ghaemiyeh.com
سرشناسه : مكارم شيرازي، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پديدآور : پيام قرآن: روش تازهاي در تفسير موضوعي قرآن / ناصر مكارمشيرازي، با همكاري جمعي از فضلا.
مشخصات نشر : تهران: دارالكتب الاسلاميه، ۱۳۷۷.
مشخصات ظاهري : ۱۰ج.
شابك : دوره 964-440-061-5 : ؛ ۲۵۰۰۰ ريال: ج.۱، چاپ هفتم: 964-440-050-X ؛ ۶۰۰۰۰ ريال (ج.۱، چاپ دهم) ؛ ج.۲: 964-440-052-6 ؛ ۲۵۰۰۰ ريال (ج.۲، چاپ هفتم) ؛ ۲۵۰۰۰ ريال (ج.۲، چاپ هشتم) ؛ ۴۰۰۰۰ ريال (ج. ۳، چاپ هشتم) ؛ ۶۰۰۰۰ ريال: ج.۳، چاپ نهم964-440-053-4 : ؛ ۲۰۰۰۰۰ ريال(ج.۳، چاپ يازدهم) ؛ ج.۴964-440-054-2 : ؛ ۶۰۰۰۰ ريال : ج.۴ ٬چاپ هشتم964-440-054-2 : ؛ ج.۵: 964-440-055-0 ؛ ۲۵۰۰۰ ريال (ج.۵، چاپ ششم) ؛ ۶۰۰۰۰ ريال (ج.۵، چاپ هشتم) ؛ ۲۰۰۰۰۰۰ ريال ( ج.۵، چاپ نهم ) ؛ ج.۶: 964-440-056-9 ؛ ۶۰۰۰۰ ريال (ج.۶ ٬ چاپ هشتم) ؛ ج.۷964-440-057-7 : ؛ ۶۰۰۰۰ ريال (ج.۷، چاپ هفتم) ؛ ج.۸: 964-440-058-5 ؛ ۴۰۰۰۰ ريال (ج.۸، چاپ ششم) ؛ ج.۹964-440-059-3 : ؛ ۲۵۰۰ ريال (ج.۹، چاپ پنجم) ؛ ۶۰۰۰۰ ريال (ج.۹، چاپ هفتم) ؛ ج.۱۰964-440-060-7 : ؛ ۴۰۰۰۰ ريال (ج.۱۰ ٬ چاپ پنجم)
يادداشت : فهرستنويسي براساس جلد دوم، ۱۳۷۶.
يادداشت : ج.۱ (چاپ هفتم: ۱۳۸۱).
يادداشت : ج.۱ (چاپ هشتم: ۱۳۸۴).
يادداشت : ج. ۱ (چاپ نهم: ۱۳۸۶).
يادداشت : ج.۱ (چاپ دهم: ۱۳۸۸).
يادداشت : ج.۲ (چاپ چهارم: ۱۳۸۱).
يادداشت : ج.۲ (چاپ هشتم: ۱۳۸۱).
يادداشت : ج.۲ (چاپ نهم: ۱۳۸۶).
يادداشت : ج. ۳ (چاپ هشتم: ۱۳۸۶).
يادداشت : ج.۳ (چاپ نهم: ۱۳۸۸).
يادداشت : ج.۳(چاپ يازدهم: ۱۳۹۲).
يادداشت : ج.۴ (چاپ هشتم: ۱۳۸۹).
يادداشت : ج.۵ (چاپ ششم: ۱۳۸۱).
يادداشت : ج.۵ ( چاپ نهم: ۱۳۹۲ ).
يادداشت : ج.۵ (چاپ هفتم: ۱۳۸۶).
يادداشت : ج.۵ و ۶ (چاپ هشتم : ۱۳۸۹).
يادداشت : ج.۷ (چاپ هفتم: ۱۳۸۹)
يادداشت : ج.۸ (چاپ ششم: ۱۳۸۶).
يادداشت : ج.۹ (چاپ پنجم: ۱۳۸۱).
يادداشت : ج.۹ (چاپ هفتم: ۱۳۸۹).
يادداشت : ج.۱۰ (چاپ پنجم : ۱۳۸۶).
يادداشت : كتابنامه.
مندرجات : ج. ۱. معرفت و شناخت در قرآن مجيد.- ج. ۲. خداجويي و خداشناسي در قرآن.- ج.۳. طرق معرفتالله در قرآن مجيد.- ج. ۴. صفات جمال و جلال در قرآن مجيد.- ج. ۵. معاد در قرآن مجيد (۱).- ج. ۶. معاد در قران مجيد (۲).- ج. ۷. نبوت خاصه در قرآن مجيد (۱).- ج. ۸. نبوت خاصه در قرآن مجيد (۲).- ج. ۹. امامت و ولايت در قرآن مجيد .- ج. ۱۰. حكومت اسلامي در قرآن مجيد.
موضوع : قرآن-- تحقيق
موضوع : الهيات
رده بندي كنگره : BP۶۵/۴/م۷پ۹ ۱۳۰۰ي ب
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۱۵
شماره كتابشناسي ملي : م۷۷-۳۵۶۷
تفسير موضوعى چيست؟ و چه مشكلاتى را حل مىكند؟
پاسخ به اين دو سؤال مهم اثر عميقى در فهم صحيحتر و بهتر كتابهايى چون كتاب حاضر دارد؛ و تا جواب اين دو پرسش روشن نشود نمىتوان به خوبى دريافت كه اين گونه كتابها چه هدفى را تعقيب مىكند؟
در پاسخ سؤال اوّل يادآور مىشويم كه «قرآن مجيد» كتابى است كه در طول 23 سال با توجه به نيازها و شرايط مختلف اجتماعى و حوادث گوناگون نازل شده، و همگام با پيشرفت جامعه اسلامى پيشروى كرده است.
آيات سورههايى كه در مكه نازل شده عمدتاً ناظر به تحكيم پايههاى ايمان و اعتقاد نسبت به توحيد و معاد، و مخصوصاً مبارزه شديد و پىگير با شرك و بتپرستى است؛ در حالى كه آيات سورههايى كه در مدينه نازل شده و طبعاً بعد از تشكيل حكومت اسلامى بوده ناظر به احكام اجتماعى و عبادى و سياسى و تشكيل بيتالمال و نظام قضايى اسلام و مسائل مربوط به جنگ و صلح و نبرد با منافقان و امثال آن مىباشد كه اسلام با آن درگير بوده است.
بديهى است هيچيك از اين مسائل به صورت يك رساله عمليه يا يك كتاب درسى و كلاسيك مطرح نشده، بلكه طبق نيازها، و مناسبتها، و ضرورتها، آيات نازل گشته است، مثلًا ملاحظه مىكنيم كه احكام مربوط به جهاد و دستورات جنگى و عهدنامهها و اسيران و غرامتهاى جنگى و مانند آن به طور پراكنده در هر غزوه به مناسبت آن غزوه نازل شده، درست مانند نسخههاى يك طبيب ماهر كه هر روز به تناسب حال بيمار مىنويسد تا او را به سلامت كامل برساند.
حال اگر آيات قرآن را كه در هر سوره از سورهها نازل شده به ترتيب تفسير كنيم نام آن «تفسير ترتيبى» خواهد بود، و اگر آيات مربوط به يك «موضوع» را از تمام قرآن جمعآورى نموده در كنار هم بچينيم، و آن را فصلبندى نموده تفسير كنيم نامش «تفسير موضوعى» است.
مثلًا هرگاه تمام آيات مربوط به جهاد كه در طى ده سال در سورههاى مدنى نازل شده، يا آيات مربوط به اسماء و صفات خداوند كه در طى 23 سال در تمام قرآن نازل گرديده، در كنار هم قرار گيرد، و در رابطه با يكديگر تفسير شود تفسير موضوعى نام خواهد داشت؛ در حالى كه اگر هر آيه را در جاى خود جداگانه مورد بحث و بررسى قرار دهيم همان تفسير ترتيبى است.
هريك از اين دو نوع تفسير مزايا و آثارى دارد كه هريك از آن دو ما را از ديگرى نى نياز نمىكند و به مصداق «هر چيز به جاى خويش نيكو است» هر دو نوع تفسير براى پژوهندگان قرآن ضرورى و لازم است.- البتّه در آغاز كار تفسير ترتيبى سپس تفسير موضوعى-.
«تفسير ترتيبى» اين مزايا را دارد:
جايگاه هر آيه را با زمان و مكان نزولش با آيات قبل و بعدش، با قرائن داخلى و خارجى آن روشن مىسازد كه بدون اينها فهم دقيق معناى آيه ممكن نيست.
به تعبير ديگر؛ تفسير ترتيبى هر آيهاى را درست در جاى خود مىبيند، و رابطه آن را با حيات جامعه اسلامى و پيشرفت و تكامل آن در نظر مىگيرد؛ و اين رابطه مسائل زيادى را كشف مىكند؛ در حالى كه در تفسير موضوعى آيات از شكل حوادث عينى و جزئى در آمده و شكل كلى به خود مىگيرد و از جايگاه خود تا حدى دور مىشود.
ولى در عوض تفسير موضوعى مىتواند از مسائل زير، پرده بردارد:
1- ابعاد پراكنده يك موضوع را كه در آيات مختلف آمده در كنار هم قرار مىدهد و موضوعات را به صورت چند بعدى و جامع مىنگرد و طبعاً حقايق تازهاى از آن كشف مىكند.
2- ابهاماتى كه در بدو نظر در بعضى از آيات قرآن به چشم مىخورد با توجه به اصل اساسى «القرآن يفسر بعضه بعضاً» (آيات قرآن يكديگر را تفسير مىكنند) بر
طرف مىسازد.
3- جهانبينى اسلام، و بطور كلى، نگرش آن را در هر مسأله و هر موضوع آشكار مىسازد.
4- بسيارى از اسرار نهفته قرآن را تنها با روش تفسير موضوعى مىتوان آشكار ساخت و به ژرفاى آيات آن تا آنجا كه در حوصله استعداد انسانها است دست يافت.
بنابراين؛ هيچ مسلمان ژرف انديش و آگاهى بىنياز از اين دو نوع تفسير نيست.
اگر چه از قديمترين ايّام، حتى از عصر ائمه هدى عليهم السلام «تفسير موضوعى» مورد توجه بوده، و دانشمندان اسلام در اين زمينه كتابها نوشتهاند كه نمونه روشن آن كتابهاى «آيات الاحكام» است، ولى بايد اعتراف كرد كه تفسير موضوعى از رشد شايسته خود بىنصيب بوده، و هنوز مراحل طفوليت خود را طى مىكند، و بايد در پرتو زحمات دانشمندان به محل شايسته خود برسد.
كتاب حاضر «پيام قرآن» كه با ابداع «يك روش كاملًا تازه» در تفسير موضوعى قرآن، گامهاى جديدى را در اين موضوع برداشته و بحمداللَّه از استقبال گسترده و حمايت روز افزون قشرهاى وسيعى بهرهمند بوده باز در آغاز راه است، و نياز به همكارى و همفكرى بيشتر از سوى علماى اسلام و مفسّران عالى مقام دارد تا بتواند به هدف نهايى برسد، و ما هميشه در انتظار نظرات تكميلى اهل نظر و ارباب معرفت بوده و هستيم؛ و از خداى بزرگ توفيق و هدايت بيشتر را مىطلبيم.
قم- حوزه علميه
ناصر مكارم شيرازى
با همكارى دانشمندان محترم و حجج اسلام آقايان:
محمد رضا آشتيانى
محمد جعفر امامى
عبدالرسول حسنى
محمد اسدى
حسين طوسى
سيد شمس الدين روحانى
محمد محمدى
اشاره
ارسال رسل و انزال كتب، و به تعبير ديگر «بعثت پيامبران الهى» و نزول كتابهاى آسمانى، رابطه مستقيمى با جهان بينى قرآن دارد.
هنگامى كه قرآن مىگويد: وَ مَا خَلَقْتُ الجِنَّ وَ الْانْسَ الَّا لِيَعْبُدُونَ «من جن و انس را نيافريدم مگر براى اينكه مسير عبوديت و بندگى مرا طى كنند»(1)
و يا مىگويد: يَا أَيُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلَاقِيهِ «اى انسان تو با تلاش و رنج به سوى پروردگارت مىروى و او را ملاقات خواهى كرد»(2)به خوبى مىتوان فهميد كه در اين راه طولانى و پرخوف و خطرى كه انسان رو به سوى كمال مطلق يعنى ذات پاك خداوند پيش مىرود، هرگز بىنياز از رهبران الهى نيست، و طى اين مرحله بى همرهى خضر كردن، نتيجهاش گرفتار شدن در ظلمات و گمراهى است.
به همين دليل انبياء به عنوان «رهبران» و كتب آسمانى به عنوان «دستورالعملها» تعيين مىشوند، تا «همت» آنها «بدرقه» راه انسان گردد و اين «نوسفران» را همرهى كنند تا به سر منزل مقصود برسند و از «ظلمات» رهايى يابند.
به تعبير ديگر: زندگى اجتماعى انسان نه در مرحله قانونگذارى، و نه در مرحله ضمانت اجرا، و نه تأمين عدالت اجتماعى بدون هدايت جهان غيب و ذات پاك الهى ممكن نيست، در حقيقت انبياء و پيامبران حلقه اتصال جهان انسانيت با «عالم غيباند».
با اين اشاره به قرآن باز مىگرديم و ببينيم قرآن مجيد در اين زمينه چه مىگويد:
1- هُوَ الَّذِى بَعَثَ فِى الْأُمِّيّينَ رَسُولًا مِّنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ
آيَاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ انْ كَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِى ضَلَالٍ مُّبِينٍ (1)2- رَبَّنَا وَ ابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولًا مِّنْهُم يَتْلُوا عَلَيْهِم آيَاتِكَ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُزَكّيِهِمْ انَّكَ انْتَ الْعَزْيزُ الْحَكِيمُ (2)
3- كَمَآ ارْسَلْنَا فِيكُمْ رَسُولًا مِّنْكُمْ يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آيَاتِنَا وَ يُزَكِّيكُمْ وَ يُعَلِّمُكُمُ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُعَلِّمُكُمْ مَّا لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ (3)
4- لَقَدْ ارْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَ انْزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَ الْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ(4)
5- الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِىَّ الْامِّىَّ الَّذِى يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِى التَّوْراةِ وَ الْانْجِيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ ينْهَاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَيُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبَاتِ وَيُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبَائِثَ وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ اْلَاغْلَالَ الَّتِى كَانَتْ عَلَيْهِمْ ... اولَئِكَ هُمُ المُفْلِحُونَ (5)
6- الر كِتَابٌ انْزَلْنَاهُ الَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ الَى النُّورِ بِاذْنِ رَبِّهِمْ الى صِراطَ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ(6)
7- وَ مَا نُرْسِلُ الْمُرْسَلِينَ الَّا مُبَشِّرينَ وَ مُنْذِريْنَ فَمَنْ
آمَنَ وَ اصْلَحَ فَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لَاهُمْ يَحْزَنُونَ (1)
8- رُسُلًا مُبَشِّرينَ وَ مُنْذِرِينَ لِئلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةً بَعْدَ الرُّسُلِ (2)9- كَانَ النَّاسُ امَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيّينَ مُبَشِّرينَ وَ مُنْذِرينَ وَ انْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ (3)
10- هَذَا بَلَاغٌ لِلنَّاسِ وَ لِيُنْذَرُوا بِهِ وَ لِيَعْلَمُوا انَّمَا هُوَ إِلهٌ وَاحِدٌ وَ لِيَذَّكَّرَ اولُوا الْالْبَابِ (4)
11- يَا ايُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا للَّهِ وِ لِلرَّسُولِ اذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ (5)
ترجمه
1- او كسى است كه در ميان جمعيّت درس نخوانده رسولى از خودشان برانگيخت تا آياتش را بر آنها بخواند و آنها را پاكيزه كند، و كتاب و حكمت بياموزد، هرچند پيش از آن در گمراهى آشكارى بودند.
2- پروردگارا! در ميان آنها پيامبرى از خودشان مبعوث كن، تا آيات تو را بر آنها بخواند، و آنها را كتاب و حكمت بياموزد و پاكيزه كند، زيرا تو توانا و حكيمى (و بر اين كار قادرى).
3- همانگونه (كه با تغيير قبله نعمت خود را بر شما كامل كرديم) رسولى در ميان شما از نوع خودتان فرستاديم تا آيات ما را بر شما بخواند، و شما را تزكيه كند، و كتاب و حكمت بياموزد و آنچه نمىدانستيد به شما ياد دهد.
4- ما رسولان خود را با دلايل روشن فرستاديم، و با آنها كتاب (آسمانى) و ميزان (شناسايى حق و قوانين عادلانه) نازل كرديم، تا مردم قيام به عدالت كنند.
5- آنها كه از فرستاده (خدا) پيامبر «امى» پيروى مىكنند كسى كه صفاتش را در تورات و انجيلى كه نزدشان است، مىيابند و آنها را به معروف دستور مىدهد و از منكر باز مىدارد پاكيزهها را براى آنها حلال مىشمرد، ناپاكها را تحريم مىكند، و بارهاى سنگين و زنجيرهايى را كه بر آنها بود (از دوش و گردنش) بر مىدارد ... آنان رستگارانند.
6- اين كتابى است كه بر تو نازل كرديم تا مردم را از تاريكىهاى (شرك و ظلم و طغيان) به سوى روشنايى (ايمان و عدل و صلح) به فرمان پروردگارشان درآورد، به سوى راه خداوند عزيز و حميد.
7- ما پيامبران را جز براى «بشارت» و «بيم» نمىفرستيم آنها كه ايمان مىآورند (و خويشتن را) اصلاح كنند نه ترسى دارند و نه غمگين مىشوند.
8- پيامبرانى كه بشارت دهنده و بيم دهنده بودند، تا براى مردم بعد از اين پيامبران بر خدا حجتى باقى نماند (و بر همه اتمام حجت شود).
9- مردم (در آغاز) يك دسته بيشتر نبودند (و تضادّى در ميان
آنها وجود نداشت، تدريجاً جوامع و طبقات پديد آمدند) سپس در ميان آنها اختلافات، (و تضادهايى) به وجود آمد، خداوند پيامبران را برانگيخت تا مردم را بشارت دهند و انذار كنند، و كتاب آسمانى كه به بسوى حق دعوت مىكرد بر آنها نازل نمود تا در ميان مردم در آنچه اختلاف داشتند حكومت كند ...
10- اين (قرآن) ابلاغى است براى (عموم) مردم تا همه انذار شوند و بدانند او معبود واحد است و تا صاحبان مغز و انديشه پند گيرند.
11- اى كسانى كه ايمان آوردهايد دعوت خدا و پيامبر را اجابت كنيد هنگامى كه شما را به سوى چيزى مىخواند كه مايه حياتتان است.
در اين آيات، ده فلسفه درباره «بعثت پيامبران» شمرده شده است:
در آيات يك و دو، اشاره به دو هدف عمده از اهداف بعثت و فلسفه ارسال رسل شده، كه همان مسأله «تعليم» و «تربيت»- يا «تربيت» و «تعليم»- است.
نخست مىفرمايد: «او كسى است كه در ميان قوم درس نخوانده، رسولى از خودشان برانگيخت تا آياتش را بر آنان بخواند»: هُوَ الَّذى بَعَثَ فِى الْامِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ (1)
و از آنجا كه تلاوت آيات حق مقدمهاى است براى تزكيه و تعليم كتاب و حكمت و زدودن آثار گمراهى و شرك، مىافزايد: «و آنها را «پاكيزه» كند و «كتاب» و «حكمت» به آنها بياموزد، هرچند قبل از آن در گمراهى آشكارى بودند».
وَ يُزَكّيِهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ انْ كَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِى ضَلَالٍ مُبِينٍ
درست است كه هدف نهايى از تلاوت آيات و تعليم كتاب و حكمت همان تزكيه و پاكسازى روح و جسم و فرد و جامعه است؛ و آموختن كتاب و حكمت جنبه طريقى نسبت به تزكيه دارد و مقدّمهاى براى آن محسوب مىشود؛ ولى به خاطر اهميّت تزكيه، بر تعليم كتاب و حكمت مقدّم شده است.
اين در حالى است كه، در دوّمين آيه مورد بحث كه بازگو كننده دعاى ابراهيم در حق امّت اسلام است، «تعليم كتاب و حكمت» بر «تزكيه» مقدّم شمرده شده، و هركدام را در جايگاه ويژه طبيعيش جاى داده است؛ مىفرمايد: «پروردگارا! در ميان آنها پيامبرى از خودشان مبعوث فرما، تا آيات تو را بر آنان بخواند، و آنها را كتاب و حكمت بياموزد و تزكيه كند، زيرا تو توانا و حكيمى» رَبَّنَا وَابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِكَ وَيُعَلِّمُهُمْ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُزَكِّيهِمْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (2)
آرى؛ اين است تقاضاى ابراهيم از خدا درباره امت بزرگ اسلامى و پيروان محمّد صلى الله عليه و آله و سلم كه هدف بعثت اين پيامبر بزرگ (و ساير پيامبران) را در آن باكمال وضوح بيان كرده است.
اين دو آيه مملوّ از نكات جالب بسيارى است:
اوّلًا. تعبيرى كه در آيه نخست آمده از يكسو دليل بر خداشناسى، و از سوى ديگر دليلى بر نبوت خاصّه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم است؛ مىگويد: «خدا آن كسى است كه چنين پيامبرى را با اين ويژگىها كه جز به نيروى «اللَّه» ممكن، نيست مبعوث كرد» هُوَ الَّذِى بَعَثَ ... و نيز مىگويد. «پيامبر آن كسى است كه از ميان «اميين» برخاست»، گروهى كه همه بىسواد بودند و با اين كه نگار من به مكتب نرفته بود و خط ننوشته بود، مسالهآموز صدها و هزاران مدرس شد، و چنان علم و حكمتى به پيروان خود آموخت كه پس از مدت كوتاهى از ميان آنها عالمان بزرگ برخاستند و تمدنى عظيم و درخشان بنيان نهادند.
ثانياً. در هر دو آيه سخن از «چهار موضوع» به ميان آمده است: «تلاوت آيات الهى» و «تعليم كتاب» و «تعليم حكمت» و سپس «تزكيه و پاكسازى و تربيت».
صورت طبيعى اين چهار موضوع به گونهاى است كه اشاره شد؛ نخست بايد گوشهاى انسانها با كلمات حق آشنا گردد، سپس از اعماق اين كلمات محتواى كتاب را درك كند، و بعد به حكمت يعنى اسرار آن آشنا شود، و به دنبال همه اينها روح و جسمش پاك و پاكيزه گردد.
اين ترتيب طبيعى در آيه مربوط به دعاهاى ابراهيم منعكس است؛ ولى در سوره جمعه (و همچنين آيه 164 سوره بقره) «تزكيه» بر «تعليم كتاب و حكمت» مقدّم داشته شده، تا اين حقيقت روشن شود كه هدف نهايى از همه اين مقدمات همان پاكى و تقوا و تربيت انسانها و رشد ارزشهاى اخلاقى و انسانى در بين آنان مىباشد.
ثالثاً. با توجه به اينكه در دو آيه از قرآن مجيد «تزكيه» مقدّم بر «تعليم»؛ و در يك آيه «تعليم» مقدّم بر «تزكيه» ذكر شده، اين سؤال پيش مىآيد كه كداميك از اين دو، اصل و ديگرى فرع است؟
پاسخ اين سؤال همانگونه كه قبلًا هم اشاره شد چندان پيچيده نيست؛ زيرا علم جنبه طريقى و مقدمى دارد و هدف نهايى، تربيت انسان و تزكيه نفوس و تكامل روح و جان مىباشد؛ و به تعبير؛ ديگر تلاوت آيات قرآن و تعليم علم و حكمت همه براى رسيدن به آن هدف بزرگ است؛ بنابراين اينها همه مقدمه و تزكيه، ذىالمقدمه بشمار مىآيد، و اگر در دو آيه ديگر تزكيه پيش از تعليم كتاب و حكمت ذكر شده، تنها براى نشان دادن اهميّت آن است.
از اين گذشته؛ هريك از اين دو امر در ديگرى اثر مىگذارد، يعنى تا مرحلهاى از تزكيه نفس نباشد انسان به دنبال علم نمىورد، و تا علم نباشد مراتب بالاتر تزكيه حاصل نمىشود؛ بنابراين تعليم و تزكيه در يكديگر تأثير متقابل دارند، و ممكن است تنوع آيات در اين زمينه براى توجه دادن به اين امر باشد.
البتّه؛ نبايد فراموش كرد كه بعضى از علوم مانند علوم مربوط به معارف، معرفة اللَّه و شبيه آن جنبه ذاتى و نفسى دارد؛ يا به تعبير ديگر مطلوب بالذات است؛ ولى علوم ديگر تنها جنبه مقدمى دارد؛ لذا ممكن است تنوع آيات فوق، اشاره به اين نكته نيز باشد.
رابعاً. در اينكه كتاب و حكمت با هم چه تفاوتى دارند، بعضى معتقدند: كتاب، اشاره به قرآن و حكمت، اشاره به احاديث و سنت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىكند يا اينكه كتاب اشاره به مجموعه احكام و دستورات الهى، و حكمت اشاره به اسرار و فلسفههاى آنها است؛ زيرا هميشه آگاهى بر اسرار و فلسفهها سبب مىشود كه انسان در اجراى احكام و دستورات مصممتر باشد.
اين احتمال نيز وجود دارد كه ذكر اين دو (كتاب و حكمت) با هم اشاره به دو سرچشمه معرفت و شناخت يعنى: «وحى» و «عقل» باشد.
خامساً. واژه «اميين» به گفته بسيارى از مفسّران اشاره به كسانى است كه خواندن و نوشتن را نمىدانستند، و علم و دانش مطلقاً نداشتند، گويى به همان صورتى كه از
«ام» (مادر) متولّد شده بودند، دست نخورده باقى ماندهاند.
برخاستن پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از ميان چنين قومى دليلى بر عظمت مقام و حقانيّت دعوت او است.
ولى بعضى از مفسّران «اميين» را اشاره به مردم مكه مىدانند كه «ام القرى» (مادر آبادىها) نام داشت؛ و گاه گفتهاند: منظور از «اميين» قوم عرب است، آن هم به دليل اين كه درس نخوانده بودند.
ولى معناى اوّل از همه مناسبتر است.
سادساً. تعبير به «ضلال مبين» (گمراهى آشكار) رساترين تعبيرى است كه وضع عرب جاهلى را مشخص مىكند. آنها در گمراهى بودند، نه گمراهى مخفى و پنهان؛ بلكه گمراهى آشكار از هر نظر؛ آيا بتپرستى، فرزندكشى، تعصبات زشت قبيلهاى، خونريزى مداوم، افتخار به غارتگرى و امثال اين امور گمراهى آشكار نيست؟
سومين آيه باز اشاره به مسأله تعليم و تربيت دارد كه از طريق بعثت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم براى مسلمانان حاصل شد، با اين تفاوت كه مخصوصاً انگشت روى علوم و دانشهايى مىگذارد كه آگاهى بر آن بدون بعثت پيامبر ممكن نبود؛ و مىفرمايد: «همانگونه كه رسولى در ميان شما از خودتان فرستادهايم تا آيات ما را بر شما بخواند، و شما را تزكيه و پاك سازد و كتاب بياموزد و آنچه را «امكان نداشت بدانيد به شما تعليم دهد» كَمَا أَرْسَلْنَا فِيكُمْ رَسُولًا مِنْكُمْ يَتْلُو عَلَيْكُمْ آيَاتِنَا وَيُزَكِّيكُمْ وَيُعَلِّمُكُمْ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُعَلِّمُكُمْ مَا لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ (1)
تفسير اين آيه همان است كه در آيات قبل گفتيم، با اين تفاوت كه در ذيل آيه جملهاى است كه نشان مىدهد پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و سلم علومى به انسانها تعليم نمود كه آگاهى بر آن از غير طريق وحى امكانپذير نبود. توجه داشته باشيد جمله «لَم تَكُونُوا تَعْلَمُونَ» با جمله «لَمْ تَعْلَمُوا» تفاوت بسيار دارد، دومى مىگويد «نمىدانستيد» و
1) سوره بقره، آيه 151.
اوّلى مىگويد «نمىتوانستيد بدانيد» (دقت كنيد).
در تفسير «روح المعانى» بعد از توجه به اين نكته كه جمله اخير، اشاره به علومى مىكند كه جز از طريق وحى، تحصيل آن ممكن نبوده، مىگويد: «بنابراين جمله مزبور از قبيل ذكر خاص بعد از عام است».(1)
ولى قبل از وى مرحوم شيخ طوسى در تبيان و شيخ طبرسى در مجمعالبيان به اين نكته توجه كرده و در عبارت كوتاه و روشنى به آن اشاره فرمودهاند.(2)
در حقيقت كتاب آسمانى ما قرآن، داراى دو بخش از علوم است: بخشى از معارف را كه مىتوان از طريق استدلالات عقلى به دست آورد؛ هرچند قرآن اين بخش را به طور كاملتر و مطمئنتر عرضه مىكند، و بخشى از آن كه از غير طريق وحى ممكن نبوده؛ و اين همان چيزى است كه در جمله اخير بر آن تكيه شده- مانند بسيارى از حقايق مربوط به جهان بعد از مرگ و قيامت-، يا تواريخ صحيح اقوام و انبياى پيشين كه بر اثر گذشت زمان محو شده است، و همچنين علوم و دانشهايى كه حدّاقل در آن زمان از ديد فكر دانشمندان پنهان بود.
در چهارمين آيه؛ اشارهاى- به صورت عام- به يكى ديگر از اهداف مهم نهضت انبياء يعنى برقرارى عدالت اجتماعى كرده، و نزول كتاب و ميزان را مقدمهاى بر آن مىشمرد؛ و مىفرمايد: «ما رسولان خود را با دلايل روشن فرستاديم و همراه آنها كتاب و ميزان نازل كرديم تا مردم قيام به عدالت كنند» لَقَدْ ارْسَلْنا رُسُلَنَا بِالْبَيِّناتِ وَ انْزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَ الْمِيزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ(3)
در اين آيه سه چيز به عنوان مقدمه اقامه عدل شمرده شده: «بينات» كه به معناى دلايل روشن است؛ و شامل معجزات و دلايل عقلى حقانيت دعوت انبيا و اخبار انبياى پيشين مىشود، و «كتاب» كه اشاره به كتب آسمانى است؛ و شامل بيان معارف و عقايد و احكام و اخلاق است، و «ميزان» كه به معناى قوانينى است؛ كه معيار سنجش نيكىها از بدىها، و ارزشها از ضد ارزشها و حق از باطل مىباشد.
تجهيز انبياى الهى با اين سه نيرو به آنها امكان مىدهد كه بتوانند انسانها را براى اقامه عدل بسيج كنند.
جالب اينكه: اقامه عدل را به انبياء نسبت نمىدهد، بلكه مىگويد: «جوامع انسانى آن چنان تربيت شوند كه خود قيام به عدل كنند»! و مهم نيز همين است كه اين مسأله به صورت خود جوش در جامعه درآيد، نه به صورت تحميلى و اجبارى.
تعبير به «ميزان» از قوانين الهى به خاطر آن است كه «ميزان و ترازو» وزن هر چيزى را آن گونه كه هست روشن مىسازد؛ و به هرگونه نزاع و گفتگو در مقدار آن پايان مىدهد؛ قوانين الهى در مسائل حقوقى نيز چنين است، و از آنجا كه قوانين بشرى از علم ناقص انسانها سرچشمه مىگيرد قابل اعتماد نيست، و هرگز نمىتواند عدل و داد را در جوامع انسانى برقرار سازد، لذا اين كار را منحصرا قوانين الهى مىتواند بر عهده گيرد كه از علم بىپايان خدا سرچشمه مىگيرد، و خطا و اشتباهى در آن نيست، و براى همه اهل ايمان قابل اعتماد و اطمينان است.
البتّه؛ در اين ميان گروهى پيدا مىشوند كه به هيچ يك از اين امور اعتنا نكرده، و براى حفظ منافع و هوسهاى شيطانى خويش همه چيز را زير پا مىگذارند؛ كه بايد با زور و اسلحه با آنها مقابله كرد؛ و جمله: «وَ انْزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ» «ما آهن را نازل كرديم كه در آن قوت شديدى است» كه در ادامه همين آيه گويى اشاره به اين گروه است كه زبانى جز زبان زور و اسلحه نمىفهمند. تعبير به «انْزَلْنَا» (نازل كرديم) در مورد آهن، گرچه بعضى را بر اين داشته كه بگويند آهن (سنگهاى آهنى) از كرات ديگر به كره زمين آمده است؛ ولى با توجه به اين كه اين تعبير در غير مورد
آهن، مانند انواعى از حيوانات (چنانكه در سوره زمر آيه 6 آمده) و مانند لباس كه وسيله پوشش بدن آدمى است (سوره اعراف 26) نيز آمده است معلوم مىشود كه مفهوم آن خلقت و آفرينش الهى در خود زمين است ولى از آنجا كه از مقام بالا و بلند پروردگار اين موهبت به مقام پايين يعنى انسانها بخشيده شده تعبير به «انزلنا» و فرو فرستادن شده است.
اين تعبير در سخنان روزمره نيز ديده مىشود كه وقتى مثلًا از رئيس يك مملكت دستور يا هديهاى به افراد زير دست داده مىشود؛ مىگويند: «اين دستور يا اين هديه از بالا است»!.
در پنجمين آيه، به يكى ديگر از ابعاد فلسفه بعثت انبياء اشاره شده و آن نجات انسانها از چنگال اسارت و استبداد است؛ مىفرمايد: «آنها كه از فرستاده (خدا)، پيامبر امّى پيروى مىكنند، همان كسى كه صفاتش را در تورات و انجيلى كه نزدشان است مىيابند؛ آنها را به نيكىها دستور مىدهد و از منكر باز مىدارد، پاكيزهها را براى آنها حلال، و ناپاكىها را حرام مىشمرد؛ و بارهاى سنگين و زنجيرهايى را كه بر آنها بود (از دوش و گردنشان) بر مىدارد».
الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِىَّ الْامِّىَّ الَّذى يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِى التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبَاتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبائِثَ وَ يَضَعُ عَنْهُمْ اصْرَهُمْ وَ اْلَاغْلَالَ الَّتِى كانَتْ عَلَيْهِمْ (1)
در واقع با ذكر اين اوصاف، چند دليل بر حقّانيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم اقامه شده است.
نخست امّى بودن او است؛ و آيا امكان دارد از طريق طبيعى فردى درس نخوانده
1) سوره اعراف، آيه 157.
چنين كتاب و معارفى را عرضه كند، و ديگر؛ گواهى انبياى پيشين بر حقانيت او است، و سوم هماهنگى تعليماتش با فرمان عقل. (زيرا در محيطى كه مملوّ از خرافات و جهل و جاهليّت و خشونت است، اين گونه هماهنگى با فرمان عقل و دعوت به نيكى و نهى از بدى و حركت به سوى پاكى و مبارزه با ناپاكى امكانپذير نيست).
و چهارمين دليل؛ همان آزاد كردن انسانها از چنگال اسارتها است، زيرا هميشه زمامداران مادى براى تثبيت موقعيت خود، انسانها را به غل و زنجير كشيدهاند، و انواع تحميلها را بر آنها روا داشته، حتى به نام آزادى آزاديشان را سلب كردهاند، و تنها مكتب انبياء است كه به انسان آزادى مىبخشد و از زير فشار بار تحميلات طاغوتيان رهايى مىدهد.
جالب اين كه «اصر» (بر وزن مصر) به گفته راغب در مفردات به معناى: «بستن چيزى و حبس كردن با قهر و غلبه است»، و بعضى مفهوم آن را «حبس مؤكد گرفتهاند»، سپس در لوازم اين معنا (عهد و پيمان، سنگينى گناه، طنابى كه با آن خيمه را مىبندند و امثال آن) به كار رفته است (1)و در اينجا كنايه از انواع تحميلها است كه بر دوش انسانها سنگينى مىكرده است.
و «اغْلَال» جمع «غلّ» در اصل از ماده «غَلَلْ» به معناى نفوذ تدريجى اشياء گرفته شده، همانند نفوذ آب جارى در ميان درختان و از آنجا كه «غلّ» طوقهاى بود كه گردن را در ميان خود قرار مىداده، يا دست و پا را به گردن مىبسته به آن «غلّ» گفتهاند و گاهى از آن تعبير به «جامعه» مىشود به خاطر بستن دست و پا به گردن.
قرآن مجيد اين واژه را بيشتر در مورد همان «طوق گردن» به كار برده، و لذا مىگويد: «غلهايى كه برگردن كفار است».
به هر حال؛ در اين جا به معناى كنايى آن است كه از آن تعبير به «زنجيرهاى
1) مفردات راغب، مقاييس اللغة، و التحقيق فى كلمات القرآن الكريم.
اسارت» مىتوان كرد، عجب اينكه بسيارى از مفسّران «اصر» و «اغلال» را تنها اشاره به تكليف سختى دانستهاند كه خداوند به عنوان «مجازات» بر قوم يهود نهاده بود، و پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم به شريعت آسان و سمحه و سهله خود آنها را برداشت.
در حالى كه هيچگونه دليلى بر اين محدوديت نيست؛ و آيه مفهوم وسيع و گستردهاى دارد كه هرگونه بار سنگين معنوى و زنجير اسارت را شامل مىشود:
زنجير بتپرستى و خرافات و عادات و رسوم غلط
زنجير جهل و نادانى
زنجير انواع تبعيض و زندگى طبقاتى
زنجير قوانين نادرست
و زنجير اسارت و استبداد در چنگال طاغوتيان
پيامبر اسلام و ساير انبياء عليهم السلام با برداشتن اين بارها و گشودن آن غل و زنجيرها آزادى واقعى را به انسان برگرداندند؛ زيرا او را به آزاد انديشيدن، آزادى از چنگال هوا و هوس، آزادى از چنگال حكام ستمگر، آزادى از دست شياطين و طاغوتها، و آزادى از چنگال خرافات و موهومات و پرستش ما سوى اللَّه دعوت كردند.
مسلّماً هيچ انسان هواپرستى مايل نيست ديگران آزاد باشند، بلكه مىخواهد همه را در مسير منافع خويش به اسارت كشد.
حتى در عصر ما كه شعار آزادى انسان تمام فضاى دنيا را پر كرده؛ باز همان اسارتها و غل و زنجيرها و بارهاى سنگين عصر جاهلى در اشكال نوينى بر انسانها تحميل مىشود، قدرتهاى جبارگاه آشكارا با نيروى نظامى، و گاه با وسايل نيرومند تبليغاتى، و زمانى با نشر انواع مفاسد و آلودگىهاى اخلاقى سعى در اسير كردن و به زنجير كشيدن ملتها در مسير منافع خويش دارند.
امروزه اين مطلب به قدرى آشكار است كه به هيچ وجه قابل پرده پوشى نيست، و تمام شعارهاى زيباى آزادى را در زير پوشش خود محو و نابود مىسازد و در جاى جاى تاريخ معاصر شواهد انكارناپذير آن به چشم مىخورد.
آرى يكى از فلسفههاى اصيل بعثت «نجات و رهايى انسانها از قيد و بند اسارتها است».
در ششمين آيه هدف بعثت و نزول قرآن مجيد را «خارج ساختن مردم از ظلمتها به سوى نور» شمرده؛ مىفرمايد: «اين كتابى است كه بر تو نازل كرديم، تا مردم را از تاريكىهاى (شرك و ظلم و جهل) به سوى روشنايى (ايمان عدل و آگاهى) به فرمان پروردگارشان درآورى، به سوى راه خداوند توانا و ستوده» كِتَابٌ انْزَلْنَاهُ الَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ الَى النُّورِ بِاذْنِ رَبِّهِمْ الى صِراطِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ(1)
واژه «ظلمات» مخصوصاً با توجه به صيغه جمع بودنش، مفهوم وسيعى دارد كه انواع تاريكىها را شامل مىشود: تاريكى شرك، ظلم، جهل، هواى نفس، و انواع حجابهايى كه بر قلب انسان فرو مىافتد، و انواع تاريكىهايى كه در صحنه اجتماع ظاهر مىگردد.
هدف نزول كتب آسمانى اين است؛ كه انسانها را از همه اين تاريكىها خارج كند، و به سوى نور توحيد و تقوا و عدل و داد و اخوت و برادرى رهنمون شوند.
قابل توجه اينكه «ظلمات» به صيغه «جمع» و «نور» به صيغه «مفرد» آمده است، زيرا طرق انحرافى يكى و دو تا نيست؛ اما طريق توحيد و راه حق تنها يك راه است و آن همان خط مستقيمى است كه در ميان مبدأ و معاد وجود دارد، و نور ايمان و تقوا مايه وحدت و يگانگى است، اما ظلمات شرك و هوا پرستى و طغيان، مايه اختلاف و تحيّر و سرگردانى است.
و اين كه بعضى از مفسّران، «ظلمات» را تنها به معناى «شرك» و «نور» را به
1) سوره ابراهيم، آيه 1.
معناى «توحيد» تفسير كردهاند دليلى بر آن نيست؛ بلكه اين فقط يكى از مصاديق معناى وسيع و گسترده آيه است.
به اين ترتيب يكى از اهداف بعثت، نجات انسانها از تاريكىهاى فكرى و عقيدتى و اخلاقى و عملى و حركت به سوى نور و روشنايى حيات و زندگى است.
البتّه؛ مىتوان اين هدف را در اهداف تعليم و تربيت و اقامه عدل و آزادى ادغام كرد، و يا آنها را در اين ادغام نمود، ولى چون در قرآن مجيد به طور جداگانه آمده، ما هم آن را مستقلًا مطرح كرديم.
نه تنها قرآن مجيد، نور و هدايت است، بلكه تعبير «نور» درباره خود پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نيز آمده است (آيه 49 احزاب).
تعبير به «النّاس» (مردم) به گفته تفسير «الميزان» نشان مىدهد كه، هدف بعثت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم هدايت عموم انسانها (در هر مكان و هر زمان تا پايان جهان) بوده است، و تعبير «باذن ربّهم» نشان مىدهد كه هدايت انبياء در واقع جزئى از «ربوبيت پروردگار» و در مسير خواست او است، و ربوبيت در عالم تشريع كاملًا هماهنگ با ربوبيت در عالم تكوين مىباشد.
اگرچه بشارت به انواع پاداشهاى مادى و معنوى الهى و بيم دادن و انذار از كيفرهاى سخت روحانى و جسمانى، وسيلهاى براى اجراى تعليم و تربيت، و عاملى براى خارج كردن از ظلمتها به نور است، ولى چون قرآن به خصوص و براى تاكيد روى آن تكيه كرده، مىتوان آن را به عنوان يكى از اهداف برانگيختن پيامبران شمرد.
در هفتمين آيه مورد بحث به اين معنا اشاره كرده، و مىفرمايد: «ما پيامبران را جز براى بشارت و بيم دادن نمىفرستيم» وَ مَا نُرْسِلُ الْمُرْسَلِينَ الَّا مُبَشِّرِينَ وَ
مُنْذِرِينَ (1)
اين آيه و آيات مشابه آن در قرآن مجيد كه «بشارت» و «انذار» را به عنوان برنامه اصلى انبياء مىشمرد هم پاسخى است به كسانى كه انبياء را خدا مىشمردند، و انتظار قدرت نمايى الهى از آنها داشتند، و هم كسانى كه به دعوت آنها پشت كرده، و راه خلاف را مىپيمودند؛ مىفرمايد: «وظيفه آنها فقط بشارت و انذار است» و بقيه امور مربوط به خدا است، و قبول هدايت مربوط به خود مردم مىباشد، لذا در پايان همين آيه مىخوانيم: «كسانى كه ايمان بياورند و (خويش را) اصلاح كنند نه ترسى دارند و نه غمگين مىشوند» فَمَنْ آمَنَ وَ اصْلَحَ فَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لَاهُمْ يَحْزَنُونَ «و كسانى كه آيات ما را تكذيب كنند، عذاب «الهى» به خاطر نافرمانىها به آنها مىرسد» وَالَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا يَمَسُّهُمُ الْعَذابُ بِمَا كَانُوا يَفْسُقُونَ
اصولًا تمام انگيزههاى انسانى را مىتوان در اين دو جمله معروف خلاصه كرد:
«جلب منافع» و «دفع مضار» (اعم از مادى و معنوى) و «بشارت» و «انذار» به اين دو انگيزه دامن مىزند، و پايه اصلى هرگونه تربيت الهى و مردمى، (مادى- معنوى) نيز بر همين دو اصل استوار است.
نه بشارت به تنهايى كافى است، و نه انذار و مجازات، در تمام مراحل تربيت از لحظه طفوليّت گرفته تا دم مرگ بايد اين دو اصل اساسى بر زندگى انسانها حاكم باشد؛ و كسانى كه يكى از اين دو را ناديده بگيرند برنامههايى ناموفق خواهند داشت و همانگونه كه تشويق عامل حركت است؛ تهديدهم براى مجرمان سرسخت عاملى باز دارنده محسوب مىشود.
1) سوره انعام، آيه 48.
معمولًا گروهى از مردم لجوج و خودخواه كه قبول دعوت انبياء را مخالف منافع خويش مىبينند، از پذيرش آن سرباز مىزنند، و با اينكه بعد از بعثت آنان موضع مخالفى دارند چنانچه بعثتى صورت نگيرد، ممكن است هزارگونه ادعا كنند كه اگر پيامبران الهى آمده بودند ما با آغوش باز از آنها استقبال مىكرديم و چنين و چنان بوديم.
به همين دليل يكى از اهداف بعثت پيامبران اتمام حجت بر اين گروه و بر همه مخالفان است؛ اين اتمام حجت اوّلًا عدل الهى را روشن مىسازد، و ثانياً زبان دورغگويان پر مدعا را قطع مىكند، يا به تعبير علمىتر مسأله استحقاق مجازات را براى اين گروه از استعداد به فعليت مىرساند.
لذا در هشتمين آيه مورد بحث مىفرمايد: «پيامبرانى (فرستاديم) كه بشارت دهنده و بيم دهنده بودند، تا براى مردم بعد از آنها بر خدا حجتى باقى نماند» (و نسبت به همه اتمام حجت شود) رُسُلًا مُبَشّرِينَ وَ مُنْذِرينَ لِئلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةً بَعْدَ الرُّسُلِ (1)
شبيه همين معنا در دو آيه ديگر از قرآن، ديده مىشود كه مضمون هر دو يكى است، و مىفرمايد: «اگر ما آنها را قبل از نزول قرآن با عذابى هلاك مىكرديم (در قيامت) مىگفتند: پروردگارا! چرا براى ما پيامبر نفرستادى تا از آيات تو پيروى كنيم، پيش از آنكه ذليل و رسوا شويم؟!» وَلَوْ انّا اهْلَكْنَاهُمْ بِعَذابٍ مِنْ قَبْلِهِ لَقَالُوا رَبَّنَا لَوْلَا ارْسَلْتَ الَيْنَا رَسُولًا فَنَتَّبِعَ آيَاتِكَ مِنْ قَبْلِ انْ نَذِلَّ وَ نَخْزى (2)
و نيز همين معنا با تفاوتى در آيه 47 سوره قصص آمده است.
هميشه انسانها از اختلاف رنج مىبرند و جوامع بشرى در آتش اختلاف سوخته و مىسوزند، و نيروهاى عظيم و امكانات فراوان به خاطر آن بر باد مىرود؛ نيروها و امكاناتى كه اگر به جا خرج مىشد محيط جهان را گلستان مىكرد.
از سوى ديگر مسلّماً انسانها به تنهايى قادر به رفع اختلاف از ميان خود نيستند؛ چرا كه علم آنها به حقايق از هر جهت محدود است؛ بعلاوه خودخواهىها كمتر اجازه مىدهد زير بار حقوق هم بروند، ولى انبياء؛ كه علمشان از درياى بىپايان و اقيانوس بيكران علم خدا سرچشمه مىگيرد، و در سطحى ما فوق ديگر انسانها قرار دارند، مىتوانند نقش مهمى در برطرف ساختن اختلافات داشته باشند.
درست است كه دنياى مادى دنياى حجابها است؛ و لذا اختلاف به هر حال از زندگى مردم دنيا برچيده نمىشود، ولى مطمئناً به طور نسبى مىتوان آن را در پرتو تعليمات انبياء برطرف نمود.
لذا در نهمين آيه مورد بحث اشاره به اين هدف كرده، و مىفرمايد: «مردم (در آغاز) امت واحدى بودند؛ (بتدريج جوامع و طبقات پديد آمد و اختلافاتى پيدا شد؛ در اين حال) خداوند، پيامبران را برانگيخت؛ تا مردم را بشارت و بيم دهند و كتاب آسمانى را، كه به سوى حق دعوت مى كرد، با آنها نازل نمود؛ تا در ميان مردم، درباره آنچه اختلاف داشتند، داورى كند» كَانَ النَّاسُ امَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيّينَ مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ وَ انْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ (1)
«امت» در اصل به گفته راغب در مفردات به هرگروه و جماعتى اطلاق مىشود كه نوعى وحدت در ميان آنها حاكم است، از نظر دين و آيين، يا زمان واحد، يا مكان واحد، خواه اين امر جنبه اختيارى داشته باشد يا غير اختيارى.
البته اين واژه به معناى خود عقيده نيز آمده است؛ (زخرف- 22 و 23) و گاه به معناى نفس زمان آمده هم است؛ (يوسف- 45 و هود- 8) و در آيه مورد بحث
1) سوره بقره، آيه 213.
ظاهراً «امت» به معناى همان «جماعت واحد» است.
ولى در اينكه اين امت واحده كه در آغاز در جهان مىزيستند چه امتى بودهاند، و چه عقيدهاى داشتهاند؟ در ميان مفسّران گفتگو بسيار است، و احتمالات زيادى در تفسير اين امت و سرنوشت آن دادهاند؛ كه از همه قابل توجّهتر سه احتمال است:
نخست اينكه آنها امّتى بودند بر مسير هدايت، و اين هدايت از فطرت الهى آنها سرچشمه مىگرفت؛ سپس اختلاف كردند؛ اختلافى كه ناشى از محدوديت علم آنها بود؛ چرا كه احكام فطرت و مستقلّات عقلى به تنهايى نمىتوانند راه گشا باشند؛ اينجا بود كه خداوند پيامبران را به يارى جامعه انسانيت فرستاد تا آنها را از تنگناى «اختلافات ناشى از جهل و محدوديّت دانش بشرى» رهايى بخشد.
انبياء آمدند و به اين اختلافات پايان دادند، و حقايق را تبيين كردند؛ ولى بعد از آن، اختلاف ديگرى شروع شد كه ناشى از بخل و ظلم و فساد بود، و در اين هنگام، باز لطف الهى شامل كسانى كه ايمان داشتند و از اخلاص برخوردار بودند گشت و به وسيله نور ايمان و تقوا آنها را به سوى حق رهنمون كرد و به صراط مستقيم رسانيد، و بقيه در ظلمات اختلاف باقى ماندند.
مطابق اين تفسير، امّت واحدهاى كه در آغاز وجود داشتند امّتى بر حق بودند؛ ولى محدوديّت درك عقلى انسان سبب اختلاف شد، و انبياء به وسيله نيروى وحى كه از هر خطايى مصون است به اين اختلافات پايان دادند، ولى هوا و هوسها و خودخواهىها و خود برتر بينىها سبب اختلافات تازهاى شد، و از اين منازعات تنها مؤمنان صالح مصون ماندند.
شاهد اين تفسير محتواى آيه است، كه دو گونه اختلاف براى امّتها ذكر مىكند، اختلافى كه انبياء براى پايان دادن به آن مبعوث شدند، و اختلافى كه بعد از نزول كتب آسمانى و بيّنات پيدا شد؛ و اينكه بعضى از مفسّران اصرار دارند اين امّت واحده از آغاز همگى منحرف و در ضلالت بودند، نه با لحن آيه سازگار است و نه با
فطرت توحيدى، كه طبق تصريح قرآن، انسانها داراى آن هستند. مخصوصاً اين فطرت در انسانهاى دست نخورده كه در آغاز جهان بودند و هنوز هوا و هوسها در ميان آنها گسترش نداشت ظهور و بروز بيشترى داشته است.
در اينكه اين جامعه نخستين كه قرآن از آن به «امّت واحده» تعبير كرده در چه زمانى بودند، بعضى گفتهاند اشاره به دوران قبل از قيام نوح عليه السلام و بعد از هبوط آدم عليه السلام است، زيرا اوّلين كتاب آسمانى كه متضمن تشريع شريعت بود بر نوح نازل شد؛ بنابراين «امّت واحده» همان امّتى است كه از زمان گسترش فرزندان آدم عليه السلام شروع شد، و در آغاز ايمان و توحيد بر آن حاكم بود، ولى تدريجاً بر اثر جهل و نادانى آثار شرك روز به روز زيادتر شد، و زمينه براى مبعوث شدن حضرت نوح عليه السلام فراهم گشت.
البتّه وجود استثناهايى مانند قابيل در ميان فرزندان آدم عليه السلام مانع از اطلاق «امّت واحده» بر مجموعه فرزندان آدم عليه السلام نخواهد بود؛ و احتمالات ديگرى در اين زمينه داده شده است كه چندان مناسب به نظر نمىرسد.
به هر حال از مجموع آنچه در تفسير آيه فوق آمد به خوبى استفاده مىشود كه يكى از اهداف بعثت انبياء پايان دادن به اختلافاتى است كه از ناآگاهى مردم سرچشمه مىگيرد؛ ولى مسلّماً اختلافات ناشى از هوا و هوس و بغى و برترىجويى تا پايان جهان وجود دارد، هرچند انبياى الهى با تعليمات خود نيز آن را كاهش دادند.
در دهمين آيه اشاره به تأييد و تقويت احكام عقليه به وسيله احكام و تعليمات انبياء مىشود كه آن خود يكى از اهداف بعثت آنها است.
توضيح اينكه: انسان بسيارى از حقايق موجود عالم هستى و همچنين
بايدها و نبايدها را با عقلش درك مىكند؛ ولى هميشه وسوسههايى در اين ادراكات عقلى نهفته است، مخصوصاً نق زدنهاى سوفسطايىها يا گروههاى منكر حسن و قبح عقلى و مانند آنها در بعضى افكار، تزلزل ايجاد مىنمايد و آنها را نسبت به همين ادراكات ضرورى و مستقلّات عقلى نيز بدبين مىسازد.
اينجا است كه لطف خدا ايجاب مىكند، پيامبرانى ارسال كند تا ضمن دعوت به سوى خدا، بر اين ادراكات عقلى نيز صحه بگذارند، و يا فتنههاى واقعى خرد انسانى را با بيان خود كه از وحى آسمانى سرچشمه مىگيرد تأييد و تأكيد كنند، و دست وسوسهگران را از دامان اين ادراكات كوتاه سازند.
اين چيزى است كه قرآن از آن تعبير به «تذكر» (يادآورى) كرده است.
در آيه مورد بحث مىفرمايد: «اين (قرآن،) پيام (و ابلاغى) براى (عموم) مردم است؛ تا همه بوسيله آن انذار شوند، و بدانيد او خداى يكتا است؛ و تا صاحبان مغز (و انديشه) پند گيرند».» هَذَا بَلَاغٌ لِلنَّاسِ وَ لِيُنْذَرُوا بِهِ وَ لِيَعْلَمُوا انَّمَا هُوَ الهٌ وَاحِدٌ وَ لِيَذَّكَّرَ اولُوا الْالْبَابِ (1)
تعبير به «ذكر» در آيات قرآن، بسيار فراوان است؛ از جمله پنجاه و دوبار اين تعبير در آيات مختلف آمده؛ كه در بسيارى از موارد، اشاره به قرآن مجيد مىباشد.
تعبير به «ذَكِّرْ» (به صورت فعل امر و خطاب به پيامبر) در شش مورد آمده است، و تعبير به «يتذكّر» در هشت مورد و «تذكّرون» هفده مورد، و «يتذكّرون» هفت مورد، و همچنين ساير مشتقات اين ماده در آيات قرآن فراوان به كار رفته است، كه همگى نشان مىدهد لااقل بخش مهمّى از تعليمات انبياء جنبه يادآورى دارد.
از كلمات بعضى از ارباب لغت استفاده مىشود كه «ذكر» به معناى علم و آگاهى نيست؛ بلكه به معناى «تجديد اطّلاع بر چيزى» است؛ راغب در مفردات بعد از آن كه «ذكر» را با «حفظ» مقايسه مىكند، مىگويد: «تفاوت اين دو در اين است كه،
1) سوره ابراهيم، آيه 52.
حفظ ناظر به جنبه نگهدارى مطلب است، و ذكر حاضر ساختن آن در ذهن»؛ سپس مىافزايد: «ذكر بر دو گونه است: ذكرى كه بعد از فراموشى حاصل مىشود، و ذكرى كه بدون فراموشى است، و ادامه حفظ مطلبى مىباشد،». اين تعبير نشان مىدهد كه به هر حال، ذكر نوعى توجه مجّدد است به مطلبى كه قبلًا در ذهن بوده، خواه بعد از فراموشى باشد يا نه؛ در مقاييس اللّغة نيز براى «ذكر» دو معنا ذكر شده:
«نخست اشاره به جنس مذكّر در مقابل جنس مؤنّث، و دوّم نقطه مقابل نسيان و فراموشى است».
اين تعبيرات قرآنى مىتواند اشاره به همان باشد كه در بالا گفته شد، و آن اينكه انسان از طريق عقل يك سلسله حقايق را درك مىكند، و بخش مهمّى از بايدها و نبايدها كه از مستقلّات عقليه است مانند: خوبى انواع احسان و نيكوكارى، و زشتى انواع ظلم و فساد را در مىيابد؛ ولى گاه در همين امور مسلّم از سوى شياطين و وسوسهگران ايجاد شك و ترديد مىشود، اينجا است كه انبياء به يارى انسانها مىآيند و بر اين ادراكات عقلى صحه مىگذارند، و وسوسهها را خنثى مىكنند؛ و به تعبير ديگر يادآورى مجدّدى نسبت به اين امور دارند.
بعضى از فلاسفه مانند افلاطون و پيروان او تمام علوم انسانى را نوعى يادآورى مىدانند، و معتقدند روح انسانى قبل از ورود به اين عالم همه اين حقايق را مىدانسته؛ سپس حجابهاى عالم ماده باعث فراموشكارى او شده است.(1)بنابراين تعليم و تعلم خواه از طريق انبيا و پيامبران الهى باشد، يا از طريق تجربه، و بيان استاد، همه نوعى يادآورى است.
مسلّماً هيچ دليل قانعكنندهاى براى اين ادعا با اين گستردگى در دست نيست، آنچه مسلم است؛ همان است كه در بالا گفته شد كه بخشى از معلومات انسان از طريق فطرت يا عقل به دست مىآيد و گاه اينها به دست فراموشى و بىاعتنايى سپرده
1) براى توضيح بيشتر، به جلد اوّل« سير حكمت در اروپا»، صفحه 23، بحث فلسفه افلاطون، مراجعه شود.
مىشود، و يا وسوسههايى به آن راه مىيابد، وظيفه انبياء ضمن تعليم مسائل تازه به انسان آن است كه اينگونه علوم را كه واقعيت دارد نيز تقويت و تحكيم كنند و وساوس را از آن بزدايند!
ضمناً از آيه فوق استفاده مىشود كه وظيفه انبياء چهار چيز است: نخست «ابلاغ دعوت الهى» به عموم مردم و «اتمام حجت»، سپس «انذار و بشارت» و بعد تعليم و يادآورى است كه در آيات قبل نيز به آنها اشاره شده بود.
در يازدهيمن و آخرين آيه مورد بحث اشاره به نكتهاى شده كه در واقع تمام اهداف پيشين به آن كمك مىكند، و آن اينكه انبياء افراد بشر را به يك حيات جامع و كامل واقعى دعوت مىكنند، و مىفرمايد: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد دعوت خدا و پيامبر را اجابت كنيد هنگامى كه شما را به سوى چيزى مىخواند كه شما را زنده مىكند!» يَا ايُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا للَّهِ وِ لِلرَّسُولِ اذا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ (1)
اين تعبير كوتاهترين و در عين حال جامعترين تعبيرى است كه درباره دعوت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم- و دعوت همه انبياء- آمده است كه هدف بعثت را، زندگى و حيات در تمام ابعادش مىشمرد: حيات مادى، حيات معنوى، حيات فرهنگى، حيات اقتصادى، حيات سياسى و حيات اخلاقى و اجتماعى.
اگرچه در آيات قرآن حيات، گاه به معناى حيات گياهى (2)و گاه حيات حيوانى (3)آمده ولى در اينجا به معناى حيات انسانى است، و در آيه 122 سوره انعام نيز درباره بعضى از كسانى كه ايمان آوردهاند، مىفرمايد: اوَ مَنْ كَانَ مَيتاً فَاحْيَيْنَاهُ ...: «آيا كسى كه مرده (و گمراه) بود و هدايتش كرديم (همانند كافران گمراه
است؟)».
بنابراين؛ اگر مىبينيم بعضى آيه مورد بحث را تنها ناظر به «جهاد» مىدانند كه مايه حيات امتها است، يا ناظر به «ايمان به خدا»، يا علم و معرفت و يا حيات جهان ديگر دانستهاند در واقع مفهوم آيه را در بعضى از مصاديقش محدود كردهاند، وگرنه مفهوم آيه گسترده است و از همه اينها فراتر است.
قابل توجه اين كه در روايات متعددى حيات در اين آيه به معناى ولايت على بن ابىطالب عليه السلام تفسير شده،(1)كه آن هم در حقيقت بيان يكى از مصداقهاى مهم است، چرا كه ولايت آن حضرت سبب دعوت به سوى اسلام در تمام زمينهها و دعوت به علم و زهد و تقوا و ايثار و اخلاص است.
نتيجه
اهداف دهگانه فوق گرچه ممكن است احياناً در يكديگر ادغام گردد و در شش هدف خلاصه شود- تعليم، تهذيب نفوس، اقامه قسط، آزادى، اتمام حجت و رفع اختلافات- ولى قرآن به خاطر اهمّيّت كلام، جداگاه بر هريك از آنها تكيه كرده است، و در مجموع به خوبى روشن مىشود كه اگر انبياء نبودند و مكتب پربار آنان از روز نخست در جامعه بشريت نبود انسان چه سرنوشتى داشت؟ و اگر جهان بشريت به كلى از دعوت پيامبران بيگانه شود و ارزشهاى خشك و بىرحم و بىنور مادى را جانشين ارزشهاى الهى كه در قالب دعوت انبياء منعكس شده است سازد، همان گونه كه در بسيارى از كشورها آثار آن نمايان شده، چه دنياى وحشتناكى خواهيم داشت؟!
ضمناً از بيانات فوق به خوبى مىتوان نتيجه گرفت كه دين و مذهب بر خلاف
1) نورالثقلين، جلد 2، صفحه 141، حديث 50 و 52.
پندار بسيارى از ساده انديشان و كوتهفكران يك مسأله شخصى و خصوصى نيست، بلكه حقيقتى است كه در تمام زندگى انسانها نفوذ و حضور دارد؛ و تمام شئون زندگى و حيات را به رنگ الهى و انسانى در مىآورد.
امروزه شعار تمام قدرتهاى بزرگ جهان و به اصطلاح كشورهاى پيشرفته حفظ منافع خويش است؛ و هر حركتى را آغاز مىكنند با صراحت و بدون پرده پوشى مىگويند: «به خاطر حفظ منافع مادى كشور ما است»، چنين دنيايى اگر دائماً ناآرام و مركز تضادّها و كشمكشها، و انواع ظلم و ستم و تجاوز و پيمانشكنى و استعمار و استثمار مستضفعان باشد، جاى تعجب نيست؛ چرا كه تنها اصل حاكم بر آن حفظ منافع شخصى و خصوصى ملتها است، نه ارزشهايى همچون عدالت اجتماعى، اقامه قسط، آزادى، و اخلاق انسانى، اين ارزشها فقط در دعوت انبياء پيدا مىشود.
توضيحات
آنچه در طى آيات فوق درباره علل بعثت انبياء و اهداف آن آمده بود، در روايات اسلامى به تعبيرات ديگر بيان شده كه به نوبه خود بسيار آموزندهاند، به عنوان نمونه به چند روايت زير توجه كنيد كه هريك ناظر به يكى از اهداف يا چند قسمت از آنها است:
1- در حديثى مىخوانيم: «هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم دعوتش را آشكار كرد، سران قريش نزد ابوطالب آمدند و گفتند:" اى ابو طالب فرزند برادرت ما را سبك مغز مىخواند، و به بتهاى ما ناسزا مىگويد، جوانان ما را فاسد نموده! و در جمعيّت ما تفرقه افكنده، است اگر اين كارها به خاطر كمبود مالى است آن قدر
براى او مال جمعآورى مىكنيم كه ثروتمندترين مرد قريش شود؛ حتى حاضريم او را به عنوان رييس خود برگزينيم!" ابوطالب اين پيام را به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم عرض كرد، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند:" لَوْ وَضَعُوا الشَّمْسَ فِى يَمينِى، وَ الْقَمَرَ فِى يَسارِى مَا ارَدْتُه، وَلكِنْ كَلِمَةٌ يُعْطُونِيهَا يَمْلِكُونَ بِهَا الْعَرَبُ وَ تَدِينُ بِهَا الْعَجَمُ، وَ يَكُونُونَ مُلُوكاً فِى الْجَنَّةِ.
فَقَالَ لَهُمْ ابُوطَالِب ذلِكَ فَقَالُوا نَعَمْ وَ عَشرَ كَلِمَاتٍ فَقَالَ لَهُمْ رَسُول اللَّه: تَشْهَدُونَ انْ لَاالهَ الّا اللَّهُ وَ انِّى رَسُولُ اللَّهِ":" اگر آنها خورشيد را در دست راست من، و ماه را در دست چپم بگذارند، من آن را نمىخواهم، ولى- به جاى اين همه وعدهها- يك جمله با من موافقت نمايند تا در سايه آن حكومت بر تمام عرب پيدا كنند، و غير عرب نيز به آيين آنها درآيند، و آنها سلاطين بهشت خواهند بود." ابوطالب اين پيام را به آنها رساند، آنها گفتند:" يك كلمه كه سهل است حاضريم در اين راه با ده كلمه موافقت كنيم"، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:" گواهى دهيد معبودى جز اللَّه نيست و من رسول خدايم ..."».(1)
اين حديث به خوبى نشان مىدهد كه پذيرش دعوت انبياء باعث پيروزى در دنيا و آخرت و سربلندى و آزادگى و حيات رضايت بخش است.
2- در حديث ديگرى از هشام بن حكم از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه در پاسخ سؤال يكى از كفّار و زنادقه در مورد فلسفه بعثت انبياء فرمود: «هنگامى كه ما ثابت كرديم خالق و آفريدگارى داريم كه از ما و تمام مخلوقات برتر است، و آن آفريدگار حكيم و متعال، هرگز با چشم ديده نمىشود و قابل لمس نيست تا بندگانش با او تماس مستقيم داشته باشند، ثابت مىشود كه او سفيرانى در ميان بندگانش دارد، كه دستورات او را به آنها مىرساند و آنها را به آنچه مصالح و منافع آنها در آن است و مايه بقاى آنها، و ترك آن مايه فناى آنها مىشود رهنمون مىكند» «وَيَدُلُّونَهُمْ عَلَى مَصَالِحِهِمْ وَ مَنَافِعِهِمْ وَ مَا بِهِ بَقَائُهُمْ وَ فِى تَرْكِهِ فَنَائُهُمْ.»(2)
3- اميرمؤمنان على عليه السلام در نهجالبلاغه در فلسفه بعثت پيامبران بيان بسيار جالبى دارد، مىفرمايد: «فَبَعَثَ فيهِمْ رُسُلَه، وَ وَاتَرَ الَيْهِمْ انْبِيَائَه، لِيَسْتَاْدُوهُمْ مِيثاقَ فِطْرَتِهِ، وَ يُذَكِّرُوهُمْ مَنْسِىَّ نِعْمَتِهِ وَ يَحْتَجُّوا عَلَيْهِمْ بِالتَّبْلِيغِ، وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ»: «خداوند رسولانش را در ميان انسانها مبعوث ساخت، و پيامبرانش را پى در پى به سوى آنها فرستاد تا وفاى به پيمان فطرت را از آنها بخواهند و نعمتهاى فراموش شده او را يادآورى كنند، و با تبليغ فرمان خدا، حجت را بر آنها تمام نمايند و گنجينههاى عقول را آشكار سازند».(1)
4- در حديث ديگرى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم آمده است كه فرمود: «انَّمَا بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ صَالِحَ الْاخْلاقِ»: «من براى اين مبعوث شدم كه اخلاق صالح را تكميل كنم».(2)
همين مضمون به تعبير ديگرى از آن حضرت نقل شده كه فرمود: «بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَكَارِمَ الْاخْلَاقِ».(3)
5- در كتاب فروع كافى از اميرمؤمنان على عليه السلام آمده است كه روزى خطبهاى خواند، و در ضمن خطبه چنين فرمود: «امّا بَعْدُ فَانَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالى بَعَثَ مُحَمَّداً صلى الله عليه و آله و سلم بِالْحَقِّ لِيُخْرِجَ عِبَادَهُ مِنْ عِبَادَةِ عِبادِهِ الى عِبَادَتِهِ، وَ مِنْ عُهُودِ عِبَادِهِ الَى عُهُودِهِ، وَ مِنْ طَاعَةِ عِبَادِهِ الى طَاعَتِهِ، وَ مِنْ وَلَايَةِ عِبَادِهِ الَى وَلَايَتهِ، بَشيرًا وَ نَذِيراً وَ داعِياً الَى اللَّهِ بِاذْنِهِ وَ سِراجاً مُنِيراً»: «خداوند تبارك و تعالى محمّد صلى الله عليه و آله و سلم را به حق مبعوث كرد تا بندگانش را از عبادت بندگان، به عبادتش فرا خواند، و از پيمان بندگان، به پيمان خودش، و از اطاعت فرمان بندگان، به اطاعت فرمانش، و از ولايت- و قيمومت- بندگان به ولايت خودش دعوت كند، او بشارت دهنده و بيم دهنده بود، و به اذن خداوند به سوى او دعوت مىكرد، و چراغ پر فروغى بود».(4)
در واقع بعثت انبياء رابطه بسيار نزديك و روشنى با مسأله هدف آفرينش انسان دارد، و هيچكس نمىتواند ايمان به خدا داشته باشد و حكمت او را در كل جهان هستى و به ويژه خلقت انسان، انكار كند؛ بنابراين آفرينش انسان بايد هدف داشته باشد، و اين هدف چيزى جز پرورش يك مخلوق كامل كه پرتوى از صفات جمال و جلال حق در او باشد و لايق قرب او گردد نخواهد بود.
مسلماً تربيت چنين موجودى بدون يك برنامهريزى دقيق و حساب شده، در تمام جنبههاى زندگى امكانپذير نيست.
از سوى ديگر اين برنامهها چيزى نيست كه انسان با عقل كوتاه خود بتواند تمام جوانب آن را در يابد، و از طرفى همه انسانها نمىتوانند مستقيماً با وحى الهى سر و كار داشته باشند.
نتيجه اين مقدمات، كه به هر كدام اشاره كوتاهى شد، چيزى جز اين نيست كه خداوند نمايندگانى از سوى خود برگزيند، كه با چراغ هدايت الهى به سوى جامعه بشريت آيند، و آنها را از ظلمات به نور، و از نقص به سوى كمال، و از جهل به سوى علم، و از بىتقوايى به سوى تقوا و مكارم اخلاق رهنمون گردند؛
و مسلّماً اگر چنين بعثتى صورت نگيرد آفرينش انسان بيهوده خواهد بود.
از طرف ديگر زندگى بشر يك زندگى اجتماعى است، و اصولًا خداوند عشق به چنين زندگى را در درون فطرت انسانها نهاده، تا آنها را از اين طريق به اهداف عالىترى رهنمون كند؛ زيرا مىدانيم نيروى جسمى و فكرى هر انسانى به تنهايى بسيار محدود است، اگر انسانها از آغاز به طور جداى از يكديگر زندگى مىكردند، نه تمدنى پيدا مىشد، نه اختراع و اكتشافات، و نه علوم و دانشها. اين تراكم عقلها و افكار و تجربيات مختلف انسانهااست كه سبب پيدايش نيروى عظيمى
مىشود، و با سرعت زمينه حركت تكاملى را در تمام جنبههاى مادى و معنوى فراهم مىسازد.
اگر انسانها جداى از هم زندگى مىكردند هنوز بشر در عصر حجر زندگى مىنمود، و حتى به احتمال قوى خواندن و نوشتن نيز ابلاغ نشده بود، تا چه رسد به اينهمه علوم و ابداعات و اكتشافات. كوتاه سخن اينكه بزرگترين امتياز بشر يكى آزادى انديشه او است، و ديگرى داشتن ابتكار و خلاقيّت، و در مرحله بالاتر تمايل به زندگى دسته جمعى است.
ولى روشن است زندگى گروهى با تمام بركاتى كه دارد از پارهاى جهات مشكل آفرين است و سبب تصادمها، كشمكشها، و برخورد منافع افراد خواهد بود.
گذشته از اين؛ جامعهاى مىتواند مسير تكامل را بپيمايد كه وظايف افراد در آن مشخص شده باشد، و مسئوليت هركس همچون حقوق او در جامعه مشخص شود. و از اينجا نياز به تشريع قوانين اجتماعى و تنظيم حقوق براى افراد جامعه، روشن مىشود.
قانون، وظايف هركس را در جامعه روشن مىكند، همانگونه كه حقوق هر كسى را مشخص مىسازد، و سرانجام راه پايان دادن به درگيرىها و فصل خصومتها را ارائه مىدهد، و طرق مقابله با تخلفات و اجحافات را نشان مىدهد.
بنابراين زندگى اجتماعى بدون قانون و نظم صحيح، به مراتب از زندگى فردى بدتر است؛ چرا كه منافع اجتماع در آن نيست در حالى كه تضادّهايش وجود دارد.
ولى مطلب اينجا است كه، اين قوانين را چه كسى بايد تصويب كند؟ بشر يا آفريدگار بشر؟
يك تحليل كوتاه مىتواند به اين سؤال پاسخ دهد: و قانونگذار كامل بايد شرايط زير را داشته باشد تا بتواند شايستهترين قانون را وضع كند:
1- بايد قبل از هر چيز يك انسان شناس كامل باشد و تمام اسرار جسم و جان بشر و عواطف، غرائز، اميال، هوسها، آرزوها، فطريات و ادراكات عقلى او را
بداند، و نيز به تمام اصولى كه حاكم بر روابط انسانها با يكديگر است احاطه داشته باشد، تا بتواند قوانينى هماهنگ با تمام آنها وضع كند.
2- بايد از گذشته و آينده، تا زمانهاى دور، اطلاع كامل داشته باشد، تا ريشه مسائل پيچيده امروز را در گذشته ببيند، و آثار قوانين امروز را در آينده زندگى بشر نيز ارزيابى كند؛ چرا كه حل مشكلات امروز بدون آگاهى از ريشههاى آن در ديروز ممكن نيست؛ همانگونه كه مفيد بودن يك قانون در امروز بدون توجه به واكنشهاى آن در فردا كافى به نظر نمىرسد (دقت كنيد).
3- قانونگذار شايسته، بايد داراى «علم كامل» باشد تا بتواند با قوانين خود تمام استعدادها و شايستگىهايى را كه در فرد فرد انسانها و اجتماع نهفته است به مرحله بروز برساند، و آنچه بالامكان و بالقوه در نهاد آدمى وجود دارد به آن جنبه فعليت بخشد، و با حدّاقل ضايعات كه طبيعى زندگى دسته جمعى است، حدّاكثر بهره را به جامعه برساند.
4- قوانين بايد جنبه عملى داشته باشد نه خيالى، و از ضمانت اجراى كافى برخوردار باشد نه بدون پشتوانه؛ و درك آن براى همگان ممكن بوده باشد نه پيچيده و دور از فهم و درك افراد.
5- قانونگذار حقيقى كسى است كه مرتكب لغزش و گناه و خطا و اشتباهى نشود، و از اين گذشته نسبت به افرادى كه مىخواهد قانون براى آنان وضع كند مهربان و دلسوز، و در عين حال قوى الاراده باشد، و از هيچ قدرتى نهراسد.
6- قانونگذار شايسته كسى است كه خودش منافعى در آن جامعه نداشته باشد؛ چرا كه منافع شخصى و خصوصى به هر حال فكر قانونگذار را به سوى خود مىكشاند؛ زيرا اگر بتواند از تأثيرات آگاهانه آن خود را بر كنار كند از آثار ناخودآگاه آن ممكن نيست بركنار باشد، و اتفاقاً مهمترين مشكل دنياى امروز كه سبب درگيرىهاى خونين و كشمكشهاى ظالمانه شده، همين قوانينى است كه از سوى به اصطلاح متفكران هر جامعه وضع مىشود، و هر كدام منافع خويش، يا گروه و
كشور خويش را در نظر مىگيرند، و مسلّماً اين خود خواهىها و تنگ نظرىها نتيجهاى جز تشديد تضادّها و درگيرىها نخواهد داشت.
آيا اين جهات ششگانه كه در بالا گفته شد در كسى جز ذات پاك خدا پيدا مىشود؟
كسى كه خالق بشر است و از تمام اسرار وجود او آگاه است، كسى كه علم او گذشته و آينده را تا ميلياردها سال در بر مىگيرد، و از ريشهها و اسرار هر چيز و بازتابها و نتايج هر موضوع آگاه است. كسى كه خطا و لغزش و اشتباه در ذات پاكش راه ندارد، و بالاخره كسى كه نياز به چيزى و كسى ندارد تا بخواهد منافع خويش را تأمين كند.
و از اينجا نتيجه مىگيريم كه هر قانونى غير از قانون خدا ناقص و بىفرجام است، و هر حكمى غير از حكم الهى غير قابل اعتماد و بىسرانجام است، و هنگامى كه درست دقت مىكنيم مىبينيم، تمام بدبختى و مشكلات بشر از اينجا سرچشمه مىگيرد كه خودش مىخواهد با آن علم محدود، با آنهمه انگيزههاى هوس آلود، براى خويش قانون بگذارد! و اين يكى از دلايل عقلى لزوم بعثت انبياء است.
مسأله لزوم بعثت پيامبران را از طريق منطق و بيان ديگرى نيز مىتوان روشن ساخت، و آن اينكه، يك نگاه به جهان آفرينش كافى است اين حقيقت را به ما بياموزد كه آفريدگار جهان براى رساندن هر موجودى به كمال ممكن خود، هرگونه وسائل لازم را در اختيار او گذارده، و در اين زمينه كوچكترين مضايقهاى نداشته است.
نه تنها وسايل ضرورى را براى پيمودن اين راه به آنها داده، بلكه از كمكهايى كه
ضرورت چندانى ندارد، ولى به هر حال مفيد است، مضايقه ننموده است.
مثلًا اگر پرندگان را براى پرواز آفريده، نه تنها بال قوى كه سبب قدرت بر پرواز است به آنها داده؛ بلكه اندام آنها را از هر نظر طورى آفريده كه اين پرواز را كاملًا سهل و ساده و آسان كند.
و اگر چشم را براى مشاهده مناظر مختلف به انسان داده، علاوه بر اعضاى ضرورى كه بدون آن ديدن ممكن نيست، بسيارى از وسائل تكميلى نيز در اختيار آن گذارده؛ مثلًا به چشمها مژه داده كه از ورود گرد و غبار جلوگيرى كند، و در سطح پلكها غدههاى چربى آفريده، تا لبه آنها دائماً نرم باشد، و چشمها را به غدههاى اشك مجهز ساخته، تا سطح چشم دائماً مرطوب باشد و حركت پلكها كمترين ناراحتى ايجاد نكند، ابروها را براى تكميل كار چشم و جلوگيرى از نزول عرق پيشانى همچون سدّى در بالاى چشم ايجاد كرده، و عضلاتى در اختيار كره چشم گذارده كه آن را در تمام جهات ششگانه به حركت در مىآورد.
از اين نمونهها در تمام جهان آفرينش فراوان به چشم مىخورد.
حال اين سؤال پيش مىآيد كه آيا آفريدگارى كه در عالم «تكوين» (آفرينش) اين اندازه وسائل پيشرفت و تكامل را در اختيار هر موجودى نهاده، ممكن است موضوع فرستادن انبياء را كه مطابق توضيحات گذشته، مهمترين نقش را در تكامل نوع بشر و اهداف حيات او در جنبههاى مادى و معنوى دارد ناديده گرفته باشد؛ و جامعه انسانى را از اين موهبت بزرگ محروم سازد؟!
شيخ الرييس ابو على سينا در كتاب شفا با عبارت كوتاه و تشبيه جالبى به اين حقيقت اشاره كرده، چنين و مىگويد:
«فَحَاجَةُ الْانْسانِ الى هذا (بَعْثِ الرُّسُلِ) فِى انْ يَبْقِى نَوْعُ الْانْسَانِ، وَ يَتَحَصَّلَ وُجُودُهُ، اشَدُّ مِنَ الْحَاجَةِ الى انْبَاتِ الشَّعْرِ عَلَى الْاشْفَارِ وَ عَلَى الْحَاجِبَيْنِ وَ تَقْعِيرِ الْاخْمُسِ مِنَ الْقَدَمَيْنِ وَ اشْيَاءُ اخْرى مِنَ الْمَنَافِعَ الَّتى لَاضَرُورَةَ فِيهَا فِى الْبَقَاءِ ... فَلَا يَجُوزُ انْ تَكُونَ الْعِنَايَةُ الْازَلِى وَ تَقْتَضِى تِلْكَ الْمَنَافِعَ وَ لَاتَقْتَضِى هذِهِ الَّتِى هِىَ اسُّهَا».: «احتياج انسان
البتّه قبل از بوعلى سينا، هشام بن حكم شاگرد معروف مكتب امام صادق عليه السلام، اين استدلال را به صورت ديگرى براى عمرو بن عبيد دانشمند معروف اهل سنت تشريح كرده، كه خلاصهاش چنين است:
«آيا باور كردنى است كه براى كشور كوچك تن، مغز متفكرى لازم باشد كه حواس گوناگون براى انجام وظايف خود از آن كمك بگيرند، و خطاهاى خود را با آن اصلاح كنند، ولى براى مجموعه پيكر جهان انسانيت، مغز متفكرى لازم نباشد كه انسانها در پيچ و خم راه زندگى از تعليمات او الهام بگيرند و اشتباهات خود را به وسيله او اصلاح كنند»؟!(2)
طريق سوّمى كه مىتوان براى تحليل منطقى مسأله بعثت پيامبران پيمود اين است كه مسأله «تربيت انسان»، بيش از آنچه جنبه علمى دارد داراى جنبه عملى است.
مربى در صورتى در كار خود موفق مىشود كه علاوه بر آموزشهاى لازم بتواند عملًا الگوى كاملى براى تعليمات خود باشد، و با صفات و اخلاق و اعمال خود، تمام مسائل تربيتى را نشان دهد، و اين تنها در صورتى ممكن است كه پيامبرانى از جنس بشر به صورت الگوها و اسوههايى برگزيده شوند، و صفات و برنامههاى يك
انسان كامل را در عمل نشان دهند تا انسانها به آنها تأسى جويند، و قدم در جاى قدمهاى آنها نهند، و اين مسير پر پيچ و خم را به رهبرى آنها بپيمايند.
به تعبير ديگر: در وجود انسان چيزى به نام روحيه محاكات موجود است يعنى مسائلى را كه در همجنسان خود مىبيند، ناخود آگاه به سوى آن جلب و جذب مىشود؛ البتّه اين احساس در سر حدّ يك انگيزه جبرى نيست، بلكه زمينهاى است، براى يك حركت ارادى، همانند تشنگى براى انسان تشنه كه او را مجبور به نوشيدن آب نمىكند ولى زمينه ساز است.
هنگامى كه پيامبران يا امامان معصوم عليه السلام از جنس بشر با دستورات جامع الهى به سوى او آيند، و اين دستورات را در عمل ارائه دهند، و با تقوا و راستى و درستى خويش فضايل انسانى را آشكار سازند، ديگر انسانها زمينههاى مستعدى براى جلب و جذب اين صفات پيدا مىكنند.
لذا قرآن مجيد در مقابل كسانى كه با اصرار مىگفتند: «چرا پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از جنس ملك نيست، و يا لااقل چرا فرشتهاى او را همراهى نمىكند؟» تصريح مىكند كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بايد از جنس خود انسانها باشد، همانگونه كه اگر در روى زمين فرشتگانى زندگى مىكردند، بايد پيامبرانى از جنس فرشتگان در ميان آنها ظاهر شوند وَ مَا مَنَعَ النَّاسَ انْ يَؤُمِنُوا اذْ جَائَهُمُ الْهُدى الَّا انْ قَالُوا ابَعَثَ اللَّهُ بَشَراً رَسُولًا قُلْ لَوكَانَ فِى الْارْضِ مَلَائِكَةٌ يَمْشُونَ مُطْمَئِنّينَ لَنَزَّلْنَا عَلَيْهِمْ مِنَ السَّمَاءِ مَلَكاً رَسُولًا.
«تنها چيزى كه مانع ايمان آوردن مردم بعد از آمدن هدايت شد اين بود كه گفتند:
" آيا خداوند بشرى را به عنوان رسول مبعوث كرده است؟ بگو اگر در روى زمين فرشتگانى (زندگى مىكردند و) با آرامش گام بر مىداشتند، ما از آسمان فرشتهاى به عنوان رسول بر آنها مىفرستاديم" (چرا كه رهبر گروهى بايد از جنس خود آن گروه باشد»(1).
1) سوره اسراء، آيات 94 و 95.
تعبير به «مَلَائِكَةٌ يَمْشُونَ مُطْمَئِنّينَ» ظاهراً اشاره به اين نكته است كه حتى اگر فرشتگان در زمين زندگى مىكردند و هيچ تصادم و خصومتى با هم نداشتند باز هم فرشتهاى از جنس خودشان به عنوان رهبر براى آنها مىفرستاديم؛ زيرا هدف بعثت انبياء تنها پايان دادن به خصومتها و اقامه قسط و عدالت اجتماعى نيست، بلكه همه اينها مقدمهاى براى پيمودن راه، و كمالات معنوى، و قرب الى اللَّه است.
به هر حال شبيه همين معنا در لباس ديگرى در آيه 9 سوره انعام آمده است، كه در پاسخ بهانههاى مشركان مىفرمايد: وَلَوْ جَعَلْنَاهُ مَلَكاً لَجَعَلْناهُ رَجُلًا وَ لَلَبَسْنَا عَلَيْهِمْ مَا يَلْبِسُونَ «اگر پيامبر را فرشتهاى قرار مىداديم، حتماً او را به صوت انسانى در مىآورديم باز (به پندار آنان) كار را بر آنها مشتبه مىساختيم، همانگونه كه آنها كار را بر ديگران مشتبه مىساختند»!.
اين نكته نيز قابل توجه است كه قرآن روى اسوه و سرمشق بودن پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم يا ساير پيامبران تكيه مىكند؛ و به مردم توصيه مىنمايد كه از برنامههاى عملى آنان سرمشق بگيرند، در يكجا مىگويد: لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ اللَّهِ اسْوَةٌ حَسَنَةٌ: «براى شما زندگى رسول خدا سرمشق نيكويى بود»(1)و در جاى ديگر مىفرمايد: قَدْ كَانَتْ لَكُمْ اسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِى ابْرَاهِيمَ وَ الَّذِينَ مَعَهُ «براى شما سرمشق نيكويى در زندگى ابراهيم و كسانى كه با او بودند وجود داشت»(2).
همين معنا در آيه 6 همين سوره نيز تكرار شده است.
به هر حال مسأله تعليم و تربيت از طريق سرمشق گرفتن از رهبران الهى چيزى است كه هم تحليلهاى منطقى آن را تأييد مىكند و هم آيات قرآنى.
در برابر دلايل زيادى كه براى لزوم بعثت پيامبران در بالا ذكر شد، و غالباً از طرف اكثريت قاطع عقلاى جهان پذيرفته شده است، پيروان مذهب برهمايى (1)مسأله بعثت پيامبران را به كلى نفى كرده، و حتى آن را محال و غير معقول دانستهاند! و معتقدند همان وظايفى را كه عقل براى انسان تعيين مىكند كافى است!.
شهرستانى در ملل و نحل قسمتى از شبهات آنها را در اين زمينه چنين نقل مىكند:
الف: آنچه را ممكن است پيامبران براى جامعه بشريت بياورند از دو حال خارج نيست: يا عقل آن را درك مىكند يا نه، اگر درك مىكند همان عقل براى ما كافى است؛ ديگر چه احتياجى به پيامبران است؛ و اگر براى عقل قابل درك نيست، پس قابل قبول نيست؛ زيرا هركس زير بار امور غير معقول برود از حدّ انسانيت خارج شده و در زمره حيوانات درآمده است!.
ب: عقل مىگويد: «خداوند حكيم است، و خداوندِ حكيم، بندگان خود را جز به چيزى كه عقل آنها به آن دلالت مىكند، مأمور نمىسازد»، دلايل عقلى مىگويد:
«اين جهان آفريدگار عالم و قادر و حكيمى دارد و انواع نعمتها را به بندگانش بخشيده كه موجب شكر است؛» بنابراين ما با عقل خود در آيات آفرينش او مىنگريم، و هنگامى كه او را شناختيم شكر او را بجا مىآوريم و مستحق ثواب او مىشويم، و اگر او را انكار كنيم و كافر شويم، مستوجب عقاب او خواهيم شد، پس چرا بشرى همانند خود را پيروى كنيم؟!
ج: گناهى بدتر از اين نيست كه انسانى از كسى كه همانند او است پيروى كند، و خود را به تمام معنا در اختيار او بگذارد، و مانند بردهاى به فرمان او باشد! اصولًا
1) كيش برهمايى از قديمىترين مذاهبى است كه در شرق ظاهر شده، و مركز اصلى آن هنداست، شهرستانى در كتاب ملل و نحل مىگويد:« اين نام از نام براهام مؤسس اين مذهب گرفته شده»، ولى فريد و جدى در دائرة المعارف خود معتقد است كه اين نام از نام يكى از خدايان بزرگ آنها يعنى براهما مشتق شده است، برهمايىها علاوه بر انكار نبوّت معتقد به يك نوع تثليث يعنى خدايان سه گانه بودهاند.
پيامبران چه تفاوتى با ما دارند؟ و چه فضيلت و امتيازى نسبت به ساير انسانها دارا هستند؟ و كدام دليل بر صدق ادّعاى خود مىتوانند داشته باشند؟ سخن آنها چه تفاوتى با ديگران دارد؟ و اگر كارهاى خارقالعاده انجام مىدهند، كسان ديگرى هم هستند كه از امور پنهانى خبر مىدهند.
د: مىدانيم خداوند حكيم است و دستور غير حكيمانه صادر نمىكند، در حالى كه پيامبرانى كه مدّعى شرايع اند، دستوراتى آوردهاند كه با حكم عقل سازگار نيست، مثلًا احرام و سعى صفا و مروه و سنگ زدن به ستونهاى مخصوص (رمى جمرات) و مانند آن چه فايدهاى دارد؟ چرا آنها بعضى از مواد غذايى انسان را حرام شمردهاند و بعضى از اشيائى كه مضرّ است حلال؟(1)
پاسخ:
با كمى دقت پاسخ شبهات بالا روشن مىشود:
الف: ما نبايد فراموش كنيم كه معلومات و ادراكات عقلى ما در برابر آنچه نمىدانيم قطرهاى در مقابل يك اقيانوس عظيم است؛ اين حقيقتى است كه همه دانشمندان، اعم از الهى و مادى، به آن معترفاند.
كسى كه مىگويد: «آنچه را پيامبران آوردهاند يا موافق عقل ما است يا مخالف»، مفهوم سخنش اين است كه عقل همه چيز را درك مىكند، در حالى كه چنين نيست، بلكه در اينجا شقّ ثالث و قسم سوّمى وجود دارد كه از هر دو قسم سابق گستردهتر است. و آن امورى است كه ما اصلًا از آن آگاهى نداريم، و نمىتوانيم نفى و اثبات كنيم، اما هنگامى كه با دلايلى كه بعداً اشاره خواهيم كرد اجمالًا ثابت مىشود كه پيامبران از طرف خداوند سخن مىگويند، و از درياى بيكران علم او خبر مىدهند، راه منطقى جز پذيرش آن نيست.
1) ملل و نحل شهرستانى، باب چهارم، آراء الهند، فصل، اوّل براهه، ص 250.
در واقع ايراد اوّل برهمايىها درست به اين مىماند كه بگوييم: «هيچكس نبايد نزد استاد برود و از دانش و تجربه او چيزى بياموزد، زيرا آنچه را استاد مىگويد: يا موافق عقل شاگرد است يا مخالف!» اگر موافق است نيازى به استاد نيست، و اگر مخالف است نبايد آن را پذيرفت!
مسلّماً يك سخن كودكانه است كه پاسخش بر هيچ انديشمندى پوشيده نيست؛ استاد چيزهايى به انسان مىآموزد كه عقل او از نفى و اثبات آن عاجز است.
از اين گذشته در همان قسمتهايى كه عقل ما به طور صحيح آن را دريافته، گاه دچار اضطراب و وسوسه مىشويم كه درست فهميدهايم يا اشتباه است؟ شكى نيست كه تأييد و تصديق انبياء در اين زمينه ما را سختتر و مصمّمتر مىسازد پس نه در آنچه مىدانيم بى نياز از انبياء هستيم، و نه در آنچه نمىدانيم (دقت كنيد).
ب: درست است كه ما خدا را با دليل عقل مىشناسيم و به حكم عقل بايد شكر نعمتهاى او را بجاى آوريم؛ ولى اين براى ما كافى نيست؛ راه سعادت و كمال انسانى بسيار پرپيچ و خم و مملوّ از خطرات و پرتگاهها است، مردانى لازم است كه با نيروى الهى و امدادهاى غيبى دست ما را بگيرند، و از اين پيچ و خمها بگذرانند.
ما هرگز از انسانى همچون خود پيروى نمىكنيم، بلكه از انسان بسيار آگاهى پيروى مىكنيم كه از طريق وحى با علم بىپايان پروردگار مربوط است، و پيروى از چنين كسى كاملًا منطقى به نظر مىرسد.
ج: از آنچه در بالا گفته شد پاسخ ايراد سوّم نيز روشن مىشود؛ زيرا اگر ما خود را در اختيار انبياء مىگذاريم و سر به فرمان آنها مىنهيم، به خاطر علم و دانش فوق العاده و تقواى بى نظيرى است كه در آنها سراغ داريم.
گاهى ما قلب و مغز خود را كه مهمترين و عزيزترين اعضاى ما است، در اختيار جراح موارد اعتماد مىنهيم، و او با چاقوى جراحى به جان اين دو عضو مهم افتاده، و در حالى كه ما با ميل خود بيهوشى را پذيرفتهايم و هرچه مىخواهد همان
مىكند، آيا اين كار احمقانهاى است؟
مسلّماً نه، علم و دانش طبيب جراح از يكسو، و اعتماد ما به حسن نيّتش از سوى ديگر، سبب مىشود كه اينچنين تسليم بىقيد و شرط او شويم، و مسلّماً پيامبران الهى در سطحى بسيار بالاتر از آن طبيب هستند، هم از نظر علم و هم تقوا.
د: كدام دستور غير منطقى در برنامه راستين است؟ آيا مراسم حج، سعى صفا و مروه، رمى جمرات و احرام برخلاف عقل است؟ در حالى كه با مختصر دقتى در فلسفههاى اين اعمال مىتوان فهميد كه چه برنامه حكيمانهاى است، و به راستى انسان را تربيت مىكند.
به هنگام احرام از پوست عالم ماده بيرون مىآييم، همه امتيازات قومى و نژادى و طبقاتى را دور مىريزيم و همه يكرنگ مىشويم، تمام خواستههاى دل را موقتاً كنار مىگذاريم، و در دنيايى سرشار از معنويت به شناخت خويش و خالق خويش مىپردازيم.
جمرات سه گانه سمبلهاى شيطاناند، با هفت سنگ پى در پى او را رمى مىكنيم، و به اين ترتيب اعلام بيزارى از اعمال شيطانى و افكار شيطانى مىنماييم.
در سعى صفا و مروه به ياد سعى و تلاش هاجر آن زن پاك و با ايمان براى نجات جان نوزادش اسماعيل مىافتيم، و فاصله صفا و مروه را چند بار طى مىكنيم.
خلاصه اعمالى كه هر كدام سمبلى براى يك برنامه حساب شده تربيتى است انجام مىدهيم، و در پايان احساس مىكنيم شخصيت نو و شناخت تازهاى درباره خدا و خويش پيدا كردهايم، همان احساسى كه براى هر انسان آگاهى بعد از مراسم حج پيدا مىشود.
اگر انبياء بعضى از غذاها، مانند شراب گوشت خوك را تحريم كردهاند، به خاطر مفاسدى بوده است كه در اينها است، و انسانها از آن بىخبر بودند، و امروز
تدريجاً از آن آگاه شدهاند، ما چيزى را نمىشناسيم كه انبياء حلال كرده باشند و باعث زيان و ضرر بر وجود انسان شود.
كوتاه سخن اينكه؛ اين اشكالات چهارگانه از آنجا ناشى شده كه برهمائىها نه انبياء و موقف و برنامه آنها را به درستى شناخته بودند، و نه ميزان قدرت عقل را؛ و اينجا به پايان بحث فلسفه «بعثت» مىرسيم.
مأموريت هدايت خلق و تهذيب نفوس و تعليم و تربيت مردم و اقامه عدل و برچيدن اختلاف و آزاد كردن انسانها از چنگال اسارتها، آنچنان سنگين است كه «آمادگىهاى ويژهاى را از نظر جسمى و روحى و علمى و اخلاقى مىطلبد».
به همين دليل كسانى؛ مىتوانند بار اين مسئوليت مهم را بر دوش كشند كه در پرتو خود سازىها از يك سو، و امدادهاى الهى از سوى ديگر، براى اين امر آماده شده باشند، و مسلّماً يك فرد عادى و ساخته نشده هرگز توانايى پذيرش چنين مأموريت بزرگى را ندارد.
سخن در اين است كه ببينيم اين ويژگىها چيست كه هر پيامبرى بايد واجد آن باشد؟ و طبعاً بايد پيامبران بزرگ و اولوالعزم و صاحبان شريعت و آيين جديد سهم بيشترى از آن داشته باشند.
در اينجا علاوه بر استدلالات عقلى، قرآن مجيد به يارى ما مىشتابد و اين ويژگىها را بر مىشمرد.
با اين اشاره به قرآن باز مىگرديم و به آيات زير گوش جان فرا مىدهيم:
1- وَ اذْكُرْ فِى الْكِتَابِ ابْراهِيمَ انَّهُ كَانَ صِدِّيقاً نَبِيّاً(1)
2- وَ اذْكُرْ فِى الْكِتَابِ اسْمَاعِيلَ انَّهُ كَانَ صَادِقَ الْوَعْدِ وَ كَانَ رَسُولًا نَبِيّاً(2)
3- اذْ قَالَ لَهُمْ اخُوهُمْ نُوحٌ الَا تَتَّقُونَ* انِّى لَكُمْ رَسُولٌ
امِينٌ (1)
4- ابَلِّغُكُمْ رِسَالَاتِ رِبِّى وَ انَا لَكُمْ نَاصِحٌ امِينٌ (2)
5- وَمَا اسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ اجْرِ انْ اجْرِىَ الَّا عَلى رَبِّ الْعَالَمِينَ (3)
6- وَ وَهَبْنا لَهُ اسْحَاقَ وَ يَعْقُوبَ كُلًّا هَدَيْنَا وَ نُوحاً هَدَيْنَا مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ ذُرِّيَتِهِ دَاوُدَ وَ سُلَيْمَانَ وَ ايُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوسى وَ هَارُونَ وَ كَذَلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنِينَ (4)
7- الَّذينَ يُبَلِّغُونَ رِسَالَاتِ اللَّهِ وَ يَخْشَونَهُ وَ لَايَخْشَونَ احَداً الَّا اللَّهَ وَ كَفى بِاللَّهِ حَسِيباً(5)
8- إِنِّي أُشْهِدُ اللَّهَ وَاشْهَدُوا أَنِّي بَرِىءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ- مِنْ دُونِهِ فَكِيدُونِي جَمِيعاً ثُمَّ لَاتُنْظِرُونِي- إِنِّي تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ رَبِّي وَرَبِّكُمْ (6)
9- وَ اذْكُرْ فِى الْكِتَابِ مُوسى انَّهُ كَانَ مُخْلَصاً وَ كَانَ رَسُولًا نَبِيّاً(7)
10- فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنْتَ فَظّاً غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ (8)
11- وَ اذِ ابْتَلى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَاتَمَّهُنَّ قَالَ انِّى جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ امَاماً قَالَ وَ مِنْ ذُرِيَّتِى قَالَ لَايَنَالُ عَهدِى
الظَالِمينَ (1)
ترجمه:
1- در اين كتاب از ابراهيم ياد كن كه او بسيار راستگو و پيامبر خدا بود.
2- در كتاب آسمانى خود، از اسماعيل ياد كن كه او در وعدههايش صادق و رسول و پيامبر بزرگى بود.
3- هنگامى كه برادرشان نوح به آنها گفت: آيا تقوا پيشه نمىكنيد؟- من براى شما رسول امينى هستم.
4- رسالتهاى پروردگارم را بر شما ابلاغ مىكنم و من خيرخواه امينى براى شما هستم.
5- من هيچ مزدى در برابر اين دعوت از شما نمىخواهم، اجر من تنها بر پروردگار عالميان است.
6- و اسحاق و يعقوب به او (ابراهيم) بخشيديم و هر كدام را هدايت كرديم و نوح را (نيز) قبلًا هدايت نموديم و از فرزندان او داوود و سليمان و ايّوب و يوسف و موسى و هارون را (هدايت كرديم) و اين چنين نيكوكاران را پاداش مىدهيم.
7- (پيامبران پيشين) كسانى بودند كه تبليغ رسالتهاى الهى مىكردند و (تنها) از او مىترسيدند و از هيچكس جز خدا واهمه نداشتند، و همين بس كه خداوند حسابگر (و پاداش دهنده اعمال) است.
8- (نوح) گفت: من خدا را به شهادت مىطلبم شما نيز گواه
1) سوره بقره، آيه 124.
باشيد كه من از آنچه شريك (خدا) قرار مىدهيد، بيزارم- از آنچه غير او (مىپرستيد) حال كه چنين است همگى براى من نقشه بكشيد و مرا مهلت ندهيد- چرا كه من توكل بر اللَّه كه پروردگار من و شماست كردهام.
9- در اين كتاب (آسمانى) از موسى ياد كن، كه او مخلص بود، و رسول و پيامبر والا مقامى.
10- از پرتو رحمت الهى در برابر آنها نرم (و مهربان) شدى و اگر خشن و سنگدل بودى از اطراف تو پراكنده مىشدند.
11- (به خاطر بياوريد) هنگامى كه خداوند ابراهيم را با وسايل گوناگونى آزمود و او بخوبى از عهده آزمايش برآمد، خداوند به او فرمود: من تو را امام و رهبر مردم قرار دادم، ابراهيم عرض كرد: از دودمان من (نيز امامانى قرار بده) خداوند فرمود:
پيمان من به ستمكاران نمىرسد (و تنها آن دسته از فرزندان تو كه پاك و معصوم باشند شايسته اين مقامند).
تفسير و جمعبندى
نخستين ويژگى هر پيامبر، قبل از هر چيز، صداقت در گفتار است؛ چرا كه او از سوى خدا خبر مىدهد، و اگر اعتماد به صدق او نباشد هيچگاه نمىتوان بر سخنان او اعتماد نمود، لذا قرآن مجيد روى اين مسأله بارها تكيه كرده، از جمله در اوّلين آيه مورد بحث مىفرمايد: «در اين كتاب از ابراهيم ياد كن كه او بسيار راستگو و پيامبر
خدا بود» وَ اذْكُرْ فِى الْكِتَابِ ابْراهيمَ انَّهُ كَانَ صِدِّيقَاً نَبِيّاً.(1)
همين توصيف درباره ادريس (2)و يوسف (3)نيز آمده است.
قابل توجه اينكه در آيه مورد بحث توصيف به «صداقت» قبل از توصيف به «نبوّت» است (صديقا نبيا). اين نشان مىدهد كه پايه اصلى نبوّت بر صدق و راستى نهاده شده است، مخصوصاً با توجه به اينكه «صديق»(4)صيغه مبالغه از صدق و به معناى كسى است كه بسيار راستگو باشد، يا كسى كه هرگز دروغ نمىگويد و اعمالش، سخنان او را تصديق مىنمايد؛ بنابراين زمينه شايستگى براى پذيرش نبوّت كه در همه حاملان وحى الهى وجود داشته، همين «صدق و راستگويى كامل» است كه فرمان خدا را بىكم و كاست به بندگان برساند.
البتّه مردم مىتوانند با توجه به سابقه زندگى پيامبر به وجود اين ويژگى در او پى برند، همان گونه كه مردم مصر يوسف عليه السلام را به عنوان «صديق» شناخته بودند، و به او چنين خطاب مىكردند: «يُوسُفُ ايُّهَا الصِّدِّيِقُ» «يوسف! اى بسيار راستگو! ...»
در دوّمين آيه، باز سخن از صدق و راستى است، اما نه در گفتار بلكه در وعدهها و پيمانها، و جالب اينكه؛ اين ويژگى را نيز قبل از توصيف به رسالت و نبوّت قرار
داده كه اشارهاى است بر زمينه ساز بودن آن نسبت به مقام نبوّت؛ زيرا بخش مهمّى از دعوت انبياء بر اساس وعدههايى است كه نسبت به آينده داده مىشود، و اگر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در وعدههاى خود صادق نباشد اساس دعوت او متزلزل مىگردد، لذا مىفرمايد: «در كتاب آسمانى خود از اسماعيل ياد كن كه در وعدههايش صادق و رسول و پيامبر (بزرگى) بود» وَ اذْكُرْ فِى الْكِتَابِ اسْمَاعِيلَ انَّهُ كَانَ صَادِقَ الْوَعْدِ وَ كَانَ رَسُولًا نَبِياً(1)
بديهى است تا كسى صادق نباشد (صادق در همه چيز حتّى در وعدهها) ممكن نيست به مقام والاى رسالت برسد؛ چرا كه اوّلين شرط اين مقام آن است كه مردم به سخنان و وعدههاى او مؤمن باشند و صدق او را در تمام زمينهها تجربه كرده باشند.
لذا حتى افراد معدودى كه مقام «عصمت» را در تمام زمينهها به عنوان شرط اساسى نبوّت پذيرفتهاند، صدق و راستى را از شرايط مىدانند.
در مورد «صادق الوعد» بودن اسماعيل عليه السلام در بسيارى از كتب تفسير و روايت نقل شده، كه خداوند او را به اين جهت «صادق الوعد» شمرده كه او به قدرى در وفاى به وعدهاش پافشارى داشت كه با كسى در محلّى وعدهاى گذاشته بود، طرف مقابل فراموش كرد و نيامد، اسماعيل تا يك سال در انتظارش بود هنگامى كه آمد، اسماعيل به او گفت: «من همواره در انتظار تو بودم»!(2)
(بعيد نيست كه منظور از انتظار يكسال سركشى مداوم به آن محل در اين مدت و مراقبت جهت بازگشت شخص مورد نظر بوده، نه اينكه يكسال كار و زندگى خود را تعطيل كند و دائماً در آنجا بماند.)
در اينكه آيا اين اسماعيل همان اسماعيل معروف، فرزند ابراهيم است يا اسماعيل بن حزقيل از انبياء بنىاسرائيل، محل گفتگو است. بسيارى احتمال اوّل را برگزيدهاند، ولى در بعضى از روايات كه در منابع اهل بيت عليهم السلام تصريح به احتمال دوّم شده است، و اين به خاطر آن است كه طبق بعضى از روايات آمده كه، اسماعيل در حيات پدرش ابراهيم از دنيا رفت؛ بنابراين تعبير به رسالت در مورد او
مناسب نيست، در حالى كه قرآن در آيه بالا مىگويد: وَ كَانَ رَسُولًا نَبِيّاً، و اينكه گفتهاند: «از سوى پدرش رسالتى براى هدايت قبيله جُرهم كه ساكن «مكه» بودند، داشت، آن هم مناسب به نظر نمىرسد؛ زيرا ظاهر قرآن اين است كه اسماعيل مذكور در اين آيه رسالت الهيه داشته است، نه رسالت از سوى ابراهيم عليه السلام.
بعلاوه اگر منظور اسماعيل فرزند حضرت «ابراهيم» عليه السلام باشد مناسب اين بود كه بعد از ذكر ابراهيم عليه السلام در آيات قبل ذكر شود، نه بعد از موسى.
ولى به هر حال اين گفتگو تأثيرى در بحث ما كه مسأله ويژگى انبياء است، ندارد.
مقام نبوّت و رسالت، مقامى است كه هم «صدق» را مىطلبد و هم «امانت» را، امانت در نقل وحى، و ابلاغ به مردم، امانت در حفظ اسرار الهى، در حقيقت صدق و امانت به يك ريشه باز مىگردد؛ منتها صداقت امانت در گفتار و امانت صداقت در عمل است! لذا در دومين آيه مورد بحث، قرآن مجيد مىفرمايد: «قوم نوح رسولان را تكذيب كردند در آن هنگام كه برادرشان" نوح" به آنها گفت:" آيا تقوا پيشه نمىكنيد، من براى شما رسول امينى هستم"» كَذَّبَتْ قَومُ نَوحٍ الْمُرْسَلِينَ- اذْ قَالَ لَهُمْ اخُوهُمْ نُوحٌ الَا تَتَّقُونَ- انِّى لَكُمْ رَسُولٌ امِينٌ
همين تعبير انِّى لَكُمْ رَسُولٌ امِينٌ درباره هود(1)و صالح (2)و لوط(3)و
شعيب (1)و موسى (2)نيز آمده است.
بدون شك اين پيامبران بزرگ، و ساير پيامبران الهى «امانت» خود را عملًا به مردم محيط اثبات كرده بودند؛ چنانكه درباره پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم همه خواندهايم كه قبل از نزول وحى آنچنان در امانت دارى در ميان مردم مكه زبانزد خاص و عام بود كه او را «محمّد امين» لقب داده بودند، و لذا پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم بعد از رسالت به اين سابقه خويش در برابر مخالفان استدلال كرد كه شما با اينكه سابقه امانت مرا به خوبى مىدانيد چگونه به هشدارهايم درباره وحى الهى اعتنا نمىكنيد؟(3)
جالب اينكه: قرآن همين ويژگى را درباره جبرئيل (پيك وحى خدا) نيز بيان كرده است؛ در آنجا كه مىگويد: نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْامِينُ عَلَى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرِينَ
«روح الامين، قرآن را بر قلب تو نازل كرد تا مردم را انذار كنى»(4)
در حقيقت حاملان وحى، اعم از فرشتهاى كه واسطه ابلاغ وحى است، يا خود پيامبران، و يا امامان و جانشينان معصومى كه مأمور ابلاغ وحى الهى يا حفظ آن هستند بايد «امناء خدا در ميان خلق» باشند، و توصيف على عليه السلام و ساير امامان در زيارتنامه معروف امين اللَّه «السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا امِينَ اللَّهِ فِى ارْضِهِ» گواه ديگرى بر اين مدعا است.
كسى مىتواند رهبر و هادى مردم و مربى و معلم خوبى باشد كه به اين كار علاقه
1) سوره شعراء، آيه 178.
2) سوره دخان، آيه 18.
3) در ذيل آيه i وَ انْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْاقْرَبِيْنَ E در تواريخ آمده است كه بعد از نزول اين آيه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بر كوه صفا بالا رفت و« بنىعبدالمطلب» و« بنى عبد مناف» را صدا زد. آنها جمع شدند، فرمود: بگوييد ببينم اگر من به شما خبر دهم كه لشكر عظيمى از كنار اين كوه به سوى شما مىآيد آيا مىپذيريد يا نه؟ همه گفتند: آرى! ما هرگز دروغى از تو نديديم. فرمود: بنابراين بدانيد كه من شما را از عذاب الهى بر حذر مىدارم.( الكامل، جلد 2، صفحه 60)
4) سوره شعراء، آيات 193 و 194.
وافر داشته، و نسبت به مردم دلسوز باشد؛ بلكه به آنها عشق بورزد؛ اگر عشق پدر و مادر به فرزند نبود هرگز اين همه مشكلات را براى پرورش و تربيت او تحمل نمىكردند، و اگر انبياء عاشق هدايت مردم نباشند، مشكلات طاقتفرساى اين كار را هرگز قبول نمىكنند، و تن به انواع خطرات اين راه نمىدهند.
قرآن بارها روى اين مسأله تأكيد كرده از جمله در چهارمين آيه مورد بحث از زبان هود عليه السلام پيامبر بزرگ خدا نقل مىكند كه به قوم لجوج و متصعب خويش گفت: «من رسالتهاى پروردگارم را به شما ابلاغ مىكنم، و من خيرخواه و دلسوز امينى براى شما هستم» ابَلِّغُكُمْ رِسَالَاتِ رَبِّى وَ انَا لَكُمْ نَاصِحٌ امِينٌ (1)
همين معنا به تعبير رساترى در مورد پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم آمده كه پيامبر را دلدارى مىدهد، و مىگويد: «گويى مىخواهى خود را از غم و اندوه به خاطر عدم ايمان آنها به اين قرآن هلاك كنى» فَلَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَفْسَكَ عَلَى آثَارِهِمْ انْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَديثِ اسَفاً.(2)
شبيه همين معنا در آيه سوّم سوره شعراء نيز آمده است كه مىگويد: لَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَفْسَكَ انْ لَايَكُونُوا مُوْمِنِينَ
«ناصح» از ماده «نُصح» به گفته راغب به معناى جستجوى كار يا سخنى است كه در آن صلاح و مصلحت ديگرى باشد (بنابراين هم خيرخواهى در عمل را شامل مىشود و هم در سخن را). در حالات نوح عليه السلام در قرآن مجيد آمده است كه او نهصد و پنجاه سال در ميان قوم خود بر امر تبليغ و هدايت مشغول بود، و در اين مدت جز عدّه قليلى- در تواريخ هشتاد و چند نفر شمرده شدهاند-، به او ايمان نياوردند.(3)
يعنى با يك حساب ساده نوح عليه السلام براى هدايت هريك نفر حدود دوازده سال زحمت كشيد! مسلّماً تحمل چنين زحمت و رنجى جز در پرتو علاقه شديد و عشق به هدايت خلق ممكن نيست.
از ويژگىهاى مهم پيامبران كه قرآن بارها روى آن تأكيد كرده است عدم انتظار هرگونه پاداش مادى و اجر و مزد در مقابل دعوت به سوى خدا و آيين حق بوده، و يك نمونه آن در آيات مورد بحث، درباره نخستين پيامبر اولوالعزم يعنى نوح عليه السلام آمده است. در پنجمين آيه مىخوانيم: «من از شما در برابر اين دعوت هيچ اجر و پاداشى نمىطلبم، اجر و پاداش من تنها بر پروردگار عالميان است» وَ مَا اسْئَلُكُمْ عَلَيهِ مِنْ اجْرٍ انْ اجْرِىَ الَّا عَلى رَبِّ الْعَالَمِينَ (1)
همين مضمون درباره همين پيامبر (نوح) در دو آيه ديگر از قرآن مجيد نيز آمده (2)
در مورد حضرت هود عليه السلام در دو مورد(3)
در مورد صالح عليه السلام يك آيه (4)
درباره لوط عليه السلام در يك مورد(5)
درباره شعيب عليه السلام در يك مورد(6)
و بالاخره در مورد پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله در چندين مورد از قرآن مجيد اين مسأله تكرار و تأكيد شده است.(7)
1) سوره شعراء، آيه 109.
2) سوره هود، آيه 29 و سوره يونس، آيه 72.
3) سوره هود، آيه 51، سوره شعراء، آيه 127.
4) سوره شعراء، آيه 145.
5) سوره شعراء، آيه 164.
6) سوره شعراء، آيه 180.
7) قابل توجه اينكه در مورد پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم گاه مىفرمايد:« هيچگونه اجرى از شما نمىطلبم»( قُلْ لا اسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ اجْراً)( انعام 90) و گاه مىفرمايد:« هيچ اجرى از شما نمىخواهم جز كسانى كه نخواهند راهى به سوى پروردگارشان پيدا كنند»( قُلَ مَآ اسَئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ اجْرِ الَّا مَنْ شاءَ انْ يَتَّخِذَ الى رَبّهِ سَبِيلًا)( فرقان 57) و در جاى ديگر مىفرمايد:« بگو من هيچ پاداشى از شما نمىخواهم مگر مودت ذوى القربى من»( قُلْ لَّااسْئَلُكُمِ عِليْهِ اجْراً الَّا الْمَوِدَّةَ فِى الْقُرْبى)( شورى 23)، روشن است كه تركيب اين آيات با يكديگر نشان مىدهد كه مسأله مودت ذوى القربى نيز منفعتش به خود مردم باز مىگردد، و اين در حقيقت دريچهاى است به سوى مسأله« امامت و ولايت منصوص» كه از سوى خدا براى تكميل هدايت مردم و اجراى تعليمات پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم معين شده است، و در نتيجه هر سود و منفعتى در اين راه باشد باز براى مردم و به خاطر مردم است. آيه سوره انعام، آيه 90 و سوره سباء، آيه 47، و سوره فرقان آيه 57، و سوره ص آيه 86،
اصولًا يكى از نشانههاى روشن پيامبران راستين در مقايسه با مدعيان دروغين اين است كه آنها انگيزههاى الهى دارند، و انگيزه الهى دليل بر صداقت مدعى نبوّت است؛ در حالىكه مدعيان دروغين انگيزههاى مادى دارند؛ و هدف آنها سودجويى است؛ همان گونه كه در كار كاهنان و امثال آنها ديده مىشود.
به هر حال تأكيد قرآن بر اين مسأله كه پيامبران الهى يكى از نخستين سخنانشان اين بود كه ما هيچگونه چشم داشتى در مقابل زحمات خود نداريم، نشان مىدهد كه آنها را با اين امتياز مىتوان شناخت.
آنها اين سخن را مىگفتند و در عمل نيز نشان مىدادند در حالى كه يك مدعى كاذب ممكن است چنين سخنى را بگويد؛ ولى هرگز در عمل نمىتواند روى آن بايستد.
و شايد به همين دليل ملكه سبأ نيز هنگامى كه مىخواهد سليمان عليه السلام را آزمايش كند كه آيا او يك پيامبر راستين است، يا پادشاهى است كه از طريق دعوت ظاهرى به سوى خدا مىخواهد به مطامع مادى خود برسد، مىگويد: وَ انِّى مُرْسِلَةٌ الَيْهِمْ بَهَدِيَّةٍ فَنَاظِرَةٌ بِمَ يَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ «من هديه گرانبهايى براى آنها مىفرستم تا ببينم فرستادگان من چه خبر مىآورند؟» «يعنى اگر سليمان هديه را پذيرفت و خوشوقت شد معلوم مىشود انگيزه مادى دارد، در غير اين صورت معلوم مىشود به زخارف دنيا بىاعتنا است و داراى انگيزه الهى است»(1)
به هر حال تصريح قرآن به اين نكته درباره شش نفر از پيامبران بزرگ خدا كه دو نفر از آنان از پيامبران اولوالعزم بودند، نشان مىدهد كه اين ويژگى در همه پيامبران
1) سوره نمل، آيه 35.
بوده؛ زيرا وجهى در مورد خصوص اين شش نفر وجود ندارد، و اين از خصوصيات همه آنها است.
يكى ديگر از صفات بارز آنها نيكوكارى به دوست و دشمن است، در حقيقت آنها مظاهر صفات «رحمان» و «رحيم» خداوند، و نسبت به هركس و هر جمعيّت نيكوكار و مهربان بودند.
و لذا قرآن مجيد اين صفت را براى بسيارى از پيامبران بزرگ بيان كرده، از جمله در ششمين آيه مورد بحث بعد از اشاره به اسحاق و يعقوب دو فرزند برومندى كه خداوند به ابراهيم در آخر عمر عنايت كرد، و همچنين نوح و داوود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون- ده نفر از پيامبران بزرگ- كه سه نفر آنها يعنى (ابراهيم و نوح و موسى) از پيامبران اولوالعزم بودند، مىفرمايد: «و اينچنين نيكوكاران را پاداش مىدهيم» وَ كَذلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنِينَ (1)
يعنى اين كه يكى از صفات بارز آنها صفت «احسان» بود.
همين معنا به طور جداگانه در آيات متعدد ديگرى نيز آمده است از جمله در آيه 80 سوره صافات مىفرمايد: سَلَامٌ عَلَى نُوحٍ فِى الْعَالَمِينَ- انَّا كَذلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنِينَ و در آيه 110 همان سوره مىگويد: سَلَامٌ عَلَى ابْرَاهِيمَ كَذَلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنِينَ و در آيه 121 همان سوره مىافزايد: سَلَامٌ عَلَى مُوسَى وَ هَارُونَ انَّا كَذلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنِينَ
و بالاخره در آيه 131 همان سوره مىفرمايد: سَلَامٌ عَلَى إِلْ يَاسِين- انَّا كَذلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنِينَ
1) سوره انعام، آيه 84.
اين تكرار و تأكيد فراوان گواه روشنى است بر آنچه در بالا گفته شد؛ در اين كه منظور از «احسان» و نيكوكارى كه در اين آيات متعدد آمده است چيست، مفسّران تعبيرات گوناگونى دارند؛ بعضى از آنها مانند مرحوم طبرسى در مجمعالبيان در بسيارى از اين موارد «احسان» را به معناى «اطاعت پروردگار» تفسير كرده، و حتى تصريح نموده كه اگر اين معنا، يعنى مقام عبوديّت و اطاعت براى ديگران نيز حاصل شود مشمول عناياتى از همين قبيل خواهند بود.
ولى بعضى ديگر مانند تفسير روح البيان، ذيل آيه 80 سوره صافات آن را به معناى «صبر و شكيبايى» در برابر ايذاء و آزار دشمنان تفسير كرده است.
اين احتمال نيز وجود دارد، كه هريك از انبياء در يكى از شاخههاى احسان و نيكوكارى ظهور و بروز داشتهاند؛ چرا كه تمام طاعات و اعمال نيك در اين عنوان (احسان) جمع است صبر و شيكبايى و طاعت و عبوديّت و گذشت و عفو و مانند آن.
از آنجا كه انبياء مقام والايى در معرفة اللَّه داشتهاند، به خوبى مىدانستند كه منبع اصلى هر قدرت و خير و بركتى خدا است، و اگر خدا حمايت از كسى كند اگر تمام جهانيان دست به دست هم دهند قدرت بر اينكه زيانى به او برسانند، ندارند.
ثمره چنين معرفتى آن است كه، تنها از مخالفت فرمان خدا بترسند، و از هيچكس واهمهاى نداشته باشند. لذا در هفتمين آيه مورد بحث بعد از اشاره به جمعى از انبياء سلف مىفرمايد: «آنها كسى بودند كه تبليغ رسالتهاى الهى مىكردند و تنها از او مىترسيدند و از هيچكس جز خدا واهمه نداشتند، و همين بس كه خداوند حسابرس آنها باشد» الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسَالَاتِ اللَّهِ وَ يَخْشَونَهُ وَ لَا
يَخْشَونَ احَداً الَّا اللَّهَ وَ كَفى بِاللَّهِ حَسِيباً(1)
اين ويژگى قدرت زيادى به انبياء به عنوان رهبران الهى مىبخشيد، و به آنها استقامت و پايدارى در برابر دشمنان سرسخت و لجوج مىداده و يكى از رموز موفقيت آنها در واقع همين است.
در اينجا سؤالى مطرح مىشود كه در دو آيه قبل از اين آيه در همان سوره احزاب در مورد داستان ازدواج پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با همسر مطلقه زيد، خطاب به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايد: وَ تَخْشَى النَّاسَ وَ اللَّهُ احَقُّ انْ تَخْشَاهُ (2): «تو (در مورد ازدواج با اين زن با توجه به اينكه زيد پسر خوانده تو بود نه فرزند تو، و مردم عصر جاهليّت ازدواج با همسر پسر خوانده خود را بعد از طلاق عيب مىشمردند) از مردم مىترسيدى، در حالىكه خداوند سزاوارتر است از اينكه از او بترسى».
اين تعبير نشان مىدهد كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با اينكه برترين پيغمبران خدا است خوف غير الهى داشته، در حالى كه در آيه 39 سوره احزاب مىگويد: «آنها كسانى بودند كه تبليغ رسالتهاى الهى مىكردند، و تنها خوف الهى داشتند و از هيچكس جز او واهمهاى نداشتند»، اين دو تعبير چگونه به يكديگر سازگار است؟!
پاسخ اين سؤال با توجه به يك نكته روشن مىشود، و آن اينكه: همانگونه كه در تفسير نمونه هم گفتهايم پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم در اين زمينه هرگز ترس شخصى نداشت؛ آنچه از آن خوف داشته است اين بوده كه مبادا اقدام به شكستن آن سنت جاهلى- از طريق ازدواج با همسر مطلقه زيد- مقام و منزلت او را به عنوان يك پيامبر در افكار عمومى آن محيط تاريك، و متزلزل سازد، و نتواند به اهداف الهى
خود نائل گردد؛ وگرنه در محيطى كه آن همه كارهاى عجيب و غريب انجام مىشد اقدام به چنين عملى هرچند مخالف فكر مردم باشد از نظر شخصى مشكلى نداشت.
نزديك بودن اين دو آيه به يكديگر نيز مىتواند شاهدى بر اين مدعا باشد.
پس در واقع ترس پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در اين ماجرا مصداق خوف الهى است نه خوف شخصى (دقت كنيد).
انبياء معمولًا از ميان اقوامى قيام مىكردند كه علاوه به انحرافات فكرى و عقيدتى، آلوده انواع مفاسد اخلاقى بودند؛ لذا هنگامى كه آنها بر ضدّ اين عقائد خرافى و آن مفاسد اخلاقى قيام مىكردند، شورش بر ضد آنها پيدا مىشد و گاهى در ميان يك ملّت تنهاى تنها بودند؛ در چنين شرايطى آنچه به آنها توان و نيرو براى پيشبرد اهدافشان مىداد مسأله توكل بر خداوند بود كه نمونه آن را در داستان هود در هشتمين آيه مورد بحث مىخوانيم:
قوم مشرك و متعصب و لجوج به او گفتند: «تو دليل روشنى براى ما نياوردى، و ما خدايان خود را به خاطر سخنان تو رها نخواهيم كرد، و اصلًا به تو ايمان نمىآوريم، ما معتقديم خدايان ما بر تو خشم و غضب كردهاند، و عقلت را ربودهاند!»
ولى هود با شجاعت تمام ايستاد و گفت: «من خدا را به گواهى مىطلبم؛ شما هم گواه باشيد كه من از تمام بتهاى شما بيزارم؛ همگى دست به دست هم دهيد، و هركارى مىتوانيد بكنيد و مرا مهلت ندهيد؛ زيرا من تنها بر خداوند توكّل كردم كه پروردگار من و شما است» انّى تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ رَبِّى وَ رَبِّكُمْ (1)
انسان هنگامى كه با مخالفت يك نفر آدم جاهل و نادان و متعصب روبهرو مىشود غالباً به وحشت مىافتد تا چه رسد به اينكه بخواهد بر ضد يك قوم عظيم منحرف كه
1) سوره هود، آيه 56.
داراى تمام اين صفاتاند قيام كند، و عدهاى نداشته باشد، كه او را يارى كنند، مسلّماً اين كار جز با نيرويى الهى ميّسر نمىشود؛ نيرويى زاييده از توكّلى كه مولود ايمان به خدا و حاكميت او در تمام جهان هستى است.
جالب اين است كه: نه تنها نسبت به تهديدهاى آنها حساسيت نشان نمىدهد، بلكه تمام قدرت و قوّت آنها را به زير سؤال برده و تحقير مىكند، و به آنها مىفهماند كه كمترين واهمهاى از آن همه جمعيّت بتپرست و لجوج ندارد. اين توكّل بىنظير يكى از ويژگىهاى انبيا است.
در قرآن مجيد فقط يكبار «مُخْلَصْ» به عنوان توصيف، آن هم درباره موسى بن عمران آمده، و قبل از توصيف به رسالت و نبوّت، او را توصيف به اخلاص مىكند؛ و مىفرمايد: «در اين كتاب آسمانى از موسى ياد كن او مخلَص و پيامبر والا مقامى بود.» وَ اذْكُرْ فِى الْكِتَابِ مُوسى انَّهُ كَانَ مُخْلَصاً وَ كَانَ رَسُولًا نَبِيّاً(1)
ولى با توجه به اينكه در دو آيه از قرآن مجيد از قول شيطان نقل شده كه مىگويد: «من همه را اغوا مىكنم، جز بندگان مخلصت را» لَاغْوِيَنَّهُمْ اجْمَعِينَ- الَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ (2)و مسلما پيامبران الهى همه از كسانى بودند كه هرگز به وسيله شيطان گمراه نمىشدند، نتيجه مىگيريم كه اين توصيف همه پيامبران اعم از موسى و غير موسى عليه السلام را شامل مىشود.
«اخلاص» چيست؟ اخلاص مقام بسيار والايى است كه علماى اخلاق و عرفان روى آن تكيه فراوان كردهاند و اين وصف از معرفت اللَّه و توحيد كامل او سرچشمه مىگيرد و مؤثر حقيقى را در عالم هستى تنها ذات پاك خدا مىداند لذا تمام نيّت
خود را متوجّه او مىكند؛ و هر انگيزهاى غير از انگيزه الهى را مردود مىشمرد؛ و تمام هستى خويش را در اختيار كسى مىگذارد كه همه هستىها از آن او است، و هرچه را غير از، باطل و فانى مىداند.
منتها خالص شدن انسان از ناخالصىهاى شرك و هوا و هوس و انگيزههاى غير الهى دو مرحله دارد: مرحله اوّل از طريق خودسازى تا آنجا كه در توان خود انسان است؛ يعنى انسان بعد از پيمودن اين راه با جدّ و جهد و تلاش فراوان در زمره «مخلصين»- افرادى كه خود را خالص كردهاند- درآيد.
مرحله بعد مرحله پاكسازى وجود انسان از ناخالصىهايى كه از بس دقيق و باريك اند، از ديد او ممكن است پنهان بماند، اينجا است كه عنايات الهيه به يارى بندهاش مىآيد و او را از ناخالصىها پاك مىسازد و به مقام مخلصين- خالص شدگان- مىرساند، و اين مقام والاى انبياء و اولياء و بندگان خالص خدا است.
بديهى است آثار اين اخلاص در اعمال آنها تجلى مىكند و به خوبى مىتوان رسيدن آنها را به اين مقام از پاكى گفتار و اعمال آنان دريافت، و به هر حال اين نيز از صفات بارز انبياء است.
مقام رهبرى انبياء ايجاب مىكند كه با مردم بجوشند؛ و در برابر خشونت افراد نادان و متعصب و لجوج تا آنجا كه امكان دارد نرمش به خرج دهند؛ و خلاصه در قلوب افراد مختلف از طريق محبت نفوذ كنند؛ و اين يكى ديگر از اوصاف بارز آنها است.
قرآن در دهمين آيه درباره پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايد: «به واسطه رحمت الهى در برابر آنها نرم و مهربان شدى در حالى كه اگر خشن و سنگدل بودى از اطراف تو پراكنده مىشدند» فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنْتَ فَظّاً غَلِيظَ الْقَلْبِ
لَانْفَضُّوا مِنْ حَولِكَ (1)«فظّ» و «غليظ القلب» هر دو تقريباً داراى يك معنا هستند و مفهوم آنها خشونت و تندخويى و سنگدلى است، ولى بعضى در ميان اين دو چنين فرق گذاشتهاند كه «فظّ» به معناى خشونت در گفتار است در حالى كه «غَلِيظَ الْقَلْب» اشاره به خشونت در عمل مىباشد.
بعضى گفتهاند: « «فظّ» اشاره به خشونت ظاهرى- اعم از قول و فعل- است و «غليظ القلب» اشاره به خشونت باطنى و قلبى كه سرچشمه انواع خشونتها مىباشد.
نقطه مقابل اين دو وصف، ملايمت و محبت و نرمش در رفتار و گفتار است كه جاذبه عجيبى در همه قشرها دارد.
از نظر محققان تاريخ وجود اين اوصاف در شخص پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم يكى از عوامل مهم سرعت پيشرفت اين آيين بود؛ مخصوصاً در محيطى كه همه چيز بر محور خشونت دور مىزد، و قتل و كشتار، تا چه رسد به خشونت در گفتار، مسأله سادهاى به نظر مىرسيد، اين ويژگى اخلاقى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم اثر فوقالعادهاى داشت.
در اين زمينه شواهد زيادى در تاريخ زندگى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده كه اگر بخواهيم به ذكر آنها بپردازيم از اصل هدف دور مىشويم، و كافى است به يك نمونه توجه كنيم كه در جنگ احد با اينكه سختترين ضربه بر پيكر اسلام و مسلمين- به خاطر عدم انضباط گروهى از تازه مسلمانان و فرار گروه ديگرى- وارد آمد، و علاوه بر شهادت جمعى از بزرگان اسلام شخص پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم نيز شديداً مجروح شد؛ ولى بعد از پايان جنگ پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در برابر مسلمين هيچگونه خشونتى نشان نداد؛ و جز با كلام ليّن با آنها سخن نگفت؛ و حتى در مورد دشمنان جنايتكار نيز دعا براى هدايتشان نمود.
تاريخ انبياى ديگر نيز نشان مىدهد كه آنها نيز از اين فضيلت مهم انسانى
1) سوره آل عمران، آيه 159.
برخوردار بودند.
اينكه قرآن با صراحت مىگويد نوح نهصد و پنجاه سال در ميان قومش به دعوت پرداخت و به گفته خودش از هرگونه وسيلهاى براى هدايت آنها كمك طلبيد، گاهى آشكارا دعوتشان كرد، گاهى پنهان، گاه روزها، گاه شبها، گاه به خانههاى آنها مىرفت، و گاه در جلسات عمومى آنها شركت مىكرد؛ با اينكه در اين مدت طولانى تعداد بسيار اندكى به او ايمان آوردند، نشان مىدهد كه چه قدر با آن قوم بتپرست و لجوج مدارا نموده است.
لحن سخنان او كه در سوره نوح در قرآن مجيد آمده به خوبى نشان مىدهد كه او كاملًا از در تشويق وارد مىشد و تا يأس كامل از آنها و نسلهاى آينده آنان پيدا نكرد اقدام به نفرين ننمود.
حتى گاهى انسان از حسن خلق و محبّت فوقالعاده بعضى از پيامبران در برابر دشمنان در شگفتى فرو مىرود؛ چنانكه درباره حضرت لوط در قرآن آمده براى انصراف قوم گنهكار از اعمال زشت و شنيعشان به آنها پيشنهاد كرد كه بياييد از طريق ازدواج با دختران من به خواستههاى غريزى خود برسيد! (يعنى ايمان بياوريد و با آنها ازدواج كنيد).
به هر حال هر قدر بيشتر در حالات اين بزرگواران دقت مىكنيم به اين امتياز بزرگ اخلاقى آنها آشناتر مىشويم.
بسيارى از پيامبران در دوران عمر خود در ميدانهاى سخت انواع آزمايشها قرار مىگرفتند؛ اما از صفات بارز آنها تحمل انواع شدائد و عدم غرور در مقابل پيروزىها، و خلاصه موفقيت در برابر آزمايشهاى سخت الهى بود، نوح پيامبر در دوران تبليغ نهصد و پنجاه سالهاش، موسى در مدين در خدمت شعيب و در دوران
مبارزه طولانيش با فرعون، و در دوران انحراف بنىاسرائيل از توحيد و سرپيچى از دستوراتش، و همچنين ساير انبياء همچون ايوب و يحيى و لوط و شعيب و هود و مخصوصاً ابراهيم، هر كدام در چنين ميدانهايى قرار مىگرفتند.
از جمله حضرت ابراهيم بود كه در آيه مورد بحث درباره او مىخوانيم: « (به خاطر بياوريد) هنگامى را كه خداوند ابراهيم را با امور گوناگونى امتحان كرد، و او به خوبى از عهده همه آنها بر آمد (و اينجا بود كه) خداوند به او فرمود من تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم» (و علاوه بر مقام نبوّت، مقام امامت مطلقه نيز به تو دادم) وَ اذِابْتَلى ابراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَاتَمَّهُنَّ قَالَ انِّى جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ امَاماً(1)
اگرچه در آيه فوق از اين امتحانات به صورت سربستهاى ياد شده، ولى همان گونه كه مفسران نوشتهاند اين «كلمات» يعنى امورى كه خداوند ابراهيم را به آن آزمود امورى از قبيل آمادگى براى قربانى فرزند، و بردن همسر و پسرش اسماعيل را به سرزمين خشك و بى آب مكه و ساكن ساختن آنها در آنجا به فرمان خدا، و قيام بسيار شجاعانهاش در برابر بتها و بتپرستان، و مهاجرت توأم با محروميت به مناطقى كه آمادگى پذيرش بيشتر براى ايمان در آنجا بود، و مانند اينها.
بعضى از مفسّران معتقداند كه آزمايشهاى ابراهيم به سى موضوع بالغ مىشد.(2)ولى مهمترين آنها همان است كه در بالا آمد: در حقيقت او از «جان» و «مال» و مقام» و «همسر» و «فرزند» و «وطن مألوف» كه مجموعه هستى يك انسان را تشكيل مىدهند در راه خدا گذشت و از بوته امتحان خالص بيرون آمد.
1) سوره بقره، آيه 124.
2) مرحوم طبرسى در مجمعالبيان و آلوسى در روحالمعانى و قرطبى در تفسير خود نقلكردهاند كه اين 30 خصلت از شرايع دين در چهار سوره قرآن مجيد آمده است ده قسمت آن در سوره برائت( التَّابِئُونَ الْعَابِدُونَ ...) و ده قسمت آن در سوره احزاب( انَّ الْمُسْلِمينَ وَ الْمُسْلِمَاتِ ...) و ده قسمت آن در سوره مؤمنون( قَدْ افْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ الذِين ...) و يا در سوره معارج( وَ سَأَلَ سَائِلٌ) آمده است، ولى بايد توجه داشت كه اوّلًا اين صفات كه در سورههاى فوق آمده، شماره آن به يك معنا به سى عدد نمىرسد، و به يك معنا از سى متجاوز و بعلاوه صفات مكرر نيز در آن كم نيست، بنابراين قبول عدد 30 براى اين موضوع مشكل به نظر مىرسد.
اگرچه در تفسير «كلمات» ميان مفسّران گفتگو بسيار است و بعضى آن را اشاره به گفتگوهاى پردامنهاش با ستارهپرستان و ماه پرستان و خورشيد پرستان دانستهاند و بعضى ديگر آن را اشاره به يك سلسله از احكام فرعيه دين مىدانند؛ ولى مناسبتر از همه آن بود كه در بالا گفته شد.
نتيجه
از آنچه در بالا گفته شد مىتوان چنين نتيجه گرفت كه از ديدگاه قرآن پيامبران الهى داراى يك سلسله امتيازات ويژه بودند البته نمىگوييم هريك از اين صفات منحصر به آنها بوده است و يا تنهايى نشان نبوّت است، ولى مىگوييم مجموعه آنها را در پيامبران مىتوان پيدا كرد، و اثر عميقى در مسأله شناخت انبياء دارد، زيرا چنانكه خواهيم، گفت يكى از طرق شناخت آنها جمعآورى قرائن مختلف از جمله «ويژگىهاى اخلاقى آنها» است.
اشاره
سفيران الهى و پيامآوران وحى به حكم آنكه سنگينترين مسئوليتها را در جهان انسانيت بر دوش دارند، مخصوصاً مسئوليت هدايت انسان در طرقى كه با پاى عقل و مركب انديشه و به اتكاى معلومات خود نمىتوانند آن را بپيمايد، و همچنين در زمينه تربيت نفوس و پاكسازى آنها از تمام آلودگىهاى اخلاقى و نيز پاكسازى جوامع انسانى از انواع نابهسامانىها بايد از «تقوا» در بالاترين سطح برخوردار باشند، همان چيزى كه ما آن را مقام «عصمت» مىناميم، و چنانكه خواهيم گفت بدون برخوردارى از اين مقام هرگز اهداف رسالت تأمين نخواهد شد.
البتّه مقام عصمت تنها به معناى «مصونيت از ارتكاب معصيت و گناه» نيست، بلكه شاخه مهم ديگرى دارد كه آن «مصونيت از هرگونه خطا و لغزش و انحراف و گمراهى» است، و اگر به راستى در اين زمينه با تأييدات الهى بيمه نشده باشند، هدف بعثت حاصل نمىگردد.
اين دو شاخه اصلى نيز هركدام شاخههاى مختلفى دارد مانند: عصمت در برابر گناهان كبيره، در برابر گناهان صغيره، در دوران قبل از نبوّت و دوران بعد از نبوّت، مصونيت در برابر خيانت در ابلاغ وحى و رسالت و ...
در شاخه مصونيت از لغزشها نيز «مصونيت از خطا در گرفتن و ابلاغ وحى»، «مصونيت از خطا در اعمال دينى و دستورات شرعى»، و بالاخره «مصونيت از خطا در اعمال دنيوى و شخصى» است.
آيا مسأله عصمت و مصونيت انبياء در تمام اين بحثها از هر دو شاخه است، و
اگر چنين است به كدام دليل مىتوان همه را اثبات كرد، و اگر تفاوتى در ميان آنها است، دليل آن چيست؟
اينها دورنمايى از مسأله عصمت انبياء در اصول و فروع است كه بايد در پرتو آيات قرآن و دلايل عقلى اين مسأله مهم و اساسى و سرنوشت ساز تبيين گردد، با اين اشاره به قرآن باز مىگرديم و به آيات زير گوش جان مىسپاريم.
1- وَ اذِ ابْتَلَى ابرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَاتَمَّهُنَّ قَالَ انِّى جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ امَاماً قَالَ وَ مِنْ ذُرِيَّتِي قَالَ لَايَنَالُ عَهْدِى الظَّالِمينَ (1)
2- وَ مَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُواْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ انَّ اللَّهَ شَدِيدُ العِقَابِ (2)
3- مَّنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ اطَاعَ اللَّهَ وَ مَنْ تَوَلَّى فَمَا ارْسَلْنَاكَ عَلَيهِمْ حَفِيظاً(3)
4- فَلَا وَ رَبِّكَ لَايُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَينَهُم ثُمَّ لَايَجِدوُا فِى أَنَفُسِهِمْ حَرَجاً مِّمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسلِيماً(4)
5- لَقَد كَانَ لَكُم فِى رَسُولِ اللَّهِ اسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن كَانَ يَرْجُوا اللَّهَ وَ الْيَومَ الآخِرَ وَ ذَكَرَ اللَّهَ كَثِيراً(5)
6- انَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِجْسَ اهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُم تَطْهِيراً(6)
7- قالَ رَبِّ بِمَا أَغْوَيْتَنِى لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِى الْأَرْضِ وَ فَبِعِزَّتِكَ لَاغْوِيَنَّهُم اجْمَعِين* الَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ (1)
8- وَ اذْكُرْ عِبَادَنَا ابْرَاهِيمَ وَ اسْحَاقَ وَ يَعْقُوبَ اولِى الْأَيْدِى وَ الْابْصَارِ انَّا اخْلَصْنَاهُمْ بِخَالِصَةٍ ذِكْرَى الدَّارِ وَ انَهُّم عِنْدَنَا لَمِنَ الْمُصطَفَينَ الاخيَارِ(2)
9- اولِكَ الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ فَبِهُدهُمُ اقْتَدِهْ (3)
10- وَ مَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى انَ هُوَ الَّا وَحْىٌ يُوحى (4)
ترجمه:
1- (به خاطر بياوريد) هنگامى كه خداوند ابراهيم را با وسايل گوناگونى آزمود، و او بخوبى از عهده آزمايش برآمد، خداوند به او فرمود: من تو را امام و رهبر مردم قرار دادم، ابراهيم عرض كرد: از دودمان من (نيز امامانى قرار بده) خداوند فرمود: پيمان من به ستمكاران نمىرسد (و تنها آن دسته از فرزندان تو كه پاك و معصوم باشند شايسته اين مقامند).
2- آنچه را رسول خدا براى شما آورده بگيرد و اجرا كنيد، و آنچه را از آن نهى كرده خوددارى نماييد، و از مخالفت خدا بپرهيزيد كه خداوند شديد العقاب است.
3- كسى كه از پيامبر اطاعت كند اطاعت خدا كرده و كسى كه سرباز زند، تو در برابر او مسئول نيستى.
4- به پروردگارت سوگند كه آنها مؤمن نخواهند بود مگر اينكه تو را در اختلافات خود به داورى مىطلبند، و سپس در دل خود از داورى تو احساس ناراحتى نكنند، و كاملًا تسليم باشند.
5- براى شما در زندگى رسول خدا سرمشق نيكويى بود، براى آنها كه اميد به رحمت خدا و روز رستاخيز دارند، و خدا را بسيار ياد مىكنند.
6- خداوند فقط مىخواهد پليدى و گناه را از شما اهلبيت دور كند و كاملًا شما را پاك سازد.
7- گفت: به عزّتت سوگند همه آنها را گمراه خواهم كرد: مگر بندگان خالص تو را از ميان آنها.
8- و به خاطر بياور بندگان ما ابراهيم و اسحاق و يعقوب را صاحبان دستهاى (نيرومند) و چشمهاى (بينا). ما آنها را با خلوص ويژهاى خالص كرديم، و آن يادآورى سراى آخرت بود، و آنها نزد ما از برگزيدگان و نيكانند.
9- آنها كسانى هستند كه خداوند هدايتشان كرده پس به هدايت آنان اقتدا كن.
10- او هرگز از روى هواى نفس سخن نمىگويد- آنچه آورده چيزى جز وحى نيست كه به او وحى شده است.
تفسير و جمعبندى
نخستين آيه مورد بحث از سه موضوع پرده برمىدارد: نخست آزمايشهاى مهمّى كه ابراهيم از سوى پروردگار با آن روبهرو شد و از عهده همه آنها به خوبى برآمد، دوّم پاداش مهمى بود كه ابراهيم در اين زمينه از خداوند گرفت، و آن مقام امامت بود سوّم تقاضاى ابراهيم در مورد بخشش اين موهبت به گروهى از دودمانش، و پاسخ پروردگار به او كه: «ظالمان از ذريهاش هرگز به اين مقام والا دست نخواهند يافت» وَ اذ اْبتَلى ابراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَاتَمَّهُنَّ قَالَ انِّى جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ امَاماً قَالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتى قَالَ وَلَايَنالُ عَهْدِى الظَّالِمينَ (1)
در مورد قسمت اوّل و تفسير «كلمات» در بحث قبل مشروحاً سخن گفتيم در مورد دوّم يعنى نيل به مقام والاى امامت نيز سخن بسيار است كه امامت ابراهيم چگونه امامتى است؟
آيا امامت به معناى «نبوّت» است؟ در حالى كه قرائن روشن نشان مىدهد اين سخن را ابراهيم بعد از وصول به مقام نبوّت و در اواخر عمرش بيان فرمود؛ در آن زمان كه داراى ذريه و فرزندانى همچون اسماعيل و اسحاق شده بود، و به ادامه دودمانش در آينده اميدوار گشته بود؛ و لذا براى آنها نيز تقاضاى مقام امامت كرده؛ زيرا مىدانيم ابراهيم تا ساليان دراز فرزندى نصيبش نشده بود، و حتى زمانى كه فرشتگان مأمور عذاب قوم لوط نزد او آمدند، و او و همسرش را بشارت به تولّد فرزندان دادند، ابراهيم با تعجب اين بشارت را پذيرفت، چنانكه در آيه 54 سوره حجر، مىخوانيم: قَالَ أَبَشَّرْتُمُونِي عَلَى أَنْ مَسَّنِي الْكِبَرُ فَبِمَ تُبَشِّرُونَ- قَالُوا بَشَّرْنَاكَ بِالْحَقِّ فَلَا تَكُنْ مِنْ الْقَانِطِينَ «گفت:" آيا به من بشارت مىدهيد در حالى كه پير شدهام! به چه چيز مرا بشارت مىدهيد"! گفتند:" تو را به حق بشارت داديم، هرگز از مأيوسان مباش".»
حتى همسر او از اين بيشتر تعجب كرد و با ناباورى گفت: قَالَتْ يَا وَيْلَتَى أَأَلِدُ وَ انَا
1) سوره بقره، آيه 124.
عَجُوزٌ وَ هَذَا بَعْلِى شَيْخاً انَّ هَذَا لَشَىْءٌ عَجِيبٌ «اى واى بر من آيا من فرزند مىآورم در حالى كه پيرم و اين شوهرم نيز پيرمرد است اين بسيار عجيب است»(1).
ولى بالافاصله فرشتگان به او هشدار دادند كه هرگز نبايد از رحمت خدا مأيوس گردد.
بنابراين بسيار بعيد به نظر مىرسد كه منظور نبوت باشد؛ لذا منظور از آن يا حكومت مطلقه الهيّه بر اموال و نفوس و تمام شئون جامعه انسانى است، يا حكومت ظاهرى و باطنى بر ارواح و نفوس از طريق تربيت ظاهرى و باطنى و رساندن آنها به كمال مطلوب به اذن خدا است، نه فقط نشان دادن راه كه شأن همه انبياء و رسولان الهى مىباشد، بلكه ايصال به مطلوب.
به هر حال مقامى است و الا و ما فوق نبوّت، كه جمعى از انبياء واجد آن بودهاند.
و اما در مورد سوّم كه حضرت ابراهيم تقاضاى اين مقام را براى بعضى از فرزندان مىكند، و بلافاصله پاسخ مىشنود: كه اين مقام كه نوعى عهد و پيمان الهى است به ظالمان نمىرسد، سخن در معنا و مفهوم «ظالم» است.
بايد ديد منظور از «ظالم» چه كسى است؟ آيا فقط كسى است كه در حال تقاضا موصوف به اين صفت است؟ در حالى كه بسيار بعيد به نظر مىرسد، بلكه محال است ابراهيم چنين تقاضايى را براى آن دسته از ذريهاش كه بالفعل ظالم هستند، بكند و خودش كه بعد از گذراندن آنهمه امتحانات سنگين مشمول چنين عنايتى شده، چگونه ممكن است آن را براى بعضى از ذريه ظالمش تقاضا كند؟ چنين چيزى ممكن نيست، خواه اين ظلم به معناى كفر باشد آنچنان كه قرآن مىگويد:
انَّ الشِّرْكَ لَظُلمٌ عَظِيمٌ (2)و يا به معناى گسترده آن كه هرگونه فسق و فجور و گناهى را شامل شود.
بنابراين منظور از «ظالم» در اينجا كسى است كه ولو در يك لحظه از عمر خود، هرچند در گذشته، موصوف به اين صفت بوده، و چنين مصداقى است كه نياز به بيان دارد.
در حقيقت خداوند با اين بيان مىخواهد اين حقيقت را براى ابراهيم بيان كند كه مقام امامت به قدرى والا است كه تنها كسانى شايسته اين موهبت بزرگ هستند كه در تمام عمر از هرگونه شرك و كفر و گناه و عصيان پاك و به تعبير ديگر معصوم باشند.
و لذا فخر رازى نيز به تفسير آيه فوق كه مىرسد مىگويد: «اين آيه از دو راه دلالت بر عصمت انبياء دارد: نخست اينكه منظور از اين عهد همان امامت است، و مىدانيم هر پيامبر، امام است، و هنگامى كه آيه دلالت بر اين داشته باشد كه امام نمىتواند فاسق باشد به طريق اولى پيامبر نمىتواند، گنهكار باشد، دوم اينكه تعبير به" عهدى" اگر اشاره به نبوّت باشد مفهومش اين است كه احدى از ظالمان به مقام نبوّت نمىرسد و پيامبر بايد معصوم باشد و اگر منظور امامت باشد باز دلالت آيه كامل است؛ زيرا هر پيامبرى امام است؛ چرا كه مردم- در همه كارها بدون قيد و شرط- به او اقتدا مىكنند»(1)اگرچه گفتار فخر در تفسير امامت كمبودى دارد- چنانكه در بالا آمد- ولى اعتراف صريح او در زمينه دلالت بر لزوم عصمت انبياء- و امام- قابل توجّه است. تنها ايرادى كه ممكن است به اين استدلال وارد شود اين است كه: از آيه فوق عصمت انبياء استفاده نمىشود؛ بلكه عصمت امامان استفاده مىشود (امام به آن معنا كه در بالا اشاره شد).
ولى ايراد فوق را مىتوان چنين پاسخ گفت كه در تقاضاى ابراهيم هرچند سخن از مقام امامت است، ولى در جواب پروردگار لَايَنَالُ عَهْدِى الظَّالِمينَ واژه «عهد» آمده است كه هم «امامت» را شامل مىشود و هم «نبوّت» را؛ زيرا هر دو عهد الهى
1) تفسير كبير، جلد 4، صفحه 43.
محسوب مىشوند، چرا كه عهد را هرگونه تفسير كنيم هر دو را در بر مىگيرد، و چنين موهبتى نصيب ظالمان نمىشود، و در روحالبيان نيز آمده است كه: «وَ فِى الْآيَةِ دَليلٌ عَلى عِصْمَةِ الْانْبِيَاءِ عَلَيْهِمُ الصَّلَاةُ وَ السَّلَامُ مِنَ الْكَبَائِرِ قَبْلَ الْبِعْثَةِ وَ بَعْدَهَا» «اين آيه دلالت بر عصمت انبياء از كبائر دارد؛ خواه بعد از بعثت باشد يا قبل از آن».(1)
در دومين آيه خداوند دستور به همه مؤمنان مىدهد كه آنچه را پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم امر مىكند اجرا كنند و آنچه را از آن نهى كرده خوددارى نمايند و تقواى الهى را پيشه كنند كه خدا شديد العقاب است.
وَ مَا اتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ انَّ اللَّهَ شَدِيدُ العِقابِ (2)
دقت در آيه نشان مىدهد كه منظور از مَا اتَاكُمُ الرَّسُولُ تمام اوامر پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم است؛ زيرا نقطه مقابل آن نواهى او است وَ مَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا و به همين دليل بسيارى از مفسّران تصريح كردهاند كه مفاد آيه عام است- مانند طبرسى در مجمعالبيان، و ابوالفتوح رازى در روحالجنان، و قرطبى در تفسير خود، و فخر رازى در تفسير كبير، و جمعى ديگر از مفسّران معروف-.
طبق اين آيه بايد در برابر اوامر و نواهى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم تسليم مطلق بود تسليم و اطاعت بىقيد و شرط، جز در برابر معصوم ممكن نيست؛ زيرا در صورت خطايا ارتكاب گناه يا معصيت نه تنها نبايد تسليم بود، بلكه بايد تذكر داد، يا نهى كرد.
شبيه همين معنا در لباس ديگر در سوّمين آيه مورد بحث نيز آمده است كه به عنوان يك حكم مطلق مىگويد: «هركس از پيامبر اطاعت كند اطاعت خدا كرده، و كسانى كه سرپيچى كنند تو در برابر آنها مسئول نيستى» مَنْ يُطِعِ الرَّسُولُ فَقَدْ اطَاعَ اللَّهَ وَ مَنْ تَوَلّى فَمَا ارْسَلنَاكَ عَلَيهِمْ حَفِيظاً(1)
قابل توجه اينكه فخر رازى در تفسير خود مىگويد: «اين آيه از قوىترين دلايل عصمت پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم در جميع اوامر و نواهى، و در جميع ابلاغهاى او از سوى خدا است؛ زيرا اگر او در چيزى خطا كند اطاعت او اطاعت خدا نخواهد بود، و نيز واجب است در افعالش نيز معصوم باشد؛ چرا كه خداوند امر به متابعت او- به طور مطلق- كرده است».(2)
باز نظير همين معنا در قالبى ديگر در چهارمين آيه مورد بحث آمده است كه مىفرمايد: «به پروردگارت سوگند كه آنها ايمان نمىآورند مگر اينكه تو را در اختلافات خود حاكم كنند، سپس در دل خود هيچگونه ناراحتى از داورى تو نيابند، و كاملًا تسليم باشند».
فَلَا وَ رَبِّكَ لَايُؤمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَينَهُم ثُمَّ لَايَجِدوُا فِى أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِّمّا قَضَيتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً.(3)
واضح است كه اگر قاضى در داورى خود گرفتار خطاى قطعى شود اطاعت او واجب نيست؛ بنابراين وجوب اطاعت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در داورىهايش، بدون هيچ قيد و شرط، و حتى رضايت باطنى و قلبى نسبت به آن، و تسليم مطلق در برابر او كه در آيه روى هريك از اينها تأكيد شده دليل روشنى بر معصوم بودن او است؛
لذا فخر رازى در ذيل اين آيه نيز تصريح مىكند كه آيه فوق دلالت دارد بر اينكه انبياء عليهم السلام از خطا در فتوا و احكام معصوماند؛ زيرا خداوند اطاعت آنها را واجب شمرده، و حتى تسليم در ظاهر و باطن را لازم نموده است، و اين امر، صدور خطا را از آنها نفى مىكند.(1)
درست است كه آيه در مورد داورىهاى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم نازل شده، ولى با توجه به قرائن موجود در آن اطاعت از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را در همه چيز واجب مىشمرد، لذا در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم: «لَوْ انَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ، فَاقَامُوا الصَّلَاةَ، وَ آتَوُا الزَّكَاةَ، وَ صَامُوا شَهرَ رَمَضَانَ، وَ حَجُّوا البَيْتَ، ثُمَّ قَالُوا لِشَىْءٍ صَنَعَهُ رَسُولُ اللَّهِ الَّا صَنَعَ خِلَافَ مَا صَنَعَ او وَجَدُوا مِنْ ذلِكَ حَرَجاً فِى انْفُسِهِمْ لَكَانُوا مُشرِكِينَ! ثُمَّ تَلَا هذِهِ الْايَةَ ...»
«هرگاه قومى خدا را بپرستند، و نماز را بپا دارند، و زكات را بپردازند، و ماه رمضان را روزه بگيرند، و حج انجام دهند، سپس درباره چيزى كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم انجام داده است بگويند:" چرا برخلاف اين انجام نداد؟" يا در دلشان از اين نظر ناراحتى وجود داشته باشد، آنها مشركاند! سپس آيه فوق- سوره نساء، آيه 65- را تلاوت فرمود».(2)
روشن است كه اين مسأله مخصوص زمان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نبوده بلكه تا دامنه قيامت باقى و برقرار است؛ همان گونه كه بعضى از مفسّران نيز به آن اشاره كردهاند.(3)
بنابراين هرگاه كسانى در برابر سنتهاى قطعى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و داورىهاى او اظهار مخالفت و يا ناراحتى درونى داشته باشند مشمول اين روايت خواهند بود.
در مجموع آيات سه گانه فوق يك حقيقت را با عبارات مختلف و متنوع بيان مىكند؛ و آن اينكه بايد در برابر دستورها، برنامهها و داورىهاى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به طور كامل تسليم بود، و اين جز با قبول مقام «عصمت» او ممكن نيست.
عجيب اينكه بعضى از مفسّران اهل سنت به پيروى آنچه در صحيح مسلم آمده است نقل كردهاند كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از كنار گروهى كه در حال تلقيح نخلها بودند عبور كرد، فرمود: «اگر اين كار را نكنيد بهتر است،» و آن سال- بر اثر عدم تلقيح نخلها- محصول نخلستان خراب شد؛ پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از آنجا مىگذشت فرمود: «چرا نخلها چنين است؟» عرض كردند: «شما چنين فرموديد»، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «شما نسبت به امر دنياى خود (از من) آگاهتريد».(1)
به همين دليل بعضى از آنها سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را به دو گروه تقسيم كردهاند:
آنچه درباره مسائل دينى از سوى خدا مىگويد؛ و آنچه درباره دنيا و از خويش مىگويد، و فقط در اوّلى معصوم است!!
ولى به عقيده ما اين گونه احاديث كه از مصاديق روشن رواياتى است كه با كتاب اللَّه در تضادّ است، و قطعاً بايد كنار گذارده شود؛ زيرا علاوه بر اينكه قرآن سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و گفتار او را به طور مطلق براى مردم معيار قرار داده است، و جمله وَ مَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى (2)گواه اين معنا است، چگونه مىتوان باور كرد پيامبرى با آن همه عظمت، ناآگاهانه مردم را به چيزى دعوت كند كه باعث خسران و زيان و خرابى محصولات آنها شود؛ و بعد از حرف خود برگردد، و به مردم بگويد شما درباره دنياى خود از من آگاهتريد، در حالى كه پيامبر بدون شك از هوشيارترين مردم بوده و با مسائلى همچون تلقيح نخل آشنايى داشته است.
چنين كسى كه العياذ باللَّه نسنجيده در چيزى كه اطلاعى از آن ندارد اظهار نظر كند و مردم را گرفتار خسارت سازد چگونه مىتوان رييس حكومت اسلامى با آن عظمت گردد.
به همين دليل بعيد نمىدانيم كه اينگونه احاديث ساخته و پرداخته منافقان و دشمنان اسلام باشد كه آن را در كتب اسلامى داخل كردهاند، تا عظمت مقام پيامبر صلى الله عليه و آله را زير سؤال برند.
عدم نقل اين حديث در بسيارى ديگر از منابع اسلامى خود دليل بدبينى علماى اسلام نسبت به اين گونه احاديث واهى است؛ و تعجب اين كه افرادى مانند: مراغى و نويسنده المنار در تفسيرهاى خود به سراغ آن رفتهاند و بر آن تكيه نمودهاند، و در بسيارى از مسائل اشكال تراشى مىكنند.
به هر حال اين تقسيم دو گانه در اوامر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم سبب مىشود كه بيماردلان به عنوان اينكه معلوم نيست فلان دستور پيامبر از قسم اوّل است يا دوّم بتوانند بسيارى از دستورات حضرت در زمينه مسائل اجتماعى و زندگى بشر را زير سؤال برند.
اصولًا همانگونه كه بعداً به خواست خدا خواهد آمد اگر خطا و اشتباه در چيزى از سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم راه پيدا كند اعتماد بر او در ساير سخنانش نيز متزلزل مىشود و به همين دليل ما معقتديم كه پيامبران و امامان بايد از هر جهت معصوم باشند.
پنجمين آيه مسلمانها را مخاطب قرار داده و به آنها مىگويد: «براى شما در زندگى رسول خدا سرمشق نيكويى بود، براى آنها كه اميد به رحمت خدا، و روز رستاخيز دارند، و خدا را بسيار ياد مىكنند» لَقَد كَانَ لَكُم فِى رَسُولِ اللَّهِ اسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن كَانَ يَرْجُوا اللَّهَ وَ الْيَوْمَ الآخِرَ وَ ذَكَرَ اللَّهَ كثيراً.(1)
«اسوه» (بر وزن مژده) دو معنا دارد: گاه به معناى اصلاح و درمان آمده، و به همين جهت به طبيب «آسى» گفته مىشود، و گاه به معناى «غم و اندوه» است.
بعضى معتقداند اين واژه اگر ناقص واوى باشد به معناى معالجه و درمان و
1) سوره احزاب، آيه 21.
اصلاح و اقتدار است، و اگر ناقص يايى باشد به معناى حزن و غم و اندوه است.
اين احتمال نيز داده شده كه هر دو معنا به يكى باز گردد، زيرا غم و اندوه و تأسف نسبت به چيزى سبب اصلاح و درمان و مداواى آن مىشود.
به هر حال در آيه مورد بحث ظاهراً به معناى اقتداء و پيروى است (از اين جهت كه پيروى و اقتدا به بزرگان يكى از بهترين طرق اصلاح به شمار مىآيد).
قابل توجه اينكه «اسوه» مانند قدوه معناى مصدرى دارد، و به معناى اقتدا كردن و پيروى نمودن و سرمشق گرفتن است- نه معناى وصفى، آنچنان كه در تعبيرات امروز متداول شده؛ به تعبير ديگر قرآن نمىفرمايد: پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مقتداى شما است بلكه مىگويد: «در وجود او اقتداى شايسته و سرمشق نيكو است.» (دقت كنيد).
تعبير به «لقد» براى تأكيد است و ذكر «كان» اشاره به اين حقيقت است كه هميشه پيغمبر مقتداى مسلمين بوده است.
اگرچه مخاطب در اين آيه (ضمير لكم) تمام مؤمناناند ولى جمله لِمَن كَانَ يَرْجُوا اللَّهَ وَ الْيَوْمَ الآخِرَ وَ ذَكَرَ اللَّهَ كثيراً(1). نشان مىدهد تنها كسانى مىتوانند از اين مقتداى بزرگ، بهره گيرند كه داراى اين اوصاف هستند؛ هم اميد به رحمت خدا و روز رستاخيز دارند، و هم خدا را بسيار ياد مىكنند.
اگرچه اين آيه ناظر به استقامت و پايمردى فوقالعاده پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در ميدان جنگ احزاب است؛ ولى مورد آيه نمىتواند مفهوم آن را تخصيص بزند، بلكه مفهوم آن از هر نظر مطلق و خالى از قيد و شرط است.
پاسخ به يك سوال
در اينجا اين سؤال پيش مىآيد كه آيا اقتداى كامل و بىقيد و شرط نسبت به كسى بدون داشتن مقام عصمت امكانپذير است؛ پس اين دستور، گواه روشنى بر
1) سوره احزاب، آيه 21.
اين حقيقت است كه او بايد معصوم باشد والّا ممكن نبود در همه چيز و براى هر كس و در هر زمان و مكان سرمشق باشد.
روى اين جهت آيه فوق از يك نظر هماهنگ با آياتى كه مؤمنان را امر به اطاعت از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بدون قيد و شرط مىكند است (آيات گذشته).
ممكن است گفته شود در قرآن مجيد در دو مورد ديگر تعبير «اسوه» آمده است- آيه 4 و 6 سوره ممتحنه- كه علاوه بر پيامبر بزرگى همچون ابراهيم، مؤمنان همراه او را شامل مىشود در حالى كه همراهان ابراهيم معصوم نبودند، مىفرمايد: قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْرَاهِيمَ وَالَّذِينَ مَعَهُ إِذْ قَالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآءُ مِنْكُمْ وَمِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ «براى شما اقتداى نيكويى در زندگى ابراهيم و كسانى كه با او بودند وجود داشت، هنگامى كه به قوم (مشرك) خود گفتند: ما از شما و آنچه را غير از خدا مىپرستيد بيزاريم».
ولى دقت در آيه مزبور به خوبى نشان مىدهد كه اقتدا و تأسى در اينجا تنها در يك بعد خاص است، و آن مسأله «برائت از مشركان» است، زيرا گروهى از تازه مسلمانان عصر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم حاضر نبودند به آسانى از دوستان و بستگان مشرك خود دست بردارند، قرآن مىگويد: «شما از ابراهيم و اصحابش سرمشق بگيريد كه وقتى توحيد را پذيرفتند، اعلام بيزارى از مشركان نمودند».
آيه ششم اين سوره نيز توضيح و تأكيدى بر همين مطلب است، بنابراين هرگز سخن از اقتدا و تأسّى مطلق نسبت به ياران ابراهيم عليه السلام در ميان نيامده است (دقت كنيد).
در ششمين آيه اهلبيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را مخاطب ساخته، مىفرمايد: «خداوند فقط مىخواهد پليدى و گناه را از شما اهلبيت دور كند و شما را كاملًا پاك سازد»
انَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُم تَطْهِيراً.(1)
در «مقاييس اللغه» آمده است كه اصل «رجس» به معناى «اختلاط» است، سپس به اشياى آلوده رجس گفته شده به خاطر اينكه با چيز ديگرى مخلوط مىشود.
ولى «راغب» در «مفردات» اصل رجس را به معناى «شىء ناپاك» تفسير كرده، و براى آن چهار نوع مصداق بيان نموده است: ناپاك از نظر طبع آدمى، از نظر عقل، از نظر شرع، و از تمام اين جهات.
بعضى براى «رجس» مصاديق يا معانى زيادى ذكر كردهاند مانند: گناه و شرك و حسد و بخل، ناپاك، نجس، مخلوط، چركين، صداى شديد خارج از حد اعتدال، شك، كفر، لعنت، بوى بد، و مانند آن.
به نظر مىرسد كه «رجس» در آيه فوق به خاطر مطلق بودن معناى وسيع و گستردهاى دارد، و هرگونه گناه و شرك و بخل و حسد و آلودگىهاى ظاهرى و باطنى و حالات و اخلاق نفرتانگيز را شامل مىشود، در واقع اهلبيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از همه اين امور به اراده پروردگار پاك بودهاند بدون شك اين آيه مسأله «عصمت» را در شخص پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و خاندانش- در اين كه منظور از اهل بيت كيست؟ بعداً به خواست خدا سخن خواهيم گفت- ثابت مىكند، زيرا اراده خداوند تخلفناپذير است، وقتى او اراده كرده، پليدى را از اين خاندان دور كند مفهومش «تضمين عصمت» آنها است، زيرا مسلّماً شرك و گناه در هر شكل و هر صورت از واضحترين مصاديق رجس و پليدى است، و نفى رجس و پليدى به طور مطلق، مسلّماً شامل گناهان مىشود.
آيا اين اراده، اراده تشريعى است يا تكوينى؟ و به تعبير ديگر: آيا خداوند فرمان
1) سوره احزاب، آيه 1.
داده اهلبيت گرد گناه و پليدىها نگردند، يا اينكه پاكى را در وجود آنها ايجاد كرده است؟
مسلّماً منظور معناى اوّل نيست، زيرا اراده تشريعى- به معنى تكليف نسبت به واجبات و ترك محرمات- منحصر به خاندانپيامبر نيست، زيرا همه مردم بدون استثنا موظف و مكلفند از گناه و پليدى پاك باشند، در حالى كه كلمه «انّما» دليل بر اين است كه موهبت مخصوص خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است (دقت كنيد).
بنابراين «اراده» در اينجا منحصر به معناى اراده تكوينى است ولى نه به آن معنا كه موجب جبر گردد، و خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مجبور به معصوم بودن باشند، زيرا همانگونه كه بعداً به طور مشروح خواهد آمد انبياء و امامان چنان هستند كه در عين قدرت بر گناه به سراغ گناه نمىروند، زيرا خداوند يك سلسله آگاهىها و مبادى فطرى به آنها بخشيده كه آنها را دعوت به پاكى مىكند، درست همانگونه كه هيچ انسان عاقلى حاضر نيست لخت مادرزاد در كوچه و خيابان به راه افتد، مسلّماً قدرت بر اين كار را دارد، اما مبادى فطرى و آگاهىها اجازه چنين عمل شرمآورى را به او نمىدهد (شرح بيشتر در اين باره در ذيل آيات خواهد آمد).
اگرچه اهل بيت عليهم السلام به صورت مطلق است اما به قرينه آيات قبل و بعد منظور از «بيت» همان خانه پيامبر مىباشد و علماى اسلام و مفسّران در اين مسأله اتفاق نظر دارند.
مسأله مهم در اينجا اين است كه: آيا منظور از اهل بيت عليهم السلام تنها پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله على و فاطمه و حسن و حسين عليهما السلام (اين پنج نور مقدّس) است، يا شامل همسران پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و نزديكان ديگر او نيز مىشود؟
علماى شيعه عموماً، و جمعى از علماى اهل سنت، قول اوّل را پذيرفتهاند، و
بسيارى از علماى اهل تسنن به سراغ قول دوّم رفتهاند.(1)
براى اينكه بتوانيم در اينجا قضاوت صحيحى بكنيم كه منظور از اهل بيت در آيه شريفه چه اشخاصى هستند؟ بايد نظرى به روايات بسيار فراوانى كه در ذيل اين آيه از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از بسيارى از صحابه نقل شده است، بيفكنيم.
1- سيوطى در «درالمنثور» كه از معروفترين كتب احاديث تفسير قرآن اهل سنت است حدود بيست حديث در ذيل اين آيه نقل كرده است كه در پانزده حديث از آنها آمده است كه آيه فوق درباره پنج تن مقدّس يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام نازل شده، جالب اينكه اين احاديث پانزدهگانه همگى از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده و راويان آن ام سلمه، ابوسعيد، عايشه، سعد، و اصل بن اصقع، ابو سعيد خدرى، انس، ابوالحمراء و ابن عباس هستند (چند روايت از روايات فوق به ام سلمه همسر گرامى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم منتهى مىشود).
در حالى كه تنها چهار حديث از ميان آنها مىگويد كه آيات ناظر به همسران پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است، و جالب اينكه هيچيك از اين احاديث چهارگانه به پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم منتهى نمىشود، بلكه تنها از ابن عباس و عروه و بعضى ديگر نقل شده است كه خودشان چنين گواهى دادهاند، و آثارى از مجعول بودن در متن اين احاديث به چشم مىخورد، زيرا در هر چهار حديث آمده است كه منظور از آيه فقط همسران پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است! در حالى كه خطاب «كُم» در جمله لِيُذْهِبَ عَنْكُم و يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً كه به صورت مذكر آمده نشان مىدهد برخلاف آيات قبل از آن كه تنها
1) در فى« ظلال القرآن» آمده است: كه تعبير اهل بيت به صورت مطلق گويى اشاره به اين است كه بيت( خانه) حقيقى در عالم همان خانه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مىباشد،( همانگونه كه اين تعبير به صورت مطلق درباره خانه خدا نيز در بعضى از آيات قرآن آمده است) در واقع اين تعبير نوعى تكريم و تعظيم و احترام خاص نسبت به خانه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است.
درباره همسران پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نازل شده، و ضمير «هن» در آنها بكار رفته، مردانى نيز در اين آيه مخاطب بودهاند، پس اگر حديثى بگويد منظور تنها همسران پيامبر است بر خلاف ظاهر قرآن و قابل قبول نمىباشد.
2- در منابع مختلف اسلامى- مخصوصاً منابع اهل سنت- روايات متعددى در باب «حديث كسا» ديده مىشود كه از مجموع آنها اين معنا به دست مىآيد كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام را فرا خواند (يا به خدمت او آمدند) پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم عبايى بر آنها افكند و طبق روايتى از جعفر طيار پسر عموى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم عرضه داشت: اللَّهُمَّ لِكُلِّ نَبِىٍّ اهْلًا وَ انَّ هؤُلَاءِ اهْلِى، فَانْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى انَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِجْسَ اهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُم تَطْهِيراً.: «خداوندا! براى هر پيامبرى اهلى است، و اينها اهل (بيت) من هستند، در اين هنگام خداوند اين آيه را نازل فرمود: انَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِجْسَ ... در اين موقع زينب (همسر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم) جلو آمد و عرض كرد: الَا ادْخُلُ مَعَكُم؟ قَالَ مَكَانَكِ فَانَّكِ عَلَى خَيْرٍ انْ شَاءَ اللَّهُ: «آيا من هم با شما داخل بشوم؟ فرمود: در جاى خود باش، تو انشاءاللَّه در مسير خير و نيكى هستى» (ولى جزء اين جمعيّت نخواهى بود!).(1)
اين حديث با صراحت مىگويد كه همسران پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در آيه فوق داخل نبودند.
از اين مهمتر اينكه در حديث ديگرى همين معنا از عايشه نقل شده است كه در پايان آن مىگويد: به پيغمبر اكرم عرض كردم يا رسول اللَّه الَسْتُ مِنْ اهْلِكَ؟ قَالَ صلى الله عليه و آله و سلم انَّكِ لَعَلى خَيْرٍ وَلَمْ يُدْخِلْنِى مَعَهُم: «اى رسول خدا من از اهل تو نيستم (كه مشمول اين آيه شوم)؟ فرمود: تو بر خير و نيكى هستى، ولى مرا با آنها زير كسا وارد نكرد»!(2)
همين معنا در «صحيح مسلم» نقل شده، ولى قسمت ذيل آن كه مربوط به تقاضاى عايشه است در آن نيامده.(3)
و در حديث ديگرى همين معنا از «امسلمه» نقل شده است، و در آخر آن آمده كه امسلمه گفت: يَا رَسُول اللَّه وَ انَا مَعَهُمْ؟! «من هم با آنها هستم؟» پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:
انَّكَ عَلى خَيْرٍ «تو بر نيكى و خير هستى (ولى از آنها نيستى)».(1)
همين معنا را در مورد «ام سلمه» با صراحت بيشترى «حاكم» در «مستدرك الصحيحين» نقل كرده است: انَّكِ عَلى خَيْرٍ وَ هؤُلاءِ اهْلُ بَيْتى «تو بر خير هستى ولى اينها اهل بيت من هستند».(2)
حديث «امسلمه» در بسيارى از كتب معروف نقل شده، از جمله در «صحيح ترمذى» آمده است كه وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام را در كسا پوشانيد عرضه داشت: اللَّهُمَّ! هؤُلَاءِ اهْلُ بَيتِى فَاذْهِبْ عَنْهُمُ الرِجْسَ وَ طَهِّرْهُمْ تَطْهِيراً: «خداوندا! اينها اهلبيت من هستند، پليدى را از آنها دور كن و آنها را پاكيزه بدار» ام سلمه. گفت: وَ انَا مَعَهُم يَا نَبِىَّ اللَّهِ؟ «آيا من هم با آنها هستم اين پيامبر» پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: انْتِ عَلى مَكَانِكِ وَ انْتِ عَلى خَيْرٍ: «تو در جاى خود باش، و تو بر خير و نيكى هستى» (هرچند در زمره اهلبيت در اين آيه نباشى).(3)
اين تعبيرات همگى به خوبى نشان مىدهد كه نه «امسلمه» و نه «عايشه» و نه هيچيك از همسران پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مشمول اين آيه نبودهاند، و عجب اين است كه جمعى از مفسّران اهل سنت تمام اين احاديث معروف و معتبر را ناديده گرفته، و اصرار دارند كه اين آيه شامل همسران پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نيز مىباشد.
و عجب از فخر رازى است كه با آنهمه شرح و تفصيل و نكات و دقايقى كه معمولًا در آيات بيان مىكند از اين آيه كه دامنه سخن از هر نظر در آن گسترده است
چنان با سرعت مىگذرد كه مايه حيرت است، و تنها به دو سه خطر تفسير تحت اللفظى قناعت كرده و مىگذرد! چرا يك دانشمند اينگونه گرفتار تعصب شود، و با آن استعداد فوق العاده و احاطه علمى درهاى حقيقت را به روى خود ببندد؟!
3- نكته ديگر اينكه: در احاديث فراوانى كه بعضى از آنها در بالا اشاره شد آمده است كه: پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بعد از نزول اين آيه مدت چهل روز، يا شش ماه، يا هشت ماه، يا بيشتر، هنگام نماز صبح يا تمام نمازها به هنگامى كه از كنار خانه فاطمه زهرا عليها السلام مىگذشت صدا مىزد: الصَّلَاةُ يا اهْلَ الْبَيْتِ! انَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمِ الرِجسَ اهْلَ الْبَيتِ وَ يُطَهِّرَكُم تَطْهِيراً: «بشتابيد به سوى نماز اى اهلبيت! خدا مىخواهد رجس و پليدى را از شما اهلبيت دور كند، و شما را پاك و پاكيزه سازد» و در بعضى دارد كه مىفرمود: السَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ اهْلَ البَيتِ انَّمَا يُرِيْدُ اللَّهُ ...(1)
اختلافى كه در اين روايات از نظر مدت ديده مىشود هيچ مشكلى ايجاد نمىكند زيرا ممكن است «انس» مدت شش ماه ناظر اين صحنه بوده، ابو سعيد مدت هشت ماه، و ديگرى كمتر يا بيشتر، در واقع هر كدام مدتى را كه خودشان شاهد و ناظر آن بودهاند، بيان كردهاند بىآنكه بيش از آن را نفى كنند.
ولى به هر حال اين روايت دليل بسيار روشنى است براينكه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مىخواسته اين نكته را به همه مسلمانان مكرر گوشزد كند كه اهلبيت من در اين آيه تنها اين خانوادهاند، نه غير آنها.
و اگر تنها بر اين چند نفر از خاندانش عبا مىافكند و آنها را به اين وسيله مشخص و معين مىكند، و ديگران حتى همسرانش را از ورود زير عبا باز مىدارد مىخواهد دقيقا روشن سازد كه اين آيه چه كسانى را شامل مىشود؟ (يعنى تنها اصحاب كسا را).
1) اين حديث در« شواهد التنزيل»، جلد 2، صفحه 11 از« انس بن مالك» نقل شده و در همان كتاب، جلد 2، صفحه 28 و 29 از« ابو سعيد خدرى» و در« درالمنثور» ذيل همين آيه از« ابن عباس» و ابوالحمراء» نيز آمده است.
ما نمىدانيم اگر كسى بخواهد دقيقاً افرادى را از ميان جمعى جدا سازد و مخاطب كلام خود نمايد بايد چه راهى را پيش گيرد كه بهانه جويان براى آن بهانهاى نتراشند؟ آيا انداختن عبا روى آن چند نفر و يا گذشتن از كنار خانه آنها چندين ماه متوالى و پى در پى آنها را مخاطب ساختن براى اين كار كافى نيست؟!
آيا با اين حال تعجب نيست از كسانى كه اين حقايق را ناديده گرفته، و اصرار دارند اين فضيلت مهم را كه محدود به پنج تن بوده، توسعه دهند و ديگران را نيز وارد آن سازند؟
قابل توجه اينكه حاكم حسكانى كه از علماى معروف اهل تسنن است بيش از «صد و سى حديث!» در اين زمينه نقل كرده است.(1)
«سيّد علوى ابن ظاهر الحضرمى» در كتاب «الْقَولُ الْفَصْل» مىگويد: «حديث آيه تطهير از احاديث مشهوره متواتره است كه امت اسلامى آن را پذيرفتهاند ... و هفده نفر از بزرگان حفاظ حديث اعتراف به صحت آن نمودهاند».(2)
آخرين سخن در مورد اين آيه اينكه در كتاب «فضائل الخمسه من الصحاح الستّه» نيز روايات زيادى در اين زمينه از «صحيح مسلم، صحيح ترمذى، تفسير طبرى، مستدرك الصّحيحين و مسند الامام احمد و خصائص نسايى و تاريخ بغداد و مسند ابى داوود و اسد الغابه» و كتب ديگر نقل شده است كه براى اطلاع بيشتر و عميقتر و قضاوت بهتر مىتوانيد به آنها مراجعه فرماييد.(3)
در هفتمين آيه، با تعبير ديگرى برخورد مىكنيم كه آن نيز اشاره به مسأله «عصمت انبيا» دارد، و آن هنگامى است كه شيطان از درگاه خدا رانده شده و كمر به
دشمنى انسانها بست، مىگويد: «به عزّتت سوگند كه همه انسانها را گمراه خواهم ساخت مگر بندگانى كه خالص شدهاند» قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ اجْمَعِين الَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ
اين تعبير منحصر به آيه فوق نيست، بلكه در آيه 40 سوره حجر نيز همين معنا با تفاوت مختصرى آمده است قَالَ رَبِّ بِمَا أَغْوَيْتَنِى لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِى الْأَرْضِ وَ لَاغْوِيَنَّهُم اجْمَعِين الَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ
و در هشتمين آيه نيز اين مطلب به صورت ديگرى ديده مىشود، كه درباره گروهى از انبياى بزرگ مىفرمايد: «ما آنها را با خلوص ويژهاى خالص كرديم و آن ياد سراى آخرت است» انَّا اخْلَصْنَاهُم بِخالِصَةٍ ذِكْرَى الدَّارِ.
همان گونه كه در ويژگىهاى انبياء يادآور شديم، «مخلِص» (با كسر لام به معناى خالص كننده) مرحله والايى از تقوا و پاكى دل است و از آن بالاتر و والاتر «مخلَص» (به فتح لام به معناى خالص شده) است، همان كسانى كه خداوند عالم آنها را به خاطر تلاش و كوشش در راه اخلاص خويشتن، از هر ناخالصى پاك كرده، و به همين دليل تمام وجودشان تعلق به خدا دارد و طبيعى است كه شيطان در آنها نصيبى نخواهد داشت، و غير خداوند در دل آنها جاى ندارد، لذا به غير از او نمىانديشند، و جز رضاى او نمىطلبند.
مسلّماً چنين صفتى همراه مقام عصمت است، زيرا آنها از قلمرو نفوذ شيطان بيرون رفتهاند، به گونهاى كه شيطان هرگز طمع در منحرف ساختن آنها نمىكند.
از نظر صفات درونى و انگيزهها نيز براى خدا خالص شدهاند و به همين دليل به گرد خطا نمىگردند، و به سراغ هوا نمىروند.
بديهى است اگر شيطان آنها را از سوگند خود دائر بر گمراه ساختن فرزندان آدم مستنثا مىكند نه به خاطر اين است كه براى «مخلصين» احترام خاصى قائل است، بلكه به خاطر مسلّم بودن عجز و ناتوانيش از وسوسه آنها است.
اگرچه در آيات فوق تصريحى درباره خصوص انبياء يا امامان معصوم ديده
نمىشود ولى «مخلصين» را به هر معنا تفسير كنيم، انبياء و اوصياى آنها در مفهوم آن وارد خواهند بود چرا كه در ميان «عباداللَّه» (بندگان خاص خدا) كسى از آنها بالاتر نيست.
قابل توجه اينكه: در داستان يوسف در قرآن مجيد، اين تأييد الهى كه مانع از ارتكاب گناه و سبب عصمت مىشود، و بر محور اخلاص دور مىزند نيز مشخص شده است، مىفرمايد: كَذَلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشَاءَ انَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِينَ «ما اين چنين كرديم تا بدى و فحشا (و گناه) را از او دور سازيم، چرا كه از بندگان مخلص ما بود»(1).
اين تعبير نشان مىدهد كه هركس «مخلص» باشد به هنگامى كه در كشاكش هيجان هواى نفس و وسوسههاى شيطانى قرار مىگيرد، با امدادهاى الهى از آن رهايى مىيابد (جمله «انَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِينَ» از قبيل قياس منصوص العله است و به مفهوم آيه عموميت مىدهد).
هنگامى كه يوسف توانست در مقابل امواج خروشان و ويرانگر گناه كه كشتى وجود او را از هر سو احاطه كرده بود، و در شرايط فوق العاده حسّاس و خطرناك در برابر وسوسههاى شديد آن زن زيبا، در حالى كه جوان و مجرّد بود مقاومت كند مفهوم معصوم بودن انبياء در پرتو اخلاص روشن مىشود.
لذا مفسّران بزرگ نيز در ذيل اين آيه مورد بحث تعبيراتى دارند كه اشاره به مقام عصمت انبياء مىكند.(2)
در نهمين آيه پيغمبر اسلام را مخاطب ساخته و ضمن اشاره به گروهى از انبياى
پيشين مانند ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و موسى و عيسى، و جمعى ديگر از پيامبران بزرگ، مىفرمايد: «آنها كسانى بودند كه خداوند هدايتشان كرد، پس به هدايت آنها اقتدا كن» اولِكَ الَّذينَ هَدَى اللَّهُ فَبِهُدهُمُ اقْتَدِهْ (1)
قابل توجه اينكه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم را مأمور مىكند كه بىقيد و شرط به هدايت آنها اقتدا كند! آيا مىشود آن پيامبران الهى داراى مقام عصمت نباشند و چنين دستورى در مورد اقتداى بىقيد و شرط به آنها داده شود؟
به عبارت ديگر: در آيه فوق، نخست روى هدايت الهى نسبت به آنها تكيه مىكند سپس تفريع بر آن كرده مىگويد: حال كه آنها مشمول هدايت الهى شدند از هدايت آنها پيروى كن (دقت كنيد).
مسلّم است كه منظور از هدايت الهى در اينجا تنها ارائه طريق نيست، چرا كه ارائه طريق مخصوص انبياء نمىباشد همه انسانها حتى كافران مشمول ارائه طريق هستند، بنابراين هدايت مزبور همان ايصال به مطلوب (و رسانيدن به مقصود) خالى از هرگونه خطا و انحراف و اشتباه و گناه است.
مرحوم علّامه طباطبايى در الميزان مىگويد: «كه اين آيه مخصوص به معصومان است».
بديهى است منظور از هدايت پيامبران همان اصول معارفى است كه آنها به آن رسيدهاند، و نيز اصول تعليمات آنها در زمينه عبادت و سياست و اخلاق و تربيت، و اين منافاتى با نسخ بعضى از جزئيات احكام شريعت آنان ندارد و آنها كه هدايت را تنها به معناى ايمان يا صبر و مانند آن تفسير كردهاند در واقع به ذكر بعضى از مصاديق قناعت نمودهاند.
و نيز اينكه بعضى گمان كردهاند كه آيه فوق به وسيله آيه 48 سوره مائده لِكُلٍّ جَعَلْنَا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهَاجاً: «براى هريك از شما آيين و طريقه روشنى قرار داديم»
1) بايد توجه داشت كه« هاء» در اقتده ضمير نيست، بلكه هاء سكت است كه در موقع وقف بر حرف متحرك ملحق به كلام مىشود، آيه 90 سوره انعام.
درست نيست، زيرا هدايات انبياء كه اصول كلى تعليمات آنها است، تغييرناپذير است، و دگرگونى جزئيات شرايع به خاطر شرايط زمان و مكان، لطمهاى به آن نمىزند، و لذا قرآن از زبان مؤمنان راستين مىفرمايد: لَانُفَرِّقُ بَيْنَ احَدٍ مِنْ رَسُلُهِ
«ما هيچگونه فرقى ميان پيامبران او نمىگذاريم»(1).
آخرين سخن در اينجا اينكه اقتداى به هدايت انبياى پيشين نوعى «تحقيق» است نه «تقليد» آن گونه كه بعضى پنداشتهاند، زيرا تحقيق قبول چيزى با دليل است، مقام عصمت انبياء و صدق آنها به منزله دليلى است بر حقانيت آنچه مىگويند، لذا گرفتن صفات خدا يا تفصيلات معاد از قرآن مجيد تحقيق است، نه تقليد، چون دليل منحصر به دليل عقل نيست، بلكه دليل نقل كه از مجراى وحى ثابت باشد همچون دليل عقل پذيرفته است (دقت كنيد).
در دهمين و آخرين آيه مورد بحث ضمن اشاره به شخص پيغمبرگرامى صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايد: «او هرگز از روى هواى نفس سخن نمىگويد، آنچه آورده چيزى جز وحى كه به او القا شده نيست».
وَ مَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى انْ هُوَ الَّا وَحْىٌ يُوحى (2)
از اين تعبير به خوبى به دست مىآيد كه او هرگز دروغ و خلافى نمىگويد، و هيچگاه در سخنش مرتكب خطا نمىشود، و گمراهى و انحراف در مورد او وجود ندارد مَا ضَلِّ صَاحِبُكُم وَ مَا غَوى
و لذا به گفته بعضى از مفسّران از اين آيات به خوبى استفاده مىشود كه سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم همانند «وحى منزل» است.(3)
در اينكه ضمير «هُوَ» در جمله انْ هُوَ الَّا وَحْىٌ يُوحى به چه چيز برمىگردد؟
ظاهر اين است كه به «نطق» كه از جمله مَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى استفاده مىشود باز مىگردد، يعنى «سخن او وحى الهى است» خواه اين سخن آيات قرآن باشد، يا احكام و مواعظ و حكم، و تفسيرهايى كه بيان مىكند همه اينها ريشه الهى دارد، ضمناً از اين آيات استفاده مىشود كه سرچشمه اصلى گمراهىها و انحرافات پيروى از هواى نفس است و آنكس كه به طور كامل بر هواى نفس خويش مسلّط است مرتكب گناهى نمىشود و تقواى او مانع از گمراهى است، چرا كه تقوا در هر مرحلهاى آميخته با روشن بينى است، و هنگامى كه به مرحله عالى برسد روشن بينى نيز به مرحله كمال مىرسد، بنابراين نه گناهى مرتكب مىشود و نه خطايى (دقت كنيد).
نتيجه
بىشك آيات فوق همه در بيان كيفيت و ابعاد عصمت انبياء يكسان نيست، بعضى فقط ناظر به عصمت از گناه، يا مصونيت از خطا است، و بعضى عموميت دارد، و همه را شامل مىشود، و بعضى از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم سخن مىگويد، بعضى از انبياى پيشين، بعضى ناظر به گفتار است، و بعضى افعال را نيز شامل مىشود.
ولى در مجموع با انضمام به يكديگر اين حقيقت را مىتوان ثابت كرد كه انبياء از هرگونه گناه و خطا پاك و معصوم و مبرّا هستند، و نيز معصوم بودن اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از بعضى از آيات فوق به خوبى ثابت مىشود و اين همان چيزى است كه ما در پى آن بوديم.
توضيحات
نخستين مطلبى كه در اين بحث بايد به سراغ آن برويم تعبيرات مختلفى در آيات قرآن مجيد است كه گاهى گمان مىشود اين تعبيرات دليل بر اين باشد كه گاهى گناه و خطا از آن بزرگواران صادر شده است.
مهمترين آياتى كه در اين زمينه مطرح شده آيات زير است:
اين آيات را به ترتيب تاريخ انبياء بيان مىكنيم:
در سوره طه 121 مىخوانيم: وَعَصى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى «آدم پروردگارش را عصيان كرد و از پادش او محروم شد»!
و نيز در آيه 115 طه آمده است وَلَقَدْ عَهِدْنَا الى آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِىَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً «ما از آدم از قبل پيمان گرفته بوديم او فراموش كرد و عزم استوارى براى او نيافتيم».
در اين آيه نخست نسبت عصيان و غوايت به آدم داده شده، و در آيه دوّم نسبت نسيان، و هيچيك از اين دو با مقام عصمت انبياء كه مصونت از گناه و خطا و نسيان است سازگار نيست.
پاسخ
مفسّران از قديم الايّام تا به امروز در پاسخ اين سؤال بحثهاى گوناگونى كردهاند.
بعضى بدون توجه به دلايل عقلى و نقلى گفتهاند: منظور در اينجا صدور گناه
كبيره از آدم است، و بعضى تصريح كردهاند كه اين مربوط به دوران قبل از نبوّت آدم بوده، بعضى نيز اين عصيان را حمل برگناه صغيره كرده و از كنار اين مسأله به آسانى گذشتهاند.
ولى آنها كه با توجه به آيات پيشين درباره عصمت انبياء، و مقام عظيمى كه خداوند براى آنها قرار داده، و مخصوصاً مقام خليفة اللهى و نماينده خدا بودن در مورد آدم، در برابر اينگونه تفسيرهاى نادرست تسليم نشده، و هريك راهى براى حل اين مشكل انديشيدهاند كه در مجموع سه تفسير را مىتوان پذيرفت:
الف- نهى آدم آزمايشى بوده- با توجه به اينكه آدم براى زندگى در زمين آفريده شده بود نه در بهشت، و دوران توقف او در بهشت يك دوران آزمايشى بوده، نه دوران تكليف، بنابراين اوامر و نواهى خداوند در آنجا تنها براى آشنا ساختن آدم به مسائل آينده در زمينه واجب و حرام بوده است.
به اين ترتيب آدم تنها يك فرمان آزمايشى را مخالفت كرد نه يك امر واجب قطعى را.
در حديثى از امام على بن موسى الرضا عليه السلام مىخوانيم كه در پاسخ «على بن محمد بن جهم» كه از متكلمان معروف آن عصر بود و به خاطر بعضى از ظواهر قرآنى عقيده به عدم عصمت انبياء داشت فرمود: «واى بر تو از خدا بترس! و به انبياى الهى كارهاى زشت نسبت مده، و آيات قرآن را به رأى خود تفسير مكن كه خداوند متعال مىگويد: وَ مَا يَعْلَمُ تَأْويِلَهُ الَّا اللَّهُ سپس فرمود: اما آنچه خداوند درباره آدم فرموده وَعَصى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى (اين به خاطر آن است كه) خداوند عزّوجلّ آدم را حجت در زمينش و جانشين خودش در بلادش قرار داد، او را براى بهشت نيافريده بود در حالى كه معصيت آدم در بهشت بود، نه در زمين (و بهشت، دارِ تكليف نبود بلكه، دارِ آزمايش بود) تا تقديرات امر الهى كامل شود، هنگامى كه به زمين فرستاده شد و حجّت و خليفه الهى شد مقام عصمت پيدا كرد آنگونه كه خداوند مىفرمايد: انَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَابْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعَالَمِينَ «خداوند آدم و نوح و
آلابراهيم و آلعمران را بر جهانيان برگزيد».(1)
ب- نهى آدم نهى ارشادى بود- جمعى؛ معتقدند اوامر و نواهى پيامبران و از جمله آدم عليه السلام كه مورد عمل واقع نشد جنبه ارشادى داشته، همانند امر و نهى طبيب كه به بيمار دستور مىدهد فلان دارو را بخور و از فلان غذاى نامناسب پرهيز كن، هرگاه بيمار مخالفت دستور طبيب كند تنها به خود ضرر زده، زيرا ارشاد و راهنمايى طبيب را ناديده گرفته است.
در اينجا ممكن است تعبير به عصيان و نافرمانى طبيب بشود، ولى مسلّم است هتك احترامى نسبت به طبيب نشده فقط مصالح خود شخص زير پا رفته است.
خداوند نيز به آدم گفته بود كه از «شجره منهيّه» (درخت ممنوع) نخورد كه اگر بخورد از بهشت و آرامشى كه بر او در آنجا حكم فرما است، بيرون خواهد شد و به زحمت خواهد افتاد: فَقُلْنَا آدَمُ انَّ هَذا عَدُوٌّ لَكَ وَ لِزَوْجِكَ فَلَا يُخْرِ جَنَّكُما مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقى انَّ لَكَ الَّا تَجُوعَ فِيهَا وَ لَاتَعْرى وَ انَّكَ لا تَظْمَؤُ فِيهَا وَ لَاتَضْحى «به آدم گفتيم كه اين (شيطان) دشمن تو و همسرت مىباشد مبادا شما را از بهشت (فوراً) بيرون كند كه به زحمت خواهى افتاد- تو در بهشت گرسنه نمىشوى و برهنه نخواهى شد، و در آن تشنه نمىشوى و حرارت آفتاب آزارت نمىدهد»(2).
بنابراين آدم اين نهى ارشادى را عصيان كرد و خود را به زحمت افكند نه يك فرمان واجب الهى را و تعبير به «عصيان» با توجه به قرائن موجود در ساير آيات هرگز مشكلى در مسأله عصمت آدم ايجاد نمىكند.
و از اينجا تفسير جمله «فَغَوى كه در ذيل همين آيه است نيز روشن مىشود كه منظور محروم شدن آدم از مواهب بهشتى است زيرا «غوايت» به معناى كارهايى است كه از اعتقاد نادرستى سرچشمه مىگيرد، يا به معناى كارهايى است كه انسان
را از رسيدن به مقصد باز مىدارد و اگر آدم مخالفت با اين نهى ارشادى نمىكرد مدت بيشترى در بهشت مىماند.
ج- ترك اولى بوده- اين پاسخ طرفداران بيشترى دارد نه تنها در اينجا بلكه در تمام مواردى كه نسبت گناهى به انبياء داده شده است آن را از اين طريق تفسير مىكند.
توضيح اينكه: گناه و عصيان بر دو گونه است: گناه و عصيان «مطلق» و گناه و عصيان «نسبى» منظور از قسم اوّل؛ تمام گناهانى است كه از هركس صادر شود گناه محسوب مىشود، و هيچگونه استثنايى در آن نيست مانند: خوردن اموال حرام و ظلم و زنا و دروغ.
اما گناه نسبى؛ گناهانى است كه با توجّه به مقام و شخصيت و معرفت و موقعيت اشخاص، عمل نامطلوب محسوب مىشود، و چه بسا صادر شدن اين عمل از ديگرى نه تنها عيب نباشد، بلكه فضيلتى محسوب مىشود.
مثلًا گاه يك فرد بىسواد و درس نخوانده، ستايش از خداوند مىكند و نمازى مىخواند كه براى او يك عمل شايسته است، اما اين تعبير از يك عالم درس خوانده با سابقه ممكن است ناشايست باشد، و يا اينكه يك كمك ناچيز از سوى كارگر ساده كه مزد يك روزش محسوب مىشود براى ساختن يك بناى عام المنفعه مانند مدرسه و بيمارستان و مسجد، يك عمل خير بلكه يك ايثار مهم است، در حالى كه اگر اين مبلغ را يك ثروتمند بزرگ بدهد نه تنها پسنديده نيست، بلكه همه او را مذمت مىكنند، و او را به دون همّتى و بخل و خسيس بودن؛ متهم مىسازند.
اين همان چيزى است كه در ميان علما و دانشمندان معروف است كه مىگويند:
حَسَنَاتُ الْابْرارِ سَيِّئَاتُ الْمُقَرَّبِينَ: «حسنات نيكان، گناهان مقرّبان است».
بنابراين انبياء با آن مقام والاى ايمان و معرفت، هرگاه كارى از آنها سرزند كه دون شأن و مقام آنها باشد ممكن است از آن تعبير به «عصيان» شود در حالى كه صادر شدن همين عمل از ديگرى عين «اطاعت» است، خواندن يك نماز با كمى حضور
قلب براى يك فرد عادى، فضيلت است، اما براى يك پيامبر يا امام گناه است! (گناه نسبى نه مطلق).
تمام تعبيراتى كه درباره عصيان و گناه و ذنب انبياء- چه در مورد آدم و چه در مورد خاتم- در آيات و روايات ديده مىشود، ممكن است اشاره به همين معنا باشد.
گاهى از اين معنا به عنوان «ترك اولى» تعبير مىشود، و منظور از آن عملى است كه تركش از انجامش بهتر است، اين عمل ممكن است جزء «مكروهات» يا «مباحات» و حتى «مستحبّات» باشد، مثلًا طواف مستحبّى گرچه كار خوب و پسنديدهاى است ولى ترك آن و پرداختن به قضاى حاجت مؤمن، اولى و بهتر است (همانگونه كه در روايات وارد شده).
حال اگر كسى قضاى حاجت مؤمن را رها كند و به جاى آن طواف خانه خدا انجام دهد گرچه ذاتاً عمل مستحبى انجام داده، ولى ترك اولى كرده است، و اين كار براى اولياء اللَّه و انبياء و ائمه هدى عليهم السلام مناسب نيست، و اينكه بعضى گمان كردهاند، ترك اولى حتماً در مورد كارهاى مكروه گفته مىشود، اشتباه محض است (دقت كنيد)
به هر حال مسأله گناه نسبى به عنوان ترك اولى مىتواند پاسخ روشنى براى تمام سؤالاتى باشد كه به خاطر آيات و رواياتى كه در آن نسبت گناه به معصومين مىدهد.
قابل توجه اينكه تعبير به «معصيت» درباره ترك مستحبّات نيز در روايات اسلامى ديده مىشود، از جمله در حديث معتبرى از امام باقر عليه السلام مىخوانيم كه سخن از نوافل يوميه (نمازهاى مستحب روزانه) به ميان آورد و فرمود: انَّمَا هَذَا كُلُّهُ تَطَوُّعٌ وَلَيْسَ بِمَفْرُوضٍ انَّ تَارِكَ الْفَريضَةِ كَافِرٌ وَ انَّ تَارِكُ هَذَا لَيْسَ بِكَافِرٍ وَ لكِنَّهَا مَعْصِيَةٌ: «اينها همه مستحب است و واجب نيست، كسى كه نماز واجب را ترك كند كافر است و كسى كه
اينها را ترك كند كافر نيست ولى معصيت كرده است»!(1)
از نظر لغت نيز «عصيان»- همانگونه كه راغب در مفردات آورده- به معناى هرگونه خارج شدن از دايره اطاعت است (خواه اطاعت در اوامر و جوبى باشد يا مستحبات).(2)
سؤال: ممكن است در اينجا گفته شود درست است كه عصيان و گناه مفهوم وسيعى دارد كه حتى گاهى ترك مستحبات، و ترك اولى را شامل مىشود، و نسبت به افراد متفاوت است، ولى چه فلسفهاى داشته است كه خداوند كرارا در آيات قرآن مجيد اين تعبير را در مورد انبياى گرامى خود به كار برده است؟
پاسخ اين سؤال در حديث جالبى كه مرحوم طبرسى در كتاب «احتجاج» آورده، از اميرمؤمنان على عليه السلام نقل شده،- اين حديث، طولانى است و- در قسمتى از آن آمده است كه مرد زنديق (نامسلمان) عرض كرد: من مىبينم خداوند لغزشهاى پيامبران خود را آشكارا بيان كرده، مانند وَ عَصى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى (اين چه حكمتى دارد؟).
امام عليه السلام فرمود: «ذكر لغزشهاى انبياء و آنچه را خداوند در كتابش تبيين كرده، از روشنترين دلايل حكمت خداوند متعال و قدرت ظاهر او است، زيرا مىدانست معجزات و دلايل انبياء چنان در دل امتها بزرگ مىآيد كه بعضى معتقد به الوهيت و خدايى انبياء مىشوند، همانگونه كه نصاراى درباره عيسى بن مريم عليه السلام گفتند، لذا خداوند اين لغزشها را مىشمارد تا همه بدانند آنها كمالات و صفات الهى را دارا
نبودند (و كسى فكر الوهيت آنها را در سر نپروراند).»(1)
نتيجه
آنچه در مورد آدم و همچنين در مورد ساير انبياء آمده است كه آنها مرتكب گناه و عصيان شدند سه جواب عمده دارد كه هر كدام به تنهايى براى پاسخ از آن كافى است، و در عين حال منافاتى با هم ندارند، يعنى اين تعبيرات در مورد حضرت آدم عليه السلام ممكن است هم ناظر به ترك اوامر آزمايشى باشد، و هم ارشادى، و هم ترك اولى، اما در ساير انبياء تنها مىتواند ناظر به دو قسمت اخير يعنى ترك اوامر ارشادى و ترك اولى بوده باشد (دقت كنيد).
در داستان نوح مىخوانيم: در آن هنگام كه طوفان شروع شد، بر اثر بارانهاى سيلابى از آسمان، و جوشش آبها از زمين در مدت كوتاهى آب همهجا را فرا گرفت و نوح و يارانش سوار بر كشتى شدند، و فرزندش بر اثر نافرمانى در برابر پدر و تخلف از ايمانى كه شرط ورود به آن كشتى نجات بود گرفتار غرقاب شد، نوح رو به درگاه خد كرده و عرض نمود: «خداوندا! فرزندم جزء خاندان من است و تو قول دادهاى آنها را نجات بخشى» در اين هنگام خطابى عتابآميز متوجه نوح شد: «اين فرزند مشرك از اهل تو محسوب نيست! چرا تقاضايى مىكنى كه بر آن آگاهى ندارى»!
در اين موقع نوح در مقام اعتذار برآمد و به درگاه الهى عرضه داشت: «پروردگارا! به تو پناه مىبرم از اينكه چيزى از تو بخواهم كه از آن آگاهى ندارم، و اگر مرا نبخشى و رحمنكنى از زيانكاران خواهم بود» قَالَ رَبِّ انِّى اعُوذُ بِكَ انْ اسْئَلَكَ مَا لَيْسَ لِى بِهِ عِلْمٌ وَ الَّا تَغْفِرلِى وَ تَرْحَمنِى اكُنْ مِنَ الْخَاسِريِنَ (2)
در اين آيه نوح از اينكه تقاضايى كرده كه از آن آگاه نبوده، عذر خواهى مىكند، و نيز از خداوند تقاضاى غفران و بخشش و رحمت مىنمايد، و نيز مىگويد:. اگر مرا مورد مغفرت و رحمتت قرار ندهى زيانكار خواهم بود».
سؤال اين است كه اين موضوعات سه گانه چگونه با مقام عصمت انبياء سازگار است؟
پاسخ
براى يافتن پاسخ اين سوال بايد دقت كرد كه در اينجا چه خطايى از نوح سرزده؟ آيا گناه بوده، يا كارى در حد يك ترك اولى؟ البتّه خداوند به نوح هشدار داده بود كه درباره ظالمان (مشركان) شفاعتى مكن زيرا همه غرق مىشوند وَ لَا تُخَاطِبْنِى فِى الَّذِينَ ظَلَمُوا انَّهُمْ مُغْرَقُونَ (1)
ولى از كجا نوح مىدانست كه پسرش در زمره كافران است؟ زيرا ممكن است همانگونه كه جمعى از مفسران گفتهاند فرزند نوح وضع خود را از پدر ظاهراً مكتوم مىنمود و بسيارند پسرانى كه در برابر پدر قيافه ظاهر الصلاحى به خود مىگيرند ولى در غياب او طور ديگرند و نمونه آن را بسيار ديده يا شنيدهايم.
بعلاوه طبق آيه 40 سوره هود قُلْنَا احْمِلْ فِيهَا مِنْ كُلِّ زُوجَينِ اثْنَينِ وَ اهْلَكَ الَّا مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَولُ «به نوح گفتيم: از هر جفتى از حيوانات يك زوج در كشتى سوار كن و همچنين خاندانت را مگر كسى كه قبلًا وعده هلاكش داده شده است».(2)
مطابق اين آيه تصور نوح اين بود كه فرزندش نيز طبق وعده الهى اهل نجات خواهد بود، و لذا در آيات مورد بحث به عنوان جلب ترحم پروردگار عرض كرد:
1) سوره هود، آيه 37.
2) اين تعبير ممكن است اشاره به آيه 37 همين سوره« هود» باشد( چند آيه قبل از آيه مورد بحث كه مىفرمايد:\i وَلَا تُخَاطِبْنِى فِى الَّذِينَ ظَلَمُوا انَّهُمْ مُغْرَقُونَ E درباره ستمكاران با من سخن مگوييد كه آنها حتماً غرق خواهند شد و يكى از مصاديق روشن آن همسر نوح بود كه به كافران پيوست و او هرگز تقاضاى نجات براى همسرش نكرد).
«خداوندا فرزندم از اهل من است و وعده تو درباره اهل بيتم شامل حال او نيز مىشود».
در اين ماجرا هيچ كارى كه مصداق گناه و معصيت باشد ديده نمىشود، جز يك ترك اولى و آن اينكه نوح مىبايست بيشتر درباره فرزند خود تحقيق مىكرد، تا از خدا تقاضاى نجات او را نكند، آن هم تقاضايى توأم با اصرار.
تعبير نوح درباره فرزندش كه گفت: «بركشتى سوار شو و با كافران نباش (و نگفت از كافران مباش)» يَا بُنَىَّ ارْكَبْ مَعَنَا وَ لَاتَكُنْ مَعَ الْكَافِريِنَ (1)نيز قرينه است بر اينكه نوح فرزندش را جزء كافران نمىدانست بلكه همنشين آنها مىديد.
بعضى نيز گفتهاند؛ كه نوح مىدانست فرزندش كافر است اما شدت علاقه او نسبت به فرزند خود- به اضافه هيجان فوقالعادهاى كه به هنگام طوفان بىنظير به او دست داد- سبب شد موقتاً وضع او را به فراموشى بسپارد و دست به درگاه خدا برآورد، و تقاضاى نجات او كند، ولى از سوى خداوند به او هشدار داده شد، و او توجه پيدا كرد و از ترك اولائى كه مرتكب شده بود عذر خواهى نمود.
در مورد اين پيامبر بزرگ كه از نظر ايمان و اخلاص و ايثار و شجاعت و صبر و استقامت برجستگى فوقالعادهاى حتى در ميان انبياى الهى دارد نيز پارهاى از تعبيرات ديده مىشود كه ممكن است در نظر ابتدايى به نوعى گناه تفسير شود.
در سوره انبياء آيه 62 و 63 مىخوانيم كه بعد از ماجراى بتشكنى گسترده ابراهيم و دستگير شدن و احضار در دادگاه، هنگامى كه از او سؤال كردند: «آيا تو اين بلاها را بر سر خدايان ما آوردهاى؟» قَالُوا أَأَنْتَ فَعَلْتَ هَذَا بِآلِهَتِنَا يَا ابْرَاهِيمُ
1) سوره هود، آيه 42.
و او در پاسخ گفت: «بلكه اين بزرگ بتها چنين كارى را كرده است از آنها سؤال كنيد اگر سخن مىگويند»! بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هَذَا فَاسْئَلُوهُم انْ كَانُوا يَنْطِقُونَ
در اينجا ايراد مىشود كه چگونه ابراهيم عليه السلام كار خود را به بت بزرگ نسبت مىدهد، آيا اين دروغ نيست؟!
در همين ماجرا هنگامى كه از ابراهيم خواستند كه همراه بتپرستان براى مراسم جشن بتها به خارج از شهر برود، او با گفتن جمله إِنِّى سَقيمٌ (1)«من بيمارم» با اينكه بيمار نبود از همراهى با آنها خوددارى كرد، اين تعبير چگونه با مقام عصمت او سازگار است؟
و در سوره شعرا آيه 82 مىخوانيم: ابراهيم صريحاً آرزوى آمرزش گناهانش را مىكند و مىگويد: «ولىّ و پروردگار من همان كسى است كه اميد دارم گناهانم را در روز جزا ببخشد» وَ الَّذِى اطْمَعُ انْ يَغْفِرَلِى خَطِيئَتى يَوْمَ الدّينِ
آيا اين اعتراف دليل بر صدور گناه از آن پيامبر بزرگ نيست؟ و نيز گفتهاند چرا ابراهيم با آن ايمان قوى و نيرومندش كه از هرگونه شائبه شرك خالص بود با ستارهپرستان و ماهپرستان و خورشيد پرستان هم صدا شد و هذا رَبِّى (2)«اين پروردگار من است» را بر زبان جارى ساخت.
اين چهار مورد كه در قرآن مجيد وارد شده، و هر كدام سوالى را در مورد مقام عصمت ابراهيم و مصونيت او از گناه برانگيخته است.
پاسخ
مفسّران بزرگ و روات احاديث در جواب اين سؤالات چهارگانه مطالب زيادى گفتهاند كه قسمتى از آنها سند معتبرى ندارد، و آنچه در اينجا مىآوريم پاسخهايى است كه از همه مناسبتر و قابل اعتمادتر است، مثلًا در مورد سؤال اوّل ابراهيم
نگفت بت بزرگ اين كار را كرده بلكه گفت بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هَذَا فَسْئَلُوهُم انْ كَانُوا يَنْطِقُونَ (1)
اين عبارت ممكن است به صورت يك «قضيه شرطيه» باشد، يعنى «ابراهيم» به آنها گفت: اين كار را بت بزرگ كرده است اگر اينها سخن مىگويند، بنابراين از آنها سؤال كنيد» و معلوم است با اين قضيه شرطيه دروغى در كار نبوده است.
اين همان چيزى است كه از امام صادق عليه السلام در حديثى نقل شده كه فرمود: ما فعله كبيرهم و ما كذب ابراهيم «بت بزرگ اين كار را نكرده بود ابراهيم هم دروغ نگفت» و هنگامى كه سؤال كننده پرسيد چنين چيزى چگونه بوده است؟ فرمود:
قال ابراهيم فَاسْئَلُوهُم انْ كانُوا يَنْطِقُونَ فَكَبِيرُهُمْ فَعَلَ، وَ انْ لَمْ يَنْطِقُوا فَلَمْ يَفْعَل كَبِيرُهُمْ شَيئاً، فَمَا نَطَقُوا وَ مَا كَذِبَ ابْرَاهِيمُ: «ابراهيم گفت: از آنها سؤال كنيد اگر آنها سخن بگويند حتماً بزرگ آنها اين كار را كرده، و اگر سخنى نگويند بزرگ آنها كارى نكرده است، بنابراين نه آنها سخن گفتند نه ابراهيم دروغ گفت»!(2)
ديگر اينكه اگر ابراهيم اين كار را به بت بزرگى نسبت داد نوعى كنايه به شمار مىآيد بهتر از تصريح است، او مىخواست به اين وسيله خرافى بودن عقائد بتپرستان را به رخ آنها بكشد، و به آنها بفهماند كه اين سنگ و چوب بىجان آنقدر بىعرضه است كه حتى نمىتواند يك جمله سخن بگويد و از عبادتكنندگان خود يارى بطلبد تا چه رسد كه بخواهد مشكلات آنها را حل نمايد.
و به تعبير ديگر دروغ در جايى است كه قرائنى بر اداى مقصود به عنوان كنايه در كار نباشد، و اينجا تمام قرائن نشان مىداد كه ابراهيم قصد جدى از اين سخن نداشته، بلكه هدفش به سخريه كشيدن افكار آنها بوده است، و اينگونه تعبيرات در سخنان روز مرّه نيز بسيار است، مثل اينكه فرضاً يك حادثه اتلاف مالى در يك محيط
محدود كه اشخاص معينى در آن زندگى مىكنند واقع مىشود، و هنگام بازپرسى هريك از آنان اين كار را از خود نفى مىكند، باز پرس مىگويد: تو اين كار را انجام ندادهاى، او هم انجام نداده، حتماً ملائكه آسمان انجام دادهاند! مسلماً اين سخن دروغ نيست، بلكه هدف تكذيب گفتههاى بىاساس آنهاست.
احتمال سوّمى نيز وجود دارد و آن اينكه جمله بَلْ فَعَلَهُ مطلق است، و در واقع اشاره به يك تحليل منطقى بر طبق عقائد بتپرستان است، و آن اينكه به اعتقاد شما حادثهاى كه در بتخانه واقع شده نمىتواند بر اثر جنايتى از بيرون بوده باشد، چرا كه بتها بر همه چيز و همهكس حاكميت دارند، هرچه بوده از دورن خود بتخانه است، و از آنجا كه بتبزرگ هم قدرتش بيشتر است، و هم طبر بر برگردن او قرار دارد- نوشتهاند ابراهيم طبر را به گردن بت بزرگ گذاشت- و هم تنها بتى است كه در آن ميان سالم مانده، بنابراين قرائن نشان مىدهد كار كار او است، و اين شبيه تحليلهائى است كه بازپرسان به هنگامى كه وارد محيطى مىشوند كه جنايتى در آن واقع شده با استفاده از قرائن، انگشت روى كسى مىگذارند كه اين كار به او مىخورد، منتها اين تحليل مطابق عقايد بتپرستان بود تا آنها را در اين عقيده محكوم كند.
در مورد آيه دوّم اوّلًا؛ هيچ دليلى نداريم كه ابراهيم راستى بيمار نبوده است، چه بيمارى در جسم او وجود داشته، اما نه آن چنان كه او را از فعاليت جسمانى به كلى باز دارد و نتواند بت شكنى كند، چه بسيارند بيمارانى كه در طول روز مشغول كار هستند، مخصوصاً كارهاى نشاطآورى همچون شكستن بتها براى قهرمان توحيد همچون ابراهيم!
ثانياً گرچه «سُقْم» و «سَقَمْ» معمولًا به معناى بيمارىهاى جسمانى است، ولى طبق تصريح بعضى از ارباب لغت گاه به معناى ناراحتىهاى روحى نيز به كار مىرود، و مسلّماً روح ابراهيم در آن محيط مملوّ از شرك آزرده و بيمار گونه بود، بنابراين اگر گفت من بيمارم بيمارى ناراحتى از جنبه روحانى را بيان مىكرد.
امروز اين معناى مسلّم شده كه ناراحتىهاى روحى گاه آنچنان شديد است كه موجب بيمارىهاى جسمانى مىشود قرآن مجيد نيز در آيه 6 سوره كهف خطاب به پيغمبر اكرم مىفرمايد: فَلَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَفْسَكَ عَلَى آثَارِهِمْ انْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهَذَا اْلحَدِيثِ اسَفاً: «گويى مىخواهى خود را از غم و اندوه و تأسف به خاطر اعمال آنها هلاك كنى چرا كه آنها به اين گفتار ايمان نمىآورند».
جمعى از مفسّران نيز گفتهاند كه ابراهيم عليه السلام يكنوع بيمارى (همانند تب نوبهاى) داشت كه در فواصل مختلف زمانى به او دست مىداد، و منظور از جمله إِنِّي سَقِيمٌ اين است كه وقتى بيمارى من نزديك شده، و من از همراهى شما معذورم.
جمله پيش از را كه مىگويد: فَنَظَرَ نَظْرَةً فِى النُّجُومِ (1)(نگاهى به ستارگان كرد) سپس- گفت من بيمارم را شاهد اين مدعا مىدانند-، چون منظورش از نگاه به ستارگان آگاهى از زمان بروز آن بيمارى بود، و از آنها براى محاسبه وقت استفاده مىكرد.
در مورد سوّمين آيه، پاسخ همان است كه در آيات مربوط به حضرت آدم عليه السلام مشروحاً آمد و آن اينكه منظور ابراهيم از «خطيئه» همان «گناه نسبى» و «ترك اولى» و «حَسَنَاتُ الْابْرارِ سَيِّئاتُ الْمُقَرَّبينَ» است كه شرح كامل آن قبلًا آمد.(2)
در اينكه اين «ترك اولى» در مورد حضرت ابراهيم چه بوده؟ بعضى گفتهاند:
منظور تمام حالاتى است كه انسان را به نحوى از خدا غافل مىسازد، مانند پرداختن به كارهاى زندگى همچون خوردن و آشاميدن و مانند اينها كه اولياء اللَّه همين اندازه غافل شدن از خدا را براى خود گناه مىدانستند.(3)
1) سوره صافات، آيه 88.
2) « خطيئه» گرچه از ماده خطا گرفته شده، و در اصل به معناى لغزشهايى است كه از انسان سر مىزند، ولى تدريجاً توسعه پيدا كرده و به هر گناهى اعم از عمدى و غير عمد اطلاق شده، و استعمال آن در گناه غير عمدى فراوان است، ولى« اثم» معمولًا به گناهان عمدى گفته مىشود، و در اصل به معناى چيزى است كه انسان را باز مىدارد، و از آنجا كه گناه انسان را از رسيدن به مقامات عالى و خيرات و بركات باز مىدارد به آن« اثم» گفته شده است.
3) « الميزان»، جلد 15، صفحه 285.
در مورد چهارمين آيه، يعنى اشاره ابراهيم عليه السلام به ستاره و ماه و خورشيد و آسمان، و آنها را توصيف به ربوبيت كردن و «هذا ربّى گفتن» نيز مفسّران بيانات فراوانى دارند، و از همه روشنتر اين است كه بگوييم اين سخنان را ابراهيم، در گفتگو و استدلال در برابر اقوام مختلف ستارهپرست و ماه پرست و خورشيد پرست گفته است (به قرينه آيهاى كه بعد از اين آمده، و آيه قبل از آن كه از گفتگو به محاجّه ابراهيم با بتپرستان مىگويد).
بنابراين او در برابر هريك از اين گروههاى سه گانه قرار گرفت، و نظر آنها را به عنوان يك «فرضيّه» پذيرفت، و با آنها همصدا شد، تا هنگام غروب اين كواكب آسمانى، اشتباه آنها را روشن سازد، همان گونه كه مثلًا هنگامى كه ما با طرفداران سكون زمين و حركت خورشيد روبهرو مىشويم مىگوييم: بسيار خوب، زمين ساكن است و خورشيد متحرك، ولى مىدانيد لازمه اين سخن اين است كه خورشيد با اين فاصله عظيمى كه با ما دارد در هر بيست و چهار ساعت چه دايره عظيمى را طى كند و چه سرعتى بايد داشته باشد، سرعتى كه براى چنين جسمى اصلًا محال است پس فرض شما باطل است (دقت كنيد).
اين يكى از بهترين راههايى است كه براى ابطال نظرات مخالفان پيموده مىشود، بىآنكه، حس عصبيت و لجاجت آنها تحريك گردد، نخست با آنها- به عنوان يك فرضيّه- هم صدا شدن و سپس نتايج فاسد را نشان دادن، بعضى نيز گفتهاند جمله «هذا ربّى» در برابر اين اقوام به صورت يك «استفهام» بوده است، استفهامى كه مقدمه براى ابطال نظراتشان به هنگام غروب و افول آن كواكب بود.
امّا اين سخن كه ابراهيم، اين جملهها را به هنگامى كه خودش مشغول تحقيق بود بر زبان جارى كرد، و مانعى ندارد كه انسان در حال تحقيق نظرات مختلف را بپذيرد و بيازمايد، گفتار صحيحى به نظر نمىرسد، چرا كه جمله يا قَوُمِ انِّى بَرِىءٌ مِمّا
تُشْرِكُونَ «اى جمعيّت من بيزارم از شريكهايى كه شما براى خدا قرار مىدهيد» نشان مىدهد كه او در مقام محاجّه با اقوام مخالف بود نه تحقيق براى خودش.
و اين كه بعضى در تأييد اين مدعا گفتهاند ابراهيم تا آن زمان، صفحه آسمان را به خوبى نديده بود، زيرا مادرش از ترس نمروديان او را در غارى بيرون شهر گزارده و پرورش مىداده بسيار حرف بعيدى به نظر مىرسد چگونه ممكن است او تا سنين جوانى يا نوجوانى حتّى يك بار- نه در شب و نه در روز- از غار بيرون نيامده باشد، اين سخن به افسانه شبيهتر است تا به واقعيت.(1)
به علاوه اين آيات بلافاصله بعد از آيهاى قرار دارد كه سخن از گفتگوى قاطعانه ابراهيم در زمينه نفى بتها با آزر مىگويد، يعنى در آن حال ابراهيم به مقام والاى توحيد و يقين رسيده بود، و خداوند ملكوت آسمانها را به او ارائه داده بود، و ابراهيم به دنبال آن مشغول تبليغ ديگران بود نه تحقيق براى خويشتن.
نكته قابل توجه اين است كه ابراهيم براى بيان بطلان ربوبيت اين كواكب سه گانه به دليلى دست زد كه در عين قابل درك بودن براى همه قشرها، يكى از دقيقترين براهين فلسفى است، او مىخواست بگويد كه «رب» (پروردگار) بايد هميشه و به طور مداوم با مخلوقات خود در ارتباط باشد، بنابراين موجودى كه غروب مىكند و ساعتها نور و بركات خود را برمىچيند نمىتواند پروردگار اين موجودات باشد.
از اين گذشته طلوع و غروب مستمر اين اجرام آسمانى دليل بر اين است كه قانونى بر آنان حكم فرما است، موجودى كه اسير چنگال قوانين آفرينش است چگونه مىتواند حاكم بر اين جهان و آفريدگار اين جهان باشد؟!
بعلاوه «حركت» خود يك موجود «حادث» است، بنابراين چيزى كه داراى حركت است حتماً مخلوق و حادث است، و چنين چيزى نمىتواند يك وجود ازلى
1) آنچه در« عيون الاخبار» از امام على بن موسى الرضا عليه السلام در اين زمينه آمده كه ابراهيم از مخفيگاهش خارج شد و با سه گروه از مشركان روبهرو گرديد( نورالثقلين، جلد 1، صفحه 735) نه تنها دليلى بر اين مطلب نيست، بلكه دليلى برخلاف آن است( دقت كنيد).
و ابدى باشد (اين همان چيزى است كه در براهين فلسفى تحت عنوان «الْعَالَمُ مُتَغَيِّرٌ» و «كُلُّ مُتَغَيِّرٍ حَادِثٌ» آمده است).
بنابراين سخنان ابراهيم داراى سه مفهوم مختلف و جالب و گويا براى ابطال الوهيت ماه و خورشيد و ستارگان بود.
در مورد يوسف نيز به بعضى از آيات برخورد مىكنيم كه شايد موجب اين توهم گردد كه با مقام عصمت يوسف سازگار نيست.
از جمله در آيه 24 سوره يوسف مىخوانيم: «آن زن (همسر عزيز مصر) قصد او را كرد، و او- نيز اگر برهان پروردگارش را نمىديد- قصد وى را مىنمود، اينچنين كرديم تا بدى و فحشا را از او دور سازيم، چرا كه او از بندگان مخلص ما بود» وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَّمَ بِهَا لَوْلَا انْ رَأى بُرْهَانَ رَبِّهِ كَذَلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشَاءَ انَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِينَ
در ابتدا چنين تصور مىشود كه آيه يوسف را در قصد گناه با زليخا شريك مىكند و اين با مقام عصمت نمىسازد، زيرا معصوم حتى قصد گناه هم نمىكند.
پاسخ
در حالى كه كمى تأمل در متن آيه براى رفع اين اشتباه كافى است، زيرا قرآن مىگويد: «اگر برهان پروردگارش را نمىديد قصد گناه مىكرد»، و مفهوم اين سخن دقيقاً اين است كه او قصد گناه نكرد زيرا برهان پروردگارش را مشاهده كرد.
منظور از اين برهان چيست؟ (با توجه به اينكه برهان به معناى هرگونه دليل محكم و قوى است كه موجب روشن شدن حقيقت شود از ماده «بره» به معناى سفيد شدن).
مفسّران در اينجا احتمالات متعددى دادهاند، ولى از همه بهتر اين است كه گفته شود منظور از برهان پروردگار همان آگاهى او به اسما و صفات خدا، و علم و قدرت و سميع و بصير بودن او بوده است.
يا به تعبير ديگر منظور امدادهاى الهى و تأييدهاى ربانى است كه در لحظات خطرناك و سرنوشت ساز به يارى بندگان مؤمن با تقوا مىشتابد، و آنها را در برابر عوامل شيطانى و وساوس نفسانى نيرو مىبخشد و تقويت مىكند.
شاهد اين سخن جملههاى آخر آيه است كه مىفرمايد: «اينچنين كرديم تا بدى و فحشا را از او دور سازيم، چرا كه او از بندگان مخلص ما بود».
از اين سخن معلوم مىشود كه بندگان خالص و مخلص در اين لحظات حساس مشمول الطاف خاصّه و عنايات الهى مىشوند، و اين در واقع پاداشى است براى ايمان خالص و اعمال پاكشان.
در اينجا بعضى از بىخبران خرافاتى را بنام روايات نقل كردهاند كه چيزى جز اسرائيليات نيست، و يوسف را طبق اين خرافات تا لبه پرتگاه اقدام به آن عمل زشت پيش بردهاند كه جبرئيل با زدن بر سينه او او را از اين كار بازداشت! و يا مشاهده شبح پدرش يعقوب در حالى كه دست خود را مىگزيد مانع از اين كار شد!.
اينها سخنانى است واهى كه هيچ ربطى با قرآن ندارد و خرافاتى است كه لايق پاسخ گويى نيست، و طبق ذيل آيه كه او را از بندگان مخلص مىشمرد بر طبق آيات قرآن كه شيطان راهى به بندگان مخلص ندارد، بهترين دليل بر بطلان اين گونه احتمالات زشت است.
دوّمين موردى كه درباره يوسف و مقام عصمت او مطرح كردهاند اين است كه طبق آيه 70 سوره يوسف «هنگامى كه (مأمور يوسف) بارهاى آنها را بست، جام آبخورى (گران قيمت) پادشاه را در بارِ برادرش گذاشت؛ سپس كسى صدا زد: «اى اهل قافله! شما سارقيد» فَلَمَّا جَهَّزَهُم بِجَهَازِهِمْ جَعَلَ السِّقَايَةَ فِى رَحْلِ اخِيهِ ثُمَّ اذَّنَ مُؤَذِّنٌ ايَّتُهَا الْعِيرُ انَّكُمْ لَسَارِقُونَ آيا جايز است انسان كارى كند كه شخص بىگناهى
به خصوص برادرش را متهم سازد؟ و شخصى كه چنين نسبتى- نسبت سرقت- به برادران يوسف داد آيا ممكن است بدون آگاهى و اطلاع او باشد؟ چرا پيامبر معصوم راضى شد چنين نسبتى به افراد بىگناهى بدهند؟!
و گاه اشكال را وسيعتر و گستردهتر مىكنند و مىگويند: اصولًا چرا يوسف به سرعت پرده از روى ماجراى خويش برنداشت، تا برادران خبر حيات او و قدرت و عظمتش را زودتر به پدرش برسانند، و آن پيرمرد غمديده از رنج فراق كه او را سخت آزرده ساخته بود راحت شود، آيا چنين رفتارى با آن پدر پير سزاوار بود؟!
اضافه بر اين مگر كيفر سرقت در آن زمان چه بوده كه برادر يوسف را به اتهام سرقت به عنوان «برده» نگهدارى كنند؟ آيا اين حكم الهى بوده، و يا سنت خرافى مردم مصر؟ اگر سنت مردم مصر بوده چرا يوسف اجازه داد اين حكم ظالمانه را در مورد برادرش اجرا كنند؟
پاسخ:
جواب اين سؤالات را مىتوان از لابهلاى آيات سوره يوسف، و قرائن ديگر، به روشنى دريافت، زيرا اوّلًا؛ اين كار ظاهراً با توافق خود «بنيامين»- برادر كوچك يوسف- انجام گرفته است، زيرا آيات اين سوره كاملًا گواهى مىدهد كه يوسف خود را قبلًا به او معرفى كرد، و او مىدانست كه اين نقشه براى نگهداشتن او چيده شده است و به اين امر راضى بود.
ثانياً: گوينده اين سخن انَّكُمْ لَسَارِقُونَ «شما سارق هستيد» معلوم نيست چه كسى بوده؟ همين اندازه مىدانيم يكى از كارگزاران يوسف بوده است، آنها وقتى كه پيمانه مخصوص را داخل بار يكى از برادران يوسف يافتند يقين پيدا كردند سرقت از ناحيه او صورت گرفته، و معمول است اگر كارى در ميان گروهى كه با هم هستند انجام شود همه را مخاطب مىسازند و مىگويند شما اين كار را كرديد.
به هر حال اين سخن و اين تشخيص مربوط به كارگزاران يوسف بوده و ارتباطى
با خود او ندارد، تنها كارى كه او انجام داد همان گذاشتن پيمانه در بار برادرش بود، و نتيجه آن همان اتهامى بود كه مايه نجات و آسايش و آرامش آن برادر مىشد، و او به اين مسأله راضى بود.
ثالثاً؛ مجموع اين برنامه چه در مورد برادران، و چه در مورد پدر، تكميل برنامه آزمايش الهى نسبت به آنها بود، به تعبير ديگر يوسف طبق فرمان الهى كه از طريق وحى دريافته بود سبب شد كه مقاومت يعقوب در برابر از دست دادن فرزند دوّمش كه كاملًا مورد علاقهاش بود آزموده شود، و از اين طريق حلقه تكامل و پاداش عظيم و ثواب او تكميل شود، همچنين برادران در اين ماجرا نيز بار ديگر در بوته آزمايش قرار گيرند كه آيا حاضرند پيمانى را كه با پدر بسته بودند در مورد تنها نگذاردن «بنيامين» عملى سازند؟ و از سوى ديگر معلوم شود چه كسانى اين سخن را مىگويند كه: «اگر اين برادر دزدى كرده برادر ديگرش نيز قبلًا دزدى كرده است» (منظورشان يوسف بود).
خلاصه اينكه مجموعه داستان يوسف مملو از صحنههاى امتحان و آزمايش، چه در مورد يوسف، چه در مورد پدرش، و چه در مورد برادرانش است و در آيه زير اشاراتى به اين موضوع ديده مىشود:
كَذَلِكَ كِدْنَا لِيُوسُفَ مَا كَانَ لِيَأْخُذَ اخَاهُ فِى دِينِ الْمَلِكِ الَّا انْ يَشآءَ اللَّهُ نَرْفَعُ دَرَجَاتٍ مَنْ نَشاءُ:(1)«اينگونه راه چاره به يوسف ياد داديم، او هرگز نمىتوانست برادرش را مطابق آيين پادشاه مصر بگيرد، مگر آنكه خدا بخواهد، و ما درجات هركس را بخواهيم بالا مىبريم»
ضمناً از اين تعبير جواب آخرين سؤال نيز روشن شد كه عمل به برنامه «بردهگيرى سارق» در اين مورد به خصوص يك دستور الهى به يوسف- براى تكميل امتحان مزبور- بوده است (دقت كنيد) به اين ترتيب هيچگونه اشكالى از نظر
1) سوره يوسف، يوسف 76.
مقام عصمت متوجه اين پيامبر بزرگ نمىشود.
در مورد موسى عليه السلام نيز آياتى در سورههاى مختلف قرآن مجيد آمده است كه در ارتباط با مقام عصمت او مورد سؤال واقع شده:
1- در آيه 16 سوره قصص مىخوانيم كه بعد از درگيرى موسى با يكى از دشمنانش- از فرعونيان- كه با يكى از بنىاسرائيل به نزاع و زد و خورد مشغول بودند و كوبيدن ضربه مهلكى بر دشمنش كه منجر به مرگ او شد رو به درگاه خدا كرد و گفت: «پروردگار! من به خويشتن ستم كردم، مرا ببخش، و خداوند او را بخشيد چرا كه او غفور و رحيم است» قَالَ رَبِّ انّى ظَلَمْتُ نَفْسِى فَاغْفِرلِى فَغَفَرَ لَهُ انَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ
آيا تعبير به ظلم برخويشتن و تقاضاى آمرزش از خدا دليل بر ارتكاب گناه نيست؟
بعلاوه در آيه قبل از آن آمده است، كه موسى بعد از كشته شدن آن مرد فرعونى گفت: هَذَا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ (1)(اين كار از عمل شيطان بود!).
به ويژه آنكه بعد از اين ماجرا هنگامى كه موسى به نبوت رسيد و در مقابل فرعون آمد و او را به سوى خدا دعوت كرد فرعون در مقام سرزنش او گفت: «تو آن كارت را كه نمىبايست انجام دهى انجام دادى (يعنى يك نفر از ما را كشتى) موسى گفت:
من آن كار را انجام دادم در حالى كه از ضالّين بىخبران- بودم»(2)
درست است كه موسى در آن زمان هنوز به مقام نبوت نرسيده بود، ولى با توجه به اينكه انبيا بايد حتى قبل از نبوت و رسالت نيز داراى مقام عصمت باشند تعبير به
«ضالّين» مناسب به نظر نمىرسد.
پاسخ
قبل از هر چيز بايد حساب كرد آيا اين قتل هرچند با قصد و تصميم قبلى نبوده، و به اصطلاح قتل خطا محسوب مىشده، آيا مجاز بوده است يا ممنوع؟
بىشك با توجه به وضعى كه قوم ستمگر فرعون مخصوصاً در برابر بنىاسرائيل داشتند، كه نوزادان پسر آنها را مىكشتند، و دختران را براى خدمت زنده نگه مىداشتند، و اصولًا بنىاسرائيل را در همه چيز تحت ظلم و فشار قرار داده بودند و به تعبير آيات قرآن «مفسد فى الارض» بودند، اين كار، كار خلافى نبوده، به خصوص اينكه در مقام يارى مظلوم و دفاع از او انجام شده، حدّاقل احتمال جايز القتل بودن اين مرد ظالم فرعونى كاملًا قابل قبول است با اين حال هرگز نمىتوان به خاطر آن مقام عصمت موسى را زير سؤال برد، پس اگر خلافى در اينجا واقع شده حتماً ترك اولايى بوده است كه در نحوه عمل موسى- نه در اصل عمل- وجود داشته است.
به نظر مىرسد منظور موسى از ظلم برخويشتن اين بوده كه با اين عملش خود را به زحمت انداخته، چرا كه قتل يك قبطى به وسيله موسى چيزى نبود كه فرعونيان به آسانى از آن بگذرند، و مىدانيم ترك اولى به معناى كارى است كه ذاتاً حرام نيست، بلكه موجب مىشود انسان از كار خوبترى باز ماند.
جمله هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيطانِ نيز اشاره به اصل دعواى قبطى و سبتى- فرعونى و بنىاسرائيلى- است، يعنى نزاع كور و بى هدف شما دو نفر يك كار شيطانى بوده.
بنابراين تقاضاى غفران از خداوند به خاطر همين ترك اولى است، و اتفاقاً نظير آن در مورد آدم و حوّا نيز در قرآن ديده مىشود كه آنها با ارتكاب ترك اولى و خوردن از شجره ممنوعه خود را به زحمت افكندند و از خدا تقاضاى غفران كردند(1).
1) سوره اعراف، آيه 23.
و امّا تعبير به «ضالّين» با توجه به اينكه از ماده «ضلال» است و «ضلال» در اصل به معناى رها كردن راه مستقيم است معناى گستردهاى دارد و تنها به معناى گمراهى از دين و آيين حق نيست، بلكه اين تعبير در مورد شخصى مانند موسى كه با كشتن آن مرد فرعونى جان خود را به خطر انداخت نيز صدق مىكند، و به تعبير ديگر؛ او را سلامت را رها كرد، و به راه پردرد سرى گام نهاد، ولذا بعد از آن حادثه نتوانست در مصر بماند و آواره بيابانها شد، تا به سرزمين «مدين» رسيد، هرچند لطف الهى سرانجام شامل حال او شد و در آنجا سالها در خدمت شعيب پرورش يافت و آماده پذيرش مسئوليت رسالت گرديد.
ناگفته نماند كه جمعى معتقدند كه «ضلالت» در اينجا به معناى ناآگاهى است، يعنى من نمىدانستم كه آن ضربه سبب مگر آن مرد مىشود، بنابراين قتل مزبور مصداق قتل خطا بوده نه قتل عمد.
ولى معناى اوّل مناسبتر به نظر مىرسد، هرچند فرعون از كلام موسى احتمالًا مطلب ديگرى را برداشت كرد، و لذا قانع شد و ديگر چيزى در اين باره نگفت.
2- در آيه 143 اعراف به اين نكته برخورد مىكنيم كه موسى از خدا تقاضا كرد كه او را با چشم ظاهر ببيند! و پاسخ شنيد كه: «هرگز مرا نخواهى ديد»! وَلَمَّا جَاءَ مُوْسى لِمِيْقَاتِنَا وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ ارِنى انْظُرْ الَيْكَ قَالَ لَنْ تَرانِى در اين هنگام به او دستور داده شد كه نگاه به كوه كن اگر در جاى خود ثابت ماند مرا خواهى ديد، در اين زمان خداوند جلوهاى به كوه كرد (و صاعقهاى فرود آمد) و كوه متلاشى شد و موسى مدهوش بر زمين افتاد «هنگامى كه به هوش آمد عرض كرد خداوندا منزهى تو، من توبه مىكنم و به سوى تو باز مىگردم و من نخستين مؤمنانم» فَلَمَّا افَاقَ قَالَ سُبْحَانَكَ تُبْتُ الَيْكَ وَ انَا اوَّلُ الْمُؤْمِنينَ
در اينجا سؤال مىشود كه «اوّلًا» چرا موسى با آن مقام معرفت و ايمانش چنين تقاضايى از خداوند كرد، و «ثانياً» لابد كار خلافى كرده بود كه گرفتار آن صحنه گشت و بيهوش افتاد، و «ثالثاً» جمله تُبْتُ الَيْكَ نشان مىدهد كه از كار خلافش
توبه نمود.
باز در اينجا مفسّران پاسخهاى گوناگونى دارند، ولى از همه روشنتر اين است كه آيات قرآن به خوبى نشان مىدهد اين تقاضاى موسى نبود، بلكه تقاضاى بنىاسرائيل بود كه مصرانه از او خواستند خدا را به آنها نشان دهد. وَ اذْ قُلْتُم يَا مُوسى لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً فَاخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ(1)«به خاطر بياوريد هنگامى را كه گفتيد: اى موسى! ما هرگز به تو ايمان نمىآوريم تا خدا را آشكار به ما نشان ندهى! لذا صاعقه شما را فرو گرفت».
حتى آيات ديگر نشان مىدهد كه موسى مأموريت پيدا نمود كه عدهاى از سرشناسان بنىاسرائيل را با خود به كوه طور برد، و در آنجا تقاضاى آنها را تكرار كند- تا جواب را عملًا ببينند- و لذا در آيات قرآن از اين ماجرا به عنوان ميقاتنا (وعده گاه ما) در آيه مورد بحث و در آيه 155 اعراف تكرار شده است كه اشاره به آنچه گفته شد است.
بنابراين موسى عليه السلام آنچه را گفت در طريق يك مأموريت الهى بود، و فرود آمدن صاعقه نيز جنبه مجازات نداشت، بلكه هدف اين بود كه به تمام بنىاسرائيل نشان داده شود وقتى شما قادر نيستيد، جرقه كوچكى از قدرتنمايى خدا را ببينيد و از وحشت به روى زمين مىافتيد بعضى مدهوش مىشويد و بعضى هلاك مىگرديد چگونه انتظار داريد ذات با عظمت او را مشاهده كنيد.
و اما جمله انّى تبت اليك «من به سوى تو باز مىگردم و توبه مىكنم» از طرف بنىاسرائيل بوده، همانگونه كه جمله رَبِّ ارِنِى انْظُرْ الَيْكَ «خدايا خودت را نشان ده تا تو را ببينم» نيز از طرف آنها بود.
3- از آيات متعددى در سوره كهف استفاده مىشود كه موسى گرفتار نسيان شد و در يكجا مىفرمايد: «هنگامى كه آن دو (موسى و دوست همسفرش) به محل
1) سوره بقره، آيه 55.
تلاقى دو دريا رسيدند ماهى خود را (كه براى تغذيه آورده بودند) فراموش كردند، و ماهى راه خود را در پيش گرفت و رفت»! فَلَمَّا بَلَغَا مَجْمَعَ بَيْنِهِمَا نَسِيَا حُوتَهُمَا فَاتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِى الْبَحْرِ سَرَباً(1). بنابراين فراموشى به هر دو دست داد.
و در دو آيه بعد از آن از زبان دوست موسى نقل مىكند «من ماهى را فراموش كردم، و فقط شيطان بود كه ياد آن را از خاطر من برد» فَإِنِّي نَسِيتُ الْحُوتَ وَمَا أَنْسَانِيهُ إِلَّا الشَّيْطَانُ أَنْ أَذْكُرَهُ (2).
اگر دوست او يوشع بن نون بوده- همانگونه كه در ميان مفسّران مشهور است- و در آن حال پيامبر بوده معلوم مىشود نسيان و فراموشى براى پيامبران جايز است.
و باز در چند آيه بعد از قول موسى عليه السلام مىخوانيم هنگامى كه آن مرد الهى (خضر) را ملاقات كرد با او عهد كرد كه از اسرار اعمالش سؤالى نكند تا خودش توضيح دهد، ولى موسى بار اول فراوش كرد، زيرا هنگامى كه خضر آن كشتى سالم را سوراخ كرد بانگ اعتراض موسى بلند شد كه چرا چنين مىكنى! و هنگامى كه خضر پيمانش را به او يادآورى نمود گفت: «مرا به خاطر اين فراموشكارى مؤاخذه مكن» قالَ لا تُؤاخِذْنِى بِمَا نَسِيْتُ (3)و اين مساله براى بار دوم و سوم نيز تكرار شد.
آيا از مجموع اين آيات استفاده نمىشود كه امكان نسيان و فراموشى براى پيامبران وجود دارد؟ و آيا يكى از شاخههاى عصمت مصونيت از نسيان و خطا نيست؟
پاسخ
در جواب اين سؤال مفسّران طرق مختلفى را پيمودهاند؛ بعضى گفتهاند:
«نسيان» گاهى به معناى ترك نمودن چيزى است هرچند آن را فراموش نكرده باشد، همانگونه كه در داستان حضرت آدم عليه السلام مىخوانيم: وَلقَد عَهِدْنَا الى آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِىَ ...(1)«ما با آدم عهد و پيمان بستيم و او فراموش كرد».
مسلّماً آدم پيمان الهى را در مورد نخوردن از درخت ممنوع فراموش نكرده بود، ولى چون نسبت به آن بىاعتنايى كرد تعبير به فراموشى شده است.
بعضى نيز گفتهاند «نسيان كننده» در حقيقت، دوست همراه موسى عليه السلام بود، نه موسى، و پيامبر بودن او مسلّم نيست،- حدّاقل از نظر آيات قرآن، چنين چيزى ثابت نيست-، در آيات مورد بحث مىخوانيم كه دوست موسى عليه السلام افتادن ماهى به دريا و زنده شدن و حركت او را ديده بود، و تصميم داشت اين مسأله را با موسى عليه السلام در ميان بگذارد، ولى فراموش كرد، بنابراين فراموش كننده، تنها او بوده است، زيرا او اين صحنه را مشاهده كرد، و اگر در جمله «نسيا» به هر دو نسبت داده شده، از قبيل نسبت دادن كار فرد به گروه است، كه بسيار رائج مىباشد.
و اگر گفته شود چگونه ممكن است مسألهاى به اين مهمى به فراموشى سپرده شود، در پاسخ مىگوييم دوست موسى عليه السلام، معجزاتى مهمتر از آن ديده بود، بعلاوه آنها در اين سفر استثنايى به دنبال مسأله مهمترى بودند كه به خاطر آن فراموش كردن اين صحنه جاى تعجّب نيست.
و اين كه فراموشى مزبور به شيطان نسبت داده شده؛ ممكن است به خاطر اين باشد كه جريان زنده شدن ماهى، ارتباط نزديكى با پيدا كردن آن مرد عالم داشت كه بنا بود، موسى عليه السلام از علم او بهره بگيرد، و از آنجا كه شيطان كارش اغواگرى است و مىخواهد هيچكس به هدف مقدّسش نرسد، يا ديرتر برسد، اين فراموشى را در ذهن «دوست موسى» به وجود آورد.
در بعضى از روايات از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده است كه هنگامى كه ماهى
1) سوره طه، آيه 115.
حركت كرد و به دريا افتاد و راه خود را پيش گرفت و رفت، موسى عليه السلام در خواب بود، و دوستش (كه اين ماجرا را ديده بود) نخواست موسى را از خواب بيدار كند و ماجرا را بگويد، و بعد از بيداريش فراموش كرد جريان را به او بازگو كند، و لذا يك شبانه روز ديگر به راه خود ادامه دادند، سپس دوست موسى عليه السلام ماجرا به خاطر آورد و بازگو كرد، ناچار آنها به مكان اوّل كه ماهى در آب افتاده بود، بازگشتند.(1)
بعضى نيز گفتهاند كه پيامبران در برابر نسيان و فراموشى معصومند، امّا نسيانهايى كه به نوعى با دعوت آنها ارتباط داشته باشد، ولى نسيان در يك كار عادى روزانه كه هيچ ارتباطى با مسأله وحى و نبّوت و تعليم و تربيت و تبليغ ندارد، بلكه عدم ارتباط آن را همه مىدانند، لطمهاى به مقام عصمت انبياء نمىزند و نسيانى كه در آيات بالا آمده است از همين قبيل است.
عالم بزرگوار مرحوم سيّد مرتضى (رضوان اللَّه تعالى عليه) مىگويد: در مورد سخن موسى به خضر لَا تُوْاخِذْنِى بِمَا نَسِيْتُ «مرا مؤاخذه به چيزى كه فراموش كردم (و عهد و پيمانى كه با تو بسته بودم) نكن» سه وجه گفتهاند:
نخست اينكه نسيان به همان معناى معروفش يعنى فراموشكارى است و تعجب ندارد كه موسى در اين مدت كوتاه چنين پيمانى فراموش كند به خاطر اشتغال فكرى به مسائل مهمتر و غير آن.
ديگر اينكه منظورش اين بود كه مرا مؤاخذه به آنچه ترك كردم مكن (يعنى موسى آگاهانه اين پيمان را ترك كرده بود، و مىدانيم پيمانش مشروط بود، يعنى اگر مىخواهى با من باشى بايد سؤالى نكنى تا خودم توضيح دهم).
«سوّم»؛ اينكه منظور موسى اين بود كه مرا به كارى كه شبيه فراموشكارى بود مؤاخذه نكن. سپس مىافزايد: هرگاه اين جمله را به غير نسيان حقيقى تفسير كنيم سؤالى نيست، و اگر آن را بر نسيان حقيقى حمل كنيم توجيه آن اين است كه نسيان
1) « تفسير مراغى»، جلد 15، صفحه 174.
در صورتى بر پيامبر جايز نيست كه بخواهد چيزى را از سوى خدا يا در مورد شريعت، يا در امورى كه مردم را از او متنفر مىسازد، بيان كند، اما در مورد چيزى كه از اين دايره خارج باشد، مانعى ندارد، مثل اينكه پيامبر غذا يا نوشيدنى خود را فراموش كند، امّا نه فراموشى مستمر و پى در پى، چنين چيزى بر پيامبر محال نيست.
4- آيه ديگرى كه در ارتباط با كارهاى اين پيامبر بزرگ مورد بحث و گفتگو واقع شده، آيه 150 و 151 سوره «اعراف» است كه مىگويد: وَلَمَّا رَجَعَ مُوسَى إِلَى قَوْمِهِ غَضْبَانَ أَسِفاً قَالَ بِئْسَمَا خَلَفْتُمُونِي مِنْ بَعْدِي أَعَجِلْتُمْ أَمْرَ رَبِّكُمْ وَأَلْقَى الْأَلْوَاحَ وَأَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ يَجُرُّهُ إِلَيْهِ قَالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَكَادُوا يَقْتُلُونَنِي فَلَا تُشْمِتْ بِي الْأَعْدَاءَ وَلَا تَجْعَلْنِي مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ- قَالَ رَبِّ اغْفِرْ لِي وَلِاخِي وَأَدْخِلْنَا فِي رَحْمَتِكَ وَأَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ
«و هنگامى كه موسى خشمگين و اندوهناك به سوى قوم خود بازگشت، گفت:
بد جانشينانى بعد از من براى من بوديد، آيا در فرمان پروردگارتان عجله نموديد؟
سپس الواح را افكند و سر برادر خود را گرفت (و با عصبانيت) به سوى خود كشيد، او گفت: فرزند مادرم! اين گروه مرا در فشار گذاردند، و نزديك بود مرا به قتل برسانند، كارى نكن كه دشمنان مرا شماتت كنند، و مرا با گروه ستمكاران قرار مده- موسى گفت: پروردگارا! من و برادرم را بيامرز، و ما را در رحمت خود داخل كن و تو مهربانترين مهربانانى».
در اينجا سؤال مىشود كه اوّلًا؛ چرا موسى الواحى را كه فرمان الهى و آيات تورات در آن نوشته شده بود به زمين افكند؟ و ثانياً؛ چرا آن عكسالعمل شديد را نسبت به برادرش كه مرتكب گناه نشده بود نشان داد؟ و ثالثاً؛ چرا تقاضاى آمرزش براى خودش و برادرش نمود؟!
ولى اگر درست در آن صحنهاى كه اين پيامبر بزرگ بعد از بازگشت از ميقات پرودرگار با آن روبه رو شد بينديشيم، قبول خواهيم كرد كه تنها اين برنامه خلاف
نبوده است، بلكه لازم و ضرورى هم بوده!
زيرا موسى عليه السلام ساليان دراز زحمت كشيد تا بذر «توحيد» را در قلوب تاريكى «بنىاسرائيل» بيفشاند، و هنگامى كه اين بذر بارور شد، براى تكميل آن به ميقات پروردگار و به محل وحى رفت، اما هنگامى كه بازگشت ديد تمام زحمات او بر باد رفته، و اكثريت بنىاسرائيل در برابر وسوسههاى «سامرى» تسليم شده، و در برابر گوساله سجده مىكنند! غوغاى بتپرستى و شرك تمام محيط را در برگرفته، و نور ايمان و توحيد خاموش شده است.
در اينجا موسى از يكسو سخت بر آشفت، و خشمگين و بىقرار گشت، و مسلّماً تمام اين حالات براى خدا بود.
و از سوى ديگر بايد آنچنان عكس العمل شديد در مقابل اين حادثه كه دردناكترين حادثه طول عمر موسى بود نشان دهد تا بنىاسرائيل به عمق فاجعه، و قبح عمل خويش پى برند، و در نتيجه آثار بتپرستى از قلب و روحشان برچيده شود.
و اگر چنين عكسالعمل شديدى نشان نمىداد ممكن بود آثار بتپرستى در آنها و نسلهاى آينده باقى بماند اينجا مسأله احترام يك انسان يا تعدادى الواح مقدّس مطرح نبود بلكه مسأله انحراف يك قوم و ملت از مهمترين فرمان خدا يعنى توحيد مطرح بود.
موسى مىبايست ناراحتى فوق العاده درونى خود را در اينجا اظهار كند، و زشتى اين عمل بر همگان ظاهر گردد، اين كار جز با يك عكسالعمل شديد ممكن نبود، و لذا موسى سخت عصبانى شد به برادرش هارون پرخاش كرد، و حتى سر او را گرفت و به سوى خود كشيد، الواح را به كنارى انداخت، و در واقع با تمام وجودش فرياد كشيد و اين فرياد در ميان بنىاسرائيل پيچيد، مردم به يكديگر مىگفتند: ببينيد چقدر پرستش گوساله زشت و قبيح بوده كه موسى حتى با برادرش با آن خشونت رفتار كرد، و به فرض كه چنين كارى برخلاف شئون هارون بود (كه در مورد دو برادر چنين
نيست) به خاطر آن اثر فوقالعاده اجتماعى چارهاى از آن نبوده است.
همچنين در مورد انداختن الواح همين هدف مطرح بوده، هرچند بعضى معتقدند كه واژه «القاء» در اينجا به معناى بر زمين گذاردن و به سراغ كارى رفتن است.
و لذا مىبينيم مسأله به اينجا نيز منتهى نشد، بلكه آن دستور شديد به بنىاسرائيل به خاطر مرتد شدن آن گروه به صورتى كه در ذيل آيه 54 سوره بقره آمده است نيز داده شد.
بنيانگذار بتپرستى در ميان بنىاسرائيل، يعنى «سامرى» نيز با آن مجازات شديد روبهرو گشت، كوتاه سخن اينكه اين عكسالعمل شديد به خاطر آثار عظيم آن نه تنها اشكال نداشت بلكه در آن شرائط واجب بوده است (دقت كنيد).
در مورد داوود، پيامبر بزرگ خدا، نيز آيهاى در قرآن ديده مىشود كه نشان مىدهد او براى كارى كه از وى سرزده بود استغفار كرد، و خداوند او را بخشيد:
وَظَنَّ دَاوُودُ أَنَّمَا فَتَنَّاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَخَرَّ رَاكِعاً وَأَنَابَ- فَغَفَرْنَا لَهُ ذَلِكَ وَإِنَّ لَهُ عِنْدَنَا لَزُلْفَى وَحُسْنَ مَآبٍ (1)«داوود دانست كه ما او را (با اين ماجرا) آزموديم، لذا از پروردگارش آمرزش طلبيد و به سجده افتاد، و توبه كرد- ما اين عمل را بر او بخشيديم، و او نزد ما داراى مقام والا و آينده نيك است.»
آيا استغفار داوود و عفو الهى دليل بر اين نمىشود كه گناهى از او سرزده؟ و آيا اين با مقام عصمت او سازگار است؟
براى يافتن پاسخ اين سؤال بايد به سراغ قرآن برويم، و قبل از هر چيز ببينيم اين آزمون و مغفرت مربوط به چه كارى بوده است.
1) سوره ص، آيات 24 و 25.
آيات قبل از آن نشان مىدهد كه دو نفر شاكى از محراب داوود بالا رفتند و بر او وارد شدند، و چون اين كار بدون اجازه قبلى بود او وحشت كرد، ولى آنها گفتند:
نترس ما شكايتى نزد تو آورديم يكى از ما بر ديگرى تعدى كرده، و نود و نه ميش داشته، در حالى كه ديگرى تنها يك ميش داشته، صاحب نود و نه ميش اصرار كرده كه برادرش آن يكى را هم به او واگذار كند (شايد به اين بهانه كه من بهتر توانايى بر حفظ آن دارم).
داوود بدون آنكه سؤال و تحقيق بيشترى كند، خطاب به صاحب يك ميش كرد و گفت: برادرت برتو ستم كرده! و بسيارند دوستانى كه به يكديگر ستم مىكنند، مگر مؤمنان صالح العمل، و آنها كمند! تمام داستان مزبور در آيات قرآن همين است و بس و شاخ و برگ ديگرى ندارد.
براى اين آيات چند تفسير قابل قبول گفته شده، و پارهاى از روايات مجعوله نيز در بعضى از كتب با اقتباس از تورات پيرامون آن آمده كه مسأله را در نظر بعضى مشوش ساخته است.
آنچه در اينجا با محتواى آيات فوق هماهنگ است كه گفته شود: تنها كارى كه از حضرت داوود سر زد يك ترك اولى بود و آن عجله در قضاوت بود، نه عجلهاى كه برخلاف «واجبات» موازين قضا باشد، زيرا براى قاضى «مستحب» است حداكثر دقت را به خرج دهد، اگر حداكثر را رها كند و به حد متوسط و حدّاقل لازم قناعت كند ترك اولى كرده، داوود نيز زود قصاوت به ظلم برادر ثروتمند در مورد برادر فقير نمود، و شايد علت آن وحشت داوود از طرز ورود آنها در جايى كه خلوتگاه او محسوب مىشد بوده است، بعلاوه چنين احجافى از سوى برادرى درباره برادرش رقتانگيز است.
درست است كه داوود تنها به ادعاى يك طرف دعوا گوش فرا داد، ولى با توجه به اينكه طرف دوّم سكوت كرد و هيچگونه اعتراضى ننمود دليل بر اعتراف او بود، ولى با اين حال آداب مجلس قضا ايجاب مىكند كه قاضى از طرف مقابل توضيح بيشترى
بخواهد، و داوود اين كار را نكرد.
داوود از اين ترك اولى به پيشگاه خدا استغفار كرد، و خدا نيز توبه او را پذيرفت.
بهترين دليل براى اينكه از داوود در اينجا گناهى سرنزد جملهاى است كه در ذيل همين آيات آمده كه مىگويد: وَ انَّ لَهُ عِنْدَنَا لَزُلْفى وَ حُسْنَ مَآبٍ (1): «او نزد ما تقدم والايى دارد و آيندهاى نيك» و نيز در آيات قبل توصيفات زيادى از داوود كرده، و چنان عظمتى در پيشگاه خدا براى او قائل شده است كه سرگذشت او را به عنوان سرمشقى براى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم بيان كرده، و اين معنا هرگز با عصيان و گناه سازگار نيست.
وقتى قرآن با صراحت در ذيل اين آيات مىگويد: «ما به داوود گفتيم اى داوود تو را خليفه و نماينده خود در زمين قرار داديم» به خوبى روشن مىشود كه خليفة اللَّه سراغ گناه نمىرود، و اينكه او را از پيروى هواى نفس نهى مىكند به عنوان يك دستور است نه دليل بر ارتكاب گناه.
و از اينجا روشن مىشود آن داستان زشت و فوقالعاده زننده تورات كه اين مسأله را به ماجراى عشق بيقرار داوود به همسر يكى از افسران لشكر خود مربوط مىسازد كه سرانجام آن افسر را به كشتن داد و همسرش را گرفت تا چه اندازه بىپايه است.
تورات در اينجا پارهاى از تعبيرات دارد كه عفت قلم و حفظ احترام انبيا اجازه نقل آن را نمىدهد وگرنه معلوم مىشد چقدر اين داستان رسواست.(2)
اين داستانهاى مجعول و اين تعبيرات بسيار زننده خود بهترين دليل براى تحريف تورات كنونى است.
البتّه براى كسانى كه تاريخچه تورات را در طى هزاران سال مورد بررسى قرار دادهاند چنان تحريفى جاى تعجب نيست، تعجب از بعضى از مفسّران اسلامى است
كه چگونه آن خرافات زشت و ننگين را در كتابهاى خود آوردهاند، در حالى كه در روايتى از اميرمؤمنان على عليه السلام مىخوانيم: «كه هركس اينگونه داستانها را به اين پيامبر بزرگ نسبت دهد من دوبار حدّ بر او جارى مىكنم (يك حد به خاطر اينكه نسبتى به فرد با ايمانى داده است، و حد ديگر به خاطر اهانتى كه نسبت به مقام نبوت كرده است) لَااوتِىَ بِرَجُلٍ يَزْعَمُ انَّ دَاوُد تَزَوَّجَ امْرَأَةَ اورِيَا الَّا جَلَدْتُهُ حَدَّيْنِ حَدّاً لِلنُّبُؤَّةِ وَ حَدّاً لِلْاسْلَامِ.(1)
بعضى گفتهاند ممكن است اين ماجرا اشاره به اين باشد كه وقتى خبر كشته شدن اوريا در جبهه جنگ به داوود رسيده، آن مقدار كه براى ديگران متأسف مىشد متأسف نشد، چرا كه مىخواست با همسرش بعد از وفات او ازدواج كند بىآنكه قبلًا كارى در اين زمينه از او سرزده باشد.
ولى همانگونه كه مرحوم سيّد مرتضى نيز اشاره كرده اينگونه كارها گرچه معصيت محسوب نمىشود ولى نقرتانگيز است و مىدانيم پيامبران و امامان نبايد كارى كنند كه مايه نفرت مردم باشد.(2)
اين احتمال را نيز بعضى از مفسّران گفتهاند كه در آن زمان معمول بود زنان بيوه هرگز ازدواج نمىكردند داوود براى شكستن اين سنت غلط همسر اوريا را پس از مرگ شوهرش گرفت.
ولى اين تفسير نيز با ظاهر آيات كه نشان مىدهد از داوود ترك اولايى سرزده بود مناسب نيست، چرا كه شكستن سنتهاى غلط نه تنها ترك اولى نيست بلكه كار لازمى است مگر اين كه گفته شود اين كار سبب شد كه روح اوريا آزار ببيند چنانكه در حديثى نقل شده است.(3)
ولى مناسبتر از همه همان تفسير اوّل است.
در مورد اين پيامبر بزرگ نيز، آيهاى در قرآن است كه نشان مىدهد او در برابر بعضى از كارهاى خود، از خدا تقاضاى آمرزش و مغفرت كرد، (و خداوند هم تقاضاى او را پذيرفت).
قرآن در اين زمينه چنين مىفرمايد: «ما سليمان را آزموديم، و بر كرسى او جسدى افكنديم، سپس او به درگاه خداوند توبه و انابه كرد- و گفت پروردگارا مرا ببخش، و حكومتى به من مرحمت فرما كه بعد از من سزاوار هيچكس نباشد، و تو بسيار بخشندهاى ما باد را مسخّر او ساختيم» وَلَقَد فَتَنّا سُلَيْمَانَ وَ الْقَيْنَا عَلى كُرْسِيِّهِ جَسَداً ثُمَّ انَابَ* قَالَ رَبِّ اغْفِرلِى وَهَبْ لِى مُلْكاً لَايَنْبَغِى لِاحَدٍ مِنْ بَعْدِى انَّكَ انْتَ الْوَهّابُ* وَ سَخَّرْنَا لَهُ الرِّيْحَ ...(1)
اما اين آزمايش چه بوده؟ و اين جسد بى روح كه بر تخت سلطنتى او افتاد جسد چه كسى بوده است؟ قرآن شرحى درباره آن نداده، و در تفاسير اسلامى و روايات، تفسيرهاى گوناگونى براى آن نقل شده و افسانه پردازان كه ميدان را در اينجا براى خود وسيع دانستهاند نيز افسانههاى بىاساس و موهومى را ساخته، و به اين پيامبر بزرگ الهى نسبت دادهاند كه نه تنها با مقام عصمت و نبوت مخالف دارد، بلكه با هيچ منطق و عقل سليمى سازگار نيست.
از جمله افسانه دروغ زشتى است كه درباره گم شدن انگشتر سليمان و ربوده شدن آن به وسيله يكى از شياطين، و نشستن آن شيطان به جاى سليمان، و حكمرانى كردن- چون مطابق اين افسانه موهوم رابطهاى ميان انگشتر و حكومت و سلطه بر جن و انس وجود داشته است- كه در بعضى از كتب با آب و تاب نقل شده، و ظاهراً از خرافات اسرائيلى است و ريشه آن از «تلمود» يهوديان- مجموعهاى از
1) سوره ص، آيات 34، 35 و 36.
روايات كه مفسّر قوانين موسى است- گرفته شده است، و حتى نقل آن نفرتآور است.
آنچه از تفسيرها صحيحتر به نظر مىرسد و در روايات اسلامى نيز به آن اشاره شده دو تفسير است:
نخست اينكه سليمان آرزو داشت فرزندان لايق و شايسته و شجاعى داشته باشد كه حكومت او را بعد از وى حفظ كنند، و در حياتش نيز در اداره كشور و نظم سپاه با او همكارى داشته باشند، و لذا شبى از شبها گفت: تصميم دارم با همسران متعددى كه دارم آميزش كنم به اين اميد كه فرزندانى شايسته نصيبم گردد، ولى انشاءاللَّه نگفت، همين ترك اولى سبب شد كه هيچ فرزندى از همسرانش تولد نيافت جز كودكى ناقصالخقله همچون جسدى بىروح كه آن را آوردند و بر كرسى او افكندند!
در حديث از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم آمده است: وَ الَّذِى نَفْسُ مُحَمَّدٍ بِيَدِهِ لَوْ قَالَ انْ شَاءَ اللَّهُ لَجَاهَدُوا فِى سَبِيْلِ اللَّهِ فُرْسَاناً!: «سوگند به كسى كه جانم به دست اوست اگر انشاء اللَّه مىگفت فرزندان برومندى نصيب او مىشدند كه سوار بر اسبها در راه خدا مىجنگيدند».(1)
در اينجا سليمان متوجه ترك اولاى خود شد و توبه كرد، و خدا او را مورد عفو قرارداد.
ديگر اينكه منظور از جمله «الْقَيْنَا عَلَى كُرْسِيِّهِ جَسَداً»(2)اين است كه سليمان به شدت بيمار شد به گونهاى كه همچون جسدى بىروح بر تخت خود افتاد، و اين يك آزمون الهى بود، سپس صحت و سلامت به او بازگشت و منظور از «انابه» در آيه همين است.
طبق اين تفسير كه در كلمات بسيارى از مفسّران مشهور آمده است جمله «الْقَيْنا عَلى كُرْسِيِّهِ جَسَداً» (جسدى بر تخت او افكنديم) به معناى الْقَيْناهُ عَلى كُرْسيِّهِ جَسَداً «او را به صورت جسد بىروحى بر تختش انداختيم» خواهد بود كه البتّه خلاف ظاهر آيه شريفه است.
بعلاوه معلوم نيست كه در اين بيمارى چه ترك اولايى از سليمان سر زد كه از آن استغفار كرد؟ مگر اينكه گفته شود انسان به طور كلى در حالات مختلف مخصوصاً در حال بيمارى گاه مرتكب ترك اولاهايى مىشود، و سليمان براى همانها از پيشگاه خدا طلب آمرزش كرد، ولى اين يك جواب مبهم و غير قانعكننده است.
موضوع ديگرى كه درباره اين پيامبر بزرگ مورد بحث واقع شده است جملهاى است كه در ادامه همين آيه ديده مىشود و آن اين است كه از پيشگاه خدا تقاضا مىكند حكومتى به او ببخشد كه براى هيچ يك از آيندگان سزاوار نباشد وَهَبْ لِى مُلْكاً لَا يَنْبَغِى لِاحَدٍ مِنْ بَعْدِى
آيا اينگونه تقاضا با روح بلند و ديد وسيع و زهد بىنظير پيامبران معصوم سازگار است؟ آيا از اين سخن بوى بخل به مشام نمىرسد؟
گرچه سخن درباره معصوم بودن انبيا از گناه و خطا است، ولى به هر حال نقايص اخلاقى ديگر مخصوصاً آنچه موجب نفرت مردم مىگردد با مقام و موقعيت آنها متناسب نيست.
مرحوم سيّد مرتضى در «تنزيه الانبياء» و محقق طبرسى در «مجمعالبيان» و ديگر مفسّران در تفسيرهاى خود پاسخهاى متعدد به اين سؤال دادهاند(1)كه از همه مناسبتر پاسخ زير است:
«سليمان» از خداوند خواسته بود كه معجزه ويژهاى به او دهد، همانگونه كه هريك از انبيا براى خود معجزه ويژهاى داشتند، و معجزه ويژهاش را حكومتى
1) تنزيه الانبياء صفحه 97 و 98 و مجمعالبيان، جلد 8، صفحه 476.
بىسابقه و بىنظير تمنا كرد، حكومت بر جنّ و انس بر بادها و ابرها و ... و خداوند چنين معجزهاى را در اختيار او قرار داد، حكومتى گسترده توأم با اعجاز در جوانب مختلف، و اين براى پيامبر عيب و نقص نيست كه تقاضاى معجزهاى مخصوص به خودش كند.
پاسخ ديگر اينكه «سليمان» از طريق وحى اذن خداوند را در چنين تقاضايى احساس كرده بود، يا به تعبير ديگر خدا مىخواست پرتوى از قدرت و حاكميت خود را در يكى از پيامبران بزرگش مجسم سازد، و سليمان را براى اين كار صالح ديد و اجازه داد كه سليمان چنين درخواستى كند، و او چنين درخواستى را نمود و خداوند آن حكومت عجيب و بىنظير را كه در عالم وجود نداشته و ندارد به او بخشيد، و مسلّماً اگر خداوند كسى را صالح براى كارى بداند، و اجازه چنان درخواستى را به او بدهد جايى براى ايراد باقى نخواهد بود.
شاهد اين سخن آن است كه در حالات سليمان نقل شده كه او در زندگى شخصيش بسيار زاهد بود، چنانكه در حديثى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم كه درباره اين پيامبر بزرگ فرمود: كَانَ يأكُلُ الشَّعيرَ وَ يُطْعِمُ النَّاسَ الحُوّارِى!(1)وَ كَانَ لِبَاسُهُ الشَّعْرَ وَ كَانَ اذَا جَنَّهُ اللَّيْلُ شَدَّ يَدَهُ الَى عُنُقِهِ فَلَا يَزَالُ قَائِماً يُصَلِّى حَتى يَصْبَحَ!: «او نان جوين مىخورد و مغز گندم خالص را به مردم مىداد، لباسش خشن و از «مو» بود، و هنگامى كه پرده تاريك شب بر جهان مىافتد دست بر گردن مىگرفت، و به نماز بر مىخواست (و گاه) تا صبح ادامه مىداد».(2)
در حديثى از امام على بن موسى الرضا عليه السلام تفسير جالبى در اين زمينه بيان شده است و آن هنگامى بود كه از تفسير اين آيه «رَبِّ اغْفِرلِى وَهَبْ لِى مُلْكاً لَايَنْبَغِى لِاحَدٍ مِنْ بَعْدِى» از آن حضرت سؤال كردند.
امام فرمود: الْمُلكُ مُلْكَانِ مُلْكٌ مَأْخُوذٌ بِالْغَلَبَةِ وَ الْجُورِ وَ اجْبَارِ النَّاسِ وَ مُلْكٌ مَأْخُوذٌ
مِنْ قِبَلِ اللَّهِ تَعَالى كَمُلْكِ آلِ ابْرَاهيمَ وَ مُلْكِ طَالُوتَ وَ ذِى الْقَرْنَيْنِ، فَقَالَ سُلَيْمَانُ هَبْ لِى مُلْكاً لَايَنْبَغى لِاحَدٍ مِنْ بَعْدى انْ يَقُولَ انَّهُ مَأْخُوذٌ بِالْغَلَبَةِ وَ الْجُوْرِ وَ اجْبَارِ النَّاسِ فَسَّخَرَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ لَهُ الرِّيْحَ ... وَ سَخَّر اللَّه عَزَّوَجَلَّ لَهُ الشَّيَاطينَ ... وَ عُلِّمَ مَنْطِقَ الطَّيْرِ، وَ مُكِّنَ فِى الْارْضِ، فَعَلِمَ النَّاسُ فِى وَقْتِهِ وَ بَعْدَهُ انَّ مُلْكَهُ لَايَشْبَهُ مُلْكَ الْمُلُوكِ الْمُختَارِينَ مِنْ قِبَلِ النَّاسِ، وَ الْمَالِكِينَ بِالْغَلَبَةِ وَ الْجُورِ:
«حكومت بر دو گونه است حكومتى كه از طريق ظلم و غلبه و اجبار مردم به دست مىآيد، و حكومتى كه از سوى خدا است مانند حكومت خاندان ابراهيم و طالوت و ذوالقرنين.
سليمان از خدا تقاضا كرد حكومتى به او دهد كه هيچكس نتواند بعد از او بگويد:
از طريق غلبه و ظلم و اجبار مردم به دست آمده است، لذا خداوند متعال باد را مسخر فرمان او ساخت ... و نيز خداوند متعال شياطين را مسخر او كرد ... و سخن گفتن پرندگان را به او تعليم داد، و حكومت او را در زمين مستقر نمود، به همين جهت در آن زمان و زمانهاى بعد مردم دانستند كه حكومت او هيچ شباهتى به حكومتى كه مردم آن را انتخاب مىكنند، و يا از طريق غلبه و زور و ظلم حاصل مىشود ندارد».(1)
منظور از اين حديث اين نيست كه سليمان تقاضاى ملك انحصارى كرد، بلكه تقاضاى حكومتى كرد كه مردم نتوانند درباره آن چون و چرا داشته باشند، و او را متهم به زور و ظلم كنند، لذا خداوند اين حكومت را آميخته با معجزات عجيبى كرد كه نشان دهد از سوى خدا است، نه از سوى مردم، و نه از طريق قهر و غلبه.(2)
سوّمين مطلبى كه درباره سليمان در ارتباط با مقام عصمت او مورد بحث قرار گرفته چيزى است كه در سوره ص در آيه 31 تا 33 آمده است آنجا كه مىفرمايد: اذْ عُرِضَ عَلَيْهِ بِالْعَشِّىِ الصَّافِناتُ الْجِيَادُ* فَقَالَ انِّى احْبَبْتُ حُبَّ الْخَيْرِ عَنْ ذِكْرِ رَبِّى حَتّى
تَوَارَتْ بِالْحِجابِ* رُدُّوهَا عَلىَّ فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ الْاعْناقِ:
«به ياد آور زمانى را كه به هنگام عصر اسبهاى چابك تند رو را بر سليمان عرضه كردند- گفت من اين اسبها را به خاطر پروردگارم دوست دارم (تا در جهاد از آن استفاده كنم او همچنان نگاه مىكرد) تا از ديدگانش پنهان شدند (گفت) بار ديگر آنها را بازگردانيد و دست به ساقها و گردنهاى آنها كشيد (و آنها را نوازش داد چرا كه لايق ميدان جهاد بودند).»
مطابق آنچه در معناى اين آيات گفتيم اشكالى در كار سليمان به نظر نمىرسد، زيرا او از نيروى رزمى خود سان مىبيند، و از ديدن اسبهاى آماده جهاد لذت مىبرد، و بار ديگر دستور مىدهد آنها را نزد او آوردند و نوازش مىدهد، اينها عموماً كارهاى معقول و منطقى و الهى است.
ولى بعضى آيه را طور ديگرى معناى كرده و آن را مبدأ اشكالى بر سليمان قرار دادهاند، آنها چنين گفتهاند: ضمير در جملههاى «توارَثْ» و «رُدّوها» هر دو به «شمس» (خورشيد) باز مىگردد كه در عبارت نيامده است، ولى از تعبير به «العشى» (عصرگاهان) كه در آيه آمده مىتوان آن را استفاده كرد. مطابق اين تفسير، سليمان چنان غرق تماشاى اسبها شد كه خورشيد غروب كرد و در حجاب پنهان شد، و او به خاطر از دست رفتن نماز عصر سخت برآشفت و گفت: اين اسبها مرا از ياد خدا غافل كردند، و سپس از ملائكه درخواست كرد كه خورشيد را بازگردانند و او وضو گرفت و نماز خواند، و جمله «طَفِقَ مَسْحَاً بِالسُّوقِ وَ الْاعْناقِ» را اشاره به وضو گرفتن مىدانند.
بعضى نيز از اين فراتر رفته و گفتهاند منظور از اين جمله آن است كه دستور داد با شمشير ساق و گردن اسبها را بزنند، به عذر اينكه سبب فراموشى ياد پروردگار شدند (عذر بدتر از گناه!) و اينكه گفتهاند آنها را كشت و گوشتشان را در راه خدا بخشيد آن نيز عجيب به نظر مىرسد، زيرا اسبهايى با آن ارزش و بها كه نظر او را فوقالعاده جلب كرد، نبايد مانند گاو و گوسفند كشت و اگر مىخواست انفاق كند بايد
آنها را زنده به ديگران مىداد. نادرستى اين تفسيرها بر كسى پوشيده نيست زيرا:
1- اگر اين جمله اشاره به برنامه وضو باشد سلميان يك گردن بيشتر نداشت و عبير به «اعناق» كه جمع «عنق» است معنا ندارد.
و اگر به معناى قطع كردن ساق و گردن اسبها باشد اين يك عمل بسيار غير منطقى است كه نه تنها به پيامبر بزرگى همچون سليمان نمىتوان نسبت داد، بلكه يك فرد عاقل عادى نيز از انجام چنين عملى خوددارى مىكند، چرا كه اسبها گناهى نداشتند، اگر گناهى بوده متوجه خود او بوده است كه غرق تماشاى اسبها شده است!
حدّاكثر اينكه گفته شود اين اسبها را به ديگران ببخشند تا براى هميشه از او دور باشند و او را مشغول نكنند، امّا كشتن اسبها هيچ دليلى بر آن نيست؟
2- در اين آيات سخنى از «شمس» (خورشيد) به ميان نيامده و استفاده آن از «العشى» بسيار بعيد است، زيرا مرجع ضميرى كه به آن نزديك مىباشد همان «الخير» است كه در اينجا مسلّماً به معناى «اسبها» است، و نيز ذكرى از «ملائكه» كه مخاطب سليمان باشند به ميان نيامده، به علاوه اين تعبير آمرانه به فرشتگان نيز از سليمان بعيد به نظر مىرسد.
3- به فرض كه اين تفسير را بپذيريم ممكن است گفته شود نمازى كه قضا شد نماز مستحبى بوده است كه از سليمان فوت شد، و قبل از غروب آفتاب بوده، از كجا معلوم است كه نماز واجب بوده؟ اصلًا از كجا معلوم كه نماز بوده؟! شايد اذكار خاصى بوده است كه سليمان قبل از غروب آفتاب انجام مىداد.
بعضى از مفسّران نيز گفتهاند كه اگر ذكر «رب» به معناى نماز واجب باشد، و به راستى سليمان به خاطر سان ديدن اسبها به منظور آمادهسازى براى جهاد غافل شده اشكالى بر او وارد نمىشود، زيرا اين عمل سليمان خود عبادتى بزرگ بوده كه او را از عبادت ديگرى غافل ساخته است.
ولى با توجه به اهمّيّتى كه نماز دارد اين تفسير نيز بعيد به نظر مىرسد، و تفسير
صحيح همان است كه در آغاز گفته شد.
در مورد اين پيامبر بزرگ نيز آيهاى در قرآن مجيد است كه نشان مىدهد او در پيشگاه خدا اعتراف به ظلم كرد و تقاضاى آمرزش نمود و خداوند بعد از يك آزمون طولانى دعاى او را مستجاب كرد، و او را رهايى بخشيد، مىفرمايد: وَأَدْخَلْنَاهُمْ فِي رَحْمَتِنَا إِنَّهُمْ مِنْ الصَّالِحِينَ- وَذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغَاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنَادَى فِي الظُّلُمَاتِ أَنْ لَاإِلَهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنتُ مِنْ الظَّالِمِينَ (1): «و ذا النون (يونس) را (به يادآور) در آن هنگام كه خشمگين (از ميان قوم خود) بيرون رفت، و گمان مىكرد كه ما بر او تنگ نخواهيم گرفت (اما موقعى كه در كام نهنگ فرو رفت) در آن ظلمتهاى متراكم فرياد زد! خداوندا! جز تو معبودى نيست، منزهى تو، من از ستمكاران بودم».
و به دنبال آن مىافزايد: فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَ نَجَّيْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَ كَذلِكَ نُنْجِى الْمُؤمِنينَ (2): «ما دعاى او را به اجابت رسانديم، و از آن اندوه نجاتش بخشيديم، و اين گونه مؤمنان را نجات مىدهيم».
در اينجا اين سؤال عنوان مىشود كه آيه فوق كه حاكى از قرار گرفتن يونس در صف ظالمان است چگونه با مقام عصمت او مىسازد، او به چه كسى ظلم كرده بوده و اين ظلم چه بوده است؟
بعلاوه او بر چه كسى غضب كرد؟ و چرا گمان نمود كه خدا بر او تنگ نخواهد گرفت؟ آيا مجموع اين جهات سه گانه نمىتواند به منزله علامت استفهامى در مسأله عصمت او باشد؟
همين معنا به شكل سربستهاى در آيه 48، 49 و 50 سوره قلم نيز آمده،
مىفرمايد: فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَلَا تَكُنْ كَصَاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نَادَى وَهُوَ مَكْظُومٌ- لَوْلَا أَنْ تَدَارَكَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَرَاءِ وَهُوَ مَذْمُومٌ- فَاجْتَبَاهُ رَبُّهُ فَجَعَلَهُ مِنْ الصَّالِحِينَ: «براى فرمان پروردگارت (درباره مجازات كافران) صبر كن (و عجله منما) و مانند صاحب ماهى (يونس) نباش (كه در تقاضاى مجازات قومش عجله كرد) در آن زمان كه خدا را خواند، در حالى كه پر از اندوه بود- و اگر رحمت خدا به ياريش نيامده بود، بيرون افكنده مىشد در حالى كه مذموم و نكوهيده بود- ولى پروردگارش او را برگزيد و از صالحان قرار داد».
از اين تعبير نيز استفاده مىشود كه در كار خود عجله كرده بود، و اگر لطف خدا به يارى او نمىشتافت كار او مشكل مىشد.
همين معنا در سوره «صافات» تكرار شده، بعد از آنكه قرآن به فرار او از قومش اشاره مىكند، و داستان سوار شدن بر كشتى و قرعه زدن و انداختن او در دهان ماهى عظيم را يادآور مىشود، مىفرمايد: فَلَوْلَا انَّهُ كَانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ* لَلَبِثَ فِى بطْنِهِ الى يُوْمِ يُبْعَثُونَ (1)«اگر او از تسبيحكنندگان نبود تا روز قيامت در شكم ماهى مىماند».
مگر او چه كار خلافى كرده بود كه مىبايست در شكم ماهى زندانى شود؟ و اگر تسبيح خدا نمىگفت و به درگاه او نيايش نمىكرد در شكم ماهى زندانى مىشد. كوتاه سخن اينكه ماجراى يونس كه با سه عبارت مختلف در سه سوره قرآن (انبياء، قلم، و صافات) آمده است سؤالاتى را در زمينه مقام عصمت اين پيامبر بزرگ برمىانگيزد كه پاسخ منطقى مىطلبد.
پاسخ
درست است كه تعبيرات مختلف آيات فوق نشان مىدهد كه خلافى از حضرت يونس سرزده بود، تعبير به «ظالم» تعبير به «مليم» (خواه به معناى ملامت كننده
1) سوره صافات، آيه 143 و 144.
خويشتن باشد، يا انجام دهنده كارى كه موجب ملامت ديگران است، زيرا واژه «مليم» به هر دو معنا تفسير شده) و همچنين اين تعبير كه «اگر يونس از تسبيحكنندگان نبود تا قيامت در شكم ماهى مىماند» و تعبير به «ما دعاى او را به اجابت رسانديم و از اندوه نجاتش بخشيديم» و تعبير «لَا تَكُنْ كَصَاحِبِ الْحُوتِ» كه به پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم دستور مىدهد «مانند يونس نباش» و همچنين تعبير «لَوْلَا انْ تَدارَكَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَراءِ وَ هُوَ مَذْمُومٌ» «اگر رحمت خدا به ياريش نيامده بود (از شكم ماهى) بيرون افكنده مىشد در حالى كه نكوهيده بود»، همه اين تعبيرات نشان مىدهد كه چيزى در اينجا واقع شده بود كه نمىبايست واقع شود! اما قرائن نشان مىدهد كه اين كار خلاف، فقط يك ترك اولى بوده است، چرا كه در همين آيات خداوند يونس را به عنوان يك پيغمبر مرسل، و مورد عنايت خاص الهى ذكر كرده است، و در آيه 86 انعام از او به عنوان يكى از پيامبران بزرگى كه خدا او را بر جهانيان برترى بخشيده ياد مىكند، همچنين در آيه 163 نساء او را در عداد پيامبران عظيم الشأنى همچون ابراهيم و نوح و اسماعيل و عيسى ذكر كرده است.
در اينكه اين ترك اولى چه بوده؟ احتمالات مختلفى وجود دارد كه هريك و يا مجموع آنها مىتواند دليل اين ترك اولى باشد، از جمله اينكه او در ترك قوم خود عجله كرد، سزاوار بود بيش از آن مقاومت مىنمود، و يا در نفرين بر آنها شتاب نمىكرد، و يا اينكه بهتر بود به هنگام خارج شدن از ميان قومش منتظر اذن پروردگار مىماند، هرچند ظاهراً از هدايت آنها مأيوس شده بود.
روشن است كه هيچيك از اين امور گناه نيست، بلكه بهتر بود كه انجام نشود، بنابراين سزاوار سرزنش و ملامت بود و تعبير به «ظلم» و يا «مبتلا شده به آن مجازات الهى» از باب «حَسَنَاتُ الْابْرارِ سَيِّئَاتُ الْمُقَرَّبِينَ» است كه شرح مبسوط آن به هنگام بحث در ترك اولاى حضرت آدم عليه السلام بيان شد.
اين احتمال نيز وجود دارد كه او تصور كرد خداوند بر او تنگ نخواهد گرفت فَظَنَّ انْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ همين تصور نيز ترك اولى بود، چرا كه آنها كه در سطح بالايى
از ايمان قرار دارند بايد هميشه در ميان حالت خوف و رجاء باشند، نه اينكه خود را ايمن از مجازات الهى بدانند، و نه از لطفش مأيوس گردند.
و اما تعبير به «مغاضباً» روشن است كه به معناى خشمگين بودن بر اعمال آن قوم گنهكار است، نه خشمگين بودن نسبت به پروردگار! كه بعضى از ناآگاهان ذكر كردهاند، زيرا چنين چيزى نه تنها با مقام انبيا سازگار نيست كه با حدّاقل ايمان هم نمىسازد، و اگر در روايت يا كلمات بعضى از بزرگان اهل تفسير «مغاضبا لربه» آمده است معنايش «مُغاضِباً لِاجْلِ رَبّهِ» مىباشد، يعنى او به خاطر خدا از اعمال قوم خشمگين بود.
و از اينجا روشن مىشود كه چرا او در آن زندان تاريك كه ظلمتهايش يكى بعد از ديگرى قرار گرفته بود- ظلمت شكم ماهى، ظلمت دريا، و ظلمت شبها- فرو رفت؟ و چرا در مقام عذر خواهى برآمد و با آن تعبيرات بسيار حساب شده لَا الهَ الَّا انْتَ سُبْحَانَكَ انِّى كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ از خداوند تقاضاى بخشش نمود.
قابل توجه اينكه در بعضى از روايات آمده كه امام على بن موسى الرضا عليه السلام فرمود: يونس هنگامى كه در آن خلوتگاه شكم ماهى قرار گرفت و توجه خود را يكپارچه به عبادت معطوف داشت، و از غير خداوند به كلى روى برتافت، خود را از ظالمان شمرد كه چرا چنين عبادتى را قبلًا در پيشگاه خدا انجام نمىداد و گفت: انّى كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ بِتَرْكى مِثْلَ هذِهِ الْعِبَادَةِ الَّتِى فَرَغْتَنى لَهَا فى بَطْنِ الْحُوتِ.(1)
البتّه در مورد تفسير آيات مربوط به «يونس» و اينكه كدام ماهى بوده كه توانسته او را در خود جاى دهد؟ و چگونه ممكن است انسانى در مدت طولانى بدون آب و غذا و هوا زنده بماند؟ و چگونه ممكن است آن خوراك آماده در معده بزرگ حيوانى هضم و جذب نشود؟ و سؤالات ديگر از اين قبيل وجود دارد كه شرح آن از موضوع بحث عصمت خارج است، و كسانى كه پاسخ اين سوالات را بخواهند مىتوانند به
1) نورالثقلين، جلد 3، صفحه 450، حديث 137.
تفسير نمونه جلد 13 و 19 و 24 ذيل آياتى كه درباره حضرت يونس است مراجعه كنند.
درباره پيغمبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و سلم نيز آيات مختلفى در قرآن مجيد وجود دارد كه در مسأله عصمت سؤالات برانگيز است و عمدتاً آيات زير مىباشد:
الف- انَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحَاً مُبِيناً* لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ مَا تَاخَّرَ وَ يُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَ يَهْدِيَكَ صِرَاطاً مُسْتَقِيماً: «ما براى تو فتح آشكارى فراهم ساختيم- تا خداوند گناهان گذشته و آينده تو را بيامرزد و نعمتش را بر تو تمام كند، و به راه راست هدايتت فرمايد»(1).
با توجه به اينكه «ذنب» به معناى گناه است چگونه اين معنا با مقام والاى عصمت آن پيامبر بزرگ سازگار است؟
در اينجا مفسّران بحثهاى فراوانى دارند و در مقام پاسخ به اين سؤال تفسيرهاى گوناگونى ذكر كردهاند، از جمله اينكه:
منظور همان ترك اولى است كه هيچ منافاتى با مقام عصمت ندارد، زيرا اگر انسان كار خوبى بجا آورد، و از كار بهتر از آن صرفنظر كند به آن ترك اولى گفته مىشود (دقت كنيد) در حالى كه نه تنها گناهى انجام نداده بلكه مستحبى را بجا آورده، ولى بالاتر از آن هم مستحب ديگرى بوده است، و اطلاق ذنب و گناه بر چنين كارى به خاطر مقام والاى آنهاست، چرا كه گفتيم «حسنات الابرار سيئات المقربين».
ديگر اينكه منظور گناه امت است (بنابراين آيه چيزى در تقدير دارد كه همان كلمه «امت» مىباشد).
ديگر اينكه منظور گناهانى است كه در حق پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مرتكب شدند، (زيرا ذنب
1) سوره فتح، آيه 1 و 2.
معناى مصدرى دارد كه گاه اضافه به فاعل و گاهى اضافه به مفعول مىشود) مسلماً بعد از فتح مكه دشمنان نمىتوانستند همان گناهان و مظالمى را كه قبلًا درباره پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مرتكب مىشدند انجام دهند.
ولى غير از اين تفسيرهاى سه گانه كه در بالا ذكر شد و تفاسير ديگرى كه به خاطر عدم اهمّيت آنها از ذكرشان چشم پوشيديم، تفسيرى داريم كه از جهات مختلفى با مضمون و محتواى آيات فوق و قرائن موجود در آنها سازگارتر است و با روايات معصومين عليهم السلام نيز هماهنگ مىباشد:
توضيح اينكه: براى فهم معناى آيه بايد تعبيرات قبل و بعد آن، و تعبيراتى كه در خود آيه است دقيقاً مورد توجه قرار گيرد در اين آيه با صراحت رابطهاى در ميان «فتح» مزبور و آمرزش اين گناهان برقرار شده، مىفرمايد: هدف از اين «فتح مبين» (صلح حديبيه يا به قول بعضى فتح مكه) اين بود كه خداوند گناهان گذشته و آينده تو را بيامرزد.
از اين گذشته آمرزش گناهان گذشته قابل درك است، اما گناهانى كه هنوز صورت نگرفته چگونه ممكن است مشمول آمرزش الهى شود، آيا مفهوم اين سخن دادن چراغ سبز براى هرگونه گناه در آينده است؟ اينكه يك امر غير منطقى و نامعقول است.
دقت در اين دو نكته ما را به مفهوم واقعى آيه واقف مىسازد و آن اينكه: معمولًا هنگامى كه يك انقلاب الهى رخ مىدهد، آنها كه منافع نامشروعشان بر اثر آن به خطر افتاده، و همچنين وفاداران به سنن خرافى و متعصبهاى بىمنطق، و متحجران خشك كه عقائد نادرست خويش را در خطر مىبيند، در برابر آن موضع مىگيرند و براى درهم كوبيدن آن انقلاب، هرگونه نسبت ناروا به آن مىدهند، دروغها مىپردازند، و تهمتها مىزنند، و گناهان مختلفى را براى رهبر آن انقلاب
رديف مىكنند، از جمله اينكه او در ميان مردم تفرقه انداخته، به مقدسات توهين مىكنند و مىگويند: هدفش رياست و حكومت بر مردم و رسيدن به مال و مقام است، آلت دست ديگران و مجرى اهداف بيگانگان است!! و اگر آن انقلاب پيروز نشود، نه تنها اين تهمتها ادامه مىيابد، بلكه پررنگتر هم مىشود، و اصولًا شكست انقلاب به عنوان دليلى بر صدق اين ادعاها تلقى خواهد شد.
ولى هنگامى كه با عنايات الهى انقلاب پيروز شد، سنتهاى خرافى درهم شكست، منافع نامشروع ظالمان قطع شد، و حقانيت دعوت آن رهبر آسمانى روشن گشت، تمام اين گناهان فرضى و تهمتها چه آنها كه مربوط به گذشته بود، و چه آنها كه در آينده طرح مىگشت و شايع مىشد، همه برچيده خواهد شد، و هجوم و حمله و تهمتهاى ناروا جاى خود را به افسوس و ندامت و پشيمانى مىدهد، و حتى منافقان كوردل و متعصباتى كه حاضر به ايمان آوردن نباشند خاموش مىشوند، چون حناى خود را بىرنگ مىبينند.
لذا خداوند به پيغمبرش مىگويد: ما اين فتح مبين را براى تو پيش آورديم تا خداوند تمام گناهان گذشته و آينده تو را (كه آنها به زعم خود بر مىشمرند) بپوشاند و از ميان ببرد.(1)
و از اينجا روشن مىشود چرا نسبت اين غفران به خدا داده شده، زيرا او وسائل آن را كه همان «فتح مبين» است فراهم ساخته است.
جالب اينكه در حديثى كه كه در كتاب «عيون الاخبار» از امام على بن موسى الرضا عليه السلام نقل شده اشاره بسيار روشنى بر اين مطلب مىبينيم آنجا امام عليه السلام در جواب سؤال مأمون از اينكه چگونه اين آيه با عصمت انبيا سازگار است؟ فرمود: لَمْ يَكُنْ احَدٌ عِنْدَ مُشْرِكِى مَكَّةَ اعْظَمُ ذَنْباً مِنْ رَسُولِ اللَّهِ: «هيچكس نزد مشركان مكه گناهش بزرگتر از رسول خدا نبود» سپس در توضيح آن مىفرمايد: «به خاطر اينكه
1) « غفر» و« غفران» و« مغفرت» به گفته مقاييس اللغة در اصل به معناى پوشاندن چيزى است، و به همين جهت به آمرزش گناهان نيز اطلاق مىشود.
آنها سيصد و شصت بت مىپرستيدند، هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آنها را به توحيد دعوت كرد بسيار بر آنانگران آمد، و از روى تعجب گفتند: آيا او همه خدايان ما را به يك خدا تبديل كرده؟ چه چيز عجيبى است»؟!
سپس مىافزايد: فَلَمَّا فَتَحَ اللَّهُ تَعَالَى عَلَى نَبِيِّهِ مَكَّةَ قَالَ لَهُ يَا مُحَمَّدُ انَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحَاً مُبيناً لِيَغْفِرَلَكَ اللَّهُ مَا تَقَّدَمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ مَا تَأَخَّرَ عِنْدَ مُشْرِكِى اهْلِ مَكَّةَ، بِدُعَائِكَ تُوحِيدَ اللَّهِ فِيمَا تَقَدَّمَ وَ مَا تَأَخَّرَ لَانَّ مُشْرِكِى مَكَّةَ اسْلَمَ بَعْضُهُمْ وَ خَرَجَ بَعْضُهُمْ عَنْ مَكَّةَ، وَ مَنْ بَقِىَ مِنْهُمْ لَمْ يَقْدِرْ عَلى انْكَارِ التَّوْحيدِ اذ ادْعَى النَّاسَ الَيْهِ فَصَارَ ذَنْبُهُ عِنْدَهُمْ فِى ذلِكَ مَغْفُوراً بِظُهُورِهِ عَلَيْهِمْ»!
هنگامى كه خداوند مكه را براى پيامبرش فتح كرد خداوند فرمود «اى محمد! ما فتح آشكارى را براى تو فراهم كرديم تاگناهان گذشته و آيندهاى كه نزد مشركان عرب، به خاطر دعوت به سوى توحيد، داشتى و دارى، ببخشد، چرا كه بعضى از مشركان ايمان آوردند، و بعضى نيز از مكه خارج شدند، و آنها كه باقى ماندند نمىتوانستند توحيد را، هنگامى كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم مردم را به سوى آن مىخواند انكار كنند لذا گناهش نزد آنها در اين مسأله (و ساير مسائلى كه به او نسبت مىدادند) به خاطر پيروزى بر آنها بخشوده شد»!
هنگامى كه مأمون اين تفسير را شنيد عرض كرد:
لِلَّهِ دَرُّكَ يَا ابَا الْحَسَنِ: «آفرين بر تو اى ابا الحسن»!(1)
همين معنا با تعبيرات ديگرى در حديثى كه سيّد بن طاوس در كتاب «سعد السعود» از طرق ائمه اهلبيت عليهم السلام روايت كرده است نقل شده كه قريش و اهل مكه قبل از هجرت و بعد از آن، گناهان زيادى به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم نسبت مىدادند، هنگامى كه مكه فتح شد، و پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم با آن كرامت و محبت با آن دشمنان بىرحم رفتار كرد آنها از تمام گناهانى كه به او نسبت مىدادند صرفنظر كردند».(2)
در پايان آيه مىفرمايد: «هدف ديگر از اين فتح مبين اين بوده كه نعمتش را بر تو تمام كند، و تو را به راه راست هدايت نمايد» وَ يُتَمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَ يَهْدِيَكَ صِراطاً مُسْتَقيماً.
پيدا است كه با اين فتح بزرگ نعمت خداوند نه تنها بر پيامبر بلكه بر تمام جوامع اسلامى تكميل شد، زيرا براى هميشه دشمنان سر سخت اسلام شكست خوردند، و راه روشنى براى پيشرفت هرچه بيشتر در برابر آن حضرت و مسلمين قرار داده شد.
ب. در آيه ديگرى مىخوانيم: خداوند به پيغمبرش خطاب كرده، مىفرمايد:
«خداوند تو را بخشيد، چرا به آنها اجازه دادى، پيش از آنكه كسانى كه راست گفتند براى تو روشن شوند و دروغگويان را بشناسى»؟!
عَفَى اللَّهُ عَنْكَ لِمَ اذِنْتَ لَهُمْ حَتّى يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذينَ صَدَقُوا وَ تَعْلَمَ الْكَاذِبينَ (1)
آيا تعبير به «عفو» از يكسو و «عقاب و سرزنش» و سؤال از اينكه چرا به آنها اجازه دادى؟ از سوى ديگر، دليل بر آن نيست كه اجازهاى را كه پيامبر به گروهى از منافقان دادند كه از شركت در ميدان جهاد خوددارى كنند كار خلافى بوده، آيا اين آيه با مقام عصمت آن حضرت سازگار است؟
جالب اينكه در اين آيه خداوند نخست سخن از عفو مىگويد، و بعد عتاب مىكند! ولى بعضى از ناآگاهان بدون توجه به اين لطف بيان الهى چنان جسورانه نسبت به اين مسأله برخورد كردهاند كه آيه را دليل بر امكان صدور گناه از پيامبر صلى الله عليه و آله دانستهاند! از جمله زمخشرى در كشاف در تفسير اين آيه مىنويسد: «جمله عَفَى
1) سوره توبه، آيه 43.
اللَّهُ عَنْكَ كنايه از جنايت است؛ زيرا عفو در چنين جايى به كار مىرود و معناى آيه اين است كه تو خطا كردى و بدكارى انجام دادى»!(1)
در حالى كه اگر كمى بيشتر در محتواى آيه و صدر و ذيل آن، و تعبيراتى كه در آيات آمده دقت مىكردند مىدانستند كه كلمه عفو، و عتاب نسبت به حضرت در واقع براى بيان زشتى كار منافقان است، و روى سخن را به پيامبر كردن نوعى تعبير كنايى لطيف براى بيان يك واقعيت مهم است.
توضيح اينكه: گاه انسان يكى از دوستانش را مورد عتاب و خطاب قرار مىدهد كه چرا نگذاشتى فلان كس رسوا شود، و مردم او را بشناسند؟ و در حقيقت اين عتاب و خطاب مقدمهاى است براى انتقاد از شخص ثالث.
اين موضوع را با ذكر مثالى مىتوان روشن ساخت: فرض كنيد كسى بخواهد به صورت فرزند بىگناه شما سيلى بزند؛ يكى از دوستان شما دست او را بگيرد، مسلّماً از اين كار ناراحت نمىشويد، ولى گاه براى اثبات زشتى باطن آن شخص روى سخن را به دوستتان كرده، و به صورت عتاب مىگوييد: «چرا نگذاشتى سيلى بزند، تا همه مردم اين مرد سنگدل را بشناسند؟» اين سخن كه در لباس عتاب و سرزنش يك دوست است در واقع كنايه بليغى است از بيرحمى و سنگدلى آن مرد ستمگر.
در بعضى از تعبيراتى كه از امام على بن موسى الرضا عليه السلام در تفسير اين آيه نقل شده اين تعبير آمده است كه امام عليه السلام فرمود: «هذا مِمّا نَزَلَ" ايَّاكَ اعْنِى وَ اسْمَعِى يَا جَارَهُ"، خَاطَبَ اللَّهُ تَعَالى بِذلِكَ نَبِيَّهُ، وَ ارَادَ بِهِ امَّتَهُ": «اين آيه از قبيل ضربالمثل معروف عرب است كه مىگويد:" به تو مىگويم، ولى اى همسايه تو بشنو"، خداوند نيز روى سخن را در اين آيه به پيامبرش كرده ولى منظور امت است».(2)
اين سخن ممكن است اشاره به همان مطلبى باشد كه در بالا گفته شد، شاهد اين سخن آنكه در آيات ديگر قرآن به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم اجازه داده شده است كه وقتى مؤمنان
از آن حضرت اجازه مىخواهند كه از شركت در بعضى كارهاى مهم به خاطر گرفتارىهاى شخصى معاف شوند پيامبر به هركس كه مىخواهد و صلاح مىبيند اجازه دهد فَأِذا استَأذَنُوكَ لِبَعْضِ شَأْنِهِمْ فَأْذَنْ لِمَنْ شِئْتَ مِنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمُ اللَّهَ (1)
بنابراين با اين اجازه الهى مانعى وجود نداشته كه پيامبر به گروهى از منافقان اجازه دهد تا از شركت در جهاد خوددارى كنند، به خصوص اينكه شركت آنها مشكلى از مسلمانان را حل نمىكرده، و شايد مشكلاتى هم مىآفريده است.
از مجموع اين جهات مىتوان فهميد كه تفسير بالا تفسير مناسبى براى آيه فوق است، و در آيه چيزى كه مخالف مقام عصمت باشد وجود ندارد.
ج-. آيه ديگرى كه در مورد ازدواج پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم با همسر مطلقه پسر خوانده خود، (زيد) نازل شده است، نيز براى گروهى سؤال برانگيز است.
اين آيه با صراحت مىگويد: «هنگامى كه اختلاف ميان زيد و همسرش پيدا شد، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كراراً او را از طلاق دادن بازداشت، ولى هنگامى كه اين توصيفها مؤثر واقع نشد و او همسرش را طلاق داد، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم او را به همسرى خود درآورد- تا از يكسو يك سنت غلط جاهلى را كه مىگفت: «همسر پسر خوانده انسان همانند همسر پسر واقعى او بر انسان حرام است» درهم بشكند، و از سوى ديگر شكست زينب همسر زيد را جبران نمايد؛ زيرا او دخترزاده عبدالمطلب و دختر عمه پيامبر و از يك خانواده بزرگ بود كه به توصيه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم تن به ازدواج زيد- كه برده آزاد شدهاى بود- داده بود، و مسلّماً آن ازدواج براى او گران بود و اين جدائى گرانتر! (دقت كنيد).
در اينجا قرآن مىگويد: «وَإِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَأَنْعَمْتَ عَلَيْهِ أَمْسِكْ عَلَيْكَ
1) سوره نور، آيه 62.
زَوْجَكَ وَاتَّقِ اللَّهَ وَتُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ وَتَخْشَى النَّاسَ وَاللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَاهُ فَلَمَّا قَضَى زَيْدٌ مِنْهَا وَطَراً زَوَّجْنَاكَهَا لِكَىْ لَايَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِي أَزْوَاجِ أَدْعِيَائِهِمْ إِذَا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً وَكَانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولًا» « (به خاطر بياور) زمانى را كه به آن كس كه خداوند به او نعمت داده بود و تونيزبه او نعمت داده بودى (به فرزند خواندهات «زيد») مى گفتى: «همسرت را براى خود نگاه دار و از خدا بپرهيز». و در دل خود چيزى را پنهان مى داشتى كه خداوند آن را آشكار مى كند؛ و از مردم مى ترسيدى در حالى كه خداوند سزاوارتر است كه از او بترسى. هنگامى كه زيد نيازش را از آن زن به سر آورد (و از او جدا شد)، ما او را به همسرى تو درآورديم تا مشكلى براى مؤمنان در ازدواج با همسران پسرخوانده هايشان- هنگامى كه از آنها بى نياز شدند (و آنها را طلاق دادند)- نباشد؛ و فرمان خدا انجام شدنى است (و سنّت غلط تحريم اين زنان بايد شكسته شود)»(1).
در اينجا ميدان به دست ناآگاهان و گاه مغرضان افتاده كه يك مشت افسانههاى دروغين به هم بافته و بر قرآن تحميل كنند و به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم نسبت دهند.(2)
آنچه در اينجا براى ما مهم است و بايد به توضيح آن پرداخت دو جملهاى است كه در آيه فوق آمده، وگرنه افسانههاى خرافى كه اثرى از آن در آيات قرآن وجود ندارد چيزى نيست كه ما بخواهيم مورد بررسى قرار دهيم و از آن دفاع كنيم.
در يك جمله مىفرمايد: وَ تُخْفى فى نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْديهِ «در دل خود چيزى را پنهان مىداشتى كه خدا آن را آشكار مىسازد».
و در جمله دوّم مىخوانيم: وَ تَخْشَى الْناسَ وَ اللَّهُ احَقُّ انْ تَخْشهُ»: «از مردم بيم داشتى در حالى كه خداوند سزاوارتر است كه از او بترسى».
آيا اين دو جمله با مقام عصمت پيامبر منافات ندارد؟
جمله اوّل مفهومى ظاهراً سربسته دارد، ولى افسانه پردازان مطالب زيادى به آن بستهاند و خوراك مناسبى به دست دشمنان اسلام داده تا پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را- العياذ باللَّه- متهم كنند كه او نسبت به همسر زيد عشق و علاقه داشت.
در حالى كه اين مسأله را خود آيه تكذيب مىكند؛ زيرا مىگويد: «تو بارها به زيد توصيه مىكردى كه همسرت را طلاق مده- توجه داشته باشيد كه جمله «اذْ تَقُولُ» به صورت فعل مضارع است و دليل بر استمرار مىباشد- و اگر مسأله آنگونه كه دشمنان پنداشتهاند بوده باشد، بايد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از طرح مسأله طلاق استقبال كند، يا لااقل سكوت اختيار كند؛ نه اينكه به طور مكرر از آن نهى نمايد.
در مورد جمله دوم نيز گفتهاند: «پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به چه دليل از مردم مىترسيد در حالى كه خداوند سزاوارتر است از او بترسد.
ولى علىرغم احتمالات متعددى كه در تفسير اين آيه و مخصوصاً اين دو جمله داده شده، تا آنجا كه بعضى از مفسّران معروف نيز به اشتباه افتادهاند، اگر تنها در متن خود آيه- مخصوصاً جملههاى قبل و بعد از اين دو جمله- دقت مىكردند مفهوم آيه روشن و گويا است، ولى هنگامى كه از قبل و بعد آن بريده شود ابهامات زيادى بر آن سايه مىافكند.
تفسير آيه با توجه به بندبند جملههاى آن چنين است: خداوند به «زيد» كه پسر خوانده پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم بود- او قبلًا غلام و بردهاى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم او را آزاد كرد، و چون داراى هوش و درايت و كفايت بود او را به منزله فرزند خود برگزيد- نعمت ايمان را بخشيده بود، و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نيز او را مشمول نعمت خود قرار داد و آزادش ساخت و حتى او را همچون فرزند خود پذيرفت، و دختر عمهاش را كه از يك خانواده سرشناس و با شخصيت بود به همسرى او درآورد اين است مفهوم جمله انْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ انْعَمْتَ عَلَيْهِ و از جمله بعد استفاده مىشود كه اختلافى ميان زيد و همسرش واقع شد به طورى كه به فكر طلاق او افتاد، و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پيوسته او را از اين كار منع مىكرد و دعوت به تقوا و پرهيزكارى مىنمود أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ
وَاتَّقِ اللَّهَ
در اينجا پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در ميان دو جريان قرار گرفته بود: از يكسو فكر مىكرد اگر صلح ميان دو همسر حاصل نشود و كارشان به طلاق و جدايى بيانجامد بايد براى جبران شكستى كه دامنگير دختر عمهاش زينب شده كه حتى برده آزاد شدهاى او را طلاق داده، وى را به همسرى خود برگزيند، و از سوى ديگر از اين بيم داشت كه مردم مخصوصاً منافقان كه منتظر بهانه بودند اين امر را از دو جهت بر او خرده گيرند:
نخست اينكه يك سنت ريشهدار جاهلى عرب را درهم مىشكست كه همسر پسر خوانده را همچون همسر فرزند حقيقى مىدانستند و ازدواج با او را همچون ازدواج با عروس خود حساب مىكردند.
ديگر اينكه ازدواج با همسر مطلقه يك برده آزاد شده را دون شأن پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فكر مىكردند و بر او عيب مىشمردند.
ولى اراده خداوند بر اين تعلق گرفته بود كه بعد از آن جدايى، اين ازدواج صورت گيرد، و اين سنت غلط درهم كوبيده شود، و همانگونه كه ذيل آيه مىگويد: «مؤمنان در ازدواج با همسران مطلقه پسر خوانده خود هيچ محذورى نبينند» لِكَىْ لَايَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِي أَزْوَاجِ أَدْعِيَائِهِمْ إِذَا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً.
بنابراين آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در دل مخفى مىداشت و سرانجام خداوند آن را آشكار ساخت همان ازدواج با همسر زيد بود، در صورتى كه زيد اصرار به طلاق او داشته باشد.
و چيزى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از آن بيم داشت عكس العملهايى بود كه انتظار مىرفت در مقابل شكستن اين سنت جاهلى و همچنين ازدواج با زنى كه در شأن پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نبود نشان دهند؛ ترس تا زمانى بود كه فرمان قطعى الهى صادر نشده بود؛ ولى هنگامى كه فرمان قطعى صادر شد كه تو وظيفه دارى با آن زن مطلقه ازدواج كنى و هر دو سنت غلط را درهم بشكنى و حتى صيغه اين عقد را خداوند جارى كرد
همانگونه كه در متن قرآن آمده است زوَّجْنَاكَها از آن پس پيامبر هيچگونه ترس و ترديدى در اين مسأله به خود راه نداد.
جالب اينكه در آيه بعد نيز بر اين معنا تأكيد كرده، مىفرمايد: «هيچگونه مانع و حرجى بر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در آنچه خدا بر او مقدّر كرده است نيست؛ اين سنت خداوند در مورد كسانى است كه پيش از اين بودهاند و فرمان خدا روى حساب و معيار معينى است» مَا كَانَ عَلَى النَّبِىِ مِنْ حَرَجٍ فِيمَا فَرَضَ اللَّهُ لَهُ سُنَّةَ اللَّهِ فِى الَّذِينَ خَلوْا مِنْ قَبْلُ وَ كَانَ امْرُ اللَّهِ قَدَراً مَقْدُوراً(1)
اين آيه با صراحت مىگويد: «كارى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در اين حادثه انجام داد يك فريضه الهى بود، و برنامهاى بود كه در پيشينيان نيز وجود داشته، و اين يك فرمان حساب شده الهى است كه مىبايست انجام گيرد».
مسلّماً اگر مسأله يك خواسته شخصى و علاقه خصوصى بود اين تعبيرات درباره آن معنا نداشت؛ ولى نه دشمنان مغرض گوششان بدهكار اين مسائل است و نه بعضى از قصه پردازان ناآگاه كه افسانههاى دروغين پر سر و صدا را در مورد اين گونه ماجراها بر واقعيات ترجيح دادهاند.
ولى خوشبختانه تعبيرات قرآن در اينجا بقدر كافى گويا است. قابل توجه اينكه در حديثى كه مفسّر معروف اهل سنت قرطبى از امام على بن الحسين عليه السلام نقل كرده چنين مىخوانيم: «به پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم وحى فرستاده شد كه زيد زينب را طلاق خواهد داد، و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم او را تزويج خواهد كرد؛ و لذا هنگامى كه زيد خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آمد و از اخلاق زينب و عدم اطاعت او شكايت كرد و گفت در نظر دارد او را طلاق دهد؛ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم او را نصيحت كرد و فرمود" از اين سخن بپرهيز، و همسرت را نگهدار"، در حالى كه يقين داشت سرانجام- به خاطر ناسازگارى- از او جدا خواهد شد و با پيامبر ازدواج خواهد كرد- طبق وحى الهى- و اين همان چيزى است كه
1) سوره احزاب، آيه 38.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در دل مخفى داشت و نخواست او را امر به طلاق كند، به خاطر اينكه از اين بيم داشت كه مردم به او خرده بگيرند كه چگونه همسر مطلقه غلامش را به ازدواج خود درآورده، و او را تشويق به طلاق كرده؛ ولى خداوند به خاطر همين معنا پيامبرش را مورد عتاب قرار داد كه چرا از مردم در چيزى كه خدا مباح ساخته بود بيم داشت، و به زيد مىفرمود همسرت را نگاهدار، با اينكه مىدانست او را طلاق مىدهد؟ و او را آگاه ساخت كه خداوند در هر حال سزاوارتر است كه از او بيم داشته باشد».
سپس قرطبى مىافزايد: «علماى ما مىگويند:" اين بهترين سخنى است كه در تفسير اين آيه گفته شده است،" و تمام اهل تحقيق از مفسّران و علماى راسخين آن را پذيرفتهاند».
و در ادامه اين سخن مىافزايد: «ترمذى- ضمن اشاره به اين حديث- در نوادر الوصول چنين مىگويد:" كه على بن الحسين عليه السلام اين سخن را از خزانه علم آورده و گوهرى از جواهرات است و درّ گرانقيمتى از دُرها".»(1)
د. آيه ديگرى كه درباره پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم سؤالانگيز شده آيه 68 سوره انعام است، آنجا كه مىگويد: وَ اذْا رَأَيْتَ الَّذينَ يَخُوضُونَ فِى آيَاتِنَا فَاعْرِضْ عَنْهُم حَتّى يَخُوضُوا فِى حَديثٍ غَيْرِهِ وَ امّا يُنْسِيَنَّكَ الْشَّيْطَانُ فَلا تَقْعُدْ بَعْدَ الذَّكْرى مَعَ الْقُومِ الظَّالِمينَ «هرگاه كسانى را ديدى كه آيات ما را استهزا مى كنند، از آنها روى بگردان تا به سخن ديگرى بپردازند. و اگر شيطان تو را به فراموش افكند، پس از ياد آورى با اين گروه ستمكار منشين».
سؤال اين است كه اگر شيطان بتواند در روح پاك پيامبر نفوذ كند، و حكم الهى را
1) تفسير قرطبى، جلد 8، صفحه 5272، ذيل آيات مورد بحث.
دائر به ترك مجالست با اهل باطل از ياد او ببرد، چگونه ممكن است در برابر خطا معصوم باشد؟ و به تعبير ديگر يكى از دو شاخه «عصمت» مصونيت از سهو و نسيان و خطا است، آيا آيه فوق اين مطلب را مخدوش نمىكند؟
پاسخ
دقّت در آيه بعد از آن به خوبى اين نكته را روشن مىسازد كه گرچه ظاهراً روى سخن در اين آيه به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است، اما در واقع منظور پيروان او هستند، كه اگر گرفتار فراموشكارى شدند و در جلسات آلوده به گناه و استهزاء كفار نسبت به مقدسات شركت كردند، به محض اينكه متذكر شوند بايد از آنجا برخيزند و بيرون روند، و در حقيقت از قبيل ضرب المثل معروف عرب است كه مىگويد: «ايَّاكَ اعْنِى وَ اسْمَعِى يَا جَارَه»: «مخاطبم توئى، ولى همسايه تو بشنو».(1)
زيرا در آيه بعد از آن چنين مىخوانيم وَ مَا عَلَى الَّذِينَ يَتَّقُونَ مِنْ حِسَابِهِم مِنْ شَىءٍ وَلكِنْ ذِكرى لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ «و (اگر افراد پرهيزگار- از روى اجبار يا فراموشى يا به قصد ارشاد- با آنها بنشينند) چيزى از حساب و گناه آنها برايشان نيست؛ ولى (اين كار تنها بايد) براى متذكر ساختن آنها (كفار) باشد، شايد (بشنودن و) پرهيزگارى پيشه كنند»(2).
همان گونه كه ملاحظه مىكنيم در اين آيه سخن از افراد با تقوا است و ناظر به توده مسلمين است، نه شخص پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در حالى كه اين آيه بحث آيه گذشته را تكميل مىكند.
نظير اين گونه بحثها در گفتگوهاى روز مره و در ادبيات زبانهاى مختلف فراوان ديده مىشود كه روى سخن را به كسى مىكنند و هدف، شخص يا اشخاص
ديگرى است.
از جمله در آيه 23 سوره اسراء به هنگام توصيه درباره پدر و مادر مىخوانيم: وَ قَضى رَبُّكَ الَّا تَعْبُدوا الّا ايّاهُ وَ بِالْوَالِدَيْنِ احْساناً امّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ احَدُهُمَا او كِلاهُما فَلَا تَقُل لَهُما افٍّ وَ لَاتَنْهَرْهُمَا وَ قُلْ لَهُمَا قَولًا كَريِماً: «و پروردگارت فرمان داده:" جز او را نپرستيد؛ و به پدر و مادر نيكى كنيد. هرگاه يكى از آن دو، يا هر دو، نزد تو به سنّ پيرى رسند، كمترين اهانتى به آنها روا مدار؛ و بر آنها فرياد مزن؛ و گفتار (لطيف و سنجيده و) بزرگوارانه به آنها بگو».
روشن است كه ضمير «ربّك» خطاب به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است، در حالى كه «الّا تَعْبُدُوا» خطاب به همه مؤمنان مىباشد- زيرا به صورت صيغه جمع است- سپس در جمله «امّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ» تا آخر آيه تمام ضميرها مفرد است، و مخاطب در آن، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مىباشد، در حالى كه مىدانيم پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم ساليان دراز قبل از نبوت، پدر و مادر خود را از دست داده بود؛ بنابراين، اينگونه دستورات درباره احترام والدين به صورت خطاب به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از قبيل همان ضربالمثل معروف «ايّاكَ اعْنِى وَ اسْمَعى يا جاره» است.
و اينكه جمعى از مفسّران اهل سنّت پذيرفتهاند كه مانعى ندارد مخاطب آيه مورد بحث پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم باشد، و چنين نسيانى براى او جايز است، صحيح به نظر نمىرسد، چرا كه مورد آيه نسيان احكام اللَّه است، مگر مىشود پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم حكم الهى را فراموش كند، و اگر فراموش كند، چه اعتماد و اطمينانى به سخنان او در مسأله وحى كه اساس دعوت او است باقى مىماند؟
ه. بعضى از آيات سوره ضحى نيز از جمله آياتى است كه براى ما كه معتقد به لزوم عصمت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از آغاز عمر هستيم ايجاد سؤال مىكند، آنجا كه مىفرمايد: الَمْ يَجِدْكَ يَتيماً فَاوى وَ وَجَدَكَ ضالًّا فَهَدى وَ وَجَدَكَ عَائِلًا فَاغْنى «آيا
او تو را يتيم نيافت و پناه داد؟!- و تو را گمشده يافت و هدايت كرد،- و تو را نيازمند يافت و بى نياز نمود»(1).
در تفسير اين آيه و بيان محتواى آن، مفسّران بيانات گوناگونى دارند: افراد كمى آيه را به معناى گمراهى و كفر تفسير كردهاند، و حتّى بعضى از مفسّران ناآگاه و بىخبر از دلايل عصمت گفتهاند كه: «پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم چهل سال به آيين قوم خود (آيين بتپرستى) بود تا اينكه از سوى خداوند هدايت شد».
ولى تمام مفسّران شيعه و جمهور مفسّران اهل سنّت- همانگونه كه فخر رازى اعتراف كرده است- اين گونه تفسيرى را براى آيه نپذيرفتهاند، و جملگى اتفاق بر اين دارند كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم يك لحظه در تمام عمرش كفر نورزيد و مشرك نبود.
اين مفسّران در تفسير آيه بيانات متعددى دارند، و تفسيرهاى زيادى ذكر كردهاند كه بالغ بر بيست تفسير مىشود كه فخر رازى ذيل آيه مورد بحث همه را جمعآورى كرده است، آنچه از ميان آنها قابل توجه است، و با محتواى آيه و ساير آيات قرآن مجيد سازگار مىباشد چند تفسير زير است:
1- با توجه به آيه قبل و بعد از آن كه اشاره به دوران كودكى و جوانى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مىكند، و اشاره به اين است كه تو در آن دوران- كراراً- گم شدى و جانت به خطر افتاد- يك بار مادر رضاعى تو حلميه سعديه بعد از پايان دوران شيرخوارى، تو را به مكه مىآورد تا به عبدالمطلب دهد در وسط راه در ميان درّهها گم شدى، و بار دوّم در درههاى مكه آنگاه كه در حمايت عبدالمطلب بودى و مرتبه سوّم در آن هنگام كه با عمويت ابوطالب در قافلهاى به سوى شام مىرفتى و در يك شب تاريك و ظلمانى راه را گم كردى و گم شدى- خداوند در تمام اين موارد تو را هدايت فرمود و به آغوش پر مهر جد يا عمويت باز گرداند.
شاهد اين تفسير اينكه در آيه قبل از آن اشاره به مسأله يتيمى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم شده
1) سوره ضحى، آيه 6 تا 8.
است، و آيه بعد از آن اشاره به فقر مادى آن حضرت است، ضلالت و هدايتى كه در وسط اين دو واقع شده نيز همان هدايت و ضلالت مادى و جسمانى است، در غير اين صورت قرار گرفتن هدايت معنوى در ميان اين دو امر مادى چندان مناسب به نظر نمىرسد (دقت كنيد).
2- منظور از ضلالت و هدايت همان ناآگاهى و آگاهى نسبت به اسرار نبوت و قوانين اسلام و معارف قرآن است؛ يعنى تو هرگز از اين امور آگاه نبودى خدا بود كه اين نور را در قلب تو افكند تا به وسيله آن انسانها را هدايت كنى.
شاهد اين سخن آيات ديگرى از قرآن است، از جمله آيه 52 سوره شورى كه مىگويد: مَا كُنْتَ تَدْرِى مَ الْكِتَابُ وَ لَاالْايِمَانُ وَلكِنْ جَعَلْنَاهُ نُوراً نَهْدِى بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا: «تو پيش از اين نمى دانستى كتاب و ايمان چيست؛ (و از محتواى قرآن آگاه نبودى) ولى ما آن را نورى قرار داديم كه به وسيله آن هركس از بندگانمان را بخواهيم هدايت مىكنيم».
بديهى است پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم قبل از رسيدن به مقام نبوت و رسالت گرچه موحد و يكتاپرست بود، ولى فاقد اين فيض الهى يعنى مقام رسالت و معارف قرآنى بود؛ خدا دست او را گرفت و هدايتش فرمود و بر اين مقام نشاند.
تعبير نَهْدِى بِه مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنَا در اين آيه نشان مىدهد كه منظور از هدايت در اينجا همان هدايت به اسلام است.
در آيه 3 سوره يوسف نيز مىخوانيم: نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ احْسَنَ الْقَصصِ بِمَا اوْحَيْنَا الَيْكَ هذَا الْقُرآنَ وَ انْ كُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغَافِلِينَ «ما بهترين سرگذشتها را به وسيله اين قرآن كه به تو وحى كرديم، براى تو شرح مى دهيم؛ و به يقين پيش از اين، از آن غافل بودى».
اگرچه اين تفسير، هدايت و ضلالت به مفهوم معنويش تفسير شده و چنانكه گفتيم با آيه قبل و بعد از آن متفاوت است، ولى توجه به آيات ديگر قرآن از باب «الْقُرآنُ يُفَسِّرُ بَعْضُهُ بَعْضَاً» قرينه قابل ملاحظهاى براى اين تفسير است.
3- منظور از «ضالّ» در اينجا «گم شده بودن از نظر شخصيت در ميان قوم و جمعيت خويش است» چنانكه در حديثى از امام على بن موسى الرضا عليه السلام مىخوانيم فرمود: «وَ وَجَدَكَ ضَالًّا، اىْ ضالَّةً فِى قَوْمٍ لَايَعْرِفُونَ فَضْلَكَ فَهَداهُمْ الَيْكَ»: «خداوند تو را گم شده و ناشناخته در ميان قومى يافت كه مقام فضل تو را نمىدانستند، و او آنان را به سوى تو هدايت كرد».(1)
همين معنا به تعبير ديگرى در تفسير نورالثقلين از عيون اخبار الرضا عليه السلام آمده است.(2)
اطلاق واژه «ضال» و «ضالة» بر اين معنا معمول است، چنانكه در حديث آمده است: «الْحِكْمَةُ ضالَّةُ الْمُؤْمِنِ» «دانش گمشده انسان با ايمان است».(3)
به اين ترتيب آيه داراى چند تفسير زنده است كه با مقام عصمت منافات ندارد.
10- پيامبران پيشين به طور عموم
در يك آيه از قرآن مجيد نيز تعبيرى در مورد عموم پيامبران ديده مىشود كه در مسأله عصمت سؤالانگيز است آنجا كه مىفرمايد: وَ مَا ارْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لَانَبىٍّ الَّا اذا تَمَنَّى الْقَى الشَّيْطَانُ فى امْنِيَّتِهِ فَيَنْسَخُ اللَّهُ مَا يُلقِى الشَّيْطَانُ ثُمَّ يُحْكِمُ اللَّهُ آيَاتِهِ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ «هيچ رسول و پيامبرى را پيش از تو نفرستاديم مگر اين كه هرگاه آرزو (ى پيشبرد اهداف الهىِ خود مى كرد)، شيطان (وسوسه ها و) القائاتى در آن مى افكند؛ امّا خداوند القائات شيطان را از ميان مى برد، سپس آيات خود را استحكام مى بخشد؛ و خداوند دانا و حكيم است»(4).
در اينجا ممكن است اين سؤال مطرح شود كه چگونه پيامبران معصوماند در
حالى كه قلوب آنها- طبق آيه فوق- هدف القائات شيطانى قرار مىگرفت؟!
داستانى در اين زمينه نقل كردهاند كه به داستان «غرانيق» معروف شده، اين داستان مىگويد پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مشغول خواندن سوره نجم در برابر مشركان بود، وقتى به اين آيه رسيد أَفَرَأَيْتُمْ اللَّاتَ وَالْعُزَّى- وَمَنَاةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرَى: «به من خبر دهيد آيا بتهاى" لات" و" عزى" و" منات" كه سوّمين آنها است» (دختران خدا هستند!)(1)در اين هنگام شيطان اين دو جمله را بر زبان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم جارى ساخت: «تِلْكَ الْغَرانِيْقُ الْعُلى وَ انَّ شَفَاعَتَهُنَّ لَتُرْتَجى »: «آنها پرندگان زيباى بلند مقامى هستند و از آنها اميد شفاعت مىرود»!(2)
مشركان با شنيدن اين دو جمله غرق شادى شدند، و گفتند: محمد صلى الله عليه و آله تا كنون نام خدايان ما را هرگز به نيكى نبرده بود»؛ در همين حال رسول خدا سجده كرد و آنها نيز سجده نمودند؛ مشركان قريش همگى خوشحال شدند و متفرق گشتند؛ ولى چيزى نگذشت كه جبرئيل نازل شد و به پيامبر اطلاع داد كه اين دو جمله را من براى تو نياورده بودم! اين از القائات شيطان بود!! و آيه فوق وَ مَا ارْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لَانَبىٍ ... نازل گرديد و به پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم و مؤمنان هشدار داد.(3)
اگر اين حديث پذيرفته شود مسأله مقام عصمت انبياء را حتى در قسمت دريافت وحى نيز مخدوش مىكند، و اعتماد به آنها را زايل مىنمايد.
پاسخ
در اينجا بايد نخست متن آيه را از روايات مجعولى كه پيرامون آن ساختهاند جدا كنيم و ببينيم آيه چه مىگويد؛ سپس به نقد و بررسى روايات بپردازيم:
تحقيقاً متن اين آيه قطع نظر از حواشى دروغين نه تنها خدشهاى در عصمت انبياء وارد نمىكند بلكه يكى از دلايل عصمت آنها است؛ زيرا مىگويد: «هنگامى كه آنها آرزوى مثبتى داشتند «امنية» به هرگونه آرزو گفته مىشود؛ ولى در اينجا به معناى يك طرح مثبت و سازنده براى پيشبرد اهداف انبيا است،- زيرا اگر سازنده نبود شيطان القائى در آن نمىكرد- آرى هنگامى كه آنها آرزو و طرح و «امنيه» مثبتى داشتند شيطان به آن حملهور مىشد، اما پيش از آنكه تأثيرى در اراده و عمل آنها بگذارد خداوند القائات شيطانى را خنثى مىكرد و آيات خود را تحكيم مىبخشيد.
با توجه به اينكه آيه 72 همين سوره اسراء كه قبل از اين آيه است نشان مىدهد كفار و مشركان كوشش داشتند با وسوسههاى خود پيامبر را از وحى آسمانى منحرف كنند، روشن مىشود كه خداوند هرگز اجازه نداد آنها با وسوسههاى خود چنين موفقيتى را به دست آورند. (دقت كنيد)
و نيز در آيه 113 سوره نساء مىخوانيم: وَ لَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ وَ رَحْمَتُهُ لَهَمَّتْ طَائِفَةٌ مِنْهُمْ انْ يُضِلُّوكَ وَ مَا يُضِلُّونَ الَّا انْفُسَهُمْ وَ مَا يَضُرُّونَكَ مِنْ شَىءٍ: «اگر فضل و رحمت خدا شامل حال تو نبود، گروهى از آنان تصميم داشتند تو را گمراه كنند؛ امّا
1) سوره اسراء، آيه 74.
جز خودشان را گمراه نمى كنند؛ وهيچ گونه زيانى به تو نمى رسانند».
اينها همه نشان مىدهد كه خداوند با تأييدات و امدادهاى خويش هرگز اجازه نمىداد وسوسههاى شياطين جن و انس در پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم نفوذ كند، و او را از هرگونه انحراف مصون نگه مىداشت.
اينها همه در صورتى است كه «امنيه» را به معناى «آرزو» يا «طرح» و «نقشه» بدانيم (زيرا ريشه اصلى اين كلمه به «تقدير و تصوير و فرض» باز مىگردد).
ولى اگر «امنيه» را به معناى تلاوت بگيريم، همان گونه كه بسيارى از مفسران احتمال دادهاند، و حتى بعضى اشعار حسان بن ثابت را شاهدى براى اثبات اين مدعا ذكر كردهاند.(1)
تَمَنّى كِتابَ اللَّهِ اوَّلَ لَيْلَةٍوَ آخِرَها لاقى حَمامُ الْمَقادِر در تاج العروس شرح قاموس و همچنين در متن قاموس« تمنى الكتاب» را به معناى تلاوت كتاب ذكر كرده، سپس زهرى نقل مىكند كه تلاوت را از اين جهت« امنيه» گويند كه تلاوت كننده هرگاه به آيه رحمت مىرسد آرزوى رحمت مىكند و هرگاه به آيه عذاب مىرسد آرزوى نجات از آن را دارد، ولى مقاييس اللغة معتقد است كه اطلاق اين واژه بر تلاوت به خاطر آن است كه نوعى اندازهگيرى و گذاردن هر آيهاى در جاى خود مىباشد.
و فخر رازى نيز در تفسير خود مىگويد:" تمنى" در لغت به دو معنا آمده است:
نخست تمنى و آرزوى قلبى است، و دوّم تلاوت و قرائت است.(2)
در اين صورت مفهوم آيه چنين مىشود كه وقتى پيامبران الهى در برابر كفار و مشركان آيات و مواعظ خدا را مىخواندند شياطين- و شيطان صفتان- حرفهاى خود را در لابهلاى سخنان آنها براى اغفال مردم القا مىكردند، همانگونه كه در مورد پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم نيز چنين كارى را انجام مىدادند؛ چنانكه در آيه 26 سوره فصلت مىخوانيم: وَ قَالَ الَّذِينَ كَفَروا لَاتَسْمَعُوا لِهذَا الْقُرآنِ وَ الْغَوْافيهِ لَعَلَّكُمْ تَغْلِبُونَ «كافران گفتند:" گوش به اين قرآن فرا ندهيد؛ و به هنگام تلاوت قرآن جنجال به پا كنيد تا پيروز شويد».
طبق اين معنا مفهوم آيه بعد (آيه 53 سوره حج) نيز روشن مىشود كه مىگويد:
«خداوند القائات شيطانى را امتحانى براى آنها كه در قلبشان بيمارى است و براى سنگدلان قرار مىدهد» لِيَجْعَلَ مَا يُلْقِى الشَّيْطَانُ فِتْنَةً لِلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْقَاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ
امروز نيز معمول است كه وقتى مصلحان جوامع انسانى در ميان گروهى از جامعه به سخنان مفيد و سودمند مىپردازند گاهى منحرفان بيمار دل با جار و جنجال و شعارهاى انحرافى و تعبيرهاى شيطانى تلاش مىكنند آثار آن گفتههاى سازنده را با سخنان بيهوده خود از ميان ببرند، و اين در حقيقت امتحانى براىافراد جامعه است، و اينجا است كه بيماردلان سنگدل از جاده حق منحرف مىشوند، در حالى كه مايه آگاهى هرچه بيشتر مؤمنان به حقانيت انبياء مىگردد و در برابر دعوت آنها خضوع كنند وَ لِيَعْلَمَ الَّذِينَ اوتُوا الْعِلْمَ انَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَيُؤْمِنُوا بِهِ فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ (1)
اما تفسير آيه اخير بنابر معناى اوّل خالى از اشكال نيست؛ زيرا القائات شيطانى در نفوس انبياء هرچند با امدادهاى الهى فوراً نسخ و زائل مىشده ولى نمىتواند مايه آزمايش منافقان و بيماردلان باشد؛ چرا كه اين وسوسهها ظهور و بروز خارجى ندارد، بلكه القائاتى است زودگذر در نفوس انبياء.
مگر اينكه گفته شود منظور آن است كه وقتى انبياى الهى مىخواستند امنيهها (آرزوها و طرحهاى) خود را در خارج پياده كنند شياطين مشغول كارشكنى و القاى وسوسهها مىشدند، و اينجا بود كه ميدان آزمايش، گرم و داغ مىشد، و مطابق اين بيان انسجام و ارتباط سه آيه (52 و 53 و 54 حج) محفوظ و برقرار مىماند.
عجب اينكه بعضى از مفسّران در آيه اوّل احتمالات و تفسيرهاى مختلفى را ذكر كردهاند بىآنكه هماهنگى آن را با دو آيه بعد از آن حفظ كنند (دقت كنيد).
1) سوره حج، آيه 54.
به هر حال از مجموع آنچه در بالا گفته شد دانستيم كه در آيه مورد بحث چيزى كه مخالف مسأله عصمت انبياء از خطا و انحراف بوده باشد وجود ندارد، بلكه همانگونه كه اشاره شد آيه تأكيدى بر مسأله عصمت است؛ زيرا مىگويد: «خداوند انبياى خود را به هنگام دريافت وحى با تصميمات بر كارهاى ديگر از القائات شيطانى حفظ مىكرد».
حال بايد به سراغ روايات و افسانههايى برويم كه در اين قسمت نقل شده، و حتى كار به جايى رسيده كه اخيراً بعضى از شياطين براى ايجاد فتنه و سمپاشى پيرامون پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به سراغ نوشتن كتاب آيات شيطانى رفتهاند و ببينيم ارزش اين گونه روايات و افسانهها چه اندازه است؟
همانگونه كه در بالا اشاره شد، در متن آيات گذشته نه تنها چيزى كه دلالت بر خلاف عصمت انبياء كند وجود ندارد بلكه دليل بر عصمت آنها است، ولى در رواياتى كه در بعضى از منابع دست دوّم اهل سنّت آمده مطالبى ديده مىشود كه از هر نظر عجيب است؛ و بايد جداگاه مورد بررسى قرار گيرد: اين روايات را كه در آغاز سخن آورديم گاه از ابن عباس، و گاه از سعيد بن جبير، و گاه از بعضى ديگر از صحابه يا تابعين نقل كردهاند.(1)
در حالى كه اين روايات در هيچ يك از منابع پيروان مكتب اهلبيت عليهم السلام ديده نمىشود؛ و به گفته جمعى از دانشمندان اهل سنّت، در كتب صحاح ششگانه نيز وجود ندارد، تا آنجا كه مراغى در تفسير خود مىگويد: «اين احاديث بدون شك ساخته و پرداخته زنادقه و بيگانگان از اسلام است كه در هيچ كتاب معتبرى نيامده،
1) براى اطّلاع بيشتر از طرق اين روايات نزد اهل سنّت مىتوانيد به كتاب الدرّ المنثور، جلد 4، صفحه 366 تا 368، ذيل آيه 52 سوره حج، مراجعه نماييد.
و اصول دين اسلام آنها را تكذيب مىكند، و عقل سليم به بطلان آنها گواهى مىدهد ... و بر همه علماء واجب است آن را به پشت سرانداخته، و وقت خود را صرف تأويل و تفسير آنها نكنند؛ به خصوص كه روايات ثقات تصريح به ساختگى و دروغين بودن آنها نمودهاند».(1)
همين معنا را به صورت ديگرى در تفسير جواهر (طنطاوى) مىخوانيم كه مىگويد: «اين احاديث در هيچ يك از كتب صحاح مانند موطّأ مالك، صحيح بخارى، صحيح مسلم، جامع ترمذى، سنن ابى داوود، و سنن نسائى، در هيچ يك از اين كتب ششگانه نيامده است (2)و لذا در كتاب تيسيرالوصول لجامع الاصول كه روايات تفسيرى كتب ششگانه را جمعآورى كرده است، اين حديث را در تفسير آيات سوره نجم نياورده است؛ بنابراين شايسته نيست كه براى اين حديث ارزشى قائل باشيم و ذكرى از آن به ميان آوريم، تا چه رسد به اينكه در مقام ايراد و جواب برآييم ... اين حديث يك دروغ آشكار است»!.(3)
فخر رازى از شواهدى كه براى مجعول بودن اين حديث نقل مىكند اين است كه در صحيح بخارى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده كه وقتى سوره نجم را تلاوت فرمود مسلمانان و مشركان و انس و جن سجده كردند، و در آن سخنى از حديث «غرانيق» نيست؛ همچنين اين حديث- كه از صحيح بخارى نقل شد- از طرق متعددى نقل شده و كمترين اثرى در آن از حديث غرانيق نيامده است.(4)
نه تنها مفسّران نامبرده، افراد ديگرى نيز مانند قرطبى در تفسير الجامع و سيّد قطب در فى ظلال، و غير آنها و عموم بزرگان مفسّران شيعه نيز اين روايات را از خرافات و مجعولات شمرده و به دشمنان اسلام نسبت دادهاند.
با اين حال عجيب نيست كه دشمنان اسلام و مخصوصاً مستشرقان معاند
سرمايهگذارى زيادى روى اين روايت كرده و آن را با آب و تاب نقل كردهاند، و ديديم در اين اواخر نويسندهاى از تبار شياطين را وادار كردند كتابى تحت عنوان آيات شيطانى بنويسد، و با تعبيرات بسيار موهن و زننده ضمن يك داستان تخيلى نه تنها مقدّسات اسلام را زير سؤال برد، بلكه حتى نسبت به انبياى بزرگى كه همه اديان آسمانى براى آنها احترام قائلند همچون ابراهيم على نبينا و آله عليه السلام اهانت كند.
و باز عجيب نيست كه متن انگليسى اين كتاب با سرعت عجيبى به زبانهاى مختلف كفر ترجمه شود و در دنيا پخش گردد، و هنگامى كه امام خمينى- قدس سره الشريف- فتواى تاريخى خود را دائر بر مرتد بودن نويسنده اين كتاب يعنى سلمان رشدى و لزوم قتل او صادر كردند، چنان حمايتى از ناحيه دولتهاى استعمارى و دشمنان اسلام از نويسنده كتاب شد كه در دنيا سابقه نداشت؛ اين حركت عجيب، حقيقت را روشن ساخت كه سلمان رشدى در اين كار تنها نبوده، و مسأله از تأليف يك كتاب ضد اسلامى فراتر است، و در واقع توطئهاى است كه از سوى غرب استعمارگر و صهيونيستها براى كوبيدن اسلام طراحى شده و جدّاً پشت سر آن ايستادهاند.
ولى ايستادگى محكم امام خمينى- قدس سره- در فتواى خود، و ادامه راهش از سوى جانشينان او، و پذيرش اين فتواى تاريخى از سوى غالب تودههاى مسلمين جهان، سبب ناكامى توطئهگران شد، و تا اين تاريخ كه ما اين بحث را مىنويسيم نويسنده كتاب مزبور در اختفاى كامل به سر مىبرد و از سوى دول استعمارى دقيقاً مراقبت مىشود؛ و ظاهراً مجبور است تا آخر عمر چنين زندگى كند، و شايد به دست خود آنها به قتل برسد تا از اين رسوايى نجات يابند.
بنابراين آنچه علت محدثه اين روايت مجعول بوده علت مبقيه آن هم مىباشد؛ يعنى توطئهاى از سوى دشمنان شروع شده، و بعد از هزار سال و بيشتر از سوى گروهى ديگر از آنها در سطحى گستردهتر ادامه مىيابد.
با اين حال ضرورتى نمىبينيم كه توجيهاتى را كه مثلًا در تفسير روح المعانى به طور گسترده، و در تفاسير ديگر به طور فشرده آمده است درباره اين حديث نقل كنيم؛ زيرا حديثى كه اساس آن خراب است و بزرگان علماى اسلام بر ساختگى و مجعول بودن آن تأكيد دارند نيازى به توجيه و تفسير ندارد.
تنها لازم مىدانيم كه براى توضيح بيشتر در اينجا نكاتى را يادآور شويم:
1- مبارزه پيگير و آشتىناپذير و بى وقفه پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم با بت و بتپرستى از آغاز دعوت تا پايان عمر، چيزى نيست كه بر كسى از دوست و دشمن مخفى باشد، و مهمترين مطلبى كه هرگز انعطاف و مصالحه و سازشى در مقابل آن نداشت همين مطلب بود؛ با اين حال چگونه ممكن است بتهاى مشركان را با چنين الفاظى بستايد و از آنها به نيكى ياد كند؟
تعليمات اسلام مىگويد: «تنها گناهى كه هرگز بخشوده نخواهد شد شرك و بتپرستى است؛ لذا كوبيدن كانونهاى بتپرستى را به هر قيمت كه باشد واجب مىشمرد، و سراسر قرآن شاهد و گواه اين مطلب است؛ اين خود قرينه روشنى بر مجعول بودن حديث غرانيق است كه در آن از بتها و بتپرستى مدح و ستايش شده!
2- از اين گذشته افسانهپردازان غرانيق به اين موضوع توجه نكردهاند كه يك مرور ساده بر آيات سوره نجم اين خرافه را باطل مىكند، و نشان مىدهد كه هيچگونه انسجامى در ميان مدح و ستايش بتها و جمله «تِلْكَ الْغَرانِيقُ الْعُلى انَّ شَفَاعَتَهُنَّ لَتُرْتَجى و آيات قبل و بعد از آن نيست؛ چرا كه در آغاز همين سوره با صراحت آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم هرگز از روى هواى نفس سخن نمىگويد و هرچه در زمينه عقائد و قوانين اسلامى مىگويد وحى الهى است وَ مَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى انْ هُوَ الّا وَحىٌ يُوحى (1)
1) سوره نجم، آيه 3 و 4.
و تصريح مىكند كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم هرگز از راه حق منحرف نمىشود و مقصد خود را گم نمىكند. مَا ضَلَّ صَاحِبُكُمْ وَ مَا غَوى (1)
چه گمراهى و انحرافى از اين بالاتر كه در لابهلاى آيات توحيد سخن از شرك و ستايش بتها به ميان آيد؟ و چه نطق و بيانى از روى هوا و هوس از اين بدتر كه به كلام خدا سخن شيطانى «تِلْكَ الْغَرانِيقُ الْعُلى بيافزايد؟!
جالب اينكه آيات بعد از آيات مورد بحث نيز با صراحت، مذمت بتها و بتپرستان را مىكند و مىگويد: «اينها (لات و عزى و منات) فقط نامهايى است كه شما و پدرانتان بر آنها گذاشتهايد (و اسمهايى است بى مسمى)، و هرگز خداوند دليل و حجتى بر آنها نازل نكرده؛ و پيروان اين بتها فقط از گمانهاى بىاساس و هواى نفس خود پيروى مىكنند»: انْ هِىَ الَّا اسْمَاءٌ سَمَّيْتُموهَا انْتُمْ وَ آبَائُكُم مَا انْزَلَ اللَّهُ بِهَا مِنْ سُلْطَانٍ انْ يَتَّبِعُونَ الّا الظَّنَّ وَ مَا تَهوَى الانْفُسُ (2)
كدام عقل باور مىكند كه شخص فرزانه و باهوشى در مقام نبوت و ابلاغ وحى در جمله قبل مدح بتها كند و در دو جمله بعد از آن اينچنين بتها را شديداً مذمت نمايد؟! اين تناقض گويى آشكار را در دو جمله پى در پى چگونه مىتوان توجيه كرد؟
اينجا است كه بايد اعتراف كرد انسجام آيات قرآنى با يكديگر آنچنان است كه هرگونه ناخالصى را كه از سوى معاندان و مغرضان بر آن افزوده شود بيرون مىريزد، و به خوبى نشان مىدهد وصلهاى است ناهمرنگ، و زائدهاى است نا مربوط، اين سرنوشتى است كه حديث غرانيق در لابلاى آيات سوره نجم به آن گرفتار شده است.
در اينجا يك سؤال باقى مىماند و آن اينكه چرا مطلبى تا اين حد بىپايه و بىاساس، اين چنين شهرت يافته است؟
پاسخ اين سؤال نيز چندان پيچيده نيست؛ زيرا شهرت اين حديث تا حد زيادى مديون تلاشهاى دشمنان و بيماردلان است كه فكر مىكنند دستاويز خوبى براى خدشه دار ساختن مقام عصمت پيغمبر اسلام و اصالت قرآن پيدا كردهاند؛ بنابراين دليل شهرتش در ميان دشمنان به خوبى معلوم است، و اما شهرت آن در ميان مورخان اسلامى به گفته بعضى از دانشمندان اسلامى ناشى از اين است كه جمعى از مورخان هميشه به دنبال حوادث و مطالب تازه و هيجانانگيز و استثنايى مىروند، هرچند اصالت تاريخى آن زير سؤال باشد، تا كتابهاى خود را جالبتر و جنجالىتر كنند، و از آنجا كه داستانى مثل افسانه غرانيق در زندگانى پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم بىسابقه است، لذا بدون توجه به سستى اسناد آن و بىپايه بودن محتوايش آن را در كتب تاريخى و گاه روايى آوردهاند؛ گروهى نيز آن را به خاطر نقد و بررسى مورد توجه قرار دادهاند.
نتيجه
از مجموع آنچه در بالا گذشت اين مسأله روشن شد كه در آيات قرآن مجيد نه تنها چيزى كه با مقام عصمت انبياء منافات داشته باشد وجود ندارد، بلكه در همين آيات كه تصور منافات آنها شده است نشانههاى روشنى بر تأكيد مقام عصمت آنها است.
مسأله مصونيت انبياء از گناه و خطا به طور اجمال مورد قبول همه مسلمين، بلكه همه صاحبان اديان و ملل است؛ ولى در خصوصيات آن اختلاف فراوان و آراء و اقوال گوناگونى وجود دارد كه شرح آن در كتب عقايد و تفسير و حديث آمده است.
مرحوم علامه حلى در نهج الحق و كشف الصدق (1)و همچنين او و ساير شارحان تجريد العقائد در شرح كلام خواجه طوسى «وَ يَجِبُ فِى النَبى الْعِصْمَةُ ...» و نيز ابن ابى الحديد در شرح نهجالبلاغه (2)به طور مبسوط از اين اقوال بحث كردند، ولى مرحوم علامه مجلسى اين بحث را منظمتر و مشروحتر بيان كرده كه عصاره آن را براى احاطه بر اقوال مسأله ذيلًا مىآوريم (با اضافتى به صورت پرانتز در لابهلاى كلام اين محقق بزرگ آوردهايم).
او در بحث عصمت انبياء چنين مىگويد:
«اختلاف در باب عصمت انبياء بين علماى اسلام در چهار موضع است:
1- در مورد عقايد
2- در امر تبليغ
3- در بيان احكام
4- در اعمال و رفتارشان
در مورد اوّل تمام امت اسلامى متفقاند كه پيامبران از انحراف اعتقادى و كفر، چه قبل از نبوت و چه بعد از آن، معصوم بودهاند؛ تنها گروهى از خوارج كه مىگويند: «هر گناهى موجب كفر است» و در عين حال صدور گناهان را از پيامبران قبل از نبوت ممكن دانستهاند معتقد به امكان كفر انبياء- نعوذ باللَّه- قبل از نبوت شدهاند، و حتى از بعضى از آنها نقل شده كه گفتهاند: «اين موضوع حتى بعد از
نبوت نيز امكانپذير است!» (ولى اين سخن به قدرى بى اساس است كه آن را نمىتوان به حساب اقوال علماء گذاشت، تعبير بعضى از مفسّران اهل سنت ذيل آيه وَ وَجَدَكَ ضالًّا فَهَدى (1)و ذيل آيه ما كُنْتَ تَدْرِى مَا الْكِتَابُ وَ لَاالايِمانُ (2)و ذيل آيه وَ وَضَعْنَا عَنْكَ وِزْرَكَ (3)و آيه قالَ اسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمِينَ (4)نشان مىدهد كه بعضى از آنها مسأله شرك و كفر را قبل از نبوت مجاز مىدانستهاند(5)ولى چنانكه گفتيم اين گونه سخنان را نمىتوان به عنوان اقوال علماى اسلام محسوب كرد).
در مورد دوّم يعنى معصوم بودن در امر تبليغ دين و آيين الهى باز علماى اسلام بلكه تمام صاحبان اديان و مذاهب اتفاق نظر دارند كه انبياء در اين قسمت از دروغ و تحريف در آنچه مربوط به امر تبليغ بوده است معصوم بودهاند؛ خواه عمدى باشد يا سهوى؛ تنها كسى كه در اين مسأله مخالفت كرده قاضى ابوبكر باقلانى اشعرى است كه گفته است: «نسيان و فراموشى يا سهو زبان در اين مورد امكانپذير است» (اين قول نيز چنان در اقليت است كه نمىتوان آن را به حساب مخالفت گذاشت).
در مورد سوّم يعنى آنچه مربوط به بيان احكام است، در اين مورد نيز اجماع همه علماء بر اين است كه خلاف و خطايى از ناحيه آنها سرنمىزند، تنها گروه اندكى از اهل سنت در اين مسأله مخالفت كردهاند كه نمىتوان مخالفت آنها را جدى و قابل ملاحظه گرفت (ابن ابى الحديد در اينجا از كراميّه و حشويه (6)نقل مىكند، كه آنها
1) سوره ضحى، آيه 7.
2) سوره شورى، آيه 52.
3) سوره شرح، آيه 7.
4) سوره بقره، آيه 131.
5) براى توضيح بيشتر به كلام ابن ابى الحديد، در همان مدركى كه قبلًا اشاره شد مراجعه شود.
6) كراميّه پيروان محمد بن كرام هستند كه در قرن سوّم مىزيسته، و اعتقاد به جسميت خداوندداشته و حشويه( به فتح شين يا به سكون آن) گروهى از معتزله هستند كه به ظواهر قرآن چسبيده و قائل به جسميت خداوند شدهاند، و به گفته بعضى اين گروه گمراه نخست در درس حسن بصرى شركت داشتند، هنگامى كه حسن سخنانى از آنها شنيد كه با اسلام مخالف بود دستور اخراج آنها را صادر كرد.
نه تنها خطا را در اين قسمت جائز شمردهاند بلكه به افسانه دروغين غرانيق براى اثبات اين مقصود در مورد شخص پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم العياذ باللَّه استدلال نمودهاند).
و در مورد چهارم يعنى آنچه مربوط به افعال پيامبران است پنج قول وجود دارد:
1- عقيده شيعه اماميه بر اين است كه هيچگونه گناهى نه كبيره نه صغيره، نه عمداً نه از روى فراموشى و خطا، از آنها سر نمىزند، تنها كسى كه در اين مسأله- فقط در يك مورد- مخالفت كرده است شيخ صدوق و استادش محمد بن حسن بن وليد است كه گفتهاند مانعى ندارد كه خداوند فراموشى را بر پيامبرش در پارهاى از افعال مسلط سازد نه فراموشى از ناحيه شيطان و همين معنا را درباره ائمه طاهرين نيز گفتهاند.
2- اكثر معتزله (1)بر اين عقيدهاند كه گناه كبيره از آنها سر نمىزند ولى گناهان صغيرهاى كه باعث نفرت مردم نشود و نشانه پستى نباشد ممكن است از آنان سرزند!
3- ابو على جبايى كه يكى از متكلمان معتزله و از پيشوايان آنها است (2)معتقد بود كه انبياء مرتكب كبيره يا صغيره از روى عمد نمىشوند، ولى به خاطر اشتباه و سهو ممكن است از آنها سربزند.
4- نَظّام (3)كه او هم از علماى معروف معتزله در عهد بنىعباس است و جمعى ديگر عقيده داشتند:" آنها هيچگونه گناهى جز از روى سهو و خطا انجام
1) معتزله پيروان واصل بن عطاد هستند كه از شاگردان حسن بصرى بود سپس از در مخالفت بااو در آمد و از او كنارهگيرى كرد؛ لذا پيروانش به معتزله معروف شدند و در ميان اهل سنت طرفداران زيادى دارند.
2) جبا نام يكى از مناطق خوزستان بوده است.
3) نام او ابراهيم بن سيّاره است و به اين سبب لقب نظّام به او داده شده كه شغلش در بازار بصرهبه نظم كشيدن مهرهها و فروختن آن بود، يا به اينجهت كه سخنان خود را به طور منظم ادا مىكرد.
نمىدهند، ولى در مقابل سهو و خطا مسئولاند؛ چرا كه داراى قوت معرفت و علوّ رتبه و قدرت بر حفظ خويشتن نسبت به اين امور مىباشند!"
5- گروهى از حشويه- اخباريين اهل سنت- عقيده داشتند كه هرگونه كبيره و صغيرهاى عمداً و خطاءاً ممكن است از آنها سر زند (ولى معلوم نيست در حال حاضر كسى از آنان طرفدار اين مذهب باشد)».
سپس مرحوم علامه مجلسى مىافزايد: «در وقت عصمت انبياء نيز سه قول است:
اوّل اينكه از آغاز تولد تا پايان زندگى معصوماند، و اين عقيده معروف اماميه است.
دوّم آنها از موقع بلوغ معصوماند، و كفر و گناهان كبيره را قبل از نبوت نيز مرتكب نمىشوند، و اين عقيده بسيارى از معتزله است.
سوّم اينكه معصوم بودن آنها از زمان نبوت است، و قبل از آن صادر شدن گناه از آنها امكانپذير است، و اين عقيده غالب اشاعره از جمله فخر رازى است، و بعضى از معتزله مانند ابو على جبايى و ابو هذيل، نيز طرفدار اين قول بودهاند.(1)
قابل توجه اين است كه به نظر مىرسد سرچشمه اين اقوال پراكنده عمدتاً دو چيز باشد:
1- جمود ظواهر بعضى از آيات قرآن كه در نظر ابتدايى استشمام عدم عصمت در پارهاى از امور از آنها مىشود؛ در حالى كه دقت در اين آيات، و تفسير آنها در پرتو آيات ديگر قرآن اين توهم را كاملًا نفى مىكند؛ ولى چون اهل ظاهر و جمود زحمت تحقيق را به خود نمىدادند گرفتار اين گونه عقائد مىشدند.
2- گروهى كه دلايل عقلى را در اين مسأله دخالت مىدادند و آيات قرآن را بهتر از گروه سابق تفسير مىكردند؛ نظر به اينكه گمان داشتند هدف از بعثت با معصوم بودن بعد از نبوت، يا معصوم بودن در خصوص دايره تبليغ، يا از گناهان كبيره،
1) بحارالانوار، جلد 11، صفحه 89 تا 91.
حاصل مىشود، هر كدام طرفدار يكى از اقوال بالا شدند.
اما حق اين است كه انبياء به طور كامل معصوماند، هم از گناه چه عمدى باشد چه سهوى، چه كبيره باشد چه صغيره، چه قبل از بلوغ و نبوت باشد چه بعد از آن، و هم در برابر خطا خواه در اعتقاد باشد يا تبليغ نبوت و اداى رسالت، يا بيان احكام، و يا غير آن.
اين اعتقاد علماى شيعه است؛ عقيده اصحاب ما پاك بودن انبياء عليهم السلام و ائمه اهلبيت عليهم السلام از هرگونه گناه و نشانههاى پستى و نقايص اخلاقى قبل از نبوت و بعد از نبوت است، و دليل آن روايات ائمه هدى عليهم السلام است كه به طور قطع و از طريق اجماع اصحاب و روايات كثيره ثابت شده است؛ تا آنجا كه اين عقيده از ضروريات مذهب اماميه شمرده مىشود» (پايان كلام علامه مجلسى).(1)
با اين حال عجيب است كه بعضى از دشمنان شيعه در كلمات خود مطالبى را به آنها نسبت دادهاند كه از آن بيزارند؛ مثلًا گفتهاند: «كه شيعه جايز مىداند انبياء به هنگام ترس جان از روى تقيّه اظهار كفر كنند!» سپس حملات سنگين خود را متوّجه اين عقيده كردهاند!.(2)
در حالى كه هيچ يك از علماى اماميه كمترين سخنى در اين زمينه نگفتهاند، و چه خوب بود اين گوينده لااقل نام يك نفر، يا يك كتاب را مىبرد كه چنين عقيدهاى در آن اظهار شده باشد، و به گفته مرحوم علامه مظفر اين سخن يك دروغ آشكار است، و شايد سبب نسبت اين، آن باشد كه اعتقاد شيعه را در مورد تقيّه پايهاى براى استنباط غلط قرار دادهاند؛ حال آنكه اظهار كفر و حتى كمتر از آن براى پيامبران در هيچ حال جايز نيست؛ هرچند جان مقدّس آنها در اين راه از دست برود و قربانى دين و آيين خود شوند.
ولى تقيّه مانند آنچه از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم در مسأله هجرت واقع شد كه به طور
پنهانى از مكه خارج گشت و از بيراهه به سوى مدينه رسيد (تقيّه عملى) مانعى ندارد، و اين ربطى به آنچه گفتهاند ندارد.
بزرگان علماى عقائد، دلايل فراوانى بر لزوم عصمت انبياء از طريق عقل آوردهاند كه قسمتى از آنها را مىتوان درهم ادغام كرد، و دلايل كم قدرت را به دلايل قوىترى تبديل نمود، كه از مجموع آنها چهار دليل زير قابل قبول و شايان توجه است:
با تحليل كوتاهى مىتوان به اين نتيجه رسيد كه عوامل گناه در وجود پيامبران، در برابر عوامل باز دارنده محكوم است.
توضيح اينكه: گناهانى كه از انسان سرمىزند عوامل و سرچشمههاى گوناگونى دارد كه عمدتاً به دو موضوع باز مىگردد:
1- جهل و ناآگاهى و عدم تشخيص زشتى عمل.
2- غلبه شهوات و هوسها به طورى كه نيروى علم و عقل، در عين درك زشتى و مفاسد گناه، در برابر آن زانو زنند.
مثلًا كسى كه دست خود را به خون بىگناهى آلوده مىكند، يا به سراغ دزدى و كمفروشى و رشوهخوارى مىرود، يا آلوده قمار و شراب و موادر مخدر مىشود، از دو حال خارج نيست: يا آگاهى كامل از مفاسد اين اعمال ندارد، و يا اينكه كاملًا اين موضوع را درك مىكند، ولى هيجان شهوات و هوسهاى سركش به قدرى است كه او را مغلوب مىسازد.
بنابراين علم و آگاهى به تنهايى براى ترك يك عمل ناپسند كافى نيست، بلكه علاوه بر آن تسلط بر نفس و هوا و هوسها نيز لازم است.
نتيجه روشنى كه از اين بحث مىتوان گرفت اين است كه: اگر انسانى آگاهى كافى از زشتى عمل داشته باشد، و بر نفس و هوا و هوس خود كاملًا مسلط باشد، محال
است آن عمل زشت از او سرزند (البتّه منظور محال عادى است نه عقلى- مانند اجتماع ضدين- دقت كنيد).
اين حقيقت را با ذكر مثالهايى مىتوان روشن ساخت، و آن اينكه بسيارى از ما در برابر بعضى از گناهان حالتى شبيه به عصمت داريم- فقط در برابر بعضى از گناهان-؛ مثلًا كسى را در ميان خود پيدا نمىكنيم كه حاضر باشد روز روشن لخت مادر زاد در كوچه و خيابان ظاهر گردد، و اگر كسى از ما مرتكب چنين كارى شود يقين پيدا مىكنيم كه هوش و عقل خود را از دست داده، وگرنه محال است در حالى كه عاقل و هوشيار است اقدام به چنين كارى كند.
نوشيدن آبهاى بسيار كثيف و آلوده فاضلاب مسلّماً حرام است؛ آيا هيچ عاقلى در ميان ما پيدا مىشود كه اقدام به اين عمل كند؟!
يك طبيب آگاه به رموز علم طبّ، و خطر انواع بيمارىهاى واگيردار، هرگز حاضر نيست آبى را كه از شستشوى لباس بيماران عفونى به دست مىآيد بنوشد!
بنابراين در يك كلمه مىتوان گفت: «ما در برابر اين گونه اعمال زشت مصونيت داريم؛ چرا كه آگاهى كافى از مفاسد اين اعمال پيدا كردهايم، و اگر روزى هوا و هوس بخواهد ما را به دنبال اين امور بفرستد با نيروى عقل و دانش و ايمان آن را سركوب مىكنيم.
حال اگر كسى پيدا بشود كه آگاهى او نسبت به تمام گناهان و معاصى در سر حد آگاهى ما از زشتى اين امور باشد مسلّماً آنها را ترك خواهد گفت.
به تعبير ديگر انگيزههاى گناه اعم از جهل و بىخبرى يا غلبه شهوات و هوسها در وجود انبياء و امامان معصوم در پرتو علم و آگاهى و تقواى آنان به طور كامل محكوم به شكست است.
ناگفته پيدا است پيامبران به خاطر ارتباطى كه با عالم غيب و درياى علم بىپايان پروردگار دارند، آگاهى كافى نسبت به مفاسد گناهان و فلسفه نهى از آنها، و زشتى اين اعمال دارند، و از سوى ديگر همين ارتباط نيرومند كه در سر حد شهود و
مشاهده عالم غيب مىباشد چنان تقوايى در آنها مىآفريند كه مىتواند عامل باز دارنده نيرومندى در برابر انگيزههاى هوا و هوس باشد.
كوتاه سخن اينكه مطالعه انگيزههاى گناه از يكسو، و مطالعه سطح آگاهى و تقواى انبياء كه به خاطر ارتباط با عالم غيب پيدا مىشود از سوى ديگر، سبب مىشود كه ما باور كنيم آنها از هرگونه گناه مصون و محفوظاند.
در روايتى از اميرمؤمنان على عليه السلام اشاره كوتاه و پرمعنايى به نكته اوّل شده است؛ و مىفرمايد: «قَرَنَتِ الْحِكْمَةُ بِالْعِصْمَةِ»: «دانش با عصمت قرين است».(1)
اگرچه «عصمت» در اينجا به معناى عام يعنى هرگونه نگهدارى و در هر مرحله از گناه مىباشد؛ ولى به هر حال شاهدى بر مقصود ما حساب مىشود.
در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه فرمود: «الْمَعْصُومُ هُوَ الْمُمْتَنِعُ بِاللَّهِ مِنْ جَميعِ الْمَحَارِمِ، وَ قَدْ قَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالى وَ مَنْ يَعْتَصِمْ بِاللَّهِ فَقَدْ هُدِىَ الى صِراطٍ مُسْتَقيم : «معصوم كسى است كه با استمداد از خداوند از جميع گناهان خوددارى كند، همانگونه كه خداوند متعال فرمود: «هركس از پروردگار استمداد جويد به راه راست هدايت شده است"».(2)
اين حديث ممكن است اشاره به نكته دوّم يا هر دو نكته بوده باشد همين معنا به طور مشروحترى در حديثى از هشام بن حكم نقل شده است: ابن ابى عمير كه از بزرگان اصحاب امام صادق عليه السلام است مىگويد: «من در تمام طول مصاحبت و دوستىام با هشام سخنى بهتر از آنچه درباره" عصمت امام" بيان كرد نشنيدم، و آن اينكه روزى از او پرسيدم آيا امام معصوم است؟» «گفت: «آرى».
به او گفتم: «صفت" عصمت" در او چگونه است؟ و با چه وسيله مىتوان آن را شناخت؟» در پاسخ گفت: «جميع گناهان از چهار چيز سرچشمه مىگيرد، و پنجمى ندارد: حرص و حسد و غضب و شهوت و چون اين چهار صفت در امام وجود
ندارد بنابراين گناهى از او سر نمىزند».
سپس افزود: «ممكن نيست" امام"،" حريص" بر دنيا باشد؛ چرا كه جهان تحت نگين او است؛ و او پيشواى مسلمين است؛ پس نسبت به چه چيز حريص باشد؟
(حريص كسى است كه فاقد چيزى باشد).
و ممكن نيست حسود باشد چرا كه انسان نسبت به كسى كه بالاتر از او است حسد مىورزد، در حالى كه كسى برتر از امام نيست؛ چگونه ممكن است او نسبت به كسانى كه پايينتر از او هستند حسد بورزد؟!
و ممكن نيست كه او نسبت به چيزى از امور دنيا خشمگين شود، مگر اينكه غضبش براى خدا باشد ... و ممكن نيست از شهوات پيروى كند، و دنيا را بر آخرت مقدّم دارد؛ چرا كه او به توفيق الهى آخرت در نظرش محبوب است؛ آن گونه كه دنيا در نظر ما محبوب است، او آنگونه به آخرت نگاه مىكند كه ما به دنيا نگاه مىكنيم، آيا هرگز كسى را ديدهاى كه صورت زيبائى را به خاطر صورت زشتى رها كند؟ و يا از غذاى خوب و گوارايى به خاطر غذاى تلخى صرفنظر كند؟ و لباس نرمى را به خاطر لباس خشنى ناديده بگيرد؟ و نعمت دائم باقى را فداى دنياى نعمت فانى كند؟»(1)
گرچه هشام بن حكم اين سخن را صريحاً از ائمه اهل بيت عليهم السلام نقل نكرده، ولى از آنجا كه او شاگرد برجسته امام صادق عليه السلام بود، و خودش مىگفت: «آنچه را دارم از امام صادق عليه السلام دارم»، به نظر مىرسد كه اين تحليل زيبا و منطقى را كه مىتوان آن را به عنوان يك دليل عقلى در مسأله «عصمت انبياء و امامان» ذكر كرد از پيشوايش امام صادق عليه السلام گرفته است.
1) بحارالانوار، جلد 25، صفحه 192، حديث 1.
روشن است كه هدف از بعثت پيامبران هدايت نوع بشر در سايه دستورات الهى است؛ اين هدف در صورتى تأمين مىشود كه هيچگونه شك و ترديدى براى مردم نسبت به سخنان و تعليمات آنها نباشد، به گونهاى كه سخن آنها را سخن خدا بدانند، و تعليمات آنها را تعليمات الهى، تا از جان و دل آنها را بپذيرند، و صد درصد در برابر آن تسليم باشند، و به آن اعتماد كنند.
بديهى است اگر آنها از گناه و خطا معصوم نباشند احتمال دروغ و تحريف حقايق، و خطا و اشتباه، در كلمات آنها راه پيدا كند، سخنان آنها قابل اعتماد نخواهد بود؛ حتى اگر آنها آدمهاى خوبى باشند؛ زيرا منهاى مقام عصمت، باز اين احتمال وجود دارد كه روزى پاى آنها در برابر مظاهر فريبنده مادى بلغزد، و يا بدون قصد و غرضى گرفتار خطا و اشتباه شوند.
اين احتمال هميشه خاطر پيروان آنان را مشّوش مىسازد، و مايه نگرانى و ترديد خواهد بود. به علاوه مسأله اتمام حجت نيز حاصل نمىشود؛ زيرا هميشه بهانهاى در دست مخالفان خواهد بود كه عدم پيروزى از تعليمات پيامبر به خاطر احتمال دروغ و كذب و يا خطا و اشتباه بوده است.
كوتاه سخن اينكه سرمايه اصلى نبوت، جلب اعتماد تشنگان حقيقت است، و اين معنا بدون «مقام عصمت و مصونيت از گناه و خطا» امكانپذير نيست.
ممكن است گفته شود كه مردم معمولًا از علماى با تقوا پيروى مىكنند، و احكام دين خود را از آنها مىگيرند، و به آنها اعتماد مىنمايند؛ با اينكه مىدانند معصوم از گناه و خطا نيستند.
ولى بايد به اين نكته توجه داشت كه مسأله اساس دين، با شاخ و برگها تفاوت دارد، اساس دين را نمىتوان بر پايه گمان گذاشت، و وحى الهى را نمىتوان با احتمال آميخته با شك و ترديد پذيرفت؛ ولى در شاخ و برگها احتمال خطا و اشتباه مايه تزلزل اساس كار نيست؛ لذا در آنجا عصمت لازم است و در اينجا عدالت كافى است؛ زيرا احتمال خطا و اشتباه در اين مرحله قابل اغماض است، و
در اساس و پايه دين و ابلاغ وحى الهى به هيچ وجه قابل اغماض نيست!
باز در اينجا سؤال ديگرى مطرح مىشود و آن اينكه آخرين چيزى كه از اين دليل مىتوان استفاده كرد اين است كه آنها از خطاى در تبليغ نبوت، و دروغ و تحريف، مصونيت دارند، اما در برابر ساير گناهان و خطاها نمىتوان از اين دليل استفاده كرد.
ولى انصاف اين است كه غالب گناهان ريشههاى مشترك دارند، دروغ و تهمت و سرقت و آلودگى به شراب و قمار و بىعفتى از هواى نفس و شهوت پرستى يا حب جاه و مال و ثروت سرچشمه مىگيرند؛ چگونه ممكن است كسى آلوده به انواع گناهان باشد اما هرگز دروغ نگويد؟
و به فرض كه چنين فردى به طور نادر پيدا شود هرگز نمىتواند جلب اعتماد مردم كند؛ و مىگويند: «چگونه مىتوان به سخنان فلان آدم كه خائن و ظالم و هوس باز است اعتماد كرد؟» زيرا تفكيك اين مسائل براى توده مردم قابل قبول نيست، به فرض كه در واقع قابل تفكيك باشد (دقت كنيد).
همچنين كسى كه در مسائل عادى زندگى خطا مىكند چگونه ممكن است در ابلاغ وحى الهى مورد اعتماد قرار گيرد، مردم مىگويند: «اين آدم خطاكارى است، شايد همان اشتباهاتى را كه در مسائل ديگر مرتكب مىشود در ابلاغ وحى نيز دامنگيرش گردد».
كوتاه سخن اينكه تفكيك خطاها و گناهان از يكديگر براى توده مردم قابل قبول نيست، و كسى كه گناه يا خطايى مرتكب شود نمىتواند در ابلاغ وحى مورد اعتماد قرار گيرد (بازهم دقت كنيد).
مسلّم است شخص عاقل و حكيم و آگاه هرگز كارى نمىكند كه نتيجه آن خلاف مقصود و هدف او باشد، و اگر كسى چنين كارى كند معلوم مىشود حكيم و آگاه نيست، اين از يكسو. از سوى ديگر مىدانيم خداوند انبياى خود را به منظور
هدايت و تربيت بندگان فرستاده است؛ حال اگر آنها معصوم از گناه و خطا نباشند انسانها را به گمراهى مىكشانند، و اين درست نقطه مقابل هدف بعثت پيامبران است.
اضافه بر اين نقش اصلى را در تربيت مردم همان برنامههاى عملى انبيا دارد، زيرا هميشه طرز عمل و رفتار مربيان و حالات و صفات آنهاست كه براى كسانى كه تحت تربيت آنها قرار دارند معيار و الگو محسوب مىشود، بيانات سودمند و استدلالات عقلانى و خطابههاى پرآب و تاب هر قدر اثر داشته باشد در برابر نمونههاى عملى ناچيز است، مخصوصاً اگر تضادى در ميان سخن و عمل، گفتار و رفتار آنها ظاهر گردد آن بيانات به كلى از اثر خواهد افتاد!
اينجاست كه انبيا بايد در تمام برنامههاى زندگى اسوه و مقتداى مردم باشند، و مردم درس دين را در اعمال آنها بخوانند.
اگر آنها افرادى آلوده به گناهان، آلوده به دروغ و خيانت و ظلم و هوسرانى باشند به كلى اعتبار خود را از دست داده و هدف بعثت آنان عقيم خواهد ماند.
چگونه ممكن است خداوند اين منصب بزرگ را كه عالىترين منصب روحانى و معنوى و اجتماعى است بر عهده كسى بگذارد كه او خود آلوده گناه است، تسلط بر نفس ندارد، اسير چنگال هوا و هوسها است، و در پرتگاههاى اخلاقى قدمش مىلرزد، آيا چنين كسى مىتواند رهبر روحانى و معنوى مردم گردد؟!
اينجاست كه بايد پذيرفت تنها در صورتى اين هدف مهم تأمين مىگردد كه آنها از هرگونه گناه صغيره و كبيره، بلكه هرگونه خطا منزه و مبرا باشند.
لذا در حديثى از امام على بن موسى الرضا عليه السلام مىخوانيم كه درباره امام مىفرمايد:
هُوَ مَعْصُومٌ مُؤيَّدٌ مُوَفَّقٌ مُسَدَّدٌ قَدْ امِنَ مِنَ الْخَطَايَا وَ الزَّلَلِ وَ الْعِثَارِ يُخُصُّصهُ اللَّهُ بِذلِكَ لِيَكُونَ حُجَّتَه عَلى عِبَادِهِ وَ شَاهِدُهُ عَلى خَلْقِهِ: «او معصوم است و مؤيد و موفق و مستقيم و آگاه از حق، و ايمن از خطاها و لغزشها و انحرافها، خداوند او را به اين
صفت مخصوص كرده تا حجتش بر بندگان و شاهدش بر خلق باشد».(1)
مسلماً خداوند در مقام هدايت بندگان خود هرگز كوچكترين كارى كه سبب تشويق آنها به خطا يا دعوت آنها به راههاى انحرافى باشد نخواهد كرد، چرا كه صدور چنين عملى از هركس باشد قبيح و زشت است تا چه رسد به ذات پاك خداوند بزرگ.
اگر خداوند اسناد نبوت را، اعم از معجزات و دلايل علمى، در اختيار غير معصوم بگذارد، يعنى در اختيار كسى كه ممكن است دروغ بگويد خطا كند، و مرتكب گناهى گردد، بندگان خود را به گمراهى افكنده است اين درست به آن مىماند كه شخص بزرگى سند نمايندگى خود را به دست كسى دهد كه شيّاد و منحرف و سوء استفادهگر بوده باشد، آيا اين كار زشت و قبيحى نيست؟
چگونه احتمال بدهيم كه چنين كارى از خداوند سر مىزند و معجزات و مدارك نبوت را در اختيار گنهكار آلوده و دروغگوى منحرف و يا خطاكارى مىگذارد؟!
قرآن مجيد در يك تعبير صريح و گويا در اين زمينه مىفرمايد: وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ اْلَاقَاوِيلِ لَاخَذْنَا مِنْهُ بِالْيَمِينِ ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِينَ:
«هرگاه او (پيامبر اسلام) سخن دروغى بر ما مىبست ما او را با قدرت مىگرفتيم سپس رگ قلبش را قطع مىكرديم- واحدى از شما نمىتوانست مانع شود و از او حمايت كند» (حاقّه- 44 تا 47).
1) كافى، جلد 1، صفحه 203 باب نادر جامع فى فضل الامام و صفاته، حديث 1.
اين آيات درست همان حقيقتى را مىگويد كه در بالا به آن اشاره شد، يعنى كسى كه آيات الهى در اختيار او قرار گرفته، و مجهز به سلاح قاطع نيرومند اعجاز شده، و در حقيقت خداوند مهر تأييد بر سخنان او زده، اگر حتى يك لحظه از مسير الهى منحرف شود، خداوند به او مهلت نخواهد داد، و بر حساسترين نقطه بدن او يعنى شريان قلبش ضربه مىزند، و به حياتش خاتمه مىدهد، چرا كه در غير اين صورت سبب اغراى به جهل و القاى مردم در گمراهى شده است، و اين خود دليل گويايى است بر مسأله عصمت.
گرچه مسأله خطا از اختيار انسان بيرون است، و نمىشود كسى را به خاطر خطاهاى غير قابل اجتناب مجازات كرد، ولى با توجه به اينكه خطاى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم همان اثرى را دارد كه تهمت و افتراى او بر خدا دارد، يعنى مايه گمراهى خلق خدا مىشود، لذا از محتواى اين آيه مىتوان استفاده كرد كه پيامبران از چنين خطائى نيز مصونيت دارند در همين زمينه در حديثى از على بن موسى الرضا عليه السلام مىخوانيم كه به مأمون فرمود: مِنْ دينِ الْامامِيَّةِ، لَايَفِرضُ اللَّهُ طاعَةَ مَنْ يَعْلَمُ انَّهُ يُضِلُّهُمْ وَ يُغْوِيهِمُ، وَ لَا يَخْتارُ لِرِسَالَتِهِ وَ لَايَصْطَفِى مِنْ عِبَادِهِ مَنْ يَعْلَمُ انَّهُ يَكْفُرٌ بِهِ وَ بِعِبَادَتِهِ، وَ يَعْبُدُ الشَّيْطَانَ دُونَهُ.
: «از دين اماميه اين است كه خداوند هرگز اطاعت كسى كه مردم را گمراه سازد و منحرف كند واجب نمىكند، و براى مقام رسالت، از ميان بندگانش كسى را بر نمىگزيند كه مىداند كافر به خدا و عبادت او مىشود و شيطان را به جاى او پرستش مىكند».(1)
در حديث ديگرى از امام اميرالمؤمنين على عليه السلام مىخوانيم كه:
انَّ اللَّهَ انّمَا امَرَ بِطَاعَةِ رَسُولِهِ لِانَّهُ مَعْصُومٌ مُطَهَّرٌ لَايَأْمُرُ بِمَعْصِيَةِ اللَّهِ وَ انَّمَا امَرَ بِطَاعَةِ اولىِ الأَمْرِ لِانَّهُمْ مَعْصُومُونَ مُطَهَّرُونَ لَايَأْمُرُونَ بِمَعْصِيَةِ اللَّهِ، فَهُمْ اولوُ الامْرِ، وَ الطّاعَةُ مَفْرُوضَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ مِنْ رَسُولِهِ، لَاطَاعَةَ لِاحَدٍ سِوَاهُمْ: «خداوند دستور به اطاعت رسولش داده به خاطر اينكه معصوم و پاك است، و هرگز امر به معصيت خدا
1) بحارالانوار، جلد 11، صفحه 76، حديث 3 باب عصمة الانبياء.
نمىدهد، و دستور به اطاعت اولى الامر داده و چون آنها معصوم و مطهرند، و هرگز كسى را به معصية اللَّه فرمان نمىدهند، پس آنها اولوالامرند، و اطاعتشان از سوى خدا و پيامبر واجب است و اطاعت هيچكس غير آنها (اطاعت به طور مطلق و بدون قيد و شرط) واجب نيست».(1)
مىدانيم هر مأموريتى نياز به شايستگى و قابليتى در خور آن مأموريت دارد، امكان ندارد افراد نالايق و كسانى كه استعدادى براى آن مأموريت ندارند وظيفه خود را به طور صحيح انجام دهند.
اين را هم مىدانيم كه پيامبران پيام خدا را از طريق وحى دريافت داشته، و به انسانها مىرساندند، پيامى كه سراسر نور و معنويت است، و محتواى آن نيز سراسر ايمان و تقواست، بديهى است گيرنده چنين پيامى بايد چنان پاك و منزه باشد كه بتواند با عالم ماوراى طبيعت و ذات پاك خدا كه از هر عيب و نقص مبّرا است ارتباط پيدا كند، و پيامى كه محتوايش مملوّ از پاكى و تقواست دريافت دارد.
آلودگان تاريك دل كجا مىتوانند به جهانى كه سراسر نور است راه يابند؟ و قلبى كه مملوّ از تيرگى هوا و هوس است چگونه ممكن است مهبط وحى الهى، و خزانهدار علم او گردد؟ آيا اين امر بدون سنخيت و تجانس و شباهت امكانپذير است؟
از سوى ديگر نماينده هركس مظهر وجود اوست، و نشانهاى از اوصاف و صفات او و لذا يك مرجع بزرگ روحانى هرگز به خود اجازه نمىدهد كه وكلا و نمايندگان خود را از ميان افراد آلوده برگزيند، و اگر چنين كند همه مردم بر او عيب مىگيرند، و كارش را زشت مىشمرند و پذيرا نمىشوند.
1) از كتاب بحر المناقب( صفحه 100 مخطوط) طبق نقل احقاق الحق، جلد 13، ص 78.
آيا ممكن است خداوند كه منبع لايزال معنويت و تقوا و قداست و پاكى است، نماينده خود را از ميان گنهكاران انتخاب كند، و اين مسئوليت بزرگ را به غير معصوم بسپارد؟
مىبينيم قرآن مجيد در پاسخ مشركان آلودهاى كه مىگفتند ما هرگز ايمان نمىآوريم مگر اينكه همانند آن چيزى كه به پيامبران خدا داده شده است به ما داده شود قَالُوا لَنْ نُؤْمِنَ حَتّىَ نُؤْتِىَ مِثْلَ مَا اوْتِىَ رُسُلُ اللَّهِ مىفرمايد: اللَّهُ اعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ: «خدا آگاهتر است كه رسالت خويش را قرار دهد» (و چه كسانى شايسته آنند). (انعام 124)
بعضى از بزرگان در اين بحث دلايل ديگرى مطرح كردهاند كه جنبه فرعى دارد و گاه به دلايل گذشته باز مىگردد از جمله امور زير است:
1- هرگاه از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم گناهى سرزند اجتماع ضدين، يعنى دو دستور متضاد، لازم مىآيد، از يكسو بايد در همه چيز از پيامبر پيروى كرد، از سوى ديگر بايد در مورد آن گناه با او به مخالفت برخاست، و مىدانيم دو دستور متضاد هرگز از خداوند حكيم صادر نمىشود.
2- اگر گناهى از پيامبر صادر شود بايد شهادتش پذيرفته نباشد، چون شهادت فاسق و اخبار او مقبول نيست، پس چگونه مىتواند شاهد بر وحى الهى در دنيا يا شاهد بر امتها در قيامت گردد؟!
3- هرگاه از پيامبر گناهى سرزند بايد مقام و موقعيت او از گنهكاران امت نيز پايينتر باشد، چرا كه ارتكاب معاصى و اعراض از اوامر الهى و پشت پا زدن به نواهى او از كسى كه با وحى الهى مرتبط است و در سطح بالايى از آگاهى است، بسيار قبيحتر و زشتتر است.
4- اگر آنها دعوت به اعمال صالح و ترك زشتىها كنند و خودشان به آن عمل نكنند مصداق اين آيه شريفه خواهند بود كه مىفرمايد: اتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَونَ انْفُسَكُمْ وَ انْتُمْ تَتَلُونَ الْكِتَابَ افَلَا تَعْقِلُونَ: «آيا مردم را به نيكىها دعوت مىكنيد و خويشتن را فراموش مىنماييد؟ و در حالى كه كتاب آسمانى را مىخوانيد، آيا فكر نمىكنيد»؟ (بقره 44).
يقيناً هيچ عاقلى نمىپذيرد كه پيامبر مصداق چنين خطابى باشد.
5- اگر گناهى از پيامبر سر زند و مصداق ظالم (ظلم بر ديگران يا خويشتن) گردد، بايد لعن او جايز باشد، چرا كه قرآن مىگويد الَا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ: «آگاه باشيد لعنت خدا بر ظالمان است» (هود 18) چگونه مىتوان پيامبر خدا را لعن كرد؟ آيا با مقام نبوت او مىسازد؟
6- طبق صريح قرآن شيطان به عزت خداوند قسم ياد كرده كه همه را جز عباد مخلصين گمراه خواهد كرد فَبِعِزَّتِكَ لَاغْوِيَنَّهُمْ اجْمَعينَ الَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ (سوره ص 82 و 83).
هرگاه گناهى از پيامبر سرزند در زمره اغواشدگان شيطان قرار خواهد گرفت، و از مخلصين نخواهد بود، با اينكه انبيا به طور مسلم از مخلصين هستند.(1)
دلايل ششگانه فوق دلايلى است متين و قابل قبول، هرچند كم و بيش به دلايل اصلى گذشته بازگشت مىكند، در حقيقت شاخههايى است پر ثمر از آن ريشههاى پربار.
در بحث عصمت انبيا و امامان سؤالات مختلفى مطرح است كه به مهمترين آنها ذيلًا اشاره مىكنيم:
1) به جلد 11 بحارالانوار، صفحه 91 تا 96 مراجعه شود.
بسيارى از افراد هنگامى كه بحث عصمت انبيا را مطالعه مىكنند، فوراً از خود سؤال مىنمايند كه مقام عصمت يك موهبت الهى است كه الزاماً به پيامبران و امامان داده شده، و هركس مشمول اين «موهبت» گردد در برابر گناه و خطا بيمه شده است، بنابراين معصوم بودن آنها فضيلت و افتخارى محسوب نخواهد شد، هركس مشمول چنين موهبتى گردد از تمامان گناهان و خطاها فاصله خواهد گرفت، و اين يك الزام الهى است.
بنابراين با وجود مقام عصمت، انجام گناه و خطا محال است، و واضح است كه ترك محال فضيلتى محسوب نمىشود، مثلًا اگر ما به انسانهايى كه درصد سال بعد مىآيند يا درصد سال قبل مىزيستهاند ظلم و ستم نمىكنيم افتخارى براى ما نيست، چون انجام چنين امرى براى ما محال است!
پاسخ
گرچه اين اشكال متوجه اصل مسأله عصمت انبيا نيست، بلكه فضيلت بودن آن را زير سؤال مىبرد، با اين حال توجه به چند نكته مىتواند جواب اين سؤال را روشن سازد.
1- كسانى كه اين اشكال را مطرح مىكنند توجه به ريشههاى عصمت انبيا ندارند، آنها چنين مىپندارند كه مقام عصمت مثلًا مانند مصونيت در برابر بعضى از بيمارىهاست كه از طريق تزريق بعضى از واكسنها انجام مىشود، و هركس چنان تزريقى در مورد او انجام شود مبتلا به آن بيمارى نمىگردد چه بخواهد و چه نخواهد.
ولى در بحثهاى گذشته دانستيم كه مصونيت معصومين در برابر گناه از مقام معرفت و علم و تقواى آنها سرچمه مىگيرد، درست همانند پرهيز از پارهاى از گناهان براى فرد فرد ما كه به خاطر علم و آگاهى و ايمان و معرفت آن را ترك
مىكنيم، مثلًا هرگز با بدن لخت و عور قدم در كوچه و خيابان نمىگذاريم، همچنين كسى كه اطلاع كافى درباره آثار مخرب مواد مخدر دارد و به خوبى مىداند آلوده شدن به آن سبب قطعى براى مرگ تدريجى است سپس هرگز به سراغ آن نمىرود، مسلّماً اين ترك مواد مخدر براى او يك فضيلت است كه از علم و آگاهى او سرچشمه مىگيرد، و با داشتن اين علم هرچند آن را ترك مىكند ولى اجبارى در كار نيست و توانايى استعمال مواد مخدر را دارد.
به همين دليل ما سعى مىكنيم از طريق تعليم و تربيت سطح معرفت و آگاهى و تقوا را در افراد بالا ببريم، تا آنها را حدّاقل در برابر گناهان بزرگ، و اعمال زشت و زننده بيمه نماييم.
آيا اگر افرادى به خاطر اين تعليم و تربيت پارهاى از اين اعمال را ترك كنند افتخار و فضيلت نيست؟!
به تعبير ديگر ترك گناه براى پيامبران محال عادى است، نه محال عقلى، و مىدانيم محال عادى با اختيارى بودن سازگار است، فىالمثل محال عادى است كه شخص عالم و مؤمنى شراب با خود به مسجد ببرد و در صف جماعت بنوشد، ولى مسلّماً اين يك محال عقلى نيست بلكه محال عادى است.
كوتاه سخن اينكه: سطح بالاى معرفت و ايمان انبيا كه خود يك افتخار و فضيلت است سبب افتخار و فضيلت ديگرى كه مقام عصمت است مىگردد (دقت كنيد).
و اگر گفته شود آنها اين ايمان و معرفت را از كجا آوردهاند مىگوييم اين از امدادات الهى است، ولى با اين قيد كه امدادهاى الهى بىحساب نيست، و لياقتهايى در اينها وجود داشته است، همانگونه كه قرآن درباره ابراهيم خليل مىفرمايد: او تا از عهده امتحانات مهم الهى بر نيامد به مقام پيشوايى خلق نرسيد وَ اذِابْتَلى ابْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتِ فَاتَمَّهُنَّ قَالَ انِّى جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ اماماً (بقره 124).
يعنى ابراهيم پس از پيمودن اين مراحل با اراده و اختيار خود لايق آن موهبت
عظيم الهى شد.
در مورد يوسف نيز مىفرمايد: «هنگامى كه به مرحله بلوغ و قوت و تكامل جسم و جان رسيد (و آمادگى براى پذيرش وحى پيدا كرد) ما حكم و علم به او داديم، و اين گونه نيكوكاران را پاداش مىدهيم» وَ لَمَّا اشُدَّهُ اتَيْنَاهُ حُكْماً وَ عِلْماً وَ كذلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنِينَ (يوسف 22)
جمله «كَذلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنِينَ» شاهد خوبى براى مقصود ماست زيرا مىگويد:
اعمال صالح و شايسته يوسف او را آماده براى آن موهبت بزرگ الهى كرد درباره موسى نيز تعبيراتى ديده مىشود كه اين موقعيت را روشن مىسازد، مىفرمايد: «ما تو را بارها امتحان كرديم، و سالها در ميان مردم مدين توقف كردى (و بعد از آمادگى لازم و بيرون آمدن از كوره امتحانات با سرافرازى و پيروزى) داراى قدر و مقامى شدى وَ فَتَنَّاكَ فُتُوناً فَلَبِثْتَ سِنِيْنَ فى اهْلِ مَدْيَنَ ثُمَّ جِئْتَ عَلى قَدَرٍ يَا مُوْسى (طه 40).(1)
معلوم است كه در وجود اين بزرگان لياقتها و استعدادهايى بوده، ولى شكوفا ساختن آنها هرگز جنبه اجبارى نداشته، بلكه با اختيار و اراده خودشان اين راه را پيمودهاند، و بسيارند كسانى كه لياقتهايى دارند و هرگز آن را شكوفا نمىسازند و از آن استفاده نمىكنند، اين از يك طرف.
از سوى ديگر اگر پيامبران مشمول چنين مواهبى شدهاند به موازاتش مسئوليتهاى سنگينى بر دوش آنان گذارده شده، يا به تعبير ديگر خداوند به همان مقدار كه مسئوليت به كسى مىدهد توان و نيرو به او مىبخشد، و سپس در انجام مسئوليت او را امتحان مىكند.
2- پاسخ ديگرى كه مىتوان به اين سؤال داد اين است كه به فرض كه انبيا با يك امداد الزامآور الهى از انجام هرگونه گناه و خطا مصون شده باشند تا اطمينان خلايق را
1) جمله« ثُمَّ جِئْتَ عَلى قَدَرٍ يَا مُوْسى گاه به معناى لياقت براى پذيرش وحى تفسير شده، و گاه به معنى زمانى كه براى گرفتن فرمان رسالت مقدر شده بود به اينجا آمدى.
جلب كنند و چراغى براى هدايت آنها گردند، ولى در عين حال راه انجام «ترك اولى» يعنى كارى كه گناه نيست اما لايق شأن آنها نيز نمىباشد به روى آنها باز است.
افتخار آنها در اين است كه حتى ترك اولى نمىكنند، و اين يك امر اختيارى براى آنهاست، و اگر به ندرت ترك اولى از بعضى از انبيا سرزده به همان نسبت مورد خطاب و عتاب شديد الهى، و گاه گرفتار پارهاى از محروميتها شدهاند، چه فضيلتى از اين برتر و بالاتر كه آنها به خاطر اطاعت فرمان حق حتى به سراغ ترك اولى نروند.
بنابراين افتخار انبيا در اين است كه به مقدار اين مواهب مسئوليت مىپذيرند، و حتى به سراغ ترك اولى نمىروند، و اگر در موارد استثنايى ترك اولايى از آنها سرزده به زودى جبران كردهاند.
گاه گفته مىشود چگونه ممكن است پيامبران و امامان معصوم باشند در حالى كه «تقيّه» را براى آنها جايز مىشمريد و مىگوييد در مقام تقيّه دروغ گفتن و مانند آن جايز است، مگر اينها گناهى نيست؟ پس اگر تقيّه را درباره آنان مجاز مىدانيد نمىتوانيد آنها را معصوم از گناه بدانيد.
پاسخ
در اينجا توجه به دو نكته راهگشاست:
1- اشتباه بزرگى كه براى بعضى از ناآگاهان درباره «تقيّه» واقع شده است و سرچشمه اشتباهات فراوان ديگرى گرديده، اين است كه خيال كردهاند «تقيه» به معناى نشان دادن ضعف در برابر ديگران يا پردهپوشى بر حقايق است، و تنها پيروان مكتب تشيع طرفدار آن هستند.
در حالى كه «تقيه» به معناى حقيقى آن يك قانون شناخته شده عقلايى و روشى است كه همه خردمندان جهان از آن در جاى خود پيروى مىكنند، و در حقيقت نوعى
تاكتيك مبارزه با دشمن يا حوادث سخت است.
توضيح اينكه در تاريخ مبارزات مذهبى و اجتماعى و سياسى مواردى پيش مىآيد كه مدافعان حق اگر بخواهند به مبارزه آشكار دست بزنند هم خودشان در خطر قرار مىگيرند، و هم مكتبشان در معرض مخاطره واقع مىشود، در اينجا شكل مبارزه تغيير پيدا مىكند و مبارزات مستقيم به غير مستقيم، و آشكار به صورت مخفى در مىآيد، و هدف وارد كردن «ضربات بيشتر» بر دشمن با «ضايعات كمتر» است، و به تعبير ديگر منظور جلوگيرى از هدر دادن نيروهاست، اين نوع مبارزه و اين مخفى كارى چيزى جز «تقيه» نيست.
در تمام جنگهاى دنيا در طول تاريخ (مخصوصا امروز) مخفى كارى در برابر دشمن يكى از مهمترين اصول مبارزه است، نقشههاى جنگى همه مخفى است، لباسهاى سربازان و انواع وسائل و سلاحها همه بايد از چشم دشمن «استتار» شود، و اينها همه اشكالى از «تقيّه» هستند.
اگر كسى از افسران به دست دشمن گرفتار شود و داراى موقعيت حساسى باشد كه بتواند از او اطلاعات زيادى كسب كنند بايد موقعيت خود را مكتوم دارد، حتى اگر از او سؤال كنند بايد حقيقت را بيان نكند، بلكه اگر بتواند با كلمات خود آنها را گمراه سازد لازم است، اينها اشكال ديگرى از تقيّه است.
راه دور نرويم در صدر اسلام در آن زمان كه مسلمانان در اقليّت بودند هنگامى كه گرفتار چنگال دشمنان مىشدند عقائد خود را كتمان مىكردند، تا بيهوده نيروها را هدر ندهند، داستان عمار و پدرش را همه شنيدهايم، و در آيات متعددى از قرآن نيز اين مسأله مجاز شمرده شده است.(1)
مؤمن آلفرعون كه داستانش مشروحاً به عنوان يك الگو در قرآن مجيد آمده از روش تقيه استفاده مىكرد، و قرآن صريحاً از او به عنوان رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَونَ
1) به آيه 28 سوره آلعمران و 106 سوره نحل مراجعه شود.
يَكْتُمُ ايمَانَهُ: «مردى با ايمان از آلفرعون كه ايمان خود را مكتوم مىداشت» (غافر 28) ياد كرده است.
هيچ عقلى اجازه نمىدهد در اين گونه شرايط، مجاهدانى كه در اقليّت هستند علناً و آشكارا خود را معرفى كنند، و به آسانى از طرف دشمن شناسايى شده و نابوده گردند.
جالب اينكه «تقيّه» در روايات اسلامى به عنوان يك سپر دفاعى شناخته شده، چنانكه امام صادق عليه السلام مىفرمايد: التَّقِيَّةُ تُرْسُ الْمُؤْمِنِ: «تقيه سپر مؤمن است».(1)
آيا اگر كسى در ميدان جنگ در برابر ضربات دشمن، خود را با سپر (يا سنگر) مستور كند كار خلافى انجام داده است؟
و از اينجا روشن مىشود كه هرگاه كسى گرفتار موارد تقيّه گردد و عقيده باطنى خود را به خاطر مصالح مهمترى كتمان كند و يا سخنى برخلاف آن اظهار دارد نه تنها گناهى مرتكب نشده است بلكه مانند دروغى است كه به هنگام اصلاح ذات البين يا نجات جان مؤمنى گفته مىشود كه شرعاً مجاز يا واجب است.
جالب اينكه قرطبى كه از مفسّران مشهور اهل سنّت است در ذيل آيه 106 سوره نحل هنگامى كه به بحث «تقيّه» مىرسد مىگويد: «تمام علماى اسلام نظر دارند كه اگر كسى را مجبور به اظهار كلمات كفرآميز كنند به طورى كه بر جان خود بترسد، گناهى بر او نيست كه سخنان كفرآميز بگويد در حالى كه قلبش مطمئن به ايمان است، نه همسرش از او جدا مىشود، و نه محكوم به احكام كفر است» سپس بعد از بيان قول ضعيفى در مورد ارتداد ظاهرى چنين شخصى مىگويد: «اين سخنى است كه كتاب و سنّت و قرآن و حديث پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، آن را نفى مىكند».
البتّه پيامبران در شرايطى هستند كه تقيّه نمىكنند، يعنى به هيچ قيمتى حقايق دين را كتمان نمىنمايند، و در اين راه خلاف واقعى نمىگويند، چرا كه اگر در اين راه گام
1) وسائل الشيعه، جلد 11، حديث 6، از باب 24 از ابواب امر به معروف، ص 461.
بگذارند حقايق دعوت آنها مخفى مىماند و اعتمادى بر سخنان آنها باقى نمىماند، و هر خبرى درباره وحى آسمانى دهند قابل اعتبار نخواهد بود.
ولى آنها نيز اگر در زندگى شخصى گرفتار مشكلى شوند، ممكن است مسائل خصوصى را كتمان كنند، مثلًا پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به هنگام هجرت از مكه به مدينه در غار ثور پنهان شد، از بيراهه مىرفت، شبها حركت مىنمود، و روزها مخفى مىشد تا دشمنان بر او دست نيابند، و جان مباركش به خطر نيفتد، اينها همه تقيّه بود، و گناهى هم وجود نداشت، و چيزى برخلاف حق از آن حضرت سرزند.
و اينجا مىرسيم به پايان بحث عصمت انبيا (عليهم السلام).
بى شك رهبران جوامع انسانى عموماً، و رهبران الهى خصوصا، بايد سهم وافرى از علم و آگاهى در شئون مختلف داشته باشند، و از آنجا كه مأموريت انبيا مأموريتى است كه قلمروش جسم و جان انسانها، و به تعبير ديگر دنيا و آخرت نوع بشر را شامل مىشود، اطلاعات زيادى بايد داشته باشند.
اضافه بر اين، آگاهى آنها بايد خالى از هرگونه نارسايى و نقصان و خطا و اشتباه باشد، تا بندگان خدا بر آنها اعتماد كنند، به راه خطا نروند و به عنوان نماينده پروردگار مردم را به گمراهى نكشانند.
به همين دليل، به گواهى آيات قرآن خداوند آنها را قبل از هر چيز مجهز به سلاح علم و دانش مىكرده است، آيات زير نشان روشنى بر اين معناست كه از آدم تا خاتم را شامل مىشود:
1- خداوند به آدم عليه السلام چنان علم و دانشى داد كه ملائكه با آن مقام علمى و آگاهى كه در امور عالم دارند در برابر او زانو زدند: وَ عَلَّمَ آدَمَ الْاسْماءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ فَقَالَ انْبِئُونِى بِاسْمَاءِ هؤُلاءِ انْ كُنْتُم صَادِقِينَ* قَالُوا سُبْحَانَكَ لَاعِلْمَ لَنَا الَّا مَا عَلَّمْتَنَا انَّكَ انْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ* قَالَ يَاآدَمُ انْبِئْهُمْ بِاسْمَائِهِمْ فَلَمَّا انْبَأَهُمْ بِاسْمَائِهِمْ قَالَ الَمْ اقُلْ لَكُمْ انِّى اعْلَمُ غَيْبَ السَّمواتِ وَ الْارْضِ وَ اعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَ مَا كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ.
«خداوند علم اسما را همگى به آدم آموخت، بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: اگر راست مىگوييد اسامى آنها بر شماريد فرشتگان گفتند: منزهى تو، ما چيزى جز آنچه به ما تعليم دادهاى نمىدانيم، تو دانا و حكيمى- فرمود: اى آدم! آنها را از اسامى اين موجودات آگاه كن، هنگامى كه آنها را آگاه كرد خداوند فرمود: نگفتم من غيب آسمانها و زمين را مىدانم و نيز مىدانم آنچه را آشكار مىكنيد يا پنهان مىداشتيد» (بقره 31 تا 33).
براى تكميل اين بحث بايد بدانيم:
در اينكه علم اسما كه بزرگترين موهبت الهى نسبت به آدم و منشأ فضيلت و افتخار او و شايستگى براى مقام خليفة اللهى شد، چه بوده است؟ در ميان مفسران سخن بسيار است:
گاه گفتهاند منظور علم لغات است، در حالى كه دانستن يك مشت لغت هرگز سرچشمه چنين فضيلتى نخواهد بود، و بعلاوه با تعبيرى كه در اين آيات وارد شده سازگار نيست، زيرا تعبير به «غَيْبَ السَّمواتِ وَ الْارْضِ» نشان مىدهد كه اين علم مربوط به اسرار پنهانى آسمان و زمين بود كه از ديد ملائكه مكتوم مانده بود.
و گاه گفتهاند كه منظور اسامى حجتهاى الهى مخصوصاً ائمه معصومين است كه ارواحشان از قبل آفريده شده بود، و در بعضى از روايات چنين تفسير وارد شده است.
ولى مسلم است كه اين گونه روايات اشاره به بعضى از مصداقهاى مهم اين عنوان كلى است همانگونه كه روش روايات تفسيرى بر آن است، نه اينكه «علم اسما» محدود به آن باشد.
بسيارى از مفسّران گفتهاند كه منظور از «اسم» در اينجا «مسمّى» است، يعنى خداوند جميع علوم مربوط به زمين و آسمان و انواع صناعات و استخراج معادن و غرس اشجار و خواص و منافع آنها، همه و همه را، به آدم تعليم داد (يا در طبيعت و استعداد او به طور فشرده قرار داد).
به اين ترتيب آدم به تمامى اسرار جهان آشنا شد، و شايستگى و استعداد درك همه اين اسرار را براى فرزندان خود گذارد، چه فضيلتى از اين برتر و بالاتر كه او داراى چنين علمى شود و استعداد دستيابى بر آن را براى فرزندان خود نيز به يادگار بگذارد.
لذا در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه در تفسير اين آيه فرمود: الْارَضِينَ وَ الْجِبَالَ وَ الشَّعَابَ وَ الْاوْدِيَةَ، ثُمَّ نظر الى بِسَاطٍ تَحْتَهُ فَقَالَ هذا الْبِسَاطُ مِمَّا عَلِمَهُ: «منظور تمام زمينها كوهها درهها و بستر رودخانهها (و خلاصه تمامى موجودات جهان) است سپس به فرشى كه زير پايش گسترده بوده نظر افكند و فرمود: حتى اين فرش هم از امورى بوده كه خدا به آدم تعليم داد»!(1)
اين تعبير نشان مىدهد كه آدم تمام اين علوم را دارا بود.
مرحوم «علّامه طباطبايى» در «الميزان» سخنى دارد كه حاصلش اين است: «اوّلًا از تعبيرات آيه استفاده مىشود كه اين «اسما» يك سلسله امور پنهانى از عالم آسمانى و زمينى و خارج از محيط جهان ماده بود، ثانياً اين اسما مفهوم عام و گستردهاى دارد كه واژه «كلها» به آن اشاره مىكند، ثالثاً ذكر ضمير جمع مذكر (هُمْ) دليل بر اين است كه تمام آنها داراى حيات و علم بودند و در عين حال تحت حجاب عالم غيب قرار داشتند».
سپس از مجموع سه جمله چنين نتيجه مىگيرد: «اينها همان چيزى است كه در آيه 21 حجرات اشاره شده وَ انْ شَىْءٍ الَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَ مَا نُنَزِّلُهُ الَّا بِقَدَرٍ مُعْلُومْ «خزائن همه چيز نزد ماست و جز به مقدار معلومى آن را نازل نمىكنيم».
سپس مىافزايد: «نتيجه نهايى اينكه آنها موجودات عاليهاى بودند محجوب به حجاب غيب كه هر اسمى در اين جهان به خير و بركت آنها نازل شده و از نورانيت آنها بهره مىگيرد».(2)
به هر حال «علم اسما» علم بسيار گستردهاى بود كه حقايق مهم اين جهان را در بر مىگرفته.
2- در مورد موسى بن عمران مىفرمايد: وَ لَمَّا بَلَغَ اشُدَّهُ وَ اسْتَوى آتَيْنَاهُ حُكْمَاً وَ عِلْمَاً وَ كَذلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنِينَ: «هنگامى كه او نيرومند و كامل شد حكمت و دانش به او دايم، و اين گونه نيكوكاران را جزا مىدهيم». (قصص 14)
3- درباره داوود مىفرمايد: وَ قَتَلَ داوُدُ جَالُوتَ وَ آتَاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ وَ الْحِكْمَةَ وَ عَلَّمَهُ مِمَّا يَشَاءُ:
«و داوود (كه در آن زمان نوجوانى بود) جالوت را كشت و خداوند حكومت و دانش به اوبخشيد و آنچه مىخواست به او تعليم داد».
4- و در مورد داوود و سليمان مىفرمايد: وَ كُلًاّ آتَيْنَا حُكْماً وَ عِلْماً «هريك از آن دو را مقام قضاوت و علم داديم». (انبياء 79)
5- و درباره لوط پيامبر مىفرمايد: وَ لُوطاً آتَيْنا حُكْماً وَ عِلْماً «به لوط مقام داورى و علم داديم». (انبياء 74)
6- همين معنا را در مورد يوسف تكرار مىكند و مىفرمايد: وَ لَمَّا بَلَغَ اشُدَّهُ آتَيْنَاهُ حُكْماً وَ عِلْماً (يوسف 22).
توجه به اين نكته لازم است كه واژه «علماً» در اين آيات به صورت «نكره» ذكر شده كه براى بيان عظمت است آنچنانكه حد و حدودش براى ما ناشناخته است.
واژه «حكم» را در اين آيات بعضى به معناى مقام «قضاوت» و بعضى به معناى مقام «نبوت» و بعضى به معناى آگاهى خاصى كه سبب مىشود انسان حق و باطل را از هم جدا كند، و به تعبير ديگر منظور از عقل و فهم و قدرت بر داورى صحيح و جدا ساختن حق از باطل است (1)هر كدام از اين معانى باشد شاهد مقصود است.
7- درباره حضرت مسيح مىفرمايد: وَ اذْ عَلَّمْتُكَ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ التَّوراةَ وَ الْانْجِيلَ: «به خاطر بياور هنگامى كه به تو كتاب و حكمت و تورات و انجيل
1) به تفسير مجمعالبيان، جلد 5، صفحه 222 مراجعه كنيد( ذيل آيه 22 يوسف).
آموختيم». (مائده 110)
8- درباره پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايد: وَ انْزَلَ اللَّهُ عَلَيْكَ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ عَلَّمَكَ مَا لَمْ تَكُنْ تَعْلَمْ وَ كَانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ عَظِيماً: «و خداوند كتاب و حكمت را برتو نازل كرد، و آنچه را نمىدانستى به تو آموخت، و فضل خدا بر تو عظيم است».
9- در جاى ديگر بعد از اشاره به گروهى از انبياى بزرگ يعنى ابراهيم و اسحاق و يعقوب و نوح و داوود و سليمان و ايوب و موسى و هارون و زكريا و يحيى و عيسى و الياس و اسماعيل و اليسع و يونس و لوط مىفرمايد: اولئِكَ الَّذِينَ اتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ: «آنها كسانى هستند كه كتاب و حكم و نبوت به آنان داديم».
به اين ترتيب خداوند سه امتياز مهم به اين هيجده پيامبر بزرگ ارزانى داشته كه مسلّماً مخصوص آنها نبوده و ساير انبياى الهى را شامل مىشده: «كتاب آسمانى» و «حكم» و «نبوت». البتّه مفهوم اين سخن آن نيست كه هر كدام كتاب مستقلى داشتهاند، بلكه گروهى آورنده كتاب بودند و گروهى حافظان كتاب پيشين.
10- تعبير پر معناى ديگرى در اين زمينه در آيات قرآن در مورد پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و جانشينان معصوم او به چشم مىخورد، و آن تعبير «راسخون فى العلم» است كه بعد از تقسيم آيات قرآن به «محكمات» (آيات صريح و روشن) و «متشابهات» (آياتى كه چنين نيست) مىفرمايد وَ مَا يَعْلَمُ تَأوِيلَهُ الَّا اللَّهُ وَ الرّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا وَ مَا يَذَّكَّرُ الَّا اولُوا الْالْبابِ:
«تفسير و تأويل آنها (متشابهات) را جز خدا و راسخان در علم نمىدانند (آنها هستند كه به خاطر فهم اسرار آيات قرآن) مىگويند ما به همه آنها ايمان آورديم، همه از سوى پروردگار ماست، و جز صاحبان مغز و دانش متذكر نمىشوند» (آلعمران 7).
البتّه مىدانيم در تفسير اين آيه گفتگوى مفصلى ميان مفسّران است كه آيا بعد از نام «اللَّه» بايد وقف لازم بشود و جمله «وَالرَّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ» جدا گردد مفهومش اين است راسخان در علم هرچند آگاهى از تأويل آيات متشابه ندارند ولى در برابر آن به
طور اجمال ايمان دارند، يا اينكه «راسخون در علم» عطف بر «اللَّه» است، يعنى هم خدا از تأويل اين آيات آگاه است و هم راسخان در علم، و ما در تفسير نمونه دوّمى را برگزيديم، و شواهد چهارگانهاى براى آن ذكر كردهايم.(1)
به هر حال «راسخون در علم» تعبيرى است كه نشان مىدهد اين پيشوايان بزرگ سهم بزرگى از علم دارند، زيرا واژه «رسوخ» به گفته مفردات به معناى ثبات كامل و پابرجاى چيزى است، و به گفته او رسوخ در علم به معناى آگاهى كاملى است كه هيچگونه شك و شبهه عرضه آن نشود.
از مجموع اين آيات به خوبى نتيجه مىگيريم كه پيامبران الهى سهم وافرى از علوم و دانشها داشتند.
توضيحات
بىشك پيامبران بايد از تمام اصول و فروع شريعت و دين، و آنچه مربوط به معارف الهيّه و احكام و اخلاق و اسباب سعادت و شقاوت انسانها، و وسائل نجات و هدايت آنهاست، آگاه باشند، زيرا براى ابلاغ اين امور و رسيدن به اهداف والاى نبوت اين علوم لازم است و مسلّماً بدون احاطه كامل به اين امور قادر به انجام آن نخواهند بود، و به تعبير معروف علمى اين مسأله از قضايايى است كه قياساتها معها (دليلش همراه آن است).
در مسايل اجرايى و امور مربوط به مديريت جامعه و تشكيل حكومت الهى و مسائلى از اين قبيل نيز بايد آگاهى كافى داشته باشند، چرا كه انبيا علاوه بر جنبه تعليم
1) به جلد دوّم تفسير نمونه ذيل آيه مورد بحث مراجعه فرماييد.
و تربيت مقام ولايت را دارا بودهاند و اگر نتوانيم اين مسأله را درباره همه انبيا ادعا كنيم حدّاقل انبياى بزرگ داراى چنين مقامى بودهاند، ابراهيم امام و پيشواى مردم بود، و سليمان و داوود و موسى بن عمران و يوسف عملًا در رأس حكومت قرار داشتند، نوح نيز بعد از مسأله طوفان در شرايطى شبيه رييس حكومت بود، و از همه روشنتر مقام ولايت و حكومت پيامبر و حكومت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم است كه يك حكومت كامل الهى با تمام ابعادش را تشكيل داد.
مسلّماً آنها بايد آگاهى كافى براى اداره اين حكومتها داشته باشند، چرا كه هرگونه خطا و اشتباه آنها در امر حكومت تأثير منفى در مسأله دعوت آنان به سوى خدا مىگذارد، و به عكس، رهبرى صحيح حكومت سبب پيروزى در رهبرى مردم در مسير اللَّه خواهد بود.
اين دو بخش مهم از علوم و دانشها را با دليل عقلى مىتوان اثبات نمود، چرا كه اگر پيامبر آگاهى در اين دو قسمت نداشته باشد هدف بعثت او تأمين نمىشود.
ولى آيا با توجه به دلايل عقلى لزومى دارد كه پيامبران و امامان معصوم از علوم ديگرى كه ارتباط مستقيم با اهداف آنها ندارد آگاه باشند؟ مثلًا آيا لازم است كه پيامبران در علم طلب، رياضى، گياهشناسى، نجوم و هيئت و ساير علوم آگاهى داشته باشند؟
به تعبير ديگر آيا لازم است آنها در تمام علوم، اطلاعاتى در حدود تخصص و مافوق تخصص داشته باشند، نه فقط اطلاعات عمومى كه براى هر پيشوايى ضرورت دارد؟
بعضى معتقدند كه دلايل عقلى براى اثبات چنين علوم گستردهاى در مورد انبيا نداريم، هرچند از آيات و روايات به عنوان ادله نقلى گسترش علوم آنها در زمينههاى بسيارى استفاده مىشود.
به تعبير ديگر: اگر سخن از دلايل عقلى به ميان آيد علوم واجب براى آنها همان است كه در بالا اشاره شد، ولى هنگامى كه به سراغ دلايل نقلى مىرويم مسأله علم
انبيا گستردهتر خواهد شد، و مانعى ندارد عقل واجد بودن اين علوم را براى آنها لازم نشمرد، ولى دلايل نقلى آن را براى انبياى الهى به عنوان فضل و كمال تثبيت كند، چرا كه اين علوم مىتواند به آنها عظمت بيشترى بخشد و پذيرش مردم را نسبت به دعوت نبوت بيشتر كند.
از سوى ديگر اين حقيقت را نمىتوان انكار كرد كه پيامبران با روح بلند و تهذيب نفس كامل و پاكى قلب كه دارند، حجابها از مقابل ديدگان دل آنها كنار رفته، و بسيارى از اسرار عالم غيب را مىبينند، اين آگاهى هرچند شرط نبوت نيست، ولى مسلّم مايه تكامل آن است.
به تعبير ديگر: مسأله نقض غرض مطلبى است، و مسأله قدرت نفوس و عقول انبيا مطلب ديگر، و ما اگر از طريق اول نتوانيم بيش از آنچه مربوط به عالم شريعت، و تربيت، و حكومت بر جامعه انسانى است، اثبات كنيم، از طريق دوّم مىتوان اين مسأله را ثابت كرد.
در اين مسأله نيز آيات قرآن مىتواند راهنماى خوبى باشد، زيرا در قرآن مجيد علاوه بر مسأله علم اسما كه به آدم بخشيده شد و گسترش آن، چنانكه دانستيم، فوقالعاده زياد بوده، به موارد ديگرى از علوم مختلف پيامبران الهى اشاره شده كه ظاهراً ضرورتى براى مسأله تشريع و بيان احكام دين ندارد، اما مايه كمال آن است به آيات زير در اين زمينه توجه كنيد:
1- درباره داوود مىخوانيم وَ عَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ لِتُحْصِنَكُمْ مِنْ بَأْسِكُمْ فَهَلْ انْتُمْ شَاكِرُونَ.
: «ما ساختن زره را به او آموختيم تا شما را در جنگهايتان حفظ كند، آيا خدا را بر نعمتهايش شكر مىكنيد»؟! (انبياء- 80)
«لبوسٍ» در اصل به معناى هرگونه لباس است، ولى در اينجا در مورد لباس مخصوص جنگ مانند زره به كار رفته، و بعضى از ارباب لغت مانند ابن منظور در لسان العرب و بعضى از مفسّران مانند مرحوم طبرسى در مجمعالبيان ذيل آيه مورد بحث آن را به معناى هرگونه سلاح (اعم از سلاحهاى تهاجمى و دفاعى) تفسير كردهاند، هرچند روشن است كه منظور از آن در آيه فوق همان زره مىباشد، چرا كه مسأله محافظت در جنگها كه در آيه به آن اشاره شده، در مورد آن صادق است.
بعضى از مفسّران نقل كردهاند كه قبل از داوود عليه السلام براى حفاظت در مقابل سلاحهاى دشمن، صفحات نازك آهن را به خود مىبستند (و البتّه اين كار بسيار مشكل و رنجآور بود) و نخستين كسى كه زره را از حلقههاى كوچك به هم پيوسته ساخت پيامبر خدا داوود عليه السلام بود كه با يك الهام الهى به سراغ اين كار رفت.(1)
در جايى ديگر همين معنا با تعبير گستردهترى آمده است مىفرمايد: وَ الَنَّالَهُ الْحَدِيْدَ* انِ اعْمَلْ سَابِغَاتٍ وَ قَدِّرْ فِى السِّرْدِ وَ اعْمَلُوا صَالِحاً: «ما آهن را براى او (داوود) نرم كرديم- و گفتيم زرههاى كامل و فراخبساز، و حلقهها را به اندازه لازم تنظيم كن و علم صالح بجا آوريد». (سبأ 10 و 11).
«سابغات» جمع «سابغ» به معناى زره كامل و فراخ است، همانگونه كه «اسباغ نعمت» به معناى فراخى نعمت و «اسباغ وضوء» به معناى فراوانى آب وضو است.
سرد» در اصل به معناى بافتن اشيا خشن مانند زره است، و در جمله «وَ قَدِّرْ فِى السِّرْدِ» دستور رعايت اندازههاى متناسب در حلقههاى زره و طرز بافتن آن آمده است.
به اين ترتيب روشن مىشود كه خداوند هم آهن را براى او نرم كرد و هم فنون بافتن زره كامل را به او تعليم داد.
آيا آهن در دست داوود مانند موم نرم مىشد؟ و يا خداوند طرز ذوب كردن آهن و
1) روحالمعانى، جلد 17، صفحه 71 و فى ظلال، جلد 5، صفحه 552.
ساختن مفتولهاى باريك و نازك و محكم را از آن به او ياد داد؟
و به تعبير ديگر نرم شدن آهن به دست او ممكن است يك معجزه الهى بوده، يا خداوند روش خاصى را براى ذوب آهن كه در آن زمان براى بشر مكشوف نبوده است به او آموخته است، هرچه باشد ساختن مفتولهاى مناسب و تبديل آن به حلقههاى محكم زره و طرز بافتن آن كه دانش مخصوصى را مىطلبيده است همه از علومى بوده است كه خدا به داوود ياد داد، و محصول آن لباس بود كه به راحتى در تن مىرفت و با حركات بدن و اعضاى انسان حركت مىكرد و نرم و روان بود، نه همچون صفحات آهن، خشك و انعطافناپذير، كه مبدل به زندانى براى جنگجويان شود.
اين نكته نيز قابل توجه است كه وقتى آهن به دست او نرم شد ترجيح داد وسيله دفاعى بسازد نه وسيله تهاجمى همچون شمشير.
به هر حال با اينكه تهيّه اين وسيله دفاعى كه در جنگهاى آن زمان مهم و سرنوشت ساز بود چيزى نيست كه اگر پيامبر از آن آگاه نباشد در دعوت مذهبى او خللى به وجود آيد، ولى خداوند اين صنعت را به او تعليم داد و در ميان بشر باقى ماند.
2- در مورد سليمان مىخوانيم: وَ قَالَ يَا ايُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنَا مَنْطِقَ الطَّيْرِ وَ اوتِينَا مِنْ كُلِّ شَىْءٍ انَّ هذا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِينُ: «سليمان گفت: اى مردم به ما سخن گفتن پرندگان تعليم داده شده، و از هر چيز به ما عطا گرديده است، اين فضيلت آشكارى است»! (نمل 16)
اين در واقع بخشى از علم عظيمى است كه در آيه قبل از آن آمده است كه خداوند به داوود و سليمان اعطا فرمود: وَلَقَدْ آتَيْنَا داوُدَ وَ سُلَيْمَانَ عِلْماً.
مسلّم است آگاهى از منطق طير (سخن گفتن پرندگان) به هر معنا كه باشد از شرايط مقام نبوّت نيست، در عين حال قرآن مجيد مىگويد: خداوند چنين علمى را به سليمان داده بود، و حتى در دو آيه بعد از آن اشارهاى به آشنايى سليمان به سخن گفتن مورچگان آمده است (نمل 18 و 19)
گفتگوى سليمان با هدهد را نيز در آيات بعد از آن مىخوانيم (نمل 20 تا 28).
گرچه در تفسير اين آيات بحثهاى فراوانى است كه آيا پرندگانى همچون هدهد و حشراتى همچون مورچه داراى اين حد از عقل و شعور هستند كه مفاهيم كلمات و جملهها را درك كنند، و منظم سازند و سخن بگويند؟ و آيا طرز سخن گفتن آنها با الفاظ، يا حالاتى است كه مقاصد خود را با آن بيان مىكنند؟ (شرح آن را مبسوطاً در تفسير نمونه آوردهايم).(1)
ولى تفسير اين آيات هرچه باشد تفاوتى در هدفى را كه در اينجا دنبال مىكنيم ندارد، زيرا منظور وجود يك سلسله معلومات فوقالعاده براى انبياست كه انسانهاى عادى از آن محرومند، و در عين حال از شرايط نبوت نيست.
3- درباره حضرت يوسف در آيات متعددى آمده است كه او آگاهى فوقالعادهاى از تعبير خواب داشت.
در يكجا پدرش به او بشارت مىدهد كه پروردگارت تو را بر مىگزيند و علم تعبير خواب به تو مىآموزد وَ كَذلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ وَ يُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْوِيلِ الْاحَادِيثِ (يوسف 6).
در جاى ديگر هنگامى كه سخن از ورود يوسف به خانه عزيز مصر در ميان است مىفرمايد: «ما يوسف را در آن سرزمين متمكن ساختيم تا تعبير خواب را به او بياموزيم» وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِى الْارْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِيلِ الْاحَادِيثِ (يوسف 21).
و در جاى ديگر سخن از تعبير خواب زندانيان به وسيله يوسف مىگويد كه يوسف به آنها گفت: «اينها از چيزهايى است كه خداوند به من تعليم داده است» ذلِكُمَا مِمَّا عَلَّمَنِى رَبِّى (يوسف 37).
و بالاخره هنگامى كه سخن از نيايش يوسف بعد از رسيدن به مقام حكومت و
1) به جلد 15 تفسير نمونه ذيل آيات مورد بحث مراجعه فرماييد.
ملاقات با پدر و مادر و برادران در ميان است از قول يوسف چنين مىگويد: رَبِّ قَدْ آتَيْتَنى مِنَ الْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَنى مِنْ تَأْوِيلِ الْاحَادِيثِ: «پروردگارا بخش (عظيمى) از حكومت به من دادى و مرا از تعبير خوابها آگاه ساختى» (يوسف 101).
گرچه بعضى از مفسّران در مورد تفسير «تأويل الاحاديث» احتمال ديگرى غير از علم تعبير خواب ذكر كردهاند و گفتهاند منظور از آن تفهيم اسرار كتب الهيه و دقائق سنن انبياء عليه السلام است (1)ولى با توجه به مجموع آيات چهارگانه فوق، و واژه «تأويل» كه تناسب زيادى با مسأله تفسير خوابها دارد و قرائن ديگر منظور همان علم تعبير خواب است كه بسيارى از مفسّران آن را برگزيدهاند.(2)
گرچه علم تعبير خواب در نظر بعضى چندان جدّى نيست، ولى با شواهد و قرائن عينى فراوانى كه در اين زمينه وجود دارد معلوم مىشود كه اين يك واقعيت است، و براى كسانى كه از آن آگاهى داشته باشند مىتواند راهگشا باشد، شرح اين سخن را در تفسير نمونه ذيل آيه 6 يوسف آوردهايم.
بعلاوه قرآن مجيد نيز بر آن صحّه گذارده، و نمونه عجيبى از آن را ارائه داده و نشان مىدهد كه سرنوشت كشور بزرگى همچون مصر به وسيله تعبير خواب حساب شده يوسف دگرگون گشت، همان دگرگونى در سرنوشت خود يوسف نيز اثر گذارد، و او را به بالاترين مقام حكومت در مصر رسانيد.
شك نيست كه علم تعبير خواب چيزى نيست كه از نظر منطق عقل پايههاى رسالت بر آن استوار باشد، ولى در عين حال خداوند بهره زيادى از آن را نصيب يوسف كرد.
1) در تفسير روح المعانى( جلد 12، صفحه 186) اين تفسير از بعضى از مفسّران نقل شدهاست و نيز مفسّر بزرگ طبرسى در جلد 5، صفحه 210 ذيل آيه 6 سوره يوسف آن را به عنوان يكى از اقوال ذكر كرده است.
2) مجمعالبيان، ذيل آيه 101، روحالمعانى، ذيل آيه 21، قرطبى، ذيل آيه 6، روحالبيان ذيل آيه 6 و فىظلال القرآن ذيل آيه 101 سوره يوسف.
4- در مورد موسى نيز اين معنا به وضوح در قرآن مجيد ديده مىشود، داستان «خضر» و «موسى» با آن شرح و تفصيل ظريف و پرمعنايى كه در سوره كهف آمده (هرچند نام خضر صريحاً در قرآن ذكر نشده) نشان مىدهد كه علومى نزد خضر بود كه موسى از آن آگاهى نداشت، و او نزد «خضر» آمد تا گوشهاى از آن علوم را از وى بياموزد.
اين علوم امورى به شريعت و ريشهها و شاخ و برگهاى دين نبود، بلكه حقايقى مربوط به تكوين و زندگى انسانها بود، مانند آن كِشتى كه متعلق به گروهى از مستضعفان بود و پادشاه ظالمى قصد غصب آن را داشت و خضر با سوراخ كردن آن، مانع غصب آن شد، و يا جوان كافرى كه در آينده ممكن بود پدر و مادر با ايمان خود را منحرف سازد و خضر او را به قتل رساند و يا ديوارى كه در زير آن گنجى از آن يتيمان نهفته شده بود و خضر مىخواست با تعمير ديوار آن را حفظ كند، با تدبير خاص خود همواره به يارى افراد مظلوم و با ايمان مىشتافت ولى چون موسى از حقايق پشت پرده آگاه نبود عمل خضر را زننده و نادرست و غير منطبق بر موازين شرع مىپنداشت، لذا چنان بر آشفته مىشد كه بارها تعهدى را كه با خضر در زمينه عدم اعتراض بر كارهايش قبل از توضيح كافى داشت، به فراموشى سپرد، و سخت به او اعتراض كرد، و بعد از آن كه متوجه اشتباه خود شد عذر خواهى نمود.
اين داستان با تمام ريزه كارىهاى جالبى كه در آن است اين حقيقت را بازگو مىكند كه موسى به فرمان خدا درصدد يادگيرى چنين علومى از خضر بود، در حالى كه اين علوم دخالتى در مسأله ابلاغ نبوت نداشت، هرچند سبب تكامل آن به خاطر بينش عمقتر از مسائل مىشد.
و اگر خضر را هم پيامبر بدانيم (چون در نبوت او ميان مفسّران و محدثان اختلاف است) باز به اين نتيجه مىرسيم كه نزد او علومى ماوراى علوم شريعت بود، و اصولًا آگاهى انبيا بر اين گونه حقايق نشان مىدهد كه خداوند آنها را مجهز به علوم زيادى كرده است تا توانايى بيشترى بر هدايت خلق و ارائه طريق و ايصال به مطلوب پيدا
كنند، هرچند اين علوم از شرايط قطعى نبوت نباشد.
پيامبران خدا در درجه اوّل حقايق علمى خود را از منبع وحى دريافت مىداشتند، كه گاه از طريق «فرشته وحى» بر آنها نازل مىشد، چنانكه در آيه 192 تا 195 سوره شعراء مىخوانيم:
وَ انَّهُ لَتَنْزِيلُ رَبِّ الْعَالَمِينَ نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْامِينُ عَلى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرينَ بِلِسانٍ عَرَبِّىٍ مُبِينٍ: «و اين (قرآن) از سوى پروردگار جهانيان نازل شده است- روحالامين آن را آورده است بر قلب (پاك) تو تا (مردم را) انذار كنى به زبان عربى آشكار»، يا از طرق ديگر زيرا وحى انواع و اقسامى دارد كه در مبحث خاص خود انشاء اللَّه خواهد آمد.
راه ديگر علوم پيامبران ارتباط روحى و معنوى با علم غيب است، خداوند چشم حقيقت بين آنها را آنچنان بينا مىكرده كه حجابهاى عالم غيب را مىشكافته، و به مارواى آن راه پيدا مىكرده است، همانگونه كه درباره ابراهيم خليل مىفرمايد: وَ كَذلِكَ نُرِى ابْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّموَاتِ وَ الْارْض وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ: «اين گونه ملكوت (و غيب) آسمانها و زمين را به ابراهيم نشان داديم تا اهل يقين گردد» (انعام 75).
آرى آنها علاوه بر آگاهى از عالم «ملك» از عالم «ملكوت» نيز آگاهى داشتند، و بسيارى از علوم خود را از طريق مشاهده درونى و باطنى ملكوت دريافت مىكردند، و به تعبير ديگر آنها درك و ديدى غير از درك و ديد ظاهرى ما داشتند، ما از طريق آن به حقايق زيادى دست مىيافتند.
راه سوّم همان سير و مشاهده آفاقى بود كه براى بعضى از پيامبران به فرمان خدا رخ مىداد و از اين طريق از عوالم مختلف اين جهان آگاه مىشدند، همانگونه كه در مورد پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم در مسأله معراج واقع شد، قرآن مىگويد:
سُبْحَانَ الَّذى اسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ الَى الْمَسْجِدِ الْاقْصى الَّذى بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا انَّهُ هُوَ السَّميعُ الْبَصِيرُ:
«پاك و منزه است خدايى كه بندهاش را در يك شب از مسجدالحرام به مسجد اقصى كه گرداگردش را پربركت ساختيم، برد، تا آيات خود را به او نشان دهيم، او شنوا و بيناست» (اسراء- 1)
اين در واقع بخش اوّل معراج بوده، و درباره بخش دوّمش كه از مسجد الاقصى به آسمانها صورت گرفت، و در آيات سوره نجم به آن اشاره شده است، مىفرمايد: لَقَدْ رَاى مِنْ آيَاتِ رَبِّهِ الْكُبْرى «او در اين سفر آسمانى بخشى از آيات بزرگ پروردگارش را مشاهده كرد» (نجم- 18).
آنچه در اين آيات به طور سربسته به آن اشاره شده، در احاديث اسلامى به طور مشروح آمده است، و از مجموع آنها به خوبى روشن مىشود كه معراج يعنى آن سير شبانه آسمانى، چه آگاهىهاى عظيمى به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم داد، و چه انوار درخشانى بر قلب او پاشيد، و مقام علمى او را از آنچه بود باز هم فراتر برد.
طريق چهارم آن است كه، از آيات متعددى در قرآن بر مىآيد كه حقيقتى به نام «روح القدس» با انبيا بوده است، و آنها را در مسير خود، آگاه و تأييد و تقويت مىنموده.
واژه «روح القدس» چهار بار در قرآن مجيد آمده كه گاه درباره حضرت عيسى عليه السلام و گاه درباره پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم است. در مورد حضرت مسيح عليه السلام مىفرمايد: وَ اتَيْنا عِيسَى بْنَ مَرْيَمَ البَيِّنَاتِ وَ ايَّدْنَاهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ: «ما به عيسى بن مريم، دلايل روشنى داديم و او را با روح القدس تأييد نموديم» (بقره- 87).
و در مورد سخن گفتن عيسى عليه السلام در گاهواره، مىفرمايد: اذْ ايَّدْتُكَ بِرُوحِ الْقُدُسِ تُكَلِّمُ النّاسَ فِى الْمَهْدِ وَ كَهْلًا: «به يادآور زمانى را كه تو را به وسيله روح القدس تقويت كرديم كه در گاهواره و هنگام بزرگى با مردم سخن مىگفتى». (مائده- 110).
و درباره پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم: قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّكَ بِالْحَقِّ: «بگو
آن (قرآن) را روح القدس از جانب پروردگارت به حق نازل كرده است». (نحل 102).
مفسّران براى «روحالقدس» عمدتا دو تفسير ذكر كردهاند: يكى فرشته وحى جبرئيل، و ديگرى نيروى مرموز غيبى خاصى كه با انبيا بوده است، آيه مربوط به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم با معناى اوّل تناسب دارد ولى آيات مربوط به حضرت مسيح متناسب با معناى دوّم است و همان بود كه مسيح را تأييد مىكرد تا در گاهواره سخن بگويد و يا مردگان را زنده نمايد.
اين روح مقدّس و پاك منبع الهامبخش بزرگى براى انبيا بوده و حتى از بعضى از تعبيرات احاديث استفاده مىشود كه روح القدس با افراد با ايمان (طبق سلسله مراتب ايمانى) نيز همراه است، و همان است كه گويندگان متعهد و شاعران با ايمان را در گرفتن و سرودن نثر و نظمهاى بليغ تأييد مىنموده، و مؤمنان راسخ را در تصميمگيرىهاى مهم تقويت مىكرده.
از روايات فراوانى بر مىآيد كه روح القدس حقيقتى بوده است در انبيا و ائمه معصومين عليهم السلام و با آن حقايق بسيارى را درك مىكردهاند، از جمله در روايات متعددى آمده است كه امامان معصوم عليهم السلام به هنگام قضاوت و داورى از روحالقدس مدد مىگرفتند.
1- اين تعبير در مورد «حسّان بن ثابت» آمده است كه پيغمبر درباره او فرمود لَنْ يَزَالُ مَعَكَ رُوحُ الْقُدُسِ مَا ذَبَبْتَ عَفَّا: «اى حسّان ما دام كه با اشعارت از ما دفاع مىكنى روحالقدس با توست» (سفينة البحار ماده كميت).
در مورد كميت شاعر معروف اهلبيت عليهم السلام نيز آمده است كه امام باقر عليه السلام به او فرمود: لا تَزالُ مُؤيَّداً بِرُوحِ الْقُدُسِ: «تو هميشه به وسيله روح القدس تقويت مىشوى» (الغدير، ج 2، ص 202- حالات كميت) نظير همين معنا در مورد دعبل خزاعى نيز آمده است كه وقتى دعبل قصيده معروف «مدارس آيات» را در محضر امام على بن موسى الرضا عليه السلام خواند هنگامى كه به اين شعر درباره قيام مهدى عليه السلام رسيد:
خُرُوجُ امَامٍ لَامُحَالَةَ واقِعٌيَقُومُ عَلَى اسْمِ اللَّهِ وَ الْبَرَكاتِ!
امام على بن موسى الرضا عليه السلام شديداً گريه كرد، سپس فرمود: يا دِعْبِلُ نَطَقَ رُوحُ الْقُدُسِ عَلى لِسَانِكَ: «اى دعبل روح القدس به زبان تو سخن گفت» آيا مىدانى اين امام كيست؟ دعبل عرض كرد نه، همين قدر مىدانم كه شنيدهام كه امامى از شما قيام مىكند و زمين را پر از عدل و داد خواهد كرد، امام على بن موسى الرضا عليه السلام سخن او را تصديق فرمود و شرحى درباره قيام حضرت مهدى به عنوان دوازدهمين جانشين پيامبر بيان فرمود (الغدير، ج 2، ص 355).
در حديثى از امام صادق مىخوانيم كه يكى از اصحاب سؤال كرد: تُسْئَلُونَ عَنِ الْشَّىْءِ فَلَا يَكُونُ عِنْدَكُمْ عِلْمُهُ؟!: «آيا شده است كه از چيزى سؤال كنند، و علم آن نزد شما نباشد»؟ فرمود: رُبَّمَا كَانَ ذلِكَ!: «گاه چنين بوده است»!
راوى عرض كرد: كَيْفَ تَصْنَعُونَ؟: «در اين هنگام چه مىكنيد؟»
امام فرمود: تَلَقَّانَا بِهِ رُوحُ الْقُدُسِ: «روح القدس به ما تلقين مىكند»!(1)
در حديث ديگرى مىخوانيم: يكى از ياران امام باقر عليه السلام مىگويد: سَأَلْتُهُ عَنْ عِلْمِ الْعَالِمِ: «از آن حضرت درباره علم عالم (مقصود پيامبر و امام معصوم است) پرسيدم» فرمود: يَا جَابِرُ انَّ فِى الْانْبِيَاءِ وَ الْاوْصِيَاءِ خَمْسَةَ ارْوَاحٍ: رُوحُ الْقُدُسِ، وَ رُوحُ الْايمَانِ ...
فَبِرُوحِ الْقُدُسِ يَا جَابِرُ عَرَفُوا مَا تَحتَ الْعَرْشِ الى مَا تَحْتَ الثَّرى «اى جابر! در انبيا و اوصيا پنج روح است: روح القدس، و روح الايمان و ... سپس افزود اى جابر! آنها به وسيله روح القدس از آنچه در زير عرش تا زير زمين است آگاه مىشوند»!(2)
در روايت ديگرى نيز از امام باقر عليه السلام در تفسير آيه شريفه وَ كَذلِكَ اوْصَيْنَا الَيْكَ رُوحاً مِنْ امْرِنَا ... چنين نقل شده: مُنْذُ انْزَلَ اللَّهُ ذلِكَ الرُّوحِ عَلى نَبِيِّهِ ما صَعَدَ الَى السَّمَاءِ وَ انَّهُ لَفِينَا: «از آن زمان كه خداوند آن روح را بر پيامبرش نازل كرد به آسمان باز
نگشت، و او در ما است»!(1)
اين تعبير نشان مىدهد كه اين روح كه يكى از منابع اصلى علم و دانش پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و ائمه معصومين عليهم السلام بوده غير از جبرئيل است، و حقيقتى است در درون وجود آنها كه از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به امام عليه السلام و از هر امام به امام بعد منتقل شده است.
5- يكى ديگر از منابع علمى آنها عقل فوقالعادهاى بوده كه خداوند در انبيا و اوصياى معصوم آنها قرار داده است، چه اينكه بسيارى از حقايق علمى از طريق عقل قابل درك است، عقل و خرد معمولى انسانها شعاع خاصى را روشن مىسازد ولى عقول انبيا و اوليا شعاع بسيار گستردهاى را، و اين امر سبب مىشده كه حقايقى را به دست آوردند كه از ديگران پوشيده و پنهان بوده است.
لذا در داستان ليلة المبيت (شبى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در آن شب مخفيانه از مكه به مدينه هجرت فرمود و على عليه السلام در بستر او خوابيد) مىخوانيم: هنگام صبح وقتى سران قريش به خانه ريختند و على عليه السلام را در بستر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم يافتند، صدا زدند محمّد كجاست؟
فرمود: شما او را به من نسپرده بوديد، شما نخواستيد او در شهر شما باشد، او خود بيرون رفت، در اين هنگام «سراقة بن مالك مخزومى» گفت: اكنون كه محمّد صلى الله عليه و آله و سلم نيست على عليه السلام را از دست ندهيد، و جهان را از وجودش خالى كنيد! «ابوجهل» گفت: دست از اين ساده لوح! برداريد كه محمّد او را فريفته، و فدايى خود ساخته است!
اينجا بود كه على عليه السلام رو به ابوجهل كرده، فرمود: يَا ابَا جَهْلُ بَلِ اللَّهُ قَدْ اعْطانى مِنَ الْعَقْلِ مَا لَوْ قُسِّمَ عَلى جَمِيعِ حُمَقَاء الدُّنْيَا وَ مَجَانِينِهَا لَصَارُوا بِهِ عُقَلَاءَ، وَ مِنَ الْقُوَّةِ مَا لَوْ
1) همان مدرك، صفحه 61، حديث 37.
قُسِّمَ عَلى جَميعِ ضُعَفاءِ الدُّنْيا لَصَارُوا بِهِ اقْوِياءَ، وَ مِنَ الشَّجَاعَةِ مَا لَوْ قُسِّمَ عَلَى جَمِيعِ جُنَبَاءِ الدُّنَيا لَصَارُوا بِهِ شَجْعاناً، وَ مِنَ الْحِلْمِ مَا لَوْ قَسِّمَ عَلى جَمِيعِ سُفَهَاءِ الدُّنْيَا لَصَاروا بِهِ حُلَمَاءَ!:
«اى ابوجهل! خداوند آنقدر به من عقل و خرد بخشيده كه اگر بر جميع ابلهان و مجنونهاى دنيا تقسيم كنند همگى عاقل خواهند شد، و آنقدر قوت داده كه اگر بر همه ناتوانهاى جهان تقسيم كنند همگى نيرومند مىشوند، و آنقدر شجاعت عطا فرموده كه اگر بر تمام ترسوهاى عالم تقسيم نمايند همگى شجاع خواهند شد، و آنقدر حلم و تدبير در امور بخشيده كه اگر بر تمام سفيهان جهان تقسيم كنند همگى صاحب تدبير مىشوند»!(1)
هنگامى كه اميرمؤمنان على عليه السلام داراى چنين مرتبهاى از عقل و خرد باشد مسلّماً پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به طريق اولى از چنين موهبت عظيمى برخوردار است.
زندگى پيامبران نيز نشان مىدهد كه آنها بهره فوقالعادهاى از عقل و خرد داشتهاند و اين خود يكى از منابع مهم دانش و معرفت آنهاست.
6- علومى كه به وراثت از يكديگر مىبردند منبع ديگرى است، مدارك بيشمارى در دست داريم كه نشان مىدهد پيامبران علوم و دانشهاى خود را به پيامبران ديگر يا به اوصياى خود منتقل مىساختند و به ارث مىگذاشتند.
در تفسير آيه وَ وَرِثَ سُلَيْمَانُ داوُدَ: «سليمان وارث داوود شد» (نمل 16) جمعى از مفسران گفتهاند كه «ارث» در اينجا به معناى ارث بردن علم و دانش آن پيامبر يا به معناى مطلق توارث است كه شامل علم و دانش نيز مىشود.
و در داستان زكريا در تفسير آيه يَرِثُنى وَ يَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ: «جانشينى به من عنايت كن كه از من و از آل يعقوب ارث برد» (مريم 6) نيز جمعى از مفسران توارث علمى را در مفهوم جامع آيه داخل دانستهاند.(2)
در احاديث فراوانى نيز مىخوانيم: علومى كه خداوند به آدم عطا كرد (علم اسما) از ميان نرفت و به ارث به فرزندان برگزيده او رسيد!
از جمله در روايتى از امام باقر عليه السلام مىخوانيم: انَّ الْعِلْمَ الَّذى نَزَلَ مَعَ آدَمَ لَمْ يَرْفَعْ وَ الْعِلْمُ يَتَوَارَثُ، وَ كَانَ عَلِىٌّ عَالِمَ هذِهِ الْامَّةِ، وَ انَّهُ لَمْ يُهْلَكْ مِنَّا عَالِمٌ قَطُّ الَّا خَلَّفَهُ مِنْ اهْلِهِ مَنْ عَلِمَ مِثْلَ عِلْمِهِ اوْ مَاشَاءَ اللَّهُ:
«علم و دانش كه بر آدم نازل شد هرگز بالا نرفت، و اين علم به وراثت (به برگزيدگان الهى) مىرسد، و على عليه السلام عالم اين امت بود (كه علم خود را از پيامبر و پيامبر از آدم به ارث برده بود) و هيچ عالمى از ما هرگز از دنيا نمىرود مگر اينكه كسى جانشين او مىشود كه همان علوم را داراست يا هر چه خدا بخواهد».(1)
در حديث ديگرى از امام باقر عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: امَا انَّ مُحَمَّداً صلى الله عليه و آله و سلم وَرِثَ عِلْمَ مَنْ كَانَ قَبْلَهُ مِنَ الْانْبِيَاءِ وَ الْمُرْسَلِينَ «محمد صلى الله عليه و آله و سلم علم تمام كسانى را كه پيش از او از پيامبران و مرسلين بودند به ارث برد».(2)
مجموع اين منابع ششگانه سبب مىشده كه پيامبران الهى نه تنها در مسائل مربوط به معارف دين و احكام شريعت بلكه از علوم و دانشهاى ديگرى نيز آگاه باشند، اعم از آنچه تأثير مستقيم در اداى وظيفه رسالت داشته است يا تأثير غير مستقيم در تكميل اهداف نبوت (دقت كنيد).
اشاره
واژه «غيب» در برابر «شهود» است، و شهود در موردى گفته مىشود كه چيزى قابل مشاهده و محسوس باشد بنابراين غيب به كليه امورى اطلاق مىشود كه از حسّ انسان پنهان است، و لذا در بعضى آيات قرآن مجيد تعبير «ايمان به غيب» در مورد ايمان به خدا با ايمان به روز جزا آمده است، الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ (بقره 3).
در جاى ديگر پرهيزگاران را چنين توصيف مىكند «آنها كسانى هستند كه از پروردگارشان در غيب و نهان مىترسند» (انبياء 49).
حتى ممكن است چيزى بر كسى روشن و محسوس باشد و براى ديگرى به خاطر عدم حضورش در آن مكان نامحسوس حساب شود به آن نيز «غيب» مىگويند، چنانكه در داستان يوسف مىخوانيم كه همسر عزيز مصر هنگامى كه در غياب يوسف اعتراف به پاكى او كرد، افزود: ذِلكَ لِيَعْلَمَ انّى لَمْ اخُنْهُ بِالْغَيْبِ: «اين به خاطر آن است كه او (يوسف) بداند من در غياب به او خيانت نكردم» (يوسف 52).
با توجه به آنچه گفته شد سخن در اين است كه آيا پيامبران الهى از اسرار غيب و آنچه از حواس انسان پنهان است (اعم از آنچه محسوس است و حاضر نيست، يا اصولًا غير محسوس است) آگاه و باخبرند، يا علم غيب مخصوص ذات پاك خدا است، و هيچكس را به آن راهى نيست؟
در بدونظر در آيات قرآن دو دسته از آيات متفاوت ديده مىشود: دسته اوّل علم غيب را مخصوص خدا مىشمرد، و دسته دوّم علم غيب را براى غير او ممكن مىداند، براى رسيدن به پاسخ سوال فوق بايد نخست به سراغ اين آيات برويم سپس به طريق جمع ميان آنها بپردازيم.
در گروه اوّل آيات زير قابل توجه است:
1- وَ عِنْدَهُ مَفَاتِحُ الْغَيْبِ لَايَعْلَمُهَا الَّا هُوَ
(انعام 59)
2- فَقُلْ انَّمَا الْغَيْبُ للَّهِ
(يونس 20)
3- قُلْ لا يَعْلَمُ مَنْ فِى الْسَموَاتِ وَ الْارْضِ الْغَيْبَ الَّا اللَّهُ
(نمل 65)
4- قُلْ لَااقُولُ لَكُم عِنْدِى خَزَائِنُ اللَّهِ وَ لَااعْلَمُ الْغَيْبَ
(انعام 50)
5- وَلَوْ كُنْتُ اعْلَمُ الْغَيْبَ لَاسْتَكْثَرتُ مِنَ الْخَيْرِ وَ ما مَسَّنِىَ السُّؤُ
(اعراف 188)
6- عَالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهَادَةِ
(انعام- 73)
ترجمه
1- كليدهاى غيب تنها نزد اوست و جز او كسى آن را نمىداند.
2- ... بگو غيب تنها براى خدا (و به فرمان او) است.
3- بگو كسانى كه در آسمان و زمين هستند از غيب آگاهى ندارند جز خدا.
4- بگو من نمىگويم خدا نزد من است و من آگاه از غيب نيستم (جز آنچه خدا به من بياموزد).
5- (و از غيب و اسرار نهان نيز با خبر نيستم مگر آنچه خداوند اراده كند) و اگر از غيب باخبر بودم منافع فراوانى براى
خود فراهم مىساختم و هيچ بدى (و زيانى) به من نمىرسيد.
6- ... از پنهان و آشكار با خبر است.
تفسير و جمعبندى
در اين بخش از آيات با تعبيرات گوناگون، علم غيب، مخصوص خدا شمرده شده است كه هيچكس را به آن راهى نيست.
در نخستين آيه مىفرمايد: «كليدهاى غيب، تنها نزد خداست و جز او كسى آن را نمىداند» وَ عِنْدَهُ مَفَاتِحُ الْغَيْبِ لَايَعْلَمُهَا الَّا هُوَ
هم آغاز آيه، كه «عِنْدَهُ» را مقدم داشته دليل بر انحصار است، و هم ذيل آن كه با صراحت مىگويد: غير او از آن آگاه نيست.
مفاتح جمع «مِفْتَحْ» (بر وزن بهتر) به معناى كليد، و جمع «مَفْتَح» (بر وزن دفتر) به معناى خزينه و مركز نگاهدارى اشيا آمده است،(1)و مفسّران هر دو تفسير را براى آيه ذكر كردهاند، گاه گفتهاند تمام خزانههاى غيب نزد خداست، و گاه گفتهاند تمام كليدهاى غيب، و نتيجه هر دو يكى است، هرچند تعبيرها متفاوت است.
گرچه بعضى از مفسّران، با استفاده از آنچه در صحيح بخارى در تفسير آن، آمده است، اين آيه را اشاره به امور پنجگانهاى دانستهاند كه در آخر سوره لقمان آمده است (2)، ولى پيداست كه مفهوم آيه، بسيار وسيع و گسترده است و تمام خزانهها و كليدهاى غيب را شامل مىشود، و آنچه در روايت درباره آخر سوره لقمان آمده ظاهراً بيان مصداقهاى روشنى از آن است، و لذا در ذيل آيه مورد بحث به تمام برگهايى كه از درختان جدا مىشود، و دانههايى كه در مخفيگاه زمين قرار مىگيرد، و هر تر و خشكى در عالم وجود دارد اشاره كرده و همه را در لوح محفوظ، لوح علم خدا ثابت مىشمرد.
در دوّمين آيه، خطاب به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم كرده است: «بگو غيب، فقط مخصوص خداست» فَقُلْ انَّمَا الْغَيْبُ للَّهِ
و اين در جواب مشركان لجوجى بود كه پيوسته معجزات اقتراحى (معجزاتى كه از سر لجاجت به عنوان بهانهجويى هر وقت به ميل خود پيشنهاد مىكردند) از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مىخواستند، بنابراين قرآن به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مىگويد كه در اين گونه امور از خود سلب مسئوليت كند، چون اينها از اسرار غيب است و علم آن فقط نزد خداست، و هر زمان او اراده كند، فرمانش را صادر مىكند، و هرگز تسليم خواستههاى كودكانه بهانه جويان نخواهد شد!
همين معنا در سومين آيه با تعبير ديگرى آمده است كه خداوند به پيامبرش تعليم مىدهد در برابر بهانه جويانى كه پيوسته سؤال از زمان وقوع قيامت مىكردند بگويد كه اين از اسرار غيب است، و هيچ يك از كسانى كه در آسمان و زمين هستند، از غيب آگاه نيستند و نمىدانند كى قيامت برپا مىشود و آنها برانگيخته خواهند شد؟ قُلْ لا يَعْلَمُ مَنْ فِى الْسَمَاوَاتِ وَ الْارْضِ الْغَيْبَ الَّا اللَّهُ وَ مَا يَشْعُرونَ ايَّانَ يُبْعَثُونَ
گرچه مورد نزول اين مسأله رستاخيز است ولى مفهوم آيه گسترده است و تمام عيوب را شامل مىشود.
در چهارمين آيه به پيامبرش صريحاً دستور مىدهد: «بگو: من هرگز به شما نمىگويم خزائن خدا نزد من است، و من آگاه از غيب نيستم، بلكه من تنها پيروى از وحى الهى كه بر من فرستاده مىشود مىكنم» قُلْ لَّاأَقُولُ لَكُمْ عِندِى خَزَائِنُ اللَّهِ وَلَا أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَلَا أَقُولُ لَكُمْ إِنِّى مَلَكٌ إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا يُوحَى إِلَىَ
اين سخن نيز در برابر مشركان لجوجى بود كه هر روز تقاضاى معجزهاى داشتند،
و هرگز هم با مشاهده آن قانع نمىشدند، و از او مىخواستند كه آنها را از اسرار غيب آگاه كند.
جمله «انْ اتَّبِعُ الَّا مَا يُوَحى الَىَّ» (تنها از آنچه بر من وحى مىشود پيروى مىكنم) كه در ذيل آيه آمده را به خوبى به خاطر بسپاريد كه يكى از كليدهاى حل مشكل علم پيامبران است، و بخواست خدا مشروحاً از آن سخن خواهيم گفت.
نظير همين معنا در آيه 31 هود با مختصر تفاوتى آمده است مىفرمايد وَ لَااقُولُ لَكُمْ عِنْدِى خَزَائِنُ اللَّهِ وَ لَااعْلَمُ الْغَيْبَ (با اين تفاوت كه اولى از زبان پيامبر اسلام است و دوّمى از زبان نوح).
در پنجمين آيه به تعبير جديدى در اين زمينه برخورد مىكنيم كه پيامبر مأمور مىشود استدلال لطيفى علم غيب را از خود نفى كند، به او دستور مىدهد «بگو:
من مالك هيچگونه سود و زيانى براى خويشتن نيستم، مگر آنچه را خدا بخواهد، اگر از غيب آگاه بودم منافع فراوانى براى خود فراهم مىساختم، و هيچ بدى به من نمىرسيد» قُلْ لَاامْلِكُ لِنَفْسِى نَفْعاً وَ لَاضَرَّاً الَّا مَا شَاءَ اللَّهُ وَ لَوْ كُنْتُ اعْلَمُ الْغَيْبَ لَاسْتَكْثَرتُ مِنَ الْخَيْرِ وَ مَا مَسَّنِىَ السُّوءُ.
گرچه اين آيه بعد از آيهاى قرار گرفته كه از زمان قيامت قيامت و منحصر بودن علم آن به خداوند سخن مىگويد، ولى با اين حال مفهوم و استدلال آيه بسيار گسترده است.
مسلّم است بسيارى از منافع كه از دست انسان مىرود يا زيانهايى كه دامان او را مىگيرد ناشى از عدم آگاهى او از عاقبت كارها و اسرار غيب است، و اگر بر آنها آگاه بود هرگونه زيانى را از خود دفع مىكرد، و هرگونه منفعتى را فراهم مىساخت، و اينكه نمىتواند چنين كند دليل بر عدم آگاهى او از اسرار غيب است.
در ششمين آيه به عنوان يكى از صفات ويژه خداوند، مىفرمايد: «او آگاه از غيب و شهود است» عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهَادَةِ.
اين تعبير كه در ده آيه از قرآن مجيد(1)به صورت يكى از صفات بارز الهى ذكر شده، نشان مىدهد كه تنها خداوند بزرگ احاطه بر غيب و شهود عالم هستى دارد، و چون به عنوان صفت ويژه ذكر شده و در مقام حصر است نشان مىدهد كه غير او حتى پيامبران مصداق «عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهَادَةِ» نيستند.
گرچه مفسّران در تفسير اين آيه احتمالات متعددى دادهاند بعضى آن را به معناى «عَالِمُ السِّرَ وَ الْعَلَانِيَّةِ» (آگاه بر پنهان و آشكار) و بعضى «مَا كَانَ وَ مَا يَكُونُ» (آنچه در گذشته يا حال و آينده واقع مىشود) و بعضى «عالم به آخرت و دنيا» و بعضى به «عالم بر آنچه بر بندگان آشكار است يا از آنها نهان است» تفسير كردهاند(2)ولى روشن است كه تمام اينها در معناى آيه جمع است، زيرا دو كلمه «غيب» و «شهاده» كه هر دو با «الف و لام جنس» كه در اينجا به معناى عموم است ذكر شده، تمامى غيب و شهود را اعم از گذشته و آينده، دنيا و آخرت، پوشيده و پنهان، آسمان و زمين، ماديات و مجردات، را شامل مىشود.
گرچه اين تعبير در آيات دهگانهاى اشاره شد در هر مورد به منظورى ذكر شده است و قرآن در هر مورد نتيجهاى از آن مىگيرد، ولى مفهوم آن همهجا يكى است، و آن احاطه علمى خداوند بر اسرار غيب و شهود است كه مخصوص ذات پاك اوست.
نتيجه
از مجموع تعبيرات ششگانه فوق كه بعضى كراراً در آيات قرآن ذكر شده، به خوبى مىتوان نتيجه گرفت كه علم غيب و احاطه به اسرار نهان، مخصوص ذات پاك خداست.
گروه دوّم
اكنون به سراغ گروه دوّم از آيات مىرويم كه پيامبران را سهيم در علم غيب مىشمرد، بايد آنها را دقيقاً بررسى كنيم تا دليل عدم تضاد آنها با گروه اوّل كه در لابهلاى همين آيات نهفته شده روشن شود.
1- عَالِمُ الْغَيْبِ فَلَا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ احَداً* الَّا مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ فَانَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً* لِيَعْلَمَ انْ قَدْ ابْلَغُوا رِسَالَاتِ رَبِّهمْ وَ احَاطَ بِمَا لَدَيْهِمْ وَ احْصى كُلَّ شَىْءٍ عَدَداً
(جن 26 تا 28)
2- وَ مَا كَانَ اللَّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَلكِنَّ اللَّهَ يَجْتَبى مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشآءُ
(آلعمران 179)
3- وَ انَبِّئُكُمْ بِمَا تَأْكُلُونَ وَ مَا تَدَّخِرونَ فى بُيُوتِكُمْ
(آلعمران 49)
ترجمه
1- عالم الغيب اوست، و هيچكس را بر اسرار غيبش آگاه نمىسازد- مگر رسولانى كه آنها را برگزيده است و مراقبينى از پيش رو و پشت سر براى آنها قرار مىدهد- تا بداند پيامبرانش
رسالتهاى پروردگارشان را ابلاغ كردهاند و او به آنچه نزد آنها است احاطه دارد و هرچيزى را احصا كرده است.
2- ... و (نيز) ممكن نبود كه خداوند شما را از اسرار نهان آگاه سازد (تا مؤمنان و منافقان را از طريق علم غيب بشناسيد زيرا اين بر خلاف سنت الهى است) ولى خداوند از ميان رسولان خود هركس را بخواهد بر مىگزيند.
3- ... و از آنچه مىخوريد و در خانه خود ذخيره مىكنيد به شما خبر مىدهم.
تفسير و جمعبندى
در نخستين آيه ابتدا خداوند به عنوان «عالم الغيب» مطلق، يعنى كسى كه از تمام اسرار پنهان آگاه است، توصيف شده، مىفرمايد: «آگاه از اسرار غيب اوست» عَالِمُ الْغِيْبِ بعد به عنوان استثنا مىفرمايد: «مگر رسولى را كه او برگزيده و از وى راضى شده»! الَّا مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ
يعنى خداوند به چنين رسولانى آنچه از اسرار غيب بخواهد مىآموزد، بنابراين آنها از خود چيزى درباره غيب نمىدانند، ولى با تعليم الهى از آن آگاه مىشوند.
سپس مىافزايد: «خداوند مراقبينى از پيش رو، و پشت سر، همراه او مىفرستد (تا او را از هرگونه انحراف حفظ كند).
اين تعبير هم دليلى است بر مقام عصمت پيامبران و هم تأكيدى است بر علم آنها به اسرار غيب.
البتّه اين در صورتى است كه «رَصَدْ» را به معناى «مراقب» يا «مراقبين» از فرشتگان الهى بدانيم، ولى براى اين جمله تفسيرهاى ديگرى نيز شده، از جمله اينكه منظور از «رصد» طرقى است كه او را نسبت به گذشتگان يا نسبت به آيندگان آگاه مىكند (جمله «مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ» اشاره به حوادث پيشين و «مِنْ خَلْفِهِ» اشاره به حوادث آينده است).
و گاه گفته شده اشاره به حافظانى است از فرشتگان كه پيامبران را از شر دشمنان حفظ مىكردند.(1)
ولى در هر حال دلالت صدر آيه بر آگاهى پيامبران بر اسرار غيب به تعليم الهى جاى ترديد نيست.
اما در مورد جمله «لَيَعْلَمَ انْ قَدْ ابْلَغُوا ...» كه بعد از اين آيه آمده و چگونگى پيوند آن با آيه قبل مفسّران احتمالات زيادى دادهاند كه غالب آنها بر خلاف ظاهر آيه، و باعث ناهماهنگى ضميرها، بلكه ناهماهنگى جملههاى آيه مىشود.
آنچه صحيحتر به نظر مىرسد اينكه ضميرها در «لِيَعْلَمَ» و «احاطَ بِمَا لَدَيْهِمْ» و «احْصى كُلَّ شَىْءٍ عَدَداً» تمام به خدا برگردد، و ضمير در «ابْلَغُوا» يا اشاره به پيامبران است و يا اشاره به فرشتگان الهى كه مأمور ابلاغ وحى بودند، بنابراين مفهوم آيه در مجموع چنين مىشود: «هدف از تعليم اسرار غيب يا از مراقبت ملائكه اين است كه خدا بداند پيامبرانش رسالتهاى پروردگارش را ابلاغ كردهاند، و خدا به آنچه نزد آنهاست احاطه دارد و هر چيزى را احصا كرده است».
البتّه منظور از جمله لِيَعْلَمَ (تا خداوند بداند) اين نيست كه چيزى را نمىدانسته و آگاه شده است، بلكه منظور تحقق عينى علم خداوند است كه از آن تعبير به علم فعلى مىشود، يعنى هدف اين بود كه علم خداوند درباره ابلاغ رسالت عينيت خارجى پيدا كند و حاصل گردد.
نتيجه اين مىشود كه آگاهى انبيا از اسرار غيب از سوى پروردگار يا به وسيله فرشتگان سبب تكميل ابلاغ رسالت و تحكيم پايههاى نبوت انبيا بوده است (دقت كنيد).
1) بايد توجه داشت كه« رصد» در اصل به معناى مراقبى است كه در كمينگاهى قرار مىگيرد و اوضاع را تحت مراقبت قرار مىدهد و شايد اطلاق اين واژه بر طريق( راه) از اينجا گرفته شده باشد و گرنه ريشه اصلى طبق گفته مقاييس اللغة، و راغب در مفردات، همان است كه در بالا گفته شد.
در دوّمين آيه بعد از آنكه آگاهى توده مردم را بر غيب نفى مىكند، انبيا را از آن استثنا كرده، مىفرمايد: «ممكن نبود خداوند شما را از اسرار نهان آگاه سازد، ولى خدا از ميان رسولانش هركس را بخواهد بر مىگزيند (و از اسرار غيب به او مىآموزد) وَ مَا كَانَ اللَّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَجْتَبى مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشآءُ.
گرچه در بدو نظر در اين آيه صريحاً اشارهاى به مسأله تعليم اسرار غيب به انبيا نشده ولى با توجه به اينكه جمله «لكِنَّ اللَّهَ ...» به صورت استدارك و استثناست مفهوم آيه اين است كه خدا گروهى از رسولان را بر مىگزيند و به آنها تعليم غيب مىدهد.(1)
درست است كه آغاز آيه اشاره به حوادثى است كه صفوف منافقان را از صفوف مؤمنان جدا مىسازد و اسرار درون آنها را آشكار مىكند، ولى پيداست كه اين شأن نزول مفهوم كلى آيه را محدود نمىكند، زيرا سخن از عدم آگاهى توده مردم از غيب، و آگاهى انبيا بر آن به تعليم الهى است.
ضمناً از اين آيه استفاده مىشود كه آگاهى بر غيب مقام والايى است كه تنها به پيامبران الهى داده مىشود، و در واقع تكميل كننده برنامههاى آنها و سبب تحقق يافتن اهداف آنان است (دقت كنيد).
در اينجا دو سؤال مطرح مىشود:
1- با توجه به اينكه مىدانيم غير از انبيا و امامان معصوم جمعى از صلحا كه داراى قلبهاى نورانى هستند و به مراحلى از شهود رسيدهاند از گوشهاى از اسرار غيب با
1) مشهور مفسّران همين معنا را در تفسير آيه پذيرفتهاند، ولى بعضى احتمالات ضعيفى ذكر كردهاند كه طبق آن آيه ارتباطى با مسأله آگاهى انبيا به علم غيب ندارد، شأن نزولهايى كه در بعضى از تفاسير مانند روحالمعانى آمده است نيز شاهد همان تفسير مشهور است.
خبر مىشوند، اين چگونه با نفى مطلق آگاهى توده مردم از اسرار غيب كه در آيه فوق است سازگار مىباشد؟
پاسخ
از آنجا كه اين اطلاعات نسبت به آگاهى پيامبران، محدود و ناچيز است، در آيه به حساب نيامده، و به تعبير ديگر منظور نفى آگاهىهاى وسيع نسبت به اسرار غيب است و اين معنا درباره غير انبيا صادق است.
اين احتمال نيز وجود دارد كه دو آيه فوق مفهوم گستردهاى دارد كه هم انبيا را شامل مىشود و هم فرشتگان را و ارباب كشف و شهود كه از طرق مجاهدات نفسانى و رياضات مشروع و هدايتهاى معصومين به جايى رسيدهاند زيرا آنها آگاهىهاى خود را از طريق ارتباط با پيامبران و امامان و يا فرشتگان پيدا مىكنند، بنابر اين خداوند علم غيب را تنها در اختيار رسولانش قرار مىدهد، و ديگران از رسولان پروردگار استفاده مىكنند، همانگونه كه مثلًا «مريم» يا همسر ابراهيم «ساره» از طريق فرشتگان الهى به بعضى اسرار غيب در مورد تولد حضرت عيسى يا تولّد حضرت اسحاق و يعقوب آشنا شدند.
اين احتمال نيز وجود دارد كه علوم عينى بر سه گونه است: بخشى از آن مخصوص ذات پاك خداست و هيچكس جز او از آن آگاه نيست، حتى پيامبران مرسل و فرشتگان مقرّب (مانند علم به زمان قيام قيامت و امثال آن).
دوّم علوم غيب خاصّى است كه خداوند در اختيار معصومين (پيامبران و امامان و ملائكه مقرّبين) قرار مىدهد، و قسم سوّم، علومى است كه در اختيار گروهى از پاكان و نيكان كه به مقام شهود مىرسند، و حجابها از برابر چشم دل آنها كنار مىرود، قرار مىگيرد (مانند آنچه درباره جمعى از صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و صحابه ائمه هدى عليهم السلام همچون سلمان و ابوذر و ميثم تمّار و رشيد هجرى و امثال آنها نقل شده است، و يا در عصر ما درباره جمعى از علماى ماضين يا معاصرين نقل مىشود).
و مىتوان قسم اوّل را غيب «خاص الخاص»، و دوّم را «خاص» و سوّم را «عام» نام نهاد.
تعبيراتى مانند فَلَا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ ... ممكن است اشاره به همين معنا باشد زيرا واژه «غَيْبِهِ» دلالت بر اسرار غيبى خاصّى دارد.
2- سؤال ديگر اينكه: علاوه بر آنچه در مورد صالحان از ارباب كشف و شهود گفته شد، كراراً شنيدهايم كه گروهى از كاهنان در زمان جاهليت، و يا مرتاضان در عصر ما كه داراى تقوا و ايمان نيستند گاهى از اسرار غيب خبر مىدهند و مطالبى را پيشگويى مىكنند كه بعداً واقع مىشود يا از امورى كه از چشم مردم پنهان است خبر مىدهند، آيا اين معنا با آن چه در آيات بالا آمد منافات ندارد؟
پاسخ اين سؤال با توجه به يك نكته روشن مىشود و آن اينكه پيشگويىهاى مرتاضان و اخبار غيبى كاهنان هيچگاه اخبار مطمئن و خالى از اشتباه نبوده و نيست، گاه درست از آب در مىآمده و گاهى خطا، و هر دو نمونههاى فراوانى دارد، بنابراين اخبار و اطلاعات آنها را هرگز نمىتوان به عنوان علم غيب معرفى كرد، لذا گاه خود آنها نيز اعتراف مىكنند كه اطلاعات ما از طريق شياطين است و آنها هميشه به ما راست نمىگويند!
يا به تعبير ديگر آنها بر اثر رياضت اشباحى را در افق ذهنشان از دور مىبينند، و اين اشباح را پيش خود تفسير مىكنند، گاه اين تفسيرها درست است و گاه خطا، همچون خوابهايى است كه افراد مىبينند كه گاه تعبير آنها درست و گاه نادرست مىباشد.
اين آگاهىهاى آميخته با شك و مطالب نادرست هرگز نمىتواند به عنوان علم غيب تلقى شود، و اشكالى در تفسير آيه ايجاد كند.
در سوّمين آيه مورد بحث سخن از آگاهى مسيح به اسرار غيب است كه صريحاً به
عنوان يك معجزه اظهار مىداشت و در برابر كسانى كه نسبت به دعوت او در شك بودند چنين مىگفت: «من نشانهاى از سوى پروردگارتان براى شما آوردهام، من از گل چيزى به شكل پرنده مىسازم سپس در آن مىدمم، و به فرمان خدا پرندهاى مىشود، و كور مادرزاد و مبتلايان به برص را بهبودى مىبخشم، و مردگان را زنده مىكنم».
سپس مىافزود: «من از آنچه مىخوريد، و در خانه خود ذخيره مىكنيد، به شما خبر مىدهم»! وَ انَبِّئُكُمْ بِمَا تَأْكُلُونَ وَ مَا تَدَّخِرُونَ فى بُيُوتِكُمْ
و به اين ترتيب ساختن يك پرنده زنده از گل، و شفا دادن بيماران غير قابل علاج، و زنده كردن مردگان را، در كنار خبر دادن از اسرار غيب قرار داده، و آنها را دلايل نبوت خويش مىشمرد.
مسلّم است غذايى كه مردم مىخورند و يا در خانهها ذخيره مىكنند مربوط به زندگى شخصى و خصوصى آنهاست، و معمولًا ديگران از آن آگاه نيستند، هرگاه كسى از اين جزئيات آگاه باشد دليل بر آگاهى او بر غيب است.
بعضى از مفسّران گفتهاند اين دو مورد به عنوان دو مثال است و آگاهى مسيح هرگز محدود به اينها نبوده، و بسيارى از اسرار غيب را مىدانسته است.
علاوه بر آنچه گفته شد آيات متعددى در قرآن مجيد وجود دارد كه مصداق روشن آگاهى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم نسبت به بعضى از حوادث آينده است كه جزء اسرار غيب محسوب مىشود، مانند آيات آغاز سوره روم: غُلِبَتِ الرُّومُ فى ادْنَى الارْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلّبَهُم سَيَغْلِبُونَ فى بِضْعِ سِنينَ: «روميان مغلوب شدند در يك سرزمين نزديك، و آنها بعد از اين مغلوبيت به زودى در عرض چند سال غالب خواهند شد» (روم 2 تا 4).
مسلّماً خبر دادن از پيروزى يك كشور مغلوب در آينده نزديك (در عرض چند سال) آن هم با اين صراحت و قاطعيت، چيزى نيست كه بشر از طرق عادى به آن
احاطه يابد، بنابراين مصداق بارز علم غيب است.
در جاى ديگر خطاب به مسلمانان كرده، مىگويد لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ انْ شاءَ اللَّهُ آمِنينَ: «شما مسلّماً به خواست خدا در نهايت امنيّت وارد مسجد الحرام خواهيد شد» (فتح 27).
اين سخن را زمانى فرمود كه مشركان در مكه با قدرت حكومت مىكردند و آنقدر توانايى داشتند شرايط صلح حديبيه را به ظاهر بر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم تحميل كنند، بنابراين خبر پيروزى سريع مسلمانان بر آنها به طورى كه بتوانند مانع بزرگ را از سر راه خود بردارند و در نهايت امنيّت وارد مسجد الحرام شوند جز خبر غيبى نخواهد بود.
در جاى ديگر هنگامى كه يكى از همسران پيامبر رازى را كه آن حضرت نزد او داشت مخفيانه براى ديگران بيان كرده بود و حضرت از اين كار آگاه شد، همسرش پرسيد: مَنْ انْبَأكَ هَذَا: «چه كسى تو را از اين موضوع آگاه كرد»؟!
فرمود: «خداوند دانا و آگاه، مرا با خبر ساخت» نَبَّأنِىَ الْعَلِيمُ الخَبِيرُ (تحريم 3).
و نيز هنگامى كه جمعى از منافقين كارهاى خلاف خود را پوشاندند و براى عدم شركت در جنگ تبوك عذرهاى دروغين آوردند، پيامبر به آنها فرمود: لَاتَعْتَذِرُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَكُمْ قَدْ نَبَّأَنَا اللَّهُ مِنْ اخْبَارِكُمْ: «عذر نياوريد، ما هرگز سخنان شما را تصديق نخواهيم كرد، خداوند ما را از اخبار شما آگاه ساخته است»! (توبه 94).
در مورد ديگر با صراحت خبر از شكست قاطعان مشركان مىدهد در حالى كه ظاهراً در كمال قدرت بودند، مىفرمايد: «كفار مىگويند ما جمعيت متحد و نيرومندى هستيم، از مخالفانمان انتقام مىگيريم، و بر آنها پيروز مىشويم» امْ يَقُولُونَ نَحْنُ جَميعٌ مُنْتَصِرٌ.
بلافاصله مىافزايد: «به زودى جمعشان شكست مىخورد و فرار مىكنند» سَيُهْزَمُ الْجَمْعُ وَ يُوَلّوُنَ الدُّبُرَ (قمر 44 و 45).
بىشك زمانى كه اين آيات در مكه نازل شد مسلمانان در اقليّت شديد بودند و
دشمن در اوج قدرت، و پيش بينى چنين پيروزى نزديك و سريعى از طرق عادى غير ممكن بود، ولى چيزى نگذشت كه در نخستين برخورد مسلحانه با دشمن يعنى جنگ بدر ضربه سهمگينى بر آنها وارد ساختند، سپس پيروزىها يكى پس از ديگرى پيش آمد، و در مدت كوتاهى تمام جزيره عربستان زير پرچم اسلام قرار گرفت.
شبيه همين معنا در سوره توبه (آيه 14 و 15) آمده است، مىفرمايد: «با آنها پيكار كنيد كه خداوند آنان را به دست شما مجازات مىكند، و آنها را رسوا مىسازد، و سينه گروهى از مؤمنان را شفا مىبخشد (و بر دل آنها مرهم مىنهد) و خشم دلهاى آنها را از بين مىبرد» قَاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِايْديكُمْ وَ يُخْزِهِمْ وَ يَنْصُرْكُمْ عَلَيْهِمْ وَ يَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنينَ* وَ يُذْهِبْ غَيْظَ قُلُوبِهِمْ
و باز شبيه همين معنا در سوره آلعمران آيه 111 آمده روى سخن را به ياران پيامبر كرده مىفرمايد: «آنها (يهود و نصارى) اگر با شما پيكار كنند به شما پشت مىكنند (و فرار خواهند كرد) سپس كسى آنها را يارى نمىكند» وَ انْ يُقَاتِلُوكُمْ يُوَلُوكُمُ الْادْبارَ ثُمَّ لَا يُنْصَروُنَ
تعبيراتى كه در اين آيات است همه به طور قاطع خبر از پيروزى مسلمين و شكست دشمنانشان مىدهد، خبرى كه در آن زمان براى كسى باور كردنى نبود.
همين معنا به شكل ديگرى در سوره قصص آيه 85 آمده است كه وقتى پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم بر اثر فشار شديد مشركان كه در آن زمان بسيار نيرومند بودند مجبور شد سرزمين مقدّس مكه را ترك گويد آيه نازل شد و به او چنين فرمود: «همان كسى كه قرآن را بر تو فرض كرد تو را به جايگاه و زادگاهت باز مىگرداند»! انَّ الذّى فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْانَ لَرَادُّكَ الى مَعادٍ.
اين بشارت قاطع در آن هنگام كه مسلمانان ظاهراً بسيار ضعيف بودند چيزى جز يك خبر غيبى نبود.
و در تعبير ديگرى در آن هنگام كه دشمنان خوشحالى مىكردند كه از پيامبر نسلى باقى نمىماند كه آيين او را نگهدارى كند، زيرا تنها يادگار او دخترش فاطمه
زهرا عليها السلام بود و لذا مىگفتند «محمّد ابتر است» سوره كوثر نازل شد و اين بشارت قاطع را به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم داد كه ما «خير كثير» و با بركت به تو عطا كرديم ... مسلّماً دشمن تو ابتر و بلاعقب است» انَّا اعْطَيْنَاكَ الْكَوثَرَ .... انَّ شَانِئَكَ هُوَ الْابْتَرُ.
و امروز مىبينيم كه نسل آن بزرگوار از طريق دخترش فاطمه زهراء عليها السلام در تمام جهان منتشرند و بزرگان زيادى از آنها برخاستند كه پيوسته در خدمت اسلام بودند.
و كسانى كه اين سخن را درباره پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىگفتند (مشركان قريش) چنان تار و مار شدند كه امروز از آنها خبرى نيست و اگر هم چيزى باقيمانده باشد شناخته نمىباشد، بنابراين آنها ابتر شدند و پيامبر داراى نسلى عظيم.
در سوره نحل آيه 8 به نكته ديگرى برخورد مىكنيم كه از اخبار غيبى قرآن است مىفرمايد: «خداوند اسبها و استرها و درازگوشها را آفريد تا بر آنها سوار شويد، و نيز مايه زينت شما باشد، و چيزها (وسايل نقليه ديگرى) مىآفريند كه شما نمىدانيد» وَ الْخَيْلَ وَ الْبِغَالَ وَ الْحَمِيرَ لِتَركَبُوهَا وَ زِينَةً وَ يَخْلُقُ مَا لَاتَعْلَمُونَ
گرچه بسيارى از مفسّران پيشين جمله «وَ يَخْلُقُ مَا لَاتَعْلَمُونَ» را اشاره به حيواناتى مىدانند كه در آينده آفريده مىشود، يا رام انسانها مىگردد، و يا تمام اشياى مفيدى كه خداوند در آينده مىآفريند اعم از حيوانات و غير آنها.
ولى همانگونه كه بعضى از مفسّران اخير (مانند مراغى و سيّد قطب در فى ظلال) اشاره كرده درك مفهوم اين جمله براى ما كه در عصر مركبهاى سريع السير ماشينى زندگى مىكنيم بسيار آسانتر است، و خبرى است كه قرآن مجيد از عصر ما داده، و تعبير به يَخْلُقُ (خداوند مىآفريند) منافاتى با اختراع آنها از سوى انسانها ندارد زيرا اوّلًا كار انسان تركيب و بهم پيوستن موادى است كه خداوند آفريده، ثانياً ابتكار او در اختراع اين وسايل نيز مولود استعداد خدا داد است! تمام اين آيات نشان مىدهد كه خداوند بخشى از علم غيب خود را در اختيار پيامبرش قرار داده است.
تا اينجا دو گروه از آيات را كه پيرامون علم غيب سخن مىگفتند بيان كرديم گروهى نفى مطلق علم غيب از انبيا مىكرد، و گروهى اثبات علم غيب مىنمود، هنگامى كه اين دو گروه در كنار هم چيده شود طريق جمع آنها و فهم مفهوم اصلى و مقصود نهايى كار آسانى است (و اين چيزى است كه با روش تفسير موضوعى ميسر مىشود).
آرى از مجموع تمام اين آيات به خوبى استفاده مىشود كه علم غيب به طور مطلق و بدون هيچ قيد و شرط «بالذات» مخصوص ذات پاك خداست.
اوست كه احاطه بر تمام عالم غيب و شهود دارد و اين علم قائم به ذات مقدس اوست و از او جدا نيست.
ولى ديگران (مانند پيامبران- امامان معصوم و فرشتگان) تنها از طريق تعليم الهى مىتوانند از اسرار غيب آگاه شوند.
به تعبير ديگر از معروفترين طرق جمع ميان اين آيات اين است كه منظور از اختصاص علم غيب به خدا «علم ذاتى و استقلالى» است، لذا غير او هيچگونه آگاهى از اسرار غيب مستقلًا ندارد بلكه هرچه دارند از ناحيه خداست و از طريق تعليم و لطف و عنايت اوست و در واقع جنبه «غير استقلالى» دارد.
شواهد اين جمع در آيات فوق متعدد است كه با بررسى مجدد كاملًا روشن مىشود.
در احاديث نيز اشاره لطيفى به اين امر شده است:
از جمله در نهجالبلاغه آمده است كه روزى على عليه السلام از حوادث آينده در ضمن سخنان خود خبر مىداد (و حمله مغول را به كشورهاى اسلامى پيشبينى مىفرمود).
كَانّى اراهُمْ قَوْمَاً كَأَنَّ وُجُوهَهُمُ الْمَجَانُّ الْمُطَرَقَةُ ... يكى از ياران عرض كرد: لَقَدْ اعْطِيتَ يَا امِيرَالْمُؤْمِنِينَ عِلْمَ الْغَيْبِ: «اى اميرمؤمنان علم غيب به تو داده شده است؟»
حضرت خنديد و فرمود: لَيْسَ هُوَ بِعِلْمِ غَيْبٍ، وَ انَّما هُوَ تَعَلُّمٌ مِنْ ذى عِلْمٍ: «اين علم
غيب نيست، اين علمى است كه از صاحب علمى (پيامبر) آموختهام».(1)
دوّمين راه جمع ميان اين دو گروه از آيات آن است كه گفته شود علم غيبى كه مخصوص خداست آگاهى بر لوح محفوظ است كه آنچه در آن است بىكم و كاست تحقق مىيابد (و در حقيقت علم به علت تامّه اشياست كه هيچ گاه از معلول آن جدا نخواهد بود) و اما پيامبران و امامان معصوم از لوح محو و اثبات با خبرند، كه قابل دگرگونى و تغيير است، زيرا علم به «علل ناقصه» است نه «علت تامه» يا به تعبير ديگر ممكن است موانعى بر سر راه آن پيدا شود و دگرگون گردد، يا شرايط آن به كمال نرسد و دگرگون شود، همانگونه كه در حديث از امام على بن الحسين عليه السلام آمده است كه فرمود: لَولَا آيَةٌ فى كِتَابِ اللَّهِ لَحَدَّثْتَكُمْ بِمَا كَانَ وَ مَا يَكُونُ الى يَوْمِ الْقِيَامَةِ! فَقُلْتُ لَهُ ايَّةَ آيَةٍ؟ فَقَالَ قَوْلَ اللَّهِ يَمْحُو اللَّهُ مَا يَشَاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ امُّ الْكِتَابِ: «اگر آيهاى در قرآن مجيد نبود من شما را از آنچه در گذشته روى داده، و حوادثى كه در آينده تا قيامت روى مىدهد، آگاه مىساختم! كسى عرض كرد كدام آيه؟ فرمود: آنجا كه خداوند مىفرمايد: او هر چيزى را بخواهد ثابت مىدارد، و ام الكتاب (لوح محفوظ) نزد اوست».(2)
سوّمين راه جمعى كه براى اين آيات گفتهاند آن است كه اسرار غيب به دو بخش تقسيم مىشود: قسمتى مخصوص ذات خداست و هيچكس جز او نمىداند، و قسمتى كه آن را به انبيا و اوليا خود مىآموزد، چنانكه در نهجالبلاغه در ذيل همان خطبه كه در بالا اشاره شد، مىفرمايد وَ انَّمَا عِلْمُ الْغَيْبِ عِلْمُ السَّاعَةِ وَ مَا عَدَّدَهُ اللَّهُ سُبْحَانَهُ بِقَوْلِهِ: انَّ اللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَ يَعْلَمُ مَا فِى الْارْحَامِ وَ مَا تَدْرى نَفْسٌ مَاذَا تَكْسِبُ غَداً وَ مَا تَدْرى نَفْسٌ بِاىِّ ارْضٍ تَمُوتُ: علم غيب تنها علم به زمان وقوع قيامت است، و آنچه خداوند در اين آيه برشمرده (آيه آخر سوره لقمان كه مىفرمايد: آگاهى از زمان قيامت مخصوص خداست، و اوست كه باران را نازل
مىكند هيچكس از كم و كيف و جزئيات آن باخبر نيست هرچند اصل وقوع آن با ظن و گمان قابل پيشبينى باشد) و آنچه در رحم مادران است مىداند (نه تنها از جنسيت آنها با خبر است بلكه از تمام استعدادها و ويژگىهايى كه در جسم و جان آنها مىباشد خبر دارد) و هيچكس نمىداند كه فردا چه مىكند و در چه سرزمينى مىميرد (منظور از علم تفصيلى به اين امور است).
سپس در ذيل اين سخن مىافزايد فَيَعْلَمُ اللَّهُ سُبْحَانَهُ مَا فِى الْارْحامِ مِنْ ذَكَرٍ اوْ أُنْثَى وَ قَبيحِ او جَميلٍ، وَ سَخِىٍّ اوْ بَخِيلٍ، وَ شَقِىٍّ اوْ سَعيدٍ، وَ مَنْ يَكُونُ فِى النَّارِ حَطَباً، اوْ فِى الْجِنَانِ لِلنَّبِيِّينَ مُرَافِقاً فَهَذَا عِلْمُ الْغَيْبِ الَّذِى لَايَعْلَمُهُ احَدٌ الَّا اللَّهُ، وَ مَا سِوَى ذلِكَ فَعِلْمٌ عَلَّمُهُ اللَّهُ نَبِيَّهُ فَعَلَّمَنِيهِ، وَ دَعَالِى بِأَنْ يَعِيَهُ صَدْرى، وَ تَضْطَمُّ عَلَيْهِ جَوانِحى
«خداوند سبحان از آنچه در رحمها قرار دارد آگاه است، آيا پسر است يا دختر؟
زشت است يا زيبا؟ سخاوتمند است يا بخيل؟ سعادتمند است يا شقى، چه كسى آتشگيره دوزخ است، و چه كسى در بهشت همنشين پيامبران؟! اين علم غيبى است كه غير از خدا كسى نمىداند، ولى غير از آن علومى است كه خداوند به پيامبرش تعليم داده، و او را به من آموخته است و برايم دعا نموده است كه سينهام حافظ آن باشد و درونم را از آن مالامال سازد»!.(1)
به اين ترتيب آنچه مخصوص ذات پاك خداست علم به تمام خصوصيات و تفصيلات و شرح مربوط به تمام خصوصيات روحى و جسمى جنينهاست.
عين همين سخن را درباره نزول باران و زمان و مكان مرگ و اعمال انسانها مىتوان بيان كرد كه جزئيات اين امور را تنها خدا مىداند و بس.
چهارمين طريق جمع ميان اين آيات تفاوتگذارى در ميان «علم فعلى» و «علم شأنى و استعدادى» است، و چيزى از ديدگان علم نا محدود او پوشيده و پنهان نمىباشد، ولى انبيا و اوليا ممكن است بالفعل بسيارى از اسرار غيب را ندانند، اما در
1) نهجالبلاغه، خطبه 128.
هر مورد اراده كنند خداوند به آنها تعليم مىدهد (البته اين اراده نيز با اذن و رضاى خدا انجام مىگيرد- دقت كنيد).
اين مطلب به آن مىماند كه تمام اسرار نظامى يك كشور در كتاب بزرگى ثبت شده باشد و اين كتاب تنها در اختيار يك يا چند نفر از كارگزاران نظامى باشد كه با اجازه فرمانده كل قوا بتوانند آن را باز كنند و از آن آگاه شوند، در اينجا فرمانده اصلى همه را مىداند اما ديگران هر زمان بخواهند مىتوانند به آن كتاب اسرارآميز مراجعه كنند (البته فرض بر اين است كه با اذن و اجازه او مىتوانند آن كتاب را مطالعه و بررسى نمايند).
شاهد اين سخن رواياتى است كه مرحوم كلينى در كتاب كافى در فصلى كه تحت عنوان انَّ الْائِمَّةَ شاؤُا انْ يَعْلَمُوا عَلِمُوا: «امامان هرگاه اراده كنند چيزى را بدانند آگاه خواهند شد» جمعآورى كرده است.(1)
از مجموع آنچه گفتيم چنين نتيجه گرفته مىشود كه بدون شك انبيا و اوليا آگاهى از علم غيب دارند، و طرق جمع بين آيات مربوط به علم غيب را مىتوان در چهار طريق خلاصه كرد.
1- علم ذاتى و مستقل مخصوص خداست و علم انبيا و اوليا تبعى و وابسته به علم خدا مىباشد.
2- علم تفصيلى از آن خداست، و علم اجمالى از آن اوليا و انبياست.
3- علم به لوح محفوظ مخصوص خداست و علم به لوح محو و اثبات از آن انبيا و اولياست.
4- علم فعلى مخصوص خداست و علم بالقوّة از آن انبيا و اولياست.
1) اصول كافى، جلد 1، صفحه 258.
مسأله «علم غيب» درباره انبيا و اوليا در روايات اسلامى نيز بحث گستردهاى دارد، و تمام فرق اسلامى نمونههاى فراوانى را از علم غيب درباره پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم يا ائمه و پيشوايان خود نقل كردهاند، و اينكه بعضى از ناآگاهان مسأله علم غيب را به «شيعه» نسبت دادهاند، و يا گفتهاند شيعه عقيده دارد كه امامان اهلبيت عليهم السلام در اين صفت با خدا شريك هستند اشتباه بزرگى است كه قابل عفو و بخشش نيست، زيرا:
اوّلًا هيچ يك از علماى شيعه، هيچ انسانى را نه پيامبر اسلام و نه امامان را در هيچ صفت شبيه خدا نمىدانند، و اگر اعتقاد به علم غيب درباره آنها دارند همان مصداق «تعلّم من ذى علم» يعنى آموختن از صاحب علم، (امامان از پيامبر و پيامبر از خداوند بزرگ) است، و به تعبير ديگر همان گونه كه همه چيز ما از سوى خداست، و در تمام شئون هستى خود نيازمند و وابسته به او هستيم، همچنين علم غيب پيامبر و امامان از سوى خدا و وابسته به علم اوست.
ثانياً آگاهى بر غيب براى انبيا و اوليا چيزى است كه علاوه بر آيات قرآنى در روايات نيز به طور گسترده به چشم مىخورد و در كتاب اهل سنت علاوه بر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم جمعى از صحابه و غير صحابه را ذكر كردهاند كه به تمام اسرار غيب! يا بخشى از آن، آگاهى داشتهاند.
كافى است در اينجا خلاصه بحث محققانهاى را كه مرحوم علّامه امينى در جلد پنجم الغدير آورده است (به ضميمه روايات ديگرى كه براى تكميل آن ذكر مىشود) بياوريم:
1- در بسيارى از منابع معروف اهل سنت آمده است كه «حذيفه» مىگويد پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم علم مَا كَانَ وَ مَا يَكُونُ الى يَوْمِ الْقِيَامَةِ (آنچه بوده و آنچه تا روز قيامت
اتفاق خواهد افتاد) را به من تعليم كرد!(1)
2- در حديث ديگرى از «حذيفه» نقل شده است كه مىگفت: وَاللَّهِ انّى لَاعْلَمُ النّاسِ بِكُّلِ فِتْنَةٍ هِىَ كَائِنَةٌ فِيمَا بَيْنى وَ بَيْنَ السَّاعَةِ! «به خدا سوگند من از همه مردم آگاهترم به هر فتنهاى كه از امروز تا قيامت واقع مىشود»!(2)
3- در حديث ديگرى از صحيح مسلم مىخوانيم كه ابو زيد يعنى «عمر و بن اخطب» مىگويد: پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نماز صبح را خواند سپس بالاى منبر رفت و خطبه خواند خطبهاى كه تا ظهر ادامه پيدا كرد بعد نماز ظهر را بجا آورد، سپس منبر رفت تا موقع نماز عصر، سپس پايين آمد و نماز عصر بجا آورد، باز منبر رفت و خطبه خواند تا غروب آفتاب، فَاخْبَرنَا بِمَا كَانَ وَ بِمَا هُوَ كَائِنٌ فَاعْلَمُنَا احْفَظُنَا: «او به ما خبر داد از آنچه واقع شده و واقع خواهد شد، و آگاهترين ما كسى بود كه حفظ از همه بيشتر بود».(3)
سپس احاديث ديگرى از جمعى از صحابه و مانند آنها نقل مىكند كه آنها نيز گاه از مسائل غيبى خبر مىدادند، از جمله از تاريخ خطيب بغدادى از «ابى الحسين مالكى» نقل مىكند كه من سالها با «محمّد بن اسماعيل» مصاحبت داشتم و كرامات زيادى از او ديدم، از جمله اينكه هشت روز قبل از وفاتش به من گفت: من روز پنجشنبه هنگام مغرب وفات خواهم كرد، و روز جمعه قبل از نماز به خاك سپرده خواهم شد ... من اين سخن را تا روز جمعه فراموش كردم، ولى كسى به من خبر داد كه او فوت كرده
1) صحيح مسلم( كتاب الفتن باب اخبار النبى صلى الله عليه و آله و سلم فيما يكون الى قيام الساعه) مسند احمد، جلد 5، ص 386 و كتب ديگر.
2) مسند احمد، جلد 5، صفحه 388.
3) صحيح مسلم، جلد 4، صفحه 2217( باب اخبار النبى فيما يكون الى قيام الساعة از كتاب الفتن) از اين حديث معلوم مىشود يك روز تمام از طلوع فجر تا غروب آفتاب مشغول بيان اخبار غيب براى اصحابش بود.
است، من براى تشييع جنازه او حاضر شدم ناگهان ديدم مردم باز مىگردند، سؤال كردم چرا باز مىگردند گفتند بعد از نماز به خاك سپرده خواهد شد.
من گوش به حرف آنها ندادم و دنبال قضيه رفتم ديدم قبل از نماز جنازه را براى دفن مىبرند!.
سپس مرحوم علّامه امينى مىافزايد «اين مختصرى از بسيار است كه در كتابهاى «حفاظ» و شخصيتهاى آنان آمده، و روايات زيادى نقل كردهاند كه نشان مىدهد جمعى از آنها آگاهى بر غيب داشتند، و عجيب اينكه همه آن را به عنوان كرامت شمردهاند و احدى آن را شرك نمىداند»!(1)
و اما در روايات اهلبيت عليهم السلام مسأله علم غيب نيز به صورت گسترده ديده مىشود، از جمله مرحوم علامه مجلسى در «بحار الانوار» در، جلد 26 بابى در اين زمينه منعقد نموده است و دهها روايت درباره آگاهى امامان معصوم عليهم السلام از علم غيب آورده، و از جمله اين روايت است كه با تعبيرات مختلف از چندين طريق نقل شده است كه امام صادق عليه السلام فرمود: اتَرى مَنْ جَعَلَهُ اللَّهُ حُجَّةً عَلى خَلْقِهِ يَخْفى عَلَيْهِ شَىْءٌ مِنْ امُورِهِمْ؟:
«آيا تو فكر مىكنى كسى را كه خداوند حجت بر خلق قرار داده ممكن است چيزى از امور آنها بر او مخفى بماند»؟
و در تعبير ديگرى از همان امام مىخوانيم: انَّ اللَّهَ احْكَمُ وَ اكْرَمُ وَ اجَلُّ وَ اعْلَمُ مِنْ انْ يَكُونَ احْتَجَّ عَلى عِبَادِهِ بِحُجَّةٍ ثُمَّ يُغَيِّبُ عَنْهُ شَيْئاً مِنْ امُورِهِمْ: «خداوند حكيمتر، كريمتر، والاتر و آگاهتر از اين است كه حجتى براى بندگان خود قرار دهد سپس چيزى از امور آنها را از وى مخفى دارد».(2)
در نهج البلاغه نيز جملههاى متعددى مىيابيم كه از آگاهى گسترده على عليه السلام از علم
غيب خبر مىدهد، ولى همانگونه كه خودش در خطبه 128 بيان فرموده اينها علم غيب (استقلالى ذاتى) نيست، بلكه اينها تعلم از صاحب علم است (يعنى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم كه او هم از خدا آموخته بود)
اين اخبار غيبى در خطبههاى متعددى آمده است كه از جمله در خطبه 13 درباره حادثه آينده بصره
و در خطبه 47 درباره آينده كوفه
و در خطبه 57 در مورد بعضى از سلاطين بنىاميه
و در خطبه 59 درباره عدد كشتگان خوارج و اصحاب و يارانش، در جنگ نهروان پيش از آنكه آتش جنگ افروخته شود.
و در خطبه 60 در مورد سرنوشت آينده خوارج
و در خطبه 116 درباره ظهور و حجّاج و جنايات عجيب و وحشتناك او در آينده.
و در خطبه 128 در مورد فتنههاى عظيمى كه در بصره واقع خواهد شد (فتنه صاحب الزّنج يا اتراك و مغول)
و در خطبه 138 درباره حوادث آينده شام
و در خطبه 158 در مورد مظالم فجيع بنىاميّه
و در حكمت 369 درباره حوادث آخر زمان سخن مىگويد.
جالب اينكه در بسيارى از موارد روى جزئيات تكيه شده، و هرگز به ذكر كليّات كه ممكن است براى افراد باهوش غير معصوم قابل پيشبينى باشد قناعت نگرديده است، و به خوبى روشن است كه اين خبرها همه از آگاهى به علم غيب سرچشمه گرفته.
در اينجا به عنوان نمونه آنچه را در خطبه 59 در مورد خوارج نهروان آمده است يادآور مىشويم، فرمود:
مَضَارِعُهُمْ دُونَ النُّطْفَةِ! وَ اللَّهِ لَايُفْلِتُ مِنْهُمْ عَشَرَةٌ وَ لَايَهْلِكُ مِنْكُمْ عَشَرَةٌ!: «قتلگاه
آنها اين سو در كنار نهر است، به خدا سوگند از تمام آنها (ارتش خوارج) حتى ده نفر جان سالم بدر نمىبرد و از شما ده نفر كشته نخواهد شد»!
و در خطبه 60 هنگامى كه به اميرمؤمنان على عليه السلام عرض كردند: خوارج تار و مار شدند فرمود: كَلَّا! وَاللَّهِ انَّهُمْ نُطَفٌ فى اصْلابِ الرِّجَالِ، وَ قَرَاراتِ النِّسَاءِ، كُلَّمَا نَجَمَ مِنْهُمْ قَرْنٌ قُطِعَ، حَتّى يَكُونُ آخِرُهُمْ لُصوُصاً سلّابِينَ!: «نه، به خدا سوگند آنها نطفههايى در صلب مردان و رحم مادرانند، هرگاه شاخى از آنها سر بر آورد قطع مىشود، تا اينكه آخرين آنها دزدان و راهزنان خواهند بود»!
در اينجا به سركوبى خوارج در حكومتهاى مختلف و نيز پايان كار آنها اشاره فرموده است، و به گفته ابن ابى الحديد: «اين مسأله عيناً واقع شد، زيرا دعوت خوارج مضمحل گرديد و مردان فعال آنها از بين رفتند، و سرانجام اخلاف آنها دزدانى شدند متظاهر به فسق و فساد»!
سپس راجع به قسمتهاى مختلفى از تاريخ آنها و خروج بعضى از آنان در ايّام خلفا و درهم كوبيده شدن آنها به طور مشروح سخن گفته است.(1)
آخرين سخن اينكه مسأله علم به اسرار غيب چه درباره گذشته، چه درباره آينده، و چه درباره امورى كه الآن از نظرها پوشيده است، چيزى نيست كه بتوان آن را از نظر قرآن و احاديث اسلامى و تواريخ انبيا و اوليا انكار كرد، و اين مسأله آنقدر روشن است كه يكى از وجوه اعجاز قرآن را مشتمل بودن بر اخبار غيبى ذكر كردهاند، و در كتب اعجاز قرآن غالباً به موارد آن اشاره شده است، و ما در تفسير نمونه نيز در هر مورد ذيل آيه مربوط به اين قسمت سخن گفتهايم، مگر قرآن تعليم الهى به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم نيست؟ چه تفاوت مىكند از طريق قرآن تعليم دهد يا از غير طريق قرآن؟!
1) شرح نهجالبلاغه ابن ابى الحديد، جلد 5، صفحه 73.
در اينكه انبيا و امامان معصوم عليهم السلام از علم غيب به تعليم الهى آگاهند حرفى نيست، و دلايل آن مشروحاً در بحثهاى گذشته آمده.
ولى در چگونگى اين علم، و همچنين در وسعت و گسترش آن سخن بسيار است، و اين مسأله از پيچيدهترين مسائلى است كه در اين گونه مباحث به چشم مىخورد، اخبار متفاوتى در آن وارد شده و از سوى دانشمندان نيز اظهار نظرهاى مختلفى ديده مىشود، و مجموع احتمالات اساسى و قابل ملاحظه در اين مسأله به شرح زير است:
1- آنها همه چيز را «بالفعل» مىدانند، جز بخش ويژهاى كه مخصوص ذات پاك خداست، مانند علم پنجگانهاى كه در آخر سوره لقمان آمده و در بالا به آنها اشاره شد، و مانند علم به كنه ذات پروردگار و كنه اسما و صفات او.
شاهد اين سخن روايات متعددى است كه با صراحت مىگويد: امامان عِلْمُ مَا يَكُونُ وَ مَا هُوَ كَائِنٌ حَتّى تَقُومُ السَّاعَةُ (علم آنچه بوده و خواهد بود تا روز قيامت) را دارا هستند، و مسلّماً پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به طريق اولى آگاهى داشت.
مرحوم كلينى در اصول كافى، بابى تحت عنوان «انَّ الْائِمَّةَ عليهم السلام يَعْلَمُونَ عِلْمَ مَا كَانَ وَ مَا يَكُونُ وَ انَّهُ لَايَخْفى عَلَيْهِمُ الشَّىْءْ»: «امامان از آنچه در گذشته يا آينده واقع مىشود آگاهند و چيزى بر آنها مخفى نيست» آورده است.(1)
2- آنها همه اين امور را مىدانند اما «بالقوه» نه «بالفعل» يعنى هرگاه بخواهند و اراده كنند چيزى از اسرار غيب را بدانند خداوند به آنها الهام مىكند، و يا قواعد و اصولى نزد آنهاست كه با مراجعه به آن قواعد و اصول فتح باب مىشود و مىتوانند هر چيزى از اسرار غيب را بدانند، و يا كتبى نزد آنهاست كه به آن مىنگرند و از اسرار
1) اصول كافى، جلد 1، صفحه 258( مرحوم كلينى در اين باب 6 روايت ذكر كرده) و مرحوم علّامه مجلسى در مرآت العقول در جلد 3 از صفحه 129 تا 134 به شرح اين روايات پرداخته است.
غيب باخبر مىشوند، يا اينكه در هر حال كه خدا اراده كند و به اصطلاح حالت «بسط» به آنها دست دهد از اين اسرار با خبر مىشوند، و در حالى كه اين اراده برگرفته شود و به اصطلاح حالت «قبض» حاصل گردد، اين علوم موقتاً پنهان مىشود.
شاهد اين نظر (در شكل اوّل) رواياتى است كه مىگويد: امامان و پيشوايان معصوم هنگامى كه مىخواستند چيزى را بدانند مىدانستند، مرحوم كلينى در اين زمينه بابى در اصول كافى منعقد كرده تحت عنوان انَّ الْائِمَّةَ اذَا شَاؤُا انْ يَعْلَمُوا عَلِمُوا «امامان هرگاه اراده مىكردند چيزى را بدانند مىدانستند».(1)
اين بيان در مورد علم پيامبران و امامان بسيارى از مشكلات را نيز حل مىكند، از جمله اينكه چرا مثلًا امام حسن عليه السلام از كوزه زهرآلود آب نوشيد؟ و امام هشتم عليه السلام انگور يا انار زهر آلوده را تناول فرمود؟ چرا فلان فرد ناباب را به عنوان قضاوت يا فرماندارى انتخاب كردند؟ و چرا يعقوب از وضع خود اين همه نگران بود؟ با اينكه فرزندش مقامات عالى را طى مىكرد، و سرانجام فراق مبدل به وصال مىشد چرا ... و چرا ...؟
در تمام اين موارد ممكن است گفته شود آنها اگر مىخواستند بدانند مىدانستند، ولى آنها مىدانستند كه خداوند براى امتحان يا مصالح ديگر به آنها اجازه نداده است آگاهى پيدا كنند.
با ذكر يك مثال مىتوان اين مسأله را روشن ساخت: اگر كسى نامهاى به دست ديگرى بدهد كه در اين نامه اسامى افراد زيادى يا مقامات آنها ذكر شده باشد، و يا حقايق مكتوم ديگرى در آن آمده باشد.
او اگر بخواهد از اين حقايق با خبر بشود در نامه را باز مىكند و آگاه مىشود، ولى تا در نامه باز نشده از آنها با خبر نيست، ضمناً شخص بزرگى كه نامه را به دست او داده گشودن در نامه را موكول به اذن و اجازه خود كرده است.
1) همان مدرك، صفحه 258( در اين باب سه روايت به همين مضمون نقل شده است) مرحوم علّامه مجلسى در مرآت العقول نيز در جلد 3، صفحه 118 به آنها اشاره كرده است.
3- منظور از آگاهى معصومين از علم غيب آگاهى از تمام مسائلى است كه به نحوى با هدايت بشر ارتباط مستقيم يا غير مستقيم دارد، بنابراين آنها از تمام معارف و احكام و تواريخ انبيا و مسائل آفرينش و حوادث گذشته و آينده، تا آنجا كه ارتباط با هدايت انسانها دارد، بالفعل آگاهند، اما ضرورتى نيست كه خارج از اين دايره را براى آنها قائل شويم.
روايات متعددى كه سابقاً اشاره كرديم و مىگويد انَّ اللَّهَ احْكَمُ وَ اكْرَمُ وَ اجَلُّ وَ اعْظَمُ وَ اعْدَلُ مِنْ انْ يَحْتَجَّ بِحُجَّةٍ ثُمَّ يُغَيِّبُ عَنْهُ شَيْئاً مِنْ امُورِهِمْ: «خداوند حكيمتر و گرامىتر و بزرگوارتر و با عظمتتر و عادلتر از آن است كه حجتى (براى خلق) قرار دهد، سپس چيزى از امور آنها را از او مكتوم دارد»(1)اشاره به اين معناست.
در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم: مَنْ زَعَمَ انَّ اللَّهَ يَحْتَجُّ بِعَبْدٍ فى بِلَادِهِ ثُمَّ يَسْتُرُ عَنْهُ جَميِعِ مَا يَحْتَاجُ الَيْهِ فَقَدْ افْتَرى عَلَى اللَّهِ!: «كسى كه گمان مىكند خداوند بندهاى را حجت خود در سرزمينهاى خويش (و ميان بندگان) قرار مىدهد سپس تمام آنچه را كه نياز به آن دارد از او مكتوم مىدارد دروغ بر خدا بسته است».(2)
اينها همه اشاره به علوم مورد نياز براى هدايت خلق است.
4- آنها به تمام اسرار غيب آگاهند ولى آگاهى آنها بر اصول كافى است، در همه جا كليات را مىدانند، در حالى كه علم به تمام كليات و جزئيات عالم مخصوص ذات پاك خداست.
در حقيقت اين سخن شبيه چيزى است كه در روايات متعددّى آمده است كه على عليه السلام فرمود: انَّ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه و آله و سلم عَلَّمَنى الْفَ بَابٍ مِنَ الْحَلَالِ وَ الْحَرَامِ وَ مِمَّا كَانَ وَ مِمَّا يَكُونُ الَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ، كُلُّ بَابٍ مِنْهَا يَفْتَحُ الْفَ بابٍ فَذلِكَ الْفَ الْفَ بابٍ:
: «رسول خدا هزار باب از حلال و حرام و از آنچه در گذشته واقع شده، و يا در
آينده تا روز قيامت واقع مىشود به من تعليم داد كه هر بابى هزار باب را مىگشايد، و اين هزار هزار باب است».(1)
عدد هزار در اين احاديث خواه عدد تعداد باشد يا تكثير دليل بر گسترش فوق العاده ابواب علمى است كه پيامبر به آن حضرت آموخت، و نيز اشاره به آن است كه اين ابواب مشتمل بر يك سلسله اصول كلى بود كه از آنها صدها يا هزاران باب ديگر گشوده مىشد.
اين نكته نيز قابل توجه است كه حديث اذَا شَاؤُا انْ يَعْلَمُوا عَلِمُوا (هرگاه بخواهند بدانند مىدانند) ممكن است اشاره به همين معنا بوده باشد كه آنها هرگاه بخواهند از بعضى جزئيات آگاه شوند به اصول كلى كه از سوى خداوند يا پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به آنها تعليم شده است مراجعه كرده، به وسيله آن آگاه مىشوند.
5- علم آنها به همه حقايق عالم است، ولى در ارتباط با «لوح» محو و اثبات» در حالى كه علم خداوند به تمام حقايق در ارتباط با «لوح محفوظ» مىباشد.
توضيح اينكه: حوادث جهان هستى دو مرحله دارند: مرحله قطعيت كه هيچگونه دگرگونى در آن راه ندارد، يعنى يك حادثه با تمام اسباب و علل آن نزد عالم حاضر است، و چون از تمام اسباب و علل و موانع آن حادثه و پيوندهاى آن با گذشته و آينده آگاه است به طور قطع آن را مىداند و خبر مىدهد، و در لسان آيات و روايات از اين مرحله به «امُّ الْكِتَاب» يا «لوح محفوظ» تعبير شده.
ديگر «مرحله غير قطعى» است، يا به تعبير ديگر «مرحله مشروط» است، در اين مرحله شخص عالم از علل حوادث آگاه است، اما ممكن است تمام شرايط و موانع آن نزد او روشن نباشد، و لذا نمىتواند به طور قطع از وقوع حوادث خبر دهد، اما به طور مشروط مىتواند، و اين همان چيزى است كه در لسان آيات و روايات از آن تعبير به
1) مرحوم علّامه مجلسى در جلد چهلم بابى تحت همين عنوان( انَّ النَّبِىَّ صلى الله عليه و آله و سلم عَلَّمَهُ الْفَ بابٍ) منعقد كرده و 82 حديث در اين زمينه نقل كرده است كه آنچه در بالا آورديم، حديث 6 مىباشد( بحارالانوار، جلد 40، صفحه 130).
«لوح محو و اثبات» شده.
تفاوت علم پروردگار با علوم انبيا و اوليا تفاوت ميان اين دو مرحله است، يعنى علاوه بر اينكه يكى ذاتى و مستقل، و ديگرى اكتسابى و غير مستقل است، يكى جنبه قطعيت دارد و ديگرى ندارد.
6- آخرين سخن و آخرين نظريهاى كه مىتوان در مورد چگونگى آگاهى انبيا و اوليا به اسرار غيب بيان كرد اين است كه آنها به طور اجمال از اسرار غيب با خبرند، اما محدوده آنها چه اندازه است؟ ما دقيقاً نمىدانيم، همين اندازه مىدانيم كه خداوند عالم هرچه مصلحت بداند و لازم باشدبه آنها تعليم مىكند، اما چگونه؟ و چه اندازه؟
بر ما روشن نيست.
اين بود طرق ششگانهاى كه براى پاسخ گفتن به مسأله چگونگى آگاهى انبيا و اوليا به اسرار غيب و محدوده آن مىتوان اظهار داشت.
و از آنجا كه بحث پيرامون تمام جزئيات مربوط به علم غيب در خور كتاب مستقل و جداگانهاى است، بعلاوه هدف اصلى ما از طرح اين مباحث مطلب ديگرى مىباشد (و آن رفع تضادى است كه بعضى از ناآگاهان در ميان آيات مربوط به علم غيب پنداشتهاند) شرح بيشتر را در اين زمينه و انتخاب نظريهاى را كه از ميان اين نظريات قوىتر است به بحث خاص خود موكول مىكنيم.
تا اينجا سخن از آيات و رواياتى بود كه مسأله علم غيب را براى پيامبران و امامان معصوم ثابت مىكرد، ولى علاوه بر اينها راه ديگرى نيز براى اثبات اين معنا از طريق منطق عقل وجود دارد، و آن اينكه آنها قادر نيستند بدون آگاهى بر بخشهايى از اسرار غيب مأموريت خود را به طور كامل انجام دهند.
توضيح اينكه: ما مىدانيم دايره مأموريت آنها بسيار گسترده بوده است، چه از نظر زمان و چه از نظر مكان، مخصوصاً در مورد رسالت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم و امامت امامان عليهم السلام اين مأموريت «جهانى» و «جاودانى» است، يعنى هم تمام روى زمين را شامل مىشود و هم تمام زمانها را تا دامنه قيامت در بر مىگيرد.
آيا كسى كه مثلًا استاندار استانى باشد مىتواند مأموريت خود را در آن استان بدون آگاهى از اوضاع مردم استان و امكانات منطقه و امتيازات و محروميتهاى آنها انجام دهد؟ مسلّماً قادر نيست.
با اين حال چگونه پيامبرى كه مبعوث به تمام مردم دنيا تا دامنه قيامت مىباشد ممكن است رسالت خويش را بدون آگاهى از وضع جهان تا آخرين روز مأموريتش انجام دهد؟!
مسلّم است كه آنها از طريق علوم معمولى نمىتوانستند تمام اعصار و قرون را ببينند، يا از تمام اقوام و طوائف آگاه باشند، پس راهى جز از طريق علم غيب (به تعليم الهى) وجود نخواهد داشت.
از اين گذشته مأموريت آنها، ظاهر و باطن اجتماع و درون و برون انسانها را شامل مىشده، و قلمرو آنها تنها ظواهر نبوده است، اين گستردگى مأموريت نيز ايجاب مىكند كه اجمالًا از اسرار درون مردم جامعه نيز آگاه باشند، اين همان چيزى است كه در روايات متعدد به صورت يك استدلال عقلى و نه يك حكم تعبدى منعكس است (دقت كنيد).
مثلًا امام صادق عليه السلام، در حديثى كه قبلًا به آن اشاره كرديم به يكى از راويان اخبار بنام «عبدالعزيز الصائغ» مىفرمايد: اتَرى انَّ اللَّهَ اسْتَرْعى رَاعِياً (عَلى عِبَادِهِ) وَ اسْتَخْلَفَ خَليفَةً عَلَيْهِمْ يَحْجُبُ عَنْهُ شَيْئاً مِنْ امُورِهِمْ: «آيا تو فكر مىكنى ممكن است خداوند سرپرستى بر بندگان خود بگمارد، و خليفهاى براى آنها قرار دهد و چيزى از امور و
اسرار آنان بر وى مكتوم باشد»؟!(1)
همين معنا به تعبير روشنترى در حديث ابراهيم بن عمر آمده است مىگويد: امام صادق عليه السلام فرمود: مَنْ زَعَمَ انَّ اللَّهَ يَحْتَجُّ بِعَبْدٍ فى بِلَادِهِ ثُمَّ يَسْتُرُ عَنْهُ جَميعَ مَا يَحْتَاجُ الَيهِ فَقَدْ افْتَرى عَلَى اللَّهِ:
«كسى كه گمان كند خداوند بندهاى را حجت خويش در زمين قرار داده، سپس تمام نيازهاى او را از او پنهان دارد بر خدا افترا زده است».(2)
از آيات مختلف قرآن مجيد به خوبى استفاده مىشود كه جمعى از انبياى الهى، علاوه بر علومى كه مربوط به هدايت و تربيت خلق و حفظ نظام جامعه انسانى و رسانيدن آنها به اهداف نهايى آفرينش بوده است، داراى علوم ديگرى نيز بودهاند، كه موارد زير را مىتوان ياد كرد.
در سوره كهف سرگذشت موسى و تعلّم او از يك مرد الهى كه قرآن نام او را ذكر نكرده، ولى طبق معروف «خضر» بوده است، با تعبيرات بسيار ظريف و حساب شده ضمن 23 آيه بيان شده است (از آيه 60 تا 82 سوره كهف).
اين ماجرا به خوبى نشان مىدهد كه موسى عليه السلام با نشانهاى كه در دست داشت به
دنبال آن معلّم الهى مىگشت تا از علومى كه خدا به او تعليم داده بود بهره ببرد، و لذا هنگامى كه بعد از يك ماجراى مفصّل به او رسيد گفت: هَلْ اتَّبِعُكَ عَلى انْ تُعَلِّمَنِ مِمّا عُلِّمْتَ رُشْداً: «آيا من از تو پيروى كنم (و همراه تو بيايم) تا از آنچه به تو تعليم داده شده است و مايه رشد و صلاح است به من بياموزى!» (كهف- 66).
او موافقت كرد و موسى عليه السلام به اتفّاق او حركت نمود، و در مجموع با سه حادثه ظاهراً زننده و ناپسند (به خاطر اينكه از باطن آن خبر نداشت) برخورد نمود، نخست سوراخ كردن يك كشتى كه متعلّق به گروهى از طبقه كم درآمد بود، و وسيله امرار معاش آنها محسوب مىشد، دوّم كشتن يك جوان، و سوّم تجديد بناى ديوارى كه در حال فرو ريختن بود، بىآنكه هيچ دليلى براى آن ظاهراً وجود داشته باشد.
و در هر بار فرياد اعتراض موسى عليه السلام برخاست، چرا كه در اين سه حادثه احكام مهمى از شريعت ظاهراً به خطر افتاده و پايمال شده بود، در حادثه اول مصونيت اموال مردم از سوى خضر نقض شد، و در حادثه دوّم مصونيت جان انسانها و در حادثه سوّم علمى ظاهراً بدون دليل از او سرزد، و آن ساختن ديوارى كه در حال فرو ريختن بود بىآنكه مزدى در برابر آن بگيرد، و يا دليلى بر لزوم آن وجود داشته باشد.
سرانجام خضر، اسرار نهانى اين كارها را براى او فاش ساخت، تا به فلسفه و حكمت آنها پى برد، معلوم شد كه اگر كشتى را سوراخ نمىكرد، پادشاه غاصبى آن را به تصرف خود در مىآورد و صاحبان كشتى بيچاره مىشدند، و اگر آن جوان مرتد كشته نمىشد بيم اين مىرفت كه پدر و مادر صالح خود را نيز گمراه سازد، و در زير آن ديوار نيز گنجى نهفته بود كه به يتيمانى تعلق داشت و پدر آنها مرد با ايمان و صالحى بوده، خدا مىخواست از اين طريق، گنج آنها محفوظ بماند تا زمانى كه يتيمان به حدّ رشد برسند و آن را استخراج كرده مورد بهرهبرداى فرار دهند. گرچه موسى كه مأمور به ظاهر شريعت بود نمىتوانست بيش از اين با خضر كه مأموريتهاى ديگرى داشت بماند، و طبق تعهدى كه سپرده بود جدا شد، ولى از اين داستان نه تنها در اين سه مورد علم تفصيلى به اسرار پنهانى پيدا كرد بلكه به طور كلى آگاه شد كه بسيارى از حوادثى كه ظاهرى زننده دارند در باطن اسباب خير و سعادتند، و ما به خاطر علم محدودمان آنها را ناخوشايند مىپنداريم، در حالى كه اگر از حقيقت امر آگاه شويم به اهمّيت آن پى خواهيم برد و خشنود خواهيم شد.
اينها علومى بودند كه علاوه بر علم شريعت به موسى تعليم شد، و از آن بالاتر خود خضر كه او هم از پيامبران بزرگ الهى بود به طور گسترده از اين علوم آگاهى داشت.(1)
در دو سوره از قرآن مجيد در مورد ابداع زره مناسب كه يك وسيله دفاعى مؤثّر براى جنگهاى زمانهاى پيشين محسوب مىشد از سوى داوود پيامبر بزرگ الهى بحث شده است.
در يكجا مىفرمايد: وَ عَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ لِتُخْصِنَكُمْ مِنْ بِأْسِكُمْ فَهَلْ انْتُمْ شَاكِرُونَ: «ما ساختن زره را به داوود تعليم داديم تا شما را در جنگهايتان حفظ كند، آيا شكرگزارى (اين نعمت الهى را) مىكنيد» (انبياء 80).
از اين آيه به خوبى معلوم مىشود كه ابداع و اختراع اين وسيله دفاعى به تعليم الهى، و در عصر داوود صورت گرفت، در حالى كه مىدانيم ضرورتى ندارد كه پيامبر الهى مبتكر و ابداع كننده چنين موضوعى باشد.
و در سوره سبا آيه 10 و 11 مىفرمايد: وَ الَنَّا لَهُ الْحَدِيدَ* انِ اعْمَلْ سَابِغَاتٍ وَ قَدِّرْ فِى السَّرْدِ وَ اعْمَلُوا صَالِحاً انّى بِما تَعْمَلُونَ بَصيرٌ:
«ما آهن را براى او (داوود) نرم كرديم (و دستور داديم) زرههاى كامل و فراخ بساز، و حلقهها را به اندازه و متناسب كن و عمل صالح بجا آوريد كه من به آنچه انجام مىدهيد بينا هستم».
شك نيست كه اين دستور نشان مىدهد داوود به فرمان الهى دست به ساختن چيز بىسابقهاى زد كه علم و آگاهى آن را از سوى خدا يافته بود، و مسأله نرم ساختن آهن را براى او ممكن ساخت، خواه جنبه اعجاز داشته باشد و يا به صورت يك تعليم الهى
1) براى توضيح بيشتر در زمينه تفسير اين آيات و جزئيات اين ماجرا به جلد 12 تفسير نمونه ذيل آيات 60 تا 82 سوره كهف مراجعه كنيد.
با استفاده از وسائل و اسباب، و در هر صورت ابتكار اين امر (ساختن مفتولهاى نازك و محكم براى بافتن زره در آن زمان به گونهاى كه هم پوشيده آن راحت باشد، و هم مانع تحرك سربازان نشود، و هم در مقابل ضربه تير و شمشير و خنجر مقاومت كند، كار مهم و پيچيدهاى بود، و اهميّت آن در آن عصر كمتر از ابداع سلاحهاى مهم دنياى امروز نبود.
ممكن است آيه 15 سوره نمل نيز اشاره به همين علم و دانش داوود در زمينه تهيه اين وسيله دفاعى يا به اضافه علوم ديگر باشد آنجا كه مىفرمايد وَلَقَدْ آتَيْنَا دَاوُدَ وَ سُلَيْمَانَ عِلْماً «ما به داوود و سليمان علم مهمى بخشيديم»(1)
قبلًا نيز از اين موضوع- به مناسبت ديگرى- بحث كردهايم.
آيا خواب مىتواند از حوادث آينده پرده بردارد و مسائلى را روشن سازد؟ اگر جواب اين سؤال مثبت است كدام خواب است و در هر صورت آيا خوابها با زبان كنايه و سمبليك سخن مىگويند، يا صريح، و يا گاهى با صراحت و گاهى با كنايه؟ و در صورت دوّم زبان كنايه خواب را چه اشخاصى مىدانند و اين علم در اختيار كيست؟
و اصولًا حقيقت خواب ديدن چيست؟ و رؤيا چگونه در روح و ذهن آدمى نقش مىبندد؟
اينها سؤالات پيچيدهاى است كه پاسخ به آنها بحثهاى مفصل و طولانى را مىطلبد، و از موضوع سخن ما خارج است.(2)
آنچه از نظر بحثهاى قرآنى مسلم است اين است كه خواب به طور اجمال ممكن
است با زبان كنايه، و يا با صراحت مسائل را بازگو كند، و قرآن مجيد به هفت رؤياى صادقه در سورههاى مختلف، اشاره كرده است كه مىتوانيد شرح آن را در جلد اوّل پيام قرآن در بحث منابع معرفت «منبع ششم- كشف و شهود» مطالعه فرماييد.(1)
بعضى از اين خوابها با زبان كنايه بوده است (مانند خواب پادشاه مصر) و بعضى با صراحت مانند خواب پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله درباره ورود مسلمانان به مسجد الحرام و انجام مراسم زيارت خانه خدا.
قرآن مجيد در سوره يوسف با صراحت مىگويد ما اين علم را به يوسف ياد داديم، و در آيه 6 مىخوانيم: وَ كَذلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ وَ يُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْوِيلِ الْاحادِيثِ: «اين گونه خداوند تو را بر مىگزيند و علم تعبير خواب به تو مىآموزد» و در آيه 21 همين سوره مىفرمايد: وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِيْلِ الْاحادِيثِ: «هدف اين بود كه ما او را چيزى از علم تعبير خواب تعليم دهيم».
سپس نمونههايى از تعبير خواب يوسف، چه براى زندانيان كه خوابهاى خود را براى او بيان كردند، و چه براى ملك مصر، در آيات اين سوره منعكس شده است كه همگى حكايت از آگاهى كامل او از علم تعبير مىكند.
مسلّماً اگر پيامبران از تعبير خواب آگاهى نداشته باشند مشكلى در شرايط نبوت آنها حاصل نمىشود ولى اين عمل مىتواند در مقاطع مختلفى در پيشرفت كار آنها، و موفقيت هرچه بيشتر در برنامهها، كارساز باشد.
در حالات سليمان در قرآن مجيد اشاره به نوع ديگرى از علم و آگاهى شده است كه در بدو امر عجيب به نظر مىرسد، و آن مسأله آگاهى از سخن گفتن با پرندگان و آشنايى به گفتار آنهاست در آيه 16 نمل مىخوانيم: وَ وَرِثَ سُلَيْمَانُ داودَ وَ قَالَ يَا
1) پيامبر قرآن، جلد 1، صفحه 278.
ايُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنَا مَنْطِقَ الطَّيْرِ:
«سليمان وارث داوود شد و گفت اى مردم سخن گفتن پرندگان به ما تعليم داده شده است».
در اينجا سخن بسيار است:
آيا به راستى حيوانات سخن مىگويند؟ و سخن گفتن آنها چگونه است؟ همين صداهاى مختلفى است كه در حالات گوناگون از خود بيرون مىفرستند، يا برنامه مرموز ديگرى است؟
شك نيست كه پرندگان در حالات مختلف مانند خشم و رضا و گرسنگى و تشنگى و بيمارى و ناراحتى، صداهاى متفاوتى دارند، و كسانى كه آشنايى مختصرى با وضع آنها داشته باشند مفهوم آنها را مىفهمند.
ولى بعيد است آيات فوق و مانند آن ناظر به اين معنا باشد، چه اينكه از مطالب دقيقتر و باريكتر حكايت مىكند، بحث از تفاهم و گفتگوى آنها با انسان است، و سخن گفتن از يك سلسله مفاهيم بلند و بالا.
گرچه ممكن است كسانى امثال اين آيات را حمل بر كنايات و يا زبان اسطورهها كنند، به گمان اينكه چنين چيزى درباره حيوانات امكان ندارد، معجزه داشتن سليمان و آگاهى او از علوم خاص الهى هرگز محال نيست، مسأله اين است كه آيا حيوانات اصولًا چنين فهم و شعورى را دارند؟ مثلًا درباره آفتاب پرستى ملكه سبا و مشرك بودن او سخن بگويند؟
ولى دقت در اسرار زندگانى پرندگان و مطالب عجيبى كه دانشمندان از هوش و مهارت و دقت آنها نقل مىكنند نشان مىدهد كه فرض بىشعورى حيوانات مخصوصاً پرندگان يك فرض سطحى و نادرست است زيرا:
مطالعات دانشمندان نشان مىدهد كه بسيارى از حيوانات وضع هوا را حتى از چند ماه قبل پيش بينى مىكنند، در حالى كه انسانها با تمام وسايلى كه دارند نسبت به پيشبينى وضع هوا در چند ساعت آينده گاه گرفتار اشتباه مىشوند!
و حيوانات غالباً از زلزلهها قبل از وقوع آن باخبر مىشوند و عكسالعمل نشان مىدهند، حتى پيش از آنكه زلزله سنجهاى دقيق مقدمات آن را ثبت كنند.
عجائب زندگى زنبوران عسل، و رديابى حيرتانگيز آنها نسبت به مراكز گلها كارهاى شگفتآور مورچگان و تمدن پيچيده آنان، آگاهى پرندگان مهاجر كه گاه فاصله قطب شمال و جنوب زمين را طى مىكنند، از وضع راهها، با خبر بودن بعضى از پرندگان از وضع نوزادان آينده خود و پيش بينى دقيق نيازهاى آنها با نداشتن تجربه قبلى و امور ديگرى از اين قبيل كه در كتابهاى معتبر و مستند امروز آمده است همگى نشان مىدهد كه جاى تعجب نيست اگر آنها تكلم مخصوصى داشته باشند، و بتوانند با كسى كه از الفباى تكلم آنها آگاه است سخن بگويند و رابطه برقرار سازند.
آيات متعددى از قرآن مجيد نشان مىدهد كه حيوانات برخلاف آنچه سادهانديشان مىپندارند براى خود درك و ديدى دارند، و حتى به عقيده بعضى تمام ذرات اين جهان حتى جمادات داراى نوعى شعورند، و به همين دليل تسبيح عمومى آنها را يك تسبيح آميخته با شعور مىدانند.
البته اينها موضوع بحثهاى ديگرى است كه در جاى خود مطرح كردهايم، آنچه در اينجا توجه به آن لازم است مسأله آگاهى بعضى از پيامبران از «منطق الطير» و سخن گفتن پارهاى از حيوانات است كه نه به عنوان يك علم ضرورى براى اداى رسالت بلكه به عنوان علمى كه سبب كمال نبوت مىشد دارا بودهاند.
اشاره
بدون شك هيچ ادعايى را بدون دليل نمىتوان پذيرفت، مخصوصاً دعوى بسيار مهمى همچون دعوى نبوّت، به خصوص اينكه در طول تاريخ افراد زيادى را مىشناسيم كه به دروغ مدّعى سفارت و نبوت از سوى پروردگار و مأموريت براى هدايت خلق شدند، و هدفشان اين بود كه مردم ساده لوح را اغفال كرده، براى رسيدن به مقاصد پليد خود و تأمين خواستههاى نامشروع، ادعاى رسالت از سوى خداوند بزرگ كردند، و گاه افراد ناآگاه را نيز به دنبال خود كشاندند.
بنابراين لازم است معيارهايى براى شناخت پيامبران راستين از مدعيان دروغين پيدا كنيم، پس از دقت و مطالعه در اين زمينه، به چهار طريق دست مىيابيم:
1- «اعجاز» يعنى انجام امور خارقالعادهاى كه از توانايى بشر بيرون است، توأم با دعوى نبوّت.
2- مطالعه محتواى دعوت آنها كه گاه به تنهايى مىتواند دليل صدق و راستى آنان باشد، و چه بسا كه اعتماد بر اين طريق، بيش از معجزات براى انديشمندان دلچسب و اطمينان بخش گردد.
3- ملاحظه قرائن مختلف پيرامون مدّعى نبوّت و سوابق و حالات و محيط او و كسانى كه به وى ايمان آوردهاند، و وسائلى كه براى نشر دعوت خود از آن استفاده كرده، و مانند آن.
بسيار مىشود كه مجموعه اين قرائن بدون نياز به چيز ديگر، ايمان به رسالت و صدق دعوى او را همراه مىآورد.
4- شناسايى از طريق اخبار و معرّفى پيامبران گذشته، يعنى آنها كه وضع و
موقعيتشان در مسأله نبوت روشن و تثبيت شده است، اخبار آنها نسبت به آيندگان مىتواند راهگشا باشد.
به هر حال آنچه مسلّم اين است كه هيچ ادعايى را بدون دليل كافى نمىتوان پذيرفت، و قرآن مجيد كراراً كسانى را كه سخنى بىدليل مىگويند، و يا از چيزى بىدليل و بدون علم پيروى مىكنند ملامت و سرزنش كرده است.
مسلّماً چنين اشخاصى در خور هرگونه ملامت و سرزنش هستند، و به گفته بعضى از فلاسفه: «هركس سخنى را بدون دليل پذيرا شود، شايسته نام انسانيّت نيست».
قرآن مجيد در يكجا چنين اشخاصى را گمراهترين مردم شمرده مىگويد: وَ مَنْ اضَلُّ مِمَّنْ اتَّبَعَ هَوَاهُ بِغَيْرِ هُدىً مِنَ اللَّهِ: «چه كسى گمراهتر است از آن كسى كه پيروى از هواى نفس خويش كرده و هدايت الهى را نپذيرفته است» (قصص- 50).
در جاى ديگر، به كسانى كه در مورد توحيد يا نبوّت، يا امورى شبيه آن ادعاهايى داشتند، با صراحت مىگويد: هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ انْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ: «دليل خود را بياوريد اگر راست مىگوييد» (بقره 111، نمل 64).
و در مورد ديگر مىفرمايد: وَ لَاتَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ: «هرگز از چيزى كه علم ندارى پيروى نكن» (اسراء- 36).
و بالاخره كسانى را كه بدون علم سخنى مىگويند، دروغگو و مفترى و ظالمترين افراد شمرده است، مىفرمايد: فَمَنْ اظْلَمُ مِمَّنْ افْتَرى عَلَى اللَّهِ كَذِباً لِيُضِلَّ النَّاسَ بِغَيْرِ عِلْمٍ: «چه كسى ظالمتر است از آن كسى كه به خدا دروغ و افترا بسته، تا مردم را بدون علم و آگاهى گمراه سازد» (انعام- 144).
با اين اشاره به سراغ هريك از اين طرق چهارگانه مىرويم و از مسأله «اعجاز» شروع مىكنيم.
ولى بايد توجه داشت كه قرآن از اين مسأله تعبير به اعجاز يا معجزه نمىكند.
بلكه عمدتاً از سه تعبير ديگر استفاده كرده است: «آيه» و «بينّه» و «برهان» اكنون با
هم به آيات زير گوش جان مىسپاريم:
1- قَالَ انْ كُنْتَ جِئْتَ بِايَةٍ فاْتِ بِهَا انْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقينَ* فَالْقى عَصَاهُ هِىَ ثُعَبَانٌ مُبِينٌ* وَ نَزَعَ يَدَهُ فَاذَا هِىَ بَيْضَاءُ لِلنَّاظِرينَ
(اعراف 106 تا 108)
2- وَ رَسُولًا الى بَنى اسْرَائِيلَ انّى قَدْ جِئْتُكُمْ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ انّى اخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطَّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَانْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِاذْنِ اللَّهِ وَ ابْرِىءُ الْاكْمَهَ وَ الْابْرَصَ وَ احْيِى الْمَوْتى بِاذْنِ اللَّهِ وَ انَبِّئُكُمْ بِمَا تَأْكُلُونَ وَ مَا تَدَّخِرُونَ فى بُيُوتِكُمْ انَّ فى ذلِكَ لَآيَةً لَكُمْ انْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ
(آل عمران 49)
3- وَ قَالُوا مَهْمَا تَأْتِنَا بِهِ مِنْ آيَةٍ لِتَسْحَرَنَا بِهَا فَمَا نَحْنُ لَكَ بِمُؤْمِنينَ* فَارْسَلْنَا عَلَيْهِمُ الطُّوفَانَ وَ الْجَرَادَ وَ الْقُمَّلَ وَ الضَّفَادِعُ وَ الدَّمَ آيَاتٍ مُفَصَّلَاتٍ فَاسْتَكْبَرُوا وَ كَانُوا قَوْماً مُجْرِمِينَ
(اعراف 132 و 133)
4- وَ الى ثَمُودَ اخَاهُمْ صَالِحاً قَالَ يَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَكُمْ مِنْ الهٍ غَيْرُهُ قَدْ جَائَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبَّكُمْ هذِهِ نَاقَةُ اللَّهِ لَكُمْ آيَةً ...
(اعراف 73)
5- قَالَ يَا قَوْمِ ارَأَيْتُمْ انْ كُنْتُ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّى وَ آتَانى رَحْمَةً مِنْ عِنْدِهِ فَعُمِّيَتْ عَلَيْكُمْ انُلْزِمُكُمُوهَا وَ انْتُمْ لَهَا كَارِهُونَ
(هود 28)
6- وَ انْ الْقِ عَصَاكَ ... اسْلُكْ يَدَكَ فى جَيْبِكَ تَخْرُجْ بَيْضَاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ ... فَذائِكَ بُرْهَانَانِ مِنْ رَبِّكَ الى فِرْعَوْنَ وَ مَلائِهِ
(قصص 31 و 32)
7- قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْانْسُ وَ الْجِنُّ عَلى انْ يَاْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لَايَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً
(اسراء 88)
ترجمه
1- (فرعون) گفت اگر نشانهاى آوردهاى ارائه بده اگر از راستگويانى.
ناگهان عصاى خود را افكند و اژدهايى آشكار شد. و دست خود را (از گريبان) بيرون آورد سفيد (و درخشان) براى بينندگان بود.
2- و (او را به عنوان) رسول و فرستاده به سوى بنىاسرائيل (قرار داده كه به آنها مىگويد:) من نشانهاى از طرف پروردگار شما برايتان آوردهام، من از گل چيزى به شكل پرنده مىسازم سپس در آن مىدمم و به فرمان خدا پرندهاى مىگردد، و كور مادرزاد و مبتلايان به برص (پيسى) را بهبودى مىبخشم و مردگان را زنده مىكنم و از آنچه مىخوريد و در خانه خود ذخيره مىكنيد به شما خبر مىدهم، مسلّماً در اينها نشانهاى براى شماست اگر ايمان داشته باشيد.
3- و گفتند هر زمان آيتى براى ما بياورى كه سحرمان كنى، به تو ايمان نمىآوريم.
سپس (بلاها پشت سرهم بر آنها نازل كرديم) طوفان و ملخ و آفت گياهى و قورباغهها و خون را كه نشانههايى از هم جدا بودند بر آنها فرستاديم (ولى باز آنها بيدار نشدند) و تكبر ورزيدند و جمعيت گنهكارى بودند.
4- و به سوى (قوم) ثمود برادرشان صالح را فرستاديم اى قوم من خدا را بپرستيد كه جز او معبودى براى شما نيست دليل روشنى از طرف پروردگار براى شما آمده: اين ناقه الهى براى شما معجزهاى است.
5- (نوح) گفت اى قوم من اگر من دليل روشنى از پروردگارم داشته باشم و از نزد خود رحمتى به من داده باشد كه بر شما مخفى مانده (آيا باز هم رسالت مرا انكار مىكنيد؟) آيا من مىتوانم شما را به پذيرش اين بينه مجبور سازم با اينكه شما آمادگى نداريد؟!
6- عصايت را بيفكن ...
دستت را در گريبانت فرو بر هنگامى كه خارج مىشود سفيد و درخشنده است و بدون عيب و نقص ... اين دو برهان روشن از پروردگارت به سوى فرعون و اطرافيان اوست ...
7- بگو اگر انسانها و پريان اتفاق كنند كه همانند اين قرآن را بياروند، همانند آن را نخواهند آورد، هرچند يكديگر را در اين كار كمك كنند.
تفسير و جمعبندى
همانگونه كه قبلًا نيز اشاره شد واژه «معجزه» به آن معنا كه امروز به كار مىرود هرگز در قرآن مجيد نيامده است، و به جاى آن واژههاى ديگرى همچون «آيه» و «بينه» و «برهان» آمده است، هرچند اين سه واژه در معانى ديگرى نيز در قرآن مجيد به كار رفته است، ولى يكى از معانى آنها معجزه است.
آياتى كه در بالا انتخاب شد از روشنترين آياتى است كه با استفاده از اين سه واژه درباره معجزه سخن مىگويد، به اضافه بعضى آيات ديگر كه هيچيك از اين سه واژه در آن نيست، ولى مفهوم ناتوانى انسانها را از مقابله به مثل در برابر بعضى از خوارق عادات انبيا روشن مىسازد، و در مجموع نشان مىدهد كه هم پيامبران از «اعجاز» به عنوان سند حقانيت خود استفاده مىكردند، و هم مردم از آنها تقاضاى «معجزه» داشتند.
در نخستين آيه مىفرمايد: «فرعون به موسى گفت: اگر «آيت» و نشانهاى آوردهاى ارائه بده اگر از راستگويان هستى- ناگهان موسى عصاى خود را افكند و مار عظيم آشكارى شد- و دست خود را از گريبان بيرون آورد سفيد و درخشان براى بينندگان بود»
قَالَ انْ كُنْتَ جِئْتَ بِايَةٍ فَاْتِ بِهَا انْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ* فَالْقى عَصَاهُ فَاذَا هِىَ ثُعْبَانٌ مُبينٌ* وَ نَزَعَ يَدَهُ فَاذَا هِىَ بَيْضَاءُ لِلنَّاظِريِنَ
در اينجا مىبينيم فرعون به عنوان يك امر مسلم به خود حق مىدهد كه مطالبه «آيه» يعنى «معجزه» كند، و موسى نيز اين پيشنهاد را بدون چون و چرا مىپذيرد، و دو نمونه از معجزات خود را ارائه مىدهد.
بنابراين آيات فوق امور خارق عادت را (با شرايطى) به عنوان وسيلهاى براى شناخت پيامبران معرفى مىكند.
آين آيات هرگز نمىگويد كه در نظر فرعون چنين مجسم مىشد، بلكه خبر از يك واقعيت عينى مىدهد، و آن تبديل عصا به مار عظيم، و سفيد و درخشنده شدن دست
موسى هنگامى كه از گريبان بيرون آورد، و تعبير به «مبين» نيز اشاره به اين است.
ممكن است انتخاب اين دو معجزه به خاطر اين باشد كه يكى جنبه ارعاب و تهديد مستكبران و معاندان را دارد، و ديگرى وسيله روشنايى و ايمان مؤمنان است تا «مهر» و «قهر» به هم بياميزد و معجونى شفابخش براى بندگان خدا فراهم سازد!
در دوّمين آيه اشاره پرمعنايى به معجزات حضرت مسيح شده، و از آنها به عنوان «آيت» ياد گرديده است و اين در زمانى بود كه مريم بشارت تولد مسيح را داد، و فرمود: «ما او را به عنوان رسولى به سوى بنىاسرائيل مبعوث مىكنيم (و به آنها مىگويد) من نشانهاى از سوى پروردگارتان براى شما آوردهام: من از گل چيزى شبيه پرنده مىسازم، سپس در آن مىدمم و به فرمان خدا پرندهاى مىشود و به فرمان خدا كور مادر زاد و مبتلا به برص (پيسى) را شفا مىبخشم، و مردگان را به فرمان خدا زنده مىكنم، و از آنچه مىخوريد يا در خانههاى خود ذخيره مىكنيد به شما خبر مىدهم، مسلّماً در اينها نشانهاى است براى شما اگر ايمان داشته باشيد».
وَ رَسُولًا الى بَنى اسْرَائِيلَ انِّى قَدْ جِئْتُكُمْ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ انّى اخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَانْفُخُ فيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِاذْنِ اللَّهِ وَ ابْرَىءُ الْاكْمَهَ وَ الْابْرَصَ وَ احْيِى الْمَوْتى بِاذْنِ اللَّهِ وَ انَبِّئُكُمْ بِمَا تَأْكُلُونَ وَ مَا تَدَّخِرُونَ فى بُيُوتِكُمْ انَّ فى ذلِكَ لَآيَةً لَكُمْ انْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ
در اين آيه مجموعهاى از معجزات حضرت مسيح بيان شده: آفرينش پرندهاى از گل، و شفاى بيماران غير قابل علاج، و زنده كردن مردگان كه همگى به اذن اللَّه صورت مىگرفته، همچنين آگاه ساختن از امور پنهانى و اسرار غيب.
اين معجزات چهارگانه تنها معجزه مسيح نبود، چه اينكه در آيات قرآن خارق عادات ديگرى نيز از او نقل شده است، از جمله سخن گفتن در گاهواره، و نازل شدن مائده آسمانى براى حواريين به دعاى او مىباشد.
معروف اين است كه انتخاب بخشى از اين معجزات از سوى خداوند براى
حضرت مسيح عليه السلام به خاطر آن بوده كه علم و دانش پزشكى در آن عصر پيشرفت فراوان كرده بود و نياز مردم به خاطر بيمارىهاى فراوان به مسأله پزشكى شديد بود، خداوند مخصوصاً اين معجزات را در اختيار بندهاش حضرت مسيح قرار داد تا دانشمند و غير دانشمند سر تعظيم و تسليم در برابر او فرود آرند و عظمت اعجاز او آشكارتر گردد.(1)
اين نكته نيز قابل توجه است كه نوعى هماهنگى در ميان اين معجزات مادى، و برنامههاى معنوى و تربيتى حضرت مسيح وجود داشته: از يكسو با دعوت خود، انسانهاى تازهاى با شخصيت و معرفت تازه تربيت مىكرده، و از سوى ديگر بيماردلان غير قابل علاج را شفا مىبخشيده، و مردگان وادى ضلالت را هدايت و احيا مىكرده، و اسرار غيب و انوار معرفت را به دلها مىپاشيده است، به اين ترتيب معجزات مادى هماهنگ با اين اهداف معنوى بوده است.
درست است كه «معجزه» بايد كار خارقالعادى باشد كه همه از انجام مثل آن ناتوان باشند، ولى خداوند حكيم كه هر كارش روى حكمت است معجزات را روى حساب و برنامهاى بر مىگزيند.
اين نكته نيز قبل دقت است كه تعبير به «اذن اللَّه» دو بار در آيه فوق تكرار شده، تا مردم ناآگاه در وادى شرك سرگردان نشوند، و درباره پيامبران مبالغه و غلو نكنند، مخصوصاً با توجه به اينكه وضع آفرينش عيسى چنان بود كه زمينههاى غلو را در افكار كوته فكران فراهم مىساخت، مكرر روى اذن و فرمان خدا تكيه شده تا گمان نكنند او واقعاً صفات خدايى دارد و اين اعمال از ناحيه خود اوست، بلكه بدانند هرچه هست به اذن خداست.
آيه سوّم به خوبى نشان مىدهد كه حضرت «موسى» عليه السلام خارق عادات متعدد (يا به
1) اين نكته در حديثى از امام على بن موسى الرضا عليه السلام نقل شده است( بحارالانوار، جلد 11، ص 70).
تعبير ديگر آيات مفصلات) براى فرعونيان آورد، ولى آن قوم لجوج به بهانه اينكه «سحر» است تسليم نشدند، مىفرمايد:
«آنها (به موسى) گفتند هر زمان آيتى براى ما بياورى كه ما را به آن سحر كنى به تو ايمان نمىآوريم!- سپس (بلاهاى مختلفى) بر آنها فرستاديم: طوفان، ملخ، آفت غلّات، قورباغه، و خون كه نشانههايى جدا از يكديگر بودند، ولى آنها تكبر ورزيدند (و قبول نكردند) آنها قوم گنهكار و مجرمى بودند» وَ قَالُوا مَهْمَا تَأْتِنَا بِهِ مِنْ ايَةٍ لِتَسْحَرَنَا بِهَا فَمَا نَحْنُ لَكَ بِمُؤْمِنينَ* فَارْسَلْنَا عَلَيْهِمٌ الطُّوفَانَ وَ الْجَرَادَ وَ الْقُمَّلَ وَ الضَّفَادِعَ وَ الدَّمَ آيَاتٍ مُفَصَّلَاتٍ فَاسْتَكْبَرُوا وَ كَانُوا قَوْماً مُجْرِمِيْنَ
اين حوادث عجيب و غيره منتظره هم جنبه تأديب داشت و هم جنبه اعجاز.
آيات بعد از اين نيز نشان مىدهد كه آنها وقتى در فشار اين حوادث واقع مىشدند دست به دامن موسى مىزدند، و تقاضا مىكردند كه از خدا بخواهد «بلا» برطرف شود و قول مىدادند كه اگر برطرف گردد ايمان مىآورند، ولى بعد از برطرف شدن نقض پيمان مىكردند، تا اينكه سرانجام به «عذاب استيصال» گرفتار شدند و ريشه كن گشتند.
درست است كه فرعونيان و بنىاسرائيل هردو با هم زندگى داشتند، ولى روشن است كه هدفگيرى اين بلاها به سوى فرعونيان بود، زيرا كاخهاى مجلل آنان در دو طرف نيل قرار داشت، در حالى كه منازل محقر بنىاسرائيل در نقاط دور دست بود، و طوفان و سيلاب خانههاى فرعونيان را طعمه خود قرار مىداد.
همچنين ملخ و آفات نباتى، كشتزارهاى وسيع و گسترده آنها را به نابودى مىكشاند، قورباغهها ناگهان افزايش نسل فراوانى يافتند، و از نيل خارج شدند و در تمام زندگى فرعونيان حتى در اطاقهاى خواب و سر سفرهها و ظروف غذا مزاحم آنان بودند، همچنين هنگامى كه رود نيل به رنگ خون درآمد آنها بيش از همه گرفتار خسارت شدند.
اما اين بلاها يا به تعبير ديگر «معجزات بيدارگر» كه شرح آن در تورات كنونى نيز در
«سفر خروج» فصل هفتم تا دهم آمده است، آنها را بيدار نكرده.
ممكن است گزينش اين پنج معجزه ناظر به سلطه عذابهاى الهى بر تمام شئون زندگى آنها بوده باشد طوفان، كاخهاى آنها را در هم كوبيد، و ملخ باغات آنها را از بين برد، و «قمّل» زراعتهاى آنها را، و ضفادع (قورباغهها) آرامش زندگى آنها را بر هم زد، و مبدل شدن آب نيل به شكل خون، نوشيدنى آنها را از آنها گرفت؟
در چهارمين آيه، اشاره كوتاهى به معجزه يكى ديگر از پيامبران الهى يعنى حضرت صالح عليه السلام ديده مىشود، و با تكيه بر عنوان «بيّنه» و همچنين «آيه» آن را بازگو مىكند، مىفرمايد: «ما به سوى قوم ثمود، برادرشان صالح را فرستاديم، گفت: اى قوم من! خدا را بپرستيد كه جز او معبودى براى شما نيست، «بيِّنه» اى از سوى پروردگارتان براى شما آمده اين ناقه الهى براى شما «آيتى» است وَ الى ثَمُودَ اخَاهُمْ صَالِحاً قَالَ يَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّه مَا لَكُمْ مِنْ الهٍ غَيْرُهُ قَدْ جَائَتُكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبَّكُمْ هذِهِ نَاقَةُ اللَّهِ لَكُمْ آيَةً
«ناقه» در اصل به معناى شتر ماده است با اين واژه مكرر در قرآن مجيد اشاره به ناقه صالح شده كه بدون شك يك شتراستثنايى بود، هم از نظر چگونگى پيدايش و هم از نظر حالات و صفات ديگر كه بحث در جزئيات آن، از موضوع اين سخن خارج است، همين قدر مىدانيم كه يك شتر معمولى و عادى نبود، و لذا آن را به عنوان يك بيّنه و آيه معرفى مىكند، و در آيه فوق، براى بيان اهميّت اين معجزه تعبير ناقة اللَّه آمده است.
چرا خداوند براى صالح، از ميان تمام معجزات، اين معجزه را برگزيد؟ بعضى گفتهاند: به خاطر اين بوده است كه آن قوم، چنين تقاضايى را داشتند.
در روايتى ديگر مىخوانيم: هنگامى كه صالح در ميان قوم ثمود به پيامبرى مبعوث شد، به آنها كه بتپرست بودند و هفتاد بت گوناگون داشتند، هر قدر نصيحت كرد سودى نبخشيد، روزى به آنها گفت: من دو پيشنهاد به شما مىكنم: يا شما
تقاضايى كنيد تا من از پروردگارم بخواهم آن را اجابت كند، يا اينكه من چيزى از خدايان شما مىخواهم اگر آنها پاسخ مرا گفتند از ميان شما بيرون خواهم رفت، گفتند حرف منصفانهاى را زدى!
روزى را تعيين كردند و به اتفاق آنها به سراغ بتها رفتند، صالح درخواستى از آنها كرد، بديهى است جوابى نگفتند، فرمود: خدايان شما كه جواب نگفتند: امّا شما پيشنهادى كنيد تا من از خدايم بخواهم الان به شما پاسخ گويد، گفتند اى صالح! از اين صخره عظيمى كه مىبينى (و در آنجا سنگ بزرگى بود) ناقهاى بيرون آور، بزرگ و پر پشم! اگر چنين كنى به تو ايمان خواهيم آورد، او به فرمان خدا اين كار را كرد و ايمان نياوردند.(1)
در پنجمين آيه باز سخن از «بينه» است و در اينجا «بينه نوح» مطرح شده است، بينهاى كه مراد از آن «معجزه آشكار» است، زيرا در برابر گفتار مشركان قوم او كه مىگفتند: بَلْ نَظُنُّكُمْ كَاذِبِينَ «ما شما را دروغگو گمان مىكنيم» مىفرمايد: «اى قوم من! اگر من داراى دليل روشنى از سوى پروردگارم باشم و رحمتى از سوى او شامل حال من شده باشد (و بر اثر تعصب و لجاجت) بر شما مخفى گردد آيا من بايد شما را مجبور به قول آن سازم در حالى كه كراهت داريد» قَالَ يَا قَوْمِ ارَأَيْتُمْ انْ كُنْتُ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبّى وَ اتَانى رَحْمَةً مِنْ عِنْدِهِ فَعُمِّيَتْ عَلَيْكُمْ انُلْزِمُكمُوها وَ انْتُمْ لَهَا كَارِهُونَ (2)
بسيارى از مفسّران گفتهاند كه «بينه» در اينجا به معناى معجزه است، هرچند از ابن عباس نقل شده كه منظور دليل منطقى روشن است، ولى با توجه به تعبير «من ربّى» (از سوى پروردگارم) و با توجه به اينكه اين بينه در برابر نسبت كذب به نوح و يارانش اقامه شده هيچ مفهومى جز معجزه نمىتواند داشته باشد و شايد منظور ابنعبّاس از دليل روشن نيز همان معجزه باشد.
در ششمين آيه با تعبير ديگرى در اين زمينه يعنى تعبير «برهان» رو به رو مىشويم، اشاره به دو معجزه معروف موسى كه در آيات گذشته آمد، يعنى تبديل عصا به مار عظيم و يد و بيضا كرده، مىفرمايد: «اين دو برهان روشن از پروردگارت به سوى فرعون و اطرافيان اوست» فَذالِكَ بُرْهَانَانِ مِنْ رَبِّكِ الى فِرْعَوْنَ وَ مَلائِهِ
«برهان» به گفته راغب در مفردات به معناى دليل محكم است، و بعضى آن را مصدر از ماده «بره» (به معناى سفيد شدن) دانستهاند، و اطلاق اين واژه بر دلايل محكم، به خاطر اين است كه مطلب را روشن مىسازد يا مايه رو سفيدى گوينده است، و يا اشاره به كلامى است كه كاملًا روشن، و خالى از هرگونه ابهام است.
در لسان العرب، نيز برهان به معناى دليل روشنى كه حق را از باطل جدا مىسازد، تفسير شده لذا مفسّران در ذيل اين آيه نيز واژه «برهانان» را به معناى دو دليل روشن و آشكار تفسير كردهاند.(1)
ولى صاحب كتاب «التحقيق» معتقد است كه استعمال واژه برهان به معناى دليل، يك اصطلاح منطقى و خارج از دائره لغت است، و معناى برهان همان كلام روشن و خالى از ابهام، يا موضوع كاملًا آشكار مىباشد.
به هر حال، در آيه فوق، اين واژه در مورد معجزه به كار رفته است كه دليلى است روشن و آشكار، بر صدق مدعى نبوت، كه در اينجا حضرت موسى عليه السلام است.
در هفتمين و آخرين آيه مورد بحث، نه تعبيرى از آيه، نه بيّنه و نه برهان است، بلكه مصداقى از مصداقهاى بسيار بارز و واضح معجزه عنوان گرديده، و بعد از آن تصريح شده است كه اگر تمام مردم جهان جمع شوند، قادر به انجام همانند آن نيستند، بنابراين سند قاطعى بر نبوّت پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله خواهد بود.
1) تفسير فخر رازى، جلد 24، صفحه 248.
مىفرمايد: «بگو اگر تمام انسانها و پريان اتفاق كنند كه مثل اين قرآن را بياورند، هرگز نخواهند آورد، هرچند يكديگر را در اين كار كمك كنند» قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْانِسُ وَ الْجِنُّ عَلى انْ يَاْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لَايَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً.
هدف اين نيست كه وارد بحث اعجاز قرآن شويم، اين بحث ذيل همين آيه در جلد دوازدهم تفسير نمونه آمده است و در جلد آينده پيام قرآن بطور مشروحتر خواهد آمد هدف اين است كه اين حقيقت را روشن سازيم كه معجزه يكى از طرق شناخت قطعى پيامبر است.
و لذا در ذيل آيه ديگرى كه مخالفان را برآوردن ده سوره همانند سورههاى قرآن فرا مىخواند، مىخوانيم: فَانْ لَمْ يَسْتَجِيُبوا لَكُمْ فَاعْلَمُوا انَّمَا انْزِلَ بِعِلْمِ اللَّهِ: اگر آنها اين دعوت را پذيرا نشدند بدانيد كه اين قرآن با علم الهى نازل شده است». (هود 14)
نتيجه
از مجموع آنچه در بالا آمد به خوبى مىتوان نتيجه گرفت كه از ديدگاه قرآن مسأله معجزه، نه تنها در مورد پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بلكه در مورد ساير پيامبران نيز به عنوان، يك سند عمده براى اثبات نبوت تلقى شده است.
ولى نبايد فراموش كرد، در قرآن مجيد آياتى وجود دارد كه دستاويز منكران اعجاز است و ما در بخش توضيحات مشورحاً از آنها بحث خواهيم كرد.
اكنون به سراغ بحثهاى مهمى مىرويم كه در اطراف مسأله معجزه به چشم مىخورد:
توضيحات
همانگونه كه قبلًا اشاره كرديم، واژه اعجاز و معجزه در قرآن مجيد، براى اين معناى كه امروز در آن به كار مىبريم نيامده است، بلكه از تعبيرات ديگرى در اين زمينه استفاده شده كه مشروحاً در آيات گذشته آمد، در اينجا بحث بر سر لفظ نيست، منظور بيان حقيقت اعجاز و معجزه است، ولى بد نيست قبلًا اشاره كوتاهى به مفهوم لغوى واژه «اعجاز» نيز داشته باشيم تا معلوم شود چرا اين واژه براى اين مفهوم در كلمات علما و بزرگان انتخاب شده است.
گرچه در مقاييس اللّغه، براى ريشه اصلى «اعجاز» دو معنا ذكر شده است: «ضعف» و «دنباله هرچيزى» ولى راغب در مفردات اين دو معنا را به يكى باز مىگرداند و معناى اصلى را همان «دنباله هرچيزى» مىداند، و از آنجا كه افراد ضعيف و ناتوان به دنبال مىافتند، اين واژه به معناى «ضعف» آمده، و از آنجا كه معجزات انبيا آنچنان است كه اگر ديگران بخواهند با آن مقابله به مثل كنند ناتوان مىشوند واژه اعجاز بر آن اطلاق شده.
به هر حال، «معجزه» در تعريفى كه علماى عقايد براى آن ذكر كردهاند عبارت از چيزى است كه شرايط سه گانه زير در آن جمع باشد:
1- كار خارقالعادهاى باشد كه به كلّى خارج از توانايى نوع بشر است، و حتى بزرگترين نوابغ جهان، از آوردن مثل آن عاجز است.
2- همراه با ادعاى نبوّت يا امامت از سوى خدا بوده باشد يا به تعبير ديگر به عنوان سندى بر حقانيت مدعّى رسالت و امامت باشد.
3- همراه با «تحدّى» يعنى دعوت به معارضه و مقابله به مثل گردد، يعنى مدعى نبوت يا امامت اعلام كند كه اگر مىگوييد اين كار از سوى خدا نيست همانند آن بياوريد، همانگونه كه قرآن درباره معجزه بودن اين كتاب آسمانى بارها چنين مطلبى را طرح كرده و نمونه آن را در آيات گذشته خوانديم.
از آنچه در بالا گفته شد امور زير را مىتوان نتيجه گرفت:
الف- معجزه متكى به نيروى الهى است، و با كارهاى نوابغ جهان و اكتشافات حيرتانگيز علمى قابل مقايسه نمىباشد، فىالمثل يك كودك هفت ساله نابغه ممكن است سخنرانى فصيح و بليغ و ماهرانه و پرمحتوايى داشته باشد، اين يك نبوغ است، لذا ممكن است كودك ديگرى نيز همانند او پيدا شود، ولى يك طفل نوزاد، (عادتاً) ممكن نيست زبان به سخن بگشايد و با فصاحت سخن بگويد كه: «من بنده خدا هستم، كتاب آسمانى به من داده شده، و پيامبرم»! آنچنان كه درباره مسيح مىخوانيم: قَالَ انِّى عَبْدُاللَّهِ اتَانِىَ الْكِتَابَ وَ جَعَلَنى نَبِيّاً. (مريم- 30)
با اينكه ممكن است دانشمندى با يك اكتشاف جديد علمى و داروهاى مخصوص بتواند درخت ميوهاى را كه در هفت سال به ثمر مىرسد در چند ماه به ثمر برساند چنين دانشمندى مسلّماً به يك كشف بزرگ نائل شده ولى عالم نابغه ديگرى نيز ممكن است عملى مشابه او انجام دهد، اما اگر در يك لحظه درخت خشكيدهاى بارور گردد (و توام با دعوى نبوت و تحدى باشد) اين يك معجزه الهى است.
ب- معجزه به معناى انجام يك محال عقلى نيست، زيرا محال عقلى (خواه محال ذاتى باشد مانند اجتماع نقيضين و ضدين در محل واحد و در زمان واحد، يا محال بالغير مانند كارى كه وجود آن سرانجام منتهى به يك محال عقلى مىشود) به حكم عقل غير ممكن است، يا به تعبير ديگر از دايره قدرت بيرون باشد، يعنى اصولًا به كاربردن كلمه «قدرت» در مورد آن بىمعناست، مثل اينكه پيامبرى بخواهد در آنِ واحد چيزى موجود باشد و موجود نباشد، و يا صخره عظيمى را در پوست يك تخم مرغ جا دهد بىآنكه صخره كوچك شود يا تخم مرغ بزرگ گردد، اين گونه پيشنهادها در درون خود تضادى را پرورش مىدهد، يعنى خود پيشنهاد غلط است و در حقيقت مفهومش اين است كه انسان چيزى را بخواهد و نخواهد (دقت كنيد).
بنابراين محالات عقلى نه در بحث اعجاز و نه در هيچ بحث ديگرى قابل طرح نيست، آنچه قابل طرح است محال عادى مىباشد، بنابراين معجزه فقط يك محال عادى است.
يعنى طبق روال معمولى قانون علت و معلول چنين چيزى با اسباب و شرايط معمولى و با نيروى انسانى قابل تحقق نمىباشد، ولى هيچ مانعى ندارد كه با نيروى الهى حاصل گردد مانند مثالهايى كه در بالا ذكر شد.
ج- معجزه به معناى برهم زدن قانون عليّت نيست هرچند اين توهم براى بعضى پيدا شده كه اگر ما معجزات را بپذيريم بايد اصل عليت را به كلى برهم زنيم، و قبول كنيم كه ممكن است معلولى بدون هيچگونه علت وجود پيدا كند، و اين موضوعى است كه هيچ عالم و دانشمندى نمىتواند آن را بپذيرد.
يقيناً اصل عليت نه تنها جزء اوّل مسلّم علوم بشرى است، در فلسفه نيز اين موضوع جزء ابتدايىترين و مسلّمترين مسائل محسوب مىشود كه هيچ حادثهاى بدون علت امكان وجود ندارد، قائلين به معجزه اين اصل مسلم را انكار نمىكنند.
بنابراين برخلاف اين توهم و پندار، معجزات حتماً داراى علت است، ممكن است اين علت علت ماوراى طبيعى باشد (زيرا عالم منحصر به عالم ماده و طبيعت نيست) و يا حتى ممكن است يك علت طبيعى ناشناخته باشد، يعنى علتى كه شناخت آن براى افراد بشر بدون اتكاى بر علم و قدرت پروردگار امكانپذير نيست، بنابراين هرگاه انسانى به اين عامل طبيعى ناشناخته دست پيدا كند حتماً متكى به يك نيروى الهى است.
معجزات انبيا ممكن است از نوع اوّل باشد يا از نوع دوّم، زيرا هر دو براى اثبات ارتباط آنها با خدا يكسان است.
قرآن مجيد نيز كراراً روى قانون عليت تكيه كرده و آن را به عنوان يك اصل مسلم، چه در عالم طبيعت و آفرينش، و چه در زندگى اجتماعى انسانها، و چه در
زندگى فردى و خصوصى هر انسان، پذيرفته، و آيات بىشمارى در اين زمينه وجود دارد، بنابراين هرگز نمىگويد معجزات معلول بدون علتاند.
د- معجزه اساس توحيد و خداشناسى را متزلزل نمىكند؟
برخلاف آنچه بعضى پنداشتهاند و مىگويند: ما خدا را از روى نظام ثابت جهان آفرينش شناختهايم، اگر بنا شود اين نظام به وسيله معجزات متزلزل گردد، اساس مسأله توحيد و خداشناسى متزلزل خواهد شد، شما مىخواهيد با اثبات معجزات پايههاى نبوّت را محكم كنيد، ولى توجه نداريد كه با اين عمل پايههاى توحيد را لرزان مىسازيد.
يا به تعبير بعضى ديگر: دستگاه خدا بازيچه نيست كه هركس براى هنرنمايى خود در آن دستى برد و آن را دگرگون سازد! و امثال اين سخنان.
حقيقت اين است آنهايى كه اين گونه سخنان را عنوان مىكنند، غرب زدههايى هستند كه گمان مىكنند با انكار معجزات مىتوانند توجه دانشمندان غربى را كه حتى ديندارانشان مادهگرا مىباشند، جلب كنند، در حالى كه اين اشتباه بزرگى است.
اوّلًا همانگونه كه قبلًا گفتيم هيچكس در «اصالت» و «عموميت» قانون عليت ترديد ندارد، و تفسير معجزه به «معلول بدون علت» يك اشتباه غير قابل بخشش است و به هم خوردن روند علل عادى به صورت استثنايى با يك يا چند نمونه معدود و محدود هرگز نظام عالم هستى را بر هم نمىزند، و آنچه هزاران هزار مصداقش در هر ساعت در برابر ديدگان ماست مثلًا با يك استثنا در يك سال به هم نمىخورد، آن هم استثنايى كه براى اثبات هدفى بزرگ انجام شده، آرى اگر هر روز هزاران هزار معجزه صورت مىگرفت جايى براى اين بحث بود كه بعضى در اصل وجود نظام جهان ترديد كنند.
ثانياً كسى نگفته است دستگاه خدا بازيچه است، و يا پيامبران براى هنرنمايى در آن دست مىبرند، آنچه مىگوييم اين است كه پيامبران به فرمان خدا امر
خارقالعادهاى براى اثبات ارتباط خود با جهان ماورا طبيعت ارائه مىكنند، و هنگامى كه حدّاقل لازم را ارائه كردند از پذيرفتن معجزات اقتراحى (معجزاتى كه از طريق بهانهجويىهاى لجوجان مطرح مىشود) امتناع مىورزند.
آيات متعددى از قرآن به اين معنا اشاره دارد كه به خواست خدا هنگام طرح منطق «مخالفان معجزات» مشروحاً از آن بحث خواهد شد.
ه- فرق معجزه با نبوغ نوابغ- اين موضع نيز روشن شد كه معجزه هيچ شباهتى با كار نوابغ ندارد زيرا معجزه كارى است كه اساساً از قدرت هر انسانى بيرون است، در حالىكه ممكن است در مقابل هر نابغهاى فردى همانند او پيدا شود و مقابله به مثل كند بعلاوه كارهاى نوابغ هميشه در محدوده معينى است، يكى در ادبيات نابغه است ديگرى در هنر، و سوّمى در رياضيات، و چهارمى در صنعت، ولى اعجاز انبيا هيچگونه محدوديتى ندارد.
يا به تعبير ديگر نوابغ آنچه را مىدانند انجام مىدهند نه آنچه را مردم مىخواهند، در حالى كه معجزات انبيا طبق درخواست مردم (البتّه مردمى كه جوياى حق بودند نه بهانه جويان) صورت مىگرفت.
بعلاوه نوابغ معمولًا با تعليم و تربيت استعدادهاى درونى خود را شكوفا مىسازند و بدون تحصيل علم و تمرين مستمر قادر بر انجام كارى نيستند ولى اين مسأله در مورد انبيا صادق نيست.
و- آيا معجزات كار خداست يا نتيجه قدرت نفوس پيامبران است؟ طبق آنچه در بالا گفتيم: امورى كه از نبوغ، يا ارادههاى قوى انسانى، يا نفوس عاليه، صادر مىشود، امور محدود و معينى هستند، و نظير و همانند آن را در ديگر انسانها نمىتوان پيدا كرد، در حالى كه معجزات نه محدوديتى دارد و نه قابل معارضه است، و نه مثل آن را در غير انبيا و امامان مىتوان يافت.
ولى سخن در اين است، آيا معجزه را خداوند انجام مىدهد و كار پيامبر صلى الله عليه و آله تنها دعا كردن و درخواست نمودن است و يا اينكه خداوند، قدرتى به نفوس پيامبران و اراده آنها مىدهد كه مىتوانند باذن اللَّه اين گونه خارق عادات را ظاهر سازند.
بدون شك پارهاى از معجزات همچون قرآن مجيد، كار خدا و كلام خداست، سخن در معجزات ديگرى همچون معجزه عصاى موسى عليه السلام و يد بيضا يا معجزات حضرت مسيح عليه السلام در زمينه احياى مردگان و شفاى بيماران مىباشد.
از نظر دليل عقل، هر دو احتمال ممكن است، يعنى هيچ مانعى ندارد كه معجزه از سوى خدا به دعا و درخواست پيامبر انجام شود، و يا خداوند چنين قدرتى را به نفوس پيامبران دهد، هيچكدام از اين دو منافات با اصل توحيد و استناد معجزات به خداوند ندارد.
ظواهر آيات قرآن نيز مختلف است، در مورد احياى مردگان به وسيله مسيح عليه السلام مىفرمايد:
وَ احْيِى الْمَوْتى بِاذْنِ اللَّهِ: «من مردگان را به فرمان خداوند زنده مىكنم» در اينجا احياى مردگان را به خود نسبت مىدهد.
در حالى كه در مورد ساختن و آفرينش يك پرنده مىگويد: فَانْفَخَ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِاذْنِ اللَّهِ: «من در آن صورتى كه از گل ساختهام مىدمم، و به فرمان خدا پرندهاى مىشود»! (آلعمران- 49).
اوّلى نشان مىدهد كه بعضى از معجزات، كار انبيا به فرمان خداست، و دوّمى نشان مىدهد كه بعضى ديگر كار خداوند است، و همانگونه كه گفتيم هر دو سرانجام به اراده الهى باز مىگردد، و هيچگونه منافاتى با اصل توحيد ندارد.
آيا تأثير يك داروى شفابخش كه آن هم باذن اللَّه است با اصل توحيد مخالف است؟ مسلّماً نه، چه مانعى دارد كه اراده شخص پيامبر صلى الله عليه و آله به اذن الهى مؤثر در احياى مردگان و شفاى بيماران باشد و آنها كه اصرار در نفى اين معنا دارند از اين حقيقت غافلند كه تأثير هرچيز به اذن اللَّه است و آن عين توحيد است.
در اينكه معجزه چگونه دلالت بر نبوت صاحب آن دارد، يعنى چگونه ثابت مىكند معارف و قوانين و احكامى را كه او آورده وحى الهى است؟ در ميان دانشمندان گفتگوست.
بعضى مىگويند دلالت معجزه بر اين معنا عقلى است، در حالى كه بسيارى ترجيح دادهاند كه اين دلالت دلالت وضعى باشد.
توضيح اينكه: گاه تصور مىشود كه انجام يك كار خارقالعاده اصولًا نمىتواند دليلى بر صدق مدعى نبوت باشد، چه مانعى دارد كسى معجزهاى انجام دهد و پيامبر هم نباشد، اگر كسى فرضاً خطاط ماهرى است آيا دليل بر اين است كه دانشمند نكته سنجى نيز مىباشد؟
ولى آنها كه اين سخن را مىگويند توجه به اين نكته ندارند كه معجزه يك امر خارق عادهاى كه از انسانهاى دانشمند و ماهر سر مىزند نيست، بلكه خارقالعادهاى است كه فوق قدرت انسان يعنى منحصرا متكى به نيروى الهى است.
آيا ممكن است خداوند خارق عادتى كه از عهده انسانها خارج است در اختيار مدعى دروغگوئى بگذارد و بندگان خود را گمراه سازد؟ آيا اين امر با حكمت خدا سازگار است؟ اين درست به اين مىماند كه شخصى بگويد من وكيل فلانكس به سوى شما هستم، و شاهدش اين است كه او مهر مخصوص خود را در اختيار من گذارده، و آن شخص با علم به اين ادعا مهر مخصوصش را در اختيار او بگذارد.
مسلّماً اين دليل بر قبول و رضايت اوست، وگرنه محال است چنين كارى را انجام دهد.
اين همان چيزى است كه قرآن مجيد در مورد پيامبر اسلام در آيه 44 تا 46 سوره
حاقه بيان فرموده، مىگويد: وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ الْاقَاويلِ لَاخَذْنَا مِنْهُ بِالْيَمِينِ ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِينَ: «هرگاه او سخنى به دروغ بر ما مىبست، ما او را با قدرت مىگرفتيم، سپس رگ قلبش را قطع مىنموديم». (حاقد 44 تا 46)
اشاره به اينكه: پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله با داشتن آن معجزات اگر از حق منحرف مىگشت و سخن خلافى نسبت به خدا مىداد، حكومت الهى ايجاب مىكرد كه لحظهاى به او مهلت ندهد و سريعاً او را هلاك كند.
البتّه مدعيان دروغين نبوت در جهان بسيار بوده و هستند لزومى ندارد كه خداوند به مجرد اينكه كسى ادعاى دروغ كند او را نابود سازد، اين سخن تنها در مورد كسانى است كه معجزه در اختيار آنهاست، آنها اگر دروغ بر خدا ببندند خداوند به آنها مهلت نمىدهد چون اغراى به جهل است.
پاسخ ديگرى كه به اين سؤال داده شده اين است كه انبيا مدّعى بودند كه از طريق وحى به آنها فرمان رسالت داده شده، خواه وحى به طور مستقيم به آنها نازل شده باشد يا از طريق نزول فرشتگان، هرچه بوده امر خارقالعادهاى بوده است كه شباهتى به ادراكات معمولى انسان ندارد، و حتماً نوعى تصرف از عالم ماورا طبيعت در نفوس انبياست.
به همين دليل مخالفان به آنها ايراد مىكردند كه شما هم انسانى مثل ما هستيد چگونه ممكن است وحى كه اين امر خارق عاده است بر شما نازل شده باشد؟ لذا آنها دست به معجزات مىزدند تا ثابت كنند با ديگران تفاوت دارند.(1)
گرچه هر دو پاسخ مناسب به نظر مىرسد، ولى پاسخ اوّل روشنتر است و در عين حال منافاتى بين اين دو نيست.
1) تفسيرالميزان، جلد 1، صفحه 86، ذيل آيه 23 بقره( با اقتباس).
مىدانيم معجزات پيامبران الهى بسيار متنوع و مختلف بوده است، آيا اين يك امر تصادفى است؟ يا نكتهاى در اينجا وجود دارد؟
بسيار بعيد است كه اين موضوع را يك مسأله تصادفى بدانيم، بلكه ظاهر اين است كه خداوند حكيم، معجزات انبيا را چنان قرار مىداده كه هر كدام از آنها در شرايط آن زمان و آن مكان به خصوص آن پيامبر، قويترين اثر را داشته باشد.
مثلًا اگر مىبينيم قرآن بزرگترين معجزه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را تشكيل مىدهد به خاطر آن است كه اوّلًا پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مبعوث به همه مردم جهان تا پايان دنياست و بايد معجزه اى جاويدان داشته باشيد كه با گذشت زمان كهنه نشود، ثانياً او درس نخوانده بود، آوردن چنان كتابى به وسيله چنين انسانى، در حدّ اعلاى اعجاز خواهد بود، ثالثاً پايين بودن سطح افكار مردم آن محيط و بلند بودن محتواى قرآن، قرينه آشكار ديگرى است.
از اينها گذشته ادبيات عرب برخلاف افكار و معارفشان در آن روز در اوج شكوفايى بود، و شعراى بزرگ و سخنوران نامى داشتند كه نمونههاى آن در اشعار جاهلى به چشم مىخورد. هنگامى كه چنين افرادى در برابر فصاحت و بلاغت قرآن زانو بزنند عظمت اين معجزه آشكارتر مىشود.
همچنين معجزه حضرت سليمان عليه السلام كه مسأله تسخير بادها و شياطين و مانند آن و آگاهى از سخن پرندگان بود، تناسب با وسعت ملك و حكومت او داشت، زيرا قلمرو حكومت او را از جهان انسانها فراتر مىبرد.
وسعت سحر در عصر موسى بن عمران عليه السلام پيشرفت طبّ در عصر مسيح عليه السلام هر كدام ايجاب مىكرد كه معجزات آنها چنان باشد كه پيشرفتهترين علوم و دانشهاى زمان در مقابل آن عاجز بماند.
اين سخن را مىتوانيم از گفتار امام على بن موسى الرضا عليه السلام در پاسخ سؤال «ابنسكّيت» (عالم معروف ادبيّات عرب)، به خوبى استفاده كرد.
هنگامى كه «ابن سكّيت» پرسيد: چرا خداوند موسى بن عمران را با معجزه يد بيضا و عصا مبعوث كرد، و عيسى عليه السلام را با معجزه طب، و محمد صلى الله عليه و آله را از معجزهاى از قبيل كلام و خطبهها؟ امام عليه السلام فرمود:
خداوند متعال هنگامى موسى عليه السلام را برانگيخت كه سحر ساحران بر اهل آن زمان چيره شده بود، و موسى عليه السلام از سوى خداوند متعال چيزى آورد كه آنها توانايى مقابله با آن را نداشتند، و سحر آنها را باطل كرد و حجّت را بر آنها تمام نمود.
و خداوند متعال عيسى را در وقتى برانگيخت كه بيمارىهاى فلج كننده آشكار شده بود، و مردم نياز شديد به طب داشتند (و طبعاً بازار طب و طبيبان داغ بود) مسيح از نزد خدا چيزى آورد كه همانند آن نزد آنان يافت نمىشد، مردگان را براى آنها زنده كرد، كور مادر زاد و مبتلاى به برص و پيسى را به اذن خداوند شفا داد، و حجّت را بر آنها تمام نمود.
و خداوند متعال محمد صلى الله عليه و آله را در وقتى مبعوث كرد كه خطبهها و سخنان نغز- و تصور مىكنم فرمود و شعر- بر اهل آن زمان غالب بود، لذا او كتاب و مواعظ و احكامى از سوى خداوند متعال آورد كه سخنان آنها را باطل كرد و حجت را بر آنان تمام نمود.
هنگامى كه ابن سكّيت اين سخنان را شنيد گفت: «به خدا سوگند مثل امروز را هرگز نديده بودم» (يا مثل تو را در امروز هرگز نديدهام).(1)
در اينجا سؤال مهم ديگر مطرح است كه از قديم الايّام در كلمات دانشمندان عنوان شده، سؤال اين است كه بسيار ديده شده است كه افرادى حتى از كفار بر اثر
1) بحارالانوار، جلد 11، صفحه 70( باب علّة المعجزة، حديث 1).
رياضتهاى پرمشقت، و مبارزه با خواستههاى نفسانى، و يا تمرينهاى بسيار سخت، توانايى بر پارهاى از خارق عادات پيدا كردهاند، اين معنا مخصوصاً در ميان مرتاضان هند زياد ديده مىشود، و در كتب دانشمندان و نشريات امروز نمونههاى مختلفى از آن را نقل كردهاند، و به قدرى زياد است كه جاى انكار باقى نمىگذارد، حتى دير باورترين افراد هنگامى كه اين صحنهها را مىبينند قبول مىكنند كه امور خارقالعاده ممكن است از افراد خاصّى سرزند.
حال اين سؤال پيدا مىشود كه ما چگونه مىتوانيم ميان اين خارق عادات و معجزات انبيا فرق بگذاريم؟ و اگر تفاوتى دارند تفاوتش چيست؟ آيا اين احتمال وجود ندارد كه معجزه مدعيّان نبوّت از قبيل خارق عادات مرتاضان باشد؟!
پاسخ:
در پاسخ اين سؤال، نخست بايد تعريف فشردهاى از «سحر» داشته باشيم، در اينكه سحر چيست؟ و از چه تاريخى به وجود آمده؟ بحثهاى فراوانى است، مشكل است تاريخ معيّنى بتوان براى آن تعيين كرد، ولى مىتوان گفت: سحر در اصل به معناى هر كار و هر چيزى است كه سرچشمه آن پنهان باشد، و معمولًا به كارهاى خارقالعادهاى مىگويند كه با استفاده از وسايل مختلف انجام مىشود و هدف آن اغفال و فريب مردم است.
گاهى از عوامل تلقينى در آن استفاده مىكنند يعنى با تلقينهاى قوى و مؤثر مسائلى را در نظر عوام منعكس مىكنند كه واقعيّتى ندارد، و گاه از تردستى و خدعه و نيرنگ و به اصطلاح «چشمبندى» بهره مىگيرند، به اين ترتيب كه بينندگان را سرگرم مسائلى كرده سپس با سرعت و مهارت چيزهايى را جابجا و دگرگون مىسازند كه ببينندگان هرگز متوجّه اين جابجايى و دگرگونىها نشوند، بلكه آن را يك خارق عادت مىپندارند.
گاهى از خواصّ ناشناخته فيزيكى و شيميايى بعضى از اجسام، يا مسائلى مربوط به چگونگى تابش نور از زواياى مختلف بهره مىگيرند، به طورى كه بينندگان امور خارق عادتى را در برابر خود مىبينند كه از اسرار آن بىخبرند.
و بالاخره از طريق ارتباط با ارواح و كمك گرفتن از شياطين امور خارق العادهاى را انجام مىدهند، و همه اينها در مفهوم جامع لغوى كلمه «سحر» درج است.
كارهاى مرتاضان را كه از طريق تمرينهاى شاقّ و تمركز نيروهاى روحى و جسمى انجام مىگيرد نيز مىتوان نوعى «سحر» شمرد، هرچند گاهى آن را خارق عادتى در برابر سحر قرار مىدهند.
به هر حال انجام اين امور، از سوى بعضى از انسانها غير قابل انكار است، مهم آن است كه ويژگىهاى «معجزات» «سحر و خارق عادات مرتاضان» را در نظر بگيريم، تا تفاوت آن با معجزات انبيا كامل روشن شود.
در اينجا به چند تفاوت روشن برخورد مىكنيم:
1- معجزات متكى به نيروى الهى است در حالى كه سحر و خارق عادت ساحران و مرتاضان از نيروى بشرى سرچشمه مىگيرد، لذا معجزات بسيار عظيم و نامحدود است در حالى كه سحر و خارق عادت مرتاضان محدود مىباشد.
به تعبير ديگر آنها فقط كارهايى را انجام مىدهند كه تمرين كردهاند، و براى انجام آن آمادگى دارند، هرگز هر كارى به آنها پيشنهاد شود انجام نمىدهند، و تاكنون ديده نشده مرتاضان يا ساحر بگويد من آمادهام هرچه بخواهد انجام دهم، چرا كه هر كدام در رشته اى تمرين و آگاهى دارند.
درست است كه انبيا معجزاتى را شخصاً و قبل از مطالبه مردم ارائه مىكردند (مانند قرآن پيامبر اسلام، و معجزه عصا و يد بيضاى موسى، و احياى مردگان توسط مسيح) ولى هنگامى كه امتها به آنها پيشنهادهاى جديدى مىكردند مانند شقالقمر، يا برطرف شدن انواع بلاها از فرعونيان، و يا نزول مائده آسمانى براى حواريون، و مانند اينها هرگز از آن استنكاف نداشتند (البتّه به شرط اينكه براى كشف حقيقت
باشد نه به عنوان بهانهجويى لجوجان).
لذا در داستان موسى عليه السلام مىبينيم كه فرعونيان از او مهلت طولانى خواستند تا تمام ساحران را جمع كنند و مقدّمات كار را فراهم سازند و به عنوان فَاجْمِعُوا كَيْدَكُم ثُمَّ ائْتُوا صَفّاً (طه 64) تمام نيرو و توان خود را متمركز سازند و به كار گيرند، در حالى كه موسى نيازى به اين مقدمات نداشت، و بعد از مشاهده سحر ساحران تقاضاى مهلتى براى نحوه مبارزه با آنها نكرد، چرا كه او متكى به نيروى الهى بود و ساحران متكى به نيروى محدود انسانى.
به همين دليل خارق عادات بشرى قابل معارضه و مقابله به مثل است، و انسانهاى ديگرى مىتوانند همانند آن را بياورند، و نيز به همين دليل آورنده آن هرگز جرئت نمىكند كه «تحدى» يعنى دعوت به مقابله كند و بگويد هيچكس توانايى انجام آنچه را كه من انجام مىدهم ندارد، در حالى كه معجزات چون قطعاً از هيچ انسانى (با نيروى بشرى) ساخته نيست، همواره توأم با تحدّى بوده است، و مثلًا پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله مىفرموده: «اگر تمام انس و جن جمع شوند كه همانند قرآن را بياورند توانايى ندارند»!
و نيز به همين جهت هنگامى كه خارق عادات بشرى در برابر معجزات قرار گيرند به زودى مغلوب مىشوند، و سحر هرگز با معجزه پهلو نخواهد زد، درست همانگونه كه هيچ انسانى قدرت معارضه در برابر پروردگار را ندارد.
نمونه اين مسأله در قرآن مجيد به خوبى در داستان موسى و فرعون ديده مىشود كه آنها تمام ساحران را از شهرهاى كشور مصر جمعآورى كردند، و مدتها مقدمهچينى براى ارائه سحر داشتند و نقشهها ريختند، و سرانجام در يك چشم بر هم زدن در برابر اعجاز موسى عليه السلام هم نقش بر آب شد.
2- معجزات چون از سوى خداست نيازى به تعليم و تربيت خاص ندارد در حالى كه سحر و رياضتهاى ساحران هميشه مسبوق به يك رشته تعليم و
تمرينهاى مستمر است به گونهاى كه اگر شاگرد به خوبى تعليمات استاد را فرا نگرفته باشد ممكن است در مجلسى كه در حضور مردم تشكيل مىدهد به خوبى از عهده بر نيايد و رسوا شود. و به تعبير ديگر معجزات در هر لحظهاى بدون هيچ سابقهاى ممكن است انجام گيرد در حالى كه خارق عادات ديگر امورى است كه به طور تدريجى و با مرور زمان آشنايى و مهارت نسبت به آن حاصل مىشود و هيچگاه به طور دفعى و ناگهانى انجامپذير نيست.
در داستان فرعون و موسى نيز به اين مسأله اشاره شده كه فرعون ساحران را متهم مىكند كه موسى بزرگ شماست و او اسرار سحر را به شما تعليم داده است انَّهُ لَكَبِيرُكُمُ الذَّى عَلَّمَكُمُ السِّحْرَ (طه- 71) به همين دليل گاه مىشود كه ساحران ماهها يا سالها شاگردان خود را تعليم مىدهند و با آنها تمرين مىكنند.
3- وضع آورندگان معجزه، گواه صدق آنهاست طريق ديگر براى شناخت معجزات از خارق عادات بشرى، مقايسه حال آورندگان اين دوست.
آورندگان معجزه از سوى خدا مأموريت هدايت مردم را دارند لذا اوصافى متناسب آن دارند، در حالىكه ساحران و كاهنان و مرتاضان، نه مأمور هدايتند و نه چنين اهدافى را دنبال مىكنند و هدف آنها معمولًا يكى از امور سه گانه زير است:
1- اغفال مردم ساده لوح.
2- كسب شهرت در ميان توده عوام.
3- كسب درآمد مادى از طريق سرگرم ساختن مردم.
هنگامى كه اين دو گروه (پيامبر و ساحران و مانند آنها) وارد ميدان مىشوند، هرگز نمىتوانند براى مدت طولانى منويات و اهداف خود را مكتوم دارند، چنانكه ساحران فرعونى قبل از آنكه وارد ميدان شوند از او درخواست اجر و پاداش مهم كردند و فرعون هم به آنها وعده اجر مهمى داد، قَالُوا انَّ لَنَا لَاجْراً انْ كُنَّا نَحْنُ الْغالِبينَ* قَالَ نَعَمْ وَ انَّكُمْ لَمِنَ الْمُقَرَّبِينَ (اعراف 113 و 114).
در حالى كه پيامبران كراراً مىگفتند: وَ مَا اسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ اجْرٍ: «هيچ پاداشى از شما نمىطلبيم» (شعراء 109) (اين تعبير در چندين آيه قرآن مجيد درباره چندين پيامبر آمده است.)
اصولًا همين كه مىبينيم ساحران در خدمت فرعون ظالم و مستكبرند، براى شناخت «سحر» از «معجزه» كافى مىباشد.
ناگفته پيداست كه انسان هر قدر مهارت در پردهپوشى بر افكار و اهداف خود داشته باشد باز قيافه واقعى آن از خلال اعمالشان ظاهر مىشود.
كوتاه سخن اينكه مطالعه در سوابق زندگى اين گونه اشخاص و چگونگى استفاده از خارق عاداتى كه انجام مىدهند و همچنين توجه با همسويى آنها نسبت به طيفهاى مختلف اجتماعى، و نيز طرز رفتار و اخلاق آنها راهنماى خوبى براى شناخت «سحر» از «معجزه» است، و قطع نظر از تفاوتهاى ديگرى كه در بالا ذكر شد تشخيص معجزات از سحر و خارق عادات ديگر از اين طريق كار آسانى است.
قرآن مجيد با تعبيرات دقيقى به اين حقيقت اشاره كرده است، در يكجا مىگويد:
قَالَ مُوسى مَا جِئْتُمْ بِهِ السِّحْرُ انَّ اللَّهَ سَيُبْطِلُهُ انَّ اللَّهَ لَايُصْلِحُ عَمَل الْمُفْسِدِينَ: «موسى گفت آنچه را شما آورديد سحر است، خداوند به زودى آن را ابطال مىكند، چرا كه خداوند عمل مفسدان را اصلاح نمىنمايد» (يونس 81).
آرى ساحران افرادى مفسدند و عملشان باطل است، و مسلّماً چنين عملى نمىتواند اثر اصلاحى در جامعه داشته باشد.
در جاى ديگر در خطابى كه خداوند به موسى كرده، مىفرمايد: «نترس تو برترى» لَا تَخَفْ انَّكَ انْتَ الْاعْلى و سپس مىافزايد: وَ الْقِ مَا فِى يَمِينِكَ تَلْقَفْ مَا صَنَعُوا انَّمَا صَنَعُوا كَيْدُ سَاحِرٍ وَ لَايُفْلِحُ السَّاحِرُ حَيْثُ اتى «چيزى را كه در دست دارى بيفكن تمام آنچه را آنها ساختهاند مىبلعد، چرا كه آنچه آنها ساختهاند تنها مكر ساحر است، و ساحر هرجا بيايد رستگار نخواهد شد» (طه 68 و 69).
آرى كار ساحر خدعه و نيرنگ است، و طبعاً روحياتى هماهنگ با آن دارد، آنها
افرادى متقلب و خدعه گرند، و از خلال صفات و اعمالشان به زودى مىتوان آنها را شناخت، در حالى كه اخلاص و پاكى و صداق انبياء سندى است كه با اعجاز آنها آميخته و روشنايى بيشترى به آنها مىدهد.(1)
منكران اعجاز، گاه به بعضى از دلايل ظاهراً عقلى متشبث شدهاند كه نمونههاى آن را قبلًا گفته و پاسخ داديم، بعضى نيز دست به دامن پارهاى از آيات قرآن زده و چنين پنداشتهاند كه اين آيات مسأله معجزات انبيا، مخصوصاً پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را نفى نمىكنند، و يا معجزاتى غير از قرآن را انكار مىنمايد، عمدهترين آياتى كه به آن تمسّك جسته و يا ممكن است تمسّك جويند آيات زير است:
1- در سوره اسراء مىخوانيم: وَ قَالُوا نُؤمِنَ لَكَ حَتّى تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الْارْضِ يَنْبُوعاً* اوْ تَكُونَ لَكَ جَنَّةٌ مِنْ نَخيلٍ وَ عِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الْانْهَارَ خِلالَها تَفْجِيراً اوْ تُسْقِطَ السَّمَاءَ كَمَا زَعَمْتَ عَلَيْنَا كِسَفاً اوْ تَأْتِىَ بِاللَّهِ وَ الْمَلَائِكَةِ قَبِيلًا* اوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ اوْ تَرْقى فِى السَّمَاءِ وَلَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتّى تُنَزِّلَ عَلَيْنَا كِتَاباً نَقْرُؤُهُ قُلْ سُبْحَانَ رَبّى هَلْ كُنْتُ الَّا بَشْراً رَسُولًا (اسراء 90 تا 93).
ترجمه
و گفتند ما هرگز به تو ايمان نمىآوريم مگر اينكه چشمهاى از اين سرزمين (خشك و سوزان) براى ما خارج سازد- يا باغى از نخل و انگور در اختيار تو باشد و نهرها در لابهلاى آن جارى سازى- يا قطعات (سنگهاى) آسمان را- آن چنان كه مىپندارى- بر سر ما فرود آرى، يا خداوند و فرشتگان را در برابر ما بياورى- يا
1) شبيه همين معنا در سوره يونس، آيه 77 نيز آمده است.
خانهاى پر نقش و نگار از طلا داشته باشى، يا به آسمان بالا روى، حتى به آسمان رفتنت ايمان نمىآوريم مگر آنكه نامهاى بر ما نازل كنى كه آن را بخوانيم! بگو منزه است پروردگارم (از اين سخنان بىاساس) مگر من جز بشرى فرستاده خدا مىباشم؟!
همانگونه كه مىبينيم پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در برابر هيچيك از خارق عادات معجزاتى كه اين گروه از مشركان قريش از او خواستند تسليم نشد و تنها جوابش اين بود منزّه است پروردگار من، مگر من جز بشرى فرستاده خدا هستم؟
2- باز در همان سوره مىخوانيم: وَ مَا مَنَعْنَا انْ نُرْسِلَ بِالْآياتِ الَّا انْ كَذَّبَ بَهَا الاوَّلُونَ «ما را از فرستادن آيات و معجزات منع نكرد مگر تكذيب پيشينيان نسبت به آنها» (اسراء- 59). اين آيه نيز نشان مىدهد كه به خاطر تكذيب پيشينيان نسبت به آيات الهى، خداوند معجزهاى به پيامبر اسلام نداد!
3- در سوره هود آمده است: فَلَعَلَّكَ تَارِكٌ بَعْضَ مَا يُوحى الَيْكَ وَ ضَائِقٌ بِهِ صَدْرُكَ انْ يَقُولُوا لَوْ لَاانْزِلَ عَلَيْهِ كَنْزٌ اوْ جاءَ مَعَهُ مَلَكٌ انَّمَا انْتَ نَذِيرٌ وَ اللَّهُ عَلَى كُلِّ شَىْءٍ وَكِيلُ «شايد ابلاغ بعضى از آيات را كه به تو وحى مىشود كه تأخير بيندازى و سينهات از اين جهت تنگ و ناراحت مىشود كه مىگويند چرا گنجى بر او نازل نشده؟ و يا فرشتهاى همراه او نيامده؟ تو فقط بيم دهندهاى و خداوند به هر چيزى وكيل و ناظر و نگاهبان است». (هود- 12)
اين آيه نيز شبيه آيه اوّل است كه در برابر تقاضاى كافران مىفرمايد: انمّا انت نذير: تو فقط بيم دهندهاى».
4- در سوره رعد نيز آمده است: وَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْلَا انْزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ، انَّمَا انْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هَادٍ: «كافران مىگويند: چرا نشانه و آيتى از پروردگارش بر او نازل نشده، تو تنها بيم دهندهاى، و براى هر گروهى هدايت كنندهاى است» (رعد- 7).
آيا اين تعبير نمىگويد كه پيامبر صلى الله عليه و آله در برابر خواستههاى آنها براى معجزه تسليم نشد؟
5- در سوره انعام نيز مىخوانيم: و قَالُوا لَوْ لَانُزِّلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ انَّ اللَّهَ قَادِرٌ عَلى انْ يُنَزِّلَ آيَةً وَلكِنَّ اكْثَرَهُمْ لَايَعْلَمُونَ «كافران گفتند چرا نشانه و معجزهاى از طرف پروردگارش بر او نازل نمىگردد بگو خداوند قادر است معجزهاى نازل كند، ولى بيشتر آنها نمىدانند» (انعام- 37)
مفسّر بزرگ مرحوم امين الاسلام طبرسى در ذيل اين آيه مىگويد: جمعى از ملاحده (كفّار) بر مسلمين به اين آيه اعتراض كرده و گفتهاند آيه دلالت بر اين دارد كه خداوند آيتى بر محمّد نازل نكرده است، چرا كه اگر نازل كرده بود در پاسخ مشركان به آن اشاره مىكرد (سپس به پاسخ اين ايراد پرداخته كه بعداً به آن اشاره خواهد شد).
از كلام اين محقق معلوم مىشود كه اين گونه وسوسهها در مورد معجزات از قديم بوده است و منحصر به عصر و زمان ما نيست.
بعضى آيات ديگر نيز در اين زمينه ذكر شده كه چون استدلال به آنها ضعيف بود از آن صرفنظر شد.
پاسخ
توجه به چند نكته مىتواند تفسير و مفهوم اين آيات را روشن سازد و به بهانهها پايان دهد.
1- روشن است كه هيچ يك از اين آيات نفى معجزات را به طور مطلق نمىكند، و به فرض كه دلالتى بر آنچه استدلال كنندگان به آن مىپندارند داشته باشد تنها دليل بر نفى معجزه از پيامبر اسلام است اضافه بر اين مسلّماً معجزه قرآن را نفى نمىكند چرا كه در چندين آيه از قرآن مجيد اين كتاب آسمانى به عنوان يك معجزه جاويدان معرفى شده و از تمام مخالفان دعوت به معارضه گرديده، و در مقابل آن عاجز ماندهاند، چه معجزهاى از اين برتر و بالاتر كه جن و انس را دعوت به مقابله كند
و توانايى نداشته باشند؟(1)
بنابراين به فرض صحت تمام اين استدلالات، معجزه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله منحصر به قرآن مجيد مىشود اين مسأله (به فرض صحت) هيچ مشكلى در مسأله نبوت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله ايجاد نمىكند، همانگونه كه هيچ كمكى به مخالفان نبوت نخواهد كرد.
آيات قرآن پراست از معجزات و خارق عادات پيامبران پيشين، بنابراين معجزات آنها چيزى نيست كه قابل انكار باشد، و در مورد پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نيز با صراحت از اعجاز قرآن سخن مىگويد، بنابراين چيزى نمىماند جز نفى معجزات ديگر از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله كه به فرض صحت تنها يك مسأله فرعى و تاريخى خواهد بود و تأثيرى در مسائل اعتقادى نخواهد داشت.
2- لحن اين آيات نشان مىدهد كه هدف نفى معجزات حقيقى نبوده بلكه هدف، نفى معجزات اقتراحى بوده است.
توضيح اينكه: آنچه وظيفه پيامبران است، اثبات صدق دعوى خود، از طريق معجزات يا طرق ديگر مىباشد، بنابراين هرگاه به قدر كافى معجزه نشان دهند ديگر هيچگونه وظيفهاى در اين رابطه ندارند، پيامبر صلى الله عليه و آله يك خارق العادهگر نيست كه در جايى بنشيند و هركس از در وارد شود مطابق ميل و سليقه خود پيشنهاد معجزهاى كند، و پيش از مشاهده آن اگر مايل بود باز پيشنهاد ديگرى مطرح كند، و قوانين و سنن آفرينش را به بازى بگيرد، و بعد از اين همه نيز دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله را بپذيرد يا اگر ميلش اقتضا نكرد به بهانهاى شانه خالى كند.
به تعبير ديگر، او مأمور است كه معجزات را براى حقجويان و حقطلبان به مقدار اتمام حجت ارائه دهد، ولى هرگز مأموريت ندارد به معجزات اقتراحى يعنى
1) به آيات 38 يونس و 13 هود و 88 اسراء مراجعه شود.
معجزاتى را كه بهانه جويان، مطابق هوسهاى خود نه براى تحقيق حق، بلكه به خاطر بدست آوردن دستاويزى براى فرار از حقيقت پيشنهاد مىكنند پاسخ گويد.
نوع پيشنهادهايى كه در نخستين آيه، مطرح شده دليل بسيار روشنى براى اين موضوع است، از يكسو مىبينيم تقاضاى هفت معجزه كردند! در حالى كه براى افراد حقجو يك معجزه كافى است.
از سوى ديگر معجزاتى طلبيدند كه بعضاً مايه نابودى آنها بود، مثلًا گفتند: «ما ايمان نمىآوريم تا سنگهاى آسمانى را آنچنان كه مىپندارى بر سر ما فرود آرى»! اوْ تُسْقِطَ السَّماءَ كَما زَعَمْتَ عَلَيْنا كِسَفاً واضح است هيچ انسان حقجويى معجزهاى را كه مايه نابودى او شود نمىطلبد، زيرا هدف از معجزه ايمان است نه مرگ و نابودى.
از سوى سوّم امورى را كه مىطلبيدند كه اصلًا محال بوده، مثل اينكه پيشنهاد كردند بايد خدا و فرشتگان را در برابر ما بياورى! اوْ تَأْتِىَ بِاللَّهِ وَ الْمَلائِكَةِ قَبِيلًا.
واضح است كه خداوند مكانى ندارد كه از آنجا برخيزد و نزد اين بهانه جويان آيد.
از سوى چهارم بعد از تقاضاى معجزهاى كه خودشان مطرح كرده بودند با صراحت مىگويند: اگر اين كار را هم انجام دهى از تو نمىپذيريم تا فلان كار ديگر را انجام دهى! «گفتند ما به تو ايمان نمىآوريم تا به آسمان بالا روى، و اگر به آسمان بالا روى باز ايمان نمىآوريم مگر اينكه نامهاى (از سوى خدا) بر ما نازل كنى كه آن را بخوانيم»! اوْ تَرْقى فِى السَّمَاءِ وَلَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتّى تُنَزِّلَ عَلَيْنَا كِتَاباً نَقْرَؤُهُ
با توجه به آنچه گفته شد به وضوح مىفهميم كه هدف آنها چيزى جز معجزات اقتراحى نبوده است، و هيچ پيامبرى مأمور نيست كه در مقابل اين گونه درخواستها تسليم گردد.
جالب اينكه در بسيارى از حوادث تاريخى مربوط به عصر ظهور انبيا مخصوصاً پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله مىخوانيم كه كفار بعد از مشاهده معجزات براى فرار از زير بار مسئوليت و عدم تسليم در مقابل آنها به بهانه «سحر» متوسل مىشدند، همان كارى كه فرعون و فرعونيان در برابر موسى داشتند كه حتى بعد از مشاهده غلبه موسى به
تنهايى بر آن همه ساحران ورزيده و ماهر و ايمان ساحران كه نشانه روشنى بود بر اعجاز موسى و اتكاى آن به نيروى الهى، باز دست از سخن خود برنداشتند و گفتند «او رييس شما ساحران است» و اينها همه يك توطئه است! انَّهُ لَكَبِيرُكُمْ الَّذِى عَلَّمَكُمُ السِّحْرَ (طه 71)
و لذا در آيه 111 انعام مىفرمايد: وَلَوْ أَنَّنَا نَزَّلْنَا الَيْهِمُ الْمَلَائِكَةَ وَ كُلَّمَهُمُ الْمَوْتى وَ حَشَرْنَا عَلَيْهِمْ كُلَ شُىْءٍ قُبُلًا مَا كَانُوا لِيُؤْمِنُوا الَّا انْ يَشَاءَاللَّهُ «اگر ما فرشتگان را بر آنها نازل مىكرديم و مردگان با آنها سخن مىگفتند و همه چيز را (كه مىخواستند) نزد آنها جمع مىنموديم باز ايمان نمىآوردند مگر اينكه خداوند بخواهد (و آنها را به اجبار وادار به ايمان كند).»
و در آيه 25 انعام مىفرمايد: وَ انْ يَرَوْا كُلَّ آيَةٍ لَايُؤْمِنُوا بِهَا: «آنها چنان لجوجند كه اگر هر نشانه و معجزهاى را ببينند ايمان نمىآورند» و نيز در آيه 51 عنكبوت در پاسخ تقاضاى آنها كه معجزات مختلفى را طلب مىكردند با صراحت مىگويد:
اوَلَمْ يَكْفِهِمْ انَّا انْزَلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ يُتْلى عَلَيْهِمْ «آيا براى آنها كافى نيست كه اين كتاب آسمانى را بر تو نازل كرديم كه پيوسته بر آنها تلاوت مىشود».
مفهوم اين سخن آن است كه معجزه بايد براى اثبات حقانيّت دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله باشد و اين كتاب آسمانى قرآن بهترين سند و آيت است، بنابراين چرا آنها اصرار براى معجزات پى در پى دارند.
3- مسلّماً معجزات در واقع كار خداست و پيامبران هر معجزهاى داشته باشند به اذن و فرمان اوست، ولى گاه اين تصور براى گروهى از مردم پيدا مىشده كه پيامبران در زمينه معجزات فعّال ما يشاء هستند و هرچه بخواهند انجام مىدهند، اين امر زمينه غلوّ را درباره انبيا فراهم مىساخته، و اى بسا سبب مىشده كه مردم آنها را همچون خدا بدانند، به همين دليل گاه انبيا و پيامبران الهى تسليم پيشنهاد معجزات نمىشدند و مىگفتند اين كار از ناحيه ما نيست، بلكه منوط به اذن و فرمان خداست و بايد ببينيم او چه اراده كرده است.
شاهد اين سخن آنكه در آيه 38 رعد مىخوانيم: وَ مَا كَانَ لِرَسُولٍ انْ يَأْتِىَ بِآنَةٍ الَّا بِاذْنِ اللَّهِ: «هيچ پيامبرى نمىتواند آيت و معجزهاى بياورد مگر به فرمان خدا».
همين معنا به وضوح در سوره انعام آيه 109 نيز آمده است، مىفرمايد: وَ اقْسَمُوا بِاللَّهِ ايْمَانِهِمْ لَئِنْ جَائَتْهُمْ آيَةٌ لَيُؤْمِنُنَّ بِهَا قُلْ انَّمَا الْآياتُ عِنْدَاللَّهِ وَ مَا يُشْعِرُكُمْ انَّهَا اذا جَائَتْ لَايُؤْمِنُونَ: «آنها با نهايت اصرار سوگند به خدا ياد كردند كه اگر نشانه يا معجزهاى براى آنها بيايد حتماً به آن ايمان مىآورند، بگو معجزات از ناحيه خدا است (و در اختيار من نيست به علاوه) شما نمىدانيد كه آنها پس از آمدن معجزات (باز) ايمان نمىآورند».
اين آيه از يك سو لجاجت آنها را در امر تقاضاى معجزات روشن مىسازد، و از سوى ديگر وابستگى معجزات را به اراده مطلقه پروردگار.
آخرين سخن در اين زمينه اينكه قرآن مجيد خارق عادات و معجزات فراوانى براى انبياى سلف بيان كرده است مسلماً پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله هرگز نمىتوانسته است اين معجزات را در كتاب آسمانيش ذكر كند و از طريق وحى الهى از آنها پرده بردارد بىآنكه خودش چيزى از آنها را ارائه دهد، در حالى كه خود را به عنوان خاتم انبيا و بزرگترين آنها به مردم معرفى مىكند، و آيين خويش را آيين جاودانى و برترين آيينها.
چگونه مردم قانع مىشوند كه انبياى ديگر آن همه معجزات داشتند و پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله با آن همه مقام و عظمتش معجزهاى همچون آنها نداشته است.
اين تحليل نشان مىدهد كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله غير از قرآن مجيد معجزات چشمگير ديگرى كه بىشباهت به معجزات انبياى سلف نبوده داشته است، آياتى از قرآن نيز گواه بر اين موضوع است كه به خواست خدا در جاى خود خواهد آمد، بنابراين اصرار بر نفى معجزات ديگر از سوى بعضى از ناآگاهان به هيچ وجه صحيح به نظر نمىرسد.
يكى ديگر از طرق شناخت پيغمبران الهى بررسى محتواى دعوت آنها، يعنى مجموعه معارف، و احكام و قوانين و برنامههاى سازنده انسانهاى و اخلاقياتى است. كه به سوى آن دعوت مىكردند.
اين مسأله را مشروحاً در بحث نبوّت خاصّه، يعنى اثبات نبوّت پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله به عنوان يك نمونه بيان خواهيم كرد، كه وقتى به اين نكته دقيقاً توجه كنيم كه او از محيطى برخاست، فاقد هرگونه تمدن انسانى، از ميان يك قوم نيمه وحشى با انبوهى از خرافات و عادات و رسوم جاهلى، با انواع اختلافات و پراكندگىهاى وحشتناك، و عقايد سخيف و انبوه كينهها و عداوتها، با اين حال وقتى به تعليمات او مىنگريم مجموعهاى از عقايد خالص توحيدى مىيابيم كه بهترين معرفى از خدا و صفات جلال و جمال او را در بر دارد، و مجموعهاى از تواريخ انبيا كه مقام والاى آنها را آنچنان كه شايسته است بيان مىكند، احكام و قوانينى كه ضامن عدالت اجتماعى است، و برنامههايى كه خالى از خرافات است و اخلاق و ارزشهايى كه به حق متمم مكارم الاخلاق مىباشد، و نمونههاى اين مسائل را با ذكر مدارك، از آيات و روايات شرح خواهيم داد.
آيا امكان دارد چنين تعليماتى از چنان محيطى آنهم از انسانى درس نخوانده ظهور و بروز كند؟ اين خود دليل روشنى بر حقانيّت آورنده آن است.
شبيه اين معنا درباره هريك از انبيا و امامان حاصل شود به تنهايى مىتواند دليلى بر حقانيّت آنها بوده باشد.
به تعبير ديگر: چه خارق عادتى از اين بالاتر كه چنان تعليمات عالى از يك انسان ظهور بروز كند، اين مسأله مسلّماً بدون امداد الهى امكانپذير نيست، و اين معجزه است.
بلكه گاه بررسى محتواى دعوت انبيا و نكات عميق و باريك و ظرافتهاى تعليمات آنها، نزد صاحبنظران از معجزهاى همچون معجزه شقّالقمر و احياى مردگان و شفاى بيماران نيز بالاتر است، هرچند در نظر توده عوام معجزات مادى و جسمانى اهميّت بيشترى دارد اين بحث را با همين اختصار رها مىكنيم و منتظر شرح آن در جاى ديگر هستيم.
منظور از «گردآورى قرائن» كه به عنوان يكى ديگر از اسناد نبوّت مطرح مىكنيم اين است كه دعوت هر پيامبرى آميخته با يك سلسله ويژگىهاى زمانى و مكانى و جهات ديگر در زندگى خصوصى و عمومى اوست، هنگامى كه آنها را به هم ضميمه كنيم مجموعهاى اطمينان بخش است كه به تنهايى مىتواند دليلى بر حقانيّت مدعى نبوّت باشد (قطع نظر از محتواى مكتب او كه قبلًا اشاره شده).
اين همان چيزى است كه امروز در محافل قضايى براى كشف واقعيتها از آن استفاده مىشود، مثلًا گاهى در يك پرونده، نه شهودى وجود دارد، و نه اقرار متهم، ولى يك سلسله قرائن پرونده را احاطه كرده كه از مجموع آنها قاضى يقين پيدا مىكند كه متهم بىتقصير است يا گنهكار، گاه اين مجموعه قرائن حتى ارزشى بيش از ارزش اقرار و شهادت شهود دارد، چرا كه اقرار ممكن است به خاطر مصالح خصوصى و شخصى باشد، مثلًا كسى پول هنگفتى مىگيرد كه به جرمى اعتراف كند تا مجرم اصلى تبرئه شود، و همچنين شهود ممكن است ظاهراً صالح و باطنا ناصالح باشند، ولى قرائن اگر خوب جمعآورى شود و دست قاضى از اين نظر پر باشد اطمينانى بالاتر از آنچه از گفتار شهود و اقرار متهم پيدا مىشود به دست مىآيد.
فرض كنيد قتلى در محلى واقع شده و هيچ شاهدى براى اينكه چه كسى قاتل است در دست نيست، متهم يا متهّمان نيز منكر انجام آنند، در اينجا يك قاضى آگاه، به تحقيق در قرائن مىپردازد، و مسايلى مانند امور زير را مورد بررسى قرار مىدهد:
چگونگى مناسبات و روابط دوستانه يا غير دوستانه متّهمين با مقتول محل حادثه و ويژگىهاى آن و تناسب آن نسبت به متهمين.
ساعت وقوع حادثه و اينكه متّهم در آن ساعت كجا بوده (به چه دليل؟).
طرز وقوع قتل و نوع سلاحى كه قتل با آن واقع شده و تطبيق آن بر سلاحى كه
احياناً از متهم به دست آمده.
عكس العمل متهم هنگامى كه مثلًا با لباسهاى خونين مقتول يا ساير آثار جرم روبهرو مىشود. اطلاعاتى كه همسايگان محل دارند و رفت و آمدهاى متهمين در آنجا و امور ديگرى از اين قبيل.
گاه بررسى اين امور، سبب مىشود كه قاضى يقين پيدا كند هيچگونه رابطهاى ميان متهم و قتل نيست، حسن سابقه، عدم ضد و نقيضگويى در پاسخها، و امور ديگر، همگى نشان مىدهد كه از اين اتّهام مبرّاست، و گاه از مجموع اينها يقين حاصل مىشود كه اين كار از متهم سرزده است، نه غير او، و قاضى مىتواند براساس يقين حاصل شده از اين مقدمات كه جنبه نزديك يك حس دارد رأى نهايى را صادر كند.
اين طرز استدلال، منحصر به مسايل قضايى نيست، بسيارى از دانشمندان از اين روش براى حلّ مشكلات مسائل تاريخى و اجتماعى، و حتّى فرضيههاى علوم طبيعى استفاده مىكنند، مخصوصاً در مسائل سياسى كه غالباً ريشههاى اصلى به دلايلى كه نياز به شرح ندارد، مكتوم و مستور مىماند، غالباً همين روش «جمعآورى قرائن» كار ساز است.
در مورد مدّعيان نبوت، و براى شناخت پيامبران راستين از دروغين، نيز به خوبى مىتوان هر دو گروه را غالباً از طريق جمعآورى قرائن شناخت، فى المثل در مورد يك مدّعى نبوّت امور زير بايد مورد توجه قرار گيرد:
1- وضع محيط دعوت و اينكه او از ميان چه مردمى برخاسته، و اصول اعتقادى و اخلاقى حاكم بر آن محيط چه بوده است؟
2- زمان ادعاى نبوّت كه در آن عصر وضع جهان چگونه بوده؟ و محيط زندگى مدعى نبوّت در آن زمان چه شرايطى داشته است؟
3- خصوصيات اخلاقى و صفات و روحيات و سوابق زندگى او از نظر تقوا و
امانت و پاكدامنى؟
4- گروه ايمان آورندگان به او چه كسانى بوده، افراد پاكدل، باهوش، درستكار، يا افراد بىتقوا و كم عقل و كم خرد؟
5- او تا چه حد به گفته خود ايمان داشته، و تا چه اندازه براى آن فداكارى و از خود گذشتگى نشان مىدهد؟
6- از چه وسايلى براى پيشبرد اهداف خود استفاده مىكند، از وسايل معقول و عادلانه يا غير منطقى و ظلم و ستم و دروغ.
7- او در مقابل خلافكارىها و يا خرافاتى كه در محيط است چه عكسالعملى نشان مىدهد، و آيا برنامه او اصلاح محيط است يا سازش با مفاسد محيط براى حكومت بر مردم؟!
8- علاقه او نسبت به دنيا و مظاهر مادى و پول و مقام چگونه است؟
9- موضع او در برابر دشمن به هنگام پيروزى، و غلبه بر او چگونه است، و آيا نسبت به مخالفان رفتار عادلانه يا غير عادلانه دارد؟
10- آيا در طول مدت سخنان خود را به اقتضاى منافعش دگرگون مىسازد يا هميشه بر اصول ثابتى پافشارى دارد و قرائن ديگر.
گاه مىشود جمعآورى اين قرائن در زندگى عمومى و خصوصى مدعى (قطع نظر از محتواى دعوت او) به صورت چراغ فروزان يا نورافكنى قوى صداقت و عدم صداقت او را كاملًا روشن مىسازد، و بدون نياز به دليل و معجزهاى حقانيت يا عدم حقانيت او را آشكار مىكند، بلكه گاه مىشود جمعآورى چند قسمت از آنچه كه در بالا گفته شد دليل قاطع و دندانشكنى براى اثبات اين مقصود در اختيار مىگذارد به خواست خدا در بحث نبوت خاصه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نمونه زنده اين بحث به طور دقيق و گسترده مورد بررسى قرار خواهد گرفت.
قابل توجه اينكه در روايات متعددى در تواريخ اسلامى مىخوانيم كه گاه فرد يا افرادى با مشاهده بعضى از اين قرائن به آيين خدا گرويدهاند، و حتى گاهى دشمنان
سرسخت با مشاهده يكى از آنها به كلى تغيير روشن داده و به صورت دوستان صميمى در آمدهاند كه اگر اين روايات جمعآورى شود بحثى جالب و گسترده خواهد بود. و نشان مىدهد كه چگونه نور ايمان در دلهاى بيدار با مشاهده بعضى از اين قرائن و بدون درخواست هيچگونه معجزه مىدرخشيده است.
آيات قرآن مجيد تعبيرات جالبى در زمينه دليل اخير (جمعآورى قرائن) و دليل قبل (بررسى محتواى دعوت) دارد، حدّاقل اشارات پرمعنايى در آن هر دو زمينه ديده مىشود، از جمله:
1- در آيه 157 اعراف مىخوانيم: الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِىَّ الْامِّىَّ الَّذِى يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِى التَّورَاةِ وَ الْانْجيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَيِّبَاتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبَائِثَ وَ يَضَعُ عَنْهُمْ اصْرَهُمْ وَ الْاغْلَالَ الَّتِى كَانَتْ عَلَيْهِمْ ...:
«آنها كه پيروى مىكنند از فرستاده (خدا) همان پيامبر درس نخواندهاى كه وصف او را در تورات و انجيلى كه نزدشان است آمده، همان پيامبرى كه آنها را به معروف، امر مىكند و از منكر باز مىدارد، طيّبات و پاكيزهها را براى آنها حلال مىشمرد و خبايث را تحريم مىكند، و بارهاى سنگين و زنجيرهايى را كه بر آنها بوده بر مىدارد ...»
اين آيه از يك سو اشاره به يكى از دلايل آينده يعنى گواهى پيامبران پيشين مىكند، و از سوى ديگر به عظمت محتواى دعوت آن پيامبر اشاره دارد و از سوى سوّم پارهاى از صفات او را به عنوان شاهدى بر حقّانيتش ذكر مىكند.
بدون شك مدعيان دروغين نبوّت، هدفشان به زنجير كشيدن تودههاى مردم، استثمار و استعمار آنهاست، نه تنها بندى را از آنها نمىگشايند بلكه بندهايى بر دست و پاى آنها مىنهند.
آنها هرگز طرفدار معروف و مخالف با منكر نيستند.
به علاوه مگر ممكن است از يك فرد درس نخوانده اين همه معارف بلند و احكام و قوانين و دستورات حساب شده صادر شود؟
2- در آيه 128 توبه به پنج صفت از اوصاف پيامبر صلى الله عليه و آله كه مىتواند گواهى بر صدق دعوت او باشد اشاره كرده، مىفرمايد: لَقَدْ جَائَكُمْ رَسُولٌ مِنْ انْفُسِكُمْ عَزيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ: «فرستادهاى از ميان خود شما (از سوى خدا) آمد كه رنجهايتان براى او سخت است، و شديداً اصرار به هدايت شما دارد، و نسبت به مؤمنان رئوف و مهربان است.»
3- در آيه 6 كهف، به دلسوزى فوقالعاده پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت به هدايت مؤمنان كه شاهدگويايى بر ايمان خودش نسبت به اين مكتب الهى است اشاره كرده مىفرمايد:
فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى آثَارِهِمْ انْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِيثِ اسَفاً: «گويا مىخواهى خود را از غم و اندوه به خاطر اعمال آنها، هلاك كنى اگر آنان به اين گفتار ايمان نياورند».(1)
4- در آيه 48 عنكبوت روى درس نخواندن پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله تكيه كرده و آن را يكى از عوامل زدودن شك و ترديد نسبت به نبوّت او مىشمارد، مىفرمايد: وَ مَا كُنْتَ تَتْلُو مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتَابٍ وَ لَاتَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ اذاً لَارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ: «تو هرگز پيش از اين كتابى را نمىخواندى، و چيزى با دست خود نمىنوشتى، مبادا باطل گرايان (و كسانى كه درصدد ابطال حقّند) شك و ترديد كنند».
5- در آيه بعد (49 عنكبوت) به وضع ايمان آورندگان و گروندگان به اين آيين اشاره كرده، مىفرمايد: بَلْ هُوَ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ فى صُدُورِ الَّذِينَ اوتُوا الْعِلْمَ «بلكه آن (قرآن) آيات روشنى است كه در سينه صاحبان علم جاى دارد».
شك نيست كه وقتى عالمان و آگاهان يك ملت به چيزى رو كنند يكى از نشانهها
1) در سوره شعراء آيه 3 نيز شبيه همين معنا آمده است.
و قرائن حقانيت آن مىتواند بوده باشد.
6- كراراً در آيات قرآن در توصيف پيامبران الهى و پيغمبر اسلام مىخوانيم كه آنها هرگز اجر و مزدى نمىخواستند و نسبت به پاداشهاى مادى بىاعتنا بودند، و تا آخر عمر نسبت به اين امر وفادار ماندند، در حالى كه يك مدعى دروغين حتماً به خاطر امور مادى دست به چنين كارى مىزند.
از جمله در آيه 21 يس مىخوانيم: اتَّبِعُوا مَنْ لَايَسْئَلُكُمْ اجْراً وَ هُمْ مُهْتَدُونَ: «از كسانى پيروى كنيد كه از شما اجرى نمىخواهند و خود هدايت يافتهاند (و آثار پاكى و تقوا در آنان نمايان است).»
7- در مورد ايمانآورندگان به پيامبران الهى كراراً در آيات قرآن مىخوانيم كه اقشار تهىدست مستضعف، و مظلومان و رنج ديدگان مخلص در صف اوّل قرار داشتند، تا آنجا كه اين معنا از سوى ثروتمندان خودخواه و مستكبر غالباً مورد ايراد قرار مىگرفت.
از جمله در آيات 28 و 29 سوره كهف مىخوانيم هنگامى كه گروهى از ثروتمندان خودخواه به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در اين زمينه ايراد كردند قرآن با صراحت به پيامبر دستور دارد: هرگز اين قشر مستضعف مؤمن را رها مكن: وَاصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدَاةِ وَ الْعَشِىِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ وَ لَاتَعُدُ عَيْنَاك عَنْهُمْ تُريِدُ زيِنَةَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَ لَاتُطِعْ مَنْ اغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنَا وَ اتّبَعَ هَوَاهُ وَ كَانَ امْرُهُ فُرُطاً* وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شَاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَ مَنْ شَاءَ فَلْيَكْفُر ...:
«با كسانى صبر داشته باش كه پرودگار خويش را صبح و شام مىخوانند، و تنها (رضاى) او را مىطلبند، هرگز چشمهاى خود را به خاطر زينتهاى دنيا از آنها برمگير و از كسانى كه قلبشان را از ذكر خود غافل كردهايم اطاعت مكن! آنها كه پيروى هواى نفس نمودند و كارهايشان افراطى است- و بگو اين حق است از سوى پروردگارتان، هركس مىخواهد ايمان بياورد، و هركس مىخواهد كافر گردد ...».
بديهى است مدعيان دروغين و دنياپرست سعى دارند با صاحبان زر و زور همراه گردند و از آنها منتفع شوند.
حتى در پارهاى از آيات مىخوانيم كه اين قشر مستكبر، مؤمنان تهىدست را به عنوان افراد پست اجتماع كه هيچ جايگاهى نمىتوانند در جامعه داشته باشند معرفى كرده و از آنها به عنوان «اراذل» (جمع رذل يعنى پست) ياد مىكردند.(1)و هر گاه آيات قرآن را به طور وسيع مورد بررسى قرار دهيم در بسيارى از آيات اشاراتى بر اين دليل و دليل سابق مىيابيم.
1) شعراء 111، هود 27.
راه ديگرى كه با آن مىتوان پيامبران واقعى را از مدعيان دروغين شناخت اخبار قطعى و صريح پيامبران پيشين نسبت به پيامبران آينده است، بديهى است از اين راه براى شناختن نخستين پيامبر خدا نمىتوان استفاده كرد، بلكه بايد او را به يكى از سه راه گذشته (اعجاز، مطالعه در وضع عمومى نبوّت و محتويات دعوت او) به شرحى كه گفته شد شناخت.
گرچه اين راه نسبت به دو راه گذشته راه سادهاى است، ولى آنقدر هم كه بعضى از سوء استفاده كنندگان پنداشتهاند ساده و آسان نيست، براى اينكه از اين راه نتيجه قطعى و غير قابل انكار گرفته شود بايد شرايط چهارگانه زير را كاملًا در آن رعايت كرد.
1- ثبوت «نبوّت» پيامبر قبل كه چنين خبرى مىدهد، و مىگويد بعد از من فلان پيامبر با اين صفات و علايم و مشخصات ظهور خواهد كرد، با دليل قطعى و غير قابل انكار.
ناگفته پيداست اگر نبوت شخص خبر دهنده كاملًا محرز و مسلم نباشد گواهى او هيچگونه ارزشى نخواهد داشت.
2- بايد خبر مزبور بطور قطع و يقين از پيامبر پيشين صادر شده باشد، بنابراين به هر خبر ضعيف و مشكوكى كه در هر كتابى باشد نمىتوان تكيه كرد، حتى بر اخبارى كه در كتابهاى معتبر وجود دارد تا به سر حد قطع و يقين نرسد نيز نمىتوان اعتماد نمود.
3- دلالت اين خبر بايد صريح و قاطع و غير قابل ترديد باشد، نه اينكه يك جمله از سخنان دو پهلو را بچسبيم و با تفسيرها و توجيهها و احياناً «تحريف» آن را منطبق بر نبوّت مدعى جديد كنيم.
زيرا منظور پيامبر پيشين از چنين خبرى هرگز معماگويى و لغز نبوده، مسلّماً او نمىخواسته بر روى يك «رازمگو» سرپوش ابهام بگذارد، بلكه او مىخواسته از يك حقيقت مهم كه سرنوشت آيندگان به آن بستگى داشته، پرده بردارد، و پيروان خود را نسبت به پيامبر آينده از شك و ترديد و سرگردانى بيرون آورد، روشن است در چنين مقامى بايد با صراحت تمام و بىپرده سخن بگويد، و از هرگونه ابهام و پردهپوشى كه دستاويزى براى مدعيان دروغين و ماجراجويان خواهد شد به شدت بپرهيزد.
بعضى از دين سازان حرفهاى دست به تاويلات و توجيهات عجيب و غريبى در كتب آسمانى زده، و كار به جايى رساندهاند كه از حساب «ابجد»! بعنوان يك مدرك مهم استفاده كرده، و به حسابهايى نظير آنچه فالگيران و طالعبينان مىكنند متشبث شدهاند؟!
نمىدانيم اينها چگونه فكر مىكنند، نبوت يك پيامبر كه بايد راهنماى جهان بشريت باشد يك مطلب قاچاق و مرموز نيست كه مانند اسرار كيمياگران قديم براى اينكه به دست نااهلان نيفتد آن را به حساب ابجد «صغير» و «كبير» ادا كنند!
4- علايم و مشخصاتى كه در گفتار پيامبران پيشين ذكر شده بايد كاملًا بر وضع مدعى جديد تطبيق كند، نه اينكه مجبور باشيم بوسيله دست كارى و كم و زياد كردن آن را منطبق سازيم، هر كجا كمبودى داشت از خودمان چيزى روى آن بگذاريم، و هر كجا اضافهاى داشت از آن برداريم، اگر چنين كنيم مسلّماً خود را فريب دادهايم، و چنين پيامبرى مبعوث «افكار شيطانى» ماست نه مبعوث از طرف خدا!
اگر اين جهات چهارگانه در اخبار پيامبر پيشين جمع باشد مىتوان بوسيله آن مقام نبوّت مدعى جديد را شناخت، و اگر يكى از اينها هم ناقص باشد نتيجه صحيحى از آن به دست نمىآيد.
به هر حال در قرآن مجيد حدّاقل در دو مورد به اين مسأله اشاره شده است كه در اين بحث كلى (نبوّت عامه) به توضيح اجمالى آن قناعت كرده و شرح آن را به «نبوّت
خاصّه» وا مىگذاريم:
1- در مورد بشارت حضرت مسيح عليه السلام نسبت به ظهور پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله، چنانكه در آيه 6 سوره صفّ مىخوانيم: وَ اذْ قَالَ عيسَى بْنُ مَرْيَمَ يَا بَنِى اسْرَائِيلَ انِّى رَسُولُ اللَّهِ الَيْكُمْ مُصَدِّقاً لِمَا بَيْنَ يَدَىَّ مِنَ التَّورَاةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتى مِنْ بَعْدِى اسْمُهُ احْمَدُ فَلَمَّا جَائَهُمْ بِالْبَيِّنَاتِ قَالُوا هَذَا سِحْرٌ مُبينٌ:
«بياد آوريد) هنگامى را كه عيسى بن مريم گفت عليه السلام: اى بنى اسرائيل فرستاده خدا به سوى شما هستم در حالى كه تصديق كننده كتابى مىباشم كه قبل از من فرستاده شده (يعنى تورات)، و بشارت دهنده به رسولى هستم كه بعد از من مىآيد و نام او احمد است، (ولى) هنگامى كه او (احمد) با معجزات و دلايل روشن به سراغ آنها آمد گفتند اين سحرى است آشكار»!
لازم به يادآورى است كه اين بشارت (يا بشارات) حتى در اناجيل تحريف يافته كنونى ديده مىشود كه شرح آن را به آينده موكول مىكنيم، همچنين بحث پيرامون اين موضوع كه چگونه نام «احمد» در كنار «محمد» صلى الله عليه و آله از اسماى شريف آن حضرت است (با ذكر شواهد و قرائن).
2- در آيات متعددى از قرآن مجيد، سخن از بشارت تورات (يا تورات و انجيل) نسبت به ظهور پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به ميان آمد، و نشان مىدهد كه به قدرى اوصاف و نشانههاى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در كتب آنها آشكارا بيان شده بوده كه آن حضرت را با اين نشانهها همانند فرزندان خود مىشناختند.
حتى در تواريخ معروف آمده است كه مهاجرت يهود از مناطق شامات و فلسطين به مدينه و استقرار در آنجا، به خاطر بشاراتى بود كه درباره ظهور اين پيامبر در كتب خود ديده بودند (اين موضوع مشروحاً در تفسير نمونه ذيل آيه 89 سوره بقره آمده است)(1)هرچند گروه كثيرى از آنان كه قبلًا از مبلغان پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بودند بعد از
1) تفسير نمونه، جلد 1، صفحه 342.
ظهورش به خاطر اينكه منافع شخصى خود را در خطر مىديدند از ايمان آوردن به او سرباز زدند و در آيات قرآن مورد ملامت قرار گرفتهاند.
از آياتى كه اشاره به اين موضوع مىكند آيه 146 بقره است، مىفرمايد: الَّذِينَ اتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ يَعْرِفُونَهُ كَمَا يَعْرِفُونَ ابْنَائَهُمْ وَ انَّ فَريِقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ «كسانى كه كتابهاى آسمانى به آنان دادهايم او (پيامبر) را به خوبى مىشناسند همانگونه كه فرزندان خود را مىشناسند، هرچند گروهى از آنان حق را با اينكه مىدانند كتمان مىكنند»!
همين معنا در آيه 20 سوره انعام نيز آمده است آنجا كه مىفرمايد: الَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ يَعْرِفُونَهُ كَمَا يَعْرِفُونَ ابْنَائَهُمْ «آنها كه كتاب آسمانى به آنان دادهايم او را مىشناسند همانگونه كه فرزندان خود را مىشناسند»!
در آيه 89 سوره بقره كه در بالا به آن اشاره شد نيز اين معنا آمده است.
همين معنا با صراحت بيشترى در آيه 157 اعراف آمده است كه مىفرمايد:
الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ الْامِّىَّ الَّذِى يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِى التَّوْرَاةِ وَ الْانْجِيلِ «آنها كه فرستاده (خدا) پيامبر درس نخواندهاى پيروى مىكنند كه صفاتش را در تورات و انجيلى كه در نزدشان مىيابند ...».
همچنين در تفسير آياتى كه مىگويد: «قرآن تصديق كننده كتابهاى پيشين است» نيز يكى از احتمالات اين گفته شده كه منظور از تصديق كردن كتب پيشين هماهنگى قرآن و صفات پيامبر با نشانههايى است كه در كتب انبياى پيشين آمده است.(1)
در روايات اسلامى نيز به اين مسأله اشاره شده كه انبياى پيشين، بشارت به انبياى بعد مىدادند، در خطبه اوّل نهجالبلاغه، درباره پيامبران چنين مىخوانيم: مِنْ سَابِقٍ سُمِّىَ لَهُ مَنْ بَعْدَهُ، اوْ غَابِرٍ عَرَّفَهُ مَنْ قَبْلَهُ: «پيامبرانى كه بعضى بشارت به ظهور پيامبر
1) براى آگاهى بيشتر به تفسير نمونه ذيل آيه 49 بقره، جلد 1، صفحه 207 مراجعه فرماييد.
بعد دادند، و بعضى از طريق پيامبر پيشين شناخته شده بودند».
اين تعبير كه هر دو سوى قضيّه را روشن ساخته، گوياترين تعبير در اين زمينه است. در حديث مشروحى از امام باقر عليه السلام نيز تصريح به اين مطلب شده است مىفرمايد: وَ بَشَّرَ آدَمَ بِنُوحٍ: «آدم بشارت به ظهور نوح عليه السلام داد».
و در جاى ديگر مىفرمايد وَ بَشَّرَ نُوحٌ سَاماً بِهُودٍ: «نوح فرزند خودش سام را بشارت به ظهور هود داد».
و در جاى ديگر مىگويد: فَلَمَّا نَزَلَتِ التَوْراةُ عَلى مُوسى بَشَّرَ بِمُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله ... فَلَمْ تَزَلْ الْانْبِياءُ تُبَشِّرُ بِمُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله حَتّى بَعَثَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالى الْمَسِيحَ عيِسَى بْنِ مَرْيَمَ فَبَشَّرَ بِمُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله: «هنگامى كه تورات بر موسى عليه السلام نازل شد، بشارت به محمد صلى الله عليه و آله داد ...
همينگونه پيامبران بشارت به ظهور آن حضرت مىدادند، تا زمانى كه مسيح، عيسى بن مريم مبعوث به نبوّت شد، او هم بشارت به ظهور پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله داد».(1)
1) شرح نهجالبلاغه خويى، جلد 2، صفحه 138 تا 141 چاپ تهران.
اشاره
بدون شك پيامبران الهى رابطهاى با علم غيب و جهان ماوراى طبيعت، و به تعبير ديگر رابطه ويژهاى با خداوند متعال داشتهاند، و از آن طريق تعليمات مخصوص و احكام و قوانين و فرمانهاى الهى را دريافت كرده، به امتها مىرسانيدهاند.
اما اين رابطه چگونه بوده است؟ مسألهاى است بسيار پيچيده كه آگاهى اجمالى بر آن آسان، ولى علم تفصيلى به آن بسيار مشكل است، چرا كه افراد محروم از اين رابطه هرگز نمىتوانند آن را دقيقا در يابند، همانگونه كه نابينايان مادرزاد اجمالًا احساس مىكنند كه افراد بينا داراى حس ديگرى هستند كه به وسيله آن از تمام موجودات اطراف خود تا شعاع وسيعى آگاه مىشوند، و رنگهاى گوناگون، و انوار مختلف را درك مىكنند، ولى اين حس چگونه است و حقيقت «رنگ» و «نور» چيست؟ هرگز براى آنان مفهوم نخواهد شد.
بنابراين آنچه در بحث وحى و حقيقت آن مطرح مىشود براى پيدا كردن همان علم اجمالى به ويژگىهاى وحى، و پاسخگويى به سؤالاتى است كه در اينجا مطرح مىباشد، و به همين دليل نبايد انتظار داشت «كنه» و ماهيّت وحى با اين مباحث روشن شود كه اين امر براى غير پيامبران محال است، درست همانگونه كه در مثال بالا گفتيم.
در جلد اوّل اين تفسير (پيام قرآن) در شرح پنجمين منبع از منابع معرفت و شناخت به طور مشروح از مسأله وحى سخن گفتيم و دانستنىهاى مربوط به آن را تا آنجا كه امكان داشت روشن ساختيم، و لذا بحث وحى را در اينجا به طور فشرده مطرح كرده، توضيحات تازهاى بر آنچه در آنجا گفته شد افزوده، و شرح مسايل ديگر را به آن بحث وا مىگذاريم. با اين اشاره به قرآن باز مىگرديم و به آيات زير گوش جان فرا مىدهيم:
1- وَ مَا كَانَ لِبَشَرٍ انْ يُكَلِّمَهُ اللَّهُ الَّا وَحْياً اوْ مِنْ وَرَاءِ حِجَابٍ اوْ يُرْسِلَ رَسُولًا فَيُوحِىَ بِاذْنِهِ مَا يَشَاءُ
(شورى 51)
2- نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْامِينُ عَلى قَلْبِكَ
(شعراء 194)
3- وَ لَقَدْ جَائَتْ رُسُلُنَا ابْرَاهيمَ بِالْبُشْرى
(هود 69)
4- قَالَ يَا بُنَىَّ انّى ارى فِى الْمَنَامِ انّى اذْبَحُكَ فَانْظُرْ مَاذَا تَرى قَالَ يَا افْعَلْ مَا تُوْمَرُ سَتَجِدُنِى انْ شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرينَ
(صافات- 102)
5- فَلَمَّا اتَاهَا نُودِىَ مِنْ شَاطِىءِ الْوَادِ الْايْمَنِ فِى الْبُقْعَةِ الْمُبَارَكَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ انْ يَا مُوسى انّى انَا اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ
(قصص 30)
ترجمه:
1- شايسته هيچ انسانى نيست كه خدا با او سخن بگويد مگر از طريق وحى يا وراى حجاب يا رسولى مىفرستد و به فرمان او آنچه را بخواهد وحى مىكند.
2- روح الامين آن را نازل كرده است- بر قلب (پاك) تو.
3- فرستادگان ما با بشارت نزد ابراهيم آمدند.
4- (ابراهيم) گفت فرزندم من در خواب ديدم كه
بايد تو را ذبح كنم بنگر نظر تو چيست؟ گفت پدرم هرچه دستور دارى اجرا كن مرا به خواست خدا از صابران خواهى يافت.
5- هنگامى كه به سراغ آتش آمد ناگهان از ساحل راست وادى در آن سرزمين بلند و پر بركت از ميان يك درخت ندا داده شد كه اى موسى منم خداوند پروردگار جهانيان.
تفسير و جمعبندى
در اين آيات طرق مختلفى كه پيامبران الهى به وسيله آن با علم غيب و ماوراى طبيعت، ارتباط پيدا مىكردند اجمالًا بيان شده است كه چهار يا پنج طريق مختلف است:
در نخستين آيه به سه طريق اشاره شده است: مرحوم طبرسى در تفسير اين آيه مىگويد: خداوند مىفرمايد: «هيچ انسانى ممكن نيست خداوند با او سخن گويد مگر اينكه وحى به او فرستد، مانند داوود كه به قلبش وحى فرستاد و زبور را نوشت، يا از پشت حجاب با او سخن بگويد، همچون موسى، و يا پيامآورى به سوى او فرستد مانند جبرئيل كه به سوى محمد صلى الله عليه و آله فرستاده شد تا فرمان او را ابلاغ كند» وَ مَا كَانَ لِبَشَرٍ انْ يُكَلِّمَهُ اللَّهُ الَّا وَحْياً اوْ مِنْ وَرَاءِ حِجَابٍ اوْ يُرْسِلَ رَسولًا فَيُوحِىَ بِاذْنِهِ مَا يَشَاءُ
به اين ترتيب گاه اين ارتباط از طريق القاى در قلب، و گاه از طريق امواج صوتى كه پيامبر از بيرون مىشنود، و گاه به واسطه نزول فرشته خواهد بود.
اصولًا واژه «روحى» در اصل به معناى اشاره سريع است كه گاه با سخنان رمزى، و گاهى با صداى خالى از تركيب لغوى و گاه با اشاره يا با نوشتن صورت مىگيرد.
اين سخنى است كه «راغب» در «مفردات» آورده است، ولى «ابن فارس» در
«مقاييس»، معناى اصلى آن را، القا كردن علمى به صورت مخفيانه يا غير مخفيانه به ديگرى مىداند.
«ابن منظور» در «لسان العرب»، معانى نخستين اين واژه را رسالت، الهام، كلام مخفيانه، و چيزى كه به ديگرى القا شود، ذكر كرده است، ساير ارباب لغت نيز كم و بيش همين معانى را آوردهاند، هرچند خليل بن احمد در كتاب العين معناى آن را كتابت و نوشتن ذكر كرده است!
ولى در اصطلاح اهل شرع به ابلاغ رسالتهاى الهى از سوى خداوند بزرگ به پيامبران اطلاق مىشود، هر چند در قرآن مجيد دايره استعمال آن گستردهتر از اين معناست، و هر نوع القا كردن علم مرموزى را در بر مىگيرد لذا در مورد غرائز يا علومى كه در بعضى از حيوانات مانند زنبور عسل به وديعه نهاده شده عنوان «وحى» به كار رفته است، مانند: وَ اوحى رَبُّكَ الىَ النَّحْلِ (نحل- 68).
و در مورد آنچه خداوند به قلب مادر موسى درباره نوزادش انداخت مىفرمايد:
وَ أَوْحَيْنَا الى امِّ مُوسى (قصص- 7) بدون شك مادر موسى عليه السلام پيامبر نبود، در عين حال در مورد الهام الهى به او تعبير به وحى شده است، همچنين يوسف در كودكى پيامبر نبود، ولى قرآن درباره او مىگويد: وَ اوْحَيْنا الَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِامْرِهِمْ هَذَا:
«ما به او وحى فرستاديم كه آنها (برادران) را (كه نقشه قتل تو را مىكشند) از اين كارشان با خبر خواهى ساخت».
اين واژه در قرآن مجيد در مورد وسوسههاى مرموز شياطين نسبت به پيروانشان (انعام- 112) و در مورد اوامر مرموز الهى نسبت به موجودات جامد همچون زمين (زلزال- 5) نيز به كار رفته است.
جمله «من وراء حجاب» (از پشت پرده) به معناى آن است كه خداوند با امواج صوتى خاصّى با پيامبرش سخن مىگويد كه از ديگران مخفى و پنهان است، يا به معناى آن است كه پيامبرش، سخن را مىشنود بدون آنكه مبدأ سخن را مشاهده كند درست شبيه سخنانى را كه از پشت پرده به گوش مىرسد.
در دوّمين آيه سخن از نزول فرشته وحى و آوردن قرآن براى پيامبر صلى الله عليه و آله به ميان آمده مىفرمايد: اين (قرآن) از سوى پروردگار جهانيان نازل شده آن را روح الامين نازل كرده است- بر قلب تو، تا (مردم را) انذار كنى وَ انَّهُ لَتَنْزِيلُ رَبِّ الْعالَمِينَ* نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْامينُ* عَلى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِريِنَ
قابل توجه اينكه فرشته وحى در اينجا با دو عنوان توصيف شده است عنوان «روح» كه سرچشمه حيات است و عنوان «امين» كه اشاره به امانت يعنى مهمترين شرط رسالت و پيامآورى است.
از آيات مختلف قرآن و روايات به خوبى استفاده مىشود كه فرشته وحى كه مأمور ابلاغ رسالت به پيامبر اسلام بوده است فرشتهاى به نام جبرئيل بوده، در حالى كه از سوّمين آيه مورد بحث برمىآيد كه گاهى فرشتگان به صورت دستهجمعى مأمور ابلاغ پيام به انبيا مىشدهاند، مىفرمايد:
«فرستادگان ما با بشارت نزد ابراهيم آمدند و بر او سلام كردند و او نيز سلام گفت وَلَقَدْ جاءَتْ رُسُلُنَا ابْرَاهِيِمَ بِالْبُشْرى قَالُوا سَلَاماً قَالَ سَلَامٌ
بشارتى كه اين گروه از پيامبران حامل آن بودند همان بشارت به تولد اسماعيل و اسحاق بود، زيرا يك عمر طولانى بر ابراهيم گذشته بود و هنوز فرزندى نداشت در حالى كه آرزو مىكرد فرزند يا فرزندانى كه حامل لواى او باشند نصيبش گردند.
البتّه اين فرشتگان مأموريت ديگرى نيز داشتند و آن مأموريت درهم كوبيدن شهرهاى قوم لوط بود كه در آيات بعد آمده، ولى اين مأموريت هيچگونه منافاتى با مأموريت اوّل آنها كه رساندن پيام بشارت الهى به ابراهيم باشد ندارد.
در چهارمين آيه نوع ديگرى از وحى مطرح است و آن پيامى است كه در حالت خواب و رؤيا به پيامبر مىرسد، و اين رؤيا «رؤياى صادقه» است كه تفاوتى با
بيدارى ندارد، مىفرمايد: «ابراهيم به فرزندش اسماعيل گفت: فرزندم من در خواب ديدم كه بايد تو را ذبح كنم! بنگر نظر تو چيست؟ گفت: پدرم! هرچه امر به تو شده اجرا كن»! قَالَ يَا بُنىَّ انِّى ارى فِى الْمَنَامِ انِّى اذْبَحُكَ فَانْظُرْ مَاذَا تَرى قَالَ يَا ابَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ
و در آيات بعد از آن مىخوانيم كه ابراهيم آماده براى اجراى اين فرمان شد، مسلّماً اگر اين رؤيا همچون رؤياهاى معمولى بود هرگز ابراهيم عليه السلام آماده قربانى كردن فرزند نمىشد اين نشان مىدهد كه اين خواب و رؤيا يك وحى قطعى الهى بوده.
همين معنا در مورد پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله در مورد بشارتى كه در خواب به او داده شده بود كه مسلمانان در نهايت امنيّت و در حال انجام مناسك خانه خدا وارد مسجد الحرام مىشوند صدق مىكند لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيَا بِالْحَقَّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامِ انْ شاءَ اللَّهُ آمِنِينَ مُحَلِّقِينَ رُؤُسَكُمْ وَ مُقَصِّرِينَ «خداوند آنچه را به پيامبرش در عالم خواب نشان داد راست بود، به طور قطع همه شما به خواست خدا وارد مسجد الحرام مىشويد در نهايت امنيّت و در حالى كه سرهاى خود را تراشيده يا ناخنهاى خود را كوتاه كردهايد» (فتح 27).
تعبير به «صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُؤْيَا» به خوبى نشان مىدهد كه اين خواب يك خواب الهى بود كه نوعى از انواع وحى است.
در پنجمين و آخرين آيه مورد بحث، به يكى از طرق ارتباط انبيا به مبدأ عالم هستى كه در نخستين آيه نيز به طور كنايه (و با تعبير من وراء حجاب) آمده بود، اشاره كرده، مىفرمايد: «هنگامى كه موسى عليه السلام به سراغ آن آتش (كه در جانب طور مشاهده كرد) آمد، از طرف راست وادى در آن سرزمين بلند و پربركت از ميان درخت، ندايى داده شد كهاى موسى! منم خداوند پروردگار جهانيان»! فَلَمَّا اتَاهَا نُودِىَ مِنْ شَاطِىءِ الْوَادِ الْايْمَنِ فِى الْبُقْعَةِ الْمُبَارَكَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ انْ يَا مُوسى انّى انَا اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ.
آرى موسى عليه السلام در اينجا سخن خدا را بىهيچ واسطهاى شنيد و طبق بعضى از نقلها موسى مىگويد: اين سخن را از تمام اطراف، شنيدم و با تمام اعضايم (نه تنها با گوش) استماع كردم، و اين گونه ارتباط به گفته طبرسى در مجمعالبيان برترين منازل انبيا و بالاترين نوع ارتباط آنها با مبدأ عالم هستى است.
بدون شك خداوند جسم نيست، و زبان و امواج صدا و ساير عوارض جسمانى ندارد، ولى مىتواند مشيّت خود را با امواج صوتى كه مىآفريند به گوش بنده خاصش برساند، و براى اينكه او بداند اين سخن سخن خداست بايد، همراه با قرائنى باشد كه هرگونه احتمال ديگرى را از آن نفى كند، و اين قرائن در داستان موسى عليه السلام و ساير انبيا وجود داشته است.
اين قرائن ممكن است مشاهده آتش از درون درخت سبز بوده باشد، يا شنيدن صدا از تمام جوانب در عين حال كه مبدأ آن را از درخت احساس مىكرده، با شنيدن آن با تمام اعضاى پيكرش، و يا به گفته بعضى همصدا شدن تمام عالم كون با اين صدا، يا محتواى خاصى كه از غير خدا ممكن نبود يا غير اين قرائن. از سورههاى طه 11، و نمل 8 استفاده مىشود كه در اين لحظه سخنان ديگرى نيز به موسى عليه السلام گفته شد، در طه مىخوانيم: نُودِىَ يَا مُوسى انّى انَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ انَّكَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوىً «ندا داده شد كهاى موسى من پرودرگارم توام كفشهايت را بيرون آر كه تو در سرزمين مقدّس طوى هستى».
و در آيه 8 سوره نمل مىخوانيم:
نُودِىَ انْ بُورِكَ فِى النّارِ وَ مَنْ حَوْلَهَا: «ندا داده شده كه مبارك باد آن كس كه در آتش است و كسى كه در اطراف آن مىباشد»! به هر حال در مجموع آيات فوق، اشكال مختلف ارتباط با مبدأ عالم هستى منعكس شده است.
بديهى است دلايل عقلى در اينجا نمىتواند راهگشاى جزئيات مسأله باشد، زيرا اين دلائل تنها لزوم ارسال رسل و انزال كتب را كه مستلزم ارتباط انبيا با عالم غيب است روشن مىسازد، بنابراين جزئيات آن را بايد از دلايل نقلى استفاده كرد.
توضيحات
با اينكه مسأله وحى از دائره حس انسانى معمولى بيرون است، و همانگونه كه گفتيم ما فقط علم اجمالى به آن داريم نه تفصيلى، در روايات اسلامى توضيحات بيشترى در اين زمينه آمده است كه به گوشهاى از آن ذيلًا اشاره مىشود:
1- در حديثى از امير مؤمنان على عليه السلام مىخوانيم كه امام عليه السلام براى وحى تفسيرها و اقسام متعددى بيان فرمود:
اوّل: «وحى نبوت و رسالت» كه در آيه شريفه انّا اوْحَيْنَا الَيْكَ كَمَا اوْحَيْنَا الى نُوحٍ وَ النَّبِيِّينَ مِنْ بَعْدِهِ ... «ما به تو وحى فرستاديم به همانگونه كه به نوح و پيامبران بعد از او وحى كرديم» (نساء 163) آمده است.
دوّم: «وحى الهام» كه در آيه وَ اوْحى رَبُّكَ الىَ النَّحْلِ انِ اتَّخِذى مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتاً وَ مِنَ الشَّجِرَ وَ مِمَّا يَعْرِشُونَ «پروردگارت به زنبور عسل الهام كرد كه از كوهها و از درخت و بستهايى كه مىزنند خانههايى براى خود انتخاب كن» (نحل 68) آمده.
سوّم: «وحى اشاره» همانگونه كه خداوند متعال درباره زكريا فرمود: فَخَرَجَ عَلى قَوْمِهِ مِنَ الْمِحْرَابِ فَاوْحى الَيْهِمْ انْ سَبِّحُوا بُكْرَةً وَ عَشِيّاً: «زكريا از محراب عبادتش به سوى مردم بيرون آمد و با اشاره به آنها گفت: صبح و شام خدا را تسبيح گوييد» (مريم 11).
چهارم: «وحى تقدير» همانگونه كه مىفرمايد: وَ اوْحى فى كُلِّ سَمَاءٍ امْرَهَا (و فرمان خود را در هر آسمانى مقدر فرمود) (فصلت 12).
پنجم: «وحى امر» همانگونه كه درباره حواريين مىخوانيم: وَ اذْ اوْحَيْتُ الى الْحَوارِيِّينَ انَ آمِنُوا بى وَ بِرَسُولى «به خاطر بياور هنگامى را كه به حواريين امر كردم كه به من و فرستادهام ايمان بياوريد» (مائده 111).
ششم: «وحى دروغپردازى» آن گونه كه خداوند درباره شياطين مىفرمايد: يَوحِى بَعْضُهُمْ الى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً: «بعضى از آنها سخنان دروغ و فريبنده را به طور سرّى در اختيار ديگران مىگذارند» (انعام 112).
هفتم: «وحى خبر» چنانكه درباره جمعى از پيامبران مىفرمايد: وَ جَعَلْنَاهُمْ ائِمَّةً يَهْدُونَ بِامْرِنَا وَ اوْحَيْنَا الَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ ...: «ما آنها را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما مردم را هدايت مىكردند و انجام كارهاى نيك را به آنها خبر داديم» (انبياء 73).(1)
2- از بعضى از روايات استفاده مىشود هنگامى كه وحى بر پيامبر صلى الله عليه و آله از طريق فرشته نازل مىشد حال پيامبر عادى بود اما هنگامى كه ارتباط مستقيم و بدون واسطه برقرار مىگشت پيامبر صلى الله عليه و آله سنگينى فوقالعادهاى احساس مىكرد، تا آنجا كه مدهوش مىشد، چنانكه در توحيد صدوق از امام صادق عليه السلام نقل شده كه از حضرتش پرسيدند:
الْغَشْيَةُ الَّتى كَانَ تُصِيبُ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه و آله اذَا نَزَلَ عَلَيْهِ الْوَحْىُ؟ قَالَ ذَلِكَ اذَا لَمْ يَكُنْ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ اللَّهِ احَدٌ، ذَاكَ اذَا تَجَلَّى اللَّهُ لَهُ: «آن حالت مدهوش شدن كه به پيامبر صلى الله عليه و آله به هنگام وحى دست مىداد چه بود؟ فرمود، اين در هنگامى بود كه در ميان او و خداوند هيچكس واسطه نبود و خداوند مستقيماً بر او تجلى مىكرد»!(2)
3- ديگر اين كه هنگامى كه جبرئيل بر آن حضرت صلى الله عليه و آله نازل مىشد بسيار مؤدبانه و توام با احترام بود، چنانكه در حديثى از امام صادق عليه السلام آمده است: كَانَ جَبْرَئِيلُ اذَا اتَى النَّبِىَ قَعَدَ بَيْنَ يَدَيْهِ قِعْدَةَ الْعَبِيدِ، وَ كَانَ لَايَدْخُلُ حَتّى يَسْتَأْذِنَهُ:
«هنگامى كه جبرئيل خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله مىآمد همچون بندگان در برابر حضرتش
مىنشست و هرگز بدون اجازه وارد نمىشد».!(1)
4- از روايات ديگرى استفاده مىشود كه پيامبر صلى الله عليه و آله با يك توفيق الهى جبرئيل را به خوبى تشخيص مىداد، چنانكه در حديثى از امام صادق عليه السلام آمده است كه فرمود:
مَا عَلِمَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله انَّ جَبْرَئيلَ مِنْ قِبَلِ اللَّهِ الَّا بِالْتَّوفِيقِ: «پيامبر صلى الله عليه و آله نمىدانست جبرئيل از طرف خداست مگر از طريق توفيق الهى».(2)
5- در حديث ديگرى از ابن عباس تفسيرى براى مسأله مدهوش شدن پيامبر صلى الله عليه و آله به هنگام نزول وحى ديده مىشود كه قابل توجه است: او مىگويد كَانَ النَّبِىُّ اذَا نَزَلَ عَلَيْهِ الْوَحْىُ وَجَدَ مِنْهُ الَماً شَديداً وَ يَتَصَدَّعُ رأْسَهُ وَ يَجِدُ ثِقْلًا، وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ انَّا سَنُلْقِى عَلَيْكَ قَوْلًا ثقِيلًا، وَ سَمِعْتُ انَّهُ نَزَلَ جَبْرَئِيلُ عَلى رَسُولِ اللَّه صلى الله عليه و آله سِتِّينَ الْفَ مَرَّةٍ: «هنگامى كه وحى بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل مىشد احساس درد شديدى مىكرد و سر مباركش شديداً درد مىگرفت، و در خود سنگينى فوقالعاده مىيافت، و اين همان است كه قرآن مىگويد: ما به زودى بر تو گفتار سنگينى القا مىكنيم. سپس مىافزايد:
من شنيدهام كه جبرئيل 60 هزار بار! بر رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل شد».(3)
بسيارى از فلاسفه پيشين و امروز، به اين حقيقت توجه نكردهاند كه مسأله وحى، ارتباط ويژهاى است كه انبيا با ماوراى طبيعت دارند، و علم ما به آن فقط يك علم اجمالى است نه تفصيلى، تنها شبحى از دور مىبينيم و يقين به وجود آن پيدا مىكنيم، ولى دقيقاً ماهيت آن را نمىدانيم.
لذا سعى كردهاند به حقيقت وحى راه يابند و طبعاً به بيراهه كشيده شدهاند.
در اينجا دو نظريه، يا صحيحتر دو فرضيه، از فلاسفه «قديم» و «جديد» را در اين زمينه مورد نقد و بررسى قرار مىدهيم تا حقيقت فوق روشن گردد:
نظريه اوّل- جمعى از فلاسفه قديم معتقد بودند كه حقيقت وحى، همان ارتباط يك انسان با «عقل فعّال» است!
توضيح اينكه: آنها اعتقاد به افلاك نه گانه بطلميوسى داشتند، و براى هريك از افلاك، به نفس مجرد (يعنى چيزى همانند روح براى بدن ما معتقد بودند! و اضافه مىكردند كه «نفوس» فلكى از موجودات مجردى به نام «عقول» الهام مىگيرند، و به اين ترتيب براى افلاك نه گانه «نه عقل» قائل بودند، و در ماوراى اينها به «عقل دهم» (عقل دهم» (عقل عاشر) يا «عقل فعّال» عقيده داشتند و آن را منبع و خزانه تمام معلومات مىدانستند.
از سويى ديگر معتقد بودند كه نفوس انسانى و ارواح آنها براى درك حقايق و فعليّت دادن به استعدادهاى خويش بايد از عقل فعّال كسب فيض كنند، و به اعتقاد آنها هر قدر روح انسان قوىتر باشد، ارتباط و اتصالش با عقل فعال كه خزانه علوم است بيشتر مىشود.
با توجه به اين مقدمات نتيجه مىگرفتند كه روح پيامبران چون روحى است بسيار قوى رابطه و اتصالش با عقل فعال فوقالعاده زياد است، و به همين دليل مىتواند در اكثر اوقات معلومات كلى خود را از عقل فعال بگيرد، و از آنجا كه «قوه خياليه» آنها كه به وسيله آن «صورتهاى جزئيه» ذهنى را درك مىكنند نيز بسيار قوى است، و در عين حال تابع قوّه عقليه است، مىتواند صورتهاى محسوس مناسبى به آن «صور كليه» كه از عقل فعال دريافت داشتهاند بدهد، و آنها را در افق ذهن خويش در لباسهاى حسى ببيند، مثلًا اگر آن حقايق كلى از قبيل معانى و معارف و احكام باشد به صورت الفاظى بسيار موزون و در نهايت فصاحت و بلاغت از زبان شخصى كه در نهايت كمال است بشنوند، و چون قوه خياليه آنها تسلط كامل بر حس مشترك
دارد (حسى كه با آن صورت محسوسات را درك مىكنند) مىتواند به اين صورتهاى «ذهنى» جنبه «حسى» دهد، و پيامبر آن شخص را به صورت ملكى با چشم ظاهر ببيند و الفاظش را با گوش ظاهر بشنود! (دقت كنيد)
نقدها
اين فرضيه از جهات مختلفى قابل نقد است:
اوّلًا- بر پايه «افلاك» نه گانه بطلميوسى» و «عقول عشره» كه يكى به طور قطع ابطال شده و ديگرى هيچ دليلى براى اثبات آن در دست نيست، بنا شده است و مسلماً چنين فرضيهاى قابل قبول نيست و بىارزش است.
ثانياً- اين فرضيه تلاشى است براى راه يافتن، و آگاهى تفصيلى نسبت به مسألهاى كه به هر حال از دسترس فكر ما بيرون است (درست مثل اينكه فرد نابيناى مادرزادى بخواهد براى واقف شدن بر حقيقت نور و رنگها فرضياتى با كمك حواس ديگر خود درست كند) و روشن است كه چنين فرضيهاى نمىتواند موفق باشد،
ثالثاً- اين فرضيه با آياتى از قرآن كه درباره وحى سخن مىگويد به هيچوجه هماهنگ نيست، زيرا آيات قرآنى با صراحت مىگويد: وحى نوعى رابطه با خدا است، نه با عقل فعال و از طريق الهام به قلب يا به واسطه فرشته وحى (فرشتهاى كه يك وجود واقعى است و در برابر او ظاهر مىشود نه اينكه مولود قوه خيال يا تأثير حسّ مشترك است) و يا اينكه امواج صوتى را كه خداوند در جسمى ايجاد كرده با گوش مىشنود، نه اينكه صداها جنبه خيالى داشته باشد، و مولود تأثير قوه خيال يا حسّ مشترك باشد.
بنابراين فرضيه فوق نه از نظر عقلى قابل قبول است و نه از نظر دليل نقل.
نظريه دوّم- بعضى از فلاسفه جديد، وحى را به عنوان يكى از مظاهر شعور
باطن تفسير كردهاند.
فريد وجدى در «دائرة المعارف قرن بيستم» در ماده «وحى» چنين مىگويد:
«غربىها در قرن شانزدهم ميلادى مانند ساير ملّتها، قائل به وحى بودند، چون كتابهاى مذهبى آنان پر از اخبار انبيا بود، ولى با ظهور علم جديد، (و تفسير مادى براى تمام پديدههاى جهان) قلم به روى كليّه مباحث روحى و ماوراى طبيعى كشيدند، و از جمله مسأله وحى را جزء افسانههاى كهن شمردند!
ولى با فرا رسيدن قرن نوزدهم ميلادى، تحولى در مسائل روحى پيدا شد، و به همين دليل مسأله وحى، نيز مجدداً زنده گرديد، زيرا جمعى از دانشمندان مباحث روحى را روى اسلوب تجربى و عملى دنبال كردند، و به نتايجى رسيدند كه هرچند با نظرات علماى اسلامى تفاوت داشت، ولى گام مهمّى به سوى اثبات مسألهاى محسوب مىشد كه روزى آن را جزء خرافات مىشمردند.» او در ادامه سخنانش اضافه مىكند كه جمعيّت طرفداران مسأله روح و پديدههاى روحى تاكنون (زمان تأليف دائرة المعارف) پنجاه جلد كتاب بزرگ، پيرامون مطالب فوق نگاشتهاند و بسيارى از مسائل روحى به كمك آنها حل شده و از جمله مسأله وحى!(1)
اين يك نمونه از كلمات دانشمندان در اين مسأله است و سخن در اين زمينه بسيار است، ولى عصاره كلام آنها را مىتوان چنين بيان كرد:
آنها براى انسان درك و شعورى غير از شعور و درك ظاهر كشف كردند و آن را شعور باطن يا وجدان ناآگاه نام نهادند، و قسمت عمده شعور انسانى را در آن دانستند، تا آنجا كه گاهى شعور آدمى را به يخهاى شناور در اقيانوسها تشبيه مىكردند كه تقريباً تنها يك دهم از آن بيرون از آب است در حالى كه نه دهم زير آب است.
آنها وحى را نوعى «تجلّى شعور باطن» شمردند، و از آنجا كه پيامبران مردانى فوقالعادهاى بودهاند طبعاً شعور باطن آنها نيز بسيار نيرومندتر، و تجليّات آن
1) دائرة المعارف قرن بيستم ماده وحى.
فوقالعاده مهمتر بود.
و اين همان چيزى است كه پيشينيان از آن به عنوان وحى نام مىبردند!
گاهى بعضى از اين نيز فراتر رفته، و گفتهاند افكار و معلومات و آرزوهاى پيامبر براى او الهاماتى ايجاد مىكرده، و از شعور باطن و وجدان مخفى او بر تخيّل بلند او سايه مىافكنده! و حتى در چشمان او اثر مىگذاشته، و لذا فرشتهاى را در مقابل خود مىديده و سخنان او را با گوش خود مىشنيده است!(1)
نقد و بررسى
اين فرضيه نيز با فرضيه سابق كه از سوى جمعى از فلاسفه قديم ابراز شده بود از نظر فقدان مدرك كافى و نداشتن دليل و شاهد، يكسان است، و سرچشمه آن همان است كه اشاره كرديم، يعنى آنها مىخواهند مسألهاى را كه به هر حال عمق و باطن آن از دسترس فكر ما بيرون است با معيارهاى شناخته شده بسنجند، مسلّماً اين يك امر محال است و آرزويى است كه هيچ دانشمندى هرگز به آن نمىرسد.
وقتى ما قبول كنيم كه معلومات محدود، و مجهولات ما در برابر آن نامحدود است، بايد اين حقيقت را پذيرا شويم كه پيامبران راستين نوعى ارتباطى با عمل ماوراى طبيعت داشتهاند كه شرح و تفصيل آن با حواس فعلى و ادراكات معمولى ما قبل درك نيست.
به هر حال اين نظريه با نظريه فلاسفه قديم ريشههاى مشتركى دارد، از جمله:
1- وحى يك رابطه خاص با جهان ماوراى طبيعت، و مغاير با روابط فكرى و عقلى ساير افراد انسان نيست!
2- سرچشمه وحى همان تفوق روحى پيامبران و نبوغ آنهاست.
3- وحى به وسيله يك وجود مرموز روحانى مستقل از وجود ما به نام پيك وحى
1) الوحى المحمدى چاپ دوّم، صفحه 24.
و فرشته الهى صورت نمىگيرد بلكه منشأ آن شعور باطن و يا تماس با عقل فعال است كه در عالم خيال و سپس حسّ پيامبر اثر مىگذارد و پديدههاى روحى را مىبيند و مىشنود!
شك نيست كه اين گونه تحليلها با آنچه پيامبران آوردهاند و از آيات قرآن استفاده مىشود از يك سو با دليل عقلى كه در بالا آورديم از سوى ديگر به هيچوجه سازگار نمىباشد.
علاوه بر اين تمام آنها فاقد دليل و مدرك است، اصولًا ما نمىدانيم چرا بعضى از دانشمندان تا اين حد به علم و دانش محدود خود مغرورند كه مىخواهند تمام اسرار جهان را با مختصر علوم و اكتشافاتى كه شده است تفسير و توجيه كنند، اين به آن مىماند كه مثلًا زنبور عسل بخواهد با معلومات محدودش انواع كامپيوترها و سفينههاى فضايى و اقمار مصنوعى را توجيه و تفسير نمايد، آيا ما چنين حقى به او مىدهيم؟!
نويسنده تفسير المنار بعد از آنكه اين نظريه را با تعبيراتى شبيه آنچه در بالا ذكر كرديم از بعضى از فلاسفه مادى نقل مىكند چنين مىافزايد: اين اشتباه به بسيارى از مسلمانانى كه در شكّ و ترديد غوطهورند و (چشم و گوش بسته) از علماى مادى تقليد مىكنند، يا به تفسيرهاى آنها قانع مىشوند، سرايت كرده است، و سپس به شرح و توضيح در نقد اين گونه تفكرات مىپردازد.(1)
و به اين ترتيب مىرسيم به پايان بحث فشردهاى كه براى وحى در نظر بود، و همانگونه كه در آغاز نيز گفتيم شرح بيشترى در اين زمينه در «جلد اول» «پيام قرآن» در بحث منابع معرفت (منبع پنجم) آوردهايم.
1) تفسير المنار، جلد 11، صفحه 163.
اشاره
در مباحث نبوّت عامّه، يكى از نكات مهم، توجّه به اصول كلّى دعوت انبيا است كه از هماهنگى خاصّى برخوردار بوده، و نشان مىدهد تا چه حدّ سلسله جليله پيامبران خدا به صورت يك خيل عظيم متحّد و مسنجم در ميان انسانها عمل مىكردهاند.
به تعبير ديگر: مىتوان آنها را با هيئت علمى يك دانشگاه تشبيه كرد كه با برنامهريزى دقيق، تعليم دانشجويان را از نخستين تا آخرين كلاس به طور منسجم و هماهنگ كلاس به كلاس انجام مىدهند.
مطالعه اين اصول كلّى، اين واقعيّت را كه به طور مكرّر در آيات قرآن آمده كه «در ميان پيامبران خدا تفاوتى نيست و نبايد ميان آنها جدايى افكند» روشن مىسازد.
مسلّم است كه اين هماهنگى هرگز منافاتى با نسخ اديان به وسيله يكديگر ندارد، همانگونه كه برنامههاى كلاسى يك دانشگاه سال به سال عوض مىشود، كتابهاى سال اوّل كارآيى براى سال دوّم ندارد و كتابهاى سال دوّم مناسب سال سوّم نيست، در عين حال اصول كلّى تمامى آنها هماهنگ است، همچنين اين مسأله منافاتى با تفاوت درجات انبيا به خاطر تفاوت مسئوليتهاى آنها ندارد.
اين هماهنگى در اصول كلّى از يكسو ما را به خطوط اساسى اديان الهى آشنا مىسازد، و بر آنها تأكيد مىنهد، و از سوى ديگر حقانيت دعوت آنها را واضح مىكند (زيرا زمامداران دنياپرست، هريك بر سر كار آيند، سابقين را نفى مىكنند، و به مصداق كُلَّمَا دَخَلَتْ امَّةٌ لَعَنَتْ اخْتَهَا «هر زمان گروهى وارد جهنم مىشوند، گروه ديگر را لعن و نفرين مىكنند»! (اعراف- 38) يكى از ويژگىهاى طاغوتها اين است كه همواره در حال تضادند.
و از سوى سوم اين مسأله مىتواند معيارى براى شناخت پيامبران راستين از
مدعيان دروغين باشد، زيرا هماهنگى آنها با پيامبران شناخته شده پيشين به عنوان يك قرينه قابل قبول مطرح خواهد شد.
با اين اشاره به قرآن باز مىگرديم و به آيات زير گوش جان فرا مىدهيم.
1- لَا نُفَرِّقُ بَيْنَ احَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ
(بقره- 136).
2- انَّا اوْحَيْنَا الَيْكَ كَمَا اوْحَيْنَا الى نُوحٍ وَ النَّبِيِّينَ مِنْ بَعْدِهِ وَ اوْحَيْنَا الى ابْراهِيمَ وَ اسْمَاعِيلَ وَ اسْحقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْاسْبَاطِ وَ عيسى وَ ايُّوبَ وَ يُونُسَ وَ هَارُونَ وَ سُلَيْمَانَ وَ آتَيْنَا دَاوُدَ زَبُوراً
(نساء- 163)
3- وَ مَا ارْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ الَّا نُوحِى الَيْهِ انَّهُ لَا الهَ الَّا انَا فَاعْبُدُونِ
(انبياء- 125)
4- قَالَتْ رُسُلُهُمْ افِى اللَّهِ شَكٌ فَاطِرِ السَّموَاتِ وَ الْارْضِ يَدْعُوكُمْ لِيَغْفِرَ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ وَ يُؤَخِّرَكُمْ الى اجَلٍ مُسَمّىً
(ابراهيم 10)
5- يَا مَعْشَرَ الْجِنَّ وَ الْإِنْسِ الَمْ يَأْتِكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ يَقُصُّونَ عَلَيْكُمْ آيَاتِى وَ يُنْذِرُونَكُمْ لِقَاءَ يَوْمِكُمْ هَذَا
(انعام 130)
6- وَلَقَدْ وَصَّيْنَا الَّذينَ اوتُوا الْكِتَابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ ايَّاكُمْ انِ اتَّقُوا اللَّهَ
(نساء 131)
7- لَقَدْ ارْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَ انْزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَ
الْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ
(حديد- 25)
8- انَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هَادُوا وَ النَّصَارى وَ الصَّابِئِينَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْاخِرِ وَ عَمِلَ صَالِحاً فَلَهُمْ اجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لَاخَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لَاهُمْ يَحْزَنُونَ
(بقره 62)
9- مَا كَانَ عَلَى النَّبِىِّ مِنْ حَرَجٍ فيمَا فَرَضَ اللَّهُ لَهُ سُنَّةَ اللَّهِ فِى الَّذِينَ خَلَوا مِنْ قَبْلُ وَ كَانَ امْرُ اللَّهِ قَدَراً مَقْدُوراً
(احزاب 38)
10- لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ الْمُنَافِقُونَ وَ الَّذيِنَ فِى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْمُرْجِفُونَ فِى الْمَدينَةِ لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ ثُمَّ يُجَاوِرُونَكَ فيهَا الَّا قَلِيلًا* مَلْعُونِينَ ايْنَمَا ثُقِفُوا اخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِيلًا* سُنَّةَ فِى الَّذيِنَ خَلَوا مِنْ قَبْلُ وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلًا
(احزاب 60 تا 62)
11- وَ جَعَلْنَاهُمْ ائِمَّةً يَهْدُونَ بِامْرِنَا وَ اوْحَيْنَا الَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ وَ اقَامَ الصَّلَاةِ وَ ايتَاءَ الزَّكوةِ وَ كَانُوا لَنَا عَابِدِينَ
(انبياء 73)
12- وَ لَقَدْ كَتَبْنَا فِى الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ انَّ الْارْضَ يَرِثُهَا عِبَادِىَ الصَّالِحُونَ
(انبياء 105)
13- كَانَ النَّاسُ امَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ وَ انْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ وَ مَا اخْتَلَفَ فِيهِ الَّا الَّذينَ اوتُوهُ مِنْ بَعْدِ مَا جَائَتْهُمُ البَيِّنَاتُ بَغْياً بَيْنَهُمْ فَهَدَى اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا
فِيهِ مِنَ الْحَقِّ بِاذْنِهِ وَ اللَّهُ يَهْدِى مَنْ يَشَاءُ الى صِرَاطٍ مُسْتَقيمٍ
(بقره 213)
14- فَلَوْ لَاكَانَ مِنَ الْقُرُونِ مِنْ قَبْلِكُمْ اولُوا بَقِيَّةٍ يَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسَادِ فِى الْارْضِ الَّا قَلِيلًا مِمَّنْ انْجَيْنَا مِنْهُمْ
(هود 116)
15- انَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْاسْلامُ
(آلعمران 19)
ترجمه
1- و ما جدايى در ميان آنها قائل نمىشويم و در برابر فرمان خدا تسليم هستيم (و تعصبات نژادى و اغراض شخصى سبب نمىشود كه بعضى را بپذيريم و بعضى را رها كنيم).
2- ما به تو وحى فرستاديم همانگونه كه به نوح و پيامبران بعد از او وحى فرستاديم و (نيز) به ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط (بنىاسرائيل) و عيسى و ايوب و يونس و هارون و سليمان وحى نموديم و به داوود زبور داديم.
3- ما پيش از تو هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر اينكه به او وحى كرديم كه معبودى جز من نيست بنابراين تنها مرا پرستش كنيد.
4- رسولان آنها گفتند آيا در خدا شك است؟! خدايى كه آسمانها و زمين را آفريده است؟! او كه شما را دعوت مىكند تا گناهانتان را ببخشد و تا موعد مقررى شما را باقى گذارد.
5- (در آن روز به آنها مىگويد) اى جمعيت جن و انس آيا
رسولانى از شما به سوى شما نيامدند كه آيات مرا برايتان بازگو مىكردند و از ملاقات چنين روزى شما را بيم مىدادند.
6- و ما سفارش كرديم به كسانى كه پيش از شما داراى كتاب آسمانى بودند و همچنين به شما كه از (نافرمانى) خدا بپرهيزيد.
7- ما رسولان خود را با دلايل روشن فرستاديم و با آنها كتاب (آسمانى) و ميزان (شناسايى حق و قوانين عادلانه) نازل كرديم تا مردم قيام به عدالت كنند.
8- كسانى كه (به پيامبر اسلام) ايمان آوردند و يهود و نصارا و صابئان (پيروان يحيى يا نوح يا ابراهيم) آنها كه ايمان به خدا و روز رستاخيز آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند پاداششان نزد پروردگارشان مسلّم است و هيچگونه ترس و غمى براى آنها نيست.
9- هيچگونه جرمى بر پيامبر در آنچه خدا به او واجب كرده است نيست، اين سنت الهى در مورد كسانى كه پيش از اين بودهاند نيز جارى بوده است و فرمان خدا روى حساب و برنامه دقيقى است.
10- اگر منافقين و آنها كه در دلهايشان بيمارى است و (همچنين) آنها كه اخبار دروغ و شايعات بىاساس در مدينه پخش مىكنند دست از كار خود بر ندارند تو را بر ضد آنان مىشورانيم سپس جز مدت كوتاهى نمىتوانند در كنار تو در اين شهر بمانند.
و از همه جا طرد مىشوند و هرجا يافته شوند گرفته خواهند شد به قتل خواهند رسيد، اين سنت خداوند در اقوام پيشين است و براى سنت الهى هيچگونه تغييرى نخواهى يافت.
11- و آنها را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما (مردم را) هدايت مىكردند، و انجام كارهاى نيك و برپا داشتن نماز و اداى زكات را به آنها وحى كرديم و آنها فقط مرا عبادت مىكردند.
12- ما در «زبور» بعد از ذكر (تورات) نوشتيم كه بندگان صالح من وارث (حكومت) زمين خواهند شد.
13- مردم (در آغاز) يك دسته بيشتر نبودند (و تضادى در ميان آنها وجود نداشت، تدريجاً جوامع و طبقات پديد آمدند) سپس در ميان آنها اختلافات (و تضادهايى) به وجود آمد، خداوند پيامبران را بر انگيخت تا مردم را بشارت دهد و انذار كند و كتاب آسمانى كه به سوى حق وعوت مىكرد بر آنها نازل نمود، تا در ميان مردم در آنچه اختلاف داشتند، حكومت كند. (افراد با ايمان در آن اختلاف نكردند) فقط (گروهى از) كسانى كه كتاب را دريافت داشته بودند و نشانههاى روشن به آنها رسيده بود، به خاطر انحراف از حق و ستمگرى، در آن اختلاف كردند، خداوند آنهايى را كه ايمان آورده بودند، به حقيقت آنچه مورد اختلاف بود، به فرمان خود رهبرى نمود) اما افراد بىايمان همچنان در گمراهى و اختلاف باقى ماندند) و خداوند هركس را بخواهد به راه راست هدايت مىكند.
14- چرا در قرون (و اقوام) قبل از شما دانشمندان صاحب قدرتى نبودند كه از فساد در زمين جلوگيرى كنند، مگر اندكى از آنها كه نجاتشان داديم.
15- دين در نزد خدا اسلام (و تسليم در برابر حق) است.
تفسير و جمعبندى
در نخستين آيه سخن از دستورى است كه خداوند به عموم مسلمانان مىدهد، كه به مخالفان خود بگويند: ما به خدا ايمان آوردهايم، و همچنين به آنچه بر ما نازل شده و آنچه بر پيامبران پيشين مانند ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و عيسى و موسى نازل شد «ما هيچ فرقى ميان احدى از آنها نمىگذاريم و در برابر فرمان خدا تسليم هستيم».
لَانُفَرِّقُ بَيْنَ احَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ
همين مضمون در دو آيه ديگر از قرآن مجيد آمده (آيه 285 بقره و آيه 152 نساء). و به اين ترتيب، تأكيد مىكند كه مؤمنان واقعى كسانى هستند كه ميان پيامبران الهى تفاوتى نمىگذارند، و به تعليمات همه آنها ايمان دارند، و اين گواه روشنى است، بر يگانگى اصول كلى تعليمات آنها.
چرا چنين نباشد در حالى كه همه از سوى يك خدا مبعوث شدهاند، و مأموريت آنها يكسان است، و اصول معارف الهيّه و اصول سعادت بشر، همهجا يكى است، اينها چيزى نيست كه با گذشت زمان دگرگون گردد، هرچند جزئيات آن دگرگون مىشود.
درست همانند نياز انسان به غذا و لباس و مسكن و بهداشت و نظافت و تعليم و تربيت، اصول اين امور تغييرناپذير است، ولى جزئيات مربوط به انواع غذاها و لباسها و مسكنها و دارو و درمان و چگونگى تعليم و تربيت در تغيير و تحوّل، و به تعبير ديگر در حال تكامل است.
قابل ذكر است كه اين آيه طبق شأن نزولهاى موجود، در پاسخ يهود و نصارى است كه هريك ديگرى را نفى مىكردند و پيامبر خود را برتر مىشمردند، و كتاب خود را بهترين كتاب مىدانستند (و نسبت به بقيّه، بىاعتنا بودند) مسلمانان مأموريت پيدا كردند كه با صراحت بگويند ما به هيچوجه جدايى ميان پيامبران خدا
قائل نيستيم.
به هر حال اين يك بيان اجمالى براى وحدت اصول كلى دعوت انبيا محسوب مىشود اكنون به سراغ ساير آيات مىرويم كه انگشت روى يكايك اين اصول مىگذارد.
مسأله وحى يكى از اين اين اصول است كه در دوّمين آيه مورد بحث مطرح كرده، مىفرمايد: «ما به تو وحى فرستاديم، آنگونه كه به نوح و پيامبران بعد از او وحى كرديم، و همچنين به ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط (انبيا بنى اسرائيل) و عيسى و ايوب و يونس و هارون و سليمان، و به داود زبور داديم ...
پيامبرانى كه بشارت دهنده و بيم دهنده بودند، تا براى مردم بعد از آنها حجّتى بر خدا باقى نماند (و نسبت به همه اتمام حجت شود)» انَّا اوْحَيْنَا الَيْكَ كَمَا اوْحَيْنَا الى نُوحٍ وَ النَّبِيِّيِنَ مِنْ بَعْدِهِ وَ اوْحَيْنَا الى ابْرَاهِيمَ وَ اسْمَاعِيلَ وَ اسْحقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْاسْبَاطِ وَ عِيسى وَ ايُّوبَ وَ يُونُسَ وَ هَارُونَ وَ سُلَيْمَانَ وَ آتَيْنَا دَاوُدَ زَبُوراً ...* رُسُلًا مُبَشِّريِنَ وَ مُنْذِرِينَ لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةً بَعْدَ الرُّسُلِ
به اين ترتيب همگى بيانگر وحى و ارتباط با جهان غيب بودند، و همگى در مسير ابلاغ دعوت الهى و اتمام حجت او نسبت به مردم گام بر مىداشتند، هيچ كدام از سوى خود چيزى نمىگفتند، و هدف نهايى همه يكى بود.
3- اصل توحيد و نفى شرك يكى ديگر از مهمترين اصول دعوت انبياست، و به شهادت آيات مختلف قرآن، هريك از آنها كه مبعوث به نبوّت مىشدند، نخستين گفتارشان توحيد بود، توحيد در تمام شاخهها، مخصوصاً توحيد در عبادت و پرستش.
سوّمين آيه مورد بحث، اين موضوع را به عنوان يك اصل كلّى در دعوت انبيا معرّفى كرده مىگويد: «ما پيش از تو هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر اينكه وحى به او
مىكرديم كه معبودى جز من نيست، بنابراين تنها مرا پرستش كنيد» وَ مَا ارْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ الَّا نُوحِى الَيْهِ انَّهُ لَاالهَ الَّا انَا فَاعْبُدُونِ
همين معنا به صورت مؤكدترى در آيه 36 نحل آمده است، مىفرمايد: وَ لَقَدْ بَعَثْنَا فى كُلِّ امَّةٍ رَسُولًا انِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ: «ما در هر امتى رسولى فرستاديم كه خداى يكتا را بپرستيد و از طاغوت، اجتناب كنيد».
به اين ترتيب مبارزه با طاغوتها، و تخصيص پرستش به اللَّه در سر لوحه تعليمات همه انبيا بود، چرا كه تا انسان بنده طاغوت است، در اسارت است، آنگاه آزاد مىشود كه تنها بنده خدا باشد، خداوند كه منبع تمام ارزشهاى والا، و داراى اسما و صفات حسنى است.
قابل توجّه اينكه «طاغوت» صيغه مبالغه از طغيان به معناى تعدى و تجاوز از حد و مرز است، از اين رو به شيطان، بت، حاكم، جبّار، متكبر و مستكبر، و هر مسيرى كه به غير حق منتهى مىگردد، طاغوت گفته مىشود اين واژه به گفته راغب در مفردات در معناى «مفرد» و «جمع»، هر دو به كار مىرد (در عين حال گاهى به صورت «طواغيت» جمع بسته مىشود). لسان العرب، «طاغوت» را به معناى شيطان و كاهن و سردمداران گمراهى و ضلالت تفسير كرده است.(1)
به هر حال يكى از نشانههاى پيامبران راستين، دعوت به توحيد و پرهيز از همه طاغوتهاست، در حالى كه مدّعيان دروغين، مردم را به شرك و بتپرستى و گاه همچون فرعون، دعوت به پرستش خويش مىكردند، اين اعتقاد به طاغوت چنانكه در جاى خود گفته شده بازتاب گستردهاى در تمام اعمال انسان دارد، مخصوصاً زنجيرهاى اسارت و بردگى را از دست و پاى انسانها بر مىدارد، و آنان را به وحدت و اتحاد و آزادگى و عزّت فرا مىخواند.
1) عجب اين است كه مرحوم علّامه طباطبايى در الميزان( جلد 12، صفحه 242) اين واژه را مصدر شمرده است، با اينكه در همهجا به معنى وصفى به كار مىرود، مخصوصاً در هشت مورد كه در قرآن مجيد، استعمال شده غالباً يا عموماً در معناى وصفى است.
4- تكيه بر نظام عالم هستى براى شناسايى خدا يكى ديگر از اصول كلى دعوت اين مردان خداست، همانگونه كه در چهارمين آيه مورد بحث مىخوانيم «پيامبرانى كه به سوى امتها مبعوث شدند به آنها گفتند: آيا در خداوند شك است خدايى كه آسمانها و زمين را (با اين همه عظمت و نظام و با اين همه اسرار) آفريده؟ و شما را فرا مىخواند تا گناهانتان را ببخشد، و شما را تا زمان معينى نگهدارد» (تا راه معرفة اللَّه را طى كنيد و به تكامل لازم برسيد).
قَالَتْ رُسُلُهُمْ افِى اللَّهِ شَكٌّ فَاطِرِ السَّموَاتِ وَ الْارْضِ يَدْعُوكُمْ لِيَغْفِرَلَكُمْ مِنَ ذُنُوبِكُمْ وَ يُؤَخِّرَكُمْ الى اجَلٍ مُسَمّىً
يعنى با توجه به اسرار خلقت آسمانها و زمين، و انواع بدايعى كه در آنها ديده مىشود، و با پيشرفت علوم و دانشها روز به روز اسرار بيشترى كشف مىگردد، ديگر چه جاى شك در وجود خداست؟
درست است كه در اعصار پيشين آگاهى انسان از اسرار خلقت آسمان و زمين زياد نبوده، ولى همان نظم ابتدايى كه هر انسانى با مختصر دقتى در مىيافت كافى براى اثبات وجود آفريدگار آنها بود، و امّا امروز كه هر سلول و هر دانه اتم و هر ملكول و هر ذرهاى از ذرات موجودات زنده و بيجان شكافته شده و عجايب اسرار آنها تا حد زيادى كشف گرديده، مطالعه يك ذره از آنها كافى است كه نور معرفت خدا را بر دل بيفكند و آن شعر معروف تحقق يافته كه مىگويد:
دل هر ذرّه را كه بشكافىآفتابيش در ميان بينى
5- تأكيد بر مسأله معاد يكى ديگر از اصول دعوت آنهاست چنانكه در پنجمين آيه مورد بحث، به وضوح مىفرمايد: «روز قيامت به جن و انس خطاب مىشود كهاى جمعيت جن و انس، آيا رسولانى از خود شما به سويتان نيامدند، كه آيات مرا براى شما بازگو كنند و شما را از ملاقات امروز بيم دهند»؟!
يَا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْانْسِ الَمْ يَأْتِكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ يَقُصُّونَ عَلَيْكُمْ آيَاتِى وَ يُنْذِرُنَكُمْ لِقَاءَ يَوْمِكُمْ هذا
گوينده اين سخن، خواه ذات پاك خداوند باشد، يا فرشتگان او تفاوتى نمىكند، در هر صورت نشان مىدهد كه تمام پيامبرانى كه مبعوث شدند، مردم را از روز رستاخيز و مجازاتها و كيفرهاى آن برحذر داشتند و همگى در اين اصل اساسى مشترك بودند.
در اينكه آيا رسولانى از «جنّ» براى آنها، مبعوث شدهاند (آن چنانكه از كلمه «منكم» در بدو نظر استفاده مىشود) يا همه رسولان الهى از انسانها بودند، در ميان مفسّران گفتگوست هرچند غالب مفسّران را عقيده بر اين است كه آنها همه از انسانها بودند و آنچه در آيه بالا آمده به اصطلاح از قبيل تغليب است، ولى مانعى ندارد كه رسولان و نمايندگانى از جنس آنها از سوى پيامبران و رسولان الهى مأمور به دعوت آنها مىشدند اين گونه كه از آيه 29 سوره احقاف استفاده مىشود، آنجا كه مىفرمايد:
وَ اذْ صَرَفْنَا الَيْكَ نَفَراً مِنَ الْجِنَّ يَسْتَمِعُونَ الْقُرآنَ فَلَمَّا حَضَرُوهُ قَالُوا انْصِتُوا فَلَمّا قُضِىَ وَلَّوْا الى قَوْمِهِمْ مُنْذِرينَ: «به يادآور هنگامى كه گروهى از جن را به سوى تو متوجّه ساختيم كه قرآن را استماع كند، وقتى حاضر شدند به يكديگر گفتند: خاموش باشيد و بشنويد و هنگامى كه پايان يافت، به سوى قوم خود بازگشتند و آنها را انذار كردند».
6- دعوت به تقوا، نيز از اصول كلّى آنهاست، چرا كه هدف نهايى آفرينش بشر، و نظم زندگانى فردى و اجتماعى او، بدون اين امر، ممكن نيست، در ششمين آيه مورد بحث مىخوانيم: «ما به كسانى كه پيش از شما داراى كتاب آسمانى بودند و همچنين به شما؛ سفارش كرديم كه تقواى الهى پيشه كنيد.» وَ لَقَدْ وَصَّيْنَا الَّذِينَ اوتُوا الْكِتَابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ ايَّاكُمْ انِ اتَّقُوا اللَّهَ
تعبير آيه چنان گسترده است كه تمام كتب آسمانى پيشين را شامل مىشود، به اين ترتيب توصيه به تقوا، يعنى خويشتن دارى و پرهيز از گناه، و نافرمانى خدا، از اصول مشترك اديان الهى بوده و هست.
اين را نيز مىدانيم كه تقوا شاخههاى زيادى دارد، تقواى در عمل، تقواى در سخن، و تقواى در فكر و انديشه و نيت و تصميم، تقواى عملى نيز فروع متعددى دارد، تقواى اخلاقى، تقواى اجتماعى، و تقواى سياسى، و به عبارت كوتاه تقوا داراى مفهوم وسيعى است كه نقطه مقابل تمام بىبند و بارىها در هر زمينه مىباشد و لذا در تفسير قرطبى از بعضى دانشمندان عارف و آگاه نقل شده كه اين آيه محور تمام آيات قرآن است، زيرا همه بر اين محور دور مىزنند.(1)
7- دعوت به عدالت اجتماعى يكى ديگر از اين اصول اساسى است كه در هفتمين آيه با صراحت از آن ياد كرده، مىفرمايد: «ما رسولان خود را با دلايل روشن فرستاديم و با آنها كتاب آسمانى و ميزان شناخت حق و باطل و قوانين عادله نازل نموديم تا مردم قيام به قسط و عدل كنند» لَقَدْ ارْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَ انْزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَ الْميزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ
چرا چنين نباشد در حالى كه بدون اقامه قسط و عدالت اجتماعى هرگز جامعه بشرى به اهداف نهايى خود يعنى تكامل معنوى نخواهند رسيد.
قابل ذكر است كه مىگويد: هدف از ارسال رسل و بينات و كتاب و ميزان اين بوده كه مردم شخصاً مجرى قسط و عدل باشند و به آن قيام كنند نه اينكه به صورت يك امر تحميلى آنها را مجبور به آن سازند، آرى تا جامعه بشرى به مرحله خود جوشى در امر اقامه قسط و اجراى عدالت نرسد اين هدف تأمين نشده است.
در اينكه منظور از بينات و كتاب و ميزان چيست؟ مفسّران بحثهاى فراوانى دارند، آنچه صحيحتر به نظر مىرسد اين است كه بينات معناى وسيعى دارد كه معجزات و هرگونه دليل عقلى را كه براى اثبات نبوت است شامل مىشود، و كتاب اشاره به مجموعه تعليمات آنهاست و اما ميزان كه به معناى وسيله وزن و سنجش است به معناى معيارهاى سنجش حق از باطل، و يا قوانين و مقرراتى است كه حق را
1) تفسير قرطبى، جلد 3، صفحه 1978.
به صاحبان حق مىرساند، و همه اينها وسيلهاى است براى وصول به عدالت اجتماعى و قيام به قسط و آن نيز به نوبه خود مقدمهاى است براى فراهم آوردن زمينههاى تعليم و تربيت و تكامل انسانها.(1)
8- اهميّت «ايمان و «عمل صالح» به عنوان دو ارزش اصلى براى نجات انسانها نيز يكى از اصول مشترك تعليمات انبياست، در هشتمين آيه مورد بحث مىخوانيم:
«كسانى كه (به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله) ايمان آوردند و يهود و نصارى و صابئان (پيروان يحيى يا نوح يا ابراهيم) هر كس از آنها كه به خدا و روز جزا ايمان آورده و عمل صالح انجام داده پاداششان نزد پروردگارشان است و هيچ ترس و غمى بر آنها نيست» انَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هَادُوا وَ النَّصَارى وَ الصَّابِئِينَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْاخِرِ وَ عَمِلَ صَالِحاً فَلَهُمْ اجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لَاخَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لَاهُمْ يَحْزَنُونَ
در تفسير اين آيه بحث و گفتگوهاى زيادى ميان مفسران است كه منظور از «الذين آمنوا» كيست؟ و جمله «مَنْ امَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْاخِرِ وَ عَمِلَ صَالِحاً» به چه كسانى اشاره مىكند؟
يك تفسير معروف مىگويد: مسلمانانى كه به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله ايمان آوردند، و سپس بر ايمان خود ثابت ماندند، و عمل صالح انجام دادند، و همچنين مؤمنان به اديان آسمانى كه قبل از ظهور پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مىزيستند در صورت ايمان و عمل صالح همگى اهل نجاتند. طبق اين تفسير «ايمان» و «عمل صالح» به عنوان دو اصل كلى براى نجات انسانها در برنامه همه اديان الهى بوده است.
البتّه اين آيه تفسيرهاى ديگرى دارد كه مىتوانيد با مراجعه به جلد اوّل تفسير نمونه، صفحه 282 (ذيل همين آيه) از آن آگاهى يابيد.
9- شكستن سنتهاى غلط كه مايه انحراف و عقبماندگى جوامع بشرى است نيز از اصول كلى دعوت انبيا بوده است.
1) شرح بيشتر را در اين باره در تفسير نمونه جلد 23( ذيل آيه مورد بحث) مطالعه فرماييد.
در نهمين آيه مورد بحث، ضمن اشاره به مسأله ازدواج پيامبر صلى الله عليه و آله با همسر مطلقه پسر خوانده خود كه براى شكستن يك سنّت جاهلى صورت گرفت (زيرا آنها پسر خواندهها را پسر حقيقى محسوب مىكردند) مىفرمايد: «هيچ جرمى بر پيامبر صلى الله عليه و آله در آنچه خدا بر او واجب كرده است نيست (كه با سنتهاى غلط به مقابله برخيزد) اين يك سنت الهى است كه درباره كسانى كه پيش از اين بودهاند نيز جارى شده است و فرمان خدا، روى حساب دقيقى است» مَا كَانَ عَلَى النَّبِىِّ مِنْ حَرَجٍ فِيمَا فَرَضَ اللَّهُ لَهُ سُنَّةَ اللَّهِ فِى الَّذينَ خَلَوا مِنْ قَبْلُ وَ كَانَ امْرُ اللَّهِ قَدَراً مَقْدُوراً
در اينكه اين سنّت كه در اقوام گذشته جارى بوده است چيست كه خداوند كار پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را عطف به آن مىكند؟ جمعى از مفسّران گفتهاند كه منظور، سنّت الهى در زمينه رفع مانع از استفاده كردن از لذات حلال، يا تعدد همسران بوده كه در امم سابقه نيز جريان داشته است.(1)
در حالى كه در آيات قبل و بعد اين آيه، نشانههاى روشنى وجود دارد كه گواهى مىدهد اين سنت مربوط به ابلاغ يك رسالت الهى بوده است، نه بهرهگيرى از لذات حلال، چنانكه در آيه بعد از آن مىخوانيم: الَّذينَ يُبَلِّغُونَ رِسَالَاتِ اللَّهِ وَ يَخْشَونَهُ وَ لَا يَخْشَوْنَ احَداً الَّا اللَّهَ: «آنها (پيامبران پيشين) كه تبليغ رسالتهاى الهى مىكردند و از او مىترسيدند و از هيچكس جز خدا واهمه نداشتند».
آنچه از همه مناسبتر به نظر مىرسد اين است كه اين رسالت الهى چيزى جز «شكستن سنتهاى غلط» نبوده است.
در آيات قبل از آن نيز مىخوانيم: وَ تَخْشَى النَّاسَ وَ اللَّهُ احَقُ أن تَخْشَيهُ: «تو در انجام اين مأموريت از مردم واهمه داشتى و خداوند سزاوارتر است كه از او بترسى» و در دنباله همين آيه، با صراحت مىگويد لِكَيْلَا يَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنينَ حَرَجٌ فِى ازْواجِ ادْعِيَائِهِمْ اذَا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً «همسر مطلقه زيد را به ازدواج تو در آورديم تا مشكلى
1) مجمعالبيان، جلد 7، صفحه 361- تفسير فخررازى، جلد 25، صفحه 13- تفسير قرطبى، جلد 8، صفحه 5277 و روح المعانى، جلد 22، صفحه 25.
براى مؤمنان در ازدواج با همسران پسر خواندههاى خود هنگامى كه از آنان طلاق گيرند نباشد» (احزاب 37).
مجموع اين قرائن به خوبى گواهى مىدهد كه منظور از اين سنت جاودانه انبيا پيشين همان شكستن سنتهاى نادرست و خرافى و باطن بوده است.
چرا چنين نباشد در حالى كه يكى از اهداف بعثت انبيا همان است كه مردم را از چنگال اين گونه سنن باطل رهايى بخشند و سنتهاى الهى را جانشين آن سازند.
10- مبارزه بىامان با اهل نفاق و عدم تسليم در برابر آنان يكى ديگر از اصول تعليمات ثابت انبيا است چنانكه در دهمين آيه پس از اشاره به كارهاى زشت و تخريبهاى عمدى منافقان در جامعه اسلامى، و تهديد به اينكه اگر اين منافقان بيمار دل و دروغپردازان و شايعهسازان دست از كارهاى خود برندارند و تو را بر ضد آنها مىشورانيم آنها از همه جا طرد مىشوند و هرجا يافته شوند به قتل خواهند رسيد، مىافزايد: «اين سنت خداوند در اقوام پيشين است و براى سنت الهى هيچگونه تغييرى نخواهى يافت» سُنَّةَ اللَّهِ فِى الَّذينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلًا.
بسيارى از مفسّران تصريح كردهاند كه منظور از اين سنت همان مبارزه با منافقان و افراد موذى است كه دست از خرابكارى خود در جوامع انسانى و در برابر انبيا و مؤمنان بر نمىداشتند.(1)
11- اصول عبادات و كارهاى خير نيز از تعليمات مشترك اين رهبران راستين بوده است، چنانكه در يازدهمين آيه مورد بحث ضمن اشاره به گروهى از انبياى بزرگ مىفرمايد: «ما آنها را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما مردم را هدايت
1) مجمعالبيان، و مراغى، و فخر رازى، و قرطبى، و روح البيان، ذيل آيات مورد بحث.
مىكردند، و به آنها انجام كارهاى نيك و برپاداشتن نماز و اداى زكات را وحى كرديم» وَ جَعَلْنَاهُمْ ائِمَّةً يَهْدُونَ بِامْرِنَا وَ اوْحَيْنَا الَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ وَ اقَامَ الصَّلَاةِ وَ ايِتَاءَ الزَّكوةِ
اشاره به اينكه آنها علاوه بر مقام نبوّت و رسالت كه لازمهاش دريافت وحى و ابلاغ آن به مردم است، امامت به معناى رهبرى همه جانبه جسمانى و روحانى، ظاهرى و باطنى مردم را به عهده داشتند، و كارشان در اين مرحله «هدايت به فرمان خدا» يعنى ايصال به مطلوب و رساندن به سر منزل مقصود بود، و در اين مرحله خداوند انجام انواع كارهاى نيك و عبادات را به آنها وحى مىفرمود.
گرچه برپا داشتن نماز و اداى زكات، جزء خيرات و افعال نيك است، ولى به خاطر اهميّت اين دو، مخصوصاً روى آنها انگشت گذاشته شده است.
در اينكه منظور از وحى در جمله اوْحَيْنَا الَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ در اينجا چيست؟
بسيارى از مفسّران، آن را به معناى وحى تشريعى دانستهاند، يعنى انواع كار خير را در برنامه دينى آنها گنجانديم (1)ولى بعضى ديگر آن را به معناى وحى تكوينى تفسير كردهاند، يعنى به آنها توفيق و توان و عشق به انجام اين كارها را بخشيديم، و آنان را با روح القدس تأييد نموديم، تا از عهده اين كارها به خوبى برآيند.
12- حكومت صالحان و به طور كلى حكومت «عدل الهى» نيز در برنامههاى انبيا مندرج بوده است، چه آنها كه توفيق پياده كردن آن را يافتند، و چه آنها كه بر اثر اوضاع و شرايط خاص زمانشان قادر به انجام آن نشدند.
دوازدهمين آيه مورد بحث اشاره لطيفى به اين معنا دارد، مىفرمايد: «ما در «زبور» بعد از «ذكر» (تورات) مقرر داشتيم كه بندگان صالح من، وارث حكومت زمين خواهند شد» وَ لَقَدْ كَتَبْنَا فِى الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ انَّ الْارْضَ يَرِثُها عِبادِىَ الصَّالِحُونَ
مرحوم طبرسى در مجمعالبيان در تفسير زبور و «ذكر» سه قول نقل كرده است: 1-
1) طبق اين تفسير، آيه محذوفى دارد و در تقدير چنين است و اوحينا اليهم الامر بفعلالخيرات.
«زبور» به معناى تمام كتب انبياست، و «ذكر» به معناى لوح محفوظ است، يعنى اين حكم نخست در لوح محفوظ و سپس در تمام كتب انبيا آمد. 2- «زبور» به معناى كتابهايى است كه بعد از تورات نازل شد، و «ذكر» اشاره به تورات است. 3- «زبور» به معناى، زبور داوود است و «ذكر» به معناى تورات مىباشد.(1)
در هر صورت آيه نشان مىدهد كه اين يك حكم عمومى و سنت مستمر الهى بوده كه جهتگيرى تعليمات انبيا به سوى تأسيس حكومت صالحان و نيكان و پاكان در كره زمين بوده است، و گاه بعضى از آنان موفق به تشكيل نمونهاى از آن گرديدند.
و مصداق كامل آن طبق روايات متواتره هنگام ظهور مهدى (ارواحنا فداه) خواهد بود.
اين نكته نيز مسلّم است كه تأمين اهداف اديان الهى و انبيا بدون تشكيل چنين حكومتى كامل نخواهد شد، زيرا تجربه نشان داده كه تنها از طريق توصيه و نصيحت و اندرز، احكام الهى به طور كامل پياده نمىشود، بلكه بايد از اهرم حكومت، در تمام ابعاد استفاده كرد، و زندگى انسانها را از لحظه تولد، تا هنگام مرگ زير پوشش تعليمات آسمانى قرار دارد.
تعبير به «عَبَادِىَ الصَّالِحُونَ» تعبيرى است بسيار جامع و گويا كه تمام شايستگىها را از نظر «ايمان» و «علم» و «تقوا» و مديريّت و تدبير» شامل مىشود، آرى چنين اشخاصى هستند كه مىتوانند وارث حكومت زمين گردند.
13- دعوت به وحدت اختلاف بزرگترين عامل فساد جامعه و سبب از ميان رفتن نيروها و امكانات مادى و معنوى هر قوم و ملّت است به همين جهت، يكى از اهداف اصلى انبيا و دستورات عمومى آنها، مبارزه با اختلافات است، همانگونه كه
1) مجمعالبيان، جلد 7، صفحه 66- همين معانى سه گانه در تفسير قرطبى، جلد 6، صفحه 4389 نيز آمده است.
در سيزدهمين آيه مورد بحث مىخوانيم: مردم در آغاز، امت واحدهاى بودند (سپس در ميان آنها اختلاف پيدا شد) خداوند پيامبران را برانگيخت تا بشارت دهند و انذار كنند، و با آنها كتاب آسمانى به حق نازل نمود تا در ميان آن مردم در آنچه اختلاف داشتند، داورى نمايند، (و به اختلافات و پراكندگىهاى پايان دهند) كَانَ النَّاسَ امَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرينَ وَ انْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ
ولى با اين حال، باز گروهى به آتش اختلاف دامن زدند، و حتى درباره حقايقى كه در كتب آسمانى نازل شده بود، اختلاف كردند، امّا «اختلاف نكردند مگر كسانى كه آن را دريافت داشته بودند و نشانههاى روشن به آنها رسيده بود، به خاطر ستمگرى و انحراف از حق»! وَ مَا اخْتَلَفَ فِيهِ الَّا الَّذِينَ اوتُوهُ مِنْ بَعْدِ مَا جَائَتْهُمُ البَيِّنَاتُ بَغْياً بَيْنَهُمْ
ى «خداوند، آنها را كه ايمان آورده بودند، به حقيقت آنچه از حق در آن اختلاف داشتند، به فرمان خود رهنمون شد» فَهَدَى اللَّهُ الَّذينَ آمَنُؤا لِمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ مِنَ الْحَقِّ بِاذْنِهِ وَ اللَّهُ يَهْدِى مَنْ يَشَاءُ الَى صِرَاطٍ مُسْتَقيمِ
«و خداوند هركس را بخواهد به راه راست هدايت مىكند» وَاللَّهُ يَهْدِى مَنْ يَشَاءُ الى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ
به اين ترتيب دو نوع اختلاف در ميان امتها به وجود آمد، اختلافى قبل از ظهور انبيا كه سرچشمه آن، آميخته بودن علوم بشرى با انواع خطا و جهل و اشتباه در تشخيص حقايق بود، و پيامبران با استمداد از محك وحى، حق را از باطل جدا ساختند و به اين اختلافات پايان دادند.
اختلافى كه بعد از ظهور نبوّت انبيا بود و سرچشمه آن بغى و ظلم و حسد و هواپرستى بود كه گروهى را بر اين داشت تعليمات پيامبران را مطابق ميل و منافع خود تفسير كنند، و حقايق را موافق هوا و هوس خويش تحريف نمايند، تنها مؤمنان راستين بودند كه از اين اختلاف رهايى يافتند، زيرا اين گونه اختلافات، جز در سايه
ايمان و تقوا برطرف نمىشد.
و از اينجا پاسخ سؤالى كه در مورد اين آيه عنوان مىشود، روشن مىگردد، و آن اينكه: اگر پيامبران براى حل اختلافات عقيدتى و فكرى و اجتماعى آمدند پس چرا بعد از آمدن آنها اختلافات همچنان ادامه يافت؟
آيه فوق مىگويد: اين دو اختلاف با هم تفاوت داشت، اختلاف پيشين، از جهل و نادانى و بىخبرى سرچشمه مىگرفت و با بعثت انبيا برطرف شد، ولى اختلافات بعدى انگيزههايى همچون بغى و ستم و لجاجت و خودخواهى داشت كه سبب شد كه جمعى آگاهانه راه اختلاف را حتّى بعد از روشن شدن حق ادامه دهند، و در واقع اختلاف اوّل از قصور مردم سرچشمه گرفت و اختلاف دوّم ناشى از تقصير بود!
به هر حال از آيه فوق استفاده مىشود كه مبارزه با اختلاف و دعوت به وحدت در جهات مختلف جزء اصول كلّى دعوت انبيا بوده است.
14- دعوت به اصلاح و نهى از فساد در زمين يكى ديگر از برنامههاى اصلى دعوت انبياست، و به تعبير ديگر اديان الهى علاوه بر مسائل فردى ناظر به وضع اجتماع بوده و همگان را به مشاركت در اصلاح اجتماع و مبارزه با فساد دعوت مىنمود.
لذا در چهاردهمين آيه مورد بحث به عنوان يك اعتراض عمومى به اقوام پيشين كه گرفتار عذاب الهى شدند، مىفرمايد: «چرا در ميان اقوامى كه قبل از شما بودند عالمان صاحبان قدرتى نبودند كه از فساد در زمين جلوگيرى كنند؟ (به همين دليل جامعه آنها به فساد كشيده شد و همگى را مجازات كرديم) مگر اندكى از آنها كه نجاتشان داديم» فَلَوْ لَاكانَ مِنَ الْقُرُونِ مِنْ قَبْلِكُمْ اولُوا بَقِيِّةٍ يَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسَادِ فِى الْارْضِ الَّا قَلِيلًا مِمَّنْ انْجَيْنَا مِنْهُمْ
«اولوا بقية» به معناى «صاحبان باقيمانده» است، و از آنجا كه معمولًا انسان اشيا نفيس را ذخيره مىكند و نزد خود باقى مىگذارد، اين تعبير به معناى كسانى است كه
صاحب سرمايههاى نفيس هستند، يعنى صاحبان دانش و شخصيت و نفوذ و قدرت، و چنين اشخاصى هستند كه مىتوانند جلو فساد در زمين را بگيرند و سبب بقاى ملتها گردند.
به هر حال از اين تعبير روشن مىشود كه وظيفه امر به معروف و مبارزه با فساد مخصوصاً در سطح دانشمندان و صاحبان قدرت در تمام اديان الهى بوده، و به خاطر انحراف از اين وظيفه اقوام زيادى به مجازات الهى گرفتار شدند.
15- تسليم در برابر فرمان حق اصل ديگرى كه بر تمام اديان الهى حاكم، و در همه آنها وجود داشته است اصل تسليم مطلق در برابر فرمان خداست، لذا در آخرين آيه مورد بحث مىخوانيم: «دين در نزد خدا اسلام و تسليم است» انَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْاسْلامُ
آرى روح تمام اديان در برابر حق، در برابر فرمان پروردگار، در برابر قوانين الهى و در برابر تمام واقعيتهاست، و از آنجا كه آيين پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله برترين اديان الهى است نام اسلام براى آن انتخاب شده است و گرنه اسلام را بر تمام اديان آسمانى مىتوان اطلاق كرد.
بنابراين معناى آيه اين نيست كه آيين پيامبر ما اسلام است (هرچند اين يك واقعيت است) بلكه منظور اين است دين حقيقى در تمام ازمنه و اعصار اسلام بوده است، زيرا تسليم در برابر اعتقاد واقعى، و تسليم در مقام عمل به احكام الهى، در تمام اديان الهى بوده، بنابراين اديان الهى هرچند از صورتهاى ساده آغاز شده تا به كاملترين آنها يعنى آيين محمد صلى الله عليه و آله منتهى گرديده، ولى روح همه آنها، همان تسليم مطلق است كه در بالا اشاره شد، از اين نظر هيچ اختلاف و تفاوتى در ميان آنها وجود نداشته است.
در جاى ديگر نيز مىفرمايد: وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْاسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الْاخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِينَ: «هركس غير از اسلام (و تسليم در برابر فرمان حق) آيينى براى خود انتخاب كند از او پذيرفته نمىشود و در آخرت، از زيانكاران است».
نتيجه
اين پانزده اصل از مهمترين اصولى است كه در تمام اديان الهى مشترك است، و يا به تعبير ديگر ستون فقرات تمام مذاهب آسمانى و همه تعليمات انبيا را تشكيل مىدهد، و با توجه به آن مىتوان، اديان راستين را از مذاهب ساختگى و انحرافى شناخت.
از سوى ديگر دقت در آن ارزشهاى والاى تعليمات انبيا را در تمام قرون و اعصار، نشان مىدهد و به تنهايى يكى از دلايل صدق دعوى و حقانيت آيين آنها است.
اشاره:
در اين بحث به چند سؤال مهم، درباره پيامبران الهى، پاسخ گفته مىشود:
1- عدد پيامبران در قرآن
2- پيامبران اولوالعزم و كتب آسمانى آنها
3- فرق ميان رسول و نبى
4- چرا پيامبران بزرگ از منطقه خاصى از شرق برخاستهاند؟
5- تكامل اديان و اشارهاى به مسأله خاتميّت
البتّه محور اين بحثها همگى قرآن مجيد و براساس تفسير موضوعى است، يعنى نخست از ديدگاه قرآن در اين جهات بحث مىشود، و سپس مسائل ديگرى را كه از روايات اسلامى و تواريخ و ادله عقليه استفاده مىكنيم به طور جداگانه مورد بررسى قرار مىدهيم تا ابعاد مختلف اين مباحث روشن گردد.
نخست به بحث عدد پيامبران در قرآن مجيد باز مىگرديم و به سراغ آيات قرآن مىرويم.
در آيه 78 سوره مؤمن مىخوانيم:
وَلَقَدْ ارْسَلْنَا رُسُلًا مِنْ قَبْلِكَ مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنَا عَلَيْكَ وَ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَيْكَ: «ما پيش از تو رسولانى فرستاديم سرگذشت گروهى از آنان را براى تو بازگو كردهايم و گروهى را براى تو بازگو نكردهايم».
از اين آيه به خوبى استفاده مىشود كه نام گروهى از انبيا و رسولان الهى در قرآن
مجيد (لااقل در سورههايى كه قبل از سوره مؤمن نازل شده است)(1)نيامده، و عدد آنان بيش از آن است كه در قرآن ذكر شده.
شبيه همين معنا در آيه 164 سوره نسا آمده، آنجا كه مىفرمايد: وَ رُسُلًا قَدْ قَصَصْنَاهُمْ عَلَيْكَ مِنْ قَبْلُ وَ رُسُلًا لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَيْكَ وَ كَلَّمَ اللَّهُ مُوْسى تَكْلِيماً: «پيامبرانى كه سرگذشت آنها را قبلًا براى تو بيان كردهايم، و پيامبرانى كه سرگذشت آنها را بيان نكردهايم، و خداوند با موسى عليه السلام سخن گفت».(2)
البتّه تعداد پيامبران الهى با ذكر عدد در آيات قرآن مجيد مشخص نشده است، ولى از بعضى آيات به خوبى استفاده مىشود كه عدد آنها بسيار زياد بوده چنانكه در آيه 24 سوره فاطر مىخوانيم انَّا ارْسَلْنَاكَ بِالْحَقِّ بَشِيراً وَ نَذيِراً وَ انْ مِنْ امَةٍ الَّا خَلَا فِيهَا نَذِيرٌ: «ما تو را به حق براى بشارت و انذار فرستاديم، و هيچ امتى در گذشته نبود مگر اينكه انذار كنندهاى در آن بود».
با توجه به عنوان «بشير» و «نذير» كه در صدر آيه درباره پيغمبر اكرم آمده، استفاده مىشود كه منظور از «نذير» در ذيل آيه نيز پيامبران الهى است، و با توجه به عموميت مفهوم آيه استفاده مىشود كه در گذشته در ميان هر امتى پيامبرى از پيامبران الهى ظهور كرده، و صداى انذار خود را به گوش آنها رسانده است، و اينكه بعضى از مفسّران «نذير» را در اينجا به معناى وسيعترى گرفتهاند كه شامل علما و دانشمندانى كه مردم را انذار مىكنند مىشود مسلّماً خلاف ظاهر آيه مىباشد.
به اين ترتيب روشن مىشود كه عدد انبياى الهى از نظر قرآن عددى است بسيار بالا!
سؤال:
در اينجا اين سؤال پيش مىآيد كه چگونه مىتوان مضمون آيه فوق را با بعضى از آيات قرآنى كه خطاب به پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله مىگويد: وَ مَا آتَيْنَاهُمْ مِنْ كُتُبٍ يَدْرُسُونَهَا وَ مَا ارْسَلْنَا الَيْهِمْ قَبْلَكَ مِنْ نَذِيرٍ: «ما قبلًا چيزى از كتب آسمانى را به آنها ندادهايم كه آن را بخوانند و قبل از تو هيچ پيامبرى براى آنها نفرستاديم» (سبا 44).
و در آيه 5 و 6 سوره يس آمده است: تَنْزِيلُ الْعَزيزِ الرَّحيمِ* لِتُنْذِرَ قَوْمَاً مَا انْذِرَ ابَائُهُمْ فَهُمْ غَافِلُوْنَ: «اين قرآنى است از سوى خداوند عزيز و رحيم- تا انذار كنى قومى را كه پدرانشان انذار نشدهاند لذا غافلند».(1)
پاسخ
ظاهراً منظور از انذار كننده در اين آيات، پيامبران بزرگ الهى، مخصوصاً پيامبران اولوالعزمى كه آوازه آنها در همه جا پيچيده مىباشد، وگرنه طبق دلايل مختلفى كه از عقل و نقل داريم در هر زمانى حجت الهى براى مشتاقان و طالبان وجود دارد، و اگر دوران ميان حضرت مسيح عليه السلام و پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را دوران فترت شمردهاند به اين معنا نيست كه مطلقا حجت الهى وجود نداشته، بلكه منظور فترت از نظر قيام پيامبران بزرگ و مشهور است.
لذا اميرمؤمنان على عليه السلام در اين زمينه مىفرمايد: انَّ اللَّهَ بَعَثَ مُحَمَّداً صلى الله عليه و آله وَ لَيْسَ احَدٌ مِنَ الْعَرَبِ يَقْرَءُ كِتَابَاً وَ لَايَدَّعي نُبُوَّةً: «خداوند هنگامى محمد صلى الله عليه و آله را مبعوث كرد كه احدى از عرب كتاب آسمانى نمىخواند و ادعاى نبوّت نمىكرد».(2)
به هر حال از مجموع آنچه گفته شد به خوبى استفاده مىشود كه عدد پيامبران الهى در طول تاريخ، بسيار زياد بوده، اما قرآن مجيد، رقم خاصّى براى آن تعيين نكرده است.
1) بسيارى از مفسّران« ما» را در جمله ما انذر آبائهم« نافيه» دانستهاند، جمله« فَهُمْ غَافِلُونَ» و آيه 3 سوره سجده i لِتُنْذِرَ قَوْمَاً ما اتاهُمْ مِنْ نَذِيرٍ مِنْ قَبْلِكَ لَعَلَّهُمْ يَهْتَدُونَ،\E دو گواه بر اين مدعى است، ولى بعضى ديگر« ما» را موصوله يا مصدريه مىدانند هر دو احتمال ضعيف به نظر مىرسد، و آنچه بالا آمد براساس معناى اوّل است.
2) نهجالبلاغه، خطبه 33 و 104.
عدد پيامبرانى كه نام آنها صريحاً در قرآن مجيد آمده است فقط 26 نفر است و آنها عبارتند از آدم، نوح، ادريس، صالح، هود، ابراهيم، اسماعيل، اسحاق، يوسف، لوط، يعقوب، موسى، هارون، شعيب، زكريا، يحيى، عيسى، داود، سليمان، الياس، اليسع، ذوالكفل، ايوب، يونس، عزير، و محمد (صلوات اللَّه عليه و سلامه عليهم اجمعين).
در آيات 83 تا 86 سوره انعام نام هيجده نفر از آنها ذكر شده است، مىفرمايد: وَ تِلْكَ حُجَّتُنَا آتَيْنَاهَا ابْرَاهِيمَ عَلى قَوْمِهِ نَرْفَعُ دَرَجَاتٍ مَنْ نَشَاءُ انَّ رَبَّكَ حَكِيمٌ عَلِيمٌ* وَ وَهَبْنَا لَهُ اسْحَاقَ وَ يَعْقُوبَ كُلًّا هَدَيْنَا وَ نُوحاً هَدَيْنَا مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ داووُدَ وَ سُلَيْمَانَ وَ ايُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوسَى وَ هَارُونَ وَ كَذلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنِينَ* وَ زَكَرِيّا وَ يَحْيى وَ عِيسى وَ الْيَاسَ كُلٌّ مِنَ الصَّالِحِينَ- وَ اسْمَاعِيلَ وَ الْيَسَعَ وَ يُونُسَ وَ لُوطاً وَ كُلًاّ فَضَّلْنا عَلَى الْعَالَمِينَ.
و در آيه 85 انبيا نام ادريس و ذا الكفل آمده وَ اسْمَاعِيلَ وَ ادْرِيسَ وَ ذَاالْكِفْلِ كُلٌّ مِنَ الْصَّالِحِينَ.
و در آيه 89 هود به دو نفر ديگر از آنان (هود و صالح) اشاره شده وَ يَا قَوْمِ لَايَجْرِ مَنَّكُمْ شِقَاقِى انْ يُصِيبَكُمْ مِثْلُ مَا اصَابَ قَوْمَ نُوحٍ اوْ قَوْمَ هُودٍ اوْ قَوْمَ صَالِح.
و در آيه 36 عنكبوت اشاره به حضرت شعيب شده است وَ الى مَدْيَنَ اخَاهُمْ شُعَيْباً.
و در آيه 30 توبه اشاره به عزير شده: وَ قَالَتِ اليَهُوْدُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ.
در آيه 33 آلعمران مىخوانيم انَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً و آلَ ابْرَاهِيْمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعَالَمِينَ.
و بالاخره در آخرين آيه سوره فتح نام پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله آمده است محمَّد رسول اللَّه.
و اين مجموع نامهاى آن 26 بزرگوار است در نمونهاى از آيات قرآن.
ولى علاوه بر اين 26 پيامبر بزرگ پيامبران ديگرى نيز هستند كه در قرآن بدون ذكر نام اشاره به آنها شده است مانند: اشموئيل (1)كه در آيه 247 بقره به عنوان وَ قالَ لَهُمْ
1) بعضى نام او را« يوشع» و بعضى« شمعون» دانستهاند، ولى مشهور ميان مفسّران همان« اشموئيل» است( مجمعالبيان، جلد 1 و 2، صفحه 350).
نَبِيُّهُمْ ...: 0 پيامبر آنها به آنان گفت ...» به او اشاره شده است.
و يوشع كه در آيه 60 سوره كهف، به عنوان وَ اذْ قالَ مُوْسى لِفَتاهُ: «هنگامى كه موسى به همسفر و كمك كار خود گفت ...» به او اشاره شده كه به اعتقاد بسيارى از مفسّران، منظور در اينجا يوشع بن نون است.
و «ارميا» كه در آيه 259 بقره به عنوان اوْ كَالَّذِى مَرَّ عَلى قَرْيَةٍ ...: «يا مانند كسى كه بر قريهاى عبور كرد» ذكر شده است، هرچند بعضى او را «عزير» يا خضر مىدانند ولى در روايت امام باقر عليه السلام نام او «ارميا» ذكر شده است.
خضر كه در آيات متعدد سوره كهف از جمله آيه 65، به عنوان عبداً من عبادنا:
«بندهاى از بندگان» ما ذكر شده است، هرچند نام او صريحاً در اين آيات نيامده است، ولى طبق مشهور او نيز از پيامبران الهى بوده است در آيات سوره كهف قرائن متعددى نيز به آن وجود دارد.
از آيه 163 سوره نسا نيز استفاده مىشود كه بر «اسباط بنى اسرائيل» وحى نازل مىشده، آنجا كه مىفرمايد: وَ اوْحَيْنَا الَى ابْرَاهِيمَ وَ اسْمَاعِيلَ وَ اسْحَاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْاسْبَاطِ: «ما وحى كرديم به ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط» و اين دليل بر مقام نبوت آنهاست.
«اسباط» جمع سبط (بر وزن سَنَد) در اينجا به معناى قبايل بنىاسرائيل است كه هر كدام پيامبرى داشتند.
كوتاه سخن اينكه عدد پيامبرانى كه خداوند در قرآن اشاره به داستان و سرگذشت آنها نموده از 26 نفر متجاوز است، اين عدد تنها مربوط به كسانى است كه نام آنها صريحاً ذكر شده.
در روايات اسلامى درباره تعداد پيامبران الهى بحث بيشترى ديده مىشود، از جمله در روايت مشهورى عدد آنها 124 هزار ذكر شده، ولى در بعضى از روايات عدد
آنها تنها 8 هزار نفر شمرده شده كه 4 هزار از بنىاسرائيل و 4 هزار نفر از غير آنها بودند.(1)
در حديثى از امام على بن موسى الرضا عليه السلام آمده است كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
خَلَقَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ مَأَةِ الْفِ نَبِىٍّ وَ ارْبَعَةَ وَ عِشْرينَ الْفِ نَبِىٍّ، انَا اكْرَمُهُمْ عَلَى اللَّهِ وَ لَافَخْرَ، وَ خَلَقَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ مِأَةَ الْفِ وَصِىٍّ و ارْبَعَةَ وَ عِشْرِينَ الْفِ وَصِىٍّ فَعَلِىٌّ اكْرَمُهُمْ عَلَى اللَّهِ وَ افْضَلُهُمْ:
«خداوند 124 هزار پيامبر آفريد كه من از همه آنان نزد خدا گرامىترم در عين حال فخر و مباهاتى نمىكنم (اين از لطف خداست) و خداوند 124 هزار وصى آفريد كه على از همه آنان نزد خداوند گرامىتر است».(2)
در حديث ديگرى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله مىخوانيم كه در پاسخ سؤال ابوذر از عدد پيامبران الهى فرمود: «آنها 124 هزار نفر بودند» و در پاسخ سؤال از تعداد رسولان عدد 313 نفر را بيان فرمود.(3)
در حديث ديگرى امام باقر عليه السلام از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله چنين نقل مىفرمايد: كَانَ عَدَدُ جَمِيعِ الْانْبِيَاءِ مِأَةَ الْفِ نَبِىٍّ وَ ارْبَعَةَ وَ عِشْرِينَ الْفِ نَبِىٍّ خَمْسَةٌ مِنْهُمْ اولُوا الْعَزْمِ نُوْحٌ وَ ابْرَاهِيمُ وَ مُوْسى وَ عِيسى وَ مُحَمَّدٌ: «عدد تمام انبيا 124 هزار بود كه 5 نفر از آنان اولوالعزم بودند نوح و ابراهيم و موسى و عيسى و محمد».(4)
در يك آيه از قرآن مجيد اشاره به پيامبران اولوالعزم شده و آن آيه 35 سوره احقاف است، خطاب به پيامبر اسلام مىفرمايد «فَاصْبِرْ كَمَا صَبَرَ اولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ وَ لَا تَسْتَعْجِلْ لَهُمْ»: «صبر كن آنگونه كه پيامبران اولوالعزم صبر كردند و براى مجازات آنها (دشمنان) عجله مكن».
در اين كه پيامبران اولوالعزم كدام يك از پيامبران بودند در ميان مفسّران گفتگو بسيار است، و احتمالات و تفسيرهاى متعددى ذكر شده كه بسيارى از آنها فاقد مدرك است.
از جمله:
1- تمام پيامبران اولوالعزم بودند چرا كه همه داراى عزمى راسخ و ارادهاى محكم بودهاند! ولى اين تفسير در صورتى است كه «مِنْ» در جمله «مِنَ الْرُّسُلِ» به عنوان بيان بوده باشد، در حالى كه ظاهر اين آيه اين است كه «مِنْ» تبعيضيه است، و در تفسير مجمعالبيان نيز اين سخن از اكثر مفسّران نقل شده است.(1)
2- پيامبران اولوالعزم 313 نفر بودند، چنانكه در المنثور از جابر بن عبداللَّه نقل شده (بىآنكه از پيغمبر اكرم نقل كند) مىگويد: بَلَغَنِى انَّ اولِى الْعَزْمِ مِنَ الْرُّسُلِ كَانُوْا ثَلَاثَ مِأَةَ وَ ثَلَاثَةَ عَشَرَ: «به من چنين رسيده كه اولوالعزم از پيامبران 313 نفر بودند».
3- بعضى آنها را همان 18 نفرى مىدانند كه در آيات 83 تا 86 سوره انعام آمده است.(2)
در حالى كه هيچگونه نشانهاى براى اثبات اين مدعى در آيات فوق نيست، همانگونه كه اقوال قبل نيز فاقد مدرك بودند.
4- منظور پيامبرانى مىباشد كه در برابر آزارهاى قوم خود. شدائد و مشكلات صبر و شكيبايى به خرج دادند و آنها نه نفر بودند: نوح، ابراهيم، اسماعيل، يعقوب، يوسف، ايوب، موسى، داوود، و عيسى عليه السلام.(3)
ولى روشن است پيامبرانى كه در برابر مشكلات سختىها صبر كردند منحصر به اينها نبودند بسيارى از آنها گرفتار مشكلاتى سختتر و وحشتناكتر شدند بعلاوه گرفتارى در مشكلات دليل بر اولوالعزم بودن آنها نيست.
5- آنها پيامبرانى بودند كه در برابر آزار دشمنان صبر كردند، و آنها شش نفر بودند نوح و ابراهيم و اسحاق (اسماعيل) و يعقوب و يوسف و ايوب.
ولى همانگونه كه گفتيم پيامبران صابر و شكيبا منحصر به اينها نيستند بلكه پيامبرانى چون لوط و يحيى و جرجيس و مانند آنها متحمل فشارها و آزارهاى شديدى شدند.
6- آنها پيامبرانى بودند كه مامور به جهاد شدند و در مسير آيين خدا با دشمنان پيكار كردند، و آنها شش نفر بودند نوح و هود و صالح و موسى و داوود و سليمان.
اشكال اين تفسير نيز روشن است، زيرا نه همه اين شش نفر با دشمنان جنگيدند، و نه غير آنها مطلقا پيكار نكردند!(1)
7- بهترين تفسيرى كه براى اولوالعزم در قرآن مجيد شده اين است كه آنها پيامبرانى بودند كه شريعت و آيين تازهاى با خود آورند و آنها چهار نفر در پيشينيان بودند (نوح و ابراهيم و موسى و عيسى) كه با پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله پنج نفر مىشوند و تعبير اولوالعزم به خاطر آن است كه پيامبرانى كه صاحب شريعت و آيين جديد بودند مسئوليت بسيار سنگينترى داشتند و براى انجام آن عزم و اراده محكمترى لازم داشتند، در حديثى از امام باقر و امام صادق عليهما السلام اين معنا نقل شده است.
مرحوم طبرسى در مجمعالبيان اين قول را از ابن عباس نقل كرده، و در روح المعانى نيز اين تفسير از آن دو امام بزرگوار و همچنين از ابن عباس نقل شده است، ضمناً از مفسّر معروف سيوطى نقل مىكند كه اين از صحيحترين اقوال است، از بعضى از بزرگان نقل مىكند كه نام مقدس اين پنج پيامبر را در ضمن يك شعر آورده:
اولُوا الْعَزْمِ نُوْحٌ وَ الْخَلِيلُ الْمُمَجَّدُ وَ مُوسى وَ عِيسى وَ الْحَبِيبُ مُحَمَّدُ صلى الله عليه و آله (2)
مسلّماً هريك از پيامبران اولوالعزم (طبق تفسيرى كه اخيراً ذكر كرديم) داراى كتاب آسمانى بودند كه نام بعضى از آنها كاملًا معروف و شناخته شده است قرآن مجيد كتاب آسمانى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله انجيل كتاب آسمانى حضرت مسيح عليه السلام تورات كتاب آسمانى حضرت موسى عليه السلام است.
اما نام كتاب آسمانى نوح و ابراهيم چه بوده؟ ممكن است از آيه 19 سوره اعلى (صحف ابراهيم و موسى) استفاده كرد كه نام كتاب ابراهيم «صحف» بوده، همانگونه كه درباره نام كتاب حضرت نوح نيز «صحف» ذكر كردهاند.
البتّه نام بعضى از كتب ديگر در قرآن مجيد آمده، از جمله «زبور» است كه خداوند بر داوود نازل كرد وَ آتَيْنَا داوُدَ زَبُورا (نساء: 163).
ظاهر اين است كه نام ديگر زبور، مزامير (جمع مزمور به معناى اشعار روحانى است كه با صداى خوش) است.
«زبور» يك كتاب آسمانى نبود كه احكام و شريعت تازهاى داشته باشد.
به تعبير ديگر كتب آسمانى كه بر پيامبران نازل گرديده دو گونه بوده است:
1- كتابهايى كه احكام تشريعى تازه دربرداشت و اعلام آيين جديد مىكرد، مانند پنج كتابى كه بر پنج پيامبر اولوالعزم نازل گردد.
2- كتابهايى كه احكام تازه در برنداشت، بلكه مشتمل بر نصايح و اندرزها و توصيه و دعا و مناجات بود، كتاب «زبور» يا كتابى كه درباره «ادريس» نقل كردهاند كه اين قبيل بوده است.
اين بحث را با روايتى از پيامبر اكرم پايان مىدهيم،
ابوذر مىگويد: از رسول خدا صلى الله عليه و آله پرسيديم عدد پيامبران چند نفر بودند؟ فرمود:
«124 هزار نفر» پرسيدم رسولان از ميان آنها چند نفر بودند؟ فرمود: «سيصد و سيزده نفر و بقيه تنها پيامبر بودند.»
سپس اضافه مىكند: پرسيدم كتابهاى آسمانى كه بر آنها نازل شد چند كتاب بود؟
پيامبر فرمود: «104 كتاب، 10 كتاب بر آدم، 50 كتاب بر شيث، 30 كتاب بر ادريس، و 10 كتاب بر ابراهيم نازل شد (كه مجموعاً يكصد كتاب مىشود) و تورات و انجيل و زبور و قرآن».(1)
«نبى» از ماده «نبأ» به معناى «پيام» يا «پيام مهم» است، و پيامبران الهى را از اين نظر «نبى» مىگويند كه پيام خداوند را به بندگان مىرساندند، و گاه گفته شده اين واژه از ماده «نَبْوَه» (بر وزن حمزه) به معناى رفعت و بلندى گرفته شده، و اطلاق اين واژه بر انبيا به خاطر بلندى مقام و مرتبه آنهاست.
«رسول» در اصل از ماده «رِسْل» (بر وزن فعل) به گفته راغب در مفردات به معناى حركت توأم با آرامش است، و از آنجا كه فرستادگان پروردگار مامورند با آرامش با بندگان خدا برخورد كنند به آنها رسول گفته شده، ولى رسول معناى وسيعى دارد كه هم فرشتگان و هم پيامبران الهى را شامل مىشود و در آيات قرآن هر دو معنا به طور فراوان به كار رفته است.
به هر حال استعمال واژه «نبى» و مشتقات آن، و همچنين «رسول» و مشتقاتش در قرآن مجيد بسيار گسترده است و در اينكه فرق ميان اين دو چيست يعنى به چه كس نبى و به چه كس رسول مىگويند؟ گفتگو بسيار است.
در روايات متعددى از ائمه اهلبيت عليهم السلام نقل شده كه در برابر اين سؤال كه فرق ميان «رسول» و «نبى» چيست؟ مىفرمودند: الْنَّبِىُّ الَّذِى يَرى فِى مَنَامِهِ، وَ يَسْمَعُ
1) مجمعالبيان، جلد 10، صفحه 476.
الصَّوْتَ، وَ لايُعَايِنُ الْمَلَكَ، وَ الرَّسُولُ الَّذِى يَسْمَعُ الصَّوْتَ، وَ يَرَى الْمَنَامَ، وَ يُعَايِنُ الْمَلَكَ: «نبى كسى است كه در خواب مىبيند (و وحى الهى را از اين طريق دريافت مىدارد) و صداى (فرشته) را مىشنود ولى فرشته وحى را نمىبيند، ولى رسول كسى است كه هم صدا را مىشنود و هم در خواب مىبيند و هم فرشته وحى را در بيدارى مشاهده مىكند».(1)
جمعى نيز معتقدند كه «نبى» كسى است كه دريافت وحى مىكند خواه موظف به ابلاغ آن باشد يا نباشد، ولى اگر افرادى از او سؤال كنند حتماً پاسخ مىدهد، اما رسول كسى است كه صاحب آيين و مأمور ابلاغ آن است و منتظر سؤال و درخواست نيست.
به تعبير ديگر «نبى» همانند طبيب آگاهى است كه در مطب خود آماده پذيرايى بيماران مىباشد، او به دنبال بيماران نمىرود ولى اگر بيمارى به او مراجعه كند از درمانش فروگذار نمىكند، ولى رسول همانند طبيب سيار است كه به همهجا مىرود، و به شهرها و روستاها و كوه و دشت و بيابان، تا بيماران را شناسايى كند و به مداواى آنها بپردازد، در حقيقت او چشمهاى است كه به دنبال تشنگان مىرود نه مخزن آبى كه تشنگان او را جستجو كنند!
جمع ميان اين معنا و معناى قبل كاملًا ممكن است، زيرا هر قدر مسئوليت مردان الهى سنگينتر مىشود وحى را به صورت روشنترى دريافت مىدارند، نبى تنها در خواب مىبيند و يا صداى فرشته را مىشنود اما رسول شخص او را نيز در بيدارى مشاهده مىكند.
بعضى نيز رسولان را پيامبرانى مىدانند كه صاحب آيين جديدند، در حالى كه نبى
1) اين حديثى است كه مرحوم كلينى از زراره از امام باقر عليه السلام نقل كرده است( اصول كافى، جلد 1، صفحه 176) همين مضمون در روايت ديگرى از امام على بن موسى الرضا عليه السلام( با تغيير مختصرى) نقل شده و نيز به همين مضمون دو روايت ديگر يكى از امام باقر و ديگرى از هر دو امام( باقر و صادق عليهما السلام) در اصول كافى با تفاوت مختصرى آمده است( همان مدرك، صفحه 176 و 177).
ممكن است صاحب آيين جديد باشد يا نباشد دقت در آيات قرآن نشان مىدهد كه در بسيارى از موارد مقام «نبوت» و «رسالت» در يك فرد جمع شده است، مانند پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله كه هم عنوان نبى و هم عنوان رسول در آيات قرآنى به او داده شده است.(1)
همچنين بسيارى ديگر از پيامبران هم مقام نبوت را داشتهاند و هم رسالت را (بنابراين كسانى كه مىگويند ميان اين دو عموم و خصوص مطلق است ناظر به اين آيات هستند).
ولى در بعضى از آيات اين دو، در مقابل يكديگر قرار گرفته، به طورى كه نشان مىدهد آنها دو مفهوم مختلف دارند، مانند آنچه در آيه 51 حج آمده است كه مىفرمايد: وَ مَا ارْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لَانَبِىٍّ ... در اين صورت بايد «نبى» كسى باشد كه مأمور به ابلاغ نيست، ولى رسول كسى بوده كه موظف به ابلاغ و انذار و بشارت و تلاش و كوشش براى رساندن پيام الهى به مردم بوده باشد.
از اين بيان نتيجه مىگيريم كه اين دو واژه هر كدام دو معنا دارد، بنابر يك معنا با يكديگر جمع مىشوند و بنا بر يك معنا نقطه مقابل هم هستند.
گاهى اين سؤال عنوان مىشود كه پيامبران اولوالعزم كه داراى شريعت و كتاب آسمانى بودند طبق صريح تواريخشان، از شرق ميانه برخاستند، نوح عليه السلام از سرزمين «عراق» برخاست (2)و مركز دعوت ابراهيم عليه السلام، عراق و شام بود، و به مصر و حجاز
1) در آيه 157 اعراف درباره پيغمبر اسلام مىخوانيم: الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِىَّ الْامِّىَّ، و در آيه 45 احزاب آمده است: يا ايُّهَا النَّبِىُّ انّا ارْسَلْناكَ شاهِداً، وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيْراً، و در آيه 51 مريم درباره موسى مىخوانيم: وَ اذْكُرْ فِى الْكِتابِ مُوسى انَّهُ كانَ مُخْلَصاً وَ كانَ رَسُولًا نَبِياً و در آيه 54 مريم درباره اسماعيل مىخوانيم: وَ اذْكُرْ فِى الْكِتابِ اسْماعِيلَ انَّهُ كانَ صادِقَ الْوَعْدِ وَ كانَ رَسُولًا نَبِياً ... از اين آيات به خوبى بر مىآيد كه اين دو مفهوم در يك فرد جمع مىشود.
2) در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: كانت الكوفة و مسجدها فى زمن نوح عليه السلام و كان منزل نوح و قومه فى قرية على متن الفرات ممايلى غربى الكوفه:« كوفه و مسجدش، در زمان نوح عليه السلام وجود داشت و منزل نوح و قومش در يك آبادى، در كنار فرات در طرف غربى كوفه بود»( تفسير عياشى تفسير سوره هود، حديث 19).
نيز سفر كرد.
موسى عليه السلام از مصر برخاست سپس به فلسطين آمد، مركز تولد و قيام و دعوت مسيح عليه السلام نيز شام و فلسطين بود، و پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله از سرزمين حجاز برخاست.
پيامبران ديگر نيز غالباً در همين مناطق مىزيستند به طورى كه مىتوان گفت:
شرق ميانه منطقه پيامبر خيز جهان بوده است!
آيا دليلى دارد كه آنها همگى از اين منطقه جهان برخيزند؟ و آيا مناطق ديگر نيازى به ظهور پيامبران ياپذيرش آنها را نداشته است؟
پاسخ:
با توجه به وضع پيدايش جوامع بشرى، و ظهور و تمدّن انسانى، اين مسأله جاى شگفتى نيست، زيرا مورخان بزرگ جهان تصريح مىكنند كه مشرق زمين (مخصوصاً شرق ميانه) گهواره تمدن انسانى است و منطقهاى كه به نام هلال خصيب (هلال خصيب به معناى هلال پربركت است و اشاره به منطقهاى است كه از دره نيل شروع مىشود و تا مسير دجله و فرات و اروند رود، ادامه پيدا مىكند، و به صورت يك هلال بزرگ روى نقشه منعكس است) زادگاه تمدنهاى بزرگ جهان است.
تمدن مصر باستان كه قديمىترين تمدّن شناخته شده جهان است، و تمّدن بابل در عراق، و تمدن يمن در جنوب حجاز، و همچنين تمّدن ايران و شامات همه نمونه تمدنهاى معروف بشرى هستند.
آثار تاريخى مهمى كه در اين مناطق باقى مانده، و سنگ نوشتهها، همه شاهد گوياى اين مدّعاست.
قدمت تمدن انسانى در اين منطقه به هفت هزار سال يا بيشتر باز مىگردد، اين از يكسو. از سوى ديگر، رابطه نزديكى ميان تمدن انسانى و ظهور پيامبران بزرگ است، زيرا انسانهاى متمدن نياز زيادترى به آيينهاى الهى دارند، تا هم قوانين حقوقى و
اجتماعى را تضمين كرده، جلو تعديات و مفاسد را بگيرد و هم فطرت الهى آنها را شكوفا سازد، به همين دليل مىگوييم نياز بشر امروز، مخصوصاً كشورهايى كه از تمدن صنعتى سهم بيشترى دارند، به مذهب، از هر زمانى بيشتر است.
اقوام وحشى، يا نيمه وحشى، آمادگى زيادى براى پذيرش مذاهب ندارند، و اگر هم مذهب را پذيرا شوند، قدرت نشر آن را ندارند.
ولى هنگامى كه مذهب در مراكز تمدن آشكار شود، به سرعت از آنجا به نقاط ديگر نشر پيدا مىكند، زيرا مردم مناطق ديگر، براى حل مشكلاتشان دائماً در اين مناطق رفت و آمد دارند، به علاوه وسائل نشر هرچه باشد، در اين مراكز بيشتر است.
ممكن است گفته شود، پس چرا اسلام بزرگترين آيين الهى، از يك منطقه عقب افتاده برخاست؟
ولى اگر درست به نقشه جغرافيا نگاه كنيم مىبينيم اين نقطه عقب افتاده يعنى «مكّه» در واقع مركزى بوده كه در اطراف آن، بقاياى پنج تمدن معروف بزرگ وجود داشته، و مكّه نسبت به آنها مانند مركز دايره حساب مىشده است.
در شمال تمدن روم شرقى و شامات، در شمال شرقى تمدن ايران و كلده و آشور، در جنوب تمدّن يمن، و در غرب تمدّن مصر باستان، درست به همين دليل، هنگامى كه اسلام گسترش يافت تمام قلمرو اين تمدنهاى پنجگانه را زير سيطره خود قرارداد و همه را در خود ذوب نمود، جنبههاى مثبت هركدام را گرفت، و جنبههاى منفى را حذف كرد و مسائل هم عقيدتى و عملى را بر آن افزود و تمدن باشكوه اسلامى در سرتاسر اين مناطق ظاهر گشت.
خلاصه با توجّه به آنچه در بالا گفتيم روشن مىشود چرا خداوند حكيم پيامبران بزرگ خويش را از شرق ميانه مبعوث كرده، و چرا مشرق زمين كانون ظهور اديان بزرگ الهى بوده است.
بخشى از تاريخ اديان است
قرآن مجيد در سورههاى متعدّد، به شرح تاريخ انبيا پرداخته، و به همين دليل تعداد زيادى از سورههاى قرآن به نام پيامبران بزرگ يا امتهاى آنها ناميده شده است، و حتى گاه تاريخ يك پيامبر بزرگ همچون موسى بن عمران عليه السلام در چندين سوره از زواياى مختلف، مورد توجه قرار گرفته است.
بديهى است ذكر اين تواريخ، آن هم به اين گستردگى، هرگز به خاطر سرگرمى نبوده، بلكه به خاطر آن است كه بسيارى از ويژگىهاى مذاهب آسمانى و تفكرات و اخلاق دينى و معارف الهى، در لابهلاى اين تواريخ به طور زنده بيان مىشود، و نمونههاى عينى آن، منعكس مىگردد.
از اينجا مىتوان گفت كه براى شناخت مسأله نبوّت، و حقايق مربوط به انبيا و رسولان الهى، بايد تاريخ آنها را با دقت، مورد بررسى قرار داد، يا به تعبير ديگر بررسى تاريخ پيامبران، بخشى از تاريخ اديان و مسائل مربوط به نبوّت است.
مسلّماً اين بررسى مىتواند آنچه را در بخشهاى مختلف اين كتاب آمد تكميل كند، و حتّى مسائل پيچيده علمى را به صورت عينى مجسّم سازد.
امّا از آنجا كه بحثهاى مربوط به تاريخ انبيا در قرآن مجيد گسترده است و مجلدات جداگانه متعددى را مىطلبد، از ورود در آن فعلًا خوددارى مىشود، و به خواست خدا، به موقع، تاريخ انبيا در قرآن مجيد به صورت موضوعى، مطرح خواهد شد كه بحثى بسيار شيرين، آموزنده و جالب است.
همانگونه كه در خلال بحثهاى گذشته گفته شد اصول اديان آسمانى در همه جا يكى است و تفاوت در شاخ و برگهاست.
همين امر اين سوال را بر مىانگيزد كه چرا پيامبران اولوالعزم يكى بعد از ديگرى با كتاب و آيين جديد در ميان جوامع انسانى ظاهر شدند؟ با وجود آيينهاى سابق چه نيازى به آيينهاى جديدى است، با اينكه اصول يكى است؟! وانگهى چرا سرانجام اعلام خاتميت مىشود و ديگر پيامبر تازهاى با آيين تازه وارد صحنه نمىشود؟!
پاسخ اين سؤال را با دقت در محتواى اديان الهى روشن مىشود، درست است همه آنها توحيد را پايه اصلى دين قرار دادهاند، ولى مسلّماً درك اقوام اوليّه از اين مسأله با درك كسانى كه هزاران سال بعد از آن روى كار آمدند يكسان نبوده و نيست.
يا به تعبير ديگر ريزهكارىهاى مربوط به توحيد ذات و افعال، توحيد عبادت، خالقيت، و حاكميت چيزى نبود كه با سطح فكر اقوام نخستين هماهنگ باشد، آنها از مسأله توحيد به مفاهيمى روشن و اجمالى قناعت مىكردند و وارد اين جزئيات پيچيده هرگز نمىشدند.
در مسائل ديگر مربوط به «معاد» و «مقامات انبيا» و اوصاف آنها، و همچنين دقائق مربوط به «عبادات» نيز مسأله همين گونه بود، هر قدر آگاهى اقوام جهان نسبت به اين مسائل بيشتر مىشد، و استعدادها نسلى بعد از نسلى پرورش مىيافت، دقائق تازهاى به آنها تعليم داده مىشد.
به علاوه پيشرفت تمدن روز به روز زندگى انسانها را پيچيدهتر مىساخت، و اين پيچيدگى قوانين تازهاى را براى حل مشكلات ناشى از آن طلب مىكرد، لذا انبيا يكى پس از ديگرى براى نجات انسانها و حل مشكلات پا به ميدان مىگذاردند.
اين مسأله را با يك مثال مىتوان روشنتر ساخت: شما مقاطع تحصيلى كودكان و نوجوانان و جوانان را در نظر بگيريد، از دروان ابتدايى و راهنمايى گرفته تا دوران دانشگاهى و تخصصى علوم مختلفى كه در اين دورانها تدريس مىشود تقريباً ثابت
است، ولى در سطوح بسيار مختلف، به كودكان مدارس ابتدايى درس رياضى مىدهند، در دبيرستانها نيز دروس رياضى است و در دوران دكتراى رياضيات نيز دروس رياضى خوانده مىشود، ولى سطوح آن مسلماً بسيار متفاوت است هر قدر كودك و نوجوان آمادهتر مىشود سطح دروس بالاتر مىرود، و از اينجا مقاطع پنجگانه تحصيلى به وجود مىآيد (ابتدايى، راهنمايى، دبيرستان، دوره دانشگاهى، و دكترا).
اديان پنجگانهاى كه خداوند براى جهان بشريت فرستاده نيز بىشباهت به اين مقاطع نيست: نوح عليه السلام مسئول تعليم و تربيت انسانها در نخستين مقطع بود، ابراهيم در مقطع ديگر و همچنين موسى و عيسى هر كدام معلم و استاد يكى از اين مقاطع بودند، تا نوبت به آخرين مقطع رسيد و خاتم انبيا محمد صلى الله عليه و آله مامور تعليم اين مقطع شد.
و از اينجا پاسخ سؤال دوّم نيز روشن مىشود كه چگونه ممكن است تكامل و تحول اديان در يكجا به نقطه نهايى و اعلام ختم نبوّت رسد؟
دليلش روشن است، همانگونه كه در مقاطع تحصيلى انسان به مرحلهاى مىرسد كه او را فارغ التحصيل مىنامند، و يا به تعبير ديگر به جايى مىرسد كه اصول كلى و نهايى را از معلم خويش دريافت مىدارد و مسائل آينده را در پرتو آن شخصا حل مىكند.
پيامبر اسلام نيز آن چنان تعليمات و اصولى آورد كه با استفاده از آنها مشكلات آينده حل مىشود و مسلمانان مىتوانند در زير سايه آن اصول و تعليمات به روند تكاملى خويش ادامه دهند، قرآن مجيد آن چنان كتابى است كه هر قدر در آن دقت و تعمق بيشتر شود حقائق تازهاى متناسب با نيازهاى هر زمان كشف مىگردد.
مفهوم اين سخن آن نيست كه انسان عصر ما به جايى رسيده كه از تعليمات انبيا بىنياز است آن چنان كه بعضى از بيخبران پنداشتهاند، بلكه برعكس مفهومش اين است كه اصول تعليمات خاتم انبيا آن چنان وسيع و گسترده و جامعه الاطراف است
كه به وسيله آن مىتوان مشكلات و مسائل جديد را حل كرد.
لابد مىپرسيد چرا اين اصول از آغاز به نوح تعليم داده نشد؟ مىگوييم به همان دليل كه دروس دوره دكترا را در مقطع ابتدايى تعليم نمىدهند! چون استعداد پذيرش آن وجود ندارد.
و شرح بيشتر درباره اين سخنان به خواست خداوند در بحث خاتميت از مباحث نبوت خاصه خواهد آمد.
و در اينجا مباحث كلى نبوت (نبوت عامه) پايان مىيابد و خدا را بر اين توفيق شكر و سپاس مىگوييم.
پروردگارا! ما را از رهروان راستين و خالص و مخلص انبياى بزرگت قرار ده.
خداوندا! امتهاى غافل جهان را از اين خواب غفلت بيدار كن تا از طريق پيمودن راه انبيا و اوليا مشكلات بيشمار زندگى را حل كنند و به سعادت دنيا و آخرت نائل گردند، و بدانند اين راه را جز با پاى وحى و ايمان به خدا و رسالت انبيا نمىتوان پيمود.
بارالها به ما توفيقى عنايت كن تا بتوانيم تعليمات حياتبخش اسلام و خاتم انبيا را با استفاده از وسايل عظيم ارتباطى امروز در سراسر جهان نشر دهيم و تشنگان را از زلال تعليمات آنان سيراب كنيم آمين يا رب العالمين و الحمدللَّه اولا و آخرا.
20/ مرداد ماه 1371 مطابق 11 صفر/ 1413.