ghaemiyeh.com
سرشناسه : سمیعی، جمشید، مترجم
عنوان قراردادی : فرائدالاصول .برگزیده .شرح
عنوان و نام پدیدآور : متن ٬ ترجمه و شرح کامل رسائل شیخ انصاری« به روش پرسش و پاسخ» / سمیعی.
مشخصات نشر : اصفهان: خاتم الانبیاء، ۱۳۸۲-
مشخصات ظاهری : ج .
شابک : ۱۵۰۰۰ ریال: ج.۱: 964-93839-6-4 ؛ ۴۰۰۰۰ ریال: ج.۱، چاپ چهارم 979-964-93839-6-4 : ؛ ۴۲۰۰۰ ریال (ج.۱،چاپ پنجم) ؛ ۴۰۰۰۰ ریال: ج.۲ ٬ چاپ سوم: 979-964-938-395-7 ؛ ۴۸۰۰۰ ریال: ج.۲، چاپ چهارم: 978-964-8378-43-6 ؛ ۱۶۰۰۰ ریال: ج.۳: 964-93839-8-0 ؛ ۳۵۰۰۰ ریال (ج.۳، چاپ سوم) ؛ ۳۸۰۰۰ ریال (ج.۳، چاپ چهارم) ؛ ۱۶۰۰۰ ریال: ج.۴: 964-93839-9-9 ؛ ۳۲۰۰۰ ریال: ج.۴ ٬ چاپ سوم 979-964-93839-9-5 : ؛ ۳۶۰۰۰ریال(ج.۴،چاپ چهارم) ؛ ۱۵۵۰۰ ریال: ج.۵، چاپ دوم: 964-93839-4-8 ؛ ۲۸۰۰۰ ریال (ج.۵ ، چاپ سوم) ؛ ۳۰۰۰۰ ریال: ج.۶، چاپ دوم: 964-83780-5-3 ؛ ۴۸۰۰۰ ریال (ج.۶ ٬ چاپ سوم) ؛ ۳۲۰۰۰ ریال (ج. ۷) ؛ ۴۸۰۰۰ ریال: ج. ۷، چاپ دوم 979-964-8378-12-1 : ؛ ۳۸۰۰۰ ریال: ج.۸ ٬چاپ اول: 978-9648378-21-4 ؛ ۶۰۰۰۰ ریال (ج.۸ ٬چاپ دوم) ؛ ۵۰۰۰۰ ریال: ج.۹: 978-964-8378-24-5 ؛ ۹۵۰۰۰ ریال ( ج.۹ ، چاپ دوم ) ؛ ۵۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۰ ٬ چاپ اول: 978-964-837-807-8 ؛ ۹۰۰۰۰ ریال: ج. ۱۱ ٬ چاپ اول: 978-964-837-811-5 ؛ ۹۵۰۰۰ ریال(ج.۱۱، چاپ دوم) ؛ ۷۰۰۰۰ ریال: ج.۱۲ ، چاپ اول: 978-964-8378-45-0
یادداشت : عنوان جلد چهارم « ترجمه ،متن و شرح کامل رسائل شیخ انصاری ...» است.
یادداشت : ج.۱ (چاپ چهارم: ۱۳۸۷).
یادداشت : ج.۱(چاپ پنجم: ۱۳۸۸).
یادداشت : ج.۲ (چاپ سوم : بهار۱۳۸۷).
یادداشت : ج.۲ (چاپ چهارم: ۱۳۸۸).
یادداشت : ج.۳ (چاپ اول: پاییز ۱۳۸۲).
یادداشت : ج.۳(چاپ چهارم: ۱۳۹۰).
یادداشت : ج. ۳و۴ (چاپ سوم: ۱۳۸۷).
یادداشت : ج. ۴ و ۵ (چاپ اول: ۱۳۸۲).
یادداشت : ج. ۴ (چاپ سوم: ۱۳۸۷).
یادداشت : ج.۴(چاپ چهارم :۱۳۹۰).
یادداشت : ج.۵ ( چاپ دوم : پاییز ۱۳۸۴ ).
یادداشت : ج.۵ (چاپ سوم: ۱۳۸۷).
یادداشت : ج.۶ ( چاپ دوم: بهار ۱۳۸۵).
یادداشت : ج.۶ ( چاپ سوم : ۱۳۸۷).
یادداشت : ج. ۶ ( چاپ چهارم : ۱۳۹۰).
یادداشت : ج. ۷ (چاپ اول: پاییز ۱۳۸۴).
یادداشت : ج. ۷ (چاپ دوم: بهار ۱۳۸۷).
یادداشت : ج. ۷ (چاپ سوم: ۱۳۸۸).
یادداشت : ج.۹ ( چاپ اول: ۱۳۸۶).
یادداشت : ج.۹ ( چاپ دوم : ۱۳۸۹ ).
یادداشت : ج.۸ (چاپ اول: زمستان ۱۳۸۵).
یادداشت : ج.۸ (چاپ دوم: ۱۳۸۷).
یادداشت : ج.۱۰(چاپ اول : پاییز ۱۳۸۷).
یادداشت : ج.۱۱(چاپ اول : ۱۳۸۷).
یادداشت : ج.۱۱(چاپ دوم : ۱۳۸۹).
یادداشت : ج.۱۲ ( چاپ اول : ۱۳۸۹ ).
یادداشت : کتابنامه.
مندرجات : ج. ۱. کتاب القطع.- ج.۳. کتاب الظن : المقصدالثانی.- ج.۴ کتاب الظن.- ج.۵. کتاب الظن.- ج.۶. البرائه.- ج.۷. المقصدالثالث فی الشک تنبیهاه البرائه - اصاله التخییر.- ج.۸. احتیاط.- ج.۹. استحصاب.- ج.۱۰.در شرایط عمل به اصول برائت ٬ تخییر ٬ احتیاط.-
موضوع : انصاری، مرتضی بن محمد امین، ۱۲۱۴ - ۱۲۸۱ق. . فرائد الاصول -- نقد و تفسیر
موضوع : انصاری، مرتضی بن محمد امین، ۱۲۱۴ - ۱۲۸۱ق . فرائد الاصول-- پرسشها و پاسخها
موضوع : اصول فقه شیعه -- قرن ۱۳ق.-- پرسش ها و پاسخ ها
شناسه افزوده : انصاری، مرتضی بن محمد امین، ۱۲۱۴ - ۱۲۸۱ق . فرائد الاصول . برگزیده . شرح
رده بندی کنگره : BP۱۵۹/الف ۸ف ۴۰۴۲۲۵ ۱۳۸۲
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۳۱۲
شماره کتابشناسی ملی : م ۸۲-۱۶۶۵۶
متن ٬ ترجمه و شرح کامل رسائل شیخ انصاری« به روش پرسش و پاسخ»
جمشید سمیعی
بلغ العلی بکماله کشف الدّجی بجماله
حسنت جمیع خصاله صلّوا علیه و آله
متن خاتمة فی التعادل و التراجیح
و حیث إنّ موردهما الدلیلان المتعارضان. فلا بدّ من تعریف التّعارض و بیانه.
و هو لغة: من العرض بمعنی الإظهار(1)
و کیف کان، فلا یتحقّق إلا بعد اتحاد الموضوع و إلاّ لم یمتنع اجتماعهما.
و منه یعلم: أنّه لا تعارض بین الاصول و ما یحصّله المجتهد من الأدلّة الاجتهادیّة؛ لأنّ موضوع الحکم فی الاصول الشیء بوصف أنّه مجهول الحکم، و فی الدلیل نفس ذلک الشیء من دون ملاحظة ثبوت حکم له، فضلا عن الجهل بحکمه، فلا منافاة بین کون العصیر المتّصف بجهالة حکمه حلالا علی ما هو مقتضی الأصل، و بین کون نفس العصیر حراما کما هو مقتضی الدلیل الدالّ علی حرمته.
و الدلیل المفروض:
إن کان بنفسه یفید العلم صار المحصّل له عالما بحکم العصیر، فلا یقتضی الأصل حلّیّته؛ لأنّه إنّما اقتضی حلّیّة مجهول الحکم، فالحکم بالحرمة لیس طرحا للأصل، بل هو بنفسه غیر جار و غیر مقتض؛ لأنّ موضوعه مجهول الحکم.
و إن کان بنفسه لا یفید العلم، بل هو محتمل الخلاف، لکن ثبت اعتباره بدلیل علمیّ:
فإن کان الأصل ممّا کان مؤدّاه بحکم العقل - کأصالة البراءة العقلیّة، و الاحتیاط و التخییر العقلیین - فالدلیل أیضا وارد علیه و رافع لموضوعه؛ لأنّ موضوع الاوّل عدم البیان، و موضوع الثانی احتمال العقاب، و مورد الثالث عدم المرجّح لأحد طرفی التخییر، و کلّ ذلک یرتفع بالدلیل العلمیّ المذکور.
و إن کان مؤدّاه من المجعولات الشّرعیّة - کالاستصحاب و نحوه - کان ذلک الدلیل حاکما علی الأصل، بمعنی: أنّه یحکم علیه بخروج مورده عن مجری الأصل، فالدلیل العلمیّ المذکور و إن لم یرفع موضوعه - أعنی الشکّ - إلاّ أنّه یرفع حکم الشّکّ، أعنی الاستصحاب.
ترجمه
از آنجا که مورد تعادل و تراجیح دلیلین متعارضین است، ناگزیر از تعریف تعارض و بیان آن هستیم.
تعارض به لحاظ لغوی از عرض به معنای اظهار (وجود) گرفته شده است، و در اصطلاح علماء، انتقال پیدا کرده است بر تنافی دو دلیل و تمانع آنها به اعتبار مدلولشان (یعنی که مدلول یک دلیل با مدلول دلیل دیگر با هم سازگاری ندارند) و لذا گفتهاند:
تعارض عبارتست از تنافی مدلول هریک از دو دلیل با هم اعمّ از اینکه بر وجه تناقض باشد یا بر وجه تضاد.
بههرحال تعارض تحقق نمییابد مگر پس از اتحاد (دو دلیل) در موضوع و إلاّ اگر (موضوع آنها واحد نباشد) اجتماع آن دو با هم امتناعی ندارد (چنانکه الصلاة واجبة، و الغیبة حرام تعارضی با هم ندارند).
از این دلیل اخر (که گفته شد دو دلیل در صورتی متعارضاند که موضوعشان یکی باشد) روشن میشود که بین اصول عملیّه و آنچه که مجتهد از ادلّۀ اجتهادیه آن را بدست میآورد تعارضی نمیباشد.
چرا؟
امّا موضوع حکم واقعی که از ادلّۀ اجتهادیّه استفاده میشود، فعل بما هو هو است و لذا دلیل اجتهادی که میگوید تتن حرام است (حرمت را برده روی تتن بما هو تتن، لکن دلیل فقاهتی گفته شرب تتن مشکوک الحکم بما هو مشکوک الحکم حلال)
پس مادامی که مجتهد (بهخاطر عدم اقامۀ دلیل اجتهادی نزد او) از حکم واقعی مطلع نشده،
اصول عملیّه را جاری میکند (یعنی که) موضوع حکم که عبارتست از ندانستن و شک به حال خود باقی است و لذا او بر طبق اصول عملیّه عمل میکند.
و امّا وقتی مجتهد برخورد کرد به دلیلی اجتهادی که بیانگر حکم واقعی (مثل التتن حرام، و العصیر إذا غلا یحرم) است، اگر این دلیل بنفسه (یا به تنهایی) مفید علم باشد (مثل خبر متواتر یا اجماع محصّل) او عالم به حکم واقعی این عصیر میشود (و شک و جهل از بین میرود و لذا دیگر اصل اقتضای حلیّت آن را ندارد) چرا؟
زیرا اصل برائت تقاضا میکند حلال بودن چیزی را که مجهول الحکم باشد (و حال آنکه اکنون معلوم الحکم شده است).
1 - اگر این اصل از آن اصولی باشد که مؤدّایش به حکم عقل است مثل اصالت برائت عقلیّه و احتیاط عقلی و تخییر عقلی در دوران بین المحذورین، پس این دلیل ظنّی معتبر باز هم وارد بر این اصل عقلی و از بین برندۀ موضوع آن است. چراکه:
موضوع اوّلی (یعنی برائت عقلیّه) عدم البیان است (و خبر ثقه همان بیان است و إذا جاء البیان ارتفع عدم البیان).
موضوع دوّمی (یعنی احتیاط عقلی، احتمال عقاب است (با آمدن دلیل شرعی بر اینکه ظهر واجب است یا جمعه، ترک الآخر دیگر احتمال عقاب ندارد تا که نیاز به احتیاط باشد).
و مورد سوّمی یعنی تخییر عقلی عبارتست از عدم (قدرت بر) ترجیح یکی از دو طرف و لذا وقتی دلیل معتبر آمد و گفت دفن الکافر واجب، مکلّف از حیرت خارج میشود.
2 - و اگر مؤدّای این اصل از مجعولات شرعیّه باشد مثل استصحاب شرعی و مثل آن (یعنی برائت شرعی و یا احتیاط شرعی)، آن دلیل، حاکم بر این اصل خواهد شد بدینمعنا که دلیل حکم میکند به
اینکه مورد این دلیل خارج است از مجرای اصل.
پیرامون تعادل و تراجیح، منتهی از آنجا که تعادل و تراجیح فرع بر تعارض بوده و در رابطۀ با متعارضین است، ضروری است که قبل از ورود به اصل بحث با تعارض و مباحث مربوط به آن آشنا شده و مسائلی که در آن مطرح است بیان گردد.
پس: بطور کلّی سه بحث در اینجا وجود دارد:
1 - تعارض 2 - تعادل 3 - تراجیح
1 - گاهی در مقابل طول و ارتفاع است چنانکه هر جسمی دارای طول و عرض و ارتفاع است.
2 - و گاهی به معنای اظهار به کار رفته است.
آن را مخدوش میداند چرا که آنچه از ظاهر این تعریف بدست میآید اینستکه تعارض:
اوّلا و بالذات و حقیقتا وصف مدلولها بوده و ثانیا و بالعرض وصف خود دلیل است و به آن اسناد داده میشود.
به عبارت دیگر: از باب وصف بحال متعلّق است مثل زید ابوه شجاع و نه از باب وصف بحال شیء.
بنابراین شیخ در این تعریف مشهور تصرفی کرده میفرماید:
(التّعارض تنافی الدّلیلین و تمانعهما باعتبار مدلولهما)
خلاصه شیخ تعاض را مستقیما وصف دلیلین و مستند به آن دانسته است، منتهی روشن است که تنافی و تمانع و تکاذب دو دلیل، براساس مدلولها میباشد و نه براساس خود الفاظ بدون معنا و نه به لحاظ سندها بلکه از حیث دلالتهاست که برخی از ادلّه با هم تعارض و تنافی دارند.
به عبارت دیگر: تعارض و تنافی ادلّه از حیث دلالت آنهاست و از این جهت است که حکم به عدم صدور احدهما و تکذیب آن میشود.
از نظر ایشان نیز تعریف مزبور مبتلای به اشکال است و لذا در آن تصرّف کرده میفرماید:
علی ایّحال تعارض مربوط به تنافی دو دلیل به لحاظ مدلول است و نه به لحاظ سند.
در چه صورت دو دلیل در مقایسۀ با هم تنافی و تعارض دارند؟
1 - در صورتیکه از جهت موضوع و محمول متحد بوده و تنها از حیث ایجاب و سلب اختلاف داشته باشند مثل: الصلوة واجبة و الصلوة لیس بواجبة، قطعا در این صورت تنافی وجود دارد و دو دلیل با یکدیگر در تعارض بوده و قابل جمع در موضوع واحد نمیباشند چرا که مستلزم اجتماع نقیضین است.
2 - در صورتی که از نظر موضوع متحد باشند و لکن از نظر حکم متعدّد و مختلف باشند مثل: الصلاة واجبة و الصلوة مستحبّة یا محرّمة، در این صورت نیز تنافی وجود دارد و دو دلیل با هم در تعارضاند آنهم علی وجه التضاد، چرا که ضد آن هر دو امر وجودی هستند که بین آنها کمال منافرت مستقرّ است.
نکته: تا به اینجا کلمۀ (علی وجه التّناقض او التّضادّ) در تعریف مشهور روشن شد.
1 - اگر دو دلیل از لحاظ موضوع و محمول هر دو متعدّد و مختلف باشند مثل الصلوة واجبة و الخمر حرام، در اینصورت هیچگونه تنافی و تعارضی بین دلیلین وجود ندارد و به هر یک در جای خود عمل میشود.
2 - و نیز اگر دو دلیل از نظر موضوع متعدّد و لکن از نظر حکم متحد باشند مثل الصلوة واجبة و الصّوم واجب، باز هم تنافی در کار نبوده و هیچگونه تعارضی بین آنها وجود ندارد و به هر یک از دو دلیل در جای خود عمل میشود.
1 - خروج موضوعی را تخصّص گویند مثل جهّال که تخصّصا و موضوعا از عموم اکرم العلماء خارجاند.
2 - خروج حکمی را تخصیص گویند مثل فاسقین که موضوعا داخل در عنوان العلماء هستند و لکن حکما گفته میشود اکرم العلماء إلاّ الفاسقین.
3 - تصرّف دلیل حاکم بر دلیل محکوم را حکومت گویند چنانکه تنزیلا و تعبّدا موضوع دلیل محکوم را از بین میبرد و یا به تعبیر بهتر یا دائره موضوع قبلی را توسعه میدهد و یا که تضییق میکند.
1 - حکومت گاهی به نحو تضییق است یعنی که دلیل حاکم موجب میشود که دامنۀ دلیل محکوم تنگتر شود مثل اینک مولی بگوید:
به عبارت دیگر: حاکمیت ادلّۀ ثانویه بر اوّلیّه بدین معناست که در خصوص موارد ضرر، وجوبی در کار نیست.
امّا دلیل الاماره گرچه وجدانا شک را نابود نمیسازد و لکن تنزیلا و تعبّدا شک را از بین میبرد.
به عبارت دیگر مفادّ ادلّۀ امارات اینستکه: نزّله منزلة العلم یعنی که کأنّ علم دارم و لذا جای شک نیست.
2 - گاهی هم حکومت به نحو توسعه است یعنی که دلیل حاکم دائرۀ دلیل محکوم را توسعه میدهد:
و مثل: الخمر حرام بالفقّاع خمر استصغره النّاس. و هکذا...
و مثل: حرّمت علیکم امّهاتکم... بالحمة الرّضاع کلمة النّسب.
و مثل: لا صلوة إلاّ بطور که ظهور در طهور واقعی دارد لکن ادلّۀ حجیّت استصحاب و بیّنه، آن را تعمیم داده و دلالت میکنند بر اینکه شرط صحّت نماز اعمّ از طهور واقعی و ظاهری یعنی استصحابی است و...
4 - ورود هم عبارتست از اینکه: دلیل وارد، موضوع دلیل مورود را وجدانا از بین ببرد مثل دلیل قطعی نسبت به اصول عملیّه که با آمدن علم دیگر موضوعی برای اصول عملیّه باقی نمیماند.
اینستکه: دو دلیل متعارض از سه حال خارج نیستند:
1 - گاهی هر دو دلیل از ادلّۀ اجتهادیّه هستند مثل نصوص قرآن، ظواهر قرآن، خبر واحد ثقه و... که در رابطۀ با آن مفصّلا بحث خواهد شد.
2 - گاهی هر دو دلیل از اصول عملیّه هستند، که در رابطۀ با آن در خاتمۀ استصحاب بطور مفصل بحث شد.
3 - گاهی هم یکی از دو دلیل از ادلّۀ اجتهادیّه و آن دیگری از اصول عملیّه است فی المثل و به حسب فرض:
استصحاب بقاء طهارت دلالت میکند که طهارت باقی است، لکن خبر ثقه اقامه شده است بر عدم آن و بالعکس.
نکته: فعلا محلّ بحث ما همین صورت اخیر است و لذا باید که اقسام و شعب دلیل اجتهادی و اصول عملیّه مختصر توضیح داده شود.
1 - یکی ادلّۀ عملیّهای که مفید قطع و یقین هستند مثل نصوص قرآنیّه، خبر متواتر، اجماع محصّل و...
2 - یکی هم ادلّۀ ظنیّهای که مفید ظنّ به واقعاند و لکن از جمله ظنونی هستند که دلیل قاطع بر حجیّت آنها قائم شده است مثل خبر ثقه، ظواهر و...
1 - استصحاب که یک اصل صددرصد اصلی است.
2 - اصالة التخییر که صددرصد عقلی بوده و در دوران بین المحذورین جاری میشود.
3 - اصالة البرائة العقلیّة که حاکم به آن عقل است.
4 - اصالة البرائة الشرعیّه که حاکم به آن شارع است.
5 - اصالة الاحتیاط العقلی که حاکم به آن عقل است.
6 - اصالة الاحتیاط الشّرعی که حاکم به آن شرع است.
اینستکه: اگر ما ادلّۀ اجتهادیّه را با اصول عملیّۀ مذکور مقایسه کنیم دوازده صورت پدید میآید که در تمامی این صور ادلّۀ اجتهادیّه یا از باب ورود و یا از باب حکومت بر این اصول عملیّه مقدّم هستند.
به عبارت دیگر: اصول عملیّه هرگز قدرت معارضۀ با ادلّۀ اجتهادیّه و امارات را ندارند.
چرا؟ زیرا: چنانکه گفته شد از شروط مسلم تعارض دو دلیل اعم از اینکه به نحو تناقض باشد یا تضاد اینستکه: موضوع دو دلیل واحد باشد و حال آنکه در اینجا موضوع متعدد است. چرا؟
بخاطر اینکه موضوع ادلّۀ اجتهادیّه عبارتست از اشیاء بما هی اشیاء و طبیعت بما هی طبیعت با قطعنظر از علم و جهل مکلّف.
به عبارت دیگر: الشیء لا بشرط، موضوع ادلّۀ اجتهادیّه است.
امّا موضوع اصول عملیّه، الشیء بشرط شیء یعنی به شرط جهل به حکم واقعی است.
پس: ادلّۀ اجتهادیّه با اصول عملیّه در طول هم قرار داشته و هیچگاه با هم جمع نمیشوند تا که تعارضی پیش آید.
پس: ادلّۀ اجتهادیّه همیشه مقدّم بر اصول عملیّه هستند منتهی در نه صورت از این دوازده صورت این تقدّم از باب ورود است لکن در سه صورت دلیل اجتهادی آن هم ظنّی بر اصل عملی حکومت دارد و موضوع آن را تنزیلا مرتفع میسازد.
صور نهگانهای که تقدّم ادلّۀ اجتهادیّه در آن صور بر اصول عملیّه از باب ورود است کدام صوراند؟
دلیل علمی و یقینآور:
1 - بر استصحاب وارد است، چراکه موضوع استصحاب شک در بقاء است و با آمدن علم به یکطرف دیگر جایی برای شک باقی نمیماند و لذا موضوع اصل مزبور وجدانا از بین میرود.
2 - بر اصل تخییر هم وارد است، چراکه موضوع تخییر، تحیّر و عدم ترجیح احد الطرفین میباشد و لذا با آمدن علم به وجوب یا حرمت دیگر تحیّری در بین نیست تا که موضوع برای تخییر باشد، بلکه
اطمینان صددرصد است.
3 - بر اصل برائت عقلیّه نیز وارد است، چراکه موضوع برائت عقلیّه عدم البیان است و از آنجا که با آمدن علم بالاترین نوع بیان میآید، عدم البیان مرتفع میشود.
4 - بر اصل برائت شرعیّه نیز وارد است، چراکه موضوع این اصل شکّ در تکلیف الزامی است، و لذا وقتی که علم به تکلیف میآید، شک وجدانا از بین میرود و دیگر موضوعی برای اصل مزبور باقی نمیماند.
5 - بر اصل احتیاط عقلی نیز وارد است، چراکه موضوع این اصل احتمال عقاب است، لکن با حصول علم به وجوب ظهر مثلا در جانب جمعه احتمال عقاب منتفی میشود.
6 - بر اصل احتیاط شرعی هم وارد است چراکه موضوع این اصل هم شک در مکلّف به است و با آمدن علم به یکطرف شک مرتفع میشود و جایی برای استفاده این اصل باقی نمیماند.
7 - بر برائت عقلی وارد است و موضوع آن را که لابیانی است وجدانا از بین میبرد، چراکه خبر ثقه شرعا بر وجوب و یا حرمت بیانیّت دارد و إذا جاء البیان ارتفع عدم البیان.
8 - بر احتیاط عقلی نیز وارد است چراکه احتمال عقاب را وجدانا از بین برده و یقین به عدم عقاب میآورد.
9 - بر اصالة التخییر هم وارد است چراکه موضوع آن را که تحیّر باشد وجدانا از بین برده و به جای آن اطمینان مینشاند.
1 - بر اصل برائت شرعی حاکم است، چراکه موضوع برائت شرعی، شک و عدم العلم به تکلیف است و لذا با قیام امارۀ معتبره نیز علم به تکلیف حاصل نمیآید و وجدانا شک و عدم العلم مرتفع نمیشود و لکن از آنجا که شارع مقدّس این اماره را در حق ما حجّت کرده و آن را نازل به منزلۀ علم قرار داده است وظیفۀ ما هم اینستکه: آن را علم به حساب آورده بگوییم: کانّ شکی نیست گرچه این تنزیل و ادّعاست و نه وجدان.
2 - بر احتیاط شرعی هم حاکم است، چراکه موضوع آن شک در مکلّف به باشد تنزیلا مرتفع شده و دیگر موضوعی برای اجرای اصل باقی نمیماند.
3 - بر استصحاب نیز حاکم است چراکه موضوع استصحاب شک در بقاء ماکان است و لذا با قیام اماره علم برخلاف یا بر وفاق نمیآید لکن نازل به منزلۀ علم که آمد کانّ شکی در کار نیست و لذا جایی برای استصحاب باقی نمیماند.
متن و ضابط الحکومة: أن یکون أحد الدلیلین بمدلوله اللفظیّ متعرّضا لحال الدّلیل الاخر و رافعا للحکم الثابت بالدلیل الآخر عن بعض أفراد موضوعه، فیکون مبیّنا لمقدار مدلوله، مسوقا لبیان حاله، متفرّعا علیه.
و میزان ذلک: أن یکون بحیث لو فرض عدم ورود ذلک الدلیل لکان هذا الدلیل لغوا خالیا عن المورد.
نظیر الدّلیل الدالّ علی أنّه لا حکم للشکّ فی النّافلة، أم مع کثرة الشکّ، أو مع حفظ الإمام أو المأموم، أو بعد الفراغ من العمل، فإنّه حاکم علی الأدلّة المتکفّلة لأحکام الشّکوک، فلو فرض أنّه لم یرد من الشّارع حکم الشّکوک - لا عموما و لا خصوصا - لم یکن مورد للأدلّة النّافیة لحکم الشکّ فی هذه الصّور.
و الفرق بینه و بین التخصیص: أنّ کون المخصّص بیانا للعامّ، إنّما هو بحکم العقل، الحاکم بعدم جواز إرادة العموم مع العمل بالخاص، و هذا بیان بلفظه و مفسّر للمراد من العام، فهو تخصیص فی المعنی بعبارة التفسیر.
ثمّ الخاصّ، إن کان قطعیّا تعیّن طرح عموم العامّ، و إن کان ظنّیّا دار الأمر بین طرحه و طرح العموم، و یصلح کلّ منهما لرفع الید بمضمونه علی تقدیر مطابقته للواقع عن الآخر، فلا بدّ من الترجیح.
بخلاف الحاکم، فإنّه یکتفی به فی صرف المحکوم عن ظاهره، و لا یکتفی بالمحکوم فی صرف الحاکم عن ظاهره، بل یحتاج الی قرینة اخری، کما یتّضح ذلک بملاحظة الأمثلة المذکورة.
فالثمرة بین التخصیص و الحکومة تظهر فی الظاهرین، حیث لا یقدّم المحکوم و لو کان الحاکم أضعف منه؛ لأنّ صرفه عن ظاهره لا یحسن بلا قرینة اخری، هی مدفوعة بالأصل. و أما الحکم بالتخصیص فیتوقّف علی ترجیح ظهور الخاصّ، و إلا أمکن رفع الید عن ظهوره و إخراجه عن الخصوص بقرینة صاحبه.
ترجمه
اینستکه: یکی از دو دلیل به دلالت لفظیاش، متعرّض حال دلیل دیگر و بردارندۀ حکم ثابت شدۀ بواسطۀ دلیل محکوم از برخی از افراد موضوعش باشد.
پس دلیل حاکم مبیّن مقدار مدلول دلیل محکوم و تصویرکنندۀ بیان حال او و نظرکنندۀ بر اوست، مثل دلیلی که دلالت دارد بر اینکه حکمی برای شک در نافله یا کثرت شک یا در صورت حفظ امام یا
حفظ مأموم یا پس از فراغت از عمل (یا پس از تجاوز از محل یا پس از تمام شدن وقت) وجود ندارد.
پس (هر یک از این دو برای قرینه شدن) ناگزیر است از داشتن جنبۀ ترجیح، به خلاف دلیل حاکم چراکه در صرف و برگرداندن دلیل محکوم از ظاهرش به دلیل حاکم اکتفاء میشود، و لکن در صرف و برگرداندن دلیل حاکم از ظاهرش به دلیل محکوم اکتفاء نمیشود بلکه نیاز به قرینۀ دیگر است (مثل اینکه اجماع قائم بشود بر اینکه امام جماعت با دیگران فرقی ندارد که در اینصورت حاکم و محکوم معنا ندارد).
دلالت دلیل حاکم ضعیفتر از دلالت دلیل محکوم باشد، چراکه برگرداندن دلیل حاکم از ظاهرش بدون قرینۀ دیگری (از خارج) قبیح بوده و به واسطۀ اصل مدفوع است.
اینستکه: یکی از دو دلیل که همان دلیل حاکم باشد با مدلول لفظی و معنای منطوقی و مطابقی خود و نه با حکم عقل متعرّض حال دلیل دیگر شده و آن را تفسیر و تبیین کرده درصدد توسعه یا تضییق دائرۀ آن باشد به نحوی که اگر دلیل محکوم نمیبود حتما دلیل حاکم لغو و بیمعنا میشد.
البته تفسیر خود بر دوگونه است:
1 - تفسیر بالتّوسعه 2 - تفسیر بالتّضییق
اینستکه: یکی از دو دلیل با همان ظاهر لفظیاش تفسیر کند دلیل دیگر را بدینمعنا که برخی از مصادیقش را از موضوعش خارج کند.
به عبارت دیگر: دلیلی حاکم است که مقداری موضوع دلیل دیگر را کوچک میکند و این همان حکومت است. و لذا:
در بحث فعلی که شیخ میخواهد ضابطۀ حکومت را توضیح دهد به تفسیر بالتّوسعه نپرداخته است و تنها تفسیر بالتضییق را مطرح کرده است.
برای تفسیر بالتضییق هم فی المثل مثال زده شده است به اینکه:
یک دلیل میگوید: إذا شککت فابن علی الاکثر. و دلیل دیگری فرموده:
إذا شکّ الامام لا شکّ للامام مع حفظ المأموم.
این دلیل دوّم مفسّر و آن دلیل اوّل مفسّر است و اگر آن دلیل محکوم نمیبود این دلیل دوّم معنا نداشت.
یعنی اگر شارع برای نماز دستوراتی را صادر نکرده بود و مثلا در ابتدا نگفته بود که: إذا شککت فابن علی الاکثر، بلکه ابتداء میگفت لا شکّ فی الامام.
مع حفظ المأموم، همه متحیّر میماندند که امام جماعت به شکش اعتنا نکند. یعنی چه؟ مگر در
باب شک خبرهایی هست که اکنون گفته امام جماعت به شکش اعتنا نکند؟
بله آن مقرّراتی که توسط شارع در رابطۀ با شکیّات نماز بیان گردیده است زمینهساز این دلیل است که میگوید: لا شکّ للامام و... یا لا شکّ للکثیر الشّکّ و...
بنابراین: این دلیل دوّم با تفسیر به تضییق از دلیل اوّل، حاکم بر آن میشود یعنی که دایرۀ دلیل اوّل را تنگتر میکند، چنانکه در عام و خاص نیز قضیّه از همین قرار است. چرا؟
زیرا: در یکجا فرموده است که إذا شککت فابن علی الاکثر اعم از اینکه قلیل الشک باشید یا کثیر الشک، امام جماعت باشید یا مأموم و یا غیر، چراکه عبارت عام است.
دلیل بعدی آمده است و این عام را مقداری محدود کرده میگوید آن دستور قبلی مربوط به آدم کثیر الشک نیست مال کسی که امام و یا مأموم است نیست، مربوط به تجاوز محل نیست.
این همان تفسیر بالتّضییق و یا حکومت است.
پاسخ به یک سؤال مقدر است که تقدیرش چنین است:
جناب شیخ لا شکّ للکثیر الشّکّ، مضیّق إذا شککت فابن علی الاکثر بوده که از آن تعبیر به حاکم بالتضییق میکنید.
این در حالی است که لا تکرم النّحاة مضیّق اکرم العلماء است، حال چطور است که عمل لا تکرم النحاة را میگوئید تخصیص و لکن عمل لا شکّ للکثیر الشّکّ را میگوئید حکومت؟
چه فرقی بین حکومت بالتّضییق با تخصیص وجود دارد؟
و لذا در پاسخ میفرماید ما به الامتیاز حکومت با تخصیص عبارتست از اینکه:
1 - در حکومت دلیل حاکم با مدلول لفظیاش متعرّض حال دلیل محکوم میشود به نحوی که اگر دلیل محکوم نمیبود، دلیل حاکم لغو میبود.
اما تخصیص مربوط به دلالت لفظ نیست بلکه به حکم عقل است، یعنی عقل انسان میگوید که بایستی این دلیل مضیّق و مخصّص آن دلیل باشد.
به عبارت دیگر: دلیل خاص از خارج و به حکم عقل مفسّر و مبین دلیل عام میباشد، فی المثل:
دلیل عام گفته: اکرم العلماء و دلیل خاص گفته: لا تکرم زیدا العالم، که خطاب دوّم بدون خطاب اوّلی هم لغو و بیهوده نمیباشد بلکه دارای معنای مستقل است لکن وقتی که در خارج این دو خطاب را در کنار هم قرار میدهیم عقل حکم میکند به اینکه در مقام عمل نمیتوان که هم به عموم عام عمل نمود و هم به خصوص خاص و از آن جهت که خاص قرینیّت بر عام دارد، مقدّم بر عام میشود و إلاّ اینگونه نیست که دلالت لفظی بر تخصیص باشد بلکه این تقدّم به حکم عقل است.
2 - حکومت خود بر دو قسم است:
الف: گاهی به نحو توسعه است یعنی که دلیل حاکم دامنۀ دلیل محکوم را گسترش میدهد.
ب: گاهی هم به نحو تضییق است یعنی که دامنه دلیل محکوم را تنگتر و کوچکتر میکند.
نکته: حکومت و تخصیص تنها در بخش اخیر با هم اشتراک دارند گرچه در ظاهر یکی اخراج حکمی به لحاظ موضوع است و دیگری اخراج حکمی است چه ظاهرا و چه باطنا.
3 - در حکومت نسبتها مدّنظر نمیباشد بلکه اگر عامین من وجه هم باشند باز دلیل حاکم از آن جهت که حاکم است بر دلیل محکوم مقدّم است.
4 - دلیل حاکم در باب حکومت مقدّم بر دلیل محکوم است ولو دلیل محکوم نصّ یا اظهر و اقوی باشد و نفس حاکم بودن تجسّم رجحان دارد و لذا نیازی به مرجّح ندارد مگر اینکه در موردی به دلیل خاص نشود که از حاکم استفاده نمود که در آن صورت نوبت به محکوم میرسد.
متن فلنرجع إلی ما نحن بصدده، من حکومة الأدلّة الظنیّة علی الاصول، فنقول:
قد جعل الشارع - مثلا - للشیء المحتمل للحلّ و الحرمة حکما شرعیّا أعنی: «الحلّ»، ثمّ حکم بأنّ الأمارة الفلانیّة - کخبر العادل الدالّ علی حرمة العصیر - حجّة، بمعنی أنّه لا یعبأ باحتمال مخالفة مؤدّاه للواقع، فاحتمال حلّیّة العصیر المخالف للأمارة بمنزلة العدم، لا یترتّب علیه حکم شرعیّ کأن یترتّب علیه. لو لا هذه الأمارة، و هو ما ذکرنا: من الحکم بالحلّیّة الظاهریّة. فمؤدّی الأمارات بحکم الشّارع کالمعلوم، لا یترتّب علیه الأحکام الشرعیّة المجعولة للمجهولات.
ثمّ إنّ ما ذکرنا - من الورود و الحکومة - جار فی الاصول اللفظیّة أیضا، فإنّ أصالة الحقیقة أو العموم معتبرة اذا لم یعلم هناک قرینة علی المجاز.
فإن کان المخصّص - مثلا - دلیلا علمیّا کان واردا علی الأصل المذکور، فالعمل بالنّصّ القطعیّ فی مقابل الظاهر کالعمل بالدلیل العملیّ فی مقابل الأصل العملیّ.
و إن کان المخصّص ظنّیّا معتبرا کان حاکما علی الأصل؛ لأنّ معنی حجّیّة الظنّ جعل احتمال مخالفة مؤدّاه للواقع بمنزلة العدم، فی عدم ترتّب ما کان یترتّب علیه من الأثر لو لا حجّیّة هذه الأمارة، و هو وجوب العمل بالعموم؛ فإنّ الواجب عرفا و شرعا العمل بالعموم عند احتمال وجود المخصّص و عدمه، فعدم العبرة باحتمال عدم التخصیص إلغاء للعمل بالعموم.
فثبت: أنّ النصّ وارد علی أصالة الحقیقة اذا کان قطعیّا من جمیع الجهات، و حاکم علیه(1)
و یحتمل أن یکون الظنّی أیضا واردا، بناء علی کون العمل بالظّاهر عرفا و شرعا معلّقا علی عدم التعبّد بالتّخصیص، فحالها حال الاصول العقلیّة، فتأمّل.
هذا کلّه علی تقدیر کون أصالة الظّهور من حیث أصالة عدم القرینة.
و أمّا اذا کان من جهة الظنّ النوعیّ الحاصل بإرادة الحقیقة - الحاصل من الغلبة أو من غیرها - فالظاهر أنّ النّصّ وارد علیها مطلقا و إن کان النصّ ظنیّا؛ لأنّ الظاهر أنّ دلیل حجّیّة الظنّ الحاصل بإرادة الحقیقة - الذی هو مستند أصالة الظّهور - مقیّد بصورة عدم وجود ظنّ معتبر علی خلافه، فإذا وجد ارتفع موضوع ذلک الدلیل، نظیر ارتفاع موضوع الأصل بالدلیل.
ترجمه
1) (1)
صدد آن بودیم و آن حکومت ادلّۀ ظنیّه بر اصول (سهگانۀ) شرعیّه است و لذا میگوئیم:
شارع برای شیءای (مثل تتن مثلا) که محتمل اللحلیّة و الحرمة است (یعنی که ما نمیدانیم حلال است یا حرام) حکمی شرعی یعنی حلیّت ظاهریه را قرار داده است.
سپس حکم فرموده است به اینکه فلان امارۀ ظنیّه مثل خبر عادلی که دلالت دارد بر حرمت عصیر عنبی (یا تتن) و یا... حجّت است، به این معنا که به احتمال مخالفت مؤدّای آن با واقع اعتنا نمیشود (یعنی که اگر خبر عدل گفت حرام است بگو حرام است و به احتمال خلاف آن یعنی حلیّت توجه نکن).
پس: احتمال حلیّت عصیر که مخالف با اماره است به منزلۀ عدم است به نحوی که هیچ حکم شرعی بر آن مترتب نشود (به گونهای که) اگر این اماره نبود (اصالة الحلیّه) بر آن مترتّب میشد و این همان حکم به حلیّت ظاهریه است.
پس مؤدّای امارات (که مثلا عبارت باشد از حرمت تتن) به حکم شارع (یعنی حجیّت خبر ثقه) مثل (امر) معلوم است، که در اینصورت احکام شرعیّهای که جعل شده بود (مثل حلیّت) دیگر بر مجهولات مترتب نمیشود.
سپس آنچه ما در رابطۀ با ورود و حکومت ادلّه بر اصول عملیّه ذکر نمودیم، در اصول لفظیه نیز جاری است.
پس: اصالة الحقیقة یا اصالة العموم (به حکم عقلاء و اهل لسان) تعبّدا معتبر و حجّت است منتهی در صورتیکه آنجا قرینهای بر مجازیّت نباشد (یعنی که این اصول حجّتاند و موضوعشان عدم علم به قرینه است). و لذا:
1 - اگر این مخصّص (لا تکرم النحاة) مثلا یک دلیل علمی از تمام جهات باشد (چه از جهت سند و چه از جهت دلالت) وارد بر اصل مذکور (یعنی اصالة العموم) است.
2 - و اگر این مخصّص (لا تکرم النحاة) یک خبر ظنّی معتبر باشد حاکم بر اصل خواهد بود. چرا؟
پس: ثابت شد که نصّ (مثلا لا تکرم النحاة) در صورتی وارد بر اصالة الحقیقة است که از تمام جهات (یعنی سندا و دلالة) قطعی باشد و در صورتی حاکم است بر آن که فی الجمله (یعنی از یک جهت) ظنّی باشد مثل خاصّی که فی المثل ظنّی السّند است (مثل خبر ثقه و یا عدل).
و احتمال دارد که این ظن (یعنی لا تکرم النحاة) نیز وارد بر (اصالة العموم) بشود مطلقا (چه قطعی باشد و چه ظنّی) بنابراینکه عمل به ظهور (یعنی اصول لفظیه) عرفا و شرعا، موضوعش معلّق بر عدم تعبّد به تخصیص باشد (یعنی اصالة العموم در صورتی حجّت است که قرینۀ تخصیص نداشته باشد و لذا وقتی لا تکرم النحاة میآید درصورتیکه قطعی باشد وجدانا قرینه میشود، ظنّی هم باشد تعبّدا قرینه میشود و علی کلّ حال وارد میباشد چرا که إذا جاء التّعبّد ارتفع عدم التّعبّد).
پس: حال آن حال اصول عملیّه است (یعنی همانطور که دلیل علمی وارد بر اصول عملیّه است دلیل ظنّی هم وارد بر اصول لفظیه است و لذا تأمّل و دقت بفرمائید.
این چهار فرض بنابراینستکه: اصالة الظهور (و یا به تعبیر دیگر اصول لفظیّه) را تعبّدا حجّت بدانیم.
امّا اگر (حجیّت اصول لفظیه) از باب ظنّ نوعی بدست آمده بواسطۀ ارادۀ معنای حقیقی از طریقۀ غلبه و یا غیر آن باشد ظاهر اینستکه: این نصّ (یعنی لا تکرم النحاة) وارد است بر اصالة العموم مطلقا گرچه نصّ ظنّی باشد. چرا؟
زیرا ظاهر اینستکه: دلیل حجیّت ظنّ حاصل بواسطۀ ارادۀ حقیقت (یعنی اجماع عقلای عالم) که مستند و مدرک اصالة الظهور (یعنی اصول لفظیه) است، مقیّد است به صورت عدم وجود ظنّ معتبر (یعنی قرینۀ تعبّدیه) برخلاف آن.
بنابراین: وقتی (ظن معتبر برخلاف آن) آمد، موضوع آن دلیل (یعنی اصول لفظیّه) مرتفع میشود مثل از بین رفتن موضوع اصول عملیّه با آمدن دلیل.
1 - از یک طرف شارع مقدّس فرموده است تا زمانی که حکم موضوعی را از نظر حلیّت و حرمت و یا طهارت و نجاست و یا تکلیف و عدم تکلیف نمیدانی و هریک از این امور را احتمالی میدهی مثلا:
در اینصورت وظیفۀ ظاهریۀ شما اینستکه: بنا را بر حلیّت گذاشته و به حکم کلّ شیء لک حلال، آن شیء را حلال به حساب آوری تا زمانی که به غایت یعنی معرفة الحرام دست پیدا کنی.
همچنین در موارد علم اجمالی و وجوب ظهر و جمعه و شک در مکلّف به، وظیفۀ ظاهریۀ شما احتیاط و جمع بین آنها میباشد تا اینکه حکم واقعی را بدست آورید که واجب واقعی ظهر است یا جمعه.
همچنین در موارد شک در بقاء ما کان وظیفۀ ظاهریۀ شما استصحاب است تا اینکه یقین بر خلاف پیدا کنید.
2 - از طرف دیگر همین شارع مقدّس فرموده است که اگر در مورد عصیر عنبی خبر ثقه و یا عدلی قائم شود بر حرام بودن آن و یا بر وجوب جمعه و یا عدم بناگذاری بر حالت سابقه و... این خبر ثقه و یا عدل در حق تو حجّت است چرا که نزّله منزلة العلم بالواقع، و لذا شما نباید که به احتمال خلاف اعتنا کنید یعنی که باید احتمال حلیّت عصیر، احتمال وجوب ظهر و احتمال بقاء ما کان را نادیده گرفته بدان توجه نکنید تا آنجا که کأنّ احتمال و شکی در کار نیست.
1 - اصول لفظیّه در ظهورات جاری میشوند و خود بر دو قسماند:
بخشی از این اصول از جمله تبادر، صحّت عمل و... مربوط به احراز اصول ظهوراند.
بخشی از آنها هم در رابطه با شناخت از مراد متکلّم بکار میروند که آیا متکلّم نیز از این کلام همین ظاهر را اراده کرده است یا نه؟
صرفا یک سلسله وظایف تعبّدیّۀ عملیّه هستند که از آنها برای خروج مکلّف از حیرت و سرگردانی در مقام عمل استفاده میشود که اینها نیز خود بر دو قسماند:
یک قسم اصول عامّه هستند مثل برائت، احتیاط، استصحاب و تخییر.
قسم دیگر اصول خاصه هستند مثل اصالة الطهارة و الحلیّة و...
اینستکه: همانطور که ادلّۀ اجتهادیّه بر اصول عملیّه مقدّماند، هکذا بر اصول عملیۀ لفظیّه نیز مقدّماند.
فی المثل: فرض کنید که مولی فرموده است: اکرم العلماء که ظهور در عموم دارد.
امّا ما نمیدانیم که آیا همین عموم مراد متکلّم است یا نه؟
الاصل اصالة العموم، لکن این استفاده از اصالة العموم تا زمانی است که قرینه برخلاف و دلیل بر تخصیص نیاید و إلاّ جای این اصل نیست.
نکته: مسألۀ مزبور دارای صور فراوانی است که اهم آن صور دوازده صورت است.
1 - یکی اینکه عقلاء عالم به مناط تعبّد از این اصول استفاده میکنند یعنی کاری ندارند که این اصول مفید ظن هستند یا بلکه عند الشک در مراد متکلّم از روی تعبّد از این اصول بهره میگیرند.
و امّا موضوع این اصول، عدم العلم بالقرینة و یا احتمال وجود و عدم قرینه است یعنی که عقلاء عالم تا زمانی که علم به قرینۀ بر مجاز پیدا نکردهاند از این اصول استفاده میکنند.
نکته: قرینۀ عام تخصیص و قرینۀ مطلق، تقیید و... میباشد.
2 - دیگر اینکه عقلاء عالم به مناط تعبّد عقلانی از این اصول استفاده میکنند و نه به مناط ظنّ به واقع، مضافا بر اینکه موضوع این اصول نیز عدم التّعبّد بالقرینه است، یعنی تا زمانی که شارع مقدّس ما را
به قرینهای برخلاف ظاهر متعبد نکرده است یا که عقل چنین تعبّد و الزامی را نیاورده است ما از اصول لفظیّه استفاده میکنیم.
اشاره به اینستکه: مبنای اخبر مستبعد است، مضافا بر اینکه نسبت میان مبنای اوّل و دوّم عموم و خصوص من وجه است. چرا؟
الحاصل: هر نسبتی که بین علم و تعبّد بود همان نسبت بین عدم آن دو نیز هست.
3 - دیگر اینکه عقلاء عالم به مناط ظنّ به واقع نیز از اصول لفظیّۀ عقلانیه استفاده میکنند.
به عبارت دیگر از آنجا که عقلاء عالم بعد الفحص و الیأس، به مراد متکلّم ظنّ پیدا میکنند روی اطمینان از این اصول استفاده کرده و بهرهبرداری میکنند.
البته در اینکه ملاک ظنّ شخصی است و یا ظنّ نوع، به نظر مشهور ملاک همین ظنّ نوعی است و بحث ما در اینجا بر همین اساس است.
1 - یکی من جمیع الجهات یعنی که سندا و دلالتا قطعی است مثل نصّ قرآن.
2 - یکی هم من جمیع الجهات که به لحاظ سند و دلالت ظنّی است مثل: خبر واحد ظهوری.
3 - یکی هم اینکه من جهة السّند قطعی و من جهة الدّلالة ظنّی است مثل: ظاهر القرآن یا خبر متواتر.
4 - یکی هم اینکه از ناحیۀ سند ظنّی و از حیث دلالت قطعی است مثل: خبر واحد نصّ.
1 - آنجا که قرینه برخلاف ظاهر و یا فیالمثل مخصّص عام از هر جهت قطعی باشد، مبنای حجیّت اصول لفظیّه نیز تعبّد عقلائی بوده و موضوعشان نیز عدم العلم بالقرینه باشد در اینصورت دلیل مخصّص بلاشک وارد بر اصالة العموم بوده و موضوع آن را وجدانا مرتفع میسازد.
چونکه موضوع آن اصل، احتمال و عدم علم به قرینه است و فرض اینستکه: اکنون قرینۀ قطعیّه برخلاف آمده است و لذا:
إذا جاء العلم، ارتفع عدم العلم.
2 - آنجا که قرینۀ برخلاف ظاهر به لحاظ سندی ظنّی ولکن از حیث دلالت قطعی باشد مثل خبر واحد نص، مبنای حجیّت اصول لفظیّه هم، تعبّد عقلائی بوده و موضوع آنها نیز همان عدم العلم به قرینه باشد در این فرض هم دلیل اجتهادی ظنّی حاکم بر اصول لفظیّه میشود. چرا؟
زیرا که موضوع اصول عدم العلم به قرینه است و دلیل ظنّی اگرچه سندش خبر واحد بوده و قطعی نیست که از هر جهت مفید علم باشد ولکن چون به منزلۀ علم است و ادلّۀ حجیّت خبر واحد ثقه آن را حجّت کرده و گفته است که به احتمال خلاف اعتنا نکن در نتیجه کأنّ احتمال خلافی در کار نیست و با آمدن خبر ثقه وجود آن احتمال کالعدم است.
این همان معنای حکومت است.
4 و 3 - آنجا که قرینۀ برخلاف ظاهر، قطعی و یا ظنّی باشد، مبنای مادر حجیّت اصول لفظیّه هم تعبّد و موضوع آن اصول عدم التّعبّد به قرینه باشد در آن صورت قرینه، وارد بر اصل میشود مطلقا. چرا؟
زیرا موضوع اصل، عدم تعبّد است و با آمدن قطع به خلاف باید که به قطع متعبّد شد چنانکه با حصول ظنّ معتبر برخلاف ظاهر نیز باید بر طبق ظنّ معتبر متعبّد شد، یعنی:
إذا جاء التّعبّد ارتفع عدم التّعبّد وجدانا، و این معنای ورود است.
5 و 6 - آنجا که دلیل اجتهادی قطعی و یا ظنّی معتبر، مبنای ما هم در باب حجیّت اصول افادۀ ظن نوعی به مراد باشد، در این صورت نیز دلیل (اجتهادی وارد بر اصول لفظیّه خواهد بود، چرا که با وجود قرینۀ معتبره برخلاف، دیگر جای افادۀ اطمینان و ظنّ نوعی نیست و اصولا دلیل حجیّت ظنّ به مراد و اینکه اصالة الظهور به این مناط حجّت میباشد، مقیّد است به اینکه ظن معتبری برخلاف آن نباشد و إلاّ جای عمل به اصالة الظهور نیست.
اینستکه: ما موردی را سراغ نداریم که عام از آنجهت که عام است بر خاص از آن جهت که خاص است ولو ضعیفترین ظنون باشد مقدّم شود.
پس اگر حجیّت اصالة العموم معلّق بر عدم ظنّ معتبر نبود و ظنّ معتبر برخلاف آن نبود بله جای این فرض بود که در موردی عام بما هو عام با خاص بما هو خاص مساوی باشند و یا عام اقوی و یا خاص اقوی باشد ولکن چنین نیست بلکه تا زمانی که خاص نصّ باشد ولو خبر واحد، بر عام ولو قرآنی باشد مقدّم است.
1 - اگر دلیل خاص قوّت دلالی و یا رجحان سندی داشته و اظهر باشد بر عام مقدّم میشود، مثل (اکرم العلماء) و (یستحبّ اکرام النحویین) که ظهور یستحبّ در استحباب اقوی از ظهور اکرم در وجوب است و بر آن مقدّم میشود.
2 - و اگر دلیل عام به لحاظ دلالت اقوی و یا به لحاظ سندی ارجح باشد بر خاص مقدّم میشود مثل (اکرم العلماء) و (ینبغی اکرام العلماء که ظهور ینبغی در استحباب اضعف از ظهور اکرم در وجوب است.
3 - و اگر هیچیک از دو دلیل از جهات دلالت و یا سند رجحانی بر دیگری نداشته باشند بلکه از حیث ظهور مساوی باشند، قوانین متعارضین یعنی تخییر یا توقف و یا... پیاده میشود.
اینستکه: پس از اینکه بنا شد که دلیل ظنّی حاکم بر اصل و یا اصول شرعیۀ سهگانه بشود و تفسیر حکومت و تفاوتش با تخصیص بیان گردید در اینجا با ذکر یک مثال به محل بحث برگشته و آن را تبیین میکند و لذا میگوید - فی المثل: کسی شک میکند که آیا شرب تتن حلال است یا حرام؟
کلّ شیء لک حلال به او میگوید که ایّها الشّاک تتن بر تو حلال است که میشود برائت شرعیّه.
خبر ثقه قائم میشود بر اینکه شرب التتن حرام، مضافا بر اینکه شارع این خبر ثقه را حجّت قرار داده است.
مراد از حجیّت خبر ثقه هم اینستکه: وقتی خبر ثقه چیزی را بیان نمود به احتمال خلافش اعتنا نکن.
پس: وقتی خبر ثقه میگوید شرب التتن حرام است دیگر به احتمال حلیّت اعتنا نکن یعنی که اینجا جای جاری کردن برائت شرعیّه نیست. که این همان تفسیر بالتّضییق است.
نکته اینکه: میتوان مثالهایی از استصحاب و از احتیاط شرعی و... نیز آورد.
اینستکه: همان مطلبی که در رابطۀ با اصول عملیّه گفته شد در رابطۀ با اصول لفظیّه نیز وجود دارد، چرا که:
اصول عملیّه، اصولی هستند که به هنگام شک در حکم خدا بکار گرفته میشوند.
اصول لفظیّه نیز اصولی هستند که در مقام شک بکار گرفته میشوند، لکن برای تشخیص معانی الفاظ.
به عبارت دیگر: اصول عملیّه مربوط به شک در حکم هستند، و اصول لفظیّه مربوط به شک در قرینه یعنی:
اصالة العموم به هنگام شک در تخصیص و یا قرینۀ تخصیص بکار میرود.
اصالة الاطلاق به هنگام شک در قرینۀ تقیید به کار میرود.
اصالة الحقیقه به هنگام شک در قرینۀ صارفه و قرینۀ مجاز بکار میرود.
میفرماید:
همچنانکه اصول عملیّه گاهی مورود هستند، یعنی که دلیل وارد بر اصل میشود و گاهی محکوم اصل هستند یعنی که دلیل حاکم بر اصل میشود، اصول لفظیّه نیز گاهی مورود واقع میشوند یعنی که دلیل وارد بر اصل لفظی میشود، و گاهی محکوم اصل واقع میشوند یعنی که دلیل حاکم بر اصل لفظی میشود.
الحاصل: همانطور که در آنجا صور دوازدهگانه تصویر شد و حکم هریک بیان گردید و گفته شد که دلیل در کجا وارد بر آن اصول است و در کجا حاکم بر آنها، در اینجا نیز باید که صور مختلفه تصویر شده و حکم هر یک بیان گردد و لذا میگوئیم:
1 - اصول لفظیّه را گاهی از باب شک حجّت میدانیم یعنی میگوئیم که عقلای عالم تعبّدا این اصول لفظیّه را بکار میبرند.
1 - در صورتی که موضوع آن شک در وجود قرینه باشد.
2 - در صورتی که موضوع آن نبودن قرینۀ تعبّدی باشد یعنی که قرینۀ تعبّدی در کار نباشد.
نکته: عقلای عالم گاهی این اصول لفظیّه را از باب ظن بکار میبرند و نه از روی تعبّد.
به عبارت دیگر: وقتی به ظاهر یک لفظ توجه میکنند، ظاهر آن لفظ برای آنها مفید ظنّ است و لذا به آن ظنّ عمل میکنند یعنی اگر به اصالة العموم عمل بکنند از باب ظنّ به عموم عمل میکنند و نه
از روی تعبّد.
1 - گاهی موضوع آن شک در وجود قرینه است یعنی که عند الشّک فی القرینه، این اصول را من باب ظنّ اجرا میکنند.
2 - گاهی هم موضوع آن نبودن قرینۀ تعبدیه است.
نکته اینکه این دو صورت بعلاوۀ دو صورت قبلی جمعا میشود چهار صورت.
و علی جمیع تقادیر دلیلی که میآید و با این اصول مواجه میشود خود بر دو قسم است:
گاهی از جمیع جهات یعنی سندا و دلالة قطعی است.
گاهی هم از بعض جهات مثلا سندا ظنّی است.
پس: از ضرب این دو در آن چهار صورت، هشت صورت حاصل میآید که حکم هر یک از این هشت صورت با ذکر مثال تبیین خواهد شد و لذا میفرماید:
1 - مولی فرموده است که: اکرم العلماء، انسان شک میکند که آیا عموم اراده شده است یا که قرینهای برای تخصیص این عام وجود دارد لکن به من نرسیده است؟
بنای عقلای عالم اینستکه: در اینجا اصالة العموم را جاری کنند، یعنی که: الاصل، العموم، که گفتیم موضوع آن شک در قرینۀ تخصیص است.
به عبارت دیگر عقلا گفتهاند: هرکس که در قرینة التخصیص شک دارد اصالة العموم جاری کند.
حال در این اثناء به ما میرسد که: لا تکرم النحاة، و ما میبینیم که این لا تکرم النحاة، از تمام جهات یعنی سندا و دلالة قطعی است.
به عبارت دیگر: لا تکرم النحاة یعنی که اکرام نحات واجب نیست، و لذا این لا تکرم النحاة میشود وارد بر آن اصالة العموم. چرا؟
زیرا موضوع اصالة العموم، الشکّ فی قرینة التّخصیص است و حال آنکه لا تکرم النحاة خودش علم به قرینۀ تخصیص است.
وقتی که علم به قرینۀ تخصیص آمد، آن شک در قرینۀ تخصیص از بین میرود.
به عبارت دیگر: الخاصّ وارد علی اصالة العموم، یعنی این خاص که لا تکرم النحاة باشد و از هر جهت قطعآور است، شد وارد بر اصالة العموم اکرم العلماء.
2 - فرض دیگر اینکه مولی گفته است: اکرم العلماء، عقلای عالم برآناند که باید اصالة العموم جاری نمود، موضوع آن هم شکّ در تخصیص دارد اصالة العموم جاری کند.
از بعضی جهات قطعی است، یعنی که از جهت دلالت قطعی است چون نصّ است.
از بعضی جهات هم ظنّی است، یعنی که چون خبر ثقه است، قطعی نیست بلکه ظن معتبر است، لکن شارع آن را حجّت قرار داده است.
در نتیجه: این دلیل ظنّی میشود حاکم بر آن اصالة العموم. یعنی چه؟
یعنی شارع که فرموده است خبر ثقه حجّت است یعنی که به احتمال خلاف و یا به تعبیر دیگر به احتمال عدم تخصیص اعتنا نکن.
به عبارت دیگر: احتمال نده که این لا تکرم النحاة مخصّص اکرم العلماء نباشد. چرا که اگر به چنین احتمالی توجه کنیم باید که اصالة العموم جاری کنیم.
امّا دلیل حجیّت میگوید به احتمال عدم تخصیص اعتنا نکن یعنی که دیگر در اینجا اصالة العموم جاری نکن، که این همان حکومت و یا تفسیر بالتّضییق است.
3 - در فرض دیگر مولا فرموده: اکرم العلماء، عقلای عالم هم اصالة العموم را از باب ظنّ و نه از روی تعبّد، حجّت قرار دادهاند و گفتهاند:
شما با اصالة العموم ظنّ پیدا میکنید که مولی عموم را اراده کرده است و لذا اصالة العموم را جاری کنید.
البته، موضوع آن در اینجا شک در وجود قرینۀ تخصیص است.
در این اثناء به ما میرسد که: لا تکرم النحاة، که از تمام جهات هم قطعی است و لذا میشود وارد بر اصالة العموم. چرا؟
زیرا در اینجا شک در قرینۀ تخصیص و یا به تعبیر دیگر احتمال عدم تخصیص است، منتهی با وجود لا تکرم النحاة که من جمیع جهات قطعی است، شک مرتفع میشود.
به عبارت دیگر: شما تاکنون شک داشتید که آیا قرینۀ تخصیص هست یا نه؟ و لذا اصالة العموم جاری میکردید.
با آمدن لا تکرم النحاة که من جمیع الجهات قطعی است دیگر شکی در تخصیص ندارید که این همان ورود است.
4 - در فرض دیگر مولا گفته است: اکرم العلماء، عقلای عالم هم اصالة العموم را از باب ظنّ حجّت قرار دادهاند و باز هم موضوع آن شک است و لذا شاک باید که اصالة العموم جاری کند.
یعنی که این دلیل نیز حاکم بر اصالة العموم است. چرا؟
الحاصل: در چهار صورت مذکور ما در دو صورت اصالة العموم را از باب تعبّد حجّت دانستیم، و در دو صورت از باب ظنّ حجّت دانستیم.
در هر چهار صورت هم موضوع آن را شک در قرینه تخصیص گرفتیم
امّا گفتیم دلیلی که در این چهار صورت در برابر اصالة العموم قرار میگیرد:
1 - در صورتیکه از جمیع جهات قطعی باشد یکون واردا.
2 - و چنانچه از بعض جهات ظنّی باشد یکون حاکما.
مولا گفته اکرم العلماء و ما میخواهیم اصالة العموم را در صورتیکه قرینۀ تعبّدی بر خلافش نباشد، از باب تعبّد جاری کنیم.
درصورتیکه این لا تکرم النحاة از جمیع جهات قطعی باشد میشود قرینۀ وجدانیّه و چنانچه از بعض جهات ظنّی باشد میشود قرینۀ تعبّدیّه.
موضوع اصالة العموم هم نبودن قرینۀ تعبّدیّه است، و لذا وقتی قرینۀ تعبّدیّه آمد، اصالة العموم میرود و در نتیجه لا تکرم النحاة میشود وارد بر اصالة العموم.
1 - اگر از جمیع جهات قطعی باشد یکون واردا علی اصالة العموم بخاطر اینکه بالاتر از قرینۀ تعبّدیّه
یعنی وجدانیّه یا قطعیّه است.
2 - و اگر از بعض جهات ظنّی باشد میشود قرینۀ تعبّدیّه، و با بودن قرینۀ تعبّدیّه، نبود قرینۀ تعبّدیّه از بین میرود.
این شد هشت صورت که لا تکرم النحاة، در شش صورت بر اصالة العموم اکرم العلماء وارد شد و در دو صورت حاکم بر آن گردی. حال:
اگر این اصول لفظیّه از باب ظن حجّت باشد و نه از باب تعبّد، عقلای عالم این اصول یعنی اصالة العموم، اصالة الاطلاق، اصالة الحقیقة و... را از باب ظنّ جاری میکنند، فی المثل:
اکرم العلماء که ظاهرش عموم است جای اصالة العموم است، دلیل مثل لا تکرم النحاة میآید و در مقابل آن قرار میگیرد.
این دلیل چه قطعی من جمیع الجهات باشد و چه ظنّی من بعض الجهات باشد وارد بر اصالة العموم است.
یعنی که اصالة العموم را از طریق ورود نابود میکند و با این کار میشود مخصّص و تخصیص زنندۀ آن عموم.
بله، اصول لفظیّه از باب ظن حجّتاند لکن به شرط اینکه ظنّی بر خلافش نباشد و لذا اگر ظنّی مثل لا تکرم النحاة قائم شود آن شرط میرود و منتفی میشود و هذا هو الورود.
نکته: دو فرض دیگر هم وجود دارد که شیخ متعرض آن دو فرض نشده است و لذا میگوئیم:
اگر اصول لفظیّه از باب ظن حجّت باشند ولکن موضوعشان عدم العلم بالقرینه باشد و نه عدم الظنّ بالخلاف، یعنی نبودن قرینۀ تعبّدیّه برخلاف.
حال: این لا تکرم النحاة که میآید و در برابر آن اصول لفظی قرار میگیرد خود دو صورت دارد:
1 - اگر این لا تکرم النحاة قطعی باشد وارد بر آن است ولکن اگر که ظنّی باشد حاکم بر آن است.
1 - دو اصطلاح حکومت و ورود اوّلین بار توسط شیخ انصاری در علم اصول به کار رفتهاند و از ابتکارات ایشان به شمار میآیند چرا که در سخنان علمای قبل از شیخ اثری از استعمال این دو اصطلاح وجود ندارد.
تقدّم را بیان نکردهاند.
2 - البته شیخ در مکاسب، ص 373 مدعی است مفهومی که اصطلاح حکومت در آن به کار رفته است پیشینه دارد ولکن اصطلاح خاصّی برای آن مفهوم نداشتهاند.
3 - ایشان در رابطۀ با فهم این اصطلاح میگوید: مقصود از حکومت اینستکه: یکی از دو دلیل با مدلول لفظی خودش، متعرض حال دلیل دیگر از حیث اثبات حکم برای چیزی یا نفی حکم از آن چیز باشد که امثلۀ آن گذشت.
4 - در رابطۀ با ضابطۀ حکومت فرموده است: ضابطۀ حکومت اینستکه: یکی از دو دلیل، با مدلول لفظی خود متعرض حال دلیل دیگر باشد و حکمی که با دلیل دیگر ثابت گردیده است از بعضی از افراد موضوع آن دلیل رفع نماید.
پس دلیل حاکم مبیّن قلمرو مدلول دلیل محکوم است، و برای بیان حال دلیل محکوم سوق داده شده و متفرّع بر آن است مثل دلیلی که دلالت دارد بر اینکه برای شک در نماز نافله، یا با کثرت شک، یا با حفظ امام و مأموم، یا بعد از فراغ از عمل، حکمی نیست. این دلیل، حکومت دارد بر ادلّهای که متکّفل بیان احکام اینگونه شکهاست.
اگر فرض شود که از شارع حکم اینگونه شکها، نه بصورت عموم و نه به صورت خصوص وارد نشده باشد، موردی برای ادلّۀ نفی حکم شک در این صورتها نمیباشد.
5 - اگرچه شیخ مبتکر اصطلاح حکومت در نسبت دو دلیل با یکدیگر است لکن تفسیر روشنی از این اصطلاح ارائه نکرده است، آنچه از بیان ایشان فهمیده میشود اینستکه:
6 - مرحوم آخوند خراسانی گفتهاند که تفسیر دلیل حاکم فقط برای تضییق موضوع دلیل محکوم نیست، بلکه در جهت تعمیم حکم موضوع محکوم نیز هست.
سخن مرحوم آخوند چنین است:
مخفی نماند که در حکومت، جز ستون دادن دلیل حاکم، معتبر نیست، به حیثی که صلاحیّت داشته باشد برای بیان کمیّت موضوع دلیل دیگر؛ خواه تعمیم موضوع باشد و یا تخصیص آن.
امّا در کلمات شیخ، تعمیم حکم از موضوع حکم دلیل محکوم به عنوان «حکومت» تفسیر نشده است، فقط رفع حکم از موضوع حکحم دلیل محکوم به عنوان «حکومت» خوانده شده است.
بههرحال در رفع حکم، موضوع موجود است.
7 - در سخنان شیخ تعریفی برای «ورود» ذکر نشده است؛ آنچه شیخ دربارۀ ورود فرموده است اینستکه: ادلّۀ اجتهادی وارد بر اصول عملیّه هستند و موضوع اصول را رفع مینمایند.
از ظاهر عبارت شیخ استنباط میشود که وارد و مورود دو دلیل هستند که یکی با مدلول لفظی خود، متعرّض دلیل دیگر میشود و موضوع دلیل دوّم را رفع مینماید؛ چنانکه موضوع حکم در اصول عملیۀ، چیزی است که دارای وصف مجهول الحکم باشد.
هرگاه دلیلی حکم چیزی مثل مثلا آب انگور، را بیان کند، دیگر اصل حلیّت، مقتضی حلال بودن آن نیست؛ زیرا اصل حلیّت فقط مقتضی حلیّت مجهول الحکم است.
بنابراین حکم به حرمت آن، موجب دور افکندن اصل نیست؛ بلکه اصل خودش در مورد آن جاری نمیشود و مقتضی حکم آن نیست؛ زیرا موضوع آن مجهول الحکم است.
همچنین اگر اصول عقلی باشند، مثل برائت عقلی، احتیاط عقلی و تخییر عقلی، دلیل، وارد بر آن اصول و رافع موضوع آن است؛ زیرا موضوع برائت، عدم بیان، موضوع احتیاط، احتمال عقاب، و موضوع تخییر، ترجیح نداشتن یکی از دو طرف تخییر است؛ همۀ این موضوعها با دلیلی که اعتبار علمی دارند رفع و برداشته میشوند.
8 - شیخ در رابطۀ با رتبۀ صدور دلیل حاکم و وارده دلیل حاکم و وارد را متفرّع بر دلیل محکوم و مورود میداند، که اگر دلیل محکوم نباشد، دلیل حاکم را لغو میداند.
مرحوم آخوند خراسانی(1)
نه تنها لازم نیست که محکوم، قبل از حاکم و یا همراه با حاکم باشد، بلکه جایز است که بعد از حاکم هم باشد؛ زیرا از آشکارترین موارد حاکمیّت ادلّهای بر ادلّۀ دیگر، ورود ادلّۀ امارهای بر اصول تعبّدی است؛ در حالی که ادلّه نه تنها متفرّع از اصول تعبّدی نیستند، بلکه اگر تا روز قیامت اصول تعبّدی جهت تعیین وظیفه جعل نمیشد، آن ادلّه کارایی خود را داشت و قاعده، تام و کامل بود و در تمام بودن خود، مستقل به حساب میآمد و هیچ اشکالی بر آن نبود.
شاید منشاء فکر تفریع دلیل حاکم از دلیل محکوم و لغویّت دلیل حاکم در صورت نبودن دلیل محکوم این بوده که حاکم به منزلۀ شرح محکوم است، و پیروی شارح از مشروح نیاز به بیان و شرح ندارد و لکن آشکار گردیده است که دلیل حاکم افادۀ فایدۀ تام و مستقل میکند؛ اگرچه پیش از دلیل محکوم باشد، و کمیّت موضوع حکم را به صورت خصوصی یا عمومی تبیین مینماید، نه اینکه دلیل حاکم فقط برای آن سوق داده شده باشد.
البته میرزای شیرازی در همان مأخذ ص 180 فرموده است: اگر شارح بودن دلیل حاکم، فعلی
باشد، دلیل حاکم متفرّع و متوقّف بر وجود دلیل محکوم است.
9 - البته علامۀ اصفهانی نیز از موضوع شیخ دفاع کرده به اینکه:
در دیدگاه شیخ، حکومت به معنای شرح و تفسیر است و دلیل حاکم در مقام تعیین حدود چیزی که به صورت اطلاق یا عموم دارای ثبوت بوده، وارد شده است.
شارح بودن دلیل حاکم گاهی فعلیت در یکی از زمانها دارد، ناچار مستدعی وجود فعلی محکوم در همان زمان میباشد؛ زیرا اگر نباشد، وجود دلیل حاکم لغو است، بلکه تخلّف شارح از مشروح و محال است.
و گاهی در مقام شارح بودن اقتضایی است، به گونهای که اگر دلیل، متکفّل حکم به صورت اطلاق یا عموم باشد، دلیل شارح تحدید برای آن خواهد بود.
شارح بودن اقتضایی، مقتضی وجود محکوم اصلا نیست، تا چه رسد به اینکه لازم باشد که حاکم بعد از آن باشد؛ بلکه حاکم اقتضایی مستدعی محکوم اقتضایی است و تأخّر رتبی طبیعتا در اینجا وجود دارد، و نبودن محکوم بطور کلّ، ضرری نمیزند.
بنابراین آنچه شیخ افاده فرموده براساس شارح بودن فعلی، وجیه است.(1)
نهایة الدّرایه، ج 6، ص 276.
ایشان در بیان ضابطۀ حکومت یک دلیل بر دلیل دیگر فرموده است:
ضابطۀ حکومت اینستکه: یکی از دو دلیل، به صورتی، حتّی با ملازمۀ عرفی یا عقلی متعرّض حیثیّتی از حیثیّات دلیل دیگر بشود، که دلیل دوّم متعرّض آن حیثیّت نشده باشد؛ خواه تعرّض در موضوع دلیل دوّم باشد، یا در محمول، یا در متعلق، یا در بعضی مراحلی که پیش از تعلّق حکم به موضوع، ملحق موضوع میشود، صورت گیرد.
فی المثل: اگر مولی گفت: اکرم العلماء، این دستور متعرّض چیزی جز وجوب اکرام تکتک علماء نشده و چیز دیگری غیر از آن را بیان نکرده است.
این دستور بیان نکرده که موضوع حکم به وجود آمده است، یا فردی در حکم داخل است یا نه؟
حدود متعلّق حکم که علم باشد را ذکر نکرده و حکم متعلّق را مشخّص نکرده است.
همچنین بیان نکرده که آن دستور مورد قصد مولی است یا اینکه مجعول میباشد؛ به نحو جدّی صادر گردیده یا صدور آن تقیّهای است.
خلاصه اینکه، این دستور متعرّض جهتهایی که قبل و بعد از حکم وجود دارد، نشده است.
اگر همین دستور، که دلیل وجوب اکرام است، چیزی از این حیثیّتها را بیان نماید، و در این صورت
1) (1)
ملاحظۀ نسبت میان دو دلیل و ظاهرتر بودن یکی بر دیگری را نمیکردند.
بنابراین: اگر یکی از دو دلیل، توسعۀ دایرۀ موضوع دلیل دیگر یا تضییق آن یا حدود محمول دیگر یا متعلّق حکم دلیل دیگر یا حکم دلیل دیگر را بیان نماید، مقدّم و حاکم بر آن دلیل خواهد بود، مثلا اگر گفته شود، سهو نیست برای کسی که بر خودش به سهو کردن اقرار نماید، این دستور مقدّم و حاکم است بر ادلّهای که برای همۀ شکها حکم مشخصی کرده است.
همچنین اگر گفت: «زید عالم است» یا «زید عالم نیست» و یا «مهمانی اکرام است» یا «مهمانی اکرام نیست» و امثال آن، حاکم است بر گفتار کسی که گفت «دانشمندان را اکرام نما»، زیرا آن دلیلها چیزی را بیان کردهاند که این دلیل آن را بیان نکرده است.
همچنین گفتار خداوند متعال که (ما جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ) (1)
سورۀ حج، آیه 78.
حاکم است بر ادلّۀ احکام؛ زیرا آیه با مدلول خود، جعلی را بیان کرده که ادلّۀ احکام بیان نکرده است؛ اگرچه آن جعل غیرحرجی ضرورتا مجعول بوده است؛ زیرا ادلّۀ احکام متعرّض مجعول بودن امور غیر حرجی نشدند.پس هرگاه دلیلی بیان کند که جعل به امر حرجی تعلق نگرفته، عرفا بر ادلّۀ احکام مقدّم است، و مقدّم بودنش از جهت اقوی بودن ظهور و دلالتش نیست بلکه در مقابل تقدّم ظهوری، این صورت گونۀ دیگری از تقدّم است.
به همین جهت نسبت میان دو دلیل ملاحظه نمیشود.
بنابراین: عموم و خصوص من وجه، بر معارض خودش مقدّم میشود؛ ظواهری که دارای ظهور نزدیکتر هستند بر ظهور قویتر مقدّم میشوند؛ و لذا اگر گفت:
اکرم العلماء و دلیلی دلالت داشت بر اینکه اکرام فاسقها را نخواسته و یا حکم به اکرام آنها نکرده یا اکرام آنها را جعل نکرده است بر دلیل اوّل مقدّم است، بدون آنکه نسبت میان آنها یا ظهور آنها ملاحظه شود.
این مقدّم بودن جز به جهت آن نیست که دلیل حاکم چیزی را بیان کرده که دلیل دیگر بیان نکرده است. دلیل محکوم با مدلول لفظی خود، بیان نکرده که اکرام آنها یعنی اکرام عالم فاسق، مراد است، یا مجهول است، یا حکم به آن شده است؛ بلکه وجوب اکرام آنها از خارج یا به جهت اصل عقلایی معلوم است.
از همین گونه است مقدّم داشتن قاعدۀ لاتعاد بر ادلّۀ وجوب اجزاء و شرایط؛ زیرا ادلّۀ اجزاء و شرائط، حیثیّتهایی که ملحق به آن میشوند، یعنی وجوب یا عدم وجوب اعاده را بیان نکرده بلکه عقل حکم میکند، شخصی که جزء یا شرطی را بجا نیاورده، فعل را مجدّدا انجام دهد.
1) (1)
1 - نتیجۀ حکومت دلیلی بر دلیل دیگر گاهی تخصیص است؛ فی المثل:
2 - گاهی نتیجۀ حکومت، تقیید یک دلیل است، مثل تقدّم دلیل رفع حرج بر اطلاق ادلّۀ احکام.
3 - گاهی نتیجۀ حکومت، توسعۀ در شمول حکم به زبان توسعۀ موضوع است مثل «طواف خانۀ کعبه نماز است.»
4 - گاهی نتیجۀ حکومت، ورود است؛ مثل مقدّم بودن ادلّۀ استصحاب بر ادلّۀ اصول تعبّدی شرعی، بنابراینکه مراد از علمی که غایت ادلّۀ اصول میباشد همان حجّت در مقام عدم حجّت است:
بنابراین: در حدیثی که گفته شده «یقین را با شک نشکن» بر ادلّۀ اصول حاکم است؛ زیرا زبان حدیث، باقی بودن یقین و دراز نمودن عمر آن است، پس حدیث متعرّض تحقق علمی است که غایت اصول قرار داده شد؛ و ادلّۀ اصول متعرّض تحقّق آن علم نشدند، به همین جهت ادلّۀ استصحاب بر ادلۀ اصول حکومت دارد، و نتیجۀ حکومت آن ورود است.
اگر مراد از علمی که غایت اصول است علم وجدانی باشد، دلیل استصحاب حاکم بر ادلّۀ اصول است، و نتیجۀ آن اعدام موضوع ادلّه است، و اعدام آن تعبّدی و حکمی است، نه حقیقی.
پس: در بسیاری از موارد، ورود، تخصیص، تقیید و چیزهای دیگر از نتایج حکومت و ثمرۀ آن میباشند. بنابراین: ورود در عرض حکومت نیست، زیرا حیثیّت تقدّم دلیلی بر دلیل دیگر بیش از دو صورت نیست: اوّل، تقدّم ظهوری؛ دوّم، تقدّم به صورت حکومت، خواه نتیجۀ حکومت، رفع حکمی موضوع باشد، یا رفع حقیقی آن.
پس ورود، از صورتهای تقدیم دلیل لفظی بر دلیل دیگر در مقابل تخصیص و حکومت نیست.
اگر خواستی بگو: حصر تقسیم تقدیم دلیلی بر دلیل دیگر میان تقدّم ظهوری و تقدّم به صورت حکومت، عقلی و دایر میان نفی و اثبات میباشد و قسم دیگری در ادلّۀ لفظی معقول نیست که ورود نامیده شود؛ زیرا یکی از دو دلیل یا آنچه را دلیل دیگر بیان کرده، بیان مینماید، یا اینکه آنچه دلیل دیگر بیان نکرده بیان مینماید، و صورت سوّمی وجود ندارد. بله صورت سوّمی تصور دارد؛ اینکه اصلا متعرّض دلیل دیگر نباشد، که این صورت از مقسم بیرون است.
پس ادلّۀ امارات، بنابراینکه از ادلّۀ لفظی گرفته شده باشند، بر ادلّۀ اصول و بر استصحاب حاکم هستند؛ زیرا مفاد ادلّۀ اماره تصرّف در موضوع اصول است از حیث آن که موضوع اصول را اعدام میکند؛ و اعدام موضوع اصول حیثیّتی است که ادلّۀ اصول آن را بیان نکردهاند.
بنابراین: نتایج حکومت امور فراوانی است؛ از جمله تخصیص، تقیید ورود، اعدام تعبّدی موضوع، ایجاد تعبّدی موضوع، توسعۀ حکمی دایرۀ موضوع یا حکم برخلاف و عکس تخصیص و تقیید.
پس: ورود از صورتهای تقدیم در ادلّۀ لفظی نیست و بحثی در اصطلاح نمیباشد.
البته اشکالی ندارد که تقدیم بعضی ادلّۀ عقلی بر بعضی دیگر، مثل مقدّم بودن بنای عقلاء، بر عمل به خبر ثقه، براساس دلیل قبح عقاب بدون بیان، ورود، نامیده شود؛ چنانکه اشکالی ندارد که تقدّم بعضی ادلّۀ لفظی مثل ادلّۀ امارات و استصحاب، براساس دلیل قباحت مجازات بدون بیان، ورود نامیده میشود.
از آنچه ذکر کردیم فرق میان تخصیص و حکومت به دست میآید.(1)
الاستصحاب، امام خمینی رحمه اللّه ص 234-237.
چنانکه مخفی نیست؛ زیرا تقدیم دلیلی بر دلیل دیگر هرگاه به صورت حکومت و تحت ضابطه گفته شود، مختلف نیست تا تقسیم صحیح باشد و اختلاف نتیجۀ مصحّح تقسیم نیست.
پس تقدّم دلیل «لا شکّ للکثیر الشّکّ» بر ادلّۀ شکها، همانند تقدّم دلیل «لا تنقض» بر ادلّۀ اصول است؛ و تقدّم مفهوم آیۀ نبأ بر ادلّۀ اصول از حیث آن است که دلیلهای حاکم، چیزهایی را بیان کرده است که ادلّۀ مقابل، آن چیزها را بیان نکرده است.
خلاصه، کیفیت تقدّم دلیلهای حاکم در احکام واقعی، مخالف صورت تقدّم دلیلهای حاکم در احکام ظاهری نیست، تا تقسیم حکومت به ظاهری و واقعی صحیح باشد.(3)
ایشان حکومت را در تعرّض دلالت لفظی یک دلیل نسبت به دلیل دیگر دانسته و دلیل حاکم را رافع حکم از بعضی مصادیق موضوع دلیل محکوم دانستهاند و حکومت و ورود را به دو صورت تعرّض دلیلی نسبت به دلیل دیگر دانستهاند.
امّا امام خمینی رحمه اللّه: در نحوۀ تعرّض، نظر جدیدی ابراز کردهاند که منحصر به دلالت لفظی نیست و هرگونه تصرّف، اعم از تصرّف در موضوع، محمول و... در جهت رفع حکم یا تعمیم حکم را حکومت
دانسته و ورود را زیر مجموعۀ حکومت خواندهاند.
اینستکه: ما تحقیقا میبینیم که عقلا و صاحبان گفتگو:
1 - گاهی دلیلی را بر دلیل دیگر، بدون ملاحظۀ نسبت میان آنها و بدون ملاحظۀ ظاهرتر بودن یکی از دیگری، مقدّم میدارند.
2 - و گاهی در مقدّم داشتن یکی از دو دلیل بر دیگری، با وجود نسبت میان آنها توقف مینمایند، فی المثل:
و تفاوتی میان آنچه گذشت، جز در کیفیّت بیان و تعبیر نیست.
همین وضعیّت در مورد جملۀ «لا ضرر و لا ضرارا یا ما یرید اللّه بکم العسر»، نسبت به ادلّۀ احکام وجود دارد؛ با اینکه نسبت میان آنها عموم و خصوص من وجه است.
اینگونه مقدّم داشتن دلیلی بر دلیل دیگر با ملاحظۀ مقام ظهوری که نزد عقلاء اعتبار دارد، ترجیح و تقدیم دیگری است.
تقدیم ظهوری اینستکه: یکی از دو دلیل، با مدلول خودش متعرّض حیثیّتی از حیثیّات دلیل دیگر باشد که آن دلیل متعرّض آن حیثیّت نشده است.
توضیح ذلک اینکه:
دو دلیل، یا اینکه هر یک از آنها با مدلول خودش متعرّض چیزی است که دلیل دیگر متعرّض آن است، که در اینصورت تفاوت آنها پس از اشتراکشان در کیفیت تعرّض، در جهات دیگر است مثل سلب و ایجاب، مثل: - دانشمندان را اکرام نما؛ دانشمندان را اکرام نکن.
یا تفاوت آنها در اخصّ بودن یکی از آنها از دیگری است مثل اینکه «دانشمندان را اکرام نما،
فاسقها را اکرام نکن».
اگر مرتکب ظهار شدی بردهای آزاد نما، «و اگر مرتکب ظهار شدی بردهای مؤمن آزاد نما.»
در تمام این موارد، هر یک از دو دلیل، متعرّض چیزی است که دلیل دیگر متعرّض همان چیز است، چنانکه یکی از آنها متعرّض وجوب اکرام دانشمندان شده و دلیل دیگر متعرّض عدم وجوب اکرام آنها؛ یکی از دلیلها متعرّض آزادی برده شده و دلیل دیگر متعرّض آزاد نکردن بردۀ کافر یا آزاد کردن بردۀ مؤمن.
پس: آنچه مدلول لفظی یکی از آنهاست، مدلول لفظی دلیل دیگر هم هست با اختلاف در کیفیّت یا با زیادتی در یکی از آنها و امثال آن.
اگر خواستی بگو: در ادلّۀ لفظی میان دو دلیل در مرحلۀ ظهور برخورد بوجود میآید، با اینکه آن دو دلیل در تمام مراحل از اصول عقلایی متحد هستند وقتی که دو دلیل چنین بودند، تقدیم یکی از آنها بر دیگری، تقدیم ظهوری است و ملاک و مناط تقدیم ظاهرتر بودن یکی از آنها نسبت به دیگری است.
پس: تقدیم «فاسقهای از علما را اکرام نکن» بر «علما را اکرام کن»، جز از جهت تقدیم ظاهرتر بر ظاهر نیست.
تمام اصول لفظیّه مانند اصالة العموم، اصالة الاطلاق و اصالة الحقیقه نزد عقلاء به اصالة الظهور برمیگردد، یعنی آنچه نزد آنان معتبر است و حجّت، همان ظهور لفظی است.
پس: اکرم العلماء حجّت است برای اینکه بعد از تحقق مقدّمات دیگر از اصول عقلایی، ظهور در عموم دارد، و ظهور آن در عموم، معلّق بر نیامدن مخصّص نیست، بلکه ظهورش منجّز است و بنای عقلاء بر عمل به آن است.
بدون اینکه معلق بر چیزی باشد.
امّا با ورود دلیل اخصّ از آن، مقتضای دلیل اخصّ بر آن مقدّم میشود؛ زیرا ظهور اخصّ از ظهور عام در مضمون خودش قویتر و ظاهرتر است.
همین وضعیّت در مطلق و مقیّد نیز وجود دارد، زیرا ملاک تقدیم مقیّد بر مطلق، جز قویتر بودن ظهور قید در قیدیّت از مطلق در اطلاق نیست.
ظاهر، مثل عمل به دلیل علمی در مقابل اصل علمی میباشد.
و اگر مخصّص ظنّی، البته ظنّی که شرعا معتبر است، باشد، حاکم بر اصل عموم است، چونکه معنای حجیّت ظنّ اینستکه: احتمال مخالف واقع بودن مؤدّای ظن را به منزلۀ عدم قرار دهد، از این جهت که اگر حجیّت این اماره نمیبود، بر آن اصل عموم اثری مترتب میشد که همان وجوب عمل به عموم است.
حاکمیّت مخصّص ظنّی اینستکه: اثر بر آن اصل مترتّب نمیشود و لذا عرفا و شرعا عمل به عموم به هنگام احتمال وجود مخصّص و احتمال عدم وجود تخصیص، لغو نمودن حکم شرع و عرف در عمل به عموم میباشد.
پس ثابت شد که هرگاه نص از تمام جهات قطعی باشد، در ظاهر وارد بر اصالة الحقیقه است، و هرگاه فی الجمله ظنّی باشد، حاکم بر آن است مثل خاصّی که مثلا ظنّی السّند است و احتمال داده میشود که ظن نیز وارد بر اصالة الحقیقه باشد، بنابراین که عمل به ظاهر، به حکم عرف و شرع معلّق بر عدم تعبّد به تخصیص باشد.
پس: وضع اصول لفظی مثل وضع اصول عقلی است.
آنچه شیخ بزرگوار افاده فرمودهاند موردنظر و اشکال است؛ زیرا مناط و ملاک عمل به ظواهر و استدلال و احتجاج عقلاء به آن، همان ظهور است و لذا اصالة الاطلاق، اصالة العموم و اصالة الحقیقة، تکثر و تنوع اصلها با مناطهای مختلف نیست، بلکه مناط همان ظهور است، وقتی ظهور ظنّی باشد، احتمال خلاف آن ظهور نزد عقلا دور افکنده میشود بدون اینکه فرقی میان عام و خاص باشد؛ عام ظنّی مانند خاص است که احتمال خلاف آن دور افکنده میشود.
ظهور عام یا بنابر عمل به آن، معلّق بر چیزی نیست، بلکه تقدیم خاص بر عام از قبیل مقدّم داشتن قویترین دلیلها و ظاهرترین ظاهرهاست.
همین وضعیّت در مقدّم داشتن مقدی بر مطلق و قرینۀ مجاز بر صاحب قرینه نیز وجود دارد و مناط قاعدۀ حکومت در هیچیک از آنها نیست.
خلاصه اینکه برخورد دو دلیل در ظهور، با تعرّض هر یک از آنها به چیزی که دلیل دیگر متعرّض همان چیز گردیده، مقسم برای تخصیص، تقیید و تقدیم قرینۀ مجاز است.
همچنین است در تقدیم یکی از دو دلیلی که با هم تباین دارند و میان آنها عموم و خصوص من وجه میباشد، اگر فرض ظاهرتر بودن یکی از دیگری وجود داشته باشد.(1)
الاستصحاب، امام خمینی رحمه اللّه ص 233-234.
1) (1)
متن و یکشف عمّا ذکرنا: أنّا لم نجد من أنفسنا موردا یقدّم فیه العامّ - من حیث هو - علی الخاصّ و إن فرض کونه أضعف الظنون المعتبرة، فلو کان حجّیّة ظهور العامّ غیر معلّق علی عدم الظنّ المعتبر علی خلافه، لوجد مورد یفرض فیه أضعفیّة مرتبة ظنّ الخاصّ من ظنّ العامّ حتّی یقدّم علیه، أم مکافئته له حتّی یتوقّف، مع أنّا لم نسمع موردا یتوقّف فی مقابلة العامّ من حیث هو و الخاصّ، فضلا عن أن یرجّح علیه. نعم، لو فرض الخاصّ ظاهرا أیضا خرج عن النصّ، و صارا من باب تعارض الظاهرین، فربّما یقدّم العامّ.
و هذا نظیر ظنّ الاستصحاب علی القول به، فإنّه لم یسمع مورد یقدّم الاستصحاب علی الأمارة المعتبرة المخالفة له، فیکشف عن أنّ إفادته للظنّ أو اعتبار ظنّه النّوعیّ مقیّد بعدم قیام ظنّ آخر علی خلافه، فافهم.
ثمّ إنّ التعارض - علی ما عرفت من تعریفه - لا یکون فی الأدلّة القطعیّة لأنّ حجّیّتها إنّما هی من حیث صفة القطع، و القطع بالمتنافیین أو بأحدهما مع الظنّ بالاخر غیر ممکن.
و منه یعلم: عدم وقوع التّعارض بین دلیلین یکون حجّیّتهما باعتبار صفة الظنّ الفعلیّ؛ لأنّ اجتماع الظنّین بالمتنافیین محال، فإذا تعارض سببان للظنّ الفعلی فإن بقی الظنّ فی أحدهما فهو المعتبر، و إلا تساقطا.
و قولهم: «إنّ التعارض لا یکون الاّ فی الظنّین»، یریدون به الدلیلین المعتبرین من حیث إفادة نوعهما الظنّ. و إنّما أطلقوا القول فی ذلک؛ لأنّ أغلب الأمارات بل جمیعها - عند جلّ العلماء، بل ما عدا جمع ممّن قارب عصرنا(1)
429-434، و الفوائد الحائریة: 125-117، و القوانین 440:1 و 102:2.
- معتبرة من هذه الحیثیّة، لا لإفادة الظنّ الفعلیّ بحیث یناط الاعتبار به.و مثل هذا فی القطعیّات غیر موجود؛ إذ لیس هنا ما یکون اعتباره من باب إفادة نوعه القطع؛ لأنّ هذا یحتاج الی جعل الشّارع، فیدخل حینئذ فی الأدلّة الغیر القطعیّة؛ لأنّ الاعتبار فی الأدلّة القطعیّة من حیث صفة القطع، و هی فی المقام منتفیة، فیدخل فی الأدلّة الغیر القطعیّة.
ترجمه - و از آنچه ما گفتیم کشف میشود که: ما ندیدیم و وجدانا هم موردی را نمییابیم که در آنجا عام من حیث هو بر خاص مقدّم شود، گرچه فرض شود که خاص از ضعیفترین ظنهای معتبره باشد.
1) (1)
موردی یافت میشد که در آنجا ضعیفتر بودن مرتبۀ ظنّ خاص را نسبت به مرتبۀ ظنّ عام فرض بکنیم تا که عام بر آن خاص مقدّم شود، و یا فرض بکنیم مساوی بودن ظنّ خاص نسبت به ظنّ عام را و در نتیجه توقف پیش آمده (تعارضا و تساقطا)، درصورتیکه ما نشنیدیم موردی را که به هنگام مقابلۀ با عام من حیث هو با خاص، توقف (و در نتیجۀ تعارض تساقط) بشود، چه رسد به اینکه (ببینیم در جایی) عام بر خاص ترجیح داده شده است.
بله، اگر فرض شود که خاص ظاهر است (یعنی در جایی از حیث دلالت ضعیف است مثل ینبغی اکرام النحاة)، از نص (بودن وقوف دلالت) خارج میشود و از باب تعارض دو ظاهر میگردد و در اینصورت عام بر خاص مقدّم میشود.
و این نظیر و مشابه ظنّی است که از استصحاب حاصل میآید البته بنابر اینکه (استصحاب از باب ظنّ حجّت باشد تمام امارات وارد بر استصحاب میباشند) زیرا ما نشنیدیم که در یک موردی استصحاب مقدّم شود بر امارۀ معتبرهای که دلالت دارد بر ارتفاع حالت سابقه، و این (که نشنیدیم) کاشف از اینستکه:
افادۀ استصحاب از باب ظنّ یا اعتبار و حجیّت آن از باب ظنّ یا اعتبار و حجیّت آن از باب ظنّ است که ظنّی بر خلافش نباشد) پس بفهم (که شاید تقدّم عام بر خاص از باب حکومت باشد.)
سپس بدانکه: تعارض بنابر آنچه که از تعریفش دانستید، در ادلّۀ قطعیّه نمیباشد چرا که دلیل قطعی حجیّتش (ذاتیه یعنی) از جهت صفت قطع است، و قطع به دو طرف مطلب یا به یک طرف از طرفین با ظنّ به طرف دیگر غیرممکن است.
و ضمنا از آن تعریف، عدم وقوع تعارض میان دو دلیلی که حجیّتشان به اعتبار ظنّ فعلی (یعنی شخصی) است نیز معلوم شد، چرا که اجتماع دو ظنّ بر سر دو امر متنافی محال است.
پس: وقتی دو سبب ظنّ فعلی (مثل دو استصحاب) تعارض نمودند، اگر ظن در یکی از دو طرف باقی ماند (یعنی یکی مفید ظنّ شد و دیگری نه) آنکه مفید ظن فعلی است، معتبر و حجّت است و إلاّ اگر هیچیک از دو طرف مقیّد ظن فعلی نشدند، هر دو سقوط میکنند (چنانکه در تتمیم ماء النّجس کرّا بطاهر) خواندیم.
و این حضرات که میگویند: «تعارض نمیباشد مگر ما بین دو دلیل ظنّی» مرادشان دو دلیل ظنّی است که ظنّشان نوعی است و لکن به قول مطلق گفتهاند: فی الظنین، (چرا؟)
زیرا اغلب امارات بلکه جمیع ادلّه نزد برخی از علماء و بلکه بسیاری از معاصرین ما از حیث ظنّ نوعی معتبر و حجّتاند، نه از باب افادۀ ظن فعلی به طوری که ملاک حجیّت ظنّ شخصی باشد. چرا؟
اینستکه: آوردن مؤیّدی بر این مطلب است که گفته شد: اصول لفظیّه اگر از باب ظنّ حجّت بشوند موضوعشان عدم الظنّ بالخلاف یعنی نبودن قرینۀ تعبّدیّه برخلاف خواهد بود، و لذا میفرماید:
هرکجا که ما یک عامّی را دیدیم و یک خاصّی را که در مقابل آن قرار گرفته، همیشه باید که آن خاص را مقدّم بر آن عام بداریم اعم از اینکه:
1 - هر یک از این دو دلیل عام و خاص قطعی باشند یعنی که هم اکرم العلماء مثلا قطعی باشد، هم لا تکرم النحاة.
2 - یا که هر دو دلیل ظنّی باشند یعنی که هر دو خبر ثقه و یا عادل باشند.
3 - یا که یکی از آن دو ظن قوی و دیگری ظن ضعیف باشد مثل اینکه اکرم العلماء با خبر عادل به ما رسیده باشد و لکن لا تکرم النحاة با خبر فاسق منجبری که ضعفش مشهور است به ما رسیده باشد که این دوّمی گرچه حجّت میباشد و لکن به پای آن اوّلی نمیرسد. یا بالعکس اکرم العلماء با خبر فاسق منجبر که ضعفه بالشّهره است به ما رسیده باشد و لکن لا تکرم النحاة با خبر عادل به ما رسیده باشد فرقی نمیکند.
یعنی وقتی عام با خاص در برابر هم قرار میگیرند، یقدّم الخاصّ علی العام.
چرا؟
زیرا اصالة العموم از باب ظنّ حجّت است، به شرط اینکه ظنّی بر خلاف آن نباشد و لذا وقتی ظنّ یعنی لا تکرم النحاة بر خلاف آن آمد، دیگر اصالة العموم جاری نمیشود و این قدرت ورود است.
تنظیری است برای این مطلب که فرمود: حجیّت اصالة الظهور مقیّد است به صورت عدم ظنّ معتبر برخلاف و لذا میفرماید:
این مطلب نظیر مطلبی است که در باب استصحاب گفته آمد و آن این بود که بر فرض اماره بودن و افادۀ ظن، کسی استصحاب را در معارضۀ با سایر اماراتی که اماره بودنشان مسلم است، مقدّم نداشته است، بلکه امارات دیگر ولو ضعیفه هم باشند بر استصحاب مقدّم میشوند.
1 - افاده کردن استصحاب ظنّ را البته بر مبنای شیخ بهائی که قائل به ظن شخصی است.
2 - یا اعتبار و حجیّت ظنّ نوعی حاصله از استصحاب، بر مبنای مشهور قدما.
اینستکه: تقدّم ادلّۀ اجتهادیّه بر اصول بر مبنای مشهور، در پنج صورت از باب ورود و در یک صورت از باب حکومت و در بقیّۀ صور هم تقدّمی در کار نیست. چرا؟
زیرا مشهور میزان را در تقدّم خاص بر عام، قوّت دلالی میدانند و لکن بر مبنای میرزای نائینی و برخی دیگر از متأخرین تقدّم یک خاص بر عام از باب قرینیّت است.
به عبارت دیگر: بر این مبنا قرینه بر ذی القرینه مقدّم میشود ولو ذی القرینه عام کتابی و قرینۀ خاص، خبر واحدی باشد.
بر دو قسماند: 1 - ادلّۀ قطعیّه 2 - ادلّۀ ظنیّه
زیرا در صورتی دلیل قطعی است که حجیّت و طریقیّتش ذاتی باشد و این حجیّت ذاتیّه در آن مربوط به صفت قطع است.
پس: بالفعل باید قطعآور باشد تا که دلیل قطعی خوانده شود و لذا شأنیّت در اینجا مطرح نمیباشد.
بنابراین: اگر دلیل بالفعل و برای شخص مجتهد یقینآور نباشد به دلیل غیر علمی ملحق میشود.
پس: مناط ارزشمندی دلیل قطعی اینستکه: بالفعل مفید قطع و یقین باشد.
اختلاف نظر وجود دارد چرا که:
برخی معتقدند که مناط حجیّت افادۀ ظن، فعلی است یعنی هر امارۀ ظنیّهای که بالفعل و برای شخص مجتهد گمانآور باشد دارای ارزش است و إلاّ حجّت نمیباشد.
برخی از جمله شیخ بهائی عقیدۀ مزبور را در خصوص استصحاب آنهم بر مبنای اماره بودن آن دارند.
برخی هم از جمله مرحوم کلباسی صاحب الاشارات راجع به ظواهر این عقیده را دارند.
برخی مثل مرحوم محقّق قمی هم راجع به مطلق امارات ظنیّه چنین عقیدهای دارند.
برخی از قدما از جمله عضدی هم بر آناند که مناط حجیّت، افادۀ ظنّ فعلی به وفاق نیست لکن
ظنّ فعلی بر خلاف ظاهر، قادح بوده و به حجیّت ضرر میزنند.
بنابراین اگر مناط حجیّت، ظنّ فعلی به وفاق نیست، حداقل لازم است که ظن فعلی به خلاف ظاهر هم نباشد.
جماعتی هم برآناند که اصولا مناط حجیّت امارات مذکور، افادۀ ظنّ نیست بلکه این امارات از باب تعبّد حجیّت هستند.
امّا مشهور قدما و متأخرین از علما برآناند که مناط حجیّت امارات مذکور افادۀ ظن شأنی و نوعی است.
به عبارت دیگر: هر امارۀ ظنیّهای که نوعش مفید ظن بوده و شأنیّت افادۀ ظنّ در آن باشد مثل ظواهر، خبر ثقه، و... در حق همگان حجّت میباشد گرچه بالفعل و برای شخص خاصّی از فلان اماره، ظنّ به مرد پیدا نشود، چونکه فعلیّت ملاک نیست.
اینستکه: وقتی دو دلیل را با هم مقایسه میکنیم از سه حال خارج نمیباشند:
1 - یا هر دو دلیل از تمام جهات یعنی از جهت سند و دلالت و از جهت صدور قطعی هستند.
2 - یا یکی از دو دلیل از تمام جهات یعنی از جهت سند، دلالت و صدور قطعی و دلیل دیگر از برخی از جهات مذکور و یا از همۀ این جهات ظنّی است.
3 - یا که هر دو دلیل از تمام جهات مذکور و یا از برخی از این جهات ظنّی هستند.
حال إنّما الکلام در اینستکه:
هرگز بین دو دلیل قطعی تعارض واقع نمیشود، چرا که دلیل قطعی مفید قطع است، و در آن واحد هم قطع به متنافیین از محالات است.
یعنی: معقول نیست که مکلّف هم قاطع به وجوب جمعه باشد، هم قاطع به عدم وجوب آن و إلاّ اجتماع نقیضین لازم میآید.
و نیز معقول نیست که نسبت به یک موضوع، هم قطع به وجوب داشته باشد، هم قطع به حرمت و إلاّ اجتماع نقیضین لازم میآید.
پس: دو نصّ قرآنی، دو خبر متواتر منصوص نبوی، یک نص قرآنی با یک سنت نبوی و... که از تمام جهات مذکور قطعی هستند هرگز با هم تعارض نمیکنند.
مشکوک هم نیست، موهوم هم نیست چونکه شأنیّت افادۀ ظن را ندارد و لذا تعارضی در کار نیست بلکه دلیل قطعی معیّنا حجّت خواهد بود.
زیرا همانطور که قطع به متنافیین در آن واحد از محالات است، وقتی هم که نسبت به یکطرف ظنّ فعلی حاصل شد، نسبت به طرف مقابل، و هم فعلی خواهد بود و نه ظنّ فعلی و لذا مناط حجیّت هرگز در هر دو با هم حاصل نمیشود تا که تعارض کنند.
به عبارت دیگر: تعارض همواره بین دو حجّت است و لذا اگر به جهتی از جهات یکی از دو عامل مفید ظن فعلی بود و رجحان پیدا نمود، همان یکی حجّت فعلی شده و دیگری لا حجّت است.
و امّا اگر هیچیک از دو عامل نسبت به دیگری رجحان نداشت تساقط میکنند و یرجع إلی القواعد الاخری.
پس: تعارض همیشه بین دو امارۀ ظنیّه آن هم به مناط افادۀ ظن نوعی و شأنی معقول است، فی المثل: اگر دو خبر ثقه باشد که هر یک فی حدّ نفسه و در صورت عدم مانع مفید ظنّ باشند و یا اگر هم بالفعل مفید ظنّ نیستند و لکن شأنیّت و قابلیّت آن را دارند و مناط حجیّت در هر دو هست، در اینصورت با هم تعارض میکنند.
و یا اگر دو اماره باشد که در یکی ظنّ فعلی و در دیگری ظنّ شأنی مناط باشد باز هم با هم تعارض میکنند.
پاسخ به یک سؤال مقدر است که تقدیرش چنین است:
اگر تعارض بین دو امارۀ ظنیّه به مناط ظنّ نوعی و شأنی است پس چرا اصولیین مقیّد نکردهاند آن را به امارتین ظنیتین نوعیّتین، بلکه به قول مطلق گفتهاند که دو امارۀ ظنیّه؟
و لذا میفرماید: به خاطر اینکه عند الاکثر، امارات مطلقا اعمّ از ظواهر، خبر ثقه و...، به مناط ظنّ نوعی حجّت هستند و اقوال دیگر نادر است و لذا به قول مطلق گفتهاند که دو امارۀ ظنیّه تعارض میکنند و...
پاسخ به یک سؤال مقدر دیگر است مبنی بر اینکه چرا همین حرف را دربارۀ دلیل قطعی نمیزنید بدینمعنا که دو دلیل قطعی هم قابلیّت دارند که با هم تعارض کنند و لکن به مناط قطعی نوعی و شأنی و نه فعلی؟ و لذا میفرماید: اگر دو دلیل بالفعل مفید قطع نباشند در ادلّۀ غیر علمیه داخل شده و از محل بحث خارج میباشند و نباید که نام آنها را دلیل قطعی گذاشت.
متن اذا عرفت ما ذکرناه، فأعلم: أنّ الکلام فی أحکام التعارض یقع فی مقامین؛ لأنّ المتعارضین:
إمّا أن یکون لأحدهما مرجّح علی الآخر.
و إمّا أن لا یکون، بل یکونان متعادلین متکافئین.
و قبل الشّروع فی بیان حکمهما لا بدّ من الکلام فی القضیّة المشهورة، و هی: أنّ الجمع بین الدلیلین مهما أمکن أولی من الطّرح.(1)
و المراد بالطرح - علی الظّاهر المصرّح به فی کلام بعضهم(2)، و فی معقد إجماع بعض آخر(3)
قال الشیخ ابن أبی جمهور الأحسانی فی عوالی اللآلی - علی ما حکی عنه -:
إنّ کلّ حدیثین ظاهرهما التعارض یجب علیک: أوّلا البحث عن معناهما و کیفیّة دلالة ألفاظهما، فإن أمکنک التوفیق بینهما بالحمل علی جهات التأویل و الدلالات، فاحرص علیه و اجتهد فی تحصیله؛ فإنّ العمل بالدّلیلین مهما أمکن خیر من ترک أحدهما و تعطیله بإجماع العلماء. فإذا لم تتمکّن من ذلک و لم یظهر(4)لک وجهه، فارجع الی العمل بهذا الحدیث - و أشار بهذا الی مقبولة عمر بن حنظلة(5)(6)انتهی.
و استدلّ علیه:
تارة: بأنّ الأصل فی الدّلیلین الإعمال، فیجب الجمع بینهما بما أمکن لاستحالة الترجیح من غیر مرجّح.(7)
و اخری: بأنّ دلالة اللّفظ علی تمام معناه أصلیّة و علی جزئه تبعیّة، و علی تقدیر الجمع یلزم إهمال دلالة تبعیّة، و هو أولی ممّا یلزم علی تقدیر عدمه، و هو إهمال دلالة أصلیّة.(8)
ترجمه - وقتی آنچه را که ما (از تعریف تعارض، حکومت ادلّه بر اصول، عدم تعارض میان دو دلیل قطعی یا دو دلیل ظنّی شخصی) گفتیم، دانستید، باید بدانید که:
1) (1)
2) (2) - مثل صاحبی الفصول و المناهج.
3) (3) - هو ابن أبی جمهور، کما سیأتی.
4) (4) - فی المصدر: «أو لم یظهر».
5) (5) - عوالی اللآلی 136:4.
6) (6) - الآتیة فی الصفحة 57.
7) (7) - هذا الاستدلال من الشهید الثانی فی تمهید القواعد: 283.
8) (8) - ذکر الاستدلال به فی نهایة الوصول (مخطوط): 453، و منیة اللبیب (مخطوط): الورقة 169، و الفصول: 440، و القوانین 279:2، و مناهج الأحکام: 312.
سخن در احکام تعارض در دو مقام است چرا که دو دلیل متعارض:
یا (متراجحیناند) یعنی که برای یکی از آن دو نسبت به دیگری مرجحی وجود دارد، یا که متعادلین بوده و با هم برابراند.
و (امّا) قبل از شروع در بیان حکم این دو مقام (یعنی تراجیح و تعادل) ناگزیر از بحث در قضیۀ مشهوره هستیم و آن قضیّه عبارتست از اینکه: جمع بین دو دلیل متعارض در صورت امکان بهتر است از کنار گذاشتن آنها و یا یکی از آنها.
و مراد از طرح که علی الظاهر در کلام بعض از حضرات بدان تصریح شده و در معقد اجماع بعضی دیگر قرار گرفته اعم از طرح یکی از دو دلیل بخاطر وجود مرجّح در دیگری است.
پس: جمع بین دو دلیل (در متعادلین) بهتر از تخییر (و کنار گذاشتن یکی) و با وجود مرجّح (در متراجحین) بهتر از ترجیح است.
شیخ ابن ابی جمهور احسائی در عوالی اللئالی بنابر آنچه که از ایشان حکایت شده است میگوید:
دو حدیثی که ظاهرشان متعارض و ناسازگار است، بحث از معنای آن دو حدیث (در عام و خاص بودن یا متباینین بودن) و کیفیت دلالت الفاظشان (که کدام بر عموم دلالت دارد و کدام بر خصوص یا کدام اظهر است و کدام ظاهر و یا کدام حاکم است و کدام محکوم...) ابتداء بر تو واجب است. و لذا:
اگر برای شما ممکن است با حمل آن بر جهات تأویل (مثل تخصیص، تقیید، حکومت...) و دلالات، بین آن دو حدیث وفق بدهید، و بر این جمع علاقهمند بوده و در تحصیل آن تلاش کنید.
پس به اجماع علما عمل به دو دلیل در صورت امکان بهتر است از ترک یکی از آن دو و تعطیل آن. بنابراین: اگر تمکّن از این جمع (از طریق جمع دلالی) برای شما پیدا نشد و یا وجه این جمع (از جهت دلالت) برای شما آشکار نگردید، آنگاه بروید برای عمل به این حدیث و با این کلام اشاره میکند به مقبولۀ عمر بن حنظله (که خذ بما اشتهر بین اصحابه، خذ بالمجمع علیه بین اصحابه، خذ ما خالف العامّة و... اذن فتخیّر)
و گاهی استدلال شده است بر این مطلب (که جمع دلالی بر همه چیز مقدّم است) به اینکه قاعده (مقتضی و مانع) در دو دلیل به کار گرفتن آنهاست و لذا در صورت امکان جمع بین دو دلیل واجب است چرا که ترجیح بلامرجّح محال است.
و گاهی استدلال شده است بر مطلب مذکور به اینکه دلالت هر لفظ بر تمام معنایش اصلیّه است و
بر جزء معنایش تبعیّه (و تضمّنی) است.
اینستکه: وقتی نکات مزبور را در رابطۀ با تعارض دانستید وارد بحث اصلی شده میگوئیم: در رابطۀ با متعارضین دو مقام از بحث وجود دارد:
1 - مقام تعادل 2 - مقام تراجیح
امّا قبل از ورود به بحث در این دو مقام باید بدانیم که یک قاعدۀ مشهور و معروفی وجود دارد که مقدّم بر تمامی قواعدی است که روی آن بحث خواهد شد، چرا که تا زمانی که جا برای اجرای این قاعده باز باشد نوبت به قواعد دیگر نمیرسد و آن قانون: الجمع مهما أمکن اولی من الطّرح:
و امّا در رابطۀ با قاعدۀ جمع نیز دو مقام از بحث وجود دارد:
1 - یکی راجع به مفردات و اصطلاحات و معنای این قاعده 2 - یکی هم راجع به مستند و مدرک آن.
بر دو قسم: 1 - جمع عرفی 2 - جمع عقلی
فی المثل: در تعارض نصّ و ظاهر یا عام و خاص و... عرف با حمل ظاهر بر نص و یا اظهر و عام بر خاص میان آنها جمع میکنند.
نکته: جمعی که در اینجا دارای ارزش است همان جمع عرفی است، چرا که جمع عقلی و تبرّعی فاقد دلیل است.
در خصوص جمعهای عرفی به معنای وجوب و لزوم است و نه صرف اولویّت.
و در جمعهای عقلی نه تنها اولویّتی ندارد که اصلا حسن هم ندارد و بلکه صحیح نمیباشد.
اینستکه: جمع دلالی عرفی تا زمانی که ممکن باشد بر همۀ قواعد تعارض که تخییر یا ترجیح باشد، رجحاندار و نوبت به آنها نمیرسد.
بنابراین: قاعدۀ مزبور دارای اهمیت ویژهای است.
بیان اوّلین دلیل بر ارزشمندی و حجیّت جمع یعنی اجماع است و لذا میفرماید:
ابن ابی جمهور احسائی در کتاب عوالی اللئالی فرموده است:
اگر دو حدیث با یکدیگر تعارض کردند و هر یک ظهور در مطلبی داشتند مثلا یکی ظهور در وجوب اکرام علماء داشت و دیگری ظهور در حرمت آن، وظیفه داریم که به ترتیب ذیل عمل کنیم:
1 - ابتدا از معنای دو دلیل بحث کنیم که آیا عام و خاص هستند یا مطلق و مقیّد هستند و یا که متباین هستند و...
2 - سپس از کیفیت دلالت آنها بحث کنیم بدینمعنا که آیا دلالتشان به نحو نصّ است یا ظاهر؟ حقیقت است یا مجاز؟ بالقرینه است یا بدون قرینه؟ دلالت اصلیه است یا تبعیّه و...
3 - پس از اینکه وضع دو دلیل از حیث دلالت روشن شد، درصورتیکه امکان داشته باشد باید که ما بین دو دلیل را جمع کنیم.
اینستکه: در اثبات این خبر بودن و اولویّت، استدلال کرده است به اجماع علماء و سپس فرموده است که: اگر مجتهد از جمع بینهما متمکّن نبود و وجه الجمعی بین دو حدیث متعارض پیدا نکرد آنگاه نوبت میرسد به اینکه به اخبار علاجیّه مثل مقبولۀ عمر بن حنظله مراجعه کرده و بر طبق دستور آن اخذ به راجح و طرح مرجوح نماید. پس: دلیل اوّل بر حجیّت قاعدۀ مذکور اجماع علماء است.
اصل و قاعدۀ اوّلیّه در دو دلیلی که هر دو دلیلیّت دارند به نظر ایشان عبارتست از بکار بستن هر دو دلیل و ترتیب اثر دادن به هر دو.
به عبارت دیگر: مقتضی برای عمل به هر دو دلیل موجود است چرا که هر دو دارای شرائط حجیّت هستند. وقتی هم که مقتضی در هر دو موجود بود حتّی الامکان باید بینهما را جمع نمود چونکه مانع هم مشکوک است و آن همان تعارض است که با امکان جمع مانعیت ندارد و لذا مقتضی اثر خودش را میکند. پس: باید به هر دو دلیل عمل کرده میان آن دو جمع نمود و إلاّ با امکان عمل به هر دو و جمع بینهما، اگر یکی را گرفته و دیگری را طرح کنیم ترجیح بلامرجح خواهد بود و هو محال.
این دلیل به عنوان دوّمین دلیل بر ارزشمندی قاعدة الجمع به حساب میآید.
1 - یک دلالت اصلیّه و آن عبارتست از دلالت لفظی بر معنای مطابقیاش.
2 - یک دلالت تبعیّه و آن عبارتست از دلالت لفظ بر جزء معنای موضوع که به تبع دلالت بر کلّ است و دلالت بر خارج لازم که به تبع دلالت بر ملزوم و معنای مطابقی است، فی المثل:
معنای مطابقی هر یک از اکرم العلماء و لا تکرم العلماء، عمومیّت است، لکن اکرم العلماء بر وجوب اکرام تمام علماء دلالت دارد و لا تکرم العلماء بر حرمت اکرام جمیع علماء دارد.
معنای تضمّنی هر یک هم اینستکه: دلالت اکرم العلماء بر عالم فاسق بالتّضمّن است و دلالت لا تکرم العلماء نیز بر عالم عادل بالتّضمّن است. حال: اگر امر دائر شود بین اهمال و نادیده گرفتن دلالت اصلیه و اصل دلالت و طرح یک دلیل بطور کلّی و یا اهمال و نادیده گرفتن دلالت اصلیه و اصل دلالت و طرح یک دلیل بطور کلّی و یا اهمال دلالت تبعیّه و ضمنیه، اهمال این دلالت از اهمال دلالت اصلیّه اولویّت دارد و این همان معنای جمع بین دو دلیل است.
این دلیل به عنوان سوّمین دلیل بر ارزشمندی قاعدۀ الجمع بحساب میآید.
متن و لا یخفی: أنّ العمل بهذه القضیّة علی ظاهرها یوجب سدّ باب التّرجیح، و الهرج فی الفقه، کما لا یخفی. و لا دلیل علیه، بل الدلیل علی خلافه، من الإجماع و النصّ.
أمّا عدم الدلیل علیه؛ فلأنّ ما ذکر - من أنّ الأصل فی الدلیلین الإعمال - مسلّم، لکنّ المفروض عدم إمکانه فی المقام؛ فإنّ العمل بقوله علیه السّلام: «ثمن العذرة سحت»(1)
و إخراجهما عن ظاهرهما - بحمل الأوّل علی عذرة غیر مأکول اللحم، و الثّانی علی عذرة مأکول اللحم(3)- لیس عملا بهما؛ إذ کما یجب مراعاة السّند فی الروایة و التعبّد بصدورها اذا اجتمعت شرائط الحجّیّة، کذلک یجب التعبّد بإرادة المتکلّم ظاهر الکلام المفروض وجوب التعبّد بصدوره اذا لم یکن هناک قرینة صارفة، و لا ریب أنّ التعبّد بصدور أحدهما - المعیّن اذا کان هناک مرجّح، و المخیّر اذا لم یکن - ثابت علی تقدیر الجمع و عدمه، فالتعبّد بظاهره واجب، کما أنّ التعبّد بصدور الآخر أیضا واجب.
فیدور الأمر بین عدم التّعبّد بصدور ما عدا الواحد المتّفق علی التّعبّد به، و بین عدم التعبّد بظاهر الواحد المتّفق علی التعبّد به، و لا أولویّة للثانی.
بل قد یتخیّل العکس؛ من حیث إنّ فی الجمع ترک التّعبّد بظاهرین، و فی طرح أحدهما ترک التّعبّد بسند واحد.
لکنّه فاسد؛ من حیث إنّ ترک التّعبّد بظاهر ما لم یثبت التّعبّد بصدوره و لم یحرز کونه صادرا عن المتکلّم - و هو ما عدا الواحد المتیقّن العمل به - لیس مخالفا للأصل، بل التّعبّد غیر معقول؛ إذ لا ظاهر حتّی یتعبّد به.
ترجمه
اعمال دو دلیل در اینجا ممکن نیست.
پس: عمل به ظاهر این سخن امام علیه السّلام که (ثمن العذرة سحت) و به این سخن امام علیه السّلام که (لا بأس ببیع العذرة)، غیر ممکن است و إلاّ متعارضین نمیشدند.
و اخراج هر دو از ظاهرشان (یعنی اخذ به سند هر دو و رها کردن دلالتشان) بواسطۀ حمل اوّلی بر عذرۀ غیر مأکوله و حمل دوّمی بر عذرۀ مأکول اللحم، عمل به هر دو دلیل نیست، زیرا:
همانطور که رعایت کردن سند روایت و تعبّد به صدور آن واجب است درصورتیکه شرائط حجیّت جمع باشد، تعبّد به اینکه این متکلّم اراده کرده است ظاهر و دلالت کلامی را که تعبّد به صدور سندش نیز واجب است، البته در صورتیکه قرینۀ صارفهای در آنجا نباشد.
شکی نیست در اینکه: تعبّد به صدور سند یکی از دو دلیل بطور معین (که یکی راجح و دیگری مرجوح است) در صورتیکه مرجحی در آنجا نباشد و یا تعبّد به صدور سند یکی از دو دلیل به نحو تخییر (که هیچیک از دو دلیل راجح و مرجوح نیستند) بر فرض جمع بین دلیلین و یا عدم جمع (و استفادۀ از طرح) متیقّن و ثابت است، و لذا تعبّد به ظاهر (یعنی دلالت) آن نیز واجب است، چنانکه تعبّد به صدور دلیل دیگر نیز واجب است (چونکه دلیل حجیّت خبر واحد هر دو دلیل را ارزشمند کرده است منتهی یکی متیقّن الاخذ و یکی فقط ذی قیمت است).
پس: (در اینجا) امر دائر است بین عدم تعبّد به صدور بیشتر از یک سند که هر دو گروه بر آن توافق داشته (و متیقّن الاخذ است) و بین عدم تعبّد به ظاهر (یعنی دلالت) دلیلی که سندش مورد اتفاق و متیقّن است، درحالیکه اولویّتی برای دوّمی (یعنی جمع بینهما) نسبت به اوّلی (یعنی قاعدۀ طرح) وجود ندارد. بلکه گاهی عکس مطلب در آن تخیّل میشود از این جهت که در جمع بینهما (سندا) ترک تعبّد به دو دلالت وجود دارد و لکن در طرح احدهما (فقط) ترک تعبّد به یک سند وجود دارد.
شیخ میفرماید: امّا این مطلب فاسد است، چرا که ترک تعبّد (و رها کردن) دلالت آن حدیثی که تعبّد به صدور سندش ثابت نشده (و قدر متیقّن نیست و به عبارت دیگر:) صادر شدنش از معصوم علیهم السّلام احراز نگردیده است و آن ماعدای آن دلیلی است که سندش متیقّن است، مخالف با اصل (یعنی ضایعه) نیست، بلکه تعبّد به ظاهر در احدهما معقول نیست. چرا؟
زیرا (وقتی سند احدهما متیقّن نشود) ظاهر (یعنی دلالتی هم) برای آن نیست تا که تعبّد به آن بشود، در نتیجه مخالف با اصل و ترک تعبّد از چیزی که تعبّد به آن واجب است، نیست.
1 - عند المشهور موضوع قاعده وسیع بوده و شامل هر نوع جمع و توجیهی از جمله دو جمع فوق میشود. شاهد بر مطلب هم وجوه جمعی است که در سخنان شیخ طوسی رحمه اللّه، علامه رحمه اللّه، محقّق رحمه اللّه، شهیدین رحمه اللّه و... وجود دارد.
2 - عند المتأخرین از زمان شیخ اعظم رحمه اللّه تا به امروز قاعده جمع منحصر به جمع عرفی بوده و همان است که دارای اولویّت است و بنای قطعیّۀ عقلاء هم پشتوانۀ آن است.
1 - اگر این قاعده به اطلاقش باقی بماند و شامل جمع عقلی هم بشود لازم میآید سدّ باب ترجیح، لکن اللازم باطل، فالملزوم مثله.
اینستکه: روایات فراوانی تحت عنوان اخبار علاجیّه وجود دارد که این روایات دلالت دارند بر اینکه وظیفۀ ما در متعارضین، ترجیح و اخذ به راجح و طرح مرجوح است و چنانچه ترجیحی نبود در اخذ به احد دلیلین و طرح دیگری مخیّر هستیم.
حال اگر الجمع مهما امکن شامل جمع عقلی هم بشود، مورد و مصداقی برای اخبار علاجیّه باقی نخواهد ماند چرا که غلیظترین متعارضین را میتوان با دقت عقلی جمع نمود، فی المثل:
اگر ما اکرم العلماء را بر عدول و لا تکرم العلماء را بر فسّاق حمل کنیم تنافی مرتفع میشود.
و یا فی المثل: اگر ثمن العذره سحت را بر عذرۀ غیر مأکول اللحم و لا بأس ببیع العذره را بر عذرۀ مأکول اللحم حمل کنیم تنافی مرتفع خواهد شد.
و یا فی المثل: اگر صلوة الجمعة واجبة را حمل بر عصر حضور و صلوة الجمعة لیست بواجبة را حمل بر عصر غیبت کنیم، تنافی بین دو دلیل مرتفع خواهد شد.
در نتیجه: موردی برای باب ترجیح باقی نمیماند مگر جمع عرفی که با یک سلسله توجیهات بعیه
ممکن است و لذا نوبت به ترجیح نمیرسد.
پس یا سدّ باب ترجیح لازم میآید و یا حمل اخبار ترجیح بر فرد نادر که خصوص متعارضین ظنیین از حیث سند و قطعیین یا نصین از حیث دلالت باشد مثل اینکه دلیلی گفته باشد:
ایها الناس بدانید که نماز جمعه در عصر غیبت حتما و جزما واجب است و مخالفت آن عقابآور است چرا که نص در وجوب جمعه است.
دلیل دیگری هم گفته باشد نماز جمعه در عصر غیبت واجب نیست و ترکش عقابآور نمیباشد، چرا که نص در نفی وجوب است، و تنها در این مورد است که نوبت به ترجیح میرسد. لکن:
اوّلا: چنین فردی در میان متعارضین وجود ندارد.
ثانیا: به فرض که وجود داشته باشد بسیار نادر است به درجهای که ملحق به عدم میباشد و نیازی هم به این همه سروصدا ندارد.
در نتیجه: حمل کلام معصوم با این همه سروصدا بر فرد نادر خواهد بود که این در شأن امام علیه السّلام نیست.
دوّمین دلیل است بر اینکه قاعدۀ الجمع به اطلاق خودش باقی نبوده و منحصر در جمعهای عرفی است و لذا میفرماید:
بقاء قاعده جمع بر اطلاق و عمومیّت، مستلزم هرجومرج و تأسیس فقه جدید است چرا که هر کس به سلیقۀ خود میان دو دلیل متعارض را جمع میکند و یقینا این به همان استحسانات عقلیّه برمیگردد و ما را از اسلام اصیل دور میکند.
فی المثل: در رابطۀ با دو حدیث ثمن العذره سحت و لا بأس ببیع العذره چند وجه الجمع در همان ابتدا مکاسب مرحوم شیخ آمده است و لکن احدی به این امر مستلزم نمیباشد.
سوّمین دلیل است بر اینکه قاعدۀ الجمع به اطلاق خودش باقی نبوده و منحصر است در جمعهای عرفی و لذا میفرماید:
بلاشک این قاعده با همین عنوان در لسان آیات و روایات نیامده است تا که ما ملزم باشیم بر اخذ به اطلاق یا عموم، بلکه در لسان فقهاء درست شده است و باید که مدرک معتبری داشته باشد.
خوشبختانه قاعدۀ مزبور باطلاقها مستندی ندارد که حتّی جمع عقلی نیز از طرح اولویّت داشته باشد. پس: صرفا ادعای بلادلیل است.
چهارمین دلیل است بر اینکه قاعدۀ الجمع به اطلاق خودش باقی نبوده و منحصر در جمعهای عرفی است و لذا میفرماید:
در حقیقت توضیح و تکمیل دلیل سوّم است و لذا شیخ میفرماید:
این قاعده به معنای وسیعش لا دلیل علیه، کانّ کسی به شیخ اشکال کرده به اینکه پس آن سه وجهی را که قبلا به عنوان مستند و مدرک این قاعده ذکر نمودید چه شد؟
شیخنا پاسخ میفرماید: هیچیک از این امور دلیلیّت ندارند:
امّا در رابطه با اجماع باید بگویم:
اوّلا: منقول به خبر واحد است و اعتباری به آن نیست.
ثانیا: در مسائل اصولیه اجماع فاقد ارزش است و مسألۀ جمع بین الدلیلین یک مسألۀ اصولیّه است.
ثالثا: اجماع یک دلیل لبّی است که باید به قدر متیقّن آن اخذ نمود و قدر مسلم از اجماع، جمع عرفی و عقلائی است و لکن قیام الاجماع بر اولویّت جمعهای عقلی مشکوک بوده و نمیتوان از آن مدد گرفت. و امّا در رابطۀ با دلیل شهید ثانی که فرمود الاصل فی الدّلیلین، الاعمال، میگوئیم: بله ما نیز قبول داریم که الاصل الاعمال چرا که هر دو دلیل و یا چند دلیل که وجود دارد جامع شرائط حجیّت هستند و لکن الأصل. الاعمال در مواردی که اعمال ممکن باشد.
امّا: در ما نحن فیه یعنی مواردی که جمع بین دو دلیل نیاز به توجیه هر دو دلیل یا یکی از دو دلیل دارد، ممکن نیست چرا که فی المثل:
یک دلیل گفته: ثمن العذره سحت و دلیل دیگر گفته: لا بأس ببیع العذرة.
اعمال و ترتیب اثر دادن به هر دو دلیل ممکن نیست چرا که اعمال به معنای حقیقی کلمه عبارتست از اخذ به سندها و ظهورها هر دو یعنی:
هم متعبّد به صدور هر دو حدیث شویم آن هم به حکم ادلّۀ حجیّت سند که میگوید: صدق العادل یعنی که بنا را بر صدور و صدق بگذار.
هم متعبّد به صدور هر دو حدیث شده و به ظهور هر دو حدیث عمل کنیم.
1 - اینکه هم به دو سند متعبّد شویم و هم به دو ظهور و این غیر ممکن است چرا که جمع بین متنافیین است.
2 - اینکه نه به سندها متعبّد باشیم و نه به ظهورها که احدی هم به این مطلب ملتزم نیست.
3 - اینکه سندها را گرفته، بدان متعبّد شویم و لکن از خیر ظهورها بگذریم و در ظاهر هر دو حدیث توجیه کنیم بر حمل یکی از آن دو بر عذرۀ غیر مأکول اللحکم و دیگری را بر مأکول اللحم.
4 - اینکه ظهورها را گرفته و به ادلّۀ حجیّت ظواهر متعبّد شده و از خیر یکی از دو سند بگذریم.
در اینجا نیز نتیجۀ صورت سوّم جمع و نتیجۀ صورت چهارم طرح یکی از دو دلیل است.
امّا لا ریب در اینکه رفع ید کردن از ادلّۀ حجیّت ظهورات و حمل ظاهر بر خلاف آن، بر رفع ید از ادلّۀ حجیّت سند و رفع ید از اصالة السند، اولویّت ندارد.
خلاصۀ مطلب اینکه: جمع اولی از طرح نیست چرا که هر دو دلیل در یک رتبه و مسبّب از علم اجمالی هستند، یعنی اجمالا میدانیم که باید از احد الامرین رفع ید نمود و لکن در اینکه از اصالة الظهور رفع ید کنیم یا از اصالة السند؟ مردد هستیم.
حال با این محاسبه از کجا که جمع اوّلی از طرح باشد؟ خیر، از آنجا که هر دو در یک رتبه هستند دلیلی بر اولویّت جمع بر طرح وجود ندارد.
اینستکه: برخی به عکس مستدل مذکور که جمع را بر طرح ترجیح دادند معتقد شدهاند به اینکه در اینجا طرح اوّلی از جمع است. چرا؟
زیرا که در طرح تنها یک سند را نادیده گرفته و از اصالة السند آن رفع ید میکنیم و لکن نسبت به دیگری سندا و دلالة اخذ میکنیم تعیینا یا تخییرا درحالیکه در جمع بینهما و اخذ به سند هردو، از دو اصالة الظهور رفع ید میشود.
بلا شک طرح آسانتر است و لذا ما همان را مرتکب میشویم.
تخیل مذکور را قبول ندارد چرا که اصالة الظهور در هر یک از دو دلیل حجّت است مادامی که قرینه برخلافش نباشد.
در ما نحن فیه حجیّت سند هر یک صلاحیّت قرینیّت بر رفع ید از ظهور دیگری دارد و لذا جای اصالة الظهور نسبت به هر دو دلیل وجود ندارد بلکه همان که سندش اخذ شده ظهورش هم حجّت است و دیگری اصلا حجّت نشده است تا اخذ به ظهور آن لازم باشد و بلکه تعبّد به ظهور هر کدام معقول نمیباشد. چرا؟
زیرا: ظاهر با فراغت از اصل صدور ارزش دارد که در ما نحن فیه اصل ظهور محلّ کلام است.
متن و ممّا ذکرنا یظهر فساد توهّم: أنّه اذا عملنا بدلیل حجّیّة الأمارة فیهما و قلنا بأنّ الخبرین معتبران سندا، فیصیران کمقطوعی الصّدور، و لا إشکال و لا خلاف فی أنّه اذا وقع التعارض بین ظاهری مقطوعی الصدور - کآیتین أو متواترین - وجب تأویلهما و العمل بخلاف ظاهرهما، فیکون القطع بصدورهما عن المعصوم علیه السّلام قرینة صارفة لتأویل کلّ من الظّاهرین.
و توضیح الفرق و فساد القیاس: أنّ وجوب التّعبّد بالظّواهر لا یزاحم القطع بالصّدور، بل القطع بالصّدور قرینة علی إرادة خلاف الظاهر، و فیما نحن فیه یکون وجوب التّعبّد بالظاهر مزاحما لوجوب التعبّد بالسّند.
و بعبارة اخری: العمل بمقتضی أدلّة اعتبار السّند و الظّاهر - بمعنی:
الحکم بصدورهما و إرادة ظاهرهما - غیر ممکن، و الممکن من هذه الامور الأربعة اثنان لا غیر: إمّا الأخذ بالسندین، و إمّا الأخذ بظاهر و سند من أحدهما، فالسند الواحد منهما متیقّن الأخذ به.
و طرح أحد الظاهرین - و هو ظاهر الآخر الغیر المتیقّن الأخذ بسنده - لیس مخالفا للأصل؛ لأنّ المخالف للأصل ارتکاب التأویل فی الکلام بعد الفراغ عن التعبّد بصدوره.
فیدور الأمر بین مخالفة أحد أصلین: إمّا مخالفة دلیل التّعبّد بالصّدور فی غیر المتیقّن التعبّد، و إمّا مخالفة الظاهر فی متیقّن التعبّد، و أحدهما لیس حاکما علی الآخر؛ لأنّ الشکّ فیهما مسبّب عن ثالث، فیتعارضان.
ترجمه
و از آنچه که ما ذکر نمودیم، فساد یک توهّمی روشن میشود و آن توهّم اینستکه:
وقتی ما به دلیل حجیّت اماره در هر دو خبر عمل کنیم (یعنی که سند هر دو را حجّت بدانیم) و قائل شویم به اینکه هر دو خبر به لحاظ سند معتبر و ارزشمنداند، در نتیجه مثل دو (آیه و یا دو خبر) مقطوع الصدور میشوند.
اشکال و اختلافی هم نیست در اینکه اگر بین دلالت دو مقطوع الصدور مثل دو آیه یا دو خبر متواتر، تعارض واقع شود تأویل در دلالت آن دو و عمل به خلاف ظاهر هر دو واجب میشود.
پس: قطع به صدور هر دو خبر از معصوم علیهم السّلام قرینۀ صارفه میباشد برای تأویل (و دست برداشتن) از هر دو دلالت.
توضیح این تفاوت و فساد این قیاس اینستکه: وجوب تعبّد به ظواهر، مزاحم قطع به ظواهر نمیشود بلکه قطع به صدور، قرینه است بر ارادۀ خلاف ظاهر.
و امّا آنچه که ما (در تعارض دو خبر ظنّی) در صدد آن هستیم اینستکه: وجوب تعبّد به ظاهر مزاحم وجوب تعبّد به سند میباشد.
و به عبارت دیگر: عمل کردن به مقتضای ادلّۀ حجیّت سند و ادلّۀ حجیّت ظواهر (که اصول لفظیّه باشد) به معنای حکم به صدور سند هر دو دلیل و ارادۀ دلالت هر دو (یعنی اخذ به هر چهار تا) غیرممکن است و تنها (بهرهبرداری از) دو مورد از این چهار مورد ممکن است و لاغیر، یعنی:
یا اخذ به هر دو سند (که میشود جمع) و یا اخذ به دلالت و سند یکی از آن دو (که میشود طرح).
پس: یکی از دو سند (علی کلّ حال) میشود متیقّن الاخذ به (و لکن سند دیگر تنها ذی قیمت است)، و طرح یکی از دو ظاهر که عبارتست از ظاهر آن خبری که سندش متیقّن الاخذ نیست، مخالف با اصل نمیباشد (و لذا متیقّن الطرح است). چرا؟
زیرا آنی که مخالف اصل است (و نباید که طرح شود) ارتکاب به تأویل در کلام (یعنی کنار گذاشتن ظاهر آن) است پس از فراغ از تعبّد به صدور (و اخذ) سند آن.
پس امر دائر است بین مخالفت یکی از دو اصل، و آن:
یا مخالفت با دلیل حجیّت سند در آنی است که متیقّن التّعبّدیه نیست (یعنی که از این جهت خسارت ببینیم).
یا مخالفت با ظاهر در آنی است که به لحاظ سند متیقّن التّعبّد است (مثل کسی که بینهما را جمع میکند و از حیث ظهور متحمّل خسارت میشود).
و هیچیک از این دو حاکم بر دیگری نیست (بلکه مساویاند) چرا که شک در این دو (که آیا این سند را بگیریم یا که آن ظاهر را سببی و مسببی نیستند بلکه هر دو) مسبّب از یک امر سوّمی هستند (و آن نحوۀ تعارض این دو دلیل است که در ما علم اجمالی تولید میکند که یا این خسارت را باید ببینیم یا آن خسارت را)، پس با یکدیگر تعارض میکنند.
بیان چهارمین دلیل قائلین به ارزشمندی قاعدۀ الجمع بقول مطلق است و لذا میفرماید:
این حضرات ما نحن فیه را که تعارض دو امارۀ ظنیّه و خبر واحد باشد به باب دو دلیل قطعی الصدور قیاس کرده و گفتهاند:
همانطور که اگر دو دلیل قطعی السّند و لکن ظنّی الدّلالة، ظاهرشان با یکدیگر تعارض کند نمیتوانیم به سندها دست بزنیم چونکه قطعی هستند و به سراغ توجیه دلالی و تأویل دلالتها میرویم،
فی المثل:
دو ظاهر آیه با یکدیگر تنافی دارند یعنی ظاهر یک آیه بوی جبر و ظاهر آیۀ دیگر بوی تفویض میدهد.
و یا دو سنت متواتر از حیث ظهور با یکدیگر تنافی دارند.
در هر صورت نمیتوان در سند این امور تصرّف نمود و لذا ناچار از توجیه و تصرّف دلالی و حمل هریک برخلاف ظاهر آن هستیم.
بالجمله قطعی الصدور بودن خود قرینه میشود بر تصرّف در ظاهر و تأویل ظاهر آنها، گاهی در یکی از دو ظهور و گاهی در هر دو.
همینطور در ما نحن فیه نیز که دو دلیل متعارض ظنّی السّند میباشند به خاطر اینکه خبر واحد هستند.
و لکن ادلّۀ حجیّت اماره بطور مساوی شامل هر دو خبر میشوند چونکه هر دو جامع شرائط حجیّت هستند.
شمول هم به این معناست که خبرهای عادل را نازل به منزلۀ علم بحساب میآورید کانّ که قطعی الصدور هستند.
در نتیجه: به حکم ادلّۀ حجیّت باید ملتزم به سندها شویم که در اینصورت نوبت به دلالتها میرسد و ما همان برخوردی را که با ظهور مقطوع السّندها کردیم با این دو ظهور هم خواهیم داشت.
پس: با این محاسبه دیگر نوبت به طرح یکی از دو دلیل و اخذ به دیگری نمیرسد بلکه معیّنا جای جمع بینهما خواهد بود که الجمع مهما امکن اولی من الطرح.
اینستکه: قیاس امارتین ظنیّتین به باب آیتین یا حدیثین متواترین مع الفارق است چرا که:
زیرا در رابطۀ با آیات و روایات متواترهای که به لحاظ دلالت ظهوری و ظنّی هستند، اصالة الظهور در احدهما قدرت معارضه با اصالة السند در دیگری را ندارد. چرا؟
بخاطر اینکه سند در آنها قطعی است و لذا نمیتوان گفت که یا باید از خیر این سند گذشت و یا از خیر آن ظهور و دلالت، چرا که باید سندها اخذ شود.
بنابراین: نوبت به اصالة الظهور نمیرسد چرا که اجرای این اصل معلّق است بر نبود قرینۀ معتبره بر خلاف آن ظاهر، مضافا بر اینکه خود قطعی السّند بودن عقلا قرینه است بر رفع ید از تعبّد به ظهور.
به عبارت دیگر نسبت به مقیس علیه باید گفت:
نه دوران امر بین رفع ید از یکی از دو سند است چون که هر دو سند قطعی بوده و معارضه و
مراحمتی هم با هم ندارند.
پس: تعارض، بین دو ظهور است و برای رفع آن باید که مرتکب تأویل شده از خیر یکی از دو ظهور و یا هر دو گذشت.
و امّا در رابطۀ با ما نحن فیه باید گفت:
اصالة الظهور در هریک از دو دلیل قابل مزاحمت با اصالة السّند در دیگری هست چونکه هر دو ظنّی بوده و در عرض هماند یعنی که هیچیک نسبت به دیگری اولویّت ندارد.
به عبارت دیگر در اینجا چهار صورت متصور است:
1 - یکی اینکه هم به سندها متعبّد شویم و اصالة السند را اجرا کنیم و هم به دلالتها و ظهورها ملتزم گردیم و اصالة الظهور را حفظ نمائیم، فی المثل:
در مثل ثمن العذرة سحت و لا بأس ببیع العذره، هم اصالة السند را در هر دو جاری کنیم و هم اصالة الظهور را در هر دو حفظ کنیم.
این صورت، صورتی محال و باطل است، چرا که خلاف فرض ما در اینجاست، چونکه فرض بحث ما در اینجا اینستکه: ظهورها با هم تعارض دارند و نمیتوان هر دو را اخذ نمود.
2 - دیگر اینکه هم هر دو سند را طرح کنیم، هم دو ظهور را یعنی که نه به سندها متعبّد شویم و نه به ظهورها ملتزم.
3 - دیگر اینکه به سند هر دو اماره متعبّد شده و در ظهورها تصرّف کنیم چنانکه مستدل میگفت.
4 - صورت دیگر اینکه یکی از دو اماره را سندا و ظهورا اخذ کنیم و امارۀ دیگر را سندا و ظهورا طرح کنیم.
عبارة اخرای صور فوق است بدینمعنا که شیخ میفرماید:
1 - یا باید نسبت به احدهما از ادلّه تعبّد به اصل صدور و ادلّۀ حجیّت صرفنظر کرده و احدهما را سندا طرح کنیم که دلالت آن هم به تبع میرود، و دیگری را سندا و دلالة اخذ کنیم، و این چنانکه گذشت همان قول حق است.
2 - یا باید که با ادلّۀ تعبّد به ظواهر و حجیّت ظواهر مخالفت کرده به ظهور یکی از دو اماره ملتزم
نشده و هر دو را تأویل ببریم که در اینصورت هیچیک نسبت به دیگری اولویّت نخواهد داشت. چرا؟
زیرا که شک در هر دو مسبّب از امر ثالثی میباشد که همان علم اجمالی است، یعنی اجمالا میدانیم که باید از خیر احد الامرین گذشت و لذا یکی از آن دو منتفی است.
پس: هر دو شیوه مذکور در عرض هم بوده و برابر هستند و لذا وجهی برای اولویّت جمع بر طرح نیست.
پاسخ به یک اشکال مقدر است که تقدیرش چنین است:
آیا اینکه شما میفرمایید که سند و ظهور یکی را باید گرفت و از خیر سند و ظهور دیگری باید گذشت، مخالفت با اصالة الظهور در دیگری نمیباشد درحالیکه اصالة الظهور حجّت است؟
و لذا شیخنا در پاسخ میفرماید: خیر، مخالفتی در اینجا با اصل مزبور پیش نمیآید، چرا که مخالفت با اصل مزبور عبارتست از اینکه ما به سند متعبّد شویم و سپس ظهور را حمل برخلاف آن کنیم و حال آنکه ما این کار را نمیکنیم بلکه سند یکی از دو اماره را اخذ و دیگری را طرح میکنیم، در نتیجه ظهور معتبری درست نمیشود تا شما بگوئید که اصالة الظهور جاری میشود.
پس: اشکالی از این ناحیه وجود ندارد.
و امّا طرح سند امارۀ دیگر تعیینا اگر مرجوح باشد و تخییرا اگر هر دو مساوی باشند براساس قواعد اوّلیّه و ثانویّۀ باب متعارضین است که در آینده مورد بحث واقع خواهد شد.
البته آنچه در اینجا مدّنظر ماست اینستکه: به این نتیجه برسیم که جمع از طرح اولویّت ندارد.
متن و منه یظهر: فساد قیاس ذلک بالنّصّ الظّنّی السّند مع الظّاهر، حیث یجب الجمع بینهما بطرح ظهور الظاهر، لا سند النصّ.
توضیحه: أنّ سند الظّاهر لا یزاحم دلالته - بدیهة - و لا سند النصّ و لا دلالته، و أمّا سند النّصّ و دلالته، فإنّما یزاحمان ظاهره لا سنده، و هما حاکمان علی ظهوره؛ لأنّ من آثار التّعبّد به رفع الید عن ذلک الظهور؛ لأنّ الشّکّ فیه مسبّب عن الشّکّ فی التّعبّد بالنّصّ.
ترجمه
و از اینکه (اینها مساویاند و نه سببی و مسبّبی)، فاسد بودن قیاس ما نحن فیه با نصی که ظنّی السّند است (مثل لا تکرم النحاة که تعارض کرده است) با ظاهر (اکرم العلماء) و موجب جمع بین آن دو میشود به طرح (و دست برداشتن) از دلالت ظاهر (یعنی اکرم العلماء) نه به طرح و دست برداشتن از سند نصّ، اشکار میشود.
توضیح مطلب اینکه:
سند ظاهر (یعنی اکرم العلماء) با دلالت خودش مزاحمتی ندارد و با سند نصّ (یعنی لا تکرم النحاة) نیز اصطکاکی ندارد (چون معارضه مربوطه به دلالتین است و نه سندین) و با دلالت آن نص نیز اصطکاکی ندارد (چون تعارض بین دلالتین است و نه بین یک دلالت و یک سند)، امّا دلالت آن روشن است، چرا که با طرح و کنار گذاشتن سند مراعاتی برای ظاهر باقی نمیماند.
و امّا سند نصّ و دلالت آن که نص است (چون صلاحیّت قرینۀ صارفه بودن را دارد) مزاحم با ظاهر آن (یعنی دلالت اکرم العلماء) میشوند و نه با سند آن، و این دو (یعنی سند و دلالت لا تکرم النحاة) حاکم بر ظهور (و عموم) اکرم العلماء میگردند. چرا؟
زیرا از آثار تعبّد به (حجیّت) خبر ثقه، رفع ید از آن ظهور (یعنی اصالة العموم اکرم العلماء) است.
چرا؟
اینها ما نحن فیه را که دو امارۀ ظنیّه از حیث ظهور با هم تعارض دارند، به باب نصّ و ظاهر قیاس کرده و گفتهاند که:
اگر دو آیه و یا دو خبر متواتر و یا حتّی دو خبر واحد با هم تعارض کنند در حالی که احدهما نص و دیگری ظاهر باشد، نص بر ظاهر مقدّم میشود و باید که به برکت نص، ظاهر را توجیه کرده و برخلاف آن حمل نمود و در هر حال باید که سندها را اخذ کرد و جای طرح نیست.
حال در ما نحن فیه نیز چه مانعی دارد که ما سندها را اخذ کنیم و در دلالتها تصرّف نموده و بینهما را همانند نص و ظاهر و اظهر و ظاهر و... جمع کنیم؟
شیخنا در پاسخ میفرماید: باز هم قیاس شما، قیاس مع الفارق است چرا که مسأله دارای چند صورت است:
1 - سند دلیلی که ظهور دارد، با دلالت خودش مزاحمتی ندارد.
2 - سند دلیلی هم که نص است با دلالت خودش معارضه ندارد و اصلا هیچ سندی با دلالت خود در تزاحم نیست.
3 - سندهای نص و ظاهر نیز با هم معارضه ندارند چرا که تعارض و تنافی دو دلیل به حسب مدلولهاست و نه سندها تا اینکه جای طرح باشد.
4 - سند و دلالت دلیل ظاهر نیز مزاحمتی با سند و دلالت نص ندارد چرا که نص از حیث دلالت اقوی است.
5 - لکن سند و دلالت نصّ، قدرت مزاحمت با دلالت ظاهر را دارد و به هنگام مزاحمت نص بر ظاهر مقدّم است.
متن و أضعف ممّا ذکر: توهّم قیاس ذلک بما اذا کان خبر بلا معارض، لکن ظاهره مخالف للإجماع، فإنّه یحکم بمقتضی اعتبار سنده بإرادة خلاف الظّاهر من مدلوله.
لکن لا دوران هناک بین طرح السّند و العمل بالظّاهر و بین العکس؛ إذ لو طرحنا سند ذلک الخبر لم یبق مورد للعمل بظاهره، بخلاف ما نحن فیه؛ فإنّا اذا طرحنا سند أحد الخبرین أمکننا العمل بظاهر الآخر، و لا مرجّح لعکس ذلک. بل الظّاهر هو الطّرح؛ لأنّ المرجّع و المحکّم فی الإمکان الذی قیّد به وجوب العمل بالخبرین هو العرف، و لا شکّ فی حکم العرف و أهل اللسان بعدم إمکان العمل بقوله: «أکرم العلماء»، و «لا تکرم العلماء». نعم، لو فرض علمهم بصدور کلیهما حملوا أمر الآمر بالعمل بهما علی إرادة ما یعمّ العمل بخلاف ما یقتضیانه بحسب اللغة و العرف.
و لأجل ما ذکرنا وقع من جماعة - من أجلاّء الرّواة - السؤال عن حکم الخبرین المتعارضین، مع ما هو مرکوز فی ذهن کلّ أحد: من أنّ کلّ دلیل شرعیّ یجب العمل به مهما أمکن؛ فلو لم یفهموا عدم الإمکان فی المتعارضین لم یبق وجه للتّحیّر الموجب للسؤال. مع أنّه لم یقع الجواب فی شیء من تلک الأخبار العلاجیّة بوجوب الجمع بتأویلهما معا. و حمل مورد السؤال علی صورة تعذّر تأویلهما و لو بعیدا تقیید بفرد غیر واقع فی الأخبار المتعارضة.
و هذا دلیل آخر علی عدم کلّیّة هذه القاعدة.
هذا کلّه، مضافا الی مخالفتها للإجماع؛ فإنّ علماء الإسلام من زمن الصحابة إلی یومنا هذا لم یزالوا یستعملون المرجّحات فی الأخبار المتعارضة بظواهرها، ثمّ اختیار أحدهما و طرح الآخر من دون تأویلهما معا لأجل الجمع.
و أمّا ما تقدّم من عوالی اللآلی، فلیس نصّا، بل و لا ظاهرا فی دعوی تقدیم الجمع بهذا النحو علی الترجیح و التخییر؛ فإنّ الظّاهر من الإمکان فی قوله: «فإن أمکنک التوفیق بینهما»، هو الإمکان العرفیّ، فی مقابل الامتناع العرفیّ بحکم أهل اللسان، فإنّ حمل اللفظ علی خلاف ظاهره بلا قرینة غیر ممکن عند أهل اللسان، بخلاف حمل العامّ و المطلق علی الخاصّ و المقیّد.
و یؤیّده قوله أخیرا: «فإذا لم تتمکّن من ذلک و لم یظهر لک وجهه فارجع الی العمل بهذا الحدیث»؛ فإنّ مورد عدم التمکّن - و لو بعیدا - نادر جدّا.
و بالجملة: فلا یظنّ بصاحب العوالی و لا بمن هو دونه أن یقتصر فی الترجیح علی موارد لا یمکن تأویل کلیهما، فضلا عن دعواه الإجماع علی ذلک.
ترجمه
و ضعیفتر از آنچه که در بالا ذکر شد، توهم قیاس ما نحن فیه با یک خبر واحد یا ثقه است که با خبر دیگری تعارض ندارد، لکن ظاهر این خبر مخالف (و معارض) با جماع است و لذا به مقتضای اعتبار سندش (و به تعبیر دیگر پس از اخذ سندش) حکم میشود به اینکه ارادۀ خلاف ظاهر از مدلول آن شده است (یعنی که سند را گرفته و دلالت را رها کردند)، لکن در اینجا (تعارض) و دورانی بین طرح سند این خبر و عمل به ظاهر آن و بالعکس وجود ندارد.
زیرا اگر سند این خبر را رها کنیم دیگر موردی برای عمل به ظاهر آن باقی نمیماند (چونکه دلالت تابع سند است) و لذا بهتر است که اجماع را قرینۀ صارفه بر ظاهر آن دیگری بگیریم، به خلاف ما نحن فیه (که دارای دو خبر هستیم و لذا) وقتی سند یکی از دو خبر را طرح میکنیم عمل به ظاهر آن دیگری (سندا و دلالة) برای ما ممکن میشود، درحالیکه عکس آن مرجّحی ندارد. بلکه ظاهر (به هنگام تعارض دو دلیل به نحو مذکور) طرح (یکی از دو دلیل و اخذ دیگری) است. چرا؟
زیرا مرجع و معنای امکن که وجوب عمل به هر دو خبر مقیّد به آن شده است امکان عرفی است (نه عقلی)، و در حکم عرف و اهل لسان به عدم امکان جمع بین این سخن مولا که (اکرم العلماء و این سخن او که: لا تکرم العلماء) شکی وجود ندارد.
بله، اگر فرض شود که (این دو خبر متعارض) هر دو قطعی الصدورند امر امر به عمل آن دو خبر را حمل میکنند بر ارادۀ تأویل که شامل اینگونه عمل هم میشود که هر دو را به خلاف آنچه به حسب عرف و لغت اقتضاء میکنند حمل نمایند، بدینمعنا که آن معنای ظاهریشان را از آنها سلب میکنند (یعنی سند هر دو را گرفته و در دلالتشان تصرّف کنید).
و به خاطر آنچه که ما ذکر کرده (و گفتیم که اینجا جای جمع نیست)، اتفاق افتاده است که جماعتی از بزرگان روات (مثل زراره و محمد بن مسلم و...) در رابطۀ با حکم دو خبر متعارض از ائمه علیهم السّلام سؤال کردهاند، درصورتیکه در ذهن هر کسی مرتکز است (و همه میدانند) که عمل به هر دلیل شرعی تا آنجا که ممکن است واجب است، و لذا:
اگر این حضرات عدم امکان جمع در متعارضین را نمیفهمیدند، وجهی برای تحیّری که موجب این سؤالات بود، باقی نمیماند.
و امّا مطلبی که از عوالی اللئالی گذشت، نص نیست و بلکه ظهوری در ادعای تقدیم جمع (بین المتعارضین) به این نحو، بر تخییر و ترجیح ندارد.
پس: ظاهر از کلمۀ امکان در این سخن ابن ابی جمهور که میگوید: فان امکنک التوفیق بینهما، همان امکان عرفی است در مقابل امتناع عرفی به نظر اهل لسان.
بنابراین: حمل این لفظ (مثلا عذره) برخلاف ظاهرش بدون قرینه، نزد اهل لسان و عرف غیر ممکن است، بهخلاف حمل عام و مطلق بر خاص و مقیّد (که عرفی است).
و مؤیّد این مطلب (که احسائی) چنین نظری نداشته است، سخن اخیر اوست که میگوید:
وقتی شخص تمکن از جمع بینهما پیدا نکند و وجه الجمع آن هم برای شما روشن نشود برای عمل رجوع کن به این حدیث (که مربوط به تعادل و ترجیح) است، چرا که مورد عدم تمکّن از جمع بسیار نادر (و یا غیر موجود) است.
بطور خلاصه: نسبت به صاحب عوإلی اللئالی و نسبت به کسی که فضلش از او کمتر است گمان نمیرود که در تعادل و ترجیح اکتفاء کند به مواردی که تأویل هر دو خبر ممکن نباشد، چه رسد به ادعّای ایشان بر آن.
ما نحن فیه را در دلیلهای قبل به دو دلیل مقطوع الصدور و یا دو دلیل نص و ظاهر و یا اظهر و ظاهر تشبیه میکردیم.
امّا در این دلیل آن را به موردی تشبیه کردیم که به حسب فرض یک خبر واحدی بیشتر در میان نمیباشد و معارضی هم ندارد لکن عیبش اینستکه: ظاهرش مخالف اجماع است، یعنی:
به حسب فرض اجماع قائم شده است بر استحباب غسل جمعه.
امّا ظاهر حدیث میگوید: اغتسل للجمعه که ظهور در وجوب دارد.
در چنین موردی حضرات میگویند: به مقتضای ادلّۀ حجیّت، سند این خبر واحد را اخذ کرده و بدان ملتزم میشویم و به ناچار در دلالت آن تصرّف کرده و آن را برخلاف ظاهر حمل میکنیم.
سپس میگویند: همانطور که به سند خبر مخالف اجماع کاری نداشته و تنها در دلالت آن تصرّف نمودیم، در ما نحن فیه هم به سند دو حدیث معارض کاری نداشته و در دلالت آنها تصرّف میکنیم.
شیخنا در پاسخ به این دلیل حضرات میگوید:
اوّلا: در مباحث پایانی باب تعادل و تراجیح خواهد آمد که در حدیث مخالف اجماع هم توجیه و تأویل اولی از طرح نمیباشد بلکه میتوانیم که آن را طرح کنیم.
ثانیا: به فرض که در آنجا نیز جای جمع باشد لکن قیاس ما نحن فیه به آنجا مع الفارق است. چرا؟
زیرا در حدیث مخالف اجماع دوران امر بین طرح سند و عمل به ظاهر و بالعکس نیست. چرا؟
زیرا یک سند در کار است و چنانچه این یک سند را طرح کنیم دیگر ظاهری باقی نمیماند.
امّا در ما نحن فیه دو خبر وجود دارد که هر دو ظهروی بوده و دارای معارضاند، و دوران امر بین طرح سند یکی از آن دو است تا که ظاهر آن دیگری حفظ شود و یا طرح ظاهر هر دو است تا سندین حفظ شود.
هیچیک از این دو صورت هم اولی از دیگری نمیباشد و لذا وجهی برای اولویّت جمع بر طرح نیست.
سخن در رابطۀ این عبارت حضرات است که گفتند: بل الدلیل علی خلافه و آن اینستکه: نه تنها جمع در اینجا اولویّت ندارد بلکه این طرح است که اولویّت دارد.
به عبارت دیگر: به چند دلیل باید که یکی از دو خبر معیّنا یا مخیّرا طرح شود.
آن امکانی که در قضیّۀ (الجمع مهما امکن اولی من الطرح) وجود داشت عقل و دقتها و توجیهات عقلی نبود تا که ما بتوانیم هرگونه معارضیّتی را توجیه کنیم بلکه مرجع در آن امکان عرف عقلاء و اهل لسان میباشند که در اینگونه از متعارضات قائل به عدم امکان جمع هستند و لذا:
اگر دو خطاب ثمن العذرة سحت و لا بأس ببیع العذرة و یا اکرم العلماء و لا تکرم العلماء را به آنها عرضه کنید وجه الجمعی برای آنها ندارد و بر این باور است که گوینده دچار تناقض شده است.
بنابراین: طرح یکی از دو اماره و اخذ به دیگری تعیّن مییابد.
اینستکه: بله مطلب فوق در رابطۀ با دو خبر واحد ظنّی الصدور است لکن اگر عرف و اهل لسان در موردی علم به صدور هر دو دلیل داشته باشند مثل دو آیه و یا دو خبر متواتر و... ناگزیر از توجیه و تأویل و جمل احدهما یا کلاهما برخلاف ظاهر میشوند، و چنانچه تأویلی نیافتند ناچار از توقّف میشوند.
دوّمین دلیل حضرات است بر طرح احد الخبرین معیّنا او مخیرا و لذا میگویند:
وقتی به روایات باب متعارضین مراجعه میکنیم میبینیم که برخی از راویان بزرگ حدیث و اجلاء تلامذۀ ائمه علیهم السّلام مثل زراره و محمد بن مسلم و... با اینکه اهل محاوره و از عقلاء عالم بوده و میدانستهاند که هر دلیل در مواردی که در رابطۀ با احکام متعارضین به بنبست رسیده و سرگردان میماندند از ائمّه علیهم السّلام میپرسیدند که (بأیّهما نعمل) یعنی که وظیفۀ ما چیست؟
از اینجا متوجّه میشویم اگر این حضرات در ما نحن فیه قائل به جمع بودند خوب نیازی به سؤال نبود و بینهما را جمع میکردند و حال آنکه چنین نکردهاند.
سوّمین دلیل حضرات بر طرح احد الخبرین معیّنا او مخیّرا و لذا میگویند:
در اخبار علاجیّه نیز که پاسخ به سؤال اصحاب است، امام علیه السّلام سؤال کننده را تخطئه نفرموده است به اینکه سؤال جا ندارد و بینهما را جمع کنید خیر، اشارهای به جمع بینهما در کار نیست.
حتّی در مواردی که جمع بینهما مستلزم توجیه و تأویل هر دو اماره است امام علیه السّلام مستقیما به سراغ اخذ به راجح و طرح مرجوح رفته و در صورت نبود طرف راجح علی التّخییر به طرح احدهما حکم نمودهاند.
پاسخ به یک اشکال مقدر است که تقدیرش چنین است:
شاید سؤال سائلین در رابطۀ با حکم مواردی بوده که تأویل و توجیه متعارضین متعذّر و غیر ممکن بوده است چنانکه در نصّین چنین است.
امّا حکم ظاهرین جدا بوده و نیازی به سؤال ندارد چرا که آنجا جای جمع است و پاسخ امام علیه السّلام هم مطابق سؤال میباشد.
و لذا شیخنا در پاسخ میفرماید: چنین حملی، حمل بر فرد، بسیار نادر بلکه غیر واقع است یعنی که سؤال از یک امر فرضی و غیرواقعی است و لذا سؤال سائل و پاسخهای ائمه علیهم السّلام بر این فرد حمل نمیشود، چرا که نوع متعارضات از مقولۀ ظاهرین بوده و نصّی در کار نیست.
چهارمین دلیل حضرات بر طرح احد الخبرین معیّنا او مخیّرا است و لذا میگویند:
این قاعدۀ جمعی که شما به معنای وسیع کلمه از آن دفاع میکنید بر خلاف اجماع عملی و قولی و سیرۀ مستمرۀ علماء اسلام از زمان صحابه تا به امروز است.
زیرا نحوۀ عمل مسلمین بدینصورت بوده است که ابتدا به سراغ مرجّحات رفته و در صورت وجود مرجّح، دلیل راجح را اخذ و دلیل مرجوح را طرح میکردهاند.
و امّا در صورت عدم وجود رجحان به تخییر عمل میکردند و لذا هیچگاه نوبت به وجه الجمع و توجیه و تأویل هر دو دلیل نمیرسید.
بنابراین: اگر جمع اولویّت میداشت، سیرۀ مستمره برخلاف آن شکل نمیگرفت.
پاسخ شیخنا به یک سؤال است مبنی بر اینکه:
پس ادعای اجماع ابن ابی جمهور احسائی را بر اولویّت جمع بر طرح چه میکنید که فرمود: (فان امکنک التوفیق بینهما بالحمل علی جهات التأویل و الدّلالات فاحرص علیه و اجتهد فی تحصیله، فانّ العمل بالدّلیلین مهما امکن خیر من ترک احدهما و تعطیله باجماع العلماء...)؟
و لذا شیخنا میفرماید: این فرمایش صاحب عوالی اللئالی، نه مخالف با مطلب ماست و نه صراحت دارد به اینکه جمع به معنای وسیع کلمه که تأویل هر دو خبر باشد ولو به تأویلات بعیده، اولویّت دارد و نه ظاهر کلام ایشان دلالت بر این اولویّت دارد. چرا؟
زیرا مراد از امکان توفیق در عبارت ایشان، امکان و امتناع عرفی و عقلائی است و نه عقلی و لذا مرادشان اینستکه:
اگر عرفا جمع ممکن باشد، جمع مقدّم است و چنانچه عرفا ممتنع باشد جای طرح است.
و امتناع عرفی به اینستکه: ما بدون مجوّز و بدون جهت و بدون شاهد هر دو خبر یا احدهما را به تأویل ببریم.
و امّا جمع میان عاموخاص، مطلق و مقیّد هم عرفی و عقلائی است.
اینستکه: گواه بر اینکه مراد صاحب عوالی اللئالی امکان عرفی است این عبارت ایشان است که میفرماید:
فاذا لم تتمکّن من ذلک و لم یظهر لک وجه فارجع إلی العمل بهذا الحدیث.
یعنی اگر وجه الجمعی پیدا نکردی و نتوانستی که بین دو خبر را جمع کنی به حدیث مقبولۀ ابن حنظله مراجعه کن و بر طبق دستور آن، راجح را اخذ و مرجوح را طرح کن و...
و امّا کیفیت استشهاد اینستکه: موارد عدم تمکن از توجیه و تأویل بسیار نادر بوده و به دو دلیل متعارضی که نصّین هستند اختصاص دارد، و بلکه حمل بر فرد معدوّم است و آنکه فراوان است ظاهرین است که همهجا هم از نظر عقلی در آنها امکان جمع وجود دارد و دلیلی برای قول به عدم امکان وجود ندارد.
پس: مراد ابن ابی جمهور نیز امکان جمع عرفی است و ادعای اجماع هم بر همین معناست و لذا منافاتی بین کلام مرحوم احسائی با کلام ما وجود ندارد.
متن و التحقیق الذی علیه أهله: أنّ الجمع بین الخبرین المتنافیین بظاهرهما علی أقسام ثلاثة:
أحدها: ما یکون متوقّفا علی تأویلهما معا.
و الثانی: ما یتوقّف علی تأویل أحدهما المعیّن.
و الثالث: ما یتوقّف علی تأویل أحدهما لا بعینه.
أمّا الأوّل، فهو الذی تقدّم أنّه مخالف للدلیل و النصّ و الإجماع.
و أمّا الثانی، فهو تعارض النصّ و الظاهر، الذی تقدّم(1)
و أمّا الثالث، فمن أمثلته: العامّ و الخاصّ من وجه، حیث یحصل الجمع بتخصیص أحدهما مع بقاء الآخر علی ظاهره. و مثل قوله:
«اغتسل یوم الجمعة»، بناء علی أنّ ظاهر الصیغة الوجوب. و قوله:
«ینبغی غسل الجمعة»، بناء علی ظهور هذه المادّة فی الاستحباب، فإنّ الجمع یحصل برفع الید عن ظاهر أحدهما.
و حینئذ، فإن کان لأحد الظّاهرین مزیّة و قوّة علی الآخر - بحیث لو اجتمعا فی کلام واحد، نحو رأیت أسدا یرمی، أو اتّصلا فی کلامین لمتکلّم واحد، تعیّن العمل بالأظهر و صرف الظاهر الی ما لا یخالفه - کان حکم هذا حکم القسم الثّانی، فی أنّه اذا تعبّدنا بصدور الأظهر یصیر قرینة صارفة للظّاهر من دون عکس.
نعم، الفرق بینه و بین القسم الثانی: أنّ التّعبد بصدور النصّ لا یمکن الاّ بکونه صارفا عن الظّاهر، و لا معنی له غیر ذلک؛ و لذا ذکرنا دوران الأمر فیه بین طرح دلالة الظّاهر و طرح سند النّصّ، و فیما نحن فیه یمکن التعبّد بصدور الأظهر و إبقاء الظّاهر علی حاله و صرف الأظهر؛ لأنّ کلا من الظهورین مستند الی أصالة الحقیقة، الاّ أنّ العرف یرجّحون أحد الظهورین علی الآخر، فالتعارض موجود و الترجیح بالعرف بخلاف النصّ و الظاهر.
ترجمه
و تحقیق که بنای اهل تحقیق بر آن است اینستکه:
جمع بین دو خبری که به حسب ظاهر متنافیین و ناسازگارند بر سه قسم است:
1) (1)
قسم اوّل، جمعی است که متوقّف میباشد بر تأویل و تصرّف هر دو خبر.
قسم دوّم، جمعی است که متوقّف است بر تأویل و تصرّف یکی از دو خبر بطور معیّن.
و قسم سوّم، جمعی است که متوقّف است بر تأویل و تصرّف یکی از دو خبر، لکن بطور غیر معیّن.
و امّا قسم اوّل همان مطلبی است که (در مباحث قبل) گذشت که جمع به نحو مزبور، مخالف دلیل، نص و اجماع است.
امّا قسم دوّم، همان تعارض نص و ظاهر (و جریان حاکم و محکوم) است که گذشت که تعارض نصّ و ظاهر، در حقیقت تعارض نیست (چون که توفیق عرفی دارند).
و مثل این سخن سخن او که میگوید: اغتسل للجمعة، بنابراینکه ظاهر این صیغه (یعنی اغتسل) ظهور در وجوب است و این سخن او که میگوید: ینبغی غسل الجمعة، بنابراینکه ظاهر این مادّه (یعنی ینبغی) ظهور در استحباب است.
و امّا جمع در اینجا با رفع ید از ظاهر یکی از دو خبر حاصل میآید (بدینمعنا که یا باید از ظاهر اغتسل دست برداریم یا از ظاهر ینبغی). در اینصورت:
میکنیم بر وجوب، چرا که بعید است که احبّ حمل بر وجوب شود).
1 - در صورت تعبّد به سند نصّ (که مثلا لا تکرم النحاة باشد)، راهی برای آن نیست جز اینکه قرینۀ صارفه بشود بر ظاهر (که مثلا اکرم العلماء)، و غیر از این معنای دیگری برای آن وجود ندارد، و لذا (در دوران امر بین نصّ و ظاهر) گفتیم که امر دائر است بین گذشتن از دلالت ظاهر و گذشتن از سند نصّ (و از آنجا که سببی و مسبّبی بودند سند نص را گرفته و ظاهر عام را تأویل کردیم).
2 - و امّا حکم آنچه که ما درصدد بیان هستیم (یعنی اظهر و ظاهر) اینستکه: تعبّد (و اخذ به) سند اظهر (یعنی احبّ غسل الجمعه مثلا) و ابقاء ظاهر (یعنی اغتسل للجمعه مثلا) به حال خودش (یعنی وجوب) و صرف اظهر (که حمل احبّ بر وجوب باشد ولو بعید است)، ممکن است (و لذا گفتیم که قرینۀ ظنیّۀ عرفیّه است و نه قطعیّه). چرا؟
زیرا که هم ظهور (اغتسل) و هم ظهور (احبّ) مستند به اصالة الحقیقة است و لکن عرف ظهور اظهر را بر ظاهر ترجیح میدهد.
پس: (در اظهر و ظاهر)، تعارض موجود است و لکن این عرف است که اظهر را ترجیح میدهد، به خلاف نصّ و ظاهر.
میفرماید: تحقیق مطلب در اینکه در چه مواردی جمع عرفی است و در چه مواردی عرفی نیست اینستکه:
اگر بخواهیم بین دو حدیثی را که به حسب ظاهر با یکدیگر تنافی و تعارض دارند جمع کنیم از سه حال بیرون نیست:
1 - گاهی جمع میان دو حدیث متوقّف است بر تأویل هر دو و حمل هر دو برخلاف ظاهر مثل دو حدیث ثمن العذرة سحت و لا بأس ببیع العذرة، که باید اوّلی را بر عذرۀ نجسه حمل کرد و دوّمی را بر عذرۀ طاهره، تا جمع شود.
2 - گاهی جمع میان دو حدیث متوقّف است بر تأویل یکی از دو حدیث بطور معیّن مثل نصّ و ظاهر
و اظهر و ظاهر و عام و خاص و مطلق و مقیّد.
نکته: جمع به این نحو نیز بطور قطع قابل قبول و بر طرح مقدّم بود که جای بحث در آن نمیباشد.
3 - گاهی هم جمع میان دو خبر متوقّف است بر تصرّف در یکی از آن دو به نحو تخییر.
1 - یک مثال از باب عام و خاص من وجه فی المثل:
یک دلیل گفته اکرم العلماء، دلیل دیگر گفته لا تکرم الفسّاق، که در مادّۀ اجتماع یعنی ینبغی، تعارض دارند و لذا:
اگر هریک از عام و خاص را بر مادّۀ افتراقش حمل کنیم نزاع مرتفع میشود و لکن معین نیست که حتما دلیل اوّل توجیه شود و یا عام دوّمی.
2 - یک مثال هم از باب متباینین، فی المثل فرض کنید که:
حدیثی گفته: اغتسل للجمعة، که صیغۀ اغتسل ظهور در وجوب دارد.
حدیث دیگری گفته: ینبغی غسل الجمعه، که مادّهاش ظهور در استحباب دارد.
این دو حدیث متعارضاند، منتهی اگر اغتسل بر ندب و یا ینبغی بر وجوب حمل شوند نزاع برطرف میشود.
حال در اینگونه موارد جای جمع است یا جای طرح؟
پاسخ به سؤال اخیر است مبنی بر اینکه:
اگر یکی از دو ظاهر نسبت به دیگری دارای قوّت و مزیّتی باشد یعنی اظهر باشد از دیگری به نحوی که اگر در یک کلام میبودند حتما اظهر قرینۀ بر ظاهر میبود خوب معیّنا اظهر را باید گرفت و ظاهر را طرح نمود یعنی آن را حمل بر معنائی کرد که منافی با اظهر نباشد.
1 - در باب نص و ظاهر، تعبّد به سند نص، خود موجب قرینۀ صارفه بودن نص برای تصرّف در
ظاهر است.
2 - در ما نحن فیه یعنی باب اظهر و ظاهر دوران امر بین دو طرف وجود دارد یعنی امکان دارد که ما به صدور اظهر متعبّد شده به سند آن ملتزم شویم و مع ذلک ظاهر را به حال خود ابقاء کنیم به اینکه اظهر را تأویل برده و حمل برخلاف ظاهر نمائیم.
اینستکه: هم ظاهر و هم اظهر هردو حجیّتشان مستند به اصالة الظهور است و اظهر به مجرد اظهریّت از اصالة الظهور مستغنی نمیشود بلکه ظاهر و اظهر هر دو نیاز به اصالة الظهور دارند، منتهی عرف و اهل لسان احد الظهورین را که اظهر باشد بر ظاهر ترجیح میدهند و لذا بین نصّ و ظاهر تعارضی پیش نمیآید بلکه بطور معیّن نصّ قرینۀ صارفه بر ظاهر است.
امّا بین اظهر و ظاهر تعارض وجود دارد، منتهی عرف بین آنها را جمع کرده، اظهر را بر ظاهر مقدّم میدارند.
نکته: آنچه تا به اینجا مورد بحث واقع شد بر این فرض بود که یکی از دو ظاهر اقوی و اظهر از دیگری باشد.
متن و أما لو لم یکن لأحد الظّاهرین مزیّة علی الآخر، فالظاهر أنّ الدّلیل المتقدّم(1)
نعم، یظهر الثمرة فی إعمال المرجّحات السندیّة فی هذا القسم؛ إذ علی العمل بقاعدة «الجمع» یجب أن یحکم بصدورهما و إجمالهما، کمقطوعی الصّدر، بخلاف ما اذا أدرجناه فی ما لا یمکن الجمع، فإنّه یرجع فیه إلی المرجّحات، و قد عرفت: أنّ هذا هو الأقوی، و أنّه لا محصّل للعمل بهما علی أن یکونا مجملین و یرجع إلی الأصل الموافق لأحدهما.
و یؤیّد ذلک بل یدلّ علیه: أنّ الظاهر من العرف دخول هذا القسم فی الأخبار العلاجیّة الآمرة بالرّجوع إلی المرجّحات.
لکن یوهنه: أنّ اللازم حینئذ بعد فقد المرجّحات التخییر بینهما، کما هو صریح تلک الأخبار، مع أنّ الظاهر من سیرة العلماء - عدا ما سیجیء من الشیخ رحمه اللّه فی العدّة و الاستبصار - فی مقام الاستنباط التوقّف و الرجوع إلی الأصل المطابق لأحدهما.
إلاّ أنّ یقال: إنّ هذا من باب الترجیح بالأصل، فیعملون بمطابق الأصل منهما، لا بالأصل المطابق لأحدهما، و مع مخالفتهما للأصل فاللازم التخییر علی کلّ تقدیر، غایة الأمر أنّ التخییر شرعیّ إن قلنا بدخولهما فی عموم الأخبار، و عقلیّ إن لم نقل.
و قد یفصّل بین ما اذا کان لکلّ من الظاهرین مورد سلیم عن المعارض، کالعامّین من وجه؛ حیث إنّ مادّة الافتراق فی کلّ منهما سلیمة عن المعارض، و بین غیره، کقوله: «اغتسل للجمعة»، و «ینبغی غسل الجمعة»، فیرجّح الجمع علی الطّرح فی الأوّل؛ لوجوب العمل بکلّ منهما فی الجملة، فیستبعد الطرح فی مادّة الاجتماع، بخلاف الثانی. و سیجیء تتمّة الکلام إن شاء اللّه تعالی.
ترجمه
1) (1)
آن دلیلی که (قبلا) برای جمع میان نص و ظاهر (و یا اظهر و ظاهر)، گفته آمد و آن همان ترجیح (و تقدیم) تعبّد به صدور (یعنی حجیّت سند یکی) بر اصالة الظهور (یا حجیّت ظهور دیگری) است، در اینجا جاری نیست. چرا؟
زیرا اگر بین این دو دلیل جمع شده و حکم بشود به معتبر بودن سند هر دو دلیل و به اینکه یکی از دو دلیل (چه اغتسل چه لا ینبغی) لا بعینه تأویل بشود، بیشتر از اخذ به ظاهر یکی از آن دو (یعنی فتوائی که مطابق با یکی از دو خبر میباشد) بر این عمل (شما) مترتّب نمیشود:
1 - یا از باب عروض اجمال بر دو حدیث بخاطر تساقط دو تا اصالة الحقیقة در هریک از آن دو به سبب تعارض، پس عمل میشود به اصالة البرائتی که موافق با یکی از آن دو است (یعنی ینبغی غسل الجمعه).
2 - و یا از باب تخییر است در اخذ به یکی از دو اصالة الحقیقة بنابر اضعف وجهین در تعارض احوال لفظ (از جمله اینکه دو تا مجاز با هم تعارض کنند) وقتی که (احوال) با هم مساوی باشند.
بله، ثمره در بکار بردن مرجّحات سندی (و غیر سندی) در این قسم (از متعارضین) آشکار میشود زیرا:
بنابر عمل به قاعدۀ جمع، واجب میشود که حکم بشود به صدور هر دو (و در نتیجه حکم به) اجمال آن دو دلیل مثل دو خبر مقطوع الصدور (که در صورت تعارض حکم به اجمال آنها میشود) و رجوع به اصل عملی، به خلاف اینکه اینگونه از متعارضین را در مالا یدرک الجمع درج کرده (و قانون طرح اختیار شود) چرا که در این خطمشی، اوّل رجوع میشود به مرجّحات.
شیخ رحمه اللّه سپس میفرماید: به تحقیق دانستی که این خطمشی دوّم قویتر است، چرا که عمل به هر دو (یعنی اخذ سندین) تا در نتیجه دو دلیل مجمل شده آنگاه رجوع شود به اصل برائتی که موافق با یکی از آن دو (که مثلا ینبغی غسل الجمعه) باشد، حاصلی ندارد.
و تائید میکند قانون جمع را، بلکه دلالت بر آن دارد به اینکه:
قسم (و گروه) چهارم نیز داخل در اخبار علاجیّه است که دستور میدهد رجوع به مرجّحات را.
لکن سست میکند این خطمشی را این مطلب که لازمۀ این خطمشی پس از عدم دستیابی به
مرجّحات، رجوع به تخییر بینهماست (یعنی اذن فتخیّر بین الخبرین) چنانکه اخبار مزبور به این مطلب تصریح دارند، و حال آنکه آنچه از سیره و مشی علماء به جز شیخ طوسی رحمه اللّه در نهایه و استبصار، در مقام استنباط آشکار میشود اینستکه:
(وقتی دستشان از مرجّحات کوتاه میشده است) توقف کرده و به اصل برائتی رجوع میکردهاند که مطابق با یکی از دو خبر باشد، مگر اینکه گفته شود:
اینکه (عدهای رجوع میکنند به اصل) از باب ترجیح بالأصل است (یعنی که اصل را یکی از مرجّحات بحساب میآورند) و لذا به یکی از دو خبری عمل میکنند که با اصل برائت مطابق است نه اینکه رجوع کنند به اصلی که مطابق با یکی از دو خبر است.
و در صورت مخالفت هر دو خبر با اصل (مثل اکرم العلماء و لا تکرم الشّعراء که دوران بین الحذورین است) آنچه به هر تقدیر لازم است تخییر است (چه بر خطمشی جمع و چه بر خطمشی طرح)، لکن غایت امر اینکه این تخییر (که در انتهای این خطمشی وجود دارد تخییر) شرعی است اگر قائل به دخول آن دو خبر در عموم اخبار علاجیّه شویم و امّا (این تخییر) عقلی (و از اصول عملیّه) است، درصورتیکه قائل به دخول آن دو خبر در عموم اخبار علاجیّه شویم و امّا.
و گاهی تفصیل داده میشود: بین آنجایی که هریک از دو دلیل (مادّۀ افتراقی دارند) که آن دو مادّۀ افتراق معارضی ندارند مثل دو عام من وجه (مثل اکرم العلماء و لا تکرم الشّعراء) از آن جهت که مادّۀ افتراق در هر یک سالم از معارضاند، و بین غیر آن (یعنی متباینین) مثل این سخن مولا که میفرماید اغتسل للجمعه و این سخن او که میفرماید ینبغی غسل الجمعه.
پس: در اوّلی، به دلیل وجوب عمل به هریک از دو دلیل در مادّۀ افتراق آن، قانون جمع ترجیح داده میشود بر قانون طرح و لذا طرح در مادّۀ اجتماع بعید است (یعنی بعید است که در مادّۀ اجتماع یکی اخذ و یکی طرح بشود بدینمعنا که یک حدیث هم اخذ بشود، هم طرح) به خلاف دوّمی (که مانعی ندارد که یکی اخذ و دیگری طرح بشود).
تتمّۀ کلام بزودی خواهد آمد ان شاء اللّه.
صدر این بحث آورده شد که یکی از عامین من وجه و دیگری از متباینین بود.
1 - اوّل به سراغ مرجّحات داخلیّه و خارجیّه رفته بررسی میکنیم که کدامیک از دو خبر از جهتی از جهات به لحاظ سندی و یا متنی و... بر دیگری رجحان دارد.
2 - و امّا اگر به این نتیجه رسیدیم که هیچیک از متعارضین از جهتی از جهات بر دیگری ترجیح ندارند نوبت به تخییر میرسد که لا علی التّعیین باید یکی از آن دو را اختیار و دیگری را طرح نمائیم.
1 - تخییر در مسألۀ فرعیه مثل تخییر در خصال کفاره میان عتق و صوم و اطعام و مثل تخییر در مواطن اربعه بین قصر و اتمام و تخییر در کفاره و قسم.
2 - تخییر در مسأله اصلیه که ما نحن فیه یعنی تخییر میان متعارضین از همین قبیل است چرا که تخییر بین المتعارضین تخییر در مسأله اصولیه است که حجیّت باشد. یعنی چه؟
1 - ابتدا به سراغ سند هر دو حدیث متعارض رفته و بدآنها متعبّد شده، قبول کنیم که هر دو از ناحیۀ معصوم علیهم السّلام صادر شدهاند.
2 - پس از آن به سراغ دلالتها رفته آنها را مورد بررسی قرار دهیم درصورتیکه دلالت هیچیک از دو حدیث بر دیگری ترجیح ندارد و هر دو ظاهر هستند منتهی یکی در وجوب و دیگری در حرمت، یا یکی در وجوب و دیگری در استحباب و...
آنگاه است که اصالة الظهور در هریک از آن دو حدیث تعارض میکند با اصالة الظهور در دیگری و منشاء این تعارض هم علم اجمالی به ارادۀ خلاف ظاهر از یکی از دو حدیث است.
در اینجاست که سؤال میشود وظیفه چیست و چه باید کرد؟
حجیّت ظواهر، مسألۀ اصولیّه است.
حال:
اگر یکی از دو خطاب مطابق اصل باشد به اصل رجوع کرده و هر دو خطاب را در بوتۀ اجمال میگذاریم، فی المثل:
در مثال اغتسل و ینبغی، ینبغی مطابق اصل برائت است و لذا اصل برائت را در آن جاری میکنیم.
و اگر هیچیک از دو خطاب مطابق اصل نباشد مثل مثال اکرم و لا تکرم که اصل برائت با هر دو مخالف است.
بنابراین اگر اصل برائت را در هریک از این دو اجرا کنیم مخالفت عملیّه لازم میآید چنانکه در مثل ظهر و جمعه و یا در دوران بین المحذورین مخالفت لازم میآید.
پس: اینجا نیز جای تخییر است، تخییر هم عقلی بوده و از اصول عملیّه است.
اینستکه: در شق دوّم از بحث کدام طریق را باید اخذ کرد؟ طریق جمع یا طریق طرح را؟
و لذا میفرماید: آن وجهی که برای جمع میان دلیلین ذکر گردید در ما نحن فیه جاری نمیشود و لذا:
در اینجا نباید به صرف اینکه دو حدیث در تعارضاند و دو اصالة الظهور با هم متنافیانند، سندها را فدای دلالتها کنیم، چرا که دلیل حجیّت سند حاکم بر دلیل حجیّت ظهور است.
پس: به حکم ادلّۀ حجیّت سند، هر دو سند را اخذ کرده و در هر دو حدیث اصالة السّند جاری نموده و سپس در دلالتها تصرّف و یکی از آن دو را برخلاف ظاهر حمل میکنیم.
بیان اوّلین دلیل بر عدم جریان وجه الجمع مزبور در ما نحن فیه است و لذا میفرماید: جمع بین دلیلین در اینجا هیچگونه نفعی ندارد. چرا؟
زیرا: اگر شما طریق طرح، تعادل و تراجیح را هم پیش بگیرید باز به یکی از آن دو حدیث عمل خواهید کرد، چنانکه طریق جمع را هم پیش بگیرید باز به یکی از آن دو عمل خواهید کرد. چرا؟
زیرا که دو اصالة الظهور در اینجا با هم تنافی دارند و لذا یا یکی از دو اصل ظهور را گرفته و در نتیجه به یکی از آن دو عمل میکنید و یا که تعارض کرده تساقط کنند و در نتیجه به اصلی رجوع میشود که با یکی از آن دو مطابق باشد که باز هم به یکی از آن دو عمل میشود، و چنانچه اصل هم مخالف هر
دو باشد نوبت به تخییر میرسد که در تخییر هم باز به یکی از آن دو عمل میشود.
پس: باز هم جمع بین دلالتین به نحوی که به هر دو عمل شود حاصل نمیآید بلکه به احدهما عمل میشود.
خوب در طریق طرح نیز مطلب، همین است بدینمعنا که یا مرجوح طرح میشود که در نتیجه به راجح عمل میشود و یا که علی التخییر احدهما را طرح و به دیگری عمل مینمائیم.
پس: چگونه میتوان گفت: الجمع مهما امکن اولی من الطّرح.
بیان دوّمین دلیل بر وجه الجمع مزبور در ما نحن فیه است و لذا میفرماید:
کرار گفته شده است که اگر اینگونه از متعارضین را به عرف بدهید متحیر خواهد شد و وجه الجمعی برای آن نخواهد داشت، جمع عقلی هم که فاقد ارزش است، پس اولویّت جمع از طرح در اینجا در کجاست؟
البته، این مؤیّد یک موهنی دارد و آن اینستکه: قانون تعادل و تراجیح میگوید: اخذ به راجح و طرح مرجوح کن و چنانچه رجحانی در کار نبود نوبت به تخییر میرسد، درحالیکه سیرۀ علماء در طول تاریخ در مقام استنباط این بوده است که در اینگونه موارد توقف کرده و از فتوی خودداری و به اصل مراجعه میکردهاند.
اگر احدهما مطابق اصل بود به همان عمل میکردند و نه به تخییر.
اینستکه: مگر کسی از این موهن پاسخ بدهد به اینکه در باب مطابقت احد المتعارضین با اصل عملی دو مبنا وجود دارد:
1 - یکی اینکه اصل عملی مرجّح یکی از دو متعارض است و متقدمین از اصولیین هم بر این بودهاند چرا که اصل را نیز اماره میدانستند.
2 - یکی اینکه اصل عملی مرجع است یعنی که پس از تعارض و تساقط اصلین و یا توقف از فتوی به اصل رجوع شود.
حال: اگر بگوئیم که سیرۀ علماء که بر مراجعۀ به اصل بوده است از باب مرجّح بودن است و نه از باب مرجع بودن، در اینصورت منافاتی با مطلب مذکور ندارد. چرا؟
زیرا اخذ به راجح و طرح مرجوح جای بحث ندارد، البته این مطالب با فرض به اینستکه: احد المتعارضین مطابق با اصل باشد.
و امّا اگر هر دو خطاب مخالف اصل باشند چه بر مبنای جمع و چه بر مبنای طرح، جای تخییر
است منتهی:
بر مبنای طرح، تخییر شرعی است آن هم تخییر شرعی در مسألۀ اصلیّه.
بر مبنای جمع، تخییر عقلی است.
1 - یکی اینکه در اینگونه موارد نیز جای جمع وجود دارد چنانکه در بحثهای قبلی بیان گردیده و مردود شد.
2 - یکی اینکه در اینگونه موارد معیّنا جای طرح احدهما و اخذ به دیگری است و این همان قول حق است.
3 - برخی هم تفصیل دادهاند: بین عامین من وجه که هریک دارای مادّۀ افتراقی هستند که سالم از معارض بوده و میتوان هریک را به مادّۀ افتراقش حمل نمود، و بین مواردی که متباینین هستند مثل اغتسل و ینبغی به اینکه در عامین من وجه قائل به جمع شدهاند، به لحاظ اینکه بعید است که یک دلیل را نسبت به مادّۀ افتراق حجّت دانسته و به سند آن متعبّد شویم و لکن نسبت به مادّۀ اجتماع، آن را طرح کنیم و مرتکب تبعیض در سند شویم.
متن بقی فی المقام: أنّ شیخنا الشهید الثانی رحمه اللّه فرّع فی تمهیده علی قضیّة أولویّة الجمع، الحکم بتنصیف دار تداعیاها و هی فی یدهما، أو لا ید لأحدهما، و أقاما بیّنة(1)
و لو خصّ المثال بالصورة الثانیة لم یرد علیه ما ذکره الحقّق القمی رحمه اللّه(2)، و إن کان ذلک أیضا لا یخلو عن مناقشة یظهر بالتأمّل.
و کیف کان، فالأولی التّمثیل بها و بما أشبهها، مثل حکمهم بوجوب العمل بالبیّنات فی تقویم المعیب و الصّحیح.
و کیف کان، فالکلام فی مستند أولویّة الجمع بهذا النحو، أعنی العمل بکلّ من الدلیلین فی بعض مدلولهما المستلزم للمخالفة القطعیّة لمقتضی الدلیلین؛ لأنّ الدلیل الواحد لا یتعّض فی الصّدق و الکذب.
و مثل هذا غیر جار فی أدلّة الأحکام الشّرعیّة.
و التحقیق: أنّ العمل بالدلیلین، بمعنی الحرکة و السّکون علی طبق مدلولهما، غیر ممکن مطلقا، فلا بدّ - علی القول بعموم القضیّة المشهورة - من العمل علی وجه یکون فیه جمع بینهما من جهة و إن کان طرحا من جهة اخری، فی مقابل طرح أحدهما رأسا.
و الجمع فی أدلّة الأحکام عندهم، بالعمل بهما من حیث الحکم بصدقهما و إن کان فیه طرح لهما من حیث ظاهرهما.
و فی مثل تعارض البیّنات، لمّا لم یمکن ذلک؛ لعدم تأنّی التأویل فی ظاهر کلمات الشّهود، فهی بمنزلة النّصّین المتعارضین، انحصر وجه الجمع فی التبعیض فیهما من حیث التّصدیق، بأن یصدّق کلّ من المتعارضین فی بعض ما یخبر به.
فمن أخبر بأنّ هذه الدار کلّها لزید نصدّقه فی نصف الدار. و کذا من شهد بأنّ قیمة هذا الشیء صحیحا کذا و معیبا کذا نصدّقه فی أنّ قیمة کلّ نصف منه منضمّا إلی نصفه الآخر نصف القیمة.
و هذا النّحو غیر ممکن فی الأخبار؛ لأنّ مضمون خبر العادل - أعنی: صدور هذا القول الخاصّ من الإمام علیه السّلام - غیر قابل للتبعیض، بل هو نظیر تعارض البیّنات فی الزوجیّة أو النّسب.
ترجمه
هیچیک از آن دو نیست، و هر دو هم اقامۀ بیّنه کردهاند.
تمام شد آنچه که از مرحوم شهید ثانی حکایت شده است.
و اگر مثال را به صورت دوّم (که خانه در دست هیچیک از آن دو نفر نیست) اختصاص داده بود (و هی فی یدهما را نیاورده بود) ایرادی که محقّق قمی ذکر کرده است بر او وارد نمیبود، گرچه مثال دوّم ایشان نیز خالی از یک مناقشه نیست (و آن اینکه تعارض البیّنات جای تعارضا و تساقطا و یرجع إلی القواعد و یرجع إلی التنصیف جمعا بین الحقّین است و نه جمعا بین الدلیلین) و با تأمّل در آن آشکار میشود.
در هرصورت، بهتر، تمثیل به آن (صورت دوّم مثال و نه صورت اوّل آن) و تمثیل به آنچه مشابه آن است، میباشد مثل حکم به وجوب جمع بین بیّنات در قیمتگذاری (مثلا یک حیوان و یا یک شیء) معیوب و سالم.
در هرصورت؛ سخن در دلیل و مدرک اولویّت جمع است به نحو مذکور یعنی عمل به هریک از دو دلیل در نصف مدلولشان که مستلزم مخالفت قطعیّه با مقتضای هر دو دلیل است. چرا؟
زیرا نمیشود که یک خبر هم صادق باشد، هم کاذب، و لذا مثل این جمع (عملی) در ادلّۀ احکام شرعیّه جاری نیست (و غیرمعقول میباشد چونکه متعلّق این ادلّه، حکم خداست و حکم خدا تنصیف نمیشود).
تحقیق مطلب اینستکه: عمل به دو دلیل به معنای حرکت و سکون ما بر طبق مدلول دو دلیل ممکن نیست مطلقا (چه در ادلة الاحکام و چه در ادلة الموضوعات).
پس: إلاّ و لابد، بنابر قول شهید به عمومیّت قضیۀ الجمع مهما امکن... عمل (یعنی حرکات و سکنات ما در مقابل دو دلیل باید) به نحوی باشد که از یک جهت جمع بین دو دلیل باشد گرچه از جهت دیگر (هر دو دلیل) طرح بشود، در برابر (کسی که قائل به) طرح یکی از دو دلیل و عمل به دلیل دیگر است.
ممکن نیست، دو بیّنه به منزلۀ دو نص متعارضاند و لذا وجه الجمع منحصر شد در قول به تبعیض در دو دلیل از جهت تصدیق به اینکه تصدیق کند هریک از دو دلیل متعارض را در بعض آنچه بوسیله او از آن خبر داده میشود.
پس: کسی که خبر میدهد به اینکه تمام این خانه از آن زید است، شهادت او را در نصف خانه تصدیق میکنیم، و همچنین کسی که شهادت میدهد به اینکه قیمت این شیء صحیحا این مقدار است و معیبا این مقدار، تصدیق میکنیم او را در اینکه قیمت هر نصفی از این عین (که نصف صحیح و نصف معیوب باشد) درحالیکه منضمّ است به نصف دیگر، نصف قیمت (شیء) است.
و امّا مرحوم شیخ در پاسخ به مطالب فوق میفرماید:
و این نحو از جمع (یعنی جمع به تبعیض) در تعارض اخبار غیرممکن است چرا که مضمون خیر عادل، که امام چنین حکم خاصّی را فرموده است، قابل تبعیض نیست بلکه مثل تعارض ادلّه در احکام مثل تعارض بینات در زوجه یا در نسب است.
اینستکه: در پایان بحث مربوط به باب جمع بین الدلیلین سخنی از مرحوم شهید ثانی در تمهید القواعد نقل میکند و آن اینستکه: مرحوم شهید ثانی فرموده:
قضیۀ معروفه و مشهورۀ الجمع مهما امکن اولی من الطرح، اختصاص به ادلّۀ احکام ندارد بلکه در ادلّۀ موضوعات نیز جاری میشود.
ایشان فرموده است که متفرّع میشود بر قانون جمع این مطلب که اگر دو نفر در رابطۀ با منزلی با یکدیگر منازعه و اختلاف دارند به نحوی که:
یکی از آن دو میگوید خانه از آن من است و دیگری مدّعی است که خیر از آن من است، مضافا بر اینکه خانه در تصرّف هر دو میباشد یعنی که هر دو ذوالید هستند.
از آنجهت که هر دو مدعی هستند، هر دو باید که بیّنه بیاورند، هر دو رفته و بیّنه میآورند چه باید کرد؟
اصحاب بین این دو بیّنه را جمع کردهاند یعنی که از قانون الجمع مهما امکن استفاده نمودهاند.
نکته: جمع بین بیّنات را جمع عملی و جمع میان ادلّۀ احکام را جمع دلالی گویند.
نصف دیگر آن را به عمرو مثلا میدهند.
در رابطۀ با اعتراض مرحوم میرزای قمی است به شهید ثانی رحمه اللّه مبنی بر اینکه در این مثالی که شما ذکر نمودید و فرمودید که اصحاب از باب جمع عملی حکم به تنصیف آن خانه نمودهاند درست نیست چرا که حکم آنها به تنصیف از باب ترجیح است چرا که برخی معتقدند که در تعارض بیّنات، بیّنة الداخل رجحان ندارد. البته برخی هم معتقدند که بیّنة الخارج رجحان دارد.
البته اینکه حکم به تنصیف خانه میکنند مربوط به ترجیح بیّنۀ داخل و یا خارج است حال آنکه در مثال مذکور که هر دو ذوالید میباشند نمیشود تعبیر به داخل و خارج نمود چرا که هر دو هم داخلاند و هم خارج. چرا؟
زیرا هر دو در نصف داخل و از نصف دیگر خارجاند و لذا از باب ترجیح بیّنات است که به هر یک نصف میرسد. چه ما بیّنه داخل را ترجیح دهیم چه بیّنۀ خارج را، شامل هر دو مدعی میشود.
پس: تنصیف خانه ربطی به جمع بیّنات ندارد بلکه مربوط به ترجیح بیّنۀ داخل یا خارج است.
البته مرحوم شهید ثانی رحمه اللّه مثال دیگری دارد که اعتراض مرحوم قمی به آن مثال وارد نیست و آن اینستکه:
دو نفر بر سر منزلی منازعه و اختلاف دارند درحالیکه خانه در دست هیچیک از آن دو نفر نمیباشد بلکه هردو خارج از خانه و مدعی هستند.
هر دو مدّعی اقامۀ بیّنه کرده و بیّنۀ دو طرف متعارض شدهاند.
در اینجا نیز فقهاء فتوی به تنصیف خانه دادهاند.
بنابراین اشکال مرحوم قمی که از باب ترجیح بیّنۀ داخل یا خارج بود به این فرض وارد نمیباشد.
همۀ آنها را محل اشکال میداند. چرا؟
زیرا قاعده ایجاب میکند که بیّنات عند التعارض تساقط کنند.
البته اصحاب معتقدند که اینجا جای جمع عملی است، که ذیلا و پس از تبیین مثال شیخ ادلّۀ آنها را بر این جمع بررسی و صحّت و سقم آن را تعیین خواهیم نمود.
در رابطۀ با جمع عملی بین البیّنات است و آن در تعیین قیمت صحیح و معیب در باب تعیین اروش جنایات است، فی المثل:
زید حیوانی را به عمرو فروخته است، لکن معیوب درآمده است در نتیجه برای روشن شدن تفاوت
صحیح و معیب در قیمت، نزد خبره و کارشناس میروند.
1 - یک کارشناس میگوید این حیوان صحیحا ده هزار تومان ارزش دارد و معیبا هشت هزار تومان.
2 - کارشناس دیگری میگوید این حیوان صحیحا 14 هزار تومان ارزش دارد و معیبا دوازده هزار تومان.
نصف صحیحا در قول خبرۀ اوّل میشود پنج هزار تومان و نصف معیبا میشود چهار هزار تومان.
و امّا نصف صحیحا در قول خبرۀ دوّم میشود هفت هزار تومان و نصف معیبا میشود شش هزار تومان.
سپس آن پنج هزار تومان را با این هفت هزار تومان جمع میکنیم که میشود دوازده هزار تومان.
آن چهار هزار تومان را هم با این شش هزار تومان جمع میکنیم که میشود ده هزار تومان.
مابهالتفاوت آن دوازده هزار تومان با این ده هزار تومان میشود دو هزار تومان یعنی 1/6 که این 1/6 و یا دو هزار تومان را بایع باید به مشتری بدهد. که این جمع عملی میان بیّنات است.
شیخنا میفرماید که دلیل تازه میطلبد، چرا که اینگونه جمع یعنی جمع عملی با یک محذور بزرگ روبروست و آن محذور اینستکه:
عمل کردن به نصف در قول خبرۀ اوّل و به نصف در قول خبرۀ دوّم مستلزم مخالفت عملیّه با هر دو دلیل است. چرا؟
بخاطر اینکه هریک از دو بیّنه به نحو معیّن میگوید تمام خانه مال یک نفر است، و حال آنکه شما در این جمع عملی در هیچ طرف به تمامه و به کماله به بیّنه عمل ننمودید بلکه تنصیف کردید و این مخالفت عملیّه با هر دو دلیل است.
این در حالی است که در ادلّۀ الاحکام با چنین محذوری روبرو نبودیم.
چرا؟
بخاطر اینکه در آنجا اگر نص و ظاهر یا اظهر و ظاهر بود که خوب جمع بینهما مجاز بود وگرنه جای جمع نبود.
البته در موارد جمع هم محذوری به نام مخالفت قطعیّۀ عملیّه نبود.
ما نمیتوانیم کلام بیّنه را تأویل کرده بگوئیم تو که میگوئی تمام دار از آن زید است مرادت اینستکه: نصف دار از آن زید است، برخلاف جمع دلالی.
بنابراین آنچه در ادلّۀ موضوعات است، همان تنصیف و جمع عملی است که آنهم مستلزم مخالفت عملیّۀ قطعیّه است و لذا چنین جمعی سابقه ندارد یعنی که قبلا ذکر نشده است و لذا نیاز به دلیل تازه دارد.
1 - فی المثل یک دلیل میگوید: یجب غسل الجمعة، و دلیل دیگر میگوید:
یستحبّ غسل الجمعة، که در اینها اصلا جمع عملی معقول نیست.
2 - و یا فی المثل یک دلیل میگوید: اکرم العلماء و دلیل دیگر میگوید: لا تکرم العلماء که در اینجا جمع عملی ممکن و متصور است بدینمعنا که نصف را اکرام کن و نصف را اکرام نکن تا که به هر دو دلیل عمل کرده باشی.
امّا این جمع صحیح نمیباشد چرا که مستلزم مخالفت عملیّۀ قطعیّه است که معصیت باشد و شارع مقدّس اجازۀ معصیت نمیدهد.
به عبارت دیگر: ارتکاب مخالفت قطعیّه برای رسیدن به موافقت قطعیّه صحیح نمیباشد.
به عبارت دیگر: شارع اجازه نمیدهد که شما برای اینکه به هر دو دلیل عمل کنید نسبت به هر دو معصیت شود.
متن نعم قد یتصوّر التبعیض فی ترتیب الاثار علی تصدیق العادل اذا کان کلّ من الدلیلین عامّا ذا أفراد، فیؤخذ بقوله فی بعضها و بقول الآخر فی بعضها، فیکرم بعض العلماء و یهین بعضهم، فیما اذا ورد:
«أکرم العلماء»، و ورد أیضا: «أهن العلماء»، سواء کانا نصّین بحیث لا یمکن التجوّز فی أحدهما، أو ظاهرین فیمکن الجمع بینهما علی وجه التجوّز و علی طریق التّبعیض.
إلاّ أنّ المخالفة القطعیّة فی الأحکام الشّرعیّة لا ترتکب فی واقعة واحدة؛ لأنّ الحقّ فیها للشّارع و لا یرضی بالمعصیة القطعیّة مقدّمة للعلم بالإطاعة، فیجب اختیار أحدهما و طرح الآخر، بخلاف حقوق الناس؛ فإنّ الحقّ فیها لمتعدّد، فالعمل بالبعض فی کلّ منهما جمع بین الحقّین من غیر ترجیح لأحدهما علی الآخر بالدواعی النفسانیة، فهو أولی من الاهمال الکلی لأحدهما و تفویض تعیین ذلک إلی اختیار الحاکم و دواعیه النفسانیّة الغیر المنضبطة فی الموارد. و لأجل هذا یعدّ الجمع بهذا النحو مصالحة بین الخصمین عند العرف، و قد وقع التعبّد به فی بعض النصوص(1)
فظهر ممّا ذکرنا: أنّ الجمع فی ادلّة الاحکام بالنّحو المتقدّم. - من تأویل کلیهما - لا اولویّة له اصلا علی طرح احدهما و الاخذ بالاخر، بل الامر بالعکس.
ترجمه
1) (1)
شیخنا میفرماید: بله (اینگونه مسائل در تصوّر انسان میآید) لکن مخالفت قطعیّه در احکام شرعیّه در یک واقعه (مثل دفن الکافر مرّة و ترک دفنه مرّة اخری) مورد ارتکاب واقع نمیشود. چرا؟
زیرا (در ادلّۀ احکام) حق از آن شارع است و لذا راضی نمیشود که معصیت قطعیّه مقدمه بشود برای اطاعت و لذا اختیار یکی از دو دلیل و طرح دلیل دیگر واجب میشود به خلاف حقوق مردم چرا که حق در حقوق مردم مال افراد متعبّد است و لذا عمل به بعض در هریک از دو بیّنه جمع بین حقّین است بدون اینکه به سبب انگیزههای نفسانی یکی بر دیگری ترجیح داده شود.
پس: جمع بین حقین بهتر است از مهمل گذاردن (رها کردن) یکی از دو بیّنه بطور کلّی و واگذار کردن تعیین بیّنۀ دیگر به دست حاکم و انگیزههای نفسانی او که در اینگونه موارد غیرمنضبط است. به همین لحاظ این جمع عملی نزد عرف مصالحۀ میان دو خصم نامیده میشود.
و گاهی در بعضی از نصوص نیز تعبّد به چنین تنصیفی وارد شده است.
پس از آنچه ما بیان کردیم روشن میشود که جمع در ادلّۀ احکام به نحوی که قبلا گذشت و آن عبارت بود از تأویل هر دو دلیل (و یا تبعیض از هر دو دلیل) هیچگونه اولویّتی بر طرح یکی از دو دلیل و اخذ به دیگری وجود ندارد بلکه قضیّه بهعکس است (یعنی که جای طرح است و نه جمع)
متن و أمّا الجمع بین البیّنات فی حقوق الناس، فهو و إن کان لا أولویّة فیه علی طرح أحدهما بحسب أدلّة حجّیّة البیّنة؛ لأنّها تدلّ علی وجوب الأخذ بکلّ منهما فی تمام مضمونه، فلا فرق فی مخالفتها بین الأخذ لا بکلّ منهما بل بأحدهما، أو بکلّ منهما لا فی تمام مضمونه بل فی بعضه، إلاّ أنّ ما ذکرناه من الاعتبار لعلّه یکون مرجّحا للثّانی علی الأوّل.
و یؤیّده: ورود الأمر بالجمع بین الحقّین بهذا النّحو فی روایة السکونی(1)
هذا، و لکنّ الإنصاف: أنّ الأصل فی موارد تعارض البیّنات و شبهها هی القرعة. نعم، یبقی الکلام فی کون القرعة مرجّحة للبیّنة المطابقة لها أو مرجعا بعد تساقط البیّنتین. و کذا الکلام فی عموم مورد القرعة أو اختصاصها بما لا یکون هناک أصل عملیّ - کأصالة الطهارة - مع إحدی البیّنتین. و للکلام مورد آخر.(3)
فلنرجع إلی ما کنّا فیه، فنقول: حیث تبیّن عدم تقدّم الجمع علی الترجیح و لا علی التّخییر، فلا بدّ من الکلام فی المقامین اللذین ذکرنا أنّ الکلام فی أحکام التعارض یقع فیهما، فنقول:
إنّ المتعارضین، إمّا أن لا یکون مع أحدهما مرجّح فیکونان متکافئین متعادلین، و إمّا أن یکون مع أحدهما مرجّح.
ترجمه
و امّا جمع بین بیّنات در حقوق مردم، اگرچه به حسب ادلّۀ حجیّت بیّنه اولویّتی درش بر طرح احدهما وجود ندارد چونکه ادلّۀ حجیّت بیّنه دلالت دارد بر وجوب اخذ هر بیّنهای به تمام معنایش.
پس: در مخالفت این دو بیّنه فرقی نیست بین اینکه یکی را اخذ کرده و یکی را اخذ نکنی و بین اخذ به هردو بیّنه و لکن نه در تمام معنای آن بلکه در بعض (یعنی نصف) معنای هریک از آن دو، مگر اینکه آنچه در مورد آن اعتبار عقلی ذکر کردیم (که جمع بین حقّین است و از نفسانیّات قاضی بدور است و...) مرجّح باشد برای جمع نسبت به طرح.
و تائید میکند این مطلب را، ورود امر به جمع بین حقّین به نحو مذکور در روایت سکونی (که بوسیلۀ علما به آن عمل شده است) در مورد مدعی که مردی دو درهم نزد او به امانت گذاشت و مرد
دیگری یک درهم.
سپس شیخ میفرماید: این بود مؤیّد مطلب ما لکن (بعد اللّتی و یا و اللّتی) انصاف اینستکه: اصل در موارد تعارض بیّنات و شبه بیّنات (مثل دو تا قرعه یا دو تا استصحاب) همان قرعه است.
بله، باقی میماند کلام در اینکه آیا قرعه مرجّح برای یکی از دو بیّنهای است که مطابق با اصل است یا که پس از تساقط دو بیّنه، قرعه محل رجوع است.
و نیز باقی میماند این کلام در عموم موارد قرعه.
پس: باز میگردیم به آنچه درصدد آن بودیم و میگوئیم:
حیث اینکه عدم تقدّم جمع دلالی بر ترجیح در متراجحین و بر تخییر در متکافئین روشن شد، ناگزیر از بحث در دو مقامی هستیم که قبلا آن را ذکر نمودیم و آن اینکه سخن در احکام تعارض در آن دو مقام واقع میشود (یعنی متکافئین و متراجحین) و لذا میگوئیم:
یا با یکی از دو خبر متعارض مرجّحی نمیباشد که در نتیجه متکافئین متعادلین میباشند.
یا اینکه با یکی از دو خبر متعارض مرجّحی میباشد.
پاسخ به یک سؤال مقدّر است که تقدیرش چنین است:
شما جناب شیخ ادّعا میکنید که جمع عملی یعنی تبعیض در ادلة الاحکام امکان ندارد و تنها جمع دلالی ممکن است، لکن ما فکر میکنیم که جمع عملی هم در ادلّۀ احکام ممکن است چرا که انجام جمع عملی در ادلة الاحکام معنایش حکم به تنصیف نیست تا که شما بگوئید احکام اللّه مثل وجوب یا حرمت و یا... قابل تنصیف نیستند.
بنابراین: ادلة الاحکام نیز مثل ادلّة الموضوعاتاند. چرا؟
زیرا انجام جمع عملی یا تبعیض در ادلّة الموضوعات، در خود خبر یعنی قول بیّنه نبود بلکه در متعلّق آنها بود.
به عبارت دیگر: گفتیم خانه شش دانگ است، سه دانگ آن مال زید و سه دانگ آن مال عمرو.
خلاصه اینکه ما مدّعی هستیم که در برخی از موارد در ادلّة الاحکام نیز میتوان جمع عملی و یا به
تعبیر دیگر مرتکب تبعیض شد، گرچه قبول داریم که در برخی از موارد هم اصلا قابل تبعیض نیست.
فی المثل: اغتسل للجمعه، و ینبغی غسل الجمعة یعنی غسل جمعه یا واجب است یا مستحب، قابل تبعیض هم نیست چونکه غسل جمعه یک شیء است و تبعیض در آن راه ندارد.
به عبارت دیگر: نه خود غسل جمعه قابل تبعیض است، نه واجب قابل تبعیض است و نه مستحب.
امّا برخی از موارد در بعضی از جاها قابل تبعیضاند یعنی میتوان که جمع عملی را در آن موارد انجام داد فی المثل در ثمن العذره سحت و لا بأس ببیع العذره، عذره، مطلق است و مطلق دارای افرادی مثل طاهره و نجسه است و لذا میتوان در بعضی از عذرهها به لا بأس عمل کرد و در بعضی از عذرهها به ثمن العذره یعنی سحت عمل کرد.
و یا فی المثل: در اکرم العلماء و لا تکرم العلماء میتوان نصف علماء را به اکرام العلماء داد و نصف دیگر را به لا تکرم العلماء.
الحاصل: مواردی که در اینجا قابل تبعیض هستند یا از حیث دلالت نصّاند و یا ظاهر:
1 - اگر از حیث دلالت نصّ باشند که خوب به دلالت نصّ نمیتوان دست زد و لذا همان تبعیض در عمل ممکن است. فی المثل:
در یک دلیل گفته است: یجب جدّا اکرام کلّ عالم بلا استثناء، که دلالتش نص است و نه میتوان که به یجب جدّا دست زد و نه به العلماء بلا استثناء.
در دلیل دیگر گفته است: اکرام العلماء یحرم جدّا من دون استثناء، که باز دلالتش نص است و نه میتوان که به یحرم جدّا دست زد و نه به العلماء من دون استثناء.
بنابراین: در مواردی که از حیث دلالت نص هستند، جمع دلالی ممکن نیست چونکه به هیچیک از دو دلیل نمیتوان دست زد و لکن تبعیض در عمل امکان دارد چنانکه در تعارض بیّنات و حکم به تنصیف خانه عمل میشود.
2 - و اگر دلالت آنها ظاهر باشد میتوان در دلالت آنها تصرّف نمود مثل اکرم العلماء و لا تکرم العلماء که هیچکدام نص نیستند و لذا میشود که اکرام را حمل کرد به مطلق الجواز و لا تکرم را حمل نمود به مطلق المرجوحیّت.
به عبارت دیگر: در اینجا هم میتوان از جمع دلالی استفاده کرده بدینصورت که اکرم العلماء را حمل کرد به جواز و لا تکرم را حمل کرد به کراهت، و هم میتوان جمع عملی و یا تبعیض در عمل را انجام داد بدینصورت که به دلالت دو دلیل دست نزد و لکن نصف علماء را اکرام کرد و نصف علماء را اکرام نکرد.
خلاصه اینکه مستشکل میگوید:
گرچه در ادلة الاحکام در بعضی جاها جمع عملی غیرممکن است و لکن در برخی از جاها ممکن است، منتهی آنجا هم که ممکن است یا هر دو دلیل نصّاند یا غیرنصین هستند.
در نصین میتوان از جمع عملی استفاده کرد، و در غیر نصین هم میتوان از جمع عملی استفاده کرد، هم میتوان از جمع دلالی استفاده نمود.
و امّا جناب شیخ در پاسخ به این سؤال میفرماید:
بله مطلب درست است و لکن تعارض ادلّه با تعارض بیّنات یک تفاوتی دارد و آن اینستکه:
تعارض بیّنات مربوط به حق الناس است یعنی که این بیّنه میگوید: خانه از آن زید است، آن یکی بیّنه میگوید خانه از آن عمرو است.
یعنی الحق للاثنین، وقتی که الحق للاثنین باشد، جمع بین حقّین به این معنا که نصف خانه را به زید بدهند و نصف آن را به عمرو چه مانعی دارد؟
امّا در ادلّه الاحکام، حق مربوط به اثنین نیست بلکه حق از آن شارع است، چه دو خبر تعارض بکنند و چه ده خبر، حکم خداست، الحکم حق للّه تعالی و لذا خدا راضی نمیشود که شما مرتکب مخالفت قطعیّه بشوید مقدّمة للموافقت القطعیّه.
وقتی شما نصف به این حدیث عمل میکنید و نصف به آن حدیث عمل میکنید، راجع به این نصف موافقت قطعیّه حاصل میشود.
امّا اینکه نصف این یکی حدیث را طرح میکنید و نصف آن حدیث دیگر را میشود مخالفت قطعیّه.
وقتی شما نصف به این حدیث عمل میکنید و نصف به آن حدیث عمل میکنید، راجع به این نصف موافقت قطعیّه حاصل میشود.
امّا اینکه نصف این یکی حدیث را طرح میکنید و نصف آن حدیث دیگر را میشود مخالفت قطعیّه.
خدا هم راضی نیست که شما موافقت قطعیّه را مقدّمه قرار دهید برای مخالفت قطعیّه و یا به تعبیر دیگر اطاعت را مقدّمه قرار دهید برای معصیت.
بنابراین: شما موظف هستید که یکی از دو خبر را اخذ و خبر دیگر را طرح کنید.
وقتی یک خبر را اخذ کرده، و خبر دیگر طرح شود دیگر نه مخالفت قطعیّه میشود و نه موافقت قطعیّه بلکه میشود مخالفت احتمالیّه و یا موافقت احتمالیه.
1 - اینکه ادلّة الموضوعات مربوط به حقوق الناس است و لذا پای دو یا چند نفر در میان است و لذا اگر شارع مقدّس در اینجا بفرماید که شما مخیّر هستید که به این عمل کنید یا به آن، تضییع حقوق میشود.
و لذا راه جمع میان حقوق در اینجا همین جمع عملی است که نام آن مصالحۀ قهریّه میباشد.
2 - اینکه در برخی از روایات و دعی میخوانیم که شخصی دو دینار نزد ودعی به امانت گذاشته بود و شخص دیگری یک دینار.
پس از آن این سه دینار مخلوط شده و سپس یکی از آن سه مفقود و یا که به سرقت رفته است.
در اینجا امام علیه السّلام میفرماید که از دو دینار باقیمانده یکی را به صاحب دو دینار داده و دینار دیگر را بین آن دو نفر تنصیف کنند و حال آنکه در واقع یا این دینار تماما از آن صاحب یک دینار است و یا مال صاحب دو دینار و لکن روایات حکم به تنصیف کرده است.
این خود دلیل دیگری است بر تنصیف و جمع عملی.
اینستکه: انصاف حکم میکند به اینکه: خیر، تعارض بیّنات نه جای جمع دلالی است و نه جای جمع عملی بلکه باید هر دو دلیل طرح شده و رجوع شود به قرعه. چرا؟
زیرا اینکه گفته شد، جمع بین الحقّین است، نه آیهای در این رابطه هست و نه حدیثی بلکه یک اصطلاح ساخته شده است به نام جمع بین الحقین که یک وجه رجحانی است و نه وجه وجوبی.
گفته شد که بهخاطر این وجه رجحانی بهتر است که باید بین دو دلیل جمع بشود، لکن سؤال ما اینستکه: دلیل این باید و وجوب چیست؟
اینکه گفته شود بهتر است این کار را بکنید فرق میکند با اینکه گفته شود باید این کار را بکنید.
اگر بگوئید حدیث در این مورد وارد شده است، میگوئیم بله و لکن حدیث در یک مورد خاص وارد شده است یعنی که آن مورد با نصّ از محلّ بحث خارج شده است وگرنه در باب وقوع، دوران بین المحذورین است و تنصیف در اینجا خلاف قاعده است.
هرچیز هم که خلاف قاعده شد، یقتصر مورد النّص، یعنی که تنها به که آن هم مستلزم مخالفت عملیّۀ قطعیّه است و لذا چنین جمعی سابقه ندارد یعنی که قبلا ذکر نشده است و لذا نیاز به دلیل تازه دارد.
1 - مثلا یک دلیل میگوید (یجب غسل الجمعة) و دلیل دیگر میگوید: (یستحبّ غسل الجمعة)، که در اینجا اصلا جمع عملی معقول نیست.
2 - و یا مثلا یک دلیل میگوید: (اکرم العلماء) و دلیل دیگر میگوید: (لا تکرم العلماء)، که در اینجا جمع عملی ممکن و متصوّر است بدینمعنا که نصف را اکرام کن و نصف را اکرام نکن تا که به هر دو دلیل عمل کرده باشی که معصیت است و شارع مقدّس اجازۀ معصیت نخواهد داد.
به عبارت دیگر: ارتکاب مخالفت قطعیّه برای رسیدن به موافقت قطعیّه صحیح نمیباشد.
به عبارت دیگر: شارع اجازه نمیدهد که شما برای اینکه به هر دو دلیل عمل کنید نسبت به هر دو معصیت شود.
1 - اینکه ادلّة الموضوعات مربوط به حقوق الناس است و پای دو نفر در میان میباشد و لذا:
2 - اینکه در برخی از روایات و دعی میخوانیم که شخصی دو دینار نزد ودعی و امانتدار به امانت گذاشته بود و شخص دیگری یک دینار.
پس از آن این سه دینار مخلوط شده است و سپس یکی از آن سه مفقود و یا که به سرقت رفته است.
در اینجا امام علیه السّلام میفرماید که از دو دینار باقیمانده یکی را به صاحب دو دینار داده و دینار دیگر را بین آن دو نفر تنصیف کنند و حال آنکه مورد نصّش قناعت میشود و تنقیح مناط معنا ندارد.
پس: ما دلیلی بر جمع عملی که مرحوم شهید ثانی عنوان فرموده است نداریم و لذا در اینجا به قرعه رجوع میکنیم.
اینستکه: به نظر ایشان در تعارض بیّنات باید قرعه را مطرح نمود و نه جمع عملی را، منتهی این بحث مطرح میشود که آیا قرعه مرجّح است یا مرجع؟
معنای مرجّح بودن قرعه اینستکه: وقتی دو بیّنه تعارض میکنند و ما قرعه میاندازیم به نام هر یک که درآید به همان عمل میکنیم و قرعه مرجّح او میشود.
معنای مرجع بودن قرعه اینستکه: وقتی دو بیّنه تعارض میکنند، تساقط کرده و هر دو کالعدم میشوند و لذا به قرعه رجوع میشود.
اینستکه: قرعة:
1 - اگر مرجع باشد و دو بیّنه تعارض کرده و تساقط کنند و درصورتیکه هنوز قرعه زده نشده، مدّعی سوّمی پیدا شود و ادّعا کند که خانه از آن اوست، او مدّعی بلامنازع شده و خانه به او تعلق میگیرد.
2 - و چنانچه مرجّح باشد درصورتیکه فرد ثالثی هم مدّعی شود بین سه نفر قرعه میزنیم و یا که تثلیث در کار است.
پاسخ به یک سؤال دیگر است مبنی بر اینکه: وقتی ما به قرعه رجوع میکنیم اعمّ از اینکه مرجع باشد یا مرجّح، این رجوع ما مطلق است یا در صورتی است که یکی از دو بیّنۀ مطابق اصل نباشد؟
فی المثل: اگر ما ندانیم که فلان اناء پاک است یا نجس؟ درصورتیکه دو نفر شهادت بدهند که پاک است و دو نفر دیگر بگویند که نجس است آیا از آنجا که یکی از دو طرف مطابق اصل طهارت است دیگر به قرعه مراجعه نمیشود و لکن در جایی که هر دو طرف مخالف اصل است مثل تنصیفدار به قرعه مراجعه میشود؟
و لذا میفرماید بعید نیست که قرعه مخصوص همین مورد دوّم باشد.
اینستکه: قرعه به قدری تخصیص خورده است که عموماتش از ارزش افتاده است و لذا نمیتوان در همهجا از آن استفاده نمود و تنها باید که به قدر متیقّن آن قناعت کرد.
قدر متیقّن هم آنجایی است که هیچیک از دو بیّنه مطابق اصل نباشد و إلاّ اگر یکی از دو طرف مطابق اصل باشد جای قرعه نخواهد بود.
این بود تمام آنچه در رابطه با قانون جمع وجود دارد.
به عبارت دیگر: القرعة مرجع أو مرجّح؟
فی المثل: دو نفر ادّعا میکنند و بیّنه میآورند و ما هم به قرعه مراجعه کرده خانه را به کسی میدهیم که قرعه به نامش درآمده.
پس از آن فرد ثالثی میآید و مدّعی میشود که این خانه از آن من است و در اثبات مدّعایش اقامۀ بیّنه هم میکند.
آیا بیّنۀ این فرد ثالث را باید معارض با آن دو بیّنه بحساب آوریم یا که آن را بلامعارض محسوب کنیم؟
اگر قبلا که قرعه زدیم پس از تساقط بیّنتین بوده یعنی دو بیّنه در اثر تعارض تساقط کرده و پس از آن ما به قرعه رجوع کردهایم این بیّنۀ سوّم بلامعارض و برنده است.
امّا اگر گفته شود که خیر آن دو بیّنۀ قبلی تساقط نکردهاند و لکن قرعه مرجّح احدهما بود آنوقت این بیّنۀ ثالث معارض با آن دو بیّنه است.
دو تا بیّنه تعارض کرده، یکی میگوید این آب نجس است، بیّنۀ دیگر میگوید خیر این آب پاک است چه باید کرد؟
بیّنهای که میگوید این آب پاک است مطابق با اصل طهارت است و لذا:
در اینگونه موارد نباید به قرعه رجوع کرد بلکه باید به بیّنهای عمل کرد که مطابق اصل است.
امّا در جایی که هیچیک از دو بیّنه مطابق اصل نیست باید که به قرعه رجوع کرد مثل تعارض دو بیّنه در مورد خانه که دوران بین المحذورین است.
آنچه گذشت در یک گفتمان ساده با مرحوم شیخ
اینستکه: دو خبر یا به تعبیر دیگر دو دلیل از جهت معنا و مدلول به نحو تضاد یا تناقض با هم منافات داشته، ناسازگار باشند، فی المثل:
اگر یک دلیل بگوید اکرام زید واجب است، دلیل دیگر بگوید اکرام زید واجب نیست، این واجب است و واجب نیست تنافی به نحو تناقض است.
و اگر یک دلیل بگوید فلان شیء حلال است و دلیل دیگر در رابطۀ با همان شیء بگوید حرام است، این حلال است و حرام است، تنافی به نحو تضاد است.
در تناقض هشت وحدت شرط دان وحدت موضوع و محمول و مکان
وحدت شرط و اضافه، جزء و کلّ قوّه و فعل است در آخر زمان
بنابراین: اگر هر دلیلی دارای موضوع علی حدّهای باشد تعارض بین آنها معنا ندارد فی المثل:
اگر یک دلیل بگوید اکرام زید واجب است، دلیل دیگر بگوید اکرام عمرو حرام است تعارضی بین این دو دلیل وجود ندارد، چراکه موضوع هریک با دیگری فرق میکند.
اینکه: دلیل اجتهادی تعارضی با دلیل فقاهتی ندارد، چونکه موضوع ادلّه یک چیز است و موضوع اصول چیز دیگر است فی المثل:
دلیل اجتهادی میگوید: التّتن حرام، اصل یعنی دلیل فقاهتی میگوید تتن مشکوک الحکم حرام.
به عبارت دیگر: دلیل اجتهادی میگوید حرام لکن اصل برائت میگوید حلال، منتهی دلیل که میگوید حرام، تتن را میگوید حرام و اصل که میگوید حلال، تتن مشکوک الحکم را میگوید حلال.
پس در اینجا وحدت موضوع وجود ندارد در نتیجه بین دلیل و اصل تعارضی نخواهد بود.
مخالفت ادلّه با اصول را در دوازدهگونه میتوان تصویر کرد که در نه صورت از این دوازده صورت ادلّه وارد بر اصولاند و در سه صورت حاکم بر آنها میباشند.
در تصویر این دوازده صورت میگوئیم:
در سراسر فقه چهار اصل عملی وجود دارد: برائت، احتیاط، تخییر و استصحاب.
1 - برائت: گاهی عقلی است که همان قبح عقاب بلا بیان باشد، گاهی شرعی است که همان رفع ما لا یعلمون... باشد.
2 - احتیاط: گاهی عقلی است، که همان دفع عقاب محتمل واجب است میباشد، گاهی شرعی است که همان احتط لدینک اخوک دینک، میباشد.
3 - تخییر یک اصل عقلی است که شرعی ندارد و در دوران بین المحذورین که نمیدانیم فلان عمل مثلا واجب است یا حرام کاربرد دارد و لذا عقل میگوید انت مخیر، یکی را به دلخواه اختیار کن.
4 - استصحاب هم یک اصل شرعی است که همان لا تنقض الیقین بالشّک باشد.
1 - یا مفید علم است مثل خبر متواتر، اجماع محصّل، خبر محفوف به قرآن و نص آیه.
2 - یا مفید ظنّ است، مثل: ظاهر آیه، خبر ثقه، اجماع منقول و امثال ذلک...
پس: دوتا ششتا میشود دوازدهتا.
بنابراین: وقتی یک دلیل در برابر یک اصل قرار میگیرد دارای یکی از این دوازده وضعیّت است، حال:
اگر دلیلی علمی مثل آیه یا خبر متواتر و... در مقابل اصول ششگانۀ مذکور قرار بگیرد وارد بر آنها خواهد بود، چرا که موضوع اصول را از بین میبرد. چرا؟
زیرا موضوع هریک از اصول عملیّه شیءای است که حکمش مشکوک است و لذا با آمدن علم و عالم شدن ما به حکم شیء، دیگر آن شیء مشکوک الحکم نخواهد بود.
به عبارت دیگر: علم که آمد، شک و عدم علم که موضوع این اصول است از بین میرود.
فی المثل: روزگاری شما نمیدانستید که شرب تتن حلال است یا حرام؟ اقدام به اجرای برائت عقلیّه و یا شرعیّه کرده میگفتید: حکم تتن مشکوک الحکم، برائت است.
بعد علم میآید و میگوید که تتن حرام است. چرا؟
زیرا با آمدن علم، شک و یا عدم علم به حکم تتن از بین میرود و جایی برای اجرای اصل باقی نمیماند.
اگر خبر متواتری به دست شما برسد که آب متغیّر بعد زوال تغیّره طاهر است خوب، شک شما از بین رفته و به حکم آب مزبور آشنا میشوید و لذا دیگر جایی برای اجرای استصحاب وجود ندارد.
و یا فی المثل: شما نمیدانید که دفن الکافر واجب ام لا؟ یعنی که در دوران بین المحذورین گرفتار میشوید، عقل شما را مخیّر میکند به اینکه یکی را عمل کنی.
اگر خبر متواتری قائم شود به اینکه دفن کافر واجب است، خوب علم آمده و در نتیجه شک شما از بین میرود و دیگر جایی برای تخییر وجود ندارد.
الحاصل: وقتی دلیل علمی با اصول ششگانه روبرو شود وارد بر آنها خواهد بود یعنی که موضوع آنها را که عدم علم و یا شک باشد از بین میبرد.
و امّا اگر دلیل ظنّی مثل خبر ثقه در مقابل اصول ششگانۀ مذکور قرار بگیرد، دو شق خواهد داشت:
در سه صورت وارد بر آنها خواهد بود، و در سه صورت حاکم بر آنها خواهد شد.
به عبارت دیگر: دلیل ظنّی یعنی خبر ثقه:
1 - در صورتیکه در برابر اصول عقلیّه قرار بگیرد وارد بر آنها خواهد بود.
2 - و در صورتیکه در برابر اصول شرعیّه قرار بگیرد حاکم بر آنها خواهد بود.
اگر خبر ثقهای بیاید و بگوید که شرب تتن حرام است، عدم البیان از بین رفته میشود مع البیان.
به عبارت دیگر: إذا جاء البیان ارتفع عدم البیان و لذا موضوع برائت عقلیّه از بین میرود.
چرا؟
زیرا موضوع احتیاط، عقاب محتمل است و دفع عقاب احتمالی هم واجب است.
حال: اگر خبر معتبری بیاید و بگوید که جمعه واجب است و نه ظهر، درصورتیکه ما جمعه را بخوانیم دیگر احتمال عقاب وجود نخواهد داشت.
به عبارت دیگر: دلیل معتبر در اینجا وظیفۀ ما را روشن کرده است و دیگر نیازی به اصل نیست چون احتمال عقابی وجود ندارد تا که عقلا احتیاط واجب بشود.
زیرا که موضوع تخییر، تحیر است و لذا عقل میگوید: تو که متحیر میان وجوب و حرمتی، احدهما را اختیار کن.
اگر خبر ثقه بیاید و بگوید که دفن کافر واجب است، با آمدن خبر ثقه، شما از حیرت خارج میشوید، وقتی در تحیّر نباشید، عقل نمیگوید تخیّر.
پس: دلیل ظنّی معتبر، نسبت به اصول سهگانه ورود دارد یعنی که موضوع آن را از بین میبرد.
آمد تفسیر بر دوگونه است:
1 - تفسیر به تضییق 2 - تفسیر به توسعه
در یکجا فرموده است: إذا شککت فابن علی الاکثر.
در جای دیگر فرموده است: لا شکّ للامام مع حفظ المأموم.
دلیل اخیر مفسّر و دلیل اوّل مفسّر است، منتهی اگر دلیل مفسّر و محکوم نبود دلیل مفسّر و حاکم معنا نداشت.
به عبارت دیگر: اگر شارع مقدّس برای نماز دستوراتی را صادر نکرده و مثلا در ابتدا نگفته بود که (إذا شککت فابن علی الاکثر)، بلکه ابتداء میگفت: لا شک فی الامام مع حفظ المأموم، مکلّفین متحیّر میشدند که مراد از اینکه گفته میشود امام جماعت به شکش اعتنا نکند یعنی چه؟
مگر در باب شک خبرهایی هست که اکنون میگوید امام جماعت به شک خودش اعتنا نکند؟
بنابراین: مقرراتی که توسط شارع در رابطۀ با شکیّات بیان شده است، زمینهساز این دلیل است که لا شک للامام و... و یا لا شک للکثیر الشّک و... و لذا:
این دلیل دوّم میشود حاکم بر آن دلیل اوّل منتهی تفسیر به تضییق، بدینمعنا که دایرۀ دلیل اوّل را تنگتر میکند، چنانکه در عام و خاص نیز قضیّه از همین قرار است.
یعنی که دلیل خاص میآید و دایرۀ عام را مقداری محدود میکند.
از یک طرف فرموده: الخمر حرام - از طرف دیگر فرموده: الفقاع خمر.
این الفقّاع خمر حاکم است و الخمر حرام محکوم یعنی که الفقّاع خمر مفسّر و الخمر حرام مفسّر است.
اگر دلیل محکوم یا مفسّر نبود، دلیل حاکم و مفسّر لغو و بیمعنا میبود و لذا دلیل محکوم زمینه ساز دلیل حاکم است.
الحاصل: میزان حکومت اینستکه: یکی از دو دلیل با همان ظاهر لفظیاش تفسیر کند دلیل دیگر را، بدینمعنا که برخی از مصادیق آن را از موضوعش بیرون بیاورد، و یا به تعبیر دیگر موضوع دلیل دیگر را کوچک کند.
را میگوئید حکومت؟
به عبارت ساده تفاوت حکومت بالتضییق با تخصیص در چیست؟
در اینستکه: دلیل حاکم که تضییقکنندۀ دلیل محکوم است با همان دلالت لفظیّه و ظاهرش محدودکنندۀ دایرۀ دلیل محکوم است.
امّا تخصیص مربوط به دلالت لفظ نیست بلکه به حکم عقل است، یعنی عقل انسانی میگوید که این دلیل باید مضیّق و محدودکنندۀ آن دلیل باشد.
به عبارت دیگر: لا تکرم النحاة اگر مضیّق اکرم العلماء است به حکم عقل است و نه به دلالت لفظ.
به همان دلیل که در حاکم و محکوم گفته شد که اگر دلیل محکوم نباشد دلیل حاکم لغو و بی معناست.
به عبارت دیگر: اگر إذا شککت فابن علی الاکثر نبود، لا شکّ للکثیر الشّکّ نیز معنا نداشته و به جایی مربوط نمیبود.
امّا در عام و خاص، مسأله چنین نمیباشد، یعنی به فرض هم که عامّی نباشد خاص به خودی خود دارای معنا بوده و لغو نمیباشد.
فی المثل: فرض کنید که مولا نگفته باشد که اکرم العلماء بلکه ابتداء و بدون زمینه دستور بدهد که لا تکرم النحاة، خوب این مطلب لغو نبوده و معنادار است یعنی که اکرام نجات واجب نیست بلکه حرام است.
به عبارت دیگر: عام زمینهساز برای فرمان خاص نیست و خاص بدون وجود عام لغو نمیباشد، منتهی وضعیّت چنین است که:
وقتی عقل، عام و خاصّی را مورد نظاره و دقت قرار میدهد و میبیند که مثلا از یکطرف گفته شده همۀ علما را اکرام نکن، و از طرف دیگر گفته شده اکرام نحویها واجب نیست، میفهمد که نمیشود هم به عموم عام یعنی اکرم العلماء عمل کرد، هم به لا تکرم النحاة. چرا؟ زیرا:
اگر بخواهیم به لا تکرم النحاة عمل کنیم ناچاریم که مقداری از اکرم العلماء را نادیده گرفته و تخصیص بزنیم.
عقل میگوید اکنون که وضعیّت چنین است، بیائیم و یکی را قرینۀ صارفه بر دیگری قرار دهیم.
به عبارت دیگر عقل میگوید: همانطور که (یرمی) قرینۀ صارفه برای رأیت اسدا میباشد و آن را به معنای رجل شجاع برمیگرداند، لا تکرم النحاة را نیز که دلالتش صریحتر است قرینۀ صارفه برای اکرم
العلماء قرار میدهیم.
در اینجا خاص صریحتر است چرا که آشکارا میگوید که اکرام نحوی واجب نیست، و حال آنکه در عام ناب نجات نیامده بلکه بر عموم علماء دلالت دارد.
پس: خاص که دلالتش قویتر است، قرینه قرار میگیرد برای عام، و گفته میشود که یخصّص العامّ بالخاصّ.
اینکه: در دلیل حاکم و محکوم، فرقی نمیکند که دلالت دلیل حاکم قوی باشد یا ضعیف در هر صورت حکومت میکند بر دلیل محکوم.
1 - إذا شککت فابن علی الاکثر (دلیل محکوم)
2 - لا شکّ للامام مع حفظ المأموم (دلیل حاکم)
1 - إذا شککت فابن علی الاکثر (دلیل محکوم)
2 - إذا شکّ الامام فلیمض فی صلاته (دلیل حاکم)
در اینجا فلیمض، دلالتش ضعیف است چونکه دو احتمال در آن داده میشود و دو جور از آن برداشت میشود چونکه خیلی صریح نیست در اینکه امام به شکش اعتنا نکند و لذا:
احتمال دارد که معنای فلیمض این باشد که بنا را بر اکثر بگذارد و سلام نماز را بدهد و سپس نماز احتیاط بخواند تا که منافاتی با إذا شککت فابن علی الاکثر نداشته باشد.
و احتمال دارد که معنای فلیمض این باشد که شکش را نادیده بگیرد و نمازش را تمام بکند.
حال از آنجا که دو احتمال در لفظ فلیمض داده میشود، دلالتش ضعیف است، لکن در عین حال حاکم است، چرا که هر آدم صاحب ذوقی میفهمد که این یکی دارد آن یکی را تفسیر میکند.
از این قرار است که در صورتی خاص مقدّم بر عام میشود که دلالتش قویتر باشد، فی المثل:
در یکجا گفته است: اکرم العلماء، بعد گفته است لا تکرم النحاة، در اینجا پیداست که اکرام نحات
دیگر واجب نیست ولو اینکه حرام هم نباشد.
به عبارت دیگر: در اکرم العلماء، اکرام علما به نحو عام واجب است و لکن در لا تکرم، نام نحات به روشنی و صراحت برده شده است و لکن در اکرم العلماء برده نشده است و لذا لا تکرم النحاة قویتر بوده و مخصّص عموم اکرم العلماء میشود.
و امّا اگر دلالت خاص ضعیف باشد دیگر مقدّم بر خاص نمیشود و چه بسا عام مقدّم بر خاص بشود. فی المثل:
در یکجا فرموده: اکرم العلماء طرّا، پس از آن گفته: ینبغی اکرام النحاة
در ینبغی اکرام النحاة دو احتمال وجود دارد:
1 - شاید ینبغی به معنای جواز و استحباب باشد.
2 - شاید ینبغی به معنای وجوب باشد. و لذا:
اگر ینبغی به معنای وجوب باشد که با اکرم العلماء منافاتی ندارد.
الحاصل: از آنجا که در ینبغی، دو احتمال وجود دارد، دلالتش ضعیف است و لذا نمیتوان گفت که ینبغی... مخصّص عموم اکرم العلماء است و چه بسا که اکرم العلماء طرّا مقدّم بر ینبغی اکرام النحاة باشد.
نکته: از آنجا که در عام یعنی العلماء، طرّا وجود دارد، قرینه میشود بر اینکه ینبغی را در اینجا به معنای یجب بگیریم و لذا عام مقدّم میشود بر خاص.
کلّ شیء لک حلال حتّی... میگوید: ایها الشّاک شرب تتن بر تو حلال است که میشود برائت شرعیّه.
خبر ثقه اقامه میشود بر اینکه شرب التّتن حرام، شارع هم خبر ثقه را حجّت قرار داده است.
مراد از حجیّت خبر ثقه هم اینستکه: وقتی خبر ثقه چیزی را بیان نمود به احتمال خلافش اعتنا نکن. و لذا:
وقتی خبر ثقه میگوید: شرب تتن حرام است، دیگر به احتمال حلیّت شرب تتن اعتنا نکن، یعنی که اینجا جای جریان برائت شرعیّه نیست.
این همان تفسیر بالتضییق است.
پس: اینکه گفته شد خبر ثقه حجّت است، در حقیقت دلیل حجیّت خبر ثقه تفسیر کرد کلّ شیء لک
حلال... را لکن تفسیر بالتضییق یعنی که اینجا جای کلّ شیء لک حلال نیست.
در اینستکه: همان مطالبی که در رابطۀ با اصول عملیّه گفته شد در رابطۀ با اصول لفظیّه نیز وجود دارد؛ البته:
اصول عملیّه، اصولی بودند که به هنگام شک در حکم خدا بکار میرفتند.
اصول لفظیّه نیز، اصولی هستند که در مقام شک به کار میروند لکن برای تشخیص معانی الفاظ.
به عبارت دیگر: اصول عملیّه مربوط به شک در حکماند و اصول لفظیّه مربوط به شک در قرینه. از جمله:
اصالة العموم، عند الشّکّ فی التخصیص و یا فی قرینة التخصیص، اصالة الاطلاق، عند الشّکّ فی قرینة التقیید، اصالة الحقیقة عند الشک فی قرینة الصّارفة و فی قرینة المجاز.
همانطور که اصل عملی گاهی مورود بود یعنی که دلیل وارد بر آن میشد و گاهی محکوم بود یعنی که دلیل، حاکم بر اصل میشد، اصل لفظی نیز گاهی مورود واقع میشود یعنی که دلیل وارد بر آن میشود و گاهی محکوم واقع میشود یعنی که دلیل حاکم بر آن میگردد.
حال همانطور که در آنجا صور دوازدهگانه را تصویر کرده و حکم هریک را بیان نمودیم که دلیل در کجا وارد بر آن اصول و در کجا حاکم بر آنهاست، در اینجا نیز باید که صور مختلفۀ این اصول لفظیّه تصویر و حکم هریک بیان شود و لذا میگوئیم اصول لفظیّه گاهی از باب شک حجّتاند یعنی:
1 - عقلای عالم گاهی اصول لفظیّه را تعبّدا به کار میبرند.
در چه صورت عقلا این اصول را تعبّدا به کار میبرند؟
در صورتی که موضوع آن شک در وجود قرینه باشد.
در صورت نبودن قرینۀ تعبّدی بدینمعنا که قرینۀ تعبّدی در کار نباشد.
2 - عقلای عالم گاهی اصول لفظیّه را از باب ظنّ بکار میبرند و نه تعبّدا.
یعنی چه؟
یعنی وقتی که ظاهر یک لفظی را میبینند، ظاهر لفظ برای آنها مفید ظنّ است و لذا به آن ظنّ عمل میکنند، فی المثل:
اگر به اصالة العموم عمل میکنند از باب ظنّ به عموم عمل میکنند و نه تعبّدا.
حال که عمل به اصول لفظیّه از باب ظنّ است، موضوع آن چیست؟
گاهی موضوع آن شک در وجود قرینه است یعنی که عند الشّک فی القرینة اصول مزبور را از باب ظنّ اجرا میکنند.
پس: من حیث المجموع شد چهار صورت، لکن علی جمیع تقادیر دلیلی که میآید و با این اصول مواجه میشود خود بر دو قسم است:
1 - گاهی از جمیع جهات یعنی سندا و دلالة قطعی است.
2 - گاهی از بعض جهات مثلا دلالة ظنّی است.
پس: دو در چهار میشود هشت صورت و لذا باید که حکم هریک از این هشت صورت با ذکر مثال بیان شود:
1 - مولا فرموده: اکرم العلماء، انسان شک میکند که آیا عموم اراده شده است یا که قرینهای برای تخصیص این عام وجود دارد لکن به من نرسیده است.
بنای عقلاء عالم در اینجا بر اینستکه: در اینجا اصالة العموم جاری کنند یعنی که الاصل، العموم موضوع آن هم الشّکّ فی القرینة التخصیص است در این اثناء به ما میرسد که لا تکرم النّحاة، و ما مشاهده میکنیم که این لا تکرم النحاة از تمام جهات قطعی است یعنی سندا متواتر است و دلالة نصّ است.
این لا تکرم النحاة میشود وارد بر آن اکرم العلماء. چرا؟
زیرا موضوع اصالة العموم، الشّکّ فی قرینة التخصیص بود و حال آنکه این لا تکرم النحاة خود علم به قرینۀ تخصیص است.
وقتی علم به قرینۀ تخصیص آمد، شک در قرینۀ تخصیص از بین رفت.
پس: این خاص که از هر جهت قطعآور است شد وارد بر اصالة العموم اکرم العلماء.
2 - فرض دیگر اینکه مولا فرموده: اکرم العلماء، بنای عقلاء هم بر جریان اصالة العموم است، موضوع آن هم شکّ در تخصیص است.
از طرف دیگر: به خبر ثقه به ما میرسد که لا تکرم النحاة، منتهی این لا تکرم النحاة:
از بعض جهات یعنی از حیث دلالت، قطعی است چون نصّ است.
و از بعض جهات ظنّی است و نه قطعی چون خبر ثقه است.
این دلیل ظنّی میشود حاکم بر آن اصالة العموم. چگونه؟
شارع فرموده است که خبر ثقه حجّت است یعنی که به احتمال خلاف اعتنا نکن.
به عبارت دیگر: یعنی به احتمال عدم تخصیص در اینجا اعتنا نده و یا به تعبیر دیگر احتمال نده که این لا تکرم النحاة مخصّص اکرم العلماء نباشد. چرا؟
زیرا اگر به چنین احتمالی توجّه کنیم باید که همان اصالة العموم را جاری کنیم.
3 - فرض دیگر اینکه مولا فرموده: اکرم العلماء، عقلای عالم هم، اصالة العموم را از باب ظنّ و نه تعبّدا حجّت قرار داده گفتهاند:
شما با اصالة العموم ظنّ پیدا میکنید که مولی عموم را از این کلام اراده کرده است.
موضوع آن هم در اینجا شک در وجود قرینۀ تخصیص است.
در این اثنا به ما میرسد که لا تکرم النحاة، که من جمیع الجهات قطعی است.
در اینجا هم لا تکرم النحاة میشود وارد بر اصالة العموم اکرم العلماء. چرا؟
زیرا موضوع اصالة العموم در اینجا شک در قرینۀ تخصیص و یا احتمال عدم تخصیص است.
با وجود لا تکرم النحاة که قطعی، من جمیع الجهات است، ارتفع الشّک و این همان ورود است.
4 - در فرض دیگر مولا فرموده اکرم العلماء، عقلای عالم نیز اصالة العموم را از باب ظنّ حجّت قرار دادهاند، موضوع آن هم شک است.
به عبارت دیگر کسی که در اینجا شک دارد باید که اصالة العموم جاری کند.
فاذن به ما میرسد که لا تکرم النحاة که از بعض جهات ظنّی است چون خبر ثقه است و لکن دلالة قطعی است چون نص است.
لا تکرم النحاة میشود حاکم بر اصالة العموم اکرم العلماء، چونکه معنای حجیّت خبر ثقه اینستکه:
به احتمال خلاف و یا عدم تخصیص اعتنا نکن. چرا؟
زیرا خبر ثقه آمده و باید که آن را قرینۀ تخصیص حساب کرده و دیگر اصالة العموم جاری نکنید.
خوب در این چهار صورت ما اصالة العموم را در دو صورت از باب تعبّد حجّت دانستیم و در دو صورت از باب ظنّ حجّت دانستیم.
در هر چهار صورت هم، موضوع آن را الشّک فی قرینة التخصیص گرفتیم.
امّا گفتیم: دلیلی که در این چهار صورت در برابر اصالة العموم قرار میگیرد، اگر قطعیّ من جمیع الجهات باشد یکون واردا و چنانچه ظنّی من بعض الجهات باشد یکون حاکما.
و امّا موضوع در چهار صورت بعد، نبودن قرینۀ تعبّدیّه است و لا تکرم النحاة در هریک از این چهار صورت یکون واردا علی اصالة العموم.
1 - فی المثل: مولا گفته: اکرم العلماء، درصورتیکه قرینۀ تعبّدی برخلافش نباشد ما اصالة العموم را از باب تعبّد جاری میکنیم.
1 - من جمیع الجهات قطعی باشد میشود قرینۀ وجدانیّه و نه تعبّدیّه.
2 - من بعض الجهات ظنّی باشد میشود قرینۀ تعبّدیّه.
موضوع اصالة العموم، نبودن قرینۀ تعبّدیّه است، وقتی لا تکرم النحاة به عنوان قرینۀ تعبّدیّه آمد، اصالة العموم میرود.
در نتیجه لا تکرم النحاة میشود وارد بر اصالة العموم اکرم العلماء.
2 - مولا گفته: اکرم العلماء، عقلای عالم اصالة العموم را از باب ظنّ حجّت دانستهاند و موضوع آن را هم نبودن قرینۀ تعبّدیّه قرار دادهاند.
به ما میرسد که لا تکرم النحاة که این لا تکرم النحاة:
اگر من جمیع الجهات قطعی باشد وارد بر اصالة العموم است چراکه بالاتر از قرینۀ تعبّدیّه یعنی وجدانیّه و قطعیّه است.
و اگر من بعض الجهات ظنّی باشد میشود قرینۀ تعبّدیّه و با بودن قرینۀ تعبّدیّه، نبود قرینۀ تعبّدیّه از بین میرود.
من حیث المجموع شد هشت صورت که لا تکرم النحاة، در شش صورت بر اصالة العموم اکرم العلماء شد وارد و در دو صورت شد حاکم.
اینکه: هر کجا ما یک عامّی را ملاحظه کردیم که یک خاصّی در مقابل آن قرار گرفته است، باید که آن خاص را مقدّم بداریم بر آن عام، چه هریک از این دو دلیل عام و خاص مثل اکرم العلماء، و لا تکرم النحاة قطعی باشند و چه هر دو ظنّی یعنی که هر دو خبر عادل باشند و چه یکی از آن دو ظنّ قوی و دیگری ضعیف باشد مثل اینکه اکرم العلماء با خبر عادل رسیده باشد و لکن لا تکرم النحاة با خبر فاسق منجبری که ضعفش مشهور است به ما رسیده باشد.
که این دوّمی گرچه حجّت هم باشد، به پای آن اوّلی نمیرسد.
و یا بالعکس اگر اکرم العلماء با خبر فاسق منجبر ضعفه بالشهره به ما رسیده باشد لکن لا تکرم النحاة با خبر عادل فرقی نمیکند.
یعنی وقتی خاص با عام در برابر هم قرار بگیرند، یقدم الخاصّ علی العام.
زیرا اصالة العموم از باب ظنّ حجیّت است به شرط اینکه ظنّی برخلافش نباشد و لذا وقتی ظنّ یعنی لا تکرم النحاة برخلاف آن آمد دیگر اصالة العموم جاری نخواهد شد، و این قدرت ورود است.
1 - اگر استصحاب را از باب تعبّد حجّت بدانیم وقتی اماره در مقابل آن قائم بشود درصورتیکه قطعی باشد وارد بر آن میشود و چنانچه ظنّی باشد، حاکم بر آن.
2 - امّا اگر استصحاب را از باب ظنّ حجّت بدانیم وقتی اماره در مقابل آن قائم شود، چه قطعی باشد و چه ظنّی، وارد بر آن است. چرا؟
چرا؟
زیرا وقتی ظنّی برخلاف آن باشد آن شرط میرود و لذا یکون واردا.
بله، یک وقت هست که یک عام با یک خاص تعارض میکند لکن نتیجه یا توقف است یا که عام را بر خاص مقدّم میدارند، که قبلا در بحث تفاوت حکومت با تخصیص کاملا مورد بحث قرار گرفت و برای مثال گفته شد که:
مولا گفته: اکرم العلماء، از طرف دیگر گفته ینبغی اکرام النحاة.
در اینجا معلوم نیست که این ینبغی مخصّص اکرم العلماء است یا مؤکّد آن زیرا که:
1 - هم میتوان ینبغی را به معنای وجوب گرفت که در اینصورت تعارضی با اکرم العلماء ندارد بلکه مؤکّد آن است.
2 - هم میتوان ینبغی را به معنای استصحاب گرفت که در اینصورت میشود مخصّص اکرم العلماء.
بنابراین نباید محاسبۀ این صورت را با محاسبۀ آن هشت صورت اشتباه نمود.
آن هشت صورت مربوط به جایی است که دلیل حجیّت دلیل خاص که لا تکرم النحاة باشد تعارض کند با اصالة العموم که یکی از اصول لفظیّه است.
راجع به اینگونه دلیل بود که در آنجا گفته شد که یا ورود دارد بر اصالة العموم و یا حکومت.
لکن بررسی مطلب و محاسبۀ اخیر با توجّه به مواد است بدینمعنا که:
العلماء عام است، النحاة خاص است و ما میخواهیم با خاص یعنی النحاة تخصیص بزنیم عام یعنی العلماء را.
پس از آنی که ورود و حکومت تمام شد، لا تکرم النحاة را بر اکرام العلماء مخصّص قرار میدهیم.
سپس باید دید که کدام یک از این دو قضیّه قوی الدلاله و کدام ضعیف الدلالة است و لذا کاری به حجیّت آنها نداریم بلکه هریک از این دو که به لحاظ مادّه قویتر بود، مقدّم بر دیگری خواهد بود.
الحاصل: وقتی یکی از این دو بر دیگری مقدّم شد دیگر زمینهای برای حکومت یا ورود باقی نمیماند.
پس: تمام این بحثها مربوط به آنجایی است که دلالت عام قویتر از دلالت خاص نباشد و لذا اگر دلالت عام قویتر از دلالت خاص بشود عام برنده و مقدّم بر خاص میشود و لکن اگر خاص قویتر از عام بشود جای تخصیص است که این یا از طریق ورود است یا از طریق حکومت.
خیر، دو دلیل قطعی نمیتوانند که با هم تعارض کنند یعنی نمیشود که یک خبر متواتر بگوید: دعا عند الهلال واجب است، خبر متواتر قطعی دیگر بگوید: دعا عند الهلال واجب نیست و ما نیز به هر دو قطع پیدا کنیم. چرا؟
زیرا: قول به متناقضین محال است.
یعنی وقتی قطع پیدا نمودیم به اینکه دعا عند الهلال واجب است دیگر نمیتوانیم قطع پیدا کنیم که دعا عند الهلال واجب نیست. چرا؟
زیرا قطع اعتقاد راجحی است که جلو نقیضش را میگیرد و لذا شما با قطع به احد طرفین نمیتوانید به طرف دیگر قطع یا ظنّ یا شک، یا احتمال و یا وهم پیدا کنید. چرا؟
چون وقتی قطع یکطرف را صددرصد کرد، دیگر محلی برای طرف دیگر نمیماند.
خیر، دوتا دلیل که هر دو فعلا مفید ظنّ هستند محال است که با هم تعارض کنند. چرا؟
زیرا ظنّ به طرفین محال است، یعنی نمیشود که ما هم ظنّ پیدا کنیم به قیام زید و هم ظنّ پیدا کنیم به عدم قیام او.
به عبارت دیگر: وقتی به یکطرف ظنّ پیدا میکنیم، طرف دیگر میشود وهم و نمیشود که هر دو بشود ظنّ.
بله، لکن مراد از دلیل ظنّی آن دلیلی است که مفید ظنّ نوعی باشد و نه مفید ظنّ شخصی و فعلی.
بله دو خبر عادل در حالی که هر دو ظنّی باشند با هم تعارض میکنند منتهی نه اینکه هر دو فعلا مفید ظنّ باشند، خیر بلکه هردو قدرت افادۀ ظنّ را دارند و لکن فعلا بخاطر تعارض هیچکدام مفید ظنّ نیستند.
است از باب ظنّ نوعی حجّت شده است یعنی که هیچ ظنّی از باب ظنّ شخصی حجّت نشده است.
بله، گاهی برخی استصحاب را از باب ظنّ شخصی حجّت دانستهاند که آن هم قول شاذ و اختصاص به استصحاب دارد و لکن در سایر امارات کسی نگفته است که فلان اماره از باب ظنّ شخصی حجّت است و لذا:
خبر عادل از باب ظنّ نوعی حجّت است و به راحتی ممکن است که دو تا خبر عادل با هم تعارض کنند.
چرا نمیگوئید که دوتا دلیل قطعی هم میتوانند با هم تعارض کنند و لکن فعلا مفید قطع نیستند، امّا از شأن آنهاست که مفید قطع باشند؟
فی المثل: یک خبر متواتر رسیده است که زید مرده است، خبر متواتر دیگری میرسد که زید نمرده است.
این دو خبر با هم تعارض دارند و لکن هیچیک از آن دو فعلا مفید قطع نمیباشد امّا شأنا هر دو مفید قطع هستند؟
بخاطر اینکه در باب قطع ما چنین چیزی نداریم که از باب قطع نوعی حجّت باشد. چرا؟
زیرا دلیل قطعی آن دلیلی است که مفید قطع فعلی است و ذاتا حجّت است و لذا به دلیلی که فعلا مفید قطع نباشد دلیل قطعی گفته نمیشود.
بنابراین: حجیّت آن چنانکه در دلیل ظنّی چنین است باید که به تعبّد من الشارع باشد. یعنی که چنین چیزی را شارع تعبّدا باید حجّت بکند و لذا تعارض در قطعیین غیرمعقول است.
بنابراین با سند آنها و جهت آنها که مراد بیان واقع باشد کاری نداریم.
به عبارت دیگر: در اینجا کاری به این نداریم که سند آنها را اخذ کرده و جهت آنها را گرفته و دلالت آن دو را با هم سازش بدهیم.
امکن عرفی مربوط به اظهر و ظاهر است یعنی دو دلیل متعارضی که دلالت یکی قویتر از دیگری است و ما باید دلیل قوی الدلاله و دلیل ضعیف الدلالة را به نحوی تفسیر کنیم که با هم بسازند، فی المثل:
در اکرم العلماء و لا تکرم النحاة، دلالت اکرم العلماء قوی و دلالت لا تکرم النحاة ضعیف است و لذا دوّمی را که اظهر است مخصّص اوّلی که ظاهر است قرار میدهیم، تا که این سازگار حاصل شود.
و امّا اگر ما امکان را امکان عقلی بگیریم دو دلیل متعارض در همه جا و یا به تعبیر دیگر در هر صورتی قابل جمع خواهند بود.
به عبارت دیگر: اگر امکان را امکان عقلی بگیریم دو تا دلیل که در اعلی درجۀ شدت با هم تعارض دارند، به نحوی قابل جمع هستند.
در اینصورت حتّی میشود که بین متناقضین هم جمع نمود، مثلا میتوان بین ثمن العذرة سحت و لا بأس ببیع العذرة که نهایت تعارض هستند جمع نمود بدیننحو که بگوئیم:
ثمن العذرة سحت حمل میشود بر عذرۀ نجسه و لا بأس ببیع العذرة حمل میشود بر عذره مأکول اللحم یعنی طاهره و هکذا.
البته بحث از اینکه مراد از این امکن در اینجا امکان عرفی است یا عقلی بزودی خواهد آمد.
طرح بالتخییر مربوط به متعادلین است، یعنی در صورتیکه دوتا دلیل معتبر درحالیکه با هم مساوی باشند انسان مخیّر است که یکی آن دو را اخذ و دیگری را کنار بگذارد.
طرح بالتّرجیح هم مربوط به متراجحین است یعنی درصورتیکه دوتا حدیث تعارض کنند که یکی راجح و دیگری مرجوح است، راجح را اخذ و مرجوح را طرح یعنی کنار میگذاریم.
جناب شیخ چه دلیلی وجود دارد که الجمع مهما امکن، اولی من الطرح؟
دلیل اوّل اجماع است، چراکه ابن ابی الجمهور احسائی در این مورد ادعای اجماع کرده و گفته است اجماع بین علماء اینستکه: اگر ممکن بشود بین دلیلین جمع بشود.
دلیل دوّم قاعدۀ مقتضی و مانع است، این قاعده ایجاب میکند که بین دو دلیل جمع بشود.
مراد از مقتضی در اینجا چیست؟
اینستکه: دلیل حجیّت شامل هر دو دلیل شده است، یعنی آن دلیل که خبر عادل را حجّت قرار داده است، شامل کلا المتعارضین که عبارت باشند از: اکرم العلماء و لا تکرم النحاة، هر دو شده است.
پس: مقتضی عمل به هر دو حدیث موجود است و آن همان دلیل حجیّت است که میگوید هر دو دلیل حجّتاند.
اینستکه: جمع بین دو دلیل متعارض ممکن است، وقتی فرض این شد دیگر تعارض مانع از جمع بینهما و عمل به هر دو نمیشود.
پس: المقتضی، نسبت به هر دو موجود و المانع نیز نسبت به هر دو مفقود و لذا جمع بینهما واجب است.
وقتی دلیل نسبت به تمامی معنایش دلالت تطابقی دارد از آن تعبیر میشود به دلالت اصلیّه.
وقتی دلیل بطور ضمنی و به بعض معنایش دلالت دارد از آن تعبیر میشود به دلالت تبعی، فی المثل:
وقتی میگویند: اکرم العلماء، این بالمطابقه دلالت دارد بر وجوب اکرام همه علماء و این دلالت اصلیّۀ این کلام است.
وقتی گفته میشود یجب اکرام النحویین و...، دلالت دارد بر برخی از علما از جمله نحویها، منتهی باید دقت داشت که این اکرم العلماء است که ضمنا دلالت دارد بر وجوب اکرام نحویین.
پس: اکرم العلماء یک دلالت مطابقی دارد که اکرام همۀ علماء است و یک دلالت تضمنی دارد که وجوب اکرام نحات است.
دلالت تبعیّه. چرا؟
بخاطر اینکه اکرم العلماء ضمنا دلالت دارد بر وجوب اکرام نحویین و شما این دلالت ضمنیّه و تبعی را از بین بردید.
در اینستکه: این امکن عرفی است مثل امکان جمع بین اظهر و ظاهر یا نص و ظاهر یا که امکان عقلی است که در همه جا قابل استفاده و بکارگیری است؟
و لکن دلیلی بر اینکه امکان مزبور را امکان عقلی بگیریم وجود ندارد بلکه دلیل برخلاف آن است که نه بین متعارضین جمع عقلی نکنید.
اینستکه: اصل و قاعده در هر دو دلیل استفاده و بهرهبرداری از هر دو است و راه این استفاده هم جمع بین آنهاست.
به نظر ما بله، اگر جمع بینهما عرفا ممکن باشد، همۀ حرفهایی که زده شد درست است، مثل دو دلیل متعارض که دلالت یکی قویتر از دلالت دیگری است و ماقوی را قرینۀ صارفه میگیریم بر ضعیف و بینهما را جمع میکنیم چونکه قوّة الدّلالة از عالیترین مرجّحات است.
امّا اگر جمع بین دو دلیل امکان عرفی نداشته باشد و لکن عقلا ممکن باشد، مثل ثمن العذرة سحت و لا بأس ببیع العذرة، دیگر قاعدۀ (الاصل فی الدلیلین الاعمال) در اینجا نمیآید تا که هریک از دو دلیل را به معنایی حمل کرده و نامش را بگذاریم جمع بین الدلیلین. چرا؟
زیرا دلیلی بر چنین کاری وجود ندارد بلکه دلیل برخلاف آن است مبنی بر اینکه اینگونه موارد جای قاعدۀ مزبور نیست.
بدینجهت که شما در اینجا:
1 - دوتا سند دارید: یکی سند ثمن العذرة سحت که خبر ثقه است یکی هم سند لا بأس ببیع العذرة، که آن هم خبر ثقه است.
2 - دوتا هم دلالت دارید: یکی دلالت ثمن العذرة سحت که میگوید حرام است یکی هم دلالت لا بأس ببیع العذرة... که میگوید حلال است.
حال بفرمائید در اینجا چگونه میشود از هر چهار سند و دلالت استفاده نمود؟
خواهید گفت که چنین بهرهبرداری غیرممکن است چونکه فرض بر اینستکه: این دو با هم تعارض دارند زیرا دو حکم کاملا سلبی و ایجابی بر روی یک موضوع آمده.
سلّمنا که سند هر دو را اخذ کنید، دلالت آن دو را چه میکنید؟
به عبارت دیگر: اگر سند دلیل محترم است، دلالت آن نیز محترم است چرا که دلالت تابع سند است و لذا نمیشود که شما سندها را محترم بشمارید و به دلالتها بیاحترامی کنید.
بنابراین: اگر شما سندها را اخذ کرده و دلالتها را رها کنید، اعمال فی الجمله صورت میگیرد و نه کامل یعنی بهرهبرداری شما از دو دلیل ناقص است.
امّا جناب شیخ کسانی هم که قاعدۀ مزبور را در اینجا اجرا نمیکنند بلکه احدهما را اخذ و دیگری را طرح میکنند، این قاعده را فی الجمله در اینجا اعمال میکنند و نه بطور کامل چرا که از یک سند و یک دلالت بهرهبرداری میکند و لذا او از دوتا بهرهبرداری میکند این هم از دوتا، پس چطور شما میفرمائید که جمع آن فرد بهتر است از طرح این یکی معیار در ارزیابی شما چیست و چگونه ارزیابی کردید که جمع او اولی میباشد؟
در پاسخ به این سؤال و نحوۀ ارزیابی سندها باید گفت:
چرا؟
زیرا آن کسی که میخواهد جمع بینهما را انجام دهد هر دو سند را اخذ میکند، کسی هم که میخواهد از قانون طرح استفاده کند باز هم از سند احدهما استفاده میکند.
پس: سند احدهما میشود متیقّن الاخذ، یعنی علی کلا القولین یک سند از دو سند متیقّن میشود.
البته؛ سند دیگر هم ذی قیمت بوده دارای ارزش است چونکه ادلّۀ حجیّت خبر ثقه شامل آن نیز میشود، لکن متیقّن الاخذ نیست.
پس: یک سند ذیقیمت است و متیقّن الاخذ، دیگری ذیقیمت است لکن لا متیقّن الاخذ.
هیچیک از دلالتها متیقّن الاخذ نیست، چرا که برخی از علما هستند که میگویند ما دوتا سند را گرفته و هر دوتا دلالت را طرح یعنی رها میکنیم.
گروهی از علماء هم میگویند که خیر ما سند احدهما را اخذ میکنیم با دلالتش.
پس: اخذ به دلالت احدهما متیقّن نمیشود چونکه بعضی آن را اخذ و بعضی هم اصلا دلالتی را اخذ نمیکنند.
بنابراین: ما نسبت به آن دو دلالت متیقّن الاخذ نداریم منتهی یکی از این دو دلالت ذیقیمت
است و نه هر دو. چرا؟
چون یکی از سندها متیقّن الاخذ بود و آنکه سندش متیقّن الاخذ است دلالتش هم قیمت دارد، لکن دلیلی که سندش متیقّن الاخذ نشد دلالتش هم فاقد قیمت است.
پس: از دو سند و دو دلالت در متعارضین؛ 1 - یک سند متیقّن الاخذ 2 - یک سند ذیقیمت 3 - یک دلالت ذیقیمت لکن غیرمتیقّن الاخذ.
یک دلالت هم داریم که نه سندش متیقّن الاخذ است و نه دلالتش ذیقیمت است.
پس: یک متیقّن الاخذ داریم و دو تا ذیقیمت.
حال باید که عمل هریک از دو گروه و یا دو فرد عامل را در اینجا مورد سنجش قرار داده ببینیم عمل کدامیک از آنها اولی از دیگری است.
این گروه نیز یک متیقّن الاخذ را میگیرند که سند باشد، یک ذیقیمت را هم میگیرند که دلالت همان سند متیقّن الاخذ باشد.
پس: این گروه نیز یک متیقّن الاخذ دارند و یکی ذیقیمت.
إنّما الکلام در اینجاست که هریک از دو گروه یک متیقّن الاخذ دارد و یک ذیقیمت پس این اولویّت در الجمع مهما امکن اولی من الطرح از کجاست؟
برخی پاسخ میدهند به اینکه:
آنکه دوتا سند را اخذ میکند، و دلالتها را رها میکند، دو تا ذیقیمت را که همان دلالت سندها باشد از دست میدهد.
و آنکه از اوّل یک سند را با دلالتش اخذ میکند و سند دیگر را رها میکند یک ذیقیمت را از دست میدهد. چرا؟
زیرا دلالت تابع سند است وقتی یک سند را از ابتدا طرح میکند، دلالت آن فاقد قیمت است، و لذا فقط یک سند دارای قیمت را از دست میدهد.
پس: یک گروه دوتا ذیقیمت را از دست میدهد و یک گروه یک ذیقیمت را که همان سند
احدهما باشد و لذا این اولی و بهتر است.
به نظر ما آن کسی هم که سند هر دو را اخذ و دلالت هر دو را رها میکند، یکی از دو دلالت رها شده ذیقیمت است و نه هر دو. چرا؟
زیرا: تا سند متیقّن نباشد فاقد قیمت است و لذا اولویّتی در کار نیست.
حال اگر دو خبر قطعی السّند مثل متواترین با هم تعارض کنند آیا میشود که سند یکی از آن دو را طرح نمود؟
خواهید گفت که خیر إلاّ و لابدّ سندها را اخذ و در دلالتها تصرّف میکنند.
پس: وقتی که دو خبر ثقه نیز با هم تعارض میکنند گرچه قطعی الصدور نیستند و لکن چون نازل به منزلۀ قطعی الصّدوراند هرکاری را که در آنجا میکنید، در اینجا هم بکنید یعنی که سند هر دو را بگیرید و در دلالتشان تصرّف کنید. چرا این کار را نمیکنید؟
بله، در پاسخ به این اشکال باید گفت: نمیتوان ظنّی الصدور را با قطعیّ الصدور مقایسه کرد چونکه در قطعی الصّدور، وجدانا چارهای جز اخذ هر دو سند نداریم و لذا هر دو سند را گرفته و در دلالتشان دخل و تصرّف میکنیم.
امّا در ظنّی السّند، دارای راه چاره هستیم و آن اینستکه: یا یک ذیقیمت را از ناحیۀ سند کنار میگذاریم یا یک ذیقیمت را از ناحیۀ دلالت کنار میگذاریم. چرا؟
زیرا قطعی نیستند گرچه ذیقیمت هستند.
پس: اینها متساویین هستند و دلیلی بر اولویّت جمع نسبت به طرح وجود ندارد و قضیۀ مزبور هم در اینجا کاربرد ندارد.
1 - گروه اوّل، متعارضیینی هستند که اگر بخواهیم بینهما را جمع کنیم باید که در دلالت هر دو
تصرّف کنیم.
2 - گروه دوّم متعارضینی هستند که اگر بخواهیم بینهما را جمع کنیم باید که در دلالت احدهما المعیّن تصرّف کنیم.
3 - گروه سوّم متعارضینی هستند که اگر بخواهیم بینهما را جمع کنیم باید که در احدهما الاعلی التعیین تصرّف کنیم، منتهی در اینجا یکی اظهر است و یکی ظاهر.
4 - گروه چهارم متعارضینی هستند که اگر بخواهیم بینهما را جمع کنیم باید که در احدهما الاعلی التعیین تصرّف بکنیم، منتهی اینجا تعارض بین ظاهرین است یعنی که هیچیک از دو دلیل اظهر و یا ظاهر نیستند.
محاسبۀ این چهار گروه است؟
در رابطۀ با گروه اوّل باید گفت که مسلّما این گروه از متعارضین جای قاعده الجمع مهما امکن...
نیست، چونکه در این گروه امکن عرفی وجود ندارد، درحالیکه ما امکن را عرفی گرفتیم.
نسبت میان علماء و شعراء عامین من وجه است چرا که هریک دارای مادّۀ اجتماع و ارتفاعاند.
عامین من وجه، در دو مادّۀ افتراق با هم تعارض ندارند لکن در مادّه اجتماع تعارض دارند و لذا باید برای مادّۀ اجتماع آن فکری نمود.
از طرفی دو دلیل در مثال مذکور ظاهریناند و لذا هیچکدام بر دیگری ترجیح ندارد، چرا که هر دو عاماند.
اگر بخواهیم بینهما را جمع بکنیم دو راه برای ما وجود دارد:
یا مادّۀ اجتماع را بدهیم به اکرم العلماء و لا تکرم الشعراء را تخصیص بزنیم.
یا مادّۀ اجتماع را بدهیم به لا تکرم الشعراء و اکرم العلماء را تخصیص بزنیم.
یک دلیل میگوید اکرم العلماء، دلیل دیگر میگوید: لا تکرم الشّاعر (نه شعراء)
العلماء اظهر است چرا که عام در عموم اظهر است، شاعر ظاهر است چونکه مطلق است و مطلق ظهورش در عموم خیلی قوی نیست.
یک دلیل عام میگوید: اکرم العلماء، دلیل دیگر میگوید ینبغی اکرام النحاة.
علماء ظهور در عموم دارد، ینبغی هم ظهور در استحباب.
إنّما الکلام در اینستکه: آیا ظهور علماء در عموم قویتر است یا ظهور ینبغی در استحباب؟
باید گفت که: هر دو با هم مساویاند و لذا:
اگر بخواهیم بینهما را جمع بکنیم یا باید العلماء را بوسیلۀ ینبغی اکرام النحاة تخصیص بزنیم، یا باید که ینبغی را حمل بر وجوب بکنیم که در آن صورت تنافی و تعارضی با اکرم العلماء ندارد.
اکرم العلماء، و احبّ اکرام النحاة، که احبّ در سطح ینبغی در مثال قبل نیست.
در اینجا ظهور احبّ در استحباب قویتر است از ظهور علماء در عموم و لذا اگر بخواهیم بینهما را جمع بکنیم باید که احبّ را قرینۀ صارفه بگیریم برای العلماء.
یک دلیل میگوید: اغتسل للجمعه، دلیل دیگر میگوید: ینبغی غسل الجمعه
در اینجا ظهور اغتسل در وجوب مساوی است با ظهور ینبغی در استحباب و لذا اگر بخواهیم بینهما را جمع بکنیم یا باید اغتسل را از ظاهرش برگردانیم یا باید که ینبغی را از ظاهرش برگردانیم تا توافق حاصل شود.
به عبارت دیگر: اگر اغتسل بر ندب و یا ینبغی بر وجوب حمل شوند نزاع بین متعارضین از بین میرود.
در اینجا ظهور احبّ در استحباب قویتر است از ظهور اغتسل بر وجوب، چرا؟
زیرا استعمال عام در ندب شایع است و لذا ظهورش خیلی قوی نیست.
الحاصل شش مثال ذکر شد: دو مثال برای عامین من وجه، دو مثال من عام مطلق دو مثال از متباینین.
در سه مثال از این شش مثال، ظاهرها مساوی بود و در سه مثال اظهر و ظاهر یعنی که متفاوت بودند.
1 - آن دسته که اظهر و ظاهرند باید که ملحق بشوند به نصّ و ظاهر، یعنی همانطور که نصّ و ظاهر زیر پوشش الجمع مهما امکن... قرار میگیرند، اظهر و ظاهر هم تحت پوشش الجمع مهما امکن... قرار بگیرند.
2 - متعارضینی که ظاهرشان با هم مساوی است باید که ملحق بشوند به قسم اوّل یعنی که در تحت قانون طرح قرار بگیرند.
با ذکر یک مثال این مسأله روشن میشود و لذا میگوئیم:
اکرم العلماء و لا تکرم النحاة، نص و ظاهر بودند و گفته شد که لا تکرم النحاة که نص است قرینۀ صارفه میشود برای اکرم العلماء.
حال در اکرم العلماء و احبّ اکرام النحاة که اظهر و ظاهرند نیز قضیّه از همین قرار است، یعنی احبّ که اظهر است (و نه نصّ) قرینه واقع میشود برای تخصیص اکرم العلماء.
توضیح ذلک اینکه:
1 - اگر در یک کلام دو تا لفظ داشته باشیم که یکی ظاهر و یکی اظهر باشد، به هنگام تعارض، عرف اظهر را قرینۀ صارفه میگیرد بر ظاهر فی المثل:
2 - و اگر در دو کلام لکن متّصل، یک کلام اظهر باشد و کلام دیگر ظاهر، باز به هنگام تعارض اظهر قرینۀ صارفه میشود برای ظاهر، فی المثل:
در لا تأکل الرّمان فانّه حامض، لا تأکل ظهور دارد در مطلق رمان چه شیرین و چه ترش، و فانّه حامض اختصاص دارد به انار ترش.
در اینجا: فانّه حامض، علّت است برای لا تأکل... و ظهور علّت قویتر است از ظهور معلول و لذا
حدود معلول با حدود علّت مشخص میشود و لذا همۀ انارها در اینجا مراد متکلّم نبوده است بلکه مراد تنها انار ترش بوده است.
منتهی به قرینۀ کلام بعدی یعنی فانّه حامض که به عنوان علّت آورده است.
خوب در دو کلام تعارض هم وضع چنین است که اگر یکی ظاهر شد و دیگری اظهر، اظهر قرینه قرار میگیرند برای ظاهر، فی المثل:
احبّ اکرام العلماء که اظهر در استحباب است قرینه و یا مخصّص قرار میگیرد برای اکرم العلماء.
گفته شد چون سند نص حاکم است بر ظهور ظاهر بخاطر اینکه صلاحیّت دارد که قرینۀ صارفه قرار بگیرد برای آن، سند نص را با دلالتش گرفته و در ظهور ظاهر یعنی اکرم العلماء تصرّف میکنیم.
در اینجا الشّکّ فی الظهور مسبّب عن الشّکّ فی السّند.
حال همین مطلب عینا در ظاهر و اظهر نیز میآید یعنی که در اینجا نیز امر دائر است بین اینکه از ظهور اکرم العلماء بگذریم یا از سند احبّ اکرام النحاة؟
از آنجا که سند احبّ اکرام النحاة صلاحیّت دارد که قرینۀ صارفه واقع شود برای ظهور اکرم العلماء باید که از ظهور اکرم العلماء بگذریم و نه از سند احبّ اکرام النحاة.
در اینجا نیز شک ما سببی و مسببی است و لذا سند احبّ... را با دلالتش میگیریم و ظهور اکرم العلماء را تخصیص میزنیم.
مقدّم شدن نص بر ظاهر از باب قرینۀ قطعیّۀ عقلیّه است یعنی نص قرینۀ قطعیّه است و لذا عقل میگوید که شما باید این نص را قرینۀ صارفه بگیرید بر ظاهر، و لکن اظهر قرینۀ ظنیّه عرفیه است بر ظاهر و لذا:
مقدّم شدن لا تکرم النحاة بر اکرم العلماء از باب قرینۀ قطعیّۀ عقلیّه است.
امّا مقدّم شدن احبّ اکرام النحاة بر اکرم العلماء از باب قرینۀ ظنیّۀ عرفیه است.
الحاصل: این گروه تحت پوشش قانون الجمع مهما امکن... قرار گرفت چرا که امکان در اینجا امکان عرفی است.
امّا گروه دوّم که دوتا ظاهری که در دلالتشان مساوی هستند و با هم تعارض میکنند مثل اکرم العلماء و ینبغی اکرام النحاة، که ظهور هر دو به یک میزان است و هکذا امثالهم بهتر است که تحت پوشش طرح قرار بگیرند، چرا که نتیجۀ طرح از حیث بهرهبرداری در اینجا با نتیجۀ جمع یکی است فی المثل:
در اغتسل للجمعه و ینبغی غسل الجمعه که ظهورشان مساوی است:
1 - اگر بخواهیم از قانون طرح استفاده کنیم ظاهر را که ینبغی باشد کنار گذاشته و اغتسل را اخذ میکنیم، نتیجه این میشود که پس غسل جمعه واجب است.
2 - و اگر بخواهیم از قاعدۀ جمع استفاده کنیم، سند هر دو را گرفته میرویم به سراغ ظهور دلالتها.
یا اصالة الظهور اغتسل را بگیریم و بگوئیم واجب است؟
از آنجا که هیچیک از این دو دلیل ترجیحی بر دیگری ندارد درصورتیکه ما یکی از آن دو را اخذ کنیم ترجیح بلامرجّح لازم میآید.
بنابراین هر دو دلیل در اینجا حالت اجمال پیدا کرده و مجمل و بیمعنا میشوند:
خلاصه اینکه:
غسل جمعه واجب است یا مستحب، اصل اینستکه: واجب نیست و مستحب است، در اینجا نیز به یکی از دو دلیل عمل میشود.
با این وضعیّت این سؤال پیش میآید که کجای جمع در اینجا اولی از طرح است؟
در اینستکه: آیا اینجا جای جمع دلالی و به تعبیر دیگر قانون الجمع است یا که جای طرح احدهما؟ فی المثل:
یک دلیل میگوید: اکرم العلماء، دلیل دیگر میگوید: لا تکرم الشعراء، که این دو چنانکه گذشت عامین من وجه هستند و لذا در مادّۀ اجتماع تعارض دارند.
در اینجا ما نمیدانیم که اکرام عالم شاعر واجب است یا نه؟ و لذا:
اگر بخواهیم بین این دو دلیل را جمع کنیم یا باید اکرم العلماء را تخصیص بزنیم و یا لا تکرم الشعراء را.
و یا فی المثل: یک دلیل گفته: اغتسل للجمعة، دلیل دیگر گفته: ینبغی غسل الجمعة، و لذا.
اگر بخواهیم بینهما را جمع بکنیم یا باید اغتسل را حمل بر استحباب کنیم یا ینبغی را حمل بر وجوب.
علی أیّ حال بفرمائید که آیا اینگونه موارد جای جمع بینهماست و یا جای طرح احدهما؟
باید این مسأله را بررسی کرده و هریک از این دو خطمشی را محاسبه کرده ببینیم که هریک از این دو خطمشی در کجا هماهنگاند و در کجا با هم فرق میکنند.
سپس به سراغ شیخ رفته ببینیم ایشان کدامیک را ترجیح داده است؟
عدهای قائل به جمع بین دو دلیل شده میگویند: سند هر دو دلیل را پذیرفته و سپس به سراغ دلالتها میرویم.
وقتی بر سر دلالتها قرار گرفتیم میبینیم که اصالة الظهور اکرم العلماء مثلا با اصالة الظهور لا تکرم الشعراء در مادّۀ اجتماع تعارض دارند.
قائلین به جمع در این مرحله خود بر دو گروه میباشند:
یک گروه میگویند که ما یکی از دو اصالة الظهور را اختیار میکنیم یا اصالة الظهور اکرم العلماء و یا اصالة الظهور لا تکرم الشعراء، یعنی تخییر بین دو اصل لفظی.
گروه دیگر میگویند که خیر، باید دید که آیا یکی از این دو دلیل مطابق اصل است و یا که هر دو مخالف اصلاند؟
اگر یکی از آن دو مطابق اصل است که تعارضها، تساقطا و لذا یرجع إلی الاصل یعنی رجوع به اصلی میکنیم که مطابق یکی از دو خبر باشد و به آن عمل میکنیم.
پس: یرجع إلی الاصل المطابق لاحدهما. فی المثل:
این دو اصالة الظهور تعارضا و تساقطا.
دو دلیل حالت اجمال پیدا کرده و در نتیجه ما رجوع میکنیم به اصلی که با احدهما مطابق است و آن اصل، اصل برائت است که مطابق با ینبغی غسل الجمعه است و لذا میگوئیم غسل جمعه واجب نیست.
و امّا اگر اصل با هیچیک از دو خبر مطابق نباشد مثل مادّۀ اجتماع اکرم العلماء با لا تکرم الشعراء که نمیدانیم اکرم شعراء واجب است یا حرام؟
به عبارت دیگر: نمیدانیم که وجوب مطابق اصل است و یا حرمت؟ چرا؟
زیرا در دوران بین المحذورین، اصل برائت با هیچیک از دو طرف مطابق نیست. و لذا رجوع میشود به تخییر که آنهم یکی از اصول عملیّه است.
به عبارت دیگر: دوران المحذورین جای تخییر است فی المثل: در دفن الکافر واجب او حرام؟ تخییر جاری شده یکطرف اختیار میشود.
الحاصل خطمشی فوق براساس جمع بین الدلیلین بود که قائلین به جمع به یکی از دو نحو در آن عمل میکنند.
این حضرات میگویند: وقتی دو دلیل مثل اغتسل للجمعه و ینبغی غسل الجمعه و یا مثل اکرم العلماء با لا تکرم الشعراء با هم تعارض میکنند باید که از قانون طرح استفاده کرد.
عمل به قانون طرح هم بدیننحو است که:
1 - اوّل به سراغ مرجّحات میروند بدینمعنا که کدام افقه است، کدام اعدل است، کدام مطابق مشهور است، کدام مخالف عام است و هکذا...
2 - چنانچه دستشان از مرجّحات کوتاه شد و دیدند که هیچکدام نسبت به دیگری راجح نیست و یا به لحاظ مرجّحات مساویاند باز دو گروه میشوند:
گروهی میگویند باید دید که آیا یکی از این دو خبر مطابق اصل است یا که هیچیک مطابق اصل نیست؟
اگر یکی مطابق با اصل است، خوب به آن خبری عمل میکنیم که مطابق اصل است، چرا که خود اصل یکی از مرجّحات است.
به عبارت دیگر: این مطابق اصل بودن را مرجّح آن خبر قرار میدهیم و لذا.
اگر دیدیم که ینبغی غسل الجمعه مطابق با اصل است، همان را ترجیح داده و به آن عمل میکنیم.
امّا اگر دیدیم که هیچیک از دو خبر مطابق با اصل نیستند، مثل اکرم العلماء و لا تکرم الشعراء که هیچیک مطابق با اصل نبوده و در مادّۀ اجتماع دوران بین المحذوریناند، در آن صورت به تخییری عمل میکنیم که ائمّۀ هدی علیهم السّلام فرمودهاند یعنی: اذن فتخیّر.
البته به تخییری که بین الخبرین است و نه آن تخییری که مربوط به دوران بین المحذورین است و از اصول عملیّه میباشد.
به عبارت دیگر: تخییری که مربوط به تعارض خبرین است و ائمه علیهم السّلام به آن دستور دادهاند و نامش اذن فتخیّر است یعنی که فتخیّر احد الخبرین.
گروه دیگرشان میگویند: ما پس از اینکه دستمان از مرجّحات خالی شد دیگر کاری به اینکه آیا احد الخبرین مطابق با اصل است یا نه نداریم چرا که مطابق اصل بودن را مرجّح بحساب نمیآوریم و لذا بلافاصله به سراغ اذن فتخیّری که ذکر شد میرویم.
این بود خطمشی قائلین به طرح.
اینستکه: شما قائل به هریک از این دو خطمشی که بشوید عمل خارجیتان با احد الخبرین مطابق خواهد شد. چرا؟ زیرا:
1 - اگر بینهما را جمع کنید یا اصالة الظهور احدهما را اختیار میکنید که در اینصورت به همان اصالة الظهور عمل میکنید.
یا این اصالة الظهورها تعارض کرده تساقط میکنند و دو خبر مجمل میشوند و در نتیجه یتوقّف.
آنگاه اگر یکی از آن دو مطابق با اصل بود به آن اصلی که مطابق با احدهما است عمل میشود.
به عبارت دیگر: وقتی به اصل برائت که مطابق ینبغی غسل الجمعه است عمل شد باز عمل به احد الخبرین است.
اگر هم هیچیک از آن دو مطابق با اصل نبود، رجوع میکنید به تخییر در دوران بین المحذورین.
وقتی تخییر را اختیار کردید یا وجوب را برمیگزینید و یا حرمت را.
اگر وجوب را اختیار کردید، عالم شاعر را اکرام میکنید که میشود مطابق با احد الخبرین.
اگر حرمت را اختیار کردید، عالم شاعر را اکرام نمیکنید که باز مطابق با احدهماست.
علی ایّحال به هر دری که بزنید عمل خارجی شما مطابق با احد الخبرین است.
2 - و امّا اگر به قانون طرح عمل کنید، اوّل کاری که میکنید راجح را اخذ و مرجوح را طرح میکنید.
وقتی راجح را اخذ کردید، به احدهما عمل کردهاید.
اگر کسی بگوید راجح و مرجوحی در کار نیست بلکه هر دو مساویاند و احدهما مطابق با اصل است، خوب به آنی که مطابق با اصل است عمل میکنید که باز هم به احدهما عمل کردهاید.
اگر کسی بگوید که خیر بلافاصله نوبت میرسد به اذن فتخیّری که ائمه علیهم السّلام در خبرین متعارضین فرمودهاند، باز هم احد الخبرین را اختیار کرده است.
الحاصل: به هریک از دو خطمشی و یا به تعبیر دیگر به هریک از اقوال مذکور که عمل بکنید، عمل خارجی شما با یکی از دو خبر مطابق میشود.
به عبارت دیگر: نمیشود شما به نحوی عمل بکنید که عمل شما با هر دو خبر مخالف بشود.
1 - یک تفاوت اینستکه: در قانون جمع استفادۀ از مرجّحات ممنوع است و حال آنکه در قانون طرح ابتدا به سراغ مرجّحات رفته و کاملا از مرجّحات استفاده میشود و راجح و مرجوح مطرح است.
2 - تفاوت دیگر اینکه: در قانون جمع گروهی گفتند که هریک از دو خبر را که مطابق با اصل است اخذ و به آن عمل میکنیم چنانکه در ینبغی غسل الجمعه به دلیل مطابقتش با اصل برائت عمل کردند.
این مسأله هم در خطمشی اوّل یعنی قانون جمع وجود داشت و هم در خطمشی دوّم یعنی قانون طرح لکن با یک تفاوت.
در خطمشی اوّل عدهای میگفتند که ما احد الاصلین را انتخاب میکنیم، احد الاصلینی که هر دو اصل لفظی هستند و لذا نوبت به اصل عملی نمیرسید.
عدّۀ دیگری در این خطمشی میگفتند که این دو اصل تعارضا و تساقطا و یتوقّف و یرجع إلی اصل البرائة، درصورتیکه این اصل با احد الخبرین مطابق باشد.
در اینجا اصل برائت مرجع قرار داده شد و نه مرجّح.
در صورتی هم که هیچکدام مطابق با اصل نمیشد، نوبت میرسید به تخییر.
گروهی بلافاصله میرفتند به سراغ اذن فتخیّر.
گروهی گفتند باید دید که آیا یکی از دو خبر مطابق اصل است یا نه؟
اگر یکی مطابق با اصل بود، خود اصل و یا مطابق با اصل بودن از مرجّحات است و لذا وقتی ینبغی... مطابق با اصل برائت باشد از مرجّحات محسوب شده به آن عمل میکنیم.
اگر هیچیک از دو خبر مطابق با اصل نبود آنوقت به سراغ اذن فتخیّر میروند.
به عبارت دیگر:
در خطمشی اوّل به ینبغی غسل الجمعه عمل نمیشود بلکه به اصل برائت عمل میشود که مطابق با ینبغی غسل الجمعه است.
در خطمشی دوّم به ینبغی غسل الجمعه عمل میشود، چرا که مرجّح دارد و آن مطابق بودن آن با اصل برائت است.
3 - تفاوت دیگر این دو خطمشی اینستکه: در خطمشی اوّل:
در مثل اکرم العلماء و لا تکرم الشعراء که در مادّۀ اجتماع تعارض میکردند نهایتا نوبت میرسید به تخییر، لکن تخییری که یکی از اصول عملیّۀ چهارگانه است و مربوط به دوران بین المحذورین.
امّا در خطمشی دوّم که در آخر میرسیدند به تخییر، این اذن فتخیّر یک تخییر شرعی است بین الخبرین المتعارضین.
به عبارت دیگر: در کلیّۀ خبرین متعارضین اعم از اینکه دوران بین المحذورین باشد یا نه، وقتی راجح و مرجوح نبودند، رجوع میشود به اذن فتخیّر.
الحاصل: آن تخییری که در انتهای آن خطمشی بود تخییر عقلی بود که از اصول عملیۀ چهارگانه است و مربوط به دوران بین المحذورین.
و این تخییری که در انتهای این خطمشی است، تخییری شرعی است که مربوط به تعارض خبرین است.
1 - یکی اینکه خطمشی جمع مقداری بیمعنا و خندهآور است، چونکه در ابتدا سند هر دو دلیل را گرفته به سر دلالت آن دو که میرسند میگویند دلالتها مجمل است پس یتوقف و لذا یرجع إلی الأصل.
این مثل کسی است که اصلا دلیلی در اختیار ندارد و به اصل رجوع میکند.
خوب اینها نیز با در اختیار داشتن دو دلیل رجوع میکنند به اصل، اینکه نشد جمع. چرا؟
زیرا اینها میخواستند که بین خبرین را جمع کنند تا به هر دو خبر عمل شود و حال آنکه هر دو دلیل را از دست دادند و رفتند به سراغ اصل.
2 - دیگر اینکه با نگاه به خطمشی و سیرۀ علما متوجّه میشویم که سلیقه آنها خطمشی دوّم یعنی قانون طرح است، یعنی که به مرجّحات رجوع کرده و هکذا...
3 - دیگر اینکه وقتی به عرف رجوع میکنیم میبینیم که عرف هم اینجا را لا یمکن الجمع حساب
میکند بدینمعنا که اینجا جای امکن عرفی نیست.
الحاصل: در رابطۀ با گروه چهارم از خبرین متعارضین حق نزد ما اینستکه:
1 - اگر متعارضین از قبیل عامین من وجه باشند یعنی که دو مادّۀ افتراق و یک مادّۀ اجتماع دارند مثل اکرم العلماء و لا تکرم الشعراء که در مادّۀ اجتماع با هم تعارض دارند، بهتر است که در اینجا قانون جمع اختیار شود یعنی که سند هر دو را اخذ و سپس به سراغ دلالتها رفته و...
2 - و اگر متعارضین از قبیل متباینین باشند مثل اغتسل للجمعه و ینبغی غسل الجمعه که به نحو تباین با هم تعارض دارند چونکه یکی ظهور در وجوب دارد و دیگری ظهور در استحباب، در اینجا باید که قانون طرح اجرا شود.
گفتهاند وقتی متعارضین عامین من وجه شدند یعنی که هرکدام دارای یک مادّۀ افتراق هستند، ناچاریم که در مادّۀ افتراق آنها عمل بکنیم بدینمعنا که:
در عالم غیرشاعر حتما به اکرم عمل بکنیم و در شاعر غیرعالم حتما به لا تکرم عمل بکنیم.
پس إنّما الکلام در مادّۀ اجتماع است یعنی در عالم شاعر، که آیا اکرم را در آن عمل بکنیم و یا لا تکرم را؟ چرا؟
زیرا معنا ندارد که به لحاظ مادّۀ افتراق به هر دو خبر عمل شود لکن در مادّۀ اجتماع یکی را اخذ و یکی را طرح بکنیم، چونکه میشود کوسۀ ریشپهن.
به عبارت دیگر: اگر شما در مادّۀ اجتماع یکی را اخذ و یکی را طرح بکنید معنایش این میشود که یک دلیل هم اخذ بشود هم طرح و لذا:
در اینجا یکباره باید سند هر دو را اخذ کرد و در رابطۀ با دلالتشان:
در صورتی که تعارض نداشته باشند که هیچ لکن در صورتیکه تعارض داشته باشند باید که همان خطمشی جمع بینهما را برویم.
البته، در متباینین مثل اغتسل للجمعة و ینبغی غسل الجمعه، اشکالی ندارد که همان قانون طرح
اجرا شود یعنی که یکی را اخذ و دیگری را طرح کنیم.
1 - دلالی 2 - عملی 3 - تبرّعی
جمع دلالی همان بود که در نصّ و ظاهر و یا اظهر و ظاهر، قانون الجمع مهما امکن... اختبار شد که سند هردو را گرفته میرسیم به دلالتها، احدهما را قرینۀ صارفه قرار میدادیم برای دیگری.
جمع عملی هم مربوط به بیّنات است یعنی که دوتا بیّنه با هم تعارض کنند مثل آنجا که بیّنه قائم شد که خانه از آن زید است و بیّنه قائم شد که آن خانه از آن عمرو است. که بین دو بیّنه را جمع کرده و حکم به تنصیف خانه شد.
جمع تبرعی در جایی است که قانونا جمع ممکن نیست مثل ثمن العذرة سحت و لا بأس ببیع العذرة که قانونا قابل جمع نیستند و لذا صاحب فتوی یکی از آن دو را اختیار کرده و بر طبق آن فتوی میدهد.
امّا پس از اینکه یکی را اخذ و یکی را طرح کرد و بر طبق آنکه اخذ کرد فتوی داد مستحب است که بعدا تبرّعا بگوید: یحتمل که آن ثمن العذرة سحت مال عذرۀ نجسه و لا بأس ببیع العذرة مربوط به عذرۀ طاهره باشد.
البته این احتمالات را مطرح میکنند تا که روایات از استحکام نیفتد.
بله، الجمع اولی من الطرح ایجاب میکند که اگر بیّنات با هم تعارض کردند انسان بینهما را عملا جمع کند فی المثل در یک فرع میفرماید:
دو نفر ادّعای یک خانه را دارند بدینصورت که زید میگوید تمام این خانه از آن من است، عمرو هم میگوید تمام این خانه از آن من است.
هر دو نفر هم ذی الید هستند یعنی که خانه در دست هر دو است.
هر دو نفر هم برای اثبات ادّعای خود اقامۀ بیّنه کردهاند.
در نتیجه این بیّنات با هم تعارض میکنند، چه باید کرد؟
در اینجا یحکم بتنصیفدار یعنی که نصف به زید داده میشود و نصف به عمر چرا که الجمع اوّلی من الطرح.
اینستکه: اینکه حضرات حکم به تنصیف میکنند نه از جهت جمع بین دلیلین است بلکه از جهت جمع بین حقّین است.
به عبارت دیگر: این دو بیّنه در اینجا از باب ترجیح احد البیّنتین تعارض میکنند و نه از باب جمع بین الدلیلین.
اینستکه: اگر تمام خانه در دست یکی از دو نفر باشد یعنی یکی از دو مدّعی ذی الید و دیگری غیر ذی الید باشد در اینجا:
در خانهای است که در دست دو نفر است و درحالیکه هر دو مدّعی مالکیّت خانه هستند، هر دو هم اقامۀ بیّنه کردهاند.
حال همان سؤال قبل در اینجا نیز مطرح است که آیا بیّنۀ داخل راجح است یا بیّنۀ خارج؟
منتهی بحث بر اینستکه: کدامیک از این دو بیّنه داخل است و کدامیک خارج؟
در پاسخ به این سؤال باید گفت:
هریک از دو بیّنه نسبت به نصف داخل است و نسبت به نصف دیگر خارج است، حال:
اگر قائل شدیم به اینکه بیّنة الداخل ترجیح دارد، خوب بیّنة الدّاخل را اخذ و بیّنة الخارج را طرح میکنیم. فی المثل:
زید مدّعی است درحالیکه نصف خانه در دست اوست، بیّنه هم اقامه کرده است.
خوب این نصفی که در دست اوست به حکم بیّنۀ داخل باید در دست او بماند.
عمرو نیز مدّعی است درحالیکه نصف خانه در دست اوست، بیّنه هم اقامه کرده است.
خوب این نصفی که در دست اوست باز به حکم بیّنه داخل باید در دست او بماند.
پس: هر نصف بخاطر ترجیح بیّنة الداخل باید در دست یکی از آن دو باشد.
بله، درست است که بیّنه اقامه کرده است برای مالکیّت تمام خانه لکن نسبت به نصف آن خانه، بیّنه خارج بحساب میآید و بیّنۀ خارج را باید کنار گذاشت و بیّنۀ داخل را گرفت.
بنابراین: هریک از این دو نفر نسبت به نصف بینۀ داخل دارند و لذا حکم به تنصیف میشود.
الحاصل: چه بیّنة الداخل ترجیح داده شود و چه بیّنة الخارج فرقی نمیکند به هریک نصف آن خانه تعلّق میگیرد.
فرع دیگری را برای این مورد مطرح میکند و آن اینستکه:
دو نفری که نسبت به ملکیّت تمام خانه ادّعا میکنند یعنی که هریک مدّعی هستند که تمام خانه از آن من است و بر این ادعای خود، بیّنه هم میآورند لکن هیچیک ذی الید نیستند، محل و مورد تعارض بیّنات است و لذا دیگر جا ندارد که گفته شود کدام بیّنۀ داخل و کدام بیّنۀ خارج است بلکه هر دو بیّنۀ خارج است.
بله فقهای ما در اینجا فتوی دادهاند به تنصیف یعنی نصف از این مدّعی و نصف از آن مدّعی دیگر. چرا؟
بخاطر اینکه جمع عملی بین بیّنات حاصل بشود.
غیر از اشکال مرحوم قمی، اشکال دیگری نیز وجود دارد که در هر دو فرع وارد است و آن اینستکه:
به هنگام تعارض بیّنات مشکل است که دلیلی بر ترجیح احدی البیّنتین وجود داشته باشد و لذا قاعده اینستکه: تعارضا و تساقطا.
پس از تعارض دو بیّنه و تساقط آنها یرجع إلی القرعه، یعنی:
یا اینستکه: باید به قرعه رجوع کرد و قرعه به نام هر که در آمد خانه به او داده شود.
یا اینستکه: نصف خانه را به یکی و نصف آن را به دیگری بدهند، لکن از باب جمع بین الحقین و نه از باب جمع بین الدلیلین، و در این مورد روایتی هم داریم که در اوّل فرائد آمد که (لو کان لاحد الودعیین در همین و للاخر درهما... الخ.
در دلیل اینگونه جمع است، یعنی شهید رحمه اللّه که میفرماید بین بیّنتین جمع میکنیم دلیلش بر این جمع عملی چیست؟
زیرا به نظر میرسد که این جمع خلاف قانون است چونکه معنای آن اینستکه: یک خبر هم صادق باشد و هم کاذب. چرا؟
زیرا فی المثل زید بیّنه اقامه کرده که این خانه مال من است، خوب
در یک قضیّۀ خبریّه، یک موضوع وجود دارد، یک محمول و یک نسبت بینهما، این نسبت یا صادق است یا کاذب.
وقتی شما نصف خانه را به زید بدهید و نصف آن را به عمر، یعنی که بیّنۀ زید هم صادق است هم کاذب، و نسبت به طرف دیگر هم قضیّه از همین قرار است و این معقول نیست.
اینستکه بگوئیم: بنابراینکه الجمع مهما امکن اولی من الطرح عمومیّت داشته هم شامل ادلة الاحکام میشود و هم شامل ادلّة الموضوعات مثل بیّنات، چنانکه شهید ثانی رحمه اللّه ادّعا میکند که قاعدۀ الجمع در همه جا جریان دارد باید گفت:
در ادلّة الاحکام جمع دلالی معقول است و نه جمع عملی. چرا؟
زیرا متعلّق ادلّة الاحکام حکم است و لذا این دلیل یک حکم خدا را میآورد، دلیل دیگر حکم دیگر خدا را.
حکم خدا قابل تنصیف نیست و نمیشود که احکام را نصف کرد و لذا:
اگر بخواهیم بین ادلّۀ احکام جمع نماییم راه جمعش، جمع دلالی است یعنی که سند هردو را گرفته برویم به سراغ دلیلین، و هر کدام را که قوی الدلاله است قرینۀ صارفه بگیریم بر ضعیف الدلاله، چنانکه نص را قرینۀ صارفه بر ظاهر و اظهر را قرینۀ صارفه بر ظاهر قرار میدهیم.
ظاهر و حال آنکه در موضوعات نص و ظاهر معنا ندارد بلکه دو شاهد عادل مثلا اعلام میکنند که این خانه از آن زید است، دو شاهد عادل دیگر هم اعلام میکنند که این خانه مال عمرو است و...
به عبارت دیگر: متعلّق بیّنات در اینجا خانه است و امثال آن، خانه هم شش دانگ است و لذا قابل تبعیض است.
پس: در اینجا باید جمع بین الحقین نموده، حکم به تنصیف کرد.
زیرا: انجام جمع عملی در ادلّة الموضوعات، در خود خبر یعنی قول بیّنه نیست بلکه در متعلّق آنها تبعیض صورت میپذیرد بدینمعنا که خانه شش دانگ است سه دانگ از آن زید و سه دانگ از آن عمر.
خوب در برخی از موارد، در ادلّة الاحکام نیز میتوان جمع عملی و یا تبعیض را انجام داد، چه میفرمائید؟
بله، در بعضی از جاها اصلا ادلّه الاحکام اصلا قابل تبعیض نیستند فی المثل:
غسل جمعه در اغتسل للجمعة و یا ینبغی غسل الجمعة یا واجب است یا مستحب، قابل تبعیض هم نیست چونکه غسل جمعه یک شیء است و تبعیض در آن راه ندارد.
به عبارت دیگر: نه خود غسل جمعه قابل تبعیض است، نه واجب قابل تبعیض است و نه مستحب.
امّا بعضی جاها قابل تبعیض است، یعنی که میتوان جمع عملی را در آنجا انجام داد فی المثل:
در ثمن العذرة سحت و لا بأس ببیع العذرة، عذره مطلق است و مطلق هم دارای افرادی است، یعنی همانطور که خانه چند دانگ است عذره هم دارای افرادی مثل اطاهره و نجسه است و لذا میتوان در بعضی عذرهها به لا بأس عمل کرد و در بعضی عذرهها به سحت.
و یا فی المثل: در اکرم العلماء و لا تکرم العلماء، میتوان نصف علماء را به اکرم العلماء داد و آنها را اکرام کرد، و نصف دیگر را به لا تکرم العلماء داد و آنها را اکرام نکرد.
الحاصل: مواردی که در اینجا قابل تبعیضاند یا از حیث دلالت نصاند و یا ظاهرند.
1 - اگر از حیث دلالت نص باشند، نمیتوان به دلالت نص دست زد و لذا همان تبعیض در عمل آنجا ممکن است، فی المثل:
یک دلیل گفته یجب جدّا اکرام کلّ عالم بلا استثناء، که در اینجا نه به یجب میتوان دست زد چرا که گفته یجب جدّا و نه به العلماء میشود دست زد چونکه گفته العلماء بلااستثناء.
دلیل دیگر گفته: یحرم جدّا اکرام العلماء من دون استثناء، که در اینجا نیز نمیتوان به یحرم جدّا دست زد چونکه دلالتش نص است، چنانکه نمیتوان به العلماء من دون استثناء دست زد.
2 - و اگر دلالت آنها ظاهر باشد میتوان در دلالت آنها تصرّف کرد مثل اکرم العلماء و لا تکرم العلماء، که میتوان اکرم را حمل کرد بر مطلق الجواز و لا تکرم را حمل کرد بر کراهت تا جمع دلالی حاصل شود.
الحاصل: مستشکل میگوید:
گرچه در ادلّة الاحکام در برخی از موارد جمع عملی غیرممکن است و لکن در برخی از جاها ممکن است.
آنجا هم که جمع عملی در آنها ممکن است یا نصیناند یا غیرنصین.
در نصین میتوان از جمع عملی استفاده کرد و در غیر نصین هم از جمع عملی میتوان استفاده کرد و هم از جمع دلالی.
قلت:
بله، درست میفرمائید و لکن تعارض ادلّه با تعارض بیّنات یک تفاوتی دارد و آن اینستکه:
تعارض بیّنات مربوط به حق الناس است چنانکه یک بیّنه میگوید این خانه از آن زید است و آن بیّنه میگوید از آن عمرو است.
پس: الحق للاثنین و لذا جمع بین حقّین به این معنا که نصف خانه را به زید بدهند و نصف آن را به عمرو و اسمش را بگذارند جمعا بین الحقین تا رعایت دو طرف بشود چه مانعی دارد؟
امّا در ادلّۀ الاحکام، حق مربوط به شارع است و نه مربوط به اثنین چه دو خبر تعارض بکنند چه ده خبر الحق للّه تعالی.
خدا هم راضی نمیشود که شما مرتکب مخالفت قطعیّه بشوید مقدّمة للموافقت القطعیه.
شما که نصف به این حدیث عمل میکنید و نصف به آن حدیث، راجع به نصف در هرحدیث
مرتکب مخالفت قطعیّه میشوید.
خدا هم راضی نیست که شما با عمل به نصف در هر حدیث موافقت قطعیّه را بدست آورید و آن را مقدّمه قرار دهید برای مخالفت قطعیّه در نصف دیگر.
پس: شما موظف هستید که احد الخبرین را اخذ و دیگری را طرح کنید.
وقتی هم که یکی اخذ و یکی طرح شد دیگر نه موافقت قطعیّه میشود و نه مخالفت قطعیّه، بلکه یا موافقت احتمالیه است و یا مخالفت احتمالیه.
اینستکه: تعارض بیّنات هم نه جای جمع دلالی است و نه جای جمع عملی بلکه هر دو باید طرح و رجوع شود به قرعه.
زیرا جمع بین الحقین نیز نه آیه است و نه روایت بلکه یک اصطلاح ساخته شده است که یک وجه رجحانی است و نه وجه وجوبی.
به عبارت دیگر؛ بخاطر این وجه رجحانی گفته شد که بهتر است که بین دلیلین جمع بشود لکن سؤال ما اینستکه: دلیل این بایدی که حضرات میگویند چیست؟
بهتر است این کار را بکنید، فرق میکند با اینکه بگوئید باید این کار را بکنید.
اگر بگوئید حدیث در این رابطه وارد شده است، میگوئیم بلکه لکن حدیث در یک مورد خاصّی است که با نص از مورد و محل بحث خارج شده است و إلاّ در باب وقوع، دوران بین المحذورین است که تنصیف در آنجا خلاف قاعده است و در هر چیز خلاف قاعده یقتصر مورد النّص یعنی که تنها به مورد نص آن قناعت میشود و تنقیح مناط معنا ندارد.
بنابراین: ما دلیلی بر این جمع عملی که مرحوم شهید عنوان فرموده است نداریم و لذا به قرعه رجوع میکنیم.
البته اگر دو بیّنه با هم تعارض کنند که یکی از آنها مطابق با اصل باشد، به آن بیّنهای عمل میکنیم که مطابق اصل است، فی المثل:
یک بیّنه میگوید فلان شیء پاک است، بینۀ دیگر میگوید نجس است، بیّنهای که میگوید پاک است مطابق با اصالة الطهارة است.
در اینجا نباید که به قرعه عمل کرد بلکه باید به بیّنهای عمل کرد که مطابق اصل است.
امّا اگر هیچیک از دو بیّنه مطابق با اصل نشود آنگاه یرجع إلی القرعة مثل تعارض دو بیّنه در مورد خانه که دوران بین المحذورین است و یرجع إلی القرعة.
متن المقام الأوّل: فی المتکافئین أو المتعادلین
و الکلام فیه:
أوّلا: فی أنّ الأصل فی المتکافئین التساقط و فرضهما کأن لم یکونا، أو لا؟
ثمّ اللازم بعد عدم التّساقط: الاحتیاط، أو التخییر، أو التوقّف و الرجوع إلی الأصل المطابق لأحدهما دون المخالف لهما؛ لأنّه معنی تساقطهما؟
فنقول - و باللّه المستعان -:
قد یقال، بل قیل إنّ الأصل فی المتعارضین عدم حجّیة أحدهما(1)
أمّا اذا کان إجماعا؛ فلاختصاصه بغیر المتعارضین، و لیس فیه عموم أو إطلاق لفظیّ یفید العموم. و أمّا اذا کان لفظا؛ فلعدم إمکان إرادة المتعارضین من عموم ذلک اللفظ؛ لأنّه یدلّ علی وجوب العمل عینا بکلّ خبر - مثلا - و لا ریب أنّ وجوب العمل عینا بکلّ من المتعارضین ممتنع، و العمل بکلّ منهما تخییرا لا یدلّ علیه الکلام؛ إذ لا یجوز إرادة الوجوب العینیّ بالنسبة إلی غیر المتعارضین، و التخییریّ بالنسبة إلی المتعارضین، من لفظ واحد.
و أمّا العمل بأحدهما الکّلیّ عینا فلیس من أفراد العامّ؛ لأنّ أفراده هی المشخّصات الخارجیّة، و لیس الواحد علی البدل فردا آخر، بل هو عنوان منتزع منها غیر محکوم بحکم نفس المشخّصات بعد الحکم بوجوب العمل بها عینا.
هذا، لکن ما ذکره - من الفرق بین الإجماع و الدلیل اللفظیّ - لا محصّل و لا ثمرة له فیما نحن فیه؛ لأنّ المفروض قیام الإجماع علی أنّ کلا منهما واجب العمل لو لا المانع الشرعیّ - و هو وجوب العمل بالآخر -؛ إذ لا نعنی بالمتعارضین إلاّ ما کان کذلک، و أمّا ما کان وجود أحدهما مانعا عن وجوب العمل بالآخر فهو خارج عن موضوع التعارض؛ لأنّ الأمارة الممنوعة لا وجوب للعمل بها، و الأمارة المانعة إن کانت واجبة العمل تعیّن العمل بها لسلامتها عن معارضة الاخری، فهی بوجودها تمنع وجوب العمل بتلک و تلک لا تمنع وجوب العمل بهذه، لا بوجودها و لا بوجوبها، فافهم.
و الغرض من هذا التطویل حسم مادّة الشّبهة التی توهّمها بعضهم: من أنّ القدر المتیقّن من أدلّة الأمارات التی لیس لها عموم لفظیّ هو حجّیّتها مع الخلوّ عن المعارض.
ترجمه
و سخن در این مقام در درجۀ اوّل اینستکه:
آیا اصل و قاعدۀ اوّلیّه عقلیّه در متعادلین تساقط یعنی فرض هر دو خبر کالعدم است (و در نتیجه یرجع إلی الأصل سواء وافق احدهما او خالف کلیهما) یا نه؟
پس: لازم، بعد از (قول) به عدم تساقط، احتیاط (در شبهۀ وجوبیّه و تحریمیّه) یا تخییر (در دوران بین المحذورین) یا توقف است و رجوع به اصلی که مطابق با احدهما است، نه رجوع به (قول ثالثی که مخالف آن دو است)، چونکه مراجعۀ به قول ثالث به معنای تساقط دو خبر است؟
پس با استعانت از خدایتعالی (در وجه هریک از احتمالات چهارگانۀ فوق) میگوئیم:
گاهی گفته میشود و بلکه گفته شده است که:
اصل و قاعدۀ اوّلیّه در متعارضین اینستکه: هیچیک از آن دو حجّت نباشند چرا که دلیل حجیّت (هر حجّتی) اختصاص دارد به غیر صورت تعارض (یعنی):
اگر دلیل حجیّت خبر واحد (مثلا) اجماع باشد، اجماع (از باب قدر متیقّن) اختصاص پیدا میکند به غیرمتعارضین و در آن عموم یا اطلاق لفظی مفید عموم نیست.
و امّا اگر دلیل حجیّت لفظ باشد (مثل صدق العادل)، دلیل بر عدم امکان ارادۀ متعارضین از عموم آن لفظ است. چرا؟
زیرا دلیل حجیّت خبر واحد (مثل صدّق العادل) دلالت دارد بر وجوب عمل به هر خبری عینا مثلا و حال آنکه تردیدی نیست در اینکه وجوب عمل به هریک از متعارضین عینا غیرممکن است، و عمل به هریک از آن دو به نحو تخییر نیز مورد دلالت این کلام نیست. چرا؟
زیرا ارادۀ وجوب عینی نسبت به غیر متعارضین و تخییری نسبت به متعارضین از لفظ واحد جایز نیست (چون استعمال لفظ واحد در دو معناست).
و امّا عمل به احدهمای مفهومی عینا نیز، از افراد و مصادیق عام نیست، چونکه افراد خبر عادل همان خبر واحدهای خارجی است (که مکتوباند) و این واحد علی البدل که به نام احدهمای کلّی مطرح میکنید در خارج موجود نیست، بلکه احد عنوانی است منتزع از موجودات خارجی که محکوم به حکمی که روی خود مشخصات رفته نمیشود بعد از حکم به وجوب.
و امّا اگر وجود یکی از دو دلیل مانع از وجوب عمل به دلیل دیگر باشد آن خارج از موضوع تعارض است، چونکه عمل به امارۀ محکوم (و یا ممنوع شده) واجب نیست.
و امارۀ مانعه (از جمله خبر ثقه) نیز اگر واجب العمل باشد، عمل به آن به دلیل سالم بودنش از معارض دیگر (که بخاطر محکوم بودنش از بین رفته) تعیّن پیدا میکند.
پس: امارۀ مانعة (مثل شهرت و یا خبر ثقه) با وجودش (و به مجرد تحقّقش) مانع از وجوب عمل به دلیل حاکم نمیشود (چون محکوم است).
پس: دلیل مانع ممنوع غیر از دلیلین متعارضین است.
شیخ سپس میفرماید:
غرض من از طولانی کردن کلام در محاسبات فوق، ریشهکن کردن مادّۀ شبههای است که بعضی توهّم کردهاند به اینکه قدر متیقّن از ادلّۀ امارات (یعنی ادلّۀ لبیّهای مثل اجماع و عقل) که عموم لفظی ندارند، آنجایی است که خالی از معارض است.
1 - یک مقام از بحث پیرامون قاعدۀ جمع بین متعارضین است که بر هر قاعدۀ دیگری تقدّم دارد منتهی چنانکه گفته آمد مخصوص به مواردی است که جمع بینهما ممکن باشد که مورد بحث واقع شد.
2 - یک مقام از بحث نیز پیرامون تراجیح است مبنی بر این که اگر دو حدیث با هم تعارض کردند و از تمام جهات متعادلین بودند حکمشان چه میباشد؟
3 - مقام دیگر از بحث باز پیرامون تراجیح است لکن مبنی بر اینکه اگر از دو حدیث متعارض یکی بر دیگری رجحان داشته باشد وظیفه ما چه میباشد؟
نکته: از آنجا که در رابطۀ با مقام اوّل به تفصیل بحث شد، دو مقام از بحث باقی مانده که مورد بررسی و بحث قرار خواهد گرفت.
یکی اینکه مقتضای قاعدۀ اوّلیّه و حکم عقل در رابطۀ با متعارضین متعادلین چیست؟
یکی اینکه مقتضای قاعدۀ ثانویه و اخبار در رابطۀ با متعارضین متعادلین چیست؟
با توجّه به مقدمۀ فوق مراد از (و الکلام فیه، اوّلا،... الخ) چیست؟
پاسخ به یک سؤال مقدّر است که تقدیرش چنین است:
آیا اصل و قاعدۀ اوّلیّه عقلیّه در متکافئین و یا به تعبیر دیگر متعادلین تساقط است و یا احتیاط یا تخییر عقلی و یا توقّف؟
و لذا قبل از هر مطلبی اقدام به دفع توهّمی میکند و آن توهّم اینستکه:
بحث در رابطۀ با قاعدۀ اوّلیّه و حکم عقل در اینجا بیفایده است چرا که ما قاعدۀ ثانویه و اخبار خاصه داریم و با وجود این امور نیازی به قاعدۀ اوّلیّه نیست؟
شیخ در پاسخ میفرماید که قاعدۀ ثانویه اختصاص به خبرین متعارضین دارد چنانکه بحث از آن خواهد آمد. و حال آنکه ادلّۀ متعارضه منحصر به خبرین متعارضین نمیباشد، بلکه گاهی دو اجماع منقول با یکدیگر تعارض میکنند، گاهی دو شهرت فتوائیّه با هم تعارض میکنند، گاهی هم یک اجماع با یک شهرت فتوائیّه و...
پس موارد تعارض زیاد است و ما درصدد هستیم که با میزان در تعارض دلیلین آشنا شویم و لذا اوّل باید که با قاعدۀ اوّلیّه آشنا شده تا اگر در موردی قاعدۀ ثانویه نداشتیم بتوانیم از قاعدۀ اوّلیّه استفاده کنیم.
1 - تساقط فرض دو دلیل کالعدم است یعنی فرض میکنیم که اگر آن دو دلیل نبودند چه میکردیم خوب با وجود آنها نیز همان کار را بکنیم.
2 - احتیاط در جایی است که یکی از دو دلیل مطابق احتیاط است و لذا آن را اخذ و یا در صورتی که جمع بین آنها مطابق احتیاط باشد جمع را انتخاب میکنیم، فی المثل:
3 - تخییر عقلی هم در موردی است که احتیاط ممکن نمیباشد و مکلّف قدرت امتثال هر دو را ندارد.
در اینستکه: در تساقط هر دو دلیل کان لم یکن فرض میشود و ما به هر اصل که بخواهیم رجوع میکنیم.
امّا بنابر توقف، درصورتیکه اصل با احدهما مطابق باشد به اصل رجوع میکنیم و لکن در صورتیکه اصل با هیچیک از دو دلیل مطابق نباشد مثل دوران بین المحذورین نمیتوان که به اصل رجوع نمود. چرا؟
بخاطر اینکه احداث قول ثالث است برخلاف باب تساقط.
پس: بنابر توقف، حدیثین در مؤدّا و مدلول مطابقی خود ارزش ندارند، لکن در معنای التزامیشان دارای ارزش بوده و نفی قول ثالث میکنند که فی المثل مباح نیست، مستحب نیست و...
الحاصل: در بررسی این مطلب که جای جمع دلالی کجاست جناب شیخ اخبار متعارضه را به چهار گروه تقسیم فرمود که:
1 - در گروه اوّل و چهارم بحث باید ارجاع داده شود به بحث تعادل و تراجیح.
2 - امّا گروه دوّم و سوّم جای جمع دلالی است و نه تعادل و تراجیح و آن دو گروه نص و ظاهر و اظهر و ظاهر است.
بازگشت به بحث در آن دو مقامی است که عمدۀ هدف در متعارضین هستند یعنی تعادل و تراجیح.
منتهی قبل از ذکر حکم متعادلین و متراجحین باید ببینیم که مقتضای اصل اوّلی در متعارضین چیست؟
1 - برخی گفتهاند که تساقط است یعنی کان لم یکونا بودن یعنی کانّ این دو دلیل اصلا نبودهاند.
خوب اگر این دو تا دلیل متعارض نبود چه میکردیم؟ روشن است به اصل رجوع میکردید، حالا هم به اصل رجوع کنید.
برای رجوع به اصل باید که احدهما با اصل مطابقت کند یا نه در صورت عدم تطابق هم میتوان به اصل رجوع نمود؟
خیر، مطلقا میتوان به اصل رجوع نمود یعنی وقتی بناست که متعارضین کان لم یکونا باشند، به اصل رجوع میشود چه مطابق با اصل باشند یا نه؟ فی المثل:
مقتضای اصل و قاعدۀ اوّلیّه در اغتسل للجمعة و ینبغی غسل الجمعة، اینستکه: تساقطا یعنی کان
لم یکونا، پس شما هستید و شک در اینکه غسل جمعه واجب است یا نه؟ خوب اصل برائت جاری میکنید.
و یا فی المثل: اصل و یا مقتضای قاعده در یجب دفن الکافر و یحرم دفن الکافر رجوع به اصل است چرا که این دو دلیل تعارضا و تساقطا و کان لم یکونا و لذا شما هستید و شک در اینکه آیا دفن الکافر واجب است یا حرام؟
به اصل رجوع کرده برائت جاری میکنید ولو این برائت مخالف با هر دو خبر متعارض باشد، چون خبرین کأن لم یکونا (این یک احتمال).
2 - احتمال دیگر در اصل اوّلی اینکه دو خبر که تعارض میکنند مقتضای قاعده احتیاط باشد یعنی دفع ضرر و یا عقاب محتمل واجب است و باید احتیاط نمود، فی المثل:
اینکه غسل جمعه واجب است یا مستحب؟ احتیاط حکم به وجوب و انجام غسل جمعه است، چنانکه احتیاط در شبهۀ وجوبیّه خود یک فعل است.
بله، اگر دوران بین المحذورین شد و در نتیجه احتیاط ممکن نشد از تخییر استفاده میشود، فی المثل:
در اغتسل للجمعه و لا تغتسل للجمعه که دوران بین المحذورین است وظیفه تخییر است. یعنی که تخییر جایگزین احتیاط میشود.
3 - احتمال دیگر اینکه به هنگام تعارض دو خبر بگوئیم مقتضای قاعدۀ اوّلیّه نه تساقط است و نه احتیاط بلکه تخییر عقلی بین الخبرین است یعنی که یا این خبر را اختیار کن یا آن خبر را.
4 - احتمال دیگر اینکه مقتضای اصل و قاعدۀ اوّلیّه در متعارضین توقف باشد و نه تساقط و رجوع به اصلی که مطابق با احد الخبرین است دون المخالف لهما. مثل اغتسل للجمعه و ینبغی غسل الجمعة که نمیدانیم غسل جمعه واجب است یا مستحب؟
البته اگر با احدهما مطابق نشد مثل اغتسل للجمعة و لا تغتسل للجمعة که یکی میگوید غسل جمعه واجب است و یکی میگوید حرام است و در نتیجه میشود دوران بین المحذورین، در آنصورت باید توقف کرده و رجوع نمود به اصلی که مطابق با احدهماست و نه به اصلی که مخالف با هر دو خبر است.
اگر در دوران بین المحذورین رجوع به اصل ممکن نشد چه؟
رجوع به تخییر چونکه تخییر نیز با احدهما مطابق میشود.
خلاصۀ مطلب اینکه:
در تساقط گویا خبرینی وجود ندارد و لذا رجوع میکنیم به اصلی که وافق احدهما او خالفهما معا.
در توقف، توقف کرده به اصل رجوع میکنیم لکن درصورتیکه اصل مطابق با احدهما باشد و إلاّ اگر مطابق با احدهما نباشد یرجع إلی التخییر.
امّا در اینجا حق نداریم به اصلی رجوع کنیم که مخالف با هر دو خبر باشد.
زیرا معنای توقف اینستکه: خود این خبر را ما اخذ نمیکنیم بلکه دو خبر را هماهنگ میکنیم برای نفی ثالث.
بنابراین: در تساقط هر دو خبر از کار میافتند، لکن در توقف، دو خبر دست به دست هم میدهند تا جلوی قول ثالث گرفته شود.
وقتی دلیل لبّی و بیزبان بشود قدر متیقّن آن را میگیرند.
آن اجماع که گفته است خبر عادل حجّت است، قدر متیقّنش خبر عادل بلامعارض است، چرا که معلوم نیست که این اجماع شامل خبر عادل مع المعارض هم بشود.
پس: متعارضین در اینجا مشمول دلیل نیستند و لذا تساقطا و کأن لم یکونا.
معنایش اینستکه: صدّق العادل، در رابطۀ با هر خبر عادلی بصورت دانهدانه میگوید اعمل بهذا عینا تا آخر که متعارضین هم در همین صف خبرهای عادل قرار میگیرند و این غیرممکن است که انسان به هر یک از دو خبر متعارض عمل کند چرا که اگر امکان داشت متعارضین نمیشدند.
بله، صدّق العادل به طریق دیگری میتواند وارد بشود و آن اینستکه:
به هر خبر عادلی که میرسد بگوید اعمل بهذا الخبر عینا لکن به متعارضین که میرسد آهنگ خود را عوض کرده بگوید اعمل بهذا الخبر تخییرا و اعمل بهذا الخبر تخییرا که:
در اینصورت نیز استعمال لفظ واحد که اعمل باشد در دو معنا لازم میآید که یکی در تخییر در متعارضین باشد و یکی در تعیین در غیر متعارضین.
در روایاتی که متعارض نیستند بگوید: اعمل بهذا الخبر تعیینا، اعمل بهذا الخبر تعیینا و... و لکن وقتی به متعارضین میرسد بگوید اعمل بهذا الخبر تعیینا یعنی که تبدیل شود به فی احدهما تعیینا یعنی که نگوید هذا الخبر تعیینا.
البته، این احدهمای تعیینی، همان احدهمای مفهومی است یعنی که مفهوم احدهما یک مفهوم کلّی است و هر مفهوم کلّی به نوبت خودش میشود تعیینی چرا که کلمۀ احد را دوجور استعمال میکنند بدینمعنا که:
یک احدهمای مصداقی داریم که برمیگردد به تخییر یعنی هذا تخییرا و ذاک تخییرا.
یک احدهمای مفهومی داریم که مفهوم احدهما نیز یک مفهومی است از مفاهیم عالم مثل مفهوم صلاة، مفهوم زکات و....
پس این دوتا خبر را تبدیل میکنیم به یک مفهومی که بشود آن مفهوم را تعیینا واجب نمود.
آن مفهوم احدهماست، احدهمای مفهومی نه احدهمای مصداقی.
پس همهاش شد تعیینا و لذا دیگر کلمۀ تخییر در میان نمیآید تا استعمال لفظ واحد در دو معنا لازم آید. چه پاسخ میدهید؟
میگوئیم آن حدیثی که گفته است صدّق العادل نظرش به خبر عادلهایی است که در خارج وجود دارند و لذا شما نگاه کنید در صف خبرهای واحد ببینید آیا چیزی به نام مفهوم احد به چشم میخورد؟ خواهید گفت که خیر آنچه به چشم میخورد خود خبرین متعارضیناند.
به عبارت سادهتر صدّق العادل میگوید به این خبر عادلهایی که در خارج تحقق دارند عمل کنید، خوب آیا مفهوم احد میتواند در خارج تحقق پیدا کند؟ خیر.
آنچه در خارج تحقق پیدا میکند مصادیق است، این خبر، آن خبر و...
پس: ناچاریم بگوئیم که صدّق العادل شامل خبرین متعارضین نمیشود، کلّ منهما تعیینا محال است.
کلّ منهما تخییرا استعمال در دو معناست، مفهوم احدهما هم که در خارج تحقق نمییابد یعنی خبری به نام مفهوم احدهما نداریم.
متن الاصل عدم التساقط و دلیل علیه
و حیث اتّضح عدم الفرق فی المقام بین کون أدلّة الأمارات من العمومات أو من قبیل الإجماع، فنقول: إنّ الحکم بوجوب الأخذ بأحد المتعارضین فی الجملة و عدم تساقطهما لیس لأجل شمول العموم اللفظیّ لأحدهما علی البدل من حیث هذا المفهوم المنتزع؛ لأنّ ذلک غیر ممکن، کما تقدّم وجهه فی بیان الشّبهة. لکن، لمّا کان امتثال التکلیف بالعمل بکلّ منهما کسائر التکالیف الشّرعیّة و العرفیّة مشروطا بالقدرة، و المفروض أنّ کلا منهما مقدور فی حال ترک الآخر و غیر مقدور مع ایجاد الآخر، فکلّ منهما مع ترک الآخر مقدور یحرم ترکه و یتعیّن فعله، و مع إیجاد الآخر یجوز ترکه و لا یعاقب علیه، فوجوب الأخذ بأحدهما نتیجة أدلّة وجوب الامتثال و العمل بکلّ منهما، بعد تقیید وجوب الامتثال بالقدرة.
و هذا ممّا یحکم به بدیهة العقل، کما فی کلّ واجبین اجتمعا علی المکلّف، و لا مانع من تعیین کلّ منهما علی المکلّف بمقتضی دلیله إلاّ تعیین الآخر علیه کذلک.
و السّر فی ذلک: أنّ لو حکمنا بسقوط کلیهما مع إمکان أحدهما علی البدل، لم یکن وجوب کلّ واحد منهما ثابتا بمجرّد الإمکان، و لزم کون وجوب کلّ منهما مشروطا بعدم انضمامه مع الآخر، و هذا خلاف ما فرضنا: من عدم تقیید کلّ منهما فی مقام الامتثال بأزید من الإمکان، سواء کان وجوب کلّ منهما بأمر، أو کان بأمر واحد یشمل الواجبین. و لیس التخییر فی القسم الأوّل لاستعمال الأمر فی التخییر - کما توهّم - بل من جهة ما عرفت.
و الحاصل: أنّه اذا أمر الشارع بشیء واحد استقلّ العقل بوجوب إطاعته فی ذلک الأمر بشرط عدم المانع العقلیّ و الشرعیّ، و اذا أمر بشیئین و اتفق امتناع إیجادهما فی الخارج استقلّ بوجوب اطاعته فی أحدهما لا بعینه؛ لأنّها ممکنة، فیقبح ترکها.
ترجمه
از آنجا که عدم فرق در حجیّت متعارضین بین اینکه ادلّۀ امارات از عمومات باشند یا از قبیل اجماع روشن شد میگوئیم:
حکم به وجوب اخذ یکی از دو دلیل متعارض (اعم از احدهمای معین یا احدهمای مخیّر) و عدم (قبول) تساقط آنها بخاطر شمول عموم لفظی بر یکی از دو دلیل به نحو علی البدل از آن جهت (که احد یک) مفهوم منتزع است نیست. چرا؟
زیرا این مطلب (که ادلّۀ حجیّت، بعضی جاها را تعیینا حجّت بکند و بعضی جاها را تخییرا)
غیرممکن است چنانکه دلیل آن در بیان این شبهه گذشت لکن:
1 - وقتی امتثال تکلیف (یعنی وظیفه) در عمل به هریک از متعارضین مثل سایر تکالیف شرعیّه و عرفیه مشروط به قدرت است.
2 - و فرض هم بر اینستکه: انجام هریک از دو خبر متعارض در حال ترک آن دیگری مقدور (انسان) است و لکن در صورت انجام آن دیگری غیرمقدور است.
در نتیجه: هریک از دو متعارض که در صورت ترک دیگری مقدور است، ترکش حرام و انجامش تعیّن مییابد و در صورت عمل به دیگری ترک این یکی جایز است و ترککنندهاش عقاب نمیشود.
پس: وجوب اخذ به یکی از دو متعارض، نتیجۀ ادلّۀ وجوب امتثال و عمل به یکی از دو خبر متعارض است پس از تقیید وجوب امتثال به قدرت و این از جمله اموری است که بداهت عقل بدان حکم میکند چنانکه در دو واجبی که بر مکلّف جمع میشوند و مانعی هم از تعیین هریک از این دو واجب بر مکلّف وجود ندارد جز تعیین آن دیگری بر او نیز چنین است (یعنی که عقل میگوید قدرت شرط تکلیف است و شما را به مرز احدهما میرساند.)
سرّ در این مطلب (که احدهما واجب شد) اینستکه: اگر ما حکم کنیم به سقوط هر دو تکلیف در صورتیکه انجام یکی از آن دو بصورت علی البدل ممکن است، وجوب هریک از دو تکلیف به مجرّد امکان ثابت نمیباشد و لذا لازم میآید که واجب بودن هریک از دو تکلیف مشروط باشد به عدم انضمام آن به دیگری (یعنی رقیب) و این خلاف آن چیزی است که ما فرض کردیم که هریک از دو تکلیف در مقام امتثال مقیّد به شرطی بیشتر از امکان (و یا قدرت) نمیباشد، خواه وجوب هریک از دو واجب به امری جدا و علیحده باشد یا که هر دو به امری واحد باشد که شامل هر دو واجب بشود. (مثل انقذ الغریق که شامل کلا الفریقین است) درحالیکه در قسم اوّل (و در قسم دوّم) به دلیل امر به تخییر، تخییر نیست چنانکه توهّم شده است بلکه به همان جهتی است که دانستید.
حاصل مطلب اینکه:
اگر شارع مقدّس امر فرمود به فعل واحدی (مثل روزه مثلا)، عقل در حکم به وجوب اطاعت مولا در آن امر مستقل است لکن به شرط نبودن مانع عقلی (مثل بیماری) و شرعی (مثل مسافرت).
و اگر امر فرمود به دو فعل (چه با یک امر مثل انقذ الغریق و چه با دو امر...) لکن برای ایجاد هر دو فعل در خارج ممنوعیّتی رخ بدهد، عقل در حکم به وجوب اطاعت مولی در احدهمای لا بعینه مستقل است چونکه انجام احدهما ممکن است و لذا ترک آن قبیح است.
اینستکه: پس از اینکه روشن شد که فرقی نمیکند که ادلّۀ امارات از عمومات باشند یا از قبیل اجماع میفرماید:
اینکه گفتید که دلیل اماره نمیتواند شامل متعارضین بشود چرا که
اگر بگوید به هر دو واجب عمل کن نمیتوانیم.
اگر بگوید احدهما را عمل کن احدهما خود بر دو گونه است، احدهمای مصداقی و احدهمای مفهومی.
اگر احدهمای مصداقی را بگوید استعمال لفظ واحد در اکثر از معنای واحد لازم آید.
اگر احدهمای مفهومی را بگوید، احدهمای مفهومی در خارج وجود ندارد آنچه در خارج وجود دارد روایاتی است که مکتوب است.
به شما پاسخ میدهیم:
کسی که تساقط را نمیپذیرد و میگوید باید که از خبرین متعارضین اجمالا بهرهبرداری کرد این احدهما را از کجا بدست میآورد تا که به محذور استعمال لفظ واحد در اکثر از معنای واحد برخورد نکند؟
قطعا او میگوید که ادلّۀ حجیّت خبر واحد، همۀ خبرهای واحد را بر ما حجّت کرده است و لذا همۀ خبرهای واحد برای ما واجب العمل هستند حتّی متعارضین، یعنی دو خبری هم که در حال تعارضاند هر دو واجب العملاند، و به خاطر همین واجب العمل بودنشان است که با هم در تعارض بوده و دست به گریباناند.
امّا توجّه کنید که در اینجا یک مطلب دیگر را باید به مطلب فوق اضافه کرد و آن اینستکه: کلّ تکلیف مشروط عقلا بالقدرة.
این مطلب دیگر ربطی به دلالت لفظ ندارد، چرا که لفظ میگوید کتب علیکم الصّیام... یعنی که صیام واجب است لکن عقل وارد شده میگوید عمل به این واجب مشروط و معلّق به قدرت است.
به عبارت دیگر: ادلّۀ حجیّت میگوید: اعمل بالمتعارضین چون هریک از متعارضین واجب العملاند، عقل میگوید بله به شرط قدرت.
خوب در اینجا باید دید که آیا قدرت برای عمل به هر دو وجود دارد و یا حداقل قدرت بر انجام یکی از آن دو را دارید یا که اصلا قدرت بر انجام یکی از آن دو را هم ندارید؟
پس از محاسبه به این نتیجه میرسیم که:
اگر بخواهیم به هر دو عمل کنیم مقدور ما نیست و یا به تعبیر دیگر کلّ منهما بشرط الآخر مقدور
ما نمیباشد، لکن کلّ منهما بشرط عدم الآخر مقدور ما هست.
حال این دو مطلب را به هم ضمیمه کرده میگوئیم ادلّه گفته است که هر دو خبر حجّتاند، عقل هم گفته در عمل به هر دو قدرت شرط است.
از این دو بدست میآید که در متعارضین عمل به احدهما واجب است. و لذا این احدهما متولد شده از انضمام این دو مطلب است، نه مربوط به استعمال لفظ واحد در اکثر از معنای واحد.
به عبارت دیگر: اگر هریک از متعارضین مانع از دیگری بشود و تمانع پیش آید و در اثر تمانع هر دو دلیل از بین بروند چه؟
بله، ما گفتیم که متعارضین هر دو حجّت و واجب العملاند لکن شرط تکلیف عقلا قدرت است.
امّا نگفتیم که شرط تکلیف داشتن قدرت و نداشتن معارض است.
پس باید که مطلب را روی قدرت محاسبه کرد که پس از محاسبه به این نتیجه میرسیم که عمل به یکی از دو متعارض واجب است و نه عمل به هر دو.
از این نظر متعارضین مثل متزاحمیناند، چرا که در متزاحمین نیز نجات هر دو نفری که در حال غرق شدن هستند واجب است لکن درصورتیکه شما قادر به نجات هر دو نباشید حداقل نجات احدهما بر شما واجب است.
پس نمیشود گفت وظیفۀ من نجات هر دو نفر است لکن
از آنجا که نمیتوانیم هر دو را نجات بدهم و هریک از این دو مانع از نجات دیگری است و لذا هیچکدام را نجات نمیدهیم.
اینستکه: وقتی شارع مقدّس ما را به چیزی امر نمود، درصورتیکه مانع عقلی مثل عجز و ناتوانی و یا بیماری و مانع شرعی مثل حیض مثلا در کار نباشد، عقل حکم میکند به اینکه اطاعت مولی واجب است و باید که مأمور به را انجام داد.
البته اگر ما را به دو کار امر کند درصورتیکه بتوانیم باید که هر دو را انجام دهیم و چنانچه انجام هر دو مقدور ما نیست باید یکی را انجام دهیم، چرا که ما لا یدرک کلّه، لا یترک کله.
و اگر هیچیک مقدور ما نیست، هیچیک امر فعلی در حق ما نخواهد داشت.
متن لکن، هذا کلّه علی تقدیر أن یکون العمل بالخبر من باب السببیّة، بأن یکون قیام الخبر عی وجوب فعل واقعا، سببا شرعیّا لوجوبه ظاهرا علی المکلّف، فیصیر المتعارضان من قبیل السببین المتزاحمین، فیلغی أحدهما مع وجود وصف السببیّة فیه لإعمال الآخر، کما فی کلّ واجبین متزاحمین.
أما لو جعلناه من باب الطریقیّة - کما هو ظاهر أدلّة حجّیّة الأخبار بل غیرها من الأمارات - بمعنی: أنّ الشارع لاحظ الواقع و أمر بالتوصّل إلیه من هذا الطریق؛ لغلبة أیصاله إلی الواقع، فالمتعارضان لا یصیران من قبیل الواجبین المتزاحمین؛ للعلم بعدم إرادة الشارع سلوک الطریقین معا؛ لأنّ أحدهما مخالف للواقع قطعا، فلا یکونان طریقین إلی الواقع و لو فرض - محالا - إمکان العمل بهما، کما یعلم إرادته لکلّ من المتزاحمین فی نفسه علی تقدیر إمکان الجمع.
مثلا: لو فرضنا أنّ الشارع لاحظ کون الخبر غالب الإیصال إلی الواقع، فأمر بالعمل به فی جمیع الموارد؛ لعدم المایز بین الفرد الموصل منه و غیره، فإذا تعارض خبران جامعان لشرائط الحجّیّة لم یعقل بقاء تلک المصلحة فی کلّ منهما، بحیث لو أمکن الجمع بینهما أراد الشارع إدراک المصلحتین، بل وجود تلک المصلحة فی کلّ منهما بخصوصه مقیّد بعدم معارضته بمثله.
و من هنا، یتّجه الحکم حینئذ بالتوقّف، لا بمعنی أنّ أحدهما المعیّن واقعا طریق و لا نعلمه بعینه - کما لو اشتبه خبر صحیح بین خبرین - بل بمعنی أنّ شیئا منهما لیس طریقا فی مؤدّاه بخصوصه.
و مقتضاه: الرجوع إلی الاصول العملیّة إن لم نرجّح بالأصل الخبر المطابق له، و إن قلنا بأنّه مرجّح خرج عن مورد الکلام - أعنی التکافؤ -، فلا بدّ من فرض الکلام فیما لم یکن هناک أصل مع أحدهما، فیتساقطان من حیث جواز العمل بکلّ منهما؛ لعدم کونهما طریقین، کما أنّ التّخییر مرجعه إلی التّساقط من حیث وجوب العمل.
هذا ما تقتضیه القاعدة فی مقتضی وجوب العمل بالأخبار من حیث الطریقیّة، إلاّ أنّ الأخبار المستفیضة بل المتواترة قد دلّت علی عدم التّساقط مع فقد المرجّح.
ترجمه امّا مطالبی که ذکر شد، بنابراین بود که عمل به خبر واحد از باب سببیّت باشد، یعنی که قیام خبر عادل بر وجوب فعلی (مثل نماز جمعه مثلا) به عنوان واقع، سببی شرعی برای وجوب آن فعل بر مکلّف باشد ظاهرا (ولو در واقع هم واجب نبوده)، در نتیجه (در اثر تعارض با خبری که گفته ظهر واجب است) متعارضانی میشوند از قبیل سببین متزاحمین (مثل انقاذ غریقین).
میشود چنانکه قاعده در تمام واجبین متزاحمین چنین است.
و اگر عمل به خبر واحد را از باب طریقیت قرار دهیم چنانکه ظاهر ادلّۀ حجیّت اخبار بلکه همه امارات معتبره به این معناست که شارع، واقع را ملاحظه فرموده و امر کرده است به دستیابی به واقع از این طریق بخاطر غلبۀ ایصال آن به واقع.
پس: این دو خبر متعارض به دلیل علم (ما) به عدم ارادۀ شارع بر سلوک هر دو طریق با هم، از قبیل واجبین متزاحمین نمیشوند چرا که یکی از این دو طریق قطعا مخالف با واقع است.
در نتیجه: هر دو نمیتوانند که طریق به سوی واقع واحد باشند ولو امکان عمل به هر دو نیز محال است (چونکه بنابر طریقیّت هر دو اعتبار و ملاک ایصال به واقع را از دست دادهاند چرا که اگر هر دو هم غلط نباشند یکی از آن دو غلط بوده و مطابق با واقع نیست)، چنانکه ارادۀ شارع برای انجام هریک از متزاحمین نیز فی نفسه (هم خصوص این و هم خصوص آن) در صورت امکان انجام هر دو، معلوم و روشن است.
فی المثل: اگر فرض کنیم که شارع غالب الایصال بودن خبر ثقه را ملاحظه فرموده و لذا دستور به عمل به آن در تمام موارد خبر ثقه داده به دلیل عدم مایز و جداکنندۀ میان فرد موصل به واقع و غیر موصل از آن بوده است.
پس: وقتی دو خبری که جامع شرائط حجیّت هستند با هم تعارض میکنند بقاء آن مصلحت (یعنی ایصال إلی الواقع) در هریک از آن دو خبر معقول نیست چرا که اگر عمل به هر دو خبر ممکن بود، شارع کسب هر دو مصلحت را اراده میکرد بلکه وجود آن مصلحت (ایصال) در هریک از این دو خبر بخصوصه، مقیّد است به اینکه معارض به مثل خودش نباشد.
و از اینجا که (خصوص کلّ منهما ملاک را از دست دادهاند به مقتضای قاعدۀ اوّلیّه) حکم میشود به توقف لکن نه به این معنا که احدهما المعین واقعا طریق إلی الواقع است و لکن ما بعینه آن را نمیدانیم مثل آنجایی که یک خبر صحیح بین دو خبر مشتبه میشود.
(خیر، بلکه ممکن است که هیچیک طریق إلی الواقع نباشند بلکه هر دو کذب و یا از روی تقیّه باشند). بلکه (توقف) به این معناست که هیچیک از دو خبر نسبت به مؤدّای خود طریق نیستند (چرا که هر دو ملاک ایصال إلی الواقع را از دست دادهاند)، و مقتضای آن رجوع به اصول علمیّهای است (که مطابق با احدهماست)، البته اگر مطابقت با اصل خود یک مرجّح دانسته نشود.
تساقط میکنند چونکه هیچیک از آن دو طریق نیستند، چنانکه (بنابر سببیّت و قول به تخییر) تخییر نیز از حیث وجوب عمل تعیینا بازگشتش به تساقط است (چرا که تعیین در هر دو ساقط میشود).
این بود آنچه که این قاعدۀ اوّلیّه در مقتضای وجوب عمل به این اخبار از حیث طریقیت آن را اقتضا میکند (یعنی توقف) جز اینکه اخبار مستفیضه بلکه متواتره در صورت فقدان مرجّح دلالت بر عدم تساقط (و توقف) دارند.
یعنی (اذن فتخیّر).
مبنای طریقیّت اینستکه: تمام مصلحت از آن واقع و حکم واقعی است و بر طبق مؤدّای اماره هیچ مصلحتی حادث نمیشود بلکه اماره صرف طریق به سوی واقع است و لذا اگر مصادف با واقع درآمد همان مصلحت واقع را برای ما منجّز میکند.
مبنای سببیّت اینستکه: قیام اماره بر امری از امور سبب میشود که بر طبق مؤدّای آن مصلحتی حادث شود به اندازۀ مصلحت واقع یا بیشتر از آن که عند الخطا جبران مصلحت مافات را بکند.
البته سببیّت خود سه شعبه دارد: 1 - سببیّت اشعری 2 - سببیّت معتزلی 3 - مصلحت سلوکیّه
نکته: آنچه در اینجا موردنظر است مصلحت سلوکیه است و آن دو قسم دیگر مورد بحث نمیباشد.
الخ) چیست؟
اینستکه: آنچه تا به اینجا ذکر کردیم بر مبنای سببیّت بود که متعارضین کالمتزاحمین میشد.
و امّا حکم متعارضین بر مبنای طریقیّت اینستکه: متعارضین هر دو طریقیّت خود را از دست میدهند، چرا که واقع دوتا نیست بلکه یکی است گرچه ممکن است که مصلحت متعدّد باشد.
علی ایحال وقتی دو حدیث متعارض هر دو طریق به سوی واقع واحد میباشند هر دو ارزش طریقی خود را از دست میدهند لکن برای نفی طریق ثالث، طریقیّت هر دو محفوظ است و لذا توقف کرده و به اصل رجوع میکنیم.
اینستکه: اگر ما امارات را از باب سببیّت حجّت بدانیم مقتضای قاعدۀ اوّلیّه و حکم عقل تخییر
میباشد مثل متزاحمین متعادلین.
چرا؟
زیرا ممکن نیست که با یقین به اینکه احدهما مخالف واقع است باز هم در هر دو غلبۀ ایصال باشد، و لذا هیچیک نسبت به مؤدّای خود طریق نمیباشد.
بله، برای نفر طریق ثالث میباشند، که در نتیجه نسبت به مؤدّای خود آنها توقف کرده و به اصل رجوع میکنیم، آنگاه اصل:
1 - گاهی با احدهما مطابق است 2 - و گاهی با هر دو مخالف است.
حال إنّما الکلام در اینستکه: آیا در هر دو صورت جای رجوع به اصل است یا در صورت اوّل؟
اگر اصل را مرجّح بدانیم، از محل بحث در اینجا خارج است، چرا که بحث ما در متکافئین است و نه متراجحین و با داشتن مرجّحی به نام اصل داخل در باب تراجیح میشود.
و امّا بر مبنای مرجع بودن اصل، خوب محل بحث ما بوده و بدان میپردازیم.
اینستکه: تخییر بنا بر سببیّت و توقف بنابر طریقیّت اجمالا و به تعبیر دیگر فی الجمله تساقط بحساب میآیند و نه به تمام معنی، فی المثل:
1 - تخییر یعنی که در صورت امکان به یکی از دو طرف عمل نما و این از روی اختیار و انتخاب است چرا که اگر عمل به هر دو ممکن باشد، به هریک از دو طرف معیّنا باید عمل بشود مثل انقاذ غریقین مع القدرة، چرا که دو مصلحت دارند، چنانکه اگر انقاذ هیچیک ممکن نباشد هردو از تعیّن تساقط میشود و انقاذ هیچکدام تعیّن نمییابد و این همان معنای تساقط است.
2 - و امّا بنابر توقف نیز تساقط است چرا که هر کدام در خصوص مؤدّای خود و مدلول مطابقیاش طریق نمیباشد و لذا از این حیث ساقط میشوند، لکن برای نفی طریق ثالث به درد میخورند.
متن إلاّ أنّ الاخبار المستفیضة بل المتواترة قد دلّت علی عدم التّساقط مع فقد المرجّح.
و حینئذ فهل یحکم بالتّخییر، أو العمل بما طابق منهما الاحتیاط، أو بالاحتیاط و لو کان مخالفا لهما، کالجمع بین الظّهر و الجمعة مع تصادم أدلّتهما، و کذا بین القصر و الإتمام؟ وجوه:
المشهور - و هو الذی علیه جمهور المجتهدین(1)
و لا یعارضها عدا ما فی مرفوعة زرارة الآتیة - المحکیّة عن عوإلی اللآلی - الدالّة علی الوجه الثانی من الوجوه الثلاثة.
و هی ضعیفة جدّا، و قد طعن فی ذلک التألیف و فی مؤلّفة، المحدّث البحرانی قدّس سرّه فی مقدّمات الحدائق.
و أما أخبار التوقّف الدالّة علی الوجه الثّالث - من حیث إنّ التوقّف فی الفتوی یستلزم الاحتیاط فی العمل، کما فی ما لا نصّ فیه - فهی محمولة علی صورة التّمکّن من الوصول إلی الإمام علیه السّلام، کما یظهر من بعضها. فیظهر منها: أنّ المراد ترک العمل و إرجاء الواقعة إلی لقاء الإمام علیه السّلام، لا العمل بها بالاحتیاط.
ثمّ إنّ حکم الشّارع فی تلک الأخبار بالتّخییر فی تکافؤ الخبرین لا یدلّ علی کون حجّیّة الأخبار من باب السببیّة بتوهّم أنّه لو لا ذلک لأوجب التوقّف؛ لقوّة احتمال أن یکون التخییر حکما ظاهریّا عملیّا فی مورد التوقّف، لا حکما واقعیّا ناشئا من تزاحم الواجبین، بل الأخبار المشتملة علی التّرجیحات و تعلیلاتها أصدق شاهد علی ما استظهرناه:
من کون حجّیّة الأخبار من باب الطریقیّة، بل هو أمر واضح. و مراد من جعلها من باب السببیّة عدم إناطتها بالظنّ الشخصیّ، کما یظهر من صاحب المعالم رحمه اللّه فی تقریر دلیل الانسداد.
ترجمه
(مقتضای اخبار عدم تساقط است)
1 - مشهور، درحالیکه جمهور مجتهدین بر آن اتفاقنظر دارند، همان وجه اوّل (یعنی تخییر) است، به دلیل اخبار مستفیضه بلکه متواترهای که بر آن دلالت دارند.
و معارضه نمیکند با این اخبار مستفیضه و متواتره جز آنچه در مرفوعه زراره آمده (که خذ ما وافق منهما الاحتیاط) و از کتاب غوالی اللالی حکایت شده است و دلالتکنندۀ بر وجه دوّم از این وجوه سه گانه است.
این مرفوعه بسیار ضعیف است و محدّث بحرانی در مقدّمات حدائق، غوالی اللالی و نویسنده آن ابن ابی جمهور احسائی را مورد طعن قرار داده است.
و امّا اخبار توقف که دلالت دارند بر وجه سوّم (یعنی عمل به احتیاط) از آن جهت که توقف در فتوی مستلزم احتیاط در عمل است، چنانکه در فقدان نص (و اجمال نص) نیز مطلب از همین قرار است، حمل میشوند بر صورت تمکّن از دسترسی به امام علیه السّلام چنانکه از بعض این اخبار ظاهر میشود.
سپس بدانکه حکم شارع در اخبار علاجیّه به تخییر در دو خبری (که من جمیع الجهات) مساوی اند، دلالت نمیکند بر اینکه حجیّت این اخبار از باب سببیّت بوده باشد به توهّم اینکه اگر حجیّت آنها از باب سببیّت نبود (بلکه از باب طریقیّت بود) ائمّۀ توقف را واجب میکردند. چرا؟
به دلیل قوّت این احتمال که این تخییر یک حکم ظاهری عملی (یعنی تعبّدی) باشد در جایی که وظیفۀ اوّلیّه توقف (بوده) است، نه اینکه یک حکم واقعی (علی القاعده) و ناشی از تزاحم واجبین (یا به تعبیر دیگر سببین مزاحمین) باشد، بلکه اخباری که مشتمل بر ترجیحات است و تعلیلات آنها صادقترین گواه هستند بر آن مطلبی که ما آن را (بارها) استظهار کردهایم مبنی بر اینکه:
حجیّت این اخبار از باب طریقیّت است، بلکه این مطلبی است واضح، و مراد کسانی که حجیّت امارات را از باب سببیّت قرار دادهاند، توجهی به ظنّ شخصی نداشتهاند بلکه مناط ظنّ نوعی است (یعنی که کفایت ظنّ نوعی را سببیّت نامیدهاند و این با آن سببیّتی که شیخ مطرح فرمود متفاوت است) چنانکه
از گفتار صاحب معالم رحمه اللّه در تقریر دلیل انسداد به دست میآید.
اینستکه: اخبار مستفیضه بلکه متواتره، در صورت فقدان مرجّح نیز دلالت بر عدم تساقط دارند.
در اینستکه: مقتضای اخبار یا قاعدۀ ثانویه در متعارضین متکافئین چیست؟
1 - برخی گفتهاند که مقتضای اصل ثانوی تخییر است، چرا که طبق اخبار علاجیّه، امام علیه السّلام فرموده است که پس از فقدان همۀ مرجّحات، جای تخییر است و اذن فتخیّر.
2 - برخی گفتهاند مقتضای اصل ثانوی اینستکه:
الف: اگر یکی از دو طرف مطابق با احتیاط بود به همان اخذ و عمل شود.
ب: اگر هیچیک از دو طرف مطابق احتیاط نبود جای تخییر است. مثل: ظهر و جمعه و یا قصر و اتمام و...
و امّا مدرک و مستند این قول مشهور مرفوعۀ زراره است که فرموده:
(خذ ما وافق منهما الاحتیاط)، که البته عقیدۀ شیخنا این حدیث مورد اعتماد نمیباشد.
3 - برخی هم گفتهاند: مقتضای اصل ثانوی توقف در فتوی و احتیاط در عمل است گرچه عمل به احتیاط مخالف با هر دو باشد فی المثل:
یکی گفته است ظهر واجب است، دیگری گفته است جمعه واجب است، و هر دو مقتضی تعیین هستند لکن ما بین آنها جمع میکنیم.
و امّا دلیل قائل به این قول اینستکه: در برخی از اخبار علاجیّه از جمله مقبوله وقتی از امام علیه السّلام پرسیدند که وظیفۀ ما در متعارضین چیست؟
امام علیه السّلام فرمود: فارجه حتّی تلقی امامک، حضرات برداشت ذیل را از این حدیث کردند که:
اینستکه: برداشت مزبور در قول سوّم صحیح نمیباشد چرا که معنای فارجه توقف از فتوی نیست بلکه بدینمعناست که نه این را اخذ کن و نه آن را نه اینکه در عمل احتیاط کن. چرا؟
زیرا بلافاصله فرمود: حتّی تلقی امامک، و لذا خطاب فارجه یعنی که به تأخیر انداخته به هیچکدام عمل نکن.
تازه این مطلب هم مخصوص کسی است که به امام دسترسی دارد و این ربطی به احتیاط در عمل ندارد.
بنابراین: عقیدۀ مرحوم شیخ اینستکه: مقتضای قاعدۀ ثانویه در متعارضین متکافئین تخییر است.
پاسخ به یک سؤال مقدّر است که تقدیرش چنین است:
ائمه علیهم السّلام به حکم اخبار علاجیّه بما دستور دادهاند که: اذن فتخیّر.
آیا از این مطلب نمیتوان حساب بحث قبلی یعنی مقتضای قاعدۀ اوّلیّه را روشن کرده بگوئیم که امارات سببیّت دارند و نه طریقیّت؟
و لذا شیخ میفرماید: خیر از این اخبار نمیتوان وضع آن بحث را روشن نمود چرا که آن تخییر که بنابر سببیّت مطرح بود، تخییر واقعی بود یعنی که اگر میتوانی هر دو را و اگر نمیتوانی از باب المیسور لا یسقط بالمعسور لااقل یکی را انجام بده.
و امّا در اذن فتخیّر معلوم نیست که تخییر یک تخییر واقعی باشد که جایگزین تعیین شود تا دلیل بر سببیّت امارات باشد بلکه احتمال دارد مراد امام تخییر واقعی باشد چنانکه احتمال هم دارد که مراد تخییر ظاهری باشد.
قرینهای هم وجود دارد مبنی بر اینکه مراد امام تخییر ظاهری باشد و آن اینستکه:
امام علیه السّلام اوّل مرجّحات را ذکر میفرماید و پس از اینکه راوی فرض میکند که دو حدیث من جمیع الجهات مساوی باشند میفرماید: اذن فتخیّر. درحالیکه اگر تخییر واقعی بود کاشف از سببیّت بوده و بر همۀ مرجّحات مقدّم میبود.
بیان مرجّحات بخاطر اینستکه: امام میخواهد اقرب إلی الواقع را پیدا کند و این عمل با طریقیّت سازگار است و نه با سببیّت.
متن (تنبیه)
ثمّ المحکیّ عن جماعة(1)
أنّ التّعادل إن وقع للمجتهد کان مخیّرا فی عمل نفسه.
و إن وقع للمفتی لأجل الإفتاء فحکمه أن یخیّر المستفتی، فیتخیّر فی العمل کالمفتی.
و وجه الأوّل واضح.
و أمّا وجه الثّانی؛ فلأنّ نصب الشّارع للأمارات و طریقیّتها یشمل المجتهد و المقلّد، إلاّ أنّ المقلّد عاجز عن القیام بشروط العمل بالأدلّة من حیث تشخیص مقتضیاتها و دفع موانعها، فاذا أثبت ذلک المجتهد، و أثبت جواز العمل لکلّ من الخبرین المتکافئین، المشترک بین المقلّد و المجتهد، تخیّر المقلّد کالمجتهد.
و لأنّ إیجاب مضمون أحد الخبرین علی المقلّد لم یقم علیه دلیل، فهو تشریع.
و یحتمل أن یکون التّخییر للمفتی، فیفتی بما اختار؛ لأنّه حکم للمتحیّر، و هو المجتهد. و لا یقاس هذا بالشّکّ الحاصل للمجتهد فی بقاء الحکم الشّرعیّ، مع أنّ حکمه - و هو البناء علی الحالة السّابقة - مشترک بینه و بین المقلّد؛ لأنّ الشّکّ هناک فی نفس الحکم الفرعیّ المشترک و له حکم مشترک، و التحیّر هنا فی الطریق إلی الحکم، فعلاجه بالتّخییر مختصّ بمن یتصدّی لتعیین الطریق، کما أنّ العلاج بالترجیح مختصّ به.
فلو فرضنا أنّ راوی أحد الخبرین عند المقلّد أعدل و أوثق من الآخر؛ لأنّه أخبر و أعرف به، مع تساویهما عند المجتهد أو انعکاس الأمر عنده، فلا عبرة بنظر المقلّد. و کذا لو فرضنا تکافؤ قولی اللغویین فی معنی لفظ الرّوایة، فالعبرة بتخیّر المجتهد، لا تخیّر المقلّد بین حکم یتفرّع علی أحد القولین و آخر یتفرّع علی الآخر.
و المسألة محتاجة إلی التأمّل، و إن کان وجه المشهور أقوی.
هذا حکم المفتی.
و أما الحاکم و القاضی، فالظاهر - کما عن جماعة -: أنّه یتخیّر أحدهما فیقضی به؛ لأنّ القضاء و الحکم عمل له لا للغیر فهو المخیّر، و لما عن بعض: من أنّ تخیّر المتخاصمین لا یرتفع معه الخصومة.
ترجمه
سپس بدانکه از جماعتی از جمله علامه حکایت شده است، بلکه گفته شده است که این مسأله از جمله اموری است که اختلافی در آن وجود ندارد که:
تعادل (در دو خبر متعارض):
1 - اگر برای مجتهد اتفاق افتد، مجتهد در عمل خودش مخیّر است (که فی المثل اغتسل را اختیار کند یا ینبغی را)
2 - و اگر برای مفتی در مقام افتاء اتفاق افتد، حکمش اینستکه: استفتاءکنندگان (یعنی مقلدین) را مخیّر کند، که در اینصورت مقلدین نیز در عمل مثل خود مفتی مخیّر میشوند.
وجه اوّل روشن است (چرا که ائمه علیهم السّلام فرمودهاند در خبرین متعارضین تخیّر، او نیز احدهما را اختیار میکند.)
و امّا وجه آن دوّمی: 1 - بخاطر اینستکه: نصب شارع در امارات (مثل حجیّت خبر عادل، اجماع منقول و...) و طریق قرار دادن آنها شامل مجتهد و مقلد هر دو میشود جز اینکه مقلّد از قیام به شروط عمل به ادلّه از جهت تشخیص مقتضیات آنها (مثل وجوب یا استحباب و یا...) و رفع موانع آنها (از جمله تشخیص حاکم از محکوم، وارد از مورود، نص از ظاهر، ظاهر از اظهر...) عاجز است.
پس: وقتی که مجتهد تخییر (و به تعبیر دیگر اذن فتخیّر) را اثبات کرد و جواز عمل به هریک از خبرین متکافئین را که مشترک میان مقلد و مجتهد است را ثابت نمود، مقلد نیز مثل مجتهد مخیّر میشود.
3 - و بخاطر اینستکه: دلیلی بر واجب کردن مضمون یکی از دو خبر متعادل تعیینا (که مجتهد خود آن را اختیار کرده) بر مقلّد، اقامه نشده است و لذا این کار تسریع است.
و احتمال دارد که این تخییر فقط برای مفتی باشد، در نتیجه فتوی میدهد به آنچه از احدهما که خود اختیار کرده است. چرا؟
زیرا (اذن فتخیّر) حکمی برای فرد متحیّر بین الخبرین است و او همان مجتهد است.
و نباید این قانون اذن فتخیّر با شک حاصل برای مجتهد در بقاء حکم شرعی در صورتی که حکم (چنین شکی) درحالیکه بناگذاری بر حالت سابقه است، مشترک میان مجتهد و مقلّد است. چرا؟
زیرا شک در باب استصحاب در بقاء (متیقّن سابق یعنی) خود حکم فرعی مشترک بین مجتهد و مقلد است، و برای آن حکم قبلی (که هماکنون در بقاء آن شک داریم) قانونی است (به نام استصحاب)
که آن قانون نیز مشترک است (یعنی که هم خود متیقّن سابق مشترک است و هم قانون ابقاء).
و تحیّر در اینجا در طریق دستیابی به حکم (در خبرین متعارضین) است و معالجۀ این تحیّر به تخییر است و این تخییر اختصاص دارد به کسی که متصّدی تعیین این طریق است، چنانکه علاج بوسیلۀ ترجیح در متراجحین (که کدام راجح و کدام مرجوح است) مختص به مجتهد است.
پس اگر فرض کنیم که راوی یکی از دو خبر (متعارض) نزد مقلّد، اعدل و اوثق از راوی خبر دیگر است، چرا که از او خبر داشته و او را میشناسد، با وجود تساویشان نزد مجتهد یا به عکس بودن امر (که آن یکی اعدل و اوثق از این یکی باشد) اعتباری به نظر مقلّد نیست.
و همچنین اگر فرض کنیم که دو نفر از اهل لغت در معنای لفظ یک روایت در تعارض قرار بگیرند (مثلا یکی بگوید صوت مطرب حرام خواهد شد، دیگری بگوید صوت مرجّع) ملاک و اعتبار در حکمی که متفرّع بر یکی از آن دو قول و حکمی که متفرّع بر قول دیگر است، تخیّر مجتهد است و نه تخیّر مقلد. و لذا:
از این جهت مسأله نیازمند به تأمّل است (که یفتی به تخییر یا یفتی بما اختار) اگرچه دلیل مشهور یعنی آن اوّلی قویتر است.
این حکم اهل فتوی است.
و امّا حاکم و قاضی، ظاهرا چنانکه از عبارات جماعتی آشکار میشود اینستکه: حاکم و یا قاضی یکی از دو خبر را اختیار کرده و بواسطۀ آن قضاوت میکند. چرا؟
زیرا قضاوت و حکومت فعل حاکم و قاضی است، نه غیر او، و لذا او مخیّر است.
و چنانکه از بعضی نقل شده است، در صورتی که تخییر با متخاصمین باشد، نه تنها خصومت مرتفع نمیشود بلکه شدیدتر میشود.
اینستکه: تخییر نسبت به مجتهد و نسبت به مقلد چه حال و وضعیتی دارد؟
1 - گاهی مجتهد خودش میخواهد عمل کند، مثلا روز جمعه است و دو خبر مساوی به او رسیده است مبنی بر وجوب ظهر و جمعه یعنی یک خبر میگوید جمعه واجب است و خبر دیگر میگوید ظهر واجب است.
و یا فی المثل: نمیداند که غسل جمعه بر او واجب است یا مستحب؟ پس از بررسی برخورد میکند به دو خبر متعارض که یکی میگوید واجب است و دیگری میگوید مستحب است.
ائمه علیهم السّلام نیز فرمودهاند: در این مورد اذن فتخیّر.
در اینجا مجتهد قطعا نسبت به عمل شخصی خودش مخیّر است یعنی که به تخییر عمل میکند و صحبت فتوی نیست.
2 - گاهی مجتهد میخواهد که فتوی بدهد تا مقلدینش عمل کنند و لذا این سؤال پیش میآید که یفتی به تخییر یا یفتی بما اختار؟
به عبارت دیگر: آیا میتواند همانطور که خودش به تخییر عمل میکند دیگران را نیز به تخییر ارجاع دهد بنویسد که شما نیز مخیّر هستید که غسل جمعه را واجب بدانید یا مستحب و هکذا در مسأله ظهر و جمعه...؟
یا اینکه نه باید فتوی بدهد بما اختار، بدینمعنا که خودش فی علم نفسه یکی از دو خبر را اختیار کند و هرکدام را که اختیار نمود، در مقام افتاء نیز مطابق همان فتوی بدهد. یعنی اگر وجوب را اختیار نمود فتوی بدهد به وجوب و چنانچه استحباب را اختیار نمود، فتوی بدهد به استحباب و تخییر را به دیگران واگذار نکند؟
شیخ میفرماید: دو وجه و بلکه دو قول در پاسخ به این سؤال وجود دارد:
1 - برخی گفتهاند که باز هم مجتهد مخیّر است که یکی از آن دو خبر را اختیار کرده و همان را در رسالهاش به عنوان فتوی بنویسید مثلا وجوب ظهر را یا خصوص وجوب جمعه را و هکذا در مسألۀ غسل.
به عبارت دیگر: تخییر مربوط به خود مجتهد است و به مقلد نمیرسد بلکه نسبت به مقلد یفتی بما اختار یعنی هریک را که خود اختیار میکند، تعیینا به مضمون آن فتوی بدهد اعم از اینکه وجوب باشد و یا استحباب و هکذا در ظهر و جمعه، و دیگر فتوای به تخییر ندهد. چرا؟
زیرا ائمه علیهم السّلام که در خبرین متعارضین فرمودهاند: اذن فتخیّر، خطاب به کسی است که خودش را در یک مسأله بین دوتا خبر متحیّر میبیند و نمیداند که به این خبر عمل کند یا به آن دیگری؟
منتهی إنّما الکلام در این آدم متحیّر بین دلیلین است که مقلّد است یا مجتهد؟
خواهید گفت که مجتهد است. چرا؟
زیرا که مقلد از سیر در این مراحل که حجّت چیست؟ به هنگام تعارض دو خبر چه باید کرد؟ عاجز است، بلکه این مجتهد است که باید به سیر در این مسائل پرداخته و پاسخ به آنها را تعیین کند، و لذا المتحیّر بین الخبرین المتعارضین هو المجتهد.
بخاطر اینکه در باب استصحاب، سابقا حکمی بوده است، حال شک میکنیم که آیا آن حکم اکنون هم باقی است یا نه؟
خوب این حکمی که قبلا بوده، مربوط به همه بوده است و اختصاصی به مجتهد نداشته، فی المثل:
فلان مسأله قبلا واجب بوده است، این وجوب برای همه و مربوط به همه بوده است و نه مال مجتهد.
اکنون شک داریم که آیا اکنون هم آن حکم باقی است یا نه؟ خوب بله باقی است و لکن باز برای همه و لذا مجتهد حکم به بقاء میکند، دیگران هم حکم به بقاء میکنند.
امّا در خبرین متعارضین صحبت در تعیین طریق حکم است و نه در خود حکم بدینمعنا که ما این روایت را طریق حکم قرار دهیم یا که آن روایت را.
پس: تعیین طریق حکم با مجتهد است و لذا وظیفه تعیین این حکم مختصّ به مجتهد است، اذن فتخیّر نیز مربوط به مجتهد است، و این قابل مقایسه با استصحاب حالت سابقه نیست.
2 - برخی هم گفتهاند که باید تخییر را در اختیار مقلد بگذارد یعنی که در رسالهاش بنویسد که در اینجا دو حدیث وجود دارد و شما مخیّر هستید که به هرکدام که خواستید عمل کنید.
اینستکه: احکام خدا در همۀ اصول و فروعش مشترک بین تمام مکلّفین است، یعنی که شارع در این موارد حکمی ندارد که مختصّ به برخی اشخاص باشد، بلکه همه در احکام خدا شریکاند.
به عبارت دیگر: همان حکم اذن فتخیّر مربوط به همه مکلّفین است، چنانکه خبر ثقه مربوط به همه است، تخییر مربوط به متعارضین هم مربوط به همه است و لذا:
وقتی مجتهد راجع به خبرین متعارضین فکر میکند که وظیفۀ ما چیست و مثلا در متکافئین به اینجا میرسد که وظیفه تخییر است، این تخییر برای همه است و لذا در رسالهاش باید بنویسد که وظیفه تخییر است.
به عبارت دیگر: همانطور که مجتهد وقتی در بقاء حکم سابق شک میکند، فی عمل نفسه
استصحاب جاری میکند، فی المثل: شک میکند که مذی ناقض وضو هست یا نه؟ فی عمل نفسه به استصحاب تمسّک کرده میگوید استصحاب میکنم بقاء طهارت را و مذی ناقض نمیدانم، در رسالهاش هم مقلدینش را وادار میکند که به همان حالت سابقه عمل کنند.
اینستکه: اینکه مجتهد در رسالۀ عملیّهاش بنویسد که معیّنا از فلان خبر متابعت کنید و فی المثل جمعه واجب است بلادلیل است و تشریع. چرا؟
زیرا که دلیل در متعادلین بر تخییر قائم شده است و نه تعیین.
پس: تعیین عمل به احد دلیلین بلادلیل بوده و استناد حکم بلادلیل تشریع است.
دایرۀ حکومت وسیعتر از قضاوت است، چرا که قضاوت مخصوص مرافعات و فصل خصومتهاست و لکن حکومت اعم از آن میباشد.
به عبارت دیگر: حکومت جاهایی را هم که منازعه نیست در بر میگیرد، از جمله اینکه رؤیت هلال شده است یا نه و هکذا در امور دیگر:
نکته: حکومت همۀ امور مسلمین از جمله امور سیاسی، فرهنگی، آموزشی، اقتصادی، نظامی و غیره را دربر میگیرد.
اینستکه: اگر در رابطۀ با مجتهدی که در مقام حکومت و قضاوت است، دو حدیث تعارض کنند، فی المثل: اگر در رابطۀ با اینکه وصیّت از اصل مال نافذ است و اخراج میشود یا از ثلث مال نافذ است و مازاد بر آن منوط به اذن وارث است، فرضا دو دسته روایت باشد، وظیفۀ حاکم شرع در اینجا چیست؟
آیا باید که به وارث بگوید: اذن فتخیّر؟ یا که یکی از دو روایت را خودش اختیار کرده و براساس آن قضاوت کند؟
و لذا میفرماید: در اینجا تخییر وظیفۀ حاکم است چونکه حکم فعل حاکم است و قضا فعل قاضی است و نه مترافعین و لذا این حاکم و یا قاضی است که در فعل خودش مخیّر است و این فعل مربوط به دیگران نیست و لذا:
اگر به طرفین دعوی بگوید: اذن فتخیّر، نقض غرض خواهد شد، چرا که غرض از حکومت فصل خصومت است و آن با اختیار حاکم حل میشود و لا غیر.
متن (تنبیه)
و لو حکم علی طبق إحدی الأمارتین فی واقعة، فهل له الحکم علی طبق الاخری فی واقعة اخری؟
المحکیّ عن العلامة رحمه اللّه و غیره(1)
من: أنّه لیس فی العقل ما یدلّ علی خلاف ذلک، و لا یستبعد وقوعه - کما لو تغیّر اجتهاده - إلاّ أن یدلّ دلیل شرعیّ خارج علی عدم جوازه، کما روی أنّ النبیّ صلّی اللّه علیه و اله قال لأبی بکر:
«لا تقض فی الشیء الواحد بحکمین مختلفین(3)»
أقول: یشکل الجواز: لعدم الدّلیل علیه: لأنّ دلیل التّخییر إن کان الأخبار الدالّة علیه، فالظّاهر أنّها مسوقة لبیان وظیفة المتحیّر فی ابتداء الأمر، فلا إطلاق فیها بالنّسبة إلی حال المتحیّر بعد الالتزام بأحدهما. و أمّا العقل الحاکم بعدم جواز طرح کلیهما فهو ساکت من هذه الجهة أیضا، و الأصل عدم حجیّة الآخر له بعد الالتزام بأحدهما، کما تقرّر فی دلیل عدم جواز العدول عن فتوی مجتهد إلی مثله.
نعم، لو کان الحکم بالتّخییر فی المقام من باب تزاحم الواجبین کان الأقوی استمراره؛ لأنّ المقتضی له فی السّابق موجود بعینه. بخلاف التخییر الظاهریّ فی تعارض الطریقین، فإنّ احتمال تعیین ما التزمه قائم، بخلاف التخییر الواقعیّ، فتأمّل.
و استصحاب التّخییر غیر جار؛ لأنّ الثّابت سابقا ثبوت الاختیار لمن لم یتخیّر، فإثباته لمن اختار و التزم إثبات للحکم فی غیر موضوعه الأوّل.
و بعض المعاصرین رحمه اللّه استجود هنا کلام العلاّمة رحمه اللّه؛ مع أنّه منع من العدول عن أمارة إلی اخری و عن مجتهد إلی آخر، فتدبّر.
ترجمه
آنچه از علامه حکایت شده، جواز است، بلکه نسبت این جواز به محققین از جمله السّید العمیدی و... حکایت شده است چرا که وجهی از نهایه نقل شده است مبنی بر اینکه:
در حکم عقل چیزی که دلالت برخلاف این (تخییر استمراری) کند نیست، در حالیکه وقوع آن هم بعید نیست (بلکه واقع هم شده است) چنانکه اگر اجتهاد مجتهد تغییر کند (بر طبق حدیث دیگر فتوی میدهد) مگر اینکه یک دلیل شرعی خارجی بر عدم جواز تخییر استمراری دلالت کند، چنانکه نقل شده است که حضرت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله به ابی بکر فرمود: در شیء واحد با دو حکم مختلف قضاوت نکن.
شیخ میفرماید من میگویم:
حکم به این جواز (در استمراری بودن تخییر) مشکل است چرا که دلیل (و مقتضی) بر آن وجود ندارد. چرا که دلیل بر تخییر:
اگر اخباری باشد که دلالت دارد بر اینکه (امام فرموده: اذن فتخیّر) ظاهر (از سؤال و جواب) اینستکه: این روایات سوق داده شدهاند برای بیان وظیفۀ کسی که در ابتداء امر (بین خبرین) متحیّر مانده است، لکن در این روایات اطلاقی نسبت به حال متحیّر پس از التزام به احدهما وجود ندارد.
و امّا عقل حاکم به عدم جواز طرح هر دو روایت از این جهت (که استمراری و یا بدوی است) ساکت است، و لذا اصل و قاعده پس از التزام به احدهما (در بدو امر) عدم حجیّت دیگری است، چنانکه در دلیل عدم جواز عدول از فتوای یک مجتهد به مجتهد دیگر تقریر شد.
بله، اگر حکم به تخییر در این مقام (یعنی در متکافئین) از باب تزاحم دو واجب باشد (بدینمعنا که اخبار را از باب سببیّت حجّت گرفته و قاعدۀ اوّلیّه را همان تخییر بگیریم) قول قویتر استمرار تخییر است.
چرا؟
زیرا مقتضی برای تخییر در سابق، (در نوبتهای بعدی هم) بعینه موجود است به خلاف تخییر ظاهری (یعنی تعبّدی) در تعارض طریقین (که خبرین را از باب طریقیت حجّت بدانیم و تخییر را اصل ثانوی بحساب آوریم). چرا؟
زیرا احتمال تعیین آنچه که (در ابتدا) بدان ملزم شده، قائم و جاری است، به خلاف تخییر واقعی (بنابر سببیّت) که چنین احتمالی وجود ندارد.
پس: تأمل کن (که در این مسأله ما طریقیت را اختیار کردیم).
و استصحاب تخییر در اینجا جاری نیست، زیرا آنچه که در سابق ثابت شده، ثبوت اختیار در حق کسی است که هنوز احد الخبرین را اختیار نکرده است (و المتحیّر فی ابتداء الامر است).
پس: اثبات آن حکم (در نوبت دوّم) در حق کسی که (یکبار) اختیار کرده و به آن ملتزم شده است
اثبات حکم برای موضوعی غیر از موضوع اوّل آن است.
پاسخ به یک سؤال مقدّر است و آن اینکه:
حال که قرار شد در خبرین متعارضین متکافئین به اذن فتخیّر عمل بشود و قانون، قانون تخییر است، این تخییر بین دو خبر متعادل ابتدائی است یا استمراری؟
به عبارت دیگر:
1 - قول علامه و جماعتی دیگر از محققین که قائل به جواز تخییر استمراری شدهاند یعنی که بله میشود گفت که این تخییر استمراری است، و دو دلیل بر این مدعای خود اقامه نمودهاند:
مقتضی موجود است، یعنی که عقل یا شرع به شما دستور تخییر داده و این دستور اطلاق دارد یعنی که نگفته است که تنها بار اوّل.
به عبارت دیگر: امام علیه السّلام که میفرماید: اذن فتخیّر، معنایش اینستکه: وقتی با خبرین متعارضین
مواجه شدید در اخذ یکی از دو خبر مخیّر هستید، درحالیکه عبارت امام علیه السّلام اطلاق دارد یعنی که مقیّد به دفعۀ اوّل و یا دوّم نشده است.
مانع مفقود است یعنی که مانعی بر اینکه انسان یکبار به این حدیث عمل بکند و دفعه دیگر به آن حدیث دیگر وجود ندارد.
اگر گفته شود که این کار مستلزم مخالفت عملیّۀ تدریجیّه است و این مخالفت عملیّه خود مانع است چونکه وقتی به تدریج یکبار به این حدیث و دفعۀ دیگر به آن حدیث و هکذا... عمل کند، قطع پیدا میکند که حکم خدا را مخالفت کرده است یعنی واجب بوده، مخالفت کرده، مستحب هم بوده مخالفت کرده است و حال آنکه اگر همیشه یک خط را دنبال کند دیگر قطع به مخالفت پیش نمیآید.
چه میفرمائید؟
چنانکه تبدّل رأی در مجتهد اشکال ندارد و نمیشود گفت که مخالفت تدریجیّه شده است.
پس از اخذ به احدهما، در مرتبۀ بعد شک میکنید که آیا باز هم مخیّرید یا نه؟
استصحاب تخییر جاری میشود، و هذا معنی التّخییر الاستمراری.
پاسخ شیخ به هر دو دلیل از قائلین به تخییر استمراری است:
و امّا پاسخ از دلیل اوّل حضرات اینستکه:
مقتضی موجود نیست چرا که این تخییر یا به حکم عقل است یا به حکم شرع:
اگر شارع گفت: انت مخیّر، به چه کسی گفته که تو مخیّر هستی؟
خواهید گفت به کسی که به احادیث متعارضه رسیده و معطل و متحیّر مانده است که چه کنم.
از طرفی معلوم است که مراد، المتحیّر فی اوّل الامر است و لذا پس از اختیار یکی از دلیلین المتخیّر شده است و دیگر المتحیّر نیست.
پس: شما بفرمائید که از کجا گفتید که مقتضی موجود است؟
و اگر عقل میگوید: انت مخیّر باز مطلب همین است.
و امّا پاسخ از دلیل دوّم حضرات اینستکه:
استصحاب شرطش ابقاء موضوع است و حال آنکه موضوع در اینجا عوض شده است و لذا جای استصحاب نیست. چرا؟
زیرا که اوّل شما در برخورد با دلیلین متعارضین متحیّر بودی، لکن پس از اختیار احدهما شما متخیّر شدید و لذا موضوع عوض شده و جای استصحاب نیست.
یعنی که نحوۀ تحیّر، تحیّر بین الخبرین است و لذا پس از اخذ احدهما و عمل به آن در نوبت دوّم تحیّر او تغییر میکند و آن اینستکه:
آیا به آنی که در دفعۀ اوّل اختیار کردم ملزم شد یا نه؟ آیا همان خطی که از اوّل گرفته و شروع کردم تا به آخر با من است یا که خیر من ملزم به آن نیستم؟
بنابراین: نمیتوان گفت که استمرار در روایات، تخییر استمراری است.
ابتدائی است. چرا؟
زیرا دو حدیث تعارض کرده و ما متحیّر شدهایم که به کدام عمل کنیم؟
عقل یا شرع گفت احدهما را اختیار کن، شما هم این کار را کردید.
واقعۀ بعدی پیش آمده و شما شک دارید که آیا حق داریم به خبر دیگر عمل کنیم یا نه؟
الاصل عدم حجیّة الاخر بعد الاخذ باحدهما و یا به تعبیر دیگر التّعبّد بالظّن من دون دلیل تشریع محرّم بالادلّة الاربعة.
پس تخییر ابتدائی است و نه استمراری.
اینستکه: بله اگر ما تخییر را از اخبار استفاده نکرده بلکه از حکم عقل استفاده کنیم قاعدۀ اوّلیّه در متکافئین، بنابر سببیّت تخییر است، چنانکه قبلا هم مورد بحث واقع شد.
چنانکه گذشت بعضی خیال کردهاند که اصل اوّلیّه بطور کلّی تخییر است، و لکن به نظر ما که شیخ انصاری هستیم تخییر فقط بنابر سببیّت است و لکن بنابر طریقیّت توقف است.
علی ایّ حال اگر چنانچه قاعدۀ اوّلیّه تخییر بود، در آنجا حکم میکردیم به استمرار و میگفتیم که تخییر استمراری است. چرا؟
به جهت اینکه بنابر سببیّت وقتی دو خبر با هم تعارض میکنند، تعارض سببین و به تعبیر دیگر تزاحم مصلحتین نامیده میشود.
تزاحم مصلحتین دیگر نوبت اوّل و دوّم ندارد، هروقت که اتفاق افتد تزاحم مصلحتین است.
دو سبب که تزاحم میکنند انسان خود را مخیّر میداند که این سبب را تحصیل کند یا آن سبب را و به تعبیر دیگر این مصلحت را بدست آورد یا آن مصلحت را و...
فی المثل: دو نفر در حال غرق شدن هستند درحالیکه شما قادر به نجات هر دو نفر نیستید.
عقل در این تزاحم مصلحتین میگوید که شما مخیّر هستید که هریک را که میخواهید نجات بدهید.
این تخییر استمراری است، یعنی اگر روز دیگر دوباره با چنین صفحهای روبرو شوید و باز تزاحم مصلحتین پیش بیاید، شما مخیّر هستید که هریک را که میخواهید نجات دهید.
امّا ما طریقیت را اختیار کرده و بنابر اصل ثانوی معتقد به تخییر شدیم یعنی که بجای توقف، تخییر را قرار دادیم و لذا همان تخییر ابتدائی را اختیار کرده میگوئیم برای نوبتهای بعدی، اصل عدم حجیّت الآخر است، اصل اینستکه: آن یکی حجّت نباشد.
در آنجا ممکت است که عقل بگوید: انت مخیّر و لکن فقط دفعۀ اوّل را میگوید ولی برای دفعات بعدی ساکت است.
متن ثمّ إنّ حکم التّعادل فی الأمارات المنصوبة فی غیر الأحکام - کما فی أقوال أهل اللّغة و أهل الرّجال - هو وجوب التوقّف؛ لأنّ الظاهر اعتبارها من حیث الطریقیّة إلی الواقع - لا السببیّة المحضة - و إن لم یکن منوطا بالظنّ الفعلیّ، و قد عرفت أنّ اللازم فی تعادل ما هو من هذا القبیل التوقّف و الرجوع إلی ما یقتضیه الأصل فی ذلک المقام.
إلاّ أنّه إن جعلنا الأصل من المرجّحات - کما هو المشهور و سیجیء - لم یتحقّق التّعادل بین الأمارتین إلاّ بعد عدم موافقة شیء منهما للأصل، و المفروض عدم جواز الرّجوع إلی الثالث؛ لأنّه طرح للأمارتین، فالأصل الذی یرجع الیه هو الأصل فی المسألة المتفرّعة علی مورد التّعارض، کما لو فرضنا تعادل أقوال أهل اللغة فی معنی «الغناء» أو «الصعید» أو «الجذع» من الشّاة فی الاضحیّة، فإنّه یرجع إلی الأصل فی المسألة الفرعیّة.
ترجمه
سپس بدانکه حکم تکافوء در امارات نصب شدۀ در غیر احکام مثل تعارض در اقوال اهل لغت و اهل رجال وجود دارد، همان وجوب توقف است. چرا؟
زیرا به عقیدۀ من ظاهر اینستکه: اعتبار تمام امارات ظنیّه از حیث طریقیّت به سوی واقع است، و نه از باب سببیّت خالصه (و تولید مصلحت) اگرچه منوط بر ظنّ فعلی (یعنی شخصی) نمیباشد.
و به تحقیق (از مباحثی که تاکنون گذشت) دانستید که لازمۀ تعارض دلیلینی که از باب طریقیّت حجّتاند، توقّف و رجوع به مقتضای اصل در مورد قول لغوی و یا در مورد قول رجالی (مثل اصالت عدم نقل، اصالت عدم اشتراک، اصالت عدم ارتداد و امثال ذلک...)
امّا اگر ما مطابقت با اصل را یکی از مرجّحات قرار دهیم، چنانکه مشهور همین است و بحثش به زودی میآید، تعادل و تکافؤ بین دو اماره محقّق نمیشود مگر پس از عدم موافقت هیچیک از دو اماره با اصل، و حال آنکه آنچه مورد فرض است عدم جواز رجوع به قول ثالث است، چرا که رجوع به قول ثالث، مستلزم طرح هر دو اماره (یعنی تساقط) است.
پس: اصلی که (در اینجا) بدان رجوع میشود، همان اصلی است که مربوط به مسأله شرعیّه است که متفرّع بر مورد تعارض است، چنانکه اگر ما تعادل (و تعارض) اقوال اهل لغت در معنای غناء (که در این مورد گاهی احتیاط است و گاهی برائت است) یا صعید (که مربوط به شک در شرطیّت است) یا جذع شاة در قربانی (که مربوط به اجزاء مربوط به مناسک حج است) که در این امور به اصل مسألۀ فرعیّه رجوع میشود.
اینستکه: اگر سایر امارات با هم تعارض کنند، تعارضشان هم در حال تکافؤ باشد حکمش چیست؟
و لذا در ابتدا باید مشخص کرد که امارات متعارضه در سبد موضوع قرار میگیرند:
1 - گاهی تعارض امارات در شبهات حکمیه است.
2 - گاهی تعارض امارات در شبهات موضوعیّه است.
3 - و گاهی تعارض امارات در امور خارجیّه است.
درست است که ائمه علیهم السّلام اذن فتخیّر را در رابطۀ با خبرین متعارضین فرمودهاند و لکن ما تنقیح مناط کرده میگوئیم دوتا حجّت با هم تعارض کرده است یعنی که ملاک تعارض الحجّتین است، چنانکه در آنجا نیز الحجّتین است.
پس: اذن فتخیّر را بر سر همۀ امارات متعارضه میبریم.
اولا: ما نمیتوانیم تنقیح مناط قطعی بدست آوریم و قسم بخوریم که مناط تعارض الحجّتین است، شاید که آن خبرین خصوصیّتی داشتهاند که ائمه علیهم السّلام فرمودهاند اذن فتخیّر، و این خصوصیت در تمام امارات نباشد.
بله تنقیح مناط ظنّی ممکن است و لکن آن میشود قیاس که ممنوع است.
بنابراین: در اینجا که بازگشت کنیم به اصل و یا قاعدۀ اوّلیّه که در متکافئین بنابر سببیّت تخییر و بنابر طریقیت، توقف است.
شیخ هم طریقیت را انتخاب کرد چونکه امارات را از باب طریقیت حجّت میداند و لذا قاعدۀ اوّلیّه را توقف و رجوع به اصلی که مطابق با احدهما باشد.
و امّا اگر اصل با هر دو مخالف بود آنگاه یرجع إلی التّخییر، فی المثل:
اجماع نقل شده بر وجوب غسل جمعه، اجماعی هم نقل شده بر استحباب غسل جمعه.
این دو اجماع منقول متکافئین هستند. چه باید کرد؟
قاعده بنابر طریقیّت عند التّعارض و التعادل، توقف است و رجوع به اصل مطابق با احدهما و آن اصالة البرائة است که مطابق با اصل عدم وجوب غسل جمعه است.
و یا فی المثل: اجماع نقل شده بر وجوب دفن کافر، اجماعی هم نقل شده که دفن کافر حرام است.
این دو اجماع متکافؤ تعارضا، در نتیجه یتوقّف و یرجع إلی الأصل.
اگر اصل با هیچیک از آن دو مطابق نباشد یرجع إلی اختیار احد الاحتمالین.
تعارض مزبور مربوط به نصین و قطعی الصدورها میباشد.
به عبارت دیگر: مربوط به دو آیه، یا دو خبر متواتر قطعی الصدور میباشد که از حیث سند مشکلی ندارند و لکن ظهورشان با هم تعارض دارد.
در اینجا یحکم به اجمالهما، و لذا یتوقّف و یرجع إلی الاصلی المطابق لاحدهما و چنانچه اصل مطابق احدهما نشد یرجع إلی التخییر.
منتهی باید بدانیم که موضوعات دارای ملاکهای مختلفی هستند و هر موضوعی ملاک مربوط به خود را دارد، و لذا:
قاعده در تعارض و موضوع مختلف، تساقط است، یعنی که هر دو تساقط کرده و به موازین دیگری رجوع میشود. چنانکه در نزاع مربوط به خانه حکم به تنصیف شد و...
الحاصل: شیخ میفرماید: تمام امارات از باب طریقیّت حجّتاند و مقتضای قاعدۀ اوّلیّه بنابر طریقیت عند التعارض و التعادل، توقف است و رجوع به اصل مطابق با احدهما، فی المثل:
یکی میگوید: غنا صوت مطرب است. دیگری میگوید که مشترک است بین صوت مطرب و مرجّع.
گاهی یکی از دو قول مطابق اصل است و گاهی هیچیک مطابق با اصل نیست.
آنجا هم که یکی مطابق با اصل باشد:
گاهی آن اصل را مرجع میدانیم، و گاهی آن اصل را مرجّح میدانیم.
اگر یکی از دو موضوع مطابق با اصل باشد و ما نیز اصل را مرجّح بدانیم، خرج عن محل الکلام، چرا که بحث ما در متکافئین است و حال آنکه بحث از تعارض فوق محلش دایرۀ متراجحین است.
و امّا اگر یکی از دو موضوع مطابق با اصل باشد و ما هم اصل را مرجّح ندانیم کما هو الحق و یأتی مفصلا حکمش اینستکه: یتوقّف و یرجع إلی الأصل المطابق لاحدهما.
یکی از دو لغوی میگوید: صیغۀ افعل حقیقت در وجود است.
لغوی دیگر میگوید: صیغۀ افعل هم برای وجوب وضع شده است هم برای ندب، یا که میگوید صیغۀ افعل نقل شده است به معنای ندب.
این دو قول با هم تعارض میکنند، خوب یتوقّف و یرجع إلی الأصل المطابق لاحدهما، و آن اصل، اصالة عدم الاشتراک و یا عدم اصالة النّقل است.
به عبارت دیگر: اصل اینستکه: وقتی که برای وجوب وضع شده، دوباری برای ندب وضع نشده است و یا از وجوب نقل إلی الندب نشده است چرا که الاصل عدم النقل، و لذا:
قول آن لغوی را که میگوید صیغۀ افعل فقط برای وجوب وضع شده است اخذ میکنیم.
دوتا رجالی با هم اختلاف کرده یکی میگوید فلان راوی مستقیم المذهب است یعنی که در مذهب استقامت دارد، دیگری میگوید خیر، ارتدّ عن مذهبه، از استقامت ارتداد پیدا کرده و...
در اینجا نیز قول احدهما مطابق با اصل و قول آن دیگری مخالف با اصل است. یعنی:
آنکه ادّعا میکند که فلان راوی ارتدّ، قولش مخالف اصل است.
و آنکه ادّعا میکند که نه به همان حال استقامت و یا... باقی است قولش مطابق با اصل است.
استصحاب هم همین را میگوید.
حال:
اگر قول هیچیک از این دو رجالی مطابق با اصل نشد و فی المثل:
یکی میگوید صیغۀ افعل نقل عن قدر المشترک إلی الوجوب، و دیگری میگوید نقل عن القدر المشترک إلی النّدب و قولشان هم متکافئین است.
در این صورت قول هیچیک از آن دو مطابق با اصل نیست بلکه هر دو مخالف اصل است، چرا که الأصل، عدم النقل.
یکی میگوید: فلانی اوّل فتحی مذهب بود، ثمّ رجع إلی التّشیع.
دیگری میگوید: بله فلانی اوّل فتحی مذهب بود، ثم رجع إلی التّسنّن.
قول هر دو مخالف با اصل است، چرا که اصل اینستکه: اوّل فتحی بوده و لم یرجع إلی التّشیّع و التّسنن.
وقتی هر دو قول مخالف با اصل است نمیتوان رجوع إلی الثالث کرد یعنی نمیشود گفت که هر دو اشتباه میکنند و این طرف از اوّل که فتحی بوده است تا آخر هم فتحی باقی مانده است و این رجوع
إلی الثالث است، چرا که هر دو راوی متّفقاند بر اینکه فلانی مذهب اوّلی خود را از دست داده است.
در اینجا اگر ما بگوئیم که خیر، مذهب اوّلی او پابرجاست، میشود احداث قول ثالث. که جایز نیست.
پس چه باید کرد؟
باید که رجوع کرد به یک اصل عملی که مطابق با احدهما باشد چونکه دست ما از اصل رجالی و یا از اصل مربوط به الفاظ کوتاه است.
فی المثل: یک لغوی میگوید غنی وضع شده است برای صوت مطرب، لغوی دیگری میگوید:
غنی وضع شده است برای صوت مرجّع. دو قول متکافؤ و متعارض.
در اینجا اصلی که مساعد قول احدهما باشد نیست تا بگوئیم که به این معنا وضع شده است یا به آن معنا.
به عبارت دیگر: ما نمیتوانیم بگوئیم اصل اینستکه: غنی وضع شده است برای صوت مطرب و یا اصل اینستکه: وضع شده است برای صوت مرجّع، خیر و لذا به اصل عملی رجوع کرده میگوئیم:
نمیدانیم که صوت مرجّع حرام است یا صوت مطرب؟
علم اجمالی و شکّ در مکلّف به، جای احتیاط است، یعنی که هم از صوت مرجع باید اجتناب نمود و هم از صوت مطرب.
و یا فی المثل: یک لغوی میگوید: معنای غنی صوت مطرب مرجّع است.
لغوی دیگری میگوید: غنی وضع شده است برای صوت مرجّع.
لغوی دیگری میگوید: غنی وضع شده است برای صوت مطرب.
در این مورد ما اصلی نداریم که بگوئیم: این قول مطابق با اصل است و یا آن یکی قول مطابق اصل است و لذا باید که به اصل عملی رجوع کنیم.
اصل عملی هم میگوید چون قدر متیقّن داریم یعنی الحرام هو صوت المطرب المرجّع، در آن دو تای دیگر برائت جاری کرده میگوئیم:
آیا صوت مرجّع تنها حرام است یا نه؟ الأصل، البرائة و هکذا...
متن بقی هنا ما یجب التنبیه علیه خاتمة للتّخییر و مقدّمة للترجیح، و هو: أنّ الرجوع إلی التّخییر غیر جائز إلاّ بعد الفحص التّامّ عن المرجّحات؛ لأنّ مأخذ التّخییر.
إن کان هو العقل الحاکم بأنّ عدم إمکان الجمع فی العمل لا یوجب إلاّ طرح البعض، فهو لا یستقلّ بالتّخییر فی المأخوذ و المطروح إلاّ بعد عدم مزیّة فی أحدهما اعتبرها الشّارع فی العمل. و الحکم بعدمها لا یمکن إلاّ بعد القطع بالعدم، أو الظّنّ المعتبر، أو إجزاء أصالة العدم التی لا تعتبر فیما له دخل فی الأحکام الشرعیّة الکلیّة إلاّ بعد الفحص التامّ، مع أنّ أصالة العدم لا تجدی فی استقلال العقل بالتخییر، کما لا یخفی.
و إن کان مأخذه الأخبار، فالمترائی منها - من حیث سکوت بعضها عن جمیع المرجّحات - و إن کان جواز الأخذ بالتخییر ابتداء، إلاّ أنّه یکفی فی تقییدها دلالة بعضها الآخر علی وجوب الترجیح ببعض المرجّحات المذکورة فیها، المتوقّف علی الفحص عنها، المتمّمة فیما لم یذکر فیها من المرجّحات المعتبرة بعدم القول بالفصل بینها.
هذا، مضافا إلی لزوم الهرج و المرج، نظیر ما یلزم من العمل بالاصول العملیّة و اللفظیّة قبل الفحص.
هذا، مضافا إلی الإجماع القطعیّ - بل الضرورة - من کلّ من یری وجوب العمل بالرّاجح من الأمارتین؛ فإنّ الخلاف و إن وقع من جماعة فی وجوب العمل بالرّاجح من الأمارتین و عدم وجوبه لعدم اعتبار الظنّ فی أحد الطّرفین، إلاّ أنّ من أوجب العمل بالرّاجح أوجب الفحص عنه، و لم یجعله واجبا مشروطا بالاطّلاع علیه. و حینئذ، فیجب علی المجتهد الفحص التامّ عن وجود المرجّح لإحدی الأمارتین.
ترجمه
در اینجا مطلبی باقی مانده است که آگاهی دادن بر آن واجب است درحالیکه خاتمهای است برای بحث تخییر و مقدّمهای برای باب ترجیح و آن اینستکه:
رجوع به تخییر جایز نیست مگر پس از فحص و وارسی کامل از بود و نبود مرجّحات، چرا که:
1 - اگر محل اخذ قانون تخییر در متعارضین متکافئین همان عقل باشد که حکم میکند به اینکه عدم امکان جمع بین المتعارضین در عمل، موجب طرح احدهما میشود، این عقل مستقل به تخییر در اخذ یکی و طرح دیگری نیست مگر پس (از حصول اطمینان به) عدم مزیّت و مرجّحی که شارع در یکی از آن دو، در عمل به خبر اعتبار کرده است.
2 - و اگر محل اخذ قانون تخییر، روایات اذن فتخیّر باشد، آنچه از این اخبار به نظر میآید، اگرچه به جهت سکوت برخی از این روایات نسبت به ذکر تمام مرجّحات، جواز اخذ به تخییر ابتداء و بدون فحص است، لکن دلالت بعضی دیگر این اخبار بر وجوب ترجیح به وسیلۀ برخی از مرجّحات ذکر شده در آنها در تقیید این مطلقات کافی است، مرجّحاتی که ترجیح به آنها متوقّف بر فحص از آنهاست.
وقتی در مرجّحات منصوصه، فحص لازم شد، در غیر منصوصه نیز که ترجیح واجب است، فحص هم لازم است.
این مطلب، مضاف بر لزوم هرجومرج در فقه است نظیر آنچه که از عمل به اصول عملیّه و لفظیّه قبل از فحص لازم میآید.
این، مضاف بر اجماع قطعی بلکه ضروری هر کسی از علماء است که قائل به وجوب عمل به راجح در امارتین هستند. چرا؟
زیرا اگرچه اختلاف در وجوب عمل به راجح در امارتین و عدم وجوب ترجیح به دلیل عدم اعتبار و ارزش ظنّ در یکی از دو طرف بین جماعتی از علماء واقع شده است، لکن هرکسی که عمل به راجح را واجب دانسته، فحص از آن را نیز واجب دانسته و آن (وجوب ترجیح) را واجبی که مشروط بر اطلاع بر آن باشد قرار نداده است (بلکه آن را واجب مطلق دانسته است که تهیۀ مقدّمات آن نیز واجب است).
بنابراین: فحص تام و کامل از وجود مرجّح در رابطۀ با یکی از دو اماره بر مجتهد واجب است.
بیان مطلبی است که خاتمۀ باب تعادل و مقدّمۀ باب تراجیح است و آن اینستکه:
در متعارضین مجتهد اوّل باید فحص کرده ببیند کدامیک راجح و کدامیک مرجوح است و پس از فحص و الیأس از ترجیح، به قانون تعادل مراجعه کند و آن تخییر است.
در اینستکه: مسألۀ وجوب فحص چگونه مربوط به هر دو بحث است؟ و لذا میفرماید که:
مربوط به هر دو بحث بودن وجوب فحص از این جهت است که:
شرط اعمال قانون تعادل فحص عن التّرجیح است و لازمۀ وجوب ترجیح هم فحص است.
به عبارت دیگر: وقتی در دو خبر متعارض، ترجیح واجب شد، نباید به ترجیحاتی که سابقۀ شناسایی دارد اکتفا و قناعت شود بلکه باید فحص کند به اینکه شاید مرجّح دیگری باشد.
حال:
اگر ما بخواهیم در خبرین متعارضین، قانون تعادل را به کار ببریم، اوّل باید فحص کرده ببینیم که آیا مساوی هستند یا نه؟
در صورتیکه متعارضین مساوی باشند در آنصورت قانون تعادل را بکار میبریم.
علی ایّ حال: وقتی بناست که در خبرین متعارضین متکافئین حکم تخییر را اجرا کنیم مشروط به اینستکه:
اوّل بطور کامل در رابطۀ با وجود و یا عدم وجود مرجّحات فحص کنیم، درصورتیکه مطمئن شدیم که احد الخبرین بر دیگر مزیّتی ندارد حکم به تخییر کنیم.
پس به محض روبرو شدن با دو خبر، بدون تحقیق و بررسی از اینکه آیا رجحانی در یکی از آنها وجود دارد یا نه؟ نمیتوان اذن فتخیّر را جاری نمود، بلکه فحص تام واجب است.
این فحص و بررسی تا آنجا لازم است که کاملا مطمئن شویم که خبرین، متکافئین هستند یعنی که یکی بر دیگری ترجیح ندارد، آنوقت قانون تخییر را اجراء کنیم.
الحاصل: قانون تعادل عبارتست از تخییر، یعنی که احدهما را باید اختیار کنی یا برحسب مقتضای قاعدۀ اوّلیّه و یا براساس مقتضای قاعدۀ ثانویه.
تخییر نیز یا به حکم عقل است، یا به حکم شرع:
بنابر قاعدۀ اوّلیّه تخییر حکم عقل بود یعنی که در خبرین متعارضین باید احدهما را اختیار کنی منتهی بنابر سببیّت امارات.
و امّا بنابر طریقیّت، جای توقف است که بحثش خواهد آمد.
دلیل اوّل اینستکه:
اگر محل و مأخذ قانون ترجیح عقل باشد، عقل میگوید پس از اینکه ترجیح در خبرین متعارضین واجب شد تا زمانی که رجحان از بین نرفته من حکم به تخییر نمیکنیم.
به عبارت دیگر: عقل وقتی اجازۀ تخییر احدهما را میدهد که انسان مطمئن باشد که یکی از دلیلین مزیّتی بر دیگری نداشته باشد.
و امّا نبودن ترجیح 1 - یا با یقین است به این معنا که آنقدر فحص کند که یقین حاصل کند که این
دو روایت نسبت به هم ترجیحی ندارند و لذا وقتی یقین حاصل شود عقل حکم میکند به تخییر. 2 - یا اینکه با اطمینان حاصل از ظنّ معتبر است مبنی بر اینکه این دو خبر نسبت به هم ترجیح ندارند. و لذا وقتی ظنّ معتبر و اطمینان حاصل شود که این دو خبر نسبت به هم ترجیح ندارند عقل حکم میکند به تخییر.
پاسخ به یک اظهارنظر است مبنی بر اینکه: قطعی و ظنّ در اینجا لازم نیست بلکه وقتی به دو خبر رسیدیم و شک کردیم که آیا یکی از آن دو بر دیگری رجحان دارد یا نه؟
میگوئیم: الأصل عدم وجود المرجّح و با اصل مسأله را تمام و در نتیجه حکم به تخییر میکنیم.
و لذا در پاسخ میفرماید:
اوّلا: در احکام شرعیّه نیز جاری کردن اصل پس از فحص صورت پذیرد چرا که یکی از شرائط جریان اصل برائت فحص است، چنانکه اگر در حلیّت و حرمت شرب تتن شک کنید، جریان اصل حلیّت، فحص لازم دارد.
ثانیا: وقتی حاکم عقل است، عقل خود میگوید من حکم به تخییر نمیکنم مگر پس از قطع و یا لااقل اطمینان به عدم مرجّح و لذا:
اصل عدم در اینجا کارساز نیست.
پس: دلیل بر وجوب فحص از بود و نبود مرجّح در خبرین متعارضین متکافئین حکم خود عقل است.
عقل میگوید: من عالم به غیب نیستم که محض برخورد به متعارضین از پیش خود بدانم که آیا مرجّحی هست یا نیست و لذا نبودن رجحان با فحص قطعی و یا حداقل با فحص ظنّی حاصل میشود.
فثبت که فحص واجب و شرط است.
بیان دوّمین دلیل مبنی بر وجوب فحص تام در وجود مرجّح در دلیلین متعارضین است و لذا میفرماید:
اگر محل و مأخذ قانون تخییر در متعارضینی را از شرع بگیریم و نه عقل چنانکه مقتضای قاعدۀ ثانویه که ائمه علیهم السّلام فرمودهاند که اذن فتخیّر، باید دید که آیا فحص هم شرط است یا نه؟
در برخی از روایات وقتی از امام علیه السّلام سؤال میشود که: یأتی عنکم الخبران المتعارضان بایّهما نعمل؟ امام علیه السّلام در پاسخ میفرماید: مستقیما به سراغ تخییر برو و بایّهما اخذت من باب التّسلیم وسعک.
ظاهر این پاسخ اینستکه: اصلا ترجیح واجب نیست تا در نتیجه فحص هم واجب باشد.
و امّا در برخی از روایات هم اوّل مرجّحات را آورده و مثلا فرموده: خذ باعدلهما و افقهما و...
پس از نبود مرجّحات فرموده است که: اذن فتخیّر.
حال سؤال اینستکه: چه باید کرد و قاعده چیست؟ آیا ترجیح لازم است تا که لازمهاش وجوب فحص باشد یا نه؟
ظاهر دستۀ اوّل از اخبار برخلاف دستۀ دوّم اینستکه: اصلا ترجیحی وجود ندارد تا که فحص لازم باشد.
در اینجا قاعده، حمل المطلق علی المقیّد است و لذا حتما ترجیح واجب است.
وقتی ترجیح واجب باشد پس عند الشک، فحص از وجود راجح هم لازم است.
در نتیجه: هم تخییر عقلی مشروط به فحص است و هم تخییر شرعی شرطش فحص است.
در پاسخ میفرماید: المتمّم فی غیرها بعدم القول بالفحص.
یعنی در مرجّحات منصوصه که فحص لازم شد، در غیر منصوصه نیز ترجیح واجب است، پس فحص هم واجب است.
الحاصل: یکی از شروط تخییر فحص است اعم از اینکه تخییر را از عقل بگیریم یا از شرع، و اجماع قطعی است که هرکس اخذ به راجح را لازم میداند آن را پس از فحص تام لازم و واجب میداند و این وجوب هم مطلق است و نه مشروط.
(بیان آنچه گذشت در یک گفتگوی ساده با شیخ)
در متعارضین چیست؟
1 - برخی گفتهاند که تساقط است، تساقط هم یعنی کان لم یکونا.
1 - مقتضای قاعده و اصل اوّلی در اغتسل للجمعة و ینبغی غسل الجمعة، اینستکه: تساقطا و کان لم یکونا.
2 - شما هستید و شک در اینکه غسل جمعه واجب است یا نه؟
الأصل، البرائة، ولو این برائت با هر دو خبر مخالف باشد.
و یا فی المثل: اصل و یا مقتضای قاعده در یجب دفن الکافر، و یحرم دفن الکافر رجوع به اصل است، چرا که این دو دلیل تعارضا و تساقطا کان لم یکونا، و لذا شما هستید و شک که آیا دفن کافر واجب است یا حرام؟
میگوئید: الأصل، البرائة، ولو این برائت با هر دو خبر مخالف باشد چرا که خبرین متعارضین کان لم یکونا هستند.
3 - و امّا احتمال دیگر در اصل اوّلی در متعارضین احتیاط است، چرا که دفع ضرر و یا عقاب محتمل واجب است و باید احتیاط کرد، فی المثل:
مقتضای اصل در اینکه: غسل جمعه واجب است یا مستحبّ؟ احتیاط، حکم به وجوب و انجام غسل است، چنانکه احتیاط در شبهۀ وجوبیه یک فعل است.
البته، اگر دوران بین المحذورین پیش بیاید و در نتیجه احتیاط ممکن نشود، باید که از تخییر استفاده کرد، فی المثل:
3 - احتمال دیگر در اصل اوّلی در متعارضین اینستکه: نه تساقط باشد و نه احتیاط بلکه رجوع به تخییر عقلی بین الخبرین باشد به این معنا که یا این خبر را اختیار کن یا آن خبر را.
پس: احتمال دیگر در اصل اوّلی در متعارضین اختیار احدهما است.
4 - احتمال دیگر در اصل اوّلی در متعارضین توقف باشد و نه تساقط و رجوع به اصلی که مطابق با احد الخبرین است، فی المثل:
در تساقط کانّ خبرینی وجود نداشته است و لذا رجوع میکنیم به اصلی که وافق احدهما و یا خالفهما معا.
امّا در توقف، رجوع به اصل میکنیم البته در صورتیکه اصل با احدهما مطابق باشد، و إلاّ یرجع إلی التّخییر.
امّا در اینجا یعنی توقف، حق نداریم که به اصلی رجوع کنیم که مخالف با هر دو خبر باشد. چرا؟
بخاطراینکه معنای توقف اینستکه: ما خود خبر را اخذ نمیکنیم بلکه خبرین را هماهنگ میکنیم برای نفی قول ثالث.
پس: در تساقط هر دو خبر از کار میافتند و یرجع إلی الأصل، لکن در توقف دو خبر دستبهدست هم میدهند تا جلوی قول ثالث را بگیرد.
اینستکه: دلیل حجیّت شامل متعارضین نمیشود و لذا متعارضین کالعدماند.
به عبارت دیگر: آن دلیلی که گفته است (صدّق العادل) شامل دو خبر متعارض نشده است. چرا؟
بخاطر اینکه: دلیل حجیّت خبر واحد، یا اجماع است و یا مثلا آیۀ نباء.
وقتی دلیل لبّی و بیزبان بشود، قدر متیقّن آن را میگیرند.
اجماعی که گفته است خبر عادل حجّت است، قدر متیقّن آن خبر عادل بلامعارض است، چرا که معلوم نیست که این اجماع شامل خبر مع المعارض هم بشود یا نه.
پس: متعارضین در اینجا مشمول دلیل مزبور نیستند و لذا تساقطا و کان لم یکونا.
در روایاتی که متعارض نیستند، بگوید: اعمل بهذا الخبر تعیینا، اعمل بهذا الخبر تعیینا.
لکن وقتی به متعارضین میرسد بگوید: اعمل فی احدهما تعینا، یعنی تبدیل بشود به فی احدهما تعیینا و دیگر نگوید: بهذا الخبر تعیینا.
البته این احدهمای تعیینی، همان احدهمای مفهومی است، که یک مفهوم کلّی است و هر مفهوم کلّی به نوبت خودش تعیینی میشود، چرا که کلمۀ احد دوجور استعمال میشود. یعنی:
یک احدهمای مصداقی داریم که برمیگردد به تخییر، یعنی هذا تخییرا و ذاک تخییرا.
یک احدهمای مفهومی داریم، یعنی مفهوم احدهما یک مفهومی است از مفاهیم عالم مثل مفهوم صلاة و هکذا...
پس: این دو خبر را تبدیل میکنیم به یک مفهومی که بشود آن مفهوم را تعینا واجب نمود و آن مفهوم احدهماست، احدهمای مفهومی.
پس: همهاش شد تعیینا و دیگر کلمۀ تخییر به میان نمیآید تا استعمال لفظ واحد در دو معنا باشد. چه میفرمائید؟
میگوئیم: آن حدیثی که گفته است صدّق العادل، نظرش به خبرهای عدولی است که در خارج وجود دارد.
حال شما نگاه کنید در صف خبرهای واحد عادلی که در خارج وجود دارد، ببینید آیا چیزی به نام مفهوم احد به چشمتان میخورد یا نه؟
خواهید گفت که خیر، آنچه به چشم میخورد، خود دو خبری است که در صف خبرهای عادل در خارج موجودند و با هم در تعارض افتادهاند.
به عبارت سادهتر، صدق العادل میگوید: به این خبر عادلهایی که در خارج تحقق پیدا میکند عمل بکنید، آیا مفهوم احد میتواند که در خارج تحقق پیدا کند؟
خیر، آنچه در خارج تحقق پیدا میکند مصادیق اخبار است یعنی این خبر و آن خبر و...
پس: به ناچار باید گفت که اصلا دلیل لفظی مثل مثلا صدّق العادل شامل خبرین متعارضین نمیشود چرا که: کلّ منهما تعیینا محال است، و کل منهما تخییرا هم استعمال لفظ واحد در دو معناست، مفهوم احدهما هم که در خارج تحقق نمییابد. و لذا تساقطا.
هر دو مطلب اشتباه است چرا که:
اوّلا: اینجا جای فرقگذاری بین دلیل لبّی و دلیل لفظی نیست ولو در محلهای دیگری امکان فرقگذاری داشته باشند. چطور؟
همانطور که صدق العادل به حسب ظاهر لفظ، شامل متعارضین هست.
به عبارت دیگر: این خبر، خبر عادل است، صدّق، آن خبر هم، خبر عادل است صدّق. خوب اجماع هم که قائم شده است بر حجیّت خبر ثقه آن هم شامل هر دو خبر ثقه میشود.
و اینکه شما گفتید که اجماع دلیل لبّی است و در دلیل لبّی قدر متیقّن را میگیرند باید بدانید که مطلب در همهجا اینگونه نیست.
آیا صورت مطرب است یا صورت مرجع یا مرکب از هر دو و هکذا...
در اینجا میگوئیم قدر متیقّن آن اینستکه: صوت مطرب مرجع، حرام است.
امّا وقتی ما مراد مجمعین را میدانیم دیگر جای اخذ قدر متیقّن نیست.
به عبارت دیگر: علما که اجماع دارند بر حجیّت خبر ثقه، ما میدانیم که مرادشان اعم از متعارضین و غیرمتعارضین است و لذا گرفتن قدر متیقّن در اینجا معنا ندارد.
اصلا بفرمائید ببینیم ما که مدّتی است در رابطۀ متعارضین صحبت میکنیم معنای متعارضین چیست و چه تفاوتی با دلیل مانع و ممنوع دارد؟
متعارضین یعنی دوتا دلیلی که هر دو حجّتاند و به تعبیر دیگر هر دو واجب العملاند و بهخاطر همین حجّت بودنشان دست به گریبان شدهاند.
حال جا ندارد که بگوئیم اجماع، قدر متیقنش اینستکه: شامل غیرمتعارضین میشود، چراکه با مفهوم متعارضین سازش ندارد.
بله، یک وقت هست که دو دلیل وجودشان مانع دیگری است نه اینکه بخاطر حجیّتشان مانع هم باشند، که در آن صورت متعارضین نبوده بلکه حاکم و محکوم او یا وارد و موروداند و از محل بحث ما خارجاند.
در وارد و مورود وقتی که دلیل وارد میآید، دلیل مورود میرود چراکه وجودش مزاحم آن دیگری است.
در دلیل حاکم و محکوم هم گفتهاند که دلیل حاکم بوجوده مانع از دلیل محکوم است اعم از آنکه خود دلیل حاکم پس از نابود کردن دلیل محکوم خودش دارای ارزش باشد تا به آن عمل بشود یا نه؟ فی المثل:
در تنبیهات استصحاب آمد که آیا استصحاب مطلقا حجّت است، بدینمعنا که آیا اگر ظنّآور باشد حجّت است یا در صورتیکه ظنّی برخلافش نباشد حجّت است؟
شما فرض بگیرید که استصحاب درصورتیکه ظنّی برخلافش نباشد حجّت است.
فی المثل:
الماء المتغیّر متنجّس، یعنی احد اوصاف ثلاثۀ این آب کرّ متغیّر شد در نتیجه متنجّس میشود.
پس از چندی این تغیّری که عارض شده بود از بین رفت.
اکنون ما شک داریم که نجاست این آب پس از زوال تغیّرش باقی است یا که از بین رفته است؟
استصحاب میگوید: بله نجاستش باقی است.
فرض بفرمائید که حجیّت این استصحابی که شما انجام دادید مشروط به این باشد که ظنّی برخلافش نباشد.
به حسب فرض شهرت فتوائی علماء گفته است که آب متغیّر پس از زوال تغیّرش یزول نجاسته.
این ظنّ برخلاف استصحاب مذکور است و لذا میشود حاکم و استصحاب شما میشود محکوم، چراکه استصحاب در صورتی حجّت بود که ظنّی برخلافش نباشد وقتی که ظنّ آمد، استصحاب از بین میرود.
بنابر قول کسانی که شهرت را از ظنون خاصه نمیدانند، خود شهرت را هم فاقد فایده میدانند نه اینکه در اثر تعارض با استصحاب، تساقطا.
پس: استصحاب به دلیل محکوم بودن از بین رفت، آنهم بهخاطر اینکه دلیلی بر حجیّتش نداریم.
البته؛ گاهی هم حاکم، محکوم را از بین میبرد و لکن خودش هم دارای ارزش بوده، بر کرسی مینشیند و کار میکند، فی المثل:
1 - الماء المتغیّر متنجّس.
2 - خبر ثقه قائم میشود بر اینکه الماء المتغیّر بعد تغییر زواله یزول نجاسته.
در اینجا خبر ثقه حاکم شده و استصحاب را از بین میبرد.
پس از حاکمیت و از بین بردن استصحاب، ما به خود خبر ثقه عمل میکنیم، چراکه خبر ثقه از ظنون خاصه است، یعنی از ظنّهایی است که حجّت است.
یک وقت هست که دو دلیل وجود دارد، لکن وجود یکی مانع از دلیل دیگر است مثل حاکم و محکوم که دلیل حاکم، دلیل محکوم را از بین میبرد اعم از اینکه خودش دارای ارزش باشد یا نه. یعنی:
اگر که فاقد ارزش باشد که به امر ثالث یعنی اصالة الطهارة، قاعدۀ طهارت رجوع میکنیم.
و چنانچه دارای قیمت و ارزش باشد که به همان ظنّ عمل میکنیم.
در نتیجه: اینکه شما گفتید که در اجماع قدر متیقّن را میگیریم یا که گفتید دلیل لفظی شامل متعارضین نمیشود، با مقام متعارضین سازگار نمیباشد، و درست نیست.
و امّا اینکه گفتید: ادلّه نمیتوانند شامل متعارضین بشوند چراکه اگر دلیل بگوید که به هر دو عمل بکن ما نمیتوانیم به هر دو عمل کنیم چرا که:
احدهما را عمل بکن اعم است از احدهمای مصداقی و احدهمای مفهومی:
اگر مرادش احدهمای مصداقی باشد، استعمال لفظ واحد در اکثر از معنای واحد، یعنی التعیین و التخییر، لازم میآید.
و اگر مرادش احدهمای مفهومی باشد، احدهمای مفهومی در خارج وجود ندارد بلکه در خارج روایاتی وجود دارد که در کتب اربعه موجود است و بس.
به شما پاسخ میدهیم: باید دید آن کسی که تساقط را نمیپذیرد و میگوید که باید از خبرین متعارضین اجمالا بهرهبرداری کنیم، این احدهما را از کجا بهدست میآورد تا به محذور استعمال لفظ واحد در اکثر از معنای واحد گرفتار نشود؟
او میگوید: ادلّۀ حجیّت خبر واحد، تمام خبرهای واحد را بر ما حجّت کرده چنانکه تمام خبرهای واحد برای ما واجب العملاند حتّی متعارضین از آنها، بهخاطر همین واجب العمل بودنشان است که با هم دست به گریباناند.
منتهی یک مطلب را نیز باید به آن ضمیمه نمود و آن اینستکه:
کلّ تکلیف مشروط عقلا بالقدرة، که این دیگر ربطی به دلالت لفظ ندارد.
چرا؟
زیرا لفظ فرموده: کتب علیکم الصّیام، صیام یک تکلیف واجب است، لکن عقل میگوید کلّ تکلیف مشروط بالقدرة.
ادلّۀ حجیّت میگوید: اعمل بالمتعارضین عقل میگوید: بله بشرط القدرة.
در اینجا باید دید که آیا قدرت برای عمل به هر دو وجود دارد یا نه؟ اگر قدرت برای انجام هر دو وجود ندارد آیا حداقل میتوان به یکی از آن دو عمل کرد یا نه اصلا قدرت بر عمل به یکی از آن دو را هم نداریم؟
پس از بررسی و محاسبۀ مسأله به این نتیجه میرسیم که:
اگر بخواهیم به هر دو عمل کنیم مقدور ما نیست، یعنی کلّ منهما بشرط الاخر، مقدور ما نیست.
امّا کلّ منهما بشرط عدم الآخر، مقدور ما هست.
دو مطلب فوق را به هم ضمیمه کرده میگوئیم: ادلّه گفته هر دو خبر حجّتاند، عقل هم گفته
عمل به هر دو به شرط قدرت است و ما قادر به انجام هر دو نیستیم.
بنابراین: احدهما مولود دو مطلب فوقالذکر است و نه مربوط به استعمال لفظ واحد در اکثر از معنای واحد. و لذا این دلیل کسانی است که جلوی تساقط را گرفته و اثبات میکنند که یکی باید مورد عمل واقع شود.
بله، ما هم گفتیم که متعارضین هر دو حجّت و واجب العملاند لکن شرط تکلیف عقلا قدرت است لکن نگفتیم که شرط تکلیف داشتن قدرت و نداشتن معارض است و رقیب.
پس مطلب را باید بر روی قدرت محاسبه نمود که پس از این محاسبه به نتیجه میرسیم که عمل به یکی از آن دو واجب است و نه عمل به هر دو.
البته از این نظر متعارضین مثل متزاحمیناند، چراکه در متزاحمین نیز نجات دو نفر که در آب در حال غرق شدن هستند واجب است و لکن شما نمیتوانید که هر دو را نجات دهید چونکه قدرت انجام آن را ندارید.
امّا نمیتوان گفت چون نمیتوانم هر دو را نجات بدهم و هریک از این دو مانع از نجات دیگری است، پس هیچکدام را نجات نمیدهم.
بله، وظیفۀ تو نجات هر دو فرد در حال غرق شدن است، اگر میتوانی هر دو را نجات بده، و لکن اگر نمیتوانی به اندازۀ قدرتت یکی را نجات بده.
خلاصه اینکه شیخ میفرماید:
اگر متعارضین را از باب سببیّت حجّت بدانیم مقتضای قاعدۀ اوّلیّه، تخییر است و باید که احدهما را اختیار نمود.
و اگر متعارضین را از باب طریقیت حجّت بدانیم، نتیجه توقف است.
پس: کسانیکه خیال کردهاند که مقتضای قاعدۀ اوّلیّه، در متعارضین تساقط است فکرشان اشتباه است.
اماره قائم شده که نماز جمعه واجب است، معنای سببیت در اینجا اینستکه:
این قیام امارۀ به وجوب نماز جمعه سبب میشود که شارع نماز جمعه را ظاهرا بر مکلّف واجب کند اعم از اینکه در واقع هم نماز جمعه واجب بوده باشد یا نه.
به عبارت دیگر: قیام اماره تولید مصلحت میکند، و وقتی تولید مصلحت کرد، شارع مؤدّای اماره را به عنوان حکم ظاهری جعل میکند یعنی حکم ظاهری تو همین است که اماره گفته است و مصلحت در اینست، چه مطابق با واقع باشد یا نه.
فی المثل: یک خبر میگوید: غسل جمعه واجب است، خبر دیگر میگوید: غسل جمعه واجب نیست.
این تعارض، تعارض دو سبب است.
و یا فی المثل: یک خبر میگوید: ظهر واجب است، خبر واحد دیگر میگوید جمعه واجب است.
این تعارض، تعارض سببین است.
به عبارت دیگر: خبر واحد را که بر شما حجّت قرار داده است بدینمعنا نیست که قیام خبر واحد سبب بشود بر جعل مؤدّی. خیر.
بلکه وقتی خبر واحد بر چیزی قائم شده است معنایش اینستکه: شارع از شما میخواهد که این خبر را از طریق الی الواقع بگیرید و مؤدّای خبر را واقع بحساب آورید.
پس: بنابراینکه حجیّت خبر واحد مثلا از باب طریقیّت باشد، تعارض دو خبر میشود تعارض الطریقین.
علّتش اینستکه: تعارض سببین، تعارض مصلحتین و به تعبیر دیگر تزاحم دو مصلحت است. چرا؟
بخاطر اینکه سببیت اینستکه: وقتی خبر واحد میگوید نماز جمعه واجب است مصلحتی حادث میشود که بخاطر آن مصلحت، شارع همان گفتۀ اماره را بر شما جعل میکند.
امارۀ دیگر گفته ظهر واجب است، مصلحتی حادث میشود که بخاطر آن مصلحت شارع مؤدّای این اماره را بر شما واجب میکند.
پس: به حسب آن اماره، جمعه واجب میشود و به حسب این اماره ظهر واجب میشود و لذا تعارض مصلحتین و به تعبیر دیگر تعارض سببین پیش میآید. و این عینا مثل مسأله انقاذ غریقین است، چراکه:
وقتی دو نفر در حال غرق شدن هستند، هم انقاذ آن یکی فرد مصلحت دارد چونکه احیای نفس محترمه است، هم انقاذ این یکی فرد مصلحت دارد چونکه احیای نفس محترمه است.
لکن وقتی شما قادر بر نجات هر دو نفر نیستید، تزام المصلحتین پیش میآید و لذا میگوئیم:
در آنجا که شما قادر بر هر دو غریق هستید خوب تزاحمی در کار نیست و شما باید که هر دو را نجات بدهید.
امّا در آنجا که نمیتوانید هر دو را نجات بدهید این فکر برای شما پیش میآید که کدامیک را نجات بدهیم و اینجاست که هر دو مصلحت با هم تزاحم میکنند.
در تزاحم مصلحتین باید یکی را نجات بدهید.
خلاصه، در سببین متزاحمین، انجام کار بستگی به قدرت جنابعالی دارد. یعنی در صورت قدرت هر دو طرف را نجات بده و در صورت عدم قدرت بر نجات هر دو لااقل یکی را نجات بده چراکه ما لا یدرک کلّه لا یترک کلّه.
پس: این احدهما مولود این شد که هر دو خبر واجب العمل و هر دو سبباند، هر دو مصلحت دارند و قدرت در اینجا شرط تکلیف است.
از آنجا که قادر بر انجام هر دو نیستیم، انجام احدهما بر من واجب میشود.
شارع دیده است که همۀ مردم که قادر نیستند مصلحت را از علم بدست بیاورند و لذا برای تسهیل امر، طریق ظنیّه مثل خبر واحد، ظواهر الفاظ، اجماع منقول، شهرت، فتوی... را در اختیار آنها قرار داده است و از آنها خواسته است که واقعیات را از همین طرق پیدا کنند.
البته، شارع، هر طریقی را هم برای مردم، طریق قرار نداده است، مثلا قیاس و یا استحسان که خطا در آنها زیاد رخ میدهد صلاحیّت طریقیّات را ندارند.
به عبارت دیگر: شارع طریقی را که غالب الایصال به واقع است طریق قرار داده است.
الغرض: وقتی دوتا طریق با هم تعارض کنند، هر دو ملاک فعلی و یا به تعبیر دیگر شخصی خود را از دست میدهند فی المثل:
این یکی خبر که حجّت است به ملاک ایصال الی الواقع حجّت است و آن یکی خبر که حجّت است باز به ملاک ایصال الی الواقع حجّت است.
در اینجا ما یا یقین داریم که هر دو خطاست و هیچیک موصل إلی الواقع نیستند یا اینکه یکی از آن دو حتما خطاست چراکه ما دوتا واقع نداریم بلکه واقع یکی بیشتر نیست و لذا در اثر تعارض هر دو ملاک اعتبار خود را از دست میدهند و لذا هیچکدام از دو خبر نسبت به مؤدّای خود طریق نمیباشد.
این یکی گفته ظهر واجب است لکن لا یعدّ طریق إلی وجوب الظهر.
این یکی گفته ظهر واجب است لکن لا یعدّ طریق إلی وجوب الجمعة.
نکته: در اینجا هر دو خبر قدرت و اعتبار خود را در مؤدّایشان از دست دادند لکن دوتائی با هم دارای یک قدرت هستند و آن اینکه جلوی احتمال ثالث را میگیرند.
و این همان معنای توقف است.
به عبارت دیگر: توقّف، یعنی خصوص مؤدّای این خبر اخذ نمیشود، خصوص مؤدّای آن خبر هم اخذ نمیشود بلکه رجوع میشود به اصلی که با یکی از این دو مطابق باشد، مثلا:
سؤال پیش میآید که غسل جمعه واجب است یا نه؟
دوتا خبر تعارض میکنند، ما خصوص هیچکدام را نمیگیریم بلکه رجوع میکنیم به اصل برائتی که با احدهما مطابق است.
خوب اگر هر دو خبر مخالف با اصل شد، بدینمعنا که میگوئیم ظهر واجب است، اصل میگوید:
خیر، میگوئیم جمعه واجب است؟ اصل میگوید: خیر.
پس: احد الاحتمالین را باید که اختیار نمود، احتمال وجوب ظهر یا احتمال وجوب جمعه را. احتمال وجوب دفن الکافر و یا احتمال حرمت دفن الکافر را.
تخییر چگونه تساقط بحساب میآید؟
وقتی ما بنابر سببیّت قائل به تخییر شدیم معنایش اینستکه: یجب العمل بهذا عینا، این عینا ساقط شد، یجب العمل بذاک عینا، این عینا هم ساقط شد.
به عبارت دیگر: در هر دو خبر این وجوب عینی ساقط و تبدیل شد به وجوب تخییری.
پس: از این نظر که آن بعینه بودن در هر دو سقوط میکند میتوان تخییر را از این جهت تساقط نامید.
به عبارت دیگر: این یکی حدیث قدرت ندارد که نسبت به مؤدّای خود طریقیّت داشته باشد. سقط.
آن یکی حدیث هم نسبت به مؤدّای خود قدرت ندارد که طریقیّت داشته باشد، سقط.
در نتیجه: هر دو از طریق بودن در خصوص مؤدّای خود سقوط کردند.
پس: در التّوقف نیز از یک جهت تساقط وجود دارد، منتهی آن مقدار قدرت در آن دو وجود دارد که جلوی قول ثالث را بگیرند.
البته؛ آن تساقط اوّلی که در صدر بحث آن را نپذیرفتیم، تساقط به تمام معنا بود و حال آنکه هر یک از التخییر و التوقف از روی یک جهتی تساقط بحساب میآیند.
الحاصل: تا به اینجا مقتضای قاعدۀ اوّلیّه در متکافئین بررسی و محاسبه شد.
در ابتدا باید گفت که ما در همۀ متعارضین از جمله در جایی که دو اصل لفظی مثل دوتا اصالة العموم با هم تعارض میکنند و یا در جایی که دوتا اجماع منقول با هم تعارض میکنند، قاعدۀ ثانویّه داریم.
بنابراین: قاعدۀ ثانویّه، فقط در تعارض خبرین وجود دارد.
1 - برخی گفتهاند: اصل ثانوی در متکافئین، اذن فتخیّر است و لذا احدهما را اختیار کنید.
2 - برخی گفتهاند: خیر، اوّل باید دید که کدامیک از دو خبر مطابق با احتیاط است.
اگر یکی از آن دو مطابق با احتیاط باشد، آن را اخذ و دیگری را طرح میکنیم.
اگر هیچکدام مطابق با احتیاط نباشد، آنگاه اذن فتخیّر.
3 - برخی هم گفتهاند که وظیفۀ ما در درجۀ اوّل از نظر قاعدۀ ثانویه احتیاط است ولو احدهما مطابق با احتیاط نباشد.
تمسّک به حدیث زراره در عوالی اللئالی است.
امام علیه السّلام در این حدیث فرمودهاند: خذ ما وافق منهما الاحتیاط، یعنی ببین که کدامیک مطابق
احتیاط است، همان را اخذ کن، فی المثل:
یک حدیث گفته: غسل جمعه واجب است، حدیث دیگر گفته: خیر، غسل جمعه واجب نیست.
در اینجا آن حدیثی که میگوید: واجب است مطابق با احتیاط است، چونکه وجوب و اتیان دستور مطابق با احتیاط است، و لذا همان را اخذ میکنیم.
یک حدیث گفته: ظهر واجب است، حدیث دیگر گفته جمعه واجب است.
در اینجا به لحاظ وجوب و عدم وجوب تفاوتی میان این دو حدیث وجود ندارد تا که شما انگشت روی یکی گذاشته بگوئی این یکی مطابق احتیاط است.
در اینگونه موارد، اذن فتخیّر، یعنی که جای تخییر است.
اینستکه: بله، در حدیث عوالی اللئالی چنین مطلبی آمده است، لکن این حدیث مرفوعه است یعنی که سلسلۀ سند تا زراره ساقط شده است.
به عبارت دیگر: تنها از زراره شروع شده است به اینکه روی عن الامام علیه السّلام کذا، و لکن روات دیگر ساقط شدهاند، و لذا این حدیث فاقد اعتبار است.
از آن گذشته این حدیث تنها در عوالی اللئالی نقل شده است که آن را هم بحرانی معتبر ندانسته و مؤلفش را هم مورد طعن قرار داده است.
پس: به اعتبار این حدیث، نمیتوان حکم کرد به اینکه قاعدۀ ثانویه در خبرین متعارضین اینستکه:
اوّل خذ ما وافق للاحتیاط و چنانچه نشد آنگاه تخیّر.
اینستکه: در برخی از روایات وقتی از ائمه علیهم السّلام پرسیده میشود که در خبرین متعارضین چه باید کرد؟ امام در پاسخ فرمودهاند: فارجه حتّی تلغی امامک. یعنی توقّف کن تا بروی و مسأله را از امام بپرسی و بفهمی.
در اینجا دستور بر توقّف داده شده است، بدینمعنا که بر طبق هیچیک از دو خبر فتوی نده.
خوب توقّف در فتوی مستلزم احتیاط در عمل است و لذا:
اگر فقها در یک مسألهای فتوی ندادند وظیفۀ مردم عملا احتیاط است، چرا که هر امری در این عالم فتوی لازم دارد و إلاّ بدون فتوی میشود تشریع، و یگانه چیزی که فتوی لازم ندارد و تشریع نیست، عمل به احتیاط است.
فی المثل: وقتی انسان نداند که شرب توتون حلال است یا حرام؟ عملا میتواند که احتیاط کند یعنی که مرتکب شرب تتن نشود بدون اینکه حکم به حرمت آن و یا به وجوب احتیاط بکند.
الحاصل: این حضرات میگویند: وقتی در روایات دستور به توقّف داده شده معنایش اینستکه: عملا احتیاط بکنید، و در صورتیکه عمل به احتیاط ممکن نشد آنگاه اذن فتخیّر.
اینستکه: مقتضای اصل و قاعدۀ ثانویّه در خبرین متعارضین همان «اذن فتخیّر» است.
خلاصۀ مطلب اینکه متوجّه شدیم که:
1 - مقتضای اصل اوّلی در متکافئین، بنابر سببیّت تخییر است، و بنابر طریقیّت توقّف است.
2 - مقتضای اصل ثانوی در خصوص خبرین متعارضین هم تخییر است چرا که ائمه علیهم السّلام فرمودهاند اذن فتخیّر.
1 - یحتمل که بگوئیم: مجتهد وقتی به خبرین متعارضین متکافئین برخورد میکند حکمش نسبت به عمل شخصی خودش، حکم به تخییر است، یعنی که به تخییر عمل میکند.
فی المثل: نمیداند که غسل جمعه بر او واجب است یا مستحب، برخورد میکند به دو خبر متعارض، بررسی کرده میبیند که ائمه علیهم السّلام فرمودهاند: اذن فتخیّر، او نیز یکی را اختیار کرده و انجام میدهد، یا دالّ بر وجوب را یا دالّ بر استحباب را.
امّا از نظر افتاء إلی الغیر که میخواهد برای سایر افراد از جمله مقلّدینش فتوی بدهد مسأله جای تأمل دارد که یفتی به تخییر یا یفتی بما اختار؟
یحتمل که بگوئیم بله، فتوی بدهد به تخییر، یعنی همانطور که خودش فی عمل نفسه مخیّر است، دیگران را نیز فی اعمال نفسهم مخیّر کند.
وجه این مطلب چیست؟
به عبارت دیگر: همان حکم اذن فتخیّر، مربوط به همۀ مکلفین است، همچنانکه خبر ثقه مربوط به همه است، خوب تخییر مربوط به متعارضین هم مربوط به همه است و لذا:
وقتی مجتهد راجع به خبرین متعارضین فکر میکند درصورتی که فی المثل در متکافئین به اینجا رسید که وظیفه تو تخییر است، این تخییر را مربوط به همۀ مکلّفین دانسته در رسالهاش هم بنویسید که وظیفه تخییر است.
چنانکه وقتی مجتهد در بقاء حکم سابق شک میکند، فی عمل نفسه استصحاب جاری میکند، مقلدینش را هم وادار میکند که به همان حالت سابقه عمل کنند، فی المثل:
شک میکند که مذی ناقض وضوء هست یا ناقض وضوء نیست؟
فی عمل نفسه، به استصحاب تمسّک کرده میگوید استصحاب میکنم بقاء طهارت را و مذی را ناقض وضوء نمیدانم.
خوب در رسالهاش هم، مقلّدینش را وادار میکند که به همان حالت سابقه عمل کنند.
به عبارت دیگر: خودش بر طبق حالت سابقه عمل میکند و بر طبق حالت سابقه نیز فتوی میدهد.
خوب در خبرین متعارضین هم خودش به تخییر عمل کند و به تخییر فتوی بدهد.
2 - و یحتمل که بگوییم: خیر اینگونه نیست بلکه تخییر مربوط به مجتهد است و لذا به مقلّد نمیرسد.
به عبارت دیگر: مجتهد فی عمل نفسه یفتی به تخییر، لکن نسبت به مقلدینش یفتی بما اختار، یعنی:
خودش احدهما را اختیار کند و به مضمون آن تعیینا فتوی بدهد یا وجوب را و یا استحباب را و دیگر فتوی به تخییر ندهد. چرا؟
بخاطر اینکه ائمه علیهم السّلام که در خبرین متعارضین فرمودهاند: اذن فتخیّر، خطاب به کسی است که خود را در یک مسأله بین دو خبر متحیّر میبیند و نمیداند که به این خبر عمل کند یا به آن دیگری؟
آن آدم متحیّر فرد مجتهد است و نه مقلّد، چرا که مقلّد از بررسی و سیر در این مراحل ناتوان است.
به عبارت دیگر: اینکه آیا این خبر حجّت است یا نه؟ کار مجتهد است و اوست که باید تعیین بکند که به هنگام تعارض دو خبر چه باید کرد.
پس: اذن فتخیّر، از احکام مختصۀ به مجتهد است و نه از احکام مشترکۀ بین همه، و لذا مجتهد یفتی بما اختار.
را هم وادار به عمل به حالت سابقه یعنی استصحاب میکند؟
بهخاطر اینکه در باب استصحاب، سابقا یک حکمی وجود داشته است که مربوط به همه بوده است و نه مربوط به مجتهد.
اکنون شک میکنیم که آیا آن حکم قبلی اکنون هم باقی است یا نه؟
استصحاب میگوید: بله باقی است، منتهی همانطور که قبلا مربوط به همه بود، اکنون هم مربوط به همه است.
پس: مجتهد در اینجا حکم به بقاء میکند، دیگران هم حکم به بقاء میکنند.
امّا در خبرین متعارضین صحبت در تعیین طریق حکم است و نه در خود حکم، بدینمعنا که آیا این روایت را طریق دستیابی به حکم قرار دهیم یا آن روایت را؟
تعیین طریق حکم هم با مجتهد است، و لذا وظیفۀ تعیین حکم یعنی اذن فتخیّر هم مختص به مجتهد است، و این قابل مقایسه با استصحاب حالت سابقه نیست.
1 - در مقام قضاوت و رفع یک خصومت با خبرین متعارضین مواجه شود با کدام یک از آن دو خبر باید قضاوت بکند؟
2 - و در باب حکومت اگر بخواهد حکم بکند به اینکه رؤیت هلال شده است و فردا عید قربان است و یا حکم بکند به جهاد و یا حکم بکند به دفاع و امثال ذلک که از شؤون حکومت است و... با خبرین متعارضین متکافئین روبرو بشود وظیفهاش چیست؟
مسلّما وظیفهاش تخییر است چونکه حکم فعل حاکم است و قضا فعل قاضی است و نه مترافعین و لذا این حاکم و قاضی است که در فعل خودش مخیّر است.
مضافا بر اینکه اگر تخییر را به دیگران وابگذارد نه تنها فعل خصومت حاصل نمیآید بلکه شدیدتر هم میشود هکذا در شؤون حکومت.
1 - میتوان گفت که استمراری است چرا که مقتضی برای آن موجود است و مانع هم مفقود و اشکالی هم در آن پیش نمیآید.
امّا اگر همیشه یک خط را دنبال کند و به همان حدیثی که ابتداء اختیار میکند عمل نماید چنین قطعی به مخالفتی پیش نمیآید، چه میفرمائید؟
قلنا به اینکه: مخالفت قطعیّه تدریجیّه در صورتی که انسان عند کلّ واقعة حجتی برای خودش داشته باشد عیبی ندارد بلکه حجّت دارد، چنانکه تبدّل رأی در مجتهد اشکال ندارد و نمیشود گفت که مخالفت تدریجیّه شده است.
2 - احتمال هم دارد که بگوئیم تخییر ابتدائی است و انسان تنها یکبار مخیّر است و لذا باید همان خبری را که در بار اوّل اختیار مینماید تا به آخر پیش ببرد. چرا؟
به لحاظ اینکه: خطاب اذن فتخیّر متوجّه کسی است که متحیّر میان دو خبر مانده است.
به تعبیر دیگر: خطاب امام متوجّه کسی است که در ابتداء امر متحیّر بین دو امر است و لذا پس از آنکه در نوبت اوّل احدهما را اختیار نمود از آن تحیر بدوی خارج شده است و دیگر متحیّر نیست بلکه متخیّر است.
حال اگر در دفعۀ بعد به تحیّر بیفتد، این تحیر غیر از آن تحیّر اوّل است چرا که نقش تحیّر عوض شده است و مورد سؤال از امام هم این تحیّر دوّم نیست.
در تحیر بدوی انسان متحیّر است که به این خبر عمل کند یا به آن خبر؟ یعنی که نحوۀ تحیّر، تحیّر بین الخبرین است.
تحیّر بعدی اینستکه: آیا به آنی که در دفعۀ اوّل اختیار کردم ملزم شدهام یا نه؟
به عبارت دیگر: آیا آن خطر را که از اوّل گرفته و شروع نمودم تا آخر با من است یا که من ملزم به آن نیستم؟
بنابراین: نمیشود گفت که مراد از تخییر در روایات، تخییر استمراری است.
بله، گفته شد که اگر ما تخییر را از حکم عقل استفاده کنیم، قاعدۀ اوّلیّه در متکافئین بنابر سببیّت تخییر است و لکن بنابر طریقیّت توقّف است.
بخاطر اینکه بنابر سببیّت وقتی دو خبر با هم تعارض میکنند، تعارض سببین و یا به تعبیر دیگر تزاحم مصلحتین نامیده میشود.
حال تزاحم مصلحتین نوبت اوّل و دوّم ندارد، بلکه هروقت که اتفاق بیفتد تزاحم مصلحتین است.
وقتی هم که دو سبب تزاحم میکنند، انسان خود را مخیّر میداند که این سبب را تحصیل کند یا آن سبب را. و به تعبیر دیگر این مصلحت را بدست آورد یا آن مصلحت را.
الحاصل: اگر اصل و قاعدۀ اوّلیّه بنابر سببیّت تخییر باشد، بله در آن صورت تخییر استمراری است، چنانکه در انقاذ غریقین چنین است.
فی المثل: دو نفر در حال غرق شدن هستند و شما قادر به نجات هر دو نیستید.
عقل در این تزاحم مصلحتین میگوید: مخیّر هستی که هریک را که میخواهی نجات بدهی.
خوب در روز دیگر نیز اگر با چنین اتفاقی روبرو شوید باز هم تزاحم مصلحتین است و تخییر، این میشود استمرار، هیچ اشکالی هم در آن وجود ندارد.
پس: همان تخییر ابتدائی را ملاک خود قرار داده و برای نوبتهای بعدی، اصل، عدم حجیّت آن دیگری است.
در نوبت بعد شک میکنید که آیا باز هم حق اختیار داریم تا بتوانیم هرکدام را که میخواهیم اختیار کنیم یا نه ملزم هستیم که همان مختار اوّلی را دنبال کنیم و تخییر بعدی در کار نیست؟
استصحاب کنید تخییر را یعنی که در نوبت اوّل تخییر داشتید، اکنون هم تخییر دارید.
به آنها میگوئیم که خیر، در اینجا یعنی در نوبت دوّم موضوع عوض شده است.
موضوع که عوض بشود، استصحاب از کار میافتد.
به عبارت دیگر: در نوبت اوّل، شما متحیّر در ابتداء امر بودید مورد خطاب شارع واقع شدید به اینکه تخیر، لکن اکنون شما آن متحیّر ابتدا امر نیستید بلکه متحیّر پس از تخیّر هستید و لذا موضوع عوض شده و شما حق استفاده از آن استصحاب را ندارید.
1 - گاهی تعارض امارات در شبهات حکمیّه است.
2 - گاهی تعارض امارات در امور موضوعیّه است.
3 - گاهی تعارض امارات در امور خارجیّه است.
تعارض امارات در شبهات حکمیّه مثل تعارض دو اجماع منقول است در متکافئین، البته بنابر اینکه اجماع منقول را حجّت بدانیم. و یا مثل تعارض دو شهرت است، البته بنابر اینکه شهرت را از ظنون خاصّه و حجّت بدانیم.
قاعده در تعارض دو اجماع منقول متکافؤ و یا دو شهرت متکافؤ چیست؟
1 - برخی گفتهاند که ما با تنقیح مناط میگوئیم که قاعده در اینجا نیز اذن فتخیّر است.
بله، ائمه علیهم السّلام اذن فتخیّر را در رابطۀ با خبرین متعارضین فرمودهاند، لکن ما تنقیح مناط کرده میگوئیم که در رابطۀ با دو حجّت است یعنی که ملاک تعارض الحجتین است، آنجا تعارض الحجّتین است، اینجا نیز تعارض الحجّتین است.
پس: اذن فتخیّر را بر سر همۀ امارات متعارضه میبریم.
2 - برخی گفتهاند که خیر این تنقیح مناط درست نیست، چرا که:
اوّلا: ما نمیتوانیم تنقیح مناط قطعی بدست آوریم و قسم بخوریم که مناط تعارض الحجتین است، حال هر حجّتینی که باشد. خیر، لعلّ که آن خبرین خصوصیتی داشتهاند که ائمه علیهم السّلام فرمودهاند: اذن فتخیّر، و این خصوصیّت در تمام امارات نباشد.
بله، تنقیح مناط ظنّی ممکن است که آن هم میشود قیاس، قیاس هم باطل است.
پس: در اینجا باید که برگردیم به قاعدۀ اوّلیّه، قاعدۀ اوّلیّه هم در متکافئین بنابر سببیّت تخییر و بنابر طریقیّت، توقّف است.
ما که شیخ هستیم طریقیّت را انتخاب کردیم چرا که امارات را از باب طریقیّت حجّت میدانیم و لذا اصل اوّلیّه را هم توقّف و رجوع به اصلی که مطابق لاحدهما باشد.
اگر اصل با هر دو مخالف بود، آنگاه به سوی تخییر میرویم. فی المثل:
اجماع نقل شده بر وجوب غسل جمعه، و نیز اجماع نقل شده بر استحباب غسل جمعه.
هر دو اجماع، منقول و متکافئین هستند و لذا: یتوقّف و یرجع إلی اصل مطابق لاحدهما. و آن اصالة البرائة است که مطابق با اصل عدم وجوب غسل جمعه است.
و یا فی المثل: اجماع نقل شده بر وجوب دفن کافر، اجماع دیگری گفته دفن کافر حرام است.
دو اجماع منقول، تعارضا و یتوقّف و یرجع إلی الاصل، حیث اینکه اصل با هیچیک مطابق نباشد، یرجع إلی اختیار احد الاحتمالین.
بله، تعارض مزبور مربوط به دو آیه یا دو خبر متواتر و قطعی الصدور میباشد که از حیث سن مشکلی ندارند و لکن ظهورشان با هم تعارض دارد.
اینجا یحکم باجمالهما و لذا یتوقّف و یرجع إلی الاصل المطابق لاحدهما.
موضوعات هریک دارای ملاکی هستند و لذا قاعده اینستکه: یتساقطان یعنی که هر دو بیّنه تساقط کرده و یرجع إلی الموازین الاخر، فی المثل:
در تعارض بیّنات گذشت که یتساقطان و یرجع إلی التنصیف جمعا بین الحقین، او یرجع إلی القرعه، فراجع.
فرقی نمیکند، همان مطلبی که در امور فوق الذکر گفته آمد در این امور نیز میآید.
فی المثل: دوتا لغوی و یا دوتا رجالی که قولشان با هم تکافؤ دارد:
تارة یکی مطابق اصل است و تارة هیچکدام مطابق اصل نیست.
آنجا که یکی مطابق اصل است:
تارة آن اصل را مرجع میدانیم، و تارة آن اصل را مرجّح میدانیم.
اگر یکی مطابق با اصل باشد و اصل را هم مرجّح بدانیم، خرج عن محلّ الکلام، چرا که بحث ما در متکافئین است و حال آنکه مورد مذکور بحثش در متزاحمین است.
و اگر یکی مطابق با اصل باشد و ما اصل را مرجّح ندانیم کما هو الحق و...
یتوقّف و یرجع إلی الأصل المطابق لاحدهما. فی المثل:
یکی از دو لغوی میگوید: صیغۀ افعل حقیقت در وجوب است، دیگری میگوید صیغۀ افعل، هم برای وجوب وضع شده، هم برای ندب و یا که میگوید صیغۀ افعل نقل شده إلی النّدب.
دو قول مزبور با هم تعارضا و در نتیجه، یتوقّف و یرجع إلی الاصل المطابق لاحدهما، و آن اصل اصالة عدم الاشتراک، و عدم اصالة النقل است.
یعنی اصل اینستکه: وقتی برای وجوب وضع شده است، دوباره برای ندب وضع نشده است و یا از وجوب منتقل به ندب نشده است چونکه الاصل عدم النقل.
پس: قول آن لغوی که میگوید: صیغۀ افعل فقط برای وجوب اخذ شده است را اخذ میکنیم.
یعنی که در مذهب استقامت دارد، دیگری میگوید: خیر، ارتد عن مذهبه.
در اینجا قول احدهما مطابق با اصل و قول آن دیگری مخالف با اصل است.
به عبارت دیگر: آنکه ادّعا میکند که به همان حال استقامتش باقی است و یا بالعکس قولش مطابق با اصل است، خوب استصحاب هم همین را میگوید.
و امّا اگر قول هیچیک مطابق با اصل نشد چه؟
فی المثل: یکی میگوید: فلانی اوّل فتحی بود، سپس رجوع به تشیّع نمود.
دیگری میگوید: اوّل فتحی بود، سپس رجوع به تسنن کرد.
قول هر دو مخالف با اصل است چرا که اصل اینستکه: اوّل فتحی بوده و نه به تشیّع رجوع کرده و نه به تسنّن.
هیچیک از دو قول مخالف را نمیتوان اخذ کرد، یعنی نمیشود که رجوع به قول ثالث نمود.
به عبارت دیگر نمیشود گفت هر دو لغوی اشتباه میکنند و لذا این طرف از اوّل فتحی بوده، تا آخر هم فتحی مانده است.
این رجوع إلی الثالث است، چرا که هر دو رجالی متفقاند که این راوی مذهب اوّلی خود را از دست داده است، حال اگر ما بگوئیم که خیر مذهب اوّلیاش پابرجاست، میشود احداث قول ثالث که جایز نیست.
یرجع إلی المسألة الشرعیّة، باید که رجوع نمود به اصل عملی که با احدهما مطابق باشد، چونکه دست ما، از اصل رجالی و یا از اصل مربوط به الفاظ کوتاه است.
و یا فی المثل: یک لغوی میگوید: غنا وضع شده است برای صوت مطرب، لغوی دیگر میگوید غنی وضع شده است برای صوت مرجّع.
این دو متکافئین، متعارضین هستند، لکن از آنجا که اصلی که مساعد قول احدهما باشد نیست تا بگوئیم که برای این معنا وضع شده یا برای آن معنا.
به اصل عملی رجوع کرده میگوئیم:
نمیدانیم که صوت مرجّع حرام است یا صوت مطرب؟
علم اجمالی و شک در مکلّف به جای احتیاط است، یعنی که هم از صوت مرجّع باید احتیاط نمود و هم از صوت مطرب. و هکذا در امثلۀ دیگر که در شرح مذکور است.
به تخییر کنیم، بفرمائید دلیل بر این فحص چیست؟
به عبارت دیگر: عقل میبیند که شارع برای مرجّحات ارزش قائل شده است، و لذا جستجو میکند تا مطمئن شود که یکطرف ترجیحی نسبت به طرف دیگر نداشته باشد.
و امّا اگر شرع این قانون تخییر را قرار داده است و نه عقل، باید دید که شارع در چه صورت اجازۀ تخییر داده است؟
در برخی از روایات وقتی سؤال شده است که در مورد خبران متعارضان چه کنیم؟
پاسخ دادهاند به اینکه: موسّع علیک، میدان برای تو باز است، هرکدام را که خواستی عمل کن و دیگر اسمی از مرجّحات برده نشده است، بلکه فورا اذن فتخیّر، مطرح شده است.
و امّا در برخی دیگر از روایات باب، اوّل مرجّحات را متذکر شده و پس از فقد المرجّحات فرموده است که اذن فتخیّر. بنابراین:
برخی از روایات مطلق آمدهاند، یعنی که از اوّل گفته اذن فتخیّر.
برخی از روایات، اوّل مرجّحات را مورد نظر قرار داده، بعد فرموده اذن فتخیّر.
آیا تنها مرجّحات منصوصه نیاز به فحص دارند یا که مرجّحات غیرمنصوصه نیز نیاز به فحص دارند؟
بله، چرا که علماء فاصلهای بین مرجّحات منصوصه و مرجّحات غیرمنصوصه قرار ندادهاند، یعنی
همانطور که در مرجّحات منصوصه فحص لازم است در مرجّحات غیرمنصوصه نیز فحص لازم است.
در تمام موارد فحص گفتهاند که اطمینان کفایت میکند چرا که اگر مقیّد به تحصیل علم و یقین باشیم، همۀ اوقات ما در اطراف مرجّحات یک یا دو مورد از متعارضین صرف و از بقیّۀ موارد تعارض باز خواهیم ماند.
این مطلب از دو جهت بیفایده است:
یکی اینکه اصالة العدم، خودش استصحاب است، یعنی استصحاب عدم وجود ترجیح است.
استصحاب یکی از اصول عملیّه است و اجرای تمام اصول عملیّه در شبهات حکمیه باید که بعد الفحص باشد، چه برائت باشد، چه استصحاب و چه تخییر.
بنابراین: شما استصحاب هم بخواهید جاری کنید، بعد الفحص باید جاری کنید، محل بحث ما هم مربوط به شبهات حکمیه است چونکه خبرین متعارضین در رابطۀ با احکام است.
حتّی در رابطۀ با شرائط اجرای اصل برائت هم خواندیم که عمده شرط اجرای برائت، الفحص عن الادله است.
یعنی که فحص بکنید اگر دلیلی در تکلیف پیدا نکردید آنوقت به سراغ اجرای اصالة البرائة بروید.
الهیّه معطل خواهد ماند و لذا با فحص باید آنها را بدست آورد.
چنانکه در اجرای اصول لفظیّه یعنی اصالة الحقیقة، اصالة العموم، اصالة الاطلاق گفتهاند که باید پس از فحص تام باشد. چرا؟
بخاطر اینکه اگر بدون فحص اصول لفظیّه را اجرا کنیم، مخالفتهای کثیرهای رخ خواهد داد. چرا؟
زیرا: انّا نعلم بانّ اکثر العمومات قد خصّص و اکثر المطلقات قد قیّد و اکثر الظّواهر ارید منها خلاف الظاهر من دون نصب قرینة متّصلة.
خلاصه اینکه میدانیم که ارادۀ خلاف ظاهر در این کلمات فراوان و لکن به آنها دست پیدا نمیکنیم مگر با فحص. فی المثل:
1 - اگر فحص نکرده به هر عامّی که میرسیم ظاهرش را بگیریم پس از آن متوجّه میشویم که ما به یک عامّی تمسّک نمودیم در حالیکه دهها مخصّص داشته که مورد لحاظ قرار نگرفته و ترک شدهاند.
2 - و اگر فحص نکرده به یک مطلق عمل کنیم، بعدها متوجّه میشویم که دهها قید داشته و حال آنکه این قیود مورد غفلت قرار گرفته و تعطیل شدهاند.
3 - و چه بسا بدون فحص به ظواهر عمل کرده بعد متوجّه شویم که دهها قرینۀ صارفه داشته و همه تعطیل مانده است.
پس: همانطور که اجرای اصول علمیّه فحص لازم دارد، اجرای اصول لفظیّه هم فحص لازم دارد.
اجرای قانون اذن فتخیّر در خبرین متعارضین هم فحص لازم دارد.
3 - و امّا سوّمین دلیل بر وجوب فحص، اجماع است منتهی اجماع تقدیری و نه اجماع تنجیزی.
الحاصل:
آنها که ترجیح را واجب میدانند، فحص از مرجّح را هم واجب میدانند.
آنها که ترجیح را واجب نمیدانند اگر مورد سؤال واقع شوند که اگر ترجیح را واجب میدانستید آیا فحص را هم واجب میدانستید؟
میگویند بله اگر ترجیح را واجب میدانستیم، فحص را هم واجب میدانستیم.
پس: فحص بالاجماع واجب است، منتهی در نظر یک عدّهای تنجیزا و در نظر برخی هم تقدیرا او تعلیقا.
پس: وقتی ترجیح واجب باشد، فحص هم واجب است و بدون فحص حق اجرای تخییر وجود ندارد.
این بود بحث در متکافئین.
متن المقام الثانی: فی التّراجیح
الترجیح: تقدیم إحدی الأمارتین علی الاخری فی العمل؛ لمزیّة لها علیها بوجه من الوجوه.
و فیه مقامات:
الأوّل: فی وجوب ترجیح أحد الخبرین بالمزیّة الدّاخلیّة أو الخارجیّة الموجودة فیه.
الثانی: فی ذکر المزایا المنصوصة، و الأخبار الواردة.
الثالث: فی وجوب الاقتصار علیها أو التعدّی إلی غیرها.
الرابع: فی بیان المرجّحات الداخلیّة و الخارجیّة.
ترجمه
ترجیح عبارتست از مقدّم داشتن یکی از دو امارۀ متعارض بر دیگری در عمل (و نه در حجیّت چونکه هر دو حجّتاند)، به دلیل مزیّت (و رجحانی) که آن اماره به وجهی از وجوه، بر دیگری دارد.
در این مقام دوّم: چهار مقام از بحث وجود دارد:
مقام اوّل: در وجوب ترجیح یکی از دو خبر متعارض است به سبب یک مزیّت داخلی (مثل اعدل بودن او) و یا خارجی (مثل مطابق بودن احد الخبرین با شهرت عملیّه).
مقام دوّم: در ذکر مزایا (و مرجّحات) منصوصه و اخبار واردۀ (مربوط به خبرین متعارضین) است.
مقام سوّم: در وجوب اکتفاء و قناعت بر مرجّحات منصوصه یا تعدّی به مرجّحات غیر منصوصه است.
مقام چهارم: در بیان مرجّحات است، اعم از مرجّحات داخلی و خارجی.
یک مرحلۀ آن مربوط بود به مقتضای قاعدۀ اوّلیّه، و مرحلۀ دوّم مربوط بود به مقتضای قاعدۀ ثانویّه.
اینک بفرمائید که مقام ثانی پیرامون چه امری است؟
پیرامون تراجیح است؛ کلمۀ تراجیح هم جمع کلمۀ ترجیح است.
البته، ترجیح:
1 - گاهی ترجیح مرجوح بر راجح است که قبیح است مثل ترجیح فرد بیتقوی بر فرد باتقوی.
2 - گاهی ترجیح بلامرجّح است که عند المشهور از محالات است.
3 - گاهی ترجیح مع المرجّح است که خود دو صورت دارد:
اگر مرجّح دارای ارزش بوده و معتبر باشد، ترجیح منطقی و عقلایی است.
لکن اگر مرجّح فاقد اعتبار و ارزش باشد، ترجیح قبیح است.
خلاصه اینکه ترجیح عبارتست از: راجح را بر مرجوح مقدّم داشتن.
البته؛ ترجیح گاهی در حجیّت است و گاهی در عمل و ما نحن فیه از این قبیل است، چراکه فرض بر اینستکه: هر دو اماره حجّت بوده و جامع شرائط حجیّت میباشند به نحوی که اگر معارض نبودند، به هر دو عمل میشد.
به عبارت دیگر هریک از دو دلیل، در حال ترک دیگری مقدور مینمایند، لکن در مقام عمل، به راجح عمل کرده و آن را حجیّت فعلیّه قرار میدهیم و إلاّ حجیّت شأنیّه در هر دو وجود دارد.
عبارتست از جهتی از جهات ترجیح که به تفصیل خواهد آمد که مرجّح هم دلالی دارد، هم داخلی دارد هم خارجی و...
نکته: استعمال ترجیح در معنای فوق، از باب نقل است که با رعایت مناسبت، از معنای لغوی نقل و در خصوص این معنای اصولی استعمال شده است، مثل کلمۀ دابّه، که در لغت به معنای مطلق جنبنده و کلّ ما یدبّ علی الارض است و لکن در اصطلاح عرف عام عربزبانها به خصوص اسب اطلاق میشود.
البته، کلمۀ تراجیح در شکل جمع به معنای انواع و اقسام ترجیحات احدی الأمارتین علی الاخری است.
دلالت میشود کالعدم است و مثل متعادلین جای تخییر است و نه ترجیح؟
نکته: امتیازات مورد اشاره:
یا داخلی است مثل مزایای مربوط به متن یا سند یک حدیث کما سیأتی.
یا خارجی است مثل امور مستقلّهای که در خارج بهوجود مستقل موجود هستند و موجب رجحان احد الأمارتین میشوند، کما سیأتی ان شاء اللّه.
1 - مرجّحات غیرمنصوصه، یعنی عواملی که سبب اقربیّت یک حدیث به صدور و صدق میشوند و لکن در روایات و اخبار علاجیّه به آنها اشارهای نشده است، از قبیل ترجیح به نقل، ترجیح به لفظ، به فصاحت و...
2 - مرجّحات منصوصه، یعنی مزایایی که در خود اخبار و احادیث به آنها تصریح شده است و شرع مقدّس مستقیما آنها را مرجّح یکی از دو دلیل متعارض قرار داده است، مثل ترجیح به شهرت، موافقت کتاب و...
مقام سوّم اینکه: آیا در مقام ترجیح احد المتعارضین علی الاخری تنها باید که به مرجّحات منصوصه اکتفا نمود و حق تعدّی به سایر مرجّحات را نداریم یا اینکه حق داریم که به هر عاملی که سبب اقربیّت احد الحدیثین إلی الصّدق و الحقّ و الواقع میشود، تعدّی کنیم؟
مقام چهارم: در بیان انواع و اقسام مرجّحات داخلیّه و خارجیّه است.
داخلیّه، یعنی مرجّحاتی که بطور مستقلّ وجود خارجی ندارند بلکه به وجود خبر موجوداند و یا که مربوط به سند و متن آن هستند.
خارجیّه، یعنی مرجحاتی که مستقلا در خارج موجودند و ضمنا سبب رجحان میشوند.
متن أمّا المقام الأوّل
فالمشهور فیه وجوب التّرجیح(1)
و یدلّ علی المشهور - مضافا إلی الإجماع المحقّق و السّیرة القطعیّة و المحکیّة عن الخلف و السّلف و تواتر الأخبار بذلک -: أنّ حکم المتعارضین من الأدلّة - علی ما عرفت - بعد عدم جواز طرحهما معا، إمّا التخییر لو کانت الحجیّة من باب الموضوعیّة و السببیّة، و إمّا التوقّف لو کانت من باب الطریقیّة، و مرجع التوقّف أیضا إلی التخییر إذا لم نجعل الاصل من المرجّحات أو فرضنا الکلام فی مخالفی الأصل؛ إذ علی تقدیر الترجیح بالأصل یخرج صورة مطابقة أحدهما للأصل عن مورد التّعادل. فالحکم بالتّخییر، علی تقدیر فقده أو کونه مرجعا، بناء علی أنّ الحکم فی المتعادلین مطلقا التخییر، لا الرجوع إلی الأصل المطابق لأحدهما. و التّخییر إمّا بالنّقل و إمّا بالعقل، أمّا النّقل فقد قیّد فیه التخییر بفقد المرجّح، و به یقیّد ما اطلق فیه التّخییر و أمّا العقل فلا یدلّ علی التخییر بعد احتمال اعتبار الشّارع للمزیّة و تعیین العمل بذیها.
و لا یندفع هذا الاحتمال بإطلاق أدلّة العمل بالأخبار؛ لأنّها فی مقام تعیین العمل بکلّ من المتعارضین مع الإمکان، لکن صورة التّعارض لیست من صور إمکان العمل بکلّ منهما، و إلاّ لتعیّن العمل بکلیهما. و العقل إنّما یستفید من ذلک الحکم المعلّق بالإمکان عدم جواز طرح کلیهما(3)، لا التّخییر بینهما، و إنّما یحکم بالتّخییر بضمیمة أنّ تعیین أحدهما ترجیح بلا مرجّح، فإن استقلّ بعدم المرجّح حکم بالتّخییر؛ لأنّه نتیجة عدم إمکان الجمع و عدم جواز الطّرح و عدم وجود المرجّح لأحدهما، و إن لم یستقلّ بالمقدّمة الثّالثة توقّف عن التخییر، فیکون العمل بالرّاجح معلوم الجواز و العمل بالمرجوح مشکوکا.
ترجمه
پس: مشهور در آن وجوب ترجیح است، درحالیکه از جماعتی از علماء از جمله باقلانی و جبّائیان، عدم اعتبار و ارزش برای مزیّت و (قول به) اجرای حکم تعادل در متراجحین حکایت شده است.
و علاوه بر اجماع محصّل، و سیرۀ عملیّه، و اجماعات منقولۀ از قدما و متأخّرین، و روایات متواتره
بر وجوب (اخذ به راجح)، دلالت میکند بر قول مشهور (یعنی وجوب ترجیح)، اینکه:
1 - یا (از اوّل تا به آخر) تخییر است (البته) اگر حجیّت امارات از باب موضوعیّت و سببیّت باشد.
2 - و یا توقّف است، اگر حجیّت امارات از باب طریقیّت باشد، درحالیکه بازگشت توقّف هم (در آخر) به تخییر است (البته) اگر اصل را از مرجّحات قرار ندهیم، و یا فرض کنیم سخن در جایی است که هر دو دلیل مخالف با اصلاند (که قطعا منتهی به تخییر میشود)
زیرا بر فرض ترجیح به سبب (مطابقت یکی از دو دلیل) با اصل، صورت مطابقت یکی از دلیلین با اصل، از مورد تعادل و تعارض، خارج (و ترجیح واجب) میشود.
پس: حکم به تخییر، یا بنابر فرض نبود مطابقت با اصل است یا (بنابر مطابق بودن یکی با اصل است) و اصل مرجع است (و نه مرجّح)، بنابراینکه حکم در متعادلین مطلقا (چه یکی مطابق اصل باشد چه نباشد) تخییر است و نه رجوع به اصلی که مطابق با احدهماست.
و تخییر یا به حکم نقل است و یا به حکم عقل است.
امّا نقل، (قاعدهاش در این مورد حمل المطلق علی المقیّد است و لذا) تخییر مقیّد شده است به نبودن مرجّح، و با این (روایاتی که مرجّحات را ذکر کرده)، مقیّد میشود روایاتی که حکم به تخییر در آنها مطلق آورده شده است.
و امّا عقل، پس از احتمال اعتبار شارع برای مزیّت (و رجحان) و تعیین عمل به ذی المزیّة دلالت (و حکم) به تخییر نمیکند.
و این احتمال (و نگرانی عقل از آن) با اطلاق ادلّۀ عمل به اخبار (مثل صدّق العادل) دفع نمیشود، چرا که این اخبار در مقام تعیین عمل به هریک از متعارضین است در صورت امکان عمل به آنها.
امّا صورت تعارض از صوری نیست که امکان عمل به هریک از دو متعارض در آن باشد وگرنه عمل به هر دو متعیّن (و هر دو واجب العمل) میشدند.
و عقل از این حکم (صدّق العادل که) معلّق به امکان است، عدم جواز طرح و کنار گذاشتن هر دو دلیل را استفاده میکند و نه تخییر بین آنها را.
البته، عقل (پس از مقدّمات فوق) با ضمیمه کردن این مطلب که تعیین احدهما ترجیح بلامرجّح است، حکم به تخییر میکند، و لذا:
اگر عقل مطمئن شود به عدم وجود مرجّح (و مساوی بودن خبرین) حکم به تخییر میکند چونکه تخییر نتیجۀ عدم امکان جمع (و عمل به هر دو) و عدم جواز طرح و کنار گذاشتن هر دو، و عدم وجود
مرجّح برای یکی از دلیلین است.
و اگر از ناحیۀ مقدّمه سوّم، مطمئن نشود، حکم به تخییر نخواهد کرد.
پس: عمل به دلیل راجح معلوم الجواز و عمل به دلیل مرجوح مشکوک است.
پاسخ به یک سؤال مقدّر است که تقدیرش چنین است:
اگر دو حدیث با یکدیگر تعارض بکنند درحالیکه یکی از آن دو راجح و دیگری مرجوح است، آیا ترجیح راجح بر مرجوح واجب است یا مستحب یا که نه واجب است و نه مستحب؟
سه نظریه در پاسخ به این سؤال مطرح است.
1 - مشهور اصولیین چه شیعه و چه سنی اعم از متقدّم و متأخّر قائل به وجوب ترجیح بوده و میگویند:
2 - برخی از اصولیین شیعه از جمله مرحوم سید صدر شارح الوافیه قائل به استحباب ترجیحاند.
3 - اجماعات منقوله: بسیاری از متأخرین و متقدّمین ادعای اجماع کردهاند بر وجوب ترجیح و اجماع منقول به خبر مستفیض بلکه متواتر است.
4 - اخبار متواترهای وجود دارد مبنی بر وجوب ترجیح و اخذ راجح و طرح مرجوح، که از این اخبار تعبیر به اخبار علاجیّه میشود و تعبیرشان معنوی است.
5 - و امّا دلیل پنجم خود دارای مراحلی است که ذیلا و به ترتیب بیان میشود:
طرفداران تساقط میگفتند که وقتی دو دلیل با هم برابر باشند، هر دو در اثر تعارض تساقط کرده کان لم یکونا و یرجع إلی الاصل العملی.
لکن ما این نظریه را نپذیرفته و قول به تساقط را رد کرده، ثابت نمودیم که ادلّۀ حجیّت خبر واحد ثقه، همانگونه که خبرهای ثقۀ غیر مبتلا به معارض را شامل میشود، خبرهای ثقۀ مع المعارض را هم شامل میشود.
پس: متعارضین نیز دارای حجیّت هستند و واجب الاتّباع میباشند.
سپس روی دو مبنای مشهور بحث کردیم:
یکی مبنای مشهور عامّه، یعنی سببیّت بود.
یکی هم مبنای مشهور امامیّه یعنی طریقیّت محضه بود.
امّا: بنابر هر دو مبنا، مقتضای قاعدۀ اوّلیّه در متعارضین متعادلین تخییر شد.
زیرا در این صورت، متعارضین متعادلین مثل واجبین متزاحمین متساویین میشوند که هرکدام دارای مناط و ملاک و مصلحت ملزمه هستند و هیچکدام بر دیگری اولویّت و رجحانی ندارد، و اقوی ملاکا نیست.
از طرفی هم فرض بر اینستکه: قدرت بر امتثال هر دو را نداریم و لذا به ناچار و به حکم عقل قائل به تخییر میشویم و میگوئیم مجتهد مخیّر است بین عمل به هریک از متعارضین.
به عبارت دیگر: اختیار دارد که به هرکدام که میخواهد عمل کرده و از آن متابعت نماید.
حال بر این سلوک و متابعت و تطبیق عمل بر طبق اماره، مصلحتی داده میشود به اندازۀ مصلحت واقع و یا بیشتر از آن که عند الخطاء جابر بوده و جای مصلحت واقعیّه را.
این بر مبنای مصلحت سلوکیّه است.
و اما بر مبنای طریقیت محضه، اگرچه قاعدۀ اوّلیّه در متعارضین المتعادلین عبارتست از توقّف و رجوع به اصل عملی و لکن توقّف هم برمیگردد به تخییر، چرا که بر این مبنا سه صورت متصور است:
1 - اینکه متعارضین هر دو مخالف اصل باشند فی المثل:
یک دلیل میگوید: افعل که ظهور در وجوب دارد، دلیل دیگر میگوید لا تفعل که ظهور در حرمت دارد.
و یا یک دلیل میگوید: صلّ الظهر، دلیل دیگر میگوید صلّ الجمعه.
در هر دو مثال، هریک از دو دلیل مخالف با اصلاند. چرا؟
زیرا که در مثال اوّل؛ الأصل البرائة من الوجوب و الحرمة، و در مثال دوّم، الأصل عدم وجوب الظهر او الجمعة.
خوب در فرض مزبور روشن است که باید قائل به تخییر بینهما بشویم و جای مراجعه به اصل نیست. چرا؟
چونکه احداث قول ثالث است، لکن در مباحث قبل گذشت که علی التوقف، متعارضین در خصوص مؤدّای خود حجّت نیستند و لکن برای نفی قول ثالث حجّتاند و معارضی هم ندارند.
پس: تخییر، تعیّن مییابد.
2 - اینکه یکی از دو دلیل متعارض مطابق اصل باشد و دیگری مخالف اصل.
فی المثل: یک دلیل میگوید: یجب غسل الجمعه، دلیل دیگر میگوید: ینبغی...
در اینجا دلیل دوّم مطابق با اصل عدم وجوب و یا اصل برائت است.
در فرض مزبور نیز:
یا اینستکه: ما هم مثل مشهور اصل عملی را مرجّح احد المتعارضین یعنی دلیل لا یجب قرار میدهیم که از فرض بحث خارج میشود چونکه بحث ما در متعادلین است و نه متراجحین، مضافا بر اینکه این مبنا که اصل عملی بتواند مرجّح امارهای از امارات باشد فاسد است، چنانکه در اواخر بحث استصحاب بدان اشاره شد.
یا اینستکه: ما اصل را مرجع قرار میدهیم، یعنی میگوئیم که:
مقتضای قاعده در متعارضین عبارتست از: التّوقّف عن العمل بالمتعارضین و الرّجوع إلی الاصل، باز هم به کمک قاعدۀ ثانویه و اخبار باب متعارضین یعنی اخبار علاجیّه، جای توقّف نبوده و علی التّخییر باید به احدهما اخذ شود.
حاصل و خلاصه مرحلۀ اوّل از دلیل پنجم اینستکه: حکم متعارضین، پس از فساد تساقط، تخییر است.
2 - و یا شرع است، چنانکه مقتضای قاعدۀ ثانویّه در متعارضین به حکم اخبار علاجیّه تخییر است، چنانکه بحثش خواهد آمد، و شقّ ثالثی وجود ندارد.
به عبارت دیگر: تا یکی از مرجّحات در یکی از متعارضین باشد جای حکم به تخییر نیست.
توضیح ذلک اینکه:
اخبار علاجیّهای که حاکم به تخییر شرعی بین متعارضین هستند، خود بر دو دستهاند:
1 - اخباری که به قول مطلق حکم به تخییر کرده و ترجیحات را مورد لحاظ قرار نمیدهند.
2 - اخباری که اوّل مرجّحات را مطرح میکنند و سپس درصورتیکه در هیچیک از دو طرف رجحانی نبود دستور به تخییر میدهند.
پس: از نظر شرعی، رجوع به تخییر در فرض فقدان مرجّحات است و إلاّ با وجود یکی از مرجّحات، ترجیح واجب است، و هو المطلوب.
1 - یک محاسبهای با قطع نظر از اخبار علاجیّه دارد و آن اینستکه:
2 - و یک محاسبهای هم با ملاحظۀ اخبار علاجیّه دارد و آن اینستکه:
وقتی عقل میبیند که شارع مقدّس مرجّحاتی را ذکر کرده است و در اخبار متواترهای دستور داده است که باید اخذ به راجح شود و مرجوح طرح گردد، قطعا قاطع میشود به اینکه با وجود یکی از آن مرجّحات دیگر جای تخییر نیست و باید که راجح را گرفت.
به فرض هم که قاطع بر این مطلب نشود، حداقل این احتمال را میدهد که شاید آن حدیثی که دارای رجحان و مزیت است، عند الشارع مقدّم باشد یعنی که حجیّت فعلیّه و واجب العمل باشد.
با وجود این احتمال، دوران بین تعیین و تخییر بوده و عقل احتیاط را از دست نداده و از باب احتیاط حکم به لزوم اخذ راجح میکند. چرا؟
زیرا که راجح حتما جایز الاتّباع است و لکن مرجوح مشکوک العمل است.
شک در حجیّت هم مساوی با علم به عدم حجیّت است.
پس: عقلا هم نمیتوان به مرجوح اخذ نمود بلکه باید راجح را گرفت.
و این همان معنای وجوب ترجیح است.
اینستکه: این احتمال و نگرانی عقل از آن، با اطلاق ادلّۀ عمل به اخبار مثل صدق العادل مثلا دفع نمیشود، چرا که این اخبار در مقام تعیین عمل به هریک از متعارضین است لکن در صورت امکان عمل به آنها.
توضیح ذلک اینکه:
در مقابل مشهور برخی از عامّه در این مسأله معتقد به تخییر شده و گفتهاند که در متراجحین نیز مثل متعادلین جای تخییر است و ترجیح در اینجا نه واجب است و نه مستحب.
این حضرات نیز در اثبات مدعای خود دلائلی دارند که در این قسمت سه دلیل از چهار دلیل آنها را مطرح و پاسخ میدهند و در بحثهای بعد به دلیل چهارم آنها خواهد پرداخت.
دلیل اوّل آنها اینستکه: ما در رابطۀ با متعارضین دو دسته دلیل داریم:
دستۀ اوّل؛ ادلّۀ عامّه و اوّلیّه است که همان ادلّۀ حجیّت خبر واحد ثقه باشد. مثل: آیۀ نباء و...
دستۀ دوّم؛ ادلّۀ ثانویّه و خاصه است که همان اخبار علاجیّه باشند که اختصاص به متعارضین دارند.
اخبار علاجیّه ظهور و بلکه صراحت در وجوب ترجیح دارند و به برکت آنها عقل احتمال مذکور را میدهد که عند الشارع حتما راجح مقدّم باشد.
و لکن ادلّۀ حجیّت خبر اطلاق داشته و به قول مطلق گفتهاند که خبر ثقه حجّت است و شرط زائدی هم ندارد که حتما راجح هم باشد.
اطلاق این ادلّه شامل هریک از متعارضین میشود چرا که هر دو جامع شرائط هستند و ما به برکت اصالة الاطلاق این ادلّه آن احتمال را نفی کرده و ثابت میکنیم که ترجیح لازم نبوده و جای ترجیح است.
و لذا مرحوم شیخ در پاسخ به این قول میفرماید:
1 - از یک طرف ادلّۀ حجیّت امارات ظنیّه و خبر واحد در مقام تعیین عمل به هریک از متعارضین هستند یعنی مفادّشان اینستکه: اعمل بکلّ خبر ثقة و فرض هم بر اینستکه: هر دو متعارض هستند.
اعمل بکلّ خبر ثقة.
2 - لکن از طرف دیگر به حکم عقل، همین وجوب عمل به خبر ثقه، مشروط به امکان است، چرا که قدرت از شرائط عامّه و اولیّۀ هر واجب و حرامی است.
پس: مجموع مفاد ادلّۀ حجیّت به ضمیمۀ این حکم عقلی اینستکه:
اعمل بکلّ خبر مع الامکان و القدرة.
3 - از طرف دیگر در خصوص صورت تعارض، امکان عمل به هر دو خبر وجود ندارد چرا که تعارض آن دو مانع است از جمع بین ضدّین و یا نقیضین و إلاّ باید که به هر دو خبر علی التعیین عمل میشد چرا که هر دو واجد شرائط حجیّت هستند، و لکن امکان آن وجود ندارد.
کنار بگذاریم، از سه مقدمۀ فوق بدست نمیآید بلکه نیاز به مقدّمۀ چهارمی دارد و آن اینستکه:
عقلا تعیین احدهما در عمل، ترجیح بلامرجّح است، چرا که امتیازی ندارد، و لذا عقل پس از اطمینان خاطر از نبود امتیاز در یکطرف حکم به تخییر میکند.
به عبارت دیگر: در اینجا:
اگر عقل مستقل و مطمئن شد به نبود وجود مرجّح، قطعا حکم به تخییر میکند.
لکن اگر مستقل و مطمئن به نبود مرجّح نشد بلکه احتمال رجحان داد، شرعا توقّف میکند.
در اینجا اگر هم تعیینا حکم به راجح نکند لااقل حکم به تخییر هم نکرده و توقّف میکند لکن بدینمعنا که باید احتیاط کرد. چرا؟
زیرا که عمل به راجح معلوم الجواز و لکن عمل به مرجوح مشکوک الجواز است و عقل معلوم را رها نکرده، مشکوک را اخذ کند.
عقل میگوید: دع ما یریبک إلی ما لا یریبک و...
پس: اصالة الاطلاق ادلّۀ حجیّت در اینجا کارساز نبوده و حضرات از این طریق طرفی نمیبندند.
متن فإن قلت:
أوّلا: إنّ کون الشّیء مرجّحا - مثل کون الشّیء دلیلا - یحتاج إلی دلیل؛ لأنّ التّعبّد بخصوص الرّاجح إذا لم یعلم من الشّارع کان الأصل عدمه، بل العمل به مع الشّکّ یکون تشریعا، کالتعبّد بما لم یعلم حجّیّته.
و ثانیا: إذا دار الأمر بین وجوب أحدهما علی التّعیین و أحدهما علی البدل، فالأصل براءة الذّمّة عن خصوص الواحد المعیّن، کما هو مذهب جماعة فی مسألة دوران الامر بین التّخییر و التّعیین.
قلت: إنّ کون التّرجیح کالحجّیة أمرا یجب ورود التعبّد به من الشّارع مسلّم، إلاّ أنّ الالتزام بالعمل بما علم جواز العمل به من الشّارع من دون استناد الالتزام إلی إلزام الشّارع، احتیاط لا یجری فیه ما تقرّر فی وجه حرمة العمل بما وراء العلم، فراجع نظیر الاحتیاط بالتزام ما دلّ أمارة غیر معتبرة علی وجوبه مع عدم احتمال الحرمة أو العکس.
و أمّا إدراج المسألة فی مسألة دوران المکلّف به بین أحدهما المعیّن و أحدهما علی البدل، ففیه: أنّه لا ینفع بعد ما اخترنا فی تلک المسألة وجوب الاحتیاط و عدم جریان قاعدة البراءة.
و الأولی منع اندراجها فی تلک المسألة؛ لأنّ مرجع الشّکّ فی المقام إلی الشکّ فی جواز العمل بالمرجوح، و لا ریب أنّ مقتضی القاعدة المنع عمّا لم یعلم جواز العمل به من الأمارات، و هی لیست مختصّة بما إذا شکّ فی أصل الحجّیة ابتداء، بل تشمل ما إذا شکّ فی الحجیّة الفعلیّة مع إحراز الحجّیة الشأنیّة، فإنّ المرجوح و إن کان حجّة فی نفسه، إلاّ أنّ حجّیته فعلا مع معارضة الرّاجح - بمعنی جواز العمل به فعلا - غیر معلوم، فالأخذ به و الفتوی بمؤدّاه تشریع محرّم بالأدلّة الأربعة.
ترجمه
اگر بگوئی:
اوّلا: مرجّح بودن یک شیء مثل دلیل بودن یک شیء نیاز به دلیل دارد؛ چرا که تعبّد در خصوص طرف راجح (و اخذ حتمی آن) درصورتیکه معلوم نیست که از جانب شارع باشد، اصل عدم آن است (یعنی اصل اینستکه: این ذی المزیّه برای ما تعیّن ندارد) بلکه عمل به آن با وجود شک، تشریع است، مثل تعبّد به ظنّی که حجیتش معلوم نیست.
ثانیا: اگر امر دائر شود بین وجوب یکی از دو دلیل به نحو تعیین و بین دلیل دیگر به نحو علی
البدل (یعنی تخییر)، اصل برائت ذمه است از خصوص واحد معیّن (و حکم میشود به تخییر) چنانکه این مذهب جماعتی است در مسألۀ دوران تکلیف بین تخییر و تعیین.
1 - اینکه ترجیح مثل حجیّت امری است که ورود تعبّد به آن واجب است که از جانب شارع باشد، قطعی و مسلم است، لکن ملتزم شدن به عمل به ذی المزیّتی که جواز عمل به آن از جانب شارع است بدون اینکه این التزام به شارع اسناد داده شود، (خود) احتیاط است، احتیاطی که آن محذوری که در وجه حرمت عمل به ماعدای اموری که ترجیح به آن شرعا ثابت شده است، در آن جاری نمیشود (یعنی تشریع بودن بالادلّة الاربعة). فراجع.
2 - امّا در مندرج کردن این مسأله (که مربوط به مسألۀ اصولیه است) در مسألۀ دوران مکلّف به بین احدهما المعین و احدهما المخیر (یعنی تعیین و تخییر که مربوط به مسألۀ فرعیه) است، نظری وجود دارد و آن اینکه: این اندراج پس از اینکه ما در آن مسأله وجوب احتیاط و عدم جریان برائت را اختیار کردیم، نفعی به شما نمیرساند (چرا که ما میتوانیم که در آن مسأله نیز احتیاطی شویم).
و اولی منع اندراج این مسأله (که مربوط به مسألۀ اصولیّه است) در آن مسأله است (که مربوط به مسألۀ فرعیّه است). چرا؟ زیرا: شک ما در این مقام به شکّ در جواز عمل به مرجوح برمیگردد (بدینمعنا که با بودن راجح، مرجوح حجیّت دارد یا ندارد؟)، درحالیکه تردیدی وجود ندارد که مقتضای قاعده منع حجیّت هر امارهای است که جواز عمل به آن معلوم نیست، و این مسأله (یعنی تشریع) اختصاص ندارد به جایی که ابتداء در اصل حجیّت آن شک میشود، بلکه شامل موردی که در حجیّت فعلیّۀ آن شک میشود نیز، میشود، درصورتیکه حجیّت شأنیّه آن محرز است، چونکه خبر مرجوح، اگرچه فی نفسه (یعنی شأنا) حجّت است، لکن فعلا حجیّتش درحالیکه خبر راجح معارض با آن است، به این معنا که عمل به آن جایز باشد، معلوم نیست.
پس: اخذ به مرجوح و فتوی به مؤدّای آن، تشریع و بر طبق ادلّۀ اربعه حرام است.
بیان دوّمین دلیل برخی از عامّه است در اینکه در متراجحین نیز مثل متعادلین باید حکم به تخییر کرد و ترجیح در اینجا نه واجب است و نه مستحب و لذا میگویند:
مسألۀ ترجیح احد المتعارضین بر دیگری و تعیین عمل به یکی از آن دو مثل مسألۀ اصل حجیّت خبر ثقه است، یعنی:
همانطور که اصل حجیّت یک اماره نیاز به دلیل قطعی دارد و باید که حجیّت آن از جانب شارع مسلم شود تا بتوان به آن متعبّد شده و به استناد اینکه شارع فرموده به آن عمل کنید و به مجرد اینکه در حجیّت امری شک نمودیم از اصالة عدم حجیّت استفاده میکنیم، در مسألۀ ترجیح و تعیین راجح به عنوان حجیّت فعلیّه نیز نیازمند به دلیل هستیم و لذا صرف احتمال کافی نیست، بلکه باید به وجوب اخذ به راجح یقین کنیم تا که بدان متعبّد شده، عند الشّک اصل عدم ترجیح جاری کنیم که در آن صورت نوبت به تخییر نمیرسد.
اینستکه: مقداری جلوتر آمده میگویند: اصلا نیازی به اجرای اصالة العدم هم نیست بلکه همانطور که در اصل حجیّت به مجرد شک در حجیّت میگفتیم:
ادخال ما لم یعلم کونه من الدّین فی الدّین و اسناده إلی الشّارع تشریع و لذا تعبّد به آن حرام است چون تشریع است.
هکذا در مسألۀ ترجیح و تعیین راجح نیز به مجرد شک در حجیّت راجح میگوئیم: تعبّد به آن و اسنادش به شارع حرام است، چون تشریع است و لذا نیازی به اجرای اصالة العدم و احراز عدم مرجّح نیست.
وقتی ترجیح جایز نشد، نوبت به تخییر میرسد و هذا هو المطلوب.
سوّمین دلیل حضرات بر مدّعای مذکور است و لذا میگویند:
در مباحث برائت بحثی بود تحت عنوان اینکه: إذا دار الامر بین التّعیین و التّخییر، آیا باید برائت از تعیین جاری کرد یا که جای احتیاط است؟
فی المثل: اگر شک کردیم که در کفارۀ صوم شهر رمضان آیا معیّنا عتق رقبه واجب است یا که مخیّر هستیم بین العتق و الاطعام؟
برخی معتقدند به اصل برائت از تعیین بوده میگفتند: تعیین عتق، کلفت و مضیقه است، و اصل
برائت تشریع شده است تا مضیقه و کلفت را بردارد.
پس: اینجا جای برائت است.
عدهای هم احتیاطی شده میگفتند: علم اجمالی داریم و اشتغال یقینی مستدعی فراغت یقینیّه است.
پس باید جانب تعیین را گرفت تا علی کلّ حال مبرّء ذمّه باشد.
الحاصل: مستدل در اینجا مبنای اوّل را گرفته، میگوید:
در ما نحن فیه، دوران امر بین تعیین اخذ به راجح و یا تخییر در اخذ به راجح و مرجوح است.
در چنین موردی، الأصل، البرائة من التّعیین، و لذا نوبت به تخییر میرسد و هو المطلوب.
پاسخ شیخ به دلیل دوّم حضرات است و لذا میفرماید:
قسمت اوّل سخن شما را که گفتید: ترجیح و تعیین عمل به یکی از دو حجّت متعارض مثل اصل حجیّت یک اماره نیاز به دلیل و اثبات دارد و تا شرعا دلیلی بر تعبّد به آن نرسیده باشد حق التزام و تعبّد به آن را نداریم میپذیریم.
امّا در رابطه با قسمت دوّم از کلامتان که گفتید: التزام به عمل به راجح از دو حجّت متعارضه تشریع است و تشریع به ادلّۀ اربعه حرام است، باید به شما بگویم که این بستگی به نیّت دارد:
1 - اگر نیّت این باشد که چون شارع معیّنا این دلیل راجح را در حق ما حجّت کرده و ما بدان عمل میکنیم، بله، این تشریع است و حرام.
2 - لکن اگر نیّت این باشد که ما احتمال تعیین میدهیم و بخاطر همین احتمال است که احتیاط کرده، جانب راجح را اخذ میکنیم، نه تنها حرام نیست بلکه حسن و راجح است، چرا که الاحتیاط مطلوب عند العقل و النقل، و التشریع مغبوض، نظیر احتیاط در دوران بین المحذورین.
توضیح ذلک اینکه:
در دوران بین محذورین که آیا دفن کافر واجب است یا حرام؟
تعیین یکطرف و تعبّد به آن بعنوان اینکه یک حکم شرعی است، تشریع است.
لکن اگر یک امارۀ غیرمعتبرهای جانب احتمال وجوب را بر حرمت ترجیح دهد و یا بالعکس، ما که به لحاظ عقلی مخیّر بوده و به حکم عقل در اینجا احتیاط نمودیم، درصورتیکه جانبی را که اماره بر طبق آن است ترجیح دهیم قبحی ندارد بلکه بایستنی است.
دو جواب از دلیل سوّم حضرات است:
جواب اوّل اینکه: در رابطۀ با دوران بین تعیین و تخییر دو نظریه وجود دارد:
1 - عدهای قائل به اصل برائت از تعیین هستند 2 - عدّهای نیز قائل به احتیاطاند.
استدلال شما بر مبنای اصل برائت از تعیین بود و حال آنکه مبنای ما در آن مسأله مبنای دوّم یعنی احتیاط است، یعنی که اینجا جای احتیاط است. چرا؟
زیرا: اشتغال یقینی مستدعی فراغت یقینیّه است، و فراغت یقینیّه علی کلّ حال در جانب تعیین است و نه تخییر و جای اصل برائت نیست.
پس: در ما نحن فیه معیّنا باید راجح را گرفت و مرجوح را کنار گذاشت و جای تخییر نمیباشد.
نکته: این پاسخ به حسب این فرض بود که بپذیریم که مسألۀ ما داخل در باب دوران بین تعیین و تخییر بوده و مصداقی از مصادیق آن باشد.
و امّا جواب دوّم و حق مطلب اینستکه: اصلا ما نحن فیه داخل در آن باب نیست. چرا؟
زیراکه موارد مسألۀ دوران بین تعیین و تخییر از مسائل فرعیه یعنی در حکم شرعی فرعی است، مثل دوران خصال کفاره، میان عتق رقبة معیّنا یا بین عتق رقبة و اطعام مخیّرا، که در چنین مواردی جای قول به برائت و یا احتیاط هر دو هست.
امّا ما نحن فیه مسألۀ اصولیّه است و از قبیل دوران بین تعیین و تخییر در حجیّت است که آیا معیّنا راجح را باید حجیّت فعلیّه قرار داده و بدان اخذ کنیم یا که مخیّر هستیم در اخذ راجح و یا مرجوح؟
و این برمیگردد به اینکه راجح حتما جایز العمل است و میتوان آن را طریق به سوی واقع قرار داد و لکن مرجوح مشکوک است که آیا عمل به آن جایز است یا نه؟ و به تعبیر دیگر آیا مرجوح حجیّت فعلیّه دارد یا نه؟
و امّا هرکجا که ما شک در حجیّت کنیم، اصل عدم حجیّت جاری میشود و ما حق نداریم که آن را طریق قرار دهیم ضمن اینکه جانب مرجوح احتیاطبردار هم نیست تا بگوئیم که از باب احتیاط بدان اخذ و عمل میکنیم برخلاف جانب راجح.
پس: از باب قدر متیقّن باید که راجح را گرفت و مرجوح را کنار گذاشت.
اینستکه: گاهی ما در اصل حجیّت و طریقیّت یک امارهای از امارات شک میکنیم؟
در اینصورت از اصل عدم حجیّت استفاده کرده و حق نداریم که آن را طریق إلی الواقع قرار دهیم.
حال اگر کسی از روی احتیاط به چنین امارهای ترتیب اثر بدهد حساب دیگری است. فی المثل:
فرض کنید که در رابطۀ با اینکه دعا عند الهلال واجب است یا نه؟ دلیل معتبری بر نفی یا اثبات آن نرسیده است لکن خبر فرد فاسق و یا به تعبیر دیگر خبر ضعیفی بر وجوب آن دلالت کند، تعبّد به آن در اینجا غلط و تشریع است.
به عبارت دیگر: اگر در اینجا بگوئیم که حتما خدا دعا عند الهلال را واجب کرده است تشریع است و لکن احتیاط را از دست ندادن اشکالی ندارد.
به عبارت دیگر: گاهی اصل حجیّت شأنیّۀ یک امارهای مسلم است چنانکه در متعارضین این چنین است که هرکدام از راجح و مرجوح فی حدّ ذاته حجیّت دارد و لکن حجیّت فعلیّۀ مرجوح مشکوک است که آیا فعلا جایز العمل است یا نه؟
در اینجا عمل به مرجوح و اخذ به آن از باب احتیاط نمیباشد چراکه احتیاط در جانب راجح است، و لذا تعیّن اینکه عمل به مرجوح از باب تشریع باشد که حرام است.
و امّا عمل به راجح نیز اگر به عنوان این باشد که حتما خدا مؤدّای آن را بر ما واجب کرده است، بدون اینکه مستند شرعی داشته باشیم باز تشریع است.
امّا به عنوان احتیاط از باب اخذ به قدر متیقّن علی کلّ حال کاملا مطلوب است و ما که شیخ هستیم قائل به این نوع احتیاط در اینجا هستیم.
و در باب طرق و امارات اخذ به طریق راجح به حکم عقل و از باب قدر متیقّن متعیّن است و صرفا اولویّت نیست.
پس: اخذ به راجح احتیاطا واجب است و هو المطلوب.
بدینصورت که بگوئیم: شیخ بحث خود را در دو مقام شروع نمود:
یکی در متکافئین، دیگری در متراجحین.
1 - بحث در متکافئین در این بود که مقتضای اصل اوّلی و مقتضای اصل ثانوی چیست؟
1 - تساقط 2 - تخییر 3 - توقّف 4 - احتیاط
1 - خذ ما وافق الاحتیاط 2 - خذ بالاحتیاط و إن خالفهما 3 - اذن فتخیّر
2 - و امّا در مقتضای اصل و قاعدۀ اوّلیّه در متراجحین که یکی بر دیگری مزیت دارد پنج احتمال وجود دارد:
تساقط، تخییر، توقّف و احتیاط.
تا به اینجا تفاوتی بین متکافئین و متراجحین نبود.
امّا یک احتمال پنجم در متراجحین وجود دارد که در متکافئین وجود نداشت و آن اینستکه: یجب الاخذ بالرّاجح و طرح المرجوح.
به عبارت دیگر مقتضای اصل و قاعدۀ اوّلیّه در متراجحین اخذ به راجح و طرح مرجوح است.
نکته: در رابطۀ با وجه و دلیل آن چهار احتمال هر آنچه که در متکافئین گفته آمد در متراجحین هم همانست و نیاز به تکرار ندارد.
امّا وجه و دلیل احتمال پنجم در متراجحین در کلام شیخ اینستکه: وقتی در دو دلیل متعارض یکی راجح شد و دیگری مرجوح، راجح اقوی الدلیلین و اقرب إلی الواقع است و آن دیگری اضعف الدلیلین.
3 - و امّا در مقتضای اصل ثانوی در متراجحین.
برخی گفتهاند که: وجوب اخذ به راجح و طرح مرجوح است، و این همان احتمالی است که براساس اصل اوّلی هم داده شد که الأصل اخذ بالرّاجح، ائمه علیهم السّلام نیز همین را فرمودهاند.
برخی هم گفتهاند که: ترجیح نه واجب است، نه مستحب بلکه مقتضای اصل ثانوی در متراجحین مثل متعادلین، همان اذن فتخیّر است.
برخی هم گفتهاند که ترجیح واجب نیست و لکن مستحب است یعنی بهتر است که انسان راجح را اخذ کند گرچه میتواند هرکدام را که بخواهد اختیار کند.
الحاصل: در متراجحین به حسب اصل اوّلی پنج احتمال وجود دارد و به حسب اصل ثانوی سه احتمال که در مجموع میشود هشت احتمال.
امّا در اینکه شیخ کدامیک از این هشت احتمال را برمیگزیند در متن بعد یعنی التحقیق معلوم میشود.
متن هذا، و التحقیق: أنّا قلنا بأنّ العمل بأحد المتعارضین فی الجملة مستفاد من حکم الشّارع به بدلیل الإجماع و الأخبار العلاجیّة، کان اللازم الالتزام بالرّاجح و طرح المرجوح و إن قلنا بأصالة البرائة عند دوران الأمر فی المکلّف به بین التعیین و التّخییر؛ لما عرفت: من أنّ الشکّ فی جواز العمل بالمرجوح فعلا، و لا ینفع وجوب العمل به عینا فی نفسه مع قطع النظر عن المعارض، فهو کأمارة لم یثبت حجیّتها أصلا.
و إن لم نقل بذلک، بل قلنا باستفادة العمل بأحد المتعارضین من نفس أدلّة العمل بالأخبار:
فإن قلنا بما اخترناه: من أنّ الأصل التوقّف - بناء علی اعتبار الأخبار من باب الطریقیّة و الکشف الغالبیّ عن الواقع - فلا دلیل علی وجوب التّرجیح بمجرّد قوّة فی أحد الخبرین؛ لأنّ کلاّ منهما جامع لشرائط الطریقیّة، و التّمانع یحصل بمجرّد ذلک، فیجب الرّجوع إلی الاصول الموجودة فی تلک المسألة إذا لم تخالف کلا المتعارضین، فرفع الید عن مقتضی الأصل المحکّم فی کلّ ما لم یکن طریق فعلیّ علی خلافه، بمجرّد مزیّة لم یعلم اعتبارها، لا وجه له؛ لأنّ المعارض المخالف بمجرّده لیس طریقا فعلیّا؛ لابتلائه بالمعارض الموافق للأصل، و المزیّة الموجودة لم یثبت تأثیرها فی دفع المعارض.
و توهّم: استقلال العقل بوجوب العمل بأقرب الطریقین إلی الواقع، و هو الرّاجح.
مدفوع: بأنّ ذلک إنّما هو فیما کان بنفسه طریقا - کالأمارات المعتبرة لمجرّد إفادة الظّنّ - و أمّا الطّرق المعتبرة شرعا من حیث إفادة نوعها الظنّ و لیس اعتبارها منوطا بالظنّ، فالمتعارضان المفیدان منها بالنوع للظنّ فی نظر الشّارع سواء. و ما نحن فیه من هذا القبیل؛ لأنّ المفروض أنّ المعارض المرجوح لم یسقط من الحجّیّة الشّأنیّة، کما یخرج الأمارة المعتبرة بوصف الظنّ عن الحجّیّة إذا کان معارضها أقوی.
و بالجملة: فاعتبار قوّة الظنّ فی التّرجیح فی تعارض ما لم ینط اعتباره بإفادة الظنّ أو بعدم الظنّ علی الخلاف لا دلیل علیه.
و إن قلنا بالتّخییر - بناء علی اعتبار الأخبار من باب السببیّة و الموضوعیّة - فالمستفاد بحکم العقل من دلیل وجوب العمل بکلّ من المتعارضین مع الإمکان، کون وجوب العمل بکلّ منهما عینا مانعا عن وجوب العمل بالآخر کذلک، و لا تفاوت بین الوجوبین فی المانعیّة قطعا.
و مجرّد مزیّة أحدهما علی الآخر بما یرجع إلی أقربیّته إلی الواقع لا یوجب کون وجوب العمل بالرّاجح مانعا عن العمل بالمرجوح دون العکس؛ لأنّ المانع بحکم العقل هو مجرّد الوجوب، و المفروض وجوده فی المرجوح. و لیس فی هذا الحکم العقلیّ إهمال و إجمال و واقع مجهول حتّی
یحتمل تعیین الرّاجح و وجوب طرح المرجوح.
و بالجملة: فحکم العقل بالتّخییر نتیجة وجوب العمل بکلّ منهما فی حدّ ذاته، و هذا الکلام مطّرد فی کلّ واجبین متزاحمین.
نعم، لو کان الوجوب فی أحدها آکد و المطلوبیّة فیه أشدّ، استقلّ العقل عند التّزاحم بوجوب ترک غیره، و کون وجوب الأهمّ مزاحما لوجوب غیره من دون عکس. و کذا لو احتمل الأهمیّة فی أحدهما دون الآخر. و ما نحن فیه لیس کذلک قطعا؛ فإنّ وجوب العمل بالرّاجح من الخبرین لیس آکد من وجوب العمل بغیره.
ترجمه
1 - اگر ما قائل شویم به اینکه عمل به یکی از خبرین متعارضین (که در اثر تساقط کان لم یکونا بودند)، به دلیل اجماع و اخبار علاجیّه، فی الجمله، مستفاد از حکم شارع است، لازم (یعنی وظیفه) اخذ و التزام به راجح و کنار گذاشتن مرجوح است، ولو اینکه ما در دوران امر در مکلّف به بین تعیین و تخییر قائل به اصالة البرائة شویم. چرا؟
زیرا که دانستید که (اصل در) شک در جواز عمل به مرجوح فعلا، عدم است، و (قول) به وجوب عمل به عینا با قطع نظر از تعارض آنها، نفعی به شما نمیرساند (چونکه فعلا در تعارضاند).
پس: این خبر مرجوح مانند امارهای است که اصلا حجیّتش ثابت نشده است.
2 - امّا اگر ما (از اوّل) قائل به تساقط نشدیم بلکه قائل شدیم به اینکه استفادۀ عمل به یکی از متعارضین از خود ادلّۀ عمل به اخبار است (خود بر دو گونه است):
پس: به صرف یک مزیت و قوّتی در یکی از دو خبر، دلیلی بر وجوب ترجیح وجود ندارد چراکه هر یک از دو خبر جامع شرائط طریقیّتاند، و تمانع (و تعارض) بخاطر این جامع شرائط بودن رخ میدهد.
پس: در صورتیکه هیچیک از متعارضین مخالف با اصل نباشد، رجوع به اصولی که در این مسأله موجود است واجب میشود.
پس: به مجرد وجود مزیّتی که اعتبارش معلوم نیست، رفع ید از مقتضای اصل برائتی که محکّم و مدلّل است در هر موردی که طریق فعلی برخلاف آن وجود نداشته باشد، وجهی ندارد. چرا؟
زیرا آن خبر معارضی که مخالف با اصل برائت است (و میگوید غسل جمعه واجب است) به صرف
وجودش (و اعدل بودن راویاش)، طریق فعلی نیست (تا بتواند جلوی اصل برائت را بگیرد)
چرا؟
به دلیل ابتلایش به معارضی که موافق با اصل برائت است (و لذا هیچیک طریق فعلی نیستند، در نتیجه اصل برائت کار خودش را میکند).
و (به حسب اصل اوّلی) آن مزیت موجوده (در یکی از دو خبر) تأثیرش در دفع این یکی معارض (و اصل برائت) ثابت نشده است.
و توهّم استقلال عقل بر وجوب عمل به احد الخبرین که به واقع نزدیکتر است، درحالیکه راجح است دفع میشود به اینکه:
این سخن شما مربوط به آن امارهای است که بنفسه طریق (یعنی مفید ظنّ شخصی) باشد مثل اماراتی که اعتبارشان به صرف ظنّ شخصی است.
و امّا طرقی که از حیث افادۀ ظنّ نوعی، شرعا معتبراند و لکن اعتبارشان منوط به ظنّ شخصی نیست، در نتیجه (به حسب اصل اوّلی) متعارضینی که هر دو مفید ظنّ نوعی هستند، در نظر شارع مساوی هستند (و آن مزیت تأثیری در افادۀ ظنّ نوعی ندارد) و محل بحث ما نیز از این قبیل است. چرا؟
زیرا فرض بر اینستکه: آن خبر معارض مرجوح (که میگوید غسل جمعه مستحب است) از حجیّت شأنیّه ساقط نشده (و مفید ظنّ نوعی است)، چنانکه امارۀ معتبرهای که متّصف به ظنّ شخصی است، در صورتیکه خبر معارضش قویتر باشد، از حجیّت خارج میشود و بطور خلاصه:
اعتبار و ارزش قوّت (و مزیّت) ظنّ در باب ترجیح در تعارض دوتا دلیلی که اعتبار و ارزشش منوط به افادۀ ظنّ شخصی یا به عدم ظنّ برخلاف نمیباشد (بلکه ارزش آن روی ظنّ نوعی است) بهحسب قاعدۀ اوّلیّه دلیلی ندارد.
2 - و امّا اگر (در خبرین متعارضین و بنابر اصل اوّلی) قائل به تخییر شویم، بنابراینکه اعتبار و حجیّت اخبار از باب سببیّت و موضوعیّت باشد آنچه به حکم عقل از دلیل وجوب عمل به هریک از خبرین متعارض بصورت عینی مانع از وجوب عمل به دیگری است (و لذا اگر کلمۀ عینا را از سر آنها بردارید تمانع از بین میرود)، و قطعا در مانع بودن، تفاوتی بین این دو وجوب (یا دو خبر واجب العمل) وجود ندارد (و لذا عینیّت میرود و تبدیل به تخییر میشود).
و صرف مزیّت یکی از متعارضین بر دیگری، یعنی مزیّتی که بازگشت میکند به نزدیکتر بودن آن خبر به واقع، موجب نمیشود که وجوب عمل به راجح، مانع از عمل به مرجوح باشد نه به عکس آن. چرا؟
زیرا مانع (از عمل به هردو) به حکم عقل مجرد وجوب (و ذی مصلحت بودن) است، و فرض بر
اینستکه: وجوب (عمل) در مرجوح نیز وجود دارد (یعنی که هر دو واجب العملاند).
و در این حکم عقلی (که میگوید بنابر سببیّت، التّخییر، بدون اینکه فرقی بین متکافئین و متراجحین باشد) اهمال و اجمال و واقعیت مجهولی نیست تا اینکه تعیین راجح و وجوب طرح مرجوح احتمال داده شود.
بطور خلاصه:
پس: حکم عقل به این تخییر، نتیجۀ وجوب عمل به هریک از دو خبر است در حد ذاتش (چه مزیّتی باشد یا نه)، و این حکم به تخییر در هریک از واجبین متزاحمین شایع است.
بله، اگر وجوب در یکی از دو خبر متعارض مورد تأکید و مطلوبیّت (یعنی مصلحت) در آن بیشتر باشد، عقل به هنگام تزاحم، مستقل خواهد شد به وجوب ترک غیر اهم و به مزاحم بودن وجوب اهم برای وجوب غیراهم و نه برعکس.
و اینچنین است اگر اهمیت را در یکی از آن دو، احتمال بدهد. درحالیکه ما نحن فیه (یعنی خبرین متعارضین که راجح و مرجوح دارد) قطعا اینچنین (یعنی اهم و مهم) نیست.
پس: وجوب عمل به خبر راجح از خبرین متعارضین مورد تأکیدتر از وجوب عمل به مرجوح نیست.
اینستکه: اگرچه این قسمت از بحث مورد بررسی قرار گرفته و در پایان گفته شد که ترجیح واجب است لکن مجدّدا مطلب را براساس قاعده و اصل اوّلیّه و حکم عقل و همچنین براساس قاعدۀ ثانویّه و مستفاد از اخبار و روی مبنای محاسبه میکند.
و امّا در گذشته بحث بر این بود که آیا مقتضای قاعدۀ اوّلیّه در متعارضین متعادلین، تساقط است یا تخییر یا توقّف و رجوع به اصل؟
در اینجا مسأله را روی هریک از این سه مبنا بررسی و محاسبه میفرماید.
لکن قبل از ورود به مبحث شیخنا مقدّمة باید بدانیم که:
گاهی دو دلیل متعارض از تمام جهات متکافی و متعادلاند که بلاشک چنین موردی جای تخییر است چه عقلا و چه شرعا که این از محلّ بحث ما خارج است.
گاهی یکی از متعارضین دارای یک مرجّح قطعی است، مثل حکم عقل قطعی و یا اجماع محصل قطعی و... که این مرجّحات مضمون آن دلیل را تائید و تأکید میکند، که اینگونه موارد قطعا جای رجحان است.
گاهی هم یکی از دو دلیل متعارض دارای یک مزیّت و رجحان ظنّی است و لکن مرجحیت آن با یک دلیل معتبر شرعی ثابت نشده است، چنانکه در اخبار علاجیّه مورد بحث قرار خواهد گرفت، که این نیز از محل بحث خارج است.
پس إنّما الکلام در چیست؟
در آن رجحان ظنّیایست که سبب اقربیّت احد الخبرین إلی الصدور و الصّدق میشود، ضمن اینکه شرعا هم دلیلی بر رجحان بواسطۀ آن بما نرسیده است.
در چنین موردی است که سؤال پیش میآید آیا ترجیح واجب است یا نه؟
البته از برخی عبارات هم گاهی استفاده میشود که بحث و نزاع در مطلق مرجّحا ظنیّه است، حتّی آنها که در لسان اخبار علاجیّه ذکر شده است و خود شرع آنها را مرجّح قرار داده است.
حال سؤال اینستکه: آیا ترجیح به اینها نیز واجب است یا مستحبّ یا هیچکدام؟
1 - اگر مبنای ما در متعارضین این باشد که مقتضای قاعدۀ اوّلیّه تساقط هر دو دلیل است ولو هیچ دلیل خاص شرعی بر آن نباشد، خوب میگوئیم که هر دو را نادیده بگیر و به سراغ اصل عملی برو. چرا؟
زیرا که ادلّۀ حجیّت امارات، شامل امارتین متعارضتین نمیشود، لکن از خارج و به دلیل خاص و قاعدۀ ثانویه که اجماع و یا اخبار علاجیّه باشد عمل به احد المتعارضین بر ما واجب شده است.
البته، در این فرض ما ناگزیر از اخذ به راجح و کنار گذاشتن مرجوح هستیم و حرفی هم در آن نیست. چرا؟
بخاطر اینکه اصل اخذ به احدهما و عمل به آن برخلاف قاعده است که تساقط باشد.
در اموری که برخلاف اصل باشند به قدر متیقّن اکتفاء میشود.
قدر متیقّن در اینجا اخذ به راجح و طرح مرجوح است و در مازاد مشکوک یعنی عمل به مرجوح به قاعدۀ اوّلیّه برگشته و حکم به تساقط و عدم عمل به آن میکنیم.
پس: بر این مبنا، مقتضای قاعدۀ اوّلیّه، تساقط است، و مقتضای دلیل خاص و قاعدۀ ثانویّه عمل به خصوص راجح است.
اینستکه: در این جهت که باید به دلیل خاص خصوص راجح را گرفت، در دوران بین التعیین و التّخییر، فرقی نمیکند که نسبت به جانب تعیین، برائتی شویم یا که اصالة الاحتیاط جاری کنیم.
امّا بر مبنای احتیاط مطلب روشن است، چرا که احتیاط جانب تعیین و اخذ به خصوص راجح را ایجاب میکند.
و امّا بر مبنای برائت باید گفت که: مسألۀ دوران بین التعیین و التّخییر ربطی به ما نحن فیه ندارد چونکه آن در مسألۀ فرعیّۀ شرعیّه است و بحث ما در مسألۀ اصلیّۀ حجیّت و طریقیّت است.
در اینجا گفته شد که نسبت به راجح جواز العمل مسلم است لکن نسبت به مرجوح جواز عمل فعلا مشکوک است و لذا از باب احتیاط باید که به قدر متیقّن که همان اخذ به راجح باشد اکتفاء نمود.
بنابراین حق نداریم که به مرجوح ملتزم شده و به آن عمل کنیم چرا که ممکن است که تشریع باشد و حرام.
2 - و امّا اگر مبنای ما تساقط نباشد و نگوئیم که ادلّۀ حجیّت شامل متعارضین نمیشود بلکه قائل شویم به اینکه:
ادلّۀ حجیّت خبر واحد، هریک از متعارضین را فی حد نفسه شامل میشود بخاطر اینکه هر دو جامع شرائط حجیّت هستند، منتهی از آنجا که عمل به هر دو ممکن نیست باید که به احدهما عمل نمود.
پس: به حکم خود ادلّه باید به یکی از دو خبر تعارض عمل کنیم، لکن در خود این فرض نیز مسأله را براساس دو مبنای معروف محاسبه میکنیم:
1 - مبنای طریقیّت 2 - مبنای سببیّت
1 - اگر مبنای ما این باشد که امارات صرفا طریق إلی الواقع هستند و به مناط و مصلحت کشف غالبی در حق ما حجّت شدهاند، در اینصورت حکم اینستکه:
صرف اینکه احد المتعارضین دارای قوّت ظنّ و مزیّتی باشد، دلیل بر وجوب ترجیح نیست، مگر اینکه شرعا امتیاز بودن آن ثابت شده باشد و إلاّ به مجرد رجحان عقلی، دلیلی بر ترجیح نداریم. چرا؟
زیرا فرض بر اینستکه: هرکدام از متعارضین فی حد نفسه جامع شرائط حجیّت و طریقیّت هستند.
پس: مقتضی شمول در هر دو موجود است و به مجرّد همین شمول و حجّت بودن و یا به تعبیر دیگر واجب العمل بودن هر دو است که تمانع رخ میدهد.
در اینجا کلّ منهما مانع از عمل به دیگری و طریقیّت آن میشود چه متعادلین باشند یا نه چونکه تمانع متوقّف بر تعادل نیست.
در نتیجه: هیچیک از دلیلین نمیتوانند که طریق فعلی بسوی واقع باشند و لذا نوبت میرسد به توقّف و مراجعۀ به اصول عملیّه.
البته، اصل عملی هم:
1 - گاهی با هر دو دلیل متعارض، مخالف است، مثلا احد المتعارضین میگوید ظهر واجب است، دیگری میگوید جمعه واجب است.
و اصل عدم وجوب هرکدام است.
در اینجا اصل با هر دو دلیل متعارض مخالف است و لذا جای رجوع به اصل عملی نمیباشد، بلکه جای تخییر است تا که احداث قول ثالث نشود.
2 - و گاهی با یکی از دو دلیل موافق است که باز این خود دو صورت دارد:
یا اصل را مرجّح قرار میدهیم که در حقیقت عمل به اصل میشود و تعبّد به آن بدون دلیل نیست تا که تشریع باشد.
یا اصل را مرجع قرار میدهیم کما هو الحق.
نکته: مطالب فوق بر اساس اصل و یا قاعدۀ اوّلیّه است.
اینستکه: اگر دو حدیث متعارض شوند و احدهما مطابق اصل عملی باشد لکن فاقد هرگونه مزیّتی باشد، لکن آن دیگری مخالف با اصل باشد ولی دارای مزیّتی باشد که معلوم الاعتبار نیست، در اینصورت نه جای ترجیح است و نه جای رفع ید کردن از مقتضای اصل عملی. چرا؟
بخاطر اینکه آن دلیل مخالف با اصل با قطعنظر از رجحان طریق فعلی نمیباشد چونکه مبتلای به دلیل معارضی است که موافق با اصل است.
تازه در صورت رجحان هم فرض بر اینستکه: مزیّتش هم یک مزیّت معتبرهای نیست چرا که شرعا دلیلی در اعتبار آن نیامده است تا که رافع تعارض باشد و اخذ و عمل به همین مخالف با اصل را معین کند.
پس: نوبت به توقّف میرسد.
اینستکه: اگر کسی بگوید: لا شکّ در اینکه دلیل راجح هرچند که رجحان و مزیّتش مشکوک الاعتبار باشد لکن اقرب الطریقین إلی الواقع است و عقل در حکم به وجوب عمل به اقرب الطریقین إلی الواقع مستقلّ است.
1 - برخی میگویند: حجیّت دائر مدار افادۀ ظنّ فعلی به وفاق است.
پس هر امارهای که ظنّ فعلی به مؤدّای آن حاصل شود همان حجّت است و لا غیر.
بر این مبنا بلاتردید از امارهای که دارای مزیت و قوّت ظنّ است، بالفعل ظنّ به وفاق حاصل میشود، لکن از امارۀ دیگر ولو مطابق با اصل باشد یک چنین مظنّهای پیدا نمیشود.
در نتیجه امارۀ مخالف اصل دارای مناط حجیّت است و لذا میشود حجّت و طریق و امارۀ دیگر میشود لا حجّت.
در اینجا تعارض میرود و وظیفۀ ما عمل به خصوص امارۀ مخالف با اصل میباشد.
2 - برخی هم میگویند که ظنّ شخصی به وفاق لازم نیست، لکن ظنّ فعلی به خلاف قادح و ضرر زننده است.
بر این مبنا نیز نسبت به امارهای که موافق اصل است ولی مرجوح است، ظنّ فعلی به خلاف داریم و لذا میشود لا حجّت و امارهای که در مقابل آن است میشود حجّت.
در اینجا هم بین حجّت و لا حجّت، تعارضی پیش نمیآید.
3 - مشهور معتقدند که مناط حجیّت ظنّ شأنی و نوعی است.
بر این مبنا کما هو الحق، هریک از دو دلیل متعارض دارای ملاک حجیّت هستند و مزیتی هم که در یکطرف وجود دارد، به حسب فرض مزیّت معتبرهای نیست.
پس هریک از دلیلین طریق إلی الواقع هستند، واقع هم که یکی بیشتر نیست.
در نتیجه: نمیتوان هر دو دلیل را طریق به سوی واقع قرار داد، ترجیح بلامرجّح هم که درست نیست، پس باید توقّف کرده و به اصل عملی مراجعه نمود.
الحاصل: چنانکه در صدر مطلب آمد هریک از این سه نظر بر مبنای طریقیّت است.
مراد شیخ از (و ان قلنا بالتّخییر بناء علی اعتبار الاخبار من باب السّببیّة... الخ) چیست؟
محاسبۀ مطلب مذکور بر مبنای سببیّت است و لذا میفرماید:
متعارضین بر مبنای سببیّت مثل واجبین متزاحمین هستند که هر دو دارای مناط و ملاک مصلحت ملزمه هستند به نحوی که به هرکدام که عمل شود، ما را به مصلحت ملزمه میرسانند.
در اینجا درصورتیکه قدرت باشد باید که هر دو واجب را که دارای ملاک هستند امتثال نمود.
1 - یکی اینکه یکی از این دو واجب نسبت به دیگری مقطوع الاهمیّة باشد.
فی المثل: دو نفر در حال غرق شدن هستند و ما قادر بر نجات هر دو نفر نیستیم و تنها نسبت به نجات یکی از آنها قدرت داریم، لکن یکی از این دو فردی معمولی است و آن دیگری یک وصی یا یک نبی و یا یک دانشمند بسیار بزرگ است.
در اینجا نجات جان نبی یا وصی و یا دانشمند، اهمّ از نجات جان آن فرد معمولی است که آنهم مهم است، و هر دو واجب.
در نتیجه: واجب اهم به فعلیّت میرسد و واجب مهم از فعلیّت میافتد.
در اینجا عقل مستقلّ است به اینکه باید اهم را انجام داد، چرا که اهم قدرت مزاحمت و جلوگیری از مهم را دارد و لکن مهم قدرت مزاحمت با اهم را ندارد.
2 - یکی اینکه یکی از دو واجب محتمل الاهمیّة باشد و لکن دلیل دیگر دارای این احتمال نباشد، فی المثل:
دو نفر در حال غرق شدن هستند که یکی قطعا یک مسلمان عادی است و لکن میدانیم که آن دیگری نیز یک مسلمان عادّی است و یا پیغمبر یا وصی است؟ که میشود محتمل الاهمیّة.
در اینجا به حکم عقل باید محتمل الاهمیّة را از باب دوران بین تعیین و تخییر نجات داد.
به عبارت دیگر: در اینجا باید که احتیاط کرد و اشتغال یقینی مستدعی فراغت یقینیّه است که با نجات محتمل الاهمیّة حاصل میآید.
3 - یکی هم اینکه هیچیک از دو واجب اهم از دیگری نباشد بلکه یقینا هر دو مساوی باشند، فی المثل:
دو نفر مسلمان که به لحاظ ایمانی و عملی در یک رتبه هستند در حال غرق شدناند و ما تنها قادر بر نجات احدهما هستیم درحالیکه هیچیک از آن دو نسبت به دیگری اقوی مناطا نیست.
در اینجا عقل مستقل به تخییر است که هریک را که بخواهد نجات دهد.
امّا در باب متعارضین درصورتیکه دلیل خاص بر ترجیح داشته باشیم که راجح را میگیریم و إلاّ چه متعارضین متعادلین باشند، چه یکی از آن دو دارای مزیّتی باشد که اعتبار آن شرعا ثابت نشده باشد، برمبنای سببیّت، وظیفه تخییر است.
اگر کسی بگوید آن طرفی که رجحان ظنّی دارد اقرب طریقا إلی الواقع است چه؟
مصلحت ملاک تقدیم است.
امّا در متعارضین این زیادی مصلحت وجود ندارد. چرا که:
آن خبر واحدی که ذی المزیت است و دلیل بر وجوب جمعه است معنایش اینستکه: نماز جمعه صد درجه مصلحت دارد.
و آن خبری هم که فاقد مزیّت است لکن دالّ بر وجوب ظهر است باز مفادّش اینستکه: نماز ظهر صد درجه مصلحت دارد.
پس: دلیلین متعارضین در اینجا تمانع وجوبی داشته و رجحان بدون تأثیر بوده، قوّت مناط نمیآورد، فتعیّن القول بالتّخییر.
متن هذا، و قد عرفت فیما تقدّم: أنّا لا نقول بأصالة التّخییر فی تعارض الأخبار، بل و لا غیرها من الأدلّة؛ بناء علی أنّ الظّاهر من أدلّتها و أدلّة حکم تعارضها کونها من باب الطریقیّة، و لازمه التوقّف و الرّجوع إلی الأصل المطابق لأحدهما أو أحدهما المطابق للأصل، إلاّ أنّ الدّلیل الشرعیّ دلّ علی وجوب العمل بأحد المتعارضین فی الجملة، و حیث کان ذلک بحکم الشّرع فالمتیقّن من التّخییر هو صورة تکافؤ الخبرین.
أمّا مع مزیّة أحدهما علی الآخر من بعض الجهات فالمتیقّن هو جواز العمل بالرّاجح، و أمّا العمل بالمرجوح فلم یثبت. فلا یجوز الالتزام به، فصار الأصل وجوب العمل بالرّاجح، و هو أصل ثانوی، بل الأصل فیما یحتمل کونه مرجّحا الترجیح به، إلاّ أن یرد علیه إطلاقات التخییر؛ بناء علی وجوب الاقتصار فی تقییدها علی ما علم کونه مرجّحا.
و قد یستدلّ علی وجوب التّرجیح: بأنّه لو لا ذلک لاختلّ نظم الاجتهاد، بل نظام الفقه؛ من حیث لزوم التّخییر بین الخاصّ و العامّ و المطلق و المقیّد و غیرهما من الظاهر و النصّ المتعارضین.
و فیه: أنّ الظّاهر خروج مثل هذه المعارضات عن محلّ النّزاع؛ فإنّ الظّاهر لا یعدّ معارضا للنصّ، إمّا لأنّ العمل به لأصالة عدم الصّارف المندفعة بوجود النصّ، و إمّا لأنّ ذلک لا یعدّ تعارضا فی العرف. و محلّ النزاع فی غیر ذلک.
ترجمه * در مطالبی که گذشت دانستید که: ما در تعارض اخبار بلکه در غیر اخبار از سایر ادلّه، قائل به تخییر نیستیم، بنابراینکه ظاهر (از استظهار ما) از ادلّۀ حجیّت امارات و از ادلّۀ تعارض امارات اینستکه: حجیّت این امارات از باب طریقیّت (و رسیدن به واقع) است، و لازمۀ طریقیت هم، (بنابر اصل اوّلی) توقّف و رجوع به اصلی است که مطابق با یکی از دو اماره است (اگر اصل را مرجع بدانیم) یا یکی از دو اماره مطابق با اصل است (درصورتیکه اصل را مرجّح بدانیم که مربوط میشود به قاعدۀ ثانویه)، مگر اینکه یک دلیل شرعی (مثل اجماع محصّل قولی و یا اجماع عملی و یا اجماعات منقوله و یا اخبار متواتره) فی الجمله (یعنی بصورت اجمال) دلالت کند بر وجوب عمل به یکی از دو امارۀ متعارض، و لذا از آنجهت که این دستور به حکم شارع است، متیقّن از تخییر همان صورت تکافؤ دو خبر است (یعنی در صورتی میتوان به اذن فتخیّر عمل کرد که خبرین متکافئین باشند).
جواز اخذ به راجح است و لکن عمل به مرجوح (براساس اصل ثانوی) ثابت نشده است و لذا التزام به آن جایز نیست (چونکه تشریع است).
شیخ سپس میفرماید:
و گاهی استدلال میشود بر وجوب ترجیح به اینکه: اگر ترجیح واجب نباشد نظم استدلال و اجتهاد مختل میشود بلکه نظام فقه (در فروع فقهیّه) مختل میشود.
از چه جهت؟
از حیث لزوم تخییر بین خاص و عام، مطلق و مقیّد و غیر اینها از ظاهر و نصّی که متعارض هستند.
نصّ و ظاهر عرفا متعارضان شمرده نمیشوند (بلکه جای جمع دلالیاند).
اینستکه: تا به اینجا هر آنچه گفتیم براساس آن سه مبنا بود و لکن در صحّت و بطلان این مبانی صحبتی نکردیم مگر در قول به تساقط که ابطال شد.
در اینجا میگوئیم:
در باب تعارض امارات ظنیّه نیز، متعارضین چه دو خبر واحد باشند و چه از سایر امارات ظنیّه مثل دو شهرت و یا دو اجماع و یا دو بیّنه و... قول به سببیّت هم باطل است.
امّا قول به طریقیّت که مختار ماست حق است. چراکه:
1 - هم ادلّۀ حجیّت خود آن امارات با طریقیّت سازگارند، چنانکه مثلا دلیل حجیّت خبر واحد یعنی بناء عقلاء عالم، به مناط طریقیت إلی الواقع است و عقلاء عالم خبر واحد را طریق میدانند نه اینکه آن را سبب بدانند و برایش موضوعیت قائل باشند.
2 - هم اخبار علاجیّه و ادلّۀ باب تعارض اماره، دلیل بر طریقیت هستند، اعم از مرجّحاتی که در آنها ذکر شده است و یا تعلیلهائی که در آنها آمده است مثل (فانّ المجمع علیه لا ریب فیه) و...
البته در مقام اوّل یعنی در بحث متعادلین این قسمت توضیح داده شد و گفتیم که مقتضای قاعده در اینجا توقّف است و رجوع به اصل عملی و لذا:
یا باید اصل مطابق با احدهما را گرفت، بنابراینکه اصل مرجع باشد.
یا باید احدهما المطابق للاصل را گرفت، بنابراینکه اصل مرجّح باشد.
اینستکه: تاکنون بحث براساس اصل و یا قاعدۀ اوّلیّه بود که مقتضای آن توقّف و رجوع به اصل شد، لکن از اینجا به بعد بحث براساس اصل و یا قاعدۀ ثانویه است که از دلیل شرعی و اخبار علاجیّه اخذ شده است و آن اینستکه:
نباید از خبر متعارضین گذشت و هر دو را کنار گذاشت بلکه باید که به احدهما عمل نمود: لکن از آنجا که این مطلب برخلاف اصل اوّلی و براساس دلیل خاص شرعی یعنی اذن فتخیّر است، باید که به قدر متیقّن از آن اکتفا نمود.
قدر متیقّن و یا قدر مسلم از تخییر، صورت تعادل متعارضین من جمیع الجهات است.
امّا در فرضی که یکی از دو خبر متعارض از جهتی از جهات بر دیگری رجحان دارد ولو این مزیت معلوم الاعتبار نباشد، چنانکه مسألۀ مورد بحث در اینجا همین است، معیّنا باید که راجح را گرفت و مرجوح را کنار گذاشت، چراکه عمل به راجح علی کلّ حال جایز است، چه معیّنا و چه مخیّرا.
امّا عمل به مرجوح مشکوک است مضافا بر اینکه مطابق احتیاط هم نمیباشد، فتعیّن که عمل به مرجوح، تشریع و حرام، و عمل به راجح احتیاط واجب میباشد.
الحاصل: پس ترجیح واجب است.
اینستکه: تا به حال در رابطۀ با اموری بحث میکردیم که مرجّحیّت داشته و موجب قوّت ظنّ هستند ولو دلیل خاصّی بر اعتبار آنها نباشد.
است که باز هم از روی احتیاط باید که آن را اخذ نمود.
پاسخ به بل مذکور است به اینکه: الأصل دلیل حیث لا دلیل، و حال آنکه ما در اینجا دلیل بر عدم ترجیح به محتمل داریم و لذا جای اصل مزبور نیست و آن دلیل، اطلاقات تخییر است.
اموری که معلوم المرجّحیّة هستند از تحت این اطلاقات خارج شدهاند و لکن محتمل المرجّحیّة باقی است و لذا بدان اعتنا نکرده و از اصالة الاطلاق ادلّۀ تخییر (مثلا اذن فتخیّر) استفاده کرده و حکم به تخییر میکنیم و نه به ترجیح.
1 - مرجّحات منصوصه یعنی عواملی که سبب اقربیت یعنی نزدیکتر شدن احد الخبرین به واقع میشوند و در لسان ادلّه و اخبار نیز به آنها اشاره شده است، مثل ترجیح به شهرت روائی و یا موافقت با کتاب و...
2 - مرجّحات غیرمنصوصه، یعنی عواملی که سبب اقربیت یک حدیث به واقع میشوند و لکن در لسان دلیل به آنها تصریح نشده است مثل ترجیح به شهرت عملی و یا نقل به لفظ و...
در رابطۀ با این عبارت بود که گفته شد اطلاقات اخبار تخییر بر اصل مذکور در بل الأصل فیما یحتمل کونه مرجّحا التّرجیح به، وارد شده و موضوع آن را از بین میبرد و لذا در اینجا میفرماید این مطلب بر مبنای اینستکه:
ما به مرجّحات منصوصه اکتفا کرده و به مرجّحات خارجیّه اعتنا نکنیم چنانکه جماعتی از جمله مرحوم کلینی و مرحوم آخوند خراسانی از متقدّمین و متأخّرین بر این مبنا بودهاند.
امّا بر مبنای مشهور و شیخ اعظم که به تمام عوامل موجب قرب توجّه دارند جای این ورود نمیباشد بلکه باید به هر عاملی که سبب رجحان میشود و یا که محتمل المرجحیّة است از باب احتیاط عمل نمود یعنی به راجح یا محتمل الرّاجحیّة عمل کرد.
اشاره به ششمین دلیل قائلین به وجوب ترجیح است علاوه بر دلائل پنجگانهای که بر این وجوب گذشت و آن اینستکه:
اگر ترجیح واجب نباشد، لازم میآید که نظام اجتهاد بلکه نظام فقه بطور کلّی مختل شود و هرجو
مرج رخ داده و فقه جدید تأسیس شود.
اللازم باطل، فالملزوم مثله.
و امّا بیان این ملازمه اینستکه: فقه اسلام و شریعت حضرت پیامبر صلّی اللّه علیه و اله
1 - از اوّل مبتنی بر تقدیم خاص بر عام مقیّد بر مطلق، ناسخ بر منسوخ مبیّن بر مجمل، نص بر ظاهر، اظهر بر ظاهر و... بوده است.
2 - سیرۀ شریعت مقدّمه بر این بوده است که عمومات و مطلقات، و بالجمله کلیّاتی را بیان فرموده است و سپس به مرور زمان مخصّصات و مقیّدات آنها را تبیین کرده است.
حال با توجّه به این محاسبات اگر بنا باشد که در دوران امر بین العامّ و الخاص ما مخیر باشیم و ترجیح لازم نباشد، چهبسا افراد بسیاری عمومات را گرفته و به مخصصات توجهی نکنند و حال آنکه این مخصّصات و یا به تعبیر دیگر خصوصیات کاشف از مراد واقعی مولی هستند.
و یا اظهر را رها کرده، به ظاهر عمل نمایند و یا نص را کنار گذاشته و ظاهر را مقدّم بدارند و هکذا...
این امر موجب هرجومرج در نظام فقهی اسلام شده و خود ایجاد فقه جدیدی غیر از فقه اصیل اسلام خواهد بود.
البته، ابطال لازم روشن است و نیازی به توضیح ندارد.
آن را نپذیرفته و در جواب میفرماید:
اصلا اینگونه معارضات که عام با خاص، مطلق با مقیّد، نص با ظاهر و... تعارض میکنند از محل بحث ما که تعارض باشد خارجاند چرا که این امور با هم تعارضی ندارند بلکه اینگونه امور: 1 - یا از باب حاکم و محکوم است و یا از باب وارد و مورود است به این بیان که:
عمل به ظواهر و عمومات و... و اجراء اصول لفظیّۀ عقلائیّه براساس اصل عدم صارف است و حال آنکه نص و یا خاص و یا اظهر هریک خود قرینۀ صارفه بوده و دیگر جای اجرای اصل لفظی نیست.
2 - و یا از باب جمع عرفی هستند که بر طرح مقدّم است، چه به عنوان ترجیح که راجح اخذ و مرجوح طرح میشود و چه به عنوان تخییر که احدهما را علی التخییر طرح و دیگری را اخذ بکنیم.
پس: از ترک ترجیح، تخییر میان متعارضات مذکوره لازم نمیآید تا که محذور مذکور لازم آید، و محل نزاع ما در باب تعارض ظاهرینی است که بین آنها یا تباین کلّی وجود دارد و یا تباین جزئی.
متن و کیف کان، فقد ظهر ضعف القول المزبور و ضعف دلیله المذکور، و هو: عدم الدّلیل علی التّرجیح بقوّة الظّنّ.
و أضعف من ذلک ما حکی عن النّهایة، من احتجاجه: بأنّه لو وجب التّرجیح بین الأمارات فی الأحکام لوجب عند تعارض البیّنات، و التّالی باطل؛ لعدم تقدیم شهادة الأربعة علی الاثنین.(1)
و أجاب عنه فی محکیّ النّهایة و المنیة: بمنع بطلان التّالی، و أنّه یقدّم شهادة الأربعة علی الاثنین. سلّمنا، لکن عدم التّرجیح فی الشّهادة ربّما کان مذهب أکثر الصّحابة، و التّرجیح هنا مذهب الجمیع(2)
688.
، انتهی.و مرجع الأخیر إلی أنّه لو لا الإجماع حکمنا بالتّرجیح فی البیّنات أیضا.
و یظهر ما فیه ممّا ذکرنا سابقا؛ فإنّا لو بنینا علی أنّ حجّیّة البیّنة من باب الطریقیّة، فاللازم مع التّعارض التوقّف و الرّجوع إلی ما یتقضیه الاصول فی ذلک المورد: من التّحالف، أو القرعة، أو غیر ذلک.
و لو بنی علی حجّیّتها من باب السببیّة و الموضوعیّة، فقد ذکرنا: أنّه لا وجه للترجیح بمجرّد أقربیّة أحدهما إلی الواقع؛ لعدم تفاوت الراجح و المرجوح فی الدخول فیما دلّ علی کون البیّنة سببا للحکم علی طبقها، و تمانعهما مستند إلی مجرّد سببیّة کلّ منهما، کما هو المفروض.
فجعل أحدهما مانعا دون الآخر لا یحتمله العقل.
ترجمه * در هر صورت: ضعف قول مزبور (یعنی عدم وجوب ترجیح) آشکار شد و هکذا ضعف دلیلی که بر این عدم وجوب ذکر شد و آن عبارت بود از عدم دلیل بر قوّة الظنّ علی الترجیح.
اگر ترجیح بین امارات در احکام واجب بشود، پس در تعارض بیّنات نیز واجب خواهد بود. و تالی (یعنی وجوب ترجیح در بیّنات) باطل است چراکه شهادت چهار نفر بر دو نفر مقدّم داشته نمیشود (پس مقدّم یعنی وجوب ترجیح در ادلة الاحکام نیز باطل است).
اینستکه: از دلائل پنجگانۀ قبلی روشن شد که قول بعضی از عامّه که در متراجحین قائل به تخییراند و نه وجوب ترجیح، باطل است، مضافا بر اینکه دلیلشان هم که میگفتند: لا دلیل علی التّرجیح بقوّة الظن، تضعیف شد و ما به دلائل متعدّد اثبات کردیم که اینجا جای ترجیح است.
نکته: تا به حال سه دلیل از ادلّۀ منکرین وجوب ترجیح را در ضمن یک توهّم و ان قلت، نقل و نقد کردیم، و لکن شیخ در اینجا به نقل یک دلیل از قول علامه در نهایة پرداخته است که در واقع یک قیاس است و آن اینستکه:
اگر در تعارض امارات ظنیّه در احکام شرعیّه مثل خبرهای ثقه در احکام، ترجیح واجب باشد لازمهاش اینستکه: در تعارض اماره در موضوعات یعنی بیّنات با یکدیگر نیز ترجیح واجب باشد.
اللازم باطل، فالملزوم مثله.
در نتیجه: ترجیح واجب نیست، پس تخییر در کار است.
ترجیحی قائل نمیشوند.
اینستکه: علامه خود از این استدلال دو جواب داده است:
1 - اینکه ملازمه را میپذیریم لکن بطلان لازم را قبول نداریم یعنی قبول نداریم که ترجیح در بیّنات باطل باشد بلکه آن را صحیح میدانیم و در مثال مذکور نیز عدهای شهادت چهار نفر را بر دو نفر ترجیح میدهند چنانکه شهادت اعدل را بر عادل ترجیح میدهند و...
2 - سلّمنا که و اللازم باطل باشد و در بیّنات کسی قائل به ترجیح نباشد و لکن این یک قیاس مع الفارق است. چرا؟
پس: این قیاس مع الفارق است.
اینستکه: بازگشت پاسخ دوّم علامه به اینستکه: اگر اجماع به عنوان یک مانع خارجی نبود ما در بیّنات نیز حکم به وجوب ترجیح میکردیم.
به عبارت دیگر میخواهد بفرماید: مقتضی قاعده ترجیح است منتهی اگر در باب بیّنات قائل به ترجیح نشدهاند بخاطر وجود دلیل خاص است که اجماع و یا مخالفت اکثر باشد و إلاّ اگر این امر نبود ما نیز قائل میشدیم به اینکه مقتضی قاعده در بیّنات نیز ترجیح است.
امّا این فرمایش علامه به نظر ما باطل است چرا که کرارا گفتهایم که مقتضی قاعده عدم ترجیح است مگر دلیل خاص بر ترجیح برسد و جلو اقتضای قاعده را بگیرد نه اینکه مقتضای قاعده ترجیح باشد و اجماع مانع از آن بشود.
به عبارت دیگر: همانطور که در باب اماره در احکام دو مبنا بود یکی مبنای طریقیّت و دیگری مبنای سببیّت، که ما تفصیلا مطلب را روی هر دو مبنا محاسبه کردیم.
حال: در باب امارۀ در موضوعات و یا همان بیّنات نیز دو مبنا وجود دارد.
1 - یکی مبنای طریقیّت است که در این مبنا شهادت عدلین مثلا طریق إلی الواقع است و به خودی خود موضوعیّت ندارد و هو الحق. چرا؟
2 - یکی هم مبنای سببیّت و یا به تعبیر دیگر موضوعیت است.
1 - اینستکه: بر مبنای طریقیّت، مقتضای قاعده در تعارض بیّنات، توقّف است و رجوع به اصول و قواعد.
منتهی در باب امارۀ احکام اصلی عملی برائت و امثال آن است و لکن در باب بیّنات پای اصول و قواعد دیگر در میان است از قبیل تحالف و سپس حکم به تنصیفدار و یا قرعه زدن در اموری که تبعیضبردار نیستند مثل زوجیّت و نسب و هکذا صلح قهری و امثال.
البته دلیل بر توقّف قبلا ذکر گردید فراجع.
2 - و بر مبنای سببیّت که ملاک ترجیح در آن اقوائیت مناط است بدینمعنا که احد الامرین اهم و یا محتمل الاهمیّة باشد، تمانع وجود دارد و جای ترجیح نیست. چرا که در ما نحن فیه:
اوّلا: اقوائیّت ملاک یعنی اهم بودن یکی از آن دو و یا محتمل الاهمیّة بودن در هیچکدام وجود ندارد.
ثانیا: ادلّۀ حجیّت بیّنه هم که آیۀ شریفۀ فاستشهدوا شهیدین من رجالکم و... باشد، بطور مساوی شامل هر دو بیّنۀ متعارضه میشوند و برای هر دو سببیّت جعل میکنند بدون اینکه فرقی باشد بین راجح که شهادت اربع است و مرجوح که شهادت اثنین است.
ثالثا: تمانع هریک از آن دو از وجوب عمل به دیگری نیز به خاطر شمول دلیل و سببیّت هر کدام است، چه راجح و مرجوحی باشد یا نباشد، و لذا از حیث قاعده وجهی ندارد که ما احدهما را مانع از عمل به دیگری قرار دهیم ولی آن دیگری را مانع قرار ندهیم چرا که کلاهما تمانع دارد.
پس علی القاعده جای ترجیح نیست، مگر از روی دلیل خاص که در آن صورت جای ترجیح هست.
امّا آن دلیل خاص هم فقط در باب امارۀ در احکام وجود دارد و لکن در باب بیّنات و یا امارۀ در موضوعات وجود ندارد.
در نتیجه: قیاس این دو باب به یکدیگر در استدلال مستدل، مع الفارق است.
متن ثمّ إنّه یظهر من السیّد الصّدر - الشّارح للوافیة - الرجوع فی المتعارضین من الأخبار إلی التّخییر و التّوقّف و الاحتیاط، و حمل أخبار التّرجیح علی الاستحباب، حیث قال - بعد إیراد إشکالات علی العمل بظاهر الأخبار -:
«إنّ الجواب عن الکلّ ما أشرنا إلیه: من أنّ الأصل التّوقّف فی الفتوی و التّخییر فی العمل إن لم یحصل من دلیل آخر العلم بمطابقة أحد الخبرین للواقع، و أنّ التّرجیح هو الفضل و الأولی».
و لا یخفی بعده عن مدلول أخبار التّرجیح. و کیف یحمل الأمر بالأخذ بما یخالف العامّة و طرح ما وافقهم علی الاستحباب، خصوصا مع التّعلیل ب «أنّ الرّشد فی خلافهم»، و «أنّ قولهم فی المسائل مبنیّ علی مخالفة أمیر المؤمنین علیه السّلام فیما یسمعونه منه». و کذا الأمر بطرح الشّاذّ النّادر، و بعدم الاعتناء و الالتفات إلی حکم غیر الاعدل و الأفقه من الحکمین.
مع أنّ فی سیاق تلک المرجّحات موافقة الکتاب و السّنّة و مخالفتهما، و لا یمکن حمله علی الاستحباب، فلو حمل غیره علیه لزم التّفکیک، فتأمّل.
و کیف کان، فلا شکّ أنّ التّفصّی عن الإشکالات الدّاعیة له إلی ذلک، أهون من هذا الحمل.
ثمّ لو سلّمنا دوران الأمر بین تقیید أخبار التّخییر و بین حمل أخبار التّرجیح علی الاستحباب، فلو لم یکن الأوّل أقوی وجب التّوقّف، فیجب العمل بالتّرجیح؛ لما عرفت: من أنّ حکم الشّارع بأحد المتعارضین إذا کان مردّدا بین التّخییر و التّعیین وجب التزام ما احتمل تعیینه.
ترجمه
1 - رجوع به تخییر (که مربوط به عمل است)، به توقّف و احتیاط (که مربوط به فتوی است) در خبرین متعارضین.
2 - حمل اخبار ترجیح بر استحباب، آنجا که پس از وارد کردن اشکالاتی بر عمل به ظاهر اخبار میگوید:
1 - بعید بودن این پاسخ سید صدر از مدلول اخبار ترجیح (که ظهور در وجوب دارند) روشن است.
چگونه امر به اخذ خبر مخالف عامّه و طرح خبر موافق با آنها حمل بر استحباب میشود، بویژه با وجود تعلیل به اینکه رشد در مخالفت با آنهاست و اینکه سخن آنها در مسائل، مبنی بر مخالفت با امیر مؤمنان است، در آنچه که از ایشان میشنوند.
و هکذا امر (حضرت) به کنار گذاشتن حدیث شاذّ و نادر، و امر به عدم اعتنا و توجّه به حکم غیر اعدل و افقه از حکمین.
مضافا بر اینکه در سیاق این اخبار (یعنی اخبار علاجیّه، یک مرجّح دیگری وجود دارد و آن) موافقت خبر با کتاب و سنت قطعیۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و اله) و مخالفت با آنهاست و لذا حمل این اخبار بر استحباب ممکن نیست.
پس: اگر سید صدر غیر این مرجّح اخیر را حمل بر استحباب کند، تفکیک (در مرجّحات) لازم میآید (یعنی اگر این مرجّح اخیر را حمل بر وجوب میکنید، غیر آن را هم باید حمل بر وجوب کنید).
پس تأمّل کن (که این ایراد وارد نیست، چونکه تفکیک این مرجّح اخری، مع الدلیل است، معذلک این راهی که سید صدر رفته به خاطر ایرادات قبلی، درست نیست).
در هر صورت، پاسخ سید صدر به این اشکالات و شبهاتی که خود طرح کرده است و رهایی از آنها، آسانتر است از این حمل (اوامر ترجیح بر استحباب).
شیخ سپس میفرماید:
2 - سلّمنا که امر (در خبرین متعارضین) دائر باشد بین تقیید اخبار تخییر (که بایّهما عملت کان ثوابا باشد، البته در صورتیکه ترجیحی نباشد) و بین حمل اخبار ترجیح بر استحباب، (اقوی و اولی اینستکه:
مطلقات را حمل بر مقیدات بکنید)، حال به فرض که اوّلی (یعنی حمل مطلقات بر مقیّدات) هم اقوی نباشد، توقّف واجب و عمل به ترجیح واجب میشود، چرا که دانستی که حکم شارع به یکی از این دو خبر متعارض، درصورتیکه امر دائر باشد میان تخییر (بین دو خبر) و تعیین (یکی از آن دو که مثلا اعدل است)، التزام به آنی که تعیینش محتمل است، واجب است.
به عقیدۀ جمهور اهل سنت به استثنای باقلانی و جبّائیان و جمهور امامیه از اخباری و اصولی به استثنای سید صدر، ترجیح واجب است.
به عقیدۀ برخی هم چنانکه گذشت، ترجیح راجح نه واجب است و نه مستحب.
امّا نظریۀ سوّمی در این باب مطرح است که مربوط به سید صدر شارح وافیه است و آن حکم به تخییر است و نه ترجیح، منتهی ترجیح را مستحب و افضل میداند.
به عبارت دیگر: وی اوامری را که در اخبار علاجیّه وارد شده است مبنی بر اخذ به راجح و طرح مرجوح، حمل بر استحباب کرده است.
توضیح ذلک اینکه:
مرحوم سید صدر با ورود به اخبار و روایات علاجیّه که در رابطۀ با علاج متعارضین مطرح شده است و مطالعۀ آنها با اشکالات و شبهاتی در مضامین این اخبار روبرو شده است که از حل آنها عاجز شده و به ناچار آنها را حمل بر استحباب کرده است و نه وجوب و لذا فرموده است.
الحکم هو التّخییر فی جمیع المتعارضات إلاّ أنّ التّرجیح هو الافضل و الاولی.
برخی از این اخبار اصلا اسمی از مرجّحات نبرده بلکه مستقیما به سراغ تخییر رفته و فرموده است که: بایّهما اخذت من باب التسلیم وسعک.
برخی از این اخبار تنها متعرّض یک یا دو مرجّح شده و سپس به سراغ تخییر رفته است.
برخی از این اخبار از جمله مقبوله و مرفوعه متعرّض و متذکر چند مرجّح شدهاند لکن خود اینها به لحاظ ترتیب با هم اختلاف دارند فی المثل:
در بعضی جاها اوّل ترجیح به صفات را آورده، و سپس ترجیح به شهرت را و...
در بعضی جاها مطلب را بهعکس کرده و به برخی از مرجّحات از قبیل احدث تاریخا بودن، اعتنا نشده است و هکذا...
از این روند در اخبار به این نتیجه میرسیم که پس ترجیح واجب نمیباشد. و إلاّ اخبار علاجیّه به شکل منظمی آنها را بیان میکرد.
پس: معلوم میشود که ائمۀ ما اعتنایی به مرجّحات نداشتهاند و لذا ما ناگزیریم که اوامر ترجیح را حمل بر استحباب کنیم.
الحاصل: این شبهه و امثال آن سید صدر را وادار به قول به استحباب ترجیح کرده است، برخلاف قول مشهور.
اینستکه: بر اهل فن پوشیده نیست که حمل اوامر مذکوره در اخبار علاجیّه بر استحباب بسیار بعید است و با مدلول این اخبار نمیسازد.
فی المثل: یکی از این مرجّحات اینستکه: خذوا ما خالف القوم و ذروا ما وافقتها.
یعنی که حدیث مخالف عامّه را بگیرید و موافق را رها سازید.
خوب، خذوا و ذروا، در اینجا امر است و ظهور در وجوب دارد و ما بدون قرینۀ قاطع نمیتوانیم که آن را برخلاف ظاهرش حمل کنیم، بویژه اینکه در ادامه علّت آورده به اینکه: لانّ الرّشد و الحقّ فی خلافهم.
و یا علّت آورده به اینکه: مبنای اهل سنت در مسائل و احکام شرعیّه بر این بوده است که به محضر امیر مؤمنان علیه السّلام میرسیدند و حکم شرعی را سؤال میکردند و میرفتند و لکن با آنچه که از او میشنیدند مخالفت میکردند.
حال آیا میتوان گفت که مابین مطلبی که حق است و مطلبی که باطل است مخیّر هستیم، منتهی اخذ به حق افضل است؟ قطعا چنین جایی جای تخییر نیست بلکه معیّنا باید که حق را گرفت و باطل را کنار گذاشت.
پس: ترجیح واجب است.
و یا فی المثل: یکی از مرجّحات اینستکه: مشهور را گرفته و شاذ را طرح کنید آیا میتوان بدون جهت این امر را حمل بر استحباب کرد؟ بویژه اینکه علّت آورده است که فانّ المجمع علیه لا ریب فیه.
پس: در دوران بین طریقی که لا ریب فیه است و طریقی که فیه ریب است، معیّنا باید لا ریب فیه را گرفت.
و یا فی المثل: یکی از مرجّحات اینستکه: در باب حکمین و قاضیین فرموده است:
حکم قاضی اعدل و افقه را بگیرید و به غیر آن اعتنا نکنید درحالیکه ظهور در حصر هم دارد.
آیا در اینجا میتوان گفت که ما مخیّریم که به هرکدام که میخواهیم اخذ کنیم لکن اخذ به حکم قاضی افقه و اعدل اولویّت دارد؟
قطعا چنین جایی، جای تعیین است و نه تخییر، و لذا ترجیح واجب است.
آیا میتوان این امر را حمل بر استحباب کرده گفت دستور مزبور استحبابی است و إلاّ ما مخیریم بین اخذ به موافق و مخالف؟
خیر، معیّنا باید که جانب موافق را گرفته و آنچه مخالف قرآن و سنت است طرح نمود، چرا که امر مزبور قطعا وجوبی است.
آنگاه به قرینۀ سیاق، سایر فرازها و فقرات مذکور نیز حمل بر وجوب میشود.
پس: جناب سید صدر ترجیح واجب است و نه مستحبّ.
اینستکه: اگر قرینۀ معتبرهای بر تفکیک باشد، بله وحدت سیاق مورد لحاظ واقع نمیشود، لکن خوشبختانه قرینهای وجود ندارد.
میگوئیم که شما گفتید که در بعضی از اخبار اصلا اشارهای به مرجّحات نشده است بلکه مستقیما به سراغ تخییر رفته و فرموده است که: اذن فتخیّر.
به شما پاسخ میدهیم که امام علیه السّلام میدانسته است که مورد سؤال سائل متعارضینی است که از تمام جهات متعادلین هستند و لذا سخنی از مرجّحات به میان نیاورده، به سراغ تخییر رفته و این کلام را مطلق آورده است.
امّا در سایر جاها به بیان مرجّحات پرداخته است و لذا شما چنانکه شایع هم هست مطلق را حمل بر مقیّد کنید.
و امّا اینکه گفتید بعض روایات یک یا دو مرجّح را ذکر کرده و اشارهای به بقیۀ مرجّحات نفرموده است، پاسخش اینستکه:
العاقل یکفیه الاشاره.
کافی است که امام سرنخی به ما بدهد و ما به برکت حجّت باطنی یعنی عقل، دیگر مرجّحات را نیز بدست آوریم.
اینستکه: تا به اینجا ما قبول نکردیم که اوامر در اخبار علاجیّه قابل حمل بر استحباب باشند و قائل
به وجوب آنها شدیم. و لکن در اینجا میگوئیم:
از یک طرف اخبار تخییر اطلاق دارند بدین معنا که شما مطلقا مخیّر هستید، چه رجحانی در کار باشد یا نه؟
از طرف دیگر اخبار و اوامر ترجیح ظهور در وجوب دارند.
حال: اگر امر دائر باشد بین اینکه ما این مطلقات تخییر را مقیّد کرده بگوئیم که پس از فقدان مرجّحات جای تخییر است تا در نتیجه اوامر ترجیح به ظهور خودشان در وجوب باقی بمانند چنانکه ما میگوئیم و بین اینکه این اوامر را حمل بر استحباب کنیم تا که آن اطلاقات به حال خود باقی باشد.
و نتیجه بگیریم که: الحکم التخییر مطلقا، و التّرجیح اولی که سید صدر میگوید.
باز میگوئیم:
اوّلا: تقیید مطلقات تخییر اولویّت دارد چرا که التقیید شایع و الظنّ یلحق الشیء بالاعم الاغلب.
ثانیا: به فرض هم که تقیید اولی نباشد، باز از این باب که حمل امر بر استحباب هم شایع است پاسخ میدهیم که:
وقتی هیچیک از متعارضین نسبت به دیگری اولویّت نداشته باشد نوبت به توقّف میرسد و لذا در مقام عمل احتیاط ایجاب میکند که راجح را گرفته و مرجوح را کنار بگذاریم. چرا؟
زیرا مکرّر گفتهایم که در باب طرق و امارات: إذا دار الامر بین التّخییر و التعیین باید که جانب تعیین را گرفت لکن نه از باب اینکه حتما این حجّت است و خدا آن را معین کرده است تا که تشریع لازم آید، بلکه از باب اینکه راجح جایز العمل و مرجوح مشکوک الجواز است و لذا:
احتیاط کرده به راجح عمل کرده و عمل به مرجوح را جایز نمیدانیم چرا که از باب احتیاط نمیباشد. فتعیّن اینکه از باب تشریع باشد که حرام است.
الحاصل: إنّما الکلام در اینستکه:
اگر دو حدیث تعارض نمایند در حالیکه یکی از آن دو راجح و آن دیگری مرجوح باشد آیا ترجیح یعنی اخذ به راجح و طرح مرجوح واجب است یا مستحب یا هیچکدام؟
در پاسخ سه نظریه مطرح شد:
1 - مشهور شیعه و سنی قائل به وجوب ترجیح بودند.
2 - جماعتی از عامّه معتقد به تخییر بودند.
3 - سید صدر از امامیّه قائل به استحباب ترجیح بود.
نکته:
1 - مقام اوّل بحث در متکافئین بود.
2 - مقام ثانی در متفاضلین بود، که در خبرین متعارضینی بود که احدهما بر دیگری رجحان داشت.
این مقام ثانی، خود دارای چهار مقام بود که مقام اوّل آن این بود که آیا اخذ به ذو الرّاجح واجب است یا نه؟ که تا به اینجا بررسی شد.
در متن بعد به بررسی مقام دوّم از چهار مقام این مقام دوّم میپردازیم. ان شاء اللّه.
آنچه گذشت در یک گفتمان ساده با شیخ
پیرامون وجوب ترجیح است بدین معنا که: اگر دو خبر متکافئین نباشند بلکه متراجحین باشند آیا ترجیح واجب است یا نه؟ بلکه متراجحین هم مثل متکافئین است؟
یعنی آنچه در متکافئین گفته آمد عینا در متراجحین هم همان است و ترجیح واجب نیست.
1 - اجماع محصّل قولی 2 - اجماع محصّل عملی یا سیره 3 - اجماعات منقوله 4 - روایات متواتره 5 - القاعده
اگر کسی چهار دلیل اوّل را قبول نکند، دلیل پنجم یعنی الاخذ بذی المزیّة بعنوان یک قاعده قابل ردّ نیست. و لذا:
در دو خبری که یکی نسبت به دیگری ترجیح دارد، قاعده اینستکه: راجح را بر مرجوح مقدّم بداریم.
گفته شد که با قطع نظر از وجوب ترجیح و در صورت متکافئین بودن روایات مقتضای قاعده در خبرین متعارضین، اعم از اینکه قاعدۀ اوّلیّه باشد و یا ثانویه، بنابر سببیّت تخییر است.
امّا به حسب اصل و قاعدۀ اوّلیّه بنابر طریقیّت، اوّل توقّف است و لکن اصل و قاعدۀ ثانوی در آخرش گفته: اذن فتخیّر.
إنّما الکلام در اینجاست که: آیا این توقّف آخرش تخییر است مطلقا یا که در برخی از فروض اذن فتخیّر است؟
بله، اوّلش بنابر طریقیّت توقّف است، یعنی یتوقّف و یرجع إلی الاصل، لکن ان وافق احدهما و إلاّ فالی التّخییر.
به عبارت دیگر: وقتی انسان به حکم قاعدۀ اوّلیّه در متکافئین توقّف میکند، خود دارای دو صورت است:
گاهی یکی از دو متعارض مطابق اصل است، مثل: ینبغی غسل الجمعة، که با اصل عدم وجوب و یا اصل برائت مطابق است.
گاهی هم هیچیک از آن دوتا مطابق با اصل نیست، مثل وجوب نماز ظهر و وجوب جمعه و یا مثل حرمت دفن کافر و وجوب دفن کافر.
در فرض مزبور نیز یا اصل عملی را مرجّح احد المتعارضین قرار میدهیم یا مرجع.
اگر یکی از متعارضین مطابق اصل شد و ما هم اصل را مرجّح دانستیم یعنی آن را دلیل لا یجب غسل الجمعه قرار دادیم، که از محل بحث ما خارج میشود چرا که بحث ما در متعادلین است و نه متراجحین.
و اگر یکی از متعارضین مطابق اصل شد و ما هم اصل را مرجع قرار دادیم و نه مرجّح مقتضای قاعدۀ اوّلیّه، توقّف است و رجوع به اصل، لکن مقتضای قاعدۀ ثانویه اذن فتخیّر است، نه اینکه یتوقّف و یرجع إلی الاصل. چرا؟
به حسب قاعدۀ اوّلیّه، یتوقّف و یرجع إلی التّخییر بین الاحتمالین.
به حسب قاعدۀ ثانویه، اوّلش یرجع إلی الاصل است ولی آخرش فاذن فتخیّر یعنی که ائمه علیهم السّلام فرمودهاند که احد الخبرین را اختیار کنید.
پس: در دو فرض با قطع نظر از وجوب ترجیح، وظیفه در خبرین متعارضین تخییر است، منتهی:
بنابر سببیّت اوّلا و اخرا، حکم تخییر است و لکن بنابر طریقیّت اوّلش توقّف است لکن آخرش تخییر است.
البته، در یک فرض از سه فرض فوق ممکن است که اخرش به اذن فتخیّر نرسد بلکه به ترجیح برسد.
یا عقل است، یا شرع، و شقّ سوّمی ندارد.
نکته: حاکم به تخییر چه عقل باشد و چه شرع، هیچکدام حکم به تخییر نمیکنند مگر در صورت
فقدان مرجّح.
روایاتی است که در رابطۀ با معالجۀ متعارضین به ما رسیده است و خود بر دو دستهاند:
یک دسته روایاتی هستند که نامی از تراجیح نیامده است یعنی تا که از امام علیه السّلام سؤال شده است که یأتی عنکم المتعارضان وظیفه چیست؟ فرمودهاند: فموسّع علیک بایّهما اخذت.
یک دسته هم روایاتی هستند که اوّل مرجّحات را ذکر نموده و سپس فرموده: اذن فتخیّر.
حمل المطلق علی المقید است، فی المثل:
یک مطلق داریم مثل اعتق رقبة، یک مقیّد هم داریم مثل اعتق رقبة مؤمنة.
نمیدانیم که این مؤمنة در اعتق رقبة مؤمنة، یک قید وجوبی است و یا استحبابی؟
قاعده اینستکه: آن عبارت مطلق را حمل بر مقیّد کرده و نتیجه گرفته شود که قید ایمان یک قید وجوبی است و لذا باید رقبۀ مؤمنه آزاد نمود.
الحاصل:
بنابراینکه تخییر شرعی باشد، قاعده اینستکه: زمانی نوبت به تخییر میرسد که ترجیحی در کار نباشد و إلاّ با بودن ترجیح حتما باید راجح را اخذ نمود و این همان حمل المطلق علی المقید است.
بنابر اینکه تخییر عقلی باشد، حکم عقل اینستکه: در خبرین متعارضین مخیّر هستید که یکی را اخذ و دیگری را طرح بکنید.
پس: حیث اینکه احتمال میدهم که ذی المزیّة مقدّم باشد، به این آسانی دستور به تخییر نمیدهم، بلکه وقتی اجازۀ به تخییر میدهم که هیچکدام از متعارضین مزیّتی بر دیگری نداشته باشد و إلاّ احتیاط کرده میگویم ذی المزیّة را اخذ کنید. چرا؟
به عبارت دیگر: دلیلی مثل صدق العادل که خبر ثقه را حجّت کرده است اطلاق دارد، چه خبر ثقه و خبر عادل بلا معارض باشد و چه مع المعارض، چه ذی المزیه باشد یا نه.
این اطلاق را گرفته بگوید شارع خبر عادل را بطور مطلق حجّت دانسته است و قیدی ندارد.
وقتیکه فاقد قید است، در صورت امکان وظیفه اینستکه: به کلّ منهما بعینه عمل بشود چونکه صدق العادل شامل همۀ خبرها شده آنهم وجوب به نحو عینی.
منتهی از آنجا که قدرت شرط عام در تمام تکالیف است، باید که فعل به اندازۀ قدرت انجام بگیرد.
اندازۀ قدرت هم اینستکه: کلّ منهما بانضمام الاخر، نامقدور است و لکن کلّ منهما بشرط الانفراد عن الاخر مقدور است.
پس: قدرت مکلّف به احدهما میرسد تخییرا و لذا لزومی ندارد که ذی المزیة را مقدّم بدارد، چه میفرمائید.
قلنا به اینکه: عقل به ادلّۀ حجیّت هم که نظر کند، تا زمانی که ذی المزیة وجود داشته باشد اجازۀ تخییر نمیدهد. چرا؟
زیرا عقل پس از اتمام سه مقدّمه اجازه میدهد و لذا تا یکی از این سه مقدّمه که ذیلا بیان میشود ناقص باشد اجازۀ تخییر نمیدهد.
1 - صدّق العادل، کلّ منهما را عینا واجب العمل کرده است.
2 - کلّ تکلیف مشروط بالقدرة و الامان، که در متعارضین امکان عمل به احدهما وجود دارد و نه کلیهما.
3 - ترجیح بلا مرجّح قبیح است و لذا ترجیح یکی از دو خبری که من جمیع الجهات مساوی هستند درست نیست.
تشریع است و حرام، چه میفرمائید؟
اوّلا: همانطور که حجّت بودن یک اماره نیازمند به دلیل است و حجّت دانستن اماره بدون دلیل تشریع است، تعبّد به ذی المزیّه هم دلیل میخواهد یعنی که اگر بدون دلیل متعبّد به ذی المزیّه شویم، تشریع است.
شک داریم که ترجیح ذی المزیّه واجب است یا نه؟
ثانیا: مسألۀ دوران بین التّعیین و التّخییر، جای برائت است، فی المثل:
دوتا خبر با هم تعارض میکنند که یکی راجح و دیگری مرجوح است.
شک داریم که آیا ما مخیّر هستیم که هر کدام را که میخواهیم عمل بکنیم یا که نه مخیّر نیستیم بلکه مقیّد هستیم که حتما ذی المزیّة را اخذ کنیم؟
قبلا خواندهایم که در این مسأله، اصل برائت جاری میشود چرا که تعیین خودش یک نوع از کلفت است، و عند الشّکّ فی الکلفة، الأصل، البرائة.
بنابراین: بوسیله اصالة البرائة این کلفت و مشقت تعیین را دور میکنیم و به هریک که میخواهیم عمل میکنیم.
پس: مقتضای قاعده، عدم وجوب ترجیح است. چه میفرمائید؟
1 - حرف اوّل این حضرات را که گفتند التّعبّد بذی المزیّة من دون الدّلیل کالتّعبّد بالامارة من دون دلیل، تشریع محرّم، درست است.
امّا صحبت ما در اینجا صحبت تعبّد نیست بلکه صحبت احتیاط است، یعنی:
وقتی دوتا خبر با هم تعارض میکنند در حالیکه یکی راجح است و یکی مرجوح، عمل به راجح قطعا جایز است چه تخییر باشد و چه تعیین.
پس: در عمل به راجح بحثی نیست، إنّما الکلام در عمل به مرجوح است چرا که جای شک و تردید است که آیا با بودن راجح میتوان به مرجوح عمل کرد یا نه؟
خوب ما احتیاط به آن طرفی عمل میکنیم که متیقّن است، یعنی که از روی احتیاط به راجح عمل
میکنیم نه آنکه متعبّد به آن شویم.
در اینستکه:
یک وقت شما انگشت روی راجح گذاشته میگوئید بندگان خدا، خدا فرموده است که به این راجح عمل کنید، بدون اینکه بتوانید این مطلب را به شارع استناد دهید، خوب این تشریع است و حرام.
یک وقت هم انگشت روی راجح گذاشته میگوئید: بندگان خدا، خطابی از جانب خدا در رابطۀ با این نرسیده است، لکن این مقدار میدانیم که یا تخییر و یا تعیین و علی کلا التقدیرین عمل به این راجح جایز است.
اخذ قدر متیقّن بما أنّه قدر متیقّن، احتیاط است و نه تشریع.
به لحاظ اینکه حکم به احتیاط در اینجا از عقل است، یعنی عقل حکم میکند به اینکه این احتیاط واجب است. چرا؟
بخاطر اینکه طرف مقابل راجح مشکوک است یعنی شک داریم که میتوانیم به طرف مرجوح عمل کنیم یا نه؟ خوب اصل اینستکه: خیر نمیتوانید، چونکه:
الأصل عند الشّکّ فی الحجیّة، عدمها.
پس علی القاعده همان ترجیح واجب است.
2 - و امّا در پاسخ به اینکه گفتند در مسألۀ دوران بین التّعیین و التّخییر، جای اصل برائت است چونکه کلفت تعیین را با اصل برائت برمیداریم، میگوئیم:
اکثر علما در دوران بین التّعیین و التّخییر، معتقدند به اینکه این شک، یکجور شک در مکلّف به است، و هرگونه شک در مکلّف به جای احتیاط است.
اگرچه ما خودمان در آنجا برائتی شدیم، و تعیین را با اصل برائت برداشتیم لکن در اینجا قویّا احتمال میدهیم که احتیاط واجب بشود. چرا که حق اینستکه:
این مسأله مربوط به آن مسألۀ قبلی که گفته شد: إذا دار الامر بین التعیین و التّخییر، آیا احتیاط واجب است یا که برائت جاری میشود؟ نمیباشد.
به فرض که در آنجا کسی برائتی باشد، در اینجا باید که احتیاطی بشود.
چرا جنابعالی میفرمائید که این بحث داخل در بحث إذا دار الامر بین التّعیین و التّخییر که ما خود در آنجا برائتی بودیم نیست و اینجا جای احتیاط است مگر چه تفاوتی در این دو مسأله وجود دارد؟
این فرق که: دوران بین التّعیین و التّخییر یک وقت در مسألۀ فرعیّه یعنی در حکم شرعی فرعی است، و یک وقت در مسألۀ اصولیّه است.
1 - آنجا که دوران مزبور در مسألۀ فرعیّه است، امکان دارد که ما در آنجا برائتی شویم، فی المثل:
اگر سوال شود کسی که روزهاش را در ماه رمضان عمدا بخورد آیا کفارهاش معینا صوم شهرین است یا که بین صوم شهرین و اطعام ستّین مخیّر است؟
شکش، شک در مکلّفبه است بدین معنا که او نمیداند که مکلّفبهاش معیّنا صوم شهرین است یا که مکلّفبهاش مخیّر میان صوم شهرین و اطعام ستین است.
در این دوران بین التّعیین و التّخییر در مسألۀ فرعیه، عدهای احتیاطی هستند عدهای از جمله خود ما برائتی هستیم.
یعنی کلفت تعیین را با اصل برائت از خود دور کرده گفتیم مخیّر هستید بین صوم شهرین و اطعام ستین.
2 - و آنجا که دوران بین التّعیین و التّخییر در مسألۀ اصولیّه است، بدینمعنا که در طریقی پیشآمده که مجتهد را به سوی اجتهاد و کشف از حکم واقعی میبرد چنانکه ما نحن فیه اینگونه است. چرا؟
بخاطر اینکه در اینجا نیز این سؤال مطرح است که آیا این دو خبری که با هم تعارض کردهاند و مجتهد میخواهد با آنها استدلال کند که آیا مخیّر است که به هر کدام که خواست استدلال کند یا که حتما باید ذی المزیّة را گرفته و با ذی المزیّه استدلال و اجتهاد کند؟
خلاصه، دوران بین التّعیین و التّخییر فی باب الحجج جای احتیاط است یعنی که عقل میگوید دفع ضرر محتمل واجب است.
در اینجا نیز صحبت از حجّت است، یعنی حجّت إلی الواقع.
عقل عند الشک فی باب الحجة میگوید احتیاط واجب است.
به عبارت دیگر: در دوران امر بین التعیین و التّخییر در باب حجّت، برائت جاری نمیشود بلکه در باب حجّت باید احتیاط نمود.
بر همین مبناست که اگر دو نفر مجتهد باشند که یکی اعلم است و دیگری غیر اعلم است و امر دائر باشد بین التّعیین و التّخییر بدینمعنا که آیا انسان مخیّر است که هر کدام را که میخواهد تقلید کند یا که نه، معیّنا باید اعلم را تقلید کند؟
عقل میگوید: احتیاط واجب است و حتما باید اعلم را تقلید کند، چرا که این طریق است، بخاطر اینکه شما میخواهید که مجتهد از طریق اجتهاد حکم خدا را به دست آورد.
پس: در دوران بین التّعیین و التّخییر در باب حجج باید که احتیاط نمود. و اگر ما در مسألۀ قبلی قائل به برائت شدیم ربطی به اینجا ندارد.
اینستکه: اگرچه این قسمت مورد بررسی قرار گرفت و لکن یک بررسی سطحی بود و لذا بهتر است که مطلب را عمیقتر از آنچه گذشت برداشت کنیم و لذا اینگونه وارد بحث میشویم که:
اگر دو خبر با هم تعارض کنند، صرفنظر از اینکه آنها را از باب طریقیّت حجّت بدانیم یا که از باب سببیّت و یا اینکه متکافئین هستند و یا متراجحین، قاعدۀ اوّلیّه، تساقط است یا تخییر است یا توقّف و رجوع به اصل؟
پس باید که مسأله را روی هریک از این سه مبنا مورد محاسبه قرار داده ببینیم که مقتضای قاعده در متعارضین، وقتی که یکی از آن دو راجح است و دیگری مرجوح، وجوب ترجیح است یا که عدم وجوب ترجیح؟
در اینجا میگوئیم:
1 - اگر ما قائل شویم به اینکه مقتضای اصل و قاعدۀ اوّلیّه در متعارضین تساقط هر دو دلیل است، کان لم یکونا، و یرجع إلی الاصل و إن خالفهما، خوب حکم تساقط است، منتهی دلیل ثانوی خارجی مثل اجماع و اخبار علاجیّه میآید و دلیل این تساقط را گرفته میگوید حق ندارید که هر دو دلیل را کنار بگذارید بلکه باید که فی الجمله از آنها استفاده کنید، یعنی که احدهما را گرفته، به آن عمل نمائید.
در این فرض، اوّل باید دید که آیا راجح و مرجوحی در کار هست یا نه؟
اگر راجح و مرجوحی در کار هست، حتما باید که راجح را اخذ کرده و مرجوح را طرح نمود. چرا؟
زیرا که هر دو در ابتدا تساقط کرده کان لم یکونا شدند، لکن دلیل خارجی روحیّهای بر آنها وارد نمود؛ منتهی:
اگر هردو مساوی باشند خوب به هر دو روحیه میدهد و لذا به هریک که بخواهید میتوانید عمل کنید.
و اگر یکی راجح است و دیگری مرجوح، قدر متیقّن از آن روحیه، طرف راجح است، لکن در رابطۀ با مرجوح شک داریم که آیا به مرجوح هم روحیه داده است یا نه؟ الأصل العدم.
پس: عمل به راجح به عنوان قدر متیقّن در اینجا واجب است.
امّا بنابراینکه اصل و قاعدۀ اوّلیّه تساقط نباشد و ادلّۀ حجیّت شامل هر دو دلیل بشود، یعنی
همانطور که غیر متعارضین را شامل شده، متعارضین را نیز شامل شده است، لکن به لحاظ اینکه قادر بر انجام هر دو نیستیم، آن مقدار که میتوانیم یعنی احدهما را عمل میکنیم.
2 - و اگر ما قائل به طریقیّت شدیم، اصل و قاعدۀ اوّلیّه بر این مبنا توقّف است و رجوع به اصلی که مطابق با یکی از دو دلیل است.
فی المثل: غسل جمعه واجب است یا مستحب؟ یتوقّف و یرجع إلی الاصل البرائة که مطابق با عدم وجوب جمعه است.
و لکن اگر هر دو دلیل مخالف اصل باشند، اصل و قاعدۀ اوّلیّه بر این مبنا رجوع إلی التّخییر است بین احد الاحتمالین، امّا قاعدۀ ثانویه، اذن فتخیّر است یعنی که احد الخبرین را اخذ کنید.
و امّا آنجا که یکی از خبرین مطابق اصل است خود دو صورت دارد:
گاهی دلیلی که دارای مزیّت است مطابق اصل است.
گاهی دلیلی که فاقد مزیّت است مطابق اصل است.
در آنجا که یکی از دلیلین دارای مزیّت است و مطابق اصل است، خوب بحثی وجود ندارد چرا که مسلّما آنی که دارای مزیّت است اخذ میشود.
سخن در آنجایی است که یکی از دلیلین که مزیّت دارد مخالف اصل است و آنی که مزیّت ندارد مطابق اصل است.
إنّما الکلام در اینجاست که آیا حق داریم که به هریک از آن دو که میخواهیم عمل کنیم چه ذی المزیّه و چه آن دیگری را یا که نه حتما باید که ذی المزیّه را عمل بکنیم؟
در اینجا ما دلیلی نداریم که خبری را که با اصل مطابق است به جرم مرجوح بودنش کنار بگذاریم و خبری را که مخالف اصل است بخاطر رجحانش مقدّم بداریم.
پس: بطور کلّی: احدهما مطابق با اصل باشد و یا مخالف اصل باشد، متراجحین باشد یا متکافئین، وظیفه تخییر است.
در متعادلین گفتیم: اگر کسی قائل به سببیّت بشود علی القاعده باید که قائل به تخییر شود و چنانچه قائل به طریقیّت بشود کما هو الحق، مقتضای قاعده توقّف است.
حال مسأله در متراجحین نیز همین است یعنی که:
اگر کسی قائل به سببیّت شود باید که قائل به تخییر شود و چنانچه قائل به طریقیّت شود کما هو الاقوی، باید که قانون توقّف را اختیار کند.
علتش اینستکه: 1 - اگر ما قائل به طریقیت باشیم، در صورتی که دو خبر با هم تعارض میکنند و ما ببینیم که هر دو جامع شرائط حجیّت و طریقیّت هستند، قطعا تمانع حاصله بین آن دو را ادراک میکنیم یعنی متوجّه میشویم که این یکی خبر مانع از فعلیّت آن یکی خبر و آن دیگری مانع از فعلیّت این یکی میشود.
زیرا: ما یک واقع بیشتر نداریم و لذا نمیتوانیم که دو طریق إلی الواقع داشته باشیم و إلاّ آن دو طریق یا هر دو باطلاند و یا لااقل و بالاجمال میدانیم که یکی از آن دو باطل است.
الحاصل: دو خبر به دلیل جامع شرائط حجیّت بودنشان با هم تعارض کرده و دست به گریباناند و لذا یتوقّف، یعنی که هر دو از سمت طریقیّت میافتند.
به عبارت دیگر: هریک نسبت به خصوص مودّایش از طریقیّت میافتد، لکن هر دو با هم طریقی برای نفی قول ثالث میباشند.
بخاطر اینکه ما خبر واحد را از باب ظنّ شخصی حجّت نمیدانیم که وقتی یکی راجح شد و دیگری مرجوح، آنکه راجح است ظنّ شخصی داشته باشد و آنکه مرجوح است ظنّ شخصی نداشته باشد و در نتیجه آن یکی طریقیّتش را حفظ کند و این یکی از دست بدهد.
ملاک حجیّت ظنّ نوعی است که هر دو خبر هم دارای ملاک ظنّ نوعی هستند بدون اینکه از این جهت، یعنی افادۀ ظنّ نوعی با هم تفاوتی داشته باشند.
بله، اگر ملاک حجیّت خبر ظنّ شخصی بود، ذی المزیّه میشد حجّت و آنکه فاقد مزیّت است میشد غیر حجّت و لکن هر دو دارای ملاک ظنّ نوعی هستند و از آن جهت که با هم تعارض میکنند این ملاک را از دست میدهند ولو اینکه خبر راجح علاوه بر آن ظنّ نوعی، ظنّ شخصی هم داشته باشد،
چونکه ظنّ شخصی به درد ما نمیخورد.
و لذا: یکی مخالف اصل است و لکن مزیت دارد چونکه راویاش اعدل است لکن دیگری که فاقد مزیّت اعدلیّت است مطابق اصل است.
ما راجح را که ذی المزیّه باشد اخذ کرده و مرجوح را طرح میکنیم، چه میفرمائید؟
میگوئیم: دلیل ندارد که به صرف داشتن مزیت، ذی المزیّه را اخذ و دیگری را طرح بکنیم و به دنبال اصالة البرائة نرویم.
بلکه اصالة البرائه که مطابق با ینبغی غسل الجمعه است، از آن اصلهایی است که عقلا و شرعا محکم است تا زمانی که علم به خلاف آن پیدا کنیم، در حالیکه مزیت داشتن یکطرف نمیتواند که برای ما علم به خلاف بشود.
پس: وجود مزیّت در احد الخبرین نمیتواند جلوی توقّف را بگیرد.
بنابراین: بنابر طریقیّت مطلب همان است که ما گفتیم یعنی:
یتوقّف و یرجع إلی الاصل المطابق لاحدهما، چه متراجحین باشند و چه متکافئین.
و اگر اصل با هیچکدام موافق نشد، یرجع إلی التّخییر بین الاحتمالین و نه بین الخبرین.
2 - و امّا اگر ما قائل به سببیّت شویم یعنی که امارات را از باب سببیّت و یا تولید مصلحت حجّت بدانیم، مقتضای قاعدۀ اوّلیّه، التخییر بین الخبرین است که این یکی خبر اخذ بشود یا آن یکی خبر. چرا؟
زیرا تزاحم خبرین به معنای تزاحم سببین و یا به تعبیر دیگر تزاحم مصلحتین است مثل انقاذ غریقین که هریک از دو غریق به اندازۀ کافی مصلحت دارند. و لکن در صورتیکه قادر بر نجات هر دو نباشیم لااقل احدهما را باید که نجات بدهیم.
در اینجا: متعارضین، متعادلین باشند مقتضی قاعدۀ تخییر است، متراجحین هم باشند، تخییر است و لذا خیال نشود که در متراجحین اخذ بالرّاجح و طرح مرجوح واجب است، خیر، همانی که در متعادلین گفته شد، در متراجحین هم همانست و مزیّت موجود تأثیری ندارد.
نمیخواهیم تا ببینیم کدام اقرب إلی الواقع و کدام ابعد است بلکه بنابر سببیّت هریک از آن دو دارای مصلحتی میباشد که تعارض بین دو مصلحت پیش آمده است.
البته در رابطه با ذی المزیه باید گفت که به واقع نزدیکتر است نه اینکه مصلحتش بیشتر است که بنابر سببیّت هم ملاک این مصلحتها میباشد.
نکته: به عقیدۀ شیخ بر حسب اصل ثانوی ترجیح واجب است و لذا میفرماید یجب الاخذ بالرّاجح و لکن محاسبۀ مطلب در اینجا براساس اصل اوّلی است.
به عبارت دیگر: به نظر شیخ به حسب اصل اوّلی، در متراجحین، ترجیح واجب نیست.
مطلب همان است که گفتیم یعنی به حسب قاعدۀ ثانویّه، ترجیح باید واجب باشد. چرا؟
زیرا که اخذ به راجح متیقّن است و اخذ به مرجوح مشکوک.
اینستکه: اگر شما قائل به تخییر هم باشید میتوانید که راجح را اخذ کنید چنانکه اگر قائل به ترجیح باشید راجح را اخذ میکنید و لذا جای نگرانی نیست.
امّا در جواز اخذ به مرجوح شک داریم که الأصل، عدم الجواز و لذا با بودن راجح اخذ به مرجوح جایز نیست بلکه تعبّد به مرجوح بدون دلیل تشریع است و حرام.
1 - مرجّحاتی که جنبۀ مرجّحیّت آنها بالوجدان دریافت میشود.
2 - مرجّحاتی که وجدانا مرجّح نیستند، فقط احتمال میرود که مرجّح باشند؛
به عبارت دیگر:
1 - مرجّحاتی وجود دارد که انسان بالوجدان میفهمد که به خبر قوّت میبخشند و خبر را اقرب إلی الواقع میکنند که اینها میشوند مرجّحات وجدانی، مثل اینکه احد الخبرین مطابق با شهرت باشد.
2 - مرجّحاتی هم وجود دارد که بالوجدان مرجّح نیستند مثل مطابق با اصل بودن احد الخبرین، مثل اینکه: ینبغی غسل الجمعة مطابق با اصل برائت است.
این یک مرجّح وجدانی نیست چونکه اصل مفید ظنّ نیست تا وقتیکه خبر مطابق با آن شد وزنش زیادتر شود و به مصلحت آن افزوده گردد و لذا بالوجدان مرجّح نیست.
امّا با اینکه بالوجدان مرجّح نیست، لکن انسان این احتمال را میدهد که وقتی یکی از دو خبر با آن مطابق شد نسبت به خبر دیگر مقدّم باشد.
الحاصل: بهحسب قاعدۀ ثانویه، در جایی که مرجّح بودن مرجّحات بالوجدان فهمیده میشود، یجب الاخذ بالرّاجح و طرح المرجوح. چرا؟
زیرا که از ادلّۀ ما این مقدار از قدر متیقّن بدست میآید.
ابتدا با بل پاسخ داده میفرماید: بلکه واجب است که حتّی محتمل التّرجیح را هم مقدّم بداریم چنانکه در مجتهدین گفته شد که اگر میدانی که یکی اعلم از دیگری است، قاعده اینستکه: تقلید از اعلم را مقدّم بدارید.
حال اگر در یکی از دو مجتهد علم به اعلمیّت نداشته باشیم بلکه شبهۀ به اعلمیّت داشته باشیم میگویند که باز تقلید از آنی که شبهۀ اعلمیّت در او وجود دارد واجب است.
در ما نحن فیه نیز مطلب همینطور است، فی المثل: میدانیم که یکی از دو خبر مطابق شهرت است و شهرت هم مرجّح است، در اینجا یجب التّرجیح یعنی که لازم است که این خبر را با این شهرت ترجیح داده و بر آن یکی خبر مقدّم بداریم.
حال: یک وقت هست که وجدانا علم به ترجیح نداریم، بلکه شبهۀ ترجیح داریم مثل خبری که مطابق با اصل است، در اینجا نیز یجب التّرجیح یعنی که باید این خبری را که در آن شبهۀ ترجیح وجود دارد احتیاطا بر خبر دیگر مقدّم بداریم.
خیر، پس از این مرحله میفرماید که خیر، در مرجّح احتمالی میتوانیم که بواسطۀ اطلاقات تخییر و یا به تعبیر دیگر اطلاق اذن فتخیّر، تخییر را مقدّم بداریم، چرا که در ادلّۀ ما هست که اگر از دو دلیل یکی راجح و یکی مرجوح نبود، اذن فتخیّر.
این اذن فتخیّر، مطلق است اعم از اینکه در احدهما شبهۀ ترجیح باشد یا نه.
1 - در بسیاری از موارد و یا در عمدۀ ادلّۀ ما، عام با خاص تعارض دارد.
2 - و در بسیاری از موارد و عمدۀ ادلّۀ ما مطلقات با مقیدات اصطکاک دارند.
حال: اگر ترجیح واجب نباشد یعنی که خاص بر عام و مقیّد بر مطلق مقدّم نشوند و گفته شود که فی المثل: در عام و خاص مخیّر هستید که هر کدام را که بخواهید اخذ بکنید و هکذا در مطلق و مقیّد، خوب یکی مطلق را اخذ میکند یکی مقیّد را یکی عام را اخذ میکند یکی خاص را و یک هرجومرجی در فقه پیش میآید.
پس: برای جلوگیری از هرجومرج و رعایت انضباط و قانونمندی در همه استدلالات لازم است که بگوئیم: یجب الرّاجح و طرح المرجوح.
از نظر ما پذیرفته نیست، گرچه این دلیل به ضرر ما نیست و ما خود به حسب قاعدۀ ثانویه قائل به وجوب ترجیح هستیم. چرا؟
بخاطر اینکه اصلا عام و خاص و یا مطلق و مقیّد داخل در بحث ما یعنی متعارضین نیستند، چنانکه حاکم و محکوم و وارد و مورد، متعارضین نیستند. چرا؟
زیرا حجیّت ظواهر مشروط بر اینستکه: قرینۀ صارفه برخلافشان نباشد و حال آنکه نص در مقابل ظاهر قرینۀ صارفه است و یا مقیّد در مقابل مطلق قرینۀ صارفه است که از آن تعبیر به ورود میشود.
این در حالی است که بحث ما در تعادل و تراجیح است که مربوط به متعارضین است.
سلّمنا که ما تنزّل کرده بگوئیم: بله همۀ این امور از متعارضین هستند، به فرض هم که از متعارضین باشند جای جمع دلالی هستند یعنی: الجمع مهما امکن اوّلی من الطرح، یعنی که عرف مطلق را با مقیّد جمع میکند و عام را با خاص و هکذا...
به عبارت دیگر: عرف میگوید: خاص قرینۀ صارفه است بر ظاهر و...
پس: اموری که این مستدل در اینجا نام برده است یا اصلا از باب متعارضین خارجاند و یا در باب الجمع مهما امکن... یعنی جمع دلالی داخلاند، و گفته شد که جمع دلالی مقدّم بر حکم متعادلین و یا حکم متراجحین است که یأتی انشاء اللّه.
یک دلیل آنها در بحث ان قلت: اوّلا و ثانیا، مطرح و پاسخ آن داده شد.
یک دلیل دیگرشان بر این مدّعا اینستکه: اگر در تعارض ادلة الاحکام، ترجیح واجب باشد، در تعارض ادلة الموضوعات و یا به تعبیر دیگر در بیّنات که مربوط به موضوعاتاند نیز ترجیح واجب باشد، و حال آنکه:
در دعوای زید و عمر بر سر دار، در صورتیکه زید دو بیّنه اقامه کند و عمرو چهار بیّنه، بینۀ اربع را بر
بیّنۀ اثنین ترجیح نمیدهند، بلکه هر دو بیّنه تعارضا و تساقطا و یرجع إلی قواعد اخر مثل تنصیف و یا قرعه و... و لیس فلیس.
برخی پاسخ دادهاند به اینکه: در تعارض بیّنات هم ترجیح واجب است، چرا که برای هریک از بیّنات مرجّحاتی ذکر شده است و گفتهاند که راجح را اخذ و مرجوح را طرح کنید، فی المثل:
بیّنۀ اربع را مقدّم داشتهاند بر بیّنۀ اثنین، و یا بیّنۀ داخل را مقدّم داشتهاند بر بیّنۀ خارج و یا بالعکس.
سلّمنا که اخذ به راجح در بیّنات واجب نباشد، لکن مقتضی برای وجوب ترجیح در بیّنات هم موجود بود لکن مانع یعنی اجماع العلماء آمد و جلوی آن را گرفت.
چرا که علما اجماع دارند که در تعارض بیّنات ترجیح واجب نیست.
اینستکه: به نظر من در تعارض بیّنات، اصلا مقتضی برای وجوب ترجیح وجود ندارد چونکه ما امارات را از باب طریقیّت حجّت میدانیم و لذا مقتضای قاعده در تعارض طریقین، توقّف و رجوع به قواعد دیگر است.
تنها در تعارض خبرین، قاعدۀ ثانویّه، گفته است که راجح را اخذ و مرجوح را طرح کنید.
امّا در غیر خبرین متعارضین یک چنین دلیل خارجی نداریم و لذا در اینجا اصلا مقتضی برای وجوب ترجیح موجود نیست.
متن المقام الثانی
فی ذکر الأخبار الواردة فی أحکام المتعارضین، و هی أخبار:
الأوّل: ما رواه المشایخ الثّلاثة بإسنادهم عن عمر بن حنظلة:
«قال: سألت أبا عبد اللّه علیه السّلام عن رجلین من أصحابنا، یکون بینهما منازعة فی دین أو میراث، فتحاکما إلی السّلطان أو إلی القضاة، أیحلّ ذلک؟
قال علیه السّلام: من تحاکم إلیهم فی حقّ أو باطل، فإنّما تحاکم إلی الطّاغوت، و ما یحکم له فإنّما یأخذه سحتا و إن کان حقّه ثابتا؛ لأنّه أخذ بحکم الطّاغوت، و إنّما أمر اللّه أن یکفر به. قال الله تعالی:
یُرِیدُونَ أَنْ یَتَحاکَمُوا إِلَی الطّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ یَکْفُرُوا بِهِ (1)
قلت: فکیف یصنعان؟
قال: ینظران إلی من کان منکم ممّن قد روی حدیثنا و نظر فی حلالنا و حرامنا و عرف أحکامنا، فلیرضوا به حکما، فإنّی قد جعلته علیکم حاکما. فإذا حکم بحکمنا فلم یقبل منه، فإنّما بحکم الله استخفّ و علینا قد ردّ، و الرّادّ علینا الرّادّ علی اللّه، و هو علی حدّ الشّرک بالله.
قلت: فإن کان کلّ رجل یختار رجلا من أصحابنا، فرضیا أن یکونا النّاظرین فی حقّهما، فاختلفا فی ما حکما، و کلاهما اختلفا فی حدیثکم؟
قال: الحکم ما حکم به أعدلهما و أفقههما و أصدقهما فی الحدیث و أورعهما. و لا یلتفت إلی ما یحکم به الآخر.
قلت: فإنّهما عدلان مرضیّان عند أصحابنا، لا یفضل واحد منهما علی الآخر؟
قال: ینظر إلی ما کان من روایتهم عنّا فی ذلک الذی حکما به المجمع علیه بین أصحابک، فیؤخذ به من حکمهما و یترک الشاذّ الذی لیس بمشهور عند أصحابک؛ فإنّ المجمع علیه لا ریب فیه، و إنّما الامور ثلاثة: أمر بیّن رشده فیتّبع، و أمر بیّن غیّه فیجتنب، و أمر مشکل یردّ حکمه إلی الله. قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله: حلال بیّن و حرام بیّن و شبهات بین ذلک، فمن ترک الشّبهات نجا من المحرّمات، و من أخذ بالشّبهات وقع فی المحرّمات و هلک من حیث لا یعلم.
قال: قلت: فإن کان الخبران عنکم مشهورین، قد رواهما الثّقات عنکم؟
قال: ینظر، فما وافق حکمه حکم الکتاب و السّنة و خالف العامّة فیؤخذ به، و یترک ما خالف الکتاب و السّنّة و وافق العامّة.
1) (1)
قلت: جعلت فداک، أرأیت إن کان الفقیهان عرفا حکمه من الکتاب و السّنّة، فوجدنا أحد الخبرین موافقا للعامّة و الآخر مخالفا، بأیّ الخبرین یؤخذ؟
قال: ما خالف العامّة ففیه الرّشاد.
فقلت: جعلت فداک، فإن وافقهم الخبران جمیعا.
قال: ینظر إلی ما هم إلیه أمیل، حکّامهم و قضاتهم، فیترک و یؤخذ بالآخر.
قلت: فإن وافق حکّامهم الخبرین جمیعا.
قال: إذا کان کذلک فأرجه حتّی تلقی إمامک؛ فإنّ الوقوف عند الشّبهات خیر من الاقتحام فی الهلکات.(1)
ترجمه
در نقل اخبار وارده در احکام متعارضین است (که از آنها به اخبار علاجیّه تعبیر میشود) و بالغ بر چهارده حدیثاند:
حدیث اوّل: حدیثی است که آن را مشایخ ثلاثه (یعنی کلینی، صدوق و شیخ طوسی رحمهم اللّه) هریک به سند خود از عمر بن حنظله از امام صادق علیه السّلام روایت کردهاند:
عمر بن حنظله میگوید: به امام صادق علیه السّلام عرض کردم: دو نفر از اصحاب ما (یعنی شیعیان شما) در رابطۀ با یک امر مالی (مثلا دینی و یا میراثی) اختلاف داشتهاند، برای رفع نزاع و اختلاف، حکومت را نزد سلطان جائر یا قضات تعیین شده از جانب وی بردهاند، و آنها نیز قضاوتی کرده و حکمی صادر کردهاند، آیا حکم حاکم جور مجوّز اکل میشود و آن کسی که به نفع او حکم شده است، حق دارد که آن مال را گرفته و در آن تصرّف کند یا نه؟
امام علیه السّلام در پاسخ فرمودند: هرکسی که نزاع را نزد سلطان یا قضات جور برد و به محکمۀ آنها مراجعه کند، چه در امری باشد که حق او است و چه در امر باطل و به ناحق باشد، در هر حال به طاغوت مراجعه کرده و بدان رفع نزاع کرده و مالی را که از راه قضاوت طاغوت به نفع وی صادر شده، اخذش حرام و تصرّف در آن اکل مال به باطل است گرچه که حقش ثابت باشد، لکن حرام و باطل است، چرا که بر طبق قضاوت طاغوت دریافت کرده است و حال آنکه اسلام و قرآن او را امر کردهاند که به طاغوت کفر ورزد، آنجا که فرمودهاند:
1) (1)
-(یُرِیدُونَ أَنْ یَتَحاکَمُوا إِلَی الطّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ یَکْفُرُوا بِهِ) .(1)
عمر بن حنظله میگوید: به امام علیه السّلام عرض کردم: پس این دو نفر شیعه که در امر مالی منازعه دارند برای رفع نزاع چه باید بکنند و به کدامین محکمه مراجعه نمایند؟
امام علیه السّلام در پاسخ فرمودند: دقت کنند و بنگرند و از میان شیعیان ما کسی را که راوی و بازگوکنندۀ اخبار و احادیث ما است و اهلنظر و اندیشه در حلال و حرام ما است و عارف به احکام ما است. او را برگزیده و هر دو بدان راضی شوند و به حکومت و قضاوت تن دردهند چرا که من (که امام آنان هستم) چنین کسی را (حاکم و مجتهد جامع الشرائط را) حاکم و قاضی بر شما قرار دادم و هنگامی هم که به وی مراجعه کردند و او قضاوتی نمود باید پذیرفته و تسلیم باشند و اگر زیر بار نرفتند گمان نکنند که به سخن یک فقیه بیاعتنایی شده است، بلکه در حقیقت حکم خدا را سبک شمرده و سخن ما را نادیده گرفته و زیر پا انداختهاند، و کسی که کلام ما را ردّ کند، در حقیقت بر خدا ردّ نموده است (چرا که قرآن فرموده:
أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ و...)، و کسی که بر خدا در کند (یعنی دستور او را زیر پا گذارد) گناهش عظیم و در حد شرک به خداوند است.
[فی المثل: از دو نفر حکم، رأی یکی این بود که فلان مال به عنوان ارث به پسر بزرگتر میرسد و رأی حکم دیگر برخلاف آن بود و یا یکی رأیش این شد که وصیّت از اصل مال اخراج میشود و باید همۀ مبلغی را که وصیّت شده است به موصی له بدهند، وارث راضی باشد یا نه، و دیگری رأیش این شد که وصیّت از ثلث نافذ است و مازاد بر آن منوط به اذن وارث است و...]
[در اینجا دو اختلاف وجود دارد یکی اختلاف در حکم و قضاء، یکی اینکه منشاء این اختلاف، اختلاف در روایت امام علیه السّلام است، که فعلا قسمت اوّل را پاسخ دادهاند...]
1) (1)
1 - بعض امور بین الرّشد هستند یعنی که حقّانیّت آنها روشن و بدیهی است و باید که متابعت شوند (مثل ضروریات دین و مذهب و مسائل مجمع علیها و...)
2 - بعض امور بیّن الغیّ هستند یعنی بطلان و ضلالت و گمراهی آنها از بدیهیّات است (مثل عمل به قیاس و...) و باید که اجتناب شوند.
3 - و بعض از امور مشکل و مشتبه هستند (مثل خبر شاذ) که باید حکم آنها را به خدا و رسول ارجاع داد و آنان نیک میدانند که مراد چیست و حقیقت را بیان میکنند.
سپس حضرت به کلام نبوی صلّی اللّه علیه و اله استشهاد کردند که فرموده است:
حلال بیّن و آشکار داریم (مثل آب مثلا) و حرام بدیهی داریم (مثل خمر مثلا) و شبهاتی در این میان موجود است (مثلا شرب تتن مثلا) و هرکسی که از شبهات اجتناب کند از محرّمات نجات خواهد یافت و هرکسی که شبهات را مرتکب شود در محرّمات فرو غلطیده و هلاک خواهد شد از راهی که نمیداند و ناخودآگاه خود را هلاک کرده است.
عمر بن حنظله میگوید: عرض کردم اگر دو حدیث هر دو مشهور بودند (بدین معنا که هر دو حدیث را از باب حدیث در کتاب خود نقل کردهاند) و هر دو را نیز راویان ثقه و مورد اعتماد از قول شما نقل کردهاند در اینصورت وظیفه چیست؟
امام علیه السّلام فرمودند: نگاه کنید و ببینید که کدامیک از این دو حدیث موافق با کتاب و سنّت (قطعیّه) و مخالف با عامّه است و کدام بالعکس یعنی که مخالف کتاب و سنت و موافق عامّه است، اوّلی را اخذ کرده بدان عمل کنید و از دیگری اجتناب نمائید.
راوی میگوید: عرض کردم: هر دو فقیه و حاکم مدّعی هستند که روایت آنها موافق کتاب و سنّت است ولی یکی از آن دو مخالف عامّه و دیگری موافق عامّه است در اینجا چه باید کرد؟
حضرت فرمودند: آن حدیثی که مخالف عامّه است، ففیه الرّشاد یعنی که حق بوده و رشد در آن است (پس آن را گرفته و آن دیگری را کنار بگذارید).
راوی میگوید: عرض کردم: اگر دو حدیث موافق عامّه بود. یعنی هر دستهای از عامّه به مضمون یکی از آن دو عمل میکنند و اینچنین نیست که احدهما بکلی در نزد عامّه متروک باشد چه باید کرد؟
حضرت فرمودند: دقت کنید و آن را که حکّام و قضات از عامّه تمایل بیشتری به آن دارند رها کنید و آن دیگری را اخذ نمائید.
راوی میگوید: عرض کردم: اگر از این حیث هم مزیّتی نبود چه کنیم؟
حضرت فرمودند: (إذا کان کذلک فارجه حتّی تلقی امامک فانّ الوقوف عند الشّبهات خیر من الاقتحام فی الهلکات)
ترجمه: وقتی کار به اینجا تمام شد و دو حدیث از هر جهت مساوی بودند باید که توقّف کنی و تأخیر بیندازی تا امام زمانت را ملاقات کرده و حکم را از حضرتش دریافت کنی و این توقّف را معطّل ساختند به اینکه وقوف عند الشبهات بهتر است از فرو غلطیدن در هلکات.
متن و هذه الرّوایة الشّریفة و إن لم تخل عن الإشکال بل الإشکالات من حیث ظهور صدرها فی التّحکیم لأجل فصل الخصومة و قطع المنازعة، فلا یناسبها التعدّد، و لا غفلة کلّ من الحکمین عن المعارض الواضح لمدرک حکمه، و لا اجتهاد المترافعین و تحرّیهما فی ترجیح مستند أحد الحکمین علی الآخر، و لا جواز الحکم من أحدهما بعد حکم الآخر مع بعد فرض وقوعهما دفعة، مع أنّ الظاهر حینئذ تساقطهما و الحاجة إلی حکم ثالث - ظاهرة بل صریحة فی وجوب التّرجیح بهذه المرجّحات بین الأخبار المتعارضة، فإنّ تلک الإشکالات لا تدفع هذا الظّهور، بل الصّراحة.
نعم یرد علیه بعض الإشکالات فی ترتّب المرجّحات؛ فإنّ ظاهر الرّوایة تقدیم التّرجیح من حیث صفات الرّاوی علی التّرجیح بالشّهرة و الشّذوذ، مع أنّ عمل العلماء قدیما و حدیثا علی العکس - علی ما یدلّ علیه المرفوعة الآتیة - فإنّهم لا ینظرون عند تعارض المشهور و الشّاذّ إلی صفات الرّاوی أصلا.
اللّهمّ إلاّ أن یمنع ذلک؛ فإنّ الرّاوی إذا فرض کونه أفقه و أصدق و أورع، لم یبعد ترجیح روایته - و إن انفرد بها - علی الرّوایة المشهورة بین الرّواة؛ لکشف اختیاره إیّاها مع فقهه و ورعه عن اطلاعه علی قدح فی الرّوایة المشهورة - مثل صدورها تقیّة - أو تأویل لم یطّلع علیه غیره؛ لکمال فقاهته و تنبّهه لدقائق الامور و جهات الصّدور. نعم، مجرّد أصدقیّة الراوی و أورعیّته لا یوجب ذلک، ما لم ینضمّ إلیهما الأفقهیّة.
ترجمه - اگرچه این روایت شریفه، خالی از اشکال و بلکه اشکالات نیست، از آن جهت که صدرش ظهور دارد در قاضی تحکیم برای فصل و قطع خصومت.
چنانکه اجتهاد و تلاش دو طرف دعوی در ترجیح مستند یکی از دو حکم بر دیگری مناسب نیست.
همانطور که صدور حکم از یکی از دو قاضی پس از صدور حکم توسط قاضی دیگر جایز نیست:
اوّلا: با بعید بودن فرض وقوع هر دو حکم دفعة و در یک زمان، ثانیا (به فرض هم که هر دو حکم در یک زمان باشد)، ظاهر تساقط آن دو حکم است (چونکه امارات شرعیّه حجیّتشان طریقی است و طریقی عند التعارض، تساقط میکند) و لذا نیاز به (رجوع) به یک حکم ثالث ظاهر، بلکه صریح است در وجوب
ترجیح بین خبرین متعارضین، به سبب وجود این مرجّحات، بنابراین آن اشکالات، این ظهور، بلکه صراحت را دفع نمیکند.
راوی در صورتی که افقه و اصدق و اورع باشد روایت او ترجیح دارد بر روایات مشهور بین روات بخاطر اینکه از جهت فقه و ورع او ضرری بر روایات مشهوره وارد نمیکند - مثل اینکه صدور روایت از روی تقیه باشد - یا تأویلی که غیر آن بر آن آگاه نمیباشد به دلیل کمال فقاهت وی و آگاهی او بر دقایق امور و جهتهای صدور. بله، صرف اصدق بودن و اورع بودن راوی تا زمانی که افقهیت وی بر آن منضمّ نشود موجب ترجیح آن نمیشود.
در رابطۀ با تراجیح اخبار و روایاتی است که در ارتباط با متعارضین از جانب حضرات ائمه علیهم السّلام صادر شدهاند و راه علاج متعارضین را به ما نشان میدهند و لذا از آنها به اخبار علاجیّه تعبیر میشود.
مجموعه روایاتی که مرحوم شیخ در این رابطه نقل فرموده است، چهارده روایت است که به ترتیب مورد بحث و بررسی قرار خواهد گرفت.
حدیث اوّل مقبولۀ عمر بن حنظله است که آن را مشایخ سهگانۀ شیعه یعنی مرحوم کلینی، شیخ صدوق و شیخ طوسی رحمهم اللّه در کتب اربعه و به سند خود از عمر بن حنظله از امام صادق علیه السّلام نقل کردهاند.
این حدیث شریف بطور کلّی دارای دو بخش است:
بخش اوّل پیرامون حکومت و قضاوت بوده و اینکه شیعیان در اینگونه مسائل به چه کسی باید مراجعه کنند.
بخش دوّم آن پیرامون روایت و مرجّحات احد الحدیثین بر دیگری صحبت کرده است.
مراد شیخ از (و هذه الرّوایة الشّریفة و ان لم تخل عن الاشکال... الخ) چیست؟
است، راجح را اخذ و مرجوح را کنار بگذاریم.
به قرینۀ یؤخذ و یترک و... که جملۀ خبریه است و در مقام انشاء صادر شده است و ظهورش در وجوب آکد و اقوای از جملۀ انشائیه است.
البته، همین تعابیر در روایات دیگر به صورت فعل امر آمده است.
اینستکه: صدر حدیث صریح است در اینکه مقبوله مربوط به حکمین است نه محدثین و اهل فتوی.
یعنی: وقتی دو نفر شیعی در یک امر مالی اختلاف دارند، نیست و یا تناسب ندارد که نزد محدث بروند و ببینند که فلان محدث چه حدیثی دارد و آن دیگری چه حدیثی.
چنانکه تناسبی ندارد که نزد دو مفتی یعنی اهل فتوی رفته و مسأله یاد بگیرند بلکه صحبت از حکومت و قضاوت بوده است و آن دو نفر اهل دعوی برای رفع نزاع نزد حاکم و سلطان رفته بودند.
پس: حدیث ظهور بلکه صراحت در تحکیم دارد و لذا چند شبهه در همینجا مطرح میشود:
1 - اینکه: برای رفع نزاع و فصل خصومت به یک حاکم مراجعه میشود و نه به دو حاکم، چونکه مراجعۀ به دو حاکم رافع و قاطع منازعه نیست بلکه خصومت را بیشتر میکند.
2 - اینکه سائل فرض کرده که متنازعین نزد دو حاکم رفته و هرکدام از آن دو حاکم حکمی کرده است و برای مستند خویش به حدیثی تمسّک کردهاند که با یکدیگر متعارض بوده است.
صلاحیّت دارند به آنها استناد شود چگونه معقول است که حکمین از چنین معارضی بیاطلاع باشند؟ و بدون توجّه به آن قضاوتی کرده و حکم صادر کنند؟
3 - اینکه وقتی سائل پرسید که اگر دو حاکم هرکدام حکمی کردند مخالف با دیگری چه کنیم؟
حضرت فرمودند: الحکم ما حکم... یعنی که متنازعین وظیفه دارند اجتهاد و جدیّت و تحقیق کنند تا بفهمند که مستند کدام حکم بر حکم دیگر میچربد به همان اخذ کنند.
در اینجا اشکال اینستکه: این مطلب با مقام منازعه نمیسازد، چرا که آنها در مقام رفع نزاع هستند و نه در مقام اجتهاد و تحرّی در ترجیح احد الحکمین که حالا کلّی باید زحمت بکشند تا که بفهمند کدام اعدل و افقه و... میباشند که تشخیص این نیز خود کار آسانی نیست.
4 - اینکه: دو نفر حاکم که قضاوت میکنند از دو حال خارج نیست:
1 - یا مقدّم و مؤخّر هستند یعنی اوّل احد الحکمین و سپس حاکم دیگر حکم میکند.
2 - یا که هر دو همزمان حکم میکنند. و لذا:
اگر ترتّب باشد اشکال اینستکه: طبق موازین قضا وقتی یک حاکمی حکمی صادر کرد، دیگر حکم حاکم دیگر ارزش ندارد و نافذ نیست.
إنّما الکلام در اینستکه: پس چگونه امام فرض کرده که هر دو حکم میکنند، سپس بنگرید که کدام اعدل و افقه... است؟
و اگر همزمان باشند:
اوّلا: خود این بسیار بعید است که دو حکم همزمان با هم حکم کنند.
ثانیا: بر فرض وقوع، قاعده اینستکه: حکمها تعارضا و تساقطا و باید برای رفع نزاع به حاکم ثالثی مراجعه شود، نه اینکه الحکم ما حکم...
5 - اینکه در مواردی که یک نفر مدّعی و دیگری منکر است، اختیار حاکم به ید مدّعی است، فله ان یختار من اراد من الحکام و لو کان مفصولا بالنّسبة إلی من اختاره المنکر.
چونکه این با موازین سازگار نیست.
اینکه اشکالات مذکور وقتی وارد هستند که حاکم حاکمی باشد که از ناحیۀ امام علیه السّلام یا فقیه جامع الشرائط نصب شده باشد یعنی که حاکم شرعی باشد.
لکن در قاضی تحکیم که خود طرفین نزاع آن را اختیار میکنند چنین اشکالاتی وارد نیست.
بیان دوّمین اشکال به مقبولۀ مورد نظر است و لذا میفرماید:
اگرچه صدر مقبوله راجع به حاکمین است و نه حدیثین و فتاوی و لکن ذیلا و در ادامه سخن به تعارض حدیثین کشانده شده است و در این مقام از حیث ترتیب مرجّحات اشکالی وجود دارد و آن اینستکه:
مقبوله اوّل ترجیح به صفات راوی را مطرح کرده است و آن را بر تمام مرجّحات مقدّم داشته است و سپس ترجیح به شهرت را عنوان نموده است.
یعنی تا زمانی که از حیث صفات راوی رجحانی باشد، نوبت به شهرت و شذوذ نمیرسد.
این در حالی است که سیرۀ مستمرۀ علماء از صدر تا به امروز بهعکس این مطلب بوده است، یعنی که اوّل ترجیح به شهرت را اخذ میکردند و چنانچه دو حدیث، هر دو مشهور و یا شاذ بودند، به سراغ ترجیح به صفات میرفتهاند.
به عبارت دیگر: بر طبق مرفوعۀ زراره که دوّمین حدیث این باب است و بزودی خواهد آمد عمل میکردهاند و نه بر طبق مقبوله و لذا از این جهت از مقبوله اعراض شده است، این اشکال چگونه حل میشود؟
پاسخ شیخ به مشکلۀ فوق است و لذا میفرماید:
سیرۀ علماء از مقولۀ عمل است و عمل هم قدر متیقّن دارد و آن اینستکه: قدر مسلّم از موارد تقدیم شهرت بر صفات راوی، موردی است که راوی حدیث مشهور، افقه و اعلم و... باشد.
امّا اگر راوی حدیث شاذ باشد و حاکمی که برای مستند حکمش به حدیث شاذ تمسّک کرده، افقه، اصدق و اورع باشد و نیز اگر تا رسیدن به امام واسطه دارد. تمام وسائط آنهم افقه و اورع و... باشند، در این فرض بعدی ندارد که روایت او را بر روایت مشهور و معروف بین روات ترجیح دهیم و لو حدیث شاذ را تنها همین حاکم نقل میکند ولی مقدّم باشد.
اینستکه: افقه و اورع، تمام زوایا و جوانب مطلب را میسنجد و به نکاتی توجّه و احاطه دارد که دیگران ندارند و لذا بعید نیست که بگوئیم: اینکه حاکم افقه و اورع با همۀ فقاهت و ورع، شاذ را اختیار کرده است این کاشف از آنستکه: شاید مطلع شده است بر یک قدح و ایرادی در حدیث مشهور که دیگران متوجّه آن ایراد نشدهاند.
فی المثل: او توجّه دارد که این حدیث در مقام تقیّه صادر شده است و جهت صدور مبتلای به اشکال است لکن دیگران این توجّه را ندارند.
یا اینکه او برای حدیث مشهور توجیه و تأویلی در اختیار دارد که دیگران از آن بیاطلاع هستند و لذا با این محاسبات نمیتوان گفت که حدیث مشهور باز هم بر حدیث شاذ مقدّم است، خیر بلکه شاذ کذائی بر مشهور رجحان دارد.
البته این ویژگیها به لحاظ افقهیّت است و إلاّ اگر افقهیّت را نادیده بگیریم، مجرّد او رعیّت و اصدقیّت این کمالات را ندارد و سبب رجحان نمیشود.
پس بعید نیست که مقبوله که ترجیح به صفات را مقدّم داشته است مربوط به این فرض باشد که در اینصورت رفع نزاع میشود.
متن هذا، و لکنّ الرّوایة مطلقة، فتشمل الخبر المشهور روایته بین الأصحاب حتّی بین من هو أفقه من هذا المتفرّد بروایة الشاذّ، و إن کان هو أفقه من صاحبه المرضیّ بحکومته. مع أنّ افقهیّة الحاکم بإحدی الروایتین لا تستلزم أفقهیّة جمیع رواتها، فقد یکون من عداه مفضولا بالنسبة إلی رواة الاخری، إلاّ أن ینزّل الروایة علی هاتین الصورتین.
و بالجملة: فهذا الإشکال أیضا لا یقدح فی ظهور الروایة بل صراحتها فی وجوب الترجیح بصفات الراوی، و بالشهرة من حیث الروایة، و بموافقة الکتاب و السنّة، و مخالفة العامّة.
نعم، المذکور فی الروایة الترجیح باجتماع صفات الراوی من العدالة و الفقاهة و الصداقة و الورع. لکنّ الظاهر إرادة بیان جواز الترجیح بکلّ منها؛ و لذا لم یسأل الراوی عن صورة وجود بعض الصفات دون بعض، أو تعارض الصفات بعضها مع بعض، بل ذکر فی السؤال أنّهما معا عدلان مرضیّان لا یفضل أحدهما علی صاحبه، فقد فهم أنّ الترجیح بمطلق التفاضل.
و کذا یوجّه الجمع بین موافقة الکتاب و السنّة و مخالفة العامّة، مع کفایة واحدة منها إجماعا.
تشریح المسائل - نکته اینکه در تعارض خبر مشهور با خبر شاذ سه فرض قابل تصویر است که ذیلا یکی پس از دیگری مطرح خواهد شد:
اوّلین فرض از فروض مذکور است که در متن قبل بیان گردیده گفته شد که ترجیح شاذ بر مشهور بعید نیست لکن امام علیه السّلام به قول مطلق فرموده است که: ترجیح به صفات بر ترجیح به شهرت و شذوذ مقدّم است ولی تفصیل نداده است.
امّا اگر دقت بشود میبینیم که این مطلب در یک فرض صحیح است و آن اینستکه: یک حاکم به حدیث شاذ تمسّک کرده است.
به عبارت دیگر: یک حاکم به حدیثی تمسّک کرده است که اصحاب الحدیث کمتر بدان متعرّض شدهاند و در کتب آن را ثبت و ضبط کردهاند. و حاکم دیگر به حدیثی تمسّک کرده است که بین الاصحاب مشهور است.
امّا: راوی خبر شاذ که همان حاکم باشد، هم خودش اعدل و افقه از راوی حدیث مشهور است و هم واسطه و یا وسائطی که بین این قاضی و بین امام علیه السّلام در نقل حدیث وجود دارد.
یعنی: همه آن واسطهها و طبقات، نسبت به راویان حدیث مشهور هم اعدل و هم افقه هستند.
پس: فقط در این فرض است که میتوان گفت: التّرجیح بالصّفات مقدّم علی التّرجیح بالشّهرة و الشذوذ.
بیان دوّمین فرض از فروض سهگانۀ قابل تصویر است و لذا میفرماید:
راوی حدیث شاذ ولو افقه از راوی حدیث مشهور است و لکن راوی خبر مشهور که تنها قاضی نیست بلکه روات دیگری هم دارد، و اصولا مشهور یعنی که ناقلین آن زیاد هستند.
پس: ولو این قاضی اعدل و افقه از آن قاضی است امّا از همۀ نقلۀ حدیث مشهور که اعدل و افقه نیست، بلکه در میان نقلۀ آن حدیث کسانی هستند که با قاضی دیگر که ناقل شاذ است یا برابراند یا که افقه از او هستند.
در این فرض ترجیح به صفات را بر ترجیح به شهرت مقدّم داشتن مشکل است و لذا ناچاریم که مشهور را مقدّم بداریم بر شاذ.
بیان سوّمین فرض از فروض سهگانۀ قابل تصویر است و لذا میفرماید:
بله، این راوی خبر شاذ از همۀ نقلۀ حدیث مشهور اعدل و افقه است و لکن او که مستقیما از امام نقل حدیث نمیکند، بلکه ای چه بسا وسائطی هست که پس از بررسی حال و وضعیّت آنها میبینیم که نسبت به نقلۀ حدیث مشهور مفضول هستند.
در این فرض هم جای ترجیح به صفات نیست و لذا نمیتوان به مقبوله عمل کرد و حال آنکه مقبوله اطلاق دارد و همۀ صور مذکور را دربر میگیرد.
پس اشکال به حال خود باقی است مگر اینکه مقبوله را حمل و تنزیل بر فرض اوّل کنیم و دو فرض دیگر را به مرفوعه بدهیم تا اشکال حل شود.
اینستکه: بههرحال چه اشکال قابل حل باشد یا نباشد، صدمهای به ظهور بلکه به صراحت مقبوله در مطلوب ما ندارد.
مطلوب ما هم اینستکه: باید راجح را گرفت و مرجوح را کنار گذاشت و ترجیح واجب است، اعم از اینکه به صفات باشد بعد به شهرت و یا بالعکس.
بیان سوّمین اشکال به حدیث مقبوله است و لذا میفرماید:
ظاهر فرمایش امام در بخش ترجیح به صفات اینستکه: صفات مذکوره در مقبوله یعنی اعدلیّت، افقهیّت، اصدقیّت و اورعیّت، رویهم رفته میتوانند مرجّح یک حدیث بر حدیث دیگر باشند چونکه همه را با هم ذکر کرده است و با واو عطف به یکدیگر عطف نموده است که ظهور در جمع دارد.
یابن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله اگر همۀ صفات با هم مجتمع نبودند بلکه برخی از این صفات در یک راوی بود آیا موجب رجحان میشود یا نه؟
و نیز جا داشت که بپرسد: یا بن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله اگر پارهای از صفات مذکور در راوی یک حدیث و پارهای در راوی حدیث دیگر موجود بود و تعارض نمودند، کدامشان راجح است؟ و...
امّا نه تنها هیچیک از این پرسشها را مطرح نکرد، بلکه مستقیما به سراغ این مطلب رفت که:
اگر هر دو راوی از همۀ جهات مذکور و مشابهات آنها مساوی بودند و هیچکدام فضیلتی بر دیگری نداشت چه باید کرد و کدام مقدّم است؟
معلوم میشود که سائل از عبارت امام علیه السّلام این را فهمید که: التّرجیح بمطلق التّفاضل، چه همۀ صفات و چه بعض از صفات.
امام علیه السّلام نیز سائل را تخطئه نفرمود که جا داشت بپرسی اگر بعضی بود دون بعض چه باید کرد، بلکه برطبق سؤال دوّم جواب دادند.
پس: هم فهم عرف، هم این سؤال و جواب، شاهد صدقی بر عدم اعتبار اجتماع صفات است.
بیان چهارمین اشکال به حدیث مقبوله است و لذا میفرماید:
این اشکال نیز مثل و یا شبیه اشکال سوّم است که در فراز دیگر از مقبوله امام علیه السّلام میان سه مرجّح را جمع کرده و فرموده است: اگر حدیثی موافق کتاب و سنت و مخالف عامّه بود آن را اخذ کنید و حدیثی را که مخالف کتاب و سنّت و موافق عامّه بود طرح کنید که ظاهر آن اعتبار جمع است. امّا بالاجماع به هر یک از این سه، مستقلا ترجیح حاصل میشود و لذا این ظاهر خلاف اجماع است.
مثل پاسخ از اشکال سوّم است، بدین معنا که جمع معتبر نیست.
متن الثانی: ما روّاه ابن أبی جمهور الأحسائی - فی عوإلی اللآلی - عن العلاّمة مرفوعا إلی زرارة:
«قال: سألت أبا جعفر علیه السّلام، فقلت: جعلت فداک، یأتی عنکم الخبران و الحدیثان المتعارضان فبأیّهما آخذ؟
فقال: یا زرارة، خذ بما اشتهر بین أصحابک ودع الشّاذّ النّادر.
فقلت: یا سیّدی، إنّهما معا مشهوران مأثوران عنکم.
فقال: خذ بما یقول أعدلهما عندک و أوثقهما فی نفسک.
فقلت: إنّهما معا عدلان مرضیّان موثّقان.
فقال: انظر ما وافق منهما العامّة، فاترکه و خذ بما خالفهم؛ فإنّ الحقّ فیما خالفهم.
قلت: ربّما کانا موافقین لهم أو مخالفین، فکیف أصنع؟
قال: إذن فخذ بما فیه الحائطة لدینک و اترک الآخر.
قلت: إنّهما معا موافقان للاحتیاط أو مخالفان له، فکیف أصنع؟
فقال: إذن فتخیّر أحدهما، فتأخذ به و تدع الآخر.(1)
ترجمه
دوّمین حدیث (از مجموعۀ چهارده روایت علاجیّه که در اینجا عنوان شده) حدیث مرفوعۀ زراره است که ابن ابی جمهور احسائی آن را در کتاب عوإلی اللئالی از قول علامه از زراره نقل نموده است.
[نکته: سلسلۀ سند آن از علامه تا زراره رفع و برداشته شده است و این وسائط برای ما معلوم نیستند.]
زراره میگوید: از امام باقر علیه السّلام پرسیدم: فدایت شوم گاهی از قول شما دو خبر و دو حدیث متعارض برای ما نقل میکنند (فی المثل: یک راوی میگوید: قال الباقر علیه السّلام: یجب صلوة الجمعة و راوی دیگر میگوید: عن الباقر علیه السّلام یحرم صلوة الجمعة و...) به کدامیک اخذ کنیم؟
امام علیه السّلام فرمودند: ای زراره آن حدیثی را که در میان اصحاب الحدیث مشهور و معروف است و همه آن را نقل کردهاند اخذ کن و حدیث دیگر را که شاذ و نادر است (مثلا یکی دو نفر آن را نقل کردهاند) کنار بگذار.
عرض کردم: مولای من دو حدیث متعارض هر دو مشهور و دارای شهرت روائی هستند و هر دو از
1) (1)
قول شما برای ما نقل میشود در این فرض چه کنم؟
حضرت فرمود: هر روایتی که راوی آن در نزد تو عادلتر و در پیش تو موثّقتر است به آن اخذ کن (و روایت دیگر را کنار بگذار).
عرض کردم راویان هر دو حدیث نزد من عادل و مورد قبول و وثوق هستند، در اینجا چه کنم؟
فرمودند: دقت کن و هر حدیثی را که موافق عامّه است رها کن و آن را که مخالف عامّه است اخذ و بدان عمل نما، سپس علّت آوردند به اینکه:
فانّ الحقّ فیما خالفهم، یعنی حق در ناحیۀ حدیثی است که مخالف عامّه است.
عرض کردم گاهی هر دو حدیث موافق عامّه هستند، و یا که هیچکدام موافق عامّه نیست (مثلا به حسب فرض رأی عامّه در فلان امر وجوب است و لکن دو حدیث متعارض یکی دال بر حرمت دیگری بر اباحۀ آن امر است که هیچیک موافق عامّه نیست) در اینجا چه کنم؟
فرمودند: در اینصورت به آن حدیثی که مطابق احتیاط است اخذ و عمل و آن دیگری را رها کن.
(مثلا حدیثی که دالّ بر وجوب است در مقابل لا یجب، و یا یحرم در مقابل لا یحرم، احتیاط است).
عرض کردم: اگر هر دو موافق احتیاط بودند (یعنی که هر دو الزامآور باشند چه از قبیل یجب و یحرم باشد و چه از قبیل: صلّ الظهر و صلّ الجمعة...) و یا هر دو مخالف احتیاط بودند (یعنی که هیچکدام الزامآور نبود مثل یکره و یستحبّ یا یباح) در اینجا چه کنم؟
حضرت فرمودند: در این هنگام که باب رجحان به رویت بسته شد، مخیّری که هر حدیثی را که خواستی اخذ و بدان عمل کنی و آن دیگری را واگذاری و عمل نکنی.
بیان چند نکته:
چهار قسم تخییر وجود دارد:
1 - یکی اذن فتخیّر است که تخییر شرعی ظاهری در مسألۀ اصولی است.
2 - یکی تخییر شرعی واقعی است، مثل نماز در اماکن اربعه، یعنی با اینکه شما مسافر هستید، در چهارجا مخیّر هستید که نماز را تمام بخوانید از جمله: خانۀ خدا، مدینه، مسجد کوفه، حائر حسینی.
3 - تخییر عقلی ظاهری، مثل اصالة التخییر، که یکی از اصول عملیّه است.
اصالة التخییر، تخییر ظاهری در مسألۀ فرعیّه است، چرا که نظر به ظاهر دارد.
فی المثل: نمیدانم که این کار واجب است یا حرام؟ میگوید: مخیّر هستی.
4 - تخییر عقلی واقعی، مثل متزاحمین، از جمله غریقین، یعنی دو نفر که در حال غرق شدن هستند و انقاذ هریک در تزاحم با انقاذ آن دیگری است.
در اینجا شما بر اساس وظیفۀ اوّلی، باید که هر دو را نجات بدهید، لکن قدرت ندارید، بلکه تنها یک نفر از آن دو را میتوانید نجات بدهید.
در اینجا اصالة التخییر عقلی به شما میگوید: مخیّر هستید.
متن الثّالث: ما رواه الصّدوق بإسناده عن أبی الحسن الرضا علیه السّلام فی حدیث طویل، قال فیه:
«فما ورد علیکم من حدیثین مختلفین فاعرضوهما علی کتاب اللّه، فما کان فی کتاب اللّه موجودا حلالا أو حراما فاتّبعوا ما وافق الکتاب، و ما لم یکن فی الکتاب فاعرضوه علی سنن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله، فما کان فی السّنّة موجودا منهیا عنه نهی حرام أو مأمورا به عن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله أمر إلزام، فاتّبعوا ما وافق نهی النّبیّ صلّی اللّه علیه و اله و أمره، و ما کان فی السنّة نهی إعافة أو کراهة ثمّ کان الخبر خلافه، فذلک رخصة فی ما عافه رسول الله صلّی اللّه علیه و اله و کرهه و لم یحرّمه، فذلک الذی یسع الأخذ بهما جمیعا، و بأیّهما شئت وسعک الاختیار من باب التّسلیم و الاتّباع و الرّد إلی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله، و ما لم تجدوه فی شیء من هذه الوجوه فردّوا إلینا علمه، فنحن أولی بذلک، و لا تقولوا فیه بآرائکم، و علیکم بالکفّ و التّثبّت و الوقوف، و أنتم طالبون باحثون حتّی یأتیکم البیان من عندنا».(1)
الرابع: ما عن رسالة القطب الراوندی بسنده الصّحیح عن الصادق علیه السّلام:
«إذا ورد علیکم حدیثان مختلفان فاعرضوهما علی کتاب اللّه، فما وافق کتاب الله فخذوه و ما خالف کتاب الله فذروه(2)، فإن لم تجدوهما فی کتاب الله فاعرضوهما علی أخبار العامّة، فما وافق أخبارهم فذروه، و ما خالف أخبارهم فخذوه».(3)
ترجمه
سوّمین حدیث (از احادیث باب متعارضین) روایتی است که مرحوم صدوق در من لا یحضر به سند خودش از امام رضا علیه السّلام نقل کرده که اصل حدیث طولانی است، (و لذا فقط قسمت محل شاهد را در اینجا میآوریم).
امام علیه السّلام در آن حدیث میفرماید: هرگاه دو حدیث مختلف و متعارض به شما رسید آن دو را به سنن (یعنی سنتهای قطعیۀ نبویّه) رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله عرضه کنید، اگر در سنت نبوی صلّی اللّه علیه و اله از آن عمل نهی شده به نوع نهی مولوی تحریمی، همان ملاک است و باید پیروی کرده از آن عمل اجتناب کنید و اگر در سنت نبویّه به آن عمل امر شدهایم به نوع امر الزامی مولوی باز باید متابعت کنیم (یعنی که دال بر وجوب رجحان پیدا میکند).
و امّا اگر در سنت نبویه از آن عمل نهی شده است به نوع نهی اعافتی یا کراهتی.
سپس در میان متعارضین یک حدیث برخلاف آن بود، این حدیث مخالف رخصتی است در آنچه که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله آن را اعافه کرده و یا کراهت داشته و تحریم نکرده است، یعنی که ارتکاب آن بلامانع است.
آنگاه در چنین متعارضینی اخذ به هر دو رواست و به هر کدام که از باب تسلیم و اتباع و واگذاری امر به رسول خدا صلّی اللّه علیه و اله اخذ کنید مجاز و در وسعت هستید.
و اگر حکمی را که متعارضین بیان میکنند در سنت نبوی صلّی اللّه علیه و اله نیافتید علم آن را به ما ارجاع دهید، چرا که ما اولی هستیم به این امر و بر اساس آراء و سلائق خودتان در آن حکم نکنید و در اینگونه از متعارضین وظیفۀ شما توقّف از عمل و سپس تحقیق و جستجو در اطراف آن است تا اینکه به بیان روشن از ما در آن رابطه دست پیدا کنید و طبق آن عمل نمائید.
حاصل مطلب اینکه: اگر متعارضین از جمیع جهات مساوی بودند وظیفه شما توقّف است، نه تخییر برخلاف آنچه مستفاد از مرفوعۀ زراره بود.
چهارمین حدیث (از احادیث باب متعارضین) روایتی است که از رسالهای که به مرحوم قطب راوندی منسوب است نقل شده و آن اینستکه:
مرحوم قطب به سند صحیح از امام جعفر صادق علیه السّلام اینچنین نقل کرده:
امام علیه السّلام فرمودند: هرگاه به دو حدیث مختلف (یعنی متعارض) برخوردید آن دو را به قرآن و کتاب الهی عرضه کنید، پس هرکدام که موافق کتاب اللّه بود آن را اخذ کنید و مخالف کتاب را طرح نمائید (که مراد موافقت و مخالفت با ظواهر قرآن است و نه نصوص)
و اگر آن حکمی را که دو حدیث متعارض مبین آن هستند، در قرآن نیافتید دو حدیث را بر اخبار و احادیث عامّه و اهل سنّت عرضه کنید.
پس: هر حدیثی که موافق آنان بود آن را رها کنید و هر حدیثی که مخالف عامّه بود بدان اخذ کنید و همان در حق شما حجّت است.
نکته: دو مرجّح در اینجا بیشتر بیان نشد.
متن الخامس: ما بسنده أیضا عن الحسین بن السّرّی:
قال: قال أبو عبد الله علیه السّلام:
«إذا ورد علیکم حدیثان مختلفان فخذوا بما خالف القوم».(1)
السادس: ما بسنده أیضا عن الحسن بن الجهم فی حدیث:
«قلت له - یعنی العبد الصّالح علیه السّلام -: یروی عن أبی عبد اللّه علیه السّلام شیء و یروی عنه أیضا خلاف ذلک، فبأیّهما نأخذ؟
قال: خذ بما خالف القوم، و ما وافق القوم فاجتنبه»(2)
السابع: ما بسنده أیضا عن محمد بن عبد اللّه:
«قال: قلت للرضا علیه السّلام: کیف نصنع بالخبرین المختلفین؟
قال: إذا ورد علیکم خبران مختلفان، فانظروا ما خالف منهما العامّة فخذوه، و انظروا ما یوافق أخبارهم فذروه»(3)
الثّامن: ما عن الاحتجاج بسنده عن سماعة بن مهران:
«قال: قلت لأبی عبد اللّه علیه السّلام: یرد علینا حدیثان، واحد یأمرنا بالأخذ به و الآخر ینهانا.
قال: لا تعمل بواحد منهما حتّی تلقی صاحبک فتسأله عنه.
قلت: لا بدّ أن نعمل بواحد منهما.
قال: خذ بما فیه خلاف العامّة.(4)
التاسع: ما عن الکافی بسنده عن المعلّی بن خنیس:
«قال: قلت لأبی عبد الله علیه السّلام: إذا جاء حدیث عن أوّلکم و حدیث عن آخرکم بأیّهما نأخذ؟
قال: خذوا به حتّی یبلغکم عن الحیّ، فإن بلغکم عن الحیّ فخذوا بقوله.
قال: ثمّ قال أبو عبد اللّه علیه السّلام: إنّا و اللّه لا ندخلکم إلاّ فیما یسعکم»(5)
العاشر: ما عنه بسنده إلی الحسین بن المختار، عن بعض أصحابنا، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام:
«قال: أرأیتک لو حدّثتک بحدیث العام ثمّ جئتنی من قابل فحدّثتک بخلافه، بأیّهما کنت تأخذ؟
1) (1)
2) (2) - الوسائل 85:18، الباب 9 من أبواب صفات القاضی، الحدیث 31.
3) (3) - الوسائل 85:18، الباب 9 من أبواب صفات القاضی، الحدیث 34، و فیه بدل «فذروه»: «فدعوه».
4) (4) - الاحتجاج 109:2، و الوسائل 88:18، الباب 9 من أبواب صفات القاضی، الحدیث 42.
5) (5) - الکافی 67:1، الحدیث 9، و الوسائل 78:18، الباب 9 من أبواب صفات القاضی، الحدیث 8.
قال: قلت: کنت آخذ بالأخیر.
فقال لی: رحمک اللّه».(1)
ترجمه
راوی میگوید: امام ابو عبد اللّه علیه السّلام فرمودند: هرگاه دو حدیث مختلف و متعارض به شما رسید آن را که مخالف عامّه است، اخذ کنید (و موافق را کنار بگذارید)
نکته: این روایت نیز به یکی از مرجّحات قناعت کرده است آنهم بدون ذکر علّت.
راوی میگوید: به عبد صالح یعنی امام هفتم علیه السّلام عرض کردم: گاهی از زبان امام صادق علیه السّلام در رابطۀ با حکمی حدیثی نقل میشود (که مثلا دال بر وجوب است) و در همان رابطه از همان حضرت، حدیث دیگری برخلاف نقل میشود (که مثلا دال بر ندب است) در اینصورت ما به کدام حدیث اخذ کنیم؟
حضرت فرمودند: آن را که مخالف قوم (یعنی عامّه) است، اخذ کنید و از موافق عامّه اجتناب کنید.
راوی میگوید: به حضرت رضا علیه السّلام عرض کردم: با دو خبر مختلف و متعارض چگونه عمل کنیم و وظیفۀ ما در رابطۀ با آن دو چیست؟
حضرت فرمودند: هرگاه دو حدیث متعارض به شما رسید دقت کنید و آن را که مخالف عامّه است اخذ کنید و آن را که موافق با احادیث عامّه است واگذارید.
1) (1)
راوی میگوید: به امام صادق علیه السّلام عرض کردم: گاهی دو حدیث متعارض به دست ما میرسد که یکی از آن دو ما را به انجام عملی امر میکند (که ظهور در وجوب دارد) و آن دیگری ما را از انجام همان عمل منع و نهی میکند (که ظهور در تحریم دارد) وظیفۀ ما چیست؟
حضرت علیه السّلام فرمودند: (وظیفۀ شما توقّف است) یعنی که به هیچکدام عمل نکنید تا زمانی که امام عصر خویش را ملاقات کرده و حکم واقعی را از زبانش بشنوید.
عرض کردم: فرصت نیست و واقعه بهگونهای است که ناچاریم از عمل به یکی از آن دوتا (مثلا:
گوسفندی که فورا باید ذبح شود و یک حدیث میگوید ذبح تنها به آهن صحیح است، حدیث دیگر میگوید که به غیر آهن نیز صحیح است) در اینجا چه باید کرد؟
حضرت علیه السّلام فرمودند: مخالفت عامّه را بگیر (یعنی موافق عامّه را رها کن).
راوی میگوید: به امام صادق علیه السّلام عرض کردم هرگاه حدیثی از امام پیشین از شما وارد شود (که امام فرموده فلان امر واجب است)، سپس حدیث دیگری از امام پسین وارد شود (که امام بعدی در آن بفرماید فلان امر حرام است) و این دو متعارض باشند، وظیفۀ ما چیست و به کدام اخذ کنیم؟
حضرت علیه السّلام فرمودند: وظیفۀ شما عمل به حدیث اوّلی است تا زمانی که از امام زنده حدیث دیگری وارد شود، پس آنگاه به این حدیث تازه عمل کنید.
سپس حضرت فرمودند: سوگند به خدا ما (اهل بیت) شما را وارد نمیکنیم مگر در آنچه که مایۀ وسعت شما است.
بگو ببینم اگر امسال حدیثی به تو بگویم، سپس سال آینده بیایی و حدیث دیگری برخلاف حدیث قبلی به تو بگویم به کدام اخذ میکنی؟ راوی میگوید: عرض کردم: به حدیث جدید اخذ میکنم.
حضرت فرمودند: خدای تو را رحمت فرماید (یعنی که او را تقریر نمودند).
متن الحادی عشر: ما عنه بسنده الصّحیح - ظاهرا - عن أبی عمرو الکنانی، عن أبی عبد اللّه علیه السّلام:
«قال: قال لی أبو عبد اللّه علیه السّلام: یا أبا عمرو، أرأیتک لو حدّثتک بحدیث أو أفتیتک بفتیا ثمّ جئت بعد ذلک تسألنی عنه، فأخبرتک بخلاف ما کنت أخبرتک أو أفتیتک بخلاف ذلک، بأیّهما کنت تأخذ؟
قلت: بأحدثهما و أدع الآخر.
قال: قد أصبت یا أبا عمرو، أبی الله إلاّ أن یعبد سرّا، أما و اللّه، لئن فعلتم ذلک، إنّه لخیر لی و لکم، أبی الله لنا فی دینه إلاّ التّقیّة»(1)
الثانی عشر: ما عنه بسنده الموثّق عن محمّد بن مسلم:
«قال: قلت لأبی عبد اللّه علیه السّلام: ما بال أقوام یروون عن فلان و فلان عن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله، لا یتّهمون بالکذب، فیجیء منکم خلافه؟
قال: إنّ الحدیث ینسخ کما ینسخ القرآن»(2)
الثالث عشر: ما بسنده - الحسن - عن أبی حیّون مولی الرضا علیه السّلام عنه:
«إنّ فی أخبارنا محکما کمحکم القرآن، و متشابها کمتشابه القرآن، فردّوا متشابهها إلی محکمها، و لا تتّبعوا متشابهها دون محکمها، فتضلّوا»(3)
الرابع عشر: ما عن معانی الأخبار بسنده عن داود بن فرقد:
«قال: سمعت أبا عبد اللّه علیه السّلام یقول: أنتم أفقه الناس إذا عرفتم معانی کلامنا، إنّ الکلمة لتنصرف علی وجوه، فلو شاء إنسان لصرف کلامه کیف شاء و لا یکذب»(4)
و فی هاتین الرّوایتین الأخیرتین دلالة علی وجوب التّرجیح بحسب قوّة الدّلالة.
هذا ما وقفنا علیه من الأخبار الدّالّة علی التّراجیح.
ترجمه
ای ابی عمرو بگو ببینم اگر الان برای تو حدیثی نقل کنم یا به حکمی از احکام فتوی دهم، سپس مدّتی از آن تاریخ بگذرد، دوباره به نزد من آئی و از همان مطلب بپرسی و حدیث دیگری برخلاف حدیث قبلی برای تو نقل کنم یا فتوایی مخالف با فتوای قبل بیان کنم به کدامیک از دو حدیث و یا دو فتوی اخذ میکنی؟
عرضه داشتم: جدیدترین را میگیرم و آن دیگری را کنار میگذارم.
حضرت فرمودند: به حق رسیدی و درست فهمیدی، سپس فرمود: ای ابا عمرو خداوند ابا و امتناع دارد مگر از اینکه مخفیانه و در نهان پرستیده شود و اگر شمایان چنین کنید این هم برای ما خیر است و هم برای شما و خدا ابا و امتناع کرده برای ما در دینش مگر تقیّه را.
نکته: مراد اینستکه: دوران تقیّه است و اگر شما علنی خدا را بپرستید و به احکام ما عمل کنید شناخته میشوید و دشمنان به قتل و شکنجه و غارت شما اقدام خواهند کرد.
محمد بن مسلم گفت: به امام صادق علیه السّلام عرض کردم: چگونه است و قصه چیست که گاهی کسانی و گروههایی از قول پیامبر صلّی اللّه علیه و اله حدیثی نقل میکنند و متهم به کذب هم نمیشوند و بعد هم حدیثی بر خلاف آن از قول شما برای ما نقل میشود، رمز مطلب چیست؟
حضرت فرمودند: همانگونه که قرآن نسخ میشود، همانطور حدیث هم با حدیث بعدی نسخ میشود.
راوی گفت: از امام صادق علیه السّلام شنیدم که میفرمود:
شماها فقیهترین و داناترین مردم هستید آنگاه که معانی کلام ما را بشناسید، همانا یک کلمه قابل حمل بر وجوهی است (مثلا افعل که فعل امر است قابل حمل بر وجوب، استحباب، اباحه میباشد) و اگر گویندهای اراده کند و بخواهد میتواند کلامش را هرجور که خواست تغییر دهد و دروغ هم نباشد.
نکته: مرحوم شیخ در پایان میفرماید: این دو حدیث اخیر یعنی حدیث سیزدهم و چهاردهم دلیل بر وجوب ترجیح دلالی است که قبلا راجع به جمع عرفی و بعدا در مقام رابع راجع به تقدیم قوّت دلالی بحث خواهیم کرد.
سپس میفرماید: این چهارده حدیث مقداری است که ما در رابطۀ با اخبار ترجیح و اخذ به راجح و طرح مرجوح بر آنها واقف شدیم.
متن [علاج التعارض المتوهّم بین الأخبار العلاجیّة]
إذا عرفت ما تلوناه علیک من الاخبار، فلا یخفی علیک أنّ ظواهرها متعارضة، فلا بدّ من علاج ذلک. و الکلام فی ذلک یقع فی مواضع:
الأوّل: فی علاج تعارض مقبولة ابن حنظلة و مرفوعة زرارة؛
حیث إنّ الاولی صریحة فی تقدیم التّرجیح بصفات الرّاوی علی التّرجیح بالشّهرة، و الثانیة بالعکس. و هی و إن کانت ضعیفة السّند إلاّ أنّها موافقة لسیرة العلماء فی باب التّرجیح؛ فإنّ طریقتهم مستمرّة علی تقدیم المشهور علی الشّاذّ. و المقبولة و إن کانت مشهورة بین العلماء حتّی سمّیت مقبولة، إلاّ أنّ عملهم علی طبق المرفوعة و إن کانت شاذّة من حیث الرّوایة حیث لم یوجد مرویّة فی شیء من جوامع الاخبار المعروفة، و لم یحکها إلاّ ابن أبی جمهور عن العلاّمة مرفوعة إلی زرارة.
إلاّ أن یقال: إنّ المرفوعة تدلّ علی تقدیم المشهور روایة علی غیره، و هی هنا المقبولة. و لا دلیل علی التّرجیح بالشّهرة العملیّة.
مع أنّا نمنع أنّ عمل المشهور علی تقدیم الخبر المشهور روایة علی غیره إذا کان الغیر أصحّ منه من حیث صفات الرّاوی، خصوصا صفة الأفقهیّة.
و یمکن أن یقال: إنّ السّؤال لما کان عن الحکمین کان التّرجیح فیهما من حیث الصّفات، فقال علیه السّلام: «الحکم ما حکم به أعدلهما... الخ» مع أنّ السّائل ذکر: «أنّهما اختلفا فی حدیثکم»؛ و من هنا اتّفق الفقهاء علی عدم التّرجیح بین الحکّام إلاّ بالفقاهة و الورع، فالمقبولة نظیر روایة داود بن الحصین الواردة فی اختلاف الحکمین، من دون تعرّض الرّاوی لکون منشأ اختلافهما الاختلاف فی الروایات، حیث قال علیه السّلام: «ینظر إلی أفقههما و أعلمهما و أورعهما فینفذ حکمه»(1)
نعم، لما فرض الرّاوی تساویهما أرجعه الامام علیه السّلام إلی ملاحظة التّرجیح فی مستندیهما، و أمره بالاجتهاد و العمل فی الواقعة علی طبق الراجح من الخبرین مع إلغاء حکومة الحکمین کلیهما، فأوّل المرجّحات الخبریّة هی الشّهرة بین الأصحاب فینطبق مفاد المقبولة علی المرفوعة.
نعم، قد یورد علی هذا الوجه: أنّ اللازم علی قواعد الفقهاء الرّجوع مع تساوی الحاکمین إلی اختیار المدّعی.
و یمکن التفصّی عنه: بمنع جریان هذا الحکم فی قاضی التّحکیم.
1) (1)
و کیف کان، فهذا التّوجیه غیر بعید.
ترجمه - اکنون که به این مقدار از اخباری که برای شما تلاوت کردیم آگاه شدی، بر تو مخفی نماند که ظواهر خود اخبار علاجیّه با یکدیگر متعارضاند، و لذا ناگزیر از رفع تعارض از خود این اخبار هستیم.
حدیث اوّل (مقبوله) در تقدیم ترجیح روایت به سبب صفات راوی بر ترجیح روایت به سبب شهرت صراحت دارد.
لکن حدیث دوّم (مرفوعه) بهعکس (میگوید که صفت روایت مقدّم است بر صفت راوی).
و امّا مرفوعه، اگرچه ضعیف السند است و لکن موافق با سیرۀ علماء در باب ترجیح است، زیرا طریقۀ علماء بطور مستمر، مقدّم داشتن حدیث مشهور (و عمل به آن) و کنار گذاشتن حدیث شاذ بوده است.
و امّا مقبوله، اگرچه در میان علماء مشهور است تا آنجا که مقبوله نامیده شده است، و لکن عمل آنها بر طبق مرفوعه است، گرچه از حیث روایت (یا به تعبیر دیگر سند) شاذ و نادر است. (چرا شاذ و نادر است؟).
بهجهت اینکه دیده نشده است که این مرفوعۀ زراره در کتبی از جوامع روائی معروف روایت شده باشد و کسی آن را نقل و حکایت نکرده است مگر ابن ابی جمهور احسائی از علاّمه آن هم مرفوعه از زراره.
1 - مگر اینکه گفته شود که: این مرفوعه، خود دلالت میکند بر تقدیم مشهور بر غیر آنکه در اینجا همان مقبوله است، در حالیکه دلیلی بر ترجیح به سبب شهرت وجود ندارد (یعنی که شهرت عملی از مرجّحات نیست بلکه شهرت روائی از مرجّحات است که مقبوله دارد.)
2 - علاوه بر اینکه: ما اطلاق عمل اصحاب را بر تقدیم خبر مشهور روایة بر غیر آن (یعنی بر خبر شاذ) منع میکنیم (البته) اگر آن غیر (یعنی شاذ) اصحّ باشد از آن مشهور روایة، به لحاظ صفات راوی بویژه صفت افقهیّت.
3 - و ممکن است گفته شود که: وقتی سؤال از امام علیه السّلام در رابطۀ (تساوی) حکمین باشد (چنانکه در مقبوله چنین است) ترجیح احد الحاکمین به لحاظ صفات است.
پس امام علیه السّلام فرمود: حکم راجح آن حکمی است که اعدل آن دو حکم بدان حکم نمایند... الخ.
مضافا بر اینکه سائل (در سؤال دوّم خود) گفت که آن دو در حدیث شما نیز اختلاف دارند (و لکن امام پاسخ به این سؤال را نداند).
و از اینجا که (مرجّحات حکمین افقهیّت و اعدلیّت است) فقهاء اتفاق کردهاند بر عدم ترجیح بین الحکّام، مگر به فقهات و ورع، و لذا مقبوله (که در آن دو سؤال است) مثل روایت داوود بن حصین است (که در آن یک سؤال است) که در رابطۀ با اختلاف حکمین وارد شده است، بدون اینکه راوی متعرّض این شود که منشاء اختلاف آنها، اختلاف در روایات است، و لذا امام فرمود:
نگاه میشود به افقه و اعلم و اورع از آن دو (که از صفات راوی و حاکماند) پس حکم آنکه افقه و اعلم است نافذ است.
در نتیجه این صفات (افقهیّت و اعلمیّت) از مرجّحات حکمین میباشد (و لذا منافاتی با مرفوعه ندارد که شهرت را از مرجّحات خبرین قرار داده است).
بله، وقتیکه راوی فرض تساوی (بین حکمین) کرد، امام علیه السّلام او را ارجاع داد به لحاظ و دقت در مستندات آن دو حکم (که روایات باشد) و به او امر فرمودند، به تلاش و کوشش در روایات و عمل به هر یک از آن دو خبر که رجحان دارد.
پس: اوّلین مرجّح از مرجحات خبر (در میان اصحاب، همان شهرت است، و لذا (مفاد مقبوله) منطبق میشود بر مفاد مرفوعه، و در نتیجه تعارض از بین میرود.
(خلاصه اینکه: در این توجیه سوّم، موضوعها از هم جدا شده، گفته شد آن یک موضوع است و مرجّحاتش افقهیّت و اعلمیّت است، خبرین یک موضوع دیگر است که مرجّحش اشهریّت است).
بله، گاهی بر این توجیه (که اینها اختلاف موضوع دارند و لذا اختلاف حکمشان با هم تعارض ندارد) ایرادی وارد میشود به اینکه:
براساس قواعد فقهی همۀ فقهاء، لازم است که در صورت تساوی حاکمین به لحاظ صفات، به اختیار مدّعی رجوع شود (که هر کدام را میخواهد اختیار نماید).
این در حالی است که خلاصی از آن، با منع کردن جریان این حکم (که گفته شد اختیار با مدّعی است) در قاضی تحکیم است.
و بههرحال (بشود این ایراد را برطرف کرد یا نه) این توجیه سوّم، توجیه بعیدی نیست (چرا که در اینجا میگوئیم موضوعشان دوتاست، آن یکی موضوعش حکمین و مرجّحش افقهیّت است، این یکی موضوعش خبرین است و مرجّحش اشهریّت است).
اینستکه: پس از بیان اخبار علاجیّه و استفادۀ این مطلب که به حکم این اخبار ترجیح واجب است، باید بدانیم که ظواهر خود این اخبار فی الجمله با یکدیگر تعارض دارند که باید رفع شود و ما بتوانیم از این اخبار مطلب خود را بدست آوریم.
البته، سخن در این رابطه در پنج موضع است که به ترتیب بیان خواهد شد.
در علاج و رفع تعارض میان مقبولۀ ابن حنظله با مرفوعۀ زراره است:
و امّا بیان تعارض:
در اینجا به حکم مقبوله، حدیث شاذ بر حدیث مشهور مقدم است بخاطر ترجیح به صفات.
بله، اگر هر دو حدیث از حیث صفات راوی برابر بودند آنگاه نوبت به ترجیح به شهرت بر شذوذ میرسد.
اگر دو حدیث تعارض کنند در حالیکه احدهما مشهور است و لکن رواتش عادل و فقیه و... هستند و دیگری شاذ است در حالیکه رواتش اعدل و افقه و... میباشند، حدیث مشهور مقدّم است بر حدیث شاذ.
بله، اگر هر دو حدیث مشهور یا هر دو شاذ باشند، آنگاه نوبت به ترجیح به صفات راوی میرسد، بر عکس مقبوله.
فراز اوّل از بحث است که در آن میفرماید:
هیچکدام از مقبوله و مرفوعه بر یکدیگر برتری ندارند بلکه هرکدام از جهتی قوی و از جهتی
ضعیف هستند.
جهت قوّت و ضعف مقبول چیست؟
جهت قوّتش اینستکه: شهرت روائی دارد و مشهور ارباب حدیث بویژه مشایخ ثلاثۀ شیعه که صاحبان کتب اربعه هستند آن را به اسناد خود نقل کردهاند و از جانب فقهاء نیز تلقی به قبول شده و در حکم حدیث صحیح و معتبر است.
جهت ضعفش اینستکه: مشهور فقهاء در رابطۀ با ترجیح به صفات راوی یا به شهرت روائی از آن اعراض کرده و بر طبق آن فتوا ندادهاند بلکه از قدیم الایام سیرۀ مستمرۀ فقهاء بر این ساری و جاری بوده که بر طبق مرفوعه عمل میکردند یعنی که ترجیح به شهرت را بر ترجیح به صفات مقدم میداشتند.
جهت قوّت و ضعف مرفوعه چیست؟
جهت قوّتش اینستکه: شهرت عملی دارد و مشهور فقهاء بر طبق آن عمل کردهاند.
جهت ضعفش اینستکه: از حیث روایت بسیار شاذ و نادر است، یعنی:
اوّلا: فقط ابن ابی جمهور آن را نقل کرده است که خود مورد طعن است.
ثانیا: آن را در کتاب عوالی اللئالی نقل کرده است که آن نیز مطعون است لکن در دیگر کتب حدیثی معتبر نقل نشده است.
ثالثا: در عوالی اللئالی هم به صورت مرفوعه از زراره نقل شده است که وسائط بین علاّمه تا زراره رفع شده است.
پس: هیچیک از مقبوله و مرفوعه نسبت به دیگری رجحان پیدا ننمود و لذا ما ناگزیریم از قول به تخییر میان ترجیح به صفات یا ترجیح به شهرت.
1 - اینکه خود مرفوعه در فراز اوّلش دلالت دارد که حدیث مشهور بر شاذ مقدّم است و در قضاوت میان خود مقبوله و مرفوعه به حکم مرفوعه باید که مقبوله را مقدّم بداریم. چرا؟
زیرا که مقبوله شهرت روایی دارد و مرفوعه شذوذ روایی و لذا میگوئیم:
خذ بما استهر بین اصحابک و اترک الشّاذ النّادر.
بما استهر ای بالحدیث المشهور و لذا شهرت عملی دلیل بر مرجّحیّت آن نمیباشد.
2 - اینکه اصولا در مرفوعه نسبت به مقبوله شهرت عملیّهای وجود ندارد، چرا که قدر متیقّن از عمل مشهور، موردی است که حدیث مقابل به لحاظ سندی اصحّ نباشد و إلاّ اگر سندا اصحّ باشد، ما نمیپذیریم که مشهور بر طبق حدیث دیگر عمل کرده باشند و حال آنکه در ما نحن فیه، مقبوله از حیث صفات راوی بویژه افقهیّت که کاشف از اطلاع راوی بر جهات قدح در حدیث مقابل است و... اصحّ سندا است.
پس: نمیتوان گفت که: مرفوعه شهرت عملی دارد.
به عبارت دیگر: سابقا در ذیل حدیث مقبوله سه صورت تصویر کردیم و جمع میان مقبوله و مرفوعه به این شد که: صورت و یا فرض اوّل از آن مقبوله است، که عبارت مذکور از شیخ در اینجا ناظر به همین قسمت است، و دو صورت و یا دو فرض بعدی هم از آن مرفوعه شد.
فراز سوّم از بحث ایشان است در رابطۀ با حل تعارض میان دو حدیث مورد بحث و لذا میفرماید:
اصلا مقبوله تعارضی با مرفوعه ندارد تا که ما در صدد جمع آن دو برآئیم چرا؟
بخاطر اینکه جریان ترجیح به صفات که در صدر مقبوله و مقدّم بر همۀ تراجیح از جمله بر شهرت روائی بیان شده است، در حقیقت از محل بحث ما که تعارض حدیثین و مرجّحات احد الخبرین بر خبر دیگر باشد، خارج است و مربوط به باب حکومت و قضاوت است، و در آن باب، تنها مرجّح احد الحاکمین علی الاخر، بالاجماع، همین صفات مذکوره یعنی اعدلیّت و افقهیّت است و ما مرجّح دیگری در این رابطه نمیشناسیم.
البته، تعبیر امام علیه السّلام هم این بود که: الحکم ما حکم به اعدلهما... نه الحدیث ما حدّث به....
سپس میفرماید: با اینکه سائل منشأ اختلاف در حکم را که همان اختلاف احادیث باشد متذکر گردید و لکن امام علیه السّلام بدان اعتنا نکرده و از ترجیح احد الحاکمین علی الاخر سخن به میان آوردند.
بنابراین مقبولۀ شریفه از حیث صدر نظیر روایت داود بن حصین است که در رابطه با خصوص اختلاف حکمین صادر شده است و لکن سخنی از اختلاف روایات نیست.
در آن روایت امام علیه السّلام فرموده است: ینظر إلی افقههما و اعلمهما و اورعهما، فینفذ حکمه.
با این ملاحظات، اصلا مسألۀ ترجیح به صفات از محلّ نزاع که باب تعارض خبرین باشد خارج و در باب تعارض حکمین داخل میشود که در آن باب راهی غیر از ترجیح صفات وجود ندارد.
اینستکه: بله، پس از اینکه سائل فرض کرد که هر دو حاکم عندنا عدلان و مرضیان و هیچیک از لحاظ صفات ذکر شده و غیر آن رجحان و فضیلتی بر دیگری ندارند، آنگاه امام علیه السّلام او را به مستند هر دو حکم که روایات باشد ارجاع داده و فرموده است که هر دو حکم را نادیده بگیر و به سراغ روایات برو و به هرکدام که رجحان داشت عمل کن.
در این رابطه اوّلین مرجّحی که امام علیه السّلام ذکر فرمود همان ترجیح به شهرت روائی بر شذوذ روائی است.
پس اصلا معارضهای میان مقبوله و مرفوعه وجود ندارد تا که نوبت به ترجیح احدهما و یا جمع برسد.
اینستکه: بهحسب ضوابط یک اشکال در اینجا بوجود میآید و آن عبارتست از اینکه بر طبق قواعد فقهی در باب قضاء، قانون اینستکه:
اگر حاکمین از حیث صفات مساوی و مکافیء بودند باید که هر دو را کنار گذاشته و به اختیار مدعی رجوع نمود بدین معنا که هر کدام از دو حکم را که خواست اختیار کند، و إلاّ اگر یکی افقه و دیگری غیر افقه باشد، اختیاری در کار نیست.
در اینجا ترجیح و یا عمل بر طبق راجح در این مستند مورد لحاظ واقع نشده است. پس چگونه امام علیه السّلام ارجاع داده است به ترجیح مستند؟
اینستکه: اوّلا: در قاضی تحکیم که دو طرف دعوا به میل و رضا آن دو نفر را اختیار کردهاند این حکم جاری نیست تا که در صورت تساوی اختیار بهدست مدّعی باشد، بلکه این حکم مال حاکم شرعی است که منصوب از قبل امام یا نایب امام است.
ثانیا: در ما نحن فیه میتوان گفت هر دو طرف مدّعی هستند نه اینکه یکی منکر و دیگری مدّعی باشد.
پس: به ناچار جای ارجاع به ترجیح مستند روائی دو حکم است و نه جای قواعد دیگر.
متن الموضع الثّانی:
الثانی: أنّ الحدیث الثّامن - و هی روایة الاحتجاج عن سماعة - یدلّ علی وجوب التّوقّف أوّلا، ثمّ مع عدم إمکانه یرجع إلی التّرجیح بموافقة العامّة و مخالفتهم، و أخبار التوقّف - علی ما عرفت و ستعرف - محمولة علی صورة التّمکّن من العلم، فتدلّ الرّوایة علی أنّ التّرجیح بمخالفة العامّة - بل غیرها من المرجّحات - إنّما یرجع إلیها بعد العجز عن تحصیل العلم فی الواقعة بالرّجوع إلی الإمام علیه السّلام، کما ذهب إلیه بعض.
و هذا خلاف ظاهر الأخبار الآمرة بالرّجوع إلی المرجّحات ابتداء بقول مطلق - بل بعضها صریح فی ذلک - حتّی مع التّمکّن من العلم، کالمقبولة الامرة بالرّجوع إلی المرجّحات ثمّ بالإرجاء حتّی یلقی الامام علیه السّلام، فیکون وجوب الرّجوع إلی الإمام بعد فقد المرجّحات.
و الظّاهر لزوم طرحها؛ لمعارضتها بالمقبولة الرّاجحة علیها، فیبقی إطلاقات التّرجیح سلیمة.
ترجمه
تعارض دوّم (بین اخبار علاجیّه) اینستکه: حدیث هشتم یعنی روایت احتجاج از سماعة بن مهران، ابتداء دلالت میکند بر وجوب توقّف، و سپس در صورت عدم امکان توقّف، ارجاع داده میشود به ترجیح (منتهی) به سبب موافقت با عامه و مخالفت با آنان.
و اخبار توقّف، بنابر آنچه که دانستی و خواهی دانست، حمل میشود بر صورت تمکّن از علم.
در نتیجه: این روایت سماعة (که به ما دستور توقّف میدهد) به قرینۀ آن (اخبار توقّف) دلالت دارد بر اینکه ترجیح به مخالفت عامه یا غیر آن از مرجحات، پس از عجز از تحصیل علم در آن واقعه با رجوع به امام علیه السّلام است، چنانکه بعضی (از جمله صاحب حدائق) قائل به این مطلب شدهاند (که زمان حضور امام نمیتوان اعمال ترجیح نمود، بلکه در صورت ابتلای به تعارض خبرین، باید به سراغ امام رفته، سؤال کرد که به کدام خبر باید عمل نمود؟)
(تعارض:) - و مفاد این خبر احتجاج (که میگوید اعمال ترجیح لکن و بعد مجبورا به یک مرجّح)، خلاف ظاهر اخباری است (مثل مقبوله) که امرکنندۀ به رجوع به مرجّحات است از ابتدا (آنهم) به قول مطلق (یعنی به همۀ مرجّحات)، بلکه بعضی از این روایات صریح در این مطلباند، حتّی در صورت تمکّن از علم (در زمان حضور امام) مثل همین مقبوله که امرکننده به رجوع به مرجّحات است، سپس (پس از تمام شدن مرجّحات) امر به ارجاع میکرد تا اینکه امام را ملاقات بکنی.
ظاهر، لزوم طرح (یعنی کنار گذاشتن) خبر سماعة بن مهران است، به دلیل معارضهاش با مقبوله که راجح بر آن است.
پس: اطلاقات ترجیح همه سالم باقی میماند.
اینستکه: اخبار علاجیّه از یک نظر به چهار دسته تقسیم میشوند:
1 - اخباری که به قول مطلق حکم به توقّف کرده و اوّلین وظیفه را توقّف دانستهاند و سپس در صورتیکه مضطر به عمل شدیم نوبت به عمل به راجح میرسد و آن هشتمین حدیث از احادیث باب است که ذکر گردید.
2 - اخباری که ابتداء و به صراحت مرجّحات را مطرح ساخته و سپس حکم به توقّف کرده است و فرموده: (اذن فارجه حتّی تلقی امامک) مثل مقبولۀ عمر بن حنظله، که عمده حدیث از احادیث باب است.
3 - اخباری که به قول مطلق و بدون در نظر گرفتن مرجّحات حکم به تخییر کرده است.
4 - اخباری که پس از نبود هرگونه مرجّحی امر به تخییر کرده است مثل مرفوعۀ زراره.
اینستکه: در اینجا وجوه فراوانی برای جمع بین اخبار مزبور در کتب اصولیین آمده است و ما به سه وجه الجمع از این وجوه اشاره میکنیم:
1 - دستۀ اوّل و دوّم از قبیل مطلق و مقید یا ظاهر و نصّ هستند و قانون در این موارد اینستکه:
یقدّم النّص علی الظاهر و المقیّد علی المطلق.
2 - دستۀ سوّم و چهارم نیز از قبیل مطلق و مقید یا مجمل و مبیّن هستند البته بنابر اینکه اخبار دستۀ سوّم مطلق باشند و یا مجمل.
3 - و امّا برخی از احادیث باب هم پس از فقد مرجّحات امر به توقّف کردهاند و برخی حکم به تخییر، که اینها خود با یکدیگر متعارضاند و وجه الجمع آنها به اینستکه:
اخبار توقّف را حمل کنیم به زمان تمکن از علم و زمان حضور امام علیه السّلام که نوعا هم در اخبار توقّف، غایت آمده است که فارجه حتّی تلقی امامک، علیکم بالوقوف...
و اخبار تخییر را که از این جهت مطلق هستند، حمل کنیم به زمان غیبت مثل زماننا هذا که پس از فقد مرجّحات جای تخییر است و نه توقّف.
متن الثالث: أنّ مقتضی القاعدة تقیید إطلاق ما اقتصر فیها علی بعض المرجّحات بالمقبولة، إلاّ أنّه قد یستبعد ذلک؛ لورود تلک المطلقات فی مقام الحاجة، فلا بدّ من جعل المقبولة کاشفة عن قرینة متّصلة فهم منها الإمام علیه السّلام أنّ مراد الرّاوی تساوی الروایتین من سائر الجهات، کما یحمل إطلاق أخبار التّخییر علی ذلک.
الرابع: أنّ الحدیث الثانی عشر الدالّ علی نسخ الحدیث بالحدیث، علی تقدیر شموله للرّوایات الإمامیّة - بناء علی القول بکشفهم علیهم السّلام عن النّاسخ الّذی أودعه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله عندهم - هل هو مقدّم علی باقی التّرجیحات أو مؤخّر؟ وجهان:
من أنّ النّسخ من جهات التّصرّف فی الظاهر؛ لأنّه من تخصیص الأزمان؛ و لذا ذکروه فی تعارض الأحوال، و قد مرّ و سیجیء تقدیم الجمع بهذا النّحو علی التّرجیحات الاخر.
و من أنّ النّسخ علی فرض ثبوته فی غایة القلّة، فلا یعتنی به فی مقام الجمع، و لا یحکم به العرف، فلا بدّ من الرّجوع إلی المرجّحات الاخر، کما إذا امتنع الجمع. و سیجیء بعض الکلام فی ذلک.
ترجمه
نزد آنها به ودیعت گذاشته است.
1 - اینکه: نسخ نیز (مثل تخصیص و تقیید) از وجوه (یا موجبات) تصرّف در ظاهر کلام است. چونکه نسخ، تخصیص (و تقیید) ازمانی است (و حال آنکه تخصیص مصطلح، تقیید در افراد عام است).
و لذا علما (بخاطر این شدت ارتباط میان نسخ و تخصیص)، نسخ را در تعارض احوال (مثل حقیقت و مجاز، مطلق و مقید، مجمل و مبین، اضمار و تضمیر، اشتراک، عام و خاص، که از اوصاف عارض بر الفاظاند) آوردهاند (و حال آنکه نسخ مربوط به معناست).
(یعنی: همانطور که خاص بر عام مقدم میشود، ناسخ نیز بر منسوخ مقدم میشود).
و به تحقیق در مباحث قبل گذشت که (گاهی جمع بین دو روایت موقوف است بر تصرّف احدهما المعین یعنی که با خاص در عام تصرّف میشود) و به زودی خواهیم گفت: (تقدیم به این نحو مقدم است بر دیگر ترجیحات (یعنی که با وجود ترجیح دلالی، نوبت به دیگر مرجحات نمیرسد).
نکته: در این بیان یا راه علاج، با ناسخ و منسوخ معاملۀ عام و خاص میشود.
2 - اینکه: نسخ به فرض ثبوتش (در کلمات پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و ائمه علیهم السّلام) در نهایت قلّت و ندرت است، و لذا در مقام جمع، به نسخ اعتنا نمیشود (یعنی دو روایت که ناسخ و منسوخاند، در واقع متباینین هستند و لذا جمع عرفی ندارند و لذا باید دید که رجحان با کدامیک است و اعمال رجحان نمود).
اینستکه: اخبار علاجیّه از منظری دیگر به سه دسته تقسیم میشوند:
1 - اخباری که متعرّض همۀ مرجّحات منصوصه شدهاند و سپس حکم به تخییر و یا توقّف کردهاند،
مثل مقبولۀ ابن حنظله و مرفوعۀ زراره.
2 - اخباری که به یک یا دو مرجّح اشاره کرده و سپس به سراغ تخییر و یا توقّف رفته که نوع احادیث باب از همین قبیل بود.
3 - اخباری که از اوّل و به قول مطلق به سراغ تخییر یا توقّف رفتهاند.
در اینستکه: دستۀ اوّل از اخبار با دستۀ دوّم و این دو دسته هر دو با دستۀ سوّم در ظاهر تنافی و تعارض دارند، راه چاره چیست؟
مرحوم شیخ رحمه اللّه در مقام وجه الجمع دستۀ اوّل و دستۀ دوّم، دو بیان دارند:
لکن اگر در مقام حاجت و عمل وارد شده باشد تقییدبردار نیست. چرا؟
زیرا: تأخیر بیان است، و تأخیر بیان از وقت حاجت قبیح است.
ما نحن فیه نیز از همین قبیل است چراکه سائل نیاز داشته است و میخواسته است که عمل کند و لذا سؤال کرده، معذلک امام علیه السّلام به ذکر یک یا دو مرجّح بیشتر نپرداخته است، حال چنین مطلقی با آن مقیّدات قید نمیخورد، و لذا بیان اوّل مبتلای به اشکال است.
و لذا در بیان دوّم میگوئیم: وجود مقبوله کاشف از اینستکه در اخبار دستۀ دوّم یک سلسله امارات و قرائن متصله حالیه و مقالیه وجود داشته است که امام علیه السّلام از آنها بهدست آورده که مورد سؤال جایی است که دو حدیث از همۀ جهات برابرند به جز در یک یا دو جهت و لذا به همان یکی دوتا مرجح بسنده کرده است و إلاّ مقبوله که نص است و توجیهبردار نیست.
در این مسأله فرقی نیست بین اینکه تعارض مابین دو خبر واحد نبوی صلّی اللّه علیه و اله باشد یا دو خبر واحد از ائمه علیهم السّلام و یا بین یک خبر از نبی اکرم صلّی اللّه علیه و اله با یک خبر از امام معصوم علیهم السّلام باشد.
الحاصل در اینجا نوبت به نسخ نمیرسد، بلکه سایر مرجّحات مقدّم هستند.
حال انما الکلام در اینستکه: کدام مقدّم است آیا در متعارضین جای اخذ به سایر مرجّحات است یا جای نسخ؟
قبل از پرداختن به پاسخ این سؤال باید که به چند نکتۀ مورد نیاز در این باب اشاره کنیم:
1 - اینکه در دوران امر بین نسخ و سایر مرجّحات بحث است که آیا نسخ مقدّم است یا سایر مرجّحات؟
2 - اینکه: نسخ عند المشهور منحصر به زمان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله است و در زمان ائمه علیهم السّلام وجود ندارد، لکن از آنجا که در بعض موارد مبتلای به اشکال میشویم ناچار از حمل بر نسخ غیر مصطلح میشویم.
را بیان کرده است، منتها در اختیار مسلمین قرار نداده است بلکه به ودیعت نزد جانشینان برحق خود نهاده است و آنان مأمور بودند که فی المثل در سنۀ 150 یا 200 هجری قمری و یا... آن را به مسلمانان و پیروانشان اعلام کنند.
حال کلمۀ (بناء) در (بناء علی القول بکشفهم) به همین مطلب اشاره دارد که:
اوّلا: نسخ شامل کلمات حضرات معصومین علیهم السّلام نمیشود.
ثانیا: بر فرض شمول نسبت به احادیث امامیّه، بنابر اینستکه نسخ غیر مصطلح باشد.
ثالثا: آیا نسبت به کلمات ائمه علیهم السّلام نسخ معقول است، بدین معنا که کلام امام بعدی سخن امام قبلی را نسخ کند یا نه؟
و یا که کلام یک امام در سال بعد ناسخ کلام سال قبل او باشد یا نه؟
از برخی از اخبار علاجیّه این معنا بدست میآمد که احدث تاریخا مقدم است و... لکن مشهور فقهاء شیعه بلکه همه، از آن اعراض کرده و به آن عمل نکرده و احدث تاریخا را ملاک قرار ندادهاند.
بنابراین: اگر خاصّی در کلام امام علی علیه السّلام و عامّی در جملات امام رضا علیه السّلام بود، آن خاص علوی بر این عام رضوی مقدّم میشود و جای ناسخیّت این عام نسبت به آن خاص نمیباشد و هکذا...
3 - اینکه: گاهی از طرق معتبره حدیثی از پیامبر صلّی اللّه علیه و اله نقل میشد و سپس حدیثی از ائمه علیهم السّلام به نقل از پیامبر صلّی اللّه علیه و اله نقل میشد که با حدیث منقول قبلی تفاوت داشته است.
در اینجا بلاشک این حدیث دوّم ناسخ آن حدیث اوّل است چونکه هر دو نبوی است که بواسطۀ راویان معتبر و یا امامان معصوم علیهم السّلام نقل شدهاند.
امّا گاهی شخصی حدیثی از پیامبر صلّی اللّه علیه و اله نقل مینمود و امام صادق علیه السّلام خلاف آن را میفرمود بدون اینکه آن را مستند به پیامبر کند و بفرماید که پیامبر چنین فرموده است، بلکه خود مستقیما حکم را بیان کرده میفرمود: الحکم کذا...
در همین قسم اخیر است و لذا سؤال اینستکه: إذا دار الامر بین النسخ و بین سایر المرجّحات هل النسخ مقدّم ابتداء؟ و کلام امام علیه السّلام را باید ناسخ کلام حضرت نبی صلّی اللّه علیه و اله قرار داد و نوبت به مرجّحات دیگر نمیرسد یا اینکه سایر مرجّحات مقدّم بوده و نوبت به نسخ نمیرسد مگر در فرض فقدان جمیع مرجّحات؟
به نظر شیخ دو وجه در این مسأله وجود دارد:
1 - یک وجه اینکه نسخ مقدم باشد، چرا که نسخ نیز مثل تخصیص و تقیید و... از وجوه تصرّف در ظاهر کلام محسوب میشود و همانطور که تخصیص و تقیید بر همۀ مرجّحات مقدم هستند
چونکه بدینوسیله جمع بینهما حاصل میشود هکذا نسخ نیز با همین مناط مقدّم است، چرا که با ناسخ قرار دادن کلام امام علیه السّلام جمع بین دو حدیث حاصل شده و مفاد آن اینستکه:
تا به حال حکم حدیث نبوی صلّی اللّه علیه و اله حاکم بود و از حالا بهبعد حکم مستفاد از این حدیث حاکم است و هذا هو الجمع، و الجمع اولی...
در حقیقت نسخ هم خود یک نوع تخصیص است.
و بین النّسخ و التّقیید؟ بین الحقیقة و المجاز؟ بین المجاز و المشترک و...
2 - وجه دیگر اینکه دیگر مرجّحات مقدم باشند. چرا؟ بخاطر اینکه در باب نسخ:
اوّلا: بحث در اینستکه: آیا ذاتا نسخ ممکن است یا نه؟ که برخی معتقد به استحالۀ نسخ هستند.
ثانیا: به فرض امکان نسخ، آیا نسخ واقع هم شده است یا نه؟ که برخی منکر وقوع آن هستند.
ثالثا: به فرض وقوع، آیا در شریعت اسلام هم نسخ واقع شده است یا نه؟
که جماعتی منکر وقوع آن در اسلام شدهاند.
رابعا: به فرض وقوع باید که نسبت به ما نحن فیه نسخ را به همان بیانی که ذکر شد غیر مصطلح بدانیم.
خامسا: بر فرض مسلمیّت وقوع، تحقّق آن بسیار نادر است.
پس: چنین جمعی که بگوئیم تاکنون از آن حدیث قبل و از حالا به بعد مربوط به حدیث بعد است، مورد اعتنای عرف نمیباشد و با تخصیص مصطلح فرق دارد یعنی که عرف و عقلاء چنین جمعی ندارند.
اینستکه: باید با چنین موردی مثل دو ظاهر متباینی که جمع بینهما شایسته نیست عمل کنیم.
بله، پس از انتفاء کلیّۀ مرجّحات در خصوص تعارض میان حدیث نبوی و حدیث امامی نوبت به نسخ به معنای مذکور میرسد و جای تخییر مثلا نمیباشد.
متن الخامس: أنّ الرّوایتین الأخیرتین ظاهرتان فی وجوب الجمع بین الأقوال الصّادرة عن الأئمّة صلوات اللّه علیهم، بردّ المتشابه إلی المحکم.
و المراد بالمتشابه - بقرینة قوله: «و لا تتّبعوا متشابهها فتضلّوا» - هو الظّاهر الّذی ارید منه خلافه؛ إذ المتشابه إمّا المجمل و إمّا المووّل، و لا معنی للنّهی عن اتّباع المجمل، فالمراد إرجاع الظّاهر إلی النّصّ أو إلی الأظهر.
و هذا المعنی لمّا کان مرکوزا فی أذهان أهل اللسان، و لم یحتج إلی البیان فی الکلام المعلوم الصّدور عنهم، فلا یبعد إرادة ما یقع من ذلک فی الکلمات المحکیّة عنهم بإسناد الثّقات، التی تنزّل منزلة المعلوم الصدور.
فالمراد أنّه لا یجوز المبادرة إلی طرح الخبر المنافی لخبر آخر و لو کان الاخر أرجح منه، إذا أمکن ردّ المتشابه منهما إلی المحکم، و أنّ الفقیه من تأمّل فی أطراف الکلمات المحکیّة عنهم، و لم یبادر إلی طرحها لمعارضتها بما هو أرجح منها.
و الغرض من الرّوایتین الحثّ علی الاجتهاد و استفراغ الوسع فی معانی الرّوایات، و عدم المبادرة إلی طرح الخبر بمجرّد مرجّح لغیره علیه.
ترجمه
دو روایت اخیر (سیزدهم و چهاردهم)، ظهورشان در وجوب جمع میان اقوال صادرۀ از جانب ائمه علیهم السّلام به ردّ متشابه (بالعرض) به محکم است (بدین معنا که باید متشابه را کنار گذاشته، اعمال ترجیح نکرد و به محکم عمل نمود، و حال آنکه دیگر روایات علاجیّه حکم به اعمال ترجیح کردند، و این همان وجه تعارض است).
و مراد از متشابه، به قرینۀ این نهی امام علیه السّلام که فرمود: از متشابه آنها تبعیّت نکنید که گمراه میشوید. آن ظاهری است که بواسطۀ قرینۀ قویتری خلافش اراده شده است (مثل: اغتسل که ظهور در وجوب دارد و لکن قرینۀ ینبغی آن را متشابه کرده و امام هم از متشابه نهی فرموده) چرا؟
زیرا که متشابه یا مجمل (یعنی ذاتی) است یا مؤوّل (یعنی عرضی) است، در حالیکه نهی از تبعیّت مجمل، معنا ندارد.
پس: مراد امام علیه السّلام ارجاع ظاهر (مثل اکرم العلماء) است به نصّ (مثل یحرم اکرام الفاسق) یا ارجاع ظاهر (مثل اغتسل یوم الجمعه) است به اظهر (مثل ینبغی غسل الجمعة، چرا که اکرم العلماء و اغتسل یوم الجمعه، تشابه عرضی پیدا کردهاند.)
(چطور ائمه علیهم السّلام، آن مرجحات صدوری را در ادلّه علمیه بیان کردهاند، لکن این ترجیح دلالی را که شما مرتب به آن اشاره میکنید در جایی ذکر نفرمودهاند؟)
چونکه این معنا (یعنی تقدیم ترجیح دلالی بر ترجیح سندی) مرتکز در ذهن اهل لسان است و لذا نیازی به بیان آنها در کلام معلوم الصدور (یعنی اخبار علاجیّه که به دلیل متواتر بودنشان دلیل علمی نامیده میشوند) نمیباشد، و لکن بعید نیست که ترجیح دلالی (و تقدیم آن) در کلمات محکیّۀ از ائمه علیهم السّلام که با دلیل یا به تعبیر دیگر با خبر ثقه (یعنی ظنّی) ثابت شدهاند (مثل روایت سیزده و چهارده) که نازل به منزلۀ علماند، اراده و یا بیان شده باشد.
اینستکه: فقیه کسی است که در کلمات حکایت شده از جانب آنها تأمّل کند، و مبادرت به طرح روایاتی (مثل ینبغی غسل الجمعه، و یحرم اکرام عالم الفاسق)، به دلیل تعارضشان با روایاتی (مثل اکرم العلماء، و اغتسل یوم الجمعة) که به دلیل مرجحات صدوری ارجح از آن روایاتاند نکند.
الحاصل: غرض از این دو روایت (سیزده و چهارده)، تحریک و تشویق (مجتهد) بر تلاش و کوشش و بذل جهد در معانی روایات، و عدم مبادرت به طرح این خبری است که دارای ترجیح دلالی است، به مجرّد وجود مرجّح (از مرجّحات صدوری در روایت دیگر.)
اینستکه: اخبار علاجیّه از یک منظر دیگر بر دو دستهاند:
1 - بیشتر این اخبار صحبت از مرجّحات و اخذ به راجح و طرح مرجوح دارند و در صورت عدم رجحان سخن از تخییر در اخذ به احدهما و طرح دیگری میگویند و لکن حرفی از جمع بین احادیث نزدهاند.
2 - تنها دو روایت از چهارده روایتی که ذکر شد یعنی روایت سیزده و چهارده هستند که ظهور دارند در اینکه حتّی الامکان باید که میان کلمات ائمه علیهم السّلام جمع کرده، آنها را با هم آشتی داده و بعضی را با بعض دیگر تفسیر کنیم و تا امکان جمع هست نوبت به طرح احدهما نمیرسد. فی المثل:
پاسخ به یک سؤال مقدّر است که تقدیرش چنین است:
1 - محکمات بر دو قسماند:
یک قسم نصوصاند، یعنی کلماتی هستند که صریح در دلالت بر مطلوب هستند و هیچگونه احتمال خلافی در آنها راه ندارد.
یک قسم هم ظواهر هستند، یعنی کلماتی که ظهور در مطلوب دارند و لکن احتمال ارادۀ خلاف ظاهر نیز در آنها میرود و لکن مادامی که قرینهای برخلاف نباشد به این احتمال اعتنا نمیشود و مشی ما بر اساس ظهور کلام میباشد.
انما الکلام در چیست؟
در اینستکه: محکمات به هر دو قسمش متابعت دارد:
امّا نصوص که متابعتش واضح و روشن است.
امّا ظواهر هم، بناء قطعی عقلاء بر اخذ و عمل به آنهاست، چنانکه در محل خودش ثابت شده است.
2 - و امّا متشابهات نیز خود بر دو قسماند: 1 - مجملات 2 - مأوّلات
مراد از مجمل، آن جمله و یا کلامی است که از اوّل امر، مردّد میان دو و یا چند معنا است و ظهور در هیچکدام هم ندارد مثل: عین، قرء،...
مراد از مأوّل هم آن کلامی است که ظهور در معنائی دارد و لکن قرینۀ قویتری آمده و آن ظاهر را برهم زده است و دلالت دارد بر اینکه این ظاهر مراد نمیباشد بلکه خلاف ظاهر مراد است.
اینستکه: مراد امام علیه السّلام که فرمودند از متشابهات پیروی نکنید، مجملات نبوده است چرا که مجمل متابعت ندارد، بلکه مرادشان مأوّلات است بدینمعنا که از ظواهری که قرینۀ برخلاف دارند اعمّ از اینکه متّصل باشند یا منفصل در حالیکه تأویل برده شدهاند، متابعت نکنید، بلکه آن ظواهر را از باب حمل ظاهر بر اظهر و ارجاع ظاهر به نص بر این قرینه حمل کنید، و هذا هو المطلوب.
به عبارت دیگر: بین احادیث را جمع کرده و آن را که متشابه است یعنی ظاهری که مأوّل است را به محکم یعنی نصّ و یا اظهر ارجاع دهید.
پاسخ به یک سؤال مقدّر است مبنی بر اینکه مسأله ارجاع ظاهر به اظهر و یا نصّ که یک امر واضح و روشنی است یعنی که در اذهان عقلاء عالم و اهل لسان مرتکز است و نیازی به بیان ندارد، تا که امام علیه السّلام بفرماید: ظاهر را به نصوص ارجاع دهید و... و لذا شیخ در مقام دفع این شبهه میفرماید:
بله، مطلب همین است و لکن قدر متیقّن از این تأویلات و وجه الجمعها نسبت به کلمات مقطوع الصدّور است مثل آیات قرآن و سنت متواتره.
البته، ممکن است به ذهن کسی خطور کند که این شیوه در اخبار آحاد که ظنّی الصّدور هستند و به ادلۀ حجیّت، نازل منزلۀ قطعی الصدور شدهاند جاری نیست، و لذا امام علیه السّلام بدینوسیله این شبهه را حل کردهاند که خیر فرقی میان معلوم الصدور به علم وجدانی با مظنون الصدوری که نازل منزلۀ علم است وجود ندارد و حکم در هر دو مورد همین است.
الحاصل: مراد حدیث سیزدهم اینستکه: بهصرف اینکه به یک حدیثی رسیدید که با حدیث دیگر تنافی دارد، مبادرت به اخذ به احدهما و طرح دیگری نکنید گرچه احدهما به لحاظ سندی از دیگری ارجح باشد یعنی که نوبت به طرح نمیرسد.
پس: حتّی الامکان متشابهات یعنی ظواهر را به محکمات یعنی اظهر و نص ارجاع دهید و این همان قانون الجمع مهما امکن است که بر طرح اولویّت دارد.
و امّا مراد حدیث چهاردهم اینستکه: فقیه کسی نیست که تا به دو حدیث متعارض برخورد کرد بلافاصله اقدام به طرح احدهما کند بلکه فقیه واقعی کسی است که در اطراف کلمات وارده از معصومین تأمّل و دقت بیشتری کرده و حتّی الامکان سعی کند که ظواهر را با یکدیگر آشتی دهد و جمع کند، و إلاّ عمل به تخییر و یا ترجیح کار مشکلی نمیباشد.
پس: جمع میان آن دوازده روایت با این دو روایت به اینستکه: آن روایات را حمل کنیم بر ظاهرین که جمع بین آنها درست نیست و لذا نوبت میرسد به طرح و ترجیح و تخییر و نسخ و...
و امّا این دو روایت را حمل بر نص و ظاهر و اظهر و ظاهر کنیم که جمع بینهما ممکن است و بر
هر ترجیحی مقدّم میباشد.
در خبرین متعارضین اخذ بالرّاجح واجب است، چه رجحان، رجحان صدوری باشد و چه رجحان، جهت صدوری باشد و هکذا.
گرچه دو حدیث آخر از آن جهت که تنها مرجّحات دلالی درشان بود، اجنبی از بحث ما بودند، و لکن من حیث المجموع از طریق این روایات ثابت شد که اگر یکی از دو خبر متعارض، مزیتی بر دیگری داشته باشد، اخذ به آن ذی المزیّة واجب است.
بهعبارت دیگر: وظیفۀ ما هم در این رابطه اینستکه: از طریق اخبار علاجیّه، تعارض خبرین متعارضین را معالجه کنیم.
1 - راه علاج اوّل اینستکه بگوئیم: خود مرفوعه که طرف دعوی است، میگوید: من را رها کرده، به دنبال مقبوله بروید. چرا؟
2 - راه علاج دوّم اینستکه بگوئیم: مطلقا اینگونه نیست که ما روایت شاذ را کنار گذاشته، به مشهور عمل کنیم، بلکه اگر راوی روایت شاذ، افقه، اعدل و اصدق و... باشد، به شاذ عمل میکنیم.
3 - راه علاج سوّم اینستکه بگوئیم: اساسا موضوع هر یک از این دو روایت با دیگری متفاوت است.
چرا؟ زیرا:
موضوع مرفوعه، مربوط به خبرین است، درحالیکه مرجّح در خبرین اشهریّت است.
موضوع مقبوله در رابطۀ با حکمین است، درحالیکه مرجّح در حکمین، افقهیّت و اعدلیّت است.
بین مقبوله با روایت هشتم یعنی روایت سماعۀ بن مهران است.
روایت سماعه این بود که سائل آمد و سؤال کرد که یک خبر امرنی و خبر دیگر ینهانی. یعنی یک خبر به ما میگوید فلان عمل را انجام بده، خبر دیگری میرسد بر اینکه فلان عمل را انجام نده، چه باید کرد؟
حضرت فرمودند: قف، یعنی به هیچیک از آن دو خبر عمل نکن.
سؤالکننده گفت: مضطر و ناچار هستم؟
حضرت فرمودند: در صورتیکه ناچار هستی، بین کدامیک از آن دو خبر مخالف عامّه است به آن عمل نکن.
در مقبوله و دیگر اخبار تا سؤالکننده میپرسد چه کنم؟
حضرت آنها را متوجه چند تا از مرجّحات میکند.
لکن در روایت سماعه، وقتی سائل میپرسد چه کنم؟
حضرت میفرماید: به هیچیک از آن دو خبر عمل نکن. لکن پس از سؤال مجدد سائل و طرح حالت اضطرار، حضرت یک مرجح را مطرح میفرماید.
الحاصل: در این روایت، از حیث اینکه امام علیه السّلام در بار اوّل دستور توقّف میدهد و سپس به سراغ یک مرجّح میرود، با دیگر روایات علاجیّه که از ابتدا آنها را متوجه مرجّحات مختلفه میکند در تعارض است.
کنار گذاشتن روایت سماعة است. چرا؟
بخاطر اینکه: مقبوله، اشهر روایة میباشد، بدینمعنا که خاصه بالاتفاق آن را قبول کردهاند و لذا شهرت روائی دارد.
در نتیجه: روایت سماعه، قدت رودررویی با مقبوله را ندارد.
معارضه در اینجا ذکر نشده است، بلکه در تقدیر گرفته شده و پاسخ آن در اینجا آمده است.
در حقیقت این تعارض، همان اشکال و ایرادی است که به سید صدر وارد کردند مبنی بر اینکه: اگر
عمل به این مرجّحات واجب است، چرا این مرجحات در اخبار علاجیّه نیامدهاند؟
به عبارت دیگر: چندتا از اخبار علاجیّه، اطلاق داشت و هیچ خبری از مرجّحات در آنها نبود، بلکه تا سائل میپرسید چه کنیم؟
حضرت میفرمودند: بایّهما عملت کان ثوابا.
در چهارتای از این اخبار هم تنها به یک مرجّح یعنی مخالفت با عامه، اشاره شده بود.
الحاصل: اینکه در چند روایت از این روایات تنها به یک مرجح اشاره شده دلالت بر تعارض آنها با روایاتی مثل مقبوله است که در آنها به ذکر چند مرجّح پرداخته شده است.
حمل مطلق بر مقید است، مثل اعتق رقبة و اعتق رقبة مؤمنة، که میگوئیم: مراد از اعتق رقبة هم، رقبة مؤمنة است.
این بدین معناست که بگو مراد حضرت در اینجا نیز وجوب همۀ مرجّحات است، منتهی یکی از آنها را در اینجا ذکر فرموده است.
و لذا این درست نیست که یک مرجح ذکر شود و مابقی آن بیان نشود و گذاشته شود برای بعد، چه میفرمائید؟
میگوئیم: بله، گرچه کلام حضرت علیه السّلام اطلاق دارد و ایشان یک مرجّح را ذکر فرموده، و لکن مقبوله به منزلۀ یک قرینۀ متصله است، یعنی که مراد از این مطلق را بیان میکند.
به عبارت دیگر: حضرت علیه السّلام نیاز این شخص را میدانسته است. میدانسته است که مورد نیاز این سؤالکننده، موافقت و مخالفت روایت با عامه است.
یعنی سؤالکننده میداند که خبرین هر دو از نظر عدالت یکساناند، هر دو موافق کتاب خدا هستند، هر دو اشهراند، لکن این امور را ابراز نکرد.
امّا حضرت علیه السّلام به علم امامت نیاز او را احراز کرده و بر طبق نیازش به او پاسخ دادند.
الحاصل: اینگونه روایات را که اصلا مرجّحی در آنها نیامده، یا که در آنها به ذکر یک مرجّح بسنده شده است، باید حمل بر مقید کنیم تا علاج حاصل شود.
1 - راه اوّل اینستکه: نسخ را ملحق به تخصیص بدانیم، چرا که نسخ دارای ترجیح دلالی است.
بهعبارت دیگر: همانطور که اگر ما یک عام داشته باشیم و یک خاص، خاص را به دلیل وجود مرجح بر عام مقدم میکنیم ولو راوی عام اعدل و خود روایت هم اشهر باشد.
همینطور هم، نسخ ملحق به خاص است، هم به دلیل تأکیداتی که آوردهاند و هم به دلیل ارتباط شدید نسخ با تخصص و لذا:
با اینکه نسخ از اوصاف معناست، معذلک در باب احوال، یعنی اوصاف عارض بر الفاظ از قبیل عام و خاص و... بحث میکنند.
الحاصل: آنجا که رابطه عام و خاص است، ما رعایت ترجیح سندی نکرده و خاص مقدّم بر عام، و عام را حمل بر خاص میکنیم.
در اینجا هم که میگوئیم نسخ ملحق به تخصیص است، ما ناسخ را مقدم کرده، منسوخ را کنار میگذاریم و لو عام به لحاظ راوی اعدل و از نظر روائی اشهر باشد.
خلاصه اینکه:
در آن روایات که گفته میشود، اعمال ترجیح کن، سخنشان در ظاهرین متعارضین است.
در ظاهرین متعارضین مثل مثلا (اکرم العلماء) و (لا تکرم العلماء) هم، جمع عرفی وجود ندارد، بلکه عرف متحیر است.
لکن در حدیث دوازدهم که میگوید اعمال ترجیح نکن، بلکه ناسخ را مقدم بر منسوخ کن، در رابطۀ با نصّ و ظاهر است.
پس: موضوع در این روایات دوتا شد، وقتی موضوع دوتا شد، خوب حکم هم دوتا خواهد بود:
یکی در یکجا میگوید اعمال ترجیح واجب است، دیگری در رابطۀ با موضوع دیگری میگوید اعمال ترجیح واجب نیست.
2 - راه دوّم اینستکه: بگوئیم: در بین هزاران حکم شرعی که در اختیار ما قرار گرفته است، چندتای آن بیشتر نسخ نشده که برای ما معلوماند، و لذا النادر کالمعدوّم.
بهعبارت دیگر: پس از روشن شدن ناسخ و منسوخ، آنکه دارای رجحان است اخذ کرده و مرجوح را ترک میکنیم. فی المثل:
اگر راوی روایت اوّل یا به تعبیر دیگر روایت منسوخ اعدل بود و به لحاظ روائی اشهر آن را اخذ کن و ناسخ را کنار بگذار.
در بین روایت سیزدهم (و چهاردهم) با دیگر اخبار علاجیّه. چرا که،
روایت سیزدهم میگفت: کلامنا کالقرآن، یعنی همانطور که قرآن محکم و متشابه یا ناسخ و منسوخ و یا... دارد، روایات ما هم دارای محکم و متشابه است، و لذا شما به متشابه آن عمل نکنید.
توضیح ذلک اینکه: امام علیه السّلام میفرماید:
همانطور که قرآن میفرماید: فَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ ، و لذا نباید به متشابه آن عمل نمود، بلکه باید که متشابه آن را به محکمش رد نمود و به محکم عمل نمود.
همینطور هم در کلام ما نیز محکم و متشابه و... وجود دارد، و لذا:
اگر دو روایت بهدست شما رسید، در حالیکه یکی متشابه بود و دیگری محکم، شما به متشابه عمل نکن، بلکه آن را ردّ به محکم کرده، به محکم عمل بکن، ولو راوی آن متشابه اعدل، و روایتش اشهر باشد.
در نتیجه بین روایت سیزده و چهارده، با دیگر اخبار علاجیّه، معارضه پیش میآید. چرا؟
زیرا در دیگر روایات علاجیّه، دستور بر این بود که: اعمال ترجیح کنید، یعنی راجح را بگیر و مرجوح را کنار بگذار، یعنی اگر دو خبر بهدست شما رسید، به آن خبری عمل کن که راوی آن اعدل است.
در حالیکه روایت سیزدهم و چهاردهم میگوید: اعمال ترجیح نکن، یعنی به خبر متشابه ولو راویاش اعدل از راوی خبر دیگر و از نظر روایت اشهر از آن باشد عمل نکن، بلکه آن را رد به محکم کرده، بر طبق محکم عمل بکن.
روایت سیزده و چهارده که میگوید به محکم عمل بکن، بخاطر اینستکه دلالت محکم نسبت به متشابه قویتر است، و با فرض ترجیح دلالی، نوبت به ترجیح سندی نمیرسد.
امّا دیگر اخبار علاجیّه در رابطۀ با موردی سخن میگویند که عرف در آنجا متحیر است، فی المثل:
مولی نه میتواند به عبدش بگوید: به آسمان بپر، نه میتواند بگوید به آسمان نپر، چرا که متعلق امر یا متعلق نهی باید که یک امر مقدور باشد، در حالیکه اینها غیر مقدوراند.
حال امام علیه السّلام که در روایت سیزدهم فرموده: لا تتّبعوا متشابهها، نهی از متشابهی فرموده که مقدور باشد.
این در حالی است که تشابه ذاتی یا به تعبیر دیگر تشابه مجمل، قابل تبعیّت نیست تا که از آن نهی کند، یعنی که از غیر مقدورات است.
پس: مراد امام علیه السّلام از متشابه در اینجا، تشابه عرضی است، یعنی نهی از لفظی کرده که ذاتا معنای آن برای شما معلوم است و لکن بواسطۀ خبر دیگری تشابه عرضی پیدا کرده است.
1 - فی المثل داریم: اغتسل یوم الجمعة.
حال اگر ما بودیم و همین اغتسل، فتوی میدادیم به وجوب غسل جمعه. چرا؟
زیرا معنای حقیقی و ظاهری اغتسل ظهور در وجوب است.
لکن روایت دیگری وارد شده است که: ینبغی غسل الجمعة.
این روایت دوّم آن روایت اوّل را متشابه میکند لکن به نحو عرضی. چونکه با آمدن روایت دوّم، دیگر نمیدانیم که ایا اغتسل باز هم همان معنای وجوب را دارد یا که نه دیگر معنای استحبابی دارد.
در اینجاست که امام علیه السّلام میفرماید: لا تتبعوا متشابهها، یعنی که دیگر به اغتسل عمل نکن چرا که بالعرض، متشابه شده است.
به عبارت دیگر: دلالت ینبغی بر استحباب، قویتر است از دلالت اغتسل بر وجوب و لذا:
باید که شما این ظاهر را ردّ کنید به آن اظهر و توجه نکنید به اینکه راوی آن ظاهر اعدل و روایتش اشهر است.
بهعبارت دیگر: در اینجا با وجود اینکه مرجّحات صدوریه وجود دارد، شما اعمال ترجیح نکنید، بلکه ترجیح دلالی را مقدّم داشته، ظاهر را ردّ به اظهر کرده و به اظهر که اقوی دلالة است عمل کنید.
2 - و یا فی المثل داریم که اکرم العلماء، لکن روایت دیگری وارد میشود که یحرم اکرام علماء الفاسق.
الحاصل: سر اینکه ما در مواردی که محکم و متشابه وجود دارد، اعمال ترجیح نمیکنیم اینستکه:
رابطۀ آنها ظاهر و اظهر یا که ظاهر و نص است، و با بودن ترجیح دلالی، دیگر نوبت به ترجیح سندی نمیرسد، و این همان جمع عرفی است.
1 - متشابه ذاتی به لفظی گفته میشود که به لحاظ لغوی معنایش معلوم نیست.
اگر بگوئیم: مراد از قروء، طهر است، مدت عدّه بیشتر میشود، چرا که باید سهتا حیض ببیند و پس از دیدن سهتا حیض، سهتا طهر هم ببیند.
اگر بگوئیم: مراد از قروء، حیض است، مدت عده کمتر میشود.
پس: این قروء، یک متشابه ذاتی است، چرا که ما نمیدانیم مراد از آن چیست؟
2 - متشابه عرضی آن است که لفظ ذاتا دارای معنایی است که معلوم است لکن بالعرض گرفتار تشابه میشود، چنانکه در امثلۀ قبلی گذشت.
بله، درست است، و لکن این دو تعبیر است، یعنی که در کتاب الظن:
از تشابه ذاتی تعبیر کردیم به تشابه لغوی و حال آنکه در اینجا از آن تعبیر کردیم به مجمل.
و از تشابه عرضی تعبیر کردیم به تشابه اصطلاحی، و حال آنکه در اینجا از آن تعبیر کردیم به مؤوّل.
پس: تشابه دو قسم بیشتر نیست.
متن المقام الثالث
فی عدم جواز الاقتصار علی المرجّحات المنصوصة.
فنقول: اعلم أنّ حاصل ما یستفاد من مجموع الاخبار - بعد الفراغ عن تقدیم الجمع المقبول علی الطّرح، و بعد ما ذکرنا من أنّ الترجیح بالأعدلیّة و أخواتها إنّما هو بین الحکمین مع قطع النّظر عن ملاحظة مستندهما -: هو أنّ الترجیح أوّلا بالشهرة و الشذوذ، ثمّ بالأعدلیّة و الأوثقیّة، ثمّ بمخالفة العامّة، ثمّ بمخالفة میل الحکّام.
و أمّا التّرجیح بموافقة الکتاب و السّنّة فهو من باب اعتضاد أحد الخبرین بدلیل قطعی الصدور، و لا إشکال فی وجوب الأخذ به، و کذا التّرجیح بموافقة الأصل.
و لأجل ما ذکر لم یذکر ثقة الإسلام، رضوان اللّه علیه، فی مقام التّرجیح - فی دیباجة الکافی - سوی ما ذکر، فقال:
اعلم یا أخی - أرشدک اللّه - أنّه لا یسع أحدا تمییز شیء ممّا اختلف الرّوایة فیه من العلماء علیهم السّلام برأیه، إلاّ علی ما أطلقه العالم علیه السّلام بقوله: «اعرضوهما علی کتاب اللّه، فما وافق کتاب اللّه عزّ و جلّ فخذوه، و ما خالف کتاب اللّه عزّ و جلّ فردّوه»، و قوله علیه السّلام: «دعوا ما وافق القوم، فإنّ الرّشد فی خلافهم»، و قوله علیه السّلام: «خذوا بالمجمع علیه، فإنّ المجمع علیه لا ریب فیه». و نحن لا نعرف من جمیع ذلک إلاّ أقلّه، و لا نجد شیئا أحوط و لا أوسع من ردّ علم ذلک کلّه إلی العالم علیه السّلام، و قبول ما وسع من الأمر فیه بقوله: «بأیّهما أخذتم من باب التّسلیم و سعکم(1)
ترجمه
در عدم اکتفاء به مرجّحات منصوصه (و تعدی به مرجّحات غیر منصوصه)
1 - پس از فراغت از (اینکه متوجه) تقدیم جمع مقبول (در جایی که یکی از دو روایت عام و دیگری خاص است) بر طرح یعنی کنار گذاشتن شدیم.
2 - و پس از اینکه متذکر شدیم که ترجیح به اعدلیّت و امثال آن (مثل افقهیّت و اوثقیّت و...) همه در رابطۀ با تعارض حکمین است، لکن با قطع نظر از ملاحظۀ مستند آن دو
اوّل به شهرت است، نسبت به شذوذ، سپس به اعدلیّت و اوثقیّت است، سپس به مخالفت با عامه
1) (1)
است (نسبت به موافق با عامه)، سپس به مخالفت با میل حکام (جور) است.
و امّا ترجیح به موافقت کتاب و سنت قطعیّه، از باب اعتضاد (یعنی مورد تائید واقع شدن) یکی از آن دو خبر است، به دلیل قطعی الصدور (یعنی قرآن)، و لذا اشکالی در وجوب اخذ به (چنین خبری که دارای رجحان است)، وجود ندارد.
و نیز ترجیح به موافقت (یکی از دو روایت متعارض) با اصل (برائت یا اصالة الاشتغال) واجب است.
و بخاطر آنچه که ذکر شد (که مرجحات همین چهار یا پنجتا است)، مرحوم ثقة الاسلام کلینی رحمه اللّه، در مقام ترجیح، در مقدّمه کافی، بجز این مرجّحات، مرجّح دیگری را ذکر نفرموده است، و لذا میفرماید:
1 - با این سخنشان که فرمودند: عرضه کنید آن دو خبر متعارض را به کتاب خدا، پس آن خبری را که موافق با خدای عز و جل است، بگیرید، و آن خبری که مخالف با کتاب خدای عز و جل است، ردش کنید.
2 - و با این سخنشان که فرمودند: خبری را که موافق با عامه است، رها کنید، و به مخالف با عامه عمل کنید، چرا که رشد (شما) در مخالفت با آنها است.
3 - و با این سخنشان که فرمودند: مجمع علیه (یعنی مشهورتر) را بگیرید، چرا که در مجمع علیه تردیدی نیست.
و (لکن) ما از مجموع این مرجّحات، علم (به موافقت با کتاب و علم به شهرت و...) پیدا نمیکنیم مگر اندکی، و لذا:
ما طریقی احتیاطیتر و موسّعتر از ردّ علم به تمام این مرجّحات به امام، و قبول تخییری که در روایات بدان امر شده است، با این سخن امام علیه السّلام به هر یک از این دو خبر متعارض که اخذ و عمل کنید از باب تسلیم و سعه است.
متن و لعلّه ترک التّرجیح بالأعدلیّة و الأوثقیّة؛ لأنّ التّرجیح بذلک مرکوز فی أذهان الناس، غیر محتاج إلی التّوقیف.
و حکی عن بعض الأخباریین: أنّ وجه إهمال هذا المرجّح کون أخبار کتابه کلّها صحیحة.
و قوله: «و لا نعلم من ذلک إلاّ أقلّه»، إشارة إلی أنّ العلم بمخالفة الرّوایة للعامّة فی زمن صدورها أو کونها مجمعا علیها قلیل، و التعویل علی الظنّ بذلک عار عن الدّلیل.
و قوله: «لا نجد شیئا أحوط و لا أوسع... الخ» أمّا أو سعیّه التّخییر فواضح، و أمّا وجه کونه أحوط، مع أنّ الأحوط التّوقّف و الاحتیاط فی العمل، فلا یبعد أن یکون من جهة أنّ فی ذلک ترک العمل بالظّنون التی لم یثبت التّرجیح بها، و الإفتاء بکون مضمونها هو حکم اللّه لا غیر، و تقیید إطلاقات التّخییر و التّوسعة من دون نصّ مقیّد. و لذا طعن غیر واحد من الاخباریّین علی رؤساء المذهب - مثل المحقّق و العلامة - بأنّهم یعتمدون فی الترجیحات علی امور اعتمدها العامّة فی کتبهم، ممّا لیس فی النّصوص منه عین و لا أثر.
قال المحدث البحرانی فی هذا المقام من مقدّمات الحدائق:
إنّه قد ذکر علماء الاصول من التّرجیحات فی هذا المقام ما لا یرجع أکثرها إلی محصول، و المعتمد عندنا ما ورد من أهل بیت الرّسول صلّی اللّه علیه و اله، من الأخبار المشتملة علی وجوه التّرجیحات(1)
ترجمه
شاید دلیل اینکه ایشان، ترجیح بواسطۀ اعدلیّت و اوثقیّت را ترک گفته است، این باشد که: ترجیح بواسطۀ این مرجّحات برای اذهان ارتکازی (یعنی بسیار واضح و روشن بوده است و لذا نیازمند به اعلان و بیان نمیباشد.
و از بعضی از اخباریین (صاحب حدائق) حکایت شده است که وجه اهمال آقای کلینی در رابطۀ با این مرجّح اینستکه: تمام اخبار کتاب ایشان (از نظر خودشان)، صحیحه (یعنی مقطوع الصدور و از ناحیۀ ائمه علیهم السّلام) است. و لذا:
(وقتی همه این اخبار را از ناحیۀ ائمه علیهم السّلام میداند، دیگر اعدل و غیر اعدل وجهی ندارد)
و این سخن مرحوم کلینی که فرمود: ما علم به این مرجحات (مثل موافقت با کتاب و...) نداریم مگر اندکی، اشاره است به اینکه علم ما به اینکه این روایت در زمان صدور مخالف با عامه و یا که مجمع علیها
1) (1)
بوده است، بسیار کم است، در حالیکه اعتماد به ظن به مرجحیت آن هم خالی از دلیل است.
1 - اوسعیّت (وسیعتر بودن) تخییر (از دیگر راهها) واضح و روشن است (چرا که میگوید مخیر هستی).
2 - امّا اینکه تخییر احوط باشد (یعنی بهترین راه احتیاط تخییر باشد، درست نیست، چرا که معنای احوط، توقّف از حیث فتوی است (یعنی که نه فتوی به حرمت بدهی، نه فتوی به جواز)، از نظر عمل هم احتیاطا (باید) به آن امری که راویاش اعدل است، عمل بکنی.
1 - ترک عمل به ظنونی که ترجیح به آن ظنون ثابت نشده است.
2 - و ترک فتوی به اینکه مضمون آن ظنون، همان حکم اللّه است و لا غیر.
3 - و ترک تقیید اطلاقات تخییر و توسعه بدون نصّ مقیّد است.
محدّث بحرانی در این مقام (یعنی تعارض خبرین)، از مقدّمات حدائق گفته:
علمای اصول، مرجّحاتی را در این مقام ذکر کردهاند که هیچ محصلی در برندارند، در حالیکه آنچه عندنا مورد اعتماد است اخبار علاجیّهای است که مشتمل بر ترجیحاتی از قبیل موافقت و مخالفت و اشهریت بوده و از ناحیۀ اهل بیت رسول صلّی اللّه علیه و اله وارد شده است. تمام.
بر دو دستهاند:
1 - مرجحات منصوصه، یعنی مزایایی که سبب اقربیّت احد الخبرین إلی الواقع و الصدق میشوند و
در لسان احادیث بدانها تصریح شده است.
2 - مرجّحات غیر منصوصه، یعنی عواملی که سبب اقربیت إلی الواقع میشوند و لکن در لسان روایات بدآنها تصریح نشده است مثل: منقول به لفظ، نسبت به منقول به معنا و هکذا... حال چنانکه در مقام ثانی گذشت:
تردیدی نیست در اینکه ترجیح به مرجّحات منصوصه نیز به عقیدۀ کسانی که نصوص مذکوره را حجّت بدانند حتمی است و نوبت به تخییر نمیرسد.
و تردیدی نیست که احدی به ترجیح احد الخبرین بلا مرجح قائل نمیباشد بلکه آنجا که مرجحی وجود ندارد یا تخییر است و یا توقّف.
انما الکلام در چیست؟
در اینستکه: آیا ما باید تنها به مرجحات منصوصه اکتفا کنیم یا که تعدی به دیگر مرجّحات هم جایز است؟
یا که اصلا تعدّی واجب بوده و ما باید که به همۀ مرجّحات تعدّی کنیم و حق اکتفای به مرجّحات منصوصه را نداریم؟
در این رابطه دو قول وجود دارد:
1 - جمهور اخباریین بر آناند که تنها باید جمود به نصوص داشته و به مرجّحات منصوصه قناعت نمود و ما حق تعدّی به سایر مرجّحات را نداریم چرا که اگر آنها نیز دارای ارزش میبودند، ائمه علیهم السّلام نامی از آنها میبردند و لیس فلیس.
2 - جمهور اصولیین شیعه بر آناند که اکتفاء به مرجّحات منصوصه واجب و بلکه جایز نیست و لذا ما حق داریم که به کلیّۀ مرجّحات و مزایایی که سبب رجحان و قوّت ظن یک طرف میشود ولو خارجی و عقلی باشد، مراجعه کرده و چنانچه یکی از آنها را در احد الخبرین یافتیم که در دیگری نبود به خبر واجد المزیّة اخذ و عمل کنیم.
الخ) چیست؟
اینستکه:
1 - از مسألۀ جمع عرفی که بگذریم (چونکه چنین جمع ترجیح به دلالت است و چنانکه گذشت جمع دلالی بر همۀ وجوه ترجیح و تخییر مقدّم است، منتهی باید که یک جمع مورد قبول یعنی جمعی باشد که
عرف و عقلاء آن را قبول کرده و در محاورات و مکالمات خود از آن استفاده نمایند مثل جمع بین اظهر و ظاهر و یا نص و ظاهر و یا حمل ظاهر بر نص یا اظهر).
2 - و نیز از مسألۀ ترجیح به صفات در مقبوله هم که بگذریم (چونکه ترجیح به صفات که در مقبولۀ حنظله بر همۀ مرجّحات دیگر مقدم شد، در حقیقت مربوطه به تعارض حکمین و قاضیین بود و ربطی به تعارض حدیثین که مورد بحث ما باشد نداشت).
1 - ترجیح به شهرت و شذوذ، که هم در مقبوله بیان گردید و هم در مرفوعه.
2 - ترجیح به صفات راوی از قبیل اعدلیّت، اوثقیت، اصدقیّت و... که در مرفوعه بیان شد.
3 - ترجیح به موافقت و مخالفت عامه که هم در مقبوله و مرفوعه گفته آمد، هم در سایر اخبار وجود دارد.
4 - ترجیح به موافقت و مخالفت با میل حکام و سلاطین و قضاوت آنها که در مقبوله بیان گردید.
مضافا بر اینکه در اخبار علاجیّه سخن از موافقت و مخالفت با کتاب و سنت نیز به میان آمد که به نظر شیخ نمیتوان آنها را مرجّح صرف نامید بلکه معاضد هستند.
توضیح ذلک: به اموری مرجّحات گفته میشود که از خود استقلالی نداشته و صرفا مرجّح احد الخبرین بر دیگری هستند.
و معاضد به امری گفته میشود که علاوۀ بر اینکه موجب مزیّت یک حدیث میشوند، به خودی خود و مستقلا هم دلیل بر حکم هستند و چنانچه معارضی نداشته باشند به آنها عمل میشود چه اخبار علاجیّه آن را بیان بکنند یا نه.
حال: مسألۀ موافقت و مخالفت با کتاب و سنت از همین قبیل است چرا که موافق کتاب و سنّت معتضد است به یک دلیل قطعی و لذا شکی در وجوب اخذ به آن وجود ندارد.
و نیز در مسألۀ ترجیح به اصلی از اصول عملیه در جایی که دو حدیث تعارض کرده و احدهما مطابق اصل عملی مثلا برائت است و آن دیگری مخالف آن است، دو قول وجود دارد:
1 - عدهای میگویند: دو دلیل تعارضا و تساقطا و اصل به عنوان مرجع تلقی شده و یرجع الیه.
2 - امّا عدۀ زیادی که مشهور قدما باشند اصل را مرجّح احد الخبرین قرار میدهند.
1 - مشهور قدماء اصول عملیّه را از امارات ظنیّه دانسته و به مناط افادۀ ظن به حکم واقعی، حجت
میدانستند و لذا اصول را هم ردیف امارت دانسته و قائل به ترجیح بودند.
2 - امّا مشهور متأخرین اصل عملی را از اصول عملیّه تعبّدیّه دانسته میگویند که اینها طریق به سوی واقع نیستند تا که با اماره و خبر واحد همرتبه شده و مرجحیت داشته باشند، خیر، بلکه مرجعیّت دارند.
پس: بنابراین مبنا نیز موافقت با اصل صرفا مرجح نیست بلکه معاضد است، چرا که در صورت عدم تعارض هم ما به اصل عمل میکردیم، اکنون نیز به اصل عمل میشود یا به عنوان مرجح احدهما یا به عنوان مرجع بعد التساقط.
بنابراین: آنچه که به عقیدۀ شیخ مرجّح صرف بوده و منصوص نیز بودند، همان چهار عاملی بود که ذکر گردید.
1 - موافقت با کتاب اللّه، چرا که روایات میگوید: اخبار را به کتاب عرضه کنید. عما وافق کتاب اللّه فخذوه.
2 - مخالفت با عامّه، چرا که روایات میگوید: ما وافق القوم فدعوه فانّ الرشد فی خلافهم.
3 - مشهور و شاذ بودن، که باید حدیث مشهور را گرفت که رجحان دارد. فانّ الجمع علیه لا ریب فیه.
سپس میفرماید: و لا نعرف من ذلک إلاّ اقلّه، یعنی که ما موارد بسیار کمی را از مرجّحات میشناسیم.
سپس فرموده است که: و لا نجد شیئا احوط و لا اوسع مرن التّخییر...
1 - اینکه چرا مرحوم کلینی در میان مرجّحات منصوصه ترجیح به صفات راوی را ذکر نکرده است، باید به دو تحلیل در این رابطه اشاره نمود:
2 - اینکه مراد مرحوم کلینی از (لا نعلم من ذلک إلاّ اقلّه) چیست و اشارۀ به چه مطلبی دارد؟ و لذا میفرماید:
مراد ایشان اینستکه: در خبرین متعارضین، فی المثل باید موافق عامّه را طرح و مخالف آنها را اخذ نمود.
مراد از موافقت و مخالفت عامه هم عبارتست از موافقت و مخالفت حین الصدور، و لذا میفرماید ما علم غیب که نداریم تا بدانیم که احادیث صادره از ائمه علیهم السّلام در حین صدور با فتاوای عامۀ آن عصر موافق بوده است یا مخالف، بلکه به مقدار اندکی از آن علم داریم.
فی المثل: تاریخ صدور حدیث را ثبت و ضبط کردهاند به اینکه این حدیث در فلان تاریخ از امام علیه السّلام صادر شده است و فقهاء عامّه هم در آن زمان، فلانی و فلانی بودهاند.
بعد از آن وقتی ما به مقایسۀ مطلب میپردازیم متوجه میشویم که کدام موافق است و کدام مخالف، لکن این بسیار نادر است.
یا فی المثل: گفته شد هر کدام از خبرین متعارضین که مجمع علیه بین الاصحاب است، آن را اخذ کنید و شاذ و نادر را طرح کنید.
در اینجا نیز ملاک، شهرت و شذوذ عصر صدور است و لکن ما از کجا بدانیم که فلان حدیث در آن زمان مشهور بوده است و فلان حدیث شاذ؟
این مطلب ممکن نیست چرا که همۀ اصول اربعمأة در اختیار ما نمیباشد تا که اجماعی بودن و یا شاذ بودن را بدست آوریم و لذا: لا نعرف من ذلک إلاّ اقلّه.
پاسخ به یک اشکال مقدر است که تقدیرش چنین است:
ما با یک سلسله ظنون و قرائن ظنیّه میتوانیم بفهمیم که در آن عصر و زمان، صدور مخالف عامّه بوده است یا موافق و یا مشهور بوده است یا شاذ؟
فی المثل: امروز که میبینیم فلان حدیث با مشهور عامه مخالف است حدس ظنّی بزنیم که پس در عصر صدور نیز اینچنین بوده است.
و یا فی المثل: امروز میبینیم که فلان حدیث را همۀ کتب معتبره نقل میکنند میتوانیم حدس ظنّی بزنیم که در عصر صدور هم چنین بوده است و...
1 - اوسع بودن تخییر که واضح و روشن است چرا که تخییر یعنی مخیر کردن که این توسعهدادنی در حق مکلف است، برخلاف تعیین که تضییق و ایجاد مضیقه است.
2 - و امّا احوط بودن تخییر، با اینکه وقتی پای مرجّحات مذکور در بین نباشد احوط اینستکه: بگوئیم التوقف فی الفتوی و الاحتیاط فی العمل، اعم از اینکه مقتضی جمع بینهما بشود مثل ظهر و جمعه، یا نشود.
شاید این باشد که نسبت به سایر مرجّحات و امارات ظنیّهای که موجب قوت و ظن به صدور و مضمون و... میشوند نصّی وارد نشده است و مرجحیت آنها را ثابت نکرده است.
امّا نسبت به تخییر نص وارد شده است و به قول مطلق گفته است که این دوتا و یا سهتا مرجح که نبود، شما مخیر هستید، چه مرجح دیگری باشد یا نباشد، دلیل خاصّی هم بر تقیید این اطلاقات وارد نشده است و لذا امر دائر میشود بین التخییر و بین الاخذ به مرجّحات غیر منصوصه.
لا ریب در اینکه عمل به اطلاقات تخییر، از این جهت که عمل به نصوص است احوط است و عمل به سایر مرجّحات از این زاویه خلاف احتیاط است، چرا که گام را فراتر از نصوص گذاشتن است.
این است که تخییر را احوط و ترجیح را غیر احوط کرده است.
متن [رأی الشیخ:]
أقول: قد عرفت أنّ الاصل - بعد ورود التکلیف الشّرعیّ بالعمل بأحد المتعارضین - هو العمل بما یحتمل أن یکون مرجّحا فی نظر الشّارع؛ لأنّ جواز العمل بالمرجوح مشکوک حینئذ.
نعم، لو کان المرجع بعد التکافؤ هو التوقّف و الاحتیاط، کان الاصل عدم التّرجیح إلاّ بما علم کونه مرجّحا. لکن عرفت أنّ المختار مع التکافؤ هو التّخییر، فالاصل هو العمل بالراجح.
إلاّ أن یقال: إنّ إطلاقات التخییر حاکمة علی هذا الأصل، فلا بدّ للمتعدّی من المرجّحات الخاصّة المنصوصة من أحد أمرین: إمّا أن یستنبط من النّصوص - و لو بمعونة الفتاوی - وجوب العمل بکلّ مزیّة توجب أقربیّة ذیها إلی الواقع، و إمّا أن یستظهر من إطلاقات التّخییر الاختصاص بصورة التکافؤ من جمیع الوجوه.
ترجمه
ما میگوئیم: دانستی که اصل (اشتغال) پس از ورود تکلیف شرعی به عمل به یکی از دو خبر متعارض، (مقتضی) عمل به امری است (مثل مرجّحات احتمالیه) که احتمال دارد که از نظر شارع مرجح باشد. چرا؟
زیرا که جواز عمل به مرجوح (با بودن اعدل، با بودن اضبط و...) مشکوک است.
بله (تخییر شما جناب کلینی در یک فرض درست است و آن) در صورتی است که مرجع (یعنی اصل اوّلی) پس از تکافؤ (و تساوی) خبرین، توقّف و احتیاط باشد، در آن صورت، در این اصل ثانوی (یا اصالة الاشتغال) هم، اصل عدم ترجیح است، جز اینکه مرجّح (باید) از مرجّحات معلومه (یعنی منصوصه) باشد.
لکن دانستی که مختار ما در صورت تکافؤ خبرین (در آن اصل اوّلی)، همان تخییر است، پس اصل ثانوی در اینجا همان عمل کردن به راجح است.
مگر اینکه گفته شود که: اطلاقات تخییر (یعنی بایّهما عملت کان ثوابا) حاکم (و به تعبیر صحیح وارد) بر این اصل است.
پس: (حال که بناست به راجح عمل کنیم)، تعدّیکنندۀ از مرجّحات منصوصه، ناگزیر از رعایت یکی از دو امر ذیل است:
1 - یا اینکه وجوب عمل به هر مزیتی (مثل اضبطیّت راوی و...) که موجب اقربیّت ذی المزیّة به واقع میشود، از نصوص استفاده شود، ولو به کمک فتوی.
2 - یا اینکه از اطلاقات تخییر، استظهار یا استفاده شود که: (بایّهما عملت کان ثوابا) اختصاص دارد به خبرهایی که از تمام جهات مساویاند.
اینستکه مرحوم محدث بحرانی نیز در مقدمات کتاب حدائق فرموده است:
علماء اصول و حضرات مجتهدین در باب مرجحات یک سلسله اموری را میآورند که فاقد ارزش است، فی المثل میگویند که حدیث حاضر، بر مبیح و حدیث ناقل بر مقرر، مقدّم است، چرا که حاضر و ناقل مؤسس است و لکن مبیح و مقرّر، مؤکّد است و اصل در کلام تأسیس است و هکذا.
امّا ما به این امور ظنیّه و استحسانیّه اعتنا نمیکنیم بلکه به آنچه در نصوص و اخبار معتبره از ائمه اهل بیت علیهم السّلام وارد شده است اکتفاء میکنیم. و چنانچه آن مرجّحات نبود به دستور خود ائمه علیهم السّلام تخییر را برمیگزینیم.
دانستیم که مقتضای اصل اوّلی و قاعدۀ اوّلیّه در متعارضین، بر مبنای طریقیّت عبارتست از توقّف و رجوع به اصل عملی.
و لکن مقتضای اصل ثانوی و مستفاد از اخبار این شد که توقّف جایز نیست و با این همه وفور نعمت نباید که توقّف کرد بلکه باید که از احد المتعارضین استفاده نمود.
حال باید دید که مقتضای اصل ثانوی و روایات علاجیّه در این مسأله چیست؟
به عقیدۀ ما که شیخ هستیم، مقتضای روایات در قدم اول عبارتست از ترجیح، یعنی که باید مرجّحات را پیدا کرده و بواسطۀ آنها احد الخبرین را بر دیگری ترجیح داد.
و امّا در قدم دوّم در صورتیکه دستمان از مرجّحات کوتاه شد، عبارتست از تخییر، یعنی که باز هم باید که به احدهما اخذ نمود و لکن در اخذ به هر یک اختیار با خود مجتهد است و جای توقّف و تعطیل عمل نمیباشد.
براساس این مبنا، حق اینستکه: اکتفاء به مرجّحات منصوصه جایز نیست بلکه عمل به هر مزیّتی که عقلا و عرفا مزیّت است و موجب قوّت ظنّ به صدق و صدور میشود و ما احتمال میدهیم که شارع مقدّس آن را مرجّح قرار داده باشد، از باب احتیاط عقلی، لازم و واجب است. چرا؟
زیرا که ذو المزیّه عقلا و عرفا راجح است و فاقد مزیّت از این جهت مرجوح است، و لذا اوّلی یعنی ذی المزیّه مسلّما جایز العمل است چه از باب تخییر و یا تعیین و لکن دوّمی یعنی فاقد المزیّة مشکوک الجواز است و در دوران امر طریق الی الواقع بین تعیین و تخییر، جانب تعیین مقدّم است.
پس: باز هم ذی المزیّه را باید گرفت.
اینستکه: برخی معتقدند که مقتضای قاعدۀ ثانویه و اخبار علاجیّه در قدم اوّل عبارتست از ترجیح، و در قدم دوّم توقّف در فتوی و احتیاط در عمل است.
بر اساس این مبنا، البته جای تعدّی به سایر مرجّحات نیست، چونکه قاعدۀ اصلیه توقّف و احتیاط است و ترجیح خلاف قاعده است، و در اموری که خلاف اصل باشند باید که به قدر متیقّن اکتفاء نمود و قدر متیقّن هم ترجیح به مرجّحات منصوصه است و لا غیر و در مازاد آن باید که به قاعده مراجعه کرد.
در نتیجه: این مبنا، عکس مبنای ما را که شیخ هستیم نتیجه میدهد.
نکته: آنچه تا به حال گفته آمد بر این مبنا بود که اخبار تخییر مجمل باشند بدین معنا که فی الجمله به ما دستور تخییر دادهاند.
اینستکه: اگر کسی معتقد باشد که اخیار تخییر در مقام بیان بوده و لذا مجمل نیستند بلکه اطلاق داشته و به قول مطلق میگویند: حکم متعارضین تخییر است آنگاه به دلیل خاص که خود اخبار علاجیّه باشد خرج ما خرج که همان مرجّحات منصوصه باشد و بقی ما بقی.
آنها نباشد و ما شک بکنیم، از اصالة الاطلاق اخبار تخییر استفاده کرده و حکم به عدم ترجیح میکنیم.
الحاصل: به این نتیجه رسیدیم که: اگر اخبار تخییر مجمل باشند، حمل بر قدر متیقّن میشود و تعدّی جایز است لکن اگر مطلق باشند، خیر جایز نیست.
پاسخ به یک سؤال مقدر است مبنی بر اینکه کدامیک از دو قول اخیر حق است و چه باید کرد؟
1 - یا باید از خود نصوص و اخبار علاجیّه حتی اگر شده به کمک فتاوای فقهاء استفاده کنیم که اکتفا به مرجّحات منصوصه لازم بلکه جایز نیست، چونکه خود اخبار این معیار کلی را بهدست میدهد که شما باید با هر مزیّتی که در احد الخبرین پیدا میشود و سبب رجحان و اقربیّت آن به سوی واقع میشود ترجیح دهید.
2 - یا که باید ثابت کنیم که اخبار تخییر نه مطلق بوده و نه مجمل، بلکه موضوعا منحصر و مقیّداند بهفرض تکافؤ متعارضین از تمام جهات نه فرض رجحان از یکی از جهات.
متن و الحقّ: أنّ تدقیق النظر فی أخبار التّرجیح یقتضی التزام الأوّل، کما أنّ التأمّل الصادق فی أخبار التخییر یقتضی التزام الثّانی؛ و لذا ذهب جمهور المجتهدین إلی عدم الاقتصار علی المرجّحات الخاصّة،(1)
و کیف کان، فما یمکن استفادة هذا المطلب منه فقرات من الروایات:
منها: التّرجیح بالأصدقیّة فی المقبولة و بالأوثقیّة فی المرفوعة؛ فإنّ اعتبار هاتین الصّفتین لیس إلاّ لترجیح الأقرب إلی مطابقة الواقع - فی نظر النّاظر فی المتعارضین - من حیث إنّه أقرب، من غیر مدخلیّة خصوصیّة سبب، و لیستا کالأعدلیّة و الأفقهیّة تحتملان اعتبار الأقربیّة الحاصلة من السّبب الخاصّ.
ترجمه
حق اینستکه: دقت نظر در اخبار ترجیح، اقتضاء میکند التزام به راه اوّل را (یعنی که جواز تعدّی از خود روایات استفاده میشود)، چنانکه تأمّل صحیح در اخبار تخییر، اقتضاء میکند التزام به راه دوّم را (که اخبار تخییر میگوید: تخییر در میان متعارضین زمانی است که متعارضین از هر جهت مساوی باشند).
و لذا جمهور مجتهدین، قائل به عدم اکتفاء بر مرجّحات منصوصه شدهاند، بلکه بعضی از آنان (یعنی علاّمه) پس از آنکه از جماعتی نقل اجماع بر این مطلب کردهاند، ادّعای اجماع محصل و عدم ظهور خلاف بر وجوب عمل به راجح در یکی از دو دلیل متعارض هم کردهاند.
بههرحال (این اجماع باشد یا نه)، آن چیزی که استفادۀ این مطلب (تعدّی از مرجّحات منصوصه به غیر منصوصه) از آن ممکن است، فقرات و فرازهایی از روایات است: از جملۀ این فقرات (که ما از آن استفاده میکنیم که رعایت هر مزیّت احتمالی لازم است)، ترجیح به اصدقیّت در مقبوله و ترجیح به اوثقیّت در مرفوعه است. چرا؟ زیرا اعتبار این دو صفت (که اصدقیّت و اضبطیّت راوی باشد) در متعارضین از نظر مجتهد، ما را بهتر به واقع میرساند (این بدان معناست که طریقیّت داشته و دارای مناط است)، از چه جهت؟ از جهت اینکه نزدیککنندۀ به واقع است، بدون اینکه خصوصیّت این سبب (مثل اصدق بما هو اصدق) مدخلیّت داشته باشد (یعنی که اصدق بما هو اصدق موضوعیّت ندارد، بلکه طریقیّت دارد). و لذا: اصدقیّت و اوثقیّت (که هر دو غیر تعبدی هستند) مثل اعدلیّت و افقهیّت (که هر دو تعبدی هستند) نیستند، چرا که اعتبار اقربیّت حاصلۀ از سبب خاص در آن دو محتمل است.
1) (1)
متن و حینئذ، فنقول: إذا کان أحد الرّوایین أضبط من الآخر أو أعرف بنقل الحدیث بالمعنی أو شبه ذلک، فیکون أصدق و أوثق من الرّاوی الاخر، و نتعدّی من صفات الرّاوی المرجّحة إلی صفات الرّوایة الموجبة لأقربیّة صدورها؛ لأنّ أصدقیّة الرّاوی و أوثقیّته لم تعتبر فی الرّاوی إلاّ من حیث حصول صفة الصّدق و الوثاقة فی الرّوایة، فإذا کان أحد الخبرین منقولا باللفظ و الآخر منقولا بالمعنی کان الأوّل أقرب إلی الصّدق و أولی بالوثوق.
و یؤیّد ما ذکرنا: أنّ الرّاوی بعد سماع التّرجیح بمجموع الصّفات لم یسأل عن صورة وجود بعضها و تخالفها فی الرّوایین، و إنّما سأل عن حکم صورة تساوی الرّوایین فی الصّفات المذکورة و غیرها، حتّی قال:
«لا یفضل أحدهما علی صاحبه»، یعنی: بمزیّة من المزایا أصلا، فلو لا فهمه أنّ کلّ واحد من هذه الصّفات و ما یشبهها مزیّة مستقلّة، لم یکن وقع للسؤال عن صورة عدم المزیّة فیهما رأسا، بل ناسبه السوال عن حکم عدم اجتماع الصّفات، فافهم.
ترجمه
حال که ملاک در اصدقیّت و اوثقیّت، رسیدن به واقع است میگوئیم:
اگر یکی از دو راوی نسبت به دیگری، اضبط باشد یا که اعرف در نقل حدیث به معنا و یا شبه آن (که موافق بودن احد الخبرین با شهرت فتوائی است) باشد، پس او اصدق و اوثق از راوی دیگر است (چرا که ما را بهتر به واقع میرساند)، و لذا ما از این صفات مرجّح برای راوی (یعنی اصدقیّت و...)، تعدّی میکنیم به صفات روایتی که موجب نزدیک شدن به واقع میشود. چرا؟
زیرا اصدقیّت راوی و اوثقیّت او در راوی اعتبار نشده است مگر از جهت حصول صفت صدق و اطمینان در روایت.
پس: اگر یکی از دو خبر، منقول به لفظ باشد و دیگری منقول به معنا، خبر اوّل (که منقول به لفظ است) نزدیکتر به صدق و اولای به وثوق و اطمینان است (یعنی که صفت راوی تبدیل میشود به صفت روایت).
و تائید میکند مطلب ما را که گفتیم: اصدقیت و امثال آن دارای مناطاند، اینکه:
راوی پس از شنیدن ترجیح به مجموعه این صفات (که امام فرمود: خذ باعدلهما و بافقهما و...)، از صورت وجود بعضی از این صفات (در هر یک از دو راوی) و تخالف و تعارض این صفات در دو راوی (به
این معنا که یکی از آن دو اعدل و دیگری افقه است) سؤال نکرد، بلکه از حکم صورت تساوی دو راوی در صفات مذکوره سؤال کرد، تا آنجا که گفت: هیچیک از آن دو به مزیّتی از مزایا، نسبت به دیگری فضیلتی ندارد (یعنی که یکساناند).
پس: اگر فهم این راوی نبود: که هریک از این صفات و مشابه این صفات مزیّتی مستقل است (و طریقیّت دارد، و مجموع صفات، ملاک ترجیح نیست)، وجهی برای سؤال از صورت عدم مزیّت در آن دو نبود، بلکه سؤال از حکم عدم اجتماع این صفات، مناسب با آن پاسخ امام است.
پس: بفهم: از اینکه راوی آن سؤالات را نکرده، معلوم میشود که مجموع صفات ملاک ترجیح است.
پاسخ به یک سؤال مقدر است مبنی بر اینکه آیا دوراهی که در متن قبل ذکر گردید قابل اثبات هست یا نه؟
شیخ میفرماید: حق اینستکه: بله هر دو مطلب قابل اثبات است و لذا میگوئیم:
1 - در رابطۀ با مطلب دوّم حق اینستکه: اگر کسی به درستی در اخبار دقت و تأمل کند ملتزم میشود به اینکه اخبار تخییر مقید بهفرض فقدان کلیّۀ مرجّحات است چرا که موضوع آنها انسان متحیّر است که ای انسان متحیّر وظیفۀ تو تخییر است.
امّا: لا ریب در اینکه با وجود مزیّتی از مزایای شرعیّه، عقلیّه و عرفیّه وجدانا تحیّری در کار نیست تا که جای تخییر باشد.
پس: مطلب دوّم به همین مقدار قابل اثبات است.
2 - و امّا در رابطۀ با مطلب اوّل، حق اینستکه: آن هم قابل اثبات و التزام است و لذا میگوئیم:
و الحق وجوب العمل بکلّ مزیّة توجب اقربیّة احد الخبرین الی الواقع، و لذا جمهور اصولیین طرفدار تعدی و عدم اکتفاء به مرجّحات منصوصه هستند، چنانکه ادعای نفی خلاف و اجماع نیز بر این مطلب شده است.
اینستکه: مرحوم شیخ برای نمونه به چهار فرازی که قابل استدلال هستند در جهت اثبات مدعای مذکور اشاره میکند که ذیلا و یکی پس از دیگری بیان خواهند شد.
در رابطۀ با فراز اوّل از فرازهای مذکور است و لذا میفرماید:
در مجموعۀ دو روایت مقبوله که از حیث روایت و عمل مشهورهاند مگر در ترجیح به صفات و مرفوعه که در بخش ترجیح به صفات شهرت عملیّه دارد، به چند صفت مشخص برخورد میکنیم که از مرجّحات صدور یک حدیث بهحساب میآیند از جمله:
1 - افقهیّت 2 - اعدلیّت 3 - اوثقیّت (در مرفوعه) 4 - اصدقیّت (مقبوله)
در اینستکه: بلا شک تمامی این صفات در یک امر مشترک هستند و آن اینستکه: هر کدام موجب اقربیّت احد الخبرین الی الواقع و الصدق میشوند، یعنی:
اگر دو حدیث تعارض کنند درحالیکه احدهما دارای یک یا همۀ مرجّحات مذکور باشد، احتمال قوی میدهیم که همان صادر شده باشد، لکن با این تفاوت که در دو صفت از این چهار صفت، یعنی اعدلیّت و افقهیّت احتمال خصوصیّت و سببیّت داده میشود، یعنی احتمال میدهیم که اینها صرفا طریق بهسوی اقربیّت الی الواقع باشند، چنانکه احتمال میدهیم که خصوصیت داشته باشند. یعنی چه؟
یعنی اگر اقربیّت بهسوی حق از این راه حاصل بشود، دارای ارزش بوده و سبب رجحان است و نه از راه دیگر ولو مشابه باشد.
و امّا جهت احتمال خصوصیت در آن دو اینستکه: مبدء اشتقاق آن دو که اعدلیّت و افقهیّت باشد در مواردی خصوصیت دارند.
فی المثل: در باب شهادت، شهادت طریق است و لکن شاهد باید که عادل باشد و لذا اگر قاضی از راه خبر و شهادت ثقات به نتیجهای برسد کافی نمیباشد بلکه باید از راه عدول باشد.
و هکذا در فقاهت که موضوعویّت دارد و تقلید از فقیه جایز است که از راه دیگر باشد.
حال در ما نحن و فیه نیز شاید که اعدلیّت و افقهیّت خصوصیّت داشته باشند و لکن در دو ویژگی دیگر که اصدقیّت و اوثقیّت باشند هیچ خصوصیتی نمیباشد بلکه این دو طریق محض بوده و هدف اطمینان به صدور و اقربیت الی الواقع است. چرا؟ چونکه:
1 - اصدق از صدق است صدق هم یعنی مطابقت خبر با واقع، و لذا هدف واقع است.
2 - اوثق از وثاقت است، و وثاقت عند العرف صرفا طریق به سوی اطمینان به خبر است.
در نتیجه ما به برکت این دو صفت، تنقیح مناط کبرای کلی میکنیم و آن اینستکه: هر مزیّتی که موجب اقربیّت یکی از دو حدیث متعارض به سوی واقع باشد، سبب رجحان میباشد.
وقتی که کبرای کلی از صفات مذکور استفاده شد، برای راوی از این صفات به دیگر صفات راوی که
در مناط مذکور مشترک هستند تعدّی کرده میگوئیم:
اگر دو روایت تعارض کردند که راوی یکی از آن دو ضابط بود و راوی دیگری اضبط، روایت دوّم مقدّم است چونکه موجب اقربیّت الی الواقع است.
مضافا بر اینکه به صفات راوی نیز اکتفاء نکرده بلکه از صفات راوی به صفات روایت تعدّی کرده و به همین مناط میگوئیم:
هر روایتی که ذی المزیّه باشد یعنی دارای مزیّتی باشد که موجب اقربیّت آن به سوی واقع شود حکمش همین است.
پس: بنابراین مبنا، اگر دو حدیث تعارض کنند در حالیکه یکی از آن دو منقول به لفظ، و دیگری منقول به معنا باشد، اوّلی اقرب الی الصّدق و اولای بالوثوق میباشد چونکه احتمال خطا و... ندارد.
امّا در حدیث دوّم این احتمالات هست و به مراتب قویتر از اوّلی است و لذا جای ترجیح است.
پس: مناط کلّی بدست آمد و بعد به دیگر صفات راوی بلکه به صفات روایت تعدّی شد.
ارائۀ یک شاهد و مؤیّد است بر اثبات مدّعای خود و استنباط کبرای کلّی و آن اینستکه: در روایت مقبوله و هذا مرفوعه، امام علیه السّلام در مقام ترجیح به صفات، تمام صفات را با هم جمع کرده و همه را با هم و یکجا مرجّح قرار داده و با واو عطف به هم عطف کرده است.
دیگر راوی پس از شنیدن آن سؤال نکرد که یابن رسول الله، اگر برخی از این صفات در یکی از این دو راوی بود و بقیّۀ صفات در هیچکدام از آن دو نبود وظیفه چیست؟
و یا نپرسید که اگر دوتا از صفات مذکور در راوی این خبر و دو صفت در راوی خبر دیگر بود و دو خبر تعارض کردند، وظیفۀ ما چیست.
بلکه بطور مستقیم به سراغ تکافؤ رفته و از صورت تساوی راویین در صفات مذکور سؤال نمود که یابن رسول الله اگر هر دو راوی عدل و مرضی بودند و در هیچ امری از امور و صفات مذکور و امثال و مشابه آن برتری نداشتند وظیفۀ ما چیست؟
بهعبارت دیگر: بطور مطلق گفت: یا یفضل واحد منهما علی الاخر، نگفت: فی الصفات المذکور، بلکه مطلق آورد که صفات مذکور و غیر آن را دربر بگیرد.
بهعبارت دیگر: مراد و منظور او این بود که اگر هیچ مزیّتی از مزایا در احدهما نبود وظیفه ما چیست؟
متن و منها: تعلیله علیه السّلام الأخذ بالمشهور بقوله: «فإنّ المجمع علیه لا ریب فیه». توضیح ذلک:
أنّ معنی کون الرّوایة مشهورة کونها معروفة عند الکلّ، لا مقطوع الصحة من جمیع الجهات کما یدلّ علیه فرض السّائل کلیهما مشهورین، و المراد بالشّاذّ ما لا یعرفه إلاّ القلیل، و لا ریب أنّ المشهور بهذا المعنی لیس قطعیّا من جمیع الجهات - قطعیّ المتن و الدّلالة - حتّی یصیر ممّا لا ریب فیه، و إلاّ لم یمکن فرضهما مشهورین، و لا الرّجوع إلی صفات الرّاوی قبل ملاحظة الشّهرة، و لا الحکم بالرّجوع مع شهرتهما إلی المرجّحات الاخر، فالمراد بنفی الرّیب نفیه بالإضافة إلی الشّاذّ، و معناه: أنّ الرّیب المحتمل فی الشاذّ غیر محتمل فیه: فیصیر حاصل التّعلیل ترجیح المشهور علی الشّاذّ بأنّ فی الشّاذّ احتمالا لا یوجد فی المشهور، و مقتضی التعدّی عن مورد النّصّ فی العلّة، وجوب التّرجیح بکلّ ما یوجب کون أحد الخبرین أقلّ احتمالا لمخالفة الواقع.
ترجمه
میشود:)
و از جملۀ این فقرات، علّت آوردن امام علیه السّلام برای خذ المشهور، به اینکه مجمع علیه (یا همان مشهور) لا ریب فیه است، توضیح ذلک:
اینکه: معنای مشهور بودن روایت در اینجا، معروف بودن آن عند الکل است، نه مقطوع الصّحة بودن از تمام جهات.
چنانکه فرض سؤال سائل (مبنی بر اینکه) هردو روایت مشهوراند، بر آن دلالت میکند
و مراد از شاذ، روایتی است که آن را نمیشناسند، مگر تعداد کمی.
و شکی نیست که مشهور به معنای معروف عند الکل، به معنای قطعی الصّحة از تمام جهات یعنی قطعی المتن و الدلالة نیست، تا که آن خبر مشهور از جمله اخباری باشد که مقطوع الصّحة است، و إلاّ فرض آن دو خبر به عنوان مشهور ممکن نیست (چونکه دو خبر مشهور به معنای مقطوع الصحة با هم تعارض ندارند)
و نیز (اگر مشهور به معنای مقطوع الصحه باشد)، رجوع به صفات راوی (که ظنی است)، قبل از ملاحظۀ شهرت، ممکن نیست (یعنی امکان نداشت که امام قبل از ترجیح به شهرت که مرجح قطعی است سخن از ترجیح به صفات که از مرجّحات ظنیه هستند به میان آورد).
و نیز (اگر هر دو مشهور یعنی مقطوع الصّحه باشد) حکم (امام) به رجوع به مرجّحات دیگر معنا ندارد.
پس: مراد از نفی ریب در مجمع علیه (یا مشهور)، نسبت به خبر شاذ است و معنای آن اینستکه:
ریب و (عیبی) که احتمال دارد در شاذ باشد، در مشهور نیست.
حاصل این تعلیل، ترجیح دادن مشهور بر شاذ میباشد، چرا که در شاذ احتمال (ریبی) هست که آن احتمال در خبر مشهور یافت نمیشود.
و مقتضای تعدّی از مورد نصّ در علت، وجوب ترجیح است به هر مرجّحی که موجب میشود یکی از دو خبر، احتمال مخالفتش با واقع کمتر باشد.
پرداختن به فراز دوّم از فرازهایی است که در اخبار علاجیّه آمده و میتوان از آن در جهت اثبات کلیّت کبرای کلی و تعمیم در ما نحن فیه استفاده نمود و لذا شیخ میفرماید:
یکی از مرجّحات منصوصه، در مرفوعه و در مقبوله عبارت بود از ترجیح به شهرت که امام علیه السّلام فرمودند: خذ بما اشتهر بین اصحابک و اترک الشّاذ النّادر.
سپس علت آوردند به اینکه: فانّ الجمع علیه لا ریب فیه، و لذا ما میخواهیم از این تعلیل، یک مناط بهدست آورده، و یک کبرای کلی استخراج کنیم به اینکه
معیار ترجیح به هر مزیّتی است که موجب اقربیت الی الواقع شود.
اوّلا: مراد از مجمع علیه بالاتفاق، مشهور است و نه اجماع مصطلح.
ثانیا: شهرت دارای سه شعبه است:
1 - شهرت روائی 2 - شهرت عملی 3 - شهرت فتوائی
توضیح ذلک اینکه:
شهرت روائی عبارتست از اینکه: روایت و نقل یک حدیث در میان محدثین و ارباب الحدیث، مشهور و معروف است و مثل مقبوله ابن حنظله همگان آن را نوشتهاند، گرچه همه به آن عمل نکرده باشند.
شهرت عملی عبارتست از اینکه: یک حدیثی از حیث نقل بسیار شاذ است و لکن از حیث عمل، مشهور فقهاء به آن عمل کرده و بر طبق آن فتوی دادهاند مثل مرفوعه زراره.
و امّا شهرت فتوائی عبارتست از اینکه: فتوای بر حکمی از احکام، مشهور است اعم از اینکه اصلا
روایتی مطابق با آن نباشد و یا که باشد و لکن مدرک و مستند فتوای مشهور آن روایت نباشد.
اینستکه: راوی در فراز بعدی چنین فرض کرده است که: یابن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله اگر هر دو حدیث مشهور بود چه باید کرد؟
روشن است که مراد نمیتواند شهرت عملی باشد، چرا که در آن واحد نمیشود که مشهور هم به شهرت عملی فتوی دهند و هم به آنکه معارض با آن است بلکه إلاّ و لا بدّ وقتی یک طرف شهرت عملی داشته باشد، طرف دیگر شذوذ عملی خواهد داشت.
و امّا شهرت روائی هم بلا مانع است و هر دو طرف میتوانند که دارای چنین شهرت باشند در عین حال که معارض هم هستند.
این بود معنای مشهور و مجمع علیها.
ظاهر اطلاق تعبیر اینستکه: لا ریب فیه من جمیع الجهات یعنی که قطعی الصّحه بوده و از هر جهت شکبردار نیست، چه از جهت متن و چه از جهت دلالت و چه از جهت صدور.
1 - اینکه اگر مشهور، لا ریب فیه به این معنا بود که ذکر شد، حتما شاذ، فیه ریب نبود، بلکه لا ریب فی بطلانه بود.
2 - اینکه راوی فرض نمود که اگر هر دو مشهور و مجمع علیه بودند چه کنیم؟ باز ممکن نیست که مراد این باشد که اگر هر دو متعارض مما لا ریب فی صحته بود چه کنیم؟ چرا؟
زیرا که این جمع بین متنافیین و قطع به متناقضین است، پس اطلاق کلام مراد نمیباشد.
3 - اینکه اگر مراد از لا ریب فیه لا ریب فی صحته و فی قطعیّته بوده امکان نداشت که بر طبق مقبوله، قبل از ترجیح به شهرت، سخن از ترجیح به صفات به میان آید. چرا؟
چونکه با وجود مرجّح قطعی، جای مرجّح ظنّی نیست.
نکته: برطبق بیان خود جناب شیخ، ترجیح به صفات مربوط به حکمین شد، نه خبرین متعارضین.
4 - اینکه اگر مراد از لا ریب فیه این بود که مشهور لا ریب فی صحته است دیگر معقول نبود که راوی از سایر مرجّحات ظنیّه سؤال کند، و امام علیه السّلام هم او را تقریر کرده و جواب داده باشند، بلکه حتما ترجیح به شهرت کار را یکسره میکرد.
الحاصل: تمام آنچه گفته شد، شاهد بر اینستکه: مراد از لا ریب فیه، لا ریب فی صحته من جمیع الجهات نیست بلکه مراد از لا ریب فیه، نسبی است.
یعنی چه؟
یعنی حدیث مشهور، بالنّسبة به حدیث شاذ، لا ریب فیه است، یعنی که اطمینان بیشتری میآورد.
امّا حدیث شاذ و لو فی نفسه جامع شرائط حجیّت است و لکن در مقایسه با حدیث مشهور، فیه ریب است.
علّت برتری و رجحان مشهور بر شاذ اینستکه:
در خبر شاذ احتمالی وجود دارد که در مشهور وجود ندارد و آن احتمال اینستکه: فیه ریب، و لذا با وجود مشهور دیگر شاذ چنگی به دل نمیزند، چرا که مشهور اقرب الی الواقع است و باید که مشهور را گرفت.
با روشن شدن معنای تعلیل میگوئیم: العلّة المنصوصة، نعمّم، یعنی که علت موجب تعمیم حکم است و آن اینستکه: ترجیح، به هر مزیّتی که موجب این بشود که احد الخبرین اقرب الی الواقع و اقلّ احتمالا از حیث مخالفت با واقع باشد واجب است.
پس: بوسیلۀ شهرت عملیّه نیز میتوان ترجیح داد، و هکذا بوسیلۀ شهرت فتوائیّه.
متن و منها: تعلیلهم علیهم السّلام لتقدیم الخبر المخالف للعامّة ب: «أنّ الحقّ و الرّشد فی خلافهم»، و «أنّ ما وافقهم فیه التّقیّة»؛ فإنّ هذه کلّها قضایا غالبیّة لا دائمیّة، فیدلّ - بحکم التّعلیل - علی وجوب ترجیح کلّ ما کان معه أمارة الحقّ و الرّشد، و ترک ما فیه مظنّة خلاف الحقّ و الصّواب.
بل الإنصاف: أنّ مقتضی هذا التّعلیل مسابقه وجوب التّرجیح بما هو أبعد عن الباطل من الآخر، و إنّ لم یکن علیه أمارة المطابقة، کما یدلّ علیه قوله علیه السّلام: «ما جائکم عنّا من حدیثین مختلفین، فقسهما علی کتاب الله و أحادیثنا، فإن أشبهها فهو حقّ، و إن لم یشبهها فهو باطل»(1)
و منها: قوله علیهم السّلام «دع ما یریبک إلی ما لا یریبک»(2)دلّ علی أنّه إذا دار الأمر بین أمرین فی أحدهما ریب لیس فی الآخر ذلک الرّیب یجب الأخذ به، و لیس المراد نفی مطلق الرّیب، کما لا یخفی.
و حینئذ فاذا فرض أحد المتعارضین منقولا باللفظ و الاخر بالمعنی وجب الأخذ بالأوّل؛ لأنّ احتمال الخطأ فی النّقل بالمعنی منفیّ فیه. و کذا إذا کان أحدهما أعلی سندا لقلّة الوسائط. إلی غیر ذلک من المرجّحات النّافیة للاحتمال الغیر، المنفیّ فی طرف المرجوح.
ترجمه
حق و رشد در مخالفت با آنهاست، و آنچه موافق با عامّه است از روی تقیّه است، لکن تمام این قضایا، غالبیّهاند و نه دائمیّه.
1 - بر وجوب ترجیح هر خبری که غالبا امارۀ رشد و حق در آن است.
2 - و بر وجوب ترک هر خبری که ظنّ برخلاف حق و ثواب در آن است.
بلکه انصاف اینستکه: مقتضای این تعلیل، همچون تعلیل قبل، وجوب ترجیح است به خبری (مثل منقول به لفظ) که دورتر از باطل است، از خبر دیگر (مثل منقول به معنا)، گرچه امارۀ مطابق با حق در آن نباشد.
چنانکه دلالت میکند بر این مطلب (مذکور) این سخن امام علیه السّلام که فرمود:
اگر دو حدیث متعارض از ما به شما رسید، آن دو را به کتاب خدا و احادیث قطعیّۀ ما عرضه بدارید.
پس: اگر مطابق با کتاب خدا و احادیث قطعیّۀ ما بود، حقّ است (یعنی که آن را اخذ و بدان عمل کنید.)، و در صورتیکه مطابق با آنها نبود، باطل است (یعنی که کنارش بگذارید)، چرا؟
زیرا برای این دو قضیّۀ (شرطیّه) توجیهی وجود ندارد الاّ آنچه که ما از ارادۀ ابعدیّت از باطل و اقربیّت به آن ذکر کردیم.
و از جمله این فقرات اینستکه: این سخن امام علیه السّلام که فرمود: رها کن خبری (مثل منقول به معنا) را که دارای ریب است، در برابر خبری (مثل منقول به لفظ) که فاقد ریب است (و تو را به شک نمیاندازد)، دلالت دارد بر اینکه:
اگر امر دائر شود بین دو خبری که در احدهما (یعنی آنی که نقل به معناست) ریبی است، که آن ریب در خبر دیگر (که منقول به لفظ است) وجود ندارد، اخذ به آن لا ریب واجب است.
این در حالی است که مراد، نفی مطلق ریب نیست (بلکه مراد نفی الرّیب اضافی است)
حالا که مراد مطلق الرّیب نیست بلکه مراد نفی الرّیب اضافی است، اگر فرض بر این باشد که یکی از دو خبر متعارض، منقول به لفظ باشد و دیگری منقول به معنا، اخذ به اوّلی (یعنی خبر منقول به لفظ) واجب است. چرا؟
زیرا احتمال خطایی که در نقل به معناست، در منقول به لفظ وجود ندارد.
و هکذا: اگر یکی از دو خبر متعارض، به دلیل کمی واسطهاش تا امام معصوم علیهم السّلام عالی السّند باشد، (اخذ به آن) واجب است، الی غیر ذلک از مرجّحاتی که نفی میکند احتمال خطایی را که آن احتمال خطاء در آن طرف مرجوح نیز وجود دارد.
بیان فراز سوّم از فرازهای چهارگانۀ مورد بحث است که در اخبار علاجیّه آمده است و لذا میفرماید:
در بسیاری از احادیث علاجیّه، ائمه علیهم السّلام امر فرمودهاند به اینکه: مخالف عامّه را اخذ کنید و موافق با آنها را رها کنید و در برخی از آنها فلسفه و علّت این کار هم ذکر شده است که: فانّ الحقّ او الرّشد فی خلافهم و اینکه ما وافقهم ففیه التّقیّة و...
امّا بلا شک این ظاهر مراد نمیباشد چرا که مستلزم کذب است، چرا که اینچنین نیست که تمامی احکام و فتاوای عامّه باطل و برخلاف حق باشد، بلکه بسیاری از احکام آنها چنین است.
پس: به حکم عقل و برای خروج کلام معصوم از لغویّت یا کذب باید که ظاهر این تعلیل را توجیه کرده و سپس برخلاف ظاهر حمل کنیم و آن اینستکه: بگوئیم:
در این مورد بخصوص نیز که به متعارضین رسیدیم، در حدیث موافق این احتمال قوی بوده و در مخالف این احتمال وجود ندارد یا اگر هم باشد بسیار ضعیف است، و الظّنّ یلحق الشیء بالاعمّ الاغلب.
در نتیجه: مخالفت و موافقت عامّه امارهای از امارات ترجیح است و لذا به مناط اینکه موافق اقرب الی الباطل و ابعد عن الحق و مخالف بالعکس است، به مخالف اخذ میشود.
و این یک کبرای کلّی است که هر حدیثی که اقرب الی الحقّ بود از هر راهی که باشد ولو از راه موافقت با فتوای مشهور و... باید که بدان اخذ نمود، چه مخالف عامّه و چه از مرجحات غیر منصوصه باشد.
اینستکه: در فراز دوّم که فرمود: فانّ المجمع علیه لا ریب و الشّاذ فیه ریب مراد این بود که مشهور نسبت به شاذ، ابعد از باطل است و معیار هم همین ابعدیّت از باطل است و لو اقرب الی الحق هم نباشد.
حال در اینجا میفرماید انصاف اینستکه: در فراز سوّم نیز مطلب از همین قرار است یعنی که نسبت به مخالف عامّه نمیتوان گفت که همیشه و همهجا و یا غالبا اقرب الی الحقّ است، بلکه حداکثر میتوان گفت که ابعد از باطل است. البته در بعض موارد، ابعدیت از باطل با اقربیّت به حق، نسبت به هم ملازمه دارند و آن در موردی است که مسأله میان عامّه و خاصه ذات القولین باشد.
و در بعض موارد ابعدیت از باطل با اقربیت به حق ملازمه ندارند و آن در موردی است که مسأله عند الخاصه ذات الاقوال باشد و لکن در همه اینها ابعدیّت از باطل وجود دارد و لذا بواسطۀ آن ترجیح حاصل میشود.
بیان فراز چهارم از فرازهای چهارگانۀ مورد استدلال شیخ است در اثبات مدّعای خودش یعنی کلیّت کبرای کلّی و تعمیم آن در ما نحن فیه، و لذا میفرماید:
در برخی از احادیث باب اصالة الاحتیاط میخوانیم که: دع ما یربیک الی ما لا یربیک.
از این حدیث استفاده میشود که: اذا دار الامر بین دو خبر یا دو چیز دیگر که یکی از آن دو فیه ریب و دیگری لا ریب فیه میباشد، بطور کلی باید که لا ریب فیه را گرفت.
حال به حکم این کبرای کلّی که با ماء موصوله آمده و مفید عموم است، اگر دو حدیث تعارض کنند که یکی از آن دو منقول به لفظ و دیگری منقول به معناست، باید که منقول به لفظ را گرفت چونکه ما لا یربیک.
و اگر دو حدیث با هم تعارض کنند درحالیکه احدهما عالی السّند یا اعلی سندا است و دیگری اینگونه نیست باید که آن عالی السّند و به تعبیر دیگر قلیل الواسطه را گرفت چونکه ممّا لا ریب فیه است.
الحاصل: تعدّی میکنیم به کلیّۀ مرجّحاتی که در طرف راجح، آن احتمال خلافی که در طرف مرجوح وجود دارد نیست و به حکم دع ما یربیک الی ما لا یربیک فدع المرسل الی المسند و العادل علی الاعدل و...
در مقام دوّم به نقل اخبار علاجیّه پرداخته، گفته شد که اخبار علاجیّه، دلیل علماء بر وجوب اخذ بالرّاجحاند.
بفرمائید که موضوع بحث در این مقام، که مقام سوّم است چیست؟
اینستکه بگوئیم: نه تنها باید رعایت مرجّحات منصوصه، مثل: اعدلیّت، افقهیّت، اشهریت، موافقت با کتاب، مخالفت با عامّه و... بشود، باید که رعایت مرجّحات غیر منصوصه، یعنی مرجّحاتی هم که در روایات نیامده است بشود.
فی المثل: یک روایت وارد شده که نقل به لفظ است، روایت واردۀ دیگری نقل به معناست، در حالیکه راویان هر دو روایت عادلاند.
اگر پرسیده شود کدامیک از این دو روایت بر دیگری ترجیح دارد؟
گفته میشود: آن روایتی که نقل به لفظ است، رجحان دارد بر آن روایتی که نقل به معنا است.
خوب این یکی از مرجّحات است و حال آنکه در روایات علاجیّه نیامده است.
و یا فی المثل: راوی یکی از دو خبر، حافظه و ضابطهاش بیشتر از حافظه و ضابطۀ خبر دیگر است، و لذا آن روایتی را که حافظه یا ضابطۀ راویاش بیشتر است مقدّم است بر آن روایت دیگر.
خوب این هم یکی از مرجّحات است درحالیکه در اخبار علاجیّه نیامده است.
الحاصل: ما اکتفاء به مرجّحات منصوصه نکرده، رعایت مرجّحات غیر منصوصه را هم لازم میدانیم.
نکته: همانطور که شیخنا در اینجا راه افراط را رفته است، مرحوم آخوند خراسانی رحمه اللّه نیز گرفتار تفریط شده میفرماید:
حتی رعایت مرجّحات منصوصه هم لازم نیست، بلکه مستحب است، فی المثل: اگر راوی یکی از دو روایت عادل و راوی روایت مقابل آن اعدل است شما مخیّر هستی که به هر کدام که میخواهی اخذ کنی.
نکته: راه میانه این است که رعایت مرجّحات بشود، منتهی مرجحاتی که در روایات آمده است، چنانکه نظر مرحوم نائینی بر این طریق است.
1 - یک نکته اینستکه: با وجود ترجیح مقبول (که رابطۀ دو روایت بصورت عام و خاص است) دیگر نوبت به مرجّحات صدوری نمیرسد، فی المثل:
وقتیکه یکی از دو روایت میگوید: اکرم العلماء و دیگری میگوید: یحرم اکرام العالم الفاسق، جمع عرفی در آن ممکن است، بدین معنا که عرف میگوید:
مراد از علماء در اکرم العلماء، علمای عدول است، چرا که عموم اکرم العلماء را با آن دلیل خاص که یحرم اکرام العلماء الفاسق باشد تخصیص میزند یعنی که دلیل خاص را مقدّم میدارد.
بهعبارت دیگر: در مواردیکه رابطۀ دو روایت عام و خاص است، دیگر رعایت مرجّحات لزومی ندارد و شما نیا و اخذ بالرّاجح بکن و آن دیگری را که مرجوح است کنار بگذار. چرا؟
بخاطر اینکه اعمال ترجیح مربوط به مواردی است که تحیّر در کار است.
مضافا بر اینکه اگر از دو خبر یکی نصّ و دیگری ظاهر باشد، جمع مقبول است و تحیری در کار نیست تا بخواهیم اعمال ترجیح کنیم.
2 - نکتۀ دوّم اینستکه: اگر در مقبول اوّل صفت اعدلیّت و افقهیّت را مرجح قرار میدهد و بعد شهرت را، بخاطر اینستکه: سؤال سائل از تعارض حکمین است و الاّ در همین مقبوله نیز وقتی نوبت به مرجّحات خبری میرسد، حضرت اوّل شهرت را مرجّح قرار میدهند چرا؟
زیرا وقتی سائل سؤال میکند که اگر حکمین اختلاف کردند چه کنیم؟
حضرت میفرماید که افقه را بگیر.
سائل گفت مساویاند؟ حضرت فرمودند: به مستندات آنها که روایات باشد نگاه کنید، مستند هر یک که مشهورتر بود به قضاوت او عمل کنید.
3 - نکتۀ سوّم اینستکه: دریافتیم که چهار یا پنج مرجح داریم، از جمله: 1 - اعدلیّت، افقهیّت و اوثقیّت که یک مرجح بحساب میآیند. 2 - موافقت با کتاب 3 - مخالفت با عامّه 4 - میل حکام جور
اوّلا: به شهرت است نسبت به شذوذ، یعنی اگر یکی از دو خبر متعارض مشهور و دیگری شاذ باشد، مشهور بر شاذ رجحان دارد.
ثانیا: به اعدلیّت و اوثقیّت است که از صفات راوی هستند.
ثالثا: به مخالفت با عامّه است.
رابعا: به مخالفت با میل حکام جور است، چنانکه در مقبوله آمد که اگر دو خبر متعارض، هر دو موافق با عامّه بود و لکن حاکم جور به یکی از آن دو خبر میل بیشتری دارد، باید آنکه مورد میل حاکم جور است، کنار گذاشته شود.
چون مرجّح در رابطۀ با مواردی بهکار میرود که هر دو طرف معتبر باشند و لکن یکی نسبت به دیگر دارای رجحان باشد، مثل اعدل و عادل که هر دو معتبرند و لکن اعدل رجحان دارد بر عادل.
بهعبارت دیگر: مخالف با کتاب بودن حجّت نیست تا که موافق کتاب بودن مرجّح باشد.
بهعبارت دیگر: اگر یکی از دو خبر متعارض مخالف کتاب باشد و خبر دیگر موافق کتاب، نمیتوان گفت که موافق کتاب ترجیح دارد بر آن مخالف کتاب. چرا؟
زیرا خبر مخالف کتاب فاقد اعتبار است و لذا جزء مرجّحات محسوب نمیشود.
پس: در اینجا باید که خبر موافق با کتاب را معتضد یا مؤیّد نامید یعنی خبری که مورد تائید کتاب است.
در نتیجه: لازم است که به خبر مؤیّد به کتاب خدا عمل کنید.
فی المثل: یک روایت میگوید: ثمن العذره سحت. یعنی عذرهفروشی حرام است.
روایت دیگری میگوید: لا بأس ببیع العذرة. یعنی عذرهفروشی عیبی ندارد.
در اینجا لا بأس موافق با اصل است. چرا؟
زیرا: روایت اوّل میگوید: عذرهفروشی حرام است، لکن روایت دوّم میگوید عذرهفروشی عیبی ندارد، و لذا اصل برائت با روایت دوّم سازگار است.
در نتیجه اخذ به روایت دوّم واجب است، با اینکه راوی هر دو روایت عادل است و لکن روایت دوّم به دلیل موافقت با اصل بر روایت اوّل رجحان دارد.
البته؛ این مسأله مبتنی بر اینستکه: اصل مرجّح باشد و نه مرجع.
1 - آن دو خبر را به کتاب خدا و سنت عرضه کنید، هر کدام که موافق کتاب خدا بود آن را بگیرید و دیگری را کنار بگذارید.
2 - یا که ببینید کدامیک از آن دو خبر، مجمع علیه، یعنی مشهورتر است، آن را بگیرید.
نکته: مجموع و مشهور در اصطلاح دوچیزاند، مشهور جمع است و اجماع کلّ است و لکن در روایات، مشهور با مجمع علیه یکی میباشد، و لذا:
خذوا بالمجمع علیه، یعنی خذوا بالمشهور، چرا که تردیدی در مشهور نیست.
الحاصل: پس از عرضۀ دو خبر متعارض به کتاب و سنت و دقت در اینکه کدامیک موافق با کتاب، یا کدامیک مشهور است، آن وقت احدهما را بر دیگری ترجیح دهید.
در اینستکه: ایشان مرجّحات را قبول کرده و سهتا از عوامل را هم به عنوان مرجّحات منصوصه بر شمرده است، و لکن میفرماید:
آنچه در اینجا معتبر بوده و برای ما حجّت است، طریق علمی و تحصیل قطع به قضیّه است و نه فهم ظنّی آن. چرا؟
زیرا اصل اوّلی، حرمت عمل به ظنّ است.
از طرفی هم: تحصیل قطع و علم به اینکه کدامیک از دو خبر موافق با کتاب، و یا علم به اینکه کدامیک از دو خبر مخالف با عامّه است، برای ما دشوار است، چرا که فی المثل: خود عامّه در چندین قول با یکدیگر اختلاف دارند، و به فرض هم که ما تشخیص دهیم که با یک قول از اقوال آنها مخالف است، از کجا که با قول دیگری از آنها موافق نباشد؟
و یا تحصیل علم به اینکه کدامیک از دو خبر موافق با مذهب مشهور است و کدامیک برخلاف
مذهب مشهور برای ما دشوار است.
الحاصل: تحصیل علم به مرجّحاتی که برای ما کارگشا هستند در توان ما نیست، آنچه را هم که قادر بر تحصیل آن هستیم، ظنّ است، یعنی ظنّ به موافقت با کتاب، ظنّ به مخالفت عامّه و ظنّ به شهرت است، که بهدرد نمیخورد چونکه اصل اوّلی حرمت عمل به ظنّ است مگر اینکه دلیلی بر اعتبار آن داشته باشیم.
پس: در عین حال که ما این مرجّحات را قبول داریم و لکن به دلیل فوق از کار میافتند.
در نتیجه: ما نمیتوانیم از طریق مرجّحات مذکور، علم به موافقت کتاب، علم به مخالفت با عامّه و علم به شهرت پیدا کنیم و... ظنّ به این مرجّحات هم که بهدرد نمیخورد.
مشهور اعمال ترجیح کرده میگفت اخذ بالرّاجح واجب است.
سید صدر میگفت اخذ بالرّاجح مستحب است.
باقلانی و جبائیان میگفتند: اخذ بالرّاجح نه واجب است، نه مستحب بلکه مباح است.
اینستکه: از روی احتیاط قائل به تخییر شویم. یعنی:
اخذ بالرّاجح، نه تنها واجب یا مستحب یا مباح نیست، بلکه احتیاطا باید که عمل به این مرجّحات را ترک گفت، چونکه تحصیل علم به آنها برای ما ممکن نیست.
بهعبارت دیگر: در اینجا نیا و اعمال ترجیح بکن و بگو چون راوی این یکی خبر اعدل است، مقدّم است بر آن خبر دیگر، خیر، تو در اینجا مخیر هستی که به هریک از دو خبر متعارض عمل کنی.
چرا قابل نقض است، چونکه خبر مشهور و شاذ نیز ارتکازی بوده و برای اذهان روشن هستند، در حالیکه این مرجّحات را ذکر فرموده است، یعنی:
هرکسی میداند که یک خبر مشهور که دهها نفر آن را نقل کردهاند بر یک خبر شاذی که یکنفر آن را نقل کرده است، رجحان دارد.
علی ایّحال اگر وجه ترک ترجیح بواسطه اعدلیّت و اوثقیّت، ارتکازی بودن آن باشد که مرحوم کلینی میگوید، خوب این مطلب در شهرت هم هست.
1 - اگر همۀ اخبار کتاب ایشان نزد خودشان صحیحه یعنی مقطوع الصدور باشد، باید گفت که شهرت و شاذ آن همچنین است، بدین معنا که مشهور و شاذ نیز فرقی ندارد.
2 - از طرف دیگر: صحیحه به معنای مقطوع الصدور، اصطلاح متأخرین است و حال آنکه کلینی از قدماء است، و صحیح عند القدماء خبری است که اصحاب به آن عمل کردهاند و این عمل اصحاب موجب اطمینان به صدور آن خبر میشود.
اینستکه: اگر ما در خبرین متعارضین قائل به ترجیح شویم با سه مشکل و محذور ذیل میشویم:
1 - محذور اوّل اینستکه: اگر بگوئیم حتما و متعیّنا باید به این راجح (مثلا) مخالف عامّه عمل شود، عمل به ظنّ کردهایم، و عمل به ظنّ هم حرام است.
2 - محذور دوّم اینستکه: اگر بگوئیم: حتما و متعیّنا باید به این مخالف عامّه عمل نمود، معنایش اینستکه: بله حکم الله واقعی اینست، و حال آنکه ممکن است غیر از این باشد.
3 - اگر ما بگوئیم که متعیّنا باید که به این راجح عمل شود، لازم میآید که اخبار مطلقه را که میگوید:
بایّهما عملت کان ثوابا، تقیید کنیم، یعنی:
بگوئیم اگر از هر جهت مساوی بود کان ثوابا.
فی المثل: محدث بحرانی در مقام تعارض خبرین از مقدمات حدائق فرموده:
علماء اصول به یکسری از ترجیحات در این مقام اعتماد کردهاند که هیچ محصّلی ندارد، یعنی که در روایات ما نیامده است.
مثلا برخی از اصولیین به ضابطۀ احد الرّوایین اعتماد کردهاند و فی المثل گفتهاند که: ضابطه و حافظۀ راوی این خبر بیشتر از دیگری است.
این در حالی است که ما در جایی نداریم که ضابطه هم یکی از مرجّحات است.
1 - اگر عام و خاص داشته باشیم، در آنها اعمال ترجیح نمیکنیم، چونکه جمع عرفی دارند و الجمع مهما امکن اولی من الطّرح، یعنی که به هر دو عمل میکنیم.
2 - در ظاهرین متعارضین مثل اکرم العلماء و لا یکرم العلماء هم که فاقد جمع عرفی است، اعمال ترجیح میکنیم، یعنی که به آن روایتی عمل میکنیم که راوی آن اعدل باشد.
فی المثل: از طریق اخبار علاجیّه و یا اجماع داریم به اینکه: ما مکلّف هستیم که به یکی از دو خبر متعارضی که در اختیار داریم عمل کنیم.
پس: ذمّۀ ما مشغول به عمل به احد الخبرین است، و این ذمّۀ مشغول زمانی برائت پیدا میکند که به ارجح عمل کنیم. فی المثل:
یکی از دو خبر متعارض، راویاش اعدل از راوی خبر دیگر است، یا که مخالف با عامّه است، یا که یک لنگۀ از تخییر است، یا اگر احتمال تعیینی باشد در همین خبر است.
با این وجود شک داریم که آیا خبر دیگر که راویاش عادل است، حجّت است یا نه؟
شک در حجیّت، مساوق با علم به عدم حجیت است.
در نتیجه: اشتغال یقینی ما زمانی تبدیل به برائت یقینیّه میشود که به آن خبری که راجح است عمل کنیم. چرا؟
نظر ایشان را در مسأله مذکور نمیپذیریم، چرا که راه ما راه ترجیح است.
یعنی:
اگر دو خبر متعارض داشته باشیم، در حالیکه یکی از دو خبر نسبت به خبر دیگر مزیّتی داشته باشد، آن ذی المزیّه را اخذ و بدان عمل میکنیم ولو این مزیت، احتمالی یعنی غیر منصوصه باشد.
بله، در یک فرض تخییر جناب کلینی درست است که آن فرض هم باطل است. توضیح ذلک:
ما قبلا به دنبال تأسیس یک اصل رفته گفتیم: مقتضای اصل اوّلی در خبرین متعارضیین متکافئین چیست؟
1 - برخی گفتهاند: تخییر است.
2 - برخی گفتهاند: توقف است.
3 - برخی گفتهاند: احتیاط است.
حال جناب کلینی اگر ما در اصل اوّلی، توقف و احتیاط را پذیرفته بودیم، بله، حرف شما در این اصل ثانوی درست بود، یعنی که: تنها رعایت مرجّحات منصوصۀ معلومه بر ما لازم بود و نه غیر منصوصه.
اما، ما در آن اصل اوّلی تخییر را قبول کردیم و لذا در اینجا یعنی در اصل ثانوی که اصل اشتغال باشد، باید که مرجّحات احتمالیّه یا غیر منصوصه را نیز رعایت کنیم و این به معنای عمل به راجح است.
الحاصل: از آنجا که ما در اصل اوّلی تخییر را پذیرفتیم، در این اصل ثانوی باید بگوئیم: ترجیح و به آنکه راجح است عمل کنیم.
مگر اینکه شما بگوئید که خیر، آن روایت تخییر که اطلاق دارد، وارد بر این اصل است، چرا که میگوید: بایّهما عملت کان ثوابا، چه ترجیحی در کار باشد و چه ترجیحی در کار نباشد.
اما جناب کلینی، ما تنقیح مناط کرده، هر مزیّتی که برای احد الخبرین باشد آن را لحاظ کرده و ذی المزیة را بر دیگری مقدّم میداریم. فی المثل:
وقتی حافظه و ضابطۀ یک راوی بیشتر باشد، یک مزیّت است.
روایتی که راویاش دارای چنین مزیتی است، مقدّم بر آن دیگری است که راویاش فاقد این مزیت است.
مرجّحات خاصّۀ منصوصه تعدّی کرده بگوید رعایت مرجّحات غیر منصوصه نیز لازم است، ناگزیر است به رعایت یکی از دو امر ذیل علی سبیل منع خلوّ، (بدین معنا که مانعة الجمع نیست):
1 - یکی اینکه از خود اخبار علاجیّه استفاده شود که هر مرجّحی را اعم از اینکه منصوصه باشد یا غیر منصوصه باید رعایت نمود.
2 - اینکه: اخباری که میگوید: بایّهما عملت کان ثوابا، مربوط به مواردی است که از همه جهات مساوی باشند، و الاّ اگر از یکجهت ولو اضبطیّت راوی رجحان داشته باشد، باید که به آن راجح عمل نمود.
بله، حق اینستکه: اگر در اخبار علاجیّه دقت نظر بشود، آن دقت نظر التزام اوّل را اقتضاء میکند، بدین معنا که: بیائید و از مرجّحات منصوصه تعدّی کنید و جواز این تعدّی را از خود روایات استفاده کنید.
کما اینکه راه دوّم هم درست است. یعنی:
تأمّل دقیق و کافی در اخبار تخییر هم، مقتضی التزام دوّم است. بدین معنا که:
اخبار تخییر میگوید: شما در صورتی مخیّر به یکی از دو روایت متعارض هستی که هر دو روایت از هر جهت مساوی باشند. چرا؟
بخاطر اینکه مطلقات را حمل بر مقید میکنید و الاّ تأخیر بیان از وقت حاجت لازم میآید. تأخیر بیان از وقت حاجت هم قبیح است.
پس: باید گفت: آن روایاتی که میگوید شما مخیر هستید، در جائی است که دو خبر من جمیع الجهات یکساناند.
الحاصل: ما از هر دو راه استفاده میکنیم تا بگوئیم که: عمل به ترجیح منحصر به مرجّحات منصوصه نیست، بلکه رعایت هر مرجّحی ولو مرجّحات احتمالیه هم بر ما لازم است.
به همین خاطر است که جمهور مجتهدین اصولی گفتهاند که اکتفای به مرجّحات منصوصه کافی نیست بلکه باید تعدّی کرده، مرجّحات غیر منصوصه را هم رعایت نمود.
نکته: این ادعا در حالی است که مرحوم آخوند در جلد دوّم کفایه میگوید: تنها مرحوم شیخ انصاری معتقد به این مطلب است و دوّمی ندارد.
استفاده کنید؟
1 - یکی از این فقرات، ترجیح به اصدقیت است که در مقبوله آمده، آنجا که فرمود: خذ باصدقهما، و نیز ترجیح به اوثقیّت است که در مرفوعه آمده، آنجا که فرمود: خذ باصدقهما.
بهعبارت دیگر: از آنجا که ما طریقی هستیم، یعنی قائل هستیم به اینکه حجیت اخبار طریقی است، بدین معنا که ما به اخبار عمل میکنیم که از طریق اخبار به واقع برسیم، این اصدق و اوثق هم بعنوان صفات راوی ما را بهتر به واقع میرسانند.
بهعبارت دیگر: امام علیه السّلام نمیخواهد بفرماید که اصدقیت و یا اوثقیّت، موضوعیّت دارد، بلکه میخواهد بفرماید که هر مزیّتی که مثل اصدقیت یا اوثقیّت تو را بهتر به واقع میرساند به آن عمل بکن.
بهعبارت دیگر: این مرجّحاتی که امام علیه السّلام فرموده مثل اصدقیت یا اوثقیّت دارای خصوصیت نیستند و به تعبیر دیگر موضوعیّت ندارند تا که تعبّدی باشند.
امام علیه السّلام در اینجا به دنبال بیان یک کبرای کلی است مبنی بر اینکه: این مزایایی که شما را به واقع نزدیکتر میکنند دارای مناط هستند، و مناط در آنها همان نزدیکتر کردن و یا رساندن به واقع است.
پس: به این مرجّحات و مزایا عمل کنید.
بله، و آن اینستکه: در مقبوله وقتی راوی سؤال میکند که اگر دو خبر متعارض به ما رسید چه کنیم؟
حضرت فرمودند: خذ باعدلهما و به افقههما و باوثقهما، و باصدقهما.
امّا این کلمات را با او نفرمود بلکه همه را با (واو) فرمود.
ویژگی حرف (واو) هم اینستکه: مجموع این چند صفت روی هم مرجّح بهحساب میآیند.
راوی نیز سؤالاتی کرده که نشان میدهد که او مجموع را از این قضیّه نفهمیده است، چرا که او نپرسیده است که اگر یکی یا دوتا یا سهتا از این صفات در یکی از دو روایت بود یا که برخی از این صفات در یکی از آن دو و برخی دیگر آن دیگری باشد، یا که... چه باید کرد؟
لکن پس از پاسخ امام گفت: لا یفضل احدهما علی الاخر، یعنی که هر دو یکساناند، چه در مرجّحات منصوصه و چه در مرجّحات غیر منصوصه.
الحاصل: از اینکه سائل سؤال مذکور را نپرسیده بلکه پرسیده است که اگر هر دو یکسان بودند چه کنیم؟
ما استفاده میکنیم که: مجموع صفات، روی هم معتبر نیست، بلکه هریک از صفات در مرجّح بودن مستقل است.
بهعبارت دیگر: راوی اینگونه فهمیده است که هریک از صفات مذکور، مستقلا مرجّح است، یعنی مطلق تفاضل و نه مجموع.
دیگر اینکه بالاستقلال بودن هریک از صفات هم، طریقی است، یعنی اینکه گفته اصدق، مرادش، اصدق بما هو اصدق نیست.
یکی دیگر از این فقرات اینستکه: در مقبوله وقتی راوی گفت: لا یفضل احدهما علی الاخر، یعنی که هر دو یکسان هستند. حضرت فرمود: خذ بما اشتهر بین الاصحاب، ببین که کدامیک از آن دو روایت در میان اصحاب مشهورتر است، آن را بگیر.
سپس علت آوردند به اینکه چون در مشهور ریبی نیست.
راوی گفت: هر دو مشهورند؟ حضرت علیه السّلام مرجّحات دیگری را مطرح کرده فرمودند:
خذ ما خالف العامّة، خ ما وافق الکتاب... تا اینجا که فرمودند:
انما الامور ثلاثة: بین الرّشد فیتبع، بیّن الغیّ فیجتنب، و مشکل.
و امّا:
1 - خبر مشهور، بین الرّشد است.
2 - مخالف مشهور داخل در بین الغی است.
3 - و مشکل، همان خبر شاذ است.
1 - حلال بیّن، (یعنی: خبر موافق با مشهور).
2 - حرام بیّن، (یعنی: خبر مخالف با مشهور).
3 - مشتبه بین ذلک، (که همان خبر شاذ باشد).
نکته: نفی الرّیب در کلام امام علیه السّلام، نفی الرّیب حقیقی یعنی مقطوع الصّحه نیست، آنگونه که در اول سورۀ بقره آمده است، بلکه نفی الرّیب اضافی است.
یعنی که در قیاس با خبر شاذ لا ریب فیه است و الاّ ممکن است که در یک خبر مشهور هم چندین عیب وجود داشته باشد. لکن نسبت به شاذ کم عیبتر است.
پس: هر خبری اگر نسبت به خبر دیگر لا ریب فیه باشد، معتبر است.
نتیجه اینکه:
آن خبری که راویاش اضبط است، نسبت به آن دیگری لا ریب فیه است. یعنی که خطرش کمتر است.
آن خبری که نقل به لفظ است، نسبت به آن خبری که نقل به معناست لا ریب فیه است.
آن خبری که موافق با فتوای مشهور است، نسبت به آنکه مخالف مشهور است، لا ریب فیه است.
1 - اگر بگوئیم که نفی ریب در اینجا حقیقی است، معنایش این میشود که خبر مشهور مقطوع الصّحة است.
اگر مشهور بشود مقطوع الصّحه، خبر مقابل آن که شاذ باشد میشود مقطوع البطلان.
در نتیجه: خبر شاذ، داخل در بین الغی شده، تثلیث مذکور به هم خورده میشود تثنیه.
این در حالی است که امام علیه السّلام یک تثلیث از ناحیۀ خودشان مطرح فرمودند و یک تثلیث از ناحیۀ پیامبر آوردند.
و این تثلیث نشان میدهد که ما سهجور خبر داریم که باید برای هریک از آنها یک مصداق وجود داشته باشد.
بنابراین: جناب صاحب فصول، برداشت جنابعالی از لا ریب فیه به جایی میرسد که مصداقی برای مشکل باقی نمیماند.
2 - از این گذشته، شما که لا ریب فیه را حقیقی یعنی مقطوع الصحة من جمیع الجهات یعنی سندا و دلالة و متنا گرفتید، توجه کنید که راوی در پاسخ به پاسخ امام علیه السّلام میگوید: هر دو خبر مشهورند. و لذا:
بنابر برداشت شما، ما دو مقطوع الصّحة داریم، در حالیکه ما دو مقطوع الصحةای که با هم تعارض کنند نداریم.
بهعبارت دیگر: نمیشود که هم ثمن العذرة سحت، مقطوع الصحّة باشد، هم لا بأس ببیع العذرة.
3 - اگر لا ریب فیه را در اینجا، مقطوع الصّحة معنا کنیم.
مراد امام علیه السّلام اینستکه: اگر میخواهی به حق نزدیک شوی باید که به مخالف عامّه عمل کنی.
حال سؤال اینستکه: آیا این قضیّه، دائمیّه است؟ یعنی که بطور کلی خبرهای موافق با عامّه دروغ است و خبرهای مخالف با عامّه موافق با واقع میباشد؟
باید گفت که خیر، این قضیّه، یک قضیّۀ دائمیّه نیست، بلکه یک قضیّۀ غالبیّه است، یعنی اینگونه نیست که تمام احکام و فتاوای عامّه برخلاف حق باشد، بلکه بسیاری از احکام و فتاوای آنها چنین است.
نتیجه اینکه: هر روایتی که نسبت به روایت دیگر غالبا به حق نزدیکتر و غالبا از باطل به دور بود بدان اخذ کرده و عمل کنید.
فی المثل: روایت منقول به لفظ غالبا به حق نزدیکتر است از روایت منقول به معنا، چرا که احتمال تصرف راوی در منقول به معنا وجود دارد.
چرا؟
زیرا اگر بخواهد نفی مطلق الرّیب بکند، معنایش اینستکه: شما باید که از همۀ مأکولات و مشروبات اجتناب کنید. چرا؟
زیرا که دست روی هر چیزی که بگذارید، احتمال ریب در آن میرود.
فی المثل: ممکن است این لباسی که شما خریداری میکنید، غصبی باشد و هکذا...
(اوّلین شرط از شرائط تحقق تعارض دلیلین:)
در این تعریف سه صورت متصور است:
1 - اینکه، هر دو دلیل یقینآور باشند. 2 - اینکه هر دو دلیل گمانآور باشد. 3 - یکی از دو دلیل یقینآور و دیگری گمانآور باشد.
1 - اگر یکی از دو دلیل یقینآور باشد و دیگری یقینآور نباشد، چنین امری ممکن است، چنانکه بارها روبرو میشویم با این مطلب که آیه قرآنی بیان دارد و خبر واحد بیان دیگری.
و اینجا تعارضی در کار نیست و یقین پیدا میکنیم که آن دلیل قطعی و یقینآور حجّت است و دیگر دلیل حجّت نیست و دروغ است.
2 - و اگر دو دلیل هر دو قاطع باشند، مثل: دو نصّ قرآنی، تصوّرش فی حدّ نفسه از محالات میباشد زیرا که در آن واحد قطع به متنافیین محال است، چرا که یا اجتماع نقیضین لازم آید، یا اجتماع ضدّین، و
هر دو از محالات است.
یعنی؛ واقعا نمیشود در آن واحد به وجوب و عدم وجوب یک شیء یقین و باور قطعی داشت.
پس؛ تعارض در محدودۀ امارتین ظنیتین است از قبیل: دو خبر واحد یا یک خبر واحد با یک ظاهر قرآنی.
چه نتیجه کلی از این شرط در ذهن شما حاصل میشود؟
اینکه، تعارض هیچگاه میان دو نص قرآنی و یا دو خبر متواتر یا یک نص قرآنی و یک خبر متواتر واقع نمیشود، بلکه تعارض همواره در همان محدودۀ دو امارۀ ظنیّه است. از قبیل: دو خبر واحد یا یک خبر واحد با یک ظاهر قرآنی.
(دوّمین شرط از شروط تحقّق تعارض دلیلین:)
1 - یا باید، در هر دو دلیل ظنّ شأنی ملاک باشد.
2 - یا حدّاقل در حجیت یکی از دو دلیل، ملاک ظنّ شأنی باشد. هرچند در دیگری ظنّ فعلی معتبر باشد.
چه دلیلی بر وجود این شرط در تقوم تعارض ادلّه دارید؟
1 - هم ظنّ فعلی به جانب وجوب داشته باشد و طرف وجوب را ترجیح دهد، هم ظن فعلی به عدم وجوب (یا به حرمت) پیدا نموده و جانب عدم وجوب یا حرمت را ترجیح دهد.
2 - بلکه، بالقطع، اگر در یکطرف ظنّ فعلی ملاک باشد، طرف دیگر، و هم فعلی میباشد نه ظنّ فعلی. مثلا: اگر یکطرف 90% بود طرف دیگر 10 درصد است.
(سوّمین شرط از شروط تحقّق تعارض دلیلین:)
منظورتان از بالعرض در مطلب فوق چیست؟
اینستکه:
1 - فرقی نمیکند که تنافی مدلولها از نوع تناقض باشد، و یا از نوع تضاد.
2 - چنانکه فرقی نمیکند که تنافی مدلولها: تمامی نواحی دلالت دو دلیل باشد یعنی: هم در دلالت مطابقی، هم در دلالت تضمنی هم در دلالت التزامی، یا در بعضی نواحی دلالت، مثلا فقط، در دلالت
التزامیّه تنافی پیدا کنند نه در دلالت مطابقی یا تضمّنی.
3 - باز فرقی نمیکند که، تنافی، ذاتی باشد یا عرضی.
مثل: اکرام واجب و اکرام العلماء حرام.
یعنی: تعارض هم در مدلول مطابقی واقع میشود، هم در مدلول تضمّنی و هم در مدلول التزامی، و این قسم از تعارض را متباینین گویند. مثل: تعارض میان: اکرام العلماء بالاتکرام العلماء.
1 - گاهی تنافی و تعارض میان بعضی مدلولها از هر دو جانب است، یعنی عامین من وجه است.
مثل: اکرم العلماء بالاتکرم الفّساق، که تباین کلی دارند.
2 - گاهی تنافی و تعارض میان بعض مدلولها از یکطرف است، یعنی، عموم و خصوص مطلق است.
مثل: اکرم العلماء بالاتکرم العالم الفاسق
در صورتی است که، هریک از دو دلیل با قطع نظر از عوامل خارجی و دلیل سوّمی، ذاتا با یکدیگر تمانعی نداشته و همدیگر را تکذیب نمیکنند.
بلکه، با هم قابل جمع بوده و اگر تنافی پیدا کردهاند بهخاطر عوامل خارجیّه بوده است.
فی المثل یک دلیل میگوید: در ظهر جمعه، نماز جمعه واجب است.
یک دلیل دیگر میگوید: در ظهر جمعه، نماز ظهر واجب است.
و این دو دلیل هم با دیگر تنافی ندارند. چرا که از نظر عقلی، هیچ مانعی وجود ندارد از اینکه در ظهر
روز جمعه، هم ظهر واجب باشد هم جمعه. لکن:
اجماع، بعنوان یک دلیل سوّم و خارجی اقامه شده بر اینکه در زمان واحد بیش از یک نماز واجب نیست و تنها یک عمل تسریع شده. لذا، این دلیل خارجی سبب میشود که آن دو دلیل متعارض شده یکدیگر را نفی کنند.
1 - التعارض، تنافی مدلولی الدلیلین علی وجه التناقض او التضاد. مشهور علماء قبل از شیخ اعظم
2 - التّعارض تنافی الدلیلین باعتبار مدلولهما، از شیخ اعظم.
1 - و امّا اشکال تعریف و تعبیر اوّل این است که: کلمه تعارض را صفت برای مدلولین میگرفتهاند، یعنی؛ وصف تعارض اوّلا و بالذات وصف مدلول دو دلیل است نه وصف خود دو دلیل.
و اگر در کلام ائمه علیهم السّلام یا فقهاء به تعارض الدلیلین تعبیر شده، تعبیر مجازی و مسامحی میباشد، یعنی:
از باب وصف به حال متعلق است از قبیل: زید ابوه شجاع او عالم. نه از باب وصف بحال خود شیء، از قبیل: زید شجاع او عالم.
زیرا تعارض حقیقتا مال دو دلیل نمیباشد، بلکه؛ مربوط به دو مدلول است. و به دلیل مناسب میان دلیل و مدلول، وصف تعارض به دلیلین اسناد داده شده است.
سپس: شیخ انصاری برای رفع این اشکال تعبیر را عوض نمود، و کلمه تعارض را به خود دلیلین اضافه نمود.
یعنی؛ تعارض تنافی دو دلیل است نه دو مدلول، منتهی ریشۀ این تعارض، تنافی دو مدلول است.
حال، طبق این تعبیر؛ کلمۀ تعارض اوّلا و بالذات صفت برای خود دلیلین است نه مدلولین.
2 - و امّا اشکال تعریف و تعبیر دوّم
1 - باب عناوین اوّلیّه و ثانویّه، که عناوین ثانویّه از قبیل؛ ضد و عسر و حرج که بر عناوین اوّلیّه مقدّم هستند.
2 - باب ورود، که دلیل وارد بر دلیل مورد تقدّم دارد بدون اینکه میان آنها تعارض باشد.
3 - باب حکومت که دلیل حاکم بر دلیل محکوم مقدّم میشود در حالی که یکدیگر را تکذیب نمیکنند.
4 - موارد جمع عرفی از قبیل: عام و خاص، مطلق و مقید که: خاص بر عام، و مقید بر مطلق، مقدّم میشوند، بدون تکاذب یکدیگر.
1 - در تعارض حداقل دو دلیل باید باشد تا تعارض محقق شود. 2 - لکن، از نظر کثرت، لفظ ادلّه دلالت بر عدم حصر دارد، یعنی؛ گاهی دو دلیل، گاهی سه دلیل، گاهی چهار یا پنج دلیل ممکن است تعارض پیدا کند.
(چهارمین شرط از شروط تحقق تعارض ادله:)
اینستکه: هر دو دلیل به تنهایی واجد شرایط حجیّت باشند، چرا که، غیر حجّت، نمیتواند حجّت را تکذیب کند بهعبارت دیگر:
هر کدام از متعارضین باید طوری باشد که لو خلّی و نفسه یعنی: بهخودیخود و بدون وجود معارضی، بتواند حجیّت پیدا کند و واجب الاتباع شود هرچند به مجرد تعارض احد الدلیلین از حجیّت بیفتد.
اینستکه: اگر یکی از دو اماره ظنیّه یعنی دو حدیث، دارای شرائط حجیّت نباشند، هرگز با یکدیگر تعارض پیدا نمیکنند، چون تعارض، وصف دو دلیل است، به این عنوان که آن دو، دلیل بر حکم شرعی میباشند و حاکی از واقع هستند.
حال: اماره یا حدیثی که واجد شرایط حجیّت نیست دلالیتی ندارد لذا محال است که یکدیگر را تکذیب کنند.
نتیجه اینکه: تعارض همواره میان دو حجّت پیش میآید نه میان یک حجّت و یک لا حجّت و یا نه میان دو لا حجّت.
طبق بیان بالا، چنین مواردی از صفریات باب تعارض محسوب نشده و ما حق نداریم از قواعد باب تعارض استفاده کنیم، هرچند علم اجمالی به کذب یکی از آن دو داریم. چرا؟
زیرا: تعارض میان دو دلیلی میباشد که هرکدام فی نفسه دلیلیت و حجیّت دارند؛ و حال آنکه در این مورد یکی از آن دو در واقع حجیّت ندارد، هرچند ما نمیدانیم کدام است.
نکته: اینگونه موارد داخل در باب علم اجمالی بوده و از قواعد آن باب در اینجا باید استفاده نمود.
1 - هرکجا احتیاط ممکن است، از قبیل: دوران میان قصر و اتمام و یا دوران میان ظهر و جمعه باید احتیاط کنیم.
2 - و هرکجا که احتیاط ممکن و میسر نیست، از قبیل: دوران میان محذورین، نوبت به تخییر عقلی میرسد مثل: وجوب دفن میت کافر یا حرمت آن.
(پنجمین شرط از شرائط و مقومات تعارض ادله:)
اینستکه: دو دلیل متزاحم نباشند، زیرا که برای تعارض قواعدی است غیر از قواعد تزاحم، اگرچه چند باب تعارض و تزاحم در یک نقطه مشترک هستند و آن اینکه:
هریک از این دو باب محال و ممتنع است که هر دو دلیل (یا هر دو حکم) به فعلیت خود باقی باشند. بلکه، ناگزیر باید یکی از این دو از درجه فعلیت ساقط شود، با این تفاوت که:
1 - امتناع اجتماع دو حکم در مرحله فعلیت، در باب متعارضین مربوط به مقام جعل و تشریع است.
2 - لکن امتناع اجتماع در باب تزاحم مربوط به مقام امتثال است.
مثل: اقم الصلوة یا ازل النجاسة.
(ششمین شرط از شروط تحقق تعارض الدلیلین:)
توضیح: حکومت آنست که دلیل حاکم، ناظر بر دلیل محکوم باشد و تعبدا، موضوع دلیل محکوم را تضییق و یا توسعه میدهد.
1 - آنجا که تضییق میکند مثل اینکه: اذا شککت فابن علی الاکثر 2 - و آنجا که توسعه میدهد مثل
اینکه:
(هفتمین شرط از شروط تحقق تعارض الدلیلین:)
1 - موضوع اصول عملیه شک است و نبود بیان.
2 - امارهای که اقامه شد میگوید: انا البیان یا انا الطریق الی الواقع و لذا میگوئیم: اذا جاء البیان ارتفع عدم البیان.
مقدّمة باید بدانیم که:
اوّلا؛
1 - دو خطابی که متعارض میشوند انواع و اقسامی دارند، یکی از آن اقسام موردی است که نسبت بین دو خطاب عموم و خصوص من وجه باشد. مثل: اکرم العلماء و لا تکرم الفسّاق. که ماده اجتماع عالم فاسق است.
2 - و دو حکم شرعی که با هم تزاحم پیدا میکنند نیز دارای انواع و اقسامی هستند. و یکی از اقسام آن موردی میباشد که نسبت میان متعلق و موضوع آن دو حکم عموم و خصوص من وجه باشد.
مثل: صل و لا تغصب.
ثانیا: اجتماع امر و نهی در شیء واحد هم، مصداق و موردش منحصر به مواردی میباشد که نسبت میان دو عنوان مأخوذ در دو خطاب عموم و خصوص من وجه باشد. مثل: صلّ و لا تغصب مع وجود المندوحة (راه چاره)
نتیجه اینکه: در خصوص عام و خاص من وجه این سه باب با یکدیگر مشتبه میشوند و لذا باید به دنبال معیاری برای تمیز این سه باب از یکدیگر برویم.
1 - گاهی، هرکدام به دلالت التزامیه لفظیه یا عقلیه دارای مدلول التزامی هستند به نفر حکم خطاب دیگر ثبت به ماده اجتماعی که دارند.
2 - و گاهی آن دو خطاب دارای چنین مدلول التزامی نیستند.
در آنجایی که دو عنوان مأخوذ در دو خطاب به نحو عموم استغراقی ملاحظه شوند.
بهعبارت دیگر: و لو در ظاهر، خطاب واحد است و روی یک عنوان عام و کلی رفته است و لکن، در باطن این خطاب منحل و به تعداد افراد و مصادیقش خطاب پیدا میشود. یعنی؛ هر فردی علیحده دارای این حکم است، مثل:
1 - اکرم العلماء - که به منزله اکرم زید العالم و اکرم عمر العالم و...
2 - و لا تکرم الفساق - که به منزله لا تکرم خالد الفاسق و لا تکرم بکر الفاسق و... میباشد.
حال که چنین است میگوئیم:
1 - دامنه خطاب اوّل گسترش یافته و شامل علماء فاسق هم میگردد، و بر وجوب اکرام آنها هم دلالت دارد و لازمهاش اینستکه، حکم منافی با وجوب نیست (در اینجا) یعنی؛ عدم وجوب نیست چرا که تناقض میشود.
2 - خطاب دوّم نیز دامنهاش گسترده میشود تا آنجا که شامل علماء فاسق هم میگردد، و دلالت میکند بر حرمت اکرام این گروه و بالملازمه دلالت میکند که پس حکم منافی با حرمت از قبیل وجود یا عدم حرمت از جانب مولی صادر نشد، وگرنه تناقض یا تضاد پیش میآید.
در مواردی که عنوان مأخوذ در خطاب مولی به نحو عموم بدلی باشد.
بهعبارت دیگر: خطاب به اصل طبیعت تعلق گرفته باشد.
بهعبارت دیگر: صرف الوجود طبیعت مطلوب یا مبغوض مولی باشد و افراد و مصادیق خارجی، فقط ما به الانطباق طبیعت باشد، بدون اینکه، این مصادیق محکوم به حکمی باشند نه بالمطابقه و نه بالالتزام.
در چنین موردی است که، دو خطاب به دلالت التزامیه بر نفی حکم خطاب دیگر دلالت نمیکند،
مثل:
1 - صل، که امر روی طبیعت صلوة بار شده 2 - و لا تغصب که نهی بر طبیعت غصب تعلق گرفته نه به افراد و مصادیق خارجیه آن.
1 - گاهی مکلف تمکن دارد هرکدام را علیحده امتثال یا عصیان کند و میان آن دو جمع نکند لکن، بسوء الاختیار میان آن دو را جمع نموده است، که این قسم در باب، اجتماع امر و نهی داخل است.
2 - و گاهی مکلف قدرت بر امتثال هر دو را ندارند بلکه مضطر شده در اینکه یا امر را امتثال کند و با نهی مولی مخالفت نماید و یا بالعکس نهی مولی را امتثال و با امر مخالفت نماید، که این قسم داخل در باب تزاحم است.
1 - چه در باب تعارض و چه در باب تزاحم، اجتماع دو حکم در حالت فعلیت از محالات است.
2 - چه باب تعارض و چه باب تزاحم، اختصاص به عامین من وجه ندارند بلکه، در متباینین هم جاری میشوند امّا اینکه ما در بیان فرق فقط عموم و خصوص من وجه را آوردیم بخاطر اختلاط این دو باب با باب اجتماع امر و نهی در این مورد است.
3 - همانطور که متعارضین بر دو قسماند: چنانکه تقسیمات آن گذشت متعادلین و متراجحین و متزاحمین هم هر کدام بر دو قسماند.
(وجوه مفارقت میان 2 باب تعارض و تزاحم:)
1 - تزاحم تنها در محدوده دو حکم الزامی میباشد، از قبیل: دو واجب، دو حرام یا یک واجب و یک حرام لکن، تعارض اختصاصی به احکام الزامی ندارد و چه بسا دلیل یک مستحب با دلیل یک مباح تعارض کنند.
2 - در تعارض، امتناع اجتماع دو خطاب در فعلیت، به لحاظ مقام تشریع و جعل است. لکن در تزاحم به لحاظ مقام امتثال میباشد وگرنه در مقام صدور هر دو دارای ملاک هستند و صدورشان از مولی ممکن است.
3 - در باب تعارض اگر متعارضین، متعادلین بودند، مسئله اختلافی است، لکن در باب تزاحم اگر متعادلین بودند مسئله اتفاقی است. سیأتی انشاء الله.
1 - مرجحات باب تعارض (یعنی که: صدوری - جهتی و دلالی هستند) مربوط میشوند:
یا به دلالت حدیث از قبیل: موافقت با ظاهر الکتاب، مخالفت با عامّه و...
یا به سند حدیث از قبیل: اصدقیت، اوثقیّت و افقهیّت راوی و...
2 - لکن مرجّحات باب تزاحم (هر شش امرشان) مربوط به خود حکم شرعی هستند و ارتباطی به سند یا دلالت آن ندارد.
1 - یا این است که این دو حکم از تمام جهات ششگانه (جهات ترجیح) مساوی و برابرند که در این صورت متعادلین هستند.
2 - یا اینکه، این دو حکم بواسطه یکی از آن دو جهات ترجیح با یکدیگر برابر نبوده و یکی بر دیگری برتری دارد.
1 - چه از نظر قاعده اوّلیّه که مشهور علماء قائل به تساقط و بعضی هم قائل به تغییر هستند.
2 - و چه از نظر قاعده ثانویه که مشهور علماء قائل به تخییر و بعضی هم قائل به توقف هستند.
یعنی، مما ینبغی ان یفعل است نه مما ینبغی ان یعلم.
اینستکه:
1 - از طرفی بنابر فرض مکلف قدرت بر امتثال هر دو حکم را ندارد.
2 - از طرفی هم مجاز نیست که هر دو حکم را ترک کند لانّ الضرورات تتقدّر بقدرها.
3 - از طرف دیگر هم، هیچکدام از دو حکم بر دیگری رجحان ندارد و ترجیح بلا مرجّح هم محال است.
(مرجّحات باب تزاحم:)
بهعبارت دیگر: هنگامی که دو واجب با یکدیگر تزاحم پیدا میکنند در صورتی که یکی بدل و جانشین دارد و آن دیگری بدل ندارد، واجب بیبدل مهمتر بوده و عند التزاحم بر واجب ذا بدل مقدّم میشود. چه این بدل اختیاری یا اضطراری باشد.
بله؛ مثلا مکلفی که از طرفی نذر نموده که معینا روز شنبه از اوّل ماه رجب مسافرت کند، و از طرف دیگر صوم به عنوان یکی از خصاص کفاره بر وی واجب شده و (جلوی مسافرتش را میگیرد).
در اینجا آنکه بدل ندارد مسافرت روز شنبه و آنکه بدل دارد صوم (روزه) کفارهای میباشد که اطعام 60 مسکین و یا عتق رقبه است.
آنچه اینجا فعلیت دارد و مقدّم است مسافرت است. و میتواند صوم را با بدل غیر مزاحم ایتان کند.
یکی تطهیر بدن از نجاست، یکی وضو که یک واجب مقدمی است، حال چه باید کرد؟ آب را در کدام استعمال میکنند؟
باید ببینید که کدامیک از این دو واجب دارای بدل است. مییابید که: فان لم تَجِدُوا ماءً فَتَیَمَّمُوا صَعِیداً - پس وضو دارای بدل است آنهم بدل اضطراری که تیمم باشد.
لکن، تطهیر بدن بدل ندارد مطلقا، یعنی: نه اختیاری و نه اضطراری نه عرضی و نه طولی.
در اینجا تطهیر بدن مقدّم میشود و به درجه فعلیت و تنجز میرسد.
اینستکه: اگر ما واجب ذا بدل را انجام دهیم واجب بیبدل به کلی از بین رفته تقویت میشود. در حالیکه، این واجب هم دارای مصلحت ملزمه است و شارع مقدس راضی به ترک آن نمیباشد.
لکن: اگر واجب بیبدل را مقدّم بداریم، در مقام امتثال جمع میان دو تکلیف شده. چرا؟
زیرا که، واجب ذا بدل اگرچه خودش انجام نگرفته لکن بدل آن انجام شده و جای خالی آن را پر کرده و در اصطلاح: (الجمع مهما امکن اولی من الطرح).
پس: واجب بدون بدل عند الشارع رجحان مییابد تا تقویت نگردد.
تقدم بر واجب مضیق یا فوری بر واجب موسع است. چرا؟
زیرا که واجب موسع دارای بدل طولی میباشد و میشود آن را تدارک نمود و در دوران میان واجب مضیق و موسع واجب مضیق مقدّم میشود. فی المثل:
جنابعالی جهت ادای فریضه ظهر در مسجد حضور پیدا میکنی و با دو امر لازم الاتیان روبرو میشوید. یکی امر به اقامه نماز با دخول وقت، یکی امر به ازاله نجاست از فرش مسجد، چه میکنید؟
باید ببینید که کدامیک مضیق و کدامیک موسع است، آنکه مضیق است و فوری بر آنکه موسع است رجحان پیدا میکند.
بله، جنابعالی برای انجام فریضه ظهر در مسجد حضور داری، نماز آیات هم در اثر کسوف واجب میشود چه باید کرد؟ بعد از بررسی میبینید که نماز آیات یک واجب مضیق و نماز یومیه یک واجب موسع است و لذا اگر اتیان ظهر مشغول شوید نماز آیات تقویت میگردد.
1 - از طرفی هم شارع راضی به ترک آن واجب مضیق نمیباشد.
2 - از طرفی با مقدّم داشتن واجب مضیق جمع میان دو تکلیف کردهایم یعنی؛ پس از انجام واجب مضیق، واجب موسع را نیز اتیان میکنیم و این شیوه و طریق رجحان دارد.
این موارد هم مثل موارد گذشته است که توضیح داده شد. فی المثل:
آخر وقت است و شما داخل در مسجد شدید و امر دائر میشود میان نماز آخر وقت که مضیق است و ازالۀ نجاست که فوری است.
اینجا نیز باید واجب مضیق را مقدّم بداریم. چرا؟
زیرا در غیر اینصورت چنانچه ازاله نجاست را مقدّم بدارید، لازم میآید تقویت نماز بطور کلی و شارع هم اجازه ترک این واجب را نداده است.
لکن، اگر نماز را مقدّم داشتید (مضیق) جمع میان دو تکلیف نمودهاید، چون ازاله نجاست بدل اضطراری طول دارد یعنی اگر در ابتدا نجاست رفع نشد در ساعت بعدی زائل میگردد.
ضمنا، حفظ نفس محترمه از سایر واجبات مهمتر است.
رجحان واجبی که دارای وقت مختص است (در تزاحم دو واجب مضیق)، بر واجب دیگر.
بهعبارت دیگر: هنگامیکه، دو واجب که دارای وقت موقت و هر دو مضیّق هستند با یکدیگر تزاحم کنند لکن، یکی از آن دو دارای وقت مختص است، یعنی شارع از روز اوّل این وقت معین را برای آن واجب جعل نمود، لکن آن واجب دیگر دارای وقت مختص به خود نیست، بلکه دائر مدار، تحقیق سبب میباشد حال در هر لحظهای که سبب آن حاصل شود آن عمل هم واجب میگردد چه در این وقت معین چه در سایر اوقات و لحظات.
دارای این وقت خاص نمیباشد. مثلا، نمازهای یومیه از ابتدای تشریع دارای وقت خاص خود بوده است.
فی المثل: شارع فرموده: فسبحان الله حین تمسون و حین تصبحون... و عشیا و حین تظهرون.
لکن، نماز آیات دارای وقت خاصی نیست بلکه بستگی دارد به اینکه، چه زمانی سبب آن محقق شود. نیمهشب، اوّل صبح، اوّل ظهر و یا...
و یا فی المثل: فرض کنید که نزدیک غروب آفتاب و وقت نماز عصر هم ضیق شده، از آن طرف کسوف هم رخ داده و وقت نماز آیات هم ضیق است و شما قدرت امتثال هر دو واجب را ندارید. چه باید بکنید؟
اینجا، نماز یومیه بر نماز آیات مقدّم میشود.
نکته این تقدم اجماعی است و این بخاطر اهمیت بیشتر ذات الوقت المختصه میباشد.
واجبی که وجوب آن مشروط به قدرت شرعی نیست بر واجبی که اینگونه هست (مثل: حج) مقدّم میشود هرچند، از نظر عقل آن یکی واجب هم مشروط به قدرت میباشد.
لکن، قدرت در دلیل قید نگردیده، دلیل دال بر وجوب آن از جهت لفظی مطلق است و میتوان به این اطلاق برای حکم به تنجز آن تکلیف، در مقام تزاحم تمسک نمود. برخلاف واجبی که مشروط به قدرت شرعی است زیرا که، احتمال میرود، قدرت خاصی در آن معتبر باشد که قدرت حاصل در فرض تزاحم را شامل نشود.
بله، کلیه واجبات الهیه مشروط به قدرت عقلیه هستند و به حکم عقل تکلیف العاجز قبیح است، پس عمل باید مقدور مکلف باشد لکن، بعضی از واجبات علاوه بر اینکه مشروط به قدرت عقلی هستند، مشروط به قدرت شرعی هم هستند.
و آن قدرت شرعی عبارتست از: قدرتی که در لسان دلیل بهعنوان شرط واجب، اخذ و اعتبار شده است از قبیل:
1 - وَ لِلّهِ عَلَی النّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً 2 - و اذا کنت متمکنا من النصاب یجب علیک الزکاة.
1 - به اندازه سفر حج مخارج راه و زاد و راحله را تهیه و آماده نمودهای و حج بر تو واجب است.
2 - از طرفی هم به اندازه این دارائیت یا کمتر و یا بیشتر بدهی داری، و ادای دین هم واجب است.
حال: امر دائر است میان اینکه، دین خود را ادا کنی یا حج بگذاری. چه باید بکنی؟
در اینجا: ادا و پرداخت دین واجب مطلق است، قدرت در متعلق امر قید نشده و انجام حج مشروط به قدرت شرعیه است.
لذا در این هنگام که این دو تزاحم میکنند، واجبی که مطلق (از ناحیه قدرت در لسان دلیل) بر واجب مشروط از این ناحیه مقدّم میشود.
1 - اینکه بیان شارع مؤکّد باشد، یعنی همان قدرتی را که عقل لازم میدانست، منظور نظر و مورد تأکید شارع باشد.
2 - اینکه، بیان شارع تأسیسی باشد، یعنی غیر از قدرتی که عقل لازم میداند یک قدرت ویژهای مورد نظر شارع باشد و آن قدرت با نبود مزاحم وجود دارد و هنگام وجود مزاحم آن قدرت خاصه دیگر نیست.
حال: در ما نحن فیه، مزاحم در کار است، که اداء دین باشد.
پس: آن قدرتی که عند الشارع معتبر است احراز نشده و اذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال و وقتی که ما شک در شرط داشتیم، لازمه آن شک در مشروط است، در نتیجه:
1 - در یکطرف، یعنی: اصل تکلیف و وجوب حج مشکوک و مردد میباشد.
2 - لکن در طرف دیگر، یعنی: ادای دین، وجوبش منجز و مسلم است.
و لذا: هرگز، مشکوک التکلیف با معلوم التکلیف تزاحم پیدا نمیکند.
قبول داریم که واجبات شرعیه عموما مشروط به قدرت عقلیه هستند (چون تکلیف عاجز قبیح است) حال همان احتمالی را که شما در ناحیه قدرت شرعیه دارید، ما نیز در ناحیه قدرت عقلیه میدهیم و آن احتمال اینستکه: باید وجوب اداء دین مشروط به قدرت خاصهای باشد و آن قدرت با نبود مزاحم است یعنی که با وجود مزاحم آن قدرت منتفی است و لذا شرط الواجب محرز و مسلم نیست و شک در شرط موجب شک در مشروط است و خلاصه آنچه شما در رابطه با قدرت شرعیه گفتید ما در باب قدرت عقلیه
میگوئیم.
(قلت:)
بله، ما نیز قبول داریم که تمام واجبات، مشروط به قدرت عقلیه هستند، لکن قیاس قدرت عقلیه با قدرت شرعیه، مع الفارق است.
و امّا فرق اینستکه: در قدرت عقلی، نفس خطاب مولی مقید به قدرت نیست و از ناحیه دلالت لفظیه اطلاق دارد و این عقل است که حکم به لزوم قدرت مینماید.
لذا: در مواردی که عقل حاکم میباشد، کافی است که در واقع و نفس الامر مکلف قادر بر انجام عمل باشد. بهعبارت دیگر:
1 - گاهی عمل فی نفسه (با قطع نظر از مزاحمت) محل میباشد مثل: راه رفتن بر روی دریا که اینجا عقلا تکلیف قبیح است.
2 - ولی گاهی عمل فی نفسه امری ممکن و جایز است و در قدرت عقلیه همین امکان عقلی در مقابل استحاله معتبر است.
حال: در ما نحن فیه؛ با وجود مزاحم هم، انجام عمل عقلا ممکن است. چگونه؟
اینگونه که: واجب مزاحم (حجی که مشروط به قدرت شرعیه است) ترک کند و واجب دیگر (ادای دین) را انجام دهد.
بله: قدرت بر جمع میان آن دو را ندارد لکن قدرت بر اتیان یکی از آن دو را دارد.
حال وقتی که انجام این فرد (ادای دین) از واجب ممکن بود و او با وجود مزاحم، شرط واجب که قدرت عقلیه است حاصل میشود چونکه، در قدرت عقلیه خصوصیت دیگری دخالت دارد و وقتی شرط حاصل شد مشروط هم حاصل میگردد. به خلاف قدرت شرعیه که احتمال دارد قدرت خاصهای منظور نظر شارع باشد وگرنه آن را قید نمیکرد.
پس: قیاس نمودن قدرت عقلیه به قدرت شرعیه وجهی ندارد.
بنابراین: واجب مطلق از این ناحیه بر واجب مشروط به قدرت شرعیه مقدّم میشود.
واجبی است که زمان آن جلوتر است بر دیگری، چرا که وجوب آن مستقر، و فعلی است و پس از انجام آن، قدرت مکلف بر انجام واجب بعدی سلب میشود و با منتفی شدن قدرت، تکلیف نیز ساقط میگردد.
بله؛ مثلا: قیام در رکعت اوّل واجب است، در رکعت دوّم نیز واجب است و چنانچه مکلف قدرت داشته
باشد، باید هر دو رکعت را ایستاده اتیان کند.
لکن، مکلف در اثر ضعف یا مریضی یا پیری، تنها قادر است که یک رکعت را ایستاده بخواند و از خواندن دو رکعت بطور ایستاده عاجز میباشد.
حال: امر دائر است بین رکعت اوّل و دوّم که کدامیک را ایستاده انجام دهد.
لذا، در اینجا، از آنجا که رکعت او زمان امتثالش تقدم دارد به درجه فعلیت میرسد و لذا ایستاده اتیان میشود.
بله؛ دلیل آنستکه؛ آن واجبی که زمان امتثالش جلوتر است، زودتر هم مستقر الوجوب میشود و وجوبش به سرحد فعلیّت میرسد و حالت منتظره ندارد.
لکن، واجبی که رتبه در زمان بعدی قرار دارد اکنون مستقر الوجوب نبوده و نسبت به آن حالت منتظره وجود دارد بلکه فعلیت وجوبش متوقف بر فرا رسیدن زمان امتثالش میباشد.
لذا: اکنون که قادر بر خواندن یک رکعت بطور ایستاده است آن را که مستقر الوجوب است میخواند و بعدی را نشسته اتیان میکند.
چهار صورت: 1 - اینکه مهر دو واجب مشروط به قدرت شرعیه باشند مثل اینکه:
1 - شما نذر کردهاید که روز پنجشنبه و جمعه را روزه بگیرید، لکن مانع عارض میشود و امر دائر میشود میان یکی از این دو روزه شما چه میکنید؟ مقتضی قاعده، تقدیم روز پنجشنبه و ترک روز جمعه است بخاطر تقدم زمان امتثال.
2 - اینکه هر دو واجب نسبت به قدرت شرعیه مطلق باشند. مثل: قیام در رکعت اوّل و دوّم نماز، که هرکدام زمان امتثالش جلوتر است مقدّم میشود و اتیانش اولویّت و رجحان دارد.
3 - اینکه، یکی از دو واجب مطلق باشد و دیگری از ناحیه قدرت شرعیه مشروط، و مطلق تقدم زمانی داشته باشد. مثل: اداء دین که واجب مطلق است و زمان آن الان فرا رسیده و وجوب حج که مشروط است یکماه بعد میباشد.
4 - اینکه یکی از دو واجب مشروط به قدرت شرعیه و دیگری مطلق، لکن واجب مشروط زمان امتثالش باشد که، در اینصورت هم طبق آنچه در مطالب قبل ذکر شد واجب مطلق مقدّم میشود.
تردید به آن ضابطه مراجعه کنیم.
فی المثل: دلیل فرموده است: الصلوة لا تترک بحال یا فرموده: لن ینال شفاعتنا من استخف بالصلوة
حال این تعبیرات نشانگر اهمیت بسیار زیاد نماز عند الشارع میباشد و هکذا امثالهم در مسائل دیگر.
فی المثل: از طرفی نجات نفس محترمه واجب است، از طرفی هم غصب (یعنی ورود به ملک دیگران) حرام است. لکن در یک زمان این دو حکم الزامی متزاحم میشوند.
در اینجا، حفظ جان مقدّم میباشد. زیرا که در نجات غریق، حکم روی خود نفس محترمه رفته، و در عدم غصب مال، حکم روی خود مال نیست بلکه بخاطر احترام مالک مال است.
یعنی؛ احترام به نفس محترمه فرع بر حفظ آن میباشد و معقول نیست که بر آن مقدّم شود.
گاهی متوجه میشویم که یک واجب عند الشارع دارای ملاک و مصلحت نوعیه و اجتماعیه میباشد، و واجب دیگر دارای مصلحت شخصیه است.
تردیدی باقی نمیماند که، مصالح نوعیه بر مصالح شخصیه تقدم دارند.
1 - آنجا که امر دائر است میان یک واجبی که مایه حفظ اسلام است مثل؛ دفاع، و واجبی که در رتبه پائینتری میباشد. مثل: حفظ جان و مال و منافع شخصیه دارد. در اینجا، دفاع مقدّم است چون اهم است.
2 - آنجا که امر دائر است میان حق الناس و حق الله؛ و حق الله مثل: روزه گرفتن زن مرضعه که روزهاش برای طفل ضرر دارد. اینجا عند المزاحمت، حق الناس بر حق الله مقدّم میشود. چون میان شخص با خدای خود رابطهای وجود دارد که ربطی به غیر ندارد.
3 - امر دائر است میان حفظ جان و از کف دادن مال و سرمایه، یا حفظ آبرو، و از کف دادن مال و سرمایه در اینجا: به هنگام تزاحم حفظ جان و آبرو مقدّم است. چراکه شرع مقدس روی حفظ جان بخصوص آبرو تأکید فراوان دارد.
4 - آنجا که امر دائر است میان انجام رکن و ترک غیر رکن، و یا انجام غیر رکن و ترک رکن.
در اینجا؛ واجب رکنی تقدم دارد حتی اگر زمان امتثال آن متأخر باشد.
فی المثل: امر دائر است میان خواندن قرائت و رکوع اگر قرائت را بخواند رکن از بین میرود و فوت میشود و اگر بخواهد رکن را بجا آورد، به قرائت نمیرسد.
در اینجا: واجب رکنی تقدم دارد حتی اگر زمان امتثال آن متأخر باشد.
5 - آنجا که امر دائر است میان دروغ مصلحتآمیز (که سبب صلح دو مسلمان یا نجات مؤمنی از چنگ ظالمی میشود)، و راست مفسدهآمیز (که علت هلاکت مؤمنی یا قتل و غارتی بشود)
تاره: مکلف قطع دارد یکی از متزاحمین اهم است مثل: موارد مذکور که بلا تردید اهم بر مهم رجحان دارد.
تاره: مکلف قطع به عدم رجحان احد المتزاحمین دارد، در این مورد، قانون، تخییر عقلی است.
تاره: مکلف، قطع به اهم بودن یکطرف ندارد، بلکه صرفا احتمال میدهد که فلان حکم اهم باشد.
که در اینصورت محتمل الاهمیه تقدم و رجحان دارد مثل: دو انسان مؤمن در حال غرق شدن که یکی صالح بودنش محرز و لکن دیگر صالح بودنش محرز نیست و احتمال اینکه؛ فاسق باشد هست، خوب نجات مؤمن صالح مهمتر است و احتمال اهمیت که آمد عقل دستور به احتیاط داده و میگوید قدر متیقّن را بگیر.
مخیر هستم میان احد الامور الثلاثه (اطعام و کسوت و عقل).
عقل میگوید: قدر متیقّن را اخذ کن و احتیاطا عتق رقبه را انتخاب کن. چرا؟
زیراکه اگر قدر متیقّن را انتخاب کنم، درواقع، حکم چه تعیین باشد چه تخییر وظیفه را انجام دادهام و به واقع رسیدهام.
مقام چهارم:
(در بیان مرجّحات)
متن المقام الرابع
فی بیان المرجّحات.
و هی علی قسمین:
أحدهما: ما یکون داخلیّا، و هی کلّ مزیّة غیر مستقلّة فی نفسها، بل متقوّمة بما فیه.
و ثانیهما: ما یکون خارجیّا، بأن یکون أمرا مستقلا بنفسه و لو لم یکن هناک خبر، سواء کان معتبرا کالأصل و الکتاب، أو غیر معتبر فی نفسه کالشّهرة و نحوها.
ثمّ المستقلّ: إمّا أن یکون مؤثرا فی أقربیّة أحد الخبرین إلی الواقع کالکتاب، و الأصل بناء علی إفادته الظنّ، أو غیر مؤثر ککون الحرمة أولی بالاخذ من الوجوب، و الأصل بناء علی کونه من باب التّعبّد الظاهریّ.
و جعل المستقلّ مطلقا - خصوصا ما لا یؤثّر فی الخبر - من المرجّحات لا یخلو عن مسامحة.
ترجمه
مرجّحات بر دو قسماند:
یکی از آن دو قسم: مرجّحات داخلی است؛ و آن هر مزیّتی است که فی نفسه مستقل نبوده (و در خارج موجود نیست)، بلکه تقوّم و هستیاش به چیزی (مثل مثلا عادل و اعدل) در خبرین متعارضین است.
و قسم دوّم آنها: مرجّحات خارجیّه است، که فی نفسه امر مستقلی است ولو خبری هم در کار نباشد، اعمّ از اینکه این مرجّح خارجی معتبر باشد مثل اصل (برائت و...) و کتاب، یا که فی نفسه معتبر نباشد مثل شهرت فتوائیّه و نحو آن (همچون اجماع، استقراء و اولویّت ظنیّه).
سپس: این مرجّح خارجی مستقل:
1 - یا مؤثر در اقربیّت یکی از دو خبر متعارض بهواقع است، مثل کتاب (که مفید ظنّ است) و اصل عملی (برائت، تخییر، استصحاب و...) بنابر مفید ظنّ بودن آن (که مذهب صاحب معالم و شیخ بهائی است).
2 - یا غیر مؤثر در اقربیّت است، مثل قاعدۀ: کون الحرمة اولی بالاخذ من الوجوب (در دوران
المحذورین یا حرمت و وجوب که حرمت را اقرب الی الواقع نمیکند بلکه آن را در اولویّت قرار میدهد) و مثل اصل عملی، بنابراینکه از باب تعبّد ظاهریّه باشد (که مذهب مشهور است، و اجتماع دو ظن در آن نمیشود).
اینستکه: مرجّحات و مزایای احد الخبرین المتعارضین بر دیگری در یک تقسیمبندی اساسی به دو قسم تقسیم میشوند:
1 - مرجّحات داخلیّه 2 - مرجّحات خارجیّه
مرجّحات داخلیّه، عبارتند از: مرجحاتی که داخل در محدودۀ خود خبر و حدیث موجودند.
بهعبارت دیگر: هر مزیت و یا امتیازی که فاقد استقلال بوده و بطور علیحده در خارج موجود نیست بلکه وجودش صددرصد وابستۀ به وجود خبر است و قوامش به خود حدیث است، یعنی که با قطع نظر از خبر، آن عامل وجود و تحقّقی ندارد، مرجّح داخلی نامیده میشود.
فی المثل: ترجیح به صفات راوی از مرجّحات داخلیه و مربوط به سند حدیث است، چراکه تا خبری نباشد و از طریقی بهدست ما نرسیده باشد سخن از صفات راوی معنا ندارد.
و همچنین ترجیح به علوّ سند و یا ترجیح به شهرت روائی و یا ترجیح به افصحیّت و یا ترجیح به منقول به لفظ بودن نسبت به منقول به معنا، که همه در حولوحوش خبر دور میزنند از مرجّحات داخلیّه بحساب میآیند.
اینکه خبری در کار باشد یا نه، مرجّح خارجی نامیده میشود.
1 - امور مستقلّهای که خود ذاتا معتبر بوده و دارای حجیّت هستند و میتوانند که مثبت حکمی از احکام شرعیّه باشند و در ضمن مرجّح یک حدیث هم باشند، از جمله:
مثل ظاهر کتاب که استقلالا حجیّت دارد و در مباحث حجیّت ظواهر ارزشمندی آن به ثبت رسیده است و چنانچه حدیثی موافق آن باشد بر حدیث مخالف برتری داده شده است.
و مثل: اصل عملی برائت، استصحاب، تخییر و... که در مجاری خود مستقلا معتبر است، و ضمنا حدیث موافق با آن را ترجیح میدهد. فی المثل: فرض کنید:
حدیثی گفته است: دعا عند رؤیة الهلال واجب است و حدیث دیگری گفته است واجب نیست و لذا با هم تعارض کردهاند.
در اینجا اصل برائت موجب رجحان حدیث دوّم بر اوّلی میشود.
2 - امور مستقلهای که اگر به فرض هم به کمک یک حدیث بیایند، صرفا از باب تعبّد آن را حجّت کرده و بر دیگری ترجیح میدهند و الاّ موجب اقربیّت الی الصدور نشده و تأثیری در این مطلب ندارند.
فی المثل: اگر دو حدیث با هم تعارض کرده، یکی دال بر وجوب است و دیگری دال بر حرمت، و لذا دوران بین المحذورین است و منشاء آن تعارض نصوص میباشد چه باید کرد؟
برخی قائل به تخییر عقلی شدهاند و برخی تعیینا جانب حرمت را مقدّم داشتهاند یعنی که حدیثی را که دالّ بر حرمت است گرفتهاند. چرا؟
صرفا به دلیل اینکه عقل میگوید: دفع المفسدة اولی من جلب المنفعة.
نکته: اگرچه در باب اصالة التخییر روی این مطلب بحث شد و بطلان این قضیّه روشن شد و لکن اکنون با قطع نظر از بطلان میگوئیم که:
این قاعده، صرفا موجب رجحان است و لکن هیچ دلالتی ندارد بر اینکه حدیث دالّ بر حرمت اقرب الی الصدور است و یا که مثلا احد المتعارضین موافق با اصل عملی است و ما نیز معتقدیم که اصول عملیّه طریقیّت ندارد و موجب ظنّ به واقع نمیشوند، بلکه صرفا یک سلسله وظائف عملیّۀ تعبّدیّهای هستند که در حق آدم شاک حجّت شدهاند (کما هو الحق).
باز این موافقت با اصل سبب رجحان گردید و لکن سبب اقربیّت الی الصدق نگردید.
یک اشکال عبارتی شیخ به مشهور میباشد و آن اینستکه:
مشهور امور مستقلّۀ مذکوره را مطلقا یعنی چه معتبره باشند و چه غیر معتبره، چه مؤثر در اقربیّت الی الصدور باشد چه نباشد، از مرجّحات یک خبر ذکر کردهاند، لکن بهنظر ما این اطلاق تسامحی است.
چرا؟
چونکه وقتی میگوئیم: مرجّحات، یک سلسله عواملی به ذهن تبادر میکند که خود مستقلا مبیّن حکم شرعی نیستند بلکه صرفا مرجّح یک دلیل دیگری هستند که آن دلیل بیانگر حکم است و حال آنکه این امور مستقلّه خود مثبت حکماند مثل ظاهر کتاب و الاصل و...
بنابراین بهتر بود که بهجای مرجّحات تعبیر به معاضدات میشد، یعنی که این عوامل معاضد و موجب تقویت یک حدیث هستند.
این تسامح در خصوص قسم دوّم از دو قسم تقسیم دوّم روشنتر است.
چرا؟
زیراکه آن قسم اصلا موجب اقربیّت خبر الی الحق هم نبود تا بگوئیم که فی الجمله مربوط به خبر میشود و مرجّح است.
علی ایّحال، مناقشۀ شیخ، مناقشۀ در تعبیر بوده و ثمرۀ عملی ندارد.
متن [المرجحات الداخلیّة]
أمّا الدّاخلی، فهو علی أقسام؛ لأنّه:
إمّا أن یکون راجعا إلی الصّدور، فیفید المرجّح کون الخبر أقرب إلی الصّدور و أبعد عن الکذب، سواء کان راجعا إلی سنده کصفات الراوی، أو إلی متنه کالأفصحیّة. و هذا لا یکون إلاّ فی أخبار الآحاد.
و إمّا أن یکون راجعا إلی وجه الصّدور، ککون أحدهما مخالفا للعامّة أو لعمل سلطان الجور أو قاضی الجور، بناء علی احتمال کون مثل هذا الخبر صادرا لأجل التّقیّة.
و إمّا أن یکون راجعا إلی مضمونه، کالمنقول باللفظ بالنّسبة إلی المنقول بالمعنی؛ إذ یحتمل الاشتباه فی التّعبیر، فیکون مضمون المنقول باللفظ أقرب إلی الواقع، و کمخالفة العامّة بناء علی أنّ الوجه فی التّرجیح بها ما فی أکثر الروایات: من «أنّ خلافهم أقرب إلی الحقّ.»
و کالتّرجیح بشهرة الرّوایة و نحوها.
و هذه الأنواع الثّلاثة کلّها متأخرة عن التّرجیح باعتبار قوّة الدّلالة، فإنّ الأقوی دلالة مقدّم علی ما کان أصحّ سندا و موافقا للکتاب و مشهور الرّوایة بین الأصحاب؛ صفات الرّوایة لا تزیده علی المتواتر، و موافقة الکتاب لا تجعله أعلی من الکتاب، و قد تقرّر فی محلّه تخصیص الکتاب و المتواتر بأخبار الآحاد.
فکلّما رجع التّعارض إلی تعارض الظّاهر و الأظهر، فلا ینبغی الارتیاب فی عدم ملاحظة المرجّحات الاخر.
ترجمه
1 - یا راجع به صدور روایت است، که در نتیجه مفید اینستکه: خبر، به صدق و صدور نزدیکتر و از کذب و دروغ، دورتر است، چه بازگشت این مرجّح به سند خبر باشد مثل صفات راوی (مثل اعدلیّت) و چه به متن خبر باشد مثل افصحیّت.
2 - یا راجع به وجه (یعنی جهت) صدور روایت است، مثل مخالف عامّه بودن یکی از دو خبر متعارض، یا مثل مخالف عمل سلطان جور و یا قاضی جور بودن، بنابراینکه آن مخالف عامّه کاشف است
از اینکه این موافق عامّه از روی تقیّه صادر شده است (و لذا بر این بنا مخالف عامّه میشود از مرجّحات جهت صدوریه، و الاّ بر بنایی دیگر میشود از مرجّحات مضمونیّه).
3 - یا که راجع به مضمون یکی از دو خبر میباشد (یعنی که مضمون یکی از دو خبر مطابق با واقع است)؛
1 - مثل منقول به لفظ (که مضمون و مفادش) نسبت به (مضمون و مفاد) منقول به معنا، رجحان دارد، چراکه احتمال اشتباه در آن تعبیر به معنا وجود دارد.
2 - و مثل مخالف با عامّه بودن، بنابر اینکه، دلیل بر ترجیح به آن، چیزی است که در بیشتر روایات وجود دارد و آن اینستکه: خلاف عامّه، نزدیکتر به حق است.
3 - و مثل ترجیح به شهرت روایت (یا شهرت روائی یکی از دو خبر) و نحو آن (یعنی شهرت فتوائیّه).
رتبۀ تمام مرجّحات مذکور (اعم از صدوری، جهت صدوری و مضمونی) مؤخر است از رتبۀ ترجیح به اعتبار قوت دلالت (یا ترجیح دلالی). چرا؟
زیرا خبر (خاص مثل: لا تکرم العالم الفاسق) که دلالتش قویتر است، مقدّم است بر آن خبر (عام مثل اکرم العلماء) که به لحاظ سند اصحّ و نیز موافق با کتاب بوده و به لحاظ روایت بین اصحاب مشهور است. چرا؟
زیرا: صفات خبر واحد، آن را بر خبر متواتر برتری نمیدهد، و موافقت با کتاب آن را برتر از کتاب نمیکند، و حال آنکه در جای خودش مقرّر شده است که کتاب و خبر متواتر، بوسیلۀ اخبار آحاد تخصیص میخورند.
پس: هرجا که برگشت تعارض خبرین به تعارض ظاهر و اظهر باشد، شک در عدم ملاحظۀ دیگر مرجّحات شایسته نیست.
اینستکه: مرجّحات داخلیّه نیز در یک تقسیم به سه قسم منقسم میشوند:
1 - مرجّحات صدوریّه 2 - مرجّحات جهتیّه 3 - مرجّحات مضمونیّه
الف: مرجّحات سندیّه، یعنی عواملی که از حیث سند به حدیث کمک میکنند و آن را اقرب الی الصّدق میگردانند، نظیر صفات راوی که اگر چنانچه راویان حدیثی به حسب فرض اعدل، اصدق و اوثق بودند و راویان حدیث مقابلش عادل، صادق و ثقه بودند، اوّلی اقرب الی الصّدق است.
ب: مرجّحات متنیّه، یعنی عواملی که حدیث را به لحاظ متن تقویت کرده و موجب رجحان صدور آن میشوند، فی المثل:
یکی از دو حدیث افصح و دیگری فصیح است یا یکی فصیح و دیگری غیر فصیح است و یا یکی مستقیم المتن و دیگری مضطرب المتن است.
خوب روشن است که افصح و فصیح و مستقیم اقرب الی الصدق و الصدور عن المعصوم است تا آنها که در مقابلشان قرار دارند.
نکته: مرجّحات صدوری به هر دو قسمش در محدودۀ اخبار آحاد متصوّر است و الاّ در خبرهای متواتر که قطع به صدور وجود دارد این عوامل سبب رجحان نبوده و اصلا موضوع ندارند.
مرجّحات جهتیّه، عبارتند از عواملی که مخالفت با آنها سبب ترجیح جهت الصدور میشود: فی المثل:
حدیثی که از معصوم صادر شده است ممکن است در جهت تقیّه و بیان خلاف واقع باشد، چنانکه ممکن است در مقام بیان حکم واقعی باشد. حال:
اگر دو حدیث با هم تعارض کردند که احدهما موافق با عامّه است و دیگری مخالف با عامّه؛ یا احدهما موافق با عمل سلطان جور یعنی بنی امیّه و... و دیگری مخالف با او، و یا احدهما موافق با عمل قاضی حکومت جور و دیگری مخالف با آن است، در هر یک از این موارد نسبت به حدیث موافق دو احتمال وجود دارد:
شاید که حدیث در مقام تقیّه صادر شده باشد.
و شاید که حدیث در مقام بیان واقع صادر شده باشد.
نکته: نسبت به حدیث مخالف تنها احتمال دوّم متصور است و لذا مخالفت با عوامل سهگانۀ فوق،
سبب ترجیح جهت الصدور میشود که صدور آن حدیث برای بیان واقع است و نه از روی تقیّه.
پس: این حدیث رجحان دارد.
البته این ترجیح جهتی فقط در خصوص احادیث ائمه علیهم السّلام معقول است که تقیّه داشتهاند و لکن نسبت به احادیث (نبوی) از این رجحان نمیتوان کمک گرفت چونکه احتمال تقیّه برای آن حضرت نبود.
البته، از آنجا که اکثریت مطلق اخبار، احادیثی است که از طریق حضرات ائمه علیهم السّلام به ما رسیده است، این ترجیح جهتی دارای کارائی خوبی است.
1 - مرجّح مضمونی داخلی 2 - مرجّح مضمونی خارجی
آن حدیثی که منقول به لفظ است مقدّم است، چرا که احتمال اشتباه در تعبیر وجود ندارد و لکن در حق ناقل به معنا این احتمال وجود دارد که شاید نتوانسته باشد که به درستی و به تمامه و کماله حق مطلب را ادا کرده و مراد و مقصود امام علیه السّلام را رسانده باشد.
بنابراین: منقول به لفظ اقرب الی الحقّ و الصّدق است و مثل ترجیح به شهرت روائی، به اضبط بودن راوی که کثیر الحفظ و قلیل النسیان است و امثال اینها موجب رجحان خبر او میشوند.
اینستکه: در ورای مرجّحات مذکور نوع دیگری از ترجیح وجود دارد که بر همۀ مرجّحات قبلی رجحان دارد و آن عبارتست از ترجیح به قوّت دلالی.
یعنی از دو دلیلی که با هم تعارض کردهاند احدهما قوی الدلاله و دیگری ضعیف الدلالة باشد.
بهعبارت دیگر: احدهما از حیث دلالت اقوای از دیگری است.
در این صورت آنکه قویتر است مقدّم میشود ولو آن حدیث دیگر که اقوی نیست به لحاظ سند
اصحّ باشد و یا که از لحاظ مرجّحات خارجیّۀ دیگر موافق با ظاهر کتاب باشد و یا که شهرت روائی داشته باشد.
بهعبارت دیگر: آن حدیث ضعیف الدلالة اگر صد امتیاز هم داشته باشد باز هم آن حدیث قوی الدلاله بر او مقدّم است.
فی المثل: خاص بر عام مقدّم است، چرا که خاص قوی الدلالةتر است و یقدّم القویّ علی غیره. و یا نصّ که بر ظاهر مقدّم است چرا که باز به لحاظ دلالی نصّ قویتر است و هکذا اظهر بر ظاهر.
اصولا خبری که به لحاظ دلالت اقوی باشد مثلا خاص باشد، بر عامّی که متواتر و یا کتابی هم باشد مقدّم بوده و موجب تخصیص آن میشود تا چه رسد بر عامی که خبر واحد است ولو مرجّح هم داشته باشد.
پس: به صورت یک کبرای کلّی میگوئیم: هر کجا که تعارض حدیثین به نحوی باشد که یکی ظاهر و دیگری اظهر و یا یکی خاص و دیگری عام و یا یکی نصّ و دیگری ظاهر باشد، دیگر جای ملاحظه و در نظر گرفتن سایر مرجّحات و اخذ به راجح و طرح مرجوح نمیباشد بلکه نصّ، خاص و اظهر مقدّم میباشند.
متن و السّرّ فی ذلک أشرنا إلیه سابقا: من أنّ مصبّ التّرجیح بها هو ما إذا لم یمکن الجمع بوجه عرفیّ یجری فی کلامین مقطوعی الصدور علی غیر جهة التقیّة، بل فی جزءی کلام واحد لمتکلم واحد.
و بتقریر آخر: إذا أمکن فرض صدور الکلامین علی غیر جهة التقیة، و صیرورتهما کالکلام الواحد - علی ما هو مقتضی دلیل وجوب التعبّد بصدور الخبرین - فیدخل فی قوله علیه السّلام: «أنتم أفقه الناس إذا عرفتم معانی کلامنا...» إلی آخر الرّوایة المتقدّمة، و قوله علیه السّلام: «إنّ فی کلامنا محکما و متشابها فردّوا متشابهها إلی محکمها»(1)
الوسائل 82:18، الباب 9 من أبواب صفات القاضی، الحدیث 22.
، و لا یدخل ذلک فی مورد السؤال عن علاج المتعارضین، بل مورد السّؤال عن العلاج مختصّ بما إذا کان المتعارضان لو فرض صدورهما، بل اقترانهما، تحیّر السّائل فیهما، و لم یظهر المراد منهما إلاّ ببیان آخر لأحدهما أو لکلیهما. نعم، قد یقع الکلام فی ترجیح بعض الظواهر علی بعض و تعیین الاظهر، و هذا خارج عمّا نحن فیه.ترجمه
کلام امام علیه السّلام که فرمود: شما فقیهترین مردم هستید، در صورتی که معانی کلام ما را بشناسید...
و داخل میشود در این کلام امام علیه السّلام که فرمود: در کلام ما محکم و متشابه وجود دارد پس متشابه آن را به محکمش برگردانید.
لکن داخل نمیشود در تحت اخبار علاجیّه که سخن از معالجۀ متعارضین است.
بلکه مورد سؤال از علاج متعارضین اختصاص دارد به مواردی که متعارضان (یعنی ظاهرین متباینین مثل اکرم العلماء و لا تکرم العلماء) به فرض صدورشان از امام علیه السّلام موجب تحیّر سائل میشوند، به ویژه اینکه آن دو مقرونا باشند.
و مراد از این دو (متعارضین در چنین جاهایی) روشن نمیشود، مگر به بیان دیگری (مثل: من اکرم عالما فاکرمنی) برای یکی از آن دو، و یا (مثل اجماع بر اینکه بیع عذرۀ حلال گوشت جایز است، و اجماع بر اینکه بیع عذرۀ حرام گوشت جایز نیست) برای هر دوی آنها.
بله، گاهی این نزاع صغروی در ترجیح بعضی از ظواهر (مثل: ینبغی غسل الجمعه) بر بعض دیگر (مثل اغتسل یوم الجمعه) و بالعکس و تعیین (اینکه کدامیک) اظهر است، واقع میشود که خارج از بحث ما است.
بیان علت اصلی این مطلب است که چرا ترجیح به دلالت بر همۀ مرجّحات مذکور مقدّم است و لذا میفرماید:
علّت اینستکه: مرجّحات مذکور که در لسان اخبار علاجیّه و غیر آن آمدهاند عموما فرع بر تعارضاند.
یعنی وقتی دو دلیل در تعارض با یکدیگر قرار میگیرند و امکان جمع بینهما نمیباشد چارهای نداریم جز آخذ به راجح و طرح مرجوح و اگر این راه نیز بر ما بسته بود نوبت میرسد به تخییر.
بنابراین: موارد ترجیح به امور مذکور، باب متعارضین است، و تعارض حقیقی و واقعی که تنافی
مدلول دو دلیل باشد در مواردی است که نزد عرف و عقلاء جمع بین دو دلیل و عمل به هر دو ممکن نباشد و وقتی که دو دلیل را به عرف عرضه نمودیم، راه جمعی برای آن دو نیابد و در تحیّر باقی بماند.
امّا: در آن مواردی که عقلای عالم به آسانی بین الدّلیلین جمع کرده و یکی را قرینۀ بر دیگری و یا مفسّر و مبیّن آن و یا به تعبیر دیگر تبصرۀ آن به حساب میآورند و هر دو را به منزلۀ کلام واحد تلقّی کرده و رویهم رفته آنها را معنا میکنند، در آن موارد فی الواقع تعارضی وجود ندارد تا که نوبت به تعادل و تراجیح برسد.
البته، در این جهت فرقی میان کلام شارع و دیگر متکلمین وجود ندارد و قانون همین است، و قضیّۀ کلیّۀ الجمع مهما امکن اولی من الطّرح هم اشاره به همین جمع عرفی و عقلائی بین نصّ و ظاهر، اظهر و ظاهر، عام و خاصّ، مطلق و مقیّد، ساکت و مبیّن، محکم و متشابه و... دارد. و اصولا جمع عرفی منحصر به دو خبر واحد یا دو دلیل ظنّی نیست، بلکه دو دلیل قطعیّ الصدور را نیز شامل میشود. فی المثل:
1 - تا زمانی که جمع دلالی ممکن باشد به سراغ مرجّحات نمیروند.
2 - اینکه لازم نیست که حتما احتمال تقیّه در احدهما باشد تا که متعبّد به صدور شده و یکی از آن دو را حمل بر تقیّه کنیم، بلکه با یقین به اینکه هر دو در مقام بیان حکم واقعی هستند نیز بین آن دو را جمع میکنیم.
3 - لازم نیست که هریک از امور فوق الذکر در یک کلام علیحدهای باشند بلکه اگر در کلام واحد هم قرار داشته باشند باز قرینه بر ذو القرینه مقدّم میباشد، چنانکه در اکرم العلماء الاّ زیدا، دوّمی اوّلی را تخصیص میزند.
1 - هر کجا که جمع عرفی ممکن باشد، مثل موارد عام و خاص، اظهر و ظاهر و یا نصّ و ظاهر، نوبت به تعارض واقعی نمیرسد.
2 - هرکجا هم که تعارض نباشد، نوبت به تراجیح نمیرسد.
تقریر و تبیین استدلال مذکور به عبارت دیگر است و لذا میفرماید در اوائل مبحث تعادل و تراجیح گفته آمد که:
1 - بحث ما در مواردی است که هر یک از دو حدیث متعارض، با قطع نظر از معارضه، جامع شرائط حجیّت باشند وگرنه دو لا حجّت و یا یک حجّت و یک لا حجّت با هم تعارضی ندارند.
2 - وقتی هم که هر دو جامع شرائط باشند، مقتضی برای حجّت فعلی شدن هر دو موجود میگردد و آن اینستکه: ادلّۀ حجیّت خبر واحد و وجوب تعبّد به صدور خبر، بطور مساوی هر دو خبر را شامل میشوند و دلالت میکنند بر اینکه صدق العادل او الثّقة، یعنی: اعمل بخبره و نزّله منزلة العلم و رتّب الاثر علیه. بنابراین:
1 - مقتضی برای حجیّت فعلیّه شدن هر دو خبر موجود است و در صورتی که مانعی در کار نباشد، این مقتضی تأثیر خود را گذاشته و هر دو حدیث را به درجۀ ارزشمندی بالفعل میرساند.
2 - در مفروض ما هیچ مانعی از فعلی شدن حجیّتها وجود ندارد مگر جریان تعارض که تکاذب دو دلیل در مقام جعل و انشاء است، یعنی که هر یک به زبان حال میگویند آن دیگری کذب محض و جعلی است و از معصوم علیهم السّلام صادر نگردیده است.
3 - چنانکه در تقریر اوّل گفته شد در مواردی که جمع عرفی ممکن است، در واقع تعارضی وجود ندارد.
1 - داخل در چهاردهمین حدیث از اخبار علاجیّه میشود که در مباحث قبل از داوود بن فرقد نقل گردید و آن این بود که:
2 - و نیز داخل در سیزدهمین حدیث از این احادیث به نقل از امام رضا علیه السّلام میشود و آن این بود که:
إنّ فی اخبارنا محکما کمحکم القرآن و متشابها کمتشابه القرآن فردّوا متشابهها الی محکمها و لا تتّبعوا متشابهها دون محکمها فتضلّوا.
الحاصل: موارد جمع عرفی در اینگونه احادیث داخل است و نه در اخبار علاجیّه که سخن از معالجۀ متعارضین است. چرا؟
زیرا سؤال از علاج و راهحلّ تعارض مربوط و مخصوص به مواردی است که اگر دلیلین را به عرف عرضه کنیم متحیّر میماند و در نتیجه با کلمۀ ایّ و امثالها میپرسد که: بایّهما نعمل؟ یعنی که کدامیک از این دو حدیث راست میگوید و...
یعنی که عرف در اینجا نمیتواند که مراد و منظور را بدست آورد مگر اینکه:
1 - از خارج قرینه و شاهدی برسد و وضعیّت را روشن کند یعنی که مثلا خبر دیگری بیاید و احدهما را بیان نماید، مثل موارد عامّین من وجه و یا متباینینی که از خارج یکی از آن دو شاهد بر تأویل داشته باشد که همان را تأویل برده و به ظاهر دیگری اخذ میکنیم.
2 - یا اینکه نیاز به توجیه و تأویل هر دو دلیل باشد، مثل عامین من وجهی که از خارج شاهدی بر تأویل احدهما نیست و اگر بخواهیم متعبّد به صدور هر دو شویم باید که هر دو را توجیه کنیم.
فی المثل: اکرم العلماء را بر خصوص علماء عدول حمل کرده و لا تکرم الفسّاق را بر فاسق جاهل، و هکذا در متباینین:
فی المثل: ثمن العذرة سحت را بر عذره نجسه یا عذرۀ انسانی حمل کنیم، و لا بأس ببیع العذرة را بر عذرۀ طاهره و مأکول اللحم حمل نماییم.
چرا؟
الحاصل: هر جا که دو جمله را به عرف و عقلاء دادیم و آنها بدون حیرت و سرگردانی بینهما را جمع میکنند، آنجا جای قانون الجمع است و نوبت به مرجّحات نمیرسد.
1 - یک بحث کبروی داریم که ایا اظهر بر ظاهر و یا نص بر ظاهر و یا خاص بر عام و... مقدّم میشود و بینهما جمع میگردد یا نه؟
2 - لکن یک بحث صغروی نیز داریم که فی المثل در مثل افعل کذا و ینبغی کذا و یا در مثل لا تفعل کذا و لا ینبغی کذا، کدام اظهر و کدام ظاهر است؟
اینستکه: حاصل آنچه تا به اینجا گفته آمد یعنی:
اگر شما به مباحث اصولیّۀ فقهاء از جمله مباحث عام و خاص، مطلق و مقیّد، ظواهر، تعادل و تراجیح و... مراجعه کنید، خواهید دید که در همهجا سخن از تقدیم خاص بر عام، مقیّد بر مطلق، قرینه بر ذی القرینه و... در میان است.
بهعبارت دیگر: قانون یقدّم الخاصّ علی العام و... از قوانین مسلّمه گردیده است.
و اگر به مباحث فقهیّۀ و شیوههای استدلال حضرات فقهاء در مسائل فرعیّه در کتب فقهیّه مراجعه نمائید، خواهید دید که اینگونه جمعها فراوان به چشم میخورد.
البته، آنها قدم فراتر گذاشته و حتی از جموع تبرّعیّه و عقلیّۀ صرفه نیز بسیار مدد گرفتهاند که عندنا فاقد ارزشاند.
متن نعم قد یظهر من عبارة الشّیخ فی الاستبصار خلاف ذلک، بل یظهر منه أنّ التّرجیح بالمرجّحات یلاحظ بین النّصّ و الظّاهر، فضلا عن الظّاهر و الأظهر؛ فإنّه بعد ما ذکر حکم الخبر الخالی عمّا یعارضه، قال:
و إن کان هناک ما یعارضه فینبغی أن ینظر فی المتعارضین، فیعمل علی أعدل الرّواة فی الطریقین.
و إن کانا سواء فی العدالة عمل علی أکثر الرّواة عددا.
و إنّ کانا متساویین فی العدالة و العدد و کانا عاریین عن جمیع القرائن التی ذکرناها نظر:
فإن کان متی عمل بأحد الخبرین أمکن العمل بالآخر علی بعض الوجوه و ضرب من التأویل، کان العمل به أولی من العمل بالاخر الذی یحتاج مع العمل به إلی طرح الخبر الآخر: لأنّه یکون العامل به عاملا بالخبرین معا.
و إن کان الخبران یمکن العمل بکلّ منهما و حمل الآخر علی بعض الوجوه من التأویل، و کان لأحد التأویلین خبر یعضده أو یشهد به علی بعض الوجوه - صریحا أو تلویحا، لفظا أو دلیلا - و کان الاخر عاریا عن ذلک، کان العمل به أولی من العمل بما لا یشهد له شیء من الأخبار. و إذا لم یشهد لأحد التأویلین خبر آخر و کانا متحاذیین.
کان العامل مخیّرا فی العمل بأیّهما شاء، انتهی موضع الحاجة.
ترجمه
بله، گاهی از عبارت مرحوم شیخ طوسی در استبصار، خلاف کبرای کلّی مذکور استفاده میشود (بدین معنا که اوّل بهحساب دیگر مرجّحات میرسد و سپس در صورت یکسان بودن خبرین به سراغ مرجّح دلالی میرود)
بله از شیخ طوسی استفاده میشود که ترجیح به مرجّحات (توسط ایشان) بین نص و ظاهر (یعنی عام و خاص) مورد لحاظ واقع میشود تا چه رسد به ظاهر و اظهر.
پس: شیخ طوسی پس از ذکر حکم خبری که فاقد معارض است میگوید:
اگر در اینجا برای خبر معارضی پیدا شد که با آن معارضه کند، شایسته است که وضعیت متعارضین مستقیما مورد نظر واقع شده، بر روایتی که راویانش اعدلاند عمل شود.
و اگر هر دو روایت از جهت عدالت مساوی بودند به روایتی که رواتش بیشتر است (یعنی که مشهور بین اصحاب است) عمل میشود.
1 - اگر به یکی از دو خبر (یعنی خاص) عمل شود بهگونهای که عمل به خبر دیگر نیز فی الجمله (در بعضی از مصادیق) و نحوهای از تأویل آن ممکن باشد، عمل به آن (خاص) اولی است از عمل به آن دیگری (یعنی عامی) که برای طرح خبر دیگر (که خاص باشد) نیاز به عمل بدان میباشد. چرا؟
2 - و اگر عمل به هریک از دو خبر (مثل: اکرم العلماء و لا تکرم الشّعراء که مادۀ اجتماعشان عالم شاعر است)
و حمل آن دیگری بر برخی از وجوه، و نحوهای از تأویل ممکن باشد و برای هریک از دو تأویل ممکن باشد، و برای هریک از دو تأویل، خبری (مثل من اکرم عالما فقد اکرمنی) باشد که آن احد الخبرین را تأیید یا گواه بر آن بعض وجوه باشد، اعم از اینکه این شاهد صریح باشد یا تلویحی، شاهد تلویحی هم چه لفظی باشد چه بصورت دلیل، در حالیکه آن خبر دیگر عاری از این شاهد باشد، عمل به آن خبری که دارای شاهد از خارج است، اولای از عمل به آن خبر دیگر است که چیزی از اخبار علاجیّه آن را تائید نمیکند.
اینستکه: بله، در رابطۀ با تقدیم ترجیح به دلالت بر سایر مرجّحات و یا بالعکس دو نظریه وجود دارد:
1 - یکی نظریّۀ ما و به تعبیر دیگر نظریۀ مشهور است که تا به اینجا ذکر گردید و گفته شد که: اصولا با وجود ترجیح دلالی و جمع عرفی نوبت به هیچیک از مرجّحات احد الحدیثین علی الاخر نمیرسد.
2 - یکی هم نظریۀ شیخ طوسی در بعضی از کتب و جماعتی دیگر است که از عبارات آنها استفاده میشود که:
یا که در مراحل بعدی نوبت به جمع میرسد، یعنی که در قدم اوّل حتّی در عام و خاص و اظهر و ظاهر و بلکه حتی در نصّ و ظاهر که بر تقدیم نصّ و توجیه ظاهر ادّعای اجماع شده، باید به سراغ مرجّحات احد المتعارضین بر دیگری رفت، و اگر احیانا دستمان از آن کوتاه شد آنگاه نوبت به جمع دلالی میرسد، درست برعکس آنچه در قول و نظریّۀ اوّل آمد.
گواه شیخ بر این مدّعا چیست؟
1 - عبارت شیخ طوسی رحمه اللّه در استبصار است، وی در کتاب مذکور قدمهائی برداشته است و آن اینستکه:
آیا حجّت است یا نه؟
در قدم سوّم: اگر احدهما همراه با یکی از قرائن قطعیّه از جمله کتاب، سنّت متواتره، اجماع محصّل و حکم عقل قطعی، باشد، قطعا همان حجّت است و نه آن دیگری.
قدم چهارم اینکه: اگر هر دو حدیث خالی از قرائن و مرجّحات مذکوره باشند نوبت به جمع دلالی میرسد و آن بدینصورت است که:
1 - چنانچه حدیثین بهگونهای باشند که اگر ما به یکی از آن دو مثلا به ظاهر خاص عمل کنیم، به دیگری یعنی به دلیل عام نیز فی الجمله و فی بعض المصادیق عمل شده است.
لکن اگر بهعکس عمل کنیم یعنی که به ظاهر عام فی المثل اخذ کنیم ناچار میشویم که آن دلیل دیگر را که فی المثل خاص است بکلی طرح کنیم.
در اینجا عمل به خاص مقدّم است چرا که بدین وسیله بینهما جمع و به هر دو عمل میشود و لا عکس. چرا؟
زیرا اگر به عکس عمل کنیم، موجب طرح یکی از دو حدیث میشود.
2 - و اگر چنانچه حدیثین بهگونهای باشند که با توجیه و تأویل، بتوان به هر دو عمل کرد، مثلا در
عامین من وجه مثل: اکرم العلماء و لا تکرم الفسّاق، و یا مثلا در متباینین مثل: اکرم العلماء، و لا تکرم العلماء که در هر دو مورد دلیل اوّلی را بر عالم عادل و دلیل دوّمی را بر عالم فاسق حمل میکنیم نزاع برداشته میشود.
بله، در چنین مواردی اگر یکی از دو تأویل، شاهد و مؤیّدی داشته باشد، همان را توجیه و تأویل کرده و به ظاهر دیگری اخذ میکنیم.
البته، فرقی نمیکند که این شاهد حدیثی از احادیث باشد یا شاهد دیگری باشد.
آن شاهد دیگر هم فرقی نمیکند که صریح باشد و یا تلویحی یعنی غیر صریح.
غیر صریح هم فرقی نمیکند که به دلالت لفظیّۀ ظهوریّه دلالت کند و یا به دلالت منطوقی یعنی مفهوم موافقت و یا به دلیل الخطاب یعنی مفهوم مخالفت.
در هرحال تمامی این دلالتها ارزشمند بوده و میتواند شاهد و قرینه بر توجیه باشد.
متن و قال فی العدّة:
و أمّا الأخبار إذا تعارضت و تقابلت، فإنّه یحتاج فی العمل ببعضها إلی ترجیح، و التّرجیح یکون بأشیاء، منها: أن یکون أحد الخبرین موافقا للکتاب أو السّنّة المقطوع بها و الآخر مخالفا لهما؛ فإنّه یجب العمل بما وافقهما و ترک العمل بما خالفهما، و کذلک إن وافق أحدهما إجماع الفرقة المحقّه و الآخر یخالفه وجب العمل بما یوافقه و ترک ما یخالفهم.
فإن لم یکن مع أحد الخبرین شیء من ذلک و کانت فتیا الطّائفة مختلفة نظر فی حال رواتهما:
فإن کان إحدی الرّوایتین راویها عدلا وجب العمل بها و ترک العمل بما لم یروه العدل، و سنبیّن القول فی العدالة المرعیّة فی هذا الباب. فإن کان رواتهما جمیعا عدلین نظر فی أکثرهما رواة و عمل به و ترک العمل بقلیل الرّواة. فإن کان رواتهما متساویین فی العدد و العدالة عمل بأبعدهما من قول العامّة و ترک العمل بما یوافقهم.
و إن کان الخبران موافقین للعامّة أو مخالفین لهم نظر فی حالهما؛ فإن کان متی عمل بأحد الخبرین أمکن العمل بالآخر علی وجه من الوجوه و ضرب من التأویل و إذا عمل بالخبر الآخر لا یمکن العمل بهذا الخبر، وجب العمل بالخبر الّذی یمکن مع العمل به العمل بالخبر الآخر؛ لأنّ الخبرین جمیعا منقولان مجمع علی نقلهما، و لیس هنا قرینة تدلّ علی صحّة أحدهما، و لا ما یرجّح أحدهما علی الآخر، فینبغی أن یعمل بهما اذا أمکن، و لا یعمل بالخبر الّذی إذا عمل به وجب اطّراح العمل بالاخر. و إن لم یمکن العمل بهما جمیعا لتضادّهما و تنافیهما، أو أمکن حمل کلّ واحد منهما علی ما یوافق الآخر علی وجه، کان الإنسان مخیّرا فی العمل بأیّهما شاء، انتهی.
و هذا کلّه کما تری، یشمل حتّی تعارض العامّ و الخاصّ مع الاتّفاق فیه علی الأخذ بالنّصّ.
ترجمه
1 - از جملۀ این مرجّحات؛ اینستکه: یکی از دو خبر متعارض موافق با کتاب یا سنّت قطعیّه، و خبر دیگر مخالف کتاب خدا و سنّت قطعیّه باشد، عمل به خبری که موافق با کتاب و سنت قطعیّه است و ترک عمل به خبری که مخالف با آنهاست واجب است.
2 - و هکذا: اگر یکی از دو خبر موافق با اجماع فرقۀ حقّه یعنی شیعه است و خبر دیگر مخالف با آن عمل به خبری که موافق اجماع خاصّه است و ترک خبری که مخالف با آن است، واجب است. پس:
اگر هیچیک از این موافقتها با هیچیک از دو خبر نباشد و فتاوای خاصّه مختلف باشد (یعنی که هر یک بر طبق یک روایتی فتوی بدهد، یعنی که تساوی) در حال و وضعیّت هریک از راویان آن دو خبر نگریسته میشود و لذا:
اگر راوی یکی از دو روایت عادل باشد، عمل به آن روایت و ترک عمل به روایتی که راوی آن عادل نیست، واجب است (بهتر بود که میفرمود اعدل و عادل چرا که غیر عدل اصلا معتبر نیست).
شیخ طوسی سپس میفرماید: بزودی مراد از عدالت مورد رعایت در این باب ترجیح خبرین (که اجتناب راوی از کذب باشد را تبیین خواهیم کرد (که با عدالت باب نماز) فرق دارد. پس:
اگر راویان دو خبر، همگی عادل بودند، نظر میشود به اینکه روّات کدامیک از دو خبر بیشترند، به آن عمل میشود و عمل به خبری که عدد روّاتش کمتر است ترک میشود.
اگر روّات دو خبر در عدد و عدالت هم متساوی بودند، به آنی که دورتر از قول عامّه است، عمل میشود، و عمل به خبری که موافق عامّه است، ترک میشود.
و اگر هر دو خبر، موافق یا مخالف با عامّه بودند، در حال وضعیّت هریک از دو روایت نگریسته میشود، و لذا:
اگر به یکی از دو خبر (مثل یحرم اکرام العلماء الفاسق) عمل شود، در عین حال عمل به خبر دیگر مثل (اکرم العلماء) بر وجهی از وجوه (علمای عدول)، و نحوهای از تأویل آن ممکن است، و لکن اگر به خبر دیگر (اکرم العلماء) عمل شود، عمل به این خبر (یحرم اکرام...) ممکن نیست، عمل به خبری که در صورت عمل به آن، عمل به خبر دیگر ممکن است، واجب است. چرا؟
زیرا هر دو خبر مجمع علیها (یعنی مشهور) هستند، در حالیکه در اینجا قرینهای هم وجود ندارد که بر صحت یکی از آن دو دلالت کند، و هیچیک از آن دو هم که بر دیگری ترجیح ندارد، شایسته است که اگر ممکن باشد به هر دو (عام و خاص) عمل شود (که در مثال فوق ممکن است). و لذا عمل نمیشود به خبری که بدان عمل شود، ترک عمل به دیگری واجب میشود.
و اگر عمل به هر دو، به دلیل تضاد و تنافیشان (که تباین کلّی است) ممکن نباشد (مثل اکرم العلماء و لا تکرم العلماء) یا که حمل هر یک از آن دو بهخاطر موافقتش در وجهی از وجوه با خبر دیگر ممکن است (چرا که تباین جزئی دارند چون عام و خاص من وجهاند)، انسان در عمل به هر یک از آن دو که بخواهد مخیّر است. تمام.
سپس شیخنا میفرماید: تمام این عبارتها چنانکه میبینی: شامل میشود، حتی تعارض عام و خاص را، در حالیکه در تعارض عام و خاص، اتفاق بر اخذ به نص است (و نه اعمال ترجیح).
قدم اوّل اینستکه: هرگاه احادیث و اخبار با یکدیگر مقابله و معارضه نمایند نخست باید به سراغ مرجّحات رفت و چنانچه احدهما دارای مرجّح قطعی و قرینۀ قطعیّه است یعنی که موافق با نص کتاب، سنت متواتره، اجماع، جمعیّت محقّه و... میباشد و دیگری خالی از این امور است، ذی القرینه مقدّم میشود.
قدم دوّم اینستکه: اگر هیچکدام از متعارضین دارای قرائن فوق الذکر نبودند، نوبت به مرجّحات ظنیّه یعنی عوامل ترجیح ذکر شده در اخبار علاجیّه میرسد، و لذا اگر یکی از دو دلیل راویانش عادل و دیگری غیر عادل باشد، حدیث اوّل مقدّم میشود.
و امّا اگر هر دو حدیث راویانش عادل بودند باید دید که کدامیک اکثر رواتا هستند یعنی که شهرت روائی دارند و از طرق متعدّد در کتب گوناگون نقل شدهاند که همان مقدّم شده و آنکه قلیل الرّواة است، طرح میشود.
و چنانچه از این جهت نیز مساوی بوده و هر دو دارای روات کثیر هستند، نوبت میرسد به اینکه کدامیک مخالف با عامّه و یا ابعد از آنها هستند؟
هریک از حدیثین که مخالف با عامّه و یا ابعد از آنها بود، همان را گرفته و موافق یا اقرب را طرح میکنیم چرا که احتمال تقیّه در آن هست.
نکته: اطلاق کلام شیخ طوسی حتّی مورد عام و خاص را نیز شامل میشود و حال آنکه در آنجا بالاجماع خاص و نص بر عام و ظاهر مقدّماند.
اینستکه: همین آقای شیخ طوسی که در استبصار و در جائی از کتاب عده نظر فوق را داشت، در بحث عام و خاص از کتاب عدّه در باب بناگذاری عام بر خاص و حمل عام بر خاص جملاتی را فرموده است که مشهور و ما میگوئیم و آن اینستکه:
مسألۀ مراجعه به مرجّحات و در صورت نبودن مرجّحات، رجوع به تخییر و خلاصه اخذ به احد الحدیثین و طرح دیگری مربوط است به عامین من وجه، و یا متباینین که حقیقتا با یکدیگر در تعارضاند و باید که قواعد باب تعارض در آنها اجرا شود.
امّا در عام و خاص، جای این حرفها نمیباشد و اصلا مدّعی شده است که عام و خاص متعارضین نیستند تا که سخن از ترجیح احدهما علی الاخر، یا سخن از تخییر به میان آید، بلکه حتما باید که به دلیل خاص عمل کرده و بوسیلۀ آن عام را تخصیص بزنیم.
سپس برای اثبات این مطلب استدلال کرده به اینکه:
عمل به خاص، موجب طرح عمل به عام نیست بلکه موجب جمع بینهما و توجیه عام و حمل عام بر ما عند الخاص است. چرا؟
زیرا هر انسان عاقلی احتمال میدهد که مولای حکیم از ظاهر عام، عموم را اراده نکرده باشد و با آوردن خاص مراد واقعی خود را بیان نموده باشد.
پس: حساب عام از خاص جداست و اینجا جای جمع عرفی است و نه جای ترجیح و تخییر.
سپس اضافه کرده است به اینکه: عمل به ترجیح یعنی اخذ به راجح و طرح مرجوح و یا عمل به تخییر یعنی که مجتهد مخیّرا یکی را اخذ و دیگری را طرح کند، همه فرع بر تعارض است، آن هم تعارض واقعی، یعنی تعارضی که جمع میان متعارضین ممکن نباشد.
و در عام و خاص مطلب چنین نیست چرا که یک تعارض صوری و ظاهری در بدو امر به چشم میخورد و لکن با اندک دقت و تأمّلی و با جمع بینهما و حمل عام بر خاص آن تعارض ریشهکن میشود.
اینستکه: سخنان جناب شیخ طوسی در اینجا صددرصد مناقض و منافی سخنانی است که در استبصار و در تعادل و تراجیح عدّه بیان کرده است به اینکه: اگر دستمان از ترجیح کوتاه شد، نوبت به جمع بینهما میرسد، حتّی در عام و خاص.
البته مگر مراد شیخ طوسی در آن دو قسمت، باب عموم و خصوص من وجه و باب متباینین باشد و نه باب عام و خاص و اظهر و ظاهر، که در اینصورت ایشان با ما موافق خواهد بود.
امّا اطلاق کلام ایشان بلکه صریح کلامش در عدّه و استبصار این توجیه را نمیپذیرد.
متن و قد صرّح فی العدّة - فی باب بناء العامّ علی الخاصّ -: بأنّ الرّجوع إلی التّرجیح و التّخییر إنّما هو فی تعارض العامّین دون العامّ و الخاصّ، بل لم یجعلهما من المتعارضین أصلا. و استدلّ علی العمل بالخاصّ بما حاصله: أنّ العمل بالخاصّ لیس طرحا للعامّ، بل حمل له علی ما یمکن أن یریده الحکیم، و أنّ العمل بالتّرجیح و التخییر فرع التّعارض الّذی لا یجری فیه الجمع.(1)
و هو مناقض صریح لما ذکره هنا: من أنّ الجمع من جهة عدم ما یرجّح أحدهما علی الآخر.
و قد یظهر ما فی العدّة من کلام بعض المحدّثین(2)، حیث أنکر حمل الخبر الظّاهر فی الوجوب أو التّحریم علی الاستحباب أو الکراهة لمعارضة خبر الرّخصة(3)، زاعما أنّه طریق جمع لا إشارة الیه فی أخبار الباب، بل ظاهرها تعیّن الرّجوع إلی المرجّحات المقرّرة.
و ربّما یلوح هذا أیضا من کلام المحقق القمّی، فی باب بناء العامّ علی الخاصّ، فإنّه بعد ما حکم بوجوب البناء، قال:
و قد یستشکل: بأنّ الأخبار قد وردت فی تقدیم ما هو مخالف للعامّة أو موافق للکتاب و نحو ذلک، و هو یقتضی تقدیم العامّ لو کان هو الموافق للکتاب أو المخالف للعامّة أو نحو ذلک.
و فیه: أنّ البحث منعقد لملاحظة العامّ و الخاصّ من حیث العموم و الخصوص، لا بالنّظر إلی المرجّحات الخارجیّة، إذ قد یصیر التّجوّز فی الخاصّ أولی من التّخصیص فی العامّ من جهة مرجّح خارجیّ، و هو خارج عن المتنازع(4)، انتهی.
ترجمه
مرحوم شیخ طوسی، در عدّه، در باب بنای عام بر خاص تصریح کرده است به اینکه:
رجوع به ترجیح و تخییر در (متباینین و) عامین من وجه است (مثل: اکرم العلماء و لا تکرم الفسّاق)، نه در عام و خاص (که تعارضی با هم ندارند تا که در آنها اعمال ترجیح شود).
بلکه، اصلا عام و خاص را از متعارضین قرار نداده است، و (در عام و خاص) استدلال کرده بر عمل به خاص که حاصل آن اینستکه:
این سخن شیخ طوسی، در باب عام و خاص، تناقض آشکار است با آنچه در این رابطه، در باب تعادل و تراجیح فرمود به اینکه:
جمع، از جهت نبود مرجّحی است که یکی از دو خبر متعارض بر دیگری ترجیح داده میشود.
و گاهی سخن (قبلی شیخ در استبصار و) عدّه، ظاهر میشود از کلام برخی از محدثین (بحرانی صاحب حدائق)، از آن جهت که انکار کرده است:
حمل خبر ظاهر در وجوب (مثل اغتسل) و یا خبر ظاهر در حرمت (مثل لا تأکل) بر استحباب یا کراهت را که بهخاطر معارضۀ خبر رخصت که نص است یا اظهر صورت گرفته.
به گمان اینکه: این حمل، طریق جمعی است که در اخبار این باب (یعنی علاجیّه) اشارهای به آن نشده است، بلکه ظاهر اخبار علاجیّه تعیّن رجوع است به مرجّحات مقرّره و معیّنه.
این بحث در عام و خاص، به ملاحظۀ عام و خاص است، از جهت عموم و خصوص (یعنی بما هو هو)، نه به ملاحظۀ مرجّحات خارجیه. چرا؟
زیرا گاهی تجوّز در خاص اولی است (از کار مشهور یعنی) تخصیص در عام، بهجهت وجود مرجّح خارجی. و این از بحث تنازع ما که در عام و خاص بما هو هو است، خارج است.
اینستکه: همین فرمایشاتی که از شیخ طوسی نقل شد، از جملات بعضی از اخباریین نیز استفاده میشود و آن اینستکه:
اگر به فرض حدیثی ظهور در وجوب داشته باشد و حدیث دیگری ظهور در استحباب، ما حق نداریم که به برکت حدیث رخصت و استحباب از ظهور حدیث وجوب رفع ید کرده و آن را حمل بر استحباب کنیم.
و یا فی المثل: نمیتوانیم از ظهور حدیث تحریم که دارای لا تفعل است بخاطر ظهور حدیث کراهت که مثلا دارای لا ینبغی فعله و یا لا بأس و... میباشد، رفع ید کنیم، صرفا به این بهانه که اینکار طریق جمع است، چونکه این حمل صحیح نمیباشد. چرا؟
بخاطر اینکه در اخبار باب یعنی روایات علاجیّه، سخن از جمع بین الدلیلین و ترجیح به دلالت به میان نیامده است.
نکته: از مثالی که برخی از اخباریها آورده و منکر حمل خبر ظاهر در وجوب و حرمت بر استحباب و کراهت شده است، میتوان حدس زد که وی نیز منکر جمعهای عقلی و تبرّعی است، و لکن منکر جمع عرفی نیست، مگر اینکه مثال مذکور را از باب نصّ و ظاهر بحساب آوریم بدین معنا که حدیثی ظهور در وجوب داشته باشد و حدیث دیگر نص در استحباب و ترخیص باشد و در این باب نیز منکر جمع باشد و هکذا...
ضمنا سخن شیخ طوسی این بود که در یک مرحلهای پس از فقدان مرجّحات نوبت به جمع میرسد و لکن این محدث بطور کلّی منکر جمع است و در هیچ مرحلهای اجازۀ رجوع به جمع بینهما را نمیدهد، چه قبل از مراجعۀ به مرجّحات و چه بعد از آن. چرا؟
چونکه پس از آن نیز اخبار علاجیّه تکلیف ما را تعیین کرده، که حکم به تخییر است و لذا نوبت به جمع نمیرسد.
اینستکه: معنای مذکور از سخنان محقّق قمی در باب عام و خاص، در مسألۀ بناگذاری عام بر خاص نیز استنباط میشود. چرا که ایشان:
در ابتدا فرمودهاند: واجب است که عام را بر خاص مبتنی کرده و خاص را مقدّم بداریم.
سپس فرموده است که ممکن است کسی اشکال کرده بگوید:
در لسان اخبار علاجیّه سخن از بناگذاری و حمل و جمع نیست، بلکه مستقیما و ابتدا به ساکن سخن از مرجّحات است.
بهعبارت دیگر: یعنی: موافق کتاب را اخذ و مخالف آن را طرح کنید، مخالف عامّه را اخذ و موافق با
آنها را طرح کنید، مشهور را اخذ و شاذ را رها کنید.
خلاصه، صحبت از ترجیح به دلالت اصلا مطرح نشده است.
پس: چگونه شما صحبت از بناء عام بر خاص میکنید؟
سپس جناب میرزا جواب میدهد به اینکه در اینجا دو مقام از بحث وجود دارد:
1 - یکی مقتضای قاعدۀ اوّلیّه، یعنی که ما باشیم و همین عنوان عمومیّت و خصوصیّت با قطع نظر از مرجّحات، البته با این ملاحظه باید که عام را با خاص تخصیص بزنیم، چرا که هر خاصی قرینۀ عرفیه است بر مراد مولی از عام.
2 - یکی هم مقتضای قاعدۀ ثانویّه، یعنی ملاحظۀ مرجّحات خارجیّه است که البته به این اعتبار، چه بسا عام بر خاص ترجیح داشته باشد.
فی المثل: عام موافق کتاب باشد و خاص مخالف آنکه البته باید عموم عام را گرفته و خاص را کنار بگذاریم یا که در خاص مرتکب مجازگوئی شده و آن را حمل بر خلاف ظاهر کنیم و لکن چنین فرضی در باب بناء العام علی الخاص از محلّ نزاع خارج است.
از اینجا میفهمیم که جناب میرزای قمی رحمه اللّه نیز مثل شیخ طوسی رحمه اللّه معتقد است که با وجود مرجّحات، نوبت به ترجیح دلالی و حمل خاص بر عام نمیرسد.
متن و التّحقیق: أنّ هذا کلّه خلاف ما یقتضیه الدّلیل؛ لأنّ الأصل فی الخبرین الصّدق و الحکم بصدورهما فیفرضان کالمتواترین، و لا مانع عن فرض صدورهما حتّی یحصل التّعارض؛ و لهذا لا یطرح الخبر الواحد الخاصّ بمعارضة العامّ المتواتر.
و إن شئت قلت: إنّ مرجع التّعارض بین النّصّ و الظّاهر إلی التّعارض بین أصالة الحقیقة فی الظاهر و دلیل حجیّة النّصّ، و من المعلوم ارتفاع الأصل بالدلیل. و کذا الکلام فی الظاهر و الأظهر؛ فإنّ دلیل حجیّة الأظهر یجعله قرینة صارفة عن إرادة الظاهر، و لا یمکن طرحه لأجل أصالة الظهور، و لا طرح ظهوره لظهور الظّاهر، فتعیّن العمل به و تأویل الظّاهر به. و قد تقدّم فی إبطال الجمع بین الدلیلین ما یوضح ذلک.
ترجمه
این دو مذهب (افراطی و تفریطی) همه برخلاف مقتضای دلیل است. چرا؟
زیرا اصل در خبرین (نصّ و ظاهر، به دلیل عدالت روّاتشان) صدق هر دو خبر است (یعنی که مقتضی موجود)، و حکم (بر طبق آیۀ نباء) صدور هر دو خبر (از معصوم) است.
پس: فرض این دو خبر واحد عادل، مثل دو خبر متواتر است، و از فرض صدور هیچیک از آن دو مانعی وجود ندارد، تا اینکه تعارض (یعنی تنافی در مدلول دو خبر) پیدا شود (که آن هم در ظاهرین متباینین است).
و لذا (به خاطر اینکه در نصّ و ظاهر مقتضی موجود و مانع مفقود است) خبر واحد خاص (مثلا یحرم اکرام العالم الفاسق)، به سبب معارضۀ خبر عام متواتر با آن طرح نمیشود.
و (در تثبیت مذهب مشهور) اگر میخواهی بگو: مرجع تعارض میان نصّ و ظاهر (مثل: اکرم العلماء و یحرم اکرام العالم الفاسق) به تعارض میان اصالة العموم (یا اصالة الحقیقه) در ظاهر (که اکرام همۀ علماء را واجب میداند) و دلیل حجیّت نصّ (که اکرام علمای فاسق را حرام میداند) است، در حالیکه ارتفاع اصل به سبب دلیل روشن است.
و اینچنین است کلام در ظاهر (مثل اغتسل یوم الجمعه) و اظهر (مثل: ینبغی غسل الجمعه).
زیرا دلیل حجیّت اظهر، آن را قرینۀ صارفه قرار میدهد بر ارادۀ ظاهر (یعنی که ما را ارادۀ وجوبی ظاهر منصرف میکند به ارادۀ استحباب از آن).
و لذا طرح اظهر (که ینبغی غسل الجمعه باشد) بخاطر اصالة ظهور ظاهر (که اغتسل در وجوب باشد) و نیز طرح ظهور اظهر به دلیل ظهور ظاهر ممکن نیست.
پس: عمل به اظهر (ینبغی...) و تأویل ظاهر (اغتسل...) به اظهر تعیّن مییابد.
در ابطال جمع بین دلیلین (که نظر احسایی بود) مطالبی در مباحث قبلی گذشت.
اینستکه: پس از نقل نظرات مخالفین در مسألۀ مورد بحث وارد تحقیق شده میفرمایند حق مطلب اینستکه:
تمام این فرمایشات مخالف با دلیل بوده و قابل قبول نمیباشد.
البته، مرادشان هم از دلیل همان مطلبی است که قبلا در و السّرّ فی ذلک گفته آمد و آن این بود که: مقتضی جمع بینهما موجود و مانع هم مفقود است فیؤثّر المقتضی اثره.
1 - یا اینکه هر دو نص در مطلوباند، مثل اینکه یک دلیل بگوید: یجب اکرام زید، و دلیل دیگر بگوید: یحرم اکرام زید، که هر دو دلیل نصّ در مدلول خود یعنی وجوب یا حرمت اکرام زید هستند، که در اینصورت دستمان از جمع بینهما کوتاه است. چرا؟
2 - یا اینکه یکی از آن دو نصّ و دیگری ظاهر است، مثل: اکرم العلماء،... که ظهور در وجوب اکرام زید عالم دارد، و یحرم اکرام زید که نص در حرمت اکرام زید است.
3 - یا اینکه یکی اظهر است و دیگری ظاهر که البته اظهر و ظاهر نیز، صوری دارد، از جمله اینکه:
گاهی ممکن است که عام و خاص باشند، و گاهی ممکن است که عامین من وجه باشند، و گاهی امکان دارد که متباینین باشند.
البته از آنجا که جهات مذکور فعلا مدنظر نبوده و محل بحث نیستند تنها به ذکر یک مثال اکتفاء میکنیم. فی المثل:
اکرم العلماء، ظهور در وجوب اکرام تمام علماء از جمله فلاسفه دارد و لا بأس باکرام الفلاسفه که اظهر است در عدم وجوب اکرام فلاسفه بخصوص.
البته جهت اظهریت آن هم خصوصیت آن است و آن اینستکه: دلالت خاص بر خصوص موردش از دلالت عام بر آن مورد اقوی میباشد.
4 - یا اینکه هر دو دلیل متعارض ظاهرین هستند که فعلا مدّنظر و محلّ بحث نیست و لکن در قسمت بعد با ذکر کلمۀ نعم بیان خواهد شد.
نقل مطلبی است که در و التحقیق آمد به بیانی دیگر و لذا میفرماید:
در باب نصّ و ظاهر که عند المشهور یکی از موارد جمع عرفی است و در حالت شماره سه مثال آن را ذکر کردیم، چند احتمال متصوّر است.
1 - اینکه هر دو دلیل یعنی هم نصّ و هم ظاهر را کنار بگذاریم، این احتمال عند الکل باطل است چه قائلین به جمع و حمل ظاهر برخلافش، و چه قائلین به تعارض و در نتیجه ترجیح یا تخییر.
2 - اینکه هر دو دلیل را بدون توجیه و تأویل ظاهرشان اخذ کنیم، این احتمال نیز باطل است چرا که تناقضگوئی است.
3 - اینکه ظاهر را به لحاظ سند و دلالت اخذ کرده و نصّ را سندا کنار بگذاریم و بگوئیم که کذب محض است، این احتمال نیز باطل است، زیرا که ادلۀ حجیّت خبر واحد شامل این نصّ هم میشود و
مانع از طرح آن است.
4 - اینکه نصّ را سندا و دلالة اخذ و ظاهر را سندا طرح کنیم، که این احتمال نیز مبتلا به اشکال احتمال سوّم است.
5 - اینکه ظاهر را گرفته و نص را توجیه کنیم، که این احتمال نیز باطل است چرا که نصّ توجیهبردار نیست.
6 - اینکه نص را اخذ کرده و ظاهر را نیز سندا اخذ کنیم و لکن به لحاظ دلالت آن را توجیه کرده و برخلاف ظاهر حمل کنیم، فی المثل: در مثالی که در مقدمه ذکر شد بگوئیم مراد اینستکه: اکرام غیر زید از علماء واجب است.
این احتمال متعیّن است و هو المطلوب که نتیجهاش جمع دلالی است و به بیان مرحوم شیخ امر دائر است که از اصالة الظهور در ظاهر رفع ید کنیم یا که از اصالة السّند در نص؟
از آنجا که ادلۀ حجیّت نصّ، سند آن را تضمین کرده و مانع رفع ید از سند میشود، نوبت به رفع ید از ظاهر میرسد و لذا اصالة الظهور را کنار میزنیم و این کاملا منطقی است. چرا؟
بخاطر اینکه حجیّت اصالة الظهور، مطلق است به اینکه قرینه یا ما یصلح للقرینیّة برخلاف ظاهر، در بین نباشد، و فرض اینستکه: نصّ مذکور صلاحیّت قرینیّت دارد و لذا نوبت به اخذ به ظاهر نمیرسد، چرا که الاصل دلیل حیث لا دلیل.
پس: در نصّ و ظاهر که ما آن را بطور علیحده مورد محاسبه قرار دادیم به مطلوب خود دست پیدا نمودیم.
و امّا در باب اظهر و ظاهر که آن نیز عند المشهور یکی از مصادیق جمع عرفی است و مثالش هم گفته آمد باز چند احتمال متصوّر است که با برهان سبر و تقسیم، مطلوب خود را بهدست میآوریم:
1 - اینکه هر دو دلیل را سندا طرح کنیم، که احدی ملتزم به این صورت نیست.
2 - اینکه هر دو دلیل را به ظهورش اخذ کنیم، که این احتمال نیز ممکن نیست.
3 - اینکه ظاهر را بهلحاظ سند و ظهور، اخذ کرده و اظهر را سندا طرح کنیم، این احتمال نیز با ادلّۀ حجیّت نمیسازد.
4 - اینکه اظهر را دلالة توجیه کنیم، که این احتمال نیز باطل است چونکه اظهر اقوی دلالة میباشد و صلاحیّت قرینیّت دارد و لذا اگر قرار است که توجیهی بشود باید که ظاهر را که اضعف است توجیه نمود.
5 - اینکه اظهر را گرفته و ظاهر را سندا طرح کنیم که باز ادلّۀ حجیّت مانع از آن میشوند.
6 - اینکه اظهر را از لحاظ سند و دلالت گرفته و ظاهر را از لحاظ دلالت توجیه کرده بگوئیم چون ما یصلح للقرینیّة برخلاف ظاهر در میان است جای اصالة الظهور نیست، و هو المطلوب.
متن نعم، یبقی الإشکال فی الظّاهرین اللذین یمکن التّصرّف فی کلّ واحد منهما بما یرفع منافاته لظاهر الآخر، فیدور الأمر بین التّرجیح من حیث السّند و طرح المرجوح، و بین الحکم بصدروهما و إرادة خلاف الظاهر فی کل من أحدهما.
فعلی ما ذکرنا - من أنّ دلیل حجیّة المعارض لا یجوز طرحه لأجل أصالة الظّهور فی صاحبه، بل الأمر بالعکس؛ لأنّ الأصل لا یزاحم الدّلیل - یجب الحکم فی المقام بالإجمال؛ لتکافؤ أصالتی الحقیقة فی کلّ منهما، مع العلم إجمالا بإرادة خلاف الظّاهر من أحدهما، فیتساقط الظّهوران من الطّرفین، فیصیران مجملین بالنّسبة إلی مورد التّعارض، فهما کظاهری مقطوعی الصدور، أو ککلام واحد تصادم فیه ظاهران.
ترجمه
1 - بین اعمال ترجیح، از جهت سند (هر یک از دو روایت)، و کنار گذاشتن مرجوح.
2 - و بین حکم به صدور هر دو خبر (از معصوم) و ارادۀ خلاف ظاهر در هریک از آن دو.
پس: بنابر آنچه که ما (در ان شئت) گفتیم که: طرح دلیل حجیّت معارض (مثل یحرم اکرام...)، بخاطر اصالة ظهور ظاهر دیگر (مثلا اکرم العلماء) جایز نیست، بلکه امر بهعکس است (یعنی که باید نصّ را اخذ و ظهور دیگر را طرح نمود). چرا که اصل مزاحم دلیل نمیشود، حکم به اجمال در این مقام (که ظاهرین متباینین تعارض میکنند)، به دلیل تعارض دو اصالة الحقیقه در هریک از دو خبر با هم، واجب میشود. با وجود علم اجمالی به ارادۀ خلاف ظاهر از یکی از دو خبر. (یعنی که ظاهر یکی از دو خبر مراد نیست).
پس: دو ظهور از ناحیۀ دو خبر تساقط کرده، نسبت به مورد تعارض (که اکرام علما باشد) مجمل میشود (و عرف متغیّر میگردد و لذا جای اعمال ترجیح است).
پس: این دو ظاهرین متعارضین (یا دو خبر مظنونی الصدور) مثل دو ظاهر مقطوعی الصدور (متواتر)، و یا مثل کلام واحدی (همچون رأیت اسدا یرمی) است که دو ظاهر در آن تصادم میکنند. (یعنی همانطور که این دو ظاهر مجمل شده و دلیلین تساقط میکنند، در اینجا نیز مجمل شده تساقط میکنند).
1 - گاهی احدهما المعیّن قرینۀ عرفیّه است بر مراد و منظور از آن دیگری مثل عام و خاص، فی المثل:
دو دلیل اکرم العلماء و لا تکرم فسّاقهم، که گرچه بهحسب فرض متساوی الظهور هستند و لکن عند العرف، خاص قرینۀ عام است.
نکته: قدر متیقّنی که در جمع بین الدلیلین وجود دارد یکی نصّ و ظاهر است، یکی اظهر و ظاهر است، یکی هم همین عام و خاصّ است.
2 - گاهی هم اگر ما بخواهیم که به هر دو دلیل اخذ کرده و متعبّد به صدور آنها شویم چارهای نیست جز اینکه هر دو را توجیه کرده و برخلاف ظاهرشان حمل نمائیم، چه عامین من وجه باشند مثل: اکرم العلماء و لا تکرم الفسّاق، که اگر هریک را حمل بر مادّۀ افتراقش کنیم، نزاع و تعارض از بین میرود، و چه متباینین باشند، مثل: ثمن العذرة سحت و لا بأس ببیع العذرة، که اوّلی بر عذرۀ نجسه حمل میشود و دوّمی بر عذرۀ طاهره، که در اینصورت نیز کار تمام میشود.
3 - گاهی هم اگر احدهما لا علی التّعیین، توجیه شود، معارضه از بین میرود.
اینستکه: گاهی در دو ظاهر، شاهد خارجی بر تصرّف در احدهما داریم که در آن صورت چنین ظاهرینی در حکم اظهر و ظاهر خواهند بود.
امّا گاهی قرینه و شاهدی بر توجیه هیچکدام از آن دو بخصوصه نداریم که این محل بحث است،
بدین معنا که آیا چنین موردی از مصادیق و موارد جمع عرفی است که گفته شود هر دو صادر شده است و لکن در دلالت احدهما باید که تصرّف نمود؟ یا که از مصادیق متعارضین و اخذ به مرجّحات سندیّه است تا که هر کدام راجح بود آن را اخذ کنیم؟
اینکه هر دو را طرح کنیم که این با ادلّۀ حجیّت سازگار نیست و احدی هم به آن ملتزم نمیباشد.
اینکه اخذ به ظاهر هر دو کنیم که باز مستلزم افتادن در تناقضگوئی است و لا یلتزم به احد.
اینستکه: اغتسل للجمعه را سندا و ظهورا گرفته و ینبغی را کنار بگذاریم که باز ادلّۀ حجیّت چنین اجازهای نمیدهند.
اینکه به عکس احتمال سوّم عمل کنیم که باز با ادلّه حجیّت چه کنیم؟
پس: تنها راه چاره اینستکه: سندها را گرفته و در ظهور احدهما تصرّف کرده بگوئیم که اصالة الظهور در آن جاری نمیباشد، و لذا:
از آنجا که هریک از آن دو صلاحیت قرینیّت برای دیگری دارند و ما نیز علم اجمالی داریم به اینکه احد الظهورین مراد نیست، ناگزیر نوبت به اجمال الدلیلین میرسد.
در نتیجه میگوئیم: نسبت به مورد تعارض که وجوب و حرمت در مثال مذکور باشد هیچکدام متعیّن نیستند و لذا کلام مجمل میشود، عینا مثل دو دلیل قطعی مجمل و یا یک کلامی که مخصّص متّصل مجمل در ذیل آن آمده باشد که بکلّی کلام را مجمل میسازد.
پس: این احتمال، وجه الجمع را تقویت میکند.
متن و یشکل بصدق التّعارض بینهما عرفا و دخولهما فی الاخبار العلاجیّة؛ إذ تخصیصها بخصوص المتعارضین اللذین لا یمکن الجمع بینهما إلاّ بإخراج کلیهما عن ظاهرهما خلاف الظاهر، مع أنّه لا محصّل للحکم بصدور الخبرین و التّعبّدر بکلیهما؛ لأجل أن یکون کلّ منهما سببا لإجمال الآخر، و یتوقّف فی العمل بهما فیرجع إلی الأصل؛ إذ لا یترتّب حینئذ ثمرة علی الأمر بالعمل بهما.
نعم، کلاهما دلیل واحد علی نفی الثّالث، کما فی المتباینین.
و هذا هو المتعیّن؛ و لذا استقرّت طریقة العلماء علی ملاحظة المرجّحات السّندیّة فی مثل ذلک، إلاّ أنّ اللازم من ذلک وجوب التّخییر بینهما عند فقد المرجّحات، کما هو ظاهر آخر عبارتی العدّة و الاستبصار المتقدّمتین. کما أنّ اللازم علی الأوّل التّوقّف من أوّل الأمر و الرّجوع إلی الأصل إن لم یکن مخالفا لهما، و إلاّ فالتّخییر من جهة العقل، بناء علی القول به فی دوران الأمر بین احتمالین مخالفین للأصل، کالوجوب و الحرمة.
ترجمه
دیگر اینکه محصّلی در حکم به صدور هر دو (از معصوم علیهم السّلام) و تعبّد به آن دو (در حالیکه میداند که یکی از آن دو را باید رد کند) وجود ندارد. چرا؟
بخاطر اینکه هریک از این دو ظاهر (یعنی اکرم العلماء و لا تکرم الشعراء) سبب اجمال آن دیگری است، و لذا در عمل به آن دو توقف پیش میآید و در نتیجه رجوع به اجرای اصل میشود. چرا؟
زیرا: در این هنگام (که اجمال عارض شده) ثمرهای بر عمل به این دو مترتب نمیشود (یعنی که معنای مطابقی هیچیک از آن دو به دلیل اجمال قابل عمل نیست).
بله، این دو خبر (وجوب و حرمت) دلیل واحدی هستند بر نفی قول ثالث (مثلا اباحه، و لذا معنای التزامی آن بدرد میخورد)
این (که قسم اوّل و سوّم جای جمع نیست بلکه جای اعمال ترجیح است) همان قول متعیّن است.
و لذا:
البته در صورتیکه اصل مخالف با آن دو نباشد.
در نتیجه هر دو مجمل شدند و ما ناچار شدیم به اصلی از اصول عملیه رجوع کنیم.
پس چنین تعبّدی بلا فایده بوده و بهتر است که از همان اوّل بگوئیم که ادلّۀ حجیّت شامل اینها نمیشوند و باید به سراغ مرجّحات دیگر رفت یعنی که اینجا جای تعارض است و نه جمع و هذا هو المتعیّن.
و امّا شاهد بر این مطلب هم، سیرۀ مستمّرۀ فقهاء بر اخذ به مرجّحات است در اینگونه موارد.
نکته: اثبات ادّعای سیره در اینجا برای شیخ مشکل است چرا که شهیدین در لمتعین و دیگران در اینگونه موارد اقدام به جمع بینهما کردهاند و به سراغ مرجّحات نرفتهاند.
پس مراد ایشان از (نعم، کلاهما دلیل واحد علی نفی الثالث... الخ) چیست؟
اینستکه: بله، مرادمان از اینکه گفتیم تعبّد به صدور بلا فایده است و موجب اجمال میشود اینستکه فایدۀ اصلی ندارد چرا که به هیچیک نتوانستیم که در مورد آن عمل کنیم، لکن باید بدانیم که این تعبّد و اجراء ادلّۀ حجیّت یک فایدۀ جنبی دارد و آن اینستکه وقتی هر دو دلیل را قبول کرده و به صدورشان ملتزم شدیم، نفی ثالث کرده میگوئیم: غسل جمعه مثلا یا واجب است یا مستحب و لذا اباحه یا کراهت و یا حرمت ندارد، چنانکه در متباینین از قبیل اکرام العلماء و لا تکرم العلماء نیز این مطلب وجود دارد یعنی که روی هم رفته نفی قول ثالث میکنند.
نتیجۀ احتمال دوّم اینستکه: در اینگونه موارد، قواعد متعارضین اجراء میشود یعنی که ابتدا به سراغ مرجّحات رفته و در صورت عدم وجود مرجّحات، نوبت به تخییر میرسد، که از کلمات شیخ طوسی در استبصار و عدّه نیز استفاده میشد.
و امّا نتیجۀ احتمال اوّل اینستکه: از همان اوّل امر توقّف کرده و بر طبق هیچکدام فتوی ندهیم، آنگاه اگر احدهما با اصل عملی موافق بود مثل ینبغی در مثال مذکور که با اصل برائت سازگار است، خوب به همان اصل مراجعه میکنیم و اگر چنانچه هر دو دلیل با اصل مخالف بودند مثل افعل و لا تفعل، خوب در اینگونه موارد قوانین دوران بین المحذورین اجراء میشود و آن اینستکه: عملی المشهور و به حکم عقل جای تخییر است، آنهم تخییر عملی و بنابر قولی هم جای تعیین است، یعنی که باید معیّنا جانب حرمت را گرفت چرا که دفع مفسده اولی از جلب منفعت است.
متن و قد أشرنا سابقا إلی أنّه قد یفصّل المسألة:
بین ما إذا کان لکلّ من المتعارضین مورد سلیم عن التّعارض، کما فی العامّین من وجه؛ حیث إنّ الرّجوع إلی المرجّحات السّندیّة فیهما علی الإطلاق، یوجب طرح الخبر المرجوح فی مادّة الافتراق و لا وجه له، و الاقتصار فی التّرجیح بها علی خصوص مادّة الاجتماع الّتی هی محلّ المعارضة و طرح المرجوح بالنّسبة إلیها مع العمل به فی مادّة الافتراق، بعید عن ظاهر الأخبار العلاجیّة. و بین ما إذا لم یکن لهما مورد سلیم، مثل قوله: «اغتسل للجمعة» الظاهر فی الوجوب، و قوله: «ینبغی غسل الجمعة» الظاهر فی الاستحباب، فیطرح الخبر المرجوح رأسا لأجل بعض المرجّحات.
لکنّ الاستبعاد المذکور فی الأخبار العلاجیّة انما هو من جهة أنّ بناء العرف فی العمل بأخبارهم من حیث الظنّ بالصدور، فلا یمکن التّبعیض فی صدور العامّین من وجه من حیث مادّتی الافتراق و الاجتماع.
و أمّا إذا تعبّدنا الشّارع بصدور الخبر الجامع للشرائط، فلا مانع من تعبّده ببعض مضمون الخبر دون بعض.
و کیف کان فترک التّفصیل أوجه منه، و هو أوجه من إطلاق إهمال المرجّحات.
ترجمه
1 - بین آنجایی که برای هریک از دو ظاهر متعارض، مورد و مصداقی سالم از معارض باشد، چنانکه در عامین من وجه (مثل: اکرم العلماء و لا تکرم الشعراء که دو مادّۀ افتراقشان سالم از معارضاند و لذا ما متعبّد به هر دو شده بینهما را جمع میکنیم)، چرا که رجوع به مرجّحات سندیه (مثل: اعدلیّت) در عامین من وجه، بطور مطلق (چه در مادۀ افتراق و چه در مادّۀ اجتماع) موجب طرح و کنار گذاشتن خبر مرجوح در مادّۀ افتراق میشود که وجهی برای آن رجوع به مرجّحات وجود ندارد (چونکه در مادۀ افتراق آن دو، تعارضی وجود ندارد و حال آنکه اعمال ترجیح مربوط به متعارضین است).
2 - و بین آنجایی که برای هریک از دو ظاهر متعارض، مورد و مصداق سالم از معارض وجود ندارد.
مثل: این سخن امام علیه السّلام که: اغتسل للجمعه، که ظهور در وجوب غسل جمعه دارد.
و مثل: این سخن امام علیه السّلام که: ینبغی غسل الجمعة که ظهور در استحباب دارد (و لذا ملحق به قسم اوّل بوده و جای اعمال ترجیح است).
در نتیجه: خبر مرجوح، از همان اوّل، بخاطر وجود بعضی از مرجّحات، طرح میشود.
امّا استبعاد مذکور در اخبار علاجیّه، از جهت اینستکه: بناء عرف در عمل به اخبار آحاد، از باب ظنّ شخصی به صدور است و لذا تبعیض و تفکیک در صدور عامین من وجه، از جهت دو مادّۀ افتراق و نیز مادّۀ اجتماع ممکن نمیباشد) چونکه وقتی من از حیث مادۀ افتراق ظن به صدور هر دو پیدا کردم و گفتم که هردو واجب العملاند، دیگر نمیتوانم در مادۀ اجتماع اقدام به طرح یکی از دو صدور کنم).
و امّا اگر شارع ما را در مادّۀ افتراق متعبّد نمود به صدور خبر جامع شرائط، پس مانعی از متعبّد کردن ما به مضمون خبر (راجح) و عمل نکردن به دیگری (خبر مرجوح) وجود ندارد.
درهرحال (چه این استبعاد درست باشد یا نه)، ترک این تفصیل بهتر است از قول به آن، ولو این تفصیل بهتر است از اطلاق اهمال مرجّحات (که جمع باشد بوسیلۀ احسایی چرا که او در هردو مثال قسم سوّم و بلکه در تمام صور متعارضین قائل به اهمال متعارضین یعنی جمع است).
پس (حق اینستکه: در هردو مثال قسم سوّم باید که اهمال ترجیح و اعمال ترجیح کرد).
بیان وجه و یا احتمال سوّم در مسألۀ تعارض ظاهرین یعنی قول به تفصیل است و لذا میفرماید:
گاهی دو ظاهر متعارض بهگونهای هستند که هریک دارای موارد و مصادیق سلیم از معارض میباشند، یعنی که عامین من وجه هستند.
بهعبارت دیگر: هریک بر یک سلسله افراد و مصادیقی صادق هستند که آن دیگری بر آنها صادق نمیباشد، و البته در مواردی هم هر دو تصادق دارند، و در یک کلام گاهی متعارضین عامین من وجه هستند.
فی المثل: در اکرم العلماء و لا تکرم الفسّاق، دلیل اوّل بر عالم عادل صدق میکند و مادّۀ افتراق آن است و دلیل دوّم بر فاسق جاهل صادق است که مادّۀ افتراق آن است و هر دو دلیل بر عالم فاسق صدق میکنند که مادۀ اجتماع آن دو است. در اینجا:
1 - اکرم العلماء میگوید: اکرام عالم فاسق (بهخاطر علمش) واجب است. (چونکه تعلیق الحکم علی الوصف مشعر بالعلیّة).
2 - لا تکرم الفسّاق میگوید: اکرام فاسق عالم (بخاطر فسقش) حرام است.
پس: دلیلین در مادّۀ اجتماع تعارض دارند.
حال انّما الکلام در اینستکه: گاهی متعارضین از همین قبیلاند که در آن سه احتمال متصوّر است:
1 - اینکه به قول مطلق به مرجّحات سندیّه مراجعه کرده و هر دلیلی را که از لحاظ سندی بر دیگری رجحان دارد مطلقا یعنی چه نسبت به مادّۀ اجتماع و چه نسبت به مادّۀ افتراق، اخذ و مرجوح را مطلقا یعنی حتّی نسبت به مادّۀ افتراق طرح کنیم.
فی المثل: اکرم العلماء را گرفته و لا تکرم الفسّاق را بکلّی رها کنیم و یا بالعکس.
این احتمال باطل است. چرا؟
زیرا فرض بر اینستکه: در هریک از دو دلیل، مقتضی برای اخذ و عمل و حجیّت و تعبّد موجود است و آن اینکه هر کدام جامع شرائط حجیّت هستند. چرا؟
زیرا که تعارض همیشه میان دو حجّت است، نه میان دو لا حجّت یا میان یک حجّت و یا یک لا حجّت.
پس لو لا المانع مقتضی تأثیر خود را میگذارد و حکم میشود به حجیّت فعلیّۀ هر دو دلیل، و لکن تعارض مانع از عمل به هر دو میشود، و لکن لا شک در اینکه به همان مقدار معارضه مانعتراشی میشود و نه بیشتر از آن.
و امّا مقدار معارضه تنها نسبت به مادۀ اجتماع است و لکن نسبت به مادّۀ افتراق وجهی برای طرح نیست. چرا؟
زیرا که مقتضی موجود است و مانع مفقود، و لذا این احتمال قابل قبول نمیباشد.
2 - اینکه نسبت به مادّۀ افتراق به هردو دلیل عمل شود یعنی که نسبت به عالم عادل به اکرم عمل کنیم و نسبت به جاهل فاسق به لا تکرم، و تنها نسبت به مادۀ اجتماع یعنی عالم فاسق که موجب تعارض آن دو است به مرجّحات رجوع کرده، و به حکم اخبار علاجیّه راجح را اخذ و مرجوح را کنار بگذاریم.
این احتمال نیز با اشکال روبروست و آن اینستکه: با ظاهر اخبار علاجیّه سازگار نمیباشد. چرا؟
زیرا ظاهر اخبار علاجیّه اینستکه: راجح را باید مطلقا و من جمیع الجهات اخذ کرده و به آن عمل کنیم و مرجوح را رأسا و بکلّی طرح کرده کنار بگذاریم نه اینکه نسبت به بعض المدلول طرح و نسبت به بعض (مادّۀ افتراق) اخذ نمائیم.
3 - اینکه نسبت به عامین من وجه، نه مطلقا، و نه نسبت بهخصوص مادّۀ اجتماع:
اینستکه: اگر یکی از دو دلیل معیّنا شاهد و قرینه بر توجیه دارد همان را توجیه کنیم و الاّ هر دو را توجیه کرده و هریک را بر خصوص مادّۀ افتراق حمل نمائیم، یعنی بگوئیم که:
از اکرم العلماء، خصوص عالم عادل اراده شده است و از لا تکرم خصوص جاهل فاسق، و هذا هو الحق.
حال فرق بگذاریم بین متعارضینی که از قبیل عامین من وجهاند که در آنها به قانون جمع مراجعه کردیم و بین متعارضینی که متباینیناند مثل ثمن العذرة سحت، و لا بأس ببیع العذرة که از قبیل متناقضان است، و مثل اغتسل للجمعة و ینبغی غسل الجمعة که از قبیل متضادّان است.
در اینگونه موارد مستقیما به قواعد باب تعارض مراجعه کرده و در قدم اوّل اخذ به راجح و طرح مرجوح و در قدم دوّم اگر رجحانی نبود مخیّر هستیم که یکی را اخذ و دیگری را اختیارا طرح کنیم.
اینستکه: از سه وجه مذکور تنها وجه دوّم صحیح است که در ظاهرین متعارض باید قواعد تعارض پیاده شود و جای جمع نمیباشد.
اینستکه: مفصل در قسمت اوّل یعنی عامین من وجه مدّعی شد که جای جمع است و نه جای ترجیح و سه احتمال در آنجا ذکر نمود که به عقیدۀ ما احتمال دوّم آن صحیح میباشد و آن اینکه نسبت به مادّههای افتراق به هر دو عمل میشود و نسبت به مادۀ اجتماع اخذ به راجح و طرح مرجوح میشود.
متعبّد بدان کرده آن را قبول کرده و بدان عمل میکنیم. به شما خواهیم گفت:
هیچ مانعی وجود ندارد از اینکه شارع ما را به بعض مضمون خبر یعنی مادّۀ افتراق متعبّد کرده و حکم به صدور آن نماید و نسبت به بعض دیگر مضمون خبر یعنی مادّۀ اجتماع متعبّد نسازد و حکم به عدم صدور آن نماید که هر دو هم روی دلیل است، هم آن تعبّد به صدور که بر اساس ادلّۀ اوّلیّه یعنی ادلّۀ حجیّت خبر واحد است، و هم این عدم تعبّد به صدور و یا تعبّد به عدم صدور که بر اساس ادلۀ ثانویّه یعنی اخبار علاجیّه است.
و جمع بین ادلّۀ اوّلیّه و ثانویه نیز ایجاب میکند که نسبت به مادّۀ افتراق متعبّد به صدور باشیم و لکن نسبت به مادّۀ اجتماع چنین تعبّدی نباشد.
پس استبعاد شما بر مبنای اوّلی است کما هو المشهور و نه بر مبنای دوّمی.
اینستکه: استبعاد مذکور صحیح باشد یا نه، باید گفت که ترک این تفصیل از خود تفصیل وجیهتر است، چرا که تفصیل مبتلای به اشکال گردید منتهی خود تفصیل از اهمال مرجّحات بطور مطلق که قول اوّل بود و میگفت در ظاهرین هم مثل نصّ و ظاهر و اظهر و ظاهر جای جمع دلالی است و تا زمانیکه جمع ممکن باشد نوبت طرح نیست، وجیهتر است، چرا؟
زیرا که قول اوّل برخلاف سیرۀ مستمرّۀ فقهاء است، چرا که فقهاء در اینگونه موارد به ترجیح مراجعه میکنند.
نکته: تا به اینجا ضمن بیان اشکالات وجه اوّل قول به تفصیل هم ابطال گردید.
متن و أمّا ما ذکرنا فی وجهه: من عدم جواز طرح دلیل حجّیّة أحد الخبرین لأصالة الظّهور فی الآخر، فهو انما یحسن إذا کان ذلک الخبر بنفسه قرینة علی إرادة خلاف الظّاهر فی الاخر، و أمّا إذا کان محتاجا إلی دلیل ثالث یوجب صرف أحدهما، فحکمهما حکم الظّاهرین المحتاجین فی الجمع بینهما إلی شاهدین، فی أنّ العمل بکلیهما مع تعارض ظاهریهما یعدّ غیر ممکن، فلا بدّ من طرح أحدهما معیّنا؛ للتّرجیح، أو غیر معیّن؛ للتخییر. و لا یقاس حالهما علی حال مقطوعی الصّدور فی الالتجاء إلی الجمع بینهما، کما أشرنا إلی دفع ذلک عند الکلام فی أولویّة الجمع علی الطّرح، و المسألة محلّ إشکال.
ترجمه
(شما در مسألۀ تأسیس اصل اقدام به اهمال ترجیح کردید، چرا در اینجا مخالف این
اهمال هستید؟)
1 - آن خبر دوّم (یعنی یحرم اکرام...) بهخودیخود قرینه باشد بر ارادۀ خلاف ظاهر در دیگری (یعنی اکرم العلماء) یعنی قسم دوّم.
2 - و امّا (در قسم سوّم) که ارادۀ خلاف ظاهر (از لا تکرم الشعراء) نیازمند است به یک دلیل سوّمی (مثل من اکرام عالما فاکرمنی) است که موجب صرف یکی از آن دو خبر (یعنی لا تکرم الشعراء، به شعرای غیر عالم) میشود، حکم چنین متعارضینی، حکم دو ظاهر (یا متباینین در قسم اوّل) است که در جمع بینهما نیازمند به دو شاهد (یا دو قرینۀ خارجیه) است. چرا که عمل بر ظاهر هر دو خبر (یعنی اکرم العلماء و لا تکرم العلماء) در صورت تعارض ظاهر دو خبر، غیرممکن شمرده میشود.
پس: در قسم اوّل و سوّم ناچار از اعمال ترجیح هستیم، یعنی طرح یکی از دو خبر معیّنا اگر ترجیحی در کار باشد، و مخیّرا در صورتیکه ترجیحی در بین نباشد.
و لذا قیاس نمیشود حال این دو خبر (اکرم العلماء و لا تکرم الشعراء که مظنون الصدوراند) به دو آیه که مقطوع الصدورند، در التجاء به جمع بینهما. چنانکه اشاره نمودیم به دفع این قیاس به هنگام سخن احسائی در اولویّت جمع بر طرح، ولی در عین حال مسأله محلّ اشکال است.
پرداختن به یکی دیگر از اشکالات وجه اوّل است و لذا میفرماید:
دلیل وجه اوّل این بود که: اصالة السّند در هریک از ظاهرین با اصالة الظهور در دیگری معارضه دارد و حیث اینکه نمیتوان از اصالة السند، رفع ید نمود، پس باید از خیر اصالة الظهور گذشت و ظاهرها را توجیه کرده حمل بر خلاف آن نمود، و هذا هو الجمع بینهما.
و امّا اینکه چرا نمیتوان از سندها رفع ید نمود، بخاطر اینستکه: ادلّۀ حجیّت خبر واحد، شامل هر دو خبر میشود و ما را به صدور هر کدام متعبّد میسازد و لذا وجهی برای رفع ید از آن وجود ندارد.
لکن چون نمیتوانیم به هر دو ظهور عمل کنیم باید که از خیر یکی از آن دو بگذریم، منتهی از آنجا که اصالة الظهور در هریک با دیگری نمیسازد باید که از یکی رفع ید کنیم لکن از آنجا که رجحانی وجود ندارد، نتیجه احمال است و... که قبلا گذشت.
به نظر ما این حرفها در صورتی مورد پسند است که یکی از دو خبر بنفسه و بدون استعانت از شاهد خارجی قرینه باشد برای تصرّف در ظاهر دیگری مثل نص و ظاهر و اظهر و ظاهر و...
بله، اینجا جای جمع است، عرف هم همین را میگوید و لکن اگر یکی از دو خبر با کمک شاهد خارجی از اجماع و امثال آن بخواهد قرینۀ بر تصرّف در دیگری باشد، مثل متعارضینی خواهد بود که هر دو نیازمند به شاهد خارجی باشند، مثل: ثمن العذرة سحت که اجماع قائم شود بر اینکه مراد از آن عذرۀ نجسه است و یا در لا بأس ببیع العذرة، اجماع قائم شود که مراد عذرۀ طاهره است و هکذا...
الحاصل: همانطور که اینگونه موارد جای جمع عرفی نیست، ظاهرین نیز که از قبیل اغتسل و ینبغی باشند، جای جمع نمیباشد، و عرف اگر آن دو را ببیند متحیّر شده و بینهما را جمع نمیکند.
گاهی هر دو ظنّیّ السّند هستند، یعنی که هر دو خبر واحدند.
گاهی هر دو قطعیّ السّند هستند، یعنی آیۀ قرآن و یا خبر متواتراند.
گاهی احدهما قطعیّ السّند و دیگری ظنیّ السّند است.
حال با توجّه به نکتۀ مزبور مستشکل میگوید: شما خود در ظاهرینی که هر دو یا احدهما قطعی الصدور باشد، معتقد هستید به اینکه باید به هر نحوی شده ظاهرها و دلالتها را توجیه نمود و حرفی از
ترجیح و اخذ به راجح و طرح مرجوح نمیزند، حال چه مانعی دارد که در ظنّیّ الصدورها نیز این حرف را بزنیم؟
1 - خود قطعیّت در قطعیّ السّند بالاترین قرینه بر توجیه و تأویل و حمل ظاهر برخلاف آن است.
2 - هیچگاه اصالة الظهور در احدهما معارض با اصالة السّند در دیگری نیست، چونکه در اثر قطع به صدق و صدور جای اصالة السّند نیست، یعنی که شکی نداریم تا که از اصالة السّند مدد بگیریم.
اینستکه: پس از تمام بررسیها، باز هم این مسأله خالی از اشکال نیست که آیا جای جمع دلالی است و یا ترجیح سندی یا تفصیل؟
متن و قد تلخّص ممّا ذکرنا: أنّ تقدیم النّصّ علی الظّاهر خارج عن مسألة التّرجیح بحسب الدّلالة؛ إذ الظّاهر لا یعارض النصّ حتّی یرجّح النّصّ علیه. نعم النّصّ الظنّی السند یعارض دلیل سنده لدلیل حجّیّة الظهور، لکنّه حاکم علی دلیل اعتبار الظّاهر. فینحصر التّرجیح بحسب الدّلالة فی تعارض الظّاهر و الأظهر؛ نظرا إلی احتمال خلاف الظّاهر فی کلّ منهما بملاحظة نفسه، غایة الأمر ترجیح الأظهر.
ترجمه
آگاهی مهمی بر آنچه تا به اینجا گفتیم اینستکه:
تقدیم نصّ بر ظاهر به حسب دلالت، خارج از مسألۀ ترجیح است، چرا که ظاهر (مثل اکرم العلماء) معارضه نمیکند با دلالت نص (که یحرم اکرام الفسّاق باشد)، تا اینکه نصّ ترجیح پیدا کند بر ظاهر.
بله، دلیل صدور آن نصّ ظنّی الصدور (یعنی به لحاظ سند)، با دلیل حجیّت ظاهر معارضه میکند و لکن نصّ (به لحاظ دلالت) حاکم است بر دلیل اعتبار ظهور.
پس: ترجیح (و یا جمع عرفی) به حسب دلالت منحصر میشود به تعارض میان ظاهر (اغتسل...) و اظهر (ینبغی...)، البته با نظر به اینکه در هریک از آن دو فی نفسه احتمال خلاف ظاهر میرود.
نهایت امر اینکه: ترجیح، اظهر است.
1 - باب نصّ و ظاهر 2 - باب اظهر و ظاهر
نباشد و حال آنکه نصّ چنین صلاحیّتی دارد و لذا با وجود نصّ اصالة الظهور وجدانا موضوع ندارد.
متن و لا فرق فی الظاهر و النّصّ بین العامّ و الخاصّ المطلقین إذا فرض عدم احتمال فی الخاصّ یبقی معه ظهور العامّ - و إلاّ دخل فی تعارض الظّاهرین أو تعارض الظّاهر و الأظهر - و بین ما یکون التّوجیه فیه قریبا، و بین ما یکون التّوجیه فیه بعیدا، مثل: صیغة الوجوب مع دلیل نفی البأس عن التّرک؛ لأنّ العبرة بوجود احتمال فی أحد الدّلیلین لا یحتمل ذلک فی الآخر و إن کان ذلک الاحتمال بعیدا فی الغایة؛ لأنّ مقتضی الجمع بین العامّ و الخاصّ بعینه موجود فیه.
ترجمه
1 - بین اینکه (در) عام و خاص مطلق (مثل: اکرم العلماء، و یحرم اکرام العلماء الفاسق) باشد، البته با فرض نبود احتمالی در خاص، که با وجود آن احتمال، ظهور عام باقی بماند (چرا که اگر خاص، ناصّ باشد، مثل یحرم اکرام... ظهور عام یعنی العلماء از دست رفته اختصاص مییابد به علمای عدول، و حال آنکه اگر خاص مثلا لا تکرم العلماء باشد، عموم العلماء باقی و دو خبر در تعارض قرار میگیرند).
2 - و بین اینکه در متباینین (مثل: اغتسل یوم الجمعه و لا بأس بترک غسل الجمعه باشد که) تأویل و توجیه (ظاهر، یعنی اغتسل بر استحباب) در آن قریب است.
3 - و بین اینکه (در) متباینین (مثل: ینبغی غسل الجمعه، و یجب غسل الجمعة باشد که) تأویل و توجیه (ظاهر، یعنی ینبغی به لزومی و وجوبی) در آن بعید است.
زیرا مناط (عمل به احد الخبرین) بهوجود یک احتمالی است که در یکی از دو دلیل (مثل اکرم العلماء) وجود دارد، و ظهورش علمای فاسق را هم دربر میگیرد، و این احتمال (یعنی وجوب اکرام علمای فاسق) در نص (یعنی یحرم اکرام العالم الفاسق) وجود ندارد، گرچه آن احتمال در نهایت بعد باشد. چرا؟
زیرا که مقتضا و یا مناط جمع میان عام و خاص بعینه در متباینین هم وجود دارد.
متن و قد یظهر خلاف ما ذکرنا فی حکم النّصّ و الظّاهر من بعض الأصحاب فی کتبهم الاستدلالیّة، مثل: حمل الخاصّ المطلق علی التّقیّة لموافقته لمذهب العامّة:
منها: ما یظهر من الشّیخ رحمه اللّه فی مسألة «من زاد فی صلاته رکعة»، حیث حمل ما ورد فی صحّة صلاة من جلس فی الرّابعة بقدر التشهّد علی التقیّة، و عمل علی عمومات إبطال الزّیادة(1)
و منها: ما تقدّم عن بعض المحدّثین، من مؤاخذة حمل الأمر و النّهی علی الاستحباب و الکراهة.
ترجمه
موردی است از شیخ طوسی در رابطۀ با مسألۀ نمازگزاری که از روی سهو یک رکعت به نمازش افزوده است، از آن جهت که ایشان روایاتی را که در صحت نماز کسی که پس از رکعت چهارم به قدر یک تشهد نشسته باشد، حمل بر تقیّه نموده و بر عموم روایات ابطال زیادت، عمل کرده است.
بعض از متأخرین (مثل علامه مجلسی، محدث بحرانی و...) هم از ایشان پیروی کردهاند (یعنی اعمال ترجیح جهت صدوری کرده گفتهاند روایتی که میگوید نماز مذکور باطل است، مخالف عامّه و روایاتی که میگویند صحیح است موافق عامّهاند).
1 - بنا را بر ملاحظۀ مرجّحات گذاشته، قبل از اینکه احد الخبرین را حمل بر دیگری کند، چنانکه مرام ایشان در عدّه و استبصار بود (که اگر دلیلشان این باشد ما آن را قبول نداریم چرا که گفتیم با وجود ترجیح دلالی نوبت به دیگر مرجّحات نمیرسد.
2 - یا با استفادۀ از قرائن دیگری (مثل اجماع) غیر از موافقت روایات با مذهب عامّه، بنا را بر استفادۀ از تقیّه گذاشته باشد (بدین معنا که روایات خاص مورد بحث از روی تقیّه صادر شده و حجّت نیست، وقتی حجّت نبود، ترجیحی هم در کار نیست که در اینصورت مخالفتی با ما ندارد).
متن و قد یظهر من بعض الفرق بین العامّ و الخاصّ و الظّاهر فی الوجوب و النّصّ فی الاستحباب و ما یتلوهما فی قرب التّوجیه، و بین غیرهما ممّا کان تأویل الظّاهر فیه بعیدا، حیث إنّه - بعد نفی الإشکال عن الجمع بین العامّ و الخاصّ و الظّاهر فی الوجوب و النّصّ فی الاستحباب - استشکل الجمع فی مثل ما إذا دلّ دلیل علی أنّ القبلة أو مسّ باطن الفرج لا ینقض الوضوء، و دلّ دلیل آخر علی أنّ الوضوء یعاد منهما، و قال:
«إنّ الحکم بعدم وجوب الوضوء فی المقام مستند إلی النّصّ المذکور، و أمّا الحکم باستحباب الوضوء فلیس له مستند ظاهر، لأنّ تأویل کلامهم لم یثبت حجّیته إلاّ إذا فهم من الخارج إرادته، و الفتوی و العمل به محتاج إلی مستند شرعیّ، و مجرّد أولویّة الجمع غیر صالح»(1)
ترجمه
1 - بین عام و خاص (که قسم اوّل بود، مثل: اکرم العلماء و یحرم اکرام العالم الفاسق، که ظاهر را توجیه و حمل بر نصّ میکنند.)
2 - و بین ظاهر در وجوب، و نصّ در استحباب (یعنی متباینین، مثل: اغتسل یوم الجمعه و یستحبّ غسل الجمعه، که اغتسل را حمل بر استحباب و با نص جمع میکنند)، و مواردی که در قرب توجیه تالی تلو این موارداند.
3 - و بین غیر از دو مورد فوق الذکر، از مواردی که تأویل ظاهر در آن بعید است (مثل: اغتسل یوم الجمعه و لا بأس بترک غسل الجمعه، که ما اغتسل را حمل بر استحباب کرده و با دیگری جمع نمودیم).
1 - یک روایت دلالت دارد بر اینکه بوسیدن (زن) یا مسّ فرج، وضو را نقض نمیکند.
2 - روایت دیگر دلالت دارد بر اینکه: وضوء در اثر بوسه و مسّ فرج اعاده میشود، و فرمود:
1) (1)
وضوء نیست.
و امّا حکم به استحباب وضوء (توسط شمای شیخ انصاری) فاقد اسناد ظاهری است، چونکه حجیّت تأویل کلام ائمه علیهم السّلام ثابت نشده است مگر اینکه ارادۀ تأویل به استحباب از خارج فهمیده شود، (زیرا که اعاده، ظهور در وجوب دارد و شما آن را تأویل به استحباب برده و با دیگری جمع کردید و حال آنکه تأویل حجّت نیست).
و لذا صدور فتوی و عمل به این تأویل نیازمند به یک دلیل شرعی است، و صرف اولویّت داشتن جمع، صلاحیّت برای جمع (یعنی تقدیم نصّ بر ظاهر و تأویل ظاهر) ندارد.
پس: (حق با شیخ طوسی است و باید که اعمال ترجیح نمود.)
1 - نظریّه شیخنا و مشهور 2 - نظریّۀ شیخ طوسی 3 - نظریّۀ اصولیین و قول به تفصیل
نظریّۀ خود شیخ و مشهور است مبنی بر اینکه:
نصّ بر ظاهر مقدّم میشود و لذا ظاهر را باید توجیه نمود مطلقا.
و امّا مطلقا در کلام ایشان اشاره به سه صورت مطلب دارد که آن سه صورت عبارتند از اینکه:
1 - گاهی نصّ و ظاهر، عام و خاص مطلق باشند، منتهی عام و خاص مطلق هم:
گاهی هر دو ظهوری هستند، که از این جهت یا هر دو مساویاند یا که عام اقوی ظهورا است، یا خاص اقوی است.
و گاهی عام ظاهر و خاص نصّ است، مثل: اکرم العلماء که ظهور در وجوب اکرام همۀ علماء دارد، و لا بأس بترک اکرام النّحاة، که نصّ در عدم وجوب اکرام نحویین میباشد، که در اینجا بلا شک خاص مقدّم بر عام است یعنی که توسط خاص عام را تخصیص میزنیم و این مورد بالاتفاق است.
2 - و گاهی نصّ و ظاهر عامین من وجه و یا متباینین هستند، منتهی دلیل ظاهر یک توجیه قریب دارد. فی المثل:
یک دلیل گفته: اغتسل للجمعة، که ظهور در وجوب دارد.
دلیل دیگر گفته: لا بأس بترک غسل الجمعة، که بأس به معنای عذاب است و لا هم که برای نفی است، و لذا معنای این دلیل اینستکه:
ترک غسل جمعه عذاب ندارد و این نصّ در عدم وجوب است.
در اینجا: ما این نصّ را گرفته و آن ظاهر را که فعل امر باشد و ظهور در وجوب دارد حمل بر استحباب مؤکّد میکنیم که توجیه قریبی است، مضافا بر اینکه استحباب مؤکد تالی تلد وجوب است و چنین حملی از شایعات است.
3 - گاهی هم دلیل ظاهر دارای توجیه بعید و مجاز بعید میشود. فی المثل:
یک دلیل میگوید: یجب غسل الجمعة که اظهر در وجوب است و لکن معذلک قابل توجیه است یعنی که با زحمت حمل بر مبالغه و استحباب مؤکّد بشود.
و امّا دلیل دیگر میگوید: لا بأس بترک غسل الجمعة، که این نصّ در عدم وجوب است.
اینستکه: در تقدیم نصّ و تأویل ظاهر هیچ فرقی بین این صور نمیباشد چرا؟
بخاطر اینکه ملاک هر سه باب یکی میباشد و آن اینستکه: احد الدلیلین نصّ است و احتمال خلاف در آن راه نداشته و قابل توجیه نمیباشد.
امّا دلیل دیگر یا ظاهر است و یا اظهر که احتمال خلاف در آن راه دارد.
بنابراین: از آنجا که از خیر سندها نمیتوان گذشت و از حیث دلالت هم نص تأویلبردار نیست، تنها راه اینستکه: ظاهر را به تأویل ببریم و لذا جای طرح ظاهر و یا حمل آن بر تقیّه و امثال آن نمیباشد.
بیان دوّمین قول و یا نظریه است پیرامون نصّ و ظاهر و لذا میفرماید:
قول دوّم اینستکه: در باب نصّ و ظاهر نیز باید قواعد باب متعارضین را رعایت نمود و لذا ما کاری به دلالت آنها نداریم که کدام نصّ است و کدام ظاهر، بلکه هریک از آن دو که از لحاظ سندی رجحان داشته باشد، همان را اخذ میکنیم ولو ظاهر باشد و دیگری را کنار میگذاریم ولو نصّ باشد.
سپس میگویند در این جهت تفاوتی میان مواردی که نصّ و ظاهر، عام و خاص باشند یا که ظاهر دارای توجیه قریب باشد و یا توجیه بعید، وجود ندارد.
ارائۀ اوّلین نمونه به عنوان شاهد و گواه بر مطلب مذکور است و لذا میگویند:
دستۀ اوّل، روایات عامّهای هستند که به عمومشان دلالت دارند بر اینکه اگر کسی یک رکعت بر نمازش اضافه کند، نمازش باطل است، حتّی عموم این روایات شامل موردی میشود که نمازگزار عقیب رکعت چهارم به مقدار یک تشهد جلوس کرده باشد یا نه، درهرحال باید که نمازش را اعاده کند.
دستۀ دوّم: روایت خاصهای است که میگوید: اگر پس از رکعت چهارم به اندازه تشهد بنشیند و سپس سهوا رکعتی بیفزاید، نمازش صحیح است که این روایت نسبت به آنها اخصّ بوده و نصّ در عدم وجوب اعاده است.
انما الکلام در چیست؟
در اینستکه: مرحوم شیخ طوسی رحمه اللّه در اینجا از قانون ظاهر و نصّ استفاده نکرده است، بلکه از قواعد تعارض و مرجّحات باب استفاده کرده است یعنی فرموده است که عمومات مقدّماند و لذا بر طبق آنها فتوی به بطلان داده است و روایت خاصه را حمل بر تقیّه نموده است، چونکه موافق با مذهب عامّه است.
یکی از مرجّحات احد المتعارضین هم، مسأله موافقت و مخالفت با عامّه است.
البته، برخی از علمای متأخر هم از جناب طوسی رحمه اللّه در این مسأله پیروی کردهاند.
چرا؟
قرائنی در کار نباشد.
سابقا از قول بعضی از محدّثین نقل شد که وی گفته است، اگر دو حدیث با یکدیگر تعارض کنند و یکی از آن دو ظهور در وجوب داشته باشد مثل: اغتسل للجمعة و دیگری نصّ در ترخیص و عدم وجوب باشد مثل لا بأس بترک غسل الجمعة، ما حق نداریم به بهانۀ جمع بین الدلیلین نصّ را گرفته و ظاهر را تأویل برده و حمل بر استحباب کنیم.
و همچنین اگر حدیثی ظهور در حرمت داشته باشد مثل لا تتّبع وقت النّداء و دیگری نصّ در ترخیص باشد مثل لا بأس بالبیع وقت النّداء، ما حق نداریم به بهانۀ جمع بینهما، لا تفعل را حمل بر کراهت کنیم، بلکه باید از قواعد باب تعارض استفاده کرده و هرکدام را که راجح است اخذ و مرجوح را طرد کنیم، و چنانچه رجحانی نباشد، تخییر را برگزینیم.
بیان سوّمین قول و یا نظریه پیرامون نص و ظاهر است و لذا میفرماید:
قول سوّم اینستکه: برخی از اصولیین در باب نصّ و ظاهر تفصیل دادهاند:
1 - بین مواردی که نصّ و ظاهر از قبیل عام و خاصاند و دلیل ظاهر یعنی عام دارای توجیه قریب است و مسألۀ تخصیص هم خیلی شایع است که در اینصورت نصّ بر ظاهر مقدّم داشته میشود.
و نیز مواردی که یک دلیل ظهور در وجوب دارد مثل افعل کذا و دلیل دیگر نصّ در عدم وجوب است مثل لا بأس بترک کذا...
و یا یکی از دو دلیل، ظهور در حرمت دارد و دیگری نصّ در جواز است.
خلاصه تمام مواردی که ظاهر دارای توجیه قریبی باشد مثل حمل صیغۀ افعل بر استحباب مؤکّد که شایع است و حمل لا تفعل بر کراهت شدیده که آن نیز فراوان است، که در اینصورت نیز نصّ بر ظاهر مقدّم است.
2 - و بین مواردی که اگر بخواهیم نصّ را گرفته و ظاهر را توجیه کنیم، توجیه قریب ندارند بلکه توجیه بعید دارند، مثل حمل لا تفعل بر مبالغه در عدم وجوب، و حمل یجب بر مبالغه در استحباب که
امثلۀ آن قبلا گذشت و یا مثل اینکه شخصی حلیلهاش را بوسیده است آیا تقبیل و بوسیدن نیز موجب وضو و ناقض آن است یا نه؟
چرا؟
چونکه جمله خبریّۀ در مقام انشاء، دلالتش بر وجوب اقوی و آکد از جملۀ انشائیه است.
دستۀ دیگری از ادلّه میگوید: لا یعاد الوضوء، که نص در عدم وجوب اعاده است.
در اینجا توجیه یعاد و حمل آن بر استحباب یک توجیه بعیدی است. و یا فی المثل حمل فعل امر بر اباحه توجیه بعید است.
حال: در اینگونه موارد جای تقدیم نص بر ظاهر و تأویل الظاهر نمیباشد، بلکه جای ترجیح و قواعد متعارضین است.
و امّا علّت اینکه جای تأویل الظاهر نیست، اینستکه: ما نمیتوانیم که هرکجا گیر کردیم از پیش خود تأویلی برای کلام معصوم بسازیم بلکه در هرجا که از خارج قرینهای بر تأویل داشته باشیم مثل قطع به صدور در قطعی الصدور که خود قرینه است بله، به تأویل میبریم، لکن هرکجا که دلیل و شاهد خارجی نداشته باشیم صرفا به بهانۀ الجمع اولی حق نداریم که مرتکب تأویل شویم. چرا؟
لانّ التّأویل لم یثبت من کلامهم، و اولویّة الجمع نیز لم یثبت علی الاطلاق حتّی فی التّوجیهات البعیدة.
متن أقول - بعد ما ذکرنا من أنّ الدّلیل الدّالّ علی وجوب الجمع بین العامّ و الخاصّ و شبهه بعینه جار فیما نحن فیه، و لیس الوجه فی الجمع شیوع التّخصیص، بل المدار علی احتمال موجود فی أحد الدّلیلین مفقود فی الآخر، مع أنّ حمل ظاهر وجوب إعادة الوضوء علی الاستحباب أیضا شایع علی ما اعترف به سابقا -: لیت شعری ما الّذی أراد بقوله: تأویل کلامهم لم یثبت حجّیّته إلاّ إذا فهم من الخارج إرادته؟
فإن بنی علی طرح ما دلّ علی وجوب إعادة الوضوء و عدم البناء علی أنّه کلامهم علیهم السّلام فأین کلامهم حتّی یمنع من تأویله الاّ بدلیل؟! و هل هو الاّ طرح السّند لأجل الفرار عن تأویله؟! و هو غیر معقول.
و إن بنی علی عدم طرحه و علی التّعبّد بصدوره ثمّ حمله علی التقیّة، فهذا أیضا قریب من الأوّل؛ إذ لا دلیل علی وجوب التّعبّد بخبر یتعیّن حمله علی التّقیّة علی تقدیر الصّدور، بل لا معنی لوجوب التّعبّد به؛ إذ لا أثر فی العمل یترتّب علیه.
و بالجملة: إنّ الخبر الظّنّی إذا دار الأمر بین طرح سنده، و حمله، و تأویله، فلا ینبغی التأمّل فی أنّ المتعیّن تأویله و وجوب العمل علی طبق التأویل، و لا معنی لطرحه أو الحکم بصدوره تقیّة فرارا عن تأویله. و سیجیء زیادة توضیح ذلک إن شاء اللّه.
ترجمه
1 - اگر بنا گذاشته باشد بر طرح روایت دوّم که دلالت بر وجوب اعادۀ وضوء دارد، آنهم بنابراینکه این روایت کلام ائمه علیهم السّلام نیست، پس کو کلام امام علیه السّلام تا که از تأویل آن منع شود مگر به دلیل خارجی؟
2 - و اگر بنا گذاشته باشد بر عدم طرح روایت و تعبّد به صدور آن، و سپس آن را حمل بر تقیّه کرده باشد، این بنا از بنای اوّل غیر معقولتر است. چرا؟
زیرا دلیلی بر وجوب تعبّد به صدور خبری که بعد حملش بر تقیّه حتمی میشود وجود ندارد بلکه اصلا وجوب تعبّد به آن خبر معنا ندارد، چرا که در عمل اثری بر آن مترتّب نمیشود.
بطور خلاصه: اگر امر آن خبر ظنّی (که مساس با بدن زن را موجب اعادۀ وضوء میداند) دائر شود:
1 - بین طرح صدور (که بنای اوّل شماست). 2 - و بین تأویل و حمل آن (بر استحباب، تردیدی نیست که تأویل آن و وجوب عمل بر طبق تأویل آن متعیّن است، و لذا نه طرح آن معنا دارد و نه حکم به صدور آن تقیّة معنا دارد، بخاطر فرار از تأویل آن.
اوّلا: دلیل تقدیم خاص بر عام و جمع بینهما ورود و یا حکومت است نه شیوع تخصیص.
پس: خاص یا حاکم است یا وارد و هکذا در موارد توجیهات قریبه.
ثانیا: به فرض که وجه تقدیم خاص بر عام همان شیوع باشد، به شما خواهیم گفت که حمل دلیل ظاهر در وجوب، بر استحباب نیز شایع است چه بصورت فعل امر باشد و چه به صورت جملۀ خبریّه.
ثالثا: از همه اینها که بگذریم شما در رابطۀ با تأویل کلام ائمه علیهم السّلام گفتید:
1 - بدیهی است که از خیر سند خاص نمیتوان گذشت چرا که ادلّۀ حجیّت شامل آن است، از دلالت آن هم که نصّ است نمیتوان گذشت و آن را توجیه نمود.
2 - ظاهر را هم که نباید توجیه نمود چونکه دلیل ندارد، پس بفرمائید که با این ظاهر چه باید کرد؟
1 - اینکه این ظاهر را طرح کنیم که در آن صورت دیگر کلام معصومی نخواهیم داشت تا شما بگوئید که توجیه کلام معصوم علیهم السّلام دلیل میخواهد چونکه سالبه به انتفاء محمول است و این بدان معناست که ما از خیر اصالة السّند بگذریم تا گرفتار تأویل نباشیم، و حال آنکه عند العقل چنین شیوهای مقبول نمیباشد و عقلا با امکان تأویل و قرینه بودن یکی بر دیگری جای طرح سند نیست.
2 - اینکه ظاهر را از حیث صدور پذیرفته و به سند آن ملتزم شویم و لکن دلالت آن را توجیه نکرده بلکه به ظاهرش ابقاء کنیم و در جهت صدور آن تصرّف نموده، بگوئیم که این ظاهر در جهت تقیّه صادر شده است.
3 - اینکه به سند ظاهر مثل نصّ نیز ملتزم، لکن در دلالت نصّ که توجیه ممکن نمیباشد به ناچار باید که در دلالت ظاهر تأویل کنیم و هذا هو المطلوب.
البته با امکان چنین مطلبی نه جای طرح ظاهر است که مخالف با اصالة السّند است و نه جای حمل بر تقیّه است که مخالف با اصل در صدور روایت برای بیان واقع است، بلکه جای تأویل است.
این بود مختصری پیرامون نصّ و ظاهر و اقوال در مسأله و قول حق.
1 - گاهی معتبر است، چرا که دلیل بر اعتبار آن وجود دارد.
2 - گاهی معتبر نیست، چرا که دلیل بر اعتبار آن وجود ندارد، مثل شهرت فتوائیّه.
1 - گاهی در نزدیکتر کردن خبر به واقع مؤثر است، مثل: اصل عملی بنابر مذهب صاحب معالم.
2 - گاهی در نزدیکتر کردن خبر به واقع مؤثر نیست، مثل: اصل عملی بنابر مذهب مشهور.
اینکه ما مرجّح مستقل نداریم، چرا که فی المثل:
در بحث موافقت با کتاب، باید که خبرین باشد، چنانکه در بحث عادل و اعدل وجود خبرین لازم است. و لذا تعریف شیخنا، تعریف صحیحی نیست.
1 - سندی، چرا که گاهی مرجّح مربوط به سند روایت است، مثل اعدلیّت نسبت به خبری که راویاش عادل است.
2 - متنی، چرا که گاهی مرجّح مربوط به متن روایت است مثل افصحیّت.
مرجّحات داخلیه با همۀ اقسامش به لحاظ رتبه، مؤخر از مرجّحات دلالی هستند.
یعنی با بودن مرجّحات دلالیه در جایی که متعارضین عام و خاصاند نوبت به مرجّحات صدوری و جهت صدوری و مضمونی نمیرسد و رعایت آنها لازم نمیباشد.
اینستکه:
1 - برخی راه افراط را رفته، حتّی در نصّ و ظاهر و حتّی در اظهر و ظاهر اعمال ترجیح کردهاند و لذا الجمع مهما امکن اولی من الطرح را نادیده گرفتهاند.
2 - برخی راه تفریط را رفته، وقتی به دو خبر متعارض برخورد میکنند هر دو را با هم جمع میکنند ولو ظاهرین متعارضین باشند.
البته، راه هر دو دسته نادرست است.
و امّا راه سوّم و یا راه درست اینستکه بگوئیم: هر دو قاعده و قانون باید که لحاظ شوند لکن هر کدام در مصبّ و محلّ خودش، یعنی:
قانون الجمع مهما... مربوط به خبرین متعارضینی است که دارای جمع عرفی هستند مثل ظاهر و اظهر یا ظاهر و نص.
و قانون اعمال ترجیح مربوط به ظاهرین است.
1 - ظاهر و اظهر باشند مثل: اکرم العلماء و لا تکرم العالم الفاسق، که دوّمی خاص بوده و بخاطر قویتر بودن دلالتش مقدّم بر اوّلی است.
2 - یا که ظاهر و نصّ باشند، مثل: اکرم العلماء و یحرم اکرام العالم الفاسق، که دوّمی خاص است و مقدّم بر اوّلی است.
تفاوت نمیکند، یعنی که باید اظهر و یا نص را در هریک بر ظاهر مقدّم کنیم ولو آن ظاهر اشهر روایة باشد از اظهر یا نصّ و یا اینکه اصحّ سندا باشد نسبت به آن دو، یا که موافق کتاب باشد.
الحاصل: با وجود ترجیح دلالی، رعایت دیگر مرجّحات لازم نیست.
اگر در دو ظاهر، یکی دارای یک مزیّتی باشد، نسبت به آن دیگری باید ظاهری را که دارای مزیت است اخذ و آن دیگری را رها نمود.
نکته: این ظاهرینی که احدهما دارای مزیّت است:
1 - گاهی در یک کلام است مثل: رأیت اسدا یرمی، که اسد ظهور در حیوان مفترس دارد، و یرمی ظهور در انسان شجاع.
2 - گاهی در دو کلام است، دو کلامش هم:
1 - گاهی متّصل است، مثل آیۀ شریفۀ: إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا .
که مفهوم صدر آیه دلالت دارد بر حجیّت خبر واحد عادل، لکن تعلیل ذیل منطوقش دلالت دارد بر عدم حجیّت خبر عادل. چرا که میفرماید: لان لا تصیبوا قَوْماً بِجَهالَةٍ عَلی ما فَعَلْتُمْ نادِمِینَ .
ذیل آیۀ شریفه اظهر است، چرا که اوّلی به صورت مفهوم است نه منطوق و لکن دوّمی بصورت تعلیل است و نه مفهوم.
با سه بیان:
بیان اوّل اینکه اعمال ترجیح مربوط به جایی است که در آن جمع عرفی وجود دارد، فی المثل:
در اکرم العلماء و یحرم اکرام العلماء الفاسق، نمیتوان اعمال ترجیح کرد، چرا که قابل جمع است، یعنی که عرف در اکرم العلماء تصرّف کرده میگوید: مراد از این علما، علمای عدول است و لذا با دلیل دیگر قابل جمع است.
بیان دوّم اینکه اعمال ترجیح مربوط به جایی است که شما نتوانید دوتا دلیل را تبدیل به یک دلیل کنید و الاّ اگر بتوانید دو دلیل مثل: اکرم العلماء و یحرم اکرام العلماء الفاسق را تبدیل کنید به یک دلیل و بگوئید: یجب اکرام علماء العدول، دیگر جای اعمال ترجیح نیست.
پس: اعمال ترجیح مربوط به آنجایی است که ما نتوانیم دو دلیل را تبدیل به یک دلیل کنیم مثل دلیلین ظاهرین، یعنی: اکرم العلماء، و لا تکرم العلماء.
بیان سوّم اینکه: اعمال ترجیح مربوط به مواردی است که عرف در آن موارد متحیّر باشد و آن در
ظاهرین متباینین است.
الحاصل: در نصّ و ظاهر که جمع عرفی دارد، و در نصّ و ظاهری که میشود دو دلیل را تبدیل به یک دلیل کرد و در نصّ و ظاهری که عرف تحیّر ندارد، جای اعمال ترجیح نیست.
بهعبارت دیگر: از آنجا که برخی عالماند، اکرم العلماء میگوید اکرامشان واجب است و از آنجا که برخی شاعرند، لا تکرم الشعراء میگوید: اکرامشان حرام است.
بفرمائید در این عامین من وجه که خود از متباینین است چه باید کرد؟
مراد از چنین ادلّهای که نسبتشان عامین من وجه بوده و تباین جزئی دارند، روشن نمیشود الاّ اینکه بیان آن از خارج بیاید. فی المثل: پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و اله و سلم فرمودند:
من اکرم عالما فقد اکرمنی، اگر کسی عالمی را اکرام کند مثل اینستکه مرا اکرام کرده.
معنای این مطلب اینستکه: علمای شاعر را اکرام کن. منتهی این بیان برای روشن کردن مراد از یکطرف است که اکرم العلماء باشد.
گاهی باید که برای هردو بیان بیاید، فی المثل:
یک دلیل میگوید: ثمن العذرة سحت. دلیل دیگر میگوید: لا بأس ببیع العذرة.
مراد از این دو دلیل چیست؟ آیا بیع عذره، حلال است یا حرام؟
روشن نیست مگر اینکه دلیل از خارج بیاید و تکلیف هر دو را روشن کند.
مثلا در خارج اجماع داریم بر اینکه بیع عذرۀ حرام گوشت جایز نیست، و نیز اجماع داریم بر اینکه بیع عذرۀ حلال گوشت جایز است.
از خبر سیزده و چهارده در اخبار علاجیّه، چرا که حضرت فرمودند:
متشابه را رد کن به محکم.
با رد متشابه به محکم هم حاصل یک چیز میشود، یعنی دو دلیل تبدیل به یک دلیل میشود.
میشود یک نزاع صغروی که خیلی مهم نیست، چرا که ضرری به آن کبرای کلّی ما نمیزند، مضافا بر اینکه از بحث ما در اینجا خارج است.
آنچه مهم است و در اینجا مورد بحث ما است اینستکه: شما این کبرای کلّی را که اختلافی در آن
نیست و سید مجاهد یا شریف العلماء این عدم اختلاف را استظهار کردهاند قبول کنید، و آن اینستکه: با بودن ترجیح دلالی نوبت به دیگر مرجّحات نمیرسد.
از ظاهر عبارت ایشان در استبصار جلد 1 صفحۀ 4، خلاف ادّعای مشهور برداشت میشود. یعنی که ایشان اوّل به رعایت دیگر مرجّحات میپردازد، و پس از آنکه دستش کوتاه شد و دید که خبرین متعارضین از هر جهت یکساناند، به سراغ مرجّح دلالی رفته میفرماید:
وقتی دو خبر از هر جهت متساویاند، ببین که کدام خاص و کدام عام است، به خاص عمل کرده و در عام تصرّف کن.
بهعبارت دیگر: عام را تأویل برده و آن را حمل بر خاص کن فی المثل:
یک دلیل میگوید: اکرم العلماء، دلیل دیگر میگوید: یحرم اکرام العالم الفاسق.
حال:
1 - هم به یحرم اکرام الفاسق. عمل کردهای چون میگوئی علمای فاسق اکرامشان واجب است.
2 - هم به اکرم العلماء، عمل کردهای، چون میگوئی: علمای عادل اکرامشان واجب است.
و لذا هیچیک از دو دلیل طرح نمیشود.
امّا اگر به عام یعنی به ظاهر اکرم العلماء عمل کرده بگوئید اکرام همۀ علماء واجب است چه عادل و چه فاسق، دلیل دیگر که یحرم اکرم الفاسق باشد را رد کردهاید.
خلاصه اینکه: شما باید:
1 - به آن دلیلی عمل کنید که اگر به آن عمل کردید با تأویل دلیل دیگر به آن هم عمل کرده باشی.
2 - و آن دلیلی را ترک کنید که در صورت عمل به آن، دلیل دیگر ترک میشود.
تکرار همان مطالب قبل است، یعنی که اوّل روی دیگر مرجّحات بحث میکند و سپس در صورت
تساوی دو خبر به سراغ ترجیح دلالی میرود.
1 - مطالبی که در بحث قبل در استبصار و عدّه مطرح نمود، مربوط به مبحث اصول عملیه و در بحث تعادل و تراجیح بود.
2 - مطالبی که در مرحلۀ بعد در عدّه مطرح کرده، در مبحث الفاظ است بهعبارت دیگر:
مطلب قبل ایشان که فرمود: اگر عام و خاص قابل جمع باشند، باید که اعمال ترجیح نمود، و در صورت تساوی باید که خاص را بر عام مقدّم داشت، در رابطۀ با تعادل و تراجیح بود.
امّا مطلب بعد ایشان که در اصول لفظیه مطرح کرده میفرماید که: اگر یک عام و یک خاص داشته باشیم، خاص را باید مقدّم بر عام و عام را حمل بر خاص نمود، عین سخن مشهور است.
در اینستکه: ایشان:
در عام و خاص میگوید: خاص بما هو هو یعنی با قطع نظر از اخبار علاجیّه و مرجّحات، مقدّم بر عام است و این منافات ندارد با اینکه بما هو مرجّح، عام مقدّم بر خاص باشد.
بهعبارت دیگر: ایشان در بحث اصول لفظیه:
1 - اگر فرمود: خاص مقدّم بر عام است با قطع نظر از وجود مرجّحات بود.
2 - و اگر فرمود: عام را بر خاص مقدّم کن با توجه و لحاظ مرجّحات بود.
بهعبارت دیگر: ایشان در کتاب عدّه، در باب بنای عام بر خاص تصریح کرده به اینکه:
رجوع به ترجیح و تخییر، مربوط به باب تعارض عامین من وجه است، مثل:
اکرم العلماء و لا تکرم الفسّاق و یا مربوط به متباینین است، و نه در باب عام و خاص. چرا که عام و خاص تعارضی با یکدیگر ندارند تا یکی بر دیگری ترجیح داده شود.
الحاصل:
در بحث قبل فرمود: جریان قانون جمع در جایی است که مرجحی برای یکی از دو خبر عام یا خاص نباشد.
در اینجا میگوید که: خیر، عام و خاص را جمع کن و لو پای مرجحی هم در میان باشد.
پس: کلام شیخ طوسی در اینجا موافق با مذهب مشهور است که میگوید:
در صورتی که دلیلین، عام و خاص باشند، خاصّ مقدّم بر عام شده و بینهما را جمع میکنیم.
لکن کلام ایشان در استبصار، در بحث قبل، مخالف با مذهب مشهور است.
1 - فی المثل:
یک دلیل میگوید: اغتسل یوم الجمعة، خوب این نصّ نیست چونکه نمیگوید که غسل جمعه واجب است، بلکه فعل امر است و ظهور در وجوب دارد.
دلیل دیگر میگوید: لا بأس بترک غسل الجمعه، خوب این نص است در جواز رخصت ترک. حال:
2 - و یا فی المثل:
یک روایت میگوید: لا تأکل جنبا، خوب لا تأکل نصّ نیست و نمیگوید که خوردن در حال جنابت حرام است، بلکه نهی است و ظهور در حرمت دارد، یعنی ظاهرش اینستکه: خوردن در حال جنابت حرام است.
روایت دیگر میگوید: لا بأس بالاکل فی حال الجنابة، که نصّ در حلیت و یا رخصت فعل است، یعنی که عیبی ندارد که در حالت جنابت غذا بخوری.
مشهور در اینجا نصّ را بر ظاهر مقدّم میدارد، بدینمعنا که ظاهر بر حرمت را حمل بر کراهت میکند تا که قابل جمع با نصّ باشد.
نظر مرحوم محدث بحرانی صاحب حدائق در این رابطه چیست؟
میگوید: این کار مشهور که ظاهر در وجوب را در مثال اوّل حمل بر استحباب میکنند و ظاهر در حرمت را در مثال دوّم حمل بر کراهت، درست نمیباشد، چرا؟
زیرا روایاتی وجود دارد که میگوید: اگر با دو خبر متعارض برخورد کردید اعمال ترجیح کنید.
پس: صاحب حدائق نیز همان نظر قبلی شیخ طوسی را تائید کرده میگوید:
تکرار همان اشکال صاحب حدائق است و لذا میگوید:
بر طبق اخبار علاجیّه در خبرین متعارضین باید دید که ترجیح با کدامیک از خبرین است، و لذا قائل به اعمال ترجیح است.
اگر عام ترجیح داشته باشد بدین معنا که مخالف عامّه و یا موافق کتاب باشد، اعمال ترجیح کرده، عام را بر خاص مقدّم کنید نه اینکه بینهما را جمع کنید.
اینستکه: بله رأی ما نیز بر این بود که خاص مقدّم بر عام است و لکن با قطع نظر از اخبار علاجیّه و این منافات ندارد با اینکه با لحاظ به اخبار علاجیّه عام را بر خاصّ مقدّم کنیم. توضیح مطلب اینکه:
سلطان العلماء به میرزای قمی گفت: اگر ما یک عام داشته باشیم و یک خاص تا شما میگوئید خاص مقدّم است و حال آنکه باید دید که ترجیح با کدام است، اعمال ترجیح نمود، یعنی که اگر عام دارای رجحان است، عام را مقدّم داشت. چرا شما خاص را بر عام مقدّم کرده، بینهما را جمع میکنید؟
مرحوم میرزا پاسخ میدهد که بله، ما گفتیم که خاص بر عام مقدّم است، لکن مرادمان خاص بما هو هو یعنی با قطع نظر از اخبار علاجیّه یا مرجّحات است.
این مطلب منافات ندارد با اینکه اگر عام دارای مرجحاتی باشد، عام را بر خاص مقدّم بداریم.
الحاصل: نظر صاحب حدائق و نظر میرزای قمی، موافق با نظر قبلی شیخ طوسی است که میگفت:
اگر مرجّحی باشد باید به ذی الرّاجح عمل نمود ولو عام باشد.
اخبار علاجیّه مربوط به ظاهرین متباینین و یا عامین من وجه است چرا که قابلیت ترجیح در این موارد وجود دارد.
لکن عام و خاص و نصّ و ظاهر، تحت قانون الجمع مهما... قرار دارند.
و لذا باید که به خاص عمل کرد و در عام تصرّف نمود ولو راویاش اعدل و... باشد.
در بیان اوّل فرمودید که: با بودن ترجیح دلالی، نوبت به ترجیح سندی نمیرسد.
در بیان دوّم فرمودید که: با بودن دلالت تنجیزی، نوبت به دلالت تعلیقی نمیرسد.
بفرمائید که مرادتان از عبارت (و التحقیق...) در مسأله مورد بحث چیست؟
اینستکه: با بیان دیگری مذهب مشهور را ثابت کرده بگوئیم: حق با مشهور است، نه با افراطیون که تنها به دنبال اعمال ترجیح رفتهاند و نه با تفریطیون که تنها به اعمال جمع پرداختهاند.
بیان سوّم هم از طریق تأسیس اصل است. توضیح ذلک:
اگر از مشهور سؤال شود که چرا اسرار بر تقدیم نصّ بر ظاهر میکنید؟
میگویند: به دلیل تأسیس اصل، بدین معنا که:
آیۀ نباء با توجه به اصول فنی مربوطه، خبر واحد عادل را حجّت میکند، و لذا:
خبر واحد، در صورتیکه معارض نداشته باشد، باید مورد عمل واقع شود.
لکن اگر خبر عادل دیگری با آن معارضه کند، مثل اینکه:
یک خبر واحد عادل بگوید: ثمن العذرة سحت.
خبر واحد عادل دیگری بگوید: لا بأس ببیع العذرة.
بر طبق آیۀ نباء، هر دو خبر واجب العملاند، چرا که راوی هر دو خبر، عادلاند.
بهعبارت دیگر:
در نصّ و ظاهر، مقتضی وجوب عمل (که حجیّت هر دو خبر بواسطۀ آیۀ نباء باشد) موجود و مانع هم مفقود است چونکه دلالتهای دو خبر با یکدیگر تنافی ندارند.
امّا در خبرین ظاهرین متباینین هم، مقتضی وجوب عمل موجود است چرا که راوی هر دو خبر عادل است، و لذا:
آیۀ نباء میگوید: هم اکرم العلماء را بخاطر عدالت راویاش بگو صادق است، هم لا تکرم العلماء را.
لکن مانع از عمل به هردو خبر هم، که تنافی در مدلول دو خبر باشد، موجود است.
چرا؟
زیرا: یکی از دو دلیل که اکرم العلماء باشد میگوید: همۀ علماء چه عادل و چه فاسق، واجب الاکراماند.
دلیل دیگر که لا تکرم العلماء باشد، میگوید: همۀ علماء چه عادل و چه فاسق محرّم الاکراماند.
الحاصل: جمع بین نصّ و ظاهر که هم مقتضی وجوب عمل در آن موجود است و هم مانع در آن مفقود، ممکن است و لذا بینهما را جمع و به هر دو عمل میکنیم.
امّا در ظاهرین متباینین، گرچه مقتضی وجوب عمل در هر دو موجود است و لکن به دلیل وجود مانع یعنی تنافی دلالت دو دلیل با یکدیگر، امکان جمع وجود ندارد و لذا:
بر طبق اخبار علاجیّه، یک خبر را اخذ و دیگری را طرح میکنیم.
پس: بخاطر اینکه در نص و ظاهر مقتضی موجود بوده و مانع مفقود است، نمیتوان خبر واحد خاص مثل یحرم اکرام العالم را بخاطر دلیل عام متواتر کنار گذاشت.
بهعبارت دیگر: از آنجا که دلالت خاص قویتر است از دلالت عام، با بودن ترجیح دلالی، نوبت به دیگر مرجّحات مثل مثلا تواتر نمیرسد.
چهارمین بیان در اثبات همان مدّعای مشهور در مسألۀ مورد بحث است و لذا میگوئیم: الاصل، اصیل حیث لا دلیل، یعنی اجرای اصل معتبر است، لکن تا آنجا که پای دلیلی در بین نباشد.
اگر شما روایتی و یا قاعدۀ معتبری، بر حرمت تتن پیدا کنی، دیگر اجرای اصل برائت معنا ندارد.
ما از این قانون الاصل اصیل... استفاده کرده به مرحوم شیخ طوسی و دیگران میگوئیم:
شما معتقدید که معنای حقیقی اکرم العلماء، وجوب اکرام همۀ است.
زیرا که اکرم، ظهور در وجوب دارد، العلماء هم که محلّی به ال جمع است و افادۀ عموم میکند یعنی همۀ علماء.
سپس میگوئید: ما نمیدانیم که ظهور این اکرم... مراد است یا نه؟
اصالة العموم یا اصالة الحقیقه جاری کرده میگوئیم: بله، ظاهر آن مراد است، یعنی که اکرام همۀ علماء واجب است، چه عادل و چه فاسق.
ما به شما میگوئیم: بله، الاصل اصیل، لکن حیث لا دلیل، در حالیکه دلیل یحرم اکرام العلماء الفاسق برخلاف این اصلی است که شما در اینجا مدعی آن هستید.
بنابراین: با وجود این دلیل، دیگر جائی برای اجرای اصل مزبور باقی نمیماند.
اینستکه: اصالة العموم و اصالة الحقیقه، از اصول لفظیهاند، و اصل لفظی خودش دلیل اجتهادی است.
بهعبارت دیگر: الاصل حیث لا دلیل، بهعنوان یک اصل بسیار خوب در رابطۀ با اصول عملیّه است.
یعنی: در باب اصول عملیّه است که اگر پای دلیل در میان باشد، دیگر اصل به درد نمیخورد، و حال آنکه اصول لفظیّه، خود از ادلّۀ اجتهادیّه هستند.
یعنی: همانطور که یحرم اکرام... الخ دلیل اجتهادی است، اصالة الحقیقهای هم که شیخ طوسی میفرماید، دلیل اجتهادی است.
پس: انطباق الاصل اصیل... الخ با اینجا توسط شیخنا، تمام نمیباشد و حق در این مسأله با شیخ طوسی است.
همان حکم نصّ و ظاهر است، یعنی هر آنچه در رابطۀ با نصّ و ظاهر گفته شد عینا در مورد اظهر و ظاهر نیز جریان دارد. فی المثل:
یک دلیل میگوید: اغتسل یوم الجمعه، که فعل امر است و ظهور در وجوب غسل جمعه دارد.
دلیل دیگر میگوید: ینبغی غسل الجمعه، که ظهور در استحباب دارد.
امّا از آنجا که ظهور ینبغی در استحباب قویتر و به تعبیر دیگر اظهر از اغتسل در وجوب، اغتسل را به قرینۀ ینبغی غسل...، حمل بر استحباب کرده و با آن دیگری جمعش میکنیم.
خلاصه اینکه: نصّ و ظاهر و اظهر و ظاهر از حیث حکم یکساناند، گرچه تفاوتی هم با هم دارند.
حاصل و خلاصه چهار بیانی که شیخنا در اثبات رأی مشهور در مسأله مورد بحث آوردند چیست؟
بیان اوّل این بود که: با بودن ترجیح دلالی نوبت به ترجیح سندی نمیرسد.
امّا بودن دلالت تنجیزی دیگر نوبت به دلالت تعلیقی نمیرسد.
1 - آیه نباء هر دو خبر یعنی هم اکرم العلماء، و هم یحرم اکرام العالم الفاسق، را حجّت کرده میگوید:
باید به هردو عمل شود.
2 - تنافی بین مدلول دو دلیل هم که وجود ندارد.
شما میتوانید اصالة البرائه را در تتن جاری کنید لکن در صورتیکه دلیلی بر حرمت آن یافت نشود.
امّا اگر دلیلی بر حرمت تتن یافت شود، دیگر نوبت به اجرای این اصل نمیرسد.
در اینستکه: در اکرم العلماء نیز، عموم، اقتضاء دارد که بگوئیم اکرام همۀ علماء واجب است چه فاسق و چه غیر فاسق.
امّا اگر ما به اصالة العموم عمل کرده بگوئیم اکرام همه علماء واجب است، حتّی فسّاقشان مستلزم اینستکه: دلیل (یحرم اکرام...) را کنار بگذاریم.
این در حالی است که با بودن این دلیل، نوبت به اجرای اصل نمیرسد.
الحاصل: در این ماجری حق با مشهور است، بدین معنا که:
در نص و ظاهر نباید اعمال ترجیح کرد، بلکه باید نصّ را بر ظاهر مقدّم کرده، در ظاهر تصرّف نموده و آن را حمل بر نص نمود و به هردو عمل کرد، محذوری هم پیش نمیآید.
بله، در جمع بین دو ظاهر متعارض، چنانکه احسائی معتقد به آن بود اشکال وجود دارد ولو مقتضی موجود است، یعنی که آیۀ نباء هر دو خبر را برای ما حجّت میکند.
امّا به دلیل وجود مانع، یعنی تنافی میان مدلول اکرم العلماء و مدلول لا تکرم العلماء، دلیل مجمل شده و ما متحیّر میشویم که بالاخره، اکرام علماء واجب است یا حرام.
دلیل مجمل هم قابل استدلال نیست.
پس: باید بین ظاهرین متباینین اعمال ترجیح نمود و لذا باید دید که راوی کدامیک از دو ظاهر مذکور عادلتر است، یا که کدامیک از دو به لحاظ روایی مشهورتر است، آن را بهعنوان راجح اخذ، و طرف دیگر را بهعنوان مرجوح کنار گذاشت.
این در حالی است که احسایی در ظاهرین متباینین، با تصرّف در هر دو دلیل، جمع بینهما میکند.
1 - گاهی جمع بین متعارضین، متوقّف بر تصرّف در هر دو خبر است مثل تصرّف در ظاهرین متباینین در مثال بالا.
2 - گاهی جمع بین متعارضین، متوقّف است بر تصرّف یکی از دو خبر بعینه مثل تصرّف در نص و ظاهر، که در ظاهر (اکرم العلماء) تصرّف کرده و آن را حمل بر نصّ (مثل یحرم اکرام العالم الفاسق) میکنند.
3 - گاهی جمع بین متعارضین، متوقّف بر تصرّف در یکی از دو خبر لا بعینه دارای دو مورد است:
1 - اکرم العلماء و لا تکرم الشعراء 2 - اغتسل یوم الجمعه و ینبغی غسل الجمعه فی المثل:
یک دلیل میگوید: اکرم العلماء، که ظهور در وجوب اکرام بر همۀ علماء دارد، چه شاعر و چه غیر شاعر مثلا.
دلیل دیگر میگوید: لا تکرم الشعراء، که نهی از اکرام شعراء کرده یعنی که اکرام شعراء حرام است، چه عالم و چه غیر عالم.
در دو مادۀ افتراق، نزاع و اختلافی در کار نیست، یعنی:
عالم غیر شاعر، اکرامش واجب است، مسألهای هم در این بین وجود ندارد.
شاعر غیر عالم هم، اکرامش حرام است، باز بحثی وجود ندارد.
امّا در مادۀ اجتماعشان که عالم شاعر باشد نزاع و اختلاف وجود دارد. چرا که:
1 - چون عالم است، دلیل اکرم العلماء میگوید: اکرامش واجب است.
2 - چون شاعر است، دلیل لا تکرم الشعراء میگوید: اکرامش حرام است.
در اینجاست که ما بین این دو وجوب و حرمت متحیّر هستیم که بالاخره اکرام عالم شاعر، واجب است یا حرام؟
برای جمع بین این دو، لازم است که در یکی از آنها لکن لا بعینه تصرّف کنیم:
یا باید در اکرم العلماء تصرّف کرده آن را داخل در (لا تکرم الشعراء) کرده بگوئیم که اکرام علمای شاعر حرام است.
یا باید در لا تکرم الشعراء، تصرّف کرده آن را داخل در اکرم العلماء کرده بگوئیم اکرام علمای شاعر واجب است.
الجمع نیست. و در قسم دوّم، بینهما را جمع نمود، چرا که محل و مصب اجرای قاعدۀ الجمع است.
بهعبارت دیگر: در مواردی که جمع بین دلیلین متوقّف است بر تصرّف هر دو دلیل یا متوقّف است بر تصرّف یکی از دو دلیل لکن لا بعینه جای جمع نیست، لکن در مواردی که تعارض بین نص و ظاهر است، جای جمع است.
البته، آقای احسایی در هر سه قسم، قائل به جمع بوده و کاری با اعمال ترجیح نداشت.
در مقابل شیخ طوسی، طرحی بود، یعنی که در هر سه قسم قائل به اعمال ترجیح بود.
شیخنا معتقد است که در قسم اوّل و سوّم، جمع جایز نیست، بلکه باید اعمال ترجیح نمود.
تنها در قسم دوّم است که جمع بین دلیلین جایز است، یعنی که باید در یکی از دو دلیل تصرّف و آن را بر دیگری حمل نمود.
نکته: دو اشکال در متن کتاب مطرح شده است که اشکال اوّل که حصول اجمال باشد به قسم اوّل از اقسام سهگانۀ مذکور میخورد و اشکال دوّم که باز حصول اجمال باشد به قسم سوّم میخورد.
در اینجا نیز برای جمع بینهما باید در یکی از آن دو تصرّف نمود، منتهی لا بعینه. یعنی:
یا در اغتسل تصرّف کرده بگوئید: افعل استحبابی است و آن را حمل بر ینبغی کرده با آن جمع کنید.
یا در ینبغی تصرّف کرده بگوئید: ینبغی لزومی و ایجابی است، که در اینصورت با اغتسل وجوبی جمع میشود.
در بیان قسم سوّم در مسألۀ تعارض بین دو ظاهر، یعنی قول به تفصیل است.
مفصل میگوید که در این قسم سوّم:
یک مثال را ملحق میکنیم به قسم دوّم، بدین معنا که بینهما را جمع میکنیم.
یک مثال را هم ملحق میکنیم به قسم اوّل، یعنی که بینهما را جمع نمیکنیم.
توضیح ذلک اینکه:
1 - احسائی، هم در قسم اوّل، هم در قسم دوّم و هم در قسم سوّم در هر دو مثالش قائل به جمع بود.
2 - شیخ طوسی، در قسم اوّل قائل به ترجیح و در قسم دوّم قائل به جمع شد، لکن قسم سوّم را با هر دو مثالش ملحقّ به قسم دوّم نمود، و لذا در این قسم هم قائل به جمع شد.
3 - مفصل یک درجه افراطش از شیخ طوسی کمتر است، چرا که یک مورد از قسم سوّم را که اغتسل یوم الجمعه و ینبغی اکرام... باشد را ملحق به قسم اوّل کرده تا که اعمال ترجیح شود.
پس: مفصل قبول دارد که در قسم اوّل باید که اعمال ترجیح کرد، در قسم دوّم هم قائل به جمع است. در قسم سوّم هم در یک مثال قائل به اعمال ترجیح و در مثال دیگر قائل به جمع است.
ما در پاسخ به این مفصل که گفت: من که در مادّۀ افتراق متعبّد به صدور هر دو خبر شدم، بعید است که در مادّۀ اجتماع به دنبال راجح رفته و مرجّح را طرح کنم، چرا که این تفکیک در صدور بوده و بسیار بعید است، میگوئیم:
بله، این تفکیک بعید است لکن روی یک مبنائی که آن مبنا خود باطل است و الاّ روی مبنای دیگری مستبعد نمیباشد. توضیح ذلک اینکه:
در رابطۀ با خبر واحد این اختلاف بود که مناط در حجیّت آن چیست؟
1 - مشهور میگفت: طریقیّت الی الواقع است لا یعنی که تعبّد محض.
2 - در مقابل برخی قائل به این بودند که: مناط در حجیّت خبر واحد، ظنّ شخصی است.
یعنی که شخص من باید به قول فلان راوی مثلا زراره، ظنّ و یا اطمینان پیدا کنم تا که خبرش حجّت باشد.
حال به آقای مفصل میگوئیم: این استبعادی که شما کردید روی این مبنایی است که حجیّت اخبار احاد را از باب افادۀ ظن شخصی میداند.
بله، روی این مبنا حق با شماست. چرا؟
زیرا وقتی شما در مادّۀ افتراق حکم به صدور هر دو خبر نمودید، برای شما ظنّ به صدور هر دو حاصل میشود.
وقتی شما در مادّۀ افتراق ظنّ به صدور هردو خبر پیدا نمودید، اگر در مادّۀ اجتماع بخواهید یکی از دو خبر را کنار بگذارید، درست درنمیآید. چرا؟
زیرا مناط حجیّت خبر واحد افادۀ ظنّ شخصی است و ظن شخصی به صدور هر دو خبر، مانع از طرح یکی از آن دو صدور در مادّۀ اجتماع است.
امّا بر اساس این مبنا که مناط حجیّت خبر واحد را طریقیّت الی الواقع و تعبّد محض میداند، مانعی از طرح یکی از دو خبر وجود ندارد. یعنی:
اگر شارع به ما بگوید که: در مادّۀ افتراق، این دو خبر، هر دو جامع شرائط هستند و به هردو عمل کن. میگوئیم بهچشم.
همین شارع اگر در اخبار علاجیّه، تعبدا به ما بگوید که: به راجح از آن دو خبر عمل کن. باز هم میگوئیم: بهچشم.
بنابراین: روی این مبنای دوّم، استبعادی پیش نمیآید.
الحاصل: حق اینستکه: در هیچیک از دو مثال قسم سوّم، جمع صحیح نمیباشد، بلکه باید اهمال ترجیح یعنی اعمال ترجیح نمود.
اینستکه: یک کسی بگوید: شما در مباحث قبل در آن موردی که تأسیس اصل نمودید، اقدام به اهمال ترجیح کرده، بین نصّ و ظاهر جمع نمودید. چرا در اینجا منکر اهمال ترجیح و جمع میشوید؟
و لذا ما به او پاسخ میدهیم که: بله، اقدام به اهمال توسط ما در قسم دوّم بود، و حال آنکه بحث ما در اینجا در قسم سوّم است، در نتیجه حرف ما در اینجا با سخن ما در آنجا تنافی ندارد.
توضیح ذلک اینکه:
1 - در آن بحث شیخ طوسی فرمود: اصالة العموم اکرم العلماء به ما میگوید: همۀ علماء واجب الاکراماند چه عادل و چه فاسق و لذا اصل مذکور را مقدّم میکرد بر دلیل.
2 - ما در پاسخ به ایشان گفتیم: با بودن دلیل نوبت به اصل نمیرسد، یعنی که باید اهمال ترجیح کرده بینهما را جمع کنید.
بهعبارت دیگر: من قبلا گفتم جمع بکن و اعمال ترجیح نکن، لکن در کجا؟
در آنجایی که احد الدلیلین مثل یحرم اکرام العالم الفاسق، بنفسه یعنی بدون نیاز به قرینۀ خارجیّه، قرینه باشد بر اینکه ظاهر اکرم العلما مراد نمیباشد.
لکن در جایی که اگر شما بخواهید از ظاهر رفع ید بکنید، نیاز به یک قرینه دارد (مثل قسم سوّم) یا نیاز به دو قرینه دارد (مثل قسم اوّل)، جمع جایز نیست.
زیرا که ترجیح فرع بر تعارض است در حالیکه نصّ و ظاهر حقیقتا متعارضین نیستند چونکه ظاهر توان تعارض با نص را ندارد.
رابطۀ نصّ با ظاهر، رابطۀ حاکم و محکوم است و لذا:
اگر در جایی گفته میشود در صورت تعارض نصّ با ظاهر، نصّ بر ظاهر مقدّم است از روی مسامحه است.
بهعبارت دیگر: اینکه گفته میشود با وجود ترجیح دلالی نوبت به ترجیح سندی نمیرسد در رابطۀ با ظاهر و اظهر است، فی المثل:
1 - ینبغی غسل الجمعه، ظهور در استحباب غسل جمعه دارد.
2 - اغتسل للجمعه، ظهور در وجوب غسل جمعه دارد.
پس: این دو خبر با هم در تعارضاند. منتهی دلالت ینبغی بر استحباب ظاهرتر است از دلالت اغتسل بر وجوب، و لذا:
اظهر و ظاهر محلّ و مصبّ اعمال ترجیح است.
پس: نصّ و ظاهر اصلا تعارضی با یکدیگر ندارند تا نوبت به اعمال ترجیح برسد.
بله امکان دارد در صورتی که خبر، خبر واحد باشد، سند آن دو معارضه کنند. فی المثل:
میشود که بین یحرم اکرام العالم الفاسق بهعنوان خبر واحد، معارضه بیفتد با صدورین، و لکن با دلالت این خبر واحد معارضهای وجود ندارد.
1 - مشهور قائل به صحت این نماز است، مشروط بر اینکه نمازگزار پس از رکعت چهارم به اندازۀ یک تشهد نشسته باشد.
2 - مرحوم شیخ طوسی در خلاف، مرحوم بهبهانی در حاشیۀ مدارک، مرحوم مجلسی در بحار، شیخ یوسف بحرانی در حدائق حکم به ابطال این نماز کردهاند.
بفرمائید اختلاف شما و مشهور با این حضرات در مسألۀ فوق بر چه اساسی است؟
حکم ما بر صحّت چنین نمازی روی مبنای خودمان است، و لذا میگوئیم بله:
یک روایت دارد که: (من استیقن أنّه زادة المکتوب...) نمازش باطل است، در حالیکه عمومیت دارد یعنی که چه در رکعت چهارم نشسته باشد یا نه.
روایت دیگر میگوید: که در چنین نمازی در صورتیکه نمازگزار در رکعت چهارم به قدر تشهد نشسته باشد نمازش صحیح است، که این نصّ است.
ما در ظهور آن عموم تصرّف کرده میگوئیم مراد آن روایاتی که حکم به ابطال چنین نمازی دارند اینستکه: اگر نمازگزار در رکعت چهارم به اندازۀ یک تشهد جلوس نداشته باشد، نمازش باطل است.
پس: ما همان کاری که با همۀ نصّ و ظاهرها انجام میدهیم، در اینجا نیز همان کار را انجام میدهیم.
و امّا شیخ طوسی هم روی مبنای خودش در اینجا نیز اعمال ترجیح کرده میفرماید:
آن روایت دالّ بر صحّت نماز مزبور، موافق با عامّه است.
روایتی هم که میگوید نماز مذکور باطل است، مخالف با عامّه است رجحان دارد بر آنکه موافق عامّه است و لذا مقدّم بر آن است.
اینستکه: با بودن ترجیح دلالی نوبت به ترجیحات دیگر نمیرسد. توضیح ذلک اینکه:
قد تمّت صلاته در یکی از این دو روایت، دلالت صریح بر صحّت این نماز دارد و حال آنکه روایت دیگر ظهورش در ابطال این نماز است مطلقا.
و لذا در ظهور آن تصرّف کرده میگوئیم: مراد این روایت از بطلان، مربوط به موردی است که جلوس نداشته باشد و لذا جمع بینهما میکنیم.
حجیّت یک خبر مشروط بر اینستکه: آن خبر از روی تقیّه صادر نشده باشد.
و لذا: اگر از طریق قرائنی بدست آید که خبر از روی تقیّه صادر شده است آن خبر فاقد اعتبار است.
مرجحیت در جایی است که دو امر معتبر وجود دارد که یکی بر دیگری رجحان دارد.
احتمال دارد که ایراد ما به ایشان که چرا اعمال ترجیح کرده و هر دو خبر را معتبر دانسته، وارد نباشد. چرا؟
زیرا امکان دارد که ایشان از قرائنی مثل اجماع و... بدست آورده که روایات دالّ بر صحّت نماز مزبور، از روی تقیّه صادر شدهاند، یعنی که اصلا حجّت نیستند.
وقتی روایات مورد نظر حجّت نباشند، دیگر ترجیحی در کار نیست.
وقتی که ترجیحی در کار نباشد، مخالفتی هم با ما ندارد.
چراکه باقیمانده، روایاتی که دلالت بر ابطال این نماز دارند.
فی المثل:
1 - یک روایت میگوید: اغتسل یوم الجمعة، که ظهور در وجوب غسل جمعه دارد.
2 - روایت دیگر میگوید: لا بأس بترک غسل الجمعه، که نص در عدم وجوب است.
ما در اینجا در ظهور اغتسل تصرّف کرده آن را حمل بر استحباب کرده با دیگری آن را جمع میکنیم.
صاحب حدائق مخالفت کرده میگوید: شما در اینجا باید اعمال ترجیح کرده ببینید کدامیک از آن دو راجح است، آن را گرفته و طرف مرجوح را طرح کنید.
و یا فی المثل:
1 - یک روایت میگوید: لا تأکل جنبا که فعل نهی است و ظهور در حرمت دارد، یعنی که غذا خوردن در حال جنابت حرام است.
2 - روایت دیگر میگوید: لا بأس بالاکل حال الجنابة، که نصّ در جواز است.
ما در اینجا اخذ به نصّ یعنی لا بأس... کرده، در لا تأکل تصرّف کرده، آن را حمل بر کراهت میکنیم.
باز صاحب حدائق مخالفت کرده میگوید: معنا ندارد که شما لا تأکل را که ظهور در حرمت دارد حمل بر کراهت کنید، بلکه باید اعمال ترجیح کنید یعنی ببینید که کدامیک از این دو روایت به لحاظ سندی بر دیگری ترجیح دارد آن را اخذ نمائید.
1 - ممکن است عام و خاص مطلق باشد.
2 - ممکن است تباین باشد.
3 - ممکن است عام و خاص من وجه باشد.
یک دلیل میگوید: اغتسل یوم الجمعه، که ظهور در وجوب غسل جمعه دارد.
دلیل دیگر میگوید: لا بأس بترک غسل الجمعه، که نصّ در ترک یعنی عدم وجوب است.
خوب نسبت بین این دو دلیل متعارض تباین است، چراکه یکی با ظهورش میگوید غسل جمعه واجب است، آن دیگری میگوید واجب نیست.
در اینستکه: نسبت نصّ و ظاهر. چه عام و خاص مطلق باشد، چه متباینین تفاوتی نمیکند، نصّ مقدّم بر ظاهر شده و ظاهر تأویل برده میشود بر آن نص.
البته در نصّ و ظاهری که متباینین هستند، تأویل و توجیه ظاهر بر دو گونه است:
1 - تأویل و توجیه قریب 2 - تأویل و توجیه بعید
مثال برای نصّ و ظاهری که متباینین بوده و ظاهر قریب التوجیه است:
یک دلیل میگوید: اغتسل للجمعة، که ظهور در وجوب غسل جمعه دارد.
دلیل دیگر میگوید: لا بأس بترک غسل الجمعه، که نصّ است و دلالت بر جواز ترک غسل جمعه دارد.
در اینجا اغتسل بهعنوان ظاهر، توجیه شده، تأویل رفته و حمل بر استحباب میشود و حمل میگردد بر نصّ. و لذا نصّ مقدّم بر ظاهر است.
و امّا مثال برای نصّ و ظاهری که متباینیناند و لکن تأویل و توجیه ظاهر بعید است:
یک روایت میگوید: ینبغی غسل الجمعه، که ظهور در استحباب دارد.
روایت دیگر میگوید: یجب غسل الجمعه، که نصّ در وجوب است.
در اینجا نیز یجب غسل الجمعه که نصّ در وجوب است مقدّم میشود بر ینبغی که ظهور در استحباب دارد، و لذا ینبغی را تأویل میبریم به ینبغی لزومی یعنی وجوبی که توجیه بعیدی است.
بله، در آن آیۀ شریفه که میفرماید: لاَ الشَّمْسُ یَنْبَغِی لَها أَنْ تُدْرِکَ الْقَمَرَ .
الحاصل: قاعده اینستکه: نص در همهجا مقدّم بر ظاهر میشود، اعم از اینکه در عام و خاص مطلق باشد یا در متباینین، متباینین هم چه قریب التوجیه باشند و چه بعید التوجیه. چرا؟
زیرا همان مناط جمعی که بین عام و خاص وجود دارد، همان مناط بعینه در متباینین هم وجود دارد.
اکرم العلماء که عام است و لا تکرم العالم الفاسق، که خاص است و فعل لا تکرم فعل نهی است و ظهور در حرمت دارد. ما خاص را بر عام مقدّم نمیکنیم.
پس: از نظر ما شرط تقدیم خاص بر عام اینستکه: خاص ناصّ باشد.
مثل: اکرم العلماء و یحرم اکرام العالم الفاسق، که عام و خاص مطلقاند و لکن خاص ناص است، و ما خاص را مقدّم بر عام و عام را تأویل میبریم. چرا؟
بخاطر اینکه اگر خاص ناص باشد، دیگر ظهوری برای عام باقی نمیماند لکن اگر خاص ظاهر باشد، ظهور آن عام به حال خود باقی است.
نصّ را اخذ و ظاهر را توجیه کرده، هماهنگ با نص کنیم.
در مقابل شیخ طوسی رحمه اللّه در هر نوعی از متعارضین حتّی اگر نص و ظاهر باشند، اعمال ترجیح کرده یعنی که راجح را گرفته، و مرجوح را کنار میگذارد.
بفرمائید مذهب سوّم چیست؟
مذهب مرحوم وحید بهبهانی است به تبع از شیخ طوسی که در مورد اوّل و دوّم با ما موافق است و لکن در مورد سوّم موافق شیخ طوسی است.
مورد اوّل در جایی که نصّ و ظاهر در عام و خاص مطلقاند و یا که در متباینینی هستند که حمل ظاهر بر نص قریب التوجیه باشد. فی المثل:
یک دلیل میگوید: اکرم العلماء، دلیل دیگر میگوید: یحرم اکرام العالم الفاسق.
مرحوم بهبهانی در اینجا با ما موافق است، یعنی که نص یعنی یحرم اکرام... را اخذ و ظاهر را که اکرم العلماء باشد توجیه کرده میگوید: مراد از علماء در آن علمای عدولاند.
2 - مورد دوّم در جایی بود که نص و ظاهر در متباینیناند، فی المثل:
یک دلیل میگوید: اغتسل یوم الجمعه، که ظهور در وجوب غسل جمعه دارد.
دلیل دیگر میگوید: یستحبّ غسل الجمعه، که نص بوده و صریح در استحباب است.
مرحوم بهبهانی، در اینجا نیز با ما موافق است چراکه میگوید:
اغتسل ظهور در وجوب دارد لکن ما از این ظهور رفع ید کرده حملش میکنیم بر استحباب و لذا با یستحبّ قابل جمع و تطبیق است.
و امّا مورد و مثال سوّم که ایشان با ما مخالف است، نص و ظاهر در متباینین بعید التوجیهاند:
یک روایت میگوید: ینبغی غسل الجمعه، که ظهور در استحباب دارد.
روایت دیگر میگوید: یجب غسل الجمعه، که نصّ در وجوب است.
مرحوم بهبهانی معتقد است که اینجا جای جمع نیست، چراکه بعید است که بشود ینبغی را که ظهور در استحباب دارد، حمل بر لزومی یا به تعبیر دیگر وجوبی نمود تا که با یجب تطبیق نماید.
یک روایت میگوید: اگر کسی بدن زنی را مس کند چه آن زن اجنبی باشد و چه زن خودش، وضوی او نقض و باطل نمیشود.
روایت دیگری میگوید: اگر کسی بدن زنی را مس نماید، چه زن خودش باشد و چه اجنبی، باید که وضویش را اعاده کند.
حال ما که شیخ انصاری هستیم میگوئیم:
روایت اوّل نصّ در عدم اعاده و وجوب اعاده است.
روایت دوّم ظهور در وجوب وضو دارد و لذا اعادۀ وضو لازم است.
بنابراین ما بر طبق قاعدۀ خود، این اعاده را تأویل برده، حمل بر استحباب میکنیم تا که با خبر اوّل هماهنگ شود.
امّا مرحوم بهبهانی میگوید: شما نمیتوانید این اعادهای را که ظهور در وجوب دارد، حمل بر استحباب کرده با آن دیگری جمع کنید.
بلکه در اینجا باید اعمال ترجیح کرده، و روایت اوّل را اخذ کنید. بدینصورت که:
آن روایتی که میگوید: وضوء در این مس نیست، بخاطر اینکه مخالف عامّه است، رجحان دارد بر آن دیگری و لذا آن را اخذ میکنیم.
و آن روایتی را که میگوید اعادۀ وضوء در اثر این مس لازم است، چون موافق عامّه است طرح میکنیم.
جناب شیخ پاسخ جنابعالی به مرحوم بهبهانی در اینجا چیست؟
پاسخ اوّل ما به ایشان اینستکه: به همان مناطی که در مورد اوّل اقدام به جمع کردید، به همان مناط باید که در مورد سوّم نیز اقدام به جمع کنید.
البته اگر از مرحوم وحید سؤال شود که بر چه اساسی در مورد اوّل اقدام به جمع کردید؟
ایشان پاسخ میدهد بر اساس آن قاعدۀ شایع که میگوید: ما من عامّ الاّ و قد خصّ.
و لذا عام اکرم العلماء را تخصیص زده میگوئیم مراد از علماء در آن علمای عدول است.
لکن این پاسخ به همراه ملاکش اشتباه است، چراکه قاعدۀ مذکور مناط و ملاک جمع نیست تا که ایشان خیال کنند که مسأله اختصاص به عام و خاص مطلق دارد.
بلکه مدار جمع بین نص و ظاهر اینستکه: در یکی از دو متعارض، احتمالی باشد، که آن احتمال در آن دیگری نباشد.
این مناط در تمامی موارد نص و ظاهر وجود دارد، چه در قسم اوّل، چه در قسم دوّم و چه در قسم سوّم.
یستحبّ غسل الجمعه، اغتسل یوم الجمعه را که ظهور در وجوب دارد، حمل بر استحباب کرده با دلیل دیگر جمع نمودید. چرا؟
زیرا بسیار شایع است که افعل را در بسیاری از روایات حمل بر استحباب کردهاند، و شما با اقدامتان در اینجا به این قاعدۀ شایع اعتراف و در قسم دوّم با اینکه عام و خاص مطلق نیست به آن عمل نمودید.
خوب همین کار را در سوّمی هم انجام بدهید، یعنی که اعاده را که ظهور در وجوب دارد حمل بر استحباب کنید.
الحاصل: در تمام موارد مذکور بین نص و ظاهر جمع میشود، و لذا اعمّ از اینکه در عام و خاص باشد یا در متباینین، در متباینین هم چه قریب التوجیه باشد و چه بعید التوجیه، باید که نصّ را اخذ، ظاهر را تأویل برده، هماهنگ با نصّ کنیم.
امّا اینکه مرحوم بهبهانی در قسم سوّم بنا را گذاشته است بر طرح روایت بخاطر اینکه تأویل آن جایز نیست، کار درستی نیست و لذا در پاسخ به کار ایشان میگوئیم:
اثر عملی تعبّد اینستکه: ما اثری را بر آن تعبّدمان به صدور مترتّب کنیم و حال آنکه شما اوّل متعبّد به صدور شدهاید و سپس اقدام به طرح روایت کردهاید که کار لغوی است.
خاتمه: در تعادل و تراجیح 6
عدم تعارض اصول و ادلّۀ اجتهادیّه 6
حساب شش صورت از دوازده صورت 7
حساب شش صورت دیگر 7
اصول عملیّه 7
حکومت ادلّه بر اصول شرعیّه 7
تشریح المسائل 8
ضابطۀ حکومت دلیل بر اصل 14
آزمایش 15
تفاوت بین حکومت و تخصیص 15
ثمرۀ عقلی بودن تخصیص و لفظی بودن حاکم 15
تشریح المسائل 16
حکومت ادلّۀ ظنیّه بر اصول سهگانۀ شرعیّه 19
جریان ورود و حکومت در اصول لفظیّه 20
بررسی دو صورت بعدی 21
تشریح المسائل 21
در بیان معنای من حیث هو 42
عدم تعارض در ادلّۀ قطعیّه و ادلّۀ ظنیّه 42
تشریح المسائل 43
کلام در اولویّت قانون جمع بر قاعده طرح 48
سخن ابن ابی جمهور در عوالی اللآلی 48
استدلال به اجماع بر اولویّت این قاعده 48
تشریح المسائل 49
عدم امکان عمل به این قاعده 52
عدم دلیل بر این قاعده 53
تشریح المسائل 54
دلیل چهارم 58
تشریح المسائل 59
دلیل پنجم 63
تشریح المسائل 63
دلیل ششم 66
دلیل اوّل بر بل الدلیل علی خلافه 66
دلیل دوّم بر بل الدلیل علی خلافه 66
دلیل سوّم 67
مخالفت این قاعده با اجماع 67
رجوع به کلام عوالی اللالی 67
تشریح المسائل 67
اقسام جمع 72
تعارض ظاهرین 73
ذکر مثال برای عام و خاص من وجه 73
ذکر مثال برای متباینین 73
در صورتیکه برای یکی از دو ظاهر مزیتی نسبت به ظاهر دیگر باشد 73
تفاوت میان اظهر و ظاهر با نصّ و ظاهر 74
بیان حکم اظهر و ظاهر 74
تشریح المسائل 74
حکم دو دلیل متعارض که ظهورشان مساوی است 77
چگونگی اخذ در خطمشی جمع 78
چگونگی اخذ در خطمشی طرح 78
مؤیّد دیگری بر خطمشی دوّم یعنی قانون جمع 78
کیفیّت این تفصیل 79
تشریح المسائل 79
تفریع شهید ثانی بر قاعدۀ جمع 84
امکان جمع بین بیّنات بوسیله تبعیض 85
عدم امکان جمع به تبعیض در تعارض اخبار 85
تشریح المسائل 86
اشکال 90
پاسخ 91
جمع بین بیّنات در حقوق مردم 92
اصل، در تعارض بیّنات، همان قرعه است 93
تشریح المسائل 93
تلخیص المطالب 99
مقام اوّل در متکافئین یا متعادلین 139
مقتضای اصل و قاعدۀ اوّلیّه در متکافئین چیست؟ 139
کلام سید مجاهد در اینکه مقتضای اصل تساقط است 139
اشتباه بودن مطلبی که قائل به تساقط در دو مرحله ذکر کرده 140
تشریح المسائل 140
اصل در متعارضین عدم تساقط است 146
تشریح المسائل 148
تشریح المسائل 152
قاعدۀ ثانویه 154
مقتضای اخبار عدم تساقط است 154
حکم متعارضین بنابر عدم تساقط 155
اخبار توقف و پاسخ به آنها 155
حجیّت اخبار از باب طریقیت است 155
تشریح المسائل 156
تنبیه 159
وضعیّت تخییر نسبت به مجتهد و مقلّد 159
تشریح المسائل 160
تنبیه دوّم: در اینکه این تخییر بدوی است و یا استمراری 164
مختار شیخنا تخییر بدوی است 165
تشریح المسائل 166
حکم تعادل در امارات منصوبۀ در غیر احکام وجوب توقف است 170
تشریح المسائل 171
وجوب فحص از مرجّحات در متعارضین 175
تشریح المسائل 176
تلخیص المطالب 179
مقام دوّم: در تراجیح 204
تشریح المسائل 204
مقام اوّل: در وجوب ترجیح میان دو دلیل متعارض و استدلال بر آن 207
تشریح المسائل 209
مناقشه در وجوب ترجیح 215
جواب از مناقشه 216
عدم اندراج این مسأله در مسألۀ دوران الامر بین تعیین و تخییر 216
تشریح المسائل 217
تحقیق در مسأله 223
طرح یک توهّم و دفع آن 224
تشریح المسائل 225
اصل وجوب عمل به مرجّح و به آنچه احتمال داده میشود که مرجّح است 232
ششمین دلیل مستدل بر وجوب ترجیح 233
مناقشه شیخ در دلیل مزبور 233
تشریح المسائل 233
تشریح المسائل 238
حمل اخبار ترجیح بر استحباب در کلام سید صدر 241
مناقشۀ شیخ در کلام سید صدر 242
تشریح المسائل 242
تلخیص المطالب 247
مقام دوّم در اخبار علاجیّه 263
مرجّحات حکمین 264
حکم حدیثهای مختلف و متعارض در جایی که مستند حکم و قضاء دو حاکم بوده 265
مرجّحات خبری 265
تشریح المسائل 268
تشریح المسائل 273
مرفوعۀ زراره 276
تشریح المسائل 277
روایت صدوق 279
روایت قطب راوندی 280
روایت حسین ابن سرّی 282
روایت حسن بن جهم 282
روایت محمد بن عبد الله 282
روایت سماعة بن مهران) 282
روایت معلی بن خنیس 283
روایت حسین بن مختار 283
روایت ابی عمرو کنانی 284
روایت محمد بن مسلم 285
روایت ابی حیّون 285
روایت داوود بن فرقد 285
بیان تعارض میان مقبوله و مرفوعه 288
راه علاج اختلاف بین مرفوعه و مقبوله 288
اشکال در توجیه سوّم 289
تشریح المسائل 290
دوّمین تعارض 294
تعارض 294
علاج تعارض 295
تشریح المسائل 295
راه درمان تعارض سوّم 297
اشکال 297
جواب 297
چهارمین تعارض 297
راه علاج اوّل 298
راه علاج دوّم 298
تشریح المسائل 298
تعارض پنجم 303
اشکال 304
مراد امام در روایت سیزدهم 304
مراد امام در روایت چهاردهم 304
تشریح المسائل 304
تلخیص المطالب 307
مقام سوّم در عدم اکتفاء به مرجّحات منصوصه (و تعدی به مرجّحات غیر منصوصه) 314
معتضد بودن، نه مرجّح بودن موافقت با کتاب 315
کلام مرحوم کلینی در دیباچۀ کافی 315
توضیح کلام مرحوم کلینی 316
توجیه شیخنا از این سخن کلینی که گفت تخییر مطابق احتیاط است 317
بیان یک طعن نابجا به اصولیین 317
سخن محدّث بحرانی در این رابطه 317
تشریح المسائل 317
مقتضای روایات از نظر خود شیخ انصاری 323
تشریح المسائل 324
عدم اکتفاء به مرجّحات منصوصه 327
تنقیح مناط به برکت دو صفت اصدقیّت و اوثقیت 328
مؤیّدی بر اینکه اصدقیّت و... مرجّح طریقی بوده و دارای مناطاند 328
تشریح المسائل 329
فراز دوّم از فرازهای اخبار علاجیّه 333
تشریح المسائل 334
فراز سوّم از فرازهای چهارگانۀ مورد بحث 337
فراز چهارم از فرازهای چهارگانۀ مورد بحث 338
تشریح المسائل 338
تلخیص المطالب 340
مقام چهارم: در بیان مرجّحات 373
تشریح المسائل 374
مرجّحات داخلیه 377
تأخّر مرجّحات داخلیه به لحاظ رتبه از ترجیح دلالی و استدلال بر آن 378
تشریح المسائل 378
چرا با بودن ترجیح دلالی نوبت به دیگر مرجّحات نمیرسد؟ 382
بیان اوّل 382
بیان دوّم 382
جواب شرط مذکور 382
تشریح المسائل 383
ظاهر کلام شیخ طوسی برخلاف کبرای کلّی 388
تشریح المسائل 389
کلام شیخ طوسی 392
حکم ظاهرین متباینین 393
تشریح المسائل 394
تصریح شیخ طوسی در عدّه و تغایر آن با کلامش در استبصار 396
نظر مرحوم شیخنا در رابطۀ با مطلب فوق 397
ظهور کلام محدّث بحرانی در رأی قبلی شیخ طوسی 397
ظهور کلام صاحب حدائق در کلام محقّق قمی 397
اشکال سلطان العلماء به میرزای قمی 397
ردیّۀ میرزای قمی بر سخن سلطان العلماء و مشهور هر دو 397
تشریح المسائل 397
مناقشۀ شیخنا در بیانات احسائی و مرحوم شیخ طوسی 400
بیان سوّم: در تقویت مذهب مشهور 400
بیان چهارم: در تقویت مذهب مشهور 400
تشریح المسائل 401
اشکال در جمعی که متوقف است بر تصرف در هر دو خبر 404
تشریح المسائل 405
اشکال در جمعی که متوقف بر تصرّف در احدهما لا بعینه است 407
چرا قسم سوّم را ملحق به قسم اوّل کرده و آن را داخل در اخبار علاجیّه نمودید؟ 407
طریقۀ علماء در قسم اوّل و سوّم، اعمال ترجیح است 408
تشریح المسائل 408
تفصیل در دو مثال قسم سوّم از اقسام جمع 410
ردّیّۀ شیخنا بر تفصیل فوق 411
تشریح المسائل 411
اشکال مقدر 415
تشریح المسائل 416
تنبیه اوّل: خارج بودن تقدیم نص بر ظاهر از مسألۀ ترجیح 418
تشریح المسائل 418
تنبیه دوّم: نظریه شیخنا و مشهور پیرامون نصّ و ظاهر 420
چرا تقدیم خاص مشروط بر اینستکه: ناصّ باشد؟ 420
بیان دوّمین نظریّه پیرامون نصّ و ظاهر 421
توجیه روش شیخ طوسی در ابطال نماز مورد بحث 421
قول سوّم یا مذهب تفصیل 423
توافق بهبهانی در دو مورد ذیل با ما 423
مخالفت بهبهانی در مورد ذیل با ما 423
کلام مرحوم بهبهانی 423
تشریح المسائل 424
مناقشۀ شیخنا در کلام وحید بهبهانی 429
پاسخ اوّل 429
پاسخ دوّم 429
پاسخ سوّم 429
بیان دو احتمال در کلام ایشان 430
تشریح المسائل 430
تلخیص المطالب 431