.
الخ) چیست؟
ششمین صورت از صور مورد بررسی در محل نزاع با مرحوم فاضل نراقی است و لذا شیخنا میفرماید:
بله؛ گاهی از دو مخصّص؛ یکی لفظی متصل مبین است و دیگری لفظی منفصل است و لذا فرمایش مرحوم فاضل نراقی در صورتی صحیح است که:
اوّل عام را با خاص متصل ملاحظه کنیم که در اینصورت مخصّص از اصل جلوی ظهور عام در عموم را گرفته و عام ظهور در ما عند الخاص پیدا میکند یعنی که ظهور بدوی میرود و ظهور جدید مستقرّ میشود.
حال اگر عام مخصّص با خاصّ منفصل محاسبه شود، چهبسا که نسبت بینهما عموم و خصوص
من وجه شده و در نتیجه قوانین تعارض اجراء شود.
از قبیل صفت باشد، مثل اکرم العلماء العدول با لا تکرم النحویین.
یا از قبیل شرط باشد، مثل اکرم العلماء ان کانوا عدولا با لا تکرم النّحویین.
و یا از قبیل غایت باشد، مثل اکرم العلماء ماداموا عدولا با لا تکرم النحویّین.
و یا از قبیل بدل جزء از کل باشد، مثل اکرم العلماء عدولهم با لا تکرم النحویّین.
و یا حتّی از قبیل استثناء باشد، مثل اکرم العلماء الاّ الفسّاق منهم با لا تکرم النّحاة.
مهم اینستکه: این هیئت ترکیبیّه ظهور در ما عدا الخاص دارد و لذا با ظهور خاص منفصل تنافی پیدا میکند و لذا پای قوانین تعارض بهمیان میآید.
امّا این فرض مدنظر مرحوم فاضل نراقی نیست.
بنابراین: آن صورتی که ایشان مورد بحث قرار داد و فرمود که مخصّص لبّی باشد، صورتی ناتمام است.
و امّا آن صورتی که انقلاب نسبت در آن تمام است و مخصّص در آن متصل لفظی است، مدّنظر ایشان نیست.
فما قصد لم یقع و ما وقع لم یقصد.
متن و الظّاهر أنّ التّخصیص بالاستثناء من قبیل المتّصل؛ لأنّ مجموع الکلام ظاهر فی تمام الباقی؛ و لذا یفید الحصر. فإذا قال: «لا تکرم العلماء إلاّ العدول»، ثمّ قال: «أکرم النحویّین» فالنّسبة عموم من وجه؛ لأنّ إخراج غیر العادل من النحویین مخالف لظاهر الکلام الأوّل.
و من هنا یصحّ أن یقال: إنّ النّسبة بین قوله: «لیس فی العاریة ضمان إلاّ الدینار و الدّرهم»، و بین ما دلّ علی «ضمان الذّهب و الفضّة» عموم من وجه - کما قوّاه غیر واحد من متأخّری المتأخّرین(1)
ترجمه
پس: ظاهر اینستکه: تخصیص به استثناء متصل (مثل: اکرم العلماء الاّ الفسّاق)، از قبیل وصف متصل (مثل: اکرم العلماء العدول) است. چرا؟
زیرا که مجموع این کلام (یعنی مستثنی و مستثنی منه) نیز، ظهور در تمام الباقی (یعنی علمای عدول) دارد و کذا (مثل وصف) افادۀ حصر میکند.
پس: اگر مولی بگوید: علماء را اکرام نکن مگر عدول را (چه نحوی باشد و چه غیرنحوی)، سپس بگوید:
نحویین را اکرام کن (چه عادل و چه غیرعادل)، بین آن دو عموم و خصوص من وجه است.
زیرا: اخراج (و یا تخصیص) غیرعادل نحوی (که مادّۀ اجتماع آندو است) با ظاهر کلام اوّل (یعنی لا تکرم العلماء الاّ عدولهم، که میگفت علمای عدول را اکرام کن) مخالف است.
و از این جهت که (استثنای متصل مفید حصر است) صحیح است که گفته شود:
نسبت بین این سخن امام علیه السّلام که میگوید: لیس فی العاریة ضمان الاّ الدینار و الدرهم (که عام مخصّص به متصل لفظی است) و بین آنچه دلالت بر این سخن امام علیه السّلام دارد که میگوید: فی العاریة ضمان الذّهب و الفضّة، عموم و خصوص من وجه است (چرا که روایت اوّل مفید حصر بوده میگوید تنها طلا و نقره سکهدار ضمان دارد و لکن روایت دوّم میگوید طلا و نقره ضمان دارند ولو سکهدار نباشند).
چنانکه بسیاری از متأخرین، نسبت مذکور را تقویت کردهاند.
پس (وقتی نسبت بین آندو عموم و خصوص من وجه است)، روایت اوّل (که میگوید: حلّی مصوغه یعنی طلای زرگری شده) ضمان ندارد، ترجیح پیدا میکند. چرا؟
1) (1)
زیرا: دلالت روایت اوّل بالعموم است و دلالت دوّمی بالاطلاق است (و لذا عموم اوّلی را تحفظ کرده و دوّمی را تقیید میکنیم).
یا اینکه (تعارضا، تساقطا)، به عمومات نفی ضمان رجوع میشود (که میگویند: لیس فی العاریة ضمان، پس این حلّی مصوغه هم ضمان ندارد).
1 - جدای از عام و در یک زمان دیگری با فاصله بیان شود مثل اینکه:
2 - و یا که متصلا و بلافاصله پس از عام بگوید لا تکرم زیدا.
در خصوص استثناء است در اینجا که آیا از جملۀ مخصصات متّصله است و یا از مخصّصات منفصله؟
1 - اینکه از مخصّصات متصله باشد مطلقا یعنی که چه استثناء به حرف باشد مثل الاّ، و چه به اسم باشد مثل: سوی و غیر،... چه به فعل باشد مثل حاشا، خلا، عدا و...
2 - اینکه از مخصّصات منفصله باشد مطلقا.
3 - اینکه میان دو قسم اوّل با قسم دوّم قائل به تفصیل شویم و...
چیست؟
اینستکه: تخصیص به استثناء مطلقا از قبیل مخصّصات متّصله است چه به ادات استثناء از قبیل الاّ باشد و یا به اسم و یا به فعل.
دلیل بر این مدعی هم ظهور و تفاهم عرفی است یعنی که عند العرف:
همانطور که مجموع وصف و موصوف را یک جمله حساب کرده و یکجا معنا کرده و میگویند: عام موصوف به یک وصف ظهور در عموم بدون وصف ندارد بلکه ظهور در افراد موصوف به آن وصف دارد، هکذا در استثناء نیز عرف و اهل محاوره میگویند: مجموع کلام یعنی مستثنی منه و ادات استثناء و مستثنی، ظهور در تمام الباقی دارند.
فی المثل: معنای اکرم العلماء الاّ زیدا اینستکه: غیر از زید تمام علماء و دانشمندان واجب الاکراماند.
شاهدی بر مدّعای فوق است و آن اینستکه: اگر استثناء از مخصصات متّصله نبود هر آینه استثناء از کلام منفی، مفید حصر نمیبود، فی المثل:
گفته: اکرم العلماء، پس از آن فرموده: استثنی زیدا، امّا این دلالت ندارد بر اینکه منحصرا زید از این عموم خارج شده است و غیر زید کسی خارج نشده و بقیه همه واجب الاکرام هستند. چرا؟
چونکه ممکن است فرد دیگر هم خارج شده باشد چونکه اثبات شیء نفی ماعدا نمیکند و حال آنکه از استثناء از کلام منفی، مثل: لا تکرم العلماء الاّ زیدا.
هر عاقلی حصر میفهمد، یعنی آنکه منحصرا اکرامش حرام نیست، زید است.
اینستکه: متفرّع بر این مطالب که استثناء نیز از مخصّصات متّصله است و باعث میشود که از همان اوّل ظهور عام در عموم مستقر نشده و در باقیماندۀ بعد الاستثناء ظهور پیدا کند: اگر مولی:
در یک کلام، متصلا بفرماید که: لا تکرم العلماء الاّ العدول.
و در کلام دیگری منفصلا بفرماید که: اکرم النّحویین.
نسبت بین این دو خطاب عموم و خصوص من وجه خواهد بود که:
مادّۀ افتراق دلیل اوّل، غیرعادل غیرنحوی و یا فاسقین از نحویین است که اکرامشان حرام است.
و مادّۀ افتراق دلیل دوّم، عادل نحوی است که لا تکرم کاری ندارد، چونکه وجوب اکرام از فاسقین را بالمطابقه نفی میکند.
و امّا مادّۀ اجتماع دو خطاب، غیرعادل نحوی میباشد که:
لا تکرم میگوید: اکرامش حرام است و اکرم میگوید: اکرامش واجب است.
در اینجا: ظاهر خطاب دوّم با ظاهر خطاب اوّل مخالف بوده و باهم تنافی و تعارض دارند و غیرقابل جمع میباشند، و حال آنکه اگر استثناء از مخصّصات منفصله بود، هر دو دلیل نسبت به لا تکرم العلماء اخصّ بوده و با هرکدام آن را تخصیص میزدیم.
نکته: این مطالبی که در رابطۀ با استثناء بیان شد و ما آن را از قبیل مخصّص متّصل بحساب آوردیم
و... همه زمینهسازی و فراهمکنندۀ بستری بود برای طرح یک مسألۀ فقهیّهای که مورد اختلاف آراء در میان فقهاء شده است و آن مسألۀ عاریه است.
پاسخ به یک سؤال مقدّر است که تقدیرش چنین است:
آیا عاریه در اسلام موجب ضمانت میشود یا خیر؟
قبل از پرداختن به نظریات مختلف و پاسخ شیخ در این زمینه باید بگوئیم که در رابطۀ با عاریۀ طلا و نقره بطور کلّی چهار دسته روایت وجود دارد:
1 - روایاتی که بصورت عموم یا اطلاق از عاریه نفی ضمان کرده و میگویند: لا ضمان فی العاریة، لیس علی المستعیر شیء، المستعیر و الودعیّ مؤتمن و...
2 - روایاتی که در خصوص دینار وارد شده میگویند: لا ضمان فی العاریة الاّ الدینار
3 - روایاتی که در خصوص درهم وارد شده میگویند: لا ضمان فی العاریة الاّ الدّرهم.
4 - روایاتی که در مطلق طلا و نقره وارد شده میگویند: لا ضمان فی العاریة الاّ الذّهب و الفضّة و یا به تعبیر دیگر: فی عاریة الذّهب و الفضّة ضمان.
دستۀ دوّم و سوّم و چهارم و لذا دسته اوّل فعلا از محل بحث ما خارج است چرا که اختصاص به عاریۀ طلا و نقره ندارد بلکه مربوط به عاریۀ مطلق اشیاء است مثل: لباس و فرش، ظرف و طلا و نقره و...
و امّا: دستۀ دوّم و دسته سوّم، چنانکه تفصیلا هم بیان خواهد شد به منزلۀ یک دلیل خواهند بود.
بنابراین: میماند دستۀ دوّم و سوّم از یکطرف و دستۀ چهارم از طرف دیگر.
1 - به نظر شیخنا، نسبت بین لا ضمان فی العاریة الاّ الدّینار و الدّرهم با حدیث فی عاریة الذّهب و الفضّة ضمان، از نسب اربع، عموم و خصوص من وجه است.
که این روایات از آن نفی ضمان کردهاند و لکن روایت ذهب و فضه موضوعا کاری با سایر اشیاء ندارد نه نفیا و نه اثباتا.
حدیث بالمطابقه و بالمنطوق در آن اثبات ضمان میکند.
و لکن حدیث اوّل بالمنطوق در مقام اثبات نیست بلکه نفی ضمان از غیر کرده است.
1 - حدیث اوّل به عمومش چون نکره در سیاق نفی مفید عموم است، و به حصری که دارد، دلالت دارد بر اینکه در غیر درهم و دینار ضمان نیست.
2 - حدیث دوّم نیز با اطلاقش، در مقام اثبات ضمان است، چونکه مفرد معرف به ال و لام جنس از اسماء مطلقه است.
در مباحث قبل گذشت که اگر عامّی با مطلقی در مادّۀ اجتماع تعارض کنند و امر دائر شود بین تخصیص عام و تقیید مطلق، از خیر اطلاق گذشته و آن را مقیّد میکنیم و لکن از عموم عام صرفنظر نمیکنیم. چرا؟
زیرا ظهور عام وضعی است و ظهور مطلق به مقدّمات حکمت است و...
البته؛ اگر کسی معنای فوق را نپذیرد مدعی شود که مفرد معرف به الف و لام نیز از الفاظ عموم است چنانکه جماعتی بر آناند، و یا که قبول کرد که از مطلقات است و لکن مدّعی شد که ظهور مطلق در اطلاق نیز وضعی است و لذا عام بر آن رجحان ندارد. و لذا این فرد باید بگوید:
این دو دلیل نسبت به مادّۀ اجتماع تعارضا و تساقطا، (البته در صورتی که رجحان سندی هم نداشته باشیم). و لذا نوبت میرسد به مراجعۀ به عمومات اوّلیّه باب عاریه که سالم از معارض بوده و دلالت میکنند بر عدم ضمان در عاریه مطلقا.
البته، خصوص درهم و دینار لاریب فیه است که تخصیص خورده و مطلب در آنجا اجماعی است و لکن در سایر اشیاء حکم به عدم ضمان میشود.
متن خلافا لما ذکره بعضهم(1)
و ذکره صاحب المسالک، و أطال الکلام فی توضیح ذلک، فقال ما لفظه:
لا خلاف فی ضمانهما - یعنی الدّراهم و الدّنانیر - عندنا، و إنّما الخلاف فی غیرهما من الذّهب و الفضّة کالحلیّ المصوغة، فإنّ مقتضی الخبر الأوّل(2)و نحوه دخولها، و مقتضی تخصیص الثّانی(3)بالدّراهم و الدّنانیر خروجها.
فمن الأصحاب(4)من نظر إلی أنّ الذّهب و الفضّة مخصّصان من عدم الضّمان مطلقا، و لا منافاة بینهما و بین الدّراهم و الدّنانیر؛ لأنّهما بعض أفرادهما، و یستثنی الجمیع، و یثبت الضّمان فی مطلق الجنسین.
و منهم(5)من التفت إلی أنّ الذّهب و الفضّة مطلقان أو عامّان - بحسب إفادة الجنس المعرّف العموم و عدمه - و الدّراهم و الدّنانیر مقیّدان أو مخصّصان، فیجمع بین النّصوص بحمل المطلق علی المقیّد أو العامّ علی الخاصّ.
ترجمه
برخلاف آنچه که بعضی از علمای متقدّم (یعنی محقق ثانی در جامع المقاصد) ذکر کرده است مبنی بر اینکه:
تخصیص عموم (لیس فی العاریة ضمان) بوسیلۀ درهم و دینار (به این معنا که درهم و دینار ضمان دارد) منافاتی با تخصیص دوبارۀ آن بوسیلۀ مطلق طلا و نقره (به این معنا که طلا و نقره هم ضمان دارد) ندارد.
این مطلب را شهید ثانی صاحب مسالک نیز ذکر کرده و در توضیح آن، کلام را به درازا کشیده
1) (1)
2) (2) - و هو ما رواه زرارة فی الحسن عن الصادق علیه السّلام: «قال: قلت له: العاریة مضمونة؟ فقال: جمیع ما استعرته فتوی فلا یلزمک تواه، إلاّ الذهب و الفضّة فإنّهما یلزمان...» الوسائل 239:13، الباب 3 من أحکام العاریة، الحدیث 2.
3) (3) - و هو روایة ابن مسکان فی الصحیح عن الصادق علیه السّلام: «لا تضمن العاریة إلاّ أن یکون قد اشترط فیها ضمان، إلاّ الدنانیر فإنّها مضمونة و إن لم یشترط فیها ضمانا»، و حسنة عبد الملک عنه علیه السّلام: «لیس علی صاحب العاریة ضمان إلاّ أن یشترط صاحبها، إلاّ الدارهم فانّها مضمونة، اشترط صاحبها أو لم یشترط». الوسائل 239:13-240، الباب 3 من أحکام العاریة، الحدیث 1 و 3.
4) (4) - هو المحقق الثانی، کما تقدّم فی الصفحة السابقة.
5) (5) هو فخر الدین فی الإیضاح 129:2-130.
میگوید:
1 - مقتضای خبر اوّل (که میگوید ذهب و فضه ضمان دارد) و نحو آن، دخول مصوغه در روایت اوّل و داشتن ضمان است.
2 - و مقتضای تخصیص خبر دوّم (که مربوط به ضمان در درهم و دینار است) خروج مصوغه از روایت دوّم و نداشتن ضمان است.
پس از بعض از اصحاب کسانی (مثل محقق ثانی) نظر کردهاند به اینکه طلا و نقره (یعنی حلّی مصوغه) مخصّص یا خارجاند از عدم ضمان مطلق (در روایت لیس فی العاریة ضمان، یعنی که عاریۀ آنها ضمان دارد)، و لذا منافاتی بین این طلا و نقره (در تخصیص آن عام) و بین آن دراهم و دنانیر (و تخصیص دوبارۀ آن عام بوسیله اینها) وجود ندارد (پس هر دو ضمان دارند). چرا؟
زیرا که دراهم و دنانیر، بعض از افراد ذهب و فضه هستند و لذا هر دوتا خاص (که یکی میگوید طلا و نقره ضمان دارد و دیگری میگوید درهم و دینار ضمان دارد) از عام، اخراج و استثناء شده (و عام بوسیلۀ آن دو تخصیص میخورد) و ضمان در مطلق جنسین (یعنی طلا و نقرۀ غیر مسکوک) ثابت میشود.
و از جملۀ این افراد، مرحوم فخر الدین است که التفات کرده به اینکه الذهب و الفضه به حسب اینکه جنس معرّف (یعنی مفرد محلاّی به ال) افادۀ عموم و یا عدم آن یعنی اطلاق میکند، یا هردو مطلقاند یا هردو عاماند.
و لذا روایت دراهم و دنانیر تقییدکنندۀ آن دو هستند (در صورتی که بگوئیم آندو مطلقاند) یا که تخصیص زنندۀ آندو هستند (اگر بگوئیم که آندو عام هستند).
پس: به سبب حمل مطلق بر مقیّد و یا حمل عام بر خاص، بین نصوص جمع میشود (در نتیجه عموماتی که میگفت عاریه ضمان ندارد با درهم و دینار تخصیص میخورد).
اینجا سه دلیل متعارض وجود دارد:
یکی از آنها یعنی: لا ضمان فی العاریة، اعم مطلق است.
دو حدیث دیگر یعنی: لا ضمان الاّ فی الدّینار و الدّرهم، و لا ضمان الاّ فی الذهب و الفضّة، اخص مطلقاند.
و امّا قانون در اینجا اینستکه: یقدّم الخاصّ علی العام.
سپس میفرماید: در این مقام ما آن عمومات اوّلیّه را با هردو دلیل تخصیص میزنیم که نتیجۀ آن این میشود که مطلق ذهب و فضه مستثنا است.
قبلا هم گذشت که تا زمانی که محذوری از قبیل تخصیص کثیر، اکثر، خروج مورد و... پیش نیاید، مانعی ندارد که عام را با هردو و یا هرچند تا دلیل خاص که وارد شده است، تخصیص بزنیم.
در ما نحن فیه نیز از این تخصیص، محذوری پیش نمیآید و لذا جای تخصیص است و نه جای عامین من وجه...
اینستکه: مرحوم شهید ثانی نیز در مسالک همین سخن محقّق ثانی را آورده میفرماید: ضمانت دراهم و دنانیر جای بحث نیست و قدر متیقّن اینستکه: عمومات لا ضمان فی العاریة به نقدین تخصیص خورده است.
انما الکلام در ضمانت غیر نقدین از همین دو جنس یعنی ذهب و فضه است، مثل طلا و نقرهای که جهت زینتآلات ریخته شده است که آیا اینها نیز از عمومات نفی ضمان، تخصیص خوردهاند یا نه؟
مقتضای خبر اوّل یعنی حدیث فی عاریة الذّهب و الفضّة ضمان اینستکه: اینها نیز از عمومات خارج و در ما یضمن داخل هستند.
مقتضای خبر دوّم یعنی حدیث درهم و دینار اینستکه: اینها از عمومات خارج نشده و داخل در لا ضمان هستند. چرا؟
چونکه حدیث درهم و دینار حضر میکند خارج شده را در نقدین و لا غیر و لذا ایندو خبر با یکدیگر تنافی و تعارض دارند.
حال: بعض الاصحاب یعنی محقّق ثانی در این رابطه از این زاویه به این دو دسته خبر نگاه کرده است که:
بر طبق حدیث ذهب و فضّه، این دو جنس مطلقا اخراج و استثناء شدهاند چه مسکوکین باشند یا نه، و روایات درهم و دینار هم خصوص نقدین را استثناء کرده و لکن منافاتی بین این دو تخصص و دو استثناء نمیباشد تا که مجبور به جمع بینهما و رفع تنافی شویم، بلکه دراهم و دنانیر هم بخشی از افراد
ذهب و فضه هستند و لذا مانعی ندارد که ما بگوئیم تمام افراد ذهب و فضه استثنا شده و ضمانت در عاریۀ مطلق الجنسین است، چه نقدین باشند که مسکوک است و چه غیرنقدین باشند مثل حلّی.
بیان سوّمین نظریه است و لذا مرحوم شهید ثانی رحمه اللّه میفرماید: و برخی دیگر از جمله فخر الاسلام، از این زاویه به روایات مذکور نگاه کردهاند که با قطع نظر از عمومات اوّلیّه خود، این دو دسته روایات که در باب طلا و نقره وارد شدهاند نسبتشان با یکدیگر عام و خاص و یا مطلق و مقیّد هستند. یعنی:
روایات ذهب و فضّه، به قولی که (مفرد محلّی به الف و لام را از مطلقات میداند) مطلق هستند و به قولی که (معرّف به الف و لام جنس را از الفاظ عموم میداند) عام هستند.
و در مقابل روایات درهم و دینار که با مفهوم حصر دلالت دارند بر اینکه فقط درهم و دینار ضمان دارد و لا غیر نسبت به روایات دسته اوّل خاص یا مقیّد هستند.
و در اینجا قانون اینستکه: مطلق را بر مقیّد و عام را بر خاص حمل کرده و بینهما را جمع کرده و در نتیجه بگوئیم:
خصوص عاریۀ درهم و دینار ضمان دارد و نه مطلق جنس ذهب و فضّه، و بالمال روایات ذهب و فضه از صحنه خارج شده و باقی میماند آن عمومات اوّلیّه نفی الضّمان عن العاریة با این خصوصیاتی که مثبت ضمان برای درهم و دینارند.
حال: با این خاص آن عام را تخصیص زده و فتوی میدهیم به ضمانت خصوص نقدین و لا غیر.
نکته: نتیجۀ این طریق با طریقۀ اوّل که شیخ بیان نمود عملا یکی است و لکن از لحاظ مقدّمات و بحثهای عملی شیخ از راه عامین من وجه و... پیش آمد و لکن فخر الدین از راه عام و خاص مطلق و...
متن و التّحقیق فی ذلک أن نقول: إنّ هنا نصوصا علی ثلاثة أضرب:
أحدها: عامّ فی عدم الضّمان من غیر تقیید، کصحیحة الحلبیّ عن الصادق علیه السّلام: «لیس علی مستعیر عاریة ضمان، و صاحب العاریة و الودیعة مؤتمن»(1)
و ثانیها: بحکمها إلاّ أنّه
استثنی مطلق الذّهب و الفضّة.
و ثالثها: بحکمها إلاّ أنّه استثنی الدّنانیر أو الدّراهم.
و حینئذ فلا بدّ من الجمع، فإخراج الدّراهم و الدّنانیر لازم؛ لخروجهما علی الوجهین الأخیرین، فإذا خرجا من العموم بقی العموم فی ما عداهما بحاله، و قد عارضه التخصیص بمطلق الجنسین، فلا بدّ من الجمع بینهما بحمل العامّ علی الخاصّ.
ترجمه
و نزدیک به این طائفۀ از روایات، صحیحۀ محمد بن مسلم از امام باقر علیه السّلام است که میفرماید:
المستعیر اذا کان امینا فلا غرم.
دستۀ دوّم از این روایات: به حکم همان طائفۀ اوّل است (یعنی که در ابتدا بصورت عام میگوید: لا ضمان فی العاریة)، و سپس مطلق ذهب و فضّه را استثناء میکند.
و دستۀ سوّم از این روایات هم: به حکم همان طائفۀ اوّل است (که در آغاز میگوید: لا ضمان فی العاریة) و سپس درهم و دینار را از آن استثناء میکند.
ضمان دارد.)
پس: اخراج دراهم و دنانیر از آن عمومات (که میگوید عاریه ضمان ندارد) لازم است، به دلیل خروج آن دو بنابر دستۀ دوّم و سوّم از آن روایات) چرا؟ زیرا:
(درهم و دینار به اعتبار اینکه طلا و نقرهاند، روایت دوّم میگوید: ضمان دارند، و به اعتبار اینکه مسکوکاند روایت اوّل میگوید: ضمان دارند).
پس: وقتی که درهم و دینار از عموم (نفی ضمان) خارج شدند، عموم در ماعدای درهم و دینار به حال خودش باقی میماند (یعنی که غیر آنها ضمان ندارند).
و گاهی معارضه میکند با آن عام، تخصیص به مطلق جنسین ولو غیرمسکوک باشند، (یعنی که روایت ذهب و فضّه نیز یک مخصّص دیگری برای عام است) و لذا ناگزیریم از جمع بین آندو با حمل عام بر این خاص.
(خلاصه عموماتی که میگوید: عاریه ضمان ندارد، دو تخصیص میخورد، یکی با درهم و دینار که ضمان دارد، یکی هم با مطلق جنسین که ذهب و فضه باشد ولو سکه نداشته باشد، پس حلیّ مصوغه هم عین درهم و دینار ضمان ندارد)
یکی همان عمومات اوّلیّه عدم الضّمان فی العاریه است که مقیّد به هیچ قیدی نیستند مثل صحیحۀ حلبی و محمد بن مسلم و...
روایاتی که اوّل بصورت عام گفته لا ضمان فی العاریة و لکن ذیلا مطلق ذهب و فضّه را استثناء کردهاند.
روایاتی که باز در آغاز گفته: لا ضمان فی العاریة و لکن ذیلا خصوص درهم و دینار را استثناء کردهاند.
1 - استثناء خصوص دراهم و دنانیر، لازم و حتمی است و علی جمیع الاقوال شکی درش نیست. چرا که:
اگر در واقع مطلق جنس ذهب و فضّه هم استثناء شده باشد نقدین در ضمن آن هست.
و اگر در واقع خصوص درهم و دینار هم مستثنی باشد که باز واضح است تخصیص بخورد، عام
مخصّص، ظهور در تمام الباقی بعد التخصیص پیدا میکند ولو لا المانع حجّت هم میباشد.
امّا پس از مقدار بیشتری از فحص، به مخصّص دیگری برخوردیم که مطلق ذهب و فضه را استثناء میکند و این نیز با عموم عام تنافی دارد.
بنابراین: روی همان اصل تقدیم خاص بر عام، این روایات را نیز بر آن عمومات اوّلیّه مقدّم میداریم.
در نتیجه: مطلق جنسین از تحت لا ضمان فی العاریة خارج شدهاند و این همان است که محقّق ثانی هم ذکر نمود.
نکته: مرحوم شهید پس از طرح نظریۀ خود یک سلسله اشکالاتی را طرح کرده و جواب میدهد.
متن فإن قیل: لما کان الدّراهم و الدّنانیر أخصّ من الذّهب و الفضّة وجب تخصیصهما بهما عملا بالقاعدة، فلا تبقی المعارضة إلاّ بین العامّ الأوّل و الخاصّ الأخیر.
قلنا: لا شکّ أنّ کلا منهما مخصّص لذلک العامّ؛ لأنّ کلا منهما مستثنی، و لیس هنا إلاّ أنّ أحد المخصّصین أعمّ من الاخر مطلقا، و ذلک غیر مانع، فیخصّ العامّ الأوّل بکلّ منهما أو یقیّد مطلقه، لا أنّ أحدهما یخصّص بالاخر؛ لعدم المنافاة بین إخراج الذّهب و الفضّة فی لفظ، و الدّراهم و الدّنانیر فی لفظ، حتّی یوجب الجمع بینهما بالتّخصیص أو التقیید.
و أیضا: فإنّ العمل بالخبرین الأخصّین لا یمکن؛ لأنّ أحدهما لم یخصّ إلاّ الدّنانیر و أبقی الباقی علی حکم عدم الضّمان صریحا، و الاخر لم یستثن إلاّ الدّراهم و أبقی الباقی علی حکم عدم الضمان کذلک، فدلالتهما قاصرة، و العمل بظاهر کلّ منهما لم یقل به أحد، بخلاف الخبر المخصّص بالذهب و الفضّة.
ترجمه
اگر گفته شود: چونکه دراهم و دنانیر اخصّ از ذهب و فضه (و ذهب و فضّه اعم از آندو) هستند، تخصیص ذهب و فضّه، بوسیلۀ درهم و دینار، به دلیل عمل به قاعدۀ (در عام و خاص) واجب میشود.
پس: معارضهای باقی نمیماند مگر بین عام اوّل (یعنی لیس فی العاریة ضمان) و خاص دوّم (یعنی درهم و دینار و نه خاص اوّل چونکه ذهب و فضه هم به معنای درهم و دیناراند، در نتیجه حلّی مصوغه ضمان ندارد، پس: عام ما یک تخصیص میخورد).
ما میگوئیم: در اینکه هریک از این دو خاص (روایت درهم و دینار و روایت ذهب و فضه) مخصّص برای آن عام هستند تردیدی وجود ندارد. چرا؟
زیرا هریک از این دو خاص، مستثنای (از آن عاماند، و از تحت عموم آن خارج میشوند) و لذا در اینجا حرفی باقی نمیماند جز اینکه (بگوئید) یکی از این دو مخصّص (یعنی ذهب و فضّه) اعم از آن دیگری (یعنی درهم و دینار) است (که اخص مطلق است). و لکن این نسبت میان آن دو خاص مانع از کار ما نیست.
پس: عام اوّل (در صورتیکه ادلّۀ نفی ضمان را عام بگیریم) به هریک از این دو خاص تخصیص زده میشود (و چنانچه آن ادله را به اعتبار قسمت دوّمشان مطلق بگیریم) مطلق آن بوسیلۀ این دو تقیید میشود، نه اینکه یکی از آن دو خاص بوسیلۀ خاص دیگر تخصیص زده شود. چرا؟
و نیز عمل کردن به یکی از دو خبری که اخص هستند (یعنی لا ضمان فی العاریة الاّ الدینار و لا ضمان فی العاریة الاّ الدّراهم) ممکن نیست. چرا؟
زیرا: یکی از ایندو (که روایت عبد اللّه سنان باشد) دنانیر را خارج کرده است و لذا الباقی (یعنی دراهم) باقی مانده است بر حکم عدم ضمان، و روایت دیگر (از جمیل بن صالح) دراهم را استثناء کرده است، و لذا الباقی (یعنی دنانیر هم) باقی میماند بر حکم عدم ضمان.
پس: دلالت ایندو (درهم و دینار) قصور دارد (به این معنا که مفهوم آن یکی منطوق این را و مفهوم این منطوق آن را رد میکند) و لذا احدی قائل به عمل به ظاهر یکی از این دو حصر نشده است (بدینمعنا که بگوید عاریۀ دراهم ضمان دارد لکن عاریۀ دنانیر ضمان ندارد و یا بالعکس).
به خلاف آن خبر عامّی که تخصیص زده میشود به یک خبر ذهب و فضّه.
قانون هم اینستکه: تا محذوری پیش نیاید میتوانیم که هردو دلیل خاص را مخصّص عموم عام قرار دهیم.
در ما نحن فیه هیچ محذوری پیش نمیآید جز اینکه خود این دو دلیل خاص نسبتشان با یکدیگر عموم و خصوص مطلق است، یعنی که یکی اخص از دیگری است.
خوشبختانه مجرد این امر، مانع نمیباشد، زیرا ای چهبسا، عامّی اصلا فاقد مخصّص باشد و ای چهبسا عامّی دارای یک تخصیص باشد و ای چهبسا عامّی دارای دو و یا چند تخصیص باشد که خود اینها:
1 - گاهی با یکدیگر در تباین هستند مثل الاّ زیدا و الاّ بکرا.
2 - و گاهی اعم و اخص مطلق هستند مثل ما نحن فیه یعنی مسألۀ مورد بحث ما.
علی ایّحال: عقلا و نقلا مانعی نیست از اینکه:
عمومات نفی ضمان، هم با روایات درهم و دینار تخصیص بخورد و هم با مطلق ذهب و فضّه.
و فرض ما هم بر اینستکه: هر دو نسبت به عام قبلی صلاحیّت بیانیّت دارند.
پس چرا یکی بیان باشد و دیگری نباشد؟
نکته: این پاسخ تقریبا تفصیل همان مطلبی است که شیخ و خود شهید از محقّق ثانی نقل نمودند.
و امّا منطوق اینستکه: غیر دینار حتّی درهم هم ضمان ندارد و این برخلاف اجماع است. چرا؟
بخاطر اینکه اجماعی است که نقدین هردو مستثنا هستند و ضمان دارند.
بنابراین: خود این دو خبر اخصّ یعنی خبر درهم و خبر دینار به لحاظ دلالت (قصور داشته و مخالف اجماع هستند، و هیچکس به ظاهر احدهما قائل نشده است.
برخلاف روایات ذهب و فضّه که از این جهت قصوری نداشته و بر طبق ظاهر آنها فتوی نیز داده شده است، از جمله خود محقّق ثانی و شهید ثانی این فتوی را دادهاند.
در نتیجه: دلیل قابلی برای تخصیص عمومات یا مطلقات ذهب و فضّه پیدا نشد.
پس به ظاهر آنها نیز عمل میشود و میگوئیم که مطلق جنسین ضمان دارند منتهی در خصوص نقدین، مطلب مؤکّد است و...
متن فإن قیل: التّخصیص إنّما جعلناه بهما معا، لا بکلّ واحد منهما، فلا یضرّ عدم دلالة أحدهما علی الحکم المطلوب منه.
قلنا: هذا أیضا لا یمنع قصور کلّ واحد من الدلالة؛ لأنّ کلّ واحد مع قطع النّظر عن صاحبه قاصر، و قد وقعا فی وقتین فی حالتین مختلفتین، فظهر أنّ إرادة الحصر من کلّ منهما غیر مقصودة، و إنّما المستثنی فیهما من جملة الافراد المستثناة. و علی تقدیر الجمع بینهما - بجعل المستثنی مجموع ما استفید منهما - لا یخرجان عن القصور فی الدلالة علی المطلوب؛ إذ لا یعلم منهما إلاّ أنّ الاستثناء لیس مقصورا علی ما ذکر فی کلّ واحد.
فإن قیل: إخراج الدّراهم و الدّنانیر خاصّة ینافی إخراج جملة الذّهب و الفضّة، فلا بدّ من الجمع بینهما بحمل الذّهب و الفضّة علی الدّراهم و الدّنانیر، کما یجب الجمع بین عدم الضّمان لمطلق العاریة و الضّمان لهذین النّوعین؛ لتحقّق المنافاة.
قلنا: نمنع المنافاة بین الأمرین؛ فإنّ استثناء الدّراهم و الدّنانیر اقتضی بقاء العموم فی حکم عدم الضّمان فی ما عداهما، و قد عارضه الاستثناء الآخر، فوجب تخصیصه به أیضا، فلا وجه لتخصیص أحد المخصّصین بالآخر.
و أیضا: فإنّ حمل العامّ علی الخاصّ استعمال مجازیّ، و إبقاءه علی عمومه حقیقة، و لا یجوز العدول إلی المجاز مع إمکان الاستعمال علی وجه الحقیقة، و هو هنا ممکن فی عموم الذّهب و الفضّة فیتعیّن، و إنّما صرنا إلی التّخصیص فی الأوّل لتعیّنه علی کلّ تقدیر.
ترجمه
ما در پاسخ به ایشان میگوئیم:
این (فرض دو روایت به منزلۀ یک روایت) نیز مانع از قصور هریک از این دلالتها نمیشود، چرا که:
اوّلا: هریک از ایندو روایت (به تنهایی)، با قطعنظر از آن دیگری قاصر در دلالت هستند (وقتی هم که خودشان مشکل دلالی دارند نمیتوانند در دلالت آن عام تصرّف کنند).
ثانیا: این دو روایت در دو زمان و در دو حالت مختلف واقع شدهاند، و لذا:
روشن میشود که ارادۀ حصر از هریک از این دو روایت، مورد قصد نیست (یعنی احدی نگفته که عاریۀ دراهم ضمان دارد و نه دنانیر، یا کسی نگفته که عاریه دنانیر ضمان دارد و نه دراهم). و مستثنای (درهم و دینار) یکی از افراد مستثنیات است و نه تمام المستثنی.
و بنابر فرض جمع میان درهم و دینار (آن هم) با مستثنی قرار دادن مجموع مستفاد از این درهم و دینار (در حالیکه ذهب و فضّه نیز یکی از مستثنیات است) آندو خبر از قصور در دلالت بر مطلوب (یعنی تخصیص ذهب و فضّه) خارج نمیشوند.
زیرا آنچه را که ما میدانیم اینستکه: استثناء و اخراج عاریۀ ضماندار از آن دو روایت (نفی ضمان) منحصر نیست به آنچه در هریک از آن درهم و دینار ذکر میشود (بلکه مستثنای دیگری هم دارد که ذهب و فضّه باشد).
اگر گفته شود که: اخراج و استثناء دراهم و دنانیر بطور خاص (از عمومات نفی ضمان) تنافی دارد با اخراج و استثناء مطلق ذهب و فضّه، پس ناگزیریم از جمع میان درهم و دینار و ذهب و فضّه، با حمل ذهب و فضّه بر دراهم و دنانیر، چنانکه جمع بین عمومات عدم ضمان مطلق عاریه و بین ضمان این دو نوع (درهم و دینار) واجب است (یعنی همانطور که بین آن عمومات عدم ضمان و این درهم و دینار جمع میکردی، در اینجا نیز عملا به قاعده، باید که یک جمع دیگر هم بکنی، یعنی بین ایندو خاص نیز که یکی عام است و دیگری خاص، خاص یعنی درهم و دینار را مقدّم کرده، بگوئی مراد از آن ذهب و فضّه، طلا و نقرۀ سکهدار است. چرا؟
به دلیل تحقق منافات در اینجا (یعنی مناط تخصیص یا تصرّف در یکی از دو دلیل و تخصیص یکی از آندو به دیگری که منافات دوتا دلیل به نحو عام و خاص مطلق باشد در اینجا هم محق است).
ما میگوئیم: منافاتی بین این دو امر وجود ندارد. چرا؟
زیرا استثناء و اخراج دراهم و دنانیر (از عمومات نفی ضمان) اقتضاء میکند بقاء آن عموم (یعنی لیس فی العاریة ضمان) در حکم عدم ضمان ماعدای درهم و دینار یعنی ذهب و فضّه. و لذا:
استثناء دیگر (که ذهب و فضّه باشد) با آن عام معارضه میکند، پس تخصیص آن عام بوسیلۀ این استثنای دوّم نیز واجب میشود.
و امّا پاسخ دیگر:
و نیز حمل عام (یعنی ذهب و فضّه که مطلق طلا و نقره است) بر خاص (یعنی درهم و دینار سکهدار) استعمالی مجازی است، درحالیکه ابقاء عام (یعنی ذهب و فضّه) بر عمومش حقیقت است، و لذا عدول از آن به معنای مجازی در صورت امکان استعمال آن بر وجه حقیقت جایز نیست، درحالیکه باقی گذاردن ذهب و فضّه به معنای حقیقیاش (که عموم طلا و نقره باشد اعم از سکّهدار و بدون سکّه) در اینجا ممکن است.
پس حمل ذهب و فضّه بر معنای حقیقی (یعنی عمومش) متعیّن میشود.
و قطعا حرکت ما به طرف تخصیص عمومات نفی ضمان به دلیل تعیّن آن است (بالقرینه که عاریههای درهم و دینار ضمان دارد).
اینستکه: اگر ما هریک از روایات درهم و دینار را بطور علیحده یعنی جداگانه مخصّص روایات ذهب و فضّه قرار دهیم اشکال شما وارد است که به ظاهر هریک جداگانه عمل نشده است و حصر بر خلاف اجماع است و... و لذا صلاحیّت مخصّص بودن را ندارند.
لکن ما مجموع دو دسته روایات را رویهم ریخته، و هردو را باهم مخصّص قرار داده میگوئیم:
هرکدام از این دو روایت، نصّی دارند و ظاهری، یکی میگوید درهم ضمان دارد و ظهور در حصر دارد، دیگری هم میگوید دینار ضمان دارد و ظهور در حصر دارد.
ما هم برطبق قانون یقدّم النّصّ علی الظّاهر توسط نصوص هریک از ظهور دیگری رفع ید کرده میگوئیم اینها در مقام انحصار نیستند و لذا هر دو باهم مخصّص هستند و من حیث المجموع صلاحیّت تخصیص مطلقات جنسین را دارند، گرچه هریک بطور جداگانه دالّ بر مطلوب نباشند.
اینستکه: این شیوه نیز از قصور دلالت آن دو حدیث کم نمیکند. چرا؟
زیرا وقتی شما از ظهور حصر هریک از دو حدیث رفع ید نمودید نتیجهاش این میشود که اخراج درهم و دینار برخی از افراد مستثنی است و اثبات شیء نفی ماعدا نمیکند و ظهور در حصری هم نمیباشد.
پس: منافاتی ندارد که در خطاب دیگر تخصیص دیگری وارد شود و آن را از مطلقات جنسین استفاده کرده میگوئیم:
به حکم این اخبار مطلق ذهب و فضّه استثناء شده است و اختصاص به نقدین ندارد.
بنابراین: راهحلی که مستشکل در اشکال دوّم مطرح نمود به ضرر خودش تمام شد.
الذّهب و الفضّة...) چیست؟
1 - حصر حقیقی، که عبارت باشد از نفی الحکم از جمیع ماعدا و اثبات برای خصوص موضوع مذکور است مثل لا اله الاّ اللّه.
2 - حصر اضافی و آن عبارتست از: نفی الحکم از بعض ماسوی، مثل: و ما محمد الاّ رسول اللّه، در برابر اینکه برخی گمان میکردند که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله دارای عمر ابدی بوده و هرگز نمیمیرد.
با توجه به مقدمۀ فوق مستشکل میگوید: هریک از دو روایت درهم و دینار ظهور در حصر حقیقی دارند.
به عبارت دیگر: ظاهر هریک از این دو روایت اینستکه: منحصرا همان یکی مستثناست و لا غیر و لکن این ظهور برخلاف اجماع است، و لذا ناگزیر از حمل آن بر حمل اضافی هستیم، یعنی که حصر به درهم در برابر دینار نیست و حصر به دینار نیز در برابر درهم نیست.
بلکه هردو نفی ثالث میکنند و لذا حصر نسبت به ماعدای آندو است بدینمعنا که غیر از نقدین هیچچیزی عاریهاش ضمان ندارد، چه جنسین و چه اشیاء دیگر.
در نتیجه این دو روایت باهم تنافی پیدا میکنند با روایات اخراج الذهب و الفضّه.
قانون برای رفع تنافی مزبور جمع بینهما است، و جمع هم به اینستکه:
فضّه و ذهب را که مطلق یا عاماند بر درهم و دینار که مقیّد یا خاصّاند، از باب یقدّم الخاصّ او المقیّد علی العام او المطلق حمل نمود همانطور که روایات نقدین نسبت به عمومات نفی ضمان تنافی داشتند و از باب جمع بینهما تخصیص زده و خاص را مقدّم داشته، قائل شدیم که در عاریه هیچگاه ضمانت نیست، مگر در خصوص عاریۀ نقدین.
1 - اینکه بین استثناء نقدین با استثناء جنسین تنافی وجود ندارد تا که ناچار از جمع بینهما باشیم، بلکه هردو نسبت به عمومات اوّلیّه اخص هستند و لذا دلیلی ندارد که ما قانون تقدیم خاص بر عام را
نسبت به یکی از دو خاص ملاحظه کرده و نسبت به خاص دیگر ملاحظه نکنیم.
خلاصه، مطلب همان است که در پاسخ اوّل از اشکال اوّل داده شد و لذا این صرف ادّعا بوده و خود اوّل الکلام است.
و امّا قبل از ورود به پاسخ دوّم یادآور میشویم که در مسأله ششم از مرجّحات نوعیّۀ اظهر بر ظاهر گفته شد که: اذا دار الامر میان ارادۀ معنای حقیقی از کلام و حمل لفظ بر آن یا بر معنای مجازی مشهور؟ میگفتند: الحقیقة اولی بالارادة من الکلام عن المجاز.
2 - پاسخ دوّم از اشکال مزبور با توجه به مقدمۀ فوق اینستکه:
1 - روایات نقدین را مخصّص یا مقیّد این عمومات یا مطلقات قرار دهیم تا در نتیجه لفظ ذهب و فضّه در معنای مجازی استعمال شود و از آنها خصوص نقدین اراده گردد.
2 - یا اینکه اخبار نقدین را مخصّص این عمومات یا مطلقات قرار ندهیم بلکه آنها را بر عمومشان ابقاء کرده و حمل بر معنای حقیقی کنیم.
لا ریب در اینکه تا زمانی که استعمال بر وجه حقیقت ممکن است نباید به سراغ مجاز رفت و الحقیقة اولی بالارادة.
در ما نحن فیه، استعمال حقیقی ممکن است به اینکه از ذهب و فضّه مطلق جنسین را اراده کرده و آن را نیز مخصّص عمومات اوّلیّه قرار دهیم.
فتعیّن الحمل علی الحقیقة.
حال شما بفرمائید چرا نسبت به عمومات اوّلیّه این حرف را نزده و نمیگوئید که آنها بر معنای حقیقی خود یعنی عموم باقی هستند؟
ما خود پاسخ میدهیم به اینکه تخصیص آنها علی کلّ حال از مسلّمات است چه درواقع، نقدین مستثنی باشند و چه جنسین.
بنابراین آنجا جای الحقیقة اولی، نمیباشد.
متن فإن قیل: إذا کان التّخصیص یوجب المجاز وجب تقلیله ما أمکن؛ لأنّ کلّ فرد یخرج یوجب زیادة المجاز فی الاستعمال، حیث کان حقّه أن یطلق علی جمیع الأفراد، و حینئذ فنقول: قد تعارض هنا مجازان، أحدهما: فی تخصیص الذّهب و الفضّة بالدّنانیر و الدّراهم، و الثّانی: فی زیادة تخصیص العامّ الأوّل بمطلق الذّهب و الفضّة علی تقدیر عدم تخصیصهما بالدّنانیر و الدّراهم، فترجیح أحد المجازین علی الآخر ترجیح من غیر مرجّح، بل یمکن ترجیح تخصیص الذّهب و الفضّة؛ لأنّ فیه مراعاة قوانین التّعارض بینه و بین ما هو أخصّ منه.
قلنا: لا نسلّم التّعارض بین الأمرین؛ لأنّ استعمال العامّ الأوّل علی وجه المجاز حاصل علی کلّ تقدیر اجماعا، و زیادة التّجوّز فی الاستعمال لا یعارض به أصل التّجوّز فی المعنی الاخر، فإنّ إبقاء الذّهب و الفضّة علی عمومهما استعمال حقیقیّ، فکیف یکافیه مجرّد تقلیل التّجوّز مع ثبوت أصله؟! و بذلک یظهر بطلان التّرجیح بغیر مرجّح؛ لأنّ المرجّح حاصل فی جانب الحقیقة.
هذا ما یقتضیه الحال من الکلام علی هذین الوجهین، و بقی فیه مواضع تحتاج إلی تنقیح،(1)
ترجمه
اگر فخر الدین بگوید: وقتی که تخصیص (ذهب و فضّه به درهم و دینار) موجب مجاز میشود، تقلیل تخصیص و مجاز نیز در صورت امکان واجب میشود. چرا؟
زیرا هر فردی که از آن عمومات نفی زمان خارج میشود، موجب زیادت و کثرت مجاز در استعمال میشود. چرا؟
بخاطر اینکه حق عام (یعنی روایاتی که میگوید هیچ عاریهای ضمان ندارد) اینستکه: بر تمام افراد (عاریه) اطلاق بشود (یعنی هیچ عاریهای ضمان ندارد مگر درهم و دینار و حال آنکه شما یک مگر دیگر به آن اضافه کرده و یک فرد دیگر از آن کم میکنید).
حال که هردو کار مجاز است ما میگوئیم: در اینجا امر دائر است بین دو مجاز:
یکی از این دو مجاز: در تخصیص ذهب و فضّه با دنانیر و دراهم است (که من مرتکب شدم)
و مجاز دوّم: در زیادی تخصیص عام اوّل (یعنی عمومات نفی ضمان است) به مطلق ذهب و فضّه، بنابراین فرض که آندو بوسیلۀ دنانیر و دراهم تخصیص نخوردهاند، (یک تخصیص هم بوسیلۀ درهم و دینار به آن زدهاید).
1) (1)
پس: ترجیح یکی از این دو مجاز (یعنی مجاز شما بر مجاز من)، بدون مرجّح است، بلکه ترجیح تخصیص ذهب و فضّه (بوسیلۀ درهم و دینار توسط من) ممکن است. چرا؟
زیرا در این تخصیص (من) مراعات قوانین تعارض میان تخصیص ذهب و فضّه و بین آنچه که اخص از آن است (یعنی درهم و دینار) وجود دارد.
میگوئیم: ما تعارض میان این دو امر (یعنی دو تجوّز) را مسلّم نمیدانیم. چرا؟
زیرا استعمال عام اوّلی (یعنی عمومات نفی ضمان) علی وجه المجاز (به این معنا که گفتیم هیچ عاریهای ضمان ندارد مگر درهم و دینار که شد مجاز و این مجاز) به هر تقدیر حاصل است بالاتفاق (و لذا وارد شدن یک مخصّص دیگر بر آن، ضرری نمیزند) و لکن اصل تجوّز (و احداث آن) در یک معنای دیگر معارضهای با زیادی تجوز در استعمال ندارد (چرا که شما ذهب و فضۀ عام را تخصیص زده و در غیر موضوع له استعمال میکنید و این ایجاد اصل تجوز در آن دیگری است، و حال آنکه کار ما زیاد کردن تجوّز است) چرا؟
زیرا ابقاء ذهب و فضّه به همان معنای عامشان (که معنای حقیقی است) یک استعمال حقیقی است (نهایت اینکه یک تخصیص دیگر به آن میزنیم و این زیادی تجوّز است که خلاف قاعده هم نیست) و لذا طلا و نقره هم ضمان دارد (چه سکهدار چه بدون سکّه).
پس: با ثابت شدن اصل تجوّز (و بههم خوردن عوام) مجرّد تقلیل تجوّز، معارضه نمیکند با اصل تجوّز (ی که شما مرتکب شدید).
و لذا با این مطلبی که (شما آقای فخر الدین گفتید که پای دو تجوّز یا دو مجاز در میان است)، بطلان (این حرفتان که گفتید ترجیح دادن مجاز شما) ترجیح بلامرجّح است روشن میشود، چونکه مرجّح در جانب حقیقت حاصل است (یعنی که نباید ذهب و فضه را تخصیص بزنید بلکه باید معنای حقیقی آن را رعایت کنید و حال آنکه شما در اینجا استعمال حقیقی را از بین بردید چون احداث مجاز کردید).
شهید ثانی سپس میفرماید:
مطالبی که تا به اینجا گفتیم، اقتضاء میکند این مطالب را حال در کلام بر این دو وجه (که آیا حلی مصوغه ضمان دارد یا نه؟ که ما طرف محقّق را گرفته، گفتیم ضمان دارد، یعنی ذهب و فضّه را یک مخصّص برای آن عمومات گرفتیم) و لکن مواضعی باقی ماند که نیاز به تنقیح دارد (ولی برای اثبات حرف آقای محقّق و ابطال حرف شما آقای فخر الدین فعلا همین مقدار کافی است).
قبل از بیان چهارمین اشکال مقدّمة باید بدانیم که: تخصیص عام و استعمال آن در ماعدا الخاص، عند المشهور، مجاز است و لذا قانون اینستکه:
هرچه مجاز کمتر بهتر یعنی که باید مجاز را کم کرد و حقیقت را شایع نمود.
آنگاه اگر بنا باشد که فی المثل عامّی تنها یکبار تخصیص بخورد یا دو و یا چندبار، یقینا یکبار اولویّت دارد چونکه موجب تقلیل مجازیّت است.
وجب تقلیله ما امکن؛... الخ) چیست؟
اینستکه: در ما نحن فیه دوران امر میان حقیقت و مجاز خالص نیست تا شما بگوئید: الحقیقة اولی، بلکه دوران امر بین احد المجازین است یعنی:
یا باید در ذهب و فضّه مجازگوئی کرده و آنها را بر خصوص نقدین حمل کنیم و یا باید که در عمومات اوّلیّه مرتکب دو مجاز بشویم و حال آنکه تقلیل المجاز اولی چنانکه الحقیقة اولی.
حال وقتی دوران امر میان احد المجازین شد، ترجیح احدهما بر دیگری و ارتکاب همان مجاز، ترجیح بلا مرجّح است و هو محال.
-- در اینجا میتوان گفت که ترجیح مجازیت در ناحیۀ ذهب و فضّه و حمل آندو بر نقدین اولویّت دارد و باید که همان را مرتکب شد. چرا؟ چون برطبق قاعده است و آن تقدیم خاص بر عام است که روایات نقدین باشد، نسبت به احادیث ذهب و فضّه. پس: ارتکاب این مجاز تعیّن پیدا میکند.
اینستکه: ما قبول نداریم که دوران امر بین دو مجاز باشد و هیچیک بر دیگری رجحان نداشته باشد بلکه ارتکاب مجازیّت در ناحیۀ عمومات لا ضمان و تخصیص آنها با اخبار ذهب و فضّه و اخبار جنسین بر عموم یا اطلاقشان اولویّت دارد. چرا؟ زیرا که نسبت به اوّلی ارتکاب مجاز از قبیل تکثیر المجاز است.
چرا؟ بخاطر اینکه قطعا عام اوّلی به باب نقدین تخصیص خورده است، اکنون اگر به باب مطلق ذهب و فضّه نیز تخصیص بخورد، صرفا باعث میشود که افراد بیشتری از تحت عام خارج شوند و لکن نسبت به دوّمی از قبیل احداث المجازیّه است، و لا ریب در اینکه تکثیر المجاز اولی از اصل تجوّز و احداث مجازیّت در معنای دیگر است.
متن أقول: الّذی یقتضیه النّظر، أنّ النّسبة بین روایتی الدّراهم و الدّنانیر بعد جعلهما کروایة واحدة، و بین ما دلّ علی استثناء الذّهب و الفضّة، من قبیل العموم من وجه؛ لأنّ التّعارض بین العقد السّلبیّ من الاولی و العقد الإیجابیّ من الثّانیة، إلاّ أنّ الأوّل عامّ و الثّانی مطلق، و التّقیید أولی من التّخصیص.
و بعبارة اخری: یدور الأمر بین رفع الید عن ظاهر الحصر فی الدّرهم و الدّینار، و رفع الید عن إطلاق الذّهب و الفضّة، و تقییدهما أولی.
إلاّ أن یقال: إنّ الحصر فی کلّ من روایتی الدّرهم و الدّینار موهون؛ من حیث اختصاصهما بأحدهما، فیجب إخراج الآخر من عمومه، فإنّ ذلک یوجب الوهن فی الحصر و إن لم یکن الأمر کذلک فی مطلق العامّ. و یؤیّد ذلک أنّ تقیید الذّهب و الفضّة بالنّقدین مع غلبة استعارة المصوغ بعید جدّا.
و ممّا ذکرنا یظهر النّظر فی مواضع ممّا ذکره صاحب المسالک فی تحریر وجهی المسألة.
ترجمه
خصوص من وجه باشد).
شیخنا میفرماید من میگویم:
آن چیزی که دقت نظر آن را اقتضاء میکند اینستکه: نسبت بین دو روایت دراهم و دنانیر، البته پس از قرار دادن آنها به عنوان یک روایت، و بین آن روایت خاص دوّم که دلالت دارد بر استثناء ذهب و فضّه، از قبیل عموم و خصوص من وجه است. چرا؟
زیرا تعارض بین عقد سلبی (یعنی لا ضمان فی العاریة الاّ الدّراهم و الدّنانیر) از روایت اوّل، و عقد ایجابی (یعنی فی الذّهب و الفضّة ضمان) از روایت دوّم است (و قانون عام و خاص من وجه هم در مادّۀ اجتماع، تعارضا و تساقطا میباشد) جز اینکه روایت اوّل عام است (و شمولش بالوضع است) و روایت دوّم مطلق است (و شمولش به مقدّمات حکمت است) و لذا تقیید روایت دوّم بهتر است از تخصیص روایت اوّل (بدینمعنا که عموم عام را حفظ کرده میگوئیم: هیچ عاریهای ضمان ندارد جز درهم و دینار و لذا حلیّ مصوغه هم ضمان ندارد) و آن روایت دیگر دلالتش ضعیفتر است.
به عبارت دیگر: امر دائر است بین رفع ید از ظاهر حصر ضمان در درهم و دینار (در روایت اوّل تا نتیجهاش این شود که حلّی مصوغه ضمان دارد) و بین رفع ید از اطلاق ذهب و فضّه (در روایت دوّم تا نتیجهاش این شود که حلّی مصوغه ضمان ندارد)؟
مگر اینکه گفته شود که: این حصر ضمان در هریک از دو روایت درهم و دینار قاصر از دلالتاند از آن جهت که هریک از آندو به یکی از درهم و دینار اختصاص دارند (یکی مربوط به درهم است و دیگری مربوط به دینار)، در نتیجه تنها اخراج آن دیگری (یعنی روایت ذهب و فضّه) از تحت آن عمومات نفی ضمان (که میگوید هیچ عاریهای ضمان ندارد مگر ذهب و فضّه چه سکّهدار و چه بدون سکّه) واجب میشود (در نتیجه حلّی مصوغه ضمان دارد) چرا؟
زیرا این (اختصاص احد الرّوایتین به احدی الدّرهم و الدینار) موجب وهن در حصر است، گرچه این امر در مطلق عام (یعنی اکرم العلماء) اینچنین نیست.
مؤیّد این سخن شهید ثانی (که حلّی مصوغه ضمانآور است) اینستکه: تقیید ذهب و فضّه به درهم و دینار توسط فخر الدین جدّا بعید است، چرا که غالبا عاریهها روی حلّی مصوغه است و نه درهم و دینار.
1 - بین اینکه رفع ید از ظهور در انحصار و ابقاء ظاهر ذهب و فضّه بحال خود.
2 - و بین اینکه رفع ید از ظهور ایندو و ابقاء انحصار.
چونکه انحصار به منزلۀ نص است و اقوی از ظهور اطلاقی است و یقدّم القوی علی الضعیف.
در نتیجه: بازهم منحصرا عمومات اوّلیّه با نقدین تخصیص خوردهاند.
اینستکه: و لکن این ظهور در حصر دو موهن دارد که در نتیجه نمیتوان بدان اخذ نمود:
موهن اوّل اینکه: چون روایات نقدین در هر دسته مختلف بیان شده است یعنی یک دسته راجع به دینار است و دستۀ دیگر راجع به درهم و هرکدام هم ظهور در انحصار حقیقی دارد و اخذ به ظهور هر یک بطور جداگانه مخالف اجماع است و لذا به بیانی که در ضمن اشکالات و پاسخها در کلام شهید ثانی رحمه اللّه گفته آمد، ناگزیر از حمل بر حصر اضافی میشویم.
موهن دوّم اینکه: آنکه در خارج غالب است و غلبۀ وجودی دارد اینستکه: غالبا طلا و نقرۀ غیرمسکوک را که برای زینت ریخته شده است خانمها جهت شرکت در مجالس و استفادۀ از آن عاریه میگیرند.
امّا استعارۀ نقدین به منظور اظهار تموّل و تمکّن مالی نزد دیگران و یا به قصد تزیین بسیار نادر است.
آنگاه اگر اخبار ضما را بر خصوص نقدین حمل کنیم، حمل بر فرد نادر و یا معدوّم لازم میآید و این از شأن معصوم بهدور است، و انسب اینستکه: کلام معصوم حمل بر فرد غالب و شایع شود و آن مطلق الذّهب و الفضّه است.
الحاصل: با این بیان دوّم نمیتوان به مقصد رسید و لکن با بیان اوّل سخن شیخ درست و تمام است.
نکته: آنچه تا به اینجا در باب انقلاب نسبت گفته شد پیرامون قسم اوّل بود یعنی در جایی که چند دلیل متعارض دارای نسبت واحده هستند.
متن و إن کانت النّسبة بین المتعارضات مختلفة، فإن کان فیها ما یقدّم علی بعض آخر منها، إمّا لأجل الدّلالة کما فی النّصّ و الظّاهر أو الظّاهر و الأظهر، و إمّا لأجل مرجّح آخر، قدّم ما حقّه التّقدیم، ثمّ لوحظ النسبة مع باقی المعارضات.
فقد تنقلب النّسبة و قد یحدث التّرجیح، کما إذا ورد: «أکرم العلماء» و «لا تکرم فسّاقهم» و «یستحبّ إکرام العدول» فإنّه إذا خصّ العلماء بعدولهم یصیر أخصّ مطلقا من العدول، فیخصّص العدول بغیر علمائهم، و السرّ فی ذلک واضح؛ إذ لو لا الترتیب فی العلاج لزم إلغاء النصّ أو طرح الظاهر المنافی له رأسا، و کلاهما باطل.
و قد لا تنقلب النّسبة فیحدث التّرجیح فی المتعارضات بنسبة واحدة، کما لو ورد: «أکرم العلماء» و «لا تکرم الفسّاق» و «یستحبّ إکرام الشّعراء» فإذا فرضنا أنّ الفسّاق أکثر فردا من العلماء خصّ بغیر العلماء، فیخرج العالم الفاسق عن الحرمة، و یبقی الفرد الشّاعر من العلماء و الفسّاق مردّدا بین الوجوب و الاستحباب.
ثمّ إذا فرض أنّ الفساق بعد إخراج العلماء أقلّ فردا من الشّعراء خصّ الشّعراء به، فالفاسق الشّاعر غیر مستحبّ الإکرام. فاذا فرض صیرورة الشّعراء بعد التّخصیص بالفسّاق أقلّ موردا من العلماء خصّ دلیل العلماء بدلیله، فیحکم بأنّ مادّة الاجتماع بین الکلّ - أعنی العالم الشّاعر الفاسق - مستحبّ الإکرام.
و قس علی ما ذکرنا صورة وجود المرجّح من غیر جهة الدّلالة لبعضها علی بعض.
و الغرض من إطالة الکلام فی ذلک، التّنبیه علی وجوب التأمّل فی علاج الدّلالة عند التّعارض؛ لأنّا قد عثرنا فی کتب الاستدلال علی بعض الزلات، و اللّه مقیل العثرات.
ترجمه
اگر نسبت میان چند دلیل متعارض مختلفه یا متفاوته باشد:
در صورتی که در بعض از آنها (به لحاظ دلالت و یا از حیث سند) چیزی باشد که آن بعض مقدّم بر بعض دیگر آنها شود (در حالیکه این تقدّم رتبی):
یا بخاطر رجحان دلالی است، چنانکه در نص و ظاهر یا اظهر و ظاهر چنین است (که نص بر ظاهر مقدّم است و اظهر بر ظاهر).
یا بخاطر وجود مرجّح دیگری (مثل مرجّح صدوری) است.
سپس نسبتش با دیگر معارضات سنجیده میشود). منتهی:
1 - گاهی نسبت عام (یعنی اکرم العلماء که در رابطۀ با خاص دوّم یعنی یستحبّ اکرام العدول، عموم و خصوص من وجه است) منقلب شده، ترجیح (برای یکی نسبت به دیگری) نیز پیدا میشود، چنانکه اگر وارد شود به اینکه:
اکرم العلماء (که عام مطلق است و دلالت دارد بر اینکه همۀ علماء واجب الاکراماند، چه عادل، چه فاسق)
و لا تکرم الفسّاقهم (که خاص اوّلی است و نسبتش به عام اوّل خاص مطلق است و شاهد بر این مطلب، ضمیر راجع (هم) به العلماء است و لذا نسبتشان عام و خاص مطلق است).
و یستحبّ اکرام العدول (که خاص دوّم است و نسبتش با آن عام، عموم و خصوص من وجه است، چرا که فاقد آن ضمیر راجع است).
پس: اگر العلماء (که عام است)، تخصیص بخورد بوسیلۀ علمای عدول، نسبت به علمای عدول میشود اخصّ مطلق، در نتیجه، علمای عدول تخصیص میخورد، و سر این مطلب روشن است. چرا؟
زیرا اگر این ترتیب در علاج نسبت نباشد، یا الغاء نص لازم میآید و یا طرح و کنار گذاشتن آن ظاهر منافی با آن، که هردو باطل است.
2 - و گاهی این نسبت (در جایی که نسبتها متحداند یعنی نسبت عام هم با خاص اوّل من وجه است، هم با خاص دوّم) منقلب نمیشود و لکن ترجیح در (یکی نسبت به دیگر) متعارضات پیدا میشود، چنانکه اگر وارد شود به اینکه:
اکرم العلماء (که عام است و نسبتش با هردو خاص عموم و خصوص من وجه است، و معنایش اینستکه: همۀ علماء واجب الاکراماند چه فاسق و چه غیرفاسق و چه شاعر و چه غیرشاعر).
لا تکرم الفسّاق، که خاص اوّل است و نسبتش با آن عام، عموم و خصوص من وجه است یعنی که همۀ فساق محرم الاکراماند چه شاعر چه غیرشاعر.
یستحبّ اکرام الشّعراء که خاص دوّم است و نسبتش با عام، بازهم عموم و خصوص من وجه است، یعنی اکرام شعراء مستحب است، چه عالم چه جاهل، چه فاسق چه غیرفاسق.
حال:
فساق غیرعالم).
یعنی فرد شاعر عالم فاسق مردد است بین وجوب و استحباب (که به مقتضای جمع اوّلی و دوّمی میشود واجب الاکرام و به اعتبار سوّمی میشود مستحب الاکرام).
سپس اگر فرض شود که فساق پس از اخراج علماء (فاسق) قلیل الافراد است نسبت به شعراء (و شعراء کثیر الافراد است نسبت به فساق)، شعرا بوسیلۀ آن تخصیص میخورد.
پس: فرد فاسق شاعر مستحب الاکرام نیست (بلکه محرم الاکرام است).
سپس اگر فرض شود که شعراء پس از تخصیص بوسیلۀ فساق، نسبت به علماء میشود قلیل الافراد (و علماء میشود کثیر الافراد)، دلیل العلماء (یعنی اکرم العلماء) تخصیص میخورد بوسیلۀ دلیل الشعراء.
در نتیجه حکم میشود به اینکه مادّۀ اجتماع بین کل یعنی عالم شاعر فاسق، مستحقّ الاکرام است (و لذا مراد از اکرم العلماء، علمای غیرشاعر است و مراد از فساق، فساق غیرشاعر).
و قیاس کن با آنچه که ما (در مرجّح دلالی) گفتیم، صورت مرجّح غیردلالی را که یکی از آندو نسبت به بعض دیگر متعارضات، ترجیح دارد و لکن ترجیحش غیردلالی است.
و امّا غرض از اطالۀ کلام در این انقلاب نسبت (یعنی باب متعارضات) تنبّه دادن به شما بر وجوب تأمل و تفکر در علاج دلالت است به هنگام تعارض، چرا که مطلع شدیم که در برخی از کتب استدلالی (مثل مناهج الاحکام یک صفحه مانده به آخر و عوائد ص 78) بعضی لغزشها وجود دارد. و اللّه مقیل العثرات.
یکی نصّ باشد، بقیّه ظاهر یا یکی اظهر باشد، بقیه ظاهر، یا یکی خاصّ باشد، بقیه عام، یا یکی دارای رجحان سندی باشد و بقیّه مساوی.
در تمام این موارد حکم اینستکه: نص یا اظهر یا خاص یا راجح مقدم بوده و حجّت فعلی است و لذا نسبت به آن بقیّه باید تدبیری اندیشید و راه علاجی پیدا نمود.
اینستکه: نسبت به بقیّۀ متعارضات هم که نسبتها را مورد لحاظ قرار دهیم مسأله اجمالا چهار صورت پیدا میکند که هر صورتی حسابی علیحدۀ خود دارد:
1 - گاهی انقلاب نسبتی حادث نمیشود بلکه پس از ترجیح یکی از متعارضات، بقیّه دارای نسبت واحده میباشند فی المثل:
در اکرم الشعراء و لا تکرم الشّعراء و یستحبّ اکرام العدول، دو دلیل اوّل با یکدیگر متباین و هردو دلیل با دلیل سوّم عامّین من وجه هستند.
امّا از آن جهت که دلیل سوّم با مادّۀ یستحبّ تعبیر آورده، اظهر و اقوی است و نسبت به مادّۀ اجتماعشان یعنی شاعر عادل بر بقیّه مقدّم میشود.
و امّا دلیل اوّل و دوّم منحصر میشوند به شاعر فاسق که یکی از آن دو حکم به وجوب اکرام او کرده و دلیل دیگر حکم به حرمت اکرام او نموده است.
علی ایّحال بازهم نسبتها در اینجا تباین کلّی است.
2 - گاهی انقلاب نسبت حادث میشود و لکن هیچیک بر دیگری ترجیح پیدا نمیکند، فی المثل:
در اکرم العلماء و لا تکرم الشعراء و یستحبّ اکرام العالم غیر الشّاعر و الشّاعر غیر العالم، دلیل سوّم که اخص از دلیل اوّل و دوّم و اظهر از آنهاست درخصوص عالم غیر شاعر بر دلیل اوّل مقدّم است و در شاعر غیر عالم بر دلیل دوّم مقدّم است و حکم آندو را استحباب درست میکند.
در نتیجه: اکرم العلماء منحصر میشود به عالم شاعر، و لا تکرم الشّعراء نیز منحصر میشود به شاعر عالم.
نکته: در اینجا دیده میشود که قبل از ترجیح دلیل سوّم دو دلیل اوّل و دوّم نسبت بههم عامین من وجه بودند و لکن پس از ترجیح، نسبتها عوض شده و مبتاین شدهاند و لکن رجحان برای احدهما بر دیگری نیست و لذا باید که به سراغ قوانین متعارضین متعادلین رفت.
3 - گاهی انقلاب نسبت حادث میشود، احدهما، هم بر دیگری ترجیح پیدا میکند لکن به نسبت متفاوت. فی المثل:
1 - یک دلیل گفته: اکرم العلماء 2 - دلیل دیگر گفته: لا تکرم فساق العلماء 3 - و دلیل سوّم گفته:
یستحبّ اکرام العدول.
دلیل اوّل در اینجا با دلیل دوّم، عام و خاص مطلقاند، دلیل اوّل با دلیل سوّم عامّین من وجه هستند. حال:
ما بین دو دلیل اوّل و دوّم، قانون عام و خاص رعایت میشود و هو تقدیم الخاصّ علی العالم چونکه ترجیح دلالی دارد.
پس از تقدیم خاص بر عام، عام یعنی اکرم العلماء منحصر میشود به عالم عادل.
همین دلیل عام یعنی اکرم العلماء، قبل از ترجیح خاص بر آن، نسبتش با دلیل سوّم عامّین من وجه بود و لکن پس از ترجیح نسبتش به دلیل سوّم عام و خاص مطلق شده است.
بازهم در اینجا قانون اینستکه: یقدّم الخاصّ علی العام.
در نتیجه: اکرام فاسقین از علماء حرام، اکرام عادل از علماء واجب، و اکرام عادل از غیر علماء مستحب میباشد.
4 - گاهی هم انقلاب نسبت حادث میشود، ترجیح نیز پیدا میشود لکن به نسبت واحده و نه متفاوته، فی المثل:
1 - دلیل اوّل با دلیل دوّم عامین من وجه بوده و مادّۀ اجتماعشان عالم فاسق است.
2 - دلیل اوّل با دلیل سوّم باز عامین من وجه بوده و مادّۀ اجتماعشان عالم شاعر است.
3 - دلیل دوّم با دلیل سوّم نیز عامین من وجهاند و مادّۀ اجتماعشان شاعر است.
4 - هرسه دلیل نسبت بههم عام و خاص من وجه بوده و مادّۀ اجتماعشان عالم فاسق شاعر است.
حال در مقام معالجه و رفع تعارض فرض کنید که:
عام اوّل نسبت به عام دوّم، قلیل الافراد است که گفته آمد که قلیل الافراد بر کثیر الافراد رجحان دارد و لذا مادّۀ اجتماع را از دلیل دوّم گرفته به دلیل اوّل میدهد.
سپس فرض کنید که:
عام دوّم پس از تخصیص با اوّلی و خروج مادّۀ اجتماع از تحت آن، نسبت به دلیل سوّم، قلیل الافراد شده و مادّۀ اجتماع را از سوّمی میگیرد.
سپس فرض کنید که:
سوّمی هم پس از خروج مادّۀ اجتماعشان نسبت به اوّلی قلیل الافراد شده و در مادّۀ اجتماع مقدّم میشود.
در نتیجه:
مادّۀ اجتماع یعنی عالم فاسق شاعر در تحت دلیل سوّم داخل میشود و اکرامش مستحب میشود.
آنگاه دلیل اوّل و دوّم که قبل از این معالجه، عام و خاص من وجه بودند پس از معالجه، اکنون متباینین هستند و انقلاب نسبت پیدا کردهاند.
چیست؟
نکته: آنچه تابحال گفته آمد از حیث ترتیب معالجات برحسب دلالتها بود.
شیخ میفرماید: همین قانون در ترجیح سند نیز قابل اعمال است.
فی المثل فرض کنید:
دلیل اکرم العلماء به لحاظ سندی اقوی بوده و راویانش هم اعدل هستند.
دلیل لا تکرم الفسّاق هم راویانش عادل هستند.
دلیل یستحبّ اکرام الشّعراء نیز راویانش ثقه هستند.
در اینجا: دلیل اوّل مقدّم بر دلیل دوّم و مخصّص آن میشود نسبت به مادّۀ اجتماع.
دلیل دوّم هم بر دلیل سوّم مقدّم شده و مخصّص آن میگردد.
به عبارت دیگر: تا به اینجا در بخش مرجّحات یعنی مقام رابع در رابطۀ با مقام اوّل از سه مقام این باب یعنی مقام ترجیحات دلالی بحث شد و گفته آمد که ترجیحات دلالی بر سایر مرجّحات مقدّم بوده و با وجود مرجّحات دلالیّه نوبت به مرجّحات داخلی و خارجی و سندی و متنی نمیرسد.
همچنین گفته شد که: محور ترجیح دلالی دو باب نص و ظاهر و اظهر و ظاهر است.
برای ترجیح اظهر بر ظاهر هم یک سلسله مرجّحات نوعیّه، صنفیّه و شخصیّه ذکر گردید.
سپس پیرامون انقلاب نسبت گفتگو کرده و مثالهایی هم ذکر گردید.
1 - اکرم العلماء 2 - یستحبّ اکرام العدول 3 - لا تکرم الفسّاق العلماء.
1 - نسبت میان دلیل دوّم با سوّم یعنی یستحبّ اکرام العدول با لا تکرم فسّاق العلماء تباین است و لذا تعارضی باهم ندارند، چونکه یکی استحباب است و یکی حرمت و موضوع هم دوتاست.
2 - نسبت میان دلیل اوّل با دلیل سوّم یعنی اکرم العلماء با لا تکرم فسّاقهم، عموم و خصوص من وجه است.
3 - نسبت میان دلیل اوّل با دوّم یعنی اکرم العلماء با یستحبّ اکرام العدول عموم و خصوص من وجه است.
پس از این نسبتسنجی اوّلیّه، مقتضای قاعده اینستکه: دلیل اوّلی یعنی اکرم العلماء را با دلیل سوّمی تخصیص بزنیم چونکه عام و خاص مطلقاند و یخصّص العامّ بالخاصّ، یعنی که فسّاق را از علماء استثناء کنیم.
امّا در رابطۀ با دلیل اوّل و دوّم که عموم و خصوص من وجه هستند دو قول وجود داشت:
یک قول این بود که یتوقّف و یرجع
یک قول هم این بود که اینجا جای اخبار علاجیّه است یعنی که راجح را اخذ و مرجوح را طرح کن.
عقیدۀ ما نیز در اینجا یعنی در مادّۀ اجتماع که عالم عادل باشد که یا واجب است یا مستحبّ همین است یعنی که باید راجح را اخذ و مرجوح را طرح کرد.
البته، اگر دو حدیث در مادّۀ اجتماع مساوی باشند که اذن فتخیّر.
امّا: وقتی که ما حدیث اوّل یعنی اکرم العلماء را که عام است با حدیث سوّم که لا تکرم فسّاق العلماء باشد تخصیص میزنیم و فسّاق را از آن استثناء میکنیم، اکرم العلماء میشود اکرم عدول العلماء و یا به
تعبیر دیگر یجب اکرام عدول العلماء.
حال سؤال اینستکه: چه نسبتی بین یجب اکرام عدول العلماء که خاص مطلق شده با یستحبّ اکرام العدول که عام مطلق شده است وجود دارد؟
خواهید گفت که اعم و اخصّ مطلقاند و حال آنکه در نسبتسنجی اوّلی نسبتشان عموم و خصوص مطلق بود.
در اینستکه: آیا معالجۀ این ادلّه را بر اساس آن نسبت اوّلیّه انجام داد یا براساس این نسبت ثانویه؟
اگر بر طبق نسبت ثانویه باشد خوب مطلب راحت است چرا که دلیل سوّم میشود مخصّص دلیل اوّل و دلیل اوّل میشود مخصّص دلیل دوّم.
و امّا اگر بخواهیم نسبت اوّلیّه را در نظر بگیریم متوجّه میشویم که آن نسبت تغییر کرده است چرا که عموم و خصوص من وجه بود و حال تبدیل شده به عام مطلق.
البته ممکن است که این تغییر و تبدیل بالعکس هم باشد یعنی که نسبت اوّلیّه عام مطلق باشد و سپس تبدیل شود به عام من وجه، فی المثل به سه خبر:
اکرم العلماء و لا تکرم فسّاق النّحاة و لا تکرم فسّاق العلماء توجه کنید.
1 - نسبت بین دلیل اوّل یعنی اکرم العلماء با دلیل دوّم یعنی لا تکرم فسّاق النحاة اعم و اخصّ مطلق است چونکه اوّلی اکرام تمام علماء را واجب میداند و دوّمی علمای نحوی را از آن استثناء کرده است.
2 - نسبت میان دلیل اوّل یعنی اکرم العلماء با دلیل سوّم یعنی لا تکرم فسّاق العلماء نیز عموم و خصوص مطلق است.
حال:
اگر ما اوّلی را با دوّمی تخصیص بزنیم یعنی که لا تکرم فسّاق النّحاة را مخصّص اکرام العلماء قرار دهیم، معنای اکرم العلماء تبدیل میشود به:
یجب اکرام العلماء الاّ فساق النّحاة، یعنی که اکرام همۀ علماء واجب است بجز فاسق نحوی.
حال نسبت یجب اکرام العلماء الاّ فسّاق النّحاة با لا تکرم فسّاقهم یعنی فساق از علماء، عموم و خصوص من وجه است و حال آنکه در ابتدا عموم و خصوص مطلق بود. چرا؟
بخاطر اینکه در اوّل کار بحث از وجوب اکرام عالم بجز فاسق نحوی بود چه عادل باشند و چه
فاسق و لذا فقط یک قسمت کمی در آنجا استثناء شد و آن فاسق نحوی بود.
و امّا حدیث سوّم یعنی لا تکرم (و یا لا یجب) فسّاق العلماء مطلق است یعنی که چه نحوی باشد و چه غیرنحوی یعنی که اکرام عالم فاسق حرام است چه نحوی باشد و چه غیرنحوی.
در اینجا ما عموم و خصوص مطلق را تبدیل کردیم به عموم و خصوص من وجه.
1 - مادّۀ افتراق حدیث اول، العالم العادل است که اکرامش به مقتضای دلیل اول واجب است.
2 - مادّۀ افتراق حدیث دوّم، نحوی فاسق است که تعارضی در آن نیست و قطعا باید کنار برود چه به مقتضای دلیل اوّل و چه به مقتضای دلیل دوّم.
پس: عالم عادل از آن دلیل و یا حدیث اوّل، فاسق نحوی مال دلیل دوّم و فاسق غیرنحوی هم مادّۀ اجتماع هردو، چرا که:
اکرم العلماء میگوید: یجب اکرامهم، لا تکرم فسّاقهم میگوید: لا یجب اکرامهم.
خوب حدیث اوّل با سوّم در ابتدا نسبتشان عام و خاص مطلق بود و حال آنکه اکنون عموم و خصوص من وجه است و لذا:
در اینجاست که آیا در این معالجه باید که نسبت اوّلیّه را ملاک قرار داد یا که نسبت ثانویّه را؟
گاهی هم نسبت اوّلیّه در بین چند خبر پس از معالجه تبدیل میشود به تباین فی المثل به سه خبر ذیل توجه کنید:
1 - مولا اوّل گفته: اکرم العلماء 2 - پس از آن گفته: لا تکرم الفسّاق، نه فسّاقهم 3 - بعد از آن گفته: لا تکرم عدول العلماء، حال:
نسبت بین حدیث اوّل یعنی اکرم العلماء با حدیث دوّم یعنی لا تکرم الفسّاق، عامین من وجه است و لذا دو حدیث در عالم فاسق باهم تعارض دارند.
نسبت حدیث اوّل یعنی اکرم العلماء با حدیث سوّم یعنی لا تکرم عدول العلماء عام و خاص مطلق
است. چرا که:
اوّل میگوید: اکرام همۀ علما واجب است، سوّمی میگوید: عالم عادل اکرامش واجب نیست.
از آنجا که این دو خبر عام و خاصاند، قاعده اینستکه: یقدّم الخاصّ علی العام یعنی که عام را با خاص تخصیص بزنیم. حال:
اگر عام اوّل یعنی اکرم العلماء را با عام دوّم یعنی لا تکرم الفسّاق تخصیص بزنیم معنای اکرم العلماء میشود: یجب اکرام عدول العلماء چونکه فسّاق از دایرۀ علما کنار زده شد، و حال آنکه خبر سوّمی گفته است که: لا تکرم عدول العلماء.
پس: نسبت میان خبر اوّل با خبر سوّم میشود تباین و در متباینین هم یرجع بالراجح و یطرح المرجوح او یتخیّر. و حال آنکه خبر اوّل و سوّم در ابتدا عموم و خصوص مطلق بودند و سوّمی مخصّص اوّلی میشد.
اینستکه: وقتی سهتا دلیل باهم تعارض میکنند:
1 - اکرم العلماء 2 - یستحبّ اکرام العلماء 3 - یکره اکرام العلماء.
2 - گاهی هم نسبت بین آنها مساوی و به نحو عموم و خصوص من وجه است مثل:
1 - اکرم العلماء 2 - یستحبّ اکرام الشّعراء 3 - یحرم اکرام الفسّاق.
1 - یک دفعه اینستکه: اگر این دوتا خاص را مخصّص عام قرار دهیم، عام بدون مورد خواهد ماند یعنی که دیگر موردی برای آن باقی نمیماند و لذا در اینجا نباید که هردو خاص را مخصّص عام قرار داد فی المثل به خبرهای سهگانۀ ذیل توجه کنید:
1 - یجب اکرام العلماء 2 - لا یجب اکرام فسّاق العلماء 3 - یستحبّ اکرام عدول العلماء.
خبر اوّل در اینجا عام مطلق خبر دوّم و سوّم هردو خاص مطلق هستند، حال:
اگر این دو خاص را مخصّص آن عام قرار بدهیم چیزی برای عام باقی نمیماند چونکه علماء، یا عدولاند و یا فسّاقاند.
حدیث دوّم گفته: لا تکرم فسّاق العلماء.
حدیث سوّم گفته: یستحبّ اکرام عدول العلماء.
وقتی این دو خاص رویهم ریخته شوند معنایشان میشود: لا یجب اکرام العلماء و حال آنکه خبر اوّل گفته اکرم العلما، یعنی که یجب اکرام العلماء.
پس: در اینجا هم نتیجه دو خبر دوّم و سوّم با خبر اوّل متباینین میشوند و هم عام بدون مورد میماند و لذا باید فکر دیگری کرد و آن اینستکه:
2 - یکدفعه هم هست که عام به قدری افراد دارد که اگر با دوتا خاص آن را تخصیص بزنیم عیبی ندارد فی المثل:
یکبار گفته: اکرم العلماء، که این عام مطلق است.
بار دیگر گفته: لا تکرم فسّاقهم، که این خاصّ مطلق است.
بعد هم گفته: لا تکرم النّحاة، که این نیز خاص مطلق است.
الحاصل: یک عام است و دوتا خاص مطلق و از این دوتا خاص منتهی:
در اینجا همه اتفاق دارند که آن مخصّص متّصل، عام را تخصیص میزند و عام ظهور پیدا میکند در ما بقی علماء یعنی عدول، یعنی اکرم العلماء العدول.
وقتی عام ظهور پیدا کرد در ما بقی، لا تکرم النّحاة را به عنوان یک مخصّص دیگر بحساب میآوریم.
حال: نسبت بین اکرم العلماء العدول با لا تکرم النحاة، عموم و خصوص من وجه است. چرا؟
زیرا عدول علماء اعم است از اینکه نحوی باشد یا نحوی نباشد، نحوی هم اعم است از اینکه عادل باشد یا عادل نباشد.
در اینجا: باید که قاعدۀ عام و خاص من وجه را رعایت نمود.
لا تکرم الفسّاق، لبّی یعنی اجماعی است یعنی اجماع قائم شده است که نباید فساق علماء را اکرام نمود.
امّا لا تکرم النّحاة، یک دلیل لفظی است.
اینستکه: وقتی شما یک عام مطلق دارید که در مقابل آن دوتا خاص مطلق قرار دارد، هردو خاص را یکباره بر عام وارد کنید، یعنی هم فسّاقشان را کنار بگذارید و هم نحّاتشان را، بدون اینکه فرقی باشد بین اینکه یکی لفظی است و یکی لبّی.
به عبارت دیگر: یکبار فسّاق را بوسیله تخصیص از بین علماء خارج میکنیم و بار دیگر بوسیله تخصیص نحات را از بین علماء خارج میکنیم.
اینستکه: برخی خیال کردهاند که اگر هردو خاص، لفظی باشند تفاوت میکند با اینکه یکی لفظی و یکی لبّی باشد و لذا میگویند:
اگر هردو مخصّص لفظی باشند بله، همینطور است که شمای شیخ فرمودید یعنی هردو خاص را یکباره وارد بر آن عام مطلق میکنیم.
امّا اگر یکی لفظی باشد و یکی لبّی، مثل مخصّص متصل باید عمل کرد یعنی که اوّل اکرم العلماء را با مخصّص لبّی تخصیص میزنیم، در نتیجه عام ظهور پیدا میکند در ما بقی، سپس نسبت آن را با لا تکرم النّحاة میسنجیم.
اینستکه: وقتی دو مخصّص هردو منفصل هستند، ظهور همان مخصّص اوّلی را مدّنظر گرفته و هر چندتا مخصّص که باشد به یکباره بر پیکر آن عام وارد میکنیم چه هردو لفظی باشند و چه یکی لفظی و یکی لبّی باشد.
وقتی با یک عام تنها مواجه میشوید، ظهور آن عام را به نام ظهور اوّلی در نظر بگیرید بدینمعنا که در همۀ افرادش ظهور دارد.
سپس ببینید که چند مخصّص میتوانید برای آن پیدا کنید.
اگر در بررسی اوّل خود یک مخصّص پیدا نمودید چه لبّی باشد و چه اخص الخاصین و... آن را مخصّص این عام قرار دهید.
در اینجا وقتی عام را با این مخصّص تخصیص میزنید، عام در ما بقی ظهور پیدا نمیکند بلکه هنوز ظهور اوّلیش محفوظ است.
چنانچه در بررسی دوّم خود به مخصّص دیگری دست پیدا کردید، باز هم ظهور اوّلی عام را با این مخصّص دوّم بسنجید و به دنبال انقلاب نسبت نروید.
بلکه برای بار سوّم به دنبال یافتن مخصّص بروید.
اگر در مرحلۀ سوّم از پیدا شدن مخصّص مأیوس شدید، آنگاه است که عام ظهور پیدا میکند در ما بقی و الاّ عام به این زودی ظهور در ما بقی پیدا نمیکند.
به عبارت دیگر: مادامی که شما از مخصّص مأیوس نشدهاید، عام ظهور ثانوی پیدا نمیکند بلکه بر همان ظهور اوّلیش باقی بوده و منتظر مخصّص است.
بر سر اینستکه: اگر ما یک عام داشته باشیم، و دو خاص مطلق در برابر آن قرار بگیرد چه باید کرد؟
مشهور بر آناند که باید دوتا خاص را مقدّم بر آن عام کرده در آن واحد دو تخصیص بر آن عام میزنیم همانطور که اگر یک خاص در برابر عام قرار میگرفت، آن خاص را مقدّم بر آن عام میکردیم و عام را تخصیص میزدیم.
مرحوم نراقی میفرماید که نه، بلکه اوّل عام را بوسیلۀ آن خاص اوّلی تخصیص میزنیم، بعد نسبت آن را با خاص دوّمی مورد سنجش قرار میدهیم، هر نسبتی که وجود داشت بر طبق آن عمل میکنیم.
1 - در جایی است که خاص اوّل، مخصّص منفصل لفظی است، و خاص دوّم هم مخصّص منفصل لفظی است (مثل: لا تکرم النحویین)
2 - در جایی است که خاص اوّل، مخصّص منفصل لبّی است، و خاص دوّم هم مخصّص منفصل لفظی است.
3 - در جایی که خاص اوّل، مخصّص متصل لفظی است، و خاص دوّم هم مخصّص منفصل لفظی است.
1 - در آن موردی که هردو خاص وارده منفصل لفظی هستند، نزاعی وجود ندارد یعنی که نراقی نیز مثل مشهور هردو خاص را بطور یکجا مخصّص آن عام قرار میدهد.
2 - در آن موردی هم که خاص اوّل متصل لفظی است، باز نزاعی وجود ندارد، یعنی نراقی هم مثل مشهور، عام را بوسیلۀ آن خاص متصل لفظی تخصیص میزند، سپس تخصیصخوردۀ آن را با آن خاص دوّم که منفصل لفظی است مورد سنجش قرار میدهد.
پس: نزاع در آنجایی است که خاص اوّلی منفصل لبّی است، یعنی:
یک دلیل عام لفظی میگوید: اکرم العلماء
پس از چندی یک دلیل خاصّ لبّی قائم شده است بر اینکه: اکرام علمای فاسق واجب نیست.
دوباره یک دلیل خاص منفصل لفظی هم آمده که: لا تکرم النحویّین، نحویین را اکرام نکن.
در اینجا مرحوم نراقی به دنبال اینستکه: این مورد را ملحق کند به آن موردی که مخصّص اوّلی متصل لفظی است و لذا میگوید:
همانطور که در آن موردی که خاص اوّلی منفصل لفظی است، همه قبول دارند که باید عام را به آن مخصّص منفصل لفظی تخصیص زد و سپس آن را با خاص دوّم مورد سنجش قرار داد.
در این مواردی هم که خاص اوّلی لبّی است، باید عام را بوسیلۀ آن تخصیص زد و سپس عام تخصیصخورده را با خاص دوّم مورد سنجش قرار داد.
مشهور در پاسخ به این سخن نراقی میگویند:
خیر این مورد هم ملحق به آن موردی است که خاص اوّلی منفصل لفظی است یعنی که باید عام را بطور یکجا با این دو خاصّی که منفصل لفظی هستند تخصیص زد.
به عبارت دیگر مشهور میگوید:
1 - درست است که این خاص منفصل لبّی است، لکن بفرمائید که کی آمده است؟
خواهید گفت که پس از مدتها که برای آن عام ظهور در عمومیّت پیدا شده بود.
بنابراین با آمدن این مخصّص لبّی هم، عام همچنان به ظهور اوّلیّه خودش باقی است در نتیجه نسبتش با این مخصّص عوض نمیشود. بلکه بطور قهری نسبتش با آن محفوظ و عام و خاص مطلق است.
پس: نباید که عام را تنها با این خاص اولی تخصیص زد، بلکه باید آن را با هردو مخصص بهطور یکجا تخصیص زد.
2 - بهفرض که عام را با این خاص منفصل لبّی تخصیص بزنید، تنها کاری که این تخصیص میکند آن ظهور را برمیدارد.
به عبارت دیگر: تخصیصی که بوسیله این خاص لبّی وارد میشود، میگوید: مراد از العلماء، همۀ علماء نیست، بلکه مراد علمای عدول است، امّا بازهم نمیگوید که مراد همۀ علمای عدول است، و حال آنکه شما زمانی به مقصود خود میرسید که ثابت کنید مراد از علمای عدول، همۀ علمای عدول است.
به عبارت دیگر ثابت کنید که مراد از آن عام، تمام الباقی بعد از تخصیص است.
به عبارت دیگر: اگر بخواهید که این خاص لبّی را مخصّص آن عام قرار دهید، در صورتی سخن شما درست است و نسبت عام با این مخصّص، عموم و خصوص من وجه است که مراد از آن تمام الباقی بعد از تخصیص باشد، یعنی که تمام علمای عدول واجب الاکرام باشند چه نحوی و چه غیرنحوی. و لکن شما نمیتوانید این مطلب را ثابت کنید.
بله، در عام متّصل لفظی مثل: اکرم العلماء الاّ الفسّاق حرف شما را قبول داریم. چرا؟
زیرا در اینجا این خاص یعنی (الاّ الفسّاق)، از قبیل صفت است.
یعنی: همانطور که مولا میگوید: اکرم العلماء العدول، یا میگوید: اکرم العلماء ان کانوا عدولا، و معنایش اینستکه: تمام علمای عدول را اکرام کن، در مستثنای متّصل مثل: اکرم العلماء الاّ الفسّاق نیز همانطور است یعنی که تمام علمای عدول را اکرام کن.
حال: وقتی شد اکرم تمام علمای عدول، نسبتش با آن لا تکرم النحویین عام و خاص من وجه است.
بله، در مخصّص متّصل لفظی ما نیز با شما آقای نراقی موافقیم لکن این دخلی به مخصّص منفصل لبّی ندارد. چرا؟
زیرا در اینجا اصلا ظهوری برای العلماء شکل نمیگیرد تا بعد مخصصی بیاید و آن ظهور را بردارد، بلکه از اوّل مراد اکرام علمای عدول است و لذا نسبتش با آن عوض میشود.
در اینستکه: ظهور مزبور در این تمام الباقی یعنی علمای عدول بالوضع است یا بالقرینه؟
پاسخ را روی دو مبنا باید بدست آورد:
1 - مشهور میگفت: چه عام تخصیص بخورد و چه مطلق میشود مجاز. چرا؟
یا معنای حقیقی مطلق هم اطلاق است، وقتی تقیید شود. میشود مجاز.
2 - مرحوم آخوند میفرمود که خیر، نه عام با تخصیص خوردن مجاز میشود و نه مطلق در اثر تقیید مجاز میگردد، بلکه عام را چه در عموم استعمال کنیم و چه آن را تخصیص بزنیم حقیقت در عموم است، چنانکه مطلق را نیز چه در اطلاقش استعمال کنیم و چه آن را تقیید کنیم حقیقت است.
3 - سلطان العلماء میگفت: اگر عام را تخصیص بزنیم میشود مجاز لکن مطلق در اثر تقیید، مجاز نمیشود.
حال: روی مبنای آخوند، معنای اکرم العلماء الاّ الفسّاق میشود: اکرم العلماء العدول یعنی که این العلماء ظهور در تمام الباقی دارد که همۀ علمای عدول باشد. منتهی این ظهور در تمام الباقی:
1 - بالوضع است در صورتیکه بگوئیم عام مخصّص حقیقت است.
2 - بالقرینه است اگر بگوئیم، عام مخصّص مجاز است.
که در اینجا آمد تطبیق نمود؟
با طرح این سؤال که آیا عاریه در اسلام موجب ضمان میشود یا نه؟
و لذا قبل از ورود به بحث باید گفت در اینجا چند دسته روایت در این رابطه وجود دارد.
1 - عموماتی مثل: لیس فی العاریة ضمان و یا لا ضمان فی العاریة، که بصورت عموم یا اطلاق از عاریه نفی ضمان کردهاند.
2 - روایاتی که در خصوص دینار وارد شده مثل: لا ضمان فی العاریة الاّ الدینار.
3 - روایاتی که در خصوص درهم وارد شده مثل: لا ضمان فی العاریة الاّ الدّرهم.
4 - روایاتی که در مطلق طلا و نقره وارد شده مثل: لا ضمان فی العاریة الاّ الذّهب و الفضّة.
اینستکه: چون مستثنا متّصل مفید حصر است، درست است که بگوئیم:
نسبت بین این سخن امام علیه السّلام که میفرماید: لیس فی العاریة ضمان الاّ الدّینار و الدّرهم و بین این سخن ایشان که میفرماید: فی عاریة الذّهب و الفضّة ضمان، عموم و خصوص من وجه است. چرا؟
زیرا: در اینجا دو مادّۀ افتراق وجود دارد و یک مادّۀ اجتماع، یعنی:
1 - یک مادّۀ افتراق در میان آن دو لباس عاریهای است، که در این رابطه:
است که در صورت تلف ضمان دارد.
روایت دوّم هم که میگوید فقط طلا و نقره است که ضمان دارد.
مادّۀ افتراق دیگر درهم و دینار است، چرا که روایت اوّل میگوید که در هیچ شیء عاریهای ضمان نیست مگر درهم و دینار.
این حدیث بالمنطوق در مقام اثبات ضمان برای درهم و دینار نیست بلکه نفی ضمان از غیر میکند.
امّا روایت فی عاریة الذّهب و الفضّة بالمطابقه و بالمنطوق در آن اثبات ضمان میکند، چونکه درهم و دینار هم طلا و نقرهاند.
پس: نزاع در مادّۀ اجتماع آندو یعنی حلی مصوغه است که در اصطلاح بازار به آن طلای زرگری شده میگویند مثل: دستبند، گردنبند، گوشواره و... چرا؟ زیرا:
از آنجهت که طلا و نقرهاند، دلیل دوّم میگوید: ضمان دارند، لکن از آن جهت که سکهدار نبوده و درهم و دینار نیستند، روایت اوّل میگوید: ضمان ندارند چونکه منحصرا سکّهدار ضمان دارد.
در اینجا روایت اوّل که دلالتش بالعموم است ترجیح پیدا میکند، و لذا عموم آن را تحفظ کرده میگوئیم که حلّی مصوغه ضمان ندارد و لذا روایت دو را که دلالتش بر عموم بالاطلاق است تقیید میکنیم.
یا اینکه هردو روایت را کنار گذاشته به عموماتی رجوع میکنیم که میگویند: لیس فی العاریة ضمان، و حلی مصوغه را تحت آن قرار داده میگوئیم ضمان ندارد.
الحاصل: شیخنا و نیز مرحوم سبزواری در کفایة الاحکام و سید علی صاحب ریاض و... نظرشان اینستکه: در حلی مصوغه ضمان وجود ندارد، چرا که مستعیر افراط و تفریط نکرده است.
در اینستکه: محقّق ثانی در جامع المقاصد ج 6 گفته است که: حلی مصوغه ضمان دارد. یعنی:
اگر خانمی گردنبندی را عاریه کرد ولو بدون تفریط در دست او تلف شود، ضامن قیمت آن است.
شهید ثانی در مسالک، صاحب مفتاح الکرامه در عناوین، صاحب جواهر در ج 27 جواهر، از این نظر مرحوم محقّق تبعیّت کردهاند.
لیس فی العاریة ضمان میگوید: در عاریه ضمان نیست مگر در درهم و دینار، و مگر در طلا و نقره.
به عبارت دیگر: ایشان مخصّص متّصل و مخصّص منفصل را هم عرض مقدّم بر عام میکند.
الحاصل: با اینکه یکی از دو خاص یعنی الاّ الدنانیر و الدراهم متّصل است، هردو را بر عام مقدّم کرده میگوید: یستثنی الجمیع، یعنی که هم درهم و دینار و هم طلا و نقره همه استثناء شده و دارای ضمان هستند.
و امّا شهید ثانی این مطلب را در مسالک ذکر کرده میفرماید:
از نظر ما اختلافی در ضماندار بودن درهم و دینار وجود ندارد، بلکه اختلاف در غیر درهم و دینار، یعنی در حلی مصوغه از طلا و نقره است چونکه دو مذهب در آن وجود دارد.
یک مذهب، از محقّق ثانی است که میگوید: حلی مصوغه ضمان دارد.
یک مذهب، از فخر الدین شاگرد علامه در ایضاح است که میگوید: حلی مصوغه ضمان ندارد.
اینستکه: در این رابطه سه طایفۀ از روایات وجود دارد:
یک دسته، عموماتی هستند که بطور کلّی میگوید: در عاریه ضمان وجود ندارد.
دو دسته دیگر هم میگویند، عاریه ضمان ندارد، مگر درهم و دینار، مگر طلا و نقره.
ما این دو دسته روایات را مخصّص آن عمومات قرار میدهیم.
در نتیجه اذهب و فضّه ولو سکهدار هم نباشند، ضمان دارند، پس حلی مصوغه نیز ضمان دارد.
قاعدۀ عام و خاص مطلق اینستکه: خاص را بر عام مقدّم کرده، در عام تصرّف کنیم.
حال عین همین مطلب در میان دوتا خاص وجود دارد، یعنی:
همانطور که ذهب و فضّه نسبت به عمومات نفی ضمان، خاص است، نسبت به درهم و دینار عام است، یعنی: شما عمومات نفی ضمان را با این روایت درهم و دینار تخصیص زده میگوئید: درهم و دینار ضمان دارد.
حال: نسبت ذهب و فضّه با این درهم و دینار، عام و خاص مطلق است.
به عبارت دیگر:
یک خاص میگوید: ذهب و فضّه، ضمان دارد، یک خاص هم میگوید: درهم و دینار ضمان دارد.
اما همین ذهب و فضّه که نسبت به عمومات نفی ضمان خاص است، نسبت به درهم و دینار عام است.
پس: باید که برطبق قاعدۀ عام و خاص در آن تصرّف کرده حملش کنیم بر درهم و دینار و بگوئیم که این ذهب و فضّه به معنای درهم و دینار است.
پس نتیجۀ استثنای از آن عمومات نفی ضمان یک چیز است و آن درهم و دینار است.
الحاصل: عام، یعنی روایتی که میگوید: لیس فی العاریة ضمان، یک تخصیص میخورد و آن درهم و دینار است، یعنی تنها درهم و دینار است که ضمان دارد و لکن غیر از درهم و دینار، یعنی طلاهای زرگریشده و یا به تعبیر دیگر حلی مصوغه ضمان ندارد.
پاسخ اوّل ایشان اینستکه: آنچه که در بالا ذکر شد منافاتی با گفتههای ما ندارد چرا؟
زیرا ما در اینجا یک عام داریم و دو خاص، و باید که این دو خاص را مخصّص آن عام قرار دهیم، منتهی ما دیگر کاری به این نداریم که نسبت میان خود این دو خاص چیست.
عامّی که میگوید: لیس فی العاریة ضمان، باید دو تخصیص بخورد:
یکی با روایت درهم و دینار، یکی هم با روایت ذهب و فضّه، چونکه منافاتی بین اخراج ذهب و فضّه در یک روایت و بین اخراج درهم و دینار در یک روایت دیگر وجود ندارد تا اینکه موجب جمع میان آن دو خاص به تخصیص یا تقیید شود.
پاسخ دوّم ایشان اینستکه: عمل کردن به یکی از دو خبری که اخص میباشند یعنی لا ضمان فی العاریة الاّ الدّینار، و لا ضمان فی العاریة الاّ الدّراهم، ممکن نیست.
چرا؟
به عبارت دیگر: چون استثناء نقدین در یک روایت نیست، بلکه در دو حدیث علیحده است، به نحوی که مفهوم یکی منطوق دیگری را رد میکند و مفهوم آن دیگری منطوق این یکی را رد میکند، صلاحیّت تخصیص را نسبت به مطلقات ذهب و فضّه را ندارد.
بنابراین احدی به ظاهر یکی از این دو قائل نشده است، برخلاف روایات ذهب و فضّه که از این جهت قصوری نداشته و بر طبق ظاهر آنها فتوی هم داده شده است.
پس: دلیل قابلی برای تخصیص عمومات یا مطلقات ذهب و فضّه پیدا نشد و لذا به ظاهر آنها نیز عمل کرده میگوئیم:
مطلق جنسین ضمان دارند، لکن در خصوص درهم و دینار، مطلب مؤکّد است.
دیگر دلالت اصلی آندو را میگیریم میشود: لا ضمان فی عاریة الاّ الدّنانیر و الدّراهم...
پس: کانّ این دو روایت به منزلۀ یک روایتاند، وقتی به منزله یک روایت شدند، صلاحیّت دارد که بیاید و آن عام را تخصیص بزند، یعنی که ذهب و فضّه را بکند درهم و دینار.
وقتی شد درهم و دینار دیگر حلی مصوغه ضمان ندارد.
اینستکه:
اوّلا: فرض دو روایت در یک روایت معنا ندارد.
ثانیا: این دو روایت در دو تاریخ صادر شدهاند، یعنی یک روزی عبد اللّه بن سنان از امام صادق علیه السّلام پرسید که آیا عاریه ضمان دارد یا نه؟
حضرت فرمود: دنانیر ضمان دارد.
حضرت فرمودهاند که: عاریهای که درهم باشد ضمان دارد.
به عبارت دیگر: اگر دوتا دلیل به نحو عام و خاص مطلق باهم تنافی داشته باشند قاعده اقتضاء میکند که در آنجا تصرّف کرده خاص را بر عام مقدّم کرده، آن تنافی را از بین ببریم. خوب همین مناط در ما نحن فیه نیز وجود دارد.
به عبارت دیگر: در اینجا دو مناط وجود دارد:
1 - یک عامّی داریم که نفی ضمان میکند که آن را با درهم و دینار جمع میکنیم.
2 - یک تنافی هم بین درهم و دینار و فضّه و ذهب وجود دارد، چرا که ذهب و فضّه نسبت به درهم و دینار عام است، گرچه نسبت به عمومات نفی ضمان خاص است و لذا بر طبق قاعدۀ او عمل به آن باید که ذهب و فضّه را نیز بوسیلۀ درهم و دینار تخصیص بزنیم. مرحوم شهید چه پاسخ میدهند؟
اوّلا: هیچگونه منافاتی میان ایندو یعنی درهم و دینار و ذهب و فضّه وجود ندارد، چرا که هریک از دو روایت نقدین و جنسین نسبت به عمومات نفی ضمان اخص مطلقاند و هردو هم با الاّ، نقدین و یا جنسین را از تحت آن عمومات جدا کردهاند.
بله نسبت میان خود این دو دلیل عموم و خصوص است، لکن صرف این امر مانعی از دوبار تخصیص خوردن عام نمیشود.
الحاصل: عام ما هم در تخصیص اوّل محفوظ است، هم در تخصیص دوّم چرا که میگوید:
هیچ عاریهای ضمان ندارد مگر درهم و دینار، و هیچ عاریهای غیر از درهم و دینار ضمان ندارد مگر طلا و نقره.
پس: هیچ منافاتی ندارد که ما اوّل این عمومات را بوسیلۀ درهم و دینار تخصیص بزنیم و سپس یک بار دیگر آنها را بوسیلۀ ذهب و فضّه تخصیص بزنیم.
ثانیا: تخصیص شما تجوّز است. چرا؟
زیرا معنای موضوعله عام، عموم است و حال آنکه:
1 - استعمال لفظ در غیر معنای موضوعله، آن را مجاز میکند.
2 - شما بدون جهت ذهب و فضّهای را که عام است و معنای موضوعله آن مطلق ذهب و فضّه است اعم از سکهدار و بدون سکه میگوئید طلا و نقرۀ سکهدار.
این بههمزدن معنای موضوعله عام و تخصیص آن به سکهدار، مستلزم تجوّز است، و تجوّز از معنای موضوعله در اینجا درست نیست.
پس: باید عموم عام را که ذهب و فضّه باشد تحفظ کرده بگوئید طلا و نقره ضمانآور است، در نتیجه حلی مصوغه نیز ضمانآور است.
اینستکه: اگر ما مرتکب مجاز میشویم، شما نیز مرتکب مجاز میشوید. چرا؟
زیرا تخصیص خلاف قاعده است چون عموم عام را بههم زده آن را مجاز میکنید، لذا اگر قرار است که از تخصیص پرهیز کنیم، از زیادی تخصیص هم باید پرهیز کنیم.
به عبارت دیگر: کاری که من کردم تخصیص است، لکن کاری که شما میکنید زیادی تخصیص است.
چرا؟
زیرا: من عمومات نفی ضمان را یکبار تخصیص زدم چون ذهب و فضّه را نیز درهم و دینار معنا کردم، و حال آنکه شما عمومات نفی ضمان را دوبار تخصیص زدید.
الحاصل: مطلب از دو حال خارج نیست:
یا باید این ذهب و فضّه را به حال خود باقی گذاشت یا نه:
اگر به حال خودش باقی بگذاریم میشود مخصّص دوّم برای عمومات نفی ضمان و این تخصیص زائد است و تخصیص زائد درست نیست.
اگر آن را به حال خودش باقی نگذاشته و به درهم و دینار معنایش کنیم میشود مجاز.
پس امر دائر است بین دو مجاز، مجازی که من مرتکب شدم و مجازی که شما مرتکب شدید.
در اینجا حق با من است و مجاز من درست است چرا که عملا بالقاعده این کار را کردم.
زیرا قاعده میگوید: هر عام و خاصّی ولو اینکه دوتا خاص باشند که نسبتشان عموم و خصوص مطلق است، اقتضاء میکند که ما در یکی از آندو تصرّف کنیم.
به عبارت دیگر: اگر من در ذهب و فضّه تصرّف کردم و آن را به درهم و دینار تخصیص زدم، گرچه مجاز است و لکن دارای مرجّح است و آن قاعدۀ مذکور در رابطۀ با عام و خاص است.
اینستکه: جناب فخر الدین قبول داریم که عام با آن تخصیص اوّلی که میزنیم میشود مجاز، یک تخصیص دیگر هم بعد به آن اضافه میکنیم.
لکن کار ما ابقاء مجاز است و حال آنکه کار شما احداث مجاز است.
به عبارت دیگر شما در ذهب و فضّهای که مطلق طلا و نقره است اعم از سکّهدار و بیسکّه احداث مجاز نمودید، چرا که ذهب و فضّه عام را خاص معنا نمودید.
به عبارت دیگر: شما احداث مجاز میکنید و ما ابقاء مجاز، چرا که ما آن عمومات نفی ضمان را با درهم و دینار تخصیص میزنیم و سپس یک تخصیص دیگر به آن عام تخصیص خورده وارد میکنیم، که این تخصیص جدید و یا احداث مجاز جدید نیست.
از آنجا که یکسری اشکالات در سخنان مرحوم شهید رحمه اللّه وجود دارد باید گفت حق با مرحوم فخر الدین است. چرا؟
زیرا همانطور که تخصیص خلاف قاعده است، زیادی تخصیص هم خودش مجاز بوده و خلاف قاعده است.
بفرمائید کدامیک از این سه نظر مورد قبول شما است؟
داریم که دو خاص پس از آن قرار گرفتهاند:
1 - اگر هردو خاص منفصل باشند، هردو را مخصّص آن عام قرار میدهیم.
2 - اگر خاص اوّلی متّصل باشد، عام خودبهخود بوسیلۀ این خاص متّصل تخصیص میخورد و لذا ظهوری برای آن باقی نمیماند.
فی المثل در تنظیر مسأله داریم:
1 - اکرم العلماء الاّ الفسّاق، که العلماء عام و الاّ الفسّاق خاص متّصل است.
2 - لا تکرم النحویین، که این خاص منفصل است.
پس: یک عام داریم و دو خاص، منتهی خاص اوّلی متّصل لفظی است و خاص دوّم منفصل لفظی.
و امّا معنای متّصل لفظی، ظهور عام در تمام الباقی، یعنی علمای عدول است. چرا؟
زیرا: معنای اکرم العلماء الاّ الفسّاق اینستکه: لا تکرم العلماء الاّ العدول
آن خاص منفصل دوّم یعنی لا تکرم النحویین هم میگوید: نحویین را اکرام نکن. چه عادل و چه غیرعادل.
خوب نسبت بین ایندو میشود عام و خاص من وجه.
در اینستکه: در ما نحن فیه نیز مطلب از همین قرار است. یعنی:
وقتی: لیس فی العاریة ضمان الاّ الدّراهم و الدّنانیر، با محصل متّصل تخصیص خورده است، بدینمعنا که هیچ عاریهای ضمان ندارد مگر درهم و دینار.
معنایش اینستکه:
عام ظهور دارد در تمام الباقی، بدینمعنا که هیچ عاریهای ضمان ندارد غیر از درهم و دینار.
پس: تمام الباقی میشود، هرآنچه غیر از درهم و دینار است، یعنی غیر از درهم و دینار هیچ عاریهای ضمان ندارد.
حلی مصوغه نیز داخل در این تمام الباقی است.
پس: حلی مصوغه نیز ضمان ندارد.
از طرف دیگر: آن روایت دیگر میگوید: الذهب و الفضّة فیه ضمان، یعنی که حلی مصوغه ضمان دارد.
در نتیجه حلی مصوغه مادّۀ اجتماع این دو روایت و محل نزاع است.
تشخیص اظهر و ظاهر در متعارضین راحت بود و لذا... لا تکرم الفسّاق را بر اکرم العلماء مقدّم کرده و در علما تصرّف نموده، میگفتیم مراد از علماء علمای عدول است.
لکن پس از آن وارد انقلاب نسبت شدیم، یعنی انقلاب نسبت در متعارضات، جایی که یک عام وجود دارد با دو یا سهتا خاص.
گفته شد که نسبت بین متعارضات بر دوگونه است:
یکوقت نسبت این متعارضات متحده است، بدینمعنا که یک عام داریم که دو خاص منفصل پس از آن واقع میشود. مثل:
1 - اکرم العلماء 2 - لا تکرم الفسّاق من العلماء 3 - لا تکرم النحویین من العلماء
پس: نسبت اکرم العلماء با هریک از این دو خاص، عموم و خصوص مطلق است.
در اینجا که نسبت عام با آن دو خاص، نسبت واحده است، باید که هردو خاص را بر عام مقدّم نمود، بدینمعنا که عام را دوتا تخصیص زد و گفت:
اکرم العلماء، یعنی علمای عدول غیرنحوی.
پس: به نظر شما در متعارضات با نسبت واحده، باید که هردو خاص را مخصّص عام قرار داد.
امّا مرحوم نراقی ابتداء عام را با خاص اوّلی تخصیص میزد، بعد عام را با خاص دوّم میسنجید و لذا نسبت عوض میشد.
شما به مرحوم نراقی فرمودید که کار شما درست نیست و وجهی ندارد.
پس تا به اینجا بحث در متعارضاتی بود که عام با هریک از دو خاص یک نسبت داشت، بفرمائید که اکنون بحث ما در کجاست؟
به عبارت دیگر: نسبت عام با خاص اوّلی، عموم و خصوص مطلق است و با خاص دوّمی، عموم و خصوص من وجه است. فی المثل:
اگر ما یک عام داشته باشیم مثل: اکرم العلماء، با دو خاص مثل: لا تکرم الفسّاق منهم، که خاص مطلق است، و مثل: یستحبّ اکرام العدول لکن از میان این دو خاص یکی رتبة مقدّم بر دیگری بوده و بر آن رجحان داشته باشد، اعم از اینکه ارجح دلالی باشد مثل اظهر و ظاهر یا نص و ظاهر یا ارجح صدوری مثل اعدل بودن راوی یکی از دو خاص یا اشهر بودن یکی از آن دو روایت، باید که عام را با آن ارجح تخصیص بزنیم و بعد نسبتش را با آن یکی خاص مورد سنجش قرار دهیم.
میسنجیم چند صورت وجود دارد؟
1 - یکوقت پس از تخصیص عام با خاص اوّلی، نسبت عام به آن خاص دوّمی منقلب شده، علاوه بر انقلاب نسبت، ترجیح نیز حادث میشود.
2 - در مقابل گاهی پس از تخصیص عام با خاص اوّلی، نه انقلاب در نسبت پیدا میشود و نه ترجیح.
3 - و گاهی پس از تخصیص عام با خاص اوّلی، انقلاب نسبت پیدا نمیشود لکن ترجیح حادث میشود.
4 - گاهی هم پس از تخصیص عام با خاص اوّلی، انقلاب نسبت پیدا میشود، لکن ترجیح حادث نمیشود.
چونکه خاص اوّلی، خاص مطلق است و خاص مطلق ارجح دلالة است و لذا نسبت به خاص دیگر رجحان دارد.
پس از تخصیص عام با خاص مطلق، آن را با خاص دوّم یعنی یستحبّ اکرام العدول مورد سنجش قرار میدهیم، که در اینصورت نسبت عام با این خاص دوّم عوض میشود.
چرا؟
زیرا: نسبت این عام قبل از تخصیص با خاص اوّلی، نسبت به خاص دوّم، عموم و خصوص من وجه بود، لکن پس از تخصیص با خاص اوّلی، نسبتش با خاص دوّمی میشود. عموم و خصوص مطلق.
چرا که:
وقتی عام، یعنی: اکرم العلماء را با خاص اوّلی یعنی لا تکرم الفسّاق منهم، تخصیص زدیم، معنایش این میشود که: اکرم العلماء العدول.
این اکرم العلماء العدول، نسبت به آن یستحبّ اکرام العدول که خود عام مطلق است میشود خاص مطلق.
یعنی این عامّی که قبل از تخصیص، نسبتش با خاص دوّم، عام و خاص من وجه بود، پس از تخصیص نسبتش با آن میشود عام و خاص مطلق.
در جایی که نسبت میان عام با خاص اوّلی و با خاص دوّمی واحده است، یعنی:
اگر ما عام را با خاص اوّلی تخصیص بزنیم، نسبت عام با خاص دوّم عوض نمیشود.
فی المثل آمده است که:
1 - اکرم العلماء، که عام است و معنایش اینستکه: همۀ علماء واجب الاکراماند، چه عادل چه فاسق، چه شاعر و چه غیر شاعر.
2 - لا تکرم الفسّاق، که خاص اوّل است و نسبتش با عام، عموم و خصوص من وجه است به این معنا که فساق را اکرام نکن، چه شاعر و چه غیرشاعر.
3 - یستحبّ اکرام الشّعراء، که خاص دوّم است و باز نسبتش با عام، عموم و خصوص من وجه است.
یعنی اکرام شعراء مستحب است چه عالم چه جاهل چه فاسق و چه غیرفاسق.
پس: نسبت عام به هریک این دو خاص، عموم و خصوص من وجه، یعنی یکی است.
نکته: گفته شد که عام قلیل الافراد، اشبه به نصّ است.
در اینجا: عام ما یعنی العلماء قلیل الافراد و خاص ما یعنی فساق که خود عام است، کثیر الافراد است.
حال:
1 - در رابطۀ با اکرم العلماء میگوئیم: اگر یک عالمی باشد که نه شاعر باشد، نه فاسق باشد روشن است که اکرامش واجب است.
2 - در رابطۀ با لا تکرم الفسّاق میگوئیم: اگر یک عالم فاسق وجود داشته باشد باز اکرامش واجب است. چرا؟
زیرا: عالم غیرفاسق که تکلیفش روشن است، چون براساس اکرم العلماء اکرامش واجب است. چرا؟
هر دو عبارت عاماند، لکن ما در عام دوّم تصرّف کردیم. چرا؟
زیرا العلماء عام قلیل الافراد است و لذا اشبه به نص است و حال آنکه دیگری کالظّاهر است، و نص ترجیح دلالی دارد بر ظاهر.
در نتیجه: اکرم العلماء را مقدّم داشته، در لا تکرم الفسّاق تصرّف کرده میگوئیم:
علماء واجب الاکراماند چه فساقشان و چه غیرفسّاقشان.
در اینستکه: اگر کسی باشد که هم عالم باشد، هم فاسق و هم شاعر، به مقتضای جمع میان اوّل و دوّم واجب الاکرام است و به مقتضای سوّمی مستحبّ الاکرام است.
1 - اصول و اماره را دو نوع از استدلال دانسته، آنها را کاملا از یکدیگر جدا کرده و از نسبت میان آنها نیز صحبت فرموده است.
2 - اماره ادلۀ اجتهادی و اصول را ادلّۀ فقاهتی نامید و این دو اصطلاح را از اصطلاحات مرحوم وحید بهبهانی شمرده است که به مناسبت تعریف فقه و اجتهاد در عبارت ذیل آورده است:
3 - به لحاظ اصولی، به ادلّهای که ایجاد ظن به واقع میکند، (اماره)، گفته میشود، چرا که علامت برای واقع است.
4 - از آنجا که اماره، افادۀ قطع و یقین به تحصیل واقع نمیکند، در تمسّک به اماره برای تحصیل احکام شرعی، نیاز به مجوّز شرعی دارد و لذا شیخ میفرماید:
5 - اصول، مرجع تعیین وظیفه در زمان شک به واقع است، چرا که شک اصلا کشف از متعلّق خودش نمیکند و معقول نیست که در متعلّق خودش معتبر شمرده شود.
فلان واقعۀ مشکوک، حکمش چنین است، آن حکم، ظاهری میباشد. چرا؟
1) (1)
حکم واقعی ثانوی نیز گفته میشود. چرا؟
زیرا حکم واقعی، واقعهای است که حکمش مورد شک قرار گرفته است و نسبت به آن حکمی که در واقع وجود دارد و مشکوک است، ثانوی است. چرا؟
زیرا موضوع حکم ظاهری، که همان واقعۀ مشکوک الحکم میباشد، جز بعد از تصوّر حکم خود واقعه و شک در آن، تحقق پیدا نمیکند، (فی المثل سیگار کشیدن بهخودیخود، حکمی دارد، ما در بحث خود فرض نمودیم که مکلّف در آن حکم شک پیدا کرده است.
پس: هرگاه فرض کردیم که برای این فعل مشکوک الحکم، حکم شرعی وارد شده است، این حکم شرعی طبعا متأخّر از آن حکم مشکوک است، بنابراین آن حکم مشکوک، حکم واقعی است و وقتی که بصورت مطلق گفته میشود که (حکم واقعی)، مراد همان است.
و این حکمی که در این واقعه وارد شده حکم ظاهری است. چرا که در ظاهر به این حکم عمل میشود.
و امّا واقعی ثانوی است، چونکه متأخّر از آن حکم واقعی است، چرا که موضوع این حکم، از حکم واقعی در رتبۀ متأخّر است.
حال: دلیلی که دلالت بر این حکم ظاهری میکند اصل نامیده میشود.
امّا آنچه بر حکم اوّل دلالت دارد، چه با دلالت علمی و قطعی، یا به دلالت ظنی که مراد ظن معتبر است، دلیل نامیده میشود.
6 - دلیل را:
1 - گاهی مقیّد به اجتهاد کرده میگویند دلیل اجتهادی، چنانکه اوّلی را نیز گاهی دلیل مینامند.
2 - گاهی آن را مقیّد به فقاهتی کرده، میگویند دلیل فقاهتی.
نکته: علّت نامگذاری اماره به ادلّۀ اجتهادی و اصول به ادلّۀ فقاهتی، به ماهیّت و تعریف اجتهاد و فقه برمیگردد، و لذا:
چرا؟
امام خمینی رحمه اللّه نسبت به مفهوم اماره و اصل اختلافی با نظر شیخ انصاری نداشته و همچون شیخ معتقدند که: اماره طریقیّت به واقع بوده و در آن جهت کاشفیّت وجود دارد، لکن در اصول کاشفیت وجود ندارد(1)
انوار الهدایة، ج 1، ص 197، امام خمینی رحمه اللّه.
؛ و معتقدند که نداشتن جنبۀ کاشفیّت، ذاتی شک است؛ لذا امکان ندارد جهت طریقیّت و کاشفیّت به شک داده شود.(2)سپس در رابطۀ با امکان حکم واقعی و ظاهری و اینکه چگونه ممکن است نسبت به یک واقعه، دو حکمی که از حیث رتبه مختلف هستند، جعل و انشاء شود؛ که یک نفر هم مکلّف به حکم واقعی باشد و هم مکلّف به حکم ظاهری؟
و لذا: در توجیه این امکان فرمودهاند:
خطابهایی که متوجّه مکلفین میشود، به انگیزۀ برانگیختن آنها به سمت مأمور به و تحریک آنها به انجام آن است.
البته، نفس خطاب موجب تحریک نمیشود؛ بلکه خطاب موجب علم به تکلیف میشود، و علم است که سبب برانگیختهشدن و تحریک بابت انجام تکلیف میباشد.
بنابراین: برانگیختن جاهل به تکلیف، محال است، و لذا اراده شامل جاهل نمیشود، و خطابها در حق او انشائی است.
به عبارت دیگر، فعلیّت تکلیف دو مرحله دارد:
1 - فعلیّت در مقام جعل، که تمام جهات در مقام وضع کامل شده، و نقص از طرف مکلّف است که اگر جهل او برطرف شود، فعلیّت آن تمام میشود و تکلیف منجّز میگردد.
2 - فعلیّت در مرحلۀ دوّم، فعلیّت پس از علم مکلّف است که تکلیف منجّز میگردد.
فعلیّت نخستین، عمومیّت دارد و شامل تمام مکلّفین، اعم از جاهل به تکلیف، و عالم به آن میشود، لکن مولی از برانگیختن جاهل، قاصر است، بدینخاطر منعی از صدور رخصت برخلاف آن تکلیف، وجود ندارد و اجتماع ضدّین، نقیضین، مثلین و امثال آن لازم نمیآید.
البته، ایجاب تکلیف دیگر یا صدور رخصت با همان دلیلی که دلالت بر حکم واقعی میکند، ممکن نیست، با دلیل مستقلّ، احتیاط واجب میگردد. چرا که احتیاط مستلزم محذور سختتر از رخصت است، یعنی مستلزم حرج و اختلال نظام میباشد، حکم به برائت، (رخصت عدم انجام تکلیف) میشود.
با این بیان، جمع میان احکام واقعی و ظاهری محذوری از حیث ملاک و خطاب ندارد.
یعنی هردو نوع حکم فعلیّت داشته باشد؛ لکن اگر یکی فعلیّت در عالم انشاء داشته باشد، و یکی در مقام انجام وظیفه، اصلا امتناع ندارد.(1)
انوار الهدایه، ج 1، ص 201-200.
با این بیان روشن میشود که امام خمینی رحمه اللّه، نهتنها با پدیدۀ جدیدی که در اصطلاح، حکم ظاهری نامیده میشود مخالفت نکرده، بلکه توجه دو حکم احتمالا مخالف یکدیگر به شخص واحد را هم توجیه برهانی نموده است.
این توجیه در اندیشۀ اصولیهای پیشین سابقه نداشته است گرچه آن بزرگان نیز توجیهات دیگری داشتهاند.
بهنظر شیخ انصاری، تعارضی از نوع تضاد یا تناقض میان اماره و اصول وجود ندارد. چرا؟
زیرا شرط تعارض، اتحاد موضوع است و حال آنکه بین ایندو، اتحاد موضوع وجود ندارد. چرا؟
زیرا: موضوع اصل، شیء با صفت مجهول الحکم بودن است، و موضوع اماره، شیء با صفت معلوم الحکم بودن است.
و امّا بنابر اختلاف موضوع اماره و اصل، که با علم و جهل از یکدیگر تمییز داده میشوند، تحقق آنها در یک رتبه ممکن نیست، چرا که علم و جهل در یک رتبه نیستند، و لذا اماره و اصل نمیتوانند که در عرض هم باشند و لذا ناچارا در طول یکدیگر و رتبۀ اماره مقدّم بر رتبۀ اصل است.
و امّا وجه تقدّم اماره بر اصل اینستکه: اماره وارد بر اصل است یعنی که موضوع اصل را از بین میبرد.
یعنی: با وجود اماره، دیگر نسبت به واقعه از حیث حکم، شک و تردیدی وجود ندارد.
به عبارت دیگر: شک با وجود دلیل از بین میرود.
پس: امکان تعارض میان اماره و اصل وجود ندارد.
اصل در زمانی بهوجود میآید که وجود اماره منتفی باشد، فی المثل: سیگار کشیدنی که حکمش مشکوک است و براساس اصل، حکمش اباحه است، در صورتیکه در واقع و قطعنظر از شک، حکمش حرمت باشد، میان آنها تعارض بوجود نمیآید. چرا؟
زیرا با علم به حرمت، دیگر مشکوک الحکم نیست، و وقتی هم که مشکوک الحکم باشد که علم به حرمت نیست.
البته، موضوع یک دلیل، با دلیل علمی دیگر رفع میشود. لکن اگر دلیل علمی نباشد نمیتواند که
1) (1)
رافع موضوع دلیل دیگر باشد. چرا؟
امام خمینی رحمه اللّه نیز مثل شیخ انصاری رحمه اللّه اماره را بر اصل مقدّم میداند.
آنچه از نظر امام خمینی رحمه اللّه مورد بحث است وجه تقدّم اماره بر اصل میباشد.
این وجه تقدّم:
1 - ممکن است از باب ترجیح یکی از متعارضین باشد چرا که هم اماره و هم اصل افادۀ حکم ظاهری میکنند، لکن اماره از حیث کاشفیّتی که دارد بر اصل ترجیح دارد.
2 - ممکن است از باب ورود باشد به این معنا که اماره حقیقتا، موضوع اصل را رفع میکند.
3 - ممکن است از باب حکومت باشد که با بقای موضوع اصل، حکم آن رفع بشود.
امام خمینی رحمه اللّه برخلاف نائینی و موافق با عراقی معتقدند که شیخ انصاری وجه تقدّم اماره بر اصول را از باب حکومت میداند. چرا؟
زیرا حکومت میان اماره و اصول نمیباشد، بلکه میان ادلّۀ طرق و امارات، و ادلّۀ اصول میباشد.
شارع مقدّس احتمال مخالف ادلّۀ امارات را قابل اعتنا ندانسته است؛ چنانکه شیخ گفتهاند: چون احتمال حلال بودن و حرام بودن وجود دارد، شارع مقدّس حکم شرعی حلال بودن را انشاء فرمود؛ آنگاه حکم نمود که فلان اماره، مثلا خبر عادل، دلالت دارد بر حرمت، مثلا آب انگور، و آن اماره حجّت است، به این معنا که احتمال مخالف آن اماره، که دلالت بر واقع دارد، قابل اعتنا نیست.
بنابراین احتمال حلال بودن آب انگور که مخالف با دلالت اماره است، به منزلۀ نبود احتمال است، که حکم شرعی، یعنی حلال بودن آب انگور، بر آن احتمال مترتب میشود، مثل اینکه اگر این اماره، یعنی خبر عادل، نمیبود، آن حکم شرعی، یعنی حلال بودن آب انگور، بر آن احتمال مترتّب میشد.
آن حکم شرعی، همان چیزی است که ما آن را حکم به حلال بودن ظاهری دانستیم.
پس: مؤدّای امارات براساس حکم شارع، مثل معلوم است که حکم شرعیّه جعل شده برای مجهولات بر آن مؤدّای امارهها مترتب نمیشود.
و امّا امام خمینی رحمه اللّه نیز وجه تقدّم امارات بر اصول را حکومت میداند.
البته، حکومت میان خود امارات و اصول نیست، بلکه میان دلیل آنها است. چرا؟
زیرا لسان ادلّۀ طرق و امارات، لسان ازالۀ تعبّدی شک است؛ با این مفاد، اماره بر اصل، که در
موضوعش وجود شک اخذ شده است، مقدّم است.(1)
انوار الهدایه، ج 1، ص 198.
نه اینکه مفاد ادلّۀ اعتبار امارات و اصول متباین و متفاوت باشد، چون که مفاد ادلّۀ اعتبار امارات و اصول به صورت مطلق، همان ترتیب آثار و بنای تعبّدی بر عمل طبق مفاد آن است، چنانکه مفاد دو اصل طهارت و حلیّت، همان عمل تعبّدی به طهارت و حلیّت است؛ یعنی عملا آثار طهارت و حلیّت بر چیزی که از حیث حکم مشکوک است بار میشود.
همچنین مفاد ادلّۀ فراغ و تجاوز، همان تعبّد به ترتیب آثار انجام یافتن چیزی که از حیث انجام جزء یا شرط، مورد شک واقع شده باشد؛ یا تعبّد به ترتیب آثار بوجود نیامدن مانع، بر چیزی که از حیث پیدایش مانع صحّت، مورد شک قرار گرفته باشد.
مفاد ادلّۀ برائت شرعی نیز همان ترتیب آثار عدم جزئیّت، شرطیّت و مانعیّت، هنگام شک در جزئیّت، شرطیّت و مانعیّت میباشد.
همچنین مفاد ادلّۀ اعتبار طرق و امارات، همان تعبّد عملی به ترتیب آثار واقع است؛ وقتی که خبر ثقه بر عدم جزئیّت، شرطیّت و مانعیّت اقامه شد، معنای تصدیق آن اینستکه: آثار عدم جزئیّت، شرطیّت و مانعیّت بر آن بارگردد؛ وقتیکه بیّنه بر طهارت چیزی یا حلال بودن چیزی اقامه شود یا بر انجام دادن جزء هنگام شک در انجام آن جزء اقامه شود، وجوب تصدیق آن عبارت است از ترتیب آثار انجام دادن آن در عمل.
تمام ادلّۀ اعتبار امارهها و اصول، بدون آنکه اصلا میان آنها از این حیثیّت تفاوتی باشد، بر آن قیاس میشود.
بله، امارهها بهخودیخود، دارای جهت کاشفیّت و طریقیّت هستند؛ و اصول جنبۀ کاشفیّت و طریقیّت ندارند. لکن حکومت دلیلی بر دلیلی به اعتبار زبان ادلّۀ اعتبار است، نه به اعتبار داشتن جنبۀ کاشفیّت و یا نداشتن آن. چرا؟
زیرا داشتن یا نداشتن جنبۀ کاشفیّت، امری تکوینی است که حکومت و امثال آن نقشی در آن ندارد.(2)چرا؟
زیرا حکومت منحصرا به چگونگی دلالت و زبان دلیل، قوام دارد، و منحصر در ادلّۀ عقلی نمیباشد.
بله، گاهی یکی از دو دلیل عقلی وارد بر دلیل عقلی دیگر است؛ دلیل حاکم باید دلیل لفظی باشد، به گونهای در دلیل محکوم تصرّف نماید.(3)
بنابراین که حکومت میان ادلّه و امارات و اصول است، ناچار باید ادلّه و چگونگی دلالت و زبان ادلّه مورد ملاحظه قرار گیرد، چهبسا به حسب دلیلی حکومت نباشد و به حسب دلیلی حکومت باشد و چهبسا دلیل اصل، حاکم بر دلیل اماره باشد.(1)
انوار الهدایه، ج 2، ص 17، امام خمینی رحمه اللّه.
بنابراین: در مورد نسبت میان اماره و اصل، حکم کلّی مطلق داده نمیشود.
چرا؟
زیرا ادلّۀ اعتبار امارات مختلف است؛ گاهی ادلّۀ اعتبار آن بنای عقلائی یا اجماع است، مثل اصالة الصّحة در فعل دیگران، بنابر اماره بودن آن اصل که دلیل آن سیرۀ عقلاء یا اجماع است، نه دلیل لفظی، تقدیم اصل صحّت بر استصحاب به صورت حکومت نمیباشد بلکه یا بصورت ورود است یا به صورت حکومت.
و یا مثلا ادلّۀ حجیّت خبر ثقه، دارای وحدت سیاق نیستند و مختلف میباشند؛ اگر مستند آن مفهوم آیۀ نباء (بنابر اینکه آیه مفهوم دارد) باشد، بعید نیست تقدّم آن به صورت حکومت باشد. چرا؟
زیرا مفهوم آیه بیان میکند که لازم است خبر فاسق مورد تبیین قرار گیرد.
مفهوم آیه اینستکه: خبر عادل بیان شده است، و اقدام کردن بر طبق خبر عادل، اقدام از روی جهالت نیست؛ پس خبر ثقه بر ادلۀ اصولی که موضوع آن نداشتن علم و جهالت است، مقدّم است.
و اگر مستند حجیّت خبر ثقه، اخبار باشد، زبان بعضیها به صورت حکومت است، گرچه زبان غالب آنها به این مثابه نمیباشد.
و اگر مستند آن بنای عقلا باشد، بعید نیست تقدیم آن بر اصول به صورت ورود باشد.(2)
متن (المرجّحات الاخری) و حیث فرغنا عن بعض الکلام فی المرجّحات من حیث الدّلالة التی هی مقدّمة علی غیرها، فلنشرع فی مرجّحات الرّوایة من الجهات الاخر، فنقول و من اللّه التوفیق للاهتداء:
قد عرفت أنّ التّرجیح: أمّا من حیث الصّدور؛ بمعنی جعل صدور أحد الخبرین أقرب من صدور غیره، بحیث لو دار الأمر بین الحکم بصدوره و صدور غیره لحکمنا بصدوره. و مورد هذ المرجّح قد یکون فی السّند کأعدلیّة الرّاوی، و قد یکون فی المتن ککونه أفصح.
و إمّا أن یکون من حیث جهة الصّدور، فإنّ صدور الرّوایة قد یکون لجهة بیان الحکم الواقعی، و قد یکون لبیان خلافه؛ لتقیّة أو غیرها من مصالح إظهار خلاف الواقع، فیکون أحدهما بحسب المرجّح أقرب إلی الصّدور لأجل بیان الواقع.
و أمّا أن یکون من حیث المضمون، بأن یکون مضمون أحدهما أقرب فی النّظر إلی الواقع.
و أما تقسیم الاصولیّین المرجّحات إلی السّندیّة و المتنیّة، فهو باعتبار مورد المرجّح، لا باعتبار مورد الرّجحان، و لذا یذکرون فی المرجّحات المتنیّة مثل: الفصیح و الأفصح، و النقل باللفظ و المعنی، بل یذکرون المنطوق و المفهوم، و الخصوص و العموم، و أشباه ذلک. و نحن نذکر إن شاء اللّه تعالی نبذا من القسمین؛ لأنّ استیفاء الجمیع تطویل لا حاجة إلیه بعد معرفة أنّ المناط کون أحدهما أقرب من حیث الصّدور عن الإمام علیه السّلام لبیان الحکم الواقعیّ.
ترجمه
اکنون که از برخی از کلام در رابطۀ با مرجّحاتی که رتبة و از حیث دلالت بر دیگر مرجّحات مقدّماند فارغ شدیم، جا دارد که کلام را در مرجّحات روایت و از جهات دیگر شروع کنیم و لذا از خدای متعال برای هدایت خود طلب توفیق میکنیم.
به تحقیق دانستید که ترجیح:
1 - یا از جهت صدور است، به این معنا که جعل و صدور یکی از دو خبر متعارض اقرب است از صدور آن دیگری، به نحوی که اگر امر دائر شود بین حکم (و تخمین) به صدور این یکی و یا صدور آن دیگری، حکم میکنیم (و تخمین میزنیم) به صدور اینکه (مرجّح صدوری) دارد.
2 - و یا از حیث جهت صدور میباشد، چرا که؛ گاهی صدور روایت (از جانب امام علیه السّلام) برای جهت
بیان حکم واقعی میباشد، و گاهی به منظور تقیّه یا غیر آن از مصالح اظهار خلاف واقع، برای بیان خلاف واقع میباشد.
3 - و یا از حیث مضمون میباشد، به اینکه مضمون یکی از دو خبر، در نظر، اقرب بهواقع است.
چرا نبذ؟
زیرا استیفاء تمام این مرجّحات طولانی کردن بحث است، و حال آنکه نیازی به آن نیست، پس از آنی که ملاک ترجیح احد الخبرین اقرب بودن یکی از خبرین از جهت صدور از ناحیۀ امام علیه السّلام برای بیان حکم واقعی است.
1 - مرجّحات دلالیه: یعنی عواملی که سبب قوّت دلالت یک حدیث بر حدیث دیگر میشوند.
2 - مرجّحات داخلیّه: یعنی عواملی که داخل در سند و یا متن حدیث بوده و موجب اقربیّت احد الخبرین الی الواقع میشوند.
3 - مرجّحات خارجیّه: یعنی عواملی که خارج از سند و متن حدیث بوده و بطور مستقّل در خارج موجود میباشند و ضمنا سبب ترجیح و اقربیّت الی الصّدور و الصّدق و الواقع نیز میشوند.
چیست؟
بحث در مقام ثانی یعنی بخش مرجّحات داخلیّه است، گرچه شامل مرجّحات خارجیّه نیز میشود چونکه همۀ آنها مربوط به مرجّح مضمونی میشوند ولی خوب بخش مزبور نیز طی مقام ثالث خواهد آمد، و لذا شیخ در این بخش دوّم میفرماید:
در اوّل مقام رابع گفتیم که مرجّحات احد الخبرین علی الاخر در یک تقسیم بر سه قسماند:
1 - مرجّحات صدوریه 2 - مرجّحات جهتیّه 3 - مرجّحات مضمونیّه
اگر به فرض مثال علم اجمالی داشته باشیم به صدق یکی از دو خبر و کذب دیگری و امر دائر باشد میان اخذ به یکی و طرح آن دیگری و حکم به صدور احدهما و طرح دیگری، حتما و بطور قاطع حکم میکردیم که این خبر دارای امتیاز صادر شده است و آن دیگری صادر نشده است که البته توضیح این قسمت بزودی خواهد آمد.
خود مرجّح صدوری نیز در یک تقسیم به دو شعبه منقسم میشود:
الف: مرجّحات سندیّه: یعنی عواملی که موجب میشوند یکی از دو خبر به لحاظ سندی اقرب الی الصّدور و الصّدق بشود مثل اینکه:
ب: مرجّحات متنیه؛ یعنی عواملی که سبب تقویت متن حدیث بوده و باعث میشوند که یکی از دو حدیث از حیث متن اقرب الی الصدور باشند.
نکته: حدیث صادرۀ از معصوم علیه السّلام پس از فرض مسلمیّت اصل صدور دارای دو احتمال است:
1 - احتمال دارد که در مقام و جهت بیان حکم واقعی صادر شده باشد و آنچه را که حدیث متضمّن آن است همان حکم واقعی باشد.
2 - و محتمل است که در جهت اظهار خلاف واقع باشد بخاطر مصلحتی مثل تقیّه که خوف بر جان شیعیان باشد و مثل خوف که نسبت به جان خود امام باشد و مثل مصلحت تدرّج احکام و...
حال: هر حدیثی که از حیث بیان حکم واقعی اقوی باشد آن حدیث مقدم است، فی المثل:
دو حدیث تعارض کردهاند که احدهما موافق عامّه است و دیگری مخالف عامه، در اینجا حدیث مخالف از جهت صدور رجحان دارد. چرا؟
زیرا در موافق عامه احتمال تقیّه، قویّا موجود است و لکن در مخالف عامه این احتمال برابر با صفر است و لذا جهت بیان واقع قوّت میگیرد که تعدّم القوی علی الضعیف.
نکته: مرجّح صدوری منحصر به اخبار آحاد میباشد چه نبوی باشد و چه امامی، و لکن مرجّح جهتی منحصر به اخبار معصومین است و در خبرهای نبوی نیست چونکه پیامبر از کسی تقیّه نداشت لکن اختصاص به خبر واحد هم ندارد چرا که این مطلب خبرهای متواترۀ صادره از معصومین علیه السّلام را نیز دربرمیگیرد.
دو حدیث تعارض کردهاند درحالی که یکی از آندو منقول به لفظ و دیگری منقول به معنا است، که البته در منقول به معنا احتمالاتی وجود دارد که در منقول به لفظ چنین احتمالاتی نیست. چرا؟
چون شاید که ناقل به معنا و به اصطلاح مترجم نتوانسته باشد که به درستی مراد و مقصود گوینده را برساند و قصور یا تقصیری صورت پذیرفته باشد و لکن در نقل به لفظ این مسائل نیست و لذا اقرب الی الواقع است.
نکته: تقسیمبندی مذکور از مرحوم شیخ بود، در قسمت بعد به دنبال این هستیم که ببینیم تقسیمبندی مشهور تا زمان شیخ چیست؟
بیان تقسیمبندی مشهور است، تا قبل از زمان خود شیخ و آن اینستکه:
1 - مرجّحات سندیّه که موجب رجحان سند میشوند.
2 - مرجّحات متنیّه که موجب رجحان متن یک حدیث بر دیگری.
اینستکه:
تقسیمبندی مشهور به لحاظ مورد و محلّ مرجّح است که یا سند است و یا متن.
تقسیمبندی ما به لحاظ و اعتبار مورد و محلّ رجحان است.
اینستکه: بلکه مشهور اصولیین در باب مرجّحات، حتی منطوق و مفهوم و خاص و عام و مطلق و مقیّد و... را نیز آوردهاند که منطوق و خاص و مقیّد، اقوی است و یقدّم القوی علی الضعیف با اینکه اینها از مرجّحات دلالیّه هستند و اصولا از محلّ بحث ما خارج و داخل در جمع دلالی هستند.
اینستکه: تقسیم مشهور ناقص بوده است چونکه شامل مرجّحات خارجیّه مثل شهرت فتوائی، موافقت کتاب، موافقت سنّت، موافقت اصل و... نمیشود چون این امور نه محلّشان سند روایت است و نه متن و مربوط به هیچیک از ایندو نمیباشند.
پس تقسیم مشهور جامع نمیباشد، لکن تقسیم شیخ جامع است بخاطر اینکه شامل مرجّح مضمونی همۀ امور مذکور میباشد چنانکه در اوّل مقام چهارم گذشت.
اینستکه: در این مقام متعرّض برخی از مرجّحات سندیّه و متنیّهای میشویم که مشهور متعرّض آنها شده، و آنها را بیان میکنیم.
البته، به دنبال ذکر یکیک مرجّحات سندی و متنی که مشهور آوردهاند نیستیم بلکه درصدد استقصاء و به نهایت رساندن بحث هستیم.
امّا قبل از ورود به بحث مرجّحات مزبور به ذکر یک میزان و ضابطۀ کلّی میپردازیم که تمام موارد مذکور و غیرمذکور را دربربگیرد و آن اینستکه:
هر عاملی که سبب اقربیّت احد الحدیثین الی الواقع و الصدق باشد، مرجّح است، چه منصوصه باشد و چه غیر منصوصه و چه از مواردی باشد که در کتب مفصّله ذکر شده باشد یا نه.
متن (المرجّحات السندیّة)
أمّا التّرجیح بالسّند، فبامور:
منها: کون أحد الرّاویین عدلا و الآخر غیر عدل مع کونه مقبول الرّوایة من حیث کونه متحرّزا عن الکذب.
و منها: کونه أعدل. و تعرف الأعدلیّه إمّا بالنّصّ علیها، و إمّا بذکر فضائل فیه لم تذکر فی الآخر.
و منها: کونه أصدق مع عدالة کلیهما. و یدخل فی ذلک کونه أضبط.
و فی حکم التّرجیح بهذه الامور، أن یکون طریق ثبوت مناط القبول فی أحدهما أوضح من الآخر و أقرب إلی الواقع؛ من جهة تعدّد المزکّی أو رجحان أحد المزکّیین علی الآخر. و یلحق بذلک التباس اسم المزکّی بغیره من المجروحین، و ضعف ما یمیّز المشترک به.
و منها: علوّ الإسناد؛ لأنّه کلّما قلّت الواسطة کان احتمال الکذب أقلّ. و قد(1)
ترجمه
و از جملۀ این مرجّحات، اصدق بودن (یکی از دو) راوی است در صورتی که هردو عادل هستند، و این مطلب، داخل است در محدودۀ اضبط بودن (یعنی قویّ الحافظه بودن) او.
و در حکم ترجیح به این امور است، اینکه طریق ثبوت مناط قبول در یکی از آندو، واضحتر از آن
1) (1)
دیگری و اقرب الی الواقع باشد، یا از جهت متعدّد بودن تزکیهکنندگان یا از جهت رجحان یکی از دو تزکیهکننده بر دیگری.
و از جملۀ این مرجّحات، عالی بودن اسناد است، چرا که هرچه (حدیث) قلیل الواسطه باشد احتمال کذب در آن کمتر است.
و گاهی در بعضی از موارد این رجحان (یعنی عالی السّند بودن) مورد تعارض واقع میشود که البته نادر است.
و بعید بودن اینگونه اسناد (که فی المثل حدیث با دو واسطه از امام نقل شود) به دلیل دوری و فاصلۀ زمانی زیاد بین روات است.
در نتیجه گمان بر ارسال و حذف مسائلی میرود، که دیگر بستگی به نظر مجتهد دارد.
1 - از جملۀ این موارد، موردی است که دو حدیث تعارض میکنند در حالیکه راوی یکی از آندو علاوه بر وثاقت دارای عدالت نیز هست، لکن در حدیث مقابل دو صورت محتمل است و آن اینستکه:
اگر راوی آن نه عادل باشد و نه ثقه، آن خبر حجّت نمیباشد و میدانیم که حجّت هرگز با لاحجّت تعارض نمیکند.
اگر راوی آن ثقه یعنی متحرّز عن الکذب باشد و لکن عادل هم نباشد، خبر ثقه حجّت است.
2 - از جملۀ این موارد، موردی است که دو حدیث تعارض میکنند در حالیکه راوی هردو حدیث عادلاند، منتهی یکی از آندو اعدل و دیگری عادل است باز هم خبر اعدل ارجح از خبر عادل بوده و به مناط مذکور در مورد اوّل مقدّم بر آن میشود.
یکی از راه معاشرت به نحوی که ما با هردو راوی حشرونشر داشته و از لابلای امور بهدست آوریم که فلانی مثلا اعدل است.
دیگر از راه نصّ اهل رجال، یعنی علماء رجال از قبیل: کشی، نجاشی، شیخ، علاّمه و... که از خبرگان این فن هستند، در کتب رجالیّۀ خود بطور صریح نوشته و شهادت داده باشند به اینکه فلانی اعدل است، فی المثل:
در رابطۀ با احدهما صفات و کمالات و فضائلی را آورده باشند که در حق آن دیگری نیاوردهاند، مثل اینکه گفته باشند که فلانی حتی یکبار هم مرتکب صغیره نشده است و یا فلانی از شبهات نیز اجتناب دارد یا که فلانی تالی تلو معصوم است و هکذا....
3 - و از جملۀ این موارد، موردی است که هردو راوی عادل و بلکه اعدل هستند و لکن احدهما از دیگری اصدق و دقیقتر است که باز خبر فرد اصدق به همان مناطی که در مورد دوّم گفته شد، رجحان دارد.
اینستکه: چند امر است که یا داخل در موارد سهگانۀ مذکوراند و یا حکما ملحق به آنها میباشند، از جمله:
الف: آنجا که دو روایت باهم تعارض کردهاند در حالیکه راوی یکی از آندو ضابط یعنی کثیر الحفظ و قلیل النّسیان است و دیگر اضبط یعنی اکثری الحفظ و اقلیّ النّسیان است که باز خبر اضبط رجحان دارد.
ب: اینکه مناط قبولی در متعارضین مثل مناط قبولی در اصل حجّیّت است که گاهی علم به صدق و حجّیت خبر داریم و گاهی ظنّ معتبر بر حجّیت فلان امر قائم شده است.
حال در متعارضین نیز گاهی طریق ثبوت مناط و معیار قبولی در احدهما از دیگری اوضح است و سبب میشود که احدهما اقرب الی الواقع و الصّدق شود، فی المثل:
دو روایت باهم تعارض کرده در حالیکه راوی یکی از آن دو حدیث را یکنفر رجالی مثل علاّمه تعدیل و تزکیه نموده و او را عادل خوانده است و راوی دیگر را دو یا سه نفر تعدیل کردهاند.
یا یکی از دو راوی را یک رجالی عادل و راوی دیگر را یک رجالی اعدل تزکیه کرده است.
در اینجا روشن است که تعدّد تزکیهکنندگان و یا رجحان یکی از دو تعدیلکننده بر دیگری موجب اقربیّت حدیث الی الواقع شده، همان راجح خواهد بود.
ج: و موردی که دو حدیث باهم تعارض کرده در حالیکه راوی هردو تعدیل شده است و لکن یکی از دو راوی مشترک بین دو یا چند نفر نمیباشد و یا اگر مشترک است یک مشخصّهای برای او ذکر شده است که منحصر به فرد اوست و لکن راوی دیگر نامش مشترک میان دو یا چند نفر است مثل محمد بن قیس که هم فرد مجهول الحال دارد، هم فرد ثقه دارد، هم فرد ثقۀ تقه دارد و... و ما نمیدانیم که این محمد بن قیس که در سلسلۀ سند آمده کدام محمّد است، آیا محمد مجهول است؟ یا محمد ثقة؟ و یا عدل است؟
4 - و از جملۀ این موارد، موردی است که دو حدیث تعارض کرده در حالیکه احدهما عالی السّند یا اعلی سندا میباشد یعنی که بسیار قلیل الواسطه است و از واسطهای که به ما نقل کرده تا امام علیه السّلام دو نفر بیشتر نیست.
امّا حدیث دیگر غیرعالی السّند یعنی کثیر الواسطه میباشد و تا امام علیه السّلام مثلا ده نفر واسطه وجود دارد.
در اینجا نیز حدیث قلیل الواسطه رجحان دارد چرا که احتمال خطاء و کذب و... در آن بسیار کمتر است از کثیر الواسطه.
نکته: عالی السّند بودن گرچه یک ارزش است و لکن مبتلای به دو اشکال میباشد:
1 - یکی ندرت عالی السّند است، چرا که نوع احادیث ما کثیر الواسطه بوده و قلیل الواسطه نداریم.
2 - یکی هم استبعاد مسند بودن است، چون نوعا روّاتی که در سلسلۀ سند هستند از حیث تاریخ از یکدیگر فاصله داشتهاند بهطوری که گاهی این فاصله به 100 سال هم میرسد و بعید است که این همه عمر کرده باشند.
متن و منها: أن یرسل أحد الراویین فیحذف الواسطة و یسند الآخر روایته؛ فإنّ المحذوف یحتمل أن یکون توثیق المرسل له معارضا بجرح جارح، و هذا الاحتمال منفیّ فی الآخر. و هذا إذا کان المرسل ممّن تقبل مراسیله، و إلاّ فلا یعارض المسنّد رأسا. و ظاهر الشّیخ فی العدّة تکافؤ المرسل المقبول و المسند(1)
و منها: أن یکون الرّاوی لإحدی الرّوایتین متعدّدا و راوی الاخری واحدا، أو یکون رواة إحداهما أکثر فانّ المتعدّد یرجّح علی الواحد و الأکثر علی الأقلّ، کما هو واضح. و حکی عن بعض العامّة(2)عدم التّرجیح قیاسا علی الشّهادة و الفتوی. و لازم هذا القول عدم التّرجیح بسائر المرجّحات أیضا، و هو ضعیف.
و منها: أن یکون طریق تحمّل أحد الرّاویین أعلی من طریق تحمّل الآخر، کأن یکون أحدهما بقراءته علی الشیخ و الآخر بقراءة الشیخ علیه، و هکذا غیرهما من أنحاء التّحمّل.
ترجمه
و از جملۀ این مرجّحات سندیه اینستکه:
یکی از دو راوی، حدیث را ارسال کرده است، که در نتیجه واسطه حذف شده است و دیگری آن را مسندا و نه مرسلا روایت کرده است.
پس: آن فرد حذف شدۀ از سلسله ممکن است مورد وثوق مرسل باشد و لکن احتمال دارد که این توثیق او معارض با جرح جارحی بشود و حال آنکه این احتمال در آن دیگری که مسند است وجود ندارد.
و این (که گفته شد اسناد در مقابل ارسال از مرجّحات محسوب میشود) در صورتی است که مرسل از کسانی باشد که مراسیلش مورد قبول است (مثل مراسیل ابن ابی عمیر) و الاّ (اگر مرسل چنین کسی نباشد) اصلا با مسند تعارض نمیکند چونکه مرسل در مقابل مسند، حجّیت ندارد.
و ظاهر کلمات شیخ طوسی در عدّه نیز، متکافؤ بودن مرسل مقبول و مسند است (یعنی که هیچکدام راجح و مرجوح نیستند، و لکن وجه کلام جناب طوسی برای ما معلوم نیست.
راوی یکی از این دو روایت متعدّد و راوی روایت دیگر واحد است، یا که روات هردو روایت متعدّد است و لکن روات یکی از آندو بیشتر میباشد که در اینصورت متعدّد ترجیح داده میشود بر واحد و اکثر بر اقلّ چنانکه روشن است.
و از برخی از علمای عامّه یعنی کرخی نقل شده است که کثرت نقلکنندهگان نسبت به قلّت آنها ترجیح و یا به تعبیر دیگر مرجّح نیست.
و این در قیاس با باب شهادت و فتوی (که بله، کسی شهادت چهار نفر را بر دو نفر ترجیح نداده است و یا کسی نگفته فتوایی که دو مفتی دارد ترجیح دارد بر آن فتوایی که یک مفتی دارد).
و لازمۀ این قول، عدم ترجیح به دیگر مرجّحات است، و این قولی ضعیف است.
و از جملۀ این مرجّحات سندیه اینستکه:
طریق تحمّل یکی از دو راوی، اعلای از طریق تحمّل راوی دیگر باشد، کانّ:
یکی از این دو روایت به قرائت و خواندن راوی است در برابر شیخ و روایت دیگر قرائت و خواندن شیخ است بر راوی (که این عالیتر است).
و هکذا، غیر ایندو از نحوههای دیگر تحمّل (مثل اینکه یکی در حال تحمّل صغیر السّن بوده و آن یکی در حین تحمّل کبیر السّن بوده) که اعتبار کبیر السّن بیشتر است.
5 - و از جملۀ این موارد، موردی است که دو حدیث باهم تعارض کرده درحالیکه احدهما مسند است، یعنی که راوی آن تمامی سلسلۀ سند را تا امام علیه السّلام ذکر کرده و ما آنها را میشناسیم.
و امّا آن دیگری مرسل است یعنی که راوی، بخشی از سلسلۀ سند را حذف کرده است، منتهی این خود بر دو صورت است:
اگر مرسله از مرسلههائی باشد که مرسل آنها مورد اعتماد نمیباشد و علماء مراسیل مثل ابن ابی جمهور احسائی که مرفوعۀ زراره را نقل مینمود آن را قبول ندارند که هیچ یعنی که فقط مسند، حجّت و مرسله لاحجّت بوده و تعارضی هم در کار نیست.
و امّا اگر مرسل او مورد قبول باشد، مثل محمد بن ابی عمیر که گفتهاند مراسیل او مثل مسانید دیگر است و مثل علی بن بابویه و... که مرسلههایشان مثل مسنده است چرا که اینها لایرسلون الاّ عن الثّقات.
در اینصورت شرائط حجّیّت جمع است و لذا تعارض رخ میدهد لکن معذلک حدیث مسنده رجحان
دارد. چرا؟
بخاطر اینکه در مرسلۀ مقبول احتمالی وجود دارد که در مسنده وجود ندارد و آن احتمال اینستکه:
ممکن است فردی را که مرسل حذف کرده و به عقیدۀ او ثقه یا عدل بوده، در واقع تعدیل و توثیق او مبتلا و معارض باشد با جرح و قدح و تفسیق دیگران که آن برای ما ارزش دارد، و لذا با این احتمال نمیتوان به مرسله اعتماد کرد.
نکته: مرحوم شیخ طوسی در عدّة الاصول فرموده است که:
مرسلههای مقبوله اگر با مسنده تعارض کنند، رجحانی در کار نیست بلکه متکافئین هستند.
لکن مرحوم شیخنا (ره) میفرماید: ما وجهی برای این سخن مرحوم شیخ طوسی نیافتیم. چرا که با وجود احتمالی که دادیم اینجا جای تکافؤ نیست مگر مراد شیخ از مقبوله مرسله آن مرسلهای باشد که مرسل آن لا یرسل الاّ عمّن هو مسلّم الوثاقة عند الکل که در اینصورت هم از محلّ بحث خارج است.
6 - و از جملۀ این موارد، موردی است که دو حدیث تعارض کردهاند در حالیکه یکی از آندو از طرف متعدّد و مختلف برای ما نقل شده است فی المثل چهار نفر راوی معتبر آن را از امام علیه السّلام نقل میکنند که همه آن را از امام علیه السّلام شنیدهاند.
و امّا حدیث دیگر از طریق واحد برای ما نقل میشود.
البته ممکن است که هر دو حدیث متعدّد الطرق باشند و لکن یکی اکثر و دیگری اقلّ طریقا است.
در اینجا نیز باز آنکه از طرق متعدّد یا اکثر نقل شده است به همان مناط صدر بحث رجحان پیدا میکند. چرا؟
لقوّة الظّنّ فی طرف الزّیادة.
چیست؟
اینستکه: برخی از حنفیها عامل مذکور را قبول نکرده و گفتهاند که تعدّد یا تکثّر طرق سبب ترجیح نمیباشد.
اینستکه: سخن مزبور لازم میدارد که خود مستدل هم بدان ملتزم نمیباشد و آن اینستکه: مستلزم عدم ترجیح بر سایر مرجّحات میشود، چرا؟
زیرا همان مناط ترجیح که در سایر موارد قبل بود در اینجا نیز هست و لذا:
اگر این مناط دارای ارزش است پس در این صورت هم باید که مرجح باشد.
و اگر این مناط ارزش ندارد، پس در صورت قبل هم نباید که مرجّح باشد.
7 - و از جملۀ این موارد، موردی است که دو حدیث تعارض میکنند در حالیکه طریق تحمّل و تلقی احدهما نسبت به حدیث اعلی از طریق راوی بوده است مثلا یکی از آندو به قرائت تلمیذ بر استاد و شیخ بوده است و دیگری به قرائت استاد بر شاگرد که این دوّمی ارجح است.
متن هذه نبذة من المرجّحات السندیّة التی توجب القوّة من حیث الصّدور، و عرفت أنّ معنی القوّة کون أحدهما أقرب إلی الواقع من حیث اشتماله علی مزیّة غیر موجودة فی الآخر، بحیث لو فرضنا العلم بکذب أحدهما و مخالفته للواقع کان احتمال مطابقة ذی المزیّة للواقع أرجح و أقوی من مطابقة الآخر، و إلاّ فقد لا یوجب المرجّح الظنّ بکذب الخبر المرجوح؛ من جهة احتمال صدق کلا الخبرین، فإنّ الخبرین المتعارضین لا یعلم غالبا کذب أحدهما، و إنّما التجأنا إلی طرح أحدهما، بناء علی تنافی ظاهریهما و عدم إمکان الجمع بینهما لعدم الشاهد، فیصیران فی حکمّ مّا لو وجب طرح أحدهما لکونه کاذبا فیؤخذ بما هو أقرب إلی الصّدق من الآخر.
و الغرض من إطالة الکلام هنا أنّ بعضهم تخیّل: أنّ المرجّحات المذکورة فی کلماتهم للخبر من حیث السّند أو المتن، بعضها یفید الظنّ القویّ، و بعضها یفید الظنّ الضّعیف، و بعضها لا یفید الظنّ أصلا، فحکم بحجّیّة الأوّلین و الستشکل فی الثالث؛ من حیث إنّ الأحوط الأخذ بما فیه المرجّح، و من إطلاق أدلّة التّخییر، و قوّی ذلک بناء علی أنّه لا دلیل علی الترجیح بالامور التعبّدیة فی مقابل إطلاقات التخییر.
و أنت خبیر: بأنّ جمیع المرجّحات المذکورة مفیدة للظنّ الشأنیّ بالمعنی الذی ذکرنا، و هو: أنّه لو فرض القطع بکذب أحد الخبرین کان احتمال کذب المرجوح أرجح من صدقه، و إذا لم یفرض العلم بکذب أحد الخبرین فلیس فی المرجّحات المذکورة ما یوجب الظنّ بکذب الآخر، و لو فرض أنّ شیئا منها کان فی نفسه موجبا للظنّ بکذب الخبر کان مسقطا للخبر عن درجة الحجیّة، مخرجا للمسألة عن التعارض، فیعدّ ذلک الشیء موهنا لا مرجّحا؛ إذ فرق واضح عند التأمّل بین ما یوجب فی نفسه مرجوحیّة الخبر، و بین ما یوجب مرجوحیّته بملاحظة التّعارض و فرض عدم الاجتماع.
ترجمه - آنچه گفته شد، مقداری از مرجّحات سندیّه است که موجب قوّت حدیث از جهت صدور است (و در مباحث قبل) دانستی که معنای قوّت نزدیکتر بودن یکی از دو حدیث بهواقع است، بخاطر اشتمالش بر مزیّتی که آن مزیّت در دیگری موجود نیست، به نحوی اقرب الی الواقع است که اگر فی المثل فرض کنیم که علم به کذب یکی از ایندو و مخالفتش با واقع میداشتیم (و در این فرض از ما تخمین میخواستند)، احتمال مطابقت ذی المزیّه با واقع ارجح و اقوی است بر مطابقت آن دیگری که ذی المزیّة نیست، و الاّ (اگر اقرب الی الصدور اینگونه معنا نشود) گاهی اتفاق میافتد که مرجّح موجب ظنّ به کذب خبر مرجوح نمیشود چرا که انسان نوعا احتمال میدهد صدق هردو خبر را.
حدیث و عدم امکان جمع بینهما به دلیل نبود گواه، به ناچار پناه بردیم به طرح یکی از آندو (چون نصّ و یا اظهر و ظاهر نبودند).
و امّا غرض از اطالۀ کلام در اینجا اینستکه برخی (یعنی سید مجاهد) خیال کردهاند که مرجّحاتی که از حیث سند و یا متن در کلمات علماء برای خبر ذکر شده است:
بعضیشان مفید ظنّ قوی به صدق حدیثاند، و بعضیشان مفید ظنّ ضعیف به صدق حدیثاند، و بعضی از آنها اصلا مفید ظنّ به صدق نیستند.
در نتیجه حکم کرده است به حجیّت مرجّح اوّل و دوّم و در مرجّح بودن سوّمی اشکال کرده است:
یکی از حیث اینکه احوط، اخذ به خبری است که در آن مرجّح وجود دارد.
یکی هم از حیث مطلق بودن ادلّۀ تخییر، و تخییر را تقویت کرده است بنابراینکه دلیلی بر مرجّح بودن امور تعبّدیّه در مقابل اطلاقات تخییر وجود ندارد.
و تو دانائی به اینکه: تمامی مرجّحاتی که ذکر شد مفید ظنّ شأنی هستند به آن معنائی که ما (بطور دقیق) ذکر نمودیم و آن عبارت بود از اینکه:
اگر فرض میشد که (ما) قطع به کذب یکی از دو خبر (داریم)، احتمال کذب خبر مرجوح ارجح از صدق آن میشد و اگر علم به کذب یکی از دو خبر فرض نشود، چیزی که موجب ظنّ به کذب دیگری بشود در مرجّحات مذکوره نمیباشد.
و اگر فرض شود که شیئی از این مرجّحات فی نفسه (یعنی قطعنظر از تعارض) موجب ظنّ به کذب خبر بشود (مثل مرسل بودن یکی در مقابل مسند بودن دیگری که به فرض هم متعارض نبودند مرسل موهن بود)، ساقطکنندۀ خبر از درجۀ حجیّت و خارجکنندۀ مسأله از باب تعارض میشود، در نتیجه آن شیء موهن نامیده میشود، و نه مرجّح، چرا؟
زیرا که در صورت تأمّل تفاوتی روشن میان آن ارسالی که فی حدّ نفسه موجب مرجوحیّت خبر میشود و بین آن اموری که به ملاحظۀ تعارض و فرض عدم امکان جمع، موجب مرجوحیّت خبر میشوند.
اینستکه: تا به اینجا بعضی از مرجّحات سندیّه را آوردیم که:
1 - مورد این مرجّحات عبارتست از سند الحدیث.
2 - مورد رجحان آنها عبارتست از: صدور الحدیث.
صدور الحدیث را.
در اینستکه: آیا معنای اقربیّت الی الصدور و الصّدق و الواقع اینستکه:
در زیر سایۀ این مرجّح و مزیت، بالفعل ظنّ به صدق و مطابق با واقع بودن حدیث ذی المزیّه و ظنّ به کذب و خلاف واقع بودن حدیث فاقد المزیّه، برای مجتهد حاصل میآید یا نه؟ آیا ظنّ فعلی ملاک است یا نه؟
البته؛ برخی این معنا را گرفتهاند و لکن شیخنا این معنا را قبول ندارد.
فرض کنید دو حدیث که یقینا احدهما صدق و دیگری کذب است اکنون به یکدیگر مشتبه شدهاند، و علم ما به آن اجمالی است.
این مورد را از قبیل تعارض حجّتین نمیدانند بلکه از باب اشتباه حجّت به لاحجّت میدانند. حال در چنین موردی:
اگر یکی از دو خبر اجمالا کذبش معلوم و دیگری صدق باشد و این صدق دارای مزیّتی باشد که به سبب آن احتمال صدق و حقّانیت آن خبر، از احتمال مطابقت دیگری با واقع عند العقل قویتر بشود، روشن است که عقل میگوید: راجح را بگیر و مرجوح را کنار بگذار.
به عبارت دیگر: احتمال صدق راجح است از احتمال صدق دیگری و بالعکس یعنی: احتمال کذب مرجوح، ارجح از احتمال کذب راجح است.
این مربوط بود به باب علم اجمالی.
و امّا در مانحن فیه که حجّتین در تعارضاند درحالی که هردو جامع شرائط هستند، معنای اقربیّت الی الواقع عبارتست از اینکه:
اگر به فرض محال فرض کنیم که در واقع علم اجمالی داشته باشیم به صدق احدهما و کذب دیگری، گرچه بالفعل از این حرفها خبری نیست، هر آینه احتمال صدق و حقّانیّت صاحب المزیّة اقوی از دیگری بود.
الخبرین... الخ) چیست؟
پاسخ به دو سوال مقدّر است که تقدیر سوال اوّل چنین است:
بخاطر اینکه اگر اینگونه معنا نکنیم و مثل برخی از علما بگوئیم که: ظنّ فعلی به صدق و... داریم که در مطلب قبل بدان اشاره شد و ذیلا هم خواهد آمد، تالی فاسد دارد.
چرا؟
چونکه در متعارضین که ما همیشه ظنّ فعلی به صدق و اقوای بودن راجح و کذب مرجوح داشته باشیم، بلکهای چهبسا ظنّ فعلی به کذب هردو باشد وای چهبسا ظنّ فعلی به صدق راجح و کذب مرجوح باشد وای چهبسا بالعکس باشد، وای چهبسا به هیچطرف حاصل نشود.
بنابراین: اینچنین نیست که در خبرین متعارضین علم یا ظنّ به صدق راجح و کذب مرجوح بالفعل داشته باشیم.
پس: ملاک ظنّ فعلی نیست بلکه همان ظنّ شأنی غیرمصطلح ملاک است که گفته شد لو فرضنا....
به این جهت که ظاهر دو حدیث با یکدیگر متنافیان بوده و به دلیل عدم وجود قرینهای امکان جمع عرفی هم وجود ندارد و لذا باید که احدهما را طرح و آن دیگری را خذ نمائیم.
عقل هم میگوید: آن را که دارای مزیّت است اخذ کن چرا که حتما جایز العمل است.
در اینصورت است که خبرین متعارضین همچون موارد علم اجمالی و اشتباه حجّت با لا حجّت میشود که طرح احد واجب و اخذ دیگری نیز واجب میشود و به حکم عقل آن را که اقرب الی الصّدق و ابعد عن الکذب است باید گرفت و آن ذو المزیّة است.
اینستکه: گویا کسی از مرحوم شیخ میپرسد جناب شیخ معنای مرجح سندی و صدوری را دانستیم لکن بفرمائید این همه طول و تفصیل دادن و بردن مطلب به باب علم اجمالی و... برای چه؟
مرحوم شیخ میفرماید: بخاطر برملا ساختن اشتباه برخی از جمله سیّد محمّد مجاهد صاحب مفاتیح الاصول است که در رابطۀ با مرجّحات سندیّه و متنیّهای که در کلام مشهور آمده است نظریّۀ بخصوصی دارد و آن اینستکه میفرماید:
1 - برخی از این مرجّحات که خیلی قوی هستند سبب ظنّ غالب و قوی (یعنی اطمینان) به صدق و صدور حدیث راجح میشوند. چرا؟
چون ظنّ مراتبی دارد و امارات ظنیّه نیز مراتبی دارند و همه بطور یکسان مفید ظنّ نیستند، بلکه بعضی اطمینان آورند و ظنّ 98 /میآورند و برخی متوسطاند یعنی که ظن مثلا 80 /، و برخی ضعیف یعنی ظنّ مثلا 51 /....
چنین مرجّحی حجّت بوده، ارزشمند است و مرجّحیّت دارد و باید راجح را اخذ و مرجوح را طرح کنیم.
2 - برخی از آنها هم حداکثر مفید ظنّ ضعیف هستند و باز هم مناط قوّت را دارند و حجّت هستند و حدیثی که با این اماره رجحان یافته بر دیگری مقدّم میشود.
3 - امّا برخی از این مرجّحات سندی و یا متنی بالفعل مفید ظن به صدق نمیباشند در چنین مواردی اگر بخواهیم ترجیح دهیم، ترجیح به یک امر تعبّدی میشود.
یعنی امری که مفید ظنّ نیست و چنین ترجیحی محلّ اشکال و ذات الوجهین است یعنی:
اینستکه: اگر مناط، ظنّ فعلی باشد، بله این تقسیمبندی شما صحیح است و لکن مناط ترجیح، افادۀ ظنّ شأنی به معنائی که ذکر شد میباشد و آن معنا این بود که لو فرض القطع بکذب... یعنی:
اگر به فرض چنین قطعی و چنین علم اجمالیای به صدق احدهما و کذب دیگری پیدا میشد، البته احتمال کذب مرجوح اقوی و ارجح بود از احتمال صدق آنکه البته با وجود این علم نیز، مطلب از تعارض الحدیثین خارج و در اشتباه حجّت و لا حجّت داخل میگردید.
و امّا اگر چنین علم به کذبی نیامد که غالبا هم در متعارضین علم و یا ظنّ. به کذب احدهما مطرح نیست، دیگر در میان مرجّحات، مرجّحی نخواهیم یافت که موجب ظنّ فعلی به کذب احدهما باشد.
پس: ظنّ شأنی ملاک است و نه ظنّ فعلی.
اینستکه: برخی از مرجّحات مذکور فی حدّ نفسه و با قطعنظر از معارضه، سبب ظنّ به کذب خبر دیگر نمیشود.
بله، با در نظر گرفتن تعارض و فرض عدم امکان اجتماع بینهما این معنا حاصل میشود.
امّا برخی از مرجّحات اموری هستند که فی نفسها موجب ظنّ به کذب خبر مقابل و موهون بودن آن میباشند، مثل شهرت عملیّه که اگر مشهور فقهاء از حدیثی اعراض کنند از ارزش میافتد و چنانچه به حدیثی روی آورند ارزشمند میشود، یعنی: «کلّما ازداد صحّة ازداد وهنا و کلّما ازداد وهنا ازداد صحّة».
بله چنین عاملی باعث میشود که حدیث مشهور عملا حجّت و حدیث معرض عنه لا حجّت شود که باز هم از محلّ بحث ما خارج است.
الحاصل: اینکه باید میان عواملی که موجب تمیز حجّت از لا حجّت میشود با عواملی که سبب رجحان احد الحجّتین علی الاخری میشوند فرق گذاشت و در بخش مرجّحات ظنّ فعلی ملاک نیست.
متن (المرجّحات المتنیّة)
و أمّا ما یرجع إلی المتن، فهی امور:
منها: الفصاحة، فیقدّم الفصیح علی غیره؛ لأنّ الرکیک أبعد من کلام المعصوم علیه السّلام، إلاّ أن یکون منقولا بالمعنی.
و منها: الأفصحیّة، ذکره جماعة(1)
و منها: اضطراب المتن، کما فی بعض روایات عمّار
و مرجع المتّرجیح بهذه إلی کون متن أحد الخبرین أقرب صدورا من متن الآخر.
و علّل بعض المعاصرین(3)الترجیح بمرجّحات المتن - بعد أن عدّ هذه منها -: بأنّ مرجع ذلک إلی الظنّ بالدّلالة، هو ممّا لم یختلف فیه علماء الإسلام، و لیس مبنیّا علی حجّیّة مطلق الظنّ المختلفف فیه.
ثمّ ذکر فی مرجّحات المتن النقل باللفظ، و الفصاحة، و الرکاکة، و المسموع من الشیخ بالنسبة إلی المقروء علیه، و الجزم بالسّماع من المعصوم علیه السّلام علی غیره، و کثیرا من أقسام مرجّحات الدلالة، کالمنطوق و المفهوم و الخصوص و العموم و نحو ذلک.
و أنت خبیر: بأنّ مرجع التّرجیح بالفصاحة و النّقل باللفظ إلی رجحان صدور أحد المتنین بالنّسبة إلی الآخر، فالدّلیل علیه هو الدلیل علی اعتبار رجحان الصدور، و لیس راجعا إلی الظنّ فی الدلالة المتّفق علیه بین علماء الإسلام.
و أمّا مرجّحات الدلالة، فهی من هذا الظّنّ المتّفق علیه، و قد عدّها من مرجّحات المتن جماعة کصاحب الزّبدة(4)و غیره(5).
و الأولی ما عرفت: من أنّ هذه من قبیل النّصّ و الظّاهر، و الأظهر و الظّاهر، و لا تعارض بینهما، و لا ترجیح فی الحقیقة، بل هی من موارد الجمع المقبول، فراجع.
1) (1)
2) (2) - مثل العلامة فی مبادئ الاصول: 236، و نهایة الوصول (مخطوط): 457، و صاحب المعالم فی المعالم: 252، و الفاضل الجواد فی غایة المأمول (مخطوط): 220، و الشیخ الجرجانی فی غایة البادئ (مخطوط): 287.
3) (3) - هو السیّد المجاهد فی مفاتیح الأصول: 699-704.
4) (4) - زبدة الأصول: 125-126.
5) (5) - مثل صاحب المعالم فی المعالم: 252-253، و السیّد العمیدی فی منیة اللبیب (مخطوط): الورقة 172، و الفاضل الجواد فی غایة المأمول (مخطوط): الورقة 219.
ترجمه
و امّا امور (و یا مرجّحاتی) که راجع به متن هستند، چند امرند:
از جملۀ آنها: فصاحت است، پس فصیح بر غیر فصیح مقدّم میشود، زیرا که کلام رکیک ابعد از کلام معصوم علیه السّلام است، مگر آنکه کلام رکیک منقول به معنی باشد و آنکه فصیح است منقول به لفظ باشد، (آنوقت منقول به لفظ را بخاطر منقول به لفظ بودنش و نه بخاطر فصیح بودنش مقدّم میداریم که مرجّح مضمونی است.).
و از جملۀ این مرجّحات: افصحیّت است که جماعتی آن را برخلاف دیگران از مرجّحات ذکر کردهاند و باید که در آن تأمّل نمود. چرا؟
بخاطر اینکه در مقام بیان احکام معلوم نیست که افصح قرینتر از فصیح باشد.
و از جملۀ این مرجّحات: مشوّش بودن متن حدیث است چنانکه در بعضی از روایات عمّار مطلب چنین است.
و برگشت ترجیح به این (مرجّحات متنیّه) به اینستکه متن یکی از دو خبر اقرب الی الصدور است از متن خبر دیگر.
و برخی از معاصرین (سید مجاهد)، پس از اینکه فصیح بودن و افصح بودن و... را از مرجّحات متنیّه برشمرده است التّرجیح به مرجّحات متن را، علّت آورده است به اینکه: برگشت تمام مرجّحات متنیّه به ظنّ به قوّت دلالت است (یعنی که همۀ مرجّحات متنیّه دلالت را قوّت میبخشند) و این قوّت دلالت از جمله اموری است که احدی از علمای اسلام (در ترجیح به آن) اختلافی ندارند و حجیّت مرجّح دلالی مبتنی بر حجیّت مطلق المرجّحات و یا مطلق الظّنّ که اقوال در آن مختلف است، نمیباشد.
سپس: برای مرجّحات متنیّه مثالهائی ذکر کرده است، من جمله منقول به لفظ بودن، فصاحت داشتن و رکاکت و آنچه که مسموع از شیخ است نسبت به آنچه برای او قرائت شده است و جزم به شنیدن از معصوم علیه السّلام نسبت به غیر آن و تعداد زیادی از اقسام مرجّحات دلالی مثل منطوق و مفهوم و خصوص و عموم و امثال ذلک.
رجحان صدور یکی از دو متن است نسبت به دیگری، و دلیل بر حجیّت اینگونه مرجّحات، همان دلیلی است که بر اعتبار و حجّیت سایر مرجّحات بر صدور است و لذا اینگونه مرجّحات متنیّه برگشتکنندۀ به ظنّ (و یا رجحان) دلالی که بین علماء اسلام متفق علیهاند، نمیباشند.
و امّا مرجّحات دلالت
و امّا مرجّحات الدّلالة، از ظنون خاصّه هستند و جماعتی مثل شیخ بهائی رحمه اللّه صاحب زبده و شیخ محمد اصفهانی در الفصول، آنها را از مرجّحات متنیّه برشمرده و بر آن ادعای اجماع کردهاند.
امّا اولی همان چیزی است که دانستی به اینکه: این قبیل از مرجّحات مثل نصّ و ظاهر و اظهر و ظاهر... مثل سایر موارد عرفی بوده و در صورت بودن قرینه (همچون حاکم و محکوم و وارد و مورود، از محل بحث خارجاند، چرا که در حقیقت تعارضی در بین آنها وجود ندارد تا نوبت به ترجیح برسد، بلکه در اینگونه موارد جمع عرفی ممکن و میسور است.
سخن در رابطۀ با مرجّحات متنیّه و یا عواملی است که موجب ترجیح یکی از دو متن بر متن دیگر میشود.
1 - فصاحت 2 - افصحیّة 3 - اضطراب المتن
در رابطۀ با فصاحت حدیث است، فی المثل:
اگر دو حدیث با یکدیگر تعارض کنند در حالیکه احدهما فصیح یعنی شیوا و دلپذیر است و دیگری رکیک و ناهنجار، گفتهاند که حدیث فصیح رجحان دارد. چرا؟
چونکه فصیح به کلام امام علیه السّلام نزدیکتر و رکیک از کلام آنان دورتر است و لذا جانب صدور در فصیح تقویت میشود، البته مشروط به اینکه رکیک منقول به معنا نباشد که اصلش یعنی کلام صادره از امام فصیح بوده است، لکن مترجم و ناقل به معنا به اندازۀ فهم خودش و یا روی اغراض کلمات رکیک به کار برده است که در آن صورت حدیث فصیح از حیث فصاحت مقدّم نمیشود. چرا؟
چونکه هردو بالاصاله فصیح بودهاند و لکن از حیث منقول به لفظ بودن بر منقول به معنا مقدّم میشود.
در اینجا در حقیقت دوتا از مرجّحات متنیه توسط شیخ بیان گردید.
در رابطۀ با افصحیّت احد الحدیثین است، فی المثل:
اگر دو حدیث با یکدیگر تعارض کنند در حالیکه احدهما فصیح و دیگری افصح باشد، برخی گفتهاند که افصحیّت سبب رجحان است و لکن عدّهای با این نظر مخالفت کردهاند، چنانکه مرحوم شیخ نیز این مرجّح را قبول ندارد. چرا؟
زیرا در مقام بیان احکام شرعیّه، آنچه لازم است اینستکه امام علیه السّلام حکم را به بیان فصیح بیان کند، لکن اینکه حتما أفصح هم باشد دلیلی بر آن وجود ندارد.
بله، در بعض از مقامات مثل مقام اعجاز و اظهار قدرت و توانمندی در فن خطابه و سخن گفتن، افصح سخن میگفتهاند که خطب نهج البلاغه گواه بر این مطلب است، لکن در بیان حکم، نه فصیح بودن ابعد از کلام امام علیه السّلام است و نه افصح بودن اقرب است.
اینستکه: نسخ یک حدیث مختلف است یعنی که مثلا در کافی بهگونهای و در تهذیب بهگونۀ دیگری آمده است و یا در بعض نسخ به نحوی و در بعض دیگر به نحو دیگری نقل شده است و موجب اضطراب یعنی درهم و برهمشدن حدیث شده است.
مثل روایاتی که از عمّار نقل شده است من جمله در رابطۀ با مشتبه شدن خون حیض به دم القروح و الجروح که:
طبق یک روایت گفته: خونی که از جانب راست بدن خارج میشود زن باید که آن را حیض قرار دهد.
و طبق روایت دیگر جانب چپ را بیان کرده که امر بر انسان مشتبه میشود.
رجحان در آنها و امثال آنها که ذیلا هم خواهد آمد متفاوت است.
یعنی که:
برخی از این عوامل موجب رجحان صدوری است، مثل فصاحت و افصحیّت و....
برخی هم موجب رجحان مضمون است مثل نقل به لفظ نسبت به نقل به معنی.
برخی هم موجب رجحان جهت صدوراند که پس از ذکر دو نکته خواهد آمد.
و برخی هم موجب رجحان دلالت است که با مرجّحات متنیّه خلط شده است.
اینستکه: این خلط مبحث است، چرا که مرجّحات متنیۀ موردنظر، مختلففیه است مثل مرجّحات سندیّه بدینمعنا که آیا تنها منصوصه دارای ارزش است یا مطلقا؟ آیا ملاک ظنّ فعلی به صدق است یا ظنّ شأنی؟ که ذکر گردید.
و امّا مواردی از قبیل عام و خاص، اظهر و ظاهر، نصّ و ظاهر و... مثل سایر موارد جمع عرفی و مع القرینه مثل حاکم و محکوم و وارد و مورود، اصولا از محلّ بحث ما خارجاند، چرا که در آنجاها، در حقیقت تعارضی وجود ندارد تا نوبت به ترجیح برسد، بلکه در آنجاها جمع عرفی ممکن و میسور است و الجمع مهما امکن، اولی من الطّرح، و تنها این بخش از ترجیح متنی متّفق علیه بین المسلمین است که از محلّ بحث خارج است و اصولا نباید نام آن را ترجیح نهاد چونکه ترجیح و تخییر، فرع بر تعارض است، و در اینگونه موارد، در واقع تعارضی نیست.
نکته: تا به اینجا به تعبیر شیخ بخشی از مرجّحات صدوری و مضمونی و به تعبیر مشهور سندی و متنی بیان گردید.
متن (المرجّحات الجهتیّة)
و أمّا التّرجیح من حیث وجه الصّدور:
فبأن یکون أحد الخبرین بشیء یحتمل من أجله یکون الخبر صادرا علی وجه المصلحة المقتضیة لبیان خلاف حکم اللّه الواقعی: من تقیّة أو نحوها من المصالح. و هی و إن کانت غیر محصورة فی الواقع إلاّ إنّ الّذی بأیدینا أمارة التّقیّة، و هی: مطابقة ظاهر الخبر لمذهب أهل الخلاف، فیحتمل صدور الخبر تقیّة عنهم علیه السّلام احتمالا غیر موجود فی الخبر الآخر.
قال فی العدّة: إذا کان رواة الخبرین متساویین فی العدد عمل بأبعدهما من قول العامّة و ترک العمل بما یوافقه(1)
و قال المحقّق فی المعارج - بعد نقل العبارة المتقدّمة عن الشّیخ -:
و الظّاهر إنّ احتجاجه فی ذلک بروایة رویت عن الصّادق علیه السّلام(2)، و هو إثبات مسألة علمیّة بخبر الواحد. و لا یخفی علیک ما فیه، مع أنّه قد طعن فیه فضلاء من الشّیعة کالمفید و غیره(3).
فإن احتجّ بأنّ الأبعد لا یحتمل إلاّ الفتوی، و الموافق للعامّة یحتمل التقیّة، فوجب الرّجوع إلی ما لا یحتمل.
قلنا: لا نسلّم أنّه لا یحتمل إلاّ الفتوی؛ لأنّه کما جاز الفتوی لمصلحة یراها الإمام علیه السّلام، و إن کنّا لا نعلم ذلک.
فإن قال: إنّ ذلک یسدّ باب العمل بالحدیث.
قلنا: إنّما تصیر إلی ذلک علی تقدیر التّعارض و حصول مانع یمنع من العمل(4)لا مطلقا، فلا یلزم سدّ باب العمل. انتهی کلامه، رفع مقامه.
ترجمه
مصالح دیگر (یعنی حفظ نفوس شیعه).
و آن مصالح مقتضیه، گرچه در واقع غیرمحصوره و (عند اللّه) زیاداند، لکن آنچه (شناختش) در ید قدرت ما است، اماره (یا علامت) تقیّه است.
امارۀ تقیّه هم عبارتست از: مطابقت ظاهر خبر با مذهب اهل خلاف، و لذا احتمال قوی داده میشود که صدور این خبر (موافق با عامّه) از روی تقیّۀ از آنها باشد، احتمالی که در خبر مخالف عامه وجود ندارد.
مرحوم محقق در کتاب معارج، پس از نقل عبارت قبلی شیخ میفرماید:
ظاهر اینستکه: استدلال شیخ طوسی در وجوب عمل به ابعد، به یک روایتی است که از امام صادق علیه السّلام نقل شده است و این احتجاج و استدلال، اثبات یک مسأله اصولیّه است با استناد به یک خبر واحد، و حال آنکه اشکالی در این کار وجود دارد که بر شما پوشیده نیست.
مضافا بر اینکه فضلاء و بزرگان شیعه از جمله شیخ مفید و... خبر واحد را رد کردهاند (حتّی در باب فروع، چه رسد به باب اصول).
پس: اگر شیخ طوسی استدلال کند به اینکه ابعد (چون مخالف عامّه است حجّت است) چنین احتمالی نمیرود مگر از روی فتوای امام معصوم علیه السّلام (بدینمعنا که هر خبر مخالف با عامهای مطابق با فتوای امام علیه السّلام است) و لکن در خبر موافق با عامه احتمال تقیّه وجود دارد، در نتیجه رجوع به آن خبری که احتمال تقیّه در آن نمیرود واجب میشود.
به ایشان پاسخ میدهیم: ما قبول نداریم که در هر ابعدی (یعنی هر مخالف عامّهای احتمال تقیّه وجود ندارد) و حتما مطابق با فتوی امام علیه السّلام است. چرا؟
زیرا همانطور که دادن فتوی به دلیل مصلحتی که امام علیه السّلام خودش میداند، جایز است، همانطور هم جایز است دادن فتوی به چیزی که احتمال تأویل دارد بخاطر مصلحتی که امام خودش میداند، گرچه ما ندانیم که آن مصلحت چیست.
اگر شیخ طوسی بگوید: ظاهر این احتمال تأویل، باب عمل به خبر واحد را میبندد.
در پاسخ به ایشان میگوئیم:
بله، ما نیز به طرف این تأویل میرویم لکن در فرض تعارض دو خبر و حصول مانعی که مانع از عمل به ظاهر خبر میشود و نه در مطلق هر خبری که از امام صادر میشود.
پس: سدّ باب عمل به خبر واحد لازم نمیآید.
مرجّحات جهتیّه است، یعنی سخن در رابطۀ با عواملی است که جهت صدور حدیث را تقویت میکنند، فی المثل مخالفت عامّه سبب میشود که صدور حدیث در مقام فتوی و در جهت بیان حکم واقعی قوّت پیدا کند، و حال آنکه در موافق عامه احتمال قوی میرود که حمل بر تقیّه شود.
آنچه در اینجا محور بحث واقع میشود همین عامل مذکور است.
اینستکه: گاهی ائمّه علیه السّلام بخاطر مصالح مهمّهای، مطلبی را که خلاف واقع بود بر زبان جاری کرده و اظهار خلاف حق مینمودند.
در اینستکه: آن مصالح واقعیّه کدام است؟ و لذا میفرماید:
حدّ و حصری ندارد بلکه در واقع میتواند عوامل زیادی داشته باشد، از قبیل مصلحت خوف بر نفس خود امام علیه السّلام و یا مصلحت تقیّه و خوف بر جان شیعیان و یا مصلحت القاء خلاف میان اصحاب تا که شیعیان شناخته نشده و مورد اذیّت و آزار مخالفین قرار نگیرند، به نحوی که گاهی با اینکه خبری از روی تقیّه نبود و مجلس خالی از اغیار بود و عیون حکومت نیز از آن اطلاعی نداشتند، بلکه تنها امام علیه السّلام بوده و یاران مخلص و وفادار به حضرت، معذلک امام علیه السّلام حقّ و حکم واقعی را بیان نمیکردند و خلاف آن را میفرمودند تا که شیعیان یکپارچه نباشند و شناخته نشوند و الا آنها را قلع و قمع میکردند و یا به خاطر مصالح دیگری که از میان همۀ آنها مصلحت تقیّه برای ما قابل شناختن است.
البته شناخت سایر مصالح که حتما امام در فلان مورد، فلان کلام را برای فلان مصلحت به زبان جاری ساخت کار آسانی نیست.
و لکن اماره تقیّه قابل شناخت است به این صورت که وقتی:
دو حدیث تعارض کرده که یکی از آن دو موافق عامّه بوده و احتمال تقیّه در آن قوّت دارد و آن
دیگری مخالف عامّه است و احتمال فتوی در آن قوی است و احتمال تقیّه در آن نیست، کدام مقدّم است؟
آیا مخالف عامّه بودن نیز از جمله مرجّحات احد المتعارضین است یا نه؟
میفرماید: در این مسأله دو قول وجود دارد:
1 - مشهور اصولیین شیعه از شیخ طوسی تا صاحب معالم و تا شیخ انصاری و از متأخرین زمان شیخ تا به امروز معتقد به وجوب التّرجیح به مخالفت عامّه میباشند.
2 - از کلمات محقّق اوّل در کتاب معارج و بعض دیگر استفاده میشود که مخالف عامّه بودن سبب رجحان نمیباشد.
اینستکه: شیخ طوسی رحمه اللّه در عدّة الاصول فرموده است که:
اگر دو حدیث با یکدیگر تعارض کنند در حالیکه راویان هردو خبر از حیث عدد و صفات راوی و...
مساوی هستند و از هیچ جهتی یکی بر دیگری رجحان و برتری نداشته باشد به آن حدیثی عمل میشود که از قول و رأی و فتوای عامّه دورتر و در یک کلمه مخالف عامه باشد و آنکه موافق عامّه است رها میشود.
ایشان نیز عبارت شیخ طوسی را در معارج الاصول آورده و میفرماید:
بهنظر میآید که مستند و مدرک شیخ طوسی بر عمل به ابعد از عامّه عبارت باشد از حدیثی که از امام صادق علیه السّلام روایت شده است به اینکه: خذوا بابعد هما عن العامّه.
شیخ نیز متعبّدا به این حدیث آن فتوی را داده است و نه به مناط اینکه مخالف عامه اقرب الی الواقع است و یا در موافق عامه احتمال تقیّه وجود دارد و...
سپس میفرماید: اگر شیخ تعبّدا و به استناد خبر مذکور فتوای مزبور را داده باشد به او خواهیم گفت:
اوّلا: با خبر واحد یک مسألۀ اصلیّه (اعم از اینکه از اصول دین باشد و یا اصول فقه) قابل اثبات نیست، چرا که مسألۀ اصلیّه نیاز به پشتوانۀ علمی دارد و ما نحن فیه از همین قبیل است. چرا؟
زیرا مسألۀ حجّیت مخالفت عامّه یک مسألۀ اصولیّه است و خبر واحد در آنجا کارایی ندارد.
ثانیا: خود این خبر واحد مورد طعن بعضی از بزرگان شیعه مثل شیخ مفید رحمه اللّه واقع شده است و بر سند آن خدشه وارد کردهاند و لذا ارزش مستند بودن را ندارد.
1 - اینکه بیان واقع باشد یعنی که حکم واقعی مطابق عامّه بوده و امام نیز همان را بیان کرده باشد نه اینکه از روی تقیّه فرموده باشد.
2 - اینکه بیان خلاف واقع و از روی تقیّه باشد. و این احتمال در موافق عامّه قوی است و لکن در حدیث مخالف با عامّه تنها یک احتمال هست و آن احتمال فتوا و بیان واقع است. در نتیجه مخالف عامّه اقرب الی الواقع است و موافق با آنها ابعد از حق است و لذا مخالف را مقدّم میداریم.
در پاسخ به جناب محقق خواهیم گفت:
همانطور که خبر موافق دارای دو احتمال است:
1 - بیان واقع 2 - تقیّه
1 - اینکه بیان فتوی و حکم واقعی باشد یعنی همین حکمی که از ظاهر حدیث مخالف مستناد است مثلا وجوب از ظاهر فعل امر، حکم واقعی است و مراد امام علیه السّلام نیز ظاهرا و باطنا بیان آن میباشد.
2 - اینکه احتمال هم دارد که این ظاهر حدیث مخالف مراد نباشد بلکه خلاف ظاهر مثلا استحباب مراد باشد.
امّا اینکه در ظاهر آن را بصورت افعل آورده در حالیکه باطنا مراد استحباب بوده و کلام مأوّل است، بخاطر مصلحتی است که در واقع وجود دارد و امام از آن با خبر است گرچه ما از آن آگاهی نداریم.
پس احتمال دارد که ظاهر حدیث مخالف حکم واقعی باشد و حدیث موافق حمل بر تقیّه شود و احتمال دارد که ظاهر حدیث مخالف مراد نباشد بلکه باطنا و تأویلا معنای دیگری از آن مراد است که مطابق با عامّه است.
در نتیجه: حدیث موافق، در مقام تقیّه نبوده است و حمل بر بیان حکم واقعی میشود و بالاخره ما دو اصل داریم:
1 - اصالة الظهور 2 - اصالة بیان الحکم الواقعی
اینستکه: اگر شیخ طوسی به ما بگوید که: با وجود این احتمال تأویل لازم میآید که باب عمل به خبر
واحد مسدود شود بخاطر اینکه در هر خبر واحدی این احتمال داده میشود و نمیتوان به ظاهر آن اخذ نمود و شما نیز به این لازم ملتزم نیستید، در پاسخ به او میگوئیم:
متن أقول: توضیح المرام فی هذا المقام، أنّ ترجیح أحد الخبرین بمخالفة العامّة یمکن أن یکون بوجوه:
الأوّل: مجرّد التّعبّد، کما هو ظاهر کثیر من أخباره، و یظهر من المحقّق استظهاره من الشّیخ علیه السّلام.
الثانی: کون الرّشد فی خلافهم، کما صرّح به فی غیر واحد من الأخبار المتقدّمة(1)
«قال: قلت للرّضا علیه السّلام،: یحدث الأمر، لا أجد بدّا من معرفته، و لیس فی البلد الّذی أنا فیه أحد أستفتیه من موالیک.
فقال: ائت فقیه البلد و استفته فی أمرک، فإذا أفتاک بشیء فخذ بخلافه، فإنّ الحقّ فیه»(2).
و أصرح من ذلک کلّه خبر أبی إسحاق الأرجانیّ:
«قال: أبو عبد اللّه علیه السّلام: أتدری لم أمرتم بالأخذ بخلاف ما یقوله(3)العامّة؟
فقلت: لا أدری.
فقال: إنّ علیّا صلوات اللّه علیه لم یکن یدین اللّه بشیء إلاّ خالف علیه الامّة(4)إرادة لإبطال أمره، و کانوا یسألونه - صلوات اللّه علیه - عن الشّیء الّذی لا یعلمونه، فإذا أفتاهم بشیء جعلوا له ضدّا من عندهم لیلبسوا علی النّاس»
ترجمه
من که شیخ انصاری هستم میگویم:
در توضیح این مرام و مسلک در این مقام: یعنی در تقدیم و ترجیح یکی از دو خبر متعارض به سبب مخالفتش با عامّه، چهار وجه وجود دارد:
نماز صبح مثلا دو رکعت است) بدست میآید.
چنانکه در بسیاری از اخبار متقدّمه (مثل مقبوله) و روایت علی بن اسباط به این (علّت) تصریح شده است به اینکه:
میگوید: به حضرت رضا علیه السّلام عرض کردم: امری پیش میآید که ناچار از شناخت حکم آن هستم.
حضرت فرمودند: نزد فقیه شهر (از فقهای اهل سنّت) برو و از او دربارۀ امر خود استفتاء کن.
پس: وقتی که به حکمی فتوی داد، برخلافش عمل کن چرا که حق در خلاف آنان است.
و امّا صریحتر از خبر مذکور، خبر ابی اسحاق ارجائی است که میگوید:
امام صادق علیه السّلام فرمود: آیا میدانی چرا شما شیعیان را امر میکنیم که برخلاف آنچه عامّه میگویند عمل کنید؟ گفتم نمیدانم.
فرمود علیه السّلام: اینستکه: امام علی علیه السّلام که درود خدا بر او باد در هر مسألهای که حضرت حکم خدا را بیان میکردند، امّت با او مخالفت مینمودند، بخاطر اینکه حرف ایشان را ابطال کنند. و لذا در رابطۀ با اموری که حکم آنها را نمیدانستند از ایشان سوال میکردند، پس وقتی که حضرت فتوی به حکمی میدادند از پیش خود ضدّی برای آن میتراشیدند تا که حق را بر مردمان بپوشانند.
نکته: (این دو روایت نیز مؤید طریقی بودن مخالفت با عامّه است.)
متن الثالث: حسن مجرّد المخالفة لهم، فمرجع هذا المرجّح لیس الأقربیّة إلی الواقع، بل هو نظیر ترجیح دلیل الحرمة علی الوجوب، و دلیل الحکم الأسهل علی غیره.
و یشهد لهذا الاحتمال بعض الرّوایات، مثل قوله علیه السّلام فی مرسلة داود بن الحصین: «إنّ من وافقنا خالف عدوّنا، و من وافق عدوّنا فی قول أو عمل فلیس منّا و لا نحن منه»(1)
و روایة الحسین بن خالد: «شیعتنا: المسلّمون لأمرنا، الآخذون بقولنا، المخالفون لأعدائنا، فمن لم یکن کذلک فلیس منّا»(2)فیکون حالهم حال الیهود الوارد فیهم قوله صلّی اللّه علیه و آله: «خالفوهم ما استطعتم»(3)
الرابع: الحکم بصدور الموافق تقیّة. و یدلّ علیه قوله علیه السّلام فی روایة: «ما سمعته منّی یشبه قول النّاس فقیه التّقیّة، و ما سمعته منّی لا یشبه قول النّاس فلا تقیّة فیه»(4)، بناء علی أنّ المحکیّ عنه علیه السّلام مع عدالة الحاکی کالمسموع منه، و أنّ الرّوایة مسوقة لحکم المتعارضین، و أنّ القضیّة غالبیّة؛ لکذب الدائمیّة.
ترجمه
1 - مثل این سخن امام علیه السّلام در مرسلۀ داود بن حصین است که میفرماید:
موافق است، از ما نیست و ما نیز از او نیستیم.
2 - و مثل روایت حسین بن خالد است که امام علیه السّلام در آن میفرماید:
وجه چهارم: اینکه حکم به صدور خبر موافق با عامّه از روی تقیّه بوده است و دلالت دارد بر چنین صدوری، این سخن امام علیه السّلام در یک روایتی که میفرماید:
هرچه از ما شنیدی که مشابه با قول این جماعت است، پس از روی تقیّه است و آنچه از ما شنیدی که مشابه با قول این جماعت نیست، از روی تقیّه صادر نشده است.
البته (استدلال ما بر این روایت) مبتنی بر رعایت سه جهت است:
1 - اینکه آنچه از امام علیه السّلام حکایت میشود در صورت عدالت حاکی مثل محکّی از خود امام است.
2 - اینکه این روایت (که میگوید اگر موافق آنها بود کنار بگذار و چنانچه مخالف آنها بود به آن عمل کن) مسوق (و مبیّن) حکم دو خبر متعارض است (نه مربوط به دو قاعدهای که مثلا یکی مخالف با آنها و دیگری موافق با آنها).
3 - اینکه: این قضیّه (که ما گفتیم قول موافق با عامّه از روی تقیّه است) غالبیّه است و نه دائمیّه (چونکه روایاتی وجود دارد که مطابق با قول عامّه است و درست هم هستند).
اینستکه: برای تقدیم و ترجیح مخالف عامّه بر موافق عامّه به حسب مقام تصوّر چهار وجه و یا احتمال وجود دارد:
خذ ما خالف العامّة ودع ما وافقها، به این دستور متعبّد شده و به آن عمل میکنیم و بهواقع کاری نداریم.
یعنی: نه به مناط اقربیّت مخالف به واقع و ابعدیّت موافق از حق کاری داریم و نه به احتمال تقیّه در موافق و عدم احتمال آن در مخالف کاری داریم و لذا ترجیح نمیدهیم؛ بلکه به مناط امر مولوی تعبّدی است که ما در برابر آن تسلیم هستیم.
از ظاهر برخی از اخبار علاجیّه یعنی حدیث چهارم، پنجم، ششم، هفتم و هشتم که تنها امر به ترجیح کرده و اخذ به راجح یعنی مخالف عامّه لکن متعرّض فلسفۀ ترجیح و مناط آن نشده است، همین
وجه اوّل مستفادّ است که ترجیح صرفا یک حکم تعبّدی است که میخواهیم ببینیم چه کسی در برابر این دستور سر تسلیم فرود میآورد و چهکسانی چونوچرا میکنند؟
1 - در بسیاری از اخبار علاجیّه، از جمله در مقبوله ابن حنظله و مرفوعۀ زراره و... به این مناط تصریح شده بود.
2 - علاوه بر اخبار علاجیّه، روایات عامّه و کلیّهای داریم که منحصر به باب خبرین متعارضین نبوده و دامنۀ آنها گستردهتر است و تعلیل مزبور در آنها آمده است که ملاک مخالفت با عامّه اینستکه: الحقّ و الرّشد فی خلافهم، از جمله روایت علی بن اسباط از امام هشتم علیه السّلام است که راوی میگوید:
حضرت علیه السّلام فرمودند: به نزد فقیه شهر (از فقهای اهل سنّت) رفته و از او دربارۀ آن حادثه استفتاء کن.
آنگاه وقتی که وی به حکمی مثلا وجوب فتوی داد، آن را شنیده و خلاف آن را عمل کن.
سپس حضرت علیه السّلام علّت آوردند به اینکه: فإنّ الحقّ فیه (ای فی خلافهم).
و امّا از همۀ روایاتی که ذکر شد و یا ذکر نشد، صریحتر، روایت ابو اسحاق از جائی است؛ راوی میگوید:
امام صادق علیه السّلام فرمودند: هیچ میدانی که چرا ما به شما شیعیان دستور دادهایم که مخالف عامّه را بگیرید و موافق را رها سازید؟
عرض کردم: نمیدانم، فرمودند: علّت اینستکه: علی علیه السّلام به هر امری از امور که خدای را میپرستید و هر حکمی از احکام که عمل میفرمود یا بیان مینمود، آنها از در مخالفت درآمده و خلاف آن را القاء میکردند بخاطر اینکه امر علی علیه السّلام و سخن ایشان را بشکنند و ابطال کنند و پیش میآمد
موردی که حکم مسألهای را نمیدانستند و به علی علیه السّلام مراجعه میکردند، وقتی حضرت حکم را بیان میفرمودند، از پیش خود ضدّ و نقیض آن را تراشیده و به عنوان حکم شرعی به خورد مردم میدادند تا به این وسیله، حقّ، بر مردمان مشتبه گردد. یعنی:
مثل آنچه در دوران بین وجوب و حرمت است که برخی دلیل حرمت را ترجیح دادهاند، صرفا بخاطر اینکه دفع مفسده، اولی است از جلب منفعت.
اینها در حقیقت یک سلسله وجوه استحسانیّه هستند و احکام شرعیّه دائرمدار آن نمیباشد.
و یا فی المثل: دو دلیل با یکدیگر تعارض کردهاند در حالیکه یکی مبین حکم اسهل است و دیگری حکم سنگینتری را بیان کرده است.
برخی گفتهاند که دلیل اسهل مقدّم است از این باب که انّ دین اللّه سهلة سمحة
حال ما نحن فیه هم نظیر این موارد است که صرفا موالی مخالفت با عامّه را میپسندد و کاری هم به واقع ندارد، و اتّفاقا از برخی احادیث نیز این وجه قابل استفاده است:
1 - از جمله از مرسلۀ داود بن حصین که حضرت طبق این روایت فرموده است:
هرکس که موافق با ما است، حتما مخالف دشمنان ما است، و هر کسی که با دشمنان ما در قول یا عملی موافقت کند او از ما نیست و ما نیز از او نیستیم.
پس: شیعۀ واقعی کسی است که تعبّدا با مخالفین مخالفت کند.
2 - و از جمله از روایت حسین بن خالد است که طبق آن حضرت علیه السّلام فرموده است:
شیعیان ما کسانی هستند که: در برابر فرامین ما سر تسلیم فرود آورده و به گفتار ما اخذ و متمسّک و عامل بوده و با دشمنان ما مخالف باشند.
پس: هرکسی که این صفات را ندارد از ما نیست، سپس افزودند که: حال مخالفین با ما در میان مسلمین حال یهودیان است که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله دربارۀ آنان فرموده: تا میتوانید با یهودیان مخالفت کنید.
(یعنی که نفس مخالفت با آنها مطلوب بوده و تعبّدا موضوعیّت دارد).
هر حدیثی را که از من میشنوی که مشابه قول عامّه است، بدانکه از روی تقیّه صادر شده است و آنکه موافق و مشابه نیست تقیّه ندارد (بلکه برای بیان واقع است).
در اینجا روشن است که باید حدیثی را گرفت و طریق بهسوی واقع قرارداد که احتمال تقیّه در آن نمیباشد.
لکن سنّت حاکیه را ما خود از زبان مبارک امام علیه السّلام نشنیدهایم بلکه مع الواسطه برای ما حکایت میشود.
1 - اینکه ظاهر حدیث و متبادر به ذهن از کلمۀ (ما سمعته منّی...) از نوع همان سنّت محکیّه است که انسان خودش آن خطاب را مستقیما از امام علیه السّلام شنیده است معذلک به درد ما نحن فیه نمیخورد مگر اینکه بگوئیم: خبر مع الواسطه نیز اگر راویانش عادل و ثقه باشند به منزلۀ خبر بلاواسطه و کالمسموع من الامام علیه السّلام است، از این باب که ادلّۀ حجیّت آن را نازل منزلۀ خبر قطعی کرده است.
2 - اینکه: در حدیث مزبور دو احتمال وجود دارد:
3 - اینکه: ظاهر قضیّۀ ما سمعته منّی... نفسه التّقیّة، یک قضیّۀ دائمیّه است بدینمعنا که هرچه را که شنیدی و شبیه عامّه بود، از روی تقیّه صادر شده است و لکن این ظاهر مستلزم کذب است. چرا؟
بخاطر اینکه بسیاری از احکام عامّه صحیح و مطابق با واقع است یعنی که خاصّه با عامّه مشترکات زیادی دارند.
پس: ناگزیریم از اینکه: قضیّه را یک قضیّۀ غالبیه بحساب آورده بگوئیم: غالبا سخنان مشابه عامّه بوی تقیّه دارد نه دائمه.
به عبارت دیگر: موجبۀ جزئیّه است و نه کلیّه و سیأتی که غالبا هم مبتلای به اشکال است.
متن أمّا الوجه الأوّل - فمع بعده عن مقام ترجیح أحد الخبرین المبنیّ اعتبارهما علی الکشف النوعیّ - ینافیه التعلیل المذکور فی الأخبار المستفیضة المتقدّمة.(1)
و منه یظهر ضعف الوجه الثّالث، مضافا إلی صریح روایة أبی بصیر عن أبی عبد اللّه علیه السّلام، قال:
«ما أنتم و اللّه علی شیء ممّا هم فیه، و لا هم علی شیء أنتم فیه، فخالفوهم؛ فإنّهم لیسوا من الحنیفیّة علی شیء»(2)فقد فرّع الأمر بمخالفتهم علی مخالفة أحکامهم للواقع، لا مجرّد حسن المخالفة.
فتعیّن الوجه الثانی؛ لکثرة ما یدلّ علیه من الأخبار، أو الوجه الرابع؛ للخبر المذکور و ذهاب المشهور.
إلاّ أنّه یشکل الوجه الثّانی: بأنّ التّعلیل المذکور فی الأخبار بظاهره غیر مستقیم؛ لأنّ خلافهم لیس حکما واحدا حتّی یکون هو الحقّ و کون الحقّ و الرّشد فیه بمعنی وجوده فی محتملاته لا ینفع فی الکشف عن الحقّ. نعم، ینفع فی الأبعدیّة عن الباطل لو علم أو احتمل غلبة الباطل علی أحکامهم و کون الحقّ فیها نادرا، لکنّه خلاف الوجدان. و روایة أبی بصیر المتقدّمة و إن تأکّد مضمونها بالحلف، لکن لا بدّ من توجیهها، فیرجع الأمر إلی التّعبّد بعلّة الحکم، و هو أبعد من التعبّد بنفس الحکم.
و الوجه الرّابع: بأنّ دلالة الخبر المذکور علیه لا یخلو عن خفاء؛ لاحتمال أن یکون المراد من شباهة أحد الخبرین بقول النّاس کونه متفرّعا علی قواعدهم الباطلة، مثل: تجویز الخطأ علی المعصومین من الأنبیاء و الأئمة علیه السّلام - عمدا أو سهوا - و الجبر و التّفویض، و نحو ذلک. و قد اطلق الشّباهة علی هذا المعنی فی بعض أخبار العرض علی الکتاب و السنّة، حیث قال: «فإن أشبههما فهو حقّ، و إن لم یشبههما فهو باطل»(3)و هذا لحمل أولی من حمل القضیّة علی الغلبة لا الدّوام بعد تسلیم الغلبة.
ترجمه
فی خلافهم) در اخبار مستفیضهای که گذشت منافی با آن است.
مضافا (بر روایاتی که در آنها ذکر تعلیل شده است) تصریح روایت ابی بصیر است از امام صادق علیه السّلام بر این مطلب، که میفرماید:
بخدا قسم: شما شیعیان بر امور (یعنی احکامی) نیستید که آنها در آناند، و آنان نیز بر این احکامی که شما در آن هستید، نیستند.
پس: با آنها مخالفت کنید، چرا که آنها بر حکمی از حق نیستند.
شیخنا میفرماید:
سپس امام علیه السّلام امر به مخالفت با عامّه را متفرّع کردند بر مخالفت احکام آنان با واقع و نه به مجرّد حسن مخالفت (که وجه سوّم باشد).
1 - وجه دوّم به دلیل فراوانی اخباری که دلالت بر این وجه دارند (که مخالفت با عامّه برای رسیدن به واقع است یعنی که خود مخالفت موضوعیّت ندارد بلکه طریقیّت دارد).
2 - و یا چهارم، بخاطر آن خبری که ذکر شد (یعنی ما سمعته منّی...) و بخاطر عقیده و روش مشهور.
لکن وجه دوّم با این اشکال روبرو میشود که: ظاهر این تعلیل مذکور در اخبار درست نیست. چرا؟
زیرا: مخالفت با عامّه یک حکم واحد نیست (و معیّنا در دلیل حرمت یافت نمیشود) تا قول حرمتی را که شما گرفتید همان حق باشد (بلکه ممکن است اباحه باشد).
و لذا اینکه حقّ و رشد در مخالفت با آنهاست، به این معنا که رشد و حق در محتملات (چهارگانۀ وجوب و حرمت و استحباب و اباحۀ) آنهاست، نفعی در کشف از حق ندارد.
بله، این مخالفت با عامّه در ابعدیّت (حرمتی که شما گرفتید) از باطل نافع است (لکن) به شرط اینکه احتمال غلبۀ بطلان بر احکام آنها مورد قبول واقع شود و اینکه بپذیریم که حق در بین احکام آنها نادر است، لکن (نادر بودن حق در بین احکام آنها) خلاف وجدان است.
آن روایت ابی بصیر هم که نقل شد، گرچه مضمونش با قسم تأکید شده است، لکن ما ناگزیر از توجیه آن هستیم (به اینکه مراد حضرت از باطل بودن اغلب احکام آنها، احکام اختصاصی آنها میباشد).
سپس این امر (یعنی قضیّۀ عمل به مخالف عامّه) برمیگردد به تعبّد، به علّت حکم، و این علّت تعبّدی، بعیدتر است از تعبّد به خود حکم (که در وجه اوّل بود چونکه بخاطر آن محتملات ما این علّت را نمیفهمیم.).
چرا؟
بهدلیل یک احتمال، و آن اینستکه: مراد از شباهت یکی از دو خبر به قول عامّه، متفرّع بودن آن احد الخبرین است بر قواعد باطلۀ آنها مثل تجویز خطا بر پیامبران و حضرات ائمّۀ معصومین علیهم السّلام چه عمدی و چه سهوی، و نحو ذلک (از تشبیه و تجسیم و...)
و گاهی شباهت به این معنائی که ذکر شد (یعنی شباهت در مسائل اعتقادی) اطلاق میشود در برخی از روایات عرضۀ اخبار بر کتاب و سنّت، آنجا که میفرماید:
اگر (آن مطالب) شبیه کتاب و سنّت بود حقّ است، و اگر شبیه به کتاب و سنّت نبود، سپس باطل است.
و این حمل بر دائمیّه بهتر است از حمل قضیّه بر غالبیّه لکن پس از تسلیم و قبول غلبه (یعنی اگر غلبه را بپذیریم این حمل بهتر است).
گردید، حال بفرمائید که بحث در اینجا در چه مقامی است؟
زیرا که حجیّت خبر واحد از باب طریقیّت محضه به سوی واقع و به مناط کشف نوعی و غالبی از واقع است.
این وجه صرف تعبّد است یعنی که کاری با واقع ندارد و لذا به طریقیّت محضه هم تناسبی ندارد.
پس: امر تعبدی، نمیتواند که مرجّح احد الطریقین بوده و طریقیّت آن را بهسوی واقع اقرب و اقوی سازد، چنانکه اصل عملی تعبّدی نمیتواند مرجّح امارۀ ظنیّه باشد چونکه موضوع آنها دوتاست یعنی که همرتبه نبوده و تناسبی باهم ندارد.
ثانیا: گرچه در برخی از روایات این حکم یعنی خذ بما خالف العامّه... معلّل نشده است به اینکه لانّ الرّشد فی خلافهم... و لکن در اخبار مستفیضه معلّل شده است.
بلاشک به برکت این اخباری که تصریح کردهاند به فلسفۀ حکم ترجیح، آن روایت مطلقه، تقیید و تفسیر میشود و عام معلّل بر عام بدون تعلیل تقدّم دارد، چرا که مثل نصّ است و آن دیگری مثل ظاهر است.
در نتیجه: یقدّم النّصّ علی الظاهر و یفسّر الظّاهر بالنّصّ.
بیان ضعف وجه سوّم است و لذا میفرماید: وجه ثالث نیز که مجرّد تعبّد بود و اینکه مخالفت با آنها شرعا حسن و بایسته و مطلوب است نیز مبتلای به همان دو اشکال وجه اوّل است که از تکرار آنها خودداری میشود.
مضافا بر اینکه وجه مزبور با اشکال دیگری نیز روبرو است و آن روایتی است از ابی بصیر از امام صادق علیه السّلام که حضرت، در آن امر به مخالفت با عامّه کرده است و این امر را نیز معلّل ساخته است، آنجا که فرموده:
ما انتم و اللّه علی شیء ممّا هم فیه، و لا هم علی شیء ممّا انتم فیه.
روشی که شما دارید با روش آنها فرق دارد، (یعنی که احکام شما با آنها فرق دارد) و روشی که آنها دارند با روش شما فرق دارد.
پس: بر شما واجب است که با آنان مخالفت ورزید، چرا که آنها از دین حنیف بهرهای نبردهاند و یا که در اثر حنفی بودن به حقّی نرسیدهاند.
از روایت مزبور استفاده میشود که مطلوبیّت مخالفت با آنان تعبّدی نیست بلکه به این ملاک است که احکام آنها مخالف با واقع است.
اینستکه: وقتی وجه اوّل و سوّم ابطال شد، وجه دوّم که ترجیح به مناط اقربیّت مخالف الی الواقع
باشد تعیّن مییابد، و از اخبار متعدّد هم همین استفاده میشد.
اینستکه: از این دو وجه باقیمانده یعنی وجه دوّم و چهارم نیز وجه دوّم مبتلای به اشکال است و با قطعنظر از توجیهاتی که ذیلا بیان میشود ناتمام است. چرا؟
دو روایت تعارض کردهاند که احدهما دالّ بر وجوب و دیگری دلالت بر حرمت دارد.
در اینجا میتوان گفت که خبر مخالف عامّه اقرب الی الحقّ و فیه الرّشد است و مخالف عامّه ابعد از حقّ است.
حال در اینجا مثلا دو حدیث تعارض کردهاند که احدهما مخالف عامّه و دیگری موافق آنهاست.
در اینجا نمیتوان گفت که: مخالف عامّه رجحان دارد چونکه فیه الحقّ و الرّشد، بخاطر اینکه حقّ و رشد، معیّنا در دلیل حرمت وجود ندارد بلکه حق در میان چهار احتمال پوشیده شده است.
آنچه که در اینجا میتوان گفت اینستکه: این حدیث مخالف، ابعد از باطل است و لکن اقربیّت به حقّ هم ثابت نشد.
پس: دلیل اخصّ از مدّعا بوده و شامل این مورد نمیشود.
پاسخ به یک سؤال و یا اشکال مقدّر است که تقدیرش چنین است:
گرچه در این مورد نمیتوانیم بگوئیم حدیث مخالف اقرب الی الحقّ است چونکه مسأله ذات الاقوال است، لکن میتوان گفت که این حدیث ابعد از باطل است.
حال بفرمائید چه مانعی دارد که لانّ الرّشد فی خلافهم... را معنا کنیم به هو ابعد عن الباطل و نه اقرب الی الحقّ، که در اینصورت باز ابعدیّت مناط ترجیح میشود که در مخالف نیز این مناط هست.
به عبارت دیگر: در موردی که در مسأله دو قول باشد، ابعد عن الباطل ملازمه دارد با اقرب الی الحق و لکن در موردی که ذات الاقوال باشد، ملازمهای نیست.
و لذا جناب شیخ میفرماید: بله، سخن خوبی است و لکن تنها در یک فرض درست است و آن در جائی است که ما علم داشته باشیم و یا حداقل احتمال بدهیم که بیشتر فتاوی عامّه باطل و اقلّش حقّ است تا بتوانیم بگوئیم از متعارضین آنکه مطابق عامّه است اقرب الی الباطل و احتمال باطل بودن آن قویتر است و آنکه مخالف عامّه است ابعد عن الباطل است.
امّا این خلاف وجدان است، یعنی نمیتوان گفت که اکثر فتاوای عامّه باطل است، بلکه بخشی قلیلی از احکام آنها مخالف احکام ما است.
بنابراین: نمیتوان گفت که موافق با عامّه اقرب الی الباطل است چونکه احتمال قویّای نیست، و هکذا این که مخالف ابعد عن الباطل است، احتمال ضعیفی است.
پس: از راه ابعدیّت از باطل هم به جائی نرسیدیم.
پاسخ به یک اشکال مقدّر است که تقدیرش چنین است:
پس با روایت ابی بصیر چه میکنید که به ظاهرش بلکه به صراحت میگفت: ما انتم... مضافا بر اینکه قسم هم داشت که خود سبب تأکید است، یعنی که هیچ حکمی از احکام آنها حق نبوده و از دین حنیف بوئی نبردهاند؟
و لذا میفرماید: روایت مزبور به ظاهرش کذب و غیرقابل قبول است. چرا؟
چونکه بسیاری از احکام آنها با ما مشترک است چه در اصول و چه در فروع.
بنابراین باید که مراد حدیث را به تأویل برده بگوئیم منظور اینستکه آنان در طول تاریخ پیروان طواغیت از بنی امیّه و بنی عباس و... بودهاند و حال آنکه ما پیرو ائمۀ طاهرین علیهم السّلام هستیم و لذا: ما انتم علی شیء ممّا هم فیه و....
پاسخ به یک سوال مقدّر است مبنی بر اینکه: لانّ الرّشد فی خلافهم یک علّت تعبّدی است و ما موظفیم که مخالف را مقدّم بداریم بر یک علّت تعبّدی، و بگوئیم که رشد در خلاف عامّه است.
و لذا شیخ در پاسخ میفرماید: بعید است که خود حکم ترجیح مخالف، تعبّدی باشد، لکن بعیدتر از آن اینکه این حکم تعبّدی نبوده و دارای علّت و مناط باشد منتهی علّت یک امر تعبّدی صرف باشد. چرا؟
زیرا که حقّ در تعلیل اینستکه به یک امر ارتکازی عقلی و عقلائی از قبیل اقربیّت الی الواقع و...
باشد، نه به یک امر تعبّدی که در حقیقت علّت نبوده و وجودش کالعدم است.
بیان اشکالی است که بر وجه چهارم وارد است و لذا میفرماید: وجه چهارم نیز مبتلای به اشکال است، چرا؟
چونکه مستند این وجه یعنی مستند ترجیح مخالف عامّه بر موافق بواسطۀ احتمال تقیّه در موافق، حدیث شریف ما سمعته منّی یشبه قول... شد که دو احتمال در آن وجود دارد:
یکی میگوید: اغتسل للجمعة که ظهور وجوبی دارد.
دیگری میگوید: ینبغی غسل الجمعة که ظهور استحبابی دارد.
حال این دوّمی به حسب فرض موافق عامّه است، یعنی که فتوای عامّه نیز در این مسألۀ فرعیّه استحباب است.
مراد حدیث ما سمعته منّی یشبه قول الناس، در اینجا اینستکه احتمال تقیّه در آن حدیث دوّم وجود دارد و لکن در حدیث اوّل وجود ندارد.
پس: باید که اوّلی را ترجیح دارد.
بر پایۀ این احتمال حدیث مربوط به فتوی در مسألۀ فرعیّۀ عملیّه است و لذا به بیانی که ذکر شد به درد خبرین متعارضین در مسأله فرعیّه میخورد.
عامّه چه در مسائل مربوط به اصول دین و چه در مسائل مربوط به اصول فقه یک سلسله مبانی نادرستی دارند، فی المثل برخی از فرق آنها قائل به جسمیّت و برخی از آنها قائل به تشبیه، هستند و یا نوع اشاعره قائل به جبر بوده و معتزله نوعا طرفدار تفویض میباشند، که به ترتیب مجسّمه، مشبهه، مجبّره و مفوّضه نامیده میشوند.
و یا اینکه منکر عدل و حکمت الهی بوده و قائل به تجویز خطأ بر پیامبران و حضرات معصومین علیه السّلام میباشند چه عمدی و چه سهوی و هکذا....
حال: به حسب فرض دو حدیث با یکدیگر تعارض کردهاند یا که اصلا تعارضی هم در میان نیست و لکن یک حدیثی به ما رسیده است که با اصول و مبانی عامّه سازگار است و لکن با قواعد ما سازگار نمیباشد، مثل حدیثی که مثلا دالّ بر تشبیه و یا دالّ بر جسمیّت و یا نهو النّبی باشد.
در اینجا صحیح است که گفته شود: این حدیث یشبه قول الناس، یعنی که مبتنی بر قواعد باطلۀ
آنان است.
و یا فی المثل: در بخش اصول فقه، حضرات نوعا برای اجتهاد به رأی با جمیع شعب آن از قیاسها و استحسانها و مصالح مرسله و سدّ ذرایع و... قائل به حجیّت بوده و آنها را دارای ارزش میدانند و حال آنکه اینگونه مبانی عندنا فاسد و غیرقابل ارزش هستند، یعنی که نمیتوانند منبع برای احکام شرعیّه باشند.
و هکذا در فقه قواعد باطلهای دارند که از نظر ما غیرقابل قبولاند.
بر پایۀای احتمال، معنای حدیث (ما سمعته منی یشبه قول الناس)، اینستکه: هر حدیثی از قول ما برای شما نقل میکنند که مبتنی و متضرّع بر مبانی باطلۀ آنهاست و قواعد آنها بر این مورد منطبق است، از روی تقیّه بوده و فاقد ارزش است و لذا ربطی به تعارض خبرین در خصوص مسائل فرعیّه ندارد.
حال براساس احتمال اوّل، حدیث به درد ما نحن فیه میخورد و لکن برطبق احتمال دوّم از ما نحن فیه بیگانه است.
در اینستکه: اوّلا: اذا جاء الاحتمال، بطل الاستدلال، ثانیا: وجه دوّم و یا احتمال دوّم مؤیّداتی نیز دارد.
متقابلا احتمال اوّل مشکلات و موهناتی دارد که باعث تقویت وجه و یا احتمال دوّم میشود.
چیست؟
1 - اینکه: کلمۀ شباهت در دیگر اخبار نیز به همان معنای دوّمی بکار رفته باشد تا که مؤیّد احتمال دوّم و مبعّد احتمال اوّل باشد و آن اخبار عرض بر کتاب و سنّت است که در خصوص متعارضین هم نمیباشد بلکه به صورت کلّی میفرماید:
هر حدیثی که به شما میرسد، میزان و معیار سنجش آن برای شما کتاب و سنّت باشد یعنی که آن حدیث را بر کتاب و سنّت عرضه کنید، در صورتیکه شبیه کتاب و سنّت بود حقّ است و الاّ باطل است.
پس: معنای شباهت، همان مبتنی و متفرّع بودن بر قواعد است، یعنی:
یک سلسله معیارهای کلّی در قرآن و سنّت وجود دارد از قبیل:
ما علی المحسنین من سبیل.
ما علی الأمین الاّ الیمین.
و لن یجعل اللّه للکافرین علی المؤمنین سبیلا.
عبدا مملوکا لا یقدر علی شیء و... هکذا...
فی المثل: دو حدیث باهم تعارض کردهاند در حالیکه: یکی میگوید: عبد قدرت بر طلاق زوجهاش دارد و دیگری میگوید که خبر چنین قدرتی ندارد.
حال: به حسب فرض یکی از آندو مطابق با عامّه است و یا اینکه هیچیک از آندو مطابق با عامّه نیستند و لکن حدیث دوّم با آن عام قرآنی که فرمود: لا یقدر علی شییء باشد منافات دارد لانّ الاطلاق شیء فهو لا یقدر، و لذا باید که کنار گذاشته شود.
پس: یشبه به معنای دوّم دارای مؤیّد است و لکن به معنای دوّم خیر.
2 - اینکه ظاهر حدیث ما سمعته منّی یشبه قول النّاس، این باشد که قضیه یک قضیّۀ دائمه است، بدینمعنا که هرچه شبیه فتوای عامّه و مطابق با آن و یا که متفرّع بر قواعد آنان بود، احتمال تقیّه در صدور آن وجود دارد.
این در حالی است که اگر یشبه را به معنای اوّل بگیریم باید که از این ظاهر رفع ید کرده و بگوئیم که قضیّه غالبیّه است و نه دائمیّه، یعنی که غالبا در حدیث موافق عامّه احتمال تقیّه است و نه دائما.
امّا اگر یشبه را به معنای دوّم بگیریم؛ ظهور مزبور برای حدیث باقیمانده و کلیّت آن حفظ میشود.
این نیز یک اولویّت دیگر برای احتمال و یا معنای دوّم است.
3 - اینکه بر طبق معنای اوّل نیز غالبیّه گرفتن قضیه، بعید است. چرا؟
بخاطر اینکه: غالب، در برابر نادر است و مفادّ آن اینستکه: غالبا حدیث موافق عامّه احتمال تقیّه دارد، در حالیکه غلبه، اوّل الکلام میباشد و لذا حداکثر میتوان گفت که موارد زیادی اینگونه است، لکن غلبه مشکل است.
الحاصل: هر چهار وجهی که برای ترجیح به مخالفت بر موافق بیان شد، مبتلای به اشکال است و لذا فعلا دست ما از وجه التّرجیح خالی است.
نکته: تا به اینجا شیخنا نیز همچون مرحوم محقّق چنین ترجیحی را بیوجه دانسته، محلّ بحث را جای تخییر میداند و نه ترجیح.
امّا با مقداری محاسبه اشکالات وجه دوّم و وجه چهارم را دفع کرده و به یکی از این دو طریق طرفدار ترجیح میشود.
متن و یمکن دفع الإشکال فی الوجه الثّانی عن التّعلیل فی الأخبار بوروده علی الغالب من انحصار الفتوی فی المسألة فی الوجهین؛ لإنّ الغالب أنّ الوجوه فی المسألة إذا کثرت کانت العامّة مختلفین، و مع اتّفاقهم لا یکون فی المسألة وجوه متعدّدة.
و یمکن أیضا الالتزام بما ذکرنا سابقا: من غلبة الباطل فی أقوالهم، علی ما صرّح به فی روایة الأرجائیّ المتقدّمة. و أصرح منها ما حکی عن أبی حنیفة من قوله: «خالفت جعفرا فی کلّ ما یقول، إلاّ أنّی لا أدری أنّه یغمض عینیه فی الرّکوع و السّجود أو یفتحهما»(1)
ترجمه
و در صورت (چند قولی بودن شیعه) و اتّفاق (و یک قولی بودن) عامّه، وجوه متعدّدهای در مسأله نمیباشد (تا که هریک از اقوال شیعه در مقابل قول آنها واقع شود).
در نتیجه: (بنابر صورت دوّم و سوّم که علّت تعبّدی است اشکال پابرجا است، لکن بنابر صورت اوّل که علّت ارتکازی است اشکال برطرف میشود).
و نیز بنابر آنچه که در روایت ارجائی بدان تصریح شده است، التزام به آنچه در گذشته گفتیم ممکن است، و آن غلبۀ بطلان در آراء و احکام ایشان است.
و صریحتر از روایت ارجائی، مطلبی است که از ابو حنیفه حکایت شده است به اینکه:
من با جعفر بن محمد در هرآنچه میفرماید: مخالفت کرده و خلاف آن را گفتم، جز آنکه نمیدانم که ایشان در رکوع و سجده آیا چشمانش را میبندد یا باز میگذارد.
در اینصورت مخالفت با آنها از باطل بهدور است.
1) (1)
1 - گاهی یک مسألۀ فرعیّهای مورد اتفاق تمام مسلمانان است که در اینصورت جای بحث نداشته و دیگر نوبت به خبر واحد مع المعارض و یا بلامعارض نمیرسد چونکه اتّفاق المسلمین خود یک دلیل قطعی است.
2 - گاهی یک مسألهای مورد اتفاق گروه حقّه یعنی شیعه است که باز جای بحث ندارد چونکه اتفاق شیعه نیز یک دلیل قطعی است و لذا نیازی به خبر واحد نمیباشد، چنانکه عامّه نیز بر امر مقابل آن متّفق بوده و رأی خود را دارند.
3 - گاهی هم حکمی از احکام نزد عامّه مورد اختلاف است لکن نزد ما شیعیان مورد اختلاف است، در اینجا نیز ما تابع اجماع علمای شیعه بوده و اختلافات فیما بین عامّه به خودشان مربوط است.
4 - امّا گاهی حکمی در میان علمای عامّه مورد اتفاق است و عندنا یا مورد اتّفاق است و مسأله دارای قول واحد است و یا که مشهور رأئی است ولو بطور شاذ کسی مثل ابن جنید هم مثلا موافق با عامّه فتوی داده باشد که در اینصورت مسأله دارای دو قول است، فی المثل:
دو حدیث با یکدیگر تعارض میکنند که یکی بر طبق عامّه و دیگری بر طبق خاصه و یا رأی مشهور از خاصه نظر داده است.
انّما الکلام در اینجاست یعنی که در چنین موردی، حدیث مخالف با عامّه ابعد از باطل و اقرب به حق است، چرا که حق معیّن بوده و ابهامی ندارد.
آن تعلیل در احادیث نیز که لأنّ الرّشد و الحقّ فی خلافهم ناظر به همین فرض است، منتهی یک تعلیل تغلیبی است یعنی که وارد در مورد غالب است چرا که غالبا فتوای فقهاء در مسأله منحصر به دو وجه است:
یکی مربوط به عامّه و یکی مربوط به خاصه، و دلیل انحصار غالبی هم اینستکه:
اگر مسأله بین شیعه، ذات الاقوال باشد و حتما در میان عامّه نیز اقوال و احتمالاتی وجود داشته و بسیار بعید بنماید که همگی آنان متّفق باشند خوب، محلّ التّرجیح به سبب مخالفت عامّه به مناط اقربیّت الی الحقّ که در تعلیل آمد، چنین موردی است.
به فی روایة... الخ) چیست؟
اینستکه: گاهی هم پیش میآمد که فتوای عامّه بر امری متّفق بوده و همه مثلا طرفدار وجوب فلان مسأله باشند و لکن خاصّه نسبت به آن مسأله دارای چند قول باشند، در عین حال دو حدیث در این رابطه با یکدیگر تعارض کرده که یکی دلالت بر وجوب دارد و دیگری دالّ بر حرمت است.
در اینجا نمیتوان گفت که حدیث موافق، اقرب به باطل و ابعد از حقّ، و حدیث مخالف اقرب به حق و ابعد از باطل است. چرا؟
بخاطر اینکه حقّ معیّن و معلوم نیست بلکه میان چند احتمال مستور است.
بله، حداکثر میتوان گفت که حدیث موافق، اقرب الی الباطل، و حدیث مخالف ابعد عن الباطل است، لکن ابعدیّت از باطل ملازمۀ با اقربیّت الی الحق ندارد.
البته، همین اندازه هم، خود سبب مزیّت میشود و بهنظر ما به سبب هر مزیّتی هم ترجیح حاصل میآید ولو ظنّ فعلی نیاورد. منتهی:
در مقام اشکال به وجه دوّم گفتیم که: ابعد از باطل بودن در صورتی است که علم داشته باشیم و یا که احتمال بدهیم که بیشتر اقوال و فتاوای عامّه برخلاف واقع است.
پس از آن میگفتیم که: لکنّه خلاف الوجدان و... لکن اکنون این حرفها را پسگرفته و ملتزم به همان غلبه شده میگوئیم که غالبا اقوال آنها باطل بوده و به دور از حق است و الظّنّ یلحق الشّییء بالاعمّ الاغلب.
یعنی در متعارضین کذائی نیز احتمال قوی میدهیم که این موافق باطل و آن مخالف حق باشد.
زیرا آنچنان که در حدیث گفته آمد، هرآنچه از امام علی علیه السّلام میپرسیدند، میرفتند و بر ضدّ آن فتوی داده و عمل میکردند.
پس: نوعا اقوال آنها باطل است به دلیل صدق گفتار امام علی علیه السّلام و دروغ بودن ضدّ این صدق.
را باز و دیگری را بسته نگه میدارم و....
البته، همۀ فتاوای وی نیز مخالف نظرات امام صادق علیه السّلام بوده است، و لذا از آنجهت که فتاوای امام صادق علیه السّلام، صدق است، فتاوای و نظرات ابو حنیفه کذب و باطل است.
پس: حدیث مخالف آنها ابعد از باطل است.
البته؛ گاهی نیز عامّه و خاصه هردو در یک مسأله ذات الاقوال هستند درحالیکه دو حدیث تعارض کرده که هریک با رأی یک دسته از عامّه میسازد و هکذا هریک از دو حدیث با یک قول از اقوال خاصه سازگار است.
در چنین مواردی جای ترجیح به مخالفت با عامّه نیست، نه به مناط اقربیّت الی الحق و نه به مناط ابعدیّت عن الباطل.
متن و یمکن توجیه الوجه الرّابع: بعدم انحصار دلیله فی الرّوایة المذکورة، بل الوجه فیه هو ما تقرّر فی باب التّراجیح و استفید من النّصوص و الفتاوی: من حصول التّرجیح بکلّ مزیّة فی أحد الخبرین یوجب کونه أقلّ أو أبعد احتمالا لمخالفة الواقع من الخبر الآخر، و معلوم أنّ الخبر المخالف لا یحتمل فیه التّقیّة، کما یحتمل فی الموافق، علی ما تقدّم من المحقّق قدّس سرّه. فمراد المشهور من حمل الخبر الموافق علی التّقیّة لیس کون الموافقة أمارة علی صدور الخبر تقیّة، بل المراد أنّ الخبرین لمّا اشترکا فی جمیع الجهات المحتملة لخلاف الواقع - عدا احتمال الصّدور تقیّة المختصّ بالخبر الموافق - تعیّن العمل بالمخالف و انحصر محمل الخبر الموافق المطروح فی التقیّة.
ترجمه
توجیه وجه و یا قول چهارم، به عدم انحصار دلیل آن است به حدیث شباهت که ذکر شد، بلکه توجیه و علّت این قول چهارم (که میگوید مخالف عامّه را اخذ و موافق عامّه را طرح کن)، چیزی است که در باب تراجیح مقرّر و ثابت و از روایات و جمهور استفاده شده است و آن حصول ترجیح است به هر مزیّتی (مثل حافظه مثلا) که در یکی از دو خبر است و باعث میشود که آن خبر ذی المزیّة، از مخالفت با واقع دورتر از آن خبر دیگر باشد.
و معلوم است که احتمال تقیّه در خبر مخالف عامّه نمیرود، آنطور که احتمال آن در خبر موافق عامّه میرود، همانطور که قبلا نظر محقق نیز بر آن بود.
پس: مراد مشهور از حمل خبر موافق عامّه بر تقیّه (و طرح آن)، تنها بخاطر امارۀ صدور تقیّه در آن نیست، بلکه مراد اینستکه: چون این دو خبر (که یکی مخالف عامّه و یکی موافق عامّه است) در تمام جهات محتمله (مثل متن، سند، دلالت و...) در خلاف واقع مشترکاند، بجز احتمال صدور از روی تقیّه که اختصاص به خبر موافق دارد (و نقطۀ ضعف آن است) عمل به خبر مخالف تعیّن پیدا میکند. و محمل آن خبر طرح شدۀ توسط مشهور، منحصر میشود در احتمال تقیّه.
پاسخ شیخنا به اشکالی است که به وجه چهارم وارد شد و آن اینستکه:
احتمالاتی که در معنای حدیث ذکر گردید وجه مزبور باطل شود، بلکه به حکم ادلّۀ متعدّد هر مزیّتی که در یکی از دو حدیث متعارض باشد که حدیث دیگر فاقد آن و دارای منقصت باشد، ذو المزیّة، راجح و مقدّم است گرچه ظنّ فعلی هم نیاورد، چونکه این مطلب ملاک نمیباشد.
اینستکه: وجه و دلیل التّرجیح بکلّ مزیّة چند امر است از جمله:
1 - اخبار علاجیّه و استفادۀ این مطلب به واسطۀ تنقیح مناطهائی که در جای خود بیان گردید.
2 - بناء عقلاء یعنی بناء عقلاء نیز بر اینستکه: تفاوتی بین مزایای منصوصه و غیرمنصوصه نمیباشد.
3 - حکم عقل هم از باب احتیاط بر اینستکه: راجح را باید اخذ نمود و مرجوح را طرح نمود.
4 - از آن گذشته، مرجح مزبور خود یک مرجّح منصوصه است چراکه شرع میگوید آن را اخذ کن و...
.
وقتی هم که ملاک، ترجیح به هر مزیّتی شد میگوئیم: محلّ بحث ما متعارضینی هستند که از تمام جهات برابر باشند مگر در احتمال تقیّه که در یکی هست و آن همان موافق عامّه است و در دیگری نیست که همان مخالف عامّه است.
بلاشک احتمال تقیّه نقصی در حدیث و عدم احتمال تقیّه و حتی تنها احتمال فتوی نیز مزیّتی در حدیث است.
ذی المزیّه هم مقدّم بر غیر ذی المزیّه است.
متن و أمّا ما أورده المحقّق من معارضة احتمال التّقیّة باحتمال الفتوی علی التّأویل.
ففیه: أنّ الکلام فیما إذا اشترک الخبران فی جمیع الاحتمالات المتطرّقة فی السّند و المتن و الدّلالة، فاحتمال الفتوی علی التأویل مشترک. کیف، و لو فرض اختصاص الخبر المخالف باحتمال التّأویل فی الخبر المخالف باحتمال التّأویل و عدم تطرّقه فی الخبر الموافق، کان اللاّزم ارتکاب التأویل فی الخبر المخالف؛ لما عرفت: من أنّ النّصّ و الظّاهر لا یرجع فیهما إلی المرجّحات.
و أمّا ما أجاب به صاحب المعالم عن الإیراد: بأنّ احتمال التقیّة فی کلامهم أقرب و أغلب(1)
ففیه - مع إشعاره بتسلیم ما ذکره المحقّق، من معارضة احتمال التقیّة فی الموافق باحتمال التأویل، مع ما عرفت، من خروج ذلک عن محلّ الکلام -: منع أغلبیّة التّقیّة فی الأخبار من التأویل.
ترجمه
و امّا در ایراد وارده بر شیخ طوسی از ناحیۀ مرحوم محقّق، مبنی بر معارضۀ احتمال تقیّه با احتمال فتوا بر تأویل، اشکالی است مبنی بر اینکه:
محلّ بحث ما در موردی است که دو خبر در تمام احتمالاتی که، هم در سند راه پیدا کرده و هم در متن و هم در دلالت، مشترک بوده و یکساناند.
پس: احتمال فتوی بر تأویل نیز در آنها یعنی در خبر مخالف و خبر موافق مشترک است.
چطور اینگونه نباشد و حال آنکه اگر فرض شود که احتمال تأویل اختصاص به خبر مخالف دارد و در خبر موافق راه ندارد، ارتکاب تأویل در خبر مخالف لازم میآید (و این باطل است)، چراکه دانستی:
با بودن نصّ و ظاهر، به دیگر مرجّحات مراجعه نمیشود.
و امّا پاسخی که مرحوم صاحب معالم از ایراد محقق داده است به اینکه احتمال تقیّه در کلمات ائمّه علیهم السّلام اقرب و اغلب است، با دو اشکال روبرو است:
اوّلا: اغلبیّت تقیّه در اخبار نسبت به تأویل منع شده است.
ثانیا: پاسخ ایشان اشعار دارد به قبول آنچه مرحوم محقق فرمود به اینکه احتمال تقیّه در موافق معارض است با احتمال تأویل در مخالف و حال آنکه شما فهمیدی که این مطلب از محلّ بحث ما خارج است (چونکه بحث ما در متکافئین است).
1) (1)
1 - اینکه حدیث موافق را حمل بر تقیّه کرده و به ظاهر حدیث مخالف اخذ کنیم.
2 - اینکه حدیث مخالف به تأویل ببریم به نحوی که با حدیث موافق سازگار باشد، و جای حمل بر تقیّه نباشد که در اینصورت هیچیک از دو حدیث اولویّتی بر دیگری ندارد در نتیجه تقید سبب رجحان حدیث مخالف نمیشود.
فاقد ارزش است؟
1 - در موارد جمع عرفی که وقتی احدهما المعیّن را به تأویل برده و برخلاف ظاهر حمل میکنیم و در نتیجه بینهما جمع میشود و تعارضی در کار نیست دارای ارزش است.
2 - و لکن در مورد متباینینی که جمع بینهما نیازمند به توجیه و تأویل و حمل هردو خبر برخلاف ظاهر بوده و چنین جمعی عقلائی نیست. فاقد ارزش است.
3 - گاهی هم احتمال تأویل مورد اختلاف است که آیا باید تأویل برد یا نه؟ که در اینصورت نیز ارزشمند است و آن در مورد متباینین یا عامین من وجهی است که اگر احدهما لا علی التّعیین توجیه شود، تعارض از بین میرود.
1 - من جمیع الجهات مساوی هستند.
2 - از جهت تمام احتمالاتی که ممکن است در سند یا متن و یا دلالت حدیث راه پیدا کرده و موجب مزیّت یکطرف و نقص طرف دیگر میشوند برابر باشند:
از قبیل اعدل و اوثق و... بودن نسبت به عادل و صادق و مسند بودن نسبت به مرسل و... که مرجّح سند یک حدیث هستند.
و از قبیل نقل به لفظ یا فصاحت و... که مربوط به متن حدیث میشوند و همچنین اضطراب متن در یکی از دو حدیث دون الاخر.
الحاصل: بحث ما در ظاهرین متباینین است از قبیل ثمن العذرة سحت و لا بأس ببیع العذرة که به حسب فرض حدیث دوّم موافق عامّه است و لکن دو حدیث از سایر جهات باهم مساوی هستند.
وقتی فرض بحث ما این شد، به جناب محقق میگوئیم: احتمال تأویلی هم که شما آوردید منحصر به حدیث مخالف نیست، بلکه مشترک میان موافق و مخالف است و در مثال مذکور برای جمع بینهما نیازمند توجیه هردو حدیث هستیم به اینکه اوّلی را بر عذرۀ نجسه و یا غیر ماکول اللحم حمل کنیم و دوّمی را بر عذرۀ طاهره و یا مؤکول اللحم.
پس: از جهت احتمال تأویل هم باهم برابرند و تنها مزیّت و منقصتی که در میان است اینستکه در حدیث مخالف فقط احتمال فتوی و بیان حکم واقعی است و در حدیث موافق علاوه بر آن احتمال تقیّه نیز وجود دارد.
حال اگر جمع عرفی در اینجا ممکن میبود دیگر نوبت به این ترجیحات نمیرسید و لکن چنانکه قبلا گفته آمد اینجا جای جمع نبوده بلکه قواعد تعارض و تعادل و تراجیح اجراء میشود.
همچنین گفته شد که بکلّ مزیّة ترجیح حاصل میشود، در نتیجه تعیّن مییابد که مخالف عامّه را اخذ کرده و مخالفی را که احتمال تقیّه دارد و دارای منقصت است کنار بگذاریم.
الحاصل: در این بخش تقیّه آمد و لکن احتمال تأویل نیامد.
در رابطۀ با موردی است که تأویل ارزشمند باشد، فی المثل:
اگر حدیث مخالف عامّه ظاهر و حدیث موافق آنها نصّ یا اظهر باشد و یا حدیث مخالف عامّه، عام و یا مطلق باشد و حدیث موافق آنها خاصّ و یا مقیّد باشد یا بالعکس چنین موردی معیّنا جای جمع است و با امکان جمع عرفی اصولا نوبت به ملاحظۀ مرجّحات و ترجیح و یا تخییر نمیرسد. چرا؟
بخاطر اینکه اینگونه موارد فرع بر تعارض بوده و با امکان جمع در حقیقت تعارضی وجود ندارد.
به عبارت دیگر: اصل که نباشد، فروعات آن نیز نابود است و لذا اینگونه موارد از محلّ بحث خارجاند.
اینستکه: احتمال تقیّه نسبت به کلمات حضرات معصومین علیه السّلام در مواردی که یکی از دو خبر موافق عامّه باشد یک احتمال اقرب به واقع و اغلب است تا احتمال تأویل در خبر دیگر و الظنّ یلحق الشیء بالاعمّ الاغلب.
1 - اینکه شما بطور غیر مستقیم احتمال تأویل در خبر مخالف را قبول نمودید منتهی احتمال تقیّه را در جانب دیگر تقویت کرده و غلبه دادید.
در برخی از موارد احتمال تقیّه عقلائی بود و جای تأویل نبود.
در برخی از موارد هم که معیّنا احتمال تأویل منطقی بود، دیگر نوبت به احتمال تقیّه نمیرسید و موارد امکان تأویل از باب جمع عرفی بود که بر هر ترجیحی مقدّم است.
2 - اینکه شما فرمودید که احتمال تقیّه نسبت به احتمال تأویل اقرب و اغلب است، ما این اغلبیت را قبول نداشته و آن را صرف ادّعا میدانیم و موارد احتمال تأویل بهمراتب بیشتر است.
متن و من هنا یظهر أنّ ما ذکرنا من الوجه فی رجحان الخبر المخالف مختصّ بالمتباینین، و أمّا فی ما کان من قبیل العامّین من وجه - بأن کان لکلّ واحد منهما ظاهر یمکن الجمع بینهما بصرفه عن ظاهره دون الآخر - فیدور الأمر بین حمل الموافق منهما علی التقیّة، و الحکم بتأویل أحدهما لیجتمع مع الآخر.
مثلا: إذا ورد الأمر بغسل الثّوب من أبوال ما لا یؤکل لحمه(1)
فالعمدة فی التّرجیح بمخالفة العامّة - بناء علی ما تقدّم من جریان هذا المرجّح و شبهه فی هذا القسم من المتعارضین -: هو ما تقدّم، من وجوب التّرجیح بکلّ مزیّة فی أحد المتعارضین، و هذا موجود فیما نحن فیه؛ لأنّ احتمال مخالفة الظّاهر قائم فی کلّ منهما، و المخالف للعامّة مختصّ بمزیّة مفقودة فی الآخر، و هو عدم احتمال الصّدور تقیّة.
ترجمه
1 - آنچه ما در این وجه، در رجحان خبر مخالف گفتیم، اختصاص دارد به متباینین (یعنی اینکه ما گفتیم که خبر مخالف عامّه را رجحان بده بر خبر موافق آنها مربوط به خبرین متباینین مثل اکرم العلماء و لا تکرم العلماء) است.
2 - و امّا در رابطۀ با دو خبری که نسبت بین آنها از قبیل عموم و خصوص من وجه است به اینکه:
1 - بین حمل آنکه از ایندو، موافق با عامّه است بر تقیّه (یعنی که معامله متباینین با آن میکنیم).
2 - و بین حکم به تأویل یکی از آندو لا بعینه، تا که با آن دیگری جمع شود فی المثل:
مثل کلب و خنزیر است) از یکطرف.
1 - بین حمل آن روایت دوّم که موافق با عامّه است بر تقیّه (و طرح آن و اخذ به راجح).
2 - و بین حکم به تأویل یکی از این دو روایت لابعینه، تا که جمع شود با آن دیگری.
پس (جناب صاحب معالم) وجهی برای ترجیح تقیّه به دلیل اینکه در کلام ائمّه علیهم السّلام اغلب از تخصیص است وجود ندارد.
بنابراین: عمده در ترجیح مخالفت عامّه بر موافقت، بنابر آنچه گذشت که
این مرجّح (یعنی مرجّح جهت صدوری) و شبهه آن (یعنی صدوری و مضمونی) که در این قسم از متعارضین (یعنی عام و خاص من وجه) جریان دارد، همان چیزی است که گذشت به اینکه ترجیح به هر مزیّتی در یکی از دو خبر متعارض واجب است (که همان تنقیح مناط باشد).
و این مزیت در احد الخبرین در ما نحن فیه (یعنی موافق عامّه و مخالف آنها) موجود است. چرا؟
زیرا احتمال مخالفت ظاهر (یعنی احتمال تأویل) در هریک از دو خبر مخالف عامّه و موافق عامّه وجود دارد (و هردو یکساناند) لکن مخالف با عامّه دارای مزیّتی است که این مزیّت در آن موافق با عامّه وجود ندارد و آن عدم احتمال صدور (خبر مخالف) از روی تقیّه است.
متن فتلخّص ممّا ذکرنا: أنّ التّرجیح بالمخالفة من أحد وجهین - علی ما یظهر من الأخبار -:
أحدهما: کونه أبعد من الباطل و أقرب إلی الواقع، فیکون مخالفة الجمهور نظیر موافقة المشهور من المرجّحات المضمونیّة، علی ما یظهر من أکثر أخبار هذا الباب.
و الثّانی: من جهة کون المخالف ذا مزیّة: لعدم احتمال التّقیّة. و یدلّ علیه ما دلّ علی التّرجیح بشهرة الرّوایة معلّلا بأنّه لا ریب فیه، بالتّقریب المتقدّم سابقا.
و لعلّ الثّمرة بین هذین الوجهین تظهر لک فی ما یأتی إن شاء اللّه تعالی.
ترجمه
پس آنچه را که ما (پس از قبول وجه دوّم و چهارم) گفتیم خلاصه کن در اینکه:
ترجیح به (سبب) مخالفت با عامّه، بنابر آنچه که از اخبار بدست میآید، از ناحیۀ یکی از دو وجه ذیل است:
بالمتباینین... الخ) چیست؟
در ترجیح به مخالفت عامّه و اینکه اینجا جای احتمال نمیباشد بلکه منحصرا جای احتمال تقیّه است، مربوط به حدیثین متباینینی است که جمع بینهما نیازمند به تأویل هردو است، مثل ثمن العذرة....
1 - به حسب فرض دوّمی مخالف با عامّه و اوّلی موافق با آنهاست.
2 - هریک از دو حدیث را هم که توجیه کنیم تعارض از بین میرود، یعنی:
اگر اغتسل حمل بر استحباب شود کار تمام است و دیگر تعارضی با ینبغی نخواهد داشت.
و هکذا اگر ینبغی غسل الجمعه حمل بر وجوب شود باز تعارضی با اغتسل للجمعه نخواهد داشت.
حال: در اینجا که دوران امر است، بین احتمال تقیّه در جانب موافق تا که ترجیح حاصل شود و بین تأویل یکی از دو دلیل لا علی التعیین تا تعارض از بین برود، وظیفه چیست و چه باید کرد؟
به عبارت دیگر:
یک حدیث میگوید: بول حیوانات غیرمأکول اللحم، اعم از پرندگان حرامگوشت و یا درندگان و...
نجس است و لذا اگر به لباس یا بدنت اصابت کرد باید بشوئی.
حدیث دیگر میگوید: بول و مدفوع پرندگان عموما چه مأکول اللحم باشد مثل کبک و چه غیرمأکول اللحم باشد مثل عقاب، پاک است.
از این دو حدیث، حدیث دوّم موافق با عامّه است چونکه آنها بول طیر را پاک میدانند.
مادّۀ افتراق حدیث اوّل، بول حیوانات حرامگوشت بجز پرندگان است مثل درندگان.
مادّۀ افتراق حدیث دوّم، بول پرندگان حلالگوشت است، مثل کبک و....
و امّا مادۀ اجتماع دو حدیث، بول پرندۀ غیرمأکول اللحم است که حدیث اوّل به عمومها دلالت بر تنجّس آن میکند و حدیث دوّم نیز به عمومش دال بر طهارت آن است.
حال هریک از عامین من وجه را که نسبت به مادّۀ اجتماع تخصیص بزنیم تعارض از بین میرود و لذا باز امر دائر است: بین اینکه حدیث دوّم را حمل بر تقیّه کنیم تا که حدیث اوّل به عمومش باقی بماند یا که در احدهما مرتکب تخصیص شویم، کدامیک اولویّت دارد؟
باید آن را گرفت.
اینستکه: هیچگاه احتمال تقیّه از احتمال تخصیص اغلب نمیباشد و لذا مطلب برمیگردد به آن دو مبنائی که در اوائل مقام رابع گفته آمد که برخی اینگونه موارد را به باب جمع ملحق کرده و گفتهاند: اینجا جای جمع است و نه جای طرح.
امّا به نظر ما اینجا جای جمع نیست. چرا؟
زیرا تأویل هرکدام بدون دیگری ترجیح بلامرجّح است و لذا اینگونه موارد را به متباینین از قبیل ثمن العذرة سحت... ملحق نمودیم که جای ترجیح است و نه جمع.
اگر هم دستمان از تأویل کوتاه باشد و به حسب فرض از جهت دیگر هم رجحانی نباشد، بلکه هر دو برابر باشند، نوبت میرسد به اینکه راجح را گرفته و مرجوح را طرح کنیم.
و امّا مزیّت در اینجا با مخالف عامّه است که احتمال تقیّه در آن نمیباشد پس باید که موافق را معیّنا طرح کنیم.
اینستکه: بله مخالف عامّه بودن مرجحیّت دارد لکن نه به مناط تعبّد که وجه اوّل و سوّم از وجوه اربعۀ مذکور در مقام تصوّر بود، بلکه از یکی از دو وجه دوّم و چهارم که هردو مستند روائی داشتند. 1 - یک وجه این بود که مخالف عامّه چون ابعد از باطل و اقرب به واقع و حق است مقدّم میشود.
2 - و امّا وجه دیگر این بود که مخالف عامّه از این جهت که احتمال تقیّه در آن نیست دارای مزیّتی است و لکن موافق با عامّه دارای منقصت است و لذا راجح یعنی ذی المزیّه بر مرجوح مقدّم است.
از این حیث مخالفت عامّه از مرجّحات جهتیّه است که جهت الصدور را تقویت میکند، و اخبار علاجیّه از قبیل: خذ بما اشتهر... که معلّل بود به اینکه:
فإنّ الجمع علیه لا ریب، نیز دلالت بر آن دارد.
و حدیث مخالف عامّه نیز نسبت به موافق به همان مناط لا ریب فیه است، لکن حدیث موافق عامّه، فیه ریب است، چونکه ذو احتمالین است.
پس: مخالف مقدّم است.
به عبارت دیگر:
بعضی از مرجّحات صدور روایت را تقویت میکنند.
بعضی از مرجّحات وجه صدور روایت را تقویت میکنند.
بعضی از مرجّحات هم مضمون روایت را تقویت میکنند.
در اینستکه: به دو نحو و یا دو جور میشود این مرجّحات را تقسیم کرد:
یکی به نحو مذکور که گفته شد: صدوری، جهتی و مضمونی.
یکی هم به این نحو که بگوئیم: سندی، متنی و خارجی.
اینستکه: یک تقسیم به اعتبار مورد الرّجحان است، و تقسیم دیگر به اعتبار مورد المرجّح است. یعنی مرجّحات را:
اگر به اعتبار مورد الرّجحان تقسیم کنید میشود تقسیم اوّل که همان صدوری جهتی و مضمونی باشد.
و اگر به اعتبار مورد المرجوح تقسیم کنید میشود تقسیم دوّم یعنی سندی متنی و خارجی.
اینستکه: هر مرجّحی یک مقرّ و پایگاهی دارد که به آن مورد المرجح گویند منتهی باید دید که این مقرّ و پایگاه کجاست؟
اینستکه: مرجّحی که در مقرّ و پایگاه خودش قرار گرفته است، کدام جهت را هدف گرفته است و جهت ترجیحش کدام است.
وسیلۀ پیدا کردن مقرّ و جایگاه برخی مرجّحات، سند است و لذا مورد المرجّح در آنها سند است.
سند روایت میتوان پیدا نمود، چرا که با بررسی سند روایت است که متوجّه میشویم که راوی آن اعدل است.
پس: مورد المرجّح سند است و مورد الرّجحان صدور است.
پس در اینجا مورد المرجح متن حدیث است و امّا مورد الرّجحان در آن باز هم صدور است. چرا؟
وقتی متن حدیث را در نظر میگیریم میبینیم که مخالف با عامّه است و جایگاه مخالفت با عامّه متن است و امّا مورد رجحانش جهت صدور حدیث است به این معنا که این حدیث برای بیان واقع صادر شده است نه برای تقیّه یعنی مرجّح.
در این متن که برای مخالفت با عامّه صادر شده است جهت صدور حدیث است و لذا مرجّح در اینجا جهتی است.
امّا در آن حدیثی که مطابق با عامّه است احتمال تقیّه وجود دارد.
فی المثل: دو حدیث باهم تعارض کردهاند در حالیکه یکی از آندو منقول باللفظ است و یکی منقول بالمعنی. حال:
منقول باللفظ بودن یکی از مرجّحات است و مقرّش متن حدیث است.
یعنی وقتی متن حدیث را مورد بررسی قرار میدهیم میبینیم که منقول باللفظ است.
و امّا مورد رجحانش، ترجیح مضمون حدیث است، یعنی این حکمی که از این حدیث برداشت میشود، قرین به صحت است.
گاهی مورد المرجّح خارج است، فی المثل: موافق کتاب و سنّت بودن از مرجّحات احد الخبرین است.
خوب این مورد المرجّح یعنی کتاب و سنّت، نه در متن حدیث است و نه در سند آن چرا که سنّت جداست و کتاب جدای از سنّت.
مضمون است، یعنی که این مرجّح، مضمون حدیث را رجحان میدهد.
مرجّح مضمونی به مرجّحی گفته میشود که حقانیّت مطلب را برساند یعنی این مطلب قرین صحت است، منتهی در اینجا کاری نداریم که از معصوم صادر شده است یا نه؟
فی المثل: ممکن است که یک حدیثی خودش کذب باشد بدینمعنا که از سوی کذابی صادر شده باشد، فی المثل آدم کذابی به افتراء گفته باشد که امام صادق علیه السّلام در فلان روز فرمود: کذا و کذا... و حال آنکه امام صادق علیه السّلام چنین مطلبی را نفرموده است.
امّا تصادفا مطلبی که این کذّاب به امام نسبت داده و جعل نموده، حق بوده است، فی المثل گفته:
امام صادق علیه السّلام فرمودند: تیمّم به دو ضربت است و حال آنکه امام صادق علیه السّلام این جمله را نفرموده و لکن در واقع و لوح محفوظ تیمّم به دو ضربت بوده است.
الحاصل: مرجّح مضمونی تقویتکنندۀ مضمون حکم است گرچه ممکن است خود خبر کذب باشد.
امّا مرجّح صدوری، صدور روایت را قوّت میبخشد به اینکه: صدر هذه الرّوایة عن المعصوم علیه السّلام.
خلاصه اینکه مرجّح صدوری مربوط به صدق و کذب خبر است و لکن مرجّح مضمونی با حقانیّت مطلب کار دارد.
وجود مرجّح صدوری ما ظنّ پیدا میکنیم به اینکه این حدیث صدر عن الامام علیه السّلام و در رابطۀ آنکه
مرجوح است ظنّ پیدا میکنیم که لم یصدر؟
اینستکه: گاهی خبرین متعارضین به نحوی هستند که اگر به حسب فرض ما علم اجمالی میداشتیم به صدق یکی از دو خبر و کذب آن دیگری و میخواستیم که با این علم اجمالی تخمین بزنیم که کدام صدق است و کدام کذب؟
و یا در این فرض از ما میخواستند که ما قضاوت کنیم که کدامیک به صدور نزدیکتر است و...؟ میتوانستیم در آنکه راجح است تخمین صدق و در آنکه مرجوح است تخمین کذب بزنیم، و الاّ اینکه دوتا خبر به ما برسد ممکن است که نسبت به راجح ظنّ به صدور نداشته باشیم، لکن نسبت به مرجوح ظنّ به صدور داشته باشیم.
از اینجا معلوم میشود که اگر کسی از ما بپرسد که معنای اقرب الی الجهة چیست؟
فی المثل: دو حدیث تعارض کردهاند در حالیکه یکی مخالف عامّه است و دیگری مطابق عامّه؟
میگوئیم آنی که مخالف با عامّه است، اقرب الی بیان الواقع و آنکه مطابق عامّه است ابعد عن بیان الواقع و فیه احتمال التقیّة.
در اینستکه: در حال حاضر که ما آن علم اجمالی به صدق یا کذب احدهما را نداریم چه باید بکنیم؟
چون علم اجمالی به صدق یا کذب احدهما نداریم، احتمال میدهیم که هردو خبر صادق باشند و لکن قدرت عمل به هردو خبر را نداریم چونکه متعارضین هستند.
این عدم قدرت عمل به کلیهما نزّل منزلة العلم الاجمالیّ بکذب احدهما.
به عبارت دیگر: اینکه قدرت عمل به هردو خبر را نداریم فوقش اینستکه به احدهما حکم کنیم و این مثل اینستکه علم اجمالی به کذب احدهما داشته باشیم.
اگر بپرسید در صورتیکه علم اجمالی داشتید به کذب احدهما و میخواستی که تخمین بزنی به صدق کدامیک از دو خبر تخمین میزدید؟
میگوئیم به صدق آنکه راجح است، میگوئید: خوب اکنون هم نزّله منزلة ذلک یعنی که پس از تنزیل تخمین بزن به اینکه، آنکه راجح است اقرب به صدور است.
اینست معنای اقرب الی الصدور.
دفع شبههای است که برخی از بزرگان گرفتار آن شدهاند و آن اینستکه:
مرجّحات صدوریّه بر سه قسماند:
1 - برخی از مرجّحات صدوریّه هستند که برای انسان ظنّ قوی تولید میکنند به اینکه هذا صدر و ذاک لم یصدر.
2 - برخی از مرجّحات صدوریّه هستند که مقداری ظنّ برای ما تولید میکنند بر اینکه هذا صدر و ذاک لم یصدر.
3 - برخی از مرجّحات صدوریّه نیز هستند که اصلا تولید ظنّ نمیکنند که هذا صدر و ذاک لم یصدر
نه قویّا و نه ضعیفا.
حال آنجا که مرجّح صدوری ظنّ قوی تولید کند که هذا صدر و ذاک لم یصدر، مرجّح است و ما آن را اخذ میکنیم.
لکن هرکجا که مرجّح تولید ظنّ نکند، مشکل است که ما به آن مرجّح اعتنا کرده و برای آن ارزش قائل شویم.
از این جهت است که از یکطرف میبینیم که یکی از دو خبر مرجّح دارد لکن آن دیگری ندارد و لذا اینکه دارد میشود قدر متیقّن.
از طرف دیگر اخبار اذن فتخیّر، مطلق است، یعنی که این اخبار میگوید وقتی دو خبر در قوّت مساوی شدند، شما در اخذ احدهما مخیّر هستید.
خوب، دو خبر داریم که در قوت مساویاند ولو اینکه یکی مرجّح صدوری دارد. لکن مرجّحی است که ظنّ به صدق تولید نمیکند، و لذا جای ترجیح نیست و باید حکم به تخییر کرد.
معنای مرجّح صدوری این نیست که این مرجّح نقدا در ما تولید ظنّ به صدور کند تا شما پای محاسبه رفته ببینید که تولید ظنّ قوی میکند یا ضعیف و یا که اصلا مفید ظنّ واقع نشده است تا بگوئید که بله در یک صورت برای مرجّح ارزش قائل شده و بدان عمل میکنیم و در دو صورت دیگر کار مشکل است و لذا:
اگر به دنبال ظنّ شخصی باشید امکان دارد که هیچیک از این مرجّحات صدوریهای که گفته شد، نقدا مولد ظنّ فعلی نباشد، نه اعدل بودن، نه اوثق بودن و....
و اگر ملاک در مرجّح، ظنّ صدوری یعنی ظنّ شأنی باشد به آن معنائی که به تفصیل گفته آمد که (لو فرض...)، اگر علم اجمالی داشتیم به صدق یکی و کذب دیگری تخمین میزدیم بله، این ظنّ شأنی در همۀ مرجّحات سندیّه هست.
الحاصل: ما در باب مرجّحات سندیّه به دنبال این نیستیم که به کذب و یا به صدق کدامیک ظنّ داریم، چرا که ممکن است فعلا ظنّ به صدق و یا به کذب هیچکدام برای ما حاصل نشود و لذا ملاک در مرجّح ظنّ نیست.
بله، گاهی اتفاق میافتد که احد الخبرین در یک شرایطی است که ظنّ به کذب آن داریم و لکن آن هم از شرائط مخصوص خبر است و ربطی به تعارض خبر با دیگری ندارد، به نحوی که اگر معارضه هم نمیداشت باز ظنّ به کذب آن داشتیم که چنین خبری موهون از حجیّت است و ربطی به مرجّح ندارد.
فی المثل: دوتا خبر باهم تعارض کردهاند در حالیکه یکی مسند است و یکی مرسل، مرسلش هم به ارسال کسی است که عادتش برای ما روشن نیست که وقتی خبر را مرسلا نقل میکند در کسی مثل ابن عمیر است که مرسلههایش مثل مسندهای او هستند چرا که عادتش را میدانیم که او لا یرسل الاّ عن ثقة. یا در کسی است که ما به عادتش آشنا نیستیم که آیا این مرسل، سلسلهای را که در سند حذف کرده ثقه بودهاند یا نه؟ حال:
اگر چنین مرسلی به فرض هم معارض نداشته باشد، باز هم ما ظنّ داریم به عدم صدورش. و امّا اگر این مرسل تعارض کند با یک مسندی چه؟
در اینجا گفته میشود که این حدیث موهن دارد، نه اینکه حدیث دیگر چون مسند است، اسنادش باعث بشود که ظنّ پیدا کنیم به صدورش، خیر، این نمیتواند مرجّح آن حدیث مسند باشد، بلکه این حدیث مرسل است که موهن دارد به نحوی که اگر به فرض هم معارض نداشته باشد باز هم این وهن را با خود دارد که موجب سقوط آن از حجّیت میشود.
خوب غرض چیست؟ - اینستکه: شما هیچگاه از مرجّحات سندیّه این توقّع را نداشته باشید که فعلا موجب ظنّ به صدور راجح و عدم صدور مرجوح بشوند.
اینستکه: صدور روایت را به همان معنا که قبلا گفته آمد تقویت میکنند.
این مرجّحات عبارتند از:
1 - فصیح بودن و رکیک بودن، بدینمعنا که احد الخبرین فصیح و دیگری رکیک و نازیباست.
اینستکه: انصافا این در صورتی میتواند از مرجّحات بحساب آید که هردو حدیث منقول من اللفظ باشند تا بشود گفت یکی فصیح و دیگری غیرفصیح است.
آنکه فصیح است نسبت به آنکه رکیک است اقرب الی الصدور عن المعصوم است.
باید دید که کدامیک از این دو حدیث که یکی منقول باللفظ است و فصیح و دیگری که منقول بالمعنی است و رکیک دارای مرجّح بوده و نام مرجّدش چیست؟
در اینجا منقول باللفظ بودن را مرجّح بحساب میآوریم و نه فصیح بودن را، چرا که تعرف الاشیاء باضدادها و لذا آن را مقدّم میداریم.
2 - اضطراب و تشویش متن و سند، یعنی حافظۀ برخی از روات به نحوی بوده است که متن اضطراب پیدا کرده بدینمعنا که حدیث نسخه بدلهای زیادی دارد، در یکجا یکجور نقل شده و در جای
دیگر جور دیگر، فی المثل:
دو حدیث تعارض کردهاند: یکی از آنها حدیثی است که به هر کتابی که مراجعه میکنیم به یک نسخه نقل شده است، لکن حدیث دیگر به نحوی است که در هر نسخه یکجور نقل شده است.
مثلا در اینکه آیا علامت دم الحیض من جانب الایمن است یا من جانب الایسر؟
در یک نسخه دارد من جانب الایمن و در نسخۀ دیگر دارد من جانب الایسر
این اضطراب متن است و لذا آن خبری که متنش مضطرب نیست نسبت به آن خبری که متنش مضطرب است، ترجیح داشته و مقدّم است.
اینستکه: مرجّحات متنیّه غیر از مرجّحات دلالیه هستند، و حال آنکه:
برخی تمام مرجّحاتی را که مربوط به متن هستند بردهاند به باب رجحان و یا مرجّحات دلالی یعنی که تمام مرجّحات متنیه را از قبیل مرجّحات دلالیّه بحساب آوردهاند چنانکه تمام مرجّحات دلالیّه را از مرجّحات متنیّه حساب کردهاند.
بعد گفتهاند که بله، مرجّحات متنیّه مربوط به دلالت حدیث هستند و رجحان دلالی قابل مقایسه با سایر مرجّحات نیست و مجمع علیه است.
بله این حضرات اشتباه بزرگی کردهاند چرا که مرجّحات متنیه بر چند قسماند:
برخی صدور روایت را تقویت میکنند مثل فصیح بودن، افصح بودن و....
برخی مضمون روایت را تقویت میکند مثل منقول باللفظ بودن، منقول بالمعنی بودن و اینها ربطی به دلالت ندارد یعنی که دلالت حدیث را تقویت نمیکنند.
به عبارت دیگر: فرق رجحان دلالی با سایر مرجّحات اینستکه:
در سایر مرجّحات وقتی مرجّح بکار میرود، راجح اخذ و مرجوح طرح میشود.
امّا در مرجّحات دلالیه سخن از طرح نیست بلکه صحبت از جمع بین الخبرین است یعنی کأنّ متعارضین نیستند.
مخالف عامّه را باید ترجیح داد؟
افادۀ ظنّ نوعی است، یعنی که خبر طریق الی الواقع است.
خوب وجه ترجیح خبر باید چیزی باشد که با وجه حجیّت آن تناسب داشته باشد، و حال آنکه شما میگوئید وجه ترجیح خبر تعبّد است و این تناسبی با وجه حجیّت خبر ندارد چرا که در یک رتبه قرار ندارند.
این شبیه به همان مطلبی است که گفته شد: اگر دو خبر باهم تعارض کنند و احدهما مطابق اصل باشد، نمیتوان اصل را مرجّح قرار داد چرا که خبر با اصل در یک رتبه نیستند، چون اصل تعبّدا حجّت است و خبر از باب طریقیّت حجّت است.
پس: مرجّحات باید به نحوی باشند که با وجه حجیّت خبر تناسب داشته باشند و حال آنکه تعبّدی بودن وجه ترجیح و طریق بودن وجه حجیّت در یک سطح نبوده و سازگار نیستند.
این بود که: ترجیح حدیثی که مخالف عامّه است، صرفا از باب تعبّد و قبول چشمبستۀ آن نیست.
اینستکه: از این حضرات بپرسیم که شما (لانّ فیه الرّشد) را چگونه معنا میکنید؟
آیا رشد در اینجا به این معناست که خبر مخالف اقرب الی الحقّ است؟
اگر اینگونه معنا کنید دلیل اخصّ از مدّعی خواهد بود، چرا؟
زیرا: مدّعای شما اینستکه: هرکجا دوتا خبر باهم تعارض کنند در حالیکه یکی مخالف عامّه است و یکی موافق عامّه، مخالف عامّه را بر موافق عامّه مقدّم بدارید. یعنی در همهجا.
یک عدّه میگویند: جهر به بسم اللّه در نمازهای اخفاتیّه واجب است.
یک عدّه میگویند: جهر به بسم اللّه در نمازهای اخفاتیّه حرام است.
از طرفی عامّه نیز مثلا قائلاند به حرمت جهر به بسم اللّه.
حال یکی از دو قول موافق این قول عامّه و دیگر مخالف با آن است.
دوتا حدیث هم داریم که یکی میگوید: جهرا بخوانید، دیگری میگوید: اخفاتا بخوانید.
در نتیجه: یکی از دو خبر یعنی آنکه میگوید جهر به بسم اللّه حرام است موافق با عامّه و آن خبر دیگر که میگوید: جهر به بسم اللّه واجب است، مخالف عامّه است.
در اینصورت آیا میتوانید بگوئید: لانّ فیه الرّشد به معنای اقرب الی الحق است؟
اگر بگویید بله، میگوئیم پس دلیل اخصّ از مدّعی است.
به عبارت دیگر:
در این فرض میتوان اشاره به خبر مخالف کرده بگوئیم فیه حق، یعنی مخالف عامّه را بگیرید چرا که این مخالف با عامّه حقّ است.
لکن در صورتی که سه یا چهار یا پنج قول در مسأله وجود داشته باشد چه؟
فی المثل: در رابطۀ با جهر به بسم اللّه میتوان گفت که در بین خود امامیّه اقوال زیاد است مثلا ممکن است پنج قول وجود داشته باشد، وجوب، استحباب، کرامت اباحه و... که یکی از این اقوال موافق با عامّه و بقیّه مخالف عامّه است.
دو خبر معارض هم در این مسأله وجود دارد که یک خبر میگوید جهر به بسم اللّه واجب است، خبر دیگر میگوید جهر به بسم اللّه حرام است، یعنی که موافق عامّه و یکی مخالف با عامّه است و حال آنکه اقوال پنج قول است.
حال آیا شما در اینجا میتوانید بگوئید این خبر مخالف را بگیرید لانّ فیه الرّشد؟
خیر، چرا؟
بخاطر اینکه مخالف عامّه منحصر به این روایت نیست، بلکه علماء اقوال دیگری هم دارند که همهاش مخالف با عامّه است یعنی که میتوان به هریک از آنها اشاره کرد و گفت: فیه الرّشد،... فیه الرّشد و....
بنابراین: در بعضی از جاها میشود گفت که فیه الحقّ و آن در جایی است که مطلب منحصر باشد
به همان خبر مخالف.
امّا در بعضی از جاها نمیشود گفت که فیه الحق و آن در جایی است که اقوال زیاد است.
جناب شیخ چه اشکال دارد که: ضمیر در کلمۀ (فیه) را به این خبر مخالف برنگردانیم بلکه بگوئیم:
فیها الحق، یعنی که در هریک از این چهار خبر که مخالف با عامّه است حق وجود دارد. یعنی که ابعد عن الباطل.
پس: اگر مخالف منحصر در همان یک خبر باشد میتوان گفت: فیه الرّشد.
و اگر اقوال مخالف چند قول باشد، نسبت به هریک از آنها میشود گفت که ابعد عن الباطل.
به عبارت دیگر: در همهجا نمیشود گفت اقرب الی الحق و لکن در همهجا میشود گفت ابعد عن الباطل، حتی در خبر مخالف.
خوب مگر شما به دنبال آوردن دیگر مرجّح برای خبر مخالف نیستید؟ این هم مرجّح، مگر چه فرق میکند که مرجّح اقرب الی الحق باشد و یا ابعد عن الباطل.
جناب شیخ چه اشکال دارد که لانّ الرّشد را به این نحو معنا کنیم اعم از اینکه در مسأله یک قول باشد و یا چند قول؟
قلنا به اینکه: حتی اگر بگوئیم که: خبر موافق عامّه اقرب الی الباطل و خبر مخالف ابعد عن الباطل درست نیست. چرا؟
چون در صورتی میشود چنین گفت که فتاوای عامّه مثلا شصت درصد باطل و چهل درصد حق باشد تا که غلبه با باطل باشد.
بله، اگر غلبه با باطل میشد، میتوانستیم بگوئیم بله این خبر که مطابق با عامّه است اقرب الی الواقع و آنکه مخالف با عامّه است ابعد عن الباطل.
امّا از کجا میشود اثبات کرد که شصت یا هفتاد درصد احکام عامّه باطل است؟ از کجا شصت درصد این احکام صحیح نباشد؟
در اینصورت نمیتوان گفت موافق با عامّه اقرب الی الباطل و مخالف عامّه ابعد عن الباطل، چرا که امکان دارد که مسأله بهعکس باشد.
الحاصل: اگر خبر مخالف را مقدّم میداریم بخاطر اینکه: فیه الرّشد، که وجه دوّم بود، منتهی فیه الرّشد را به هر معنائی که بگیرید ناتمام است چرا که:
اگر آن را به معنای فیه الحقّ بگیرید، دلیل اخص از مدّعی خواهد شد.
اگر آن را به معنای ابعد عن الباطل بگیرید در صورتی درست است که غلبه با بطلان اکثر احکام عامّه باشد که اثباتش ممکن نیست.
الرّشد تعبدا چه میگوئید؟
میگوئیم در آن صورت از وجه اوّل و سوّم بدتر میشود چونکه در آنجا نیز وجه ترجیح تعبّدیت بود که با وجه حجیّت که طریقیّت باشد ناسازگار بود.
بدتر بودن این مطلب بخاطر اینستکه: در اینصورت علّت آن تعبّدی است نه وجه ترجیحش، چونکه وجه ترجیحش لانّ فیه الرّشد است.
یعنی اگر بگوئیم چطور فیه الرّشد میگوئید صدا نکنید که تعبّدی است و حال آنکه در آن دوتا ترجیح تعبّدی بود گرچه با وجه حجیّت سازگار نبود.
اینستکه: در هرکجا که برای چیزی علّت آورده میشود، علّت ارتکاذی است و نه علّت تعبّدی
خلاصه اینکه: اگر در وجه دوّم یعنی لانّ فیه الرّشد با محاسبه جلو برویم صحیح از آب درنمیآید، چشمبسته هم که وارد بشویم از وجه اوّل و سوّم بدتر است.
این بود که خبر مخالف عامّه را مقدّم میداریم اذ لیس فیه احتمال تقیّة و موافق را کنار میگذاریم چون احتمال تقیّه در آن وجود دارد. بله یک خبری عنوان شد و آن این بود که:
ما سمعته منّی یشبه قول النّاس ففیه التّقیّة، و ما سمعته منّی لا یشبه قول النّاس فلیس فیه التّقیّة.
امّا: معلوم نیست که این خبر مربوط به خبرین متعارضین باشد و معلوم نیست که مراد از یشبه قول النّاس و فیه التّقیّة، چیست، آیا یشبه را میشود یوافق و یا یخالف معنا کرد؟
خیر، معنای یشبه، یوافق و یخالف نیست بلکه به معانی دیگر هم بکار رفته است مثلا یشبه الکتاب یا یشبه السّنّة و....
شباهت معنایش اینستکه: آن حضرات در فقه قواعد باطلهای دارند که از نظر ما قابل قبول نیستند.
پس: بر پایۀ این احتمال، معنای حدیث مذکور اینستکه: هر حدیثی را که از قول ما برای شما نقل میکنند که مبتنی و متفرّع بر مبانی باطلۀ آنهاست و قواعد آنها بر این مورد منطبق است از روی تقیّه بوده و فاقد ارزش است و لذا ربطی به تعارض خبرین در خصوص مسائل فرعیّه ندارد.
الحاصل: مراد از یشبه در اینجا اینستکه: ببین خبر با کدام قاعده سازگار است یا قاعدۀ عامّه و یا با قاعدۀ خاصّه، فی المثل:
دو خبر باهم تعارض کردهاند، در حالیکه در یکی از آندو آمده است که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله در فلان محلّ و در فلان عمل سهو کرد، حدیث دیگر میگوید که خیر، رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله در فلان محلّ، فلان عمل
را انجام داد و هیچ سهوی در ایشان رخ نداد.
و یا که اصلا یک حدیث است که در آن آمده است که رسول خدا در فلانجا سهو کرد.
در اینجا ما باید که این خبر را مورد سنجش قرار داده ببینیم با قواعد عامّه سازگار است یا با قواعد خاصه.
متوجّه میشویم که حدیث مزبور با قواعد عامّه سازگار است چرا که آنها در اعتقاداتشان دارند که سهو در معصوم ممکن است، حتی خطای عمدی را هم بر معصوم جایز میدانند.
امّا با قواعد امامیّه نمیسازد چرا که در اعتقادات امامیّه، سهو و خطا در معصوم راه ندارد، در نتیجه حدیث مزبور را طرح میکنیم.
خلاصه اینکه: با بررسیهائی که شد نتوانستیم که هیچیک از چهار وجه مذکور را تصدیق کنیم چرا که هیچیک قابل تصدیق نبود.
امّا در مرحلۀ دوّم وجه اوّل و وجه سوّم را که مخالفت با عامّه در آنها جنبۀ استقلالی و مطلوبیّت ذاتی داشت باطل نمودید.
سپس قول دوّم و چهارم را اختیار کرده، فرمودید: علّت مخالفت با عامّه رسیدن به واقع است، یعنی که مسأله جنبۀ طریقیّت دارد.
پس از آن در همین قول دوّم و چهارم تشکیک کرده فرمودید:
تشکیک در وجه دوّم این بود که چون مخالف عامّه، یک حکم نیست بلکه با محتملات اربعه روبرو است و لذا آن حکم حرمتی که ما انتخاب میکنیم یکی از آن چهار احتمال است، در نتیجه ما قادر به دستیابی به حق نیستیم. نهایت اینستکه با آن حکم حرمتی که اختیار میکنیم از باطل دور میشویم.
پس: تعلیل مذکور، تعلیل تعبّدی است و تعلیل تعبّدی معقول نیست برخلاف حکم تعبّدی که معقول است.
و أمّا قول چهارم هم که مبتنی بود بر اینکه بگوئیم: (ما) در ما یشبه خبرین متعارفین، در فروع است.
تشکیک شما در این وجه هم این بود که بله، احتمال دارد که این (ما) ی موصوله، اعتقادی باشد، یعنی آن مطالب اعتقادی که از ما میشنوید، چنانچه شباهت با قول عامّه داشت تقیّة صادر شده است و لذا ربطی به این خبرین یعنی فروع ندارد.
در نتیجه: اذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال.
بفرمائید که موضوع بحث در اینجا چیست؟
برطرف کردن دو تشکیک فوق از وجه دوّم و چهارم است که در نتیجه آن تعلیل تعبّدی بشود تعلیل ارتکازی.
با فرض سه صورت، که تصوّر دو صورت از آن سه صورت با اشکال روبرو میشود و لکن با فرض و تصویر یک صورت از آن صور، تشکیک مذکور برطرف میشود و آن اینستکه:
ما مسألهای را در نظر میگیریم که در شیعه اختلافی باشد یعنی که یک قول نسبت به آن بالوجوب باشد و یک قول بالحرمة. فی المثل:
شخصی وارد مسجد شده در حالیکه یک نفر مشغول به نماز است و چند نفر هم نشسته و باهم صحبت میکنند، به آن مصلی سلام میکند.
آیا پاسخ این سلام بر مصلّی واجب است یا نه؟
1 - برخی گفتهاند: بله، وجب، چرا که سلامکننده به او سلام کرده است.
2 - دیگران گفتهاند: خیر، واجب نیست، چرا که پاسخ سلام در اینجا یک واجب کفائی است و لذا لزومی ندارد که حتما او جواب بدهد.
1 - امّت در اینکه آیا پاسخ سلام این سلامکننده بر این مصلّی واجب است یا حرام اختلاف کردهاند.
2 - وقتی که اختلاف امت علی قولین شود، حتما قول معصوم در یکی از آن دو قول است چرا که اجماع کلّ است.
و امّا وجوب در یکی از این دو قول مطابق نظر عامّه است و لذا باقی میماند یک قول دیگر که مخالف عامّه است و آن حرمت است.
پس: در این فرض است که خلاف قول آنها میشود قول واحد، چرا که فرض ما در مسأله یا وجوب است و یا حرمت.
خوب از آنجا که وجوب در بین این دو مطابق با قول عامّه است، و بنا شد که قول آنها باطل باشد، پس یقینا حق قول حرمت است که ما گرفتیم، مضافا بر اینکه روایات هم شامل این احتمال میشوند.
در اینستکه: تشکیک قبل ما در آن دو صورتی است که محتملات چهارگانه مطرح بود و لکن با فرض
این صورت سوّم قول مخالف عامّه یک قول میشود.
یکصورت آن در جایی است که در رابطۀ با یک مسأله هم در میان شیعه چند قول وجود دارد و هم در میان عامّه.
صورت دیگر آن در جایی است که در رابطۀ با یک مسأله، در میان شیعه چند قول وجود دارد و لکن در رابطۀ با همان مسأله در میان عامّه یک قول وجود دارد با اینکه چهار مذهباند.
فی المثل: در حبوه، یعنی انگشتر و قران و البسۀ خصوصی و راحلۀ میّت:
در میان شیعه سه قول وجود دارد:
برخی میگویند از آن اولاد بزرگ است، بجای آن نماز و روزههایی که از پدر و مادر بر عهدۀ او است.
برخی میگویند بله، از آن اولاد بزرگ است لکن ورثه باید آن را امضاء کنند.
برخی میگویند: خیر، اینها نیز ما ترک است و مال همۀ ورثه است.
حال:
اگر عامّه نیز در این مسأله چندقولی باشند، میشود یک صورت.
و اگر آنها نیز در همین مسألهای که ما چندقولی هستیم یکقولی باشند میشود یک صورت دیگر.
این دو صورت است که بسیار کم است و مشمول روایات نمیشوند. چرا؟
زیرا اقوال در مسأله زیاد است و چنانچه ما بخواهیم به یکی از این اقوال عمل کنیم آن شبهۀ وارده رخ میدهد.
میگوئیم دلیل قول چهارم منحصر در این روایت نمیشود تا که ما روی (ما) ی موصوله بحث کرده بگوئیم اگر (ما) را موصوله گرفتید چنین میشود و اگر آن را چنان میشود.
این مرجّحاتی که در این روایت وجود دارد، موضوعیّت ندارند، بلکه برای رساندن به واقعاند. یعنی:
اگر امام علیه السّلام بفرماید: اعدل و یا افقه و یا اشهر را بگیرید، این امور خصوصیّت ندارند بلکه تو را بهتر
به واقع میرسانند.
ما از نصوص و روایات استفاده کرده فهمیدیم که هر مزیّتی در هر خبری ولو مزیّتی مختصر باشد مثل حافظۀ راوی، مناطش دور شدن از باطل و نزدیک شدن به واقع است.
الحاصل: اکنون که مناط مرجّحات دوری از باطل و نزدیکی به حق است خوب خبر مخالف با عامّه که دارای یک مزیت است و آن عدم احتمال تقیّه در آن است ما را بهتر به واقع میرساند.
پس: علّت و یا دلیل وجه چهارم مناط است و نه آن حدیث شباهت.
در نتیجه: وجه چهارم از راه تنقیح مناط درست شده و تشکیک قبلی از آن رفع میشود.
موافق آنهاست چه فرمود؟
فرمود که باید مخالف عامّه را گرفت و موافق آنها را طرح نمود. چرا؟
زیرا آنکه مخالف عامّه است با فتوای امام تطبیق میکند و لکن در آن موافق عامّه احتمال تقیّه وجود دارد.
فرمود: بله، درست است که در موافق عامّه احتمال تقیّه وجود دارد و لکن در مخالف عامّه نیز احتمال تأویل وجود دارد، بدینمعنا که ظاهر روایت، مورد نظر امام علیه السّلام نبوده است. فی المثل:
امام علیه السّلام فرمود که: انّ اللّه یبغض علی بیت فیه اللحم، خدا غضبناک میشود از خانهای که در آن گوشت است.
برخی پرسیدند مراد از این سخن چیست؟
امام علیه السّلام فرمودند: مراد من غیبت است.
و یا فی المثل: پیامبر فرمودند: الکذب یبطل الصّوم، یعنی دروغ روزه را باطل میکند.
یکی از اصحاب گفت پی هلکنا، چرا که ما گاهی در روز دروغ میگوئیم.
حضرت فرمودند که خیر، مقصود من و ابطال روزه و حال آنکه تأویل آن مراد میباشد. کذب بر خدا و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله است.
در اینجا ظاهر کذب دروغ است.
پس جناب شیخ طوسی این حرفی که شما میزنید مبنی بر اینکه چون مخالف عامّه منطبق با فتوی معصوم است، حجّت است، درست نیست چراکه امکان دارد که معصوم آن فتوی را اراده نکرده باشد بلکه تأویل آن را اراده کرده باشد.
در نتیجه مخالف عامّه نیز از کار میافتد.
اینستکه: محلّ بحث ما در مورد خبرینی است که از هرجهت مساویاند، یعنی که از حیث سند هر دو معتبراند، از حیث متن هردو فصیحاند و از حیث دلالت هردو ظاهراند.
پس: این احتمال تأویل که میگوئید در مخالف هست، در موافق عامّه نیز وجود دارد. چرا؟
زیرا اگر بگوئید این احتمال تأویل در آن موافق عامّه وجود ندارد، آن موافق عامّه میشود نصّ.
در نتیجه: باید که خبر موافق را مقدّم کنیم بر خبر مخالف، چرا که نصّ مقدّم بر ظاهر است، ولو از نظر ترجیحات دیگر آن ظاهر مقدّم باشد.
چطور اینگونه نباشد در حالیکه اگر احتمال تأویل اختصاص به خبر مخالف داشته باشد لازم میآید که ما تنها در خبر مخالف مرتکب تأویل شویم که در آن صورت موافق با عامّه میشود نصّ، که این باطل است.
زیرا بحث ما در جایی است که دو خبر متکافئین و از هرجهت مشترک هستند.
و لذا اگر شما قبول کنید که تنها در خبر مخالف احتمال تأویل وجود دارد از بحث ما که در خبرینی است که در همهچیز مشترکاند، خارج میشود.
اشکال دیگر اینکه: ما اغلبیت تقیّه از تأویل را قبول نداریم.
متن أنّ الخبر الصّادر تقیّة، یحتمل أن یراد به ظاهره فیکون من الکذب المجوّز لمصلحة، و یحتمل أن یراد منه تأویل مختف علی المخاطب فیکون من قبیل التّوریة، و هذا ألیق بالإمام علیه السّلام، بل هو اللاّئق؛ إذا قلنا بحرمة الکذب مع التّمکّن من التّوریة.
ترجمه
1 - احتمال دارد که ظاهرش اراده شده باشد که در آن صورت (چنین چیزی) در مقولۀ کذب مجوّز (و یا دروغ دارای جواز) است، به دلیل مصلحتی (مثل حفظ نفسه الشریفه و...)
2 - و احتمال دارد که از آن حدیث، تأویل پنهانشدۀ بر مخاطب اراده شده باشد که در آن صورت (چنین چیزی) از قبیل توریه است.
پس: الصدق، هو المطابقیّة.
فی المثل میگوید: زید قائم، با اراده هم میگوید و لکن دروغ میگوید چرا که ما شاهد هستیم که زید نشسته است و یا خوابیده است و....
پس: الکذب هو اللاّ مطابقیّة.
اراده نکرده است بلکه خلاف ظاهر مرادش میباشد، در عین حال شنونده را به اشتباه میاندازد و لذا میپندارد که همین ظاهر کلام مراد گوینده است.
فی المثل: ساعتی قبل پیامبر و یا وصّی او را رؤیت کرده و لکن اکنون که از او سوال میکنند که آیا پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و یا امام علیه السّلام را دیدهای یا نه؟ میگوید: نه ندیدهام منتهی منظورش اینستکه مثلا یک دقیقه قبل ندیدهام، به این نحوۀ از کلام و اراده، توریه گفته میشود.
به عبارت دیگر: مخاطب خیال میکند که وی اصلا پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و یا امام علیه السّلام را ندیده است و حال آنکه مراد و منظور گوینده غیر از آن است.
بنابراین: صدق و راستی با حفظ شرائط لازمه در جای خود عقلا حسن بوده و شرعا راجح است و کذب و دروغ عقلا قبیح و شرعا حرام است مگر در مواردی که مجوّزی برای آن پیدا شود، از جمله اینکه پای مصلحتی در میان باشد و به اصطلاح دروغ مصلحتی باشد.
در اینستکه: آیا دروغ منحصرا در زمانی جایز است که توریه ممکن نباشد بلکه برای فرد متعذّر و یا لااقل متعسّر باشد و خلاصه اینکه مضطّر به دروغ شده و راه چارهای نداشته باشیم و یا اینکه دروغ مصلحتی مطلقا جایز است، چه توریه ممکن باشد و چه ممکن نباشد؟
1 - اینکه دروغ مطلقا جایز است منتهی مع المصلحة.
2 - اینکه دروغ در صورت عدم تمکّن از توریه جایز است و لا غیر.
3 - اینکه برای کسی که توریه یسر دارد، خوب توریه مقدّم است و نوبت به دروغ نمیرسد و لکن برای کسی که عسر دارد بدینمعنا که اگر بخواهد مدّتی فکر کند و خلاف ظاهری را اراده کند، مخاطب پی به منظور او خواهد برد، توریه واجب نبود، بلکه دروغ مصلحتی جایز است.
دارد؟
1 - احتمال دارد که امام علیه السّلام از ظاهر کلام خود، همان ظاهر را اراده کرده باشد.
فی المثل: عامّه، متعۀ نساء را حرام میدانند، چرا که عمر گفت: متعتان محلّلتان فی عهد رسول اللّه و انا محرّمهما....
2 - احتمال هم دارد که امام علیه السّلام توریه کرده باشد تا که خود را از شرّ دشمنان حفظ کرده باشد، فی المثل در مثال فوق از ظاهر حدیث خلاف آن را اراده کرده باشد و مراد واقعی ایشان این باشد که بدون شروط صحت، متعۀ نساء حرام است و لکن این قید را نیاورده است و لذا امر بر مخاطب مشتبه شده باشد.
پاسخ به یک سوال مقدّر است مبنی بر اینکه کدامیک از این دو احتمال با شأن امام علیه السّلام مناسبتر است؟ و لذا:
در ابتدا میفرماید: احتمال ثانی که از قبیل توریه باشد الیق و انسب به شأن امام علیه السّلام است ولو احتمال اوّل هم که کذب است، روا و جایز باشد.
امّا بعد با کلمۀ ترقی میفرماید: بلکه منحصرا همین دوّمی لایق و مناسب با شأن امام است و نه اوّلی.
بر همان مبنائی است که در مقدّمه آورده شد مبنی بر اینکه دروغ تنها در صورتی جایز است که توریه ممکن نباشد و إلاّ در صورت امکان توریه، دروغ حرام است چونکه اضطرار کامل حاصل نشده است.
حال فرض بر اینستکه: امام علیه السّلام همیشه متمکّن از توریه است و توریه برای ایشان بسیار سهل الوصول است.
پس: بر این مبنا دیگر نوبت به کذب نمیرسد و ما نیز همین را تقویت کرده میگوئیم که تقیّههای امام علیه السّلام از این باب بوده است یعنی که معانی بعیدهای را از کلام اراده میکردند که مطابق با واقع است و لکن آن معانی از ظاهر کلام درنمیآید، مضافا بر اینکه دفع شرّ از ایشان هم شده است، چرا که معاندین گمان میکردهاند که امام همان مطالب آنها را فرموده است.
متن الثانی
أنّ بعض المحدّثین - کصاحب الحدائق - و ان لم یشترط فی التّقیّة موافقة الخبر لمذهب العامّة؛ لأخبار تخیّلها دالّة علی مدّعاه، سلیمة عمّا هو صریح فی خلاف ما ادّعاه، إلاّ أنّ الحمل علی التّقیّة فی مقام التّرجیح لا یکون إلاّ مع موافقة أحدهما؛ إذ لا یعقل حمل أحدهما بالخصوص علی التّقیّة إذا کانا مخالفین لهم.
فمراد المحدّث المذکور لیس الحمل علی التّقیّة مع عدم الموافقة فی مقام التّرجیح - کما أورده علیه بعض الأساطین(1)
و هذا الکلام ضعیف؛ لأنّ الغالب اندفاع الخوف بإظهار الموافقة مع الأعداء، و أمّا الاندفاع بمجرّد رؤیة الشّیعة مختلفین مع اتّفاقهم علی مخالفتهم، فهو و إن أمکن حصوله أحیانا، لکنّه نادر جدّا، فلا یصار إلیه فی جلّ الأخبار المتخالفة، مضافا إلی مخالفته لظاهر قوله علیه السّلام فی الرّوایة المتقدّمة: «ما سمعت منّی یشبه قول النّاس ففیه التّقیّة، و ما سمعت منّی لا یشبه قول النّاس فلا تقیّة فیه».
ترجمه
الاّ اینکه: حمل بر تقیّه در مقام ترجیح (یعنی در مقام تعارض خبرین) وجود ندارد مگر با موافقت یکی از دو خبر با عامّه (یعنی در مقام تعارض خبرین که پای ترجیح در میان است، قبول دارد که با موافقت است که ترجیح درست میشود). چرا؟
زیرا: حمل یکی از دو خبر متعارض در صورتیکه هردو مخالف عامّه باشند، بالخصوص بر تقیّه معقول نیست.
پس: مراد محدّث مذکور از (حمل بر تقیّه با مخالفت)، حمل بر تقیّه با مخالفت در مقام ترجیح نیست (یعنی قبول دارد که در بحث متعارضین، خبر موافق از روی تقیّه صادر شده است)، چنانکه برخی از اساطین یعنی مرحوم وحید بهبهانی آن را در قالب طعنههایی بر این سخن صاحب حدائق که فرموده:
موافقت با عامّه در حمل بر تقیّه شرط نیست، وارد کرده است.
پس: صاحب حدائق در مقدّمۀ دوّم (که تنکابنی میگوید اوّل) از مقدّمات حدائق دفع این شبه را بیان میکند به اینکه:
معظم این اختلافات و تعارضات از جهت اختلاف در فرمایشات ائمّه علیهم السّلام است به مخاطبین و پیروانشان، و اینکه این القاء اختلاف از ناحیۀ خود ایشان است، و استشهاد کرده است به اخباری (مثل:
هذا ابقی لنا و لکم...)، و گمان کرده این اخبار دلالت دارد بر اینکه تقیّد، همانطور که تحصیل میشود با بیان آنچه موافق عامّه است، هکذا تحصیل میشود به مجرّد القاء اختلاف در شیعه بخاطر اینکه شناخته نشوند.
این کلام مرحوم محدّث بحرانی ضعیف است. چرا؟
زیرا غالبا دفع شرّ (یعنی تقیّه) با اظهار موافقت با دشمنان حاصل میآید.
لکن اندفاع خوف تقیّه به صرف رؤیت اختلاف در میان شیعه، با وجود (علم به) اتفاق آنها بر
مخالفت با عامّه، گرچه احیانا ممکن است و لکن جدّا کم و غیرمتعارف است.
پس: پاسخگوئی و حلّ مسألۀ تعارض در بیشتر این اخبار متعارضه به طرف یک امر نادر بر نمیگردد. مضافا بر مخالفت و تعارض این حرف با ظاهر این سخن امام علیه السّلام در روایت متقدّمه که فرمود:
هر سخنی از ما که با قول آنها شباهت دارد، در آن تقیّه است، و هر سخنی از ما که با آنها مخالف است فاقد تقیّه است.
اینستکه: برخی از محدّثین از جمله مرحوم صاحب حدائق، در مقدّمات کتاب حدائق فرموده است که:
شرط حمل بر تقیّه و احتمال آن در کلام امام علیه السّلام این نیست که کلام ایشان حتما موافق با عامّه و فتوای آنها باشد بلکه در فرض مخالفت با رأی عامّه نیز احتمال تقیّه وجود دارد و لذا در صورتی که دو حدیث با یکدیگر تعارض میکنند:
1 - در صورتیکه یکی از آندو موافق عامّه و دیگری مخالف آنها باشد، معیّنا در موافق عامّه احتمال تقیّه وجود دارد و لاغیر.
2 - و چنانچه هردو حدیث موافق عامّه باشد، در هر دو حدیث احتمال تقیّه وجود دارد.
3 - و اگر هردو حدیث مخالف عامّه باشد، باز در احدهما یا کلاهما احتمال تقیّه میرود.
الحاصل: شرط حمل بر تقیّه و احتمال آن در کلام امام علیه السّلام منحصر به فرض موافقت با عامّه نیست.
تمسّک به اخباری است که به گمان خودش این اخبار دلیل بر مدّعای وی بوده و سالم از معارض هستند، فی المثل یکی از روایاتی که مستند ایشان واقع شده، روایتی است که مرحوم ملاّ رحمت اللّه کرمانی در حاشیه، صفحۀ 467 رسائل تحت رقم (1) بیان کرده است:
ما رواه فی الکافی فی الموثّق عن زرارة، عن ابی جعفر علیه السّلام قال: سألته عن مسألة فاجابنی عنها، ثمّ جاء رجل اخر فسئله عنها فاجابه عنها بخلاف ما اجابنی.
ثمّ جاء اخر فاجابه بخلاف ما اجابنی و اجاب صاحبی فلمّا خرج الرّجلان قلت:
یابن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله رجلان من اهل العراق من شیعتکم قد یسئلان فاجبت خلاف ما اجبت به صاحبه؟ فقال:
یا زرارة هذا خیر لنا و لکم فلو اجتمعتم علی امر لصدقکم الناس علینا و لکان اقلّ لبقائنا و بقائکم
قال: ثم قلت لابی عبد اللّه علیه السّلام: شیعتکم لو حملتموهم علی الالسنة او علی النار عملوا و هم یخرجون من عندکم مختلفین قال فاجابنی مثل جواب ابیه.
اینستکه: از کجای حدیث مزبور درمیآید که آن چند نوع پاسخی که امام فرمودند همه مخالف عامّه بوده است.
فی جملة المطاعن... الخ) چیست؟
جناب محدّث نیز قبول دارد که التّرجیح بمخالفة العامّه، موردش منحصرا آنجائی است که احدهما موافق عامّه و دیگری مخالف آنها باشد، چرا که در احدهما المعیّن احتمال تقیّه هست و لکن در آن دیگری نیست.
امّا آنجا که هردو حدیث موافق و یا مخالف عامّه باشند، دیگر جای ترجیح به سبب این احتمال نمیباشد و مرجّح جهتی نیست.
این در حالی است که مرحوم وحید بهبهانی در کتاب فوائد طعنهها به سخنان مرحوم محدّث زده و اشکالها نموده است.
و لذا شیخنا میفرماید: با روشن شدن مراد مرحوم محدّث، اشکال مرحوم وحید وارد نمیباشد.
اینستکه: برخلاف برداشت مرحوم وحید، مراد محدّث بحرانی این نیست که اگر هردو حدیث مخالف با عامّه بود باز جای ترجیح به خلاف است، بلکه این محدّث بزرگوار در مقدّمۀ اوّل از مقدّمات کتاب حدائق فرموده است که:
حضرت رضا علیه السّلام داشته خارج شده است. چرا؟
اینستکه: مرحوم محدّث در مقدّمۀ دوّم از مقدّمات حدائق در پاسخ به سوال و یا شبهۀ مذکور فرموده است:
به عقیدۀ من بخش عمدۀ این تناقضگوئیها بواسطۀ خود ائمه علیهم السّلام انجام گرفته است یعنی که آنها تعمّدا چنین احادیث متعارض و متناقضی را به پیروان خویش فرمودهاند. چرا؟
بخاطر مصلحت تقیّه تا بدینوسیله در میان شیعیان القاء خلاف کرده و از مشهور شدن آنها جلوگیری نماید تا از اذیّت و آزار دشمنان در امان بمانند.
پس از آن در اثبات این مدّعا به اخباری مثل حدیث زراره که در مطالب قبل نقل گردید تمسّک کرده است.
به نظر ایشان از این اخبار برمیآید که تقیّه منحصر به اظهار موافقت با عامّه نبوده است، بلکه دفع شرّ دشمنان همانطور که با بیان احادیث موافق با آنها حاصل میشود هکذا به مجرّد القاء خلاف در میان شیعیان نیز حاصل میآید.
بنابراین: ائمّه علیه السّلام گاهی در مقام تقیّه احادیثی میگفتند که مخالف عامّه بوده است و معذلک غرض تقیّه هم حاصل میگردیده.
البته مسألۀ ترجیح به مخالفت عامّه جدای از این مطلب است و اشکال مرحوم وحید هم وارد نمیباشد.
1 - شیوۀ متعارف و عقلائی در دفع شرّ دشمنان عبارتست از اظهار موافقت با آنان، یعنی که امام کلامی را بفرمایند که مطابق فتوای عامّه باشد تا بدینوسیله دفع خوب بر خود و پیروان خود کند.
*- بخاطر اینکه: در بخش عمدهای از اخبار که مبتلای به معارض هستند، نمیتوان از این طریق پاسخ داده و حلّ تعارض نمود.
2 - اینکه شما فرمودید که بخش عمدۀ این ضدّونقیضگوئیها توسط خود ائمّه علیهم السّلام و در مقام تقیّه بوده است با حصری که از حدیث شریف استفاده میشود سازگار نمیباشد. چرا؟
چونکه حدیث شریف احتمال تقیّه را منحصر کرده است به روایات موافق عامّه و از غیرموافق یعنی خبر مخالف آنها نفی تقیّه کرده است. کجا؟
آنجا که فرموده: ما سمعت منّی یشبه قول الناس ففیه التّقیّة، یعنی تقیّه منحصرا در کلماتی وجود دارد که شبیه و مطابق با رأی عامّه است.
پس از آن فرمود: و ما سمعت منّی لا یشبه قول النّاس فلا تقیّة فیه. و لذا جناب صاحب حدائق فرمایش حضرتعالی با این مطلب نیز تنافی دارد.
متن فالّذی یقتضیه النّظر - علی تقدیر القطع بصدور جمیع الأخبار الّتی بأیدینا، علی ما توهّمه بعض الأخباریّین(1)
ترجمه
پس: آنچه که نظر و دقت اقتضای آن را دارد، بنابر فرض قطع به صدور تمام این اخباری که فعلا در دست ماست، بنابر قول بعض اخباریین (مثل صاحب حدائق، صاحب وسائل، آقای استرابادی و...) و یا بنابر فرض ظنّ به صدور تمام این اخبار مگر تعداد بسیار کمی از آنها چنانکه این ظنّ به صدور را اقتضا میکند انصاف کسی که بر چگونگی تنقیح اخبار و ضبط آنها در کتب آگاهی دارد: اینستکه گفته شود که:
عمدۀ اختلاف و تعارضات در اخبار، آن کثرت ارادۀ خلاف ظواهر (یعنی تأویلات) در اخبار است:
1 - یا (با اعتماد بر) قرائن متّصله بوده است (مثل قرینۀ استحباب در قصّو الشّوارب و اعفو اللحاء)، که این قرائن از دید ما مخفی ماندهاند.
یا به جهت تقطیع (یعنی قطعهقطعه کردن) این اخبار.
یا به (سبب) نقل به معناست (مثل کسی که الناس کالبهائم، همّهم علفهم را نقل به معنا کرده بگوید: قال علی علیه السّلام الناسّ کالکلب و الخنزیر).
2 - یا (با اعتماد بر) قرائن منفصله بوده است که از دید ما پنهان ماندهاند:
یا بخاطر حالیّه بودن قرینه که برای مخاطبین در مجلس معلوم بوده (مثل: ادع الدّعا عند رؤیت الهلال، که امر عقیب توهم حظر و اجازه است و پس از نقل توسط دیگری و از بین رفتن قرینه، وجوبی شده و با ینبغی الدّعا... تعارض میکند.).
یا بخاطر مقالیّه بودن قرینۀ منفصله بوده است (مثل: اذا افطرت بغیر عذر فاعتق رقبة مؤمنة) که به سبب از بین رفتن (مؤمنة) از ما پنهان مانده است (و لذا با روایت لا تعتق الکافرة تعارض میکند چونکه رقبه شامل مؤمنه و کافره هردو میشود).
1) (1)
3 - و یا (این ارادۀ خلاف ظاهر) بدون تکیه بر قرینه بوده است به دلیل مصلحتی که امام علیه السّلام از روی تقیّه میدیده است، بنابر آنچه که ما اختیار کرده و گفتیم که تقیّۀ امام بر وجه توریه است (و نه بر وجه کذب)، یا غیر تقیّه از دیگر مصالح (مثل حفظ جان شیعیان).
1 - به عقیدۀ اخباریها از باب قطع به صدور حجت هستند.
2 - به عقیدۀ انسدادیون از باب ظنّ مطلق حجّت هستند.
3 - و به عقیدۀ مشهور از باب ظنّ خاص حجّت هستند یعنی که نوعا جامع شرائط حجیّت بوده و مفید ظنّ به صدور آنها از ناحیه معصوم هستند مگر اقلّ قلیلی از احادیث.
از بحث سند که بگذریم و بپذیریم که نوع احادیث موجود در کتب معتبرۀ ما، مظنون و موثوق الصدور هستند، نوبت میرسد به اینکه پس این همه تعارضات و تناقضات چیست؟
به نظر ما ائمّه علیهم السّلام نیز مثل دیگر متکلّمین و به روش عقلاء عالم و اهل محاوره:
گاهی سخنی میفرمودند که نصّ در مطلوب بود و قابل تأویل نبود.
گاهی سخنی میفرمودند که ظهور در معنائی داشت و همان ظاهر را اراده میکردند.
گاهی سخنی میفرمودند که ظهور در معنائی داشت و لکن امام آن ظهور را اراده نکرده بلکه خلاف ظاهر آن کلام مرادشان بود، منتهی سخنان آنها همراه با یک سلسله قرائن لفظیّه، مقالیّه، حالیّه و مقامیّه، متّصله و منفصله و... میبود به نحوی که مخاطبین به برکت آن قرائن مرادات ائمّه علیهم السّلام را میفهمیدند.
امّا بعدها و در بستر زمان که احادیث مزبور برای ما نقل میشود، عوامل متعدّدی باعث میشود که آن قرائن محفوظۀ به کلام، به دست ما نرسد و حقیقت امر بر ما مشتبه شود و ما گمان کنیم که ائمه علیه السّلام ضدّ و نقیض گفتهاند و لذا مثل محدّث بحرانی رحمه اللّه درصدد رفع و حلّ آن اقدام کنیم.
خیر، تناقضگوئی در کار نبوده است بلکه عدم بلوغ قرائن مسألهساز شده است و الاّ حقیقت امر هم همان است که گفته شد.
1 - تقطیع اخبار، یعنی که قطعهقطعه کردن یک خبر و هر قطعهای را در باب مربوطه ثبت و ضبط نمودن. چرا؟
زیرا گاه میشد که یک حدیثی بصورت مفصّل از امام علیه السّلام صادر میشد که هر فرازی از آن مربوط به کتابی از کتب فقهیّه و یا بابی از ابواب آن کتاب بود، منتهی در صدر حدیث قرائنی بود که مراد امام را روشن میساخت که آیا واجب است یا مستحبّ.
لکن حضرات محدّثین بزرگوار از قبیل شیخ حرّ عاملی و... و نیز فقها عظام به تناسب احادیث را قطعهقطعه کرده و هر قطعهای را متناسب با متعلّقش در باب مربوطه ثبت و ضبط مینمودند، فی المثل بخشی را در کتاب الطهارة و بخشی را در کتاب الصلاة و... قرار میدادند و لذا امر بر بینندۀ حدیث مشتبه میشد و یا میشود و لذا گمان میکند که مراد امام وجوب است و حال آنکه استحباب بوده است.
2 - نقل به معنی: یعنی از آنجا که گاهی راوی کلام امام علیه السّلام را نقل به معنا کرده یعنی وقتی آن معنائی را که از خود کلام امام علیه السّلام فهمیده میشده است، نتوانسته است ادا کند و امام چیزی را ترجیح داده است که انجام آن بهتر است، راوی گفته امام فرمود: افعل کذا... و ما خیال میکنیم که امری از جانب امام صادر شده که دالّ بر وجوب بوده است و...
3 - در بسیاری از موارد هم قرینهای که دالّ بر مراد مقامیّه و حالیّه باشد وجود داشته است و لکن راوی در مقام نقل و حکایت، به خود کلام امام اکتفاء کرده است و قرائن حالیّه و مقامیّه را نیاورده است و لذا امر بر ما مشتبه شده است.
4 - گاهی هم قرائن مقالیّه و لفظیّهای به همراه کلام امام بوده است که مفهم مراد بوده است و لکن آن قرائن در تاریخ به دست فراموشی سپرده شده است و لذا امروز امر بر ما مشتبه است.
5 - گاهی هم مصلحت ایجاب میکرده است که امام علیه السّلام کلامی بفرماید و از کلامش خلاف ظاهر را اراده کند و لکن فعلا قرینهاش را به همراه آن نیاورده است، اعمّ از اینکه آن مصلحت، مصلحت تقیّه بوده به نحو توریه و یا مصالح دیگری از قبیل مصلحت تدرج احکام و....
متن و إلی ما ذکرنا بنظر ما فعله الشیخ قدّس سرّه - فی الاستبصار(1)
441، و مناهج الأحکام: 313، و راجع الاستبصار 3:1-5.
- من إظهار إمکان الجمع بین متعارضات الأخبار، بإخراج أحد المتعارضین أو کلیهما عن ظاهره إلی معنی بعید.و ربّما یظهر من الأخبار محامل و تأویلات أبعد بمراتب ممّا ذکره الشیخ، تشهد بأنّ ما ذکره الشّیخ من المحامل غیر بعید عن مراد الإمام علیه السّلام، و إن بعدت عن ظاهر الکلام إن لم یظهر فیه قرینة علیها:
فمنها: ما روی عن بعضهم صلوات اللّه علیهم، لمّا سأله بعض أهل العراق و قال: «کم آیة تقرأ فی صلاة الزّوال؟ فقال علیه السّلام: ثمانون.
و لم یعد السّائل، فقال علیه السّلام: هذا یظنّ أنّه من أهل الإدراک. فقیل له علیه السّلام: ما أردت بذلک و ما هذه الآیات؟ فقال: أردت منها ما یقرأ فی نافلة الزّوال، فإنّ الحمد و التّوحید لا یزید علی عشر آیات، و نافلة الزّوال ثمان رکعات»(2).
و منها: ما روی من: «أنّ الوتر واجب»، فلمّا فزغ السّائل و استفسر، قال ع): «إنّما عنیت وجوبها علی النبیّ صلّی اللّه علیه و آله»(3).
و منها: تفسیر قولهم علیه السّلام: «لا یعید الصّلاة فقیه» بخصوص الشکّ بین الثّلاث و الأربع.(4)
و مثله تفسیر وقت الفریضة فی قولهم علیه السّلام: «لا تطوّع فی وقت الفریضة» بزمان قول المؤذّن:
«قد قامت الصلاة»(5)، إلی غیر ذلک ممّا یطّلع علیه المتتبّع(6).
و یویّد ما ذکرنا - من أنّ عمدة تنافی الأخبار لیس لأجل التّقیّة - ما ورد مستفیضا: من عدم
1) (1)
2) (2) - الوسائل 750:4، الباب 13 من أبواب القراءة، الحدیث 3، و الحدیث منقول بالمعنی.
3) (3) - الوسائل 49:3-50، الباب 16 من أبواب أعداد الفرائض، الحدیث 6، و الحدیث وارد فی مطلق النوافل، و لعلّ مراد المصنّف حدیث آخر لم نقف علیه.
4) (4) - الوسائل 320:5، الباب 9 من أبواب الخلل الواقع فی الصلاة، الحدیث 3.
5) (5) - الوسائل 166:3، الباب 35 من أبواب المواقیت، الحدیث 9.
6) (6) - مثل ما رواه فی الوسائل عن أبی عبد اللّه علیه السّلام، قال: «قلت: عورة المؤمن علی المؤمن حرام؟ قال: نعم، قلت: أعنی سفلیه، فقال: لیس حیث تذهب، إنّما هو إذاعة سرّه». الوسائل 367:1، الباب 8 من أبواب آداب الحمّام، الحدیث 2. و ما رواه فی الوسائل أیضا عن الرضا علیه السّلام: «إنّ اللّه یبغض البیت اللّحم و اللّحم السمین، قال: فقیل له إنّا لنحبّ اللّحم، و ما تخلوا بیوتنا منه، فقال: لیس حیث تذهب، إنّما البیت اللّحم الذی تؤکل فیه لحوم الناس بالغیبة، و أمّا اللّحم السمین فهو المتبختر المتکبّر المختال فی مشیه» الوسائل 601:8، الباب 152 من أحکام العشرة، الحدیث 17.
جواز ردّ الخبر و إن کان ممّا ینکر ظاهره(1)
ترجمه
1 - با اخراج (و یا تصرّف و تأویل) یکی از دو خبر متعارض (مثل: اغتسل یوم الجمعه، و ینبغی غسل الجمعه.
2 - یا با اخراج هردوی آنها (مثل: ثمن العذرة سحت و لا بأس ببیع العذرة)، از ظاهرش به یک معنای بعید (که در اوّلی در اغتسل تصرّف کرده و آن را حمل بر ینبغی یعنی استحباب کرده و در دوّمی در هردو روایت تصرف نموده است.).
از جملۀ این توجیهات: اینکه از یکی از ائمه علیه السّلام که درود خدا بر آنان باد روایت شده است که وقتی یکی از جاسوسان اهل عراق از ایشان پرسید و گفت: در نماز زوال (یعنی ظهر) چند آیه میخوانید؟
حضرت فرمودند: 80 آیه. سائل دیگر سوالش را اعاده نکرده (و رفت).
حضرت فرمودند: گمان میرود که او اهل درک است.
(اصحاب) به حضرت عرض کردند، مرادتان از آن نماز زوال و آن 80 آیه چیست؟
حضرت فرمودند: مراد من از این آیات، آیاتی است که در نافلۀ ظهر خوانده میشود، چرا که دو سورۀ حمد و اخلاص در دو رکعت بیشتر از 20 آیه نیست، و نافلۀ ظهر است که 80 رکعت است (چرا که 8 رکعت است و در هر رکعت 10 آیه خوانده میشود).
و از جملۀ این توجیهات: اینکه از معصوم علیه السّلام نقل شده است که به قول مطلق فرمودند:
نافلۀ شب واجب است.
پس هنگامی که سائل به فزع افتاد و از آن استفسار نمود.
حضرت فرمود: منظورم اینستکه: بر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله واجب است.
و از جملۀ این توجیهات: تفسیر این قولشان علیه السّلام است که: لا یعید الصلوة فقیه، اختصاص به شک بین 3 و 4 دارد (و نه همۀ رکعات).
و مثل تفسیر روایت مذکور است، تفسیر وقت نماز واجب، در این قولشان است علیه السّلام که:
در وقت نماز واجب نباید نافله خوانده شود، به زمانی که مؤذن برای اقامۀ جماعت میگوید: قد قامت الصلوة، الی غیر ذلک از ارادۀ خلاف ظاهرهایی که شخص محقّق از آنها مطلع است (مثل: انّ اللّه یبغض بیت اللّحم، که مراد از این خلاف ظاهر، غیبت فرد مؤمن است... و مثل: اختلاف امّتی رحمة، که مراد از این خلاف ظاهر نیز رفتوآمد در جهت مسائل و مباحث علمی است، نه کشمکش).
و مؤیّد آنچه ما گفتیم: که عمدۀ تنافی و تعارض اخبار، بخاطر تقیّه نیست. (برخلاف صاحب حدائق که میگوید بخاطر تقیّه است)، اخبار مستفیضه) ای است که وارد شده است مبنی بر اینکه:
شما حق ندارید حدیثی را رد کرده و جعلی بخوانید ولو (از نظر شما) ظاهری غیرقابل قبول داشته باشد، حتی اگر امام علیه السّلام در آن روایت به روز بگوید شب است و به شب بگوید روز است. چرا؟
به این علّت که ممکن است برای آن خبر محمل (و توجیهی) باشد که شنوندۀ آن تفظّن و توجّه بدان پیدا نکرده و در نتیجه منکر آن شده و بدون اینکه بفهمد کفر بورزد.
پس: اگر عمدۀ تنافی اخبار از جهت صدور اخباری (مثل آن دو پاسخی که امام به آن دو عراقی دادند) باشد که ظاهرشان منافی است با ادلّهای که در دست ما است (مثل پاسخی که امام در کنار آندو پاسخ به زراره دادند) تقیّه باشد، نباید که در انکار این اخبار از امام، مفسدهای باشد چه رسد به کفر ورزیدن.
ارائۀ دو شاهد و یا مؤیّد بر مطلب و مدّعای خود شیخ است:
اینستکه: شیخ الطائفه یعنی شیخ طوسی نیز در کتب فقهیّه و استدلالیّۀ خودش در رابطۀ با متعارضین، به روش مشهور مشی کرده است، یعنی وقتی به متعارضین رسیده، از قواعد ترجیح و تخییر استفاده کرده است یعنی که احدهما را اخذ و بدان فتوی داده است.
امّا در کتاب استبصار که کتاب حدیثی ایشان است، پس از نقل احادیث به ظاهر متعارض در هر بابی با توجیهات قریبه و حتی بعیده تلاش کرده است که یک وجه الجمعی و به تعبیر دیگر جمعی تبرّعی ولو بعید از ظاهر دو حدیث باشد، پیدا کند تا بدینوسیله بینهما را جمع نماید تا که کسی نگوید که ائمه علیهم السّلام تناقضگویی کردهاند.
خیر، هر کلامی از ائمّه علیهم السّلام صادر شده، روی حساب و کتاب صادر شده است لکن باید سخن شناس و آگاه به ضوابط باشیم تا که مراد از هر کلامی را بفهمیم و حتی اگر به نتیجهای هم نرسیدیم بتوانیم یک توجیه بعیدی حتی داشته باشیم و اقدام به طرح نکنیم.
الحاصل: این روش مرحوم شیخ طوسی در استبصار نیز مؤید و گواه بر مطلب ما است که گفتیم:
تعارض میان اخبار از راه ارادۀ خلاف ظاهر و اختفاء قرائن بوجود آمده است نه اینکه خود ائمۀ هدی علیهم السّلام دچار تعارضات و تناقضات شده باشند.
ارائۀ یک مؤیّد و یا شاهد دیگر یعنی تأویلات حضرات ائمّه علیهم السّلام است بر مطلب خودشان و لذا میفرماید:
در میان احادیث، انسان به احادیثی برمیخورد که ظهور در مطلبی دارند و لکن خود ائمه آنها علیهم السّلام را به تأویل بردهاند، آنهم به یک سلسله تأویلاتی که از ظاهر حدیث فاصله زیادی داشته و به کلّی بیگانهاند، حتّی از وجه الجمعهای شیخ طوسی در استبصار نیز خیلی بعیدتراند ولی معذلک حضرات ائمّه علیهم السّلام این تأویلات را داشتهاند و لذا در اخذ یک حدیث و طرح حدیث دیگر نباید شتاب نمود بلکه باید دید که مراد ائمّه علیهم السّلام چیست؟
برای نمونه به ذکر چند حدیث میپردازیم که خود ائمّه علیهم السّلام دست به توجیهات بسیار بعیدهای زدهاند که از ظاهر احادیث بسیار فاصله دارند، گرچه قرینهای هم بر آن توجیهات و تأویلات در این احادیث وجود ندارد:
1 - روایت شده است که مردی از اهالی عراق از امام علیه السّلام سوال کرد: چند آیه از قران در نماز ظهر تلاوت میفرمایید؟
امام علیه السّلام فرمودند: به گمانم این شخص از اهل ادراک است یعنی که خوب میفهمد.
امّا دیگرانی در آنجا حضور داشتند که از امام علیه السّلام پرسیدند، منظورتان چیست و هشتاد آیه از کدام آیاتاند؟
حضرت فرمودند: منظور من مجموعه آیاتی است که در نافلۀ ظهر خوانده میشود. چرا؟
زیرا که نافلۀ ظهر هشت رکعت است چرا که چهارتا دورکعتی است و در هر رکعت یک حمد و یک سوره، قرائت میشود.
سورۀ حمد و سورۀ اخلاص، رویهمرفته ده آیه است و لذا هشت رکعت را در 5 آیه ضرب کنیم میشود، هشتاد آیه.
نکته: اینجاست که اهل سنّت بسم اللّه را از آیات سوره بحساب نمیآورند که این دو سوره روی همرفته میشوند ده آیه و الاّ براساس محاسبات خود ما میشوند دوازده آیه.
لابد سوالکنندۀ دوّم از عامّه بوده است و یا که در مجلس کسی بوده است که حضرت تقیّه فرموده و بر طبق عامّه حساب نموده است.
ملاحظه میکنید که سوال از نماز ظهر است و لکن پاسخ امام علیه السّلام با توجیهاتی که فرمود با ظاهر سوال و جواب تناسبی ندارد و از ظاهر چنین مطلبی به ذهن نمیآید و این یک توجیه بعید است.
2 - در برخی از روایات از معصوم علیه السّلام نقل شده است که بقول مطلق فرمودهاند که: صلوة الوتر واجبة.
امّا پس از استفسار سائل، حضرت فرمودند: منظورم اینستکه: بر پیامبر واجب بوده است.
3 - امام علیه السّلام در حدیثی فرمودند: (لا یعید الصلوة فقیه)، یعنی که هرکسی که به مسائل و احکام نمازش آگاه باشد، نماز را اعاده نمیکند بلکه معالجه میکند یعنی که با نماز احتیاط و سجده سهو و... آن را جبران مینماید.
4 - در روایتی امام علیه السّلام فرموده است: (لا تطوّع فی وقت الفریضة)، یعنی در وقت نماز واجب نباید که نافله بخوانی، سپس تفسیر نمودند به اینکه مراد من از وقت فریضه، آن زمانی است که مؤذّن برای اقامۀ جماعت میگوید: قد قامت الصّلوة.
اینستکه: اخبار مستفیضهای وجود دارد مبنی بر اینکه: شما حق ندارید که حدیثی را رد کنید و جعلی بخوانید ولو ظاهری منکر و غیرقابل قبول داشته باشد، حتّی اگر حدیثی از امام نقل شد که حضرت به روز اطلاق شب کرده و فرموده باشد، الان شب است یا به شب اطلاق روز کرده باشد شما حق طرح ندارید، چراکه ای چهبسا آن سخن یک توجیه وجیهی دارد که شما از آن خبر ندارید و ندانسته حدیث را طرح میکنید و مبتلا به ردّ قول امام و ناخواسته، کافر میشوید و....
نکته: فی المثل اینکه به روز فرموده: الان شب است یعنی که در زیر سایۀ حکومتهای طاغوتی روز روشن هم شب تار است و هکذا....
اینستکه: اگر به قول محدّث بحرانی عمدۀ این تناقضات و تعارضات از روز اوّل بوده باشد و خود ائمه علیهم السّلام لمصلحة چنین فرموده باشند، خوب طرح چنین احادیثی و انکار آن و عدم ترتیب اثر به آنها که نباید موجب کفر شود بلکه نباید که کمترین مفسدهای به دنبال داشته باشد.
متن الثالث أنّ التّقیّة قد تکون من فتوی العامّة، و هو الظّاهر من إطلاق موافقة العامّة فی الأخبار.
و اخری: من حیث أخبارهم التی رووها، و هو المصرّح به فی بعض الأخبار(1)
و ثالثة: من حیث عملهم، و یشیر إلیه قوله علیه السّلام فی المقبولة المتقدّمة: «ما هم إلیه أمیل قضاتهم و حکّامهم».
و رابعة: بکونه أشبه بقواعدهم و أصول دینهم و فروعه، کما یدلّ علیه الخبر المتقدّم.
و عرفت سابقا قوّة احتمال إرادة التّفرّع علی قواعدهم الفاسدة، و یخرج الخبر حینئذ عن الحجّیة و لو مع عدم المعارض، کما یدلّ علیه عموم الموصول.
ترجمه
1 - گاهی از فتاوای عامّه است. (یعنی که امام علیه السّلام فی المثل مطابق با فتوای ابو حنیفه فتوی میدهد و این از اطلاق موافقت عامّه، در اخبار علاجیّه (که میگویند: ما وافق العامّة فدعوها) روشن میشود.
2 - گاهی از حیث اخباری است که خودشان روایت کردهاند، و در بعض اخبار (مثل روایت قطب راوندی) به آن تصریح شده است.
3 - گاهی از حیث عمل آنان است (یعنی که عملا امام یک قضاوتی میکند که مطابق قاضی القضاة عامّه است)، و این اشاره دارد به این قول امام علیه السّلام در مقبولۀ عمر بن حنظله که میفرماید:
4 - گاهی هم (خبر موافق یعنی تقیّه) اشبه به قواعد آنان و اصول دین و فروع دینشان است، چنانکه دلالت بر آن خبر شباهت.
1) (1)
قواعد باطلۀ آنان است، از حجیّت خارج میشود ولو فاقد معارض باشد، چنانکه دلالت میکند بر این خروج خبر از حجیّت، عموم (مای) موصوله.
1 - گاهی یکی از دو خبر متعارض با فتاوای عامّه و اهل سنّت در فلان مسألۀ فرعیّه موافقت دارد.
فی المثل: فتوای اهل سنّت عموما در حرمت متعۀ نساء است.
حال: دو حدیث از ائمّۀ هدی علیهم السّلام به ما رسیده است که احدهما موافق با عامّه است و دلالت بر حرمت متعۀ نساء دارد و آن دیگری مخالف عامّه و دلالت بر جواز متعۀ نساء دارد.
در اینجا باید که مخالف را اخذ و موافق را کنار گذاشت چنانکه از اطلاق اخبار علاجیّه نیز همین معنا متبادر است.
به عبارت دیگر: اخبار علاجیّه به قول مطلق گفته: ما وافق العامة قدعوها، که آنچه از آن به ذهن تبادر میکند موافقت در فتوی است.
2 - گاهی یکی از دو خبر متعارض ولو با فتاوای عامّه موافق نیست و لکن با اخبار و روایات آنها موافق است.
روایات نیست؟
1 - روایاتی که مفتی بها است و هو الاغلب و الاکثر.
2 - روایات متروکهای که احدی از فقهای ما بر طبق آنها فتوی ندادهاند و اگر هم بر طبق آنها فتوائی داده شده باشند بسیار شاذ و نادر است.
1 - دستۀ اوّل احادیثی است که مطابق آنها فتوی دادهاند و کثیری از احادیث آنها را شکل میدهد.
2 - دستۀ دوّم احادیث متروکهای است که بر طبق آنها فتوی ندادهاند و بخش قلیلی از احادیث آنها را تشکیل میدهند.
آنها باشد و لکن مطابق با فتاوای آنها نباشد که در حقیقت بینهما عموم و خصوص من وجه است، حال:
مادّۀ افتراق فتوی اینستکه: به حکمی فتوی بدهند بدون اینکه آیه و یا روایتی برای آن باشد، مثل فتوای آقای عمر به حرمت متعۀ نساء و حجّ تمتّع و....
مادّۀ افتراق روایت هم اینستکه: حدیثی باشد که در کتب روائی و صحاح آنها یعنی اهل سنّت ثبت شده است و لکن احدی بر طبق آن فتوی نداده باشد.
و امّا مادّۀ اجتماع فتوی و روایت، اغلب فتاوی و اخبار آنها است که در کتب فقهی و روائی آنها مکتوب و مضبوط است.
حال: همانطور که اگر حدیثی موافق با فتاوای عامّه باشد احتمال تقیّه دارد و به برکت اخبار علاجیّه، حمل بر تقیّه میشود، همانطور هم اگر حدیثی موافق با روایات آنها باشد باز حمل بر تقیّه شده و حدیث دیگر مقدّم میشود.
چهارمین حدیث از احادیث علاجیّه است که در آنجا حضرت فرموده بودند.
فاعرضوهما علی اخبار العامّه، فان وافق اخبارهم فذروه و ما خالف اخبارهم فخذوه.
اینستکه: امکان دارد که مطابقت با روایات به مطابقت با فتوای عامّه برگردد و الاّ یکی بوده و ملاک همان مطابقت با فتوی باشد به این بیان که موافقت با روایات حمل بر غالب شده بگوئیم:
مراد از مطابقت با اخبار عامّه عبارتست از: موافقت با اغلب احادیث آنها و یا همان اخبار زنده و مفتی به آنها و نه موافقت با سایر اخبارشان که فاقد ارزش بوده و وجودشان کالعدم است.
بنابراین: این وجه بازگشت به وجه قبل دارد.
3 - گاهی هم یکی از دو خبر متعارض مطابق با عمل عامّه است نه با روایات و یا فتاوای آنها.
توضیح ذلک اینکه:
اهل سنّت به دلیل اینکه سلاطین جور از قبیل بنی امیه، بنی عباس و... را اولوالامر و واجب الاطاعة میدانستند گاهی به عنوان حکم ثانوی بر طبق دستور آنها به چیزی عمل میکردند که ممکن بود بر طبق فتوای مفتی و روایات عامّه نباشد.
حال دو خبر باهم تعارض کردهاند که یکی از آنها موافق با عمل عامّه و دیگری مخالف آن است.
در اینجا نیز، حدیث موافق احتمال تقیّه دارد و لذا حمل بر تقیّه میشود و حدیث مخالف راجح واقع میشود.
فرازی از مقبولۀ عمر بن حنظله است که فرمود:
ینظر الی ما هم امیل الیه حکّامهم و قضاتهم فیترک و یؤخذ بالاخر
4 - گاهی هم یکی از دو خبر مطابقت با قواعد باطلۀ آنها از قبیل جبر، تفویض سهو النّبی و... دارد.
حال:
دو حدیث از ائمّه علیهم السّلام به ما رسیده است که یکی موافق با جبر است و دیگری با میزان امر بین الامرین و اختیار منطبق است.
در اینجا نیز حدیث اوّلی حمل بر تقیّه میشود و به دوّمی اخذ میگردد.
دو حدیث از طریق ائمّه علیهم السّلام از طریق معتبره به ما رسیده است که یکی از آن دو منطبق بر قیاس و مبتنی بر استحسان و... میباشد و دیگری مخالف با آن.
باز هم اوّلی حمل بر تقیّه و به دوّمی اخذ میشود.
از طریق امامیّه دو حدیث به ما رسیده است که یکی از آن دو دلالت بر قبولی شهادت اهل کتاب دارد و دیگری دالّ بر عدم قبولی است.
در اینجا نیز حدیث اوّل که موافق با قواعد عامّه است حمل بر تقیّه میشود و کنار گذاشته میشود و حدیث دوّم اخذ میگردد.
حدیثی است که قبلا نقل شد به اینکه: ما سمعت منّی یشبه قول الناس ففیه التّقیّه... که توضیحاتی هم پیرامون دو احتمالی که در آن وجود داشت داده شد.
سه فرض قبلی تنها در خبرین متعارضین ارزشمنداند که راجح را گرفته و مرجوح را طرح کرده و حمل بر تقیّه میکنیم.
امّا اگر خبر بلامعارض باشد ولو مطابق فتاوای عامّه باشد یا مطابق روایات آنها و یا مطابق عمل آنها باشد دیگر جای طرح و حمل بر تقیّه ندارد. چرا؟
زیرا که: الاصل، عدم التّقیّه، چونکه هر مطابق عامّهای فاسد و باطل نیست.
بلامعارض مطلقا طرح شده و به عدم حجیّت آن میشود.
و اگر معارضی داشت، معیّنا آن حجّت است و حجّت با لاحجّت تعارض ندارند.
بر طبق این معنا چنانکه قبلا هم گفتیم حدیث از ما نحن فیه بیگانه است.
پس: حساب فرض چهارم چه است.
متن أنّ ظاهر الأخبار کون المرجّح موافقة جمیع الموجودین فی زمان الصّدور أو معظمهم، علی وجه یصدق الاستغراق العرفیّ. فلو وافق بعضهم بلا مخالفة الباقین، فالتّرجیح به مستند إلی الکلّیة المستفادة من الأخبار، من التّرجیح بکلّ مزیّة.
و ربّما یستفادّ من قول السّائل فی المقبولة: «قلت: یا سیّدی، هما معا موافقان للعامّة»: أنّ المراد ب «ما وافق العامّة» أو «خالفهم» فی المرجّح السّابق یعمّ ما وافق البعض أو خالفه.
و یردّه: أنّ ظهور الفقرة الاولی فی اعتبار الکلّ أقوی من ظهور هذه الفقرة فی کفایة موافقة البعض، فیحمل علی إرادة صورة عدم وجود هذا المرجّح فی شیء منهما و تساویهما من هذه الجهة، لا صورة وجود هذا المرجّح فی کلیهما و تکافئهما من هذه الجهة.
و کیف کان، فلو کان کلّ واحد موافقا لبعضهم مخالفا لآخرین منهم، وجب الرّجوع إلی ما یرجّح فی النّظر ملاحظة التّقیّة منه.
ترجمه
2 - یا موافقت با (جلّ یعنی) معظم عامّه باشد، به نحوی که استغراق عرفی بر آن صدق کند.
پس: اگر یکی از دو خبر متعارض با بعض از علمای عامّه موافق باشد، بدون مخالفت با بقیّه، ترجیح به آن (و اخذ مخالف) مستند است به آن کلیّت (یا تنقیح مناطی که) از اخبار استفاده میشود، یعنی که از ترجیح به هر مزیّتی (که خبر مخالف را لا ریب فیه میکند).
و چهبسا از قول سوالکننده (یعنی فقرۀ دوّم) در مقبول که گفت: یا سیدی: هردو خبر موافق با عامّه هستند، استفاده میشود که مراد از (ما) در ما وافق العامّه او خالفهم، در مرجّح سابق (یعنی فقرۀ اوّل یا کلام امام) اعمّ از موافقت با کلّ یا بعض عام است (نه خصوص معظم یا جمیع عامّه.
نکته (قول دوّم میخواهد بگوید: قرینهای وجود دارد که مراد از آن عامی که در فقرۀ اولی یا کلام امام است، بعض است، و آن قرینه اینستکه: راوی در فقرۀ دوّم گفت هردو خبر موافق با عامّه است، یعنی که یکی موافق با بعض آنان و دیگری موافق با بعض دیگر است و این قرینه است بر اینکه آن عام
نیز که در کلام امام است به معنای بعض است و لذا نتیجه میگیرد که اگر خبر موافق بعض هم باشد میشود منصوصه).
و حال آنکه ردّ میکند این توهّم را: اینکه ظهور فقرۀ اولی (یا مرجّح سابق یا کلام امام)، در اعتبار کلّ، قویتر از ظهور این فقرۀ ثانیه (یا مرجّح لاحق که کلام سائل باشد) در موافقت بعض.
در نتیجه: این قول سائل (که گفت هردو خبر موافق قول عامّه است) حمل میشود بر صورت عدم وجود این مرجّح جهت صدوری در هریک از آن دو خبر و تساوی آن دو از این جهت، و نه بر صورت وجود این مرجح جهت صدور در هر دو و تکافؤ هردو در آن.
شیخنا میفرماید: در هر صورت (چه این موافقت با بعض یا مخالفت با بعض منصوصه باشد چنانکه بهبهانی میگوید و چه غیرمنصوصه باشد چنانکه ما میگوئیم):
اگر هریک از این دو خبر متعارض، موافق با بعض عامّه باشد و آن دیگری مخالف با بعض عامّه، رجوع به آن خبری که در آن رعایت تقیّه نشده است واجب میشود.
نکته: کلمۀ عدم در عبارت شیخ افتاده است.
اینستکه: مطابقت با عامّه در یک نگاه دیگر بر چند قسم میشود که این اقسام در رابطۀ با موافقت از حیث فتوی میباشد و ربطی به روایات و قواعد و... ندارد.
1 - اینکه یکی از دو خبر متعارض، موافق با جمیع باشد، چرا که عامّه در مسألۀ مورد بحث دارای قول واحد هستند، و لکن خبر دیگر مخالف با همۀ عامّه.
در اینجا نیز بلاشک، خبر مخالف را اخذ و موافق را کنار گذاشته، میگوئیم:
خبر موافق از روی تقیّه گفته شده است و قدر متیقّن از اخذ به مخالف و کنار گذاشتن موافق، همین صورت است که جزء مرجّحات منصوصه نیز میباشد. چرا؟
1 - چونکه در اخبار آمده است: ما وافق العامّه... و ما خالف العامّه....
2 - کلمۀ العامّه، اسم جنس محلّی به الف و لام است که مثل جمع با الف و لام، مفید عمومیّت است
به معنای جمیع العامه.
2 - اینکه یکی از دو خبر متعارض موافق با معظم عامّه، و دیگری مخالف با معظم و موافق با شاذی از عامّه است، که نزد خود عامّه اعتباری به رأیشان نیست.
این قسم نیز از روی مسامحۀ عرفیّه از مرجّحات منصوصه است. چرا؟
بخاطراینکه عرفا با مقداری تسامح صادق است بدینمعنا که کسی بگوید: این حدیث، از باب اینکه النادر کالمعدوّم است موافق با عامّه است.
اینجا نیز بنابر تمام مبانی اعمّ از اصولی و اخباری، جای ترجیح و اخذ به راجح یعنی مخالف عامّه است.
3 - اینکه یکی از دو خبر متعارض مخالف عامّه و دیگری موافق با فتوای بعضی از عامّه است و نه همۀ عامّه.
اینستکه: استفادۀ از این مرجّح از باب کبرای کلّی التّرجیح بکلّ مزیّة است و نه از باب مرجّحات منصوصه. چرا؟
بخاطر اینکه مرجّح منصوص در روایات عبارت بود از: ما وافق العامّه.
آنچه از این عبارت به ذهن تبادر میکند موافقت با جمیع عامّه و یا معظم است.
بنابراین: موافقت با بعض عامّه و مخالفت با بعض دیگر، منصوص نمیباشد و لذا داخل در بخش غیرمنصوصه میشود.
در مرجّح غیرمنصوص هم به عقیدۀ اخباریها ترجیح جایز نیست بلکه جای تخییر است و لکن به عقیدۀ اصولیها باز هم جای ترجیح است و نه جای تخییر.
بر طبق این مبنا ثمرهای در بین نمیباشد چرا که چه منصوصه باشد و چه غیرمنصوصه جای ترجیح است.
خیر این نمیتواند معقول باشد.
اینستکه: ظهور فراز قبلی حدیث یعنی: ما وافق العامّه در جمیع عامه اقوی است و ما همان ظهور را اخذ میکنیم، سپس میتوانیم آن بخش بعدی را که سائل گفت: هما معا موافقان للعامّة، دوجور معنا کنیم:
1 - اینکه هردو موافق عامه هستند، یعنی مرجّحی که امام فرمود در هردو وجود دارد و لذا از آن مرجّح، اعمّ اراده شده است که در اینصورت نافع به حال این قائل است.
2 - اینکه عبارت را بالعکس معنا کرده بگوئیم: این تعبیر کنایه از اینستکه: اگر هیچیک از دو خبر متعارض مرجّح نداشت چهکنیم؟
به عبارت دیگر: - امام علیه السّلام فرمود: موافق با عامه را طرح و مخالف آنها را بگیر که مراد از عامه در اینجا جمیع عامّه است، حال اگر هردو خبر مطابق با عامه بود چهکنیم؟
در اینجا مراد اینستکه: اگر مرجّحی که امام فرمود در هیچیک از دو خبر نبود چهکنم؟ که در اینصورت نفعی به حال این قائل ندارد، چرا که اذا جاء الاحتمال، بطل الاستدلال.
الحاصل: برای ما مسلّم نشد که مطابقت با بعض عامه نیز یکی از مرجّحات منصوصه باشد.
بله، از مرجّحات غیرمنصوصه میباشد و مزیّتی است که در احدهما وجود دارد.
4 - اینکه دو حدیث با یکدیگر تعارض کردهاند در حالیکه ما به فتاوای عامه در مسأله آگاهم.
از طرفی هریک از دو حدیث مزبور، هم موافق با عامه است و هم مخالف با آنها.
فی المثل: فتوای فقیه عامیه و یا فلان مذهب در رابطۀ با فلان مسأله وجوب است و فتوای آن دیگری حرمت است.
از دو حدیث متعارض هم، یکی دال بر وجوب است که موافق با فتوای دستۀ اوّل و مخالف با دستۀ دوّم است و دیگری دالّ بر حرمت است که با فتوای دستۀ اوّل مخالف و با فتوای دستۀ دوّم موافق است.
وظیفه چیست؟ - آیا باید که هردو حدیث را کنار بگذاریم یا که در این رابطه مخیّر هستیم یا که باز هم امکان ترجیح وجود دارد؟
اینستکه: ما یک معیار و یا ضابطۀ کلّی نداریم و لذا امر به نظر و سلیقۀ مجتهد واگذار میشود تا که شاید با دقت و لحاظ جهات ترجیح، بتواند یکی از دو حدیث را از جهتی بر حدیث دیگر ترجیح دهد.
متن و ربّما یستفاد ذلک من أشهریّة فتوی أحد البعضین فی زمان الصّدور، و یعلم ذلک بمراجعة أهل النّقل و التّاریخ، فقد حکی عن تواریخهم.
أنّ عامّة أهل الکوفة کان عملهم علی فتاوی أبی حنیفة و سفیان الثّوری و رجل آخر، و أهل مکّة علی فتاوی ابن جریح، و أهل المدینة علی فتاوی مالک و رجل آخر، و أهل البصرة علی فتاوی عثمان و سوادة، و أهل الشّام علی فتاوی الأوزاعیّ و الولید، و أهل مصر علی فتاوی الّلیث بن سعید، و أهل خراسان علی فتاوی عبد اللّه بن المبارک الزّهریّ، و کان فیهم أهل الفتوی من غیر هؤلاء کسعید بن المسیّب، و عکرمة، و ربیعة الرأی، و محمّد بن شهاب الزّهریّ، إلی أن استقرّ رأیهم بحصر المذاهب فی الأربعة سنة خمس و ستّین و ثلاثمائة، کما حکی(1)
و قد یستفاد ذلک من الأمارات الخاصّة، مثل: قول الصّادق علیه السّلام - حین حکی له فتوی ابن أبی لیلی فی بعض مسائل الوصیّة -: «أما قول ابن أبی لیلی فلا أستطیع ردّة».(2)
و قد یستفاد من ملاحظة أخبارهم المرویّة فی کتبهم؛ و لذا انیط الحکم فی بعض الرّوایات(3)بموافقة أخبارهم.
ترجمه
1 - عوام اهل کوفه (عملشان) بر طبق فتاوای ابی حنیفه، سفیان ثوری و رجل دیگری بوده است.
2 - و اهل مکّه (عملشان) بر طبق فتوای ابن جریح بوده است.
3 - و اهل مدینه (عملشان) بر طبق فتاوای مالک و رجل دیگری (ابن ماجه) بوده است.
4 - و اهل بصره (عملشان) بر طبق فتاوای عثمان بطّی و سواده بوده است.
5 - و اهل شام (عملشان) بر طبق فتاوای اوزاعی و ولید بوده است.
6 - و اهل مصر (عملشان) بر طبق فتاوی لیث بن سعید بوده است.
7 - و اهل خراسان (عملشان) بر طبق فتاوای عبد اللّه بن زهری بوده است.
و در میان این فقهای عامّه غیر از افراد مذکور افراد دیگری مثل سعید بن مسیّب، عکرمه، ربیعة الرأی و محمد بن شهاب زهری نیز بودهاند تا اینکه رأی آنان در سال 365 مستقرّ شد به حصر این مذاهب مختلف به چهار مذهب، چنانکه حکایت شده است.
و گاهی این اشهریت استفاده میشود از امارات خاصّه، مثل این قول امام صادق علیه السّلام؛ به هنگامی که فتوای ابن ابی لیلی در بعض مسائل وصیّت برای ایشان حکایت شد، فرمودند: چون این قول ابن ابی لیلی است، نمیتوانم خلاف آن فتوی بدهم.
و گاهی این اشهریت استفاده میشود از اخبار روایت شدۀ در کتب (ابو هریره) و دیگران. و لذا:
حکم (ردّ کردن خبری) در برخی از اخبار علاجیّه (خبر چهارم و هفتم) منطوط شده است به موافقت آن با اخبار ایشان (بدینمعنا که هر خبری که موافق با اخبار آنها بود رد کند).
1 - تاریخ صدور حدیث را به درستی پیدا میکنیم.
2 - فتاوای فقهاء عامّه در آن عصر را نیز مورد لحاظ قرار داده بهدست آوریم که در آن زمان و یا مکان که امام علیه السّلام فلان حدیث را فرموده است، فتوای کدام فقیه سنّی اشهر بوده است؟
1 - سنّیهای اهل کوفه به فتوای ابو حنیفه، سفیان ثوری و یک فقیهی که نامش برده نشده.
2 - اهل مکّه به فتاوای ابن ابی جریح عمل میکردهاند.
3 - اهل مدینه از فتاوای مالک بن انس استفاده میکردهاند.
4 - اهالی بصره، به فتاوای عمّال و سواده عمل مینمودهاند.
5 - اهل شام به فتاوای اوزاعی و ولید عمل میکردهاند.
6 - اهل مصر به فتاوای لیث بن سعید، عمل مینمودهاند.
7 - اهل خراسان از فتاوای عبد اللّه بن مبارک زهر متابعت میکردهاند.
اشاره به دوّمین نمونه است و لذا میفرماید: گاهی از راه قرائن خاصهای که مخصوص به مورد خاصّی است میتوان مطلب موردنظر را فهمید، فی المثل:
از امام صادق علیه السّلام نقل شده است که وقتی در رابطۀ با برخی از مسائل وصیّت فتوای ابن ابی لیلی را نزد ایشان نقل کردند، حضرت علیه السّلام فرمودند: فلا استطیع ردّه.
اشاره به سوّمین نمونه است و آن اینکه از راه ملاحظۀ اخبار عامّه که در کتابهایشان نقل شده است، میتوان به مطلب موردنظر پی برد، فی المثل:
الحاصل: راههائی برای ترجیح احدهما بر دیگری، برای مجتهد وجود دارد، لکن یک ضابطه و معیار کلی در اختیار او نیست و لذا تشخیص مسأله مقداری دشوار است و لذا:
اگر به مزیّتی ولو ظنّی دست پیدا کند، فهو المطلوب و الا به سراغ دیگر مرجّحات و یا تخییر میرود.
متن قد عرفت أنّ الرّجحان بحسب الدّلالة لا یزاحمه الرّجحان بحسب الصّدور، و کذا لا یزاحمه هذا الرّجحان، أی: الرّجحان من حیث جهة الصّدور. فإذا کان الخبر الأقوی دلالة موافقا للعامّة قدّم علی الأضعف المخالف؛ لما عرفت: من أنّ التّرجیح بقوّة الدّلالة من الجمع المقبول الّذی هو مقدّم علی الطّرح.
أمّا لو زاحم التّرجیح بالصّدور التّرجیح من حیث جهة الصّدور بأن کان الأرجح صدورا موافقا للعامّة، فالظّاهر تقدیمه علی غیره و إن کان مخالفا للعامّة، بناء علی تعلیل التّرجیح بمخالفة العامّة باحتمال التّقیّة فی الموافق؛ لأنّ هذا التّرجیح ملحوظ فی الخبرین، بعد فرض صدورهما قطعا کما فی المتواترین، أو تعبّدا کما فی الخبرین، بعد عدم إمکان التّعبّد بصدور أحدهما و ترک التّعبّد بصدور الآخر، و فیما نحن فیه یمکن ذلک بمقتضی أدلّة التّرجیح من حیث الصّدور.
فإن قلت: إنّ الأصل فی الخبرین الصّدور، فإذا تعبّدنا بصدورهما اقتضی ذلک الحکم بصدور الموافق تقیّة، کما یقتضی ذلک الحکم بإرادة خلاف الظّاهر فی أضعفهما دلالة، فیکون هذا المرجّح نظیر التّرجیح بحسب الدّلالة مقدّما علی التّرجیح بحسب الصّدور.
قلت: لا معنی للتّعبّد بصدورهما مع وجوب حمل أحدهما المعیّن علی التّقیّة؛ لأنّه إلغاء لأحدهما فی الحقیقة؛ و لذا لو تعیّن حمل خبر غیر معارض علی التقیّة علی تقدیر الصّدور، لم تشمله أدلّة التّعبّد بخبر العادل.
ترجمه
(مرتبۀ مرجّح جهتی)
(در مقام چهارم) دانستی که رجحان به حسب صدور (مثل اعدلیّت، افقهیّت، اشهریت و...) مزاحم و معارض رجحان به حسب دلالت نمیشود (یعنی ولو راوی عام اعدل و افقه باشد به خاص عمل میشود ولو نسبت به عام مرجوح باشد).
و نیز این رجحان یعنی رجحان جهت صدوری که مخالفت با عامه باشد، مزاحم رجحان به حسب دلالت نمیشود، و لذا:
اگر خبری که به لحاظ دلالت قویتر است (یعنی خبر خاص متعارض با عام) موافق با عامّه باشد، مقدّم داشته میشود بر آن عام مخالف عامهای که به لحاظ دلالی ضعیفتر است (ولو مخالفتش با عامّه مرجّحش میباشد). چرا؟
زیرا دانستی که: ترجیح به قوّت دلالت از ناحیۀ جمع مقبول است که مقدّم بر طرح است.
(در تزاحم مرجّحات صدوریه با مرجّحات جهتیّه)
1 - پس از فرض صدور قطعی هردو خبر چنانکه در خبرین متواترین متعارضین چنین است.
2 - یا تعبّدا چنانکه در خبرین واحدین متکافئین (که راوی هر دو عادل است) چنین است، آن هم پس از عدم امکان تعبّد به صدور یکی از دو خبر (که اعدل است) و ترک تعبّد به دیگری (که عادل است)، و در ما نحن فیه متعبّد شدن به صدور یکی و ترک دیگری به مقتضای (ادلهای که میگوید خذ باعدلهما یعنی) ادلۀ ترجیح از جهت صدور ممکن است (یعنی که هردو ظنّی الصدوراند و لذا در اینجا نمیتوان متعبد به صدور یکی و ترک صدور آن دیگری شد چونکه مستلزم ترجیح بلامرجح است)
نکته: (این در حالی است که در سوّمی یعنی واحدین متفاضلین که یکی اعدل و دیگری عادل است، ارجح صدورا را که مخالف با عامه باشد اخذ و مرجوح را کنار میگذاریم).
اگر از ناحیۀ مرحوم بهبهانی گفته شود: اصل در خبرین (متفاضلین که یکی اعدل و دیگری عادل است) صدور است (یعنی که هردو خبر مشمول ادلۀ حجیّت خبر واحد هستند).
پس:
قویتر است).
میگویم: تعبّد به صدور دو خبر متعارض (عادل و اعدل) با قول به وجوب حمل یکی از آندو به نحو معیّن بر تقیّه و رد کردن آن) معنا ندارد. چرا؟
زیرا حمل احدهما المعیّن علی التقیّة، در حقیقت الغاء یکی از دو خبر است، و لذا:
اگر حمل خبر غیرمعارض (امسح علی...) بنابر فرض صدور، بر تقیّه تعیّن یابد، آنگاه ادلّۀ تعبد به خبر واحد عادل (یعنی آیۀ نبأ) شامل آن نمیشود.
در حقیقت بیان مفاصلۀ میان مرجّحات است.
به عبارت دیگر گفته شد که: مرجّحات اقسامی دارد، از جمله: مرجّح دلالی و یا ترجیح به دلالت، مرجّح صدوری، مرجّح جهتی و مرجّح مضمونی.
مرجّح مضمونی خود دارای دو بخش است: مرجّحات داخلیّه و مرجّحات خارجیّه.
در اینستکه: اگر یک دستۀ از این مرجحات در خبرین متعارضین باشد و دستهجات بعدی نباشد، خوب مزاحمتی هم در کار نیست، مثل اینکه تنها ترجیح به دلالت مطرح باشد و یا تنها ترجیح به صدور مطرح باشد و....
امّا عند المزاحمة یعنی در صورتیکه دو دستۀ از مرجّحات در خبرین متعارضین باشد مسأله فرق میکند و باید دید که کدامیک از مرجّحات به لحاظ رتبه مقدم است؟
چیست؟
جدا کردن حساب مرجّح دلالی از دیگر مرجّحات است و لذا میفرماید:
هم در اوائل بحث تعادل و تراجیح تحت عنوان قاعدۀ الجمع مهما امکن، و هم در مقام چهارم، به تفصیل از مرجّحات صحبت و رسیدیم به اینکه ترجیح به دلالت بر همۀ مرجّحات دیگر رجحان دارد و اصولا با وجود مرجّح دلالی نوبت به ترجیحی که به معنای اخذ به راجح و طرح مرجوح است، نمیرسد.
بلکه معیّنا جای جمع است و عمل به هر دو خبر.
البته آن جمعی که در اینجا ارزشمند است جمع عرفی است چونکه پشتوانهاش بناء قطعی عقلاء است و الا هر جمعی ارزشمند نیست. و لذا:
اگر دو حدیث تعارض کنند در حالیکه یکی دارای مرجّح دلالی است یعنی که مثلا نصّ و یا اظهر است و دیگری دارای مرجّح صدوری یا جهتی و یا مضمونی، چه خارجی و یا داخلی و چه سندی و یا متنی، مثلا راویانش اعدل و اصدق هستند و یا که مضمونش مطابق با شهرت فتوائیّه و یا مخالف با عامه است و... ترجیح دلالی مقدّم است یعنی که یقدّم النّصّ علی الظاهر و الاظهر علی الظاهر و الخاصّ علی العام، اگرچه ظاهر یا عام مخالف عامه و خاصّ و نصّ و اظهر موافق با آنها باشند.
فی المثل: اگر مرجّح مضمونی با دیگر مرجّحات در تزاحم واقع شوند مثلا یکی از دو خبر دارای مرجّح مضمونی باشد و دیگری دارای مرجّح صدوری و یا جهتی باشد مرجّح مضمونی مقدّم است و لذا نوبت به دیگر مرجّحات نمیرسد.
هستند و لکن موافق عامّه است و آن دیگری دارای مرجح جهتی است یعنی که مخالف عامّه است کدامیک مقدّم است؟
1 - وجه ثانی که ترجیح به مناط اقربیّت الی الحقّ و الرّشد یعنی مرجح مضمونی باشد.
2 - وجه چهارم که ترجیح به مناط احتمال و عدم احتمال تقیه یعنی مرجّح جهتی باشد.
بنابر وجه دوّم، مطلب از ما نحن فیه خارج و در مزاحمت مرجّح مضمونی با مرجّح صدوری داخل میشود که در آن صورت مرجّح مضمونی مقدّم است و لذا آنکه مخالف عامّه است، مقدّم میشود.
و امّا بنابر وجه چهارم از ما نحن فیه بوده و دوران امر بین مرجّح صدوری و جهتی است، و این همان ثمرۀ میان وجه دوّم و وجه چهارم است که در اخر بحث از مرجح جهتی بدان اشاره شد.
در اینجا نیز به عقیدۀ مشهور از جمله شیخنا مرجّح صدوری مقدّم است.
توضیح ذلک اینکه: مرجّح جهتی فرع بر مرجّح صدوری و در رتبۀ پس از آن قرار دارد چرا که تا خبری مفروض الصدور نباشد، نوبت به بحث از جهت صدور که آیا به منظور بیان واقع صادر شده است یا
به منظور بیان تقیّه، نمیرسد.
زمانی نوبت به مرجّح جهتی میرسد که اصل صدور خبرین مسلم باشد حال:
یا از باب اینکه مقطوع الصدور هستند و بالوجدان صدور آنها برای ما مسلم است مثل متواترین.
یا از باب اینکه به برکت ادلّۀ حجیّت تعبّدا صدور آنها مسلّم شده باشد مثل دو خبر واحد جامع شرائط حجیّت با نبود مرجّح صدوری و به عبارت دیگر با عدم امکان تعبّد به صدور احدهما و ترک تعبّد به صدور دیگری.
در اینجا: دست ما از مرجّح صدوری کوتاه میشود و تنها راه ترجیح به مرجّحات جهتیّه است.
امّا در فرض بحث که راوی احد الخبرین اعدل و اصدق و اوثق و افقه از دیگری است و مرجّح صدوری دارد و لذا امکان تعبّد و سرسپردگی به احدهما و عدم تعبّد به دیگری فراهم است.
ادلّۀ ترجیح به مرجّح صدوری میگوید این خبری را که راویش اعدل است ترجیح بده چنانکه در مقبوله و مرفوعه گفته آمد که دیگر جائی برای مرجّحات جهتیه نیست و نوبت به آنها نمیرسد، چرا که در حقیقت موضوع ندارند.
اینستکه: همانطور که در موارد جمع عرفی که احد الدلیلین از حیث دلالت اقوی و دیگری اضعف بود مثل اظهر و ظاهر و مثل نصّ و ظاهر، گفته شد که باید سندها را گرفت در هردو اصالة الصدور و السّند را اجراء نمود و چون هردو جامع الشّرائط هستند به صدور هردو متعبد شد، و چون نوبت به دلالت میرسد ناگزیر باید احدهما المعیّن را به تأویل ببریم یعنی که مثلا عام را بر خاص و ظاهر را بر اظهر و...
حمل کنیم تا جمع بینهما بشود.
هر دو حدیث واجد شرائط حجیّت هستند و مقتضای اصالة الصدور و السّند عبارتست از: صدور هر دو حدیث.
پس: بیائیم و به هردو حدیث متعبّد شویم که وقتی سندها را پذیرفتیم به ناچار نوبت میرسد به مرجّحات جهتیّه و لذا آن حدیثی که موافق عامه است حمل بر تقیّه میکنیم و در نتیجه مرجّحات جهتیّه نیز مثل دلالیّه، مقدّم بر صدوریه میشود؟ بفرمائید که این طریق چه اشکالی دارد؟
مرحوم شیخ پاسخ میدهند به اینکه: قیاس مرجّح جهتی به مرجّح دلالی یک قیاس مع الفارغ است. چرا؟
چون که در باب جمعهای دلالی التزام و تعبّد به صدور هر دو خبر مفید فایده میباشد.
فایده نیز عبارتست از جمع بینهما و عمل به هردو خبر، منتهی با مختصری معالجه که صورت گرفته و عام مثلا حمل بر خاص میشود و لکن هم به خاص در مدلول خودش عمل میشود و هم به عام در ما عدا الخاص.
البته، این مختصر جراحی که از آن تعبیر به تخصیص میشود امری است رائج و بلا ایراد.
مکرر هم گفته شد که با وجود امکان جمع و تعبّد به صدور هردو خبر، نوبت به هیچ مرجّحی چه صدوری باشد و چه جهتی و چه مضمونی نمیرسد.
این بود حکم مقیس علیه.
بخاطراینکه چه فرقی است بین اینکه مرجّح صدوری را مقدّم بداریم و از اوّل بگوئیم که موافق عامه صادر نشده و آن را کنار بگذاریم و بین اینکه مرجّح جهتی را مقدم داشته و حکم به صدور هردو کنیم و لکن پس از آن موافق را حمل بر تقیّه کرده و در مقام عمل الغاء کنیم؟
تقدیم مرجّح جهتی اولویّتی ندارد بلکه تقدیم صدوری اولی است. چرا؟
چونکه جهت صدور متفرّع بر اصل صدور است، و هذا حکم المقیس ملخّصا.
ارائۀ شاهدی است بر اینکه ما نحن فیه جای تعبّد به صدور هر دو خبر و سپس الغاء احدهما نیست و آن اینکه:
اگر خبر واحدی بلامعارض باشد، موافق عامه هم باشد و لکن مخالف اجماع شیعه باشد، آیا باید متعبّد به آن خبر شده و آن را حجت دانسته و از جهت صدور در آن معالجهای انجام میدهند و حمل بر تقیّه میکنند یا که از اول آن را حجّت نمیدانند؟
بلاتردید عند المشهور این خبر لا حجّت است و از اصل مشمول ادلّۀ تعبد به خبر عادل و حجیّت خبر عادل نیست و هکذا در ما نحن فیه.
متن نعم، لو علم بصدور الخبرین لم یکن بدّ من حمل الموافق علی التقیّة و إلغائه، و أمّا إذا لم یعلم بصدورهما - کما فی ما نحن فیه من المتعارضین - فیجب الرّجوع إلی المرجّحات الصّدوریّة، فإن أمکن ترجیح أحدهما و تعیینه من حیث التّعبّد بالصّدور دون الآخر تعیّن، و إن قصرت الید عن هذا التّرجیح کان عدم احتمال التّقیّة فی أحدهما مرجّحا.
فمورد هذا المرجّح تساوی الخبرین من حیث الصّدور، إمّا علما کما فی المتواترین، أو تعبّدا کما فی المتکافئین من الآحاد. و أمّا ما وجب فیه التعبّد بصدور أحدهما المعیّن دون الآخر، فلا وجه لإعمال هذا المرجّح فیه؛ لأنّ جهة الصّدور متفرّعة علی أصل الصّدور.
و الفرق بین هذا التّرجیح و التّرجیح فی الدّلالة المتقدّم علی التّرجیح بالسّند، أنّ التّعبّد بصدور الخبرین علی أن یعمل بظاهر أحدهما و بتأویل الآخر بقرینة ذلک الظّاهر ممکن غیر موجب لطرح دلیل أو أصل، بخلاف التّعبّد بصدورهما ثمّ حمل أحدهما علی التقیّة الذی هو فی معنی إلغائه ترک التعبّد به.
هذا کلّه علی تقدیر توجیه التّرجیح بالمخالفة باحتمال التّقیّة. فی الموافق أمّا لو قلنا بأنّ الوجه فی ذلک کون المخالف أقرب إلی الحقّ و أبعد من الباطل - کما یدلّ علیه جملة من الأخبار(1)
ترجمه
بله، اگر صدور هر دو خبر مسلم و معلوم باشد (چنانکه در متواترین چنین است) چارهای نیست جز حمل خبر موافق با عامه بر تقیّه و کنار گذاشتن آن.
لکن اگر صدور آندو معلوم نباشد چنانکه در ما نحن فیه (یعنی خبرین واحدین) متعارضین چنین است، رجوع به مرجّحات صدوریه واجب میشود (و لذا باید اعدل را گرفت).
1) (1)
راوی چنین است)، عدم احتمال تقیّه در یکی از آندو (یعنی خبر مخالف عامه) مرجّح است.
1 - یا علما چنانکه در متواترین چنین است. 2 - یا تعبّدا چنانکه در خبرین واحدین متکافئین چنین است (که هردو راوی عادلاند لکن یکی مخالف عامه و دیگری موافق است).
و امّا در واحدین متفاضلین، که تعبّد به صدور یکی از آندو (که راویاش اعدل است) واجب است و نه تعبّد به صدور آن دیگری (که راویاش عادل است و صدورش نسبت به آن دیگری مشکوک است) دلیلی بر اعمال این مرجّح یعنی مرجّح جهت صدوری در آن وجود ندارد (و لذا باید اعمال ترجیح صدوری کرد یعنی که اعدل را ولو موافق با عامه است مقدّم کن بر آنکه مخالف عامه است). چرا؟
زیرا که جهت صدور فرع بر اصل صدور است.
و فرق بین این ترجیح جهت صدوری با ترجیح دلالی (که مقدم است بر ترجیح صدوری) اینستکه:
(در ترجیح دلالی) تعبّد به صدور هر دو خبر (عام و خاص مثل اکرم العلماء و لا تکرم العالم الفاسق) بنابراینکه عمل بشود به ظاهر یکی از دو خبر (که خاص باشد) و به تأویل آن دیگری (که عام باشد) به قرینۀ آن ظاهر (که خاص باشد) ممکن است به نحوی که موجب طرح دلیل یا قاعدهای نمیشود.
به خلاف تعبّد به صدور واحدین متفاضلین (که یکی عادل و دیگری اعدل است) و حمل احدهما المعین بر تقیّه به معنای الغای آن خبر است و ترک تعبّد به آن.
پس (مقیس یا مقیس علیه فرق دارد).
اینکه ما گفتیم صدوری مقدّم است بر جهت صدوری (بنابر قول چهارم است یعنی) بنابر توجیه یا تعلیل ترجیح به مخالفت، به سبب احتمال تقیّه در موافق است (که در اینصورت مرجح جهت صدوری میشود مرجح دلالی).
امّا اگر ما قائل به (قول دوّم شویم یعنی به) اینکه علّت ترجیح به مخالفت اقرب بودن مخالف به حق و ابعد بودن آن از باطل است، چنانکه برخی از اخبار بر آن دلالت دارند، آن (مخالفت) از مرجّحات مضمونیّه است. و بهزودی حال مرجّحات مضمونیّه با غیرش خواهد آمد.
چیست؟
اینستکه: تا زمانی که صدور هر دو حدیث متعارض مسلّم نشده باشد، چنانکه ما نحن فیه از این قبیل است، نوبت به مرجّحات جهتیّه نمیرسد و ما وظیفه داریم که به مرجّحات صدوریّه مراجعه کرده و حکم به صدور احدهما المعیّن بکنیم که حدیث راجح به لحاظ صدوری باشد و دیگری را کنار بگذاریم.
بله، اگر دست ما از مرجّح صدوری کوتاه شد و نتوانستیم از آن استفاده کنیم آنوقت نوبت به بهرهبرداری از مرجّح جهتی میرسد یعنی که به هر دو خبر متعبّد شده و موافق را حمل بر تقیّه کنیم.
1 - داشتن علم وجدانی به صدور هر دو حدیث موافق و مخالف، مثل اینکه خود ما هردو حدیث را بطور مستقیم از امام علیه السّلام شنیده باشیم و یا که در حدّ متواتر برای ما نقل شده باشد و ما علم به سند آنها داشته باشیم.
2 - حصول علم تعبّدی به صدور کلاهما، مثل اینکه دو حدیث به لحاظ سند و صدور، هر دو برابر بوده و هیچکدام واجد مرجّحی از مرجّحات سندیّه و صدوریه نیستند.
در روز آخر ماه رمضان روزه واجب است، در آن روز از طرف منصور خلیفه، مأموری آمد نزد حضرت علیه السّلام و گفت قاضی القضاة ما حکم کرده که امروز عید است، نظر شما چیست؟
او به دنبال سوژهای میگشت که ببیند امام آن روز را روز اخر ماه رمضان اعلام میکند یا نه؟
امام علیه السّلام فرمودند: الامر الی امام المسلمین، ان صام صمنا، و ان افطر افطرنا.
وقتی مجلس خلوت شد، حضرت در برابر آن مأمور، روزۀ خود را خوردند.
سپس در پاسخ به شخصی که گفت آقا شما میدانید که ماه رمضان است؟
امام فرمودند: لان افطر یوما خیر من ان یزدوا عنقی. این بهتر است تا که بخاطر یک روز روزه گرفتن گردن من را بزنند.
در اینجا امام علیه السّلام تقیّه در موضوع کرده است، چرا که منصور را به عنوان امام المسلمین نام برده است.
حال: در هریک از این دو حکم: اگر حضرت ظاهر آن را اراده کرده باشد، میشود دروغ. چرا؟ زیرا:
در یکی از ایندو، که موضوع خارجیّه باشد، ظاهر مطلب اینستکه منصور امام المسلمین است و حال آنکه این دروغ است، چرا که او امام الفاسقین است.
و در آن دیگری که حکم شرعی باشد و امام علیه السّلام بر طبق قول عامه فرمودند که عرق جنب از حرام پاک است، و یا در جای دیگر فرمودند بول طیر پاک است.
اگر حضرت ظاهر این دو حکم را اراده کرده باشند، کذب است. لکن این کذب، کذب مجوّز است و جواز آن حفظ نفسه الشریفه و حفظ الشیعه است.
امّا در صورتیکه حضرت علیه السّلام باطن هریک از این دو حکم را اراده کرده باشند، راست بوده که توریه است.
فی المثل: مرادشان از پاک بودن بول، بول طیر محلل مثل کبوتر و گنجشک بوده باشد.
در رابطۀ با مطلبی است که صاحب حدائق در ج اوّل حدائق صفحۀ 6 نوشته است و مرحوم وحید بهبهانی چندین ایراد بر آن وارد کرده است.
شیخنا هم گرچه رأی صاحب حدائق را در آن مطلب قبول ندارد لکن یک توجیه مّایی از حرف صاحب حدائق کرده است تا مقداری از فشار اشکالهای مرحوم بهبهانی کاسته شود.
اینستکه: تقیّه منحصر به خبر موافق نیست، بلکه گاهی با خبر مخالف عامه نیز تقیّه محقّق میشود.
استناد ایشان به آن داستانی است که از زراره نقل شده است.
روزی زراره، صبح اوّل وقت به محضر حضرت رسیده، مسألهای پرسید، و حضرت به او پاسخ دادند.
ساعتی گذشت یک شیعۀ عراقی وارد شد و همان مطلب زراره را از حضرت پرسید، حضرت جواب
دیگری به او دادند.
ساعتی گذشت باز یک شیعۀ اهل عراق آمد و همان مطلب را پرسید، امام علیه السّلام پاسخ دیگری به او دادند.
زراره فهمید که حکمتی در میان است، و لذا با خلوت شدن مجلس پرسیده که اینها شیعه بودند، چرا پاسخ به فرد دوّم برخلاف پاسخی بود که به من دادید و پاسخ به سوّمی نیز برخلاف پاسخ به دوّمی بود؟
حضرت فرمودند: هذا خیر لنا و لکم، هذا ابقی لنا و لکم.
پس: این القاء خلاف به آنها برای شناخته نشدن آنها در محلّشان بود، زیرا حضرت فرمود:
لو اجتمعتم علی امر واحد لاخذ برقابکم.
در اینستکه: صاحب حدائق میگوید:
اگر بنا بود که فقط با موافقت عامّه تقیّه حاصل شود، حضرت در پاسخ به این افراد یک پاسخ و یا یک مطلبی میفرمودند که مطابق با میل دارودستۀ حکومت باشد، نه اینکه سه جواب مختلف بدهد که امکان دارد که هرسه مخالف با عامه باشد.
پس: به صرف القاء خلاف در میان شیعیان نیز تقیّه حاصل میآید، چرا که دشمن در آن صورت فکر میکند که آنها پایگاه واحدی نداشته و دستورات یگانهای به آنها نمیرسد و خود دارای اختلافاند.
بنابراین: نهتنها با صدور سخن موافق عامه میتوان دماء مسلمین را حفظ کرد بلکه با مخالفت با عامّه نیز میشود که دماء مسلمین را حفظ نمود.
اینستکه: به نظر ما تقیّه عبارتست از حرف زدن مطابق میل دشمن و لذا اینکه ایشان میفرماید: با مخالفت نیز تقیّه حاصل میشود باید گفت که بله و لکن احیانا چنین باشد، و اینکه میفرماید: حدیث شباهت تعارضی با حرف من ندارد، باید گفت: برعکس آن حدیث کاملا با حرف شما مخالف است و معارضه دارد. چرا؟
زیرا میفرماید: اگر حرف ما شبیه قول عامه بود از روی تقیّه است، لکن اگر شبیه قول آنها نبود، از روی تقیّه نیست، یعنی که اگر مخالف بود از روی تقیّه نیست.
پس: پاسخ ایشان به اینکه در آن متعارضات چه باید کرد، پاسخی ضعیف و باید که چارۀ دیگری بیندیشد.
آنچه دقت نظر و تأمل اقتضا میکند اینستکه: عمدۀ اختلافات و تعارضات در اخبار همان کثرت ارادۀ خلاف ظاهر در آنهاست.
به عبارت دیگر: علت این تعارضات اینستکه: ائمّه علیهم السّلام مطلبی را فرمودهاند، لکن تأویل آن را اراده نمودهاند.
1 - یا بخاطر اعتماد به قرائن متصله بوده است، که یا به جهت تقطیع یعنی قطعهقطعه کردن روایات و هر قطعه را در یک باب قرار دادن آنها و یا بخاطر نقل به معنا کردن آنها، این قرائن از دید ما مخفی مانده است.
فی المثل: در روایتی آمده است که: قصّو الشّوارب، و اعفوا اللّحاء، یعنی: شوارب را کوتاه کنید و محاسن را بلند (البته تا جایی که استرصال نشود).
کوتاه کردن شارب از مستحبات مؤکّد است و کسی قائل به وجوب آن نشده است.
وقتی کوتاه کردن شارب مستحب شد، به قرینۀ سیاق، بلند کردن محاسن هم مستحب است. چرا که باید بین معطوف و معطوف علیه وحدت سیاق محفوظ باشد.
حال اگر در اینجا عمل تقطیع را انجام داده و قسمت دوّم حدیث یعنی و اعفوا اللحاء را در باب دیگری قرار دهیم، مطلب متفاوت میشود. چرا؟
زیرا اعفوا، فعل امر است و ظهور در وجوب بلند کردن لحیه دارد، آن قرینۀ سیاق بر استحباب هم که وجود ندارد.
در اینجاست که وجوب بلند کردن لحیّه تعارض میکند با آن اخباری که میگوید محاسن بلندتر از یک قبضه نباشد.
2 - یا بخاطر نقل به معنا کردن راوی است مثل اینکه:
حضرت امیر علیه السّلام فرمودهاند که: النّاس کالبهائم، همّهم علفهم، که مراد از این کلام این نیست که مردم چهارپایاند، بلکه مراد اینستکه بیشتر مردم دنیا طلباند و دائم در فکر آب و نان خودشاناند.
حال اگر کسی این کلام امام را نقل به معنا کرده بگوید: قال علی علیه السّلام: النّاس کالکلب و الخنزیر.
این کلام معارض خواهد شد با آن کلام امام که میفرماید: لا تشبّه المؤمن بالکلب و الخنزیر، یعنی که مؤمن را با سگ و خوک تشبیه نکنید.
3 - یا بخاطر اعتماد به قرائن منفصلهای بوده است که به دلائلی از ما مخفی مانده است.
به ذهن یک مسلمانی خطور کرده است که مبادی خواندن دعا به هنگام رؤیت هلال شرک و یا عبادت ماه باشد؟
خدمت حضرت رسیده با ذهنیّت حظر میپرسد که آیا میشود عند رؤیت الهلال دعا خواند یا نه؟
حضرت علیه السّلام میفرماید: ادع عند رؤیت الهلال، خوب ادع امر است و ظهور در وجوب دارد، لکن چون امر عقیب توهّم حظر است، معنای وجوبی ندارد بلکه معنایش جواز و اباحه است.
این قرینه، قرینۀ حالیه است، یعنی حضرت با توجّه به حال سائل که در ذهنش حرمت دعا بوده است، فرمودند که ادع یعنی که منعی ندارد و جایز است.
حال اگر یکی از حضّار در مجلس این سخن امام را شنیده باشد و در جای دیگر برای مردم بگوید که: امام علیه السّلام فرمودند: ادع عند رؤیت الهلال.
در اینصورت ادع میشود وجوبی. چرا که فعل امر است و ظهور در وجوب دارد و آن قرینۀ حالیه در آنجا وجود ندارد.
در اینجا نیز این روایت معارضه میکند با آن روایاتی که میگوید: ینبغی الدّعاء عند رؤیت الهلال.
حضرت علیه السّلام به کسی فرمودند: اذا افطرت بغیر عذر، فاعتق رقبة مؤمنة.
لکن به مرور ایام، قید مؤمنه افتاد و در کتب حدیثی نوشته شد که: اعتق رقبة.
از آنجا که رقبة، شامل مؤمنه و کافره هردو میشود، معارضه میکند با روایتی که میگوید: لا تعتق الکافره.
الحاصل: این تعارضات در اخبار بخاطر اینستکه: حضرت با استفادۀ از قرائن ارادۀ خلاف ظاهر کردهاند، لکن در اثر تقطیع و یا از بین رفتن قرینۀ حالیه و یا نقل به معنا و یا از بین رفتن قیدها موجبات این تعارضات فراهم شده است.
1 - ثمن العذره سحت. یعنی که عذرهفروشی حرام است.
2 - لا بأس ببیع العذرة، یعنی عذرهفروشی حلال است.
در حالیکه راویان هردو روایت عادلاند.
حال شیخ طوسی رحمه اللّه میفرماید نمیشود که یک موضوع مثل عذره، دو حکم داشته باشد، در یکجا
گفته شود بیعش حرام است و در جای دیگر گفته شود بیعش حلال است. و لذا بین این دو روایت را به صورت ذیل جمع کرده است:
روایتی که میگوید: بیع عذر، حرام است، مرادش عذرۀ حیوانات حرامگوشت مثل کلب و خنزیر است.
روایتی که میگوید: بیع عذره، حلال است، مرادش عذرۀ حیوانات حلالگوشت مثل گاو و گوسفند است.
نکته: شیخنا قبلا این جمع مرحوم شیخ طوسی را رد کرده فرمود یک جمع تبرعی است لکن در اینجا از آن به عنوان یک مؤید استفاده کرده است.
یعنی که کار شیخ طوسی نیز ناظر است به آنچه که ما گفتیم به اینکه: منشاء تعارضات، ارادۀ خلاف ظاهر است.
اینستکه: شما تعجّب نکنید که مرحوم شیخ طوسی نیز مرتکب چنین خلاف ظاهرهایی شده است چونکه خود ائمّه علیهم السّلام نیز مرتکب چنین خلاف ظاهرهایی شدهاند، بدینمعنا که:
مطلبی را فرمودهاند که ظهور در یک معنا داشته و لکن آنها ارادۀ خلاف ظاهر و یا تأویل آن را کردهاند. فی المثل:
شخصی آمد محضر امام علیه السّلام و پرسید که شما در نماز ظهر چند آیه میخوانید؟
حضرت فرمودند که 80 آیه، و حال آنکه باید میفرمودند که 20 آیه.
چرا که: سورۀ حمد دارای 7 آیه و سورۀ اخلاص دارای 3 آیه و جمع الجمع در هر رکعت میشود 10 آیه.
در هر نماز 2 رکعت و در هر رکعت 10 آیه خوانده میشود که میشود 20 آیه لکن اگر حضرت به او پاسخ میداد که 20 آیه خود یا شیعیانش دچار دردسر میشد چرا که از جواسیس بود و دنبال دردسر میگشت.
امام که در پاسخ فرمود 80 آیه، مرادش در نماز زوال یعنی ظهر نبود بلکه مرادش نافلۀ ظهر بود که 8 رکعت است و در هر رکعت آن 10 آیه خوانده میشود که جمعا میشود 80 آیه.
الحاصل: حضرت آن زوالی که ظهورش در نماز ظهر است را حمل کردند بر نافلۀ ظهر.
این خود مؤید اینستکه: ائمّه علیهم السّلام نیز ارادۀ خلاف ظاهر میکردهاند.
شاهد دوّم بر این مطلب، روایتی است در وسائل جلد 3، ص 43 حدیث 6 و آن اینستکه:
شخصی خدمت امام علیه السّلام رسیده از نوافل از جمله نماز شب سوال کرد که چه حکمی دارد؟
حضرت فرمودند: واجب است.
سؤالکنندهگان ناراحت شده گفتند که مدت زیادی است که نافلۀ شب نخواندهایم.
حضرت فرمودند: خیر، اینکه میگویم واجب است، یعنی که بر رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله واجب است.
ظاهر پاسخ حضرت وجوب نافله بر آنها بود و حال آنکه مراد حضرت وجوب آن بر رسول خدا بود.
شخص فقیه یعنی آشنای به احکام نمازش را اعاده نمیکند بلکه از طرق شرعی آن را معالجه میکند.
فی المثل: کسی به هنگام نماز مغرب شک کرده است که آیا 2 رکعت خوانده است یا 3 رکعت؟
حضرت فرمودند: باید که نمازت را اعاده کنی.
شخص پرسید پس تکلیف الفقیه لا یعیده الصلاة چه میشود؟ مگر وظیفه ما در اینجا بنیانگذاری بر زیادتر و تمام کردن نماز و خواندن نماز احتیاط نیست؟
حضرت فرمودند: خیر، آن مطلب مربوط به شک بین 3 و چهار است یعنی که خلاف ظاهر است.
به عبارت دیگر: لا یعید الصلاة فقیه، ظاهرش مربوط به تمام رکعات است، یعنی که هر کسی که در تعداد رکعات شک کند باید بنا را بر آن زیادی گذارده نمازش را تمام کرده، سلام دهد و سپس یک یا دو رکعت نماز احتیاط بخواند.
در حالیکه این مطلب اختصاص به شک بین سه و چهار دارد.
و اما شاهد دیگر بر این مدّعا روایتی است بنابراینکه: لا تطوّع فی وقت الفریضته، یعنی در وقت نماز واجب، نماز استحبابی وجود ندارد.
به عبارت دیگر: کسی که داخل در وقت نماز ظهر میشود، در طول چند ساعتی که تا به هنگام نماز مغرب مانده تا نماز ظهرش را نخواند نمیتواند نماز مستحبّی بخواند و هکذا تا زمانی که نماز مغرب و عشاء را نخوانده است حق ندارد که نماز مستحبی بخواند.
حضرت میفرماید: خیر، مراد از وقت فریضه موقعی است که مؤذن میگوید قد قامت الصلاة.
در این موقع است که شما حق ندارید که نماز مستحبی بخوانید، و لکن در صورتی که فی المثل به میزان نماز ظهر از دخول وقت نماز ظهر گذشت میتوانید که نماز مستحبی بخوانید ولو هنوز نماز ظهرتان را نخوانده باشید.
پس: این نیز یک شاهد است مبنی بر اینکه حضرت این لا تطوّعی را که وقتش وسیع است، محدود کردهاند به آن لحظهای که مردم مشغول نماز ظهر میشوند.
اخبار مستفیضهای است که امام در آن میفرماید: اگر مطلبی را از ما شنیدید و به نظرتان منکر و عجیب و قریب آمد مثل اینکه در آنجا گفته باشیم که روز، شب است و شب، روز، آن را رد نکنید. چرا؟
زیرا ممکن است که ما معنای دیگری را از ظاهر آن اراده کرده باشیم.
کرد داده شد که هریک هم به نحوی با اشکال روبرو است، بهنظر شما آیا سخن صائب و پاسخ
مطلوب دیگری در اینجا وجود دارد؟
بله، روایت از امیر مؤمنان است که جامعترین پاسخ به سوال مذکور است و آن اینستکه: کسی نزد حضرت آمده سوال کرد که چرا در بین شیعیان شما این همه اختلاف در خبر وجود دارد؟
حضرت علیه السّلام فرمودند: و انّما اتاک بالحدیث اربعة رجال لیس لهم خامش:
1 - رجل منافق مظهر للایمان، متصنّع بالاسلام... الخ
2 - و رجل سمع من رسول اللّه شیئا لم یحفظه علی وجیهه - الخ.
3 - و رجل ثالث سمع من رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله شیئا یأمر به ثمّ انّه نهی عنه و هو لا یعلم... الخ.
4 - و اخر رابع لم یکذب علی اللّه و لا علی رسوله، مبغض للکذب خوفا من اللّه، و تعظیما لرسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و لم یهم... الخ.
نکته: علاوه بر این پاسخ روشنگر حضرت در ادامۀ همین مطالب به مطلبی اشاره میکند که مؤید سخن شیخنا نیز هست و آن اینستکه:
و قد کان یکون من رّسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله الکلام له و جهان: فکلام خاصّ، و کلام عامّ، فیسمعه من لا یعرف ما عنی اللّه سبحانه به، و لا ما عنی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله، فیحمله السّامع... الخ.
پس: کسی که نمیدانست خدا و رسول او صلّی اللّه علیه و آله از آن سخن چه خواستهاند، آن را میشنید و از روی نفهمی برخلاف واقع و بر ضدّ آنچه به آن قصد شده و به غیر آنچه برای آن بیان گشته، معنا و توجیه مینمود، و چنین نبود که همۀ اصحاب رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله از آن حضرت (مطلبی را) پرسیده و برای فهم آن کنجکاوی نمایند تا جائی که (نپرسیدن و کنجکاوی نکردنشان به حدّی بود) که دوست داشتند بادیه نشینی و غریبی از راه برسد و از آنحضرت بپرسد تا ایشان بشنوند.
ولی در این باب چیزی بر من نگذشت مگر اینکه از آن حضرت پرسیده و آن را حفظ نمودم.
پس این سببها باعث اختلاف مردم و پریشان ماندن آنان در روایاتشان است. (نهج البلاغه، خطبه 203)
1 - یکوقت تقیّۀ امام از فتاوای آنها است، فی المثل:
ابو حنیفه فتوی میدهد به اینکه فلان عمل حرام است، امام نیز فتوی داده است به اینکه آن عمل حرام است و لذا:
ما بر طبق دع ما وافق العامّة، و خذ ما خالف العامّه، روایتی را که مطابق فتوای ابو حنیفه است ردّ میکنیم.
2 - یکوقت تقیّۀ امام علیه السّلام از اخبار آنهاست، فی المثل:
3 - یکوقت تقیّۀ امام علیه السّلام از اعمال آنهاست. فی المثل:
4 - یکوقت تقیّۀ امام علیه السّلام در اعتقادات است و....
ملاک و مناط در مرجّحات تقیّه است، منتهی انما الکلام در اینستکه:
به خبر موافق عامه گفته میشود مرجّح، و به خبر مخالف عامّه گفته میشود مرجّح.
وقتی هم که خبر مخالف عامه شد مرجّح، معنایش اینستکه بر خبر موافق عامه ترجیح دارد.
عام به معنای همه است که همان معنای بالوضع و اوّلی آن باشد، و یا با قدری مسامحه، به معنای معظم ناس است که استغراق عرفی باشد.
حال: مراد از ما وافق العامه در این اخبار اینستکه: خبری را که با همۀ عامه موافق است رها کن و خبری را که با همه عامّه مخالف است اخذ و به آن عمل کن.
است؟
اگر از دو خبر متعارض، خبری را که مخالف همۀ عامه است بر خبری که موافق همۀ عامه است، مقدّم کردیم آن خبر مخالف میشود مرجّح منصوصه.
امّا اگر از دو خبر متعارض، یکی موافق با بعض عامه و دیگری مخالف با بعض عامه باشد، باز هم خبر مخالف مقدّم میشود، لکن ترجیح آن دیگر منصوصه نیست، بلکه بر طبق آن تنقیح مناطی است که قبلا گذشت.
در آنجا گفته شد که از روایات دانسته میشود که: خبر مخالف دارای مزیت از باب اینکه ریبش نسبت به آن دیگری کمتر است باید مقدّم داشته شود.
چنانکه گفته شد که خبر مشهور باید مقدّم داشته شود چونکه لا ریب فیه است.
البته؛ این لا ریب فیه اضافی است و نه حقیقی.
1 - شیخنا به پیروی از مرحوم نراقی میفرماید: بله، عام در این اخبار علاجیّه به معنای کلّ است و لذا این موافقت کلّ و یا مخالفت کلّ است که مرجّح است و لذا:
نکته: باید به شیخنا گفت: چون وحدتی میان عامه وجود ندارد و آنها دارای مذاهب مختلفهای هستند، نمیتوان فهمید که آیا فلان روایت با همۀ عامّه موافق است و یا فلان روایت با همۀ عامه مخالف است.
2 - قول دیگر اینستکه: موافق بودن خبر با بعض عامه نیز برای تقدیم مخالف بر آن کافی است یعنی که لازم نیست که خبر موافق با همۀ عامّه در تعارض باشد.
البته؛ قائلین به بعض، خودشان بر دو دستهاند:
یک دسته میگویند: مراد از بعض حکام و قضات آنان است و لذا اگر خبر موافق، موافق با حکام و
قضات آنها بود و خبر مخالف، مخالف با آنها باید که مخالف را بر موافق مقدّم داشت.
3 - دستۀ دیگر میگویند: نه مخالفت با بعض مطلقا است، یعنی همینقدر که خبر موافق با بعض آنها بود کافی است چه بعض، حکام و قضات باشند و چه اعم از آنها.
4 - برخی معتقدند که: موافقت و مخالفت با مشهور ملاک است، یعنی:
اگر یکی از دو خبر متعارض موافق با مشهور عامه و آن دیگری مخالف با مشهور عامه باشد، مخالف مقدّم داشته میشود.
الحاصل: باید به خبری رجوع نمود که ملاحظۀ تقیّه در آن نشده باشد.
ج: از اشهریت فتوای احد البعضین باید فهمید، فی المثل:
یک خبر مطابق با فتوای یکی از علمای اهل سنّت است، خبر دیگر مطابق با فتوای ابو حنیفه است.
از شهرت فتوای ابو حنیفه بفهم که در روایتی که مطابق با فتوای اوست ملاحظه تقیّه شده است، گرچه هردو خبر موافق عامهاند.
1 - قاعده الجمع، یعنی الجمع مهما امکن اولی من الطرح.
2 - قاعدۀ طرح، یعنی: راجح را بگیر و مرجوح را کنار بگذار.
قبلا گفته آمد که دو مذهب افراطی و تفریطی در رابطۀ با این دو قاعده وجود دارد:
برخی افراط کرده و قانون جمع را در همهجا اجرا کردهاند، یعنی به محض اینکه به دو خبر متعارض برخورد میکنند، میگویند: الجمع مهما... اولی من الطرح، حتی در متباینین مثل: اکرم العلماء، که ظهور در وجوب اکرام همۀ علماء دارد و لا تکرم العلماء، که میگوید: همۀ علماء محرّم الاکراماند.
این حضرات بین این دو متعارض متباین جمع کرده میگویند: مراد از اکرم العلماء علمای بلادی مثل علمای ایران و... و مراد از لا تکرم العلماء، علمای مثلا هند و پاکستان میباشد.
برخی تفریط کرده و قانون طرح را حتی در عام و خاص نیز اجرا کردهاند و حال آنکه قاعدۀ مربوط به عام و خاص اینستکه: خاص بر عام مقدّم میشود و ارتباطی با مرجّحات ندارد که کدامیک از دو راوی اعدل و یا کدام اشهر است.
1 - قانون الجمع... مربوط به عام و خاص است و نه هر متعارضینی، فی المثل:
یک دلیل میگوید: اکرم العلماء، دلیل دیگر میگوید: لا تکرم العالم الفاسق.
ظاهر اکرم العلماء که میگوید: اکرام همۀ علماء واجب است اینستکه: اکرام علمای فاسق نیز واجب است.
و ظاهر لا تکرم العالم الفاسق اینستکه: اکرام علمای فاسق حرام است.
قاعدۀ الجمع در اینجا میگوید: در اکرم العلماء تصرّف کرده بگوئید: مراد از العلماء در اینجا علمای عدولاند.
وقتی شد علمای عدول با خبر دیگر که حرمت علمای فاسق باشد سازگار است و به هر دو خبر عمل کردهایم.
به عبارت دیگر: در اینجا بر طبق قاعدۀ جمع به هر دو خبر عمل میشود، لکن یکی به ظاهرش و یکی به تأویلش.
2 - امّا قانون طرح مربوط به متباینین است، بدینمعنا که باید به دنبال مرجّحات رفته آنکه راجح است اخذ و مرجوح را طرح کنیم.
حاصل و خلاصۀ مطلب اینکه: هیچ مرجّحی، نه مرجّح صدوری و نه مرجّح جهت صدوری نمیتواند برای ترجیح دلالی ایجاد مزاحمت کند، فی المثل:
در دو خبری که رابطۀشان عموم و خصوص است، مثل: اکرم العلماء و لا تکرم العالم الفاسق، چون دلالت خاص اقوای از دلالت عام است، گرچه روای روایت عام اعدل و روایتش اشهر باشد، خاص مقدّم بر عام میشود. چرا؟
زیرا ظهور خاص یعنی لا تکرم العالم الفاسق در حرمت اکرام عالم فاسق قویتر است از ظهور اکرم العلماء در وجوب اکرام عالم فاسق.
نکته: مرحوم وحید بهبهانی معتقد است که ترجیح جهت صدوری مقدم است بر ترجیح صدوری، فی المثل:
اگر راوی یکی از دو خبر متعارض اعدل باشد در حالیکه موافق با عامه است و راوی آن خبر دیگر عادل باشد و لکن مخالف عامّه باشد، باید که به مخالف عامّه عمل کرد، یعنی مرجّح جهت صدوری.
1 - یکی در خبرین متعارضین متواترین است، فی المثل:
یک خبر متواتر میگوید: نماز جمعه 100 /واجب نیست.
هردو خبر قطعی الصدوراند چرا که متواتراند.
در اینجا نیز باید اعمال ترجیح بشود لکن اعمال ترجیح جهت صدوری، بدینمعنا که باید ببینیم که کدامیک از این دو روایت مخالف با عامه است آن را اخذ و آن را که موافق عامه است کنار بگذاریم. چرا؟
زیرا جهت صدور خود مترتب بر صدور است و در اینجا هر دو روایت مقطوع الصدوراند.
2 - یکی هم در خبرین واحدین متکافئین، فی المثل:
یک خبر واحد میگوید: نماز جمعه واجب است.
یک خبر واحد دیگر میگوید: نماز جمعه واجب نیست.
این دو خبر متکافئین یعنی متساوییناند، چرا که صدور هردو ثابت است، رای هردو نیز عادل است.
در اینستکه: متواترین مقطوع الصدوراند، لکن صدور این دو خبر واحد تعبّدا ثابت است، چرا؟
زیرا: خبر عادل را تعبّدا باید حمل بر صدور کرد نه علما.
الحاصل: اعمال ترجیح جهت صدوری مربوط به پس از ثبوت صدور است، اعمّ از اینکه قطعی الصدور باشند مثل متواترین و یا که ظنّی الصدور باشند.
در خبرین واحدین متعارضین متفاضلین است، نه در واحدین متعارضین متکافئین، یعنی: در جایی که راوی یک خبر واحد اعدل و راوی آن دیگری عادل است، حال:
یک روایت، راویاش اعدل است، لکن موافق با عامه است.
روایت دیگر، راویاش عادل است، لکن مخالف عامه است.
مرحوم وحید بهبهانی میگوید: مخالف با عامه را مقدم کن ولو راویاش عادل است.
ما میگوئیم: خیر، خبر موافق با عامه را مقدّم کن، چرا؟
زیرا صدور خبری که راویاش اعدل است ثابت شده است، لکن صدور آنکه راویاش عادل است، ثابت نشده است.
وقتی که صدور آن ثابت نباشد، نوبت به مرجّح جهت صدوری نمیرسد.
1 - یکی اینکه خبرین واحدین متفاضلین را قیاس کرده است به خبرین واحدین متکافئین و گفته شما که در متکافئین اعمال ترجیح جهت صدوری میکنید، خوب در متفاضلین هم آن را انجام بدهید، گرچه راوی آن یکی مقداری عادلتر است.
2 - دیگر اینکه ترجیح جهت صدوری را برگردانده و یا به تعبیر دیگر قیاس کرده به ترجیح دلالی، چنانکه سید مجاهد در مباحث قبل ترجیح متنی را برگرداند به ترجیح دلالی، و ردّ شد.
به عبارت دیگر: مرحوم بهبهانی میگوید: در اینجا که جهت صدور یکی مخالفت با عامه است، جهت صدورش قویتر از آن دیگری است، و لذا باید که مقدم شود بر آن دیگری. چرا؟
زیرا آنکه اقوی صدورا است، دلالتش بر بیان حکم اللّه واقعی قویتر است از آن دیگری.
سخن مرحوم بهبهانی در اینجا درست نیست و لکن مقدمة و در تنظیر مطلب باید گفت: صرف نظر از تعارض خبرین، فی المثل: یک خبر از زراره داریم که میگوید: قال الصادق علیه السّلام: امسح علی الخفین، بر روی کفشهایتان مسح بکشید.
این خبر موافق با عامه است، و حال آنکه زراره یک راوی عادل است.
آیا در اینجا میشود گفت که این خبر حجّت است، چون راوی آن عادل است لکن چون موافق عامه است باید آن را کنار گذاشت؟
خواهید گفت که خیر، چرا که این کار مستلزم لغو است. چرا؟
زیرا تعبّد به صدور خبر، به معنای عمل به خبر است و لذا درست نیست که شارع در اینجا بگوید:
چون راوی این حدیث زراره است و عادل است، این حدیث حجّت است، یعنی که عمل به این خبر حجّت است، بعد بگوید که خیر، چون موافق با عامه است، حجّت نیست، به آن عمل نکرده، کنارش بگذارید؟
خیر، چونکه مستلزم لغویت است.
به عبارت دیگر: همانطور که آیۀ نباء در حجیّت خبر واحد، شامل خبر واحد فوق نمیشود، در ما نحن فیه به طریق اولی چنین خواهد بود.
در اینجا: یکی از دو خبر متعارض که موافق عامّه است میگوید: امسح علی الخفین، لکن آن دیگری که مخالف عامه است میگوید: امسح علی الرّجلین.
الحاصل: همانطور که آن خبر واحد عادل مشمول ادلۀ حجّیت خبر واحد نمیشود، هکذا در اینجا نیز که شما متعبّد به صدور هر دو خبر میشوید، نمیتوانید بگوئید که: یکی از این دو خبر راویاش عادل و راوی آن دیگری اعدل است لکن اعدل را که موافق با عامه است کنار بگذار. چرا؟
زیرا مراد از تعبّد به صدور، عمل به خبر است، و لذا با کنار گذاشتن یکی از آندو، شما تعبّد به صدور خودتان را از دست میدهید.
به عبارت روشنتر، صدور آن خبری که راویاش عادل است، نسبت به آن دیگری که راویاش اعدل است، مشکوک است.
وقتی صدور خبری مشکوک شد، نوبت به جهت صدور و صرف مخالفت نمیرسد.
متن [المرجحات الخارجیّة]
أمّا المرجّحات الخارجیّة
و قد أشرنا إلی أنّها علی قسمین:
الأوّل: ما یکون غیر معتبر بنفسه.
و الثانی: ما یعتبر بنفسه، بحیث لو لم یکن هناک دلیل کان هو المرجع.
[القسم الأوّل]
فمن الأوّل: شهرة أحد الخبرین:
إمّا من حیث الرّوایة، بأن اشتهر روایته بین الرّواة، علی کشفها عن شهرة العمل.
أو اشتهار الفتوی به و لو مع العلم بعدم استناد المفتین إلیه.
و منه: کون الرّاوی له أفقه من راوی الآخر فی جمیع الطّبقات أو فی بعضها، بناء علی أنّ الظّاهر عمل الأفقه به.
و منه: مخالفة أحد الخبرین للعامّة، بناء علی ظاهر الأخبار المستفیضة الواردة فی وجه التّرجیح بها.
و منه: کلّ أمّارة مستقلّة غیر معتبرة وافقت مضمون أحد الخبرین إذا کان عدم اعتبارها لعدم الدّلیل، لا لوجود الدّلیل علی العدم، کالقیاس.
ترجمه
(امّا مرجّحات خارجیّه:)
قبلا اشاره کردیم که مرجّحات خارجیّه بر دو قسماند:
اوّل: مرجّحات خارجیّهای که بنفسه و مستقلا معتبر نبوده و حجّت نمیباشند (مثل شهرت فتوائیّه که بالعرض معتبر است).
دوّم: مرجّحات خارجیّهای که بنفسه و مستقلا معتبر بوده و دارای حجیّتاند (مثل کتاب و سنّت و اصل عملی....)، به نحوی که اگر در اینجا دلیلی (یعنی خبری) در کار نباشد باز مرجّح است.
1 - یا از حیث روایت است بدینمعنا که نقل آن بین روات اشتهار یافته است، البته بنابراینکه شهرت روائی کاشف از شهرت عملی و فتوای به آن خبر است.
2 - یا از جهت اشتهار فتوی به این خبر است (بدینمعنا که احد الخبرین موافق است با فتوای مشهور) ولو ما علم به عدم استناد اهل فتوی به این خبر داشته باشیم (فی المثل: یکی از دو روایت میگوید عرق جنب از حرام پاک است و دیگری میگوید نجس است، خبر دوّم مطابق فتوای مشهور است و لکن ما علم داریم به اینکه مشهور به روایت استناد نکردهاند).
و از موارد قسم اوّل: اینکه هر امارۀ ظنیّه مستقلّۀ غیرمعتبره (مثل: دفع المفسدة اولی من جلب المنفعة) موافق است با مضمون احد الخبرین (که میگوید دعا عند رؤیت الهلال حرام).
البته زمانی که عدم اعتبار این امارات ظنیّه بخاطر نبود دلیل باشد و نه بخاطر وجود دلیل بر عدم اعتبار آنها مثل قیاس (چونکه اگر دلیل بر عدم اعتبار امارات ظنیه باشد، اصلا نمیتوانند مرجّح احد الخبرین واقع شوند).
مربوط به مقام رابع از چهار مقام باب تراجیح است، چرا که جناب شیخ مرجّحات را به دو دسته تقسیم نمود: 1 - مرجّحات داخلیه 2 - مرجّحات خارجیّه
سپس فرمودند که نوع دیگری از مرجّح داریم که بر همۀ مرجّحات مذکور مقدّم است یعنی که با وجود آن نوبت به هیچ مرجّحی نمیرسد، و آن عبارتست از ترجیح به دلالت که به تفصیل راجع به آن صحبت نمودند.
پس از آن فرمودند که: فلنرجع الی ما کنّا فیه که بحث مرجّحات باشد و لذا سه مقام عبارتند از:
1 - التّرجیح بالدّلالة و یا مرجّحات دلالیّه.
2 - مرجّحات الداخلیّه که خود بر سه قسم بود: صدوری، جهتی و مضمونی.
3 - مرجّحات خارجیّه که عموما مرجّح مضمونی هستند و فعلا مورد بحث ما هستند.
نکته: مرجّح مضمونی داخلی بطور علیحده و جدا مطرح نشد و لکن با روشن شدن وضع مرجّح خارجی مضمونی که روشن شود، وضع مرجّح مضمونی داخلی هم روشن میشود.
1 - مرجّحات خارجیّهای که بنفسهه و مستقلاّ دارای ارزش نبوده و حجّیتی ندارند یعنی اگر خبر معارض داری که این امر خارجی میخواهد مرجّح او واقع شود در کار نباشد خود این عامل به تنهائی به درد استنباط حکم شرعی نمیخورد، و از جملۀ این مرجّحات قیاس، استحسان، شهرت فتوائیّه و...
میباشند.
2 - مرجّحات خارجیّهای که مستقلاّ دارای حجیّت هستند، یعنی اگر در فلان واقعه دلیلی وجود نداشته باشد، این عامل خارجی میتواند که مرجّح ما باشد و به تنهائی از عهدۀ اثبات الحکم برآید، و از جملۀ این مرجّحات، کتاب، سنّت و اصل عملی میباشند.
1 - امارات ظنیّهای که مشکوک الاعتباراند مثل شهرت فتوائیّه، اجماع منقول و....
از باب اینکه شک در حجیّت مساوی است با علم به عدم حجّیّت. چرا؟
بخاطر اینکه: قوام حجّیّت به علم است در حالیکه اینها معلوم الاعتبار نبوده و دلایل خاصّی بر اعتبار آنها اقامه نشده است.
البته، دلیل خاصّی هم در ردّ و ابطال آنها اقامه نشده است و لذا در تحت اصل اوّلی حرمت عمل به ظنّی باقی هستند، از جمله شهرت فتوائیّه و عمل الافقه و....
2 - امارات ظنیّۀ خارجیّهای مثل قیاس، استحسان و مطلق اجتهاد به رأی که سبب رجحان و اقربیّت
یکی از دو خبر متعارض میشوند.
راجع به قسم اوّل است یعنی شهرت فتوائیّه، اجماع منقول و....
بر سه نوع است: 1 - عملی 2 - فتوائی 3 - روائی
نکته: چنین حدیث و روایتی را، خبر واحد مشهور و یا خبر واحد مستفیض میگویند.
منظور از اصطلاح شهرت فتوائی اینستکه: تعداد زیادی از فقها به یک حکم فتوی دهند و لکن به حدّ اجماع نرسد و ما نیز مستند و مدرک فتوای آنها را نشناسیم.
منظور از اصطلاح شهرت عملی در اصطلاح فقهاء، زمانی است که بدانیم فقهاء در فتوای خود به خبر خاص و یا بر مفاد یک خبر و یا بر طبق حدیثی عمل کردهاند اعمّ از اینکه مشهور محدّثین آن حدیث را نق کرده باشند یا نه.
هستند؟
شهرت روانی که منصوص هم هست از جمله مرجّحات داخلیّۀ صدوریه است، که مفصّل روی آن بحث شد.
شهرت عملی و یا شهرت فتوائی، از جملۀ مرجّحات خارجیّه هستند که مستقلاّ و جدای از خبر در خارج موجود بوده و ضمنا سبب ترجیح هم میشوند.
یکی از راه تفحّص در کتب فقهاء و فتوای آنها و استنادشان به فلان حدیث.
یکی هم از راه نقل روایت بدینمعنا که همه آن روایت را نقل کرده باشند، البته بنابراینکه بین نقل حدیث و عمل به آن همیشه ملازمه وجود دارد.
اگر دو حدیث تعارض کنند در حالیکه به یکی از آندو افقه الفقیهین عمل کرده و به دیگری یک فقیه عمل نموده است.
در اینجا نیز عمل الافقه، مستقلاّ حجّت نیست و هر مجتهدی باید برای استنباط خودش ارزش قائل بشود.
در مرجحیّت افقه بودن نسبت به یکی از دو خبر است که مورد بحث است.
البته اگر هم مرجحیّت داشته باشد از مرجّحات خارجیّه است که تقویتکنندۀ مضمون خبر یعنی وجوب یا حرمت یا... میباشد که مدلول خبر است.
یا از راه وجدان بدینمعنا که خود دیدهایم که وی به آن حدیث استناد کرده و بر طبق آن فتوی داد.
یا از راه نقل و روایت آن حدیث، البته بنابراینکه غالبا نقل حدیث ملازم با عمل به آن است.
علی ایّ حال: اگر مجرّد نقل باشد داخل در بخش مرجّحات صدوریه و ترجیح به صفات راوی میشود. و امّا اگر همراه با عمل باشد، از این جهت داخل در مرجّح مضمونی خارجی میشود.
بیان سوّمین مثال در رابطۀ با مسألۀ مورد بحث است و لذا میفرماید:
گفته شد که اگر دو حدیث با یکدیگر تعارض کنند در حالیکه یکی از آندو موافق عامّه و دیگری مخالف آنها باشد، مخالف عامّه رجحان دارد و لکن به یکی از دو وجه:
یا به وجه ثانی که به مناط اقربیّت الی الحقّ و الرّشد باشد.
یا به وجه رابع که به مناط عدم احتمال تقیّه و احتمال بیان واقع شد.
امّا: بنابر وجه رابع ترجیح به مخالفت با عامّه از جملۀ مرجّحات جهتیّۀ داخلیه خواهد بود. و بنابر وجه ثانی از مرجّحات مضمونیه میباشد. علی ایّ حال: هرکدام که باشد از نظر ما فرقی ندارد بلکه مهم اینستکه تقویتکنندۀ مضمون حدیث است.
بیان چهارمین مثال و در رابطه با امارۀ مستقلّۀ غیرمعتبره است و لذا میفرماید: دو حدیث تعارض میکنند در حالیکه مضمون یکی از آندو موافق با اجماع منقول به خبر واحد است.
اجماع هم مستقلاّ در خارج موجود است و ضمنا سبب رجحان نیز میشود.
البته، بنابر عدم حجیّت آن وگرنه بنابر حجیّتش داخل در مباحث قسم ثانی میشود چنانکه خواهد آمد.
متن ثمّ الدّلیل علی التّرجیح بهذا النّحو من المرجّح، ما یستفاد من الأخبار: من التّرجیح بکلّ ما یوجب أقربیّة أحدهما إلی الواقع و إن کان خارجا عن الخبرین، بل یرجع هذ النّوع إلی المرجّح الدّاخلیّ؛ فإنّ أحد الخبرین إذا طابق أمارة ظنّیّة فلازمه الظّنّ بوجود خلل فی الآخر، إمّا من حیث الصّدور أو من حیث جهة الصّدور، فیدخل الرّاجح فیما لا ریب فیه و المرجوح فیما فیه الرّیب. و قد عرفت أنّ المزیّة الداخلیّة قد تکون موجبة لانتفاء احتمال فی ذیها موجود فی الآخر، کقلّة الوسائط، و مخالفة العامّة بناء علی الوجه السّابق، و قد توجب بعد الاحتمال الموجود فی ذیها بالنّسبة إلی الاحتمال الموجود فی الآخر، کالأعدلیّة و الأوثقیّة. و المرجّح الخارجیّ من هذا القبیل، غایة الأمر عدم العلم تفصیلا بالاحتمال القریب فی أحدهما البعید فی الآخر، بل ذو المزیّة داخل فی الأوثق المنصوص علیه فی الأخبار.
و من هنا، یمکن أن یستدلّ علی المطلب: بالإجماع المدّعی فی کلام جماعة(1)
ترجمه
پس: دلیل ما بر ترجیح به این نحو از مرجّح (یعنی مرجّح مستقلّۀ غیرمعتبره)، آن چیزی است که از روایات استفاده میشود به اینکه:
ترجیح به هر مزیّتی است که موجب اقربیّت یکی از دو خبر متعارض به واقع میشود، گرچه آن مزیّت خارج از هر دو خبر باشد (مثل ضابطه و یا مثل شهرت احد الخبرین و...).
بلکه این نوع از مرجّح (یعنی شهرت فتوائیّه) برمیگردد به مرجّح داخلی، چرا؟
زیرا اگر یکی از دو خبر متعارض (که میگوید عرق جنب از حرام نجس است) مطابق نشود با یک امارۀ ظنیّهای (مثل شهوت فتوائیّه) لازمهاش ظنّ به وجود خلل در آن خبر دیگر است. اجمالا (یعنی این خلل) یا از ناحیۀ صدور است یا از ناحیۀ جهت صدور.
1) (1)
1 - گاهی موجب انتفاء احتمالی است در آن خبری که دارای مزیّت است، که آن احتمال در آن خبر دیگر موجود است، مثل کمی وسائط (در احد الخبرین) و مخالفت عامه (در احد الخبرین).
2 - و گاهی موجب بعد و دوری احتمال موجود (یعنی عدم صدور) در ذی المزیة است، نسبت به همان احتمال موجود در دیگری (مثل اعدلیّت و...).
نهایت امر اینکه ما در (این مرجّحات خارجیّه مثل مخالفت با عامه) علم تفصیل به احتمال قریبی (که در آن مخالف عامه است) و بعید است در آن دیگری (که موافق با عامّه است) نداریم (و حال آنکه در اعدلیّت علم تفصیل داریم به اینکه روایتی که راویاش عادل است، عیب صدوری دارد).
بلکه خبر دارای مزیّت (یعنی خبر موافق مشهور) داخل است در عنوان اوثقیّت که در اخبار علاجیّه (مرفوعه) بر آن تصریح شده است.
و از اینکه ما مرجّح غیرمعتبر را معتبر کردیم، ممکن است استدلال شود بر همین مطلب، به اجماع مورد ادّعا در کلام جماعتی بر وجوب عمل به یکی از دو خبری که قویتر است (یعنی که اگر ما دوتا دلیل مثل عام و خاص داشته باشیم باید به آنکه قویتر است یعنی خاص عمل کنیم و لذا ممکن است برخی از اجماع مزبور استفاده کرده بگویند این خبری که موافق با فتوای مشهور است، دلالتش بر نجاست عرق جنب از حرام قویتر است از دلالت آن دیگری بر طهارت آن) لکنّه لا یتمّ.
بخاطراینکه آن اجماع شامل این مقام یعنی ترجیح به مرجّح خارجی نمیشود. چرا؟
به این جهت که ظاهر از اقوی، اقوائیّت یکی از دو دلیل فی نفسه است از آن جهت که دلیل است (مثل عام و خاص)، نه صرف اینکه مضمون و مفاد آن یکی خبر که بخاطر موافقت با یک امارۀ خارجیّه (که شهرت فتوائیه باشد) نزدیکتر به واقع است.
پس: در تقریب استدلال قبل (بر اعتبار مرجّح خارجی) گفته میشود:
امارۀ ظنیّۀ (یا شهرت فتوائیّه) موجب ظنّ به خلل است در مرجوح (که خبر مخالف مذهب مشهور باشد) که آن خلل (اعم از اینکه صدوری باشد یا جهت صدوری) در راجح (که خبر موافق مذهب مشهور باشد) مفقود است.
پس: خبر راجح (یعنی موافق مشهور) اقوی میباشد اجمالا من حیث نفسه (یعنی شهرت فتوائیّهای که بنفسه فاقد اعتبار بود به دلیل ارجاعش به مرجّحات داخلیّه شد معتبر).
در اینستکه: آیا این امارات ظنیّۀ خارجیّهای که ذکر شد، ارزش مرجحیّت دارند و میتوان بواسطۀ این امارات یکی از دو خبر متعارض را بر دیگری ترجیح داد یا نه؟
و لذا میفرماید دو قول در پاسخ به این سوال وجود دارد:
1 - برخی معتقدند که این امور نه حجیّت دارند و نه مرجحیّت، و ادلّۀ این حضرات در ضمن یک اشکال ذیلا مطرح خواهد شد.
2 - مشهور و از جمله شیخنا معتقدند که این امور ولو حجّت هم نباشند و لکن مرجّح هستند.
اوّلین دلیل حضرات مشهور و شیخنا بر اثبات مدّعای مذکور است و لذا میفرماید:
از خود اخبار علاجیّه استفاده کردیم که ملاک و مناط مرجّحیّت عبارتست از:
التّرجیح بکلّ مزیّة یوجب اقربیّة احد الخبرین الی الواقع، چه عامل آن مزیّتها چه داخلیّه باشد و چه خارجیّه.
فی المثل: در فراز دوّم آمده است که: خذ بما اشتهر... لانّ المجمع علیه لا ریب فیه، که گفته شد:
العلّة تعمّم.
اینستکه: اگر دقت کنید همین مرجّحات خارجیّه نیز به مرجّحات داخلیّه برمیگردد و از همان بابی که شما قبول دارید مرجّحیت دارند.
توضیح ذلک اینکه:
بلا شک وقتی یکی از دو خبر متعارض مطابق با یک امارۀ ظنیّۀ خارجیّه درآید مثل اینکه مشهور فقها به یکی از آن دو خبر عمل کرده و از آن دیگری اعراض نموده باشند و یا افقه به یکی از آن دو عمل کرده باشد و هکذا... ما نسبت به آن خبر بالوجدان ظنّ به صدق پیدا میکنیم.
وقتی به این خبر ظنّ به صدور آمد، خوب نسبت به خبر دیگر و هم به صدور است و این امارۀ ظنیه وجدانا کاشف از عیب و نقصی است که در واقع در آن دیگری وجود دارد، فی المثل:
وقتی فقهای متقدّم به حدیثی عمل کردهاند و از آن دیگری اعراض نمودهاند، این مطلب این احتمال را برای ما تقویت میکند که لابد در حدیث مقابل مشکلی بوده است که مشهور از آن اعراض کردهاند.
انما الکلام در اینستکه: آن عیب چیست؟
در پاسخ باید گفت که: ما فعلا بطور سربسته میدانیم که آن خبر مصوب است و این عیب یا عیب سندی بوده است که به آن حدیث توجّه نشده و یا عیب دلالتی بوده و یا از حیث جهت صدور مبتلای به تقیّه بوده و مشهور از آن خبر داشتهاند و لذا از آن اعراض کردهاند و....
الحاصل: حدیث ذی المزیة نسبت به فاقد المزیّة الخارجیّه میشود لا ریب فیه و حدیث دیگر میشود فیه ریب.
الخ) چیست؟
1 - برخی از آنها مثل قلت وسائط، موجب میشوند که آن احتمال عیب و نقص منحصر شود به آن خبر فاقد المزیّة به نحوی که آن عیب از ذی المزیّه منتفی بشود، فی المثل:
2 - و برخی از آنها هم سبب میشود که احتمال عیب در ذی المزیّه و راجح نسبت به احتمال نقص در فاقد المزیه که چنین احتمالی در آنجا قریب است، بعید شود.
فی المثل: راوی یکی از دو خبر عادل و دیگری اعدل است و یا یکی از آن دو اوثق و دیگری ثقه است.
در اینجا احتمال کذب در اعدل و اوثق بعید است ولکن در عادل و ثقه نسبت به اعدل و اوثق، قریب است، ولکن احتمال مزبور در همۀ اینها ضعیف و یا ملغی است.
1 - گاهی آن عیب محتمل یک امر معلوم و معیّن است مثل احتمال کذب در اعدل و عادل و اوثق و ثقه و مثل احتمال نسبت در اضبط و ضابط و....
2 - گاهی آن عیب محتمل معلوم و معیّن نیست ولکن ما اجمالا میدانیم که چنین عیبی وجود دارد چنانکه در ما نحن فیه چنین است، یعنی حدیثی که مشهور از آن اعراض کردهاند فیه ما فیه و علیه ما علیه است لکن ما نمیدانیم که آن عیب معیّنا چهچیز است، و این ندانستن به تفصیل مهم است.
اینستکه: شیخنا در این مرحله نیز قدمی فراتر رفته میفرماید:
اگر شما نیز مثل اخباری پافشاری کنید که الاّ و لا بدّ، ترجیح باید به مرجّح داخلی آنهم خصوص منصوص باشد و ترجیح به غیر آن فاقد ارزش است. در پاسخ میگوئیم:
برای شما اثبات میکنیم که مرجّح خارجی نیز از جمله مرجّحات منصوصه است. چرا؟
بخاطر اینکه در فراز اوّل از چهار فراز بحث در مقام سوّم گفتیم که یکی از مرجّحات، ترجیح به اوثقیّت است که در مرفوعه آمده است.
البته گفتیم که اوثقیّت موضوعیّت ندارد بلکه طریق اطمینان پیدا کردن به صدق راوی است.
سپس بحث را تعمیم دادیم به دیگر صفات راوی مثل اضبط بودن، اعرف بودن به نقل به معنی و ترجمه و... و سپس تعمیم دادیم به صفات و ویژگیهای خود روایت.
حال در ما نحن فیه میگوئیم:
خبری که مورد عمل مشهور و یا افقه است، بلاشک موجب اوثقیّت خبر میشود یعنی که اطمینان به صدور آن میآورد و لذا به حکم نصّ، خذ باوثقها فی نفسک.
بنابراین: ما مطلب را به باب نصّ هم رساندیم.
نکته: علی الظاهر این مطلب به اصل استدلال برمیگردد و از باب تنقیح مناط میباشد و نه نصّ.
دوّمین دلیل مشهور و شیخ یعنی اجماع است در اثبات اینکه: امارات ظنیّۀ خارجیّۀ مذکور گرچه حجت هم نباشند ولکن مرجحیّت دارند و لذا میفرماید:
از آنجا که مرجّح خارجی را با تأمّل به داخلی برگرداندیم روشن میشود که استدلال به اجماع هم صحیح است. چرا؟
چونکه وجود امارات خارجیّه در یکی از دو خبر کاشف از اینستکه: خبر دیگر فی الواقع دارای مشکل و عیبی است که در آن دیگری نیست.
پس: فی الواقع یکی از دو خبر فی نفسه قوی است و آن دیگری ضعیف است ولو ما جهت عیب را در آن دیگری ندانیم.
الحاصل: خبر دارای مزیت مظنون السلامه و آن دیگری که فاقد مزیت است مظنون العیب میباشد.
به فرض که همین مطلب معقد اجماع باشد، ولکن با هم میتوان از اجماع استفاده نمود چرا؟
چون اجماع عقلاء بر اینستکه به هنگام تعارض دو خبر باید به اقوی الدلیلین عمل شود.
از نظر ما معنای اقوی الدلیلین، اقرب الدلیلین الی الواقع است که برطبق این معنا باز معقد الاجماع تعمیم داشته و مناط کلی بهدست میدهد که هر خبری که اقرب الی الواقع است حجت است و باید اخذ شود چه عامل این اقربیّت مزیّت داخلی باشد یا خارجی، منصوص باشد یا غیرمنصوص و لذا دوّمین دلیل ما اجماع است.
متن فإن قلت: إنّ المتیقّن من النّصّ و معاقد الإجماع اعتبار المزیّة الداخلیّة القائمة بنفس الدّلیل، و أمّا الحاصلة من الأمارة الخرجیّة التی دلّ الدّلیل علی عدم العبرة بها من حیث دخولها فی ما لا یعلم، فلا اعتبار بکشفها عن الخلل فی المرجوح، و لا فرق بینها و بین القیاس فی عدم العبرة بها فی مقام التّرجیح کمقام الحجّیة. هذا، مع أنّه لا معنی لکشف الأمارة عن خلل فی المرجوح؛ لأنّ الخلل فی الدّلیل من حیث إنّه دلیل قصور فی طریقیّته، و المفروض تساویهما فی جمیع ما له دخل فی الطریقیّة، و مجرّد الظّنّ بمخالفة خبر للواقع لا یوجب خللا فی ذلک؛ لأنّ الطریقیّة لیست منوطة بمطابقة الواقع.
ترجمه
اگر بگوئید: مستفاد از نصّ (یعنی اخبار علاجیّه) و معاقد اجماع، اعتبار مزیّت داخلیهای است که قائم به خود دلیل باشد (بدینمعنا که خود دلیل موثق باشد و حال آنکه شما روایت را به اوثق ارجاع داده و آن را موثق میکنید).
و اما این مزیت حاصله از امارۀ خارجیّه (یعنی امارۀ ظنیّهای) که دلیل (یعنی همان شک در حجیّت مساوق است با علم به عدم حجیّت) دلالت دارد بر عدم اعتبار آن، به جهت دخولش در چیزی که (اعتبار خودش برای ما) معلوم نیست.
پس: (وقتی دلیلی بر اعتبار امارۀ ظنیه یعنی شهرت فتوائیّه وجود ندارد و ملحق به قیاس است)، نمیتواند کاشف از خلل در طرف مرجوع باشد، و حال آنکه در عدم اعتبار بوسیلۀ امارۀ ظنیّه در مقام ترجیح، مثل مقام حجیّت، فرقی بین امارۀ ظنیّه و بین قیاس وجود ندارد.
این اشکال اوّل، مضافا بر اینکه معنا ندارد که این امارۀ ظنیه (یا شهرت فتوائیّه) کاشف از خلل (به لحاظ صدور) در خبر مرجوح (یعنی خبر مخالف للمشهور) باشد. چرا؟
زیرا خلل در دلیل از آن جهت که دلیل است، به معنای قصور در طریقیّت (یعنی حجیّت) آن است (و لذا میشود تعارض حجّت با لا حجّت)، و حال آنکه فرض ما تساوی این دو خبر در تمام اموری است که دخیل در حجیّت هستند، و لذا صرف ظنّ به مخالفت خبر مخالف للمشهور با واقع، موجب خلل در طریقیّت در آن خبر دیگر نمیشود. چرا؟
زیرا طریقیّت، منوط بر مطابقت با واقع نیست.
متن قلت: أمّا النّصّ، فلا ریب فی عموم التّعلیل فی قوله علیه السّلام: «لأنّ المجمع علیه لا ریب فیه»(1)
و أمّا معقد الإجماعات، فالظّاهر أنّ المراد منه: الاقرب إلی الواقع و الأرجح مدلولا، و لو بقرینة ما یظهر من العلماء - قدیما و حدیثا - من إناطة التّرجیح بمجرّد الأقربیّة إلی الواقع، کاستدلالهم علی التّرجیحات بمجرّد الاقربیّة الی الواقع، مثل ما سیجیء من کلماتهم فی التّرجیح بالقیاس، و مثل الاستدلال علی التّرجیح بموافقة الأصل بأنّ الظنّ فی الخبر الموافق له أقوی، و علی الترجیح بمخالفة الأصل بأنّ الغالب تعرّض الشّارع لبیان ما یحتاج إلی البیان، و استدلال المحقّق علی ترجیح أحد المتعارضین بعمل أکثر الطّائفة: «بأنّ الکثرة أمارة الرّجحان و العمل بالرّاجح واجب»(4)، و غیر ذلک ممّا یجده المتتبّع فی کلماتهم.
مع أنّه یمکن دعوی حکم العقل بوجوب العمل بالأقرب إلی الواقع فی ما کان حجّیّتهما من حیث الطریقیّة، فتأمّل.
ترجمه
1 - در این قول امام علیه السّلام که فرمود: لانّ المجمع علیه لا ریب فیه.
2 - و در این قول امام علیه السّلام که فرمود: دع ما یریبک الی ما لا یریبک.
شامل ما نحن فیه (خبر موافق للمشهور یا شهرت فتوائیّه) میشود (یعنی هم عنوان لا ریب فیه بر آن صدق میکند و هم عنوان دع یریبک الی... و لذا قائم به نفس بوده و بر آنکه درش ریب وجود دارد مقدّم میشود).
بلکه این سخن امام علیه السّلام یعنی (تعلیل) انّ الرّشد فیما خالفهم و نیز تعلیل در روایت ارجائی که
حضرت به آن شخص فرمودند: لم امرتم بالاخذ بخلاف ما علیه العامّة، در رابطۀ با مرجّح خارجی وارد شدهاند، البته (بنابر وجه ثانی) چرا؟
1 - مثل استدلال آنها به صرف اقربیّت ذی المرجح الی الواقع.
2 - و مثل استدلال (اسکافی) بر ترجیح به موافقت با اصل بخاطر اینکه: ظنّ در خبر موافق با اصل برائت در رساندن او به واقع اقوی است (یعنی چون لا بأس ببیع العذرة موافق با اصل حلیّت است و شما به این موافقت ظنّ پیدا میکنید، این ظن شما را بهتر به واقع میرساند تا بیع العذرة سحت).
3 - و مثل استدلال مشهور بر ترجیح به مخالفت با اصل به اینکه: غالبا شارع متعرّض بیان اموری (مثل محرّمات) میشود که نیاز به بیان دارند (و لذا ثمن العذرة سحت).
اوّلا به بیان شارع نزدیکتر و با شأن او سازگارتر است، ثانیا، تأسیس حکم جدید میکند که شأن شارع است).
4 - و مثل استدلال مرحوم محقق بر ترجیح یکی از دو خبر متعارض، به عمل بیشتر علماء بر آن خبر به اینکه کثرت، امارۀ رجحان است، عمل به رجحان هم واجب است. (چونکه راجح ما را بهتر به واقع میرساند).
5 - مضافا بر اینکه: ادّعای حکم عقل به وجوب عمل به اقرب الی الواقع در آن خبرین متعارضین که حجّیّتشان از باب طریقیّت است، ممکن است.
بنابر سببیّت، خبرین میشوند متزاحمین، نتیجۀ متزاحمین هم تخییر است و مرجّحش اهمیّت است.
و بنابر طریقیّت، خبرین میشوند متعارضین، مرجح احد المتعارضین هم اعدلیّت و افقهیّت است).
میگوید: قدر مسلّم و متیقّن از نصوص و معاقه اجماعات که دال بر ترجیح ذی المزیّه است، عبارتست از: مزیّتهای داخلیّهای مثل صفات راوی و شهرت روائی و... که قائم به نفس خبر است یعنی که بیرون از محدودۀ سند و یا متن آن نمیباشند.
البته اگر مقداری قدم فراتر بگذاریم این مزیّتهای داخلیّه باید که مرجّحات داخلیّۀ غیرمنصوصه مثل ترجیح به اضبطیّت، نقل به لفظ و مسندیّت و... را نیز دربر بگیرند.
سپس میگوید: مزایای خارجیّه از یک نظر به سه دسته تقسیم میشوند:
1 - مزایای خارجیّهای که دلیل بر اعتبار و مرجّحیّت آنها اقامه شده است، مثل کتاب، سنّت و اصل و... که در قسم ثانی مورد بحث واقع خواهد شد.
2 - مزایای خارجیّهای که دلیل بر بطلان و عدم اعتبار به آن در حجیّتشان اقامه شده است، مثل قیاس، استحسان و....
3 - مزایای خارجیّهای که از راه امارات ظنیّۀ خارجیّه به دست میآیند ولکن دلیلی بر اعتبار و یا بطلان آنها اقامه نشده است.
سپس: این امارات بالجمله از این حیث مثل قیاس هستند بلا فرق، یعنی که هیچکدام نه در مقام حجیّت اعتباری دارند و نه در مقام ترجیح.
مضافا بر اینکه: عیب و اشکال در یک دلیل از آنجهت که دلیل است، عبارتست از: - یک نحوۀ از قصور و نارسائی در ناحیۀ طریقت آن دلیل است، فی المثل:
1 - اشکال سندی دارد که در نتیجه طریقیّت آن بهسوی واقع قاصر است.
2 - یا اشکال دلالی دارد مثل مجمل بودن و یا مبتلا بودن به کثرت تخصیص و تعیید و....
حال: اگر دلیل مرجوح از این حیثیّات فاقد عیب بوده و عیبش صرفا این باشد که آن ظنّ فعلی که به برکت امارات ظنیّۀ خارجیّه در طرف راجح به وفاق آمده در آن نیست، باید گفت که این امر عیب به حساب نمیآید. چرا؟
چون برمبنای اینکه مناط حجیّت و طریقیّت، ظن فعلی به وفاق باشد و یا وجود ظنّ فعلی برخلاف، قادح باشد، بله در آن صورت اصلا خبر مرجوح حجّت نمیباشد.
لکن اگر مناط را ظنّ نوعی و شأنی بگیریم چنانکه حق همین است، باید بگوئیم که در ما نحن فیه، این مناط هم در راجح وجود دارد و هم در مرجوح و هردو خبر طریق بهسوی واقع هستند، چنانکه هر دو نیز علی الفرض جامع شرائط حجیّت هستند به نحوی که اگر تعارضی نباشد باید که به هردو عمل شود.
بنابراین: از ناحیۀ طریقیّت عیبی وجود ندارد و وجود رجحان فعلی در طرف مقابل نیز کاشف از عیبی در مرجوح نیست و صرف ادّعا که لابد درواقع عیبی وجود دارد کافی نمیباشد.
الحاصل: با مرجّحات خارجیّۀ رجیّۀ کذائی ترجیح حاصل نمیشود و اینگونه از مرجّحات نه به عنوان دلیل ارزشی دارند و نه به عنوان مرجّح.
اینستکه: قدر متیقّن گرفتن در صورتی درست است که در نصّی و یا معقد اجماعی، اجمال و ابهام وجود داشته باشد.
در اینستکه: نصوص مزبور شامل ما نحن فیه یعنی مرجّحات خارجیّه را نیز میشوند و اجمالی در کار نیست.
و امّا نصّ اوّل به برکت علیّت است چراکه العلّة تعمّم، و لذا هر مزیّتی که موجب لا ریب فیه بودن شود باید که بدان اخذ نمود.
و امّا نصّ دوّم، به برکت عموم موصول است در دع ما یربیک، یعنی که هرآنچه را که فیه ریب
است رها کن و به سراغ هر آن چیزی برو که در مقابل لا ریب فیه است.
بلا تردید ذو المزیّة الخارجیّه نسبت به فاقد المزیّة از همین قبیل است بلکه، تعلیل فانّ الرّشد فی خلافهم نیز شامل ما نحن فیه میشود چرا که ذی المزیّه ابعد از باطل است.
حتّی تعلیل در روایت ارجائی که فرمود: اتدری لم امرتم بالاخذ بخلاف ما یقوله العامّة؟
فقلت لا ادری، فقال: انّ علیّا صلوات اللّه علیه لم یکن یدین اللّه بشیء الاّ خالف علیه العامّة ارادة لابطال امره و کانوا یسئلونه صلوات اللّه علیه عن الشّیء الذی لا یعلمونه فإذا افتاهم بشیء جعلوا، له ضدّا من عندهم لیلبسوا علی النّاس.
در رابطۀ با مرجّحات خارجیّه مضمونیّه است و یا که شامل آن مورد هم هست.
چرا؟
به دلیل اینکه مخالفت عامّه نیز مثل موافقت با مشهور، از مرجّحات خارجیّۀ مضمونیّه است، گرچه تاکنون میگفتیم که از مرجّحات داخلیّه است، و لکن برمبنای وجه ثانی از خارجیّات است. چرا؟
زیرا که مرجّح، وجود حکم مخالف عامّه است مثل وجود شهرت، و نه عنوان مخالفت و موافقت که قائم به خبر هستند.
در اینصورت یتعدّی منها الی سایر المرجّحات، للقطع به عدم خصوصیّة فیها.
پس: اینکه مرحوم شیخ مطلب را با بل شروع نمود برای این است که بفهماند که این نیز مرجّح خارجی است.
الحاصل: عمومیّت و اطلاق نصوص نسبت به مزایای خارجیّه معلوم شد و دیدیم که جای هیچگونه ابهام و اجمالی در کار نبود تا که به قدر متیقّنگیری مراجعه شود.
در رابطه با دوّمین دلیل ایشان و حضرات مشهور است که مستشکل نیز به عقیدۀ شیخنا اشکال نمود و لذا جناب شیخ میفرماید:
مراد ما از اقوی الدلیلین عبارتست از اقرب الدلیلین الی الواقع و ارجح الدلیلین مدلولا، اعمّ از اینکه این اقربیّت و ارجحیّت از راه مرجح خارجی بیاید یا مرجّح داخلی، و یا از راه مرجّح منصوص بیاید یا غیر منصوص، فرقی نمیکند.
سپس شیخنا چهار امر را به عنوان شاهد بر این معنا میآورد که ذیلا بیان میشود:
بیان اوّلین شاهد بر مدّعای مزبور است و لذا میفرماید:
وقتی به سیرۀ علماء نظر میکنیم، متوجه میشویم که قدیما و جدیدا در همهجا مناط ترجیح را
صرف اقربیّت یک حدیث الی الواقع ذکر کردهاند، حال این اقربیّت از هر راهی که حاصل شود.
بیان دوّمین شاهد بر مدّعای مزبور است و لذا میفرماید:
وقتی دو حدیث با یکدیگر تعارض میکنند درحالیکه یکی از آن دو موافق اصل عملی بوده و فی المثل دلالت بر عدم وجوب و یا حرمت دارد و دیگری مخالف اصل است یعنی که دلالت بر حکم الزامی دارد، میبینیم که مشهور فرمودهاند که:
موافق اصل مقدّم بوده و راجح است یعنی که اصل را مرجّح قرار دادهاند، آن هم صرفا به مناط این که اصل، ظنّآور است.
پس: ظنّ حاصله در این طرف اقوی از ظنّ طرف دیگر میشود و یقدّم الاقوی علی الاضعف.
بیان سوّمین شاهد بر مدّعای مزبور است و لذا میفرماید:
اگر دو حدیث با یکدیگر تعارض کنند در حالیکه یکی از آن دو ناقل باشد یعنی که مبیّن حکم جدید مثلا وجوب و یا حرمت خلاف اصل باشد و آن دیگری مقرّر یعنی مؤکّد همان حکم عقلی و اصل برائت عقلی باشد، میبینیم که مشهور گفتهاند که خبر ناقل مقدّم است.
چرا؟
به این دلیل که شارع مقدّس غالبا اموری را که نیاز به بیان دارند متعرّض شده و بیان کرده است.
پس: لا بدّ این امر را نیز بیان فرموده است، و الظّنّ یلحق الشیء بالاعم الاغلب و بیان هم در دلیلی صورت میپذیرد که ناقل باشد و نه مقرّر.
بیان چهارمین گواه بر مدّعای مزبور است مبنی بر اینکه:
جناب محقق اوّل هم فرموده است، هر حدیثی که اکثر امامیّه و یا مشهور فقهاء امامیه به آن عمل کردهاند و شهرت عملیّه دارد آن حدیث ارجح است. چرا؟
1 - شهرت عملیۀ عمل اکثر، خود امارۀ ظنیّۀ خارجیّه است که موجب رجحان و قوّت احتمال یکطرف میشود. (صغری)
2 - عمل به راجح هم که واجب است. (کبری)
پس: عمل به حدیثی که موافق مشهور است واجب میشود.
بلاشک اجماع نیز از کلمات همین فقهاء و بزرگان است و در کلام خود این حضرات شواهدی وجود دارد که مراد از اجماع به ترجیح اقرب الدلیلین الی الواقع است.
بفرمائید که اجمال در کجاست تا که قدر متیقّن گرفته شود؟
بیان سوّمین دلیل شیخنا بر ترجیح به مرجّحات خارجیّۀ مورد بحث است و لذا میفرماید: عقل مستقلّ است به اینکه:
اگر دو طریق داشته باشیم که احدهما اقرب الطریقین الی الواقع باشد باید که اقرب را گرفت، حال این اقربیّت به واسطۀ هر عاملی و یا مزیّتی که حاصل شود فرقی نمیکند چه خارجی چه داخلی.
اشاره به این دارد که قبلا گفته آمد که: مقتضای اصل اوّلی و حکم عقل در متعارضین بر مبنای طریقیّت توقف و رجوع به اصل است و نه ترجیح.
پس: به حکم عقل نمیتوان ترجیح داد.
بله، به حکم دلیل خاص که نصّ و یا اجماع باشد میتوان ترجیح داد و کفایت هم میکند.
متن بقی فی المقام أمران:
أحدهما: أنّ الأمارة الّتی قام الدّلیل علی المنع عنها بالخصوص - کالقیاس - هل هی من المرجّحات أم لا؟ ظاهر المعظم العدم، کما یظهر من طریقتهم فی کتبهم الاستدلالیّة فی الفقه.
و حکی المحقّق فی المعارج عن بعض القول بکون القیاس مرجّحا، حیث(1)
ذهب ذاهب إلی أنّ الخبرین إذا تعارضا و کان القیاس موافقا لما تضمّنه أحدهما، کان ذلک وجها یقتضی ترجیح ذلک الخبر. و یمکن أن یحتجّ لذلک: بأنّ الحقّ فی أحد الخبرین، فلا یمکن العمل بهما و لا طرحهما، فتعیّن العمل بأحدهما، و إذا کان التّقدیر تقدیر التّعارض، فلا بدّ فی العمل بأحدهما من مرجّح، و القیاس یصلح أن یکون مرجّحا؛ لحصول الظّنّ به، فتعیّن العمل بما طابقه.
لا یقال: أجمعنا علی أنّ القیاس مطروح فی الشّریعة.
لأنّا نقول: بمعنی أنّه لیس بدلیل، لا بمعنی أنّه لا یکون مرجّحا لأحد الخبرین؛ و هذا لأنّ فائدة کونه مرجّحا کونه رافعا للعمل بالخبر المرجوح، فیعود الرّاجح کالخبر السّلیم عن المعارض، فیکون العمل به، لا بذلک القیاس. و فیه نظر، انتهی.
ترجمه
ظاهر معظم علماء اینستکه: خیر نمیتواند از مرجّحات باشد، چنانکه این منع از مشی و طریقۀ آنان در کتب استدلالیشان در فقه روشن میشود.
مرحوم محقّق در معارج از بعضی (مثل اسکافی) نقل کرده است به اینکه قیاس مرجّح است، آنجا که میگوید:
آقای اسکافی قائل شده است به اینکه: اگر دو خبر تعارض کنند در حالیکه قیاس موافق با مطلبی باشد که یکی از آن دو خبر متعارض متضمّن آن مطلب است، این موافقت خبر با مضمون آن قیاس، خود علّتی است که اقتضا میکند ترجیح آن خبر را.
و لذا ممکن است (از ناحیۀ اسکافی) استدلال شود به اینکه (خبر موافق للقیاس مقدّم است چرا که) حق در یکی از دو خبر متعارض است، لکن نه امکان عمل به هردو وجود دارد (چونکه متعارضیناند) و
1) (1)
نه کنار گذاشتن هردو ممکن است (چون حق بینهما است)، پس عمل به یکی از آن دو تعیّن مییابد.
وقتی هم که فرض ما، فرض تعارض است، در عمل به یکی از دو خبر ناگزیر از مرجّحی هستیم و قیاس اصلاحیّت دارد که مرجّح باشد چونکه مفید ظنّ است.
پس: عمل به آن خبری که مطابق با قیاس است، تعیّن مییابد.
گفته نشود که ما شیعیان اجماع داریم بر اینکه قیاس در شریعت ما مطروح یعنی ممنوع است (و حال آنکه شما با مرجّح قرار دادن قیاس آن را مطرح نمودید.). چرا؟
زیرا ما قائلیم به اینکه: (اجمعنا بمطروحیّة القیاس) به این معناست که قیاس دلیل (برای اثبات حکم شرعی) نیست، نه به این معنا که مرجّح برای احد الخبرین هم نمیتواند باشد.
و این (فایدهاش مرجّحیّت است. چرا؟) زیرا فایدۀ مرجّح بودن این قیاس اینستکه: رفعکنندۀ عمل به خبر مرجوح است.
پس: راجح (یعنی خبر موافق با قیاس) میشود یک خبر سالم از معارض، و لذا عمل به این خبری میشود (که موافق با قیاس است) و نه به آن قیاس.
متن و مال إلی ذلک بعض سادة مشایخنا المعاصرین(1)
و الحقّ خلافه؛ لأنّ رفع الخبر المرجوح بالقیاس عمل به حقیقة، کرفع العمل بالخبر السّلیم عن المعارض به، و الرّجوع معه إلی الاصول. و أیّ فرق بین رفع القیاس لوجوب العمل بالخبر السّلیم عن المعارض و جعله کالمعدوّم حتّی یرجع إلی الأصل، و بین رفعه لجواز العمل بالخبر المکافی لخبر آخر و جعله کالمعدوم حتّی یتعیّن العمل بالخبر الآخر؟!
ثمّ إنّ الممنوع هو الاعتناء بالقیاس مطلقا؛ و لذا استقرّت طریقه أصحابنا علی هجره فی باب التّرجیح، و لم نجد منهم موضعا یرجّحونه به، و لو لا ذلک لوجب تدوین شروط القیاس فی الاصول لیرجّح به فی الفروع.
ترجمه
لکن حق برخلاف نظر سید مجاهد است، چرا که برداشتن وجوب عمل از خبر مرجوح (که مخالف با قیاس است) بوسیلۀ قیاس، در حقیقت خود عمل به قیاس است (و این باطل است)، مثل برداشتن وجوب عمل به خبر سالم از معارض (مثل: زر الحسین علیه السّلام مغتسلا) بوسیلۀ قیاس (امام حسین با امام رضا علیهما السّلام) و رجوع به اصل برائت با وجود این خبر سالم از معارض (یعنی که استحباب در یستحبّ زیارة الرّضا مغتسلا باعث شک در وجوب غسلی در زیارة الحسین مغتسلا شد، که با شک در این وجوب، اصالة البرائة جاری کردید و این باطل است).
این در حالی است که فرقی نیست:
1 - بین برداشتن این قیاس (امام حسین با امام رضا) وجوب عمل به خبر سالم از معارض (که زر الحسین مغتسلا باشد) و کالمعدوّم قرار دادن آن تا که به اصل رجوع شود.
2 - و بین رفع کردن همین قیاس، جواز عمل به خبر مکافی (یعنی خبر مخالف با قیاس که معارض است با) خبر موافق للقیاس و کالمعدوّم قرار دادن خبر مخالف للقیاس، تا که عمل به خبر دیگر (یعنی موافق للقیاس) متعیّن شود.
ثانیا: آنچه ممنوع است، توجّه به قیاس است مطلقا (و لو صدق به عمل هم نکند و لذا:).
1) (1)
طریقه و روش اصحاب ما بر پرهیز از قیاس در باب ترجیح، استقرار یافته و ما موردی را نمییابیم که آنها بوسیلۀ این قیاس خبری را بر خبر دیگر ترجیح بدهند.
و اگر این ممنوعیّت مطلقه نبود (و میشد به اینگونه ترجیح عمل نمود) تدوین شرائط عمل به قیاس در اصول واجب میشد تا که بوسیلۀ آن قیاس، ترجیح داده شود در فروع یعنی فقه.
بیان اوّلین نکته از نکات مورد اشاره است و لذا میفرماید:
سابقا گفته شد که مرجّحات خارجیّۀ غیرمعتبره خود بر دو قسماند:
1 - امارات ظنیّهای که دلیلی بر اعتبار آنها قائم نشده است، چنانکه دلیل بخصوصی هم بر ابطال و ردّ آنها اقامه نشده است.
2 - امارات ظنیّهای که دلیل خاص و قطعی بر ابطال و ردّ آنها اقامه شده است مثل قیاس.
حضرات عامه و اهل سنّت برای قیاس حجیّت و دلیلیّت قائل بوده و آن را مستقلاّ دلیل بر احکام شرعیّه میدانند چه رسد به مرجّحیّت.
پس: به عقیدۀ آنها قیاس به طریق اولی مرجّح احد المتعارضین است.
البته در این رابطه حساب قیاس منصوص العلة و قیاس اولویّت جدا بوده و علمای شیعه نیز به این دو قسم از قیاس قائل بوده، معتقد به حجیّت و دلیلیّت آنها هستند تا چه رسد به مرجّحیّت آنها.
انما الکلام در قیاس مستنبط العلّة است که به اعتقاد شیعه اعم از اخباری و اصولی، فاقد حجیّت بوده و قیاس باطلی است یعنی که هیچگونه حجیّت و دلیلیّتی برای استنباط احکام شرعیّه ندارد. و لکن در رابطۀ با مرجّحیّت و آن بحث وجود دارد بدینمعنا که:
اگر دو حدیث تعارض کنند در حالیکه یکی از آندو موافق با قیاس است و آن دیگری مخالف با قیاس، آیا موافقت با قیاس میتواند سبب ترجیح حدیث موافق و اخذ به آن شود یا نه؟ فی المثل:
حدیثی گفته: دیۀ چهار انگشت زن چهل شتر است.
حدیث دیگر گفته: دیۀ چهار انگشت زن بیست شتر است.
در اینجا حدیث اوّل موافق با قیاس است، چرا که وقتی نصوص میگوید دیۀ یک انگشت ده شتر
است و دیۀ دوتا بیست شتر و دیۀ سهتا سی شتر، طبیعی است که عقل محاسبهگر و قیاسی میگوید پس دیه چهارتا، چهل شتر است.
امّا این یک اولویّت ظنیّهای میباشد که شرعا فاقد ارزش است و لذا شریعت در احکام خودش تابع چنین مناط و ملاکهائی نیست بلکه حکم شریعت بر اساس مصالح و مفاسد واقعیّه است.
علی ایّحال حدیث اوّل موافق قیاس است آیا این موافقت سبب ترجیح آن میشود یا نه؟
کسانی که مثل اخباریین قناعت به مرجّحات منصوصه میکنند بطور قطع میگویند موافقت با قیاس برای این حدیث ارزشی ندارد، نه به عنوان حجّت و نه به عنوان مرجّح و نه به عنوان مرجع، بلکه آن حدیث باطل است.
و کسانی که از اصولیین مثل صاحب فصول که تنها به مرجّحات داخلیّه اکتفا میکنند اعم از منصوصه و غیرمنصوصه، وضعیّتشان روشن است چرا که بر فرض هم که قیاس مرجّح باشد از امارات ظنیّۀ خارجیّه است که نزد ایشان فاقد اعتبارند.
و امّا مشهور اصولیین که معتقدند: یجوز بل یجب التّعدّی بکلّ مزیّة یوجب اقربیّة صدور احد المتعارضیین الی الواقع در اینجا اختلاف دارند که آیا ترجیح به قیاس جایز است یا نه؟
1 - بیشتر اصولیین چه در گذشته و چه در حال معتقدند که: قیاس نهتنها حجیّت و دلیلیّت ندارد، مرجّحیّت هم ندارد. چرا؟
بهخاطر اینکه اخبار و روایات به قول مطلقه ما را از اعتنای به قیاس و ترتیب اثر دادن به آن منع کردهاند.
بلاشک ترجیح به قیاس هم یک نوع عمل به قیاس و ترتیب اثر دادن به آن است. پس: به حکم اخبار ممنوع است.
و امّا مؤیّد مطلب ما اینستکه: اگر شما به کتب فقهیّۀ استدلالیّۀ فقهای شیعه مراجعه کنید حتی یک مورد پیدا نمیکنید که به صراحت در آنجا گفته باشند که:
در فلان مورد دو حدیث تعارض کردهاند و ما فلان حدیث را صرفا بخاطر موافقتش با قیاس اخذ میکنیم. خیر چنین چیزی وجود ندارد.
اگر واقعا قیاس مرجّحیّت داشت چرا احدی از فقهای ما بدان تمسّک نکرده است.
مضافا براینکه اگر قیاس مرجّح بود، اصولیین در باب تعادل و تراجیح یک بابی را به آن اختصاص داده و در رابطۀ با شروط ترجیح به قیاس بحث میکردند و مبانی مسأله را در اصول فقه روشن مینمودند تا که در فقه از آن استفاده شود، لکن لیس فلیس.
2 - برخی از علمای متقدّم و متأخّر هم معتقدند که قیاس اگرچه حجّت نیست و لکن مانعی از مرجّحیّت آن هم وجود ندارد.
از جمله متقدّمین صاحب معارج به رجلی از شیعه نسبت داده و گفته است که: ذهب ذاهب الی التّرجیح بالقیاس....
و از جملۀ متأخرین نیز شیخنا این مطلب را به سید محمّد مجاهد رحمه اللّه صاحب مناهل و ضوابط نسبت داده است.
در حاشیه اوثق نیز از قول بعضی این مطلب به مرحوم شریف العلماء مازندرانی نسبت داده شده است.
البته، این گروه نیز دلائلی بر مدّعای خود دارند که در کلمات مرحوم سید محمد مجاهد در کتاب مفاتیح الاصول و... نقل شده است.
اشاره به یک دلیل از زبان مرحوم محقق صاحب معارج است و آن اینستکه:
وقتی دو حدیث با یکدیگر تعارض میکنند، قطعا هردو نمیتوانند که حق و صدق باشند چرا که واقع یکی بیشتر نیست و لذا حداکثر میتوان گفت: الحقّ فی احد الخبرین.
خلاصه اینکه عمل به هردو در اثر تعارض دلیلها و تنافی مدلولها ممکن نیست.
از طرف دیگر: طرح و کنار گذاشتن هر دو خبر هم صحیح و جایز نیست چونکه احدهما حق است.
در چنین فرضی:
اگر تقدیر، تقدیر تعارض نبود تکلیف ما روشن بود که معیّنا کدام حق و کدام باطل است و لکن فرض بحث ما در مورد متعارضین است.
در مورد تعارض هم بدیهی است که به هریک از متعارضین که بخواهیم عمل کنیم حتما باید که مرجّحی در کار باشد و الاّ تعیین احدهما ترجیح بلامرجّح بوده و صحیح نمیباشد.
بلاتردید قیاس صلاحیّت مرجّحیّت دارد چرا که مناط حصول ظنّ و قوّت ظنّ در یکی از دو خبر هست و قیاس این نقش را دارد.
فتعیّن العمل بما طابق القیاس لکونه راجحا و مظنونا فعلا و الاخر مرجوحا و مظنونا بخلافه. و هذا اصل الاستدلال.
اگر به ما اشکال کنید که: علماء شیعه به پیروی از ائمّۀ اطهار علیهم السّلام اجماع دارند و بلکه از ضروریات مذهب آنهاست که قیاس در شریعت اسلام و احکام آن باطل و مطرود است و لذا شما نمیتوانید به قیاس روی بیاورید، در پاسخ به شما میگوئیم:
مراد از اینکه قیاس مورد نصوص و معقد اجماعات بوده و مطروح و مطرود است، عمل به قیاس است به این معنا که ما آن را به عنوان یک دلیل مستقلّ قرار بدهیم.
به عبارت دیگر: آنچه را که فقه شیعه محکوم میکند، عمل به قیاس به عنوان یک دلیل مستقلّ است نه اینکه قیاس نمیتواند حتی مرجّح یکی از دو خبر هم باشد، خیر راجع به مرجّحیّت قیاس نه نفیا و نه اثباتا دلیلی وجود ندارد.
فیدخل فی التّرجیح بکل مزیّة توجب الاقربیّة.
از آن گذشته ما در باب ترجیح، به قیاس عمل نکردیم تا شما بگوئید که عمل به قیاس و متابعت از آن ممنوع است بلکه کار ما این بود که گفتیم:
اگر دو حدیث جامع الشرائط با یکدیگر تعارض کردند در حالیکه یکی از آندو موافق قیاس و آن دیگری مخالف قیاس و قیاس موجب میشود که حدیث مخالف با آن مرجوح شده و طرح گردد و حدیث موافق مظنون و راجح شده و سلیم از معارض شود، ما به این خبر سلیم از معارض عمل کرده و آن را حجّت قرار میدهیم.
پس: ما به قیاس عمل نکردیم بلکه قیاس فقط رفع مانع کرده و راه را برای عمل به طرف راجح هموار نمود و لاغیر و این ممنوع نشده است.
نکته: مرحوم محقّق اوّل، پس از نقل این استدلال فرموده است که:
اینستکه: سیّد مجاهد صاحب مفاتیح الاصول نیز متمایل به همین امر بوده است و لکن قول حق برخلاف آن است.
سپس هر دو وجه یعنی وجه فیه نظر و وجه الحقّ خلافه را بطور یکجا بیان کرده میفرماید:
همینکه شما قیاس را مرجّح قرار دادید در حقیقت بطور غیر مستقیم به قیاس عمل کردهاید. چرا؟
چونکه اگر قیاس نبود، خبر مخالف مرجوح واقع نشده و طرح نمیگردید و خبر موافق، راجّح نگردیده و حجّت نمیشد.
ارائه یک تنظیر است و لذا میفرماید: حدیثی است:
1 - اگر فرض کنیم که سالم از هرگونه معارضی است و تنها دلالت بر وجوب فلان امر دارد مخالف اصل برائت است.
2 - و فرض کنیم که خلاف قیاس نیز هست.
آیا شما میتوانید بواسطۀ قیاس این حدیث را طرح کرده و سپس به اصل مراجعه کرده بگوئید ما که به قیاس عمل نکردیم بلکه به اصل عمل نمودیم؟
حاشا و کلا، این کار در ظاهر عمل به اصل است و لکن باطنش عمل به قیاس است چرا که همۀ این کارها را قیاس کرد.
بنابراین: همانطور که این کار از قیاس در اینجا ساخته نیست، در متعارضین متکافئین نیز از قیاس کاری ساخته نیست و نمیتواند یکی از دو خبر را طرح و دیگری را ترجیح دهد. چرا؟
زیرا که این عمل به قیاس بوده که باطل و حرام است.
پاسخ ایشان به استدلال مذکور است از زاویۀ دیگری و لذا میفرماید:
به فرض که ترجیح بالقیاس عمل به قیاس محسوب نشود، در اخبار و روایات که تنها از عمل به قیاس و حجّت قرار دادن آن نهی نشده است، بلکه بطور کلّی و بقول مطلق از اعتناء به قیاس منع شده است که هم شامل حجیّت آن میشود و هم شامل مرجّحیّت آن.
الحاصل: ما منکر ترجیح موافقت با قیاس میباشیم.
متن الثانی: فی مرتبة هذا المرجّح بالنّسبة إلی المرجّحات السّابقة.
فنقول: أمّا الرّجحان من حیث الدّلالة، فقد عرفت غیر مرّة تقدّمه علی جمیع المرجّحات. نعم، لو بلغ المرجّح الخارجیّ إلی حیث یوهن الأرجح دلالة، فهو یسقطه عن الحجّیّة و یخرج الفرض عن تعارض الدّلیلین؛ و من هنا قد یقدّم العامّ المشهور أو المعتضد بالامور الخارجیّة الاخر علی الخاصّ.
و أمّا التّرجیح من حیث السّند، فظاهر مقبولة ابن حنظلة تقدیمه علی المرجّح الخارجیّ. لکنّ الظّاهر أنّ الامر بالعکس، لأنّ رجحان السّند انّما اعتبر لتحصیل الأقرب الی الواقع، فإنّ الأعدل أقرب إلی الصّدق من غیره، بمعنی أنّه لو فرض العلم بکذب أحد الخبرین کان المظنون صدق الأعدل و کذب العادل، فإذا فرض کون خبر العادل مظنون المطابقة للواقع و خبر الأعدل مظنون المخالفة، فلا وجه لترجیحه بالأعدلیّة. و کذا الکلام فی التّرجیح بمخالفة العامّة، بناء علی أنّ الوجه فیه هو نفی احتمال التقیّة.
ترجمه
امر دوّم اینکه: در رتبۀ این مرجّح خارجی (یعنی شهرت فتوائیه) است، نسبت به مرجّحات سابقه (از جمله ترجیح دلالی و...)
پس میگوئیم: اما رجحان از حیث دلالت تقدّمش بر تمام مرجّحات را کرارا متوجّه شدی.
بله، اگر مرجّح خارجی (مثل شهرت فتوائی علماء به یک خبر عام) به مرتبهای برسد که موجب وهن و سستی خبری (مثل خبر خاص) که ارجح دلالة است بشود، این مرجّح خارجی (و یا بلوغ به این مرتبه) آن ارجح دلالة (یعنی خاص) را از حجیّت ساقط میکند، و فرض ما از تعارض دلیلین خارج میشود.
و از اینجاست که گاهی عامّ مشهور و یا خبر مؤیّد به امور خارجیّه مقدّم میشود بر خاص شاذ.
و امّا ترجیح از حیث سند یا صدور:
ظاهر مقبولۀ ابن حنظله، تقدیم مرجّح صدوری است بر مرجّح خارجی (چونکه در مقبول اوّل به مرجّحات صدوری مثل اعدلیّت، اوثقیّت و... اشاره شده است).
امّا ظاهر عمل علماء در این مسأله (بر طبق مرفوعه که اوّل شهرت آمده، بعد مرجّحات صدوری)
بهعکس است (یعنی مرجّح خارجی را که شهرت باشد مقدم میکنند بر مرجّح صدوری). چرا؟
زیرا اعتبار رجحان صدوری (مثل اعدلیت) نیز بخاطر تحصیل اقربیّت الی الواقع است (و این مناط در مشهور اقرب است) چرا؟
زیرا که راوی اعدل به صدق نزدیکتر است از غیرش (که عادل باشد) به این معنا که:
اگر (از خارج) فرض شود علم ما به کذب یکی از دو خبری (که هردو معتبرند)، مظنون صدق اعدل و مظنون کذب عادل است.
پس: اگر فرض شود که خبر عادل (یعنی مشهور) مظنون المطابقه با واقع است و خبر اعدل (که شاذ است) مظنون المخالفه با واقع است، وجهی برای ترجیح این خبر اعدل به سبب اعدلیّت راویاش وجود ندارد (و لذا باید که به مشهور عمل کرد ولو راویاش عادل باشد).
و اینچنین است سخن در ترجیح مرجّح خارجی به سبب مخالفت با عامه (یعنی شما این خبر مشهور را ولو موافق با عامه است مقدّم کن بر آن شاذ ولو مخالف با عامّه است) البته (بنابر وجه چهارم) که احتمال تقیه در آن منتفی است.
گفته شد که ترجیح به دلالت بر همۀ مرجّحات مقدّم است.
و گفته شد که مرجّحات صدوریّه بر مرجّحات جهتیّه مقدّماند.
ذکر دوّمین نکته و صحبت در رابطۀ با رتبۀ مرجّحات خارجیّهای است که تا به اینجا ذکر گردید یعنی مرجّحاتی که بنفسه معتبر نمیباشند مثل شهرت عملی و... که عموما هم مضمونی هستند و لذا میفرماید:
حساب مرجّحات دلالیّه از قبیل تقدیم خاص بر عام و یا اظهر بر ظاهر و یا نصّ بر ظاهر و... از دیگر مرجّحات جدا بوده و در تعدّم آن بر سایر مرجّحات تردیدی وجود ندارد، و لکن نیاز به آوردن یک تبصره در این رابطه میباشد و آن اینکه:
مناط تقدیم خاص بر عام و مقیّد بر مطلق بر مبنای مشهور عبارتست از اقوائیّت یعنی از آنجا که دلیل خاص از حیث دلالت غالبا اقوی و دلیل عام اضعف است و یقدّم القویّ علی الضعیف، حضرات مشهور با مقدّم داشتن خاص بر عام و تخصیص زدن عام بوسیلۀ خاص بین آندو را جمع نمودهاند، حال:
اگر در موردی دلیل عام براساس قرائن خاصه اقوای از دلیل خاص شد بلاشک دیگر جای تخصیص نمیباشد بلکه جای تقدیم عام و طرح خاصّ است.
نکته: بر مبنای مرحوم میرزای نائینی تقدیم خاص بر عام به مناط قرینیّت خاص نسبت به عام است و قرینۀ عرفیّه بر ذی القرینه مقدّم است گرچه به لحاظ دلالت اضعف باشد.
علی ایّحال: از مرجّحات دلالیّه که بگذریم انما الکلام در اینجاست که در مقایسۀ بین مرجّحات صدوریّه مثل اعدلیّت، اوثقیّت و... با مرجّحات خارجیّۀ غیرمعتبره مثل شهرت عملی، شهرت فتوائی و...
کدامیک نسبت به دیگری رجحان داشته و از حیث رتبه مقدّم میباشد؟
به عبارت دیگر: در صورت تزاحم این دو دسته از مرجّحات با یکدیگر وظیفۀ ما چیست؟
پاسخ شیخنا در (و امّا التّرجیح من حیث السّند... الخ) اینستکه:
از ظاهر مقبولۀ ابن حنظله بهدست میآید که مرجّح صدوری بر مرجّح خارجی غیرمعتبر، مقدّم است یعنی که نوبت به مرجّح مضمونی نمیرسد و لذا:
اگر دو حدیث با یکدیگر تعارض کنند در حالیکه راوی یکی از آندو اعدل و افقه بوده و دیگری دارای شهرت عملی است، حدیث اوّل رجحان دارد. چرا؟
بخاطر اینکه امام علیه السّلام در مقبوله، ترجیح به صفات راوی را مقدّم بر همۀ مرجّحات آورد و ترجیح به شهرت را در رتبۀ بعد آورد.
نکته: مراد از شهرت در اینجا شهرت روائی است که از مرجّحات صدوریّه است لکن بنابر اینکه شهرت روائی غالبا ملازمه با شهرت عملیّه دارد، کاشف از عمل هم میباشد.
اینستکه: لکن امر بهعکس است و مرجّحات مضمونیّه و خارجیّۀ مورد بحث، بر مرجّح صدوری تقدّم دارند. چرا؟
زیرا که مرجّح صدوری یعنی اعدلیّت و اصدقیّت و... راوی موجب اقربیّت یکی از دو خبر متعارض بهسوی واقع شأنی است.
البته شأنا به معنائی که قبلا گفته آمد که اقربیّت و اقوائیّت....
حال این امارۀ ظنیّۀ خارجیّه یعنی مرجّح مضمونی مثل شهرت عملیّه، سبب اقربیّت یکی از دو خبر الی الواقع است و با وجود اقرب فعلی، نوبت به اقرب شأنی نمیرسد.
نکته: این فرمایشات شیخنا با ظن فعلی به وفاق یا قادح بودن ظنّ فعلی به خلاف سازگار است و نه با مبنای مشهور که مناط را ظنّ شأنی میدانند که در هردو طرف وجود دارد.
زیرا: بخش اوّل مرفوعه مربوط به تعارض حدیثین نیست بلکه مربوط به تعارض حکمین است که تنها راه ترجیح در احد الحکمین، افقهیّت و اعدلیّت و... میباشد.
امّا در بخش دوّم و یا فراز بعدی حدیث که شروع به بیان مرجّحات خبرین متعارضین میکند سخن از مرجّحات مضمونیّه بهمیان آمده است.
و امّا گواه بر این مطلب اینستکه: در مرفوعه که از اوّل در مقام علاج متعارضین است در ابتدا ترجیح به شهرت را آورده و سپس ترجیح به صفات را.
فی المثل: دو حدیث با یکدیگر تعارض کردهاند که یکی موافق عام و دارای احتمال تقیّه است و لکن شهرت عملی دارد و دیگری مخالف عامه است و لکن احتمال تقیّه ندارد بلکه شذوذ عملی دارد.
کدامیک از این دو حدیث مقدماند؟
به دو بیان مرجّحات خارجیّۀ غیرمعتبره مقدّماند:
1 - به همان بیان که در مرجّح صدوری گفته آمد که اقربیّت شأنی و فعلی است.
2 - و به بیان اولویّت: که مرجّح خارجی بر صدوری مقدم گردید.
به عبارت دیگر: قبلا گفته شد که مرجّح صدوری بر مرجّح جهتی مقدم است و المقدّم علی المقدّم، مقدّم.
پس مرجّح خارجی بر مرجّح جهتی هم مقدّم است و لذا باید که خبر مشهور را گرفت ولو موافق عامه باشد و شاذ را طرح کرد ولو مخالف عامه باشد.
الحاصل: در این قسمت بحث در بخش اوّل از مرجّحات خارجیّه یعنی امارات ظنیّۀ غیرمعتبره بود که در دو بخش به پایان رسید و دانستیم که بخش اوّل از آن دو بخش مرجّحیّت دارد و لکن بخش دوّم آن فاقد مرجّحیّت هم هست مثل قیاس.
1 - موافقت با کتاب و سنّت مقطوعه یک مرجّح خارجی مستقلّ است که با وجود یک خبر هم تحقق پیدا میکند.
2 - و یا شهرت فتوائیّه یک مرجح خارجی مستقلّ است و لذا میتوان گفت که فلان خبر موافق با شهرت فتوائیّه است و یا فلان خبر مخالف شهرت فتوائیّه است.
1 - برخی معتبراند 2 - برخی غیرمعتبراند
سه مورد آن با تکلّف شکل میگیرد، البته با کلمۀ بناء که در متن آمده است.
یک مورد آن هم مثال واقعی ندارد، لکن ما (دفع المفسدة اولی...) را در ترجمه برای آن به عنوان مثال آوردیم.
و امّا یک مورد آن واقعی است و آن موافقت احد الخبرین با مشهور فتوی و یا شهرت فتوائیّه است.
نکته: گرچه شهرت فتوائیّه یک مزیّت بوده و عامل رجحان احد الخبرین میشود و لکن نه دلیلی بر اعتبار آن داریم و نه دلیلی بر بیاعتباری آن داریم.
1 - یکی از راه تنقیح مناط بدینمعنا که میگوئیم: هر مزیّتی که در خبر باشد، معتبر است، یعنی باید رعایت هر مزیّتی که یک خبر دارد بشود. فی المثل:
1 - این تطابق با فتوای مشهور خود یک مزیّت است.
2 - خبر مذکور با وجود این مزیّت میشود معتبر.
2 - یکی از راه داخل کردن این مزیّتها در مرجّحات داخلیّه، با این بیان که:
1 - امام فرموده است به خبر مشهور عمل کنید چرا که لا ریب فیه است.
2 - لا ریب فیه مزبور بر این خبر موافق مشهور صدق میکند.
به عبارت دیگر: از موافقت این خبر با مشهور میفهمیم که رجحان دارد بر آن دیگری که مخالف مشهور است یا صدوری و یا جهت صدوری.
الحاصل: همین شهرت فتوائیّهای که یک مرجّح غیرمعتبر است با اندراجش در مرجّحات داخلیه و استفادۀ از لا ریب فیه متعلق به مشهور، میشود معتبر.
3 - یکی هم از راه وثاقت است، یعنی وثوق به این روایتی که موافق با فتوای مشهور است، بیشتر از روایتی است که مخالف مشهور است. چرا؟
به حساب اینکه مرجّحات داخلیّه دارای دو نقشاند، برخی دارای یک نقش و برخی دارای نقشی دیگراند.
این مرجّح خارجی یعنی شهرت فتوائیّه، به اعتبار اینکه میتواند نقش دوّم از آن مرجّحات داخلیّه را ایفاء کند، داخل در آنها میشود.
چیست؟
1 - علوّ اسناد است، یعنی خبر عالی السّند بواسطۀ عالی السند بودنش، خبر مرجوح را محتمل الکذب میکند فی المثل:
یک روایت از زمان امام علیه السّلام تا به امروز بیست واسطه خورده است.
روایت معارض با آن پنجاه واسطه خورده است.
حال: آنکه قلیل الواسطه است، علوّ اسناد دارد، که این خود یکی از مرجّحات است.
پس این روایت قلیل الواسطۀ دارای علوّ اسناد، رجحان دارد بر آن کثیر الواسطه.
2 - مخالفت با عامه است، بدینمعنا که خبر مخالف با عامه، خبر موافق با عامّه را محتمل الکذب میکند.
نکته: بنابر قول چهارم، علّت عمل به مخالف عامّه، احتمال تقیّه در موافق است.
بیان احتمال غریبی مثل مثلا عدم صدور در خبر مخالف مشهور بوده و مربوط به مرجّحاتی مثل اعدلیّت، اوثقیّت و... میباشد، فی المثل:
راوی یکی از دو خبر اعدل و راوی آن دیگری عادل است. در اینجا اعدل نمیگوید که عادل محتمل الکذب است، یعنی طرف مرجوح را محتمل الکذب نمیکند، بلکه عقل میگوید یک احتمال غریبی در آن عادل وجود دارد که در این اعدل وجود ندارد و آن احتمال عدم صدور است، بدینمعنا که ممکن است صادر نشده باشد، و هکذا در اوثق....
میگوید مستفاد از روایات و اجماع اینستکه: مرجّح خارجی خودش باید قائم به خبر باشد، بدینمعنا که خود خبر مثلا اوثق باشد نه اینکه شما آن را ارجاع دهید به خبر، و حال آنکه شما آن مرجّح خارجی را ارجاع دادید به مرجّحات داخلیّه.
به عبارت دیگر: شما یکی مزیّتی را از طریق امارۀ ظنیّه حاصل کردهاید که دلیل بر بیاعتباری آن وجود دارد.
درست است که دلیل بر بیاعتباری امارۀ ظنیّه نداریم لکن یک قاعدهای هست که میگوید: چیزی را که علم به اعتبارش نداری. کانّ علم داری به بیاعتباریاش.
در اینجا ما شک داریم که آیا خود شهرت فتوائیّه به عنوان یک مرجّح خارجی حجّت است یا نه؟
وقتی به اعتبار آن شک داریم کانّ علم به بیاعتباری آن داریم، و لذا این امارۀ ظنیّه ملحق میشود به قیاس که دلیل بر بیاعتباری آن داریم.
الحاصل: همانطور که اگر احد الخبرین در مقام حجیّت، موافق با قیاس باشد به دلیل نداشتن اعتبار شما نمیتوانید آن را بر دیگری ترجیح دهید.
همینطور هم در اینجا که مزیّت حاصله موافق با یک امارۀ ظنیّۀ فاقد اعتبار همچون شهرت فتوائیّه است، خود بیاعتبار است، و لذا کاشفیت آن از وجود عیب در طرف دیگر یعنی مرجوح، فاقد اعتبار است.
پس: امارۀ ظنیّهای که اعتبار خودش معلوم نیست، نه حجیّت درستکن است و نه ترجیح درستکن.
اینستکه: اتّفاقا مرجّحات خارجی نیز قائم به نفس دلیل است، یعنی که عنوان لا ریب فیه و لا یریبک... بر همین خبر موافق للمشهور نیز صدق میکند.
بالاتر از آن امام علیه السّلام فرمودند: مخالف عامه را بگیر، چرا که رشد در آن است.
یعنی که این تعلیل انّ الرّشد مربوط به مرجّحات خارجیّه است، البته بنابر وجه ثانی.
الحاصل: ما به معونۀ فتاوای علما فهمیدهایم که مناط این مرجّحات اقربیّت الی الواقع است.
1 - شاهد اوّل: سیرۀ برخی از علمای قدیم و جدید است بر اینکه صرف اقربیت یک حدیث الی الواقع
را مناط ترجیح آن گرفتهاند.
حتی افرادی مثل اسکافی یا به تعبیر دیگر ابن جنید، استفادۀ از قیاس را برای درست کردن ترجیح جایز میداند.
میگوید: گرچه قیاس نمیتواند دلیل باشد و با آن حکم شرعی درست نمیشود و در این راستا باطل است، لکن میتواند که مرجّح واقع شود.
فی المثل: دو خبر واحد عادل داریم: یکی میگوید فلان مورد واجب است، دیگری میگوید غیرواجب است. حال:
یکی از ایندو، مثلا آنکه میگوید واجب است، با یک قیاسی مطابق است.
ما نیز باید که به یکی از ایندو عمل کنیم.
چهبهتر که به آنی عمل کنیم که مطابق با قیاس است و این عمل به قیاس نیست. چرا؟
عزیرا هردو خبر معتبراند بدینمعنا که راوی هر دو خبر عادلاند و به دنبال این هستند که ما را به واقع برسانند.
از آنجا که قیاس مفید ظنّ است، خبری که مطابق با قیاس است، ما را بهتر بهواقع میرساند.
به عبارت دیگر: خبری که میگوید: فلان مورد واجب است مطابق با یک ظنّ قیاسی است که خبر دیگر فاقد این ظن است و لذا دارای مزیّتی است که ما را بهتر به واقع میرساند.
2 - شاهد دوّم اینکه مشهور موافق با اصل را مقدّم داشتهاند بر مخالف با اصل، یعنی که اصل را مرجّح قرار دادهاند. فی المثل:
یک دلیل میگوید: ثمن العذرة سحت. این حرام است.
دلیل دیگر میگوید: لا بأس ببیع العذرة. این حلال است.
خبر اوّل که میگوید: حرام، ناقل است، چرا که اصل اوّلی حلیّت است و لذا اینکه میگوید بیع عذره حرام است ما را نقل داده است.
خبر دوّم که میگوید: حلال است، مقرّر است یعنی که مؤکد است، چرا که اصل اوّلی حلیّت اشیاء است.
حال سوال اینستکه: آیا حازر یا ناقل که ثمن العذرة باشد مقدّم است بر مبیح یا مقرّر که لا بأس ببیع العذرة؟ یا که بالعکس مبیح و مقرّر مقدّم بر حازر و ناقل؟
موافق با اصل هم مفید ظنّ به اقربیّت الی الواقع است.
پس ما بوسیلۀ لا بأس ببیع العذره بهتر به واقع میرسیم، و لذا آن را مقدّم میداریم.
از طرف دیگر این خبر با آن فرمایش پیامبر که میفرماید: بعثت علی الشریعة السّمحة السّهلة مطابقت دارد، و لذا ما را بهتر به آن شریعت سهله و سمحه میرساند.
1 - التأسیس خیر من التأکید، خبری که میگوید حرام است تأسیس است.
2 - شأن شارع بیان محرّمات است و لذا شارع نمیآید بگوید مثلا آب حلال است، بلکه میگوید: ربا حرام است، زنا حرام است، غصب حرام است و هکذا....
3 - شاهد دیگر: استدلال مرحوم محقّق است بر ترجیح یکی از دو خبر متعارض به سبب عمل اکثریت علماء به آن خبر. چرا؟
از نظر مشهور، حجیّت اخبار طریقی است، بدینمعنا که مصلحت مربوط به واقع است و لذا ما به اخبار عمل میکنیم تا به آن واقع برسیم.
فی المثل: خبر واحد یک طریق است یا به تعبیر دیگر یک پل است برای رسیدن به واقع، یعنی که خودش موضوعیّت ندارد.
تعداد کمی از علماء هم قائلاند به اینکه حجیّت اخبار سببی است، یعنی که مصلحت قائم به خود خبر است و خبر مصلحتساز است.
به عبارت دیگر، از آنجهت که زراره نقل میکند که نماز ظهر واجب است، نماز ظهر مصلحتدار میشود.
بهنظر ما که شیخ انصاری هستیم، حق با مشهور است، یعنی که حجّیت این اخبار طریقیّت و رسیدن به واقع است.
دستور به دقت و تأمّل در این تفاوت طریقیّت و سببیّت است، یعنی:
اگر ما قائل به سببیّت شویم به این معناست که هر دو خبر دارای مصلحتاند.
یعنی همآنکه میگوید نماز جمعه واجب است مصلحت درست میکند و همآنکه میگوید نماز جمعه واجب نیست، مصلحت درست میکند.
در نتیجه: متعارضین میشوند متزاحمین، مثل مصلحتی که در انقاذ دو غریق وجود دارد.
یعنی هم انقاذ این غریق مصلحت دارد، هم انقاذ آن غریق مصلحت دارد.
در صورتی که من نتوانم هردو را نجات دهم، انقاذ بین این میشود متزاحمین.
در اینجا باید که من انقاذ یکی از دو متزاحم را انتخاب کنم.
پاسخ اینستکه: ملاک یا مرجّح، محتمل الاهمیّة بودن است. یعنی باید دید که وجود کدامیک برای جمعه نافعتر است.
این برخلاف متعارضین است که مرجّح یکی از آندو بر دیگری یا اعدلیّت است یا اوثقیّت است و یا افقهیّت و....
پس: وظیفه در متزاحمین تخییر است و لذا با توجه به ملاک و مرجّح آنکه اهمیّت باشد، محتمل الاهمیّة را انتخاب میکنیم.
الحاصل: عقیدۀ ما همچون عقیدۀ مشهور بر اینستکه: حجیّت اخبار طریقی است، یعنی به آن خبری عمل میکنیم که ما را بهتر به واقع میرساند و لذا مرجّحاتی که در روایات آمده طریقیّت دارند و نه موضوعیّت.
اینستکه: شما که میگوئید آنکه موافق با فتوای مشهور است کشف میکند از یک خللی در خبر مرجوح.
این بدان معناست که حجیّت خبر دیگر را از بین میبرد و حال آنکه هر دو خبر به جهت شهرت، عدالت و... معتبراند، و تنها تفاوتشان اینستکه یکی موافق مشهور است و دیگری مخالف مشهور.
شما که میگوئید خبری که موافق با مشهور است ایجاد خلل میکند در آن دیگری این حرف شما مستلزم ظنّ به حجّیت خبر است.
وقتی حجیّت خبر را از بین برد، دیگر تعارضی در کار نیست تا که نوبت به اعمال ترجیح برسد و لذا از محلّ بحث ما خارج میشود، و حال آنکه بحث ما در تعارض حجتین است.
خلاصه ما دلیلی بر اعتبار شهرت فتوائیّه به عنوان یک مرجّح مستقل خارجی نداریم.
سید مجاهد فرمود هر مرجّحی معتبر نیست، مرجّحاتی معتبراند که ظنّ به صدق ذی الرّاجح بیاورد.
شیخنا در آنجا به ایشان اشکال کرد که اگر ما بخاطر این مرجّح ظنّ به ذی الرّاجح پیدا کنیم، بالنتیجه ظنّ به کذب آن دیگری پیدا میکنیم که در نتیجه از حجیّت ساقط میشود.
قابل ذکر دیگری باقی مانده است؟
بله، دو مطلب باقی مانده است:
یکی اینکه آیا همانطو. ر که ما بوسیلۀ امارۀ ظنیّه، احد الخبرین را بر دیگری ترجیح دادیم، میتوانیم احد المتعارضینی را هم که با قیاس موافق است بر دیگری ترجیح دهیم؟
پاسخ اینستکه: خیر چرا؟
زیرا در آنجا دلیلی بر بیاعتباری امارۀ ظنیّه نداریم و لکن در اینجا بر بیاعتباری قیاس، حتّی به عنوان مرجّح، دلیل داریم.
البته، مرحوم محقق از مرحوم اسکافی نقل میکند که بله میتوان با قیاس ترجیح درست کرد.
یعنی همانطور که اگر احد الخبرین با ظنّ معتبر موافق بود یکی از مرجّحات بود، در اینجا هم که قیاس غیرمعتبر است، در صورتیکه احد الخبرین موافق با قیاس باشد، ترجیح آن بر دیگری مشکل ندارد، چرا که ما میخواهیم به خبر عمل کنیم.
نکته: خلاصۀ دلیل اسکافی، همان قاعدۀ اشتغال است که میگوید:
اشتغال یقینی برائت یقینیّه میخواهد. فی المثل:
دو مجتهداند که هردو جایز التقلیداند و لکن احتمالا یکی از آندو تقوی بیشتری دارد.
اگر شما از آنکه با تقویتر است تقلید کنید، یقینا مبرء ذمّه است. چرا؟
زیرا که ما: یا بین یکی از آن دو خبر مخیّر هستیم و یا اگر هم احتمال تعیینی در کار باشد در آن است که احتمال تقوای بیشتری در اوست.
در ما نحن فیه نیز ماجری از همین قرار است، بدینمعنا که: ما دو خبر متعارض داریم.
یکی میگوید نماز جمعه واجب است، دیگری میگوید غیرواجب است.
قطعا به هردو خبر نمیتوان عمل کرد چونکه متعارضیناند، چنانکه هردو را هم نمیشود کنار گذاشت چونکه حق ما بینهما است.
پس: باید که به یکی از آن دو خبر عمل نمود، خوب چه بهتر که به آن خبری عمل کنیم که با یک قیاس ظنی هم موافق است.
ما در اینجا به قیاس عمل نکردیم بلکه به احد الخبرین عمل کردیم، منتهی یک قیاس ظنی هم با این خبر موافقت دارد.
الحاصل: از نظر اسکافی قیاس میتواند مرجّح احد الخبرین بشود.
اینکه در شیعه عمل به قیاس مطلقا ممنوع است ولو عمل به قیاس بر آن صدق نکند، و لذا نباید به قیاس توجه کنید.
شما به چه دلیل خبری را که موافق با قیاس است ترجیح میدهید بر دیگری؟
اینستکه: آن عمل به قیاس ممنوع است که ما برای اثبات یک حکم شرعی به قیاس استدلال کنیم.
ما در اینجا حکمی را بوسیلۀ قیاس ثابت نکردهایم، بلکه هریک از دو خبر در اینجا خود دارای حکمی است و ما بوسیلۀ قیاس یکی از آندو حکم شرعی را بر دیگری مقدم کردیم و این بلا اشکال است.
پاسخ اسکافی را رد کرده میگوید: همینقدر که با قیاس، احد الخبرین را متعیّن العمل کرده و وجوب عمل به آن دیگری را از بین بردید، خود عمل به قیاس است.
به عبارت دیگر: میدانیم که تا پای قیاس در بین نبود هر دو خبر مذکور جواز عمل داشتند، لکن اکنون که احدهما موافق با قیاس است، شما بوسیلۀ قیاس آن را متعین العمل و طرف دیگر را مرجوح و مرفوع العمل کردید.
این خود عمل به قیاس است.
قول حق، قول مرحوم محقّق است و ما نیز به این حضرات میگوئیم: خود این عمل شما یک نحوۀ عمل به قیاس است. چرا؟
زیرا شما بوسیلۀ قیاس احد الخبرین را متعیّن العمل، و وجوب عمل به آن دیگری را از بین میبرید.
فی المثل: در روایت داریم که: زر الحسین مغتسلا، که زر فعل امر است و ظهور در وجوب دارد، یعنی که یجب غسل زیارة الحسین علیه السّلام.
این خبر فاقد معارض و سلیم از آن میباشد. یعنی ما روایتی نداریم که گفته باشد: لا تغتسل لزیارة الحسین.
وقتی به سراغ زیارت امام رضا علیه السّلام میرویم، میبینیم که در آنجا دارد که:
یستحبّ زیارة الرّضا مغتسلا.
یکی از این دو روایت نسبت به امام حسین ظهور در وجوب دارد، و روایت دیگر نسبت به امام رضا صریح در استحباب است.
در اینجا دست به قیاس زده میگوئیم: هر دو بزرگوار امام بوده و یکی هستند چرا که کلّهم نور واحد و لذا هیچیک از ائمه علیهم السّلام نسبت به دیگری فضیلتی ندارند بلکه امام سوّم امام است، امام هشتم هم امام است.
حال از آنجا که غسل زیارت امام هشتم مستحبّ است، در وجوب غسل زیارت امام حسین شک میکنیم.
به عبارت دیگر: شک میکنیم که آیا زر یا صیغۀ افعل در اینجا وجوبی است یا استحبابی؟
این شک ما شک در وجوب و یا به تعبیر دیگر شبهۀ وجوبیّه است که مجرای اصالة البرائة است.
پس: اصل برائت جاری کرده میگویم: غسل زیارت امام حسین علیه السّلام نیز استحبابی است.
انما الکلام در اینستکه: با یک قیاس، وجوب غسل زیارت امام حسین را برداشته و اثبات استحباب آن را نمودیم که باطل است.
خود آقای اسکافی هم قبول دارد که چنین قیاسی باطل است، چرا که ما با قیاس امام حسین بر امام رضا، دست از وجوب غسل زیارت امام حسین علیه السّلام برداشته و بجای آن استحباب گذاشتیم.
جناب اسکافی، همانطور که قیاس این امام با آن امام و برداشتن وجوب و قرار دادن استحباب بجای آن باطل است، قیاس در ما نحن فیه یعنی خبرین متعارضین نیز باطل است.
در رابطۀ با رتبۀ این مرجّح یعنی شهرت فتوائیّه و امثال آن است، نسبت به مرجّحات سابقه، از جمله ترجیحات دلالیّه.
گفته شد: با وجود ترجیح دلالی نوبت به هیچ مرجّحی نمیرسد و لذا رتبۀ تمام مرجّحات از جمله مرجّحات خارجیّۀ غیرمعتبرۀ بنفسه، مؤخر از رتبۀ ترجیح دلالی است. مثلا خاص بر عام مقدّم است، گرچه راوی عام اعدل باشد.
پس: با وجود ترجیح دلالی، نوبت به این مرجّح خارجی هم نمیرسد، مگر استثنائی در کار باشد.
امّا: رتبۀ این مرجّح خارجی نسبت به دیگر مرجّحات. فی المثل:
یک خبر داریم که مشهور است، یعنی مشهور بر مبنای آن فتوا دادهاند، در حالی که راوی آن عادل است، و لذا دارای مرجّح خارجی است.
یک خبر داریم که شاذ است و لکن راوی آن اعدل است و لذا دارای مرجّح صدوری است چونکه اعدلیّت مرجّح صدوری است.
در اینجا چه باید کرد؟
در مقبوله وقتی راوی سوال میکند که در متعارضین چه باید کرد؟ امام علیه السّلام اوّل به مرجّحات صدوری مثل اعدلیّت و اوثقیّت و... اشاره فرمود و بعد که راوی گفت هردو خبر مساوی هستند، امام شهرت فتوائیّه یعنی مرجّح خارجی را مطرح فرمودند.
در مرفوعه بهعکس است یعنی وقتی راوی از متعارضین سوال میکند امام علیه السّلام اوّل مرجّح خارجی یعنی شهرت فتوائیّه را مطرح میکند و پس از آنکه راوی میگوید: هر دو خبر مساوی هستند، به مرجّحات صدوری مثل اعدلیت و اوثقیت اشاره میفرماید.
حال اگر ما باشیم و مقبوله باید که اعدل را مقدّم کنیم چون اعدل اوّل است، لکن عمل علما به عکس است.
یعنی اگر یک خبری مشهور باشد در حالیکه راوی آن عادل است به آن خبر مشهور عمل کرده و خبر شاذ را ولو راویاش اعدل باشد. رها میکنند.
یک نزاع صغروی است، چرا که مرحوم اسکافی هم قبول دارد که عمل به قیاس حرام است، لکن میگوید، ترجیح یک خبر موافق با قیاس بر مخالف با قیاس، عمل به قیاس نیست.
ما یک پاسخ نقضی و یک پاسخ حلّی به ایشان دادیم.
متن [القسم الثانی]
و أمّا القسم الثّانی، و هو ما کان مستقلا بالاعتبار و لو خلا المورد عن الخبرین، فقد أشرنا إلی أنّه علی قسمین:
الأوّل: ما یکون معاضدا لمضمون أحد الخبرین.
و الثّانی: ما لا یکون کذلک.
فمن القسم الأوّل: الکتاب و السّنّة، و التّرجیح بموافقتهما ممّا تواتر به الأخبار.
و استدلّ فی المعارج علی ذلک بوجهین:
أحدهما: أنّ الکتاب دلیل مستقلّ، فیکون دلیلا علی صدق مضمون الخبر.
ثانیهما: أنّ الخبر المنافی لا یمل به لو انفرد عن المعارض، فما ظنّک به معه(1)
و غرضه الاستدلال علی طرح الخبر المنافی، سواء قلنا بحجّیّته مع معارضته لظاهر الکتاب أم قلنا بعدم حجّیّته، فلا یتوهّم التّنافی بین دلیلیه.
ترجمه
امّا مرجّح قسم دوّم: مرجّحی است که مستقلاّ و بنفسه معتبر باشد، ولو این مورد مستقل خارج از خبرین متعارضین باشد.
ما (در مقام چهارم) اشاره کردیم به اینکه این مرجّح قسم دوّم خود بر دو قسم است:
قسم اوّل: مرجّحی است (مثل موافقت کتاب) که تائیدکنندۀ مفاد و محتوای یکی از دو خبر متعارض است (که موافق با کتاب است).
قسم دوّم: مرجّحی است (مثل اصل برائت) که تائیدکنندۀ مضمون و محتوای یکی از دو خبر متعارض نیست (مثلا لا بأس ببیع العذرة موافق اصل است چونکه اصل نیز میگوید حلال و لکن این اصل نمیتواند مؤید این خبر باشد چونکه اصل در طول دلیل و رتبۀ مؤخّر از آن است).
از قسم اوّل (یعنی مرجّحات خارجیّۀ مستقلۀ معتبره که مؤید احد الخبریناند)، کتاب خدا و سنّت مقطوعه و ترجیح یکی از دو خبر به موافقت کتاب یا سنّت است که اخبار متواتره بر آن دلالت دارد.
و مرحوم محقّق در کتاب معارج، استدلال کرده است بر این ترجیح موافقت با کتاب به دو دلیل:
دلیل اوّل: اینکه کتاب یک دلیل مستقلّ است، و لذا این موافقت کتاب، دلیل بر صدق مضمون و
1) (1)
محتوای آن خبر موافق است.
و غرض مرحوم محقّق، استدلال بر طرح و کنار گذاشتن خبر مخالف با کتاب است، چه ما قائل به حجّیت خبر مخالف با ظاهر کتاب شویم (چنانکه در دلیل اول آمد)، و چه قائل به عدم حجیّت آن شویم (چنانکه در دلیل دوم آمد)، و لذا توهم تنافی بین دو دلیل نمیشود.
نکته: (این اشکال درست است چرا که چنین تنافی وجود دارد).
اینستکه: این قسم از مرجّحات خارجیّه نیز خود دارای دو بخش است:
1 - امارات ظنیّهای که معاضد و تقویتکنندۀ احد الخبرین هستند و آن را به واقع نزدیکتر ساخته و احتمال حقّانیّت این مضمون را تقویت میکنند.
2 - اماراتی که معاضد و تقویتکننده نیستند بلکه صرفا از باب تعبّد مؤید احد الخبرین میشوند مثل اصول عملیّه که فاقد کاشفیّتاند و لذا مرجحیّتی هم ندارند.
در قسم اوّل است که شیخنا آن را در دو مرحله بیان نموده است و لکن عمدۀ بحث در مرحلۀ اوّل آن است:
و امّا مرحلۀ اوّل آن عبارتست از: ترجیح به موافقت کتاب یا سنّت متواتره و قطعیّه بدینمعنا که گاهی دو حدیث باهم تعارض میکنند در حالیکه یکی از آن دو موافق با ظاهر کتاب و یا سنّت است و دیگری مخالف آن.
در اینستکه: آیا موافقت با ظاهر کتاب و سنّت سبب ترجیح احد الخبرین بر دیگری میشود یا نه؟
شیخنا در پاسخ میفرماید:
اوّلا: مسأله از مسلّمات بوده و اخبار متواتره بر ترجیح قائم شده است که بخشی از آنها در میان اخبار علاجیّه مطرح شد و بخش عمدهای هم تحت عنوان اخبار عرض بر کتاب و سنّت در مبحث حجیّت خبر واحد بیان گردید.
ثانیا: مرحوم محقق در معارج الاصول بر دو وجه و یا دو دلیل اجتهادی بر آن استدلال نموده است:
1 - در اینکه ظواهر کتاب و سنّت مستقلاّ حجّت و دلیل بر حکم شرعی هستند، تردیدی نیست.
وقتی مستقلاّ حجّت هستند، به طریق اوّلی مرجّحیّت هم دارند و لذا:
اگر دو حدیث با یکدیگر تعارض کنند در حالیکه یکی از آنها موافق با کتاب و سنّت است و دیگری مخالف.
آنکه موافق است مقدم میشود بر آن دیگری.
ثانیا: حدیثی که با ظاهر قران و سنّت منافات داشته باشد ولو معارضی هم نداشته باشد به آن عمل نکرده و به حکم اخبار العرض علی الکتاب طرحش میکنیم تا چهرسد به اینکه معارضی داشته باشد که موافق کتاب و سنّت هم باشد که در آن صورت باید که طرح شود.
اینستکه: اگر مختصر توهّمی برای شما پیش آید که این دو دلیل باهم ناهماهنگی است چرا که به حکم دلیل اوّل محقّق اصل حجیّت حدیث مخالف را قبول کرده است و لکن حدیثی را ترجیح داده است که موافق کتاب و سنّت است و آن را حجّت فعلی قلمداد کرده است و حال آنکه نتیجۀ دلیل ثانی اینستکه: حدیث مخالف مطلقا حجّت نیست چه معارضی داشته باشد یا نه، به شما میگوئیم که:
محقق رحمه اللّه نظر به ناهماهنگی دلیلها نداشته است بلکه غرض وی اثبات این مطلب بوده است که باید موافق قران را گرفت و مخالف آن را کنار گذاشت که هر دو دلیل هم، او را به این هدف میرسانند، گرچه فرض بحث دلیل اوّل با فرض بحث دلیل دوّم متفاوت باشد.
بنابراین: مرحوم محقّق دچار تناقضگوئی نشده است.
متن ثمّ إنّ توضیح الأمر فی هذا المقام یحتاج إلی تفصیل أقسام ظاهر الکتاب و السنّة المطابق لأحد المتعارضین. فنقول:
إنّ ظاهر الکتاب إذا لوحظ مع الخبر المخالف فلا یخلو عن صور ثلاث:
الاولی: أن یکون علی وجه لو خلا الخبر المخالف له عن معارضة المطابق له کان مقدّما علیه؛ لکونه نصّا بالنّسبة إلیه؛ لکونه اخصّ منه أو غیر ذلک - بناء علی تخصیص الکتاب بخیر الواحد - فالمانع عن التّخصیص حینئذ ابتلاؤه بمعارضة مثله، کما إذا تعارض «أکرم زیدا العالم» و «لا تکرم زیدا العالم»، و کان فی الکتاب عموم یدلّ علی وجوب إکرام العلماء.
و مقتضی القاعدة فی هذا المقام:
أن یلاحظ أوّلا جمیع ما یمکن أن یرجّح به الخبر المخالف للکتاب علی المطابق له، فإن وجد شیء منها رجّح المخالف به و خصّص به الکتاب؛ لأنّ المفروض انحصار المانع عن تخصیصه به فی ابتلائه بمزاحمة الخبر المطابق للکتاب؛ لأنّه مع الکتاب من قبیل النّصّ و الظّاهر، و قد عرفت أنّ العمل بالنصّ لیس من باب التّرجیح، بل من باب العمل بالدلیل و القرینة فی مقابلة أصالة الحقیقة، حتّی لو قلنا بکونها من باب الظّهور النّوعیّ. فإذا عولجت المزاحمة بالتّرجیح صار المخالف کالسّلیم عن المعارض، فیصرف ظاهر الکتاب بقرینة الخبر السّلیم.
و لو لم یکن هناک مرجّح:
فإن حکمنا فی الخبرین المتکافئین بالتّخبیر - إمّا لأنّه الأصل فی المتعارضین، و إمّا لورود الأخبار بالتّخییر - کان اللاّزم التّخییر، و أنّ له أن یأخذ بالمطابق و أن یأخذ بالمخالف، فیخصّص به عموم الکتاب؛ لما سیجیء: من أنّ موافقة أحد الخبرین للأصل لا یوجب رفع التّخییر.
و إن قلنا بالتّساقط أو التّوقّف، کان المرجع هو ظاهر الکتاب.
فتلخّص: أنّ التّرجیح بظاهر الکتاب لا یتحقّق بمقتضی القاعدة فی شیء من فروض هذه الصّورة.
ترجمه
با آن خبر مخالف خالی از یکی از صور سهگانه نیست:
اینکه ظاهر کتاب (مثلا اکرم العلماء) بر وجهی باشد که اگر خبر مخالف با آن (یعنی لا تکرم زیدا العالم) خالی از خبر معارض مطابق با ظاهر کتاب (مثل اکرم زیدا العالم) باشد، خبر مخالف (به عنوان خاص) مقدّم است بر آن ظاهر کتاب (به عنوان عام).
چرا؟
زیرا خبر مخالف نصّ است نسبت به آن ظاهر کتاب. (چرا نصّ است؟).
بخاطر اینکه خبر مخالف اخصّ از ظاهر کتاب است (که عام است) یا غیر ذلک (از خاصّ معلل مثل لا تکرم زیدا لعلمه)، البته بنابر مذهب مشهور بر جواز تخصیص عمومات کتاب بوسیلۀ خبر واحد.
پس: مانع از این تخصیص عموم کتابی به هنگام تعارض، ابتلاء آن خبر مخالف به معارضۀ مثل خودش (یعنی اکرم زیدا العالم) است مثل وقتی که تعارض میکند (اکرم زیدا العالم) با (لا تکرم زیدا العالم) در حالیکه در کتاب عمومی وجود دارد (مثل: هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون، یعنی اکرم العلماء).
و مقتضای قاعده در این مقام تعارض (که یک عام کتابی داریم و دو خاص متعارض که یکی مخالف با عام کتابی است و دیگری موافق با آن) اینستکه:
اوّلا: باید که تمام مزایایی که ممکن است خبر مخالف با کتاب بوسیلۀ آن مزایا بر خبر موافق کتاب ترجیح داده شود، مورد نظر قرار بگیرند.
پس: اگر چیزی از آن مزایا و مرجّحات (در یکی از دو خبر متفاضل) یافت شود، ترجیح داده میشود خبر مخالف کتاب به آن مرجّح و تخصیص زده میشود به آن ظاهر کتاب. چرا؟
زیرا فرض ما اینستکه: مانع از تخصیص کتاب بوسیلۀ خبر مخالف، منحصر است در ابتلای خبر مخالف به معارضت خبر موافق با کتاب. چرا؟
زیرا خبر مخالف (یعنی لا تکرم زیدا العالم) با ظاهر کتاب (یعنی اکرم العلماء)، از قبیل نصّ و ظاهراند (که عام به ظهورش میگوید زید عالم را اکرام کن لکن خبر مخالف تصریح دارد که زید عالم را اکرام نکن).
و دانستی که عمل به نصّ و تقدیم آن از باب ترجیح نیست، بلکه از باب عمل به دلیل و وجود قرینه در مقابل اصالة الحقیقه است، حتّی اگر ما قائل به حجّیت اصالة الحقیقه از باب ظنّ نوعی شویم.
پس: وقتی این مزاحمت و معارضت با ترجیح (اعدل بر عادل) معالجه شد، خبر مخالف (یعنی لا تکرم زیدا العالم که راویاش اعدل است) مثل خبر سالم از معارض میگردد.
در نتیجه: ظاهر کتاب (اکرم العلماء) صرف (یعنی از آن رفع ید) میشود، منتهی به قرینۀ خبر سالم از معارض (و لذا میشود اکرم علمای غیرزید).
و امّا اگر در اینجا (بین اکرم زیدا العالم و لا تکرم زیدا العالم) مرجّحی در کار نباشد، دو صورت دارد:
1 - اگر در خبرین متساویین قائل به تخییر شویم، حال یا تخییری که در اصل اوّلی گفتیم (که بنابر حجیّت اخبار سببی است) و یا تخییری که در اصل ثانوی میگوییم (که بنابر حجیّت اخبار طریقی است)، لازم تخییر است و لذا مجتهد میتواند که خبر مطابق با عموم قرانی (یعنی اکرم زیدا العالم) را اخذ کند و میتواند که اخذ کند به آن خبر مخالف (یعنی لا تکرم زیدا العالم) که نتیجه این میشود که عموم کتاب تخصیص زده میشود به آن مخالف (یعنی که ترجیح مربوط به غیرعام و خاص مطلق است و حالآنکه اینجا پای عام و خاص در میان است). چرا؟
2 - و اگر در خبرین متساویین در اصل اوّلی قائل به تساقط یا توقف شویم، مرجع ما همان ظاهر کتاب است.
پس: تلخّص به اینکه: ترجیح به ظاهر کتاب، به مقتضای قاعدۀ عام و خاص مطلق در هیچ فرضی از فروض این صورت اوّل تحقّق نمییابد.
اینستکه: نباید مطلب را سربسته و مبهم گذاشت بلکه باید همۀ صور مسأله را مورد تجزیه و تحلیل و محاسبه قرار داد تا که نتیجۀ مطلوب بهدست آید و لذا ما میگوئیم:
اگر خبر مخالف با این ظاهر، به تنهایی و خالی از معارض، موافق با آن ظاهر باشد حتما از باب جمع دلالی بینهما بر این ظاهر مقدّم میشود. چرا؟
چونکه خبر واحد مخالف نصّ و آیۀ شریفه ظاهر است و یا که خبر مزبور اظهر و آیۀ شریفه ظاهر است و در تعارض نصّ با ظاهر و اظهر با ظاهر قانون اینستکه: یقدّم النّص و الاظهر علی الظاهر.
وجه نصّ و یا اظهر بودن هم اینستکه: خبر مخالف، خاص و آیۀ قرانی عام است و یا که خبر مقیّد
و آیۀ قرانی مطلق است و... و لذا:
لا ریب در اینکه خاص بر عام مقدّم است و عام بوسیلۀ خاص تخصیص میخورد.
البته، چون عام ما کتابی است و خاصّ خبر واحد میباشد، مسأله مبتنی است بر اینکه تخصیص الکتاب به خبر واحد جامع شرائط حجیّت، جایز باشد که قبلا این مطلب ثابت شده است.
الحاصل: در چنین مواردی که آیه و یا سنّت معتبرۀ قطعیّه عام است و خبر مخالف خاص، مانعی از تخصیص عام بوسیلۀ خاص وجود ندارد مگر در یک صورت و آن اینستکه این خاص مبتلای به معارضی باشد مثل خودش یعنی خبر خاصی که با ظاهر عام کتابی موافق باشد، فی المثل:
فرض کنید که در سنّت قطعیّه، آمده است که: اکرم العلماء، که ظهور در وجوب اکرام همۀ علماء حتی زید دارد. سپس:
در یکجا وارد شده است که: اکرم زیدا العالم.
در جای دیگر وارد شده است که: لا تکرم زیدا العالم.
دو خبر اخیر نسبت به عالم کتابی خاصّ هستند منتهی اوّلی یعنی اکرم زیدا العالم موافق و دوّمی یعنی لا تکرم زیدا العالم مخالف است.
در اینجا اگر بخواهیم از وجه التخصیص رفع مانع کنیم، مسأله از چهار حال خارج نمیباشد که ذیلا بررسی میشود:
1 - اگر فقیه پس از فحص از مرجّحات به این نتیجه برسد که خبر موافق کتاب و یا سنّت قطعیّه رجحان دارد و خبر مخالف با آن به لحاظ دلالت و یا سند، مرجوح است.
2 - اینکه اگر مجتهد پس از فحص از مرجّحات به این نتیجه برسد که مخالف الکتاب و یا مخالف سنة معتبرۀ قطعیّه، بر خبر موافق رجحان دارد و حجّت فعلیّه است، باز خبر موافق را کنار گذاشته و عام کتابی و یا... را بواسطۀ خبر مخالف تخصیص میزنیم. چرا؟
زیرا که تنها مانع منحصر به فرد از تخصیص، وجود معارض موافق است که آن هم در اثر مرجوحیّت طرح شد.
پس: اصلا و ابدا، مانعی از تخصیص در اینجا وجود ندارد.
بیان دو حالت و یا دو صورت بعدی یعنی صورت سوّم و چهارم است و لذا میفرماید:
اگر مجتهد پس از فحص از مرجّحات و مزایا به این نتیجه برسد که در هیچیک از دو خبر متعارض، مزیّتی وجود ندارد و دو خبر از هر جهت مساوی هستند مسأله برمیگردد به مقتضای قاعدۀ اوّلیّه و قاعدۀ ثانویه در باب دو خبر متعارض متعادل و لذا باز مسأله دو صورت پیدا میکند یعنی:
3 - اگر ما قائل شویم به اینکه مقتضای قاعده تخییر است، چه قاعدۀ اوّلیّه مراد باشد چنانکه بر مبنای سببیّت مطلب از همین قرار است و چه قاعدۀ ثانویّه مراد باشد، به حکم روایات باید یکی را اختیار کرده و دیگری را ختیارا رها نمود.
علی ایّ حال وقتی وظیفه تخییر باشد، اختیار با خود مجتهد است که هریک از متعارضین را که بخواهد اختیار کرده و بدان ملتزم شود و آن را برای خود و مقلّدینش دستور العمل قرار دهد. و لذا:
اگر خبری را که موافق کتاب خدا و یا موافق سنّت معتبرۀ قطعیّه است اختیار کند و خبر مخالف را کنار بگذارد فهو المطلوب.
و اگر خبر مخالف کتاب و یا سنّت معتبره را اختیار کند، پس از اختیار او این خبر مخالف حجّت فعلی شده و مجدّدا بوسیلۀ آن، عام کتابی را تخصیص میزند. چرا؟
زیرا که مقتضی برای تخصیص موجود و مانع از آن یعنی معارض، مفقود است.
پاسخ به یک سؤال مقدّر است که تقدیرش چنین است:
آیا موافقت احد الخبرین با اصالة الحقیقة و العموم. باعث نمیشود که نوبت به تخییر نرسد و معیّنا اخذ به موافق لازم باشد چونکه او معاضد با اصل است؟
و لذا میفرماید: خیر، این امر موجب رفع تخییر نمیشود.
4 - و اگر ما در متعارضین متعادلیین قائل شویم به اینکه مقتضای قاعده تخییر نیست، بلکه به حکم عقل، قاعدۀ اوّلیّه، تساقط هر دو دلیل و رجوع به اصل یا که توقّف و رجوع به اصل است.
البته، در ما نحن فیه رجوع به اصل عملی جا ندارد چرا که قبل از آن اصل لفظی و دلیل اجتهادی داریم و آن عبارتست از اصالة العموم قرآنی و یا سنّت متواترۀ قطعیّه.
در این فرض عام کتابی مرجع میباشد و نه مرجّح یا معاضد.
الحاصل: در تمام چهار حالت و یا به تعبیر دیگر چهار صورت، حالت و یا صورت اوّل جای ترجیح به موافقت کتاب نیست بلکه جای جمع است و تخصیص و یا جای مرجعیّت عام است و نه مرجحّیّت آن.
متن الثانیة: أن یکون علی وجه لو خلا الخبر المخالف له عن معارضه لکان مطروحا؛ لمخالفته الکتاب، کما إذا تباین مضمونهما کلّیّة. کما لو کان ظاهر الکتاب فی أمثال المتقدّم وجوب إکرام زید العالم.
و اللاّرم فی هذه الصّورة خروج الخبر المخالف عن الحجّیّة رأسا؛ لتواتر الأخبار ببطلان الخبر المخالف للکتاب و السنّة، و المتیقّن من المخالفة هذا الفرد، فیخرج الفرض عن تعارض الخبرین، فلا مورد للترجیح فی هذه الصّورة أیضا؛ لأنّ المراد به تقدیم أحد الخبرین لمزیّة فیه، لا لما یسقط الآخر عن الحجّیّة. و هذه الصّورة عدیمة المورد فیما بأیدینا من الأخبار المتعارضة.
ترجمه
اینکه ظاهر کتاب (مثل اکرم زیدا الکتاب) بر وجهی باشد که اگر خبر مخالف با آن ظاهر (یعنی لا تکرم زیدا العالم) خالی از معارضش (یعنی اکرم زیدا العالم)، این خبر مخالف بخاطر مخالفتش با کتاب مطرود است، مثل وقتی که مضمون آن ظاهر کتاب با آن خبر مخالف تباین کلّی دارند، چنانکه اگر ظاهر کتاب در مثال قبل اگر اکرم زیدا العالم باشد، لازم در اینصورت (که ظاهر کتاب با احد الخبرین یعنی لا تکرم زیدا العالم رودررو است) خروج خبر مخالف است از حجیّت بطور کلّی، به دلیل تواتر اخبار عرض به بطلان خبر مخالف کتاب و سنّت.
و قدر مسلّم از مخالفت با کتاب، مخالفت به نحو تباین کلّی است (و لذا میشود تعارض حجّت و لا حجّت) در نتیجه این فرض از تعارض حجّتین (که محلّ بحث ما است) خارج میشود و لذا (چون در اینجا یکی از حجیّت میافتد) دیگر موردی برای ترجیح در این صورت نیز وجود ندارد؟
زیرا که مراد از ترجیح، تقدیم یکی از دو خبر متعارض است به دلیل مزیّتی که در آن است، نه در آن اخباری که آن دیگری (یعنی لا تکرم زیدا العالم) را از حجیّت ساقط میکند.
و این صورت عدیم المورد است، در آنچه از اخبار که در دست ما است.
الخ) چیست؟
اینستکه: ظاهر الکتاب در صورت دوّم به نحوی است که اگر خبر مخالف با این ظاهر به حسب فرض معارضی هم نداشت واجب الطرح میبود و لذا اکنون که معارض هم دارد خوب به طریق اولی باید طرح شود.
1 - در موردی است که مخالفت خبر واحد با آیۀ قران تباینی باشد یعنی که نسبت بینهما تباین کلّی باشد به نحوی که اگر بخواهیم بینهما را جمع کنیم نیاز به توجیه هردو داشته باشیم.
2 - و یا در موردی است که هر دو نصّ و مباین بوده که هیچیک توجیهبردار نیستند، منتهی فرض نصّ بودن از محلّ بحث خارج و در دلیل قطعی من جمیع الجهات داخل است چنانکه بحثش خواهد آمد.
فی المثل: یک عام قرانی به حسب فرض دارد که اکرم العلماء، در بین اخبار نیز دو حدیث وجود دارد:
یکی از آندو میگوید: اکرم العلماء، و دیگری میگوید: لا تکرم العلماء، که نسبت بین ایندو تباین کلّی و تناقض به نحو سلب و ایجاب است و جمع بینهما به حمل عام اوّل بر عدول و دوّمی بر فسّاق است و لکن قابل قبول نمیباشد.
در چنین صورتی حکم اینستکه: خبر مخالف بطور کلّی از حجیّت و دلیلیّت خارج شده و از درجۀ اعتبار ساقط میشود، اعم از اینکه معارض حدیثی آن ارجح باشد یا نه و لذا باز هم نوبت به ترجیح نمیرسد.
اینستکه: در میان اخبار و روایات نبوی صلّی اللّه علیه و آله و شیعه، اخبار متواترهای وجود دارد مبنی بر اینکه: هر حدیثی که از قول معصوم علیه السّلام برای شما نقل میشود اعمّ از اینکه معارض داشته باشد یا نه، آن را به کتاب خدا عرضه کنید:
اگر با کتاب یعنی ظواهر آن و به طریق اولی با نصوص آن موافق بود بدان اخذ کنید و چنانچه مخالف آن بود بدانید که باطل بوده و لیس منّا.
بلاشک، قدر متیقّن از مخالفت، اختلاف به نحو تباین کلّی است که در ما نحن فیه، وجود دارد
بنابراین: چنین فرضی، از باب تراجیح و ترجیح احدی الحجّتین علی الاخری خارج و در فرض تعارض حجّت و لا حجّت داخل میشود که معیّنا لا حجّت طرح میشود.
در نتیجه در این صورت ثانیه نیز همچون صورت اولی جای ترجیح به موافقت الکتاب نمیباشد.
امّا خوشبختانه چنین صورتی یعنی مخالف تباینی در میان اخبار ما وجود ندارد. چرا؟
زیرا احادیثی که فعلا در اختیار ما قرار دارند و در کتب معتبرۀ محمدون ثلاثۀ متقدم و محمّدون ثلاثۀ متأخر مکتوباند، منقح و مهذّب بوده و از احادیث جعلیّه و مضادّۀ با قران تصفیه شدهاند، و لذا هر چه فحص کنید چنین معارضی پیدا نخواهید کرد و اگر هم پیدا شود بسیار معدود و محدود است.
متن الثّالثة: أن یکون علی وجه لو خلا المخالف له عن المعارض لخالف الکتاب، لکن لا علی وجه التّباین الکلّیّ، بل یمکن الجمع بینهما بصرف أحدهما عن ظاهره.
و حینئذ، فإن قلنا بسقوط الخبر المخالف بهذه المخالفة عن الحجّیّة کان حکمها حکم الصّورة الثّانیة، و إلاّ کان الکتاب مع الخبر المطابق بمنزلة دلیل واحد عارض الخبر المخالف، و التّرجیح حینئذ بالتّعاضد و قطعیّة سند الکتاب.
فالتّرجیح بموافقة الکتاب منحصر فی هذه الصّورة الأخیرة.
لکن هذا التّرجیح مقدّم:
علی التّرجیح بالسّند؛ لأنّ أعدلیّة الرّاوی فی الخبر المخالف لاتقاوم قطعیّة سند الکتاب الموافق للخبر الآخر.
و علی التّرجیح بمخالفة العامّة، لأنّ التقیّة غیر متصوّرة فی الکتاب الموافق للخبر الموافق للعامّة.
و علی المرجّحات الخارجیّة؛ لأنّ الأمارة المستقلّة المطابقة للخبر الغیر المعتبرة لا تقاوم الکتاب المقطوع الاعتبار، و لو فرضنا الأمارة المذکورة مسقطة لدلالة الخبر و الکتاب المخالفین لها عن الحجّیّة - لأجل القول بتقیید اعتبار الظّواهر بصورة عدم قیام الظّنّ الشّخصیّ علی خلافها - خرج المورد عن فرض التّعارض.
و لعلّ ما ذکرناه هو الدّاعی للشیخ قدّس سرّه فی تقدیم التّرجیح بهذا المرجّح علی جمیع ما سواه من المرجّحات، و ذکر التّرجیح بها بعد فقد هذا المرجّح(1)
راجع العدّة 144:1-146.
.ترجمه
1 - اگر ما قائل (به تعمیم اخبار عرض و در نتیجه) به سقوط خبر مخالف (عام و خاص من وجه) از
1) (1)
حجیّت به سبب این مخالفت شدیم، حکم این صورت ثالثه نیز مثل حکم صورت ثانیه است (چرا که اخبار عرض میگوید مخالف را کنار بگذار چه مخالف به نحو تباین کلّی را و چه تباین به نحو جزئی را و لذا ترجیحی در کار نیست).
2 - و الاّ اگر قائل (به تعمیم اخبار عرض نشویم چون قدر متیقّن از آن اخبار تباین کلّی است، عام و خاص من وجهی مشمول آن اخبار نمیشود و لذا پای اخبار علاجیّه بهمیان آمده، اعمال ترجیح میکنیم و لذا:) ظاهر کتاب (یعنی اکرم العلماء) با خبر مطابق با کتاب (یعنی اکرم العلماء روائی) به منزل یک دلیلاند که معارضه میکنند با آن خبر مخالف کتاب (یعنی لا تکرم الفسّاق) و ترجیح (اکرم العلمای موافق کتاب بر آن لا تکرم الفسّاق ظنّی السّند مخالف کتاب) در اینصورت به تعاضد (یعنی تأیید کتاب به اکرم العلمای روائی) و به قطعی بودن سند کتاب است.
1 - بر ترجیح به سند (یا ترجیح صدوری)، چونکه اعدلیّت راوی در آن خبر مخالف (یعنی لا تکرم الفسّاق)، مقاومت نمیکند در برابر قطعیّت سند کتابی که موافق با خبر دیگر است (چونکه در اعدلیّت شأنیّت ظنّ به صدور وجود دارد و حال آنکه کتاب قطعی الصدور است به نحو فعلیّت).
2 - و بر ترجیح به مخالفت عامه (یا ترجیح جهت صدوری)، چونکه تقیّه (بنابر وجه چهارم) در ظاهر کتابی که موافق با خبر موافق با عامه است، متصوّر نیست.
3 - و بر مرجّحات خارجیّه، چونکه امارۀ مستقلّه (مثل شهرت فتوائیّۀ) غیرمعتبرۀ بنفسه که مطابق با خبر مخالف کتاب (یعنی لا تکرم الفسّاق) است، مقاومت نمیکند در برابر کتابی که اعتبارش قطعی است.
بله، اگر ما فرض کنیم که آن امارۀ مستقلّۀ مذکوره (یا شهرت فتوائیّه) که موافق با آن خبر مخالف است آنقدر قوی شده است که اسقاطکنندۀ دلالت آن خبر (اکرم العلماء) و دلالت کتاب (نه سند) که هر دو مخالف با آن امارهاند از حجیّت باشد، البته بنابر قول مشهور بر مقیّد بودن حجیّت ظواهر (مثل خبری که مثلا زراره بر وجوب نماز جمعه میدهد) به صورت عدم قیام ظنّ شخصی برخلاف این ظواهر (و حال آنکه شما اکنون بخاطر شهرت فتوائیّه ظنّ شخصی برخلاف این ظواهر دارید و لذا دلالت این را ثابت میکند) در نتیجه مورد از فرض تعارض خارج میشود.
و شاید که آنچه که ما گفتیم (که لا تقاوم...) باعث شده است که شیخ طوسی در تقدیم ترجیح به
این مرجّح (موافق کتابی) بر دیگر مرجّحات باشد، و ذکر این ترجیح به آن مرجّحات (یعنی اعدلیّت، افقهیّت و...) پس از فقدان این مرجّح (یعنی موافقت با کتاب) است.
اینستکه: ظاهر قران در اینصورت بهگونهای است که:
1 - یا به نحو عام و خاص من وجه هستند که به محض توجیه و تأویل یکی از آندو لا علی التعیین نزاع از بین میرود.
2 - و یا متباینینی هستند که در حکم عامین من وجه هستند یعنی به محض توجیه احدهما باز نزاع مرتفع میشود.
1 - یک عام کتابی فرموده است که: اغتسل للجمعة.
2 - دو خبر واحد نیز وارد شده است که یکی میگوید: اغتسل للجمعة و لکن دیگری میگوید: ینبغی غسل الجمعة.
حال: اغتسل با ینبغی متضاداناند، چرا که یکی ظهور در وجوب دارد و دیگر ظهور در استحباب.
در اینجا اگر ما هرکدام را برخلاف ظاهرش حمل کنیم نزاعی نخواهد بود یعنی اگر اغتسل حمل بر استحباب شود نزاع برداشته میشود چنانکه ینبغی نیز حمل بر وجوب شود کذالک و لذا نیازی به توجیه دو دلیل نمیباشد.
1 - یک عام کتابی فرموده باشد: اکرم العلماء.
2 - حدیثی وارد شده که او نیز میگوید: اکرم العلماء.
3 - لکن حدیث دیگری میگوید لا تکرم الفسّاق.
حال نسبت بین حدیث سوّم با حدیث اوّل و دوّم عموم و خصوص من وجه است.
مادّۀ اجتماع آنها، عالم فاسق و فاسق عالم است.
در اینجا نیز اگر ما هریک از عامّین را بر مادّۀ افتراقش حمل کنیم باز نزاع مرتفع میشود و نیازی به تأویل دو حدیث نمیباشد.
اینستکه: پاسخ این مسأله بر روی مبانی دور میزند یعنی که:
1 - اگر قائل شویم به اینکه اینگونه از متباینین و یا عامین من وجه نیز از مصادیق جمع عرفی بین الدلیلین هستند چنانکه برخی به این مطلب قائلاند در آن صورت قواعد صورت اولی در آنها پیاده میشود که گفته آمد فراجع.
2 - و اگر قائل شدیم به اینکه اینها متعارضینی هستند که قابل جمع نیستند و باید که قواعد متعارضین در آنها پیاده شود باز مسأله دو صورت پیدا میکند:
یکی اینکه بگوئیم مخالفت به این نحو نیز مثل مخالفت به نحو مذکور در صورت ثانیه است که عامین من وجه مثل تباین کلّی است و موجب میشود که براساس اخبار متواترۀ عرض علی الکتاب، این حدیث مخالف به کلّی از حجّیت ساقط شود، دیگر نوبت به ترجیح احد الحدیثین بواسطۀ موافقت با کتاب نمیرسد. دیگر اینکه بگوئیم: اینگونه مخالفتها مشمول اخبار العرض نیست و موجب خروج حدیث مخالف از حجیّت نمیشود.
تنها در این صورت خواهد بود که عام کتابی با حدیث موافق دست به دست هم داده و به کمک یکدیگر بر خبر مخالف فائق میآیند که اینجا جای ترجیح است.
الحاصل: روشن شد که مسألۀ الترجیح بموافقة الکتاب مربوط به کدامیک از این صور است.
تقدیم ترجیح به موافقة الکتاب بر ترجیح سندی و صدوری است و لذا میفرماید که فرض کنید که:
1 - حدیث مخالف قران راویانش اعدل و اصدق بوده و دارای مرجّح سندی است.
2 - و حدیث دیگر راویانش عادل و صادقاند و لکن موافق با کتاب است.
تقدیم ترجیح بموافقة الکتاب است بر مرجّحات جهتیّه و لذا میفرماید فرض کنید که:
1 - حدیث مخالف قران دارای مرجّح جهتی یعنی مخالفت با عامه است و احتمال تقیّه در آن نیست.
2 - امّا حدیث مطابق و یا موافق با قرآن، مطابق با عامّه است و لذا احتمال تقیّه در آن هست.
اینجا نیز جای ترجیح مخالفة العامّه نیست و موافقة الکتاب مقدم است. چرا؟
چون علّت ترجیح به مخالفت عامه این است که احتمال تقیّه در آن وجود نداشته و صدور آن برای بیان واقع قوی است.
در ما نحن فیه هم، موافقة القران، قرینه است که در هیچیک از این دو حدیث احتمال تقیّه وجود ندارد چرا؟ بخاطر اینکه موافق با عامّه، موافق با قران است، و به فرض احتمال تقیّه هم میگوئیم در قران که احتمال تقیّه وجود ندارد، این حدیث موافق با قران است پس در این حدیث هم احتمال تقیّه وجود ندارد.
نکته: برمبنای اینکه ترجیح به مخالفت با عامّه به مناط اقربیّت الی الواقع باشد، مرجّح مضمونی است.
گفته شد که اگر دو مرجّح مضمونی باهم تزاحم نمودند وظیفۀ فقیه است که با اجتهاد خودش بینهما را معالجه کند و تقدّم رتبی در آنجا نیست.
تقدیم ترجیح به موافقة الکتاب است بر مرجّحات خارجیّۀ غیرمعتبره مثل شهرت فتوائیّه و عملیّه و... و لذا میفرماید فرض کنید که: حدیث مخالف قرآن راویش افقه است و روایت فرد افقه کاشف از عمل او میباشد تا بشود مرجح مضمونی. امّا حدیث دیگر موافق با قرآن است ولو راوی آن فقیه و عادل است.
باز خبر موافق قرآن رجحان دارد و جای ترجیح به موافقة الکتاب است و نه جای مرجّح مضمونی.
چرا؟ چونکه حدیث موافق کتاب، با کتاب که قطعی السّند است موافق است و اعدلیّت و افقهیّت راوی به پای قعطی السّند و الصدور نمیرسد.
الخ) چیست؟
اینستکه: بله؛ در یک فرض امکان دارد که حدیث مخالف کتاب، دارای مرجّح مضمونی قویتری فعلا باشد که در آن صورت دیگر نوبت به ظاهر الکتاب نمیرسد یعنی که آن امارۀ برتر این را از حجّیّت میاندازد، فی المثل:
حدیث مخالف دارای شهرت عظیمۀ روائی و عملی است و با وجود ظنّ فعلی به ظاهر حدیث مخالف، دیگر نوبت به ظنّ شأنی نمیرسد.
البته این مطلب بنابراینستکه: حجیّت ظواهر مشروط و مقیّد باشد به نبود ظنّ شخصی برخلاف آن و الاّ باز هم جای این ترجیح نیست.
متن إذا عرفت ما ذکرنا، علمت توجّه الإشکال فیما دلّ من الأخبار العلاجیّة علی تقدیم بعض المرجّحات علی موافقة الکتاب کمقبولة ابن حنظلة، بل و فی غیرها ممّا اطلق فیها التّرجیح بموافقة الکتاب و السّنّة؛ من حیث إنّ الصّورة الثّالثة قلیلة الوجود فی الأخبار المتعارضة، و الصورة الثّانیة أقلّ وجودا بل معدومة، فلا یتوهّم حمل تلک الأخبار علیها و إن لم تکن من باب ترجیح أحد المتعارضین؛ لسقوط المخالف عن الحجّیّة مع قطع النّظر عن التّعارض.
و یمکن التزام دخول الصّورة الأولی فی الأخبار التی اطلق فیها التّرجیح بموافقة الکتاب، فلا یقلّ موردها، و ما ذکر - من ملاحظة التّرجیح بین الخبرین المخصّص أحدهما لظاهر الکتاب - ممنوع. بل نقول: إنّ ظاهر تلک الأخبار - و لو بقرینة لزوم قلّة المورد بل عدمه، و بقرینة بعض الرّوایات الدّالّة علی ردّ بعض ما ورد فی الجبر و التّفویض بمخالفة الکتاب(1)
و أمّا الإشکال المختصّ بالمقبولة من حیث تقدیم بعض المرجّحات علی موافقة الکتاب، فیندفع بما أشرنا إلیه سابقا: من أنّ التّرجیح بصفات الرّاوی فیها من حیث کونه حاکما، و أوّل المرجّحات الخبریّة فیها هی شهرة إحدی الروایتین و شدوذ الاخری، و لا بعد فی تقدیمها علی موافقة الکتاب.
ثمّ إنّ الدّلیل المستقلّ المعاضد لأحد الخبرین حکمه حکم الکتاب و السّنّة فی الصّورة الاولی.
و أمّا فی الصّورتین الأخیرتین، فالخبر المخالف له یعارض مجموع الخبر الآخر و الدّلیل المطابق له، و الترجیح هنا بالتعاضد لا غیر.
ترجمه
1 - یکی در آنچه که اخبار علاجیّه (مثل مقبوله) بر آن دلالت دارد، و آن تقدیم بعض از مرجّحات (مثل اعدلیّت و...) است بر موافقت کتابی (و حال آنکه شما مدّعی شدید که موافقت کتابی مقدّم است بر تمام مرجّحات).
1) (1)
نحو مطلق آورده شده است (یعنی که در آنجا نیامده است که بر دیگر مرجّحات مقدّم است).
2 - از آنجهت که مورد صورت سوّم (تباین به نحو جزئی) در راویات متعارضه و مورد صورت دوّم (تباین به نحو کلّی)، در این اخبار بسیار کم و حتی وجود ندارد (یعنی در اخبار متعارضینی که در دست ماست، موردی وجود ندارد که مخالفت یکی از این اخبار با کتاب به نحو تباین کلّی و یا تباین جزئی یعنی عموم و خصوص من وجهی باشد).
پس: (وقتی یک قسم آن عدیم الوجود و قسم دیگرش قلیل الوجود است) مجالی برای حمل اخبار علاجیّه بر صورت دوّم و سوّم، وجود ندارد، گرچه آن اخبار عرض از باب ترجیح یکی از دو خبر متعارض نباشد. چرا؟
بخاطر سقوط خبر مخالف کتاب از حجیّت با قطعنظر از تعارض.
به اینستکه بگوئیم: التزام به دخول صورت اوّل (یعنی صورت موافقت و مخالفت به نحو عموم و خصوص) در اخباری که ترجیح در آنها فقط به موافقت کتاب اطلاق شده است، ممکن است (و لذا اگر مخالفت احد المتعارضین با آن عام کتابی به نحو عموم و خصوص هم باشد، باز اعمال ترجیح میکنیم).
پس: در اینصورت دیگر مورد اخبار علاجیّه قلیل الوجود و بسیار کم نمیشود و آنچه گفته شد به اینکه ملاحظۀ ترجیح بین دو خبری که یکی از آندو مخصّص ظاهر کتاب است، ممنوع است.
بلکه ما میگوئیم: ظاهر این اخبار علاجیّه:
1 - ولو به قرینۀ لزوم قلّت مورد (در صورت تباین جزئی) و عدم مورد (در تباین کلّی).
2 - و به قرینۀ بعض از روایات وارده که دلالت دارد بر ردّ بعضی از روایات واردۀ در جبر (مثل: النّاس مجبورون...) و در تفویض (مثل: فوّض اللّه امره الی الائمّة علیه السّلام)، بخاطر مخالفت با ظاهر کتاب (یعنی: بل تبع اللّه علیها بکفرهم/ 155 نساء)، و حال آنکه ظاهر آیه در نفی آنها و منافی با آنها است.
دفع میشود به آنچه سابقا گفتیم به اینکه:
ترجیح به صفات راوی (مثل اعدلیّت و...) در مقبوله، از جهت حکمین است (و حالآنکه بحث ما در مرجّحات خبرین است)، و اوّل مرجّح از مرجّحات خبریّه در مقبوله، شهرت یکی از دو روایت و شاذ بودن روایت دیگر است، و لذا بعدی در تقدیم شهرت بر موافقت کتاب وجود ندارد.
سپس اینکه: دلیل مستقلّ معاضد یکی از دو خبر متعارض (یعنی اجماع عام موافق احد الخبرین است) حکمش، حکم کتاب و سنّت در صورت اوّل از مخالفت (یعنی عام و خاص مطلق) است (یعنی که اعمال ترجیح در اینجا وجود ندارد و لذا در صورت اوّل از مخالفت باید به لا تکرم زیدا العالم عمل کرد که منافی با اکرم العلمای اجماعی است، چرا که خاص دلالی بر عام تقدم دارد).
و اما در دو صورت اخیر (که مخالفت به نحو تباین کلّی و یا جزئی است) آن خبر مخالف با کتاب (یعنی لا تکرم زیدا العالم) که معارضه میکند با خبر دیگر (یعنی اکرم العلماء) و دلیل مطابق با آن خبر (یعنی اجماع)، اعمال ترجیح وجود دارد (بدینمعنا که باید خبری را که موافق با اجماع است بر آن خبر مخالف ترجیح داد) و ترجیح در اینجا به تعاضد است و لا غیر.
1 - چرا در حدیث مقبولۀ ابن حنظله که یکی از مهمترین احادیث در باب متعارضین است در ابتدا ترجیح به صفات راوی را مطرح کرده و آن را ملاک قرار داده است و در رتبۀ بعدی ترجیح به شهرت روائیّه را عنوان فرموده و پس از آندو ترجیح به موافقت کتاب و سنّت و همچنین مخالفت با عامّه، را مطرح کرده است؟
مطلب ما را ردّ نمیکند.
پاسخ به دوّمین سوال و یا اشکالی است که درصدر مطلب بدان اشاره شد. منتهی باید گفت که این سوال یک سوال کلّی است و اختصاصی به مقبوله ندارد و آن اینستکه: چه در مقبوله، چه در برخی از اخبار علاجیّه و چه در احادیث متواترۀ عرض علی الکتاب ملاحظه میکنیم که ائمّه علیهم السّلام قاطعانه و به قول مطلق فرمودهاند:
یعنی که موافق قرآن رجحان دارد، که روایات به این مضمون هم فراوان است.
امّا شما آمدید و صورتهای مخالفت حدیث با ظاهر قرآن را به سه صورت تقسیم کرده و نهایتا ادّعا کردید که جای این ترجیح تنها در صورت ثالثه است و لا غیر.
حال سوال و یا اشکال ما در اینستکه: این صورت ثالثه در میان احادیث بسیار نادر است.
بنابراین: حمل کردن این همه اخبار ترجیح به موافق قرآن را بر این صورت حمل کردن در واقع حمل بر فرد نادر و شبه معدوّم است که از شأن معصوم علیه السّلام به دور است که این همه سروصدا راه بیندازند برای فرد معدوّم و یا نادر، چه میفرمایند؟
و لذا شیخ در ابتدا میفرماید:
اگر ما بیائیم و از روی اضطرار این صورت ثالثه را هم به این اخبار یعنی صورت ثانیه بدهیم یعنی که آن را از باب ترجیح به حساب آورده و در اخبار التّرجیح بموافقة الکتاب و السّنّة داخل کنیم باز هم مشکل حل نخواهد شد. چرا؟
زیرا که صورت ثانیه نیز اکنون در میان اخباری که در دست ماست وجود ندارد و عدیم المثال است و یا اگر هم باشد به مراتب از صورت ثالثه کمتر است.
پس: حمل آن همه اخبار بر فرد غالب نشد بلکه همچنان بر فرد نادر است و اشکال به قوّت خود باقی است.
بموافقه الکتاب... الخ) چیست؟
اینستکه: ممکن است که ما ملتزم شویم به اینکه: حتی صورت اوّل از سه صورت مخالفة الخبر با ظاهر کتاب نیز مشمول این خبر میباشد یعنی که آنجا نیز جای ترجیح به موافقت کتاب است.
چهارگانه جای ترجیح نیست، چرا اکنون از حرف خود برگشتید؟
بله، آن مطلب که جمع بینهما باشد بجای خود محفوظ است و لکن اختصاص به حدیث مخالفی دارد که معارض نداشته باشد، چرا که مع المعارضه جای ترجیح به موافق کتاب است و نه جای جمع.
بلکه میتوان گفت که در صورت معارضه اصلا حدیث مخالف حجّت نیست و شواهدی وجود دارد که خبر مخالف با خبر موافق معاضددار، معارضه نمیکند ولو اگر تنها میبود مخصّص میشد، و لکن فعلا نیست.
1 - یکی اینستکه: اگر به این امر ملتزم نشویم، یلزم قلّة المورد بل عدم المورد
2 - یکی هم روایات وارده در باب جبر و تفویض است که از نظر قران:
فمن شاء فلیؤمن و من شاء فلیکفر... و انّا هدیناه السبیل امّا شاکرا و امّا کفورا... و....
البته: در هیچ کجای کتاب نصّ به جبر و یا نصّ به تفویض نشده است.
حال: وقتی به میان روایات میرویم در هر قسمت از جبر و یا تفویض با دو دسته روایت برمیخوریم، فی المثل:
در قسمت جبر، اخباری وجود دارد که نصّ در جبر است و اخباری هست که نصّ در تفویض است، در اینجا چه باید کرد؟
باید که بواسطۀ موافقت آنها با قران مشکل را حل کرد و حیث اینکه ظواهر قران با یکدیگر تنافی دارند باید که خود آنها را نیز جمع کرد.
و جمع آنها در این جملۀ امام صادق علیه السّلام است که: لا جبر و لا تفویض بل امر بین الامرین
فی الصورة الأولی... الخ» چیست؟
بیان دو نکته است:
نکتۀ اوّل اینکه: تا به اینجا در ارتباط با موافقت کتاب و سنّت صحبت بهمیان آمد و لکن باید بر این مطلب تکیه کنیم که مراد موافقت با ظاهر کتاب و سنّت است، چرا که موافقت با نصّ کتاب وضعش روشن است یعنی که معیّنا باید خبر مخالف با نصّ را طرح نمود. چرا؟
بخاطر اینکه نص از هر جهت قطعی است چه از نظر سندی و چه از نظر دلالی و لذا توجیهبردار نیست.
بخاطر اینکه دلیل قطعی برخلاف داریم و لذا نوبت به امارات ظنیّۀ مخالف نمیرسد، چونکه دلیل علمی وارد و یا حاکم است.
نکتۀ دوّم اینکه: آنچه که گفته شد در رابطۀ با دو خبر متعارض بود که احدهما مطابق با کتاب یا سنّت باشد و لکن بدانید که:
مثل مطابقة الکتاب و السّنة، مطابقة امارة اخری مستقلّة،.
فی المثل: دو حدیث باهم تعارض کردهاند در حالیکه:
یکی میگوید: اکرم زیدا العالم، و دیگری میگوید: لا تکرم زیدا العالم.
امّا حدیث اوّل یا با یک حدیث واحد عام موافق است، که خبر واحد خود امارۀ مستقله است. یا با اجماع منقول به خبر واحد علی فرض حجیّتش موافقت دارد، در اینجا چه باید کرد؟
در اینجا نیز همان صور سهگانۀ در باب موافقت کتاب و سنّت درست میشود و لذا حکم آن اینستکه: در صورت اوّل که عام و خاص هستند چه دو حدیث اوّل عام و سوّمی خاص و یا بالعکس مقیّنا جای جمع است.
و اما در صورت دوم و سوّم معیّنا جای ترجیح به موافقت با امارۀ مستقلّه است که دو خبر واحد عادل برای ما ظنّ قویتر آورده و بر یک خبر مزیّت دارند و لذا باید که راجح را گرفت و مرجوح را کنار گذاشت.
1 - قسم اوّل، مرجّحی است که مؤیّد مضمون و محتوای یکی از دو خبر معارض است. فی المثل:
یک خبر میگوید: شرب تتن حلال است. خبر دیگری میگوید: شرب تتن حرام است.
خبری که میگوید: شرب تتن حلال است، موافق کتاب است، چرا که در کتاب آمده است: احلّ لکم ما فی الارض جمیعا، البته جز مواردی که در کتاب و سنّت استثناء شده.
حال این موافقت با کتاب، مؤید این خبر است.
2 - قسم دوّم، مرجّحی است که مؤید مضمون و مفاد یکی از دو خبر معارض نمیباشد فی المثل:
یک خبر میگوید: ثمن العذرة سحت، خبر دیگر میگوید: لا بأس ببیع العذرة.
لا بأس ببیع العذرة، موافق با اصل است. چرا؟
زیرا اصل برائت، اصل حلیّت است، خبر مزبور هم دلالت بر حلیّت میکند و لذا موافق با اصل است.
البته؛ این موافقت با اصل گرچه خود یک مزیّت است، لکن از آنجا که اصل در طول دلیل و رتبة مؤخر از آن است، نمیتواند که مؤیّد بر دلیل باشد.
اینستکه: احد الخبرین که موافق با کتاب است، بر آن دیگری ترجیح دارد، و لذا با دو دلیل بر این ترجیح استدلال کرده است. فی المثل:
یک خبر میگوید: شرب تتن حلال است. خبر دیگری میگوید: شرب تتن حرام است.
خبری که میگوید: حلال است، مضمونش موافق با کتاب است چونکه در کتاب هم آمده است که خلق لکم ما فی الارض جمیعا.
ایشان استدلال کرده است بر این ترجیح موافقت با کتاب به اینکه:
خبر موافق با کتاب مقدّم است بر آن خبر مخالف با کتاب.
اینستکه: کتاب خود یک دلیل مستقلّ است و لذا مؤیّد آن خبری است که مضمونش موافق با این کتاب است.
اند چونکه اگر هردو یا یکی از آندو خبر حجّت نباشد، معارضهای باهم نداشتند.
اینکه بین این دو دلیل شما تنافی وجود دارد. چرا؟
زیرا شما در دلیل دوّم گفتید که اگر خبر مفرد و مخالف با کتاب باشد حجّت نیست تا چه رسد به اینکه معارض هم داشته باشد.
در حالیکه در دلیل اوّل فرمودید که هر دو خبر حجّتاند، منتهی موافقت یکی از آنها با کتاب، آن را بر دیگری ترجیح میدهد.
1 - گاهی ممکن است به صورت عام و خاص مطلق باشد.
2 - گاهی ممکن است به صورت تباین کلّی باشد.
3 - گاهی ممکن است به صورت تباین جزئی و یا عموم و خصوص من وجه باشد.
مقدمة باید بگوئیم: در قران یک عامی داریم که دلالت دارد بر وجوب احترام علماء و آن عبارتست از:
هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون. که استفهام انکاری است.
وقتی عالم با غیرعالم مساوی نیست، متوجه میشویم که لازم است که عالم را اکرام کنیم. یعنی از این عام قرآنی میفهمیم که اکرم العلماء.
العلماء هم عام استغراقی است، بدینمعنا که: هریک از علماء واجب الاکراماند چه زید و چه غیر زید.
پس: یک عام قرآنی داریم به نام اکرم العلماء که به عمومش میگوید همۀ علماء را اکرام چه زید و
چه غیرزید.
حال: دو روایت به دست ما رسیده است که:
یک روایت میگوید: اکرم زیدا العالم، که این با عام کتابی موافق است.
روایت دیگر میگوید: لا تکرم زیدا العالم، که این با عام کتابی مخالف است.
انما الکلام در این روایت دوّم است که مخالف با عام کتابی است.
حال:
در نتیجه: مراد از اکرم العلماء میشود علمای غیرزید. چرا؟
زیرا عام، عمومش ظهور در اکرام زید دارد، لکن این خاص تصریح بر عدم اکرام آن زید دارد.
انما الکلام در اینجاست.
پس: اوّل باید که در بین همین دو خبر خاص اعمال ترجیح نمود و لذا میگوئیم:
این دو خبر از دو حال خارج نیستند: یا متفاضلیناند، و یا متکافئین.
در نتیجه:
اگر راوی اکرم زیدا العالم اعدل باشد، آن را گرفته و لا تکرم زیدا العالم را کنار گذاشته، عموم عام را به حال خود باقی میگذاریم.
و اگر راوی لا تکرم زیدا العالم اعدل باشد، خوب اکرم زیدا العالم را بخاطر مرجوح بودن کنار گذاشته، مانع تخصیص را از بین میبریم.
در نتیجه: لا تکرم زیدا العالم جلو آمده، جلوی اصالة العموم و یا اصالة الحقیقه اکرم العلماء را گرفته میگوید: زید عالم اکرام ندارد، یعنی که عام کتابی را تخصیص میزند.
البته این تخصیص از باب ترجیح نیست. چرا؟
زیرا ایندو به دلیل عام و خاص بودن تعارضی با یکدیگر ندارند تا یکی بر دیگری ترجیح داشته باشد.
1 - اصول عملیّه، مثل برائت، احتیاط، تخییر و استصحاب.
2 - اصول لفظیّه، مثل: اصالة الحقیقه، اصالة العموم و اصالة الاطلاق.
شما نمیدانید که آیا شرب تتن حلال است یا حرام؟
اصالة البرائة میگوید: حلال است. یعنی که مشکوک الحرمة را برای شما حلال میکند ولو ظنّ هم پیدا نکنی.
و یا فی المثل: شما یک ساعت قبل متطهر بودید، اکنون شک میکنید که آیا باز هم متطهر هستید یا نه؟
استصحاب میگوید: شما تعبّدا متطهر هستید ولو ظنّ به طهارت خود پیدا نکنید و لذا تعبّدا باید بگوئید که وضوء دارم.
در تعبد، مناط حجّیت این نیست که شما حتّی ظنّ به مطلب هم پیدا کنید.
پس: اعتبار اصول عملیه از باب تعبد است.
یک نفر میگوید: رأیت اسدا، من نمیدانم که متکلم معنای حقیقی اسد را اراده کرده یا معنای مجازی آن را؟
اصالة الحقیقه جاری شد، میگوید: معنای حقیقی را اراده کرده است.
و یا فی المثل: کسی میگوید: اکرم العلماء، لکن من نمیدانم که آیا او همۀ علماء را اراده کرده یا یک گروه خاصّی را؟
اصالة العموم جاری شده میگوید: همۀ علماء را اراده کرده است.
و یا فی المثل: یک خبر میگوید اعتق رقبة، لکن من نمیدانم که مراد رقبۀ مؤمنه است یا اعمّ از مؤمنه و کافره است؟
اصالة الاطلاق میگوید: اعمّ از مؤمنه و کافره است.
بله، این اصول لفظیه، مفید ظنّ نوعی هستند، یعنی که برای نوع انسانها ظنّ حاصل میشود که مراد از آن مشکوک فیه چیست؟ گرچه برای یک شخص و یا اشخاصی این ظنّ حاصل نشود.
پس: اصول لفظیّه یا ظهور است، به مناط افادۀ ظنّ نوعی حجّتاند.
در اینستکه: سیّد مرتضی میگوید: حجیّت اصول لفظیّه نیز مثل اصول عملیه تعبّدی است. یعنی:
اگر از ایشان بپرسیم شما چگونه اصول لفظیّه را اجراء میکنید ولو ظنّ به معنای مذکور پیدا نکنید؟
میگوید: تعبّدا، یعنی اگر کسی بگوید: رأیت اسدا، من آن را تعبدا حمل بر معنای حقیقی کرده میگویم مراد گوینده از اسد، حیوان مفترس است ولو ظن به این معنا پیدا نکنم.
رأیت اسدا، هم ما اسد را حمل بر معنای حقیقی میکنیم، هم سید مرتضی.
در رأیت اسدا یرمی نیز، هم ما اسد را حمل بر معنای مجازی میکنیم و هم سید مرتضی.
در رأیت اسدا فی الحمام. چرا؟
زیرا سید مرتضی در اینجا نیز اسد را حمل بر معنای حقیقی آن یعنی حیوان مفترس میکند یعنی از نظر ایشان رأیت اسدا با رأیت أسدا فی الحمام یکی است و مراد در هر دو حیوان مفترس است.
امّا از نظر ما و یا به تعبیر دیگر مشهور، معنای ایندو متفاوت است. یعنی:
همانطور که مراد از اسد در اسدا یرمی معنای حقیقی آن نیست، در اسدا فی الحمام نیز مراد از اسد معنای حقیقی آن نیست، بلکه مرد شجاع است.
در اینستکه: از یکطرف ما یک عام و یا ظاهر قرانی داریم مثل: اکرم العلماء.
از طرف دیگر: دو خبر اکرم زیدا العالم و لا تکرم زیدا العالم را داریم که متعارضاند.
حال: بدون لحاظ اکرم العلماء، لا تکرم زیدا العالم، عموم اکرم العلماء را که با ظهورش زید عالم را هم دربرمیگرفت، به همزده میگوید: اکرام علمای غیرزید واجب است. چرا؟
زیرا حجیّت اکرم العلماء تعلیقی است، یعنی اگر لا تکرم زیدا العالم نبود او همۀ علما حتی زید عالم را هم شامل میشود و لکن این خبر دوّم قرینه است و جلوی آن اصالة الحقیقه را میگیرد. چرا؟
زیرا: حجیّت اصالة الحقیقه در صورتی است که قرینه برخلافش نباشد. لکن اکنون که قرینه برخلاف آن وجود دارد، حتی روی مذهب ما هم که حجیّت اصالة الحقیقه از باب افادۀ ظنّ نوعی است، ظهور آن اصالة الحقیقه از بین میرود تا چه رسد به مذهب سید مرتضی که حجیّت اصالة الحقیقه تعبّدی است.
الحاصل: براساس اخبار علاجیّه دست به معالجۀ متعارضین زده اعمال ترجیح میکنیم. یعنی: اکرم زیدا العالم را که راویاش عادل بود کنار گذاشتیم، باقی ماند لا تکرم زیدا العالم سلیم از معارض.
1 - تباین به نحو کلی 2 - تباین به نحو جزئی.
تباین کلّی آن صورتی است که احد الخبرین رودرروی کتاب باشد، فی المثل:
ظاهر کتاب میگوید: اکرم زیدا العالم، که ظهور در وجوب اکرام زید عالم دارد.
دو خبر به دست ما رسیده است:
یکی همچون ظاهر کتاب میگوید: اکرم زیدا العالم.
دیگری میگوید: لا تکرم زیدا العالم.
اگر ما باشیم و اکرم زیدا العالم یعنی ظاهر کتابی، با لا تکرم زیدا العالم.
در روایت دوّم که نسبت بینهما تباین کلّی است، میگوئیم:
ثانیا: بر فرض هم که چنین روایتی باشد، طبق اخبار عرض، حجّت نخواهد بود ولو معارض هم نداشته باشد، چهرسد به اینجا که یک خبر موافق کتاب هم با آن در معارضه است.
تباین به نحو جزئی وجود دارد؟
در تباین به نحو کلّی امکان جمع وجود ندارد، فی المثل اگر:
ظاهر کتاب بگوید: اکرم زیدا العالم، و خبر بگوید: لا تکرم زیدا العالم، به دلیل سقوط خبر از حجیّت، جمعی وجود نخواهد داشت.
در تباین جزئی که پای دو مادۀ افتراق و یک مادّۀ اجتماع در کار است، امکان جمع وجود دارد، بدینصورت که از ظاهر احدهما رفع ید کرده آن را با دیگری جمع میکنیم، فی المثل:
یک روایت میگوید: اکرم العلماء، روایت دیگر میگوید: لا تکرم الشّعراء.
یک مادۀ افتراق میان آن دو عالم غیرشاعر است که این دو روایت در آن نزاعی ندارند. زیرا: اکرم العلماء میگوید: اکرامش واجب است، لا تکرم الشعراء هم چیزی نمیگوید، چون شاعر نیست.
یک مادۀ افتراق هم شاعر غیرعالم است که در این نیز نزاعی ندارند. چرا؟
چون لا تکرم الشعراء میگوید: اکرامش حرام است، اکرم العلماء هم که چیزی نمیگوید چون عالم نیست.
پس: نزاع در مادّۀ اجتماع یعنی عالم شاعر است. چرا؟ زیرا:
از آن جهت که عالم است، اکرم العلماء میگوید: اکرامش واجب است.
از آن جهت که شاعر است، لا تکرم الشعراء میگوید: اکرامش حرام است.
حال اگر فرض کنیم که ظاهر کتابی، اکرم العلماء باشد در نتیجه:
یک اکرم العلمای کتابی داریم.
یک اکرم العلمای روائی داریم.
یک لا تکرم الشعرای روائی داریم.
چه باید بکنیم؟
اگر این لا تکرم الشعراء خالی از معارض یعنی اکرم العلمای روائی باشد، با ظاهر کتابی یعنی اکرم العلماء مخالف بوده و تباین جزئی دارند و لذا قابل جمع میباشند، بدینمعنا که میتوان گفت: مراد از علمای کتابی علمای غیرشاعراند و آن شعرائی که در روایت اکرامشان حرام است شعرای غیرعالماند.
1 - اگر قائل شویم به اینکه اخبار عرض که میگوید مخالف کتاب را کنار بگذار شامل مخالفت به نحو تباین جزئی یعنی عام و خاص من وجه نیز میشود، همانطور که عام و خاص مطلق و تباین به نحو کلّی را دربرمیگیرد، حکمش مثل حکم صورت دوّم است. چرا؟
2 - لکن اگر قائل شویم به اینکه مراد از اخبار عرض که میگوید مخالف را کنار بگذار تباین به نحو کلّی است و لذا شامل تباین به نحو جزئی یعنی عموم و خصوص من وجه نمیشود، در اینصورت، پای اعمال ترجیح به میان میآید.
به عبارت دیگر: در اینجا پای مرجّح موافقت کتابی در میان است، بدینمعنا که خبر موافق کتاب که اکرم العلماء باشد، بر خبر مخالف کتاب که لا تکرم الشعراء باشد، ترجیح داده میشود. چرا؟
زیرا پشتیبان این خبر موافق کتاب، خود کتاب یعنی قران است، کانّ عام قرانی میگوید: اکرم العلماء
که شامل علمای شاعر هم میشود، یعنی علماء را اکرام ولو شاعر هم باشند. و حال آنکه خبر مخالف کتاب میگوید شعرا را اکرام نکن.
پس: در اینجا حق با ظاهر کتاب مؤیّد به خبر است. چرا؟
زیرا لا تکرم الشعراء که مخالف با کتاب است ظنّی الصدور است و لکن کتاب قطعی الصدور است، مضافا بر اینکه خبر موافق کتاب نیز معارض به آن خبر مخالف کتاب است.
نکته: این اعمال ترجیح، یعنی ترجیح موافق کتاب بر تمام مرجّحات حتی مرجّحات صدوری هم مقدّم است. یعنی:
اگر راوی لا تکرم الشّعراء اعدل هم باشد ولو مخالف عامّه هم باشد، دیگر نباید که به آن اعتنا کنید چونکه ظنّی الاعتبار است، بلکه باید که به آن خبر موافق کتاب عمل کنید ولو موافق عامه باشد، چرا که مقطوع الاعتبار است.
به عبارت دیگر: اگر ما تا به اینجا میگفتیم به موافق عامّه عمل نکن بخاطر این بود که احتمال تقیّه در آن میرفت، لکن در اینجا که خبر موافق با عامه مؤیّد به ظاهر کتابی است دیگر احتمال تقیّه در آن نمیرود. یعنی:
اگر لا تکرم الشعراء مثلا موافق مذهب مشهور باشد بدینمعنا که فتوای مشهور بر طبق آن باشد، و اکرم العلماء مخالف مشهور باشد، باز هم اکرم العلماء مقدّم بر لا تکرم الشعراء است. چرا؟
زیرا شهرت فتوائیّه بنفسه اعتبار ندارد و حال آنکه این خبر موافق کتاب ولو مخالف شهرت فتوائیّه و موافق عامه است، مقطوع الاعتبار است.
الحاصل:
1 - این ترجیح به موافق کتابی بر تمام مرجّحات صدوری و جهت صدوری و خارجی مقدّم است.
2 - اخبار علاجیّه که دستور به ترجیح میدهد تنها مربوط به مخالفت قسم سوّم است و نه مخالفت قسم دوّم و لذا اعمال ترجیح منحصر میشود به قسمت سوّم.
اینستکه: ایندو ادّعای شما نه با مقبوله میسازد و نه با مرفوعه.
به عبارت دیگر مستشکل میگوید: شما گفتید که مرجّح موافق کتابی بر همۀ ترجیحات مقدّم است و حالآنکه در مقبوله این مرجّح مؤخر از دیگر مرجّحات آمده است. چرا؟
زیرا حضرت پس از سوال سائل، اوّل مرجّحات صدوری را مطرح کرده میفرماید.
خذ باعدلهما و به اوثقهما.
لکن پس از آنکه راوی میگوید: هر دو خبر مساویاند، حضرت میفرماید: خذ باشهر هما خذ
بموافقة الکتاب.
مضافا بر اینکه در روایت سوّم و چهارم از روایات علاجیّه فقط موافقت بود یعنی وقتی سائل میگوید اگر دو خبر به ما رسید چه کنیم؟
حضرت میفرماید موافق کتاب را بگیر و مخالف کتاب را رها کن.
پس: در اینجا حضرت به نحو مطلق میفرماید موافق کتاب را بگیر و دیگر نمیفرماید که این ترجیح به موافقت بر همۀ مرجّحات مقدّم است.
از طرف دیگر شما که میگوئید ترجیح به موافقت کتاب بر دیگر مرجّحات مقدّم است، این مطلب اصلا در مرفوعه نیامده است. چرا؟
زیرا در مرفوعه نیز آمده است که جعلت فداک با خبرین متعارضین چه کنیم؟
حضرت فرمودند: مشهور را بگیر.
سائل گفت هردو مشهوراند، حضرت فرمودند، اعدل و اوثق را بگیر.
باز سائل گفت هردو اعدل و اوثقاند، حضرت فرمودند مخالف عامه را بگیر.
پس: در اینجا حرفی از موافقت کتاب نیست. چه میفرمائید؟
یعنی:
یک عام کتابی مثل اکرم العلماء داریم که به عموم و ظهورش شامل زید عالم هم میشود، یعنی که تصریح به اکرام زید عالم ندارد.
و امّا دو خاصّ نیز داریم:
یک خبر میگوید: اکرم العلماء که موافق با همان ظاهر کتاب است.
خبر دیگر میگوید: لا تکرم زیدا العالم؛ که با ظاهر کتاب که شامل زید هم میشود مخالف است بدینمعنا که میگوید زید عالم را اکرام نکن.
به نظر شما در اینجا نمیتوان اعمال ترجیح نمود چرا که نسبت بین آنها عموم و خصوص من وجه است و با بودن عام و خاص نوبت به دیگر مرجّحات نمیرسد.
بنابراین: شما اعمال ترجیح را منحصر کردید در تباین جزئی، مورد تباین جزئی هم در میان روایاتی که این همه اهتمام در اعمال ترجیح دارند بسیار کم است.
حمل روایات هم بر یک معنای قلیل الوجود درست نیست، خوب حمل آن بر تباین کلّی یا معنای عدیم الوجود به طریق اولی درست نمیباشد.
میگوئیم: بله، ما تاکنون متوجه این اشکال که دچار قلت موارد میشویم نبودیم و لذا اگر بگوئیم که اعمال ترجیح منحصر به تباین جزئی است دچار این مشکل میشویم.
پس: اینکه در گذشته گفتیم که اعمال ترجیح در عام و خاص راه ندارد، اکنون میگوئیم که چرا راه دارد و میتوانید اعمال ترجیح کنید.
البته روایات زیادی هم داریم که به نحو عام و خاص مطلق با عمومات کتاب مخالفت دارند و لکن آنها را نیز داخل در مسأله کرده میگوئیم در آنها نیز اعمال ترجیح کنید.
الحاصل: با دو قرینه از رأی سابق خود در این مسأله دست میکشیم:
1 - یک قرینه اینکه با رأی قبلی ما دچار قلت مورد شده و در نتیجه حمل روایات بر قلیل المورد و عدیم المورد درست نیست.
2 - قرینۀ دیگر اینکه: عنوان مخالف کتاب بر خبر منافی با ظاهر کتاب هم صدق میکند.
کتاب نمیگوید که زید عالم را اکرام کن بلکه میگوید اکرم العلماء که در نتیجه شامل زید نیز میشود. حال از دو خبر خاص:
لا تکرم زیدا العالم با ظاهر کتاب منافات دارد چرا که میگوید زید عالم را اکرام نکن.
حال بر همین منافی با کتاب، عنوان مخالف با کتاب هم صدق میکند، چرا؟
زیرا همینقدر که منافی با ظاهر عموم کتاب است، میشود مخالف.
وقتی شد مخالف، اخبار علاجیّه میگوید موافق را بر آن مقدّم کن.
بله روایتی داریم که النّاس مجبورون فی اعمالهم، که از روایات جبریه است.
روایاتی هم داریم که از ناحیۀ فلات است که میگویند:
فوّض اللّه امره الی الائمّة، که مربوط به بحث تفویض و مفوّضه است.
ائمّه علیهم السّلام میگویند: اینگونه روایات مخالف کتاب خدا هستند، و حال آنکه با کمی دقّت و تأمّل متوجه میشویم که این روایات منافی با ظاهر کتاباند.
از اینجا معلوم میشود که به منافی با ظاهر کتاب هم، مخالف گفته شود.
حساب میآیند.
میگوئیم: آن مرجّحات، مربوط به حکمین است و حال آنکه بحث ما در مرجّحات خبرین است و لذا منافاتی ندارد که در مقبوله اوّل ذکر شوند.
یعنی از آنجا که راوی اوّل از حکمین سؤال کرده، حضرت هم مرجّحات حکمین را مطرح فرموده است، و لذا چون این مرجّحات، مرجّحات خبرین نیستند شما نمیتوانید اشکال کنید که چرا موافقت با کتاب مؤخر از آنها ذکر شده است.
امّا بر رتبۀ آن مرجّحات مثل اعدلیّت، اوثقیت و افقهیت مقدّم نیست، چرا که اینها مربوط به حکمیناند و دخلی به اینجا ندارد.
اجماع داریم که: اکرم العلماء، چه زید عالم و چه غیرزید عالم.
یک روایت هم میگوید: اکرم العلماء که موافق همان اجماع است.
روایت دیگر میگوید: لا تکرم زیدا العالم. چه باید کرد؟
نباید اعمال ترجیح کرد، چرا که خاص در اینجا ترجیح دلالی دارد و با وجود ترجیح دلالی نوبت به اعمال ترجیح نمیرسد و لذا میگوئیم آن لا تکرم زیدا العالم ولو مخالف با عموم اجماع است و لکن مقدّم میشود بر آن دیگری آن محذور قلت مورد هم پیش نمیآید.
پس: ما در یکجا فقط دست از رأی گذشته خود برداشتیم و آن در مورد کتاب بود.
متن و أمّا القسم الثّانی - و هو ما لا یکون معاضدا لأحد الخبرین - فهی عدّة امور:
منها: الأصل، بناء علی کون مضمونه حکم اللّه الظّاهریّ؛ إذ لو بنی علی إفادته الظنّ بحکم اللّه الواقعیّ کان من القسم الأوّل. و لا فرق فی ذلک بین الاصول الثّلاثة، أعنی: أصالة البراءة، و الاحتیاط، و الاستصحاب.
لکن یشکل الترجیح بها؛ من حیث انّ مورد الاصول ما إذا فقد الدّلیل الاجتهادیّ المطابق أو المخالف، فلا مورد لها إلاّ بعد فرض تساقط المتعارضین لأجل التّکافؤ، و المفروض أنّ الأخبار المستفیضة دلّت علی التّخییر مع فقد المرجّح، فلا مورد للأصل فی تعارض الخبرین رأسا.
فلا بدّ من التزام عدم التّرجیح بها، و أنّ الفقهاء إنّما رجّحوا بأصالة البراءة و الاستصحاب فی الکتب الاستدلالیّة؛ من حیث بنائهم علی حصول الظنّ النّوعیّ بمطابقة الأصل. و أمّا الاحتیاط، فلم یعلم منهم الاعتماد علیه، لا فی مقام الاستناد، و لا فی مقام التّرجیح.
ترجمه
از جملۀ این مرجّحات: اصل است (مثل اصالة البرائه و... که معاضد نیست و لکن) بنابر مذهب مشهور که مضمون یا مفاد این اصل، حکم اللّه ظاهری است. چرا؟
زیرا اگر بنا گذاشته شود بر افادۀ آن بر ظنّ به حکم اللّه واقعی، قسم اوّل (یعنی معاضد) خواهد بود.
و در این مرجّح بودن اصل و معاضد نبودن آن فرقی بین این اصول سهگانه، یعنی اصل برائت، احتیاط و استصحاب نیست.
امّا ترجیح به اصل مشکل است، آنجهت که مورد (و محل اجرای) اصول (عملیه) در جایی است که دلیل اجتهادی مطابق با اصل و یا مخالف با اصل در کار نباشد.
پس: موردی برای اصل (برائت مثلا) وجود ندارد مگر پس از فرض تساقط دو خبر متعارض به دلیل تکافؤشان (مثل تعارض و تساقط ثمن العذره سحت و لا بأس ببیع العذره و شک ما در اینکه آیا عذرهفروشی حلال است یا حرام که پای اصل برائت بهمیان آمده میگوید حلال است).
این در حالی است که فرض ما اینستکه: اخبار علاجیّه در صورت (تکافؤ خبرین) و نبود مرجّح دلالت بر تخییر دارد (و لذا تساقطی در کار نیست تا که نوبت به مرجعیت اصل برسد).
پس: موردی برای اصل در تعارض خبرین وجود ندارد حتی به عنوان مرجعیّت و لذا ناگزیر از التزام و پایبندی به عدم ترجیح به اصل هستیم.
و امّا (قدمای از) فقهاء (خبری را که موافق با برائت یا موافق با استصحاب است) ترجیح دادهاند بر اصل برائت و اصل استصحاب (لکن) از آنجهت که بناء آنان بر حصول ظنّ نوعی به سبب مطابقت با اصل است (و حال آنکه ما مبنای آنان را قبول نداریم و در نتیجه ترجیحاتشان را هم نمیپذیریم).
و امّا احتیاط: کسی بر احتیاط اعتماد نکرده است، نه در مقام استناد (که مثلا به هنگام شک در وجوب دعا عند رؤیت الهلال گفته باشد که طبق قاعدۀ احتیاط واجب است) و نه در مقام ترجیح (مثل ما نحن فیه که به هنگام تعارض خبرین که یکی میگوید بیع عذره حرام است و دیگری میگوید حلال است، کسی نگفته که چون سحت موافق با اصالة الاحتیاط است بر آن دیگری مقدّم میشود).
1 - مرجّحات خارجیّهای که بطور مستقلّ معتبر نبوده و دلیل نیستند و لکن دلیل خاصّی هم بر ردّ و ابطال آنها وارد نشده است مثل شهرت فتوائیّه.
2 - مرجّحات خارجیّهای که دلیل بر بطلان آنها اقامه شده است مثل قیاس.
3 - مرجّحات خارجیّهای که تعبّدا مرجّحیّت دارند و لکن معاضد و تقویتکنندۀ احد الخبرین بر دیگری نمیباشند مثل اصول عملیه.
4 - و امّا دستۀ چهارم مرجّحاتی هستند که معاضد و مقوّی هیچیک از دو خبر متعارض نیستند که اینها خود بر چند قسماند که ذیلا به برخی از آنها اشاره میشود:
بیان ترجیح به سبب موافقت خبر با اصل عملی است، فی المثل:
دو حدیث با یکدیگر تعارض میکنند در حالیکه یکی از آن دو موافق با اصلی از اصول عملیه است و دیگری مخالف با آن، یعنی:
یکی از این دو حدیث دالّ بر وجوب یا حرمت یا جزئیّت یا شرطیّت و یا... میباشد.
دیگری دال بر عدم وجوب یا حرمت و یا... میباشد.
در اینجا حدیث دوّم موافق با اصل برائت است، و لذا رجحان داشته و بر حدیث اوّل تقدّم دارد.
و یا فی المثل: دو حدیث با یکدیگر در تعارضاند در حالیکه حدیث اوّل موافق با اصالة الاحتیاط است برخلاف حدیث دوّم، که در اینجا حدیث اوّل به جهت موافقتش با اصل احتیاط بر حدیث دوّم رجحان دارد و مقدّم بر اوست.
و یا فی المثل: در رابطۀ با فلان امری که دارای حالت سابقۀ یقینی مثل وجوب یا حرمت و یا...
میباشد دو حدیث باهم تعارض کردهاند که احدهما مطابق با حالت سابقه است و دال بر وجوب فلان شیء میباشد و دیگری مخالف با حالت سابقه و دال بر حرمت و یا عدم وجوب آن است.
نکته اینکه: موافقت احد الحدیثین با اصالة التخییر در متعارضیین معقول نمیباشد و لذا مطرح هم نمیشود. چرا؟ زیرا اگر به حسب فرض دو حدیث با یکدیگر تعارض کنند و یکی از آندو بگوید: افعل و دیگری بگوید: لا تفعل، هیچیک از آندو موافق با تخییر نمیباشد. چرا؟
در اینستکه: آیا بواسطۀ موافقت با اصل عملی نیز ترجیح حاصل میآید یا نه؟
پاسخ ما که شیخ هستیم اینستکه: در رابطۀ با اصول عملیّۀ مذکور بویژه در رابطۀ با استصحاب و برائت باید که مبانی را مورد بررسی قرار داد. چرا؟
زیرا احتیاط با اینکه علم به امتثال میآورد و لکن نه مفید علم به حکم واقعی است و نه مفید ظنّ به آن و لذا تنها به عنوان اصل عملی تعبّدی در مقام عمل به آن مراجعه میشود و لا غیر.
علی ایّحال: در رابطۀ با اصول مذکور دو مبنا وجود دارد:
یکی مبنای قدماء که این اصول را از امارات ظنیّه میدانند، که بنابراین مبنا موافقت احد الحدیثین با اصل داخل میشود در همان قسم اوّل که از قبیل موافقة الکتاب و السّنّة است و مرجّحیّت دارد.
یکی هم مبنای مشهور متأخّرین که اصول مزبور را از جمله استصحاب و برائت را از اصول عملیّۀ تعبّدیّه و موجب یک حکم شرعی ظاهری میدانند و نه طریق به سوی واقع.
زیرا اصل عملی با امارۀ ظنیّه همرتبه و همتراز نیست تا که بتواند مقوّی او باشد. چرا؟
چون اماره طریق به سوی واقع و مبین حکم واقعی است و حال آنکه اصل عملی، وظیفۀ عملیّۀ ظاهریه و مبیّن حکم ظاهریّۀ مادامی است و هیچگونه کاشفیّتی ندارد و لذا نمیتواند که به اماره کمک کند یعنی که نمیتواند ظنّ حاصله در طرف خبر موافق با اصل را تأیید و تقویت نماید.
از طرفی هم الاصل دلیل حیث لادلیل و لذا تا زمانی که یک دلیل اجتهادی وجود داشته باشد، چه موافق با اصل و چه مخالف با آن، نوبت به اصل نمیرسد. چونکه دلیل اجتهادی یا وارد است در صورتیکه علمی باشد و یا حاکم است اگر ظنّ باشد.
در متعارضین نیز ما دلیل اجتهادی داریم و لذا جائی برای اصل نیست.
به عبارت دیگر در متعارضین، ما هم ادلۀ اوّلیّۀ عامه داریم که همان ادلّۀ حجیّت خبر واحد باشند، هم ادلّۀ ثانویه داریم که همان ادلّه و اخبار علاجیّه باشند.
زیرا اگر ما قائل شویم به اینکه متعارضین بواسطۀ معارضه تساقط میکنند آنگاه نوبت به اصل میرسد و لذا یرجع الیه.
و اگر توقّفی بشویم جای رجوع به اصل است.
امّا به برکت اخبار علاجیّه ما نه قائل به تساقط هستیم و نه قائل به توقّف بلکه تخییر و ترجیحی هستیم، یعنی که در مرحلۀ اوّل در صورتی که رجحانی باشد بدان اخذ و عمل میشود و در صورتیکه رجحانی نباشد نوبت به تخییر میرسد.
الحاصل: لا مورد للاصل فی تعارض الخبرین اصلا یعنی که نه مرجحاند و نه مرجع.
فلا بدّ من الالتزام بعدم التّرجیح بالاصول الثّلالة.
پاسخ به یک سوال مقدّر است مبنی بر اینکه: چرا فقهاء عظام در طول تاریخ اصول عملیّه را مرجّح قرار داده و بواسطۀ آن حدیث موافق را بر حدیث مخالف ترجیح دادهاند؟
و لذا شیخ میفرماید: علّت اصلی اینستکه: مشهور فقهاء استصحاب و برائت را از امارات ظنیّه دانستهاند و به مناط ظنّ به واقع حجّت میدانستند و لذا معتقد بودند که این اصول همتراز دیگر اخبار و اماراتاند. پس: صلاحیّت ترجیح را دارند، لکن ما این مبنا را قبول نداریم.
متن و قد یتوّهّم(1)
و یندفع: بأنّ ما دلّ علی التخییر حاکم علی الأصل؛ فإنّ مؤدّاه جواز العمل بالخبر المخالف للحالة السّابقة و الالتزام بارتفاعها، فکما أنّ ما دلّ علی تعیین العمل بالخبر المخالف للحالة السّابقة مع سلامته عن المعارض حاکم علی دلیل الاستصحاب، کذلک یکون الدلیل الدالّ علی جواز العمل بالخبر المخالف للحالة السّابقة المکافیء لمعارضه حاکما علیه من غیر فرق أصلا.
مع أنّه لو فرض التّعارض المتوهّم کان أخبار التّخییر أولی بالتّرجیح و إن کانت النّسبة عموما من وجه؛ لأنّها أقلّ موردا، فتعیّن تخصیص أدلّة الاصول.
لأنّ التّخصیص فی أخبار التّخییر یوجب إخراج کثیر من مواردها بل أکثرها، بخلاف تخصیص أدلّة الاصول.
مع أنّ بعض أخبار التّخییر ورد فی مورد جریان الاصول، مثل: مکاتبة عبد اللّه بن محمّد الواردة فی فعل رکعتی الفجر فی المحمل(2)، و مکاتبة الحمیریّ - المرویّة فی الاحتجاج - الواردة فی التّکبیر فی کلّ انتقال من حال إلی حال من أحوال الصّلاة(3).
ترجمه
گاهی توهم میشود به اینکه اخبار علاجیّه مستفیضه که در صورت تکافؤ خبرین دلالت بر تخییر دارد، معارضه دارد با اموری (مثل لا تنقض الیقین بالشّکّ) که دلالت دارد (بر اعتبار) اصول عملیۀ سه گانه، چرا؟
زیرا مورد (و محلّ اجرای) استصحاب در جایی است که یقین به حالت سابقه در کار نباشد و حال آنکه این عدم یقین به حالت سابقه با تکافؤ خبرین حاصل است یعنی اگر خبرین، متکافئین باشند، عدم یقین به حالت سابقه صدق میکند، پس استصحاب جاری است و باید به خبری که موافق استصحاب است عمل نمود).
حاکم بر دلیل اصل استصحاب (یعنی لا تنقض الیقین...) است.
چرا؟
زیرا مؤدّای اخبار علاجیّه (یعنی اذن فتخیّر و حجّت قرار دادن و) جواز عمل به خبر مخالف حالت سابقه (یعنی ثمن العذرة سحت و حکم به حرمت) و التزام (ما) به ارتفاع حالت سابقه است.
پس: همانطور که آیۀ نباء (به عنوان دلیل) دلالت دارد بر تعیین عمل به خبر مخالف حالت سابقه، و در صورت سلامت این خبر (ثمن العذره...) از معارض، حاکم (و یا به تعبیر درستتر وارد) بر دلیل اصل استصحاب است (چون که موضوع استصحاب یعنی شک را برمیدارد).
همینطور هم، اخبار علاجیّه که دلالت دارد بر جواز عمل به خبر مخالف حالت سابقه (یعنی ثمن العذره...) که مکافیء و مساوی با معارض خودش (یعنی لا بأس...) است، حاکم بر دلیل استصحاب (یعنی لا تنقض...) است، بدون هیچگونه فرقی (یعنی در آن صورتی که ثمن العذره سحت، سالم از معارض بود، کاری از استصحاب برنمیآمد، اکنون هم که معارض مکافی پیدا کرده، باز هم کاری از استصحاب برنمیآید و شما بر طبق اخبار علاجیّه مخیر هستید. یعنی میتوانید به لا بأس عمل کرده بگوئید حلال است و یا به ثمن العذره... عمل کرده بگوئید حرام است).
ثانیا: به فرض قبول تعارض توهّم شده از جانب شما، اخبار تخییر (یعنی علاجیّه) اولی به ترجیحاند؛ اگرچه نسبت این اخبار (که دلیل تخییر است) بالاتنقض الیقین (که دلیل اعتبار استصحاب است)، عموم و خصوص من وجه است. چرا؟
زیرا اخبار علاجیّه اقلّ موردا است (یعنی مورد این اخبار تنها خبرین متعارضین متکافئین است و شما با استصحاب میخواهید این یک مورد را هم از بین ببرید).
پس: تخصیص ادلۀ اصول تعیّن پیدا میکند (یعنی باید بگوئید بله درست است که لا بأس موافق با حالت سابقه است و لا تنقض میگوید به این عمل کن، و لکن در اینجا نه، یعنی که استصحاب را تخصیص میزنیم)، چرا؟
زیرا تخصیص در اخبار تخییر، موجب اخراج کثیری بلکه اکثر از موارد این اخبار میشود، به خلاف تخصیص ادلۀ اصول (که با تخصیص دچار چنین مسألهای نمیشوند).
1 - مکاتبۀ عبد اللّه بن محمد نسبت به ابی الحسن ثالث (یعنی امام دهم) که وارد شده است در انجام دو رکعت نماز صبح در محمل (که فرمودند: انت موسّع).
2 - و مکاتبۀ حمیری به امام زمان (عج) که در احتجاج طبرسی روایت شده، در تکبیر در هر انتقال از حالی به حالی از احوال نماز (که باز امام فرمودند: انت موسّع).
اینستکه: بعضی از جمله سید محمّد مجاهد دچار توهم شده و گمان کردهاند که دو دستۀ از ادلّه، در رابطۀ با خبرین متعارضین متعادلین، تعارض دارند و جائی برای ترجیح نمیباشد و آن دو دسته خبر عبارتند از:
1 - اخبار التخییر که اختصاص به متعارضین داشته و در متعارضین متکافئین حکم میکند به وجوب تخییر.
2 - ادلّۀ اصول عملیه یعنی ادلّۀ استصحاب، برائت و احتیاط که به عمومشان شامل موارد فقدان نصّ، اجمال نصّ و از جمله تعارض نصّین میشوند و دلالت دارند بر اجراء هریک از این اصول در مجرای خودش.
به عبارت دیگر: بطور معیّن اجراء اصل را ملجاء و مرجع قرار میدهند و صحبت از تخییر نمیباشد.
سپس میافزاید که نسبت میان این دو دسته از ادله از نسب اربع، عموم و خصوص من وجه است یعنی:
مادّۀ افتراق ادلّۀ اصول عملیّه، مواردی است که منشأ شبهۀ فقدان نصّ و اجمال در شبهات موضوعیه بوده و اصول عملیّه شامل آنها میشوند و لکن ادلة التخییر این موارد را دربرنمیگیرند.
مادّۀ افتراق اخبار التخییر 1 - مواردی است که دو خبر بر سر حکمی تعارض دارند در حالی که یکی از آندو دلالت بر وجوب دارد و دیگری دلالت بر عدم وجوب، و به حسب فرض وجوب هم حالت سابقه ندارد.
روشن است که در اینجا اخبار التخییر جاری میشود و لکن ادلّه استصحاب جاری نمیشود.
2 - و یا مواردی است که شک ما در اصل تکلیف نیست بلکه در مکلّفبه است.
1 - یا مواردی است که دو خبر بر سر حکمی تعارض دارند در حالی که یکی دال بر وجوب و دیگری دال بر عدم وجوب و لکن وجوب حالت سابقه دارد.
وجود دارد، هم اخبار تخییر به مناط متعارضین متعادلین جریان مییابد.
2 - و یا مواردی است که شک در اصل تکلیف است و منشاء شک هم تعارض نصّین است که در اینصورت نیز هم اخبار تخییر جاری میشود و هم ادلۀ برائت.
اینستکه: به چهار دلیل ما اخبار تخییر را در اینجا بر ادلّۀ اصول عملیّه ترجیح داده و بر آنها مقدّم میداریم:
اگر اصل عملی، عقلی باشد، اخبار تخییر وارد بر آن هستند چونکه موضوع اصل عقلی عدم البیان است و احتمال عقاب....
با وجود بیان شرعی مبنی بر تخییر بین المتعارضین بیان آمده و لذا احتمال عقاب قطعا رفته است.
و در اصطلاح: اذا جاء البیان ارتفع عدم البیان و اذا جاء المؤمن ارتفع احتمال العقاب و هذا هو معنی الورود.
و امّا اگر اصل عملی شرعی باشد، خوب اخبار تخییر به برکت ادلّۀ حجیّت حاکم بر اینها هستند.
توضیح ذلک، اینکه:
اگر شک ما در موردی در اصل تکلیف و یا مکلّف و یا مکلّف به باشد چه با حالت سابقه و چه بدون حالت سابقه، پای متعارضینی هم در میان نباشد.
اگر به حسب فرض یک حدیثی هم که معتبر بوده و جامع شرائط حجیّت است قائم بشود بر وجوب ظهر و یا برخلاف حالت سابقه چه میکردیم؟
بلاتردید این خبر بر آن اصول حاکم است و تنزیلا موضوع آنها را که شک، و عدم العلم است از بین میبرد. چرا؟
زیرا که ادلّۀ حجیّت خبر عادل میگوید: صدّق العادل یعنی که نزّل خبره منزلة العلم.
یعنی کانّ شکّی نداری و تنزیلا شک را نادیده بگیر و این همان معنای حکومت است.
و یا فی المثل: اگر دو خبر جامع شرائط، در رابطۀ با فلان موضوع با یکدیگر تعارض کنند و تعارض آنها منشاء شبهه شود دو صورت خواهد داشت:
اگر حالت سابقه داشته باشد، خوب علی القاعده استصحاب میشود.
اگرچه نسبت میان اخبار تخییر و ادلّۀ اصول، عموم و خصوص من وجه است و این دو دسته در مادّۀ اجتماع تعارض میکنند، لکن گذشت که:
اگر احد العامین من وجه قلیل الافراد و عام دیگر کثیر الافراد باشد، باید که مادّۀ اجتماع را به عام قلیل الافراد بدهیم تا که تخصیص قبیح و مستهجن پیش نیاید.
حال: در ما نحن فیه، اخبار تخییر اختصاص به متعارضین دارند و لکن اخبار استصحاب شامل موارد فقدان نصّ، اجمال نصّ، تعارض نصّین، شبهات موضوعیّه میشود و لذا این عمومات کثیر الافراد میباشند و تخصیص یک دسته از افراد آن مستهجن نمیباشد.
بنابراین: عمومات ادلّۀ اصول را تخصیص میزنیم و عام قلیل الافراد که ابی از تخصیص است به حال خود باقی میماند.
چیست؟
بیان سوّمین دلیل بر تقدیم اخبار تخییر بر ادلّۀ اصول در مسأله است و لذا میفرماید:
به فرض که اخبار تخییر هم فی نفسها کثیر الافراد باشند و لکن اذا دار الامر بین اینکه عمومات اخبار تخییر را تخصیص بزنیم تا تخصیص کثیر و یا اکثر لازم آید، یا که عمومات ادلّۀ اصول را تخصیص بزنیم تا تخصیص اقل و یا حداکثر قلیل لازم آید، باز تخصیص اقلّ یا قلیل اولویّت دارد و عقلائی است و تخصیص کثیر یا اکثر قبیح و مستهجن است.
بیان چهارمین دلیل بر تقدّم مزبور است و لذا میفرماید:
برخی از اخبار تخییر در مورد جریان اصول عملیه وارد شده و اخصّ موردا است و حال آنکه اصول عملیه اعمّ موردا میباشند.
روشن است که باید خاص را بر عام مقدّم داشت که پس از آن به ضمیمۀ عدم القول بالفصل، حکم
سایر موارد نیز روشن میشود که اخبار تخییر مقدّم هستند، که برای نمونه به دو مورد اشاره میکنیم:
1 - مکاتبۀ عبد اللّه بن محمد: عن علی بن مهزیار، قال قرأت فی کتاب لعبد اللّه بن محمد الی ابی الحسن علیه السّلام اختلف اصحابنا فی روایاتهم عن ابی عبد اللّه علیه السّلام فی رکعتی الفجر فی السفر، فروی بعضهم ان صلّیهما فی المحمل... و روی بعضهم لا تصلّهما الا علی الارض....
1 - مورد روایت مزبور، از قبیل شک در شرطیّت است که بعضی در آن باب برائتی بودند و میگفتند، شرط نیست که نماز بر روی زمین باشد، عدّهای هم احتیاطی بودند، و با اینکه مورد در اینجا مورد جریان برائت و یا احتیاط است معذلک امام علیه السّلام تخییر را مقدّم داشته است.
2 - مکاتبۀ حمیری است که بطور کتبی از امام عصر (عج) میپرسد:
فی المصلّی اذا قام من التّشهّد الاوّل الی الرّکعة الثالثة.
هل یجب علیه ان یکبر او یجوز ان یقول بحول اللّه و قوّته اقوم و اقعد؟
حضرت در پاسخ مرقوم فرمودند که:
فی ذلک حدیثان: احدهما اذا انتقل من حالة الی اخری فعلیه التّکبیرة.
و امّا الحدیث الثانی: فانّه روی انّه اذا رفع رأسه من السّجدة الثانیة.
و کبّر، ثمّ جلس فلیس علیه فی القیام بعد القعود تکبیر و التّشهد الاوّل و یجری هذا المجری و بایّهما اخذت من باب التسلیم کان ثوابا.
1 - مورد حدیث: شک در جزئیّت تکبیر است به دنبال تشهد اوّل که آیا واجب است یا نه؟
2 - منتهی در باب شک در جزئیّت نیز همچون شک در شرطیّت، گروهی برائتی هستند و گروهی احتیاطی.
در اینجا با اینکه مورد، مجرای اصل برائت است و لکن حضرت علیه السّلام از تخییر استفاده کرده است.
فتعیّن اینکه ادلّۀ اصول عملیّه قدرت معارضه با اخبار تخییر را ندارند.
متن و ممّا ذکرنا ظهر فساد ما ذکره بعض من عاصرناه(1)
و أنّ الخبر الموافق یفید ظنّا بالحکم الواقعیّ، و العمل بالأصل یفید الظنّ بالحکم الظّاهریّ، فیتقوّی به الخبر الموافق.
و أنّ الخبرین یتعارضان و یتساقطان، فیبقی الأصل سلیما عن المعارض(2).
ترجمه
1 - عمل به موافق (یعنی لا بأس ببیع العذرة) موجب تخصیص آیۀ نباء میشود که دلالت دارد بر حجیّت خبر مخالف (یعنی ثمن العذرة سحت که در اثر تخصیص کنار گذاشته میشود)، و حال آنکه عمل به خبر مخالف، مستلزم (دو تخصیص است):
تخصیص آیۀ نبأ است که دلالت دارد بر حجیّت خبر موافق (یعنی لا بأس...).
و نیز تخصیص دیگری بر آنچه که دلالت دارد بر حجیّت اصول (یعنی کلّ شیء لک حلال حتی یرد فیه النّهی که میگوید هر مشکوکی حلال است در حالیکه ما نحن فیه مشکوک است و لکن ما آن را با تخصیص کلّ شیء لک حلال... کنار میگذاریم).
2 - و خبر موافق (یعنی لا بأس... چون دلیل شرعی است) مفید ظنّ به حکم واقعی است و عمل به اصل برائت مفید ظنّ به حکم ظاهری است، در نتیجه خبر موافق بوسیلۀ اصل تقویت میشود.
3 - و دو خبر متعارض (یعنی ثمن العذرة سحت و لا بأس ببیع العذره) تعارض کرده، تساقط میکنند و
در نتیجه باقی میماند اصل سلیم از معارض (که به آن رجوع میشود).
1 - اینکه عمل به حدیث موافق با اصل موجب یک تخصیص میشود و آن عبارتست از تخصیص ادلّۀ حجیّت خبر واحد به همین حدیث مخالف. یعنی چه؟
یعنی که در خصوص حدیث مخالف به ادلّۀ حجیّت عمل نشده و آن را طرح کردهایم.
امّا اگر حدیث مخالف با اصل را مقدّم بداریم دو تخصیص پیدا میشود:
یکی تخصیص ادلّۀ حجیّت خبر واحد به خبر موافق با اصل.
یکی هم تخصیص ادلّۀ اصول عملیه در این مورد.
بلاشک یک تخصیص اولویّت دارد از دو تخصیص، چرا که باید تلاش نمود تا که مجازیّت و خلاف ظاهر تقلیل یابد.
2 - اینکه حدیث موافق اصل که خود امارهای از امارات است، مفید ظنّ حکم واقعی است، اصل عملی موافق با این حدیث هم که از اصول عملیه است مفید ظنّ به حکم ظاهری است.
3 - اینکه وقتی دو حدیث موافق و مخالف تعارض کنند تساقط میکنند و لذا اصل عملی قابل جریان، بلامعارض بوده، جاری و به اصل عمل میشود.
اینستکه: از آنچه ما در مبحث قبل آوردیم پاسخ این سه دلیل داده شد، و لکن حاصل آن اینستکه:
دلیل اوّل شما دفع میشود به اینکه ادلّة التخییر حکومت دارند بر ادلة الاصول.
دلیل دوّم شما دفع میشود به اینکه حکم واقعی به سبب حکم ظاهری تقویت نمیشود چرا که از صقع واحد نیستند.
دلیل سوّم شما هم دفع میشود به اینکه: آنچه در متعارضین مقرّر است، تخییر است، نه تساقط و رجوع به اصل.
متن بقی هنا شیء:
و هو أنّهم اختلفوا فی تقدیم المقرّر - و هو الموافق للأصل - علی النّاقل، و هو الخبر المخالف له.
و الأکثر من الاصولیّین - منهم العلاّمة قدّس سرّه(1)
ترجمه
مطالبی در اینجا باقی مانده است:
یکی از این مطالب اینستکه: حضرات علماء در تقدیم خبر مقرّر (یعنی لا بأس ببیع العذرة) در حالی که موافق با اصل اوّلی حلیّت است، بر خبر ناقل (یعنی ثمن العذرة سحت) در حالی که مخالف با اصل اوّلی حلّیت است، اختلاف کردهاند:
و امّا اکثر اصولیین، از جمله علاّمه در مبادیء الوصول و غیر ایشان مثل شیخ جرجانی در غایة البادئ فی شرح المبادی و... قائل به تقدیم ناقل، بلکه همین قول (تقدیم ناقل توسط جرجانی) از جمهور اصولیین هم حکایت شده است، در حالیکه این حضرات این مطلب را معلّل کردهاند به اینکه:
غالب آنچه که از شارع صادر میشود، حکم به اموری (مثل محرّمات) است که نیاز به بیان دارند و به سبب حکم عقل بینیاز از حکم شرع نیستند.
اینستکه: اگر دو حدیث با یکدیگر تعارض کنند در حالیکه:
یکی از آندو مقرّر است یعنی که موافق با اصل میباشد، و مقرّر هم حکم عقل باشد مثل اینکه عقل حکم به اباحه و جواز کند و این حدیث نیز همان معنا را تکرار و تأکید کند.
و دیگری ناقل باشد یعنی که مخالف حکم اصلی و نقلدهنده است که برای آن موضوع حکم جدید آورده است، منتهی این خود دارای دو شعبه است:
1 - شبهۀ وجوبیّه: به این معنا که یکی از دو حدیث دالّ بر اباحه است و حدیث دیگر دالّ بر وجوب.
2 - شبهۀ تحریمیّه: به این معنا که یکی از دو حدیث دالّ بر جواز است و حدیث دیگر دالّ بر حرمت.
بفرمائید در اینگونه موارد، حدیث مقرّر مقدّم است یا حدیث ناقل؟ یعنی که کدامیک بر دیگری رجحان دارد؟
و لذا میفرماید سه قول در پاسخ به این سوال وجود دارد:
برخی بر آناند که حدیث مقرّر مقدّم است.
مشهور بر آناند که حدیث ناقل رجحان دارد.
بهنظر ما که شیخ هستیم، هیچیک بر دیگری رجحان ندارد و نوبت به اخبار تخییر میرسد.
اشاره به یک دلیل است از جانب مشهور که غلبه باشد و لذا میفرماید:
آنچه غالبا از شارع صادر میشود، بیان حکم اموری است که نیاز به بیان دارند و عقل مستقلّ بدانها نیست.
و آنچه نیازمند به بیان است ناقل است، یعنی آنی است که دال بر وجوب و یا حرمت میباشد و لکن مقرّر موافق عقل است و نیازی به بیان ندارد.
و الظّنّ یلحق الشّیء بالاعمّ الاغلب، و لذا جانب ناقل رجحان پیدا میکند.
پاسخی از این استدلال نداده است، تنها اشاره میکند به اینکه مبانی اصولی حضرات مشهور در این باب با مبانی فقهی آنها متفاوت است چرا که:
در باب اصول و در مقام بحث میگویند: حدیث ناقل بر مقرّر رجحان دارد.
در باب فقه، مشی فقهی آنها اینستکه: حدیث معتضد با اصل را ترجیح داده و حکم به اباحه میکنند، نه به وجوب یا حرمت.
متن و من ذلک: کون أحد الخبرین متضمّنا للإباحة و الآخر مفیدا للحظر، فإنّ المشهور تقدیم الحاظر علی المبیح(1)
و ذکروا فی وجهه ما لا یبلغ حدّ الوجوب، ککونه متیقّنا فی العمل؛ استنادا إلی قوله صلّی اللّه علیه و آله: «دع ما یریبک إلی ما لا یریبک»(3)، و قوله صلّی اللّه علیه و آله: «ما اجتمع الحلال و الحرام إلاّ غلب الحرام الحلال»(4).
و فیه: أنّه لو تمّ هذا التّرجیح لزم الحکم بأصالة الحرمة عند دوران الأمر بینها و بین الإباحة؛ لأنّ وجود الخبرین لا مدخل له فی هذا التّرجیح؛ فإنّه من مرجّحات أحد الاحتمالین، مع أنّ المشهور تقدیم الاباحة علی الحظر.
فالمتّجه ما ذکره الشّیخ قدّس سرّه - فی العدّة -؛ من ابتناء المسألة علی أنّ الأصل فی الأشیاء الإباحة أو الحظر أو التّوقّف، حیث قال:
و أمّا ترجیح أحد الخبرین علی الآخر من حیث إنّ أحدهما یتضمّن الحظر و الآخر الإباحة، و الأخذ بما یقتضی الحظر اولی أو الإباحة، فلا یمکن الاعتماد علیه علی ما نذهب إلیه من الوقف؛ لأنّ الحظر و الإباحة جمیعا عندنا مستفادان من الشّرع، و لا ترجیح بذلک، و ینبغی لنا التّوقّف فیهما جمیعا، أو یکون الإنسان مخیّرا فی العمل بأیّهما شاء انتهی.
و یمکن الاستدلال لترجیح الحظر بما دلّ علی وجوب الأخذ بما فیه الاحتیاط من الخبرین، و إرجاع ما ذکره من الدّلیل إلی ذلک، فالاحتیاط و إن لم یجب الأخذ به فی الاحتمالین المجرّدین عن الخبر، إلاّ أنّه یجب التّرجیح به عند تعارض الخبرین.
ترجمه
و از همین سنخ است آنجا که یکی از دو خبر متعارض (یعنی لا بأس...) متضمّن اباحه است و خبر دیگر (یعنی ثمن العذره...) مفید حظر یعنی حرمت است، چرا که مشهور قائل به تقدیم حاظر بر مبیح است.
بلکه از آنچه که از بعض آنها (یعنی جواد فاضل) حکایت شده است، روشن میشود که تقدیم حاظر بر مبیح اتفاقی است.
و در وجه این تقدیم، مطلبی را گفتهاند که به حدّ وجوب نمیرسد و آن اینستکه:
حاظر قدر متیقّن در مقام عمل است، و به دو روایت استناد کردهاند:
1 - به روایت دع ما یریبک الی ما لا یریبک، (و در لا بأس... ریب وجود دارد و لذا احتمال دارد که حرام باشد و لذا آن را کنار بگذار و ثمن العذره... را بگیر.)
2 - و به روایت ما اجتمع الحلال و الحرام الاّ غلب الحرام الحلال. (یعنی حلال و حرام در جائی جمع نمیشوند مگر اینکه جانب حرام مقدّم بر جانب حلال است، پس باید که حظر یعنی حرمت را غلبه داد).
و در این وجه شما اشکالی وجود دارد و آن اینستکه:
اگر این ترجیح (یعنی تقدیم حاظر بر مبیح) تمام باشد، پس لازم است (که شما) حکم به اصالت حرمت (بکنید در شبهات تحریمیّه یعنی) در دوران امر بین حرمت و اباحه (و حال آنکه در شبهات تحریمیّه همه قائل به برائتاند اعم از اینکه منشاء شبهه عدم النّص و اجمال النّص باشد یا تعارض النّصین). چرا؟
زیرا وجود خبرین (یا متعارضان) مدخلیّتی در این ترجیح ندارد، (بلکه آنچه در این ترجیح مدخلیّت دارد شبهۀ تحریمیّه است).
پس (از نظر شما که در شبهۀ تحریمیّه احتمال حرمت را از باب احتیاط مقدم میکنید بر احتال وجوب)، احتیاط یکی از مرجّحات احد الاحتمالین (احتمال حرمت هست و هم احتمال حلیّت) میباشد، و حال آنکه مشهور تقدیم اباحه بر حرمت است.
اخذ به خبری که مقتضی حظر است اولی است یا خبری که مقتضی اباحه است؟
اعتماد بر آن ممکن نیست، بنابر آن توقّفی که ما در آن دو اصل کردیم. چرا؟
زیرا حظر و اباحه در اشیاء هردو مستفاد از شرعاند و لذا ترجیح بواسطۀ آن اصالة الحرمة عقلی و اصالة الاباحه عقلی هم وجود ندارد و لذا شایسته است برای ما که در این دو خبر، (در مقام فتوی) توقّف کرده (و بر طبق هیچیک فتوی ندهیم نه بر حرمت و نه بر حلیّت).
و استدلال به ترجیح حظر، به روایت مرفوعه که دلالت داشت بر وجوب اخذ به یکی از دو خبری که مطابق احتیاط است و ارجاع دادن آن دلیل (یعنی ککونه متیقّنا) به احتیاط.
پس: اگرچه اخذ به احتیاط در احتمالین مجرّدین از خبر (یعنی عدم النّص و اجمال النّص) واجب نیست، لکن ترجیح به این احتیاط به هنگام تعارض خبرین واجب است (چونکه تعارض نصین در آن مدخلیّت دارد).
نکته: (اگر منشاء شبهه در شبهۀ تحریمیّه عدم النّص و اجمال النص باشد، مجرای برائت است، لکن اگر منشاء شبهه در آن تعارض النصین باشد، به دلیل مرفوعه، مجرای احتیاط است).
بیان دوّمین مطلب یعنی تعارض حاظر و مبیح است، و لذا میفرماید:
اگر دو حدیث با یکدیگر تعارض کنند در حالیکه یکی از آندو مبیح است یعنی که دلالت بر اباحه دارد و دیگری حاظر یعنی که دال بر منع و حظر است، کدامیک از ایندو حدیث مقدّم است؟
و لذا میفرماید: در پاسخ به این مطلب نیز سه قول وجود دارد:
1 - مشهور معتقد به ترجیح حاظر بر مبیح هستند، بلکه ادّعای نفی خلاف شده است بر اینکه حاضر مقدّم است.
2 - تعداد قلیلی هم بر آناند که مبیح مقدّم است مثل مقرّر.
3 - ما خود برآنیم که اینجا جای ترجیح نیست، بلکه جای ترجیح است.
ارائۀ چند دلیل بر اثبات قول مشهور یعنی تقدیم حاظر بر مبیح است:
1 - یک دلیل از زبان خود مشهور است مبنی بر اینکه: حاظر، متیقّن در عمل است یعنی که تقدیم آن بر مبیح از باب احتیاط و قدر متیقّن است.
1 - اخباری مثل: دع ما یریبک الی ما لا یریبک، و لذا باید که از احتمال حرمت پرهیز نمود و به حاظر عمل نمود چونکه یریبک است.
2 - حدیث: ما اجتمع الحلال و الحرام الاّ غلب الحرام الحلال، و لذا باید که حرمت و حظر را غلبه داد.
اینستکه: اگر این استدلال تام و تمام باشد، مستلزم اینستکه: در دوران الامر بین الحرمة و الاباحه فی الاشیاء، بجای اصالة الاباحه، حکم کنیم به اصالة الاحرمة.
چرا؟
زیرا که مفاد این دو حدیث که شما آوردید کلّی است و اختصاصی به خبرین متعارضین ندارد بلکه هرکجا دو احتمال حرمت و اباحه باشد و منشأ آن فقدان نص یا اجمال نص و یا تعارض نصّین باشد، به حکم این اخبار جانب حرمت غلبه دارد.
در حقیقت این دو حدیث از قبیل مرجّحات احد الاحتمالین هستند و نه از قبیل مرجّحات احد الخبرین.
در احتمالین هم حضرات مشهور جانب برائت و اباحه را گرفتهاند نه حظر را.
بیان دوّمین دلیل از زبان شیخ طوسی رحمه اللّه در عدّة الاصول است، به این بیان که ایشان مسألۀ تقدیم مبیح یا حاظر را مبتنی کرده است بر بحثی که در باب اصل برائت بود مبنی بر اینکه آیا اصل اوّلی و یا قاعدۀ اوّلیّه در اشیاء به حکم عقل چیست؟
آیا اصل در اشیاء اباحه است الاّ ما خرج بالدلیل و ثبت حرمته؟
یا که اصل در اشیاء حظر است امّا ما اخرجه الدلیل و بیّن حلیّته؟
و یا که اصل در اشیاء توقّف است و هریک از حظر و اباحه نیاز به دلیل شرعی دارند؟
در پاسخ باید گفت:
کسی که اصل اوّلی را اباحه بداند باید که مبیح را مقدّم بدارد، و آنکه حظر را اصل اوّلی بداند خوب باید که حاظر را مقدّم بدارد.
لکن شیخنا که اصل اوّلی را در اشیاء توقف میداند و معتقد است که هریک از اباحه و حظر نیاز به بیان شارع دارند، هیچیک از حاظر و یا مبیح بودن مرجّح نمیباشد.
پس: یا باید توقّف کرده و به عنوان مرجع به اصل عملی مراجعه کرد یا که بر اساس اخبار تخییر حکم به تخییر نمود و گفت که وجهی برای ترجیح نیست.
الخ) چیست؟
بیان سوّمین دلیل از زبان خود شیخناست که میفرماید:
برای اثبات قول مشهور یعنی تقدیم حاظر بر مبیح، ممکن است به اخباری تمسّک کنیم که دلالت دارند بر اینکه وقتی به خبرین متعارضین رسیدی آن را که موافق احتیاط است اخذ کن.
از جملۀ این اخبار همان حدیث مرفوعۀ زراره است که میگفت: خذ بما فیه الحائطة لدینک.
بلاشک حاظر، در شبهۀ تحریمیّه، موافق احتیاط است.
پس: باید که حاظر را اخذ کرده و بر مبیح ترجیح دهیم.
شهرت عملیّۀ این خبر، جابر ضعف سندش میباشد.
یعنی چه؟
الحاصل: از بیان فوق میتوان به این نتیجه رسید که: در تعارض احتمالین از آنجهت که هردو محتمل هستند، اگرچه احتیاط واجب نیست و جای اصل برائت و اباحه است و لکن در تعارض احتمالین که منشأش تعارض خبرین است به حکم خذ که ظهور در وجوب دارد احتیاط واجب است.
متن و ما ذکره الشیخ قدّس سرّه إنّما یتمّ أراد التّرججیح بما یقتضیه الأصل، لا بما ورد التّعبّد به من الأخذ بالاحوط من الخبرین، مع أنّ ما ذکره من استفادة الحظر أو الإباحة من الشّرع لا ینافی ترجیح أحد الخبرین بما دلّ من الشّرع علی أصالة الإباحة، مثل قوله علیه السّلام: «کلّ شیء مطلق حتّی یرد فیه نهی(1)
ثمّ إنّه یشکل الفرق بین ما ذکروه: من الخلاف فی تقدیم المقرّر علی النّاقل(3)- و إن حکی عن الأکثر تقدیم النّاقل - و بین عدم ظهور الخلاف فی تقدیم الحاظر علی المبیح.
و یمکن الفرق بتخصیص المسألة الاولی بدوران الأمر بین الوجوب و عدمه؛ و لذا رجّح بعضهم(4)الوجوب علی الإباحة و الندب لأجل الاحتیاط.
لکن فیه - مع جریان بعض أدلّة تقدیم الحظر فیها -: إطلاق کلامهم فیها، و عدم ظهور التّخصیص فی کلماتهم؛ و لذا اختار بعض سادة مشایخنا المعاصرین(5)تقدیم الإباحة علی الحظر؛ لرجوعه إلی تقدیم المقرّر علی النّاقل الّذی اختاره فی تلک المسألة.(6)
هذا، مع أنّ الاتفاق علی تقدیم الحظر غیر ثابت و إن ادّعاه بعضهم(7).
و التّحقیق: هو ذهاب الأکثر، و قد ذهبوا الی تقدیم النّاقل أیضا فی المسألة الاولی، بل حکی عن بعضهم(8)تفریع تقدیم الحاظر علی تقدیم النّاقل.
ترجمه
1) (1)
2) (2) - الوسائل 122:18 و 127، الباب 12 من أبواب صفات القاضی، الحدیث 38 و 56.
3) (3) - حکاه العلاّمة فی النهایة (مخطوط): 458، و السیّد العمیدی فی منیة اللبیب (مخطوط): الورقة 173.
4) (4) - مثل شارح المختصر کما فی المفاتیح: 710، و راجع شرح مختصر الاصول 2؛ 489.
5) (5) - هو السیّد المجاهد فی مفاتیح الاصول: 709.
6) (6) - نفس المصدر: 708.
7) (7) - هو الفاضل الجواد قدس سره، کما تقدّم فی الصفحة 154.
8) (8) - حکاه السید المجاهد فی مفاتیح الاصول: 709.
است که مرادش ترجیح به اصالة الحظر عقلی باشد، نه به آنچه (مثل مرفوعه) که دستور به اخذ احتیاط در خبرین متعارضین میدهد.
1 - بر اصالة الاباحه مثل این سخن امام علیه السّلام که: کلّ شیء مطلق حتی یرد فیه نهی.
2 - یا بر اصالة الحظر مثل این سخن امام علیه السّلام که: دع ما یریبک الی ما لا یریبک.
سپس اینکه فرقگذاری: بین آنچه علماء فرمودهاند به اینکه: در تقدیم مقرّر بر ناقل اختلافنظر است، گرچه تقدیم ناقل بر مقرّر از اکثر حکایت شده است.
و بین عدم ظهور اختلاف در تقدیم حاظر بر مبیح (چنانکه فاضل جواد گفته)، مشکل است (چونکه مسألۀ دوّم از افراد و مصادیق مسألۀ اوّل است).
این فرقگذاری ممکن است با اختصاص دادن مسألۀ اوّل به دوران امر بین وجوب و عدم وجوب (یعنی شبهۀ وجوبیّه).
و لذا (شاهد بر اینکه اختلاف در شبهات وجوبیّه است و اتّفاق در شبهات تحریمیّه اینکه) صاحب حدائق ترجیح داده است وجوب (یعنی اغتسل یوم الجمعة را) بر اباحه و ندب (یعنی ینبغی غسل و الجمعة) بخاطر احتیاط.
اوّلا: بعضی ادلّۀ تقدیم حظر یعنی مسألۀ دوّم (که مطابق الاحتیاط بودن آن باشد) در مسألۀ اوّل (یعنی شبهه وجوبیّه) نیز جریان دارد.
مضافا بر اینکه کلام علما در مسألۀ اوّل (یعنی ناقل) اطلاق دارد (یعنی هم شامل حرام میشود هم شامل واجب) و نتیجه عدم ظهور اختصاص ناقل به مسألۀ اوّل است در کلمات آنان، و لذا بعضی از بزرگان مشایخ معاصر ما یعنی سید مجاهد تقدیم اباحه (لا بأس) بر حظر (ثمن العذره...) را اختیار کرده است. چرا؟
بخاطر اینکه برگشت این تقدیم اباحه بر حظر به تقدیم مقرّر بر ناقل است که ایشان در آن مسألۀ اوّل اختیار کرده است.
این اشکال بر آن پاسخ، مضافا بر اینکه اتّفاق الکل بر تقدیم حظر ثابت نیست، اگرچه بعضی مثل جواد فاضل آن را ادّعا کرده است.
و امّا تحقیق در مسأله: همان قول اکثر است و نه اتفاق الکل، و لذا همان اکثر که در مسألۀ حاظر و مبیح، حاظر را مقدّم میکنند همین اکثر در مسألۀ ناقل و مقرّر نیز قائل به تقدیم ناقل بر مقرّر شدهاند.
بلکه از بعض آنها از جمله سید مجاهد حکایت شده است که تقدیم حاظر متفرّع است بر تقدیم ناقل. ***
1 - اینکه شما در پاسخ به سوال مزبور توقّف را اختیار کرده و ترجیح را بوسیلۀ اباحه و یا حظر ردّ نمودید، توجیهش اینستکه:
ما به مقتضای قاعدۀ اوّلیّه و با قطعنظر از اخبار مذکور، توقفی شدیم، لکن باید بدانید که با توجّه به روایات جای این حرف نیست. چرا؟
بخاطر اینکه در مرفوعۀ زراره آمد که موافق احتیاط یعنی حدیث حاظر مقدّم است و در این رابطه تردیدی در کار نیست تا که جای رجوع به اصل عملی باشد.
2 - اینکه شما فرمودید که اباحه و حظر عقلی نبوده و هریک باید از جانب شرع مقدّس اثبات شود، در پاسخ به شما میگوئیم:
کلّ شیء حلال حتّی... شرعا ثابت است و لذا با این ادلّه حدیث اباحه رجحان پیدا میکند.
3 - جنابعالی توقفی شدید و لکن باید بدانید که مقتضای توقف با ترجیح حاظر یکی است چرا که توقف نیز به معنای ترک عمل و التزام به دو دلیل است.
پس: شما نباید به دلیل حرمت و یا به دلیل اباحه ملتزم شوید بلکه باید عملا آن امر مشتبه را ترک کرده و اقدام نکنید.
مضافا بر اینکه قول به ترجیح حظر نیز که قول مشهور باشد، همین است.
جناب شیخ طوسی اگر شما بفرمائید که: ما به مقتضای قاعده وقفی هستیم ولکن بر اساس اخبار التخییر قائل به تخییر هستیم به شما میگوئیم:
اصالة الاباحهای و الحظری نیز همین را میگویند که بر اساس قاعدۀ اوّلیۀ جای حظر یا اباحه است و لکن براساس اخبار باب، جای تخییر است.
پس: هر سه، در این جهت باهم مشترک هستید.
اشکال در فرقگذاری بین دو مسألۀ ناقل و مقرّر با حاظر و مبیح است و لذا میفرماید:
فقهاء و اصولیین به هنگام طرح مسألۀ ناقل و مقرّر میگویند: در ترجیح به ناقل اختلاف وجود دارد، بدینمعنا که:
مشهور طرفدار ترجیح به ناقلاند، و برخی طرفدار ترجیح به مقرّر میباشند.
امّا به هنگام طرح مسأله حاظر و مبیح میگویند: لاخلاف فی تقدیم الحاظر.
حال اشکال ما اینستکه: مسأله ثانیه خود یک مصداق از دو مصداق مسألۀ اولی است. چرا؟
چونکه مسأله اولی خود دارای دو شعبه است: 1 - وجوبیه 2 - تحریمیّه
حال چگونه میشود که مسألۀ اولی با دو شعبهاش اختلافی باشد و مسألۀ ثانیه که شعبۀ دوّم مسألۀ اولی است اتّفاقی باشد؟
یعنی: اگر اختلافی است که در هردو باید باشد و اگر اتّفاقی است هم باید که در هردو باشد.
پاسخ به اشکال فوق است به اینکه: چه مانعی دارد که ما مسأله اولی یعنی مقرّر و ناقل را به شبهۀ وجوبیّه یعنی به دوران امر بین الوجوب و غیر الحرمة از دیگر احتمالات، اختصاص دهیم، آنگاه چون مسألۀ ثانیه مربوط به شبهۀ تحریمّه است، منافاتی نیست که مسألۀ اولی اختلافی باشد و لکن مسألۀ ثانیه اتفاقی؟
اوّلا: برخی از ادّلهای که برای تقدیم حاظر بر مبیح ذکر شده است عام و کلّی است و شامل مبیح و موجب نیز میشود. بویژه دلیلی که آن مستدل آورد و....
ثانیا: کلمات قوم در این باب اطلاق دارد یعنی که به قول مطلق گفتهاند که در ناقل و مقرّر اختلاف است.
اطلاق کلام هم شامل حاظر و مبیح، موجب و مبیح، همه میشود، در حالیکه هیچ دلیل معتبری بر تخصیص اطلاق تعبیر نرسیده است.
روی همین اطلاقات است که مرحوم سید محمّد صاحب مفاتیح فرموده است که مبیح، مقدّم بر حاظر است چونکه این دو برمیگردند به مسأله مقرّر و ناقل که در آن باب ما مقرّر را ترجیح دادیم.
ثالثا: حق مطلب اینستکه: ادعای اجماع در باب مبیح و حاظر نیز مبنی بر اینکه حتما حدیث حاظر مقدّم است یک ادّعای بیدلیل است.
به عبارت دیگر: در این مسأله نیز اکثر قائل به ترجیح به حظر و اقلّ طرفدار ترجیح به اباحه هستند.
بنابراین: در هر دو مسأله اختلاف وجود دارد و مطلب ذات القولین است.
بله، به عقیدۀ ما که شیخ هستیم در هیچیک از دو مورد ترجیحی در کار نمیباشد، نه به مقرّر نه به ناقل، نه به مبیح و نه به حاظر.
متن و من جملة هذه المرجّحات: تقدیم دلیل الحرمة عل دلیل الوجوب عند تعارضهما. و استدلّوا علیه بما ذکرناه مفصّلا فی مسائل أصالة البراءة عند تعارض احتمالی الوجوب و التّحریم.
و الحقّ هنا: التّخییر، و إن لم نقل به فی الاحتمالین؛ لأنّ المستفادّ من الرّوایات الواردة فی تعارض الأخبار علی وجه لا یرتاب فیه هو لزوم التّخییر مع تکافؤ الخبرین و تساویهما من جمیع الوجوه الّتی لها مدخل فی رجحان أحد الخبرین، خصوصا مع عدم التمکّن من الرّجوع إلی الإمام علیه السّلام الّذی یحمل علیه أخبار التّوقّف و الإرجاء، بل لو بنینا علی طرح أخبار التّخییر فی هذا المقام أیضا بعد التّرجیح بموافقة الأصل لم یبق لها مورد یصلح لحمل الأخبار الکثیرة الدّالّة علی التّخییر علیه، کما لا یخفی علی المتأمّل الدّقیق.
فالمعتمد وجوب الحکم بالتّخییر إذا تساوی الخبران من حیث القوّة و لم یرجّح أحدهما بما یوجب أقربیّته إلی الواقع، و لا یلتفت إلی المرجّحات الثّلاث الأخیرة الرّاجعة إلی ترجیح مضمون أحد الخبرین مع قطع النّظر عن کونه مدلولا له؛ لحکومة أخبار التّخییر علی جمیعها، و إن قلنا بها فی تکافؤ الاحتمالین.
ترجمه
و از جملۀ این مرجّحات (یعنی مرجّحات خارجیّۀ مستقلّۀ معتبرۀ غیر معاضد) به تقدیم دلیل حرمت (یعنی لا تفعل کذا...) بر دلیل وجوب (یعنی افعل کذا...) به هنگام تعارض آندو است (اعمّ از اینکه منشاء شک در وجوب و حرمت، عدم النّص و اجمال النّص باشد یا تعارض نصّین).
و استدلال کردهاند بر این تقدیم به آن پنج دلیلی که در مسائل اصالت برائت به هنگام تعارض دو احتمال وجوب و حرمت (یعنی دوران الامر بین المحذورین) بطور مفصل آوردیم.
حق به نظر ما در اینجا (که دوران امر بین وجوب و حرمت است و منشاء شبهه تعارض نصّین است): تخییر است، اگرچه ما قائل به تخییر در احتمالین (یعنی دوران امر بین عدم النّص و اجمال النّص) نیستیم. چرا؟
زیرا مستفاد از روایات وارده یعنی اخبار علاجیّه در تعارض اخبار بر وجهی است که تردیدی در لزوم تخییر در اینجا وجود ندارد، البته به شرط تکافؤ یعنی تساوی دو خبر متعارض در تمام وجوهی (مثل صدورا، جهة و دلالة) که در رجحان یکی از دو خبر بر دیگری مدخلیّت دارند. بویژه در زمانی مثل زمان ما که تمکّن از رجوع به امام علیه السّلام نداریم.
و امّا اخبار توقف و احتیاط، حمل میشود (بر آن تمکّنی که مربوط به زمان حضور امام علیه السّلام است، بلکه اگر ما در این مقام نیز (که دوران امر بین وجوب و حرمت است و منشاء شبهه تعارض نصین است نیز) پس از ترجیح به موافقت اصل بنا را بگذاریم بر کنار گذاشتن اخبار تخییر (علاجیّه)، دیگر موردی باقی نمیماند که صلاحیّت حمل این اخبار کثیرهای که دلالت بر تخییر دارند بر او را داشته باشد، چنانکه این مطلب بر اهل دقت پوشیده نیست.
پس: آنچه (در دوران مذکور) مورد اعتماد ما است: وجوب حکم به تخییر است، به شرط تساوی دو خبر متعارض از حیث قوّت، یعنی که احد الخبرین المتعارضین ترجیح پیدا نکند به ترجیحی که موجب اقربیّت آن به واقع بشود.
و لذا التفات و توجهی نمیشود به مرجّحات سهگانۀ اخیر (یعنی ترجیح موافق با اصل، ترجیح ناقل و حاظر و ترجیح به جانب حرمت) که برگشتشان به ترجیح مضمون یکی از دو خبر متعارض است، با قطع نظر از اینکه آن مضمون، مدلول احد الخبرین است. چرا؟
به دلیل حکومت اخبار تخییر بر همۀ مرجّحات سهگانۀ، ولو قائل شویم به این مرجّحات در تکافؤ احتمالین (که منشاء شبهه در آن عدم النّص و اجمال النّص است).
بیان سوّمین مطلب یعنی تقدیم دلیل الحرمة بر دلیل الوجوب است در صورت تعارض بینهما و لذا میفرماید:
اگر دو دلیل با یکدیگر تعارض کنند در حالیکه یکی از آندو دالّ بر وجوب است و دیگری دالّ بر حرمت، فی المثل:
یک دلیل میگوید: افعل کذا... و دلیل دیگر میگوید: لا تفعل کذا... و لذا میفرماید:
برخی و بلکه مشهور بر آناند که دلیل الحرمة نسبت به دلیل الوجوب، ترجیح دارد و باید که ملتزم به جانب حرمت شد و مثلا دفن میّت کافر را ترک نمود.
1 - اینستکه: گاهی دوران بین الاحتمالین بخاطر فقدان نصّ و یا اجمال دلیل است و لذا:
2 - گاهی هم دوران بین الاحتمالین در هر سه مسألهای که ذکر شد بخاطر تعارض نصّین است که فعلا مورد بحث ماست.
1 - آنچه از اخبار علاجیّه در باب متعارضین استفاده میشود اینستکه: حکم در متعارضین متعادلین تخییر است.
2 - از آنجا که در باب جمع دلالی گفته شد که موارد مرجّحات داخلیّه و خارجیّه با همۀ شعب آن جای تخییر نمیباشد، اگر بنا باشد که این سه باب نیز جای تخییر نباشد لازم میآید که اخبار تخییر بیمورد و لغو باشد. چرا؟
زیرا: ما من مورد از متعارضین متعادلین مگر اینکه یکی مبیح و دیگری حاظر و هکذا...
متن نعم، یجب الرّجوع إلیها فی تعارض غیر الخبرین من الادلّة الظنّیّة إذا قلنا بحجّیّتها من حیث الطریقیّة المستلزمة للتوقّف عند التّعارض، لکن لیس هذا من التّرجیح فی شیء.
نعم، لو قیل بالتّخییر فی تعارضها من باب تنفیح المناط کان حکمها حکم الخبرین. لکن فیه تأمّل، کما فی إجراء التّراجیح المتقدّمة فی تعارض الأخبار، و إن کان الظّاهر من بعضهم(1)
فإن ثبت الإجماع علی ذلک أو أجرینا ذلک فی الإجماع المنقول من حیث إنّه خبر فیشمله حکمه فهو، و إلاّ ففیه تأمّل.
لکنّ التّکلّم فی ذلک قلیل الفائدة؛ لأنّ الطّرق الظنّیّة غیر الخبر لیس فیها ما یصحّ للفقیه دعوی حجّیّته من حیث إنّه ظنّ مخصوص، سوی الإجماع المنقول بخبر الواحد، فإن قیل بحجّیّتها فإنّما هی من باب مطلق الظنّ، و لا ریب أنّ المرجع فی تعارض الأمارات المعتبرة علی هذا الوجه إلی تساقط المتعارضین إن ارتفع الظنّ من کلیهما، أو سقوط أحدهما عن الحجّیّة و بقاء الآخر بلا معارض إن ارتفع الظّنّ عنه
و أمّا الإجماع المنقول، فالتّرجیح بحسب الدّلالة من حیث الظّهور أو النّصوصیّة جار فیه لا محالة، و أمّا التّرجیح من حیث الصّدور أو جهة الصّدور، فالظّاهر أنّه کذلک - و إن قلنا بخروجه عن الخبر عرفا، فلا یشمله أخبار علاج تعارض الأخبار و إن شمله لفظ «النّبأ» فی آیة النّبأ - لعموم التّعلیل المستفاد من قوله علیه السّلام: «فإنّ المجمع علیه لا ریب فیه»(2)، و قوله: «لأنّ الرشد فی خلافهم»(3)؛ فإنّ خصوص المورد لا یخصّصه.
و من هنا یصحّ إجراء جمیع التّراجیح المقرّرة فی الخبرین فی الإجماعین المنقولین، بل غیرهما من الأمارات الّتی یفرض حجّیّتها من باب الظنّ الخاصّ.
و ممّا ذکرنا یظهر حال الخبر مع الإجماع المنقول أو غیره من الظّنون الخاصّة لو وجد.
ترجمه
جانب حرمت)، در تعارض غیرخبرین از ادلۀ ظنیّه (مثل تعارض دو لغوی در معنای یک کلمه یا تعارض شهرت بر وجوب و حرمت یک کار) واجب است، البته اگر ما قائل به حجّیّت این ادلّۀ ظنیّه از حیث طریقیّت شویم، طریقیّتی که مستلزم توقف یعنی تساقط به هنگام تعارض است، لکن این از باب مرجّحیّت در چیزی نیست (بلکه از باب مرجعیّت است).
بله، اگر کسی از باب تنقیح مناط (یعنی ملحق کردن غیرخبرین به خبرین متعارضین) قائل به تخییر در تعارض آن ادلّۀ ظنیّه شود، حکم این ادلّۀ ظنیّه مثل حکم خبرین متعارضین تخییر است، لکن در این مطلب (که غیرخبرین ملحق به خبرین بشود) اشکال وجود دارد، چنانکه در اجراء تراجیح ثلاثه، در تعارض اخبار اشکال وجود داشت، اگرچه آنچه از بعض حضرات یعنی سید مجاهد بهدست میآید، عدم اشکال در جریان تمام احکام خبرین یعنی اعمال ترجیح به اقسام مرجّحات در غیرخبرین یعنی ادلّۀ ظنیّه است و این مستظهر اجماع در این الحاق غیرخبرین به خبرین است.
پس: اگر این اجماع یا عدم اختلاف (ادعائی) بر این الحاق (با تنقیح مناط) ثابت شود، یا که ما این الحاق (و یا اعمال ترجیح) را در اجماع منقول به خبر واحد، از آنجهت که اجماع نیز (بنابر قول مشهور) مثل همان خبر است، اجری کنیم، پس حکم خبر شامل اجماع هم میشود، فهو المطلوب، و الاّ در آن اشکال وجود دارد (چرا که ما نه آن تنقیح مناط وسیع را قبول داریم و نه این تفقیح مناط محدود را که بگوئیم اجماعین هم مثل خبرین است).
امّا سخن گفتن در الحاق (ادلّۀ ظنیّه در صورت تعارض به خبرین) کمفایده است. چرا؟
زیرا در طرق ظنیّه غیر از خبر واحد (و غیر از اجماع منقول ملحق به خبر) چیزی که برای فقیه صحیح باشد که مدّعی حجیّت آن بشود از آنجهت که ظنّ مخصوص است وجود ندارد.
پس: اگر کسی قائل به حجیّت بقیّۀ طرق ظنیّه شود، از باب مطلق الظّن (یعنی از باب ظنّ شخصی یا از باب مقدمات انسداد) است، و حالآنکه تردیدی نیست که مرجع در تعارض امارات ظنیّهای که اعتبارشان بر این وجه (یعنی مطلق الظّن) است، تساقط متعارضین است اگر ظنّ از هردو مرتفع شود، یا سقوط یکی از متعارضین از حجیّت و بقای آن دیگری است اگر ظن از یکی مرتفع شود.
1 - ترجیح به حسب دلالت (چه) از حیث ظهور (مثل لا تکرم العالم الفاسق) و چه از حیث نصوصیّت (مثل یحرم اکرام العالم الفاسق) در اجماع منقول نیز جاری است.
2 - و امّا ترجیح از حیث صدور یا از حیث جهت صدوری، ظاهر اینستکه این نیز همانطور است.
(چرا؟)
با استفاده از عموم تعلیل:
این قول امام علیه السّلام که فرمود: در مجمع علیه ریبی نیست.
و این قول امام علیه السّلام که فرمود: زیرا رشد در خلاف آنان است. چرا؟
زیرا خصوصیّت مورد، آن را مختصّ به مورد نمیکند (یعنی ولو مورد خبرین متعارضین است و لکن چون بصورت تعلیل است، اختصاص به مورد ندارد و شامل غیر هم میشود.
و از اینجا (که مورد مخصّص نیست و عموم تعلیل را باید لحاظ نمود) اجراء تمام تراجیح معیّن شده در خبرین، در اجماعین منقولین بلکه در غیر آندو از اماراتی که حجیّتشان از باب ظنّ خاص و تعبّدی است (مثل تعارض بیّنتین)، صحیح است.
و از مطالبی که گفتیم وضعیّت تعارض یک خبر با یک اجماع منقول یا غیر آن از ظنون خاص، در صورتی که موردی برای آن ظنّ خاص و تعارضش با اجماع منقول پیدا شود، روشن میشود.
چیست؟
بیان سوّمین مطلب یعنی تعارض سایر امارات غیر از خبرین است و لذا به دنبال این هستیم که ببینیم:
اگر دو اجماع منقول به خبر واحد با یکدیگر تعارض بکنند تکلیف چیست؟
و یا اگر دو شهرت فتوائیّه با یکدیگر در تعارض قرار بگیرند چه باید کرد؟
و یا اگر یک اجماع منقول با یک شهرت تعارض بکنند وظیفه چیست؟
و یا اگر یک اجماع با یک خبر متعارض شدند چه؟
و لذا باید که مسأله را روی مبانی مختلف بررسی و به پاسخ اصلی دست پیدا نمود:
1 - برخی معتقد به ظنّ خاص بوده و تنها ظنون خاصّه را منحصر به خبر واحد ثقه و ظواهر میدانند.
2 - برخی علاوه بر خبر واحد ثقه و ظواهر، اجماع منقول به خبر واحد را نیز از ظنون خاصه میدانند.
3 - برخی دیگر علاوه بر اجماع منقول، شهرت فتوائیّه را نیز از امارات ظنیّۀ خاصه میدانند.
4 - برخی هم طرفدار ظنّ مطلق بوده میگویند: هر ظنّی، از هر راهی غیر از طرق باطله مثل قیاس، که بیاید دارای ارزش است و باید که طرف راجح را گرفت و مرجوح را کنار گذاشت.
البته، انسدادیون ظنّ فعلی و شخصی را ملاک میدانند و لذا:
اگر عند المعارضه از احد الامارتیین ظنّ فعلی به وفاق حاصل آید و از دیگری حاصل نیاید، امارۀ مظنون المضمون دارای ارزش است و آن دیگری فعلا حجّت نمیباشد.
و امّا اگر امارتین مساوی بوده و هیچکدام مفید ظنّ فعلی نباشد، هردو سقوط کرده و باید که به قواعد دیگر مراجعه نمود.
در اینستکه: بنابر تمام مبانی که مطرح شد امارات ظنیّه از باب سببیّت حجّت هستند و یا از باب طریقیّت؟
اگر از باب سببیّت حجّت باشند مقتضای قاعده و حکم عقل تخییر است تا چه رسد به حکم شارع.
و اگر از باب طریقیّت حجّت باشند، مقتضای قاعده توقّف است و رجوع به یکی از آن مرجّحات سهگانه و دیگر اصول عملیه، منتهی نه از باب ترجیح بلکه از باب مرجع بودن.
و صلّی اللّه علی محمد و اله الطّاهرین.
مرجّح خارجی مستقلّ معتبر بنفسه، لکن غیرمعاضد، مثل اصل است.
یعنی یکی از دو خبر متعارض دارای یک مزیّت و مرجّح است لکن این رجحان معاضد یا به تعبیر دیگر مؤید آن خبر نیست، یعنی که برای آن خبر اقربیّت الی الواقع درست نمیکند. فی المثل:
دو خبری که متکافئین هستند یعنی که سند هردو معتبر و راوی هریک از آندو عادل است و هر دو مشهورند، لکن: یکی از آندو میگوید: ثمن العذرة سحت. دیگری میگوید: لا بأس ببیع العذرة.
در اینجا ما نمیدانیم که بالاخره عذرهفروشی حلال است یا حرام؟ امّا: لا بأس ببیع العذرة که میگوید: عذرهفروشی عیبی ندارد، موافق با اصل برائت است که اصل حلیّت میباشد.
این موافقت با اصل یک رجحان برای این خبر است در حالیکه خبر دیگر که مخالف با این اصل است فاقد این مزیّت است.
امّا: با اینکه اصل یک مرجّح خارجی مستقلّ معتبر است، لکن معاضد این خبر نمیباشد یعنی که آن را اقرب الی الواقع نمیکند.
نکته: گرچه اصل عملی اعم از اصالة البرائة، اصالة الاحتیاط و اصالة الاستصحاب، معاضد خبر نیست لکن بنابر مذهب مشهور گرچه این اصول مفید ظنّ هم نباشند، تعبّدا باید که به آنها عمل کرد.
امّا برخی از جمله صاحب معالم و شیخ بهائی و... قائل به اینکه این اصول از ادلّۀ ظنیّهاند.
یعنی همانطور که خبر واحد زراره یکی از امارات دلیل معتبر ظنّی است، اصول عملیّه نیز از امارات دلیل معتبر ظنّی هستند.
به عبارت دیگر این حضرات میگویند: وقتی ما فی المثل اصل برائت جاری کرده و میگوئیم مثلا شرب تتن حلال است، ظنّ پیدا میکنیم به حکم اللّه واقعی.
این در حالی است که ما معتقد به تعبّدی بودن حجیّت این اصول بوده و میگوییم: وقتی شما اصالة البرائه جاری میکنید بر حلیّت شرب تتن مثلا، این یک حکم ظاهری است و کاشف از واقع نمیباشد، برخلاف دلیل که اگر بگوید شرب تتن حلال است، دلالت بر حلیّت واقعی دارد.
در اینستکه: اگر ما میگوئیم اصل معاضد نیست بنابر مذهب خودمان میگوئیم که اصل را از امور تعبّدیّه میدانیم که ناظر بر حکم ظاهری است. در نتیجه اصل برائت مثلا نمیتواند مؤید خبر و یا دلیلی مثل لا بأس ببیع العذره باشد که کاشف از حکم واقعی است.
به عبارت دیگر: اصل در طول دلیل است و در جائی مینشیند که دلیل نباشد و الاّ اگر پای دلیل در
میان باشد، اصل کالعدم است و لذا اصل نمیتواند معاضد و مؤیّد دلیل باشد.
بله، بنابر مذهب آن دو بزرگوار که اصل نیز از ادلّه است، اصل برائت همان کاری را میکند که خبر لا بأس... که یک دلیل شرعی و کاشف از واقع است میکند. و لذا میتواند که معاضد و مؤید احد الخبرین هم باشد، و آن را اقرب الی الواقع کند.
الحاصل: روی قول ما هریک از این سه اصل عملی که با احد الخبرین موافق باشد، معاضد آن خبر نمیباشد لکن روی قول این حضرات میتواند که معاضد خبر هم باشد.
اصل در تعارض خبرین، یعنی جایی که دو دلیل در تعارضاند، جایگاهی ندارد و نمیتواند که مرجح برای یکی از آن دو دلیل باشد. به عبارت دیگر: اصل، نه دلیلیّت دارد، نه مرجحیّت دارد و نه معاضدیّت.
اصل مرجع است، یعنی: اگر دو دلیل تعارض کرده و در اثر تعارض هم تساقط کنند، رجوع به اصل میشود. فی المثل: یک خبرمیگوید: ثمن العذره سحت. خبر دیگر میگوید: لا بأس ببیع العذره.
خوب تعارضا و در نتیجه تساقطا، اصالة البرائه میگوید: حلال است.
خیر، چونکه مرجعیّت برای آن در صورتی است که خبرین متعارضین تساقط کنند و حال آنکه با وجود اخبار علاجیّه که میگوید باید به یکی از دو خبر عمل بشود دیگر هردو خبر تساقط نمیکنند تا نوبت به مرجعیّت اصل برسد. و لذا اصل: نه کارایی دلیلیّت عند عدم تعارض دارد. نه کارایی مرجحیّت و معاضدیّت عند التعارض دارد. نه کارایی مرجعیت دارد.
امّا مرجح نیست، چون در عرض ادلّه نیست بلکه در طول آنهاست، چون اصل بیان اگر حکم ظاهر است و دلیل مبین حکم واقع. اما مرجع نیست، چون براساس اخبار علاجیّه باید به یکی از خبرین متعارضین عمل شود و لذا تساقطی در کار نیست تا به آن رجوع شود.
پس: ناگزیر از التزام به عدم ترجیح به اصل هستیم.
را مقدّم کردهاند بر ثمن العذرة سحت.
چنانچه از آنها بپرسیم که چرا؟ میگویند چون موافق با اصل است.
و یا در مورد استصحاب، اگر دو دلیل داشته باشیم که یکی از آندو موافق با استصحاب باشد، آن را مقدّم میکنند بر آن خبر مخالف با استصحاب. چه پاسخ میدهید؟
میگوئیم: این دسته از علماء که دست به چنین کاری زدهاند از قدماء هستند، چونکه از نظر قدمای از اصحاب اصل استصحاب از ادلۀ ظنیّه است، یعنی که اگر ما چیزی را با استصحاب ثابت کردیم، کانّ با یک دلیل ظنّی مثل روایت اثبات کردهایم. به عبارت دیگر: آنها معتقد بودهاند که استصحاب مفید ظن است، و حالآنکه ما میگوئیم: اگر شک کردی که آیا بازهم وضوء داری یا نه؟ بگو وضو دارم گرچه ظنّ به وضو داشتن پیدا نکنی. در نتیجۀ این اعتقاد، برائت هم میشود از ادلّه، چراکه آنها برائت را هم از طریق استصحاب ثابت کردهاند.
پس: وقتی استصحاب از امارات باشد، برائتی هم که با استصحاب ثابت میکنند میشود از امارات.
الحاصل: اگر فی المثل: دو خبر مثل: ثمن العذرة سحت، و لا بأس ببیع العذرة در صورتی که عدالة و روایة متکافئین باشند، یعنی که راوی هردو عادل باشد، هردو شهرت روائی داشته باشند، درحالیکه یکی از آندو موافق اصل است، برطبق اخبار علاجیّه شما مخیّر هستید که به یکی از ایندو خبر ولو آنکه موافق اصل نیست عمل کنید و آن دیگری را که موافق اصل است کنار بگذارید، پس بساط ترجیح از اینجا برچیده شد.
بر دو قسم است: 1 - تخییر عقلی 2 - تخییر شرعی
هریک از این دو قسم نیز خود بر دو قسم است: یا ظاهری است، یا واقعی
پس: تخییر بر چهار قسم است
1 - تخییر عقلی ظاهری 2 - تخییر عقلی واقعی 3 - تخییر شرعی ظاهری 4 - تخییر شرعی واقعی
در اینستکه: آن اذن فتخیّری که در روایات است، همان تخییر شرعی ظاهری در مسألۀ اصولیّه است، فی المثل: کسی از امام علیه السّلام میپرسد دو خبر داریم که...؟
امام علیه السّلام میفرماید: پس از فقد مرجّحات اذن فتخیّر، این مسأله اصولیه است.
مسألۀ اصولیه یعنی حجیّت، بدینمعنا که تو مخیّر هستی و میتوانی که هریک از این دو خبر را حجّت قرار داده جایز العمل بدانی.
نکته: تخییر مذکور در مقابل تخییری است که به عنوان یک اصل عملی در اصول عملیه مطرح است.
و امّا تخییر در اصول عملیّه، تخییر در مسألۀ فرعیّه است، یعنی که در رابطۀ با حلال و حرام است، فی المثل: نمیدانم که فلان شیء حلال است یا حرام؟ عقل میگوید: مخیر هستی.
سببی و مسببی و یا حاکم و محکوم صحبت کنید.
فی المثل: تکّهگوشتی در راه افتاده است، آن را برداشتهام لکن نمیدانم حلال است یا حرام؟
آیا میتوانم در اینجا کلّ شیء لک حلال را جاری کرده گوشت را بخورم؟
خیر. چرا؟ زیرا شک شما در حلال یا حرام بودن این گوشت، مسبب از اینستکه نمیدانید که آیا این گوشت تذکیه شده است یا نه؟ چرا؟
چونکه اگر تذکیه شده باشد حلال است و چنانچه تذکیه نشده باشد حرام است.
پس: شک شما در حلیت یا حرمت این گوشت مسبّب از شک شما در تذکیه و عدم تذکیۀ آن است.
این میشود شک سببی و مسببی.
اجرای اصل است، و اصل در اینجا عدم تذکیه است.
وقتی گفتید: اصل در اینجا عدم تذکیه است، آن گوشت شرعا میشود میته.
وقتی آن گوشت شد میته، دیگر نوبت به اجرای کلّ شیء لک حلال... در شک مسببی نمیرسد.
1 - در اینجا معارضهای وجود ندارد، چونکه اخبار علاجیّه حاکم بر لا تنقص است یعنی که اصل در اینجا سببی و مسببی است. فی المثل: یک خبر میگوید: عذرهفروشی حلال است. خبر دیگر میگوید عذرهفروشی حرام است. بالاخره شما نمیدانید که آیا عذرهفروشی حلال است یا حرام؟
باید که اصل را در سبب جاری کرده برطبق اخبار علاجیّه بگوئید که تو مخیّر هستی.
یعنی هم این یکی خبر حجّت است، هم آن یکی خبر. هم این خبر جواز عمل دارد، هم آن خبر.
وقتی شما حجیّت هر دو خبر را با اجرای اصل ثابت کردید، دیگر نوبت به استصحاب نمیرسد.
چرا؟ زیرا استصحاب مربوط به شک سببی است که آیا مثلا این خبر حجّت است یا آن خبر.
وقتی برطبق اخبار علاجیّه حجیّت هر دو خبر را ثابت کردید شک سببی را مرتفع نمودهاید، دیگر جائی برای اجرای استصحاب نمیماند و شما نمیتوانید اسرار کنید که حتما باید به لا تنقض الیقین عمل نمود. پس: جناب سید مجاهد، معارضهای که شما در اینجا درست کردید درست نیست. چرا؟
زیرا رابطۀ اخبار علاجیّه با قاعدۀ لا تنقض رابطۀ حاکم و محکوم است، یعنی یکی سببی است و یکی مسبّبی. به عبارت دیگر اخبار علاجیّه که دلیل بر تخییر است حاکم بر دلیل استصحاب یعنی لا تنقض الیقین بالشّک است. و لذا تعارضی در کار نیست.
2 - به فرض قبول این تعارض توهم شده از جانب شما باید که ما اخبار علاجیّه را بر دلیل اصل یعنی لا تنقض الیقین مقدّم کنیم. چرا؟
زیرا که عام اقلّ الافراد است. بدینمعنا که: شما میگوئید: حتما باید به آن لا بأس ببیع العذره عمل کرد. ما میگوئیم: به فرض که ایندو باهم معارضه کنند باید که به اخبار علاجیّه عمل کرد که میگوید شما مخیّر هستید که به هریک از آندو که میخواهید عمل کنید. چرا؟
زیرا اگر ما تخییر را کنار گذاشته و مثل شما لا تنقض... را در اینجا جاری کرده و متعیّنا به لا بأس عمل کنیم دیگری جایی برای اخبار علاجیّه باقی نمیماند.
این در حالی است که محلّ عمل به اخبار علاجیّه تنها متعارضین متکافئین است مثل همینجا که ما دو خبر متعارض داریم و برطبق این اخبار حکمشان تخییر است.
حال شما با کنار گذاشتن اخبار علاجیّه در اینجا این مورد را هم از این اخبار گرفته و این عام اقلّ افراد را از بین میبرید.
برای جلوگیری از این تخصیص اکثر و از کار انداختن این عام اقلّ افراد شما بیایید و کار را بهعکس کنید یعنی یکی از افراد استصحاب مثل متکافئین را کنار بگذارید چرا که استصحاب افراد بسیار دارد و هر جا که حالت سابقه دارد محلّ و مجرای استصحاب است.
به تعبیر مختصر بگوئید: آنجایی که برطبق حالت سابقه است ولکن خبرین متکافئین است، آنجا مورد و محل اخبار علاجیّه است، و الاّ بفرمائید محلّ و مورد اعمال اخبار علاجیّه کجاست؟
3 - شما که میگوئید اگر خبرین متعارضین داشته باشیم که یکی از آندو موافق با اصل باشد حتما باید به آن موافق با اصل عمل نمود ما برای نمونه دو روایت متعارض برای شما میآوریم که یکی از این دو روایت موافق با اصل است ولی در عین حال امام علیه السّلام در رابطۀ با این دو روایت میفرماید: اذن فتخیّر.
یک روایت میگوید: باید پیاده شده و روی زمین به استقرار نماز بخواند.
روایت دیگر میگوید: لازم نیست که پیاده شود بلکه در همان محمل هم میتواند نماز بخواند.
چه باید کرد؟
حضرت علیه السّلام فرمودند: انت موسّع علیه. یعنی که انت مخیّر. یعنی میتوانی برطبق آن روایتی که میگوید باید پیاده شود عمل کرده پیاده شوی و علی الارض نماز بخوانی، میتوانی برطبق آن روایت دیگر عمل کرده در محمل نماز بخوانی.
این در حالی است که یکی از این دو روایت یعنی روایتی که میگوید لازم نیست از محمل پیاده شود، موافق با اصالة البرائة است. چرا؟
زیرا: این شخص نمیداند که آیا استقرار علی الارض شرطیّت در نماز دارد یا نه؟
یعنی: شک او در شرطیّت این مسأله است، خوب در اینجا پای اصل برائت بهمیان میآید.
و روایت دیگر با اصالة الاحتیاط مطابق است، چراکه بالاخره ذمّۀ این شخص مشغول است و اشتغال یقینی هم برائت یقینیّه میخواهد.
خوب در عین حال امام علیه السّلام در اینجا میفرماید که اذن فتخیّر.
در برخی از روایات دارد که در نماز از هر حالی که به حال دیگر منتقل میشوی باید که تکبیر بگوئی.
در برخی از روایات دارد که پس از تشهد و به هنگام بلند شدن باید بحول اللّه... بگوئی.
چه باید کرد؟ حضرت فرمودند: و انت موسّع علیه.
اصل میآورد چیست؟
1 - یکی اینستکه: شما به هریک از دو خبر موافق با اصل و یا مخالف با اصل بخواهید عمل کنید باید که آیۀ نبأ را تخصیص بزنید. چرا؟
زیرا آیه نبأ میگوید که خبر عادل حجّت و واجب العمل است.
پس: رجحان دارد که شما به خبر موافق با اصل یعنی لا بأس ببیع العذرة عمل کنید، چراکه در اینصورت مرتکب یک تخصیص بر آیۀ نباء شدهاید.
امّا اگر به خبر مخالف با اصل یعنی ثمن العذره عمل کنید درست است که آن را کنار گذاشتهاید ولکن باید تخصیص دیگری بزنید و مرتکب دو تخصیص شوید.
یکبار باید آیۀ نباء را تخصیص زده بگوئید آیۀ نباء میگوید: خبر عادل حجّت و واجب العمل است الا این خبر.
یکبار هم باید کلّ شیء لک حلال حتی... را تخصیص بزنید چراکه این روایت میگوید: هر مشکوکی حلال است، خوب ما نحن فیه هم مشکوک است.
حال اگر ما به ثمن العذره سحت عمل کنیم درواقع کلّ شیء لک حلال... را تخصیص زدهایم.
الحاصل: ایشان میگوید: امر دائر است بین اینکه به خبر مخالف عمل کرده مرتکب دو تخصیص شویم: یک تخصیص به آیۀ نباء و یک تخصیص به کلّ شیء لک حلال... یا که به خبر موافق با اصل عمل کرده و یک تخصیص به آیۀ نباء بزنیم؟
همه میدانند که تخصیص مخالف اصل است و لذا مرتکب یک خلاف اصل بشویم بهتر است از اینکه مرتکب دو خلاف اصل بشویم.
نکته: ما به این دلیل سید پاسخ دادیم به اینکه اوّلا معارضهای در کار نیست، ثانیا به فرض که معارضهای هم باشد باید آن اقلّ افراد را گرفت.
2 - اینکه اگر شما به لا بأس ببیع العذرة عمل کنید بهتر و بلکه عمل به آن واجب است چراکه مؤیّد به تائید اصل است، وقتی هم که مؤیّد به اصل شد. تقویت میشود.
3 - اینکه اصل مرجعیّت دارد، یعنی در صورتیکه دو خبر متکافیء بوده در اثر تعارض تساقط کنند به اصل رجوع میشود.
نکته: در پاسخ به این دلیل گفته شد بله اگر اخبار علاجیّه نبود تعارضا و تساقطا و اصل میشد مرجع، لکن اخبار علاجیّه میگوید باید که به یکی از این دو خبر عمل کنید و لذا تساقطی در کار نیست تا نوبت به مرجعیّت اصل برسد.
ناقل گفته میشود چراکه ما را از اصل اوّلی حلیّت نقل میدهد به حرمت. خبر دیگر میگوید: لا بأس ببیع العذره، یعنی که عذرهفروشی حلال است، به این خبر مقرّر گفته میشود چراکه تثبیتکننده و تاییدکنندۀ آن اصل اوّلی حلیّت است. حال بفرمائید کدامیک از ایندو مقدّم بر دیگری است؟
اوّلا: در رابطۀ با دو عنوان حاظر یعنی حرام و مبیح یعنی مباح با دو عنوان مقرّر یعنی مؤکّد اصل اوّلی حلیّت و ناقل یعنی انتقالدهندۀ از اصل اوّلی حلیّت، تفاوتی در شبهات وجوبیه و شبهات تحریمیّه وجود دارد:
عذرهفروشی حلال است. این شبهۀ تحریمیّه است، حال: به ثمن العذرة سحت، هم میشود گفت ناقل، چراکه ما را از حکم اصل اوّلی حلیّت نقل میدهد به حرمت، هم میشود گفت حاظر، چرا که حکم به حرمت میکند. به لا بأس ببیع العذره نیز هم میشود گفت مقرّر چراکه مؤکد حکم عقلی است، هم میشود گفت مبیح، چون این معامله را مباح میکند.
یجب الدّعاء عند رؤیة الهلال، که میشود مقرّر. روایت دیگر میگوید: لا یجب الدعاء عند رؤیة الهلال، که میشود ناقل. پس: نسبت مقرّر و ناقل با حاظر و مبیح، عام و خاص مطلق است، یعنی: هرجا که حاظر و مبیح باشد، مقرّر و ناقل هم هست، چنانکه در شبهات تحریمیّه چنین است. لکن در بعضی از موارد مثل شبهات وجوبیّه چنانکه بیان گردید مقرّر و ناقل هست ولکن حاظر و مبیح نیست.
میگوئیم:
برخی گفتهاند مشهور از اصولیین معتقدند که مقرّر مقدّم است.
برخی گفتهاند که ناقل مقدّم است.
کسانی که میگویند ناقل یا به تعبیر دیگر حاظر مقدّم بر مبیح یا مقرر است حرفشان اینستکه:
التأسیس خیر من التّأکید. چرا؟
از آنجاکه حظر عقلی و اباحۀ عقلی در رابطۀ با اشیاء را قبول ندارد و معتقد است که حظر و اباحۀ اشیاء را باید از که از شارع گرفت، ترجیح هیچیک از این حضرات را هم قبول ندارد.
میفرماید: نه ترجیح کسانی را قبول دارم که در رابطۀ با اشیاء قائل به اصالة الاباحۀ عقلی هستند.
نه ترجیح کسانی را قبول دارم که قائل به اصالة الحرمة عقلی بوده و خبر حرمت را بر خبر دال بر حلال مقدّم میکنند. پس: از آنجا که عقل قادر به تشخیص حلیّت یا حرمت اشیاء نیست، ما توقف کرده و حکم به حلیّت یا حرمت در اصل اشیاء نمیکنیم، بلکه هرچه را که شارع فرمود حرام است، حرام و هر چه را که فرمود حلال، حلال میدانیم.
توجیه تقدیم حظر بر اباحه توسط مشهور است با وارد کردن اشکالاتی بر شیخ طوسی رحمه اللّه، و لذا میگوئیم: حق با کسانی است که جانب حرمت را مقدّم میکنند. به چه دلیل؟
روایت مرفوعه، که امام اوّل به چند مرجّح اشاره فرمودند، لکن پس از آنکه راوی گفت هردو خبر مساوی هستند فرمودند: فخذ بالحائطة لدینک، یعنی آنی را که مطابق احتیاط است بگیر.
حرف این حضراتی که میگویند اصالة الحرمة، مطابق با احتیاط است.
پس: آن را بر اصالة الاباحه، مقدّم میکنیم.
میگوئیم: عمل اصحاب به آن جابر ضعف سند بوده، میشود معتبر.
این روایت معتبر میگوید، عند التعارض الخبرین جانب احتیاط را بگیرید، یعنی آن روایتی که میگوید عذرهفروشی حرام است.
نکته: این معنای همان حرف آنان است که گفتند: حرام قدر متیقّن است و لذا اخذ به حرام، عمل مطابق با احتیاط است.
به نظر من باید مراد شیخ این باشد که با اصالة الحظر عقلی نمیشود ترجیح به حرمت داد و الا با استفاده از روایت مقبوله میتوان قائل به ترجیح شد. چرا؟
زیرا در مقبوله آمده است که عند التعارض خبرین، آنکه مطابق با احتیاط است را مقدم کن.
برخی هم گفتهاند مقرّر.
عنوان دوّم مسألۀ حاظر و مبیح است مبنی بر اینکه آیا این خبری که میگوید عذرهفروشی حرام است مقدّم بر آن خبری است که میگوید مباح است یا آن خبر اباحه مقدّم بر آن خبر حرمت است؟ چه میفرمائید؟
فاضل جواد ادّعای اجماع کرده به اینکه در مسأله حاظر و مبیح اجماعی است که خبر دال بر حظر یا حرمت یعنی ثمن العذره تقدّم دارد بر آن خبر اباحه یعنی لا بأس ببیع العذره.
دو اشکال بر مدّعای فاضل جواد وجود دارد:
یک اشکال آن را در بحث قبل مطرح و پاسخ دادیم و سپس مطلبی را بر ردّ این حضرات از شیخ طوسی آوردیم و لکن در پایان حق را به این حضرات داده، اشکالاتی به شیخ طوسی وارد کردیم.
و امّا اشکال دوّم آن اینستکه این مسألۀ دوّم یعنی حظر و مبیح از مصادیق مسأله اوّل است. یعنی:
این خبری که میگوید عذرهفروشی مثلا حرام است در واقع ناقل است و خبری که میگوید حلال است، مقرر است.
بنابراین: نمیشود که مسألۀ دوّم از افراد و مصادیق مسألۀ اوّل باشد و در عین حال اوّلی اختلافی باشد و دوّمی اتفاقی؟
اینستکه: درست است که ناقل و مقرر عام بوده و شامل شبهات تحریمیه هم میشود لکن علماء که میگویند ناقل و مقرّر مرادشان شبهات وجوبیّه است، فی المثل:
یک روایت میگوید: دعا عند رؤیة الهلال واجب
روایت دیگر میگوید: خیر دعا عند رؤیة الهلال غیر واجب.
مراد علما از مقرر و ناقل این وجوب و عدم وجوب است.
به عبارت دیگر: در اینجاست که وجوب یعنی مقرّر را بر عدم وجوب یعنی ناقل مقدم میکنند.
حال وقتی نام ثمن العذره سحت را که میگوید: حرام و لا بأس ببیع العذره را که میگوید: حلال بگذارید حاظر و مبیح، میشود مربوط به شبهات تحریمیّه، که میشود دو مسأله. و لذا:
میشود گفت که در شبهات وجوبیّه اختلاف است که آیا خبر دالّ بر وجوب را مقدّم کنیم یا خبر دال
بر عدم وجوب را؟
خیر، درست نیست، چرا که بعض از ادلۀ مسأله دوّم در مسألۀ اوّل هم میآید.
مسألۀ دوّم این بود که حاظر مقدّم بر مبیح است، و این حظرات بر این تقدیم چند دلیل دارند:
یک دلیل اینستکه: اگر ما حاظر را بر مبیح مقدّم کنیم مطابق با احتیاط است.
خوب این دلیل شامل مسألۀ اوّل یعنی شبهیّۀ وجوبیّه هم میشود، چرا که در شبهۀ وجوبیّه نیز تقدیم وجوب بر عدم وجوب، مطابق احتیاط است.
پس: روشن میشود که اینها دو مسأله نیستند بلکه یک مسألهاند.
دلیل دیگر اینکه: عنوان ناقل و مقرّر عام بوده و اطلاق دارد یعنی که شامل حظر و مبیح هم میشود.
به عبارت دیگر: ناقل اعم است، هم شامل شبهات تحریمیه مثل ثمن العذره سحت میشود، هم شامل شبهات وجوبیه مثل دعا عند رؤیت الهلال میشود.
پس: مسأله دوتا نیست بلکه یکی است.
کنید.
1 - مرجّحات داخلی، که فاقد استقلال بوده و متقوّم به وجود خبرین متعارضین بودند مثل اعدلیّت.
2 - مرجّحات خارجیّه، که مستقل بوده و نیازی به خبرین متعارضین ندارند.
مرجّحات خارجیّۀ مستقلّه خود بر دو قسماند: 1 - گاهی معتبراند 2 - گاهی غیرمعتبراند مثل شهرت فتوائیّه.
مرجّحات خارجیّۀ مستقلّۀ معتبر هم خود بر دو قسماند:
1 - برخی معاضد هستند، یعنی که اقربیّت الی الواقع برای خبرمیآورند.
2 - برخی غیرمعاضد هستند، یعنی که اقربیّت الی الواقع برای خبرنمیآورند.
1 - یکی اصل است. 2 - یکی حرمت است.
تا به اینجا دو مطلب را مورد بحث و بررسی قرار دادیم:
یکی شبهۀ وجوبیّۀ تنها را مثل اینکه: غسل جمعه واجب است یا نه؟
در اینستکه: موضوع بحث ما در اینجا چیزی است که امرش دائر است بین شبهۀ وجوبیه و شبهۀ تحریمیّه، یعنی همان دوران الامر بین المحذورین.
نکته: بحث در هریک از این سه موضوع، شک در تکلیف است، منتهی:
شک در شبهۀ وجوبیّه و شبهۀ تحریمیه، جنسی است، لکن شک در دوران امر بین المحذورین نوعی است.
وجود دارد؟
1 - در شک در مکلّف به، همجنس یعنی التزام و تعهّد معلوم است، هم نوع، فی المثل
در رابطۀ با ظهر و جمعه، میدانم که هم یکی الزامی بر عهدۀ من است، هم نوع این الزام وجوب است و باید آن را انجام بدهم.
لکن متعلّق این نوع را نمیدانم یعنی نمیدانم که این وجوب به ظهر تعلّق میگیرد یا به جمعه؟
پس: اوّلین شاخصۀ شکّ در مکلّف به اینستکه: هم جنس را بدانیم، هم نوع را و لکن به متعلّق نوع و یا به تعبیر دیگر تکلیف علم نداشته باشیم.
در رابطۀ با شبهات تحریمیه؛ من علم به جنس ندارم یعنی که فی المثل نمیدانم که شرب تتن حرام است یا نه؟
در رابطۀ با شبهات وجوبیّه، من علم به نوع ندارم، فی المثل در دفن میّت کافر علم به جنس یعنی الزام و تعهدی که بر عهدۀ من است دارم لکن نمیدانم که این تکلیف فعلی است یا ترکی؟
پس در یک قسم از شک در تکلیف، اصل جنس یعنی الزام را نمیدانم، در قسم دیگرش جنس را میدانم لکن نوع را نمیدانم.
امّا در شک در مکلّف به، هم جنس را میدانم، هم نوع را و لکن متعلّق نوع را نمیدانم.
2 - شکّ در مکلّف به آنی است که متعلّق دوتا باشد فی المثل در روز جمعه من ندانم که ظهر واجب است یا جمعه؟ و یا فی المثل در انائین مشتبهین ندانم که این اناء خمر است یا آن اناء؟
شک در مکلّف به نیست، چون متعلّق آن یعنی میّت کافر یکی است.
3 - شک در مکلّف به آنی است که هم موافقت قطعیّۀ آن ممکن باشد و هم مخالفت قطعیّۀ آن. فی
المثل: شما میتوانید موافقت قطعیه کرده، هم ظهر بخوانید هم جمعه، چنانکه میتوانید مخالفت قطعیّه کرده نه ظهر بخوانید و نه جمعه.
این در حالی است که در شکّ در تکلیف مثل شک در وجوب و یا حرمت دفن میّت کافر امکان ندارد که شما مخالفت قطعیّه بکنی. چرا؟
بخاطر اینکه شما یا فاعل هستید یا تارک و لذا اگر انجام بدهید احتمال موافقت دارد و در صورتی هم که ترک کنید باز احتمال موافقت دارد.
1 - شبهۀ وجوبیه و شبهۀ تحریمیّه، یک فرد آن است.
2 - دوران بین المحذورین هم یک فرد آن است.
این علم اجمالی نمیتوانیم بگوئیم که شک ما در اینجا شک در مکلّف به است؟
1 - شبهۀ تحریمیّۀ فقط را خواندیم، آنجا که یک روایت میگفت ثمن العذرة سحت، روایت دیگر میگفت لا بأس ببیع العذره و لذا شک ما در جنس تکلیف بود.
که گفته شد حاظر مقدم بر مبیح است.
2 - شبهۀ وجوبیّه فقط را هم خواندیم، که یک روایت میگفت اغتسل للجمعه، روایت دیگر میگفت ینبغی غسل الجمعه، که باز شک ما در نوع تکلیف بود.
3 - دوران الامر بین الوجوب و الحرمة را هم که منشاء تعارض در آن تعارضی خبرین بود خواندیم و گفته شد که حکم آن تخییر است.
ترجیح داد، بطور خلاصه بفرمائید ادلّۀ این حضرات بر این ترجیح و تقدیم چیست؟
یک دلیل آنها این روایت است که اجتناب السّیّئات اولی من ارتکاب الحساب، یعنی خودت را از معصیت دور کنی بهتر است از اینکه حسنه را انجام دهی.
دلیل دیگرشان از علاّمه است مبنی بر اینکه: دفع المفسدة اولی من جلب المنفعة.
دلیل دیگرشان این است که امتثال حرام راحتتر از امتثال واجب است چرا که امتثال واجب قصد
لازم دارد و حال آنکه ترک حرام قصد لازم ندارد.
در اینجا شارع فرموده است که این شخص نماز نخواند، یعنی که جانب حرمت را بر جانب وجوب مقدّم بدارد.
پس: بر ماست که جانب حرام را مقدّم کنیم بر جانب وجوب.
با کار این حضرات که آمدند و با استفادۀ از دفع المفسدة اولی من جلب المنفعة، بطور مطلق جانب حرمت را مقدّم کردند مخالف هستیم. چرا؟ زیرا:
اگر منشأ شبهه عدم النّص و اجمال النّص باشد که ما در آن برائتی بوده و حکم آن برائت است، چرا که شک در تکلیف مجرای برائت است و این مسأله نیز شک در تکلیف است، منتهی شک در تکلیف نوعی آن.
و اما اگر منشأ شبهه تعارض النصّین باشد که باید بر طبق اخبار علاجیّه عمل نمود یعنی باید ببینیم که اگر رجحانی وجود دارد طرف راجح را بگیریم و در صورت عدم رجحان حکم به تخییر کنیم.
1 - روایاتی مثل: علیکم بالاحتیاط و یا قف عنه الشبهه مغایر و معارض با این تخییر شما هستند.
2 - حتی برخی از اخبار علاجیّهای که شما خود دائما از آنها دم میزنید و میگوئید این اخبار میگویند مخیر هستید، از جمله مقبولۀ ابن حنظله مخالف با حرف شماست، چرا؟
زیرا حضرت در پایان این روایت فرمودند: ارجیء یعنی که قضیه را تأخیر بینداز تا که امامت را ملاقات کنی، چرا که توقف عند الشبهات بهتر است تا....
یعنی تخییر شما معارض با تأخیر در مقبوله است، چرا که در مقبوله میگوید اگر متعارضین متکافئین بودند تأخیر بینداز شما میگوئید مخیّر هستید چه پاسخ میدهید؟
میگویم: روایاتی که میگوید: عند الشبهات احتیاط و توقف کنید، مربوط به زمان حضور امام علیه السّلام
است. شاهد بر این مطلب هم اینستکه: امام علیه السّلام فرمودند: علیکم بالاحتیاط حتّی تسئلوا عنّا. این قرینه در مقبوله نیز وجود دارد و آن اینستکه: امام فرمودند تاخیر بینداز تا امامت را ملاقات کنی.
در نتیجه: در زمان ما که تمکّن از ملاقات امام نداریم بر طبق اخبار علاجیّه وظیفه تخییر است.
الحاصل: حکم در دوران بین المحذورین که منشأ شبهه در آن تعارض است، تخییر است. چرا؟
زیرا اخبار تخییر حاکم بر مرجّحات ثلاثة یعنی ترجیح به موافقت با اصل و ترجیح ناقل و حاظر و ترجیح به جانب حرمت میباشد، گرچه در تکافؤ احتمالین که منشاء شبهه در آن عدم النص و اجمال النّص است قائل به این مرجّحات ثلاثه شویم.
توضیح ذلک اینکه: اگر ما در آنجا گفتیم که اگر منشاء شبهه عدم النص یا اجمال النّص باشد حکم به برائت میکنیم در اینجا میخواهیم بگوئیم حتی اگر در آنجا از این مرجّحات ثلاثه هم استفاده کنیم در تعارض نصین از این مرجّحات استفاده نمیکنیم چونکه حکم در اینجا فقط تخییر است.
پس: از نظر ما این خبرین متعارضین است که در آن اعمال ترجیح میشود نه غیر خبرین متعارضین مگر اینکه کسی تنقیح مناط کرده غیرخبرین را ملحق به خبرین بکند که در آن صورت، حکم این ادله مثل حکم متعارضین است.
به عبارت دیگر: در یکجا میشود که به این مرجّحات ثلاثه رجوع کرد و آن در جائی است که غیر خبرین از ادلّۀ لفظیّه تعارض بکنند: مثل تعارض دو لغوی بر سر معنای یک لفظ، که یکی بگوید معنای این لفظ این است، دیگری بگوید آن است. و یا مثل تعارض دو شهرت بنابر قول شهید ثانی که یک شهرت قائل به وجوب فلان عمل شده، شهرت دیگر قائل به حرمت آن فعل. و یا مثل تعارض دو استصحاب بنابر قول قدما....
بله، در اینجا میتوان به یکی از این مرجّحات مثل دفع المفسدة اولی من جلب المنفعة متوسّل شد و جانب حرام را مقدّم داشت.
البته این هم در صورتی است که ما قائل به حجیّت این ادلّۀ ظنیه از حیث ظریقیّت شویم، چرا که طریقیّت مستلزم توقف یعنی تساقط عند التعارض است. منتهی این هم از باب مرجحیّت نیست، بلکه از باب مرجعیّت است.
که ادّعای اجماع کردهاند حدس زدهاند و حال آنکه خبر واحد حسّی است، فی المثل:
وقتی زراره میگوید: امام علیه السّلام فرمودند که: کذا و کذا... معنایش اینستکه: سمعت عن الصادق علیه السّلام که کذا و کذا....
الحاصل: از آنجا که اجماعات غالبا حدسی هستند از مصادیق خبر نیستند.
پس: اختلاف در اینکه آیا اجماع حجّت است یا نه؟ یک اختلاف صغروی است.
مشهور معتقدند که اجماع از مصادیق خبر است و با خبر فرقی ندارد، یعنی:
راوی میگوید: قال الصادق علیه السّلام... مدّعی اجماع میگوید: قال بقیّة اللّه.
در بحثی است که ما روی قول مشهور داریم و آن اینستکه:
اعمال ترجیح در خبرین متعارضین را همه قبول دارند، لکن اعمال ترجیح در اجماعین متعارضین اختلافی است، یعنی برخلاف ما مشهور این اعمال ترجیح در تعارض اجماعین را نیز قبول دارند. یعنی:
بنابر قول مشهور که اجماع منقول به خبر واحد را یکی از افراد خبرمیدانند، تمام حکمهایی که برای خبر وجود دارد برای اجماع نیز وجود دارد.
سیّد مجاهد هم ادعای اجماع کرده بر اینکه تعارض در غیر خبر از طریق تنقیح مناط ملحق میشود به خبر.
حال: اگر ما این ادعای اجماع سید مجاهد را بر این مسأله قبول کرده و کلّ ادلّۀ ظنیّه را با تنقیح مناط ملحق کنیم به خبرین، یا که روی قول مشهور با تنقیح مناط محدود اجماع منقول را از افراد خبر بحساب آورده و آن را ملحق به خبرین متعارضین بکنیم فهو المطلوب.
ثمرهای بر این مطلب مترتّب میشود؟ چه پاسخ میدهد؟
باید بگوید که هیچ ثمرهای بر آن مترتب نیست. چرا؟
زیرا: ترجیح در جائی است که متعارضین پس از تعارض باقی بمانند و الاّ اگر تساقط کنند چه چیزی را باید ترجیح داد؟
در ما نحن فیه یعنی ادلّۀ ظنیه مطلب از همین قرار است، چرا که ادلۀ ظنیه عند التعارض یا هردو و یا یکی از آندو سقوط میکنند.
بر دو نوع است: 1 - ظنّ خاص 2 - ظنّ مطلق
ظنّ خاص به ظنّی گفته میشود که به سبب دلیل خاص معتبر شده است مثل خبر واحد که دلیل خاص بر اعتبار آن وجود دارد.
ظنّ مطلق، حجیّتش و اعتبارش از باب مقدّمات انسداد یا ظنّ انسدادی است و الا دلیلی بر حجیّت آن در دست نداریم. فی المثل:
1 - من یقین دارم که در واقع احکامی وجود دارد، و یقین دارم که عمل به آن احکام را از من میخواهند.
2 - دستم هم که به آن احکام نمیرسد، احتیاط هم که مستلزم عسر و حرج است.
3 - شک و وهم هم که مرجوح است.
4 - ظن پیدا میکنم که حکم اللّه واقعی اینستکه مثلا نماز جمعه در روز جمعه واجب است.
پس: این مقدّمات ظنّ شخصی آورده و تنها برای شخص حجّت است.
بنابراین: مناط ظنون انسدادی، ظن شخصی است و لذا وظیفۀ من از زمان حصول این ظنّ، اقامۀ نماز جمعه است.
لکن مناط ظنون خاص، ظنّ شخصی افراد نیست، بلکه دلیل خاص است و لذا وقتی زراره میگوید:
فلان امر واجب است، من تعبّدا باید که به آن فعل عمل کنم ولو اینکه ظنّ به آن عمل هم پیدا نکنم.
در اینستکه:
1 - خبرین متعارضین و اجماع ملحق به خبرین از ظنون خاصهاند و لذا مناط اعتبارشان تعبّد است.
2 - ظنون مطلقه، مناط اعتبارشان ظنّ شخصی است و لذا به محض تعارض، تساقط کرده و حجّتین از بین میروند، فی المثل: من امروز 80% ظنّ پیدا کردهام که نماز جمعه واجب است، باز شخص من همین امروز 80% ظنّ پیدا کردهام که نماز ظهر واجب است.
در نتیجه: این دو ظن تعارضا و تساقطا. و دیگر نوبت به ترجیح نمیرسد.
پس: سخن گفتن در این مطلب که آیا غیر خبرین ملحق به خبرین است یا نه؟ یعنی همین کاری که سید مجاهد کرد و غیرخبرین را ملحق به خبرین کرد و گفت هرگونه اعمال ترجیحی که در خبرین میکنند در غیرخبرین یعنی در سایر ادلۀ ظنیه نیز اعمال میشود، بیفایده است. چرا؟
زیرا که ترجیح فرع بر بقاء متعارضین است و تنها در جائیکه متعارضین باقی میمانند یعنی در
خبرین و اجماعین که تعبّدا حجّت هستند، جاری میشود.
زیرا بنابر قول مشهور چون اجماع کاشف از قول معصوم است و قول معصوم تعبّدا حجّت است، مناط اعتبار و حجّیت آن هم تعبّد است و نه ظنّ شخصی.
در نتیجه اجماعین پس از تعارض باقی میمانند، و لذا یکی را بر دیگری ترجیح میدهیم.
1 - یکی از مرجّحات خبرین ترجیح دلالی بود که فی المثل:
یک خبر عام میگوید اکرم العلماء، یعنی که تمام علماء واجب الاکراماند چه عادل چه فاسق.
یک خبر خاص وارد شده میگوید: لا تکرم العالم الفاسق، یعنی که عالم فاسق را اکرام نکن.
در اینجا خاص را بر عام مقدم کرده و عام را تخصیص میزنیم.
نکته: خاص بر دو نوع است: 1 - گاهی ظاهر است. مثل لا تکرم العالم الفاسق.
2 - گاهی نصّ است، مصل: یحرم اکرام العالم الفاسق.
حال: همین اعمال ترجیح را در اجماع نیز اجراء میکنیم، فی المثل:
یک اجماع قائم شده بر وجوب اکرام علماء که همه علماء باشد.
بعد یک اجماع دیگر وارد میشود بر اینکه عالم فاسق را اکرام نکن.
در اینجا باید که اجماع دوّم را مقدم کنیم بر آن اجماع اوّلی و بگوئیم که مراد از آن اجماع اوّل وجوب اکرام علمای عدول است.
2 - یکی دیگر از مرجّحات خبرین، ترجیح از حیث صدور یا از حیث جهت صدور بود:
که خبر مخالف عامه را مقدم میکنیم بر خبر موافق عامه.
است. خوب ما اجماعی را که حرمتش مخالف مذهب عامّه است، مقدّم میکنیم بر آن دیگری.
پس: تمام تراجیح ثلاثهای که در روایات وجود دارد اعم از دلالی، صدوری یا جهت صدوری و در خبرین متعارضین اعمال میشود، در اجماعین متعارضین هم اعمال میشود.
البته اجماعین متعارضینی که مشمول این ترجیحات واقع میشود، روی قول مشهور یکی از مصادیق خبر است. و لذا:
اگر ما روی این قول مشهور بپذیریم که اجماع یکی از مصادیق خبر است، خوب مشمول اخبار علاجیّه شده و نیاز به امر دیگری ندارد.
لکن روی مبنای خودمان که گفتیم اجماع لفظا خبر است لکن عرفا خبر نیست چون عن حدس است، مشمول اخبار علاجیّه نمیشود، امّا مشمول دیگر تعلیلها میشود.
خبر مقدّم میشود بر اجماع چون که خبر لفظی مطلق و اجماع لبّی است.
فی المثل: یک خبر میگوید: فلان کار واجب است، اجمع العلماء که آن کار واجب نیست.
تعارض بین دو دلیل هم تعبّدی است. چه باید کرد؟
برخی خبر را مقدم کردهاند چرا که اجماع دلیل لبّی مجمل است و خبر دلیل لفظی مطلق.
دلیل مطلق هم ترجیح دارد بر دلیل لبّی.
برخی هم اجماع را مقدّم کردهاند چرا که اجماع یک خبر بیواسطه بوده و دارای علوّ اسناد است و حال آنکه خبر چند واسطه دارد.
و الحمد للّه علی ما تیسّر لنا من تحریر ما استفدناه بالفهم القاصر من الأخبار و کلمات علمائنا الأبرار فی باب التراجیح. رجّح اللّه ما نرجو التوفیق له من الحسنات علی ما مضی من السیّئات، بجاه محمّد و آله سادة السادات، علیهم أفضل الصلوات و أکمل التحیّات، و علی أعدائهم أشدّ اللعنات و أسوء العقوبات، آمین آمین آمین، یا ربّ العالمین.
و صلّی اللّه علی محمد و آله الطاهرین.
مرجّحات در دلالت 6
اظهریت شخصیّه 6
اظهریت نوعیّه در دوران بین الدلیلین 6
اظهریّت نوعیه در دوران بین الاحتمالین 6
مرجّحات نوعیّه برای ظهور یکی از دو دلیل متعارض 10
اشکال در تخصیص عمومات متقدّمه بوسیلۀ خصوصیات متأخّره 18
اشکال قائل به نسخ به قیاس فوق و پاسخ شیخنا به آن 24
ترجیح تقیید بر تخصیص در صورت تعارض آندو 33
تعارض عام با غیر مطلق از سایر ظواهر 39
تقدیم مفهوم جملۀ غائیّه بر مفهوم جملۀ شرطیّه، و مفهوم جملۀ شرطیّه بر مفهوم جملۀ وصفیّه 39
ترجیح داشتن تمامی احتمالات و تصرّفات بر نسخ 43
بالوضع بودن معنای یرمی برای تیراندازی 48
تعارض دو صنف مختلف از یک نوع واحد 50
تلخیص المطالب 56
بیان انقلاب نسبت 83
تعارض بین بیشتر از دو دلیل 83
ششمین صورت از صور مورد بررسی در محل نزاع با نراقی 96
تخصیص به استثناء مطلقا از قبیل مخصّصات متصله است 99
بیان دوّمین نظریه در مسأله از محقق ثانی 104
بیان سوّمین نظریه در مسأله از بعض اصحاب 105
رأی شهید ثانی در رابطۀ با حلیّ مصوغه 108
چرا باید عام دوتا تخصیص بخورد؟ 112
اعتراض فخر الدین از پاسخ اوّل شهید ثانی 115
پاسخ شهید ثانی به اعتراض و اشکال فوق 115
شیخنا و عدم ضمان در حلّی مصوغه 122
بازگشت شیخنا و اثبات حقانیّت سخن شهید ثانی 123
موردی که دلیلهای متعارض دارای نسبتهای متفاوته هستند 125
انقلاب نسبت در نسبتهای متفاوت 126
عدم انقلاب نسبت در نسبتهای متّحد 126
تلخیص المطالب 131
دیدگاه امام خمینی در رابطۀ با حکم واقعی و حکم ظاهری 153
مرجّحات غیر دلالیّه 158
بیان تقسیمبندی مرجّحات توسط مشهور تا قبل از زمان شیخ 159
مرجّحات سندیّه 163
1 - عدالت 163
2 - اعدلیّت 163
3 - اصدقیّت 163
4 - عالی بودن سند 164
5 - مسندیّت 167
6 - تعدّد راوی 167
7 - اعلا نبودن طریق تحمّل 168
مرجّحات متنیّه 178
1 - فصاحت 178
2 - افصحیّت 178
3 - اضطراب متن 178
مرجّحات جهتیّه 182
تقیّه و غیر آن از مصالح مختلفه 182
به نظر شیخ طوسی، مخالفت با عامّه یک مرجح است 183
وجوه یا احتمالات چهارگانه در ترجیح مخالف عامه بر موافق عامّه 188
موضوعی بودن مخالفت با عامه در خبرین متعارضین 188
طریقی بودن مخالفت با عامّه 189
موضوعی بودن مخالفت با عامّه در تمام امور 190
طریقی بودن عمل به مخالف با عامّه 191
ذکر مؤید بر ضعف قول اوّل و سوّم 196
تعیّن یافتن وجه دوّم یا چهارم 196
صورت اول 204
صورت دوّم 204
صورت سوّم 204
غلبۀ صورت دوّم بر سوّم 204
پاسخ شیخنا به ایراد وارده از ناحیۀ محقق ثانی به شیخ طوسی 210
پاسخ صاحب معالم به ایراد مرحوم محقّق 210
یک بحث اضافی و غیر لازم 214
مردّد شدن عام و خاص بین دوچیز 214
مخالف عامّه 214
موافق عامّه 215
نزاع در مادۀ اجتماع این دو یعنی طیر غیر مأکول است مثل کلاغ 215
تلخیص المطالب 219
امور باقیماندۀ در این مقام 235
امر دوّم 238
توجیه شیخنا از کلام مرحوم محدّث 239
شبهه بر صاحب حدائق 239
پاسخ صاحب حدائق به این شبهه 239
مناقشۀ شیخنا در کلام صاحب حدائق 239
پاسخ شیخنا به سوال مورد بحث 244
شیخنا و آوردن مؤیّدی از شیخ طوسی بر گفتار خودشان 248
شیخنا و مؤیّدی برخلاف مطلب صاحب حدائق 249
تنبیه سوّم در انواع تقیّه 253
تنبیه چهارم معیار در مرجحیّت تقیّه 258
مرجح منصوصه 258
غیرمنصوصه بودن مرجّح در صورت ذیل 258
وجود قرینه بر منصوصه بودن مرجّح مذکور در قول دیگر 258
صورتی که هریک از دو خبر متعارض موافق با بعض عامّه باشد 259
راههای بدست آوردن اشهریت فتاوای اهل سنّت 262
نقل حکایت بواسطۀ مرحوم بهبهانی از استادش سید صدر 262
مرتبۀ مرجّح جهتی 265
ردّ نظر مرحوم بهبهانی 266
در تزاحم مرجّحات صدوریه با مرجّحات جهتیّه 266
دلیل بر تقدیم مرجح صدوری بر ترجیح جهت صدوری 266
اشکال از ناحیۀ مرحوم بهبهانی 266
قیاس متفاضلین به متکافئین 266
قیاس مرجّحات جهتی به مرجّحات دلالی 266
پاسخ شیخنا به اشکال مذکور 267
تائید کلام وحید بهبهانی در متعارضین متواترین 271
عدم صحت کلام مرحوم بهبهانی در واحدین متعارضین 271
صحّت کلام بهبهانی در واحدین متکافئین 271
محلّ نزاع 272
تفصیل قلت در متن قبل و مع الفارق بودن قیاس دوّم مرحوم وحید 272
تلخیص المسائل 273
مرجّحات خارجیّه 288
قسم اوّل مرجّحات مستقلّهای که بنفسه معتبر نیستند 288
شهرت احد الخبرین 288
افقه بودن راوی احد الخبرین 289
مخالفت احد الخبرین با عامه 289
غیرمعتبر بودن امارات مستقلّه 289
مرجّحی که بنفسه فاقد اعتبار است و بالعرض معتبرمیشود 293
1 - راه تنقیح مناط 293
تفاوت مرجّحات خارجیّه مثل شهرت فتوائیّه با مرجّحات داخلیّۀ قسم دوّم 294
اشکال به شیخنا و انکار قول اوّل ایشان 299
اشکال دوّم به شیخنا 299
بهترین مؤید موضوعیّت نداشتن مرجّحات 301
ترجیح به امارهای که دلیل بر منع از عمل به آن وارد شده است 307
پاسخ مرحوم اسکافی به یک اشکال مقدّر 308
اشکال مرحوم محقق به این پاسخ ابن جنید 308
تمایل سیّد مجاهد به رأی ابن جنید 309
پاسخ نقضی شیخنا به اسکافی 309
پاسخ حلّی شیخنا به آقای اسکافی 309
رتبۀ مرجّحات خارجیّهای مثل شهرت فتوائیه که بنفسه معتبر نیستند 315
نسبت این مرجّح خارجی یعنی شهرت فتوائیه به دیگر مرجّحات 315
تلخیص المطالب 318
قسم دوّم مرجح خارجی مستقلّ بنفسه معتبر 329
ترجیح به موافقت کتاب و سنّت و دلیل بر آن 329
تجزیه و تحلیل صور مخالفت صوری احد المتعارضین با ظاهر کتاب 332
صور مختلف ظاهر کتاب 332
صورت اوّل عام و خاص مطلق 333
صورت دوّم تباین کلّی 337
صورت سوّم 339
عموم و خصوص من وجه 339
رتبۀ این مرجّح یعنی موافقت کتابی 340
اشکال اوّل مطلب شما برخلاف مقبوله است 344
تلخیص المطالب 350
ترجیح به مرجّح خارجی مستقلّ معتبری که مویّد احد الخبرین نیست 361
ترجیح به موافقت با اصل 361
اشکال در ترجیح به اصول عملیّه 361
اسقاط اصل عملیّه از مرجعیّت 362
توهم سید مجاهد در مسأله 365
ادلّۀ سید مجاهد بر تقدیم خبر موافق با اصل و مناقشه شیخ در آن 371
دوران امر میان دو تخصیص و یک تخصیص 371
ایجاد مرجّحیّت 371
تعارض مقرّر و ناقل 373
تعارض حاظر و مبیح در شبهۀ تحریمیّه 376
ادلۀ حضرات بر این تقدیم 377
اشکال بر وجه مذکور 377
در اینکه ترجیح مزبور مبتنی بر اصالة الحظر است یا اصالة الحرمة؟ 377
کلام شیخ طوسی در مسأله 377
استدلال شیخنا بر ترجیح حظر و اشکال به شیخ طوسی 378
رجوع به کلام شیخ طوسی 381
اشکال شیخنا بر فرقگذاری بین مسألۀ ناقل و مقرّر و مسأله حاظر و مبیح 382
تعارض دلیل حرمت با دلیل وجوب و حکم آن 386
حقّ در این مورد تخییر است 386
تعارض غیر خبرین از ادلّۀ ظنیّه 389
اعمال ترجیح در اجماعین متعارضین 390
پس چطور اعمال ترجیح میکنید؟ 391
تلخیص المطالب 393