ghaemiyeh.com
سرشناسه : سليماني، نادر، - ۱۳۳۹
عنوان و نام پديدآور : ميقات حج/ نويسنده نادر سليماني بزچلوئي
مشخصات نشر : تهران: نادر سليماني بزچلوئي، ۱۳۸۰.
مشخصات ظاهري : ص ۱۸۴
شابك : 964-330-627-5۴۵۰۰ريال
يادداشت : عنوان ديگر: ميقات حج (خاطرات حج).
يادداشت : عنوان روي جلد: خاطرات حج.
عنوان روي جلد : خاطرات حج.
عنوان ديگر : ميقات حج (خاطرات حج).
عنوان ديگر : خاطرات حج
موضوع : حج -- خاطرات
موضوع : سليماني، نادر، ۱۳۳۹ - -- خاطرات
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/س۸۵م۹ ۱۳۸۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : م۸۰-۲۵۲۴
حج ابراهيمى
حجّ ابراهيمى- محمّدى، سالهاست غريب و مجور است،
هم از جهات معنوى و عرفانى، و هم از جهات سياسى و اجتماعى ...
اين كنگره سراپا سياست، كه به دعوت ابراهيم و محمد- صلى الله عليهما و آلهما- برپا مىشود و از هرگوشه دنيا و از هر فجّ عميق، در آن اجتماع مىكنند، براى «منافع ناس» است و براى «قيام به قسط» است و در ادامه بتشكنيهاى ابراهيم و محمّد است و طاغوت شكنيها و فرعون
زدودنهاى موسى است ... (1)
حج، تجّلى و تكرار همه صحنههاى عشقآفرين زندگى يك انسان و يك جامعه متكامل در دنياست و مناسك حج، مناسك زندگى است.
حج، تنظيم و تمرين و تشكّل اين زندگى توحيدى است.
حج، عرصه نمايش و آيينه سنجش استعدادها و توان مادّى و معنوى مسلمانان است. (2)
ما نخواهيم گذاشت از كعبه و حج، اين منبر بزرگى كه بر بلنداى بام انسانيّت، بايد صداى مظلومان را به همه عالم منعكس سازد و آواى توحيد را طنيناندازد، صداى سازش با آمريكا و شوروى و كفر و شرك نواخته شود. (3)پىنوشتها:
واجب حج حقيقتاً يك واجب بىنظيرى است. شبيه حج، ما در همه تعاليم اسلامى نداريم. حج وضع مخصوصى دارد و جنبه معنوى در آن فوقالعاده است. مثلًا يك نماز را اگر شما ملاحظه كنيد، چند دقيقه ذكر خدا است. اما حج از آغاز شروع اعمال تا آخر، تمام اين چند روز چه در داخل خانه خدا و مسعاى شريف و چه در عرفات و مشعر و منى و اعمال گوناگون و طوافهاى مختلف و نشست و برخاستها در افاضه از نقطهاى به نقطه ديگر، همه جا ذكر خداست. اين جنبه معنوى يعنى ذكر الهى در حج يك قلم بسيار درشت است، از آن طرف جنبه دنيايى و مربوط به زندگى در حج بىنظير است. حجّ يك واجبى است كه فقط مربوط به يك ملت و يك فرد نيست. مربوط به دنياى اسلام است. خداوند متعال معين فرموده است و همه را دعوت كرده است به يك نقطه و در يك زمان «ايام معلومات». در حالى كه مىشد همه در اين نقطه جمع بشوند ولى در طول سال و نه در يك زمان معين ولى خداوند فرموده كه همه بايد در يك زمان معيّن جمع شوند.
بايد به اين نكته اهتمام بيشترى بشود كه خداى متعال فقط اراده نفرمود كه همه در مكه، منا و مشعر و عرفات جمع بشوند. چون اگر حركت مردم به اين مناطق اصل قضايا بود مىشد همه را در طول زمان، در طول سال آنجا جمع كند. اين كه همه را در يك روز و در يك مجموعه از روزها در آنجا جمع مىكند براى چيست؟ اين آن نكته اساسى و مهم است.
بديهى است كه اين براى آن است كه آحاد مسلمانان خود را در كنار يكديگر بيابند. يعنى ملتها احساس وحدت و جماعت و احساس عظمت و شعوب كنند. اگر اين احساس مورد توجه نبود، اين ايام معلومات و معدودات لازم نبود كه در حج مقرر شود. وقتى كه امت اسلام و هر ملتى از ملتهاى مسلمان، كسانى از خود را در يك روز به يك نقطه مىفرستند تا مدتى با هم اجتماع كنند، اين اجتماع براى چيست؟ اين چيزهايى است كه به تعبير امام صادق- عليهالسلام-: «يعرف هذا و اشباهه من كتاب الله» اينها را بايد هر مسلمانى از مفاهيم قرآنى اسلام بداند. خداوند متعال از همه ملتها يك جماعتى را دعوت مىكند و مىگويد بياييد در اين ايام دور هم و با هم باشيد.
همه با هم حركت كنيد (1)و همه با هم افاضه و طواف كنيد. اين اجتماع براى چيست؟ مردم دنيا همه با هم جمع بشوند كه همينطور ساكت به صورت هم نگاه كنند و برگردند؟! جمع شوند كه اختلافات خود را مطرح كنند؟ اين جمع شدن ملتها در يك نقطه آن هم در يك نقطه مقدس فقط يك فايده و يك معنا مىتواند داشته باشد و آن اين است كه جمع شوند دور هم تا درباره سرنوشت امت اسلامى به حيث «امت»، فكر كنند تا در اين مجمع يك قدم خوب برداشته شود و يك كارى براى آنها بشود.
حالا اگر ملتهاى اسلامى پيشرفته بشوند- كه اميدواريم آن روز برسد- وقتى در حج جمع شدند و در خلال اين كنگره مردمى عظيم، از برگزيدگان ملتها يك مجلس مفصل چند هزار نفرى در آنجا درست بشود
1) ثمّ أفيضوا من حيث أفاض الناس ... همه با هم حركت كنيد.
و مصوباتى داشه باشند، و آن مصوبات در همان حج به تصويب آحاد حجاج كشورهاى مسلمان برسد و بعد به دولتها و ملتها ابلاغ شود، اين بهترين شكل تجمع عظيم حج است كه متأسفانه امروز عملى نيست؛ زيرا ملتها هنوز آنقدر در اين زمينه پيش نرفتهاند و بخصوص اين كه دولتها هم به آنها كمكى نمىكنند، اما تا وقتى كه آنچنان تصميمگيرى عملى در موسم حج امكان ندارد، كار واجب در آنجا چيست؟ كار واجب اين است كه ملتها هر جور كه بتوانند نسبت به مصالح دنياى اسلام دلبستگى نشان بدهند و بر وحدت بين خود تأكيد كنند و نسبت به دشمنان دنياى اسلام اظهار برائت كنند. اين كمترين چيزى است كه در حجى كه اسلام معين كرده است مىشود انجام داد و متوقع بود.
برائت را كه ما از بيرون نياوردهايم وارد حج كنيم. برائت جزء حج و روح حج و معناى واقعى اين اجتماع عظيم است.
پىنوشت:
«ان اوّل بيت وُضِع للنّاس لَلَّذى بِبَكَّةَ مباركاً و هدىً للعالمين. فيه آياتٌ بَينات مقام ابراهيم و مَن دخله كان آمناً ولِلّه على النَّاس حِجّ البيت من استطاع اليه سبيلًا و من كفر فان اللّه غنىٌ عَنِ العالمين». (1)
قرآن كريم پس از بررسى شبهه اوّلِ اهل كتاب درباره خوراكيها، به اعتراض دوّم آنان مى پردازد و به آن پاسخ مىدهد كه: خيال نكنيد بيتالمقدس «محور» است، بلكه:
«اولين خانهاى كه خداوند براى مردم بنا كرده؛ همانا خانه كعبه در
1) آل عمران: 96.
سرزمينِ بكّه است كه هم مبارك و هم وسيله هدايت جهانيان مىباشد.
نشانههاى آشكار خداوند در آنجاست؛ از جمله نشانهها و آيات، اثر پاى حضرت ابراهيم- سلام اللّه عليه- است كه بر روى سنگ باقىمانده است.
انسانها در آن مكان از امنيت برخوردارند و بر مردم مستطيع واجب است كه آن خانه را زيارت كنند و هر كس كفر ورزد و سركشى كند، به خويشتن ضرر زده نه بر خدا؛ زيرا خداوند بىنياز از جهانيان است.»
حج از اهميت ويژهاى برخوردار مىباشد. در اين زمينه روايت زراره قابل توجه است كه وى از امام صادق- عليهالسلام- سؤال مىكند: «چهل سال است مسائل حج را از شما مىپرسم و هنوز تمام نشده است؟!» حضرت فرمودند:
«خانهاى كه انبياى فراوان دور آن طواف كردهاند و طى قرون متمادى معبد، قبله و مطاف بوده، احكامش بزودى تمام نمىشود.» (1)حريم كعبه
از آيه كريمه استفاده مىشود كه خانه كعبه براى مردم ساخته شده (وُضِعَ للنّاس) پس حريم آن، به اندازه گنجايش تمامى مردم است. حريم كعبه مثل حريم مسجدى نيست كه واقف، زمينِ آن را تعيين مىكند.
و از طرفى خداوند به حضرت ابراهيم- عليهالسلام- دستور اعلام عمومى داد:
«وَ اذِّنْ فى النّاس بالحج يأتوك رجالًا و على كلّ ضامرٍ يأتين من كلّ فجٍّ عميقٍ». (2)
وقتى اعلان، عمومى است، بديهى است كه خانه نيز براى همه
مردم ساخته شده است. قهراً ممكن است حريم آن به كيلومترها نيز برسد و اگر به لطف الهى حكومت اسلامى در آنجا نيز پياده شود، مىتواند تمامى خانههاى سرزمين مكه را نيز خراب كند و حريم بيت را توسعه دهد و اين عملى است حلال و شرعى و ديگر براى طائف و زائر هيچ مشكلى نخواهد بود؛ چون او- عزّ وجلّ- فرمود: خانه براى مردم جهان ساخته شده است (سواءً العاكف فيه والباد) (1)و قهراً حريم آن گسترده و جهانى خواهد بود.
توجه به اين نكته نيز لازم است كه: حريم كعبه و توليت آن، تابع خصوصيات اقليمى و تقسيمات جغرافيايى نيست زيرا: «ان اولياؤه الّا المتقون» (2)يعنى كعبه ملك كسى نيست و ولايت آن را متقيان سراسر عالم بر عهده دارند و اين مردم با تقواى جهانند كه متولّيان كعبه هستند نه خصوص مردمى كه در حجاز زندگى مىكنند.
كعبه، بيت عتيق و آزاد است و زير پوشش قانونى از قوانين بينالمللى قرار نمىگيرد و نظير كوهها و معادن نفت و غيره نيست كه چون در منطقه حجاز واقع شده، به مردم حجاز تعلق داشته باشد، بلكه خانهاى براى تمامى مردم جهان است و محكوم قانون مخصوص حجاز نخواهد بود.
طرح و حل يك شبهه
قرآن كريم در سوره يونس مىفرمايد:
«و اوحينا الى موسى و اخيه ان تَبَوَّءَا لِقَومِكُما بمصرٍ بيوتاً واجعلوا بيوتكم قبلة و اقيموا الصلاة و بشّر المؤمنين». (3)
پس از جريان هلاكت فرعون و سپاهيانش، بنىاسرائيل محروم، به راهنمايى حضرت موسى- عليهالسلام- به مصر بازگشتند. هنگام بازگشت اين تبعيديان به مصر، از آنجا كه مراكز عبادى آنها توسط فرعونيان تخريب شده بود و هنوز قدرت مركزى در اختيارشان نبود كه آنها را بازسازى كنند،
خداوند دستور داد خانههاى خودشان را قبله قرار دهند. اينجا شبههاى مطرح مىشود كه: «چگونه منازل آنها قبله نمازشان قرار گرفت؟» در پاسخ بايد گفت: مراد از قبله، «مصلا و محل» نماز است نه «جهت» نماز؛ بدين معنا كه بنىاسرائيل اگر در بيرون از خانه خود نماز بخوانند حتماً بايد نماز آنها به سوى منزل خودشان باشد! بنابراين هيچ منافاتى ميان اين مطلب و آيه مورد بحث، كه كعبه را اولين قبله معرفى مىكند، وجود ندارد.
گرچه بعضى از مفسرين احتمال دادهاند كه معناى آيه چنين باشد:
«واجعلوا بيوتكم متقابلات بعضها مع بعض»؛ يعنى «خانههايتان را روبرو و مقابل هم بسازيد تا از حال هم باخبر شده و از امنيت برخوردار باشيد.» ولى در هر حال، منظور اين نيست كه هركس در خارج از خانه خود نماز خواند، بايد به طرف خانه خودش بايستد تا خانهاش قبله نمازش باشد؛ زيرا كه قبل از تخريب، مراكز عبادى، مساجد و معابد آنها به طرف كعبه بود و پس از تخريب آنها به خانههاى خود پناهنده شدند و در آنجا به عبادت پرداختند. قهراً همانگونه كه مساجدشان قبل از تخريب، به طرف كعبه بود، به هنگام نماز در خانههاى خودشان هم به سوى كعبه نماز مىخواندند پس هيچگونه منافات و تعارضى در ميان نيست.
بخشى از سرنوشت كعبه در تاريخ
كعبه سرگذشتى طولانى و حوادث فراوانى را پشت سرگذاشته است؛ يكى از حوادث تلخى كه نسبت به اين بيت شريف- كه معبد انبيا و قبله اوليا بود- پيشآمد، همان است كه مدتها به صورت بتكده درآمد؛ يعنى وثنيين و بتپرستان حجاز، بتها را در بالاى كعبه و احياناً درون آن قرار مىدادند و به كليددارى و توليت اين خانه هم افتخار مىكردند. قرآن كعبه را از همه آلودگيها تطهير كرد و سخن ابراهيم و اسماعيل- عليهماالسلام-؛ «أن طَهِّرا
بيتى للطّائفين» (1)را به انبياى ديگر نيز گوشزد كرد. همه موظف بودند كه كعبه را از لوث بتها پاك كنند تا قبلهگاه و مطاف نمازگزاران و زائران الهى باشد.
در دوران جاهليت سقايت و سيراب كردن حاجيان و عمارت بيت الله، به عهده بتپرستها بود. كعبه كليدى داشت و كليداريش سمتى بود كه به نوبت به افراد گوناگون مىرسيد. يكى از كسانى كه سِمَت كليددارى كعبه به او رسيد، ابو غبشان بود. وى شبى در حال مستى حق كليددارى كعبه را به يك شتر و يك مشك شراب فروخت.
اسلام همه ارزشهاى خرافى را درهم ريخت و فرمود: «أجعلتم سقاية الحاج و عمارة المسجد الحرام كمن آمن بالله واليوم الآخر و جاهد فى سبيلالله» (2)وقتى جريان حضرت امير- عليهالسلام- مطرح شد و عدهاى خواستند خود را برتر بدانند، خداوند فرمود: سيراب كردن حاجيان و عهدهدارى تعمير كعبه، هرگز به منزله ايمان به خدا، هجرت و جهاد در راه خدا نيست.
توضيحى در باره «آيت»
منظور از آيت، معجزه خارقالعاده نظير ناقه صالح، شقالقمر و ...
نيست بلكه آيت به معناى علامت و نشانهاى است كه حق را نشان دهد و مردم را بدان متذكر و يادآور شود.
آيت گاهى به معناى علامتِ تكوينى، گاهى به معناى نشانه تشريعى در مقابل علامتِ تكوينى و گاهى نيز در معناى اعم از تكوين و تشريع استعمال مىشود.
در آيه: «أَتَبْنُونَ بِكُلّ رِيعٍ آية تَبْعَثُون. و تتخذون مصانع لعلَّكم تخلُدُون» (3)به معناى علامت و نشانه استعمال شده است.
«شما در هر منطقه برجستهاى قصرى كه نشانه قدرت و ثروت شماست، بنا مىنهيد، گويا قصد زندگى دائمى در آن را داريد».
و همچنين در آيه
«ما نَفْسَخُ من آية أو نُنسها نأت بخير منها أو مِثْلِها» (1)به معناى علامت آمده است.
بنابراين درباره «فيه آيات بينات» لازم نيست همه آياتى كه درباره مكه آمده؛ معجزه و خلاف عادت و طبيعت باشد. بلكه هر چيزى كه انسان را به ياد حق متذكر كند، به آن آيت اطلاق مىشود. همانگونه كه در باره «و من دخله كان آمناً» بعضى گفتهاند: از باب تفصيل بعد از اجمال و مصداق آيات بينات است، بدون آن كه خارق عادتى در ميان باشد گرچه يادآور حق بوده و از اين رو نشانه الهى است. و به تعبير لطيفتر كه آن را سيدنا الاستاذ- قده- فرمودهاند: گرچه جمله «مقام ابراهيم و من دخله كان آمناً» بدل از آيات بينات است و كيفيت گفتار، ظهور در بدليت دارد ولى در حقيقت استدلال بر بدل است.
توضيحى در مورد «مقام ابراهيم- ع-»
يكى از آيات بينات و نشانههاى روشن خدا در مكه، مقام ابراهيم و همان سنگى است كه وجود مبارك ابراهيم خليل- عليهالسلام- پا روى آن گذاشت و اثرش در آن سنگ باقى ماند و قبلًا بطور آزاد در كنار كعبه بر روى زمين قرار داشت. آنگاه به دستور رسول خدا- صلى اللّه عليه و آله- يا با كارهايى كه ديگران كردند و حضرت- ص- نيز آن را امضا كرد، در مقابل ملتزم جاسازى شد؛ يعنى بخشى از آن را به زمين فرو بردند تا جابجا نشود و اكنون نيز موضع مقام برجسته است و بر روى آن قفسى فلزى با نوارها قرار داد.
1) بقره: 106.
اين كه در الميزان فرموده است: «استفاض النّقل على انّه مدفون بحيال الملتزم» مراد همان است و ملتزم فاصله ميان درِ كعبه و حجراسود (ركن شرقى) را گويند كه مقام ابراهيم مقابل آن قرار دارد.
توضيحى درباره «حطيم»
محدث قمى- رضواناللّه عليه- در سفينه، باب «حطم» روايتى نقل مىكند مبنى بر اينكه مراد از «حطيم» فاصله ميان حجراسود و درِ كعبه است. بنابراين ملتزم نيز همين محدوده است و مقام ابراهيم كه مقام حطيم است، قهراً روبروى ملتزم هم خواهد بود. و سرّ نامگذارى اين مكان به حطيم، اين است كه حضرت ابراهيم- عليهالسلام- آنجا را آغل گوسفندان خود قرار داده بود و براى تغذيه آنها كاه و علوفه را حطيم (خُرد) مىكرد (و بدين جهت علوفه را حطيم و كاه را حطام مىگويند؛ زيرا محطوم، خرد شده و شكسته است.) و آن حضرت در اين مكان نماز مىخواندند و اعمال عبادى و نيايش و مناجات داشتند. از اين رو بهترين جاى اطراف بيت همان حطيم است و بدين جهت است كه در روايات وارد شده، اگر كسى ساليان متمادى شب و روزش را در آنجا به عبادت بپردازد ولى ولايت اهل بيت- ع- را نداشته باشد، عبادت او مقبول نيست.
محدث قمى نظير اين مضمون- كه حطيم به فاصله ميان حجراسود و درِ كعبه اطلاق مىشود- را در سفينه باب «حجر» نيز نقل كرده است.
وى مىگويد: «معنا و مكان حجراسود مشخص است و حد فاصل ميان حجراسود و درِ كعبه را حطيم مىگويند».
سپس اضافه مىكند: گروهى هنگام استلام حجر مىگفتند:
«انى اقبّلك و اعلم انك لاتضرّ ولاتنفع»؛ «تو را مىبوسم و مىدانم
سود و زيانى ندارى». ولى وابستگان به اهل بيت- عليهمالسلام- در جوابشان مىگفتند: «واللّه انّه ليضرّو ينفع»؛ يعنى اين سنگ عادى نيست، ضرر و نفع دارد؛ زيرا به سود عدهاى شهادت مىدهد و از عده ديگرى شكايت مىكند. البته گرچه مسأله شفاعت و شكايت در اين جمله نيست، ولى نفع و ضرر ناظر به همين معناست».
مرحوم طريحى در مجمعالبحرين ذيل لغت «حطم» مىگويد:
«تكرّر ذكره فى الأحاديث»؛ يعنى در روايات نام حطيم زياد آمده است.
آنگاه به عنوان لغوى كلمه «حطيم» پرداخته و آن را معنا مىكند كه: حطيم به فاصله ميان حجراسود و درِ كعبه گفته مىشود و با فضيلتترين مكان در اطراف بيت، همين جا است. سپس مكانهاى ديگر اطراف بيت را به ترتيب فضيلت و ارزش آنها، ذكر مىكند.
نظريه اهل لغت و بعضى از اهل حديث درباره «حطيم» ذكر شد ولى سيدنا الاستاذ- قده- مىفرمايد: «حطيم همان ديوار قوسى مقابل ناودان طلاست».
در بعضى از كتب لغت و جغرافيا، حطيم را چنين معنا كردهاند؛ نظير آنچه در «التهذيب» وارد شده است. گروهى هر دو معنا را جمع كردهاند؛ نظير آنچه در «لسان العرب» ذكر شده است: «مراد از حطيم فاصله بين ركن- حجراسود و درِ كعبه است و گفته شده: مراد از حطيم همان حجر اسماعيل است.
و در وجه تسميه آن به حطيم، چند جهت ذكر مىكند از جمله:
1- انّه ترك من البيت فصار محطوماً؛ يعنى از بيت جدا و شكسته شده است.
2- اعراب جاهلى به هنگام طواف لباسهاى كهنه خود را در آن مكان مىانداختند و به تدريج محطوم و فرسوده مىشد.
حاصل اين كه: آنچه بعضى از اهل لغت نقل مىكنند، سند روايى ندارد. البته اگر روايتى باشد كه حطيم را به فاصله ميان ركن و درِ كعبه معنا كند و ديگرى را هم نفى كند، ثابت مىشود كه مراد از حطيم خصوص همان فاصله است وگرنه ممكن است هر دو معنا صحيح باشد.
حجراسود
هر چه در جهان خارج هست، ريشه در مخزن الهى دارد و از آنجا تنزّل كرده است ولى حجراسود خصيصهاى دارد. بدين جهت در مواردى كه ذات اقدس اله مىفرمايد: «انزلنا»؛ مثل «وانزلنا الحديد فيه بأس شديد» (1)در اينجا تعبير «انزلنا» بجاى «خلقنا» نيست، بلكه ناظر به انزال واقعى است. البته انزال به نحول تجلى است نه به صورت تجافى. يا مىفرمايد: «انزل لكم من الأنعام ثمانية ازواج» (2)يعنى از هر قسم، اهلى و وحشى، هشت جفت براى شما نازل كرد (گوسفند اهلى و وحشى، گاو اهلى و وحشى، اسب وحشى و اهلى، ...) البته مراد اين نيست كه همانگونه كه برف و باران را نازل كرد، گاو و گوسفند يا آهن را نازل كرد، بلكه به معناى آن كه اصل و ريشه آن نزد خداست. در سوره حجر «و ان من شئ الّا عندنا خزائنه و ما ننزّله الّا بقدر معلوم» (3)يعنى هر چه در جهان طبيعت است ريشهاش در خزاين الهى است و از آنجا تنزل كرده است. از اين رو انزال حقيقى است نه آن كه به معناى خلق و آفرينش باشد.
با اين همه حجراسود خصيصهاى غير از اين اصل كلى دارد؛ يعنى همانگونه كه اگر مكانى مسجد شد، روز قيامت شفاعت و شكايتى دارد ليكن اماكن عادى چنين نيستند؛ زيرا در آنها برنامه خاصى برپا نمىشود و اين تنها مسجد است كه از عدهاى شكايت و به سود عدهاى شهادت مىدهد؛ حجراسود نيز چنين است و اگر در نهجالبلاغه آمده است كعبه از
سنگهايى تشكيل شده كه سود و زيانى ندارد، (1)ناظر به احجار خود كعبه است نه حجراسود؛ زيرا كه اين سنگ طبق نقل محدث قمى- ره- خصايصى نيز دارد.
نظريه علامه طباطبايى- قده- درباره «امنيت حرم»
علامه مىفرمايند: مراد از امنيت در آيه: «و من دخله كان آمناً»، امنيت تشريعى است نه تكوينى؛ زيرا جنگها، كشتارها و ناامنيهاى بىشمارى در تاريخ كعبه اتفاق افتاده است. بدين جهت آيه نمىتواند ناظر به امنيت تكوينى باشد و اگر امنيتى هست در سايه مراعات قوانين شريعت توسط مردم است نه به جهت امن تكوينى.
نقد نظريه فوق
اين نظريه را نمىتوان پذيرفت. زيرا قرآن كريم در سوره قريش مىفرمايد: «الذى اطعمهم من جوع و آمنهم من خوف» (2)اين آيه ناظر به امن تكوينى است چرا كه مردم مكه در گرسنگى بسر مىبردند و به لطف الهى از گرسنگى و فقر اقتصادى نجات پيدا كردند و با اين كه منطقه مكه محل كشاورزى و دامدارى و صنعت نيست، ولى نعمتهاى فراوان در آنجا هست. البته ممكن است خداى سبحان اين آيت (امنيت) را در مقطعى از زمان از ميان بردارد ولى اصل امنيت تكوينى است.
حاصل اين كه گرچه وجود مبارك خليلالرحمن- عليهالسلام- دعا كرد و آنگاه ذات اقدس اله فرمود: «او لم يروا انا جعلنا حرماً آمِناً» (3)، اما معنايش اين نيست كه هر كسى بتواند آزادانه با ميل خود در آن مكان رفتار كند؛ زيرا در جاى ديگرى مىفرمايد:
«وَ ضرب اللّه مثلًا قرية كانت آمنةً مطمئنةً يأتيها رزقُها رَغَداً مِن
كلّ مكان فكفرت بانعم اللّه فاذا قها اللّه لباس الجوع و الخوف بما كانو يصنعون» (1)يعنى با اين كه در امنيت بودند، اما به علّت كفران نعمت، اوضاع برگشت و فراوانى روزى آنها از ميان رفت و گرسنگى جايگزين آن شد. (2)پس چنين نيست اگر ذات اقدس اله سرزمينى را مأمن قرار دهد و اهل آن منطقه سركشى و كفران نعمت كنند، باز خداوند نعمتش را حفظ كند و همان امنيت را استمرار بخشد. چنانكه در جاى ديگرى مىفرمايد:
«لو ان اهل القرى آمنوا واتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الأرض ولكن كذَّبُوا فاخذناهم بما كانوا يكسِبُون» (3)يعنى اگر اهل آبادى- بطور كلى هر منطقهاى را شامل مىشود- اهل ايمان و تقوا بودند، بركات آسمان و زمين را بر آنها گشوده و سرازير مىكنيم ولى آنها تكذيب كردند و ما نيز آنها را در اثر كردار بدشان مؤاخذه كرديم» پس هر دو- نزول بركات وبلا- تكوينى است.
البته گاهى ممكن است ذات اقدس اله مهلت بدهد و سپس بگيرد.
معناى امن اين نيست كه در آنجا كشتار نمىشود، بلكه خداوند آنجا را براساس لطف خاص خود مأمن قرار داده است ولى اگر مردم آنجا بيراهه رفتند، خداوند آنها را مىگيرد؛ زيرا: «ولايحسبن الذين كفروا انما نملى لهم خير لانفسهم» والبته ممكن است حكومتى در غير مكه بتواند ساليان متمادى بطور ظالمانه حكمرانى كند، اما در سرزمين مكه چنين نيست. پس اينگونه نيست كه سرزمين مكه هيچگونه امن تكوينى نداشته باشد و امنيت آن به خصوص تشريع برگردد.
به عبارت ديگر: سرزمين مكه مثل بهشت نيست كه هيچ خلافى در آن واقع نشود: «لالغوٌ فيها ولاتأثيمٌ» (4)بلكه احكام دنيا را دارد ليكن اين سرزمين با مكانهاى ديگر متفاوت است و شاهدش اين آيه است: «و من يرد فيه بالحاد بظلم نذقه من عذاب اليم» (5)يعنى هركس از روى كفر و
ظلم، قصد آن خانه را كند، او را از عذابى دردناك مىچشانيم. البته در جاهاى ديگر نيز خداوند ستمگران را مىگيرد (وَلاتحسبنّ اللَّه غافِلًا عمّا يعمل الظّالمون). (1)اما اخذ فورى و پايان بخشيدن سريع به حيات ظالم، ويژه بلد امين و سرزمين مكه است.
بنابراين دعاى حضرت ابراهيم- عليهالسلام- مبنى بر درخواست امنيت و روزى براى مكه و ساكنان آن، جامع بين تكوين و تشريع است: «و اذ قال ابراهيم ربّ اجعل هذا بلداً آمنا، وارزق اهله من الثمرات من آمن منهم باللّه و اليوم الآخر قال و من كفر فَأمَتّعُهُ قليلًا ثم اضطره الى عذاب النار و بئس المصير»؛ (2)يعنى خدايا! اين شهر را مأمن قرار ده و ساكنان آن را از ميوهها برخوردار فرما. البته اين دعا براى مؤمنان است، از اين رو بلافاصله فرمود: آن كسى كه اهل ايمان به خدا و روز رستاخيز باشد، نه اهل كفر. پس ما مكه را براى همه ساكنان آن، سرزمين پر بركت قرار داديم، اما مؤمن كسى است كه هم در دنيا و هم در آخرت حسنه دارد. البته ممكن است كافران به بركت مؤمنان چند روزى از نعمت مكّه برخوردار شوند اما پايان كارشان گرفتارى به عذاب الهى است.
شاهد ديگر در سوره انفال است: «واذكروا اذ انتم قليلٌ مستضعفون فى الأرض تخافون ان يتخطّفكم الناس فَاويكُمْ وأيّدكُم بنصره و رَزَقَكُم من الطيبات لعلكم تشكرون»؛ (3)اختطاف و ربوده شدن، امر تكوينى بود، پس امنيت مقابل آن نيز امر تكوينى است.
شاهد ديگر اين كه: مردم مكه به رسول خدا- صلى الله عليه و آله- مىگفتند: «وقالوا انْ نَتَّبع الهدى معك نُتَخطَّفُ من ارضنا» (4)يعنى اگر به تو ايمان بياوريم، امنيت نداريم.
قرآن در جواب مىفرمايد: «او لم نمكّن لهم حرماً آمناً يُجبى اليه ثمرات كل شئٍ رزقاً من لَدُنّا ولكنّ اكثرَهُم لايعلمون» (5)يعنى ما دو
خاصيت به سرزمين مكه داديم: 1- وجود امنيت كه همه مردم حرمت حرم را حفظ مىكنند. 2- بركتهاى مادى كه بهترين خوراكيها و ميوهها آنجا موجود است. در موراد ديگر يا هيچ كدام نيست يا يكى از اين دو مفقود است و بطور نادر طبق جريان عادى و اقليمى هر دو نعمت در مكانى يافت مىشود.
لازم به يادآورى است سرزمين مكه به حسب ظاهر بايد فاقد امنيت باشد؛ زيرا ز طرفى خوىِ مردم حجاز درندگى و غارت بود و از طرفى ديگر از علم و فرهنگ، كشاورزى و دامدارى و صنعت بىبهره بودند و اصولًا مردم بىفرهنگ گرسنه غارتگر مىشوند ولى با اين همه، خداوند مىفرمايد: ما مكه را هم محلّ امن قرار داديم و هم داراى بركت، پس مردم مكه حق بهانهتراشى ندارند.
پاسخ به يك شبهه
اگر سرزمين مكه از امنيت برخوردار بود، چرا در صدر اسلام، مسلمانان به حبشه هجرت نمودند؟ در پاسخ بايد گفت: گرچه مسلمين در رنج بسر مىبردند ليكن جريان هجرت به حبشه بيشتر جنبه تبليغى داشت نه فشار بر مردم؛ زيرا در مكه زنان در امان بودند، در حالى كه در هجرت به حبشه زنها نيز مردان را همراهى كردند تا زنها مروج شريعت در ميان زنان و مردها در ميان مردان باشند.
امنيت حرم و سلاح (بحث روايى)
در پايان اين قسمت از گفتار، لازم به يادآورى است كه براى حفظ امنيت و مطابقت تشريع با تكوين، دستور رسيد: كسى كه وارد حرم مىشود، حق ندارد بدون احرام باشد و نيز اگر ترس يا ضرورتى نباشد، در حال احرام
حمل سلاح ممنوع است. و براى اهل مكه يا كسى كه از احرام خارج و مُحِلّ شده، حمل سلاح جايز است ولى اظهار آن روا نيست؛ زيرا اگر مردم سلاح را ببينند، ممكن است احساس ترس كنند در حالى كه آن مكان، سرزمين امن است. در اين زمينه به روايات زير توجه كنيد:
1- عن الحلبى عن ابى عبداللّه- عليهالسلام- قال: «انّ المحرم اذا خاف العدوّ يلبس السلاح فلا كفارة عليه» (1)
حلبى از امام صادق- ع- نقل مىكند كه فرمود: «اگر محرم از دشمن بترسد، مىتواند سلاح دربرداشته باشد و كفاره هم ندارد». البته مفهومِ جمله شرطيه، اين است: اگر در حال خوف نباشد، حق حمل سلاح ندارد.
2- عن عبدالله بن سنان قال سألت ابا عبدالله- عليهالسلام- «ايحمل السلاح المحرم؟ فقال: اذا خاف المحرم عدوّاً او سرقاً فليلبس السلاح». (2)
عبدالله بن سنان مىگويد از امام صادق- عليهالسلام- پرسيدم: «آيا محرم مىتواند سلاح دربرداشته باشد؟ آن حضرت فرمود: اگر از دشمن يا دزد بترسد، حمل سلاح جايز است و چون «امر» پس از «توهم حَظْر و منع» است، دستورى نيست و تنها بر جواز حمل سلاح دلالت مىكند نه وجوب آن؛ يعنى حمل سلاح در اينگونه موارد حرمتى ندارد.
3- عن عبدالله بن سنان عن ابى عبدالله قال: «المحرم اذا خاف لبس السلاح» (3)
عبداللّه بن سنان از امام صادق- عليهالسلام- نقل مىكند كه آن حضرت فرمود: «اگر محرم بترسد، مىتواند سلاح حمل كند».
4- عن زرارة عن ابى جعفر- عليهالسلام- قال: «لابأس بان يحرم الرجل و عليه سلاحه اذا خاف العدو»؛ (4)
زراره از امام باقر- ع- روايت مىكند كه فرمود: «انسان مىتواند
محرم شود در حالى كه سلاح دربردارد، اما در صورت ترس از دشمن جايز است.»
اين روايات مربوط به حال احرام است و حمل سلاح جزو تروك احرام به شمار مىرود و اما رواياتى كه ناظر به حال عادى است:
1- عن حريز عن ابى عبداللّه- ع- قال: «لاينبغى ان يدخل الحرم بسلاح الا ان يدخله فى جوالق او يغيبه يعنى يلفّ على الحديد شيئاً». (1)
حريز مىگويد امام صادق- ع- فرمود: سزاوار نيست كسى وارد حرم شود و اسلحه همراه داشته باشد، مگر اين كه آن را در ظرف يا جامهدانى پنهان كند يا با پارچهاى روى اين آهن- سلاح- را بپوشاند».
2- عن ابى بصير عن ابى عبدالله- ع- قال: «سألته عن الرجل يريد مكة او المدينة يكره ان يخرج معه بالسلاح، فقال: لابأس بان يخرج بالسلاح من بلده و لكن اذا دخل مكة لم يظهره». (2)
ابوبصير مىگويد از امام صادق- عليهالسلام- پرسيدم: كسى عازم مكه يا مدينه است و دوست ندارد با سلاح حركت كند (وظيفهاش چيست؟) حضرت فرمود: اشكالى ندارد ولى هنگام ورود به مكه آن را آشكار نكند.
بنابراين دستورات دينى، تشريع مطابق با تكوين خواهد بود. البته لازم به يادآورى است كه حمل سلاح توسط مأموران انتظامى مايه امنيت و موجب اطمينان خاطر افراد تازه وارد خواهد بود كه رهگذرى به آنان حمله نخواهد كرد.
حج تكليفى همگانى
«لله على الناس حج البيت من استطاع اليه سبيلًا».
كلمه «ناس» اختصاص به مسلمانان ندارد بلكه تمامى گروههاى مردم؛ اعم از يهوديها و مسيحيها و صائبين و زرتشتيها و مشركين، بزرگ و
كوچك آنها را شامل مىشود. البته اصل تكليف به حج، گرچه به نحو مستحب شامل همه مردم مىشود ولى وجوبش در مورد مكلّفين است در حالى كه عبادتهاى ديگر مثل حج نيست؛ بطور مثال نماز كه ستون دين است، براى كودكان در سن تمرينى از هفت سال به بعد شروع مىشود (البته با توجه به اختلافى كه ميان فقهاست كه عبادات صبى مشروع است يا تمرينى، گرچه حق اين است كه عبادات صبّىِ مميز، مشروع است) ولى در مورد كودكان زير هفت سال سخن از نماز نيست چه رسد به روزه و ... اما در باب حج چنين نيست و انسان چه در دوران نوزادى، چه در دوران نوجوانى يا جوانى و بلوغ مىتواند اعمال حج را بجا آورد. ليكن در دوران نوزادى اطافه مستحب است؛ يعنى براى پدر و مادر شايسته است فرزند نوزادشان را طواف دهند، البته خودشان نيت مىكنند سپس كودك را طواف مىدهند نه اين كه خودشان از طرف او طواف كنند. البته وقتى خود اين كودك به سن نوجوانى و تمييز رسيد گرچه بالغ و مكلف نيست، ولى مىتواند نيت كند آنگاه شخصاً اعمال حج را انجام دهد ليكن در اين صورت حج او به عنوان يك فضيلت مشروع است گرچه حجةالاسلام- حج واجب- او محسوب نمىشود و پس از بلوغ اگر مستطيع باشد، بايد حج بجا آورد.
پس انسان در مقاطع گوناگون عمر مىتواند سه قسم حج داشته باشد: 1- حج اطافهاى 2- حج ندبى (مستحبى) 3- حج فرضى (واجبى).
درباره اقسام حج به روايات زير دقت كنيد:
1- عن عبدالله بن سنان عن ابى عبدالله- ع- «قال سمعته يقول:
مر رسولالله برويثة و هو حاج فقامت اليه امرأة و معها صبى لها فقالت: يا رسولالله أيحجّ عن مثل هذا؟ قال: نعم و لك اجره». (1)
عبدالله بن سنان از امام صادق- ع- نقل كرده كه فرمود: «در رويثه- نام محلى است- زنى كه كودكى به همراه داشت، خدمت پيامبر- صلى الله
1) وسائل الشيعه، ج 8، ص 37، ب 20، ابواب وجوب الحج، ح 1.
عليه و آله- رسيد و عرض كرد: آيا مىتوان از طرف اين كودك حج بجا آورد؟
حضرت فرمود: آرى و تو اجر مىبرى.»
2- عن محمد بن الفضيل قال سألت ابا جعفر الثانى- ع- عن الصبى: «متى يحرم به؟ قال- ع-: اذا اثغر». (1)
محمد بن فضيل مىگويد از امام جواد- عليهالسلام- پرسيدم: كِى كودك را مىتوان محرم كرد؟ حضرت فرمود: هنگامى كه دندان درآورد.»
اين روايات مربوط به دوران نوزادى است اما در دوران نوجوانى و هنگامى كه خودش اهل تميز شد، مىتواند به صورت مستقل اعمال حج را بجا آورد و مشروع نيز هست ليكن كفايت از حجةالاسلام نمىكند. در اين زمينه به روايات زير توجه كنيد:
1- عن ابان بن الحكم قال: سمعت ابا عبدالله- ع- يقول: «الصبى اذا حجَّ فقد قضى حجةالاسلام حتى يكبر ...». (2)
ابان بن حكم مىگويد: از امام صادق- ع- شنيدم كه مىفرمود: «اگر كودكى اعمال حج را بجا آورده باشد، پس از بزرگ شدن، حج واجب را بجا مىآورد.»
2- عن مسمع بن عبدالملك عن ابى عبدالله- ع- قال: «لو انّ غلاماً حج عشر حجج ثم احتلم كانت عليه فريضة الاسلام». (3)
مسمع بن عبدالملك از امام صادق- ع- روايت مىكند كه فرمود:
«اگر نوجوانى قبل از بلوغ ده مرتبه اعمال حج را بجا آورد، كافى نيست، پس از بلوغ بايد حج واجب را بجا آورد.»
سيماى حج در نهجالبلاغه
حضرت امير- عليهالسلام- در خطبه اول، درباره فريضه حج مىفرمايد:
«و فرض عليكم حج بيته الحرام الذى جعله قبلة لِلأنام، يَرِدونه ورود الأنعام، و يألهون اليه وُلُوه الحَمام، و جعله سبحانه علامة لتواضعهم لعظمته، و اذعانهم لعزته و اختار من خلقه سُمّاعاً اجابوا اليه دعوته و صدّقوا كلمته و وقفوا مواقف انبيائه و تشبهوا بملائكته المطيفين بعرشه و يُحرزون الارباح فى متجر عبادته و يتبادرون عنده موعد مغفرته جعله سبحانه و تعالى للاسلام علماً و للعائذين حرماً، فرض حجَّهُ و اوجب حَقَّه و كتب عليكم وِفادته، فقال سبحانه: «ولله على الناس حج البيت من استطاع اليه سبيلًا و من كفر فان الله غنى عن العالمين».
يعنى: خداوند حج خانه حرام خود را بر شما لازم كرد، همان خانهاى كه آن را قبله مردم قرار داد، كه نظير تشنهكامان وارد آن مىشوند، و همانند كبوتران به آن پناه مىبرند، خداوند سبحان كعبه را نشانه فروتنى بشر در برابر بزرگى خود و اعتراف به عزّت خويش قرار داد، و از ميان آفريدگان خود شنوايانى (حرفشنو) را برگزيد كه دعوت او را اجابت نمودهاند، و سخن او را تصديق كردهاند، و در جاهايى كه انبياء ايستادهاند قرار گرفتند، همانند فرشتگان كه به دور عرش مىگردند، (اجابت كنندگان دعوت حق) سودهاى فراوانى در اين تجارخانه عبادى مىبرند، و براى رسيدن به وعده آمرزش نزد خداوند مىشتابند. خداوند آن را (خانه خود را) پرچمى براى اسلام و حرم امنى براى پناهندگان به آن قرار داد، انجام حج را لازم كرد، و رفتن به سوى آن را بر شما حتمى قرار داد.
در خطبه 110 (يكصد و دهم) مىفرمايد:
«ان افضل ما توسل به المتوسلون الى اللّه سبحانه و تعالى الإيمان به و برسوله و الجهاد فى سبيله ... و حج البيت و اعتماره فانهما يَنْفِيان الفقر و يرخصان الذنب ...».
«بهترين و با ارزشترين وسيلهاى كه سالكان حق براى رسيدن به
خدا، از آن بهره مىبرند؛ عبارت است از ايمان به او، به پيامبرش و جهاد در راه او ... و زيارت خانه او به صورت حج و عمره، همانا حج و عمره فقر را از ميان برمىدارند و گناه را مىريزند.»
در اواسط خطبه قاصعه كه ناظر به ايجاد تواضع و فروتنى و فروريختن استكبار است، مىفرمايد:
«الا ترون انّ اللّه سبحانه اختبر الأولين من لدن آدم- صلوات اللّه عليه- الى الآخرين من هذا العالم بأحجارٍ لاتضر ولاتنفع ولاتُبصِر ولاتَسمع، فجعلها بيته الحرام الذى جعله للناس قياماً. ثم وضعه بِاوْعَرِ بقاع الارض حجراً، واقلّ نتائق الدنيا مدراً، واضيق بطون الأودية قُطراً. بين جبال خَشِنَة و رمال دَمِثة و عيونٍ وَشِلةٍ و قرىً منقطعة، لايزكو بها خُفٌّ ولاحافر ولاظلف.
ثم امر آدم- عليهالسلام- و ولده ان يثنوا اعطافهم نحوه، فصار مثابة لمنتجع اسفارهم، و غاية لملقى رحالهم. تهوى اليه ثمار الافئدة من مفاوز قفار سحيقة، و مهاوى فجاج عميقة، و جزائر بحار منقطعة، حتى يهزّوا مناكبهم ذللًا يهلّلون لله حوله، و يرملون على اقدامهم شُعْثاً غُبْراً له.
قد نبذوا السرابيل وراء ظهورهم، و شوّهوا باعفاء الشعور محاسن خلقهم، ابتلاء عظيماً، و امتحاناً شديداً، و اختباراً مبيناً، و تمحيصاً بليغاً، جعله الله سبباً لرحمته، و وصلة الى جنّته.
و لو اراد سبحانه ان يضع بيته الحرام و مشاعره العظام بين جنّات و انهار و سهل و قرار، جمّ الاشجار دانى الثمار، ملتفّ البُنى، متصل القرى، بين برّة سمراء، و روضة خضراء، و ارياف مُحدقة، و عراصٍ مغدقة، و رياض ناضرة، و طرق عامرة، لكان قد صغر قدر الجزاء على حسب ضعف البلاء.
و لو كان الإساس المحمول عليها و الاحجار المرفوع بها، بين
زمرّدة خضراء، و ياقوتةٍ حمراء، ونور و ضياء، لخفف ذلك مصارعة الشك فى الصدور، ولوضع مجاهدة ابليس عن القلوب، و لنفى معتلج الريب من الناس، و لكن الله يختبر عباده بانواع الشدائد، و يتعبدهم بانواع المَجاهِدِ، ويبتليهِمْ بضروب المكاره، اخراجاً للتكبّر من قلوبهم، و اسكاناً للتذلل فى نفوسهم، و ليجعل ذلك ابواباً فُتُحاً الى فضله، و اسباباً ذللًا لعفوه». (1)
يعنى: مگر نمىبينيد خداوند گذشتهها و آيندههاى بشرى را با سنگهايى كه نه زيانمندند و نه سودمند و نه بينا و نه شنوا آزمايش كرد، اين سنگها را خانه محترم خود قرار داد، و آن را مايه استوارى مردم ساخت، سپس آن را در پر سنگلاخترين مكانها و بىگياهترين منطقه زمين، و كم فاصلهترين درّهها قرار داد، در ميان كوههاى ستبر، شنهاى فراوان، چشمههاى كم آب، آباديهاى گسسته از هم، كه نه شتر و نه اسب و گاو و گوسفند در آن فربه نمىشوند، سپس آدم- عليهالسلام- و فرزندانش را دستور داد كه به آن سمت گرايش نمايند، پس خانه خدا مركز تجمع و مقصود پايانى سفرهاى آنان شد، تا افراد از ژرفاى دل با شتاب از بين بيابانهاى دور و از درون درّههاى عميق و جزيرههاى درياهاى پراكنده و گسسته به آن روى آورند، تا به هنگام سَعْى نشانههاى خود را بجنبانند، و لااله الا الله گويان اطراف خانه خدا طواف نمايند، و با موهاى آشفته و بدنهاى پر گرد و غبار با پاهاى خود به سرعت حركت كنند، لباسهايى كه نشانه شخصيت است دور انداخته و با اصلاح نكردن موها قيافههاى خود را نازيبا كنند، اين آزمونى بزرگ، امتحانى شديد، و آزمايشى روشن، و پاكسازى و ناخالص زدايى رسايى است كه خداوند آن را سبب رحمت و رسيدن به بهشت قرار داد، اگر خداوند خانه محترمش و محلهاى انجام مناسك حج را در بين بوستانها و نهرها و سرزمينهاى پردرخت و پرثمر، مناطقى آباد و داراى خانه و كاخهاى بسيار و آباديهاى به هم پيوسته، در ميان گندمزارها و
1) خطبه 192.
باغهاى خرم و پر گل و گياه، در ميان بستانهاى زيبا و پرطراوت و پرآب، در وسط باغستانى بهجتزا، و جادههاى آباد قرار مىداد به همان نسبت كه آزمايش سادهتر بود پاداش نيز كمتر بود ...
در جاى ديگرى از نهجالبلاغه هنگام وصيت به حسنين- عليهماالسلام- و به عموم مردم پس از آسيب ديدنش توسط ابن ملجم مرادى ملعون مىفرمايد:
«واللّه اللّه فى بيت ربّكم، لاتخلّوه ما بقيتم فانّه ان ترك لم تناظروا». (1)
«خدا را، خدا را درباره خانه خدايتان در نظر بگيريد، تا زنده هستيد آن را ترك نكنيد؛ زيرا چنانچه كعبه ترك شود، شما مهلت داده نمىشويد.»
در نامهاى براى فرماندار خود در مكه به نام عبدالله بن عباس نوشتند: «اما بعد فاقم للناس الحج و ذكّرهم بايام الله و اجلس لهم العصرَيْنِ، فَافْتِ المستفتى، وعلّم الجاهل، و ذاكر العالم. ولايكن لك الى الناس سفيرٌ الالسانك ولاحاجب الا وجهك ... و مُرْ اهْلَ مكة الا يأخذوا من ساكن اجراً، فان اللّه سبحانه يقول: «سواء العاكف فيه و الباد» فالعاكف:
المقيم به، والبادى: الذى يحج اليه من غير اهله. وفقنا الله و اياكم لمحابّه والسلام»؛ (2)
«حج را براى مردم بپادار و آنها را به روزهاى خدايى يادآور باش. و تنها با زبان خود، مردم را دعوت كن (بدون واسطه) و جز خودت نگهبانى براى خود نداشته باش (تا مردم بتوانند مستقيم و آزادانه با تو حرف بزنند) ...
و به اهل مكه بگو هيچگونه اجر و مزدى از ساكنان (زائران) نگيرند؛ زيرا خداوند سبحان مىفرمايد: عاكف و بادى در آن برابر و يكسانند و مراد از «عاكف» همان اهل مكه و مراد از «باد» غير اهل مكه هستند كه به زيارت مىآيند. خداوند شما و ما را به دوست داشتنىهايش (اعمال صالح) موفق
بدارد، والسلام.»
سخنى انحرافى در بركت و هدايت كعبه
صاحب تفسير «المنار» درباره آيات بيّنات و بركت بيت مىگويد:
«بركت درآيه ناظر به بركتهاى ظاهرى و هدايت در آن ناظر به بركتهاى معنوى است و جهانيان از اين دو نعمت ظاهرى و باطنى در كنار كعبه برخوردارند، همچنين آيات بينات را نيز به امور عادى تطبيق مىكند؛ يعنى مقام ابراهيم و امنيت بيت جزو آيات بيّن و نشانههاى روشن است و منظور از مقام ابراهيم، مكانى است كه حضرت ابراهيم- عليهالسلام- در آن عبادت و نيايش كرد و مردم را به حق دعوت نمود. اما مقام ابراهيم سنگى نيست كه حضرت روى آن پا گذاشته و اثر آن مانده باشد، بلكه مقام ابراهيم؛ يعنى معبد ابراهيم. و اين كه قرآن مىفرمايد: «واتَّخِذوا من مقامَ ابراهيم مصلّىً» (1)يعنى در معبد ابراهيمِ خليل نماز بگزاريد. و آنچه را امام رازى و ديگران گفتهاند كه مقام ابراهيم عبارت از سنگى است كه حضرت خليل- ع- بر روى آن پاگذاشت و اثر پاى حضرت بر آن نقش بست، ثابت نشده است.
و اگر چنين باشد، احتمالًا پيش از اين كه به صورت سنگ درآيد، ماده ترى گِل مانند بوده است و حضرت خليل روى آن پاگذاشته، آنگاه اثر پاهايش بر روى آن مانده، سپس چسبندگى پيدا كرده و به صورت سنگ درآمده است و به صورت فعلى نمايان گشته است».
آنگاه ادامه مىدهد: «ثابت نشده كه در حَرَم حيوانات درنده كارى به حيوانات اهلى ندارند و كبوتران رم نمىكنند و علاوه بر آن در هر مكانى كه كسى كارى به حيوانات نداشته باشد، آنها احساس امنيت مىكنند (نظير مشاهد مشرفه و حرم ائمه- عليهمالسلام- زيرا كسى مزاحم آنها نيست و طبعاً آنها رم نمىكنند).
1) بقره: 125.
سپس مىگويد: اگر جبارى قصد ستمگرى داشت، خداوند او را سركوب و دماغش را خرد مىكند و در قيامت به عذابى دردناك گرفتار مىكند اما در دنيا چنين نيست؛ زيرا نه تنها در زمان حجاج ستمهايى به كعبه روا رفت، در زمان ما نيز بدتر از عصرِ حجاج انجام مىشود (اين همه سياستهاى ستمگرانه و استعمارانه، حضور بيگانگان در حجاز از اعمال حجاج بدتر است) (1)و چنين نيست اگر كسى در آنجا ستمى كرد، خدا او را ريشهكن سازد. زيرا ستمهاى فراوانى در حجاز شده و مىشود ولى خداوند همچنان مهلت داده است».
نقد سخن مذكور
لازم به يادآورى است موارد مذكور جزو آيات شمرده نشده تا ايشان بگويد: «كبوتر رم نمىكند؛ زيرا آنجا مأمن است» عمده همان جهات ديگر است كه حيوانات وحشى واقعاً كارى به حيوانات اهلى ندارند كه اگر ثابت شود، مطلبى است. و اما اين كه كبوترها بر بام كعبه نمىنشينند، مسلم نيست؛ زيرا گاهى ديده شده كه بر بام كعبه مىنشينند.
ليكن آنچه به عنوان آيت شمرده شده، اين است اگر كسى قصد تخريب كعبه را داشت، خدا به او مهلت نخواهد داد مثل جريان ابرهه اصحاب فيل كه معجزه و خارق عادت بود و اينگونه آثار، آثار تكوينى است كه بايد پابرجا بماند و كمترين سطح آيت بودن كعبه، آيت تكوينى بودن آن است كه هنوز امنيت در مكه هست و آن مردم سركشِ درنده را خداوند به گونهاى خاضع كرد كه درباره حرم، حرمت روا دارند و آيات: «واطعمهم من جوع و آمنهم من خوف» (2)و «أوَ لَم يروا أَنَّا جعلنا حرماً آمناً و يُتَخطَّفُ الناس من حولهم» (3)و «قالو ان نتبع الهدى معك نُتخطَّفُ من ارضنا او لم نمكن لهم حرماً آمِناً يجبى اليه ثمرات كِلّ شئ» (4)همه مربوط به عصر جاهليت و
قبل از تشريع امن است. پس اين حكم امن تشريعى- پس از اسلام آمده، ولى قرآن امنيتى را كه از زمان جاهليت تا زمان اسلام ادامه داشت، به عنوان سند ذكر مىكند. وگرنه همه اين آيات پس از ظهور اسلام آمده، اما همه آنها امنيت پيش از اسلام را گوشزد مىكند.
البته آيه: «و من يرد فيه بالحاد بظلم نذقه من عذاب اليم» (1)احتمالًا ناظر به كسى است كه در خصوص حرم و بيت برخورد ستمگرانه كند، خداوند او را به عذابى دردناك گرفتار مىكند نظير جريان ابرهه و يارانش كه به عذاب الهى گرفتار شدند. ولى كسى كه درحرم نسبت به مردم ستم كند، ممكن است خداوند در مدت كوتاهى او را نگيرد و به او مهلت دهد.
به عبارت ديگر مفاد اين آيه نظير مفاد آيه «انّ الذين يأكلون اموال اليتامى ظلماً انَّما يأكلون فى بطونهم ناراً» (2)است كه ناظر به منع تشريعى است چون هركس مال حرام مىخورد واقعاً در شكم خود آتش مىخورد.
ليكن در خصوص كسى كه مال يتيم را مىخورد، چنين تعبير شده است. زيرا يتيم مظلومى است كه هيچ پناهگاهى ندارد وگرنه درباره مال حرام كه مال يتيم نيز نباشد، اين حكم هست. همچنين درباره ظلم به افراد كه خداوند هر ستمگرى را به عذابى دردناك گرفتار مىكند. ليكن اگر ظرف ظلم، حَرَم باشد، خداوند قويتر و شديدتر انتقام مىگيرد.
در پايان اين بخش از آيات هنگامى كه شبهات اهل كتاب درباره حليت و حرمت طعام و قبله را پاسخ داد و اهميت كعبه و زيارت آن را بيان كرد مىفرمايد: «و من كفر فان الله غنى عن العالمين»؛ يعنى هر كسى كه سرباز زند و راه صحيح را پيش نگيرد به خود زيان زده است زيرا خداوند بىنياز از جهانيان است.
پىنوشتها:
حج يك عمل عبادى سياسى است كه هر جزئى از اجزاء آن داراى اسرارى است كه در آيات و روايات به آنها اشاره شده است و يا محققان بر آنها دست يافتهاند در اين مقاله به اسرار: «توجه به كعبه به هنگام نماز»، «استلام حجر به هنگام طواف و غيره»، «سعى ميان صفا و مروه» و «رمى جمرات» اشاره شده است.
*** همه پيامبران براى مبارزه با شرك، و بتپرستى برانگيخته شدهاند و كافى است كه به اين آيه توجه كنيم:
«و ما ارسلنا من قبلك من رسول الّا نوحى اليه انّه لا اله الا انا فاعبدون». (1)
اين آيه به روشنى مىرساند كه محو مظاهر هر نوع دوگانه پرستى در هر دوره، از اساسىترين وظايف پيامبران بوده است.
با توجه به اين اصل، در نماز و مراسم حج، كارهايى ديده مىشود كه در ظاهر با اصل توحيد سازگار نيست؛ مانند: توجه به كعبه در حال نماز كه سنگ و گل است، يا دست گذاشتن به «حجرالأسود» كه جمادى بيش نيست و يا سعى ميان دو كوه به نامهاى «صفا» و «مروه» و ... حال اين پرسش پيش مىآيد كه راز وظايف و اعمال چيست؟ و چه تفاوتى با كار بتپرستان دارد؟
پيش از اين كه اسرار اين اعمال را روشن سازيم، يادآور مىشويم كه اين سؤال سابقه ديرينه دارد. در زمان حضرت امامجعفرصادق- ع- ابن ابى العوجاء- رئيس مادىهاى عصر خود- با
1) انبيا: 25.
گروهى از همفكران خويش، به حضور امام صادق- ع- رسيد و به حضرتش چنين گفت: «سخنان من در محضر تو، رازى است كه نبايد به خارج درز كند.
هركسى حق دارد در مورد مشكل خود سؤال كند. آيا به من اذن مىدهى از شما سؤال كنم؟» امام صادق- ع- فرمود: هر چه مىخواهى بپرس. گفت: تا كى اين خرمن را مىكوبيد و به اين سنگ اشاره مىكنيد و اين خانه برافراشته از آجر و گل را پرستش مىنماييد و بسان شترى دور آن با جست و خيز طواف مىكنيد؟ من از آن جهت اين مطلب را از تو مىپرسم كه تو رئيس مذهب و بزرگ آن هستى و پدر تو پيامبر اسلام- ص- بنيانگذار آن بود.
امام صادق- ع- با منطق استوار و سخنان حكيمانه خود، پرده از روى اسرار و رازهاى برخى از مراسم حج برداشت. ما چكيده سخنان ايشان و ساير پيشوايان را كه پيرامون اين سؤالها وارد شده است، نقل مىكنيم:
هدف از نقل اين قسمت، اشاره به سابقه سؤال است، كه روشن شود اين پرسشها، از زمانهاى دور در اذهان وجود داشته است.
1- راز توجه به كعبه در حال نماز
برخلاف آنچه كه ابن ابى العوجاى، مادىِ عصر امام جعفر صادق- ع- مىانديشيد، هدف از توجه به كعبه در حال نماز، پرستش كعبه و يا سنگ و گِل نيست. همه نمازگزاران خدا را مىپرستند و همگى با وجود توجه به كعبه، به خداوند يكتا مىگويند: «اياك نعبد و اياك نستعين» علّت اين كه در نماز به كعبه توجه پيدا مىكنيم، اين است كه كعبه قديمىترين معبد و خانه توحيد است، كه به دست پيامبران بزرگ الهى براى اهل توحيد ساخته شده است، هيچ معبدى از نظر سابقه به پاى آن نمىرسد، چنانكه قرآن مىفرمايد:
«انَّ أَوّلَ بيتٍ وُضِع للناس لَلَّذى بِبَكةَ مباركاً و هدىً للعالمين». (1)
نخستين خانهاى كه براى مردم (و نيايش خداوند) قرار داده شده، در سرزمين مكه است كه پربركت و مايه هدايت جهانيان است.
آيين مقدس اسلام، براى ايجاد وحدت ميان نمازگزاران و همآهنگ ساختن صفوف نيايشگران واجب كرده است كه همگى نماز را به يك زبان بخوانند، و همگى در حالت نماز، به قديمىترين معبد متوجه شوند، تا از اين طريق وحدت آنان را در حال عبادت و پرستش نيز حفظ كرده باشد؛ يعنى در يك زمان ميليونها انسان يك سخن بگويند، و به يك نقطه متوجه گردند. و وحدت، يگانگى و همبستگى خود را آشكار سازند. بنابراين، توجه به اين معبد براى پرستش معبد نيست، بلكه رمز وحدت و مايه يگانگى در حال پرستش است.
مسلمانان در صدر اسلام، نمازها را با جماعت برگزار مىكردند. نماز جماعت از مستحبات مؤكد اسلام است. جمعى كه مىخواهند فريضهاى را با هم انجام دهند، بايد همگى به نقطه واحدى متوجه شوند، و در غير اين صورت انجام فريضه امكانپذير نخواهد بود.
پيامبر اسلام با تمام مسلمانان، تا مدتى به سوى «مسجدالاقصى»- كه آن نيز معبد الهى است- نماز مىگزاردند، ولى در هفدهمين ماه هجرت به عللى كه در جاى خود مذكور است، دستور داده شد كه مسلمانان هر كجا كه باشند، به مسجدالحرام كه در درون آن، كعبه قرار دارد، متوجه شوند.
خداى- عزّوجلّ- مىفرمايد: «فولّوا وجوهَكم شطره»؛ «رو به سوى مسجدالحرام كنيد». (2)
امام صادق- ع- معترض مادىِ عصرِ خود را به يكى از اسرار توجه به كعبه در حال نماز متذكر شد و گفت: اين خانهاى است كه خداوند جهان، به وسيله آن، بندگان خود را به عبادت و پرستش خود واداشته است و با امر
به اطاعت خود، آنان را به امتحان كشيده و كعبه را مركز پيامبران و قبله نمازگزاران قرار داده است.
2- چرا بر حجرالأسود دست مىگذاريم؟
از احاديث اسلامى استفاده مىشود، كه بناى كعبه، قبل از حضرت ابراهيم- ع- وجود داشته و بر اثر طوفان نوح- ع- ديوار آن فرو ريخته بود.
آنگاه كه ابراهيم مأمور شد كه نخستين معبد را نوسازى كند، به دستور الهى «حجرالأسود» را كه جزئى از كوه «ابوقيس» بود، در ميان ديوار كعبه قرار داد.
اكنون سؤال مىشود: چرا بر اين سنگ دست مىگذاريم؟ و هدف از اين عمل چيست؟ پاسخ آن اين است، كه دست گذاردن بر آن، يك نوع معاهده و پيمان بستن با حضرت ابراهيم است كه مانند قهرمان توحيد با هر نوع مظاهر شرك و بتپرستى مبارزه كنيم و از يكتا پرستى منحرف نگرديم و در تمام مظاهر زندگى از جاده توحيد دور نشويم.
بيعت با يك فرد، گاهى با دادن دست و فشردن آن انجام مىگيرد و گاهى با گرفتن گوشه لباس يك فرد، و احياناً به شكل ديگر است. در تاريخ مىخوانيم وقتى آيه «يا ايها النبى اذا جائك المؤمنات يبايعنك على ان لايشركن باللّه شيئاً» (1)نازل شد پيامبر دستور داد ظرف آبى آوردند و دست خود را در ميان آب گذارد، سپس دست مبارك را از آب بيرون آورد و فرمود:
هركس مىخواهد با من بيعت كند، دست خود را در ميان همين آب بگذارد، و بر مضمون آيه با من بيعت نمايد.
در اينجا بيعت با رسول خدا از طريق دست گذاردن بر چيزى انجام گرفت كه رسول خدا بر آن دست گذارده بود و جريان در استلام «حجرالاسود» نيز چنين است. هدف اين است كه با قهرمان توحيد و حضرت رسول گرامى، بر حفظ توحيد، بيعت كنيم. لذا امام صادق- ع-
1) ممتحنه: 12.
مىفرمايد: دست بر حجر بگذاريد و چنين بگوييد:
«أمانتي أدّيتها وَ ميثَاقي تعاهدتُه لتَشْهَد لى بالمؤافاة». (1)
«امانتى كه بر ذمه من بود (زيارت خانه خدا) ادا كردم و پيمان خود را برعهده گرفتم، تا روز جزا گواه بر وفادارى من باشى».
ابن عباس مىگويد: «دست گذاردن بر سنگ به منزله بيعت با رسول خدا است كه از ميان ما رفته است». (2)
بنابراين هدف از بوسيدن و دست گذاردن بر سنگ، مجسم ساختن يك پيمان قلبى است كه مركز آن روح و روان انسان است. در حقيقت، زائران خانه خدا با اين عمل، آن پيمان قلبى را به صورت امر ملموس و محسوسى درمىآورند.
امروز در بسيارى از كشورها، سربازان، پرچم كشور را مقدس شمرده و در برابر آن مىايستند و سوگند ياد مىكنند. بطور مسلّم، ماهيت پرچم جز چند متر پارچه چيز ديگرى نيست. ولى وقتى بصورت پرچم درآمد، رمز استقلال مملكت و تجليگاه اراده ملى و مردمى آن مىگردد. در اين موقع سرباز به جاى فشردن دست مردم و يا رهبران، به پرچم اشاره نموده و سوگند ياد مىكند. در بخش آينده پاسخ، خواهيد خواند كه هدف از برخى از مراسم حج، مجسم ساختن يك رشته واقعيتها است، واقعيتهايى كه از طريق اعمال حج، تجسم پيدا كرده و خود را نشان مىدهد.
3- هدف از سعى ميان صفا و مروه چيست؟
زائر خانه خدا يا سعى ميان دو كوه صفا و مروه، حالت مادر اسماعيل- هاجر- را مجسم مىكند، به گواهى تاريخ او بدون اين كه از رحمت خدا مأيوس شود، در آن بيابان بىآب و علف، هفت بار براى پيدا كردن آب ميان دو كوه، سعى كرد، سرانجام مشمول لطف الهى شد، و به مقصود خود رسيد و
با جوشش آب از زير پاى اسماعيل، او و فرزندش از تشنگى نجات يافتند.
از برخى احاديث استفاده مىشود كه شيطان در اين نقطه براى ابراهيم مجسم شده و او با سعى خود به تعقيب او پرداخت تا او را از ساحت قدس خانه خدا دور سازد. ما نيز با اين عمل، آن عمل معنوى را مجسم مىسازيم (1)همچنانكه با قربانى كردن گوسفند در بيابان منا، خاطره فداكارى حضرت ابراهيم را زنده نگاه مىداريم كه در راه خدا، از همه چيز- حتى از فرزند خود- گذشت.
4- هدف از رمى جمرات چيست؟
زائران خانه خدا در روزهاى دهم و يازدهم و دوازدهم، ستونهاى خاصى را در سرزمين منا (نزديك مكه) سنگسار مىكنند. در اين حال به ظاهر به نقطهاى سنگ مىزنند، ولى در باطن شيطان را رجم مىكنند.
احاديث اسلامى ماهيّت عمل را تشريح كرده و مىگويند: شيطان در هر سه نقطه در برابر ابراهيم مجسم شده و ابراهيم به عنوان ابراز تنفر از شيطان بر او سنگ زده است. عمل ابراهيم به عنوان سنت الهى در اعمال حج باقى مىماند.
زائران خانه توحيد، به عنوان ابراز تنفر از شيطان و شيطان صفتان، ابراهيموار، همان نقطهها را سنگباران مىكنند. و بدينوسيله تنفر خود را از هر موجود پليدى ابراز مىدارند. و تنفر از پليدى را كه يك امر معنوى و قلبى است، از اين طريق به صورت ملموس و محسوس درمىآورند.
امروز ملتهاى مستضعف و تحت ستم و سلطه، پرچم ابرقدرتها را به آتش مىكشند، پرچم، جز چند متر پارچه رنگ شده، چيزى نيست. ولى مردم براى ابراز خشم نسبت به فجايع ابرقدرتها، نشانهاى آنها را به آتش مىكشند، گويى خود آنها را به آتش كشيده و نابود كردهاند، حداقل اين عمل
1) وسائل الشيعه، ج 9، ابواب سعى، حديث 12، ص 513.
اظهار تنفر شديدى از آنها است.
خلاصه اگر كسى در تاريخ فرائض حج دقت كند، اين حقيقت را لمس مىكند كه بسيارى از اين اعمال، براى مجسم كردن يك رشته خاطرات سازنده از زندگى ابراهيم- ع- و امور معنوى و اخلاقى است كه با يك سلسله كارها به صورتِ «سمبليك» انجام مىگيرد، و هدف هرگز پرستش سنگ و گِل و كوه نيست.
پىنوشتها:
در ميان تمام بقاع روى زمين، جايگاهى شريفتر و گرامىتر از كعبه و مسجدالحرام وجود ندارد و بخاطر همين شرافت ويژه است كه آنجا قبلهگاه مسلمانان جهان و قطب و مركز دايرههاى بزرگ انسانى در اوقات معينى از روز است و هم كانون گرم و مطاف حاجيان و راهيان ديار يار است كه با شوق تمام گرداگرد خانه خدا، كه خانه مردم است، دور مىزنند و نمايشى عظيم و ديدنى از عشق و عاشق و معشوق را نشان مىدهند.
كعبه و مسجدالحرام به سبب داشتن اين عظمت بىنظير، در فقه اسلامى احكام ويژهاى دارد كه هيچيك از مساجد ديگر، آن احكام را ندارند و گاهى هم احكامى دارد كه تنها مسجد النبى با آن شريك است و در يك
مورد هم مسجد كوفه و حائر حسينى با آن شركت دارند.
ما بخواست خدا در اين مقال، احكام فقهى ويژهاى را كه اختصاص به «كعبه»، «مسجدالحرام» و «حرم» دارد شرح خواهيم داد و البته در ميان اين احكام، در سه مورد مسجد النبى و در يك مورد مسجد كوفه و حائر حسينى نيز با آن شركت دارند كه مانع از اختصاصى بودن حكم براى مسجد الحرام، در مقابل مساجد و بقاع ديگر نيست.
احكام فقهى ويژه كعبه و مسجدالحرام و مكه و حرم عبارتند از:
1- وجوب احرام براى دخول به مسجد الحرام و مكّه.
2- عدم جواز قصاص كسى كه به مسجد الحرام پناه برده است.
3- جواز قصر و اتمام براى مسافر در مسجد الحرام.
4- حرمت اخذ لقطه از حرم.
5- عدم جواز عبور جنب و حايض از مسجدالحرام.
6- حكم ساختن بنايى مرتفعتر از كعبه.
7- حكم تنجيس كعبه و مسجدالحرام.
8- حرمت خارج كردن سنگريزه و خاك از مسجد الحرام.
9- عدم جواز صيد در حرم.
10- كراهت مجاورت در مكه.
11- كراهت خواندن نماز يوميه در داخل كعبه.
12- فضيلت مخصوص نماز در مسجد الحرام.
13- عدم جواز مضايقه و سختگيرى منازل مكه، براى حاجيان.
14- عدم جواز ورود غير مسلمان به مسجدالحرام و مكّه.
و اينك تفصيل مطلب:
1- وجوب احرام براى دخول به مسجدالحرام و مكّه
براى كسىكه وارد مكه و مسجدالحرام مىشود، واجب است كه در يكى از مواقيت، احرام حج يا عمره ببندد و با حالت احرام وارد شود، خواه در ماههاى حج باشد و يا ماههاى ديگر سال. البته اين حكم استثناهايى دارد كه خواهيم آورد.
اين حكم در ميان فقهاى شيعه، اتفاقى بوده و خلاف آن از هيچكس نقل نشده است. صاحب مدارك و صاحب جواهر ادعاى اجماع كردهاند. (1)همچنين روايات متعددى كه بسيارى از آنها صحيحه يا حسنه است، دلالت بر وجوب احرام دارد كه از جمله آنهاست:
عن محمد بن مسلم قال: «سألت أبا جعفر- عليه السلام- هل يدخل الرجل مكة بغير احرام؟ قال: لا الّامريضاً أو من به بطن.» (3)محمد بن مسلم مىگويد: «از امام باقر- عليه السلام- پرسيدم آيا شخص مىتواند بدون احرام وارد مكه شود؟ فرمود: نه مگر مريض يا مبطون باشد.»
عن عاصم بن حميد قال: «قلت لأبى عبداللّه: يدخل الحرم أحدِ الّا محرماً؟ قال: لا الّا مريض أو مبطون.»
عاصم مىگويد: «به امام صادق گفتم: كسى كه محرم نيست مىتواند داخل حرم شود؟ فرمود: نه مگر مريض يا مبطون باشد.»
طبق اين روايات، ورود به مكه و حرم، بدون احرام ممنوع است و
كسى كه وارد مكه مىشود حتماً بايد در حال احرام باشد.
چند گروه از اين حكم كلّى استثنا شدهاند:
الف- مريض و مبطون؛
بطورى كه در دو روايت (از سه روايت) بالا ديديم، به مريض و مبطون اجازه داده شده كه بدون احرام وارد مكه شوند، اما در بعضى از روايات آمده است كه مريض هم بايد با حال احرام وارد مكه شود:
عن رفاعة بن موسى قال: «سألت أبا عبدالله- عليه السلام- عن رجل به بطن و وجع شديد يدخل مكه حلالا؟ قال: لايدخلها الامحرماً». (1)رفاعه مىگويد: «از امام صادق درباره شخصى كه ناراحتى شكم و درد شديد دارد پرسيدم، آيا مىتواند بدون احرام وارد مكه شود؟ فرمود: داخل نشود مگر در حال احرام».
عن رفاعة بن موسى عن أبى عبداللّه قال: «سألتُهُ عن الرّجل يعرض له المرض الشديد قبل أن يدخل مكة، قال: لايدخلها الا بأحرام.» (2)رفاعه از امام صادق نقل مىكند كه: «از او پرسيدم درباره شخصى كه پيش از ورود به مكه، مرض شديدى بر وى عارض مىشود، فرمود: وارد مكه نشود مگر با احرام».
در اين دو روايت- كه ظاهراً يك روايت با دو سند و متن است- براى مريض اجازه داده نمىشود كه بدون احرام وارد مكه شود.
شيخ حرّ عاملى براى جمع ميان اين روايت و رواياتى كه قبلًا خوانديم- كه در آنها به مريض اجازه ورود به مكه بدون احرام داده شده بود- فرموده است: «اين روايات حمل بر استحباب مىشود؛ يعنى مريض و مبطون هرچند مجاز هستند كه بدون احرام وارد مكه شوند، اما مستحب است كه بهرحال با حال احرام وارد شوند.»
در ذيلى كه بر روايت اول رفاعه در مدارك الاحكام آمده، (ولى در
وسائل نيامده است) اين جمله اضافه شده كه قال: «و يحرمون عنه» (1)امام فرمود: «از طرف مريض احرام بسته شود». طبق اين ذيل، درست است كه مريض و مبطون مجاز هستند بدون احرام وارد شوند؛ ولى بايد نايب بگيرند و از طرف آنها كسى ديگرى احرام ببندد. ولى با توجه به مجموع روايات؛ بخصوص رواياتى كه مريض و مبطون را از اين حكم استثنا كرده، قول به استحباب احرام براى آنها قول اقربى است و نيابت گرفتن لازم نيست؛ بخصوص اين كه اصل حكم، حكمى بر خلاف اصل است كه به قدر متيقّن بسنده مىشود.
ب- كسى كه براى جنگ وارد مكه مىشود؛
يكى ديگر از موارد استثنا، موردى است كه كسى براى جنگ و دفع دشمن، وارد مكه مىشود، در چنين صورتى لازم نيست كه احرام ببندد، بلكه بدون احرام هم مىتواند وارد مكه شود. (2)مستند اين فتوا رواياتى است دائر بر اين كه پيامبر خدا و سپاه او، در روز فتح مكه، بدون احرم و با كلاه خود وارد مكه شدند. از جمله اين روايت:
قال رسول اللّه- صلى الله عليه وآله- يوم فتح مكّة: «ان اللّه حرّم مكة يوم خلق السّموات والأرض و هى حرام الى أن تقوم الساعة لم تحلّ لأحد قبلى و لا تحلّ لأحد بعدى و لم تحلّ لى الّا ساعة من نهار.» (3)پيامبر خدا- ص- روز فتح مكه فرمود: «خداوند مكه را از روزىكه آسمانها و زمين را آفريد، حرام قرار داد و تا روز قيامت همچنان حرام باقى خواهد ماند، نه براى كسى پيش از من و نه براى كسى بعد از من حلال نشده ونخواهد شد و براى من نيز حلال نشد مگر پاسى از روز.»
با اين روايت و دو روايت ديگر به همين مضمون هستند و هر سه مربوط به فتح مكه مىباشند، استدلال كردهاند بر اين كه: «مىتوان براى جنگ، بدون احرام وارد مكه شد.»
بنظر مىرسد كه اين استدلال ناقص باشد؛ زيرا اولًا معلوم نيست كه اين روايات مربوط به مسأله مورد نظر باشد، به احتمال قوى اين روايات در مورد حلال و حرام بودن جنگ در مكه است كه پيامبر از حرام بودن آن تا روز قيامت خبر مىدهد و تنها ساعتى از روز را استثنا مىكند كه خود با سپاهش وارد مكه شدند. و ثانياً اگر حلّيتى باشد، تنها در ساعتى از روز؛ آنهم براى پيامبر بوده، و بنابر اين مضمون اين روايات از باب: «قضيةٌ فى واقعة» است و نبايد آن را به عموم سريان داد؛ بخصوص اين كه خود پيامبر در اين روايات تصريح مىكند كه براى كسى پس از من حلال نشده است.
بنابر اين نمىتوان با اين روايات به مورد استثنا استدلال كرد، فقط مىتوان از باب «عسر و حرج» وارد شد و اين كه اگر سربازان اسلامى ملزم به احرام بستن و انجام مناسك حج باشند، كارآيى لازم را در جنگ با دشمن از دست مىدهند و از اين جهت بگوييم كه براى آنها احرام بستن لازم نيست.
ج- كسى كه بطور مكرر به حرم رفت و آمد دارد؛
افرادى كه شغل آنها بگونهاى است كه بطور مكرر وارد مكه شده از آن خارج مىشوند؛ مانند كسى كه از خارج حرم هيزم و بوته جمع مىكند و در داخل شهر مكه به فروش مىرساند، لازم نيست كه براى هر بار ورود به مكه احرام ببندد. (1)مستند اين فتوا روايت زير است:
عن رفاعة بن موسى قال: «و قال أبو عبدالله- عليه السلام-: ان الحطابة و المجتلبة اتوا النبى- ص- فسألوه فاذن لهم أن يدخلوا حلالا.» (2)«هيزم جمعكنها و كسانى كه كالا حمل مىكنند، خدمت پيامبر آمده از آن حضرت درخواست نمودند كه بدون احرام وارد مكه شوند و آن حضرت به آنها اجازه داد.»
به گفته صاحب جواهر: ظاهر اين است كه ذكر «حطابه» و «مجتلبه» به عنوان مثال است و اين حكم شامل تمام كسانى است كه به
هر دليل، بطور مكرر وارد مكه و يا از آن خارج مىشوند. (1)ولى صاحب مدارك گفته است كه اولى اقتضا و اكتفا نمودن به مورد نص است (2)به نظر مىرسد كه نظر صاحب جواهر درست باشد؛ چون معيار عسر و حرج است و اذن پيامبر به آنها براى همين معنا بوده است و هركجا كه عسر و حرج باشد، حكم آنجا را مىگيرد. اگر چه رعايت احتياط لازم است.
د- كسى كه پيش از تمام شدن ماه از مكه خارج شود؛ براى كسى كه با احرام وارد مكه شد و مناسك را انجام داد، اگر پيش از تمام شدن ماه از مكه خارج و سپس به آن داخل شود، لازم نيست كه احرام ببندد. اين حكم نيز اجماعى است و رواياتى بر آن دلالت دارد.
عن أبى عبداللّه- عليه السلام- فى الرجل يخرج فى الحاجة من الحرم، قال: «ان رجع فى الشهر الذى خرج فيه، دخل بغير احرام. فان دخل فى غيره دخل باحرام». (3)امام صادق- عليه السلام- درباره شخصى كه بخاطر حاجتى از حرم خارج مىشود، فرمود: «اگر در همان ماهى كه خارج شده برگردد، بدون احرام وارد مىشود و اگر در غير آن ماه برگردد بايد با احرام باشد.»
عن ابى عبداللّه- عليه السلام- «انه خرج الى الربذه يشيّع اباجعفر، ثم دخل مكة حلالا». (4)از امام صادق- عليه السلام- است كه آن حضرت از مكه به ربذه رفت تا فرزندش امام باقر را بدرقه كند سپس وارد مكه شد در حالى كه احرام نبست.
عن ابى عبداللّه فى الرجل يخرج الى جدّة فى الحاجة قال: «يدخل مكة بغير احرام». (5)امام صادق درباره مردى كه به سبب احتياجى از مكه به جدّه رفت، فرمود: «بدون احرام وارد مكه شود.»
البته روايت دوم و سوم حمل شده بر اين كه شخص پيش از تمام شدن ماه، از مكه خارج شده سپس برگشته است.
مطلبى كه در اينجا قابل بررسى است اين است كه: منظور از ماه چيست؟ آيا منظور «دوازده ماه قمرى» است به اين معنا كه در هر يك ماه قمرى، تنها يك احرام بسته مىشود؟ و يا منظور گذشتن «سىروز» از وقتى است كه احرام بسته است؟ شهيد ثانى كه اين مسأله را مطرح مىكند مىگويد: منشأ اشكال اطلاق نصوص است، و اين كه در روايت احتمال هر دو وجه مىرود و سپس وجه دوم را قوى مىداند. (1)اما ظاهر عبارت حديث اوّل كه در اين مسأله نقل كرديم، دلالت بر وجه اول دارد؛ زيرا كلمه «الشهر» كه داراى «الف» و «لام» است، بيشتر به ماههاى دوازدهگانه دلالت دارد تا گذشتن سى روز.
عبارت شيخ در نهايه نيز به همين صورت است و ظاهر در وجه اول مىباشد. او مىگويد: «فان خرج من مكة بغير احرام ثم عاد فان كان عوده فى الشهر الذى خرج فيه لم يضرّه ان يدخل مكة بغير احرام ...» (2)«اگر از مكه بدون احرام خارج شود و سپس برگردد؛ اگر بازگشت او در همان ماهى باشد كه در آن خارج شده است، ضرر ندارد كه بدون احرام وارد مكه شود.»
2- قصاص كسى كه به مسجد الحرام پناهنده شده جايز نيست
كسى كه جنايتى كرده و بايد قصاص شود، يا كارى انجام داده كه موجب حدّ است و بايد بر او حدّ جارى شود؛ اگر به حرم پناهنده شده باشد در داخل حرم نمىتوان او را قصاص كرد و يا بر او حد جارى ساخت، او در امان است، بلكه از لحاظ غذا و آب در مضيقه و سختى قرار مىگيرد تا ناچار شده،
از حرم خارج شود، آنگاه حدّ يا قصاص اجرا مىگردد.
اين حكم از نظر علماى شيعه اتفاقى است و كسى در آن ترديد نكرده و گروهى از علما بر اين حكم ادعاى اجماع نيز نمودهاند. (1)«محل امن» بودنِ حرم، از آيات و اخبار هم مستفاد مىشود:
خداوند در قرآن كريم مىفرمايد: «و من دخله كان آمنا»؛ (2)«هر كس وارد آنجا شود، در امنيت قرار مىگيرد.»
همچنين روايات متعددى در اينباره داريم كه از جمله آنهاست:
عن الحلبى عن أبى عبداللّه- عليه السلام- قال: «سألته عن قول اللّه- عزّ و جلّ-: «و من دخله كان آمنا» قال: اذا أحدث العبد فى غير الحرم جناية ثم فرّ الى الحرم لم يسع لأحد أن يأخذه فى الحرم ولكن يمنع من السوق و لايبايع ولايطعم و لايسقى و لايكلم فانه اذا فعل ذلك يوشك ان يخرج فيؤخذ و اذاجنى فى الحرم جناية اقيم عليه الحد فى الحرم؛ لانه لم ير للحرم حرمة». (3)حلبى مىگويد: «از امام صادق- ع- آيه «و من دخله كان آمنا» را پرسيدم، فرمود: وقتى شخصى در بيرون حرم جنايتى كرد و به حرم فرار نمود، كسى حق ندارد كه در حرم او را دستگير نمايد، ولى از بازار و خريد و فروش طعام و آب منع مىشود و كسى با او حرف نمىزند، وقتى چنين شد ناگزير به زودى از حرم بيرون مىآيد و دستگير مىشود. و اگر در خود حرم جنايتى كرد در همانجا حد بر او جارى مىشود؛ زيرا كه او حرمتى براى حرم نگذاشته است».
عن حفص بن البخترى قال: «سألت أبا عبدالله- عليه السلام- عن الرجل يجنى الجناية فى غير الحرم ثم يلجأ الى الحرم أَيُقام عليه الحد؟ قال: لا ولايطعم و لايسقى و لايكلم و لايباع فانه اذا فعل ذلك به يوشك ان يخرج فيقام عليه الحد و اذا جنى فى الحرم جناية اقيم عليه
الحد فى الحرم لأنه لم ير للحرم حرمة». (1)
حفص مىگويد: از امام صادق درباره شخصى كه در غير حرم جنايت كرده و به حرم پناه برده است، پرسيدم كه آيا حد بر او جارى مىشود؟ فرمود: نه بلكه به او طعام و آب داده نمىشود و كسى با او سخن نمىگويد و با او خريد و فروش نمىشود، وقتى چنين شد اميد است كه او از حرم خارج شود، پس حد بر او جارى گردد. اما اگر در خود حرم جنايت كرد همانجا حد بر او جارى مىشود چون او حرمتى براى حرم قائل نشده است.»
عن معاوية بن عمار قال: «سألت أبا عبدالله- عليه السلام- عن رجل قتل رجلًا فى الحِلّ ثم دخل الحرم؟ قال: لايقتل ولايطعم و يسقى و لايباع و لايؤذى حتى يخرج من الحرم فيقام عليه الحد. قلت: فما تقول فى رجل قتل فى الحرم او سرق؟ قال: يقام عليه الحد فى الحرم صاغراً؛ لأنه لم ير للحرم حرمة ...» (2)معاوية بن عمار مىگويد: «از امام صادق- عليه السلام- درباره شخصى كه انسانى را در بيرون حرم كشته و داخل حرم شده است پرسيدم، فرمود: كشته نمىشود اما به او طعام و آب داده نمىشود و كسى با او معامله نمىكند و به او اذيت هم نمىشود تا اينكه از حرم خارج شود و حد بر او جارى گردد. گفتم: چه مىفرمايى درباره كسى كه در حرم قتل يا سرقت انجام داده؟ فرمود: در حرم بر وى حدّ جارى مىشود در اين صورت او تحقير شده است؛ زيرا كه او حرمتى براى حرم نگذاشته است.»
بطورى كه ملاحظه مىفرماييد اين روايات به روشنى دلالت بر مطلوب دارند و در اين باره روايات ديگرى هم وجود دارد كه ما به جهت رعايت اختصار آنها را نياورديم. بنابر اين حكم مسأله؛ چه از نظر فتواى علما و چه از نظر آيات و روايات معلوم و واضح است. چيزى كه در اينجا مورد اختلاف است و بايد بررسى شود، اين است كه: آيا اين حكم اختصاص به
مسجد الحرام دارد، يا حرم پيامبر و ائمه و مشاهد شريف نيز داخل در اين حكم هستند؟
شيخ طوسى مىگويد: مشاهد ائمه نيز در اين حكم مانند مكه است. (1)و محقق حلى نيز اين سخن شيخ را تحسين كرده است (2)اما شهيد ثانى و صاحب جواهر اين سخن را نپذيرفتهاند و گفتهاند كه دليلى بر آن وجود ندارد. (3)تنها دليلى كه بر آن ذكر شده، اين است كه اين مشاهد از حرم شريفتر هستند و از علّامه نقل شد كه منظور از مشهد تمامى شهر است تا چه رسد به صحن شريف و روضه منوره (4)و صاحب حدائق اين الحاق را رد كرده و دليل آنرا تضعيف نموده است. (5)به نظر مىرسد كه تعميم حكم مشاهد مشرفه درست نيست؛ زيرا دليل حكم، مختص به حرم است و ما نمىتوانيم در چنين حكمى كه برخلاف اصل است از مورد دليل تعدّى كنيم، آيا اين يك نوع قياس و حتى استحسان نيست؟
3- جواز قصر و اتمام براى مسافر
مسافرى كه وارد مكه شده است اگر چه قصد اقامت ده روز هم نكرده باشد، مىتواند در مسجد الحرام نماز خود را تمام بخواند و همينطور است نماز در مسجد النبى و مسجد كوفه و حائر حسينى. اين حكم در ميان علماى شيعه، از شهرت بسيارى برخوردار است و صاحب مفتاح الكرامه از چند نفر نقل اجماع كرده و تنها از صدوق نقل خلاف نموده است. (6)روايات در اين مسأله به ظاهر مختلف و متعارض است و مىتوان آنها را به سه دسته تقسيم كرد:
1- رواياتى دلالت مىكند بر اين كه مسافر بايد نماز خود را در آن چهار مكان تمام بخواند. چند مورد از آن را مىآوريم:
1) شيخ طوسى، النهاية فى مجرد الفقه و الفتاوى، ص 756.
2) محقق حلى، نكت النهاية، چاپ شده در مجموعه الجوامع الفقهيه ص 463.
3) مسالك الافهام، ج 2، ص 342؛ جواهر الكام، ج 41، ص 345.
4) مبانى تكملة المنهاج، ج 2، ص 184.
5) شيخ يوسف بحرانى، الحدائق الناضرة، ج 17، ص 345.
6) سيد محمد جواد عاملى، مفتاح الكرامه، ج 3، ص 490.
عن حماد بن عيسى، عن أبى عبدالله- عليه السلام- انّه قال: «من مخزون علم اللّه الإتمام فى اربعة مواطن؛ حرم اللّه و حرم رسوله و حرم اميرالمؤمنين و حرم الحسين- عليهمالسلام-. (1)حماد بن عيسى از امام صادق نقل كرده كه آن حضرت فرمود: از اسرار پوشيده علم خدا، تمام خواندن نماز است در چهار مكان؛ حرم خدا، حرم پيامبر، حرم اميرالمؤمنين و حرم حسين- عليهمالسلام-.
عن عبدالرحمن بن الحجاج قال سألت أبا عبدالله عن التمام بمكة و المدينة فقال: اتمّ و ان لم تصلّ فيها الّا صلاة واحدة. (2)عبدالرحمن بن حجاج مىگويد: از امام صادق درباره تمام خواندن نماز در مكه و مدينه پرسيدم، فرمود: «نماز را تمام بخوان اگر چه بيش از يك نماز در آنجا نخوانى.»
عن زياد القندى قال ابوالحسن عليه السلام: «يا زياد احب لك ما احبّ لنفسى و اكره لك ما اكره لنفسى، اتم الصلوة فى الحرمين و بالكوفة و عند قبر الحسين». (3)
زياد قندى مىگويد: امام موسى بن جعفر- ع- فرمود: «اى زياد آنچه كه بر خود مىپسندم بر تو نيز مىپسندم و آنچه كه برخود مكروه مىدارم بر تو نيز مكروه مىدارم. نماز را در حرمين و كوفه و كنار قبر حسين (ع) تمام بخوان.»
2- رواياتى دلالت دارد بر اين كه مسافر بايد نماز خود را در حرمين شريفين قصر بخواند كه از جمله آنهاست:
مدينه پرسيدم كه آيا قصر است يا تمام؟ امام فرمود: مادامى كه ده روز قصد اقامه نكردهاى نماز را قصر بخوان».
3- رواياتى كه دلالت بر تخيير ميان قصر و اتمام مىكند. از جمله آنهاست:
عن على بن يقطين عن ابى الحسن- عليه السلام- فى الصلاة بمكة، قال: من شاء اتم و من شاء قصّر. (2)على بن يقطين از امام كاظم- ع- درباره نماز در مكه نقل مىكند كه فرمود: «هر كس بخواهد تمام مىخواند و هركس بخواهد قصر مىكند.»
عن الحسين بن مخترا عن أبى ابراهيم قال: «قلت له: انّا اذا دخلنا مكة و المدينة نتم او نقصّر؟ قال: ان قصّرت فذلك و ان اتممت فهو خير تزداد.» (3)حسين بن مختار مىگويد به امام كاظم- ع- عرض كردم: «ما وقتى داخل مكه يا مدينه شديم، نماز را تمام بخوانيم يا قصر؟ فرمود: اگر قصر بخوانيد همانست و اگر تمام بخوانيد پس آن خيرى است كه افزودهايد.»
اكنون كه نمونههاى از روايات باب را خوانديم، بايد ديد كه علاج ميان اين سه دسته از روايات چيست؟ مرحوم شيخ صدوق روايات قصر را گرفته و روايات اتمام را حمل بر اقامه ده روز كرده و روايات تخيير را حمل بر
تخيير ميان قصد اقامت ده روز و يا عدم آن كرده است. (1)اما انصاف اين است كه روايات باب را نمىتوان بدينگونه توجيه كرد و لذا اكثريت قاطع علماى شيعه، نظر شيخ صدوق را نپذيرفتهاند و بالإتفاق نظر به تخيير دادهاند و ميان رواياتى كه امر به «اتمام» داشت و همچنين روايات مقابل آنها كه امر به «قصر» مىكرد، بدينگونه جمع كردهاند و روايات تخيير را قرينه اين جمع گرفتهاند.
مرحوم آيةالله حكيم در مقام جمع ميان روايات گفته است: حكم اوّلى تخيير است ولى گاهى عنوانى عارض مىشود كه يكى از دو طرف تخيير، تعيّن پيدا مىكند (2)و مرحوم آيةالله خويى مىگويد: بايد روايات قصر را حمل بر تقيه و روايات اتمام را حمل بر افضليت آن كنيم تا ميان اين روايات و راويات تخيير جمع كرده باشيم. (3)مطلب ديگر اين كه آيا مورد حكم مسجدالحرام است و يا شهر مكه؟ با توجه به روايات باب با اطمينان مىتوان گفت كه موضوع آن شهر مكه است هرچند كه احتياط اقتضا مىكند كه به مسجد الحرام اكتفا كنيم.
در اينجا توجه خوانندگان را به چند فتوا از مراجع معاصر جلب مىكنيم:
امام خمينى- قدّس سرّه- فتوا دادهاند بر اين كه: مسافر در مسجدالحرام و مسجدالنبى مخير ميان قصر و اتمام است ولى در شهر مكه و مدينه احتياط در اتمام مىباشد. (4)
آيةالله گلپايگانى- قدس سره- حكم به مسجدين را به شهر مكه و مدينه تعميم داده و اتمام در آن دو شهر را جايز مىداند. (5)
و آيةالله خويى- قدس سره- نيز حكم تخيير را به دو شهر مكه و مدينه تعميم مىدهد. (6)
4- حرمت اخذ لقطه از حرم
بطورى كه مىدانيم لقطه مالى است كه از كسى گم شده و كس ديگرى آنرا پيدا كرده است. حكم اوّلى در لقطه اين است كه انسان مىتواند مال گم شده را بردارد و تا يكسال آنرا پيش خود نگهدارد و همهجا اعلام كند. اگر صاحبش پيدا نشد مىتواند آنرا صدقه بدهد و مىتواند آنرا تملك كند.
اما لقطه حرم و مالى كه در حرم پيدا شده است حكم ديگرى دارد و آن اين كه انسان نبايد به آن دست بزند و بردارد. اخذ لقطه در حرم، حرام است و اگر احياناً كسى لقطه را در حرم برداشت براى هميشه ضامن مىشود و پس از گذشت يكسال بايد آنرا از طرف صاحب مال تصدّق بدهد و هر وقت صاحب مال پيدا شد بايد بمقدار مالش به او بپردازد.
شيخ طوسى و ابن ادريس و شهيد اول در اين مسأله همانگونه كه گفتيم فتوا دادهاند. (1)مستند اين فتوا روايات متعددى است كه از ائمه اطهار- عليهم السلام- نقل شده است؛ از جمله:
عن الفضيل بن يسار قال: «سألت أباجعفر- عليه السلام- عن لقطة الحرم؟ فقال: لاتمس ابداً حتّى يجيئ صاحبها فيأخذها. قلت: فان كان مالًا كثيراً؟ قال: فان لم يأخذها الّا مثلك فليعرفها.» (2)فضيل بن يسار مىگويد: «از امام باقر- عليه السلام- درباره لقطه حرم پرسيديم. فرمود: هرگز دست به آن نزن تا صاحبش بيايد و آنرا اخذ كند، گفتم: اگر مال زيادى باشد؟ فرمود: اگر آنرا اخذ نكند مگر كسى مانند تو، پس بايد آنرا اعلام نمايد.»
عن على بن حمزة قال: «سألت العبد الصالح عن رجل و جد دِيناراً فى الحرم فاخذه؟ قال: بئس ما صنع ما كان ينبغى له ان يأخذه قلت:
ابتلى بذلك، قال: يعرفه قلت: فانّه قد عرّفه فلم يجد له باغياً، قال: يرجع
الى بلده فيتصدق به على اهل بيت من المسلمين؛ فان جاء طالبه فهوله ضامن.» (1)على بن حمزه مىگويد: «از امام كاظم پرسيدم در مورد مردى كه دينارى را در حرم پيدا كرده و آنرا برداشته است. فرمود: چه كار بدى كرده است! نبايد آنرا برمىداشت. گفتم: به اين كار مبتلا شده. فرمود: بايد آنرا اعلام كند. گفتم: اين كار را كرده ولى صاحب آنرا نيافته است فرمود: به شهر خود برمىگردد و آنرا به خانوادهاى از مسلمانان صدقه مىدهد و هر وقت صاحب آن آمد او ضامن است.»
ابراهيم از امام صادق- عليه السلام- نقل مىكند كه فرمود: «لقطه بر دو قسم است؛ يكى لقطه حرم است كه بايد تا يكسال آنرا معرفى و اعلام كنى اگر صاحبش پيدا شد كه هيچ وگرنه آنرا صدقه مىدهى. ديگرى لقطه غير حرم است كه تا يكسال معرفى مىكنى و اگر صاحبش را نيافتى مانند مال خود تواست.»
5- عدم جواز عبور جنب و حائض از مسجد الحرام
براى كسى كه جنب يا حايض شده است، نشستن و بطور كلى درنگ كردن د ركليه مساجد حرام است ولى عبور كردن از مساجد جايز است مگر مسجد الحرام و مسجد النبى كه حتى عبور كردن از اين دو مسجد براى او حرام است. اين حكم نيز ميان علماى شيعه اتفاقى است و در چندين كتاب معتبر فقهى؛ مانند «غنيه»، «معتبر»، «مدارك» و «تذكره» بر آن ادعاى اجماع شده است ولى ظاهر عبارت شيخ صدوق و شيخ مفيد، جواز عبور از
مسجد الحرام و مسجد النبى است. (1)شيخ طوسى در مبسوط كلامى دارد كه ظاهر آن مكروه بودن عبور از دو مسجد است (2)ولى همو در نهايه حكم به حرمت داده است. (3)بهرحال اگر هم اين مسأله در ميان قدما اجماعى نباشد، در ميان متأخرين اجماعى است و از كسى نقل خلاف نشده است. اين فتوا مطابق با روايات متعددى است كه از حضرات معصومين- عليهم السلام- نقل شده است؛ از جمله:
عن جميل قال: «سألت ابا عبدالله- عليه السلام- عن الجنب يجلس فى المساجد؟ قال: لا. ولكن يمر فيها كلّها الّا المسجد الحرام و مسجد الرسول- صلى الله عليه وآله-». (4)جميل مىگويد: «از امام صادق- ع- درباره جنب پرسيدم كه آيا مىتواند در مساجد بنشيند؟ فرمود: نه، امّا مىتواند از آنها عبور كند، مگر مسجد الحرام و مسجد پيامبر.»
عن محمد بن مسلم قال: «قال ابوجعفر- عليه السلام- (فى حديث الجنب و الحائض) و يدخلان المسجد مجتازين و لايقعدان فيه و لايقربان المسجدين الحرمين.» (5)محمد بن مسلم مىگويد: امام باقر در حديثى درباره جنب و حايض فرمود: آنها در حال عبور مىتوانند به مسجد وارد شوند ولى نمىتوانند بنشينند اما به دو مسجدى كه حرم هستند (يعنى مسجدالحرام و مسجد النبى) نمىتوانند نزديك شوند.
مسأله ديگرى كه فقها بدنبال اين مسأله عنوان مىكنند، اين است كه اگر شخصى در يكى از دو مسجد معهود (مسجد الحرام و مسجد النبى) خوابيد و محتلم شد او بايد پس از بيدار شدن بلافاصله تيمّم كند و از مسجد خارج شود ولى در مساجد ديگر تيمم كردن لازم نيست (6)در اين مورد خاص
نيز رواياتى داريم از جمله اين است:
عن ابى حمزه قال: قال ابوجعفر- عليه السلام-: «اذا كان الرجل نائما فى المسجد الحرام او مسجد الرسول فاحتلم فاصابته جنابة فليتيمم ولايمرّ فى المسجد الّامتيمما ولابأس ان يمرّ فى سائر المساجد و لايجلس فى شئ من المساجد.» (1)ابى حمزه از امام باقر نقل مىكند كه فرمود: «و چون شخص در مسجد الحرام يا مسجد النبى بخوابد و محتلم شود و به او جنابت برسد، بايد تيمم كند و از مسجد مرور نكند مگر با تيمم و مرور كردن از مساجد ديگر عيبى ندارد و نبايد در هيچيك از مساجد بنشيند.»
6- حكم ساختن بنايى مرتفعتر از كعبه در مكه
آيا در شهر مكه، در اطراف مسجد الحرام مىتوان بنايى بلندتر از كعبه كه حدود 15 متر ارتفاع دارد ساخت؟ ظاهر عبارت شيخ در نهاية حرمت اين عمل است (2)و ابن ادريس هم قائل به حرمت شده است (3)و محقق در شرايع ابتدا به حرمت فتوا مىدهد آنگاه از اين نظر عدول مىكند و قائل به كراهت اين عمل مىشود (4)و همچنين در كتاب ديگرش قائل به كراهت شده و ساختن بنايى مرتفعتر از كعبه را از مكروهات مىشمارد (5)و صاحب جواهر قول به كراهت را به مشهور نسبت مىدهد و آنرا مطابق با اصول و قواعد مذهب مىداند. (6)در اين مورد دو روايت در دست داريم:
عن محمد بن مسلم عن ابى جعفر- عليه السلام- فى حديث قال:
«و لاينبغى لأحد ان يرفع بناء فوق الكعبه. (7)
محمد بن مسلم از امام باقر- عليه السلام- در حديثى نقل مىكند كه فرمود: «سزاوار نيست كه كسى بنايى بالاتر از كعبه بسازد».
البته روايت دوّم مرسله است و احتمال دارد كه نظر شيخ مفيد در اين مرسله همان روايت محمد بن مسلم باشد و اين روايت نيز تعبير «لاينبغى» دارد كه به معناى «سزاوار نيست» مىباشد و ظاهر در كراهت است.
7- حكم تنجيس كعبه و مسجد الحرام
معلوم است كه تنجيس مسجد بطور كلى حرام است و ازاله نجاست از مسجد، واجب است. اما تنجيس مسجد الحرام و كعبه، علاوه بر حرمت شرعى، مجازات هم دارد و آن اين است كه اگر كسى از روى عمد و عناد جايى از مسجد الحرام را نجس نمود و بول يا غايطى از او به مسجد الحرام سرايت كرد، بايد او را به شدت كتك زد و اگر داخل كعبه را عمداً و از روى عناد نجس كرد، بايد او را از كعبه و از حرم بيرون برد و گردنش را زد. (2)اين مجازات شديد براى آن است كه كسى كه چنين هتك حرمتى از كعبه كه مقدسترين مكان براى مسلمانان است، بكند، بدون شك او كافر است و عملش به هيچ وجه قابل توجيه نيست و گناهى را مرتكب شده.
كه نمىتوان از آن گذشت. در اين مورد روايات متعددى از حضرات معصومين- عليهم السلام- رسيده است به عنوان نمونه دو حديث ذكر مىشود:
عن ابى الصباح الكنانى قال: «قلت لأبى عبدالله- عليه السلام- ما تقول فيمن احدث فى المسجد الحرام متعمداً؟ قال: يضرب رأسه ضرباً
شديداً، ثم قال: ما تقول فيمن احدث فى الكعبة متعمداً؟ قال: يقتل». (1)كنانى مىگويد: به امام صادق گفتم: «چه مىگويى در باره كسى كه در مسجد الحرام بطور عمد احداث حدث كرده (بول يا غايط كرده) فرمود: از سر او به شدت مىزنند. سپس گفت: چه مىگويى درباره كسى كه در كعبه عمداً اين كار را مرتكب شده است؟ فرمود: كشته مىشود.»
قال الصادق- عليه السلام- فى حديث يذكر فيه الإسلام و الإيمان:
«و لوان رجلا دخل الكعبة فبال فيها معاندا اخرج من الكعبة و من الحرم و ضربت عنقه». (2)امام صادق در حديثى درباره اسلام و ايمان فرمود: «و اگر مردى داخل كعبه شد پس در آن، از روى عناد بول كرد، از كعبه و از حرم بيرون برده مىشود و گردن او زده مىشود.»
8- حرمت خارج كردن سنگريزه و خاك از مسجد الحرام
يكى ديگر از احكام اختصاصى مسجد الحرام اين است كه نبايد سنگريزه و يا خاك مسجدالحرام و اطراف كعبه از آنجا بيرون برده شود، اگر چه از باب تيمّن و تبرّك باشد. اين عمل حرام است و كسى كه سنگريزه يا خاك آنجا را بيرون برده باشد، بايد بىدرنگ آنرا برگرداند و به جاى خود بگذارد.
شيخ طوسى و ابن ادريس به اين مسأله فتوا دادهاند (3)و مستند اين فتوا رواياتى است كه از جمله آنهاست:
عن محمد بن مسلم قال: «سمعت ابا عبدالله- عليه السلام- يقول: لاينبغى لأحدٍ أن يأخذ من تربة ماحول الكعبه و ان اخذ من ذلك شيئاً ردّه.» (4)محمد بن مسلم مىگويد: از امام صادق شنيدم كه فرمود: «براى
هيچكس سزاوار نيست اين كه چيزى از خاك اطراف كعبه بردارد و اگر چيزى از آنرا برداشت بايد برگرداند.»
عن معاوية بن عمّار قال: «قلت لأبى عبداللّه- عليه السلام-:
اخذت سكامن سك المقام و تراباً من تراب البيت و سبع حصيات. فقال:
بئس ما صنعت! اما التراب و الحصى فردّه». (1)معاوية بن عمار مىگويد: «به امام صادق گفتم: ميخى از ميخهاى مقام و خاكى از خاكهاى بيت و هفت سنگريزه برداشتهام. امام فرمود: چه كار بدى كردهاى خاك و سنگريزه را برگردان.»
عن حذيفة بن منصور قال: «قلت لأبى عبداللّه- عليه السلام- ان عمى كنس الكعبة و اخذ من ترابها فنحن نتداوى به، فقال ردّه اليها.» (2)
حذيفه مىگويد: «به امام صادق گفتم: عموى من كعبه را جاروب كرده و از خاك آن برداشته و ما با آن خاك خود را مداوا مىكنيم. امام فرمود:
آن را به جاى خود برگردان.»
9- عدم جواز صيد در حرم
صيد كردن حيوانات در محدوده حرم كه شامل شهر مكه و بعضى از نواحى آن مىشود، حتى براى كسى كه در حال احرام نيست، حرام است و بطور كلى شكار كردن در حرم هم براى محرم و هم براى غير محرم جايز نيست، اگر كسى در حال احرام صيد كند، احكامى دارد كه در مناسك ذكر شده است و اگر كسى كه در حال احرام نيست در حرم صيد كند، علاوه بر اينكه كار حرامى كرده لازم است كه قيمت آنرا فديه بدهد. (3)به گفته صاحب جواهر، هر دو قسمِ اجماع (محصل و منقول) بر اين حكم قائم است. (4)علاوه بر اجماع، نصوصى هم در اين مورد از ائمه معصومين- عليهم
السلام- وارد شده است:
«عن عبدالله بن سنان انّه سأل أبا عبداللّه عن قول اللّه- عزّ و جل- «و من دخله كان آمنا» قال: من دخل الحرم مستجيراً به كان آمنا من سخط اللّه و من دخله من الوحش و الطير كان آمنا من ان يهاج او يؤذى حتى يخرج من الحرم.» (1)«ابن سنان از امام صادق درباره آيه «و من دخله كان آمنا» پرسيد، امام فرمود: هر كس داخل حرم شود در حالى كه به آنجا پناه آورده است، از غضب خداوند در امان است و هر حيوانى از وحوش و پرندگان وارد حرم گردد، از اين كه به او حمله شود و يا مورد اذيت قرار گيرد در امان است تا از حرم خارج شود.
عن الحلبى عن أبى عبدالله- عليه السلام- قال: «لا تستحلّن شيئاً من الصيد و أنت حرام و لا أنت حلال فى الحرم.» (2)حلبى از امام صادق نقل مىكند كه فرمود: «چيزى از صيد را حلال نشمار در حالى كه احرام هستى، همچنين حلال مشمار صيد در حرم را اگر چه در حال احرام نباشى.»
حرمت حرم و اين كه نبايد در حرم به حيوانات آزارى برسد، آنچنان مورد توجه حضرات معصومين- عليهم السلام- بوده كه حتى شكار حيوانى را كه در خارج حرم است ولى قصد رفتن به داخل حرم دارد مكروه مىدانستند و شكار كردن در محدودهاى به اندازه يك منزل (بريد) بيرون از مرز حرم را نيز جايز نمىدانستند. همچنين اگر شخص در حل باشد و صيدى را در حرم با تير بكشد بايد فديه بدهد و يا اگر در حرم باشد و صيدى را كه در حل است بكشد باز بايد فديه بدهد، حتى اگر پرندهاى بر شاخه درختى باشد كه آن شاخه در خارج حرم ولى ريشهاش داخل حرم است، صيد آن جايز نيست و اگر صيدى در دست دارد و همراه با آن وارد حرم شد،
بايد آنرا آزاد كند.
احكامى را كه برشمرديم، هم مضمون رواياتى است كه بجهت رعايت اختصار از ذكر آنها خوددارى كرديم و هم مطابق با فتاواى فقهاى ماست كه بعضى به حرمت و بعضى به كراهت آنها فتوا دادهاند. (1)البته اين حكم مخصوص حرمِ مكه است، اما بعضى از فقها حرم مدينه را كه محدود است به ميان دو سنگلاخ «ليلى» و «واقم»، ملحق به حرم مكه كرده و صيد در آنجا را حرام دانستهاند. (2)و بعضىها به كراهت شديد آن قايل هستند (3)و محقق كركى پس از نقل قول به حرمت، از شيخ و علامه مىگويد: قول صحيح همين است و آنرا مبتنى بر روايت عبداللّه بن سنان از امام صادق- عليهالسلام- مىكند (4):
قال ابو عبداللّه: «يحرم من الصيد فى المدينة ما صيد بين الحرتين». (5)
امام صادق فرمود: «از صيد در مدينه؛ آنچه كه ميان دو سنگلاخ صيد شود حرام است.»
10- كراهت مجاورت در مكه
طبق نظر فقها، مجاورت و سكونت دائمى در شهر مكه كراهت دارد و بهتر اين است كه انسان مناسك خود را انجام دهد و از مكه خارج شود. در ميان قدما از كسانى كه به اين حكم تصريح كردهاند، مىتوان شيخ طوسى را نام برد. (6)و در اين باره رواياتى داريم كه از جمله آنهاست:
عن الحلبى قال: «سألت ابا عبدالله عن قول اللّه- عز وجل- «و من يرد فيه بالحاد بظلم نذفة من عذاب اليم» فقال: كلّ الظلم فيه الحاد حتى لو ضربت خادمك ظلماً خشيت ان يكون الحادا فلذلك كان الفقهاء يكرهون سكنى مكة.» (7)
حلبى مىگويد: «از امام صادق درباره سخن خداوند پرسيدم كه مىفرمايد: «هر كس در آنجا (حرم) با الحاد اراده ظلم كند، عذابى دردناك به او مىچشانيم» امام فرمود: هر ظلمى در آنجا الحاد است حتى اگر خادم خود را از روى ستم بزنى، بيم آن دارم كه الحاد باشد و براى همين است كه فقها سكونت در مكه را مكروه مىدانند.
البته رواياتى هم داريم كه از آنها استحباب مجاورت در مكه استفاده مىشود:
قال على بن الحسين- عليه السلام-: «الطاعم بمكة كالصائم فيما سواها و الماشى بمكة فى عبادة الله- عز و جل-.» (1)امام زين العابدين فرمود: «كسى كه در مكه غذا مىخورد؛ مانند كسى است كه در جاهاى ديگر روزه مىگيرد و كسى كه در مكه راه مىرود، گويا خدا را عبادت مىكند.»
شهيد اول مىگويد: «روايات در كراهت يا استحباب مجاورت در مكه مختلف است ولى مشهور اين است كه كراهت دارد. اين كراهت به جهت ترس از ملالت و قلّت احترام است و يا به جهت خوف از ارتكاب معاصى است؛ چون گناه كردن در مكه اعظم از جاى ديگر است و لذا فقها سكونت در آن را مكروه مىدانستند و يا به جهت اين است كه شوق بازگشت به مكه ادامه پيدا كند.
و در روايتى آمده كه «سكونت در مكه موجب قساوت قلب مىشود» قول صحيح اين است كه براى كسى كه از افتادن در اين محذورات از نفس خود اطمينان دارد، مجاورت مكه مستحب است. (2)شهيد پس از بيان مطالب بالا، اضافه مىكند كه بعضى از اصحاب گفتهاند اگر مجاورت براى عبادت باشد مستحب و اگر براى تجارت باشد مكروه است.
محقق كركى پس از آنكه قول به كراهت مجاورت را انتخاب مىكند، مىگويد: «ظاهر اين است كه مكانهاى شريفه، هم همين حكم را دارند، هر چند با يكديگر متفاوت باشند و اين به سبب ايجاد شوق به آن مكانهاست.» (1)نظير اين بيان را صاحب حدائق نيز دارد. او معتقد است كه اخبار دلالت بر كراهت سكونت در مكه دارد و از روايات چنين برمىآيد كه ساير اماكن مشرفه نيز همين حكم را دارد و سرّ مطلب اين است كه همانگونه كه شرافت مكان، مضاعف بودن ثواب عبادت را اقتضا مىكند، مضاعف بودن جزاى گناهان را نيز در بردارد؛ زيرا كه شخص با ارتكاب معاصى، آن مكان شريف را هتك حرمت مىكند. آنگاه صاحب حدائق اين موضوع را قابل مقايسه با اعمال زنان پيامبر مىداند كه چند برابر جزا داده مىشوند. (2)11- كراهت خواندن نمازهاى يوميه در داخل كعبه
مطابق روايات، كسى كه براى اولين بار مشرف به حج شده و در اصطلاح به او «صروره» گفته مىشود؛ ورودش به داخل كعبه مستحب است و اگر داخل شد بهتر است كه چند ركعت نماز مستحبى بخواند ولى خواندن نمازهاى واجب در درون كعبه كراهت دارد.
صاحب وسائل الشيعه در اين مورد بابى را منعقد كرده و رواياتى نقل نموده است كه از جمله آنهاست:
عن معاوية بن عمار عن ابى عبدالله- عليه السلام- قال: «لاتصل المكتوبة فى الكعبة، فانّ النبى لم يدخل الكعبة فى حجّ ولاعمرة و لكنّه دخلها فى الفتح فتح مكة و صلى ركعتين بين العمودين و معه اسامة بن زيد.» (3)معاوية بن عمار از امام صادق- عليه السلام- نقل مىكند كه فرمود:
«نماز واجبى را در كعبه نخوان، همانا پيامبر در حج يا عمره داخل كعبه نشد ولى در فتح مكه داخل كعبه گرديد و دو ركعت نماز ميان دو ستون كعبه خواند و اسامة بن زيد با او بود.»
صاحب شرايع گفته است: همانگونه كه خواندن نماز در داخل كعبه مكروه است، در بالاى بام آن نيز كراهت دارد (1)و صاحب مدارك سند اين سخن را روايتى مىداند كه در آن از نماز خواندن در مواردى نهى شده، از جمله پشتبام كعبه ولى سند آن ضعيف است. (2)12- فضيلت مخصوص نماز در مسجد الحرام
شريفترين مكان در روى زمين براى اداى نماز مسجد الحرام است. در روايات وارده از پيامبر- صلّى الله عليه و آله- و ائمه معصوم- عليهم السلام- فضيلتهاى بسيارى براى اداى نماز در مسجد الحرام وارد شده است. اكنون به بعضى از آن روايات توجه فرماييد:
عن ابى حمزة الثمالى عن ابى جعفر- عليه السلام- انّه قال: «من صلّى فى المسجد الحرام صلاة مكتوبة قبل اللّه منه كل صلاة صلّاها منذيوم وجبت عليه الصلاة و كل صلاة يصليها الى ان يموت.» (3)ابوحمزه ثمالى از امام باقر- عليه السلام- نقل مىكند كه فرمود:
«هركس در مسجدالحرام يك نماز واجبى بخواند، خداوند تمام نمازهاى او را كه از زمان مكلف شدن تا آن زمان خوانده است، قبول مىكند و همچنين قبول مىكند هر نمازى را كه پس از آن تا دم مرگ بخواند».
در غير آن مگر مسجد الحرام كه نماز خواندن در آن معادل هزار نماز در مسجد من است».
عن صامت عن أبى عبداللّه قال: «الصلاة فى المسجد الحرام تعدل مأة الف صلاة.» (1)صامت از امام صادق- عليه السلام- نقل مىكند كه فرمود: «نماز در مسجد الحرام معادل صد هزار نماز است.»
بايد توجه داشت كه ذكر اين اعداد و ارقام، تنها براى بيان كثرت فضيلت است و در اينگونه موارد، عدد موضوعيت ندارد و لذا در روايت دوّم، نماز در مسجد الحرام معادل هزار هزار نماز در جاى ديگر گرفته شده و در روايت سوم معادل صد هزار نماز قلمداد شده است و از بعضى از روايات ارقام ديگرى استفاده مىشود.
13- عدم جواز مضايقه كردن منازل مكه براى حاجيان
اهالى و ساكنان مكه حق ندارند خانهها و منازل خود را از حجاج مضايقه كنند و بايد منازل خود را جهت سكونت حجاج در اختيار آنها قرار بدهند. آنها نبايد در موسم حج درب منازل خود را ببندند. اكثر فقهاى ما به اين حكم فتوا دادهاند.
شيخ طوسى گفته است: سزاوار نيست كه حجاج از خانهها و منازل مكه منع شوند زيرا خداوند فرموده است: «سواءً العاكف فيه و الباد»؛ (2)«مساوى است در آن كسى كه ساكن آنجاست يا از جاى ديگر آمده است». (3)ابن ادريس اصل حكم را قبول دارد ولى استدلال به آيه شريفه را نمىپذيرد و آنرا استدلالى ضعيف مىخواند؛ زيرا ضمير «فيه» در آيه شريفه به شهر مكه برنمىگردد بلكه به مسجد الحرام برمىگردد كه پيش از آن
آمده است. ابن ادريس دليل اين حكم را اجماع فقها و روايات متواترهاى مىداند كه در اين مورد وارد شده است. (1)محقق كركى گفته است: منع خانههاى مكه بر حجاج- بنابر قول صحيح- مكروه است وبعضىها آنرا حرام دانستهاند و همه شهر را در حكم مسجد دانستهاند و گفتهاند: مكروه است اين كه خانههاى مكه در داشته باشد. (2)اجماعى كه ابن ادريس در مسأله ادعا كرده نمىتواند دليل محكمى باشد؛ زيرا اين اجماع اجماعى است كه مستند آن معلوم است و آن رواياتى است كه بعضى از آنها را خواهيم آورد. البته حكم به تحريم در ميان قدما مشهور بوده ولى متأخرين به كراهت قائلند همانگونه كه محقق كركى نيز قول به كراهت را اخذ كرده است.
صاحب حدائق مىگويد: مشهور ميان متأخرين اين است كه منع كردن خانههاى مكه از حجاج، مكروه است. ولى از شيخ طوسى قول به تحريم نقل شده است و شيخ به آيه «سواءً العاكف فيه و الباد» استدلال كرده است. گفته شده درست است كه ضمير «فيه» به مسجد الحرام برمىگردد ولى همه شهر مكه حكم مسجد الحرام را دارد و لذا در قرآن، در آيه معراج آمده است: «اسرى بعبده ليلًا من المسجد الحرام ...»؛ (3)«حركت داد بنده خود را شبى از مسجد الحرام ...» و اين در حالى است كه مىدانيم پيامبر از خانه امّ هانى به معراج رفته است. اما اين استدلال مخدوش است؛ زيرا اجماع داريم بر اين كه مسجدالحرام به همه شهر مكه اطلاق نمىشود و معلوم نيست كه معراج پيامبر از خانه امهانىبوده باشد و اگربپذيريم ممكن است بگوييم كه پيامبر از مسجدالحرام عبور كرده است. (4)صاحب حدائق پس از بيان اين مطالب، خود قول به حرمت را اخذ كرده است.
به نظر مىرسد كه استدلال شيخ به آيه شريفه استدلال درستى است؛ زيرا كه در اين آيه هرچند كه ضمير به مسجد الحرام برمىگردد ولى با توجه به اين كه «عاكف» در اينجا به قرينه «الباد» به معناى «مقيم» است و كسى در مسجدالحرام مقيم نبود، معلوم مىشود كه منظور همان شهر مكّه است و در اينجا شهر در حكم مسجد الحرام است. و لذا مىبينيم كه در روايات مسأله به همين آيه استناد شده است:
سئل الصادق- عليه السلام- عن قول اللّه- عز و جل- «سواءً العاكف فيه و الباد» فقال: لم يكن ينبغى ان يضع على دور مكة أبواب لأن للحاج ان ينزلوا معهم فى دورهم فى ساحة الدار حتى يقضوا منا سكهم و اول من جعل لدور مكة ابواباً معاوية.» (1)از امام صادق درباره سخن خداوند پرسيده شد كه مىفرمايد:
«مساوى است در آن، كسى كه ساكن آنجاست يا از جاى ديگر آمده» امام فرمود: سزاوار نيست كه بر خانههاى مكه درب گذاشته شود؛ زيرا حجاج حق دارند كه با آنها در خانههايشان نزول كنند تا مناسك حج را به پايان برسانند. اوّلين كسى كه براى خانههاى مكه درب قرار داد معاويه بود.»
عن على- عليه السلام- انّه نهى اهل مكه ان يؤاجروا دورهم و ان يعلّقوا عليها ابوابا و قال: «سواء العاكف فيه الباد». (2)
از على- عليه السلام- نقل شده كه اهل مكه را از اين كه خانههاى خود را به اجاره بدهند و بر آن درب قرار دهند، نهى كرد و فرمود: «مساوى است در آن مقيم و مسافر.»
ولى انصاف اين است كه روايات مسأله به بيش از كراهت دلالت ندارد؛ بخصوص در چنين حكمى كه خلاف اصل است.
14- عدم جواز ورود غير مسلمان به مكه
يكى از احكام اختصاصى مكه و بطور كلى حرم، اين است كه غيرمسلمان از كافر حربى و ذمى حق ندارد كه وارد آن شود و در اين حكم مدينه نيز همانند مكه است و تردد در مكه و مدينه مختص به مسلمين است و كفار اجازه رفت و آمد و بطور كلى ورود به مكه و مدينه را ندارند.
اين حكم در ميان علماى شيعه اجماعى است و رواياتى هم در اين باره از حضرات معصومين- عليهم السلام- وارد شده است.
از آنجا كه ما اين مسأله را بطور مشروح و مبسوط در شماره اول از سال اول مجله «ميقات حج» بحث كردهايم، در اينجا از تفصيل مطلب خوددارى مىكنيم و توجه خوانندگان محترم را به آن مقاله كه تحت عنوان:
«آيا غير مسلمان مىتواند در جزيرة العرب سكونت كند؟» مىباشد جلب مىكنيم و در اينجا تنها جملهاى از علامه حلّى را نقل مىكنيم كه مىگويد:
«بر مشرك؛ از ذمى و حربى، جايز نيست كه در حجاز سكونت كند و اجماع بر آن قائم است». ابن عباس از پيامبر نقل كرده كه به سه چيز وصيت نمود: از جمله فرمود: «مشركين را از جزيرة العرب اخراج كنيد» و فرمود: «دو دين در جزيرة العرب جمع نمىشود.» (1)پىنوشتها:
1) علامه حلّى، منتهى المطلب، ص 971.
بدون شك بايد گفت در تمام دوران بعثت مهمترين ابزار رسول خدا- ص- در برابر مشركان، آيات قرآن بوده است. اين امر در مورد سالهاى نخست، بعثت نمود روشنترى دارد. پيامهايى كه در ضمن آيات استوار قرآنى ارائه مىگرديد، چونان پتكى بر سر شرك فرود مىآمد و مشركان را در برابر دعوت اسلامى خلع سلاح مىكرد. نظم آهنگين قرآن و ادب قوى و شيواى آيات، بر جذبه پيامهاى آن افزوده و مشركان را از ايستادگى در برابر خود عاجز مىساخت. بدين ترتيب قرآن هم به لحاظ شكل و هم محتوا، توانست توحيد را در جامعه شركآلود نشر دهد و تودههاى مردم را مفتون خويش سازد. مشركان از اظهار هر نوع انتقاد جدّى به آيات قرآن ناتوان بودند و تنها با اعمال فشار بر مسلمانان، كوشيدند تا توسعه اين آيين پاك را محدود سازند.
تحول تاريخى كه با بعثت و اعلام نبوت رسول خدا- ص- آغاز شده بود، به كمك آيات قرآن انديشه خود را در تمام زواياى جامعه جاهلى، توسعه داده و به سمت يك تحول و انقلاب بنيادين پيش رفت. آيات قرآنى تأثير عميقى از لحاظ فكرى ايجاد كرده و با حمله و هجمه به ارزشهاى جاهلى، در بىاعتبار كردن آنها نقش محسوس و قابل محاسبهاى داشته است.
بررسى تأثير قرآن در ميان مردم از جهات مختلفى قابل بررسى است؛ توجه به جهتگيرى نخستين آياتى كه نازل شده، مىتواند گوشهاى از تأثيرگذارى قرآن را بر مردم نشان دهد. مىدانيم كه بسيارى از مردم تنها با شنيدن شمارى از آيات، اسلام را مىپذيرفتند. قديمىترين سورهها عبارتند از سوره «علق»، «مدثر»، «مزمل»، «الضحى» و «قلم». (1)
در سوره علق آمده است: (2)«بخوان به نام پروردگارت كه بيافريد آدمى را از لخته خونى بيافريد. بخوان، و پروردگار تو ارجمندترين (اكرم)
است. خدايى كه به وسيله قلم آموزش داد، به آدمى آنچه را كه نمىدانست.
آموخت. حقاً كه آدمى نافرمانى مىكند، هرگاه كه خويشتن را بىنياز بيند. هر آينه بازگشت به سوى پروردگار توست. آيا ديدى آن كس كه منع مىكند، بندهاى را كه نماز مىخواند؟ چه مىبينى اگر آن مرد بر طريق هدايت باشد؟
يا به پرهيزگارى فرمان دهد؟ چه مىبينى اگر تكذيب كند و روىگردان شود؟ آيا ندانسته است كه خدا مىبيند؟ حقا كه اگر باز نايستد موى پيش سرش را مىگيريم و مىكشيم، موى پيش سر دروغگوى خطاكار را. پس همدمان خود را هم بخواند. ما نيز كارگزاران دوزخ را فرامىخوانيم. نه، هرگز از او پيروى مكن و سجده كن و به خدا نزديك شو.»
اشارت تاريخى سوره علق بدين شكل است كه آيات نخست آن تقريباً به اجماع محدثان و سيرهنويسان، نخستين آياتى است كه در غار حرا بر رسول خدا- ص- نازل شده است. در ادامه اشاره به شخصى شده كه از نماز خواندن بنده خدا جلوگيرى مىكرده است. گفتهاند كه اين درباره ابوجهل است. زمانى كه رسول خدا- ص- در كنار كعبه نماز مىخواند، ابوجهل او را از نماز خواندن منع مىكرد. (1)پيامهاى خداوند در اين سوره چنين است كه از نام خدا آغاز مىشود، سپس به خلقت انسان و آموزش او با قلم مىپردازد. آنگاه طغيان او را ناشى از احساس بىنيازى و خودسرى او مىداند، تا جايى كه در برابر رسول خدا- ص- مىايستد و نه تنها خود در برابر خدا عبادت نمىكند، از عبادت ديگران نيز منع مىكند. پس از آن خداوند دو وضعيت متفاوت انسان را به مقايسه مىگذارد. يكى زمانى است كه بر طريق هدايت است و ديگرى آن كه تكذيب مىكند و روىگردان مىشود. عذاب و خذلان الهى در انتظار اوست.
پيامهاى كه در سوره مدثر آمده، براى شناخت اولين آموزههاى قرآن قابل توجه است. قسمتى از آيات را ياد مىكنيم: «اى جامه در
1) الدر المنثور ج 6، صص 369 و 370.
سركشيده، برخيز و بيمده، و پروردگارت را تكبير گوى. و جامهات را پاكيزه دار. و از پليدى دورى گزين ... و آنگاه كه در صور دميده شود، آن روز، روزى سخت خواهد بود. و براى كافران ناآسان. مرا با آن كه تنهايش آفريدهام واگذار. او را مالى بسيار دادم و پسرانى همه در نزد او حاضر. و كارهاى او را به نيكوتر وجهى برساختم. آنگاه طمع مىبندد كه افزون كنم. آرى، كه او در برابر آيات ما ستيزه جوست. او را به مشقتى مىاندازم. او انديشيد و طرحى افكند. مرگ بر او باد، چگونه طرحى افكند؟ باز هم مرگ بر او باد، چگونه طرحى افكند؟ آنگاه گريست، سپس روى ترش كرد و پيشانى درهم كشيد.
سپس روى گردانيد و گردنكشى كرد. گفت: اين جز جادويى كه ديگرانش آموختهاند، هيچ نيست. اين جز سخن آدمى هيچ نيست. زودا كه او را به سَقَر بيفكنيم. چه چيز آگاهت ساخت كه سقر چيست؟ نه هيچ باقى مىگذارد و نه چيزى را وامىگذارد. سوازننده پوست است ... آرى سوگند به ماه، و سوگند به شب چون روى در رفتن آرد، و سوگند به صبح چون پرده برافكند كه اين يكى از حادثههاى بزرگ است. ترساننده آدميان است. براى هركس از شما كه خواهد پيش افتد يا از پى رود. هركس در گرو كارى است كه كرده است، مگر اهل سعادت، كه در بهشتها نشستهاند و مىپرسند از گناهكاران: كه چه چيز شما را به جهنم كشانيد؟ مىگويند: ما از نمازگزاران نبوديم، و به فقيران طعام نمىداديم و با آنان كه سخن باطل مىگفتند همآواز مىشديم و روز قيامت را دروغ مىانگاشتيم تا مرگ ما فرا رسيد. پس شفاعت شفاعت كنندگان سودشان نبخشد، چه شده است كه از اين پند اعراض مىكنند؛ مانند گورخران كه از شير مىگريزند ... آرى كه اين قرآن اندرزى است، هر كه خواهد آن را بخواند. و پند نمىگيرند مگر اين كه خدا خواهد. او شايان آن است كه از او بترسند و او شايان آمرزيدن است.
مهمترين اشارت تاريخى اين سوره، اشاره به اقدام رسول خدا- ص
اشاره تاريخى ديگر درباره وليد بن مغيره است. گفتهاند پس از شنيدن آيات قرآنى در تحليل منشأ آنها مردّد شد. از يك سو جذبه قرآن او را به سوى خود مىكشيد و از سوى ديگر، همآوايى با مشركين و استكبار، مانع از قبول آن مىشد. خداوند از ترديد او ياد مىكند و از اين كه او نابخردانه قرآن را سحر ناميد. (1)خداوند پيام مىدهد كه:
«تمامى ثروتها و فرزندان و نعمتها از جانب خداست و بشر در طمع ثروت بيشتر، اما در اصل، بشر تنهاست و زمانى كه با آيات الهى درافتاد دوزخ در انتظار اوست.»
آيات انذار براى مشركان بويژه اشراف خوشنشين قريش، سخت كوبنده بود. آخرين آيات، آنان را به دليل نخواندنِ نماز و عدم انفاق و همآوازى با كسانى كه سخن باطل مىگفتهاند، سزاوار دوزخ مىشمرد. در سوره «الضحى» نيز از رسول خدا مىخواهد كه:
«و گدا را مران، و از نعمت پروردگارت سخن بگوى».
تأكيد قرآن بر اصول انسانى، از همان آغاز، در آيات نازل شده وجود دارد. در اينجا نگاهى به پيامهاى اصلى سوره اسراء كه از سورههاى مهم مكّى است مناسب مىنمايد. در آغاز اشاره به معراج رسولالله است كه در قرآن، در آغاز همين سوره اسراء از آن سخن گفته شده است. اشارهاى به بنىاسرائيل در ادامه آمده و تأكيد بر اينكه هر قومى كه راه درستى را برگزيند، نيكى آن به خودش خواهد رسيد و اگر راه بدى را انتخاب كند، بدى آن به او خواهد رسيد. آنگاه درباره قرآن مىفرمايد:
«اين قرآن به درستترين آيينها راه مىنمايد».
1) نك: مجمعالببيان ج 10، ص 387.
و باز تأكيد بر اين كه هر فرد، مسؤول اعمال خويش بوده و نتيجه آن از خوب و بد به او باز خواهد گشت:
«هر كه هدايت شود به سود خود هدايت شده و هر كه گمراه گردد به زيان خود هدايت شده و هيچ كس بار ديگرى را برندارد». (1)
معمولًا خداوند دو نوع تهديد و انذار دارد: يكى تهديد نسبت به عواقب دنيوى فساد قريش، با اشاره به سرگذشت انبياى سابق و اقوام آنان.
و دوم تهديد نسبت به آتش دوزخ:
«چون بخواهيم قريهاى را هلاك كنيم، خداوندان نعمتش را بيفزاييم تا در آنجا تبهكارى كنند. آنگاه عذاب بر آنها واجب گردد و آن را در هم فرو كوبيم. بعد از نوح چه بسيار مردمى را هلاك كردهايم». (2)
تهديدهاى مزبور نسبت به عواقب دنيوى اقدامات قريش مكرر در قرآن آمده است. مثلًا با ياد از اين نكته كه مخالفان انبيا به رسولان مىگفتند: «يا به دين قوم خود گرويد يا شما را اخراج مىكنيم» (3)ظالمان را تهديد به عذاب مىكند.
به دنبال آن در سوره اسراء فصلى از قواعد اخلاقى زندگى بويژه درباره حرمت به پدر و مادر و رسيدگى به مساكين و درويشان آورده و اسرافكارى اشرافِ قريش را ملامت و سرزنش مىكند. بدين ترتيب اسلام خود را حامى درويشان و بر ضد اسرافكاران مىنماياند. توجه قرآن به قواعد اخلاق انسانى، در ادامه با تفصيل بيشترى در «نكشتن فرزندان»، «نزديك نشدن به فحشا»- كه زنا نمونه بارز آن است- «نزديك نشدن به مال يتيم»- چه رسد به تصرف ناحق در آن-، «رعايت عدالت در كيل و وزن»- كه از مصاديق اخلاقيات انسانى اسلام است (4)- «شرحى از مخالفت مشركان با قرآن و بىتوجهى آنان به شنيدن آيات» و ... آمده است. تمسخر عقيده به معاد از سوى مشركان كه در سورههاى ديگر آمده، در اينجا نيز مطرح شده
است. قرآن نيز عقيده مشركان به بتها را ناروا مىشمرد:
«بگو: آنهايى را كه جز او خدا مىپنداريد، بخوانيد، نمىتوانند بلا را از شما دور سازند يا آن را نصيب ديگران كنند». (1)
پس از آن مجدداً از اقوامى كه با انبيا به مخالفت برخاسته و گرفتار عذاب الهى شدهاند سخن مىگويد. ارائه تصويرى از نقش خدا در هدايت انسانها و نقش شيطان در گمراه ساختن مردم با بيان سابقهاى از عناد شيطان در برابر خداوند، در ادامه آمده امّا تأكيد شده كه شيطان تسلّطى بر بندگان خدا ندارد. آيات قرآن، رسول را از تأثيرپذيرى از مشركان برحذر مىدارد، از توطئه آنان در اخراج آن حضرت سخن مىگويد. بر خواندن نماز صبحگاه و ظهر و عصر تأكيد شده و اين نشانگر وجود اين نمازها در دوره بعثت است. از آياتى كه درباره معراج آمده و نيز اشاراتى كه به اخراج پيامبر- ص- شده و نيز آيه «و قل جاءالحق و ذهق الباطل» محتمل است كه سوره اسراء از آخرين سورههايى باشد كه در مكه نازل شده است. در همين سوره سؤال مشركان از «روح» كه همان جبرئيل است مطرح و به آن پاسخ داده شده است. تأكيد بر تحدّى قرآن، اصرار مشركان در اين كه رسول خدا- ص- معجزات محسوس آورده، از ديگر اشارات تاريخى قرآن به شرايط آن دوره مىباشد. اين سوره و سورههاى مشابه آن، در مكه نوعاً بر محور مسائلى كه گذشت، با عقايد جاهلى و برخوردهاى جاهلان مشرك برخورد كردهاند.
به هر روى آيات موزون قرآن بويژه سروههاى مكى، جايگاه ويژهاى در ذهنيت خاص ادبى ساكنان عرب مكه و نواحى آن به دست مىآورد. نقلهاى فراوانى درباره اين تأثيرگذارى كه در ارتباط با شكل و محتوا بود وجود داشت. قرآن بر ساختار ادبى خود مىباليد و بر آن تحدّى مىكرد و از مخالفان مىخواست تا نظير آن (2)و يا ده سوره (3)و حتى يك سوره (4)شبيه آن را بياورند. در برابر، هيچگونه تلاش جدى- بجز چند مورد
استهزاء- ديده نشده و همواره آمده است كه مشركان نيز متأثر از جذبه قرآن بودند و تنها استكبار مانع از تصميمگيرى جدى آنان براى پذيرش اسلام بود. قرآن اين تحدى را دليل حقانيت مىشمرد و از آنان مىخواست تا اگر توانايى همآوردى با قرآن را ندارند آن را بپذيرند. در فضاى آلوده مكه و در ميان موجى از جهالت و ضلالت، قرآن، مردمان را به دورى از پليدى، توجه به اصول انسانى، شناخت حقيقت خود و هستى و توجه به ارزش واقعى خودشان دعوت مىكرد. اين دعوت براى آنان كه فطرتى پاك داشتند، جذابترين دعوت بود لذا بىدرنگ را مىپذيرفتند. طفيل بن عمرو دوسى كه همپيمان قريش بود به مكه درآمد. اشراف قريش از او خواستند تا از محمد- كه سخنش چون سحر بوده و سبب تفرقه و اختلاف در مكه شده- پرهيز كند و به سخن او گوش ندهد، او نيز چنين تصميم گرفت. روزى به مسجدالحرام درآمد و رسول خدا- ص- را مشغول نماز ديد. به آيات قرآنى كه آن حضرت مىخواند گوش داد. احساس كرد كه سخنى زيباست. با خود گفت: اين اندازه توانايى دارد كه سخن نيكو را از سخن زشت تشخيص دهد.
نزد رسول خدا- ص- رفت. آن حضرت آياتى از قرآن را بر او خواند. او گفت:
نيكوتر و موزونتر (اعدل) از آنها نشنيده است، آنگاه اسلام را پذيرفت. او به ميان قبيله خويش رفت و به جهت نفوذى كه داشت كسان زيادى اسلام را پذيرفتند. (1)
ضماد ازدى نيز به مكه آمد. شنيد كه مىگويند: محمد ديوانه است.
ضماد مىگويد: گفتم شايد بتوانم او را سلامتى بخشم. نزد او رفتم و قصد خويش بازگفتم. رسول خدا- ص- آياتى خواند كه ضماد در شگفت شد. از رسول خدا- ص- خواست تا تكرار كند و آن حضرت چنين كرد. ضماد گفت:
تاكنون چنين سخنانى نشينده است. پس شهادتين گفت، و اسلام را پذيرفت و از ناحيه خود و قومش بيعت كرد. (2)
در نقلى آمده كه وليد بن مغيره نزد رسول خدا- ص- آمد و گفت: بر من آياتى بخوان؛ آن حضرت چنين خواند:
«إن اللّه يأمر بالعدل و الإحسان و ايتاء ذىالقربى و ينهى عن الفحشاء و المنكر و البغى يعظكم لعلكم تذكّرون». (1)
او گفت: باز بخوان. و آن حضرت آيات را تكرار كرد. وليد گفت: چه قدر شيرين است؛ اين نمىتواند سخن انسان باشد. (2)آنان همگى با شعر آشنا بودند و احساس مىكردند كه سخن قرآن، شعر نيست ربطى به سحر و كهانت هم ندارد، آيات قرآن از سنخ ديگرى است. با اين همه نمىتوانستند رسالت رسول خدا- ص- را تحمل كنند و لذا به تناقضگويى مىافتادند.
اين نقل شهرت بسيارى دارد كه جمعى از سران قريش برخى شبها نزديك خانه رسول خدا- ص- مىآمدند تا از نواى دلنشين آن حضرت در حين تلاوت آيات لذّت برند. (3)عتبة بن ربيعه نيز كه از مخالفان جدى رسول خدا- ص- بود اعتراف مىكرد كه آيات قرآن شعر و سحر نيست. (4)به احتمال چند آيه از سوره «الذاريات» كه فرمود:
«سوگند به آسمان كه آراسته به ستارگان است، كه شما گونهگون سخن مىگوييد از حق [يا قرآن] منصرف گردد آن كه منصرفش خواستهاند، مرگ باد بر آن دروغگويان»، (5)
درباره همين تشويش خاطر آنها و سخنان متناقضى است كه درباره قرآن گفتهاند. در اينجا بىمناسبت نيست اشاره كنيم كه در آياتى از سوره مدثر، والضحى و نيز همين آيات سوره «الذاريات» و بسيارى ديگر، سوگند به پديدههاى طبيعى بسيار زيبايى چونان طلوع فجر و آسمان پرستاره است كه از لحاظ ادبى، بسيار نيكو و قابل توجه و جذاب است، آمده است.
تأثير تاريخى نزول تدريجى قرآن
1) نحل: 90.
2) دلائل النبوة، بيهقى، ج 2، صص 198 و 199.
3) دلائل النبوه، بيهقى ج 2، ص 206؛ السيرةالنبويه، ابن هشام، ج 1، ص 315؛ سبلالهدى و الرشاد، ج 2، صص 470 و 471، و نك: المعرفة و التاريخ، ج 3، صص 445 و 454.
4) تفسير القرطبى، ج 15، ص 337؛ دلائل النبوة، بيهقى، ج 2، صص 204 و 205.
5) الذاريات: 11- 8.
كيفيت نزول قرآن تدريجى و آياتى از آن در ارتباط با رخدادها و گفتههايى بوده كه در مكه و سپس در مدينه عنوان مىشده است. اينگونه شيوه نزول از جهات گونهگونى سبب مىشده تا قرآن در جامعه آن روز، تأثير بگذارد. مشركان اعتراض مىكردند كه چرا قرآن يكباره نازل نمىشود.
خداوند در پاسخ به اين اعتراض دليل نزول تدريجى را بيان مىكند. اين پاسخ دو نكته را در ارتباط با نزول تدريجى قرآن بيان مىكند:
«پيامبر گفت: اين پروردگار من! قوم من قرآن را ترك گفتند ...
كافران گفتند: چرا اين قرآن به يكباره بر او نازل نمىشود؟ [اين] براى آن است كه دل را به آن نيرومندى دهيم و آن را به آهستگى و ترتيب فرو خوانيم». (1)براى نيرومند كردن دل پيامبر- ص- و احتمالًا يارانش، نزول تدريجى آيات قرآنى ابزار بسيار مهمى بود. هر از چندى آياتى فرود مىآمد، رهنمودهاى تازهاى مىداد و اميد رسول و اصحابش را به پيروزى بيشتر مىكرد. به علاوه نزول تدريجى سبب مىشد تا قرآن به آهستگى و ترتيب [ترتيل] بر مردم خوانده شود. اين شيوه براى فهم آيات قرآن، آن هم براى توده عربِ امى، بسيار راهگشا و كارساز بود. رسول خدا- ص- در وقتى كه آياتى نازل مىشد ابتدا بر مردان و پس از آن بر زنان تلاوت مىكرد. (2)خداوند در دو آيه ديگر اين دو نكته را مورد تأكيد قرار داد. در جايى فرمود:
«و چون سورهاى نازل شود بعضى مىپرسند: اين سوره به ايمان كدام يك از شما در افزود؟ آنان كه ايمان آوردهاند به ايمانشان افزوده شود و خود شادمانى كنند، اما آنان كه در دلهايشان مَرضى است، جز انكارى بر انكارشان نيفزود و همچنان كافر بمردند ... و چون سورهاى نازل شود، بعضى به بعض ديگر نگاه مىكنند: آيا كسى شما را مىبيند؟ و باز مىگردند. خدا دلهايشان را از ايمان منصرف ساخته؛ زيرا مردمى نافهمند.» (3)
بدين ترتيب نزول هر سوره، برايمان مؤمنان مىافزود و در مجموع
جامعه، ميزان ايمان و اعتقاد دينى افزايش مىيافت. در جاى ديگر نيز فرمود:
«و قرآن را به تفاريق نازل كرديم تا تو آن را با تأنى بر مردم بخوانى و نازلش كرديم، نازل كردنى به كمال. بگو خواه بدان ايمان بياوريد يا ايمان نياوريد، آنان كه از اين پيش دانش آموختهاند، چون قرآن برايشان تلاوت شود، سجده كنان بر روى در مىافتند و مىگويند: «منزه است پروردگار ما.
وعده پروردگار ما انجام يافتنى است». و به رو درمىافتند و مىگريند و بر خشوعشان افزوده مىشود.» (1)
در اين آيه نيز هر دو مطلب آمده يكى خواندن قرآن با تأنى و تأمل و ديگرى تأثير آيات نازل شده در هر مرحله بر افزايش ايمان و خشوع مؤمنان.
مىتوان گفت كه نزول تدريجى اهداف ديگرى را نيز دنبال كرده است؛ از مهمترين آنها بيان مبانى دين به ترتيب و بر پايه روالى منطقى بود.
قرآن در بيان مبانى دين، نوعى تدريج را رعايت كرده است.
مهمترين وجه اين نزول تدريجى را مىتوان در بيان اصول و فروع دين دانست و آيات مكى و مدنى بر اين پايه از يكديگر جدا مىشوند. در آيات مكى مبانى اعتقادات و در آيات مدنى بيشتر فروع عملى مورد توجه قرار گرفته است. بايد توجه داشت كه نفس «تدريج» از لحاظ آموزش عقايد دينى از اهميت بالايى برخوردار است. يك جامعه منحط و جاهلى، با آموزش تدريجى مىتواند پايههاى يك تمدن استوار و مستحكم را در خود پديد آورد. صحابهاى كه رسول خدا- ص- تربيت كرد، و بسيارىشان از لحاظ فهم دينى در مرتبه بالايى قرار داشتند، در همين سالها و با آموزش تدريجى قرآن فراهم آمدند. نزول تدريجى قرآن نوعى انتظار را در توده مسلمان به وجود مىآورد. صحابه هر لحظه منتظر فرود آيات و دستورات
1) اسراء: 106.
جديدى بودند و به همين دليل حضور عينىترى در صحنه تحولات دوره بعثت و هجرت داشتند. هراس مشركان و نيز منافقان از نزول آياتى در باره آنها كه پس از نزول در دسترس همه قرار مىگرفت، (1)از ديگر نتايج نزول تدريجى بود. اين خود مانعى در برابر اقدامات منافقان و گاه مشركان بود.
قرآن در برابر جمود فكرى جاهلى
جامعه جاهلى جزيرةالعرب، جامعهاى بسته و گرفتار ركود و جمود بود. جامعهاى بود كه نشان از فرهنگ و انديشه نداشته و جز آداب و عادات، هيچ نوع ابزار تربيتى فكرى از قبيل مدرسه و كتابخانه نداشت. جامعه جاهلى حيات خود را مديون تقليد از گذشتگان بود. از پل تقليد بود كه همه ارزشهاى نسل گذشته به نسل جديد مىرسيد و همين تعلق آنها به گذشته، دليل بر حقانيت آنها بود. اين جمود بر گذشته، مانع عمدهاى بر سر راه رشد و تعالى آنان به حساب مىآمد. آنان دگرگونى را نمىپذيرفتند و اين عين جمود بود.
يكى از سدهاى موجود در جامعه جاهلى جزيرةالعرب كه مانع بزرگى براى رشد فكرى آنان محسوب مىشد «حس نگرى» اعراب و فقدان «انديشه عقلى» در ميان آنان بود. اعراب تنها آنچه را به چشم سر مىديدند مىپذيرفتند و از حقايقى كه با ديده عقل قابل درك و ديدن است محروم بودند. به همين دليل بود كه عقايد توحيدى پدرشان ابراهيم- ع- را به كنارى نهاده و بندگى مشتى چوب و سنگ را كه خود ساخته بودند، پذيرفتند.
دكتر جواد على با توجه به اين نگرش مادى در ميان آنان، تحول آنان را از اعتقاد به توحيد به عبوديت و بندگى، بتهاى ملموس و محسوس توجيه مىكند. (2)قرآن كوشيد تا بينش حسى آنها را در سطحى فراتر برده زمينههاى تعقّل و تفكر را در ميانشان ايجاد كند و بدين ترتيب آنان را با
آيات آفاقى و انفسى آشنا سازد. قرآن اعتقاد به «غيب» را در كنار اعتقاد به «شهادت» مطرح كرده و پايه دين را كه همان اعتقاد به غيب است، تقويت نمود. البته قرآن انديشه حسّى را به كنارى ننهاد بلكه آن را به گونهاى هدايت كرد تا از راه تأمل در آن، عقل تقويت شود و از آن طريق راه به سوى خدا و غيب برد. آيات زيادى را در قرآن مىشناسيم كه مردم را دعوت به شناخت آيات آفاقى كرده است. نفس اينكه قرآن يك «معجزه فكرى» بوده در تقويت ابعاد انديشه و تعقل تأثير چشمگيرى داشت. زمانىكه مشركان معجزات حسى مىخواستند، خداوند از آنان مىخواست تا در همين قرآن تأمل كنند و حقانيت اسلام را دريابند. (1)تمجيد قرآن از علم و آگاهى و بكار بردن مفاهيم گستردهاى كه در حول و حوش فهم و درايت (2)است، نشانى است بر حركت تبليغى گسترده قرآن در باز كردن راه انديشه و تعقل، راهى كه در نهايت تمدن عظيم اسلامى را پديد آورد.
گفته شد كه تقليد از گذشتگان و اعتبار و ارزشى كه مشركان براى فرهنگ گذشته خود قايل بودند، مانع بزرگى بر سر راه رشد و دگرگونى جامعه بود. شخصيت قبيله بسته به حفظ ميراث قبيله و پيشينه تاريخى آن داشت.
به همين دليل بود كه از مهمترين دلايل دشمنى مشركان با اسلام اين بود كه رسول خدا- ص- فرموده است: «پدران و اجداد آنان در گمراهى بوده و به همين دليل در دوزخ هستند.» (3)قرآن اينگونه تقليد در اعتقادات و ارزشهاى بىپايه را مورد حمله قرار داد و از آنان خواست تا پايه تصميمگيرى خود را «علم» و «برهان» قرار دهند. خداوند فرمود:
«ولاتقف ماليس لك به علم، ان السَّمع و البصر و الفؤاد كلُّ اولئك كان عنه مسؤُلًا». (4)
«از پى آنچه ندانى كه چيست مرو، زيرا گوش و چشم و دل، همه را بدان بازخواست كنند.»
خداوند از مشركان نقل مىكند كه: «چون به ايشان گفته شود كه از آنچه خدا نازل كرده است پيروى كنيد، گويند: نه، ما به همان راهى مىرويم كه پدرانمان رفتند. حتى اگر پدرانشان بىخرد و گمراه بودند؛ مَثَل كافران، مَثَل حيوانى است كه كسى در گوش او آواز كند و او جز بانگى و آوازى نشنود.
اينان كرانند، لالانند، كورانند و هيچ در نمىيابند.» (1)مناسب است در اينجا به تأكيد قرآن بر «حكمت» اشاره كنيم. حكمتى كه انبيا به مردم تعليم مىدهند و كسى چون لقمان حكيم بدون آنكه از انبيا باشد، آن را به فرزندش تعليم مىدهد. حكمت، قدرت و توان تشخيص خوب از بد؛ يعنى مصالح و مفاسد و درست از نادرست در حوزه عقل نظرى و عقل عملى است، به عبارتى هم در بخش اعتقادات و هم اخلاق، حكمت از مهمترين مفاهيم علمى است كه در قرآن مورد تأكيد قرار گرفته و از مردم خواسته شده تا آن را فراگيرند.
بستگى موجود ميان افراد وابسته به قبيله، موجد روحيه جمعى در ميان آن افراد مىشد. قوت مناسبات خانوادگى از مرحله عشيره تا قبيله، همه را در چهارچوب خاصى كنترل كرده بود بطورى كه گريز از آن امرى دشوار و براى ضعفاى قبيله امرى ناممكن بود. همه خود را زير چتر حمايت روحيه جمعى و قبيلهاى دانسته و حاضر نمىشدند از آن جدا شوند. روشن است كه اگر شخصى دست از عقايد كهن مىكشيد، بستگى خود را از گذشته و حال قبيله از دست مىداد. دراين صورت او چه مدافعى مىتوانست داشته باشد؟ عقايد دينى و انتخاب بت نيز در چهارچوب مناسبات قبيلهاى بود. بر پايه اين روحيه جمعى، هر تصميمى كه گرفته مىشد متوجه كل قبيله بود.
اگر يك فرد از قبيله كشته مىشد همه قبيله به پا مىخاست و حق يا باطل، از عضو خويش دفاع مىكرد. بدين ترتيب افراد قبيله، شخصيت مستقل فكرى نداشتند و نمىتوانستند خارج از چهارچوب قبيله بينديشند. قرآن
1) بقره: 170 و 171.
تصميم گرفت تا همبستگىهاى قبيلهاى را كم رنگ كرده و مناسبات آنان و معيار سنجش اعمال را حق و باطل قرار دهند. در بينش قرآن هر فردى خود در قبال كار خويش مسؤول است نه آنكه او كار خويش را به پاى قبيله بگذارد و يا بالعكس اگر كسى خطايى مرتكب شد، طايفه او بى دليل از اوحمايت كنند. قرآن بر اين شخصيت مستقل فكرى تأكيد فراوانى داشت.
به همين دليل به مردم گفته شده كه «هيچ كس بار گناه ديگرى را به دوش نمىكشد» (1)و فرمود: «هر آينه تنهاى تنها، آن سان كه در آغاز شما را بيافريديم نزد ما آمدهايد در حالى كه هر چه را ارزانيتان داشته بوديم، پشت سر نهادهايد و هيچ يك از شفيعانتان را كه مىپنداشتيد با شما شريكند همراهتان نمىبينم. از هم بريده شدهايد و پندار خود را گمگشته يافتهايد.» (2)مشركان به رسول خدا- ص- مىگفتند كه حتى اگر قيامتى باشد و خداى تو بخواهد ما را در جهنم بيندازد همراه با خويشان خود در برابر او مىايستيم و مقاومت مىكنيم. (3)از اين جا بود كه خدا فرمود: «در روز قيامت نه خويشاوندان برايتان سود كنند، نه فرزندانتان، خدا ميانتان جدايى مىافكند و اعمالتان را مىبيند.» (4)و در جاى ديگر از كافر ياد شده كه «آيا آن كسى را كه به آيات ما كافر بود، ديدى كه مىگفت: البته به من مال و فرزند داده خواهد شد» آنگاه مىفرمايد: «آنچه را كه از او مىستانيم تا تنها نزد ما بيايد». (5)
برپايه اين آيات مىتوان گفت كه خداوند بر آن بود تا در ضمن آيات قرآنى، هر فرد را جداى از بستگىهاى قبيلهاى، مسؤول كار خودش بداند. در اينجا بايد به يك آيه بسيار مهم اشاره شود، آيهاى از خداوند ضمن آن از مشكران مىخواهد تا بدون تأثيرپذيرى از ديگران؛ اعم از اشراف قريش يا خانواده خود، درباره رسول خدا- ص- بينديشند: «بگو شما را به يك چيز اندرز مىدهم، دو دو و يك يك براى خدا قيام كنيد، سپس بينديشيد، تا
بدانيد كه در يار شما [پيامبر] ديوانگيى نيست. اوست كه شما را از آمدن عذابى شديد مىترساند.» (1)
خداوند مردم را دعوت به يك پند مىكند؛ «از جاى برخيزيد» به اين معنا كه تصميم به اصلاح بگيرند. آنگاه ازگروههاى منحرف وجمعيتهاى مشرك كه بىدليل اتهام ديوانگى به رسول خدا- ص- وارد نموده و آن را شايع كردهاند، فاصله بگيرند. تنها باشند يا همراه يك نفر ديگر؛ بدور از تأثيرپذيرى از جمع. آنگاه انديشه كنند. زمخشرى بر اين نكته تأكيد دارد كه جهت اين اندرز آن است كه اجتماع [آن هم اجتماع مشركان] فكر فرد را مشوش كرده، ديده را كور مىنمايد و با شلوغكارى، اقوال را در يكديگر مىآميزد و اين سبب مىشود كه از انصاف دور شده و تعصّب تحريك شود و جز به يارى مذهب خود نينديشد. (2)اما وقتى تنها شد مىتواند تأمل كند و درباره رسول خدا- ص- بينديشد و بلافاصله پوچى اتهامات مشركان را دريابد. با چنين تربيتى، فرد براى انديشيدن بستگىهاى گروهى و طايفهاى را ترك مىكند در آن صورت، راحتتر، انديشه توحيدى اسلام را درك مىكند. متأسفانه نظام قبايلى از مهمترين موانع راه حاكم شدن معيار حق و باطل در انديشه و عمل مسلمانان نخست بوده است. با اين حال رسول خدا- ص- موفق شد تا اندازه زيادى آن نظام را تغيير داده و مسلمانان را با معيار حقيقت آشنا سازد بطورى كه فرد مسلمان تا آنجا پيش رود كه در جنگ در برابر پدر خود نيز بايستد. (3)
بسته بودن جامعه جاهلى كه تا اندازهاى معلول نظام قبيله و از جهتى ناشى از عدم ارتباط قوى فرهنگى با ساير ملل بود، سبب ركود آن جامعه شده بود. با آنكه برخى از تجار قريش به اين سوى و آن سوى مىرفتند اما اين اقدام تأثير عمدهاى در تحوّل فكرى جزيرةالعرب نداشت.
تنها در مكه امكان آن هست تا نمونههايى از تأثيرپذيرى افكار يهودى يا
زرتشتى يافت. اسلام براى شكستن جمود فكرى بايد افق فكرى آنان را وسعت مىبخشيد. آنان بايد از اين كه تنها يك مرام را شناخته و تنها همان را حقيقت مىپنداشتند فاصله گرفته، با ساير افكار و انديشهها آشنا شوند.
اگر امكان تماس با ساير ملل نبود، اين امر ممكن بود كه با نقل تاريخ گذشته، آنان را با جدالهاى فكرى آشنا كرده و از آن طريق استدلالهاى مختلف را در محك آزمايش قرار دهد. مىدانيم كه بخش زيادى از آياتِ سورههاى مكى، آيات تاريخىاند. محتواى اين آيات بيان چگونگى مبارزه شرك و توحيد و تجربه امتهاى پيشين در اين امر بود. اين تجربهها افق فكرى جامعه جاهلى را باز مىكرد و به آنان نشان مىداد كه اين مبارزه ميان محمد- ص- و آنان، مبارزهاى ريشهدار و عميق بوده است. نكته جالب در اين آيات تاريخى جانبدارى قرآن از انديشه توحيدى و شناساندن آن به عنوان انديشهاى اصيل در تاريخ است. شرك به عنوان يك اعتقاد بىپايه انسانهايى را به سوى خود مىكشاند كه پيرو «ظن» هستند نه برهان.
پيروان توحيد مردان متقى و پرهيزگار و معقولند امّا پيروان شرك، انسانهاى فاقدِ شعور فطرى و عقلى و مظهر فسق و فجورند. به هر روى دعوتهاى مكرر قرآن براى شناخت ديگر اقوام مىتوانست جامعه جاهلى را از يكنواختى خارج كرده و آنان را براى پذيرش دين جديد آماده سازد. بيان قصص انبيا همچنين به هدف اميدوار كردن مؤمنان و قوى كردن دل پيامبر- ص- بود. به آن حضرت گفته مىشد مشكلاتى كه در راه نشر دعوت خود تحمل مىكند، در برابر ساير انبيا نيز بوده و بايد او نيز همانند آنان به نصرت الهى اميدوار گردد: «هر خبرى از اخبار پيامبران را برايت حكايت مىكنيم تا تو را قويدل گردانيم. و در اين كتاب بر تو سخن حق و براى مؤمنان موعظه و اندرز نازل شده است.» (1)همچنين در آيات تاريخى شرحى از عذابهايى كه بر امم پييشين رفته بود، داده مىشد. اين مطالب در اصل براى تهديد
1) هود: 120.
مشركين بود كه «شايد بترسند يا پندى تازه گيرند.» (1)
مبارزه مداوم قرآن با شرك و بتپرستى و تأكيد قرآن بر توحيد افعالى با استفاده از زمينههاى توحيدى موجود در جامعه، نقش مؤثرى در پيشبرد اهداف رسول خدا- ص- داشته است. ما در جاى ديگرى به مناسبت از اين مسايل ياد خواهيم كرد.
دفاع از محرومين از آموزههاى اصلى قرآن
در بيان نقش تاريخى قرآن اشاره به آموزه «حمايت از محرومين» در جامعه طبقاتى مكه، ضروى است. در شهر مكه گروهى از اشراف كاروانهاى تجارتى با ارزش فوقالعادهاى را به اين سوى و آن سوى برده و بسيار ثروتمند بودند. گروهى برده و اعراب فقير در اين سوى واقع شده و ميانه آنان طبقه متوسطى قرار داشتند. (2)مناسبات اقتصادى نامطلوب سبب محرومين عده زيادى شده بود. اين محروميت تنها اقتصادى نبود بلكه جنبه ارزشى و اجتماعى نيز داشت. سياهان حبشى و بردگان رومى هيچ موقعيتى نداشتند. آنان علاوه بر جنبه بردگى، در كمال ذلّت و در حد يك حيوان در اين جامعه مىزيستند. قرآن در اين باره موضع قاطعى اتخاذ كرد. خداوند در آياتى كه در باره انبياى گذشته آمده- و اين آيات نوعاً در مكه نازل شده- ضعفا و محرومان را در كنار انبيا و اشراف و مترفين را در برابر آنان قرار داده است. اين مسأله در بسيارى از آيات تاريخى قرآن منعكس شده و نشانگر روحيه هوادارانه قرآن از چهرههاى ضعيف جامعه است.
«بدين سان، پيش از تو، به هيچ قريهاى بيم دهندهاى نفرستاديم مگر آنكه متنعمانش گفتند: پدرانمان را بر آيينى يافتيم و ما به اعمال آنان اقتداء مىكنيم.» (3)
«ما هيچ بيم دهندهاى به قريهاى نفرستاديم جز آن كه توانگران
عيّاشش گفتند: ما به آنچه شما را بدان فرستادهاند ايمان نمىآوريم؛ و گفتند:
اموال و اولاد ما از همه بيشتر است و كسى ما را عذاب نمىكند.» (1)
مهمترين آثار اين آموزهها، گرايش بخش زيادى از طبقه متوسط و پايين به اسلام بود. گرچه در مواردى برخى از فرزندان اشراف نيز مسلمان مىشدند.
ما در جاى ديگرى درباره نقش اخلاقى اشرافى در مخالفت قريش با اسلام سخن گفتهايم اما در اينجا تأكيدمان بر اين است كه سراسر دعوت اسلامى در جهت جانشين ساختن مستضعفان بر مستكبران و وارث قرار دادن آنان بوده است. تجربه تاريخى اين مسأله، در دعوت موسى- ع- جلوهگر شده و مذاكرات نوح- ع- با اشراف، شاهد ديگرى بر آن است. رسول خدا- ص- از همان دوره مكه، مسلمانان ضعيف را بشارت مىداد كه بزودى وارث قيصر و كسرى خواهند شد. اين امر سبب استهزاى مشركان شده و زمانى كه بلال و خباب و صهيب را مىديدند به شوخى مىگفتند: «جاءكم ملوك الأرض!». (2)
موضع قرآن آن چنان بود كه بىاعتنايى نسبت به انسان مؤمنى چون ابن ام مكتوم را نيز نپذيرفت. (3)
اخلاق رسول خدا- ص- نيز در رفاقت و دوستى با درويشان، در جذب آنان مؤثر بود. آنجا كه فرمود: از جمله چيزهايى كه هيچگاه رها نمىكند: «الأكل على الأرض مع العبيد»؛ (4)«غذا خوردن در روى زمين با برده است». مهمترين آموزه قرآن آن بود كه معيار برترى را تقوا قرار داد. (5)بر پايه اين معيار، بسيارى از فقيران نيز توانستند از محروميت ارزشى و اجتماعى رهايى يافته، ارزش واقعى خود را در جامعه بيابند. بعدها وقتى وقتى عمر حكم ولايت عمار را بر كوفه نوشت، گفت: اين را به خاطر اين سخن خداوند كرده كه: «و نريد و أن نَمُنَّ على الذين استضعفوا فى
الارض.» (1)
رسول خدا- ص- خود فرموده بود: «بعث لرفع قوم و وضع آخرين»؛ «مبعوث شدم تا عدّهاى را بالا برده و گروهى را فروآورم». (2)مبارزه مشركين با قرآن
به دليل دامنه گسترده تأثير قرآن بود كه مشركين مصمم شدند تا در برابر آن بايستند؛ آنان كوشيدند تا راههايى براى مبارزه با قرآن بيابند و از تأثير آن بر افكار مردم بكاهند. در اينجا مرورى داريم بر برخوردهاى مشركين با قرآن:
يكى از مهمترين مشكلات مشركين، بُعد ادبى قرآن و جذبه آن بود.
نثر استوار قرآن با مضامين دلنشين آنان، اذهان را به سوى خود جلب مىكرد. آن هم از زبان كسى كه سابقهاى در بيان اين مطالب نداشته و به چنين صفتى شناخته شده نبود. مشركان در اين انديشه برآمدند تا قرآن را شعر بخوانند. شعر جنبه احساسى و عاطفى بالايى داشته و اساس آن ادب و زيبايى صورى بود. تخيّل مهمترين ماده شعر بوده و گرايش زيبايىخواهى انسان مهمترين عامل رشد شعر است. با اين حال تقريباً اين مسأله مورد توافق است كه شعر به همان اندازه كه از جذبه صورى برخوردار است، از عناصر استدلالى و عقلانى تهى است. شعر هميشه ابزارِ ابرازِ بيان عقايد عارفانه و احساسى بوده و كمتر براى بيان عقايد معقول و منطقى مورد استفاده قرار گرفته است. درباره شعر گفتهاند كه: أجملها أكذبها، (3)«3» زيباترين شعر، دروغترين آنهاست؛ زيرا به هر اندازه موج عاطفى آن بالا مىگيرد بعد عقلانى و واقعنمايى آن كاسته مىشود. چنين زمينه دوگانهاى براى شعر، مشركين را بر آن داشت تا قرآن را شعر بخوانند. اين نسبت در عين توجيه جذبه ظاهرى آن، جنبه واقعنمايى آن را تضعيف مىكرد.
رسول خدا- ص- طبعى شاعرانه نداشت و جز چند مورد، ميانهاى نيز با شعر و شاعرى نداشت. او تابع اين سخن خداوند بود كه:
«و گمراهان از پى شاعران روند. آيا نديدهاى كه شاعران در هر وادى سرگشتهاند و چيزهايى مىگويند كه خود عمل نمىكنند، مگر آنان كه ايمان آوردهاند و كارهاى شايسته كردند و خدا را فراوان ياد كردند و چون مورد ستم واقع شدند انتقام گرفتند.» (1)
يعنى در اصل اهل ايمان و عملند. مشركين قرآن را شعر خواندند؛ يعنى اثرى انسانى كه از طبع انسان برمىخيزد. آنان گفتند: «نه، خوابهاى پريشان است يا دروغى است كه مىبندد يا شاعرى است». (2)و مىگفتند:
«آيا به خاطر شاعر ديوانهاى خدايانمان را ترك گوئيم؟». (3)و يا مىگويند:
«شاعرى است و ما براى وى منتظر حوادث روزگاريم.» (4)در برابر، خداوند تأكيد مىكند كه رسول او شاعر نيست:
«به او شعر نياموختهايم و شعر سزوار او نيست. آنچه به او آموختهايم جز اندرز و قرآنى روشنگر نيست تا مؤمنان را بيم دهد و سخن حق بر كافران ثابت شود.» (5)
و فرمود: «پس سوگند به آنچه مىبينيد و آنچه نمىبينيد، اين سخن فرستادهاى بزرگوار است نه سخن شاعرى». (6)البته بر همگان روشن بود كه شعر وزنى خاص و قافيه ويژهاى دارد در حالى كه قرآن چنين ويژگى را نداشته و نهايت در مواردى نثرى موزون و مسجّع داشت. آنچه اهميت دارد اين كه قرآن بر پايه واقعنگرى و عينيت سخن مىگويد؛ آنچه را بدان توصيه مىكند اندرزهاى عملى است، مفاهيمى ثابت شده و عقلانى است نه نثرى بر پايه تخيل. اين امر روشنى بود و بارها مشركان نيز اعتراف كردند كه با شعر آشنايند و اين نثر، به هيچ روى شعر نيست. نمونه آن برادر ابوذر، انيس بود كه خود از شاعران بود و تصريح كرد كه سخن محمد- ص- شباهتى به
شعر ندارد. (1)بايد دانست كه شعر در برابر قرآن خود را از صحنه كنار كشيد و در زمان رسول خدا- ص- كمتر شاعرى شعر مىگفت مگر آنكه رسول خدا- ص- او را تأييد مىكرد. بعدها نيز بىاعتنايى به شعر در ميان متدينان و صالحان ادامه يافت. (2)و البته شعر خوب هميشه استثناء بوده است. طبيعى است كه بحث «پيامبر و شعر» بحثى است مبسوط كه در اينجا جاى طرح آن نيست.
مسأله ديگرى كه مشركين مطرح مىكردند آن بود كه قرآن سحر است و رسول خدا- ص- ساحر. عنوان سحر و ساحرى، آن چنان كه از قرآن به دست مىآيد، درباره ساير انبيا و معجزاتشان مطرح بوده است. به عبارتى اصولًا تلقى مشركان و كفار در برابر «بيّنات» انبيا اين بوده كه آنها «سحر آشكار» است. (3)و در جاى ديگر فرمود:
«بدين سان بر آنهايى كه از اين پيش بودند پيامبرى مبعوث نشد جز آنكه گفتند: جادوگرى است يا ديوانهاى است. آيا بدين كار يكديگر را توصيه كرده بودند؟ نه، خود مردمى طاغى بودند.» (4)
بنابراين مشركان هميشه از عنوان سحر و ساحر براى بىاعتبار كردن انبيا استفاده مىكردهاند.
اطلاق سحر بر معجزات ساير انبيا به تناسب اعجاز مادى آنها بوده؛ اما مشركان مكه به چه اعتبارى قرآن را سحر مىدانستند؟ «چون آيات ما به روشنى بر آنان خوانده شود، كافران، حقيقتى را كه برايشان نازل شده است، گويند: جادويى آشكار است.» (5)به نظر مىآيد مشركان در صدد توجيه جذبه قرآن آن هم جذبه سحرگونه آن بودهاند. مشكل اين بود كه چه ويژگى در قرآن است كه توده مردم اين چنين علاقمند به شنيدن نواى قرآن هستند.
تشبيه قرآن به سحر و يا متهم كردن رسول خدا- ص- به جادوگرى با قرآن، به عنوان وردى از اوراد، براى پاسخ دادن به چنين وضعيتى بود. روشن است
1) دلائل النبوه، بيهقى، ج 2، ص 208؛ تفسيرالقرطبى، ج 1، ص 73.
2) مناسب است عبارتى از عالم شيعى قرن ششم هجرى عبدالجليل رازى قزوينى نقل كنيم: بايستى شنيده بودى كه به مذهب شيعت منهى است شعر گفتن تا به مذهب محققان شيعت چون خواجه امام رشيد متلكم و غير او را مذهب [چنين] است كه: روا نباشد كه ائمه [ع] شعر منظوم گويند و نه انبيا، و در همه عمر مصطفى- ع- نيم بيت را حوالت كنند بدو كه گفت: ستبدى لك الأيام ما كنت جاهلا. و بقيّه شعر نه بر نظم شعر گفت تا شعار نباشد و بارى تعالى بر سبيل مدح او را گفت: «و ما هو بقول شاعر قليلًا ما تؤمنون». و همه علماى شيعت متفقاند كه جعفر بن محمد الصادق- عليهماالسلام- گفت: چون به روزه باشى شعر مخوانيد كه نقصان روزه كند، گفتند: اگر چه شعر حق باشد؟ گفت: «وإن كان حقاً» نقض، ص 577. درباره اشعار مختصرى كه رسولخدا- ص- به آنها تمثل زده نك: التفسير المنير، ج 23، ص 46.
3) نك: صف: 6 فلما جاءهم هم بالبينات قالوا هذا سحر مبين.
4) الذاريات: 52.
5) احقاف: 7.
كه اين اتهامات براى سرگرم كردن تودههاى عامى مردم بوده و طبيعى است كه در ميان آنان اثر خود را داشته است. اما خود اشراف و كسانى چون وليد بن مغيره تصريح داشتند كه قرآن سحر نيست. او اين امر را با توجه به تجربه خود در ديدن ساحران و كارهاى آنان بيان مىكرد. اما همو همانطور كه قرآن اشاره كرده، از سر ادبار و استكبار قرآن را سحر خواند. (1)
از گزارشات ديگر، چنين به دست مىآيد كه كاربرد سحر در مورد سخنان رسول خدا- ص- از آن روى بوده كه همچون سحر سبب اختلاف ميان خانواده مىشده است. مشركين به طفيل بن عمرو گفتند:
«تو به شهر ما درآمدهاى و اين مرد در ميان برآمده، كار را بر ما دشوار كرده، جماعت ما را متفرق كرده و امور ما را در هم ريخته است. سخن او همچون سحر است كه ميان فرزند و پدر، ميان دو برادر و ميان مرد همسرش اختلاف مىاندازد. (2)
اين كه چگونه سحر در ميان آنان اسباب اختلاف و نفاق بوده، محتمل است كه اشاره به سابقه عملكرد كسانى بوده كه براى ايجاد اختلاف ميان خانوادهها (همچون زمان ما) متوسل به سحر و جادو مىشدهاند. شايد آنان نيز قرآن را به اين جهت سحر خواندهاند. بايد دانست كه اين اتهام خود نشانگر جذبه بىاندازه قرآن در ميان مردم است. از نظر كمّى، آياتى كه اتهام مشركان را به عنوان سحر به قرآن، بيان كرده بسيار بيش از آياتى است كه مسأله شعر را مطرح كرده است. اين بايد نشانگر سرمايهگذارى بيشتر مشركين در اين امر باشد.
مشركان در مقياس كمترى رسول خدا- ص- را كاهن دانسته و آيات قرآنى را نظير سخن كاهنان مىدانستهاند. طبقه كاهنان در جاهليت كسانى بودند كه مدعى داشتن غيوبات بوده و به كار قضاوت برپايه ادعاى علم غيب مىپرداختند. آنان سخنانى سجعگونه كه شنونده را جذب مىكرد
بر زبان مىآوردند و از اين طريق جاذبهاى خاص در كلام خويش ايجاد مىكردند. برخى از اين كاهنان يهودى بودند. (1)بعدها مخالفت جدى اسلام با كهانت، سبب تضعيف شديد اين مرام گرديد، گرچه هميشه عوام مردم زمينه رشد اين گرايشات نامشروع را فراهم مىكردهاند. گويا مشركان به اعتبار آنكه از سويى آيات الهى از غيب خبر مىدادند و از سوى ديگر نثر قرآن تا اندازهاى مسجّع بود، آن را شبيه سخن كاهنان مىدانستند. در اصل مشركان با اتهاماتى نظير سحر و شعر بر آن بودند تا ريشه انسانى بر وحى قائل شوند و آن را «قول بشر» بدانند نه سخن خداوند. عقيده مشركان چنان بود كه: گفت: «اين جز جادويى كه ديگرانش آموختهاند، هيچ نيست. اين جز سخن آدمى نيست.» (2)و خداوند در برابر آن به رسول خود فرمود: «پندشان ده كه تو به بركت نعمت پروردگارت نه كاهن هستى و نه مجنون». (3)و در جاى ديگر فرمود: «قرآن سخن شاعر نيست؛ چه اندك ايمان مىآوريد. و نيز سخن كاهنى نيست، چه اندك پند مىگيريد، از جانب پروردگار جهانيان نازل شده است.» (4)
مطلب ديگرى كه مشركان عنوان كردند اين بود كه قرآن «اساطير الاوّلين» است. در كتابهاى لغت اسطوره را به معناى اباطيل و اكاذيب و گفتارهايى كه فاقد نظام است دانستهاند. (5)در آغاز بايد توجه داشت كه به احتمال زياد مقصود آنان قصص قرآنى بوده است؛ زيرا اصولًا ريشه كلمه اسطور همانند معادلهاى انگليسى و يونانى خود كاربرد قصص و تاريخى دارد. در زبان لاتينى كلمه و در انگليسى و در يونانى بر محور قصص و تاريخ به كار برده مىشود. (6)همچنين بايد توجه داشت كه در آيه مذكور كلمه اساطير به تنهايى بكار برده نشده بلكه «اساطير الأوّلين» آمده است. در ترجمه گفته مىشود: اساطير پيشينيان، يعنى متقدمين و در نهايت به معناى اخبار تاريخى يا قصص تاريخى
پيشينيان. اتهام مزبور در نه مورد در قرآن آمده (1)است در بيشتر موارد صرفاً آمده است كه مشركين قرآن را «اساطير الاولين» دانستهاند. اما در سوره فرقان آمده است: «و كافران گفتند كه اين جز دروغى كه خودبافته است و گروهى ديگر او را بر آن يارى دادهاند هيچ نيست. حقا آنچه مىگويند ستم و باطل است و گفتند: اين اساطير پيشينيان است كه هر صبح و شام بر او املا مىشود و او مىنويسدش». (2)بنابراين بايد مقصود آنها داستانهاى مشخصى باشد.
دكتر جواد على مىگويد: اين اساطير مكتوباتى بوده كه اعراب جاهلى با آنها آشنايى داشتهاند. آنان لفظ يونانى را گرفته و به شكل مذكور بكار بردهاند.
او مىافزايد: بعيد نيست كه اين كتب به زبان يونانى يا لاتينى در مكه بوده؛ بردگان رومى در مكه بوده و به اين زبانها مىخوانده و تكلم مىكردهاند. (3)بدين ترتيب اين مسأله با اتهام ديگر مشركان به رسول خدا- ص- پيوند مىخورد كه آيات قرآنى برگرفته از گفتههاى ديگران است. در اين باره كه مكتوباتى در مكه بوده سخن جواد على صرفاً حدسى است اما اين كه در مجموع اعراب جاهلى اخبار تاريخى پيشينيان را از طريق يهود و نصارى شنيدهاند امرى كاملًا محتمل است. گذشت كه قرآن اتهام آنان را با توجه به دو نكته ناروا مىشمرد: يكى آن كه زبان آن كسان عجمى است با اين كه قرآن عربى مبين است. به علاوه كه رسول خدا- ص- توانايى خواندن و نوشتن نداشته تا به قول آنها، آنچه را بر او املا مىكنند بنويسد. در آيه ديگرى نيز آمده كه مشركان گفتند: آيات قرآن «افك قديم» است. (4)شايد مقصود آنان همين تعبير بوده كه اين آيات قصص تاريخى غير واقعىِ قديمى است. آنچه بيش از همه متحمل است همان قصص يهودى است كه مورد نظر مشركان بوده است. اهل سيره از قول يكى از مشركان آوردهاند
كه به رسول خدا- ص- مىگفت:
«إنّما يُعَلِّمك أهلُ الكتاب اساطيرهم.» (1)
در اخبار سيره آمده است كه اين اتهام را نضر بن حارث مطرح مىكرد؛ كسى كه قصههاى عاميانه ايران همچون داستان رستم و اسفنديار و شاهان ايرانى را از حيره به مكه آورده و از مردم مىخواست تا قصص او را كه بهتر از قصص محمد- ص- است! گوش دهند. (2)
گفته شده كه آيه ذيل درباره اين اقدام او نازل شده است:
«بعضى از مردم خريدار سخنان بيهودهاند تا به نادانى مردم را از راه خدا گمراه كنند و قرآن را به مسخره مىگيرند. نصيب اينان عذابى است خوار كننده». (3)
بايد توجه داشت كه برخوردهاى به ظاهر علمى مشركان گرچه براى برخى از جاهلان عامى كارساز بود اما مانع نفوذ اسلام نشد. از اين رو مشركان به شيوههاى عملى ديگرى نيز متوسل شدند تا مانع از تأثير قرآن در ميان مردم شوند. قرآن به شمارى از اين برخوردها اشاره كرده است از جمله مىفرمايد:
«كافران گفتند: به اين قرآن گوش مدهيد و سخن بيهوده بدان بياميزيد، شايد پيروز گرديد.» (4)
زمانى كه ابن مسعود تصميم گرفت قرآن را بلند بخواند، مشركان بر سر او ريخته و كتكش زدند. (5)گفتهاند اين آيه نيز كه خدا به رسولش فرمود:
صدايت را به نماز بلند مكن و نيز صدايت را بدان آهسته مكن و ميان اين دو راهى برگزين» (6)در اين باره بود كه اگر رسول خدا نمازش را بلند مىخواند مشركان كه صداى آيات را مىشنيدند دشنام مىدادند. خداوند از او خواست تا چندان بلند نخواند كه آنان دشنام دهند و چندان آهسته نخواند كه اصحابش استفاده نبرند. (7)
1) انساب الاشراف، ج 1، ص 150؛ و نك: صص 140 و 141.
2) السيرة النبويه، ابن هشام، ج 1، ص 300، 308؛ سبلالهدى و الرشاد، ج 2، ص 460.
3) لقمان: 6؛ مجمعالبيان، ج 8، ص 313.
4) فصلت: 26. و نك: السيرة النبويه، ابن هشام، ج 1، ص 313؛ عيون الأثر، ج 1، ص 202.
5) سبل الهدى و الرشاد، ج 2، ص 469.
6) اسراء: 110.
7) سبلالهدى و الرشاد، ج 2، ص 468.
اشراف قريش به مسافران كه وارد مكه مىشدند هشدار مىدادند تا نزديك پيامبر- ص- نشده و سخنان او كه در اصل آيات الهى بود گوش فراندهند.(1)
تمسخر آيات قرآنى نيز راه ديگرى بود كه مشركان براى بىاعتبارى كردن آيات قرآنى بكار مىبردند. زمانى كه اين آيات نازل شد كه «هر آينه درخت زَقُّوم طعام گناهكاران است كه همانند مس گداخته در شكمها مىجوشد» (2)ابوجهل دستور داد تا قدرى كره و خرما براى او آوردند و گفت: از اين دو زقوم درست كنيد، ما زقوم را جز اين نمىشناسيم. در آن وقت آيات ديگرى در وصف زقوم آمده كه زقوم: «درختى است كه از اعماق جهنم مىرويد، ميوهاش همانند سر شياطين است». (3)آنگاه قريش از روى تمسخر گفتند: آيا درخت از آتش مىرويد. همين نقل را درباره آيه پنجاه و يكم سوره واقعه كه در آنجا نيز سخن از زقوم به ميان آمده آوردهاند. (4)آن چنان كه خداوند از قول مشركان آورده، آنان به استهزاء مىگفتند: «دلهاى ما در حجاب است» و خداوند ادامه مىدهد: «نه، خدا آنان را به سبب كفرى كه مىورزند، مطرود ساخته و چه اندك ايمان مىآورند».(5)همين كفر آنان بود كه سبب شده بود كه: «چون تو قرآن بخوانى، ميان تو و آنان كه به قيامت ايمان نمىآورند پردهاى ستبر قرار مىدهيم و بر دلهاشان پرده افكنيم تا آن را درنيابند و گوشهاشان سنگين كنيم و چون پروردگارت را در قرآن به يكتايى ياد كنى، باز مىگردند و مىرمند. ما بهتر مىدانيم كه چون به تو گوش مىدهند، چرا گوش مىدهند؛ يا وقتى با هم نجوا مىكنند، چه مىگويند. كافران مىگويند: شما در پى مرد جادو شدهاى به راه افتادهايد». (6)
بىاعتنايى به آيات الهى نيز از سوى مشركان در چند آيه ديگر گوشزد شده است. (7)
1) به احتمال آيات 91 و 92 سوره حجر درباره آنان نازل شده است. نك: دلائل النبوه، بيهقى، ج 2، ص 200.
2) دخان: 43- 45.
3) صافات: 62 و 63.
4) انساب الاشراف؛ ج 1، ص 127؛ مجمعالبيان، ج 8، ص 313.
5) بقره: 88.
6) اسراء: 45 و 46. نك: السيرة النبويه، ابن هشام، ج 1، صص 316 و 317.
7) انبيا: 2؛ كهف؛ 56 و جاثيه: 9.
پىنوشتها:
سيره رسول- ص- و تاريخ اسلام را بايد ابتدا از مكه و با بررسى وضعيت و احوال ساكنين آن در اين زمان يعنى عصر تولد رسول- ص- آغاز كنيم؛ زيرا در غير اين صورت بحث ما بحثى ناقص بوده و نخواهد توانست امور و وقايعى كه در اسلام مىيابيم را مورد تفسير قرار دهد.
ما در عصر حاضر براى آگاهى از اوضاع و احوال مكه، جز قرآن كريم، حديث، كتب تفسير و سيره منبعى در دست نداريم و از منابع مكتوب و مدوّن دوران پيامبر- ص- نيز تاكنون چيزى بدست ما نرسيده و در منابع قبل از آن؛ يعنى نوشتههاى دوران جاهلى سخنى به ميان نيامده است و لذا چيزى كه در منابع مكتوب ايام جاهليت در مورد اين شهر روايت شده باشد نمىدانيم.
اما منابع يونانى، لاتين، سريانى و غيره، جز بطلميوس () به نامى كه مترادف و متشابه با نام «مكّه» باشد اشارهاى نكردهاند. بطلميوس از علماى نجوم و جغرافىدان (مشهور) در قرن دوم ميلادى بود كه به نام اين شهر با عنوان مَكُرابا () پس از ذكر مكانى كه آن را كارنا () خوانده، اشاره كرده است. وى اين مكان (كارنا) را پس از ذكر آتريپا () و لاتريپا () و قبل از (شرح) ثوماتا () توصيف كرده است. محققينى كه در مورد اسامى اين اماكن بحث كردهاند به اين نتيجه رسيدهاند كه مراد بطلميوس از () همين شهر (مكه)
است، چنانكه اين مسأله را بطور مفصل در فصل ششم از جزء سوّم كتاب خود (تاريخ العرب قبل الاسلام) و در بحث پيرامون عرب و بطلميوس شرح دادهام. (1)
اگر اين نظر يعنى اين كه مكان () همان مكه است را صحيح بدانيم دالّ بر اين است كه آنجا بين اعراب در قرن دوم بعد از ميلاد مشهور و شهرى مقدس بوده كه مردم از مكانهاى دور و از شهر و بيابان به سوى آن حركت مىكردند و بخاطر اين قداست و مكانت بوده است كه (بطلميوس) اين عالم جغرافىدان يونانى نام آنرا از مسافتى دور شنيده است؛ و همچنين دليلى است بر اين كه اين مكان قبل از روزگار بطلميوس نيز موجود و معروف بوده است؛ زيرا معقول به نظر نمىرسد كه نام اين مكان و اشتهار آن بطور ناگهانى (و بىمقدمه) به گوش اين عالم (جغرافيدان يونانى) كه در مكانى ساكن بوده و ذهنيتى از گذشته (اين مكان) نداشته، رسيده باشد.
(مكربه/) لفظى عربى است كه براى تطابق با زبان يونانى تحريفاتى در آن صورت گرفته است. ريشه «مكربه» يا «مقربه» از تقريب است. نظر ما در هنگام بحث پيرامون حكومت قديمى سبا اين بود كه حكام يا بزرگان مذهب (اين كشور) كاهن و جادوگر بوده و بنام خداى خود در ميان مردم حكم مىراندهاند. يكى از اين حكمرانان خود را به «مُكَّرَب» يا «مُقَّرَبْ» در زبان ما (عربى) ملقب ساخته بود؛ زيرا وى نزديكترينِ مردم به الهه و مقربترين آنها نزد وى بوده و بخاطر ناميده شدن او به اسم الهه (نزد مردم) از تقدس و احترام برخوردار و بهمين علت لفظ «مكربه» را براى خود بكار گرفته است.
پس اين لفظ براى مكه «عَلَمْ» نيست بلكه صفت آن است؛ همانگونه كه در «بيت المقدس»، «المقدس» در اصل صفتى براى آن (خانه
1) ص 353 به بعد.
و بيت) بوده و سپس نزد ما براى شهر (بيت المقدس) عَلَمْ گشته است.
ما در اين مبحث از ذكر تاريخ مكه جز آنچه كه به تاريخ اسلام و روزگار ولادت رسول خدا- ص- مرتبط است مقصودى نداريم و مسائل قبل از آن مورد نظر ما نيست و لذا براى كسانى كه مىخواهند نسبت به آن دوران، آگاهى بيشترى يابند لازم است كه به كتب ديگرى مراجعه كنند.
در قرآن كريم بگونهاى كه مىدانيم (1)و به شكل ديگرى كه جز حرف اول آن يعنى ميم (م) تفاوتى با آن ندارد آمده است. در اين كلمه، حرف «باء» بجاى «ميم» نشسته است و «بكّه» بجاى «مكّه» آمده است (2)در حقيقت آن دو، يك نام هستند و اين تفاوت (ظاهرى) در معنا و مفهوم نبوده و لهجهاى از لهجههاى قبايل عرب است كه باء بجاى ميم قرار داده شده و در عوضِ آن تلفظ مىشود. (3)در لهجههاى عرب، نمونههاى فراوانى از اين قبيل؛ از جمله در بين لهجههاى اعراب جنوبى، وجود دارد كه در عصر حاضر آن لهجهها را شناخته و در نقاط مختلف كشورهاى عربى مىبينيم.
در قرآن كريم مكّه «ام القرى» (4)و «قريه» نيز خوانده شده است (5)و همراه با «طائف» در سوره زخرف قرين گشته است. (وَ قالُوا لُولا نُزِّلَ هذَا القُرْآنَ عَلى رَجُلٍ مِنَ الْقَريَتَيْنِ عَظيمْ) (6)مفسّرين گويند كه منظور از «قرتين» در اين آيه مكه و طائف است.
ساكنين مكه هنگام ظهور اسلام نسب خود را به قريش بازمىگرداندند، اين امر بدان معنا است كه اكثر ساكنين مكه به اين نسب منسوب بودند؛ بطورى كه مردم اين دوران در انتساب خود به جدّ اعلايشان افتخار و مباهات مىكردند و در اين مسأله «اهل وبر» و «اهل مدر» (7)مساوى بودند.
در قرن ششم ميلادى حكومت مكه در دست قريش بود كه آن را از افرادى كه قبل از خود بر آن مسلط و به نام خزاعه معروف بودند، خارج
1) هُوالَّذى كَفَّ ايْديَهُم عَنْكُم وَ ايْديَكُمْ عَنْهُمْ ببَطْن مَكَّهٍ مِنْ بَعْد انْ اظْفَركُمْ ... فتح: 24.
2) آل عمران: 96 نشوان بن سعيد الحميرى، شمس العلوم و دواء كلام العرب من الكلوم «ليدن 1951» الجزء الاول، القسم الاول، ص 117.
3) عدّهاى نيز براى آن دو، تفاوت اندكى قائل هستند؛ بدين صورت كه بكّه را نام مسجد الحرام يا كعبه و مكّه را نام تمامى شهر و اعم از بكّه دانستهاند زبيدى، تاج العروس، ماده «بكّ» ج 7، ص 111؛ فاسى المكى، شفاء الغرام باخبار البلد الحرام، ص 77؛ ابن ابىشيبه، المصنف، ج 4، ص 357 براى بكّه معانى مختلفى ذكر كردهاند؛ از جمله: بكّه از بكّ مشتق شده يعنى غرور گردنكشان و متكبران را در هم مىكوبد و يا گردن آنان را مىشكند. بكه در جايى به معنى ازدحام نيز آمده است. ابن منظور، لسان العرب، ماده بكّ، ج 10، ص 402؛ فاسى المكى، همان كتاب، ص 77؛ فاكهى، اخبار مكه، ج 2، ص 282؛ ابن ابى شيبه، همان كتاب، ج 4، ص 357؛ شيخ صدوق، علل الشرايع، ج 2، ص 397. «مترجم»
4) شورى: 7.
5) محمد- ص-: 13.
6) زخرف: 31.
7) وَبر به معنى پشم و پوست است و اهل وَبَرْ را مىتوان صحرانشينان، دامداران و در حقيقت بيابانگردان دانست كه در آن زمان بدين نام معروف بودهاند و در مقابل نيز مَدَرْ بمعنى گل و شهر آمده است و اهل مدر را در اصطلاح به شهرنشينان گويند كه اين دو گروه هسته اصلى ساكنين شبه جزيره را در دوران جاهليت و پس از آن تشكيل مىدادهاند و اكنون با گسترش شهرنشينى در شبه جزيره، مردم فراوانى از اهل وَبَر يا صحرانشينان هنوز به همان گونه زندگى مىكنند. «مترجم»
ساخته بودند، (1)كسى كه قريش را نسبت به خزاعه حكومت و سلطه داده و مكه را تسليم آنان (قريش) ساخت رهبرى از بزرگان آنان يعنى «قصىّ بن كلاب» (2)بود كه به زيركى، سياست و احتياط معروف گرديده بود. قصى رهبر و تاجرى با اموال فراوان بود كه نسبت به «بيت الحرام» عنايت و توجه داشت. وى حكومت قريش در اين شهر را تثبيت كرد و حتى قوم خويش را بر ساير قبايل نفوذ و سلطه داد. پس قصى را بايد اوّلين كسى دانست كه حكومت قريش را در مكّه برپا نمود.
چنانچه گفته «مينگانا» (.) را در مورد آنچه كه نرسى () سريانى لاهوتى متوفى سال 485 ميلادى از هجومى كه «فرزندان هاجر» بر مكّه و بيتالله كردند، گزارشى صحيح بدانيم اين اوّلين خبرى است كه در يكى از كتب قديم درباره (قريش) وارد شده و بدين علت اهميت خاص تاريخى دارد؛ زيرا به وجود قريش در شمال جزيرة العرب در قرن پنجم قبل از ميلاد اشاره مىنمايد كه در ميان قبايل عرب شمالى آنروز در (زبان) سريانى به نام (فرزندان هاجر) و (الإشماعيليين) معروف بودهاند و ما اين خبر را از قبل نمىدانستهايم (نمىشناختيم).
اگر آنچه كه اخباريون از خزاعه و قصى و از تسلط قريش در مكه نقل كردهاند، صحت داشته باشد اين امر بدين معنا است كه روزگار قصى چندان از دوران اسلام دور نبوده و قريش در زمانى كه با ايام ولادت رسول خدا- ص- فاصلهاى نداشته بر اين سرزمين سلطه يافتهاند و از طرف ديگر اين كه وى برجستهترين و اوّلين رهبر آنان بوده است؛ زيرا اخباريون در مورد رهبرى از قريش كه به كارهاى منسوب به قصى قيام كرده باشد ياد نكردهاند.
لفظ «قريش» از نام مردى معروف به «جسل قريش» گرفته شده كه در متن حضرمى از دوران ملك (العزّ) پادشاه حضرموت آمده است (3)
1) جرهميان اولين قبايلى بودند كه در كنار بيت سكنى گزيدند و حكومت اين شهر را در دست گرفتند. حضرت اسماعيل- ع- در ميان آنان رشد يافت و با اين قبايل وصلت نمود. جرهميان غالباً از فساد و بتپرستى دور بودند تا اين كه گروهى بنام خزاعه قدرت را از دست آنان خارج كرده و سرزمين توحيد را به بتپرستى و شرك آلودند. اندكى قبل از ظهور اسلام، قصى بن كلاب جدّ اعلاى رسول خدا- ص- قدرت را در مكه از خزاعه خارج ساخت و مجدداً آيين حنيف در اين شهر جان گرفت. «مترجم»
2) قصى بن كلاب كنيهاش ابوالمغيره و نامش زيد و لقب دومش مُجَّمَعْ [به علت در دست داشت بسيارى از مناصب كعبه] بود. مادر قصى پس از وفات شوهرش كلاب، به ازدواج ربيعة بن حرام عذرى درآمد و ربيعه وى را به سرزمين خود برد. فاطمه فرزند خردسال خويش، زيد را با خود برد و چون از سرزمين پدرانش دور گشت او را «قُصَىْ» ناميد. چون قصى در خانه ربيعه به جوانى رسيد به هنگام ماه حرام با حاجيان قضاعه به مكه آمد تا آنكه بزرگ و بزرگوار شد. در اين زمان دربانى و كليددارى كعبه با قبيله خزاعه بود كه پس از جنگى سخت بر آنان پيروز شد و دست ايشان را از اجازه حج كوتاه ساخت. قصى امور كعبه و مكه را بدست گرفت و دست خزاعه را از آن كوتاه كرد و قوم خود را در مكه به قدرت رسانيد فاكهى، اخبار مكه، ج 5، ص 172- 170. «مترجم»
3) 1-،،،،. 323،: 3964.
ملاحظه مىكنيم كه اسامى بتهاى بزرگى كه هنگام ظهور اسلام در مكه، طائف و مكانهاى ديگر حجاز بودند همان اسامى بتهاى معروف قبل از اسلام و بلكه قبل از ميلاد بودهاند كه مورد پرستش اعراب شمالى يا اعراب ساكن در عراق و بادية الشام و قسمت علياى نجد و سرزمينهاى شام قرار داشتهاند و اين هماهنگى دلالت روشنى بر وجود روابط روحى بين اعراب حجاز و اعراب سرزمين شام و عراق بوده و مؤيد آن است كه اتحاد و پيوند ساكنين حجاز با اعراب شمالى قوىتر و متينتر از اعراب جنوبى بوده است؛ زيرا آنها فرهنگ مخصوص خود بويژه در دوران قبل از اسلام را داشتهاند كه (اين فرهنگ) ايشان را از اعراب شمالى و ساكنان حجاز و نجد متمايز مىساخته است.
قصى مرد سياست و زعامتِ صرف نبوده است بلكه به همين اندازه نيز مرد دين بوده و اخبارىها مسائلى را به او نسبت مىدهند كه گمان مىرود آنها را براى تشرع و ديندارى قريش قرار داده بود تا از آن پيروى كنند و لذا اين قوانين شرعى از سنتهاى دينى ساكنين مكه گشته بود (1)چنانكه در گذشته گفته شد قصى از جمل رؤسايى بوده كه سياست دينى را با سياست دنيوى جمع نموده و لذا براى قريش دو رهبر بحساب مىآمده است.
اخبارىها براى تعدادى از «قريش» مسائلى از بتپرستى ذكر كردهاند كه آنان بتهاى جديدى را ساخته و يا از خارج بويژه از بازارهاى شام مىآوردند. اين امر بخاطر وجود شكلهاى زيباى ساخته شده از مرمر در اين (مجسمهها) بود. البته بعضى از آنها ساخت همان سرزمين و تعدادى ديگر از سرزمينهاى روم يا ايتاليا آورده مىشد. رؤساى مكه براى تجارت يا براى گردش به سرزمينهاى شام مىرفتند و چون چشم آنها به اين هدايا و مصنوعات مىافتاد آنها را به سوى مكه آورده و در بيت الحرام قرار مىدادند و بدينگونه بر تعداد بتها افزوده مىشد تا اين كه بر اساس آنچه اخباريون
1) فرمان قصى نزد قريش اعتبار داشت و به آن عمل كرده و مخالفت آن را نمىكردند. وقتى مرد در حجون قبرستان عمومى مكه بخاك سپرده شد آنها قبر او را زيارت كرده و او را بزرگ مىداشتند بلاذرى، انساب الاشراف، ج 1، ص 52.
گفتهاند هنگام بعثت پيامبر- ص- تعداد آنها به 360 عدد مىرسيد.
مكه در سرزمينى خشك و لم يزرع (1)واقع است و موقعيت آن بگونهاى است كه كسى به رفتن آن بدون شك راغب نيست. دامنههاى كوهها بر آن مشرف و مسلط است و لذا در آن گياه و نبات و درختان بزرگ كه آن (دامنهها) را احاطه كنند و در آن آبشارهايى كه از صخرههاى آن جارى شود ندارد و همه آنچه كه در آن هست دلالت بر سختى و خشكى و بىرحمى آن است. به خاطر واقع شدن (مكه) در اين سرزمين خشك، درجه حرارت آن در تابستان بقدرى بالا مىرود كه كسى را كه به آن عادت نداشته دچار سختى مىنمايد و جز ساكنين، مردم ديگرى را به سوى خود نمىكشاند.
قصى و پس از وى عبدالمطلب در خدمت «كعبه» و بيت الحرام و در خدمت كسانى كه به سوى اين خانه مىآمدند بودند. در اين بيت تعداد زيادى از بتان را در خود جاى داده بود بطورى كه به علت جمع شدن تمامى بتهاى قبايل آن زمان، (بيت الحرام) به انبار و مخزن بتها با جنسها و حجمهاى مختلف تبديل شده بود.
در كنار اين بتهاى (ساده) و ابتدايى، اشكال و تصاويرى مثل تمثال قديسين، اولياء، انبياء و ملائكه را كه از سرزمينها شام و مسيحيان آن آورده بودند در خود داشت و آنها اين اشكال و تصاوير را در مكه به صورت بتهاى مورد پرستش تغيير داده و هريك يا همه آنها در مجموع به قبيلهاى اختصاص مىيافت؛ هنگامى كه افراد آن قبيله به سوى مكه مىآمدند، براى عبادت و توجه و كسب رحمت و عطوفت به اين بتها متوسل مىشدند تا براى آنها نزد خداوند شفيع گردند.
تعداد بتهاى مكه در سال فتح، 360 عدد بود كه از سنگ مرمر ساخته شده و اطراف كعبه قرار گرفته بود. بت هبل بزرگترين آنها بود كه
1) «رَبَّنا انّى أسكَنْتُ مِنْ ذريتى بوادٍ غير ذى زرع عند بيتك المُحرَّم» ابراهيم: 37 اين گفته ابراهيم- ع- به خداى خويش است در هنگامى كه همسرش هاجر و فرزند شيرخوارهاش اسماعيل را در كنار بيت الحرام ساكن نمود و آنها را در آن سرزمين خشك و سوزان به خداى بزرگ سپرد. «مترجم»
مقابل باب كعبه قرار داشت و اساف و نائله نيز در جايى كه شتران را قربانى و ذبح مىكردند تعبيه شده بودند. اين تعداد غير از تصاوير فراوان و تماثيل انبوهى بود كه بيت الحرام را بدانها زينت بخشيده بودند. در اين سال (فتح مكه) بدستور رسول خدا- ص- تمامى اين بتها از بين رفت و اشكال و تصاوير نيز (از درون بيت) محو گرديد.(1)
اخباريون از تاريخ بتپرستى در مكه، به صورتى صحيح، چيزى ضبط نكردهاند. بعضى از آنها ورود بتپرستى و تغيير دين اسماعيل- ع- را به مردى كه گمان كردهاند «ربيعه» است نسبت دادهاند. او ابوخزاعه عمرو بن لحى بوده است. گويند اولين كسى است كه دين اسماعيل را تغيير داد و هبل را در كعبه نصب كرد و اعراب را به عبادت بتها فراخواند (2). (3)
اخباريون اين مسأله را به ديگران نيز نسبت دادهاند. آنها اخبار خويش را در اين مورد از منابع مكتوب جاهلى يا از اسناد تاريخى مدوّن نگرفتهاند بلكه عمده اخبارشان رواياتى است كه بر شنيدهها و مطالب شفاهى مبتنى است.
ما در كتب اخباريون متأسفانه توصيف دقيق و روشن و صحيحى از بيت الحرام در عصر جاهلى و حتى عصر رسول- ص- نمىيابيم. خلاصه آنچه كه از منابع آنها برداشت مىشود اين كه قصى اولين كسى بود كه بناى كعبه را پس از ابراهيم تجديد بنا نمود. وى كعبه را با چوب و شاخههاى نخل خرما مسقف ساخت (4)و ديگر اين كه كعبه تا دوران قصى در بيابان برپا شده بود كه كسى به خاطر تعظيم و بزرگداشت آن در كنار بيت بنايى نمىساخت وقتى كه حكومت و امر مكه به وى رسيد، اطراف شهر را بصورت ميدانى مشخص و آن را جزو حرم امن شمرده و علائمى براى آن قرار داد.
مرزها و حدود آن را مشخص نمود و براى مردم مباح دانست كه بناهاى خود را در پشت اين محدوده و از آنجايى كه بناها به اين مرزها رسيده بود
1) مقريزى، امتاع الاسماع، ج 1، ص 383 به بعد، جامع الاصول، ج 9، ص 266.
2) ديوان حسان بن ثابت، تحقيق هرشفيلد 1910، ص 11؛ فاكهى، اخبار مكه ص 72، 402) تحقيق وستنفلد.
3) اولين حاكم خزاعى بنام عمر و لُحَّى بت پرستى را در مكه رواج داد. وى طى مسافرتى به سرزمين «بَلْقاء» بتپرستان عمالقه را ديد و از آنان بتى تقاضا كرد، عمالقه نيز هُبل را به وى دادند كه او آنرا به مكه آورد و مردم را به پرستش آن واداشت به گفته پيامبر- ص- وى نخستين كسى بود كه دين حضرت ابراهيم- ع- را تغيير داده و بتها را به پاى داشت ابن هشام، سيرةالنبى ص 77. «مترجم»
4) فى منزل الوحى، ص 208.
بسازند. (1)
در توصيفى كه اين كتب براى بيتالله الحرام در قبل از اسلام و عصر پيامبر- ص- بدست مىدهند غفلتها و تشويقهايى است. خلاصه آنچه كه در آن كتب آمده اين است كه بنيان كعبه قبل از آن كه قريش آن را بنا كنند، از سنگ خشك- و نه از گِل- بود و پوششى بر ديوار آن قرار دادند سپس از خارج ديوار آن را آويختند كه از بالاى ديوار به داخل آن مرتبط مىشد. درب آن بر زمين بود و سقف نداشت در داخل آن در سمت راست، چاهى بود كه اموال و لوازمى كه به كعبه هديه مىشد را مثل يك انبار در آن مىگذاشتند. آنان شاخهاى قوچى را ميان ديوار آن آويزان كرده بودند و هنگامى كه خانه را تميز مىكردند، آن دو شاخ را معطر و تميز مىنمودند.
بعضى از اموالى كه به كعبه هديه مىشد را در داخل مىآويختند مثل افسار چهارپايان و كسانى كه مىترسيدند دست خويش را در آن قرار داده و لذا از احدى نمىترسيد. پوشش كعبه را حريق فراگرفت و آن (كعبه) را از بنيان انداخت سپس بر اثر سيلى دچار ضربه شده و قريش آن را تخريب و در ايام رسول خدا- ص- مجدداً تجديد بنا كردند. آنان سنگها و چوبهايى را در آن بكار برده و آن را مسقف ساختند و سپس درى براى بيت قرار دادند و آن را بلند قرار دادند تا سيل داخل نشود و كسى نيز جز بوسيله نردبان بدان راه نيابد و سپس با رديفى از سنگ و رديفى از چوب- كه بين سنگ قرار دادند، چنانكه در بعضى از موارد گفته شده- ساختند و سقف كعبه را مسطح نموده و شش ستون در دو رديف- كه در هر رديف سه ستون بود- قرار دادند.
قريش به ارتفاع كعبه نيز افزودند و آن را از خارج يعنى از زمين تا بالاى آن به هيجده ذراع رساندند در حالى كه قبل از آن 9 ذراع بود و آن را از بالا تا پايين به رديفى از سنگ و رديفى از چوب ساختند. چوبها پانزده رديف و سنگها شانزده رديف بود سپس ناودانى براى آب باران قرار دادند كه آن را
1) احمد السباعى، تاريخ مكه، ص 14.
در داخل حجر (اسماعيل) مىريخت. پلههايى نيز از چوب در داخل آن و در سمت ركن شامى قرار داده بودند كه بوسيله آن به پشتبام بالا مىرفتند. و سقف و ديوارهاى آن را از داخل آراستند و بر ستونهاى آن تصاوير انبياء، درختان و ملائكه را نصب كرده بودند كه در ميان آنها تصوير ابراهيم- ع- و پيرمردى كه با آلات قمار بازى مىكرد و همچنين تصوير عيسى بن مريم و مادرش و ملائكه ديده مىشد.
كسانى كه قبل از سال فتح، داخل كعبه را ديدهاند، گويند كه تمثال مريم و عيس- ع- در آن نصب بود كه عيسى در دامن مادرش نشسته بود. و همچنين در داخل بيت شش ستون ديدهاند. تمثال عيسى- ع- و مريم مادرش در ستونى كه كنار كعبه بود قرار داشت. هبل و دو شاخ قوچ نيز بر آن نصب شده بود، هنگامى كه از بناى آن فارغ شدند آنها را بوسيله بردها و پارچههاى يمانى پوشانيده بودند (1). (2)
از بعضى روايات برداشت مىشود كه ديوار كعبه از حجر اسماعيل- ع- مسقوف بود چنانكه قبلًا از مسقف شدن آن در روزگار قصى ياد كرديم و يا برعكس آنچه كه در روايات ديگر آمده و خلاصه آن را قبلًا ذكر كرديم.
روايات تاريخى مىگويد كه قريش در دوران جاهليت روزهاى يكشنبه و پنجشنبه خانه خدا را مىگشودند و پردهداران بر در خانه نشسته و بخاطر بزرگداشت و حرمت آن اجازه نمىدادند كسى با كفش وارد آن شود و بايد كفشهاى خود را پايين پله مىگذاشتند. اولين كسى كه كفش و نعلين خود را درآورد و با آنها وارد كعبه نشد وليدبن مغيره بود كه بخاطر بزرگداشت آن در اين سال چنين كرد. (3)
در سال فتح بتها و تصاوير انبيا و ملائكه همگى از بين برده شد و آثار آن نيز همگى محو گرديد و اين مطلب طبق بيشتر رواياتى است كه در مورد سالِ فتح، گزارش شده است. رواياتى نيز ذكر مىكنند كه رسول خدا-
1) ازرقى، اخبار مكه، ص 104 به بعد.
2) در دوران حضرت ابراهيم- ع- ارتفاع كعبه حدود 21/ 4 متر و طول كعبه. 7/ 14 متر و عرض آن 78/ 10 متر بوده است. در هنگام جوانى رسول خدا- ص- ارتفاع كعبه را به دو برابر يعنى 72/ 8 متر رسانيده و آن را مسقف نمودند. از طول كعبه نيز حدود سهمتر كاسته وبر حجر اسماعيلاندكى افزودند. بنابر اين طول كعبه از بنايى كه ابراهيم- ع- ساخته بود كوتاهتر شد. آنگاه در داخل كعبه پايهاى پىريزى كرده و ديوار را بر آن قرار دادند، اطراف حجر اسماعيل را نيز سنگ چين نمودند. بناى كعبه همين گونه بود تا آنكه عبدالله بن زبير كعبه را خراب و به همان اساس ابراهيم- ع- برگرداند وارتفاع آنرا به 23/ 13 متر يعنى سه برابر ارتفاع اوليه رسانيد بنگريد، حر عاملى، وسائل الشيعه، ج 9، ص 328؛ كلينى، فروع كافى، ج 4، ص 207؛ مسلم، صحيح، شرحالنووى، ج 9، ص 95- 93. «مترجم»
3) ازرقى، اخبار مكه، ص 118.
ص- فرمان به شستن آنها با آب و محو كردن آنها داده و دستان خود را بر تصوير عيسى بن مريم و مادرش قرار داده و فرمود: تمامى اين تصاوير را جز آنچه كه در زير دست من است محو نماييد، لذا تصوير عيسى- ع- باقى ماند. روايات ديگرى حاكى است كه زنى از غسان به هنگام حج اعراب به مكه آمد وقتى تصوير مريم را در كعبه ديد گفت پدر و مادرم فداى تو باد، بدرستى كه تو عرب هستى، لذا رسول خدا- ص- به محو تمامى تصاوير حتى مريم و عيسى- ع- امر فرمودند ليكن با اين اقدام تمامى تصاوير محو نگرديد و آثار بعضى از آنها همچنان باقى مانده بود تا اينكه در دوران خلافت عمر از بين رفت. (1)
مردم مكه تنها به تقرب به بتهاى بيت الحرام اكتفا نكرده بلكه آنها را در خانههاى خود قرار داده و در شب و روز به آنها تقرب مىجستند و بقيه مردم حجاز نيز چنين مىكردند. حتى اعراب آنها را با خود حمل كرده و در صورتيكه از جايى به جاى ديگر مىرفتند با خود مىبردند. هنگامىكه سال فتح آمد رسول خدا- ص- مردم مكه را به شكستن بتهاى بيت الحرام و بتهاى خانههاى خود فرمان داد. (2)عكرمة بن ابى جهل هنگامى كه (در اين سال) اسلام آورد از وجود بتى در خانهاى از خانههاى قريش خبرى نمىشنيد جز آنكه بسوى آن رفته و آن را مىشكست. (در اين زمان) در ميان قريش فردى در مكه نبود جز آنكه در خانه او بتى يافت مىشد كه يا در داخل مكه ساخته شده و يا از خارج آن وارد شده بود. در مكه مردى زندگى مىكرد كه به او ابوتجاره مىگفتند، در جاهليت بت مىساخت و آن را مىفروخت. مردم اين شهر و صحرانشينان در بازارها بدنبال بتها مىگشتند و پس از خريد به سوى خانههاى خود برده و صاحب يك بت (همه روزه) هنگامى كه داخل خانه مىشد و يا از آن خارج مىگرديد براى تبرك آن را مسح مىنمود.
1) پيشين، ص به بعد.
2) هنگام فتح مكه در سال هشتم هجرى پيامبر- ص- پس از آنكه از چهار جهت، مكه را محاصره و بدون كوچكترين خونريزى و درگيرى وارد مكه شد به همانگونه كه بر شتر نشسته بودند وارد مسجد الحرام شدند. آن حضرت هفت بار پيرامون كعبه به طواف پرداخته و با اشاره چوبدستى خويش به بتهايى كه اطراف كعبه بودند آنها را سرنگون مىساختند. سپس كليد را از عثمان بن طلحه، حاجب كعبه گرفته و وارد آن شدند. آن حضرت پا بر دوش على- ع- نهادند و با شعار جاء الحق و زهق الباطل تمامى بتهاى داخل كعبه را منهدم ساخته و به بيرون پرتاب كردند و در حقيقت براى اولين بار پس از ابراهيم- ع- اين خانه را از لوث وجود شرك پاك كردند. «مترجم»
(نوع) بت پرستى قريش، بت پرستى تغيير يافته و متطوّر است كه هر دگرگونى را ماداميكه در محدوده بتپرستى و جوانب آن باشد مىپذيرد.
هر بت، و ثن، تمثال و صورت، مورد پذيرش واقع شده و در كعبه گردآورى و انبار مىشد، آنها به اين بتها تقرب مىجستند، اينكه چه نوعى باشد و از كجا بدست آيد اهميتى نداشته است تا زمانيكه آنرا تقديم و هديه به خداى بيت كنند و آنها را براى تقرب پيروان اين خدا شفيع قرار دهند؛ لذا (بايد گفت) پرستش و عبادت مردم مكه در اين دوران، پرستش شفعاء، واسطهها و مقربين است كه در تماثيل، بتها تصاوير و اوثان بر اساس آنچه كه گفتيم جلوهگر و متمثل شده است.
در جزيرة العرب بتكدهها و اماكن فراوان ديگرى بود كه مردم جاهلى براى تبرك و تقرب به الهه خود به سوى آن مىآمدند و ما قبلًا هنگام بحث پيرامون زندگى دينى عرب در قبل از اسلام از آن سخن گفتهايم. بعضى از اين بتكدهها بزرگ بودند كه مؤمنان و معتقدان به قداست آنها از مكانهاى دور به سوى آنها مىآمدند و قبايل فراوانى به انجام حج در كنار آن مىپرداختند. در اين مكان تمامى بتها و اوثان گردآورى مىشد، بعضى از آنها كوچك بودند كه اختصاص به عبادت يك قبيله يا يك شهر يا قبايل محدودى داشتند. اخباريون به تعدادى از آنها در حجاز و يمن اشاره كردهاند. (1)
مسافران و محققان پيرامون آثار اين معابد و بقاياى آن تحقيقاتى كرده و در داخل آنها كتيبههايى يافتهاند كه مؤمنان به ارباب اين بتكدهها و معابد به تدوين آن امر كردهاند.
فراوانى اين بتها و صور تأثيرات زيادى در مكه داشت و مردم در تقرب به آنها خود را به هلاكت مىانداختند. تعدادى از صاحبان فكر و انديشه در مكه و يا كسانى كه به آن وارد مىشدند از جمله معتقدين به اهل
1) ازرقىٰ اخبار مكهٰ ص 178.
كتاب از ارزش و فايده بالنسبه اين بتها براى انسان ترديد مىكردند كه آنها سنگها و تصاويرى هستند نه مىشنوند و نه مىبينند و هيچ نفع و زيانى ندارند، انسان آنها را با دستان خود ساخته و هالهاى از تقديس و اكرام بر گرد آن كشيده است به گونهاى كه حتى براى آنها قدرت قائل شده و سرنوشت خود را به آنها سپرده و همچنين گمان مىكرده است كه آنها نزد خدا براى انسان مؤثر و شفيع هستند. لذا اين عده قوم خويش را از عبادت اين بتها برحذر مىداشتند و خود نيز از پرستش آنها اجتناب كرده و دورى مىگزيدند.
در اين رابطه فساد رهبران قوم (بتپرست) خود و بطلان راهى كه در آن بودند را البته با نرمى و مدارا و آرامش بدون آنكه قوم آنها را بر ايشان برانگيزانند گوشزد مىنمودند.
اين امر در زمانى جريان يافت كه مردم روم در پايتخت كشور خود در مورد مشروعيت تقديس تصاوير انبيا؛ حضرت مسيح، مادرش، قدسيين و غيره و در موافقت آنها با اصول دين به مجادله مىپرداختند. جدال و درگيرى تحريك شده امپراطورى، جدالى سخت بعد از آن بود و جدال ديگرى بين بزرگان كنيسه در حرمت نصب كردن اين تصاوير در كنيسهها يا مباح بودن آن وجود داشت كه آنها به دو گروه تقسيم مىشدند، گروهى معارض كه معتقد بودند اين تصاوير كفر و گمراهى و الحاد است و گروهى نيز در مورد اين تصاوير موافق بودند و در آن مخالفتى براى اعتقادات نمىديدند بلكه برعكس آنها را تذكرى براى انسان مىدانستند كه او را به ياد احوال اين انبيا و پيامبران انداخته و آنها را در مقابل خود قرار مىدهد لذا اين اقوام در نظر ايشان فرصتى براى خدمت به دين و ايمان بود.
كسانى كه بر جدال مسيحيان در مورد تحريم پرستش اين تصاوير و يا مباح بودن آنها مطلع هستند، با نظر حنفا در پرستش اين بتها و تصاوير بوسيله مردم مكه رابطهاى برقرار مىكنند چنانكه اخباريون گفتهاند اين
افراد (حنفاء) از يهوديت و مسيحيت مطلع و حتى بعضى از آنها نيز به زبان عبرى و سريانى آگاهى داشتند و بعضى از آنها مردانى از احبار و قسيسين و رهبان بودند كه بعيد نيست از آن (اديان) تأثير پذيرفته باشند، چون اين مشاجرات، تند و عمومى بوده و مخصوص قسطنطنيه يا بخشهايى از امپراطورى بيزانس نبود. بعيد نيست (اخبار آن) به نصاراى جزيرة العرب رسيده و نسبت به آن آگاهى يافته باشند و همانگونه كه نصاراى امپراطورى روم در اين مسأله به دو گروه تقسيم مىشدند آنان نيز چنين بودهاند.
تعدادى از (حنفاء) از ديانت قوم خويش روى گردانده و منكر پرستش بتها و اوثان شدهاند. در مورد آنها گفته شده است كه از عبرانيت و سريانيت آگاهى داشته و كتب اهل كتاب را مطالعه كرده و بر نظرات آنها واقف و آگاه بودهاند ولى نه به دين يهود و نه به نصرانيت نگرويدهاند. آنها از خوردن گوشت خوك و شرب خمر امتناع مىكردند. همينگونه نيز از اعمال زيانآورى كه بعضى از مردم جاهلى انجام مىدادند پرهيز كرده و با رويگردانيدن از دين قوم خويش از آنها كناره مىگرفتند. اين عده به احناف يا حنفاء معروف شدند، در گوشهگيرى، تأمل و انديشه زندگى مىكرده، پيروان، فرقه، دين و قواعد معين و ثابتى نداشتند و بطور انفرادى عبادت و بتپرستى قوم خويش را انكار و از اعمال آنان بيزار و همواره براى همه مردم قصد و نظرى مصلحانه داشتند.
رسول خدا- ص- نيز همانند اين حنفاء اعتكاف كرده و از پرستش بتها، تصاوير و اوثان، توسط قوم خويش (قبل از بعثت) بيزارى مىجستند ولى به اين كه خود را به صحت نظر خويش و فساد عقيده قوم خود قانع نمايد، اكتفا ننمود و اگر چنين مىكرد همانند يكى از (حنفاى ديگر) بود و هيچ مزيّتى بر آنان نمىداشت. (آن حضرت) حتى قوم خويش را بر فساد اعتقادشان مورد عتاب و سرزنش قرار مىداد و آنها را از عبادت سنگهايى كه
نمىبينند و نمىشنوند بازمىداشت و از اينجا بود كه مورد آزار قرار گرفت و قوم، كسانى را براى قتل او و يا وادار نمودن به سكوت؛ به گونهاى كه پس از آن مىبينيم، فرستادند.
رسول الله- ص- داراى انديشه، دين و رسالت بود و بوسيله وحى، به وجوب دعوت مردم به سوى خدا و ابلاغ رسالت خويش به جهانيان مكلّف گرديد. آنان (پيروانش) نيز داراى انديشه، دين و عقيده بودند و اين اعتقادات و دين براى آنان حدود و مرزهايى را بوجود آورده بود؛ و براى كسى كه مىخواست در پناه آنها داخل شود گشايش و آرامش بر حيات و امنيت و سلامت نزد آنان و دوستان و پيروانشان فراهم مىنمود.
خدمت بيت الحرام خدمت بزرگ و شرافت عظيمى بود كه براى صاحب آن، مال، احترام و تقدير به همراه داشت، چنانكه او را از هديهها و نذورات كه مؤمنان به بيت خداى خويش براى رضايت و كسب مهربانى او مىدادند بىنياز مىنمودند و همچنين اموال و چارپايان و زراعتهاى آنان (خدمههاى بيت) بركت مىيافت. خدمت به بيت مختص خاندان قريش بود و از قصى به ميراث رسيده و همينگونه از پدران به فرزندان منتقل مىشد. در اين خدمت، خاندان آنها بر ساير مردم تقدم داشتند. (1)حاجب كعبه در سال فتح عثمان بن طلحه بود و حاجب همان پردهدار خانه است كه كليد بيت در دست وى قرار داشت. (2)
بيت الحرام براى ساكنين اين شهر روزى و امنيت فراهم مىكرد؛ روزى را بوسيله حجاجى كه براى حج بيت و تقرب به بتها در موسم حج و مواقع ديگر بصورت فردى و يا جماعت مىآمدند فراهم مىنمود. هر يك او واردشوندگان به اين شهر بتى داشتند كه بوسيله آن به خداى خود تقرب مىجستند و به آمرزش، بهشت، بركت، طول عمر و رزق فراوان براى خود و خانواده اميد داشتند. آنان نذور و هدايايى براى بتهاى خود و پردهداران و
1) هنگام ظهور اسلام مناصب فراوانى براى حفظ و صيانت كعبه و انجام مراسم حج وجود داشت. قصى بن كلاب اولين كسى بود كه همه مناصب را در اختيار گرفته و لذا به مُجَّمع لقب يافت. وى مىگفت اى گروه قريش! شما همسايگان خدا و اهل خانه او و اهل حرم او هستيد و حاجيان، ميهمان خدا و نزديكان او و زائران خانه او هستند و آنان از هر ميهمانى به پذيرايى و احترام سزاوارترند. پس براى آنان در ايام حج خوراكى و آشاميدنى فراهم سازيد تا از نزد شما بازگردند. قصى بن كلاب مناصب را به هنگام پيرى ميان فرزندان خود تقسيم كرد؛ منصب سقايت را به عبدمناف، منصب پذيرايى حاجيان را به عبدالعزّى و دارالندوه را به عبدالدار و دو كنار وادى را به عبد قصى واگذاشت يعقوبى، تاريخ اليعقوبى، ج 1، ص 241؛ مسعودى، التنبيه و الاشراف، ص 180 پس از قصى عبدمناف سرورى يافت و سيادت در ميان فرزندان وى به ارث ماند. براى تصاحب مناصب مهمتر ميان فرزندان او يعنى هاشم و عبد شمس نزاعهايى درگرفت ولى سرانجام بين آنان تقسيم گشت و همينطور اين مناصب بصورت موروثى دست بدست مىگشت تا اين كه رسول خدا- ص- بعثت يافت. «مترجم»
2) مقريزى، امتاع الأسماع، ج 1، ص 387- 385؛ ميثمى، جامع الاصول، ج 9، ص 267، 342.
خدام بيت همراه مىآوردند؛ با آنان كالاها و لوازمى بود كه پس از برطرف ساختن نياز خود، در بازارهاى مكه به فروش مىرسانده يا با كالاهاى ديگرى كه نياز داشتند تعويض و مبادله مىكردند. از اينرو مردم مكه از آن سود برده و بر اين اساس روزگار مىگذرانيدند، گرسنگانشان سير شده و راه تجارت براى آنان با خارج مكه فراهم مىگشت.
مكه حرم امن بود و هركس به آن داخل مىشد در امنيت قرار داشت؛ قتل و تجاوز در آن جايز نبود. براى كسانى كه به آن مىآمدند، امنيت و آرامش فراهم مىكرد، اهل مكه نيز تلاش خود را براى خدمت به زائران و حجاج، حفاظت از ايشان، فراهم ساختن وسائل آسايش و خدمت شايسته، پناه دادن حجاج و كسانى كه به سوى اين شهر با تعداد انبوه مىآمدند را مبذول مىداشتند. آنان كوشش نموده و خود را به زحمت مىانداختند و ضمن انعقاد معاهداتى با قبايل و بزرگان سرزمينهاى اطراف، براى حجاج و كسانى كه به مكه مىآيند، امنيت فراهم كنند، بقدر توان خود سعى مىكردند تا از داخل شدن در اختلافات گذشته (در اين ايام) پرهيز نمايند و راه اعتدال و وساطت بين متخامصين در حل اختلافات و ايجاد صلح پيش گيرند، در هنگام صلح به مكه و حجاج و معتمرين كه به سوى اين شهر مىآيند خدمت كنند، در هنگام جنگ آن را به تعويق انداخته، مانع رسيدن جنگ به اين شهر شوند و بدين سبب بود كه تجارت و روزى آنان قطع نمىشد.
و اما قرآن كريم در مورد روزى و رزق قريش از بيت الحرام و رسيدن به آن با امنيت، در سوره قريش اشاره داشته است «لإيلافِ قريش ايلافهم رحلة الشِّتاء و الصيف فليعبدوا ربَّ هذا البيت الذى اطعمهم من جوع و آمنهم من خوف». (1)
همچنين حرمت مكه و قداست و امنيت آن در سوره عنكبوت مورد تأكيد قرار گرفته است.
1) براى آن كه قريش با هم انس والفت گيرند، الفتى كه در سفرهاى زمستان و تابستان ثابت و برقرار بماند پس بايد آنها يگانه خداى كعبه را بپرستند از آنجايى كه سفرهاى زمستانى قريش كه به سوى يمن و سفر تابستانى آنان به سوى شام انجام مىشد، براى ادامه زندگى و حيات آنان بسيار ضرورى بود براى اين امر همواره مىكوشيدند تا از اختلاف و درگيرى پرهيز كرده و با يكديگر مسالمت و مدارا نمايند چون در صورت ايجاد اختلال در اين مسافرتها، زندگى و معيشت آنان دچار مخاطره مىشد و اينجاست كه خداوند متعال به اهميت اين دو سفر و ايجاد الفت در بين قريش اشاره مىكند. «مترجم»
او لَمْ يَروا أَنَّا جَعَلْنا حَرَماً آمِناً وَ يُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ». (1)و همينگونه در سوره قصص يادآور مىشود: «وَ قالُوا انْ نَتَبِّعِ الهُدى مَعَكَ نُتَخَطَّفُ مِنْ أَرْضيا اوَ لَمْ نُمَكَّنِ لَهُمْ حَرماً آمِناً يُجْبى الَيْهِ ثَمَراتُ كُلِّ شَىءٍ». (2)
در مكه رودخانه و يا چشمهاى جارى نبوده و تنها براى سقايت، از آبِ چاهى كه در اين سرزمين خشك بدست خود حفر كرده و به چاه زمزم معروف است استفاده مىكردند. روايات متذكر مىشوند كه عبدالمطلب اين چاه را پس از آنكه مسدود شده بود باز كرد. به مردم مكه كمك نمود. به آنان تقديم داشت. در پاداش به اقدام او در اعاده و حفر چاه، حقوق آن در اختيار اولادش قرار گرفت (پس از چاه زمزم) چاههاى كوچك خارج مكه كه در فواصلى از آن قرار داشت تأمين كننده آب ساكنين بود. انتقال آب اين چاهها بخصوص در تابستان به هنگامى كه مردم نياز بيشترى به آب داشتند امرى سخت بود. در اين (فصل) حرارت شديدى چون آتش متعرض انسان مىشد و اين سختى شديد را جز كسى كه در اين مكان يا مشابه آن ساكن بوده باشد، نمىفهمد.
باران در مكه كم مىباريد و گاهى سالها از آن محروم مىماند؛ و وقتى هم مىآمد، بگونهاى بود كه گويى درهاى آسمان مثل دهانه مشك باز شده و سيلى عظيم به راه مىافتاد كه نهتنها براى مردم ساكن و زمينهاى آنان فايدهاى نداشت بلكه آنان را دچار زحمت و اذيت مىنمود و لذا هيچ گياه سبزى در آن پديد نمىآمد تا به صخرههاى كوهها و زمينهاى آن لطافتى بخشد.
بدين لحاظ زمزم نعمت بزرگى براى مردم مكه و كسانى كه به آن مىآمدند بود و تعجبى نيست كه وظيفه سقايت و آب دادن در مكه از شريفترين و بزرگترين درجات محسوب و در منزلت و اعتبار با پردهدارى
1) آيا كافران اهل مكه نديدند كه ما آن شهر را حرم امن و امان قرار داديم در صورتى كه از اطرافشان مردم ضعيف را بقتل و غارت مىربايند آيا با وجود اين امنيت باز به باطل مىگروند و به نعمت حق كافر مىشوند عنكبوت: 67. «مترجم»
2) و گفتند اگر ما با تو اسلام را كه طريق هدايت است پيروى كنيم ما را از سرزمين خود بزودى برانند، بگو آيا ما حرم مكه را بر ايشان محل آسايش و ايمنى قرار نداديم تا به اين مكان انواع نعمت و ثمرات كه ما روزيشان كرديم از هر طرف بياورند؟ ليكن حقيقت اين است كه اكثر مردم نادانند قصص: 57. «مترجم»
مساوى باشد.
موقعيت (جغرافيايى) و جوّى (آب و هوا) در خوى مردم مكّه تأثير گذاشته و در آنان جديّت و شدت، قدرت و اراده، خشونت و تندى را آشكار نموده و آنان را به خدمت كسانى كه براى حج مىآيند ملزم مىساخت كه تمامى امكانات خود در كمك به آنان را تا زمان بازگشت بسيج كنند و بدينوسيله محروم شدن (زائران) از طبيعت و بخل شديد آن را بكاهند.
ساكنين شهر به اين امر اكتفا نكرده و به نقاط مختلف براى تجارت يا وساطت در تجارت ديگران با طمع بدست آوردن (ثروت) كم يا زياد كوچ مىكردند و لذا از بزرگترين تاجران و متحركترين و فعالترين آنان هنگام ظهور اسلام بودند.
در اين شهر تعداد زيادى از حبشىها يا بردگان سياه كه از آفريقا و حبشه و غيره وارد شده بودند وجود داشتند. اين غلامان بخاطر پيوند طولانى حبشه به جزيرة العرب قبل از اسلام به حبشيان معروف بودند.
حبشه سرزمين بزرگى از ساحلِ مقابلِ سرزمين عرب بود. اين بردگان از آنجا به بازارهاى نخاسه در سواحل آفريقا و جزيرة العرب وارد مىشدند. آنان (پس از خريد) در بيشتر حرفههاى سخت و كارهاى طاقتفرسا و همچنين نگهبانى از قافلههاى تجارى بزرگ و همراهى آن براى جلوگيرى و حفاظت از غارت و يورش اعراب راهزن و قطاع الطريق مورد استفاده قرار مىگرفتند، در اين كاروانها به خدمت بزرگان بوده و خوراك و شراب آنان را فراهم مىنمودند، كارهايى از قبيل كشيدن آب از چاهها براى آشاميدن و سقايت و نگهبانى و چراى گوسفندان و شتران و كارهاى ديگرى كه نياز به تخصص، مهارت و هوش زياد نداشت به آنان سپرده مىشد. اما براى انجام اعمالى كه به مهارت، زكاوت و تجربه نياز داشت از مردانى كه از شمال يعنى عراق، بلاد شام و اروپا مىآوردند استفاده
مىكردند؛ آنان به اسارت گرفته شده و در بازارهاى نخاسه فروخته مىشدند، سپس براى انجام اين گونه كارها جهت خريداران خود به جزيرة العرب منتقل مىگشتند. اين عده در حكم آلت و ابزار بودند كه از وارد كنندگان خريدارى مىشدند تا در اعمالى كه تخصص دارند بكار گرفته شوند و همچنين به انجام كارهايى كه از عهده آفريقاييها برنمىآمد مشغول مىشدند.
وضعيت بندگان و بردگان اسفبار بود و بويژه وضعيت كسانى كه در تملك، افراد قسى القلب و بيرحم بودند. آنان از اين بردگان در كارهاى سخت و شاقّ بدون بررسى و توجه به وضعيت (جسمى) آنان، استفاده و بهرهبردارى مىكردند. اگر يك برده مىمرد هر آنچه از زندگى، همسر و فرزند داشت به تصاحب مالك درمىآمد. به اعتبار اين كه بنده وى در حكمِ مِلك او بوده و حق تملك و ملكيت تا مادامى كه از مالك و يا ورثه او (به عللى نقض نشده بود) حقى دائم، مستمر و غير منقطع بود. و همينطور مىبينم كه اين بردگى، دائمى و هميشگى بوده و حتى از او به فرزندانش نيز منتقل مىشده است مگر آنكه كسى كه بر او حق شرعى داشت، از حق خود كوتاه آمده و او را آزاد مىساخت، در اين صورت در حمايت ارباب و قبيله خود قرار مىگرفت. وقتى كه وضعيت بر اين حال و منوال بود به هيچ فقيرى ترحّم و بر هيچ يتيمى مهربانى نمىشد و لذا به ناچار فقرا و ضعفا آرزوى سرزمين ديگرى مىكردند كه به مصلحت اربابانشان نبود ولى چه كسى امكان اين كار را داشت؟ و آنهم طبقه ضعيفى كه هيچ توان و قدرتى از خود نداشت؟ اين عده كارى جز تضرع به سوى الهه خويش نمىتوانستند انجام دهند تا گشايشى براى آنان فراهم نموده و از اين وضع بد و فلاكتبار رهايىشان بخشد. پس عجيب نيست كه در اين هنگام (بردگان مذكور) به اسلام روى آورده و در پناه آن قرار گيرند. پيامبر- ص- را مورد تأييد قرار داده
خود را در راه دفاع از او قربانى سازند؛ زيرا اسلام به انصاف در حق مظلومين و پرداخت حقوق يتيمان و درماندگان تأكيد نموده و كمك به فقرا را بر اغنيا واجب ساخته بود. «خُذْ مِنْ اموالِهِم صَدَقَةً تُطَّهِرُهُمْ وَ تُزَّكيهِم» (1)«وَالَّذين فى أموالهم حقٌّ معلومٌ للسّائل والمحروم». (2)
و مىبينيم كه در قرآن كريم كمك به سائل (محتاج) و محروم، مهربانى بر يتيم، مقابله و برخورد سخت با كسانى كه اموال يتيمان را غصب كرده، به مال ناتوانان تجاوز و به فقرا كمكى نمىكنند، سفارش و تأكيد شديد شده است. (3)دستور به اينگونه برخورد سخت و شديد دلالت بر اوضاع بد اجتماعى كه در اين دوران در مكه حاكم بود دارد و اين (اوضاع نامطلوب) به علت حرص بر مال و فقر شديد بود و بديهى است كه فقر نيز سبب و عامل اصلى ظهور اين اوضاع و سلب حقوق ضعفا و عدم كمك به فقرا بوده است به حدّى كه حتى بعضى از مردم (جاهلى) از ترس فقر و گرسنگى، به قتل فرزندان خود اقدام مىكردند و مسأله زنده بگور كردن آنان كه در قرآن كريم از آن ياد شده است جز بيانگر اين وضعيت و حالات (اسفبار) نيست.
وضعيت فقر دردناكى كه در آن روز در حد گستردهاى قرار داشت.
«وَلاتَقُتُلُوا اولادَكُمْ مِنْ امْلاقٍ، نَحْنُ نَرْزُقُكُم وَ ايَّاهُمْ وَلاتَقْرَبُوا الفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنْ». (4)«وَلاتَقْتُلُوا اولادَكُم خَشيَةَ امْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ ايَّاكُمْ، انَّ قَتْلَهُمْ كانَ خِطَأَ كبيراً» (5)«وَلاتَقْرَبُوا مالَ اليَتيمِ الَّا بِالَّتى هِىَ احْسَنَ حَتّى يَبلُغُ اشُدَهُ وَ اوفُوا بِالْعَهْدِ انَّ الْعَهْدِ كانَ مَسْئُولا» (6)«وَلاتَقْرَبُوا مالَ اليَتيمِ الَّا بِالَّتى هِىَ احْسَن حتّى يَبْلُغَ اشُدَّهُ وَ اوفُوا الكَيْلَ وَالْميزانَ بِالقِسط». (7)
فقر و تنگدستى و غنيمت شمردن فرصت براى ثروتمند شدن،
مردم را به گونهاى قرار داده بود كه بدنبال رسيدن به سودها و ثروتها- بدون بررسى و توجه به راه دستيابى آن- بودند. پس تا زمانىكه سود آرزو و هدف بود در راه رسيدن به آن هيچ انديشه (صحيحى) نداشتند و در حقيقت، هدف، ابزار و وسيله را توجيه مىكرد و لذا مىبينيم كه فروشنده به وسائل مختلفى از جمله غش، تزوير و كمفروشى متوسل مىشد تا به سود برسد و ما در قرآن كريم مىبينيم كه مردم را از اين امر بازداشته است «وَافُوا الْكيلِ وَالْميزانِ بِالْقِسْطْ» (1)«وَيْلٌ لِلْمُطفّفِين، الَّذينَ اذَا اكْتالُوا عَلَى النَّاسِ يَسْتَوفُونَ وَ اذا كالُوهُمْ أُو وَزَنُوهُمْ يُخْسِروُنَ. الا يَظُّنُ اوُلئِكَ أَنَّهُمْ مَبْعُوثُونَ لِيَومٍ عَظيم».
در اينجا آيات ديگرى نيز هست كه به حرصى كه عامه مردم را در آن عهد فراگرفته بود، اشاره دارد. و همه اينها حاكى از محكوم ساختن غشكنندگان و طمعكاران و حريصان است و در قرآن كريم، مسلمانان و مؤمنين به وجوب پرهيز از اين حرص و انصاف و تفكر نسبت به خود ملزم گرديدهاند. نزول اين آيات دليل بر اوضاع و احوال به اين دوران بوده و بيانگر فقر و تنگدستى و خودپرستى است كه به علت فقر بر نفوس غلبه يافته است.
پىنوشتها:
1) انعام: 152.
در قسمت شمالى كعبه، ديوارى قوسى شكل، از سنگ مرمر سفيد، با ارتفاع يك متر و سى سانتيمتر ديده مىشود كه از نزديكى زاويه شمالى كعبه (ركن عراقى) آغاز و به نزديكى ركن غربى (شامى) ختم مىشود؛ اينجا حِجْر اسماعيل و خانه و مأواى فرزند خليل است، كه از زواياى گوناگون، قابل بررسى است، و از نقطه نظر تاريخ حوادثى بىشمار به خود ديده است. در اين سلسله مقالات، مباحث زير مورد بررسى اجمالى است (كه تفصيل آن به حول الهى در كتابى مستقل خواهد آمد):
1- حِجْر در لغت،
2- حجر اسماعيل در قرآن،
3- حجر اسماعيل در روايات،
4- حجر اسماعيل در فقه،
5- حجر اسماعيل در بستر تاريخ.
*** 1- حجر در لغت
لغتنويسان براى واژه «حِجْر» معانى مختلف ذكر كردهاند؛ از جمله:
«منع و بازداشتن»، «فراگيرى»، «عقل»، «دامن»، «پناه و حمايت»، «حطيم»، «اسب مؤنث» و «حرام» مىباشد.
در معجم مقاييس اللّغه آمده است: حِجْر «بازداشتن و فراگيرى چيز» ى را گويند. همچنين به «عقل» حجر گويند؛ چون انسان را از انجام كارهاى ناشايست بازمىدارد، و به «حطيم» مكه نيز حجر گويند، و آن عبارت از مكانى گرد (قوسى شكل) در نزد كعبه است. (1)
1) معجم مقاييس اللغة، ج 2، ص 138.آقايان اهل سنت حجر اسماعيل را حطيم ناميدهاند، و ما برحسب روايات ونصوص، آن را در مكانى حدّ فاصل ميان در كعبه و حجرالأسود مىدانيم.
فيومى با ذكر اين سه معنا، براى كلمه «حجر»، انسانِ ممنوع از تصرف را «محجور» معرفى كرده است. (1)و همين معانى را فيروزآبادى نيز ذكر نموده است. (2)
جوهرى گويد: «حِجر عبارت از ديوارى است كه بواسطه آن، محدوده جا و مكانى را مشخص سازى». (3)
ابن منظور با ذكر معناى «منع» براى حجر، از ازهرى نقل مىكند:
«گفته مىشود: «ايشان در حِجر فلانى هستند»؛ يعنى آنان در حمايت، امان و پناه اويند.»
و «تاج العروس» از جمله معانى آنرا «دامن انسان» و «حرام» ذكر كرده است. (4)
از مجموع كتابهاى لغت استفاده مىشود كه معناى غالب واژه حجر، «منع و بازداشتن» مىباشد، و بكار بردن آن در «عقل»، «فراگيرى»، «حرام»، «دامن» و «پناه» نيز خالى از وجودِ معناى منع نيست، چه آن كه در همه اين معانى، معناى بازداشتن وجود دارد و با توجه به همين معنا است كه در فقه، بابى تحت عنوان «كتاب الحَجر» باز شده است كه بر اساس آن، انسان به واسطه كوچكى سن، ديوانگى، بندگى، بيمارى، سفيه بودن و مفلس شدن، ممنوع از تصرف در اموال خود مىشود، كه تفصيل آن در كتابهاى فقهى نگاشته شده است. بنابر اين ربط اين معنا با مورد بحث، روشن مىشود.
مرحوم طريحى مىنويسد: «اسماعيل فرزند ابراهيم پيامبر- عليهما السلام- مادر خود را در حِجْر دفن نمود، و اطراف آن را سنگچين كرد تا قبر مادر زير پاى مردم واقع نگردد». (5)
نتيجه آنكه: در واقع اسماعيل با اين كار خود ايجاد مانع نمود، واين همان معناى غالب كلمه حجر است، و اگر معانى ديگر آن نيز مورد نظر
باشد. باز قابل تطبيق است.
2- حجر اسماعيل در قرآن
كلمه «حجر» در پنج جاى قرآن مجيد آمده است كه در چهار مورد نظر به معناى لغوى (1)و در يك مورد نظر به مكانى خاص دارد، (2)و در رابطه با خصوص «حجر اسماعيل» بايد گفت كه اضافه حجر بر اسماعيل در قرآن كريم وجود ندارد، ليكن با توجه به عموم يك فقره از آيه شريفه، و با كمك از يك روايت، شمول آن بر اين مكان شريف، استفاده مىشود.
خداوند متعال در مقام بيان اهميت و عظمت خانه خود مىفرمايد:
«انَّ اوّل بَيْتٍ وُضِعَ لِلنّاس لَلذى ببكة مباركاً و هدىً للعالمين، فيه آياتٌ بَيِّنات مقام ابراهيم و مَنْ دَخَلَهُ كان آمِنا وللَّهِ على الناس حج البيت من استطاع اليه سبيلا». (3)«اولين خانهاى كه براى مردم بنا گرديد همان خانهاى است كه در مكه قرار دارد، كه در آن بركت و هدايت مردم و آيات و نشانههاى آشكار است، مقام ابراهيم در آنجا است، و هركس كه داخل آنجا شود، در امان مىباشد و حج و زيارت آن خانه بر مردم واجب است، هركسى كه توانايى و استطاعت آن را بيابد».
نكاتى در اين آيات شريفه وجود دارد كه به بعضى از آنها اشاره مىشود:
خداوند متعال مىفرمايد: اولين خانهاى كه براى مردم بنا گرديد، كعبه است. بناى اين خانه از جهت تكوين و تشريع قابل لحاظ است:
از جهت تكوين: در رابطه با مسأله «دحو الأرض» است و اين كه گسترش زمين از اين نقطه آغاز شده است. در روايت آمده كه: «موضع البيت بكة» (4)يعنى بكه جايگاه كعبه است.
و از جهت تشريع: اولين مكانى كه براى عبادت خداوند در نظر گرفته شد؛ عبارت از اين مكان شريف است، كه اين مطلب با آنچه كه امين الاسلام طبرسى در شأن نزول آيه شريفه، به نقل از مجاهد نقل كرده، سازگار است.
مجاهد مىگويد: مسلمانان با يهود در مقام تفاخر برآمدند، يهوديان گفتند: بيت المقدس افضل و با عظمتتر از كعبه است؛ زيرا آنجا زمين مقدس و محل هجرت پيامبران است، مسلمانان گفتند: كعبه فضيلت بيشترى دارد؛ پس از آن خداوند اين آيه را نازل فرمود: «ان اوّل بيت ...» (1)
مرحوم علامه طباطبايى مىفرمايد: اولين قبلهگاه، كعبه بوده است؛ چه آنكه كعبه توسط ابراهيم بنا گرديد و براى عبادت قرار داده شد، به خلاف بيت المقدس كه توسط سليمان در چندين قرن پس از ابراهيم ساخته شد. (2)
البته كار ابراهيم را بايد بازسازى و بناى مجدد ناميد؛ چرا كه او اولين سازنده بيت الله نبوده است.
شيخ صدوق- ره- از ابوبصير به نقل از امام صادق- عليه السلام- روايت كرده است: «حضرت آدم- عليه السلام- كسى است كه كعبه را بنا نمود و پايه و اساس آن را نهاد». (3)و اين مطلب مؤيدهايى در روايات دارد كه از جمله آنها، روايت عمران بن عطيه است و در بحث «امام باقر- ع- در حجر اسماعيل» خواهد آمد.
قرآن كريم در مقام ذكر خصوصيات اين مكان شريف مىفرمايد:
«مباركاً»؛ اين خانه در بردارنده خير كثير است؛ مانند ثوابها، آمرزش گناهان، رزق فراوان و ...
«و هدى للعالمين»؛ اين خانه مايه هدايت خلايق است.
فقره مورد استشهاد بحث اينجاست كه مىفرمايد:
«فيه آيات بينات»؛ در اين مكان باعظمت نشانههاى آشكار وجود دارد.
و پس از آن مىفرمايد:
«مقام ابراهيم»؛ سخن در رابطه با مقام ابراهيم و آيات بينات است.
بر طبق قرائت موجود كه آيات به صورت جمع است (نه آيت) بايد گفت كه ذكر مقام ابراهيم بعد از آن، از باب ذكر خاص بعد از عام، و يا بدل بعض از كل است، و عطف بيان نيست، بنابر اين مىتوان نتيجه گرفت كه مقام ابراهيم فرد شاخص و نمونه برجسته آيات بينات بوده و خود تنها آيت نيست، اينجاست كه بايد سراغ ديگر مصاديق آيات بينات رفت.
شيخ طوسى به نقل از مجاهد آيات بيّنات را اين گونه مىشمارد:
مقام ابراهيم، در امان بودن انسان خائف و گريزان در آن، از بين نرفتن سنگريزهها با كثرت رمىكنندگان، پرواز نكردن پرندگان بر بالاى خانه، شفا يافتن بيماران بواسطه نوشيدن آبش، تعجيل در سزاى هتك كنندگان به حرمت آن و هلاكت اصحاب فيل. (1)
شيخ طبرسى مىفرمايد: مفسّرين آن را شامل مقام ابراهيم، حجرالأسود، حطيم، زمزم، مشاعر، اركان كعبه، امنيت براى انسانها و حتى حيوانات مىدانند. (2)
طبرى در تفسير خود مىنويسد: اهل تأويل در تأويل اين فقره از آيه (فيه آياتٌ بَيِّناتٌ) و در مصاديق آن اختلاف كردهاند. بعضى از آنان گفتهاند كه آيات بيّنات عبارت از مقام ابراهيم و مشعر الحرام است.
طبرى پس از ذكر رواياتى اين قول را از ابن عباس نقل مىكند و پس از آن مىنويسد: قتاده و مجاهد گفتهاند: «مقام ابراهيم از جمله آيات بينات است» و سرانجام اين نظر را مىپذيرد، و آن را اولى الأقوال بالصواب و نزديكترين گفتههاى به واقع معرفى كرده است. وى سپس سؤالى را مطرح
مىكند كه اگر مقام ابراهيم از جمله آيات باشد، موارد ديگرى را كه بتوان از آيات بينات شمرد و در حق آنها اين لفظ را اطلاق كرد، چيست؟ و خود جواب مىدهد: از جمله آنها حَجَر و حطيم است. (1)
بيضاوى مواردى شبيه به آنچه كه شيخ طوسى ذكر فرموده آورده است. (2)
قرطبى نيز مواردى چون: مقام ابراهيم، حجرالأسود، حطيم، زمزم و مشاعر را ذكر كرده و از ابوجعفر نحاس نقل كرده است كه آيات بينات شامل:
صفا، مروه، پرواز نكردن پرندگان بر فراز آن و كيفيت نزول باران در مسجد نسبت به جاهاى ديگرِ زمين مىشود. (3)
جلال الدين سيوطى رواياتى را نقل مىكند كه بر اساس آنها، آيات بينات عبارت از: مقام ابراهيم، مشعر، امنيت، وجوب حج بر مستطيع، كعبه، صفا و مروه مىداند. (4)
در تفسير «روح البيان» نيز مواردى شبيه به آنچه كه بيضاوى نقل كرده آمده است. (5)
از مجموع آنچه نقل شد، استفاده مىشود كه با تكيه بر ظهور جمع آيات بينات، اين معنا تنها در يك نشانه بارز- كه البته از اهميت بسيار بالايى برخوردار است- يعنى مقام ابراهيم، كه اثر پاى آن پيامبر عظيم الشأن را در خود حفظ كرده است منحصر نمىشود، و بىترديد حجر اسماعيل يكى از مصاديق بارز آن بشمار مىآيد، و اهميت حجر از برخى از مواردى كه مفسّران در ذكر مصاديق آن عنوان كردهاند، بمراتب بيشتر است، و با توجه به اين نكته كه بعضى از اهل سنت حجر اسماعيل را حطيم مىنامند، و ما بر اساس نقل آن را در جاى ديگر مسجد مىدانيم، شمول آن بر مورد بحث را طبرى و قرطبى تصريح نمودهاند.
در اين ميان آنچه كه مهم است وجود يك روايت از معصوم- عليه
السلام- مىباشد. و بديهى است كه معصومين- عليهم السلام- بهترين مفسّران آيات الهىاند، و فهم قرآن از دريچه عترت بهترين و مطمئنترين راه است، (1)و آن روايت مىتواند مورد بحث و محور كلام باشد.
شيخ كلينى- اعلى اللَّه مقامه- به سندش از ابن سنان نقل مىكند كه او مىگويد: از حضرت امام صادق- عليه السلام- درباره اين قول خداوند كه فرمود: «فيه آيات بينات» سؤال كردم، حضرت فرمود: آنها عبارتند از:
«مقام ابراهيم»- كه ابراهيم بر آن ايستاد و اثر دو پاى او بر آن باقى ماند- و «حجرالأسود» و «خانه اسماعيل». (2)
اين روايت را عياشى نيز در تفسير خود آورده است. (3)
تنها سؤالى كه ممكن است مطرح شود اين است كه: در روايتِ ابن سنان سخن از خانه اسماعيل است، و اين ربطى به حِجْر ندارد!
در پاسخ مىگوييم: حجر اسماعيل همان خانه اسماعيل است.
مفضل بن عمر از حضرت امام صادق- عليه السلام- نقل كرده است: «الحِجْرُ بيت اسماعيل»؛ (4)يعنى حِجْر خانه اسماعيل است.
بنابر اين ديگر هيچ اشكالى در شمول اين آيه شريفه بر حجر اسماعيل باقى نمىماند.
3- حجر اسماعيل در روايات
1- حجر اسماعيل از آيات بينات
تفصيل مطلب به مناسبت ذكر روايت ابن سنان در فصل قبل گذشت.
2- فضيلت نماز در حجر اسماعيل
نماز در مسجد الحرام از فضيلت بسيار والايى برخوردار است، تا آنجا كه برطبق بعضى از روايات، دو ركعت نماز در آن، با صدهزار ركعت در
1) امام باقر- عليه السلام- به قتاده فرمود: «ويحك يا قتادة، انما يعرف القرآن من خوطب به»؛ الكافى، ج 8، ص 311، ح 485؛ از او بحارالانوار، ج 24، ص 237.
2) الكافى الفروع، ج 4، ص 223، ح 1؛ از او جامع احاديث الشيعه، ج 10، ص 93، ح 214.
3) تفسير العياشى، ج 1، ص 187، ح 99؛ از او تفسير البرهان، ج 1، ص 301، ح 26.
4) الكافى، ج 4، ص 210، ح 14؛ از او وسائل الشيعه، ج 9، ص 430، ح 3.
جاى ديگر برابرى مىكند.
صامت از امام صادق- عليه السلام- و آن حضرت از پدران بزرگوارش- عليهم السلام- روايت كرده است:
«الصلاة فى مسجد الحرام تعدل مأة الف صلاة». (1)
«نماز در مسجد الحرام با صدهزار نماز [در مكانهاى ديگر] برابر است».
در روايت ديگر از امام صادق- عليه السلام- چنين آمده است:
«من صلّى فى المسجد الحرام صلاة واحدة قبل اللّه- عزّ وجلّ- منه كلّ صلاة صليها الى ان يموت، والصلاة فيه بمأة الف صلاة». (2)«هر كس يك نماز در مسجد الحرام بجاى آورد، خداوند نمازهاى گذشته و آينده او را تا دم مرگ قبول خواهد كرد، و نماز در آن با صدهزار نماز برابر است.»
اين دو روايت اصل فضيلت بجاى آوردن نماز در مسجد الحرام را بيان مىكند، ولى سخن در اين است كه در خود مسجد الحرام نيز اختلاف در مرتبه فضيلت وجود دارد.
ابو عبيده مىگويد: به امام صادق- عليه السلام- عرض كردم: آيا نماز در تمامى حرم يكسان است؟ حضرت فرمود: اى ابوعبيده، نماز در تمامى نقاط مسجد الحرام يكسان نيست، چگونه در حرم يكسان باشد؟ ... (3)
در رابطه با موقعيت حجر اسماعيل از برخى روايات استفاده مىگردد كه فضيلت نماز در آن، در مقايسه با نقاط ديگر مسجد الحرام، در رتبه سوم قرار دارد، و بر همين اساس نيز مرحوم حرّ عاملى بابى را در «وسائل الشيعه» گشوده است. (4)
حسن بن الجهم مىگويد: از حضرت امام رضا- عليه السلام- پرسيدم: بهترين جاى مسجد الحرام كه نماز در آن فضيلت دارد كجاست؟
فرمود: حطيم، كه در حد فاصل ميان حَجَر و در كعبه واقع شده است، پرسيدم: پس از آن كجاست؟ فرمود: در نزد مقام ابراهيم. عرض كردم: پس از آن را بيان كنيد، فرمود: در حِجر، سپس سؤال كردم: پس از آن كجا؟
فرمود: هرچه كه به كعبه نزديكتر باشد. (1)
ليكن در برخى ديگر از روايات اين فضيلت را در رتبه دوم قرار داده است؛ مانند روايتى كه شيخ صدوق- ره- از حضرت امام صادق- عليه السلام- چنين نقل كرده است: «اگر بتوانى كه همه نمازهاى واجب و غيرواجب را در حطيم بجاى آورى چنان كن، كه آنجا بهترين مكان روى زمين است، و در بين در كعبه و حجرالأسود واقع شده است، و اينجا مكانى است كه خداوند توبه آدم را پذيرفت، بعد از آن نماز در حِجْر با فضيلتتر است، و پس از آن در حد فاصل ميان ركن عراقى و در كعبه كه جايگاه اوّلِ مقام بوده است، و بعد از آن نماز در پشت مقام ابراهيم- در جايگاه فعلى آن- و سرانجام هرچه كه به كعبه نزديكتر باشى افضل است. (2)
بر طبق همين ترتيب در فقه رضوى مطلبى ذكر شده است. (3)
علامه مجلسى- ره- نيز از خط شيخ محمد بن على الجبعى از خط شيخ- ره- از حضرت امام صادق- عليه السلام- روايتى را بر همين چينش نقل كرده است. (4)
اما بر اساس روايت مضمرهاى كه زراره نقل مىكند حِجر و مقام، در عرض يكديگر، در رتبه پس از حطيم قرار دارند. (5)
اضافه بر اينها، سيره عملى معصومين- عليهم السلام- به خوبى روشنكننده اهميت، و بيان كننده فضيلت والاى اين مكان شريف است، و نمونههاى آن در فصل آخر بحث خواهد آمد.
تذكر اين نكته مناسب است كه استحباب بجاى آوردن نماز در حجر اسماعيل، مربوط به غير از نماز طواف واجب است، كه تفصيل آن را در فصل چهارم ملاحظه خواهيد نمود.
و در ميان حجر اسماعيل بهترين نقطه آن زير ناودان است. در فقه رضوى آمده است: «و اكثر الصلاة فى الحجر، و تعمّد تحت الميزاب»؛ (1)«نماز را بسيار در حجر اسماعيل بجاى آور، و قصد كن زير ناودان را.
ابو بلال مكى مىگويد: حضرت صادق- عليه السلام- را ديدم كه داخل حجر شد، و در فاصله دو ذراع از كعبه (زير ناودان) مشغول نماز شد، عرض كردم: من تاكنون هيچ يك از اهل بيت شما را نديدهام كه در مقابل ناودان نماز بخواند! حضرت فرمود: اينجا محل نماز شبّر و شبير دو فرزند هارون است! (2)3- دعا در حجر اسماعيل
مسجد الحرام از بهترين جاها براى دعا و راز ونياز و تضرع بدرگاه ربوبى است. كاهلى از امام صادق- عليه السلام- نقل كرده است: «أكثروا من الصلاة و الدعاء فى هذا المسجد»؛ (3)«نماز و دعا را زياد در اين مسجد (مسجد الحرام) بجاى آوريد».
حجر اسماعيل از جاهاى برگزيده مسجد جهت دعا و انابه است، و شاهد بر آن علاوه بر روايات، سيره عملى معصومين- عليهم السلام- مىباشد.
در فقهرضوى آمدهاست: «وادع عندهكثيراً»؛ (4)«در نزد آن (حجر اسماعيل) بسيار دعا كن».
علامه مجلسى- ره- به نقل از يك مجموعه خطى، پانزده مكان مناسب براى دعا را در مكه اينگونه شمرده است: زير ناودان، نزد مقام، نزد
حجرالأسود، بين مقام و در كعبه، داخل كعبه، نزد چاه زمزم، بر روى صفا و مروه، در مشعر، نزد جمرات سهگانه و هنگام ديدن كعبه. (1)
فقيه محدّث، قطب الدين راوندى، نقل مىكند: امام صادق- عليه السلام- با گروهى از مردم، زير ناودان در حجر نشسته بودند كه پيرمردى پريشان خاطر به نزد ايشان آمد، و پس از عرض سلام گفت: من دوستدار شما اهلبيت بوده و از دشمنان شما بيزارم، گرفتارى بزرگى گريبانگير من شده است و بدان جهت، به اين خانه پناه آوردهام، ابتدا پرده كعبه را گرفتم، سپس به سمت شما آمدم، و اميدوارم كه آن سبب نجات من باشد، آنگاه به گريه افتاد، و خود را بر روى حضرت انداخت، و مشغول بوسيدن سر و پاى آن حضرت شد، امام خود را كنار مىكشيد، و بسيار ناراحت شد، آنقدر كه اشك از چشمان مبارك حضرتش سرازير شد، آنگاه حضرت رو به مردمى كه حاضر بودند نمود و فرمود: اين برادر شماست كه از شما يارى مىطلبد، دستانتان را- براى دعا- برداريد، حضرت دستان خود را بلند كرد، و ما نيز چنان كرديم، آنگاه چنين دعا فرمود:
«اللهم انّك خلقت هذه النفس من طينة اخلصتها، و جعلت منها اوليائك و اولياء اوليائك و ان شئت ان تنحى عنها الآفات فعلت، اللّهم و قد تعوذنا ببيتك الحرام الذى يأمن به كلّ شئ، و قد تعوذنا و أنا اسألك، يا من احتجب بنوره عن خلقه، اسألك بحق محمد و على و فاطمه والحسن و الحسين، يا غاية كل محزون و ملهوف و مكروب و مضطر مبتلى، ان تؤمنه بأماننا ممّا يجد، و ان تمحو من طينته ما قدّر عليها من البلاء، و ان تفرّج كربته يا أرحم الراحمين». (2)4- آب ناودان و شفاى بيماران
ناودان كعبه در جهت شمال كعبه قرار دارد، و آب بارانِ بام كعبه به داخل حجر اسماعيل مىريزد، اين آب جهت مداواى بيماران تأثير عجيب و اقتضاى شفابخشى دارد. در روايت نيز آمده است: «ماء الميزاب يشفى المريض»؛ (1)«آب ناودان كعبه، بيمار را شفا مىدهد».
صارم مىگويد: يكى از برادران ما در مكه بيمار شد، و آنقدر بيمارى او شدت گرفت كه به حالت احتضار افتاد. امام صادق- ع- را در راه ديدم، حضرت فرمود: صارم! فلانى چگونه است؟ گفتم: در حال جان دادن است، فرمود: اگر من بجاى تو بودم به او آب ناودان مىخورانيدم، من به جستجوى آب رفتم، ولى كسى آن را نداشت. در اين حال بودم كه هوا متغير و ابر و رعد و برق نمايان شد. باران آغازيدن گرفت، به مسجد آمدم، كسى را يافتم كه ظرفى بهمراه داشت، يك درهم به او دادم و ظرف را از وى ستاندم، مقدارى آب فراهم كرده و به سرعت سراغ برادر بيمارم رفتم، آب ميزاب را به وى خورانيدم، چيزى نگذشت كه سلامتى خود را بازيافت. (2)4- حجر اسماعيل در فقه
حجر اسماعيل در فقه احكام مختص به خود دارد كه به چند نمونه آن بطور خلاصه اشاره مىشود:
1- آيا نماز واجب را مىتوان در حجر خواند؟
سلار ديلمى در رابطه با مكان نمازگزار بحث كرده و آنها را بر چهار دسته تقسيم نموده است:
1- جاهايى كه خواندن نماز در آنها ثواب دارد مثل مشاهد مشرفه، مساجد.
2- جاهايى كه خواندن نماز در آنها مباح است، كه عبارت از هر مكان غير غصبى است كه هيچ نهيى در رابطه با خواندن نماز در آن وارد
نشده باشد.
3- جاهايى كه ثواب خواندن نماز در آنها كم مىشود، مثل كليساها و كنيسهها.
4- جاهايى كه خواندن نماز در آنها حرام است، مثل مكان غصبى. (1)
با توجه به اين مقدمه ممكن است در نظر ابتدايى، به ذهن خواننده محترم چنين بيايد كه چرا اين سؤال در رابطه با حجر اسماعيل مطرح مىشود؟ و اگر نگوييم كه بواسطه ويژگى ممتاز و مختص به خود، داراى استحباب فوق العاده است، لااقل بخاطر جزء بودن براى مسجد الحرام، در قسم اول اين تقسيم قرار دارد، پس شكى در جواز و بلكه در استحباب آن نبايد كرد؟
ليكن ريشه مطلب در جاى ديگر نهفته است، و آن اين كه:
«آيا حجر اسماعيل جزء كعبه بوده است يا نه؟».
روايات متعددى وجود دارد كه جزء بودن حجر براى كعبه را نفى مىكند. معاوية بن عمار مىگويد از امام صادق- عليه السلام- پرسيدم: آيا حجر جزء كعبه است؟ و آيا قسمتى از آن جزء كعبه است؟ حضرت فرمود:
خير، حتى به اندازه سر ناخن چنين نيست، ليكن اسماعيل مادر خود را در آن دفن كرد، و بخاطر آن كه زير پاى مردم قرار نگيرد اطراف آن را سنگچين كرد ... (2)
در روايت زراره نيز جزء بودن حجر از كعبه بطور صريح نفى شده است. (3)
برخى از فقها؛ از جمله يحيى بن سعيد حلّى تصريح كردهاند كه: «و ليس فى الحجر شئ من البيت»؛ «در حجر چيزى از كعبه وجود ندارد» (4)و مرحوم آيت الله حكيم اين مسأله را نظر اكثر فقها مىداند و مستند آن را
صحيحه معاوية بن عمّار قرار داده است. (1)
در بين اهل سنت نيز اين مسأله مورد اختلاف است، از ذكرى نقل شده است كه در بين ايشان سه نظر وجود دارد:
1- تمامى حجر جزء كعبه است.
2- قسمتى از حجر جزء كعبه است.
3- هيج نقطه حجر جزء كعبه نيست. (2)
حكم نماز واجب در حجر اسماعيل
روشن شد كه بر طبق روايات، حجر اسماعيل از كعبه خاجر بوده، و بنابر اين نماز در آن نه تنها مانعى نداشته كه استحباب آن نيز ثابت است.
يونس بن يعقوب مىگويد: به امام صادق- ع- عرض كردم كه من در حجر مشغول نماز بودم، در اين هنگام كسى به من گفت: نماز واجب را اينجا مخوان؛ زيرا كه در حجر قسمتى از بيت (كعبه) وجود دارد، حضرت فرمود: او دروغ گفته است، هر قدر كه مىخواهى در آن نماز بخوان». (3)
روايت ابو بلال مكى نيز دلالت بر فعل امام مىكرد، و ظاهر سؤال شخص سؤال كننده نيز در مورد نماز واجب است، كه امام نيز در مقام پاسخ به علت بجا آوردن نماز در درون حجر فرمود: اينجا مصلّاى شبر و شبير فرزندان هارون است. (4)2- لزوم طواف در خارج حجر اسماعيل
فقها يكى از واجبات طواف را قرار دادن حجر اسماعيل در طواف دانستهاند. شيخ طوسى، (5)شهيد، (6)مقدس اردبيلى،(7)صاحب جواهر، (8)صاحب رياض (از غنيه) (9)و سبزوارى (10)ادعاى اجماع كردهاند.
اصل وجوب را عده زيادى از فقها؛ از جمله ابن ادريس، (11)محقق
1) مستمسك العروة الوثقى، ج 5، ص 175.
2) همان.
3) همان، ج 3، ص 540، ح 1؛ جامع احاديث الشيعه، ج 4، ص 511.
4) همان، ج 3، ص 539، ح 4.
5) الخلاف، ج 2، ص 324، مسأله 132.
6) محكى ذكرى در مستمسك العروة الوثقى، ج 5، ص 175.
7) مجمع الفائده و البرهان، ج 7، ص 79.
8) جواهر الكلام، ج 19، ص 292.
9) رياض المسائل، ج 1، ص 406.
10) كفاية الاحكام، ص 66.
11) السرائر، ج 1، ص 572.
حلى، (1)علامه حلّى، (2)ابن براج، (3)ابن حمزه، (4)ابن سعيد، (5)شهيد اول، (6)شهيد ثانى (7)«7» و امام خمينى (8)در كتب خويش ذكر نمودهاند، و حتّى مىتوان گفت كه غالب اهل تسنن نيز بر اين رأى هستند، چه آن كه شافعيه، مالكيه و حنابله بر اين نظر مىباشند، (9)و تنها از ابو حنيفه نقل خلاف شده است. (10)
از ذكر ادلّه مسأله، صرف نظر نموده، تنها به اين نكته بسنده مىكنيم كه روايات صحيحه با كمك و معاضدت سيره عملى معصومين و اجماع، در اثبات وجوب طواف در خارج حجر كفايت مىكند، و توقف بر اثبات جزئيت همه حجر يا قسمتى از آن، براى كعبه ندارد.
3- هنگام طواف حركت روى ديوار حجر اسماعيل جايز نيست
اين مسأله در واقع گرفته شده از مسأله قبلى است، با توجه به اين كه حجر اسماعيل بايد داخل طواف قرار گيرد، اگر طواف كننده بر روى ديوار حجر حركت نمايد در حقيقت واجب را امتثال نكرده است، از اين رو بسيارى از فقها اين فرع را پس از ذكر مسأله قبلى، عنوان كردهاند؛ از جمله ابن حمزه در «الوسيله»، محقق حلى در «شرايع الإسلام»، علامه حلى در «قواعد الأحكام» و «تحرير الأحكام» و «منتهى المطلب»، و ابن براج در «المهذب»، ابن سعيد در «الجامع للشرايع»، صاحب جواهر در «جواهر الكلام» و امام خمينى در «تحرير الوسيله»، اين فرع را با صراحت مطرح ساختهاند، و لازمه كلام شيخ در «الخلاف» و ابن ادريس در «السرائر» نيز همين مطلب است. (11)4- بجا آوردن نماز طواف واجب در حجر اسماعيل جايز نيست
بيان اين سخن مبتنى بر روشن شدن دو مطلب است:
الف: آيا نماز «طوافِ واجب»، واجب است؟
1) المختصر النافع، ص 93؛ شرايع الإسلام، ج 1، ص 267.
2) قواعد الأحكام، ج 1، ص 83؛ تحرير الأحكام، ج 1، ص 98؛ تبصرة المتعلمين، ص 67؛ ارشاد الأذهان، ج 1، ص 324؛ منتهى المطلب، ج 2، ص 691.
3) المهذب، ج 1، ص 233.
4) الوسيله، ص 173.
5) الجامع للشرايع، ص 197.
6) اللمعة الدمشقية چاپ شده در متن الروضة البهيه، ج 2، ص 249.
7) الروضة البهيه فى شرح اللمعة الدمشقيه، ج 2، ص 249.
8) تحريرالوسيله، ج 1، ص 433.
9) الفقه على المذاهب الاربعه، ج 1، ص 654؛ الخلاف، ج 2، ص 324، مسأله 132.
10) الخلاف، ج 2، ص 324، مسأله 132؛ منتهى المطلب، ج 2، ص 691.
11) آدرس مصادر ياد شده همان است كه در فرع قبلى عنوان شد.
ب: آيا بايد نماز طواف واجب را در مكانى خاص بجا آورد؟
در پاسخ به پرسش اول بايد گفت كه اكثر فقها مىگويند: واجب است. شيخ طوسى مىفرمايد: دو ركعت نماز طواف در نزد اكثر اصحاب ما واجب است. ابو حنيفه و مالك و اوزاعى و ثورى نيز اين نظر را دارند، (1)علامه حلى نيز اين نظر را به اكثر علما نسبت مىدهد. (2)از جمله كسانى كه چنين فرمودهاند: شيخ طوسى، (3)ابوصلاح حلبى، (4)ابن براج، (5)ابن ادريس، (6)ابن حمزه، (7)علامه حلى، (8)شهيد اول، (9)شهيد ثانى، (10)مقدس اردبيلى (11)و صاحب رياض (12)مىباشند.
و در پاسخ پرسش دوم بايد گفت: بر طبق فرمايش صاحب جواهر، مشهور بين فقها اين است كه بايد آن را در مكانى خاص- پشت مقام فعلى ابراهيم- بجا آورد، (13)علامه حلى نيز آن را به اكثر علما نسبت داده و قول مالك و ثورى را نيز همين مىداند، (14)و شهيد ثانى آن را قول مشهور بين اصحاب و مورد اتفاق متأخرين معرفى كرده است، (15)و لذاست كه علاوه بر فقهايى كه متعرض نظرشان نسبت به اصل وجوب نماز طواف شديم، محقق حلى، (16)و به تبع ايشان صاحب جواهر، (17)شهيد ثانى، (18)و همچنين امام خمينى (19)متعرض تحديد مكان نماز طواف در مقام ابراهيم شدهاند.
با توجه به اين دو مطلب، روشن مىشود كه نماز طواف واجب را نمىتوان در حجر اسماعيل بجا آورد، و علاوه بر آن روايتى است كه شيخ طوسى از محمد بن سنان، از عبدالله بن مسكان (كه از اصحاب اجماع است) از ابوعبدالله الابزارى نقل مىكند كه از حضرت امام صادق- ع- درباره مردى كه بر اثر فراموشى، دو ركعت نماز طوافِ واجبِ خود را در حجر خوانده است سؤال كردم، حضرت فرمود:
بايد آن دو ركعت را پشت مقام دوباره انجام دهد؛ چون خداوند مىفرمايد: «وَ اتَّخَذُوا مِنْ مَقام ابراهيم مصلّىً»، (20)از ذكر ادلّه مسأله كه
1) الخلاف، ج 2، ص 327، مسأله 138.
2) منتهى المطلب، ج 2، ص 691.
3) النهاية، ص 242 و 272.
4) الكافى فى الفقه، ص 157.
5) المهذب، ج 1، ص 128.
6) السرائر، ج 1، ص 576.
7) الوسيلة، ص 172.
8) قواعد الاحكام، ج 1، ص 83؛ منتهى المطلب، ج 2، ص 691؛ تبصرة المتعلمين، ص 67.
9) البيان، ص 68؛ اللمعة الدمشقيه چاپ شده در متن الروضة البهيه، ج 2، ص 250.
10) الروضة البهية، ج 2، ص 250.
11) مجمع الفائده و البرهان، ج 7، ص 87.
12) رياض المسائل، ج 1، ص 460.
13) جواهر الكلام، ج 19، ص 314.
14) منتهى المطلب، ج 2، ص 691.
15) مسالك الافهام، ج 2، ص 338.
16) شرائع الاسلام، ج 1، ص 268؛ المختصر النافع، ص 93.
17) جواهر الكلام، ج 19، ص 314.
18) مسالك الافهام، ج 2، ص 338.
19) تحرير الوسيله، ج 1، ص 436.
20) وسائل الشيعه، ج 9، ص 480، باب 72، از ابواب الطواف، ح 2.
عبارت از بيان آيه و روايات و پيروى از فعل معصوم است، مىگذريم.
مطالب عنوان شده در رابطه با نماز طواف واجب بود، اما نماز طواف مستحبى را بسيارى از فقها؛ از جمله شهيد ثانى (1)و صاحب جواهر (2)و مراجع معظم معاصر (3)تصريح كردهاند كه مىتوان در هر جاى مسجد خواند، و صاحب جواهر مىفرمايد: من مخالفى را از جهت نص و فتوا نيافتهام. (4)5- استحباب دو ركعت نماز قبل از احرام حج در حجر اسماعيل
اين مسأله در فرع بعدى روشن مىگردد.
6- استحباب احرام حج از ميان حجر اسماعيل در روز ترويه
روز هشتم ذى الحجة را روز ترويه مىنامند. معمولًا در اين روز حجاج محرم شده و به سوى عرفات رهسپار مىگردند. بايد از مكه احرام بست، ليكن فضيلت آن در احرام بستن از كنار مقام ابراهيم و يا در ميان حجر اسماعيل است.
در صحيحه معاوية بن عمار از امام صادق- عليه السلام- چنين نقل شده است:
«وقتى كه روز ترويه شد غُسل كن، آنگاه دو لباس (احرام) خود را بر تن نموده و با پاى برهنه و وقار كامل، داخل مسجد الحرام شو، سپس دو ركعت نماز در نزد مقام و يا در ميان حجر (اسماعيل) بجا آور و در آنجا بنشين تا وقتى كه زوال خورشيد (هنگام ظهر) فرا رسد، و نماز واجب خود را بخوان، پس از آن آنچه را كه در مسجد شجره در وقت محرم شدن گفتى بگو و براى حج محرم شو، در حالى كه آرامش و وقار خود را نگاه داشته باشى ...» (5)
همانطورى كه صاحب جواهر فرموده است، امر در اين روايت حمل
بر استحباب شده است، (1)بر طبق اين روايت براى كسى كه مىخواهد احرام حج ببندد، انجام چند كار مستحب است كه دو مورد آن در رابطه با مورد بحث است:
1- انجام دو ركعت نماز در مقام ابراهيم و يا در حجر اسماعيل،
مقدس اردبيلى مىفرمايد: ظاهر آن است كه اين دو ركعت براى احرام اوست، و بعد احتمال مىدهد كه جهت تحيت- مسجد- باشد.(2)
2- احرام حج در نزد مقام ابراهيم و يا در حجر اسماعيل،
و بر همين اساس محقق حلى (3)و ابن سعيد (4)و علّامه حلى (5)و سيد كاظم يزدى (6)و مرحوم آقاى حكيم (7)استحباب محرم شدن در يكى از اين دو مكان را بيان فرمودهاند، ولى علامه حلّى در دو كتاب ديگر خود، تنها به استحباب احرام بستن در زير ناودان (حجر اسماعيل) بسنده كرده است. (8)مقدس اردبيلى پس از ذكر صحيحه معاوية بن عمار بر علّامه اعتراض مىكند كه از اين روايت تخيير بين مقام و حجر استفاده مىشود، و چه بسا به خاطر مقدم داشتن مقام بر حجر در روايت، سزاوارتر بودن مقام نيز فهميده شود، پس اين كه ايشان تنها «تحت الميزاب» (حجر اسماعيل) را ذكر كرده است جاى تأمل دارد. (9)پىنوشتها:
1) جواهر الكلام، ج 19، ص 3.
2) مجمع الفائدة و البرهان، ج 7، ص 186.
3) المختصر النافع، ص 79.
4) الجامع للشرائع، ص 204.
5) قواعد الاحكام، ج 1، ص 85؛ تحريرالاحكام، ج 1، ص 101.
6) العروةالوثقى، ج 2، ص 363.
7) مستمسك العروة الوثقى، ج 11، ص 204.
8) تبصرة المتعلمين، ص 70؛ ارشاد الاذهان، ج 1، ص 328.
9) مجمع الفائدة و البرهان، ج 7، ص 186.
حنظله
شب عروسى است، داماد از پيامبر اجازه خواسته كه جشن شب زفاف را برگزار كند، آنگاه به ميدان نبرد براى رزم با كفار حاضر شود. (1)
عروس «جميله» دختر سردسته منافقين مدينه (عبداللّه بن ابَىْ) (2)و داماد «حنظله» پسر (ابوعامر) (3)فاسقِ كافر است.
پدر حنظله دشمنى را تا بدانجا رسانده كه به مكه رفته و كفار قريش را براى جنگ با پيامبر برانگيخته و همراه آنان براى جنگ با مسلمانان به مدينه آمده و اكنون در سپاه آنانست.
و پدر عروس هم از منافقينى است كه در فرصتهاى مناسب به پيامبر و يارانش ضربه زده و اكنون به تفرقهافكنى بين سپاه اسلام پرداخته و سيصد نفر (4)از ياران پيامبر را از جنگ با كفار منصرف و به شهر برگردانده است.
پيامبر «ابن ام مكتوم» (5)را براى اقامه نماز در مدينه به جاى خود گذاشت و با هزار تن از مسلمانان به سوى احد، (6)براى مقابله با كفار قريش عزيمت نمود و به حنظله اجازه داد تا در مدينه بماند و پس از مراسم عروسى به سپاه اسلام بپيوندد.
*** سكوت سنگينى شهر مدينه را فراگرفته. همه ذهنها متوجه احد و جنگى است كه فردا در آنجا آغاز خواهد شد.
در وجود حنظله هم غوغايى بپاست؛ عشق حضور در جبهه و نبرد با كفار، در ركاب پيامبر لحظهاى او را آرام نمىگذارد.
اما چه كند؟ چون چنين شبى را از قبل براى جشن عروسى برگزيدهاند.
شب فرا رسيد و چادرِ سياهش را همه جا پهن كرد، غوغاى روز هم
1) بنا به نقل على بن ابراهيم، هنگامى كه حنظله براى مراسم ازدواجش از پيامبر اجازه خواست، اين آيه نازل شد: «انما المؤمنون الذين آمنوا بالله و رسوله و اذا كانوا معه على امر جامع لم يذهبوا حتى يستأذنوك اولئك الذين يؤمنون بالله و رسوله و فاذا استأذنوك لبعض شأنهم فأذن لمن شئت منهم واستغفر لهم اللّه ان اللّه غفور رحيم». آيه 62 سوره نور، تفسير على بن ابراهيم قمى، ج 2، ص 110.
2) «عبدالله بن ابَى» رئيس قبيله خزرج مدينه بود. با آمدن پيامبر به مدينه، موقعيت اجتماعى خود را از دست داد و با نفاق به دشمنى با پيامبر برخاست. در قرآن مجيد آياتى در مذمت او وارد شده، الوافى بالوفيات، ج 17، ص 11 و 12 چاپ بيروت.
3) «ابوعامر» از افراد قبيله اوس مدينه بود، در زمان جاهليت به راهب معروف بوده، و پس از ظهور اسلام به دشمنى با پيامبر پرداخت و به كفار مكه پيوست. پيامبر او را فاسق ناميد؛ زمانى كه مكه به دست مسلمانان فتح شد، ابوعامر به سرزمين روم گريخت و به هرقل پادشاه آنجا پناهنده شد، و در سال 9 يا 10 هجرى در حال كفر از دنيا رفت. اسدالغابه، ج 2، ص 66 چاپ دارالشعب.
4) الروض الانف، ج 3، ص 149 چاپ مكتبة الكليات الأزهرية.
5) سيره ابن هشام، ج 3، ص 64 چاپ مكتبة العلميه، بيروت.
6) «احُد» نام كوهى است كه در فاصله تقريباً 6 كيلومترى شهر مدينه است. و جنگ پيامبر با كفار مكه در سال سوم هجرى در كنار آن واقع شده و به همين مناسبت به جنگ احُد مشهور شده است.
فروكش كرد و شهر غرق در بهت و سكوت شد، تنها خانهاى كه رفت و آمد بيشترى داشت و شلوغ بود، خانه حنظله بود.
حنظله جسمش در ميان جمع، اما روحش در كنار پيامبر و يارانش بود. با تمام شدن جشن، خانوادههاى عروس و داماد آنها را تنها گذاشتند.
اين زوج جوان و با ايمان، رؤياى شيرين زندگى مشترك خود را آغاز نمودند.
سحرگاهان نواى ملكوتى مؤذن نداى تكبير سر داد.
حنظله و همسرش به نماز ايستادند.
خدا مىداند حنظله چه حالى داشت.
تا نمازش تمام شد، برخاست كه از همسرش خداحافظى كند و عازم ميدان نبرد شود. (1)
اما جميله دامنش را چسبيد كه: كجا؟ لااقل بگذار صبح شود!
حنظله در پاسخ به خواسته مشروع همسر جوانش تسليم شد. و دوباره در بستر آرميد.
ساعاتى گذشت. ناگهان صداى فرياد كسى كه باقيماندههاى در شهر را براى حضور در جبهه فرامىخواند، سكوت را درهم شكست و حنظله را هم متوجه خود كرد. (2)
حنظله بلند شد كه خود را آماده كند؛ همسرش هم آب آورد تا او غسل كند.
هنوز يك طرف بدنش را بيشتر نشسته بود كه دوباره فريادِ درخواست كمك، شيرازه افكارش را پاره كرد. صبرش لبريز شد و عنان طاقت از دست بداد.
غسل را نيمه تمام گذاشت و با عجله لباس پوشيد و بسوى در شتافت. جميله بىصبرانه پيراهنش را چسبيد و در حالىكه نفس در
سينهاش حبس شده بود و به سختى سخن مىگفت، با چشمان پر از اشك او را سوگند داد كه:
حنظله! ... صبر كن، و فوراً بيرون دويد و چهار نفر از پيرمردانى را كه بخاطر فرسودگى و مرض از شركت در جنگ معذور بودند، با خود به داخل خانه آورد. (1)
حنظله با ديدن آنها، جا خورد و پرسيد:
جميله! چه مىكنى؟، با اينها چكار دارى؟!
جميله گفت: خواستم آنها شاهد باشند كه تو همسر من هستى كه اگر طفلى بدنيا آمد ...
حنظله همه چيز را فهميد، از شرم سرش را پايين انداخت؛ آنها، در حالىكه بىاختيار قطرههاى اشك بر گونههايشان مىغلتيد با نگاه يكديگر را وداع كردند.
حنظله با شتاب مىرفت اما جميله براى مدتى چون ميخِ به زمين چسبيده، قدرت حركت نداشت و با نگاهش او را بدرقه مىكرد.
وقتى حنظله از ديدهها پنهان شد جميله با دست اشكهاى صورتش را پاك كرد و متوجه اطرافيان شد.
از او پرسيدند: اين چكارى بود كه تو كردى؟
او گفت:
ديشب در خواب ديدم: آسمان شكافته شد و حنظله وارد آن شد.
سپس آن شكاف بهم آمد. با خود گفتم حتماً اين نشانه شهادت اوست؛ پس بهتر است شاهد بگيرم تا خداى نكرده بعداً اختلافى پيش نيايد. (2)
غم تنهايى و جدايى براى جميله بسيار سنگين بود و لحظهاى از ياد همسرش غافل نمىشد.
حنظله به ميدان جنگ رسيده بود.
پيامبر مشغول تنظيم صفوف لشكر اسلام بود. (1)
ابوسفيان، سردسته كفار رجز مىخواند و مبارز مىطلبيد.
حنظله كه براى ديدن چنين صحنهاى لحظهشمارى مىكرد، بىصبرانه بر او حمله بُرد و با شمير اسبش را زخمى كرد. اسب رم كرد، ابوسفيان نقش زمين شد و فرياد برآورد: اى گروه قريش من ابوسفيانم، مرا دريابيد.
حنظله بار ديگر يورش برد تا كارش را يكسره كند. (2)
با شنيدن صداى ابوسفيان يارانش به سوى او شتافتند. يكى از كفار نيزه خو را در بدن حنظله نشاند.
حنظله با همين حال به سوى آن كافر شتافت و او را به درك واصل كرد. ابوسفيان از اين فرصت استفاده كرد و در ميان سياهى لشكر، خود را پنهان نمود.
خونريزى زياد، رمق از جان حنظله كشيد، او نقش زمين شد و جان به جان آفرين تسليم كرد.
هنگامى كه حنظله شهيد شد، پيامبر به اصحاب فرمود:
من ملائكه را ديدم كه بين زمين و آسمان با آبى زلال در ظرفهاى نقره او را غسل مىدهند. (3)
يكى از ياران پيامبر گفت:
لحظه شهادت حنظله، من به جنازهاش نزديك شدم، ديدم قطراب آب از موهاى سر و صورتش مىچكد. (4)اما هر چه در آن اطراف نگاه كردم نشانى از آب نيافتم. اين قصه را براى پيامبر بازگو كردم.
پيامبر كسى را فرستاد سراغ همسرش و از او راجع به حنظله سؤال كرد.
همسرش جميله گفت: حنظله وقتى از خانه به ميدان جنگ مىرفت نگذاشت غسلش تمام شود و با حال جنابت وارد ميدان نبرد شد. (1)***
در ميدان رزم بدن حنظله كنار پيكر حمزه و عبدالله بن حَجْش قرار گرفته بود. (2)
ابوعامر پدر حنظله هنگامى كه از كنارشان مىگذشت، نگاهى به بدن پسرش كرد و او را خطاب نمود كه:
فرزندم اگر من بودم، تو را از همكارى با پيامبر برحذر مىداشتم.
به خدا سوگند: تو فرزند خوبى براى پدرت بودى، در زندگى اخلاقى پسنديده داشتى، در مرگت هم با بزرگان قومت كشته شدهاى، و اگر خدا جزاى خيرى بدهد تو نيز از آن بىنصيب نخواهى بود.
هان مواظب باشيد. گرچه حنظله با من مخالف بود اما هرگز نبايد بدنش را مُثله كنيد. (3)پىنوشتها:
از جمله بقعهها و گنبد و بارگاهها كه در داخل بقيع به وسيله وهابيان منهدم گرديده است، ساختمان بقعه وحرم متعلق به جناب ابراهيم فرزند رسول خدا- ص- مىباشد. و از اين جهت كه پيكر جناب ابراهيم در كنار قبر عثمان بن مظعون صحابه جليل القدر رسول خدا- ص- به خاك سپرده شده و هر دو قبر در كنار هم قرار گرفتهاند. اين بقعه همانگونه كه به بقعه جناب ابراهيم مشهور شده است، گاهى به عثمان بن مظعون هم نسبت داده مىشود.
چگونگى حرم و ضريح جناب ابراهيم
وضعيت حرم جناب ابراهيم در كتب تاريخ و مدينهشناسى، از اوايل قرن هفتم مطرح و در مقاطع مختلف از آن سخن گفته شده است ولى قبل از تاريخ ياد شده، آيا اين بقعه به چه شكل بوده و اصلًا داراى ساختمان بوده است يا نه، در اين مورد مطلبى بدست نيامده است ولى آنچه مسلم است و با اهميتى كه رسول خدا- ص- به هنگام دفن اين دو بزرگوار، براى حفظ و بقاى قبر آنان قائل بوده است، اين دو قبر در ميان مسلمانان در طول تاريخ مشخص و داراى احترام و از قبورى بوده كه مسلمانان زيارت اين دو قبر را همانند قبور ساير شخصيتهاى مذهبى از اعمال مستحب و جزء وظائف مهم مىدانستند و طبعاً در حفظ اصل قبرها و در ايجاد سقف و سايهبان در روى آنها تلاش مىنمودند.
ابن جبير (متوفاى 614) در مورد اين بقعه مىگويد: «و أَمامَهُ قَبْر
السّلالة الطاهرة ابراهيم بن النبى- ص- و عليه قبة بيضاء» (1)در مقابل قبر مالك بن انس قبر سلاله رسول خدا است و در روى اين قبر گنبدى است سفيد رنگ. مشابه همين جمله را ابن بطوطه جهانگرد ديگر (756) ذكر نموده است. (2)
ابن جبير در مورد ضريح جناب ابراهيم پس از آن كه زيبايى و استحكام ضريح ائمه بقيع را با اين بيان توصيف مىكند كه: اصل اين ضريح از چوب اما بديعترين و زيباترين نمونهاى است از نظر فن و ظرافت و نقاشى. برجسته از جنس مس بر آن ترسيم و ميخكوبىهايى به جالبترين شكل در آن تعبيه شده كه نماى آنرا هرچه زيباتر و جالبتر نموده است.
مىگويد: «و على هذا الشكل قبر ابراهيم بن النبى». (3)
«قبر ابراهيم فرزند پيامبر نيز به همين شكل است.»
پس از ابن جبير، ابن نجار مدينه شناس (متوفاى 643) نيز از بقعه و ضريح جناب ابراهيم ياد نموده و چنين مىگويد:
«و قبر ابراهيم بن النبى و عليه قبة و ملبن ساج». (4)
«قبر ابراهيم فرزند پيامبر داراى گنبد و ضريحى از چوب ساج مىباشد».
محمد بن احمد مطرى (متوفاى 741 ه) در كيفيت ساختمان اين بقعه مىگويد: «و عليه قبة فيها شباك من جهة القبلة و هو مدفون عند جنب عثمان بن مظعون رضى اللّه عنه». (5)
«در روى بقعه ابراهيم گنبدى است و در ديوار سمت جنوبى اين بقعه، شبكههايى وجود دارد و او در كنار قبر عثمان بن مظعون دفن شده است».
از گفتار سمهودى (متوفاى 911) معلوم مىشود كه اين بقعه و ضريح در زمان وى نيز به همان شكلى بوده كه مطرى و ديگر مدينه
شناسان قبل از وى ياد نمودهاند؛ زيرا او مىگويد:
«و قبره على نعت قبر الحسن و العباس و هو ملصق الى جدار المشهد القبلى و فى هذا الجدار شباك». (1)
(ضريح) ابراهيم همانند (ضريح) حسن- ع- و عباس است و اين ضريح چسبيده به ديوار جنوبى حرم و در اين ديوار شبكههايى وجود دارد.
سيد اسماعيل مرندى كه در سال 1255 هجرى مدينه را زيارت نموده و در كتاب خود از اين بقعه چنين ياد مىكند و ديگر قبه حضرت ابراهيم پسر حضرت رسول خدا است كه يك ضريح دارد. (2)
نايب الصدر شيرازى هم كه در سال 1305 ه. سفر حج نموده است، در شمار بقعههاى موجود در بقيع مىگويد: و بقعه ابراهيم بن النبى- ص- بر سر در آن چند شعر تركى است و يك مصرع آن كه فارسى است نقل مىشود: «شهزاده سلطان رسل ابراهيم». (3)
ابراهيم رفعت پاشا كه براى آخرين بار در سال 1325 و تقريباً بيست سال قبل از تخريب آثار مذهبى در حجاز، بقيع را زيارت نموده، از اين بقعه چنين نام مىبرد: «گنبد و بارگاه عباس و حسين بن على- عليه السلام- از همه گنبد و بارگاههاى موجود در بقيع؛ مانند گنبد ابراهيم و ... بزرگتر و مرتفعتر است.» (4)
خلاصه: آنچه از گفتار اين مورخان و نويسندگان از قرن هفتم تا قرن چهاردهم هجرى بدست آمد، اين است كه قبر شريف جناب ابراهيم سلاله پاك رسول خدا- ص- و جناب عثمان بن مظعون يكى از باوفاترين صحابهها و ياران آن حضرت؛ همانند ساير قبور اقوام پيامبر اسلام- ص- در بقيع داراى بقعه و گنبد و بارگاه بوده است و قبر جناب ابراهيم كه داراى زيباترين ضريح همانند ضريح ائمه بقيع- عليهم السلام- و در سمت جنوبى اين بقعه و متصل به ديوار قرار گرفته و در اين سمت از ديوار شبكههايى نيز
تعبيه شده بود كه ارتباط زايرين با داخل حرم بوسيله اين شبكه حفظ مىگردد.
و بالأخره توجه زائرين و حجاج كه در طول تاريخ از نقاط مختلف جهان به مدينه منورّه مشرف مىشدند، به اين بقعه شريف و قبر مبارك منعطف مىگشت و اگر در اثر كثرت و ازدحام زائرين، امكان وارد شدن به داخل اين حرم وجود نداشت، طبعاً از بيرون حرم و از مقابل شبكه، قبر فرزند رسول خدا را زيارت و در اين محل به دعا و راز و نياز با خداوند متعال مىپرداختند.
و اينك در مورد اين حرم شريف تذكر دو موضوع ضرورى به نظر مىرسد: يكى معرفى ساير مدفونين در اين محل و دومى بيان تاريخ بناى اين بقعه و بارگاه.
ساير مدفونين در بقعه ابراهيم
بطورى كه در گفتار بعضى از مورخان و مدينهشناسان ملاحظه فرموديد و در آينده نيز به آن خواهيم رسيد، قبر جناب ابراهيم در كنار قبر عثمان بن مظعون و هر دو زير يك گنبد قرار داشتند. ولى بعضى از مورّخان علاوه بر قبر عثمان بن مظعون وجود قبر تعدادى ديگر از صحابه را نيز در اين بقعه گزارش كردهاند؛ از جمله قبر عبدالرّحمان بن عوف.
ابن نجار در ضمن روايتى مىگويد: «عايشه در آخرين روزهاى زندگى عبدالرحمان بن عوف، بر وى پيام داد كه در صورت تمايل مىتواند وصيّت كند در داخل حرم پيامبر دفن شود، ابن عوف در پاسخ اين پيام گفت:
«گذشته از اين كه نمىخواهم خانه رسول خدا و محل زندگى عايشه را بوسيله دفن شدن، در مضيقه قرار دهم من با عثمان بن مظعون پيمانى دارم كه هر يك از ما جلوتر از دنيا رود، دوّمى هم در جوار او به خاك سپرده شود.
ابن نجار پس از نقل اين روايت مىگويد: «بنابر اين، قبر ابن عوف هم مانند ابن مظعون در كنار قبر ابراهيم در داخل بقعه او قرار دارد». (1)قبر اسعد بن زراره
عباسى از علماى قرن يازدهم پس از اشاره به بقعه جناب ابراهيم و عثمان بن مظعون مىگويد: «و نقل مىكنند در اين بقعه غير از قبر اين دو شخصيت، قبر چند تن ديگر از صحابه واقع شده است. يكى از آنها اسعد بن زراره و ديگرى سعد بن ابىوقاص كه در عقيق بدرود حيات گفت و جنازهاش به مدينه منتقل و در اين محل بخاك سپرده شد و همچنين قبر عبدالرحمن بن عوف و عبداللَّه بن مسعود و خنيس بن حذافه سهمى در داخل حرم جناب ابراهيم واقع گرديده است». (2)
على حافظ (3)از مؤلفان قرن اخير پس از ذكر افراد پنجگانه ياد شده، مىگويد: «و بنابر تأييد بعضى از مورّخان، قبر فاطمه بنت اسد نيز در اين محل و در داخل حرم ابراهيم واقع شده است». (4)
سمهودى مدينهشناس معروف كه يك قرن قبل از عباسى مىزيسته است مىگويد: «در طرف شمال قبر جناب ابراهيم و در داخل حرم او، شكل دو قبر جديد به چشم مىخورد كه نه ابن نجار و نه هيچيك از مدينهشناسان بعد از وى از اين دو قبر ياد ننمودهاند».
سمهودى اضافه مىكند: «همانگونه كه قبلًا اشاره نموديم، مورّخان مىگويند: قبر ابراهيم در كنار قبر عثمان بن مظعون قرار گرفته و عبدالرّحمان بن عوف هم طبق وصيت خود در اين مكان بخاك سپرده شده است و لذا مناسب است اين دو صحابه نيز مانند ابراهيم در اين محل زيارت شوند». (5)
از گفتار سمهودى ظاهر مىشود كه به عقيده وى، بجز ابن مظعون و
ابن عوف، از صحابه كسى در داخل بقعه ابراهيم دفن نشده است و چند تن از صحابه كه بعضى از مورّخان از آنها ياد نمودهاند، كه در مجاورت ابراهيم و در داخل بقعه او بخاك سپرده شدهاند، قبر آنان در مجاورت او ولى در خارج بقعه، و نه در داخل آن، قرار دارد».
و اما تاريخ بناى اين بقعه و ضريح
همانگونه كه قبلًا آورديم، ساختمان حرم و ضريح جناب ابراهيم از اوايل قرن هفتم و به وسيله ابن جبير مطرح شده است و او هم از وضع موجود اين حرم و ضريح و از آنچه خود شاهد آن بوده ياد نموده است اما آيا همان بقعه و ضريح در چه تاريخ و به وسيله چه كسى ساخته شده و همچنين اين حرم قبل از اين بنا و در طول قرنهاى اول به چه شكل بوده، در گفتار نويسندگان و مورخان در اين مورد مطلب صريحى وجود ندارد و ليكن از شواهد و قرائن موجود در گفتار آنان و تصريح بعضى از بزرگان شيعه مىتوان در مورد تاريخ تقريبى و نسبت به بانى اين بقعه و ضريح اظهار نظر نمود.
مرحوم علامه قاضى نوراللّه شوشترى پس از آنكه مجد الملك را بانى ساختمان حرم ائمه بقيع معرفى مىكند، مىگويد: «و چهار طاق عثمان بن مظعون را كه اهل سنت چنين پندارند، كه مقام عثمان بن عفان است، او بنا كرده است و مشهد امام موساى كاظم و امام محمد تقى در مقابر قريش در بغداد را هم او بنا نموده است و مشهد سيد عبدالعظيم حسنى در رى و غير آن از مشاهير سادات علوى و اشراف فاطمى- عليهم السلام- از آثار او است». (1)
1) مجالس المؤمنين، ج 2، ص 458.
و اما در مورد ضريح جناب ابراهيم
بطورى كه ملاحظه فرموديد، ابن جبير جهانگرد معروف و سمهودى مدينهشناس مشهور، در ضمن توصيف از ضريح ائمه بقيع و معرفى ضريح ابراهيم به مشابهت و همقرين بودن آن دو، تكيه و تأكيد نمودهاند و اين گفتار و تشبيه، كه نشانگر شباهت تام از نظر فنى و مواد اوليه و استحكام و ظرافت و نقوش و خطوط موجود در اين دو ضريح است طبعاً گوياى اين حقيقت هم مىباشد كه آنها در يك زمان و در زير نظر يك صنعتكار و به دست يك استاد كار ساخته شدهاند.
بطور خلاصه در ارتباط با ساختمان حرم و ضريح جناب ابراهيم سه موضوع قابل توجه است:
1- ايجاد گنبد و بارگاه و ساخته شدن ضريح ائمه بقيع به وسيله مجد الملك بوده كه در محل خود توضيح داده شد.
2- قاضى نوراللّه شوشترى تصريح مىكند كه حرم جناب ابراهيم نيز به وسيله مجد الملك ساخته شده است.
3- و بالأخره شباهتهايى كه در ميان دو ضريح وجود داشته است.
و از مجموع اين سه مطلب مىتوان چنين نتيجه گيرى نمود كه بانى ضريح جناب ابراهيم، مانند حرم او و مانند حرم و ضريح ائمه بقيع، مجد الملك براوستانى است كه در اواخر قرن پنجم هجرى ساخته شده است.
سنت رسول اللّه- ص- در تدفين ابن مظعون و ابراهيم- ع-
اين بود آنچه در مورد تاريخ بقعه و بارگاه و قبر جناب ابراهيم و عثمان بن مظعون بدست ما رسيده است و در اختيار خوانندگان ارجمند قرار داديم.
ولى در مورد اين دو شخصيت، موضوع مهم و نكته حساس و جالبتر، از جنبه تاريخ، توجّه به سنّت رسول خدا و توجه به روش آن حضرت در كيفيت تشييع و تدفين آنها و فراگرفتن احكام اسلامى در اجراى سنت عملى آن بزرگوار در مورد تدفين و مراسم پس از آن، نسبت به همه مسلمانان مخصوصاً آنان كه از قداست و معنويت بيشترى برخوردارند و با رسول خدا پيوند خانوادگى و يا افتخار صحابگى آن حضرت را دارند و همچنين كسانى كه داراى خدمات ارزنده به اسلام و قرآن مىباشند.
زيرا مسلّم است كه مراسم تشييع و تدفين ابن مظعون و ابراهيم بدستور مستقيم و به مباشرت شخص رسول خدا انجام گرفته و در حقيقت آن حضرت اين بخش از دستورات آيين خويش را عملًا بعنوان درس و برنامه همگانى در اين دو مراسم تعليم فرموده است و تمام مسلمانان موظّفند اين درس را همانند ساير برنامههاى دينى فرا گيرند و از سنت رسول خدا- ص- پيروى و دستور او را اجرا و عملى سازند كه «ما آتاكُم الرَّسُول فَخُذُوه و مانهاكم عَنْهُ فَانْتَهُوا».
بيان اين برنامه عملى و توضيح اين سنت جاودانى ايجاب مىكند كه مرورى داشته باشيم به بيوگرافى ابن مظعون و جناب ابراهيم و نگاهى بر مراسم تشييع و تدفين پيكر پاك اين دو شخصيت بزرگوار؛ آنچنان كه در منابع حديثى و تاريخى نقل گرديده است.
عثمان بن مظعون در مكه
صحابه بزرگ؛ عثمان بن مظعون، كنيهاش ابوسائب از سابقين در اسلام و چهاردهمين فرد است كه در مكه به نداى توحيد پيامبر- ص- لبيك گفته و اسلام را پذيرفته است و يكى از مسلمانان مجاهد و مبارز و از كسانى بوده است كه دفاع از حريم اسلام و فداكارى در حمايت از شخص
رسول خدا- ص- را در رأس وظايف و برنامههاى زندگى خويش قرار داده است.
بنا به گفته بعضى از مورخان، وى افتخار اخوّت و برادرى رضاعى با رسول خدا- ص را هم داشته است و او از آن عده از مسلمانها است كه (هاجر الهجرتين) در اثر فشار مشركين مكه، هم در هجرت به حبشه شركت نمود و هم جزء مهاجرين به مدينه بود. و طبق گفتار بعضى از مورّخان سرپرستى مهاجرين حبشه از طرف رسول خدا- ص- بر وى محول شده بود.
ابن مظعون و ردّ پناهندگى مشركان
عثمان بن مظعون در مراجعت ازحبشه با اين كه در جوار و پناه وليد بن مغيره يكى از سرشناسان مشرك مكه قرار گرفت و از ايذاء و اذيت مشركان در امان بود اما براى هماهنگى با ساير مسلمانان و اعلان استقلال و عظمت اسلام و تحقير شرك و بتپرستى جوار او را مردود اعلان نمود و تمام عواقب و آثار خطرناك آن را جانانه پذيرا گرديد و به وليد چنين گفت:
«من اينك از جوار تو خارج مىگردم؛ زيرا دوست دارم همانند پيامبر و مسلمانان ديگر، بجز خدا، در پناه كسى نباشم و از وليد خواست كه اين موضوع در ميان مردم مكه اعلان شود، از اين رو به همراه وى وارد مسجد الحرام گرديد و در ميان سران قريش خارج شدن خويش را از پناه وليد اعلان نمود. (1)عثمان بن مظعون در مدينهابن مظعون پس از هجرت به مدينه، گذشته از اين كه يكى از ياران عابد و زاهد رسول خدا- ص- بحساب مىآمد يكى از چند نفر از صحابه بود
1) طبقات ابن سعد 3 ق، ج 1، ص 286؛ اصابه، ج 2، ص 464؛ استيعاب، ج 3، ص 85؛ تاريخ الإسلام ذهبى، حوادث سال دوم هجرت.
كه از ديگر ياران آن حضرت نسبت به احكام آشناتر و از اين لحاظ در ميان سايرين معروفتر بودند.
ابن مظعون در زهد و دورى از لذائذ زندگى، به اينجا رسيد كه تصميم گرفت حتّى بعضى از مباحات را نيز ترك كند، از اين رو از معاشرت با همسرش نيز خوددارى ورزيد. همسر او شكايت به نزد رسول خدا برد، آن حضرت او را از اين عمل منع و به انجام وظايف نسبت به زن و فرزند تشويق فرمود.
ابن مظعون جزء كسانى بود كه در دوران جاهلى نيز لب به شراب نمىزد و شعارش اين بود: «شخص عاقل هيچگاه به چيزى كه عقل را زايل و موجب تمسخر ديگران مىگردد نزديك نمىشود».
و او جزء چند تن از صحابه است كه تصميم گرفتند براى مبارزه با گناه و دورى از معصيت، خود را «اخصاء» و غريزه جنسى خود را بطور كلّى از بين ببرند و در اين مورد نيز با مخالفت رسول خدا مواجه گرديدند و رسول خدا فرمود: «يا ابن مظعون عليك بالصّوم فانّها مجفرة»؛ «بر تو باد روزه گرفتن كه شكننده غريزه جنسى است».
ابن مظعون جزء بدريون از يكصد و سيزده نفر صحابه است كه در جنگ بدر شركت جسته و اين افتخار و از خودگذشتگى را بر افتخارات ديگرش افزوده است.
بهرحال، وى معيار و الگوى فضيلت و زهد و تقوا و از خودگذشتگى معرفى شده است و لذا در زيارت ناحيه مقدسه آمده است: «السلام على عثمان بن اميرالمؤمنين سمّى عثمان به مظعون». (1)گريه رسول خدا در مرگ عثمان بن مظعون عثمان بن مظعون در ذى حجه سال دوم هجرت، پس از آن كه در
1) تلخيص از اسدالغابه، ج 3، ص 386؛ اصابه، ج 2، ص 464؛ استيعاب، ج 3، ص 87؛ تنقيح المقال، ج 2، ص 249؛ فروع كافى، ج 2، ص 56، 57.
جنگ بدر شركت نمود، بدرود حيات گفت و او اوّل كسى است از مهاجرين، كه در بقيع بخاك سپرده شد. (1)
مورّخان و شرح حال نويسان از جمله ابن عبدالبر (متوفاى 463) و ابن اثير (متوفاى 630) از ابن عباس نقل نمودهاند كه رسول خدا- ص- به هنگام مرگ عثمان بن مظعون، در بالين وى نشسته بود، صورت به صورت او گذاشت، چون سر برداشت اشك در ديدگان آن حضرت حلقه زده بود و دوّمين بار صورت به صورت او گذاشت چون سر برداشت اشك و اندوه آن حضرت براى همه حاضرين مشهود بود و سوّمين بار صداى ناله و شيونِ آن حضرت بلند گرديد و حاضرين با ديدن اين منظره گريه و شيون سر دادند. (2)بوسه رسول خدا بر پيشانى ابن مظعون
در منابع شيعه از امام صادق- ع- (3)و در منابع اهل سنت از عايشه (4)روايت شده است كه رسول خدا- ص- پس از تغسيل و تكفين ابن مظعون، در حالى كه اشك مىريخت بر پيشانى او بوسه زد «فلما غسل و كفن قَبَّله رسول اللّه بين عينيه» (5)در مسند احمد بن حنبل و طبقات گفتار عايشه چنين نقل شده است: «انّ رسول اللّه قَبَّل عثمان بن مظعون و هو ميت، قال فرأيت دموع النبى تسيل على خدّ عثمان بن مظعون». (6)
و همچنين اين نكته از گفتار محدّثان و مورّخان به وضوح بدست مىآيد كه رسول خدا- ص- بهنگام مرگ و دفن پيكر ابن مظعون و بعدها تا آن حضرت زنده بود، با قول و عملش و با گفتار و كردارش بر حفظ اثر قبر و ابقاء نام اين صحابه جليل القدر توصيه و تأكيد مىفرمود و بر سر تربت وى حاضر مىگرديد و ياد او را زنده و براى وى از خداوند متعال اعلاى درجه و نزول رحمت درخواست مىنمود.
1) و اولين كسى كه از انصار در بقيع دفن شده است اسعد بن زراره مىباشد.
2) استيعاب، ج 3، ص 87؛ اسد الغاية، ج 3، ص 383.
3) من لايحضره الفقيه، ج 1، احكام الاموات؛ فروع كافى، ج 1، ص 72 و 73؛ تنقيحالمقال، ج 2، ص 249.
4) سنن ترمذى كتاب الجنائز، ح 994؛ استيعاب، ج 3، ص 85.
5) سنن ابىداود، ج 2، ص 179؛ تاريخ المدينه ابن شبه، ج 1، ص 100؛ اسدالغابه، ج 3، ص 387؛ استيعاب، ج 3، ص 85؛ تنقيح المقال، ج 2، ص 249.
6) مسند احمد بن حنبل، ج 6، ص 55 و 56 و 206؛ طبقات، ج 3، ق 1، ص 288.
نمونههايى از گفتار و عمل رسول خدا- ص- در اين مورد
پيامبر اسلام- ص- بهنگام مرگ ابن مظعون، چنين فرمود: «ادفنوا عثمان بن مظعون بالبقيع يكن لنا سلفاً فنعم السلف سلفنا عثمان بن مظعون». (1)
و اين جمله را بهنگام دفن پيكر او نيز تكرار نمود: «نعم السلف الصالح عثمان بن مظعون». (2)
و بهنگام مرگ فرزند عزيزش ابراهيم فرمود: «الحقوه بسلفنا الصالح عثمان بن مظعون». (3)
بكار گيرى و تكرار كلمه «سلف صالح» مخصوصاً بهنگام دفن ابراهيم و پس از گذشت هشت سال از وفات ابن مظعون تأكيد بر اين است كه بايد ياد ابن مظعون بعنوان يادگارى از گذشتگان صالح و نمونهاى از صحابه فداكار رسول خدا زنده و جاويد بماند و نام و خاطره او از خاطرهها محو نگردد.
نصب سنگ بر قبر ابن مظعون
پس از اين كه پيكر عثمان بن مظعون دفن گرديد، رسول خدا- ص- با دست مباركش قطعه سنگى را بعنوان نشانه و علامت بر قبر وى نصب و با اين عمل خويش نيز همانند گفتارش ياد او را زنده و قبر او را براى هميشه مشخص فرمود.
ابن عبدالبر مىگويد: «و اعلم النّبى- ص- قبره بحجر و كان يزوره». (4)رسول خدا قبر عثمان را با قطعه سنگى مشخص فرمود و هميشه اين قبر را زيارت مىنمود. و هم او از عبيداللَّه بن رافع چنين نقل مىكند:
«فوضع رسول اللّه حجراً عند رأسه و قال هذا فرطنا». (5)همين جمله را ابن سعد در طبقات هم نقل نموده است. (6)
در دعائم الإسلام از اميرالمؤمنين نقل مىكند: «انّ رسول اللّه- ص- لما دفن عثمان بن مظعون دعا بحجر فوضعه عند رأس قبره و قال يكون عَلَماً ليدفن اليه قرابتى». (1)
در تاريخ الكامل مىگويد: «و جعل رسول اللّه- ص- على رأس قبره حجراً علامةً لقبره». (2)
سمهودى در ضمن نقل اصل موضوع و اين كه رسول خدا- ص- قطعه سنگى را بر روى قبر ابن مظعون نصب نمود به كيفيت اين سنگ، به قبر نيز اشاره مىكند و مىگويد: «اين قطعه سنگ نه قطعه سنگ معمولى بلكه قسمت پايين يك هاون سنگى بود كه پس از شكسته شدن و غير قابل استفاده بودن، رسول خدا- ص- آن را بر قبر عثمان بن مظعون نصب نمود «فجعل رسول اللّه- ص- اسفل مهراس علامة على قبره» آنگاه فرمود: «لأجعلنك للمتّقين اماماً». (3)سرگذشت اين سنگ قبر
اين بود گفتار رسول خدا- ص- در مورد عثمان بن مظعون و اين بود عملكرد آن حضرت در مراسم تدفين وى و نصب نمودن سنگ قبر بر روى قبر او تا علامتى بر آن قبر باشد و آيندگان آن را بشناسند و نسبت به صاحبش عرض ادب و احترام نمايند و خاطره او را بعنوان سرمشق زنده بدارند.
و اين قطعه سنگ تا دوران خلافت معاوية بن ابى سفيان در روى اين قبر قرار داشت و صحابه رسول خدا و مسلمانان طبق دستور و ارشاد رسول خدا- ص- به وسيله اين علامت، قبر ابن مظعون را مىشناختند و مانند خود آن حضرت به زيارتش مىشتافتند ولى در دوران معاويه كه مروان بن حكم امارت مدينه را به دست گرفت، دستور داد اين علامت و اين قطعه
سنگ را از قبر عثمان بن مظعون برداشتند و در روى قبر عثمان بن عفان نصب نمودند. مروان مىگفت: «واللّه لايكون على قبر عثمان بن مظعون حجر يعرف به»؛ «بخدا سوگند براى من قابل قبول نيست كه در قبر عثمان بن مظعون علامتى باشد و با آن شناخته شود».
و اين عمل از نظر افكار عمومى آنچنان زننده و مورد اعتراض بود كه افراد سرشناس از بنىاميه نيز اظهار مخالفت نمودند و به مروان گفتند: «چرا قطعه سنگى را كه با دست رسول خدا نصب شده بود، بجاى ديگر منتقل نمودى» ولى مروان به اين اعتراضها توجهى نكرد و در پاسخ آنان گفت:
عثمان فعثمان! چه فرق مىكند آن عثمان يا اين عثمان و گاهى چنين گفت: «اما واللَّه اذ رميت فلا يرد» به خدا سوگند پس از اين تغيير مكان قابل برگشت نيست. (1)ابراهيم از تولد تا وفات
اين بود اجمالى از تاريخ زندگى عثمان بن مظعون و نكات برجستهاى از زهد و عبادت و مبارزه و استقامت او در برابر كفر و شرك و همچنين نكاتى درباره مرگ و مراسم تدفين و احترام و تجليل رسول خدا- ص- از اين صحابه جليل و گريه آن بزرگوار در كنار پيكر او.
و اينك اجمالى از بيوگرافى جناب فرزند رسول خدا و نكاتى از تولد و عاطفه و محبت رسول خدا- ص- نسبت به اين فرزند عزيزش و چگونگى انتقال و تدفين اين طفل شانزده ماهه و گريه رسول خدا و سايرين در كنار پيكر و بهنگام دفن اين دُردانه پيامبر- ص-.
مراسم تولد
رسول خدا- ص- در ذيقعده سال ششم هجرى كه از جنگ حديبيه
1) اسد الغابه، ج 3، ص 387؛ تاريخ المدينه ابن زباله به نقل وفاء الوفا، ج 3، ص 894 و 914؛ تاريخ المدينه ابن شبه، ج 1، ص 102؛ عمدة الاخبار، ص 152.
مراجعت فرمود، نامهاى به وسيله يكى از اصحابش به نام حاطب بن ابى بلتعه به مقوقس پادشاه اسكندريه ارسال داشت كه رسول خدا- ص- در اين نامه او را به توحيد و قبول اسلام فراخوانده بود. مقوقس گرچه اسلام را نپذيرفت ولى احترام و ادب كامل را نسبت به نامه رسول خدا و پيك آن حضرت مراعات نمود و هنگام دريافت نامه گفت از اين پيام عطر خير و نيكى استشمام مىشود و دستور داد نامه رسول خدا در ميان صندوقى از عاج محفوظ بماند و به همراه پاسخ اين نامه دو كنيز به نام ماريه و سيرين كه هر دو خواهر و از زيبايى برخوردار بودند با هداياى ديگر به محضر رسول خدا- ص- ارسال نمود. اين دو خواهر پس از ورود به مدينه طبق دعوت و هدايت شخص رسول خدا به آيين اسلام گرويدند و در تاريخ جزء زنان مؤمنه و بافضيلت شناخته مىشوند. رسول خدا ماريه را براى خود نگهداشت و سيرين را به حسان بن ثابت شاعر معروف اهدا نمود. حسان از سيرين داراى فرزندى شد به نام عبدالرّحمان كه با ابراهيم فرزند پيامبر پسرخاله مىباشند. (1)انتقال ماريه به خارج از مدينه
از روزهاى اول ورود ماريه به خانه رسول خدا- ص- بعضى از همسران آن حضرت به وى با چشم حسادت نگاه مىكردند و تحمل اين بانوى جوان و تازه وارد براى آنان سخت مىنمود با ظاهر شدن اثر حمل در وى، اين حالت شديدتر و اظهار ناراحتى بيشتر گرديد؛ بطورىكه رسول خدا- ص- براى حفظ توازن در ميان همسران و در داخل زندگيش مصلحت را در اين ديدند كه ماريه را علىرغم علاقه و محبت فوقالعادهاى كه به وى داشتند به خارج مدينه منتقل و از ساير همسرانش جدا سازند، از اين رو ماريه در ميان بستانى كه متعلق به پيامبر و در ميان قبيله بنىمازن و در
1) طبقات ابن سعد، ج 1، ق 1، ص 86؛ اسد الغابه، ج 1، ص 38؛ البداية و النهايه، ج 5، ص 307.
نزديكى مسجد قبا قرار داشت اسكان داده شد كه اين محل بعدها به نام مشربه ام ابراهيم (1)مشهور گرديد و پس از چند ماه ابراهيم در اين محل متولّد شد.
انتقال ماريه به خارج از مدينه را مورّخان چنين نقل نمودهاند:
«و غار نساء رسولاللّه، واشتدّ عليهن حين رزق منها الولد»؛ (2)بعضى از همسران پيامبر نسبت به ماريه حسد ورزيدند مخصوصاً آنگاه كه داراى فرزند شد.
و صاحب طبقات نقل مىكند: «پيامبر خدا ماريه را از محيط زندگيش دور ساخت؛ زيرا تحمّل وى براى همسران آن حضرت سخت بود و آنان حسد ورزيدند اما نه مثل عايشه. (3)
و باز در طبقات و ساير كتب تاريخ، از خود عايشه نقل شده است كه رسول خدا- ص- يك روز ابراهيم را به نزد من آورده، فرمود: «عايشه ببين اين طفل چقدر به من شبيه است» گفتم هيچ شباهتى به تو ندارد، فرمود:
چقدر سفيد (مانند من) و چاق است» گفتم طفلى كه شير گوسفند بخورد چاق و سفيد مىشود. (4)
بهرحال ابراهيم در ميان قبيله بنىمازن و در محل مشربه متولد گرديد و سلمى همسر ابو رافع مامايى او را به عهده گرفت و لذا اولين كسىكه مژده ولادت ابراهيم را به رسول خدا رسانيد ابو رافع بود و آن حضرت غلامى بعنوان مژدگانى بر وى هديه فرمود. رسول خدا- ص- در روز هفتم ولادت ابراهيم گوسفندى عقيقه نمود و شخصى به نام ابوهند موى سر وى را تراشيد و بدستور پيامبر به وزن موها نقره به مساكين داده شد. سپس در داخل خاك دفن گرديد. و در همين روز پيامبر خدا اين فرزند را ابراهيم ناميد و فرمود: «جبرئيل بر من نازل شد و گفت: السلام عليك يا ابا ابراهيم و من هم نام جدم ابراهيم را بر وى انتخاب نمودم. (5)
1) مشربه ام ابراهيم در دو كيلومترى سمت شرقى مسجد قبا واقع است. به مناسبت نماز خواندن رسول خدا- ص- در اين محل تبديل به مسجد گرديده و مورّخان اين مسجد را جزء مساجد اطراف مدينه معرفى نمودهاند و اينك اين مسجد و محوطه متعلق به آن، تخريب و به صورت گورستانى جهت ساكنين آن منطقه درآمده، با ديوارى مرتفع و قفل بزرگى بر درب آهنى آن كه هيچ زائرى نتواند وارد اين محوطه شود. اين وضع را اينجانب در ذيقعده 1413 ه. مشاهده نمودم.
2) طبقات، ج 1، ق 1، ص 68؛ البدايه و النهايه، ج 5، ص 304؛ يعقوبى، ج 2، ص 87؛ كامل ابن اثير، ج 2، ص 186.
3) «ان رسولاللَّه جحب ماريه وقد ثقلت على نساء النبى- ص- و عزن عليها ولامثل عايشه» طبقات ابن سعد، ج 1، ق 1، ص 86.
4) «فقال انظرى الى شبهه بى فقلت ما أرى شبهاً فقال الا ترين الى بياضه و لحمه قلت من سقى البان اضأن سمن و ابيضّ. طبقات، ج 1، ق 1، ص 86؛ البدايه و النهايه، ج 5، ص 305؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 87.
5) طبقات، ج 1، ق 1، ص 87.
پس از تولد ابراهيم هر يك از همسران انصار درخواست نمودند كه رسول خدا وظيفه پرستارى و شير دادن به ابراهيم را بر وى محول نمايد و در اين مورد به همديگر سبقت مىجستند، بالأخره اين افتخار نصيب بانويى به نام امّ برده همسر ابوسيف گرديد. خانه ابويوسف كه شغل آهنگرى داشت در همان محله بنىمازن و در نزديكى مشربه ام ابراهيم قرار گرفته بود و ام ابراهيم را به نزد ماريه در مشربه و به حضور رسول خدا- ص- در مدينه مىبرد و پس از ديدار آنان به خانهاش برمىگرداند و گاهى رسول خدا شخصاً براى ديدن فرزندش به خانه امّ برده مىرفت. (1)محبت پيامبر نسبت به ابراهيم
انس بن مالك خدمتگزار رسول خدا- ص- مىگويد: «من نسبت به فرزند مهربانتر از رسول خدا كسى را نديدهام؛ زيرا به هنگامىكه ام برده ابراهيم را پرستارى مىنمود، گاهى رسول خدا- ص- با اين فاصله دور، به خانه او مىرفت و ابراهيم را در بغل مىگرفت و او را مىبوسيد، سپس به دايهاش تحويل مىداد و يك روز كه رسول خدا- ص- باز قصد خانه امّ برده را داشت، من نيز به همراه او حركت كردم، چون به خانه ابويوسف رسيديم، ديدم خانه او پر از دود است. من به سرعت وارد خانه شدم واو را از ورود رسول خدا مطلع ساختم، او هم با عجله دست از كار كشيد و كوره آهنگرى را تعطيل نمود تا دود فضاى خانه، آن حضرت را آزرده نسازد ولى رسول خدا- ص- با همين وضع وارد گرديد و فرزندش را در بغل گرفت و به سينه چسبانيد.
گريه رسول خدا و ماريه در كنار بستر ابراهيم
ابراهيم در خانه امّ برده مريض شد و در روز سهشنبه يازدهم
1) طبقات، ج 1، ق 1، ص 87؛ استيعاب، ج 1، ص 43؛ اسدالغابه، ج 1، ص 39.
ربيعالاول سال دهم هجرى كه هيجده ماهه و بنا به قولى شانزده ماهه بود، از دنيا رفت. در منابع حديثى متعدد نقل شده است: در دقايق آخر عمر وى و آنگاه كه در حال نزع بود، رسول خدا- ص- در كنار بسترش نشسته بود و در حالىكه اشگش بصورتش جارى مىگرديد چنين فرمود:
«تدمع العين و يحزن القلب و لانقول الّا ما يرضى الرّب و انا بك يا ابراهيم لمحزونون»؛ «قلبم اندوهناك و چشم گريان است و چيزى بجز رضاى حق نمىگويم اى ابراهيم اينك در فراقت شديداً اندوهناكيم.» (1)
و در حديث ديگرى آمده است كه آن حضرت پس از آن كه فرمود:
«تدمع العين ...» اين جمله را هم اضافه نمود: «و لو لا انّه وعد صادق و وعد جامع و ان الآخر لاحق بالاوّل لوجدنا عليك يا ابراهيم اشد من وجدنا و انابك لمحزونون»؛ «اگر مرگ وعده حق و همگانى نبود و اگر قرار نبود پسينيان به پيشينيان ملحق شوند، اندوه ما در فراقت، بيش از اين مىشد و در عين حال در فراقت شديداً اندوهناكيم.» (2)
و باز در حديث ديگرى كه ابى داود متن آن را نقل نموده، چنين آمده است: «ففاضت عينا رسول اللّه- ص- فقال له سعد ما هذا؟ قال- ص- انّها رحمة وضعها اللّه فى قلوب من يشاء و انّما يرحم اللّه من عباده الرحماء»؛ (3)چون اشك پيامبر- ص- جارى شد، سعد عرض كرد: يا رسولاللّه اين گريه چرا؟ فرمود اين رحمت و عاطفه است كه خداوند در دل كسانى كه مىخواهد قرار مىدهد و خداوند از بندگان خويش بر آنها رحم مىكند كه در دلشان رحم باشد.»
عبدالرحمان بن حسان بن ثابت از مادرش سيرين نقل مىكند كه به هنگام مرگ ابراهيم من و خواهرم ماريه در كنارش بوديم با اينكه با ناله و شيون گريه مىكرديم اما از سوى رسول خدا- ص- مخالفت به عمل نمىآمد ولى پس از مرگ او از شيون و فرياد كردن نهى نمود. (كلّما صحت انا
1) اين دو حديث از منابع حديثى در صحيح بخارى ج 1، كتاب الجنائز، حديث 1241؛ صحيح مسلم، ج 2؛ كتاب الفضائل، ح 2315؛ سنن ابن ماجه، ج 1، كتاب الجنائز، ح 1589؛ سنن ابى داود، ج 2 كتاب الجنائز، باب البكاء على الميّت، مسند احمد، ج 3، ص 194. و از منابع تاريخى و رجالى استيعاب، ج 1، ص 44؛ اسدالغابه، ج 1، ص 39 نقل شده و در طبقات ابن سعد، ج 1، ق 1، ص 88 و 89 در طى ده روايت با مضامين متعدد نقل گرديده است.
2) طبقات ابن سعد، ج 1، ق 1، ص 92؛ اسدالغابه، ج 1، ص 39؛ استيعاب، ج 1، ص 24.
3) سنن ابى داود، كتاب الجنائز باب البكاء على الميت.
و اختى ما ينهانا فلما مات نهانا عن الصياح). (1)انتقال پيكر ابراهيم پس از مرگ ابراهيم كه در محله بنى مازن در خارج مدينه بوقوع پيوست، به رسولخدا- ص- عرض كردند اينَ نَدْفَنُهُ؟؛ در كجا به خاكش بسپاريم؟ آن حضرت فرمود: «الحقوه بسلفنا الصالح عثمان بن مظعون (2)طبق اين دستور پيكر طفل شانزده ماهه براى خاكسپارى در بقيع به مدينه منتقل گرديد.
كيفيت انتقال جسد ابراهيم را در طبقات بدينگونه نقل مىكند: «و حمل من بيت امّ برده على سرير صغير»؛ (3)و از خانه امّ برده در ميان تابوت كوچكى به مدينه حمل شد.
و در استيعاب نيز مشابه همين جمله را نقل نموده است: «و حمل على سرير صغير و صلّى عليه رسولاللّه- ص-» (4)ولى ابن كثير مفسر و مورخ معروف به جزئياتى از نقل و تشييع جنازه ابراهيم اشاره دارد، او مىگويد: «لما توفى ابراهيم ابن رسولاللّه- ص- بعث على بن ابى طالب الى امّه مارية القبطية و هى فى مشربة فحمله على فى سفط و حمله بين يديه على الفرس ثم جاء به الى رسولاللّه- ص-». (5)
بنابراين، انتقال جسد ابراهيم در ميان صندوقچهاى چوبين (تابوت صغير) و بوسيله امير مؤمنان- ع- در حالىكه سوار بر اسب بوده، انجام گرفته است.
غسل پيكر ابراهيم
بنا به نقل ابن عبدالبر، پيكر ابراهيم را مرضعه و پرستارش امّ برده غسل داد. (6)ولى مشهور اين است كه مراسم غسل وى به وسيله فضل بن
عباس انجام گرفته است. و در اين مراسم رسول خدا- ص- و عمويش عباس در گوشهاى نشسته بودند و چگونگى آن را نظاره مىكردند «غسله فضل بن عباس و رسول اللّه و العباس جالسان». (1)گريه رسول خدا- ص- به هنگام تكفين ابراهيم
در سنن ابن ماجه از انس بن مالك نقل مىكند چون ابراهيم از دنيا رفت رسول خدا- ص- به هنگام كفن كردن جسد وى فرمود: «بر كفن نپيچيد تا براى آخرين بار او را ببينم، آنگاه در كنار او نشستو روىجنازهخمشد وگريه نمود (لاتدرجوه فىاكفانه حتىانظراليه فأتاه فأنكب عليه وبكى). (2)
اين گريه رسول خدا در تاريخ ابن كثير با توضيح جالبترى نقل شده است؛ زيرا او اين جمله را نيز اضافه نموده است: «فبكى حتّى اضطرب لحياه و جنباه»؛ (3)رسول خدا آن چنان گريه مىنمود كه چانه و شانههاى آن حضرت از شدت گريه تكان مىخورد.»
تشييع جنازه
ابن كثير در ضمن جملهاى به تشييع جنازه ابراهيم اشاره مىكند و مىگويد: «فغسله و كفنه و خرج به و خرج معه النّاس» (4)اين جمله نشانگر اين است كه پس از مراسم تغسيل و تكفين آنگاه كه جسد را به سوى بقيع حركت دادهاند مردم نيز در پشت سر جنازه به همراه رسول خدا- ص- به حركت درآمده و همانند خود آن حضرت در تشييع جنازه ابراهيم شركت نمودهاند.
نماز رسول خدا بر ابراهيم
روايتى كه در سنن ابو داود از عايشه نقل شده، مىگويد: «رسول خدا
بر جنازه ابراهيم نماز نخوانده است.» (1)ولى مضمون روايات ديگرى كه خود ابوداود و ساير محدثان و مورخان و در منابع حديثى و تاريخى آوردهاند، اين است كه پيامبر اكرم- ص- بر پيكر فرزند صغيرش ابراهيم همانند اشخاص بزرگ نماز ميت بجاى آورده و سپس به خاك سپرده است. (2)
در سنن ابن ماجه اين حديث چنين نقل شده است: «لما مات ابراهيم ابن رسولاللّه صلّى عليه رسولاللّه و قال ان له مرضعاً فى الجنة».
در ضمن حديثى در سنن ابى داود، محل اقامه اين نماز نيز تعيين گرديده است: «لما مات ابراهيم ابن النبى- ص- صَلّى عَلَيْهِ رسولاللّه فى المقاعد». (3)
ابن كثير از مسند ابويعلى از ابن ابى اوفى نقل مىكند كه «صلّى رسولاللّه- ص- على ابنه وصليت خلفه و كبر عليه اربعاً». (4)كيفيت دفن ابن كثير مىگويد به هنگام دفن ابراهيم امير مؤمنان- ع- وارد قبر شد و كف قبر را آماده و جسد را دفن نمود. «فَدَخل علّىٌ فى قبره حتى سوى عليه و دفنه.» (5)
ولى به نقل ديگرى كه در طبقات و استيعاب آمده است، فضل بن عباس و اسامة بن زيد با هم وارد قبر شدهاند: «قيل ان الفضل بن عباس غسل ابراهيم و دخل فى قبره هو و اسامة بن زيد». (6)
به نظر مىرسد هر دو مطلب درست باشد كه در مرحله اوّل فضل بن عباس با همكارى اسامه و در مرحله آخر امير مؤمنان شخصاً در آماده سازى قبر و دفن جسد ابراهيم اقدام نمودهاند. و نقل ابن كثير مؤيد مطلبى است كه در بعضى از منابع شيعه نقل شده كه رسول خدا به امير مؤمنان- ع- دستور داده است صورت ابراهيم را او به خاك بگذارد.
1) سنن ابى داود، ج 2، باب الصلاة على الطفل.
2) سنن ابن ماجه، ج 1، كتاب الجنائز باب «جاء فى الصلاة على ابن رسولاللّه، ح 1511؛ سنن ابى داود، ج 2 كتاب الجنائز باب فى الصلاة على الطفل، المصنف، ج 3، ص 532؛ طبقات ابن سعد، ج 1، ق 1، ص 9؛ استيعاب، ج 1، ص 45؛ اسدالغابة، ج 1، ص 40.
3) از گفتار ياقوت حموى در معجمالبلدان معلوم مىشود كه در مدينه چند محل بعنوان «مقاعد» يعنى ميدان و محل نشست عمومى شناخته مىشد و معروفترين آنها مقاعدى بود كه در مقابل دكانهايى در نزديكى خانه عثمان بن عفان واقع شده است.
4) البداية و النهاية، ج 5، ص 310.
5) البداية و النهاية ج 5، ص 311.
6) طبقات، ج 1، ق 1، ص 92؛ استيعاب، ج 1، ص 46.
گريه رسول خدا- ص- و مسلمانان در كنار قبر
در تاريخ ابن كثير در ضمن بيان مراسم دفن ابراهيم از سومين گريه رسول خدا سخن به ميان آمده است كه در اين مرحله، حزن و اندوه وگريه آن بزرگوار موجب اندوه شديد مسلمانان شركت كننده در مراسم دفن گرديده و در كنار قبر با صداى بلند گريه نمودهاند و آن حضرت مجدداً فرموده است:
«چشممان گريان و قلبمان محزون ولى چيزىكه موجب خشم خداست بر زبان نمىآوريم و اينك اى ابراهيم در فراقت شديداً محزون هستيم» (بكى رسولاللّه و بكى المسلمون حوله حتى ارتفع الصوت ثم قال تدمع العين و يحزن القلب و لانقول ما يغضب الرب و انّا عليك يا ابراهيم لمحزونون). (1)
عبدالرّحمان حسان بن ثابت هم نقل مىكند كه مادرم سيرين (خواهر ماريه) مىگفت به هنگام دفن ابراهيم من در كنار قبر بودم وگريه مىكردم و كسى هم از گريه من ممانعت نمىنمود: (و انا ابكى عنده قبره و لاينهانى احد). (2)نصب سنگ و ريختن آب بر قبر ابراهيم
رسول خدا- ص- به هنگام دفن ابراهيم در ميان خشتها كه در داخل قبر چيده مىشود شكافى مشاهده فرمود و شخصاً قطعه كلوخى به جفار داد كه در ميان آن خشتها قرار بدهد، آنگاه فرمود: «انّها لاتضرّ لاتنفع ولكنّها تقر عين الحى» و پس از پوشانيدن قبر در گوشهاى از آن، قطعه سنگى ديد آن را برداشت و با دست مباركش خاك قبر را تسطيح و هموار نمود و چنين فرمود: «اذا اعمل احدكم عملًا فليتقنه فانّه مما يسلى نفس المصاب.
آنگاه دستور داد مشك آبى آوردند و بر روى قبر ريختند و سپس
سنگى بعنوان علامت بر بالاى قبر ابراهيم نصب نمود.
صاحب طبقات نقل مىكند: «امر رسولاللّه- ص- بحجر فوضع عند قبره ورش على قبره الماء». (1)
در مورد ريختن آب در جاى ديگر چنين نقل مىكند: به هنگام دفن ابراهيم رسول خدا خطاب به شركت كنندگان در اين مراسم فرمود: «كسى هست يك مشك آب بياورد؟» يكى از انصار مشك آبى حاضر نمد، آن حضرت فرمود: «بريز روى قبر ابراهيم» (قال- ص- من أحد يأتى بقبره ماء فاتى رجل من الأنصار بقبره ماء فقال رشها على قبر ابراهيم.) (2)
صاحب استيعاب و اسدالغابه از زبير بن بكار نقل مىكنند كه:
«ورش على قبره ماء و علم على قبره بعلامة و هو اول قبر رش عليه الماء.» (3)جلوگيرى رسول خدا- ص- از نفوذ بدآموزيهاى فكرى- عقيدتى
در همان روزىكه ابراهيم از دنيا رفت اتفاقاً كسوف آفتاب هم بوقوع پيوست يك عده از افراد بىاطلاع اين موضوع را با حادثه فوت او مرتبط دانسته و در ميان خود مطرح نمودند كه اين كسوف به جهت مرگ ابراهيم و در اثر اين مصيبت بزرگ كه متوجه رسول خدا- ص- و مسلمانان گرديده به وجود آمده است، چون اين مطلب به سمع مبارك رسول خدا- ص- رسيد پس از اقامه نماز آيات در ميان مسجد سخنرانى نمود و اين موضوع بىاساس و اين فكر انحرافى و موهوم را تخطئه و مورد انتقاد قرار داد و از اين طريق از نفوذ بدآموزيهاى فكرى عقيدتى جلوگيرى فرمود و در ضمن مطالبى در اين زمينه چنين اظهار داشت: «آفتاب و ماه از آيات خداوند هستند و كسوف و خسوف در آنها هم روى حساب و نظم دقيق است»
هيچگاه در اثر مرگ و زندگى اشخاص ولو شخصيتهاى بزرگ واقع نمىگردد و نبايد مسلمانان اين تصور باطل و اين انحراف فكرى را ولو در حق ابراهيم فرزند عزيز پيامبر خدا- ص- و دُردانه آن حضرت به خود راه دهند.
اين گفتار و هدايت رسولاللّه با مضامين و با اسناد مختلف در منابع حديثى و تاريخى نقل شده است. در متن يك حديث چنين آمده است:
«كسفت الشمس على عهد رسول اللّه يوم مات ابراهيم فقال الناس كسفت الشمس لموت ابراهيم فقال رسولاللّه- ص- ان الشّمس و القمر لايخسفان لموت أحد و لا لحياته و لكنّهما آيتان من آيات اللّه فاذا رأيتموها فصلّوا. (1)
و در متن حديث ديگرى به سخنرانى عمومى آن حضرت در اين مورد اشاره شده و چنين آمده است: «قم قام فخطب النّاس فاثنى على اللّه بما هو أهله ثم قال ان الشمس و القمر آيتان من آيات اللّه لايخسفان لموت أحد و لا لحياته فاذا رأيتموها فافزعوا للصّلوة.» (2)پىنوشتها:
محيى لارى (قرن دهم هجرى)
در وفاى حال حاج و مشرَّف شدن به روضه مطهره
اى قدم از سر به رهش ساخته پا ز سر دغدغه بشناخته
بىسر و بىپا شده بشتافتى ره به حريم حرمش يافتى
كوكب اقبال تو مسعود بود عاقبت كار تو محمود بود
بخت تو زد تخت بر اوج سپهر سود به نعلين تو رخ ماه و مهر
شاهد مقصود ترا ره نمود بر تو چه درها كه ز دولت گشود
اى شده محرم به حريم وصال وقت طلب آمد و گاهِ سؤال
لب بگشا بهر دعاى ثواب هست درين وقت دعا مستجاب
هرچه به غيب و به شهادت درست از صدقات سر آن سرو رست
باش ز گرد سر او صدقه جوى جز به حريم حرمش ره مپوى
وجه نبى را چو مواجه شوى بىخبر و واله و بىخود شوى
توجه به جانب قرةالعين رسول يعنى بتول (سلام اللَّه عليها)
بار دگر ز آن سوىِ حجره خرام بانگ برآور به صلات و سلام
ميوه دل قرة عينِ رسول زهر گردونِ نبوت بتول
سيده جمله زنانِ بهشت مانده، در پاى نبى سر به خشت
لب بگشا بهر دعا و ثواب هست در اين وقت دعا مستجاب
لب بگشا كآنچه ترا در دل است يك به يك از تربت او حاصل است
در توجه نمودن به جانب بقيع كه مرقد ارباب قبول است
شو متوجه به زمين بقيع عرش برين بين و مقام رفيع
هر طرفى نور دهد زان زمين همچو نجوم از فلك هفتمين
اين همه چون انجم و او آفتاب رفته ز خورشيد همه در نقاب
چونكه نهى بر در دروازه گام ورد زبان ساز صلات و سلام
زنده دلان بين كه ز خود مردهاند سر به گريبان عدم بردهاند
گر بگشايند ز عارض نقاب تيره نمايند مه و آفتاب
بر در دروازه كه دين را در است مقبره عمّه پيغمبر است
گنبد عباس كه خلد آشيانست قبهاى از نور، به عالم عيانست
چادر دُر از دُرج نبوت درآن بحر سخا كان مروت در آن
از فلك جود سخا و كرم كرده قران چار ستاره به هم
پرده گشاييم ز جمال سخن صادق و باقر علىست و حسن- ع-
خفته در آغوش هم از يكدلى زاده معنى و نبى و على
چون به ميان فاصلهشان اندكيست مرقد اين چار تو گويى يكيست
مشهد عباس عليه السلام دور از ايشانست بقدر دو گام
طى كنى از جمله سراى سپنج مشكل اگر يابى ازين پنج گنج
در عقب منزل اين پنج تن كرد بنا فاطمه بيت الحزن
چونكه گذر كرد ز عالم رسول كرده در آن خانه نشيمن بتول
دود دلش چونكه كشيدى علم دوده از آن دود گرفتى قلم
خون دل از ديده فشاندى برون مرثيه گفتى و نوشتى به خون
آن حُجَر چند كه مانده سياه هست سياهيش از آن دود آه
سوز دلش چون علم افروختى ز آتش آن لوح و قلم سوختى
هر يك از آن سنگ به چشم بدى در ره معنى حجر الاسودى
سرمه آن سنگ دهد نور دل مردمك ديده ازو منفعل
بر سر آن ره كه طريق هُداست حجره ازواج رسول خداست
ساحتِ آن گنبدِ فردوس بود حور به گيسو كندش رفت ورود
باز بنه گام دگر زان طرف كاخ صفا بنگر و كان شرف
نيست مجال قدم اجنبى خفته در آن گوهر صلب نبى
كرده در آن مخزن عنبر سرشت جاى بهر گوشه طيور بهشت
خيل صحابه چه بزرگ و چه خُرد بيش از آن است كه بتوان شمرد
در ته آن خاك كه كانها دروست آن نه بدنهاست كه كانها دروست
مقبرهاى كز همه اينها جداست مقبره مادر شير خداست
پاى خسارت منه آنجا دلير خفته در آن بيشه يكى شير شير
يك طرفش ظل ظليل عقيل وز طرفى مالك امام خليل
كان گهر معدن زر هر يكى زينت مه زيور خور هر يكى
اين همه در سايه آن آفتاب رفته به خلوتگه عزت به خواب
روز قيامت كه بود نفخ صور اين همه خيزند در استار نور
خلق جهان مانده همه در مغاك از شرف اينها زد و سر بر سماك
سر چو برآرند ز جيب غبار چشم گشايند به ديدار يار
بخت اگر يار شود عن قريب خاك شوم بر سر كوى حبيب
توجه به جانب قبا و نخلستان
اى خَضِر راه خدا مرحبا خيز كه شد شنبه روز قبا
تا به قبا هست قريب دو ميل طى نتوان كرد رهش بىدليل
نخل به نخل است همه پى ز پى سر به سر آورده چو در بيشه نى
هر يك از آن نخل چو سرو روان از ثمر افكنده به بر گيسوان
در ته هر نخل همه زرع و كشت چون نشود رشك زمين بهشت
هست در اين عرصه مكان دگر خوابگه ناقه خير البشر
بئر اريس است مسمى چو گل هست در او خاتم ختم رسل
چشمه زرقاست كه چرخ كبود آمده پيشِ ره او در سجود
در صفت قصر رفيع قبا كرده دلم پيرهن و جان قبا
بئر رسولست كز آب حيات لب به لب استاده چو جوى فرات
كعبه به صد جاى ز شوق قُبا ساخته پيراهن عزّت قَبا
هشت كَرَتْ بهر نوافل قيام چو رسى از ره سوى مسجد خرام
هر كه به شنبه كند آنجا نزول عمره برآورد به قول رسول
ديدار مسجد فتح و مساجد اطراف آن
پنجم شنبه كه بود روز چار پاى نه و دست تمنا برآر
مسجد فتحست بناى رسول جاى دعايَسْت و محل قبول
ساز قدم از سر و پا كن ز غين رو به سوى مسجد ذوقبلتين
مسجد دو قبله كه در آن زمين بود در آن روز رسول امين
پهلوى مسجد چَهِ عثمان بود چَه نه سرچشمه حَيْوان بود
بر سر اين چاه وضويى بساز داخل مسجد شو و سنت گزار
پس به سوى مسجد اربعه گذر تا شوى از فيض همه بهرهور
مسجد اول بود از مصطفى قبله حاجات و محل دعا
باقى ديگر همه بىاشتباه هست ز اصحاب رسالتپناه
داخل هر يك شو و بهر نماز روى نِه آنجا به زمين نياز
بر سر آن ره به مساجد قريب كوه بلند است به غايت مهيب
در كمرش هست يكى غار تنگ كرده نبىّ نوبتى آنجا درنگ
هر كه به اخلاص شود داخلش مرتبه خاص شود حاصلش
پس سوى آبار نبى شو روان زانكه تنش را دهد آبش توان
سير ز هر چاه بياشام آب تا شوى اندر دو جهان كامياب
در بيان زيارت شهداى احد كه چون لاله به خون آغشته و نقاب تراب بر سر كشيده
سعى نما باز كه روز دگر بر شهداى احد آرى گذر
لاله از ايشان شده خونين كفن داغ نهاده به دل خويشتن
جمله به خون جگر آغشتهاند بىخبر از هستى خود گشتهاند
خورده مى از جام شهادت همه رفته زدنيا به سعادت همه
بوى وفا مىدهد از خاكشان غرقه به خون تربت نمناكشان
مهر كيا سر زده زان سرزمين تخم وفا بار نيارد جز اين
دامن گردون كه شفق گون بود از اثر سرخى آن خون بود
روز قيامت كه برآرند سر با جگر خشك و كفنهاى تر
شسته به خون روى چو اوراق گل سرخ ز سر تا به قدم جزء و كل
حمزه كه قربان شده در راه دوست سيّد هر جا كه شهيديست اوست
سرخى كوه احد از خون او ريگ به ريگش همه تسبيحگو
كوه احد نيست كه كوهيست وُد گفت پيمبر كه نُحبّ احد
هست يكى كوه وليكن سياه سر به فلك بر زده چون دود آه
كوه چنان، فرش زمينش چنين من سخن از كوه كنم يا زمين
سر به سر طَيْبه وجب بر وجب هر عجب از وى عجب و من عجب
طَيْبَه كه بطحا شد از و با صفا خاك وى آغشته به مهر وفا (1)
پىنوشت:
1) به نقل از: فتوح الحرمين، محيى لارى به كوشش رسول جعفريان، قم، انصاريان، 1372.
س- منشأ اصلى اختلافات فرقهاى بخصوص در قرون اخير در بين مسلمين چه بوده و حضرت عالى چه پيشنهاداتى براى رفع يا كاهش اختلافات مؤثر مىدانيد؟
ج- چنانكه مىدانيد اين اختلافها ريشه عميق و سابقه طولانى دارد و مىتوان گفت پس از رحلت رسول- ص- نشانههاى اختلاف پديد آمد و در عصر عثمان نيرو گرفت و از حكومت معاويه به جدايى كشيد. در طول تاريخ كشمكش و گاهى جدالها را موجب شد و در سده دهم و يازدهم هجرى به اوج رسيد. اما در سده اخير اندكى كاهش يافت. علت آن به نظر بنده گذشته از تعصباتى كه گهگاه بوسيله دشمنان اسلام تقويت مىشود، آگاه نبودن عموم مسلمانان از حقيقت مذهب يكديگراست.
در نيم قرن اخير كه وسايل ارتباط جمعى موجب شده است تا جهانيان از يكديگر باخبر شوند و خود را چون يك واحد انسانى به حساب آورند تعصبات- لااقل در ميان طبقه دانشمند- ضعيف شده و جاى خود را به استدلال علمى داده است. به عقيده بنده هر اندازه ارتباط علماى اسلامى با يكديگر بيشتر شود و هر اندازه كه حقيقت مذهب را روشنتر نشان دهند، از اختلافها كاسته خواهد شد.
س- مراسم حج چه نقشى را در جهت وحدت مسلمين مىتواند داشته باشد؟
ج- حد اقل آن آشنايى مسلمانان با يكديگر است ولى در وضع فعلى اين ارتباط كمتر ميسّر مىشود؛ زيرا قسمت عمده
اين حاجيان بىسوادند تا چه رسد به اينكه زبان همديگر را بدانند و از مشكلات يكديگر مطلع شوند! ولى بهرحال حضور يك ميليون يا بيشتر از مسلمانان در خانه خدا و مراسم باشكوه نماز و دعاى آنان خود جلوهاى خاص دارد.
س- منظور از روح بخشيدن به مراسم حج و به تعبير حضرت امام خمينى- ره- برگزارى حج ابراهيمى چيست؟
ج- متأسفانه حج براى بسيارى از مسلمانان در آدابى ساده خلاصه شده كه اگرچه از نظر فقهى درست و مجزى است اما غرض اصلى حج چيز ديگرى است. امام- رضوان الله عليه- مىخواهد مسلمانان، گذشته از انجام اعمال ظاهرى حج، از حقيقت عرفانى حج هم آگاه شوند و بقول ناصر خسرو حج حاجيان چنين نباشد كه:
رفته و مكه ديده آمده باز محنت باديه خريده به سيم
س- رسالت محققان و پژوهشگران در گسترش فرهنگ حج و احياى ابعاد مختلف آن چيست؟
ج- آگاه ساختن مسلمانان- يا لااقل بيشتر آنان- از حقيقت حج است ولى تا شرايط فرستادن حاجى در استطاعت مالى آنان خلاصه شود، حج به معناى واقعى آن و آنچنانكه امام صادق- ع- آن را وصف فرمود تحقق نخواهد يافت.
س- در پايان مايليم از پيشنهادات و نظرات حضرتعالى در زمينه هرچه بهتر و باشكوهتر برگزار شدن اين آيين محمدى- ص- و احياناً ذكر كاستىها و نواقصى كه مشاهده مىفرماييد استفاده كنيم.
ج- آنچه به نظر من مهم است و بارها تذكر دادهام آموزش حاجيان است پيش از فرستادن آنان به اين سفر- نه تنها آموزاندن مناسك بلكه- آگاه ساختن آنان از اهميّت اين سفر. نظر من اين است كه در كنار آزمايش
جسمى حاجيان، آزمايش علمى و عقلى هم از آنان به عمل آيد و كسانى را كه اصلًا نمىدانند كجا مىروند و براى چه مىروند موظف كنند، يكسال يا بيشتر قبل از مراسم حج در اين كلاسها حاضر شوند و آموزش بينند تا سفر آنان از سفر تجارتى به سفر روحانى و الهى مبدل شود، انشاءاللَّه.
رحله ابن بطوطه
آن شب خواب ديدم كه بر بال پرنده بزرگى نشستهام و آن پرنده در سمت قبله پرواز مىكرد، بعد جهت خود را تغيير داده به سمت راست متمايل شد و آن گاه به ترتيب در جهت مشرق و جنوب به پرواز درآمد. سپس مدت درازى رو به سمت مشرق رفت و در زمين تاريك سرسبزى فرود آمد و مرا فرو گذاشت. «ابن بطوطه»
زندگى
ابوعبداللّه، محمد بن عبداللّه بن محمد لواتى طنجى، معروف به ابن بطوطه، به 703 قمرى در طنجه زاده شد. (1)او به خاندانى روحانى تعلق داشت با سابقهاى ديرين در امر قضا و داورى براساس مذهب مالكى. در زادگاه خود به تحصيل علوم دينى پرداخت و اصول داورى و قواعد قضاوت را آموخت و از آن بعدها در زندگانى خود بهرهها گرفت. ابن بطوطه علاوه بر علوم دينى، به ادبيات و سرودن شعر پرداخت و بعدها زبانهاى فارسى و تركى را آموخت. (2)
از اين بخش از زندگانى ابن بطوطه چيزى دانسته نيست و ظاهراً به روال معمول طالبان علم، روزگار مىگذرانده است، تا آنكه در بيست و دو سالگى سوداى سفر به مكه و اداى فريضه حج زندگيش را دگرگون ساخت.
پس در سال 725 ه. تن به غربت و دورى از خانواده داد و تنها به شوق ديدار خانه خدا و زيارت آرامگاه پيامبر اكرم، «چون پرندهاى كه لانهاش را رها مىسازد»، زادگاه خود را ترك گفت. (3)
جهانگرد ما در آغاز عزم زيارت و سپس بازگشت به وطن خود را داشت،
1) دائرةالمعارف بزرگ اسلامى. زير نظر كاظم موسوى بجنوردى. تهران: مركز دائرةالمعارف بزرگ اسلامى، 1369 جلد 3، ص 120.
2) دائرةالمعارف الاسلامية، تعريب محمد ثابت الأفندى [و ديگران] تهران: انتشارات جهان [بىتا] افست شده از نشر سال 1933 م، ج 1، پانوشت صفحه 99.
3) رحله ابن بطوطه، بيروت: دارصادر، 1986 صفحه 14.
ليك اين سفر عزم او را دگرگون كرد و او از مكه به عراق رفت، نجف، واصل و بصره را ديده و از آنجا راهى آبادان شد. زان پس همچنان سرزمين ايران را پيمود تا به شيراز رسيد و مدتى مقيم آن ديار گشت و به زيارت قبر سعدى شتافت و از آن «زيارتگه رندان جهان همت خواست».
مسافر ما راهِ رفته را بازگشت و به عراق آمد و از آن جا دوباره قصد حج كرد و در سال 728 به مكه رسيد و تا سال 730 مجاور آن شهر مكرّم بود و سه سال پياپى حج كرد و سپس راه يمن را در پيش گرفت. از آنجا به مقديشو [مگاديشو] (در سومالى) رفت و پس از آن به عمان پا نهاد و از طريق جزيره هرمز مجدداً وارد خاك ايران شد و از طريق بحرين به قطيف و حسا [احساء] (كه پيش از آن هَجَر خوانده مىشد) و يمامه رفت و باز راه خانه معبود را در پيش گرفته در سال 732 به مكه مكرمه رسيد و حج بگزارد.
پس از پايان مراسم حج عزم بازگشت به وطن را داشت، ليكن از آنجا كه تقدير را طرحى ديگر در سر بود، ابن بطوطه سر از آسياى صغير درآورد. انطاكيه را ديد، به قونيه رفت و به سر تربت ملاى روم شتافت. آنگاه آسياى صغير را پشت سرگذاشت و تا جنوب روسيه پيش رفت. سپس به قسطنطنيه رفت، آن گاه از طريق ايران به غزنين و كابل رفته، گام به دره سند نهاد و به شبه قاره هند پا گذاشت و مقرب دربار محمد شاه فرمانرواى آن سرزمين شد و همراه با هيأت نمايندگى او به چين رفت و در آن جا مدتى ماندگار شد و به شغل قضا پرداخت.
در بازگشت از چين براى بار سوم به ايران آمد و از شهرهاى لار، فسا، شيراز، اصفهان و شوشتر ديدن كرد و به نجف و سپس كوفه و حلّه رفت.
از حله به بغداد و از آن شهر به شام و مصر رهسپار گرديد و باز راه مكه را در پيش گرفت و به عَيذاب رفت و از طريق دريا به جده رسيد و در بيست و دوم شعبان سال 749 وارد شهر مقدس مكه شد. پس از برگزارى مراسم حج و
زيارت مرقد مطهر پيامبر اكرم- ص- راه وطن را در پيش گرفت و در سال 750 به فاس پايتخت مراكش و دربار ابوعنان پادشاه سلسله مرينى پا نهاد.
سپس به زادگاه خود طنجه رفت و از آن جا راه اندلس را در پيش گرفت و از غرناطه (عروس شهرهاى اندلس) ديدن كرد و به فاس بازگشت. از آن جا اين رحالّه آخرين سفر خود را آغازيد و در قارّه سياه فرو رفت و تا تومبوكتو و نيجريه پيش رفت و بدين ترتيب «نخستين جهانگردى بود كه در داخل آفريقا سفر كرد و گزارشى از سفر خود به جاى گذاشت». (1)
پس از آن، ابن بطوطه به فرمان ابوعنان در سال 754 به دربار او بازگشت و در همان جا مستقر شد و پس از بيست و نه سال جهانگردى و زير پا نهادن عمده سرزمينهاى مسكون آن روزگار، آرام گرفت و از آن جا كه يادداشتهاى سفر ابن بطوطه طى حوادث مختلف از جمله اسارت در دست هندوان از ميان رفته بود، او ديدهها و شنيدههاى خود را بر منشى و دبير دربار معروف به ابن جُزّى املا كرد. ابن جزى با تحرير و تلخيص و گاه تفصيل- و حتى در مواردى تحريف- گفتههاى (2)ابن بطوطه، كتاب خواندنى و دلكش «تحفة الأنظار فى غرائب الامصار و عجائب الأسفار» را تدوين كرد كه بعدها نام مأنوستر «رحله ابن بطوطه» را به خود گرفت.
ابن بطوطه پس از سفر طولانى خود بيست و پنج سال بزيست و در سال 779 درگذشت. (3)شخصيت
تنها اثر به جا مانده از ابن بطوطه همين رحله اوست و با مطالعه آن خصوصيات او را جا به جاى اين كتاب درمىيابيم؛ او متفكرى بزرگ يا انديشمندى عميق نيست (4)و تن به تدقيقات علمى و نظرى نمىدهد. ليكن سخت حواس خود را به كار گرفته ديدهها و شنيدههاى خويش را به حافظه
1) دو وو، بارون كارا، متفكران اسلام، ترجمه احمد آرام، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1363، ج 1، ص 98.
2) سفرنامه ابن بطوطه. ترجمه محمد على موحد، تهران: مركز انتشارات علمى و فرهنگى، 1361، ج 1، مقدمه مترجم، صفحه 38.
3) دائرةالمعارف بزرگ اسلامى؛ ج 3، صص 121 و 123.
4) رحله ابن بطوطه، مقدمه كرم البستانى، ص 6.
مىسپارد. در ميان منقولاتش سخن از «رخ» (1)و «هيولا» و ديگر افسانهها مىرود و نشان مىدهد كه چقدر ابن بطوطه متأثر از فرهنگ جوامعى كه در ميان آنها زيسته، بوده است. با اين همه، مهمترين ويژگى ابن بطوطه كنجكاوى حيرتانگيز و عطش كاهش ناپذير دانستن است. حوادثى كه بر او رفت؛ اسارتها، گرسنگيها و بيماريها و هول جان مىتوانست هركس ديگرى را از ادامه سفر و پا نهادن به جاهاى ناشناخته باز دارد، اما ابن بطوطه همه خطرات را به جان مىخرد و هر ترسى بر شجاعت و جسارتش مىافزايد و حدود سى سال از زندگى خود را صرف ديدن روى زمين مىكند.
او مسلمانى سنى براساس معتقدات مذهب مالكى است، به امامان و بزرگان شيعه ارج مىدهد و به زيارت اماكن مقدسه مانند كربلا و نجف مىرود، ليكن همان ذهنيت رايج را درباره شيعيان دارد و از آنان با عنوان «رافضى» ياد مىكند و حركات افراد نادان و جاهلى را معيار ارزيابى كليت اين مذهب قرار مىدهد. (2)
ابن بطوطه همچنين دلبستگى خاصى به تصوف و صوفيان ابراز مىدارد. در رحله خود از درويشان نامدار و كرامات آنان ياد مىكند و خود در هر شهرى به ديدار آنها مىشتابد و در خانقاهها و زاويههاى آنان اقامت مىگزيند و از دست پيران آنها خرقه مىگيرد. (3)سفرنامه
او جهانگرد مسلمانى است كه بيشترين سرزمينها را پيموده است و آن چه را ديده يا شنيده، در رحلهاش ثبت كرده است.
به دليل آن كه يادداشتهاى سفر از ميان رفته بود و ابن جُزّى در تدوين و تحرير اين سفرنامه دست برده بود، طبيعتاً اشتباهات متعددى از
نظر تاريخى، ترتيب و توالى سفر و حتى اعلام و نامها در اين كتاب راه يافت و همين مسأله باعث شد تا عدهاى درباره ارزش آن به بحث بپردازند و در صحت برخى مطالب تشكيك كنند. (1)
با اين همه بىگمان دقيقترين و روشنترين بخش سفرنامه همان است كه به حج مربوط است؛ زيرا ابن بطوطه به دليل اعتقادات استوار و شديد مذهبى سفرهاى متعددش به مكه، با دقت مشاهدات خود را نقل مىكند. اين بخش همچنين با آن چه ديگر رحالهها نوشتهاند بويژه ابن جبير منطبق است. لذا از همان آغاز كمتر كسى در اين مورد به چون و چرا پرداخته است.
اين سفرنامه به زبانهاى پرتغالى، فرانسوى، انگليسى، آلمانى و فارسى ترجمه شده است. برخى ترجمهها با تلخيص و برخى كامل منتشر شده است. (2)ترجمه فارسى آن توسط دكتر محمد على موحد با دقت و امانت صورت گرفته و در سال 1348 اولين چاپ آن با مقدمهاى ممتع از ايشان چاپ و در دو جلد منتشر شده است. براى رعايت فضل تقدم ايشان در اين كار، در اين جا گزيده قسمتهايى از سفرنامه را كه به حج مربوط است از ترجمه ايشان نقل مىكنيم:
آغاز سفر
«روز پنج شنبه، دوم ماه رجب سال 725 به قصد حج و زيارت قبر پيامبر يكه و تنها از زادگاه خود «طنجه» بيرون آمدم. نه رفيقى بود كه با او دمساز باشم و نه كاروانى كه با آن همراه گردم. ميل شديد باطنى و اشتياقى كه براى زيارت آن مشاهد متبركه در اعماق جانم جايگزين بود مرا بدين سفر برانگيخت». (ص 6)
از دمشق تا مدينه
«در اول شوال سال 726 كاروان حجاز به خارج دمشق رهسپار گرديد و در قريه معروف «كسوه» فرود آمد ... از كسوه به قريه بزرگ «صنمين» رفتيم و از آن پس به شهر كوچك «زرعه» ... و از آن جا به شهر كوچك «بصرى» رفتيم. كاروان حج بطور معمول چهار روز در بصرى توقف مىكند تا بقيه حاجيان هم كه براى كارهاى خود در دمشق ماندهاند برسند ...
حُجاج آذوقه و لوازم و مايحتاج خود را از اين محل تهيه مىكنند و از آن جا به بركه «زيره» مىروند و يك روز در آن جا اقامت مىكنند و سپس به «لجون» مىروند ... پس از لجون به حصن «كرك» مىرسند ... كاروان مدت چهار روز در خارج كرك در محلى موسم به «ثنيه» توقف كرد تا خود را آماده ورود در صحرا گرداند. آخر حد بلاد شام «معان» بود كه بعد از وصول بدان از طريق عقبةالرضوان وارد صحرا شديم ... پس از دو روز به ذات الحج رسيديم ... بعد از آن به رودخانه بىآب بلدح رسيديم و از آن جا به تبوك رفتيم ... حُجاج شام چون به تبوك مىرسند سلاح برمىگيرند و درختان خرما را به شمشير مىزنند، چون معتقدند كه پيغمبر به همين ترتيب وارد تبوك شده بود ...
قافله [چهار روز در تبوك استراحت مىكند و] بعد از حركت از تبوك از خوف صحرا به تعجيل راه مىرود.
وادى «اخيضر» در وسط اين صحرا واقع شده كه نعوذ باللّه تو گويى وادى جهنم است ... بعد از طى اين وادى در بركة المعظم فرود مىآيند ... روز پنجم قافله به بئرالحجر، مىرسد ... در اين جايگاه ديار ثمود شروع مىشود ... بين حجر و «العلا» به قدر نصف روز يا كمتر فاصله است. العلا، دهِ بزرگ و نيكويى است كه نخلستانها و آبهاى جارى دارد. حُجاج چهار روز در اين جا استراحت كرده لباسهاى خود را مىشويند و مايحتاج خود را فراهم مىكنند ... كاروان از «العلا» حركت كرده فردا به وادى «عطاس» مىرسد كه
بسيار گرم مىباشد و باد داراى سموم كشندهاى در آن مىوزد ... بعد از عطاس به «هديه» مىرسند ... و روز سومِ حركت از العلا، به خارج شهر مدينه وارد مىشوند.
مدينه
شامگاه آن روز به مسجد پيغمبر رفتيم. نخست در بابالسلام متوقف شده سلام داديم و آنگاه در بين قبر و منبر شريف، به روضه مبارك پيغمبر درود فرستاديم و براى تبرك با قطعهاى از استُن حنانه كه تاكنون باقى است استلام كرديم. استن حنانه درختى بود كه در فراق پيغمبر ناله سر كرد و قطعهاى كه از آن باقى مانده متصل بستونى است كه رو به قبله در دست راست بين قبر و منبر واقع شده است. پس از سلام بر سيّد اولين و آخرين و شفيع گناهكاران، پيغمبر اكرم- صلى اللّه عليه و سلم- ... با دلى شاد و خرم به منزل بازگشته، از اين كه چنين توفيقى نصيب ما گرديده است خوشحالى و شادمانى مىنموديم و خداى را سپاس مىگزارديم و از او مسألت مىكرديم كه باز توفيق زيارت بر ما ارزانى دارد و زيارت ما را به درجه قبول برساند و سفر ما را در حساب خود منظور فرمايد. (صص 116- 111)
مسجد و روضه پيغمبر
مسجد شريف به شكل مستطيل است كه از چهارسو گرداگرد آن را محوطه سنگفرشى فرا گرفته و در وسط آن صحنى قرار دارد كه كف آن را با شن و سنگريزه مفروش ساختهاند و گرداگرد آن كوچهاى است از سنگهاى تراش، و روضه مقدسه در جهت جنوب شرقى مسجد واقع شده است و منظرى عجيب و بىمانند دارد كه تصوير آن را نمىتوان كرد.
بناى روضه مقدسه دايرهاى شكل است و دور تا دور آن سنگهاى
رخامى بديع و خوش تراش و عالى بكار برده شده است كه با وجود گذشت زمان، بوى مشگ و عطر از آن ساطع است. در قسمت جنوبى روضه مسمارى از نقره وجود دارد كه روياروى پيغمبر است و مردم در اين محل پشت به قبله و رو به ضريح مىايستند و سلام مىكنند ...
در داخل روضه طيبه حوض رخامى كوچكى است كه در جهت جنوبى آن شكل محرابى وجود دارد و مىگويند خانه فاطمه- ع- دختر پيغمبر در اين محل واقع بود، بعضى هم آنجا را محل قبر آن حضرت مىدانند، والله اعلم. (ص 117)
مزارات مدينه (بقيع)
از جمله مشاهد متبركه مدينه بقيع الغرقد است كه در طرف شرقى مدينه واقع شده و راه آن از دروازه مشهور به باب البقيع است. وقتى از دروازه مزبور خارج مىشود در دست چپ قبر صفيه دختر عبدالمطلب كه عمه پيغمبر و مادر زبير بن العوام بود ديده مىشود. روبروى قبر صفيه قبر ابوعبداللّه مالك بن انس است كه گنبد مختصرى هم دارد و در جلو آن قبر فرزند ارجمند پيغمبر «ابراهيم» واقع شده كه گنبد سپيدى دارد. و در طرف راست آن تربت عبدالرحمن بن عمر بن خطاب معروف به ابى شحمه و محاذى آن قبور عقيل بن ابىطالب و عبداللّه بن جعفر (ذوالجناحين) واقع است. و در محاذات اين قبور مقبرهاى است كه مىگويند قبور زنان پيغمبر در آن قرار دارد و پس از آن مقبره ديگرى از آن عباس عم پيغمبر و حسن بن على- ع- است كه گنبد بلند و محكمى دارد. اين مقبره در دست راست، از دروازه بقيع واقع شده و قبر حسن در پايين پاى عباس قرار دارد و هر دو قبر بزرگ و مقدارى از سطح زمين بالاتر مىباشد و روى آنها را تخته سنگهايى كه با منتهاى مهارت بوسيله صفحات زرد رنگ ترصيع شده پوشانده است.
قبور بسيارى از مهاجرين و انصار و صحابه ديگر نيز در بقيع واقع شده و بيشتر آنها شناخته نيست. در انتهاى قبرستان بقيع قبر عثمان بن عفان است كه گنبد بزرگى دارد و قبر فاطمه بنت اسد مادر على بن ابىطالب- ع- در نزديكى آن است. (ص 128)
قبا
ديگر از مشاهد متبركه مدينه قبا است كه در فاصله دو ميلى جنوب مدينه قرار دارد. راه بين قبا و مدينه از ميان نخلستانها مىگذرد و مسجد معروفى كه به نص قرآن براساس تقوا بنيانگذارى شده در قبا واقع است اين مسجد به شكل چارگوش بنا شده و مناره سپيد بلندى دارد كه از دور پديدار است. در وسط مسجد محلى هست كه خوابگاه اشتر پيغمبر بوده.
مردم تبركاً در آنجا نماز مىخوانند. در جهت جنوبى صحن مسجد، محرابى هست كه بر روى مصطبهاى ساخته شده و نخستين جايى است از اين مسجد كه پيغمبر در آن ركوع كرده است ...
احد
ديگر از مشاهد متبركه مدينه احد است. پيغمبر فرموده: «احد كوهى است كه ما را دوست دارد و ما آن را دوست داريم».
اين كوه به اندازه يك فرسخ با مدينه فاصله دارد. قبور شهداى جنگ احد به محاذات كوه و در گرداگرد قبر حمزه عم پيغمبر واقع شده است.
در راه احد سه مسجد وجود دارد يكى بنام على بن ابيطالب- ع- و ديگرى به نام سلمان فارسى و سوّمى به نام مسجد الفتح كه سوره فتح قرآن در آن نازل شده است.
اقامت ما در مدينه اين بار چهار روز طول كشيد، شبها را در مسجد
پيغمبر بيتوته مىكرديم، مردم در صحن مسجد حلقه مىزدند و شمعهاى بسيار مىافروختند و جزوهاى قرآن مىخواندند. و به ذكر خدا و تماشاى قبر پيغمبر مىگذرانيدند. حاديان شعرها در مدح پيغمبر مىخواندند مردم مدينه شبهاى متبركه را به اين طريق سر كرده صدقات زياد بر مجاورين و بينوايان مىدهند. (صص 129 و 130)
به سوى مكه
از مدينه به عزم مكه حركت كرديم و در نزديكى مسجد ذىالحليفه كه پيغمبر از آن جا احرام بسته فرود آمديم. اين محل آخرين حدى است كه حجاج از راه مدينه در آن جا احرام مىبندند و در مسافت پنج ميلى مدينه نزديك وادى العقيق واقع شده است. من لباسهاى دوختهاى كه بر تن داشتم درآوردم و پس از غسل جامه احرام پوشيدم و دو ركعت نماز گزاردم و به تنهايى احرام بستم و تا شعب على- ع- لبيك زنان كوه و دشت و فراز و نشيبِ راه را طى مىكردم. همان شب به شعب على- ع- رسيديم و از آن جا به روحا رفتيم ...
از روحا به صفرا رفتيم. صفرا دره آبادانى است كه آب و نخل و عمارت و ابنيه در آن وجود دارد و سكنه آن از سادات حسينى و ديگران مىباشند. در اين محل قلعه بزرگى هست كه پشت سر آن قلاع و دهات متصل بهم قرار دارد.
بدر
از صفرا به بدر رفتيم. بدر همان جايى است كه خداوند بر وفق وعده خود پيغمبر ما را بر دشمنان پيروز كرد و صناديد مشركين را از بيخ برانداخت.
بدر قريهاى است داراى نخلستانهاى متصل به هم و قلعه بلندى
دارد كه از وسط كوهها از مسير رودخانهاى به آن مىروند. در بدر چشمه جوشنده آب روانى وجود دارد و محل قليب كه كشتگان قريش را در آن افكندند اكنون بصورت باغى درآمده كه مدفن شهداى اسلام در پشت آن واقع است. جبلالرحمه كه فرشتگان از آنجا به يارى سپاه اسلام آمدند در طرف دست چپ بسوى الصفرا قرار دارد كه جبل الطبول (كوه كوسها) نيز مانند تلى از شن در روبروى آن امتداد يافته است و مردم آن جا معتقدند كه از اين كوه شبهاى جمعه صداى طبل شنيده مىشود.
عريش يا خيمهگاه پيغمبر كه آن حضرت روز بدر از داخل آن با خداى خود راز و نياز داشت در دامنه جبل الطبول قرار داشته و ميدان كارزار نيز در جلو آن بوده است. نزديك نخلستان قليب مسجدى هست كه مىگويند جايگاهى بوده كه ناقه پيغمبر به زانو افتاده و خوابيده است. بين بدر و الصفرا؛ در حدود يك بريد راه (12 ميل يا 4 فرسنگ) از وسط كوهها مىگذرد كه جابجا چشمههاى آب و باغهاى نخل در آن ديده مىشود.
از بدر به صحراى قاع البزواء رفتيم. اين بيابان راهى چنان هولناك است كه حتى خود راهنما در آن گم مىشود و دوست دست از دوست مىشويد. طول آن سه روز راه است و در منتهىاليه آن وادى رابغ واقع شده كه آبدانهايى دارد كه آب باران در آنها گرد آمده براى مدت درازى ذخيره مىشود. حجاج مصر و مغرب از اين محل كه در نزديكى جحفه و پايين آن واقع است احرام مىبندند.
از رابغ سه روزه به خليص رفتيم. در فاصله نصف روز راه به خليص مانده به عقبةالسويق رسيديم. عقبه محل پر رملى است. حجاج از مصر و شام با خود سويق مىآورند كه در آن جا بخورند، سويق را با شكر درهم آميخته مىخورند. امرا مقدار زيادى از آن در حوضچهها مىريزند و به رسم احسان به مردم مىدهند. مىگويند پيغمبر كه از آن جا عبور مىكرده چون
صحابه دچار گرسنگى بودهاند حضرت مشتى از ريگهاى آن محل را برداشته به آنان داد كه آن ريگها سويق شد و صحابه از آن خوردند.
بركه خليص در زمين هموارى واقع شده كه داراى باغها و نخلستانهاى فراوانى است و قلعه محكمى دارد كه برفراز كوهى ساخته شده و نيز در قسمت مسطح و هموار پايين كوه قلعه خرابه ديگرى وجود دارد. در خليص چشمه آبى هست كه از زمين مىجوشد و آب آن را به وسيله جويبارها به مصرف مشروب گردانيدن زمينها مىرسانند. خليص دست يكى از سادات حسنى است و بازار معتبرى در اين محل داير مىشود و اعراب آن حدود، براى معامله گوسفند و ميوه و خواربار به آن جا مىآيند.
از خليص به عسفان رفتيم كه در زمين هموارى وسط كوهها واقع شده و چاههاى آب خوردنى دارد. يكى از اين چاهها به نام عثمان بن عفان (خليفه سوم) معروف است و نيز در مسافت نصف روز راه از خليص پلهكانى به نام عثمان وجود دارد كه تنگنايى در ميان دو كوه مىباشد و پلهكان سنگفرشى كه از بقاياى بناى كهنهاى است در آن ديده مىشود. و نيز چاهى به نام على- ع- وجود دارد و مىگويند كه احداث آن توسط وى صورت گرفته است. در عسفان قلعه كهنهاى هست كه برج معتبرى نيز دارد ولى رو به خرابى مىباشد. درخت مقل در اين ناحيه فراوان است.
از عسفان به بطن مر يا مرالظهران رفتيم و آن وادى پر آب و گياهى است كه نخلستانهاى فراوانى و چشمه آبى دارد كه آن ناحيه را مشروب مىسازد. سبزى و ميوه را از اين محل به مكه مىبرند. از اين جا كه گذشتيم برق شوق و مسرت از اين كه به آرزوى خود رسيدهايم در دلها درخشيدن گرفت.
ورود به مكه
نزديك صبحگاه بود كه به شهر مكه رسيديم و به زيارت خانه خدا
يعنى محل زندگى ابراهيم خليل و جايى كه پيغمبر ما از آن جا مبعوث گرديد نايل آمديم. از راه دروازه بنىشيبه وارد بيتالحرام شديم، خانهاى كه خداوند فرمود: «وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً» كعبه را ديديم كه چون عروسى زيبا و دلربا بر تخت حشمت و جلال تكيه داده و مهمانان خدا از هر سوى آن را در ميان گرفته بودند.
بعد از انجام طواف ورود و استلام حجر، دو ركعت نماز در مقام ابراهيم بجاى آورده در ميان باب و حجرالأسود كه موضع استجابت دعا است دست بر استار كعبه زديم و از آب زمزم كه به موجب حديث پيغمبر خواص و آثارى بر شرب آن مترتب است خورده، مراسم سعى بين صفا و مروه به جاى آورديم و آنگاه در خانهاى نزديك باب ابراهيم منزل كرديم.
سپاس خداى را كه ما را در زمره مهمانان خانه خود قرار داد و توفيق كرامت فرمود كه مشمول دعاى ابراهيم خليل- ع- باشيم و چشمان ما را به ديدار كعبه و مسجدالحرام و حجر و زمزم و حطيم روشنى بخشيد.
از عجايب صنع خداوندى است كه شوق وصول به آن امكنه مقدسه را در دلها نهاده و مهر زيارت آنها را با جانها در هم سرشته كه هر كس پاى در آن ديار مىنهد ديگر نمىتواند دل بركند و خاطر از هواى آن بپردازد، اين است حكمت بارىتعالى و گواه صدق دعاى ابراهيم خليلالرحمن كه شوق ديدار آن ديار در هر نقطه دور دست دامنگير مردم است و هر سختى و مشقتى كه در اين راه نصيب شود سهل و آسان مىنمايد.
چه اشخاص ضعيف و ناتوان كه در اين راه مرگ را معاينه ديده و چون به مقصود رسيدهاند، چنان خوشحال بودهاند كه گويى هرگز نه مرارتى متحمل شده و نه محنت و مشتقى چشيدهاند! آرى اينها همه كار خداست و ترديدى در اين باره نمىتوان داشت. و آن كس را كه شرف وصول به اين مقصد داشت داده، خداوند نعمت خود بر او اتمام فرموده و خير دنيا و آخرت
مر او را ارزانى داشته كه هر چه شكر گويد بجا باشد و اينك از حق تعالى مىخواهيم تا ما را نيز در زمره كسانى قرار دهد كه زيارتشان به درجه قبول رسيده و موجب آمرزيده شدن گناهان گرديده و با دست خالى از اين راه برنگشته باشند.
شهر مكه
شهرى است بزرگ، عماراتش بهم پيوسته كه در وسط وادى واقع شده و كوهها گرداگرد آن را فراگرفتهاند، بطورىكه شهر از دو پيدا نيست. اين كوهها چندان ارتفاع ندارد دو كوه اخشب (اخشبان) عبارت است از جبل ابوقبيس در جنوب كه جبل قعيقعان نيز در كنار آن واقع شده و جبل احمر در شمال.
اجياد الأكبر و اجيادالأصغر دو شعب است كه در كنار ابوقبيس واقع شده، حندمه نيز يكى ديگر از كوههاى مكه است و درباره آن سخن خواهيم گفت. كليه مناسك يعنى منا و عرفه و مزدلفه در قسمت شرقى واقع شده است.
مكه سه دروازه دارد: باب المعلى كه در قسمت بالاى مكه واقع است و باب الشبيكه كه در پايين شهر قرار دارد، و باب الزاهر يا باب العمره هم ناميده مىشود. اين دروازه بر سر راه مدينه ومصر و شام و جده در مغرب شهر واقع شده كه راه تنعيم هم چنانكه باز خواهم گفت از آن است. دروازه سوم بابالمسفل است كه در جنوب شهر قرار دارد و خالد بن وليد روز فتح مكه از اين دروازه وارد شده است.
شهر مكه چنانكه در قرآن از زبان ابراهيم خليل آمده است در زمين لميزرعى واقع شده اما از بركت دعاى آن حضرت هر قسم ميوه و هر نوع محصول طرفهاى از اطراف و نواحى به آن شهر كشانده مىشود. از ميوهها
كه من در آن شهر خوردم انگور و انجير و شفتالو و رطب آن در دنيا بىمانند است. خربزه كه به مكه مىآورند از حيث عطر و شيرينى نظير ندارد، گوشت آن شهر هم بسيار چرب و خوش طعم است. اجناس مختلف كه در نواحى دنيار بطور متفرق يافت مىشود در مكه همه يكجا فراهم مىباشد. ميوه و سبزى را از طائف و وادى نخله و بطن مر به آن جا مىآورند و اين جمله از الطاف خداوندى است كه شامل حال ساكنين حرم و مجاورين خانه خود فرموده است.
مسجدالحرام
مسجدالحرام در وسط شهر مكه واقع شده و محوطه بزرگى را فراگرفته، طول آن از شرق به غرب مطابق گفته ازرقى بيش از چهارصد ذراع و عرض آن نيز همين اندازه است. كعبه در وسط مسجدالحرام قرار گرفته و منظرى بديع و زيبا دارد كه زبان از وصف و بيان آن قاصر است. ارتفاع ديوارهاى مسجد تقريباً بيست ذراع است. سقف آن روى سه رديف منظم ستون هاى بلند قرار دارد و در بناى آن نهايت ذوق و مهارت بكار رفته است.
سه شبستان مسجد بطورى ساخته شده كه در حكم شبستان واحدى به نظر مىرسد. اين مسجد چهارصد و نود و يك ستون مرمر دارد غير از ستونهاى گچى كه جزو دارالندوه بوده و بعدها به محوطه حرم اضافه گرديده است. اين قسمت داخل در شبستانى است كه در جانب شمال واقع شده و مقام و ركن عراقى در روبروى آن است. فضاى قسمت مزبور متصل به فضاى اين شبستان است و به هم ارتباط دارند. در امتداد ديوار اين شبستان مصطبههايى در زير كمرهاى طاقى شكل ساختهاند و نسخهنويسان و مقريان و در زيان در آنها بكار اشتغال دارند. در ديوار شبستان مقابل هم از اين سكوها تعبيه شده ليكن قسمت فوقانى آنها مقوس و طاقى شكل
نيست.
نزديك باب ابراهيم يك در ورودى از شبستان غربى باز مىشود و در آنجا ستونهاى گچى وجود دارد. خليفه مهدى (محمد بن ابى جعفر منصور) در توسعه و تحكيم بناى مسجد بسيار كوشيده، و اين عبارت در بالاى ديوار شبستان غربى به يادگار فعاليتهاى آن خليفه منقوش است:
«بنده خدا محمد مهدى اميرالمؤمنين- كه خدا حالش را نيكو گرداند- به سال 167 به توسعه مسجدالحرام و تعمير آن جهت حجاج فرمان داد».
كعبه
بناى چارگوش كعبه در وسط مسجدالحرام نمايان است. ارتفاع آن از سه جهت بيست و هشت ذراع و از جهت چهارم كه بين حجرالاسود و ركن يمانى باشد بيست و نه ذراع است. پهناى ديوار كعبه از ركن عراقى تا حجرالاسود پنجاه و چهار وجب و عرض ديوار مقابل آن (ركن يمانى- ركن شامى) نيز همان مقدار است. اما عرض دو ديوار ديگر در امتداد ركن عراقى تا ركن شامى و امتداد ركن شامى تا عراقى چهل و هشت وجب است. بيرون حجر كه مبدأ طواف از آن جا مىباشد صد و بيست وجب است.
بناى كعبه از سنگهاى سخت گندمگونى است كه با نهايت مهارت و استحكام روى هم قرار دادهاند؛ بطورىكه مرور دهور و گذشت زمان اثرى در آن نبخشيده. در كعبه بين حجرالأسود و ركن عراقى واقع شده و از آن تا حجر ده وجب فاصله است كه آن جا را ملتزم مىنامند و محل استجابت دعا است. ارتفاع در، از سطح زمين يازده وجب و نيم و طول آن سيزده وجب و پهناى آن هشت وجب است عرض ديوارى كه در بر آن نصب شده پنج وجب مىباشد. بازوها و عتبه فوقانى در، به طرز هنرمندانهاى با ورق نقره پوشيده شده و دو حلقه نقرهاى بزرگ روى در قرار دارد كه قفلى نيز بر آنها
است.
روزهاى جمعه پس از اداى نماز و همچنين روز مولود پيغمبر در كعبه را باز مىكنند. مراسم افتتاح آن به طريق زير انجام مىگيرد: نخست يك كرسى منبر مانند چوبى را روى چهار چرخهاى تا پاى ديوار كعبه مىآورند و رئيس قبيله بنىشيبه روى آن رفته مفتاح كعبه را بدست مىگيرد؛ سدنه يا پردهداران كعبه پرده در را كه برقع ناميده مىشود بلند مىكنند و رئيس پس از بازكردن در، عتبه را مىبوسد و خود به تنهايى در اندرون كعبه رفته در را مىبندد، اين وضع بقدر مدت دو ركعت نماز طول مىكشد؛ آنگاه بنىشيبه هم بداخل مىروند و در را مىبندند و نماز مىگزارند و سپس در براى عموم باز مىشود. در اثناء مدتى كه اجراى اين مراسم ادامه دارد مردم با نهايت حضوع و خشوع در حالىكه دستها را بزارى و تضرع بلند كردهاند در برابر در كعبه ايستادهاند و به محض اين كه در باز مىشود بانگ تكبير برمىدارند و اين دعا را مىخوانند:
«اللهم افتح لنا ابواب رحمتك و مغفرتك يا ارحم الراحمين».
«اى خداى ارحم الراحمين، درهاى بخشايش و آمرزش خود را به روى ما بگشاى».
اندرون كعبه و ديوارهاى آن با قطعات رخامى الوان فرش شده و سه ستون بسيار بلند ساجى دارد. بين هر ستون با ستون ديگر چهار گام فاصله است و اين ستونها در ميانه فضاى كعبه واقع شدهاند و ستون ميانگين در نقطه مقابل وسط ديوارى كه بين دو ركن عراقى وشامى واقع شده قرار گرفته است. پوشش كعبه از ابريشم سياه است كه تماماً بدنه آن را از بالا به پايين فراگرفته و روى آن نوشتههاى به خط سفيد هست كه سپيدى آن بر زمينه سياه پرده، تلؤلؤ و درخشندگى خاصى دارد.
از عجايب كارهاى خدا است كه وقتى در كعبه باز مىشود و اين همه
مردم از اقوام مختلف كه شمارهشان را جز خدا كسى نمىداند به داخل آن مىريزند مضيقهاى احساس نمىشود و همه در آن، جا مىگيرند. ديگر از عجايب آن كه هرگز نه شب و نه روز اطراف كعبه از طواف كننده خالى نمىباشد، و ديگر آن كه كبوتران بيشمارى كه آنجا هستند يا مرغان ديگر هرگز روى كعبه نمىنشينند و از فراز آن پرواز نمىكنند و غالباً ديده مىشود كبوترى كه در فضاى حرم پرواز مىكند و همين كه به محاذات كعبه مىرسد راه خود را كج كرده به سوى ديگر مىرود. مىگويند هيچ مرغى روى كعبه نمىنشيند مگر آنكه مرضى داشته باشد و به محض اين كه آنجا نشست يا شفا مىيابد و يا فى الحال مىميرد. پاك خداوندى كه اين شرف و كرامت و عزت و احترام آن خانه را ارزانى فرموده است!
ناودان كعبه و حجر
ناودان طلايى كعبه بر فراز ديوارى است كه روى حجر قرار دارد پهناى آن يك وجب و طول آن به مقدار دو ذراع از پايين نمايان است. زير ناودان كعبه محل استجابت دعا است. حجر قبر اسماعيل پيغمبر است، سنگ رخامى سبز رنگ به شكل محراب كه به سنگ مدور ديگرى از همين جنس متصل شده روى قبر قرار دارد. بزرگى اين دو سنگ كه داراى شكلى غريب و منظرى جالب مىباشد به اندازه يك وجب و نيم است. در كنار قبر اسماعيل در مجاورت ركن عراقى قبر مادر او هاجر واقع شده كه علامتى از رخام سبز مدور دارد. بزرگى علامت يك وجب و نيم و بين دو قبر هفت وجب فاصله است. (صص 139- 131)
درهاى مسجدالحرام
مسجدالحرام نوزده در دارد كه بيشتر آنها بر چند طاق گشوده
مىشود مثلًا بابالصفا پنج طاق دارد كه سابقاً باب بنىمخزوم مىناميدند و بزرگترين درهاى مسجد است و راه مسعى از آن مىباشد. مستحب است كسى كه به مكه مىآيد از باب بنىشيبه وارد مسجدالحرام بشود و پس از طواف از باب الصفا از ميان دو ستونى كه مهدى خليفه نصب كرده و راهى را كه پيغمبر به سوى صفا مىرفت مشخص مىگرداند خارج شود.
ديگر از درهاى مسجدالحرام باب اجيادالاصغر است كه دو طاق دارد ديگر باب الخياطين كه آنهم دو طاق دارد و باب العباس كه سه طاق دارد و ديگر باب النبى با دو طاق، باب بنىشيبه با سه طاق كه از طرف شمال در ركن ديوار شرقى روبروى دركعبه كمى تمايل به سمت چپ قرار دارد و آن همان باب بنىالشمس است و معمولًا خلفا از آن در وارد مسجد مىشدهاند.
ديگر در كوچكى است كه روبروى باب بنىشيبه واقع است و اسم مخصوصى ندارد و برخى گفتهاند نام آن باب الرباط است؛ زيرا راه رباط السدره از آن مىباشد، ديگر باب الندوه كه سه در به اين اسم خوانده شده دو تا از آنها در يك رديف و سومى در ركن غربى دارالندوه مىباشد. دارالندوه اكنون به صورت مسجدى درآمده كه داخل حرم جزو آن است و روبروى ميزاب قرار دارد. ديگر از درهاى مسجدالحرام در كوچك تازه دارالعجله و بابالسدره و باب العمره است كه هر كدام يك طاق دارند. باب العمره از زيباترين درهاى حرم است. ديگر باب ابراهيم كه يك طاق دارد و برخى از مردم آن را به ابراهيم خليل- ع- نسبت مىدهند در صورتىكه صحيح نيست بلكه اين در منتسب به ابراهيم الخوزى مىباشد كه يكى از ايرانيان بوده است.
ديگر باب الحروره كه دو طاق دارد و باب اجيادالأكبر با دو طاق؛ و نيز دو در، دو طاقى ديگر هم به نام اجياد وجود دارد كه يكى متصل به باب الصفا
است و برخى اين دو در اخير از چهار درى را كه به نام اجياد خوانده مىشود، باب الدقاقين مىنامند.
مسجدالحرام پنج مناره دارد يكى روى ركن ابوقبيس نزديك باب الصفا و ديگرى روى ركن باب بنىشيبه و سوم بر باب دارالندوه و چهارم بر ركن بابالسدره و پنجم بر ركن الاجياد واقع شده است ...
بامهاى خانههاى اطراف و پنجرههاى آن خانهها مشرف بر حرم مىباشد بطورىكه ساكنين آنها همواره چشم بر حرم خدا دارند. از بعضى خانهها مانند خانه زبيده زن هارون و دارالعجله و دارالسرا و غيره در مخصوصى به حرم باز مىشود.
از مشاهد متبركه كه در اين حدود واقع شده يكى قبةالوحى است كه نزديك بابالنبى است واين قبه جزء خانه ام المؤمنين خديجه بوده است و داخل اين خانه قبه كوچكى وجود دارد كه ملح تولد فاطمه- عليهاالسلام- مىباشد. (صص 145- 143)
مردم مكه
مردم مكه به نيكوكارى و مكارم اخلاق و دستگيرى از ضعفا و درماندگان و غريبنوازى موصوفاند. اگر كسى بخواهد وليمهاى بدهد اول به سراغ فقرايى كه براى عبادت در آن شهر مجاور شدهاند، مىرود و با نهايت خوشى و مهربانى از آنان دعوت مىكند. اكثر اين مساكين در مقابل فرنهاى نانوايى مىايستند و چون كسى نان مىخرد به دنبالش راه مىافتند و او هم به هر كدام پاره نانى مىدهد و نااميد برنمىگرداند حتى اگر يك نان بيشتر هم نداشته باشد ثلث يا نصف آن را با كمال رضا و رغبت بين آنان تقسيم مىكند.
ديگر از مراسم نيك آن شهر اين است كه كودكان يتيم در بازارها
مىنشينند و هر كدام يك زنبيل بزرگ و يك زنبيل كوچك با خود دارند. اين زنبيلها را در مكه «مُكتَّل» مىنامند چون كسى به بازار مىآيد و مايحتاج خود را از قبيل گوشت و سبزى و حبوبات مىخرد يكى از آن كودكان پيش مىآيد و اجناس را كه او مىخرد گرفته گوشت و سبزى را در زنبيل بزرگ و بقيه را در زنبيل كوچك مىگذارد و آن را به خانه وى مىرساند. خريدار هم پى كار خود مىرود و اتفاق نيفتاده است كه يكى از اين كودكان در رسانيدن اجناس به خانه خيانت كند بلكه وظيفه خود را به بهترين وجه انجام مىدهند و در مقابل خدمت خود اجرتى مىگيرند.
اهل مكه در پوشاك خود ظرافت و نظافت را مراعات مىكنند. بيشتر جامههاى آنان سپيد است و همواره لباس سبك و كوتاه و تميز و پاكيزه بر تن دارند، عطر زياد استعمال مىكنند، سرمه مىكشند و با چوب اراك سبز مسواك مىكنند.
زنان مكه بسيار زيبا و پاكدامن و عفيف هستند و عطر زياد مصرف مىكنند، چنانكه ممكن است زنى شب گرسنه بخوابد و به پول شام عطر بخرد. زنان مكه شبهاى آدينه را براى طواف مىآيند و در اين شبها بهترين لباسهاى خود را مىپوشند وبوى عطر سراسر حرم را فرامىگيرد و چون زنى از جايى عبور مىكند بوى عطر تا مدتى در رهگذر او باقى مىماند. (صص 153- 154)
مراسم نماز در مكه
اول از همه امام شافعيان كه از جانب حكومت سمت تقدم دارد نماز مىگزارد. جاى نماز او در حطيمى است كه پشت مقام ابراهيم قرار دارد.
مردم مكه بطور كلى شافعى مذهباند.
حطيم عبارت از چهار قطعه چوب است كه آنها را دوبدو در برابر هم
قرار داده و مثل پله بهم پيوستهاند. چوبهاى مزبور بر پايههاى گچكارى شده نصب گرديده و در قسمت فوقانى قطعه چوب ديگرى روى آنها انداختهاند كه در آن چنگهاى آهنى براى آويختن قنديلها تعبيه شده است.
پس از امام شافعى امام مالكيان در محراب جنوبى ركن يمانى نماز مىخواند و همزمان با او امام حنبلى در ميان حجرالاسود و ركن يمانى نماز مىكند و سپس امام حنفى زير حطيمى در جلوى ميزاب به نماز برمىخيزد.
پيش روى پيشنمازان در محرابها شمع برمىافروزند و اين ترتيب در چهار نماز رعايت مىشود ليكن در نماز مغرب همه يكباره به نماز برمىخيزند و هر يك از ائمه با پيروان خود نماز مىگزارد و اين امر سبب مىشود كه اوضاع درهم و برهم مىگردد چنانكه مردم كه به پيشنمازان اقتدا كردهاند در اشتباه مىافتند و غالباً ديده مىشود كه مالكى با ركوع امام شافعى به ركوع مىرود و حنفى با سجود امام حنبلى به سجده مىافتد و مأمومين از بيم آنكه مرتكب سهو شوند حواس خود را به مؤذنان مخصوصى كه براى هر كدام از ائمه معين شده و آغاز و انجام هر يك از اجزاء نماز را به بانگ بلند اعلام مىكنند معطوف مىدارند. (صص 166 و 167)
شعائر حج
از نخستين روز ذيقعده كه فرا مىرسد هر بامداد و شامگاه، و در اوقات نماز، طبلها و بوقها زده مىشود و اين علامت فرارسيدن موسم حج است. اين عمل تا روزىكه حجاج به عرفات مىروند ادامه مىيابد. هفتم ذيحجه خطيب ضمن خطبهاى پس از نماز ظهر مردم را با مناسك حج و اعمال روز وقفه آشنا مىسازد.
روز هشتم صبح زود به سوى منا مىروند. امراى مصر و شام و عراق و اهل علم، آن شب را در منا بسر مىبرند و ميان شاميان و عراقيان و
مصريان بر سر افروختن شمعها همچشمى درمىگيرد. اما هميشه شاميان در اين امور سبقت مىجويند.
روز نهم بعد از نماز صبح از منا از راه وادى محسِّر به عرفه مىروند و وادى محسر را طبق سنت با هروله طى مىكنند. اين وادى حد ميان مزدلفه و منا است. مزدلفه زمين وسيعى در ميان دو كوه است كه پيرامون آن آبدانها و حوضها ساختهاند و بناى آنها از آثار خير زبيده دختر جعفر بن منصور زن هارونالرشيد مىباشد. از منا تا عرفه پنج ميل و نيز از منا تا مكه همين مقدار راه است. عرفه به نام «جمع» و «مشعرالحرام» نيز خوانده مىشود.
(ص 176)
پوشش كعبه
روز عيد قربان پوشش كعبه را قافله مصرى به بيت مىآورد و آن را بر بام كعبه مىگذارند و قبيله بنىشيبه در روز سوم عيد مراسم مخصوص پوشاندن آن را اجرا مىكند.
كسوه كعبه پوششى است از حرير سياه كه آستر كتانى دارد و در طراز بالاى آن به خط سپيد آيه «جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامِ قِياماً ...» را نبشته است و در حاشيه اطراف نيز آياتى از قرآن نقش است. رنگ اين پرده سياه و درخشان مىباشد. بعد از آنكه مراسم پوشانيدن آن انجام يافت، دامن آن را از اطراف بالا مىزنند تا دست مردم بدان نرسد. تهيه پوشش كعبه بر عهده سلطان مصر است و نيز حقوق قاضى و خطيب و پيشنمازان و مؤذنان و فراشان و خدام و سائر مايحتاج حرم از قبيل شمع و روغن چراغ را همه ساله سلطان مزبور مىپردازد.
در اين ايام همه روزه در كعبه را براى عراقيان و خراسانيان و ساير مردمى كه با قافله عراق مىرسند باز مىكنند. و آنان پس از حركت قافله
شام و مصر چهار روز ديگر در مكه مىمانند و صدقات فراوان بر مجاورين و ديگران تقسيم مىكنند و من خود شبى شاهد بودم كه در حين طواف به هر يك از مجاورين و فقرا كه مىرسيدند چيزى از نقد يا جامه به او مى بخشيدند و حتى اتفاق افتاده كه آنان يكى از فقرا را در حال خواب ديده و در دهنش طلا و نقره گذاشتهاند تا بيدا شده و من كه به سال 728 با قافله عراق حركت كردم از اين كارها زياد مىديدم و آن سال از بس كه پول در مكه تقسيم كردند نرخ طلا در بازار آن شهر پايين آمد و اين قدر طلا در بازار ريخته بود كه صرافها مثقال طلا را به هجده درهم نقره خرد مىكردند و هم در اين سال بود كه اسم سلطان ابوسعيد پادشاه عراق را بر منبر و بر فراز قبه زمزم ذكر كردند.
مراجعت از مكه
بيستم شهر ذيحجه در صحبت امير قافله عراق پهلوان محمد حويج كه از هالى موصل بود و پس از مرگ شيخ شهابالدين قلندر امارت حاج را برعهده داشت، از مكه حركت كردم. اين شيخ شهابالدين مردى سخى و گشادهدست بود و پيش سلطان حرمت فراوان داشت و طبق مرسوم قلندران ريش و ابروان خود را مىتراشيد.
امير پهلوان براى من يك نيمه محمل تا بغداد كرايه كرد و كرايه را هم از خودش پرداخت و مرا در جوار خود پذيرفت. بعد از طواف وداع حركت كرده به بطن مر رفتيم. همراهان ما عده بيشمارى از مردم عراق و خراسان و فارس و ايرانيان بودند. زمين از كثرت جمعيت موج مىزد و گروه مردمان مانند تودههاى ابرى كه روى هم متراكم شده باشد، درحركت بودند و ازدحام به حدى بود كه هركس از قافله كنار مىرفت و علامتى با خود نداشت در مراجعت گم مىشد ... از بطن مر به عسفان و از آن جا به خليص رفتيم. از
خليص چهار منزل آن طرفتر وادى السمك نام داشت و پنج منزل ديگر به بدر رسيديم ... بعد از بدر به منزل صفرا رسيديم و در آن جا يك روز استراحت كرديم. از صفرا تا شهر مدينه سه روز راه است. در مدينه توفيق زيارت پيغمبر براى دومين بار نصيب شد و شش روز در آن شهر توقف كرديم.
(صص 179 و 180)
پىنوشتها:
مقدمه
در بخش پيشين اين نوشتار، كه ترجمهاى از سفرنامه مرحوم علّامه بزرگوار، سيد محسن امين جبل عاملى صاحب «اعيان الشيعه» است، با گوشههايى از خاطرات سفر وى به زيارت خانه خدا در سال 1321 هجرى
قمرى آشنا شديم.
در اين قسمت، توجه شما را به ادامه آن سفر و گزيدهاى از خاطرات دومين سفر آن زندهيادِ زنده دل، به سرزمين حجاز و زيارت بيت الله الحرام، كه در سال 1341 هجرى قمرى انجام يافته است، جلب مىكنيم:
مدينه پيامبر
از دروازهاى وارد شديم كه بالاى آن دو توپ بود. در باغى مربوط به يكى از خدام حرم نبوى فرود آمديم. در آن خانه نخل و بركه آبى بود كه از چاهى برايش آب كشيده مىشد. بعضى از نخاوله هم ساكن آن خانه بودند و به مراقبت از آنجا مىپرداختند.
داخل ضريح مطهّر
به زيارت مرقد پيامبر رفته، لبها را بر آستان حرم نهاديم و بوسيديم. اين توفيق را هم پيدا كرديم كه به داخل ضريح برويم. برگهاى از دفتر حرم مطهّر گرفتيم و با همكارى رئيس خدام حرم، ساعت 11 به اتاق مخصوص كه محلّ حضور استاندار مدينه بود رفتيم. عثمان پاشا، استاندار مدينه بود. در محلّ ملاقات، يكى از افسران عثمانى بود. رئيس خدّام حرم او را به ما و ما را به او معرّفى كرد. در معرفى ما به او، گفت: اينان از نزديكان شيخ ابوالهدى هستند. آن افسر پرسيد: نزديكان ابوالهدى چقدر زيادند! سپس رو به من كرد و پرسيد: از نزديكان ابوالهدى كه در «حلب» هستند، در فلان جا و فلان جا، چه كسانى را مىشناسى؟
رئيس خدام به وى گفت: مگر هر كس از بستگان ابوالهدى باشد، بايد همه عشيره او را كه در شهرهاى مختلف پراكندهاند بشناسد؟ او هم ساكت شد.
سپس استاندار مدينه و توليت حرم آمدند. عمامهاى سفيد و جبّه و قبايى پوشيده بودند. حاضران به احترام آنان بلند شدند و همه دست توليت حرم را بوسيدند، ولى من تنها مصافحه كردم. اندكى نشست. اذان مغرب گفته شد. افسرى كه در صف نماز كنارم بود، به من گفت: من همه ساله از طرف سلطان زيارت مىكنم. و شروع كرد آداب وارد شدن به داخل حجره پيامبر (ضريح مطهّر) را به من ياد دهد. تشكّر كردم. پس از نماز مغرب، دو لباس سفيد آوردند و آن دو از روى لباسهايشان پوشيدند. براى او هم عمامه سفيدى نيز آوردند. امّا نسبت به من، به همان عمامه سبزم اكتفا كردند.
ابتدا استاندار وارد شد. پس از او كسانى كه ورود به داخل ضريح داشتند. در دست هر كس شمع كوچكى بود كه مىبايست آن را روشن كند و يكى از قنديلهاى داخل ضريح را روشن سازد. استاندار و همراهان، حضرت رسول- ص- و دو مدفون در كنار او را، سپس قبر حضرت زهرا را زيارت كردند. يكى از خدّام زيارتنامه مىخواند، بقيّه نيز تكرار مىكردند. البته داخل ضريح، از پشت نردهاى آهنى كه پيرامون حجره شريف پيامبر بود، زيارت كرديم، يعنى زيارت، دور ديوار اتاق پيامبر بود، ولى خود اتاق، درش بسته بود و نمىشد وارد آن شد و قبر شريف را ديد.
اماكن و آثار
توفيق زيارت حضرت حمزه سيدالشهداء- ع- را هم در «احد» پيدا كرديم. فاصله مدينه تا احد يك فرسخ است. ولى توفيق زيارت مسجد «قبا» را نيافتيم، با اين كه فاصلهاش بيش از آن نبود. همچنين مسجد فضيخ و مشربه ام ابراهيم را هم نتوانستيم زيارت كنيم، بخاطر شدّت خوف.
ولى بعدها توفيق زيارت اين اماكن پيدا شد. پس از 6 روز اقامت در مدينه، ازاين شهر خارج شديم و به «جرف» رفتيم، كه در گذشته پادگان مدينه بوده
است. سپس از آنجا به «بئر جبر» و از آنجا به «اصطبل عنتر» و سپس به «هديه» رفتيم. آب هديه، شور بود، ولى در سطح زمين قرار داشت. هر جا را مىكندند، آب درمىآمد. عصر از آنجا به طرف «براقه» حركت كرديم. آنجا آبى نبود. تا 9 شب آنجا بوديم. از آنجا به «قلعه حديد» رفتيم. اماكن ديگرى را كه در ادامه ديدار كرديم، عبارت بود از: قلعه زمرّد، دشتِ مطران، چاههاى غنم، مدائن صالح.
در «مدائن صالح»، تقريباً دو روز مانديم. آنجا وسط قلعه، چاهى بود با آب شيرين. مدائن صالح، همان شهرهاى قوم ثمود است كه پيامبرشان حضرت صالح بود. آثار خانههاى تراشيده از سنگ كه در كوهها ساخته بودند، به همان صورت زيبا و مستحكم باقى است و گذركنندگان از آن مسير، قبل از رسيدن به قلعه، آنها را مىبينند.
پس از رسيدن به خانه، كوشش كرديم كه براى ديدن آن برويم، ولى ناامنى مانع شد.
نزديكى آنجا شهرى بود به نام «علا»، داراى آب و باغ. اهالى آنجا به «مدائن صالح» آمده بودند و همراهشان جو، روغن، خرماى تازه و ليموى ترش و ليموى شيرين بود، پر آب و بزرگ.
ادامه راه
پس از آن به طرف «ظهر الحمراء» عزيمت كرديم. راهى بود بسيار سخت و ميان دو كوه همانند كه به اندازه عبور قطار شتر فاصله بود و مردم به آن كوه «ابوطاقه» مىگفتند و مسير بين آن دو كوه، شنزارى بود كه پاهاى شتران در آن فرو مىرفت. راه آن سربالايى بود. خيلىها پياده مىشدند و آن بخش از راه را با فرياد و ناله و صداى طبل طى مىكردند تا شترها را به هيجان آورند تا در راه نماند يا نيفتد. البته بين عوام شايع است كه اين سر و
صداها براى آن است كه شتران، ناله فرزند «ناقه صالح» را كه در آن كوهها پنهان است نشنوند و نميرند.
ادامه راه، اغلب سنگستان و ريگستان و داراى لغزشگاهها است. از ساعت 5/ 2 ظهر تا ساعت 9 آنجا مانديم، بقيه آن روز و شب را راه سپرديم تا ساعت 3، فردايش به «معظم» رسيديم. ميان اين دو محلّ، حدود 17 ساعت راه بود و قلعهاى بزرگ و بركهاى داشت كه از آب باران پر مىشد، امّا آن موقع، آب نداشت.
در ادامه مسيرمان به «اخضر» رسيديم، با 21 ساعت پيمودن راه.
راه طولانىِ ميان «مدائن صالح» تا اخضر را، كه 60 ساعت طول كشيد، در سه مرحله طى كرديم و براى اين مسير، از مدائن آب برداشته بوديم. در اخضر هم قلعهاى از آن نظاميان بود كه وسط آن آب شيرينى بود. آب از چاهى كشيده مىشد و در بركهاى بزرگ مىريختند و حجّاج وقتى مىرسيدند، بركه پرآب بود، وقتى مىرفتند، آب بركه تمام شده بود و به همين خاطر، ازدحامى هم آنجا پيش نمىآمد. آنجا را شايد به خاطر همين سبزهها و آب، «اخضر» مىگفتند.
آن روز و آن شب را آنجا مانديم، سپس به طرف «ظهر المغر» و از آنجا به سوى «تبوك» حركت كرديم. تبوك، شهرى مسكونى، داراى چاههاى آب شيرين بسيار و نخلستانها بود. از آنجا گوشت و روغن و كره به قيمت ارزان خريديم ... تبوك، همانجاست كه رسول خدا «ص» به آنجا لشكركشى كرد، امّا درگيرى پيش نيامد. در آنجا مسجدى است كه مىگويند پيامبر در آن نماز خوانده است. قلعهاى ديدنى هم دارد، كه بر سردر آن روى كاشى نوشته شده است طبق فلان دستور سلطان محمد خان (از فرزندان عثمان) در سال 1064 ساخته شد. در آنجا خانههايى ويران و مزرعههاى گندم و جو وجود داشت.
آن روز آنجا مانديم، از آنجا به طرف «قاع» راه سپرديم، منزلگاهى بود بىآب، آخر شب از آنجا هم راه افتاديم و به «ذاتِ حج» رسيديم. قلعه خوبى بود كه تعدادى نيروهاى نظامى جديد در آن بودند و در زمان سلطان عبدالمجيد ساخته شده بود. آب و نخل داشت، و ... عقربهاى بسيار. زمينش سفت بود و ميخ چادرها به آن فرو نمىرفت. از اين رو طناب خيمههاى را به سنگهاى مىبستند. سحرگاه از آنجا به طرف «مدوره» حركت كرديم، و ... در ادامه، منزلهايى كه از آنها گذشتيم عبارت بود از: «تحت العقبه»، «فوق العقبه»، «معان» (شهرى آباد و تابع حكومت سوريه)، «غزه»، «قطرانه».
قطرانه، در اطراف «مؤته» بود، قبر جعفر طيّار- ع- و شهدايى از صحابه كه با او به شهادت رسيدند، آنجاست. راهآهن حجاز تا آنجا هم رسيده است. از آنجا سوار قطار شديم و به دمشق رفتيم، البته پس از چند روز معطّلى. چون نمىخواستيم سوار قطارهاى روباز شويم.
از قطرانه تا دمشق، با حركتِ شتر، شش مرحله راه است و پيش از احداث راهآهن، اين مسير با شتر طى مىشد.
سفرى ديگر به حجاز
[مرحوم سيد محسن امين، در گزارشى كه از دومين سفر حج خويش (در سال 1341 هجرى قمرى) مىدهد، بيانى مبسوط دارد از كيفيّت بيرون آمدن از دمشق و سفر با راهآهن و پيمودن راه مصر از راه صحراى سينا و عبور از مناطقى همچون «قنطره» در حاشيه كانال سوئز و ديدار اهرام مصر و ورود به دانشگاه الأزهر و شيوه عزادارى ايرانيانِ مقيم قاهره و تكيههاى عزادارى و مدرسه ايرانى در مصر و گفتگويى كه با يك جوان مصرى داشته، و بالأخره پيش گرفتن راه حجاز از
طريق دريا ... كه به لحاظ رعايت اختصار، از نقل آنها چشم مىپوشيم، تا آنكه مىنويسد:]
پيش از حركت كشتى، براى اين كه گرفتار شبهه احرام از محاذات ميقات نشويم، نذر كرديم كه از «سوئز» محرم شويم. چون در وسط دريا، مشكل بود اطمينان به محاذات ميقات پيدا كنيم. در سوئز، با سردادنِ «لبيك اللّهم لبيك ...» احرام بستيم. در هرجا هم كه احتمال مىداديم محاذات ميقات باشد، مثل ينبُع و رابغ، مجدّداً نيّت احرام و گفتن لبّيك را تجديد مىكرديم. در جدّه نيز، چون محاذى ميقات «يلملم» بود، نيّت را تجديد كرديم ...
گرچه در مذهب ما، براى محرم، در سايه بودن در حالت سير حرام است ولى در گرماى شديد و خوف ضرر، پس از مدّتى ماندن در آفتاب سوزان، به سايه آمديم. گرچه بعضى از متفقهان حلب، اين تكلّف را بر ما عيب مىگرفتند، با اينكه در نظر «مالك» و «احمد»، در سايه بودن را حرام مىدانستند.
به بندر جده رسيديم. قايقبانانى آمده وسايل ما را همراه خودمان به بندر بردند. حكومت هاشمى براى آنان اجرت معيّنى قرار داده بود كه دريافت بيشتر، تعقيب داشت. ما مزد بيشترى داديم ولى جرأت نمىكردند بگيرند تا اين كه مطمئن شدند ما به كسى نمىگوييم. ولى در بازگشت باكى نداشتند، چون خاطرشان جمع بود كه كسى شكايت نخواهد كرد. در جدّه، به صاحبخانه هم اجرت بيش از ميزان مقرّر پرداختيم.
در تابستان حجاز، هنگام غروب، هوا مىگيرد به نحوى كه نمىتوان نفس كشيد. شب ورود ما هم هوا دم كرده بود و نتوانستيم شام بخوريم. امّا آخر شب هوا خنك و گوارا مىشود، بگونهاى كه آن كه در هواى آزاد خوابيده، به يك روانداز نازك احتياج پيدا مىكند.
حكومت از هر حاجى يك قروش و 34 قروش، پول تمبر مىگرفت كه روى ويزا مىزد. از جدّه، شبانه و سوار بر الاغهاى سفيد به اتّفاق گروهى از همراهان راه افتاديم. بقيه همراه وسايل ماندند و با استر آمدند. فردا ظهر به مكّه رسيديم، پس از آنكه حدود دو ساعت در راه به استراحت و نماز پرداختيم. راه جدّه تا مكه نيز كاملًا امن بود. زبان فصيح عربى، در شهر و باديه حجاز همچنان پابرجاست. در گفتگوها فصيح حرف مىزنند، به صاحب خانه در مكه گفتيم: آيا در مدّتى كه نيستيم و به منا و عرفات مىرويم، وسايل ما در امنيّت است؟ گفت: به ما بسپاريد، برايتان نگه مىداريم. يكى از استربانان، ديگرى را در نهايت فصاحت صدا كرد، كه متأسفانه حرفش يادم نماند. كودكان عرب، به استقبال حجّاج، سر راه آمده بودند. حجّاج به طرف آنها پول خرد يا تكّههاى نان پرت مىكردند. آنان هم با نهايت خفّت و خوارى آنها را از بين ريگها جمع مىكردند و عقب عقب برمىگشتند و در اين حالت جملات و دعاهايى سوزناك بر زبان داشتند كه ديدهها را به طرف خود جلب مىكردند. مثلًا دعا مىكردند: «خداوند، با سلامتى به خانوادهات برگرداند».
شتربانان، در آن ريگزار تفتيده، همراه شترهايشان پياده به راه مىافتادند، گويى كه بر فرشهاى گسترده قدم مىگذارند.
ساقهاى باريك پاهايشان آشكار بود، گويا از آهن است. در طول راه، صاحب خانهها در كمال ملايمت و نرمى اجرت مىطلبيدند، برخلاف آنچه در سفر اوّل از آنان مىديديم. در مكّه بعضى از وابستگان «شاه حسين» (پادشاه عربستان) به ديدار ما آمدند، مىخواستند كه براى ما وقتى براى ديدار با پادشاه بگيرند، كه گفتيم: «ما براى زيارت شاهِ شاهان در خانه خود او آمدهايم و نمىخواهيم زيارت پادشاهى از بندگانش را به اين ملاقات، مخلوط كنيم».
روزى براى نماز صبح به مسجد الحرام آمديم. بعضى از همراهان هم به ما اقتدا كردند. دو نفر اهل مكّه هم به ما پيوستند. وسط نماز، يكى به ديگرى گفت: اين عجمى و شيعى است، و نماز را قطع كرده و رفتند. ببين تعصّب كسانى كه اقتدا به هر صالح و فاجر را جايز مىدانند، نسبت به شيعه تا چه حدّ است! ...
به سوى منا و عرفات
روز ترويه، به قصد احرام حج، وارد مسجد الحرام شديم، چون بهتر است كه احرام در مسجد و نزد مقام ابراهيم يا حجر اسماعيل باشد. دو ركعت در سايه نماز خوانديم. مىخواستيم هر طور شده به مقام ابراهيم برسيم و آنجا محرم شويم تا فضيلت آن را درك كنيم. زمين داغ بود. چند قدم، هر چند بسرعت كه برداشتيم نزديك بود پاهايمان بسوزد، سريعاً به عقب برگشتيم و سوزش آن گرما تا چند روز در كف پايمان بود. بالأخره نتوانستيم به «مقام» برسيم.
به سوى عرفات رفتيم. وقوف براى همه حجاج يكسان و يكروز بود.
روز نهم در عرفات وقوف كرديم و به دعا و زيارت و مناجات پرداختيم. هنوز به غروب زياد مانده بود كه همه دعاها و برنامهها را تمام كرديم، چون روزهاى بلند تابستان بود. پس از مغرب، بسوى «مزدلفه» كوچ كرديم. شب را آنجا مانديم و صبح به «منا» آمديم. در قربانگاه، ذبح كرده به خيمهها بازگشتيم ولى چادر خود را گم كرديم، ساعتى بين چادرها سرگردان بوديم. از گرما نزديك بود هلاك شويم. روز عيد به خاطر گرماى شديد و خستگى بسيار نتوانستيم به مكّه برگرديم. روز يازدهم به مكه آمديم. پس از طواف و سعى به طرف منا، برمىگشتيم. نزديك ظهر بود و گرماى شديد و تشنگى! به يكى از قهوهخانههاى وسط راه پناه آورديم و آب خنك و چاى نوشيده و
استراحتى كرديم. سپس به طرف منا راه افتاديم. همه واجبات و مستحبات مناسك حج را كه انجام داديم، با حالتى سپاسگزارانه به درگاه الهى كه اين توفيق را داده بود، به مكّه بازگشتيم. امّا زيارت مدينه ممكن نشد، راه ناامن بود. حتى بعضى تا نزديكى مدينه رفته، قبه حرم را هم ديده بودند و پولهاى زيادى هم در راه خرج كرده بودند تا به آنجا رسيده بودند، ولى نتوانستند وارد شهر شوند و دوباره به مكّه برگشتند.
شب بازگشتمان از منا، يكى از همراهان بخاطر غذايى كه خورده بود، تب كرد. خود را آماده كرديم كه بخاطر او از حجاج ديگر عقب بمانيم، چون فكر مىكرديم مدّت بهبودش طول خواهد كشيد. همراهمان جعبه دارو داشتيم. به او دوا داديم، زود خوب شد و با ساير حجاج به راه افتاديم. مطوِّف ما كه نمىتوانست به اندازه نيازمان شتر كرايه كند، بعضى را به كمكش فرستاديم و به اندازه نياز، شتر كرايه شد و پيش از مغرب، از مكه بسوى جدّه راه افتاديم. بالأخره از پاسگاه بازرسى گذشتيم و فردايش به «بحره» رسيديم، تا عصر آنجا مانديم. از ترس تشنگى غذايى نخوردم، تنها چاى مىخوردم. آب آنجا تلخ و گرمايش بسيار بود. كمى از آب شيرين مكّه را همراه داشتيم كه با آن رفع تشنگى مىكرديم. امّا همراهانمان برنج و گوشت خوردند. طبّاخهاى آنجا كه غذا عرضه مىكردند به زبان حجاج جاوهاى كه زياد بودند، دعوت به طعامهاى خود مىكردند. حجازىها به مقدار نياز، از هر زبانى كه اهل آن بر آنجاها مىگذرند، اندكى آشنايى دارند.
عصر، آماده حركت شديم. عرب باديهنشينى را ديديم كه نابينا بود و فرزند خردسالش جلودار و عصاكش او بود. مشك آبى بر دوش داشت و داد مىزد: آب شيرين! كسى باور نمىكرد، چون در بحره، آب شيرين نبود. آبى از او خريديم، شايد براى وضو احتياج پيدا مىكرديم. ظرفهايمان را پر كرديم.
در راه تشنگى كه به ما روى آورد، خواستيم با بىميلى از آن بخوريم، با
شگفتى ديديم آب شيرين است خودمان خورديم و به همراهان هم داديم و با باقىمانده آن نزديكيهاى جدّه براى نماز وضو گرفتيم.
خانه ما در جدّه، مجلّل و بزرگ و بىنظير بود كه مستأجر آن، دوستمان «حاج محمد ازرى بغدادى» ما را به نزول در آن دعوت كرده بود ...
شبى كه مىخواستيم صبح آن از جدّه سفر كنيم، دچار تب شديم، ولى چون نمىشد سفر را به تأخير انداخت، صبح به بندر رفتيم كه از خانه ما بسيار دور بود. يك كشتى اجاره كرده بوديم كه پرچم مصر روى آن بود. اين نشان مىداد كه كشتى تابع شركت دولتى مصر بود كه انگلستان به حكومت مصر فروخته بود. كشتى بزرگ ولى كثيفى بود كه از جدّه تا بيروت، يك بار هم شستشو نشده بود، با اين كه كشتى «طليانى» روزى دوبار شسته مىشد.
اين آلودگى بخاطر آن بود كه اجارهكنندگانش مسلمانان بيروتى و سرنشينانش حجاج مسلمان سورى بودند و معمولًا با اينگونه حجّاج، مثل حيوانات بلكه بدتر رفتار مىكردند.
[مرحوم امين، در ادامه سفر به شرح قضاياى طول راه و داخل كشتى در مدّت 5 روز سفر آبى و سپس خاطراتِ مناطق ديگرى كه تا بازگشت به وطن پرداخته است. اين بخشها را هم بخاطر رعايت اختصار نياورديم. در همينجا با «امين جبل عامل» در اين سفرنامه خداحافظى مىكنيم.]
«پايان»
آن جامه كز حروف بود تار و پود او كى بر قد بلند نگارم رسا بود
يكى از تازهترين شاخههاى علوم اجتماعى كه كمتر از نيم قرن از عمر آن مىگذرد، «فرهنگ ارتباطات» است.
دانشمندان مربوطه در مراحل اوليه، بررسى انديشههاى انسانى و محتواى آن، به مبانى نظرى اين شاخه پرداختند و پس از تحوّلات ابزار ارتباطى و بهره گيرى از وسائل الكترونيكى، به مدلهاى ميكانيكى و رياضى توجه نمودند و بتدريج با نشانهگذارى و رمزيابىها، به الگوهاى مشخص جديدى به منظور كسب اطلاع و محتواى پيام و چگونگى انتقال آن به مخاطب دست يافتند و بر اساس دوگرايش اصلى؛ يعنى «انتقال پيام» و «اقناع مخاطب» مطالعات و تحقيقات تخصّصى را دنبال نموده و مىنمايند.
البته تا مدتى قبل، اين مطالعات عمدتاً در چهار چوب كارآيى هر چه بيشتر مقاصد اقتصادى بكار گرفته مىشد و ارتباطات تنها بعنوان يكى از مهمترين عوامل كارآ، در دگرگونى رفتار و ساختار اقتصادى انسان تلقى مىشد. ولى كمكم در دهه اخير كه متخصصان و محققان ارتباطى، به نقش ارتباطات در ساختار اجتماعى و فرهنگى جوامع، توجه بيشترى كردند و با كشف و تعميم شبكههاى ارتباطى كه در تاريخ بشر با نمودها و نمادهاى
گوناگون تجلى داشته، توانستهاند به تازهترين شيوههاى انتقال پيام و اقناع مخاطبين دست پيدا كنند، تا امروز كه بعنوان يكى از قوىترين و كارآمد ترين اهرم فشار و اعمال قدرت و انتقال ايدئولوژى بدست دول استعمارگر در ميدان رقابت جهانى بشمار مىرود و قطعاً در تز «نظم نوين جهانى» جايگاه و كارآيى ويژهاى را خواهد داشت و طبيعى است كه هر جبههاى كه بتواند از قوىترين متد و مدل ارتباط جهانى، بيشترين بهرهگيرى را داشته باشد. در صحنه جهانى بيشترين و قوىترين حضور را خواهد داشت بهمين جهت امروزه بيشترين سرمايهگذارى و صرف بودجههاى استكبار جهانى به مسأله ارتباطات معطوف است و نه تبليغات صرف؛ چرا كه تبليغات منهاى استفاده از كارآيى ارتباطى، نقش بر آب زدن است.
در دين حنيف اسلام كه پيام الهى به انسانهاى مخاطب منتقل مىشود تا در راستاى تحقق اهداف تكاملى، انسان را از «بودن» به «شدن» برساند و بقرب حق و كمال مطلق واصل نمايد. بدون ترديد از قوىترين متد ارتباطى و غنىترين شيوه و ابزار انتقال پيام، بهرهگيرى شده است كه كشف و تبيين آن يكى از برنامهها و اهداف متعالى رسولان الهى و ائمه معصومين- عليهمالسلام- بوده و مهمترين آرمان علماى اسلامى در گذشته و حال است، از اين روى معتقديم يكى از بزرگترين وظايف دانشمندان و محققين اسلامى بويژه در جامعه شيعه در ايران انقلابى، آن است كه با زبانى نو و فرهنگى نوين به اقتضاى زمان و مكان، رموز و نشانههاى انتقال پيام الهى شناسايى و عرضه شود.
از آنجا كه شرح پيرامون ارتباطات و شيوههاى آن از حوصله اين مقال خارج است تنها به موضوع حج، كه بعنوان يكى از بزرگترين وسائل انتقال پيام خدا در تحول همه جانبه انسانهاى مخاطب مىباشد، اشارهاى
گذرا و بسيار مختصر خواهيم داشت و در اين بيان فقط با استمداد از صراحت و منطوق آيات كريمه قرآن به خاستگاه و جايگاه و نقش حج در فرهنگ ارتباطات مىپردازيم.
قبل از ورود در متن بحث ذكر چند نكته ضرورى است.
نكته اوّل:
در مبحث عبادات، نماز و روزه و حج جايگاه ويژهاى دارند ولى با تفاوتهاى خاصى، نماز مجموعه افعال است و روزه مجموعه مناهى و حج مجموعه هر دو جهت است. هم داراى افعال است مانند احرام، طواف، سعى، وقوف و غيره و هم داراى مناهى است مانند محرمات احرام، از اين روى در نماز «اقامه» است و در روزه «امساك» و در حج «مناسك» حج به اعتبار اعمالى كه بايد انجام داد شبيه به نماز است و به اعتبار محرمات كه بايد انجام نداد شبيه روزه است. بنابراين حج از يكسو داراى بار بالنده نماز است و از ديگر سوى، بار سازنده روزه را داراست. و بهمين جهت در قرآن كريم از ويژگيهاى خاصى برخوردار است كه هيچيك از عبادات ديگر حتى جهاد، چنين نيستند.
نكته دوّم:
اصول و فروع دين اسلام، بىشك داراى ارتباطى تنگاتنگ هستند.
يعنى ساختار اعتقادى و عملى در توحيد، نبوّت، معاد، حج، جهاد، نماز، روزه و احكام و ... بصورت ارگانيزمى واحد در مكتب توحيدى اسلام مطرح مىباشند و بررسى هر يك از آنها بدون توجه به ارتباط با ديگر موضوعات دينى، همانند تشريح قلب و كبد و ستون فقرات است در خارج از بدن. كه سلسله اعصاب و عروق فيما بين قطع گرديده و چيزى جز تكهاى گوشت و لختهاى
خون و قطعهاى استخوان نخواهد بود، آنهم سرد و بىتپش.
بررسىهاى موضوعى، بدون حفظ روابط فيما بين بررسى كاملى نخواهد بود.
از اين روى مسأله حج در قرآن كريم همانند يگر موضوعات اسلامى، در ميان بسيارى از مسائل و معارف اسلامى ذكر گرديده نه بصورت بخشى مستقل، دقت در آيات قبل و بعد از آيات مربوط به حج، شامل معارف ارزشمند اسلامى است همانند، امامت، شهادت، ابتلاء، جهاد، انفاق، تاريخ اديان، ايمان و شرك، رسالت و ولايت، معاد و جهان هستى، حيات و مرگ و از اين قبيل موضوعاتى كه با آخرين كلمات آيات، ارتباط ميان حج و كليه معارف اسلامى، بخوبى بيان شده است. البته فهم قاصر و بضاعت مزجاة و حوصله تنگ اين مقال ما را از ورود به آنها معذور مىدارد.
نكته سوّم:
متخصصين فن ارتباطات، عمدهترين محور مطالعاتى و بهرهگيرى و عملكرد خود را حول چهار محور متمركز كردهاند. 1- موضوع پيام، 2- انتقال پيام، 3- گيرنده پيام، 4- هدف پيام.
حج، خود پيامى است از سوى خداوند تبارك و تعالى كه از رهگذر شعائر و آيات بيّنات در قالب مناسك، به ناس منتقل مىگردد تا اهداف بس متعالى جامه عمل بپوشد. در اين مقال با توجه به مقدمات و نكات ياد شده، سعى بر آنست كه پيام حج بر متد فرهنگ ارتباطى و با استناد به محكمات قرآنى بيان شود، و چون نخستين گام در اين باب است، خالى از سهو و نقص نخواهد بود.
به اين شوقى كه من بر كعبه مقصود، رو دارمدلى از سنگ مىبايد كه گردد سنگ راه من
اوّل پيام حج و منبع آن
در كتاب عزيز خدا؛ قرآن كريم، 56 آيه نازل گرديده كه صريحاً و منطوقاً پيرامون مسائل مربوط به حج است. «سوره بقره: 123 تا 133 و 158 و 194 تا 203» «سوره آل عمران: 95 تا 97» «سوره مائده 1 و 2 و 94 تا 98» «توبه 19 و 28» «انفال 34 و 35» «ابراهيم 35 تا 41» «حج 25 تا 37 و 67» «نمل 90».
از دقت در اين آيات نكاتى بس قابل تعمق و امعان نظر بدست مىآيد كه به اجمال بدانها اشاره مىشود، البته مسائلى مربوط به شأن نزول، سال نزول. مكى يا مدنى بودن، و نيز معارف و مطالب قبل و بعد آيات و ارتباط فيما بين را در اين مقالِ مختصر، متعرض نشدهايم.
در آيات مربوطه مذكور، 55 بار «الوهيت» و 22 بار «ربوبيت» حقتعالى ذكر گرديده و از آنجا كه ربوبيت تجلّى الوهيت حضرت حق است، مقام الوهى بيش از دو برابر آمده است.
مقام الوهيت مطلقه كه مرتبه «لابشرطى» است، واجد هر كمالى بطور مطلق مىباشد و ذات حق مستجمع جميع صفات جلال و جمال است و از آن جمله، احديت، واحديت، قدرت، حيات، علم و خالقيت است كه از آثارش، احياء، اماته، امداد، هدايت، مرجعيت، امنيت و غيره است كه اين كمالات خداوندى در هيمن آيات حج كه از الوهيت سخن بميان آمده، بيان گرديده است.
و خلاصه به تعبير بزرگان، همه جلوههاى فيض اقدس خداوندى است.
ص: 206
امّا مقام ربوبيت، كه مرتبه «بشرط شىء» است. تعيّن صفات متعاليه و كماليه حقتعالى ملحوظ است كه از آن جمله مالكيت و قيمومت و اعطاء را واجد است و از آثارش، انعام و تدبير و اصلاح و اتمام و نظم و تنعيم و اقامه و ادامه و تغذيه و ... مىباشد. كه اين اوصاف در همين آيات حج كه از ربوبيت سخن بميان آمده و ذكر شده است. و به تعبير بزرگواران همه جلوات فيض مقدس پروردگار است.
پس حج داراى دو وجه پيام است، وجه متعالى غيبى و وجه عينى و ظهور خارجى كه رابط و واسط ميان اين دو وجه ( «غيبى» و «عينى») دو مرحله فيض است، يكى افاضه جعلى و ديگرى افاضه وضعى؛ توضيح اينكه در اين آيات 12 بار كلمه «جعل» و مشتقات آن آمده كه 5 مورد آن در مرتبه الوهى و 7 مورد آن در مرتبه ربوبى است؛ يعنى 5 مورد از موارد «جعل» در آياتى است كه الوهيت خداوند بيان شده و 7 مورد آن در آياتى است كه ربوبيت ذكر شده، و يك مورد هم كلمه «وضع» آمده است كه مبيّن فيض وضعى خداوند است.
محتواى پيام حج
اهميت و مفاهيم پربار «جعل» و «وضع» در امر حج با توجه به تفاوتى كه با ايجاد و ابداع و خلق و تكوين و احداث دارند، روشنتر مىشود؛ چرا كه ايجاد در مقام ابداع وجود است و خلق ايجاد بر كيفيت مخصوص است و ابداع ايجاد غير مسبوق است امّا جعل در جهت احداث تعلق و ارتباط مىباشد و وضع در جهت تقرير آثار و كيفيات، «جعل اعم از فعل وضع است».
و چون در «جعل» تقدير و تقرير و تدبير بعد از خلق و تكوين است كه در احكام و تشريع جارى است، خود مبيّن آن استكه، حج و مناسك آن با عنايات الهى و افاضات ربوبى بعنوان روشنترين راه الىاللَّه با مناسبترين
ص: 207
و قوىترين شيوه، قرار داده شده است.
از طرف ديگر با دقت و توجه در موارد استعمال «جعل» در اين آيات، محتواى غنى و عظمت پيام حج روشنتر مىگردد.
پنج موردى كه مشمول افاضه جعل الوهى است عبارتند از:
1- امنيت بلد، در آيه 126 سوره بقره، 2- حرمت مسجد، آيه 24 سوره حج، 3- عظمت كعبه، آيه 97 سوره مائده، 4- تدوين مناسك، آيه 34 سوره حج، 5- تعيين قبله، آيه 143 سوره بقره.
كه اين 5 مورد مشمول فيض الوهيت حق، جلّ و علايند و در نشاه غيبى موجودند و امّا مواردى كه مشمول افاضه جعل ربوبى هستند:
1- اثابه بيت 125 بقره، 2- هوى فؤاد 37 سوره ابراهيم، 3- اقامه صلوة آيه 40 سوره ابراهيم، 4- تسليم كامل 128 سوره بقره، 5- مقبوليت عمل 40 سوره ابراهيم، 6- تثبيت مقام امامت 124 سوره بقره، 7- امنيت بلد 35 سوره ابراهيم، 8- تدوين مناسك 67 سوره حج. كه اين موارد، مورد عنايت جعل ربوبى حق تعالى است.
و چون امنيت بلد و مناسك حج از هر دو سوى و در هر دو وجه تعيّن مىيابد، از بالاترين درجه عظمت در پيام حج برخوردارند و اين است كه
ص: 208
معتقديم نه كسى را ياراى سلب امنيت و نه قدرتى را توان بر هم ريختن مناسك حج است كه هم در وجه غيبى الوهى مشمول عنايت حقتعالى هستند و هم در تعيّن و ظهور ربوبى.
تكتك اين مفاهيم كه در آيات مربوطه بعنوان محور اصلى جعل الهى واقع شده، داراى وسعت و عمق و علوّ خاصى هستند كه هر يك شرحى مبسوط را مىطلبد تا به قسمتى از محتواى پيام حج واقف شويم.
قسمت ديگرى از محتواى پيام حج را بايد در كلمات ديگر آيات بيابيم كه مختصراً يادآورى مىشود.
در آياتى كه جنبه الوهيت حقتعالى ذكر شده، موضوعات عميق از معارف اسلامى آمده است.
مانند: شكر 1258/ 2، تقوا 194/ 2، تصديق 94/ 2، ابتلاء 94/ 5، عفو 5/ 95، حشر 96/ 5، هدايت 19/ 9، توحيد ذاتى 34/ 22، توحيد صفاتى 94/ 3 و از سوى ديگر عقاب 2/ 5، عذاب 94/ 5، انتقام 95/ 5، اضلال 19/ 9، نفى شرك 5/ 2، حج ذكر شده.
و در آياتى كه جنبه ربوبيت آمده موضوعاتى همانند، رزق 126/ 2، توبه 128/ 2، توحيد عبادى 35/ 14، غفران 36/ 14، رحمت 36/ 14، هدايت 67/ 22، ذكر شده است كه همه گوياى پربارترين ابعاد عقيدتى و اخلاقى است و انسان را در ساختار نظرى و عملى هدايت مىكند، و با توضيح و تبيين هر يك در رابطه با حج مىتوان عمق و گستردگى پيام حج را دريافت و با پيام حج آشناتر شد.
از آنچه تاكنون بدست آمده منبع و محتواى پيام بود، اينك اشارهاى نيز به خاستگاه و ساختار و جايگاه پيام حج داريم.
خاستگاه پيام حج
ص: 209
پرواضح است كه تأثير و نفوذ هر پيامى را در رابطه با خاستگاه پيام بايد تفسير كرد؛ چرا كه هر اندازه خاستگاه عميقتر و اصيلتر باشد، تأثير و نفوذ پيام قطعىتر و روانتر است.
آنچه ازآيات مربوطه بدستمىآيد، ايناستكه عناصرخاستگاه حج در انسانها عبارتند از فطرت پاك، قلب سليم، نياز ذاتى ممكنات از جمله انسان، تمايلات عاليه، تمايلات طبيعى، كششهاى روحى.
انسانها فطرتاً به سوى مطلق گرايش دارند و طبيعتاً مايلند تمايلات متعالى فطرى خود را به سرحد كمال اشباع كنند، همانگونه كه طبعاً مايلند تمايلات طبيعى را نيز ارضا نمايند. و همين طلب و شوق اصيل انسانى است كه بعنوان اساس خاستگاه حج، در آيات مطرح است. كه به بعضى از آنها اشاره مىكنيم:
«وَ اذِّنْ فىالنَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتوُكَ رِجالًا وَ عَلى كُلِّ ضامرٍ يَأْتينَ مِنْ كُلِّ فَجٍ عَميقٍ لِيَشْهَدُوا مَنافِعَ لَهُمْ وَ يَذْكُرُوا اسْمَ اللَّه فى ايَّامٍ مَعْلوُماتٍ عَلى ما رَزَقَهُم مِنْ بَهيمَة الْانْعامِ فَكُلوا مِنْها وَ اطْعِمُوا الْبائِسَ الْفَقير ثُمَّ ليقضوا تفثهم وليوفوا نذورهم و ليطّوفوا بالَبيتِ العتيق». آيات 27 تا 29 حج
«ذلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَاللَّه فَانَّها مِنْ تَقْوَىالْقُلوُبِ». 32 حج
«و ارزق اهله» 126 بقره- «تزوّدوا فانّ خير الزاد التقوى». 197 بقره
«ليس عليكم جناح ان تبتغوا فضلًا من ربّكم» 198 بقره
و خلاصه بررسى آيات بيانگر آن است كه در حج، تمام خواستههاى متعالى و درخواستهاى طبيعى و لازم تأمين مىشود و مگر نه اين است كه انسان فطرتاً در آرزوى تأمين مطالبات و مطلوبات خويش است، و اين خود اصلىترين عنصر خاستگاهى است. پس حج داراى
ص: 210
خاستگاه قوى و اصيل است تا انسانها هستند اين خاستگاه وجود دارد و حج نيز خواهد بود.
آرى همان بيان الهى است كه در آيهاى كوتاه مجموعه خواستهها را در حج تبيين نموده و بعنوان اصلىترين عنصر خاستگاهى معرفى مىفرمايد آنجا كه در آيه 201 سوره بقره در ميان آيات مربوط به حج آمده است.
«و منهم من يقول ربّنا آتنا فىالدنيا حسنة و فىالآخرة حسنة و قنا عذابالنار، اولئك لهم نصيب مما كسبوا واللَّه سريع الحساب» 202 بقره
كه باكلمات سريعالحساب، پاسخىهم به روحيه شتابزدگى و انتظارات سريع داده شده است.
ساختار پيام
گلواژههاى مصطلح در برنامه حج كه بدون استثنا از غنى و عمق بايسته و قوى برخوردارند، مبيّن عناصر لازم در ساختار اين پيام الهىاند.
اذان است و مؤذن رسول و مأذنه بام كعبه، فرا رفتن است نه فرو گشتن
حج و قصد است نه ماندن و بىمقصدى
سبيلاللَّه است نه بىراهگى و ضلالت
احرام و حرم و حريم است و خودشكنى نه تحريم و محروميت و آئينه شكستن
ميقات است، وقت است در قالب مكان، كه زمين و زمان و مكين و مكان باهمند و با تو همراهند و همه كائنات هم.
طواف است و طوفان زايى نه در طيف خود و طايفه ماندن
صلواة است و دعا و عروج نه قعود و سقوط و هبوط
ص: 211
كوشيدن است و سعى نه پوچيدن و سعايت
عرفه است و عرفان و معرفت نه هياهوى معروف شدن
افاضه است و هجرت نه افاده و تفاخر و ذلّت
با ناس بودن است نه با وسواس و خناس شدن
مشعر است و شعور نه شعر و شعار
رمى است و ستيز نه رم كردن و گريز
تقصير است و كوتاه كردن نه قصر نشينى و كوتاه آمدن
حلق است نه حلق آويز شدن به ريسمان خلق
هدى است و گرفتن قلاده نه هديه به ذىالقلائد
و خلاصه وقوف است و تفكّر نه توقف و تبختر
و همه اين واژهها كه پياپى حاجى بدانها مترنّم است و در چشم اندازش، ركن و حطيم و ملتزم و مستجار و باب و حَجَر و حجر و مقام و صفا و مروه و عرفه و مزدلفه و منى و جبل نور «غار حرا» و ابوقبيس و مأذن بلال، بَه كه چه بلند و والا است اين پيام و اين عناصر سازندهاش.
امام صادق فرمود: «احرم عن كل شىء يمنعك من ذكر اللَّه و طف بقلبك مع الملائكة حول العرش و اعترف و اعترف بالخطايا بعرفات و اذبح حنجرة الهواء و الطمع عندالذبيحه و ارم الشهوات و الخساسة و احلق العيوب الظاهرة و الباطنة ...».
جايگاه پيام
پيام حج، از آن سوى در افق اعلى و بيت المعمور متصل به قرب حقتعالى است و از اين سوى در بيتاللَّه و افق دنيا، متصل به ناس است و در درازاى تاريخ از آدم تا نوح و از ابراهيم تا محمد- ص- و از على تا امروز، در گستره زمان و پهنه گيتى، به فرمان حق و معمارى همه خوبان، پابرجااست
ص: 212
كه فرمود: «اذ بوّ أنا لابراهيم مكان البيت». خداوند آمادهاش مىكند.
همانجايى را كه از قبل بيت محرم ناميده بوده، و ابراهيم- ص- از بىزرعى مكان گلهمند است و مىگويد:
«ربّنا انّى اسكنت من ذريتى بوادٍ غير ذىزرع عند بتيك المحرّم».
كه مفسرين از اين آيه استفاده كردهاند كه قبل از آنكه ابراهيم- ص- به ساختنش بپردازد، بيت بوده است و محترم هم بوده است و اين نشان دهنده معمارى آدم- ع- و نوح و ديگران مىباشد.
پيام حج، زنجيره متصلى است از خدا به مردم، كه: «للَّه على النّاس حج البيت»، و بار عام الهى است كه فرمود: «سواء العاكف فيه و الباد»، براى خدا است كه «اتِمّو الحج و العمرة للَّه»، و در عين حال براى مردم كه فرمود:
«وُضع للناس».
پيام حج، و طواف بيت. مشمول ربوبيت الهى است كه «رب هذا البيت» گفت و همه آنان كه اهل البيتند «73/ 11 و 33/ 33» همان فرياد را و همان پيام را تقويت مىكنند و دمادم مردم را مخاطب قرار مىدهند. مردمى كه قاصد و حاجى الىاللَّهاند، مردمى كه در اين آيات 11 بار از آنان ياد شده تا نشان دهد اين پيام از خدا بر مردم است.
اذان بر مردم است «27 حج»
از نخستين خانه مردمى «96 آل عمران»
و اقامه از مردم است كه قاعدين به قيام آيند «97 مائده»
نمود عينى امامت بر امت «124 بقره»
و مأمن و پناهگاه مجتمهات مردمى «125 بقره»
در چشم انداز عروج مردم قبله است تا تابعين رسول از مرتجعين جهول جدا شوند «142- 143 بقره»
تبلور اشتياق پر لهيب دل مردم «37 ابراهيم»
ص: 213
و نشان راهى كه مردم به ضلالت نروند «36 ابراهيم»
و سرانجام حق خدا است بر مردم «97 آل عمران»
پيامى كه جايگاهش عرش غيبى خدا و حرم عينى رب و عمق جان خلق خداوند تبارك و تعالى است. جايگاهى از خدا تا بخدا دارد.
دوّم، انتقال پيام حج و علائم آن
متخصصين علوم ارتباطى، مهمترين قسمت ارتباطات را بخش انتقال دانستهاند. بويژه در پيامهاى غير كلامى مكه كميت و كيفيت انتقال از طريق علائم و كدها و دقت و ظرافت در رموز و نشانهها عملى مىگردد.
علائم و نشانهها سه دستهاند:
اوّل: علائم ايكونيك علائمى هستند كه رابطهاى بين شكل و معنا وجود دارد همانند مدلها و ماكتها و نشانههاى تصويرى.
دوّم: علائم افوديك، كه علائم قراردادى و نمادين هستند مانند مورس و الفباء.
سوّم: علائم يونيك، كه علائم طبيعى و رفلكسهاى معمولى است همانند ضربان قلب و احتمال تب و يا دود و آتش.
بمنظور سرعت انتقال و استفاده قوى و كاملتر از علائم ياد شده، نمادهاى رمزى گوناگونى بصورت كد بندى مورد بهرهبردارى قرار مىگيرد كه معمولًا در پيامهاى غير كلامى، اين نمادها، تمثيلى «آنالوگ» هستند، در صورتى كه در پيامهاى كلامى از نمادهاى رقمى «ديجيتال» استفاده مىشود. بنابراين رمزها و كدها مدخل ورود بميدان علائم و نشانهها هستند و گيرنده را به وجود علامتهاى خاص هدايت مىكنند.
در مراسم حج، گوياترين و كاملترين علائم و نشانهها و زيباترين و جذابترين كدها و رموز تعيّن يافته.
ص: 214
البته رمز خوانى و نشانهشناسى «سميوتيك» خود يكى از دشوارترين مراحل است كه به تخصصهاى زيادى نيازمند است و سزاوار است بزرگان تفسير ما را راهنمايى كنند تا بتوانيم كاملًا علائم را شناسايى و تفكيك كنيم ولى با توجه به كلمات «شعائر» «آيات بنيات» «علامات و معلومات» كه در آيات ياد شده مذكور است، شايد بتوانيم تا حد كمى آنها را بشناسيم.
شعائر
كه فرمود: «ان الصفا و المروة من شعائر اللَّه».
«والبدن جعلنا لكم من شعائر اللَّه».
گرچه سراسر مناسك شعائرند بمعنى صحيح و وسيع كلمه و در آيات مذكور شايد مِنْ تبعيضيه باشد ولى صراحت آيات شعائر بودن اين موارد است.
آيات بيّنات
ص: 215
فرمود:
«ان اوّل بيت وضع للناس للذى ببكة مباركاً و هدىً للعالمين، فيه آيات بنيات مقام ابراهيم و من دخله كان آمنأ». آل عمران 96- 97
گرچه بيتاللَّه مشمول وضع است ولى قرارداد اوّليه چنين بوده و از اوّلين لحظه، وضعيت خانه براى همين منظور بوده نه اينكه بعداً قرارداده شود، «اوّل بيت وضع للناس» است. مضافاً كه «بيت» است و محلّ قرار و بيتوته، نه «دار» است و قرار داد.
بنابراين خانه و من حَولَهُ، نشانههاى گويا و روشن هستند كه هر كدام انعكاسى از عنايات خدايى و الطاف الهىاند، بدون آنكه تكلّفى و ابهامى داشته باشند و باصطلاح علائم «ايكونيك» هستند.
علامات
فرمود: علامات و بالنجم هم يهتدون
فرمود: الحج اشهر معلومات
فرمود: يشهدوا منافع لهم و يذكروا اسم اللَّه فى ايام معلومات.
زمان، علامت است، ماه و روز و شب، علامتند، علائمى طبيعى.
ماهها و روزهاى حج مشخصاند، گرچه خداوند براى حج مقرر فرموده ولى زمان فى نفسه علامت زمان است؛ يعنى كه ماهها و روزهاى حج همه علائمى معلوم و نشانههايى مشهودند، همانگونه كه جاىجاى حرم علامت است.
كه فرموده امام على- ع- است كه: «جعله سبحانه علامة لتواضعهم لعظمته و اذعانهم لعزته». (نهجالبلاغه خ 1)
ص: 216
رمزِ دريافت علائم و كُد استفاده كامل از آيات و شعائر، احرام است.
همه جا حرم الهى است و محترم، كه در شهر حرام، با احرام، تا مسجدالحرام و بيتاللَّه الحرام و فيض مشعرالحرام كشيده شده و با زيباترين وجه، مُحرم از سرتا بپا و از فرق تا قدم، علائم را دريافت و از نشانهها مىيابد آنچه را كه بايد. محرم كه بيش از 40 كامجويى برايش حرام ميگردد كه به ترتيب از سرتا پا عبارتست، از: تراشيدن سر، پوشانيدن سر، سايه بر سر قرار دادن، پوشاندن گوش، شاهد عقد بودن، عينك زدن براى زينت، سرمه كشيدن، نگاه در آئينه، نگاه به زن با شهوت، پوشاندن رو براى زن، بينى گرفتن از بوى بد، بوييدن عطريات، بوسيدن زن، دروغ گفتن، قسم خوردن، مفاخره نمودن، فحش دادن، اجراى عقد، دندان كشيدن، خوردن برخى معطرات، صيد كردن، لمس نمودن زن، كشتن شپش و مانند آن، ناخن گرفتن، ذبح شكار، كندن درخت و گياه، كمك به صيد با اشاره، انگشتر بقصد زينت، گره زدن لنگ بگردن، خوردن گوشت شكار، پوشيدن روى پا، گرفتن ناخن پا، جماع، استمنا، لواط، لباس دوخته بتن كردن، زينت و زيور كردن، روغن ماليدن، خون بيرون آوردن، اسلحه بستن، عطر استعمال نمودن، ازاله مو از هر كجاى بدن، كه تا احرام نبندد و مُحرم نشود مُحرم نخواهد بود.
حافظ هر آنكه عشق نورزيد و وصل خواستاحرام طوف كعبه دل بى وضو ببست
شعر
اعداد و ارقام در مناسك حج و به اصطلاح علائم «ديجيتال» بدون شك داراى رمز و راز و نشان و علامتى هستند كه برايمان مخفىاند، بويژه عدد 7 كه مجموعاً 12 و در مواردى 15 بار تكرار مىشوند.
ص: 217
3 بار در طواف بيت «طواف عمره و طواف حج و طواف نساء»
2 بار در سعى «سعى عمره و سعى حج»
7 بار در رمى جمار «روز 10 يكبار و روز 11 سه بار و روز 12 سه بار و در مواردى روز 13 سه بار».
البته در آيات قرآنى عدد 7 بيش از اعداد ديگر مطرح و يادآورى گرديده كه هر يك ناظر به موضوعى و در رابطه با مطلبى بيان شده است.
مثلًا 7 آسمان و 7 زمين «12/ 65»
7 دريا «27/ 31»
7 جهنم «44/ 15»
7 سنبله «261/ 2»
7 گاو «43/ 12»
7 راه «17/ 23»
7 شب «7/ 69»
7 جوان در داستان كهف «22/ 18»
7 روز روزه در كفارات حج در آيه 196/ بقره كه مىفرمايد:
«فمن لم يجد فصيام ثلاثة ايام فى الحج و سبعة اذا رجعتم تلك عشرة كامله» كه در اين آيه ارقام 3 و 7 و 10 ذكر گرديده مضافاً به اينكه عدد 10 با كلمه كامله توصيف شده است؛ چرا كه عدد 10 اوّلين عدد دو رقمى و كاملترين اعداد اوّليه است كه ديگر اعداد بالاتر از آن، از جمع با عدد 10 يا ضريب آن حاصل مىگردند.
گرچه براى عدد 7 كه بيشترين كاربرد را در مناسك حج داراست، علل و تأويلات و توجيهات متعددى شده است ولى، هوالعالم بالخفيات و الاسرار.
ص: 218
تبصره:
توجه به تفسير آيات اوّليه سوره فجر نيز كه به برنامهها و ايام حج هم تفسير شده لازم مىنمايد
«والفجر وليالٍ عشر و الشفع والوتر» كه مبيّن ارقام ده، زوج، فرد مىباشد.
اشكال و اجسام
«جعل اللَّه الكعبة البيت الحرام قياماً للناس».
سخنى كوتاه در مكعب بودن بيت.
استفاده از آرمها و اشكال مختلف هندسى يكى از موضوعات مهم در فن ارتباطات است. جذابيت و ظرافت و سلامت قالبهايى كه براى علائم بكار مىرود. در انگيزندگى و گيرندگى پيامهاى غير كلامى از نقش فرآيندى برخوردارند، هماهنگونه كه استخدام لغات و واژهها در پيامهاى كلامى.
اشكال بهر اندازه طبيعىتر، ظريفتر و با حجم كمتر و متناسبتر باشند، در انتقال پيام گوياتر و مؤثرترند.
به همين جهت در انتخاب و تعيين اشكال و اجسام هندسى، از قوانين رياضى استفاده مىشود.
يكى از شاخههاى رياضيات، مكان شناسى يا تو پولوژى مربوط به اجسام و اشكال هندسى است. كه به كشف ارتباطات و وضعيت زواياى مختلف اشكال در مكان مىپردازد.
يعنى، در هر يك از اجسام هندسى، تعداد رئوس و يالها و وجوه زوايا با يكديگر رابطهاى دارند.
اين رابطه اوّلين بار توسط «ابوالوفاء» رياضىدان مشهور ايرانى در
ص: 219
قرن دهم ميلادى مطرح شد و توسط «رنه دكارت» رياضىدان فرانسوى در قرن 17 كشف گرديد و بوسيله «لئونار اولر» رياضىدان انگليسى به اثبات رسيد و به «رابطه اولر» در رياضيات معروف گرديد.
مهمترين مسألهاى كه در اين تحقيقات مسلم گرديد، اينكه:
در ميان اشكال هندسى، مكعّب داراى ويژگيهاى خاصى است كه نه تنها در اشكال ديگر هندسى، همه اين ويژگيها وجود ندارد بلكه، چند وجهىهاى منظم ديگر نيز مشمول قوانين برگرفته شده از مكعب مىباشند.
توضيح اينكه، مكعب داراى 8 رأس و 12 يال يا ضلع و 6 وجه است كه با حروف و و مشخص مىكنيم وقتى تعداد رأس به وجه اضافه شود 6+ 8 مساوى خواهد بود با تعداد رأس+ 2 و اين خاصيت يعنى 2+/+ در تمام چند وجهىهاى منظم ديگر نيز قابل اثبات است.
البته تاكنون فقط و فقط 5 عدد چند وجهى منظم تصور شده است. كه عبارتند از 4 وجهى «هرم»، 6 وجهى «مكعب»، 8 وجهى، 12 وجهى و 20 وجهى، منظم، كه غير از اين 5 مورد بقيه اشكال چند وجهىها، غير منظم خواهند بود. كه براى روشنتر شدن ويژگيهاى مكعّب به تعداد رئوس و يالها و وجوه اين چند وجهىهاى منظم اشاره مىكنيم.
چهار وجهى «هرم» 4 رأس 6 يال (ضلع) 4 وجه دارد
شش وجهى «مكعّب» 8 رأس 12 يال (ضلع) 6 وجه دارد
هشت وجهى 6 رأس 12 يال (ضلع)
ص: 220
8 وجه دارد
دوازده وجهى 20 رأس 30 يال (ضلع) 12 وجه دارد
بيست وجهى 12 رأس 30 يال (ضلع) 20 وجه دارد
در آغاز به نظر مىرسد كه اعداد اين سه ستون رابطهاى با يكديگر ندارند ولى پس از اندكى مطالعه مىبينيم كه مجموعه وجه و رأس هميشه مساوى است با عدد يال+ 2 پس اين رابطه رياضى اثبات مىشود.
2+/+ يا 2+ ى/ و+ ر
بعلاوه با كمى دقت، ويژگيهاى مكعب معلوم مىشود، كه در بقيه چند وجهىها بدينگونه ديده نمىشود.
تنها مكعب است كه زواياى آن همه 90 درجهاى و سه برابر رأس است. مكعب داراى 24 زاويه 90 درجهاى است.
مكعب تعداد رئوسش از تعداد وجوهش بيشتر است.
مكعّب تعداد يالهايش دو برابر وجوهش است.
البتّه در هرم با تغيير در مكان هر وجه جهت رأس هم عوض مىشود ولى در بقيه اشْكال چنين نيست از طرف ديگر در هندسه فضايى ثابت است كه مكعّب در ترسيم محور مختصات ظاهراً داراى 16 رأس و 32 يال و 24 وجه خواهد بود و ليكن در فضا و زمان نامحدودند و ابعاد آن تا بىنهايت ادامه خواهد يافت و از هر طرف تا هر جا قابل كشش و امتدادند.
بنابراين شكل كعبه «مكعب بودن» يكى از علائم نمادين و قرادادى است نه تصويرى گرچه آنچه در او و كنار و متصل به اوست همه علائم تصويرى هستند.
شايد به همين جهت است كه در مورد خود بيت «وُضع للناس» آمده
ص: 221
است و در مورد آنچه در مسجدالحرام است «آيات بنيات».
آرى، كعبه مكعب است، فراگير است، همه سويى است، شكل آرامى است از هر سوى ممتد و كشيده است. از سوئى تا بيتالمعمور و عرش الهى، از سويى تا سدرةالمنتهى ربوبى، از سويى تا اوج هستى و فراز زمين و آسمان. و خلاصه از همه سو تا همه جا.
و چه قابل تعمق است كه در آيه 97 مائده كه كلمه كعبه آمده است بدو نكته نيز اشارت رفته، يكى اينكه در امتداد همه سويى كعبه، انسان است كه بايد در گردونه جذبههاى الهى از قعود به قيام آيد و ديگر آنكه، توجه به كعبه است كه در چشم انداز انسان همه هستى را، آسمان و زمين را تشخيص مىدهد.
چرا كه كعبه محور بىنهايت لطف و فيض خدا و مركز هستى براى عنايت ربوبى حقتعالى است كه تا خدا و هر چه از اوست، امتداد دارد.
و اين است كه مىفرمايد:
«جَعَل اللَّه الكعبةالبيت الحرام قياماً للناس و الشهرالحرام و الهدى و القلائد ذلك لتعلموا ان اللَّه يعلم ما فى السموات و ما فى الأرض و ان اللَّه بكل شىء عليم».
آرى كعبه و آنچه در رابطه با اوست. انسان را به علم بىنهايت خداوند، علم به بالا و پائين، علم به آسمانها و زمين و آنچه در آنها است، راهنمايى مىكند؛ چرا كه كعبه است.
البته كعبه و آنچه در حرم است، كعبه و مكانهاى محترم، كعبه و زمانهاى محترم. كعبه و موجودات در حرمش و حريمش، براى محرم و آنكه درگردونه حرمتش گرفتار آمده است. آن كه در مدار مىچرخد و سراز پاى ناشناخته است.
ص: 222
پا بكش چون كعبه در دامن كه در ملك وجودهر كه در دامن كشد پا قبله عالم شود
آيات كريمه قرآن نيز، بلنداى فرازين كعبه عزيز را كه تا ملكوت اعلى كشيده شده و در گستره هستى تا شرق و غرب عالم هستى، ادامه دارد متذكر است.
كه فرمود:
«سيقول السفهاء من الناس ما ولّاهم عن قبلتهم التى كانوا عليها، قل للّه المشرق و المغرب يهدى من يشاء الى صراط مستقيم». (بقره:
و نيز فرمود:
«قد نرى تقلّب وجهك فىالسماء فلنولينّك قبلة ترضيها فولّ وجهك شطرالمسجدالحرام».
كعبه يك سنگ بنائى است كه ره گم نشودحاجى احرام دگر بند ببين يار كجاست
نكته ديگر اين كه:
محل تلاقى اضلاع از سه طرف، ركن كعبه ناميده شده و اين اركان كعبه هستند كه بسوى جهات اربعه «شمال، جنوب، شرق، غرب» قرار دارند نه اضلاع آن همانند ديگر بيوت متداوله، كه اين نيز علاوه بر افزايش قدمت و ماندگارى خانه و موقعيت جغرافيايى آن، نمودى از امتداد وسيع اركان خانه خدا به اطراف جهان است.
كه: «اينما تولّوا فثمّ وجه اللَّه».
ره مده در كعبهاى پير حرم «اقبال» راهر زمان درآستين دارد خداوندى دگر
چون طهارت نبود، كعبه و بتخانه يكى استنبود خير در آن خانه كه عصمت نبود
حركات و سكنات
قال على: «يا كميل! ما من حركة الّا وانت محتاج فيها الى معرفة».
(الحياة، ج 1، ص 35)
گفتيم، نشانههاى طبيعى و ايكونيك، علائمى هستند كه ميان صورت و مفهوم آن رابطه همجوارى يا تماس مىباشد. اين قبيل نشانهها به عكس نمادها و علائم قراردادى از واقعيت شكل مىگيرند. و اطلاعات تصويرى و نمايشى از محيط هستند و چون واقعيتهاى محيطىاند، سادهتر تفسير مىشوند و معنا مىپذيرند، حالات چهره و حركات دست و پا در انتقال مفاهيم از قبيل ترس و غم و التماس و قدرت و خصومت و تقاضاو نياز، نقش گويايى دارند.
ما در ارتباطات روزمره خود از كدهاى غير كلامى زيادى استفاده مىكنيم و عمدهترين ابزار انتقال پيام از ديرباز تا كنون و مخصوصاً در ارتباط با مخاطبين كه فاصله زيادى دارند يا زبان كلامى آنها نامأنوس است، همين روشهاى به اصطلاح بين المللى و حركتهاى به اصطلاح «پانتوميم» مىباشد.
آزمايشات نشان مىدهد كه جانداران عموماً، بيشترين ارتباط و بيشترين دريافتهاى اطلاعاتى خود را قبل از هر چيز با حركات و علائم غير صوتى و غير كلامى مبادله مىكنند كه نسبت به پيامهاى لفظى، قابل اعتمادتر و سريعتر است.
در برنامه حج، از هر دو استفاده مىشود، از يكسو الفاظ و اذكار در تلبيه و صلوة و ادعيه و از يكسو، حركاتى مانند طواف و سعى و رمى و يا وقوف
ص: 223
ص: 224
و سكوتى، وجود دارد.
بررسى حالات اين حركتها و سكونها، اين دويدنها و ايستادنها، اين گردشها و جهشها، كه از كجا تا بكجا و چگونه است، خود كمكى است به دريافت پيامهاى مربوطه.
به نمونهاى اشاره مىكنيم.
بعضى ويژگيهاى طواف در فرهنگ ارتباطات:
از آنجا كه طواف در ميان اركان حج، ركن ركين و حصن حصينى است كه در تعيّن و ظهور، از فرآيندى بالا و والاتر برخوردار است، بدان اشارهاى مختصر خواهيم داشت.
در طواف سه نمود است.
1- حركت است و رفتن.
2- از سمت راست است.
3- دورانى متمايل به بيضى است.
كه هر يك قابل تعمقاند.
اوّلًا حركت است:
و تحرك، رفتن و شدن، كه بايد از بودن به شدن رفت، نبايد ماند، كه ماندن ركود است و سردى و پوسيدن و پوكيدن و نابودى.
حركت خاصه پديدهها است، از قوه به فعل؛ چرا كه همه فقر ذاتى دارند و فقر ذاتى مساوق با حركت به سوى غنى با لذات است.
و اينجا كه محل عروج انسانى و تعيّن عبوديت است كه
فرمود: «سبحان الذى اسرى بعبده ليلًا من المسجدالحرام الى المسجدالأقصى».
سير و هجرت و عبوديت و عروج از همينجا آغاز مىگردد. كه با
ص: 225
هجرت عبوديت حاصل آيد و عبوديت، لياقت عروج مىبخشد.
و اين حركت است، حركت در هجرت با تمام ابعادش.
«احتراز، فرار، اعراض، اجتناب، اعاذه، ورع، وقايه، تبتّل، انقطاع، وداع، اعتصام، نزع، خلع، قلع و قمع كه همه كلمات مصطلح قرآنى و بيان ابعاد هجرتند.
و تا اين بُريدنها نباشد، عبوديتى نيست، و چون لباس عبوديت بتن كردى به معراج خواهى شتافت.
و عروج تا مطلق، تا قاب قوسين.
و عروج در تمام زاويهها.
از ديار، به يار از بت به فطرت، از سيّئه به توبه. از اوهام به ذكر، از شرك به توحيد، از آداب به سلوك، از بدعت به تفقد، از وسواس به رب الناس، از فكر به تفكر از اضطراب به امن، از ترديد به انتخاب، از خطورات بهمعرفت، ازغفلت بهانابه ازتعلقات به كمال. از تمنيات به خوف، از ريا به خلوص، از ابتلاء به تسليم از يأس به اطمينان، از شك به قبول، از اشتغال به رجوع، از شبهات به ورع، از غفلت به مراقبه، از استقلال به فقر، از خود به فراغ، از قبض به فيض، از عطش به عشق از مباحات به قتل نفس، و خلاصه از شهود به تجريد و از آخرت به رضوان و از خلق به حق و از حق به حق حق رسيدن.
و رهيدن از حرج و فزع و خوف و حزن.
كه همه اينها، در قيام و ركوع و سجود متبلور است و همه در طواف خانه خدا.
كه به ابراهيم خليل- عليهالسلام- فرمان داد كه خانه را براى قائمين و راكعين و ساجدين آماده سازد تا در طواف آيند. و در برابر هم خداوند وعده انعام عام و شكر عميم و عنايت داد، كه او بهر چيزى آگاه و
ص: 226
گستره علمش بىانتها است. (به آيه 158 بقره رجوع كنيد)
طواف كعبه زدى گرد يار گرديدىنگه، بخويشنهپيچيدهاى، دريغازتو
اقبال لاهورى
ثانياً حركت از سمت راست است.
بر خلاف عقربه ساعت كه از چپ براست مىچرخد.
در فيزيك نجومى ثابت است كه همه سحابىها، كهكشانها، حركت منظومه شمس به سمت ستاره «ولكا»، حركت اقمار بدور يكديگر، همه از راست به سمت چپ مىچرخند حركت الكترونها بدور هسته مركزى، و همه گردندههاى فيزيكى و ميكانيكى و همه امواج، از گردش امواج نورى «فوتون» تا چرخش طيفهاى نورى، از پيچش حباب هوا تا نفوذ بخار و دود در روزن و جريان آب در ميزاب همه از راست بچپ است (1)
حاجى در طواف كعبه از راست مىچرخد.
از يمين اللَّه فى ارضه، از حجرالاسود كه به دست راست خدا تعبير شده، و به حجر خاتمه مىدهد، از راست به راست.
حاجى در طواف كعبه از اصحاب يمين است. در اينجا از راست، از يمين اللَّه در راه راست و به سوى يمين اللَّه مىگردد كه تا بادست راست كتاب مرقوم و پرونده عمل به دست گيرد و در كنار اصحاب يمين مورد طواف كروبيان گردد.
و در اين گردش چنان است كه قلبش به سمت كعبه است، نه قالبش، كه قلب مؤمن حريم است و قبله نما.
دل محال است زدلدار شود رو گردانهر طرف قبله بود، قبله نما مىگردد
«صائب»
1) مىتوانيد چرخش آب را بهنگام خروج از زيرآب در سطح مستوى ملاحظه كنيد.
ص: 227
حاجى در طواف، مىگردد و بيت ثابت است، متحرك بدور محرك مىچرخد و آنقدر مىچرخد تا صاحب خانه، عنايات خاصهاش را بدور او بچرخاند كه گفته است:
پيش از اين پروانه مىگرديد اگر بر گرد شمعشمع مىگردد كنون بر گرد سر پروانه را
خانه ثابت است و مطاف هم، تا تو بگردى و در هر گردش، گستره معرفت را بگسترى.
گردش پرگار موقوف سكون مركز استهر كه در دامن كشد پا آسمان پيماتر است
ثالثاً: حركت بيضى شكل است.
مدار سيارات جهان هستى و همه آنچه قبلًا ياد شد از گردش الكترونها تا مدارات در جهان بالا و اجرام سماوى بدون استثنا بيضى هستند، «گرچه در مورد مريخ دورانى دايرهاى ذكر كرده بودند كه آنهم با تحقيقات جديد معلوم گرديد دايره متمايل به بيضى است».
و خانه خدا و حجر اسماعيل توأماً مطاف حاجىاند كه بهنگام طواف و بويژه در هنگامه ازدحام جمعيت، طواف، شكل بيضى مىيابد.
بنابراين حركت و سمت حركت و شكل آن هر سه، هماهنگ با حركات جهان پديدهها است، كه اين ارتباط تنگاتنگ كه انديشه آدمى را به بيكران افق دور دست مىكشاند در كريمه قرآنى مورد يادآورى است كه فرمود:
آرى اين حركات نمادين و گويا كه خود سراسر پيام است، در كنار ديگر ابعاد كيفى همانند طهارت و بلوغ و عقل و ... در مجموع نمودى است از اينكه هر حركتى از مبدائى است كه محرك بالذّات است و نه خود متحرك، و
ص: 228
پديد آورنده بىنيازى كه زمام هر متحركى به دست اوست.
«فاعل لابمعنى الحركات و الآلة». (نهج البلاغة)
خدايى كه آسمان و زمين در حركت خود، كمال خضوع به پيشگاهش دارند و اين داورى فطرت سليم است كه ابراهيم را قرار داد تا همگان به پيروى نيك و تأسى صحيح از آن حضرت دعوت شوند، و او هم حركت اختران و افول آنان و جمود بتان را شواهد گويايى بر مبدأيّت خلاق، استنباط فرمود و اينكه متحرك و آفل نمىتواند، رب و مدبر جهان باشد، متحرك نمىتواند محبوب باشد. حركت نشانه طلب و محبت است، انسان خود مقصد نيست كه مقصودى دارد.
«انى وجهت وجهى للذى فطر السموات و الارض».
همان كه هفتمين امام- عليهالسلام- فرمود كه، «و كل متحرك محتاج الى من يحركه او يتحرك به فمن ظنّ باللَّه الظنون هلك». (اصول كافى)
حركت در مطاف است ميان بيت و مقام، در مدار هدايت و رحمت حق. و نه خارج، كه در بيرون مقام، قوام و استقامت و مقاومت و قيام و قيامتى نيست، آنجا ديگر، دستت به يميناللَّه نيست، ديگر نه ابراهيم و هاجر و اسماعيلاند و نه پايگاه رفرف و براق و نه مولد امام على و نه صداى بلال و نه ... آنجا ديگر تو تنهايى پايت به هيچ جا بند نيست، ارباب متفرقه مىبرندت، سرگردانى و هر دم سر به آستان كسى مىسايى، به ذلت مىافتى.
پشت مقام نرو، آنجا ديگر خبرى نيست، كسى نيست، اينجا همه اعلام و علائماند، اين بيت و حجر و حَجَر و هاجر، اين ابراهيم و اسماعيل، اين آدم و نوح و ابراهيم، اين موسى و شعيب و ثمانى حجج، كجا مىروى «فانّى تذهبون» چه چيز را طالبى «فانى تؤفكون» آنجا نيستى است،
ص: 229
نيستند همه و همين جا همه هستى است. از قالب برون آمدن و به قلب زدن و با سر رفتن و به سرّ رسيدن و اسرار شدن و سرالسرّ را به عين يافتن، بگرد، بچرخ، برخيز، خود برو، نبرندت، در ميان باش، اين ابراهيم خليل، استاد خانه توحيد است. ببين و لبيكش بگوى و همراهش برو، كه پير است و بىپير به ظلمات نزن.
چشم در صنع الهى باز كن لب را ببندبهتر از خواندن بود، ديدن خط استاد را
كه اگر ندانى و نفهمى، اگر بىمعرفت آمدهاى، و اگر نمىدانى كه كجايى، و اگر همچنان در قيود و تعلقات گرفتارى و هنوز دربند جسمى و گرفتار پيكرى و درگير با آرزوها و خواستهها و هنوز خود هستى هيچ بهرهاى نخواهى برد. سهل است كه زيان كارى.
و به تعبير حضرت امام- قدس اللَّه نفسه الزكيه-.
«مگر ممكن است كه بدون كندن نعلين شهوت و غضب! «اخلع نعليك» از پاى نفس و بدون ترك هوى و يكباره دل به حضرت مولا بستن.
به طور قرب رسيد؟! كه آنجا وادى مقدسى است و مقام شامخ اقدسى است.
و كسى كه لباس جسمانيت پوشيده و رداى هيولاى ظلمانى را بدوش افكنده است نمىتواند مقام مشيت الهى و كيفيت سريان مشيت و نفوذ و بسط و اطلاق آن را شهود نمايد. (شرح دعاى سحر، ص 156)
آرى چنان خواهد بود كه احرام بىوضو بسته و طواف بىخضوع.
حافظ هر آنكه عشق نورزيد و وصل خواستاحرام طوف كعبه دلى بى وضو ببست
*** يا
ص: 230
چون طهارت نبود كعبه و بتخانه يكى استنبود خير در آن خانه كه عصمت نبود
چگونه طوف كنم در قضاى عالم قدسكه در سراچه تركيب، تخته بند تنم
سوّم، گيرنده پيام
«و اذّن للناس بالحج»
تاكنون به دو محور اصلى در رابطه با بحث «جايگاه حج در فرهنگ ارتباط. اشاره كرديم، و هرچند بعلت ضيق مقال و بضاعت مزجاة و ضعف حال نتوانستهايم، آنچه را كه بايسته است بفهميم و نه آنچه را كه شايسته است بقلم آوريم، اما:
ران ملخى نزد سليمان بردنچه كند بينوا ندارد بيش
اينك به سوّمين قسمت يعنى گيرنده پيام حج، مىپردازيم و از خداوند تبارك و تعالى هم چنان استمداد كرده و از آيات الهى قرآن الهام مىگيريم.
پىنوشتها: