روض الجنان و روح الجنان فی تفسیرالقرآن جلد 7

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

نام کتاب : روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن

نویسنده: ابوالفتوح رازی، حسین بن علی

مصحح: یاحقی، محمد جعفر

الناشر: آستان قدس رضوی،بنیاد پژوهش های اسلامی

محل نشر: مشهد مقدس، ایران

سال نشر : 1376.

تنظیم متن دیجیتال میثم حیدری

ادامه سوره مائده

اشاره

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ (1)

سوره المائدة (5): آیات 54 تا 56

اشاره

يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اَللّٰهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى اَلْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى اَلْكٰافِرِينَ يُجٰاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ وَ لاٰ يَخٰافُونَ لَوْمَةَ لاٰئِمٍ ذٰلِكَ فَضْلُ اَللّٰهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِيمٌ (54) إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاٰةَ وَ يُؤْتُونَ اَلزَّكٰاةَ وَ هُمْ رٰاكِعُونَ (55) وَ مَنْ يَتَوَلَّ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اَللّٰهِ هُمُ اَلْغٰالِبُونَ (56)

ترجمه

اى آنان كه گرويده (2)هركه برگردد (3)از شما از دينش (4)زود بود كه بيارد خداى به گروهى كه دوست دارد ايشان را و دوست دارند او را،نرم اند (5)بر مؤمنان،سخت اند بر كافران،جهاد كنند در راه خداى و نترسند ملامت كننده را،آن فضل خداست،دهد آن را كه خواهد و خداى فراخ عطا و داناست.

ولى شما خداست و پيغامبر او و آنان كه به پاى دارند نماز را و بدهند زكات را و ايشان در ركوع باشند.

و هركه تولا كند به خداى و پيغامبرش و آنان كه ايمان دارند (6)لشكر خدا ايشان غلبه كننده باشند.

قوله: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ،آيه اقتضاى آن مى كند كه بر سببى فرود آمده است،


1) .مل:تا ابتداى سورۀ انعام افتادگى دارد.

2) .كذا در اساس،شايد كه«گرويده اى»،آف،لت:گرويده ايد،وز:گرويديد،آج،لب:ايمان آورده ايد.

3) .آج،لب:بازگردد.

4) .مج،مت،وز،آج،لب:خود.

5) .مج،مت،وز:خوارى.

6) .مج،مت،وز،آج،لب:ايمان آوردند.

و آن سبب (1)ارتداد قومى بوده است كه از دين برگشته اند،پس ازآن كه در اسلام آمده بودند.و بيان كرديم كه:مؤمن مرتد نشود به دليلى كه ما را ايمن كرده است،و انّما مرتد آن كس شود كه او اظهار ايمان كرده باشد به زبان و در دل ندارد-و شرح اين داده شده است-و بر اين قاعده آنان را كه مظهر ايمان بودند مؤمن خواند،على التّوسّع (2)چنان كه گفت: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آمِنُوا ،و معنى آن كه:اى آنان كه اظهار ايمان كرده ايد به زبان،ايمان آريد به دل،پس مظهر ايمان را مؤمن خواند بر مجاز،هم چنين در آيت و جاى تأويل در آيه: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا (3)اين است لفظ «منكم»است براى آن كه روا باشد كه خطاب با مؤمنان (4)محقّق است.

آنگه از ايشان آنان كه مرتد شدند (5)كه ايمان به (6)زبان دارند،در دل ندارند.و آنان كه مرتد شدند چنان كه در تواريخ آوردند (7)سيزده قوم بودند،سه در عهد رسول،و ده قوم پس رسول-عليه السّلام.از جملۀ آنان كه در عهد رسول-عليه السّلام-مرتد شدند،جماعتى بودند از بنى مذحج و رئيس ايشان ذو الخمار بن عبهلة بن كعب العنسى بود.و لقب او أسود بود و (8)مردى بود كاهن و مشعبد،به يمن برخاست (9)و دعوى پيغامبرى (10)كرد و رسول-عليه السّلام-باذان را بر يمن و حوالى والى (11)كرده بود و او اوّل كسى بود از ملوك عجم كه ايمان آورده بود[ا-پ]و او (12)اوّل اميرى بود از (13)بلاد يمن در اسلام و او در عهد رسول-عليه السّلام-فرمان يافت و رسول-عليه السّلام- پسرش را والى (14)كرد بر يمن و نام او مهر بن باذان بود و او اين أسود مرتد را كه دعوى پيغامبرى كرد بكشت و زن او را با زنى كرد آزاد را و بر يمن مستولى شد.

چون بدايت كار أسود مرتد را كه دعوى پيغامبرى مى كرد و كارش ضعيف بود


1) .مج،مت،وز:به سبب.

2) .آج،لب:على التوابع.

3) .مر+ مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ نيست.

4) .آج،لب:مؤمن.

5) .مج،مت،بم،وز،لت:شوند.

6) .مج،مت،وز،مر:بر.

7) .مج،مت:آورده اند.

8) .لت+او.

9) .مج،مت،وز،آج،لب،بم،مر:در.

10) .مج،مت،وز،آج،لب،آف،بم،مر:پيغمبرى.

11) .مج،مت،وز،مر:نواحى.

12) .مج،مت،وز+را.

13) .مج،مت،وز،آج،لب،بم،مر:در.

14) .مج،وز،مر:به والى.

كس (1)از او نمى گفت.چون كارش ظاهر شد و قومى (2)فراگرفت و اتباعش بسيار شدند،عاملان رسول را-عليه السّلام-از يمن بيرون كرد.رسول-عليه السّلام-به معاذ جبل نوشت و مسلمانانى كه آنجا بودند و ايشان را استمالت كرد و گفت:به دين خود تمسّك كنيد (3)و خويشتن را از اغوا و اضلال اين (4)أسود دور داريد (5)و نامه نوشت به جماعتى از سادات يمن،منهم (6):عامر بن مهر (7)و ذو رؤد و ذو مرّان (8)و ذو كلاع و ذو ظليم،و ايشان را فرمود تا به كارزار أسود شدند (9)،و اين مرد كه گفتيم با ايشان يار بود تا آن معلون (10)را بكشتند و تولّاى قتل او مردى كرد نام او فيروز الدّيلمى به شب به سر (11)او فروشد (12)و او را در بستر خواب بكشت.خداى تعالى رسول -عليه السّلام-را به وحى خبر داد و رسول-عليه السّلام-صحابه را بشارت داد به قتل او.صحابه گفتند:يا رسول اللّه!كه كشت او را؟گفت:رجل مبارك (13)،نام او فيروز.آنگه (14)گفت:فاز فيروز، (15)ظفر يافت فيروز،و اين در آخر ماه ربيع الاوّل بود پس ازآن كه اسامة زيد را از (16)مدينه برون شده بود و رسول-عليه السّلام-بر (17)دگر روز فرمان يافت و با جوار رحمت ايزدى انتقال كرد.

و گروه دوم بنو حنيفه (18)بودند در يمامه،و رئيس ايشان مسيلمۀ كذّاب بود و در حيات رسول-عليه السّلام-دعوى پيغامبرى (19)كرد در آخر سنۀ عشر من الهجرة،و دعوى كرد كه من انباز محمّدم-صلّى اللّه عليه و آله و سلّم-در نبوّت.نامه اى به رسول


1) .مج،مت:كسى.

2) .مج،مت،وز،مر:قوتى گرفت،لت:قوت گرفت.

3) .مج،مت،وز:كنى/كنيد.

4) .مج،مت،بت،مر:اين.

5) .مج،مت،لت:دارى/داريد.

6) .مج،مت،وز:از ايشان.

7) .مج،مت،وز،لت:عامر بن مشهور.

8) .مج،مت،وز:دو مروان.

9) .مر:شوند.

10) .آج،لب:ملعونان.

11) .مج،مت،وز:سراى.

12) .مج،مت،وز،آج،لب،مر:شد.

13) .مج،مت،وز،مر+مردى مبارك.

14) .مج،مت،وز،لت:آنگاه.

15) .مج،مت،وز،مت+گفت.

16) .مج،مت،وز،لت:اسامة بن زيد از.

17) .مج،مت،وز،آف،لت،آن:با.

18) .مج،مت،وز:بنى حنيفه،آج،لب،بم،آف،آن:بو حنيفه.

19) .مج،مت،وز،آج،لب،بم،آف،لت،آن،مر:پيغمبرى.

-عليه السّلام-نوشت:من مسيلمة رسول اللّه الى محمّد رسول اللّه،بر دست دو مرد از (1)يمامه:نام يكى رجال بن نهثل،نام ديگرى محكم (2)،و ايشان از اشراف اهل يمامه بودند،نامه بدادند.رسول-عليه السّلام-ايشان را گفت:شما به مسيلمه ايمان دارى؟گفتند:آرى.

رسول-عليه السّلام-گفت:اگر نه آنستى (3)كه عادت نرفته است به كشتن رسول،من شما را گردن بفرمودمى زدن.آنگه بفرمود تا جواب نامه بنوشتند:من محمّد رسول اللّه الى مسيلمة الكذاب امّا بعد: إِنَّ الْأَرْضَ لِلّٰهِ يُورِثُهٰا مَنْ يَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ وَ الْعٰاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ. (4)و پس از آن به مدّتى نزديك رسول-عليه السّلام-بيمار شد و با جوار رحمت خداى رفت و كار مسيلمة قوى شد در عهد ابو بكر،او (5)خالد وليد را بفرستاد با لشكرى تا او را مقهور كردند و او بر دست وحشى غلام مطعم بن عدىّ كشته شد،كه قاتل حمزة بن عبد المطّلب بود و پس ازآن كه كارزارى عظيم برفت.

و وحشى گفت:دو كس بر دست من كشته شدند،يكى بهترين مردمان در جاهليّت من كه من كافر بودم و آن حمزۀ عبد المطّلب بود،و يكى مسيلمۀ كذّاب و او شرّ الناس بود در اسلام.

فرقۀ سيم (6)از بنو اسد بودند و رئيس ايشان طلحة بن خويلد بود،و او نيز چون مرتد شد دعوى نبوّت (7)كرد و آخر اين سه قوم اينان بودند.

ابو بكر (8)خالد بن وليد (9)را بفرستاد با لشكرى بسيار و كارزارى كردند (10)و قومى كشته شدند و طلحه (11)بگريخت و به شام شد به حمايت بنى حفنه (12)،ايشان او را با پناه گرفتند.اهل سير (13)گفتند:پس (14)از آن[اسلام آورد (15)][2-ر]و حسن اسلامه.


1) .مج،مت،وز،لت،مر+اهل.

2) .مج،مت،وز،لت،مر:محكم بن طفيل.

3) .بم:ندانستى.

4) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 128.

5) .مج،مت،وز،لت،مر:خالد بن الوليد،مر:خالد بن وليد.

6) .مج،مت،وز،آف،مر:سيوم.

7) .مر:پيغمبرى.

8) .اساس+رضى اللّه عنه.

9) .آج،لب:خالد وليد.

10) .مج،وز،مت،لت،مر:كارزار كردند.

11) .مج،وز،لت،مت،مر:طليحه.

12) .بم،آف:بنى حقيقه،لت،آن:بنو جفنه.

13) .مج،وز،مت:شن.

14) .آف:بعد.

15) .اساس ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

و امّا آن هفت گروه كه در عهد ابو بكر صدّيق مرتد شدند،آن بود كه اهل تواريخ روايت كردند (1)كه:چون رسول-عليه السّلام- (2)با جوار رحمت ايزدى انتقال كرد (3)، جهودان و ترسايان شماتت كردند و منافقان اظهار نفاق كردند و آنچه در دل داشتند از كفر (4)بر صحرا نهادند،و مردم در هرج و مرج افتادند و قيل و قال بسيار شد و بيشتر عرب مرتد شدند،بنو فزارة (5)مرتد شدند و عيينة بن حصن (6)بن بدر الفزارى (7)را رئيس خود كردند و غطفان (8)مرتد شدند و قرّة بن سلمة القشيرىّ را رئيس خود كردند و بنو سليم (9)مرتد شدند و فجاءة بن عبد يا ليل را رئيس خود كردند و جماعتى از بنو تميم مرتد شدند و زنى را رئيس خود كردند نام (10)سجاح بنت الميقد (11)،و او دعوى پيغمبرى كرد و زن (12)مسيلمۀ كذّاب بود (13)،و گفته اند:چون سجّاح با خانۀ مسيلمه شد (14)،مسيلمه او را گفت: (15)

الا قومي الى المخدع***فقد هنئ لك المضجع

فان (16)شئت سلقناك***و ان شئت على اربع

و ان شئت بثلثيه***و ان شئت به أجمع

فقالت به:اجمع فانّه (17)للشّمل اجمع و ابو العلاء المعرّي (18)در حق ايشان گويد (19)-چون مسيلمه بانگ نماز كردى و زن پيشنمازى (20):


1) .مر:كرده اند.

2) .مر:به.

3) .لت:رفت.

4) .لت:به.

5) .لب،مر:بنو فراره.

6) .اساس:حصون،مج،وز،مت،مر:حصين،آج،لب،لت،آن:حصور.

7) .مج،وز:بدن الفرازى،بم،آن،مر:بدر الفرازى.

8) .لب،آف،مر:عطفان.

9) .آج،لب بم،آف،آن:بنو سلم.

10) .مج،وز،مت،بم،لت،مر+او.

11) .مج،وز،لت،مر:سجاج بنت المنذر،مت:سجاح بنت المنذر،آج:سجاح بنت المنقذ،بم،آف:سجاح بنت الميقذ.

12) .لت،مر:به زن.

13) .لت،مر:شد.

14) .مر:رفت.

15) .مر+شعر.

16) .مج،وز،مت،آج،لب،آف،لت،آن:و ان.

17) .آج،لب:فان.

18) .وز:ابو العلامة مصرى.

19) .آن:گفت.

20) .آف،آن:پيشنمازى كردى،مر+بيت.

امّت سجاح و والاها مسيلمة***كذّابة في بنى الدّنيا و كذّاب

و جماعتى از بنو كنده مرتد شدند و أشعث (1)قيس را رئيس خود كردند و بنو بكر بن الوائل (2)مرتد شدند به زمين بحرين و حطم (3)بن زيد را رئيس خود كردند و خداى تعالى همه را مقهور كرد در روزگار عمر (4)جبلة بن أيهم (5)الغسّانى مرتد شد و اصحابش،و اخبار ايشان در تواريخ مشهور است و اين جايگاه بيش ازين احتمال نكند و عمّار (6)ياسر گفت و حذيفة بن اليمان و عبد اللّه عبّاس-رضى اللّه عنهم-و باقر و صادق-عليهما السّلام (7)-گفتند:كه آيه در اهل بصره آمد.

و ارتداد افتعال باشد من الرّدّ و هو (8)مطاوع ردّ باشد،يقال:رددته فارتدّ،بازگردانيدم او را بازگشت (9).و در شرع عبارت باشد از رجوع از اسلام با كفر،و حكم ايشان طرفى گفته شده است.

فَسَوْفَ يَأْتِي اللّٰهُ بِقَوْمٍ (10)،حسن بصرى و قتاده گفتند:مراد ابو بكر است و اصحاب او (11)با آن جماعت مرتدّان كارزار كردند.سدّى گفت:مراد انصاريانند (12).

مجاهد گفت:مراد اهل يمن اند.و آنان كه كارزار كردند[با اسود] (13)چنان كه قصّۀ ايشان برفت و قومى ديگر گفتند:در قوم ابو موسى اشعرى آمد كه ايشان در عهد عمر خطّاب (14)بيامدند و ايشان را در اسلام اثرى بود و آنچه در اخبار ما آمد و از صحابه و ائمّه روايت كردند كه:آيت در اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-آمد و قتال او با اهل بصره و اهل شام آمد،و اين روايت عمّار ياسر است و حذيفة بن اليمان و عبد اللّه عبّاس و باقر و صادق-عليهما السّلام.


1) .مر+بن.

2) .مج،وز،مت،لت،مر:وائل.

3) .لت،مر:حطيم.

4) .اساس،مج،وز،مت،آن،+رضى اللّه عنه،آج،لب،لت+خطاب.

5) .مج،وز:اسهم.

6) .مج،وز،مت+بن.

7) .آج،لب:عليهم السلام.

8) .مج،وز،مت،لت،مر:او.

9) .مر:بازگشتى.

10) .سورة المائدة(5)آيۀ 54.

11) .مج،وز،مت،آج،لب،بم،لت،آن،مر+كه.

12) .مر:انصار باشد.

13) .اساس:ندارد،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

14) .اساس+ رضى اللّٰه عنه.

و از اميرالمؤمنين روايت كردند كه او گفت:روز بصره،

و اللّه ما قوتل اهل هذه الآية حتّى اليوم به خداى كه كس با اهل اين آيت كارزار نكرد تا به امروز.و آنچه قوّت (1)اين قول است آن است كه خداى تعالى آن را كه اين قتال كرد وصف كرد به صفاتى كه لايق نيست باتّفاق با هيچ كس جز با اميرالمؤمنين على- عليه السّلام-براى آن كه خداى تعالى وصف كرد او را به آن كه خداى و رسولش او را دوست دارند و او خدا و رسولش را دوست دارد و اين معنى از قول رسول -عليه السّلام-[2-پ]در حقّ او معلوم است.

و اخبار به اين معنى متواتر است از طريق مخالف و مؤالف كه چون رسول -عليه السّلام-به زير حصن خيبر فرود آمد و چند روز حصار داد حصن را،يك روز رايت به يكى از معروفان صحابه داد برفت،يجبّن اصحابه و يجَبّنونه اصحاب خود را بددلى (2)مى داد (3)و ايشان او را،تا منهزم بازآمد،روزى ديگر به ديگرى داد برفت،يؤنّب اصحابه و يؤنّبونه (4)،ملامت مى كرد قومش را و ايشان او را ملامت مى كردند.هم منهزم بازآمد.رسول-عليه السّلام-دلتنگ شد و چند روز توقّف كردند (5).مردى از جملۀ صحابه كه پدر و برادر او را كشته بودند بيامد و گفت:يا رسول اللّه!اين رايت به من ده تا من بروم و بذل جهد كنم و به غايت طاقت بكوشم و انتقام اينان بكشم.رسول- -عليه السّلام-گفتند (6):

لاعطينّ الرّاية غدا رجلا يحبّه اللّه و رسوله و يحبّ اللّه و رسوله كرّار غير فرّار، [گفت:من فردا رايت به مردى دهم كه خداى و پيغمبر او را دوست دارند و او خداى و پيغمبر را دوست دارد.كرّار،حمله بر باشد (7)،غير فرّار گريزنده نباشد.] (8)

لا يرجع حتّى يفتح اللّه على يديه، برنگردد تا خداى تعالى بر دست او فتح برآرد.

آن شب همۀ صحابه اميد در بستند و طمع داشت (9)هريكى از ايشان كه آن كه رسول-عليه السّلام-گفت او (10)باشد.بامداد كه برخاستند و هركه سلاحى نيكوتر


1) .وز+دين نوگشت.

2) .لب:به بددلى،مت:به جبن.

3) .مت:نسبت كرد.

4) .آج،لب:و يعملونه.

5) .مج،مت،وز:كرد.

6) .مج،مت،وز،مر:گفت.

7) .آج،لب:حمله بر با كافران.

8) .اساس:افتادگى دارد،از مج افزوده شد.

9) .آج،لب،آف،آن،مر:داشتند.

10) .مج،مت،وز،مر:آن.

داشت و اسبى (1)فاره تر،در پوشيد و برنشست و خويشتن عرض (2)مى داد.رسول -عليه السّلام-در نگريدند (3)يك بارى در قوم همه حاضر بودند و ساخته.در (4)ميان ايشان اميرالمؤمنين على را نديد،گفت:على كجاست؟گفتند:يا رسول اللّه او را چشم درد مى كند.سلمان را گفت:برو و بيارش.سلمان بيامد و گفت:أجب رسول اللّه،اجابت كن رسول خداى را.او برخاست (5)و سلمان دست او را گرفت و او را پيش رسول-عليه السّلام-آورد.رسول-عليه السّلام-گفت:يا على چه بوده است تو را؟گفت:

صداع برأسي و رمد لا ابصر معه شيئا ،گفت:اى رسول اللّه درد سر است مرا و درد چشم،چنان كه هيچ نمى بينم رسول-عليه السّلام-گفت:پيش آى.او پيش رسول رفت،رسول-عليه السّلام-آب دهن مبارك خود در چشم او دميد و دست به او فرود آورد.در حال چشم باز كرد (6)چنان كه پنداشتى كه او را هرگز درد چشم نبوده است و رايت به او داد (7).او برفت و خداى تعالى فتح بر دست او برآورد و قصّۀ خيبر مشهور است چون بازآمد خيبر گشاده (8).حسّان بن ثابت گفت:يا رسول اللّه! باش (9)تا (10)بيت (11)چند گويم (12)در اين (13)حسب حال؟گفت:بيار (14)شعر:

و كان علىّ ارمد (15)العين يبتغي***دواء فلمّا لم يحسّ مداويا

رماه رسول اللّه منه بتفلة***فبورك مرقيّا و بورك راقيا

و قال ساعطى الرّاية اليوم صارما***كميّا محبّا للرّسول مواليا

يحبّ الهى و الاله يحبّه***به يفتح اللّه الحصون الاوابيا (16)

فاصفى بها دون البريّة كلّها***عليّا و سمّاه الوزير المواخيا


1) .مج،مت،وز:اسب.

2) .آج،لب:عرضه.

3) .مج،مت،وز،لت،آن،مر:در نگريد.

4) .مج،مت،وز،لت،مر+و.

5) .آج،لب،بم،مر:برخواست.

6) .مج،مت،وز،لت:چشم بر كرد،مر:چشم به كرد.

7) .مج،مت،وز،لت،و.

8) .مج،مت،وز:گشاده بود.

9) .مج،مت،وز:دستور ده،بم،آف لت،مر:دستور باشد.

10) .مج،مت،وز:كه.

11) .مج،مت،وز،بم،آف،لت،آن،مر:بيتى.

12) .لت:مر بگويم.

13) .لت:بز.

14) .مج،مت،وز،آج،مر+گفت،لت:بگو.

15) .آج،لب:ايرمد.

16) .آن:الاوليا.

پس اين خصلت (1)محبّت من الطّرفين بالاتّفاق در او حاصل است.دگر (2)قوله:

أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ ، (3)با مؤمنان ذلول و نرم و سازنده باشد.

در خبر است كه:يك روز اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-در حجره بود و غلامى از آن او بر در حجره نشسته بود.أمير المؤمنين او را آواز داد،او مى شنيد و جواب نمى داد.بيرون آمد و گفت:يا غلام آواز من نمى شنيدى (4)؟گفت:بلى.

گفت:چرا جواب ندادى؟گفت:[3-ر]براى آن كه از تو ايمن بودم.اميرالمؤمنين (5)عليه السّلام-شكر گزارد (6)خداى را (7)،كه مرا چنان كرد كه بندگان او،از من ايمن اند.اى غلام!برو كه تو را (8)آزاد كردم.

و در خبر است كه:روزى مى گذشت در بعضى كويهاى (9)كوفه،زنى سبوى آب برگرفته بود و مى برد و مى گفت:اللّهمّ احكم بينى و بين عليّ بن أبى طالب، (10)خدايا تو ميان من و على بو طالب حكم كن (11)و زن او را نشناخت،اميرالمؤمنين پيش او آمد و گفت:اى زن!تو را با على بو طالب (12)چيست؟گفت:شوهر مرا به بعضى جايها فرستاده (13)تا مرا اين آب مى بايد كشيد (14).گفت:اى پرستار،خداى را اين سبوى (15)مراده تا من بردارم و على را بگويم تا كس فرستد و شوهر تو را بازخواند،و سبوى آب برگرفت و با او به در سراى او برد.چون همسايگان او را بديدند،گفتند:هى!رها كرده اى (16)تا اميرالمؤمنين سبوى آب برداشته است و به خانۀ تو مى آورد (17)،گفت (18):

اين اميرالمؤمنين است،بدويد و در پاى او افتاد و عذر خواست و گفت:زينهار (19)،اى


1) .مج،مت،وز:جمله.

2) .مج،مت،وز:ذكر.

3) .مج،مت،وز+ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكٰافِرِينَ .

4) .مت:نشنيدى،آن:نمى شنوى.

5) .لت:امير،آن+على.

6) .مج،مت،وز،بم،آن،مر:شكر گذارد.

7) .مج،مت،وز،لت،مر+و گفت سپاس خداى را.

8) .مج،مت،وز،لت،مر+به اين شكر.

9) .مج،مت،وز،مر:كوچه ها.

10) .مج،مت،وز،لت،مر+بار.

11) .مج،مت،وز،لت:حاكم تو باش.

12) .مر:على بن ابى طالب.

13) .مج،مت،وز،لت،مر+است.

14) .مج،مت،وز،لت،مر:كشيدن.

15) .مج،مت،وز،لت،مر:تلّه.

16) .مر:رها كردى.

17) .مج،مت،وز،لت،مر:مى آرد.

18) .مج،مت،وز،لت،مر:او گفت.

19) .مج،مت،وز،لت،مر:زنهار.

اميرالمؤمنين !من ترك ادب كردم،و تو را نشناختم،گفت:روا باشد.هرگاه (1)كه تو را كارى باشد يا تقصيرى يا حاجتى مى آى و مى خواه و التماس مى كن تا كه شوهرت بازآيد (2)،زن گفت:جزاك اللّه خيرا افضل ما جزى اماما عن رعيّته، و در خبر است كه:پس (3)وفات اميرالمؤمنين (4)-عليه السّلام-ضرار بن عبد اللّه الضّبىّ (5)در نزديك معاويّه شد،گفت:ما فعل ابو تراب؟چه كرد ابو تراب؟گفت:

كان عبدا للّه دعاه فاجابه،بنده بود (6)خداى را خدايش بخواند اجابت كرد.گفت:

صف لي بعض اخلاقه،بعضى اخلاق او مرا وصف كن،گفت:مرا از اين عفو كن، گفت:لا بد است گفت:چون (7)لا بد است بشنو:كان و اللّه اوّل (8)من لبّى (9)و كبّر،و افضل من تقمّص و اعتجر (10)و اكرم من ناجى ربّه و سهر،و اعلم من قرّب و نحر،و اجود من تصدّق بابيض و اصفر و خير من اقبل و ادبر،بعد محمّد سيّد البشر.گفت:

او نخستين كسى است كه اجابت كرد خداى را و پيغامبر (11)را در ايمان،و فاضل تر كسى كه پيراهن (12)در پوشيد و كريم تر كس (13)كه با خداى مناجات كرد،و عالم تر كس (14)كه نحر و قربان كرد،و سخى تر كس (15)كه زر و سيم داد و بهتر كس (16)كه آمد و شد (17)كرد،پس محمّد مصطفى كه بهترين خلقان است.

گفت:زدني يا ضرار،بيفزاى اى ضرار،گفت:كان و اللّه شديد القوى،بعيد المدى يقول فصلا و يحكم عدلا تنفجر الحكمة من جوانبه ينطق العلم من نواحيه، لا يطمع القوىّ في باطله و لا يؤيس الضّعيف من عدله و كان و اللّه يجيبنا اذا سألناه (18)،و يلبّينا اذا دعوناه،و كان فينا كاحدنا،و كان مع قربه و تقرّبه الينا،لا نكلمه هيبة،و لا نبتديه جلالة،و اشهد باللّه لقد رأيته في بعض مواقفه،و قد ارخى اللّيل سدوله،قابضا


1) .مج،مت،وز،لت،مر:گه.

2) .مج،مت،وز،لت،مر:بازآمدن.

3) .مج،وز،لت:از پس،لب:پس از،مر:بعد از.

4) .آن+على.

5) .مج،مت،وز،لت،مر:ضرار بن عبد اللّه الضبى.

6) .وز،آج،لت،مر:بنده اى بود.

7) .وز:چرا.

8) .مر:اولى.

9) .مج،مت:اى،وز:لهى،لب،لت:لبى،مر:صلّى.

10) .اساس:اعجز،با توجه به مج تصحيح شد.

11) .همه نسخه بدلها:پيغمبر.

12) .مج،مت،وز،لت،مر:پيرهن.

13) .مج،مت،وز،آج،لب،لت،مر:كسى.

14) .مج،مت،وز،آج،لب،لت،مر:كسى.

15) .مج،مت،وز،آج،لب،لت،مر:كسى.

16) .مج،مت،وز،آج،لب،لت،مر:كسى.

17) .مج،مت،وز،لت،مر:آمد شد.

18) .مج،وز،مت:سأل.

على لحيته،يتململ السّليم،يبكي بكاء الواله (1)الحزين،يناجي ربّه و يعاتب نفسه،و يقول يا دنيا الىّ تعرّضت ام بى تسوّقت هيهات،هيهات،لا حان حينك، غرّى (2)غيري،قد أبنتك ثلاثا لا رجعة لي اليك،فعمرك قصير،و عيشك حقير،و خطرك يسير.

گفت:و اللّه!كه مردى سخت قوّت بود،دور غايت بود كه گفتى سخنش فصل بودى و چون قضا كردى حكمش عدل بودى،حكمت (3)از جوانب (4)پهلوهاى او بردميدى و علم (5)از نواحى او سخن مى گفتى،قومى را در باطل طمع نيفكندى،و ضعيف را از عدل خود نوميد (6)نكردى،و در ميان او از روى تواضع چون (7)يكى از ما بودى (8)،چون (9)چيزى خواستمى (10)بدادى،و چون نخواستمى (11)ابتدا كردى[3-پ]و چون او را بخواندمى (12)به لبّيك جواب كردى (13)،آنگه با آن كه چنين نزديك بودى به ما و تقرّب كردى،ما از (14)هيبت او با او سخن نيارستمى گفت (15)و از جلالت موقع و تعظيم او در چشم ما ابتدا نيارستمى (16)به (17)او،و سوگند مى خورم به خداى كه ديدم او را در بعضى شبها،شب تاريك شده،كه محاسن به دست گرفته بود و بر خويشتن مى پيچيد و اضطراب مى كرد چون مرد مار گزيده و مى گريست چون مصيبت رسيده، گاه با خدا مناجات كردى (18)،و گاه با خود عتاب مى كرد،و گاه با دنيا خطاب مى كرد و مى گفت:اى دنيا مرا تعرّض مى كنى؟يا با من به بازار (19)مى كنى!هيهات! دور باش از من كه وقتت مباد با من،جز مرا بفريب (20)كه من به (21)فريب تو


1) .مج،مت،وز،مر:واله.

2) .مج،مت،وز،لت،غير.

3) .مج،مت،وز،لت،مر:علم.

4) .مج،مت،وز،لت،مر+و.

5) .مج،مت،وز،لت،مر:حكمت.

6) .آج،لب:نااميد.

7) .مج،مت،وز،لت،مر:چو.

8) .مج،مت،وز:بود.

9) .مج،مت،وز،لت،مر:چو.

10) .مج،مت،وز،لت:بخواستمانى.

11) .لت،مر:نخواستمانى.

12) .لت،مر:بخواند مانى.

13) .لت،مر:جواب دادى.

14) .مج،مت:به ما،وز:با،لت،مر:ما به.

15) .مج،مت،وز،لت،مر:نيارستمانى گفتن.

16) .مج،مت،وز،لت،مر:نيارستمانى.

17) .مج،مت،وز،لت،مر:تا.

18) .مج،مت،وز،لت،مر:مى كردى.

19) .لت:آزار مى كنى.

20) .مج،مت،وز:فريب،لت،مر:فريب ده.

21) .مج،مت،وز،لت،مر:بر.

غرّه (1)نشوم،طلاقت دادم (2)سه بار طلاقى (3)كه بعد از آن (4)رجعت نباشد كه عمرت كوتاه است و زندگانيت حقير است و خطر و مقدارت اندك است.آنگاه چون سخن به اين جا رسانيد،گريه بر او غلبه كرد و بگريست.

معاوية گفت كه:كان و اللّه كما ذكر،به خداى كه على(ع)همچنان بود كه او گفت.آنگه (5)گفت:كيف كان حبّك له،چگونه دوست دارى (6)او را؟گفت:

كحبّ امّ موسى لموسى،چنان كه مادر موسى موسى را (7)،و اعتذر الى اللّه من التّقصير،و عذر مى خواهم خداى را از تقصير،گفت:كيف كان حزنك عليه،حزن و اندوه تو بر او چون بود؟گفت:حزن والدة ذبح واحدها في حجرها،گفت:چون حزن مادرى كه يك فرزند دارد و در كنارش كشند (8)لا يرقأ دمعها و لا يذهب حزنها الى يوم القيمة،آب چشمش كم نشود و غمش را كناره نباشد تا قيامت.

امّا قوله: أَعِزَّةٍ عَلَى الْكٰافِرِينَ ،بر كافران عزيز و صعب و غالب بود،اين آن است كه در امّت كس خلاف نخواهد كردن كه وقعات و وقفات او در هر موقف چه موقع داشت و چه اثر كرد و هر شجاع كه نام او شنيد كس را زهره نبود،فكيف طعم او چشيدن و طعن او پيچيدن،همه به تيغ او كشته شدند و به قهر او سرگشته شدند و از بازوى او در خون آغشته شدند،تا راوى خبر گويد:كه روز صرح (9)أسد عويلم از صفّ كافران اسب برون زد در خبر است كه چهارصد من آهن بر او و بر اسبش بود ترك بر سر نهاده و از بالاى آن سنگى بسفته بود و چون مغفرى كرده و رمحى چهل گز به دست گرفته و در ميدان مبارزات اسب را ناورد مى داد و اين بيتها مى گفت (10):

و جرد شعال و زعف مذال***و سمر عوال بايدي رجال

كآساد ديس و اشبال خيس***غداة الخميس ببيض صقال


1) .مج،مت،وز،لت،مر:راست.

2) .آج،لب:داده ام.

3) .مج،مت،وز،لت،مر:طلاق بريده.

4) .مج،مت،وز،لت:چنان كم با تو،مر:چنانكه با تو.

5) .وز،لت،مر+او را.

6) .مج،مت،وز،لت،مر:دوست داشتى.

7) .مج،مت،لت،مر:داشت،وز:دوست داشت.

8) .مج،مت،وز،لت،مر:اوش بكشند.

9) .مج،مت،وز،لت:مر:صوح،وز:صبوح،آج:صريح،لب:صريح.

10) .مج،مت،وز،مر+شعر.

تجيد الضّراب و حزّ الرّقاب***أمام العقاب غداة النّزال

تكيد الكذوب و تجري الهبوب***و تروى الكعوب دما غير آل

چون مرد را بديدند و آواز او بشنيدند از او بترسيدند و از مبارزت او برميدند كس پيش او نيارست رفتن،و از (1)معروفان يكى گفت:و اللّه إنّ لسانه هائل فكيف سنانه، و اللّه كه زبانش هايل است سنانش چون باشد (2).رسول-عليه السّلام-بر يك يك عرض (3)مى كرد مبارزت او كس رغبت نمى كرد تا گفت:

من له و له الامامة من بعدي، كيست كه پيش او رود و از پس من،امامت او را[باشد] (4):چون كسى (5)رغبت نكرد،اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-گفت:يا رسول اللّه مرا دستور باشى (6)كه پيش او روم؟گفت:جز تو كس (7)پيش (8)او نرود و با او مقاومت نكند.آنگاه او را پيش خود خواند و به دست خود عمامه در (9)سر او بست و او را گفت:

سر على بركة اللّه في حرز من امان اللّه،على ثقة بنصر اللّه. او پيش اسد عويلم رفت يك دو بار با هم بگشتند يك بار اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-تيغ بر بالاى سر برد درقى (10)داشت از آهن در سر كشيد او تيغ بر ميان درقه زد،درق ببريد و سنگ ببريد و خود آهن ببريد و سر و پيشانى (11)[4-ر]و كام و دهن و ذقن و گردن و سينه و شكم و كمر بست (12)تا (13)مرد را بر طول به دونيم كرد،آنگه به تيغ (14)سرش از تن جدا كرد به دونيمه و پيش رسول فرستاد.رسول-عليه السّلام-تكبير فتح كردند و شادمانه شدند و مسلمانان شاد شدند و او ازآنجا برگشت منصور و مظفّر،مى آمد خرامان و اين بيتها مى گفت:

ضربته بالسّيف وسط الهامة***بشفرة صارمة هذّامة

فبتّكت من جسمه عظامه***و بيّنت من انفه ارغامه


1) .مج،مت،وز،لت،مر+جملۀ.

2) .مج،مت،وز،لت:باد.

3) .مج،مت،وز،لت:عرضه.

4) .اساس ندارد،با توجّه به مت،بم،مر افزوده شد.

5) .مج،مت،وز،لت:كس.

6) .آج،لب:دستورى باشد،بم،آف:دستور باشد،لت:دستور ده،مر:دستورى ده.

7) .آج،لب،مر:كسى.

8) .لت:نزد.

9) .مج،مت،وز:بر.

10) .مج،مت،وز،لت،مر:درقه اى.

11) .مج،مت،لت،مر+بينى.

12) .آن:وشت.

13) .مج،مت،وز،لت،مر:تا،آج،لب،بم:آن.

14) .مج،مت،وز،لت،مر+از او بركشيد.

انا علىّ صاحب الصّمصامة***و صاحب الحوض لدى القيامة

اخى نبىّ اللّه ذو العلامة***قد قال اذ عمّمنى العمامة

انت الّذي بعدي له الامامة

گفت:برادر من كه رسول ربّ العزّة است به وقت آن كه مرا عمامه در سر بست گفت:امامت تو را،عمامه كرامت بر سرش (1)نهاد و طوق امامت در گردنش افگند،گفت:عمامه بستان عاجلا و امامت آجلا،عمامه از من و امامت از خدا عمامه به صلت و امامت به خلعت (2)،عمامه به تقدمه امامت به تكرمه،عمامه به اتّفاق و امامت به استحقاق چون به اين سر حمايت دين به دست تو باشد به آن سر رعايت دين به قلم تو باشد (3).چون به آغاز تقويت اسلام از تو است،به انجام تربيت آن هم به تو باشد.امروزت (4)رايت و عمامه و فردات ولايت و امامت.اين به تقدمه بستان و بنشان دار كه براثر اين آيت ولايتت رسد،كه: إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اللّٰهُ ،تو در باب جهاد مجاهده كن و با اعداى دين مكابده كن و دين مرا بيارا و (5)جلوه كن (6)كه تا به مكافات اين تو را به بازو جلوه كنم (7)امروزت روز هرير است تا فردا كه روز غديرت باشد اين معامله را پيش از آن به ثنا مقابله كنم كه: يُجٰاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ وَ لاٰ يَخٰافُونَ لَوْمَةَ لاٰئِمٍ ،گفت:آنان كه آيات (8)در حقّ ايشان است،او نه از بيگانگان بل از خويشان است بر مؤمنان (9)ذلول است مر كافران را مذلّ است رسول مرا شاهد است و در دين من مجاهد است به ملامت لايمان مبالات نكند از كس دامنش نگيرد،گفت كسى (10)حجابش نشود،آن كه از تيغ ابطال نترسد،از ملامت جهّال كى انديشد تو بر سر ملامت مى باش كه او بر ره سلامت است و بر طريق استقامت است و بر عزم ادامت و استدامت است.


1) .مج،مت،وز،آج،لب:سر.

2) .مج،مت:خلقت.

3) .مج،مت،وز،مر:بايد.

4) .مج،مت،وز:امروز.

5) .مج،مت،وز:به بازو.

6) .وز:كنم.

7) .مج،مت:بم،آف،لت،آن:تا نه پس به مكافات اين تو را به بازو جلوه كنم.

8) .وز،لت،مر:آيد.

9) .مر:مؤمنات،مت+را.

10) .آج،لب+كه.

قوله: يُجٰاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ وَ لاٰ يَخٰافُونَ لَوْمَةَ لاٰئِمٍ ،اين وصف هم بدو (1)لايق است براى آن كه باتّفاق آن جهاد كه او كرد و بذل جهد و افراغ طاقت در قتال دشمنان دين در وقايع (2)از كس روايت و حكايت نكردند و آن را به شرح حاجت نيست چه به اجماع و اتّفاق از آن مستغنى اند و امّا قتال او در عهد رسول با كافران و از پس او با طغات و بغات مشهورتر است از حديث ابو موسى اشعرى (3)و حديث خالد بن وليد (4)و رسول-عليه السّلام-در حيات خود او را به آن خبر داد و گفت آن كه:

ستقاتل النّاكثين و القاسطين و المارقين ،گفت:تو با اين سه گروه كارزار كنى:از ناكثان و ايشان (5)اهل بصره بودند و قاسطان،معاويه و اهل شام بودند و مارقان، خارجيان بودند از قوم او كه بر (6)او بيرون آمدند پس از حكمين و قصّۀ آن در تواريخ و اهل سير مشهور است و چون به آن (7)رسيم (8)كه لايق اين حال باشد،بود كه طرفى گفته شود.

دگر رسول-عليه السّلام-گفت:

منكم من يقاتل على تأويل القرآن كما قاتلت على تنزيله ،از شما كسى باشد كه قتال كند بر تأويل قرآن چنان كه من قتال كردم بر تنزيلش؟ابو بكر گفت (9)،انا ذا يا رسول اللّه،قال لا،من باشم آن كس (10)گفت:نه، عمر گفت (11):من باشم،گفت:نه،

و لكن خاصف النّعل فى الحجرة ،و لكن آن است كه نعل من مى دوزد (12)در حجره،چون نگاه كردند اميرالمؤمنين على را-عليه السّلام [4-پ]ديدند كه از حجره برون (13)آمد و نعل رسول-عليه السّلام-به دست گرفته،كان للنّعل خاصفا و كان النبىّ لمدحه واصفا،او نعل پاى رسول مى پيراست و رسول-عليه السّلام-تاج سر او مى پيراست،و الايادي قروض.پس هركه (14)آيت را تأمّل كند اوصافى كه آيت بر او مشتمل است داند كه به [هيچ كس] (15)از صحابۀ


1) .مج،مت،وز،لت،مر:به او.

2) .مت:واقع.

3) .مج،مت،وز:الشعرى.

4) .مج،مت،وز،لت،مر:خالد بن الوليد.

5) .مج،مت،وز،لت،مر+در قتال.

6) .آج،لب:با.

7) .مج،مت،وز،لت،مر:جاى.

8) .مت:دهيم.

9) .اساس+ رضى اللّٰه عنه.

10) .مج،مت:اين كسى.

11) .اساس،آن+ رضى اللّٰه عنه.

12) .مج،مت،وز،لت،مر:مى پيرايد.

13) .مج،مت،وز،لت،آف،آن،مر:بيرون.

14) .مج:پس آيه هركه را،مت:پس در آيت هركه.

15) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

رسول-عليه السّلام-لايق نيست مگر با (1)اميرالمؤمنين على-عليه السّلام.پس حمل كردن بر او واجب باشد.

و مورد آيت چنانستى كه گروهى از سر تحكّم و تعذّر (2)گفتند ما مى برويم عجب از آن نامده كه گويد بخواهم رفتن (3)،در حقّ كسى صورت بخواهد بستن (4)كه او آمده باشد فامّا نيامده چگونه رود و اعتبار به ظاهر حال نيست (5)به مآل است از اين جا (6)گفت رسول-عليه السّلام-

لا تعجبوا بعمل عامل حتّى تنظروا (7)بم يختم له ،عجب مداريد (8)از عمل عاملى و كار (9)كاردانى (10)تا بنگر (11)كه خاتمۀ او بر چه خواهد بودن، حقيقت بدايت او از نوشتۀ خاتمۀ او بر توانى خواند (12)اگر به آخر برود بدانند كه به اوّل نيامده است كه اين راهى است كه هركه در او به مقصد رسيد مقصود بيافت از او برگشتن صورت نبندد.از اين جا گفتند[اهل معنى كه:الذين رجعوا إنّما رجعوا من الطريق لا من الصديق و لو وصلوا ما انفصلوا]گفتند: (13)آنان كه برگشتند از ره برگشتند نه از مقصود چه اگر هيچ اتّصالى (14)يافته بودندى انفصال نكردندى.

حق تعالى گفت:اين درگاه نه آن جاى (15)است كه بر او تحكّم شما پيش (16)شود اگر شما بروى (17)بروى كه رفته بهى (18)رفتنى رفته به،و روى نهاده به سفر آن كه از حضرت (19)رود (20)به سفر رود آن كه از حضرت (21)برود (22)به مصحّف سفر رود شما برويد


1) .مت:به.

2) .وز،لت:تعزّر،مر:تعزّر.

3) .آف:نخواهم رفتن.

4) .مج،مت،وز،لت،مر:صورت بندد،آج،لب:نخواهد بستن.

5) .مج،مت،وز،لت،مر+نظر.

6) .آج،لب،آف،آن:آنجا.

7) .مج،مت،وز،لت،مر:تنظروا.

8) .آف:ندانيد.

9) .آج،لب:كارزار.

10) .مج،مت،وز،لت،مر:كاردارى.

11) .مج،مت،وز،مر:بنگريد،آج،لب،لت،آن:بنگرى،آف:بنگرد.

12) .مج،مت،وز،لت،مر:خواندن.

13) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

14) .مج،مت،وز:اتصال.

15) .مج،مت،وز،مر:چنان.

16) .آف،آن:پيش.

17) .مت،آج،لب،برويد.

18) .آج،لب،لت:بهيد.

19) .مج،آج،لب،آف،آن،مر:حضر.

20) .مج،مت،وز،آج،لب،آف،لت،آن،مر:برود.

21) .مر:حضر.

22) .آف،آن:رود.

كه من به بدل شما قومى (1)آرم كه صفت ايشان عكس صفت شما باشد چندان كه در شما عداوت است در ايشان محبّت باشد چون ايشان را با من محبّت باشد مرا در حقّ ايشان به اضعاف آن محبّت باشد و محبّت خود چيزى است كه از يك طرف صورت نبندد (2)عجب آن كه (3)در حقّ ايشان از من همه مصحّف محبّت باشد،اعنى محنت به محنت از محبّت من بر (4)نگردند و به بلا روى از من برنتابند چو محبّ من باشند (5)محبوب من شوند و چون دوستى در حقّ من باخلاص دارند دوستان مرا دوست دارند و دشمنان مرا دشمن دارند،با دوستان من ذلول و نرم باشند و با دشمنان من صعب و درشت باشند، چنان كه در ذكر آيت وصف كرد ايشان را: أَشِدّٰاءُ عَلَى الْكُفّٰارِ رُحَمٰاءُ بَيْنَهُمْ (6)، لا جرم من نيز به آن رها نكردم كه ايشان را دوست گرفتم تا دوستان ايشان را دوست داشتم.

چنان كه در خبر مى آيد (7)كه يك روز رسول-عليه السّلام-در محراب نشسته بود پنج سجده كرد متوالى كه با آن ركوعى (8)و قيامى و نمازى نبود صحابه گفتند:يا رسول اللّه اين سجدات را سبب چه بود و تو نماز نمى كردى گفت:اين سجده هاى شكر بود،گفتند:يا رسول اللّه چه شكر (9)؟،گفت:من نشسته بودم جبرئيل آمد و گفت:خدايت سلام كند (10)و مى گويد:من على را دوست مى دارم (11)من سجده كردم خداى را (12)بر شكر آن،برفت و در حال بازآمد گفت:مى گويد (13)من فاطمه را دوست مى دارم (14).من سجدۀ ديگر (15)كردم.برفت و بازآمد و گفت:مى گويد:من حسن و حسين را دوست مى دارم من سجدۀ ديگر كردم (16)،برفت و بازآمد و گفت:مى گويد من دوستان ايشان را دوست مى دارم (17)و اين غايت محبّت باشد. (18)


1) .مج،مت،وز،لت،مر+را.

2) .مج،مت:و.

3) .مج،مت،وز،آج،لب،لت،مر+اگر.

4) .آن+من برآن.

5) .:باشد.

6) .سوره فتح(48)آيه 29.

7) .مج،مت،وز،لت،مر:آمد.

8) .آج،لب،لت:ركوع.

9) .مر:شكرى.

10) .مج،مت،وز،آج،لب،لت،آن،مر:سلام مى كند.

11) .مج،مت،وز،لت،مر:دوست دارم.

12) .مج،وز+تعالى،مت،مر:تعالى را.

13) .آن كه+

14) .مج،مت،وز،لت،مر:دوست دارم.

15) .مج،مت،وز،لت،مر:اگر.

16) .مج،مت،وز،لت،مر:اگر.

17) .مج،مت،وز،لت،مر+من سجده دگر كردم برفت و بازآمد و گفت مى گويد:من دوستان دوستان ايشان را دوست دارم.

18) .مج،مت+شعر،مر+بيت.

و انّى و ان كان الدّفين حبيبه***حبيب الى قلبى حبيب حبيبى

صالح مردى در خواب ديد كه قيامت برخاسته (1)است و خلايق را در موقف سياست بداشته اند و او ايستاده است فرشته اى مى آيد (2)صحيفه بدست گرفته اين مرد گفت:اين صحيفه چيست؟گفت اين صحيفه اى است نام دوستان[5-ر]او در آنجا نوشته گفت اگر ممكن باشد يك بار بنماى مرا تا خود نام من در آنجاست (3)؟ فرشته صحيفه به او (4)داد از اوّل تا آخر ديد (5)نام خود نيافت (6)گفت:اى (7)فرشته نام من در اين جا نيست و لكن اگر من پايۀ آن ندارم كه نام من در ميان دوستان او بنويسند، بنويس كه من دوستان او را دوست دارم ندا آمد كه نامش را در اوّل صحيفه بنويس كه بس با نياز (8)گفت (9)بيان كرديم كه معنى مرتد چه باشد و احكام ايشان در ما تقدّم برفت.

و سوف براى خلوص فعل باشد به استقبال براى آن كه لفظ«يفعل»را كه مضارع خوانند صالح بود حال را و استقبال را چون سوف ياسين در او شود خاص شود به مستقبل،چنان كه:سافعل (10)و سوف افعل (11)بيارد (12)خداى (13)،و در آيت دليل است بر آنكه رسول-عليه السّلام-صادق است در دعوت،چه اين خبر است از غيب!و چون مخبر بر وفق خبر بود دليل صدق مدّعى كند و محبّت از (14)ما خداى را تعالى به معنى ارادت طاعت او باشد و از او تعالى به معنى ارادت ثواب باشد ما را.و«اذلّه»جمع ذلول باشد و اصل او در اسبى خوش رو و نرم گويند،يقال:دابّة بيّنة الذّلّ و الذلّة،و رجل ذليل بيّن الذلّ و المذلّة.و«اعزّه»جمع عزيز باشد،و عزيز اين جا به معنى صعب و ممتنع باشد من قولهم:عزّ علىّ كذا،اى شقّ و صعب.


1) .بم،مر:برخواسته،آج،لب:ظاهر شده.

2) .مج،مت،وز،لت:مى آمد.

3) .مج،مت،وز،بم،آف،لت،مر:هست.

4) .آج،لب:بدو،مر:به دست او.

5) .مج،مت،وز،لت،مر:او از اول تا به آخر بنگريد.

6) .مج،مت،وز،لت،مر:نديد.

7) .مج،مت،وز،لت:يا.

8) .اساس،بم،آف:ساز،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

9) .مج،مت،وز+پس.

10) .لت،مر:سيفعل،مج،مت،وز:سنفعل.

11) .مج،مت،وز،لت،مر:سوف يفعل.

12) .لب:سازد.

13) .مت+تعالى.

14) .مت:او.

يُجٰاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ ،در محلّ جرّ است براى آن كه صفت قوم است، و التّقدير:مجاهدين فى سبيل اللّه غير خائفين ملامة لائم و«لائم»،بر نكره براى ابهام گفت،يعنى هر ملامت گو كه باشد. ذٰلِكَ فَضْلُ اللّٰهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشٰاءُ ،اين فضل و نعمت خداى است تا به آن كس دهد خداى تعالى كه خواهد يعنى آن كه به اين پايه و منزلت برسد نرسد جز به توفيق و الطاف او و او به آن متفضّل است آن بر او از خداى تعالى فضلى باشد و آن فضل به آن كس كند كه (1)خواهد و به آن خواهد كه كند كه اهليّت و صلاحيت آن دارد چه حكمت اين واجب كند. وَ اللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِيمٌ ، خداى تعالى فراخ عطاست،بخل نكند به عطا و لكن عليم است و دانا جز بر وفق حكمت و صلاح نفرمايد كردن.

إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ ،الآية.خلاف كردند در سبب نزول آيه و آن كه در حقّ كه (2)آمد،بعضى گفتند در عبادة صامت (3)و عبد اللّه بن ابىّ سلول (4)آمد چنان كه اشاره كرده شد در آيت مقدّم و بعضى گفتند در عامّة مؤمنان و مراد به راكعون (5)خاضعون است و جماعتى بسيار از صحابه چون أبو ذرّ الغفارىّ و جابر بن عبد اللّه الانصارىّ و عبد اللّه بن العبّاس و ابو رافع مولى رسول اللّه و عمّار بن ياسر و عتبة بن ابى حكيم (6)و غالب بن عبد اللّه و غيرهم،و از مفسّران (7)مجاهد و سدّى و علىّ بن الحسين المغربىّ و محمّد بن جرير الطّبرىّ-امام اصحاب الحديث-و علىّ بن عيسى رمّانى-و او معتزلى است.

گفتند آيت در اميرالمؤمنين على آمد كه در ركوع انگشترى به سائل داد و بر اين،اجماع اهل بيت (8)است،و ثعلبي مفسّر اصحاب الحديث در تفسيرش اين خبر به اسناد بياورد،از اعمش عن عباية (9)الاسدىّ از عبد اللّه عبّاس (10)كه او گفت:من سالى از سالها به مكّه حاضر بودم بر كنار زمزم نشسته بودم و خلقى عظيم بر من جمع شده و


1) .مج،مت،وز،لت،مر+او.

2) .مج،مت،وز:كى.

3) .آف:عباد صامت.

4) .مج،مت،وز:عبد اللّه بن ابىّ بن سلول.

5) .آج،لب،لت+و.

6) .مج،مت:عتبه بن ابى سهيم،وز:عتبه بن ابى لهيم.

7) .مج:فقران.

8) .مج،مت،وز،لت،مر:اهل البيت.

9) .آج،عتابة.

10) .مر:عبد اللّه بن عباس.

من حديث روايت مى كردم از رسول-عليه السّلام-مردى بيامد لثام بر بسته و در برابر من بنشست هرگه من گفتم:قال رسول اللّه،او گفت:قال رسول اللّه،هرگه كه من خبرى روايت كردم،او خبرى روايت كرد،من او را گفتم:به خداى بر تو كه بگوى تا تو كيستى كه من تو را نمى شناسم؟او لثام[5-پ]باز كرد و روى به قوم كرد و گفت:

الا من:عرفني فقد عرفني و من لم يعرفنى فانا جندب بن جنادة البدريّ ابو ذرّ الغفارىّ سمعت رسول اللّه:-صلّى اللّه عليه-و آله بهاتين و الّا فصمّتا و رأيت بعينىّ و الّا فعميتا يقول:عليّ قائد البررة و قاتل الكفرة منصور من نصره و مخذول من خذله» ،گفت:هركه مرا شناسد خود شناسد و هركه مرا نشناسد،من جندب بن جنادة البدرىّ ام ابو ذرّ غفارى از رسول خدا (1)شنيدم به اين گوشها و اگر نه چنين است كر باد و به اين چشمها ديدم و الّا كور باد كه مى گفت:على پيشرو ابرار است و قاتل كفّار است، ناصر او از قبل خدا (2)منصور است و خاذل او مخذول.آنگه گفت: (3)با رسول خداى نماز بكرديم (4)نماز پيشين سائلى (5)در مسجد سؤال كرد.كس او را چيزى نداد سايل دست برداشت و گفت: (6)گواه باش كه در مسجد رسول تو سؤال كردم كس (7)مرا چيزى نداد.على (8)نماز مى كرد به ركوع در بود،اشاره كرد به انگشت به سايل و انگشت برداشت تا سايل انگشترى از انگشت او برون كرد (9)،و گواهى دهم كه انگشترى در دست راست داشت و رسول-عليه السّلام-مى نگريد چون على (10)(ع)انگشترى بداد وسايل خشنود شد،رسول-عليه السّلام-سر سوى آسمان كرد و گفت:

اللّهمّ إنّ اخي موسى سألك فقال: رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسٰانِي يَفْقَهُوا قَوْلِي وَ اجْعَلْ لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي هٰارُونَ أَخِي اُشْدُدْ بِهِ أَزْرِي وَ أَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي فانزلت فيه قرانا ناطقا،سنشد عضدك باخيك و نجعل لكما سلطانا


1) .مج،مت،وز،مر+جل جلاله.

2) .مج،مت،وز،آن:خداى.

3) .مج،مت،وز،آج،لت+يك روز

4) .مج،مت:نماز مى كرديم،وز:نماز مى كردم،مر:نماز كرديم.

5) .آن:سائل.

6) .مج،مت،وز،آج،لت،مر+بار خدايا.

7) .آج:كسى.

8) .مر+عليه السلام.

9) .مج،مت،وز،لت،مر:بگرفت،آج،لب:بيرون كرد.

10) .مر+عليه السلام.

فلا يصلون اليكما بآياتنا،و انا محمّد نبيّك و صفيّك اللّهمّ فاشرح لي صدري و يسّر لي أمري و اجعل لى وزيرا من أهلي عليّا اشدد به ظهري ،گفت:بار خدايا موسى تو را دعا كرد و از تو اين حاجت خواست بار خدايا!دل من تو روشن گردان و كار من آسان گردان و بند از زبان من بردار تا مردمان سخن من بدانند،و مرا وزيرى كن از اهل من هارون كه برادر من است پشت من (1)به او قوى كن و او را با من در كار من شريك كن.تو بار خدايا (2)!در كار (3)او قرآن فرستادى و دعايش به اجابت مقرون كردى و گفتى: سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخِيكَ وَ نَجْعَلُ لَكُمٰا سُلْطٰاناً (4)-الآية.

بار خدايا من پيغامبر توام (5)گزيده (6)توأم از تو همين (7)مى خواهم بار خدايا دلم روشن گردان و كارم آسان گردان و مرا از اهل من وزيرى كن على بو طالب (8)،پشت من به او قوى دار اين دعا تمام نكرده بود كه جبرئيل آمد (9)گفت:بخوان،گفت:چه خوانم؟گفت: إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاٰةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكٰاةَ وَ هُمْ رٰاكِعُونَ.

امّا از طريق جابر عبد اللّه انصارى (10)او روايت كند (11)كه:يك روز رسول-عليه السّلام-در مسجد نماز مى كرد نماز پيشين بگزارد (12)و پشت بازداد ساعتى، اعرابى از ميان قوم برخاست،اثر فقر بر وى پيدا و روى به رسول-عليه السّلام-كرد و اين بيتها انشاد كرد: (13)

اتيتك و العذراء تبكي برنّة***و قد ذهلت امّ الصّبيّ عن الطّفل

و اخت و بنتان و امّ كبيرة***و قد كدت (14)من فقري اخلّط في عقلى

و قد مسّنى عرى و ضرّ و فاقه***و ليس لنا ما ان يمرّ و ما يحلي

و ما المنتهى الّا اليك مفرّنا***و اين مفرّ الخلق الّا على الرّسل


1) .آج،لب:مرا.

2) .مج،مت،وز،لت:مر خداى.

3) .مج،مت،وز،لت،مر:باب.

4) .سورۀ قصص(28)آيۀ 35.

5) .بم آف،مر:برگزيده.

6) .مر:اين.

7) .مج،مت،وز،مر:على ابو طالب.

8) .سورة المائدة(5)آيه(55)

9) .آج،لب،آن،مر:جابر بن عبد اللّه انصارى.

10) .لت:گفت.

11) .مج مت،وز،بم،مر:بگذارد.

12) .مج،مت،وز،مر+شعر.

13) .مج،مت،وز،لت،مر:كدت.

14) .بم آف،مر:برگزيده.

رسول-عليه السّلام-گفت:كيست كه او را چيزى دهد و ضامنم من او را به درجه اى كه نزديك باشد به (1)درجۀ من و ابراهيم خليل؟اعرابى برگرديد هيچ كس او را چيزى نداد.اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-در زاويۀ مسجد نماز نوافل مى كرد در ركوع بود انگشترى (2)برداشت تا اعرابى انگشترى از انگشت او بيرون كرد (3)،با (4)انگشترى فرونگريد نگينى گرانمايه بر او بود،شادمانه شد (5)اين بيتها بر خواند:

ها انا مولى لآل ياسين***ارجو من اللّه اقامة الدّين

هم خمسة فى الانام كلّهم***لانّهم فى الورى ميامين

و جبرئيل آمد-عليه السّلام-و اين آيت آورد: إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ (6)،و بر رسول خواند.رسول-عليه السّلام-اعرابى را گفت:كيست آن كه تو را چيزى داد؟گفت:

برادر و پسر عمّت علىّ بو طالب (7).رسول-عليه السّلام-گفت:

هنيئا لك يا عليّ، گوارنده باد تو را به آن (8)درجۀ كه نزديك است به درجه من و ابراهيم خليل،آنگه چون صحابه آن ديدند هركس كه انگشترى داشت (9)بداد تا در خبر است كه اعرابى (10)چهارصد انگشترى در آن روز بدادند اعرابى شادمانه شد و دانست كه آن هم از بركت اميرالمؤمنين -عليه السّلام-است اين بيتها انشاد كرد:

انا مولى لخمسة***نزلت فيهم السّور

أهل طه و هل اتى***فاقرءوا تعرفوا الخبر

و الطّواسين بعدها***و الحواميم و الزّمر

انا مولى لهؤلاء***عدوّ لمن كفر

و حسّان بن ثابت حاضر بود خواست تا او را نيز در اين ميدان شوطى بود،اين بيتها انشاد كرد:

علىّ ولىّ المؤمنين اخو الهدى***و افضل ذى نعل و من كان هاديا


1) .مج،مت،وز،مر:از.

2) .مج،مت،وز،آف،لت،مر:انگشت.

3) .مج،مت،وز،لت،مر:بگرفت.

4) .مج،مت،وز،آف،لت،آن،مر:به.

5) .مر+و.

6) .مج،مت،وز،لت،مر+الآية.

7) .وز:ابو طالب.

8) .مج،مت،وز:باز.

9) .مج،مت،وز،لت،مر+آن روز.

10) .مج،مت،وز،لت،مر+را.

و اوّل من ادّى الزّكاة بكفّه***و اوّل من صلّى و من كان زاكيا

فلمّا اتاه سائل مدّ كفّه***اليه فلم يبخل و لم يك خافيا (1)

فدسّ (2)إليه خاتما و هو راكع***و ما زال اوّاها الى الخير داعيا

فبشّر جبريل النبىّ محمّدا***بذاك و جاء الوحى في ذاك صاحيا (3)

طاوس روايت كرد از عبد اللّه عبّاس و كسى از او پرسيد اين آيت كه چه معنى دارد و در كه آمد (4)؟گفت:آيت در (5)على بو طالب (6)و معنى آيت آن است كه:فرمان و ولايت خداى راست و كس را با خداى (7)در آن شركت نيست از مخلوقان (8)،و از خداى گذشته فرمان و ولايت رسول راست،و كس را در آن با او شركت نيست از مخلوقان.و از رسول-عليه السّلام-گذشته،فرمان و ولايت على بو طالب (9)راست و كس را با او در آن شركت نيست از مخلوقان (10)و رسول-عليه السّلام-به اين آيت احتجاج كرد.

كلبى روايت كرد از ابو صالح از عبد اللّه عباس كه او گفت سبب نزول آيت آن بود كه:عبد اللّه سلام و جماعتى از أحبار يهود (11)كه ايمان آورده بودند گفتند:يا رسول اللّه!آنان كه خويشان ما بودند از ما تبرّى كردند براى آن كه ما به تو ايمان آورديم و ما تنها مانده ايم و از خانۀ ما تا مسجد تو مسافت دور است و ما مستوحش مى شويم ازآن كه كس با ما اختلاط نمى كند،خداى تعالى اين آيت فرستاد براى تسليت ايشان و گفت:اگر شما را ولايت و دوستى جهودان نيست خداى تعالى ولىّ شماست و پيغامبرش و آن مؤمنان (12)كه نماز كنند و زكات دهند و ايشان راكع باشند،و در آن روز اميرالمؤمنين على (13)در ركوع انگشترى به سائل داده بود.


1) .مج،مت،وز،لت،مر:حافيا. .مج،مت:صافيا،وز،بم،آف،آن:حافيا،لت،مر:جافيا.

2) .اساس،وز:قدس،با توجه به مج و مت تصحيح شد.

3) .لت،مر:ضاحيا.

4) .مج،مت،وز:آمده است.

5) .مج،مت،وز+حق.

6) .مت،مر:ابو طالب.

7) .آج،لب،بم،آن:او،مر+تعالى.

8) .مج،مت،وز،آن:مخلوقات.

9) .مت،مر:ابو طالب.

10) .مج،مت،وز،آن:مخلوقات.

11) .مج،مت،وز،لت،مر:جهودان.

12) .مج،مت،وز،لت،مر:مؤمنانى.

13) .مج،مت+عليه السّلام.

عبد اللّه عباس گفت:چون على انگشترى به سائل داد[6-پ]و اين آيت آمد، و رسول-عليه السّلام-آيت بخواند-سائل بخواند سائل را پرسيد كه:تو را كه چيزى داد؟گفت:آن جوان كه در نماز است.گفت:در چه حال بود از نماز،گفت:در ركوع،رسول-عليه السّلام-شادمانه شد و دانست كه[آيت] (1)در على آمد.حسّان بن ثابت حاضر بود،چون شادى رسول ديد خواست تا تقرّبى كند اين بيتها انشاد كرد:

ابا حسن (2)افديك (3)نفسى و مهجتي (4)***و كلّ بطيء (5)فى الهدى و مسارع (6)

أ يذهب مدحي ذا المحبّر (7)ضائعا***و ما المدح في حبّ (8)الاله بضائع

و انت الّذي اعطيت اذ كنت راكعا***اقول فدتك (9)النّفس يا خير راكع

فانزل (10)فيه اللّه (11)خير ولاية***فبيّنها في محكمات الشّرائع

و ابو بكر مردويه (12)الحافظ در كتاب فضائل (13)بياورد و او از جملۀ ائمّۀ (14)اصحاب حديث است اين حديث به چند طريق مختلف از جماعت بسيار از صحابه و اين بيتها بياورد آنجا: (15)

اوفى الزّكاة مع الصّلاة اقامها***و اللّه يرحم عبده الصّابرا (16)

من ذا بخاتمه تصدّق راكعا***و أسرّه في نفسه اسرارا

من كان بات على فراش محمّد***و محمّد يسري و ينحو الغارا (17)

من كان جبريل يقوم يمينه***فيها و ميكال يقوم يسارا

من كان فى القرآن سمّى مؤمنا***في تسع آيات جعلن كبارا

و صاحب (18)دو بيت گويد:


1) .اساس:ندارد،با توجه به مج افزوده شد.

2) .مر:حسنى.

3) .مج،مت،وز:تفديك،مر:نفدك.

4) .آن:بهجى.

5) .لت،مر:مطّى.

6) .وز:مشارع،آج،لب،آف،آن مشارعى.

7) .مج،مت،لت:المخبّر.

8) .مج،مت،وز،لت،مر:جنب.

9) .مت،وز،آج:فديك،لت،بم:فدتيك.

10) .وز:لا نزال.

11) .مت،مر:اللّٰه فيه،آج:فيك الله.

12) .مر:مردود.

13) .لت:در حاشيه آورده الفضائل.

14) .مت،آج،لب،آن:ائمه

15) .مت،اين جا،مج،مت،مر+شعر.

16) .مج،مت:الصارا،وز،آج،لت،مر:الصبارا.

17) .اساس:بيت.

18) .وز:در حاشيه+بن عبّاد.

و لمّا علمت بما قد جنيت (1)***و أشفقت من سخط العالم

نقشت شفيعي على خاتمي***إماما تصدّق بالخاتم

ترجمتها (2)شعرا (3):

چون جرم خويش ديدم و ترسيدم از خدا***راندم بسى ز ديده به رخسار بر دموع

نام شفيع خود به نگين بر نوشتم آنك***انگشترىّ خويش ببخشيد در ركوع

و آيت دليل است بر امامت اميرالمؤمنين -عليه السّلام-و وجه استدلال (4)آن است كه خداى تعالى اثبات ولايت كرد (5)خود را به لفظ إنّما و فايدۀ او إثبات الشّىء و نفى ما سواه است،چنان كه كسى گويد:إنّما العالم فلان،يعني هو العالم لا غير، و إنّما لك عندي درهم،معنى آن است كه:ليس لك علىّ الّا درهم (6).

و لست با الأكثر منهم حصى***و إنّما العزّة للكاثر

و مراد آن است كه عزّت نبود آن را كه كاثر نيست،و قوله: إِنَّمَا اللّٰهُ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ (7)،معنى آن است كه:لا اله الّا اللّه الواحد،و براى آن چنين آمد كه«إنّ» تأكيد اثبات را باشد و«ما»اگرچه كافّه است شمّه اى از نفى در او مانده است براى آن كه اصل او چون حرف باشد نفى را بود پس صورت نبست كه يك چيز را نفى كند (8)و اثبات به يك جاى و نخواستند كه ما را از فايده فروگزارند (9)گفتند اثبات چيز (10)را باشد و نفى ما سواه را،پس حق تعالى به لفظ إنّما اثبات كرد ولايت خويشتن،و لفظ[ولى] (11)اولى فايده دهد به دلالت قولهم فلان ولىّ هذا الأمر،أى اولى به من غيره و هو ولىّ الطّفل و ولىّ الدّم و ولىّ النّكاح و منه الخبر (12)لا نكاح الّا بولىّ مرشد و شاهدى عدل،مراد به ولىّ در اين همه مواضع اولى است


1) .مج،مت،وز،لت:جنيت،مر.

2) .مج،مت:اين بيت را كسى ترجمه گفت،وز:اين دو بيت را كسى ترجمه گفت،لت:اين دو بيت را كسى ترجمه اى مى گفت.

3) .مج،مت،وز+شعر.

4) .مج،مت،وز،لت،مر+از.

5) .آج،لت:كرده.

6) .مج،مت،وز،لت+و قال الشّاعر.

7) .سورۀ نساء(4)آيۀ 171.

8) .وز،لت:نفى كنند.

9) .مج،مت،آج،لب،آف،لت،آن:فروگذارند.

10) .وز،لت:خبر.

11) .اساس:ندارد،با توجّه به وز افزوده شد.

12) .مج،وز،مت،لت،مر+عنه.

و قال (1)الكميت (2):

و نعم ولىّ الأمر بعد وليّه***و منتجع التّقوى و نعم المؤدّب

فلان ولىّ عهد المسلمين اى اولى بهم.

و

قال-عليه السّلام -ايّما امرأة نكحت بغير اذن وليّها فنكاحها باطل.

و قوله تعالى حكاية عن زكريّا-عليه السّلام: فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا يَرِثُنِي (3)، أى اولى النّاس بميراثي.

و مبرّد گفت:الوليّ و المولى و الاولى و الاحقّ بمعنى واحد و آيه خطاب است جملۀ مكلّفان را (4)، إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اللّٰهُ و رسول (5)-عليه السّلام-داخل است در خطاب و إمام داخل است در او براى آن كه ولايت خداى تعالى بر همۀ خلقان ثابت است، چون گفت: وَ رَسُولُهُ ،رسول عليه السّلام از ولايت خود بيرون شد چه ولايت كسى بر نفسش ثابت نباشد لاعتبار[7-ر]الرّتبة (6).بين المولى (7)و المولّى عليه چون گفت:

وَ الَّذِينَ آمَنُوا ،رسول-عليه السّلام-ازين خطاب بيرون شد به حجّت اجماع و امام بيرون شد به اعتبار رتبه (8)چنان كه در حقّ رسول-عليه السّلام-و حق تعالى اگرچه ذكر نام[خود] (9)و ذكر رسول مصرّح كرد ذكر امام مصرّح نكرد و لكن به وصف به جايى رسانيد كه جارى مجراى مصرّح بود گفت:ولىّ شما كه مكلّفانيد و مخاطبيد به خطاب من،خداست تعالى (10)و او اولى تر است به شما از شما كه فرمان او برى و طاعت او را انقياد كنيد (11)و از او برگرفته به«واو»عطف كه معنى او اشتراك (12)الثّانى فى حكم الاوّل باشد،و رسول خداى به شما اولى تر است و در باب ولايت و اولى ترى حكم او حكم خداست-عزّ و جل-در افتراض طاعت،و از او فرودهم به«واو»عطف


1) .مر:شاعر.

2) .مج،مت،وز+شعر.

3) .سورۀ نساء(19)آيۀ 5-6.

4) .مج،مت،وز،فى قوله.

5) .مج،وز،مت،لت+و رسوله.

6) .اساس،بم:الروئية،آج،ريته،با توجه به مج،مت،وز تصحيح شد.

7) .مج،وز،مت،آج،لب:الولى،لت،مر:الوالى.

8) .اساس،آج،لب،آف:ريئة،با توجه به مج،مت،وز،لت تصحيح شد.

9) .اساس:ندارد،با توجه به مج افزوده شد.

10) .مج،وز،مت،مر:جلّ جلاله.

11) .مج،وز،مت،كنى/كنيد.

12) آج،لت،آن:اشتراك.

مؤمنانى كه وصف ايشان آن است كه نماز كنند و زكات دهند در آن حال كه راكع باشند،و اين«واو»فى قوله: وَ هُمْ رٰاكِعُونَ ،باتّفاق«واو»حال است.

و اجماع است كه در نماز كس زكات نداد در ركوع مگر اميرالمؤمنين على -عليه السّلام-اين وجه دلالت است از آيت به حكم ظاهر بر امامت اميرالمؤمنين -عليه السّلام-و اهل اشارت گفتند:چون حق تعالى ولايت خود و رسول خود -عليه السّلام-بر مكلّفان واجب كرد (1)،آنگه به«واو»عطف بر سبيل اجمال مؤمنان را برآن معطوف كرد به لفظ«آمنوا»،همۀ مؤمنان در ولايت طمع كردند.چون گفت:

اَلَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاٰةَ ،گروهى كه به نماز كسلان بودند طمع ببريدند و نمازكنان طمع در (2)بستند.چون گفت: وَ يُؤْتُونَ الزَّكٰاةَ ،آنان كه زكات ده نبودند (3)طمع برداشتند و زكات دهندگان طمع در بستند (4)،چون گفت: وَ هُمْ رٰاكِعُونَ ،همۀ جهان طمع ببريدند مگر اميرالمؤمنين -عليه السّلام-كه اين اوصاف را جامع بود.

دگر آن كه دو فرقۀ مختلف آرا (5)و ديانت (6)با كثرت خلاف كى (7)از ميان ايشان است،أعنى شيعه و اصحاب الحديث اتّفاق كردند كه اين (8)در حقّ اميرالمؤمنين على (9)-عليه السّلام-آمد.

اگر گويند:چرا گفتى كه: وَ هُمْ رٰاكِعُونَ ،حال است و چرا نشايد كه صفت اين مؤمنان باشد كه ايشان را وصف كرد به نماز كردن و زكات دادن؟تا معنى آيت آن باشد از صفت ايشان نيز آن است كه راكع باشند و ركوع بسيار كنند،جواب گوييم:اين خلاف اهل لسان باشد و كلام عرب براى آن كه ايشان چون گويند:

رأيت زيدا و هو راكب،و لقيته و هو غضبان،و وجدته و هو يفعل كذا،اين جمله را جز بر حال حمل نكنند و مراد آن باشد كه در حال ديدن من او را راكب بود و در حال ملاقات من با او غضبان بود و در حال وجدان من او را به آن كار مشغول بود محال


1) .مج،مت،وز،لت،مر+و.

2) .مج،وز،مت+او.

3) .مج،وز،مت:نداده بودند.

4) .مج،وز مت،مر:طمع كردند.

5) .مج،مت،وز،آف،لت،آن،مر+او.

6) .آج:الرويت.

7) .مج،مت،وز،آج،لب،مر:كه.

8) .مج،مت،وز،آج،لت،مر+آيه.

9) .لت:امير.

است گفتن كه آن معانى او را صفاتى لازمه باشد.

دگر آن كه:اگر وَ هُمْ رٰاكِعُونَ ،حمل كنند بر صفت (1)دون حال تكرار باشد براى آن كه وصف به ركوع داخل باشد در يُقِيمُونَ الصَّلاٰةَ ،و كلام خداى تعالى تا بر فايدۀ مجدّد حمل توان كردن (2)بر تكرار حمل نشايد كردن (3)،اگر گويند:چرا نشايد كه«واو»حال را باشد،چنان كه گفتى،و لكن معنى«راكع»خاشع و خاضع باشد كه در (4)ركوع به معنى خضوع در كلام عرب آمده،چنان كه شاعر گفت (5):

لا تذلّ (6)الكريم علّك (7)ان***تركع (8)يوما و الدّهر قد رفعه

و المعنى علّك (9)ان تخضع گوييم:اتّفاق است كه در قرآن و تعارف هركجا لفظى باشد (10)كه در اصل وضع براى معنى (11)باشد و در شرع نقل افتاده باشد آن را به معنى دگر بر عرف شرع حمل بايد كردن كه حكم او را باشد.و حمل كردن آن (12)را بر لغت مجاز بود چه حكم طارى را باشد و آنچه بر اصل وضع مانده باشد و نقل و تخصيص در او نشده باشد (13)حمل مى كنند (14)بر وضع چون عرف بر او طارى شود به منزلۀ ناسخى باشد هر دو (15)را[حكم عرف را باشد و چون شرع بر هر دو طارى شود حكم شرع را باشد و طارى به مثابه ناسخ بود هر دو را] (16)و حكم حقيقت طارى باشد و اين كه پيش او بوده باشد مجاز شود و جز به قرينه ندانند دليل بر آنكه چنين است آن است كه اگر كسى گويد:رأيت فلانا راكعا او ساجدا او مصلّيا او مؤدّيا للزّكاة باتّفاق بر لغت نتوان حمل كردن و از او فهم نكنند الّا آنچه عرف شرع برآن مستمر است از اين ركوع و سجود و نماز و زكات كه ما در شرع مى دانيم دون خضوع و خشوع و دعا و نماز.


1) .وز+نشايد.

2) .وز:توان كردند،آف،مر:توان كرد.

3) .مر:نشايد كرد.

4) .مج،مت،وز،لت:در ندارد.

5) .بم،آف:گفته،آج،لب،مر:گويد.

6) .مت،آج:لا تهين الفقير.

7) .اساس،بم،لب،آف:علّمك،با توجه به مج و قرينه بعدى تصحيح شد.

8) .آج،لب،بم،آف آن:يركع.

9) .آف:علمك،مر:اليك.

10) .مج،مت،وز،لت،مر:يابند.

11) .مج،مت،وز:معيّنى.

12) .آج،لب:او.

13) .آج،لب:نباشد.

14) .مج،مت،وز:حمل كنند.

15) .مج،مت،وز،آج،لت،مر:وضع.

16) .اساس:ندارد،با توجّه به آج افزوده شد.

دگر آن كه ركوع در وضع لغت تطاطى و انحنا و دوتا شدن (1)باشد و خشوع را براى آن ركوع خوانند كه در اين فعل خشوع و خضوعى هست بر سبيل تشبّه (2)،نبينى كه لبيد چگونه مى گويد: (3)

أخبّر اخبار (4)القرون الّتي مضت***اذبّ (5)كانّى كلّما قمت راكع

و صاحب كتاب العين و ابن دريد گفتند الرّاكع الّذي يكبو (6)على وجهه و منه الرّكوع فى الصّلاة و قال الشّاعر:

و افلت حاجب فوق العوالى***على شقّاء (7)يركع فى الظّراب

اى يكبو وجها (8).پس معلوم شد كه حقيقت اين است كه ما گفتيم لغة و شرعا تا حقيقت باشد بر مجاز حمل نكنند كلام خداى را اگر گويند: اَلَّذِينَ آمَنُوا ،لفظ جمع است،و كذلك الى آخر الآية،چگونه حمل كنى بر اميرالمؤمنين -عليه السّلام-و او يك (9)شخص است؟جواب گوييم:عرب عبارت كنند به لفظ جمع از يكى بر سبيل تفخيم و تعظيم چنان كه فرمود تعالى: إِنّٰا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ (10)، و قال (11)تعالى: رَبِّ ارْجِعُونِ (12)،و قال تعالى: عُلِّمْنٰا مَنْطِقَ الطَّيْرِ ،و قٰالَ لَهُمُ النّٰاسُ إِنَّ النّٰاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ (13)،و خلاف نيست كه مراد به ناس اوّل نعيم مسعود است و به لفظ دوم ابو سفيان و قوله: ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفٰاضَ النّٰاسُ (14)يعنى رسول اللّه و نظائر اين در قرآن بسيار است.

و جوابى دگر گفتند از اين سؤال كه آيت به (15)آن بر ظاهر بماند و آن آن است كه مراد به (16): اَلَّذِينَ آمَنُوا ،اميرالمؤمنين و ائمّه اند-عليه و عليهم السّلام-از فرزندان او


1) .مج،مت،وز،لت،مر:دولا شدن.

2) .مج،مت،وز،لب،لت،مر:تشبيه.

3) .مج،مت،وز+شعر.

4) .مج،مت،وز،آج،لت،مر:اخبّر اخبار.

5) .مج،مت،وز،آج،مر:ادّب.

6) .مج،مت،وز،لت مر:يكبو.

7) .وز:شغا.

8) .مج،مت:الا وجهها.

9) .مج،مت،وز:يكى.

10) .سوره الحجر(15)آيه 9.

11) .آج،لب+اللّه.

12) .سوره المؤمنون(23)آيه 99.

13) .سوره النمل(27)آيه 16.

14) .سوره البقره(2)آيه 199.

15) .مج،مت،وز،لت،مر:با.

16) .مج،مت،وز،آج،لب،بم،آف،لت:به.

آنان كه اهل امامت بودند و منصوص عليه (1)بودند.

اگر گويند:اين معنى چگونه لايق باشد به ايشان،و ايشان در نماز زكات ندادند؟جواب گوييم:اگرچه اين فعل از اميرالمؤمنين -عليه السّلام-صادر شد و از ائمّه از فرزندان او كس را (2)اتفاق نه افتاد (3)،و لكن حق تعالى (4)آنچه (5)كرد از مآثر بر اينان شمرد از جملۀ مفاخر چه مناقب و مآثر پدران مفاخر آن فرزندان باشد (6)چنان كه حق تعالى در محكم كتاب (7)مجيد فرمود در حقّ بنى اسرائيل و آن نعمتها كه در حقّ اسلاف ايشان فرموده بود به نعمت بر فرزندان ايشان شمرد و آن اساءت (8)كه ايشان كرده بودند از كفران نعمت بتعير (9)فرزندان ايشان كرد،چنان كه گفت: يٰا بَنِي إِسْرٰائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعٰالَمِينَ (10)الى قوله: وَ إِذْ نَجَّيْنٰاكُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذٰابِ يُذَبِّحُونَ أَبْنٰاءَكُمْ (11)الآيات الى قوله: وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِينَ (12)در اين آيات آن نعمتها كه بر پدران ايشان كرد از نجات ايشان از آل فرعون و آنچه فرعونيان كردند با ايشان از كشتن پسران ايشان و رها كردن دختران ايشان و استخدام[مردان و زنان] (13)ايشان (14)آنگه آن همه نعمت كه بر ايشان كرد[8-ر]فى قوله: إِذْ فَرَقْنٰا بِكُمُ الْبَحْرَ فَأَنْجَيْنٰاكُمْ (15)،دريا بشكافت و ايشان را برهانيد و دشمن را غرق كرد،و آنچه وعده داد موسى را في قوله: وَ إِذْ وٰاعَدْنٰا مُوسىٰ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً (16)،و آنچه ايشان كردند در مدّت غيبت موسى از اتّخاذ عجلى و گوساله پرستيدن (17)و آن منّت كه او نهاد بر ايشان به عفو كردن كه: ثُمَّ عَفَوْنٰا عَنْكُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِكَ (18)آنگه آنچه پدران ايشان كردند در معنى ماهى گرفتن در روز


1) .مج،مت،وز،لت،مر:عليهم.

2) .مج،مت،وز،آج،لب+اين.

3) .مج،مت،وز:نيوفتاد.

4) .لت:خداى.

5) .مج،مت،مر،وز+او.

6) .مج،مت:باشند.

7) .مت:كلام.

8) .مت،وز،آف:اشارت.

9) .مج،مت،وز:تعبير.

10) .سورۀ بقره(2)آيۀ 49.

11) .سوره بقره(2)آيۀ 66.

12) .سورۀ بقره(2)آيه 122.

13) .با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

14) .مج،مت،وز:شان.

15) .سورۀ بقره(2)آيۀ 50.

16) .سورۀ بقره(2)آيۀ 51.

17) .اساس:پرستيدند،با توجّه به مج تصحيح شد.

18) .سورۀ بقره(2)آيۀ 52.

شنبه بس ازآن كه ايشان را از آن نهى كردند (1)في قوله: وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَوْا مِنْكُمْ فِي السَّبْتِ (2)،و آنچه خداى تعالى به جزاى ايشان كرد با ايشان از عقوبت و ايشان را مسخ كردن (3)با قردة و تغيير خلق (4)ايشان.

و اتّفاق است كه آيات من اوّلها الى آخرها[خطاب] (5)با جهودان عصر رسول است-عليه السّلام-و از اين معنى با ايشان هيچ نرفت و ايشان جز (6)حكايت اين (7)نشنيدند كه با پدران ايشان رفت پس خداى تعالى آنچه با پدران كرد به نعمت (8)فرزندان شمرد و آنچه پدران كردند به تعيير با فرزندان حواله كرد بر عادت عرب و طريقتى معروف كه ايشان را در كلام خود هست،چنان كه چون دو قبيله را با يكديگر سببى رود،آنچه پدران كرده باشند از نيك و بد با ميان آرند (9)،و گويند نه ما با شما چنين كرديم و شما به جفانه (10)چنين كردى و ما اين نعمت كرديم و شما آن كرديد و ما از شما چند كس را كشتيم و وقعاتى كه اسلاف (11)ايشان كرده باشند و احوالى كه بر سر ايشان گذشته باشد با اعقاب حوالت كنند،و اين معنى در كلام و اشعار ايشان بى اندازه است.پس اين جمله دليل است بر اين (12)كه اگرچه زكات در نماز جز اميرالمؤمنين نداد شايد كه اين را به مفاخر فرزندان او كند چه اين فعلى نادره (13)بود كه پيش از او كس نكرد (14)و پس از او نيز و همانا شايد تا (15)قيامت كس را اين اتّفاق نافتند (16)اگر آن افعال عادتى حق تعالى بر ايشان شمرد اين كه در عادت كم


1) .مت:نهى كرد.

2) .سوره بقره(2)آيه 65.

3) .مر:مسخ كرد.

4) .لب:خلف.

5) .اساس:ندارد،با توجه به مج افزوده شد.

6) .مج،مت،وز،لت،مر+به.

7) .وز:آن.

8) .مج،مت،وز،لت،مر+بر.

9) .آج،لب:آورند.

10) .اساس:بحفايه،با توجه به آج تصحيح شد،مج،مت،وز:به حمايه،لت:به حنايه،مر:به جنايه.

11) .لب:اسلافى.

12) .مج،مت،وز،آج،لب،آف،لت،آن،مر:آن.

13) .مج،مت،وز،لت،مر:نادر.

14) .لب،مر:نكرده بود.

15) .مج،مت،وز،لت،مر+دامن.

16) .مج،مت،وز،مر:نباشد،آج،لب:نافتد،آف،آن:يافتند،لت:نبافتند.

افتد چنين اوّلى و آخرى كه بازگويد (1):

اگر گويند خداى تعالى زكات گفت و معلوم است باتفاق كه اميرالمؤمنين دويست درم يا:بيشتر يك سال ننهادى (2)تا،زكات (3)بر او واجب شدى و بايد (4)تا بالاى دويست باشد براى آن كه در نصاب اوّل پنج درم بايد دادن و به يك كس بايد دادن به نزديك شما و به نصاب دوم (5)كه چهل درم باشد يك درم و انگشترى به نصاب اوّل لا يقتر باشد (6)جز به نصاب دوم نشايد و اين مستبعد (7)است از سيرت او كه او دويست و چهل درم يك سال ذخيره كند تا زكاتش ببايد دادن،جواب گوييم:خداى تعالى اگرچه لفظ زكات گفته مراد صدقه است و اين هر دو لفظ متداخل شوند«زكات»به معنى صدقه گويند و«صدقه»به معنى زكات،نبينى كه خداى تعالى گفت: إِنَّمَا الصَّدَقٰاتُ لِلْفُقَرٰاءِ وَ الْمَسٰاكِينِ وَ الْعٰامِلِينَ عَلَيْهٰا ،و اتّفاق است كه مراد زكات است چه اين اصناف مستحقان (8)زكات اند (9)دون صدقه.

اگر گويند شايد كه اميرالمؤمنين در نماز فعلى كند خارج (10)از افعال نماز و انگشترى دادن در:نماز فعلى باشد نه از نماز،اگر نماز نبرد (11)نقصان نماز كند گوييم:

فعل اندك باتّفاق نماز باطل نكند و او در نماز سنّت بود كه (12)كه اگر در نماز فريضه بودى در (13)جماعت بودى مقتدى به رسول-عليه السّلام-و در آن وقت سؤال صورت نبستى.دگر آن كه:او فعلى نكرد اندك و بسيار جز كه يك انگشت كه انگشترى در او بود،از (14)سر زانو[8-پ]برداشت تا سايل انگشترى برون كرد (15)از او و اين فعلى نباشد كه نقضى يا نقصى (16)آرد در نماز و لكن عجب از دشمنان او كه آنچه مطعن


1) .اساس:آج،لب،آف،آن:به آن گويد،با توجه مج تصحيح شد.

2) .مج،مت،وز،لت آن،مر+كه:

3) .مج،مت،وز،لت،مر+آن.

4) .لب:ببايد.

5) .لب:دويم.

6) .مج،مت،وز،لت،مر:لايق نباشد.

7) .مج،مت،لب:مستعبد.

8) .مر:مستحق.

9) .مر:شد.

10) .آج،لب+نماز.

11) .لت:ببرد.

12) .مج،مت،وز،لت،مر+چه.

13) .آج،لب:به.

14) .آج،لب:بر.

15) .مج،مت،وز،لت،مر:بگرفت،آج،لب:آف،آن:بيرون كرد.

16) .آن:نقيص،مر:نفعى.

نباشد،بل منقبت باشد بر وجهى كه لم يسبقه الاوّلون و لم يلحقه الآخرون خواهند تا قلب كنند از منقبت با (1)منقصت و اين خبر نشنيدند كه يك روز رسول-عليه السّلام- نماز بامداد مى گزارد (2)اعرابى كه او قريب عهد بود به اسلام در قفاى رسول -عليه السّلام-نماز مى كرد،رسول-عليه السّلام-سورۀ و النّازعات مى خواند تا به اين جا رسيد كه خداى تعالى از فرعون حكايت كرد (3)كه او گفت: أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلىٰ (4)، اعرابى از سر اعتقاد پاك و (5)عصبيّت دين طاقت نداشت تا در نماز گفت:كذب ابن الزّانية (6).چون رسول-عليه السّلام-سلام بازداد،صحابه روى به ملامت در او نهادند (7)و گفتند:نماز تباه كردى و در نماز سخن گفتى و سوء (8)ادب كار بستى كه در مسجد در نماز به حضرت رسول فحش گفتى،اعرابى بازماند،جبريل آمد و گفت:خدايت سلام مى كند و مى گويد:بگو اين قوم را تا زبان ملامت از او كوتاه كنند كه من آنچه او گفت از فحش از او به تسبيح و تهليل برگرفتم براى آن كه از سر اعتقاد پاك گفت و تعصّب دين،يا عجب اعرابى جلف در نماز در مسجد لفظى فحش گفت از او به تسبيح برگرفتند،مردى كه او از اركان اسلام ركنى است،زكات كه از اركان دين ركنى است به جاى آرد بر او عيب كنند هم به منزلۀ آن باشد كه كسى كه آفتاب را عيب كند (9)،كور آفتاب نبيند آفتاب را چه نقصان بود: (10)

ما ضرّ شمس الضّحى بيضاء مشرقة***ان ليس يبصرها القوم الّذين عموا

و هل يضرّ البزاة (11)البيض قانصة (12)***ان بات تنكرها الغربان و الرّخم

اگر كلاغ مردار خوار فضل باز شكارى (13)را منكر باشد او را چه زيان دارد!


1) .آف:يا.

2) .مج،مت،وز،آج،لب،آن،مر:مى گذارد.

3) .آج،لب:خبر كرد.

4) .سورۀ نازعات(72)آيه 24.

5) .مج،مت،وز:در.

6) .مج،مت،وز،لت،مر+دروغ گفت از پسر زانيه

7) .آف:در نهادند.

8) .اساس:سوى،با توجه به مج و مضمون عبارت تصحيح شد.

9) .مج،مت،وز،لت،مر+آنگه.

10) .مج،مت،وز،مر+شعر.

11) .مت،مر:البزاة،لت:براة.

12) .مج:فانصه،وز:فائضة،آج،لب،آن:قابضة،مر:قافضة.

13) .مج،مت،وز،لت،مر:شكار كن.

جهانيان بينند و دانند كه جاى اين،دست ملوك باشد و منزل آن،ناووس (1)مجوس.

خير الطّيور على القصور و شرّها***يأوى الخراب (2)و يسكن النّاءوسا (3)

آفتاب ازآنجا كه كمال اوست به مدح مادحان زيادت نشود و از زبان طاعنان نقصان در او نيايد،نبينى كه يكى از متأخّران چون (4)او را گفتند:چون است كه همه كس را مدح گفتى (5)على را مدح نگفتى (6)؟گفت:ازآنجا كه مدح در حقّ او ضايع باشد به آن (7)معنى كه او به مدح مادح زيادت نشود كه او به آفتاب ماند و هيچ عاقل آفتاب را مدح نكند براى آن كه آفتاب به جايى است از كمال كه هرچه در او گويند بيش باشد،آنگه گفت:

و تركت مدحي للوصىّ تعمّدا***إذ كان نورا مستطيرا شاملا

و اذا (8)استفاض الشّىء قام بذاته***و كذا صفات الشّمس تذهب باطلا

اگر گويند اگر چنين بودى كه شما گفتى بايستى كه او در حال (9)امام بودى و خلاف اين معلوم است،گوييم:اگر نه وجود رسول بودى-عليه السّلام-هم چنين بودى و اين چنان باشد كه پادشاهى ولى عهدى كند تا او بر جاى باشد وليعهد امرونهى نكند و به كار ولايت قيام ننمايد.

و جواب ديگر از اين آن است كه:آيت اقتضاى فرض طاعت مى كند و آن كه او مفترض الطّاعة باشد بر خلقان[9-ر]از قبل خداى تعالى و اين در حال حاصل بود (10)تا اگر امرى كردى بر مسلمانان واجب بودى انقياد نمودن و لكن نكرد براى حرمت رسول-عليه السّلام،و اين چنان باشد كه كسى وصيّتى كند وصيّت در حال ثابت شود جز آن است كه انفاذ آن بعد موت الموصي باشد.

وَ مَنْ يَتَوَلَّ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ :خداى تعالى ترغيب كرد مؤمنان را بر آنكه تولاّ به خداى و پيغامبر كنند گفت هركه تولّاى طاعت خدا و رسول كند و قيام نمايد به آن


1) .مج،مت،وز:ناوس.

2) .مر:خروب.

3) .مر:الناورا.

4) .آج،لب:كه.

5) .آج،لب+على.

6) .مج،مت،وز،لت،مر:نگويى.

7) .آج،لب:بدان.

8) .آج:فاذا.

9) .آج،لب،لت+حيات رسول.

10) .آج،لب:باشد.

و انقياد و استسلام (1)اوامر خدا و رسول و مؤمنان را،يعنى امام را حق تعالى در آيت اوّل ذكر توليت كرد و بيان ولايت كرد كه آن خداى را باشد و پيغامبر و امام را،آنگه گفت:هركه توليت را تولاّ كند و آن واليان را انقياد نمايد به كمر طاعت بستن (2)و تعدّى ناكردن و ايستادن عند رضاى ايشان و اوامر و نواهى ايشان،او حزب (3)و لشكر خداى باشد و هركه حزب (4)خداى باشد او غالب بود و«وفا»براى جزاى اين شرط آمد.

حسن بصرى گفت:حزب اللّه جند اللّه،و بعضى ديگر گفتند:حزب اللّه انصار اللّه.قال الشّاعر (5):

و كيف اضوى و بلال حزبي.***

اى كيف اظلم و بلال ناصري،و اصل كلمه من حزبه اذا ناله باشد و حزب فرقه باشد،قال اللّه تعالى: كُلُّ حِزْبٍ بِمٰا لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ (6).

قوله تعالى:

سوره المائدة (5): آیات 57 تا 67

اشاره

يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا اَلَّذِينَ اِتَّخَذُوا دِينَكُمْ هُزُواً وَ لَعِباً مِنَ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْكِتٰابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ اَلْكُفّٰارَ أَوْلِيٰاءَ وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (57) وَ إِذٰا نٰادَيْتُمْ إِلَى اَلصَّلاٰةِ اِتَّخَذُوهٰا هُزُواً وَ لَعِباً ذٰلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاٰ يَعْقِلُونَ (58) قُلْ يٰا أَهْلَ اَلْكِتٰابِ هَلْ تَنْقِمُونَ مِنّٰا إِلاّٰ أَنْ آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْنٰا وَ مٰا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلُ وَ أَنَّ أَكْثَرَكُمْ فٰاسِقُونَ (59) قُلْ هَلْ أُنَبِّئُكُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذٰلِكَ مَثُوبَةً عِنْدَ اَللّٰهِ مَنْ لَعَنَهُ اَللّٰهُ وَ غَضِبَ عَلَيْهِ وَ جَعَلَ مِنْهُمُ اَلْقِرَدَةَ وَ اَلْخَنٰازِيرَ وَ عَبَدَ اَلطّٰاغُوتَ أُولٰئِكَ شَرٌّ مَكٰاناً وَ أَضَلُّ عَنْ سَوٰاءِ اَلسَّبِيلِ (60) وَ إِذٰا جٰاؤُكُمْ قٰالُوا آمَنّٰا وَ قَدْ دَخَلُوا بِالْكُفْرِ وَ هُمْ قَدْ خَرَجُوا بِهِ وَ اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا كٰانُوا يَكْتُمُونَ (61) وَ تَرىٰ كَثِيراً مِنْهُمْ يُسٰارِعُونَ فِي اَلْإِثْمِ وَ اَلْعُدْوٰانِ وَ أَكْلِهِمُ اَلسُّحْتَ لَبِئْسَ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ (62) لَوْ لاٰ يَنْهٰاهُمُ اَلرَّبّٰانِيُّونَ وَ اَلْأَحْبٰارُ عَنْ قَوْلِهِمُ اَلْإِثْمَ وَ أَكْلِهِمُ اَلسُّحْتَ لَبِئْسَ مٰا كٰانُوا يَصْنَعُونَ (63) وَ قٰالَتِ اَلْيَهُودُ يَدُ اَللّٰهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَ لُعِنُوا بِمٰا قٰالُوا بَلْ يَدٰاهُ مَبْسُوطَتٰانِ يُنْفِقُ كَيْفَ يَشٰاءُ وَ لَيَزِيدَنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ طُغْيٰاناً وَ كُفْراً وَ أَلْقَيْنٰا بَيْنَهُمُ اَلْعَدٰاوَةَ وَ اَلْبَغْضٰاءَ إِلىٰ يَوْمِ اَلْقِيٰامَةِ كُلَّمٰا أَوْقَدُوا نٰاراً لِلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اَللّٰهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي اَلْأَرْضِ فَسٰاداً وَ اَللّٰهُ لاٰ يُحِبُّ اَلْمُفْسِدِينَ (64) وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ اَلْكِتٰابِ آمَنُوا وَ اِتَّقَوْا لَكَفَّرْنٰا عَنْهُمْ سَيِّئٰاتِهِمْ وَ لَأَدْخَلْنٰاهُمْ جَنّٰاتِ اَلنَّعِيمِ (65) وَ لَوْ أَنَّهُمْ أَقٰامُوا اَلتَّوْرٰاةَ وَ اَلْإِنْجِيلَ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْهِمْ مِنْ رَبِّهِمْ لَأَكَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ مِنْهُمْ أُمَّةٌ مُقْتَصِدَةٌ وَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ سٰاءَ مٰا يَعْمَلُونَ (66) يٰا أَيُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ وَ اَللّٰهُ يَعْصِمُكَ مِنَ اَلنّٰاسِ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلْكٰافِرِينَ (67)

ترجمه

اى آنان كه گرويده (7)مگيرى (8)آنان را كه گيرند دين شما را فسوس و بازى از آنان كه دادند ايشان را كتاب از پيش شما و كافران را دوستان و بترسى از خدا اگر (9)گرويده (10)چون آواز دهى (11)به نماز گيرند آن را فسوس و بازى آن،آن است كه ايشان گروهى اند كه خرد ندارند.


1) .آج،لب:استتلام،آف:استلام،آن:استيلام.

2) .وز،مت:طاعت بستى.

3) .اساس:حذب،با توجه به مفهوم تصحيح شد.

4) .اساس:حذب،با توجه به مفهوم تصحيح شد.

5) .مج،مت+شعر.

6) .سورۀ روم(30)آيه 32.

7) .مج،مت،وز:گرويده ايد.

8) .مت،وز:مگيريد.

9) .مت+شما.

10) .مج،مت،وز:گرويده ايد.

11) .مج،مت،وز:دهيد.

بگو اى خداوندان كتاب آيا انكار مى كنى (1)از ما مگرآنكه ايمان آورديم به خداى و آنچه فرستادند (2)به ما و آنچه فرستادند از پيش آن و بيشتر (3)شما فاسقانند.

بگو كه خبر دهم شما را به بتر (4)از آن (5)پاداشت به نزديك خداى آن را كه لعنت كرده باشد او را خدا (6)و خشم گرفته بر او و كرد (7)ايشان را بوزينگان (8)و خوكان و بپرستنده باشند (9)جز خداى را ايشان بتراند به جاى و گمراه تر از راه راست.

چون آيند (10)به شما گويند ايمان آورديم و ايشان در شده باشند به كفر و ايشان بيرون آمده باشند به آن و خدا داناست به آنچه ايشان پنهان مى كنند (11).

و بينى بسيارى از ايشان كه مى شتابند در بزه و ظلم و خوردنشان حرام بد مى كنند ايشان.

چرا نهى نمى كنند (12)ايشان را زاهدان (13)و عالمان (14)از گفتن ايشان دروغ را و خوردن ايشان حرام را بد كردكار (15)بودند.


1) .وز:انگار مكنيد.

2) .مج،مت،وز:فرستاديد.

3) .مج،مت،وز:بيشتر نيه.

4) .مج،مت،وز:بدتر.

5) .مج،مت،وز،لت+به.

6) .مج،مت،وز:خداى.

7) .مج،مت،وز،لت:كرده باشد از.

8) .مج،مت،وز،لت:بوزنگان.

9) .مج،مت،وز،پرستيده باشد.

10) .آج،لب:بيرون شدند.

11) .مج،مت،وز:پنهان مى كردند،آج،لب:آنچه هستند پنهان مى دارند.

12) .مج،مت،وز:اگر نهى نكردندى.

13) .مج،مت،وز:رهبان،آج،لب:خداشناسان.

14) .آج،لب:دانشمندان.

15) .مج،مت،وز:بدكردار.

گفتند جهودان دست خدا بند برنهاده است بند نهادند دستهاشان را و لعنت كناد (1)به آنچه گفتند بلكه يداه (2)گشاده سر است نفقه مى كند چنان كه مى خواهد بيفزايد بسيارى از ايشان را آنچه انزله كردند (3)به تو از خدايت نافرمانى و كفر و انگيزيم (4)ميان ايشان بر دشمنى و بريدن (5)تا روز قيامت هرگه (6)كه بر افروزند آتشى براى كارزار بنشاند آن را خدا و شتابند (7)در زمين (8)تباهى و خدا دوست ندارد تباه كنندگان را.

و اگر جهودان و ترسايان ايمان آرندى (9)و بترسيدندى بستردمى (10)از ايشان بديهاشان (11)و ببردمانى (12)ايشان را در بهشت پرنعمت.

و اگر ايشان برپاى داشتندى تورات و انجيل و آنچه انزله كردند ايشان را از خدايشان بخورندى از بالاى ايشان و از زير پايهايشان و از ايشان گروهى اند ميانه به سامان (13)كار و بسيار از ايشان بد مى كنند.

اى پيغامبر برسان آنچه انزله كردند به تو از خدايت و اگر نكنى رساننده نباشى پيامش را و خدا (14)نگاه دارد تو را از مردمان كه خدا (15)راه نه بنمايد گروه كافران را.


1) .مج،مت،وز:كنانيد.

2) .مج،مت،وز،لت:دستهاى.

3) .آج،لب:فروفرستاده شد.

4) .مج،مت،وز،لت:افكنديم،آج،لب:فكنديم.

5) .مج،مت:بزيدن.

6) .مج،مت،مر:هرگاه.

7) .مج،مت،وز:مى شتابند.

8) .مج،مت،وز+به.

9) .مج،مت،وز،آج،لب،لت:آوردندى.

10) .مج،مت،وز:بپوشيدمانى،آج،لب:بپوشانيدمى،لت:بپوشانيدمانى.

11) .مج،مت،وز،لت:گناهانشان.

12) .آج،لب:در آورديمى،آف:در آوردى.

13) .مج،مت،وز:شاماركاره.

14) .مج،مت،وز:خداى.

15) .مج،مت،وز:خداى.

قوله: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَكُمْ هُزُواً ،الآية.عبد اللّه عبّاس گفت:سبب نزول اين آيت آن بود كه رفاعة بن زيد بن التّابوت و سويد بن الحارث اظهار اسلام كردند و در دل كفر داشتند منافق بودند،جماعتى مسلمانان با ايشان دوستى مى كردند خداى تعالى اين آيت فرستاد و نهى كرد ايشان را از آن و گفت:اى آنان كه گرويده ايد و ايمان آورده ايد مگيريد (1)آنان را كه دين شما را كه مسلمانى است به سخريّه و استهزاء و فسوس گرفته اند از آنان كه ايشان را كتاب دادند از پيش شما از جهودان و ترسايان و الكفّار و نيز كافران را به دوستى-ابو عمرو و نافع و كسائى«كفّار»به جرّ خواندند عطفا على قوله: مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتٰابَ ،و من «الكفّار»بر اين تقدير،و دگر قرّاء به نصب خواندند عطفا على قوله: اَلَّذِينَ اتَّخَذُوا ،بوقوع الفعل عليه،كانّه قال:لا تتخذوا الذين اتخذوا و لا الكفار.و «اتّخذ»متعدّى باشد به دو مفعول،يقال:اتّخذته (2)وليّا او عدوّا او صديقا.حق تعالى در اين آيت نهى (3)كرد از مصادقت و موالات كردن با ساير اصناف كفّار از منافقان مستهزئ و از جهودان و ترسايان و از مشركان عرب و وصف ايشان به آن كه مستهزى اند به دين اسلام براى آن كرد تا مسلمانان حريص باشند بر عداوت ايشان و واقف شوند بر اسرار ايشان اين وصف منافقان است در دگر آيات،منها قوله تعالى:

إِنَّمٰا نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ ،و قوله: فَيَسْخَرُونَ مِنْهُمْ سَخِرَ اللّٰهُ مِنْهُمْ (4)، وَ اتَّقُوا اللّٰهَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ ،و از خدا بترسيد (5)اگر ايمان داريد (6)به وعده و وعيد خداى و شما را حميّت و تعصّب مسلمانى است.

وَ إِذٰا نٰادَيْتُمْ إِلَى الصَّلاٰةِ -الآية،خداى تعالى كشف اسرار منافقان و كافران كرد و هتك استار (7)ايشان در آنچه ايشان كردند گفت:چون شما كه مسلمانيد نداى نماز كنيد،يعنى بانگ نماز ايشان سخريّه و فسوس كنند.

كلبي گفت:جهودان مدينه چون بانگ نماز شنيدندى،و مسلمانان به نماز


1) .آج،لب:مگرويد.

2) .آف:اتخذ به.

3) .اساس:ذكر،با توجه به مج تصحيح شد.

4) .سورۀ توبه(9)آيۀ 79.

5) .مج،مت،وز:بترس.

6) .مج،مت:آرى.

7) .آج،لب:اسرار.

برخاستندى (1)ايشان گفتند:قد قاموا لا قاموا و صلّوا لا صلّوا و ركعوا لا ركعوا و سجدوا لا سجدوا،برخاستندى (2)كه برمخيزاند (3)و نماز كردندى مكناند (4)،و ركوع كردند كه مكناند (5)و سجود كردند (6)كه مكناند،خداى تعالى اين آيت فرستاد و اطّلاع داد رسول (7)را و مسلمانان را بر سرّ ايشان.

سدّى گفت:مردى بود ترسا در مدينه چون بانگ نماز شنيدى و مؤذن گفتى:

اشهد انّ محمّدا رسول اللّه،دندان به يكديگر (8)بسودى[10-پ]و گفتى:هذا الكاذب،اين دروغزن.اللّهمّ حرّقه،بار خدايا بسوزان او را،يعنى رسول را (9)شبى اتّفاق افتاد كه خدمتكارى كه ايشان را بود،پارۀ آتش در خانه مى برد شررى از آن آتش بجست و در او (10)افتاد و آن ترسا بسوخت و اهل او و خانه و هرچه در آنجا بود (11)، خداى تعالى دعاى او برآورد كرد (12).

بعضى ديگر (13)مفسّران گفتند:جماعتى (14)كافران چون بانگ نماز شنودندى (15)، حسد كردندى بر ايشان و گفتند (16):اى[محمد] (17)اين (18)بدعت است كه تو نهاده اى و پيش تو پيغامبران (19)ديگر را نبود،اگر درين خبرى (20)بودى پيغامبران ديگر به اين سابق بودندى تو از (21)كجا آوردى اين آواز منكر،فما اقبحه من صوت و أسمجه،چه زشت آوازى است،خداى تعالى از گفت ايشان اين آيت بفرستاد (22)و رد كرد بر ايشان اين


1) .اساس،آج،لب،مر:برخواستندى،با توجه به مج تصحيح شد.

2) .آج،لب،مر:برخواستندى.

3) .آج،لب:برمخيزند،مر:برنخيزاند.

4) .آج،لب،مكناد.

5) .آج،لب،مكناد.

6) .مر:سجده كردند.

7) .آج،لب+عليه السلام.

8) .آج،لب:يكديگر.

9) .آج،لب+يك.

10) .مر:در آن.

11) .مج،مت،وز،لت،مر+بسوخت.

12) .مج،مت،وز،مر:بر او گردانيد،لت:برآورد گردانيد،آف،آن:برورد كرد،آج،لب:برآورده كرده.

13) .آج،لب،لت،مر:دگر.

14) .آج،لب:جماعت.

15) .مج،مت،وز،آف،لت،مر:شنيدندى.

16) .آج،لب،آف:گفتندى.

17) .اساس:ندارد،با توجه به مج افزوده شد.

18) .آف+دعا.

19) .آج،لب:هيچ پيغمبر.

20) .آج،لب:چيزى.

21) .مج،مت،وز،لت:را.

22) .مج،مت،آن:فرستاد.

آيت: وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلاً مِمَّنْ دَعٰا إِلَى اللّٰهِ. (1)

امّا ابتداى بانگ نماز،نافع روايت كرد از عبد اللّه عمرو عبد اللّه بن زيد الانصارىّ روايت كرد و سالم روايت كرد از پدرش كه:چون رسول-عليه السّلام- از مكّه به مدينه آمد،ايشان وقت نماز را مراقبت مى كردند و بر بعضى از ايشان مشتبه مى شد و بانگ نماز نفرموده بودند هنوز رسول را-عليه السّلام،صحابه رسول را گفتند:

يا رسول اللّه!ما به كارهاى خود مشغوليم و هروقت مراقبت اوقات نماز دشخوار (2)است ما را چيزى بفرماى كه ما را علامت باشد تا ما عند آن به مسجد به نماز حاضر آييم (3).رسول-عليه السّلام-گفت:بنشينيم و مشورتى كنيم.بنشستند،بعضى گفتند:

رايتى بايد بر بام مسجد بنهادن چون وقت نماز باشد آن رايت (4)نصب كنند و چون وقت نماز برود رايت فرونهند.رسول-عليه السّلام-گفت:خوش نمى آيد مرا،بعضى دگر (5)گفتند:به اوقات نماز آتشى (6)برافروزند تا مردمان ببينند بدانند كه وقت نماز است.بعضى ديگر گفتند:[قرنى و سروى بنهيم چنان كه جهودان نهاده اند.رسول گفت:

مرا موافقت جهودان خوش نمى آيد.بعضى ديگر گفتند] (7):ناقوس ببايد زدن چنان كه ترسايان،گفت موافقت ترسايان نمى خواهم (8)آخر قرار دادند بر ناقوس.

عبد اللّه بن زيد گفت:ما ناقوسى طلب مى كرديم تا بخريم من آن شب در (9)خواب ديدم مردى با جامه هاى (10)سبز ناقوسى به دست گرفته،من گفتم:يا (11)هذا،اين ناقوس بهايى است؟گفت:چه خواهى كردن؟گفتم:براى نماز تا مردمان را اعلام كنم (12)به نماز،مرد گفت:من ره نمايم تو را بر (13)چيزى كه بهتر از ناقوس است؟ گفتم (14):بلى.گفت (15):اللّه اكبر،اللّه اكبر تا به آخر بانگ نماز مرا بياموخت،من ياد


1) .سورۀ فصلّت(41)آيه 33.

2) .مج،مت،وز:دشوار.

3) .آج،لب:شويم.

4) .مر+را.

5) .لت،آن:ديگر.

6) .مر:آتش.

7) .اساس:ندارد،با توجه به مج افزوده شد.

8) .اساس:خواهم،با توجه به مج تصحيح شد،مت:نمى خواهيم،آج،لب،آف،لت،مر:نخواهم.

9) .مر:به.

10) .آج،لب:حله ها.

11) .آف:ما هذا.

12) .وز،لت،مر:اعلام كنيم.

13) .مج،مت:به.

14) .آج،لب:گفت.

15) .وز،لب،لت،مر+بگو.

گرفتم،آنگه گفت:چون نماز نزديك (1)رسد هم اين ببايد گفتن،جز كه به جاى خود قد قامت الصّلاة دو بار در افزود،من بيامدم و رسول را خبر دادم،گفت:ان شاءاللّه كه اين خوابى (2)درست باشد.آنگه مرا گفت:بلال را بياموز كه آواز او بلندتر است.

من بلال را بياموختم.چون بلال بانك نماز بكرد عمر خطّاب (3)بشنيد گفت:هم چنين من بر اين ترتيب در خواب ديدم و اين خبر ضعيف مى آيد مرا و اگر درست باشد همانا رسول-عليه السّلام-بر خواب بعضى مردمان اعتماد نكرده باشد (4)درين معنى تا[بر] (5)وى وحى نيامده باشد چون وحى آمده باشد آنگه (6)كار بندد رسول آن را.

امّا فضل بانگ نماز،در او اخبار بسيار آمده است و ما طرفى ياد كنيم.ضحّاك روايت كند از عبد اللّه عبّاس كه او گفت:رسول-عليه السّلام-گفت (7)سه كس آن باشند كه به حساب مبالات (8)نكنند و صيحۀ قيامت و فزع (9)اكبر ايشان را نترساند:

مردى كه او قرآن ياد دارد و حافظ بود و آن را كار بندد[11-ر]چون با پيش خدا آيد، سيّدى شريف باشد و مؤذّنى كه بانگ نماز كرده بود هفت سال و برآن اجرتى و مزدى طمع نكرده باشد و بنده اى (10)كه عبادت خداى نيكو كند و خدمت خداوندش.

مجاهد روايت كرد از عبد اللّه عبّاس كه رسول-عليه السّلام- (11)گفت كه:هركه او هفت سال بانگ نماز كند براى خداى،خداى (12)تعالى (13)براتى از دوزخ بنويسد.

أنس مالك روايت كرد (14)كه:هركه (15)يك سال از نيّت (16)درست بانگ نماز كند براى خداى،روز قيامت او را بر در بهشت بدارند (17)،گويند آن را كه خواهى شفاعت كن،و ابو هريره روايت كرد كه رسول-عليه السّلام-گفت:هركه او پنج


1) .آن:به نزديك.

2) .آن:خواب.

3) .اساس+رضى اللّه عنه.

4) .آن:نكرده باشند.

5) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

6) .آج،لب:آنگاه.

7) .لت:فرمود.

8) .لت:موالات.

9) .لت:قوع.

10) .اساس:بنده،با توجّه به لت،آن،مر تصحيح شد.

11) .مج،مت،وز،مر:صلّى اللّه عليه و آله.

12) .مج،مت،وز:حق.

13) .مج،مت،وز،لت،مر+براى او.

14) .آج،لب،آف،آن:روايت كند،لت:گويد.

15) .مج،مت:سال.

16) .مج،مت،وز،لت،مر:نبينى.

17) .لب+و.

نماز را بانگ نماز كند (1)از سر ايمان و احتساب،خداى تعالى گناهان مقدّم و مؤخّرش (2)بيامرزد.و هركه او مردمان را به پنج نماز امامى كند خدا بر او رحمت فرستد.يزيد الرّقاشىّ (3)روايت كند از انس مالك كه او گفت:چون بانگ نماز كنند درهاى آسمان بگشايند (4)و دعا (5)اجابت كنند،و چون وقت اقامت (6)باشد هيچ دعا را رد نكنند.

عبد اللّه عمر گفت از رسول-عليه السّلام-كه او گفت:مؤذّنى كه براى خداى بانگ نماز كند،ثواب او ثواب شهيدى باشد كه او را در خون (7)بگردانند ما دام تا (8)در بانگ نماز باشد،و هر ترى و خشكى كه آواز او شنود (9)براى او گواهى دهد.چون بميرد او را در گور هوام زمين نرنجانند (10).و رسول-عليه السّلام-گفت:

المؤذّنون اطول (11)النّاس اعناقا يوم القيمة ،گفت:مؤذّنان درازگردن ترين مردمان باشند روز قيامت.و در خبر است كه رسول-عليه السّلام-گفت:روز قيامت ندا كنند:

أين أضياف اللّه ،كجااند مهمانان خدا؟روزه داران را بيارند گويند:

اين رعاة الشّمس و القمر ،كجااند آنان كه آفتاب و ماه را مراعات كردندى مؤذّنان را بيارند و ايشان را بر نجيبانى نشانند از نور و تاج كرامت بر سر (12)نهند و به بهشت برند.

و حسن بصرى روايت كرد از ابو الوقّاص (13)كه او گفت:سهام مؤذّنان به نزديك خداى تعالى سهم مهاجران باشد آن نصيب كه اينان را بود از (14)ثواب هم آن نصيب باشد ايشان را.

و عبد اللّه مسعود گفت:اگر من مؤذّن بودمى مبالات نكردمى به آنچه حجّ و عمره و جهاد نكردمى،يعنى ثواب بانگ نماز مرا كفايت بودى از حجّ و عمره و جهاد.


1) .لت:بانگ گويد.

2) .مج،مت:مؤخر او.

3) .لب:يزيد الفارسى.

4) .مج،وز،لت:برگشايند،مت:بر وى گشايند.

5) .مج،مت،وز،مر:دعاها.

6) .اساس:اقامه،با توجّه به مج تصحيح شد،لب:انابت.

7) .لت+خود.

8) .آج،لب:كه.

9) .مج،مت،وز،لت،مر:بشنود.

10) .وز:نرنجاند.

11) .اساس:اطوال،با توجه به مج،مت تصحيح شد.

12) .آج،لب،لت+ايشان.

13) .لب:ابو القاص.

14) .آج،لب:در.

و عمر خطّاب (1)اگر من بانگ نماز كن بودمى كار من تمام بودى و مبالات نكردى (2)اگر مرا در قيام شب و صيام روز،تقصير افتادى.عمر خطّاب (3)روايت كرد از رسول -عليه السّلام-كه مى گفت:

اللّهم اغفر للمؤذّنين،اللّهمّ اغفر للمؤذّنين (4)،بار خدايا مؤذّنان را بيامرز،سه بار بگفت (5)،گفتم:يا رسول اللّه!ما بر بانگ نماز شمشير مى زنيم،ما را اين دعا نمى كنى كه مؤذّنان را مى كنى؟رسول-عليه السّلام-گفت:

كلاّ يا عمر (6)، بدان كه بر مردمان روزگارى آيد كه بانگ نماز با ضعيفان گزارند (7)و گوشتهايى باشد حرام بر آتش دوزخ و آن گوشتهاى مؤذّنان بود و ندا به نماز كنايت است در آيت از بانگ نماز و مؤذّن را منادى نماز گويند،چنان كه شاعر گويد:

و أبرزتها من بطن مكّة بعد ما***اصاب (8)المنادي بالصّلاة فاعتما

و قراءتى و اختلافى كه در لفظ هزوء كردند گفته شده است پيش از اين.قوله:

ذٰلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاٰ يَعْقِلُونَ ،اين براى آن مى كنند كه عقل ندارند يعنى استعمال عقل نمى كنند مراد نه آن است كه عقل ندارند (9)چه اگر چنين بودى اين عذر ايشان را بودى.

يٰا أَهْلَ الْكِتٰابِ هَلْ تَنْقِمُونَ مِنّٰا ،-الآية.عبد اللّه عبّاس گفت:سبب نزول (10)آيت آن بود كه جماعتى (11)جهودان به نزديك رسول-عليه السّلام-آمد (12)چون ياسر بن أخطب و رافع بن ابى رافع و عازار و زيد و خالد و ازار و اسبع (13)و گفتند:اى محمّد بگو تا تو به كه ايمان دارى؟از پيغامبران رسول-عليه السّلام-[11-پ]گفت:من به خدا ايمان دارم و بر آنچه[بر] (14)ابراهيم (15)فرود آمد و به اسماعيل و اسحاق و يعقوب و پيغامبران را بر شمرد (16)تا به عيسى رسيد،ايشان گفتند:ما عيسى را نشناسيم و عيسى پيغامبر نبود،


1) .اساس+رضى اللّه عنه،آج،لب:عبد الله عمر.

2) .مج،مت،وز،آج،آف،لت،مر:نكردمى.

3) .اساس+رضى اللّه عنه،آج،لب:جابر بن عبد اللّه.

4) .مر+اللّهم اغفر للمؤذّنين.

5) .مج،مت،مر،لت،مر:من.

6) .آج،لب:جابر.

7) .مج،مت،لت:بگذارند،مر:اندازند.

8) .مج،مت،وز،آج،لب،لت:اصات.

9) .اساس،آج،لب:ندارد،با توجه به مج تصحيح شد.

10) .مج،مت،وز+اين.

11) .آج،لب:جماعت.

12) .همه نسخه بدلها:آمدند.

13) .مج،مت،وز:اوشيع،مر:اشبع.

14) .اساس:ندارد،با توجه به مج افزوده شد.

15) .اساس:براهيم.

16) .مج،مت:برابر مى شمرد.

آنگه گفتند:ما هيچ اهل دينى را نديديم مخطى تر از شما و هيچ دينى بدتر از دين شما،خداى تعالى اين آيت فرستاد و گفت:اى اهل كتاب از جهودان و ترسايان! هَلْ تَنْقِمُونَ مِنّٰا ،و در معنى«نقمت»سه قول گفتند:يكى سخط،يكى (1)كراهت يكى انكار و معنى متقارب است،يقال:نقم ينقم و نقم ينقم،و الأوّل أفصح،قال عبد اللّه بن قيس الرّقيّات (2):

ما نقموا من بني اميّة الّا***أنّهم يحلمون ان غضبوا

گفت:چه منكرى از ما يا چه كارهى (3)از ما الّا آن كه ما به خدا ايمان داريم و به آنچه بر ما فرود آمد از قرآن و به آنچه پيش از قرآن فرود آمد از كتب اوايل و آن كه بيشتر (4)شما فاسق اند.

زجّاج گفت معنى آن است كه:شما را بر ما هيچ انكار نتوانى (5)كردن الّا ايمان ما و فسق شما و آن از باب منكر نباشد،چه ايمان سر معارف است،و انّ مع اسمها و خبرها في تأويل المصدر و هو معطوف على قوله: أَنْ آمَنّٰا ،و ان بافعل در تقدير مصدر باشد و اين قول بهترين (6)اقوال (7)است.

اگر گويند چگونه گفت: وَ أَنَّ أَكْثَرَكُمْ فٰاسِقُونَ ،بيشتر (8)شما فاسق اند و ايشان همه فاسق اند؟جواب گوييم:مراد به«فسق»در اين آيت فسقى است كه بعضى كردند و همه نكردند و آن كتمان حق بود براى طمع رياست و همه كس صلاحيت اين ندارد.

جواب ديگر اين كه:بر سبيل ايهام (9)بر مخاطب چنين بسيار گويند،اكثر گويند و معنى جمله باشد و اين نوع (10)توسّع باشد. آنگه جواب داد ايشان را از آن مثل (11)كه زدند و گفتند:ما رأينا شرّا منكم،از شما بدتر (12)كس نديديم بقوله:


1) .مج،مت+در.

2) .وز:رقيان.

3) .آج:چه كاريى،لب:چه كارى.

4) .مج،مت،وز،لت:بيشترينه،مر:بيشترين.

5) .آج،لب،لت،مر:نتوانيد.

6) .مج،بهتر.

7) .وز:قول.

8) .مج،مت،وز،لت:بيشترينه.

9) .مج،مت،وز،مر:ابهام.

10) .مج،مت،وز،مر:نوعى.

11) .مج،مت،وز،لت،مر:طعن.

12) .مج،مت،وز،لت،مر:بتر.

قُلْ هَلْ أُنَبِّئُكُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذٰلِكَ مَثُوبَةً عِنْدَ اللّٰهِ ،بگو اى محمّد خبر دهم شما را بدتر (1)از اين به مثوبت و جزا و پاداشت (2)و عاقبت به نزديك خدا آن كس باشد كه خدا او را لعنت كرده باشد في قوله: لُعِنَ (3)الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ بَنِي إِسْرٰائِيلَ عَلىٰ لِسٰانِ دٰاوُدَ وَ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ ،و غضب عليه،و بر او خشم گرفته باشد في قوله:(و غضب عليهم و لعنهم و جعل منهم القردة و الخنازير)،و از ايشان كرده است بوزينگان (4)و خوكان.

امّا قوله: بِشَرٍّ مِنْ ذٰلِكَ ،اين دوم (5)را نيز (6)خواند (7)و اگرچه اوّل بد نبود با (8)آن كه اين لفظ جايى استعمال كنند كه اوّل بد باشد و دوم بتر،براى آن كه ايشان گفتند:ما راينا شرّا منكم،بر وفق گفتار ايشان،يعنى از ما بتر به زعم گفتار شما آنان باشند كه اين وصف دارند ايشان به همه حال بتر باشند،و مثله قوله: قُلْ أَ فَأُنَبِّئُكُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذٰلِكُمُ النّٰارُ وَعَدَهَا اللّٰهُ الَّذِينَ كَفَرُوا (9)،و مثوبت ثواب باشد،و مفعله و مقعله از بناهاى مصدر بود و اصل او من ثاب اذا رجع باشد و نصب او بر تميز است كقوله تعالى: أَنَا أَكْثَرُ مِنْكَ مٰالاً وَ أَعَزُّ نَفَراً ، (10)و قوله: مَنْ لَعَنَهُ اللّٰهُ ،و من موصوله است اين جا به معنى الّذي وَ جَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ و جعل به معنى خلق است چنان كه[12-ر]آو وَ جَعَلَ الظُّلُمٰاتِ وَ النُّورَ (11)،و عبد الطّاغوت،عامّۀ قرّاء خواندند بفتح با و دال و نصب طاغوت على الفعل و المفعول و حمزه خواند عبد الطّاغوت و گفت (12)به معنى عبد است،يقال عبد و عبد كما يقال:سبع و سبع و فرد و فرد و أنشد«كسيف (13)الصّقيل الفرد»

و وجهى دگر گفتند:قرائت او را حمل كنند بر آنكه اين لفظ جمع جمع باشد،يقال:عباد و عبد،كما يقال:ثمار و ثمر،آنگه استثقال (14)كرد دو ضمّه را بر هم

**


1) .مج،مت،وز،لت،مر:بتر.

2) .مج،مت،آف:پاداش.

3) .سورۀ مائده(5)آيۀ 78.

4) .مج،مت،وز:بوزنگان.

5) .مر:دويم.

6) .آف،لت،مر:بتر.

7) .مج،مت،وز:خوانند.

8) .مج،مت:تا.

9) .سورۀ حج(22)آيۀ 72.

10) .سورۀ الكهف(18)آيۀ 34.

11) .سورۀ الانعام(6)آيه 1.

12) .مت:گفتى.

13) .لت،مر:كيف.

14) .اساس،آن:استسقال،با توجه به مج تصحيح شد.

عين را مفتوح بكرد،و و اعمش خواند:عبد الطّاغوت در شاذّ،و معنى جمع باشد بر اضافۀ با طاغوت،قال الشّاعر: (1)

انسب العبد الى آبائه***أسود الجلدة من قوم عبد

و در شاذّ همچنين بريدۀ أسلمى (2)خوانده است:و عابد الطّاغوت،بر واحد،و ابو جعفر خواند:و عبد الطّاغوت،على الفعل المجهول،و حسن بصرى خواند:و عبد الطّاغوت على الواحد،و عبد اللّه عبّاس خواند:و عبيد الطّاغوت (3)على الجميع (4)،و ابو واقد اللّيثىّ خواند:و عبّاد الطّاغوت على وزن الكفّار،و عون عقيلى و أبان بن تغلب (5)خواند:و اعبد الطّاغوت مثل كلب و أكلب.

و در طاغوت دو قول گفتند:يكى آن كه مراد شيطان است،يكى آن كه مراد آنان اند كه خلقان را با عبادت خود دعوت كردند.ابو على گفت:مراد آن گوساله است كه ايشان پرستيدند (6)آن را بدون خداى (7). أُولٰئِكَ شَرٌّ مَكٰاناً ،ايشان بتراند به مكان،يعنى به منزلت و مرتبت (8)و استحقاق ذمّ و عقاب در دنيا و آخرت.و نصب او بر تميز است. وَ أَضَلُّ عَنْ سَوٰاءِ السَّبِيلِ ،و گمراه تراند از راه راست.و قوله: وَ عَبَدَ الطّٰاغُوتَ ،معطوف نيست على قوله: وَ جَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَ الْخَنٰازِيرَ ،بل معطوف است على قوله من في قوله:من لعنه الله،و من غضب عليه،و من عبد الطاغوت،و برآن (9)وجه شبهه مجبّره را مجال نباشد.

فامّا بر قرائت حمزه و آنان كه در شاذ بر اسم مى خوانند اين وجه مطّرد نبود، جواب از سؤال مجبّران (10)باشد كه«جعل»در آيت به معنى خلق است و خلاف نيست كه بت پرستان را و كافران را خداى (11)آفريده است چنان كه مؤمنان را،و اگر چنان بودى كه مجبّر گمان برد ازآن كه خداى تعالى بت پرستى در ايشان آفريد،آيت


1) .مج،مت،وز+شعر.

2) .آج،لب:بريد اسلمى.

3) .مج،مت:عبد الطّاغوت.

4) .مت،وز،آج،لب،لت،مر:على الجمع.

5) .اساس:تغالب،با توجه به مج تصحيح شد.

6) .آن:بپرستيدند.

7) .مج،مت،وز،مر+عزّ و جلّ.

8) .وز:من ثبة.

9) .مج،مت،وز،لت،مر:اين.

10) .مر:مجبّره.

11) .مر+تعالى.

مذمّت و ملامت ايشان نبودى بل عذر ايشان بودى و كلام متناقض بودى.بهرى (1)مذمّت ايشان و بهرى (2)معذرت،و اين كلام به حكيم لايق نباشد بيرون از ادلّۀ عقل كه دليل كرده است كه (3)خداى تعالى كفر در كافر نيافريند و فعل بندگان فعل او نباشد و فعل (4)ميان دو فاعل صورت نبندد-تعالى اللّه عمّا يقول المبطلون علوّا كبيرا.

در خبر است كه:چون اين آيت آمد،مسلمانان زبان دراز كردند و جهودان را گفتند:

يا اخوان القردة و الخنازير، ايشان رسوا شدند و مفحم بيامدند (5)و از اين جوابى نداشتند و دانستند كه راست است و خداى خبر داده است و شاعر گفت در حقّ ايشان: (6)

فلعنة اللّه على اليهود***انّ اليهود اخوة القرود

قوله: وَ إِذٰا جٰاؤُكُمْ قٰالُوا آمَنّٰا ،حق تعالى در اين آيت وصف منافقان كرد و آنچه ايشان گويند و كنند و كشف اسرار ايشان گفت چون به نزديك تو آيند اى محمّد گويند ما ايمان داريم. وَ قَدْ دَخَلُوا (7)،و«او»حال راست و قد لتقريب الماضي من الحال و حال ايشان اين است كه ايشان درآيند به كفر (8)«با»به معنى مع باشد،چنان كه گفت:اشتريت الدّار بآلاتها اى مع آلاتها،و اخذ ذلك برمّته اى مع رمّته،ايشان درآيند با كفر (9)و[بيرون شوند با كفر] (10)و روا باشد كه«با»تعديه را باشد و معنى آن بود كه ايشان كفر درآرند (11)و كفر بيرون برند و اين كنايت باشد ازآن كه اصل كفراند ايشان و محلّ كفراند و حامل كفراند و ناقل كفراند و منقلب اند در كفر كافراند في حالتى الدّخول و الخروج. وَ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا كٰانُوا يَكْتُمُونَ ،و خداى عالم تر است به آنچه اينها (12)پنهان مى كنند (13)از كفر و اظهار خلاف (14)آن مى كنند.


1) .آف:بهر.

2) .آف:بهر.

3) .مج،مت،وز،لت،مر:بر آنكه.

4) .مج،مت،وز،لت:فعلى.

5) .مج،مت،وز،آج،لب،لت،مر:ماندند،آف،آن:نيامدند.

6) .مج،مت،وز+ايشان.

7) .آف+و.

8) .مر:بالكفر بكفر.

9) .مر+ وَ هُمْ قَدْ خَرَجُوا .

10) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

11) .مج،مت،وز:دارند،آف:برآرند.

12) .مج،مت،وز،لت،مر:ايشان.

13) .مج،مت،وز،لت،مر:پنهان مى دارند.

14) .اساس:خلايف،با توجّه به مج تصحيح شد.

وَ تَرىٰ كَثِيراً مِنْهُمْ،- الآية.حق تعالى در اين آيت وصف (1)منافقان كرد كه ذكر ايشان در آيت مقدّم برفت،گفت:تو بينى يا محمّد بسيارى را از ايشان كه مسارعت مى كنند و مى شتابند در اثم و عدوان (2).سدّى گفت:اثم اين جا كفر است و بعضى دگر گفتند:عام است جمله گناه را و اين اولى تر و فرق از ميان اثم و عدوان آن است كه:اثم گناهى باشد كه مقصور بود بر فاعلش ضرر آن از او تعدّى نكند،و عدوان ظلم باشد و هر گناه كه ضرر آن به ديگرى رسد و اصل عدوان تعدّى و مجاوزة الحدّ باشد. وَ أَكْلِهِمُ السُّحْتَ ،و خوردن ايشان رشوت را اين قول حسن بصرى است.و ديگران گفتند:مراد مال حرام است و اصل سحت از سحت باشد و آن استيصال بود براى آن كه بيخ مال بركند به آن كه بركت از او ببرد (3)براى آن لفظ مسارعت گفت و لفظ معاجلت و استعجال نگفت،و اگرچه اين به ذمّ نزديكتر است كه ايشان شتابى مى كنند به اين كارها كه شتاب كار كسى باشد كه او محق باشد.وجهى دگر آن است تا ايهام نيفكند (4)كه ذمّ ايشان براى تعجيل است غرض ذمّ ايشان است بر كفر و نفاق و اگر به تأنّى معاطاة اين معنى كنند هم مذموم باشد آنگه به«لام»تأكيد گفت:

لَبِئْسَ و«ما»نكرۀ موصوفه است،بد كارى است آنچه ايشان مى كنند،و تقدير آن بود:كه:لبئس العمل العمل الّذى كانوا يعملونه،و هر دو وجه اسم«بئس»كه اين فعل به او مسند است،محذوف باشد،چنان كه:بئس ما صنعت،و بئس ما قلت،و بئس رجلا زيد،و آيت دليل است بر آنكه جزا بر عمل است براى آن كه مذمّت به فعل تعليق كرد.

قوله: لَوْ لاٰ يَنْهٰاهُمُ الرَّبّٰانِيُّونَ ،«لو لا»اين جا به معنى«هلاّ»است و معنى «هلاّ»تحضيض باشد و توبيخ و اين جا توبيخ است،حق تعالى در اين آيت ذم كرد أحبار و علماى جهودان را بر ترك امربه معروف و نهى منكر-چرا نهى نمى كنند ايشان را احبار و عالمان ايشان از دروغ گفتن و حرام خوردن.و«ربّانى»بيان كرديم كه عالمى باشد كه علم دين داند و تربيت علم الهى كند و منسوب باشد با رب با نوعى از


1) .مج،مت،وز،لت+آن،مر+اين.

2) .مر: فِي الْإِثْمِ وَ الْعُدْوٰانِ .

3) .مج،مت،وز،لت،مر:بردارد.

4) .مر:بيفكند.

تغييرات نسب،كما قالوا (1)فى النّسبة الى الرّوح:روحانىّ و الى البحر بحرانىّ و گفته اند (2):«أحبار»علماى جهودان اند و«ربّانيان»علماى ترسايانند،حق تعالى تعيير كرد هر دو گروه را به ترك امربه معروف و نهى منكر.

عبد اللّه بن جرير (3)روايت كرد (4)از پدرش كه رسول-عليه السّلام-گفت:هيچ مرد (5)نباشد كه به قومى بگذرد كه ايشان معصيتى مى كنند و او دست ايشان به دست فرونگيرد و ايشان را منع نكند و الّا نزديك بود كه خداى تعالى ايشان را عذابى عام فرستد،و رسول-عليه السّلام-اين به شرط تمكّن (6)گفته باشد،يعنى اگر تواند و قوّت آن دارد كه ايشان را به دست منع كند و نكند.امّا آن كه او متمكّن نباشد ازآن كه به دست منع كند بايد تا به زبان نهى كند اگر نيز نتواند (7)و داند كه مؤدّى خواهد بودن با (8)ضررى (9)يا داند كه[13-ر]انكار او را تاثير نخواهد بودن بايد تا آن را به دل منكر مى باشد (10)و تكليف او بيش از اين نيست.

مالك دينار گفت:خداى تعالى وحى كرد به قومى فرشتگان (11)كه فلان شهر را عذاب كنى (12)،فرشتگان گفتند:بار خدايا تو عالم ترى،و لكن فلان بندۀ عابد ما دام كه بر درگاه تو باشد در آن شهر است،گفت:اسمعونى صيحته فوجهه لم يتغيّر غضبا لمحارمى (13)[گفت] (14):آواز (15)نالۀ او بشنوانى (16)مرا كه روى او متغيّر نشد به خشم بر ايشان چون ارتكاب محارم مى كردند.

در خبر است كه خداى تعالى وحى كرد به يوشع بن نون كه:من از قوم تو صدهزار آدمى را هلاك خواهم كرد،چهل هزار صالحان و نيكان و شصت هزار بدان


1) .مج،مت،وز،لت،مر:قالوا.

2) .آف آن:لقبه.

3) .مج،مت،وز،لت،مر:عبيد الله بن جرير.

4) .مج،مت،وز،لت،مر:روايت كند.

5) .مج،مت،وز،لت،مر:مردى.

6) .مج،مت،وز،تمكين،آف:ممكن،مر:متمكن.

7) .مج،مت،وز:تواند.

8) .آن:يا.

9) .وز آن:ضريرى.

10) .مر:باشد.

11) .وز:فرشتگان.

12) .آج،لب،لت،مر:كنيد.

13) .وز:المحارمى.

14) .اساس:ندارد،با توجه به مج افزوده شد.

15) .مج،مت،وز:او را.

16) .مر:بشنوانيد.

يوشع گفت:بار خدايا!دانم كه (1)بدان مستحقّ هلاكند،نيكان را چرا هلاك خواهى كردن؟گفت:انّهم لم يغضبوا لغضبى و واكلوهم و شاربوهم،براى آن كه ايشان براى خشم من خشم نگرفتند و به (2)آن فاسقان مؤاكله و مشاربه و مخالطه كردند.

نعمان بن بشير روايت كرد (3)كه رسول-عليه السّلام-گفت:مثل فاسقى در ميان قومى (4)صالح (5)كه او را نهى نكنند از منكر،مثال جماعتى باشد كه كشتيى باشد ميان ايشان به شركت در آن كشتى نشينند،چون كشتى به ميان دريا رسد يكى از ايشان تبرى برگيرد (6)و كشتى شكستن گيرد،او را گويند:چه مى كنى خود را و ما را هلاك خواهى كردن،او گويد (7):در نصيب خود و حصّۀ خود تصرّف مى كنم.اگر او را به اين گفتار رها كنند و دست او به دست فرونگيرند (8)كشتى بشكند و او و ايشان (9)غرقه (10)شوند،و اگر منع كنند او را،او و ايشان سلامت يابند،بيانش قوله:

وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لاٰ تُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً (11)،گفت:بترسى (12)از فتنه (13)، يعنى (14)عذابى كه فرود آيد (15)خاصّه به ظالمان نرسد،مثال او آتش باشد كه چون درافتد تر و خشك تميز نكند (16)و صالح را از صالح بازنشناسد. لَبِئْسَ مٰا كٰانُوا يَصْنَعُونَ ،لا[م] (17)،تأكيد است،و گفته اند:جواب قسمى مضمر است،و تقديره:

و اللّه لَبِئْسَ مٰا كٰانُوا يَصْنَعُونَ ،و فرق ميان صنع و عمل آن است كه عمل هم محكم باشد و هم مشوّش و لكن صنع جز محكم را نخوانند ازآنجا (18)پيشه وران را صنّاع خوانند كه عمل ايشان به علم باشد و بر وجه احكام و اتّساق بود و


1) .مج،مت،وز،لت:تا.

2) .مج،مت،وز،لت،مر:با.

3) .لت:روايت كند.

4) .آف،آن:قوم.

5) .مج،مت،وز،لت،مر:صالحان.

6) .مج،مت،وز،لت،مر:بردارد.

7) .مج،مت،وز،لت،مر+من.

8) .مج،مت،وز:فرونكيرد.

9) .مر+همه.

10) .مج،مت،وز،لت،مر:غرق.

11) .سورۀ انفال(8)آيه 25.

12) .همه نسخه بدلها بجز آن:بترسيد.

13) .لت:فتنه اى.

14) .مج،مت،وز+از.

15) .مج،مت:فرود آمد.

16) .مج،مت،وز:تمييز نكند.

17) .اساس:ندارد،با توجه به مج افزوده شد.

18) .مج،مت،وز،لت،مر:از اين كار.

نعمت را صنيعت براى آن (1)خوانند و پروردۀ نعمت را هم صنيعه گويند كه او را به (2)نيكى پرورده باشند و اصل (3)او اين است،آنگه اتّساع كنند و گويند:فعل و عمل و صنع به معنى واحد باشد،و فعل از همه عام تر باشد آنگه عمل خاص تر آنگه صنع از هر دو خاص تر.

قوله: وَ قٰالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللّٰهِ مَغْلُولَةٌ -الآية.عبد اللّه عبّاس گفت:سبب نزول آيت آن بود كه خداى تعالى از فضل و رحمت خود نعمت بر جهودان فراخ كرده بود پيش از آمدن رسول-عليه السّلام-تا ايشان توانگرترين مردمان بودند.چون بر رسول عليه السّلام-كفر آوردند و با (4)او لجاج (5)كردند خداى تعالى آن نعمت از ايشان بازگرفت و به بدل توانگرى (6)ايشان را درويشى داد و به بدل عزّت،مذلّت چنان كه فرمود در حقّ ايشان وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَ الْمَسْكَنَةُ (7)،چون چنين بود جماعتى از ايشان گفتند منهم فنحاص بن عازورا (8): يَدُ اللّٰهِ مَغْلُولَةٌ .بعضى دگر مفسّران گفتند:اين قول فنحاص گفت تنها و لكن ديگران شنيدند و انكار نكردند،حق تعالى گفت:

بمثابت آن است كه همه گفتند حق تعالى در اين آيت بيان آن كلمۀ ناسزا گفت [13-پ]كه جهودان گفتند در حقّ او اطلاق كردند،گفت:گفتند كه دستهاى خدا بسته است به بند و غل و بند بر او نهاده و غرض ايشان در اين نه تجسيم (9)بود و آن كه خداى را تعالى اثبات دستى كنند كه جارحه باشد غرض ايشان وصف او بود- تعالى علوا كبيرا (10)-به بخل و تضييق و امساك و عرب كنايه كنند[از نعمت] (11)به يد (12)براى آن كه در غالب عادت در شاهد بذل (13)و اعطاء (14)و امساك و نادادن (15)به دست باشد ايشان جود و بخل را به دست بازبستند قال الشّاعر (16):


1) .مج،مت،وز،لت:اين.

2) .مج:براساس.

3) .:مثل،با توجه به مج تصحيح شد.

4) .آن:به.

5) .لب:الحاح.

6) .اساس:تونگرى/توانگرى.

7) .سورۀ بقره(2)آيۀ 61.

8) .لت:فنحاص بن غازورا،مر:فيحاص بن عازورا.

9) .آف،آن:تجسم.

10) .سورۀ بنى اسرائيل(17)آيۀ 43.

11) .اساس:ندارد،با توجه به وز افزوده شد.

12) .اساس:به بند،با توجه به مج تصحيح شد.

13) .مج،مت،وز:بذله.

14) .مج،مت،وز،لت،مر:عطا.

15) .اساس:نادان،با توجّه به وز تصحيح شد.

16) .مج،مت،وز+شعر.

يداك يدا مجد فكفّ مفيدة***و كفّ اذا ما ضنّ (1)بالزّاد تنفق

و قال آخر (2):

له علىّ أياد كست اكفرها***و إنّما الكفر ما لا يشكر النعم

قال آخر (3):

له في ذوي الحاجات ايد كانّها***مواقع ماء المزن فى البلد القفر

و در عكس اين بخيل را گويند:فلان جعد الانامل مقبوض الكفّ كدّ الاصابع مغلول اليدين،و قال الشّاعر (4):

كانت خراسان ارضا اذ يزيد بها (5)***و كلّ باب من الخيرات مفتوح

فاستبدلت بعده جعدا انا مله***كانّما وجهه بالخلّ (6)منضوح

و در اين معنى قدما و محدّثين (7)به كنايت و تصريح بسيار اشعار گفتند.اين طباطبا گفت:

و كان لي حاسب ان رحت ملتجئا (8)***ما في يديه اذا ما جئت مجتديه

اضاف تسعين يقفوها ثلاثتها***الى ثلاثة آلاف و تسع مائة

و قال أيضا (9):

إن رمت (10)ما في يديه منه ملتمسا***و جئت اشكو اليه منه ضيق يدي

أحصت الوفا تراه منه اربعة***منقوصة سبعة حصّت من العدد

يوسف عروضى اين معنى به پارسى گفته (11):

هفت كم كن تو از چهار هزار***به كف اندر نگاهدار شمار

پس بدان آن زمان كه كفّ امير***كس نبيند مگر بدين كردار

[اين ابيات مشتمل است بر آنكه آن كس كه اين عددها را (12)شمار بر انگشت


1) .مج،مت،وز:بهنّ،آف:طنن.

2) .همه نسخه بدلها بجز آف:لست.

3) .همه نسخه بدلها بجز آف:لست.

4) .همه نسخه بدلها بجز آف:لست.

5) .همه نسخه بدلها بجز آف،آن:يزيد.

6) .لب،آف،آن:بالغل.

7) .مج،مت،وز،لت:محدثان.

8) .مج،وز،لت مر:ملتمسا.

9) .اساس:يزد بها،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

10) .آج،لب،آن:رميت،چاپ شعرانى(ج 269/4):رحت.

11) .مج،مت،وز+شعر.

12) .اساس،مج،مت،وز:ندارد،با توجّه به آج و لب و سياق عبارت افزوده شد.

گيرد از سه هزار و نه صد و نود و سه هر دو دست او بسته بود.] (1)حق تعالى رد كرد بر ايشان و جواب داد ايشان را بر وجه زجر و لعنت و نفرين گفت: غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ ،دستهاى ايشان به غل بسته باد.

حسن بصرى گفت:معنى آيت آن است كه دست خداى از عذاب ما مكفوس (2)و مقبوض است،يعنى خداى ما را عذاب نكند الّا مقدار آنچه سوگند او راست كند جز آن كه (3)پدران ما گوساله پرستيده اند.

مجاهد و سدّى گفتند جهودان گفتند:چون خداى تعالى ملك از ما بستد دست بر سينه نهاد و چون كسى كه تقبّل كارى كند و دست بر سينه زند (4)و گفت:اى بنى اسرائيل و بنى احبار من ضمان كردم كه دست از (5)برنگشايم تا ملك با شما ندهم، گفتند:اين الفاظ كنايت است از (6): غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ ،دست ايشان از خيرات بسته باد و دستهاشان به خير مرساد و شايد كه حقيقت بود چنان كه گفتيم دستهاشان به بند و غل بسته باد و (7)لعنت بر ايشان باد به اين كه گفتند،آنگه گفت:وصف من بخلاف آن است كه ايشان گفتند: بَلْ يَدٰاهُ مَبْسُوطَتٰانِ يُنْفِقُ كَيْفَ يَشٰاءُ ،بل دستهاى او گشاده است چنان كه خواهد انفاق مى كند و مى دهد و مى بخشد به حسب مصلحت.

اگر گويند آنچه جهودان از سر جهل گفتند كه: يَدُ اللّٰهِ مَغْلُولَةٌ ،محمول بود بر آنكه ندانستند و نشناختند خداى را كه وصف او به اين نشايد كردن،چگونه گفت خداى تعالى: بَلْ يَدٰاهُ مَبْسُوطَتٰانِ ،خود را يد اثبات كرد،آنگه آن را وصف كرد؟ گوييم:قديم تعالى (8)در اين باب طريقۀ ازدواج مراعات كرد،چون ايشان وصف او تعالى[به بخل] (9)[14-ر]كردند از ره عبارت دست كردند،حق تعالى هم به آن عبارت رد كرد بر ايشان،نبينى كه در برابر مغلولة مبسوطة گفت، (10)يعنى اگر بر مجاز شما


1) .اساس:ندارد،با توجّه به وز افزوده شد.

2) .مج،مت،آج،لب،لت:مكفوف.

3) .وز،مج،مت،آج،لت:چندان كه.

4) .اساس:زد،با توجّه به وز تصحيح شد،ديگر نسخه بدلها:نهد.

5) .مج،مت،وز،لت،مر+هم.

6) .مج،مت،وز+اين.

7) .مر+ لُعِنُوا بِمٰا قٰالُوا .

8) .مج،مت،وز:جلّ جلاله.

9) .اساس:ندارد با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده.

10) .مج،مت،وز،لت،مر:نهاد.

وصف كردى دست او را به آن كه مغلول است خلاف آن است،بل مبسوط است تا جواب مطابق اعتراض بود.و«يد»در حق تعالى كه اطلاق كنند،چند معنى دارد-و او خود در كلام[عرب] (1)بر معانى است امّا يد به معنى جارحه در حقّ خداى (2)روا نيست از آنجا كه درست شده است بالادلّة القاطعة كه او جسم نيست و به صفت اجسام نيست.

امّا آن كه مشبّهه گفتند و جماعتى اهل اخبار كه:للّه يد لا كالايدى،اگر مراد جارحه است اين مناقضه باشد،چنان كه گفتند:او جسمى است لا كالاجسام،اين مناقضه باشد براى آن كه چون گفت:جسم،اثبات كرد طول و عرض و عمق را، چون گفت:لا كالاجسام،نفى كرد آن را كه اثبات كرده بود بعينه و اين مناقصه، باشد،همچنين لا كالايدي.و اگر مراد آن است كه[له يد] (3)لا بمعنى الجارحة اين درست است يعنى دستهاى ديگران جارحه باشد و دست (4)در حق[او] (5)معنى نه جارحه باشد.

امّا اقسام يد از اين پنج بيرون نيست به معنى جارحه بود چنان كه گفت:

فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُمٰا (6)،و قوله: فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتٰابَ بِأَيْدِيهِمْ ،دوم به معنى نعمت چنان كه شواهد آن از اشعار برفت،و چنان كه رسول-عليه السّلام-گفت:

يد اللّه على الجماعة ،اى نعمته عليهم،و به معنى قدرت و قوّت باشد چنان كه:ماله بهذا الامر يد،و منه قوله: أُولِي الْأَيْدِي وَ الْأَبْصٰارِ (7)،و قوله: دٰاوُدَ ذَا الْأَيْدِ (8)،و به معنى ملك و تصرّف باشد چنان كه هذا ملك يمينه و هذا تحت يده،و قوله تعالى:

أَوْ يَعْفُوَا الَّذِي بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكٰاحِ (9)و به معنى تولّاى فعل باشد بنفس خود نحو قولهم:

هذا ما كسبت يداك و فعلت يداك و منه قولهم فى المثل:يداك اوكتا و فوك نفخ،و قوله تعالى: ذٰلِكَ بِمٰا قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ (10)،و امثال ذلك كثيرة.امّا مراد به يد در آيه جز نعمت نيست و وجه تثنيۀ او ازآنجاست كه چون كنايت از نعمت به«يد»كرد و


1) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

2) .مج،مت،وز،لت،مر:بر خداى تعالى.

3) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

4) .مج،مت،وز،لت،مر+را.

5) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

6) .سورۀ مائده(5)آيۀ 38.

7) .سورۀ ص(38)آيۀ 45.

8) .سورۀ ص(38)آيۀ 17.

9) .سورۀ بقره(2)آيۀ 237.

10) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 182.

دست دو باشد،يداه گفت و روا باشد كه نعمت دين و دنيا خواست يا نعمت دنيا و آخرت يا نعمت بزرگ و خرد يا نعمت نهان (1)و آشكارا،و بعضى گفتند:عرب تثنيه گويد و مراد واحد،چنان كه شاعر گفت (2):

و مهمهين قذفين مرتين***قطعته بالسّمت لا بالسّمتين

يك مهمه خواست،نبينى كه قطعته (3)خود گفت و قطعتهما (4)نگفت.

و قال آخر (5):

يسعى (6)بكبداء و لهذمين***قد جعل الارطاة حسنتين

و بعضى دگر (7)گفتند:مراد به تثنيه جمع است براى آن كه (8)اوّل (9)جمع بود على المجاز و على هذا قول امرؤ القيس (10):

قفا نبك من ذكرى حبيب و منزل***

نبينى كه گفت:وقوفا بها صحبي علىّ مطيّهم. يُنْفِقُ كَيْفَ يَشٰاءُ ،چنان كه خواهد هزينه مى كند بحسب مصلحت. وَ لَيَزِيدَنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ طُغْيٰاناً وَ كُفْراً ،و بيفزايد بسيارى را از ايشان آنچه ما بر تو فرستاده ايم (11)از قرآن.

كفر و طغيان معنى آن است كه ايشان كفر و طغيان بيفزايند عند نزول قرآن،براى آن كه معلوم است به ضرورت كه قرآن ايشان را كفر و ضلالت نيفزايد (12).و مثال اين چنان بود كه يكى از ما گويد:وعظتك فلم يزدك وعظي الّا عصيانا و طغيانا.قال اللّه تعالى: فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعٰائِي إِلاّٰ فِرٰاراً (13)،و مثله قوله: إِذٰا مٰا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ أَيُّكُمْ زٰادَتْهُ هٰذِهِ إِيمٰاناً فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَزٰادَتْهُمْ إِيمٰاناً وَ هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ وَ أَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزٰادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ (14)،و المعنى:ازدادوا


1) .مج،مت،وز،لت:پنهان.

2) .مت،وز+شعر.

3) .آن:طعنه.

4) .آن:طعتهما.

5) .مج،مت،وز+شعر.

6) .اساس:تسعى،با توجه به مج،وز تصحيح شد.

7) .مر:ديگر.

8) .لت،مر+تثنيه.

9) .مج،مت،وز،لت،مر:اقل.

10) .مج،مت+شعر.

11) .آج،لب،آن:فرستاديم.

12) .آج،لب:نيفزايد.

13) .سورۀ نوح(71)آيه 6.

14) .سورۀ توبه(9)آيۀ 123 و 124.

عندها (1)ايمانا او رجسا و كفرا خداى تعالى گفت:سوره (2)بعضى را ايمان بيفزود و بعضى را كفر،و معلوم است به ضرورت كه سوره (3)كس را ايمان و كفر نيفزايد،[و انّما ايشان عند نزول سوره ايمان و بيفزايد] (4)و قوله: مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ ،«ما»موصوله است و محلّ او رفع است باسناد الفعل اليه،اعني و ليزيدنّ،و«كثيرا»مفعول اوّل است و «طغيانا»و«كفرا»مفعول دوم. وَ أَلْقَيْنٰا بَيْنَهُمُ الْعَدٰاوَةَ وَ الْبَغْضٰاءَ إِلىٰ يَوْمِ الْقِيٰامَةِ ،در آن كه ضمير«بينهم»راجع با كيست خلاف كردند.بعضى گفتند:راجع است با جهودان و ترسايان،يعنى ميان جهودان و ترسايان دشمنى و دل دورى افكنديم تا به روز قيامت،و مثله قوله: فَأَغْرَيْنٰا (5)بَيْنَهُمُ الْعَدٰاوَةَ وَ الْبَغْضٰاءَ (6)،اين قول حسن بصرى است و مجاهد.بعضى ديگر گفتند:مراد جهودانند تنها و مراد آن مخالفت و عداوت است كه در (7)ميان فرق جهودان است از عنانيان (8)و اسمعنيان (9)و ديگر طوائف،اين قول رمّانى است.

و در آن كه عداوت از ميان ايشان به چه افتاد دو قول گفتند،ابو على گفت:به تكفير (10)نصارى يهود را (11)به كفرشان به عيسى و يهود نصارى را به اتّخاذ ايشان عيسى را به خدايى (12).

قولى ديگر به اختلافى كه (13)ميان ايشان بود در آراء و ديانات ايشان،و خداى تعالى خذلان كرد ايشان را و با خود رها كردشان (14)،عقوبة لهم على كفرهم المتقدّم الى يوم القيمة،لا بدّ است ازآن كه اين معنى مختص بود به آنان كه معلوم از حال ايشان آن باشد كه بر كفر خواهند مردن. كُلَّمٰا أَوْقَدُوا نٰاراً لِلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللّٰهُ ،هرگه كه


1) .آج،لب:عندهم.

2) .آف:صورت.

3) .آف:صورت.

4) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

5) .اساس و ديگر نسخه بدلها و اغرينا،با توجه به قرآن مجيد تصحيح شد.

6) .سورۀ مائده(5)آيۀ 14.

7) .مج،مت،وز،لت،مر:از.

8) .كذا:اساس،آج،لب،آف:عناسان،مج،مت،وز،لت،مر:عتابيان،آن:عباسيان.

9) .مج،مت،وز،لت،مر:اسمعتيان،لب:اسمعنان،آن:اسماعيليان.

10) .لت:به تعريف كفر.

11) .لت،آن،مر:يهود نصارى را.

12) .اساس:خداى،با توجه به مج تصحيح شد.

13) .مج،مت،وز،لت+از،مر+در.

14) .مج،مت،وز،آج،لب،لت،مر،آن:رها كردشان.

آتشى برافروزند براى كارزار،خداى تعالى بنشاند آن را (1).

حسن بصرى و مجاهد گفتند:مراد حرب رسول ماست-عليه السّلام (2)-و حق تعالى اين از جملۀ معجزات رسول كرد از آن وجه كه خبر است از غيب و مخبر مطابق خبر آمد،و نيز براى آن كه جهودان به قوّت و شوكت (3)به حدّى بودند كه در همۀ زمين حجاز كس با ايشان مقاومت نكردى،و قريش از ايشان مدد خواستند (4)و به ايشان معتضد و مستظهر بودند (5)،و اوس و خزرج در مخالفت ايشان مناقشت نمودندى چون رسول-عليه السّلام-پيدا گشت و به اداى (6)رسالت،برخاست (7)آن قوّت ايشان به ضعف بدل شد و شدّت ايشان به خور (8)و بددلى و متفرّق الاهوا شدند تا رسول -عليه السّلام-بنى قريظه را بكشت و بنى النّضير و بنى قينقاع (9)را براند و از نشيمنهاشان برون كرد (10)و بقايايى كه بماندند جزيه بر ايشان نهاد و فدك از ايشان بستد و اهل وادى القرى او را گردن نهادند و به دولت و صولت او جمله مستأصل شدند، و اين علمى بود از اعلام معجز (11)رسول-عليه السّلام-و ذكر آتش در باب حرب و استعارت او در شرّ حديثى متداول است و معهود در لغت است و در اشعار ايشان بسيار است،قال عوف بن عطيّه: (12)

اذا ما اجتنينا جنا منهل***شببنا لحرب بعلياء نارا

و قال آخر:

و با الحرب (13)تضطرم (14)اضطراما***

و قال آخر (15):


1) .مر:او را.

2) .مج،مت:صلوات اللّه و سلام عليه،وز،مر:صلوات اللّه عليه و آله.

3) .مج،مت،وز،لت،مت،مر+شجاعت.

4) .مج،مت،وز،آج،لت،مر:خواستندى.

5) .آن:بود.

6) .وز:به او.

7) .مر:برخواست.

8) .لب،لت،مر:به جور.

9) .اساس،آن:بنى قيفاع.

10) .آج،لب،مر:بيرون كرد.

11) .مت:معجزه،آج،لب:اعجاز.

12) .مج،وز+شعر.

13) .مج،مت،وز،آج،لت،مر:نار الحرب.

14) .مج،مت:يضطرم.

15) .وز+شعر.

«و ليس يصلى بخيل الحرب جانبها»***

وَ يَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَسٰاداً ،آنگه خبر داد كه:اين جهودان در زمين سعى به فساد مى كنند تا افساد بلاد و عباد كنند به معاصى خداى تعالى و تحريف تورات (1)و تقليب احكام او و پوشيدن كار رسول ما-عليه السّلام-. وَ اللّٰهُ لاٰ يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ ،و خداى تعالى مفسدان را دوست ندارد و نخواهد كه ايشان را خير رساند و ثواب دهد [15-ر].

قوله: وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْكِتٰابِ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا ،رمّانى گفت:معنى«لو»وجوب المعنى الثّاني بالاوّل به طريقۀ لو كان كذا لكان كذا و اين معنى مبهم است و در او كشفى نيست.و بعضى ديگر گفتند:لامتناع الشّىء من امتناع غيره،كقولهم:لو كان لي مال لحججت،و اين مذهب هم مطّرد نيست و اصل در اين باب آن است كه ما شرح داديم كه معنى«لو»برعكس ديگر حروف است،با نفى اثبات باشد و با اثبات نفى و حكم جوابش هم اين باشد هم از قصّه (2)نهاد او و شرح اين به استقصاء برفته است.

حق تعالى گفت:اگر اهل كتاب كه جهودان و ترسايانند احكام تورات و انجيل برپاى داشتندى (3)و به تو و به كتاب تو ايمان آوردندى (4)و تقوا و پرهيزگارى پيشه گرفتندى،ما گناهان ايشان مكفّر و پوشيده كرديمى (5)و ايمان و تقوا را كفّارۀ گناهان ايشان كرديمى (6)و ايشان را به بهشت و نعيم (7)برديمى (8).و«نعيم»نامى است از نامهاى بهشت و براى آن كه در«لو» (9)معنى شرط است،اگر در ماضى شود معنى استقبال دهد.


1) .مج،مت،وز:تعديه.

2) .مج،مت،وز،لت،مر:قضيه،آج،لب:قصده.

3) .مت:بر پاى داشتند.

4) .مت:ايمان آوردند،مر+و اتّقوا لكفّرنا عنهم سيّئاتهم و لا دخلناهم جنّات النعيم.

5) .مج،مت،وز،لت،مر:پوشيده كردمانى،آج،لب:پوشيده كردمى.

6) .مج،مت،وز،لت،مر:كردمانى،آج،لب:كردمى.

7) .مج،مت:نعيم بهشت.

8) .مج،مت،وز،لت،مر:بردمانى،آج،لب:بردمى.

9) .اساس:در او،با توجّه به مج تصحيح شد.

وَ لَوْ أَنَّهُمْ أَقٰامُوا التَّوْرٰاةَ وَ الْإِنْجِيلَ ،آنگه گفت:اگر چنان كه اين جهودان و ترسايان اقامۀ تورات و انجيل كردندى،و احكام آن را كار بستندى. وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْهِمْ مِنْ رَبِّهِمْ ،يعنى قرآن،و به قرآن ايمان آوردندى و احكام او بر دست گرفتندى و گفتندى (1)معنى آن است كه:اگر تورات و انجيل را نصب چشم خود كردندى و در پيش خود بداشتندى تا به هر مشكلى رجوع به آن كردندى. لَأَكَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ ، بخورندى از بالايشان (2)و از زير پايشان،و در او چند قول گفتند:

يكى آن كه عبد اللّه عباس و مجاهد و قتاده گفتند:مراد (3)مِنْ فَوْقِهِمْ ،باران آسمان است، وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ ،مراد نبات زمين است، (4)بعضى دگر گفتند:بيان اين دو جهت مجاز است و معنى آن است كه من جميع الجهات من أيس و ليس (5)من حيث لا يحتسب،يعنى اگر ايشان ايمان آورده بودندى ايشان را به بودى كه از خانه و نشيمن خود بنه افتادندى (6)و در خانۀ خود بماندندى و روزى از هر چار جهت (7)به ايشان مى آمدى،چنان كه گفت (8):يأتيها رزقها رغدا من كلّ مكان،و ايشان را آواره نبايستى كردن و اين بر سبيل تأسيف و تحسير (9)گفت تا ايشان را حسرت نمايد (10)و اندوهگن (11)كند.

و مثله قوله تعالى: وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرىٰ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنٰا عَلَيْهِمْ بَرَكٰاتٍ مِنَ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ (12)،و قوله: وَ مَنْ يَتَّقِ اللّٰهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لاٰ يَحْتَسِبُ (13)،و مثله قوله: وَ أَنْ لَوِ اسْتَقٰامُوا عَلَى الطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْنٰاهُمْ مٰاءً غَدَقاً. (14)


1) .مج،مت،وز،لت،مر:گفتند.

2) .وز،بالا ايشان،لب،مر:بالاى ايشان.

3) .مج،مت،وز،لت،مر+به.

4) .مج،مت،وز،لت،مر+بعضى دگر گفتند:مراد به بالايشان و آنچه از جهت فوق است ميوه هاى درختان است و به آنچه از جهت تحت است حبوب زمين.

5) .مج،مت،وز+من حيث يحتسب و يحتسب،آج،لب،لت،مر+من حيث يحتسب.

6) .وز:به ته افتادندى،آج،لب،مر:نه افتادندى.

7) .مج،مت:هر حالى،وز:هرجائى،لت،مر:هر جاى.

8) .مر:گفتند.

9) .مج،وز،تحير،مت:تحيير.

10) .لب:حسرت بنمايد.

11) .مج،مت،وز،آج:اندوهگين،مر:اندوهناك.

12) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 96.

13) .سورۀ الطلاق(65)آيۀ 2.

14) .سورۀ الجن(72)آيۀ 16.

قوله: مِنْهُمْ أُمَّةٌ مُقْتَصِدَةٌ ،از ايشان يعنى از اهل كتاب جماعتى اند (1)مقتصد و او آن باشد كه بين الاسراف و التّقصير باشد ميانۀ هر دو غلو و اسراف نكند و نيز تقصير نكند،و القصد واسط (2)الامور،و القصد الجادّة لأنّها بين مضلّتين،كه اين جانب و آن [جانب] (3)گمراهى باشد و از ميانه راه راست آن را قصد خوانند براى اين.و گفتند:آن را براى آن قصد خواندند كه رونده مقصد (4)به او كند پس او مصدر است به معنى مفعول كالرّضى بمعنى المرضيّ.

ابو على گفت و جماعتى مفسّران كه:مراد به اين مؤمنان اهل كتاب اند،كه به رسول-عليه السّلام-ايمان آوردند.و همچنين روايت كرده اند در تفسير اهل البيت- عليهم السّلام:براى آن كه (5)لفظ مدح است و ما قبله الفاظ ذمّ (6)،جمع نكنند در حقّ يك قوم از ميان مدح و ذم،و بعضى دگر گفتند (7):آيت در نجاشى و قومش فرود آمد و زجّاج گفت به حكايت (8)از بعضى مفسّران كه گفتند:مراد قومى اند كه با رسول -عليه السّلام-مناصبه و اظهار عداوت نكردند،و مجاهد گفت:كه مسلمانان اهل كتابند و اين قول اولى است. وَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ سٰاءَ مٰا يَعْمَلُونَ ،و بسيارى از ايشان بد مى كنند.و«ساء»در معنى«بئس»باشد،و تقدير آن است كه:ساء الشّىء شيئا كانوا يعملونه خواست تا بازنمايد كه همه يك حكم ندارد اندكى از ايشان نيك اند و بيشتر بداند.

قوله: يٰا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ -الآية،مفسّران در تفسير اين آيت و سبب نزول او (9)خلاف كردند.محمّد بن الكعب القرظىّ گفت از ابو هريره كه:

رسول-عليه السّلام-در اسفار و غزوات كه بودى وقت (10)فرود آمدن براى او جاى فرود آمدن طلب كردندى كه (11)سايۀ درختان بودى تا او آنجا فرود آمدى.يك روز در


1) .مج،مت،وز،لت،مر:هستند.

2) .مج،مت،وز،لب،لت:واسطه.

3) .اساس:ندارد،با توجه به مج افزوده شد.

4) .مج،مت،وز،لت،مر:قصد.

5) .مج،مت،وز،آج،لب،لت،مر+اين.

6) .مج،مت،وز،لت،مر+و

7) .مج،مت،وز+كه.

8) .مج،مت،وز،لت،مر:حكايت كرد.

9) .آج،لب:اين،مر:آن.

10) .مج،مت،وز،لت،مر:بوقت.

11) .آج،لب،لت+به.

سايۀ درختى فرود آمد بر عادت و شمشير از شاخ آن درخت درآويخت و او به قيلوله بخفت و اصحاب از او مشغول شدند اعرابى بيامد و تيغ رسول (1)از نيام بركشيد (2).رسول -عليه السّلام-بيدار شد،گفت:يا محمّد من يعصمك منّى،تو را از من كه حمايت كند؟رسول-عليه السّلام-گفت:

اللّه يعصمنى ،خداى مرا نگاه دارد،چون رسول -عليه السّلام-اين بگفت،دست اعرابى بلرزيد و تيغ از دستش بيفتاد (3)و او (4)سر برآن درخت مى زد تا دماغش از[سر] (5)پراكنده شد و بمرد،خداى تعالى اين آيت فرستاد.

أنس مالك روايت كرد كه سبب نزول (6)آيت آن بود كه عائشه گفت: (7)رسول -عليه السّلام-در خيمه خفته بود بيدار شد و گفت:هيچ مرد صالحى نباشد كه مرا نگاه دارد كه مرا خوفى مى باشد از دشمنان؟ما در اين بوديم كه آواز سلاح برآمد،نگاه كرديم سعد بود و حذيفه گفتند ما آمده ايم تا تو را نگاه داريم.رسول-عليه السّلام- بخفت چنان كه ما غطيط او بشنيديم (8).جبرئيل عليه السّلام آمد و اين آيت (9)آورد.

رسول-عليه السّلام-آواز داد و گفت:يا سعد يا حذيفة بازگرديد كه خداى تعالى ضمان كرد (10)كه مرا نگاه دارد از دشمنان.

حسن (11)گفت:سبب آن بود كه رسول-عليه السّلام-گفت چون خداى تعالى مرا بفرستاد دانستم كه قومى مرا به راست ندارد و از نكاره (12)جهودان و ترسايان مى ترسيدم خداى تعالى اين آيت فرستاد.

بعضى دگر گفتند:در بدايت اسلام چون در مسلمانان ضعفى بود،خداى تعالى فرمود رسول را كه زبان از بتان اين (13)بت پرستان كشيده دار بقوله: وَ لاٰ تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ فَيَسُبُّوا اللّٰهَ عَدْواً بِغَيْرِ عِلْمٍ (14)،رسول-عليه السّلام-زبان دركشيد


1) .مج،مت،وز،لت،مر+بگرفت.

2) .مج،مت،وز،لت،مر:برآورد.

3) .مج،مت،وز،مر:بيوفتاد.

4) .مجمت،وز،لت،مر+چندان.

5) .اساس:ندارد،با توجه به مج افزوده شد،آج،لب:آن.

6) .مر+اين.

7) .اج،لب+كه.

8) .آج،لب:نشنيديم.

9) .آج،لب:آيت ها.

10) .آج،لب:شد.

11) .لت،آن+بصرى.

12) .اساس:نكاده،با توجه به مج تصحيح شد.

13) .مج،مت:و.

14) .سورۀ انعام(6)آيۀ 108.

چون مسلمانان قوى گشتند،خداى تعالى اين آيه فرستاد و گفت:برسان و بگو از عيب آلهۀ اينان آنچه در ايشان است كه (1)تو را از مردمان نگاه مى دارم يعنى (2)كافران.

بعضى دگر گفتند:آيت در عيب جهودان آمد كه رسول-عليه السّلام-جهودان را عيب مى كرد،و جهودان گفتند:يا محمّد مگر تو مى خواهى كه (3)تو را به خدايى گيريم چنان كه ترسايان عيسى را.رسول-عليه السّلام-زبان از ايشان كوتاه بكرد،خداى تعالى اين آيت فرستاد و گفت:اى محمّد!برسان آنچه تو را فرموده اند از تبليغ به جهودان و ترسايان و مبالات مكن و مينديش از ايشان كه من تو را نگاه دارم تو،آنچه رسيدنى (4)است برسان و بگو ايشان را كه: لَسْتُمْ عَلىٰ شَيْءٍ ،اين آيت كه از پس آن (5)آيت آمد چون اين آيت فرود آمد،گفت رسول-عليه السّلام-گفت:

لا ابالي من نصرني او من خذلني.

بعضى دگر گفتند،در كار زنان رسول آمد كه خداى فرموده بود رسول را كه ايشان را گويد:دنيا رها كنى و (6)ترسيد كه قبول نكنند،خداى تعالى اين آيت فرستاد.

بعضى دگر گفتند:آيت در جهاد آمد كه رسول-عليه السّلام-ترسيد كه بعضى مردمان مطاوعت نكنند در باب جهاد،خداى تعالى اين آيت فرستاد.

اين اقوالى است كه جماعتى مفسّران گفتند،امّا آنچه در تفسير اهل البيت است-عليهم السلام و از ائمّه ما و جماعتى صحابه روايت كرده اند چون براء بن عازب و جابر بن عبد اللّه انصارى و سلمان و ابو ذرّ (7)و عمّار و حذيفه و جز ايشان كه:آيت در حقّ اميرالمؤمنين على آمد در حجّة الوداع چون رسول-عليه السّلام-با ترسايان نجران مصالحه كرد[16-ر]بر دو هزار (8)حلّه من حلل الاواقىّ (9)،و جبرئيل-عليه السّلام-آمد و گفت:تو را حجّ وداع مى بايد كردن (10).او على را به جانب يمن فرستاد تا آن حلّه ها


1) .مج،مت،وز،لت،مر+من.

2) .مت،آج،لب+از.

3) .همۀ نسخه بدلها+ما.

4) .مج،مت،وز،آج،لب:رسانيدنى.

5) .اساس:اين،با توجّه به مج تصحيح شد.

6) .مج،مت،وز،لت:او.

7) .آج،لب:أبو ذر غفارى.

8) .ضبط كلمه در اساس به صورت«هزار»آمده است كه با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

9) .اساس:الاوقى،با توجه به مج،وز تصحيح شد.

10) .آج،لب:مى بايد كرد.

تحصيل كند و او ساز حجّ رفتن گرفت،چون بيرون شد از مدينه نامه نوشت به اميرالمؤمنين على كه:من به جانب مكّه رفتم (1)به حجّ.چون كار (2)تمام كرده باشى از ره يمن به مكّه آى به حجّ كه آنجا ملتقى باشد-ان شاءاللّه.او نامه برخواند و ساز رفتن كرد و آنچه حاصل كرده بود از حلّه ها در اعدال (3)بست و با قوم خود برنشست و روى به مكّه نهاد.چون به ميقات اهل يمن رسيد،احرام گرفت و چهل و چهار شتر با خود داشت به هدى (4)،و حج آنگه قارن بود و مفرد،و فرض تمتّع نيامده بود.چون رسول -عليه السّلام-به مكّه رسيد به نزديكى،خداى تعالى آيت فرستاد: وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلّٰهِ. (5)رسول-عليه السّلام-قوم خود را خطبه كرد و رسول-عليه السّلام-احرام گرفته بود به حج و شتر رانده بود شصت و شش شتر و نيّت قران كرده بود حجّ قارن خواست كرد (6).چون آيت آمد،رسول-عليه السّلام-خطبه كرد و قوم را گفت:هركه هدى نرانده حلال شود و اين احرام،احرام عمره كنيد كه خداى تعالى عمره در حج برد و انگشتهاى (7)هر دو دست در يكديگر (8)افگند،آنگه گفت:اگر من آن كه اكنون مى دانم پيش از اين دانستمى،هدى نراندمى تا اكنون حلال شدمى و لكن من حلال نمى توانم شدن تا هدى به محلّ خود نرسد و بنكشند (9)الا هركس كه او هدى نرانده است بايد تا حلال شود و حجّ عمره كند و آنگه احرام به حج فراگيرد (10)پس از اين.

قوم بعضى حلال شدند (11)و بعضى بر احرام باستادند (12)و حلال نشدند،و رسول -عليه السّلام-با ايشان (13)عتاب كرد و گفت:چرا حلال نمى شويد؟گفتند:ما حلال نشويم (14)و تو محرم،گفت:مرا (15)عذرى هست،فرض من اين است براى اين عذر و


1) .مت:مى رفتم.

2) .مج،مت،وز،لت،مر+خود.

3) .وز:اعدل.

4) .مج:چهل و چهار شتر بهدى فرستاد.

5) .سورۀ بقره(2)آيۀ 196.

6) .مج،مت،وز،لت،مر:خواست كردن.

7) .آج:انگشتها.

8) .آج:يكدگر.

9) .مج،مت،وز:نمى كشند.

10) .لت،مر:هاگيرد.

11) .لب:حلال شوند.

12) .آف،لت،مر:بايستادند.

13) .مج،مت،وز،لت،مر:ايشان را.

14) .مر:حلال نمى شويم.

15) .مج،مت،وز:تو را.

فرض شما آن است،نشنيدند و برخلاف اصرار كردند و با يكديگر گفتند:ما حلال شويم،و با زنان خلوت كنيم[غسل كنيم] (1)و آب از سر ما مى چكد (2)و رسول -عليه السّلام-اشعث و اغبر[و رسول خداى كاليده موى و گردناك] (3).چون اميرالمؤمنين -عليه السّلام[از آن راه به نزديك مكّه رسيد خليفه بر قوم خود بداشت و او بيامد تا رسول را ببيند.چون بيامد] (4)رسول-عليه السّلام-به در مكّه رسيده[بود] (5)، رسول[را]بديد و رسول او را بپرسيد و از احوال سفرش،گفت:يا رسول اللّه!آنچه فرموده بودى تمام كردم و حلّه ها بستدم و در تنگها كردم و ببستم و بسپردم و چون نزديك رسيدم،سخت آرزومند بودم به ديدار تو (6)خواستم تا تو را ببينم.گفت:يا على چه نيّت كرده اى در احرامت؟گفت:يا رسول اللّه تو به من ننوشتى كه چه نوع حجّ كن،من نيّت در نيّت تو بستم و گفتم:

اللّهمّ اهلالا كاهلال نبيّك ،گفت:هدى راندى؟گفت:بلى،چهل و چهار شتر.رسول-عليه السّلام:گفت:

اللّه اكبر شاركتني فى حجّي و هديي با من مشاركت كردى در حجّ و هدى،من نيز شصت و شش شتر رانده ام و بر احرام مى باش و بازگرد و قوم را برگير و با قوم به نزديك (7)من آى.

اميرالمؤمنين -عليه السّلام-با نزديك (8)قوم آمد،قوم را يافت تنگها بر گشاده و (9)حلّه ها در پوشيده خشم گرفت،بر آنكه او را نايب كرده بود،گفت:حلّه ها چرا ايشان را دادى؟ گفت:مرا شفاعت كردند و خواستند (10)تا خويشتن بيارايند و در آن احرام گيرند،گفت:يا سبحان اللّه،حلّه ها هنوز رسول ناديده چرا رها كردى؟كه كسى در پوشد و مبتذل كند و حلّه ها از ايشان بستد و بفرمود تا بيفشاندند و در تنگها بستند،قوم را آن خوش نيامد زبان در او دراز كردند او بيامد و حلّه ها به رسول سپرد،ايشان شكايت على به رسول كردند ازآن كه در دلشان بود.رسول-عليه السّلام-گفت:صواب كرد چون امساك نكردند.رسول -عليه السّلام-به منبر آمد و خطبه كرد و گفت:

ارفعوا السنتكم عن علىّ فانّه خشن في ذات اللّه غير مداهن في دينه ،زبان از على كوتاه كنيد (11)كه او مردى درشت است در ذات


1) .اساس:ندارد،با توجه به مج افزوده شد.

2) .مج،مت،وز:فروچكد،لت،مر:فرومى چكد.

3) .مج،مت،وز،لت،مر:آرزوى ديدار توام سخت بود.

4) .اساس:ندارد،با توجه به مج افزوده شد.

5) .مج،مت،وز،لت،مر+آن.

6) .مج،مت،وز،لت،مر:آرزوى ديدار توام سخت بود.

7) .مر:به نزد.

8) .مر:به نزد.

9) .مج،مت،وز،لت،مر+آن.

10) .اساس:خاستند.

11) .مج،مت،وز،لت،مر:برداريد.

خداى و مداهنه نكند در دين[16-پ]خداى.مردمان (1)چون خشم رسول-عليه السّلام-و مبالغۀ او بديدند زبان كوتاه كردند.

چون رسول-عليه السّلام-حجّ بگزارد (2)-و آن حجّ وداع بود و برگشت در راه به جايى رسيد كه آن را غدير خم گويند و آن مفرق الطّرق بود كه ازآنجا مردم پراگنده شدندى و آن نه منزل بود و صلاحيّت نزول نداشت.جبرئيل آمد و زمام ناقۀ رسول بگرفت،گفت:خداى تعالى تو را مى فرمايد كه اين جا فرود آى و اگرچه منزلگاه نيست (3)و آب (4)و گياه (5)نيست تا پيغام (6)مهم به اين قوم بگزارى (7)پيش ازآن كه متفرّق شوند و هر گروهى به راهى بروند و اين آيت آورد و بر رسول-عليه السّلام-خواند.

رسول-عليه السّلام-فرود آمد و منادى آواز داد قوم را (8)كه فرود آيى (9)و كس فرستاد تا آنان كه رفته بودند بازآمدند و آنان كه نرسيده بودند برسيدند درختكى (10)چند دوح بود بفرمود تا زير آن درختان برفتند و رسول-عليه السّلام-آنجا فرود آمد و بفرمود تا پالانهاى (11)شتر جمع كردند و بر هم نهادند و چيزى بر او افگندند و رسول-عليه السّلام- برآن رفت و صحابۀ مهاجر و انصار حاضر و خطبه بليغ بكرد،كه آن خطبه معروف و مشهور است،و ما براى تطويل نياورديم اين جا و قوم[را] (12)وعظ داد و زجر كرد، آنگه گفت:

يا قوم نعيت الىّ نفسي و قد حان منّي خفوق من بين اظهركم. خبر مرگ من به من دادند و وقت رفتن من از ميان شما نزديك آمد،

و قد دعيت و اوشك ان اجيب ،و مرا بخواندند و نزديك است تا اجابت كنم.

و انّى مخلّف فيكم ما ان تمسّكم بهما لن تضلّوا كتاب اللّه و عترتي اهل بيتى و انّ اللّطيف الخبير اخبرني انّهما لن يفترقا حتّى يردا علىّ الحوض ،و من در ميان شما دو چيز رها مى كنم كه اگر شما بدان (13)


1) .مج،مت،وز،لت،مر:مردم.

2) .مج،مت،وز،لب،لت،مر:بگذارد.

3) .مج،مت،وز،لت،مر:نه منزل است.

4) .مج،مت،وز،لت،مر:آبى.

5) .مج،مت،وز،لت،مر:گياهى.

6) .مج،مت،وز،لت،مر:پيغامى.

7) .مج،مت،وز،لت،آج،لب،آن:بگذارى،مر:برسا.

8) .مج،مت،وز،لت،مر:و آواز داد منادى در قوم.

9) .آج،لب:فرود آييد.

10) .مج،مت،وز:درختى.

11) .اساس:بالانها/پالانها.

12) .اساس:ندارد،با توجه به مج افزوده شد.

13) .مج،مت،وز،لت،مر:به آن.

تمسّك كنيد گمراه نشويد:كتاب خدا و عترت من اهل البيت من،و خداى لطيف خبير مرا خبر داد كه اينان از يكدگر جدا نشوند تا بر كنار حوض با پيش من آيند،آنگه گفت:

اللّهمّ هل بلّغت، بار خدايا برسانيدم (1)؟ و فصلى ديگر گفت در عقب آن،گفت:

علىّ منّى بمنزلة هارون من موسى الّا انّه لا نبىّ بعدي ،على از من آن منزلت دارد كه هارون از موسى جز آن كه از پس من پيغامبر نيست،آنگه گفت:

اللّهمّ هل بلّغت ،بار خدايا برسانيدم؟و فصلهاى بسيار كه به ذكر آن كتاب مطوّل شود و آن در سير و تواريخ مشروح است و در آخر هر فصلى در حقّ اميرالمؤمنين حديثى مى گفت و مى گفت:

اللّهم هل بلّغت ،بار خدايا برسانيدم؟ آنگه اشاره كرد به اميرالمؤمنين على و او را بخواند (2)و با خود برآن منبر برد و بازوى او گرفت و او را (3)بر مردمان عرض كرد چنان كه عروس را كه (4)جلوه كنند،حتّى راى النّاس بياض ابطيهما (5)،تا مردمان سپيدى زيردست هر دو (6)بديدند و ساعتى خاموش مى بود.

چنين گويند كه:شبلى در روز غدير در نزديك يكى از (7)معروفان شد از علويان و او را تهنيت گفت (8)،آنگه گفت:يا سيّد (9)تو دانى تا اشارت در آنچه بود كه جدّت دست پدرت گرفت و برداشت و سخن نگفت؟گفت ندانم،گفت:اشارت بود به آن كه زنانى كه از جمال يوسف بى خبر بودند زبان ملامت در (10)زليخا دراز كردند و گفتند:

امرأة العزيز تراود فتاها عن نفسه قد شغفها حبّا انّا لنريها في ضلال مبين (11)،او خواست تا طرفى از جمال يوسف به ايشان نمايد مهمانى بساخت و آن زنان را بخواند و در خانه (12)به دو در (13)بنشاند (14)و يوسف را جامه هاى سفيد


1) .مج،مت،وز+من.

2) .مج،مت،وز،لت،مر:برخواند.

3) .همه نسخه بدلها بجز آن+برداشت و بگردانيد.

4) .همه نسخه بدلها بجز آن:ندارد.

5) .مر:ابطيها.

6) .مج،مت،وز:سپيدى هر دو در بغل،لت:سپيدى بغل،مر:سپيدى زير بغل.

7) .مج،مت،وز،لت:كسى شد از.

8) .مج،مت،وز،لت،مر:تهنيت كرد.

9) .آج،لب،لت:سيّدى.

10) .مج،مت،وز:از.

11) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 30.

12) .لت:خانه ها.

13) .آج،لب:در خانه بر دو بنشاند.

14) .آج،لب:در خانه بر دو بنشاند.

پوشانيد (1)و گفت:براى دل من ازين در خانه دررو و به آن در برون (2)شو و ايشان را گفت:من مى خواهم تا اين دوست خود را يك بار (3)بر شما عرض كنم[17-ر]،براى دل من هركسى (4)با او مبرّتى كنيد.گفتند:چه كنيم؟هريكى را كاردى و ترنجى به دست داد (5)گفت:چون آيد (6)هركسى (7)پارۀ ترنج ببريد و به او دهى (8).گفتند:چنين كنيم.

چون (9)از در خانه در آمد و چشم ايشان بر جمال او افتاد،خواستند كه ترنج برند (10)دستها ببريدند و از دهش (11)و حيرت،چون او برفت گفتند: حٰاشَ لِلّٰهِ مٰا هٰذٰا بَشَراً إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ مَلَكٌ كَرِيمٌ ، (12)گفت (13):اين آن است كه شما (14)زبان ملامت دراز كرده ايد (15)به سبب اين، فَذٰلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ (16)،رسول-عليه السّلام-هم اين اشاره كرد (17)گفت:اين آن مرد است كه اگر وقتى در حقّ او سخن (18)گفتم شما را خوش نيامد (19)زبان ملامت دراز كرديد،امروز بنگريد تا خداى تعالى در حقّ او چه فرمود،او را چه پايه نهاد و چه منزلت (20)داد.

آنگه گفت:

الست اولى بكم منكم بانفسكم ،نه من از شما به شما اولى ترم، قالوا:بلى تقرير كرد تا اقرار دادند بى فصلى و تراخى گفت:

من كنت مولاه فهذا علىّ مولاه اللّهمّ وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله ،هركه من مولاى اويم على مولاى اوست،بار خدايا هركه او را دوست دارد دوستش دار


1) .مج،مت،وز:پوشيد،آج،لب:در پوشيد،لت،آن:پوشانيد،مر:در پوشانيد.

2) .مج،مت،وز،لت،مر:بيرون شو.

3) .مج،مت،وز،مر:يك بارى،آج،لب:به يك بار.

4) .آج،لب:هركدام.

5) .آج،لب:گفت هريك را كاردى و ترنجى بدست مى دهم.

6) .مج،مت،وز،لت،مر:چون او درآيد.

7) .آج،لب،هريك.

8) .آج،لب:دهيد/دهى.

9) .اج،لب+او.

10) .آج،لب:ببرند.

11) .مج،مت،وز:دهشت،آج،لب،مر:دهش.

12) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 31.

13) .مج،مت،وز،لت+ديديد،مر:ديدى.

14) .مج،مت،وز،لت+براى اين،مر+براى.

15) .آن همه نسخه بدلها بجز آن:دراز كرديد.

16) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 32.

17) .لت:بشارت كرد.

18) .مج،مت،وز،لت،مر:سختى.

19) .مج،مت،وز+و.

20) .آج،لب:منزل.

و هركه او را دشمن دارد (1)دشمنش دار و هركه ناصر او باشد ناصرش باش،و هركه خاذل او باشد مخذولش كن،آنگه گفت (2):

هل بلّغت ،بار خدايا برسانيدم؟آنگه اصحاب را گفت:شنيدى (3)كه آنچه خدا گفت برسانيدم؟گفتند:بلى.گفت:

اللّهمّ اشهد عليهم ،بار خدايا گواه باش بر ايشان.

آنگه فرود آمد (4)وقت نماز پيشين بود و نماز بگزارد و در خيمه رفت و على را فرمود تا در خيمۀ دگر رفت برابر خيمۀ او،آنگه صحابه را فرمود و مسلمانانى كه حاضر بودند تا فوج فوج مى شدند و او را تهنيت مى كردند و بر او سلام مى كردند بإمرة المؤمنين تا جمله صحابه و حاضران تهنيت بكردند آنگه زنان خود را فرمود (5)تا برفتند و تهنيت كردند.

و از جملۀ آنان كه در اين باب اطناب كردند عمر خطّاب بود (6)كه گفت:بخ بخ يا علىّ اصبحت مولاى و مولا كلّ مؤمن و مؤمنه،خنك تو را اى على در روز آمدى و مولاى منى و مولاى هر مؤمنى و مؤمنه.و حسّان بن ثابت به نزديك رسول آمد و گفت:

يا رسول اللّه!دستور باش (7)تا من در اين حال كه برفت بيتى چند گويم كه خدا (8)و پيغامبر بپسندد؟رسول-عليه السّلام-گفت:

قل يا حسّان على اسم اللّه ،بگوى بر نام خداى.حسّان بر بالا بلند (9)شد و به آوازى بلند اين بيتها انشاد كرد و مسلمانان گردن دراز كردند براى سماع كلام او گفت (10):

يناديهم يوم الغدير نبيّهم***بخمّ و اسمع بالرّسول مناديا

[يقول فمن مولاكم و وليّكم (11)***فقالوا و لم يبدوا هناك التعاديا] (12)

الهك مولانا و أنت وليّنا***و لن تجد (13)منّا لك (14)اليوم عاصيا


1) .آج،لب+تو او را.

2) .همه نسخه بدلها بجز آن+اللّهم.

3) .شنيدى/شنيديد.

4) .مج،مت،وز،مر+و.

5) .آج،لب:فرمودند.

6) .اساس+رضى اللّه عنه.

7) .آف:دستور باشد.

8) .مج،مت،وز،مر:خداى.

9) .مر:بلندى.

10) .مج،مت،وز،لت،مر+شعر.

11) .آج،لب،لت،مر:وليّكم.

12) .اساس:ندارد با توجه به مج افزوده شد.

13) .همه نسخه بدلها بجز اساس،آف،آن:تجدن.

14) .لتا:هنا لك.

فقال له قم يا علىّ فانّني***رضيتك من بعدي إماما و هاديا

فمن كنت مولاه فهذا وليّه***فكونوا له انصار صدق مواليا

هناك دعا اللّهمّ وال وليّه***و كن للّذى عادا عليّا معاديا

فخصّ بها دون البريّة كلّها***عليّا و سمّاه الوزير المواخيا

رسول-عليه السّلام-گفت:

يا حسّان لا تزال مؤيّدا بروح القدس ما نصرتنا بلسانك ،تو به روح القدس مؤيّدى ما دام تا مرا (1)به زبان نصرت مى كنى.و شاعران در اين باب اشعار بسيار گفتند در عهد رسول و بعد او و كس بر ايشان انكار نكرد.قيس بن سعد بن عبادة الانصارىّ گفت: (2)

قلت لمّا بغى العدوّ علينا***حسبنا ربّنا و نعم الوكيل

حسبنا ربّنا الّذي فتح البصرة***بالامن (3)و الحديث طويل

و علىّ امامنا و امام***لسوانا اتى به التّنزيل

[يوم قال النّبى من كنت مولا***ه فهذا مولاه خطب جليل

و كميت گويد-شعر:

و يوم الدّوح دوج (4)غدير خمّ***ابان له الولاية لو اطيعا] (5)

و لكنّ الرّجال تبايعوها***فلم ار مثلها خطرا منيعا

كميت گفت:چون اين قصيده بگفتم شبى اميرالمؤمنين را در خواب ديدم مرا گفت:آن قصيدۀ عينى بر من خوان.من مى خواندم.چون به آنجا رسيدم،گفت:راست گفتى آنگه به عقب آن بيت بگفت (6):

و لم ار مثل ذاك اليوم يوما[17-پ]***و لم ار مثله حقّا اضيعا

در قصيدۀ ديگرى گفت (7):

علىّ امير المؤمنين و حقّه***من اللّه مفروض على كلّ مسلم


1) .مج،مت،وز،لت،مر:ما را.

2) .مج،مت،وز+شعر.

3) .مج،مت،وز،لت:بالامس.

4) .آج،لب،لت:الدوح دوح.

5) .اساس:ندارد،با توجه به مج افزوده شد.

6) .مج،مت،وز+شعر.

7) .مج،مت،وز،مر:و ديگرى گفت در قصيده شعر.

و انّ رسول اللّه أوصى بحقّه***و اشركه في كلّ حقّ مقسّم (1)

و زوّجه صدّيقة لم يكن لها***معادلة غير البتولة مريم

و ردّم أبواب الّذين بنى لهم***بيوتا سوى ابوابه لم تردّم

و اوجب يوما بالغدير ولاية***على كلّ برّ من فصيح و اعجم

و ديگرى گفت:

النّصّ في يوم الغدير جلىّ***فدعوا العناد فما الصّباح خفىّ

إذا قام فى الخلق النّبى مبلّغا***عن ربّه انّ الامام علىّ

اشارت،رسول-عليه السّلام-دو بار على را بر دو گروه عرضه كرد (2)روز مباهله (3)بر دشمنان عرضه كرد از مباهله به مصالحه آمدند،روز غديرش بر دوستان عرضه كرد از مؤالفت به مخالفت شدند.

ابو سعيد خدرىّ روايت كند گويد:و اللّه ما تفرّقنا حتّى نزل (4): اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلاٰمَ دِيناً (5)،گفت:به خدا (6)كه ما از آن مجلس پراكنده نشديم تا اين آيت آمد كه گفت:امروز دين شما تمام كردم و نعمت خود بر شما تمام كردم و دين (7)اسلام براى شما پسنديدم.

هم ابو سعيد خدرىّ روايت كند (8)كه:چون رسول-عليه السّلام-[روز غدير] (9)دست اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-گرفت و او را بر مردمان عرض كرد (10)خداى تعالى اين آيت فرستاد: اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ (11)-الآية.

رسول-عليه السّلام-گفت:

اللّه اكبر،انّ كمال الدّين و تمام النّعمة و رضاء الرّب برسالتى و بولاية علىّ من بعدي، آنگه روى به على كرد و گفت:

يوم بيوم انّ اللّه لا يضيع أجر من أحسن عملا ،روزى به روزى كه خداى تعالى رنج نيكوكاران ضايع نكند.


1) .مج،مت،وز،لت،مر:مغنم.آف،آن:مقيم.

2) .آج،لب:عرض كرد.

3) .مج،مت،وز،مر:مباهله اش.

4) .وز:نزول،مر:تنزّل.

5) .سورۀ مائدة(5)آيۀ 3.

6) .مج،آج،لب،لت،مر:خداى،وز:خدايى.

7) .آج،لب:نعمت.

8) .مج،مت،وز:روايت كرد.

9) .اساس:ندارد،با توجه به مج افزوده شد.

10) .مج،مت،وز:عرضه كرد.

11) .سورۀ مائدة(5)آيه 3.

خواجه مفيد ابو محمّد ما[را] (1)پرسيدند كه:اين چه معنى دارد و آن كدام روز بود؟گفت:آن است كه در خبر آمد كه روز خيبر چون مرحب به در آمد و على پيش او رفت (2)و او را بكشت با چند شجاع ديگر،جبرئيل آمد و گفت:

يا رسول اللّه انّ له عندك يوما بيومه هذا ،او را در نزد تود روزى هست به بدل اين روز.گفت:چگونه؟ گفت:چنان كه او امروز بذل جهد و افراغ وسع مى كند در نصرت تو و اظهار دين تو، تو را فردا بذل و (3)جهد مى بايد كردن در اظهار ولايت و امامت او،گفت:كى باشد (4)آن،گفت:چون وقت باشد (5)من آيم و خبر دهم (6).چون روز غدير بود آمد و اين آيت آورد،فهذا معنى قوله (7)يوم بيوم راوى خبر گويد عبد اللّه مسعود كه:روز احد اميرالمؤمنين -عليه السّلام-نيزه در (8)دست مى گردانيد و از راست و چپ و پيش و پس مرد مى افگند.رسول-عليه السّلام- گفت:

لا تقيّة فى الاسلام بعدك ما عذّر من كتم الحقّ و انت ناصره ،از پس تو و قتال مبارزۀ تو در اسلام تقيّه نيست چه عذر بود آن را كه حق پنهان دارد و چون تو ناصر دارد.چون اين روز بود و اين آيت آمد رسول-عليه السّلام-در آن كار انديشه مى كرد پس على را بخواند و اين حال با او بگفت.اميرالمؤمنين گفت:يا رسول اللّه ياد دارى كه مرا گفتى:

ما عذر من كتم الحقّ و انت ناصره فاليوم ما عذر من كتم الحقّ و اللّه عاصمه ،آن روز كه گفت يوم بيوم،آن روز روز بأس بود أعنى روز خيبر روز بأس و شدّت بود و شجاعت بود.و اين روز كه عوض آن بود كه روز غدير بود روز يأس كفّار بود اعني قوله: اَلْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ (9)،كان بيده شدّة البأس،أعني قوله: وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ ، (10)و بيد اعدائه اليأس،باش تا فردا كه به دست او كأس بود و به دست دشمنانش يأس،اين روز به دست او تيغى بود آبرنگ،آتش فعل،لا جرم آب از روى دشمنان دين ببرد[18-ر]و آتش در


1) .اساس ندارد،با توجه به مج افزوده شد،بم،آف:از ما.

2) .آج،لب:آمد.

3) .مج،مت،وز،آج،لب،لت،آن،مر:بذل جهد.

4) .مج،مت:با شدت.

5) .لت:آيد،مر:درآيد.

6) .مج،مت،وز،لت،مر:اعلام كنم.

7) .مج،مت،وز،لت،مر:عليه السلام.

8) .مر:بر.

9) .سوره مائده(5)آيه 3.

10) .سورۀ حديد(57)آيه 25.

ايشان زد باش تا فردا كه آب و آتش به دست او كنند تا هم ساقى كوثر باشد و هم قسيم جنّت و سقر (1)،دوستان را آب دهد و دشمنان را به آتش فرودهد.آنجا كه در دست او آب باشد در دست تو باد باشد،و آن روز كه آتش در زير قدم او باشد،بر سر دشمنانش خاك حسرت باشد،آن روز اظهار بشاشت كردند (2):

ابدى العداة بك السّرور كانّهم***فرحوا و عندهم المقيم المقعد

او از كار خود در ركوع و سجود است و تو از حسد او در قيام و قعود (3)فردات پيدا شود ثمرۀ اين خاست و نشست كه خاكت بر سر بود و بادت در دست باش تا انگشت (4)حسرت در دندان ندامت گيرى و به زبان تأسّف اين بيت گويى:

دردا و دريغا كه از آن خاست و نشست***خاكى است مرا بر سرو بادى است به دست

آن روز اين آيت فرود آمد كه: اَلْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ (5)،گمان بردند كه برود و اين كار مهمل ماند.چون او را به جاى خود بداشت و بر كار دين گماشت و بازوى او گرفت و برابر خلقان داشت و پايۀ او از چرخ برترين (6)بفراشت، دشمنان آيس شدند و خايب گشتند،و بعضى در دل بداشتند و بعضى درد دل داشتند تا طاقت نداشتند (7)تا (8)بر صحرا نهادند و آنچه راز دل بود برگشادند،تا در خبر است و اين خبر،ابو اسحاق الثّعلبىّ المفسّر امام اصحاب الحديث در تفسيرش بياورد كه (9):آن را نام كشف و بيان كرد به اسنادى كه سائلى سفيان عيينه را پرسيد ازين آيت كه خداى تعالى: سَأَلَ سٰائِلٌ بِعَذٰابٍ وٰاقِعٍ لِلْكٰافِرينَ لَيْسَ لَهُ دٰافِعٌ مِنَ اللّٰهِ ذِي الْمَعٰارِجِ (10)،در شأن كه آمد و اين خواهنده كه بود كه از خداى تعالى عذاب خواست و خداى-عزّ و جلّ-از او دريغ نداشت؟سفيان سائل را گفت:از من سؤالى كردى كه پيش از تو از من كس اين سؤال نكرد،حدّثني ابي،پدرم روايت كرد از باقر-علوم


1) .مج،مت،وز،لت،مر+باشد.

2) .مج،مت،وز+شعر.

3) .مج،مت،وز،لت،مر:قعودى.

4) .مج،مت،وز،لت:دست.

5) .سوره مائده(5)آيه 3.

6) .آج،لب:برين.

7) .مج،مت،وز،لت،مر:بعضى طاقت در دل داشتن بنداشتند.

8) .آج،لب،آف،لت:پا.

9) .آج،لب:و.

10) .سوره معارج(70)آيه 1 تا 3.

انبيا،محمّد بن على-عليه السّلام-از پدرش (1)از پدرانش كه:چون رسول-عليه السّلام- به غدير خم دست على گرفت و او را بر منبر برد و (2)گفت:

من كنت مولاه فعلىّ مولاه ،خبر در احياء (3)و قبايل عرب منتشر شد.

اين خبر به حارث بن نعمان الفهرى رسيد،برخاست و بر شتر نشست و روى به لشكرگاه رسول-عليه السّلام-نهاد.چون به آنجا رسيد از ناقه فرود آمد و زانوى (4)ناقه ببست و روى به خيمۀ رسول نهاد-و رسول-عليه السّلام-در ميان مهاجر و انصار نشسته بود (5)-رسول را گفت:يا محمّد!بيامدى و ما را گفتى سيصد و شصت معبود رها كنيد و بگوييد (6)كه:خداى يكى است بگفتيم.گفتى بگوييد كه:من رسول اويم،گفتى:پنج نماز به جاى آريد،قبول كرديم (7).گفتى:ماه رمضان روزه داريد، پذرفتيم.گفتى:زكات مال بدهى،به گردن فروگرفتيم.حج فرمودى رد نكرديم، جهاد فرمودى به قبول (8)تلقّى كرديم،راضى نبودى به اين جمله حتّى رفعت بضبع ابن عمّك فرفعته و فضّلته علينا.فقلت:

من كنت مولاه فعلىّ مولاه ،فهذا شىء منك ام من (9)اللّه[تا بازوى پسر عمّت گرفتى و او را بر مردمان داشتى و بر ما تفضيل دادى و گفتى:هركه من مولاى و خداوندگار اويم على مولاى خداوندگار اوست] (10)،اين قبول نكنيم اين چيزى است كه تو گفتى از خود يا خداى فرمود تو را؟رسول-صلّى اللّه عليه و آله-گفت:

و[اللّه] (11)الّذي لا اله الّا هو انّ هذا من اللّه (12)،گفت به آن خداى كه جز او (13)خدايى نيست كه اين از فرمان خدا (14)كردم و گفتم.حارث بن نعمان كه اين


1) .آج،لب+و پدرش.

2) .مج+را.

3) .اساس:احبار،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

4) .مج،مت،وز،مر:پاى.

5) .مج،مت+و.

6) .اساس:بگوى/بگوييد.

7) .آج،لب،لت:آورديم.

8) .آج،لب+تو.

9) .مج،مت،وز:عند.

10) .اساس:ندارد با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

11) .سورۀ انفال(8)آيه 32.

12) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

13) .مج،مت:بجز اين.

14) .وز:خدايى.

بشنيد پشت بر كرد و سر سوى راحلۀ خود نهاد و مى گفت: اَللّٰهُمَّ إِنْ كٰانَ هٰذٰا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنٰا حِجٰارَةً مِنَ السَّمٰاءِ أَوِ ائْتِنٰا بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ ،بار خدايا اگر اين كه محمّد مى گويد حق است و از نزديك تو است بر ما از آسمان سنگ (1)ببار و يا ما را عذابى اليم از نزديك تو بيار.اين هنوز نگفته بود تمام كه سنگى آمد از آسمان و بر سر او آمد و او را بر جاى بكشت،و خداى تعالى اين آيت فرستاد: سَأَلَ سٰائِلٌ بِعَذٰابٍ وٰاقِعٍ (2)لِلْكٰافِرينَ -الآية،حق تعالى رحمت فرستاد او عذاب خواست.گفتند:

چون تو را رحمت نافع نيست كس عذاب را از تو دافع نيست، لَيْسَ لَهُ دٰافِعٌ مِنَ اللّٰهِ ذِي الْمَعٰارِجِ (3)،من ولايتى فرستادم كه كمال دين و تمام نعمت در او بستم كه اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ (4)،خداوند اين كمال طفل بود (5)من در سنّ اطفال ايمانش فرمودم تا به ايمان به حدّ كمال رسيد،دين پنداشتى همچون او طفلى بود به ولايت اوش به حدّ كمال رسانيدم كه: اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ (6)،فكمل بالدّين و كمّل به الدّين طردا و عكسا،دين چو (7)طفلى بود به تبليغ بلغ بالغ شد كان طفلا كيحيى و عيسى فصار بالإسلام كاملا قبل وقت الكمال بالغا قبل (8)وقت البلوغ فصار الاسلام بولايته بالغا حدّ الكمال لابسا (9)بردة الجمال متردّيا برداء الجلال،لمّا (10)نصب (11)منبر من الرّجال و رفع عليه خير الرّجال نصب رسول اللّه أرحلا و رفع عليه رجلا و ضمّه (12)الى صدره و فتح فاه بنشر ذكره و كسر سوق (13)أعدائه باعلائه،و أخذ بيده،و وقفه عند حدّه، و جرّ على أعدائه وجلا (14)و جزمهم جزما و خجلا فالمنبر منصوب و صاحبه مرفوع فالمنبر منصوب صورة و معنى و صاحبه مرفوع حقيقة و فحوى (15)،هو مرفوع و عدوّه منصوب و هو


1) .مج،مت،وز:سنگ باران.

2) .سورۀ معارج(70)آيۀ 1.

3) .سورۀ معارج(70)آيۀ 2 و 3.

4) .سورۀ مائده(5)آيۀ 3.

5) .اساس،آف،آن:خداوندا اين كمال لطف بود،با توجه به وز و مضمون عبارت تصحيح شد.

6) .سورۀ مائده(5)آيۀ 3.

7) .مج،مت،وز:چون،آج،لب:همچو.

8) .مج،مت،وز:بالعاقل.

9) .مج:يابسا.

10) .مج،وز،مت:كما.

11) .مج،مت،وز+لهو.

12) .مج،مت:ضمير.

13) .آف،بم:سيوف.

14) .مج،مت،وز،آج،لب،لت،مر+بل اجلا.

15) .اساس:جر،آج،لب:جزما،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

رافع و عدوّه ناصب ليت شعرى عدوّه ناصب ام منصوب ناصب القلب منصوب المذهب فيا عجبا من ناصب هو منصوب،در اين كلمات حركات اعراب و بنا گفته شد اگر كسى تأمّل كند.

قوله: يٰا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ،جبرئيل آمد كه اى گذارنده (1)بگذار و اى رساننده برسان (2)،چه برسانم؟گفت: مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ آنچه از خداى تو به (3)تو فرستادند شب معراج قوله: فَأَوْحىٰ إِلىٰ عَبْدِهِ مٰا أَوْحىٰ .

در تفسير اهل البيت آمد كه:ما اوحى فى علىّ ليلة المعراج شب معراجش مجمل بگفت روز غدير (4)تفصيل داد تأخير البيان عن وقت الخطاب روا باشد عن وقت الحاجة روا نباشد.امشب مجمل بگفتم تا دل برآن موطّن مى كنى و عزم برآن مصمّم مى دارى تا چو (5)وقت آيد من خود تفصيل گويم اين ما في قوله: مٰا أُنْزِلَ ،همان «ما»است كه فى قوله: مٰا أَوْحىٰ ،جز كه آنجا مجمل است و اين جا مفسّر است،آنچه از خداى تو به تو فرود آوردند بار خدايا اگر تقصير (6)يا تأخيرى افتد، وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ ،اگر اين نكنى همان انگار كه هيچ نكردى (7)،بزرگا فرمانا كه اين بود كه اگر نكردى كرده ناكرده شدى و گفته ناگفته گشتى،بار خدايا از طاعنان ايمن نه ام و از دشمنان خايفم،نگر (8)انديشه ندارى كه من عاصم توام چون خداى عاصم باشد؟او معصوم باشد،و نزد (9)خواجه نه او معصوم است و نه هيچ پيغامبر ديگر.

و آن كه (10)اين روز هجدهم (11)ذى الحجّه رفت در منصرف رسول-عليه السّلام-از حجّة الوداع سنة عشر من الهجرة و رسول-عليه السّلام- ازآن پس (12)دو ماه و ده روز در


1) .وز:گزارنده.

2) .مج،مت،وز،آج،لب،لت+گفت.

3) .مج،مت،وز،لت،مر:بر.

4) .مج،مت،وز،آج،لب،لت،مر:غديرش.

5) .مج،مت،وز،مر:چون.

6) .مج،مت،وز،آج،لب،لت،مر:تقصيرى.

7) .اساس:كردى،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

8) .مج،مت،وز:بگو،مر:مگر.

9) .لت:نزديك.

10) .مج،مت،وز،آج،لب،لت،مر:بدان كه.

11) .مج،مت،وز،لت:هژدهم.

12) .وز:از پس.

دنيا بماند،آنگه در اواخر صفر دو روز مانده از او رحلت كرد و با جوار رحمت ايزدى رفت من سنة احدى عشر من الهجرة،و اين روز-اعنى روز غدير-از مشاهير ايّام شد به اين سبب و پيش از[اين] (1)مذكور بود به نزديك خداى-عزّ و جل-چنان كه در اخبار آمده است،از صادق-عليه السّلام-روايت كردند كه او گفت:

يوم الغدير عيد اللّه الاكبر و ما بعث اللّه نبيّا الّا عرّفه حرمته و إنّه عيد فى السّماء و فى الارض[19-ر] ، گفت:روز غدير عيد خداست عيد بزرگتر و خداى تعالى هيچ پيغامبر را نفرستاد الّا او را معلوم كرد حرمت اين روز.

و عبد اللّه بن سنان روايت كرد از صادق-عليه السّلام-كه او گفت:پيغامبران مقدّم اوصياء خود را در مثل اين روز نصب كردند و در اين روز رسول-عليه السّلام-على را نصب كرد و بر جاى خود بداشت.

احمد بن محمّد بن ابى نصر روايت كرد گفت:يك روز به نزديك رضا -عليه السّلام-بودم (2)و مجلس خاص بود به اهلش،ذكر روز غدير مى رفت آنجا.

بعضى حاضران گفتند:ما غدير نشناسيم رضا-عليه السّلام-گفت:حديث كرد مرا پدرم از پدرش از پدرانش كه گفت:روز غدير در آسمان معروف تر است ازآن كه در زمين و خداى را تعالى در فردوس اعلى كوشكى است خشتى از زر و يكى (3)از سيم در آنجا صدهزار قبّه است از ياقوت سرخ و صدهزار خيمه است از زمرّد سبز، خاكش مشك و عنبر است و در او چهار جوى است از آب و مى و شير و انگبين بر كنار آن جويها درختان است از انواع ميوه ها برآن درختان مرغانى اند (4)(5)تنهاى ايشان از لؤلؤ (6)،پرهاشان (7)از ياقوت سرخ.چون روز غدير باشد اهل آسمانها آنجا حاضر آيند و تسبيح و تهليل مى كنند خداى را،اين مرغان از اين درختان بپرند و به آن جويها فرود شوند (8)و برآيند و خويشتن در آن مشك و عنبر گردانند (9)و براساس(10)


1) .:ندارد،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

2) .مج،مت،وز،لت:بوديم.

3) .آج،لب،لت+خشتى.

4) .مر:مرغان.

5) .مج،مت،وز،لت،مر:هستند.

6) .مج،مت،وز،لت،مر+است.

7) .مج،مت،وز:پرهايشان.

8) .آج،لب:فروروند.

9) .مج،مت،وز،لت،مر:بگردانند.

10) .مج،مت،وز،لت،مر:بالاى.

بالاسر آن فرشتگان بپرند و بر ايشان نثار كنند،چون آخر روز غدير باشد،منادى ندا كند ايشان را كه:انصرفوا الى مراتبكم (1)،بازگردى (2)با جايهاى خود شويد كه ايمن شدى (3)از خطا و زلل تا دگر سال (4)مانند اين روز براى كرامت محمّد و على را.

آنگه با من نگريد و گفت:يا ابن ابى نصر!هركجا باشى جهد كن تا اين روز به مشهد اميرالمؤمنين حاضر شوى،اگر ممكن باشد كه خداى تعالى در اين روز گناه شصت ساله بيامرزد هر مؤمنى و مؤمنۀ را در اين روز و چندان گردنها از آتش دوزخ آزاد كند (5)كه در ماه رمضان و شب قدر و شب عيد فطر كرده باشد و هر درمى كه به صدقه دهند به هزار محسوب باشد (6)در اين (7)روز با مؤمنان به (8)آنچه توانى خير كن و به (9)آنچه توانى مؤمنان را شاد كن.

آنگه گفت:يا اهل كوفه خداى تعالى شما را چيزى (10)عظيم داد و شما از جملۀ آنانى كه خداى تعالى دلهاى ايشان را به (11)ايمان امتحان كرد بلا بر شما ريزند،آنگه خداى تعالى كشف كند از شما.

آنگه گفت:و اللّه كه اگر مردمان فضل اين روز بشناختندى فرشتگان (12)ايشان را مصافحه كردندى هر روز (13)ده بار،و اگر نه آنستى كه تطويل باشد از فضايل اين روز چيزهايى (14)گفتمى كه آن را به عدد نتوانستندى شمردند (15)علىّ بن الحسين گفت:چند بار من و حسن بن جهم با نزديك احمد بن محمّد بن ابى نصر (16)شديم تا اين حديث از او بنوشتم (17)،و اگر اين روز را هيچ فضل نبودى


1) .مج،مت،وز:مواطنكم.

2) .اساس:بازگردى/بازگرديد.

3) .اساس:ايمن شدى/ايمن شديد.

4) .آج،لب مر:سال ديگر.

5) .مر:آزاد شود.

6) .مج،مت،وز،لت،مر:محسوب بود،آج،لب:محسوب است.

7) .بم:درن.

8) .بم:با.

9) .وز،مت،لت،مر:خيرى.

10) .آف:با.

11) .لت:فرشتها.

12) .مج،مت،وز،لت،مر:هرروزى.

13) .آج،لب:چين ها.

14) .مج،مت،وز،لت،مر:شمردن،آج،لب:شمرد.

15) .وز،مت،لت،مر:خيرى.

16) .مج،مت،وز:احمد بن محمد بن انظر،لت،محمد بن احمد بن ابى نصر.

17) .مج،مت،وز:نيوشيم،آج،لب،لت،مر:بنوشتيم،آن:بشنويم.

جز آن كه خداى تعالى در اين روز اين آيت فرستاد: اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ (1)- الآية.

و مذكّران گفتند:مشاهير الايّام عشر (2):يوم التّقرير و يوم التّقدير و يوم التّطهير و يوم التّكثير و يوم التّغيير،و يوم التّوفير و يوم التّشهير و يوم التّشوير و يوم التّوقير و يوم الغدير.امّا يوم التّقرير آن روز است كه خداى تعالى گفت: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قٰالُوا بَلىٰ (3)و روز تقدير،قوله تعالى: وَ قَدَّرَ فِيهٰا أَقْوٰاتَهٰا فِي أَرْبَعَةِ أَيّٰامٍ (4)،و يوم التّطهير يوم انزله (5)، قوله تعالى: إِنَّمٰا يُرِيدُ اللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ (6)،و يوم التّكثير في قوله تعالى: وَ اذْكُرُوا إِذْ كُنْتُمْ قَلِيلاً فَكَثَّرَكُمْ (7)،روز بدر است كه خداى تعالى عدد مسلمانان به مدد فرشتگان (8)بسيار (9)كرد،قوله: يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ آلاٰفٍ مِنَ الْمَلاٰئِكَةِ مُسَوِّمِينَ (10)،و روز تغيير آن روز كه حامل سورۀ براءة را بازگردانيدند به نزول وحى بر پيغامبر-عليه السّلام-كه

لا يؤدّيها عنك الّا أنت او رجل منك ،و روز توفير روز مباهله است[20-ر]و آن بيست و چهارم ذوالحجّه (11)است كه رسول -عليه السّلام-حقّ اميرالمؤمنين را موفّر كرد و حق تعالى حكم نفس او حكم نفس رسول كرد في قوله: فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ (12)،الى قوله: وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَكُمْ (13)و امّا روز تشهير آن روز بود كه خداى تعالى او را مشهّر گردانيد به انگشترى (14)به سايل دادن (15)و آيت آمد (16)در حقّ او، إِنَّمٰا وَلِيُّكُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ (17)-الآية.و روز توقير روز مؤاخات است كه رسول-عليه السّلام-صحابه را با يكديگر برادرى داد و او را تخصيص كرد به برادرى خود و به اين معنى او را موقّر كرد حيث خصّه باخائه


1) .سوره مائده(5)آيۀ 3.

2) .مج،مت،وز،آج،لب،لت،مر:عشرة.

3) .سوره اعراف(7)آيه 72.

4) .سورۀ فصلت(41)آيه 10.

5) .مج،مت،وز،آج،لب،انزل فيه.

6) .سوره احزاب(33)آيه 33.

7) .سوره اعراف(7)آيه 86.

8) .لت:فرشتها.

9) .مج،مت،وز،لت:به بسيار.

10) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 125.

11) .آف،آن،مر:ذى الحجه.

12) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 61.

13) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 61.

14) .آج،لب+كه.

15) .آج،لب،بم،آف:داد.

16) .مج،مت،وز،لت،مر:آمدن.

17) .سورۀ مائده(5)آيۀ 55.

و أجلسه على ردائه و امّا روز تشوير روز قيامت باشد يكى مى گويد: يٰا لَيْتَنِي كُنْتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظِيماً ،و يٰا لَيْتَنِي كُنْتُ تُرٰاباً ،ديگرى مى گويد: لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلاٰناً خَلِيلاً ،و يكى دست به دندان مى گزد كه وَ يَوْمَ يَعَضُّ الظّٰالِمُ عَلىٰ يَدَيْهِ يَقُولُ يٰا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلاً و (1)دهم روز غدير است و چون نگاه كنى و تأمّل كنى (2)اين روز بفضل از آن روزها فزون تر است براى آن كه آنچه در آن روزها پراكنده است در اين روز مجموع است،فهو يوم التّبليغ و يوم التّسويغ،يوم التّقرير و يوم التّكرير، يوم التّميز (3)يوم التّبريز،يوم التّرديد و يوم التّهديد،يوم العصمة لتقرير العصمة يوم النّصّ على الخاتم بتركيب الفصّ على الخاتم يوم العيد و يوم الوعد و الوعيد و التّقريب و التّبعيد،يوم العرض و يوم الفرض،يوم التّولة (4)و يوم الجولة،يوم الاجمال و يوم الاكمال،يوم التّفصيل و يوم لتفضيل يوم التّمهيد و يوم التّهديد يوم البأس لافناء النّاس يوم حصول اليقين باكمال الدّين يوم السّلوة باعمال الخلوة،و هر لفظى از اين الفاظ مأخوذ است از خبرى (5)يا اثرى يا حالتى يا مقالتى،و در تفصيل اين تطويل نتوان كرد (6)كه از مقصود بازمانيم.و اين كلمات (7)براى كسى كه طالب اين فن باشد گفته شد،و چون خواننده اهل اين صنعت باشد استخراج تواند كردن (8)معانى اين الفاظ از اين قصّه.

اكنون بدان كه اصحاب (9)ما هم از آيت هم از خبر دليل انگيخته اند بر امامت.

امّا وجه استدلال از آيت آن است كه خداى-جلّ جلاله-امر كرد رسول خود را به تبليغ آنچه او را فرمود در آن وقت،آنگه گفت:اگر نكنى و نرسانى هم چنان باشد كه هيچ رسالت نگزارده اى (10)،حكم«ما»في قوله: مٰا أُنْزِلَ ،از دو وجه برون (11)نيست:يا عام


1) .آج+روز.

2) .آج،لب:تأمل نمايى.

3) .مر:التمييز.

4) .مج،مت،وز،لت،مر:يوم الدولة،آف:يوم تولية.

5) .وز،آف،آن:چيزى.

6) .آج،لت،مر:نتوان كردن.

7) .آج+از.

8) .مج،مت:بتواند گردان،وز،مر:بتواند كردن،لت:بتوان كردن.

9) .مج،مت،وز:اصحابان.

10) .مج،مت،وز،آج،لب،آن،مر:نگذارده.

11) .مج،مت،وز،آج،آف،آن،مر:بيرون.

باشد يا خاص،اگر عام بود (1)مناقضه بود به مثابۀ آن بود كه گفته باشد: وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ ، يعنى و ان تبلّغ رسالته فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ ،اگر رسالت نگزاردى (2)نگزارده باشى (3)در اين هيچ فايده نباشد،پس اين محال بود جز خصوص بنماند،يعنى اگر اين رسالت مخصوص نگزاردى (4)هيچ رسالت نگزارده باشى آن رسالت كه گزاردن دگر رسالات (5)برآن موقوف باشد جز امامت و وصايت و نيابت و قائم (6)مقام به داشتن تا به جاى او باشد و آن كند كه او كردى از امرونهى و وعظ و زجر و اقامت حدود و قضايا و احكام و جهاد و آنچه خداى تعالى تكليف پيغامبر (7)و امام كرده است نباشد،چه محال است گفتن كه غرض آن است كه امر به نماز بگزار (8)و الّا روزه نگزارده باشى (9)و امر به روزه تبليغ كن و الّا رسالت حج نگزارده باشى (10)و زكات[بگو] (11)و الّا جهاد نگفته باشى[20-ر]،و لكن اگر امام فراندارد (12)كه رعايت رعيّت كند و بيان شريعت و حلّ مشكلات و تولّاى كارها (13)كه به او مفوّض باشد از جهاد و قضايا و احكام اقامت حدود هم چنان باشد كه اداى رسالت نكرده باشد،براى آن كه چون فروگزارد ضايع شود و به مثابۀ نكرده باشد (14).دگر اجماع اهل البيت بر آنكه:اين[آيت] (15)در اين كار آمد و قصّۀ او آن است كه ما گفتيم و اصحاب حديث با ما در اين اتّفاق كردند.

امّا وجه استدلال از خبر كه رسول-عليه السّلام-گفت:

من كنت مولاه فعلىّ مولاه ،آن است كه رسول-عليه السّلام-در وقت چنان در جايى (16)چنان قوم را جمع كرد


1) .آن:باشد.

2) .لت:مگزارى.

3) .مج،مت،وز،آج،لب،لت،مر+و اگر نكنى نكرده باشى.

4) .وز،مت،آج،لب،آن:نگذاردى،لت:نگزارى.

5) .آن:رساله.

6) .اساس:قائم.

7) .آج،لب،مر:پيغمبر.

8) .آن،مر:بگذار.

9) .آن،مر:نگذارده باشى.

10) .آن:نگذارده باشى.

11) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

12) .مج،مت،وز،لت،مر:فروندارد.

13) .آج:كارهايى.

14) .مج،مت،وز،لت،مر:ناكرده باشد.

15) .اساس:ندارد،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

16) .مج،مت،وز،آج،لب،لت،مر،آن:جاى.

و بازداشت و فرود آمد في غير منزل على غير كلاء و ماء (1)و گفت:هركه من مولاى اويم على مولاى اوست،و لفظ«مولا»اگرچه محتمل است (2)ده معنى را-چنان كه شرح داده شود-حمل برآن توان كردن كه حال را لايق بود (3)و فايدۀ كلام به آن بر جاى بماند.

امّا اقسام مولا:بدان كه«مولا»در لغت منقسم (4)بود بر يازده قسمت.مولى آيد به معنى اولى و او اصل است و مرجع و معانى دگر اقسام به اوست چنان كه گفته شود و از شواهد (5)قوله تعالى: مَأْوٰاكُمُ النّٰارُ هِيَ مَوْلاٰكُمْ ، (6)كافران را گفت:مأواى شما دوزخ است و دوزخ مولاى شما يعنى به شما اولى تر است و جز اين معنى احتمال نكند و از شواهد او در شعر قول لبيد است:

فغدت (7)كلا الفرجين تحسب انّه***مولى المخافة خلفها و أمامها

يعنى اولى بالمخافة و از ميان اهل لغت در اين خلاف نيست.دگر به معنى مالك رقّ باشد خداوندى كه بنده (8)دارد به ملكيّت و شاهد او قوله تعالى: ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً عَبْداً مَمْلُوكاً لاٰ يَقْدِرُ عَلىٰ شَيْءٍ (9)الى قوله: وَ هُوَ كَلٌّ عَلىٰ مَوْلاٰهُ (10)،يعني على مالكه،و سيم (11):به معنى معتق و چهارم:به معنى معتق و معتق را كه آزادكننده باشد مولى من فوق (12)و آن را كه آزاد كرده بود مولى من تحت خوانند،و هم چنين خداوند و بنده را مولى خوانند قبل العتق و اين قسمتى دگر باشد و اين را به شواهد حاجت نيست از معروفى اين پنج قسمت است و آنچه به شاهد معتق شايد،قوله تعالى:

اُدْعُوهُمْ لِآبٰائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِنْدَ اللّٰهِ فَإِنْ لَمْ تَعْلَمُوا آبٰاءَهُمْ فَإِخْوٰانُكُمْ فِي الدِّينِ وَ مَوٰالِيكُمْ (13)،و ششم:به معنى پسر عم باشد،چنان كه شاعر گفت: (14)


1) .مج،مت،وز،آج،لب،لت مر:ماء.

2) .آن+به.

3) .وز،لت،مر:كه لايق حال وقت باشد.

4) .آن:متقسم.

5) .مج،مت،وز،لت،مر+او.

6) .سوره حديد(57)آيه 15.

7) .اساس:فعدت.

8) .مج،مت،وز،لت،مر:كه او بنده اى.

9) .سورۀ نحل(16)آيۀ 75.

10) .سورۀ نحل(16)آيۀ 76.

11) .مج،مت،وز،آف:سيوم:لت:سئم.

12) .مج،مت،وز،لت،مر+خوانند.

13) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 5.

14) .وز،مت+شعر.

مهلا بني عمنا مهلا موالينا***لا تنبشوا ميتنا ما كان مدفونا

هفتم،به معنى ناصر باشد،قال اللّه تعالى: ذٰلِكَ بِأَنَّ اللّٰهَ مَوْلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ أَنَّ الْكٰافِرِينَ لاٰ مَوْلىٰ لَهُمْ (1)،اى لا ناصر لهم (2).هشتم:مولاى ضمان (3)جريره باشد،چنان كه مردى بندۀ آزاد كند و از ضمان جريرۀ او و از ولاى او بيزار شود،گويد:از خير و شرّ او بيزارم،او را سائبه خوانند و او برود به كسى تولاّ كند آن كس ضمان جريرۀ او كند (4)ولاء ميراث او،او را باشد.آن كس را مولى خوانند.نهم به معنى حليف و هم سوگند باشد،چنان كه شاعر گفت (5):

موالى حلف لا موالي قرابة***و لكن قطينا يأخذون (6)الأتاويا

و ديگرى گفت (7):

مواليكم مولى الولاية منكم***و مولى اليمين حابس قد تقسّما

و هم به معنى همسايه،چنان كه شاعر گفت: (8)

هم (9)خلطونى (10)بالنّفوس و الجمعوا***الى اصل مولاهم مسوّمة جردا

يازدهم به معنى سيّد مطاع و رئيس و امام و آنچه در اين سلك رود (11)اين جمله اقسام چون تأمّل كنند همه را معنى راجع به (12)اولى بود براى آن كه خداوند به بنده و بنده به خداوند،و آزادكننده به آزاد كرده (13)و آزاد كرده (14)به آزادكننده و همسايه به همسايه و هم سوگند به هم سوگند و ناصر به منصور و پسر عم به پسر عم و ضامن جريره و جملۀ اقسام اينان اولى تر باشند به اصحابشان از ديگران كه آن ولايت نباشد ايشان را،پس درست شد كه معنى جمله راجع است به (15)اولى[20-پ]و معنى اولى لايق است در اين جا.دگر قرينۀ آنچه گفت:(الست اولى بكم منكم بأنفسكم)،نه من اولى ترم به شما؟از شما آنگه بى فصل به حرف عطف گفت:

من


1) .سورۀ محمّد(47)آيه 11.

2) .مج،مت،وز،لت،مر+و.

3) .مت،آف:ضامن.

4) .مج،مت،وز،مر:بكند،لت:نكند.

5) .مج،مت،وز+شعر.

6) .لسان العرب،409/15:يسألون.

7) .مج،مت:هل.

8) .مج،مت:هل.

9) .مت،آف:ضامن.

10) .مج،مت،وز،لت،مر:خلطونى.

11) .مج،مت،وز،لت،مر+و.

12) !مج،مت،وز،لت،مر:با.

13) .مج،مت،وز،لت:آزاد كرد.

14) .مج،مت،وز،لت:آزاد كرد.

15) .مج،مت،وز،لت،مر:با.

كنت مولاه فعلىّ مولاه ،اى من كنت اولى بولايته فعلىّ اولى بولايته،و هيچ معنى از معانى شايد مولى (1)كه بر شمرديم لايق نيست اين جا و معنى ندهد،چه محال است كه رسول-عليه السّلام-گويد كه:هركه من پسر عم اويم،على پسر عمّ اوست يا معتق يا معتق يا ضامن جريره يا حليف يا همسايه،اين هيچ احتمال نكند جز اولى يا سيّد مطاع،چنان كه اخطل مى گويد عبد الملك مروان را-و اخطل ترسا بود-ممكن نيست كه بر او حواله توان كردن كه او را غرضى بوده است يا ميلى به اين مذهب و اين جماعت و ممدوح وى آن است كه در عداوت اهل البيت علم بود مى گويد: (2)

فما وجدت فيها قريش لاهلها***اعفّ و اوفى من ابيك و امجدا

و اورى بزنديه و لو كان غيره***غداة اختلاف النّاس اكدى و اصلدا

فاصبحت مولاها من النّاس كلّهم***و أحرى قريش ان يجاب و يحمدا

و على اىّ حال (3)به لفظ مولى،سيّد و اولى خواست.دگر اشعارى كه در عهد رسول-عليه السّلام-و صحابه و تابعين گفتند در اين باب-چنان كه ذكر كرديم-و كس بر ايشان ايراد نكرد (4)-اين جمله دليل مى كند (5)از آيت و خبر،بر امامت اميرالمؤمنين عليه السّلام-پس از رسول-عليه السّلام-بلا فصل.و جملۀ قرّاء خواندند:

فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ بر واحد،و نافع و عاصم به روايت ابو بكر و ابن عامر بر جمع خواندند:«رسالاته».

وَ اللّٰهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّٰاسِ ،و خداى تعالى تو را نگاه دارد از مردمان. إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَهْدِي الْقَوْمَ الْكٰافِرِينَ ،خداى تعالى هدايت نكند كافران را إمّا به خذلان بر سبيل عقوبت و إمّا به حرمان از ره بهشت و ثواب (6).

أبو امامه روايت كند كه:مردى بود از بنو (7)هاشم مشرك و از جملۀ شجاعان و


1) .اساس،بم:اولى،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

2) .مج،مت،وز+شعر.

3) .مج،مت،وز:زيراكه،آج،لب:على اى حال،لت،مر:على كل حال.

4) .مج،مت،وز،لت،مر:انكار نكرد.

5) .مج،مت،وز:كند.

6) .مج،مت،وز،لت،مر:ثواب.

7) .وز،لت،مر:بنى.

فتّاكان بود نام او ركانه،و وادى بود آن را وادى إضم خواندندى او (1)آنجا گوسپند (2)مى چرانيدى.يك روز رسول-عليه السّلام-از مدينه به در آمد تنها به آن وادى فروشد اين مرد را ديد در ميان گوسپند (3).ركانه چون او را بديد تنها فرصتى و غنيمتى شمرد، او را گفت:اى محمّد تويى كه خدايان ما را دشنام مى دهى و دعوى مى كنى كه مرا خدايى است عزيز و حكيم؟اگر نه آنستى كه از ميان ما و تو خويشى هست،من (4)تو را بكشتمى و لكن تو خدايت را بخوان تا تو را از من برهاند من رها كردم تو را براى قرابت،و لكن كارى دگر بكنم.اختيار كنى كه با من كشتى گيرى و تو خدايت را بخوانى كه عزيز (5)و حكيم است و من لات و عزّى را،اگر تو مرا بيفگنى ده گوسپند (6)از خيار گوسپندان من تو را.بر اين قرار دادند،رسول-عليه السّلام-او را بيفگند و بر سينۀ او نشست،او گفت:مرا نه تو افگندى،مرا خداى تو افگند كه كس پشت (7)من بر زمين نياورد (8)،و لكن اگر نشاط كنى دگربار كشتى گيريم،اگر مرا بيفگنى گوسپند (9)بيست كنم (10).بگرفتند،رسول-عليه السّلام-او را بيفگند شفاعت كرد و گفت:دگرباره بگيريم و گوسپند بسى كنم.رسول-عليه السّلام-باز او را بيفگند.ركانه گفت:خداى تو تو را نصرت مى كند و لات و عزّى مرا خذلان،شأنك بالغنم،گوسپند اينك از آنچه تو خواهى بگزين و ببر،رسول-عليه السّلام-گفت:مرا به گوسپند تو حاجت نيست،و لكن اگر چيزى مى خواهى و من آن چيز به تو ارزانى دارم ايمان آر به خدا تا جان از دوزخ برهانى.گفت:آيتى بايد كه من ببينم تا ايمان آرم،گفت:

چه آيت خواهى[21-ر]كه من بازنمايم و از خداى تعالى در خواهم تا پيدا كند؟ ركانه نگاه كرد بر كرانۀ وادى درختى بود بزرگ با شاخه هاى تمام،گفت:خواهم تا آن درخت را بخوانى و بفرمايى تا به دونيمه شود،يك نيمه پيش تو آيد و يك نيمه بر (11)جاى بماند،رسول-عليه السّلام-با او عهد كرد كه اگر اين آيت خداى بدو دهد او


1) .مج،مت،وز،لت+را.

2) .مر،بم:گوسفند.

3) .آن:گوسپندان،بم:گوسفند،لت:گوسفندان.

4) .مج،مت،وز،آج،لب:من.

5) .لت+غفور.

6) .آج،لب،آف،آن،مر:گوسفند.

7) .مج،مت،وز،لت:پهلو.

8) .مج،مت،وز،لت:نياورده است.

9) .آج،لب،آف،آن،مر:گوسفند.

10) .مج،مت:بكنم.

11) .آج،لب:به.

خلاف نكند و ايمان آرد،او قبول كرد،رسول-عليه السّلام-خداى را بخواند، خداى تعالى اجابت كرد و آن درخت را بشكافت و رسول-عليه السّلام-نيمۀ درخت را بخواند پيش او آمد با شاخ و برگ و بيخ پيش (1)رسول-عليه السّلام-بايستاد (2).ركانه گفت:آية عظيمة (3)،آيتى بزرگ است.آنگه گفت:يا محمّد بفرماى تا با (4)جاى خود رود و ملتئم گردد.رسول-عليه السّلام-دعا كرد تا نيمۀ درخت به (5)جاى خود شد و با هم شد و همچنان شد كه بود.مرد گفت:آيتى بزرگ است و لكن من ايمان نيارم، ترس آن را كه زنان قريش گويند:ركانه از محمّد بترسيد و ايمان آورد،و لكن سى گوسپند (6)از خيار اين گوسپندان بگزين (7)كه حقّ تو است و ببر.رسول-عليه السّلام- گفت:مرا به گوسپند (8)حاجت نيست و او را رها كرد.صحابه چون رسول را نمى يافتند دل مشغول شدند،هر گروهى به جانبى برفتند نگاه كردند رسول -عليه السّلام-را ديدند از وادى[إضم] (9)برمى آمد.گفتند:يا رسول اللّه!تنها به اين وادى فروشدى و در اين وادى مشركى هست فتّاك قتّال ما از او بر تو مى ترسيديم.

رسول-عليه السّلام-گفت:

بعد ما انزل اللّه علىّ،و اللّه يعصمك من النّاس ؟پس ازآن كه خداى تعالى گفت:خداى تو را نگاه دارد از كافران و ايشان را بر تو راه ندهد.

قوله تعالى:

سوره المائدة (5): آیات 68 تا 88

اشاره

قُلْ يٰا أَهْلَ اَلْكِتٰابِ لَسْتُمْ عَلىٰ شَيْءٍ حَتّٰى تُقِيمُوا اَلتَّوْرٰاةَ وَ اَلْإِنْجِيلَ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ وَ لَيَزِيدَنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ طُغْيٰاناً وَ كُفْراً فَلاٰ تَأْسَ عَلَى اَلْقَوْمِ اَلْكٰافِرِينَ (68) إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ اَلَّذِينَ هٰادُوا وَ اَلصّٰابِئُونَ وَ اَلنَّصٰارىٰ مَنْ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ وَ عَمِلَ صٰالِحاً فَلاٰ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاٰ هُمْ يَحْزَنُونَ (69) لَقَدْ أَخَذْنٰا مِيثٰاقَ بَنِي إِسْرٰائِيلَ وَ أَرْسَلْنٰا إِلَيْهِمْ رُسُلاً كُلَّمٰا جٰاءَهُمْ رَسُولٌ بِمٰا لاٰ تَهْوىٰ أَنْفُسُهُمْ فَرِيقاً كَذَّبُوا وَ فَرِيقاً يَقْتُلُونَ (70) وَ حَسِبُوا أَلاّٰ تَكُونَ فِتْنَةٌ فَعَمُوا وَ صَمُّوا ثُمَّ تٰابَ اَللّٰهُ عَلَيْهِمْ ثُمَّ عَمُوا وَ صَمُّوا كَثِيرٌ مِنْهُمْ وَ اَللّٰهُ بَصِيرٌ بِمٰا يَعْمَلُونَ (71) لَقَدْ كَفَرَ اَلَّذِينَ قٰالُوا إِنَّ اَللّٰهَ هُوَ اَلْمَسِيحُ اِبْنُ مَرْيَمَ وَ قٰالَ اَلْمَسِيحُ يٰا بَنِي إِسْرٰائِيلَ اُعْبُدُوا اَللّٰهَ رَبِّي وَ رَبَّكُمْ إِنَّهُ مَنْ يُشْرِكْ بِاللّٰهِ فَقَدْ حَرَّمَ اَللّٰهُ عَلَيْهِ اَلْجَنَّةَ وَ مَأْوٰاهُ اَلنّٰارُ وَ مٰا لِلظّٰالِمِينَ مِنْ أَنْصٰارٍ (72) لَقَدْ كَفَرَ اَلَّذِينَ قٰالُوا إِنَّ اَللّٰهَ ثٰالِثُ ثَلاٰثَةٍ وَ مٰا مِنْ إِلٰهٍ إِلاّٰ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ وَ إِنْ لَمْ يَنْتَهُوا عَمّٰا يَقُولُونَ لَيَمَسَّنَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ (73) أَ فَلاٰ يَتُوبُونَ إِلَى اَللّٰهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَهُ وَ اَللّٰهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ (74) مَا اَلْمَسِيحُ اِبْنُ مَرْيَمَ إِلاّٰ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ اَلرُّسُلُ وَ أُمُّهُ صِدِّيقَةٌ كٰانٰا يَأْكُلاٰنِ اَلطَّعٰامَ اُنْظُرْ كَيْفَ نُبَيِّنُ لَهُمُ اَلْآيٰاتِ ثُمَّ اُنْظُرْ أَنّٰى يُؤْفَكُونَ (75) قُلْ أَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ مٰا لاٰ يَمْلِكُ لَكُمْ ضَرًّا وَ لاٰ نَفْعاً وَ اَللّٰهُ هُوَ اَلسَّمِيعُ اَلْعَلِيمُ (76) قُلْ يٰا أَهْلَ اَلْكِتٰابِ لاٰ تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ غَيْرَ اَلْحَقِّ وَ لاٰ تَتَّبِعُوا أَهْوٰاءَ قَوْمٍ قَدْ ضَلُّوا مِنْ قَبْلُ وَ أَضَلُّوا كَثِيراً وَ ضَلُّوا عَنْ سَوٰاءِ اَلسَّبِيلِ (77) لُعِنَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ بَنِي إِسْرٰائِيلَ عَلىٰ لِسٰانِ دٰاوُدَ وَ عِيسَى اِبْنِ مَرْيَمَ ذٰلِكَ بِمٰا عَصَوْا وَ كٰانُوا يَعْتَدُونَ (78) كٰانُوا لاٰ يَتَنٰاهَوْنَ عَنْ مُنكَرٍ فَعَلُوهُ لَبِئْسَ مٰا كٰانُوا يَفْعَلُونَ (79) تَرىٰ كَثِيراً مِنْهُمْ يَتَوَلَّوْنَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا لَبِئْسَ مٰا قَدَّمَتْ لَهُمْ أَنْفُسُهُمْ أَنْ سَخِطَ اَللّٰهُ عَلَيْهِمْ وَ فِي اَلْعَذٰابِ هُمْ خٰالِدُونَ (80) وَ لَوْ كٰانُوا يُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ اَلنَّبِيِّ وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْهِ مَا اِتَّخَذُوهُمْ أَوْلِيٰاءَ وَ لٰكِنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ فٰاسِقُونَ (81) لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ اَلنّٰاسِ عَدٰاوَةً لِلَّذِينَ آمَنُوا اَلْيَهُودَ وَ اَلَّذِينَ أَشْرَكُوا وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذِينَ آمَنُوا اَلَّذِينَ قٰالُوا إِنّٰا نَصٰارىٰ ذٰلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَ رُهْبٰاناً وَ أَنَّهُمْ لاٰ يَسْتَكْبِرُونَ (82) وَ إِذٰا سَمِعُوا مٰا أُنْزِلَ إِلَى اَلرَّسُولِ تَرىٰ أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ اَلدَّمْعِ مِمّٰا عَرَفُوا مِنَ اَلْحَقِّ يَقُولُونَ رَبَّنٰا آمَنّٰا فَاكْتُبْنٰا مَعَ اَلشّٰاهِدِينَ (83) وَ مٰا لَنٰا لاٰ نُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ مٰا جٰاءَنٰا مِنَ اَلْحَقِّ وَ نَطْمَعُ أَنْ يُدْخِلَنٰا رَبُّنٰا مَعَ اَلْقَوْمِ اَلصّٰالِحِينَ (84) فَأَثٰابَهُمُ اَللّٰهُ بِمٰا قٰالُوا جَنّٰاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِينَ فِيهٰا وَ ذٰلِكَ جَزٰاءُ اَلْمُحْسِنِينَ (85) وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا أُولٰئِكَ أَصْحٰابُ اَلْجَحِيمِ (86) يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تُحَرِّمُوا طَيِّبٰاتِ مٰا أَحَلَّ اَللّٰهُ لَكُمْ وَ لاٰ تَعْتَدُوا إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُحِبُّ اَلْمُعْتَدِينَ (87) وَ كُلُوا مِمّٰا رَزَقَكُمُ اَللّٰهُ حَلاٰلاً طَيِّباً وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ اَلَّذِي أَنْتُمْ بِهِ مُؤْمِنُونَ (88)

ترجمه

بگو اى جهودان و ترسايان (10)نيستيد بر چيزى تا برپاى داريد تورات را و انجيل را و آنچه بفرستاد (11)بر شما از پروردگار شما و بيفزايد بسيارى از ايشان آنچه بفرستادى (12)بر تو از پروردگار تو گمراهى و


1) .لت:نزد.

2) .آج،لب:باستاد،آن:بيستاد.

3) .لب،بم،آف:عظمت.

4) .لت:باز.

5) .مج،مت،وز،لب،لت:با.

6) .آف،لت،مر:گوسفند.

7) .آج،لب:بگير.

8) .آج،لب،لت+تو.

9) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.

10) .مج،مت،وز:خداوندان كتاب.

11) .مج،مت،وز:فروفرستادند.

12) .آج،لب:فزون كردند.

ناگرويدگى (1)اندوه مدار بر گروه ناگرويدگان.

به درستى كه آنان كه بگرويدند و آنان كه جهود شدند و (2)ازكيش به كيش شوندگان و ترسايان هركه بگرود به خداى و روز بازپسين (3)و به كردكار نيك نه ترسى بر ايشان و نه ايشان اندوهگين شوند.

[21-پ] به درستى كه بگرفتيم (4)پيمان (5)فرزندان يعقوب و بفرستاد (6)بر ايشان پيغامبران هرگاه بيامدى ايشان را پيغامبرى مر بدانچه نخواستى تنهاى (7)اينان گروهى دروغزن داشتند (8)و گروهى بكشتند (9).

و مى پنداشتند نبود بلا (10)كور شدند و كر شدند پس توبه داد خداى بر ايشان پس كور شدند و كر شدند بسيارى از ايشان و خداى بيناست به آنچه مى كنند.

به درستى كه نگرويدند (11)آنان كه گفتند كه خداى اوست مسيح (12)پسر مريم و گفت عيسى اى پسران يعقوب (13)بپرستيد خداى را


1) .مج،مت،وز،لت:از حدّ در گذشتن و كافر شدن،آج،لب:از حدّ تجاوز نمودن.

2) .مج،مت،وز،لت:صابيان ستاره پرست،آج،لب:پرستندگان كواكب.

3) .مج،مت،وز،لت:قيامت.

4) .مج،مت،وز:هاگرفتيم.

5) .مج،مت،وز،آج:عهد.

6) .مج،مت،وز:بفرستاديم،آج،لب:فرستاديم.

7) .مج،مت،وز:دلها،آج،لب،نفوس.

8) .مج،مت،وز:داشتندى.

9) .مج،مت،وز:بكشتندى،آج،لب:مى كشتند.

10) .آج،لب:امتحان.

11) .مج،مت،وز،آج،لب،لت،كافر شدند.

12) .مج،مت،وز،آج،لب،لت:عيسى.

13) .مج،مت،وز،لت:بنى اسرائيل.

پروردگار من و پروردگار شما كه اوست (1)هركه (2)شرك آرد (3)به خداى به درستى كه حرام كرد (4)خداى بر او بهشت و جايگاه (5)او آتش (6)و نيست مر ستمكاران را هيچ يارى دهى.

به درستى كه كافر شدند آنان (7)كه گفتند خداى سوم (8)سه است و نيست هيچ خدايى مگر يك خداى يكى (9)و اگر نايستند (10)از آنچه مى گويند (11)برسد آنان كه نگرويدند (12)از ايشان عذاب دردناكى (13).

توبه نكنند (14)بر خداى و آمرزش نخواهند (15)از او؟و خداى آمرزنده است (16)و بخشنده.

نيست عيسى پسر مريم مگر پيغمبرى به درستى كه بگذشت از پيش او پيغمبران و مادر او راستگوى (17)بود مى خوردند طعام را بنگر كه چگونه پيدا كرديم مر ايشان را نشانها پس بنگر از كجا بازگردند (18).


1) .مج،مت،وز،لت:كه خداى من و خداى شما است.

2) .مج،مت،وز،لت،كه هركه.

3) .آج،لب:انباز گيرد.

4) .مج،مت،وز:حرام كند،آج،لب:حرام گردانيد.

5) .مج،مت،وز،آج،لب،لب:جاى.

6) .مج،مت،وز،لت:دوزخ.

7) .لت:آنها.

8) .مج،مت،وز،لت:سه ام،آج،آف،سيوم،لب،بم:سيم.

9) .مج،مت:يكتا،آج،لب:يگانه.

10) .آج،لب:بازنايستند،بم،آف:نيستند،لت:بازنه ايستند.

11) .آج،لب:هرآيينه.

12) .مج،مت،وز،لت:كافرند،آج،لب:كافر شدند.

13) .مج،مت،وز:به دردآرنده.

14) .مج،مت،وز،لت:توبه نمى كنند،آج،لب:اى پس بازنمى گردند.

15) .آج،لت:نمى خواهند.

16) .آج،لب:آمرزگار است.

17) .مج،مت،وز:راست گوينده.

18) .مج،مت،وز،لت:دروغ مى گويند.

بگو (1)مى پرستيد جز (2)خداى آنچه توانايى ندارد مر شما را زيانى و نه سودى؟ و خداى اوست شنوا و دانا.

بگوى اى اهل (3)كتاب (4)از حدّ مگذريد (5)در (6)دين خويش به ناحق و پس روى مكنيد خواستهاى (7)گروهى به درستى كه گمراه شدند پيش از اين و گمراه كردند بسيارى و گمراه شدند از راه راست (8).

[22-ر] نفرين كرده شدند (9)آنان كه نگرويدند (10)از فرزندان يعقوب بر زبان داود و عيسى پسر مريم به آنچه نافرمانى (11)كردند و بودند ازحدگذرندگان.

بودند نه باز بودن (12)از ناشايست بد كردند (13)،بد است (14)آنچه بودند مى كردند.

بينى بسيارى از ايشان دوستى مى كردند آن كسانى كه نگرويدند (15)،بد است آنچه پيش بودند مر اينان را تنهاى ايشان كه خشم كرد (16)خداى بر ايشان و در عذاب اينان جاويداند (17).


1) .آج+اى.

2) .مج،مت،وز،لت:دون.

3) .مج،مت،وز،آج،لب،لت:خداوندان.

4) .آج،لب:تورات و انجيل.

5) .آج،لب:تجاوز نكنيد.

6) .آن:از.

7) .آج،لب:رأيهاى باطل.

8) .آج،لب:از ميانه راه به تكذيب محمد.

9) .مج،مت،وز،لت:لعنت كردند،آج،لب،ملعونند.

10) .آن:نگرويدند.

11) .مج،مت،وز،آج،لب،لب:نافرمانى.

12) .مج،مت،وز،لت:نهى نكردندى يكديگر را،آج،لب:كه بازنمى استادند

13) .مج،مت،وز:از نابايستى كه كردند،آج،لب:از ناسپاسى كه كردند.

14) .آج.بدا.

15) .مج،مت،وز،آج،لب،لت:كافر شدند.

16) .مج،مت،وز،آج،لب،لت:خشم گرفت.

17) .مج،مت،وز:هميشه اند،آج،لب:جاويد باشند.

و اگر باشند بگروند (1)به خداى و پيغامبر و آنچه بفرستاد بر او نگرفتند دوستان و جز بيشترى از ايشان تباه كاران اند (2).

بيابى سخت ترين مردمان به دشمنى مر آنان را كه بگرويدند جهودان و آنان كه شرك آوردند و بيابى نزديكتر ايشان به دوستى مر آنان را كه بگرويدند آنان كه گفتند كه ماييم ترسايان آن بدان است كه از ايشانند پيش رو ترسايان و صومعه داران و به درستى كه اينان گردن كشى نكنند.

چون بشنوند آنچه فروفرستاده شد بر پيغمبر بينى چشمهاى ايشان مى رود از اشك از آنچه شناختند از حقّ مى گويند اى خداوند ما،بگرويديم ما پس بنويس ما را از حاضران (3).

چيست ما را كه مى گرويم (4)به خداى و آنچه بيامد ما را از راستى (5)طمع مى داريم كه در آرد ما را خداوند ما با گروه نيكان.

پس پاداش دادشان خدا به آنچه گفتند بوستانها،كه مى رود از زير (6)آن جويها جاودان در آن و آن پاداش (7)نيكوكاران است.

و آنان كه كافر شدند و دروغزن داشتند نشانهاى ما را اينانند سزاواران آتش (8).


1) .مج،مت،وز،آج،لب:ايمان آوردندى.

2) .آج،لب:خارجند از طاعت خداى.

3) .آج،لب:با اهل شهادت به توحيد.

4) .مج،مت،وز،لت:ايمان نياورديم،آج،لب:ايمان آوريم.

5) .آج،لب+و حال آنكه.

6) .آج،لب:فرود.

7) .لت،آن:پاداشت.

8) .آج،لب:ملازمان دوزخ.

اى آنان كه بگرويده ايد حرام مكنيد پاكها (1)را آنچه حلال كرد مر خداى شما را و از حد مگذريد كه خداى دوست ندارد ازحدّگذرندگانان را.

و بخوريد آنچه روزى كرد شما را خداى،شايستۀ پاك (2)و بترسيد از خداى آن كه شما بدو بگرويده اند[22-پ].

قوله: قُلْ يٰا أَهْلَ الْكِتٰابِ لَسْتُمْ عَلىٰ شَيْءٍ -الآية،عبد اللّه عبّاس گفت سبب نزول آيت آن بود كه:جماعتى (3)جهودان به نزديك پيغامبر (4)آمدند،و گفتند:يا محمّد!به تورات ايمان دارى و مقر هستى كه كتاب خداست (5)و حقّ است؟گفت:

آرى.گفتند:تو را با ما اتّفاق است،ما با تو اتّفاق نمى كنيم در آن كه قرآن حق است و از نزديك خداى است ما را بر اين رها كن كه تو اقرار دادى كه حق است، خداى تعالى اين آيت فرستاد و گفت:يا محمّد!بگو آن جهودان و ترسايان را كه شما بر هيچ چيز نه اى تا اقامت تورية و انجيل نكنيد.و در اقامت آن دو قول گفتند:يكى آن كه ايمان آريد به آنچه (6)در اوست از نبوّت محمّد و بشارت بدو و وجوب ايمان به او و به كتاب او،و قولى ديگر ابو على گفت:مراد در امر به اقامت تورية و انجيل امر است به آنچه از آن منسوخ نيست يعنى حكم آن با حكم شرع رسول ما راست است كه آنچه منسوخ است اقامۀ آن نبايد كردن و برآن (7)كار كردن،و نيز: وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ ،و آنچه انزله كرده اند بر شما از خدايتان.در او دو قول گفتند:يكى آن كه مراد قرآن است كه خداى تعالى بر همۀ مكلّفان انزله كرد و تخصيص ايشان در اين آيت بذكر براى اقامت حجّت است بر ايشان چه خطاب در آيت با ايشان است قولى


1) .مج،مت،وز،لت:خوشى ها،آج،لب:پاكيزه هاى خورشهاى.

2) .آج،لب:حال آنكه حلال پاك بود.

3) .مج،مت،وز،لت:جماعت.

4) .آج،لب،مر+عليه السلام.

5) .مج،مت،وز:خداى.

6) .آج،لب:بدانچه،بم:با آنچه.

7) .مج،مت،وز:در.

ديگر آن كه:مراد جملۀ ادلّه (1)است كه خداى تعالى نصب كرده است بر صحّت مسلمانى و توحيد و نبوّت انبيا و نبوّت پيغمبر ما-صلّى اللّه عليه و آله و سلّم. وَ لَيَزِيدَنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ طُغْيٰاناً وَ كُفْراً ،و بيفزايد بسيارى را از ايشان آنچه بر تو فروفرستادند طغيان و عدوان و كفر يعنى ايشان بيفزودند عند نزول قرآن طغيان و كفر (2)و اين طريقه بيان كرديم پيش از اين.

اگر گويند:نه اين مفسده باشد براى آن كه فساد عند آن حاصل آيد و اگر او نبودى فساد حاصل نيامدى؟گوييم:بلى،چنين باشد با شرطى ديگر و،آن آن است كه از باب تمكين نبود چون قدرت و آلت (3)و قرآن و ساير ادلّه از باب تمكين اند مفسده نباشد،دگر آن كه مسلّم نيست كه استفساد ايشان به نزول قرآن بود،و اگر قرآن نبودى ايشان كافر نشدندى.بلى رواست كه اگر قرآن نيز نيامدى ايشان خود كافر بودندى بل خود جز چنين نيست،براى آن كه خداى تعالى گفت: وَ لَيَزِيدَنَّ كَثِيراً ،بيفزايد بسيارى را از ايشان و زياده آنجا باشد كه اصل بود،و طغيان نگفتم (4)كه مجاوزة الحدّ باشد.قوله تعالى: إِنّٰا لَمّٰا طَغَى الْمٰاءُ (5)،و قوله: إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَيَطْغىٰ أَنْ رَآهُ اسْتَغْنىٰ (6). فَلاٰ تَأْسَ عَلَى الْقَوْمِ الْكٰافِرِينَ ،اى لا تحزن عليهم،تو بر اين كافران اندوهگن مشو،و اين بر سبيل تسليت رسول-عليه السّلام-گفت،براى آن كه او دل در ايمان ايشان بسته بود و چون ايمان نياوردندى او دلتنگ شدى،حق تعالى گفت:تو دلتنگ مشو بر ايشان اگر ايشان به دوزخ و سقر شوند كه ايشان مستحقّ آنند. قوله: إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا ،آنگه حق تعالى از احوال مؤمنان كه در اصل مؤمن بودند و آن مؤمنانى كه از اهل كتاب بودند و ايمان آوردند به رسول-عليه السّلام-خبر داد (7)گفت:آنان كه ايمان دارند كه بر دين جهودى اند و آنان كه صابيان اند و صابى آن باشد كه از دين (8)كه جهود (9)برآن باشند ميل كند و به دينى رود كه اندكى مردم بر او


1) .اساس:نزله،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

2) .مر+را.

3) .آج،لب،آف:أدلّه.

4) .مج،مت،وز،لت،مر:بگفتيم.

5) .سورۀ حاقه(69)آيۀ 6 و 7.

6) .سورۀ علق(96)آيۀ 6 و 7.

7) .آج،لب+و.

8) .لت،مر:دينى.

9) .لت،مر،شعرانى ج 4 ص 294:جمهور

باشند و به نزديك ما از ايشان جزيه نگيرند چه ايشان ستاره پرست اند و به نزديك فقها جارى مجرى اهل كتاب باشند در اين باب و اصل كلمه از صبا باشد اذا مال قال الشّاعر (1)[23-ر]:

صبا قلبى و مال اليك ميلا***و ارّقني خيالك يا اثيلا

أى مال (2)و صبا سنّ الصّبىّ اذا طلع،و النّصارى جمع نصرانى باشد.و ترسايان كه بر ملّت عيسى اند. مَنْ آمَنَ بِاللّٰهِ ،هركه از ايشان ايمان آرد (3)و عمل صالح كند (4)بر ايشان هيچ ترسى و خوفى نيست و حزنى و اندوهى (5)و اين بدل بعض (6)باشد از كل،امّا در رفع«صابئون»چند قول گفته اند:سيبويه گفت:كلام بر تقديم و تأخير است و تقدير كلام اين است كه:ان الذين آمنوا و الذين هادوا و النصارى من آمن بالله الى آخر الآية.ثمّ ابتدأ و قال الصّابئون كذلك پس او ابتدا باشد محذوف الخبر و مانند آن است كه شاعر گفت: (7)

و إلاّ فاعلموا انّا و انتم***بغاة ما بقينا في شقاق

المعنى:انّا بغاة فى شقاق و انتم كذلك،و قال ضابئ البرجمىّ (8):

فمن بك أمسى بالمدينة رحله***فانّى و قيّار بها لغريب

أى فانّي (9)لغريب و قيّار ايضا كذلك.كسائى گفت:معطوف است بر ضميرى كه در«هادوا»است و آن«هم»است،و تقدير آن است:و الّذين هادوا هم و الصّابئون.رمّاني گفت:اين خطاست از دو وجه:يكى آن كه صابيان جهودان را در جهودى مشاركت نكرده اند.دوم آن كه عطف اسم ظاهر بر ضمير مرفوع متّصل نشايد كردن تا اظهار ضمير منفصل نكنى،لا يقال جاءني و زيد على تقدير هو و زيد و لا ضربوا و زيد على تقديرهم ضربوا و زيد.سه ام فرّاء گفت براى آن است كه:آن در اسمى شده است كه اعراب بر او ظاهر نمى شود،و آن«الّذين»است و چون چنين


1) .مج،مت+شعر.

2) .مج،مت:قال.

3) .مر+و عمل صالحا.

4) .مر+و لا خوف عليهم و لا هم يحزنون.

5) .مج،مت،وز،لت،مر+نباشد.

6) .مت،آف:بعضى.

7) .مج،مت+شعر.

8) .مج،مت،وز+شعر.

9) .مج،مت،وز،لت،مر+با.

باشد روا بود،چنان كه گويند:انّى و زيد قائمان،و استشهد بقوله فانّى و قيّار بها لغريب،و اين وجه هم ضعيف است.وجهى دگر آن كه:عطف كرد بر موضع انّ مع اسمها،براى آن كه انّ مع اسمها فى موضع الرّفع بالابتداء و«انّ»در كلام براى تأكيد شده است،و اين وجهى است قريب (1)از آن دو وجه كه كسائى و فرّاء گفتند.

قوله: لَقَدْ أَخَذْنٰا ،لا[م] (2)جواب قسمى مضمر است،حق تعالى احتجاج كرد به اين آيت بر جهودان و ملامت كرد ايشان را بر (3)آنچه كردند و پدرانشان (4)برآن (5)بودند و ايشان اقتدا كردند به طريقۀ اسلاف خود.گفت:به خداى كه ما ميثاق و عهد فرزندان يعقوب فراگرفتيم (6)،و«ميثاق»مفعال باشد من الوثيقة،و آن استوارى بود.و پيغامبران (7)فرستاديم به ايشان و اين،بر سبيل احتجاج گفت تا حجت بر ايشان بدارد (8).

كُلَّمٰا جٰاءَهُمْ رَسُولٌ ،هر پيغامبرى كه آمد به ايشان و خبرى آورد،بخلاف هواى نفس ايشان كه دل ايشان خواست (9)آن را.

رمّاني گفت:هوى لطف محلّ (10)چيزى باشد از نفس با ميل با او و اصل او از هواء ممدود است كه جوّ (11)باشد جز آن كه اين مقصور باشد و آن ممدود،يقال:

هو[ى] (12)الشّيء يهوى هوى اذا ذهب قلبه و مال طبعه اليه،و هو[ى]يهوي هويّا اذا سقط من علو الى سفل لأنّه ينزل في الهواء،و رمّاني فرق كرد ميان شهوت و هوى (13)، گفت:شهوت به موجودات تعلّق دارد و هوا (14)بخلاف اين است،نگويند:هويت الطّعام،و انّما يقال:اشتهيته،و اين كه او گفت نيك نيست چه هوا (15)از قبيل شهوت باشد و به موجودات تعلّق دارد،يقال:هويت فلانا إذا عشقته،جز كه هوى براى لطف


1) .مج و ديگر نسخه بدلها+به.

2) .اساس:ندارد،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .مج،مت،وز،لت،مر:به.

4) .مج،مت،وز،آف:پدر ايشان.

5) .آن:بدان.

6) .مج،مت،وز،لت،مر:هاگرفتيم.

7) .مج،آج،لب،بم:آف،لت،آن،مر:پيغمبران.

8) .لب:ندارد.

9) .مج،مت،وز:بخواست،آج،لت،مر:نخواست.

10) .لب،شعرانى(295/4):بخل.

11) .اساس:حر،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

12) .اساس:ندارد،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

13) .اساس:ندارد،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

14) .مج،مت،وز،لت،مر:هوى.

15) .مج،مت،وز:هوى.

موقعش از شهوت خاص تر (1)بود و شهوت عام تر از او باشد،و امّا قوله: وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَوٰاءٌ (2)،در او دو قول گفتند:يكى آن كه متحرق (3)است و مجوّف چون هواء جوّ كه چيزى ياد نگيرد و دگر آن كه خوف آن را سبك بكرده است،و قوله: كَالَّذِي اسْتَهْوَتْهُ الشَّيٰاطِينُ ،[23-پ]در او هم (4)دو قول است:يكى آن كه:استخفّته،سبك بداشت آن را،و دوم آن كه:قادته الى الهوى يكى آن كه از ممدود (5)باشد يكى از مقصور. فَرِيقاً كَذَّبُوا ،گروهى را يعنى از پيغمبران تكذيب كردند و به دروغ داشتند،و گروهى را از آن بكشتند.و نصب هر دو لفظ بر مفعول به است به آن فعل كه از پس اوست من قوله: كَذَّبُوا و يَقْتُلُونَ .

اگر گويند:چرا به (6)يكى به لفظ ماضى گفت و يكى لفظ مستقبل؟گوييم:

براى دو وجه را،يكى آن كه تا بازنمايد كه اين چون صفتى لازم است ايشان را به لفظ حال،و دگر براى مراعات رأس الآية.

قوله: وَ حَسِبُوا أَلاّٰ تَكُونَ فِتْنَةٌ ،ابو عمرو (7)و كسائى و حمزه خواندند:أن لا تكون (8)، به رفع«نون»بر آنكه ان مخفّف باشد از ثقيله،و تقدير آن بود كه:انّه لا يكون،و «فا»ضمير شأن و كار باشد و المعنى حسبوا انّ الشّأن و الامر (9)نفى الفتنة،و مثله قوله: عَلِمَ أَنْ سَيَكُونُ مِنْكُمْ مَرْضىٰ (10).و دگر قرّاء خواندند به نصب«نون»بر آنكه أن ناصبۀ فعل مضارع باشد،و خلاف نكردند در رفع فتنة براى آن كه«كان»تامّه است به معنى حدث و وقع،و حسب را معنى ظنّ باشد،يقال:حسب الشّىء يحسب اذا ظنّه حسبانا و حسب الحساب يحسبه حسبا[و حسبانا و حسابا و اصل هر دو يكى است براى آن كه در حساب معنى تقدير است و حسب الرجل يحسب حسابه اذا صار حسيبا] (11)و حسب فعل باشد به معنى مفعول،يعنى ما يحسب و يعدّ من مفاخره.و در


1) .اساس+او،با توجه به مج زايد مى نمايد.

2) .سورۀ ابراهيم(14)آيۀ 43.

3) .آج،لب،محرّق.

4) .مج،مت،وز:.

5) .هرآن:حدود.

6) .ديگر نسخه بدلها ندارد.

7) .آج،لب،بم،آف:عمر.

8) .مج،مت،وز:تكون،آج،لا يكون.

9) .آج،لب+و.

10) .سوره مزّمّل(73)آيۀ 20.

11) .اساس:ندارد،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

عربيّت نصب فتنه روا باشد على تقدير و حسبوا الّا يكون قولهم او فعلهم فتنة،جز آن كه نخوانده اند و« (1)فتنه»در اين جا مفسّران گفتند:مراد عذاب است و عقوبت.

سدّى و قتاده و حسن[و] (2)مجاهد گفتند:بليّه است،و اصل او در لغت اين باشد.عبد اللّه عبّاس گفت:فتنه اين جا كفر است و اصل كلمه اختبار باشد،و فلان مفتون بكذا.و مفتتن به اذا كان ممتحنا به،و قوله: يَوْمَ هُمْ عَلَى النّٰارِ يُفْتَنُونَ (3)،اى يحرقون من قولهم فتنت الذّهب با النّار اذا خلّصته بها،و قوله: وَ فَتَنّٰاكَ (4)،أى اختبرناك اختبارا.

فَعَمُوا وَ صَمُّوا ،كور و كر شدند،و اين بر سبيل مبالغه گفت در تشبيه ايشان به آفت رسيده در چشم و گوش از جهل و غفلت و قلّت تأمّل ايشان در آنچه بر ايشان واجب بود،يعنى جهل پيشه كردند و سر در ره ضلالت و جهالت نهادند از تكذيب انبيا و كشتن ايشان به مانندۀ كوران و كران از آنچه ايشان را فرموده و نموده بودند،و آيه در معنى جارى مجرى آن است كه گفت: الم أَ حَسِبَ النّٰاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنّٰا وَ هُمْ لاٰ يُفْتَنُونَ (5)،آنگه گروهى از ايشان توبه كردند،خداى تعالى توبۀ ايشان قبول كرد دگرباره فرزندان ايشان با سر كفر و ضلالت شدند و كورى و كرى به كفر بر (6)رسول ما-عليه السّلام-و حق تعالى خطابى كرد با اهل كتاب رسول ما كرد آنچه ايشان كرده بودند،و آنچه پدران ايشان كرده بودند بر ايشان شمرد براى آن كه چون از يك اصل بودند به منزلۀ يك شخص بودند.امّا رفع كَثِيرٌ مِنْهُمْ ،در او چند قول گفتند:

يكى آن كه بر لغت آنان باشد كه گويند:اكلونى البراغيث[بر] (7)فاعليّت مرفوع بود و قال ابو عمرو الهذلىّ:

لئيم (8)ديافىّ ابوه و امّه***بحوران يعصرن السّليط اقاربه


1) .آج،لب+در.

2) .اساس:ندارد،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .سورۀ الذاريات(51)آيۀ 13.

4) .سورۀ طه(20)آيۀ 40.

5) .سورۀ عنكبوت(29)آيۀ 1 و 2.

6) .مج،مت،وز،لت:به.

7) .اساس:ندارد،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

8) .لسان ج(321/7)قرطبى ج(248/6)مجمع البيان ج(226/2):و لكن.

و اين لغتى باشد شاذ (1)،قرآن بر اين حمل نكنند،وجهى دگر آن است كه:بدل ضمير مرفوع متّصل باشد كه ضمير فاعل است من الواو في قوله: عَمُوا وَ صَمُّوا ،چون اين«واو»ضمير مرفوع آمد به فاعليت كثير از او بدل كرد-بدل البعض من الكلّ، چنان كه:جاءنى القوم اكثرهم.و وجهى دگر آن است كه:خبر مبتداست در جاى فعل نهاده،و التّقدير ذو العمى و الصّمم كثير منهم[24-ر]،و مثله قولهم:شرّ اهرّ ذا ناب،و التّقدير ما اهرّ ذا ناب الّا شرّ و اگر اين تقدير نكنند مبتدا نكره شود در جاى خود،و اين در كلام ايشان درست نباشد.وجهى دگر آن است كه:جواب سايلى باشد كه پندارى چون گفت قديم تعالى: فَعَمُوا وَ صَمُّوا ،قائلى گفت:من هم فاجاب،و قال: كَثِيرٌ مِنْهُمْ .

وَ اللّٰهُ بَصِيرٌ بِمٰا يَعْمَلُونَ ،و خداى-جلّ جلاله-بينا و داناست به آنچه ايشان مى كنند،مورد او تهديد و وعيد است،يعنى بر او هيچ پوشيده نيست از اجزاء تفاصيل (2)آن تا هريكى را بر وفق آن كه بايد،چنان كه شايد جزا دهد (3).

لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قٰالُوا إِنَّ اللّٰهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ ،كافر شدند آنان كه گفتند:

خداى معبود كه استحقاق عبادت دارد عيسى مريم است و بيان كرديم كه:«كفر» جحود به دل باشد (4)آن را كه واجب باشد كه به او اقرار دهند و از قبيل اعتقاد باشد و آن را به افعال جوارح هيچ تعلّق نيست.

اگر گويند:نه در اين آيت قول را كفر خواند،گفت:ترسايان به اين قول كافر شدند،گوييم از اين دو جواب است:يكى آن كه مراد به قول مذهب و اعتقاد است، چنان كه گويند:اين قول ابو حنيفه است و اين قول شافعى است،يعنى مذهب و اعتقاد ايشان،دگر آن كه:چون اعتقاد خبيث ايشان عند قول ايشان (5)پيدا شد، خداى تعالى اعتقاد را قولى (6)خواند لما كان ظهوره لنا عند ذلك.و رمّاني گفت:

«كفر»تضييع حقّ نعمت باشد،إمّا به جحود و امّا به آنچه جارى مجراى آن بود در


1) .مج،مت،وز،لت،مر:و اين لغتى شاذ است لغت،آج:و اين لغتى چه شاذّ است.

2) .مج،مت،وز:تفصيل.

3) .آج،لب+قوله.

4) .آف:كفر بدل جحود باشد،مر:كفر جحود باشد بدل.

5) .مج،مت،وز،لت،مر:قولشان.

6) .مج،مت،وز،لت،مر:قول.

عظم (1)جرم (2)،و اين كه او گفت،«كفر»عرفى است نه اصطلاحى.آنچه او گفت كافر نعمت را گويند.

و آن گروه (3)از ترسايان كه گفتند مسيح خداست،فرقى اند (4)كى (5)ايشان را يعقوبيان خوانند و ايشان به تثليث گويند:اقنوم پدر و اقنوم پسر و اقنوم روح القدس، آنگه گويند:سه بودند،يكى شدند و متّحد گشتند،و آنان كه جز ايشان اند مسيح را پسر خدا گفتند از مريم.تعالى علوا كبيرا (6)،ايشان در حقّ مسيح آن گفتند و مسيح ايشان را گفت:اى بنى اسرائيل خداى (7)را پرستى كه خداى من است و خداى شما تبرّا كرد از آنچه ايشان گفتند و منكر شد قول ايشان را و دعوت كرد ايشان را با عبادت خداى تعالى و اقرار داد كه خداى من است ردّ بر ايشان كه او را خداى گفتند،و نيز خداى شما. إِنَّهُ مَنْ يُشْرِكْ بِاللّٰهِ ،و آنگه بر سبيل تعليل گفت:براى آن كه هركه او به خداى شرك آرد و با او انباز گيرد،خداى تعالى بهشت بر او حرام كند و اصل شركت و شرك اجتماع در ملك باشد و تصرّف،يقال:تشاركا في كذا و شارك فلان فلانا و اشترك (8)اذا جعل شريكا له او لغيره،و اين لفظ در شرع عبارت باشد ازآن كه در عبادت غيرى را با خداى تعالى يار كنند (9)و اين كفر باشد.و مراد اعتقاد استحقاق غيرى باشد عبادت را با خداى تعالى و برآن عقاب مؤبّد باشد و تحريم بهشت به اين آيت و به اجماع امّت،و نام مشرك شامل بود بت پرست را و آفتاب پرست و ستاره پرست و گبر و جهود و ترسا را.

وَ مٰا لِلظّٰالِمِينَ مِنْ أَنْصٰارٍ ،و مراد در آيت به ظالمان كافران اند،چه در آيت ذكر كافران رفته و لقوله: إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ (10)،و اگر حمل كنند بر عموم اولى تر باشد كافر را و جز كافر را براى آن كه هيچ كس نباشد كه كسى را بر خدا حمايت كند و نصرت و او را از عذاب برهاند و به اين آيت و مانند اين تمسّك نرسد اصحاب


1) .آج،لب،لت:عزم.

2) .آج،لب،لت:جزم.

3) .آج،لب:گروهى.

4) .مج،مت،وز،لت،مر:فرقتى اند.

5) .كى/كه.

6) .سورۀ بنى اسرائيل(17)آيۀ 43.

7) .آج،لت:خدائيى.

8) .مج،مت،وز،آن:اشرك.

9) .آج،لب:كند.

10) .سورۀ لقمان(31)آيۀ 13.

وعيد را در نفى شفاعت ظالمانى كه نه كافر باشند،براى آن كه نصرت حمايت باشد بر سبيل قهر و غلبه و تسلّط و شفاعت بر سبيل تضرّع و لابه باشد فرق ميان ايشان ظاهر است.

لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قٰالُوا إِنَّ اللّٰهَ ثٰالِثُ ثَلاٰثَةٍ ،حق تعالى گفت:كافر شدند آنان كه گفتند خداى تعالى سه ام سه است،و اين قول جمهور ترسايان است[24-پ]از ملكانيان و نسطوريان (1)و يعقوبيان،و اين سه كه گفتند بر طريق اتّحاد گفتند،و بيان كرديم كه:آن نامعقول است براى آن كه محال است كه سه ذات يك ذات شود و در «ثلاثة»جز جرّ نشايد.

زجّاج گفت:اگر رابع ثلاثة گويند در او هر دو وجه شايد هم جرّ و هم نصب جرّ بر اضافۀ رابع ثلاثة و رابع ثلاثة،اى جاعلهم بنفسه اربعة نصب او بر مفعول به باشد.

آنگه حق تعالى خبر داد و تكذيب كرد ايشان را بقوله: وَ مٰا مِنْ إِلٰهٍ ،«ما»نفى است و«من»مؤكّد اوست كقولك:ما فى الدّار من رجل،اين براى عموم و استغراق نفى باشد.يعني القول بالثّلاثة. لَيَمَسَّنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا ،برسد به آنان كه كافر شوند از ايشان عذابى اليم يعنى مؤلم،يعنى به آنان كه بر كفر اصرار كنند براى آن كه نيكو نباشد كه گويد:ليمسّنّ الّذين كفروا من الكافرين،چه اگر ايمان آرند و اصرار نكنند بر كفر باتّفاق عذابشان ساقط شود.

و وجهى دگر گفتند،و آن آن است كه:براى آن گفت اَلَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ ،تا وعيد شامل باشد (2)همۀ قوم (3)را كه ذكرشان در آيت رفته است چه از ايشان گروهى بسيار ايمان آوردند،پس«منهم»مخصّص (4)عموم است در آيت و اين وجه به معنى نزديك است به وجه اوّل.

أَ فَلاٰ يَتُوبُونَ إِلَى اللّٰهِ ،آنگه بر سبيل تقريع و توبيخ گفت:اين قوم چرا توبه نكنند و با خداى تعالى رجوع نكنند با طاعت و عبادت او و آمرزش نخواهند از او و خداى تعالى غفور و رحيم است«واو»براى حال است في قوله: وَ اللّٰهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ ،


1) .مج،مت،وز،لت،مر:فسطوريان.

2) .مج،مت،وز:نباشد.

3) .مر:هر دو گروه.

4) .آج،لب،آن:تخصيص،آف:مخصوص.

يعنى و حال حالى كه خداى آمرزنده و بخشاينده است بيامرزد،به فضل و رحمت آن را كه با درگاه او شود.

قوله: مَا الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ ،آنگه حق تعالى رد كرد بر ايشان آن مقالۀ شنيع ايشان از حوالۀ محال كه بر عيسى و مريم كردند گفت:نبود عيسى مريم الّا پيغامبرى (1)كه پيش او دگر پيغامبران رفتند و مادرش زنى صدّيقه بود و راست گوى (2).

و«فعّيل»و«فعّال»بناى مبالغه را باشد،چنان كه رجل سكيت و شرّير.و قولى دگر آن است[كه] (3):مصدّق بود به آيات خداى و مؤمن به منزلۀ او و پسرش،و آياتى كه خداى تعالى در ايشان به خلقان نمود چنان كه گفت:و صدّقت بكلمات ربّها،و قوله: كٰانٰا يَأْكُلاٰنِ الطَّعٰامَ ،طعام خوردندى،و اين بر سبيل ردّ و انكار بر ترسايان است تا بيّنه كند (4)ايشان را بر آنكه آن كس كه طعام خورد و محتاج طعام باشد و اگر نخورد زنده نماند او جسمى ضعيف محدث محتاج باشد،و آن كه چنين بود الهيّت را نشايد.و بعضى اهل معانى گفتند:خوردن طعام در آيت كنايت است از قضاء حاجت،براى آن كه آن كس كه او طعام خورد او را حدث بود و آن كه او محدث باشد از (5)حدث مخصوص،خدا محدث نتواند بودن به معنى موجد،چه اثر (6)حدث با نفار نفس و طبع از او من ادلّ الدّليل باشد بر حدوث صاحبش.

آنگه گفت:يا (7)محمّد بنگر كه ما آيات براى ايشان چگونه بيان مى كنيم و ادلّه چگونه ظاهر مى گردانيم،آنگه بنگر كه ايشان از آن چگونه عدول و اعراض مى كنند تا به حدّى رسيد (8)كه عدول ايشان از قبول حق و نظر در آيات و بيّنات من و اصرار بر كفر تا پندارى كه مجبول و مطبوع اند بر اين كار و كسى جز ايشان ايشان را از آن بنگرداند (9)،فهذا معنى قوله: أَنّٰى يُؤْفَكُونَ ،اى يصرفون و فلان مأفوك اذا كان مصروفا عن الشّىء،و دروغ را براى آن«افك»گويند كه مصروف بود از وجه خود و


1) .آف،لت،آن:پيغمبرى،مر:الّا رسول مگر پيغمبرى.

2) .مج،مت،وز:راست گير،لت،مر:راستى گر.

3) .اساس:ندارد با توجه به مج افزوده شد.

4) .مج،مت،وز،لت،مر:تنبيه كند.

5) .مج،مت،وز،آج،لب،لت،مر+اين.

6) .مج،مت،وز،لت،مر:اين.

7) .مر+يا محمد انظر كيف يبيّن لهم الآيات.

8) .مج،مت،وز:رسيده.

9) .مج،مت،وز،مر:مى نگراند.

مؤتفكات گويند بادهاى مختلف را،و مؤتفكات گفتند زمينها را كه خداى تعالى به عذاب برگردانيد (1).

قوله: قُلْ أَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ [25-ر]،آنگه فرمود رسول خود را كه بر سبيل احتجاج و انكار بر ايشان گويد ايشان (2)را بپرستى (3)بدون خدا آن را كه مالك نباشد و قادر به نفع و ضرّ (4)شما كه نه به شما سودى تواند كردن و نه دفع مضرّتى؟براى آن كه قادر بر اين خداى باشد يا آن كه خداى او را تمكين كند.و اگر عيسى-عليه السّلام- بر نفع و ضرر (5)رسانيدن قادر بود به تمكين خداى بود آنگه در حال حيات چنين بود ترسايان عصر رسول را از او هيچ نفعى و ضررى (6)نبود،و عبادت آن كس كه از او نفع (7)و ضرر (8)نبود جارى مجراى عبادت اصنام و جمادات باشد و قبح آن معلوم است به ضرورت و نفع فعل لذّت باشد يا سرور يا آنچه مؤدّى بود با (9)آن يا با يكى از آن مانند لذّتها (10)كه آدمى به آن ملتذ (11)شود از انواع مشتهيات،و ضرّ فعل الم باشد يا غم يا آنچه مؤدّى بود به آن يا با يكى از آن چون آلام كه در حيوان كنند و قذف و سب و به خشم آوردن نيز ازين باب بود.

وَ اللّٰهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ ،و خداى تعالى شنواست و بينا و دانا اقوال شما مى شنود و افعال شما مى داند تا هركسى را بر وفق آنچه او مستحق باشد جزا دهد (12).

قُلْ يٰا أَهْلَ الْكِتٰابِ ،بگوى اى (13)جهودان و ترسايان كه خداوندان تورات و انجيل ايد. لاٰ تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ ،غلو (14)نكنيد در دينتان،و آن مجاوزة الحدّ باشد،و ضدّ «غلوّ» (15)تقصير باشد غير الحقّ به ناحق و،نصب او بر حال باشد اى غير محقّين و روا


1) .لت:برگردانند.

2) .مج،مت،وز،لت،مر:بگويد.

3) .مج،مت،وز:مى پرستى،آف،آن:بپرستيد،مى پرستيد.

4) .مج،مت،وز،آن:ضرر.

5) .مج،مت،وز،آف،مر:ضرر.

6) .مج،مر:ضرّ.

7) .مج،مت،وز،لت،مر:نفعى.

8) .مج،مت،وز،مر:ضرى،لت:ضررى.

9) .آف:به.

10) .مج،مت،وز:لذّتهايى.

11) .لت:متلذّذ.

12) .مج،مت،وز،لت:جزا بدهد.

13) .آن+محمد.

14) .اساس،بم،آن:غلوا،با توجه به مج تصحيح شد.

15) .اساس،بم،آن:غلوا،با توجه به مج تصحيح شد.

بود كه صفت مصدرى محذوف باشد،و التّقدير غلوّا غير الحقّ. وَ لاٰ تَتَّبِعُوا (1)،و متابعت مكنى و اقتدا به اهواء و مذاهب و ديانات قومى كه ايشان مذاهب (2)به هواى نفس نهادند نه به استخراج ادلّه از آنان كه پيش (3)شما بودند،چه صفت ايشان اين است كه پيش از شما ضال و گمراه بودند.

حسن و مجاهد گفتند:آيت نهى است ترسايان را ازآن كه اقتدا كنند در ضلال به جهودان،و بعضى دگر گفتند:مراد آن است كه اقتدا مكنيد به اسلاف و رؤسا و اكابر خود در ضلال (4)چه ايشان جز آن كه ضال اند در خود مضلّند و گمراه كننده قومى بسيار را كه پيش از شما بودند.

وَ ضَلُّوا عَنْ سَوٰاءِ السَّبِيلِ ،زجّاج گفت:براى آن تكرار كرد كه آن خواست كه ضلّوا من قبل به لفظ اوّل و به دوم آنگه ضلّوا من بعد (5)،بعضى دگر گفتند:براى آن تكرار كرد كه به اوّل ضلال دين خواست و به دوم ضلال از طريق بهشت.و سَوٰاءِ السَّبِيلِ ،مستقيم الطّريق باشد كه از ميل و كژى دور باشد.

لُعِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا ،لعنت كردند كافران (6)بنى اسرائيل را بر زبان (7)داود و عيسى (8)مريم-عليه السّلام-«لعن»طرد و ابعاد باشد از رحمت،و در معنى او سه قول گفتند:حسن بصرى و مجاهد و قتاده گفتند:ايشان را بر زبان داود لعنت فرمود تا قرده شدند و به دعاى داود خداى تعالى ايشان را مسخ گردانيد،تا بوزينه و به (9)زبان عيسى تا خوك شدند و براى آن تخصيص كرد اين دو پيغمبر را كه از پس موسى از اين دو پيغمبر معروف تر نبودند و ذكر سليمان براى آن نكرد كه دين سليمان دين داود بود و او را شريعتى نو نبود،باقر-عليه السّلام-گفت:امّا داود اهل ايله را لعنت كرد به عدوان (10)كه روز شنبه كردند در باب ماهى گرفتن و ايشان در عهد داود بودند و


1) .اساس:و لا تتبع،با توجه به ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.

2) .مج،مت،وز:آن مذهب،لت:آن مذاهب.

3) .آن+از.

4) .مج،مت،وز،لت:ضلالت.

5) .آج،لب،لت+هم.

6) .مر+من.

7) .مج،مت،وز،آج،لب،لت+زبان،مر+لسان.

8) .مر+بن.

9) .مج،مت،وز،لت،مر:بر.

10) .مج،مت،وز،لت،مر:به عدوانى.

گفت:اللّهمّ البسهم (1)اللّعنة مثل الرّداء على المنكبين و مثل المنطقة على الحقوين، بار خدايا لعنت كن ايشان را لعنتى مشتمل بر ايشان تا چون ردا به دوشهاشان فرود آيد و چون كمر به ميانشان درآيد،خداى تعالى ايشان را با كپى كرد.

و امّا عيسى-عليه السّلام-اصحاب مائده را كه مائده خواستند (2)چون خداى بفرستاد به آن كافر شدند ايشان را لعنت كرد،خداى تعالى ايشان را با خوك كرد.

قولى ديگر آن است:تا ايشان آيس و نوميد (3)باشند از مغفرت ما دام تا بر كفر اصرار كنند[25-پ]به دعاى پيغمبران كه ايشان را كردند (4)و دعاى پيغمبران لابد مستجاب بود.قول سيم (5)آن است:تا بدانند كه ايشان را سود نخواهد داشتن،آن كه ايشان فرزندان پيغمبرانند و از نژاد آنانند (6)كه ايشان[به آنان] (7)فخر مى آرند ايشان لعنت كردند ايشان را از داود و عيسى مريم.«ذلك»اشاره است به«لعن»،آن لعنت براى آن است كه ايشان عصيان كردند و با مجازات راست،كقوله:

فلئن (8)قلّت هذيل شباه***لبما كان هذيلا يفلّ (9)

و«ما»مصدريّه است و معنى آن كه:ذلك اللّعن بعصيانهم و اعتدائهم.و «عصيان»مخالفت امر با اراده باشد و عام بود در آنچه مختص بود به فاعل و در آنچه متعدّى بود از او،امّا اعتدا و عدوان جز در گناه متعدّى نگويند. كٰانُوا لاٰ يَتَنٰاهَوْنَ عَنْ مُنكَرٍ ،بناى تفاعل از ميان جماعتى باشد،كما يقال:تقاتلوا و تضاربوا و تشاتموا اذا قتل بعضهم بعضا،و كذلك فى الضّرب و الشّتم،حق تعالى گفت:با آن كه ايشان عصيان و تعدّى كنند يكديگر را منع نمى كنند و نهى نمى كنند از منكر و نابايستى كه در عقل (10)


1) .اساس:بم،آف،آن،اليهم،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها و منابع تفسيرى تصحيح شد.

2) .مج،مت،وز،لت،مر:بخواستند.

3) .آج،لب:نااميد.

4) .آف:كردندى.

5) .مج،مت،وز،لت،مر:سه ام،آج،لب،آف:سيوم.

6) .مج،مت،وز،آج،لب،لت،مر:ايشان اند.

7) .اساس:ندارد،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

8) .آف،مر:فليس.

9) .مج،مت،وز،آج،لب،آف:يقل.

10) .اساس،بم،آف،آن:عقد،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

و شرع حرام است و ايشان بر دست دارند و تعاطى مى كنند.

آنگه بر سبيل مذمّت و نكوهش گفت ايشان را: لَبِئْسَ مٰا كٰانُوا يَفْعَلُونَ ،بد چيزى است آنچه ايشان مى كنند،و منكر بخلاف معروف باشد،و انكار ضدّ اقرار باشد.و در آن كه مراد به منكر چيست اين جا (1)سه قول گفتند:يكى آن كه ماهى گرفتن است روز شنبه،دوم آن كه رشوت ستدن است در احكام.سه ام (2)آن كه ربا خوردن است و بهاى پيه كه بر ايشان حرام بود چون پيه نمى خوردند و مى فروختند و بهايش مى خوردند و ندانستند كه آنچه عينش حرام بود بهايش هم حرام بود،و حمل كردن بر عموم اولى تر بود چه تنافى (3)نيست ميان اين اقوال.

عبد اللّه مسعود روايت كرد از رسول-عليه السّلام-كه او گفت:در بنى اسرائيل چون كسى منكرى كردى يكى بيامدى و او را نهى كردى،او بازناستادى (4)از آن.بر دگر روز چون او را ديدى با او اختلاط و مواكله و مشاربه كردى و از او تبرّا نكردى.

چون خداى تعالى از ايشان چنين ديد،دلهاى ايشان بعضى بر بعضى زد و لعنت كرد ايشان را بر زبان داود-عليه السّلام و عيسى مريم-عليه السّلام-و از ايشان قرده و خنازير ساخت و به آن خداى كه جان من به امر اوست كه اگر امربه معروف كنى و نهى منكر كنى و دست سفيه به دست گيرى و او را برحق بدارى و الّا خداى تعالى دلهاى شما بر يكديگر (5)زند و لعنت كند شما را چنان كه لعنت كرد ايشان را.

تَرىٰ كَثِيراً مِنْهُمْ ،اى محمّد بينى بسيارى را از ايشان،بعضى گفتند:مراد اهل كتابند از جهودان و ترسايان،بعضى دگر گفتند:مراد جهودان اند تنها،و بعضى گفتند:مراد كعب اشرف است (6)كه ايشان تولاّ مى كنند به مشركان،تولّاى نصرت و با يكديگر دوستى مى كنند تا يك دست و يك زبان باشند بر تو كه محمّدى. لَبِئْسَ مٰا قَدَّمَتْ لَهُمْ أَنْفُسُهُمْ ،بد چيزى است كه نفس ايشان براى ايشان تقديم كرد و از


1) .آج،لب،بم،آف،آن:آنجا.

2) .آف:سيوم،آف،مر:سيم.

3) .آج،لب:منافى.

4) .مج،مت،وز،آف،مر:نه ايستادى،لت:نايستادى،لب:استادى.

5) .مج،مت،وز،لب،لت،آن،مر:يكديگر.

6) .مر+يتولّون الذين كفروا.

پيش بفرستاد.«لام»،جواب قسمى مضمر است-چنان كه گفتيم-و«ما»نكرۀ موصوفه است،و براى آن فعل با«نفس»اضافه كرد تا اضافۀ فعل محقّق شود و با ايشان و بدانند كه ايشان كردند و جز ايشان نكردند،چنان كه گفت: بِمٰا قَدَّمَتْ يَدٰاكَ (1)و بِمٰا قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ و فَبِمٰا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ (2)، أَنْ سَخِطَ اللّٰهُ عَلَيْهِمْ (3)، موضع ان مع الفعل رفع است و فعل با آن در جاى مصدر است و آن مخصوص بالذّم باشد،كزيد في مثل قولك (4)بئس الرّجل زيد،و تقدير آيه اين است كه:لبئس شيئا قدّمت لهم انفسهم سخط اللّه عليهم و خلودهم فى النّار،و شايد كه وَ فِي الْعَذٰابِ هُمْ خٰالِدُونَ كلامى (5)مبتدا باشد و به بئس تعلّق ندارد.

وَ لَوْ كٰانُوا يُؤْمِنُونَ [26-ر] بِاللّٰهِ وَ النَّبِيِّ ،آنگه گفت:اگر (6)بدل آن كه اين مى كنند به خداى و پيغامبر ايمان آوردندى. وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْهِ ،و آنچه بر او انزله كردند، گفتند:مراد پيغامبر موسى است،و مراد به لَوْ كٰانُوا ،منافقان جهودان اند،گفت:

اگر ايشان به خداى و پيغامبر و كتاب يعنى موسى و تورات ايمان داشتندى. مَا اتَّخَذُوهُمْ أَوْلِيٰاءَ ،مشركان را به دوست نگرفتندى.اين قول حسن بصرى است و مجاهد پس موالات و مصافات ايشان با مشركان دليل آن مى كنند كه ايشان ايمان ندارند به موسى و تورات چه ايشان به موسى و تورات كافراند و لكن بيشتر ايشان فاسق اند و خارج از فرمان خداى.

لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النّٰاسِ عَدٰاوَةً ،آنگه رسول را-عليه السّلام-احوال دوستان و دشمنان اعلام كرد،گفت: لَتَجِدَنَّ ،يا بى تو سخت ترين مردمان را به عداوت و دشمنى،و نصب او بر تميز است. لِلَّذِينَ آمَنُوا ،در محلّ نصب است با (7)آن كه مفعول عداوت است و مصدر عمل فعل كند. اَلْيَهُودَ ،و نصب او بر مفعول دوم است از وجد،آن جهودان را يعنى دشمن تر كس مسلمان را جهودان باشند.

أبو هريره روايت كرد كه رسول-عليه السّلام-گفت:هيچ دو جهود نباشند كه با


1) .سورۀ حج(22)آيۀ 10.

2) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 182.

3) .سورۀ شورى(42)آيه 30.

4) .مج،مت،وز:ذلك.

5) .آج،لب:كلام.

6) .مج،مت،وز،لت،مر+به.

7) .مج،مت،وز،لت،مر:به.

يك مسلمان حاضر نشوند (1)و الّا قصد كشتن او كنند.

وَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا ،و آنان كه مشرك باشند،براى معادات مسلمانان مشركان و جهودان به اختلاف ملل و اهواء ايشان دوست يكديگر شده اند. وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً ، و يابى نزديكترين ايشان را به دوستى مر مؤمنان را آنان (2)كه گفتند ترسايانيم،و مراد به ترسايان خصوص است نه عموم،براى آن كه ترسايان (3)با مسلمانان كمتر از جهودان دشمنى نكنند و انّما مراد نجاشى است.

مفسّران گفتند:در بدايت اسلام كه رسول-عليه السّلام-به مكّه بود،مشركان با يكديگر بنشستند و مشورت كردند (4)در كار مسلمانان و آن كه (5)ايشان را چگونه براندازند و قهر كنند،گفتند:هريكى از ما آنان را كه (6)در (7)همسايگى اوست ايذا بايد كردن و رنج بايد نمودن تا باشد كه از محمّد برگردند.اين معنى بر دست گرفتند تا بعضى مردمان كه ضعيف يقين تر بودند برگشتند و جماعتى بماندند و رسول را- عليه السّلام- (8)عمّش ابو طالب حمايت كرد.چون رسول-عليه السّلام-آن رنج اصحاب ديد (9)،ايشان را گفت:شما را هجرت بايد كردن و به حبشه رفتن كه پادشاه حبشه مردى است عادل و ظلم نكند و مردى است به حمايت نيك،رها نكند تا كس بر شما ظلم كند.نجاشى را خواست به اين نام و نام او اصحمه (10)بود و اين به زبان حبشه «عطا»باشد و نجاشى نام پادشاهان حبشه باشد چنان كه«قيصر»نام پادشاهان روم است و«كسرى»نام پادشاهان عجم.يازده مرد برخاستند (11)و چهار زن و آنجا رفتند،عثمان عفّان بود و زبير عوّام و عبد اللّه مسعود و عبد الرّحمن عوف و ابو حذيفة بن عتبه و مصعب بن عمير و أبو سلمة بن عبد الأسد و عثمان بن مظعون (12)و عامر بن ربيعه و


1) .اساس:نشوند،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

2) .مج،مت،وز،آج،لب،لت،مر+را.

3) .مت:مشركان.

4) .مج،مت،وز،لت،مشاورت.

5) .مت:آنچه.

6) .مج،مت،وز،لت،مر+از اينان.

7) .مج،مت،وز،لت،مر+جوار و.

8) .لب+آن.

9) .آج،لب:بديد.

10) .مج،مت:ضحمه،لب،آف:اصمحه.

11) .اساس،آج،لب،بم:خواستند،با توجه به مج تصحيح شد.

12) .اساس:مطعون،با توجه به مج و منابع ديگر تصحيح شد.

حاطب بن عمرو و سهيل بن بيضا به دريا رفتند و كشتى بگرفتند تا زمين حبشه نيم دينار و اين در ماه رجب بود من سنة خمس من المبعث (1)و اين هجرت اوّل بود.آنگه جعفر بن ابي طالب برفت و پس از آن مسلمانان گروه گروه مى رفتند تا هشتاد و دو مرد به حبشه رفتند برون (2)از زنان و كودكان چون قريش خبر يافتند عمرو بن العاص را بفرستادند و مبلغ هدايا بر دست او بفرستادند و التماس كردند از او كه ايشان را با مكّه فرستد و اين قصّه به تمامى در سورت آل عمران بگفتيم.چون برفتند و آنچه توانستند كردن كردند از جهد،نجاشى سخن ايشان را گوش نكرد و[26-پ]ايشان را رد كرد،أعنى عمرو عاص و اصحابش را و ايشان بازگشتند خايب و نوميد و مسلمانان آنجا مقام كردند فى خير دار و احسن (3)جوار تا آنگاه (4)كه رسول-عليه السّلام- هجرت كرد و كارش بلند شد و مسلمانان قوّت گرفتند و سال به ششم رسيد از هجرت.رسول-عليه السّلام-نامه (5)نوشت به نجاشى بر دست عمرو بن أميّة الضّمرىّ (6)تا حبيبه بنت ابي سفيان را براى او بخواهد و او با شوهر خود هجرت كرده بود به حبشه،شوهرش آنجا فرمان يافته بود و مسلمانانى را كه آنجا بودند درخواست (7)تا با پيش او فرستند (8).

نجاشى كنيزكى را از آن خود نام او ابرهه به نزديك أمّ حبيبه بنت ابي سفيان فرستاد و خبر داد او را كه:رسول خداى او را مى خواهد.امّ حبيبه عقدى داشت به بشارت به آن كنيزك داد و گفت:برو و بگو تا وكيلى (9)فرستد پيش من تا من او را و كيل كنم كه مرا به او دهد.او خالد بن سعيد بن العاص را بفرستاد،او وى را به و كيل كرد تا او را به رسول دهد بر مهر چهارصد دينار و آن كه از قبل رسول خطبه كرد نجاشى بود كس فرستاد تا چهارصد دينار بياوردند و به دست اين


1) .آج،لب:البعث.

2) .مت،وز،آج،لب،آن:بيرون.

3) .وز:حسن.

4) .مج،مت،وز،لت،آن،مر:آنگه.

5) .وز،آف،لت:نامه اى.

6) .اساس:عمرو بن عامية الضّمرى،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

7) .آج،لب،لت:درخواستند.

8) .لت،آن،مر:فرستد.

9) .آن:و كيل.

كنيزك (1)به امّ (2)حبيبه فرستاد.چون او زر پيش امّ حبيبه برد او ازآنجا پنجاه دينار برگرفت و به ابرهه (3)داد،كنيزك گفت:پادشاه مرا فرموده (4)است كه هيچ نستانم از تو و آن نيز كه فراگرفته ام (5)با تو دهم و آن عقد كه از او گرفته بود و آن پنجاه دينار به او بازداد و او را گفت:بدان كه من خدمتكار خاصّ ملكم و جامه دار اويم و از من به او نزديكتر كس نباشد من ايمان دارم به خداى تعالى و نبوّت محمّد مصطفى-صلّى اللّه عليه و آله-و به آنچه به او فرستاده است (6)و التماس من از تو آن است كه چون به رسول خداى رسى،سلام و تحيّت من به او برسانى (7).او گفت:منّت دارم.آنگه نجاشى زنان خود را فرمود تا بيامدند و امّ حبيبه را تهنيت كردند و هديّه ها آوردند از طيب و انواع چيزها و آنگه دو كشتى بساخت و امّ حبيبه را با جعفر بن ابي طالب و جماعتى صحابۀ رسول كه آنجا مانده بودند گسيل كرد و ايشان بيامدند و دريا بگذاشتند (8)و به خشك آمدند تا به مدينه رسيدند و رسول-عليه السّلام-در آن وقت به غزات خيبر بود، اتّفاق چنان افتاد (9)كه چون جعفر بن ابى طالب-رحمة اللّه عليهما-برسيد،اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-در آن وقت به غزات خيبر بود و خيبر گشاده بود و آن فتح خداى تعالى (10)بر آورده (11).مرد آمد و بشارت آورد رسول را-عليه السّلام-به فتح،خيبر و از آن راه،ديگرى آمد و بشارت آورد رسول[را] (12)به قدوم جعفر.رسول-عليه السّلام-گفت:

[فرحتان لا ادري بايّهما اسرّ] (13)بفتح خيبر ام بقدوم جعفر، دو خرّمى است كه نمى دانم كه به كدام (14)خرّم تر باشم به فتح خيبر يا به آمدن جعفر؟ندانم (15)به اثر دست اين برادر


1) .بم،آف:ابرهه نام.

2) .آف:نزد.

3) .آج،لب:كنيزك.

4) .آج،لب:گفته.

5) .مج،مت،وز،لت:هاگرفته ام.

6) .مج،مت،وز،لت،مر:فرستاده اند.

7) .مج،مت،وز،آف،لت،مر:رسانى.

8) .اساس،آن:بگزاشتند،با توجه به مج تصحيح شد.

9) .مج،مت،وز:فتاد.

10) .مج،مت،وز،لت+بر دست.

11) .آج،لب+بود.

12) .مج،مت،وز،لت+را.

13) .اساس:ندارد،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

14) .اساس،لت:كزام،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

15) .مج،مت،وز+تا،لت،آن+يا.

شادمانه تر باشم.يا به قدوم و قدوم (1)آن برادر.

و در خبر است كه:مبشّرى ديگر آمد عند اين و بشارت داد به ولادت حسن على رسول-عليه السّلام-آن را (2)بشارتى ديگر شناخت و گفت:

ام بولادة شبّر، و چون اين حال بود،رسول-عليه السّلام-از نماز فريضه فارغ شده بود.چون (3)بشارتش برسيد تكبير كرد.چون بشارت دو شد،تكبير دو كرد،چون بشارت به سه شد،تكبير به سه كرد،آنگه گفت:سنّت كردم كه چون نماز فريضه كنند سه تكبير كنند در عقب هر نمازى فريضه و ابتدا آن بود كه گفتيم.

چون رسول-عليه السّلام-با مدينه آمد و امّ حبيبه را با خانه آورد،خبر به ابو سفيان رسيد و او اسلام نياورده بود (4)شادمانه شد به اين خبر و گفت:ذاك الفحل (5)لا يقرع انفه،او آن فحل است كه او را بازنزنند.پس از (6)مدّتى[27-ر]نزديك نجاشى نامه اى نوشت به رسول-عليه السّلام-و پسرش را ارها بن اصحمة بن الحر (7)با شصت مرد از حبشه بفرستاد و در نامه گفت (8):اى رسول اللّه كه من اسلام آوردم به خداى تعالى و به تو كه محمّدى،و تصديق كردم تو را و آنچه[به تو فرستاده اند و پسرم را پيش تو فرستادم با جماعتى زهّاد و عبّاد و اگر فرمايى تا من نيز پيش خدمت آيم و آنچه] (9)فرمايى امتثال كنم و من به تو ايمان آوردم و تو را بيعت كردم (10)بر دست پسر عمّت جعفر بن ابي طالب.

ايشان بيامدند و در دو كشتى نشستند به دو گروه چون به ميان دريا رسيدند،آن كشتى كه پسر نجاشى در آن بود غرق شد و آن ديگر برفت،و آن جماعت كه بماندند با گروهى (11)كه با ايشان منضم شدند هفتاد مرد بودند شصت (12)[و]دو از حبشه و


1) .مج،مت،وز:به قدوم قدم.

2) .مج،مت،وز،لت،مر:اين را.

3) .مج،مت،وز،آج،لب،لت،مر+يك.

4) .مج،مت،وز،لت،مر:اسلام آورده نبود.

5) .اساس:الفلح،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

6) .مج،مت،وز،لت،مر+آن.

7) .مج،وز:اصحمة بن ابجر.

8) .مج،مت:نوشت.

9) .اساس:ندارد،با توجه به مج افزوده شد.

10) .آج،لب+و.

11) .مج،مت،وز،لت،دگر،آج،لب،مر+ديگر.

12) .مج،وز،لت:شست.

هشت مرد از اهل شام[پيش رسول آمدند از جمله ايشان بحيرا راهب بود،و ابرهه،و ادريس،و اشرف و نمام،و قسم (1)،و دريد،و ايمن اين هشت مرد از شام] (2)بودند.

رسول-عليه السّلام-سورۀ يس بر ايشان خواند چون قرآن بشنيدند بگريستند و گفتند:

چه نيك ماند اين كلام به آنچه خداى تعالى به عيسى فروفرستاد،خداى تعالى در حقّ ايشان اين آيت (3)فرستاد:

لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النّٰاسِ عَدٰاوَةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الْيَهُودَ ،الى قوله. وَ ذٰلِكَ جَزٰاءُ الْمُحْسِنِينَ ، وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ قٰالُوا إِنّٰا نَصٰارىٰ ،و نزديكتر كه ايشان را يابى به مودّت و دوستى مؤمنان (4)ترسايان اند كه نجاشى است و اصحاب او كه وفد شدند (5)و پيش رسول آمدند و آن هفتاد مرد بودند بر قول بعضى مفسّران، مقاتل و كلبي گفتند:چهل مرد بودند،سى و دو از حبشه و هشت از شام.عطا گفت:هشتاد مرد بودند،چهل از اهل نجران من بنى الحارث بن كعب،و سى و دو از حبشه و هشت از روم.

قتاده گفت:آيت (6)در جماعتى (7)آمد از اهل كتاب كه ايشان در شرع خود به دين حقّ متمسّك بودند.چون رسول-عليه السّلام-بيامد و دعوت كرد،و معجز (8)نمود ايمان آوردند و متابعت كردند،خداى تعالى با (9)آيت (10)بر ايشان ثنا گفت. ذٰلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ ،«ذلك»اشاره است به قرب قلب در باب مودّت،گفت:آن به سبب آن است كه از ايشان قسّيسان اند و رهبانان اند و قسّيس عالم ترسايان باشد.قطرب گفت:قسّ و قسّيس عالم (11)باشد به لغت روم،قال ورقة بن نوفل:

بما خبّرتنا من قول قسّ***من الرّهبان اكره ان تبوحا

و ابن زيد گفت:زهّاد ايشان بودند و اصل«قسوس»نميمه باشد،يقال:قسّ


1) .لت:قسيم.

2) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

3) .مج،مت،وز،لت،مر:آيات.

4) .مج،مت،وز،آج،لب،لت+اين.

5) .آن:فرستادند.

6) .مج،مت:آيتى.

7) .آج،لب:جماعت.

8) .مج،مت،وز:معجزه.

9) .مج،مت،وز،آج،لب،لت:به اين،مر:اين.

10) .مر+در حق ايشان فرستاد.

11) .آج،لب،بم+ترسايان.

يقسّ قسّا إذا نمّ،قال رؤبة بن العجّاج:

يصبحن (1)عن (2)قسّ الأذى غوافلا***لا جعبريّات و لا طهاملا

و الطّهامل من النّساء القباح و مصدر او قسوسه و قسّيسيه باشد.عروة بن الزّبير گفت:ترسايان انجيل ضايع كردند (3)و آن را تغيير و تبديل كردند و ايشان پنج مرد بودند،چهار تغيير و تبديل كردند و آن:لوقاس و مرقوس و بلجيس و ميمنوس بود، و آنچه از ايشان برحق بايستاد قسّيس نام بود.پس هركه اقتدا كرد به او و بر طريق حق استقامت كرد او را قسّيس خواندند.

سلمان پارسى گويد اين آيت به رسول-عليه السّلام-مى خواندم: ذٰلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَ رُهْبٰاناً ،مرا گفت:

ذلك بانّ منهم صدّيقين و رهبانا ،اشارت به معنى او و رهبان عبّاد باشد و اين لفظ هم واحد بود و هم جمع.آن كه گفت:جمع است،گفت:واحد او«رهبان» (4)باشد،مثل فارس و فرسان و راكب و ركبان،و آن كه گفت:واحد است جمعش«رهابين»باشد،كقربان و قرابين و جرذان و جراذين (5)،قال الشّاعر فى الواحد:

لو عاينت رهبان دير فى القلل***لانحدر الرّهبان يسعى (6)و نزل

و أنشدوا فى الجمع:

رهبان مدين لو راوك تنزّلوا***و العصم من شعف الجبال الفارد

و اصل او من الرّهبة باشد و هى الخوف. وَ أَنَّهُمْ لاٰ يَسْتَكْبِرُونَ ،عطف على قوله: بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَ رُهْبٰاناً ،تا به سبب آن كه از ايشان عالمان و زاهدانند و نيز به آن سبب است كه ايشان استكبار نكنند.

آنگه حق تعالى وصف ايشان[27-پ]در خوف و خشيت و رقّت قلب بازگفت كه:چون بشنوند آنچه به (7)رسول خدا انزله كرده اند،چشمهاى ايشان بينى كه


1) .لسان العرب ج 174/6:يمسين.

2) .چاپ شعرانى 174/6:من.

3) .مج،مت،وز،لت:القساح،آج،لب،لت:القباح.

4) .مج،مت،وز،آج،لب،لت،مر:راهب.

5) .آج،لت،مر:جردان و جرادين،لب:خردان و خرادين.بم:حرذان و حراذين(كسان فنزل)

6) .مجمع البيان ج 233/2:يمشى.

7) .مج،مت،وز،آج،لب،لت،مر:بر.

آب ريختن گيرد از آنچه ايشان شناخته باشند از حقّ،يقال:فاضت عينه إذا سالت بالدّمع،و فيض العين امتلائها بالدّمع،و فاض النّهر اذا سال ماءه،قال الشّاعر:

ففاضت دموعي و طلّ الشّئو***ن امّا و كيفا و امّا انحدارا

و خبر مستفيض اى شايع،و افاض القوم من عرفات اذا خرجوا منها،و افاض القوم فى الحديث اذا تدافعوا فيه.و«دمع»اشك باشد.«مدمع» جاى اشك (1).

مِمّٰا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ ،از آنچه شناخته باشند از حقّ.عمرو بن مرّة گويد:

در عهد ابو بكر صدّيق جماعتى از يمن آمدند و گفتند:چيزى از قرآن بر ما خوانى (2)، قرآن بر ايشان خواندند،ايشان بگريستند.ابو بكر گفت:اوّل ما نيز چنين بوديم،چون (3)قرآن مى شنيديم مى گريستيم،فالآن قست قلوبنا،اكنون دلهاى ما سخت شد.

يَقُولُونَ رَبَّنٰا آمَنّٰا ،بار خدايا ما ايمان آورديم.«يقولون» (4)در جاى حال است،أى قائلين در آن حال كه مى گويند:بار خدايا ما ايمان آورديم (5)،بنويس ما را با گواهان و در اين معنى او دو قول گفتند:يكى آن كه نام (6)در جريده آر و مدوّن كن چنان كه نام گواهان باشند دگر آن كه نام (7)در لوح محفوظ با نام گواهان تو بنويس.

عبد اللّه عبّاس و ابن جريج گفتند:نام (8)با امّت محمّد بنويس كه ايشان، گواهان پيغمبرانند في قوله: وَ كَذٰلِكَ جَعَلْنٰاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَى النّٰاسِ (9).

و ما لنا لا نؤمن باللّه،«ما»استفهامى است،آنگه از ايشان حكايت كرد آنچه ايشان از خود گفتند بر طريق تعجّب كه:ما را چه بوده است كه ايمان نياريم؟و چه منع است ما را ازآن كه ايمان آريم به خداى و به آنچه به ما آمد از حق،يعنى (10)اسلام و رسول خدا كه محمّد مصطفى است،و كتاب او كه قرآن است و شرع او كه


1) .وز+دمع،مج،مت،لت:دمع باشد.

2) .خوانى/خوانيد.

3) .مج،مت،وز+ما.

4) .اساس+فيه.

5) .مر+ فَاكْتُبْنٰا مَعَ الشّٰاهِدِينَ .

6) .مج،مت،وز،آج،لب،لت،مر+ما.

7) .مج،مت،وز،آج،لب،لت،مر+ما.

8) .مج،مت،وز،آج،لب،لت،مر+ما.

9) .سورۀ بقره(2)آيه 143.

10) .مج،مت،وز،لت،مر+از.

مسلمانى است!«و نطمع»،واو حال است و حال حالى كه ما طمع مى داريم (1)كه خداى تعالى ما را با مردمان صالح در بهشت برد،و ذكر بهشت بيفگند لدلالة الكلام عليه. فَأَثٰابَهُمُ اللّٰهُ ،أى جازاهم خداى تعالى ايشان را جزا داد و ثواب جزاء نيك باشد و جز به استحقاق صورت نبندد (2)و اصله من ثاب اذا رجع كانّه رجع ثمرة فعله و خيره اليه و همچنين عقاب جز به استحقاق نباشد لتعقّبه الفعل و جزا عام بود و شامل ثواب و عقاب را و ثواب مختص بود به نفع و خير و عقاب مختص بود به شر و مضرّت،و عقاب را بر سبيل مجاز ثواب خواند حق تعالى فى قوله: هَلْ ثُوِّبَ الْكُفّٰارُ مٰا كٰانُوا يَفْعَلُونَ (3)،و در اصطلاح اهل كلام،«ثواب»نفعى باشد مستحق مقرون با تعظيم و تبجيل. بِمٰا قٰالُوا ،به آنچه گفتند،و مراد نه قول است به زبان،يعنى به (4)آنچه گفتند من قولهم (5): رَبَّنٰا آمَنّٰا (6)،و با (7)آن كه گفتند راست گفتند و در[دل] (8)خلاف آن نداشتند كه بر (9)زبان مى راندند.و«اثاب»متعدّى باشد به دو مفعول، يك بار به نفس خود بى حرف جر به يك مفعول يقال اثبته كذا و على كذا و أثبته بكذا على كذا و اثبته بكذا كذا،و مثال آيت اين يكى است. بِمٰا قٰالُوا ،«ما»مصدرى است،أى اثابهم اللّه بقولهم،«هم» (10)در محل (11)مفعول اوّل است. جَنّٰاتٍ تَجْرِي [28-ر]مفعول دوم (12)،بهشتهايى (13)كه از بسيارى درختان زمين آن (14)پوشيده باشد،و أصل الجنّ السّتر،كه در زير آن يعنى در زير درختان آن جويها مى رود و از منافع و لذّات چشم را و دل را خوش تر از سبزى و آب روان چيزى نباشد،خصوصا كه درختان


1) .مج،مت،وز،لت+و اميد،مر+و اميد آن يُدْخِلَنٰا رَبُّنٰا مَعَ الْقَوْمِ الصّٰالِحِينَ .

2) .اساس،بم،اف،آن:نبيند،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

3) .سورۀ مطففين(83)آيۀ 36.

4) .بم،آف:با.

5) .بم،آف:قلوبهم.

6) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 53.

7) .آج،لب:به.

8) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

9) .آف:به.

10) .لت،مر:اين.

11) .اساس،آج،لب،بم،آف،آن:فعل،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

12) .لم،مر:دويم،مج،مت،وز،لت،مر+است.

13) .آج،لب،به بهشتهايى.

14) .لب:او.

سبز ميوه دار باشند به انواع ثمار در هر ثمره هر طعم كه او خواهد و جويهاى روان از آب و مى و شير و انگبين. وَ ذٰلِكَ جَزٰاءُ الْمُحْسِنِينَ ،اشارت است به ثواب،گفت:

و اين ثواب و جزا و پاداشت (1)نيكوكاران باشد،و لفظ اگرچه بر عموم است معنى خصوص باشد،يعنى اگر جزا بر او روا باشد (2)و او از آنان باشد انتفاع به جزا بر او روا بود،چه قديم-جلّ جلاله-محسن است و احسان او زيادت احسان همه محسنان است و لكن جزا بر او روا نبود.

وَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا ،حق تعالى چون ذكر اهل كتاب كرد،و ايشان بر دو نوع بودند:مؤمنان و كافران،چون ذكر مؤمنان (3)ايشان بگفت و آنچه ايشان را خواهد بودن از ثواب ذكر كافران و وعيد و عقاب ايشان بگفت تا بطريق الخوف و الرّجاء و التّرغيب و التّرهيب مكلّفان را تحريض كرده باشد.آنگه تكذيب با كفر مقرون كرد كه اگرچه كفر به چند طريق[باشد] (4)كفر ايشان تكذيب رسول بود- عليه السّلام-و تكذيب قرآن،و دگر (5)آن كه چون آيت در صفت ايشان بود و ايشان جامع بودند هر دو را ايشان را به هر دو وصف كرد امّا بر عموم گفت تا ايشان و جز ايشان داخل باشند در آن وعيد و ديگران را نيز لطف باشد. أُولٰئِكَ أَصْحٰابُ الْجَحِيمِ ،ايشان اهل دوزخند،و«جحيم»فعيل باشد به معنى مفعول و جحم شدّت ايقاد نار باشد،قال الشّاعر:

و الحرب لا يبقى لجا***حمها التّخيّل و المراح

و در قرآن مراد به جحيم دركه و نام (6)دوزخ است،و او اسمى علم است با لام كه در او باشد (7)كالنّجم للثّريّا كانّه (8)علم له.

يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تُحَرِّمُوا طَيِّبٰاتِ مٰا أَحَلَّ اللّٰهُ لَكُمْ -الآية،مفسّران گفتند:

سبب نزول (9)آيت آن بود كه چون رسول-عليه السّلام-با صحابه وصف قيامت بكرد و


1) .آف:پاداش.

2) .مج،مت،وز،لت:بود.

3) .مج،مت،وز:مؤمنانشان.

4) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

5) .مج،مت،وز،لت:ذكر.

6) .آف+او.

7) .مج،مت،وز،لت:شده است.

8) .مج،مت،وز،لت:فانّه.

9) .مج،مت،وز+اين.

اهوال او و دوزخ و عقاب او و شدّت او بر گناهكاران جماعتى از صحابه بيامدند و در سراى عثمان بن مظعون بنشستند و گفتند ايشان ده كس بودند:على بو طالب (1)بود و ابو بكر و عبد اللّه مسعود و عبد اللّه عمر و ابو ذرّ غفارى و سالم،مولاى حذيفه (2)و مقداد بن الأسود و سلمان پارسى و معقل بن مقرن،و اتّفاق كردند بر آنكه به روز روزه نگشايند و به شب هيچ نياسايند و بر بستر نخسبند و گوشت نخورند (3)و چربوا (4)نخورند و گرد زنان نگردند و طيب به به وى بازنگيرند و پلاس پوشند و دنيا كلّى (5)ترك كنند و در زمين سياحت كنند و طريقۀ رهبان گيرند و خويشتن خصى كنند.اگر اين خبر (6)درست باشد اين خبر در حقّ اين مذكوران ممكن است مگر در حقّ اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-كه به او لايق نيست و زهد و عبادت او به اين چيزها بيش از اين بود،و چون در حقّ او عصمت درست شد و راى آن چيزى ديگر نباشد اين خبر به رسول -عليه السّلام-رسيد برخاست (7)و به خانۀ عثمان مظعون آمد ايشان ازآنجا رفته بودند (8)اهلش را گفت-امّ حكيم را-كه:يا امّ حكيم،حديثى چنين از جماعتى به من رسانيدن چنين است كه مرا گفتند يا نه،او نخواست كه با رسول دروغ گويد و نخواست كه سرّى كه شوهر او را در خانه بود (9)افشا كند،گفت:يا رسول اللّه اگر عثمان با تو چيزى گفته است چنان است كه او گفت.رسول-عليه السّلام-بازگشت، چون عثمان مظعون بازآمد (10)او را گفت:رسول خداى آنجا بود و چنين سخنى گفت، عثمان برخاست (11)پيش رسول-عليه السّلام-شد،و آن جماعت با پيش رسول -عليه السّلام-شدند،رسول-عليه السّلام-گفت:اين كه از شما مرا گفته اند درست است؟[28-پ]گفتند:بلى يا رسول اللّه،و ما اردنا الّا الخير،و ما جز خير نخواستيم،رسول-عليه السّلام-گفت:مرا آن نفرموده اند (12)،گفت:بدانى كه نفس


1) .آج،لب:على بن ابو طالب.

2) .مج،مت،وز:مولاى ابى حذيفه.

3) .آف:نخرند.

4) .وز:چربو،آج،لب،لت:چربى.

5) .مج،مت،وز،لت:بكلّى.

6) .مج،مت،وز،لت،مر:حديث.

7) .آج،لب:برخواست.

8) .مج،مت،وز:برفته بودند.

9) .مج،مت،وز،لت،مر:گفته باشد.

10) .مج،مت،وز+زن.

11) .مج،مت،وز،لت،مر+آنگه.

12) .مج،مت،وز،لت،مر+آنگه.

شما را بر شما حقّى هست،حقّ او رها مكن (1)روزه داريد و روزه گشاييد و نماز كنيد و نيز بخسبيد كه من گاه روزه دارم و گاه ندارم و نماز كنم و بخسبم و گوشت (2)و جربو (3)خورم و با زنان خلوت كنم و سنّت و طريقت من اين است،

و من رغب عن سنّتي فليس منّي ،هركه از سنّت من رغبت بگرداند (4)از من نيست.آنگه جمع كرد قوم را و خطبه كرد (5)و گفت:

ما بال اقوام ،چه بوده است مردمانى را كه زنان (6)بر خود حرام كرده اند و طعامهاى لذيذ و بوى خوش و خواب و ساير مشتهيات،امّا (7)شما را نمى فرمايم كه چون زهّاد ترسايان باشيد،چه از دين من ترك لحم نيست و تحريم زنان و نه اتّخاذ صوامع،و سياحت امّت من روزه است و رهبانيّت ايشان جهاد است، خداى را پرستى (8)و شرك مياريد به او و حج كنيد و عمره كنيد و نماز به پاى داريد و روزه داريد ماه رمضان و بر استدامت (9)باشيد آنان كه از پيش شما بودند بتشديد هلاك شدند كه بر خود سخت بكردند،خداى بر ايشان سخت كرد،اينان كه امروز در ديرها و صومعه هااند (10)بقاياى ايشان اند (11)،خداى تعالى اين آيت فرستاد.

زيد اسلم (12)روايت كند كه عبد اللّه رواحه را مردى (13)مهمانى آمد:عبد اللّه رواحه مشغول شد به شغلى،به وقت شام مهمان را طعام ندادند.او در آمد،گفت:مهمان را طعام دادى؟گفت:نه،گفت:چرا؟گفت:به انتظار تو.او گفت:مهمان را طعام ندادى به انتظار من!اين طعام بر من حرام است،زن نيز گفت:بر من حرام است.

مهمان نيز گفت:بر من حرام است.همه بنشستند (14)طعام در پيش نهاده نمى خوردند.

عبد اللّه رواحه چون آن ديد دست بيازيد و گفت: «بسم اللّه» و طعام پيش گرفت و (15)بخورد و مهمان را داد (16)و اهل او نيز بخوردند (17).


1) .مج،مت،وز،آج،لب:رها مكنيد.

2) .مج،مت،وز،مر+خورم.

3) .مج،مت،بم،آف:چربوا،آج،لب:چربى.

4) .مج،مت،وز،لت،مر:رغبت كند از.

5) .وز،لت:خطبه اى كرد.

6) .وز،لت،مر+را.

7) .مج،مت،وز،لت،مر+من.

8) .مج،مت،وز،لت،مر:پرستيد.

9) .مج،مت،وز،لت،مر:استقامت.

10) .مج،مت،وز،لت،مر:مانده اند.

11) .اساس:ايشان نند،مج،مت،وز:مانده اند.

12) .لت:زيد بن اسلم.

13) .مج،مت،وز+به.

14) .مج،مت،و زمان+و.

15) .مج،مت،وز،لت+طعام.

16) .مج،مت،وز،لت:بداد.

17) .مج،مت،وز،لت+طعام.

بر دگر روز بيامد (1)رسول را-عليه السّلام-خبر داد،رسول-عليه السّلام-گفت:

صواب كردى،خداى تعالى اين آيت فرستاد.

عكرمه روايت كرد از عبد اللّه عبّاس كه گفت:مردى نزديك (2)رسول آمد و گفت:يا رسول اللّه!من دوش،پاره اى گوشت بخوردم در ميانۀ شب مرا انتشار رنجه داشت،من گوشت بر خويشتن حرام كردم،خداى تعالى اين آيت فرستاد: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تُحَرِّمُوا طَيِّبٰاتِ مٰا أَحَلَّ اللّٰهُ لَكُمْ ،خداى تعالى خطاب كرد با مؤمنان و گفت:اى گرويدگان (3)و تصديق كنندگان،حرام مكنيد بر خود ملاذّ و مشتهيات كه خداى تعالى شما را حلال كرده است و مطاعم و مشارب و ملابس و مناكح و انواع آنچه به او انتفاع بگيرند (4)،چه تحريم و تحليل تابع مصالح بود (5)آن داند كه عواقب داند عالم الذّات داند،پس تحريم و تحليل نه كار شماست كار خداى است،و اگر كسى گويد:[طعامى حلال را يا جامه حلال را يا جز آن كه بر من حرام است حرام نشود بر او و به نزديك ما چه آنچه خداى تعالى حلال كرده باشد به تحريم محرّمى حرام نشود] (6)و اگر كسى (7)گويد:زن حلال خود را كه انت علىّ حرام،تو بر من حرامى به نزديك ما حرام نشود و طلاق نباشد و هيچ لازم نيايد جز توبه.و به نزديك فقها اين لفظ از كنايات طلاق است و به او يك طلاق برافتد،و به نزديك ما به كنايت طلاق واقع نباشد (8). وَ لاٰ تَعْتَدُوا ،و ظلم مكنيد.بعضى گفتند:مراد آن است كه تعدّى مكنيد از حلال به حرام،بعضى دگر گفتند:مراد به اعتدا آن است كه در اين معنى غلوا (9)مكنيد به خويشتن خصى (10)كردن كه خداى تعالى دوست ندارد آنان را كه اعتدا و اسراف و غلوا (11)كنند.

وَ كُلُوا مِمّٰا رَزَقَكُمُ اللّٰهُ حَلاٰلاً طَيِّباً ،صورت صورت امر است و مراد به اباحت.

و حدّ روزى هر چيزى باشد كه حى[29-پ]را (12)بود كه به آن منتفع شود و كسى را


1) .مج،مت،وز،لت،مر+و.

2) .مج،مت،وز،لت،مر:به نزديك.

3) .مج،مت،وز،لت:گروندگان.

4) .مج،مت،وز:برگيرند.

5) .مج،مت،وز،لت،مر+مصالح.

6) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.

7) .مج،مت،وز،لت:مردى.

8) .آف،آن:نشود.

9) .مج،مت،وز،آج،لب،آف،لت:غلو.

10) .مج،مت،وز،لت:بكردن.

11) .مج،مت،وز،آج،لب،آف،لت:غلو.

12) .آج،لب+روا.

نبود كه او را از آن منع (1)و بر اين قاعده حرام روزى نبود براى آن كه خداى تعالى ما را منع كرده است از حرام و تناول آن و تصرّف در آن و روزى آن است كه ما را اطلاق كرد و مباح گردانيد.و«اباحت»خلاف منع و حظر باشد.دگر[مدح] (2)كرد آنان [را] (3)از روزى خداى انفاق كنند كه: وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ يُنْفِقُونَ (4)،و ذمّ و وعيد كرد آنان را كه حرام خورند و تعاطى كنند و يك چيز را بر او ممدوح و مذموم نباشد،و قوله: حَلاٰلاً طَيِّباً ،نصب او بر حال است از مفعول و حق تعالى كه ما را مباح كرد خوردن روزى بقيد حلال و طيب مقيّد كرد بايد تا حرام و خبيث از او خارج باشد تا فايده بود آن را.دگر آن كه حال در كلام عرب هيئت فاعل يا مفعول به باشد.اگر كسى گويد غلام (5)را كه:اضرب فلانا مجرّدا من ثيابه،فلان كس را بزن در آن حال كه مجرّد (6)باشد از جامه چنان كه امتثال امر واجب باشد از ضرب،مراعات حال واجب باشد از برهنگى (7)مضروب از جامه (8)و الّا در هريكى از آنان كه خلاف كند عصيان كرده باشد،خداى تعالى گفت:روزيهاى حلال بر خويشتن حرام مكنيد و در آنچه حلال است بر شما نيز اسراف مكنيد،و از آنچه بر شما روزى كردم كه حلال و پاكيزه است از آن خوريد.

وَ اتَّقُوا اللّٰهَ الَّذِي أَنْتُمْ بِهِ مُؤْمِنُونَ ،و بترسى (9)از آن خدايى كه به او ايمان داريد يعنى از معاصى او بپرهيزيد تا از عذاب او رستگارى يابيد (10).

عائشه روايت كرد كه:رسول-عليه السّلام-مرغان (11)بريان خوردى و پالوده و حلوا دوست داشتى و گفتى:

انّ المؤمن حلو يحبّ الحلاوة ،و گفتى:در شكم مؤمن زاويه است و آن را پر نكند مگر شيرينى.

و روايت است كه:حسن بصرى يك روز پالوده مى خورد،فرقد السّبخى در


1) .مج،مت،وز،آج،لب،لت،مر+منع كند.

2) .اساس:ندارد از مج افزوده شد.

3) .اساس:ندارد از مج افزوده شد.

4) .سورۀ بقره(2)آيه 3.

5) .مج،مت،وز،لت،مر:غلامش.

6) .مج،مت،وز،لت،مر:تجرّد.

7) .مج،مت،وز،لت،مر:برهنه.

8) .مج،مت،وز،لت،مر:ثياب.

9) .بترسى/بترسيد.

10) .لب:يابند.

11) .مج،مت،وز،لت،مر:مرغ.

نزديك او شد.حسن (1)گفت:چه گويى اين را؟گفت:من دوست ندارم اين را و آن را كه اين خورد.حسن گفت:يا سبحان اللّه لعاب النّحل بلباب البرّ مع سمن البقر هل بعيبه مسلم.و مردى به نزديك حسن آمد و گفت:مرا همسايه است كه پالوده نخورد، گفت:چرا؟گفت:مى گويد شكرش نتوانم گزاردن،حسن گفت:آب سرد خورد؟ گفت:بلى،گفت:همسايه جاهل است،نمى داند كه نعمت خدا به آب سرد بر ما بيشتر است كه به پالوده.

قوله تعالى (2):

سوره المائدة (5): آیات 89 تا 100

اشاره

لاٰ يُؤٰاخِذُكُمُ اَللّٰهُ بِاللَّغْوِ فِي أَيْمٰانِكُمْ وَ لٰكِنْ يُؤٰاخِذُكُمْ بِمٰا عَقَّدْتُمُ اَلْأَيْمٰانَ فَكَفّٰارَتُهُ إِطْعٰامُ عَشَرَةِ مَسٰاكِينَ مِنْ أَوْسَطِ مٰا تُطْعِمُونَ أَهْلِيكُمْ أَوْ كِسْوَتُهُمْ أَوْ تَحْرِيرُ رَقَبَةٍ فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيٰامُ ثَلاٰثَةِ أَيّٰامٍ ذٰلِكَ كَفّٰارَةُ أَيْمٰانِكُمْ إِذٰا حَلَفْتُمْ وَ اِحْفَظُوا أَيْمٰانَكُمْ كَذٰلِكَ يُبَيِّنُ اَللّٰهُ لَكُمْ آيٰاتِهِ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (89) يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا اَلْخَمْرُ وَ اَلْمَيْسِرُ وَ اَلْأَنْصٰابُ وَ اَلْأَزْلاٰمُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ اَلشَّيْطٰانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (90) إِنَّمٰا يُرِيدُ اَلشَّيْطٰانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ اَلْعَدٰاوَةَ وَ اَلْبَغْضٰاءَ فِي اَلْخَمْرِ وَ اَلْمَيْسِرِ وَ يَصُدَّكُمْ عَنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ وَ عَنِ اَلصَّلاٰةِ فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ (91) وَ أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ اِحْذَرُوا فَإِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّمٰا عَلىٰ رَسُولِنَا اَلْبَلاٰغُ اَلْمُبِينُ (92) لَيْسَ عَلَى اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ جُنٰاحٌ فِيمٰا طَعِمُوا إِذٰا مَا اِتَّقَوْا وَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ ثُمَّ اِتَّقَوْا وَ آمَنُوا ثُمَّ اِتَّقَوْا وَ أَحْسَنُوا وَ اَللّٰهُ يُحِبُّ اَلْمُحْسِنِينَ (93) يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لَيَبْلُوَنَّكُمُ اَللّٰهُ بِشَيْءٍ مِنَ اَلصَّيْدِ تَنٰالُهُ أَيْدِيكُمْ وَ رِمٰاحُكُمْ لِيَعْلَمَ اَللّٰهُ مَنْ يَخٰافُهُ بِالْغَيْبِ فَمَنِ اِعْتَدىٰ بَعْدَ ذٰلِكَ فَلَهُ عَذٰابٌ أَلِيمٌ (94) يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَقْتُلُوا اَلصَّيْدَ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ وَ مَنْ قَتَلَهُ مِنْكُمْ مُتَعَمِّداً فَجَزٰاءٌ مِثْلُ مٰا قَتَلَ مِنَ اَلنَّعَمِ يَحْكُمُ بِهِ ذَوٰا عَدْلٍ مِنْكُمْ هَدْياً بٰالِغَ اَلْكَعْبَةِ أَوْ كَفّٰارَةٌ طَعٰامُ مَسٰاكِينَ أَوْ عَدْلُ ذٰلِكَ صِيٰاماً لِيَذُوقَ وَبٰالَ أَمْرِهِ عَفَا اَللّٰهُ عَمّٰا سَلَفَ وَ مَنْ عٰادَ فَيَنْتَقِمُ اَللّٰهُ مِنْهُ وَ اَللّٰهُ عَزِيزٌ ذُو اِنْتِقٰامٍ (95) أُحِلَّ لَكُمْ صَيْدُ اَلْبَحْرِ وَ طَعٰامُهُ مَتٰاعاً لَكُمْ وَ لِلسَّيّٰارَةِ وَ حُرِّمَ عَلَيْكُمْ صَيْدُ اَلْبَرِّ مٰا دُمْتُمْ حُرُماً وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ اَلَّذِي إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ (96) جَعَلَ اَللّٰهُ اَلْكَعْبَةَ اَلْبَيْتَ اَلْحَرٰامَ قِيٰاماً لِلنّٰاسِ وَ اَلشَّهْرَ اَلْحَرٰامَ وَ اَلْهَدْيَ وَ اَلْقَلاٰئِدَ ذٰلِكَ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ يَعْلَمُ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ وَ أَنَّ اَللّٰهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ (97) اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ شَدِيدُ اَلْعِقٰابِ وَ أَنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (98) مٰا عَلَى اَلرَّسُولِ إِلاَّ اَلْبَلاٰغُ وَ اَللّٰهُ يَعْلَمُ مٰا تُبْدُونَ وَ مٰا تَكْتُمُونَ (99) قُلْ لاٰ يَسْتَوِي اَلْخَبِيثُ وَ اَلطَّيِّبُ وَ لَوْ أَعْجَبَكَ كَثْرَةُ اَلْخَبِيثِ فَاتَّقُوا اَللّٰهَ يٰا أُولِي اَلْأَلْبٰابِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (100)

[39-پ]

ترجمه

نگيرد خداى،شما را به بازى در سوگندهاتان و لكن بگيرد شما را به آنچه ببندى (3)سوگند، كفّارتش طعام دادن ده درويش باشد از ميانه ترين آنچه شما دهيد اهلتان را يا جامۀ ايشان يا[آزاد كردن] (4)گردنى هركه نيابد روزۀ سه روز آن كفّارت سوگندتان است چون سوگند خورى و نگاه دارى (5)سوگندهاتان چنين بيان كند خدا شما را آيات او تا همانا (6)شما شكر كنى (7).

اى آنان كه ايمان آوردى مى و قمار و بتان نصب كرده و تيرهاى قمار پليدى است از كار شيطان (8)،بپرهيزى (9)از او تا همانا شما فلاح يابيد.


1) .مج،مت،وز،لت+را.

2) .مج،مت،وز،لت:عزّ و علا.

3) .مج،مت،وز،لت:ببنديد.

4) .اساس ندارد،با توجه به مج افزوده شد.

5) .نگاه دارى/نگاه داريد.

6) .اساس+با،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.

7) .شكر كنى/شكر كنيد.

8) .مج،مت،وز،لت:ديو.

9) .بپرهيزى/بپرهيزيد.

مى خواهند ديو كه و افكند (1)ميان شما دشمنى و بريدن در مى (2)و قمار و بازدارد شما را از نام خداى و از نماز، شما بازخواهى ايستاد (3)؟ فرمان خداى بريد و فرمان رسول (4)و بپرهيزيد اگر پشت بركنيد بدانيد كه بر پيغمبر ما رسانيدن روشن (5)است.

نيست بر آنكه بگرويدند (6)و نيكوكارى (7)كردند بزه (8)در آنچه خوردند (9)چون بپرهيزند (10)و ايمان آرند و كار نيكو (11)كنند پس بپرهيزند (12)و ايمان آرند (13)پس بپرهيزند (14)و نيكويى كنند (15)و خداى دوست دارد نيكوكاران را[30-ر].

اى آنان كه ايمان آورده ايد (16)بيازمايد شما را خداى به چيزى از صيد دريابد دستهاى؟شما و نيزه هاى شما را تا بداند خداى كه كيست كه ترسد (17)از او در پوشيدگى هركه تعدّى كند پس از آن او را عذابى بود سخت.


1) .مج،مت،وز،لت:درافكند.

2) .آج،لب:خمر.

3) .مج،مت:ايستادن.

4) .مج،مت،آج،لب،لت:پيغمبر،وز:پيغامبر.

5) .آج،لب:ظاهر،لت:روشنى.

6) .مج،مت:ايمان آرند،وز،آج،لب،لت:ايمان آوردند.

7) .مج،مت،وز،لت:كار نكو،آج،لب:كارهاى نيكو.

8) .لت:بزه اى.

9) .وز،مت،لت:خورند،آج،لب:تناول كنند.

10) .مج،مت،وز،لت:بترسند.

11) .مج،مت،وز:نيك.

12) .مج،مت،وز،لت:بترسند.

13) .مج،مت،وز،لت:ايمان آرند.

14) .مج،مت،وز،لت:بترسند.

15) .مج،مت،وز،لت:كنند.

16) .مج،مت،آج،لب،لت:آورديد.

17) .لت:ترسند.

اى آنان كه ايمان آورده ايد (1)مكشى (2)صيد (3)و شما (4)محرم باشيد و هركه كشد (5)از شما بقصد و عمد پاداشت مانند آنچه كشته باشد (6)از شتر (7)كه حكم كند به او دو عدل (8)از شما هديّه رسنده (9)به خانۀ خدا يا كفّارۀ طعام درويشان يا بازگردانيدن آن با روزه تا بچشد وبال گرانى كارش عفو كرد خدا از آنچه گذشت،و هركه با سر آن شود كينه كشد خداى از او و خداى غالب است و كينه كش.

حلال كردند شما را صيد دريا و طعامش تا زاد بود شما را و زادروندگان (10)را و حرام كردند بر شما شكار بيابان ما دام تا محرم باشى (11)و بپرهيزى (12)از خداى آن كه (13)او جمع كننده است شما را.

[30-پ] كرد خدا خانۀ خود را خانۀ حرام خانۀ (14)استادن مردمان و ماه حرام و آنچه به خانۀ او برند و شتران نعل در گردن افگنده (15)تا (16)بدانى (17)كه خداى داند آنچه در آسمانها و آنچه در زمين (18)،و خدا به همه چيزى داناست.


1) .لت:بگرويده ايد.

2) .مج،مت،وز،آج،لب،لت:مكشيد/مكشى.

3) .آج،لب:شكارى.

4) .مج،مت،وز،لت:در آن حال كه،آج،لب:و حال آنكه.

5) .مج،مت،وز،لت:بكشد.

6) .آج،لب:كشت،لت:كشته باشند.

7) .اساس:شير،با توجّه به مج تصحيح شد.

8) .آج،لب:دو خداوند،لت:ذو عدل.

9) .مج،مت،وز،لت:رسيده.

10) .مج،مت،وز+ره.

11) .مج،مت،وز،لت:باشيد.

12) .مج،مت،وز،لت:بترسيد،آن:بپرهيزيد.

13) .مج،مت،وز،لت+با.

14) .مج،مت،وز:جاى.

15) .مج،مت،وز،لت:كرده.

16) .مج،مت،وز،لت+آن به آن است كه.

17) .مج،مت،وز،لت:بدانيد.

18) .مج،مت،وز،لت+است.

بدان (1)كه خداى سخت عقوبت است و خداى آمرزنده و بخشاينده است.

نيست بر پيغمبر مگر رسانيدن و خدا مى داند آنچه پيدا كنى (2)و آنچه پنهان كنى (3).(4)بگو راست نباشد پليد و پاك و اگرچه به تعجّب (5)آرد تو (6)را بسيارى پليد بترسيد از خداى اى خداوندان خردها (7)تا همانا فلاح يابيد.

قوله تعالى: لاٰ يُؤٰاخِذُكُمُ اللّٰهُ بِاللَّغْوِ فِي أَيْمٰانِكُمْ -الآية،در سبب نزول اين آيت خلاف كردند.عبد اللّه عبّاس گفت:سبب (8)آن بود كه چون آن قوم آن چيزها بر خويشتن حرام كردند كه گفتيم و برآن سوگند خوردند،رسول-عليه السّلام-ايشان را از آن منع كرد،ايشان گفتند:يا رسول اللّه!سميع و مطيعيم فرمان تو را (9)امّا با سوگند چه كنيم خداى تعالى اين آيت فرستاد،و ابن زيد گفت:در عبد اللّه رواحه آمد و مهمان او چون سوگند خوردند-چنان كه قصّۀ ايشان (10)برفت.حق تعالى اگرچه آيتى در حقّ شخصى يا قومى بفرستد در حادثه اى (11)از حوادث چون در آن حكمى شرعى باشد ديگران در آن حكم مشارك اند (12)با (13)او در مثل آن (14)حادثه،گفت:خداى تعالى شما را كه مؤمنانيد (15)نمى گيرد و مؤاخذه و عقوبت نمى كند به بازى در سوگندتان و سوگند لغو آن باشد كه در خلال (16)حديث بر زبان ايشان مى رود:و«لا و اللّه»و«بلى و اللّه»،


1) .مج،مت،وز،لت،آج،لب:بدانيد.

2) .مج،مت،وز،لت:كنيد.

3) .مج،مت،وز،لت:كنيد.

4) .آج،لب+صدق اللّه العظيم.

5) .مج،مت،وز،لت:عجب.

6) .اساس و ديگر نسخه بدلها،تو را.

7) .مج،مت،وز،لت:عقلها.

8) .آن+نزول آيه.

9) .اساس و ديگر نسخه بدلها،تو را.

10) .مج،مت،وز+در آيات متقدّم.

11) .اساس:حادثه.

12) .مج،مت،وز،لت،مر:مشارك باشند،آج،لب،مشارك اند.

13) .آن:به.

14) .لب:او.

15) .آن:مؤمنان ايد.

16) .لب،بم،آف،آن:خلاف.

بى آنكه در دل دارند و عزم نيّت كرده باشند (1)و اين قول بيشتر مفسّران (2)است.

و روايت كردند (3)از باقر و صادق-عليهما السّلام-و حسن بصرى گفت و ابو مالك كه:سوگند لغو آن باشد كه خداوندش چنان گمان برد كه آن صواب است و راست است.و در سوگند لغو كفّارت واجب نباشد به نزديك ما،و بيشتر فقها و مفسّران،و ابراهيم نخعى گفت:كفّارت واجب بود در او.و اصل«لغو»در لغت كلامى باشد (4)كه در او فايده اى نبود،يقال:لغا في كلامه لغوا و الغيت الشّىء اذا اهملته و الالغاء نقيض الإعمال،و لغو گويند[31-ر]آن را كه در شمار نبود،قال الشّاعر: (5)

او مائة يجعل اولادها***لغوا و عرض المائة الجلمد

يعني لا يعتدّ اولادها فى الدّية و لا يعتدّ (6)بها لصغر سنّها. وَ لٰكِنْ يُؤٰاخِذُكُمْ بِمٰا عَقَّدْتُمُ الْأَيْمٰانَ ،و لكن شما را به آن گيرد كه سوگند بندى به عقد دل بر او به نيّت.ابن عامر خواند:«عاقدتم»بالالف،و معنى هم آن باشد كه عَقَّدْتُمُ بتشديد،براى آن كه فاعل و فعّل به يك معنى آمد (7)في قولهم:ضاعف و ضعّف و باعد و بعّد،و در قرآن هر دو خواندند في قوله: رَبَّنٰا بٰاعِدْ بَيْنَ أَسْفٰارِنٰا (8)،و بعّد.و حمزه و كسايى و ابو بكر عن عاصم خواندند (9):عقدتم،بتخفيف«قاف»من العقد و هذا على وجهه و ظاهره،مراد عقد دل باشد نيّت (10)بر سوگند،و باقى قرّا خواندند: عَقَّدْتُمُ بتشديد قاف من التّعقيد،و جماعتى مفسّران از اين قرائت امتناع كردند چون طبرى و ابو عبيده (11)و جز ايشان گفتند:براى آن كه تفعيل تكثير فعل باشد،و بر اين قاعده لازم آيد كه آن كس كه او يك بار سوگند خورد او را كفّارت لازم نبود تا مكرّر نكند چند بارها،و اين خلاف اجماع است و اين خطاست براى آن كه تفعيل را مراد به او نه تكرار است اين جا انّما


1) .اساس:باشد،با توجه به آج تصحيح شد.

2) .مج،مت،وز+آن.

3) .آج،لب،لت:روايت كرده اند.

4) .آج،لب:بود.

5) .مج،مت،وز+شعر.

6) .مج:و لا تعتدّ.

7) .مر:اند.

8) .سوره سبا(34)آيه 19.

9) .مج،مت،وز،لت،مر:خواند.

10) .مج،مت،وز،آج،لب،لت،مر:بنيته.

11) .مج،مت،وز،لت:ابو عبيد.

مراد تشديد و تغليظ است،كالتّعقيد فى العقد للخيل (1)اذا شدّد عقده،معنى آن است كه سوگند خورد به زبان و به دل تا مفارق باشد سوگند لغو را،و ابو على فارسى گفت:

تفعيل براى آن است اين جا كه خطاب با جملۀ مكلّفان است چون فعل ايشان بسيار است به لفظ فعّل گفت از بناى تفعيل،و مثاله قوله: وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوٰابَ (2)،چون درها گفت از بناى تفعيل گفت،و اگر يك در بودى اغلقت گفتى.و ممكن باشد حمل كردن غَلَّقَتِ الْأَبْوٰابَ (3)،را بر تأكيد و مبالغه تا معنى آن باشد كه درها سخت استوار كرد (4)،دگر گفت:فعّل به معنى فاعل آمده است اگر برآن عمل كنند (5)تا لازم نيايد كه كفّاره آنجا واجب بود كه تكرار سوگند باشد.اگر گويند:فاعل (6)از ميان دو كس باشد و بر اين قول (7)و بر قرائت ابن عامر لازم آيد كه آن كس كه او سوگندى (8)خورد در كارى كه او مختص باشد و ديگرى با او سوگند نخورد او را كفّاره لازم نيايد، گوييم:اين لازم نيست براى آن كه فاعل بسيار بود كه نه از ميان دو كس باشد چنان كه طارقت النّعل و عافاه اللّه و عاقبت اللّصّ.

على بن الحسين المغربىّ گفت:تشديد را فايدۀ نيكو (9)هست،و آن آن است كه تا معلوم شود كه آن كس كه اواند (10)بار بر يك خبر سوگند خورد گويد:و اللّه لافعلنّ كذا ثمّ و اللّه ثمّ و اللّه،او را بيشتر از يك كفّاره لازم نباشد و در اين خلاف است ميان فقها و اين وجهى نيكوست و حقيقت عقد فى الخيل (11)و العهد و اليمين باشد براى آن كه مستعمل است در همه على حدّ،واحد و ظاهر استعمال دليل حقيقت كند،قال الشّاعر: (12)

قوم اذا عقدوا عقدا لجارهم***شدّوا العناج و شدّوا فوقه الكربا

و اعقدت العسل اذا جعلته منعقدا فهو معقد و عقيد.اكنون بدان كه سوگند منعقد


1) .مج،مت،وز،لت،مر:الحبل.

2) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 23.

3) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 23.

4) .مج،مت:استوار باشد.

5) .مج،مت،وز،آج،لت،مر:حمل كنند.

6) .مج،مت:فعل.

7) .مج،مت،وز+قرائت.

8) .مت:سوگند.

9) .مج،مت،وز،لت،مر:نكو.

10) .آج،در حاشيه:چند بار،آن:چند بار،بم،آف:دو

11) .مج،مت،وز،لب،لت،مر:الحبل.

12) .مج،مت،وز+شعر.

نباشد الّا به نيّت امّا چون گويد:اقسمت او اقسم او حلفت يا چيزى كه لفظ سوگند باشد آنگه گويد من اين سوگند نخواستم او را برآن تصديق كنند و آنچه ميان او و خدا باشد خداى با او كند آنچه از او داند و شافعى گفت فيما بينه و بين اللّه قول او مقبول بود.

امّا در حكم شرع در او دو قول (1)است شافعى را و سوگند جز به خداى يا به نامى از نامهاى خدا درست نباشد امّا چون گويد:و قدرة اللّه و علم اللّه و حياة اللّه و مرادش قادرى و عالمى و حيّى باشد سوگند باشد،و اگر مرادش اين معانى باشد كه اشعرى گويد اين سوگند نباشد و ابو حنيفه و اصحابش هم اين گفتند:و شافعى و اصحابش گفتند:سوگند باشد چون گويد:لعمر اللّه،و در دلش سوگند باشد سوگند بود و الّا نباشد[و فقهاى عراق هم اين گفتند] (2)،و شافعى گفت:چون بر اطلاق گويد محتمل (3)باشد احلف باللّه و استعين باللّه را و بر قول او اعتماد كنند اگر گويد سوگند [31-پ]خواستم يا نخواستم،چون گويد:اللّه بى حرف قسم سوگند نباشد به نزديك ما و جملۀ فقها.

و ابو جعفر الأسترآبادىّ گفت:از اصحاب شافعى:سوگند باشد چون گويد حقّ اللّه سوگند نباشد سواء اگر قصد سوگند كند و اگر نه،و ابو حنيفه هم چنين گفت:و محمّد بن الحسن و شافعى و ابو يوسف گفتند:سوگند نباشد چون گويد حلفت و او احلف (4)او اقسم و نگويد«باللّه»يا نامى از نامهاى خدا سوگند نباشد به نزديك ما سواء اگر نيّتش سوگند باشد و اگر نباشد،و شافعى هم اين گفت،و ابو حنيفه گفت:

سوگند باشد به نزديك ما (5)،و مالك گفت:اگر سوگند خواسته باشد سوگند بود و الّا نبود چون گويد:اشهد باللّه سوگند نباشد.

و شافعى را در او دو قول است:يكى آن كه اگر سوگند خواست سوگند باشد و اين مذهب ابو حنيفه است و يك قول چنان كه گفتيم چون گويد اعزم باللّه،سوگند


1) .لب:اقوال.

2) .اساس:ندارد،با توجه به مج افزوده شد.

3) .مج:محمل.

4) .مج،مت:حلفت،لت:احلفت.

5) .مج،مت،وز،لت،مر+به همه حال.

نباشد،و شافعى گفت:اگر سوگند خواست باشد و الّا نباشد اگر گويد به خداى بر تو و سوگند مى دهم تو را به خدا اين سوگند نباشد به هيچ وجه،و شافعى گفت:اگر سوگند خواست باشد و الّا نباشد و سوگند بر فعل غيرى به نزديك ما سوگند نباشد و برآن كفّاره نبود،و شافعى گفت:درست باشد اگر آن غير برآن كار كند او حانث نشود و اگر نكند حانث شود و بر او كفّارت باشد.

و احمد حنبل گفت:كفّاره برآن باشد كه سوگند او دروغ كند يعنى آن غير چون گويد«و اللّه»،سوگند باشد به همه حال و به ظاهر حكم سوگند بود آن را و اگر گويد:سوگند نخواستم از او قبول نكنند[و شافعى هم اين گفت جز كه او گفت:

اگر گويد سوگند نخواستم،از او قبول كنند] (1)چون گويد على عهد اللّه به نزديك ما اين نذر باشد و چون خلاف كند بر (2)كفارت نذر باشد و ابو حنيفه و مالك گفتند:سوگند باشد،و شافعى گفت:در عزم او نگرند اگر نيّت سوگند داشت سوگند باشد و الّا نباشد.

سوگند لغو آن باشد كه زبانش به آن سابق شود بى قصد او گويد لا و اللّه و در دلش آن باشد كه بلى«و اللّه»اين لغو باشد در او كفّارت نبود شافعى هم اين گفت،و ابو حنيفه گفت:در او كفّارت باشد،و مالك گفت:لغو اليمين سوگند غموس باشد،و آن آن باشد كه بر ماضى سوگند خورد به دروغ بقصد،چنان كه گويد:و اللّه لقد كان كذا،و دروغ باشد از حرج و اثم خالى نبود و بر او كفّارت نباشد و ابو حنيفه گفت:

سوگند لغو (3)آن باشد كه بر ماضى سوگند خورد بحسب ظنّ خود چون پيدا شود كه بخلاف آن است بر او كفارت نبود اگر بر محالى سوگند خورد كه مقدور او نبود كفّارت لازم نيايد او را و مذهب (4)ابو حنيفه (5)و شافعى آن است كه در حال حانث شود (6)و كفّارتش لازم آيد اگر گويد او جهود است يا ترساست يا از خدا بيزار است و مانند اين اگر فلان كار نكنم و نكند اين سوگند نباشد و به مخالفتش حانث نشود و كفّارت واجب نبود بر او،و اين مذهب مالك است و شافعى و اوزاعى و ليث بن سعد و ثورى


1) .اساس:ندارد،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

2) .مج،مت،وز،لت،مر+او.

3) .مج،مت،وز،لت:لغو سوگند.

4) .مج،مت:مذاهب.

5) .لت:او.

6) .مج،مت،وز:نشود.

و ابو حنيفه و اصحابش گفتند:چون خلاف كند حانث شود و بر او كفّارت سوگند بود چون سوگند خورد كه قبيح نكند (1)و واجب نكند واجب آن باشد كه قبيح نكند و واجب به جاى آرد و بر او كفّاره نباشد،و جملۀ فقها گفتند:بر او كفّارت باشد سوگندى (2)كه بر ماضى خورد اگر بر نفى بود و اگر بر اثبات اگر عالم بود يا ساهى (3)اگر راست بود يا دروغ منعقد نشود بر او كفّارت نباشد و همچنين گفت[32-ر] مالك و ليث بن سعد (4)و ثورى و ابو حنيفه و اصحابش و احمد و اسحاق،و مذهب شافعى آن است كه:اگر راست خورد سوگند بر او هيچ نيست و اگر دروغ بود و عالم باشد به آن كفّارت لازم آيد،و اين مذهب اوزاعى است و عثمان البتّى و قول عطا و حكم است اگر سوگند خورد بر امرى مستقبل آنگه خلاف كند آن را كفّاره واجب شود بر او بلا خلاف و اگر فراموش كند بر او كفّارت نباشد (5).

و شافعى را در او دو قول است،قوله: [فَكَفّٰارَتُهُ] (6)إِطْعٰامُ عَشَرَةِ مَسٰاكِينَ مِنْ أَوْسَطِ مٰا تُطْعِمُونَ أَهْلِيكُمْ ،ضمير فى قوله: فَكَفّٰارَتُهُ ،محتمل است كه راجع باشد الى احد ثلاثة اشياء يكى«ما»في قوله: بِمٰا (7)عَقَّدْتُمُ الْأَيْمٰانَ ،دوم:باللّغو في قوله:

بِاللَّغْوِ فِي أَيْمٰانِكُمْ ،سه ام (8)راجع باشد با حنث كه كلام بر او دليل مى كند و قول اوّل درست است و آن قول حسن بصرى است و شعبي و ابو مالك،و قوله: إِطْعٰامُ عَشَرَةِ مَسٰاكِينَ ،ذكر مردان كرد،در مساكين و اگرچه باتّفاق اگر به زنان دهد مجزى باشد براى تغليب مذكّر بر مؤنّث،گفت:كفّارت آنچه او بسته باشد از سوگند آن بود كه ده درويش را به عدد طعام دهد به قدر كفايت سيرى ايشان.و اصحاب ما آن را حدّى نهادند به دو مدّ يا يك مدّ بقدر طاقت و مكنت،امّا هريكى را اين قدر بدهد و امّا مثل اين طعام حاضر كند و آن دو رطل و ربعى باشد هريكى را.اگر دو مدّ دهد (9)


1) .مج،مت،وز،مر:كند.

2) .مج،مت،وز،مر:سوگند.

3) .مج،مت،وز،لت،مر:ناسى.

4) .مج،لت،مر:ليث سعد،مت:ليث و سعد.

5) .مج،مت،وز+بر او.

6) .اساس:ندارد،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

7) .اساس:ندارد،با توجه به مج و قرآن مجيد افزوده شد.

8) .آف:سيوم.

9) .مج،مت،وز،لت:بدهد.

ضعف اين حاضر كند و ده درويش را بيارد تا بخورند و روا نباشد كه نصيب ده كس از اين مقدار كه گفتيم به كمتر از ده كس دهد به نزديك ما و فقها خلاف كردند و اگر طعام ندارد بها بدهد روا باشد لما جاء فى الاخبار.

و شافعى گفت:هر درويشى را مدّى دهد به مدّ پيغامبر-صلّى اللّه عليه و آله-و آن يك رطل باشد و ثلث و اين قول زيد ثابت است،و عبد اللّه عبّاس و عبد اللّه عمر و سعيد بن المسيّب و القاسم و سالم و سليمان بن يسار و عطا و حسن بصرى (1)تمسّك كردند در اين باب به خبر ابو هريره كه روايت كرد كه (2)مردى به نزديك رسول آمد- عليه السّلام-و گفت:يا رسول اللّه!من در روز ماه رمضان با حلال خود خلوت كردم (3)،گفت برو برده اى آزاد كن،گفت:ندارم،گفت:برو دو ماه پيوسته روزه دار،گفت:نتوانم،گفت:شصت درويش را طعام ده.گفت از كجا آرم؟ رسول-عليه السّلام-بفرمود تا پانزده صاع خرما بياورند (4)و به او داد،گفت:اين به شصت درويش ده.گفت:و اللّه كه در همۀ مدينه از ما درويش تر كس را نمى دانم.

گفت:برو و بر اهل خود نفقه كن و دگر مانند اين (5)مكن.گفتند:جاى حجّت در خبر آن است كه پانزده (6)صاع چون بر شصت درويش قسمت كنى هريكى را مدّى رسد براى آن كه صاعى چار مدّ باشد.

و ابو حنيفه گفت:اگر گندم خواهد دادن نيم صاع دهد و آن دو مدّ باشد و اگر جو و خرما و ميويز (7)خواهد دادن يك صاع كمتر نشايد (8)و اين قول عمر است و عبد اللّه (9)پسرش،و شعبي و نخعى و سعيد جبير و مجاهد و حكم (10)و ضحّاك (11)تمسّك كردند به حديثى كه روايت كردند كه:و سقى پيش پيغامبر آوردند او به مردى داد كه بر او كفّارتى واجب بود گفت:برو و اين به شصت درويش ده،و وسقى شصت صاع


1) .مج،مت،وز+و.

2) .مج،مت،وز:او گفت.

3) .مج،مت،وز،لت،مر:صحبت كردم.

4) .وز:بياورند،آج،لب:آوردند.

5) .مج،مت،وز:آن.

6) .يازده/پانزده.

7) .ديگر نسخه بدلها:مويز.

8) .مج،مت:نباشد.

9) .مج،مت:عبد اللّه عباس.

10) .لب:حكيم.

11) .وز+و.

باشد نصيب هر درويشى صاعى و محمّد بن الكعب القرظيّ گفت:اين درويش را چندان بدهد كه به چاشت و شام بخورند و اين يك روايت است از اميرالمؤمنين على-عليه السّلام-و شريح گفت:بايد تا نان خورش با (1)آن باشد و به نزديك ما نان خورش سه مرتبه دارد:برترين (2)آن (3)نان و گوشت باشد و ميانه،نان و خلّ و زيت،و فروترين آن نان و نمك و به نزديك شافعى قيمت آن نشايد داد نه در كفّارات و نه در زكوات،بل آن جنس بايد بعينه و به نزديك ما و ابو حنيفه روا باشد،و به نزديك شافعى جز به ده درويش نشايد دادن و به نزديك ابو حنيفه بر يك درويش تكرار شايد كردن ده بار و به نزديك ما[32-پ]با وجود ده كس به يك كس نشايد دادن و چون مستحق نباشد به يك كس شايد دادن جملۀ آن،و به نزديك شافعى جز به آزادى مسلمان محتاج نشايد دادن،و به نزديك ابو حنيفه به اهل ذمّه شايد دادن،و مذهب ما موافق قول شافعى است در مسلمان (4).فامّا زكات باتّفاق جز به مسلمان ظاهر ستر نشايد دادن و جز آن (5)يك قسمت به مؤلّفة قلوبهم دهند.

مِنْ أَوْسَطِ مٰا تُطْعِمُونَ أَهْلِيكُمْ ،از ميانۀ آنچه عادت باشد او را كه به نفقۀ اهل خود كند.

عبد اللّه عمر و اسود و عبيده و شريح گفتند:مأدوم بايد و افضل آن گوشت باشد و خرما و ميانه زيت و سمن باشد.و ادون ملح باشد و اين موافق مذهب ماست.و بعضى دگر مفسّران (6)تفسير اوسط بر بهتر دادن من قوله تعالى: أَوْسَطُهُمْ ،اى خيرهم وَ أَعَدَّ لَهُمْ ،و قوله: أُمَّةً وَسَطاً ،از بهينۀ آنچه عادت دارى كه به اهل خود دهى به قوت اگر شما را عادت در سراى نان گندمين باشد جوين به درويش نشايد دادن در كفّاره.

و قولى دگر آن است كه: أَوْسَطِ مٰا تُطْعِمُونَ أَهْلِيكُمْ ،فى القلّة و الكثرة على حسب اليسار و العسر.و از صادق-عليه السّلام-روايت كردند كه او خواند:اهاليكم.

قوله: أَوْ كِسْوَتُهُمْ قرائت عامّۀ قرّاء كسر«كاف»است،و ابو عبد الرّحمن السّلميّ خواند:


1) .مج،مت،وز:به.

2) .مج،مت،وز:برتر.

3) .مج،مت:آنان.

4) .وز:مسلمانى.

5) .مج،مت،وز+يك.

6) .لت:آن.

«كسوت»به ضمّ«كاف»و هما لغتان،كالإسوة و الاسوة و الرّشوة و الرّشوة و سعيد جبير خواند او كاسوتهم يعنى كسوة اهلك علما در«كسوت»خلاف كردند كه مجزى باشد در كفّاره.بعضى گفتند:يك جامه از آنچه نام كسوت برآن افتد از پرهن (1)يا ايزار پايا (2)يا رداء (3)يا گليم يا دستار و اين قول عبد اللّه عبّاس است و حسن و حكم و مجاهد و عطا،و روايت كردند از باقر-عليه السّلام-و اين مذهب شافعى است،و بعضى دگر گفتند:جامۀ تمام بايد كه اندامش بازپوشد از پراهن و ايزار (4)پاى و اين مذهب ابو حنيفه است و گفت عمامه در اين معنى نيايد (5)،و مذهب نخعى هم اين است و سعيد بن المسيّب هم اين گفت،و مذهب ما آن است كه:با تمكين دو جامه بايد از پراهن و ابزار و عند عسر و ضيق اليد يكى روا باشد.شهر بن حوشب گفت:جامه بايد كه قيمتش پنج درم باشد أَوْ تَحْرِيرُ رَقَبَةٍ ،يا برده آزاد كند نزديك ما برده بايد صحيح،سالم از معايب اگر بزرگ باشد و اگر كوچك اگر مؤمن باشد و اگر كافر روا باشد و مؤمن فاضل تر باشد،و مذهب شافعى آن است كه:در هيچ كفّاره و نيز در وصيّت برده الّا مؤمن نبايد (6)و كافر مجزى نباشد،و ابو حنيفه موافقت كرد او را در قتل امّا جز قتل كافر روا داشت.و شافعى تمسّك كرد به خبرى كه مردى بيامد و گفت:يا رسول اللّه!اوجبت من كفّارتي بر خود واجب كرده ام،يعنى كارى كرده ام كه كفّاره هم واجب است به آن.رسول-عليه السّلام-گفت:برو و برده آزاد كن.برفت و بردۀ عجمى بياورد،رسول-عليه السّلام-او را به اشارت گفت:من ربّك،خداى تو كيست؟به اشارتى كه او بشناخت كه او چه مى گويد (7)،او اشارت كرد با انگشت كه يكى است،گفت:من كيستم؟اشارت به آسمان كرد كه يعنى رسول خدايى، رسول-عليه السّلام-گفت:آزادش كن كه مؤمن است.

و نيز روايت كرد كه:زنى بيامد،گفت:يا رسول اللّه مادرم وصايت كرده است كه برده اى آزاد كن براى من و من كنيزكى نوبى (8)دارم،روا باشد كه آزاد كنم؟


1) .لت:پيراهن.

2) .مج،مت،وز،لت:پاى.

3) .آج،لب:پرده.

4) .وز،بم،آف:ازار.

5) .آج،لب:نبايد.

6) .آج،لب:نيايد.

7) .مج،مت،وز:مى گفت.

8) .لب:ذمى.

رسول-عليه السّلام-گفت:بيارش،زن او را پيش رسول آورد،رسول گفت او را:

خداى تو كيست؟گفت:خداى جهانيان.گفت:من كيستم.گفت:تو رسول خدايى،رسول-عليه السّلام-گفت:

اعتقيها فانّها مؤمنة ،آزادش كن كه مؤمنه است.و مكلّف (1)مخيّر است در اين سه چيز براى او كه (2)«او»در خبر شك را باشد و در امر تخيير را،يقول (3):خذ هذا او ذاك و اضرب زيدا او عمرا،مأمور مخيّر باشد از ميان هر دو و از دوگانه هركدام كه بستاند يا بزند امتثال كرده باشد پس از آن (4)ترتيب است كه: فَمَنْ لَمْ [33-ر] يَجِدْ ،هركه نيابد.فقها خلاف كردند در صفت آن كس كه نيابد تا او را روزه داشتن روا باشد.

ابو حنيفه گفت:چون دويست درم دارد يا بيست دينار كه نصاب اوّل زكات باشد او را روزه نشايد داشتن كه او واجد است اگر يسار او كم از او (5)باشد روزه اش روا باشد داشتن.

شافعى گفت:چون قوت آن روز و آن شب دارد براى خود و براى عيالش و چندانى (6)زياده باشد كه طعام (7)ده درويش بود او را روزه نشايد داشتن و اگر كم از اين باشد روزه دارد.

و بعضى فقها گفتند:چون چندانى دارد كه با آن اطعام (8)تواند كردن (9)او را روزه نشايد داشتن،و مذهب ما به مذهب شافعى نزديك است و روزه به نزديك ما اين سه روز متتابع پياپى بايد و جز چنين نشايد.

و شافعى را دو قول است:يكى آن كه پراكنده شايد و يكى آن كه نشايد و اين قول دوم مذهب ماست و مذهب ابو حنيفه و ثورى و مزنىّ.

و در قرائت عبد اللّه مسعود و ابىّ كعب آن است كه:ثلاثة ايّام متتابعات است، و اين قول عبد اللّه عبّاس است و قتاده.و كفّاره به نزديك ما پيش از حنث نشايد و اگر


1) .لب:تكلّف.

2) .آج،لب،آف:آن كه.

3) .لت:تقول.

4) .مج،مت،وز،لت،مر:واجد.

5) .مج،مت،وز،لت،مر:آن.

6) .مج،مت،وز:چندان.

7) .لت،مر:اطعام.

8) .مج،مت،آف،لت:اطعام.

9) .لت:تواند دادن.

كند مجزى نباشد بعد الحنث با سر بايد گرفتن،و به نزديك شافعى پيش از حنث روا باشد الّا روزه كه آن از عبادت ابدان است و اين قول عمر است و عبد اللّه عمر و عائشه و عبد اللّه عبّاس و حسن بصرى و ابن سيرين،و مذهب مالك و اوزاعى است و ليث و سعد و احمد و اسحاق،و مالك گفت:بتقديم الصّيام على الحنث روا باشد.

و ابو حنيفه و اصحابش گفتند:كفّاره را سبب وجوب،حنث است تا حنث نباشد واجب نبود و فرق نكرد بين المال و النّفس،و در زكات رواست كه پيش ازآن كه واجب شود بدهند و در كفّاره روا نيست،و مالك در زكات روا نداشت.و در كفّاره روا داشت اعنى تقديم و شافعى در هر دو تقديم روا داشت و به نزديك ما در هيچ دو تقديم روا نباشد.

اكنون بدان كه به نزديك ما كفّارات ثلث هر سه (1)واجب است بر تخيير بر سبيل بدل و به نزديك فقها واجب يكى است نامعيّن و دليل بر اين آن است كه شرايع تابع مصلحت است و چنان كه ممتنع نيست كه مصلحت مكلّف در امرى معيّن باشد ممتنع نيست كه مصلحت او در امورى باشد متساوى در باب صلاح كه يقوم كلّ واحد منها (2)مقام (3)الآخر.دليل ديگر بر اين آن است كه:به اتّفاق،مكلّف از اين سه هركدام كه بكند حكم حنث از او برخيزد و هر سه در اين حكم متساوى اند به اجماع محال باشد گفتن كه با اين قضيّه واجب يكى است و اين مناقضه باشد چه محال است كه صفت فعل مختلف باشد و احكام يكى دليل ديگر بر اين آن است كه اگر واجب يكى بودى بايستى كه مكلّف را طريق بودى به تمييز واجب از ناواجب از اين سه گانه.

اگر گويند:به اين چه حاجت است كه مكلّف از اين سه گانه هرچه كند واجب كرده باشد؟گوييم:اين تصريح است به آن كه هر سه واجب است.دليل ديگر آن است كه:اگر (4)چنين بودى صحيح بودى (5)گفتن كه مكلّف را نيست (6)كه از


1) .آج،لب+كفارت.

2) .اساس:منه،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

3) .اساس:ندارد،با توجه به مج افزوده شد.

4) .مج،مت،وز،لت+نه.

5) .مج،مت،وز،لت:نبودى.

6) .مج،مت،وز،لت:هست.

اين سه آن كند كه خود خواهد،با جماع چنين است كه او مخيّر است بينها.

بدان كه سوگند بر سه ضرب است:يكى آن كه عقدش طاعت باشد و حلّش معصيت چنان كه سوگند خورد كه خمر نخورد و معصيت نكند و نماز كند و طاعت كند اگر خلاف كند حانث شود كفّارتش لازم آيد بلا خلاف.دوم (1):عقدش معصيت باشد و حلّش طاعت،چنان كه گويد:و اللّه كه نماز نكنم و روزه ندارم و خمر خورم و معصيت كنم چون خلاف كند كفّاره واجب نيايد به نزديك ما براى آن كه حنث واجب است (2)اين جا،و به نزديك فقها كفّاره واجب بود.و قسم سه ام (3)آن است كه:عقدش مباح باشد و حلّش مباح چنان كه گويد:و اللّه (4)اين جامه در نپوشم [33-پ]،و اين طعام نخورم،اگر خلاف كند كفّارتش واجب بود بلا خلاف بين الفقهاء.و به نزديك ما نگاه كند اگر صلاح در آن باشد دينا او دنيا كه خلاف كند و لا كفّارة عليه،امّا چون گويد:إن فعلت كذا فللّه علىّ كذا،اگر فلان خير كنم خداى را بر من حجّ است يا روزه يا صد دينار يا مانند آن،چون آن كار بكند او را آن لازم باشد كه گفته باشد.و به نزديك بيشتر فقها بر او كفّارۀ سوگند باشد،و به نزديك ما اين سوگند نيست،بل نذر است به (5)آن،وفا بايد كردن،لقوله تعالى: أَوْفُوا (6)بِالْعُقُودِ .

ذٰلِكَ كَفّٰارَةُ أَيْمٰانِكُمْ ،«ذلك»اشارت است الى كلّ واحد من الاربع، گفت:اين كفّارۀ (7)سوگندتان باشد. إِذٰا حَلَفْتُمْ ،چون سوگند خورى.در كلام محذوفى هست،و تقدير آن است كه:اذا حلفتم فحنثتم،و چنان كه گفت: فَمَنْ كٰانَ مِنْكُمْ مَرِيضاً أَوْ بِهِ أَذىً مِنْ رَأْسِهِ فَفِدْيَةٌ ، (8)و المعنى فحلق (9)عليه فدية.

وَ احْفَظُوا أَيْمٰانَكُمْ ،و سوگندتان نگاه دارى (10)و به گزاف سوگند مخوريد (11).يك معنى اين است كه سوگند نگاه دارى به آن كه نخورى.قولى ديگر آن است كه:


1) .مج،مت،وز،لت+آن كه.

2) .مج،مت،وز،آج،لب،لت،مر:واجب است.

3) .اساس:سه،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

4) .مج،مت،وز،لت+كه.

5) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.

6) .سورۀ مائده(5)آيۀ 1.

7) .ديگر نسخه بدلها،كفّارت.

8) .سورۀ بقره(2)آيۀ 196.

9) .مج،مت،وز،آج،فعليه.

10) .آج،لب:دارى/داريد.

11) .مج،مت،وز،لت:مخورى.

چون سوگند خورده باشى سوگند نگاه دارى از حنث[و اين قول اولى تر است براى آن كه سوگند خوردن مباح است الّا در معصيت و آنچه حرام است حنث است،و اين دليل است بر آنكه سوگند بر معصيت نيوفتد براى آن كه چون معنى آن باشد كه سوگند نگاه دارند از حنث] (1)و ازآن كه دروغ شود اگر سوگند معصيت منعقد بودى اين امر بودى به اصرار بر معصيت، كَذٰلِكَ يُبَيِّنُ اللّٰهُ ،چنين بيان كند خدا آيات خود كه كرد و ديدى براى شما تا همانا شاكر باشى اين نعمت (2)را كه از جملۀ نعمتهاى دينى است.

قوله: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ -الآية،آنچه (3)تفسير خمر و ميسر بايست (4)گفتن در سورۀ البقره به استقصا برفت و اين جا خبرى چند بگويم (5).كه در وعيد و مذمّت خمر و شاربان آن آمده است-و اگرچه اين جا نيز از اين معنى گفته ايم:عثمان عفّان (6)روايت كند كه رسول-عليه السّلام-گفت:

انّ اللّه لا يجمع الخمر و الايمان فى جوف امرء أبدا ،گفت:خداى تعالى جمع نكند ايمان و خمر در دل هيچ كس و معنى آن است كه حكم نكند به ايمان هيچ شارب خمر چون خمر خورد و مستحل باشد آن را،و اين است تأويل هر خبر كه آيد متضمّن آن كه حكم شارب خمر چون حكم كافر كرده است،چنان كه فرمود-عليه السّلام:

شارب الخمر كعابد الوثن و مدمن الخمر كعابد الوثن ،يعنى اذا شربها مستحلاّ لها.و استحلال خمر و هر محرّمى شرعى كه باشد كفر است به اتّفاق،و در اين خبر تأويل دگر روا باشد كه گفت:شارب خمر چون بت پرست (7)است،يعنى عقاب او بشدّت و سختى چون عقاب وثن باش تشبيه از اين (8)وجه[باشد نه از وجه] (9)دوم (10)،و نيز روا بود كه تشبيه از آن وجه باشد كه از او تبرّا (11)بايد كردن[و با او مصافات و مخالصت و


1) .اساس:ندارد،از مج افزوده شد.

2) .مج،مت:نعمتها.

3) .مج،مت،وز،آج،آف+در.

4) .مج،مت،لت،مر:بايد.

5) .مج،مت،وز،آج،لب،لت،مر:بگوئيم.

6) .اساس+رضى اللّه عنه،آج،لب+اميرالمؤمنين.

7) .آج،لب:باشد.

8) .مت،وز+از آن.

9) .اساس:ندارد،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

10) .اساس و ديگر نسخه بدلها:دوام،با توجه به آف تصحيح شد.

11) .اساس:تبر،با توجّه به مج تصحيح شد.

مخالطت نبايد كردن و از او هجران و كرانه بايد گرفتن چنان كه از عابد وثن و واجب نباشد در دو چيز] (1)كه يكى را به يكى تشبيه كنند كه آن تشبيه از همه وجه باشد،بل از يك وجه روا باشد،نبينى كه گويد:فلان كالأسد و كالبحر و كالبدر،و محال است[گفتن كه اين تشبيهات هست الّا من وجه واحد،يكى از شجاعت و يكى از سخاوت و يكى از جمال،و از اين گذشته محال است] (2)كه گويند (3)،همه چيز مشبّه با مشبّه به ماند.دگر آن كه:به نزديك ما عبادت وثن كفر نيست،علامت كفر است،چه كفر از افعال قلوب باشد و افعال جوارح هيچ كفر نباشد.و روا بود كه شرب خمر از بعضى مردمان در بعضى اوقات چنان افتد كه علامت كفر باشد تا خبر بر ظاهر خود بود-و اللّه اعلم.

و عبد اللّه عمر روايت كرد كه رسول-عليه السّلام-گفت:هركه او در دنيا خمر خورد،[و توبه نكند از آن در قيامت از خمر بهشت محروم باشد.عبد اللّه عبّاس و ابو هريره روايت كردند كه رسول-عليه السّلام-گفت هركه او خمر خورد در دنيا] (4)خداى تعالى بفرمايد در قيامت تا او را از زهر ماران و گزدمان (5)شربت دهند كه چون به نزديك دهن برد ناخورده (6)گوشت رويش در آنجا افتد،و چون خورده باشد همۀ اعضاى او از يكديگر جدا شود و گوشت اندامش متناثر شود چون مردارى كه سالها بر او برآمده باشد و نتن و گندى از او پديد آمد كه اهل جمع به آن رنجور شوند،آنگه بفرمايد تا او را به دوزخ برند الا!و آن كس كه خمر خورد و خمر فشارد يا فرمايد فشردن (7)و خمر فروشد و خرد (8)و بردارد (9)و آن كه (10)به خانۀ او برند (11)،يا بفروشد (12)و بهاى آن خورد در إثم و بزه و عار آن[34-ر]راستند (13)،و خداى تعالى از[او]روزه و حج و عمره نپذيرد،و اگر بميرد مصرّ برآن توبه ناكرده حقّ است بر خداى تعالى كه


1) .اساس:ندارد،با توجه به ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

2) .مج،وز،مت،آج،لب+به.

3) .مج،آج،لب،بم،آن،آف،مر:كژدمان.

4) .مر:تا خورد.

5) .آج،لب:فرمايد كه فشارند.

6) .مج،وز،آج،لب،مت،مر:خورد.

7) .آج،لب:فرمايد كه فشارند.

8) .مج،وز،آج،لب،مت،مر:خورد.

9) .مج،وز،مت،لت،مر:برگيرد.

10) .مج،وز،آج،لب،مت،آن،لت،مر:آنگه.

11) .اساس:براند.

12) .آج،لب،آف:تا بفروشد،وز:يا بفروشند.

13) .مر:برابرند.

به هر شربه (1)او را شربه اى (2)دهد از صديد دوزخ،الا (3)و هر (4)مسكر خمر است و هر خمر حرام است.

و عبد اللّه عمر گفت:گواهى دهم كه شنيدم از رسول-عليه السّلام-كه مى گفت:

لعن اللّه الخمر و شاربها و ساقيها و بايعها و مبتاعها و عاصرها و معتصرها (5)و حاملها و المحمولة (6)اليه و آكل ثمنها ،در اين خبر ده كس را لعنت كرد خمر را اوّلا و خورنده اش را و آن را كه ساقى باشد (7)و فروشنده را و خرنده را و فشارنده را و آن را كه فرمايد فشاردن (8)و آن را كه بر گيرد و آن را كه به خانۀ او برند و آن را كه بهاى او خورد.

و در خبرى ديگر آمد:آن را كه زرعش كند (9)براى خمر و آن را كه بر خوانى نان خورد با آنان كه خمر خواهند خوردند (10).

و رسول-عليه السّلام-گفت اجتناب كنيد (11)از خمر كه (12)كليد همۀ شرهاست و بديها و امّ‌الخبائث است مادر همۀ پليديهاست.

محمّد حنفيّه روايت كرد از پدرش اميرالمؤمنين على-عليه السّلام (13)-كه رسول -عليه السّلام-گفت:هركه او خمر خورد پس (14)آن كه خداى تعالى حرام كرد آن را بر زبان من چون دختر خواهد به او ندهند و چون حديث كند راستش ندارند و (15)چون شفاعت كند نپذيرند و او را بر هيچ امانت امين ندارند،و اگر كسى او را امين كند بر امانتى (16)او آن را هلاك كند حقّ است بر خداى تعالى كه او را عوض ندهد (17)،و قال بعضهم في ذمّ الخمر:


1) .آج،لب،آن،آف:شربت،مر:شربتى.

2) .بم:شربت،مر:شربتى.

3) .بم،آف:الّا.

4) .اساس،بم،آن كه+،و ظاهرا زايد مى نمايد.

5) .بم،آن:معصرها.

6) .آج،لب،مر:و المحمول.

7) .مج،وز،مت،مت+و خمر به خورنده دهد.

8) .آج،لب،لت:فشردن.

9) .مج،مت،وز،آج،لب،مر:غرس كند.

10) .مج،مت،وز،مر:خوردن.

11) .مج،مت،وز:كنى/كنيد.

12) .مج،مت،وز،لت،مر+آن.

13) .لت:روايت كند.

14) .مج،مت،وز،لت،مر+از.

15) .لت+فرمان نشنوند.

16) .آج،لب،لت،مر:امانت.

17) .مج،مت،وز:بدهد.

تركت النّبيذ لاهل النّبيذ***و صرت حليفا لمن عابه

شرابا يدنّس عرض الفتى***و يفتح للشّر ابوابه

قوله: إِنَّمَا الْخَمْرُ ،بيان كرديم كه اصل خمر ستر و پوشيدن باشد (1)و براى آن خمر خوانند آن را كه با خمر،عقل مخامره و مخالطه كند بازپوشد آن را،و دخل في خمار النّاس اذا دخل في سوادهم و خمير گويند اين عجين را كه بازپوشد (2)تا برآيد،و خامره الحزن اذا خالطه مستترا في قلبه،و الخمار المقنعة،و الخمار ما يأخذ من الصّداع عقيب الخمر،و بر اين قياس هرچه مستى كند از هر نوع كه باشد آن را خمر خوانند و در تحت نهى آيد.

وَ الْمَيْسِرُ ،نامى باشد جامع (3)جملۀ انواع قمار را و آن را كه در قمار شود[او را يسر خوانند و آن كه در قمار نشود او را برم خوانند و باقر عليه السلام گفت همه انواع قمار در اين (4)شود] (5)تا بازى كردن كودكان به جوز و كعب و نرد و شطرنج (6)همه در اين شود و اشتقاق او از تيسير كار جزور باشد به اجتماع ايشان بر قمار بر او،«و اليسر،آسانى باشد و«عسر»دشخوارى،و«يسار»دست فراخى باشد[و يسار دست چپ باشد]براى آن كه چون به او استعانت كنند در كارى كار برآيد و خوار شود،و ذهب يسرة خلاف يمنة (7).

و أنصاب،جمع نصب باشد و آن بتان باشند كه آن (8)را نصب كنند براى عبادت،و«نصب»رنج باشد و«نصاب»دستۀ كارد بود و نصب عداوت اظهار او باشد،قال الاعشى:

و (9)ذا النّصب المنصوب لا تنسكنّه***و لا تعبد الشّيطان و اللّه فاعبدا

وَ الْأَزْلاٰمُ ،تيرهايى باشد كه ايشان قماربازند به آن واحدش زلم


1) .آج،لب:بود.

2) .آج،لب+كه.

3) .آج،لب+با.

4) .آج،لب+او.

5) .اساس:ندارد،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

6) .وز:شرنج.

7) .بم،آف:ثمنه.

8) .مج،مت،وز،لت:ايشان.

9) .بم،آف،آن:اذا.

[و زلم] (1)،باشد و نيز قرعه را كه بگردانند بر او نوشته:«افعل و لا تفعل»،آن را نيز ازلام خوانند أصمعي گفت:ايشان اشترى بكشتندى و آن را بر بيست و هشت قسمت (2)كردندى ابو عمرو (3)گفت:برده (4)[قسمت] (5)و ابو عبيده گفت:علم به عدد (6)آن حاصل نيست و آن ده تير باشد،هفت را نصيب باشد و آن«فذّ»است و«توأم»و«رقيب»و «حلس»و«نافس (7)»و«مسبل» (8)و«معلى»و آن سه كه آن را نصيب نباشد، «سفيح (9)»و«منيح و وغد است».

رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطٰانِ ،پليدى است از كار شيطان،و رجس و نجس،و رجز به معنى پليدى باشد،و رجز به معنى عذاب آمد (10)فى قوله: لَئِنْ كَشَفْتَ عَنَّا الرِّجْزَ اى العقاب (11)و به معنى بتان آمد في قوله: وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ ،و رجس به معنى بتان آمد في قوله: فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثٰانِ (12)،و الرّجس[34-پ]صوت الرّعد و سحاب را رجّاس (13)گويند (14):

و كلّهم جاس (15)يسوق الرّجّسا***

و قوله: مِنْ عَمَلِ الشَّيْطٰانِ ،اين جمله از كار شيطان است با آن كه اين اجسام است و شيطان بر او قادر نباشد براى آن كه مراد آن است تعاطى آن و استعمال آن (16)به كار داشتن عمل (17)شيطان است،و اين را دو معنى باشد:يكى آن كه از جملۀ آن كه شيطان كند و بر كار دارد و آن كه اين كارها كند اقتدا به شيطان كرده باشد،يكى آن كه به اغراء و اغواء و تزيين و امر شيطان باشد. فَاجْتَنِبُوهُ ،آنگه امر كرد مكلّفان را به


1) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

2) .مج،مت،وز،لت:بكردندى.

3) .آج،لب،بم،آف:عمر.

4) .اساس:برده اى،با توجّه به مج تصحيح شد.

5) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد،آج،لب،لت+كردندى.

6) .اساس:بعد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

7) .مج،مت،وز:ناقس.

8) .مج،مت،وز:مسئل.

9) .مج،مت،وز:شفيح.

10) .مج،مت،وز:آيد،آف،آن:باشد.

11) .مج،مت،وز،لت،مر:العذاب.

12) .سورۀ حج(22)آيۀ 30.

13) .اساس:ارجاس،با توجه به مج تصحيح شد.

14) .مج،مت،وز،مر+قال الشاعر،شعر.

15) .لسان العرب ج 95/6:رجّاس.

16) .مج،مت،وز،آج،لب،لت،مر+و.

17) .وز:عقل.

اجتناب او و احتراز او يعنى از او دور شويد و در جانبى باشى از او، لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ ، تا فلاح و ظفر يابيد (1)به ثواب خداى تعالى چون براى خداى اجتناب كنيد (2).

و در آيت چهار دليل است بر تحريم خمر و اين چيزها يكى قوله: رِجْسٌ ،پليدى است و پليدى و نجاست به اتّفاق حرام است.دگر: مِنْ عَمَلِ الشَّيْطٰانِ ،كار شيطان و اقتدا به شيطان و متابعت فرمان او حرام است.دگر: فَاجْتَنِبُوهُ ،امر است به اجتناب و احتراز و امر از خداى تعالى بر سبيل وجوب باشد و از رسول-عليه السّلام- چون مطلق باشد مگر كه قرينه يا دليلى بود يا براى دليل حملش بر ندب كنند،دگر آن كه: لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ ،و معنى آن كه لكى تفلحوا،تا فلاح و ظفر و قوّت (3)يابيد به ثواب خداى و اين معلّق بكرد به اجتناب اين چيزها.

قوله: إِنَّمٰا يُرِيدُ الشَّيْطٰانُ ،آنگه حق تعالى آنچه قصد و مراد شيطان است در اغراء و اغواء مردم به اين چيزها،گفت:شيطان مى خواهد كه از ميان شما دشمنى انگيزد و كينه نهد در خمر و قمار براى آن كه همه آفت و شرّ در (4)هر دو (5)بسته است از عربده و معادات و دشمنى و خصومات و كينه كارى (6)براى آن كه در تعاطى خمر عقل زائل شود و همۀ آفات و فساد از زوال عقل تولّد كند.از اين جا گفت- عليه السّلام:

الخمر جماع الاثم و الخمر امّ الخبائث. و در«ميسر»كه قمار باشد خصومات و منازعات و حقد مقمور بر قامر چنان كه معلوم و معهود است.

در سبب نزول آيت دو قول گفتند:يكى آن كه سعد ابو وقّاص با مردى انصارى خمر خوردند (7)آنگه عربده افتاد ايشان را پيش از تحريم خمر.انصارى استخوان (8)زبر (9)


1) .مج،مت:ظفر يافتى.

2) .مج،مت،وز:كنى/كنيد.

3) .مج،مت،وز،آج،لب،لت،مر:فوز.

4) .مر:بر.

5) .مج،مت،وز:اين،مر:بر اين دو چيز.

6) .مج،وز،مت:كينۀ خداى.

7) .مت:خوردندى.

8) .مج،مت،وز،مر+از آن.

9) .كذا در اساس و همه نسخه بدلها،بجز مر كه«زير»خوانده مى شود و اين ضبط نزديك است به اصل عربى روايت در مجمع البيان(240/3)كه:فاخذ الانصارى لحى جمل[استخوان زنخ شتر].بنابراين منظور استخوان فك(بالا يا پايين)است،نه چنان كه مرحوم دهخدا(حرف ز كلمۀ«زبر»)به كسر«ز»خوانده است در مقابل درشت.در عربى كلمۀ«زفر»نيز به همين معنى است كه احتمال دارد ضبط متن تحريفى از اين كلمه باشد.

گوسفند بر سعد ابو وقّاص زد و سر و روى او بشكست خداى تعالى اين آيت فرستاد:

[قول دگر آن است كه چون خداى تعالى در باب خمر اين آيت فرستاد] (1): يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِمٰا إِثْمٌ كَبِيرٌ وَ مَنٰافِعُ لِلنّٰاسِ (2)-الآية،جماعتى از خمر خوردن بازايستادند و جماعتى هنوز مى خوردند (3).چون آيت آمد كه لاٰ تَقْرَبُوا الصَّلاٰةَ وَ أَنْتُمْ سُكٰارىٰ ،عند آن كه بعضى صحابه چون خمر خورده بودند نماز كردند و قُلْ يٰا أَيُّهَا الْكٰافِرُونَ (4)برخواند و به جاى لاٰ أَعْبُدُ ،اعبد برخواند،خداى تعالى اين آيت فرستاد،مردم عند نماز كردن اجتناب مى كردند.عمر خطّاب گفت:بار خدايا!آنچه مراد توست در خمر و ميسر با ما نماى (5).خداى تعالى اين آيت فرستاد و تحريم كلّى را بيان فرمود،قوله: وَ يَصُدَّكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللّٰهِ ،و بازدارد شما را از يادكرد (6)خدا و نماز، چه با شرب خمر و اشتغال به قمار نماز و ذكر خداى (7)راست نيايد.آنگه گفت: فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ ،شما بازخواهيد ايستادن (8)صورت استفهام است و مراد تهديد و وعيد، گفت:شما برآن هستى كه از اين كار بازاستيد (9)،و الّا با شما آن كند كه مستحقّ آن باشيد از زجر و حدّ و تأديب و عقوبت قيامت.[35-ر].

وَ أَطِيعُوا اللّٰهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ ،حق تعالى چون مكلّفان را تحذير كرد از خمر و قمار (10)و نايشستى (11)كه در شرع بر ايشان حرام است.ايشان را فرمود تا در آن و جز آن طاعت خدا دارند و طاعت رسول.و غرض در جمع كردن (12)طاعت خدا و طاعت رسول آن است تا بدانند كه طاعت رسول در باب وجوب حكم طاعت خدا دارد،چه (13)معنى طاعت رسول طاعت خدا باشد كه رسول-عليه السّلام-از خود نگويد،آنچه گويد.و


1) .اساس،آج،لب،بم،آف،لت،آن:افتادگى دارد،از مج آورده شد.

2) .سورۀ بقره(2)آيۀ 219.

3) .مج،مت،وز:مى خورند.

4) .سورۀ كافرون(109)آيۀ 1.

5) .وز:نمايى.

6) .مج،مت،وز،لت،مر:ذكر.

7) .وز:خدايى.

8) .وز،لت:استادن.

9) .مج،مت،وز،آج،لب،لت،مر:ايستد.

10) .مج،مت،وز:قمر.

11) .كذا در اساس و بم،مج:ناشااستى،ديگر نسخه بدلها:ناشايستى.

12) .مج،مت،وز،لت،مر+ميان.

13) .مج،مت،وز،لت،مر+به.

طاعت امتثال امر به ارادۀ (1)باشد. وَ احْذَرُوا ،و حذر كنيد.و«حذر»امتناع باشد از چيزى با قدرت برآن از براى خوف ضرر،يعنى اوامر را امتثال كنيد و از منهيّات حذر كنيد. فَإِنْ تَوَلَّيْتُمْ ،اگر نكنى و نافرمانى كنى و پشت بر اوامر او كنى و روى در گردانى از فرمان او،بر رسول من بيشتر از بلاغى (2)نباشد،كه بگويد و برساند و اعلام كند از ثواب و عقاب به دست او چيزى نيست،آن به امر من است و به حكم من است.من جزا دهم آن (3)را كه از اوامر (4)من اعراض كند.

لَيْسَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ جُنٰاحٌ ،بعضى مفسّران گفتند از عبد اللّه عبّاس و انس (5)مالك و براء بن عازب و مجاهد و قتاده و ضحّاك سبب نزول آيت آن (6)بود كه چون تحريم خمر فرود آمد جماعتى (7)صحابه گفتند:احوال برادران ما كه پيش از اين (8)رفتند و ايشان بر خمر خوردن بودند چه باشد؟خداى تعالى آيت فرستاد و بيان كرد كه آنان كه تعاطى خمر كرده باشند پيش از تحريم آن بر ايشان حرجى و جناحى نيست، إِذٰا مَا اتَّقَوْا وَ آمَنُوا ،هرگه كه متّقى باشند و از محرّمات اجتناب كرده باشند و ايمان داشته باشند و عمل صالح كرده.

اگر گويند:چرا تكرار كرد ذكر اتّقا در آيت (9)؟گوييم از اين چند جواب است:يكى آن كه مراد و فايده مختلف است براى آن تكرار كرد مراد به اوّل اتّقاء معاصى است[و به دوم استمرار و استدامت برآن و به سه ام اتّقاء مظالم العباد.اين قول ابو على است.گفت:نبينى كه در اتّقاء سه ام كه متعلّق است] (10)به معصيتى متعدّى شرطى كرد از طاعتى عطف برآن في قوله: وَ أَحْسَنُوا ،و اين تعليل چيزى نيست براى آن كه واجب نبود كه حكم معطوف در جميع احكام حكم معطوف عليه باشد تا در لزوم و تعدّى متساوى باشند تا اگر كسى گويد:قام زيد[و] (11)ضرب غلامه


1) .مج،مت،مر:يا ارادت،وز،لت:با ارادت.

2) .مج،مت،وز،لت،مر+مبين.

3) .مج،مت،وز،لت،مر:آنان.

4) .آف:امر.

5) .مج،مت+و.

6) .مج،مت:اين.

7) .آج،لب،لت+از.

8) .آج:ازين پيش.

9) .مج،مت،وز،لت+سه بار.

10) .اساس،بم،آف،آن:افتادگى دارد،از مج افزوده شد.

11) .اساس:ندارد،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

خطا باشد يا (1)مستقيم نبود،بل اين معنى در باب عطف معتبر نيست كه عطف لازم بر متعدّى و متعدّى بر لازم مى كنند،دگر آن كه احسان هم لازم باشد و هم متعدّى، نبينى آن را كه او فعلى (2)لازم بكند نكو باشد كه او را گويند احسنت و اجملت اى اتيت بهذا الفعل حسنا جميلا و وجهى دگر در حسن تكرار آن است كه روا بود كه مراد به اتّقاء اوّل اتّقاء باشد از معاصى كه در گذشتۀ روزگار كرده باشند.نبينى كه قولى آن است كه سبب نزول آيت حديث گذشتگان بود كه خمر خورده بودند پيش تحريم او و به دوم،مراد اتّقاء معاصى باشد در حال و به سه ام (3)مراد استقبال باشد.

و وجهى دگر آن است كه:روا بود كه مراد به اتّقاء اوّل اتّقاء مقبّحات عقلى باشد و به دوم اتّقاء مقبّحات شرعى و به سه ام (4)اتّقاء مقبّحات متعدّى از عقلى و شرعى.

اگر گويند:چه فايده (5)است در اشتراط نفى جناح در آنچه ايشان خوردند به ايمان و عمل صالح چون مراد به اتّقاء اجتناب قبايح باشد و مكلّف اجتناب كند بر او حرج و جناح نباشد سواء اگر مؤمن بود و اگر كافر پس چنان مى نمايد كه اين شرط لغو است؟گوييم،از اين دو جواب است:يكى آن كه در كلام اضمار چيزى كنند كه در ظاهر نيست،و گويند تقدير آن است كه: لَيْسَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ جُنٰاحٌ فِيمٰا طَعِمُوا و في غيره إِذٰا مَا اتَّقَوْا وَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ ، يا (6)معنى[35-پ]آيت آن بود كه هركس كه مؤمن باشد و عمل صالح كند بر او حرجى و جناحى نباشد در آنچه خورد و جز آن يا نفى جناح عام باشد بر جمله،چه اگر اين تقدير (7)نكنند روا بود كه از اين وجه بر او جناح نباشد از وجهى دگر بر او جناح باشد از اخلال واجبى و تضييع فرضى.و وجه دوم آن بود كه اتّقاء و ايمان و عمل صالح[اگرچه شرط است به ظاهر گوييم نه شرط حقيقى است و لكن عطف كرد آن را بر شرط با حكم او اعنى ايمان و عمل صالح] (8)در باب وجوب و لزوم و


1) .بم،آف،تا.

2) .مج،مت:فعل.

3) .بم،آن:سيم:آف:سيوم.

4) .بم،آن:سيم:آف:سيوم.

5) .مج،مت،وز:فايدت.

6) .مج،مت،وز:تا.

7) .مج،مت:تقرير.

8) .اساس:ندارد،با توجه به مج افزوده شد.

تأكيد حكم معطوف عليه باشد از اتّقاء محارم و اين بر سبيل توسّع و مجاز باشد و عدول از ظاهر.

در خبر است كه:در عهد عمر خطّاب (1)مردى نام او قدامة بن مظعون خمر خورد و مست در بازار آمد او را بگرفتند و پيش عمر بردند (2)،او را گفت:چرا خمر خوردى؟ گفت:براى اين آيت كه خداى گفت: لَيْسَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ جُنٰاحٌ فِيمٰا طَعِمُوا -الآية.عمر را شبهت (3)حاصل شد در حدّ زدن (4)و حدّ او در توقّف نهاد.اميرالمؤمنين على را از (5)حال خبر دادند (6)به مسجد آمد و عمر را گفت:چرا قدامۀ مظعون را حد نزدى؟گفت:او آيتى از قرآن آورد و اين آيه برخواند.

اميرالمؤمنين (7)گفت:او را پيش من آريد.قدامه را گفتند:همى چرا خمر خوردى؟ گفت:ندانستم كه حرام است،اين آيت نيارست خواندن.على (8)گفت اين را بگردانيد (9)بر مهاجر و انصار تا آيت تحريم (10)كس بر اين خوانده است!جماعتى آمدند و گواهى دادند كه او را تحريم خمر معلوم بود و بسيار شنيده است آيۀ تحريم خمر گفت:اين را ببرى (11)و حد زنى (12)و آنگه توبه عرضه كنيد بر او از آنچه گفت مرا اين خمر خوردن رواست اگر توبه كند رها كنيد،و اگر توبه نكند گردنش بزنيد كه مرتد است.قدامه گفت:توبه كردم،اميرالمؤمنين گفت:ندانى كه تو اهل اين آيت نئى كه نه مؤمن هستى و نه متّقى نه عامل صالح،آنگه چون خواستند كه حدّ زنند او را در كميّت خلاف افتاد ايشان را هركسى چيزى بگفت.گفتند رجوع هم به او بايد كردن او را گفتند حدّش چند زنيم؟اميرالمؤمنين گفت:هشتاد تازيانه،گفتند:

چرا؟گفت:

لأنّ الشّارب اذا شرب سكر و اذا سكر هذى و اذا هذى افترى و حدّ المفتري ثمانون جلدة براى آن كه شارب چون خمر خورد مست شود و چون مست


1) .اساس+رضى الله عنه.

2) .مج،مت،وز،لت،مر+عمر.

3) .مج،مت،وز،لت،مر:شبهتى.

4) .مج،مت،وز،آج،لب،لت،مر+او.

5) .مج،مت،وز،آج،لب،لب،مر+اين.

6) .مج،مت،وز،لت،مر+او.

7) .مج،مت،وز،لت،مر+او.

8) .بم،آف+عليه السلام.

9) .وز:بگردانند.

10) .بم،آف+چه.

11) .مج،مت،وز،آف،لت،آن،مر:ببريد.

12) .مج،مت،وز،آج،لب،آف،لت،آن:زنيد،مر:بزنيد.

شود هذيان گويد و چون هذيان گويد فريه كند و چون فريه كند حدّ مفترى هشتاد تازيانه بود.

يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَيَبْلُوَنَّكُمُ اللّٰهُ بِشَيْءٍ مِنَ الصَّيْدِ -الآية.مفسّران گفتند:

آيت در عام الحديبية آمد آن سال كه رسول-عليه السّلام-منع كردند ازآن كه در مكّه شوند خداى تعالى امتحان كرد مؤمنان را به صيد و ايشان را فرمود كه چون محرم باشيد صيد مكنيد.ايشان دست كوتاه كردند از آن تا وحش از در خيمه هاشان در مى شد و ايشان نيارستند دست به يكى بازنهادن.از ميان مكّه و مدينه مى رفتند خرى (1)كوهى (2)پيش آمد،مردى نام او ابو اليسر بن عمرو او را به نيزه بزد و بكشت مردم او را ملامت كردند و گفتند:در حال احرام (3)صيد بكشتى؟او به نزديك (4)رسول آمد و اين حال بر رأى رسول عرضه كرد خداى تعالى اين آيت فرستاد.خداى تعالى به اين آيت خطاب كرد با مؤمنان گفت:اى گرويدگان، لَيَبْلُوَنَّكُمُ اللّٰهُ ،خداى تعالى شما را ابتلا و آزمايش مى كند به چيزى از صيد.«لام»جواب قسمى مضمر است و بلا و ابتلا و امتحان و اختبار نظايراند (5)،و بيان كرديم در چند جايگاه (6)معنى ابتلا از خداى تعالى رمّانى گفت:ابتلا اظهار حال باطن باشد و بلا هم نعمت باشد و هم محنت و ابتلا به هر دو باشد بلى كهنگى باشد و قوله: بِشَيْءٍ مِنَ الصَّيْدِ [36-ر] براى آن به چيزى از صيد گفت و به جملۀ صيد نگفت كه صيد برّ خواست دون صيد بحر (7)،و بعضى دگر گفتند:حال احرام خواست دون حال احلال،و«من»تبيين جنس راست. تَنٰالُهُ (8)أَيْدِيكُمْ ،عبد اللّه عبّاس گفت و مجاهد:بچۀ مرغ خواست و خايۀ مرغ و صيد كوچك كه آن را به دست بتوان گرفت (9)، وَ رِمٰاحُكُمْ ،و نيزه هاى شما،يعنى صيد بزرگ كه آن را به نيزه صيد كنند،معلوم شده است كه وحش حرم از


1) .لب:خر.

2) .آج:خرگوشى.

3) .اساس:حرام.

4) .آج،لب:پيش.

5) .مج،مت،وز،لت،مر:است،آج،لب:آمد.

6) .مج،مت:گاه.

7) .آف:مجرى.

8) .اساس:تنالكم،با توجه به ضبط قرآن مجيد و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

9) .مج،مت،وز،لت،مر:بتوان گرفتن،آج،لب:توان گرفت.

الهامى كه خداى تعالى ايشان داده است با مردم اختلاط كنند و نفور نكنند چنان كه صيد حل بكنند (1).و اين از جملۀ آيات و بيّنات حرم است.حق تعالى به اين آيت جملۀ صيد برّ را (2)حرام كرد بر محرم.

قوله لِيَعْلَمَ اللّٰهُ ،چون قديم تعالى در اوّل آيت لفظ ابتلا گفت،در عقب او آن گفت كه ثمرۀ ابتلا باشد و ثمرۀ ابتلا علم بود،يقال:ابتليت فلانا لأعلمه،چون معاملۀ خداى تعالى در تكليف معاملۀ آنان است كه ابتلا كنند كه چيز ندانند آن را ابتلا خواند و عاقبت آن را علم خواند بر سبيل توسّع و مجاز،و بعضى علما گفتند:

مراد به«علم»رؤيت است،اى ليرى اللّه،چنان كه رؤيت به معنى علم استعمال كرده اند بسيار جايها،آنجا علم استعمال كرده اند به معنى رؤيت،و اين وجهى قريب است براى آن كه علم شامل باشد معدوم و موجود را و رؤيت جز موجود را نشايد (3)،يعنى تا كيست كه وفا كند به امر او و امتثال كند آن را و از او بترسد در غيب فيما بينه و بينه.

و وجهى دگر گفتند كه:مراد آن است تا خداى تعالى ثواب دهد آن را كه از او اين معنى داند چون از او در وجود آيد و اين راجع است با معنى جواب دوم كه گفتيم.و قوله: مَنْ يَخٰافُهُ بِالْغَيْبِ ،يعنى تا كيست كه او در خلوت از او بترسد آنجا كه مردمان از او غايب باشند،و مثله: مَنْ خَشِيَ الرَّحْمٰنَ بِالْغَيْبِ (4)،و بعضى دگر گفتند:معنى آن است تا پيدا شود كه كيست كه در سرّ و خلوت آنجا كه مردم او را نبينند صيد نكند. فَمَنِ اعْتَدىٰ بَعْدَ ذٰلِكَ ،هركه او تعدّى كند از حدّى (5)كه خداى تعالى او را بداد و مخالفت فرمان خدا كند،و ارتكاب نهى او كند از صيد كردن در حال احرام،او را عذابى مؤلم باشد.و روا بود كه اين عذاب در دنيا بود و روا بود كه در آخرت بود.

يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَقْتُلُوا الصَّيْدَ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ ،گفت:اى گرويدگان صيد


1) .بم:حل نكنند.

2) .لب:راه،آف:خود

3) .مج،مت،وز،لت:نباشد.

4) .سورۀ ق(50)آيۀ 33.

5) .اساس:خداى،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد،بم،آف،لت:حكم.

مكنيد در آن حال كه محرم باشيد اين نهى كه از خداى تعالى بود،دليل فساد منهى عنه كند از اين آيت معلوم مى شود تحريم صيد در حال احرام.و«حرم»جمع حرام باشد،يقال:رجل حرام و امراة حرام و قوم حرام و حرم،يعنى محرمون (1)سواء اگر محرم به حج باشد و اگر به عمره اين قولى است،قولى ديگر آن است كه:و انتم فى الحرم و آن را كه در حرم شود او را محرم خوانند من قولهم:اعرق و انجد و اغار اذا اتى العراق و نجد او غورا و اتهم اذا اتى تهامة،اين قياسى باشد.

وجه سيوم (2)آن است كه:چون در ماه حرام باشى،و آيت دليل است بر تحريم قتل صيد در حال احرام به حج و عمره و در حرم و اين فايدۀ اين است،و امّا قسمت سيوم (3)خلاف نيست در آن كه مراد نيست در آيت و اگرچه از روى لغت محتمل است.

وَ مَنْ قَتَلَهُ مِنْكُمْ مُتَعَمِّداً -الآية،مفسّران و فقها خلاف كردند در صفت آن عمد كه موجب جزا و كفّاره باشد در قتل صيد،قومى گفتند:آن باشد كه قصد كند به قتل (4)صيدى و ناسى باشد احرامش را در حال قتل،امّا چون قصد كند به قتل صيد و او را حرام بر ياد بود او را حكمى نيست در جزا و كفّاره و كار او با خداست براى آن كه گناه از آن بزرگتر است كه آن را كفّاره باشد،اين قول حسن و مجاهد است بعضى دگر گفتند مراد آن است كه:قصد كند به قتل صيد و او ذاكر باشد احرامش را [36-پ]حكم كنند بر او به كفّارت و نيز اگر خطا كند هم اين حكم كنند بر او كفّارت باشد و جزاء،و اين مذهب شافعى است و بيشتر فقها.

زهريّ گفت:بر عمد است و سنّت بر خطا،عبد اللّه عبّاس گفت:اگر بعمد صيد كند در حال احرام او را گويند هيچ بار اين كرده اى اگر گويد آرى بر او كفّاره نباشد براى آن كه گناه بر او بزرگ است او از آنان باشد كه خداى تعالى از او انتقام كشد چه او عايد است و جزاء عايد اين است لقوله: وَ مَنْ عٰادَ فَيَنْتَقِمُ اللّٰهُ مِنْهُ ،و اگر


1) .اساس:محرومون،با توجه به مج،وز تصحيح شد.

2) .مج،مت،وز:سه ام،آج،لب،بم،آن،مر:سيم،لت:سوّم.

3) .مج،مت،وز:سه ام،آج،لب،بم،آن،مر:سيم،لت:سوّم.

4) .اساس،آج،لب،بم:ناشى،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

گويد پيش از اين چيزى نكشته ام از صيد جزاء از او قبول كنند،و قوله: فَجَزٰاءٌ مِثْلُ مٰا قَتَلَ مِنَ النَّعَمِ ،كوفيان خوانند و يعقوب«فجزاء مثل ما قتل (1)»به رفع[هر دو و باقى قرّاء بر اضافت خوانند (2).و ابن عامر و اهل مدينه خوانند (3): «أَوْ كَفّٰارَةٌ طَعٰامُ» بر اضافت،و باقى قرّاء«كفّارة طعام (4)»به رفع] (5)و تنوين و رفع«طعام»بر بدل.و بعضى قرّاء خواندند: أَوْ عَدْلُ ذٰلِكَ .أخفش گفت:اين قرائت نيك است براى آن كه عدل مثل باشد،و«عدلت» (6)مصدر عدلت الشّىء بالشّيء اذا قابلته به،و قيل:

العدل ايضا المثل.و فرّاء گفت:عدل (7)الشّىء مثله من جنسه و عدل الشّىء مثله من قيمته.

آن كس كه به رفع خواند،بر تقدير آن باشد كه:فعليه جزاء مثل ما قتل من النعم.و مثل صفت (8)است،أى فعليه جزاء من النّعم مماثل للمقتول.و بر اين قرائت مثل صفت نكره باشد و مماثلت در خلقت باشد يا در قيمت على اختلاف الفقهاء فيه.

و بر قرائت آن كس كه جرّ خواند باضافة جزاء مثل،مثل صله باشد،اعني زياده از باب آن كه قائل گويد:مثل فلان لا يفعل كذا و مثلك لا يقول كذا و لا يقال لمثلي (9)كذا،اين چو منى و چون تويى نكند،و چون فلانى روا ندارد كه اين كند و اين گويد،يعنى من و تو و فلان،و منه قوله: لِمِثْلِ هٰذٰا فَلْيَعْمَلِ الْعٰامِلُونَ (10)،و قول الشّاعر (11):

أ مثلي يأخذ النّكبات عنه***

و قال:

و مثلك لا يبكى على قدر سنّه***


1) .اساس،لت:قتل.

2) .آج،لب،لت:خواندند.

3) .آج،لب،لت:خواندند.

4) .وز:كفّارة طعام.

5) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده باشد.

6) .مج،مت،آج،لب:عدل.

7) .مت:عدالت.

8) .مج،وز،لت،آج،لب+آن.

9) .مت:كمثلى.

10) .سورۀ صافّات(37)آيۀ 61.

11) .آف:قال.

و اين را نظاير بسيار است براى آن گفتم كه اين لفظ بايد تا زياده بود كه معلوم است كه بر محرم كه صيد كشته بود جزاى مقتول واجب بود،جزاى مثل مقتول نباشد بر او.

خلاف كردند في قوله: مِثْلُ مٰا قَتَلَ ،در مثل مقتول كه اين مثليّت در شكل است يا در قيمت.عبد اللّه عبّاس و حسن و سدّى و مجاهد و عطا و ضحّاك گفتند:

مراد شبه خلقت و شكل است،چنان كه اگر شتر مرغى كشته باشد بر او شترى باشد، و اگر گاوى كوهى كشته باشد بر او گاوى بود،و اگر آهويى يا خرگوشى كشته باشد بر او گوسفندى (1)بود،و اين قول موافق مذهب ماست.و روايات اصحاب ما بر اين است و مذهب شافعى است (2)،و جماعتى دگر گفتند:صيد را قيمت ببايد كردن و به بهاى آن هدى خريدن و به خانۀ خدا (3)فرستادن،و اين مذهب نخعى است.

اكنون اشارت كنيم به طرفى از فقه اين باب آنچه مجرّد مذهب است (4)و براى آن كه خلاف فقها بسيار است و مطوّل رها كنيم،چه در اصل مسئله كه به آيت تعلّق دارد اشارتى برفت.چون محرم شتر مرغى بكشد بر او به كفّارت شترى باشد و اگر نيابد شتر (5)قيمت معلوم كند (6)و بهاى آن به گندم بدهد و بر درويشان صرف كند،هر درويشى را نيم صاع (7)،اگر بر شصت (8)بيفزايد يا بكاهد بر او بيش از آن نباشد و اگر وفق شصت (9)مسكين باشد مراد آن است (10)،اگر نتواند كردن و ندارد از هر نيم صاع يك روز روزه دارد،شصت (11)روز اگر نتواند هژده روز روزه دارد،و اگر گاوى كوهى يا خرى كوهى بصيد بگيرد و بكشد بر او گاوى باشد كفّارت آن،اگر نيابد قيمت كند و بها (12)به گندم بدهد و به درويشان دهد به سى درويش،اگر بيفزايد روا باشد و اگر بكاهد هم روا بود (13)،چنان كه در مسئله اوّل گفتيم.اگر نيابد و ندارد از هر


1) .مج،وز،مت،لت:گوسپندى.

2) .وز،آج،لب:ندارد.

3) .مج،وز لت،مت:خداى.

4) .وز:ماست.

5) .مج،وز،مت،آج،لت+را،آن:شترى.

6) .مج،وز،مت،آج،لب:كنند.

7) .وز+يك روز.

8) .مج،وز،لت:شست.

9) .مج،وز،لت:شست.

10) .آن كه+.

11) .مج،وز،لت:شست.

12) .آف،آن+آن.

13) .مج،مت:هم باكى نبود.

نيم صاع (1)روزى روزه دارد سى روز،اگر نتواند نه روز روزه دارد.و هركه او روباهى يا خرگوشى يا آهويى صيد كند و بكشد[37-ر]بر او گوسفندى باشد،اگر نيابد بهاى او به قيمت به گندم بدهد و به ده درويش دهد هر درويشى را نيم صاع، اگر بيفزايد روا باشد و اگر بكاهد بر او بيش از آن نيست،و اگر راست باشد فهو المراد.و اگر ندارد،از هر نيم صاع يك روز روزه دارد،و اگر نتواند سه روز روزه دارد.و هركه شهروى (2)بكشد بر او برّه (3)باشد از شير بازاستاده (4)و به چرا در آمده،و هركه او موشى دشتى بكشد يا خارپشتى يا سوسمارى (5)بكشد يا چيزى كه به اين ماند به بزغاله فديه كند.و هركه بندشكى (6)يا صعوه اى يا چيزى كه به شكل آن دارد بكشد مدّى از طعام بدهد،و هركه او زنبورى بكشد كفى طعام بدهد.هركه او كبوترى بكشد و او محرم باشد در حلّ،بر او خونى باشد (7)،اگر محرم نباشد و لكن در حرم باشد بر او درمى باشد،اگر محرم باشد و در حرم بود،بر او خونى باشد و قيمت كبوتر.اگر كبوتر بچّه اى بكشد و او محرم باشد در حلّ بر او برّه اى باشد،و اگر در حرم كشد و محرم نباشد بر او نيم درم بود،و اگر محرم بود و در حرم بر او جزا و قيمت بود.

اگر (8)خايۀ كبوترى بشكند محرم در حلّ درمى (9)بدهد،و اگر محل باشد در حرم ربعى (10)درمى بدهد و اگر محرم بود در حرم بر او جزا و قيمت بود به يك جا.و اين حكم مختلف نشود سواء اگر كبوتر خانگى (11)باشد يا كبوتر حرم،الّا آن است كه كبوتر حرم به بهاى آن علف بايد خريدن براى كبوتران حرم (12)،به درويشان نبايد (13)دادن،و كبوتر اهلى را بها به درويشان بايد دادن.


1) .آن+را.

2) .وز:مشهروى.

3) .وز،آج:بره اى.

4) .مج،وز،مت،آج،لب،لت:ايستاده.

5) .مج،وز،مت:هلوزكى،لت+يا هلوزكى.

6) .آج،آف:گنجشكى.

7) .آج،لب+و.

8) .مت،آج:و اگر.

9) .مج،مت،وز+هدى.

10) .مج،مت،وز،لت:ربع.

11) .مج،مت،وز،لت:اهلى.

12) .آج،لب+و.

13) .اساس،آف:بايد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

و هركه با خود صيدى دارد و در حرم برد،واجب است كه رهاش كند،و اگر مرغى پر بريده دارد واجب است كه نگاه دارد تا پر برآرد (1)و رهاش كند.

و كبوتر حرم نشايد گرفتن و اگرچه در حل باشد.و هركه پرى از پرهاى كبوتر حرم بكند صدقه بدهد به آن دست كه (2)آن جنايت كرده باشد.و كبوتر حرم از حرم برون (3)نشايد آوردن،اگر برون آرد با جاى بايد بردن،اگر بميرد قيمتش بر او غرامت باشد.هركه در بر كبوتران حرم در بندد تا بميرند (4)و در آنجا كبوتر باشند و بچه و خايه اگر محرم باشد از هر كبوترى گوسپندى بكشد و از هر بچّه بره و از هر خايه درمى.

و هركه كبوتر حرم را بپراند و برماند ازآنجا اگر بازآيند (5)براى جمله يك گوسپند (6)لازم باشد او را و اگر بازنيايند از هريكى گوسپندى بود بر او.و هركه او را راه نمايد بر صيدى تا (7)ديگرى او را بگيرد و بكشد بر راه نمايند فديه باشد،و اگر جماعتى محرمان بر صيدى جمع شوند و او را بكشند بر هريكى فديه باشد.

و اگر جماعتى گوشت صيدى بخرند و بخورند بر هريك فدا باشد،و چون دو كس تير به صيد اندازند يكى اصابت كند و يكى خطا كند بر هريكى فدا باشد،و چون دو كس صيدى را بكشند يكى محرم باشد و يكى نباشد در آن (8)بر آنكه محرم نباشد قيمت بود و بر محرم فدا و قيمت،و آن كس كه او در حرم صيدى بكشد و او محل باشد بر او خونى باشد.

و اگر جماعتى آتشى بر افروزند مرغى در آنجا افتد و بسوزد اگر قصد ايشان (9)آن (10)بود بر هريكى فدا باشد و اگر قصدشان نبود بر همه يك فدا باشد و در بچّۀ شتر مرغ هم شترى باشد.و اگر كسى خايۀ شتر مرغ بشكند يا تباه كند اعتبار كنند.

اگر بچّه در او بجنبيده باشد از هر خايۀ بر او شترى جوان باشد و اگر نجنبيده باشد


1) .وز:برآورد.

2) .لت+آن.

3) .آج،لب،آف،آن،مر:بيرون.

4) .آج،لب:بميرد.

5) .آج،لب+از.

6) .آج لب:گوسفند.

7) .مج،مت،وز:يا.

8) .مج،مت،وز،آج،لب:حرم.

9) .مج،مت،وز،آف:ايشان.

10) .مج،مت،وز،آج،لب+نه آن.

شتران فحل را بر مادگان افگنند به عدد خايۀ آن بچّه كه حاصل آيد هدى خانۀ خدا باشد اگر اين ندارد از هر خايه گوسبندى بكشد اگر نتواند ده درويش را طعام دهد، اگر اين نيز نتواند سه روز روزه دارد.و هر صيد كه محرم كند نه در حرم بر او فدا باشد و چون در حرم كند بر او فدا و قيمت باشد.

و اگر محرمى در حرم مرغى را بر زمين زند و بكشد بر او خونى باشد و دو قيمت يكى براى حرمت حرم و يكى براى آن كه حقير داشت آن مرغ را،و او را امام تعزير و تأديب كند[37-پ]،و هرچه محرم مكرّر كند از صيد،اگر بر سبيل نسيان باشد از هريكى را (1)كفّارت كند،و اگر قصد كرده باشد به نوبت اوّل كفّارت كند و به دوم نوبت بر او كفّارت نباشد كه خدا از او انتقام كشد لقوله: وَ مَنْ عٰادَ فَيَنْتَقِمُ اللّٰهُ مِنْهُ و آنچه لازم بود محرم حج را از جزاى صيد،به منا بايد كشتن،و آنچه در عمره لازم آيد بر او در مكّه بايد كشتن برابر كعبه در جايى كه آن را حزوره گويند.و اگر بجز كفّارت صيد باشد بر او روا باشد كه به منا كشد و هدى هم به مكّه بايد كشتن در حزوره.

و محرم چون صيد بكشد و بخورد،بر او دو كفّارت باشد:يكى به كشتن و يكى به خوردن (2).اگر محرم سروهاى آهو بشكند بر او نيمۀ قيمت او باشد،و اگر يكى بشكند ربع قيمت باشد بر او.و اگر هر دو چشمش بركند بر او قيمت آن چيز باشد،و اگر يكى بود نيمه قيمت بود.اگر يك دستش بشكند نيمۀ قيمت بود بر او،و اگر هر دو دستش (3)بشكند بر او قيمت تمام بود،و اگر بكشد او را درين ميانه-اعنى كشته شود-بر او بيشتر از قيمت نبود.و اگر خايه شب هرود (4)يا كبك تباه كند حكم آن است كه در شتر مرغ (5)،جز كه اين جا گوسپند باشد و آنجا شتر.

و اگر صيدى روى به حرم دارد،محلّى تير به او اندازد بر او آيد و او در حرم رسد آنگه بميرد،گوشتش حرام باشد و بر او جزا بود.و هركه صيدى را بكشد به نزديك


1) .مج،وز،مت:ندارد.

2) .مج،وز+و.

3) .مج،وز،لت:ندارد.

4) .كذا:در اساس،مج،مت،لت:شبه رو،آج،شباويز،آف:شب پرود،آن:شب هر دو.

5) .مج،وز،لت،آج،لت+گفتيم.

حرم بر بريدى بر او فدا باشد چون مرد محلّ بود.اگر رنجى رساند چنان كه دستى بشكند او را يا سروى صدقه بدهد.

هركه او ملخى بكشد،خرمايى بصدقه بدهد،و اگر ملخ بسيار كشد بر او گوسپندى بود،و اگر در راه او بود بر وجهى كه احتراز نتواند كردن،بر او هيچ نباشد.

و هركه زنبورى يا بيشتر (1)بكشد به خطا،بر او چيزى نبود،و اگر قصد كند صدقه بدهد.و هرچه از موذيات از جملۀ سباع و هوامّ چون شير و گرگ و پلنگ و مار و گزدم (2)محرم آن را بكشد بر او هيچ نباشد.

و خبرى آوردند از عبد اللّه عمر كه رسول-عليه السّلام-گفت:محرم (3)رواست كه پنج چيز را بكشد:مار و موش و كلاغ و زغن و سگ گزنده،و به نزديك ما كلاغ را براند،بنكشد (4).و آنچه از (5)موذيات ديگر باشد،چون كيك و پشّه و قمّل (6)،محرم نشايد تا بكشد (7)،و محلّ را روا باشد.و چون بنده صيدى بكشد (8)محرم باشد و به فرمان سيّدش احرام گرفته بود،فدا بر سيّد باشد،و همچنين اگر خواجه (9)فرمايد كه صيد را بكش،فدا هم بر خواجه باشد.

راوى خبر گويد ريّان بن شبيب كه:چون مأمون،رضا را-عليه السّلام-زهر داد و مردم او را در زبان گرفتند،خواست تا آن را تلافى كند.كس فرستاد و پسرش ابو جعفر محمّد بن على التّقىّ را از مدينه بياورد و اكرام كرد و او را به خويشتن نزديك كرد.چون عقل و فضل و علم و ادب و حكمت و رأى و رزانت و رصانت (10)و شهامت او ديد با صغر سنّش،رغبت افتاد او را كه دختر به او دهد،در ساز و اهبّت (11)


1) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(334/4):پشه اى.

2) .آج،وز،لب،آف،لت،آن:گژدم.

3) .مج،وز،آج،لب،لت،آن+را.

4) .مج،وز:بنه كشد.

5) .اساس،آف،لت،آن:اين،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

6) .مج،وز،آف،آن:كيك و سر اشك و شپش،كه براساس مرجّح مى نمايد.

7) .مج،وز،لت+آن را.

8) .مج،وز،آج،لب،لت+و.

9) .مج،وز:خواجه يش.

10) .مج،وز،مت:صيانت.

11) .مج،وز،لت،مت+آن.

گرفتن ايستاد.بنو العبّاس خبر يافتند (1)،بيامدند و مجمعى ساختند و باتّفاق پيش مأمون رفتند،او را گفتند:زينهار (2)يا اميرالمؤمنين !شايد كه كارى كه پدران و اسلاف توبه رنج خود را و اعقاب خود را (3)كرده اند و مرتبه و شرفى كه در خانۀ ما حاصل شده است ضايع كنى و از دست بدهى؟گفت:آن چيست؟گفتند:اين عزم كه كرده اى كه با پسر رضا پيوندى كنى (4)،دختر به او (5)دهى و ما ايمن نباشيم كه اين كار با ايشان افتد و از خانۀ ما بشود،و تو را معلوم است[38-ر]كه از ميان ما و ايشان و اسلاف ما و ايشان قديما و حديثا چه معادات و دشمنيها بوده است،و پدران تو با پدران ايشان چه كرده اند از قهر و إذلال و طرد و تبعيد و تخويف ايشان،و آن كه (6)يكى را از ايشان تمكين نكردند كه در خانۀ خود ايمن بنشيند (7)تا او را طمع نيفتد (8)،و ما تا به امروز در غم و انديشۀ آن بوديم كه (9)رضا را وليعهد كرده بودى،چون خداى كار او كفايت كرد دگرباره كارى خواهى كرد (10)كه ما از آن رنجور و انديشناك (11)شويم.به خداى بر تو كه از اين كار (12)بگردى و اين كار در توقّف نهى و از اهل بيت (13)خود يكى (14)را اختيار كنى كه اين پيوند با او كنى و در پسر رضا و آل بو طالب (15)رغبت نكنى و طريقۀ پدران خود رها نكنى.

مأمون جواب داد ايشان را كه:امّا آنچه گفتى (16)كه ميان شما و آل بو طالب (17)هست سبب شما[يى] (18)در آن،و اگر انصاف بدهى (19)دانى (20)كه ايشان به اين كار و


1) .اساس،آن:خبر يافتن،مج،وز،مت:خبر بداشتند،با توجّه به آج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

2) .مج،وز،مت،لت:زنهار.

3) .مج،مت،وز،آج،لت،لب+تحصيل.

4) .مج،وز،لت،آن+و.

5) .آج:با او.

6) .مج،وز،آف،لت:آنگه.

7) .آج:نشينند،آف،آن،لب،لت:بنشينند.

8) .مج،وز،مت،لت:نيوفتد.

9) .مج،وز،مت،لت+تو.

10) .مج،وز،لت:كردن.

11) .آج،لب:انديشه ناك.

12) .مج،وز:اين راى.

13) .مج،وز،لت:اهل البيت.

14) .مج،وز،لت:كسى.

15) .مج،وز،لت،آن،مر:ابو طالب.

16) .گفتى/گفتيد.

17) .مج،وز،لت،آن،مر:ابو طالب.

18) .اساس:ندارد،با توجّه به وز افزوده شد.

19) .بدهى/بدهيد.

20) .اساس:دانيد،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.

تولّاى اين از ما اولى ترند.و امّا آنچه ديگران كردند كه پيش (1)من بودند،آن عقوق بود و قطع رحم،و حاشا كه من آن كنم كه ايشان كردند!و به خداى[بر من] (2)كه من پشيمان نبودم بر وليعهد كردن رضا.و من مى خواستم (3)كه اين كار از گردن خود بيفگنم و بكلّى در كردن او كنم،و لكن او ابا كرد و چون با جوار رحمت خدا شد و كار از آن بگشت و خداى تقديرى دگر كرد فرمان خداى راست.

امّا پسر او ابو جعفر:من عزم مصمّم كرده ام بر آنكه دختر به او دهم و با او پيوند كنم ازآن كه (4)شناخته ام[او را] (5)،[و عقل و فضل و ادب و راى و صيانت او،و آن كه در عهد خود از اقران خود و جز اقران خود قرين ندارد،و إن شاء اللّه كه آنچه من از او شناخته ام] (6)شما نيز بدانيد،و مردمان را معلوم شود و بدانند كه راى من صواب است درين باب.گفتند:چون چنين است كه اميرالمؤمنين را به او راى است و در او رشدى مى بيند،توقّف كند (7)تا او چيزى بياموزد و پاره اى فقه برخواند كه ما دانيم كه اين سن كه او راست علمى و فقهى نباشد او را.گفت:من اين جوان را از شما بهتر دانم و بر احوال او مرا وقوف تمام است،او از اهل بيتى (8)است كه مادّۀ فضل و علم ايشان از خداى باشد و الهامى كه خداى تعالى او را و پدران او را داد،كه ايشان در علم دين به كسى محتاج نباشند،و همۀ جهان به ايشان محتاج باشند (9)،و ايشان در اين معنى به درجۀ كمال باشند (10)،و آنان كه جز ايشان بودند از رعايا ناقص همه از ايشان گرفتند و آموختند،و اگر خواهى (11)تا بدانى (12)كه اين چنين است كه من گفتم امتحان كنيد (13)اين جوان را با آنچه شما خواهيد از مسائل در فنون علم تا پيدا شود [شما را اين كه من مى گويم.گفتند:روا باشد،رها كن ما را تا ما كسى را نصيب كنيم كه او را مسئله پرسد از فقه و شريعت تا پيدا شود] (14)آنچه مقصود ماست،اگر


1) .لت+از.

2) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

3) .لت:و من خود.

4) .مج،وز،مت:ازآنجا كه.

5) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

6) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

7) .مج،وز،مت،لت:توقّف فرمايد.

8) .مج،وز،مت:اهل البيتى.

9) .مج،وز،مت:بودند.

10) .مج،وز،مت:بودند.

11) .خواهى/خواهيد.

12) .بدانى/بدانيد.

13) .مج،وز،مت،بم:كنى/كنيد.

14) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

جواب دهد بصواب مردمان را سداد راى اميرالمؤمنين پيدا شود[گفت:روا باشد] (1)،و بر اين اتّفاق كردند.

آنگه بيامدند و يحيى اكثم را-و او (2)قاضى القضاة (3)وقت بود-از او درخواستند و گفتند:ايّها القاضي!ما را آرزويى است بر تو.گفت:چيست آن؟گفتند:مى بايد كه روزى (4)مجمعى بزرگ باشد و جمعى بسيار حاضر آيند پيش اميرالمؤمنين مأمون -عليه ما يستحقّ-تو مسأله اى مشكل اختيار كنى و از پسر رضا بپرسى و او را پيش مأمون و جماعت حاضران خجل كنى،و او را برآن مالى بسيار وعده دادند.گفت:

روا باشد،هم چنين كنم (5)،به نزديك مأمون آمدند (6)گفتند:ما يحيى أكثم را كه قاضى است از قبل تو اختيار كرديم (7)تا از او مسئله پرسد تا اين حال معلوم (8)شود،روزى تعيين فرمايى.گفت:هم چنين كنم.

آنگه روزى اختيار كرد (9)و مجمعى[عظيم]بساختند و يحيى اكثم را بياوردند (10)و حاضر آمدند و مأمون بفرمود در (11)برابر دست او براى محمّد بن على تقى (12)دستى باز كردند[و بالشها بنهادند] (13)و او بيرون آمد و در دست (14)راست بنشست و يحيى اكثم در پيش او بنشست،و تقى را-عليه السّلام-در اين حال (15)نه سال بود و چند ماه،و مردم هركس بر مراتب خود بنشستند و بايستادند و مأمون در دست[38-پ]خود بنشست.

يحيى اكثم گفت يا اميرالمؤمنين دستور باشى كه اين سيّد را يعنى محمّد بن علىّ التّقىّ را مسأله اى پرسم،مأمون گفت:دستورى از او خواه،يحيى رو به او كرد و گفت:جعلت فداك،دستور باشى (16)كه مسأله اى پرسم ابو جعفر-عليه السّلام-


1) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

2) .آج،لب،لت:كه او.

3) .مج،وز،مت:قاضى.

4) .مج،وز،مت+كه.

5) .مج،وز،مت+تا.

6) .مج،وز،مت+و.

7) .مج،مت:اختيار كنيم.

8) .مج،وز،مت،لت:پيدا.

9) .مج،وز،مت:كردند.

10) .مج،مت،آج،لب:تا،وز:تا ورا.

11) .مج،وز،مت،لت:را برگرفتند،كه براساس مرجّح مى نمايد.

12) .مج،وز،مت:محمّد على تقى.

13) .مج،وز،مت،لت:را برگرفتند،كه براساس مرجّح مى نمايد.

14) .اساس:ندارد،با توجه به آج،لب افزوده شد.

15) .مج،وز،مت،لت:وقت.

16) .آن:دستور باش.

گفت:بپرس،گفت:چه گويى در محرمى كه صيدى را بكشد؟ابو جعفر گفت:اين صيد را در حلّ كشد يا در حرم عالم باشد با (1)آن،يا جاهل،بنده باشد يا آزاد،بزرگ باشد يا كوچك،مبتدى باشد يا معيد،صيد از ذوات الطّير باشد يا از وحوش،از بزرگان باشد صيد[يا] (2)از خردان (3)مصرّ باشد برآن يا پشيمان،به شب باشد يا به روز،محرم به حج احرام دارد يا به عمره،يحيى أكثم كه اين بشنيد متحيّر شد و كلامش ملجلج شد و عجز و انقطاع بر او ظاهر شد چنان كه اهل مجلس بدانستند، مأمون گفت:الحمد للّه على هذه النّعمة و التّوفيق فى الرّأى،آنگه به (4)آن جماعت نگريد كه آن ملامت مى كردند گفت:بدانستى (5)كه رأى من مصيب بود در آنچه ديدم آنگه روى به ابو جعفر كرد،محمّد بن على (6)-عليهما السّلام-گفت:مى خواهى دختر مرا؟گفت:آرى،گفت:بخواه كه من پسنديدم تو را به دامادى،و دختر را به تو مى دهم،و اگرچه قومى به رغم من مى باشند از اين كار.ابو جعفر-عليه السّلام- گفت:

الحمد للّه اقرارا بنعمته و لا اله الّا اللّه اخلاصا لوحدانيّته و صلّى اللّه على سيّد بريّته و الاصفياء من عترته.

امّا بعد فقد كان من فضل اللّه على الانام ان اغناهم بالحلال عن الحرام فقال سبحانه:و انكحوا الايامى منكم و الصّالحين من عبادكم و امائكم ان يكونوا فقراء يغنهم اللّه من فضله و اللّه واسع عليم (7).

آنگه گفت:من كه محمّد بن علىّ بن موسى ام خطبه مى كنم و مى خواهم امّ الفضل بنت عبد اللّه المأمون را و بذل كرد[م] (8)از (9)صداق مهر جدّه ام فاطمۀ زهرا- عليها السّلام-و آن پانصد درم سيره سره است تو بدادى اى اميرالمؤمنين دختر را به من بر اين صداق؟مأمون گفت:به تو دادم دخترم را امّ الفضل را بر اين صداق كه گفتى،


1) .مج،مت،وز،آف:به.

2) .اساس:ندارد،با توجه به آج افزوده شد.

3) .وز:مردان،مر:خوردان.

4) .مج،مت،آج،لب،لت،مر:با.

5) .آج،لب،آف،لت،آن،مر:دانستيد.

6) .مج،مت،وز،مر:ابو جعفر محمد بن على كرد.

7) .سورۀ نور(24)آيۀ 32.

8) .اساس،آف،آن:ندارد،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

9) .مج،مت،وز:آن.

تو قبول كردى؟گفت:قبول كردم و راضى شدم.

آنگه مأمون بفرمود تا مردم (1)بر (2)مراتب خود بنشستند خواصّ و عوامّ كه نگاه كرديم آوازى برآمد كه آواز ملاّحان را مانست،بنگريديم خادمان بودند كه كشتى از سيم پيراسته پر از غاليه كرده مى كشيدند به رسنها و طنابهاى ابرشمين (3)و از آن غاليه محاسن حاضران مطيّب كردند،آنگه به سراى عوام بردند[و] (4)عوام (5)را نيز از آن نصيب كردند و بفرمود تا به هر دو سراى خان (6)نهادند و خواص و عوام نان بخوردند و بفرمود تا هر گروهى و هر جماعتى را بر قدر مرتبه خود عطا و صله دادند و خلعت پوشيدند (7).

چون زحمت پراكند شد و جمعيّت خفيف تر شد و خواص ماندند،مأمون گفت:

يا ابن رسول اللّه!اگر بينى (8)آن مسائل فقهى را بيان كنى تا ما را فايده اى باشد.

گفت:[آرى.آنگه گفت:] (9)محرم چون (10)صيدى بكشد در حل و صيد از ذوات الطّير (11)باشد و از مرغان بزرگ بود بر او گوسپندى (12)باشد (13)اگر در حرم كشد بر او جزا و قيمت باشد مضاعف،و اگر مرغ بچه باشد بر او برّه باشد و اگر در حرم كشد بر او جزا و قيمت باشد و اگر صيد از وحش باشد اگر خر كوهى بود بر او گاوى باشد و اگر شتر مرغ بود بر او شترى بود،و اگر آهو بود (14)بر او گوسپندى (15)باشد و اگر از اين چيزها (16)در حرم كشد (17)جزا مضاعف شود بر او،يعنى جزا و قيمت،و چون احرام به حج گرفته


1) .لت:مردمان.

2) .آج،لب:به،لت:در.

3) .مج،مت،وز:ابريشم.

4) .اساس:ندارد،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

5) .مج،مت،وز،لت،مر+را.

6) .مج،مت،وز،آف،لت،مر:خوان،آج،لب،آن:خانها.

7) .لت،مر:پوشانيدند.

8) .مج،مت،وز،لت،مر:رايت باشد كه.

9) .اساس،بم،آف،آن،ندارد،با توجه به مج افزوده شد.

10) .آج،لب:چون محرم.

11) .وز:دواب الطّير.

12) .آج،لب،بم،آف،آن،مر:گوسفندى.

13) .آج،لب،آف،آن+و.

14) .مج،مت،وز،لت،مر:آهوى باشد.

15) .آج،لب،بم،آف،آن،مر:گوسفندى.

16) .وز،لت،مر+چيزى.

17) .مج،مت،وز،لت:بكشد.

باشد آنچه بر او لازم بود به منا كشد و اگر به عمره محرم باشد (1)به مكّه كشد و جزاء صيد بر عالم و جاهل لازم و واجب باشد و اگر عمد كند با لزوم جزا مأثوم و بزهكار باشد،اگر به خطا رود از او بر او اثم نباشد (2)اگر كشنده آزاد باشد جزا بر او بود [39-ر]و اگر بنده (3)باشد بر سيّدش باشد (4)و كوچك را بر او كفّارت نبود و بر بزرگ كفّارت بود و پشيمان را به توبه و پشيمانى عقاب آخرت ساقط شود،و مصرّ را در آخرت عقاب باشد و مبتدى (5)را بر او كفّارت بود و معيد را خداى تعالى انتقام كشد.

مأمون گفت:احسنت يا ابا جعفر!احسن اللّه جزاك (6)تو نيز نشاط (7)كنى (8)كه (9)از قاضى مسئله بپرسى.ابو جعفر-عليه السّلام-گفت (10):روا باشد يحيى أكثم گفت:

بپرس،اگر دانم بگويم و اگر ندانم فايده گيرم از تو،گفت:چه گويى در مردى كه بامداد در زنى نگرد بر او حرام باشد چاشتگاه بر او حلال بود،نماز پيشين حرام بود نماز ديگر بر او حلال شود،نماز شام بر او حرام بود نماز خفتن بر او حلال بود،نيم شب بر او حرام بود،چون صبح برآيد بر او حلال بود.يحيى أكثم گفت:من اين مسئله ندانم و راه نبرم به او،اگر كرم كنى (11)ما را فايده دهى.گفت:اين زن (12)پرستارى باشد از آن كسى،مرد اجنبى در او نگرد نظرش در او حرام بود چاشتگاه بخرد او را،حلال شود بر او،نماز پيشين آزادش كند بر او حرام شود،نماز ديگر بر او نكاح بندد حلال شود بر او،نماز شام ظهار كند از او بر او حرام شود،نماز خفتن برده اى آزاد كند بر او حلال شود،نيم شب طلاقش دهد بر او حرام شود،صبح برآيد رجعت كند بر او حلال شود.


1) .مج،مت،وز،لت،مر+آنچه بر او لازم باشد.

2) .مج،مت،وز،آج،لب،لت،مر+و.

3) .مج،مت،وز،لت،مر:برده.

4) .آج،مت،وز،لت،مر،بود.

5) .اساس،بم،آف:مبتد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

6) .آج،لب:جزاك اللّه.

7) .آج،لب،لت:نشاطى.

8) .مج،مت:نكنى.

9) .آج،لب:اگر.

10) .آج،لب:گفت عليه السّلام.

11) .همۀ نسخه بدلها بجز بم+و.

12) .آج،لب:ندارد.

مأمون روى به ايشان كرد و گفت:از شما و اهل (1)بيت (2)شما كس هست كه اين مسائل داند و اين را جواب گويد (3)؟گفتند:نه[راى] (4)اميرالمؤمنين صواب بود در آنچه ديد مأمون گفت:كار اين اهل بيت (5)بخلاف كار ديگران است،و ايشان مخصوص اند از خداى تعالى به انواع فضل و نعمت و صغر سن ايشان را منع نكند از كمال،ندانى (6)كه رسول-عليه السّلام-على(ع)را دعوت كرد به اسلام و او را ده سال بود و جز او كس را دعوت نكرد در مثل آن سن با ايمان و ايمان از او قبول كرد و حسن و حسين(ع)را بيعت گرفت و ايشان را (7)شش سال تمام نبود (8)و هيچ كودك را جز ايشان را (9)بيعت نگرفت و اين اهل بيت ذريّتى اند بعضى از بعضى،يجري لآخرهم ما يجري لأوّلهم آخرشان را همان (10)برود (11)كه اوّلشان را (12).گفتند راست گفتى يا اميرالمؤمنين،پس پراگنده شدند،بر دگر روز به تهنيت بازآمدند مأمون بفرمود تا سه طبق بياوردند سيمين بر هريكى (13)بندقها (14)مشك و زعفران سرشته پركرده (15)،و در ميان آن (16)خطها تعبيه كرده به اقطاعات و ولايت (17)شهرها و دهها (18)و يكى را خطها به خلعتها و عطاها و يكى را زر سرخ بر كرده (19)،آن يكى بر وزراء و ندما و خواص نثار كردند و ديگر (20)بر حجّاب و عمّال و قوّاد و زر بر حاشيه و خدم، هركه (21)را از آن بندقى (22)يا دو يا (23)سه بدست افتاد بشكستند (24)و آنچه در آنجا


1) .لب+و.

2) .مج،مت،وز،لت،مر:البيت.

3) .مج،مت،وز،لت:داند گفتن،مر:تواند دادن.

4) .اساس،آج،لب،بم،آف،آن:ندارد،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

5) .مج،مت،وز،لت،مر:البيت.

6) .لت:ندانيد.

7) .مج،مت،وز+از اين،مر:زير.

8) .مج،مت،وز،لت:بود.

9) .آج،لب:ندارد.

10) .مج،مت،وز،لت،مر:هم آن.

11) .آج،لب:رود.

12) .آج،لب+همان.

13) .مر:يكى را.

14) .مج،مت،وز،لت،مر:بنادق.

15) .مج،مت،وز،مر:بر او كرده بود،بم:پركرده.

16) .لت:بر سر او.

17) .مج،مت،وز+و.

18) .آج،لب،آن:ديها.

19) .مج،مت،وز،آج،لب،بم،آف،لت،مر:پركرده.

20) .آج،لب+را.

21) .مج،مت،وز،لت،مر:هركسى.

22) .لت+يكى.

23) .آج،لب:ندارد.

24) .مج،مت،وز،مت،مر:بشكست.

بود از خزينه و ديوان طلب كردند (1)بدادند او را و مأمون بفرمود تا درويشان را صدقات بسيار دادند و آن مدّت كه پيش او بود او را اكرام (2)و تعظيم و تبجيل مى كرد و تقديم و تفضيل مى داد بر اهل بيت (3)خود تا آنگه كه با مدينه رفت.

و بر قرائت آن كس كه خواند:«فجزاء»به تنوين (4)،بر تقدير آن آن (5)باشد كه فعليه جزاء،«مثل ما قتل»در جاى صفت اوست،و مثله قوله: فَفِدْيَةٌ ،اى فعليه فدية بقوله (6): فَعِدَّةٌ مِنْ أَيّٰامٍ أُخَرَ (7)،اى فعليه عدّة،و اين قرائت اولى تر است براى آن كه كلام بر ظاهر خود (8)است با اين قرائت،و با آن قرائت كه بر اضافت است تقدير زيادتى مى بايد كردن.قوله: يَحْكُمُ بِهِ ذَوٰا عَدْلٍ مِنْكُمْ ،كه به آن حكم كنند«ذوا عدل»يعنى دو گواه عدل از اهل بصيرت (9).

قبيصة بن جابر روايت كرد كه ما سالى به حج بوديم چون نماز بامداد بگزارديمى (10)راحله[39-پ]بر دست گرفتيمى (11)و پياده مى رفتمى (12)،آهوى (13)پديد آمد (14)من سنگى به او انداختم خون آلود (15)شد و بيفتاد و بمرد،چون به مكّه رسيديم،من از عمر خطّاب (16)پرسيدم كه:چه حكم باشد اين را.عبد الرّحمن عوف در پهلوى او نشسته بود،او عبد الرّحمن را گفت:چه گويى در اين مسئله؟گفت:گوسپندى (17)باشد بر او،چنين مى دانم.عمر گفت:من هم چنين دانم.من برفتم و صاحبى و رفيقى بود مرا.او را (18)گفتم مسأله اى پرسيدم از عمر (19)،او از عبد الرّحمن عوف پرسيد،


1) .وز،لت،مر:طلب كرد.

2) .آج،لب+كرد.

3) .مج،مت،وز،لت،مر:اهل البيت.

4) .آج،لب+و.

5) .همۀ نسخه بدلها بجز آف:ندارد.

6) .مج،مت،وز،لت،مر:و قوله.

7) .سورۀ بقره(2)آيه 184.

8) .مج،مت،وز،لت،مر:ندارد.

9) .بم،آف:بصره.

10) .مج،مت،وز،لت،مر:بكردمانى،بم:بگذاردمى،آن:بگذارد همى.

11) .مج،مت،وز،لت،مر:گرفتمانى،آج،لب،بم،آف،آن،گرفتمى.

12) .مج،مت،وز،لت،مر:مى رفتمانى.

13) .آج،لب:آهويى.

14) .مج،مت،وز،لت،مر:برآمد.

15) .مج،مت،آن:خون آلوده،لت:خونآلود.

16) .اساس+رضى الله عنه.

17) .آج،لب،بم،آف،آن،مر:گوسفند.

18) .مج،مت،وز،مر او را.

19) .لت+و.

همانا ندانست (1)اين (2)مسئله،كسى برفت و او را بازگفت.نگاه كردم،مى آمد درّه (3)برگرفته و علاني بها و مرا به درّه بزد و گفت:در حرم صيد كشى (4)و حاكم را در حكومت متّهم دارى،ندانى (5)كه خداى تعالى گفت: يَحْكُمُ بِهِ ذَوٰا عَدْلٍ مِنْكُمْ ،فهذا عبد الرّحمن و انا عمر،من براى[آن] (6)با عبد الرّحمن عوف بازگفتم تا به دو (7)عدل حكم كرده باشيم (8)دو عدل فقيه در[او] (9)حكم كنند به قيمت عدل.

و خلاف كردند در آن كه به قيمت كجا بايد كه (10)قيمت كنند صيد را.ابراهيم نخعى گفت و حمّاد و ابو حنيفه و ابو يوسف و محمّد:به قيمت آن جايگاه كه در او اصابت صيد بوده باشد،و اگر به خراسان بود يا به شهرى ديگر.و شافعى گفت و دگر فقها:به قيمت مكّه بايد.و نيز خلاف كردند در آن كه اين طعام كجا بدهد (11)، بعضى گفتند:به مكّه بايد دادن،و اين قول عطاست و مذهب شافعى.

هَدْياً بٰالِغَ الْكَعْبَةِ ،نصب او بر مصدر است لا من لفظ الفعل،و روا بود كه مصدرى بود محذوف الفعل،و التّقدير يهدى به الى بيت اللّه هديا.و گفته اند:بر حال است،و بٰالِغَ الْكَعْبَةِ ،صفت«هدى»است،و اگرچه صورت معرفه دارد به اضافه با معرفت بر تقدير انفصال است،براى آن كه اضافه نه حقيقى است،و تقدير آن است كه:هديا بالغا الكعبة،كقولهم:مررت برجل ضارب زيد،و التّقدير:ضارب زيدا،و قولهم:هذا رجل حسن الوجه،أى حسن وجهه.و«هدى»بايد كه به صفت اضحيّت باشد،تمام خلق بى عيب.و شافعى گفت:روا باشد كه به صفت اضحيّت نبود،تا اگر مرغى باشد روا بود.و ابو على گفت:خونى[بايد] (12)،هرچه باشد.امّا لفظ «نعم»اطلاق بر شتر و گاو و گوسپند كنند.


1) .مج،مت،وز:بدانست.

2) .مج،مت،وز،لت،مر:آن.

3) .مج،مت،آن:در ره:آف،مر:درّه.

4) .مج،مت،آج،لب:كنى.

5) .مج،مت،وز:بدانى.

6) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

7) .مج،مت،وز:در دل.

8) .مج،مت،وز،آج،لب:باشم.

9) .اساس،مج،مت،وز:ندارد،با توجّه به آج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

10) .مر:تا كه.

11) .آج،لب:بدهند.

12) .اساس:ندارد،مر:باشد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

أَوْ كَفّٰارَةٌ طَعٰامُ مَسٰاكِينَ ،«أو»حرف عطف است،و التّقدير:فعليه جزاء أو كفّارة.و«طعام»مرفوع است به آن كه بدل كفّارت است،و آن كه اضافت كرد [گفت] (1):براى آن كه چون سه چيز بگفت در آيت از«جزا»و«صيام»و«طعام»، تخصيص كرد آن را به اضافت،فكأنّه قال:كفّارة طعام،لا كفّارة هدى،و كفّارة صيام.

و در معنى او دو قول گفتند:يكى آن كه جزا قيمت كنند به مانند چهار پاى، آنگه بهاى آن با طعام كنند،و اين قول عطاست و بعضى مفسّران،و مذهب ما اين است.و قولى ديگر آن است كه قتاده گفت:نفس صيد را قيمت بايد كردن كه آنگه [كه] (2)زنده بود چه ارزيد،آنگه با قيمت طعام بايد كردن. أَوْ عَدْلُ ذٰلِكَ صِيٰاماً ،تا آن را به روزه برابر كنند به هر نيم (3)صاع يك روز روزه دارد عندنا و عند ابي حنيفة.

و شافعى گفت:از هر مدّى روزى روزه دارد.و«صياما»نصب او بر تميز است،و روا بود كه مفعول دوم عدل باشد،يقال:عدل الدّقيق تمرا و بالتّمر،و اين اولى تر است.

لِيَذُوقَ وَبٰالَ أَمْرِهِ ،يعنى اين كفّارت بر وجه عقوبت و نكال است،و اصل «وبال»من قوله طعام و بيل اذا كان غير مرىء و هنيء لا يوافق الطّبع،و قال كثير:

فقد اصبح الرّامون اذ انتم بها***سموم[40-ر]البلاد يشتكون (4)و بالها

عَفَا اللّٰهُ عَمّٰا سَلَفَ ،در او دو قول گفتند،يكى آن كه: عَفَا اللّٰهُ عَمّٰا سَلَفَ من امر الجاهليّة،خداى تعالى عفو بكرد آنچه در جاهليّت بود پيش (5)اسلام.قولى دگر آن كه :خداى تعالى عفو كرد (6)آنچه در مقدّمۀ اسلام رفت. وَ مَنْ عٰادَ فَيَنْتَقِمُ اللّٰهُ مِنْهُ ،و هركه با سر آن شود،خداى تعالى از او انتقام كشد.

خلاف كردند بر آنكه (7)در معاد (8)جزا باشد يا نه.عطا و ابراهيم و سعيد بن جبير


1) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

2) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

3) .مج،وز،مت+نيم.

4) .آج،لب:تشتكون.

5) .آن،مر+از.

6) .وز،آج،لب،لت:بكرد.

7) .مج،مت،وز:در.

8) .مج،وز،مت:كه بر معاود،لت:كه بر معادل.

و مجاهد گفتند:جزا لازم باشد او را،و اين قول بعضى اصحابان ماست،دوم آن كه عبد اللّه عبّاس و شريح (1)و ابراهيم گفتند:بر او جزا نباشد و او را به خداى بازگذارند (2)كه خداى تعالى از او انتقام كشد،و اين مذهب بيشتر اصحاب (3)ماست،و مذهب بيشتر فقها قول اوّل است.

در«أو»خلاف كردند كه بر وجه تخيير (4)است يا نه.عبد اللّه عبّاس و شعبى و سدّى و ابراهيم گفتند:اين بر وجه تخيير نيست،بر وجه ترتيب است،و اين مذهب ماست و اگرچه موضوع«أو»تخيير را باشد،و لكن حمل بر ترتيب كنند به دليلى خارج به روايتى دگر از عبد اللّه عبّاس و عطا و حسن.و روايت بعضى از اصحاب (5)ما آن است كه بر اصل موضوع خود مانده است،و مراد تخيير است.

وَ اللّٰهُ عَزِيزٌ ذُو انْتِقٰامٍ ،و خداى تعالى غالب است (6)،هيچ چيز او را غالب نبود، و كينه كش است از آنان كه پاى از فرمان او برون نهند،و در آيت دليل نيست بر صحّت قياس براى آن كه رجوع با دو عدل در قيمت جزا بمثابت آن است كه رجوع با دو مقوّم (7)در قيمت متاع،و اين را به قياس تعلّقى نيست.

قوله تعالى: أُحِلَّ لَكُمْ صَيْدُ الْبَحْرِ وَ طَعٰامُهُ -الآية.عبد اللّه عبّاس گفت و زيد بن ثابت و سعيد بن جبير و سعيد بن المسيّب و سدّى و مجاهد:آنچه به اين[آيت] (8)حلال كردند محرم را صيد ماهى تازه است امّا ماهى شور خلاف نيست در آنچه حلال باشد،گفتند:آنچه از دريا برآرند بر[سه] (9)وجه باشد:ماهى است و اجناس آن آنچه از آن حلال باشد محل را،محرم را هم حلال باشد.و آنچه حرام باشد محل را،محرم را هم حرام باشد.و بعضى گفتند:آنچه در برّ حلال باشد،مثل آن در بحر حلال باشد،و مراد به بحر درياست و جملۀ آبها از جويها براى آن كه ماهى كه از


1) .مج،مت،وز،لت،مر+و حسن.

2) .مج،مت،وز،لت،مر:با خداى گذارند.

3) .مج،وز،مت،مر:اصحابان.

4) .بم،آف:تخيّر.

5) .مج،وز،مت،مر:اصحابان.

6) .وز،لت،مر+و.

7) .وز:عدل.

8) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

9) .اساس،آج،لب،بم،آن:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

جويها برآرند محرم را هم حلال باشد.

وَ طَعٰامُهُ ،در او دو قول گفتند:يكى آن كه مراد آن است كه آنچه در آب بميرد از حيوان حلال و به موج با كناره افتد،و اين قول ابو بكر و عمر است و عبد اللّه عبّاس و عبد اللّه عمر و قتاده (1)،قولى دگر از عبد اللّه عبّاس (2)و سعيد مسيّب و سعيد جبير و مجاهد و ابراهيم (3)آن است كه:مراد ماهى شور است،و آنچه لايق است به مذهب ما آن است كه:مراد به صيد بحر آن است كه هر ماهى تازه كه از دريا برآرند،و بقوله:

مَتٰاعاً ،ماهى شور است،چه آنچه در دريا (4)بميرد (5)به نزديك ما حرام است محرم را و جز محرم را،و آن را طافى گويند،پس قول دوم مذهب ماست (6).

بعضى دگر گفتند:مراد به متاع آن است كه آنچه به آب دريا رويد از نبات و ثمار،و اين قول زجّاج است. مَتٰاعاً لَكُمْ ،نصب او بر مصدر است لا من لفظ الفعل، و روا بود كه مفعول له باشد أى لمتاعكم حسن بصرى و قتاده گفتند معنى آن است كه:منفعتى است مقيم و مسافر را.

وَ حُرِّمَ عَلَيْكُمْ صَيْدُ الْبَرِّ مٰا دُمْتُمْ حُرُماً ،و حرام كردند بر شما صيدى كه بر خشك باشد ما دام (7)تا محرم باشيد (8)،ظاهر (9)اقتضاى تحريم صيد كند در حال احرام.

بعضى گفتند:محرم را حرام باشد هر صيدى كه (10)كند يا (11)فرمايد كردن،امّا آنچه ديگرى صيد كند بى امر او،او را حلال باشد.و اين قول على (12)است (13)به روايتى و قول عمر و عثمان و عبد اللّه عمر و سعيد جبير[40-پ]،و بعضى فقها فرق كردند ميان آن كه در حال احرام صيد كند و آنچه صيد كند پيش ازآن كه او احرام گرفته باشد،و به نزديك ما جمله حرام باشد.


1) .اساس،آج،لب+رضوان اللّه عليهم اجمعين،كه به قياس با نسخه هاى ديگر حذف گرديد.

2) .مج،وز،مت،لت+آن است.

3) .اساس،آج،لب+رضى اللّه عنهم.

4) .مج،وز،مت،لت،مر:در آب.

5) .اساس،آج،لب،بم،آف:بميرند،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

6) .مج،وز،مت،لت،مر+و.

7) .لت+كه.

8) .مج،وز،مت،لت:باشى/باشيد.

9) .لت+او.

10) .مج،وز،مت،لت+او.

11) .مج،وز،مت،لت+او.

12) .مر:ابو على آج،لب:اميرالمؤمنين على.

13) .لت+عليه السّلام.

امّا آنچه محرم كشد از صيد،شافعى گفت:او را حلال نباشد (1)و ديگران را حلال باشد،و به نزديك ما حرام باشد و بمثابت مردار باشد (2)،و به نزديك (3)ابو حنيفه نيز هم چنين است،و عموم آيت دليل تحريم جمله مى كند. وَ اتَّقُوا اللّٰهَ الَّذِي إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ ،و بترسى از خداى تعالى كه حشر و جمع شما با اوست.

جَعَلَ اللّٰهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرٰامَ قِيٰاماً لِلنّٰاسِ ،خداى تعالى گفت:خداى خانۀ كعبه را كه خانۀ حرام است به قيام و قوام معايش و[مكاسب] (4)مردمان كرد و قوام و صلاح دينشان،و«جعل»به معنى«صيّر»است و متعدّى است به دو مفعول.ابو على فارسى گفت:تقدير آيت آن است كه«جعل اللّه حجّ الكعبة»او (5)نصب الكعبة على حذف المضاف و اقامة المضاف اليه مقامه.و كعبه را براى ارتفاع و علوّش كعبه خواند لأنّها اعلى موضع فى الارض،بلندتر جاست در زمين،و منه الكعب لنتوّه (6)من الرجل،و منه قولهم:امرأة كاعب،زنى كه پستان او پديد آمده باشد به مانند كعبى از جايى برخاسته،و تكعّبت المرأة إذا صارت كذلك، اَلْبَيْتَ الْحَرٰامَ ،خانۀ حرام محرّم.

در خبر است كه:در زير مقام ابراهيم سنگى است بر او نوشته:

إنّي أنا اللّه ذو بكّة حرّمتها (7)يوم خلقت السّماوات (8)و الارض و يوم وضعت هذين الجبلين و حففتها بسبعة أملاك حنفاء من جاءني زائرا لهذا البيت عارفا بحقّه مذعنا لي بالرّبوبيّة حرّمت جسده على النّار، من خدايم و خداوند بكّه،و بكّه نام زمين كعبه است،و مكّه نام جملۀ شهر است.-و بعضى اهل علم گفتند:هر دو يكى است،و كلمه از باب ابدال است،«ميم»بدل كرد به«با»لقرب المخرج،چنان كه«مدح»و«مده»- اين را حرام كردم آن روز كه آسمان و زمين آفريدم،و اين دو كوه نهادم-يعنى صفا و


1) .اساس،آج،لب:باشد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

2) .مج،وز،مت،لت:بود.

3) .مج،وز،مت،لت،مر:و مذهب.

4) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

5) .آج،لب،آف،مر:و.

6) .آف:لتنوّه.

7) .اساس:حرّمها،با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

8) .آج،لب:السّماء.

مروه-و گرد اين خانه بداشتم هفت فرشته مسلمان مستقيم طريقه (1)را،هركه به من آيد به زيارت اين خانه حقّ او شناخته و گردن نهاده مرا به خداوندى،تن او را بر آتش دوزخ حرام كنم.

اَلْبَيْتَ الْحَرٰامَ ،و آن را براى حرمتش حرام خواند كه هركه پناه با او دهد محترم و محرّم شود،كس او را نيازارد و نرنجاند و تعرّض نرساند (2)و اگر همه قاتل پدر و برادر او باشد.و سباع و طيور يكديگر را نيازارند تا آهو با شير و گرگ مستأنس باشند (3)،و كبوتر با باز و چرغ و مرغ به مردم نزديك بود ازآن كه دانند كه كس ايشان را تعرّض نكند و اين از آيات كعبه[است] (4)و نيز حق تعالى زمين آن و درخت (5)آن و گياه آن حرام كرد،أعنى از آن حرام تا كسى (6)خاك او بر نگيرد و درختش نبرد و گياهش نچيند.

قِيٰاماً لِلنّٰاسِ ،ابن عامر تنها خواند:«قيما»على وزن«فعل»و آن مصدر باشد كالسبع و العوج،و«قيام»مصدر قام يقوم باشد،و اصل او قوام بوده است براى آن كه كلمه من ذوات الواو است،و لكن براى كسره فاء الفعل (7)«واو»را«يا»كردند،و كذلك الصّيام من صام يصوم.پس مراد به قيام،قوام است و قوام و ملاك كار آن باشد كه بر او بايستند.و گفتند:براى آن قيام كردند تا مشتبه نشود به مصدر قاومه (8)و قواما،چنان كه جاوره جوارا (9)و حاوره حوارا،قال الرّاجز:

قوام دنيا و قوام دين***

و در معنى او چند قول گفتند:يكى آن كه گفتند:امنا لهم،به امن (10)ايشان كرد كه ايشان به آن برپاى اند،و گفته اند:آن كرد (11)آن را كه مردمان را به آن و عبادت


1) .آج،لب،لت:مستقيم الطّريقه.

2) .لت،مر:نكند.

3) .مج،وز،مت:باشد.

4) .اساس،آف،آن:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

5) .مج،وز،مت،لت،آن،مر:درختان.

6) .مج،وز،مت،لت:كس.

7) .اساس،آف:فا بالفعل،با توجه به مج،وز تصحيح شد.

8) .آج،لب،لت،مر+مقاومه.

9) .لت:جاوزه جوازا.

10) .مج،وز،مت:مأمن.

11) .مج،وز+كه.

آن و حجّ آن قيام بايد كردن،و در نماز روى فرا آن (1)بايد كردن.و بعضى دگر[41-ر] گفتند:چون در مناسك و عبادت آن زاجرى (2)بود از قبيح،آن را بمثابت امامى كرد كه قيام كند به كار رعيّت در زجر از مناهى و مناكير.

سعيد جبير گفت:صلاحا للنّاس يقوم به امر معاشهم و معادهم،و آنچه جامع است خير (3)دين و دنيا را از زيارت و تجارت و انواع بركات و ثمرات،قال اللّه تعالى:

لِيَشْهَدُوا مَنٰافِعَ لَهُمْ وَ يَذْكُرُوا اسْمَ اللّٰهِ فِي أَيّٰامٍ مَعْلُومٰاتٍ (4).

وَ الشَّهْرَ الْحَرٰامَ ،جمع خواست و به لفظ جنس گفت و مراد آن چهار ماه حرام است،منها اربعة حرم،واحد فرد و ثلاثة سرد (5)اى متابعة،آنچه فرد است رجب است و آن كه سرد است ذوالقعده و ذوالحجّه و المحرّم. وَ الْهَدْيَ ،و آنچه به خانۀ خدا براند (6)به هديّه از شتر و گاو و گوسپند، وَ الْقَلاٰئِدَ ،رواست كه جمع قلاده باشد و رواست كه جمع قليده باشد،فعلية (7)بمعنى مفعولة اى المقلّدة.در او سه قول گفتند:

در معنيش يكى آن كه عرب از جوع و ضرّ،حال ايشان به حدّى رسد (8)كه پوست و دوال بر آتش نهند و بخورند و چون شتر هدى مقلّد ببينند (9)تعرّض نكنند (10)آن را، حرمت داشت او را،و گفتند (11):مراد آن است كه مردى كه از خانه بيامدى تا حج يا عمره كند و پيش از ميقات احرام نتوانستى گرفتن پاره پوست درخت در گردن خود كردى چون قلاده (12)تا هركه او را ديدى دانستى كه حاج است (13)يا معتمر و قولى (14)ديگر آن است كه:مرد (15)كه هدى رانده يا اشعار كند،يا تقليد و اشعار آن باشد كه


1) .مج،وز:روى به او.

2) .مج،مت:را جز،آج،بم:را حرمى،آف:حرى،آن:را اجرى.

3) .وز،آج،لب:خبر.

4) .سورۀ حج(22)آيۀ 28.

5) .آج،لت:در حاشيه افزوده است:قيل لاعرابى ما تعرف الاشهر حرم؟قال:نعم.ثلاثة سرد و واحد فرد.فالسرد :ذوالقعده و ذوالحجه و المحرم،و الفرد:رجب.تنها آج+حرره:ص.ب.فى رمضان المبارك 1301.

6) .كذا:در اساس آج،بم،آف:ديگر نسخه بدلها:برند.

7) .وز،آج،لب،آن،مر:فعليه.

8) .مت:رسيدى،مر:رسند.

9) .آج،لب:بيند.

10) .آج،لب:نكند.

11) .مح،مت،وز،لت،مر:گفته اند.

12) .وز،لت:قلاده اى.

13) .بم،آف:حاجى است.

14) .آج،لب،لت،مر:قول.

15) .آف،مر:مردى.

كاردى در كوهان،شتر زند تا خون به او فرود آيد و يك پاى نعل به آن خون ملطّخ كند و در گردن شتر فگند،و اين آن كس كند كه حجّ قارن كند،من حٰاضِرِي الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ (1)،و[اين] (2)قول موافق مذهب ماست، ذٰلِكَ لِتَعْلَمُوا ،أى انّما فعل ذلك لتعلموا،اين براى آن كرد تا بدانى كه خداى تعالى داند آنچه در آسمان و زمين است و آن كه خدا به همه چيزى داناست.

اگر گويند:اين چه نسبت دارد با آنچه در مقدّمۀ آيت برفت (3)؟گوييم از اين چند جواب است:يكى آن كه قديم تعالى در اوّل اين سوره قصّۀ موسى و عيسى و تورات و انجيل و احكام آن بگفت و اخبار امم سالفه،و از آن هيچ رسول ما نشنيده بود از كس و نديده بود (4)و در كتابى نخوانده بود،و كس در عصر او نديده بود،بازنمود كه اين اخبار بر اين وجه كه موافق مخبر بود جز عالم (5)نداند كه (6)به همه چيز (7)عالم باشد.

جواب ديگر آن است كه:خداى تعالى پيش ازآن كه آنچه در اين آيت گفت من جعل الكعبة البيت الحرام قياما للنّاس،و هدى و قلايد و احكام شرع و آنچه نهاد در باب مصالح دين و دنيا از آن سبب كرد كه مصالح بندگان در آن شناخت و مصالح آن داند كه عواقب داند،و عالم باشد به آنچه در آسمان و زمين است و به همه چيز عالم باشد.

جواب ديگر آن است كه:خداى تعالى پيش ازآن كه ايشان را آفريد دانست كه ايشان ظلم و قتل و غارت خواهند كردن (8)بر يكديگر از سنّت ابراهيم-عليه السّلام- و شريعت مصطفى-صلّى اللّه عليه و آله-چنان نهاد كه آن خانه و پيرامن آن و ماههاى حرام محترم و محرّم باشند كه كسى در او غارت و قتل نكند،و هركه در آنجا شود ايمن باشد به همه چيزى.

اِعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ شَدِيدُ الْعِقٰابِ وَ أَنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ ،حق تعالى در اين آيت


1) .سورۀ بقره(2)آيۀ 196.

2) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

3) .وز،لت،مر:رفت.

4) .مج،مت،وز،لت،مر:نديده بود و از كسى نشنيده بود.

5) .مج،مت،وز،لب،مر:عالمى.

6) .مج،مت،وز،لت،مر+او.

7) .آج،لب:چيزها.

8) .لت:كند،مر:خواهند كرد.

ترغيب و ترهيب كرد و وعيد و وعد (1)فرمود گفت:بدانى (2)كه خداى تعالى سخت عقاب است تا اين علم شما را داعى باشد با فعل طاعات (3)و اجتناب مقبّحات،و نيز چون بداند (4)كه خداى تعالى آمرزنده و بخشاينده و كريم است او را[داعى] (5)باشد به فعل طاعات و ترك معاصى،و اين از جملۀ الطاف باشد كه خداى تعالى با مكلّف كند براى آن كه علم به منافع (6)و مضارّ دعوت كند،خداوندش را با كردن اين و صرف كند از كردن آن و علم آن باشد[41-پ]كه اقتضاى سكون نفس كند و عقاب مضرّتى باشد مستحق،مقرون به استحقاق و اهانه (7)و جز مستحق نباشد لوقوعه عقيب الفعل.

مٰا عَلَى الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاٰغُ ،حق تعالى چون (8)تقرير ثواب و عقاب كرد (9)و تحريض كرد (10)مكلّفان را برآن بازنمود كه آنچه به رسول تعلّق[دارد در حقّ شما جز بلاغ و رسانيدن نيست،امّا قبول و امتثال و ثواب و عقاب به رسول تعلّق]ندارد آن دو اوّل به مكلّف تعلّق دارد و اين دوى (11)ديگر به مكلّف،و فرق از ميان رسول و نبى آن باشد كه نبى الّا پيغامبر (12)خدا نباشد من النّباوة و هى الرّفعة و رسول باشد كه نه از خداى باشد و خداى داند آنچه آشكارا دارى و آنچه پنهان كنى تا برحسب آن جزا دهد شما را از ثواب و عقاب،و (13)اين معنى به هيچ پيغامبر تعلّق ندارد.

قُلْ لاٰ يَسْتَوِي الْخَبِيثُ وَ الطَّيِّبُ ،بگو اى محمّد كه راست نباشد پاك و پليد.

و«استوا»بر وجوه باشد:استوا در (14)مقدار باشد و در پايه و منزلت باشد و در اتّفاق باشد،و به معنى استيلا باشد و تمكّن (15)و آن مقابله باشد در اين چيزها بر وجهى كه


1) .آج،لب،مر:وعد و وعيد.

2) .آف،لت،مر:بدانيد.

3) .آج،طاعت،لب:و طاعت.

4) .اساس،آج،لب،بم،آف،آن،مر:بدانيد.

5) .اساس:ندارد،با توجه به مج افزوده شد.

6) .مج،مت:علم منافع،وز:علم او منافع.

7) .آج،لب،آف:اهانت.

8) .مج،مت،وز:ندارد.

9) .لت:بكرد.

10) .مج،مت،وز،آج،لت:تحريض كرد.

11) .مج،مت،وز،لت،مر:دو.

12) .مج،مت،وز:پيغامبرى،آج،لب،بم،آف،لت،آن:پيغمبر.

13) .مج،مت،وز،لت+از.

14) .آج،لب:بر.

15) .مج،مت،وز،لت،مر:تمكين.

مزيّت (1)نباشد يكى را بر يكى،يقال:استويا فى المقدار،چون هريكى به وزن و كيل چند يكديگر باشند،و استويا فى الدّرجة و المنزلة،و استويا اذا اتّفقا فى الرّأى و غيره، و استوى على الشّىء اذا استولى عليه و تمكّن (2)منه.

و در معنى خبيث و طيّب دو قول گفتند:حسن گفت:حلال و حرام است.

سدّى گفت:مؤمن و كافر است.

وَ لَوْ أَعْجَبَكَ كَثْرَةُ الْخَبِيثِ ،اعجاب ادخال العجب فى النّفس باشد بر وجهى كه به حدّ تعجّب رسد،و عجب من كذا و في كذا و لكذا،و تعجّبت منه و اعجبت بكذا،و عجب تكبّرى باشد از سر تعجّب،و اعجوبه چيزى باشد به غايت عجب و جمعش أعاجيب بود،و اعجاب در جاى محبّت به كار دارند و معنى تعجّب باشد و دليل[مبالغۀ] (3)محبّت كند چون به محبّت به جايى رسد كه تعجّب آرد،يقال:

يعجبني من فلان كذا احبّه و يطيب بقلبي،و اگرچه تو را تعجّب آرد بسيارى پليد،و خبيث ردى باشد،و منه خبث الحديد.

گويند:يك روز معتزلى با اشعرى حاضر آمد تا مناظره كند و معتزلى خفيف العارضين بود و اشعرى كثيف اللّحيه بود.اشعرى بر سبيل تعريض گفت: وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَبٰاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذِي خَبُثَ لاٰ يَخْرُجُ إِلاّٰ نَكِداً (4)،معتزلى حالى جواب داد: قُلْ لاٰ يَسْتَوِي الْخَبِيثُ وَ الطَّيِّبُ وَ لَوْ أَعْجَبَكَ كَثْرَةُ الْخَبِيثِ .

فَاتَّقُوا اللّٰهَ يٰا أُولِي الْأَلْبٰابِ ،از خداى بترسى (5)و عقاب او،اى خداوندان عقل به اجتناب معاصي و اداى (6)طاعات تا باشد كه فلاح و بقا و ظفر و نجاح يابيد (7).

قوله تعالى:

سوره المائدة (5): آیات 101 تا 108

اشاره

يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَسْئَلُوا عَنْ أَشْيٰاءَ إِنْ تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ وَ إِنْ تَسْئَلُوا عَنْهٰا حِينَ يُنَزَّلُ اَلْقُرْآنُ تُبْدَ لَكُمْ عَفَا اَللّٰهُ عَنْهٰا وَ اَللّٰهُ غَفُورٌ حَلِيمٌ (101) قَدْ سَأَلَهٰا قَوْمٌ مِنْ قَبْلِكُمْ ثُمَّ أَصْبَحُوا بِهٰا كٰافِرِينَ (102) مٰا جَعَلَ اَللّٰهُ مِنْ بَحِيرَةٍ وَ لاٰ سٰائِبَةٍ وَ لاٰ وَصِيلَةٍ وَ لاٰ حٰامٍ وَ لٰكِنَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا يَفْتَرُونَ عَلَى اَللّٰهِ اَلْكَذِبَ وَ أَكْثَرُهُمْ لاٰ يَعْقِلُونَ (103) وَ إِذٰا قِيلَ لَهُمْ تَعٰالَوْا إِلىٰ مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ وَ إِلَى اَلرَّسُولِ قٰالُوا حَسْبُنٰا مٰا وَجَدْنٰا عَلَيْهِ آبٰاءَنٰا أَ وَ لَوْ كٰانَ آبٰاؤُهُمْ لاٰ يَعْلَمُونَ شَيْئاً وَ لاٰ يَهْتَدُونَ (104) يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لاٰ يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اِهْتَدَيْتُمْ إِلَى اَللّٰهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً فَيُنَبِّئُكُمْ بِمٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (105) يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا شَهٰادَةُ بَيْنِكُمْ إِذٰا حَضَرَ أَحَدَكُمُ اَلْمَوْتُ حِينَ اَلْوَصِيَّةِ اِثْنٰانِ ذَوٰا عَدْلٍ مِنْكُمْ أَوْ آخَرٰانِ مِنْ غَيْرِكُمْ إِنْ أَنْتُمْ ضَرَبْتُمْ فِي اَلْأَرْضِ فَأَصٰابَتْكُمْ مُصِيبَةُ اَلْمَوْتِ تَحْبِسُونَهُمٰا مِنْ بَعْدِ اَلصَّلاٰةِ فَيُقْسِمٰانِ بِاللّٰهِ إِنِ اِرْتَبْتُمْ لاٰ نَشْتَرِي بِهِ ثَمَناً وَ لَوْ كٰانَ ذٰا قُرْبىٰ وَ لاٰ نَكْتُمُ شَهٰادَةَ اَللّٰهِ إِنّٰا إِذاً لَمِنَ اَلْآثِمِينَ (106) فَإِنْ عُثِرَ عَلىٰ أَنَّهُمَا اِسْتَحَقّٰا إِثْماً فَآخَرٰانِ يَقُومٰانِ مَقٰامَهُمٰا مِنَ اَلَّذِينَ اِسْتَحَقَّ عَلَيْهِمُ اَلْأَوْلَيٰانِ فَيُقْسِمٰانِ بِاللّٰهِ لَشَهٰادَتُنٰا أَحَقُّ مِنْ شَهٰادَتِهِمٰا وَ مَا اِعْتَدَيْنٰا إِنّٰا إِذاً لَمِنَ اَلظّٰالِمِينَ (107) ذٰلِكَ أَدْنىٰ أَنْ يَأْتُوا بِالشَّهٰادَةِ عَلىٰ وَجْهِهٰا أَوْ يَخٰافُوا أَنْ تُرَدَّ أَيْمٰانٌ بَعْدَ أَيْمٰانِهِمْ وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ اِسْمَعُوا وَ اَللّٰهُ لاٰ يَهْدِي اَلْقَوْمَ اَلْفٰاسِقِينَ (108)

ترجمه

اى آنان كه


1) .اساس:در متن قربت و در حاشيه مزيت،بم،آف،آن:قربت.

2) .آف:آن.يمكّن.

3) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

4) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 58.

5) .بترسى/بترسيد.

6) .مج،وز،مت:اذاء.

7) .لت+و فوز به ثواب أبد و نعيم دائم.

بگرويديد (1)مپرسيد از چيزهايى كه اگر پيدا كنند شما را غمناك (2)كند شما را و اگر بپرسى از آن آنگه كه بفرستند قرآن پديد كند شما را عفو كرد خدا از آن و خدا آمرزنده و بردبار است.

[42-ر] خواستند آن را گروهى از پيش شما پس در روز آمدند به آن كافران.

نكرد خدا از شتر گوش شكافته و نه از فروگذاشته و نه پيوندكننده و نه بازدارنده و لكن آنان كه كافر شدند مى بافند (3)بر خدا دروغ و بيشترشان خرد ندارند.

چون گويند ايشان را بيايى (4)به آنچه فرستاد خدا به رسول،گويند بس است ما را آنچه يافتيم بر او پدران خود را بودند پدران ايشان ندانستند چيزى و راه نيافتند.

اى آنان كه ايمان آورديد (5)بر شما، تنهاى شما رنجى ندارد شما را آن كه گمراه شود چون راه راست دارى شما با خداست بازگشت شما جمله،خبر دهد شما را به آنچه كردى باشى (6).

اى آنان كه بگرويده (7)


1) .لت:گرويده ايد.

2) .لت:دژم.

3) .آن:مى بافتند.

4) .بيايى/بياييد.

5) .مج،مت،لت:بگرويديد.

6) .كرده باشى/كرده باشيد.

7) .مج،مت،وز،بم:بگرويديد.

گواى ميان شما چون حاضر آيد به يكى از شما موت مرگ وقت اندرز دو مرد خداوند راستى از شما يا دوى ديگر از جز شما اگر شما مسافر باشى (1)در زمين برسد به شما رسيده مرگ بازدارى ايشان را از پس نماز تا (2)سوگند خورند به خدا اگر شك آريد شما را كه ما نخريم به آن بها (3)و اگر باشد خداوند نزديكى،و ما پنهان نكنيم گواهى خدا را كه پس ما از بزهكاران باشيم.

[42-پ] اگر مطّلع شوند بر آنكه ايشان مستحق شدند بزه (4)،دوى ديگر كه باشند (5)به جاى (6)ايشان از آنان كه مستحق باشند از آنان دو اولى تر سوگند خورند به خدا كه گواهى ما درست تر از گواى ايشان و ما ظلم نكرديم كه ما از جملۀ بيدادگران باشيم.

آن كه بود نزديكتر (7)را بيارند به گواهى بر وجه خود يا بترسند كه رد كنند سوگندها پس سوگندشان و بترسى (8)از خدا و بشنوى (9)و خداى هدايت ندهد گروه فاسقان را.

قوله: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَسْئَلُوا عَنْ أَشْيٰاءَ ،مفسّران در سبب نزول آيت خلاف كردند.زهرى و قتاده (10)روايت كردند از انس و ابو صالح از ابو هريره كه:

جماعتى از رسول-عليه السّلام-چيزها مى پرسيدند،تا رسول-عليه السّلام-به خشم آمد برخاست (11)و بر منبر شد و از سر غضب و خشم گفت:اكنون مى پرسى (12)از آنچه


1) .مج،مت،وز:باشيد.

2) .مج،مت،وز:يا.

3) .مج،مت،وز:بهاى.

4) .مج،مت،وز:دروغى را.

5) .مج،مت،وز:بايستند.

6) .مج،مت،وز:بر.

7) .مج،مت،وز:كمتر.

8) .بترسى/بترسيد.

9) .بشنوى/بشنويد.

10) .آج+فاسقان را.

11) .آج،لب،بم،مر:برخواست.

12) .مت،آج:پرسيد،لب:مى پرسيديد.

مى خواهى به خدا (1)كه در اين مقام مرا هيچ نپرسى و الّا بيان كنم شما را،اصحاب رسول بترسيدند از خشم رسول و انديشه كردند كه مبادا كه عذابى فرود آيد.هركسى در خانه رفت (2)و مى گريست.مردى قرشى از بني سهم برخاست نام او عبد اللّه بن حذافه و مطعون بود در نسب و مردم گفتندى كه او منسوب نيست با پدرش و گفت:يا رسول اللّه،من ابي؟پدر من كيست؟گفت:

حذافة بن قيس الزّهرى. مادرش گفت:ما رايت ولدا اعقّ منك،من فرزندى از تو عاق تر نديده ام،از كجا ايمن بودى كه مادرت كرده باشد كه در جاهليّت كردندى برملا از رسول خدا (3)پرسيدى (4)اگر چنان بودى او خبر دادى نه مادرت رسوا شدى؟گفت:و اللّه كه اگر مرا به بندۀ سياه الحاق كردى كه گردن نهاد (5)مى امر او را.

مردى ديگر برخاست (6)گفت:يا رسول اللّه،اين انا،من كجاام.گفت:به دوزخ.جماعتى صحابه برخاستند (7)و پاى رسول برگرفتند و بوسه (8)دادند و گفتند:يا رسول اللّه رضينا باللّه ربّا و بالإسلام دينا و بمحمّد نبيّا و بالقرآن اماما (9)،ما مردمانى ايم قريب عهد (10)به جاهليّت،ما را عفو بكن كه خداى تعالى تو را عفو بكناد.رسول -عليه السّلام-دل خوش شد و گفت:به آن خداى كه جان من به (11)امر اوست كه در اين ساعت بهشت و دوزخ در برابر من مصوّر كرده بودند و من در وى (12)نگريديدم (13)و اهل آن را در آنجا ديدم (14).

عبد اللّه عباس گفت:قومى رسول را-عليه السّلام- يك بار سؤال كردندى (15)به


1) .مج،مت،وز،لت،مر:كه به خدايى.

2) .مج،مت،وز:هركسى سر در جامه پيخت،مر:هركسى سر در جامه پيچيد.

3) .مج،مت،وز،لت،مر:خداى.

4) .آج،لب،مر:بپرسيدى.

5) .لب:بنهادى.

6) .اساس،آج،لب،بم،مر:برخواست.

7) .اساس،آج،لب،بم،مر:برخواستند.

8) .مج،مت،وز،لت،مر+بر او.

9) .آج لب:كتابا.

10) .آج،لب:قريب العهد.

11) .مج،مت،وز،لت،مر:در.

12) .مج،مت،وز،لت،مر:او.

13) .مج،مت،وز،آج،لب،لت،مر:نگريدم.

14) .مج،مت،وز،لت،مر:مى ديدم.

15) .آج،لب:كردند.

تعنّت و يك بار به استهزاء (1)،يكى مى گفتى:من أبي؟و يكى مى گفتى:اين مكانى؟خداى تعالى اين آيت فرستاد.

روايت از اميرالمؤمنين -على عليه السّلام-كه او گفت:سبب نزول آيت آن بود كه چون خداى تعالى حج واجب (2)كرد مردى از بنى اسد برخاست (3)نام او عكاشة بن محصن و گفت:أ في كلّ عام يا رسول اللّه،گفت:هر سال بايد كردن[43-ر]رسول -عليه السّلام-روى بگردانيد، (4)ديگرباره گفت (5).جواب نداد، (6)سيم بار بازگفت.

رسول گفت:

ويحك و ما يؤمنك (7)ان اقول نعم، چه ايمنى ازآن كه گويم (8)آرى،و اگر بگويم واجب شود و اگر نكنى هلاك شوى،چرا رها نكنى!نمى دانى كه آنان كه پيش شما بودند به سؤال بسيار هلاك شدند،چون شما را چيزى فرمايم امتثال كنيد و چون نهى كنم اجتناب كنى (9).

مجاهد گفت:آيت آنگه آمد كه كافران و جماعتى مسلمانان رسول را- عليه السّلام-از بحيره و سايبه و وصيله و حام پرسيدند،نبينى كه در آيت ذكر آن كرد نهى كرد خداى تعالى در اين آيت مؤمنان را ازآن كه از رسول-عليه السّلام-سؤالى كنند كه ايشان را به كار نيايد،گفت:اى گرويدگان مپرسى (10)از چيزها (11)كه اگر بر شما آشكارا كنند غمناك كند شما را.

و در وزن اشياء چند قول گفتند:كسائي گفت:وزن او افعال است،جز آن است كه صرف (12)او بستدند (13)تشبيها بحمراء و صفراء.

قول دوم اخفش گفت:وزن او«أشيياء»است كقولهم:هين (14)و اهوناء، و زجّاج گفت:براى آن«هيين»را بر«أهوناء»جمع كردند كه وزن او«هيين»


1) .مج،مت،وز،لت،مر+و.

2) .مج،مت،وز،بواجب.

3) .آج،لب،بم،لت،مر:برخواست.

4) .مج،مت،وز،آج،لب،لت،مر:دگر.

5) .مج،مت،وز،لت،مر:بگفت.

6) .مج،مت،وز،لت،مر:سه ام،آج،سيوم.

7) .لب،بم:يوما.

8) .مج،مت،وز،لت،مر:گوييم.

9) .مج،مت،وز،آج،لب،لت،مر:كنيد.

10) .مج،مت،وز،آج،لب،مر:مپرسيد.

11) .مج،مت،وز،لت،مر:چيزها.

12) .مج،مت،وز،لت،مر+از.

13) .كذا:در اساس،مج،مت،وز،آج،لت،مر:بستدند.

14) .اساس،لب،بم:هيّن،با توجه به مج تصحيح شد.

بود على وزن فعيل،كنصيب و انصباء.بر اين قول«شىء»«شىّء»باشد على وزن «هيّن».

قول سيوم،سيبويه و خليل گفتند:وزن او«فعلا»است مقلوب از افعال،و اصل«شيئاء»بوده است،قلب كردند با اشياء،چنان كه قلب كردند«اينق»را از «أنوق»و«قسىّ»را عن«قووس».

إِنْ تُبْدَ لَكُمْ يقال:بدا اذا ظهر،و أبدا اذا أظهر (1).

تَسُؤْكُمْ ،يقال:ساءه يسوءه اذا أحزنه،و اگر رها كنى (2)تا آنگاه كه قرآن فرود آيد به حسب مصلحت،چون قرآن آمده باشد خود پيدا كند (3)شما را و بيان كند (4)براى شما (5)،يعنى خداى تعالى در قرآن بيان كند.نهى است مؤمنان را از تعجيل سؤال و استكشاف از چيزها كه خداى تعالى به وقت خود خواهد تا بيان كند تا (6)صلاح در آن باشد كه آن پوشيده يا مجمل باشد.

عَفَا اللّٰهُ عَنْهٰا ،خداى تعالى عفو بكرد از آن.در ضمير«عنها»دو قول گفتند، قولى آن كه:عايد است با مصدر لاٰ تَسْئَلُوا ،و آن مسألة باشد،أى عفا اللّه عن مسألتكم.و قولى ديگر آن كه:راجع است با اشياء.

وَ اللّٰهُ غَفُورٌ حَلِيمٌ ،و خداى تعالى آمرزنده و بردبار است،گناه به رحمت بيامرزد و بفضل تعجيل عقوبت نكند،چه تعجيل آن كس كند كه از فوت ترسد.

قَدْ سَأَلَهٰا قَوْمٌ مِنْ قَبْلِكُمْ ،جماعتى كه پيش شما بودند از مثل اين سؤالها كردند،چون قوم صالح كه از او ناقه خواستند،و قوم عيسى كه از او خوان خواستند،و قوم موسى كه از او سؤال رؤيت كردند.سدّى گفت،اين قوم گفتند رسول را كه:از خدا در خواه تا كوه صفا (7)بازر كند.ابو على گفت:پيغامبران (8)را از چيزها بپرسيدندى،چو (9)ايشان گفتندى چنين است،ايشان گفتند:نه چنين است كافر


1) .اساس،آج،لب،آف،مر:ظهر،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

2) .آف:كنيد.

3) .مج،وز،مت،لت:كنند.

4) .مج،وز،مت،لت:كنند.

5) .آج،لب:شما را.

6) .مج،وز،مت،آج،لت:يا.

7) .مر+را.

8) .وز:پيغامبر.

9) .مج،وز،آج،لب:چون.

شدندى.رمّاني گفت:سؤال طلب چيزى باشد امّا به احضار يا بيان،براى آن كه سؤال خواستن باشد و پرسيدن باشد،يكى چون سؤال مال باشد و يكى چون سؤال علم.سؤال مال به احضار (1)باشد و سؤال علم به بيان باشد،و نزديك (2)محقّقان چنان است كه رسول-عليه السّلام-چون از خداى سؤالى خواهد كردن به حضرت قومش روا نباشد تا (3)دستورى نخواهد،كه باشد كه مصلحت در ترك اجابت او باشد،پس مؤدّى باشد با تنفير و چون فيما بينه و بين اللّه سؤال كند اگر پيغامبر باشد و اگر نه به شرط انتفاء وجوه قبح (4)بايد (5)امّا در لفظ و امّا در ضمير.پس بر اين قاعده نشايد كه يكى از ما پيغامبر را سؤال كند كه پدر من كيست،براى آن كه خداى تعالى صلاح در آن شناخت كه آن كس كه بر فراش كسى بزايد الحاق كنند او را به او،و اگرچه نه از آن (6)او باشد.پس بخلاف مصلحت شناخت[43-پ]خداى (7)سؤال كردن سفاهت باشد.

قوله: مٰا جَعَلَ اللّٰهُ مِنْ بَحِيرَةٍ ،اين آيت من ادلّ (8)الدّليل است بر بطلان مذهب قول مجبّره،كه ايشان گفتند:اعمالى كه بندگان مى كنند از كفر و ايمان و طاعت و معصيت و مباح و قبيح فاعل آن بر حقيقت خداست،و در اين آيت خداى تعالى تصريح كرد كه:آنچه مشركان كردند و گفتند و نهادند،نه من گفتم و نه من نهادم.

و آيت اقتضاى آن مى كند كه مشركان با شرك جبر گفتند:بحيره و سايبه و وصيله و حام بنهادند،و احكامى بر او نهادند عجب و در آن وضع (9)طرفه بنهادند،آنگه با خداى حواله كردند تا خداى تعالى به ردّ و تكذيب ايشان بفرستاد. مٰا جَعَلَ اللّٰهُ مِنْ بَحِيرَةٍ .

و دليل ديگر بر آنكه مشركان مجبّر بودند،آن است كه خداى تعالى از ايشان حكايت كرد كه ايشان خواهند گفتن: سَيَقُولُ الَّذِينَ أَشْرَكُوا لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ مٰا أَشْرَكْنٰا


1) .آج،لب،لت+مال.

2) .آج،لب،آف:به نزديك.

3) .مج،مت،لت:يا.

4) .مت:قبيح.

5) .مج،وز:ببايد.

6) .مج،وز،مت،لت،مر:آب.

7) .آج،لب+را.

8) .بم،آف،لت،مر:ادل.

9) .مج،وز،مت،لت:وضعى.

وَ لاٰ آبٰاؤُنٰا وَ لاٰ حَرَّمْنٰا مِنْ شَيْءٍ... (1)،اگر خداى خواستى ما شرك نياورديمى (2)و نه پدران ما،و چيزى به آن حرام نكرديمى (3)بدون او،در دگر آيت گفت: وَ قٰالَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ مٰا عَبَدْنٰا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَيْءٍ نَحْنُ وَ لاٰ آبٰاؤُنٰا وَ لاٰ حَرَّمْنٰا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَيْءٍ (4).پس هم مشرك بودند هم قدرى تا در حقّ ايشان اين مثل معنى (5)محقّق شد (6)كه:مع كفره قدرىّ.

مٰا (7)جَعَلَ اللّٰهُ ،معنى«جعل»در آيت حكم است،أى حكم اللّه بذلك و لا نزّل (8)به سلطانا،گفت:خداى تعالى نكرد و نفرمود و ننهاد و حكم نكرد از بحيره-و آن شترى باشد كه گوش او بشكافند (9)شكافى فراخ،و البحر الشّقّ،و منه بحر الماء لسعته.

و دريا را براى فراخى بحر خوانند،و رجل متبحّر إذا كان متوسّعا فى العلم.و «بحيره»فعليه است به معنى مفعوله.و مفسّران گفتند:عرب چون اشترى از آن ايشان پنج بطن بزادى،و آخرين آن بچگان نر بودى،آن شتر ماده را گوش بشكافتندى به علامت،و آزاد كردندى از كشتن و نشستن و كار فرمودن،و او را منع نكردندى از هيچ آبى و گياهى.

بعضى دگر گفتند:چون اشتر دوازده بچۀ مادۀ بزادى،او را آزاد كردندى و سايبه كردندى و فروگذاشتندى،گوشت و شير و نشست او بر خود حرام كردندى و شير او به مهمان دادندى و جز مهمان بر ننشستى او را.چون بچۀ ديگر بزادى و ماده بودى گوش او بشكافتندى و او را هم چون مادرش آزاد كردندى،كس شير او نخوردى و مويش (10)نبريدندى و بر او ننشستندى،و روا نداشتندى مگر براى مهمان، پس او بحيره بودى و مادرش سائبه.

عبد اللّه عبّاس گفت:چون شتر پنج بطن بزادى،در پنجم نگاه كردندى اگر نر بودى بكشتندى و زنان و مردان از آن بخوردندى،و اگر ماده بودى گوشش بشكافتندى


1) .سورۀ انعام(6)آيۀ 148.

2) .مج،وز،مر،مت،لت،مر:نياورد مانى.

3) .مج،وز،مر:نكردى.

4) .سورۀ نحل(16)آيۀ 35.

5) .آج،لب:مثل اين معنى.

6) .مج،وز،مت:شود.

7) .وز+ما.

8) .مج،وز،مت،آج،لب،لت:أنزل.

9) .آج،لب:بشكافد.

10) .لت:پشمش.

و رها كردندى و به ركوب و موى و شير او انتفاع نگرفتندى،و بار بر او ننهادندى جز مردان،و (1)بر زنان حرام بودى.چون بمردى مردان و زنان او را بخوردندى (2).

امّا«سائبه»آن بودى كه مردى شتر خويش (3)از مال خود جدا كردى،چنان كه يكى از ما وقفى كند،و به سدنۀ كعبه دادى و گفتى:اين را نگاه دار تا رهگذريانى كه فرومانند بر او نشينند،و اگر بكشتندى گوشت او جز رهگذرى نخوردى،و شير او هم ابناء سبيل خوردندى.و بعضى دگر گفتند:«سايبه» (4)آن بودى كه در جاهليّت كسى نذر كردى كه:اگر از سفر بازآيد يا از بيمارى به شود،شترى را يا بيشتر به سايبه كند،يعنى آزاد كند[44-ر]از ركوب و بار نهادن.چون مراد او حاصل شدى، شتر را سايبه كردى و فروگذاشتى تا هركجا خواستى رفتى و كس او را از آب و گياه منع نكردى،بمثابت آن كه مردى بنده اى آزاد كند و از ولاى او بيزار (5)شود و از جريرۀ او تبرّا كند،نه ولايش او را باشد نه جريره اش (6)بر او بود،آن برده را سايبه خوانند،و تأنيث شايد كه با رقبه شود اين جا (7)با نفس چون برده (8)باشد،و گفتند:

سايبه به معنى مسيّبه است،فاعله به معنى مفعوله،كقولهم:ماء دافق،و عيشة راضية،و اگر بر ظاهر خود رها كنند نيك است و با اين حاجت نيست (9)،سيّبتها فسابت (10)،أى اهملتها و خلّيتها فسارت و صارت كذلك.

امّا«وصيله»گوسپندى كه هفت بطن بزايد،اگر هفتم نر باشد بكشند و به هدى بتان كنند،و اگر به يك شكم نرى و ماده اى باشد،نكشند (11)و گويند:وصلت اخاها،پيوست با برادرش.پس اين فعليه باشد به معنى فاعله.


1) .وز،مج،آج،لب،لت+او.

2) .مج،لب:نخوردندى.

3) .مج،بر خويشتن،وز:خويشتن.

4) .اساس،آج،لب،بم،آف:ابناء السّبيل،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.

5) .آج،لب:آزاد.

6) .مج،مت:جريرتش.

7) .مج،وز،مت،لت+يا.

8) .مج،وز،مت،لت+بنده،آج:چون به برده اى شده باشد.

9) .مج،وز،آج،مت+براى آن كه.

10) .اساس:فسابته،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.

11) .مج،مت،لب،آف،بم:بكشند.

امّا«حام»فحلى باشد كه هفت بچۀ او آنجا رسند كه همه را بر نشيند، و بعضى دگر گفتند كه:چون فرزند فرزند او[را] (1)برنشينند،گويند:

حمى ظهرة،پشت خود را حمايت كرد،او را منع نكنند از آب و گياه (2)و آزاد كنند.

وَ لٰكِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا ،و لكن آنان كه كافراند (3)فرامى بافند (4)بر خداى دروغ (5)، افترا افتعال باشد من الفرية و فريه دروغ بى سر و بن باشد و اصل او از«فرى»باشد و آن قطع بود،يقال:انّه ليفرى الفريّ اى يأتى بالعجب و فرى اذا قطع على وجه الصّلاح و افرى اذا قطع على وجه الفساد.اى عجب مشركان دروغى بر خداى نهادند از احكامى كه ايشان نهادند!و گفتند:و آن در عقل زشت نبود خداى تعالى از ايشان بازگفت: وَ لٰكِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا يَفْتَرُونَ عَلَى اللّٰهِ الْكَذِبَ وَ أَكْثَرُهُمْ لاٰ يَعْقِلُونَ ،مجبّره هر قبايح و فضايحى كه در عقل زشت تر است و به اهل مروّت و حرمت حواله نشايد كردن به خداى حواله كردند،دگر مشركان چهار دروغ به خداى حواله كردند از بحيره و سايبه و وصيله و حام،حق تعالى اين همه در حقّ ايشان بگفت همانا با مجبّره كم از اين نباشد كه چهارصد بار چهارصدهزار (6)فعل زشت با خداى حوالت كردند.

تعالى علوا كبيرا (7)،آفت ايشان و اينان از جهل آمد كه: وَ أَكْثَرُهُمْ لاٰ يَعْقِلُونَ ،بيشتر عقل ندارند،يعنى بيشتر عقل را كار نمى بندند و در انديشه به وعظ (8)كار نمى كنند.و قتاده و شعبى گفتند:با اكثر عوام ايشان را خواست كه ندانستند كه آنچه وضع محال است پنداشتند كه آن خداى نهاده است و كمتر،كه رؤساى ايشان بودند دانستند، ابو على گفت:بيشتر جاهلند و باقى كه كمتراند معانداند.

وَ إِذٰا قِيلَ لَهُمْ ،چون گويند ايشان را يعنى آنان كه اين محال (9)اعتقاد كردند


1) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

2) .اساس،آج،لب،آف،بم:گيا/گياه.

3) .آج،لب:كافرانند.

4) .مج،وز،مت:فرومى بافند.

5) .آف+را.

6) .وز:چهار هزار.

7) .سورۀ بنى اسرائيل(17)آيۀ 43.

8) .مج،مت،وز،آج،لت:عقل.

9) .مج،مت،وز،لت+به.

از بحيره و سايبه كه،بيايى (1)،و اصل اين كلمه از«علو»باشد تعالى تفاعل بود از او پندارى آن را كه تو دعوت مى كنى،او در هبوط (2)و نشيبى است از كار خود او را بر بلندى مى خوانى از صواب رأى كه تو بر آنى آنگه بسيار شد در استعمال تا به جاى «هلمّ»به كار داشتند و اگرچه آن را كه تو مى خوانى جاى او از جاى تو بلندتر باشد يا رأى او از رأى تو قوى تر باشد. إِلىٰ مٰا أَنْزَلَ [44-پ] اَللّٰهُ ،بياى اين كتاب قرآن كه خداى-جلّ جلاله-فروفرستاد. وَ إِلَى الرَّسُولِ ،و پيغامبر او أى محمّد،نبينى كه هم كتاب و هم رسول بر درجۀ اعلااند از پايه و مرتبه و خير (3)و علوّ درجه،براى آن لفظ «تعالوا»،گفت،ايشان جواب دهند كه: حَسْبُنٰا ،بس است ما را آنچه يافتيم برآن پدران خود را،اين چنان (4)است كه به زبان ما گويند:بدبختى را گفتند بيا تا نيك بختت كنم (5)،گفت:مرا بدبخت مى شايد ما را طريقۀ آبا و اسلاف بر تقليد و عميا و جهالت مى شايد چشم بر نكنيم و فكر برنگماريم (6)و علمى (7)حاصل نكنيم،و به اين جهل و كورى قناعت (8)پدران خود قناعت كنيم كه ما را اين بس است.تا به اين جايگاه حكايت سؤال و جواب ايشان است ازآنجا ردّ است بر ايشان. أَ وَ لَوْ كٰانَ ، پس اگر پدران ايشان چيزى (9)ندانستند و مهتدى نبودند و ضال بودند،ايشان را نه علمى و نه هدايتى و آن را كه علم نباشد چه اهتدا باشد،كه هرچه نه بر علم و بصيرت بود بر عمى و جهالت بود و آن ضلال بود هدى نبود.و در آيت دليل است بر فساد (10)تقليد كه خداى تعالى ذمّ كرد آن (11)را كه تقليد پدران كردند و گفتند: حَسْبُنٰا مٰا وَجَدْنٰا عَلَيْهِ آبٰاءَنٰا .

قوله: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ ،قديم-جلّ جلاله-چون حديث كافران و گمراهان بكرد و آنچه ايشان كردند،بازنمود كه:آنچه ايشان كردند شما


1) .بيايى/بياييد.

2) .مج،مت،وز،لت:هبوطى.

3) .آف،آن:جز.

4) .مج،وز،مت،لت+مثل.

5) .مج،مت،وز،آف،لت،مر:كنيم.

6) .آج،لب:نگمارم.

7) .آج،لب:عمل.

8) .مج،مت،وز،لت:و اقتداء.

9) .لب:خبرى.

10) .آج،لب:رضا.

11) .مج،وز،لت:آنان را.

را زيان ندارد چون شما بر طريقۀ ايشان نباشيد،و مورد آيت آن است كه:

خداى تعالى زيد را به گناه عمر[و] (1)نگيرد.و (2)اين جمله دليل نكند كه امربه معروف و نهى منكر نبايد كردن،و آيت كه از پيش اين است بر اين جمله دليل مى كند و بعضى دگر از علما گفتند كه:در آيت تقديرى محذوف (3)است،و آن آن است كه(لا يضركم من ضل اذا امرتم بالمعروف و نهيتم عن المنكر).و«انفسكم»،نصب بر اغراست، يعنى احفظوا أنفسكم،خويشتن نگاه دارى.و اين را از اسماء افعال گويند كه عمل فعل كند،يقول (4):عليك (5)زيدا أى الزم زيدا و دونك زيدا اى خذه و ايّاك و الفعل القبيح،أى احذره.

عبد اللّه مسعود گفت:آيت محمول است بر تقيّه،و مراد آنان اند كه امربه معروف و نهى منكر نيارند كردن ايشان را گفت چون حال چنين باشد خود را و احوال خود را مراقبت كنيد كه اگر كسى گمراه باشد بر شما تاوان (6)نيست و دليل اين تأويل حديث حسن بصرى است كه مرّة بن ربيعه (7)از او روايت كرد كه او اين آيت بخواند و گفت:

الحمد للّه بها و الحمد للّه عليها ما كان مؤمن فيما مضى و لا مؤمن فيما بقى الّا و الى جانبه منافق يكره عمله،گفت:سپاس خداى را به اين آيت و برين آيت در روزگار گذشته و آينده هيچ مؤمن نبود و الّا در پهلوى او منافقى بود كه مؤمن عمل او را كاره بود،يعنى اگر امربه معروف و نهى منكر نتواند به دل منكر باشد آن را.

و ابو البحري (8)روايت كرد از حذيفه كه او گفت:چون آيت[بخواند] (9)اذا امرتم و نهيتم.قيس بن حازم (10)روايت كند از بعضى صحابه كه او اين آيت بخواند و گفت:

شما اين آيت مى خوانى (11)و به جاى خود نمى نهى (12)و معنيش نمى دانيد،و من از


1) .اساس:عمر،با توجّه به آج افزوده شد،مج،وز،لت:كسى را به گناه كسى.

2) .مج،مت،وز،لت+بر.

3) .مج،مت،وز،لت:محذوفى.

4) .مج،مت،وز،لت:تقول.

5) .آف:عليكم.

6) .مج،مت،وز،لت،مر:تابان.

7) .اساس و ديگر نسخه بدلها:ضمرة بن ربيعة،با توجّه به ضبط طبرى تصحيح شد.

8) .مج،مت،وز،لت:ابو البخترى.

9) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

10) .آف:قيس بن جازم.

11) .مى خوانى/مى خوانيد.

12) .نمى نهى/نمى نهيد.

رسول-عليه السّلام-شنيدم كه گفت:مردمان چون منكرى بينند و تغيير نكنند، خداى تعالى عقاب عام فرستد ايشان را،امربه معروف و نهى منكر كنيد و تهاونه (1)مكنيد در اين معنى و به اين آيت معذور (2)مباشيد كه گويى چو من كار خود كرده باشم مرا با كسى سبيلى نيست كه به خداى اگر امربه معروف و نهى منكر كنى (3)و الّا خداى تعالى[45-ر]مسلّط كند بر شما بترين (4)خلقان و بر شما نهد عذاب.بدان كه نيكان شما ذليل شوند ايشان را،و چون دعا كنند خداى تعالى اجابت نكند.

و أبو هريره گفت ما رسول خداى را گفتيم:يا رسول اللّه،اگر ما همه معروف به جاى آريم و امر نكنيم و از همه منكر اجتناب كنيم و نهى نكنيم ما را زيان دارد؟ رسول-عليه السّلام-گفت:امربه معروف كنيد و اگرچه همه معروف به جاى نياريد،و نهى منكر كنى (5)و اگرچه از همه منكر اجتناب نكنى (6).

بعضى دگر گفتند معنى آيت آن (7)است كه:بر شما باد كه خود را نگاه دارى (8)چه اگر امربه معروف و نهى منكر كنى (9)و از شما قبول نكنند شما را زيان ندارد.

شقيق بن عقال (10)گفت،عبد اللّه عمر را گفتند:اگر بنشينى (11)در اين روزگار و امربه معروف نكنى (12)و اين آيت كاربندى (13)كه: عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لاٰ يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ .

عبد اللّه عمر گفت:مراد به اين آيت نه منم و اصحاب من،براى آن كه رسول -عليه السّلام-گفت:

الا فليبلّغ الشّاهد الغائب ،الا و بايد كه شاهد (14)به غايب رساند،ما حاضر بوديم و شما غايب،ما را به شما مى بايد رسانيد (15)،انّما (16)


1) .لت:تهاون.

2) .لت:مغرور.

3) .كنى/كنيد.

4) .آف:بدترين.

5) .كنى/كنيد.

6) .نكنى/نكنيد.

7) .مج،مت،وز:اين.

8) .دارى/داريد.

9) .كنى/كنيد.

10) .آج،لب:سعيد بن عقال،چاپ شعرانى(352/4):سعيد بن عقار.

11) .لب:نبشتى،لت:بنشينيد.

12) .مج،وز،لت:امربه معروف و نهى منكر نكنى،لت:نكنيد.

13) .كاربندى/كاربنديد.

14) .مج،وز:حاضر.

15) .مج،وز،مت،لت،آن:رسانيدن.

16) .اساس:امّا،با توجه به مج،وز تصحيح شد.

مراد (1)آيت آنان اند كه از پس ما آيند كه چون بگويند از ايشان قبول نكنند.

حسن (2)و ربيع و ابو العاليه روايت كردند از عبد اللّه مسعود كه:او را از اين آيت پرسيدند،گفت:اين نه آن روزگار است،مى بايد گفتن و امربه معروف و نهى منكر مى بايد كردن (3)ما دام تا برآن كار مى كنند (4)و قبول مى كنند،چون قبول نكنند به كار خود مشغول بايد بودن و احوال خود را مراعات كردن.آنگه گفت:اين آيت قرآن بر وجوه مختلف فرود آمد،بعضى آن است كه پيش ازآن كه فرود آمد تأويل آن گذشته بود،و بعضى آن است كه تأويل آن در عهد رسول-عليه السّلام-برفت،و بعضى آن است كه تأويل هنوز پديد آمده نيست،و بود كه در آخر زمان باشد و بود كه تأويل آن روز قيامت بود از آيات حساب و كتاب و ثواب و عقاب (5)ما دام تا دلهاتان و هواتان (6)يكى باشد،و متفرّق نباشى (7)،هركسى را با خود كار بود عند آن تأويل آيت باشد.

ابو ثعلبة الخشنىّ گفت:رسول-عليه السّلام-را ازين آيت پرسيدم،گفت:امربه معروف و نهى منكر مى كنيد (8)تا آنگه كه بينيد (9)كه مردمان دنيا بر دين بگزينند (10)و در فرمان بخيل شدند و متابعت هواى نفس بر دست گرفتند و هركس به رأى خود معجب و مستبد شدند،آنگه هركسى حصّۀ نفس خود و آنچه به خاصّۀ او بازگردد نگاه داريد (11)و عوامّ را رها كنيد (12)به كار خود كه از پس شما روزگارى خواهد بودن كه (13)ايّام صبر باشد،در آن ايّام هركس كه به طاعت خداى عمل كند ضلال ديگران او را زيان ندارد،بل ضلال و هلاك او بر او باشد.و آن كس كه در آن روزگار مثل عمل شما كند،يك طاعتش را پنجاه ثواب باشد،و هر مردى را از ايشان پايۀ پنجاه مرد از شما دارند.

گفتند:يا رسول اللّه!يكى از ايشان و پنجاه از ما؟گفت:يكى از ايشان و پنجاه


1) .مج،وز+به.

2) .مج،وز:حسن بصرى.

3) .مج،وز،مت،لت،مر:منكر بى كران.

4) .لب:مى كند.

5) .آج،لب+تا.

6) .مج،وز،مت:دلهايتان و هوايتان.

7) .نباشى/نباشيد.

8) .مج،وز،مت،مر:كنى.

9) .مج،وز،مت،مر:بينى.

10) .مج،وز،مت،لت:بگزيدند.

11) .مج،وز،مت،دارى/داريد.

12) .مج،وز،مت:كنى/كنيد.

13) .مج،وز،مت،لت،مر:منكر بى كران.

از شما،و به روايت ديگر گفت:نه،يكى از ايشان و پانصد از شما.بعضى دگر گفتند:آيت در اهل اهواء و بدع آمد.

ضحّاك گفت:عليكم انفسكم اذا اختلفت الأهواء ما لم يكن سيف أو سوط، گفت:خويشتن نگاه دارى (1)چون هواها مختلف شود ما دام تا تيغ و تازيانه نباشد، يعنى چون تيغ و تازيانه آمد،تو را نيز بتقيّه متابعت رأى ايشان بايد كردن.سعيد جبير گفت:آيت در اهل كتاب آمد،يعنى لا يضرّكم من ضلّ من اهل الكتاب.

كلبي گفت از ابو صالح از عبد اللّه عبّاس كه:رسول-عليه السّلام-نامه با اهل هجر نوشت و منذر بن ساوى التّميمىّ از قبل رسول-عليه السّلام-آنجا بود،گفت:

دعوت كن ايشان را با اسلام،اگر قبول كنند،و الّا جزيتى بر ايشان نه.او نامۀ رسول -عليه السّلام-عرضه كرد (2)بر عرب،و جهودان و ترسايان و گبركانى (3)كه آنجا بودند، [45-پ]ايشان گفتند:ما جزيت قبول كنيم و اسلام نياريم.او رسول-عليه السّلام- را خبر داد.رسول به او بنوشت كه:امّا از عرب قبول مكن الّا اسلام يا تيغ،فامّا (4)جهودان و ترسايان و گبركان (5)يا اسلام آرند يا جزيه قبول كنند.او (6)نامه عرضه كرد، عرب ايمان آوردند و اهل ذمّه جزيه قبول كردند.منافقان در اين حديث طعنه زدند، گفتند:عجب نيست كار محمّد،مى گويد:مرا فرموده اند كه با مردمان كارزار كنم تا بگويند« لااله الّااللّه»،آنگه از گبركان (7)هجر و اهل كتاب جزيه مى ستاند و ايشان را بر كفر رها مى كند،چرا ايشان را بر اسلام اكراه نمى كند و يا از عرب جزيه قبول نمى كند؟مسلمانان را سخت آمد،خداى تعالى اين آيت فرستاد: يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لاٰ يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ ،بعد ان بلّغ محمّد و اعذر و انذر، گفت:اى مؤمنان گرويده (8):بر شماست كه خويشتن (9)و احوال خويشتن مراعات كنيد،شما را آن زيان ندارد ضلال آن كس كه او ضال و گمراه شود چون شما مهتدى (10)


1) .آج،لب،مر:داريد.

2) .آج،لب:عرض كرد.

3) .آج،لب:گوران.

4) .مج،وز،مت،لت:و امّا.

5) .آج،لب:گوران.

6) .مج،وز،مت:و.

7) .آج،لب:گوران.

8) .مج،وز،مت:گرونده.

9) .آج،لب+نگاه داريد.

10) .مج،وز،مت،لت+باشيد.

و بر هدايت باشى (1)و رسول-عليه السّلام-دعوت كرده باشد و اعذار و انذار كرده.آنگه گفت: إِلَى اللّٰهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً ،مرجع و بازگشت[شما] (2)با خداست جملۀ ضال و مهتدى را. فَيُنَبِّئُكُمْ بِمٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ،خبر دهد شما را با آنچه كرده باشى (3)از نيك و بد.و خبر دادن (4)،كنايت است از جزا براى آن كه در خبر فايده نبود و خيرى و شرّى چون جزا با او مقرون نباشد.

يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا شَهٰادَةُ بَيْنِكُمْ -الآية.واقدي گفت و جماعتى از مفسّران كه:آيت در سه مرد آمد كه ايشان به تجارت از مدينه به شام شدند:يكى عدىّ زبيدى (5)بود و يكى تميم بن أوس الدّارىّ-و ايشان ترسا شدند-[و بديل] (6)مولى عمرو ابن العاص مسلمان بود و از جملۀ مهاجر بود و در كنيت پدرش خلاف كردند،كلبى گفت پدرش[بديل بن] (7)ابي ماريه بود.قتاده و ابن سيرين و عكرمه گفتند:ابن ابي ماريه[محمّد بن اسحاق گفت:ابن ابي يم.و از باقر-عليه السّلام-چنين آمد:

تميم الدّارى و برادرش عدىّ نام اين دو ترسا،و سلمان ابن ابى ماريه (8)]،چون به شام شدند اين مرد مسلمان بيمار شد.نسخه بنوشت متاعى را كه او داشت بتفصيل كرد و در ميان بار خود تعبيه كرد و آن ترسايان را نگفت.و چون بيمارى سخت شد بر او، ايشان را حاضر كرد و وصايت (9)كرد ايشان را كه[اين] (10)متاع من به مدينه برى (11)و به وارثان من سپارى (12)و از دنيا برفت.ايشان سربار او باز كردند و انايى سيمين زرخونهينده (13)وزن آن سيصد درم،از ميان بار او (14)برگرفتند (15)[و بار ببستند و ندانستند كه


1) .باشى/باشيد.

2) .اساس،آج،لب:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

3) .باشى/باشيد.

4) .مج،وز،مت:و خبر اين جا.

5) .كذا:در اساس،آج،لب،لت،آف،آن،مج،وز،مت،مر:عدى بن سدى،تفسير قرطبى(346/6)عدىّ بن بدّاء.

6) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

7) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

8) .اساس،مج،وز،مت،آف،آن:ندارد،با توجّه به آج،لت،مر افزوده شد.

9) .آج،لب:وصيّت.

10) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

11) .برى/بريد.

12) .سپارى/سپاريد.

13) .اساس:زرخوسه،مج:زرخوسهنيده،وز:زرخونهيده،لت،آج:زركوب،لب،بم،آف،آن،زرخوسه،مر: زربهجده.

14) .آج:آن.

15) .مج،مت،وز،لب،مر:بگرفتند.

در ميان بار نسخه اى هست چون بازرگانى خود بكردند بار برگرفتند] (1)و با مدينه آوردند و با (2)اهل او تسليم كردند.ايشان بار بگشاندند (3)و آن نسخه بيافتند و برخواندند موافق بود مگر اين اناء سيمين كه بر جاى نبود اين (4)ترسا را گفتند اين مرد در شام تجارتى كرد و چيزى فروخت،گفتند،نه گفتند:معاوضه كرد با كسى؟گفتند نه گفتند در بيمارى خرجى كرد؟گفتند:نه،روزكى چند بيمار بود.گفتند:اكنون از بار او سيمينۀ در (5)مى بايد وزنش سيصد درم و به خطّ او نوشته است.ايشان گفتند:ما خبر نداريم و آنچه او به ما داد به شما رسانيديم.به حكومت پيش (6)رسول (7)آمدند، خداى تعالى آيت فرستاد يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا شَهٰادَةُ بَيْنِكُمْ .«شهادة»،مرفوع است به ابتداء و«بينكم»،ابو على فارسى گفت:هو من الظّرف المتّسع فيه،يعنى بين ظرف است،باتّساع در جاى اسم نهاد براى آن كه بر حقيقت او از آن ظرف نيست كه تارة اسم باشد و تارة ظرف،كاليوم و اللّيلة و غدو الشّهر و السّنة،لا تقول هذا بين حسن أو واسع كما قلت هذا مكان واسع فلا يجري وجوه الاعراب،و لكن چون اتّساع گردد و آن را جارى مجراى اسم كرد بر توسّع،مجرور كرد آن را با ضافت،و على هذا قراءة من قرأ لقد تقطّع بينكم بالرفع[46-ر]و فسّره بعضهم على الوصل،فقالوا البين من الاضداد يكون بمعنى الفراق و بمعنى الوصال،قال اللّه تعالى: لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ (8)، أى وصلكم.اين قولى ديگر است در آيت لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ (9)،بر اين[قول] (10)خود اسم صريح باشد و بر ظرف متّسع آمد، قول الشّاعر:

فصادف بين عينيه الجبوبا***

و الجبوب الارض و خبر او اثنان باشد على تقدير حذف المضاف و اقامة


1) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

2) .لت:به.

3) .مج،مت،وز،آج،لب،آف،مر:بگشادند،لت:بگشودند.

4) .مج،وز،مت،لت+دو.

5) .مج،وز،مت،مر:ندارد.

6) .لت:نزد.

7) .آج،لب+عليه السّلام.

8) .سورۀ انعام(6)آيۀ 94.

9) .سورۀ انعام(6)آيۀ 94.

10) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

المضاف إليه مقامه،أى شهادة[اثنين] (1)كقوله تعالى: وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ (2)،أى اهلها.

قولى ديگر در رفع او آن است كه:خبر مبتدا محذوف است،و آن ظرفى مقدّم است و رفع او هم بر ابتداست،و التّقدير:عليكم شهادة بينكم،قولى ديگر آن است كه:شهادة مرفوع است به ابتدا. وَ إِذٰا حَضَرَ ،در جاى خبر اوست بر تقدير آن كه:اقامة شَهٰادَةُ بَيْنِكُمْ وقت الحضور على تقدير وقت شهادة بينكم وقت الحضور،و اين قول ضعيف است براى آن كه وقت اقامۀ شهادت وقت حضور مرگ موصى نباشد،بل وقت دعوى المدّعي باشد و عند الحاجة الى الشّهادة.و اثنان مرفوع باشد به فاعليّت از فعلى محذوف كه دلّ عليه لفظ الشّهادة و التّقدير فليشهد اثنان.و بعض دگر گفتند تقدير چنين است كه:شهادة بينكم ان يشهد اثنان،اين قريب است به قول اوّل از روى معنى.و قوله: إِذٰا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ ،چون حاضر آيد به يكى از شما مرگ «حضور»به معنى قرب است به هر حال،براى آن كه اگر مرگ حاضر آيد و مرد بميرد وصيّت نتواند كردن و گواه گرفتن،و نظيره قوله: حَتّٰى إِذٰا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قٰالَ إِنِّي تُبْتُ الْآنَ (3)،و قوله: حَتّٰى إِذٰا جٰاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قٰالَ رَبِّ ارْجِعُونِ (4)،چون مرده باشد نتواند اين سخن گفتن،و كذا قال: حَتّٰى إِذٰا جٰاءَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنٰا (5)،و مراد در اين مواضع مقاربت است.

و در معنى«شهادت»سه قول گفتند:يكى آن كه گواى (6)است كه عند اقامت آن استخراج حقوق كنند،و يكى آن كه حضور است من قولهم:شهدت كذا اذا حضرته،و منه قوله تعالى: وَ لْيَشْهَدْ عَذٰابَهُمٰا طٰائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ (7)،و سيوم (8)آن كه به معنى سوگند است من قولهم:اشهد باللّه أى احلف باللّه،و قوله تعالى: فَشَهٰادَةُ أَحَدِهِمْ أَرْبَعُ شَهٰادٰاتٍ بِاللّٰهِ ،و قول اوّل قوى تر است و لا يقتر است،به قصّۀ آيت.

و قوله: حِينَ الْوَصِيَّةِ ،نصب او بر ظرف است و نشايد كه عامل در او شَهٰادَةُ


1) .اساس،آف:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

2) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 82.

3) .سورۀ نساء(4)آيۀ 18.

4) .سورۀ مؤمنون(23)آيه 99.

5) .سورۀ انعام(6)آيه 61.

6) .مج:گوايى،آج،لب:گواهى.

7) .نور(24)آيۀ 2.

8) .مج،وز،لت:سه ام،مر:سيم.

بَيْنِكُمْ ،باشد براى آن كه او در«اذا»عمل مى كند،و يك عامل در دو معمول عمل نكند.در او سه وجه محتمل است:يكى آن كه«موت»،در او عامل باشد،دگر آن كه «حضر»در او عامل باشد،أى إذا حضر (1)الموت حين أى وقت الوصيّة،و سيم (2)آن كه بدل از«اذا»باشد،و اين بدل الكلّ من الكلّ باشد.

و قوله: ذَوٰا عَدْلٍ ،صفت«اثنان»است،يعنى اثنان عدلان در«منكم» خلاف كردند،بعضى گفتند:مراد آن است كه من المسلمين،و بعضى گفتند:مراد آن است كه من اقرباء الموصي،از خويشان وصيّت كننده،و قول اوّل قول عبد اللّه عبّاس[است] (3)و سعيد بن المسيّب و عبيدة السّلمانىّ (4)و مجاهد و يحيى بن يعمر است و قول باقر و صادق است-عليهما السّلام-و قول دوم (5)قول حسن و عكرمه است (6).

أَوْ آخَرٰانِ مِنْ غَيْرِكُمْ ،يعني أو شاهدان آخران من غيركم] (7)،يا دو گواه ديگر كه نه از شما باشند.در او دو قول گفتند:يكى آن كه نه اهل ملّت شما باشند،و اين قول باقر و صادق است-عليهما السّلام-و عبد اللّه عبّاس و ابو موسى اشعرى و سعيد مسيّب و سعيد جبير و شريح و ابراهيم و ابن سيرين و مجاهد و ابن زيد،قول دوم (8)عكرمه گفت و عبيده و ابن شهاب و حسن:من غير عشيرتكم،يعنى جز از قبيله و خويشان شما كه وصيّت خواهى كردن (9)[46-پ].حسن گفت:براى آن كه عشيرت او احوال او بهتر دانند از ديگران و اين اختيار زجّاج است،گفت:[دگر] (10)براى آن كه گواى كافران نشايد شنيدن (11)با آن كه كافر و فاسق باشند،و معنى او اين جا تفصيل است نه (12)تخيير،براى آن كه معنى آن است كه: أَوْ آخَرٰانِ مِنْ غَيْرِكُمْ ان لم يكن منكم،اگر از شما گواه نباشد از جز شما كه مسلمانانى (13)،و اين قول باقر و


1) .مج،وز،مر:حضره.

2) .مج،وز،مت:سه ام.

3) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

4) .مج،وز،مت:عبيد السّلمانى.

5) .مر:دويم.

6) .مج،وز،مت:قول حسن بصرى است و عكرمه.

7) .اساس،آج،لب:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

8) .مر:دويم.

9) .مج،وز،مت:خواهيد كردن.

10) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

11) .اساس،بم:نشايد شنيدند،مج،وز،مت:نتواند شنيدن،با توجّه به آج،لب تصحيح شد.

12) .مج،مت:ندارد.

13) .مسلمانانى/مسلمانانيد.

صادق است-عليهما السّلام-و شريح و يحيى بن يعمر و عبد اللّه عبّاس و سعيد جبير و سدّى،و بعضى دگر گفتند:«أو»تخيير راست برحسب آن كه موصي وصايت كند (1)و گواه گيرد و امين (2)دارد اگر كافر بود[و] (3)اگر مسلمان،و بعضى مفسّران گفتند:

مراد به«آخران»دو وصى اند،[نه] (4)دو گواه،براى احتياط را گفت وصايت به دو وصى كنند (5)از (6)تهمت و خيانت دورتر باشد،و اين قول ضعيف است بمخالفة سياقة الآية.

إِنْ أَنْتُمْ ضَرَبْتُمْ فِي الْأَرْضِ ،اگر شما در زمين ضرب كنيد،يعنى اگر مسافر باشيد و در زمين سير كنيد. فَأَصٰابَتْكُمْ مُصِيبَةُ الْمَوْتِ (7)،به شما رسد مصيبت مرگ، يعنى مرگ به شما رسد. تَحْبِسُونَهُمٰا ،در كلام محذوفى هست تا معنى مستقيم شود،و آن اين است:و قد أوصيتم و اشهدتم على وصايتكم شاهدين فاتّهم الورثة الشّاهدين وقت اقامة الشّهادة ينبغي ان تَحْبِسُونَهُمٰا مِنْ بَعْدِ الصَّلاٰةِ ،كه مرگ به شما رسد و شما وصايت كرده باشى (8)و مال با ايشان داده باشى (9)و ايشان ادا كنند و ورثه را ريبى و شكّى حاصل آيد كه آن مال به تمامى ادا كردند يا نه،و ايشان را متّهم دارند و بر ايشان دعوى كنند،حكم آن است كه:ايشان را بازدارند از پس نماز.و مراد به «حبس»وقف است يعنى يستوقفونهما (10)من بعد الصّلاة.

خلاف كردند كه (11)كدام نماز است-بر سه قول:باقر و صادق (12)گفتند و شريح و سعيد جبير كه نماز ديگر است براى كثرت مردم كه حاضر آيند،و براى تخويف ايشان به حرمت وقت نماز چون از نماز فارغ شده باشند.حسن بصرى گفت:نماز پيشين يا دگر (13)،و قول سيم (14)عبد اللّه عبّاس گفت:نماز اهل دين ايشان،برآن قول كه


1) .آج،لب:وصيّت كند.

2) .مج،وز،مت:امير.

3) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

4) .مج،وز،مت،لت،مر:كند.

5) .وز+همه.

6) .آج،لب:لمخالفة.

7) .مج،وز،لت+و.

8) .باشى/باشيد.

9) .باشى/باشيد.

10) .مج،وز:تستوقفونهما.

11) .مج،وز،لت+اين،مر+آن.

12) .بم،آف،مر+عليهما السّلام.

13) .لت،مر:ديگر.

14) .آج،لب،آف:سيوم.

گفت: مِنْ غَيْرِكُمْ ،مراد كافرانند براى[آن كه ] (1)ايشان وقت نماز ما را حرمت ندارند،و از اين جا گفت شريح كه:چون مرد به زمين غربت باشد و كسى را نيابد كه فرا او (2)وصايت كند و گواه كند،او را بر وصايت شايد كه از اهل ذمّه دو كس را گواه كند و گواهى ايشان مقبول باشد،و هيچ جاى (3)گواى (4)كافر مقبول نباشد الّا در باب وصيّت در سفر لمكان هذه الآية.

و شعبي گفت:مردى مسلمان را به دقوقا وفات نزديك (5)رسيد،چون رنجور شد كس را نيافت كه بر وصايت خود گواه كند،دو مرد را از اهل كتاب گواه كرد.

ايشان به كوفه آمدند (6)به نزديك ابو موسى اشعرى و گواهى بدادند،او گفت:اين حكمى است كه پس ازآن كه در عهد رسول افتاد دگر نيفتاد،و ايشان را بفرمود تا سوگند خورند (7)و حكم براند،و مذهب ما هم چنين (8)است كه گواهى كافران در هيچ جاى بر مسلمان قبول نكنند الّا در وصيّت در حال ضرورت.

فَيُقْسِمٰانِ بِاللّٰهِ ،ايشان-يعنى آن دو گواه-سوگند خورند به خداى.و گواه را در اين موضع براى آن سوگند مى دهند كه او خصم است-مدّعي عليه ايشان،اعنى ورثه بر اينان (9)كه گواى (10)وصيّت بودند دعوى خيانت كردند و گواه نداشتند (11)،لا بد ايشان را سوگند بايست خوردن كه و اليمين على من انكر.

إِنِ ارْتَبْتُمْ ،اگر شما را كه ورثه (12)شك افتد در آن كه ايشان خيانت كردند و سوگند بر اين خوردند كه اين گواى (13)بخلاف راستى نمى دهيم تا بدين (14)عوضى اندك بستانيم يا حقّى از آن كسى ببريم (15)يا حق را منكر شويم،و قوله:«به»،روا باشد


1) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

2) .مج:ها او،آج،لب:با او.

3) .مج،وز:جايگاه.

4) .آج،لب،لت:گواهى.

5) .مج،وز:ندارد.

6) .اساس+و،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.

7) .مج،وز،آج،لب:خوردند.

8) .مج،وز:هم چونين.

9) .مج،وز،مت:ورثه اينان،لت:ورثه برايشان.

10) .آج،لب،لت،مر:گوده،بم،آف:گواهى.

11) .مج،وز،مت:بداشتند.

12) .آج،لب،آف،لت،مر:ورثه ايد.

13) .آج،لب،بم،آف،لت:گواهى.

14) .مج،وز،مت،لت،مر:برآن.

15) .اساس:بريم،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

كه راجع باشد با قسم كه سوگند است يعنى ما اين سوگند به عوض آن چيزى اندك كه بر ما دعوى مى كنند نخواهيم كردن،و شايد (1)كه راجع باشد[47-ر]با چيزى متعلّق به شهادت يعنى بتحريف شهادتنا عن وجهها،براى آن«به»،گفت:«بها» نگفت كه حذف مضافى تقدير كرد.

و قوله: لاٰ نَشْتَرِي بِهِ ثَمَناً ،در او دو وجه گفتند:يكى آن كه مراد به«اشتراء» معاوضه است براى آن كه در بيع و شرى به معنى معاوضه باشد،يعنى ما سوگند را و (2)تحريف شهادت خود برابر متاع اندك ننهيم.و وجه ديگر آن كه مراد آن است كه:

لاٰ نَشْتَرِي بِهِ ثَمَناً ،أى ذا ثمن،براى آن كه بها نخرند،متاع (3)به بها خرند،يعنى تحريم (4)چيزى كه آن را بهاى اندك باشد،يعنى حطام دنيا و متاع او كه اندك است به سوگند به تحريم (5)،و كذلك قوله: اِشْتَرَوْا بِآيٰاتِ اللّٰهِ ثَمَناً قَلِيلاً (6)،اى ذا ثمن،أى متاعا ذا ثمن قليل،و اين وجهى غريب است و لطيف،در اين آيت و در هر آيت كه اين لفظ آيد در او.

وَ لَوْ كٰانَ ذٰا قُرْبىٰ ،و اگرچه مشهود له آن را كه براى او گواى (7)مى دهيم خويشى نزديك باشد،و تخصيص«ذو القربى» (8)،براى آن كرد كه ميل مردم به او باشد.

وَ لاٰ نَكْتُمُ شَهٰادَةَ اللّٰهِ ،و گواهى خدا پنهان بازنكنيم،و وجه اضافۀ شهادت با خداى تعالى ازآنجاست كه از فرمان اوست و نهاد شرع او،و شايد كه اضافه به معنى«لام»بود،أى شهادة للّه،و«لام»اختصاص را باشد و معنى راجع با آن كه اوّل گفتيم،و شعبي در شاذّ خواند: وَ لاٰ نَكْتُمُ شَهٰادَةَ ،بتنوين اللّه،به جرّ على تقدير و اللّه به حذف حرف قسم،و ما هيچ گواى (9)پنهان باز نكنيم به حق خداى،و پس از اين در كلام محذوفى است و تقدير آن است كه:فانّا ان كتمناها،انا اذا اذا لمن الاثمين،چه اگر گواهى پنهان كنيم از جملۀ بزهكاران باشيم.و ابو جعفر خواند به


1) .بم،آف،نشايد،آن:بنشايد.

2) .مج،وز،مت،لت:سوگند او.

3) .لت:متاعى.

4) .لت:نخريم.

5) .لت:بنخريم.

6) .سورۀ توبه(9)آيۀ 9.

7) .آج،لب،بم،آف،لت،مر:گواهى.

8) .مج،مر:ذا قربى.

9) .آج،لب،بم،آف،لت،مر:گواهى.

تنوين: وَ لاٰ نَكْتُمُ شَهٰادَةَ اللّٰهِ ،چنان كه قسم تعلّق به كلام اوّل ندارد،آنجا وقف باشد كه شهادة،آنگه ابتدا كند (1)[به سوگند] (2)كه:اللّه انّا اذا لمن الاثمين ان فعلنا ذلك و كتمنا الشّهادة،و يعقوب خواند به تنوين و«الف»استفهام در«آللّه»به عوض [حرف] (3)قسم كه بيفگند و جرّ«اللّه».

چون آيت فرود آمد،رسول-عليه السّلام-اين دو ترسا را بخواند،و چون نماز ديگر گزارده بود (4)ايشان را به نزديك منبر بداشت و سوگند بداد كه ايشان از اين إناء سيمين كه بر ايشان دعوى است بى خبراند و خيانتى (5)نكرده اند،سوگند بخوردند.

رسول-عليه السّلام-رها كرد ايشان را چون سوگند خورده بودند،آنگه اناء بر دست ايشان ظاهر شد،سعيد جبير گفت از عبد اللّه عبّاس كه:اناء بر دست كسى با ديدار آمد (6)،از اهل مكّه در او آويختند،گفتند:ما از تميم و عدىّ خريديم و بعضى دگر گفتند:بر دست ايشان پديد آمد.وارثان مرد در آن (7)آويختند،ايشان دعوى كردند كه:ما اين از او خريديم (8)،گفتند:پس چرا اوّل نگفتى (9)؟گفتند:براى آن كه گواه نداشتيم اين دعوى نكرديم.ايشان بيامدند و رسول-عليه السّلام-را خبر دادند، خداى تعالى اين آيت فرستاد.گفتند:وارثان در اناء (10)آويختند و دعوى كردند گواه (11)نداشتند،رسول-عليه السّلام-به ظاهر شرع ايشان را سوگند داد كه سوگند (12)بر مدّعى عليه باشد.

قوله: فَإِنْ عُثِرَ عَلىٰ أَنَّهُمَا اسْتَحَقّٰا إِثْماً ،اگر اطّلاع افتد و واقف شوند،و اصل «عثار»شكرفيدن (13)و افتادن باشد،چنان كه در عبارت ما گويند،من به سر آن كار افتادم،و اعشى مى گويد در عثار به معنى سقوط (14).


1) .مج:انتفا كند.

2) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

3) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

4) .مج،وز،مت،آج،لب،بم:گذارده بود.

5) .اساس،بم:كلمه به صورت«جنايتى»هم خوانده مى شود.

6) .مج،وز،مت،آج،لب،لت،مر:پديد آمد.

7) .آج،لب:در آنان،لت:در ايشان در.

8) .مج،مت:بخريديم.

9) .آج،لب،مر:نگفتيد.

10) .آج،لب،لت:آنان.

11) .مج،وز،مت:و گواه.

12) .لت:كه بيّنه.

13) .مج،وز،مت:سكرفيدن.

14) .مج،وز،مت+شعر.

بذات لوث عفرناة اذا عثرت***فالتّعس ادنى لها من ان أقول لعا

و اعثرت غيري (1)على كذا اذا اطلعته عليه و منه قوله: وَ كَذٰلِكَ أَعْثَرْنٰا عَلَيْهِمْ (2)،و العثير الغيار السّاطع. عَلىٰ أَنَّهُمَا ،بر آنكه ايشان دو (3)،يعنى آن دو وصى با (4)آن دو گواه، اِسْتَحَقّٰا إِثْماً ،مستحق بزه و عقوبت شدند به سوگند دروغ كه خوردند،و معنى آن است كه:چون معلوم شود كه ايشان سوگند به دروغ خوردند، فَآخَرٰانِ يَقُومٰانِ مَقٰامَهُمٰا ،دو مرد ديگر از جملۀ ورثه به جاى ايشان بايستند.

مِنَ الَّذِينَ اسْتَحَقَّ ،حفص خواند:«استحقّ»به فتح«تا»و«حا»[48-ر] على الفعل المستوى،و معنى آن كه«استحقّ»أى حقّ و وجب عليهم الاثم،يقال:

حقّ و استحقّ و وجب بمعنى واحد،و باقى قرّاء«استحقّ»خواندند به ضمّ«تا»و كسر«حا»على الفعل المجهول،و معنى قرائت مجهول آن باشد[كه] (5):من الّذين استحقّ فيهم و لأجلهم الاثم[و آن وارثان مرد باشند براى آن كه حالف بر مال ايشان سوگند مى خورد،چون سوگند به دروغ بود به سبب ايشان باشد كه مستحق اثم] (6)گردد فهذا معنى القراءتين اعني قراءة الحفص و قراءة الباقين،و حمزه و ابو بكر و يعقوب و خلف خواندند:«الأوّلين»بتشديد«واو»على الجمع جمع اوّل و فتح«نون»على انّه نون جمع السّلامة،و باقى قرّاء:«الاوليان»به سكون«واو»و«نون»مكسوره على انّها نون التّثنية من بناء افعل التّفضيل،حسن بصرى خواند در شاذّ:«الاوّلان»على تثنية الأوّل.

و در معنى«أوليان»سه قول گفتند:يكى سعيد جبير گفت و ابن زيد:مراد آن است كه دو كس آنان كه بمرده و ميراث اولى تراند،قول دوم عبد اللّه عبّاس گفت و شريح:دو كس كه اولى تر باشند به گواهى يعنى سوگند من قوله: فَشَهٰادَةُ أَحَدِهِمْ (7)- الآية قول سه ام (8)زجّاج گفت:دو كس برخيزند از آنان كه اولى تر باشند به آن كه سوگند دهند خصم را يعنى آن دو ترسا كه اوّل سوگند خوردند اكنون سوگند دهند كه


1) .اساس،لب:غير،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.

2) .سورۀ كهف(18)آيۀ 21.

3) .مج،وز،مت:بو،آج،لب:هر دو.

4) .آج،لب:يا.

5) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

6) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

7) .سورۀ نور(24)آيۀ 6.

8) .آف:سيوم،مر:سيم.

ايشان ولىّ سوگنداند و در رفع«اوليان»چند قول گفتند:يكى آن كه:اسم ما لم يسمّ فاعله است بر قرائت آن كس كه استحقّ خواند على حذف المضاف و اقامة المضاف اليه مقامه، و التّقدير استحقّ عليهم اثم الاوليين اى استحقّ منهم.

دوم آن كه:بدل ضمير است في يقومان المعنى يقوم الاوليان مقامها،و گفتند:بر (1)معنى امر باشد،أى فليقم الاوليان من الّذين استحقّ عليهم الوصيّة و اين اختيار زجّاج است.

سه ام (2)آن كه بدل«آخران»است.و ابو على فارسى گفت:رفع او شايد كه بر ابتدا بود و او مبتداى مؤخّر بود،و تقدير چنين باشد:فالاوليان بامر الميّت آخران من اهله او من اهل دينه يقومان مقام الخائنين الّذين عثر عليهما كقولهم،تميمىّ أنا،اين وجه چهارم است و وجهى نيكو است.

و وجه پنجم ابو على گفت:روا باشد كه خبر مبتدا باشد محذوف و تقدير آن كه :فآخران يقومان مقامهما الاوليان.و قول ششم ابو الحسن اخفش گفت:صفت «آخران»باشد،با آن كه آخر ان نكره است و أوليان معرفه است به«لام»تعريف، براى آن كه اگرچه نكره است به وصف معرّف (3)و مخصوص شده من قوله: يَقُومٰانِ مَقٰامَهُمٰا .

و امّا قرائت آن كس كه«اوّلين»خواند به جمع از اتباع الّذين باشد و محلّ او جرّ بود،و تقدير آن بود كه:من الاوّلين الّذين استحقّ عليهم الايصاء و الاثم.

و در«عليهم»چند قول گفتند:يكى آن كه:«على»به معنى«من»باشد،.اى استحقّ منهم،كما قال اللّه تعالى: اَلَّذِينَ إِذَا اكْتٰالُوا عَلَى النّٰاسِ (4)اى من النّاس، دوم آن كه:معنى آن باشد كه (5)استحقّ عليهما مال بالشّهادة و معنى على وجوب باشد براى آن كه به گواهى (6)گواهان (7)[حق] (8)واجب شود بر مدّعى عليه چون گواهى به


1) .وز:اين.

2) .بم،آن:سيم،آف:سيوم.

3) .مج،وز،مت:معروف.

4) .سورۀ مطفّفين(83)آيۀ 2.

5) .آن+اى.

6) .آج،لت:گواى.

7) .مج،وز،مت،آج،آن:گواهان.

8) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

دروغ داده باشند آنچه به گواهى (1)ايشان از مدّعى عليه بستانند (2)غرامت (3)بر ايشان واجب بود.سيم (4)آن كه:«على»به معنى«في»باشد چنان كه خداى تعالى گفت:

وَ اتَّبَعُوا مٰا تَتْلُوا الشَّيٰاطِينُ عَلىٰ مُلْكِ سُلَيْمٰانَ (5)،أى في ملك سليمان،و برعكس چنان كه«فى»به معنى«على»آمد في قوله: وَ لَأُصَلِّبَنَّكُمْ فِي جُذُوعِ النَّخْلِ (6)،أى على جذوع النّخل،آنجا«على»به معنى«في»آمد يعنى الّذين استحقّ فيهم و لاجلهم الاثم و هم ورثة الميّت استحقّ الحالفان بسببهم.اگر گويند:روا باشد كه اوليان (7)مرفوع باشد باسناد (8)استحقاق[48-ر]با ايشان؟گوييم:نه،براى آن كه مستحقّ وصيّت است يا (9)آنچه از وصيّت در چيزى باشد و اوليان مستحق نتواند بودن تا اسناد استحقّ با ايشان كنند.

زجّاج گفت:اين آيت دشخوارتر آيتى است در قرآن به اعراب،و چون اعراب دشخوار باشد معنى مشتبه بود،چه معنى از اعراب استخراج توان كردن و خلاصه اين است كه:اگر مطّلع شوند بر آنكه آن گواهان يا وصيان كه سوگند خوردند بر وجهى خوردند كه مستحقّ اثمى و عقوبتى شدند-با (10)آن كه بخلاف راستى خوردند-دو مرد (11)بايد كه اولى تر باشد به متوفّا و به ميراث آن (12)به آن كه گواى و شهادت را قيام نمايند به معنى سوگند،يعنى كه سوگند خورند چه خصم و مطالب ايشان باشند كه بيايند و سوگند خورند به خدا (13)كه شهادت ما،يعنى سوگند ما حق تر و درست تر است از سوگند آن دوگانه كه پيش از اين سوگند خوردند،و ما در اين سوگند اعتدا و ظلم نمى كنيم، چه اگر چنين كنيم از جملۀ ظالمان باشيم.

اگر گويند اولياى مرده از كجا مطّلع شوند بر خيانت ايشان يا ايمن باشند كه


1) .مج،مت،وز:گوائى،آف،آن:گواهى.

2) .لب:ستانند.

3) .مج،مت،وز،آج،لت+آن.

4) .مج،وز،مت:سه ام،آج،لب:سيوم.

5) .سورۀ بقره(2)آيۀ 102.

6) .سورۀ طه(20)آيۀ 71.

7) .لب+مستحقّ.

8) .وز+و.

9) .وز:به.

10) .مج،وز،مت:به.

11) .مج،وز،مت:ديگر.

12) .مج،وز،مت:او.

13) .وز،مت:خدايى.

سوگند خورند و دروغزن نباشند؟گوييم:امّا به آن كه در او دعوى كرده باشند در دست ايشان بينند يا آن كه ايشان انكار كرده باشند علم و خبر آن را يا آن كه ايشان اعتراف دهند يا به آن كه گواهى (1)دهند دو عدل بر ايشان به خيانت،قوله:«إذا»و «لا» (2)جواب شرطى محذوف باشد،و التّقدير:ان اعتدينا انا اذا لمن الظالمين.

قوله: ذٰلِكَ أَدْنىٰ أَنْ يَأْتُوا بِالشَّهٰادَةِ عَلىٰ وَجْهِهٰا -الآية،«ذلك»اشارت است به سوگند خوردن (3)يا به حكم،يعنى آن سوگند يا آن حكم نزديك گرداند و داعى باشد خداوند گواى (4)را كه گواى (5)بر وجه[خود] (6)به راست يا سوگند به راست خورد براى آن كه چون داند كه در شرع حكمى (7)هست كه ردّ اليمين كنند با مدّعى و سوگند (8)مقبول خواهد بودن او را ردع و زجر كنند (9)ازآن كه سوگند به دروغ خورد يا گواهى (10)به دروغ دهد خلاف كردند در آن كه بر گواه سوگند باشد هيچ جا (11)يا (12)نباشد.عبد اللّه عبّاس گفت:چون گواه كافر بود بر او سوگند بود و دگر جايگاه ها بر او سوگند نبود-و اين مذهب ماست.و بعضى دگر گفتند كه (13):بر هر دو گواه كه وصى باشند و در حقّ ايشان تهمتى حاصل شود (14)ايشان را سوگند بايد خوردن.

و خلاف كردند مفسّران در آن كه آن دو آيۀ مقدّم حكم آن منسوخ است يا نه.

عبد اللّه عبّاس و نخعى و جبّايى گفتند كه:حكم آن آيتها منسوخ است،و حسن بصرى و دگر مفسّران گفتند:حكم آن منسوخ نيست،و آنچه اخبار ما و مذهب ما اقتضا مى كند اين است.و ابو القاسم بلخى گفت:بيشتر اهل علم برآنند كه منسوخ نيست،و اجماع علماست بر آنكه سورۀ المائده به (15)آخر قرآن آمد هيچ از آن منسوخ نيست،و رسول-عليه السّلام-در خطبۀ حجّة الوداع گفت:

انّ سورة المائدة من


1) .مج،وز،مت:گوايى،آج،لب،آف،آن:گواهى.

2) .مج،وز،مت،آج،لب:لام.

3) .بم:خوردند.

4) .مج،وز،مت:گوايى،آج،لب،آف،آن:گواهى.

5) .مج،وز،مت:گوايى،آج،لب،آف،آن:گواهى.

6) .اساس،بم،آف،آن:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

7) .مج:حكم.

8) .مج،وز،مت،لت+او،مر+آن.

9) .مج،وز،مت،آج،لب،مر:زجر كند.

10) .مج،وز،مت:گوايى،آج،لب،آف،آن:گواهى.

11) .مج،وز،مت،مر:جاى.

12) .مج،وز،مت:ما.

13) .اساس+كه،كه زايد مى نمايد.

14) .لب:حاصل آيد.

15) .مج،وز،مت،لب:تا،آن:من.

آخر القرآن نزولا فأحلّوا حلالها و حرّموا حرامها ،و آن كس كه گفت منسوخ است، گفت:براى آن كه در شرع هيچ جاى بر گواه سوگند نيست،اين آنگه بود كه از شرط گواه عدالت نبود چون فرود آمد: وَ أَشْهِدُوا ذَوَيْ عَدْلٍ مِنْكُمْ (1)،اين حكم منسوخ شد و ذى عدل نباشد و نه از گواهان پسنديده گوييم.امّا آنچه گفتى از سوگند براى آن است كه ورثه مطّلع شوند بر خيانت (2)بر او دعوى خيانت كنند (3)او مدّعى عليه شود.

چو ايشان (4)گواه ندارند،او را سوگند بايد خوردن كه و اليمين على المدّعى عليه.

و امّا تعديل شهود قوله: مِمَّنْ تَرْضَوْنَ مِنَ الشُّهَدٰاءِ (5)،روا باشد كه در شرع جاى بود كه اضطرار (6)حمل كند بر آنكه گواهى (7)اهل ذمّه قبول بايد كردن براى استظهار [48-پ]ايشان را سوگند بايد دادن به وقت عبادت و (8)نماز ايشان تا رادع باشد ايشان را ازآن كه (9)سوگند به دروغ خورند.و قوله: أَوْ يَخٰافُوا أَنْ تُرَدَّ أَيْمٰانٌ بَعْدَ أَيْمٰانِهِمْ ،يا ترسند يعنى وصيّان ذمّى كه ردّ سوگند كنند با خصمان ايشان كه اولياى مرده اند.و قوله: بَعْدَ أَيْمٰانِهِمْ ،ضمير اهل ذمّه (10)است،چه (11)ايشان اوّل سوگند خورده اند.

وَ اتَّقُوا اللّٰهَ وَ اسْمَعُوا ،و از خداى بترسى (12)و از معاصى او و گواهى به دروغ و سوگند به دروغ و خيانت كردن در وصيّت و جز آن و بشنوى (13)وعظ خداى تعالى،و خداى تعالى هدايت ندهد فاسقان را امّا بر سبيل عقوبت به وجه خذلان و امّا در قيامت ره بهشت ننمايد ايشان را،و فاسق خارج باشد از طاعت خداى تعالى و امّا حكم نكند با (14)آن كه مهتدى است و نام هدايت بر او ننهد.

قوله تعالى (15):

سوره المائدة (5): آیات 109 تا 120

اشاره

يَوْمَ يَجْمَعُ اَللّٰهُ اَلرُّسُلَ فَيَقُولُ مٰا ذٰا أُجِبْتُمْ قٰالُوا لاٰ عِلْمَ لَنٰا إِنَّكَ أَنْتَ عَلاّٰمُ اَلْغُيُوبِ (109) إِذْ قٰالَ اَللّٰهُ يٰا عِيسَى اِبْنَ مَرْيَمَ اُذْكُرْ نِعْمَتِي عَلَيْكَ وَ عَلىٰ وٰالِدَتِكَ إِذْ أَيَّدْتُكَ بِرُوحِ اَلْقُدُسِ تُكَلِّمُ اَلنّٰاسَ فِي اَلْمَهْدِ وَ كَهْلاً وَ إِذْ عَلَّمْتُكَ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْحِكْمَةَ وَ اَلتَّوْرٰاةَ وَ اَلْإِنْجِيلَ وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ اَلطِّينِ كَهَيْئَةِ اَلطَّيْرِ بِإِذْنِي فَتَنْفُخُ فِيهٰا فَتَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِي وَ تُبْرِئُ اَلْأَكْمَهَ وَ اَلْأَبْرَصَ بِإِذْنِي وَ إِذْ تُخْرِجُ اَلْمَوْتىٰ بِإِذْنِي وَ إِذْ كَفَفْتُ بَنِي إِسْرٰائِيلَ عَنْكَ إِذْ جِئْتَهُمْ بِالْبَيِّنٰاتِ فَقٰالَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ سِحْرٌ مُبِينٌ (110) وَ إِذْ أَوْحَيْتُ إِلَى اَلْحَوٰارِيِّينَ أَنْ آمِنُوا بِي وَ بِرَسُولِي قٰالُوا آمَنّٰا وَ اِشْهَدْ بِأَنَّنٰا مُسْلِمُونَ (111) إِذْ قٰالَ اَلْحَوٰارِيُّونَ يٰا عِيسَى اِبْنَ مَرْيَمَ هَلْ يَسْتَطِيعُ رَبُّكَ أَنْ يُنَزِّلَ عَلَيْنٰا مٰائِدَةً مِنَ اَلسَّمٰاءِ قٰالَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (112) قٰالُوا نُرِيدُ أَنْ نَأْكُلَ مِنْهٰا وَ تَطْمَئِنَّ قُلُوبُنٰا وَ نَعْلَمَ أَنْ قَدْ صَدَقْتَنٰا وَ نَكُونَ عَلَيْهٰا مِنَ اَلشّٰاهِدِينَ (113) قٰالَ عِيسَى اِبْنُ مَرْيَمَ اَللّٰهُمَّ رَبَّنٰا أَنْزِلْ عَلَيْنٰا مٰائِدَةً مِنَ اَلسَّمٰاءِ تَكُونُ لَنٰا عِيداً لِأَوَّلِنٰا وَ آخِرِنٰا وَ آيَةً مِنْكَ وَ اُرْزُقْنٰا وَ أَنْتَ خَيْرُ اَلرّٰازِقِينَ (114) قٰالَ اَللّٰهُ إِنِّي مُنَزِّلُهٰا عَلَيْكُمْ فَمَنْ يَكْفُرْ بَعْدُ مِنْكُمْ فَإِنِّي أُعَذِّبُهُ عَذٰاباً لاٰ أُعَذِّبُهُ أَحَداً مِنَ اَلْعٰالَمِينَ (115) وَ إِذْ قٰالَ اَللّٰهُ يٰا عِيسَى اِبْنَ مَرْيَمَ أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنّٰاسِ اِتَّخِذُونِي وَ أُمِّي إِلٰهَيْنِ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ قٰالَ سُبْحٰانَكَ مٰا يَكُونُ لِي أَنْ أَقُولَ مٰا لَيْسَ لِي بِحَقٍّ إِنْ كُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ مٰا فِي نَفْسِي وَ لاٰ أَعْلَمُ مٰا فِي نَفْسِكَ إِنَّكَ أَنْتَ عَلاّٰمُ اَلْغُيُوبِ (116) مٰا قُلْتُ لَهُمْ إِلاّٰ مٰا أَمَرْتَنِي بِهِ أَنِ اُعْبُدُوا اَللّٰهَ رَبِّي وَ رَبَّكُمْ وَ كُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً مٰا دُمْتُ فِيهِمْ فَلَمّٰا تَوَفَّيْتَنِي كُنْتَ أَنْتَ اَلرَّقِيبَ عَلَيْهِمْ وَ أَنْتَ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ (117) إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبٰادُكَ وَ إِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّكَ أَنْتَ اَلْعَزِيزُ اَلْحَكِيمُ (118) قٰالَ اَللّٰهُ هٰذٰا يَوْمُ يَنْفَعُ اَلصّٰادِقِينَ صِدْقُهُمْ لَهُمْ جَنّٰاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِينَ فِيهٰا أَبَداً رَضِيَ اَللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذٰلِكَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِيمُ (119) لِلّٰهِ مُلْكُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مٰا فِيهِنَّ وَ هُوَ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (120)

ترجمه

5\120-109<


1) .سورة طلاق(65)آيۀ 2.

2) .مج،وز،مت،آج،لب،لت،مر+وصى.

3) .لت:كند.

4) .مج،وز،مت،لت،مر:اينان.

5) .سورۀ بقره(2)آيۀ 282.

6) .آج،لب:اضطراب.

7) .مج،وز،مت:گوائى.

8) .مج،وز،مت+به.

9) .مج،وز،مت،لت،مر:آنچه.

10) .آج،لب:فديه.

11) .مج،وز،مت،لت:مر:به.

12) .بترسى/بترسيد.

13) .بشنوى/بشنويد.

14) .مج،وز،مت،لت:مر:به.

15) .وز:عزّ و اعلا،مت:عزّ و جلا.

آن روز كه جمع كند خداى پيغامبران را گويد چه جواب دادند (1)شما را گويند نيست هيچ علمى ما را تويى كه دانندۀ كارهاى پنهانى. (2)

[49-ر] چون گفت خدا اى عيسى (3)مريم ياد كن نعمت من بر تو و بر مادر تو چون قوّت دادم ترا به جبرئيل،سخن مى گفتى با مردمان در گهواره و پير (4)،و چون بياموختم تو را كتاب و حكمت و تورات و انجيل و چون مى كردى از گل چو شكل (5)مرغ به فرمان من در مى دميدى در او مى شد مرغى به فرمان من و عافيت مى دادى نابيناى مادر زاد را و پيس را به فرمان من و چون بيرون مى آوردى مردگان را به فرمان من،و چون بازداشتم (6)فرزندان يعقوب را از تو چون به ايشان آوردى حجّتها، گفتند آنان كه كافر بودند از ايشان:نيست اين مگر جادويى آشكارا.

و چون وحى كردم (7)به حواريان (8)كه ايمان آرى (9)به من و پيغامبر من، گفتند ايمان آورديم و گواه باش كه ما مسلمانانيم (10).

چون گفتند حواريان (11):اى عيسى پسر


1) .آج،لب:اجابت كردند.

2) .لت:پوشيده.

3) .مج،وز،مت،آف،لت+پسر.

4) .آج،لب:كهولت.

5) .مج،وز،مت،آج،لب،آف،لت،آن:چون.

6) .مج،وز،مت:پاداشتم.

7) .آف:كرديم.آج،لب:فرستاديم.

8) .آج،لب:ياران.

9) .آرى/آريد.

10) .لت:مسلمانيم.

11) .آج،لب:ياران.

مريم بتواند (1)خداى تو كه فروفرستد بر ما خوانى (2)از آسمان.گفت:بترسى (3)از خدا اگر شما ايمان داريد.

گفتند مى خواهيم تا بخوريم از آن و ساكن شود دلهاى ما و بدانيم كه تو با ما راست گفتى و باشيم در آن از جملۀ گواهان.

گفت:عيسى پسر مريم، اى بار خداى ما بفرست بر ما خوانى از آسمان تا باشد ما را عيدى (4)اوّل ما را و آخر ما را و علامتى از تو،و روزى ده ما را و تو بهترين روزى دهندگانى.

گفت:خداى من بفرستم آن را بر شما هركه كافر شود پس از آن من عذابى كنم او را كه نكرده باشم كس را از جهانيان.

[49-پ] و چون گفت خداى اى عيسى پسر مريم تو گفتى مردمان را بگيرى (5)مرا و مادر مرا دو خدا از فرود خدا گفت منزّهى تو نباشد مرا كه گويم آنچه نبود مرا بحق، و اگر گفته بودمى تو دانستى دانى آنچه در نفس (6)من است و من ندانم آنچه در نفس (7)تو است تو داناى غيبهايى. (8)


1) .آج،لب:هيچ تواند،لت:تواند.

2) .آج،لب+آراسته.

3) .بترسى/بترسيد.

4) .آج،لب:زمان شادى.

5) .بگيرى/بگيريد.

6) .آج،لب:ضمير.

7) .آج،لب:معلوم ذات.

8) .آج،لب:نيك دانند اسرار نهانى.

نگفتم ايشان را مگر آنچه فرمودى مرا به آن كه بپرستى (1)خداى را خداى من و خداى شما و بودم بر ايشان گواه تا بودم در ايشان چون وفات دادى مرا بودى تو نگاهبان بر ايشان و تو بر همه چيزى گواهى.

اگر عذاب كنى ايشان را ايشان بندگان تواند و اگر بيامرزى ايشان را تو غالبى و محكم كار (2).

گفت خدا اين روز است[كه] (3)سود دارد راست گويان را راستى شان،ايشان راست بهشتها مى رود از زير آن جويها هميشه باشند در آن،خشنود بود خدا از ايشان و خشنود باشند ايشان از خدا آن رستنى (4)بزرگ بود.

خداى (5)راست پادشاهى آسمانها و زمين و آنچه در آنجاست و او بر همه چيزى تواناست.

قوله: يَوْمَ يَجْمَعُ اللّٰهُ الرُّسُلَ ،در عامل نصب«يوم»دو قول گفتند،يكى آن كه:

فعلى محذوف است و تقدير آن است كه«اذكروا»و«احذروا»،ياد كنى و بترسى (6)از روزى،دگر زجّاج گفت:«و اتّقوا اللّه»كه در آيت اوّل است.قول سه ام (7)مغربى گفت،قوله: وَ اللّٰهُ لاٰ يَهْدِي ،خداى در آن روز هدايت نكند،يعنى راه بهشت ننمايد فاسقان را.و بر قول زجّاج و بر قول اوّل ظرف نباشد،[50-ر]بلكه مفعول به باشد و ظرف (8)مفعول فيه باشد،و بر هر دو قول«حذر»و«تقوى».و«ذكر»تعلّق به مضافى محذوف داشته باشد،و تقدير اين بود كه:هول يوم و عقاب يوم،حق تعالى گفت:


1) .آج،لب:پرستيد.

2) .آج،لب:تويى غالب و توانا،درستكار و درست گفتار.

3) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

4) .مج،وز،مت:رستگارى.

5) .آج،لب:مر خداى.

6) .همۀ نسخه بدلها،بجز آج،لب:ياد كنيد و بترسيد.

7) .آف:سيوم،آن،مر:سيم.

8) .اساس،آف،بم:ظفر،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.

بترسى (1)از روزى كه خداى تعالى در آن روز پيغامبران را جمع كند و از ايشان بپرسد به حضور امّتان مكذّب كه: مٰا ذٰا أُجِبْتُمْ ،شما را فرستادم به اينان رفتى (2)و دعوت كردى (3)،ايشان چه جواب دادند[شما را] (4)با آن كه خدا (5)به آن عالم تر باشد،و لكن غرض توبيخ و تقريع و تخجيل آن مكذّبان كافران باشد كه تكذيب پيغامبران كرده باشند.صورت استفهام است و معنى تقرير با پيغامبران است،و غرض تقريع كافران است و رسوايى ايشان بر سر جمع.

رسولان جواب دهند كه (6): لاٰ عِلْمَ لَنٰا ،ما را علمى نيست.در اين سه قول گفتند:حسن بصرى و مجاهد و سدّى گفتند از عظم (7)هول آن روز هرچه دانند فراموش كنند تا چون اين سؤال شنوند جواب ندانند دادن،دوم عبد اللّه عبّاس گفت، معنى آن است كه:علم (8)تو نيست به نزديك ما جز آن كه تو از ما به دانى،پس علم ما با ضافت با علم تو چون معدوم باشد با ضافت با موجود.قول سه ام (9)آن است كه:

علمى نيست ما را به باطن احوال ايشان كه ثواب و عقاب برآن باشد،چيزى است كه تو دانى ما ندانيم.قولى ديگر آن است كه:لا علم لنا بما احدثوا بعدنا،ما را علمى نيست با آنچه (10)پس ما احداث كردند،علم تو راست (11)كه علاّم الغيوبى و علم غيبها و كارهاى پوشيده به نزديك تست.و«فعّال»بناى مبالغه باشد،و روا بود كه براى آن گفت كه اضافه با جمع كرد،لقولهم (12):فتّاح الابواب.

قوله: إِذْ (13)قٰالَ اللّٰهُ يٰا عِيسَى ابْنَ (14)مَرْيَمَ -الآية،عامل در إذ (15).مقدّرى باشد،


1) .همۀ نسخه بدلها:بترسيد.

2) .همۀ نسخه بدلها:رفتيد.

3) .مج،وز،مت:دعوى كردند،لت،آن،مر:دعوت كرديد.

4) .اساس،آف آن:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

5) .مج،وز،مت،لت:خداى.

6) .مر+قالوا.

7) .اساس،آج،لب بم،آف،آن:عظيم،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.

8) .مج،وز:علمى.

9) .مر:سيم.

10) .مج،وز،مت،لت+از.

11) .اساس و همۀ نسخه بدلها:ترا.

12) .مر:كقولهم.

13) .اساس،مج،وز،آج،لب،بم،مل:و إذ،با توجّه به متن قرآن مجيد تصحيح شد.

14) .لت،آن مر:عيسى بن.

15) .اساس آج،لب،آف:او،مر:آن،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.

و التّقدير:اذكر اذ قال اللّه،و روا بود كه عامل در او يَجْمَعُ اللّٰهُ الرُّسُلَ باشد،و مثال او در كلام چنان باشد كه كسى گويد:وردنا بلد كذا و صنعنا فيه و فعلنا فبينا نحن اذ صاح بك صائح فاجبته و تركني،و بر اين قول اين حديث روز قيامت باشد،گفت:

ياد كن اى محمّد[تا] (1)چون روز قيامت باشد،خداى گويد:اى عيسى پسر مريم (2)، و محلّ عيسى نصب است،و بصريان گفتند:فتح باشد چون اين در ميان دو اسم علم افتد بنا كنند بر فتح بناى عارض،چنان كه:يا زيد بن عمرو.و اگر دو اسم علم نباشد بر ضمّۀ خود بماند چنان كه:يا زيد بن أخينا،و ابن به همه حال منصوب باشد براى آن كه مضاف است و صفت منادى است،و قال الحرمازيّ:

يا حكم بن منذر بن جارود***انت الجواد بن الجواد بن الجود

حق تعالى در اين آيت حكايت خطابى مى كند كه با عيسى كرد يا خواهد كردن به قيامت در باب تذكير (3)نعمتهاى من بر تو (4)و بر مادرت،و مراد به واحد جمع است چنان كه گفت: وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا (5)،و المعنى نعم اللّه،براى آن كه احصاء و عدد (6)در واحد صورت نبندد،و از آن نعمتها كه بر او كرد آن است كه او را تأييد و تقويت كرد به جبرئيل-عليه السّلام.و تأييد تفعيل باشد من الايد و هو القوّة، و مجاهد خواند:«اذ آيدتك (7)»بر وزن فاعلتك (8)،مفاعله باشد از ايد و معنى آن كه:

عاونتك.و روح القدس نام جبريل است كعبد اللّه،براى آن كه روح نام اوست،و قدس من اسماء اللّه اضافه كرد (9)او را با خود اضافة التّخصيص و التّشريف،كبيت اللّه و ناقة اللّه و اضافة الفعل الى فاعله.

تُكَلِّمُ النّٰاسَ فِي الْمَهْدِ وَ كَهْلاً ،با مردم سخن مى گفتى و تو در گهواره (10)،حسن بصرى گفت مراد به گاهواره (11)كنار مادر است چه آنجا كه مريم بود يا جز آن (12)حال


1) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

2) .مج،وز،مت:عيسى مريم.

3) .مج،وز،مت:تذكّر.

4) .مج،وز،مت:خود بر او.

5) .سوره نحل(16)آيۀ 18.

6) .وز:عدّ.

7) .وز،مج،مت:اتيك.

8) .مت،آن:فعلتك.

9) .آج،لب:بكرد.

10) .مر+بودى.

11) .آف،آن:گهواره.

12) .مج،وز،مت آج،لب،لت،مر:با چنان.

گاهواره ساخته نبود (1)و بعضى[50-پ]دگر گفتند كه:مراد آن است كه در حالى كه اهل گهواره بودى و اگرچه در گهواره نبودى و نيز به كهولت (2)يا و كهل آن بود كه ميان پير و جوان،قيل:تكلّم النّاس فى المهد صبيّا و كهلا نبيّا.

عبد اللّه عبّاس گفت:خداى تعالى عيسى را به سى سالگى بفرستاد و او در قوم خود سى ماه پيغامبرى كرد،و دگر مفسّران گفتند:خداى تعالى او را در گهواره عقل تمام داد (3)و پيغامبر كرد-و قصّۀ اين در جاى خود بيايد.إن شاء اللّه-در سورۀ مريم.

وَ إِذْ عَلَّمْتُكَ ،و نيز ياد كن از جملۀ نعمتهاى من چون تو را كتاب انجيل در آموختم و احكامى كه در انجيل بود.و گفتند:مراد به«كتاب»جمع است چنان كه در نعمت گفتيم و مراد كتب اوايل،و گفته اند:مراد به«كتاب»كتابت (4)است، يقال،كتبت الكتاب كتابا و كتبا و كتابة،براى آن كه تورات و انجيل بازآورد (5)،تا تكرار نباشد و بر اين قول مراد به حكمت كلمات حكمت است كه پند باشد و وصايا.

وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ ،و نيز ياد كن آن نعمت كه تو خلق مى كردى و اين خلق تقدير باشد نه خلق احداث،براى آن كه جسم مرغان كه از گل بود نه فعل عيسى بود،فعل خداى بود-جلّ جلاله-و حدّ خلق اخراج مقدور بود از عدم به وجود با ضربى تقدير،و بر اين قاعده افعال خداى تعالى همه خلق خوانند و مخلوق براى آن كه هيچ نباشد الّا مقدور بر وجه حكمت و صواب.و از اينجاست كه يكى را از ما بر اطلاق،خالق نخوانند جز بر تقييد،و خداى را-جلّ جلاله-بر اطلاق خالق خوانند كه افعال او تعالى همه (6)مقدور بود بر وجه خود.و ياد كن چون تو مى كردى و مى انداختى از گل به هيئت و شكل مرغ.مفسّران گفتند:شبيازه (7)بود و طير،هم واحد باشد و هم جمع و هم جنس،آن كه گفت:جمع است گفت واحدش طاير است كراكب و ركب و ضائن و ضأن (8)و آن كس كه گفت واحد است،گفت:


1) .مج،وز،مت:شناخته نبود.

2) .اساس:كهو،با توجه به مج و فحواى كلام تصحيح شد.

3) .مج،وز،مت،لت:بكرد.

4) .اساس،بم،كتابيست.

5) .مج،وز،مت:به او.

6) .مج،وز،مت:هميشه.

7) .اساس،بم،آف،آن:شبياره،مج،وز،لب،شغيازه،مت:شغيازه.

8) .اساس:صائن و صان،با توجه به مج تصحيح شد.

جمعش اطيار و طيور باشد،مثل:قيل و اقيال و ذيل و اذيال و بر فعول كفحل و فحول و دخل و دخول،و گفتند:اطيار جمع طاير باشد،كصاحب و أصحاب و شاهد و أشهاد،و آن كه (1)جنس گفت،براى«لام»گفت. بِإِذْنِي ،به فرمان من و ارادۀ من نه به فرمان و ارادۀ خود. فَتَنْفُخُ فِيهٰا ،در او دميدى تا مرغ گشت به فرمان من.

در خبر چنين است كه عيسى-عليه السّلام-از گل،مرغى كه خواستى بكردى به شكل آن مرغ و باد (2)در او دميدى خداى تعالى او را مرغ كردى از گوشت و خون و روح در او دميدى تا بپريدى،و روا بود كه اين كنايه باشد ازآن كه به دعاى او خداى تعالى روح در او آفريدى،و اگر آنجا (3)نفخى حقيقى نبودى و نفخ براى تشبيه نفخ گفت با روح،فانّ الروح ريح و چنان باشد كه خداى تعالى گفت در حقّ آدم: وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي (4)،و چنان كه رسول-عليه السّلام-گفت در حقّ جنين:

انّ اللّه يبعث اليه ملكا عند تمام مائة و عشرين يوما فينفخ فيه الرّوح و يكتب اجله و رزقه و شقى هذا و سعيد ،گفت:جنين را در شكم مادر خود چون صد و بيست روز (5)تمام شود خداى تعالى فرشته (6)بفرستد تا روح در او دمد و اجل و روزيش بنويسد و شقاوت و سعادتش.و معلوم است كه فرشته در شكم مادرش نشود،و انّما خداى تعالى بيافريند فرشته را و اعلام كند فرشته را.

وَ تُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ بِإِذْنِي ،و نيك مى كردى نابينا مادرزاد را و پيس را و اين دو چيز است كه اطبّا از علاج آن عاجز باشند،و نسبت اين چيزها با عيسى براى آن كرده كه به دعاى او بود. وَ إِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتىٰ ،و چون برون مى آوردى مردگان (7)را [51-ر]از گورها (8)زنده كرده،يعنى[من] (9)به دعاى تو زنده مى كردم ايشان را. (10)و


1) .آن كس:.

2) .مج،وز،مت+از دهن،لت،مر:از دهن خود.

3) .مج،وز،مت،لت،مر:اگرچه آن را،آج،لب:اگرچه آنجا.

4) .سورة حجر(5)آية 20.

5) .لت مر+بر او.

6) .مج،وز،مت،آج،لب،مر+را.

7) .وز،مج،مت:مردمان.

8) .اساس،بم:گوروا،با توجه به مج،وز تصحيح شد.

9) .اساس،بم:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

10) .مر+ وَ إِذْ كَفَفْتُ بَنِي إِسْرٰائِيلَ عَنْكَ .

چون بازداشتم بنى اسرائيل را كه جهودان بودند از تو تا ترا نكشند و ايذا نكنند (1).آنگه تو به ايشان آمدى به اداى رسالت با بيّنات و معجزات با كفر و عناد ايشان (2).و روا بود كه منع ايشان به الطافى باشد از قبل او-جلّ جلاله-و روا باشد كه (3)به قهر و غلبه بود (4)،و روا بود كه آن خواست كه چون قصد كشتن او كردند،خداى تعالى شبه او بر يكى از ايشان افگند تا او را به جاى او بياويختند.

آنگه بازنمود كه:چون تو كه عيسى (5)به بنى اسرائيل آمدى با معجزات (6)، كافران ايشان گفتند:نيست اين مرد الا ساحر مبين ،مگر جادوى آشكارا.و اين قرائت كسائي و حمزه و خلف است اين (7)جا،و در اوّل سورۀ يونس و در هود و در سورۀ الصّفّ.ابن كثير و عاصم در سورۀ يونس موافقت كردند ايشان را بر اين قرائت، «هذا»اشارت باشد به عيسى و بر قرائت باقى قرّا كه سحر خواندند اشاره به اظهار آيات و بيّنات و معجزات باشد.

مجاهد روايت كرد از عبيد (8)بن عمير كه:در اين وقت كه خداى تعالى اين نعمتها بر عيسى شمرد،در آن وقت جامۀ پشمين پوشيدى (9)و گياه زمين خوردى،و اگر چيزى بودى او را بدادى و براى فردا ذخيره نكردى و خانه اى نداشت كه انديشه كردى كه ويران (10)شود و نه فرزندى كه[گفتى] (11)بميرد،هركجا شب دريافتى او را آنجا بخفتى.

قوله: وَ إِذْ أَوْحَيْتُ إِلَى الْحَوٰارِيِّينَ ،و نيز ياد كن اى محمّد چون من وحى كردم به حواريّان.و اين«وحى»گفتند:الهام است،چنان كه در حقّ نحل گفت:

وَ أَوْحىٰ رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ (12)،و گفتند:به معنى امر است،چنان كه در حقّ مادر


1) .مر+ إِذْ جِئْتَهُمْ بِالْبَيِّنٰاتِ .

2) .آج،لب:اينان.

3) .مج،وز،مت:بود كه.

4) .مج،وز،مت،مر:باشد.

5) .مج،مت:چون تو به عيسى،بازنمود كه تو كه عيسى.

6) .مر+ لَقٰالَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هٰذٰا .

7) .آج،لب،بم:آن.

8) .اساس،مر:عبيدة،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.

9) .مج،مت:جامه پوشيدى پشمين.

10) .مج،وز،مت:ببران.

11) .اساس،آج،لب،مر:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

12) .سورۀ نحل(16)آيۀ 68.

موسى گفت: وَ أَوْحَيْنٰا إِلىٰ أُمِّ مُوسىٰ أَنْ أَرْضِعِيهِ (1)،و گفتند:به معنى القاست، كما قال الشّاعر:

الحمد للّه الّذى استقلّت***باذنه السّماء و اطمأنّت

اوحى لها القرار فاستقرّت***

و روى وحى لها القرار،و هما لغتان،و ابو القاسم بلخي گفت:مراد آن است كه اوحيت الى عيسى فى الحواريّين،و نيز اين نعمت ياد كن كه چون من وحى كردم به حواريّان-و آن خواصّ اصحاب عيسى بودند.حسن بصرى گفت:گازران بودند براى آن ايشان را حوارىّ خواندند لتحويرهم الثّياب،أى تبيضهم.مجاهد گفت:صيّادان بودند،و بعضى دگر گفتند:ملاّحان بودند.قتاده گفت:وزراى عيسى بودند،بعضى گفتند:چهل مرد بودند.عكرمه گفت،دوازده مرد بودند:فطرس و يعفونس (2)و بخنس و اندرائيس (3)و فيلس (4)و تلما و منتا و توماس و يعقوب (5)خلقانا و قداوسيس (6)و قنانيا (7)و تودس.وحى كردم به ايشان كه ايمان آرى (8):[به من] (9)و پيغامبر من عيسى-عليه السّلام.ايشان گفتند:ايمان آورديم و گواه باش كه ما مسلمانيم.

إِذْ قٰالَ الْحَوٰارِيُّونَ ،نيز ياد كن چون گفتند حواريان:يا (10)عيسى هَلْ يَسْتَطِيعُ رَبُّكَ ،كسائى خواند:هل تستطيع ربّك،بر تقدير هل تستطيع ان تسأل ربّك و تدعو ربّك[به تاء] (11)،و نصب«ربّك»و بتوان (12)كردن كه تقدير اين محذوف نبايد كردن،و معنى آن بود كه:ممكن باشد تو را و رونده بود تو را و اعتماد دارى كه اگر بگويى روان باشد،چنان كه يكى از ما گويد:هل تملك فلانا،هل تستطيعه،و هل


1) .سورۀ قصص(28)آيۀ 7.

2) .آج،لب:يعقويس،چاپ شعرانى(369/4):يعقوبس.

3) .اساس:انداس،با توجّه به مج تصحيح شد.

4) .آج،لب:قيلس.

5) .مج،وز،آج،لب+بن.

6) .مج،وز:قداوستيس.

7) .وز:قنانيا.

8) .آرى/آريد.

9) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

10) .آج،لب:يا عيسى،مر: يٰا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ .

11) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

12) .مر:نتوان.

تقدر عليه،فلان را به دست دارى كه براى تو اين كار بكند و بر[او] (1)اعتماد و امان آن دارى كه اگر بگويى تو را بازنزند.و باقى قرّاء خواندند:هل يستطيع ربّك،به «يا»و رفع«باء»[از] (2)ربّك باسناد الفعل اليه.تواند خداى تو كه فروفرستد ؟و در آن كه حواريان چرا گفتند كه خداى تو تواند و شاك بودند در قدرت خداى تعالى يا نبودند،در اين سه قول گفتند:يكى آن كه اين در اوّل حال گفتند كه هنوز خداى را نيك نشناخته بودند كه (3)چه بر او روا باشد و چه روا نباشد[51-پ]از آن سبب (4)عيسى بر ايشان انكار كرد،بقوله: اِتَّقُوا اللّٰهَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ .

و قول دوم آن است كه حسن بصرى گفت:معنى آن است كه هل يفعل ربّك و يختاره،خداى تو اين كند و اختيار كند و حكمت راه دهد كه اين كند،چنان كه يكى از ما گويد:توانى كه بيايى تا فلان را بپرسيم (5)،و اين كار بتوانى كردن براى من و او شاك نباشد در قدرت او،و لكن به اين معنى گويد كه اشارت كرديم.

قول سه ام آن است كه:هل يستجيب لك ربّك،و بر اين معنى قوله استطاع به معنى اطاع باشد و اطاع به معنى أجاب باشد،چنان كه شاعر گفت (6):

ربّ من انضجت غيظا صدره***قد تمنّى لى موتا لم يطع

أى لم يجب،و اطاع و استطاع سيبويه گفت:به يك معنى باشد،چنان كه اجاب و استجاب به يك معنى باشد،و مثل اين وجه در قرائت كسائي برود كه گويند:استطاع به معنى استجاب باشد،و معنى آن بود كه:هل يستجيب ربّك،أى هل تسأله الاجابة،چنان كه اجاب و استجاب به يك معنى نباشد (7)،بل استجاب بمعنى طلب الاجابة باشد،و«سين»طلب را بود و اين وجهى دگر مستأنف باشد در وجه قرائت كسائى اين قول زجّاج است.و فرق (8)ميان استطاعت و قدرت آن است كه استطاعت انطياع (9)الجوارح للفعل باشد،و قدرت آن بود كه ايجاب قادرى كند،


1) .اساس ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

2) .اساس ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

3) .مج،وز،لت:نشناختند و ندانستند كه.

4) .مج،وز،مر:از اين كار را.

5) .بم:بپرسم.

6) .مج،وز،مت+شعر.

7) .اساس:باشد،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.

8) .مج،وز،مت+از.

9) .اساس به صورت«از طباع»هم خوانده مى شود.

براى آن خداى تعالى را (1)قادر خوانند و مستطيع نخوانند،تواند خداى تو اى عيسى (2)كه فروفرستد براى ما (3)خوانى از آسمان.«مائده»خوان باشد و لكن آنگه مائده خوانند [او را] (4)كه بر او طعام باشد،و چون بر او طعام نباشد آن را مائده نخوانند،چنان كه كأس آن اناء را گويند كه در او شراب باشد،و تا در او شراب نباشد آن را كأس نخوانند.و اريكه (5)تخت آراسته بود و تا آراسته نبود اريكه (6)نخوانند،و اصل او من (7)ماد يميد اذا تحرّك و مال (8)باشد،قال اللّه تعالى: وَ أَلْقىٰ فِي الْأَرْضِ رَوٰاسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ (9)،أى تميل بكم و تحرّككم،براى آتش چنين خوانند كه تميل بأهلها اليها، اهل خود را به خود ميل دهد،و گفته اند:فاعله به معنى مفعوله است،كقولهم:ماء دافق و عيشة راضية[أى مرضيّة] (10)،براى آن كه مردم به او ميل كنند،و بعضى دگر گفتند:اصل او من ماده و امتاده اذا اعطاه است،و منه قول رؤبة:

يهدى روس المترفين الانداد***الى امير المؤمنين الممتاد

اى المعطي،و يقال:ماد القوم يميدهم اذا اطعمهم على المائدة. قٰالَ اتَّقُوا اللّٰهَ ، عيسى-عليه السّلام-گفت:از خدا بترسى (11)اگر ايمان دارى (12)،و بعضى مفسّران گفتند:اين سؤال،جهلۀ قوم عيسى كردند بر زبان حواريّان كه اينان را با عيسى اين انبساط نبود،گفتند:عيسى را بگوى تا از خداى در خواهد تا خوانى از براى ما از آسمان بفرستد چنان كه قوم موسى از خداى رؤيت خواستند بر زبان موسى.

قٰالُوا نُرِيدُ أَنْ نَأْكُلَ مِنْهٰا ،در معنى اراده (13)دو قول گفتند:يكى آن كه به معنى ميل طبع است و محبّت،و يكى آن كه به معنى قصد است و مراد آن كه غرض ما در اين كار آن است كه از اين خوان طعام بخوريم و معاينه ببينيم و صدق تو بدانيم و


1) .مج،وز،مت:خداى را تعالى.

2) .مر+ أَنْ يُنَزِّلَ عَلَيْنٰا مٰائِدَةً مِنَ السَّمٰاءِ .

3) .مج،وز،مت:بر ما.

4) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

5) .اساس،مج،وز،مت،آج،لب،بم،آف:ارايكه،با توجّه به ضبط ديگر نسخه بدلها و معنى درست كلمه تصحيح شد.

6) .اساس،مج،وز،مت،آج،لب،بم،آف:ارايكه،با توجّه به ضبط ديگر نسخه بدلها و معنى درست كلمه تصحيح شد.

7) .مج،وز،مت:از.

8) .مج،وز:و أمال.

9) .سوره نحل(16)آيۀ 15.

10) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

11) .بترسى/بترسيد.

12) .دارى/داريد.

13) .مج،وز:ارادت.

دل ما به علم ساكن شود،و بر اين وجه سؤال قوم باشد بر زبان حواريّان.و وجهى دگر در تَطْمَئِنَّ قُلُوبُنٰا ،آن باشد كه از كلام حواريّان باشد جارى مجراى قول ابراهيم،و لكن ليطمئنّ قلبي،يعنى تا مرا يقين بر يقين بيفزايد و طمأنينه بر طمأنينه و آنچه به دليل مى دانيم به ضرورت بدانيم بر وجهى[52-ر]كه شبهت را در او مجال نباشد. وَ نَعْلَمَ أَنْ قَدْ صَدَقْتَنٰا ،و بدانيم كه آنچه تو با ما گفتى راست گفتى. وَ نَكُونَ عَلَيْهٰا مِنَ الشّٰاهِدِينَ ،و برآن از جملۀ گواهان باشيم.

قٰالَ عِيسَى ابْنُ (1)مَرْيَمَ اللّٰهُمَّ رَبَّنٰا أَنْزِلْ عَلَيْنٰا ،گفت عيسى مريم:بار خدايا و پروردگارا (2)، أَنْزِلْ عَلَيْنٰا ،فروفرست بر ما خوانى از آسمان. تَكُونُ (3)لَنٰا عِيداً در جاى صفت مائده است و جواب أَنْزِلْ نيست،چه اگر چنان بودى مجزوم بودى و تقدير آن است كه مائدة كائنة عيدا لنا و مثله قوله: فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا يَرِثُنِي (4)،اى وارثا لي.و قوله: فَأَرْسِلْهُ مَعِي رِدْءاً يُصَدِّقُنِي (5)،اى مصدّقا لي،و عبد اللّه مسعود و اعمش خواندند:(تكن (6)لنا عيدا)،به جزم على جواب الامر،تا باشد ما را (7)عيدى يعنى روزى مبارك مشهور كه ما آن را عيد گيريم و اوّلين و آخرينان (8)آن را روز بركت و سرور گيرند و اين قول قتاده و سدّى و ابن جريج است.و قولى (9)ديگر آن است كه روزى كه در او خيرى و عايدتى باشد و نفعى (10)ما را در او و اين روزها را كه روز فطر واضحى است در شرع براى آن عيد خوانند كه روز (11)خير و بركت عايد است با خلقان از ثواب خداى تعالى،و اشتقاق او من«عاد يعود»باشد و عيد نام هر چيزى باشد كه به عادت با تو آيد و عيد هر سال يك دو بار بازآيد و ازآنجا خيال را عيد گويند و انشد الفرّاء:

فوا كبدى من لاعج الحبّ و الهوى (12)***اذ اعتاد قلبي من اميمة عيدها


1) .اساس،مج،وز،مر:عيسى بن.

2) .مر:پروردگار ما.

3) .اساس،وز:يكون،با توجّه به ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.

4) .سورۀ مريم(19)آيۀ 6.

5) .سورۀ قصص(28)آيۀ 34.

6) .مج،مت،آج،لب،لت،آن:يكن.

7) .لب،آن:مرا.

8) .مج،وز،مت:آخريان،آج،لب:آخرين.

9) .آج،لب،مر:قول.

10) .مج،وز،مت،مر+باشد.

11) .مج،وز،مت،مر:در او،لت:در آن.

12) .لت:النوى.

اى خيالها،و قال تابّطشرّا:

يا عيد مالك من شوق و ايراق (1)***و مرّ طيف على الأهوال طرّاق

و اصل عيد عود بوده است و او را«ياء»كرده اند لكسرة ما قبلها كالميعاد و الميقات و اصلها موعاد و موقات من الوعد و الوقت.

سفيان گفت:روزى كنم (2)آن روز را كه اندر (3)او نماز كنيم خليل بن احمد گفت عيد هر روز مجمعى باشد ابو بكر انبارى (4)گفت براى آن عيد خوانند روز چنين را كه خلق عود كنند از ترح (5)با فرح نبينى كه اين روز زندانيان را از زندان رها كنند و كودكان را از مكتب و گفته اند براى آن عيد خوانند اين روز را كه در اين روز هركس با مرتبۀ خود شوند از درويش و توانگر (6)نبينى اختلاف احوال ايشان در مأكل و ملبس و افعال و احوال،بهرى مضيف و بهرى (7)مضاف بهرى راحم و بهرى مرحوم،و گفتند:براى آن عيد خوانند كه روزى شريف و بزرگوار است تشبيه به عيد و آن فحلى بود نجيب كريم معروف در عرب كه شتران (8)نيك را (9)به او نسبت كنند يقولون ابل عيديّة،قال الرّاعي.

عيديّة طويت على زفراتها***طىّ القناطر قد نزلن نزولا (10)

لِأَوَّلِنٰا وَ آخِرِنٰا ،اوّل و آخر ما را،يعنى ما را و آنان را كه از پس ما باشند.

عبد اللّه عبّاس گفت:مراد آن است كه آخر مردمان آن (11)بخورند چنان (12)كه اوّل مردمان. وَ آيَةً مِنْكَ ،آيتى (13)و دلالتى و علامتى و حجّتى. وَ ارْزُقْنٰا ،و ما را روزى كن آن،و تو بهتر (14)روزى دهندگانى.


1) .اساس،آج،بم:ابراق،با توجه به مج تصحيح شد.

2) .مج،وز،مت،آج،لب،لت،مر:كنيم،مر:گفتيم.

3) .مر:در.

4) .مت:ابو بكر انبازى.

5) .آف،آن:برح.

6) .اساس،بم:تو نگر،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

7) .اساس:بهر،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.

8) .مج،مت:شتر.

9) .مج،مت:نيك باشد.

10) .مج،مت:بزلن بزولا،وز:بزل بزولا.

11) .مج،وز،مت،مر:او،چاپ شعرانى(372/4):از آن.

12) .مج،مت:چنانچه.

13) .مت:و آيتى.

14) .مج،وز،مت،آج،لب،مت،مر:بهترين.

قال الله تعالى خداى تعالى،گفت به جواب عيسى كه:من اين خوان بفرستم.

مدنيان و شاميان و عاصم خواندند: مُنَزِّلُهٰا بالتّشديد،از تفعيل براى تكثير فعل گفتند براى آن كه چند بارها فرود آمد،و در خبر هست كه:چهل بامداد فرود مى آمد (1)،و باقى قرّاء خواندند:«منزلها»بالتّخفيف من الانزال،و لكن شرط آن است كه هركه [52-پ]پس از آن،يعنى پس از (2)نزول آن كافر شود من او را عذابى كنم كه هيچ كس را از جهانيان چنان عذاب نكرده باشم.خداى تعالى خوان بفرستاد و ايشان كافر شدند و خداى تعالى ايشان را مسخ كرد با خوك و بوزينه (3)كرد.

عبد اللّه عمر گفت:از اهل دوزخ آنان كه ايشان را عذاب (4)سختر (5)باشد منافقان باشند و آنان كه كافر شدند به مائده از قوم عيسى و آل فرعون.علما خلاف كردند در آن كه [مائده] (6)فرود آمد يا نيامد[مجاهد گفت:فرود نيامد،و اين مثلى است كه خداى تعالى بزد.حسن بصرى گفت:مائده فرونيامد ] (7)براى آن كه قوم چون اين شرط بشنيدند كه: فَمَنْ يَكْفُرْ بَعْدُ مِنْكُمْ فَإِنِّي أُعَذِّبُهُ عَذٰاباً لاٰ أُعَذِّبُهُ أَحَداً مِنَ الْعٰالَمِينَ ،استغفار خواستند و گفتند:نخواهيم (8).و درست آن است كه گفتند:

مائده (9)فرود آمد براى آن كه ظاهر قرآن دليل آن مى كند،خداى تعالى گفت: إِنِّي مُنَزِّلُهٰا ،من فروفرستم آن را،و اين خبرى است مطلق و در اخبار او تعالى خلاف نبود.دگر اخبار متواتر آمد از صحابه و تابعين و اهل علم.

كعب الأحبار گفت:روز يكشنبه فرود آمد،براى آن ترسايان آن را عيد گرفتند.مفسّران خلاف كردند در كيفيّت آن و آنچه بر او بود از طعام.

قتاده روايت كرد از (10)خلاس (11)بن عمرو عن عمّار بن ياسر كه رسول -عليه السّلام-گفت:مائده فرود آمد بر او نان و گوشت بود،و ايشان درخواستند از


1) .مج،وز،مت،آج،لب:فرود آمد.

2) .مج،وز:ندارد.

3) .مج،وز،مت:بوزنه.

4) .آج،لب:عذاب ايشان.

5) .مج،وز،مت،آج،لب،آف،لت،مر:سخت تر.

6) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

7) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

8) .وز:بخواهيم.

9) .مج،وز،مت:خوان.

10) .مج،وز،مت:عن.

11) .مج،وز:خلاص،آف:خلاش.

عيسى طعامى كه از آن مى خوردند (1)و آن را بن (2)در نيايد عيسى-عليه السّلام-گفت:

اين چنين باشد ما دام تا خيانت نكنى (3)و پنهان چيزى برنگيرى (4)و ذخيره نكنى (5)، شرط كردند،چون فرود آمد روز به شب نرسيد تا خيانت كردند (6)و پنهان كردند و ذخيره نهادند (7).اسحاق بن عبد اللّه گفت:بعضى از آن بدزديدند و گفتند نبايد كه دگر فرود نيايد،خداى تعالى ايشان را مسخ كرد.عبد اللّه عبّاس گفت:عيسى- عليه السّلام-بنى اسرائيل را گفت:سى روز روزه داريد آنگه چيزى كه مى خواهى بخواهى (8).ايشان سى روز روزه داشتند.چون مدّت به سر آمد،گفتند:يا روح اللّه! روزه بداشتيم (9)و گرسنگى برديم،و آن كس كه (10)عملى كند مزدى توقّع كند،و ما عملى كرديم توقّع مى كنيم كه:از خداى در خواهى تا براى ما خوانى بفرستد از آسمان.عيسى-عليه السّلام-دعا كرد و فرشتگان (11)مى آمدند خوانى برگرفته برآن (12)هفت نان نهاده و هفت ماهى تا پيش عيسى بنهادند،جملۀ قوم از آن بخوردند اوّل و آخرشان.

عطاء بن السّائب روايت كرد عن زادان و ميسره كه ايشان گفتند:خداى تعالى خوانى فرستاد و پيش عيسى بنهاد،آنگه بفرمود تا انواع طعام برآن بيارند (13)از هر جنسى مگر گوشت كه بر او نبوده سعيد جبير گفت از عبد اللّه عبّاس كه:برآن خوان همه چيزى نهاده مگر نان و گوشت.عطاء گفت:بر او گوشت نبود و ماهى،عطيّة العوفيّ گفت:برآن ماهى بود بزرگ كه در او (14)طعم همه چيزى (15)بود قتاده و عمّار گفتند:برآن خوان از ميوه هاى بهشت بود.وهب منبّه گفت:بر او نانى چند بود از جو و ماهى چند بود،خداى به بركت مضاعف مى كرد تا همۀ قوم از آن (16)بخوردند.


1) .وز،آج،لب،لت:مى خورند.

2) .اساس،آف:اين،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.

3) .نكنى/نكنيد.

4) .برنگيرى/برنگيريد.

5) .نكنى/نكنيد.

6) .اساس،آن:كردن،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.

7) .مج،وز،مت:كردند.

8) .مى خواهى بخواهى/مى خواهيد بخواهيد.

9) .مج،وز،مت:ما روزه داشتيم.

10) .مج،وز،مت+او.

11) .مج،مت:فريشتگان.

12) .آج،لب:و آن.

13) .مج،وز،مت:بياريد.

14) .اساس،بم،آف،آن برآن،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.

15) .مج،وز:هر چيزى.

16) .مج،وز،مت:از او.

كلبي و مقاتل گفتند:چون ايشان از عيسى خوان خواستند،خداى تعالى گفت: (1)

بفرستم،و لكن شرط آن است كه هركه ايمان نيارد او را عذابى سخت كنم.

عيسى-عليه السّلام-شمعون صفا را بخواند-و او وصىّ عيسى بود-و او را گفت:

به نزديك تو طعامى هست؟گفت:بلى،شش نان و دو ماهى كوچك.گفت:بيار، بياورد.عيسى-عليه السّلام-آن نانها پاره كرد و آن ماهيان (2)پاره كرد و بر سر آن دعا كرد تا خداى تعالى برآن بركت كرد،و آن نانها درست بكرد هر پاره نانى شد [53-ر]و هر پاره (3)ماهى شد (4).آنگه عيسى-عليه السّلام-برخاست و به دست خود هريكى را پاره اى از آن (5)پيش مى نهاد،آنگه گفت:بخوريد به نام خداى،آن طعام مى فزود تا به زانوى ايشان برسيد چندان كه توانستند بخوردند و پنج زنبيل بماند،و حاضر (6)پنج هزار مرد و پسر بودند،شكر خدا بگزاردند (7)و يك بار دگر بخواستند.

عيسى-عليه السّلام-دعا كرد،خداى تعالى خوانى بفرستاد چند نان بر او و چند ماهى.عيسى-عليه السّلام-چنان (8)[كرد] (9)كه در اوّل كرده بود (10).ايشان از آن بخوردند و با شهرها و ديه هاى (11)خود رفتند (12)و ديگران را خبر دادند باور نداشتند ايشان را،و گفتند:شما را مسحور كرد و چشمهاى شما خطا ديد.عيسى-عليه السّلام- بر ايشان دعا كرد،خداى تعالى ايشان را مسخ كرد.

قتاده گفت:آن خوان هر بامداد و شبانگاه فرود مى آمد (13)هرجا كه ايشان بودندى چنان كه منّ و سلوى بر قوم موسى.

عطاء بن ابي رباح روايت كرد از سلمان فارسى-رحمه اللّه (14)-كه او گفت:

و اللّه كه عيسى-عليه السّلام-هيچ چيزى را از مساوي متابعت نكرد،و هرگز هيچ يتيم


1) .مج،وز،مت،لت،آن،مر+من.

2) .آج،لب:ماهى.

3) .لت،آن،مر+ماهى.

4) .چاپ شعرانى(374/4):ماهى،ماهى درست شد.

5) .مج،وز،مت:هريكى را از آن پاره اى در.

6) .مج،وز،مت،آج،لب،مر:حاضران.

7) .مج،مت،لب،بم،آن:بگذاردند.

8) .مج،وز،مت،مر:همچنان.

9) .اساس:ندارد،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

10) .اساس:بودند،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.

11) .مج،وز،مت:دهها.

12) .مج،وز،مت،آج،بم،لت،مر:شدند.

13) .مج،مت:فرود آمدى،وز:فرود مى آمدى.

14) .مج،وز،آج،لب،آف:رحمة اللّه عليه.

را بازنزد و به قهقه نخنديد،و مگس از روى خود نراند،و از بويهاى كريه بينى به دست نگرفت (1)،و هرگز بازى نكرد،و چون حواريّان از او خوان خواستند.جامۀ صوف در پوشيد و بگريست و گفت:

اللّهمّ ربّنا انزل علينا مائدة من السّماء فارزقنا (2)عليها طعاما نأكله،و انت خير الرّازقين ،خداى تعالى سفرۀ سرخ بفرستاد از ميان دو ابر (3)و ايشان در او مى نگريدند كه از هوا مى درآمد (4)و (5)پيش ايشان فرود آمد عيسى-عليه السّلام-بگريست و گفت:

اللّهمّ اجعلني من الشّاكرين ،بار خدايا ما را (6)از جملۀ شاكران كن (7).

اللّهمّ اجعلنا رحمة و لا تجعلها مثلة و عقوبة ،بار خدايا رحمت كن و مثله و عقوبت مكن.و جهودان مى نگريدند (8)در او (9)بتعجّب و بويى شنيدند از او كه از آن خوش تر نبود.عيسى-عليه السّلام-گفت:كسى كه (10)نيكوعمل تر (11)است بايد كه برخيزد و دستار از روى اين خوان (12)برگيرد (13).شمعون صفا (14)گفت:

يا روح اللّه تو اولى ترى.عيسى-عليه السّلام-وضوى نماز تازه كرد و نمازى دراز كرد (15)و بسيارى (16)بگريست،آنگه به نام خداى (17)دست فراز كرد و دستار از روى خوان برگرفت و گفت:

بسم اللّه خير الرّازقين ،برآن (18)ماهى بود بريان كرده بر او فلس نبود و در او شوك نبود روغن از او (19)مى چكيد،به نزديك سرش نمك نهاده بود و به نزديك پايانش (20)سركه نهاده بود،و پيرامنش انواع تره بود جز گندنا و برآن پنج نان (21)بود:بر يكى زيتون و بر يكى انگبين و بر يكى گاو روغن (22)و بر يكى پنير و بر


1) .وز،آج،لب:بينى نگرفت.

2) .مج،وز،مت،لت:و ارزقنا.

3) .مج،وز،مت:ابروى.

4) .بم،آف،آن:در مى آمد.

5) .مج،وز،مت،آج،لب،لت،مر:تا.

6) .مج:مرا،كه براساس مرجّح مى نمايد.

7) .مج:مرا،كه براساس مرجّح مى نمايد.

8) .مج،وز،مت:مى نگرند.

9) .لت:آن.

10) .لت+از همه.

11) .لت+صالح تر باشد.

12) .لت+كه از آسمان آمده است.

13) .لت:بردارد.

14) .لت:شمعون بن صفا كه وصى عيسى عليه السلام بود.

15) .لت:بگزارد.

16) .مت،آج،لب،بسيار،لت+دعا و زارى كرد و.

17) .لت+تعالى.

18) .لت:خوان.

19) .آن:وى.

20) .لت،مر:دنبالش،آن:پايش.

21) .لت+نهاده.

22) .مج،مت:كاف.

يكى قديد (1).شمعون (2)گفت:يا روح اللّه اين از طعام دنياست يا از طعام بهشت؟ گفت:نه از طعام دنياست و نه از طعام آخرت،و لكن طعامى است كه خداى تعالى در هوا مخترع بيافريد (3).گفت:بخورى به نام خدا گفتند:يا روح اللّه،اگر ما را در اين آيت آيتى ديگر (4)بازنمايى ؟عيسى-عليه السّلام-دعا كرد،خداى تعالى آن ماهى زنده كرد،و به جنبش آمد (5)و فلس و خار (6)بر او پديد آمد،ايشان (7)بترسيدند.عيسى -عليه السّلام-گفت:عجب از كار شما چيزى بخواهى (8)،چون بدهند شما را كاره شوى (9)آن را.گفتند:يا روح اللّه،دعا كن تا با (10)حال اوّل شود.عيسى دعا كرد (11)، ماهى همچنان بريان شد.گفتند:يا روح اللّه اوّل تو بخور (12).گفت:معاذ اللّه (13)من بخورم آن را (14)آن كس خورد كه خواست،ايشان بترسيدند و نيارستدند (15)خوردن (16).

عيسى-عليه السّلام-بيماران را و خداوندان آفات و عاهات را بخواند تا از آن بخوردند و شفا (17)يافتند،هيچ نابينا نخورد الّا بينا شد (18)،و هيچ مقعد نخورد الّا به رفتن آمد، و هيچ درويش نخورد و الّا توانگر شد.مردمان چون چنان ديدند ازدحام كردند بر او.

عيسى-عليه السّلام[53-پ]نوبت نهاد ميان ايشان،چهل روز بامداد فرود (19)آمدى وقت چاشت تا آنگاه كه سايه بگرديدى ازبس (20)نماز پيشين نهاده بودى و گروه گروه (21)به مناوبه مى آمدندى و از (22)او مى خوردندى،آنگه به (23)آسمان شدى و ايشان (24)


1) .بم،آف:قدير.

2) .لت:شمعون صفا.

3) .مج،وز،مت،لت+آنگه.

4) .لت:دگر.

5) .لت:درآمد.

6) .مج،وز،مت:تپه.

7) .لت+از آن.

8) .مج،مت:نخواهيد،وز،آج،لب،آف،لت:بخواهيد.

9) .مج،وز،مت:شويد.

10) .آن:به.

11) .مج،وز،مت،لت،مر+تا.

12) .مج،وز،مت،لت،مر+او.

13) .لت+كه.

14) .لت:اين.

15) .آج،لب،آف،نيارستن.

16) .مج،وز،مت:بخوردن.مر:بخورند.

17) .لت+صحّت.

18) .لت:گشت.

19) .آج،لب،آن:فرو.

20) .مج،وز،مت:كس.

21) .لت+فوج فوج.

22) .لت+طعام.

23) .لت:با.

24) .لت+جمله.

در او مى نگريدندى تا از چشم ايشان (1)ناپديد شدى (2)و گفتند:بغبّ فرود آمدى، روزى آمدى و روزى نه،چو ناقۀ صالح كه روزى شير دادى و روزى نه.

خداى تعالى گفت:من اين خوان (3)براى درويشان (4)فرستادم.توانگران را در آن (5)نصيب نيست از آنچه از شكّ و نفاق ايشان شناخت (6)،عند آن اظهار كفر كردند و گفتند:اين چه محال باشد،كس ديد خوانى كه از آسمان (7)فرود آيد خداى تعالى وحى كرد به عيسى (8)كه (9):من بر مكذّبان شرط هلاك كرده ام.عيسى -عليه السّلام-گفت:اى قوم مستعد باشى (10)عذاب خداى را:عيسى-عليه السّلام- گفت: إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبٰادُكَ وَ إِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ ،آنگه عذاب فرستاد و سيصد و سى و سه مرد را از ايشان مسخ كرد با قرده (11)و خنازير.به شب بخفتند (12)به (13)حال صحّت و سلامت بامداد برخاستند (14)،به اين صفت در راهها و تونها (15)مى گشتند و پليدى مى خوردند.مردم چون آن ديدند فزع كردند با عيسى و با او گرويختند (16)و بر ايشان بگريستند و عيسى-عليه السّلام-يك يك را از ايشان به نام مى خواند و ايشان جواب نمى توانستند (17)دادن،به سر اشاره مى كردند سه روز همچنين (18)بماندند،آنگه هلاك شدند.و قولى ديگر به روايت اميرالمؤمنين على -عليه السّلام-از رسول-صلّى اللّه عليه و سلّم-برفت در خبر (19)دراز في قوله تعالى: مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنٰابِلَ (20)،به اعادت


1) .لت:همه شان.

2) .لت:گشتى.

3) .لت+از.

4) .لت+مستحقان.

5) .لت+روزى.

6) .لت:شناختم.

7) .لت+زمين.

8) .لت+عليه السّلام.

9) .لت+اى عيسى.

10) .مج،وز،مت،آج،لب،مر:باشيد.

11) .آج،لب:قروده.

12) .مج،وز،مت:بخفتند.

13) .مج،وز،مت،لت:با.

14) .اساس،آن:برخواستند،با توجه به مج تصحيح شد،مج،وز،مت،لت:در روز آمدند.

15) .لت+صحراها.

16) .مج،وز،مت،آف،لت:گريختند.

17) .آن:نمى دانستند.

18) .لت:اين چنين.

19) .مج،وز،مت،لت:خبرى.

20) .مج،وز،مت،لت،مر:معنى آن كه.

حاجت نباشد.

وَ إِذْ قٰالَ اللّٰهُ يٰا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنّٰاسِ اتَّخِذُونِي وَ أُمِّي إِلٰهَيْنِ مِنْ دُونِ اللّٰهِ ،ياد كن اى محمّد چون گفت،يعنى چون گويد خداى تعالى روز قيامت عيسى مريم را كه تو گفتى مردمان را كه مرا و مادرم را به خدايى (1)گيرى (2)بدون خداى تعالى.و بعضى (3)گفتند:معطوف است على ما قبلها،و عامل در او يَوْمَ يَجْمَعُ اللّٰهُ الرُّسُلَ (4)،ثمّ قال و ذلك اذ يقول اللّه (5)له يٰا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ (6)اُذْكُرْ نِعْمَتِي و يقول له: أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنّٰاسِ .ابو القاسم بلخىّ (7)گفت:اين ماضى است بر حال و صورت خود،و اين آنگه بود كه خداى تعالى (8)عيسى را به آسمان برد،و هم ابو القاسم بلخى گفت:«اذ»به معنى«اذا»استعمال كنند تا آيت محمول بود بر آنكه اين قول روز قيامت باشد،و مثله قوله تعالى: وَ لَوْ تَرىٰ إِذْ فَزِعُوا فَلاٰ فَوْتَ (9)،كأنّه تعالى قال:اذا يفزعون،و قال اللّه تعالى: وَ لَوْ تَرىٰ إِذِ الظّٰالِمُونَ مَوْقُوفُونَ (10)،و قوله: وَ لَوْ تَرىٰ إِذِ الْمُجْرِمُونَ نٰاكِسُوا رُؤُسِهِمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ (11)،قال ابو النّجم:

ثمّ جزاه اللّه عنّا اذ جزى***جنّات عدن فى علالىّ العلى

و المعنى«اذا»،و قال الأسود:

و الآن اذ هازلتهنّ و انّما***يقلن الا لم يذهب المرء مذهبا

هذا البيت اخرم.فامّا استعمال«اذا»به معنى«اذ»يقول بعض اهل اليمن:

و ندمان يزيد الكأس طيبا***سقيت اذا تغوّرت النّجوم

مراد ماضى است آنجا (12)،و امّا لفظ ماضى به معنى مستقبل (13)بسيار است در


1) .لت،مر:به خداى.

2) .مج،وز،مت،آج،لب،آف،لت،مر:گيريد.

3) .مج،وز،مت+دگر،لت مر+ديگر.

4) .لت+است.

5) .لت+تعالى.

6) .اساس و ديگر نسخه بدلها:ندارد،با توجه به ضبط قرآن مجيد افزوده شد.

7) .لت+قدس سره.

8) .لت:خداوند تبارك و تعالى.

9) .سورۀ سبا(34)آيه 51.

10) .سورۀ سبا(34)آيۀ 31.

11) .سورۀ سجده(32)آيۀ 12.

12) .لت:اين.

13) .لت+در ميان عرب و اهل نجات.

قرآن نحو (1)قوله: وَ نٰادىٰ أَصْحٰابُ الْجَنَّةِ (2)، وَ نٰادىٰ أَصْحٰابُ الْأَعْرٰافِ (3)،و برعكس مستقبل گويند و مراد ماضى چنان كه (4)گفت: (5)

فاذا مررت بقبره فانحر به***خوص الرّكاب و كلّ طرف سابح

و انضح جوانب قبره بدمائها***فلقد يكون اخادم و ذبائح

اى لقد كان.اگر گويند:شايد كه خداى[54-ر]تعالى ملامت كند عيسى را-عليه السّلام-به چيزى كه او را در آن گناه نبود،و غرض در اين استفهام و تقرير چه باشد،و خداى تعالى دانست كه عيسى-عليه السّلام-اين نگفته باشد؟جواب آن است كه گوييم:اين صورت استفهام است و مراد تقريع و توبيخ آن قوم (6)كه اين اعتقاد كرده بودند،و اين چنان باشد كه يكى از ما گويد كسى را كه:تويى كه فلان كار كردى،كارى كه داند كه او نكرده است،به حضور آن كس كه دعوى كند و حواله كند آن كار بر او و غرضش تكذيب او باشد.

جوابى (7)ديگر از اين سؤال آن است كه:عيسى-عليه السّلام-بى خبر بود ازآن كه ترسايان (8)در حقّ او و مادر او گفتند از پس او،خداى تعالى اين بگفت به صورت استفهام و مراد اعلام عيسى (9)تا او بداند كه قوم او از پس او در او چه محال گفتند.

عيسى-عليه السّلام-جواب دهد:سبحانك،منزّهى و دور از عيب (10)مرا نباشد كه چيزى گويم كه حقّ من نباشد اگر من گفته بودمى تو دانستى كه گفتۀ من است (11)، براى آن كه آنچه در نفس من است تو دانى و آنچه در نفس توست (12)من ندانم.

بدان كه لفظ«نفس»در لغت منقسم (13)بود بر اقسامى (14)مختلف:نفس نفس آدمى باشد و جز آن از حيوان و آن به معنى روح و حيات و مهجه (15)بود چون آن باطل


1) .لت:نيز آمده است.

2) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 44.

3) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 48.

4) .لت+شاعر.

5) .مج،وز،مت+شعر.

6) .لت+را.

7) .آج،لب:جواب.

8) .اساس،بم:درسايان/ترسايان.

9) .آج،لب،لت+بود.

10) .آن:غيب.

11) .مر+ تَعْلَمُ مٰا فِي نَفْسِي وَ لاٰ أَعْلَمُ مٰا فِي نَفْسِكَ .

12) .اساس+تست.

13) .مت،آن:مستقيم.

14) .آج،لب:اقسام.

15) .مج،بم،آن:بهجت.

شود آدمى از آن بشود (1)كه حى باشد،و منه قوله تعالى: كُلُّ نَفْسٍ ذٰائِقَةُ الْمَوْتِ (2).و نفس تن و جان به يك جاى (3)باشد،چنان كه: كُلُّ نَفْسٍ بِمٰا كَسَبَتْ رَهِينَةٌ (4)،و نفس شىء و ذات او و عين او يكى باشد،و منه قولهم:فعل فلان نفسه و جاءنى (5)الآخر بنفسه،و«نفس»به معنى انفت (6)باشد و حميّة،چنان كه گويند:ليس لفلان نفس اى حميّة،و انفة (7)و نفس به معنى ارادت و عزم باشد في قول الشّاعر:

فنفساى نفس قالت ائت ابن بحدل***تجد فرجا من كلّ عمّى تهابها

و نفس تقول اجهد نجاءك لا تكن***كخاضبة لم يغن يوما خضابها

مردى به نزديك حسن بصرى آمد و گفت:من حج نكرده ام،يك نفس مرا مى گويد حج كن ديگر نفس مى گويد زن كن.حسن گفت:نفس يكى است و ليكن تو را دو همّت است يكى مى گويد:حج كن و يكى مى گويد زن كن،و او را حج فرمود،و قال الممزّق العبديّ (8):

الا من لعين قد نآها حميمها***و أرّقني بعد المنام همومها

فباتت له نفسان شتّى همومها***فنفس تعزّيها و نفس تلومها

و از اقسام او چشم (9)بد كه به مردم رسد آن را نفس خوانند (10)و در خبر است كه رسول-عليه السّلام-در رقيه گفت (11):

بسم اللّه ارقيك و اللّه يشفيك من كلّ داء هو فيك من عين عاين و نفس نافس و حسد حاسد. ابن الأعرابى گفت:نفوس آن باشد كه مردم را به چشم بزند و اعرابى مردى را وصف كرد و گفت:كان و اللّه حسودا كذوبا (12)نفوسا،و قال عبد اللّه بن قيس الرقيّات (13):

يتّقي (14)اهلها النّفوس عليها***فعلى نحرها (15)الرّقى و التّميم


1) .مج،مت:شود.

2) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 185.

3) .مج،وز،مت،لت:جا.

4) .سورۀ المدثر(74)آيۀ 38.

5) .اساس،لت،آن،مر:جانى،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

6) .اساس،لب،بم،آن:انفسه،با توجه به مج تصحيح شد.

7) .اساس،لب،بم،آن:انفسه،با توجه به مج تصحيح شد.

8) .مج،وز،مت،آج،لت،مر:الممزق العبدى.

9) .اساس بم،آن:جسم،با توجه به مج تصحيح شد.

10) .لت:گويند.

11) .مج،وز،مت،لت،مر:گفتى.

12) .مج،وز،مت+و.

13) .آن:عبد اللّه بن قيس الرقباب.

14) .آن:يبقى،مج،وز،مت:تبقى.

15) .لب،لت:بحرها.

و نفس از دار و دباغ آن مقدار باشد كه (1)به او دباغت كنند.امّا در آيت مراد به «نفس»غيب است،يعنى آنچه در دل و غيب من است تو دانى،و آنچه در غيب و علم تو است من ندانم.و گفته اند:از اقسام نفس يكى عقوبت است في قوله: وَ يُحَذِّرُكُمُ اللّٰهُ نَفْسَهُ (2)،أى عقوبته،و گفته اند:مراد به اين«نفس»ذات است،و معنى آن است كه:و يحذّركم اللّه (3)ايّاه.

اگر گويند:«غيب»را چرا نفس خواند؟گوييم:براى آن كه محلّ آن در تن پوشيده باشد چون محلّ نفس كه حيات است و اگر نفس در حقّ عيسى-عليه السّلام- حقيقت است و در حقّ قديم تعالى بر سبيل ازدواج هم وجهى دارد (4). إِنَّكَ أَنْتَ عَلاّٰمُ الْغُيُوبِ ،كه تو دانندۀ غيبها و كارهاى پوشيده اى.

قوله تعالى: مٰا قُلْتُ لَهُمْ إِلاّٰ مٰا أَمَرْتَنِي بِهِ ،عيسى جواب آنچه خداى تعالى گفت: أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنّٰاسِ ،گفت:بار خدايا من نگفتم ايشان را الّا آنچه تو مرا فرمودى:[54-پ] أَنِ اعْبُدُوا اللّٰهَ .در معنى و محلّ او خلاف كردند.سيبويه گفت:

«أن»به معنى أى مفسّره است.نبينى كه اين تفسير و بيان آن است كه خداى تعالى فرمود او را و مثله قوله: وَ انْطَلَقَ الْمَلَأُ مِنْهُمْ أَنِ امْشُوا (5)،يعني أي امشوا،براى آن كه مفسّر آن است كه پيش اوست.و روا بود كه محلّ او نصب بود به آن كه بدل «ما»ست،و«ما»در محلّ نصب است،و شايد كه در محلّ جر بود به آن كه بدل باشد از«به»به تقدير اعادت حرف جر«ما امرتني به،بان اعبدوا الله».

و شايد كه محلّ او رفع بود خبر مبتداى محذوف،و التّقدير و هو ان اعبدوا اللّه.بار خدايا من ايشان را هيچ نگفتم مگر آنچه مرا فرمودى از دعوت ايشان با عبادت خداى كه خداى من است و خداى شما، وَ كُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً ،و تا در ميان ايشان بودم گواه بودم بر ايشان،با آنچه مى كردند. فَلَمّٰا تَوَفَّيْتَنِي ،چون مرا بميرانيدى و جان برداشتى.و گفتند:اين لفظ دليل است بر آنكه خداى تعالى عيسى را بميرانيد و آنگه زنده كرد و به آسمان برد،و كذلك قوله: إِنِّي مُتَوَفِّيكَ وَ رٰافِعُكَ إِلَيَّ (6).و


1) .مج،وز،مت،مر+يك بار.

2) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 28.

3) .آج،لب+و.

4) .مج،وز،مت،لت،مر:باشد.

5) .سورۀ صاد(38)آيۀ 6.

6) .سورۀ آل عمران(3)آيه 55.

بعضى دگر گفتند:توفّي قبض باشد،بر قبض روح حمل نبايد كردن چون مطلق بود مگر به قرينۀ،نبينى كه خداى تعالى اين لفظ فرمود در قرآن و مراد به آن نه قبص روح في قوله تعالى: اَللّٰهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهٰا وَ الَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنٰامِهٰا (1).خفته را كه مرده نباشد متوفّى خواند (2)و قول اوّل درست تر است براى آن كه اگرچه در وضع لغت توفّى بر اطلاق،قبض باشد،به عرف مخصوص شده است به مرده و اين عرفى مستقرّ است و مستمر،نبينى (3)كه آن كس كه گويد:فلان متوفّى است از اطلاق او هيچ مقبوض ندانند و[نه] (4)نيز خفته جز مرده؟ كُنْتَ أَنْتَ الرَّقِيبَ عَلَيْهِمْ ،بار خدايا (5)چون مرا وفات دادى و از ميان ايشان ببردى،تو نگهبان بودى بر ايشان.و «رقيب»نگهبانى باشد كه نيك محافظت كند بر آنچه او را رقيب آن كرده باشند، يقال:رقبه يرقبه رقبا و رقبة،قال:علىّ رقبة من سائل و مسئول،بار خدايا نه آن است كه تو نگهبان ايشانى،تو به همه چيزى حاضرى و بر همه چيزى گواى (6)و رجوع معنى همه (7)با عالمى باشد.

قوله تعالى: إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبٰادُكَ -الآية،آنگه عيسى-عليه السّلام-چون خداى تعالى گفت: فَإِنِّي أُعَذِّبُهُ عَذٰاباً لاٰ أُعَذِّبُهُ أَحَداً مِنَ الْعٰالَمِينَ (8)،گفت:بار خدايا:اگر عذاب كنى ايشان را بندگان تواند،كس را نبود و نرسد كه تو را منع كند از آن و بر تو اعتراض كند. وَ إِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ ،و اگر بيامرزى ايشان را تو خداوند عزيزى (9)و حكيمى.اگر گويند:نه در اين آيت«غفور (10)رحيم»لايق و بهتر بودى از «عزيز حكيم»گوييم:نه،براى آن كه غرضى عيسى-عليه السّلام-در اين جا (11)استغفار ايشان است و استرحام براى ايشان،دگر آن كه غفران و رحمت بر دو وجه


1) .سورۀ زمر(39)آيۀ 42.

2) .آج،لب،لت:خوانند.

3) .مج،وز،مت،آج،لب،لت:نبينى.

4) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

5) .آف:خداى.

6) .مج،وز،مت،گوائى،آف،آن:گواهى،لت:گواه.

7) .مج،وز،مت،لت:هر دو.

8) .سوره مائده(5)آيۀ 115.

9) .مج،وز،مت،لت،مر:خداوندى عزيز،آج،لب:خداوند عزيز.

10) .اساس،آف،لت،آن+و،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.

11) .مج،وز،مت،لت،مر+نه.

باشد از فاعلش:بر وجه حكمت باشد و بر وجهى بود كه حكمت اقتضا نكند،پس اين لفظ عام تر است و در فايده شامل تر.دگر آن كه غرض عيسى-عليه السّلام-آن است كه بازنمايد كه اگر تو عذاب كنى ايشان را،تو را عزّت و غلبه و قهر (1)است،و با آن كه چنين است به حكمت و صواب[كنى،و اگر بيامرزى هم بر وجه حكمت و صواب] (2)باشد.

قٰالَ اللّٰهُ هٰذٰا يَوْمُ يَنْفَعُ الصّٰادِقِينَ صِدْقُهُمْ ،نافع خواند:«يوم»به نصب،و باقى قرّاء به رفع.حجّت آنان كه به رفع خواندند آن است كه:«هذا»مبتدا بود و «يوم»خبر او،و حجّت نافع آن است كه نصب باشد على الظّرف من«قال»،كأنّه تعالى قال:انّ هذا القول يقع منه يَوْمُ يَنْفَعُ الصّٰادِقِينَ ،و«يوم»مضاف است با جملۀ فعلى،و تقدير آن است كه:هذا يوم ينفع الصّادقين قولهم،و«قال»به معنى يقول است-چنان كه گفتيم،و قوله: هٰذٰا يَوْمُ يَنْفَعُ الصّٰادِقِينَ صِدْقُهُمْ ،تعلّق دارد به اين قصّه كه از پيش رفت من قوله: أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنّٰاسِ (3)،و به جواب عيسى-عليه السّلام- كه گفت: مٰا قُلْتُ لَهُمْ إِلاّٰ مٰا أَمَرْتَنِي بِهِ ،بار خدايا!من نگفتم ايشان را الّا آنچه [55-ر]تو فرمودى مرا،و اين سخن راست باشد،و درست آن است كه صدق راجع نيست با روز قيامت،بل راجع است با دنيا،و تقدير آن است:كه يوم ينفع الصّادقين صدقهم فى الحياة الدّنيا،براى آن كه صدقى و تصديقى كه در قيامت كنند برآن ثواب نباشد براى آن كه ملجأ باشند با آن و علم ضرورى حاصل باشد (4)ايشان را كه اگر ايشان خواهند تا معصيت كنند تمكين نكنند ايشان را و منع كنندشان از آن،و دگر مضرّت عظيم عاجل از عذاب دوزخ معلوم و معاينه باشد،و اين هم سبب الجاست،نبينى كه حق تعالى از ابليس حكايت كرد: وَ قٰالَ الشَّيْطٰانُ لَمّٰا قُضِيَ الْأَمْرُ إِنَّ اللّٰهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ (5)-الآية،و اين جمله حكايت كه از او كرد هم راست است،و با آن كه راست است هيچ نفع نكند ابليس را.و آنگه جزا و ثواب صادقان گفت كه ايشان را چه باشد: لَهُمْ جَنّٰاتٌ تَجْرِي ،ايشان را بهشتها باشد كه


1) .مج،وز،مت،لت،مر:قهر و غلبه.

2) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

3) .سورۀ مائده(5)آيۀ 116.

4) .مج،مت:شود،وز،لت،مر:بود.

5) .سورۀ ابراهيم(14)آيۀ 12.

در زير درختان آن جويها مى رود و ايشان در آنجا مخلّد و مؤبّد و منعّم باشند بر وجهى كه نعيم مقيمان (1)را زوال نبود.آنگه ايشان را در بهشت چيزى باشد به از بهشت (2)،و آن رضاى خداست از ايشان،خداى تعالى از ايشان راضى باشد به طاعات و ايمان ايشان در دار دنيا،و ايشان از خداى تعالى راضى باشند به ثواب و نعيم كه داده باشد (3)ايشان را و آن فوز و ظفر بزرگ باشد،يقال:فاز بكذا اذا ظفر به و حازه.

آنگه گفت (4):ملك آسمانها و زمين و آنچه در ميان آن است همه خداى راست و در تصرّف اوست،و او برآن قادر است كه چنان كه خواهد مى گرداند و مى دهد و مى ستاند،و كس را نرسد كه او را از آن منع كند يا بر او اعتراض كند،و بيرون آن بر همه چيز قادر و تواناست از آنچه مقدورات اوست بر هر وجه كه صحيح بود كه مقدور باشد.


1) .مج،وز،مت،لت،مر:مقيمشان،آج،لب،بم:مقيم آن.

2) .مر+ رَضِيَ اللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ .

3) .مج،وز،مت:نعيم بى داد و بود.

4) .مر+ لِلّٰهِ مُلْكُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ .

سورة الأنعام

اشاره

عبد اللّه عبّاس و مجاهد و قتاده[گفتند] (1):اين سورت مكّى است،و يزيد بن رومان گفت:بهرى مكّى است و بهرى مدنى است،و شهر بن حوشب گفت:سورت مكّى است مگر دو آيت: قُلْ تَعٰالَوْا أَتْلُ مٰا حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ (2)،و آن آيت كه از پس اين است.

عبد اللّه عبّاس گفت:سورة الانعام به يك بار فرود آمد به مكّه هفتاد هزار فرشته (3)با آن بودند به تسبيح و تهليل و تحميد.و اين سورت صد و شصت (4)و پنج آيت است در عدد كوفيان،و شش در عدد بصريان و هفت در عدد مدنيان.و انس مالك روايت كند كه رسول-صلّى اللّه عليه و آله-گفت:هيچ سورت بر من فرود نيامد به يك بار مگر سورة الأنعام كه چون فرود آمد پنجاه فرشته (5)او (6)پنجاه هزار -شك (7)از راوى (8)است-با آن بودند و در پيرامن آن بودند،ايشان را زجلى و آوازى بود به تسبيح و تهليل بر من خواندند (9)و در دل من قرار دادند آن را چنان كه آب را در حوض قرار دهند،و خداى تعالى مرا و شما را به اين سورت عزّى داد كه پس از[آن] (10)ذلّ نبود،در اين سورت دحض حجّت مشركان كرد و وعده داد،وعده اى كه خلاف نكند.

كعب الأحبار گفت:خداى تعالى افتتاح تورات به معنى


1) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

2) .سورۀ انعام(6)آيۀ 151.

3) .وز:فريشته.

4) .مج،وز،مت:شصت،آج،لب،بم،آف،آن،مر:بيست.

5) .مج،وز،مت:فريشته.

6) .مر:با او.

7) .مر:و اين شك.

8) .لت،مر:واقدى.

9) .مج،وز،مت،مر:خواند،آج،لب،بم،بر مى خواندند.

10) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

[اين] (1)آيت كرد كه: اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِي خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ جَعَلَ الظُّلُمٰاتِ وَ النُّورَ ثُمَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ (2)،و ختمش به معنى اين آيت كرد: وَ قُلِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِي لَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلِيٌّ مِنَ الذُّلِّ وَ كَبِّرْهُ تَكْبِيراً (3)،چون (4)اين سورت جبرئيل عليه السّلام-بر رسول-صلّى اللّه عليه و آله-خواند (5)،رسول گفت:

سبحان اللّه العظيم ،و به روى در آمد به سجده، [55-پ]،آنگه كاتب را بخواند تا هم در شب بنوشت.

امّا فضل قرائت او،عبد اللّه عبّاس روايت كند از ابى كعب كه رسول -عليه السّلام-گفت:سورة الانعام انزله كرد بر من دفعة واحدة،به يك بار،در شيعت او هفتاد هزار فرشته (6)از آسمان بر (7)زمين آمدند.هركه اين سورت بخواند، [آن] (8)هفتاد هزار فرشته (9)بر او صلات (10)فرستند به عدد هر آيتى كه در اين سورت است شبانه روزى (11).

جابر بن عبد اللّه انصارى روايت كند از رسول-عليه السّلام-كه (12)گفت:هركه او از سورۀ الانعام سه آيت بخواند از اوّل او الى قوله: وَ يَعْلَمُ مٰا تَكْسِبُونَ (13)، خداى تعالى چهل هزار فرشته را بر وى (14)موكّل كند تا مثل ثواب عبادت خود مى نويسند او را تا به روز قيامت،و فرشته (15)را از آسمان هفتم فروفرستد با عمود آهنين تا بر او موكّل باشد،چون شيطان خواهد كه او را وسوسه كند يا چيزى در دل او كند (16)،يكى از آن عمود بر او زند،چندانش بيندازد كه از ميان او و او هفتاد حجاب باشد.چون روز قيامت باشد،قديم تعالى گويد:بندۀ من!در سايۀ من برو و از بهشت من مى خور و از آب كوثر نوش مى كن و از چشمۀ سلسبيل غسل مى كن كه تو بندۀ منى و من خداوند توام.


1) .اساس،آف،آن:ندارد،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

2) .سورۀ انعام(6)آيۀ 1.

3) .سورۀ بنى اسرائيل(17)آيۀ 111.

4) .آج،لب:و چون.

5) .مج،وز،مت،لت:بخواند.

6) .وز:فريشته.

7) .مج،وز،مت:به.

8) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

9) .وز:فريشته.

10) .آج،لب،آف:صلوات.

11) .مج،وز،مت،آج،لب:شبان روزى شبانروزى.

12) .مج،مت+او.

13) .سورۀ انعام(6)آيۀ 3.

14) .مج،وز،مت،لت:برو/بر او.

15) .بم،لت،مر:فرشته اى.

16) .مج،وز،مت:فكند،لت:افگند.

قوله تعالى:

سوره الأنعام (6): آیات 1 تا 10

اشاره

بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ . اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ اَلَّذِي خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ جَعَلَ اَلظُّلُمٰاتِ وَ اَلنُّورَ ثُمَّ اَلَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ (1) هُوَ اَلَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ طِينٍ ثُمَّ قَضىٰ أَجَلاً وَ أَجَلٌ مُسَمًّى عِنْدَهُ ثُمَّ أَنْتُمْ تَمْتَرُونَ (2) وَ هُوَ اَللّٰهُ فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ فِي اَلْأَرْضِ يَعْلَمُ سِرَّكُمْ وَ جَهْرَكُمْ وَ يَعْلَمُ مٰا تَكْسِبُونَ (3) وَ مٰا تَأْتِيهِمْ مِنْ آيَةٍ مِنْ آيٰاتِ رَبِّهِمْ إِلاّٰ كٰانُوا عَنْهٰا مُعْرِضِينَ (4) فَقَدْ كَذَّبُوا بِالْحَقِّ لَمّٰا جٰاءَهُمْ فَسَوْفَ يَأْتِيهِمْ أَنْبٰاءُ مٰا كٰانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ (5) أَ لَمْ يَرَوْا كَمْ أَهْلَكْنٰا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ مَكَّنّٰاهُمْ فِي اَلْأَرْضِ مٰا لَمْ نُمَكِّنْ لَكُمْ وَ أَرْسَلْنَا اَلسَّمٰاءَ عَلَيْهِمْ مِدْرٰاراً وَ جَعَلْنَا اَلْأَنْهٰارَ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهِمْ فَأَهْلَكْنٰاهُمْ بِذُنُوبِهِمْ وَ أَنْشَأْنٰا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْناً آخَرِينَ (6) وَ لَوْ نَزَّلْنٰا عَلَيْكَ كِتٰاباً فِي قِرْطٰاسٍ فَلَمَسُوهُ بِأَيْدِيهِمْ لَقٰالَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ سِحْرٌ مُبِينٌ (7) وَ قٰالُوا لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَيْهِ مَلَكٌ وَ لَوْ أَنْزَلْنٰا مَلَكاً لَقُضِيَ اَلْأَمْرُ ثُمَّ لاٰ يُنْظَرُونَ (8) وَ لَوْ جَعَلْنٰاهُ مَلَكاً لَجَعَلْنٰاهُ رَجُلاً وَ لَلَبَسْنٰا عَلَيْهِمْ مٰا يَلْبِسُونَ (9) وَ لَقَدِ اُسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِكَ فَحٰاقَ بِالَّذِينَ سَخِرُوا مِنْهُمْ مٰا كٰانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ (10)

ترجمه

سپاس (1)خداى را آن كه بيافريد آسمانها و زمين (2)و بيافريد (3)تاريكيها و روشنايى (4)پس آنان كه كافر شدند به خدايشان شرك مى آرند.

.اوست آن كه آفريد شما را از گل پس حكم كرد وقتى و وقتى نام نهاده نزديك او پس شما شك مى كنى (5).

و اوست خدا در آسمانها و در زمين مى داند (6)نهان شما و آشكار شما و مى داند آنچه مى كنى (7)شما، و نيايد به ايشان از آيتى (8)از آيتهاى خدايشان مگر بودند از آن برگرديده گان (9).

به دروغ داشتند حقّ را چون آمد به ايشان زود بود كه بيايد به ايشان خبرها آنچه به آن فسوس كردند (10).


1) .مل،مر:ترجمه آيات ندارد.

2) .مج،وز،مت:زمينها،آج،لب+را.

3) .مج،وز،مت،لت:آفريد،آج،لب:پديد آورد،آن:بيافريدى.

4) .آج،لب:روشنى،آن:رشنايى.

5) .مج،وز،مت،لت:مى كنيد.

6) .مج،وز،مت،لت:داند.

7) .مج،وز،مت،لت،آف:مى كنيد،آج،لب:مى اندوزيد.

8) .آج،لب:هيچ دليل از دلايل قدرت.

9) .مج،مت،لت:برگردنده،آج،لت:روى گردانندگان.

10) .مج،مت،وز،لت:كردندى،بم،آن كردن.

نديدند كه چند هلاك كرديم از پيش ايشان از گروهى كه ممكّن كرديم (1)ايشان را در زمين آنچه نكرديم (2)شما را و بفرستاديم باران بر ايشان شباروزى (3)و كرديم جويها روان از زير (4)ايشان هلاك كرديم ايشان را به گناهانشان و بيافريديم از پس ايشان گروهى ديگر.

اگر بفرستيم بر تو كتابى (5)در كاغذى بسايند (6)به دستهاشان (7)گويند آنان كه كافر شدند نيست اين مگر جادوى پيدا (8).

گفتند چرا فرود نيامد بر او فرشته و اگر بفرستيم فرشته بگزاراند (9)كارى پس مهلت ندهند ايشان را.

و اگر كنيم او را فرشته كنيم او را مردى و بپوشانيم بر ايشان آنچه مى پوشانند.

و به درستى كه فسوس داشتند پيغامبرانى از پيش تو در رسيد به آنان كه فسوس داشتند از ايشان آنچه بودند كه به آن فسوس داشتند.

قوله: اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِي خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ ،مقاتل گفت:سبب نزول سوره (10)آن (11)بود كه مشركان با رسول-عليه السّلام-محاجّه كردند گفتند من ربّك خداى تو


1) .مج،مت،وز،لت:تمكين كرديم،آج،لب:جاى داديم.

2) .آج،لب:جاى نداديم.

3) .مج،مت:بارنده،وز:برنده،آج،لب ريزان:.

4) .آج،لب:فرود جايها.

5) .مج،مت،وز،لت:نامه،آج،لب:نبشته.

6) .اساس،بم،آف:بنسايند،با توجه به مج،وز تصحيح شد،آج،لب:پس بسايند.

7) .آج،لب+ هرآينه.

8) .مج،وز،مت،لت:روشن،آج،لب:هويدا،بم،پيدا.

9) .مج،وز،مت،آف،آن:بگذارند،لت:بگزاريد.

10) .آف+آيه،وز+اين آيه.

11) .مج،وز،مت،آج،لب:ندارد.

كيست؟اى محمّد (1)؟گفت خداوند آسمانها و زمينها،ايشان جحود كردند و تكذيب او كردند در اين حديث خداى تعالى اين سوره فرستاد و گفت سپاس خداى را كه آفريدگار آسمانها و زمين است.

مفسّران گفتند:خداى تعالى آسمان به دو روز آفريد يكشنبه و دوشنبه و زمين به دو روز آفريد سه شنبه و چهار شنبه، وَ جَعَلَ الظُّلُمٰاتِ وَ النُّورَ ،«جعل»آنجا به معنى«خلق»است براى آن كه متعدّى است به يك مفعول،و بعضى علما گفتند:

«جعل»صله است،أعنى زياده،و تقدير آن است كه:خلق السّماوات و الارض و الظلمات و النّور.سدّى گفت:مراد به ظلمات و نور شب و روز (2)است،قتاده گفت:

مراد بهشت و دوزخ است،بعضى دگر گفتند:مراد حقيقت روشنايى است و تاريكى،و اين اولى تر است براى دو وجه (3):يكى براى عموم را و ديگر براى حمل كلام على ظاهره و حقيقته.بعضى دگر گفتند تقدير آن است كه:خلق السّماوات [و الارض] (4)و قد جعل الظّلمات و النّور،فايدۀ«قد»اين جا (5)تقريب الفعل من الوجود (6)باشد يعنى آسمان و زمين بيافريد و ظلمات و نور آفريده بود پيش از آن بر اين قول «واو»حال باشد،عطف نباشد.

قتاده گفت خداى تعالى آسمان پيش از زمين آفريد (7)و بهشت پيش از دوزخ آفريد و ظلمت پيش از نور و كيفيّت[56-پ]خلق آسمان و زمين در مجلّد اوّل رفته است.

ثُمَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ ،قطرب گفت:در كلام محذوفى هست و تقدير آن است كه:ثمّ الّذين كفروا بعد هذا الشّأن بربّهم يعدلون پس كافران بعد از اين بيان بتان و معبودان خود را كه جماداتند (8)با (9)خداى تعالى برابر مى كنند.و «عدل»برابر كردن چيزى با (10)چيزى باشد،يقال:عدلت الشّيء بالشّيء فاعتدل،و


1) .مج،وز،مت،آج،لب:ندارد.

2) .بم،آف،آن قدر:.

3) .مج،وز،مت،مر+را،لت:چيز.

4) .اساس،بم:ندارد،با توجه به مج افزوده شد.

5) .آج،لب،بم،آف،آن:آنجا.

6) .وز:الوجوه.

7) .مج:بيافريد.

8) .مج،وز،مت،آف،لت،آن:جمادانند.

9) .مج،وز،مت،لت،مر:به.

10) .مج،وز،مت،لت،مر:به،آن:بر.

«عدل»كه خلايف (1)جور (2)باشد ازآنجاست براى آن كه راستى بود،و«عدل» تنگ (3)باشد براى آن كه (4)معادل آن ديگر بود،و نضر بن شميّل گفت:«با»به معنى «عن»است اين جا،و تقدير آن است كه:ثمّ الّذين كفروا عن ربّهم يعدلون،من العدول،پس كافران از خدايشان عدول و اعراض مى كنند و عرب با آن كه [«باء» را (5)] يك بار به معنى«عن»گويند و يك بار به معنى«من»چنان كه خداى تعالى گفت: عَيْناً يَشْرَبُ بِهٰا عِبٰادُ اللّٰهِ (6)،و المعنى منها چنان كه عنتره گفت: (7)

شربت بماء الدّحرضين فاصبحت***زوراء تنفر عن حياض الدّيلم

و المعنى شربت من ماء الدّحرضين.

هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ طِينٍ ،او آن خداست (8)كه بيافريد شما را از گل،يعنى پدر شما را كه آدم بود و اصل شما بود و اگر گويند نه اين مناقضه بود كه در يك آيت گفت آدم را از خاك آفريدم و در اين آيت گفت:از گل.و در دگر آيت از حمأ (9)،و در دگر آيت از صلصال،اين مناقضه به چه زائل خواهى كردن؟جواب آن است كه گوييم:در اخبار چنين آمد كه خداى تعالى بفرمود تا خاك آدم بر در بهشت بيفگندند (10)،و به يك روايت ديگر ميان مكّه و طايف چهل سال[خاك بود چون چهل سال بگذشت خداى تعالى فرمان داد تا چهل شبان روز باران بر او بارانيدند (11)تا گل شد چهل سال گل بماند] (12)آنگه متغيّر شد (13)حمأ مسنون شد،گل سياه رنگ سالخورده چهل سال چنان بماند،آنگه خشك شد صلصال گشت،خداى تعالى صورت آدم برآن صلصال نگاشت (14)و جثّۀ آدم از آن مصوّر كرد چنان كه صورت و شكل آدمى است.فرشتگان (15)بر او گذر (16)مى كردند (17)و مى گفتند:خداى ما خلقى خواهد


1) .مج،وز،مت،لت،مر:خلاف.

2) .آف:جود.

3) .لت:تنگ بار.

4) .مج،وز،مت:از.

5) .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز،افزوده شد.

6) .سورۀ دهر(76)آيۀ 6.

7) .مج،وز،مت+شعر.

8) .مج،مت:خدايى،وز،لت،مر:خداى.

9) .وز:جماد.

10) .آف:بيفكند.

11) .وز:باريدند،آج،لب،لت:بباريد.

12) .اساس،بم:ندارد،با توجه به مج افزوده شد.

13) .مج،وز،مت،لت،مر:كشت.

14) .مج،مت:بكاشت،لت:بنگاشت.

15) .مج،وز:فريشتگان.

16) .اساس،آن:گزر.

17) .آج،لب:كردند.

آفريدن (1).

ابليس روزى با جماعتى فرشتگان (2)بر او بگذشت گفت:خداى تعالى از اين خاك و گل خلقى خواهد آفريدن،اگر شما را طاعت او فرمايد (3)چه خواهى كردن (4)؟ گفتند:انقياد و سمع و طاعت.ابليس گفت:امّا من طاعت ندارم اين را كه من مى بينم كه اصل او چيست تا بدانى كه ابليس هميشه كافر بود و لكن نفاق مى ورزيد.آنگه روح در آدم دميد و او را خلقى سوىّ تمام بيافريد، ثُمَّ قَضىٰ أَجَلاً وَ أَجَلٌ مُسَمًّى عِنْدَهُ ،پس حكم كرد بر او اجلى و وقتى،و اجلى (5)نامزد كرده به نزديك اوست.

حسن و قتاده و ضحّاك گفتند:اجل اوّل از وقت خلق او بود تا به وقت مرگش، و اجل دوم از وقت مرگ است تا به وقت بعث مدّت مقام در برزخ،براى آن گفت:

«عنده»كه در آن وقت به منزل اوّل باشد از منازل آخرت و روى به سراى حكم خداى دارد كه دار جزاست.

مجاهد و سعيد جبير گفتند:«اجل»اوّل اجل دنياست و«اجل»دوم اجل آخرت (6)،براى آن گفت:«عنده»كه آنجا حكم او را باشد دگر كس را آنجا حكم نباشد،و عطيّه گفت از عبد اللّه عبّاس كه:مراد به اجل اوّل خواب است كه يشبه الموت و هو أخوه،او را در خواب بدارد تا به وقت بيدارى،و مراد به اجل دوم وقت مرگ است و براى آن گفت«عنده»كه علم آن به نزديك اوست،و بعضى دگر گفتند:هر دو اجل يكى است،و تقدير كلام آن است كه:قضى لكم اجلا و هو اجل مسمّى عنده،شما را وقتى و اجلى بر زد و آن وقت و اجل،مسمّى است به نزديك او، كس علم آن نداند مگر او و كس از آن در نگذرد.

و گفته اند:براى آن گفت«عنده»كه آجال در لوح محفوظ نبشته (7)است و آن آنجاست كه كس را حكم نباشد جز او را.و بعضى دگر گفتند:به اجل اوّل


1) .بم،آف:آفريد.

2) .مج،وز:فريشتگان.

3) .لت:فرمايند.

4) .مج،وز،مت،آج،لب،آف،آن،مر:خواهيد كردن.

5) .آج،لب:اجل.

6) .مج،وز،لت+است.

7) .آف:بنوشته.

[57-ر]اجل آنان خواست كه پيش ما بودند و رفتند،و به اجل دوم اجل آنان كه مانده اند و از پس ما آيند.

امّا«أجل»وقت باشد من قولهم:دين مؤجّل،اى موقّت.و«وقت»عبارت است از حركات فلك،و گفته اند:وقت حادثى باشد يا آنچه تقديرش تقدير حادث بود (1)كه حدوث غيرى به او تعلّق دارد.

امّا حادث چنان بود مثلا كه قدوم زيد مؤجّل كنند به طلوع آفتاب،چون قدوم زيد معلوم نباشد و طلوع آفتاب معلوم بود (2)،اين حادثى است معلّق به حادثى،و آنچه تقديرش حادث باشد (3)و اگرچه بر حقيقت او حادث نبود و چنان بود كه قدوم زيد مشروط كنند به انتفاى دخول عمرو در شهريا (4)به انتفاى حيات شخصى،و اين امرى (5)مجدّد باشد و حادث نبود بل در تقدير حادث بود،و معنى آن كه:اگر (6)در وجود داشتى حادث بودى،پس چون چنين باشد اجل دين وقت وجوب قضايش باشد،و اجل مرگ وقت حصول مرگ باشد،و اجل قتل وقت حصول قتل باشد.و اجل به نزديك ما يكى باشد مرد را اگر وفاتش به مرگ باشد و اگر به قتل و آن وقت (7)كه اگر او را بنكشتندى (8)تا به آن وقت بماندى آن را بر مجاز اجل خواندند (9)براى آن كه چون حدوث فعل در آن وقت نباشد[آن را اجل آن فعل گفتن مجاز باشد چنان كه آن را كه در معلوم چنان بود كه اگر به او دهند صلاح او باشد و نداده باشند] (10)از مال و ملك آن را رزق و ملك[او] (11)نخوانند الّا بر مجاز.

و ابو القاسم بلخيّ گفت (12)،و بغداديان نيز گفتند:اجل دو است،يكى آن كه قتل در او حاصل شود،و يكى آن كه در معلوم باشد كه اگر بنكشتندى او را يا به آن آفت بنمردى تا به آن وقت (13)بماندى،و به اين آيت تمسّك كردند (14)كه ما در


1) .مج،وز،مت:بدلها:باشد.

2) .مج،وز،مت:بدلها:باشد.

3) .آج،لب:بود.

4) .مج،وز،مت:ندارد.

5) .آج،لب،آن:امر.

6) .مج،وز،مت،لت+در،چاپ شعرانى(386/4)+اين قول

7) .مج،وز،مت،لت+را.

8) .مج،وز،مت:بنكشتى.

9) .مج،وز،مت،لت:خوانند.

10) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

11) .مج،وز،مت:ندارد.

12) .مج،وز،مت،آف،لت:تا.

13) .مج،وز،مت،آف،لت:او را تا به آن.

14) .مج،وز،مت:كرد،كج،لب،كردندى.

اوييم (1)من قوله: ثُمَّ قَضىٰ أَجَلاً وَ أَجَلٌ مُسَمًّى عِنْدَهُ ،تفسير برآن داد كه أجل اوّل وقت قتل است يا مرگ به غرق و هدم،و أجل دوم آن وقت است كه خداى داند كه اگر بنكشتندى او را يا به آن آفت بنمردى تا به آن وقت بماندى،و دگر به اين آيت تمسّك كردند (2)كه گفت: وَ أَنْفِقُوا مِنْ مٰا رَزَقْنٰاكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ فَيَقُولَ رَبِّ لَوْ لاٰ أَخَّرْتَنِي إِلىٰ أَجَلٍ قَرِيبٍ (3)،و جواب از آن آيت آن است كه گفته شد از اقوال مفسّران كه:يكى أجل مرگ است و يكى أجل حيات-بر اختلافى كه رفت.و جواب از اين آيت دوم آن است كه:اين را خداى تعالى بر مجاز أجل خواند، و كذلك قوله: وَ يُؤَخِّرَكُمْ إِلىٰ أَجَلٍ مُسَمًّى (4)،و قرآن از مجاز خالى نيست.

امّا تبقية المقتول،و آن كه او را اگر بنكشتندى بماندى يا در حال بمردى قطع نيست بر هيچ دو،[و] (5)هر دو مجوّز است،چنان كه يكى از ما (6)هر ساعت و هروقت مجوّز است و ممكن كه بميرد يا بماند،چه اين به مصلحت تعلّق دارد و روا بود كه مصلحت او (7)مرگ باشد يا زندگانى باشد و ما را به آن طريقى نيست.پس قطع كردن بر او محال باشد،بل روا بود كه مصلحت در حيات بود او را خداى تبقيه كندش،و روا بود كه در اخترام بود او را وفاتش دهد پس قطع را وجهى نبود و اگر چنان بودى كه آن را كه بكشند (8)اگر او را بنكشتندى لا محال هم در حال بمردى واجب كردى كه آن كس كه او جمله چهار پاى او را (9)به ظلم بكشتى بايستى تا (10)منعم (11)بودى بر او و احسان كرده بودى (12)و او را شكر او واجب بودى،چه اگر او (13)بنكشتى در حال بمردى (14)و تلف شدى بر وى و خلاف اين معلوم است و ما دانيم به ضرورت كه (15)مستحقّ ذم و عقوبت و لعنت باشد از ما و از خداى تعالى دگر واجب


1) .مج،وز،مت:در آنيم.

2) .مج،وز،مت،لت:كرد.

3) .سورۀ منافقون(63)آيۀ 10.

4) .سورۀ ابراهيم(14)آيۀ 10.

5) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

6) .آج،لب:از ما يكى.

7) .مج،وز،مت،لت:كه او را مصلحت.

8) .مت:بكشتند.

9) .مج،وز،مت،لت:چهار پاى كسى را.

10) .مج،وز،مت:كه.

11) .مج،مت:متعجب.

12) .آج،لب،لت+بر او.

13) .آف+را.

14) .مج،وز،مت،لت:بمردندى.

15) .مج،وز،مت،لت+او.

كردى كه آن ظالم كه كسى را به ظلم مى كشد (1)مستحقّ ذم و عقاب نبودى،چه اگر او بنكشتى او را او خود در حال بمردى قطعا و يقينا،و خلاف اين معلوم شده است عقلا و شرعا.

قوله: ثُمَّ أَنْتُمْ تَمْتَرُونَ ،خطاب است با مشركان،گفت:پس از اين همۀ نعم و آيات و بيّنات از خلق آسمان و زمين و ابداع غرايب و بدائع[57-پ]و اظهار انواع صنايع در او[و] (2)خلق شما از آدم و خلق آدم از گل و هريكى را اجلى و وقتى نهادن و حكم و قضا كردن بااين همه نعمت هم شك مى كنى (3)در وجود و الهيّت و وحدانيّت من و نظر و تفكّر نمى كنى (4)تا شما را علم حاصل شود و شكّ برخيزد.

وَ هُوَ اللّٰهُ فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ فِي الْأَرْضِ ،اين آيت محتمل دو معنى است:يكى آن كه او خداست در آسمانها و زمينها،يعنى معبود است و منفرد به تدبير و تقدير در او،كس را[با او] (5)در آن شركت نيست چنان كه يكى از ما گويد:هو الامير فى البلد و الملك فى الولاية،و مراد نه حلول و نزول باشد،و كذا (6)هو الخليفة فى الشّرق و الغرب،و محال است وجود او در يك حال به مشرق و مغرب (7)،پس معنى اين باشد كه گفتيم كه:او مدبّر است در شرق و غرب و پادشاه است (8)بر بحر (9)و بر«هو» مبتداست و«اللّه»بدل است از او،و فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ فِي الْأَرْضِ ،در محلّ خبر مبتداست،و تقدير آن كه:هو اللّه المعبود فى السّماوات و فى الارض المدبّر فيهما (10)،و روا بود كه خبر بعد خبر باشد چنان كه گفت: وَ هُوَ الَّذِي فِي السَّمٰاءِ إِلٰهٌ وَ فِي الْأَرْضِ إِلٰهٌ (11)،كقولهم:هذا حلو حامض،و تقدير آن بود:و اللّه فى السّماوات و اللّه فى الارض.

وجه دوم (12)در معنى آيت آن است كه:كلام تمام باشد عند قوله: وَ هُوَ اللّٰهُ ،و اين


1) .مج،وز،مت:مى بكشد.

2) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

3) .مى كنى/مى كنيد.

4) .آف:نمى كنيد.

5) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

6) .مج،وز،مت،لت:كذلك.

7) .آج+بود.

8) .اساس:پادشاست.

9) .مت:در بحر.

10) .مج،وز،مت،لب،لت:فيها.

11) .سورۀ زخرف(43)آيۀ 84.

12) .لب،مر:دويم.

جمله باشد از مبتدا و خبر،آنگه ابتدا كرد و گفت: فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ فِي الْأَرْضِ يَعْلَمُ سِرَّكُمْ وَ جَهْرَكُمْ ،و تقدير آن كه:يعلم سرّكم و جهركم فى السّماوات و فى الارض،و اين ظرف باشد من قوله:يعلم سركم و جهركم فى السموات،براى آن كه خلقان يا جن و انس اند يا فرشتگان،اينان[در] (1)آسمان اند و آنان (2)در زمين،و قديم تعالى به احوال همه عالم است و هيچ بر او پوشيده نيست،يعنى اگر در آسمان باشى (3)و اگر در زمين باشى (4)من سرّتان و جهرتان (5)،پنهان و آشكارتان (6)دانم و بر من پوشيده نماند،آنچه در دل دارى (7)و آنچه بر زبان رانى (8)و آنچه كنى (9)از خير و شرّ و اندك و بسيار (10).

مورد آيت مورد زجر و تهديد است،يعنى من دانم و بر من پوشيده نيست تا هريكى را جزا دهم به حسب عمل خود تا باشد كه ايشان را وعظى بود و زجرى از آنچه مى گويند و مى كنند.

آنگه خبر داد از ايشان و سوء صنيعتشان (11)و در باب عدول و اعراض و تولّى و انحراف از آيات و بيّنات و اعلام (12)معجزات و حجج و دلالات،گفت:هيچ آيت از آيات من به ايشان نيامد،و مراد به آيت دلالت و حجّت است الّا ايشان اعراض مى كنند و عدول مى نمايند و انقياد نمى نمايند (13)و«من»اوّل زيادت است،نه آن كه بى فايده است،بل فايدۀ او تأكيد نفى است،اين را مؤكّدة النّفى گويند،چنان كه يكى از ما گويد:ما جاءني من رجل.و«من»دوم تبعيض باشد،چنان كه:زيد من القوم.

آنگه گفت:برون (14)آن كه اعراض مى كنند تكذيب مى كنند حق را و حق به دروغ مى دارند.و آن تكذيب از آن اعراض مى آيد كه چون نظر و تأمّل نمى كنند،علم


1) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

2) .مج،وز،مت،لت:ايشان.

3) .آف:باشيد.

4) .باشى/باشيد.

5) .مج،وز،مت،لت+و.

6) .مج،وز،مت:آشكارايتان.

7) .آف مر:داريد.

8) .آف،مر:رانيد،مج،وز،مت:آرى/آريد.

9) .آف،مر:كنيد.

10) .مج،وز،مت،لت+و.

11) .مج،وز،مت،لت،مر:صنيعشان.

12) .مت+و.

13) .مج،وز،مت،لت:نمى كنيد.

14) .مج،وز،مت،آج،لب،مر:بيرون.

حاصل نمى شود ايشان را،لا جرم حق را به دروغ مى دارند، (1)به ايشان آيد خبر (2)آنچه به دروغ مى دارند سخريّت و استهزاء مى كنند و فسوس مى دارند،و اين هم (3)كنايت است از تهديد و وعيد،چنان كه يكى از ما گويد:خبرش با تو آيد و ببينى (4)و بدانى آنچه كرده اى،يعنى مقاسات كنى جزاى آن را.و مراد به«حق»دين اسلام است و كتاب قرآن و محمد مصطفى-صلّى اللّه عليه و آله-آنچه شما را بازى و فسانه و فسوس مى آيد فرداى (5)قيامت علم آن بدانى (6)و خبر آن به شما رسد و عاقبت آن بدانى (7)و وبال (8)مآل آن بچشى (9).

قوله:[58-ر] أَ لَمْ يَرَوْا كَمْ أَهْلَكْنٰا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ ،همزه استفهام راست و مراد تقرير و تقريع است و ملامت،و«لم»حرف جزم است و علامت جزم سقوط «نون»است،گفت:نمى بينند اين كافران،يعنى نمى دانند كه ما چند هلاك كرديم،يعنى بسى هلاك كرديم.و«كم»تكثير را باشد-پيش ايشان.من قرن، «من»اوّل ابتداى غايت است و دوم تبيين راست.و«قرن»گفتند:جماعتى مردمان باشند،و گفتند:مدّتى از زمان باشد حسن بصرى گفت:بيست سال باشد،ابراهيم گفت:صد (10)سال باشد،ابو ميسره گفت:ده سال باشد،زجّاج گفت:اهل روزگارى باشد كه در او پيغامبرى باشد (11)يا معروفانى از اهل علم،گفته اند:هشتاد سال بود،و گفته اند:صد (12)سال بود،و بر اين اقوال مراد اهل قرن باشد. مَكَّنّٰاهُمْ فِي الْأَرْضِ مٰا لَمْ نُمَكِّنْ لَكُمْ ،آن تمكين كرديم ايشان را كه شما را نكرديم و آن مكنت و قوّت و استطاعت داديم ايشان را كه شما را نداديم.

عبد اللّه عبّاس گفت:مراد به تمكين امهال (13)و طول عمر است ايشان را عمرهاى


1) .اساس+و آن تكذيب از آن اعراض مى آيد چون،كه با توجّه به مج،وز زايد مى نمايد.

2) .وز،لت،آج:جزاى.

3) .وز:حكم.

4) .اساس:بينى،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.

5) .آن:فردا در.

6) .آج،لب،آف:بدانيد.

7) .آج،لب،آف:بدانيد.

8) .آج،لب+و.

9) .آج،لب،آف:بچشيد.

10) .مج،وز،مت:چهار،لت،مر:چهل.

11) .مج،وز،مت:يا سيدى.

12) .لت:صد و هشتاد.

13) .اساس،لب،بم،آف،آن:اهمال،با توجه به مج تصحيح شد.

دراز داديم كه شما را نداديم و قوّت اجسام كه شما را نيست و مدد اموال و فرزندان چندان كه شما را نيست چون قوم نوح و عاد و ثمود،يقال:مكّنته و مكّنت له وَ أَرْسَلْنَا السَّمٰاءَ عَلَيْهِمْ مِدْرٰاراً ،حقيقت آسمان اين است كه ما از بالاى خود مى بينيم آنگه بر مقاربت (1)ابر را سماء خوانند براى آن كه سموّى دارد يا براى آن كه به آسمان نزديك است،آنگه باران را براى آن كه از ابر باشد (2)سما خوانند.و كلّ ما كان فوقك فاظلّك فهو سماءك و كلّ ما كان تحتك فاقلّك فهو ارضك،و اين معنى مستقصى برفته است.و«مدرار»مفعال باشد از در،و درّ مصدر درّ يدرّ درّا و درورا و الدّرّ اللّبن لأنّه يدرّ و فى الدّعاء درّ درّه أى كثر (3)لبنه،آنگه مستعمل شد (4)تا در همه چيزى (5)استعمال مى كنند،و كذا قولهم:للّه درّه،اى للّه خيره،و اصله فى اللّبن حق تعالى بازگفت از نعمتها كه بر ايشان كرد و بارانها (6)كه ايشان را داد و آنچه ثمرۀ باران باشد از خصب و سعه و نعمت و مفعال بناء مبالغه باشد كقولهم معطار و مذكار و مئناث (7)و مؤنّث و مذكّر در او يكى باشد بى تاء تانيث وَ جَعَلْنَا الْأَنْهٰارَ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهِمْ ،و جويهاى روان ساختيم در زير آن يعنى در زير قصور و ذرو (8)ايشان،آنگه به اين همه نعمتها و تمكين و پايندگى كه ايشان را داديم. فَأَهْلَكْنٰاهُمْ بِذُنُوبِهِمْ ، ايشان را هلاك كرديم به گناهانى (9)كه كردند و گروهى دگر را بيافريديم به بدل ايشان.و انشاء ابتداى كار باشد،يقال:انشأ فلان يفعل كذا،أى ابتدأ.و انشاء الشّعر ابتداءه،آغاز كردن شعر را و گفتن و انداختن آن را انشاء خوانند،و آن كس كه از خويشتن نامه نويسد بر طريقۀ مترسّلان او (10)را منشى خوانند.و«كم»در آيت استفهام است و محلّ او نصب است باهلكنا،براى آن كه او را صدر كلام باشد جز فعلى در او عمل نكند كه از پس او بود.

قوله: وَ لَوْ نَزَّلْنٰا عَلَيْكَ كِتٰاباً فِي قِرْطٰاسٍ ،اين جواب آنان است كه (11)از جملۀ


1) .مج،وز،مت،لت،شعرانى ج 4 ص 389:مقارنه.

2) .مج،وز،مت،مل،آف،لت،مر+آن را.

3) .آج،لب:كثير.

4) .مج،وز،مت:باشد.

5) .وز:خيرى.

6) .آف:باران را.

7) .همه نسخه بدلها:ميناث.

8) .مج،وز،مت،مل،مر:دو ور.

9) .آج،لب:گناهان.

10) .لت:آن.

11) .مج،وز،مت،لت،مر+گفتند.

مشركان. وَ لَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتّٰى تُنَزِّلَ عَلَيْنٰا كِتٰاباً نَقْرَؤُهُ (1)،خداى تعالى گفت:

اگر چنان كه ما كتابى بر تو فروفرستيم بر كاغذى نوشته ايشان به دست بپساوند (2).

مفسّران گفتند:يعنى اگر كتابى خداى تعالى بفرستد برآن نوشته كه:يا فلان بن فلان هذا كتاب من اللّه اليك آمن بمحمّد (3)،اى فلان پسر فلان اين نامه اى است از خداى تعالى به تو كه ايمان آر به محمّد،بااين همه هم ايمان نيارند و گويند اين جادوى و سحر است (4).مقاتل و كلبى گفتند:سبب نزول (5)آيت آن بود كه نضر بن الحارث و عبد اللّه بن ابي اميّه و نوفل بن خويلد گفتند:يا محمّد ما به تو ايمان نياريم تا كتابى نيارى خاص براى ما با (6)چهار فرشته كه گواهى (7)مى دهند و مى گويند اين از نزديك خداست و تو رسول خدايى.خداى تعالى اين آيت فرستاد.

وَ قٰالُوا لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَيْهِ مَلَكٌ ،گفتند:چرا فرشته (8)بر او نمى فرستد (9).آنگه خبر داد از عناد و جحود[58-پ]ايشان و گفت:اگر چنان باشد كه ما فرشته اى را فروفرستيم (10)برحسب اقتراح ايشان،ايشان هم ايمان نيارند و آنگه مصلحت اقتضاى تعجيل هلاك ايشان كند بر آنكه (11)ايشان را مهلت ندهند (12)در هلاك،و اين خلاف مصلحت باشد.و قوله: لَقُضِيَ الْأَمْرُ ،زجّاج گفت:معنى آن است كه اتمّ (13).و قضا بر معانى (14)آمده است و مرجع و معانى جمله به اتمام كار رفتست (15).قوله: فَوَكَزَهُ مُوسىٰ فَقَضىٰ عَلَيْهِ ،و كما قال ابو ذؤيب:


1) .سورۀ بنى اسرائيل(17)آيۀ 93.

2) .مج،مت:نيايند،وز:بسايند،آج،لب:بساوند،لت:ببسايند،مل،مر:مى سايند.

3) .وز:من لمحمّد،مل:ام من محمد.

4) .مج،مت،وز،لت،مر:سحر و جادوى است.

5) .مج،مت،وز،مر+اين.

6) .مت:يا.

7) .مج،وز،مت،لت:گوائى.

8) .مج،مت،وز،مل:فريشته را.

9) .مل،لت:فرونمى فرستند.

10) .مج،مت،وز:فروفرستم.

11) .كذا در اساس،آج،لب،آف،ديگر نسخه بدلها:و آنگه.

12) .مج،مت،وز:بدهند،آج،لب:دهد.

13) .اساس،بم،آف،آن:اقم،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح گرديد.

14) .وز،لت،مر:مرجع معانى.

15) .مج،مت،وز،مل،لت،مر:به اتمام كار است،آج،لب:به اتمام كار رفت.

و عليهما مسرودتان قضاهما***داود او صنع السّوابغ تبّع

أى احكم و اتم نسجهما،مجاهد گفت:مراد به قضى الأمر آن است كه قيامت برخيزد و وقت عذاب ايشان درآيد و نيز مهلت ندهند ايشان را. آنگه گفت:اگر مراد ايشان بدهيم (1)و فرشته (2)فروفرستيم (3)هم به صورت مردى باشد.و«ها»راجع است في قوله: جَعَلْنٰاهُ ،با رسول اللّه-عليه السّلام-بر يك قول (4)،و بر دگر قول راجع باشد الى المرسل اليهم كلّ رسول كان،اگر ما پيغامبرى كه به ايشان فرستيم او را (5)فرشته كنيم هم بر صورت مردى باشد تا ايشان او را بتوانند ديدن،چه ما دام تا او به صورت فرشته (6)باشد از لطافت تركيب-و اينها قليل الشّعاع باشند-فرشته را نتوانند ديدن.

نبينى كه جبرئيل-عليه السّلام-كه به نزديك رسول آمدى بر صورت دحية الكلبيّ آمدى و آن فرشتگان كه بر ابراهيم رفتند به صورت مهمانان رفتند (7)،و آن فرشتگان كه به نزديك داود رفتند بر صورت دو خصم بودند.و چون چنين باشد و ايشان بر صورت مردان باشند،ايشان ندانند كه آن فرشته است (8)بر ايشان ملتبس شود و آنگه آن لبس را با خود (9)حواله كرد براى آن كه خلق آن فرشته بر صورت مرد از فعل او بود.گفت:ما بر ايشان بپوشانيم آنچه بر عوام و ضعفا بپوشانيدن (10).چه ايشان عوام را و ضعيف رايان را گفتندى:اگر اين محمّد پيغامبر بودى فرشته بودى يا با او فرشته بودى.

و بعضى دگر گفتند:مراد به التباس آن است كه ايشان اعتقاد كرده اند (11)كه فرشتگان دختران خدااند و به صورت زنان اند و اين اعتقادى (12)فاسد است.اگر ما فرشته به زمين فرستيم به صورت مردى باشد بر ايشان ملتبس بود (13)،يقال لبست الثّوب البسه لبسا و لباسا و لبست عليهم الامر البسه لبسا و لبّست عليهم الامر تلبيسا و البسته ثوبا


1) .مج،مت،وز،آج،لب:بدهم.

2) .مج،مت،وز،لت:فريشته را.

3) .آج،لب:فروفرستم.

4) .آج،لب:با رسول ما به يك قول.

5) .آج،لب+هم.

6) .مج،مت،وز:فريشته اى.

7) .مج،مت،وز،مل،لت،مر:بودند.

8) .آج،لب:كه ايشان فرشته اند.

9) .آج،لب:بر خود.

10) .كذا:در اساس،بم،آن و ديگر نسخه بدلها:بپوشانيدند.

11) .مج،مت،وز،مل،لت،مر:كرده بودند.

12) .آج،لب:اعتقاد.

13) .آج،لب:باشد،مل:شود.

الباسا و اللّبوس ما يلبس من الثّياب و اللّبيس،الثّوب الّذي قد لبس (1)و استعمل.

اگر گويند:نه اين (2)آيت دليل آن مى كند كه خداى تعالى تلبيس ادلّه كند و چيزى به صورت چيزى دگر نمايد؟جواب گوييم:بر اين تفسير كه ما داديم اين سؤال لازم نيايد.دگر آن كه:حق تعالى نگفت من چنين كردم يا كنم يا روا دارم كه كنم،بلكه گفت:اگر كنم چنين باشد.و اين تقدير باشد و تقدير محال روا بود چو مستمر (3)علم باشد گفت (4)كنم و نكرد.چون نكرد،تلبيس نكرده باشد و اين را نظير بسيار است،منها قوله: لَوْ أَرٰادَ اللّٰهُ أَنْ يَتَّخِذَ وَلَداً لاَصْطَفىٰ مِمّٰا يَخْلُقُ مٰا يَشٰاءُ (5)،اگر خداى خواستى تا فرزندى گيرد،برگزيدى از خلقان خود آن را كه خواستى،و اين نكرد خداى تعالى و محال است بر او،و كذلك قوله: لَوْ كٰانَ فِيهِمٰا آلِهَةٌ إِلاَّ اللّٰهُ لَفَسَدَتٰا (6)و قوله: قُلْ إِنْ كٰانَ لِلرَّحْمٰنِ وَلَدٌ فَأَنَا أَوَّلُ الْعٰابِدِينَ (7)و مانند اين از آيات، وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِكَ (8).آنگه بر سبيل تسليۀ (9)رسول -عليه السّلام-و دلخوشى او اين آيت فرستاد و گفت:يا محمّد اگر اين كافران بر تو فسوس مى دارند و سخريّه مى كنند،پيش از تو بر رسولان ديگر هم فسوس داشته اند (10)لكن به خود (11)زيان كرده اند هم اينان و هم ايشان و جزا و وبال آنچه كردند از استهزاء به ايشان بازگشت و الحيق،اشتمال المكروه على الانسان بفعله،و حيق آن باشد كه[59-ر]آدمى را وبال فعل بد بر او مشتمل شود،قال اللّه تعالى: وَ لاٰ يَحِيقُ الْمَكْرُ السَّيِّئُ إِلاّٰ بِأَهْلِهِ (12)،أى لا يحيط و لا يلحق،به ايشان رسيد آنچه سزا و جزاى ايشان بود و عقوبت كردار بد ايشان بود در دنيا،چون عذاب قوم نوح و قوم لوط (13)و عاد و ثمود با آن كه ايشان را نهاده است از عذاب آخرت.


1) .اساس،بم،و آن:يلبس،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

2) .آج:گويند از اين،لب:گويند زين.

3) .چاپ شعرانى(391/4)،آيۀ 4.

4) .مج،مت،وز،لت،مر+اگر.

5) .سورۀ زمر(39)،آيۀ 4.

6) .سورۀ انبياء(21)آيۀ 22.

7) .سورۀ زخرف(43)،آيۀ 81.

8) .سورۀ انبياء(21)،آيۀ 41.

9) .لت:تسلية.

10) .آج،لب،آن:داشتند.

11) .آج،لب:با خود.

12) .سورۀ فاطر(35)آيۀ 43.

13) .آج،لب:نوح و لوط.

قوله تعالى:

سوره الأنعام (6): آیات 11 تا 20

اشاره

قُلْ سِيرُوا فِي اَلْأَرْضِ ثُمَّ اُنْظُرُوا كَيْفَ كٰانَ عٰاقِبَةُ اَلْمُكَذِّبِينَ (11) قُلْ لِمَنْ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ قُلْ لِلّٰهِ كَتَبَ عَلىٰ نَفْسِهِ اَلرَّحْمَةَ لَيَجْمَعَنَّكُمْ إِلىٰ يَوْمِ اَلْقِيٰامَةِ لاٰ رَيْبَ فِيهِ اَلَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لاٰ يُؤْمِنُونَ (12) وَ لَهُ مٰا سَكَنَ فِي اَللَّيْلِ وَ اَلنَّهٰارِ وَ هُوَ اَلسَّمِيعُ اَلْعَلِيمُ (13) قُلْ أَ غَيْرَ اَللّٰهِ أَتَّخِذُ وَلِيًّا فٰاطِرِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ هُوَ يُطْعِمُ وَ لاٰ يُطْعَمُ قُلْ إِنِّي أُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ أَوَّلَ مَنْ أَسْلَمَ وَ لاٰ تَكُونَنَّ مِنَ اَلْمُشْرِكِينَ (14) قُلْ إِنِّي أَخٰافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّي عَذٰابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ (15) مَنْ يُصْرَفْ عَنْهُ يَوْمَئِذٍ فَقَدْ رَحِمَهُ وَ ذٰلِكَ اَلْفَوْزُ اَلْمُبِينُ (16) وَ إِنْ يَمْسَسْكَ اَللّٰهُ بِضُرٍّ فَلاٰ كٰاشِفَ لَهُ إِلاّٰ هُوَ وَ إِنْ يَمْسَسْكَ بِخَيْرٍ فَهُوَ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (17) وَ هُوَ اَلْقٰاهِرُ فَوْقَ عِبٰادِهِ وَ هُوَ اَلْحَكِيمُ اَلْخَبِيرُ (18) قُلْ أَيُّ شَيْءٍ أَكْبَرُ شَهٰادَةً قُلِ اَللّٰهُ شَهِيدٌ بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ أُوحِيَ إِلَيَّ هٰذَا اَلْقُرْآنُ لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ أَ إِنَّكُمْ لَتَشْهَدُونَ أَنَّ مَعَ اَللّٰهِ آلِهَةً أُخْرىٰ قُلْ لاٰ أَشْهَدُ قُلْ إِنَّمٰا هُوَ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ وَ إِنَّنِي بَرِيءٌ مِمّٰا تُشْرِكُونَ (19) اَلَّذِينَ آتَيْنٰاهُمُ اَلْكِتٰابَ يَعْرِفُونَهُ كَمٰا يَعْرِفُونَ أَبْنٰاءَهُمُ اَلَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لاٰ يُؤْمِنُونَ (20)

ترجمه

بگوى بر روى (1)در زمين پس بنگرى (2)چگونه بود آخر كار آنان كه به دروغ داشتند رسولان را.

بگو كه راست آنچه در آسمانها و در زمين؟بگوى خداى راست.بنوشت بر خود رحمت خود را جمع كند شما را روز قيامت.شك نيست در او آنان كه زيان (3)كرده باشند،ايشان نگروند.

او راست آنچه ساكن شود در شب و روز،او شنوا و داناست.

بگوى كه جز خداى بگيرم يارى؟آفرينندۀ آسمانها و زمين،او طعام دهد (4)و او را طعام ندهند بگو كه مرا فرموده اند كه باشم نخستين كه (5)اسلام آورد و مباش از جملۀ انبازگويان.

بگوى من مى ترسم اگر نافرمانى كنم خدايم را عذاب روزى بزرگ.

هركه بگردد از او آن روز بر او رحمت كرده باشند و آن ظفرى پيدا بود (6).

اگر برساند به تو خداى بلا (7)گشاينده نباشد آن را مگر او،و اگر برساند (8)به تو نيكى،او بر همه چيزى قادر است.

و او قهركننده است بالاى


1) .مج،وز،مت،آف:برويد.

2) .آج،لب:نگريد.

3) .مج،مت،وز،لت+خود.

4) .آج،لب:او خورش مى دهد.

5) .آج،لب:نخست كسى كه.

6) .آج،لب:و اين صرف عذاب پيروزى ظاهر است.

7) .آج،لب:گزندى را.

8) .بم:برسانند.

بندگانش و او محكم كار است و داناست.

بگو چه چيز بزرگتر است بگواهى؟بگوى خداى گواست (1)ميان من و ميان شما و وحى كردند به من اين كتاب تا بترسانم شما را به آن و هركه برسد شما گوايى مى دهيد كه با خدا خدايان ديگر هستند؟بگو كه من گوايى نمى دهم،بگو او يك خداست و من بيزارم از آنچه انباز مى گيريد.

آنان كه داديم ايشان را كتاب،شناسند او را چنان كه شناسند پسرانشان را،آنان زيان كردند خود را ايشان ايمان نمى آرند.

قوله: قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ -الآية،امر كرد اين مكذّبان را كه در زمين برويد (2)و بنگرى عاقبت آنان كه مرا و آيات و پيغامبران مرا به دروغ داشتند كه با ايشان چه رفت!بهرى را به باد هلاك كردم و بهرى را به آب هلاك كردم و بهرى را به صاعقه هلاك كردم،بهرى را به صيحت هلاك كردم و بهرى را به سنگ هلاك كردم و بهرى را به خسف هلاك كردم و بهرى را به مسخ. آنگه بگو ايشان را و بپرس از ايشان كه كر است (3)آنچه در آسمان و زمين است؟اگر جواب دهند بصواب بر ايشان حجّت است و اگر ايشان جواب ندهند،تو جواب ده كه خداى راست به ملك و ملك،براى آن كه او آفريده است.و از عدم او به وجود آورده است از حيوان و جماد.و«ما»ما لا يعقل (4)را باشد و لكن براى تغليب را كه ما لا يعقل بيشتر از ما يعقل است،«ما»گفت (5)،«من»نگفت. كَتَبَ عَلىٰ نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ ،رحمت بر خود


1) .آج،لب:گواه است.

2) .لت:بروى.

3) .اساس،بم،آف،آن:كدامست،با توجه به مج و فحواى آيه تصحيح شد.

4) .اساس،بم،آف،آن:ما لما يعقل،مج،مت،وز:ما لا يعقل،با توجّه به آج تصحيح شد.

5) .آج،لب+و.

نوشته است،يعنى حكم كرده است به آن بر خود و واجب گردانيده.و مراد به «نفس»در حقّ خداى تعالى ذات او باشد.و اين عبارت است ازآن كه آنجا واسطه در ميان خدا و بنده نيست.چون خواهد كه بر بنده رحمت كند و اين لفظ استعطاف كرد بندگان را و استمالت تا به طاعت او نزديك شوند و روى با درگاه او نهند.

ابو هريره روايت كرد كه رسول-عليه السّلام-گفت:خداى تعالى نوشته اى نوشت از بالاى عرش و آن اين است كه:

انّ رحمتى سبقت غضبى.

عمر خطّاب از كعب الأحبار پرسيد كه:اوّل چيزى كه خداى تعالى نوشت چه نوشت؟گفت:كتابى نوشت نه به قلم و مداد (1)،بل به زبرجد و لؤلؤ و ياقوت كه (2):

انّي انا اللّه لا اله الّا انا سبقت رحمتى غضبى.

سلمان فارسى (3)-رحمه اللّه-روايت كرد كه خداى را-جلّ جلاله-صد جزء رحمت است (4):يكى از آن ميان بر اهل (5)دنيا (6)قسمت كرد بر جنّ (7)و انس و فرشته و وحوش و طيور هرچه ميان ايشان رفته (8)است و رحمت و شفقت،همه از آن يك جزو رحمت است چون روز قيامت باشد آن يك جزو رحمت پراكنده را ضم كند با ديگران و جمله بر سر گناهكاران بدارد و ايشان را به رحمت بيامرزد قوله: لَيَجْمَعَنَّكُمْ ، «لام»جواب قسمى محذوف است و تقدير آن كه:و اللّه ليجمعنّكم،اين«لام»و اين «نون»مشدّد براى آن تأكيد است و در معنى او دو قول گفتند:يكى آن كه در كلام تقديم و تأخيرى هست و معنى آن كه:ليجمعنّكم يوم القيمة الى الّذين خسروا انفسهم،يعنى جمع كنم روز قيامت ميان شما و ايشان و جمع كنم،ميان اوّل و آخر كفّار تا به هم مجتمع شوند براى روزى كه در آن روز ريبى و شكّى نيست،و قول دوم


1) .مج،مت،وز،لت،مر:كتابتى نوشت به قلم و مداد.

2) .مج،مت،وز+فى.

3) .مج،وز،مت،مل،لت:پارسى.

4) .وز+چون.

5) .مج،مت،وز،مر:ميان اهل.

6) .مل+را.

7) .آن+و يكى.

8) .اساس،مل:رقت،با توجّه به وز،مج تصحيح شد،آف،رأفت.

آن است كه كلام (1)بر ظاهر خود است و معنى آن كه جمع كنم ميان شما[و] (2)روز قيامت يعنى حساب و اهوال و احوال و عذاب قيامت على حذف المضاف و اقامة المضاف اليه مقامه.

آنگه ابتدا كرد و گفت: اَلَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لاٰ يُؤْمِنُونَ ،«الّذين» مبتدا (3)،«فهم»مبتداى دوم[60-ر]باشد (4). لاٰ يُؤْمِنُونَ ،خبر مبتداى دوم باشد.آنگه جملۀ دوم در جاى خبر مبتداى اوّل باشد،مثال (5)آن كه:زيد ابوه منطلق،و اين قول بهتر است و با ظاهر موافق تر.

آنگه گفت:هرچه در شب و روز ساكن است يعنى هرچه [شب] (6)و روز بر او مشتمل است،بر سبيل توسّع شب و روز را مسكن كرد و اين[از] (7)جملۀ عبارات فصيح و استعارات مليح باشد كه كلام خداى تعالى از آن خالى نيست[و نابغه گفت-شعر:] (8)فانّك كاللّيل الّذي هو مدركيو ان خلت انّ المنتأى عنك واسع

شب را به مثابۀ كسى كرد كه به دنبال او باشد در طلب و آن كه دريابد او را و مثله (9):

و سالت باعناق المطىّ الاباطح***

و اين را نظاير بسيار باشد و اين بابى فراخ است حق تعالى گفت:هرچه در شب و روز آرام دارد و اين اوقات بر او مشتمل است همه مراست.[ابو روق گفت:

مراد آن است كه هركه در شب مستقرّ باشد و در روز منتشر همه مراست] (10).عبد العزيز بن يحيى و محمّد بن جرير گفتند:آنچه آفتاب بر او آيد و فروشود،يعنى جملۀ آنچه در زمين است از جماد و حيوان براى آن كه هيچ چيز نيست و الّا شب و روز بر او مشتمل است،بعضى دگر گفتند:معنى آن است كه هركس و هر (11)چيز كه شب و


1) .وز،مج،مت،مل،لت+خود.

2) .اساس،بم،مل،آف،آن:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

3) .مج،وز،مت،آج،لب،لت+باشد.

4) .مج،وز،مت،آج،لب،مر+و.

5) .مج،وز،مت،لت+او.

6) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

7) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

8) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

9) .مج،وز+شعر.

10) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

11) .مج،وز،مت:همه.

روز بر او (1)مى گذرد همه خداى راست.بعضى (2)اهل معانى گفتند كه مراد آن است كه:و له ما سكن و تحرّك فى اللّيل و النّهار،هرچه در حيّز وجود است از ساكن و متحرّك همه او راست.آنگه ذكر متحرّك بيفگند لدلالة الكلام عليه،چنان كه دگر (3)جا گفت: سَرٰابِيلَ تَقِيكُمُ الْحَرَّ (4)،و مراد آن است كه تقيكم الحرّ و البرد،و لكن اكتفا كرد (5)به ذكر يكى از ديگر وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ ،أى السّميع لأقوالهم العليم باحوالهم،او گفتار ايشان مى شنود و احوال ايشان مى داند.كلبى گفت سميع است به مقالۀ (6)ناسزاى قريش كه در حقّ او مى گويند عليم است به صلاح در تبقيۀ ايشان و روزى دادن (7)ايشان.

قُلْ أَ غَيْرَ اللّٰهِ أَتَّخِذُ وَلِيًّا ،كلبي گفت:سبب نزول (8)آيت و آن كه پيش از اين است آن بود كه كفّار قريش گفتند:يا محمّد،ما مى دانيم كه تو را درويشى و حاجت بر اين (9)داشته است تو از اين گفتن امساك كن كه ما مالهاى[خود] (10)با تو مقاسمت كنيم،اندى (11)كه تو خدايان ما را بخوانى يا (12)بپرستى،خداى تعالى اين آيتها فرستاد كه رسول مرا به مال مى فريبى (13)و هرچه شب و روز بر او (14)مى گذرد (15)مراست و او را با عبادت جز من مى خوانى (16)بگو اى محمّد كه من خداى را بپرستم (17)يا جز او يارى و خداوندگارى گيرم (18)؟پس ازآن كه بدانسته ام كه او آفرينندۀ آسمانها و زمينهاست.و«فطر»ابتداى آفريدن باشد،و فطر،نيز شكافتن باشد (19). إِذَا السَّمٰاءُ


1) .مل+مى گردد.

2) .اساس:يعنى،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.

3) .مج،وز،مت،لت:خدا.

4) .سورۀ نحل(16)آيۀ 81.

5) .مج،وز،مت،آف:كردند.

6) .وز:به مقابله.

7) .مل:روزى رسانيدشان.

8) .مج،وز،مت،مل،لت،مر+اين.

9) .مل:آن.

10) .اساس:ندارد،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

11) .وز،لب:امدى.

12) .مج،وز،مت:تا.

13) .آج،لب،مل،آف،مر:مى فريبيد.

14) .مج،وز،مت:برآن.

15) .اساس:مى گرزد.

16) .آج،لب،آف،مر:مى خوانيد.

17) .مج،وز،مت،مر:جز خدا خداى پرستم.

18) .آج:نگيرم.

19) .مج،وز،مت،آج،لب،لت،مر+منه قوله.

اِنْفَطَرَتْ (1)،و قوله: هَلْ تَرىٰ مِنْ فُطُورٍ (2)،أى من شقوق،و الفطر العجن و منه الفطير، فعيل به معنى مفعول.

عبد اللّه عباس گفت:من معنى«فاطر»نمى شناختم تا دو مرد از عرب در حكومت چاهى (3)بر من آمدند يكى دعوى كرد،ديگر (4)گفت:انا فطرتها،من بدانستم كه فطر ابتدا كرد[ن] (5)باشد.و«فاطر»مجرور است بر صفت«اللّه»و رفع و نصب روا باشد در عربيّت و كس نخواند (6)به رفع بر خبر مبتداى محذوف و نصب بر مدح. وَ هُوَ يُطْعِمُ ،او روزى دهد و طعام دهد و اطعام (7)كند و او را طعام و روزى ندهند (8)، چنان كه گفت: مٰا أُرِيدُ مِنْهُمْ مِنْ رِزْقٍ وَ مٰا أُرِيدُ أَنْ يُطْعِمُونِ (9)،و عكرمه و أعمش خواندند (10):و لا يطعم،أى لا يأكل الطّعام،يقال:طعمت الطّعام و اطعمته غيرى [60-پ]و اشهب العقيلىّ خواند:و هو يطعم و لا يطعم،أى يرزق و يحرم،او طعام دهد آن را كه خواهد و آن را كه خواهد ندهد.

ابو منصور الأزهرىّ گفت:هو يطعم و لا يستطعم،معنى آن است كه او طعام دهد و طعام نخواهد از كس،عرب گويد:اطعمت بمعنى استطعمت،و قال الشّاعر (11):

انّا لنطعم عند الصّيف مطعمنا***و فى الشّتاء اذا لم يونس القرع

أى مستطعمنا.و الطّعمة ما يؤكل و الطّعمة الضّيعة،و الطّعام اسم لما يؤكل، و الاطعام اطعامك الغير،و الاستطعام سؤال الطّعام،قال اللّه تعالى: اِسْتَطْعَمٰا أَهْلَهٰا (12)،قال (13):

مطعم للصّيد ليس له***غيرها كسب على كبره

و قال علقمة بن عبيدة (14):


1) .سورۀ انفطار(82)آيۀ 1.

2) .سورۀ ملك(67)آيۀ 3.

3) .آف،لت،آن:جايى.

4) .آج،لب،لت،آن:ديگرى.

5) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

6) .كذا در همۀ نسخه ها،ظاهرا«بخواند»،تصحيح مى نمايد.

7) .مر:ندهد،لب:بدهند.

8) .مج،وز،مت،مل،آف،لت،مر:انعام.

9) .سورۀ الذاريات(51)آيۀ 57.

10) .مج،وز،مت:خواند.

11) .مج،وز،مت،لت،مر+شاهدا لهذا.

12) .سورۀ كهف(18)آيۀ 77.

13) .مج،وز+شعر.

14) .مج،وز+شعر.

و مطعم الغنم يوم الغنم مطعمه***أنّى توجّه و المحروم محروم

اى مستطعمه.

آنگه گفت بگوى اى محمّد كه:مرا فرموده اند تا اوّل مسلمان كه گردن نهد فرمان خداى را و انقياد نمايد اوامر او را من باشم،براى آن كه آنچه او دعوت مى كرد خلق را به آن اوّل مكلّف به آن[او] (1)بود،چه اگر او ايمان نداشتى (2)به آن كس،از او قبول نكردى و او را اجابت نكردى. وَ لاٰ تَكُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِكِينَ ،التّقدير و قيل لى (3):لا تكوننّ من المشركين،و نيز مرا گفتند كه از جملۀ مشركان مباش كه با او انباز گيرى (4)،و معنى[آن كه ] (5)رسول-عليه السّلام-مأمور است به هر دو:به اسلام پيش از همۀ جهانيان،و به ترك كفر و شرك.و رسول به يكى مأمور است و آن (6)يكى منهى أعنى شرك،و در آيت دليل است در آن كه خداى تعالى مريد ايمان است و كاره شرك،براى آن كه به اين امر مى كند و از آن (7)نهى مى كند،و امر به ارادت آمر باشد و نهى به كراهت،أعنى بارادة الامر المأمور به و كراهة النّاهى المنهيّ عنه.

قُلْ إِنِّي أَخٰافُ ،بگو اى محمّد كه:من مى ترسم اگر در خدا عاصى شوم و نافرمانى كنم از عذاب روزى بزرگ-يعنى روز قيامت،چه (8)من با پايه و منزلت خود از عصيان او ترسم شما اولى ترى (9)كه از آن بترسى (10)،و در آيت دليل است بر بطلان قول آن كس كه او گفت:هركه معلوم از حال او آن باشد كه او عصيان نكند،وعيد قرآن متناول نبود او را،براى آن كه معلوم از حال رسول-عليه السّلام-[عصمت است] (11)و آن كه او هيچ معصيت نكند،با همه مى گويد (12):مى ترسم،و تا وعيد متناول نباشد او را نترسد.

مَنْ يُصْرَفْ عَنْهُ يَوْمَئِذٍ ،قرّاء كوفه خوانند (13)-مگر حفص و يعقوب:«يصرف»به


1) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

2) .مج،وز،مت:بداشتى.

3) .مج،مت+و.

4) .آج،لب:انبازى گيرى.

5) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

6) .آج،لب،مل:از.

7) .آج،لب،لت:و به آن.

8) .مج،وز،مت،مل:چون،لت:چو.

9) .آج،لب،آف:اولى تريد،لت،مر:اولى تر.

10) .آج،لب،لت:كه از عصيان او بترسيد.

11) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

12) .مل+كه.

13) .مج،وز،مت،بم،مل:خواندند.

فتح«يا»و كسر«را»بر فعل مستقيم،يعنى من يصرف اللّه عنه العذاب،هركه خداى تعالى عذاب از او بگرداند اندر (1)روز قيامت بر او رحمت كرده بود (2).و باقى قرّاء خواندند:«من يصرف»به ضمّ«يا»و فتح«را»،على ما لم يسمّ فاعله،و معنى آن كه هركه عذاب از او بگردانند بر او رحمت كرده بود خداى تعالى،و بر قرائت آن كس كه«يصرف (3)»خواند،تقدير بر ضمير مرفوع مستكن كرد تا راجع بود با نام خداى تعالى فى قوله: إِنْ عَصَيْتُ رَبِّي (4)،و نيز ضمير منصوب متّصل محذوف است، و تقدير آن كه:من يصرفه يا (5)ضمير راجع بود با عذاب فى قوله: عَذٰابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ ،و شرح تقدير اين كه:من يصرف اللّه العذاب عنه يوم القيمة (6)فقد رحمه،و اين مانند آن نيست كه گفت: أَ هٰذَا الَّذِي بَعَثَ اللّٰهُ (7)،و التّقدير بعثه اللّه،و قوله: وَ سَلاٰمٌ عَلىٰ عِبٰادِهِ الَّذِينَ اصْطَفىٰ (8)،اى اصطفاهم براى آن كه اين جا ضمير با موصول مى شود، و در آيت ما ضمير با«من»نمى شود،بل با عذاب مى شود،پس اين جا حذف (9)ضمير مستبعدتر است،و در قرائت ابىّ ضمير آمد-و او چنين خواند:من يصرفه عنه [يومئذ] (10)فقد رحمه اللّه،اين وجه مقوّى قرائت آنان است كه ايشان«يصرف» خواندند بر فعل مستقيم،براى آن كه اين فعل نيز مستوى است،مصروف[نيست] (11)از فاعل به مفعول، وَ ذٰلِكَ الْفَوْزُ الْمُبِينُ ،و اين فوزى و نجاتى و ظفرى باشد به مراد روشن ظاهر،و يقال:فاز بكذا اذا حازه و ظفر به.و«فوز»و«حوز»متقارب است به معنى.

وَ إِنْ يَمْسَسْكَ اللّٰهُ بِضُرٍّ فَلاٰ كٰاشِفَ لَهُ إِلاّٰ هُوَ ،حق تعالى در اين آيت تنبيه كرد (12)غفلت مشركان را بر آنكه معبودان ايشان بر هيچ چيز از خير و شرّ و نفع و ضرّ


1) .مج،وز،مت،بم،مل،لت:ندارد.

2) .مج،وز،مت:كرده شود.

3) .آج،لب،مل،لت:من يصرف.

4) .سورۀ يونس(10)آيۀ 15.

5) .مج،وز،مت،آج،مل،لت،مر:تا.

6) .آج،لب:عنه يومئذ.

7) .سورۀ فرقان(25)آيۀ 41.

8) .سورۀ نمل(27)آيۀ 59.

9) .اساس:كلمه به صورت«حرف»نيز خوانده مى شود.

10) .اساس،مج،وز،مت:ندارد،با توجّه به آج،لب افزوده شد.

11) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

12) .مج،وز،مت+و.

قادر نه اند[61-ر]،گفت:يا محمّد اگر خداى تعالى به تو ضرّى و آفتى و بيمارى و درويشى و نكبتى رساند،كشف آن كس نتواند كردن مگر هم او،و اگر تو را خيرى رساند و راحت و منفعت،او بر همه چيز قادر است.

عبد اللّه عبّاس روايت كرد كه:رسول را-عليه السّلام-كسرى پارس شترى فرستاد به هديّه.يك روز رسول-عليه السّلام-برآن شتر نشسته بود و مرا رديف كرده در راه رو با من نگريد،مرا گفت:اى غلام!گفتم:لبّيك يا رسول اللّه.گفت:

احفظ اللّه يحفظك،احفظ اللّه تجده امامك،تعرّف الى اللّه فى الرّخاء يعرفك فى الشّدّة و اذا سألت فأسأل اللّه و اذا استعنت فاستعن باللّه،قد مضى العلم بما هو كائن فلو جهد الخلائق أن ينفعوك بما لم يقضه اللّه لك لما قدروا عليه و لو جهدوا ان يضرّوك بما لم يكتبه اللّه عليك لما قدروا عليه فان استطعت من العمل بالصّبر مع اليقين فافعل فان لم يستطع فاصبر فانّ فى الصّبر على ما تكره خيرا كثيرا،و اعلم أنّ النّصر مع الصّبر و أنّ الفرح مع الكرب و أنّ مع العسر يسرا ،مرا گفت:اى غلام خداى را نگاه دار تا تو را نگاه دارد و خداى را نگاه دار تا در پيش خودش يابى و با خداى در راحت،آشنايى درافگن (1)تا در شدّت تو را شناسد،و چون خواهى از خداى خواه،و چون يارى طلبى از او طلب.علم او برفت به هرچه بودنى هست،اگر خلايق جهد كنند تا تو را نفعى كنند كه خداى تعالى به آن قضا نكرده باشد تو را نتوانند،و اگر خواهند تا (2)مضرّتى كنند به تو كه خداى تعالى آن بر تو نوشته نباشد نتوانند،اگر توانى تا صبر كنى با يقين به يك جاى بكن،و اگر نتوانى صبر كن كه صبر بر آنكه تو آن را كاره باشى آن را در او خيرى بسيار است،و بدان كه نصرت با صبر است و فرج (3)با اندوه است و با دشخوارى خوارى است.

آنگه حق تعالى گفت: وَ هُوَ الْقٰاهِرُ فَوْقَ عِبٰادِهِ ،او قاهر و غالب است بر بالاى بندگانش،كس او را قهر نتواند كردن،و او حكيم است،آنچه كند به حكمت كند تا[كسى را] (4)گمان نبود كه آن قهر كه كند به ظلم كند،بل به عدل كند و خبير


1) .آج،لب:در آن كن.

2) .آج،لب+تو را.

3) .مل،لت،آف:فرج.

4) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

است و عالم به احوال بندگان و مصالح ايشان در خير و شرّ و نفع و ضرّ و صحّت و سقم و ضيق وسعت،تا به حسب آنچه داند مى فرمايد كرد.

قُلْ أَيُّ شَيْءٍ أَكْبَرُ شَهٰادَةً قُلِ اللّٰهُ ،كلبي گفت سبب نزول آيت آن بود كه:

مشركان مكّه به نزديك رسول آمدند و گفتند:يا محمّد!هيچ پيغامبر اين نگفت كه تو مى گويى و كس را نمى بينيم كه تو را تصديق مى كند بر آنكه (1)تو مى گويى،و ما جهودان و ترسايان را بپرسيديم (2)از احوال تو،گفتند:ما ذكر او در كتاب (3)نمى يابيم آخر گواه تو كيست؟بر اين دعوى خود گواهى بيار،او گفت:گواى من خداست، گفتند:ما گواهى خدا نمى بينيم در حقّ تو،خداى تعالى اين آيت فرستاد و گفت:

بگو اى محمّد كه چه چيزى است كه عظيم تر است به گواهى از خداى-جلّ جلاله.

بپرس از ايشان و بگو چيست كه گواهى او بزرگتر است اگر ايشان جواب دهند و الّا هم تو جواب ده،بگو:خداى است كه چنين است،و بگوى كه:خدا گواه است ميان من و شما و در آيت دليل است بر آنكه لفظ شىء بر خداى تعالى اجرا كنند كه خداى تعالى در (4)آيت خود را شىء خواند. وَ أُوحِيَ إِلَيَّ هٰذَا الْقُرْآنُ و بگوى كه اين قرآن بر من وحى كرده اند و فرستاده تا (5)من شما را به آن بترسانم. وَ مَنْ بَلَغَ ،و نيز آن كس را كه اين قرآن به او رسد يعنى اهل عصر خود را و آنان را كه از پس من باشند تا به دامن قيامت،و تقدير اين است كه:(و من بلغه)،يعنى هذا القرآن.و عرب ضمير مفعول از كلام بيفگنند (6)چون عايد باشد با صله از«الّذى»،و«من»و«ما»و اين از باب آن است كه أَ هٰذَا الَّذِي بَعَثَ اللّٰهُ رَسُولاً (7)،و المعنى بعثه اللّه،تقول (8)الّذى ضربت زيد و من اكرمت (9)عمرو:اخذت مالك،و التّقدير ضربته و اكرمته و اخذته [61-پ]و در آيت دليل است بر آنكه اهل عصر رسول-عليه السّلام-و آنان


1) .مج،وز،مت:به قرائن.

2) .مج،وز،مت:بپرسيم،آج،لب:مر،پرسيديم.بم،آف:نپرسيدم.

3) .مج،وز،مت،آج،مل،لت،مر+خود.

4) .مج،وز،مت،لت،مر+اين.

5) .آج،لب:با.

6) .لت:مى فكنند.

7) .سورۀ فرقان(25)آيۀ 41.

8) .آف:اكرمته.

9) .كذا در اساس و همۀ نسخه بدلها،ظاهرا«تقول»صحيح است.

كه (1)پس (2)ايشانند تا به دامن قيامت به قرآن مكلّفند و مخاطبند و اگرچه از روى ظاهر خطاب به (3)اهل عصر رسول تعلّق داشت. أَ إِنَّكُمْ لَتَشْهَدُونَ آنگه گفت:شما مى گويى (4)و گواهى مى دهى (5)كه با خداى تعالى خدايانند دگر،رسول-عليه السّلام- گفت:

بلّغوا عنّى و لو آية از من برسانى (6)و اگر همه آيتى باشد و هركس (7)كه آيتى از قرآن به او رسد فرمان خداى به او رسيده باشد.

حسن بن صالح گفت:مجاهد را پرسيدند كه كس هست كه دعوت رسول به او نرسيده باشد (8)؟گفت:هركجا قرآن رسيده باشد دعوت رسيده باشد،و قرآن در خود نذير است.آنگه اين آيت برخواند.مقاتل گفت:هركس كه قرآن به او رسيد (9)اعذار و انذار به او رسيد (10).

محمّد بن كعب القرظىّ گفت:هركس كه قرآن به او رسيد همچنان باشد كه رسول را-عليه السّلام-ديده و از او شنيده.آنگه گفت:شما گواهى مى دهى (11)كه با خداى تعالى خدايانند،و براى آن«اخرى»گفت و آخرين نگفت كه آن را صفت جمع كرد و جمع مؤنّث باشد،و مثله قوله: وَ لِلّٰهِ الْأَسْمٰاءُ الْحُسْنىٰ (12)،و قوله: فَمٰا بٰالُ الْقُرُونِ الْأُولىٰ (13).آنگه گفت:بگو كه من اين گواهى نمى دهم و بگوى كه خدا يكى است و جز يكى نيست و نيز بگو كه من بيزارم از آنچه شما او (14)را به انباز او كرده ايد.

اَلَّذِينَ آتَيْنٰاهُمُ الْكِتٰابَ ،تا به اين جا از اوّل سوره احتجاج است بر مشركان از اين جا حديث اهل كتاب آغاز كرد و آن جهودان و ترسايان اند و مراد به«كتاب» تورات و انجيل است،گفت:آنان كه ايشان را كتاب داديم (15). يَعْرِفُونَهُ ،مى شناسند


1) .آج،لب+از.

2) .آف+پس.

3) .مج،وز،لت،مت،مر:با.

4) .مج،وز،مت،لب،مل،آف،آن،مر:مى گوييد.

5) .مج،وز،مت،آج،لب،مل آف،آن،مر:مى دهيد.

6) .مج،وز،مت،مل،آف،مر:برسانيد.

7) .مج،وز،مت،لت،مر+را.

8) .مج،وز،مت،رسيده است.

9) .لب:رسد.

10) .لت،مر:رسيده.

11) .مج،وز،مت،آج،لب،آف،لت،آن،مر:مى دهيد.

12) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 180.

13) .سورۀ طه(20)آيۀ 51.

14) .مج،وز،مت،مل،لت،مر:آن.

15) .مل،لت:دادم.

او را،يعنى محمّد مصطفى را-صلّى اللّه عليه و آله-به نام و نعت و صفت و عين و نسبتش چنان كه فرزندان خود را شناسند.كلبي گفت:چون رسول-عليه السّلام- هجرت كرد و از مكّه به مدينه آمد،عمر خطّاب گفت عبد اللّه سلام را كه:تو پيغامبر را چگونه شناسى؟گفت:و اللّه (1)او را چنان شناسم به اسم و عين و صفت كه پسر خود را و بلكه او را به از آن شناسم كه فرزند (2)خود را،و چون او را بديدم پنداشتى كه دگر بارش (3)ديده ام از قوّت معرفت من او را،و چگونه نشناسم او را و خداى تعالى او را در كتاب ما وصف كرده است بليغتر وصفى.عمر گفت:صدق اللّه و صدق رسوله وفّقك اللّه يا بن السّلام خداى تعالى همچنين فرستاد در كتاب مجيد و اين آيت برخواند: اَلَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ ،آنان كه ايشان زيان كردند خود را ايمان نيارند ايشان.اين جمله اند (4)از مبتدا و خبر و خبر او هم جمله است چنان كه گفتيم.

قوله تعالى:

سوره الأنعام (6): آیات 21 تا 32

اشاره

وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ اِفْتَرىٰ عَلَى اَللّٰهِ كَذِباً أَوْ كَذَّبَ بِآيٰاتِهِ إِنَّهُ لاٰ يُفْلِحُ اَلظّٰالِمُونَ (21) وَ يَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَمِيعاً ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذِينَ أَشْرَكُوا أَيْنَ شُرَكٰاؤُكُمُ اَلَّذِينَ كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ (22) ثُمَّ لَمْ تَكُنْ فِتْنَتُهُمْ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا وَ اَللّٰهِ رَبِّنٰا مٰا كُنّٰا مُشْرِكِينَ (23) اُنْظُرْ كَيْفَ كَذَبُوا عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا كٰانُوا يَفْتَرُونَ (24) وَ مِنْهُمْ مَنْ يَسْتَمِعُ إِلَيْكَ وَ جَعَلْنٰا عَلىٰ قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ وَ فِي آذٰانِهِمْ وَقْراً وَ إِنْ يَرَوْا كُلَّ آيَةٍ لاٰ يُؤْمِنُوا بِهٰا حَتّٰى إِذٰا جٰاؤُكَ يُجٰادِلُونَكَ يَقُولُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ أَسٰاطِيرُ اَلْأَوَّلِينَ (25) وَ هُمْ يَنْهَوْنَ عَنْهُ وَ يَنْأَوْنَ عَنْهُ وَ إِنْ يُهْلِكُونَ إِلاّٰ أَنْفُسَهُمْ وَ مٰا يَشْعُرُونَ (26) وَ لَوْ تَرىٰ إِذْ وُقِفُوا عَلَى اَلنّٰارِ فَقٰالُوا يٰا لَيْتَنٰا نُرَدُّ وَ لاٰ نُكَذِّبَ بِآيٰاتِ رَبِّنٰا وَ نَكُونَ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ (27) بَلْ بَدٰا لَهُمْ مٰا كٰانُوا يُخْفُونَ مِنْ قَبْلُ وَ لَوْ رُدُّوا لَعٰادُوا لِمٰا نُهُوا عَنْهُ وَ إِنَّهُمْ لَكٰاذِبُونَ (28) وَ قٰالُوا إِنْ هِيَ إِلاّٰ حَيٰاتُنَا اَلدُّنْيٰا وَ مٰا نَحْنُ بِمَبْعُوثِينَ (29) وَ لَوْ تَرىٰ إِذْ وُقِفُوا عَلىٰ رَبِّهِمْ قٰالَ أَ لَيْسَ هٰذٰا بِالْحَقِّ قٰالُوا بَلىٰ وَ رَبِّنٰا قٰالَ فَذُوقُوا اَلْعَذٰابَ بِمٰا كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ (30) قَدْ خَسِرَ اَلَّذِينَ كَذَّبُوا بِلِقٰاءِ اَللّٰهِ حَتّٰى إِذٰا جٰاءَتْهُمُ اَلسّٰاعَةُ بَغْتَةً قٰالُوا يٰا حَسْرَتَنٰا عَلىٰ مٰا فَرَّطْنٰا فِيهٰا وَ هُمْ يَحْمِلُونَ أَوْزٰارَهُمْ عَلىٰ ظُهُورِهِمْ أَلاٰ سٰاءَ مٰا يَزِرُونَ (31) وَ مَا اَلْحَيٰاةُ اَلدُّنْيٰا إِلاّٰ لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ لَلدّٰارُ اَلْآخِرَةُ خَيْرٌ لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ (32)

ترجمه

كيست ستمكارتر ازآن كه (5)فرابافد بر خداى دروغى يا دروغ دارد حجّتهاى او را ظفر نباشد (6)بيدادكاران (7)را.

و آن روز كه ما جمع كنيم (8)جمله (9)را پس گوييم (10)آنان را كه شرك آوردند (11)كجااند انبازان شما آنان كه شما دعوى مى كردى (12).

پس نباشد (13)عذر ايشان مگرآنكه گويند به خدا كه خداوند ماست ما نبوديم انباز گويندگان (14).


1) .مج،وز،مت،لت،مر+كه.

2) .آج،آف:فرزندان.

3) .لت:دگربار.

4) .لت:آن جمله اى است.

5) .مج،وز،مت،لت:فروبافد،آج،لب:از خود پديد كند.

6) .مج،وز،مت،لت:نيابد.

7) .آف:بيدادگران.

8) .آج،لب:گرد آريم.

9) .آف:همه.

10) .آج،لب+مر.

11) .لت:آرند.

12) .مج،وز،مت،آف:مى كرديد.

13) .آج،لب:نبود.

14) .مج،وز،مت،لت،انبازگيرنده،آف:گيرندگان،آج،لب:اهل شرك.

[62-ر] بنگر كه چگونه دروغ گفتند بر خويشتن (1)و گم شد (2)از ايشان آنچه فرامى بافند (3).

و از ايشان كس هست كه گوش واكند (4)با تو (5)و كرديم ما بر دلهاى ايشان پوششها كه بدانند (6)او را و در گوشهاشان گرانى و اگر بينند هر حجّتى ايمان نيارند به آن تا به تو آيند خصومت مى كنند با تو،مى گويند (7)آنان كه كافر شدند نيست اين مگر افسانۀ (8)پيشينيان.

و ايشان نهى مى كنند از او و دور مى شوند از او و هلاك نمى كنند (9)مگر خود را و نمى دانند.

و اگر ببينى چون بدارند ايشان را بر دوزخ گويند اى كاش ما را بازپس برندندى (10)و به دروغ نداشتمى (11)آيات خداى ما و بوديمى (12)از گرويدگان (13).

بل پديد آمد ايشان را آنچه (14)مى پوشيدند (15)از پيش آن (16)و اگر بازآرند ايشان را،با سر آن شوند كه (17)نهى كرده اندشان از آن و ايشان دروغ زنان اند.

و گفتند نيست[اين] (18)


1) .مج،وز،مت،لت:خود.

2) .آج،لب:غايب شوند.

3) .مج،وز،مت:فروبافند،لت:فروبافتند.

4) .مج،وز،مت،لت:باز كند،آج،لب:گوش مى كنيد.

5) .آج:سوى تو.

6) .اساس،آف،آن:ندانند،با توجه به مج تصحيح شد،آج،لب:دريابند.

7) .مج،وز،مت:مى گويد.

8) .مج،مت،آج،لب:افسانه.

9) .مج،وز،مت،آن:مى كنند.

10) .مج،وز،مت،لت،آن:بردندى،آف:برندى.

11) .وز،لت:نداشتمانى.

12) .مج،وز،مت،لت:بودمانى.

13) .مج،وز،لت:از جملۀ مؤمنان.

14) .مت+پنهان.

15) .آج،لب:آنچه بودند كه نهان مى داشتند.

16) .مج،وز،پيش از آن.

17) .مج،وز+كه اينان را.

18) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،افزوده شد.

مگر زندگانى دنيا (1)و نيستيم ما برانگيختگان.

و اگر بينى چون بدارد[ند] (2)ايشان را بر خدايشان،گويد نيست اين درست؟گويند:آرى،به خداى ما،گويد:بچشى (3)عذاب به آنچه كافر شديد.(4)زيان كردند آنان كه به دروغ داشتند (5)ثواب خداى تا چون آيد به ايشان قيامت ناگاه،گويند:اى حسرت ما بر آنچه تقصير كرديم در آن و ايشان برگيرند بارهاى گران (6)بر پشتهاشان بد بر مى گيرند بارهاى گران.(7)نيست زندگانى دنيا (8)مگر بازى و هزل و سراى بازپسين بهتر است آنان را كه پرهيزگار باشند،[خرد ندارى شما] (9)،[62-پ].(10)نيست زندگانى دنيا (9)مگر بازى و هزل و سراى بازپسين بهتر است آنان را كه پرهيزگار باشند،[خرد ندارى شما] (10)،[62-پ].

قوله: وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرىٰ عَلَى اللّٰهِ كَذِباً ،حق تعالى در اين آيت بر سبيل تعجّب گفت:كيست ظالم تر و بيدادگرتر از آن كس كه دروغ بر خداى تعالى فرابافد (11)يا آيات او را تكذيب كند و به دروغ دارد،يعنى در جهان از اينان ظالم تر و حظّ نفس خود نقصان كننده تر و واضع تر چيزى را نه به موضع خود نباشد. إِنَّهُ لاٰ يُفْلِحُ الظّٰالِمُونَ (12)،ظالمان و بيدادگران فلاح و ظفر (13)نيابند،و ظلم اين جايگه (14)كفر


1) .مج،وز،نزديكتر.

2) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،افزوده شد.

3) .بچشى/بچشيد.

4) .مج،وز،مت:كفروا.

5) .مج،وز،مت:كه كافر شدند به.

6) .مج،مت:گرانشان.

7) .مج،وز،مت:ما الحياة.

8) .مج،وز:نزديكتر.

9) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،افزوده شد.

10) .اساس،مج:يعقلون،با توجّه به ديگر نسخه بدلها و ضبط قرآن مجيد آورده شد.

11) .مج،وز،لت،مل:فروبافد.

12) .وز:الظّالمين.

13) .مج،وز:بهره.

14) .مج،وز،مت،لت،مل،مر:جايگاه.

است (1).

وَ يَوْمَ نَحْشُرُهُمْ ،يعقوب«يحشرهم»خواند به«يا»،ثمّ يقول،و باقى قرّاء خواندند به«نون».آن كه به«يا»خواند رد كرد على اسم اللّه تعالى في قوله عَلَى اللّٰهِ ،و آن كه به«نون»خواند ابتداى كلامى باشد.قوله: يَوْمَ ،نصب او بر ظرف،و عامل در او فعل مقدّر،يعنى اذكر،ياد كن اى محمّد آن روز كه ما حشر كنيم،يعنى جمع كنيم جمله را.و نصب«جميعا»بر حال است،أى مجتمعين،و روا باشد (2)كه تأكيد باشد از ضمير منصوب متّصل فى هم.آنگه گوييم آنان را كه مشرك شدند و با خداى تعالى انباز گرفتند كجااند آن انبازان شما كه دعوى كردى (3)شركت ايشان با خداى تعالى.

ثُمَّ لَمْ تَكُنْ فِتْنَتُهُمْ ،حمزه و كسايى و يعقوب خواندند:«يكن»به«يا»لتقدّم الفعل و لأنّ الاسم هو«ان»مع الفعل،و باقى قرّاء به«تا»خواندند.ابن كثير و ابن عامر و عاصم خوانند (4):فتنتهم،بالرّفع على اسم كان،و باقى قرّاء به نصب خوانند على انّه خبر كان.حمزه و كسايى و خلف خوانند:«و اللّه ربّنا»،به فتح«با»على حذف حرف النّداء،و التّقدير:يا ربّنا.و باقى قرّاء به جرّ«با»خوانند.

حجّت آن كس كه«يكن»خواند به«يا»و به نصب«فتنة»آن است كه أن مع الفعل در جاى اسم نهاد،و مثله: مٰا كٰانَ حُجَّتَهُمْ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا (5)،و بر قرائت آن كس كه به رفع«فتنة»خواند،«يا»براى آن گفت كه فعل مقدّم است و تأنيث نه حقيقى است،و آن كس كه به«تا»خواند و رفع«فتنه»براى آن كه فتنه مؤنّث اللّفظ است و اسم كان است و أن مع الفعل در محلّ نصب باشد و (6)و خبر كان،و تقدير اين بود كه:لم يكن (7)فتنتهم الّا قولهم.و آن كس كه«و اللّه ربّنا»خواند،لفظ «اللّه»را صفت«ربّ»كرد،و آن كه به نصب خواند بر تقدير«اللّه»به حذف حرف قسم،و«ربّنا»بدل باشد يا صفت.و وجهى دگر آن است كه:به تقدير حذف حرف


1) .اساس،بم،آف،آن:نيست،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.

2) .مج،وز،مت،لت:بود.

3) .كردى/كرديد.

4) .اساس:خوانند،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.

5) .سورۀ جاثيه(45)آيۀ 25.

6) .مج،وز،مت،مل،لت:بر،مر:وبر.

7) .مج،وز:لم تكن.

ندا،و التّقدير و اللّه[يا] (1)ربّنا و اين وجه قريب تر است و وجهى دگر آن است كه و اللّه اعني ربّنا به تقدير فعلى مضمر و«ربّنا»فصل باشد بين القسم و المقسم عليه.

و معنى آيت آن است كه چون خداى تعالى ذكر مشركان كرد و افتتان ايشان به شركشان و اقامت اصرارشان (2)برآن گفت محمول (3)اين همه جز آن نبود كه تبرّا كردند از كفر و شرك خود و گفتند و اللّه ربّنا ما كنّا مشركين[يعنى با اين هم (4)چنين فتنه بودند بر كفر عاقبت آن بود كه تبرا كردند از او و گفتند يعنى فتنه اعتذار است اينجا يعنى لم تكن معذرتهم الّا ان قالوا،بيش از اين عذر نداشتند كه گفتند و اللّه ربّنا ما كنّا مشركين.] (5)بيان كرديم كه اصل فتنه اختبار باشد،اگر گويند مذهب شما آن است كه اهل آخرت ملجأ باشند به ترك قبايح و از ايشان قبيح در وجود نيايد كه (6)آنجا معارف ضرورى باشد و ايشان به ضرورت دانند كه اگر محاولۀ (7)آن كنند.حيل بينهم و بين ذلك،دگر آن كه ثواب و عقاب و (8)بهشت و دوزخ در برابر باشد و به هريكى از آن عاقل ملجأ شود به فعل واجب و ترك قبيح. پس چون است كه در اين آيت از ايشان حكايت كرد كه ايشان جحود كنند و انكار (9)خود را و برآن سوگند خورند تا خداى از ايشان بازگويد: اُنْظُرْ كَيْفَ كَذَبُوا عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ ،جواب گوييم در اين چند وجه گفتند:يكى آن كه ابو القاسم بلخيّ گفت:اين جماعت دروغ گويند بر خويشتن بر حقيقت (10)و لكن ندانند كه آن كه (11)مى گويند دروغ است (12)،براى آن كه پندارند كه ايشان در آن گفتار صادق اند كه ايشان باعتقاد و ظنّ و يقين (13)خود مشرك نباشند چون


1) .اساس،مج،وز،مت،آج،لب،بم،مل:آف،لت،آن:ندارد،با توجه به مر افزوده شد.

2) .مج،وز،مت:اضرار.

3) .وز،مت،مر:محصول.

4) .وز،آج،لب،لت،مر:همه.

5) .اساس،بم،آف،آن:ندارد،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

6) .مج،وز،مت،لت:ازآنجا كه.

7) .مج،مت،لت،آن:مجادله.

8) .وز:بر.

9) .مج،وز،مت،لت،مل+شرك.

10) .آج،لب:به حقيقت.

11) .آج،لب:آنچه.

12) .آج،لب+از.

13) .مج،وز،مت،مل،لت:بر نفس.

جهودان و ترسايان و از خويشتن نفى شرك و بت پرستى كنند و ندانند (1)[63-ر]كه آن اعتقاد كه ايشان دارند در تثليث هم شرك است،و اين بر (2)حقيقت دروغ باشد، براى آن كه دروغ چيزى (3)باشد كه مخبر به خلاف آن (4)باشد (5)سواء اگر گويند و دانند (6)كه چنان است و اگر ندانند. (7)و لكن براى آن تعاطى كنند كه ندانند (8)كه دروغ است از اين وجه ملجأ نباشند (9).

جواب ديگر (10)آن است كه ابو على گفت:اين خبرى است كه خداى تعالى داد از ايشان كه ايشان در قيامت گويند و خبر دهند از احوال و اعتقاد خود در دنيا، گويند:و اللّه ربّنا ما كنّا مشركين فى الدّنيا في ظنوننا و عند انفسنا ما در دار (11)دنيا چنان گمان برديم كه ما بر كارى ايم و بر عملى و اين بتان را براى شفاعت مى پرستيم و ظنّ ما به مذهب و اعتقاد ما نكو (12)بود،امروز آن معبودان ما از ما گم شدند و عمل و عبادت ما ايشان را باطل شد (13)فذلك قوله: وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا كٰانُوا يَفْتَرُونَ .

جواب سيوم از او آن است كه:ايشان در قيامت كه گويند در حال دهش (14)و تحيّر و بى عقلى گويند كه از اهوال و آفات قيامت بديشان چيزى (15)رسد كه به آن عقل ايشان بر جاى نماند،پس به مثابت مست و ديوانه باشند،بيانش قوله تعالى: وَ تَرَى النّٰاسَ سُكٰارىٰ وَ مٰا هُمْ بِسُكٰارىٰ وَ لٰكِنَّ عَذٰابَ اللّٰهِ شَدِيدٌ (16)،و اين جواب ابن الاخشاد است،و مذهب نجّار (17)است كه اهل بهشت و اهل دوزخ روا باشد كه در


1) .مج،وز،مت:بدانند.

2) .آج،لب:بهر.

3) .لت:خبرى.

4) .آج،لب:خبر.

5) .مل،لت:گويد.

6) .مج،وز،مت،مل،لت:گوينده داند.

7) .مج،وز،لت،مل،لت:نداند.

8) .مج،وز،مت،مل،لت:تعاطى كند كه نداند،آف:تعاحلى كنند كه ندانند.

9) .مج،وز،مت،آج،لب،مل،لت:نباشد.

10) .مج،وز،مت+اين،مل+از اين.

11) .آج،لب،آن:ندارد.

12) .مج،وز،مت،آن:نيكو.

13) .مل:گم شد.

14) .آف:دهشت.

15) .آف،آن:خبر.

16) .سورۀ حج(22)آيۀ 2.

17) .مج،وز،مت،آج،مل،لت،مر+آن.

بهشت و دوزخ كافر شوند (1)و آنجا هم چنان تكليف و اختيار (2)باشد (3)كه اين جا هست و اين مذهب باطل است از وجوهى كه ذكر آن در كتب اصول مشروح است.

و جواب ديگر از اين آن است كه:لفظ كذب مراد به او خيبت است و آن چنان باشد كه چون اهل دوزخ (4)را در عذاب كشند (5)استغاثت (6)كنند به كلماتى كه گمان برند كه ايشان را در آن نجاتى خواهد بودن چنان كه حكايت فرمود از ايشان كه گويند: رَبَّنٰا غَلَبَتْ عَلَيْنٰا شِقْوَتُنٰا (7)-الآية،و قوله: لَوْ لاٰ أَنْتُمْ لَكُنّٰا مُؤْمِنِينَ (8)،و چنان كه: رَبَّنٰا أَرِنَا الَّذَيْنِ أَضَلاّٰنٰا مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ نَجْعَلْهُمٰا تَحْتَ أَقْدٰامِنٰا (9)-الآية،[و قوله:لو لا انتم لكنّا مؤمنين]اين از آن جمله است كه بر سبيل تعلّل (10)گويند: وَ اللّٰهِ رَبِّنٰا مٰا كُنّٰا مُشْرِكِينَ ،و پندارند كه اين گفتار ايشان را (11)سود خواهد داشتن چون ظنّ و امل ايشان دروغ شود (12)نوميد شوند حق تعالى از اين جا گفت:

اُنْظُرْ كَيْفَ كَذَبُوا عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ ،أى كيف خابوا فيما امّلوا و كذب ظنّهم و املهم فيه،قال الشّاعر: (13)

كذبتم و بيت اللّه[لا] (14)تأخذونها***مراغمة ما دام للسّيف قائم

و قال آخر: (15)

كذبتم و بيت اللّه لا تنكحونها***بني شاب قرناها،تصرّ (16)و تحلب (17)

أى كذبكم (18)املكم: وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا كٰانُوا يَفْتَرُونَ و آن دروغ و فريه و


1) .لت:شود.

2) .اساس،لب،بم،آف،آن:احبار،با توجّه به مج وز،تصحيح شد،مر:اختبار.

3) .مج،وز،مت،لت،مر+چنان.

4) .مج،وز،مت،لت،مر:آخرت.

5) .مج،وز،مت:كشتند.

6) .مج،وز،مت،آج،لب:استعانت.

7) .سورۀ مؤمنون(23)آيه 106.

8) .سورۀ سبأ(34)آيۀ 31.

9) .سورۀ فصّلت(41)آيۀ 29.

10) .آن:تقلّد.

11) .مج،وز،مت:ندارد.

12) .مج،وز،مت،آج،لب،مت،مر+و.

13) .مج،وز،مت+شعر.

14) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

15) .مج،وز،مت+شعر.

16) .مج،وز،مت:تمّر،لت:قصر.

17) .مج،وز،مت،آج،لب:تخلب.

18) .وز،آج،لب:كذبتم.

اقتراحات (1)و اعتقادات باطل و معبودان مزوّر ايشان از ايشان گم شوند (2)و سعى ايشان باطل شود.

وَ مِنْهُمْ مَنْ يَسْتَمِعُ إِلَيْكَ ،كلبى گفت:سبب نزول (3)آيت آن بود كه ابو سفيان و وليد مغيره و عتبه و شيبه-پسران ربيعه-و اميّه و ابى-پسران خلف-و نضر بن الحارث و حارث بن العامر بيامدند و حديث رسول-عليه السّلام-بشنيدند و قرآن كه مى خواندند،سماع كردند آنگه با يكديگر گفتند:چگونه مى دانى (4)اين كه محمّد مى خواند و مى گويد؟نضر گفت:از جنس آن اساطير است كه من با شما گويم،و نضر بن الحارث مردى بود كه اخبار گذشتگان (5)ياد داشت و بسيار گفتى،خداى (6)تعالى اين آيت فرستاد (7)گفت[63-پ]: وَ مِنْهُمْ ،از ايشان يعنى از كافران. مَنْ يَسْتَمِعُ إِلَيْكَ ،كس هست كه گوش با سخن تو مى كند و«من»كلمتى (8)است موحّد اللّفظ،مجموع المعنى براى آن گفت يَسْتَمِعُ به لفظ واحد،و آنگه گفت: عَلىٰ قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ ،و او نكرۀ موصوفه (9)است آنجا (10)مجاهد گفت:مرادش قريش اند،و بلخىّ گفت:مرادش مشركان و جهودان و ترسايان اند،حق تعالى گفت:

سخن تو مى شنوند و لكن انديشه نمى كنند،لا جرم علم حاصل نمى شود ايشان را،پس به مثابۀ كسى اند كه بر دل پوششى دارد كه مانع (11)بود ازآن كه چيزى بداند و علم در او شود ازآن كه با كفر و ضلال الفت دارند و سخن تو در گوش ايشان جاى گير نيست،و اين بر سبيل تشبيه است.و از اين بليغتر آن كه گفت: لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ يَفْقَهُونَ بِهٰا ... وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ يَسْمَعُونَ بِهٰا (12)،و از هر دو بليغتر إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَذِكْرىٰ لِمَنْ كٰانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِيدٌ (13)،نفى دل كرد از ايشان در مبالغۀ نفى


1) .لب:افراحات.

2) .مج،وز،مت:شدند.

3) .مج،وز،مت،مر+اين.

4) .آج،آف،مر،لب:مى دانيد.

5) .اساس:گذشتگان،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

6) .مج،وز،مت:حق.

7) .مج،وز،مت،لت،مر:بفرستاد.

8) .لت:كلمه.

9) .آج،لب:موصوف.

10) .آج،لب،لت:اين جا.

11) .آف+آن.

12) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 179.

13) .سورۀ ق(50)آيۀ 37.

علم گفت:دل ندارند،براى آن كه دل براى دانستن بايد چون نمى دانند همان انگار كه دل ندارند و نفى حضور كرد از ايشان،گفت:در ناشنودن چون غايبان اند چون مستمع (1)نمى شوند،انگار كه نمى شنوند،چون نمى شنوند انگار كه خود نيستند، حضور و غيبتشان يكى است،مرگ و زندگانى شان يكسان است. سَوٰاءً مَحْيٰاهُمْ وَ مَمٰاتُهُمْ (2)،و يريد أنّ شهودهم كالغيّاب،از ايشان توقّع علم چگونه كنى كه ايشان گويى دل ندارند كه محلّ (3)علم باشد.

فقر الجهول بلا قلب الى ادب***فقر الحمار بلا رأس الى رسن

أَكِنَّةً ،جمع«كنان»باشد و آن غطاء و پوشش باشد به مثال و معنى،كنان و اكنّه،كغطاء و اغطيه. أَنْ يَفْقَهُوهُ ،أى من ان يفقهوه،ازآن كه ندانند،أى من العلم و الفقه. وَ فِي آذٰانِهِمْ وَقْراً ،أى و جعلنا في آذانهم«وقرا»و«وقر»گرانى گوش باشد و«وقر»حمل باشد،يقال:وقرت اذنه توقر (4)وقرا و قال (5):

و كلام سيّئ (6)قد وقرت***اذني منه و مالي من صمم

اوقرت الدّابّة اذا اثقلتها بالحمل،و وقر الرّجل من الوقار فهو وقور،وقّرت اذنه توقيرا وقّرت من الوقار ايضا و قال شاهدا للأوّل:ولى اذن قد وقّر الصّوت سمعها.و اين نيز هم بر طريق مبالغه در تشبيه باشد،يعنى در قلّت سماع و استماع و فهم و انتفاع با كسى مانند كه گوش ندارند (7)يا گوشش گران باشد،و مثله قول الشّاعر: (8)

اعمى اذا ما جارتى خرجت***حتّى يوارى (9)جارتى الخدر

و يصمّ عمّا كان بينهما***اذنى و ما بى غيره وقر

و«جعل»نيز به معنى حكم و تسميه باشد،يقال:جعل القاضى فلانا عدلا و جعله مفلسا،أى حكم به و سمّاه،و منه قوله: وَ جَعَلُوا الْمَلاٰئِكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبٰادُ


1) .مج،وز،مت،مل،مر:منتفع.

2) .سورۀ جاثيه(45)آيۀ 21.

3) .آن:محمل.

4) .اساس:يوقر،با توجه به مج تصحيح شد،لب،بم،آف آف:يوقر.

5) .مج،وز،مت+شعر.

6) .مج،وز،مت،آن:شيء.

7) .مج،وز،مت،آف،لت:ندارد.

8) .مج،وز،مت+شعر.

9) .اساس:توارى،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.آج،لب آف،آن:توارى.

اَلرَّحْمٰنِ إِنٰاثاً (1)،قال الشّاعر:

جعلتني باخلا كلاّ و ربّ منى***انّي لأسمح كفّا منك فى اللّزب

اى سمّيتني،و ابو علىّ گفت:اين عبارت باشد از خذلان و منع لطف از ايشان على سبيل العقوبة على كفرهم فى الزّمان الماضي و اين نيز هم وجهى (2)از وجوه كه گفتيم آيت را از آن به در آرد كه مجبّره را به او تمسّك باشد،و بيان اين قول: وَ إِنْ يَرَوْا كُلَّ آيَةٍ لاٰ يُؤْمِنُوا (3)،گفت[اگر] (4):هر آيت كه در جهان هست ببينند ايمان نيارند.آيت در حقّ كسانى است كه معلوم از حال ايشان آن است كه بر كفر ميرند (5)تا رسول-عليه السّلام-دل عزيز خود به ايمان ايشان معلّق ندارد و اميد بردارد و از ره انتظار برخيزد و مستريح شود از آن بند كه اليأس احدى الرّاحتين،آنگه مبالغه زياده كرد گفت:كار ايشان در اين باب-اعني عناد و اصرار بر كفر و ضلال و تمادى در غىّ،[64-ر]به حدّى است كه به تو مى آيند و با تو جدل و خصومت مى كنند و مى گويند:اين نيست الا افسانۀ (6)پيشينيان و حديث اوّلينان. يُجٰادِلُونَكَ ،در جاى حال باشد و تقدير (7)اين است:جاءوك مجادلين لك،و«يقول»هم حال است، و«ان»به معنى ماى نفى است.و«أساطير»جمع اسطاره و اسطوره باشد،كاقليم و اقاليم و اقنوم و اقانيم،و اشتقاق او من سطرت الكتاب اذا اكتتبته (8)باشد قال الرّاجز: (9)

انّي و اسطار سطرن سطرا***لقائل يا نصر نصر (10)نصرا

و«سطر»هم مصدر باشد هم اسم.چون اسم باشد جمعش اسطار بود،و اساطير جمع جمع بود.

آنگه حق تعالى وصف كرد اين كافران را كه ذكرشان برفت گفت: وَ هُمْ يَنْهَوْنَ عَنْهُ وَ يَنْأَوْنَ عَنْهُ ،در او دو قول گفتند:يكى آن كه مردمان را از او و از ايمان به او و


1) .سورۀ زخرف(43)آيۀ 19.

2) .مج،وز،مت،آج،لب،لت+باشد.

3) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 146.

4) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

5) .مج،وز،مت:مى ميرند.

6) .آف+مگر افسانه.

7) .آج،لب:آن.

8) .مج،وز،مت،آج،لب،لت،مر:كتبته.

9) .مج،وز،مت+شعر.

10) .مج،وز،مت،لت،مر+در،آن+به.

سماع كلام او و مجالست به او و نظر در معجزات او نهى مى كنند و ايشان نيز از آن دور مى باشند،و اين قول بيشتر مفسّران است.

و قولى دگر آن است كه:آيت در أبو لهب آمد كه اگر (1)مجمعى و موسمى حاضر بودى كسى خواستى كه رسول را ايذا كند يا طعن زند او رها نكردى و ذبّ و نهى كردى براى خويشى را و لكن خويشتن (2)از او و (3)ايمان (4)دور داشتى و مخالفان در تفسير آورده اند كه:آيت در شأن ابو طالب آمد كه او حمايت رسول كردى و مردم را از ايذاء او نهى كردى و به او ايمان نياوردى،و در اين باب حديثى و شعرى متناقض روايت كنند،و آن آن است كه گفتند (5)رسول-عليه السّلام-گفت:يا عمّ چرا به من ايمان نيارى (6)؟گفت:

من مى دانم كه تو رسول خدايى و صادقى در نبوّت و لكن من از ملامت مردمان احتراز مى كنم و چون جماعت قريش خواستند كه رنجى به او رسانند،گفت: (7)

و اللّه لن يصلوا اليك بجمعهم***حتّى اوسّد فى التّراب دفينا

فاصدع بامرك ما عليك غضاضة***و ابشر و قرّ بذاك منك عيونا

و عرضت دينا لا محالة انّه***من خير اديان البريّة دينا

و دعوتنى و زعمت انّك ناصحى***و لقد صدقت و كنت ثمّ أمينا

لو لا الملامة او حذارى سبّة***لوجدتنى سمحا بذاك مبينا

هر عاقل كه اين (8)ابيات را تأمّل كند داند كه بيت آخرين ملحق است و نه ملايم ابيات اوّل است نه به قوّت و متانت و به معنى (9)،و مناقضه كه حاصل است ميان اين بيت با ابيات اوّل،براى آن كه بيت اوّل متضمّن نصرت و هواخواهى است و قطع طمع كفّار است ازآن كه رنجى به او رسانند و با وجود او و تا او زنده باشد.بيت دوم[امر] (10)است او را به اداى رسالت و تحريض و تقويت او به آن و اين نه از


1) .اساس و همه نسخه بدلها:نصرا،با توجه به كتب ادب عرب تصحيح شد.

2) .مج،وز،مت:خويشى.

3) .لت+از.

4) .مج،وز،مت،لت+به او،مر+او.

5) .آج،لب،بم،آف+كه.

6) .آن:نمى آرى.

7) .مج،وز،مت+شعر.

8) .مج،وز،مت:ندارد.

9) .مل،مت،مر،لت:نه به معنى.

10) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

نشان (1)كافران باشد،و نيز متضمّن بشارت و روشنايى چشم است او را به رسالت و نبوّت كه او دعوى مى كرد.

امّا بيت سيوم (2)كه گفت:

و لقد صدقت و كنت ثمّ امينا***

اين عين ايمان است براى آن كه در لغت هيچ فرق نباشد ميان«امنت بك»و «صدّقتك»و ميان آن كه گويند:انّك صادق في دعواك،پس اين ايمان باشد و اگر اين دليل كفر كند يا ليت شعري كه ايمان چه باشد.

امّا بيت چهارم كه گفت:

من خير اديان البريّة دينا***

و اقرار به آن كه دين او بهترين دينهاست،هم ايمان باشد و اگر اين كفر باشد پس در جهان ايمان نباشد پس ابيات جمله دليل ايمان او مى كند و اين بيت بازپسين همۀ عقلا دانند كه مجانس آن نيست بل مناقض آن است،و چون او مردى محال است كه در بيتى چند (3)مناقضه گويد.و قوله: يَنْأَوْنَ ،أى يبعدون من النّأى و هو البعد.

وَ إِنْ يُهْلِكُونَ إِلاّٰ أَنْفُسَهُمْ ،«ان»به معنى«ما»ى نافيه است و هر«إن»كه در عقب او«الّا»آيد به معنى«ما»ى نفى باشد. وَ مٰا يَشْعُرُونَ ،«ما»هم نفى است-و نمى دانند كه زيان و هلاك به خود مى كنند.

وَ قٰالُوا إِنْ هِيَ إِلاّٰ حَيٰاتُنَا (4)،آنگه حكايت گفتار ايشان كرد كه ايشان گفتند:

إِنْ هِيَ ،و المعنى ما هى،نيست اين زندگانى الّا زندگانى دنيا،يعنى هم اين حيات است كه ما در آنيم.نموت و نحيا،زنده ايم اكنون و پس بمريم و پس از مرگ ما را بعثى و نشورى نباشد،آنگه گفت[64-پ]:در آيت دليل است بر اصحاب معارف براى آن كه خداى گفت ايشان خود را در هلاك-كه عقاب دوزخ است-نهاده اند و نمى دانند كه معارف ايشان ضرورى بودى خداى تعالى نگفتى كه نمى دانند، آنگه بر سبيل تعجّب گفت:يا محمّد،اگر بينى (5)ايشان را در آن حال كه


1) .لت:شأن.

2) .مج،وز،مت:سه ام،آج،لب،آن،مر:سيم،لت:سئوم.

3) .مج،وز،مت،آج،لب،لت:چند بيت.

4) .سورۀ انعام(6)آيۀ 29.

5) .مج،وز،مت،لت،مر:ببينى،لب:نبينى.

ايشان را بر كنار دوزخ بدارند في قوله: وَ لَوْ تَرىٰ إِذْ وُقِفُوا عَلَى النّٰارِ ،و وقف هم لازم است هم متعدّى،يقال:وقفت الدّابّة،و وقفت للمساكين وقفا بمعنى جعلته واقفا لا يبرح عن حكمه و لا يجري عليه حكم الملك و وقفت انا وقوفا،و وقفت على كذا بمعنى علمته.و حمل اين لفظ بر هر دو وجه شايد كردن هم بر حقيقت خود كه ايشان را بر شفير دوزخ بدارند،و هم بر آنكه چون اعلام كنند ايشان را و واقف گردانند بر عذاب دوزخ.

و وجهى دگر را محتمل است و آن آن است كه:چون ايشان را بر آتش دوزخ وقف كنند،و اين عبارت باشد از لزوم و خلود ايشان در دوزخ،من قولهم:وقفت وقفا للمساكين،چون حال (1)چنين باشد گويند و تمنّا كنند: يٰا لَيْتَنٰا نُرَدُّ وَ لاٰ نُكَذِّبَ بِآيٰاتِ رَبِّنٰا ،كاش (2)ما را با دنيا بردندى و ما تكذيب نكرديمى (3)آيات خداى را و از جملۀ مؤمنان بوديمى (4).

حمزه و يعقوب و حفص خواندند:و لا نكذّب و نكون،به نصب«با»و«نون» از اين دو فعل مضارع،و ابن عامر در«نكون»به نصب موافقت كرد ايشان را،و باقى قرّاء هر دو به رفع خواندند.آن كس كه به رفع خواند،قرائت (5)او را دو وجه باشد:

يكى آن كه معطوف بود على«نردّ»،بر اين وجه داخل باشد در تمنّا،يعنى كاشكى ما را با (6)دنيا برندى و كاشكى ما تكذيب نكرديمى (7)،و كاشكى مؤمن بوديمى (8)!تمنّا به هر سه تعلّق دارد.و وجه ديگر آن است كه:كلامى مستأنف بود و داخل نبود در تمنّى،بل تقدير آن باشد كه:و نحن لا نكذّب و نكون،و قول اوّل اختيار بلخى و جبّايى و زجّاج است.و مثال وجه دوم اين باشد كه:دعنى و لا اعود،اى فانّي ممّن لا يعود،و اين اختيار ابو عمر است،و گفت دليل آن كه داخل نيست در تمنّى آن است كه گفت: وَ إِنَّهُمْ لَكٰاذِبُونَ ،و«كذب»در تمنّا نشود در خبر باشد.و امّا آن كس كه (9)


1) .مج،وز،مت:حالت.

2) .مج،وز،مت:كاشكى.

3) .لت،مر:نكردمانى.

4) .لت،مر:بودمانى.

5) .اساس:مراد،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.

6) .مج،مت:در.

7) .لت،مر:نكردمانى.

8) .مج،وز،مت،لت،مر:بودمانى.

9) .مر+به.

نصب خواند در«نكذّب (1)و نكون»حجّت او آن است كه«واو»جارى مجراى «فا»كرد و در جواب تمنّا و جواب تمنّا به«فا»منصوب باشد،چنان كه گفت: يٰا لَيْتَنِي كُنْتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظِيماً (2)،بر اين قول تمنّا به همه تعلّق دارد،[جمله در تحت تمنّى آيد،هم ردّ و هم انتفاء تكذيب و هم ايمان،و روا باشد كه«واو»به معنى«واو»جمع باشد،چنان كه:«لا تأكل السّمك و تشرب اللّبن»،المعنى مع «أن»أى لا تجمع بينهما،و تقدير آن باشد كه:يا ليتنا نردّ مع أن لا نكذّب و نكون.

بر اين وجه (3)تمنّى به همه تعلّق دارد] (4)و آن كه نكذّب و نكون خواند دوم را حمل كرد (5)بر استيناف.

اگر گويند:چگونه شايد كه ايشان تمنّاى رجوع با دنيا كنند و معارف ايشان ضرورى باشد و به ضرورت دانند استحالۀ اين؟گوييم:واجب نيست كه جملۀ معارف اهل آخرت ضرورى باشد،بل معرفت ايشان به خداى-جلّ جلاله-و ذات و صفات او ضرورى باشد ازآنجا كه هر آيت و حجّت كه ايشان از احوال آخرت به خبر شنيده باشند،از عرش و كرسى و لوح و قلم و ترازو و حساب و كتاب و ثواب و عقاب و بهشت و دوزخ و صراط و فرشتگان هم معاينه بينند،چون خبرشان عيان شود گمانشان يقين شود.امّا دگر چيزها واجب نبود كه به ضرورت دانند و روا دارند كه روا باشد كه (6)ايشان را با دنيا آرند.

و جواب ديگر آن است كه:تمنّاى محال علم ضرورى را خلل نكند،براى آن كه يكى از ما در دار دنيا تمنّاى محال بسيار كند و علم و عقل از او مانع نبود با آن كه داند كه محال است امّا بگويد و به (7)زبان راند و در دل آرد و هيچ منع نباشد از آن علم و عقل را،و در قرآن از اين بسيار است كه ايشان تمنّاهاى صحيح و محال كنند،


1) .اساس:تكذيب،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.

2) .سورۀ نساء(4)آيۀ 73.

3) .آج،لب،لت،مر+هم.

4) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

5) .اساس،آن:گردن،آج،لب،آف:كردند،با توجه به مج،وز تصحيح شد.

6) .مت:روا دارند كسى را كه.

7) .مج،وز،مت،لت:بر.

منها قوله: يٰا لَيْتَنِي كُنْتُ تُرٰاباً (1)، يٰا لَيْتَنِي كُنْتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظِيماً (2)، يٰا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلاً (3)، يٰا وَيْلَتىٰ لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلاٰناً خَلِيلاً (4)، يٰا لَيْتَ قَوْمِي [65-ر] يَعْلَمُونَ بِمٰا غَفَرَ لِي رَبِّي وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ (5)،و ابو عمرو و حمزه و كسائى اماله كردند«ترى»را.

بَلْ بَدٰا لَهُمْ مٰا كٰانُوا يُخْفُونَ مِنْ قَبْلُ ،«بل»براى اضراب باشد عن الأوّل الى الثّاني،يعنى اعرض من ذلك المحال و اخذ (6)في هذا،تمنّاى محال ايشان رها كن، اين بگو كه پيدا شود ايشان را آنچه پوشيده مى داشتند.

در او چند قول گفتند:يكى آن كه (7)احوال و اهوال قيامت و بعث و نشور و ثواب و عقاب كه رؤساى كفّار و معاندان ايشان از سفله و ضعفا پوشيده مى داشتند.قولى ديگر آن كه پيدا شود ايشان را آنچه از خود پوشيده مى داشتند و بر خود تلبيس مى كردند و مى گفتند:همانا باشد كه نه چنين باشد،كه محمّد-صلّى اللّه عليه و آله،مى گويد:و بر اين وجه اخفاى از خويشتن مجاز باشد،چنان كه خيانت با خويشتن في قوله:

عَلِمَ اللّٰهُ أَنَّكُمْ كُنْتُمْ تَخْتٰانُونَ أَنْفُسَكُمْ (8)،و وجه سيم (9)آن است كه:آن معاصى كه ايشان پوشيده داشتندى از خلقان فردا آن ظاهر شود خلقان را ازآن كه نامهاى ايشان بر اين (10)گواهى دهد و اعضاى ايشان برآن سخن گويد.قول چهارم ابو على گفت:

مراد به آيت منافقان اند كه در دار دنيا نفاق كردند و كفر پنهان (11)داشتند و اظهار ايمان كردند،فردا پيدا شود آنچه ايشان نهان مى داشتند از كفر و نفاق.

قوله: مِنْ قَبْلُ مبنى است بر ضمّ (12)بناى عارض براى حذف مضاف اليه (13)به او


1) .سورۀ نبأ(78)آيۀ 40.

2) .سورۀ نساء(4)آيۀ 73.

3) .سورۀ فرقان(25)آيۀ 27.

4) .سورۀ فرقان(25)آيۀ 28.

5) .سورۀ يس(36)آيۀ 27.

6) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(409/4):آخذ.

7) .مج،وز،مت+يكى.

8) .سورۀ بقره(2)آيۀ 187.

9) .لت:سئوم.

10) .مج،وز،مت،آج،لب:برآن.

11) .مج،وز،مت:نهان.

12) .مج،وز،مت،لت:ضمير.

13) .مج،مت+مج،مت،آج،لب،بم،لت،مر+چه اگر مضاف اليه.

دهند با حال اعراب شود،و تقدير آن است كه:من قبل ذلك،و كذا قوله: لِلّٰهِ الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ (1)،و كذا الجهات كلّها،و كوفيان اين را رفع على الغاية خوانند،و مذهب بصريان درست است.

وَ لَوْ رُدُّوا لَعٰادُوا لِمٰا نُهُوا عَنْهُ ،آنگه حق تعالى از ايشان و احوال ايشان گفت:

اين گويند و اگر ايشان را با دنيا برند هم با سر كفر و معاصى شوند و با طريقۀ اوّل كه برآن بوده باشند. وَ إِنَّهُمْ لَكٰاذِبُونَ ،و ايشان دروغ زن اند.در اين سه قول گفتند:

يكى آن كه اين خود صفت ايشان است امروز در دار دنيا كه حق تعالى وصف كرد ايشان را به آن،گفت:عادت و سيرت ايشان است دروغ گفتن،نه آن كه اين دروغ در قيامت گويند چه آنجا دروغ نگويند و ملجأ باشند به دروغ ناگفتن.

قولى دگر آن است كه ابو القاسم گفت:خداى تعالى خبر داد از حقيقت كار و اين وصف ايشان است در قيامت،و لكن در عزم ايشان نباشد آن (2)ساعت كه اين حديث دروغ كنند جز كه چون خداى تعالى از مآل (3)كار ايشان دانست كه ايشان وفا نكنند،گفت:دروغ مى گويند.

قول سيّم (4)آن است كه:اين كذب راجع باشد با وقت عود ايشان با دنيا و،اين قول ضعيف تر اقوال است.امّا مذهب ما و مذهب اهل عدل آن است كه:اهل آخرت قبيح نكنند و كفر نيارند و معارف ايشان ضرورى بود.و در اين چند طريقه گفتند:

يكى آن كه وجه الجاء ايشان آن باشد كه ايشان به ضرورت دانند كه اگر خواهند تا كنند (5)فرشتگان منع كنند ايشان را از آن بقهر،چنان كه يكى از ما ملجأ است كه روز بار كه (6)پادشاه بار عام دهد پيش تخت او نرود و تاج از سر او بر ندارد و بر سر خود ننهد و او را برنخيزاند و به جاى او ننشيند (7)اگرچه او را آن آرزو بود و تمنّا باشد و لكن ملجأ باشد به آن كه نكند ازآنجا كه داند كه اگر كند منع كنند ميان او و آن فعل.


1) .سورۀ روم(30)آيۀ 4.

2) .مج،مت،وز،لت:اين.

3) .آن:حال.

4) .مج،وز،مت،مر:سه ام،آف:سيوم،لت:سؤم.

5) .لب:نكنند.

6) .اساس:كى/كه.

7) .بم،آف:نشيند.

و وجهى دگر آن كه گفتند:اگر اهل آخرت ملجأ نباشند به ترك قبايح،بايد تا مزجور باشند از فعل قبيح به امرونهى و ثواب و عقاب و الّا مغرا باشند به قبيح،و اگر چنين باشد آن سراى تكليف باشد نه سراى جزا و محال است كه آنجا تكليف باشد،براى آن كه تكليف با الجاء محال بود و مكلّف مخيّر بايد تا فعل آنچه او را تكليف كرده باشند از او حاصل آيد على ما كلّف به.

و وجهى دگر در الجاء اهل آخرت حضور و حصول ثواب و عقاب باشد [65-پ]برآن اوصاف كه بهشت و دوزخ هست،و ما دانيم كه اگر آتشى برافروزند يكى را از ما گويند (1):فلان كار كن و فلان مكن اگر نه (2)تو را در اين آتش افگنند،او ملجأ باشد به فعل و ترك.و همچنين اگر گويند او را:كلمه اى بگوى كه در آن رنجى نباشد،يا كارى كن كه در آن رنجى اندك باشد و چندان كه ملك دنياست بستان،ما دانيم كه ملجأ شود و لا محال آن فعل كه از او در خواهند از فعل و ترك به جاى آرد.پس اين جمله دليل است بر آنكه اهل آخرت مكلّف نباشند و ملجأ باشند به ناكردن قبيح،خلاف آن كه مذهب نجّار است.

وَ قٰالُوا إِنْ هِيَ إِلاّٰ حَيٰاتُنَا الدُّنْيٰا ،آنگه خبر داد از منكران بعث و نشور كه ايشان گفتند در دار دنيا،«إن»به معنى«ما»ى نفى است،يعنى ما هى و«هى» كنايت است از حيات،يعنى ما (3)الحياة الّا حياتنا الدّنيا،زندگانى نيست ما را مگر اين زندگانى دنيا.و دنيا تأنيث ادنى (4)باشد نزديكتر،يعنى اين زندگانى عاجل كه در سراى دنياست. وَ مٰا نَحْنُ بِمَبْعُوثِينَ ،و ما را بعثى و نشورى نخواهد بودن.اين آنگاه گفتند (5)كه رسول-عليه السّلام-ايشان را به قيامت و بعث و نشور و عقاب دوزخ بترسانيد،ايشان اين گفتار بگفتند ازآنجا كه اعتقاد ايشان (6)بود.

حق تعالى ردّ بر ايشان گفت بر سبيل تعجّب و مبالغه: وَ لَوْ تَرىٰ ،اى محمّد اگر بينى كه ايشان را بدارند. عَلىٰ رَبِّهِمْ ،بر خدايشان،يعنى برآن موعود كه


1) .مج،وز،مت:گويد.

2) .مج،وز،مت،آج،لب،لت،مر:و الّا.

3) .آن+هى.

4) .اساس و ديگر نسخه بدلها:ادون،با توجه به فحواى كلام و كتب لغت تصحيح شد.

5) .آج،لب:بگفتند.

6) .مج،وز،مت+آن.

خداى تعالى كرده باشد از ثواب و عقاب و آن خبر كه داده باشد از حشر و نشر و بعث و حساب و كتاب-على حذف المضاف و اقامة المضاف اليه مقامه،و قيل (1):على حكم اللّه و قضائه،و معنى كلمه آن كه گفتيم پيش از اين خداى تعالى عند آن گويد ايشان را، أَ لَيْسَ هٰذٰا بِالْحَقِّ ،اين حق هست و درست (2)؟نه حق و درست اين كه مى بينى (3)،ايشان گويند: بَلىٰ وَ رَبِّنٰا ،آرى به خداى ما كه حقّ است و صدق است.

حق تعالى گويد:اكنون بواجب و استحقاق بچشى عذاب آنچه به آن كافر بودى،و در آيت حجّتى نيست نه مشبّهه (4)را و نه اشاعره (5)را در اثبات رؤيت براى آن كه مخصوص است به كفّار و به اتّفاق كافران خداى را نخواهند ديدن.و امّا آنچه مشبّهه (6)گفتند از تجسيم ظاهر فساد است براى آن كه مشاهده و وقوف حقيقت جز با اجسام و الوان صورت نبندد و خداى تعالى (7)به صفت اجسام و الوان نيست-تعالى (8)علوّا كبيرا (9).

آنگه گفت:زيانكارند آنان كه لقاى من و ثواب و عقاب من به دروغ دارند.و لقاء و ملاقات بر حقيقت مقابله باشد يا مقاربه (10)،و اين بر خداى تعالى روا نباشد و لا بد حمل بايد كردن بر آنچه ملاقات بر او روا باشد از اجسام چون بهشت و دوزخ.

بِلِقٰاءِ اللّٰهِ ،أى بلقاء ثواب اللّه و عقابه،برحسب آنچه آيت يا خبر اقتضا كند.امّا قوله:

مَنْ (11)كٰانَ يَرْجُوا لِقٰاءَ اللّٰهِ (12)،معنى آن است كه:يرجوا لقاء ثواب اللّه،و كذا قوله:

تَحِيَّتُهُمْ يَوْمَ يَلْقَوْنَهُ سَلاٰمٌ (13).و امّا قوله: فَأَعْقَبَهُمْ نِفٰاقاً فِي قُلُوبِهِمْ إِلىٰ يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ (14)، أى يلقون عذابه،و كذا

قوله-عليه السّلام: لقى اللّه و لا وجه له عنده ،و اين در حقّ


1) .مج،وز،مت:قل.

2) .مج،وز،مت،لت،مر+هست.

3) .آج،لب:مى بينيد.

4) .اساس:مشبه،با توجه به آف تصحيح شد،مج،وز،مت:مشبّهيان،مر:مشبّهان.

5) .مج،وز،مت:اشعريان،مر:اشعرى.

6) .اساس:مشبه،با توجه به مج تصحيح شد.

7) .مج،وز،مت،لب،مر:جلّ جلاله.

8) .مر+اللّه عن ذلك.

9) .مر+ قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِلِقٰاءِ اللّٰهِ .

10) .مج،وز،مت:مقارنه.

11) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،متن قرآن مجيد:(من)

12) .سورۀ عنكبوت(29)آيۀ 5.

13) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 44.

14) .سورۀ توبه(9)آيۀ 77.

كافران است و دليل بر آنكه چنين است،اين خبر متّفق عليه است من

قوله- عليه السّلام: من احبّ لقاء اللّه احبّ اللّه لقاءه و من كره لقاء اللّه كره اللّه لقاء ، هركه لقاى خدا دوست دارد خداى تعالى لقاى او دوست دارد،و هركه لقاى خداى تعالى كاره بود (1)خداى تعالى لقاى او را كاره بود،معنى آن است كه:

هركس (2)كه خواهد كه با جوار رحمت خداى شود،خداى تعالى او را خواهد كه با جوار رحمت خود برد،و هركه اين خير به خود نخواهد خداى تعالى با او نخواهد،به آن معنى كه چون اين راه نسپرده باشد از ايمان و طاعت،خداى تعالى كاره باشد ثواب او را.پس محال است در اين خبر حمل«لقاء»بر رؤيت كردن براى آن كه [66-ر] احبّ اللّه لقاءه و كره اللّه لقاءه،از اين طرف محمول نتواند بودن به رؤيت،پس معلوم شد كه مراد به«لقاء»خروج است با سراى آخرت آنجا كه حكم خداى را باشد-جلّ جلاله.حق تعالى گفت:زيانكار شوند (3)آنان كه دروغ داشتند حشر و نشر و ثواب و عقاب را. حَتّٰى إِذٰا جٰاءَتْهُمُ السّٰاعَةُ بَغْتَةً ،تا كار به جايى رسيد (4)كه قيامت به ايشان آيد ناگاه،يقال:بغته (5)الامر يبغته بغتا و بغتة اذا فاجأه،قال الشّاعر:

و لكنّهم بانوا (6)و لم اخش بغتة***و افظع (7)شىء حين يفجأك البغت

چون حال چنين باشد،گويند: يٰا حَسْرَتَنٰا ،أى حسرت ما پندارى حسرت را مى بخوانند به منزلت آن كس كه او را بخوانند،گويند:بياى كه جاى تو است و وقت تو است،و اين عبارت باشد از شدّت (8)ندم،و اصل او من حسر البعير اذا كلّ و اعيا،و منه قوله: يَنْقَلِبْ إِلَيْكَ الْبَصَرُ خٰاسِئاً وَ هُوَ حَسِيرٌ (9)،أى كليل،پندارى كه نادم ازبس (10)پشيمانى كه خورده است خسته و مانده شده است چنان كه چهار پاى در راه بماند و اين حسر (11)بر اين نهاد براى مبالغه باشد و معنى تنبيه مخاطب باشد بر غايت


1) .مج،وز،مت:خداى را كاره باشد.

2) .وز:كسى.

3) .مج،وز،مت:شدند.

4) .مج،وز،مت:آج،لب،بم،مل،لت،مر:رسد

5) .مج،وز،مت،لب:بغتته.

6) .مج،وز،مت:باتوا.

7) .مج،وز،مت:و اقطع.

8) .اساس+و،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.

9) .سورۀ ملك(67)آيۀ 4.

10) .مر:ندارد،مج،وز،مت:پس.

11) .مج،وز،مت،لت،مر:سخن،لب:خبر.

پشيمانى آن كس كه حكايت از او رود.

عَلىٰ مٰا فَرَّطْنٰا فِيهٰا ،برآن تقصير كه ما كرديم و تضييع.در ضمير خلاف كردند كه راجع با چيست (1)،بعضى گفتند:راجع است با طاعت،بعضى دگر گفتند:راجع است با ساعت،يعنى قالوا فى السّاعة أى فى القيامة:(يا حسرتنا على ما فرطنا و قصرنا) (2)محمّد بن جرير گفت:راجع است با صفقت و اگرچه ذكر صفقت نرفته است،چون ذكر خسران رفته است و ربح و خسران در صفقت و بيعت باشد،يقال خسرت صفقته و ربحت صفقته و تعلّق دارد به خسر،و التّقدير: قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِلِقٰاءِ اللّٰهِ ،في صفقتهم بعضى ديگر (3)گفتند:«فيها»راجع است با حيات دنيا، و المعنى فرّطنا فى الدّنيا (4)في اوامر اللّه و نواهيه.سدّى گفت:مراد آن است كه فرّطنا فى عمل اهل الجنّة في الدّنيا،بيانش آن خبر كه ابو هريره و ابو سعيد خدرىّ روايت كنند كه (5)رسول-عليه السّلام-گفت:فرداى قيامت كه اهل دوزخ درجات و منازل اهل بهشت بينند،گويند: يٰا حَسْرَتَنٰا عَلىٰ مٰا فَرَّطْنٰا فِيهٰا .

وَ هُمْ يَحْمِلُونَ أَوْزٰارَهُمْ عَلىٰ ظُهُورِهِمْ ،و ايشان بار گران بر پشت دارند.و«أوزار» جمع وزر باشد،و وزر ثقل و گرانى باشد و روا بود كه مراد به ثقل (6)عقوبات گناه باشد.

سدّى گفت و عمرو بن قيس كه:چون مؤمن از گور برخيزد،شخصى به استقبال او آيد با صورتى هركدام نيكوتر و بوى هركدام خوش تر (7)،او را گويد:مرا شناسى؟گويد:نه،جز آن كه دانم كه خداى تعالى صورت رويت (8)نيكو آفريده است و بويت خوش است،او گويد:من عمل صالح توام،ديرى است (9)كه در دار دنيا من بر تو نشسته ام امروز تو بر من نشين،و بر خواند: يَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِينَ إِلَى الرَّحْمٰنِ وَفْداً (10)،أى ركبانا.و كافر چون از گور برخيزد،شخصى پيش او آيد با


1) .مج،وز،مت،مر:راجع است با چه.

2) .مج،وز،مت،مل+و.

3) .مج،وز،مت:دگر.

4) .آج،لب+و.

5) .آج،لب:از.

6) .آج،لب+گرانى.

7) .مج،وز،مت+و.

8) .آج،لب:خداى تعالى صورتت.

9) .وز:ديرست/دير است.

10) .سورۀ مريم(19)آيۀ 85.

صورتى زشت و بويى ناخوش (1)،او را گويد:مرا شناسى؟گويد:نه،جز آن كه خداى تعالى صورت تو گريه آفريده است و بوى تو ناخوش،گويد:من عمل بد توام دير (2)است تا تو بر من نشسته اى (3)،امروز من بر تو خواهم نشست (4)،فذلك قوله:

يَحْمِلُونَ أَوْزٰارَهُمْ عَلىٰ ظُهُورِهِمْ ،و اين بر وجه تشبيه و توسّع باشد و آيت همچنين، براى آن كه گناه ماننده باشد به بار گران[64-پ] ازآنجا كه او را رنج و مشقّت باشد بر صاحبش،و بار بر پشت كشند،و در دعاى ائمّه آمد:

هربت اليك بنفسي باثقال الذّنوب على ظهري.

زجّاج گفت:معنى آن است كه از ايشان خالى نباشد چنان كه گويند:انت نصب عينى و شحن قلبي أَلاٰ سٰاءَ مٰا يَزِرُونَ ،بد چيزى است آنچه ايشان برگرفته اند از گناه،و لكن در هر حمل استعمال نكنند جز در گناه كه اشتقاق او از وزر است و قوله:

وَ لاٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرىٰ (5)،أى لا تحمل نفس حاملة ثقل اخرى،يعنى هيچ نفسى بار ديگرى بر نگيرد،يعنى به گناه ديگرى ديگرى را نگيرند.و«وزر»ملجأ و معتصم باشد،و«وزير»را ازآنجا (6)گويند كه ملجأ پادشاه باشد،و وزر الرّجل اذا اثم فهو موزور و منه الحديث ارجعن موزورات غير مأجورات زنانى را (7)كه براى مزد به جنازه اى (8)رفته بودند،گفت:بازگردى (9)،بزهكار (10)نه مستحقّ مزد.

وَ مَا الْحَيٰاةُ الدُّنْيٰا ،«ما»نفى است،حق تعالى مذمّت و منقصت كرد زندگانى دنيا را تا مردمان در او رغبت نكنند و دست از اعمال آخرت بندارند (11)، گفت:نيست زندگانى دنيا مگر بازى.و فرق از ميان«لعب»و«لهو»آن است كه لعب بازى باشد كه كودكان كنند،كالعبث (12)الّذى لا فائدة فيه.و لهوبازى جوانان باشد از سماع و ضرب ملاهى و مانند آن.و وجه تشبيه آن است كه اين را نيز


1) .مج،مت:ناخوش بوى.

2) .آج،لب:ديرى.

3) .آج،لب:نشسته بودى.

4) .مج،وز،مت،مر:خواهم نشستن.

5) .سورۀ انعام(6)آيۀ 164.

6) .مج،وز،مت،لت،مر:اين.

7) .مج،وز،مت،مر+گفت.

8) .مج،وز،مت:چاره اى.

9) .مج،وز،مت،آج،لب،آف،آن:گرديد.

10) .مج،وز،مت:بر.

11) .مر:بنه دارند.

12) .مج،مت:كالبعث.

عاقبتى (1)و ثباتى نباشد،چنان كه لعب و لهو را. وَ لَلدّٰارُ الْآخِرَةُ ،و سراى بازپسين يعنى بهشت،و اين لفظ بر اطلاق عبارت باشد ازآنجا كه در او حشر مردم بود از عرصۀ قيامت و به قرينه حمل كنند بر بهشت و دوزخ،و سراى بازپسين كه سراى ثواب است بهتر باشد متّقيان را.جملۀ (2)قرّاء خواندند (3): وَ لَلدّٰارُ الْآخِرَةُ ،به دو«لام» و«دال»مشدّد،و آخرت به رفع بر آنكه (4)آخرت صفت«دار»باشد،مگر ابن عامر كه او خواند:و لدار الآخرة،به يك«لام»و تخفيف«دال»و جرّ آخرت على الاضافة،و چون اضافه كنند صفت دار نباشد براى آن كه صفت را با موصوف اضافه نكنند ازآنجا كه آن هر دو چيز يكى باشد و صفت بدون موصوف چيزى مستقل نباشد،و اين به منزلۀ اضافة الشّيء الى نفسه باشد،گفتند تقدير آن (5)است كه:و لدار السّاعة الآخرة،و اگرچه دنيا و آخرت صفت است به منزلۀ اسم است ازآنجا كه استعمال كنند مفرد بى موصوف و به جاى موصوف بدارند كالابطح و الابرق،و قوله:

وَ لَلْآخِرَةُ خَيْرٌ لَكَ مِنَ الْأُولىٰ (6)،و كقول الشّاعر:

انّما الدّنيا متاع ليس للدّنيا ثبوت***

انّما الدّنيا كبيت نسجته العنكبوت***

و

قوله-عليه السّلام- الدّنيا سجن المؤمن ،و اين را حدّى نيست.فرّا گفت:

اگرچه صفت است و با موصوف يكى باشد چون لفظ مختلف شد اضافه روا داشتند و به منزلۀ دو اسم كردند و مثله:حقّ اليقين و يوم الخميس و مسجد الجامع،چنان كه در عطف روا داشتند،لاختلاف اللّفظين في قوله:و هند اتى من دونها النّأى و البعد و قوله:و الفى قولها كذبا و مينا (7)،و اين مذهب كوفيان است و درست در اين باب (8)مذهب بصريان است كه اوّل گفتيم.

أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ ،عقل ندارند اينان،يعنى عقل كار نمى بندند.اهل مدينه و ابن عامر و حفص و يعقوب خواندند:أ فلا تعقلون به«تا»ى خطاب،كأنّه عدل عن ذلك


1) .آن:عاقبت.

2) .مج،وز،مت:ندارد.

3) .مج،وز،مت:خوانند.

4) .لت:براى آن.

5) .مج،وز،مت:اين.

6) .سورۀ ضحى(93)آيۀ 4.

7) .آف:ميتا.

8) .مج،وز،مت:ابيات.

و خاطب جميع الخلائق وعظا لهم و تذكيرا[67-ر]بهذه الموعظة.و آن كه به«يا» خواند بر مغايبه،گفت:مراد كافرانند كه انديشه نمى كنند.و العقل و النّهى و الحجى و الحجر واحد براى آنش عقل خوانند كه عقال باشد صاحبش را و براى آنش نهى خوانند كه نهى كند صاحبش را و براى آن حجى خوانند كه فرود آرد صاحبش (1)را از نابايست،يقال:حجا إذا مكث،قال الشّاعر:

فهنّ يعكفن به اذا حجا***

اى مكث،و براى آنش حجر خوانند كه حجر كند خداوندش را.

قوله تعالى (2):

سوره الأنعام (6): آیات 33 تا 45

اشاره

قَدْ نَعْلَمُ إِنَّهُ لَيَحْزُنُكَ اَلَّذِي يَقُولُونَ فَإِنَّهُمْ لاٰ يُكَذِّبُونَكَ وَ لٰكِنَّ اَلظّٰالِمِينَ بِآيٰاتِ اَللّٰهِ يَجْحَدُونَ (33) وَ لَقَدْ كُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِكَ فَصَبَرُوا عَلىٰ مٰا كُذِّبُوا وَ أُوذُوا حَتّٰى أَتٰاهُمْ نَصْرُنٰا وَ لاٰ مُبَدِّلَ لِكَلِمٰاتِ اَللّٰهِ وَ لَقَدْ جٰاءَكَ مِنْ نَبَإِ اَلْمُرْسَلِينَ (34) وَ إِنْ كٰانَ كَبُرَ عَلَيْكَ إِعْرٰاضُهُمْ فَإِنِ اِسْتَطَعْتَ أَنْ تَبْتَغِيَ نَفَقاً فِي اَلْأَرْضِ أَوْ سُلَّماً فِي اَلسَّمٰاءِ فَتَأْتِيَهُمْ بِآيَةٍ وَ لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ لَجَمَعَهُمْ عَلَى اَلْهُدىٰ فَلاٰ تَكُونَنَّ مِنَ اَلْجٰاهِلِينَ (35) إِنَّمٰا يَسْتَجِيبُ اَلَّذِينَ يَسْمَعُونَ وَ اَلْمَوْتىٰ يَبْعَثُهُمُ اَللّٰهُ ثُمَّ إِلَيْهِ يُرْجَعُونَ (36) وَ قٰالُوا لَوْ لاٰ نُزِّلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ إِنَّ اَللّٰهَ قٰادِرٌ عَلىٰ أَنْ يُنَزِّلَ آيَةً وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لاٰ يَعْلَمُونَ (37) وَ مٰا مِنْ دَابَّةٍ فِي اَلْأَرْضِ وَ لاٰ طٰائِرٍ يَطِيرُ بِجَنٰاحَيْهِ إِلاّٰ أُمَمٌ أَمْثٰالُكُمْ مٰا فَرَّطْنٰا فِي اَلْكِتٰابِ مِنْ شَيْءٍ ثُمَّ إِلىٰ رَبِّهِمْ يُحْشَرُونَ (38) وَ اَلَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا صُمٌّ وَ بُكْمٌ فِي اَلظُّلُمٰاتِ مَنْ يَشَأِ اَللّٰهُ يُضْلِلْهُ وَ مَنْ يَشَأْ يَجْعَلْهُ عَلىٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ (39) قُلْ أَ رَأَيْتَكُمْ إِنْ أَتٰاكُمْ عَذٰابُ اَللّٰهِ أَوْ أَتَتْكُمُ اَلسّٰاعَةُ أَ غَيْرَ اَللّٰهِ تَدْعُونَ إِنْ كُنْتُمْ صٰادِقِينَ (40) بَلْ إِيّٰاهُ تَدْعُونَ فَيَكْشِفُ مٰا تَدْعُونَ إِلَيْهِ إِنْ شٰاءَ وَ تَنْسَوْنَ مٰا تُشْرِكُونَ (41) وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا إِلىٰ أُمَمٍ مِنْ قَبْلِكَ فَأَخَذْنٰاهُمْ بِالْبَأْسٰاءِ وَ اَلضَّرّٰاءِ لَعَلَّهُمْ يَتَضَرَّعُونَ (42) فَلَوْ لاٰ إِذْ جٰاءَهُمْ بَأْسُنٰا تَضَرَّعُوا وَ لٰكِنْ قَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ زَيَّنَ لَهُمُ اَلشَّيْطٰانُ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ (43) فَلَمّٰا نَسُوا مٰا ذُكِّرُوا بِهِ فَتَحْنٰا عَلَيْهِمْ أَبْوٰابَ كُلِّ شَيْءٍ حَتّٰى إِذٰا فَرِحُوا بِمٰا أُوتُوا أَخَذْنٰاهُمْ بَغْتَةً فَإِذٰا هُمْ مُبْلِسُونَ (44) فَقُطِعَ دٰابِرُ اَلْقَوْمِ اَلَّذِينَ ظَلَمُوا وَ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِينَ (45)

ترجمه

ما مى دانيم كه اندوهگين (3)مى كند (4)تو را (5)آن كه ايشان مى گويند ايشان به دروغ (6)نمى دارند تو را و لكن كافران (7)به آيات خدا انكار مى كنند.

و به دروغ داشتند (8)پيغامبران را از پيش تو صبر كردند (9)بر آنچه ايشان را به دروغ داشتند (10)و برنجانيدند تا آمد به ايشان يارى ما و بدل كننده (11)نباشد سخنهاى (12)خداى را و (13)آمد به تو از خبر فرستادگان (14).


1) .مج،وز:خداوندش.

2) .مج،مت،عزّ و جلا.

3) .مج،وز،مت:دژم.

4) .آج،لب،لت:مى گرداند.

5) .آج،لب،لت+ هرآينه.

6) .آج،لب،لت+نسبت.

7) .آج،لب،لت:مشركان.

8) .آج،لب،لت:به حقيقت تكذيب نمودند.

9) .مج،وز،مت:شكيبايى.

10) .آج،لب،لت:تكذيب نمودند.

11) .آج،لب،لت:به او هيچ تغييركننده نيست.

12) .آج،لب،لت:مواعيد.

13) .آج،لب،لت+به حقيقت.

14) .آج،لب،پيغمبران فرستاده عليه السلام.

و اگر بزرگ مى آيد بر تو بر گرديدن (1)ايشان اگر توانى تا بجويى پناهى در زمين يا نردبانى در آسمان بيارى به ايشان حجّتى و اگر خواهد خدا (2)گرد آرد ايشان را بر ايمان،مباش از جملۀ نادانان (3).

اجابت كنند آنان كه بشنوند و مردگان را زنده كند (4)خدا پس به او شوند (5).

و گفتند چرا (6)نفرستاد بر او (7)حجّتى از خدايش بگو كه خدا تواناست بر آنكه فروفرستد حجّتى (8)و لكن بيشتر (9)ايشان نمى دانند.

و نيست هيچ جنبده اى در زمين و نه پرنده اى كه بپرد (10)به بال خود مگر جماعات اند چون شما،تقصير نكرديم در نوشته از چيزى پس با خداشان (11)جمع كنند.

[67-پ] و آنان كه دروغ داشتند آيات ما را كرانند و گنگانند در تاريكيها و هركه خواهد خدا گمراه كند او را و هركه خواهد كند او را بر راه راست.

بگو ببينى (12)اگر آيد به شما عذاب خدا يا آيد به شما قيامت جز خداى را خوانى (13)اگر راست گويانى (14)؟


1) .آج،لب:روى گردانيدن.

2) .آج،لب،لت+ هرآينه.

3) .آج،لب،لت:سر قدر.

4) .آج،لب،لت:برانگيزاند ايشان را.

5) .آج،لب،لت:پس سوى جزاى او بازگردانند ايشان را.

6) .آج،لب،لت+فرو.

7) .آج،لب+محمد ص.

8) .آج،لب:آيتى.

9) .مج،وز،مت:بيشترينه.

10) .آن:بر پرد.

11) .آف:خدايشان.

12) .آف:بينيد.

13) .آف:خوانيد.

14) .مج،مت:راست گيرى،وز:راست گيريد،آج،لب:راست گويان،آف:راست گويانيد.

بل او را خوانى (1)تا برگشايد آنچه خوانى (2)او را اگر خواهد و فراموش كنيد آنچه انباز گرفته باشيد (3).

و بفرستاديم به امّتانى (4)پيش از تو بگرفتيم ايشان را به سختى و درويشى (5)تا مگر اينان زارى و لابه كنند.

چرا چون آمد به ايشان عذاب ما زارى نكردند و لكن سخت شد دلهاشان و بيا راست ايشان را ديو آنچه مى كردند.

چون فراموش كردند آنچه ياد دادند به آن بگشاديم بر ايشان درهاى (6)هر چيزى تا چون شاد شدند به آنچه دادند ايشان را بگرفتيم ايشان را ناگاه كه ديدند ايشان نوميدان.

ببريدند اصل گروه آنان كه بيداد كردند (7)و سپاس خداوند جهانيان را.

قوله: قَدْ نَعْلَمُ ،حق تعالى به اين آيت تسليت و دلخوشى رسول-عليه السّلام- داد،گفت:ما دانيم كه تو را دلتنگ مى كند (8)آنچه ايشان مى گويند و مثله قوله: وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِمٰا يَقُولُونَ ،و اين آيات و مانند اين متضمّن باشد دو معنى را:يكى تسليت رسول-عليه السّلام-و ديگر (9)وعيد كفّار،گفت:ما مى دانيم و بى خبر نه ايم (10)از آنچه اين كافران مى گويند و دل تو به آن تنگ مى كنند و تو را


1) .آف:خوانيد.

2) .آف:خوانيد.

3) .آج:شرك مى آريد،لب:شركى مى آريد.

4) .آج،لب:گروهها.

5) .آج،لب:فقر.

6) .آج،لب+خير و نعمت.

7) .مج،وز،مت:بيدادكاران.

8) .آن مى كنند.

9) .مج،مت:ذكر،وز:و دگر.

10) .اساس آن:نيئم،مج،وز،مت:نه ايم.

محزون و غمناك مى دارند تو دل خوش دار كه به حقّ ايشان برسم و سزاى ايشان بدهم و جزاى ايشان در كنارشان كنم،چه آنچه ايشان تو را مى گويند و به (1)آن نسبت مى كنند از سحر و كهانت و جنون و تعلّم و مانند آنچه او را گفتند پوشيده نيست بر من.

جملۀ قرّاء خواندند:«ليحزنك»به فتح«يا»و ضمّ«زا»من حزنه يحزنه حزنا فهو حازن و المفعول مخزون،مگر نافع كه او خواند:«ليحزنك»به ضمّ«يا»و كسر «زا»من (2)الاحزان يقال حزن الرّجل و حزنته و احزنته[68-ر]بمعنى،فعل لازم باشد و فعل و افعل متعدّى باشد و خليل فرق كرد بين حزنته و احزنته به آن كه گفت:

احزنته متعدّى باشد حزن را كما تقول (3):دخل و ادخلته و خرج و اخرجته،أى جعلته داخلا خارجا،و نه چنين است حزنته،كه حزنته آن باشد كه جعلت فيه حزنا كما تقول:كحلته و دهنته،أى جعلت فيه كحلا و دهنا.و«حزن»و«احزن»مستعمل است،جز آن كه حزن بيشتر است از احزن.

سيبويه گفت:اين لغت بعضى عرب است كه ايشان گويند:افتنت الرّجل و احزنته و ارجعته و اوقفته و اعورت عينه،أى جعلته كذلك. فَإِنَّهُمْ لاٰ يُكَذِّبُونَكَ ،نافع و كسائي و اعشى خواندند الّا نقّار«لا يكذبونك»به ضمّ«يا»و تخفيف«ذال»من الاكذاب،و اين روايت كرده اند از اميرالمؤمنين و از صادق-عليهما السّلام و باقى قرّاء به تشديد خواندند من التّكذيب.بعضى اهل لغت گفتند:«كذّب»و«اكذب» يكى باشد،هر دو متعدّى كذب باشد چنان كه اخرجته و خرّجته و افرحته و فرّحته و مانند اين.و بعضى دگر فرق كردند،گفتند:افعلته اذا نسبته الى ذلك الفعل أى لا ينسبونك الى الكذب،يقال:اكفرته و افسقته اذا نسبته إلى الكفر و الى الفسق، قال الكميت: (4)

فطائفة قد اكفروني بحبّكم***و طائفة قالوا مسيء و مذنب

و مثله:ابخلته و اجبنته اذا نسبته الى البخل و الجبن و فعّلته جعلته كذلك و


1) .مج،وز،مت:با.

2) .مج،وز،مت،مر+احزنه يحزنه فهو محزن و المفعول محزن.

3) .مج،وز،مت:يقول.

4) .مج،وز،مت+شعر.

در معنى متقارب اند و بر تحقيق فرقى حقيقى نيست،بل چنان است كه قلّلته و اقللته و كثّرته و اكثرته.كسائي گفت:فرق آن است كه«اكذبت»آن باشد كه خبر دهى كه جاء يكذب و كذّبته اذا قلت انّه كذّاب محصول آن است كه كذّب بليغتر مى نمايد از اكذب.

اگر گويند چگونه گفت:فانّهم لا يكذّبونك،ايشان تو را تكذيب نمى كنند،و معلوم است به ضرورت كه ايشان تكذيب كردند رسول را؟گوييم از اين چند جواب است:بر قرائت آن كس كه بتخفيف خواند،صادق-عليه السّلام-گفت معنى آن است كه ايشان چيزى نيارند و شبهتى (1)كه تو را به آن دروغزن كنند و حقّ تو به آن باطل كنند،و بعضى دگر گفتند:معنى آن است كه تو را دروغزن نيابند،چنان كه گويند:سألته فما ابخلته و قابلته (2)فما اجبنته،أى ما وجدته بخيلا و لا جبانا،فرّاء گفت:معنى آن است كه ايشان تو را با كذب نسبت نكنند كه بر تو دروغى نيازموده اند اين را كه تو آورده اى از كتاب و نبوّت منكرند و مى گويند نمى شناسيم و اين قول ضعيف است براى آن كه اين معنى تكذيب باشد.و بر قرائت آن كه به تشديد خواند،معنى آن است كه:ايشان حجّتى نيارند و نتوانند آوردن كه تو را به آن دروغزن كنند،و اين معنى قول صادق است-عليه السّلام-كه در قرائت بتخفيف (3)برفت.

و وجهى دگر آن است كه:تو را به دروغزن نمى دارند كه ايشان تو را پيش از اين به تصديق (4)و امانت آزموده اند و وصف كرده،چنان كه در اخبار آمد كه:كافران رسول را-عليه السّلام-پيش از دعوت نبوّت محمّد امين خوانند (5)و به اين معروف بود تا ابو طالب-رحمه اللّه-در حقّ او گفت:انّ ابن آمنة الامين محمّدا،و وجهى دگر آن است كه:معنى اين است كه آيت مخصوص است به قومى معاندان كه دانستند كه او راست مى گويد و لكن جحود و عناد پيشه گرفتند و به زبان منكر شدند آن را كه به


1) .آف:تهمتى.

2) .مج،وز،مت،آج:قاتلته.

3) .مج،وز،مت:مخفّف.

4) .مج،وز،مت،مر:صدق.

5) .آج،لب،لت،خواندند.

دل مى شناختند،و جواب معتمد و قول بهتر در اين باب آن است كه حق تعالى اين بر سبيل تسليت گفت رسول را-عليه السّلام-گفت:اين تكذيب نه با تو مى كنند و نه در حقّ تو مى كنند با من است براى آن كه تو رسول منى و مؤدّي از منى چنان كه يكى از ما گويد نايبش را چون به او بى حرمتى كنند:اين بى حرمتى نه تو را دادند مراست،و اين بر من است و به جواب و جزاى آن مرا[68-پ]قيام بايد كردن،و ظاهر دليل اين مى كند.و ديگر اقوال متعسّف است آنچه خلاف قول صادق است،بيانش:

وَ لٰكِنَّ الظّٰالِمِينَ بِآيٰاتِ اللّٰهِ يَجْحَدُونَ ،اين نه تكذيب تست،و لكن جحد و انكار آيات من است.آنگه هم بر سبيل تسليت رسول-عليه السّلام-گفت:اگر با تو اين معامله كنند دل تنگ مكن كه با آنان كه پيش تو بودند هم اين كردند.

وَ لَقَدْ كُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِكَ ،به دروغ داشتند پيش از تو اى محمّد رسولانى را كه بودند از آن من،ايشان صبر كردند برآن تكذيب و ايذاء و رنج نمودن كه با ايشان كردند و انتظار فرج كردند تا نصرت و يارى من به ايشان آمد كه انّ النّصر مع الصّبر و انّ الفرج مع الكرب،نصرت با صبر يكجا بود و فرج با غم بود.و إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً (1)،و با سختى آسانى بود،و تو نيز يا محمّد صبر كن كه آنچه من گفتم آن را كس بدل نتواند كردن و در آن خلاف نبود.

وَ لَقَدْ جٰاءَكَ مِنْ نَبَإِ الْمُرْسَلِينَ ،به تو آمد خبر پيغامبران پيشين.«من» زيادت است و شايد كه تبعيض را بود،براى آن كه جملۀ اخبار پيغامبران بكلّى به رسول ما نرسيد و خداى تعالى با او نگفت،بيانش: مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنٰا عَلَيْكَ وَ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَيْكَ (2).

وَ إِنْ كٰانَ كَبُرَ عَلَيْكَ إِعْرٰاضُهُمْ ،اى محمّد اگر بر تو بزرگ مى آيد و تو را سخت مى آيد اعراض و عدول اينان،اگر توانى كه راهى در زير زمين بسازى يا نردبانى فرا آسمان نهى (3)و براى ايشان آيتى و علامتى (4)آرى كه ايشان را الجا كند (5)به


1) .سورۀ انشراح(94)آيۀ 6.

2) .سورۀ مؤمن(4)آيۀ 78.

3) .مر+فتاتيهم بآية.

4) .مج،وز،مت:كلامتى.

5) .مج،وز:ابا.

ايمان،و جواب (1)از كلام محذوف است بيفگند براى دلالت كلام بر او و المعنى فافعل.اگر توانى كردن بكن،و اين بر سبيل تسليت رسول-عليه السّلام-گفت و قطع (2)طمع او از ايمان ايشان.و مراد به آيت آيتى است كه ملجى باشد ايشان را با ايمان و الّا آياتى كه اگر ايشان نظر كنند در آن كه ايمان آرند و به علم رسند خداى تعالى بسيار كرده است،چه اگر خداى تعالى دانستى كه در معلوم آيتى و دلالتى هست كه ايشان عند آن ايمان آرند،واجب بودى كه اظهار كردى و لكن اين جماعت اند كه خداى تعالى از ايشان داند كه هر آيت كه در مقدور است با ايشان بكند ايمان نيارند،و مثله قوله: وَ لَوْ أَنَّنٰا نَزَّلْنٰا إِلَيْهِمُ الْمَلاٰئِكَةَ (3)،و قوله: وَ لَئِنْ أَتَيْتَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتٰابَ بِكُلِّ آيَةٍ مٰا تَبِعُوا قِبْلَتَكَ (4)،آنگه چون اين گفته بود،خواست تا ازالۀ ابهام كند تا بى انديشه گمان نبرد كه ايشان را به اصرار بر كفر و ترك اجابت با ايمان كه مى كنند تعجيز خداى كرده اند،گفت: وَ لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ لَجَمَعَهُمْ عَلَى الْهُدىٰ (5)،اگر خدا خواهد ايشان را جبر كند (6)بر ايمان و به اكراه و قهر بر ايمان دارد، چه او قادر است بر اين،و لكن براى آن نمى كند كه حكمت مانع است از اين،و مثله قوله: إِنْ نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَيْهِمْ مِنَ السَّمٰاءِ آيَةً فَظَلَّتْ أَعْنٰاقُهُمْ لَهٰا خٰاضِعِينَ (7)،و كذلك قوله: وَ لَوْ شِئْنٰا لَآتَيْنٰا كُلَّ نَفْسٍ هُدٰاهٰا (8).و امّا بر وجه ايثار و اختيار خداى تعالى مريد است ايمان همۀ كافران را به دلالت آن كه آمر است به آن،و آمر لابد مريد باشد مأمور به را على ما بيّن فى غير موضع.

امّا قوله: فَلاٰ تَكُونَنَّ مِنَ الْجٰاهِلِينَ ،نهى است رسول را-عليه السّلام- ازآن كه كار جاهلان كند،از جزع (9)و ناشكيبايى بر آنكه ايشان ايمان نمى آرند،و اين دليل نكند بر آنكه جهل كند يا كار جاهلان كند،چه نهى از آن كنند كه مرد نكرده


1) .مج،وز،مت،مر+آن.

2) .مج،وز،مت+و.

3) .اساس:و لو انزلنا عليهم الملائكة،با توجه به ضبط قرآن مجيد و نسخه مج تصحيح شد.

4) .سورۀ بقره(2)آيۀ 145.

5) .سورۀ انعام(6)آيۀ 35.

6) .مج،وز،لت،آن:خبر كند.

7) .سورۀ شعراء(26)آيۀ 4.

8) .سورۀ سجده(32)آيۀ 13.

9) .آف:حزن،آن:حيرت.

باشد و قادر باشد براى آن كه چون نكرد از آن برفت كه نهى به آن تعلّق دارد (1)،اگر او را نهى كنند ازآن پس از مثل آن منهى باشد نه (2)از آن،و مثله قوله: لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ (3)،گفت:اگر شرك آرى عملت باطل شود[69-ر]،اين دليل نكند كه او وقتى شرك آورد،امّا بيان آن مى كند كه عمل با شرك بموقع قبول نيوفتد (4).و «نفق»منفذى باشد در زمين كه گذرگاه دارد و منه النّافقاء لجحر اليربوع،و منه المنافق لأنّه كاليربوع في نفقاته (5)لا يدري من أىّ (6)ابوابها يخرج.

و سلّم را اشتقاق از سلامت است لأنّه يسلك الى مصعدك،تو را برساند به مصعد تو،پس او آلت تسليم است كه تو را به سلامت برساند.

قوله: إِنَّمٰا يَسْتَجِيبُ الَّذِينَ يَسْمَعُونَ ،آنگه حق تعالى مبالغه فرمود در وصف ايشان به قلّت فهم و علم و انتفاع به وعظ و ترك استماع به آن (7)،گفت:جواب آن دهد و اجابت دعوت آن كند كه چيزى شنود،فامّا آن كس كه مرده باشد از او (8)توقّع كردن كه چيزى شنود؟و ايشان بر حقيقت مرده نبودند،و لكن به منزلۀ مرده بودند در ترك استماع و قلّت انتفاع،چنان كه در دگر آيت گفت: فَإِنَّكَ لاٰ تُسْمِعُ الْمَوْتىٰ وَ لاٰ تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعٰاءَ (9)،و چنان كه شاعر گفت:

لقد (10)أسمعت لو ناديت حيّا***و لكن لا حياة لمن تنادي

و بحتريّ گفت (11):

علىّ نحت القوا في من مقاطعها***و ما علىّ اذا لم يفهم البقر

وَ الْمَوْتىٰ يَبْعَثُهُمُ اللّٰهُ ،امّا مردگان را خداى زنده تواند كردن،يعنى ايشان


1) .آج،لب،بم+و.

2) .مج:ندارد.

3) .سورۀ زمر(39)آيۀ 65.

4) .مج،آج،لب،بم،آف،مر:نيفتد.

5) .مج،وز،مت،آج،لب،بم،مر:نافقائه.

6) .اساس:أين،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.

7) .مج،وز،مت،مر:با آن.

8) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(420/4)+چه.

9) .سورۀ روم(30)آيۀ 52.

10) .اساس:او،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها و منابع ديگر تصحيح شد.

11) .مج،وز،مت+شعر.

به منزلت مردگانند،جز كه خداى تعالى با ايشان فعلى كند به جبر كه ايشان ايمان آرند و الّا با اختيار با ايمان نزديك نشوند كه ايشان در سماع دعاى تو و اجابت تو با مردگان مانند.آنگه گفت:رجوعشان به عاقبت با من است به جزاى ايشان به سزا برسم چنان كه من دانم كه ايشان مستحقّ‌اند.

مجاهد گفت: إِنَّمٰا يَسْتَجِيبُ الَّذِينَ يَسْمَعُونَ ،معنى آن است كه اجابت دعوت تو مؤمنان كنند كه گوش با دعوت تو كنند،امّا كافران بمثابت مردگان اند خداى ايشان را با مردگان برانگيزد.حسن بصرى گفت:معنى آن است كه اجابت آن كند كه سماع كند و انديشه كند در دلالت،امّا كافران (1)چون مردگان اند، خداى تعالى ايشان را به قيامت زنده كند از (2)اين جهل كه اندر اواند تا معارف ضرورى حاصل شود ايشان را،و قول اوّل است كه معتمد است-و اللّه الموفّق للصّواب.

وَ قٰالُوا لَوْ لاٰ نُزِّلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ ،گفتند:يعنى كافران لو لا نزّل (3)أى (4)هلاّ نزل،چرا فرونفرستادند بر او يعنى بر محمّد(آية)،آيتى و علامتى و دلالتى از آن مقترحات ايشان كه كردندى كه چرا فرشته فرونيايد (5)؟و چرا كتابى براى هريكى نيارد؟و چرا چشمۀ آب براى ما از زمين بر نيارد (6)؟و آنچه گفت في قوله: لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتّٰى تَفْجُرَ لَنٰا مِنَ الْأَرْضِ يَنْبُوعاً (7)،تا به آخر آيت،براى آن كه آيات و بيّنات دگر خداى تعالى فرستاده بود،حاجت نبود به سؤال كردن و به اقتراح درخواستن (8).

جواب ده يا محمّد و بگو كه:خداى تعالى قادر است بر آنكه اين آيت كه شما مى خواهيد بفرستد (9).

ابن كثير خواند:«ينزل»بتخفيف من الانزال،و ديگران بتثقيل من التّنزيل.

بعضى دگر گفتند:مراد آن است كه چرا آيتى نفرستد چنان كه پيغامبران مقدّم را بود


1) .مج،وز،مت:امّا مشركان كه.

2) .آج،لب،بم:در.

3) .اساس،آج،لب،آف،لت،آن:انزل،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.

4) .مج،وز،مت:ندارد.

5) .آن،مر:نيامد.

6) .مج،وز،مت:برنيارند.

7) .سورۀ بنى اسرائيل(17)آيۀ 90.

8) .مج،مت:درخاستن.

9) .مج،مت:بفرستيد.

از فلق دريا و يد بيضاء و احياى موتى و مانند اين،حق تعالى گفت (1):قادرم،و لكن بيشتر (2)ايشان نمى دانند.

خلاف كردند در آن كه چه نمى دانند.بعضى گفتند:شاكّ‌اند در قدرت من ازآنجا كه مرا به صفات كمال نمى شناسند.بعضى دگر گفتند:نمى دانند كه [اگر] (3)من آن آيت كه ايشان مى خواهند بفرستم هم ايمان نيارند[كه معلوم از حال ايشان خلاف اين است.بعضى دگر گفتند:نمى دانند كه اگر من آن آيت بفرستم و ايشان ايمان نيارند] (4)،كلمۀ عذاب بر ايشان واجب شود و ايشان را استيصال بايد كردن.

آنگه گفت: وَ مٰا مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ ،«ما»نفى است و«من»مؤكّد نفى است،گفت:نيست هيچ رونده (5)در زمين و نه هيچ پرنده اى در هوا الّا و ايشان امّتان و جماعات اند (6)همچون شما مخلوق (7)مرزوق آفريدۀ روزى خور.بعضى گفتند:وجه تشبيه اين است (8)،بعضى دگر گفتند:وجه تشبيه آن است كه هم (9)چون شما اجناس و اصناف و اشكال مختلف هر صنفى[69-پ]مشتمل بر عدد بسيار نرمادۀ متوالد (10)متناسل.

بعضى دگر گفتند:وجه تشبيه آن است كه چنان كه در خلق شما و حسن تقدير و لطف تدبير شما دليل است بر آنكه شما را خالقى و صانعى و مدبّرى و مقدّرى هست در هيچ صنف نيست،و الّا متأمّل ناظر را دليل است بر آنكه او را خالقى قادر،عالم (11)،حىّ،موجود است حاصل بر صفات كمال.بعضى گفتند:[معنى] (12)آن است كه همچون شما زنده اند و همچون شما بميرند و همچون شما زنده شوند براى انتصاف (13)اعواض تا حق تعالى حقّ هر صاحب حقّى به او رساند و هيچ مظلومى را


1) .مج،وز،مت+من.

2) .مج،وز،مت:بيشترينۀ،مر:بيشترين.

3) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

4) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

5) .مج،وز،مت:دونده.

6) .مج،وز،مت:جماعتند.

7) .آج،لب+مر.

8) .مج،مت:عبارت«بعضى گفتند...»را ندارد.

9) .اساس،آج،لب،بم،آف،لت:من،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.

10) .مج،وز،مت:متولّد.

11) .مل:و عالم.

12) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

13) .آج،لب،لت+و.

حقّى نماند بر ظالمى،چنان كه (1)گفت-عليه السّلام:

انّ اللّه تعالى ينتصف من الشّاة القرناء الى الشّاة الجمّاء ،گفت:عدل خداى تعالى تا آنجا باشد كه فرداى قيامت (2)آن دو گوسفند (3)را كه يكى سرو داشته و يكى نداشته،از آن سرودار برآن بى آلت ظلمى رفته باشد هر دو را زنده كند و انتصاف كند ميان ايشان و انتقام كشد از او براى اين،براى آن كه عوض الم از او بستاند و به اين مظلوم دهد.

در خبر است كه:روز قيامت چون خلايق را در موقف عرض بدارند،بساط عدل بگسترند و ترازوى عدل بياورند منادى ندا كند از قبل ربّ العزّت:الا هر مظلومى كه او حقّى دارد بر ظالمى برخيزند و داد خود از او بخواهند.كه اگر امروز مثقال ذرّه اى ظلم ظالمى بر مظلومى برود،آن ظلم من كرده باشم.آنگه حق تعالى جملۀ حيوانات را كه بر او عوض دارند يا بر يكديگر عوض خواهند همه را جمع كند و انتصاف كند ميان ايشان،آنگه ايشان را گويد:خاك شويد،خاك شوند على ما رواه،أبو هريرة و عطا گفتند:كافران چون آن بينند تمنّاى حال ايشان كنند، گويند: يٰا لَيْتَنِي كُنْتُ تُرٰاباً (4)،و اين خبر دليل صحّت مذهب ما مى كند بر انقطاع عوض خلاف آن كه ابو القاسم بلخيّ گفت عوض چون ثواب مؤبّد (5)باشد گفت براى آن كه اگرشان (6)بميرانند (7)متألّم شوند و بدان (8)نيز هم مستحقّ عوض شوند تا مسلسل شود بما لا نهاية له،و اين نيك (9)نيست براى آن كه خداى تعالى تواند كه ايشان را بميراند،بى آنكه الم رساندشان (10).

بعضى دگر گفتند:امم (11)فى التّصوير امثالكم فى التّسخير همچون (12)شما مصوّراند و همچون شما مسخّرند.عطا گفت:امثالكم فى الايمان فى المعرفة،همچون (13)


1) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(442/4)+رسول.

2) .اساس:فردا قيامت.

3) .مج،وز:گوسپند.

4) .سورۀ نبأ(78)آيۀ 40.

5) .اساس،بم،آف،لت،آن:مؤثر.

6) .لب:ايشان.

7) .مج،وز،مت،مر:بميراند.

8) .مج،وز،مت:برآن.

9) .آج،لب:شك.

10) .مج،وز،مت:رسد ايشان را.

11) .بم،آف،آن،مر:اهم.

12) .آج،لب،لت:همچو.

13) .آج،لب،لت:همچو.

شما مؤمن و معترف اند،و اين خطاست براى آن كه ايمان با كمال عقل و نظر در ادلّه باشد و اين از بهايم و طيور بى عقل محال است.

امّا قوله: وَ لاٰ طٰائِرٍ يَطِيرُ بِجَنٰاحَيْهِ طاعنان قرآن گفتند:طيران جز به جناح نباشد،چرا گفت: بِجَنٰاحَيْهِ ،نه اين حشو باشد؟گوييم از اين چند جواب است:

يكى آن كه تأكيد است،چنان كه:رأيت بعينى و سمعت باذني و تأكيد در كلام فايدۀ ظاهر است،و جواب ديگر از او آن است:تا بدانند كه آن طيران حقيقت است و نه بر وجه استعاره و مجاز است براى آن كه سفينه را طيّاره خوانند به تيز رفتن تشبيها بالطّائر الّذي يطير فى الجوّ،و نيز اسب تيزرو را طيّار گويند،يقال:طار به فرسه و طارت به السّفينة،قال: (1):

فطارت بي على لقم الطّريق***

و قال آخر:

فلو انّها تجري على الأرض ادركت***و لكنّها تهفو بتمثال طائر

و قال آخر:

فطرت بمنصلي في يعملات***دوامى الأيد يخبطن السّريحا

أى اسرعت (2).

مغربى گفت:براى آن كه تا فرق باشد ميان طيران به جناح و ميان فوز و ظفر به حاجت،يقال:طار بكذا اذا فاز به و ظفر به و ذهب به،قال مزاحم العقيلىّ:

و طيري بمخراق أشمّ كأنّه***سليل جياد (3)لم تنله الزّعانف[70-ر]

اى فوزي و اغنمي.

بعضى دگر گفتند:تا فرق باشد ميان مرغ هوا و ماهى آب كه ماهيان را من طيّارات الماء خوانند،جز آن كه او بال ندارد و مرغ بال دارد.

مٰا فَرَّطْنٰا فِي الْكِتٰابِ مِنْ شَيْءٍ ،ما تقصير (4)نكرديم در كتاب.بيشتر مفسّران


1) .مج،وز،مت+شعر.

2) .اساس،بم،آف،لت:سرعت،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.

3) .اساس،بم،آف،لت،آن:حادم،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.

4) .آج،لب:تقصيرى.

گفتند:مراد به«كتاب»لوح محفوظ است،نظيره: وَ لاٰ رَطْبٍ وَ لاٰ يٰابِسٍ إِلاّٰ فِي كِتٰابٍ مُبِينٍ (1)،و بعضى گفتند:مراد به كتاب قرآن است،يعنى از اتيان (2)به احكام حلال و حرام و قصص و امثال و مواعظ و اخبار در اين كتاب تقصير نكرديم،بهرى مجمل بهرى مفصّل آنچه مجمل است بيانش بتفصيل رسول بازگذاشتيم كه: مٰا آتٰاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مٰا نَهٰاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا (3)،و آنچه متشابه است از آن بيانش به راسخان علم تفويض كرديم كه جز ايشان ندانند، وَ مٰا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّٰهُ وَ الرّٰاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ (4).

و ابو القاسم بلخيّ گفت:مراد آن است كه در اين كتاب هيچ بازنگذاشتيم از احتجاج بر هر فرقه از فرق ضلالت و الّا بيان كرديم آنچه حجّت است اهل حق را بر اهل باطل.و امّت بر وجوه مختلف است،و اين (5)بيان كرده شده است،و در اين جا مراد جماعت است،نظيره قوله: وَ لَمّٰا وَرَدَ مٰاءَ مَدْيَنَ وَجَدَ عَلَيْهِ أُمَّةً مِنَ النّٰاسِ يَسْقُونَ (6)،و قوله: تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ (7).

ثُمَّ إِلىٰ رَبِّهِمْ يُحْشَرُونَ ،پس همه را با خداى تعالى حشر كنند و جمع كنند مكلّفان را براى حساب و جزا از ثواب و عقاب،و نامكلّفان را براى (8)عوض-چنان كه بيان كرديم.

امّا آن كه از جملۀ[نا] (9)مكلّفان بر خدا عوضى ندارد و بر ديگرى،و كس را بر او عوضى نباشد،بر خداى واجب نيست كه او را حشر كند و برانگيزد.وقفى تمام است عند قوله: إِلاّٰ أُمَمٌ أَمْثٰالُكُمْ .

قوله: وَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا ،آنگه وصف كافران و (10)مكذّبان كرد گفت:و آنان كه آيات و بيّنات مرا تكذيب كردند،كرّان و گنگان اند.در او دو قول گفتند:

يكى آن كه از جهل و عمايت و نادانى به مثابۀ كرّان و گنگان اند كه در تاريكى


1) .سورۀ انعام(6)آيۀ 59.

2) .مج،وز،آج،لب:بيان.

3) .سورۀ حشر(59)آيۀ 7.

4) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 7.

5) .مج،وز،مت+را.

6) .سورۀ قصص(28)آيۀ 23.

7) .سورۀ بقره(2)آيۀ 134.

8) .وز+حساب و جزا.

9) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

10) .مج،وز:ندارد.

بمانند و ايشان را هدايتى نبود،گوش (1)ندارند كه (2)بشنوند،زبان ندارند تا بگويند،و استعانت و استغاثت كنند و در تاريكى مانده باشند و راه نبينند،و اين بر سبيل مبالغه در تشبيه است-چنان كه گفتيم.

و قولى دگر (3)آن است كه:ايشان در قيامت كرّان و گنگان باشند،چيزى نشنوند كه ايشان را خوش آيد،از بشارت كر باشند و از حجّت گنگ باشند،و در ظلمات قيامت گرفتار باشند عقوبة لهم على كفرهم.

مَنْ يَشَأِ اللّٰهُ يُضْلِلْهُ ،هركه را خداى خواهد اضلال كند،و هركه را بخواهد بر راه (4)راست بدارد لابد آيت را به ادلّۀ عقل و قرآن و سنّت و اجماع تخصيص بايد كردن،چه خداى تعالى اضلال پيغامبران و اولياء نخواهد،و نه اضلال مؤمنان و آنان را كه اضلال ايشان كرد و خواست،در دگر آيت بيان كرد في قوله: وَ يُضِلُّ اللّٰهُ الظّٰالِمِينَ (5)،و قوله: وَ مٰا يُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفٰاسِقِينَ (6)،و آنان را كه به ايشان هدايت خواست در آيات ديگر گفت (7)و بيان كرد في قوله: وَ الَّذِينَ اهْتَدَوْا زٰادَهُمْ هُدىً (8)، وَ الَّذِينَ جٰاهَدُوا فِينٰا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنٰا (9)،و به استقصاء كلام در ضلال و هدى بگفته ايم،امّا در اين آيت محتمل باشد دو وجه را:يكى آن كه هركه خداى تعالى خواهد كه او را خذلان كند و لطف نكند با او بر سبيل عقوبت على كفره المتقدّم (10)چون بسيارى ادلّۀ متواتر مترادف و آيات و براهين واضح بر او عرض كند و او تعرّض نظر نكند در آن،و خويشتن در معرض انديشۀ آن ننهد،خداى تعالى خواهد كه او را عرضۀ هلاك كند،و روا بود كه مراد آن باشد كه:هركه خداى خواهد او را از ره بهشت و ثواب گمراه كند،چون نه (11)اهل بهشت و ثواب باشد،و آن را كه خواهد به بهشت راه نمايد چه اهل آن باشد (12)با ايمان و طاعات (13).و اضلال خود اهلاك باشد


1) .مج،وز:كش.

2) .مج،وز،تا.

3) .مج،وز،مت:قول ديگر.

4) .مج،وز،مت:ره.

5) .سورۀ ابراهيم(14)آيۀ 27.

6) .سورۀ بقره(2)آيۀ 26.

7) .مج،وز:ندارد.

8) .سورۀ محمّد(47)آيۀ 17.

9) .سورۀ عنكبوت(29)آيۀ 69.

10) .آج،لب:المقدّم.

11) .آف+از.

12) .مج،وز،مت:باشند.

13) .مج،وز،مت،آج،لب:طاعت.

[70-پ]بر اطلاق و ضلال هلاك،من قولهم:ضلّ الماء فى اللّبن اذا ذهب فيه فلم يتبيّن،و بر اين تفسير (1)دادند اين آيت را. وَ يُضِلُّ اللّٰهُ الظّٰالِمِينَ (2)،أى يهلكهم و يعذّبهم.

قوله: قُلْ أَ رَأَيْتَكُمْ ،كسائي خواند (3):هركجا اين لفظ باشد و در او همزۀ استفهام بود.بتخفيف همزه،عين الفعل: أَ رَأَيْتَكُمْ عين الفعل (4)را حذف كند براى تخفيف أريت و اريتم و أريتكم و مانند اين.و باقى قرّاء تخفيف همزه كنند،مگر اهل مدينه كه ايشان بين بين خوانند:بين التحقيق و التّخفيف،و چون همزۀ استفهام نباشد اجماع كردند بر تحقيق (5)همزه،و مثله فى تخفيف الهمزة قولهم فى الكلام و يلمّه،و كما قال:

ان لم اقاتل فالبسونى برقعا***

اراد فالبسونى فخفّف الهمزة و قال ابو الاسود يا بالمغيرة ربّ امر معضل،اراد يا ابا (6)المغيرة،و در شاذّ خواندند به تخفيف همزه بى همزۀ استفهام و احتجاج كردند به قول راجز (7):

أريت (8)ان جئت به أملودا***مرجّلا و يلبس البرودا

بدان كه افعال شكّ و يقين از ميان همۀ افعال تتعدّى بنفسها الى نفس الفاعل يقال (9)رأيتنى و رأيتك و رأيتموكم و رأيتما كما و كذا الباقى،و در دگر افعال اين جارى (10)نباشد،لا تقول:ضربتك و لا قتلتك،انّما يقال،ضربت نفسك و قتلت نفسك و كذا الباقى و اين آنگاه باشد كه رؤيت به معنى علم باشد من رؤية القلب و تعدّى كند به دو مفعول قال:

انّي اذا خفى الرّجال وجدتني***كالشّمس لا تخفى (11)بكلّ مكان


1) .اساس،بم،آف:تقدير،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.

2) .سورۀ ابراهيم(14)آيۀ 27.

3) .آج،لب،بم:گفت.

4) .اساس،مج،بم،آف،آن:عن الفعل،به با توجّه به وز و معنى عبارت تصحيح شد.

5) .آف،لت،آن:تخفيف.

6) .مج،وز،مت:با.

7) .مج،وز،مت+شعر.

8) .لب،بم،آن،مر:لريت.

9) .مج،وز،مت:تقول.

10) .مج،وز،مب،رونده اى مر:رونده.

11) .وز،آج:لا تخفى.

امّا در آيت چنين نيست بل كاف حرف خطاب است و اسم نيست و زيادت است و از اعراب محلّى ندارد و به مثابۀ«كاف»ذلك و هنا لك باشد،و تقدير آن است كه:أ رأيتم، اين قول زجّاج و ابو على فارسى است (1)و محقّقان از (2)نحويان،و فرّاء گفت:«كاف»اسم است و محلّ او نصب است و اين خطاست (3)،دليل بر اين آن است كه«تا»خطاب را باشد اگر«كاف»هم ضمير مخاطب باشد جمع كرده باشى بين ضميرى خطاب،و اين روا نباشد چنان كه جمع نكنند بين علامتى تأنيث،و مثله قوله: أَ رَأَيْتَكَ هٰذَا الَّذِي كَرَّمْتَ عَلَيَّ (4)،معنى آن است كه:أ رأيت هذا الّذى كرّمته علىّ،چه محال است گفتن (5)كه معنى اين باشد كه:أ رأيت نفسك هذا الّذي كرّمت علىّ سواى،كه اگر اين رؤيت متعدّى باشد به دو مفعول بايد كه مفعول دوم هم مفعول اوّل بود و اين«كاف»خطاب است با خداى تعالى،و الّذي كرّمت علىّ آدمى است،پس فساد آنچه فرّاء گفت پديد آمد،حق تعالى گفت:يا محمّد بگو اين كافران را كه بينى اگر عذاب خداى به شما آيد چنان كه به كافران ديگر آمد پيش از شما از عاد و ثمود،يا قيامت به شما آيد ناگاه.

زجّاج گفت:«ساعت»نام آن وقت است كه بندگان از آن وقت بجمله بميرند و آن وقت بجمله زنده شوند و آن عند نفخ صور دوم و سيوم (6)باشد در وقت چنان شما جز خداى را خوانى؟ (7)چون در وقت درماندگى جز خداى را نخوانى (8)چرا در وقت آسايش و راحت به او ايمان نيارى،در آن وقت شما (9)جماد را خوانى (10)كه هيچ نشنوند و ندانند و هيچ جواب ندهند و بر هيچ خير و شر قادر نباشند اگر راست گويى در دعوى الهيّت معبودتان.

آنگه گفت: بَلْ إِيّٰاهُ تَدْعُونَ ،بل او را خوانى (11)،يعنى خداى را-جلّ جلاله-تا (12)


1) .مج،وز،مت،مر:ابو على الفارسى.

2) .آج،لب:و.

3) .اساس:خطاب،با توجه به مج تصحيح شد.

4) .سورۀ اسراء(63)آيۀ 17.

5) .مج،وز،مت:گفت.

6) .مج،وز،مت:سرام،لت:سوم،آن،مر:سيم.

7) .خوانى/خوانيد.

8) .نخوانى/نخوانيد.

9) .مج،وز،مت،بتان.

10) .خوانى/خوانيد.

11) .خوانى/خوانيد.

12) .مج،وز،مت+او.

كشف كند و برگشايد آنچه شما او را براى آن خوانده باشى (1)[71-ر]و دعا كرده از ضروب بلا (2)اگر خواهد كه كشف كند و مصلحت در آن داند. وَ تَنْسَوْنَ مٰا تُشْرِكُونَ ،در چنان حال معبودان خود را كه به انباز (3)او كرده فراموش كنيد،حق تعالى اين ملامتى است كه كرد كافران را (4)بر سبيل تنبيه ايشان بر آنكه در عبادت اصنام مخطى اند آنگه گفت:

وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا إِلىٰ أُمَمٍ مِنْ قَبْلِكَ ،ما (5)پيش از تو پيغامبران فرستاديم (6)به امّتان تا ايشان را دعوت كنند و با راه (7)من خوانند و ما ايشان را بگرفتيم چون فرمان پيغمبران فرانبردند (8)و در ايشان عصيان كردند به بأساء،يعنى شدّت (9)و سختى و ضرّاء به مضرّت.بعضى دگر گفتند:بأساء گرسنگى و قحط بود،و ضرّاء نقصان مال و نفس.بعضى دگر گفتند:بأساء خوف بود و ضرّاء درويشى بود. لَعَلَّهُمْ ،تا باشد كه ايشان تضرّع كنند و لابه نمايند در من.

مفسّران گفتند:«لعلّ»را معنى لكى (10)باشد تا چنين كنند،و زجّاج گفت:ترجّى بر اصل خود است،و لكن راجع است با بندگان نه با خداى تعالى،نبينى كه در حقّ فرعون با موسى و هارون چه گفت: لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشىٰ (11)،يعنى بر اين اميد بر وى (12)كه او متذكّر شود و بترسد چه اگر اين اميد ندارند ايشان را داعى نبود به رفتن.

فَلَوْ لاٰ إِذْ جٰاءَهُمْ بَأْسُنٰا تَضَرَّعُوا ،المعنى فهلاّ تضرّعوا اذ جاءهم بأسنا،چرا تضرّع نكردند (13)چون عذاب ما به ايشان آمد،آنگه گفت و لكن دلهاشان سخت شده است و


1) .آف،لت:باشيد.

2) .مج،وز،مت:ضروبلا.

3) .مج،وز،مت:به ابعاد،آن:انبازان.

4) .مج،وز،مت،مر+مشركان.

5) .مج،وز،مت:من.

6) .مج،وز،مت:فرستاده ام.

7) .آج،لب:اراده.

8) .مج،وز،مت:ما.

9) .مج،وز،مت:بشدّت.

10) .اساس،آف،لت،مر:لكن،با توجّه به مج تصحيح شد.

11) .سورۀ طه(20)آيۀ 44.

12) .مج،وز،مت:اميد بردى،مر:اميد برويد.

13) .مج،مت+ولايت،وز:لابه.

شيطان اعمال ايشان بياراسته است براى ايشان تا آن محال و باطل بر چشم ايشان مزيّن است،و در آيت دليل است بر بطلان قول مجبّره (1)كه گفتند:كفر بر چشم و دل كافر خداى بياراست،و خداى تعالى گفت:من ايمان بر دل مؤمنان بياراستم في قوله: وَ زَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ (2)،و امّا كفر در دل كافر شيطان آراست و حواله بدو است از شيطان دور كردن و بر خداى تعالى بستن همانا بس نكو نباشد.

آنگه حق تعالى حكايت معاملۀ خود كرد با ايشان (3)،گفت:چون انواع نعمت با ايشان كردم و پيغامبران را با ايشان فرستادم تا ايشان را نعمتهاى من ياد دادند كه ايشان فراموش كرده بودند،ايشان متذكّر نشدند و جز عناد و طغيان نورزيدند.ما بر سبيل استدراج (4)ايشان و تظاهر حجج،نعمت مترادف (5)كرديم بر ايشان و در خيرات و نعمت بر ايشان گشاده كرديم تا شادمانه شدند به آنچه دادند ايشان را.چون معصيت و كفر و عناد بيفزودند،من نعمت بر ايشان بيفزودم (6)استظهار حجّت را (7)تا هيچ عذر و حجّت نماند ايشان را.چون ايشان در نعمت غرق شدند و گمان بردند كه آن را نهايتى نخواهد بودن،ناگاه بگرفتيم ايشان را.

فَإِذٰا هُمْ مُبْلِسُونَ ،اين را«اذا»ى مفاجات خوانند،و مثله قول القائل:فتحت الباب فاذا زيد بالباب،كه نگاه كردى و چون بديدى مبلس شدند.بعضى مفسّران گفتند:يائس شدند و شديد الحسرة،اين قول زجّاج است،بلخىّ گفت:ذليل و خاضع باشد،فرّاء گفت:منقطع الحجّة باشد،مجاهد گفت:ابلاس (8)خاموشى باشد از سر دلتنگى،و قوله: كُلِّ شَيْءٍ ،مراد تكثير است نه عموم،و مثله قوله: وَ أُوتِيَتْ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ (9)يقول القائل:اكلنا عنده كلّ شىء،و رأينا عنده كلّ شىء،و كذا قوله: وَ لَقَدْ أَرَيْنٰاهُ آيٰاتِنٰا كُلَّهٰا (10)،و معلوم است كه خداى تعالى همۀ آيات خود كه در مقدور


1) .مج،وز،مت:مجبّران.

2) .سورۀ حجرات(49)آيۀ 7.

3) .مر+ فَلَمّٰا نَسُوا مٰا ذُكِّرُوا .

4) .مج،وز،مت:استراح.

5) .اساس:مرادف،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

6) .مج،وز،مت+به.

7) .مج،وز،مت:ندارد.

8) .مج،وز،مت:بلاس.

9) .سورۀ نمل(27)آيۀ 23.

10) .سورۀ طه(20)آيۀ 56.

اوست به فرعون ننمود.

فَقُطِعَ دٰابِرُ الْقَوْمِ [71-پ] اَلَّذِينَ ظَلَمُوا ،اى عقبهم و اصلهم (1).سدّى گفت:

اين قول،قطرب گفت:آخرهم،بعضى دگر گفتند:معنى آن است:اخذ الّذي يدبرهم و يدبرهم (2)،يعنى اخذهم و الّذي يأتى بعدهم،يعنى اصل و نسل ايشان را هلاك كرد.آنگه حمد كرد خود را بر آنكه هلاك به مستحق رسانيد (3)و به جاى خود نهاد و او بر همه حالى محمود و مشكور است.

قوله تعالى:

سوره الأنعام (6): آیات 46 تا 58

اشاره

قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ أَخَذَ اَللّٰهُ سَمْعَكُمْ وَ أَبْصٰارَكُمْ وَ خَتَمَ عَلىٰ قُلُوبِكُمْ مَنْ إِلٰهٌ غَيْرُ اَللّٰهِ يَأْتِيكُمْ بِهِ اُنْظُرْ كَيْفَ نُصَرِّفُ اَلْآيٰاتِ ثُمَّ هُمْ يَصْدِفُونَ (46) قُلْ أَ رَأَيْتَكُمْ إِنْ أَتٰاكُمْ عَذٰابُ اَللّٰهِ بَغْتَةً أَوْ جَهْرَةً هَلْ يُهْلَكُ إِلاَّ اَلْقَوْمُ اَلظّٰالِمُونَ (47) وَ مٰا نُرْسِلُ اَلْمُرْسَلِينَ إِلاّٰ مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ فَمَنْ آمَنَ وَ أَصْلَحَ فَلاٰ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاٰ هُمْ يَحْزَنُونَ (48) وَ اَلَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا يَمَسُّهُمُ اَلْعَذٰابُ بِمٰا كٰانُوا يَفْسُقُونَ (49) قُلْ لاٰ أَقُولُ لَكُمْ عِنْدِي خَزٰائِنُ اَللّٰهِ وَ لاٰ أَعْلَمُ اَلْغَيْبَ وَ لاٰ أَقُولُ لَكُمْ إِنِّي مَلَكٌ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّٰ مٰا يُوحىٰ إِلَيَّ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي اَلْأَعْمىٰ وَ اَلْبَصِيرُ أَ فَلاٰ تَتَفَكَّرُونَ (50) وَ أَنْذِرْ بِهِ اَلَّذِينَ يَخٰافُونَ أَنْ يُحْشَرُوا إِلىٰ رَبِّهِمْ لَيْسَ لَهُمْ مِنْ دُونِهِ وَلِيٌّ وَ لاٰ شَفِيعٌ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ (51) وَ لاٰ تَطْرُدِ اَلَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدٰاةِ وَ اَلْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ مٰا عَلَيْكَ مِنْ حِسٰابِهِمْ مِنْ شَيْءٍ وَ مٰا مِنْ حِسٰابِكَ عَلَيْهِمْ مِنْ شَيْءٍ فَتَطْرُدَهُمْ فَتَكُونَ مِنَ اَلظّٰالِمِينَ (52) وَ كَذٰلِكَ فَتَنّٰا بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لِيَقُولُوا أَ هٰؤُلاٰءِ مَنَّ اَللّٰهُ عَلَيْهِمْ مِنْ بَيْنِنٰا أَ لَيْسَ اَللّٰهُ بِأَعْلَمَ بِالشّٰاكِرِينَ (53) وَ إِذٰا جٰاءَكَ اَلَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآيٰاتِنٰا فَقُلْ سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلىٰ نَفْسِهِ اَلرَّحْمَةَ أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءاً بِجَهٰالَةٍ ثُمَّ تٰابَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ (54) وَ كَذٰلِكَ نُفَصِّلُ اَلْآيٰاتِ وَ لِتَسْتَبِينَ سَبِيلُ اَلْمُجْرِمِينَ (55) قُلْ إِنِّي نُهِيتُ أَنْ أَعْبُدَ اَلَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ قُلْ لاٰ أَتَّبِعُ أَهْوٰاءَكُمْ قَدْ ضَلَلْتُ إِذاً وَ مٰا أَنَا مِنَ اَلْمُهْتَدِينَ (56) قُلْ إِنِّي عَلىٰ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي وَ كَذَّبْتُمْ بِهِ مٰا عِنْدِي مٰا تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ إِنِ اَلْحُكْمُ إِلاّٰ لِلّٰهِ يَقُصُّ اَلْحَقَّ وَ هُوَ خَيْرُ اَلْفٰاصِلِينَ (57) قُلْ لَوْ أَنَّ عِنْدِي مٰا تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ لَقُضِيَ اَلْأَمْرُ بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِالظّٰالِمِينَ (58)

ترجمه

بگوى نبينى (4)اگر بگيرد خداى شنوايى شما و بينايى شما و مهر نهد بر دلهاى شما كدام خداست جز خدا بيارد آن را بنگر كه چگونه مى گردانيم حجّتها را،پس ايشان بر مى گردند.

بگو نبينى (5)اگر آيد به شما عذاب خدا به ناگاه (6)يا آشكارا،آيا هلاك كنند (7)مگر مردمان ستمكار را؟ و نفرستيم (8)ما پيغامبران را مگر بشارت دهنده و ترساننده (9)،هركه بگرود (10)و نيكويى كند (11)ترسى نيست بر ايشان و نه ايشان اندوهگين باشند (12).

و آنان كه به دروغ


1) .اساس،بم:أضلّهم.

2) .اساس،آج،لب،آف،آن:تدبرهم.

3) .مر+قوله: وَ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِينَ .

4) .نبينى/نبينيد،مج،وز:نه بينيد.

5) .نبينى/نبينيد،مج،مت:نه مى بينى،وز:نه بينى،آف:ببينيد.

6) .آج،لب+پنهان.

7) .آج،لب:هلاك كرده شوند.

8) .آج،لب:و نفرستاديم.

9) .آج،لب:بيم نمايندگان،آف:بيم كننده.

10) .مج،وز،مت:هركه او ايمان آرد.

11) .آج،لب:و به سامان آرد كار را.

12) .مج،مت:دژم باشند،وز:درهم باشند.

داشتند آيات ما را،برسد به ايشان عذاب به آنچه برون آمده باشند از فرمان خدا (1).

بگو (2)نمى گويم شما را كه[نزديك من است خزينه هاى خداى و نمى دانم غيب و نمى گويم شما را كه] (3)من فرشته ام نمى كنم پسر وى مگر آنچه را وحى كنند (4)به من،بگو راست باشد كور و بينا،انديشه نمى كنيد! و بيم كن (5)به او آنان را كه بترسند كه حشر كنند (6)ايشان را با خداى ايشان،نيست ايشان را جز او يارى و نه شفيعى،مگر بترسند اينان.

مران آنان را كه خوانند خدايشان را (7)بامداد و شبانگاه.مى خواهند رضاى (8)او نيست بر تو از شمار ايشان چيزى.و نيست از شمار تو بر ايشان چيزى.

برانى ايشان را،باشى از جملۀ ظالمان (9).

[72-ر] همچنين بيازموديم (10).بهرى را از ايشان به برخى تا گويند اينان اند كه منّت نهاد خداى بر ايشان از ميان ما؟نيست خداى داناتر به سپاس دارندگان؟


1) .مج،وز،مت:ما.

2) .مج،وز،مت+كه.

3) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

4) .اساس:كند،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.

5) .مج،وز،مت،لت:بترسان.

6) .لت:برانگيزانند.

7) .مج،وز،مت+بر،لت+به.

8) .مج،وز،مت،لت:روى.

9) .مج،وز،مت،لت:بيدادگران.

10) .بم:بياموزيم.

و چون بيايند به تو آنان كه بگرويدند به حجّتهاى (1)ما بگو سلام بر شما باد بنوشت (2)خداى شما بر خود بخشايش تا هركه كند از شما بدى به نادانى پس توبه كند از پس آن و نيكويى كند (3)او آمرزنده و بخشاينده است.

و همچنين جدا كرديم (4)آيات را تا پيدا شود راه گناهكاران.

بگوى كه مرا نهى كردند كه پرستم آنان را كه مى خوانى شما بجز خدا،بگوى كه پسر وى نمى كنم هواى شما كه گمراه شوم (5)آنگاه و نباشم از راهيابندگان (6).

بگو من كه به حجّت ام (7)از خدايم و دروغ داشتى به آن،نيست نزد من آنچه شتاب مى كنيد به آن،نيست حكم مگر خداى را،حكم كند به درستى و او بهترين حكم كنندگان است.

بگو اگر به نزديك من بودى آنچه شما به آن شتاب مى كنى،برگذارند (8)كار ميان من و شما و خدا داناست به ستمكاران.

قوله: قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ أَخَذَ اللّٰهُ سَمْعَكُمْ وَ أَبْصٰارَكُمْ .حق تعالى به اين آيت حجّت انگيخت بر كافران،مى گويد:بگو اى محمّد اين كافران را بينى (9)شما كه اگر


1) .همۀ نسخه بدلها بجز بم:آيتهاى.

2) .آج،لب:فرض كرده.

3) .مج،وز،مت،لت:مصلح شود.

4) .مج،وز،مت،لت:تفصيل دهيم،آج،لب:تميز كردن.

5) .اساس:شوى،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

6) .مج،وز،مت،آج،لب،لت:راه يافتگان.

7) .مج،وز،مت،لت:بر حجّتم.

8) .مج،مت:گذارنده شدى،وز:گزارنده شدى،بم:برگذارنده كار شدى،آج،لب:گذارده شدى،آف: برگزارنده كار شدى،لت:تا گزارند،آن:برگدارنده.

9) .مج،وز:نه بينى،مت:به نبينيد،آج،لب:ببينيد،آف:بينيد.

خداى تعالى شنوايى شما و بينايى شما بازستاند و مهر بر دلهاى شما نهد تا چيزى نشنوى و نبينى و ندانى. مَنْ إِلٰهٌ غَيْرُ اللّٰهِ ،كدام خداست بجز خدا-جلّ جلاله (1)-كه آن بيارد يعنى آن با شما دهد سه چيز بگفت:«سمع»و«ابصار»و«ختم قلوب»، آنگه مى گويد: يَأْتِيكُمْ بِهِ ،ابو الحسن أخفش گفت:كنايت راجع است الى ما اخذ اللّه من ذلك،با آنچه خداى فراگرفته باشد (2)از جملۀ آنان نه با جملۀ آنان.فرّاء گفت:راجع است با«هدى»يعنى آن كس كه اين از او بستانند در ضلال باشد (3)چون به او (4)دهند به هدى رسد.كيست آن كه (5)هدى به شمار آرد؟و اين تعسّفى بعيد است،به اين تنبيه كرد كافران را بر آنكه جز او را نپرستند چون جز او بر اين قادر نيست،واجب آن باشد كه جز او را نپرستند.

آنگه گفت: اُنْظُرْ كَيْفَ نُصَرِّفُ الْآيٰاتِ روايت ورش و مسيبى (6)آن است كه به انظر خوانند بضمّ«ها»به نقل حركت همزه انظر كرد به او (7)و باقى قرّاء بر اصل خوانند به انظر بكسر«ها»[72-پ]گفت:بنگر كه ما چگونه مى گردانيم آيت و بيّنات را (8)و در (9)تصرّف مى كنيم و آنگه ايشان را نگر كه چگونه عدول و اعراض مى كنند.يقال:صدف عن كذا اذا اعرض عنه.

قُلْ أَ رَأَيْتَكُمْ ،بگو اى محمّد ببينى (10)و تقدير (11)أ رأيتم كما بيّنّا اگر عذاب خدا به شما آيد ناگاه چنان كه شما بى خبر باشيد يا آشكارا چنان كه بينى (12)و خبر دارى (13).

حسن بصرى گفت:بغتة،يعنى به شب او جهرة يا به روز. هَلْ يُهْلَكُ إِلاَّ الْقَوْمُ الظّٰالِمُونَ ،جز كافران (14)را هلاك كند،و مراد به ظالم كافر است اين جا و اگر در آن ميان (15)جماعتى مؤمنان يا اطفال هلاك شوند آن نه بر سبيل عقوبت باشد (16)بر سبيل


1) .لت:عزّ و جلّ.

2) .مج،وز،لت،مت:ها گرفته باشد.

3) .مج،وز،مت،لت،مر:ماند.

4) .لت،مر:با او.

5) .مج،وز،مت،لت،آن،مر:كه آن.

6) .آج،لب:مسيّب،آن:مسبتى.

7) .مج،وز،مت،لت،مر:با او.

8) .مج،وز،مت،لت،مر:آيات را و بيّنات را.

9) .مج،وز،مت،لت،آج،لب،مر+او.

10) .آف:بينيد.

11) .مج،وز،مت،لت،مر:التقدير.

12) .مج،وز،مت،لت،مر:التقدير.

13) .آف:خبر داريد.

14) .لت:ظالمان.

15) .مج،وز،مت،لت،مر:ميانه.

16) .مج،وز،مت،لت+بل.

امتحان باشد،و خداى تعالى عوض دهد ايشان را از آن الم،و اين هم بر سبيل ترغيب بر ايمان و تحذير (1)از كفر گفت. آنگه گفت:ما اين پيغامبران كه فرستيم،نفرستيم الّا بشارت دهنده به ثواب و ترساننده از عقاب،و محلّ هر دو نصب است بر حال،هركه ايمان آرد و مصلح باشد احوال خود به صلاح بازآرد. فَلاٰ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ ،بر ايشان ترسى نباشد و نه نيز اندوهگين شوند.بدين آيت رد كرد بر كافرانى كه ايشان پيغامبران را تعنّت (2)نمودند و اقتراح كردند و معجزات خواستند و آيات طلب كردند، حق تعالى گفت:ايشان پيغام گزارانند (3)از من به بشارت و انذار و امّا آنچه شما مى خواهى (4)كار ايشان نيست و نه ايشان برآن قادر باشند آن مقدور من است،هركه ايمان آرد به ايشان و بر ايشان تعنّت نكند جزاى او ايمنى باشد و شادمانى. و امّا مكذّبان را كه آيت (5)من به دروغ دارند عذاب من به ايشان رسد به آن كفر و فسق كه ايشان در آن اند و خارج اند از فرمان خداى و رسول.

آنگه فرمود رسول را-عليه السّلام-كه بگو اين كافران را كه من نمى گويم و دعوى نمى كنم كه خزاين خداى به نزديك من است تا شما را توانگر كنم،و نمى گويم كه من غيب دانم تا شما را از عواقب (6)و مصالح و غايبات خبر دهم،و نيز نمى گويم شما را كه من فرشته ام،بل آدميم شما مرا مى دانى (7)و نسب من مى شناسيد. إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّٰ مٰا يُوحىٰ (8)،من متابعت نمى كنم الّا آن را كه بر من وحى مى كنند و مرا اعلام مى كنند از اخبار غايبات و مصالح دينى در حلال و حرام و اين براى آن گفت تا در تحكّم و تعنّت ايشان بسته شود بر او (9)گمانهاى باطل نبرند و او را تعنّتهاى ناواجب ننمايند.

آنگه گفت:بگو ايشان را بر سبيل مثل كه راست باشد نابينا با بينا؟گفتند (10):

يعنى كافر با مؤمن و جاهل با عالم يعنى نباشد. أَ فَلاٰ تَتَفَكَّرُونَ ،شما هيچ انديشه


1) .مج،وز،تحزير.

2) .مج،مت:لعنت.

3) .آف:گزارندگان.

4) .آف:مى خواهيد.

5) .مج،وز،مت،لت:آيات.

6) .آج،لب،بم،آف،آن:عقوبت.

7) .آج،لب،آف،آن:مى دانيد.

8) .سورۀ احقاف(46)آيۀ 9.

9) .لت+و.

10) .آج،لب:گفت.

نمى كنيد تا (1)انصاف بدهى (2)از خود و اين استفهام به معنى تقرير است تا مقرّر كنند و اقرار ايشان بستانند (3)كه راست نباشد.و معتزله (4)به (5)اين آيت تمسّك كردند بر آنكه فرشتگان به از پيغامبرانند،گفتند (6):اين لفظ نگويند الّا در جاى تفضيل،نبينى كه خزاين خداى را مالك شدن و علم غيب دانستن (7)از جملۀ فضايل است،همچنين آن كه از جملۀ فرشتگان باشد اگر او به (8)از فرشته بودى اين سخن متناقض بودى.

جواب (9)اين آن است كه گوييم:اين سؤال كسى است كه مورد آيت و معنى (10)و سبب نزول آيت نداند،كافران از رسول (11)درخواستند بر سبيل تحكّم و تعنّت كه: لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَيْهِ كَنْزٌ (12)،چرا گنجى بر او فرونمى آيد،او از اين جواب داد كه: قُلْ لاٰ أَقُولُ لَكُمْ عِنْدِي خَزٰائِنُ اللّٰهِ ،گفتند (13):اگر پيغامبر است چرا غيب نمى داند او گفت من دعوى علم غيب نكردم. وَ لاٰ أَعْلَمُ الْغَيْبَ ،گفتند: مٰا لِهٰذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعٰامَ وَ يَمْشِي فِي الْأَسْوٰاقِ (14)،چيست اين رسول را كه طعام مى خورد[73-ر]و در بازارها مى رود،او گفت:من نگفتم كه من فرشته ام طعام نخورم. وَ لاٰ أَقُولُ لَكُمْ إِنِّي مَلَكٌ ،آنچه كار من است و اختصاص و مزيّت (15)من است آن است كه وحى مى آيد به من،من آن را متابعت مى كنم.و در آيت و ظاهر و فحوى و معنى او اين نيست (16)كه ثواب فرشته از ثواب او بيشتر است تا حكم كنند كه فرشته به از اوست، بل معنى آيت اين است كه بيان كرده شد،و با (17)اين كه ما گفتيم در آيت شبهتى نماند كه مخالف به (18)آن تمسّك كند-و اللّه الموفّق.

قوله: وَ أَنْذِرْ بِهِ الَّذِينَ يَخٰافُونَ أَنْ يُحْشَرُوا إِلىٰ رَبِّهِمْ ،حق تعالى در اين آيت


1) .مج،وز،مت:يا.

2) .مج،وز،مت،آج،لب،آف:بدهيد.

3) .لت:بستاند.

4) .مج،وز،مت،لت،مر:معتزليان.

5) .آن:با.

6) .مج،وز،مت:گفت.

7) .مج،وز،مت:داشتن.

8) .مج،وز،مت،آج،لب:نيز.

9) .مج،وز،مت،لت+از.

10) .مج،وز،مت:ندارد.

11) .مج،وز،مت+عليه السلام.

12) .سورۀ هود(11)آيۀ 12.

13) .مج،وز،مت،لت:و گفتند.

14) .سورۀ فرقان(20)آيۀ(7)

15) .آج،لب،بم،آف،آن:مرتبه.

16) .مج،وز،مت،آج،لب:است.

17) .مج،وز،مت،لت:به.

18) .آج،لب:با.

امر كرد رسول را-عليه السّلام-كه:بترسان به اين قرآن و اعلام كن و انذار اعلام با تخويف باشد آنان را كه ايشان از قيامت و حشر و نشر بترسند و تخصيص ايشان به ذكر براى آن كرد با آن كه پيغامبر-عليه السّلام مأمور است به انذار جملۀ خلايق از مكلّفان كه اينان به انذار و تخويف منتفع (1)باشند و به وعظ او متّعظ شوند،و گفته[اند] (2)خوف:اين جا به معنى علم است،آنان كه دانند ايشان را با خداى حشرى خواهد بودن و علم در باب خوف بليغتر باشد از ظن و اعتقاد،آنگه گفت:

ايشان را در اين روز،ولى و يارى و ناصرى نباشد و نه نيز شفاعت كننده بدون خداى تعالى (3)بى اذن او و امر (4)و رضاى او كس را اين نبود در قيامت،رد كرد به اين جهودان و ترسايان كه گفتند: نَحْنُ أَبْنٰاءُ اللّٰهِ وَ أَحِبّٰاؤُهُ (5)،ما پسران خدا و دوستان خداييم و نيز بر مشركان: هٰؤُلاٰءِ شُفَعٰاؤُنٰا عِنْدَ اللّٰهِ .

لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ (6)،تا باشد كه ايشان بترسند و متّقى شوند و از معاصى اجتناب كنند تا از عقاب من دور شوند.

قوله: وَ لاٰ تَطْرُدِ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدٰاةِ وَ الْعَشِيِّ ،عبد اللّه مسعود گفت:

سبب نزول آيت آن بود كه:جماعتى از مشركان قريش به رسول-عليه السّلام- بگذشتند (7).رسول را ديدند نشسته و به نزديك او صهيب نشسته بود.بلال و خبّاب بن الأرتّ و سلمان (8)و جماعتى از ضعفا و درويشان و موالى گفتند:يا محمّد،تو به اينان راضى شده اى از ما و اينان را به بدل ما گرفته،اينان را دور كن كه ما را ننگ آيد كه (9)با ايشان نشينيم تا ما بياييم و به تو ايمان آريم.و اين بر سبيل مكر و خديعه گفتند تا رسول-عليه السّلام-ايشان را براند و بيازارد و اين گوينده (10)خود ايمان نيارد تا رسول تنها ماند.حق تعالى از سرّ ايشان و مكر ايشان رسول را خبر داد و اين آيت فرستاد.


1) .آج،لب:مشفع.

2) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

3) .مج،وز،مت،مر+يعنى.

4) .مج،وز،مت:امروز،مر:امر او.

5) .سورۀ مائده(5)آيۀ 18.

6) .سورۀ يونس(10)آيۀ 18.

7) .اساس:بگزشتند.

8) .مج،وز،مت،مر:عمّار.

9) .مج،وز،مت،لت،مر:ازآن كه.

10) .مج،وز،مت:گويندگان.

سلمان روايت كند كه:اقرع بن حابس التّميمىّ و عيينة بن حصن الفزارىّ (1)بگذشتند،ما بر رسول-عليه السّلام-نشسته بوديم،جماعتى (2)ضعفا چون بلال و صهيب و خبّاب و عمّار گفتند:يا محمّد بيشتر آنچه ما را منع مى كند از ايمان به تو و آمد شد به نزديك تو و نشستن با تو حضور اينان است پيش تو،دانى كه ما را عيب باشد با اينان (3)نشستن.اگر اينان را دور كنى،ما پيش تو آييم و به تو ايمان آريم،چه اين جماعت گدايان ژنده جامگان اند (4)و ما را استنكاف باشد از مجالست با اينان.رسول -عليه السّلام-گفت:

ما انا بطارد المؤمنين ،من اينان (5)را بنرانم كه اينان مؤمنان اند.

گفتند:نوبتى بنه كه روزى ما را باشد و روزى ايشان را،گفت:نكنم.گفتند:

اينان را فروتر كن (6)تا ما بر تو نشينيم،خداى تعالى (7)آيت فرستاد.و در روايتى ديگر رسول-عليه السّلام-همّت كرد از حرص بر ايمان ايشان كه نوبه (8)دهد (9)ميان ما و ايشان روزى و روزى،و بر اين قرار دادند و گفتند:ببايد نوشتن اين (10)اقرار (11)بر جايى.

رسول-عليه السّلام-اميرالمؤمنين را حاضر كرد تا اين اقرارنامه (12)نويسد.جبريل آمد و اين آيت آورد و گفت:دروغ مى گويند اينان،غرض ايشان آن است تا تو اينان را دور كنى و ايشان بر تو نيايند و تو تنها مانى،اينان را كه دارى نگاه دار كه اينان آمده اند و ايشان آنگه (13)كه بيايند (14)آمده نباشند[73-پ].

عكرمه گفت:عتبه و شيبه-پسران ربيعه (15)-و مطعم بن عدىّ و حارث بن نوفل با جماعتى اشراف بني عبد مناف به نزديك ابو طالب آمدند و گفتند:اگر پسر برادرت


1) .مج،وز،مت:عيينة بن حارث الفزارى،آج،لب:عتيبة بن خضر الفزارى،مر:عتبه بن الحارث.

2) .آج،لب:جماعت.

3) .آج،لب:ايشان.

4) .مج،وز،مت:جامه اند.

5) .مج،مت:اين.

6) .مج،وز،لت:فروتر كنند،مل:فروتر كنيد.

7) .مج،وز،مت،مل،لت،آن+اين.

8) .آج،لب:نوبت.

9) .آن:نهند.

10) .مر:بر اين.

11) .مج،وز،لت،مل:قرار.

12) .مج،وز،مت،مل،لت،مر:قرارنامه.

13) .مل:هم آنگاه.

14) .مل+هم.

15) .مج،وز،مت،مل،لت،مر:عتبۀ ربيعه و شيبه ربيعه.

اين بندگان و مزدوران ما را دور كند،ما به نزديك او آييم و با او مجالست كنيم و حديث او بشنويم،و باشد كه ايمان آريم.

ابو طالب (1)بيامد و گفت:يا رسول اللّه!اين جماعت چنين گفتند،چه مصلحت باشد؟رسول-عليه السّلام-گفت:من بر گفتۀ (2)ايشان اعتماد ندارم كه ايشان دشمنان من اند؟با خداى تعالى مشاورت كنم تا چه فرمايد.جبريل آمد و اين آيت آورد: وَ لاٰ تَطْرُدِ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدٰاةِ (3)وَ الْعَشِيِّ ،مران آنان را كه خداى خود را مى خوانند (4)بامداد و شبانگاه.

حمزة بن عيسى گفت:من از حسن بصرى (5)پرسيدم (6)كه مراد به اين آيت قصّاصند؟گفت:حاشا،مراد آنانند كه نماز بامداد و نماز (7)ديگر و نماز شام در جماعت بگزارند (8).

مجاهد گفت:نماز بامداد بكردم با سعيد بن المسيّب،چون سلام داديم جماعتى مى شتافتند به مجلسى كه آنجا بود،من گفتم:چه مسرعند (9)اينان به مجلس ذكر،مى خواهند كه از اهل اين آيت باشند كه: يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدٰاةِ (10)وَ الْعَشِيِّ .گفت:سهو است تو را،ايشان آنانند كه اين نماز بگزارند (11)كه ما كرديم، يعنى نماز بامداد (12).

مفسّران اين دعا را بر نماز تفسير دادند (13)،و نماز خود دعا باشد،چون (14)نماز در لغت دعا باشد،عجب نبود اگر دعا در شرع نماز باشد.ابراهيم گفت:يذكرون اللّه، ذكر خداى مى كنند.باقر-عليه السّلام-گفت:قرآن مى خوانند.


1) .مج،وز،مت،لت+رحمة اللّه عليه،مل+رضى اللّه عنه.

2) .مج،وز،مت:گفت:مر:گفتار.

3) .اساس و ضبط همۀ نسخه بدلها: بِالْغَدٰاةِ .

4) .مج،وز،مت،مل،لت،مر+به.

5) .مج،وز،مت+به.

6) .آن:شنيدم.

7) .آن:و پيشين.

8) .مج،مت،آج،لب،بم،مر:بگذارند.

9) .اساس،بم آف:مراغ اند،آن:مراع اند،آج،لب:مصرع اند،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.

10) .اساس و ضبط همۀ نسخه بدلها: بِالْغَدٰاةِ .

11) .مج،وز،مت،لت:بگذارند.

12) .مج،مت:بام داد.

13) .آج،لب:كرده اند.

14) .مج،وز،مت+اگر.

يُرِيدُونَ وَجْهَهُ ،غرض ايشان و مراد ايشان خداست و ذات خدا،و وجه الشّيء ذاته و نفسه باشد،نظيره قوله: كُلُّ شَيْءٍ هٰالِكٌ إِلاّٰ وَجْهَهُ (1)،و قوله: كُلُّ مَنْ عَلَيْهٰا فٰانٍ وَ يَبْقىٰ وَجْهُ رَبِّكَ (2)،أى يبقى هو جلّ جلاله و لا يفنى.

آنگه گفت:چرا برانى (3)اينان را، مٰا عَلَيْكَ مِنْ حِسٰابِهِمْ مِنْ شَيْءٍ ،از شمار ايشان (4)بر تو چيزى نيست و از شمار تو بر ايشان،بل حساب هركس بر اوست نه بر ديگرى تا برانى ايشان را.و نصب«تطردهم»براى آن است كه جواب نفى است به «فا»،و«فا»در جواب شش چيز نصب كند (5)به اضمار«أن»،و آن امر است و نهى و استفهام و عرض و جحد و تمنّي.

فَتَكُونَ مِنَ الظّٰالِمِينَ ،نصب است براى آن كه جواب نهى است من قوله:

وَ لاٰ تَطْرُدِ الَّذِينَ .

ابن عامر خواند:«بالغدوة»به«واو»،و جماعتى نحويان تضعيف قرائت او كردند و گفتند،سيبويه گفته است كه:«غدوه»و«بكره»دو اسم علم است اين وقت را ازآنجا«لام»تعريف در او نبردند،نگويند:أتيته بالغدوة و البكرة،كما يقال:أتيته بالغداة،و انّما يقال:غدوة و بكرة.و چون«لام»تعريف در اوست،غداة بايد خواند (6)،براى آن كه چون علم باشد (7)علم (8)او را علامت تعريف بود به«لام» حاجت نباشد تا جمع نكرده باشد بين علامتى تعريف،و انّما در بعضى مصاحف «غداة» (9)به«واو»نوشتند،كالصّلاة و الزّكاة.ابو القاسم بلخيّ گفت و ابو على فارسى از سيبويه،و ابو على گفت:وجه قرائت او آن است كه سيبويه گفت:خليل حكايت كرد از عرب كه:بعضى از ايشان گفتند«غدوه»و«بكره»به منزلۀ ضحوه است، يعنى علم نيست،و معتمد آن است كه اوّل گفتيم.


1) .سورۀ قصص(28)آيۀ 88.

2) .سورۀ رحمان(55)آيۀ 27.

3) .آج،لب:گفت جواب.

4) .آج،لب+را.

5) .آج،لب مر:كنند.

6) .مج،وز،مت،لت،مر:خواندن.

7) .آج،لب:شد.

8) .مج،وز،مت،لت،مر:علمته،كه براساس مرجّح مى نمايد.

9) .آج:عذواة.

قوله: وَ كَذٰلِكَ فَتَنّٰا بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ ،حق تعالى در اين آيت بيان كرد كه:من امتحان و اختبار (1)و آزمايش كردم توانگران را به درويشان،و درويشان را به توانگران تا درويشان در پايه و حال توانگران نگرند،برآن فقر و فاقۀ خود صبر كنند جزاى صابران يابند،و توانگران در حال درويشان و حال (2)خود نگرند،بدانند كه خداى تعالى بر ايشان نعمت كرده (3)،شكر كنند تا مزد شاكران يابند.

بعضى دگر گفتند[74-ر]:مراد به فتنه آن است كه خداى تعالى[گفت] (4):

من امتحان كردم (5)اين اشراف و توانگران را به آن كه به عوض مال و حال ايشان درويشان را كه به رسول-عليه السّلام-ايمان داشتند،پايۀ قربت و خدمت و مجالست رسول دادم تا ايشان با اينان بژهان (6)شدند و تمنّاى مثل حال ايشان كردند و خواستند كه از آن شرف و منزلت،ايشان را بهره اى بود،بيامدند (7)تا مغالطه اى زنند و خديعتى كنند و در آن پايه با ايشان مزاحمتى كنند من رها نكردم و رخصت ندادم به آيت (8)كه بفرستادم من قوله: وَ لاٰ تَطْرُدِ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ ،تا كار ايشان به جايى رسيد در حسد و غبطه كه گفتند: أَ هٰؤُلاٰءِ مَنَّ اللّٰهُ عَلَيْهِمْ مِنْ بَيْنِنٰا ،اينان اند كه خداى تعالى از ميان ما بر ايشان منّت نهاد و اينان را توفيق داد،و«لام»در آيت في قوله: لِيَقُولُوا ،اگرچه «لام»غرض را مى ماند،«لام»غرض نيست،«لام»عاقبت است،براى آن كه نكو نباشد كه غرض خداى تعالى از فتنه و اختبار ايشان آن باشد تا چنين گفتار گويند، آنگه ايشان را به اين گفتار مذمّت و ملامت كند و سرزنش و عقوبت كند كه اين ظلم و سفه باشد-تعالى علوّا كبيرا،و«لام»عاقبت در قرآن و كلام عرب بسيار است،منها قوله تعالى: فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَ حَزَناً (9)،و معلوم است به ضرورت كه آل فرعون موسى را نه براى عداوت و حزن برگرفتند تا ايشان را دشمن باشد و غم و اندوه،بل براى آن كردند كه خداى بازگفت: قُرَّتُ عَيْنٍ لِي وَ لَكَ لاٰ


1) .مج،وز،آج،لب:اختيار.

2) .مج،وز،مت:و در مال.

3) .مج،وز،مت،مل:كرد.

4) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

5) .مل:كرده ام.

6) .لب:نژهان،آج:پژمان.

7) .مج،وز،مت،لت:بيامده اند.

8) .مج،وز،مت،لت:پايه.

9) .سورۀ قصص(28)آيۀ 8.

تَقْتُلُوهُ عَسىٰ أَنْ يَنْفَعَنٰا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً (1)،تا ايشان را فرزند باشد و قرّة العين،و لكن چون مآل كار و انجام به اين جا خواست رسيدن،حق تعالى گفت:پندارى (2)كه براى اين برگرفتند او را،و اين«لام»را اگرچه«لام»عاقبت مى خوانند،از آن خارج نيست كه«لام»غرض است،جز كه بر مجاز از ره توسّع و مبالغه.نبينى كه آن جايها كه اين«لام»در او استعمال كردند،من قول الشّاعر:

له ملك ينادي كلّ يوم***لدوا للموت و ابنوا للخراب

و قول الآخر (3):

و للموت تغدو الوالدات سخالها***كما لحزاب الدّهر تبنى المساكن

و قول الآخر (4):

و امّ سمّاك فلا تجزعي***فللموت ما تلدا لوالدة

و امثال اين بسيار است،همه را معنى آن است كه:اگرچه غرض زاينده و قصد بناكننده نه مرگ است يا خراب،و لكن چون در معلوم آن است كه مآل و عاقبت اين مولود مرگ باشد لا محال عاقبت آن بنا خراب باشد على كلّ حال بر وجهى كه در او انخرام (5)نيايد،ايشان بر سبيل توسّع و تشبيه (6)،از طريق مبالغه گفتند:

مادر ما را براى مرگ زاده است و جهان براى خراب بنا كرده اند تا پندارى كه غرض در اين هر دو و (7)اين دو كار بوده است و اين خارج نيست چون از اين بنخواهد گرديدن.پس اگر گويند:«لام»غرض است و لكن نه بر حقيقت،بر توسّع از اين وجه كه ما گفتيم تا مخالف را نرسد كه گويد«لام»عاقبت در كتب نحو و در كلام عرب نيامد،و اين وضعى است كه شما نهادى (8)براى تقويم و اصلاح مذهب خود، پس بر اين وجه كه ما گفتيم در اين اغراض (9)بسته باشد.

ابو على گفت:معنى«فتنه»در آيت تشديد تكليف و محنت است كه خداى تعالى تكليف سخت بكرد بر اشراف قريش و سادات عرب به آن كه ايشان را


1) .سورۀ قصص(28)آيۀ 9.

2) .آج:پنداريد.

3) .مج،وز+شعر.

4) .مج،وز+شعر.

5) .آج،لب،آف،آن:انحرام.

6) .آج،لب:تشبّه.

7) .ديگر نسخه بدلها:ندارد.

8) .نهادى/نهاديد.

9) .مج،وز،مت،آج،لب،لت:اعتراض.

تكليف كرد ايمان به رسول-عليه السّلام-و انقياد فرمان او و به نشستن پيش او فرود آن درويشان و تفضيل ايشان بر اينان[74-پ]براى سابقۀ ايمان و طاعت و تكليف ايشان به حرمت داشت و تقديم اينان به استحقاقى كه داشتند اگر فرمان بردندى و بر اين مشقّت صبر كردندى به منزلت اعلا رسيدندى از ثواب،چه غرض قديم تعالى (1)در تكليف تعريض ثواب است هرچه شاق تر بود ثواب برآن بيشتر بود.خداى تعالى به ايشان خيرى (2)خواست كه ايشان به خود ارزانى نداشتند،فذلك معنى قوله: فَتَنّٰا بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ ،و اين وجهى سديد نيست.

آنگه حق تعالى جواب داد از اعراض ايشان في قولهم: أَ هٰؤُلاٰءِ مَنَّ اللّٰهُ عَلَيْهِمْ مِنْ بَيْنِنٰا ،بقوله: أَ لَيْسَ اللّٰهُ بِأَعْلَمَ بِالشّٰاكِرِينَ ،خداى تعالى عالم تر نيست به آنان كه شكر او گويند و شاكر نعمت او باشند؟و اين صورت استفهام است و معنى تقرير تا اقرار دهند و از بن دندان گردن نهند و بگويند چنين است.«باء»في قوله «باعلم»زايد است مؤكّد نفى،مثلها فى قولهم:ليس زيد بمنطلق.و«باء»ديگر في قوله: بِالشّٰاكِرِينَ ،تعلّق دارد«بأعلم»،يقال:فلان عالم بكذا و هو اعلم به منك (3).

ابو سعيد خدري روايت كند كه:ما جماعتى ضعفا (4)در مسجد نشسته بوديم و از برهنگى چنان بوديم كه بعضى از ما جامۀ بعضى مى پوشيد و يكى از ما قرآن مى خواند و ما سماع مى كرديم.رسول-عليه السّلام-درآمد و بايستاد.چون آن خواننده رسول را بديد خاموش شد.رسول-عليه السّلام-[بر ما سلام كرد و گفت:در چه كاريد شما؟گفتند:اى رسول اللّه قارى از ما قرآن مى خواند و ما سماع مى كنيم] (5)گفت:الحمد للّه كه در امّت من جماعتى را پديد آوردند كه مرا فرمودند كه با ايشان بنشين و صبر كن.آنگه بيامد و در ميان ما بنشست و خويشتن را در نشستن با ما برابر كرد.آنگه اشارت كرد به دست كه:گرد من حلقه شويد.ما گرد رسول در آمديم.

رسول-عليه السّلام-در ما نگريد و گفت:

أبشروا صعاليك المهاجرين بالنّور التّامّ يوم القيامة ،بشارت باد شما را اى درويشان هجرت كرده به نور تمام روز قيامت،فرداى


1) .مج،وز،مت،لت:قديم جلّ جلاله.

2) .آن:خير.

3) .آف+بكذا.

4) .مج،وز،مت،لت+مهاجر.

5) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

قيامت پيش از توانگران به بهشت شويد به نيمروز كه مقدار آن پانصد سال باشد.

أنس روايت كند كه (1)رسول-عليه السّلام-گفت:اى جماعت درويشان خداى تعالى مرا گفته است كه با شما بنشينم و به مجالست با شما تبرّك كنم و برآن صبر كنم كه شما آنانى (2)كه خداى مرا (3)مى خوانى (4)به بامداد و شبانگاه،و مجالس شما مجالس انبياست و صالحان كه پيش شما بودند.

معاوية بن قرّه روايت كند عن عائذ عمرو (5)كه:روزى ما (6)جماعتى نشسته بوديم،اميرالمؤمنين (7)-عليه السّلام-بود و سلمان و بلال و صهيب،أبو سفيان بگذشت، ما گفتيم:كى باشد كه شمشيرهاى خداى جاى خود بگيرد از گردن اين جبّار (8)كه دشمن خداست.ابو بكر حاضر بود،گفت:اين سخن كه را مى گويى؟ (9)[گفتند] (10):

پير قريش (11)و سيّد قريش را.خبر (12)به رسول رسيد (13)،گفت:يا ابا بكر!برو و از ايشان عذر خواه و دل ايشان خوش كن كه اگر ايشان بر تو خشمناك شوند،خداى بر تو خشم گيرد.او بيامد و گفت:يا على!براى خداى دل خوش كن از آن سخن.كه من گفتم،اگر در دل تو را از آن چيزى هست.گفت:من دل خوش كردم،در دل من چيزى نيست،از ايشان نيز عذر خواه،او عذر خواست از ايشان نيز (14).

قوله: وَ إِذٰا جٰاءَكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآيٰاتِنٰا -الآية.خلاف كردند در آن كه آيت در كه آمد.عكرمه گفت:در آنان كه (15)خداى تعالى پيغامبر را نهى كرد از طرد ايشان،گفت: وَ لاٰ تَطْرُدِ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدٰاةِ وَ الْعَشِيِّ (16).

چون رسول-عليه السّلام-ايشان را ديدى،ابتدا به سلام،او كردى و گفتى:


1) .مج،وز،مت:از،مل:كرد از.

2) .مج،وز،مت:آنانيد.

3) .مج،وز،مت:را.

4) .مج،وز،مت،آج،لب،مل،آف:مى خوانيد.

5) .مج،وز،مت،مل،لت،مر:عائذ بن عمرو.

6) .آج،لب،مل،آف:پا.

7) .مج،وز،مت،مل،لت،مر+على.

8) .آف،آن:جناب.

9) .مج،وز،مت،آج،لب،مل:مى گوييد.

10) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

11) .مج،وز،مت،مل،لت+را.

12) .آج،لب:اين خبر.

13) .مل+زين سخن.

14) .آج،لب:ندارد.

15) .مج،وز،مت،مل:آنان آمد كه.

16) .سورۀ انعام(6)آيۀ 52.

الحمد للّه الّذي جعل في امّتي[75-ر]من أمرني بان ابدأهم بالسّلام ،الحمد للّه (1)، كه در امّت من خداى تعالى جماعتى[را] (2)كرد كه مرا فرمود كه بر ايشان ابتدا كنم به سلام.

عطا گفت:آيت در اميرالمؤمنين على آمد و حمزه و جعفر و عمّار ياسر و ابو بكر و عمر و عثمان و ابو عبيده و مصعب بن عمير و عثمان بن مظعون و أرقم بن أبى الأرقم و أبو سلمة بن عبد الأسد (3).

أنس مالك گفت:جماعتى به نزديك رسول آمدند و گفتند:يا رسول اللّه!ما گناهى كرده ايم و اكنون از آن توبه مى كنيم،خداى تعالى توبۀ ما قبول كند؟رسول -عليه السّلام-خاموش مى بود،جبريل آمد و اين آيت آورد.و حمل او كردن بر عموم اولى تر بود،و حق تعالى در اين آيت رسول را-عليه السّلام-فرمود به توقير مردمان (4)و احترام ايشان و پايه (5)نهادن ايشان را و تسليت دادن،گفت:چون به تو آيند آنان كه به من و آيات من ايمان دارند،بگو ايشان را: سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ ،سلام بر شما باد.

محمّد بن زيد گفت:«سلام»در لغت چهار معنى دارد:يكى مصدر باشد من قولك:سلّمت عليه سلاما و تسليما،و يكى سلامت باشد،و گفته اند:جمع سلامت باشد من باب تمر و تمرة،و يكى نام خداست-جلّ جلاله-و معنى او آن است كه:

منزّه است و پاك و با سلامت از عيوب،و گفته اند معنى آن است كه:ذو السّلام،أى تسليم الخلائق من المكاره و«سلام»نام درختى است بزرگ من اشجار البادية سميت بذلك لسلامتها من الآفات.و«سلام»به كسر،سنگهاى سخت باشد هم براى سلامت از آفات چنين خوانند او را.و«سلم»و«سلم»صلح باشد براى آن كه در در (6)سلامت دارد.و«سلم»هم دلوى باشد بزرگ كه يك گوشه دارد چون دلو سقّايان.و«سلم سلف»را براى اين (7)گويند كه تسليم آن واجب باشد عند حلول


1) .اساس،آج،لب،بم+الّذي،با توجّه به مج،وز زايد مى نمايد.

2) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

3) .لت،آن:عبد السّلام.

4) .مج،وز،مت،آج،لب،مل،آف،لت:مؤمنان.

5) .مج،وز:رايت.

6) .مت،مل:كه در،آج،لب:كه در او،مر:كه در كه.

7) .مج،وز مت،آج،لب:آن.

الأجل،فعل باشد به معنى مفعول.و«سلّم»نردبان باشد براى آن كه تو را به آنجا رساند و (1)سپارد كه مصعد تو باشد به سلامت،چه اگر آن آلت نبود به آنجا رسيدن به سلامت دشخوار (2)بود (3).

امّا قوله: سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ ،رفع او به ابتداست،و ابتدا نشايد (4)تا نكره بود الّا آنگه كه منفى باشد يا مستفهم (5)يا موصوف يا مخصوص،يا خبرش ظرف لازم التقدّم چنان كه مشروح است در كتب نحو.

امّا چون از اين پنج شرط يكى نباشد،نشايد تا مبتدا نكره بود و در آنجا از اين پنجگانه هيچ نيست،جواب از اين آن است كه:اين در اصل نصب بوده است بر مصدر،و تقدير آن كه بر سبيل دعا«سلّم اللّه عليك»،يا بر سبيل خبر«اسلّم عليك سلاما»آنگه خواستند تا اين را از دعاى ببرند و به خبرى كنند از خبرى ثابت مستقر گفتند:سلام عليكم،أى سلام ثابت مستقرّ (6)غير متوقّع منتظر بل حاصل ثابت،چون از مصدرى ببردند او را نصب او بستدند و بر ابتدا رفع كردند او را و آن تنكير در او رها كردند تا دليل بود بر آنكه در اصل مصدرى منكّر بوده است-ذكره سيبويه فى الكتاب.

آنگه فرمود رسول را كه:ايشان را اميد ده و دل خوش كن و بگو كه: كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلىٰ نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ ،خداى تعالى رحمت بر خود نبشته است.اهل اشارت گفتند:خداى تعالى چيزى بر خويشتن (7)نوشت و چيزى بر تو،آنچه از باب تكاليف و مشاقّ بود بر تو نوشت في قوله: كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيٰامُ (8)و: كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتٰالُ (9)،و:

كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصٰاصُ (10)،و مانند اين،و رحمت بر خود نوشت براى تو اگر تو با عجز و ضعف و مشقّت اين افعال بر تو،به نوشتۀ او وفا مى كنى او اولى تر كه با كرم و فضل و استغناى او ازآن كه بر خود نوشت،و نفى مشقّت به نوشتۀ خود وفا كند با تو آنچه بر تو


1) .مج،وز،مت+به.

2) .مل:دشوار.

3) .مل،مر:باشد.

4) .مج،وز،مت+كردن.

5) .مل:مستقيم.

6) .مج،وز،مت+عنه.

7) .مل،مر:بر خود.

8) .سورۀ بقره(2)آيۀ 183.

9) .سورۀ بقره(2)آيۀ 216.

10) .سورۀ بقره(2)آيۀ 178.

نوشت،چون رنجكى (1)به او تعلّق[75-پ]داشت از روزه و قتال و قصاص،اگرچه فعل او بود حوالت به خود نكرد،و نگفت كه من نوشتم،بل (2)به لفظ مجهول گفت:

كَتَبَ ،نوشتند بر شما.چون به رحمت رسيد گفت:من نوشتم،حوالت به خود كرد:

كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلىٰ نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ ،نظيرش در شراب قطيعه فرمود: وَ سُقُوا مٰاءً حَمِيماً فَقَطَّعَ أَمْعٰاءَهُمْ (3)،گفت:در دوزخ ايشان را شراب حميم دهند تا امعاى ايشان مقطّع كند چون[به] (4)شراب وصلت رسيد،گفت:من دهم و تولاّ من كنم،با هيچ پيغامبر رسل و فرشتۀ مقرّب نگذارم: وَ سَقٰاهُمْ رَبُّهُمْ شَرٰاباً طَهُوراً (5)،نظير ديگرش حكايت از ابراهيم-عليه السّلام: وَ إِذٰا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ (6)،چون من بيمار شوم او مرا شفا دهد چون در بيمارى رنجى و كراهيتى بود،ادب نگاه داشت،و اگرچه فعل او بود به او حواله نكرد.و چون در شفا راحت بود حوالت به او كرد.ابراهيم روا نداشت كه به لفظ آنچه در او أدنى مايۀ رنجى است به او حواله كند،عجب از مجبّر (7)كه هرچه در جهان ناشايست و نابايست[است] (8)به او حوالت مى كند.

نويسندگان چهاراند:كرام الكاتبين كه اعمال تو نويسند،و حفظه اند كه احوال تو نويسند،و قلم است كه اعمار و آجال تو نويسد و خداى است كه رحمت براى تو بر خود نوشت،چنان است كه گفت:بنده آنچه قلم نوشت بسترم،كه:

يَمْحُوا اللّٰهُ مٰا يَشٰاءُ وَ يُثْبِتُ (9)،و آنچه كرام الكاتبين و حفظه نوشتند بدل كنم كه:

فَأُوْلٰئِكَ يُبَدِّلُ اللّٰهُ سَيِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ (10)،آنچه من نوشتم كس محو نكند و تغيير و تبديل به آن راه نيابد، مٰا يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَيَّ وَ مٰا أَنَا بِظَلاّٰمٍ لِلْعَبِيدِ (11)،آنچه خداى نوشت لا محال بباشد و آن را تغيير نبود،گفت: وَ لَوْ لاٰ أَنْ كَتَبَ اللّٰهُ عَلَيْهِمُ الْجَلاٰءَ (12)،بر (13)


1) .مل:رنجى.

2) .آج،لب:بلكه.

3) .سورۀ محمد(47)آيۀ 15.

4) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

5) .سورۀ دهر(76)آيۀ 21.

6) .سورۀ شعرا(26)آيۀ 80.

7) .مر:مجبّره.

8) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

9) .سورۀ رعد(13)آيۀ 39.

10) .سورۀ فرقان(25)آيۀ 70.

11) .سورۀ ق(50)آيۀ 29.

12) .سورۀ حشر(59)آيۀ 3.

13) .مج،وز،مت:بن،مر:من.

بنى النّضير نوشت كه نشيمن رها كنند و بروند برفتند اگر خواستند،اگر نه بر خود نوشت كه رسولان او غالب آيند كافران را في قوله: كَتَبَ اللّٰهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِي (1)، همچنان آمد كه نوشت و سراى سراى تكليف با ممانعت و منازعت آنچه او نوشت به منع مانعى ممنوع نشد و به منازعه منازعى فرونماند فردا كه (2)حكم او را باشد و همۀ پادشاهان از ولايت ممالك معزول باشند حكم همۀ حاكمان باطل شود (3)حكم جز او را نبود در آنجا رحمت او كه بر خود نوشت به تو نرسد (4)يا (5)به دفع دافعى از تو مدفوع شود حاشا كه چنين باشد! سليمان،آصف را گفت:نامه نويس به بلقيس.بنوشت: إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمٰانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ (6)،به هدهد داد و (7)ببرد و بينداخت او برداشت و برخواند و پيش تخت سليمان آمد و اسلام آورد و گردن نهاد.آنجا كه (8)املاكننده سليمان بود و نويسنده آصف (9)و برنده (10)هدهد و خواننده بلقيس (11)،چندان (12)كرامت پديد آمد كه هفتادساله كفر بلقيس (13)ناچيز شد،چه عجب آنجا كه قلم قلم عنايت باشد و لوح لوح رعايت باشد و (14)مداد از خزانۀ هدايت رحمت باشد،املاكننده مولى باشد آرنده (15)جبريل (16)،خواننده محمّد مصطفى-صلّى اللّه عليه و آله-كه چندانى كرامت پديد آيد كه هفتادساله وسوسۀ ابليس (17)باطل شود.نوشته من سه است (18):يكى كتاب من (19)، يكى تكليف من است بر تو،و يكى رحمت من است براى تو.آنچه كتاب من است در دست گرفتى و آنچه تكليف من است بر دست گرفتى (20)[لا جرم آنچه رحمت من


1) .سورۀ مجادله(58)آيۀ 21.

2) .مج،وز،مت،لت،مر:همه.

3) .مج،وز،مت،لت،مر:باشد.

4) .اساس،آن:برسد،با توجه به مج تصحيح شد،آف:رسد.

5) .اساس،آج،لب:تا،با توجّه به مج تصحيح شد.

6) .سورۀ نمل(27)آيۀ 30.

7) .مج،وز،مت:ندارد.

8) .اساس،آن:ابتلا،با توجّه به مج تصحيح شد.

9) .مج،وز،مت+بود.

10) .لت:پرنده.

11) .مج،وز،مت،مر+بود.

12) .مج،وز،مت،لت:چندانى،مر:جزاى.

13) .وز،آج،لب،آف،مر،شعرانى:بلقيس.

14) .مج،وز،مت+مه.

15) .مج،وز،مت+و.

16) .مج،وز،مت،لت،مر+باشد.

17) .مج،وز،مت،لت:ابليس.

18) .آج،لب:سراست،مل:بيّنه است.

19) .مج،وز،مت،لت،مر+است به تو.

20) .آج،لب،شعرانى:گردن.

است دست مزد تو كنم از آنچه در دست گرفتى و دستگاه تو كنم از آنچه بر دست گرفتى] (1)تا تكليف من اين جا شعارت[76-ر]باشد و نامۀ من اين جا نهنده وقارت باشد و رحمت (2)اين جا و آنجا نثارت باشد.

أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءاً ،«أنّه»شأن (3)و كار راست كه كار چنين آمد و حكمت (4)راه چنين داد كه هركه او بدى كند به جهالت و نادانى.مجاهد گفت معنى آن است كه:در وقتى كه او حلال از حرام نشناسد (5).بعضى دگر گفتند:مراد آن است كه داند و لكن علم كار نبندد،جهل كار بندد و هركه او معصيتى كند به جهالت كند بعضى دگر گفتند:معنى آن است كه او جاهل باشد به مآل و عقوبت آن.بعضى دگر گفتند:جاهل باشد چون اختيار معصيت كند بر طاعت. ثُمَّ تٰابَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَصْلَحَ ،آنگه توبه كند از پس آن گناه و مصلح شود (6)و آنچه به گناه افساد كرده باشد به توبه اصلاح كند برگذشته پشيمان شود،بر آينده عزم كند كه مانند آن نكند. فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ ،خداى تعالى غفور و رحيم است،آمرزنده و بخشاينده است،بيامرزد و بپوشد (7)و رحمت كند و ببخشايد.

قرّاء خلاف كردند در فتح و كسر«انّ»و«انّ»فى الموضعين في قوله: أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ و: فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ ،ابن كثير و ابو عمرو و حمزه و كسائي خواندند هر دو (8):به كسر على الاستيناف،و عاصم و يعقوب به فتح خواندند براى آن كه بدل رحمت باشد،و تقدير آن بود كه:كتب ربّكم انّه من عمل منكم سوءا بجهالة،و كتب ايضا:

انّه غفور رحيم.

ابو على گفت:آنجا چيزى تقدير بايد كردن،و التّقدير،فله انّه غفور رحيم.و اهل مدينه«انّ»اوّل مفتوح خواندند و دوم مكسور،براى«فا»اوّل محمول (9)باشد


1) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

2) .مج،وز،مت،لت،مر+من.

3) .آف:اشارت.

4) .آج،لب،شعرانى:حكم.

5) .مج،وز،مت،مل،لت:بشناسد.

6) .مج،نبود.

7) .مج،وز،مت،لت،مر:بازپوشد.

8) .آج،لب،بم،آف،لت،آن:سه.

9) .بم،آف:مجهول.

على كتب،و دوم به«فا»ابتدا باشد،قال و مثله قوله: وَ مَنْ عٰادَ فَيَنْتَقِمُ اللّٰهُ مِنْهُ (1)،و تقدير آن است كه اگر از پس او اسم آمدى (2)مرفوع بودى به ابتدا،أى فاللّه ينتقم منه، قال و مثله قول ابن مقبل (3):

و انّي اذا ملّت ركابى مناخها***فانّي على حظّي من الأمر جامح

اوّل محمول است على ما تقدّم،و دوم به«فا»مستأنف است.

قوله: وَ كَذٰلِكَ نُفَصِّلُ الْآيٰاتِ ،ما همچنين كرديم و ديدى و رفت،آيات مفصّل كنيم و تفصيل دهيم آن را.بعضى دگر گفتند:مراد آن است كه در اين سورت تفصيل آيات و بيّنات كرديم و دلايل و حجج[بر مشركان هم چنين تفصيل دهيم و بيان كنيم ادلّه و حجج] (4)را براى اهل حق بر اهل باطل از هر بابى و هر نوعى و وجه تشبيه اين است: وَ لِتَسْتَبِينَ سَبِيلُ الْمُجْرِمِينَ ،اهل كوفه خواندند مگر حفص به «يا»باقى قرّاء به«تا» (5).اهل مدينه«سبيل»خواندند به نصب،باقى قرّاء به رفع خواندند،يقال بان الشّيء و ابان و استبان و تبيّن،اذا ظهر،و استبنته،و ابنته و بيّنته اذا اظهرته.پس استبان هم لازم باشد هم متعدّى چنان كه بينى.

و«سبيل»هم مذكّر است و هم مؤنّث.دليل تذكير،قوله: وَ إِنْ يَرَوْا سَبِيلَ الرُّشْدِ لاٰ يَتَّخِذُوهُ سَبِيلاً وَ إِنْ يَرَوْا سَبِيلَ الغَيِّ يَتَّخِذُوهُ سَبِيلاً (6)،و دليل تأنيث: قُلْ هٰذِهِ سَبِيلِي (7)،و قوله: لِمَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللّٰهِ مَنْ آمَنَ تَبْغُونَهٰا عِوَجاً (8)،آن كه به«يا»خواند،ذهب الى التّذكير و آن كه به«تا»خواند حكم تأنيث،و آن كه به نصب«سبيل»خواند و«تا»در فعل،گفت:فعل متعدّى است و معنى آن كه:

لتعلم أنت يا محمّد سبيل المجرمين.و بعضى گفتند:راجع است با امّت،أى،لتعلم الامّة سبيل المجرمين.

قُلْ إِنِّي نُهِيتُ ،رسول را-عليه السّلام-فرمود در اين آيت كه بگو مشركان را كه:

خداى تعالى مرا نهى كرده است و زجر كرده است ازآن كه بتان و معبودان شما را


1) .مج،وز،مت+كه.

2) .مج،وز،مت+و.

3) .مج،وز،مت+شعر.

4) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

5) .مج،وز،مت،لت،مل،مر+خواندند.

6) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 146.

7) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 108.

8) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 99.

پرستم بدون او،و نيز گفته است بگو كه:من متابعت[76-پ]اهواء شما نكنم،چه اگر كنم گمراه باشم و مهتدى و ره يافته و بر ره صواب نباشم.

يحيى بن وثّاب و ابو رجاء العطاردىّ در شاذّ خواندند:«ضللت»به كسر«لام»، و جملۀ قرّاء«ضللت»و آن دو لغت است:ضلّ،يضلّ،چون قلّ يقلّ.و ضلّ يضلّ، چون ملّ يملّ.

و«إذا»در آيت جزاء است شرطى محذوف را،و تقدير آن است كه:ان فعلت ذلك فاذا قد ضللت. آنگه گفت:نيز بگو كه من بر بيّنت و حجّتم از خداى خود و بصيرت و بيان. وَ كَذَّبْتُمْ بِهِ ،شما دروغ مى دارى (1).بعضى گفتند:ضمير عايد است با نام خداى-جلّ جلاله-من قوله:«ربّي»،و بعضى گفتند:راجع است با معنى«بيّنة»كه معنى«بيّنة»بيان باشد،و مراد به«بيان»و«بيّنه»قرآن است، يعنى من از قرآن بر بيّنه و بيانم و شما تكذيب مى كنى (2)آن را.

مٰا عِنْدِي مٰا تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ ،نيست به نزديك من آنچه شما به آن استعجال مى كنى (3).در او دو قول گفتند:بعضى گفتند:عذاب بود كه ايشان به آن استعجال مى كردند،لقوله: وَ يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذٰابِ .و بعضى گفتند:آن آيات است كه اقتراح مى كردند بر رسول،حق تعالى گفت:بگو كه به نزديك من نيست و به دست من نيست و به من تعلّق ندارد،آن به خداى تعلّق دارد،اين (4)به حكم اوست جز او را نيست.

«ان»به معنى«ما»ى نفى است.يقضى الحقّ،حكم كند به حق و درستى.و نصب او دو وجه را محتمل است:يكى مفعول به و دوم صفت مصدر محذوف بود، و التّقدير:يقضى القضاء الحقّ.اهل حجاز و عاصم خواندند:يقصّ الحقّ،من القصّة، و بر اين قرائت حق جز مفعول به نباشد.ابو عمر و اختيار«يقضي»كرد من القضاء، گفت براى قرينۀ آن كه گفت (5): وَ هُوَ خَيْرُ الْفٰاصِلِينَ .و فصل در قضا و حكم باشد، در قصّه نباشد.و اهل حجاز گفتند:فصل در هر دو باشد،هم در قول و هم در قضا، أ لا ترى الى قوله: إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ (6)،و نيز گفتند عرب گويد:قضيت بالحقّ و


1) .مج،وز،مت،آج،لب،آف،آن،مل،مر:مى داريد.

2) .مج،وز،مت،آف،آن،مل،مر:مى كنيد.

3) .مج،وز،مت،آف،آن،مل،مر:مى كنيد.

4) .مج،وز،مت،مل،مر:و.

5) .لب:ندارد.

6) .سورۀ طارق(86)آيۀ 13.

نگويند:قضيت الحقّ.و هر دو قرائت نكوست و حجّت كافى (1)،و در آيت دليل است بر آنكه خداى[قضاى] (2)كفر و معصيت نكند و آن به قضاى او نباشد براى آن كه گفت قضا به حق كند و كفر و معصيت باطل است،بايد (3)تا به قضاى او نباشد.

آنگه گفت بگو اين كافران را كه:اگر آنچه شما به آن استعجال مى كنيد از عذاب به دست من بودى بكردمى و براندمى بر شما،و از ميان من و شما كار گزارده شدى و از بلاى شما برستمى،و لكن به دست من نيست به فرمان خداست و خداى عالم تر است به ظالمان و احوال ايشان كه كه را (4)تعجيل عذاب بايد كردن و كه را (5)مهلت بايد دادن و مصلحت به چه تعلّق دارد.

قوله تعالى:

سوره الأنعام (6): آیه 59

اشاره

وَ عِنْدَهُ مَفٰاتِحُ اَلْغَيْبِ لاٰ يَعْلَمُهٰا إِلاّٰ هُوَ وَ يَعْلَمُ مٰا فِي اَلْبَرِّ وَ اَلْبَحْرِ وَ مٰا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلاّٰ يَعْلَمُهٰا وَ لاٰ حَبَّةٍ فِي ظُلُمٰاتِ اَلْأَرْضِ وَ لاٰ رَطْبٍ وَ لاٰ يٰابِسٍ إِلاّٰ فِي كِتٰابٍ مُبِينٍ (59)

ترجمه

و نزديك اوست كليدهاى غيب،نداند آن را مگر او و داند آنچه در بيابان و درياست و آنچه نيفتد از برگى و الّا او داند و نه دانه اى در تاريكى زمين و نه ترى و نه خشكى مگر كه در (6)نوشتۀ روشن[77-ر].

آنگه گفت:نه اين تنها چنين است كه هرچه در پردۀ غيب است به علم من است،و كليد آن به نزديك (7)من است و ره گشايش آن به اعلام و اخبار (8)من است.

وَ عِنْدَهُ مَفٰاتِحُ الْغَيْبِ ،واحدش«مفتح»باشد و ابن سميقع خواند:مفاتيح الغيب جمع«مفتاح»يعنى از من توان شناختن و از من به آن توصّل توان كردن. لاٰ يَعْلَمُهٰا إِلاّٰ هُوَ ،جز او كس نداند براى آن كه هركه (9)عالم به علم باشد آنچه داند از طريقى داند و چون به غيب طريق نباشد او را،غيب نداند.


1) .مج،وز،مت،لت،مل،مر:حجّتها متكافى.

2) .اساس،لب،بم،آف،آن:ندارد،با توجّه به معنى از مج افزوده شد.

3) .اساس،آج،لب،آف،آن:باين،با توجه به مج تصحيح شد.

4) .اساس،آج،لب،بم،آف،آن:اگر،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

5) .اساس،آج،لب،بم،آف،آن:اگر،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

6) .مت+كتاب.

7) .مت:به دست،مر:به نزد.

8) .آن:اختيار.

9) .آج،لب:يعنى هركه.

مفسّران خلاف كردند در آن كه مراد به مفاتح (1)الغيب چيست:عبد اللّه عمر روايت كرد كه رسول-عليه السّلام-گفت:كه آن پنج چيز است كه در آيت هست من قوله: إِنَّ اللّٰهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السّٰاعَةِ (2)-الى آخرها.سدّى گفت:مفاتح (3)غيب خزاين غيب است.ضحّاك و مقاتل گفتند:خزاين زمين خواست و علم نزول (4)عذاب و آن كه كى مصلحت باشد و كى نباشد،و كى تعجيل بايد و كى امهال بايد.

عطا گفت:مراد عواقب و مآل امور است و آنچه عاقبت خلقان و مرجع ايشان به آن (5)است از ثواب و عقاب.بعضى دگر گفتند:مراد آجال است و وقت انقضاى آن.

بعضى دگر گفتند:احوال خلقان است از سعادت و شقاوت.و گفتند:عواقب اعمار و خواتم (6)اعمال است.و گفته اند:هر چيز (7)است كه هنوز نيست و اگر باشد كى باشد و چگونه باشد.عبد اللّه مسعود گفت:پيغامبر ما-صلّى اللّه عليه و آله-را همه چيز بدادند (8)الّا مفاتيح غيب. وَ يَعْلَمُ مٰا فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ ،و نيز داند (9)آنچه در دريا و در خشك (10)است.

مجاهد گفت:مراد به«برّ»بيابان است و به«بحر»هر شهرى و جايى كه در او آب باشد هرچه در آب (11)است و بر صحراست از جماد و حيوان،علم آن به نزديك من است. وَ مٰا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلاّٰ يَعْلَمُهٰا ،و هيچ برگ از درخت نيوفتد (12)الّا به علم من.

عبد اللّه عبّاس گفت:هيچ درخت نيست در بحر و برّ الّا برآن فرشته اى موكّل است كه داند.كه بر هر برگى (13)از آن درخت بيوفتد كدام جانور بخورد و كدام برگ نخورد،و داند كه چند بيفتد و چند نيفتد (14).بعضى اهل علم گفتند:برگ تا از درخت


1) .اساس:مفاتيح،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

2) .سورۀ لقمان(31)آيۀ 34.

3) .وز،آج،لب،آن:مفاتيح.

4) .اساس،آج،لب،بم،آف،لت،آن+و كه ظاهرا زائد است.

5) .مج،وز،مت،لت،مل،مر:با آن.

6) .مج،وز،مت،آج،لب،لت،مل،مر:خواتيم.

7) .آج،لب،بم،آف،آن،مل،مر:چيزى.

8) .اساس،بم،آف،آن:بداند،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

9) .مج،مت:دادند.

10) .مج،وز،مت،آج،لب:خشكى.

11) .وز:آن.

12) .آج،لب،مل:نيفتد.

13) .مج،وز،مت،آج،لب،مل،مر:كه هر برگى.

14) .مج،وز،مت،لت،مل،مر:بماند.

به زمين آمدن (1)خداى تعالى داند كه (2)چند بار از اين روى برآن روى گردد،و آنچه خداى گفت از بحر و برّ و برگ درخت،چيزى گفت كه به خاطر ما نزديك است،و الّا معلومات او را نهايت نيست-جلّ جلاله-هرچه صحّت معلومى دارد به هر وجه كه صحيح باشد كه معلوم باشد،واجب است كه معلوم او بود (3)،به اجزاء و تفاصيل و مقادير همه چيز عالم است. وَ لاٰ حَبَّةٍ فِي ظُلُمٰاتِ الْأَرْضِ ،و نيز هيچ دانه اى نيست در (4)زمين الّا به علم من است.و گفته اند:به ظلمات الارض زير آن صخره خواست كه زمين برآن نهاده است، وَ لاٰ رَطْبٍ وَ لاٰ يٰابِسٍ ،و هيچ ترى و خشكى نيست و الّا (5)آن در كتابى مبين است.عبد اللّه عبّاس گفت:«رطب»آب است و«يابس»باديه است.عطا گفت:«رطب»زمينى (6)است كه نبات روياند،و«يابس»آن كه نروياند.بعضى دگر گفتند:مراد به«رطب»زبان مؤمن است كه به ذكر خداى تر باشد،و مراد به«يابس»زبان كافر است كه از ذكر خدا خشك باشد.بعضى دگر گفتند:مراد (7)اشجار و نبات است داند كه از آن تر كدام است و خشك كدام.

عبد اللّه بن الحارث گفت:بر زمين هيچ جاى نيست كه برآن درختى است يا گياهى يا (8)چندانى كه سر سوزنى (9)را جاى باشد و الّا برآن فرشته اى (10)موكّل است داند كه آن تا كى تر باشد و تا كى خشك باشد.بعضى دگر گفتند:«رطب» قطرۀ باران است،و«يابس»موقع آن است (11)در (12)زمين.

در خبر است كه رسول-عليه السّلام-گفت:شب معراج كه مرا به آسمان بردند فرشته اى را ديدم كه او را هزار هزار دست بود،بر هر دستى هزار هزار انگشت بود و به آن انگشتان حسابى و شمارى مى گرفت.جبرئيل را گفتم:اين فرشته كيست [77-پ]و چه حساب مى كند؟گفت:اين فرشته اى است موكّل بر


1) .آج،لب:آمد،مل:آيد.

2) .آج،لب+چند است و.

3) .مج،وز،مت،لت،مل،مر:باشد.

4) .آج،لب،بم،لت،آن،مل،مر+زير.

5) .مر+كه.

6) .آج،لب:زمين.

7) .مج،وز،مت+رطب.

8) .مج،وز،مت:و:آج،لب:كه.

9) .مج،وز،مت:سرشورى.

10) .مج،وز:فرشته.

11) .مج،مت،لت:آب است.

12) .مج،وز،مت،لت:از.

قطره هاى (1)باران،باران نگاه دارد كه چند قطره از آسمان به زمين آمد (2).من آن فرشته را گفتم:اى فرشته،تو دانى كه از آنگاه (3)كه خداى تعالى جهان را آفريده (4)چند قطره باران از آسمان به زمين آمده (5)؟گفت:يا رسول اللّه،به آن خدايى كه تو را بحق به خلقان (6)فرستاد كه جز آن كه دانم كه چند قطره باران از آسمان به زمين آمد،تفصيل آن دانم كه بر بحر چند آمد و بر برّ چند آمد و بر خراب (7)چند آمد و بر عمران (8)چند آمد و بر بوستان چند آمد و بر شورستان چند و بر گورستان چند آمد.رسول-عليه السّلام- گفت:عجب بماندم از خاطر او در آن حساب و حفظ آن مرا گفت:يا رسول اللّه! حسابى هست كه من به اين همه ذهن و خاطر و دستها و انگشتان به آن نرسم؟ گفتم (9):آن كدام حساب است؟گفت:جماعتى از امّت تو در مجمعى حاضر باشند كسى پيششان (10)نام تو برد ايشان باتّفاق بر تو صلوات (11)فرستند،من حصر و حدّ و ثواب ايشان ندانم.

نافع روايت كرد (12)از عبد اللّه عمر (13)كه رسول-عليه السّلام-گفت:هيچ زرعى نيست بر روى زمين و هيچ درختى و ميوه اى و الّا بر او نوشته است كه:

بسم الله الرحمن الرحيم،رزق فلان بن فلان،اين روزى فلان بن فلان است پسر فلان ،و ذلك في قوله في محكم كتابه: وَ مٰا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلاّٰ يَعْلَمُهٰا وَ لاٰ حَبَّةٍ فِي ظُلُمٰاتِ الْأَرْضِ وَ لاٰ رَطْبٍ وَ لاٰ يٰابِسٍ إِلاّٰ فِي كِتٰابٍ مُبِينٍ .

اهل معانى گفتند:اين جمله كنايت است و عبارت از جملۀ معلومات جز كه اين مذكورات بنمود (14)از (15)حسب خاطر ما ذكر كرد كه چيزها خالى نبود ازآن كه يا در


1) .مج،وز،مت،لت:قطر باران يا قطران.

2) .مج،وز،مت،لت،مر:آيد.

3) .مج،وز،مت:آنگه.

4) .مج،وز،مت،لت،مر+امروز.

5) .مج،وز،مت،لت:آمد،آج،لب:آمده است.

6) .آج،لب:خلق.

7) .آن:خرابه.

8) .مج،بر،مت:آباد،مل:آبادان.

9) .مج،وز،مت:گفت.

10) .مج،وز،مت،آج،لب،لت:پيش ايشان.

11) .مج،وز،مت:صلاة.

12) .آن:مى كند.

13) .مج،مت:عبد اللّه.

14) .مج،وز،مت:را ننمود.

15) .مج،وز،مت،لت:آن،به.

بحر باشد يا در برّ،يا برگ (1)باشد بر بالاى درخت يا دانه در زير (2)زمين يا تر يا خشك.

و مراد به آن كه همه چيز بر هر وجه كه باشد.و غرض از اين بيان آن است تا مكلّفان به طاعت نزديك شوند و از معصيت دور (3)و بدانند كه آنچه جمادات است كه به (4)آن خطاب نيست (5)و در تحت ثواب و عقاب نيست،از حصر و شمار او بيرون (6)نيست، افعال مكلّفان مخاطب مأمور و منهى اولى تر كه محصور و مكتوب و محفوظ باشد تا برآن جزا دهد و ثواب و عقاب فرمايد تا مكلّفان عند آن (7)بيان اختيار طاعت كنند و اجتناب معاصى-و اللّه تعالى يوفّقنا لما يحبّ و يرضى.

از صادق-عليه السّلام-روايت كردند كه:مراد به برگ افتاده سقط است كه از شكم مادر بيفگند (8)و مراد به«حبّه»در ظلمات زمين فرزند است تا در تاريكى رحم مادر،و مراد به«رطب»آنچه از آن زنده ماند و بزايد و به«يابس»آنچه نيست شود يا بميرد و مراد به«كتاب»لوح محفوظ است به نزديك بيشتر مفسّران.و بعضى دگر گفتند:كنايت است از عالمى خداى تعالى و خداى تعالى اين و امثال اين در لوح محفوظ پيدا كند تا فرشتگان ببينند (9)و بدانند كه خداى تعالى علاّم الغيوب است و ايشان را لطف باشد در اداى طاعات،و بعضى از ايشان متعبّد باشند به حصر (10)و حفظ آن،و عبادت ايشان آن (11)بود-چنان كه در خبر قطرۀ باران برفت (12).

قوله تعالى:

سوره الأنعام (6): آیات 60 تا 73

اشاره

وَ هُوَ اَلَّذِي يَتَوَفّٰاكُمْ بِاللَّيْلِ وَ يَعْلَمُ مٰا جَرَحْتُمْ بِالنَّهٰارِ ثُمَّ يَبْعَثُكُمْ فِيهِ لِيُقْضىٰ أَجَلٌ مُسَمًّى ثُمَّ إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ ثُمَّ يُنَبِّئُكُمْ بِمٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (60) وَ هُوَ اَلْقٰاهِرُ فَوْقَ عِبٰادِهِ وَ يُرْسِلُ عَلَيْكُمْ حَفَظَةً حَتّٰى إِذٰا جٰاءَ أَحَدَكُمُ اَلْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنٰا وَ هُمْ لاٰ يُفَرِّطُونَ (61) ثُمَّ رُدُّوا إِلَى اَللّٰهِ مَوْلاٰهُمُ اَلْحَقِّ أَلاٰ لَهُ اَلْحُكْمُ وَ هُوَ أَسْرَعُ اَلْحٰاسِبِينَ (62) قُلْ مَنْ يُنَجِّيكُمْ مِنْ ظُلُمٰاتِ اَلْبَرِّ وَ اَلْبَحْرِ تَدْعُونَهُ تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً لَئِنْ أَنْجٰانٰا مِنْ هٰذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنَ اَلشّٰاكِرِينَ (63) قُلِ اَللّٰهُ يُنَجِّيكُمْ مِنْهٰا وَ مِنْ كُلِّ كَرْبٍ ثُمَّ أَنْتُمْ تُشْرِكُونَ (64) قُلْ هُوَ اَلْقٰادِرُ عَلىٰ أَنْ يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذٰاباً مِنْ فَوْقِكُمْ أَوْ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعاً وَ يُذِيقَ بَعْضَكُمْ بَأْسَ بَعْضٍ اُنْظُرْ كَيْفَ نُصَرِّفُ اَلْآيٰاتِ لَعَلَّهُمْ يَفْقَهُونَ (65) وَ كَذَّبَ بِهِ قَوْمُكَ وَ هُوَ اَلْحَقُّ قُلْ لَسْتُ عَلَيْكُمْ بِوَكِيلٍ (66) لِكُلِّ نَبَإٍ مُسْتَقَرٌّ وَ سَوْفَ تَعْلَمُونَ (67) وَ إِذٰا رَأَيْتَ اَلَّذِينَ يَخُوضُونَ فِي آيٰاتِنٰا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتّٰى يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ وَ إِمّٰا يُنْسِيَنَّكَ اَلشَّيْطٰانُ فَلاٰ تَقْعُدْ بَعْدَ اَلذِّكْرىٰ مَعَ اَلْقَوْمِ اَلظّٰالِمِينَ (68) وَ مٰا عَلَى اَلَّذِينَ يَتَّقُونَ مِنْ حِسٰابِهِمْ مِنْ شَيْءٍ وَ لٰكِنْ ذِكْرىٰ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ (69) وَ ذَرِ اَلَّذِينَ اِتَّخَذُوا دِينَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً وَ غَرَّتْهُمُ اَلْحَيٰاةُ اَلدُّنْيٰا وَ ذَكِّرْ بِهِ أَنْ تُبْسَلَ نَفْسٌ بِمٰا كَسَبَتْ لَيْسَ لَهٰا مِنْ دُونِ اَللّٰهِ وَلِيٌّ وَ لاٰ شَفِيعٌ وَ إِنْ تَعْدِلْ كُلَّ عَدْلٍ لاٰ يُؤْخَذْ مِنْهٰا أُولٰئِكَ اَلَّذِينَ أُبْسِلُوا بِمٰا كَسَبُوا لَهُمْ شَرٰابٌ مِنْ حَمِيمٍ وَ عَذٰابٌ أَلِيمٌ بِمٰا كٰانُوا يَكْفُرُونَ (70) قُلْ أَ نَدْعُوا مِنْ دُونِ اَللّٰهِ مٰا لاٰ يَنْفَعُنٰا وَ لاٰ يَضُرُّنٰا وَ نُرَدُّ عَلىٰ أَعْقٰابِنٰا بَعْدَ إِذْ هَدٰانَا اَللّٰهُ كَالَّذِي اِسْتَهْوَتْهُ اَلشَّيٰاطِينُ فِي اَلْأَرْضِ حَيْرٰانَ لَهُ أَصْحٰابٌ يَدْعُونَهُ إِلَى اَلْهُدَى اِئْتِنٰا قُلْ إِنَّ هُدَى اَللّٰهِ هُوَ اَلْهُدىٰ وَ أُمِرْنٰا لِنُسْلِمَ لِرَبِّ اَلْعٰالَمِينَ (71) وَ أَنْ أَقِيمُوا اَلصَّلاٰةَ وَ اِتَّقُوهُ وَ هُوَ اَلَّذِي إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ (72) وَ هُوَ اَلَّذِي خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ بِالْحَقِّ وَ يَوْمَ يَقُولُ كُنْ فَيَكُونُ قَوْلُهُ اَلْحَقُّ وَ لَهُ اَلْمُلْكُ يَوْمَ يُنْفَخُ فِي اَلصُّورِ عٰالِمُ اَلْغَيْبِ وَ اَلشَّهٰادَةِ وَ هُوَ اَلْحَكِيمُ اَلْخَبِيرُ (73)

[78-ر]

ترجمه

اوست آن كه بميراند شما را به شب و داند آنچه كنيد به روز پس برانگيزد (13)شما را


1) .مج،وز،مت:برگى.

2) .مج،مت،آف:ندارد.

3) .مج،وز،مت،لت+شوند.

4) .مج،وز،مت،لت:با.

5) .لت:است.

6) .اساس،آف،لت:برون،با توجّه به مج تصحيح شد.

7) .مج،وز،مت:اين.

8) .مج،وز،مت،لت:بيوفتد.

9) .مج،وز،مت،بم،آف:بينند.

10) .مج،وز،مت:حضرت.

11) .مج،وز،مت،بم،آف،لت،آن:اين.

12) .مج،وز،مت:رفت،آف:مى رفت.

13) .آج،لب:برانگيزاند،لت:بيدار كند.

اندر آن تا پيدا كند وعدۀ نامزده (1)،پس سوى اوست بازگشت شما پس آگاه كندتان (2)[به آنچه] (3)بوديد (4)همى كنيد.

و اوست قهركننده (5)زور (6)بندگان و بفرستد (7)بر شما نگاه دارنده (8)را چون بيايد (9)يكى از شما را مرگ بميراند (10)او را رسولان ما و ايشان (11)ضمان (12)ندهند.

پس بازبرندش سوى خداى خداوندشان بدان كه او راست حكم و اوست زودتر شمار شماركنان (13).(14)بگو كه برهاندتان از تاريكيهاى بيابان و دريا بخوانيد او را به زارى و ترس (15)اگر برهاند ما را از اين[محنت] (16)باشيم از شكركنان.

بگوى خداى برهاند شما را از آن (17)و از هر اندوهى پس شما با وى انباز گيريد.


1) .اساس:نام زده،آج،لب:نامبرده،لت:نام زد كرد.

2) .آج،لب:بياگاهانيد،لت:خبر دهد شما را.

3) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

4) .آج،لب:هستيد.

5) .آج،لب:غالب است.

6) .اساس:زور/زبر،مج،مت،وز:بالاى،آج،لب:بر.

7) .آج،لب:مى فرستد.

8) .مج،وز،مت،لت:نگاهبانى.

9) .مج،وز،مت،آج،لب،لت:آيد.

10) .مج،وز،مت:حال او را بردارند،آج،لب:وقت وفات قبض روح فرمايد.

11) .آج،لب:ملائكه.

12) .مج،وز،مت،آج،لب،لت،تقصير نكنند.

13) .مج،وز،مت:زودترين شماركنندگان،آج،لب:حساب كنندگان.

14) .اساس:انجيتنا،با توجه به قرآن مجيد،تصحيح شد.

15) .آج،لب:نهان.

16) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و مفهوم افزوده شد.

17) .آج،لب:مخاوف.

بگو كه او قادر است بر آنكه برانگيزد عذابى از زور (1)شما يا از زير پايهاى شما يا بپوشاندتان (2)هواى مختلف و بچشاند برخى از شما را سهم برخى (3)بنگر كه چون (4)بگرداند حجّتها (5)تا مگر ايشان اندر يابند.

و به دروغ داشتند آن گروه و آن حقّ است بگو نيستم بر شما گماشته.

هر خبرى را جايگاهى (6)است و زود باشد كه بدانيد.

[78-پ] و چون بينى آن كس ها كه خوض كنند (7)اندر حجّتهاى ما برگرد (8)از ايشان تا خوض كنند (9)اندر حديثى (10)جز آن اگر فراموش كند (11)تو را ديو منشين از پس ياد كردن با گروه ستمكاران.

و نيست برآن آن كس ها كه پرهيزند (12)از حساب (13)ايشان از چيزى و لكن ياد كردى تا مگر ايشان بترسند (14).


1) .آج،لب،لت:بالاى.

2) .مج،وز،مت،لت:درپوشاندن.

3) .مج،مت،وز،آج،لب،لت:بهرى.

4) .مج،وز،مت،لب:چگونه.

5) .مج،مت،وز،لت:آيت ها،آج،لب:دلايل.

6) .مج،وز،مت:قرارگاهى،آج،لب:وقت وقوع.

7) .مج،مت،وز،لت:در شوند،آج،لب:شروع مى نمايند.

8) .آج،لب:روى بگردان.

9) .مج،مت،وز،لت:در شوند،آج،لب:شروع مى نمايند.

10) .آج،لب:سختى.

11) .لت:يادت برد.

12) .مج،مت،وز،لت:پرهيزكار باشند،آج،لب:پرهيز مى كنند.

13) .آج،لب+خائفان.

14) .آج،لب،لت:پرهيزند.

و دست بازدار (1)از آن كس ها كه بگرفتند دين خويش به بازى و لهو (2)و بفريفتشان زندگانى اين جهان (3)و ياد كن بدان كه رها نكنند (4)تنى را بدانچه كند نباشد آن را از برون (5)خدا دوستى (6)و نه شفيعى (7)و اگر فدا كند (8)هر فدا نگيرند (9)از آن،ايشانند آن كس ها كه رها دهندشان (10)به آنچه مى كنند ايشان راست شرابى (11)از آب گرم و عذابى دردناك[بدانچه] (12)بودند كافر شدند.

بگو كه همى خوانيم از برون خداى آنچه نه سود كند و نه زيان كند و بازبرند (13)ما را بر آنچه بوديم (14)از پس آن كه راه نمود ما را خداى؟بخوزيده باشد (15)او را ديوان اندر زمين حيران مانده (16)او را يارانى باشند كه بخوانند (17)او را بسوى راست (18)بگوى كه راه خداى است راه راست و فرمودند ما را كه مسلمان گرديم (19)خداى جهانيان را.

و كه (20)به پاى داريد (21)نماز و بپرهيزيد (22)از او و اوست آن كه به سوى او حشر كنندتان (23).


1) .مج،مت،وز،لت:رها كن،آج،لب:بگذار.

2) .مج،مت،وز،لت:طرب.

3) .لت:نزديكتر.

4) .مج،مت،وز،لت:گرو كند.

5) .مج،مت،وز،لت:بجز.

6) .مج،مت،وز،لت:يارى.

7) .مج،مت،وز،آج،لب،لت:شفاعت خواه.

8) .مج،مت،وز،لت:برابر كند.

9) .مج،مت،وز،لت:برابر كردنى نگيرند،آج،لب:فدادادنى.

10) .مج،مت،وز،لت:گرو نهادند.

11) .آج،لب:آشاميدنى.

12) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

13) .مج،لت،وز،آج،لب،لت:بازگردانيد.

14) .آج،لب:بر پاشنه هاى ما.

15) .مج،مت،وز،لت:فرود آورد او را.

16) .آج،بيراه،لب:سرگشته.

17) .مج،مت،وز:مى خواند.

18) .لت:با راه كه به ما آى.

19) .مج،مت،وز:اسلام آر،لت:اسلام آريم.

20) .مج،مت،وز،لت:آن كه.

21) .لت:دارند.

22) .مج،مت،وز،آج،لب،لت:بترسيد.

23) .مج،مت،وز،لت:جمع كنند شما را آج،لب:گرد آرند.

و اوست آن كه بيافريد آسمانها و زمين براستى و آن روز كه گويد بباش بباشد.

گفتار او حق (1)است و او راست پادشاهى آن روز كه بدمند (2)در صور داناى نهان و آشكارا و اوست حكيم (3)آگاه.

قوله تعالى: وَ هُوَ الَّذِي يَتَوَفّٰاكُمْ بِاللَّيْلِ ،در اين آيت از نعم خود بعضى تذكير كرد و ياد داد مكلّفان را گفت:او آن خداست كه توفّي كند شما را در شب.در معنى او چند قول گفتند.زجّاج گفت:بخواباند شما را در شب،جبّايى گفت:

يَتَوَفّٰاكُمْ ،اى يقبضكم قبض روح كند شما را و اين (4)كنايت است از خواب.و بعضى دگر گفتند و اين اختيار علىّ بن الحسين المغربىّ است كه:يحصيكم بشمارد شما را.و التّوفّى الحصر قال الشّاعر (5):

انّ بني ادرم ليسوا من احد***ليسوا الى قيس و ليسوا من اسد

و لا توفّيهم قريش فى العدد***

اى لم تحصهم (6)فى العدد. وَ يَعْلَمُ مٰا جَرَحْتُمْ بِالنَّهٰارِ ،اى كسبتم و آنچه شما كسب كنيد و جوارح الطّير كواسبها،و فلان جارحة اهله اى كاسبتهم و منه قوله: وَ مٰا عَلَّمْتُمْ مِنَ الْجَوٰارِحِ (7)،مراد سگان صيدند.حق تعالى گفت:او آن خداست كه شما را به شب بخواباند و آنچه شما به روز كنيد و اندوزى (8)از خير و شرّ تفاصيل آن داند.

ثُمَّ يَبْعَثُكُمْ فِيهِ ،پس برانگيزد شما را يعنى بيدار كند از خواب در روز و«بعث» از خواب بيدار كردن باشد و اين جا مراد آن است،نظيره قوله تعالى: وَ كَذٰلِكَ بَعَثْنٰاهُمْ لِيَتَسٰاءَلُوا بَيْنَهُمْ (9)،و«بعث»زنده كردن مردگان باشد من قوله تعالى:


1) .مج،لت:درست.

2) .مج،لت:دردمند.

3) .مج،لت:محكم كار و دانا است.

4) .مج،وز،مت،لت+هم.

5) .مج+شعر.

6) .اساس:يحصيهم،با توجّه به لت تصحيح شد.

7) .سورۀ واقعه(56)آيۀ 4.

8) .مج،مت،وز،لت،آف:اندوزيد.

9) .سورۀ كهف(18)آيۀ 19.

وَ أَنَّ اللّٰهَ يَبْعَثُ مَنْ فِي الْقُبُورِ (1)،و«بعث»فرستادن پيغامبران باشد فى قوله: وَ لَقَدْ بَعَثْنٰا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً (2).و«بعث»برانگيختن و تحريض باشد،يقال بعثته (3)على كذا اذا حرّضته عليه.آنگه شما را به روز برانگيزد از خواب لِيُقْضىٰ أَجَلٌ مُسَمًّى ،تا اجل معلوم را و آن انفاس شمرده را به سر برند پس آنگه مرجع و بازگشتتان (4)با او بود، پس خبر دهد شما را به آنچه كرده باشيد و اين آيت نيز بر سبيل تنبيه گفت مكلّفان را بر انواع نعم و (5)تنبيه بر احوال ايشان.و آنگه خداى تعالى به شب و روز بر احوال ايشان مطّلع است،اگر به شب خفته باشند و اگر به روز بر كسب باشند و بر عمل.

پس به عاقبت بميراند ايشان را و آنگه برانگيزد تا هركسى را به سزا جزاى دهد بر وفق عمل او تا مكلّفان چون اين بشنوند و انديشه كنند ايشان را داعى باشد بر (6)طاعت و صارف باشد (7)از معصيت.به صلاح نزديك شوند و از فساد دور شوند (8).

وَ هُوَ الْقٰاهِرُ فَوْقَ عِبٰادِهِ ،حق تعالى در اين آيت بيان كرد كه خلقان همه اسير و مقهوراند (9)و او بر بالاى ايشان نه به معنى جهت قادر است ايشان را بل بمعنى قوّه و قهر و غلبه و علوّ و قدرت بر ايشان يعنى فرمان او بالاى فرمان ايشان است و يُرْسِلُ عَلَيْكُمْ حَفَظَةً ،و بفرستاد بر شما از فرشتگان حافظانى كه اعمال شما نگاه مى دارند و«حفظه»جمع حافظ باشد و از جملۀ جموع فاعل يكى فعله باشد،ككاتب و كتبه و سافر و سفرة و بارّ و برره[79-پ]و خازن و خزنه نظيرش در معنى. وَ إِنَّ عَلَيْكُمْ لَحٰافِظِينَ (10)،و قال الشّاعر و قيل انّه لعمر بن الخطّاب (11):

و من النّاس من يعيش شقيّا***جاهل القلب غافل اليقظه

و اذا كان ذا وفاء و رأى***حذر الموت و اتّقى الحفظة

انّما النّاس(راحل و مقيم)***فالّذي بان للمقيم عظة


1) .سورۀ حج(22)آيۀ 7.

2) .سورۀ نحل(16)آيۀ 36.

3) .اساس:بعثه،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

4) .مج،وز،مت:بازگشت شان.

5) .مج،وز،لت:او.

6) .مج،مت،وز،لت:با.

7) .مج،مت،وز،لت:بود.

8) .آف:باشند.

9) .مج،مت،وز،لت:اويند.

10) .سورۀ انفطار(82)آيۀ 10.

11) .مج،مت،وز+شعر.

حَتّٰى إِذٰا جٰاءَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ ،تا چون وقتى كه مرگ يكى از شما آيد، رسولان ما يعنى فرشتگان جان او بردارند.حسن گفت:ملك الموت و اعوان او.و «توفّي»قبض باشد چنان كه بيان كرديم-و بعضى دگر گفتند:احصته رسلنا،رسولان ما ايشان را بشمارند،يعنى فرونگذارند ايشان را و مهمل نكنند.

در خبر مى آيد كه رسول-عليه السّلام-گفت:شب معراج كه مرا به آسمان بردند،فرشته اى ديدم كه بر كرسى نشسته ترش روى و دلتنگ،همۀ فرشتگان چون مرا ديدند در روى من بخنديدند مگر او و لوحى (1)در دست گرفته در آنجا مى نگريد من جبرئيل را گفتم اين فرشته كيست كه در روى من بنخنديد (2)و استبشارى نكرد، گفت:اين ملك الموت است كه از آنگاه كه خداى تعالى او را بيافريد كس او را خندان نديد،گفت:من بر او شدم و گفتم:يا ملك الموت قبض ارواح خلقان چگونه كنى يكى به مشرق و يكى به مغرب؟و اين لوح چيست؟و در آنجا چيست نبشته (3)؟گفت:امّا (4)لوح و در آنجا آجال خلقان است خداى تعالى از اين شب قدر تا آن شب قدر آنان را كه در آن سال وقت مرگ نهاده باشد نام ايشان و اجل ايشان بر اين لوح ثبت فرمايد و به من دهد تا من در او مى نگرم و آن وقت را مراقبت مى كنم.و امّا كيفيّت قبض،حق تعالى اين دنيا (5)پيش من همچنان نهاده است كه خوانى (6)پيش كسى (7)،كه هركجا خواهد دست بيازد و آنچه خواهد بردارد.و به يك روايت آن است كه گفت:مرا اعوان باشند،نه هركس را من تولّاى قبض روح كنم آنجا كه من نرسم اعوان و گماشتگان من بروند و قبض روح آن كس كنند،فذلك قوله:

تَوَفَّتْهُ رُسُلُنٰا وَ هُمْ لاٰ يُفَرِّطُونَ ،و ايشان در آنچه به ايشان (8)مفوّض باشد تقصير نكنند و تغافل و تواني ننمايند.جبّايى گفت:معنى آن است كه قبض روح او پيش از اجل نكنند،از«فرط»گرفت إذا سبق.


1) .لب:لوح.

2) .مج:نبخنديد.

3) .مج،وز،مت،بم،آف،لت:نوشته،آن:نبوشته.

4) .مج،وز،مت،لت+اين.

5) .آج،لب+را.

6) .آج،لب،آن:خانى.

7) .مج،مت،وز،لت+نهاده.

8) .آج،لب،لت:بديشان.

ثُمَّ رُدُّوا إِلَى اللّٰهِ ،پس ايشان را رد كنند با خداى[يعنى با جايى] (1)كه در آنجا كس را حكمى نبود جز او را.آنگه وصف كرد او را به آن كه:او خداوند ايشان است و اولى تر است به ايشان براى آن كه خالق و مالك ايشان است و قادر بر نفع و ضرّ ايشان،و حق وصف اوست و نامى از نامهاى خداست-جلّ جلاله-و بر صفت مجرور است. أَلاٰ لَهُ الْحُكْمُ ،گفتند تقدير آن است كه:أ لا تعلمون أنّ له الحكم، نمى دانيد كه حكم او راست و كس را بر او حكم نبود، وَ هُوَ أَسْرَعُ الْحٰاسِبِينَ ،و او زود حساب است از همۀ حساب كنندگان.و تفسير اين برفت في قوله: وَ هُوَ سَرِيعُ الْحِسٰابِ (2)،حمزه خواند تنها«توفّاه رسلنا»و تذكير قول براى تقدّم فعل،و آن كه جمع تأنيثى (3)باشد نه حقيقى،و دگر قرّاء«توفّته»خواندند به«تا»ى تأنيث براى آن كه جمع مؤنّث باشد.

قُلْ مَنْ يُنَجِّيكُمْ مِنْ ظُلُمٰاتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ ،بگوى اى محمّد اين كافران كافر نعمت را كه:كيست كه شما را برهاند از ظلمات و تاريكيهاى برّ و بحر چون گرفتار شوى (4)در شبهاى تاريك،گاه در بيابان و گاه در دريا مانده و متحيّر شده اگر نه آنستى كه ستارگان (5)راهنمايى پيدا كرده است كه به آن راه برند و الّا هلاك شدندى[80-ر]و ره نجات نيافتندى.و يعقوب گفت (6)ينجيكم (7)،من الانجاء بتخفيف.ديگران بتشديد خوانند من التّنجية.

تَدْعُونَهُ (8)،مى خوانى (9)او را در آن حال. تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً ،به زارى و خواهش بر وجه پوشيدگى (10)-فيما بينكم و بينه.و نصب او بر مفعول له است،و ابو بكر خواند:«و خفية»به كسر«خا»اين جا و در اعراف،و اين دو لغت است.

آنگه حق تعالى بازگفت كه:ايشان در تضرّع و دعا چه گويند،و در كلام


1) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

2) .سورۀ رعد(13)آيۀ 41.

3) .مج،وز،مت،آج،لب،آف،لت:كه تأنيثى.

4) .مت،آن،مل:شويد.

5) .آج،لب+را.

6) .مج،وز،مت،مل،لت،مر:خواند.

7) .مج،وز،مت،لت،مر+مخفّف.

8) .اساس،مج،وز،مت،بم:يدعونه.

9) .مج،وز،مت،مل،آف:مى خوانيد.

10) .بم،آف:پوشيده كه.

محذوفى مقدّر است و آن آن است (1)تقولون (2): لَئِنْ أَنْجَيْتَنٰا مِنْ هٰذِهِ ،مى گويى (3)اگر ما را برهانى بار خدايا از اين محنت و شدّت، لَنَكُونَنَّ مِنَ الشّٰاكِرِينَ ،ما از جملۀ شاكران باشيم.

اهل كوفه خوانند (4)الّا ابن شامى «لَئِنْ أَنْجٰانٰا مِنْ هٰذِهِ» ،بر لفظ اخبار عن الغائب الواحد،و المعنى لئن انجانا اللّه من هذه الشدّة،و بعضى اهل معانى گفتند:

ظلمة البحر و البرّ (5)،كنايت است از شدايد آن.و عرب و عجم روزگار شدت را روزگار تاريك خوانند و يوم مظلم گويند و يوم ذو كواكب،و در سختى و محنت گويند:

لارينّك الكواكب بالنّهار،من ستاره به روز به تو نمايم،يعنى روز بر تو چنان تاريك كنم كه ستاره برآيد و تو ببينى (6)،چنان كه شاعر گفت:

بني اسد هل تعلمون بلائها***اذا كان يوما ذا كواكب اشهبا

و قال آخر:

فدى لبني ذهل بن شيبان ناقتي***اذا كان يوما ذا كواكب اشنعا

قُلِ اللّٰهُ يُنَجِّيكُمْ مِنْهٰا ،بگو اى محمّد كه خداست كه برهاند شما را از آن شدّت و سختى و از هر غمى و اندوهى. ثُمَّ أَنْتُمْ تُشْرِكُونَ ،آنگه بااين همه شرك مى آرى (7)و با او انباز مى گيرى (8).اهل كوفه و ابو جعفر خواندند (9)ينجّيكم،بالتّشديد من التّفعيل،و باقى قرّاء بتخفيف.و حمزه و كسائي و خلف«انجانا»به اماله خوانند.و ديگران بر خطاب«أنجيتنا».

آنگه گفت:بگو كه اوست كه قادر است بر آنكه بفرستد بر شما عذابى از بالاى سر شما از صاعقه و سنگ باران،چنان كه بر قوم موسى كرد و با قوم لوط،و طوفان كه با قوم نوح كرد أَوْ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ ،يا از زير پايهاى شما چنان كه با


1) .آج،لب،آن كه+.

2) .اساس،آج،آف،بم:يقولون،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.

3) .مى گويى/مى گوييد.

4) .مج،وز،مت،مر:خواندند.

5) .مج،وز،مت: ظُلُمٰاتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ .

6) .مج،وز،مت،مر:به بينى/ببينى.

7) .مى آرى/مى آريد،آج،لب:مى دارى/مى داريد.

8) .مى گيرى/مى گيريد.

9) .آج،لب:خواندند.

قارون كرد از خسف.ضحّاك گفت: عَذٰاباً مِنْ فَوْقِكُمْ عذابى كه از[قبل] (1)بزرگان و اكابرتان باشد. أَوْ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ ،و از آنان كه در رتبه (2)و منزلت دون شمااند.مجاهد گفت: عَذٰاباً مِنْ فَوْقِكُمْ ،عذابى از بالاى شما،يعنى سلاطين و امراى ظلم. أَوْ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ ،يعنى بندگان و زيردستان بد (3). أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعاً ، يا در شما پوشاند پراگندگى و اختلاف كلمه و ناسازگارى و ناهموارى و اختلاف هواها. وَ يُذِيقَ بَعْضَكُمْ بَأْسَ بَعْضٍ ،و بچشاند شما را بهرى را سختى بهرى،يعنى شمشير مختلف تا بهرى بهرى را مى كشند چنان كه در بنى اسرائيل بود.

در خبر است كه رسول-عليه السّلام-چون اين آيت آمد جبريل را گفت:

ما بقاء امّتي على ذلك ،بقاى امّت من بر اين چيزها چه باشد؟جبريل گفت:من بنده ام همچون تو از خداى در خواهى (4).رسول-عليه السّلام-برخاست و وضوى نماز تازه كرد (5)و نماز كرد و از خداى درخواست كه اين آفت از امّت او بگرداند،دو (6)حاجت روا شد و يكى ممنوع آمد.پس رسول-عليه السّلام-گفت:من از خداى درخواستم تا [عذاب نكند امّت مرا عذابى از بالاى سرشان و زير پايهايشان،اجابت كرد،و خواستم تا] (7)بأس ايشان در ميان ايشان نيوفگند (8)،اين دعا اجابت نكرد،و جبريل گفت:فناى امّت تو به تيغ خواهد بودن.زهيرى (9)گفت خبّاب بن الأرتّ گفت:شبى از شبها رسول (10)-عليه السّلام (11)-مراقبت مى كرد[م] (12)و او نماز مى كرد تا صبح برآمد.

چون روز بود (13)گفتم:يا رسول اللّه!دوش نماز بسيار كردى و دگر شبها نديدم كه چنان كردى،آنچه نماز بود؟گفت:آن نماز رهبت و رغبت بود،از خداى تعالى سه چيز درخواستم،دو بداد و يكى[80-پ]منع كرد.از خداى درخواستم تا دشمن را


1) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

2) .مر:مرتبه.

3) .مج،وز،مت:زيردستان اند.

4) .مج،وز،مت،آج،لب،مل،لت،مر:درخواه.

5) .مج،وز،مت:وضوى نماز باز كرد،مل،مر:وضو نماز كرد.

6) .آج،لب،بم،مل،آف،آن:و.

7) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

8) .مج،مت:بيفگند،وز،آج،لب،مل،آف،لت،آن:نيفگند.

9) .مج،وز،مت،لت،مر:زهرى.

10) .آج،مل،لت+را.

11) .مر+را.

12) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

13) .آن:شد.

بر امّت من مسلّط نكند،بداد (1)مرا اين.و درخواستم تا (2)بر ايشان قحط عام نفرستد كه از آن هلاك شوند،بداد مرا آن،و خواستم تا شدّت و بأس ايشان در ميان ايشان نيفكند.فزواها عني،از من در پيخت (3)و نداد مرا آن.

اُنْظُرْ كَيْفَ نُصَرِّفُ الْآيٰاتِ ،بنگر كه ما آيات چگونه مى گردانيم تا باشد كه اينان بدانند.امّا معنى لبس شيع منع لطف باشد و خذلان بر سبيل عقوبت بتخلية (4)بعضهم الى بعض،بيانش قوله تعالى: وَ كَذٰلِكَ نُوَلِّي بَعْضَ الظّٰالِمِينَ بَعْضاً بِمٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ (5)،و همچنين معنى اذاقۀ بعضى بأس بعض هم به تخليه باشد و تمكين و منع لطف بر اين وجه كه گفتيم.

وَ كَذَّبَ بِهِ قَوْمُكَ وَ هُوَ الْحَقُّ ،و قوم تو دروغ مى دارند آن را و آن حقّ است.

خلاف كردند در آن كه ضمير عايد با چيست،بعضى گفتند:عايد است با قرآن، يعنى قرآن (6)دروغ مى دارند و او حق و درست است،و بعضى گفتند:راجع است با تصريف آيات كه«نصرّف»بر او دليل مى كند.آنگه او را فرمود كه بگو كه من بر شما و كيل نه ام،يعنى موكّل نه ام و مسلّط و نگاهبان تا شما را از كفر و تكذيب (7)منع كنم بقهر،براى آن كه و كيل موكّل باشد به حفظ چيزى و دفع آفات و مضرّت (8)از او.

ابو القاسم بلخىّ گفت:اين آيت به مكّه فرود آمد پيش ازآن كه رسول را -عليه السّلام-كارزار (9)فرمودند،ازآن پس چون او را قتال فرمودند موكّل و مسلّط بود،و كذا قوله: وَ مٰا أَنْتَ عَلَيْهِمْ بِجَبّٰارٍ (10)،أى بمسلّط،و قوله: فَذَكِّرْ إِنَّمٰا أَنْتَ مُذَكِّرٌ لَسْتَ عَلَيْهِمْ بِمُصَيْطِرٍ (11)،قيل:مسلّط،و قيل:رقيب،و اين همه به آيات قتال منسوخ است.

آنگه گفت بگو اين قوم را كه: لِكُلِّ نَبَإٍ مُسْتَقَرٌّ ،هر چيزى را از اين اخبار كه


1) .مج،مت:نداد.

2) .آج،لب:كه.

3) .آج:درپيچيد.

4) .مج،وز،مت،مل،لت:و تخلية.

5) .سورۀ انعام(6)آيۀ 129.

6) .مت،مر+را.

7) .مج،مت:از كذب و تكذيب.

8) .مج،وز،مت،مل،لت:مضرّات.

9) .لت:كالزار.

10) .سورۀ ق(50)آيۀ 45.

11) .سورۀ غاشيه(88)آيۀ 21.

مى گويم مستقرّى و قرارگاهى است و وقت وقوعى كه ظاهر شود ايشان را صدق آن خبر،و بدانند كه تو راست گفتى. وَ سَوْفَ تَعْلَمُونَ ،و بدانى (1)شما پس از اين صدق و صحّت اين اخبار،و اين بر وجه تهديد و وعيد است.و امّا وقت مستقرّ خبر،وقوع مخبر باشد إمّا در دنيا و إمّا در آخرت.بعضى گفتند:مراد وقت ظفر رسول است به ايشان كه دست او را باشد بر ايشان.سدّى گفت: لِكُلِّ نَبَإٍ مُسْتَقَرٌّ ،اى ميعاد.عطا گفت معنى آن است كه:هر عذاب جماعتى را وقتى است كه تا به آن وقت نرساند (2)آن هلاك و آن عذاب نرساند (3).كلبى گفت لكلّ قول و فعل حقيقة،آنچه در دنيا باشد خود بدانى (4)و آنچه در آخرت بود به حسب استحقاق هركس از ثواب و عقاب.

و در بعضى تفاسير آمد كه:اين آيت سود دارد (5)درد دندان را چون بر كاغذى نويسند (6)درد دندان گيرند (7)خداى تعالى شفا دهد (8).

وَ إِذٰا رَأَيْتَ الَّذِينَ يَخُوضُونَ فِي آيٰاتِنٰا ،سبب نزول آيت آن بود كه:مشركان چون با يكديگر افتادندى حديث رسول كردندى و بوستن (9)او كردند و در او و در قرآن طعن زدندى،و مسلمانان حاضر بودندى،نكرى و تغيّرى (10)نتوانستندى كردن.

خداى تعالى اين آيت فرستاد و ايشان را نهى كرد از مجالست ايشان،گفت:يا محمّد!چون بينى (11)-خطاب با رسول است و مراد امّت-آنان را كه در آيات ما كه قرآن است و معجزات رسول خوض كنند.و«خوض»دخول باشد،يقال:خاض فى الماء و خاض فى الحديث.

حسن بصرى و سعيد جبير گفتند:معنى«خوض»دروغ است اين جا،يعنى چون بينى اينان را كه در آيات من طعن[مى] (12)زنند و دروغ مى گويند.و بعضى دگر


1) .آج،لب،آف،مر:بدانيد،مل:زود بدانيد.

2) .مج،وز،مت،لت،مر:برنيايد،آج،لب:نرسد.

3) .مج،وز،مت،مل،مر:نرسد.

4) .مل،مر:بدانيد.

5) .مج،وز،مت+و.

6) .مج،وز،مت:نويسد و.

7) .مج،وز،مت:گيرد.

8) .مج،وز،مت،مل،لت،مر+إن شاء اللّه.

9) .مج،وز:بوستين،مت:پوستين،آج،لب:نوشتن.

10) .مج،وز،مت:تعبيرى و نكيرى.

11) .آج،لب:ببينى.

12) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

گفتند:«خوض»تخليط باشد و در حديث شدن بر سبيل استهزاء و عيب (1)و بازى [81-ر]،و عرب گويد (2):تركت فلانا يخوض في كذا،يعنى پاى فرومى نهد نه (3)بر بصيرت و در دهش و تحيّر باشد (4).از ايشان عدول كن و اعراض نما و برگرد از ايشان و رها كن ايشان را تا آنگه كه در حديثى ديگر شوند. وَ إِمّٰا يُنْسِيَنَّكَ الشَّيْطٰانُ ،و اگر چنان كه شيطان تو را از ياد ببرد و فراموش كنى از وسوسۀ شيطان.ابن عامر خواند:«ينسّينّك»بتشديد«سين»از تفعيل،و باقى (5)بتخفيف (6)خواندند من الانساء.و بيان كرديم كه افعال و تفعيل در باب تعديه يكى باشد (7)،جز كه جايز (8)بود كه در تفعيل دليل تكثير كند اگر اين فعل در حال نسيان حاصل آيد،آنجا مؤاخذه نيست. فَلاٰ تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّكْرىٰ ،پس ازآن كه يادت آيد با اين ظالمان كافران منشين،و«ذكرى»از بناى مصدر است.

سعيد جبير و سدّى و جعفر بن (9)مبشّر (10)و ابو القاسم بلخى گفتند:اين خاص به رسول است (11)در بدايت اسلام،امّا چون اسلام قوى شد و مسلمانان اظهار اسلام كردند (12)بر كافران انكار كردندى (13)نشستن (14)با ايشان بر سبيل احتجاج و حجّت انگيختن،و ابو القاسم بلخىّ گفت:اين آيت دليل مى كند بر آنكه سهو و نسيان بر پيغامبران روا باشد بخلاف آن كه رافضه گويند،و اين چيزى نيست كه او گفت براى آن كه ما گوييم:سهو و نسيان بر ايشان روا نباشد در آنچه از خداى تعالى مى گزارند،چه اگر روا باشد وثاقه برخيزد از قول ايشان در اداى رسالت،فامّا در امور دنياوى روا داريم سهو و نسيان بر ايشان ما دام تا (15)مستمرّ نشود كه منفّر باشد،و


1) .مج،وز،مت،مل،مر:عبث.

2) .مج،وز،مت،لب:گويند.

3) .مج،وز،مت،آف:ندارد.

4) .مر+ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ .

5) .مج،وز،مت،آج،لب،مل،لت+قرّاء.

6) .مج،وز،مت،مل،لت،مر+سين.

7) .اساس،آج،لب،بم:باشند،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.

8) .مج،وز،مت،مل،لت،مر:جاى.

9) .آج،لب:ابو جعفر بن.

10) .لت:جعفر بن ميسر.

11) .مج،وز،مت،مل:خاص است به رسول.

12) .مج،وز،مت+و.

13) .مج،وز،مت:كردند.

14) .مج،وز،مت،مل،لت،مر:نشست.

15) .آج،لب:كه.

چگونه سهو بر ايشان روا نبود و ايشان بخسبند و بيمار شوند و بى هوش شوند در بيمارى.

قوله تعالى: وَ مٰا عَلَى الَّذِينَ يَتَّقُونَ مِنْ حِسٰابِهِمْ مِنْ شَيْءٍ ،در اين دو قول گفتند:يكى آن كه معنى آيت اين (1)است كه از حساب كافران خائض در لعن قرآن بر مؤمنان هيچ چيزى نيست،و اين قول بيشتر مفسّران است براى آن كه ملايم آيت اوّل است و متعلّق است به او.و جماعتى مفسّران گفتند:سبب نزول آيت آن بود كه چون آيت اوّل آمد و مسلمانان را نهى كرد خداى تعالى از مجالست كفّار در وقت خوض در طعن قرآن و رسول،و (2)مسلمانان گفتند:يا رسول اللّه!اگر هرگه كه مشركان اين حديث كنند ما خانۀ خدا و مسجد الحرام و طواف و نماز رها كنيم كار ما با خلل شود خداى تعالى اين آيت فرستاد و گفت:از حساب و شمار ايشان چيزى نيست بر شما،و بر اين وجه يا آيت دوم ناسخ اوّل بود يا مخصّص او.امّا نسخ (3)از آن وجه باشد كه آنچه ممنوع بود از مجالست مرخّص (4)باشد و اين قول بعضى مفسّران است چون سدّى و سعيد جبير و بلخىّ و جز او.و امّا تخصيص از آن وجه باشد كه خداى تعالى گفت:شما از مجالست منهيى از آمد و شد،و نماز و طواف و گذر (5)نهى نيست شما را،آيت از اين وجه تخصيص (6)اوّل بود.بعضى دگر گفتند سبب نزول (7)آن بود كه مسلمانان گفتند:ما ترسيم كه اگر بر ايشان انكار كنيم (8)مستحقّ ذم باشيم،خداى تعالى اين آيت فرستاد و گفت:از حساب ايشان بر شما چيزى نيست.

و قولى ديگر آن است كه معنى آيت آن است كه متّقيان را از حساب باكى و رنجى نباشد بر ايشان (9)جز مجرّد حساب نباشد امّا تبعه و مشقّت و مناقشت حساب نبود ايشان را، وَ لٰكِنْ ذِكْرىٰ ،و لكن ياد كردى و«ذكر»و«ذكرى»هر دو مصدر باشد،


1) .مج،وز،مت:آن.

2) .مج،وز،مت:ندارد.

3) .مج،مت،وز:ناسخ.

4) .مج،مت،وز:من خص.

5) .مر:درو.

6) .مج،مت،وز،آف،لت،آن،مر:مخصّص.

7) .مج،مت،وز،لت:آيت،مر:اين.

8) .مج،مت،آج،لب،لت،مر:نكنيم.

9) .مج،مت،وز+و.

و در محلّ او دو وجه باشد:يكى نصب على تقدير و ذكّرهم ذكرى،و ديگر رفع على تقدير هو ذكرى لهم. لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ ،تا باشد كه ايشان از خوض و از مجالست خائضان بپرهيزند (1).

آنگه گفت: وَ ذَرِ الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً ،گفت رها كن گروهى را كه دين خود بازى گرفته اند و سخريّه و فسوس و استهزاء و ذر فعلى[81-پ]است و همچنين (2)«دع»كه از او جز بناى مستقبل نيايد و امرونهى كه از مستقبل مأخوذ است فعل ماضى و مصدر از او مستعمل نيست و نه فاعل و مفعول،لا يقال و ذر و لا ودع و لا وذرا و لا و دعا[و لا واذرا و لا وادعا] (3)لا موذورا و لا مودوعا و انّما يقال ذر ذلك ودعه و لا تذر و لا تدع و هو يذر و يدع،گفت:رها كن ايشان را و به ايشان مناظره و محاجّه مكن و از ايشان توقّع انتفاع به آن مكن،چه ايشان آنچه گويند و شنوند از سر لهو و بطر و بازى و عبث شنوند و گويند،و زندگانى دنيا ايشان را مغرور كرده است و بفريفته.و بعضى مفسّران گفتند:مراد آن است كه:هر امّتى كه ايشان را عيدى كردند و در آن عيد ايشان را عبادتى فرمودند ايشان آن عيد بر لهو و لعب به سر بردند جز امّت محمّد كه ايشان آدينه ها (4)و اعياد بر نماز و عبادت صرف كردند بيشتر.

وَ ذَكِّرْ بِهِ أَنْ تُبْسَلَ نَفْسٌ بِمٰا كَسَبَتْ ،و ياد ده ايشان را آن كه هر نفسى را به عمل خود گرو كنند،و بعضى اهل معانى گفتند معنى آن است كه:و ذكّر به لئلاّ (5)تبسل نفس،و ياد كن (6)و تذكير كن تا ابسال نكنند هر نفسى را به آنچه كرده باشد چنان كه گفت: يُبَيِّنُ اللّٰهُ لَكُمْ أَنْ تَضِلُّوا (7)،خداى بيان مى كند شما را تا گمراه (8)نشويد و اگر حمل آيت بر ظاهر كنند (9)معنى مستقيم باشد و به اين تعسّف حاجت


1) .مج،مت،وز،مر:ببرخيزند.

2) .مج،وز:هم چونين.

3) .اساس:ندارد با توجه به آج و چاپ شعرانى افزوده شد.

4) .اساس،بم،آن:آذين ها،با توجه به مج تصحيح شد.

5) .اساس،مج،آف،آن:ليلا.

6) .مج،مت،وز،لت،مر:ياد ده.

7) .سورۀ نساء(4)آيۀ 176.

8) .مج،مت،وز:گمراه.

9) .مج،مت،وز،مل،لت،مر:رها كنند.

نيست،امّا در (1)آيت كه باستشهاد آورد جز چنان نشايد.

مفسّران در معنى«إبسال»خلاف كردند،بعضى گفتند:مراد هلاك است و اين قول عبد اللّه عبّاس است.قتاده گفت:معنى او حبس است،حسن و مجاهد و عكرمه و سدّى گفتند:ابسال تسليم النّفس للهلاك باشد خويشتن را به هلاك سپردن،و علىّ بن طلحه گفت از عبد اللّه عبّاس:ابسال احراق باشد.ابن زيد و مؤرّج گفتند:مؤاخذه به گناه باشد،قال الشّاعر: (2)

و ابسالي بنىّ بغير جرم***بعوناه و لا بدم مراق

و يروى جنيناه.أخفش گفت:ابسال مجازات باشد،فرّاء گفت:ابسال ارتهان باشد-به گرو نهادن،و انشد: (3)

و نحن رهنّا بالافاقة عامرا***بما كان فى الدّرداء يوما فابسلا

عطيّة العوفىّ گفت:معنى آن است كه او را به خازنان دوزخ سپارند،اهل لغت گفتند:اصل ابسال تحريم باشد،يقال:ابسلت الشّيء إذا حرّمته،و البسل الحرام قال الشّاعر:

بكرت تلومك بعد وهن فى النّدى***بسل عليك ملامتى و عتابي

و باسل،شجاعى باشد كه كس پيرامن او نيارد شدن،پندارى بر خود حرام كرده است كه گرد او گردد.و شراب بسل اى متروك قال الشّنقرى (4):

هنا لك لا أرجو حياة تسرّني***سجيس اللّيالي مبسلا بالجرائر

اى مأخوذا و مرتهنا لَيْسَ لَهٰا مِنْ دُونِ اللّٰهِ ،نباشد آن نفس را بدون خداى -عزّ و جلّ-يعنى از او گذشته و جز او يارى (5)نه و شفاعت خواهى نه (6).و اصل شفاعت من الشّفع (7)كه شافع،دوم طالب بود در طلب بغيۀ او،و ازآنجا (8)گفت اميرالمؤمنين - عليه السّلام:

الشّفيع جناح الطّالب. وَ إِنْ تَعْدِلْ كُلَّ عَدْلٍ لاٰ يُؤْخَذْ مِنْهٰا ،و اگر اين


1) .آج،لب،شعرانى:به.

2) .مج،مت،وز+شعر.

3) .مج،مت،وز+شعر.

4) .اساس:السقرى،مج،مت،وز،الشنقرى،با توجه به فهرست اعلام كتب تصحيح شد،لت:الشنفرى.

5) .مج،مت،وز+و.

6) .مج،مت،وز:ندارد.

7) .مج،مت،وز:باشد.

8) .مج،مت،وز،لت:اين.

نفس كه ذكر آن (1)رفت،هر فديه كه شايد كردن بكند از او فرانگيرند (2)و نپذيرند.و عدل براى آن فدا باشد كه عدل مفدىّ بود در برابر او افتد،و ابو عبيده گفت:مراد عدل است كه ضدّ جور بود،اگر هر عدل كه در جهان هست در قيامت به جاى آرد مثلا از او قبول نكنند پس ازآن كه در دنيا ظالم بوده باشد براى آن كه در قيامت قبول توبه نباشد. أُولٰئِكَ الَّذِينَ أُبْسِلُوا بِمٰا كَسَبُوا ،ايشان آنان باشند كه مبسل و مأخوذ و معذّب و مرتهن باشند به عمل خود لَهُمْ شَرٰابٌ مِنْ حَمِيمٍ ،ايشان را شرابى باشد از آب حميم و عذابى اليم.[82-ر]و«حميم»آبى تافته باشد.

در خبر است كه:چون اهل دوزخ بسيار سالها فرياد كنند از گرسنگى ايشان را طعامى آرند از ضريع-نوعى شوك است كه آن را شترخواره (3)خوانند (4)-از آتش تا از آن بخورند آنگه تشنگى بر ايشان غالب شود سالهاى بسيار فرياد كنند (5)از تشنگى پس از آن ايشان را كاسى (6)به دست دهند از آبى تافته به آتش دوزخ،كه چون به نزديك دهن برند گوشت روى ايشان (7)افتد از گرمى.چون بازخورند (8)همۀ امعاى (9)او (10)مقطّع (11)و پاره پاره شود.آنگه بازنمود كه:اين عذاب و اين شراب بر ايشان به ظلم نباشد،به عدل باشد به بدل و عوض آن كفر باشد كه آورده باشند و كرده (12)در دار دنيا.

قُلْ أَ نَدْعُوا مِنْ دُونِ اللّٰهِ ،بعضى مفسّران گفتند:آيت در عبد الرّحمن بن ابى بكر آمد كه چون او پدر را با كفر دعوت كرد،و ديگر مفسّران گفتند:عام است در جملۀ كفّار كه مسلمانان را دعوت كردند با عبادت اصنام،حق تعالى گفت:بگو كه ما نخوانيم بدون خدا چيزى را كه ما را منفعت نكند و مضرّت نكند بر سود و زيان ما قادر نباشد،اگرش پرستيم سود نكند و اگرش رها كنيم زيان نتواند كردن (13).


1) .مج،مت،وز:او.

2) .مج،مت،وز،مل:هانگيرند.

3) .آج،لب:اشترخواره.

4) .مج،وز،مت،مل،مر:گويند.

5) .مج،وز،مت،آج،لب:مى خواهند،لت:مى كنند.

6) .آف:كاسه.

7) .مج،وز،مت،مل،لت،مر+در آنجا.

8) .مج،وز،مت،مل،مر:خورد.

9) .اعضا.

10) .لت:ايشان.

11) .مج،وز،مت،آج،لب،مل:منقطع.

12) .آج،لب+باشند.

13) .مج،وز،مت:رسانيدن.

وَ نُرَدُّ عَلىٰ أَعْقٰابِنٰا ،و ما را بر پاشنه و پى گردانند (1)پس ازآن كه خداى تعالى ما را هدايت داد و توفيق ايمان،و اين عبارت مثلى است در حقّ كسى كه از خير با شرّ شود،يقال:ردّ على عقبيه و رجع القهقرى،يعنى با كفر شويم از ايمان. كَالَّذِي اسْتَهْوَتْهُ الشَّيٰاطِينُ فِي الْأَرْضِ ،چون كسى كه شيطان او را گمراه كند به وادى فروبرد.من قولهم:

هوى،اذا سقط و أهويته و استهويته،اذا اسقطته من علوّ الى سفل،از بالا به زير افگندم او را،و منه قوله: وَ النَّجْمِ إِذٰا هَوىٰ (2)،اى سقط.و«سين»در استهوى«سين» طلب باشد،يقال:استغواه و استهواه،اذا طلب و رام غوايته و هويّه فى الارض.

و گفته اند:«استفعل»و«افعل»به يك معنى است اين جا،چنان كه استجاب و اجاب.و حمزه[خواند] (3)خواند كالّذى استهواه،بالالف.على تذكير الفعل لتقدّمه،و دگر قرّاء:استهوته بالتّاء على تأنيث الفعل لجمع فاعله.

حَيْرٰانَ ،نصب او بر حال است.آنگه گفت با آن كه شيطان او را فروبرد او را يارانى و اصحابى (4)و نيك خواهانى (5)باشند كه او را دعوت مى كنند با خدا و راه راست و مى گويند ائتنا،به ما آى (6).و قول مضمر است اين جا نيز و تقدير اين است كه:له اصحاب يدعونه الى الهدى و يقولون ائتنا،تا او معذور نباشد كه از آن جانب مغويش باشد و از اين جانب مرشد و هادى و صاحب،داعيش نباشد.و حسن بصرى در شاذ«شياطون»خواند.و در مصحف عبد اللّه مسعود و أبىّ كعب استهواه الشّيطان است بر واحد و تذكير فعل. لَهُ أَصْحٰابٌ ،گفت:مادر و پدر خواست و گفتند:

اصحاب رسول را خواست. قُلْ إِنَّ هُدَى اللّٰهِ هُوَ الْهُدىٰ ،بگو اى محمّد كه ره خداست كه راه راست باشد نه آن كه شما ما را به آن مى خوانى (7)و نيز بگو كه فرموده اند ما را كه اسلام آريم و انقياد كنيم و گردن نهيم خداى جهانيان را و عرب گويد:امرتك لتفعل كذا و ان تفعل كذا و بان تفعل كذا اين هر سه به يك معنى باشد.زجّاج گفت«لام»كى است،اى امرنا كى نسلم.


1) .مج،مت،وز:گردانيد.

2) .سورۀ نجم(53)آيۀ 1.

3) .اساس،بم،آف،آن:ندارد،از مج افزوده شد.

4) .مج،وز،مت:اصحابانى،آج:اصحاب.

5) .آج،لب،آن:نيك خواهان.

6) .مج،وز،مت:بما اوتى،آج،لب:بما اتى.

7) .مج،وز،مت،آج،لب،مل،آو،مر:مى خوانيد.

قال الشّاعر (1):

اريد لانسى ذكرها فكانّما***تمثّل لي ليلا بكلّ سبيل

أى كى انسى.

وَ أَنْ أَقِيمُوا الصَّلاٰةَ ،اين محمول است بر آيت اوّل و معطوف است برآن و نصب«نسلم»به اضمار أن است و أن مع الفعل در تأويل مصدر باشد و تقدير اين است كه امرنا بالإسلام (2)و باقامة الصّلاة و محتمل است كه محمول بود على قوله:[82-پ] يَدْعُونَهُ إِلَى الْهُدَى ائْتِنٰا ،اين امر است،امر ديگر من قوله: وَ أَنْ أَقِيمُوا الصَّلاٰةَ ، معطوف بود بر او و محتمل است كه متعلّق بود به آيت اوّل،آيت بر اين تقدير كه:و امرنا لنسلم و قيل لنا اقيموا الصّلاة،و ما را گفتند و فرمودند كه:نماز به پاى داريد و از خداى بترسى (3)به اجتناب معاصى او كه او آن خداست كه حشر شما با او خواهد بودن.

وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ ،و او آن خداست كه آسمان و زمين آفريد بحق نه بباطل يعنى غرض او حكمت و صواب و صلاح خلق بود بعبث و لغو نيافريد و به باطل،چنان كه گفت: وَ مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاءَ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَيْنَهُمٰا بٰاطِلاً (4)و گفته اند مراد آن است كه بيافريد آسمان و زمين به قولى حق و هو قوله: اِئْتِيٰا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قٰالَتٰا أَتَيْنٰا طٰائِعِينَ ،و اين بر مجاز باشد براى آن كه اگر در اين طرف شبهتى باشد كه خداى گفت اِئْتِيٰا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً ،در آن طرف شبهه نباشد كه آسمان و زمين بر حقيقت نگفتند أَتَيْنٰا طٰائِعِينَ (5)،و لكن براى آن كه تأتّى آن و وجود آن عند ارادت فى اسرع مدّت بود تشبيه كرد آن را به آن كه خداوندى بنده اش را گويد:بيا.

گويد:آمدم طايع و فرمان برنده تا مجبّر (6)تمسّك نكند به اين قول و گويد اين قول دليل قدم قرآن كند كه تفسير آن است كه ما گفتيم.

وَ يَوْمَ يَقُولُ كُنْ فَيَكُونُ ،در نصب«يوم»چند قول گفتند:يكى آن كه عامل در


1) .مج،مت،وز+شعر.

2) .مج،مت:للاسلام.

3) .مج،وز،مت،آج،لب،مل،آف،لت،مر:بترسيد.

4) .سورۀ ص(38)آيۀ 27.

5) .سورۀ فصّلت(41)آيۀ 11.

6) .لب،آن:مخبر.

او«و اتّقوه»است بر تقدير آن كه:و اتّقوا اللّه يوم يقول كن فيكون.و دوم بر عامل مضمر و التّقدير:و اذكر يوم كن فيكون،اين قول زجّاج است و گفت (1)دليل بر اين آن است كه از پس اين گفت:

وَ إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِيمُ ،و تقدير آن است كه و اذكر إذ قال،و وجه سيّم (2)آن است كه معطوف بود على قوله: وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ،بِالْحَقِّ وَ يَوْمَ يَقُولُ معطوف بود و آسمان و زمين مفعول به بود،و اين جا (3)تمام كلام است.

و قَوْلُهُ الْحَقُّ ،جمله اى است از مبتدا و خبر كلامى دگر است مستأنف.و بيان كرديم كه«كن»در مثل اين مواضع امر نيست بر حقيقت بل عبارت است از تكوين و تسخير موجودات بر سبيل تشبيه به آن كه كسى چيزى خواهد كه بباشد گويد:بباش،در وجود آيد.و اين بر حقيقت نباشد چه از حكيم نيكو نبود كه خطاب كند و امر معدومات،چه اگر حىّ و موجود باشد تا عاقل و كامل نبود از حكيم خطاب او نيكو نبود وَ لَهُ الْمُلْكُ ،كلامى ديگر است مستقل.حق تعالى گفت قول او-يعنى قول خداى تعالى-حق است و ملك او راست.آنگه خلاف كردند كه اين خطاب اگرچه مجاز است با كيست:بعضى گفتند تقدير آن است كه:و يقول للشّيء كن فيكون.و بعضى ديگر گفتند:مخصوص است به آن مقدور كه خواست آفريدن در آن وقت ،و بعضى دگر گفتند:خطاب است با«صور»بر قول آن كس كه گفت «صور»جمع صورت باشد،اى يوم يقوم للصّور كن فيكون،و بعضى دگر گفتند:يقول للخلق كن فيكون،بعضى دگر گفتند:قوله الحقّ متعلّق است به«كن فيكون»و او فاعل«يكون»است و التّقدير:يكون قوله،أى يحصل و يوجد و بر هر دو قول«كان» تامّه باشد و حق از صفت قول باشد و اين نيز وجهى (4)قريب است. يَوْمَ يُنْفَخُ ،در نصب او چند وجه گفتند (5):يكى آن كه منصوب است على الظّرف من معنى قوله:

وَ لَهُ الْمُلْكُ ،اى يثبت له الملك و يجب له الملك يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ ،آنجا كه


1) .آف:گفتند.

2) .مج،وز،مت،لت:سه ام،آف،مر:سيوم،لت:سئوم.

3) .آف،آن:آنجا.

4) .آج،لب:نيز قول.

5) .لت:گفته اند.

گويد: لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ (1)،خلايق جواب دهند: لِلّٰهِ الْوٰاحِدِ الْقَهّٰارِ (2)[83-ر]و بعضى قرّاء خواندند: يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ على الفعل المستقيم،دون المجهول،و فاعل او عٰالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهٰادَةِ باشد و اين قرائت در شاذ است و وجه دوم آن است كه بدل بود من قوله: وَ يَوْمَ يَقُولُ كُنْ فَيَكُونُ و وجه سيّم (3)آن است كه منصوب باشد به حقّ و التّقدير:يحقّ قوله و يصحّ و يقع و يتحقّق يوم ينفخ فى الصّور، در«صور»دو قول گفتند:بيشتر مفسّران گفتند«صور»نام چيزى است بر صورت سروى.راوى خبر گويد كه رسول-عليه السّلام-گفت كه شب معراج كه مرا به آسمان بردند اسرافيل را ديدم صور در دهان (4)گرفته و آن بر شكل سروى بود يك سر در دهن او و ديگر سر (5)چهل هزار منفذ داشت در زير عرش و او چشم در زير عرش كشيده.جبريل را گفتم:چندگاه است تا اسرافيل اين صور دهن دارد؟گفت:از آنگاه كه خداى تعالى او را آفريده است و عالم را آفريد و او صور در دهن گرفته است و چشم در زير عرش كشيده منتظر فرمان خداى تعالى تا خداى تعالى كى فرمان دهد كه دردم تا او صور دردمد (6).بعضى اهل لغت گفتند:«صور»به لغت يمن«قرن» باشد يعنى سرو قال الشّاعر (7):

نحن نطحناهم غداة الجمعين***بالصّالحات (8)فى غبار الجمعين

نطحا شديدا لا كنطح الصّورين***

أى القرنين و بيان اين قول خبر رسول-عليه السّلام-است،كه گفت:

كيف انعم و صاحب القرن التقم القرن حتى جبهته ينتظر متى يؤمر (9)فينفخ ،قول دوم ابو عبيده گفت صور جمع صورت باشد كسورة و سور و قال العجّاج (10):

و ربّ ذي سرادق محجور (11)***سرت اليه فى اعالى السّور


1) .سورۀ مؤمن(40)آيۀ 16.

2) .سورۀ مؤمن(40)آيۀ 16.

3) .مج،وز،مت،سه ام،مل،آف:سيوم،لت:سئوم.

4) .مج،وز،مت،لت،مر:دهن.

5) .آج،لب:و آن سر ديگر.

6) .مج،وز،مت،لت:در صور دمد،مر:صور دمد.

7) .مج،وز،مت+شعر.

8) .چاپ شعرانى(458/4):الضّابحات.كلّ مصرع دوم در لسان العرب و تفسير قرطبى نيست.

9) .آج،لب،مل،آف،بم،آن:يوم.

10) .مج،وز،مت+شعر.

11) .اساس:محجوب،با توجه به مج تصحيح شد.

و معنى آن باشد كه خداى تعالى روح در صورتهاى مرده دمد تا زنده شوند. عٰالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهٰادَةِ ،رفع او بر خبر مبتداى محذوف است،اى هو عالم الغيب و الشّهادة،او داناى نهان و آشكار است، وَ هُوَ الْحَكِيمُ الْخَبِيرُ و او محكم كار و درست كردار است و دانا به همه چيزهاست چون كسى كه اختيار (1)كرده باشد.

قوله تعالى (2):

سوره الأنعام (6): آیات 74 تا 90

اشاره

وَ إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِيمُ لِأَبِيهِ آزَرَ أَ تَتَّخِذُ أَصْنٰاماً آلِهَةً إِنِّي أَرٰاكَ وَ قَوْمَكَ فِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ (74) وَ كَذٰلِكَ نُرِي إِبْرٰاهِيمَ مَلَكُوتَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ اَلْمُوقِنِينَ (75) فَلَمّٰا جَنَّ عَلَيْهِ اَللَّيْلُ رَأىٰ كَوْكَباً قٰالَ هٰذٰا رَبِّي فَلَمّٰا أَفَلَ قٰالَ لاٰ أُحِبُّ اَلْآفِلِينَ (76) فَلَمّٰا رَأَى اَلْقَمَرَ بٰازِغاً قٰالَ هٰذٰا رَبِّي فَلَمّٰا أَفَلَ قٰالَ لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي لَأَكُونَنَّ مِنَ اَلْقَوْمِ اَلضّٰالِّينَ (77) فَلَمّٰا رَأَى اَلشَّمْسَ بٰازِغَةً قٰالَ هٰذٰا رَبِّي هٰذٰا أَكْبَرُ فَلَمّٰا أَفَلَتْ قٰالَ يٰا قَوْمِ إِنِّي بَرِيءٌ مِمّٰا تُشْرِكُونَ (78) إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ حَنِيفاً وَ مٰا أَنَا مِنَ اَلْمُشْرِكِينَ (79) وَ حٰاجَّهُ قَوْمُهُ قٰالَ أَ تُحٰاجُّونِّي فِي اَللّٰهِ وَ قَدْ هَدٰانِ وَ لاٰ أَخٰافُ مٰا تُشْرِكُونَ بِهِ إِلاّٰ أَنْ يَشٰاءَ رَبِّي شَيْئاً وَسِعَ رَبِّي كُلَّ شَيْءٍ عِلْماً أَ فَلاٰ تَتَذَكَّرُونَ (80) وَ كَيْفَ أَخٰافُ مٰا أَشْرَكْتُمْ وَ لاٰ تَخٰافُونَ أَنَّكُمْ أَشْرَكْتُمْ بِاللّٰهِ مٰا لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ عَلَيْكُمْ سُلْطٰاناً فَأَيُّ اَلْفَرِيقَيْنِ أَحَقُّ بِالْأَمْنِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (81) اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمٰانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولٰئِكَ لَهُمُ اَلْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ (82) وَ تِلْكَ حُجَّتُنٰا آتَيْنٰاهٰا إِبْرٰاهِيمَ عَلىٰ قَوْمِهِ نَرْفَعُ دَرَجٰاتٍ مَنْ نَشٰاءُ إِنَّ رَبَّكَ حَكِيمٌ عَلِيمٌ (83) وَ وَهَبْنٰا لَهُ إِسْحٰاقَ وَ يَعْقُوبَ كُلاًّ هَدَيْنٰا وَ نُوحاً هَدَيْنٰا مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ دٰاوُدَ وَ سُلَيْمٰانَ وَ أَيُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوسىٰ وَ هٰارُونَ وَ كَذٰلِكَ نَجْزِي اَلْمُحْسِنِينَ (84) وَ زَكَرِيّٰا وَ يَحْيىٰ وَ عِيسىٰ وَ إِلْيٰاسَ كُلٌّ مِنَ اَلصّٰالِحِينَ (85) وَ إِسْمٰاعِيلَ وَ اَلْيَسَعَ وَ يُونُسَ وَ لُوطاً وَ كلاًّ فَضَّلْنٰا عَلَى اَلْعٰالَمِينَ (86) وَ مِنْ آبٰائِهِمْ وَ ذُرِّيّٰاتِهِمْ وَ إِخْوٰانِهِمْ وَ اِجْتَبَيْنٰاهُمْ وَ هَدَيْنٰاهُمْ إِلىٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ (87) ذٰلِكَ هُدَى اَللّٰهِ يَهْدِي بِهِ مَنْ يَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ وَ لَوْ أَشْرَكُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ (88) أُولٰئِكَ اَلَّذِينَ آتَيْنٰاهُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْحُكْمَ وَ اَلنُّبُوَّةَ فَإِنْ يَكْفُرْ بِهٰا هٰؤُلاٰءِ فَقَدْ وَكَّلْنٰا بِهٰا قَوْماً لَيْسُوا بِهٰا بِكٰافِرِينَ (89) أُولٰئِكَ اَلَّذِينَ هَدَى اَللّٰهُ فَبِهُدٰاهُمُ اِقْتَدِهْ قُلْ لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِنْ هُوَ إِلاّٰ ذِكْرىٰ لِلْعٰالَمِينَ (90)

ترجمه

و چون گفت ابراهيم مر پدر خود آزر را آيا گيرى (3)بتان را خدايان؟به درستى كه مى بينم تو را و قوم تو را در گمراهى پيدا (4).

و همچنين بازنموديم (5)ابراهيم را پادشاهى (6)آسمانها و زمين و تا باشد از بى گمانان (7).

پس آنگاه كه فروشد (8)بر او شب بديد ستاره اى را گفت اين است خداوند من پس آنگاه كه فروشد گفت دوست ندارم فروشندگان را.

پس آنگاه (9)ديد ماه را بر آينده (10)گفت اين است خداوند من پس آنگاه (11)كه فروشد گفت اگر راه ننمايد مرا خداوند من هرآينه باشم از گروه گمراهان.


1) .لت:اختبار.

2) .مت،وز:عزّ و جل.

3) .مج،مت:مى گيرى،آج،لب:اى مى گيرى،آف:فراگيرى.

4) .مج،مت،وز،مت:روشن،آج،لب:هويدا.

5) .اساس،بم،آن:بنودن،با توجّه به مج تصحيح شد.

6) .مج،مت،وز،لت:ملك.

7) .مج،مت،وز،لت:داندگان.

8) .مج،مت،وز،لت:تاريك شد،آف:بروشد،آج،لب:چون درآمد.

9) .مج،مت،وز،آج،لب،لت:چون.

10) .وز،لت:برآمده.

11) .اساس،بم،آن:بنودن،با توجّه به مج تصحيح شد.

پس آنگاه (1)كه بديد آفتاب را بر آينده گفت اين است خداوند من،اين بزرگتر است پس آنگاه (2)كه فروشد گفت اى گروه (3)من من برى ام (4)از آنچه انباز مى آريد (5).

به درستى كه من روى خود آوردم (6)مر آن را كه بيافريد آسمانها و زمين مسلمان شده و نيستم من از انبازآرندگان (7).

و حجّت آوردند (8)به او گروه او گفت آيا حجّت مى آريد (9)با من در خداى؟و به درستى كه راه نمود (10)مرا و نترسم آنچه انباز آريد (11)شما به آن مگر كه بخواهد خداى من چيزى و فراخ و گنجان آمد (12)ربّ من هر چيزى را بدانست پس پند نمى گيريد (13)؟ و چگونه ترسم من از آنچه انباز آورديد (14)و نمى ترسيد از اين كه شما انباز آورديد (15)به خداوند من آنچه نفرستاد بدان بر شما حجّتى پس كدام از اين دو گروه سزاوارتر است بر بى بيمى (16)اگر شما هستيد كه مى دانيد.

آنان


1) .مج،مت،وز،آج،لب،لت:چون.

2) .مج،مت،وز،آج،لب،لت:چون.

3) .مج،مت،وز،لت:قوم.

4) .مج،مت،وز،آج،لب،آف،لت:بى زارم.

5) .مج،مت،وز،آف:مى گيريد،آج،لب:مى گردانيد.

6) .مج،مت،وز،لت:فراز كردم،آج،لب:خالص گردانيدم عبادت خود را.

7) .مج،مت،وز:انباز گويندگان،آج،لب:شريك مى گردانيد.

8) .مج،مت،وز،لت:خصومت كردند.

9) .مج،مت،وز،لت:خصومت كردند.

10) .مج،مت،وز،لت:راه داد.

11) .مج،مت،وز،لت:كرده ايد.

12) .آج،لب:شامل هر چيزى را به دانش.

13) .مج،مت،وز،لت:انديشه نكنيد.

14) .مج،مت،وز،لت:گرفتيد،آج،لب:شرك آوريد.

15) .مج،مت،وز،لت:گرفتيد،آج،لب:شرك آوريد.

16) .مج،مت،وز،آج،لب،لت:به ايمنى،آف:بر ايمنى.

كه بگرويدند (1)و نپوشيدند (2)ايمان خودشان را بظلم (3)ايشانند كه مر ايشان راست بى بيمى و ايشان راه يافتگانند.

و اين است حجّت ما كه بدادمى (4)آن را به ابراهيم بر گروه (5)او برداريم پايگاههاى (6)آن كس را كه خواهيم به درستى كه پروردگار تو استوار كار (7)داناست.

و ببخشيديم مر او را اسحاق و يعقوب (8)هريكى را راه نموديم و نوح را راه نموديم (9)پيش از آن و از فرزندان او داود و سليمان و ايّوب و يوسف و موسى و هارون و همچنين پاداش دهيم نيكوكاران را.

و زكريّا و يحيى و عيسى و الياس همه بودند از نيك مردان.

و اسماعيل و يسع و يونس و لوط و همه را افزونى نهاديم بر جهانى (10).

و از پدران ايشان و فرزندان ايشان و برادران ايشان و برگزيديم ايشان را و راه نموديم ايشان را به راه راست.

[84-ر] آن راه نمودن خداى (11)راه نمايد آن را كه خواهد از بندگان


1) .مج،مت،وز،آج،لب:ايمان آوردند.

2) .مج،مت،وز،لت:نپوشند.

3) .مج،مت،وز،لت:به بيدادى،آج،لب:به شرك يا مصيبتى.

4) .مج،مت،وز،آج،لب،لت:داديم.

5) .مج،مت،وز،لت:قوم.

6) .مج،مت،وز،لت:پايها.

7) .مج،مت،وز،لت:محكم كار.

8) .مج،مت،وز،لت:بداديم او را پسر او و پسرزاده اش.

9) .مج،مت،وز،لت:هدايت داديم.

10) .مج،مت،وز،لت:تفضيل داديم بر جهانيان.

11) .مج،مت،وز،لت:آن ره خداست.

خود و اگر انباز آرند (1)باطل شود (2)از ايشان آنچه ايشان كردند.

اينانند آنان كه بداديم ايشان را كتاب و دانش و پيغمبرى،اگر كافر شوند بدان اين همه به درستى كه بر گماريم بدان گروه (3)نيستند بدان ناگروندگان.

ايشانند آنان كه راه نمود خداى،به راه نمودن ايشان پس روى كن،بگو نمى خواهم (4)بر او مزدى (5)،نيست او (6)مگر پندى جهانيان را.

قوله: وَ إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِيمُ لِأَبِيهِ آزَرَ -الآية،جملۀ قرّاء خواندند«آزر»به فتح«را» بدل از«ابيه»مگر يعقوب و ابو زيد المدنىّ و در شاذّ حسن بصرى،كه ايشان خواندند:«آزر»به ضمّ«را»على تقدير«يا آزر».عرب حرف ندا بسيار بيفگنند (7)چون در كلام بر او دليلى باشد،نحو قوله تعالى: يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هٰذٰا (8).زجّاج گفت:خلاف نيست ميان اهل نسب كه پدر را تارخ نام بود.

محمّد بن اسحاق و كلبي و ضحّاك گفتند:نام پدر ابراهيم تارخ بود و او دو نام داشت چون يعقوب و اسرائيل كه هر دو نام يعقوب بود و او از كوثى (9)بود،دهى از سواد كوفه.

مقاتل بن حيّان گفت:لقب پدر ابراهيم آزر بود.

سليمان التّميمىّ گفت:اين اسم ذم و عيب بود و معنى اين در كلام ايشان كژ (10)بود،و گفته اند:معنى او پيرى (11)خرف باشد.و گفته اند:معنى او مخطى بود.

زجّاج گفت:بر اين اقوال كه رفت اختيار قرائت (12)رفع بايد.


1) .مج،مت،وز،لت:شرك آرند،آج،لب:شرك آوردندى.

2) .مج،مت،وز،مت:تباه شود.

3) .مج،مت،وز،لت:گروهى را.

4) .مج،مت،وز،لت+از شما.

5) .وز،مت:مژدى.

6) .مج،مت،وز،لت:اين،آج،لب:اين قرآن.

7) .مج،مت،وز:بيفگند،لت:افگند.

8) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 29.

9) .مل:كوفى.

10) .مر:كثير.

11) .مج،مت،وز:نيز.

12) .مج،مت،وز:قراء.

و سعيد بن المسيّب و مجاهد و يمان گفتند (1):آزر نام صنم بود و در كلام تقديم و تأخيرى هست و تقدير آن است:و اذ قال ابراهيم لابيه أ تتّخذ آزر اصناما (2)،بر اين قول جز نصب نشايد و اصحاب ما دو روايت كردند يكى آن كه آزر نام جدّش بود من قبل امّه (3)،و روايت ديگر نام عمّش بود و اين هر دو در لغت شايع و جايز است كه عرب جد را از قبل مادر و عمّ را پدر خوانند و اين براى[آن] (4)گفتند كه درست شده است (5)كه پدران پيغمبر (6)-عليه السّلام-تا به آدم همه مؤمنان بوده اند از دليل عقل و قرآن.

امّا دليل عقل آن است كه معلوم است كه اين معنى منفّر باشد در حقّ ايشان از اجابت دعوتشان و قبول قول و امتثال امرشان.و هرگه كه ايشان دعوت كنند كافران را به اسلام و كفر بر ايشان عيب كنند.كافران بگويند (7)كه اين عيب در شما و نسب شما و پدران شما حاصل است.

دگر آن كه خداى تعالى مشركان را نجس مى خواند (8)،و آن كه او را به پاك كردن پليدان فرستاده باشند (9)نبايد كه او را ناپاك زاده باشد.

فامّا قرآن قوله تعالى: وَ تَقَلُّبَكَ فِي السّٰاجِدِينَ (10)،بر سبيل منّت و تعداد نعمت بر او گفت:من تو را در پشت ساجدان مى گردانيدم اگر ساجدان (11)اصنام باشند اين منّت و نعمت نباشد (12)بل منقصت (13)باشد.

دگر آن كه اطلاق ساجد از او جز سجدۀ خداى تعالى ندانند،أ لا ترى:

اَلسّٰائِحُونَ الرّٰاكِعُونَ السّٰاجِدُونَ (14)،و قوله تعالى: وَ اسْجُدِي وَ ارْكَعِي مَعَ الرّٰاكِعِينَ (15)،دليل ديگر بر اين اجماع طايفه است و اجماع ايشان حجّت است لكون


1) .آف:گفته اند.

2) .آج،لب:آزر أ تتّخذ اصناما آلهة.

3) .لت:ابيه.

4) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

5) .آج،لب:درست تست.

6) .آج،لب:پدران.

7) .مج،مت،وز،مل،مر:بگويند.

8) .مج،مت،لت،مر:خواند.

9) .آج،لب،مل،لت:فرستاده باشد.

10) .سورۀ شعراء(26)آيۀ 219.

11) .مج،مت،وز:ساجد.

12) .مج،مت:باشد.

13) .آج،لب:منقص.

14) .سورۀ توبه(9)آيۀ 112.

15) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 43.

المعصوم منهم (1).و آنچه وجه حجّتى اجماع است خود دخول معصوم است در ايشان چنان كه بيانش در كتب اصول فقه مشروح است.

دگر اخبار متواتر كه آمد از[85-پ]رسول-عليه السّلام (2)-كه او گفت:

نقلنى اللّه من اصلاب الطّاهرين الى ارحام الطّاهرات لم يدنّسني بدنس الجاهليّة خداى تعالى مى گردانيد از اصلاب پاكان در ارحام پاكان مرا مدنّس بنگرد بدنس جاهليّت اگر در ميان ايشان كافر بودى او را به طاهر (3)وصف نشايستى كردن كه كافران نجس باشند طاهر نباشند،و اخبار در اين معنى بسيار است و ادلّه در اين كه ما گفتيم كفايت است.

قوله: وَ إِذْ قٰالَ ،«إذ»ظرف زمان ماضى است و عامل در او فعلى مقدّر و التّقدير:

اذكر اذ قال ابراهيم لابيه آزر،ياد كن اى محمّد چون گفت ابراهيم پدرش را يعنى عمّش را يا جدّش را از قبل مادر كه آزر نام بود يا پدرش بر حقيقت كه تارخ نام آزر لقب بود و اين اقوال مختلف كه از مفسّران حكايت كرديم دليل صحّت مذهب ما مى كند و موافقت علماى سلف ما در اين باب أَ تَتَّخِذُ أَصْنٰاماً آلِهَةً ،صورت استفهام است و مراد تقريع و ملامت،اصنام را و بتان را به خدا مى گيرى؟و اين آزر بت تراش بود چنان كه در اخبار آمده است كه بت تراشيدى (4)و به ابراهيم دادى كه به بازار بر (5)و بفروش او بياوردى و رسنى در پاى او بستى و بر زمين مى كشيدى و مى گفتى:كه خرد خدايى كه لاٰ يَسْمَعُ وَ لاٰ يُبْصِرُ وَ لاٰ يُغْنِي عَنْكَ شَيْئاً (6)كه نشنوند و نبينند و غنا (7)نكنند (8)! آنگه بياوردى و پيش پدر بينداختى و گفتى كس نمى خرد مردم شكايت ابراهيم با عمّ كردند و بگفتند كه:او چه مى كند او گفت:چرا چنين مى كنى؟ گفت:شرم ندارى اصنام جماد (9)را به خدا گرفته اى؟ إِنِّي أَرٰاكَ وَ قَوْمَكَ فِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ ،من تو را و قومت را در ضلال و گمراهى روشن مى بينم و الضّلال الذّهاب عن الحقّ و الصّواب و اصله الهلاك و مبين هم لازم باشد و هم متعدّى،يقال:


1) .مج،مت،وز،بم،مر:فيهم.

2) .مج،مت،وز،لت:صلّى اللّه عليه و آله.

3) .مج،مت،آج،لب،مر،شعرانى:ظاهر.

4) .مج،مت،وز:بتراشيدى.

5) .آج،لب:ببر.

6) .سورۀ مريم(19)آيۀ 42.

7) .مج،مت،وز:غناى.

8) .مج،مت،وز،مر:نكند.

9) .مت:جمادى.

أبان الشىء و ابنته انا.اين جا لازم است و المعنى ضلال ظاهر و صنم از بتان آن باشد كه مصوّر باشد به صورت آدمى. وَ كَذٰلِكَ نُرِي ،و همچنين بازنموديم ابراهيم را ملكوت آسمان و زمين،يعنى چنان كه بيان كرديم ابراهيم را و بازنموديم و تعريف كرديم به ادلّه ضلال آزر و فساد عبادت اصنام.همچنين بازنموديم او را ملكوت آسمان و زمين تا به آن تعريف و اعلام از بتان تبرّا كند (1)و به اين اعلام به ما تولاّ كرد.

وجه تشبيه در«كذلك»آن (2)است.و ملكوت،ملك باشد براى مبالغه«واو» و«تا»در او زياده كردند چنان كه رهبوت و رحموت و جبروت و وزنه فعلوت،و در مثل هست:«رهبوت خير من رحموت،يعنى آن كه مردم از تو ترسند به از آن باشد كه بر تو ببخشايند.اين قول زجّاج و كسائى است،و انشد الكسائيّ: (3)

و شرّ الرّجال الخالب الخلبوت***

عكرمه گفت:اين لغت نبط است و اگر چنين باشد اتّفاق لغتين باشد.ضحّاك گفت:ملكوت السموات و الأرض خلقها،و اين قول عبد اللّه عباس است و مجاهد و سعيد جبير گفتند:آياتهما،آيات آسمان و زمين.

و آن،آن است كه در اخبار آمد كه:خداى تعالى ابراهيم را بر صحرا بداشت و حجاب برگرفت از پيش او (4)درهاى آسمان برگشاد تا به زير عرش به (5)او نمود[و جاى او در بهشت با او نمود و حجاب زمينها برداشت و از زمين اوّل تا زمين هفتم با او نمود] (6)تا او عجايب آسمان و زمين بديد.

در خبر مى آيد كه:يك روز بر خاطر ابراهيم گذشت (7)كه من رحيم تر اهل زمانه ام بر اهل زمين.حق تعالى او را رفع كرد و بر هوا برد و بر اعمال بعضى خلايق مطّلع كرد،دعا كرد بر ايشان (8)گفت:

اللّهمّ دمّر عليهم ،خداى تعالى گفت يا ابراهيم


1) .مج،مت،وز،آج،لب،بم،مل،مر:تبرّا كرد.

2) .مج،مت،وز،مل،لت،مر:اين.

3) .مج،مت+شعر.

4) .اساس،آف،آن:و،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

5) .مج،مت،وز،مل،لت،مر:با،آج،لب:بدو

6) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

7) .اساس:گزشت،مج،مت،وز،لت:بگذشت.

8) .مج،مت،وز،لت+و.

آن رحمت كجا شد كه تو را بود بر خلقان؟

انا ارحم بعبادي منك و من غيرك.

قيس بن ابى حازم[86-ر]روايت كرد از اميرالمؤمنين -عليه السّلام-از رسول- صلّى اللّه عليه و آله-كه چون خداى تعالى ملكوت آسمان و زمين با (1)ابراهيم نمود او را بر خلايق اطّلاعى افتاد (2)مردى بر معصيتى ديد بر او دعا كرد به هلاك (3).

خداى تعالى او را هلاك كرد ديگرى را ديد (4)بر معصيتى بر او دعا كرد خداى تعالى گفت:يا ابراهيم،رها كن كه تو مردى (5)مستجاب الدّعوه اى،و كار اين بندگان با من از سه وجه بيرون نيست:إمّا توبه كنند،من[از] (6)ايشان قبول كنم و إمّا از نسل ايشان مرا بندگانى مسبّح مقدّس باشند و امّا با پيش من آيند به قيامت من اگر خواهم عفو كنم ايشان را به فضل يا عقوبت كنم به عدل،ابراهيم نيز دعا نكرد بر ايشان.

ضحّاك گفت:ملكوت السّماوات،ماه و آفتاب و ستاره بود.قتاده گفت:

ملكوت آسمان و زمين آن كه با ابراهيم نمود كه او از غار برون آمد-چنان كه قصّۀ آن پس از اين بيايد-ان شاءاللّه و در آسمان نگريد ملكوت آسمان و زمين از ماه و آفتاب و ستاره و ملكوت زمين بديد از كوه و آب و درختان و نبات.

وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ ،[عطف است بر محذوفى و التقدير و اريناه ملكوت السّماوات و الأرض ليستدلّ بها على اللّه و ليكون من المؤقنين] (7)ما (8)ابراهيم را ملكوت آسمان و زمين بازنموديم تا مستدلّ شود به آن بر خداى تعالى و از جمله موقنان و عالمان باشد.

اگر گويند:بر اين اقوال كه گفتى،چگونه كرده باشد خداى را در نمودن با او؟ اگر حجابها بردارد-چنان كه عبارات مفسّران است-بايد كه ديگران ببينند.دگر آن كه بعد مفرط پيش شما مانع است،جواب از اين چيست؟گوييم جواب از اين آن است كه:ممتنع نبود كه خداى تعالى خروقى پديد آرد در (9)آسمانها و زمينها و او را


1) .آج،لب:به.

2) .مج،مت،وز:بيوفتاد،مل:بيفتاد.

3) .آج،لب+او.

4) .مج،مت،وز،مل:بديد.

5) .آج،لب:مرد.

6) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه ها افزوده شد.

7) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

8) .مج،مت،وز:با.

9) .مج،وز،مت:كه.

شعاعى قوى كند تا به قوّت شعاع از آن خروق نگاه كند (1)و ببينند.نبينى كه احوال بينندگان در بعد مفرط مختلف بود،بعضى از دور چيزها بينند و بعضى نبينند،و بعضى[از آن] (2)دورتر بينند و بعضى از نزديك دشخوار (3)بينند،و مرجع[اين] (4)اختلاف با اختلاف شعاع است در قلّت و كثرت،و از اينجاست كه يكى از مادر در مرگ ملائكه را بيند با لطافتشان به قوّت شعاع.

قوله: فَلَمّٰا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأىٰ كَوْكَباً ،علما خلاف كردند در مولد ابراهيم- عليه السّلام-بعضى گفتند:مولد او به سوس بود از زمين اهواز،و بعضى گفتند:به زمين بابل بود به دهى كه آن را كوثى گويند،و بعضى گفتند:به حدود كسكر (5)بود، و بعضى گفتند:به زمينى كه نمرود در او پادشاه بود،و بعضى دگر گفتند:به حرّان بود و پدرش با زمين بابل بود.

و عامّۀ علما برآنند كه ابراهيم-عليه السّلام-در روزگار نمرود بن كنعان زاد،و از ميان مولد او و طوفان نوح هزار سال بود و دويست و شصت و سه سال،و از مولد او [تا] (6)به خلق آدم سه هزار سال بود و سيصد و سى و هفت سال،و نمرود از فرزندان سام بن نوح بود،و هو نمرود بن كنعان بن سنخاريب كوش بن سام بن نوح،و گفته اند:

بر همه زمين مالك شد.

و در خبر است كه:چهار كس بر همه زمين مالك شدند،دو مؤمن[و] (7)دو كافر، امّا دو مؤمن:يكى سليمان بود و يكى ذو القرنين،و امّا دو كافر:يكى نمرود بود و يكى بخت نصّر.و نمرود اوّل كس (8)بود كه تاج بر سر نهاد و در زمين تجبّر كرد و خلق را با عبادت خود خواند،و او را كاهنان و منجّمان بودند او را گفتند:در اين سال مولودى بزايد كه دين اهل زمين بگرداند و ملك تو بر دست او بشود،و هلاك تو بر دست او باشد.

و بعضى دگر گفتند:اين كسانى گفتند كه كتب انبياى پيشين خوانده بودند و


1) .مج،وز،مت:ندارد.

2) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

3) .اساس،آج،لب،آن:دشوار،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.

4) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

5) .مج،وز،مت،آج،لب مر:كشكر.

6) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

7) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

8) .مج،وز،مت:كسى.

در آنجا يافته بودند اين معنى.سدّى گفت:نمرود شبى در خواب ديد كه ستاره (1)بر آمد و چندان (2)نور از او بتافت كه روشنايى (3)[86-پ]آفتاب و ماه را غلبه كرد (4)تا در او هيچ نور نماند (5)،او بترسيد و از خواب درآمد.معبّران[را] (6)و كهنه را بخواند و اين خواب از ايشان بپرسيد.ايشان گفتند:اين خواب دليل كند بر آنكه در زمين تو امسال مولودى بزايد كه ملك تو بر دست او بشود و هلاك تو و خانۀ توبه او (7)باشد.

نمرود بفرمود تا هر كودكى كه آن سال بزاد او را بكشتند و بفرمود تا زنان آبستن را موكّل بركردند تا چون بزادند كودكانشان را بكشتند،و بفرمود تا زنان را از مردان جدا كردند و موكّلان بر ايشان گماشت (8)و هيچ رها نكرد كه مردى با زنى خلوت كند (9).

محمّد بن اسحاق گفت:مادر ابراهيم-عليه السّلام-بالغ (10)نبود مبلغ آنان كه ايشان را حمل باشد،پدر ابراهيم با او مواقعه كرد بار برگرفت،كس بر او وهم نبرد براى صغر سنّش تا ابراهيم را بزاد در خفيه.

سدّى گفت:نمرود در اين وقت كه اين حديث شنيد،از شهر برون (11)آمد و لشكرگاه بزد و بفرمود تا مردان همه از شهرها برون (12)آمدند و با او بر صحرا فرود آمدند و هيچ كس را رها نكرد كه با شهر شود،و پدر ابراهيم از جمله مقرّبان نمرود بود و به محلّ اعتماد بود.

روزى نمرود را حاجتى افتاد به شهر،بر هيچ كس اعتماد نداشت كه او را به شهر فرستد جز بر پدر ابراهيم.او را بخواند و وصيّت كرد و با او عهد كرد كه به شهر رود و آن كار بكند و به خانه نرود و با اهل خود مواقعه نكند.او گفت:ايمن باش كه اين معنى نباشد.به شهر رفت و آن كار بكرد،آنگه با خود گفت:اگر بروم نگاهى


1) .وز،لت:ستارۀ/ستاره اى.

2) .اساس:چندان،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.

3) .وز:روشناى.

4) .مج،وز،مت،لت:روشناى آفتاب را غلبه كرد و روشنايى ماه را.

5) .مج،وز،مت،لت،مر:تا هيچ دو را نور نماند،كه براساس مرجّح مى نمايد.

6) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

7) .مج،وز،مت:با او.

8) .اساس:گماشت،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.

9) .مج،وز:خلوت كرد.

10) .آج،لب:بالغه.

11) .مج،وز،مت،آج،لب،لت:بيرون.

12) .مج،وز،مت،آج،لب،لت:بيرون.

كنم تا احوال خانه چيست و برگردم.

چون به خانه آمد و مادر ابراهيم را بديد و پرسيد (1)،مالك نبود.نتوانست جز كه مواقعه كند (2)،مواقعه كرد و او به ابراهيم بار برگرفت و پوشيده همى داشت.چون مادر ابراهيم بار برگرفت،كاهنان-على ما جاء فى الأخبار نمرود را گفتند:اين مولود امشب مادر او بار (3)برگرفت.

چون وقت وضع بود،مادر ابراهيم در شب به صحرا برون شد و بار بنهاد و ابراهيم را در خرقه پيچيد (4)و در شكافى نهاد در كوه و سنگى در پيش او نهاد و بيامد و پدر ابراهيم را خبر داد.آن جماعت نمرود را گفتند:آن مولود دوش از مادر بزاد.اگر اين (5)روايت درست بود،اين گويندگان اين (6)علم از كتب پيغامبران اوايل شناخته باشند،و الّا در نجوم و كهانت اين معنى نباشد.مادر ابراهيم در شبانه روزى (7)يك بار بيامدى و او را شير دادى و بازگشتى.

سدّى گفت:چون حمل بر مادر ابراهيم پديد آمد (8)،او را فرمود تا برگرفتند و به زمينى بردند ميان كوفه و بصره و در سردابى پنهان كرد او را و آنچه بايست از طعام و شراب معد كرد به نزديك او تا بار بنهاد آنجا.

و محمّد بن اسحاق گفت:مادر،ابراهيم را بزاد (9)و او را در غارى برد (10)بر كوهى و برآن بنهاد و سنگ در در غار نهاد،و هروقت بيامدى و او را شير دادى و تعهّد كردى و از پدر پنهان كرد،و پدرش را گفت:من كودكى مرده بزادم و آنجا دفن كردم.پدر طمع برداشت و او را به راست داشت (11)در آن.

و ابراهيم را خداى تعالى مى پرورد در آن غار،تا يك ماهه (12)چون يك ساله،و


1) .لت:بپرسيد.

2) .مج،وز،مت،لت:كرد.

3) .مج،وز،مت:بار به او،لت:به او بار.

4) .مج،وز،مت:پخت.

5) .آج،لب+خبر و.

6) .مج،مت:آن.

7) .آج،لب،لت:شبانروزى.

8) .آج،لب:پيدا شد.

9) .مج،مت:مادر ابراهيم زاد،وز،لت:مادر به ابراهيم بزاد.

10) .اساس+و،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.

11) .مت:بداشت.

12) .اساس+شد،كه بعدا كلمه خط خورده است.

يك ساله چون ده ساله.چون پنج سال بر آمد به شكل مردى شد.او پدر[را] (1)بگفت پدر بيامد و او را بديد و شادمانه شد.

ابو روق گفت:چون مادر او را بزاد در غار و پنهان كرد،هروقت [كه] (2)بيامدى او را يافتى كه انگشتان خود مى مكيدى.يك بار گفت:من بنگرم تا اين كودك از اين انگشتان چه مى مكد،انگشتان او بمكيد در يكى آب بود و در يكى شير و در يكى خرما و در[87-ر]يكى گاو روغن،تا آنگاه كه بباليد و بزرگ شد.يك روز مادر پيش او بود،مادر را گفت:من ربّي،خداى من كيست؟گفت:من.گفت:خداى تو كيست؟گفت:پدرت.گفت:خداى پدرم كيست؟گفت:[من] (3)ندانم،پدرت داند.بيامد و پدرش را خبر داد.پدر بيامد و فرزند را بديد.ابراهيم-عليه السّلام- گفت (4):يا پدر!خداى من كيست؟گفت:مادرت.گفت:خداى مادرم كيست؟ گفت:منم،گفت:خداى تو كيست؟گفت:نمرود،گفت (5):نمرود كيست؟ گفت:پادشاهى است،گفت:همچون ماست؟گفت:بلى،گفت:خداى او كيست؟گفت خاموش.

آنگه از آن غار او را برون (6)آوردند در در آخر روز آفتاب فروشده گاو و گوسبند (7)و شتر ديد روى با شهر نهاد (8)گفت پدر،اين چيست؟گفت اين گاو و گوسبند (9)و شتر است گفت لا بدّ اين را چاره نيست ازآن كه (10)خالقى و آفريدگارى و روزى دهنده (11)باشد و آفرينندۀ اينان و روزى دهنده آن است كه چندين سال[در اين غار] (12)مرا از انگشتان من روزى داد.ايشان در اين حال بودند شب درآمد و ستاره (13)برآمد،او برنگريد آسمان ديد و ستارگان و پيش از آن نديده بود.ستاره بزرگ روشن ديد گفتند:

زهره بود،و گفتند:مشترى بود،گفت: هٰذٰا رَبِّي ،فذلك قوله: فَلَمّٰا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ ، يقال:جنّ اللّيل و اجنّه اللّيل،كما يقال:ذهب به و اذهبه و دخل به الدّار و«ادخله»،


1) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

2) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

3) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

4) .مج،وز،مت:او را گفت.

5) .اساس+خداى،با توجّه به مج،وز زايد مى نمايد.

6) .مج،وز،مت،آج،لب:بيرون.

7) .مج،وز:گوسپند،مت،آج،لب،آف:گوسفند.

8) .مج،وز،مت،آج،لب،لت:نهاده.

9) .مج،وز:گوسپند،مت،آج،لب،آف:گوسفند.

10) .مج،وز،مت:كس.

11) .آج،لب:دهنده اى.

12) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

13) .مج،وز،مت:ستارگان.

فعل او لازم باشد تعدّيش يا به همزه كنند يا به حروف جرّ،و الجنّ السّتر،و الاجنان الإظلام،و الجنون ستر العلّة العقل،و الجنّة البستان الكثير الشّجر سمّي بذلك لسترها الارض و الجنّة و المجنّ التّرس الواسع لستره الرّجل و الجنّة الجنّ و الجنّة الجنون ايضا و الجنين الولد في بطن امّه لاستتاره به،فعيل (1)به معنى مفعول چنان كه بينى اصل، كلمه ستر است و مرجع اين جمله با يك اصل كه آن جنّ است و هو السّتر. رَأىٰ كَوْكَباً ،بعضى گفتند:كوكبا من الكواكب،ستاره ديد از جمله ستارگان و بعضى گفتند:ستاره بود كه مزيّت داشت در روشنايى بر ديگران چون زهره و مشترى.و بعضى دگر مفسّران گفتند:اين سخن آنگه گفت كه در ميان مردمان آمد و با مردمان اختلاط كرد و بعضى مردم را ديد كه ستاره مى پرستيدند اين براى آن گفت: قٰالَ هٰذٰا رَبِّي .

اهل علم در آن (2)خلاف كردند و آن كه مورد معنى او چيست؟آنچه معتمد است آن است كه:ابراهيم-عليه السّلام-اين سخن در زمان مهلت نظر گفت و آنگه كه خداى را نشناخت و نظر نكرده بود براى آن كه ممكن نيست كه توان گفتن كه خداى تعالى ابراهيم را عارف آفريد به خود با (3)علم ضرورى در او آفريد به خود و صفات خود،لا بد باشد ازآن كه او اكتساب علم كرده باشد به نظر،و حالت ناظران حالت مجوّزان و شاكّان باشد.

پس ابراهيم-عليه السّلام-اين كه گفت نه بر سبيل خبر گفت،بل بر سبيل (4)فرض و تقدير گفت،چنان كه يكى از ما چون نظر كند در حدوث اجسام فرض و تقدير كند كه قديم است و گويد:«هب انّها قديمة»تا بنگرد تا به چه ادا خواهد كردن نظر او،چون نظر او در قدمش ادا كند به فساد،از آن رجوع كند به دليل و به طريق قسمت بداند كه چون قديم نباشد لا بد محدث باشد.

ابراهيم-عليه السّلام-همچنين بر سبيل فرض گفت: هٰذٰا رَبِّي تا بنگرد تا مؤدّى (5)است با چه؟چون افول و غروبش پديد آمد و غايب شد بدانست،كه آنچه حضور و


1) .اساس:فعل،با توجّه به مج و مفهوم عبارت تصحيح شد.

2) .مج،وز،مت:اين.

3) .مج،وز،مت:تا،آج،لب،لت:يا.

4) .مج،وز،مت:طريق.

5) .اساس:موردى،با توجّه به مج تصحيح شد.

غيبت بر او روا باشد او خداى (1)را نشايد چه آن از علامات حدوث (2)بود و محدث را محدث بايد و او نيز محتاج باشد به محدثى،چون ماه بر آمد و ماه از ستاره روشن تر و بزرگتر بود گفت هٰذٰا رَبِّي هم بر اين وجه فارضا و لا مخبرا (3)قاطعا.

فَلَمّٰا أَفَلَ ،چون او نيز فروشد،گفت (4):اين هم (5)صلاحيت الهيّت ندارد اين جا استغاثه[87-پ]كرد به خداى و از او طلب توفيق و لطف كرد به اوّل گفت: لاٰ أُحِبُّ الْآفِلِينَ ،چون علامت حدث ديد بدانست كه او اله نيست چون ماه را در جرم و نور و عظم بيش از او ديد،گفت:تا بنگرم تا او (6)چيست چون هم به علّت او معلّل بود و به درد او گرفتار،گفت اين كار بيش از اين است دليل دو شد و آنچه مظنون و متوهّم بود از حدّ صلاحيت به در (7)آمد به هر حال بجز از اين چيزها (8)الهى است و خدايى (9)كه پروردگار من است و من جز از او بدو نرسم بدو التجا كرد و از او يارى خواست و طلب هدايت و توفيق از او كرد،گفت: لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي ،اگر خداى من مرا (10)با خود گذارد (11)من از خويشتن نخيزم و اگر مرا (12)هدايت و (13)لطف و ارشاد توفيق و اعداد تمكين و موادّ الطاف يارى ندهد من فرومانم و اين ميدان به سرنبرم و از اين بيابان جان به كناره نبرم (14).

در اين بود كه سرهنگ و قائد خسرو سيّارگان كه صبح صادق است از مطلع خود سر برآورد گفت:اين حاجب و پيشرو نورانى باشد كه نور او از همه بيشتر بود.

چون نگاه كرد براثر آن سپر زرّين از فلك خود سر برآورد و روى زمين را به نور خود منوّر كرد بر هر جاى (15)و خطّه و بقعه بتافت و هر جزوى از اجزاى عالم از او نصيبى


1) .وز:خدايى.

2) .مج،وز،مت:حدث.

3) .اساس،لب،بم،آف،آن:مقدارا،با توجّه به مج تصحيح شد.

4) .مج،وز،مت،آج،لب+او.

5) .آج،لب:ابراهيم.

6) .مج،وز،مت،لت:اين.

7) .آن:دار.

8) .مج،مت:خبرها.

9) .مج،وز،مت،لب:خداى.

10) .آج،لب:مرا به من.

11) .آن:گزارد.

12) .مج،وز،مت،لت+به.

13) .مج،وز،مت،لت:ندارد.

14) .مج،وز،مت،لت:نيفكنم.

15) .وز:جايى.

يافت،به جرم از همه مهتر (1)و به نور از همه بيشتر و به قدر از همه بلندتر،گفت:تا به (2)اين نيز (3)دستى برآزمايم (4)تا اين چه ذوق دارد هٰذٰا رَبِّي هٰذٰا أَكْبَرُ ،براى آن گفت «هذا»اگرچه آفتاب مؤنّث است-كه هنوز او را نشناخت،چه اگر او را شناختى نگفتى«هذا ربّي»آن خواست كه هذا الطّالع ربّي،اين بر آينده (5)،خداى من است چون او نيز فروشد و كبر جرم و علوّ قدر،او را حمايت نكرد از اين آفت بدانست كه هرچه از جنس او باشد از شكل او باشد مثل او باشد از همه روى برگردانيد و گفت:

من بيزارم از هرچه مشركان آن را بدون او مى پرستند از همه تبرّا كرد،اين وجهى است در جواب آن كس كه سؤال كند كه:شايد كه ابراهيم-عليه السّلام-به الهيّت كواكب گويد.

جواب ديگر از او آن است كه ابراهيم-عليه السّلام-اين بر وجه تهكّم و سخريّه گفت بر آنان كه ستاره پرست بودند و خواست تا ايشان را تنبيه كند بر اعتقاد جهلشان و به ايشان نمايد نقص و عيب معبودانشان (6)،گفت:هذا ربّي بزعمكم،چنان كه يكى از ما مجسّم را گويد بر اين وجه:هذا ربّه يجيء و يذهب و يتحرّك و يسكن،اين خداى (7)نگر كه اينان گرفته اند كه بيايد و بشود و برخيزد و بنشيند،يعنى او به زعم ايشان خداست،و اين وصف براى تنبيه كند ايشان را بر جهل و خطاى ايشان.

و مانند آن است كه در خبر آوردند كه:يكى از حواريّان عيسى برسيد به جايى كه بت پرستان بودند،خواست تا ايشان را دعوت كند و از آن منع كند دانست كه آن حب نشود و تربيت بر تقليد ايشان را رها نكند تا از او قبول كنند،بيامد و ايشان را گفت:اين معبودان شمااند اينان را نكو پرستى (8)و اجتهاد كنى (9)در عبادت اينان تا به وقت درماندگى شما را فرياد رسند،ايشان گفتند:اين نكومردى است كه ما را نصيحت مى كند و وصيّت مى كند به حسن عبادت معبودان ما.


1) .مج،مت،آن:بهتر.

2) .مج،وز،مت،لت:با.

3) .مج،مت،وز+هم.

4) .آج،لب:بيازمايم.

5) .مج،وز،مت،لت:برآمده.

6) .مج،وز،مت،آج،لب،لت،آن:ايشان.

7) .وز:خدايى.

8) .مج،وز،مت،آج،لب،آف،آن:پرستيد.

9) .مج،وز،مت،آج،لب:آف،آن:كنيد.

اقبال كردند برآن كار بس بر نيامد كه ايشان را نكبتى پيش آمد بر او آمدند و او را گفتند:ما را كارى پيش آمد[88-ر]سخت،او گفت:وقت آن است كه اين خدايان شما،شما را فرياد رسند و آن (1)عبادتهاى گران كه شما كرده اينان را به برآيد شما را،جمع شوى و اين معبودان خود را بخوانى و تضرّع و زارى كنى تا اين آفت از شما بگردانند.ايشان حريص شدند و بيامدند و عبادت بيفزودند و تضرّع (2)زيادت كردند هيچ سود نداشت و اجابت نيامد بر او آمدند و در او بناليدند او چون ديد كه وقت آن است كه سخن او مؤثّر بود،گفت:اى ابلهان و كم دانان نمى دانى (3)كه ايشان نشنوند و نبينند و ندانند و نتوانند،و نه بر سود قادراند و نه بر صرف زيان توانايى دارند.برويد و ابلهى مكنيد كه ما را و شما[را] (4)خدايى هست توانا و دانا و بينا و شنوا كه چون بخوانيش بشنود و چون بخواهى بدهد،غنى است و حاجت بر او روا نيست بياييد تا به درگاه او شويم (5)و او را بخوانيم كه اين بليّه و آفت جز او صرف نكند.گفتند ما ندانيم،تو او را بخوان تا ما تو را متابعت كنيم او دعا كرد خداى تعالى اجابت كرد و آن بلا از ايشان بگردانيد ايشان بجمله ايمان آوردند.و غرض از اين خبر آوردن آن بود كه قصد او در تحريص ايشان بر عيادت اصنام آن بود تا نقص و عجز ايشان به آن قوم نمايد تا ايشان از آن بازآيند و توبه كنند و غرض او درست بود و مقصود حاصل شد،و همچنين غرض ابراهيم-عليه السّلام-آن بود كه ايشان را تنبيه كند بر خطا و جهل ايشان در اعتقادشان،و مثل اين قوله تعالى: وَ انْظُرْ إِلىٰ إِلٰهِكَ الَّذِي ظَلْتَ عَلَيْهِ عٰاكِفاً (6)،در قصّه موسى و سامرى،و مقصود آن است كه الى الهك فى ظنّك و اعتقادك و عندك و مثله قول الخزنة للكافرين فى النّار: ذُقْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْكَرِيمُ (7)،اين عذاب بچش كه تو مردى عزيز و كريمى يعنى به نزديك خود نه آن كه او در دوزخ عزيز و كريم باشد.

و بعضى متكلّمان در اين آيت اين وجه را كه ما گفتيم دو وجه كردند:يكى را


1) .مج،وز،مت:از،لت:اين.

2) .مج،وز،مت،لت+لابه.

3) .مج،وز،مت،آج،لب،آف،آن:نمى دانيد.

4) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

5) .آج،لب:بشويم.

6) .سورۀ طه(20)آيۀ 97.

7) .سورۀ دخان(44)آيۀ 49.

طريقۀ تنبيه بر خطاى قوم تفسير دادند،و يكى گفتند بر وجه تهكّم و سخريّت است- چنان كه اين نظاير كه آورديم،و اين هم دور نيست كه حمل كنند مورد آيت را اعني قوله: هٰذٰا رَبِّي ،يك بار به تنبيه بر خطاى قوم تا متنبّه شوند بر خطاى خود و واقف شوند برآن،و يك بار بر وجه تهكّم و سخريّت،يعنى عندكم و في ظنّكم.

وجه چهارم در آيت جواب سايل آن است كه:اين استفهام است خبر نيست،و معنى استفهام تقرير و تقريع باشد و همزه استفهام بيفگند از او و عرب همزۀ استفهام بيفگنند (1)در بسيارى مواضع،نبينى كه در اشعار ايشان از اين بسيار است منها قول الاخطل (2):

كذّبتك عينك ام رأيت بواسط***غلس الظّلام من الرّبا خيالا

و قال آخر (3):

لعمرك ما ادري و ان كنت داريا***بسبع رمين الجمر ام بثمان

و قال اوس بن حجر (4):

لعمرك ما ادري و ان كنت داريا***شعيب بن سهم ام شعيب بن منقر

و قال ابن ابى ربيعة:

ثمّ قالوا تحبّها قلت بهرا***عدد (5)القطر و الحصى و التّراب

و اين جواب معتمد نيست براى آن كه عرب حرف استفهام آنجا بيفگنند (6)كه در كلام عوضى باشد از او كه بر او دليل كند،چه اگر نه چنين باشد استفهام به خبر ملتبس شود و فرق نتواند كردن.پس هركجا در كلام عوضى باشد از او كه دليل حذف [88-پ]كند حذف كنند تعويلا عليه،و آنجا كه نباشد نكنند نبينى كه اين ابيات كه آورد«ام» (7)در اوست كه معادل همزه استفهام باشد،چنان كه:زيد


1) .لت،آن:بيفگند.

2) .مج،مت،وز+شعر.

3) .اساس:كذّبتكم،با توجّه به مج تصحيح شد.

4) .اساس:كذّبتكم،با توجّه به مج تصحيح شد.

5) .اساس:الظفر،با توجّه به مج تصحيح شد.

6) .آن بيفگند.

7) .اساس:آوردم،با توجّه به سياق عبارات از چاپ مرحوم شعرانى(470/4)تصحيح شد،آج:در او«أم» است.

عندك ام عمرو.

و به هر حال دانند كه مراد آن است كه:أ زيد عندك ام عمرو،براى ام عمر و چون گويند زيد عندك و دعوى كند آنگه كه استفهام خواستم و همزه نيارد و«أم» نيارد كه عوض باشد محال باشد و از كلام او را استفهام ندانند،بل از او فهم جز خبر نكنند.

امّا بيت عمرو بن ابي ربيعه چنان كه خالى است از حرف استفهام و عوض (1)لا جرم نگويم كه استفهام است،بل گويم خبر محض است ثمّ قالوا:ايشان گفتند و خبر دادند كه تو او را دوست دارى من تصديق كردم و اقرار دادم و نپوشيدم،گفتم:بهرا اى بهرني حبّها بهرا اى غلبني.

امّا آن بيت كه جرير طبرى در تفسير برآورد به استشهاد اين وجه من قول ابى النّجم (2):

رفوني و قالوا يا خويلد لا ترع***فقلت و انكرت الوجوه هم هم

گفت تقدير آن است كه:«أهم هم»،براى آن كه انكرت الوجوه كه محال باشد كه با انكرت الوجوه و با آن كه روى ايشان را منكر باشد و نشناسد گويد«هم هم»بر وجه خبر گويم چه (3)منع از اين كه اگر روى ايشان بتحقيق نشناسد به و هم و ظنّ و حدس (4)گويد«هم هم»ايشانند.

نبينى كه او خائف است و صفت خوف خود مى كند في قوله:رفوني اى سكّنوني (5)،و قالوا:يا خويلد لا ترع،و خائف بدگمان باشد و حزم و احتياط نگاه دارد اگرچه قوم نه دشمن او باشند او براى حزم بر ايشان حمل كند و گمان برد.و امّا آن كه ابو على گفت در تقويت اين وجه كه اگرچه در كلام دليلى نيست بر حذف حرف استفهام،در عقل دليل هست و دليل عقل از ادلّه كلام قوى تر باشد چيزى نيست اين حديث براى آن كه دليل عقل اگرچه از همه ادلّه كه مصاحب كلام بود قوى تر باشد دليل نكند كه حرف استفهام بايد تا از اين كلام محذوف بود كه اين دعوى كردن


1) .مج،وز،مت+هر دو.

2) .مج،وز،مت+شعر.

3) .لت:جز.

4) .مج،وز،مت:حسد.

5) .آن:سكونى.

محال است دليل عقل دليل آن كند كه ابراهيم-عليه السّلام-از مثل اين،معصوم و منزّه بود اگر چنان كه هيچ وجه نبودى در تنزيه ابراهيم-عليه السّلام-جز اين كه يك وجه و اين وجه مطّرد نبودى الّا با تقدير همزه استفهام حكم كرديمى (1)كه چنين است كه ابو على گفت.

چون وجه هاى ديگر هست كه به آن تنزيه ابراهيم-عليه السّلام-مى توان كرد از اين معنى بى تقدير همزۀ استفهام و مخالفت عرب در نهاد كلامشان،اين حديث كه ابو على گفت روان نباشد.و در آيت دليل است بر آنكه معارف ضرورى نيست،چه اگر ضرورى بودى ابراهيم-عليه السّلام-به بدايت كار به هيچ حال شاكّ نبودى در معرفت خداى و محتاج نبودى به آن كه معرفت به نظر و استدلال استخراج كند.

قوله تعالى: فَلَمّٰا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ ،بيان كرديم كه:«جنّ»ستر باشد و الفاظى كه از او مشتق است براى چه آن را«جانّ»خوانند،و منه الجنان للقلب.و بعضى اهل لغت گفتند:«جنّ»هم لازم است و هم متعدّى،و لغت قرآن بر لزوم است به دليل آن كه به حرف جرّ تعديه كرد آن را،گفت: جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ ،و در شعر هذليان آمد متعدّى في قول بعضهم:

و لمّا وردت قبيل الكرى***و قد جنّه السّدف الادهم

و قال عبيد فيه أيضا:

و خرق تصيح البوم (2)فيه مع الصّدى***مخوف اذا ما جنّه اللّيل مرهوب

و گفتند:«أجنّ»نيز لازم آمده است في قول الشّاعر:

فلمّا أجنّ اللّيل بتنا كأنّنا***على كثرة الاعداء محترسان

أى اظلم،و«جنّه»لغت اسد است و«اجنّه»[89-ر]لغت تميم،و امّا أجنّ (3)در بيت محتمل است لزوم و تعديه را.

رَأىٰ (4)كَوْكَباً ،حمزه و كسائي و خلف و يحيى و كسائى راوى عن ابي بكر


1) .مج،وز،مت:كردمانى.

2) .آج،لب،بم:اليوم.

3) .اساس،آج،لب،بم،آف:أجنّة،با توجه به مج،وز تصحيح شد.

4) .اساس،مج،وز،آج،لب،بم،لت،آن:رأى،با توجّه به ضبط قرآن مجيد آورده شد.

خواندند:«رءا»به كسر«را»و اماله همزه،و در سوره هود: رَأىٰ أَيْدِيَهُمْ (1)،و در سوره يوسف: رَأىٰ قَمِيصَهُ (2)،و قوله: رَأىٰ بُرْهٰانَ رَبِّهِ (3)،و در طه: رَأىٰ نٰاراً (4)،و هم در اين جا:

و در و النجم: مٰا رَأىٰ و لَقَدْ رَأىٰ (5)،اين هفت جايگاه اينان به كسر«را»و اماله همزه خوانند.

و عليمى موافقت كرد ايشان را في«رأى كوكبا»و ابو عمرو جمله را اماله كند و لكن«را»مفتوح گويد،و نافع بين بين خواند اين جمله آنگه باشد تا او را ساكنى ملاقى نشود يا به ضميرى نپيوندد،چون به ساكنى پيوندد في قوله: رَأَى الْقَمَرَ و رَأَى الشَّمْسَ (6)و در سورة النّحل: وَ إِذٰا رَأَى الَّذِينَ ظَلَمُوا الْعَذٰابَ (7)، وَ إِذٰا رَأَى الَّذِينَ أَشْرَكُوا شُرَكٰاءَهُمْ (8)،و در سورة الكهف: وَ رَأَى الْمُجْرِمُونَ النّٰارَ (9)،و در احزاب: وَ لَمّٰا رَأَ الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزٰابَ (10)،در اين مواضع حمزه و خلف و نصير و ابو بكر الاعشى و برجمى خوانند به كسر«را»و فتح همزه،و باقى قرّاء به فتح«را»و همزه معا.امّا چون متّصل باشد به ضميرى چون«رآه»و«رآك»و«رآها»،حمزه و كسائي و خلف و يحيى كسايى (11)راوى از ابو بكر به كسر«را»و اماله خوانند و ابو عمرو داجونى (12)به فتح«را»و اماله همزه،و باقى قرّاء به فتح«را»و همزه خوانند.

و امّا آن كه اماله نكرد (13)بر اصل خود رها كرد،چون:دعا و رمى،و امّا آن كه اماله كرد (14)گفت:كلمه من ذوات الياء است (15)،و آن كه«را»را مكسور بكرد براى متابعت كسره اماله كرد (16)،[و] (17)آن كه«را»مكسور بكرد بى اماله گفت:براى آن كه فعل از باب فعل يفعل است چون كسره بر عين الفعل پيدا نشد بر«را»افگند كه


1) .سورۀ هود(11)آيۀ 70.

2) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 28.

3) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 24.

4) .سورۀ طه(20)آيۀ 10.

5) .سورۀ نجم(53)آيۀ 11.

6) .سورۀ نجم(53)آيۀ 18.

7) .سورۀ انعام(6)آيۀ 78.

8) .سورۀ نحل(16)آيۀ 85.

9) .سورۀ نحل(16)آيۀ 86.

10) .سورۀ كهف(18)آيۀ 53.

11) .سورۀ احزاب(33)آيۀ 22.

12) .مج،وز،آج،لت،آن:يحيى و كسائى.

13) .اساس،آج،لب،بم،آن:داحونى.

14) .مج،وز:بكرد.

15) .اساس و همۀ نسخه بدلها:ذوات الياست.

16) .مج،وز،بم:بكرد.

17) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

حرفى صحيح بود.

و«افول»غروب باشد،يقال:افل يأفل افولا اذا غاب،قال ذو الرّمّة:

مصابيح ليست باللّواتي يقودها***نجوم و لا بالآفلات الدّوالك

و قوله: لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِي ،اگر هدايت ندهد مرا خدا.«هدى»در آيت به معنى لطف و توفيق است،نظيره قوله: وَ الَّذِينَ اهْتَدَوْا زٰادَهُمْ هُدىً (1)،أي لطفا،و قوله:

إِنِّي بَرِيءٌ مِمّٰا تُشْرِكُونَ (2)،«بريء»فعيل باشد به معنى فاعل. مِمّٰا تُشْرِكُونَ ،أى ممّا تشركون به،و قوله: هٰذٰا أَكْبَرُ ،يعنى من الكواكب و القمر و لكن براى دلالت كلام بر او بيفكند.

قوله: إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ ،ابراهيم-عليه السّلام-تا از معبودان ديگر تبرّا نكرد، تولّاى او به معبود (3)درست نيامد،و از اينجاست كه هيچ تولاّ بى تقديم تبرّا درست نيايد،نبينى كه قديم-جلّ جلاله-در كلمه توحيد مكلّفان را چنين فرمود كه بگويند:

لاٰ إِلٰهَ إِلاَّ اللّٰهُ (4)،تا نگويند كه هيچ معبود بدون او نيست از هرچه گفتند و بر او دعوى الهيّت كردند به نفى جنس چون به«إله» (5)نفى ره توحيد از (6)خاشاك شرك پاك كرده باشد،آنگه به«إلاّ»اثبات الهيّت او كند تا چون او را اثبات كند جز او در الهيّت نباشد،همه خدايان مزوّر از اين معنى به در باشند تا توحيد تمام بود گفت:

روى به خدا كردم كه آفريدگار آسمانها و زمين است،يعنى روى عبادت بر وجه اخلاص به خداى آفريدگار آسمانها و زمين كردم.

حَنِيفاً ،[نصب او بر حال است از«وجّهت»و اين حال باشد از فاعل حنيفا] (7)، أى مستقيما (8)عادلا،و قيل:مائلا عن الشّرك،و«الحنيف» (9)من الاضداد،يكون بمعنى الميل و الاستقامة معا.

وَ مٰا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ ،«ما»نفى است،و من از جمله مشركان نيستم،و


1) .سورۀ محمّد(47)آيۀ 17.

2) .سورۀ انعام(6)آيۀ 78.

3) .مج،وز،مت،لت،آن،مر+او.

4) .سورۀ محمّد(47)آيۀ 19.

5) .آج:لا اله.

6) .آج،لب+خاك و.

7) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

8) .مج+و.

9) .مج،وز،مت،مر:و الحتف.

«من»شايد كه تبعيض را باشد و شايد (1)كه تبيين را بود.

قوله تعالى: وَ حٰاجَّهُ قَوْمُهُ ،محاجّت مخاصمت باشد و حجّت انگيختن بر يكديگر،يقال:حاججته فحججته،أى ناظرته و جادلته فغلبته،و محاجّه و مجادله ايشان با او آنگه بود كه او برآن بتان[89-پ]استخفاف كردى و رسن در پاى (2)ايشان بستى و ايشان را در زمين مى كشيدى (3)و به در زمين مى كشيدى (4)و به كنار آب آوردى و به تهكّم و سخريّت گفتى:آب بازخورى (5)چنان كه در روز كسر اصنام گفت:«ما لكم لا تأكلون»،ايشان با او خصومت كردند در اين معنى،او جواب داد كه: أَ تُحٰاجُّونِّي فِي اللّٰهِ ،جمله قرّاء خواندند به تشديد نون براى آن كه«تحاجّونني» بوده است ادغام كردند«نون»را در يكديگر (6)تا«نونى»مشدّد شد،و اين بر اصل خود باشد.

و اهل مدينه به تخفيف«نون»خواندند تخفيف را براى آن كه«جيم»هم مشدّد بود و يك«نون»بيفگندند،و آن كه بيفگنده باشد (7)نون دوم بود براى تكرار را و تكرار در دوم باشد و تثقيل براى تكرار است و اين چنان باشد كه«نون»از ليتني بيفگنند و گويند:«ليتي»چنان كه گفت:

ليتي اصادفه و افقد بعض مالي***

و بعضى اهل لغت گفتند:حذف اين«نون»لغت غطفان است (8)و بعضى گفتند:«نون»اوّل بيفگندند-چنان كه شاعر گفت: (9)

أ بالموت الّذي لا بدّ انّى***ملاق لا اباك تخوّفيني (10)

و كسائى خواند و عيسى:«هداني»به (11)اماله،و باقى (12)به تفخيم.حجّت


1) .مج،مت:نشايد.

2) .مل+در گردن و پاى.

3) .مج،وز،مت:بستى و او بر زمين كشيدى.

4) .مج،وز،مت:بستى و او بر زمين كشيدى.

5) .آج،لب:بازخوريد.

6) .مج،وز،مت،لت،مر:يك نون را در ديگر.

7) .مل:باشد.

8) .اساس،آج،لب،بم،آف،آن:عطا است،با توجه به مج و ديگر نسخه ها،كذا در شعرانى،تبيان تصحيح شد.

9) .مج،وز،مت،مل+شعر.

10) .اساس،بم،آف،آن:تخوفتنى،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها و كذا شعرانى،تبيان،مجمع البيان تصحيح شد.

11) .آن:با.

12) .مج،وز،مت،مل،لت،مر+قرّا.

كسايى آن است كه كلمه از ذوات الياست.و آنان كه به تفخيم خواندند بر اصل خود نهادند.

ابراهيم-عليه السّلام-ايشان را جواب داد به صورت استفهام و معنى انكار و تقريع و گفت: أَ تُحٰاجُّونِّي فِي اللّٰهِ ،در (1)باب خداى (2)با من محاجّه (3)مى كنيد وَ قَدْ هَدٰانِ ،«واو»حال است و حال حالى كه خداى (4)مرا هدايت داد،و هدايت آنجا لطف است همچنان كه در آيت اوّل گفتيم،يعنى با من الطافى كرد كه من به ايمان نزديك شدم.و شايد كه مراد بيان ادلّه باشد يعنى ادلّه بر من عرض كرد من قوله: وَ كَذٰلِكَ نُرِي إِبْرٰاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ (5)،كه من عند نظر در آن ادلّه مهتدى شدم و«يا»اضافت بيفگند براى اكتفاء به كسر«نون»از او.

وَ لاٰ أَخٰافُ مٰا تُشْرِكُونَ بِهِ ،و من نترسم از اين خدايان كه شما ايشان را (6)معبود خود كرده ايد (7)بدون خداى براى آن كه إمّا بتان جماداتند (8)كه نفع و مضرّتى نتوانند كردن و إمّا ستارگانى اند كه ايشان را در ما اثرى نباشد و من به دليل افول و غروب ايشان بدانستم كه محدث اند و مخلوق.و«ما»موصوله است به معنى الّذي و الّتى، أى الأصنام الّتي او النجوم الّتى تجعلونها شركاء له براى آن كه از ايشان جاى خوف نيست. إِلاّٰ أَنْ يَشٰاءَ رَبِّي شَيْئاً ،مگر كه خداى من چيزى خواهد.

در اين دو قول گفتند:يكى آن كه الّا كه خداى من خواهد كه ايشان را حيات در آفرينند و قدرت،و ايشان را حىّ و قادر كند و تمكين كند از فعل كردن و مضرّت رسانيدن تا مخوف الجانب شوند و صحّت آن دارند كه از جانب ايشان كسى را خوفى باشد،آنگه آن هم به مشيّت و قدرت خداى من باشد.و قول دوم آن است كه:الّا ان يشاء ربّى شيئا من السّوء،الّا كه خداى به من مكروهى خواهد و چيزى از اين معنى چون مرگ و بيمارى و درويشى و مانند اين و بر اين قول استثناء منقطع باشد.


1) .آج،لب+اين.

2) .آج،لب+تعالى.

3) .مج،وز،مت،مل،لت،مر+خصومت.

4) .آج،لب+تعالى.

5) .سورۀ انعام(6)آيۀ 75.

6) .مج،وز،مت،مل،لت،مر+به.

7) .اساس:كردۀ،با توجه به مج تصحيح شد.

8) .وز،مت،آف،لت،آن:جمادانند.

آنگه گفت: وَسِعَ رَبِّي كُلَّ شَيْءٍ عِلْماً ،علم خداى من واسع است و فراخ بر همه چيزى،و معنى آن است كه او عالم است به جميع معلومات بر هر وجه كه صحيح باشد كه معلوم بود و معلومات او را نهايتى نيست آنگه ايشان را تحريض كرد بر طريق ملامت و (1)به لفظ استفهام بر تذكير و تفكير (2)و انديشه،گفت:خود (3)هيچ انديشه نمى كنى (4)،يعنى اگر انديشه و نظر كنى (5)بدانى صحّت و صدق آنچه من مى گويم شما را و دعوت مى كنم.

وَ كَيْفَ أَخٰافُ مٰا أَشْرَكْتُمْ ،آنگه گفت هم بر سبيل احتجاج:من[90-ر] چگونه ترسم از معبودان شما و آنچه شما آن را شريك خداى كرده اى و به آن شرك (6)مى آرى (7)به خداى (8)و من بدانسته ام كه از ايشان هيچ نفعى و ضرّى نباشد (9)،شما اولى ترى (10)كه بترسى (11)ازآن كه به خداى شرك مى آرى (12).و او خداى قادر و قاهر است و غالب،و هرچه خواهد (13)كه كند او را از آن مانع نباشد شما از او و شرك آوردن به (14)او و انباز گرفتن به او (15)چيزهايى را كه خداى با (16)سلطانى و بيّنتى فرونفرستاد (17)،نمى ترسى (18)من چگونه بترسم. فَأَيُّ الْفَرِيقَيْنِ أَحَقُّ بِالْأَمْنِ ،از ما دو گروه يعنى ما و شما كدام گروه اولى تراند كه ايمن باشند اگر شما دانى و در آيت دليل است بر آنكه هركه او مذهبى دارد بى حجّت قول او باطل باشد،لقوله:

مٰا لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ عَلَيْكُمْ سُلْطٰاناً ،و«سلطان»در قرآن بيشتر به معنى حجّت آمد،و نيز در آيت دليل است:بر بطلان قول آنان كه ايشان گفتند:مناظره و محاجّه نبايد كردن براى آن كه خداى تعالى از ابراهيم-عليه السّلام-اين معنى بازگفت و او را به اين (19)مدح كرد.


1) .مج،وز،مت،لت:ندارد.

2) .مج،وز،مت،مل،لت،مر:تذكّر و تفكّر.

3) .مج،وز،مت:چون.

4) .آف:نمى كنيد.

5) .مج،وز،مت،مل،آن،مر:شريك.

6) .مج،وز،مت،مل،آن،مر:شريك.

7) .مج،وز،مت،مل،مر:مى آريد.

8) .مج،وز،مت:خدايى.

9) .مج،وز،مت:نيايد.

10) .مج،وز،مت،مل:اولى تر.

11) .مج،وز،مت،آج،لب،مل،آن:بترسيد.

12) .مج،وز،مت،مل،مر:مى آريد.

13) .مج،وز،مت:ندارد.

14) .مج،وز،مت،مل،با.

15) .مج،وز،مت،مل،با.

16) .مج،وز،مت،آج،لب،مل،لت+آن.

17) .مج،وز،مت:بفرستاد،آن:فرستاد.

18) .آج،لب،مل،آف:نمى ترسيد.

19) .آج،لب:بدين.

قوله: اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمٰانَهُمْ بِظُلْمٍ ،شايد كه اين كلامى بود مبتدا از خداى تعالى و حكايت نباشد از ابراهيم-عليه السّلام-و اين قول بيشتر مفسّران است.

و بعضى دگر گفتند:هم حكايت كلام ابراهيم است-عليه السّلام-چون او حجّت بر خصم بداشت و صحّت مذهب و طريقۀ خود به دليل روشن كرد اين سخن بگفت (1)،و معنى آيت آن است كه:آنان كه ايمان آرند به خداى تعالى و پيغامبران و كتابهاى او و آنچه واجب است آن را تصديق كردن آنگه ايمان خود به ظلم نپوشند (2)،يعنى كفر و اين قول بيشتر مفسّران است از عبد اللّه عبّاس و سعيد بن المسيّب و قتاده و مجاهد و حمّاد بن زيد و جماعتى صحابه چون سلمان و عبد اللّه مسعود و ابو الكعب (3)و عبد اللّه عبّاس و حذيفة بن اليمان،و رفع كرد عبد اللّه مسعود اين حديث به (4)رسول -عليه السّلام-و گفت:چون اين آيت فرود آمد بر (5)مسلمانان،بترسيدند و گفتند:يا رسول اللّه كيست از ما كه او بر خود ظالم نيست؟پس امن از ما برخاست.رسول -عليه السّلام-گفت:خلاف آن است كه شما گمان بردى (6)اين ظلم كفر است، نبينى كه خداى تعالى چون حكايت كرد از آن بندۀ صالح يعنى لقمان: يٰا بُنَيَّ لاٰ تُشْرِكْ بِاللّٰهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ (7)،و معتزليان گفتند:هر كبيره كه احباط ثواب طاعت كند داخل است در اين،و هركه چنين باشد كه ايمان دارد و صاحب كبيره بود نه آمن باشد و نه مهتدى و گفتند:دليل بر آنكه چنين است آن است كه،اگر نه چنين باشد بايد كه مرتكب كبيره چون ايمان دارد ايمن باشد و اين خلاف اجماع است؟جواب از اين آن است كه گوييم:اين آنگاه (8)باشد كه آيت را بر عموم حمل كنند و ظلم نفس و ظلم غير در او آرند.فامّا چون به ادلّۀ عقل و قرآن و اخبار و قول صحابه و مفسّران تخصيص كنند آن را به كفر اين لازم نباشد.دگر آن كه اين قول به دليل الخطاب باشد براى آن كه خداى تعالى گفت:آنان كه ايمان آرند و ايمان به ظلم از كفر يا معصيت بر زعم ايشان بازنپوشند ايشان را امن باشد دليل نكند كه آن


1) .مج،وز،مت:گفت.

2) .مج،وز،مت:ببوشند.

3) .مج،مت:ابن كعب،وز،مل،مر:ابى الكعب.

4) .مج،وز،مت،مل،مر:بر.

5) .بروى/برويد.

6) .مج،مت،لت:چه.

7) .سورۀ لقمان(31)آيۀ 13.

8) .مج،وز،مت،لت،مر:آنگه.

كه بخلاف اين باشد او را امن نباشد كه اين دليل الخطاب بود،دليل الخطاب به نزديك بيشتر اهل علم باطل است.و از اميرالمؤمنين -عليه السّلام-روايت كنند (1)كه:آيت مخصوص است.به ابراهيم-عليه السّلام-و عكرمه گفت:آيت مخصوص است به مهاجران اصحاب رسول.اصمعى گفت كه:ظلم به نزديك عرب وضع الشى فى غير موضعه باشد،نبينى كه شاعر گفت در مدح قومى اين قول (2)[90-پ]:

هرت الشّقاشق ظلاّمون للجزر***

يعنى اشتر جوان را كه بى وقت بكشند چون ظلمى باشد،و يقال:ارض مظلومة اذا اخطأها المطر،قال النّابغة (3):

و النّؤى كالحوض بالمظلومة الجلد***

اى بالأرض (4)الّتي لا مطر بها براى آن كه حوض به زمينى كه باران نباشد وضع الشّيء في غير موضعه باشد،[حق تعالى گفت:] (5)اى آنان كه ايمان آرند و ايمان خود بازنپوشند به كفر يعنى[ايمان] (6)آرند و بر او استقامت كنند،چنان كه گفت: إِنَّ الَّذِينَ قٰالُوا رَبُّنَا اللّٰهُ ثُمَّ اسْتَقٰامُوا (7)،ايشان را امن و ايمنى باشد و ايشان مهتدى و راه يافته باشند،نبينى كه در آخر آن آيت (8)هم جزا و پاداشت گفت فى قوله: تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلاٰئِكَةُ أَلاّٰ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا (9)،معنى (10)آن باشد كه اولئك لهم الامن و آنگه گفت: أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ (11)،معنى آن باشد كه: وَ هُمْ مُهْتَدُونَ ،ايشان راه يافتگان باشند به ره بهشت.

وَ تِلْكَ حُجَّتُنٰا ،اشارت است به حجّت متقدّم كه در آيت پيشتر (12)برفت از محاجّۀ او با قوم و غلبۀ او بر ايشان به حجّت،يقال:هذا حجّة له و هذا حجّة عليه اين حجّت اوست،و اين حجّت بر اوست يعنى آنچه رفت من قوله: وَ حٰاجَّهُ قَوْمُهُ -الآية.


1) .مج،وز،مت،مل،لت،مر:روايت كردند.

2) .مج،وز،مت:شعر.

3) .مج،وز،مت+شعر.

4) .اساس:باى ارض،با توجه به مج تصحيح شد.

5) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

6) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

7) .سورۀ فصّلت(41)آيۀ 30.

8) .مج،وز،مت:روايت.

9) .سورۀ فصّلت(41)آيۀ 30.

10) .مج،وز،مت،لت،مر:به معنى.

11) .سورۀ فصّلت(41)آيۀ 30.

12) .مج،وز،مت،مل،لت،مر:پيشين.

مجاهد گفت حجّت آن است كه گفت: اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمٰانَهُمْ بِظُلْمٍ ، يعنى ما ابراهيم را نصرت كرديم به حجّت و حجّت او بر قوم او ظاهر كرديم و اين زيادتى باشد در علم و علم علوّ رتبه (1)و ارتفاع منزلت آرد،آنگه گفت: نَرْفَعُ دَرَجٰاتٍ مَنْ نَشٰاءُ ،اهل كوفه و يعقوب خواندند«درجات»به تنوين،باقى بى تنوين بر اضافه.آن كه بتنوين خواند،«من»در محلّ نصب افگند بوقوع الفعل عليه[و درجات در محلّ نصب بر ظرف و التقدير نرفع من نشاء درجات و آن كه به اضافه خواند درجات را مفعول به كرد و من] (2)در محلّ جرّ افكند به اضافت درجات با او.حق تعالى خبر داد از خود كه:من آن را كه خواهم رفيع گردانم و بلند بر ديگران به درجاتى و منازلى و يا رفيع گردانم درجات و پايه هاى آنان كه من خواهم.و اصل درجات در پايه هاى نردبان باشد كه بتدريج به (3)او بر شوند پايه پايه،و«تدريج»از درجه بود و اصل كلمه من درج اذا دبّ (4)باشد و درج اذا خرج و مشى و ادراج درنورديدن (5)بود براى آن كه برود و با سرى شود و استدراج طلب الادراج باشد،و منه الدّرج قال اللّه تعالى:

سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لاٰ يَعْلَمُونَ (6)،اى نهلكهم (7).و درج (8)ازآنجاست كه آنچه در او بود چون درنورديده (9)باشد از صيانت و پوشيدگى،آنگه گفت:بگو كه خداى تو اى محمّد حكيم است و محكم كار،آنچه كند نكو كند و به جاى خود نهد و داناست آنچه كند و فرمايد به حسب مصلحت كند.

قوله تعالى: وَ وَهَبْنٰا لَهُ ،بداديم ما او را-يعنى ابراهيم را،يقال:وهب (10)الشّيء لفلان به مفعول اوّل به نفس خود برسد (11)و به دوم به لام نه چون اعطيت كه متعدّى


1) .آج،لب:مرتبه.

2) .اساس:ندارد،با توجه به مج،مت،آج،لب،مل،لب شعرانى افزوده شد.

3) .مج،مت:با.

4) .اساس،آج،لب،آف،آن:اذا ادب،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

5) .مج،وز،مت،لت،مر:در بيختن.

6) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 182.

7) .اساس،آج،لب،آف،آن:يهلكهم،با توجه به مج تصحيح شد.

8) .مج،وز،مت،مل،لت:اين.

9) .مج،وز،مت،لت،مر:در بيخته.

10) .مج،وز،مت،مل،لت،مر:وهبت.

11) .مج:نرسد.

باشد به نفس خود به دو مفعول،گفت:ما بداديم ابراهيم را فرزندانى از ايشان اسحاق و او اسمى است اعجمى لا ينصرف و سبب منع صرف،علميّت است و عجمه،و يعقوب پسر اسحاق كه فرزندزادۀ ابراهيم بود و گفتند:براى آنش يعقوب خواندند (1)كه به عقب عيص زاد،برادر او،و هر دو هم شكم بودند،و گفتند (2):دست در عقب عيص زده بود و درست آن است كه تازى نيست تا اشتقاقش طلب كنند بلى (3)اسمى است اعجمى براى[آن] (4)منصرف نيست. كُلاًّ هَدَيْنٰا ،منصوب است كُلاًّ هَدَيْنٰا وَ نُوحاً هَدَيْنٰا ،همچنين گفت[91-ر]:همه را هدايت داديم و نوح را پيش از ايشان،و قيل،من قبل ابراهيم،چون مضاف اليه از او بر كند بنا كرد او را بر ضم.و «هدايت»در آيت به معنى بيان و الطاف و توفيق باشد،و شايد كه به معنى نبوّت (5). وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ ،و از فرزندان او.دو قول گفتند:يكى آن كه ضمير عايد است با نوح، براى آن كه در مذكوران كسانى هستند كه نه از فرزندان ابراهيم اند و آن لوط است كه پسر خواهرش بود،و گفتند:پسر برادرش و بهرى دگر گفتند:راجع است با ابراهيم،و آنچه گفتند از حديث لوط مانع نباشد از اين براى آن كه كلام بر تغليب رانده باشد و هر دو قول محتمل است.و اصل ذرّيّة فعليّه است من ذرء اللّه الخلق،أى خلقهم.و از فرزندان او داود بود و پسرش سليمان و ايّوب و هو ايّوب بن افرص بن رازح بن روم بن عيصا بن اسحاق بن ابراهيم،و يوسف پسر يعقوب،و او آن است كه رسول -عليه السّلام-گفت او را:الكريم بن الكريم بن الكريم،يوسف بن يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم.و موسى و هارون پسران عمران بودند و هارون به يك سال از موسى-عليه السّلام-مهتر بود. وَ كَذٰلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ ،و ما همچنين پاداشت (6)دهيم نيكوكاران (7)را،يعنى چنان كه ابراهيم را جزا داديم بر توحيد و ثبات بر دين و مجاهده در راه معرفت همچنين فرزندان او را كه به او اقتدا كردند،همچنين پاداشت (8)دهيم و جملۀ محسنان را بر احسانى كه كنند.


1) .مج،مت،مل،آف:خوانند.

2) .مج:گفته اند.

3) .مج،وز،مت،مل،لت،مر:بل.

4) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

5) .مج،وز،مت،آج،لب،لت+بود.

6) .آف:پاداش.

7) .مج،وز،مت،مل،لت،مر:نكوكاران.

8) .آف:پاداش.

وَ زَكَرِيّٰا ،و هو زكريّا بن اذن (1)بن كيا و يحيى پسر او و عيسى پسر مريم ابنت عمران بن هاشم بن امون بن حرقيا.و الياس،عبد اللّه بن مسعود گفت:الياس نام ادريس است و او را دو نام بود-چنان كه يعقوب را اسرائيل گفتند،و دگر مفسّران گفتند:الياس از فرزندان هارون بود و هو الياس بن نسر (2)بن فنحاص بن العيزار بن هارون بن عمران،و اين قول درست تر است تا آيت بر نسق (3)باشد.آنگه گفت [همه] (4)از جملۀ صالحان و نيكان بودند،و در آيت دليل است بر آنكه حسن و حسين از فرزندان رسول (5)بودند لقوله تعالى: وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ دٰاوُدَ وَ سُلَيْمٰانَ -الى قوله: وَ زَكَرِيّٰا وَ يَحْيىٰ وَ عِيسىٰ ،عيسى را از فرزندان ابراهيم يا نوح خواند (6)و نسب او با ايشان از جهت مادر پيوست كه او پدر نداشت.عجب از نواصب كه ايشان روا دارند كه عيسى پسر نوح باشد با چند هزار سال كه از ميان ايشان است و زير و بالاى پنجاه پدر،و روا ندارند كه حسن و حسين-عليهما السّلام (7)-فرزندان پيغمبر باشند و از ميان ايشان و پيغامبر-عليه السّلام-جز فاطمه بنت رسول اللّه نيست!و مذهب شافعى در اين آيت (8)موافق مذهب ماست در آن مسئله فقهى كه:اگر مردى وقفى كند على اولاده و اولاد اولاده هل يدخل فيهم ولد البنت ام لا،دخترزاده در آن وقف شود يا نه؟مذهب اهل البيت و مذهب شافعى آن است كه:داخل باشد در وقف،و مذهب ابو حنيفه آن است كه نباشد.ابو حنيفه تمسّك كرد به قول شاعر كه گفت: (9)

بنونا بنو ابنائنا و بناتنا***بنوهنّ ابناء الرّجال الاباعد

و شافعى تمسّك كرد به اين آيت و بقوله تعالى: فَقُلْ تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ (10)،و گفت حجّت من[قوى تر] (11)از دو آيه محكم از حجّت ابو حنيفه از بيتى


1) .اساس،بم:ادن،مج:آذر،وز،مت:آذر،با توجه به لت تصحيح شد.

2) .مج،وز،مت:پسر،مر:بسير،طبرى:يسيء،آلوسى،يس،كشف الاسرار:بشر.

3) .مج،وز،لت:فسق.

4) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

5) .مج،وز،لت،مل،آف،لت،مر+عليهما السّلام.

6) .آن:خوانند.

7) .اساس:عليهم السلام،با توجه به مج تصحيح شد.

8) .مج،وز،مت+شعر.

9) .مج،وز،مت،مل،لت،مر:باب.

10) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 61.

11) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد،آج،لت:قوى تر است.

مجهول از عربى جاهل.

در خبر است كه:يك روز مأمون با علىّ بن موسى الرّضا (1)نشسته بود،گفت:

يا ابن رسول اللّه،دليلى توانى گفتن از كتاب خداى كه تو[91-پ]فرزند پيغامبرى (2)از صلب او گفت:بلى (3)،گفت آيت مباهله نخواهم: أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ (4)،و آيت سورت انعام نخواهم: وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ دٰاوُدَ وَ سُلَيْمٰانَ ،گفت:آن نيارم،گفت:

چيست؟گفت:قوله تعالى: حُرِّمَتْ عَلَيْكُمْ أُمَّهٰاتُكُمْ (5)وَ بَنٰاتُكُمْ ،گفت:از كجا دليل مى كند اين آيت؟گفت:چه گويى،اگر رسول خدا حاضر آيد و خطبه كند به تو دخترت را بخواهد به او دهى؟گفت:چگونه ندهم،و كه باشد كه اين رغبت نكند،گفت:اگر از من خواهد مثلا،من دختر ندهم به او، گفت:چرا؟گفت:ازآن كه دانى كه اجماع است كه فرزندزاده و دخترزاده (6)بر مرد حرام باشد،و نيز آن كه اگر من زنى (7)كه دارم رها كنم رسول-عليه السّلام-آن زن را بزنى نتواند كردن،گفت:چرا؟گفت لقوله تعالى: وَ حَلاٰئِلُ أَبْنٰائِكُمُ الَّذِينَ مِنْ أَصْلاٰبِكُمْ (8).

وَ إِسْمٰاعِيلَ ،و نيز از فرزندان ابراهيم اسماعيل بود. وَ الْيَسَعَ ،و هو اليسع بن اخطور بن العجوز.حمزه و كسائي و خلف خواندند:و اللّيسع.بتشديد«لام»و فتح «او»و سكون«يا»اين جا و در سورۀ ص،باقى قرّاء به سكون«لام»و فتح«يا».

زجّاج گفت:اين دو لغت است،ابو على فارسى (9)گفت:«الف»و«لام»نه تعريف راست[بل زيادت است براى آن كه اسم علم است و عرب جمع نكند بين علامتى تعريف فى اسم واحد.و كسائي گفت:«لام»تعريف است] (10)و گفت:اسم «ليسع»بوده است به فتح«لام»و سكون«ياء»،آنگه«لام»تعريف در او بردند اللّيسع شد و«لام»در«لام»ادغام كردند مشدّد شد و به نزديك او اسم بر وزن


1) .مج،وز،مت،لت،مر:عليه السلام.

2) .لت،مر:اويى.

3) .مج،وز،مت:يكى.

4) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 61.

5) .سورۀ نساء(4)آيۀ 23.

6) .مج،وز،مت،مل،لت،مر:پسرزاده.

7) .مج،وز،مت:زندگى.

8) .سورۀ نساء(4)آيۀ 23.

9) .مج،وز،مت،مل،لت،مر:ابو على الفارسى.

10) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

فيعل (1)باشد،آنگه گفت:اگر اسم«يسع»بودى بر وزن فعل (2)،«لام»را در او مجال نبودى چنان كه در يزيد و يشكر نشود و در يحيى،اصمعى گفت:من او را گفتم پس چه گويى كه التّوضح مى گويند نوعى سنگ را و اليعملة النّاقة القويّة و اليحمد (3)حىّ من اليمن؟گفت:فروماند جواب نداد.دگر آن كه ايشان يسع نام مى نهند و ليسع نام مى نهند.فرّاء گفت:تشديد قرائت به اسم اعجمى بهتر (4)ماند براى آن كه ايشان «الف»و«لام»در اسماء كه منصرف نباشد نبرند الّا در صور ضرورت شعر،چنان كه گفت: (5)

وجدنا الوليد بن اليزيد مباركا***شديدا بأعباء (6)الخلافة كاهله

و گفت:براى آن«الف»و«لام»در يزيد برد كه در وليد برده بود،و اين كه فرّاء گفت:چيزى نيست براى آن كه جملۀ اسماء منصرف را«لام»تعريف در نشود،نبينى كه در أحمر و حمراء مى شود،يقول:مررت بالأحمر و الحمراء،در يزيد و يحيى به آن نمى شود كه اسم علم است و جواب اصمعى كه گفت كسائى به آن فروماند هم اين است كه اين اسماء كه آورد در هيچ علم نيست از توضح و يعمله و ليكن يسع علم است كه اگر تازى است على قول الكسائيّ و علميّت تعريف باشد و «لام»علامت تعريف باشد.پس جمع كردن ميان دو علامت تعريف در يك اسم معنى ندارد.پس معتمد آن است كه شيخ ابو على گفت. وَ يُونُسَ ،هو يونس بن متّى.

وَ لُوطاً ،هو لوط بن هاران پسر برادر ابراهيم بود،و گفتند:پسر خواهرش بود. وَ كلاًّ فَضَّلْنٰا عَلَى الْعٰالَمِينَ ،و همه را از اين پيغامبران (7)،ما تفضيل داديم بر جهانيان، يعنى بر اهل زمانۀ خود هر پيغامبرى در روزگار خود به از امّت خود بودند براى آن كه نشايد كه حكيم تقدّم كند مفضول را بر فاضل كه در حكمت زشت باشد،و روا بود


1) .آج،لت:فيعل.

2) .اساس،بم،آن+لاء،با توجه به مج و ديگر نسخه ها زايد مى نمايد.

3) .اساس:التحمد،با توجه به آن و سياق جمله صحيح شد.

4) .مج،وز،مت،لت:مهتر،مر:بيشتر.

5) .مج،وز،مت+شعر.

6) .اساس و ديگر نسخه بدلها با حناء،با توجه به آج و مأخذ شعرى تصحيح شد.

7) .مج،وز،مت،آج،مر:پيغمبران.

كه در يك روزگار دو پيغامبر و ده پيغامبر و بيشتر و كمتر باشند،و يكى بر يكى مفضّل باشد،نبينى كه لوط-عليه السّلام-در روزگار ابراهيم بود و مفضّل نبود بر ابراهيم بل ابراهيم بر او مفضّل بود به اجماع.

وَ مِنْ آبٰائِهِمْ ،از پدران اين پيغامبران[92-ر]. وَ ذُرِّيّٰاتِهِمْ ،و فرزندان ايشان و برادرانشان،و تقدير آن است كه:و كلاّ فضّلنا على العالمين و فضلنا ايضا من آبائهم و ذرّيّاتهم و اخوانهم على كثير من النّاس.و از اينان كه ذكر كرديم از خويشان اين پيغامبران كه با پيغامبران بودند يا اوصيا يا اوليا،تفضيل داديم نيز ايشان را بر بسيارى مردمان ازآن كه (1)به مرتبه فرود (2)ايشان بودند و در منزلت ثواب دون ايشان بودند. وَ اجْتَبَيْنٰاهُمْ ،و ما ايشان را برگزيديم و هدايت كرديم و راه نموديم به راه راست،از اينان (3)و الطاف و توفيق و نبوّت و آنچه ايشان را به ثواب و نعم رساند.

ذٰلِكَ هُدَى اللّٰهِ ،اين ره دين خداست آن را كه خواهد به آن راه نمايد از بندگانش،و لا محال هيچ فعل نكند قديم-جلّ جلاله-تا نخواهد (4)،براى آن كه هر فعل كه كند عالم باشد به آن و ساهى نبود از آن و براى غرضى صحيح كند،و چون چنين باشد لا بد مريد باشد آن را،پس معنى آيت آن است كه:هدايت او بى ارادۀ او نبود و روا بود كه هدايت آنجا نيز مراد ثواب باشد چنان كه در اوّل آيت هست من قوله: كُلاًّ هَدَيْنٰا وَ نُوحاً هَدَيْنٰا مِنْ قَبْلُ ،و آن هدايت ثواب است لقوله تعالى: وَ كَذٰلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ ،و جزا جز به ثواب لايق نباشد،پس گفت:هدايت دهم آن را كه خواهم يعنى ثواب،و ثواب جز مستحق را نخواهد تا دهد،نبينى كه گفت:

وَ لَوْ أَشْرَكُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ ،و اگر شرك آرند عمل ايشان باطل و محبط شود و ثواب عمل باشد كه محبط شود.امّا معنى«احباط»اين جا آن است كه دگر جايها بيان كرديم:من نفى الوقوع على وجه يستحقّ به الثّواب،معنى آن است كه اگر شرك آرند هر عمل (5)كه كنند (6)و كرده باشد (7).همه بر وجهى بود (8)كه برآن


1) .وز،مت،لت:آنان كه.

2) .مل:فروتر.

3) .آج:اتيان الطاف.

4) .مج،مت:بخواهد.

5) .مل:عملى.

6) .اساس:كند،با توجّه به مج تصحيح شد.

7) .اساس:باشند،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.

8) .مج،وز،مت،مل،لت:باشد.

استحقاق ثوابى نبود،امّا براى آن كه عمل به ظاهر در وجود آمده است و از روى ظاهر كسى گمان برد كه آن عمل را وقوعى و قبولى هست،چون بنگرند برآن هيچ ثوابى نبود براى آن كه نه بر وجه مأمور به (1)افتاد لفظ (2)برآن اطلاق كرد.

أُولٰئِكَ الَّذِينَ آتَيْنٰاهُمُ الْكِتٰابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ ،ايشان آنان اند كه[ما] (3)ايشان را كتاب داديم و حكمت و پيغامبرى،يعنى پيغامبران كه ذكر ايشان برفت در آيات مقدّم. فَإِنْ يَكْفُرْ بِهٰا هٰؤُلاٰءِ ،اگر كافر شوند به آن اين جماعت عصر تو.و «بها»راجع است با نبوّت انبيا،و روا بود كه راجع باشد با جماعت انبيا. فَقَدْ وَكَّلْنٰا بِهٰا قَوْماً ،ما موكّل بكرديم يعنى لطف و توفيق گروهى را كه به آن كافر نه اند، يعنى اگر كافرند اين قوم به نبوّت تو گروهى هستند كه كافر نه اند از گماشتگان من.

در ايشان چند قول گفتند،حسن بصرى و زجّاج و طبرى و جبّائى گفتند:مراد پيغامبران مقدّم اند كه ذكر ايشان برفت كه خداى تعالى عهد نبوّت رسول ما بر ايشان فراگرفت و ايشان به او ايمان آوردند،و بعضى دگر گفتند: فَإِنْ يَكْفُرْ بِهٰا هٰؤُلاٰءِ ، اگر اهل مكّه به تو و نبوّت تو كافراند،من گروهى را موكّل كنم از اهل مدينه بر ايمان به تو.بعضى ديگر (4)گفتند:مراد جملۀ مؤمنان اند كه به رسول-عليه السّلام-ايمان آوردند پيش او و در عصر او و از پس او،و اين اولى تر (5)براى عمومش را و كثرت فايده در او.

أُولٰئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللّٰهُ ،ايشان آنان اند كه خداى تعالى ايشان را هدايت كرد (6)،يعنى پيغمبران مذكور در آيات مقدّم.و مراد به«هدايت»،نبوّت و حكمت و كتاب است،آن كه (7)رفت في قوله: آتَيْنٰاهُمُ الْكِتٰابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ .

فَبِهُدٰاهُمُ اقْتَدِهْ ،تو كه محمّدى و قوم تو و امّت تو به هداى ايشان اقتدا كنى (8)، يعنى به سيرت و طريقه و سنّت و سداد و صلاح ايشان،يعنى بر طريقۀ ايشان روى (9)،


1) .اساس:مأمور،با توجّه به مج،وز،تصحيح شد.

2) .اساس:حباط،با توجّه به مج،وز،تصحيح شد.

3) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

4) .مج،وز،مت،آج،آف:دگر.

5) .آف+بود.

6) .مج،وز،لت،مر:هدايت داد.

7) .مج،وز،مت:آنگه.

8) .آف،آن:كنيد.

9) .روى/رويد.

و مراد نه شريعت است كه رسول-عليه السّلام-در شرع تبع هيچ پيغامبر نبود.حمزه و كسائي و خلف و يعقوب و كسائي[92-پ]به روايتى (1)عن ابي بكر در حال وصل «ها»بيفگنند (2)از«اقتده»،و در حال وقف«ها»گفتند،و باقى قرّاء به اثبات «ها»خواندند فى الحالين الوصل و الوقف و اسكان او،الّا ابن ذكوان كه (3)«ها» اثبات كرد و وصل كرد به«يا»از پس اقتده (4)،و لفظ«اقتدهى»باشد و هشام «ها»ى متحرّك گفت بى«يا» اِقْتَدِهْ ،و اين در حال وصل باشد.فامّا در وقف جز سكون«ها»نباشد آن كه (5)وقف كرد،«ها»استراحت را باشد،و آن كه (6)وصل كرد و«هى»گفت،«ها»را كنايت مصدر كرد،أعنى الاقتداء،چنان كه شاعر گفت (7):

هذا سراقة للقرآن يدرسه***و المرء عند الرّشا ان يلقها ذئب

أى يدرس الدّرس،و نشايد كه راجع بود با قرآن براى آن كه فعل به او متعدّى شد به«لام»،پس نشايد كه يك فعل متعدّى باشد هم به ظاهر هم به مضمر،چنان كه: وَ الْقَمَرَ قَدَّرْنٰاهُ (8)،گفتيم:نصب«قمر»به فعلى مضمر است كه دلّ عليه قَدَّرْنٰاهُ ، و تقدير آن است كه:و قدّرنا القمر قدّرناه.حق تعالى گفت كه:اينان آنان اند كه من ايشان را هدايت دادم تو و امّت تو به ايشان اقتدا كنى (9)و به ادلّه اى كه ايشان استدلال كردند به آن شما نيز به آن استدلال كنيد.آنگه از آن بگذشت و رسول را مى گويد بگو اين قوم را: لاٰ أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً ،من اين عمل كه مى كنم از دعوت و نبوّت،مزدى از شما طمع ندارم اين كه من مى گويم و مى كنم جز براى تذكير جهانيان نيست.

قوله تعالى:

سوره الأنعام (6): آیات 91 تا 100

اشاره

وَ مٰا قَدَرُوا اَللّٰهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِذْ قٰالُوا مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ عَلىٰ بَشَرٍ مِنْ شَيْءٍ قُلْ مَنْ أَنْزَلَ اَلْكِتٰابَ اَلَّذِي جٰاءَ بِهِ مُوسىٰ نُوراً وَ هُدىً لِلنّٰاسِ تَجْعَلُونَهُ قَرٰاطِيسَ تُبْدُونَهٰا وَ تُخْفُونَ كَثِيراً وَ عُلِّمْتُمْ مٰا لَمْ تَعْلَمُوا أَنْتُمْ وَ لاٰ آبٰاؤُكُمْ قُلِ اَللّٰهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ (91) وَ هٰذٰا كِتٰابٌ أَنْزَلْنٰاهُ مُبٰارَكٌ مُصَدِّقُ اَلَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَ لِتُنْذِرَ أُمَّ اَلْقُرىٰ وَ مَنْ حَوْلَهٰا وَ اَلَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ هُمْ عَلىٰ صَلاٰتِهِمْ يُحٰافِظُونَ (92) وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ اِفْتَرىٰ عَلَى اَللّٰهِ كَذِباً أَوْ قٰالَ أُوحِيَ إِلَيَّ وَ لَمْ يُوحَ إِلَيْهِ شَيْءٌ وَ مَنْ قٰالَ سَأُنْزِلُ مِثْلَ مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ وَ لَوْ تَرىٰ إِذِ اَلظّٰالِمُونَ فِي غَمَرٰاتِ اَلْمَوْتِ وَ اَلْمَلاٰئِكَةُ بٰاسِطُوا أَيْدِيهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ اَلْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذٰابَ اَلْهُونِ بِمٰا كُنْتُمْ تَقُولُونَ عَلَى اَللّٰهِ غَيْرَ اَلْحَقِّ وَ كُنْتُمْ عَنْ آيٰاتِهِ تَسْتَكْبِرُونَ (93) وَ لَقَدْ جِئْتُمُونٰا فُرٰادىٰ كَمٰا خَلَقْنٰاكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ تَرَكْتُمْ مٰا خَوَّلْنٰاكُمْ وَرٰاءَ ظُهُورِكُمْ وَ مٰا نَرىٰ مَعَكُمْ شُفَعٰاءَكُمُ اَلَّذِينَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فِيكُمْ شُرَكٰاءُ لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ وَ ضَلَّ عَنْكُمْ مٰا كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ (94) إِنَّ اَللّٰهَ فٰالِقُ اَلْحَبِّ وَ اَلنَّوىٰ يُخْرِجُ اَلْحَيَّ مِنَ اَلْمَيِّتِ وَ مُخْرِجُ اَلْمَيِّتِ مِنَ اَلْحَيِّ ذٰلِكُمُ اَللّٰهُ فَأَنّٰى تُؤْفَكُونَ (95) فٰالِقُ اَلْإِصْبٰاحِ وَ جَعَلَ اَللَّيْلَ سَكَناً وَ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ حُسْبٰاناً ذٰلِكَ تَقْدِيرُ اَلْعَزِيزِ اَلْعَلِيمِ (96) وَ هُوَ اَلَّذِي جَعَلَ لَكُمُ اَلنُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِهٰا فِي ظُلُمٰاتِ اَلْبَرِّ وَ اَلْبَحْرِ قَدْ فَصَّلْنَا اَلْآيٰاتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ (97) وَ هُوَ اَلَّذِي أَنْشَأَكُمْ مِنْ نَفْسٍ وٰاحِدَةٍ فَمُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعٌ قَدْ فَصَّلْنَا اَلْآيٰاتِ لِقَوْمٍ يَفْقَهُونَ (98) وَ هُوَ اَلَّذِي أَنْزَلَ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً فَأَخْرَجْنٰا بِهِ نَبٰاتَ كُلِّ شَيْءٍ فَأَخْرَجْنٰا مِنْهُ خَضِراً نُخْرِجُ مِنْهُ حَبًّا مُتَرٰاكِباً وَ مِنَ اَلنَّخْلِ مِنْ طَلْعِهٰا قِنْوٰانٌ دٰانِيَةٌ وَ جَنّٰاتٍ مِنْ أَعْنٰابٍ وَ اَلزَّيْتُونَ وَ اَلرُّمّٰانَ مُشْتَبِهاً وَ غَيْرَ مُتَشٰابِهٍ اُنْظُرُوا إِلىٰ ثَمَرِهِ إِذٰا أَثْمَرَ وَ يَنْعِهِ إِنَّ فِي ذٰلِكُمْ لَآيٰاتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (99) وَ جَعَلُوا لِلّٰهِ شُرَكٰاءَ اَلْجِنَّ وَ خَلَقَهُمْ وَ خَرَقُوا لَهُ بَنِينَ وَ بَنٰاتٍ بِغَيْرِ عِلْمٍ سُبْحٰانَهُ وَ تَعٰالىٰ عَمّٰا يَصِفُونَ (100)

ترجمه

6\100-91<


1) .مج،وز،مت:رواى،لت:روى،مر:راوى.

2) .مج،مت،آج،لب،بم:بيفگند.

3) .مج،وز،مل،مر+او.

4) .مج،وز،مت:از پس آن اقتدهى.

5) .مج،وز،مت:آنگه.

6) .مج،وز،مت:آنگه.

7) .مج،وز+شعر.

8) .سورۀ يس(36)آيۀ 39.

9) .كنى/كنيد.

و نشناختند (1)خداى را حق معرفتش چون گفتند نفرستاد (2)خدا بر هيچ آدمى از چيزى بگو كه فرستاد آن كتاب كه آورد (3)آن را موسى روشنائى و بيان كننده مردمان را؟مى كنيد آن را كاغذها (4)كه بيان مى كنيد آن را و پنهان مى كنيد بسيارى بياموختند (5)شما را آنچه ندانستى (6)شما و نه پدران شما بگوى كه خدا پس رها كن ايشان را در فروشدنشان بازى كنان.

و اين كتابى است كه فروفرستاديم آن را مبارك (7)،راست دارنده آن را كه پيش اوست و تا بترسانى اهل مكّه را و آن (8)را كه پيرامن آنند و آنان كه ايمان آرند به قيامت ايمان آرند (9)[به آن] (10)و ايشان بر نمازشان محافظت كنند.

[93-ر] و كيست بيدادگرتر (11)ازآن كه فرابافد بر خدا دروغى يا گويد وحى كردند به من و نكرده باشند به او وحى و آن كه گفت من فروفرستم مانند آن كه فروفرستاد خدا و اگر بينى چون ظالمان (12)در سختيهاى مرگ باشند و فرشتگان بازگسترده (13)باشند دستهاى خود بيرون كنى (14)


1) .آج،لب+تعظيم ننمودند.

2) .آج،لب:فرونفرستاد.

3) .آج،لب:فروفرستاد.

4) .آج،لب:دفترها.

5) .آج:آموزانيدند.

6) .مج،وز،مت،آف،آج،لب:ندانستيد.

7) .آج،لب:بسيار منافع و فوايد.

8) .مج،وز،مت،آف،لت:آنان.

9) .مج،وز،مت:ايمان دارند.

10) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

11) .آج،لب:ستمكارتر.

12) .مج،وز،مت،لت:بيدادكاران،آج،لب:ستمكاران.

13) .آج،لب:گشاده.

14) .مج،وز،مت:بيرون كنند،آج،لب:بيرون فرستيد،آف:بيرون كنيد.

جانهاتان امروز پاداشت (1)دهند شما را عذاب خوارى به آنچه بودى (2)مى گفتى (3)بر خدا ناحق و بودى (4)از (5)آيات او تكبّركننده.

و (6)آمدى (7)شما تنها چنان كه آفريديم شما را (8)اوّل بار و رها كرديد آنچه داديم شما را بازپس پشتتان (9)و نمى بينم با شما شفيعاتان (10)آنان كه دعوى كردى (11)كه ايشان در شما انبازاند (12)بريده (13)شد ميان شما و گم شد از شما آنچه بودى دعوى مى كردى.

خداى شكافندۀ دانه و استه (14)است بيرون آرد زنده را از مرده و بيرون آرنده است مرده را از زنده و اوست خدا چگونه مى گردانند شما را.

شكافنده (15)بام است و كنندۀ شب است آرام و آفتاب و ماه را به شمار آن بر تقدير خداى عزيز داناست.

و او آن است كه كرد شما را (16)ستارگان تا راه يابى (17)به آن در


1) .آف:پاداش.

2) .مج،وز،مت:بوديد.

3) .مج،وز،مت،آف:مى گفتيد.

4) .مج،وز،مت:بوديد.

5) .آج،لب+قبول.

6) .آج،لب+حقيقت.

7) .آف:آمديد.

8) .آج،لب:نخست.

9) .آج،لب:رحم مادر.

10) .مج،وز،مت،بم،آف:شفيعان تا تو را،آج،لب:شفاعت خواه.

11) .مج،وز،مت،آف:گرديد.

12) .مج،وز،مت،لت:انبازانند.

13) .مج،وز،مت:برنده.

14) .استه/هسته،آن:اشته،مج،وز،مت:استخوان ميوه.

15) .بم،آف:بشكافنده،آج،لب:شما را از حق بيرون آرنده صبح است.

16) .مج،وز،مت:براى شما.

17) .لت:راه برى.

تاريكيها[ى] (1)بيابان (2)و دريا ما جدا كرديم آيتها گروهى (3)را كه دانند.

و او آن خداست كه بيافريد شما را از يك تن قرار داده و وديعه نهاده جدا واكرديم آيتها را براى گروهى كه دانند.

[93-پ] و او آن خداست كه فروفرستاد از آسمان آبى بيرون آورد به آن نبات هر چيزى بيرون آورديم ما از آن سبزى بيرون مى آيد از آن دانۀ بر هم نشسته و از خرما و از شكوفۀ آن شاخها نزديك و بهشتها از انگور و زيتون و نار مانند و همتا و جز همتا بنگرى (4)به ميوۀ آن چون ميوه آرد و بپزد (5)در آن آيتهاست گروهى را كه يقين دانند.

و كردند خداى را انبازان پرى و بيافريد ايشان را و فرابافند (6)او را پسران و دختران به نادانى (7)پاك است خدا و منزّه از آنچه صفت (8)مى كنند.

قوله تعالى: وَ مٰا قَدَرُوا اللّٰهَ حَقَّ قَدْرِهِ -الآية.سعيد جبير گفت:سبب نزول آيت آن بود كه مردى نام او مالك بن الضّيف جهود (9)بيامد و با رسول-عليه السّلام- خصومت مى كرد.رسول-عليه السّلام-[او را] (10)گفت:به خداى،بر تو سوگند مى دهم تو (11)در تورات نمى يابى[كه] (12):

انّ اللّه يبغض الحبر السّمين :خداى تعالى دشمن دارد


1) .اساس:ندارد،با توجّه به آج،افزوده شد.

2) .آج،لب:خشك.

3) .لت:قومى.

4) .مج،وز،مت:بنگريد.

5) .مج،وز،مت،لت:پختن.

6) .مج،وز،مت،لت:فرو،آج،لب:به دروغ بديد كردند.

7) .مج،وز،مت،آج،لب،لت:بى دانش.

8) .مج،وز،مت:وصف.

9) .آج،لب:الجهود.

10) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

11) .آن كه+.

12) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

عالم فربه را،و او فربه بود و دعوى علم مى كرد.او را سخت آمد و در خشم آمد (1)و گفت:و الله مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ عَلىٰ بَشَرٍ مِنْ شَيْءٍ ،به خداى كه خداى تعالى بر هيچ آدمى چيزى نفرستاد از كتاب و وحى.رسول-عليه السّلام-گفت:

و لا على موسى و نه بر موسى؟گفت:و نه بر موسى،خداى تعالى اين آيت فرستاد در شأن او (2).

سدّى گفت:آيت در فنحاص بن عازورا (3)آمد و اين سخن او گفت.محمّد بن اسحاق گفت:جماعتى جهودان به نزديك رسول-عليه السّلام-آمدند و گفتند:يا ابا القاسم!كتابى نيارى از براى ما از آسمان چنان كه موسى الواح آورد ما را از نزديك خداى،خداى تعالى آيت فرستاد: يَسْئَلُكَ أَهْلُ الْكِتٰابِ أَنْ تُنَزِّلَ عَلَيْهِمْ كِتٰاباً مِنَ السَّمٰاءِ (4)-الآية.يكى از جملۀ ايشان گفت:خداى تعالى بر هيچ آدمى هيچ كتاب نفرستاد،نه بر تو و نه بر موسى و نه بر عيسى،خداى تعالى اين آيت بفرستاد:

وَ مٰا قَدَرُوا اللّٰهَ حَقَّ قَدْرِهِ ،حق تعالى [گفت] (5)اين كافران و جهودان قدر نكردند خداى را حقّ قدرش،يعنى او را نشناختند و ندانستند حقّ معرفتش،يقال:

قدّرت الشّىء و قدرته قدرا[و قدرا] (6)،و آن كس كه او چيزى به تقدير بازاندازد بداند،پس قدر به كنايت كرد خداى تعالى از علم ايشان به خداى،يعنى خداى را نشناختند.بحقّ (7)المعرفة.

بعضى دگر گفتند: مٰا قَدَرُوا اللّٰهَ ،يعنى اقرار نكردند به قادرى خداى (8)تعالى، و اين قول عبد اللّه عبّاس است به روايت علىّ بن طلحه.آيت در كافران (9)آمد كه ايشان به قادرى خداى تعالى ايمان نداشتند.

قولى ديگر آن است كه:ما عظّموه حقّ عظمته،خداى تعالى را تعظيم نكردند حقّ عظمتش،من قولهم،هذا أمر له قدر و خطر،اين كارى با قدر يعنى با عظمت مجاهد گفت،مشركان قريش گفتند: مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ عَلىٰ بَشَرٍ مِنْ شَيْءٍ ،حق تعالى گفت:خداى را شناخته نباشد به قادرى و تعظيم او كرده نباشد آن كس كه او گويد


1) .مج،مت:در خشم شده،وز،آج،لب،لت:در خشم شده.

2) .وز،لت:اين آيت در شأن او بفرستاد.

3) .اساس:عازور،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.

4) .سورۀ نساء(4)آيۀ 153.

5) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

6) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

7) .مج،وز،لت،مت:حق.

8) .مج،وز،مت:حق.

9) .مج،وز،مت:كافر.

خداى تعالى بر هيچ آدمى چيزى نفرستاد،حق تعالى گفت:يا محمّد!جواب ده اين جهودان را (1)،بگو:كه فرستاد اين كتاب تورات كه موسى بياورد كه شما از آن لاف مى زنى (2)كه در آن كتاب نور و روشنايى و بيان است مردمان را،و هدى و لطف است؟و شما آن را به كاغذها كرده اى (3)،يعنى بر كاغذها نوشته[اى] (4)،بعضى اظهار مى كنى (5)و بعضى پوشيده مى دارى (6)و بيشتر آن است كه پوشيده مى دارى (7)آنچه نعت و صفت و احوال و اوصاف من است تا مردمان بندانند و به مسلمانى راغب نشوند.

آنگه گفت: وَ عُلِّمْتُمْ مٰا لَمْ تَعْلَمُوا أَنْتُمْ وَ لاٰ آبٰاؤُكُمْ ،[در اين دو قول است:

يكى آن است كه اين خطاب مسلمانان است بر سبيل منّت،يعنى كه آموخت شما را آنچه ندانستى شما و پدران شما.و قول ديگر آن است كه هم خطاب جهوديان است، و تقدير آن است كه:من علّمكم ما لم تعلموا أنتم و لا آباؤكم] (8)«ما»محمول باشد برآن سخن پيشين كه: مَنْ أَنْزَلَ الْكِتٰابَ الَّذِي جٰاءَ بِهِ مُوسىٰ ،و قول اوّل درست تر است[و آن قول مجاهد است،و با آن قول آيت بر ظاهر خود باشد،براى آن اولى تر است] (9).

آنگه گفت:اگر ايشان جواب ندهند هم تو جواب ده و بگو كه:خداى يعنى جواب مَنْ أَنْزَلَ الْكِتٰابَ بگوى كه خداى فرستاد آن كتاب بر موسى. ثُمَّ ذَرْهُمْ فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ ،آنگه رها[94-ر]كن ايشان را تا در خوض و گفتاگوى (10)خود بازى مى كنند،يقال:خاض فى الامر و خاض فى الحديث اذا دخل فيه،و اين صورت امر است و مراد تهديد ايشان،يعنى رها كن ايشان را با من كه من به حقّ ايشان برسم كه از من فوت نخواهند شدن (11)،رها كن تا آنچه خواهند مى كنند كه گذر ايشان بر من است.

ابن كثير و ابو عمرو خواندند:يجعلونه (12)قراطيس يبدونها و يخفون كثيرا به«يا»


1) .مج،وز،مت،لت+و.

2) .مج،وز،مت،آج،لب،آف:مى زنيد.

3) .مج،وز،مت:كرده ايد.

4) .اساس:ندارد،مج،وز،مت،آج،لب:نوشته ايد،با توجّه به نسخۀ لت و طرز بيان نسخه افزوده شد.

5) .مج،وز،آج،لب،آف:مى كنيد.

6) .مج،وز،آج،لب،آف،آن:مى داريد.

7) .مج،وز،آج،لب،آف،آن:مى داريد.

8) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

9) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

10) .آج،لب،آف:گفت و گوى.

11) .وز،آج،لب،مل،لت:نخواهد شدن.

12) .مج،وز،مت:يحملونه.

در هر سه جاى بر مغايبه،و باقى قرّاء به«تاى»خطاب.آنان كه به«يا»خواندند، حمل كردند على قوله: وَ مٰا قَدَرُوا اللّٰهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِذْ قٰالُوا (1)،آن كه به«تا»ى خطاب خواند حمل كرد على قوله:«قل»،چو (2)«قل»امر مخاطب باشد آنچه از پى او آمد آن را هم بر خطاب حمل كرد (3).

آنگه حق تعالى وصف قرآن كرد چون جهودان و مشركان آن را منكر شدند، گفت: وَ هٰذٰا كِتٰابٌ ،اشارت است«هذا»به قرآن،گفت:اين كتابى است كه ما آن را بفرستاديم مبارك (4).و قوله: أَنْزَلْنٰاهُ ،در محلّ رفع است كه صفت كتاب (5)است،يعنى و هذا كتاب منزل (6)مبارك.و اصل بركت ثبات و بقا باشد من بروك البعير و براكاء القتال اى شدّته و ثباته،يعنى خير (7)او ثابت (8)و باقى است و اين كتاب مصدّق و راست دارندۀ كتب اوايل است (9)از تورات و انجيل و زبور. وَ لِتُنْذِرَ ، تا بترسانى (10)به او مكّه را يعنى،اهل مكّه را.ابو بكر (11)عن عاصم خواند:«لينذر»به «يا»،يعنى قرآن،تا اين كتاب قرآن بترساند و اين مجاز باشد.و آنچه باقى قرّاء برآنند از«تا»ى خطاب كه منذر رسول باشد هم حقيقت باد (12)و هم موافق ديگر آيات من قوله تعالى: إِنَّمٰا تُنْذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّكْرَ (13)، إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ (14)، إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرُ مَنْ يَخْشٰاهٰا (15)،و قوله: لِلنّٰاسِ بَشِيراً وَ نَذِيراً (16).و إنذار اعلام با تخويف باشد و امّ‌القرى بلا خلاف مكّه است.و امّ اصل باشد يعنى أصل القرى براى آن كه زمين از زير آن برون (17)آورد خداى تعالى،و براى آن مكّه را تخصيص كرد كه كعبه در آنجاست و آن مقصد عالميان است براى حجّ و گفتند:براى آنش امّ‌القرى خواند


1) .مج،وز+و.

2) .مج،وز،مت،آج،لب،لت:چون.

3) .مج،وز،مت:هم بر حمل خطاب كرد.

4) .بم: مُبٰارَكٌ ،مر:كه مبارك است.

5) .آج،لب،بم،آن:كتابت.

6) .اساس:مقول،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.

7) .مج،وز،مت،مل،مر:جز.

8) .مت،آن:ثبات.

9) .بم،آف،آن:او اين است.

10) .مج،وز،مت:بترسانيد،لت،آن:بترساند.

11) .مج،وز،مت:ابو عمرو.

12) .مج،وز،مت:بود.

13) .سورۀ يس(36)آيۀ 11.

14) .سورۀ رعد(13)آيۀ 7.

15) .سورۀ نازعات(79)آيۀ 45.

16) .سورۀ سبا(34)آيۀ 28.

17) .مج،وز،مت:بيرون.

كه اوّل شهرى كه مسكون شد در زمين آن بود كه آدم به او فرود آمد،و زجّاج گفت:

براى آن كه اعظم الارض شأنا آن عظمت شأن كه آن راست هيچ شهر (1)را نيست.و مراد به«امّ‌القرى»اهل مكّه اند از باب وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ (2)باشد،عرب بسيار مضاف حذف كند و مضاف اليه به جاى او بنهد،چون لبس (3)زائل باشد. وَ مَنْ حَوْلَهٰا ،و آنان را كه پيرامن مكّه اند.عبد اللّه عبّاس و قتاده و دگر مفسّران گفتند:مراد به مَنْ حَوْلَهٰا ،جملۀ زمين است يعنى مكّه و آنچه گرداگرد اوست.و چون مكّه در ميان زمين است،همۀ زمين گرد آن باشد.آنگه گفت:آنان كه به قيامت ايمان دارند به اين كتاب ايمان دارند،براى آن كه آن كس كه او به قيامت ايمان دارد و ثواب و عقاب داند،در ثواب راغب بود و از عقاب ترسد (4)،نظر كند و انديشه كار بندد بداند (5)كه اين كتاب حق است و از نزديك خداست براى آن كه از اتيان مثل آن با فصاحت و بلاغتشان و حميّت و انفتشان و قوّت دواعيشان به آوردن عاجزاند لا بد بايد تا كلام[94-پ]خداى باشد و با آن كه به قرآن و قيامت ايمان دارند بر نماز پنج (6)محافظت كنند و مواظبت.

قوله: وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرىٰ عَلَى اللّٰهِ كَذِباً ،و كيست ظالم تر و بيدادگرتر ازآن كه او بر خدا دروغ گويد.و(افتراء)افتعال باشد از فريه،و فريه دروغ فرا بافته (7)باشد.و اصل الفرى القطع. أَوْ قٰالَ أُوحِيَ إِلَيَّ ،يا گويد وحى كردند بر من و نكرده باشند.مفسّران گفتند:آيت در حقّ مسيلمۀ كذّاب آمد،و او مردى سجّاع (8)و كاهن بود،به سجع گفتن (9)تلبيس كردى بر عوام كه مرا نيز كتابى است وحى از خداى،و به كهانت تلبيس كرد كه:من غيب دانم (10)و مرا از آسمان خبر مى رسد.و در اخبار هست كه:او دو رسول را به نزديك پيغامبر-عليه السّلام (11)-فرستاد.رسول-عليه السّلام (12)-


1) .لب:شهرى.

2) .سورۀ يوسف(12)آيۀ 82.

3) .اساس،لب،بم،آف:ليس،با توجّه به مج تصحيح شد.

4) .آج،لب:بترسد.

5) .مج،وز،مت:بدانى.

6) .بم،آف،آن:پنجگانه.

7) .مج،وز،يافته.

8) .مج،وز،مت،بم،مل،آن:شجاع.

9) .مج،مت:سجع كردن.

10) .مج،وز،مت،لت،مر:مى دانم.

11) .مج،وز،مت،لت:صلّى اللّه عليه و آله.

12) .لت+ايشان را.

گفت:شما به او ايمان دارى (1)؟گفتند:آرى،گفت:اگر نبودى (2)كه رسول[را] (3)كشتن عادت نيست،بفرمودمى تا شما را گردن بزدندى (4).آنگه ايشان را براند و صحابه را گفت:من شبى در خواب ديدم كه دودست اورنجن زرّين در دست داشتم بزرگ شد در دست من و مرا خوش نيامد آن،مرا وحى كردند كه:باد در او دم من باد در او دميدم بپريدند.من تأويل آن خواب بر اين دو دروغزن كردم يكى مسيلمه كذّاب يمامه و يكى كذّاب (5)صنعاء اسود العنسىّ.

وَ مَنْ قٰالَ سَأُنْزِلُ مِثْلَ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ ،و از آن كس كه او گويد من بيارم مانند آن كه خداى تعالى فرستاد از آسمان،گفتند:اين در عبد اللّه بن سعد بن ابى سرح آمد و او قرشى بود و كاتب رسول-عليه السّلام-بود (6).چون وحى آمدى او نوشتى.رسول -عليه السّلام-بر او املا كردى،او به جاى غَفُورٌ حَلِيمٌ (7)،«عليم حكيم»بنوشتى و به جاى سَمِيعٌ عَلِيمٌ (8)،«غفور رحيم»بنوشتى و مانند اين.چون اين آيت فرود آمد: وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ مِنْ سُلاٰلَةٍ مِنْ طِينٍ (9)-الى قوله: ثُمَّ أَنْشَأْنٰاهُ خَلْقاً آخَرَ (10)،او را عجب آمد از تفصيل خلق آدمى،بر زبانش برفت: فَتَبٰارَكَ اللّٰهُ أَحْسَنُ الْخٰالِقِينَ (11).رسول -عليه السّلام-گفت:بنويس.او بنوشت و به شكّ افتاد، (12)با خود گفت:اگر محمّد در اين كه مى گويد صادق است،خود اين وحى كه بر او مى كنند بر من مى كنند،و اگر كاذب است مثل آن كه او مى گويد من نيز (13)مى گويم.مرتد شد،و با نزديك مشركان شد (14)و گفت:احوال محمّد من نيك بدانستم.او بر من املا مى كردى،من تغيير و تبديل مى كردمى و چنان كه خواستم نوشتم و او مؤمنانى را كه به (15)رسول آمدندى در سرّ شناخته بود مشركان را مى گفت و وشايت و سعايت مى كرد.و از جملۀ


1) .مج،وز،مت،آج،لب:ايمان داريد.

2) .مج،وز،مت،مل،لت،مر:نه آنستى.

3) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

4) .اساس:بزندى،با توجّه به مج تصحيح شد.

5) .اساس:كذا،با توجّه به مج تصحيح شد.

6) .مج،وز،مت+و.

7) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 155،مج،وز،مت،لت:غفور رحيم.

8) .سورۀ بقره(2)آيۀ 127.

9) .سورۀ مؤمنون(23)آيۀ 12.

10) .سورۀ مؤمنون(23)آيۀ 14.

11) .سورۀ مؤمنون(23)آيۀ 14.

12) .مج،وز،مت،آج،لب+و.

13) .آج،لب:بر.

14) .آج،لب:رفت.

15) .مج،وز،مت،آج،لب،لت:بر.

مسلمانان يك روز عمّار را به دست داد و بنده اى را از آن حضرميان-نام او خيرتا- ايشان را بگرفتند و عذاب كردند،و عمّار را آن روز گوش ببريدند تا ايشان رسول را ناسزا گفتند.آنگه عمّار بيامد و گفت:يا رسول اللّه مرا كافران عذاب كردند و گوش ببريدند براى تو،و من تو را ناسزا گفتم آنچه ايشان خواستند مرا توبه باشد؟ خداى تعالى در حقّ عمّار آيت فرستاد: مَنْ كَفَرَ بِاللّٰهِ مِنْ بَعْدِ إِيمٰانِهِ إِلاّٰ مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمٰانِ (1)،يعنى عمّار. وَ لٰكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْراً فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللّٰهِ ،يعنى عبد اللّه بن سعد بن ابى سرح.آنگه گويند كه با (2)اسلام آمد پيش از فتح مكّه-و اللّه اعلم.

آنگه رسول-عليه السّلام-از بعضى عذاب كفّار خبر داد (3)گفت: وَ لَوْ تَرىٰ ،و اگر (4)بينى اى محمّد آنگه كه ظالمان يعنى كافران در غمرات و شدايد مرگ باشند.و غمرة الماء معظمه باشد،و غمرة الموت سكرته باشد،و غمرة الحرب شدّته باشد [95-ر]و اصل«غمر»ستر باشد،و«غمر»حقد باشد براى آن كه دل بپوشد،و دخل في غمار النّاس و خمارهم.آن باشد كه در ميان مردمان شود چنان كه پوشيده شود به ايشان.و«غمر»سهك (5)و چرك باشد براى آن كه بدن را بپوشد.و دستار خوان را براى چركنى و شوخگنى (6)منذيل الغمر خوانند.و«غمر»،قدح كوچك كه در ميان متاع ناپديد بود،و غامر زمين بيران (7)باشد براى آن كه بر او اثر عمارت پيدا نبود.و«غمار»و«غمار»يكى باشد،و«غمر»مرد كارناآزمود بود و همچنين مغمّر.

وَ الْمَلاٰئِكَةُ بٰاسِطُوا أَيْدِيهِمْ ،«واو»حال است،در آن حال كه فرشتگان دست گسترده باشند و فراخ كرده براى قبض روح ايشان. أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ ،در كلام محذوفى هست،يعنى يقولون،مى گويند: أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ ،جان بيرون كنى (8)از تن يعنى جان بدهى (9).و بعضى دگر مفسّران گفتند: بٰاسِطُوا أَيْدِيهِمْ ،دست گشاده


1) .سورۀ نحل(16)آيۀ 106.

2) .مج،وز،مت:به.

3) .مج،وز،مت،مل+و.

4) .مج،وز،مت،مل،لت+تو.

5) .اساس،بم،آف،آن،لب:شخك،با توجّه به مج،مت تصحيح شد.

6) .مج،سوختگى،مر:سوختگى.

7) .آج،لب،مر:ويران.

8) .مج:وز،بيرون كنيد.

9) .مج،وز،مر:بدهيد.

باشند بر ايشان (1)به ضرب و عذاب و سياط،تازيانه بر روى و پشت ايشان مى زنند و مى گويند:جان بدهى.و بعضى دگر گفتند معنى أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ ،آن است كه گويند:خويشتن برهانى (2)اگر توانى (3)بر طريق استهزاء.

اَلْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذٰابَ الْهُونِ ،و نيز گويند:امروز پاداشت كنند شما را عذاب هوان و خوارى،و«هون»هوان باشد،و«هون»رفق و مدارا باشد،قال اللّه تعالى: وَ عِبٰادُ الرَّحْمٰنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً (4).

قال الشّاعر (5):

هونا فما ان يردّ الدّهر من فاتا***لا تهلكن أسفا في إثر من ماتا

أى رفقا،و«هون»به معنى هوان آمده است.

همچنين قال عامر بن جوين:

تهين النّفوس و هون النّفو***س عند الكريهة اعلى لها

و لغت معروف در معنى«هوان»هون است بضمّ الهاء قال ذو الاصبع العدوانىّ:

اذهب اليك فما امّي براعية***ترعى المحاض و لا اغضي على الهون

و باقر-عليه السّلام-گفت:عذاب الهون تشنگى باشد در وقت مرگ.

بِمٰا كُنْتُمْ تَقُولُونَ عَلَى اللّٰهِ غَيْرَ الْحَقِّ ،اين«با»بدل (6)و مجازات است،به بدل و جزاى آن كه شما بر خدا گفتى (7)به ناحق،يعنى آن دروغها كه بر خداى نهادى (8).

وَ كُنْتُمْ عَنْ آيٰاتِهِ تَسْتَكْبِرُونَ ،و از آيات او استكبار و تكبّر كردى (9)،و در آيت دليل است بر آنكه جزا بر (10)عمل باشد و عقوبت بر گناه بخلاف قول مجبّره.

قوله: وَ لَقَدْ جِئْتُمُونٰا فُرٰادىٰ ،آنگه حق تعالى حكايت كرد آن كه با كافران خواهد گفت روز قيامت بر سبيل تعبير (11)و سرزنش،گفت:آمدى (12)به ما اى كافران


1) .مج،وز:دست بر ايشان گشاده باشند.

2) .مج،وز،مت،مل،مر:برهانيد.

3) .مج،وز،مت،مل،آف،مر:توانيد.

4) .سورۀ فرقان(25)آيۀ 63.

5) .وز+شعر.

6) .اساس:اين بدل يا،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.

7) .مج،وز،مت،آج،لب،مر:گفتيد.

8) .مج،وز،مت،آف،آج،لب،مل،آف،مر:نهاديد.

9) .مج،وز،مت،آج،لب،آف،مر:كرديد.

10) .اساس،آج،لب:جزاى،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.

11) .وز،آج،لب:تغيّر.

12) .مج،وز،مت،آف،مل،مر:آمديد.

تنها،و«فرادى»جمع فريد و فرد و فردان باشد.أزهرىّ گفت:فرادى و فراد معدول است عن فرد و فريد چو (1)ثلاث و رباع،قال الشّاعر (2):

ترى النّعرات الزّرق تحت لبانه***فرادى (3)و مثنى أصعقتها صواهله

و قال النّابغة:

من وحش و جرة موشىّ أكارعه***طاوى المصير كسيف الصّيقل الفرد

يقال للواحد:فرد و فرد و فرد و فريد و جمع الفرد افراد و الفردان الفرد و جمعه فرادى،ككسلان و كسالى و سكران و سكارى-تنها آمده. كَمٰا خَلَقْنٰاكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ ، چنان كه اوّل بار آفريديم شما را حفاة عراة غرلا بهما،تن برهنه و پاى برهنه ختنه ناكرده و علامت نازده نه مالى دارى (4)با خود نه عقارى كه در دنيا دين در سر آن كردى (5)و آخرت به آن بفروختى (6)،و آنچه من شما را دادم در دنيا رها كردي (7)و با پس پشت انداختى (8)از مال و ملك و فرزندان و اتباع و اشياع. وَ مٰا نَرىٰ مَعَكُمْ شُفَعٰاءَكُمُ ،و آن شفيعان كه دعوى كردى (9)از بتان كه انبازان من اند،گفتى (10)با شما هستند (11)يعني قوله: هٰؤُلاٰءِ شُفَعٰاؤُنٰا عِنْدَ اللّٰهِ (12).

أبو هريره روايت كرد از رسول-صلّى اللّه عليه و آله-[95-پ]كه:چون خداى تعالى اسرافيل را فرمايد كه صور بدم (13)،او صور دردمد (14)همۀ زمين پر از ارواح شود بر صورت نحل-منج انگبين-آنگه حق تعالى گويد:به عزّت و جلال من كه هر جانى با كالبد خود شويد (15)،آنگه آن ارواح به تنها بازشود (16)از ره بينى،و در تن چنان رود كه زهر رود در مار گزيده،آنگه زمين بشكافد و اوّل كسى كه زمين از او شكافته


1) .مج،وز،مت،مل،مر:چون.

2) .مج،وز+شعر.

3) .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،لسان العرب:فراد،مجمع البيان(336/2):فراد.

4) .مج،وز،مل:داريد.

5) .مج،وز،مت:كرديد،مل:كرده ايد.

6) .مج،وز،مل:بفروختيد،مل:فروختيد.

7) .مج،وز،مت:كرديد.

8) .مج،وز،مت،مل،آف،مر:انداختيد.

9) .مج،وز،مت:كرديد.

10) .مج،وز،مت،مر:گفتيد.

11) .مج،وز،مت،لت،مل،مر:نيستند.

12) .سورۀ يونس(10)آيۀ 18.

13) .مج،وز،لت،مر:در صور دم،مت،آج،لب:در صور دمد.

14) .لت،مر:او در صور دمد.

15) .مج،لت،مر:شود،وز،آن:شوند.

16) .لت،آن،مر:بازشوند.

شود من باشم،آنگه برخيزند و بشتاب به عرصۀ قيامت آيند و به موقف عرض هفتاد سال ايستاده باشند حفاة عراة غرلا بهما،پاى برهنه و تن برهنه ختنه ناكرده بى علامت.كس با ايشان ننگرد،و خداى تعالى ميان ايشان حكم نكند.خلايق چندان بگريند كه آب چشمشان منقطع شود و چندانى عرق از ايشان جدا شود كه لگام بر دهنشان كند.

و در خبر است كه:رسول-عليه السّلام-يك روز اين آيت مى خواند وَ لَقَدْ جِئْتُمُونٰا فُرٰادىٰ كَمٰا خَلَقْنٰاكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ ،عائشه گفت:يا رسول اللّه!زنان نيز برهنه باشند؟گفت:آرى!گفت:وا سوأتاه،وا رسوايى (1)!رسول-عليه السّلام-گفت:

فرداى قيامت هركسى را چندان فتاده باشد كه در يكدگر ننگرند،زن نداند كه مرد كدام است و مرد نداند كه زن كدام است. لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنِيهِ (2)،آنگه هم بر سبيل تعيير (3)و توبيخ گويند ايشان را: وَ مٰا نَرىٰ مَعَكُمْ شُفَعٰاءَكُمُ ،اين (4)بتان كه اميد شفاعت ايشان داشتى (5)ايشان را با شما نمى بينيم. لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ ،اهل مدينه و كسائي و حفص خواندند:«بينكم»به نصب«نون»،و باقى قرّاء به رفع و «بين»مصدر بان يبين باشد بينا و بينونة،قال الشّاعر: (6)

بان الخليط برامتين فودّعوا***او كلّما ظعنوا لبين تجزع

و«بين»از جملۀ آن اسماست كه يك بار استعمال كنند اسم و يك بار ظرف، و مراد به اسم آن است كه به وجوه (7)اعراب سه گانه (8)بگردد (9)،قال اللّه تعالى: هٰذٰا فِرٰاقُ بَيْنِي وَ بَيْنِكَ (10)،و يقال:هذا كتاب بيني و بينك و هذا عهد (11)بيني و بينك، قال اللّه تعالى: وَ مِنْ بَيْنِنٰا وَ بَيْنِكَ حِجٰابٌ (12)،و على هذا قراءة من قراء (13)بالرّفع:«لقد


1) .لب،بم،آف،آن:وا رسواياه.

2) .سورۀ عبس(80)آيۀ 37.

3) .لب،مر:تغيّر.

4) .مج،وز،مت،مل،لت:آن.

5) .مل،آف،مر:داشتيد.

6) .مج،وز،مت+شعر.

7) .مت:به وجوب.

8) .مج،وز،مت،لت:سگانه/سه گانه.

9) .مج:بكرد.

10) .سورۀ كهف(18)آيۀ 78.

11) .آج،لب:عهدى.

12) .سورۀ فصّلت(41)آيۀ 5.

13) .وز:قرأ.

تقطّع بينكم».

و«بين»از اضداد است به معنى فراق باشد و به معنى وصال،و اين جا معنى آن است كه:لقد تقطّع وصلكم.امّا بر قرائت آن كس كه (1)نصب خواند،در او دو قول است:يكى ظرف و يكى مفعول به،و آن كه مفعول گفت،گفت:فاعل در او مضمر است،و چون آنچه از كلام رفته است در مقدّمۀ اين من قوله: وَ مٰا نَرىٰ مَعَكُمْ شُفَعٰاءَكُمُ ،در او معنى تقاطع و تهاجر است،تقدير اين باشد كه:لقد تقطّع وصلكم بينكم،و بر اين تقدير هم روا بود كه ظرف باشد.و قولى (2)ديگر آن است كه:فاعل در او مقدّر است و لكن حذف كرد لدلالة الكلام عليه،و المعنى (3):لقد تقطّع ما بينكم،أى الشّيء الّذي كان بينكم،و بر اين وجه هم ظرف باشد على كلّ حال.

وَ ضَلَّ عَنْكُمْ مٰا كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ ،و آنچه دعوى مى كردى (4)از آن بتان و عبادت ايشان و شفاعت ايشان شما را و تقرّب شما با ايشان به خداى (5)همه گم شد (6)و باطل شد،و امروز شما تنها ماندى (7)و بى يار و بى شفيع.

آنگه بر سبيل تنبيه و تذكير و اقامت حجّت بر كافران (8)گفت: إِنَّ اللّٰهَ فٰالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوىٰ ،خداى معبود كه از او توقّع خير و روزى كنند (9)خدايى است كه او در زير زمين دانه شكافد و استه (10)ميوه،و براى آن تخصيص كرد اين را كه دست آدميان از آن دور باشد،و معلوم است به جارى مجراى ضرورت كه آن،كسى نمى كند جز خداى تعالى.و در كلام اميرالمؤمنين (11)بسيار مى آيد:

و الّذي فلق الحبّة و برأ النّسمة ،به آن خداى كه در (12)زمين دانه شكافد و در رحم تاريك صورت نگارد،براى آن كه [96-ر] وهمها دور دارد (13)ازآن كه هيچ مخلوق را دست آنجا رسد (14).و واحد


1) .مج،وز،مت،لت+به.

2) .آج،لب:قول.

3) .مج،وز،مت،لت،مر:و التّقدير.

4) .مج،وز،مت،آج،لب،آف،مر:مى كرديد.

5) .وز،آف:به خدايى.

6) .بم،آف:كم باشد.

7) .مج،وز،آج،لب،مل،آف،آن،مر:مانديد.

8) .آج،لب:با كافران.

9) .آج،لب:كنيد.

10) .مج،مل،لت،مر:استخوان،وز،مت:استخان.

11) .مج،وز+على عليه السّلام،مت،مل،آف،مر+عليه السّلام.

12) .مج،وز،مت،مل،مر+زير.

13) .مج،وز،مت،مل:در او بود،مر:دور بود.

14) .مل،لت:نرسد.

الحبّ حبّة،و واحد النّوى نواة،من باب تمر و تمرة.و«نوى»استۀ (1)ميوه باشد كه از او درخت رويد،و هيچ قادر به قدرت اين نتواند كرد الّا بالآلة (2)و المماسّة (3)،چون قديم تعالى مى كند مخترع بدانند كه او قادر الذّات است بخلاف دگر فاعلان و قادران.

يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ ،از مرده زنده بيرون (4)آرد.قولى آن است كه از دانه خوشه بيرون آرد و از نواة درخت بيرون آرد.و تشبيه كرد اين را به مرده ازآنجا كه نيفزايد (5)و از او انتفاع نباشد و آن را به زنده كه فزاينده باشد و از او نفع آيد چنان كه از احيا،و اين بر توسّع باشد.قولى (6)ديگر (7)آن است كه از نطفه حيوان آرد و از حيوان نطفه آرد.قولى (8)ديگر آن است كه از خايه مرغ آرد از مرغ خايه آرد.قولى (9)ديگر آن است كه از كافر مؤمن آرد و از مؤمن كافر آرد،و اين اقوال به استقصا در سورۀ آل عمران رفته است. ذٰلِكُمُ اللّٰهُ ،يعنى فاعل اين افعال خداست-جلّ جلاله فَأَنّٰى تُؤْفَكُونَ ،چگونه بر مى گردانند شما را از اين (10)راه روشن و طريق راست!حسن گفت:

معنى آن است كه عقل شما را از اين كار چگونه (11)برمى گردانند!و قيل اين تصرفون، شما را از اين راه راست به كدام ره مى گردانند!كما قال اللّه تعالى: فَأَيْنَ تَذْهَبُونَ (12)، كجا مى شوى (13)از ره صواب!و«أنّى»بر سه معنى مى آيد (14):كيف و متى و حيث،و اين جا دو معنى را محتمل است:كيف و اين.و الافك الصّرف و الافك الكذب، فعل به معنى مفعول لأنّه مصروف عن وجهه.

فٰالِقُ الْإِصْبٰاحِ ،أى هو فالق الإصباح،و اشكافندۀ (15)صبح است،و آن خداست كه از ميان شب تاريك روز روشن بشكافد و اين نيز (16)از جملۀ آن است كه دست و


1) .مج،مل،لت،مر:استخوان،وز،مت:استخان،آج:هسته.

2) .مج،وز،مت،لت،مر:بآلة.

3) .مج،وز،مت،لت،مر:و مماسة.

4) .بم،آف:برون.

5) .مج،وز،مت:بيفزايد.

6) .آج،لب:قول.

7) .مج،وز،مت،لت:دگر.

8) .آج،لب:قول.

9) .آج،لب:قول.

10) .مج:آن.

11) .آج،لب:چون.

12) .سورۀ تكوير(81)آيۀ 26.

13) .آج،لب:مل،مر:مى رويد.

14) .آج،لب:آمد،مل،مج،وز،مت،مر:آيد.

15) .مج،وز،مت،مل،مر:او شكافنده.

16) .مج،وز،مت،مر:و اين هم،مل:و اين همه.

آلت قادر به قدرت به آن (1)نرسد وَ جَعَلَ اللَّيْلَ (2)سَكَناً ،و شب را به سكن (3)شما كرد.

و سكن (4)فعل بود بمعنى مفعول،يعنى قرارگاه كه در او بخسپى (5)،اهل كوفه خواندند:

و جعل اللّيل سكنا بر فعل ماضى و باقى قرّاء جاعل اللّيل خوانند بر فاعل و حجّت اينان (6)كه عطف اسم بر اسم اولى تر باشد از عطف فعل بر اسم از بهر آن كه (7)در باب عطف مشاكله معتبر است از عطف اسم بر اسم و فعل بر فعل و جمله بر جمله و مفرد بر مفرد.و حجّت آنان كه«و جعل»خوانند (8)آن است كه گفتند:«فالق»به معنى فلق است چون اسم فاعل به معنى فعل بود روا باشد كه فعل بر او عطف كنند،حملا على المعنى.نبينى كه گويند:هذا معط زيدا درهما بالامس،مكان قولهم،هذا الّذي اعطى زيدا بالامس درهما.پس معطى را عمل اعطى دهند براى آن كه اسم فاعل عمل فعل كند.گفتند نبينى كه آنچه از پس اوست برآن عطف كرد،من قوله:

وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ ،و اين مذهب كوفيان است و به نزديك بصريان اسم فاعل آنگه عمل فعل كند كه به معنى يفعل باشد حال را،امّا چون به معنى ماضى باشد عمل (9)فعل نكند و رفع فٰالِقُ الْإِصْبٰاحِ بر دو وجه حمل توان كردن (10):يكى خبر ابتدا (11)محذوف- چنان كه گفتيم-و يكى آن كه خبر بعد خبر باشد كقولهم (12):هذا حلو حامض،و كقوله: إِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (13)،و: إِنَّ اللّٰهَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ (14)،و در شاذّ حسن بصرى خواند:

فالق الاصباح بفتح الالف في جمع صبح و قوله: وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ معطوف است بر محلّ«ليل»كه محلّ او نصب است و ايشان عطف كنند يك بار بر لفظ و يك بار بر معنى،قال الشّاعر:


1) .مل،لت،مر:او.

2) .اساس و همۀ نسخه بدلها:جاعل اللّيل بر قراءتى ديگر،با توجه به ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.

3) .اساس و همۀ نسخه بدلها:جاعل اللّيل بر قراءتى ديگر،با توجه به ضبط قرآن مجيد تصحيح شد.

4) .مل،مر:به مسكن،لت:مسكن.

5) .مل:بخسبند،مر:بخسبيد.

6) .مج،وز،مت،مل،مر+آن است،آج،لب+آن.

7) .مج،وز،مت،لت،مل،مر:براى آن كه.

8) .مج،وز،مت،مل،مت،مر:خواندند.

9) .آج،لب+به.

10) .مج،مت:كرد.

11) .بم،آف:مبتدا.

12) .بم،مل،آف،آن:لقولهم.

13) .سورۀ توبه(9)آيۀ 99 و 102.

14) .سورۀ توبه(9)آيۀ 28.

فلسنا بالجبال و لا الحديد بِحُسْبٰانٍ ،اى بحساب،يقال:حسبت الحساب احسبه حسبا و حسبانا و حسبت الشّىء اذا ظننته احسبه و احسبه حسبانا،و معنى آن است كه حق تعالى مى گويد (1):

من آفتاب و ماه را در فلك (2)خود مى گردانم بحساب نه به گزاف (3)تا آنچه آفتاب به سالى برد (4)ماه به يك ماه (5).و گفتند بيست و هشت روز[96-پ]برد (6)ازآن كه (7)مدار و مسير (8)او چنان ساختيم (9)و مدار اين چنين كردم (10)و مثله قوله: اَلشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ بِحُسْبٰانٍ (11).

اللّه تعالى در اين آيت تذكير كرد (12)بندگان خود را تعظيم نعمت بر ايشان ازآن كه ايشان در شبى تاريك باشند كه در او هيچ نبينند و (13)ندانند و از تصرّف و معاش و مكاسب خود بازمانده باشند،ناگاهى از ميان آن شب سياه عمود صبح روز بشكافم (14)و جهان تاريك روشن كنم تا هركسى به سر معاش خود رود و روى به مصعد (15)خود نهد و در طلب منافع به غرض خود رسند عالم در بدايت خلق تاريك بود من از جرم آفتاب براى جهانيان چراغى روشن برافروختم كه: وَ جَعَلَ الشَّمْسَ سِرٰاجاً (16)تا خلايق و جانوران به منافع خود رسند.همچنين (17)جهان (18)ظلمت ضلالت داشت و ظلمت ظلم خلقان،از ظلام ظلم در شبى مظلم (19)بودند من از ميان آن ظلمت ظلم و ضلالت،آفتاب هدايت و عدل محمّدى برآوردم تا عالم شرع به نور او منوّر شد گمراهان راه يافتند و بازماندگان برسيدند و هركس راه و مقصد خود بديد (20)و به


1) .مج،وز،مت،لت،مر:گفت.

2) .آن:ملك.

3) .مج،مت،بم:بگذاف.

4) .آن:برود.

5) .آن+برود.

6) .آن:برود.

7) .مل:چنان كه.

8) .آج،لب:مدار سير.

9) .مج،وز،مت،لت،آن،مر:ساختم.

10) .بم،آف:كرديم.

11) .سورۀ رحمان(55)آيۀ 5.

12) .آن+و.

13) .مج،وز،مت،لت،مر+هيچ.

14) .مل:شكافم.

15) .كذا:در اساس،بم،آف و آن،ديگر نسخه بدلها:مقصد.

16) .سورۀ نوح(71)آيۀ 16.

17) .مج،وز،مت:هم چونين.

18) .آف:جهانيان.

19) .مل:تاريك.

20) .مل،آن،مر:بديدند.

مقصود و غرض خود رسيد (1)باز چون آن آفتاب فلك (2)خود ببريد و به كنارۀ خو (3)مغرب رسيد به جاى او ماهى برآوردم كه اگر در نور و ضياء به حدّ او نبود خلقان به نور او منتفع بودند و به هدايت او مهتدى شدند و به ارشاد او مسترشد (4)و ازآن پس چون ماه فروشد ستارگان برآوردم تا چنان كه فلك دنيا از آفتاب و ماه و ستارگان خالى نيست فلك دين از آن خالى نباشد و هريكى كه (5)فروشد يكى (6)برآوردم.

نجوم سماء كلّما غاب كوكب***بدا كوكب يأوي (7)اليه كواكبه

تا بعد (8)بروج آسمان نجوم زمين پديد كردم.چون نوبت به آخر رسيد بر مثال اوّل شب (9)غيبتش دراز شد تا ظلام ظلم عالم بگرفت و ظلمت ضلال (10)مستولى شد و متوقّعان راحت و منتظران فرج در بند انتظار دراز ماندند چنان كه به آغاز كار بود به انجام همچنان (11)شد كه خبر صاحب وحى چنان (12)بود كه:

الاسلام بدأ غريبا و سيعود كما بدأ فطوبى للغرباء ،تا از غروب آن ستاره غرابت اسلام ظاهر شد.آنگه هم برآن جمله كه در اوّل كردم به آخر هم آن وعده كردم اگرچه شب دراز است و ظلمت متكاثف است نوميد مشو كه هر شبى را روزى باشد و هر ظلمتى را ضيايى به دنبال بود و هر غسقى را فلقى براثر باشد (13)و هر رنجى را راحتى.انّ الفرج مع الكرب، فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً (14)،و ليكن تا (15)سخت نشود بنشود.اشتدّي ازمة تنفرجي، اى سختى (16)سخت شو تا بشوى (17).نبينى كه به آخر شب كه وقت سحر باشد تاريكى


1) .مل،آن،مر:رسيدند.

2) .مج،وز،مت:ملك.

3) .كذا در اساس بم،آف و آن،ديگر نسخه بدلها اين كلمه را ندارد،چاپ شعرانى:ضوء،«خو»در لغت به معنى پهلو و وادى فراخ هست كه اين جا بى مناسبت نمى نمايد.

4) .مل،آن:مستر شدند.

5) .مج،وز،مر:هركه يكى،مت،لت:هرگه كه يكى.

6) .لت+ديگر.

7) .آج،لت:تأوى.

8) .كذا در اساس و آف و آن،ديگر نسخه بدلها:به عدد.

9) .مج،مت:اوّلش.

10) .مج،وز،مت،لب،مل،لت،مر:ضلالت،آن:ظلال.

11) .مل،مر:هم چنان،آج،لب:همان.

12) .مج،وز،مت،مل،لت،مر:چنين.

13) .آف:فلقى باشد.

14) .سورۀ انشراح(94)آيۀ 5.

15) .مج،مت:با.

16) .مج،وز،مت،مر:«اى سختى»ندارد.

17) .مج،وز،مت:يا نشوى.

سختر باشد (1)و آن وقت را خود براى اين سحر خوانند چون ظلمت به غايت رسد صبح برآيد.چون ظلم به غايت رسد،رايت عدل برآيد (2).چون محنت به نهايت رسد (3)راحت پديد آيد.

پيمانه چو پر شود بگرداند سر***

اذا الحادثات بلغن (4)المدى***و كادت لهنّ يذوب (5)المهج

و حلّ البلاء و قلّ العزاء***فعند التّناهي يكون الفرج

بسا (6)كه درماندگان در ظلمت شب گرفتار باشند ناگاهى از جايى كه توقّع نبود صبح برآيد (7)كه براثر (8)آفتاب سر برزند و شعاع قهر بر هر (9)ستم و ستمگر زند (10)تا چنان كه نورش ظلمت را باطل كند عدلش ظلم را ناچيز كند.

يملأ الارض قسطا و عدلا كما ملئت جورا و ظلما. به روشنايى روز بر تو منّت نهاد كه محلّ طلب معاش تست، به شب نيز منّت نهاد كه قرارگاه و وقت آسايش تست وَ جَعَلَ (11)اللَّيْلَ سَكَناً ،اگر همه (12)روز بودى تو كى آسودى،و اگر (13)همه شب بودى تو را ره طلب معاش از كجا بودى (14)!پس اين به كار است (15)آسايش را و از آن[97-ر]ناگزير است آرايش (16)را تا هر فرسودگى (17)كه در روز به تو رسد به شب به آسودگى بدل شود (18). وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ حُسْبٰاناً ،آفتاب و ماه (19)را حساب مقدّر نهادم او را در فلك خود سيصد و شصت مطلع و


1) .مج،وز،مت،مل،لت،مر:سخت تر بود،آج،لب،آف:سخت تر باشد.

2) .مج،وز،مت،مل،لت:پديد آيد.

3) .مج،مت:محبّت به نهان رسد.

4) .بم:بكعن.

5) .مج،مت،آج،لب،مل:تذوب.

6) .لت+بينا.

7) .مج،وز،مت،مل،لت:صبحى برآيد،مر:صبحى برآمد.

8) .مج،وز،مت،لت،مر+او،آف،آن+آن.

9) .لت:بر سر.

10) .آج،لب:زنند.

11) .اساس و همۀ نسخه بدلها بجز آف:جاعل،با توجه به متن قرآن مجيد تصحيح شد.

12) .مج،وز،مت،مل،مر:هميشه.

13) .مج،وز،مت،مل،مر:هميشه.

14) .آج،لب:ره معاش طلب از كجا.

15) .لب:اين حكايت.

16) .مج:آرائش.

17) .مل:فسردگى،آن:فسودگى.

18) .آج،لب+قوله.

19) .آج،لب:ماه و آفتاب.

سيصد و شصت مغرب نهادم كه در هر روز به مطلعى برآيد و به مغربى فرود شود (1)ازآنجا گفت: فَلاٰ أُقْسِمُ بِرَبِّ الْمَشٰارِقِ وَ الْمَغٰارِبِ (2)،چنان كه مطالع و مغارب مختلف مى شود مدار و مسير (3)او مختلف مى شود از اينجاست كه هيچ دو روز در سال چند يكديگر نباشد الّا متفاوت به قدر اختلاف او در سير طول و قصر شب و روز پيدا شود آنگه منافع آن جز خداى نداند كه كشت پرورد و نبات روياند (4)و ميوه رساند و نور گستراند و راه نمايد الى ما لا يحصى كثرة (5)چون آفتاب فروشود در شب ماه بر آرم تا حساب ايّام و شهور و سنين بدانى و اجل ديون و اوقات معاملات و وقت عبادت (6)از حجّ و روزه.آفتابت طبّاخى مى كند و ماهتابت (7)صبّاغى مى كند اين مى پزد و آن مى رزد (8)تا كار تو به برگ و مهيّا باشد و عيش تو در ميانه (9)مهنّا (10)باشد، اين نه به تدبير توست به تقدير من است. ذٰلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ (11)،تقدير خداى عزيز است كه هيچ غالبى او را غلبه نتواند (12)،عليمى كه مصالح خلايق او راند (13)به عزّت بكند و به حكمت بنهد راى تو را به (14)اين راه نيست انديشه را بدين (15)گذر نيست، تقدير تو بدين (16)محيط نشود تدبير تو بدين نرسد:

و ليس بتقدير الكواكب ما ترى***و لكنّه تقدير ربّ الكواكب

وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ النُّجُومَ ،«جعل»اين جا به معنى«خلق»است براى آن متعدّى است به يك مفعول،او آن خداست (17)كه براى شما ستارگان بيافريد،هم از جملۀ تعداد نعمت است مورد آيت مورد منّت است چرا آفريد؟بى غرض نيست و از عرض (18)مثل خالى نيست.


1) .همۀ نسخه بدلها بجز بم:فروشود.

2) .سورۀ معارج(70)آيۀ 40.

3) .آج،لب:سير.

4) .آج،لب،مل:بروياند.آن:برويانيد.

5) .لب،بم:كثيرة.

6) .مج،وز،مت،آج،لت،مر:عبادات.

7) .مج،وز،مت،مر:ماهتاب،آج،لب:ماهت.

8) .بم،آف،مر:مى ريزد.

9) .مج،وز،مت:ميان.

10) .مج،وز،مت،لب،آف،لت:مهيّا.

11) .سورۀ يس(36)آيۀ 38.

12) .آج،لب+كرو.

13) .مج،وز،مت،آج،لب،لت،آن،مر:داند.

14) .آج،لب:با.

15) .مج،وز،مت،لت،مر:انديشۀ تو را بر اين.

16) .مج،وز،مت:به اين.

17) .مج،وز،مت:خداى است.

18) .آج،لب،مر،آف،لت،آن،مر:غرض.

لِتَهْتَدُوا بِهٰا فِي ظُلُمٰاتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ ،تا به آن راه برى (1)و راه يابى (2)در تاريكيهاى برّ و بحر.آن خدايى كه روا نداشت كه تو را در ظلمت برّ و يا بحر رها كند تا چندين ستارۀ رهنماى (3)پديد كرد تا به او مهتدى شوى در امور دنياوى و معاش او كى روا دارد كه تو را در ظلمت ضلالت رها كند و در دين براى تو رهنماى فراندارد ،و دين به نزديك او از دنيا اولى تر و آخرت از اولى دوست تر،در باب دنيا هدايت تو خواست در باب دين كى ضلالت تو خواهد؟آن جات راه نمود آن جات از راه چگونه برد!تعالى علوا كبيرا،اگر در دنيا ستاره به ره بر تو كرد (4)در دين ستارگانى را به رهبر تو كرد كه تا يك ستاره از آسمان مى تابد يكى از اينان در زمين مى تابد (5)چو او را از زمين بردارم ستارگان را از آسمان فرود آرم،چون ملك اين براندازم آسمان از ستاره پردازم چون اين را از دست قضا و مسند امامت برخيزانم ستاره از آسمان بريزانم (6)،براى آن كه اينان امان اهل زمين اند چنان كه ستارگان امان اهل آسمان اند:

النّجوم امان لاهل السّماء و اهل بيتى امان لامّتى فاذا خلت (7)السّماء من النّجوم اتى اهل السّماء ما يوعدون و اذا خلت الارض من اهل بيتى اتى اهل الارض ما يوعدون.

لِتَهْتَدُوا بِهٰا ،«لام»،غرض راست،غرض من در دنيا هدايت توست آن كه در دنيا تو را هدايت كند در دين بر تو تلبيس ادلّه نكند اگر خواهند كه آنجا بر راه باشى نخواهند (8)كه اين جا گمراه باشى اگر در بيابانى به ستاره نگر،و اگر در دريايى چشم بر ستاره دار كه دليل اوست و راهرو را از دليل چاره[97-پ]نيست اگر ستاره را مى بينى و به او اهتدا نكنى ستاره را چه زيان،و اگر امام را مى يابى و به او اقتدا نكنى امام را چه نقصان،در هر دو جاى زيان بر توست. قَدْ فَصَّلْنَا الْآيٰاتِ ،ما آيات مفصّل و مبيّن كرديم و مجمل و مهمل رها نكرديم براى قومى كه دانند،اگر كسى نداند تابان (9)بر اوست.


1) .مر:راه بريد.

2) .مر:راه يابيد.

3) .مج،وز،مت:راهنمايى.

4) .مج،وز،مت:گردد.

5) .مج،وز،مت:مى يابد.

6) .لب:برندانم.

7) .لب:دخلت.

8) .آن:نخواهد.

9) .لت:تاوان.

وَ هُوَ الَّذِي أَنْشَأَكُمْ ،او آن خداست كه بيافريد شما را از يك نفس يعنى آدم -عليه السّلام- فَمُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعٌ ،ابن كثير و ابو عمرو و روح خواندند:«فمستقرّ»و باقى قرّاء خواندند:به كسر«قاف»على الفاعل،يعنى فمنكم مستقر،و باقى قرّاء خواندند:به فتح قاف على معنى فلكم مستقرّ على الموضع.

و در معنى«مستقرّ»و«مستودع»،مفسّران خلاف كردند عبد اللّه مسعود گفت:

بهرى مستقرّند يا بهرى را مستقرّى است در رحم مادر تا به وقت زادن و ايشان را مستودعى است جايى كه ايشان را به وديعه آنجا بنهند از گور تا به روز قيامت، يقال:قرّ فى المكان و استقرّ و اودعته مكان كذا و استودعته،پس مستقرّ مكان باشد و مستودع هم مكان باشد هم مفعول،و مقسم گفت:مستقرّ مأواى مرد باشد و مستودع آنجا كه بميرد.

سعيد جبير گفت:مستقرّ شكم مادر است و مستودع صلب پدر است او را به وديعت به صلب پدر دادند تا مدّتى آنجا بباشد و به وقت مطالبت به رحم مادر درآيد، در او قرار گيرد تا به وقت خود،آنگه جايگاه بدل كند و به زمين آيد،آن مستقرّى ديگر است او را مدّتى آنجا بماند آنگه به مستودع (1)لحد آيد،آنجا قرار كند و وديعت او باشد تا به وقت بعث.آنگه از آن جاش برانگيزند تا به مستودع عرضگاه آيد آن جاش مدّتى مقام باشد،از آن جاش به مستقرّ بهشت يا دوزخ برند و آن مستقرّى كه از آن جاش رحلت و انتقال نبود.

سعيد جبير گفت،يك روز عبد اللّه عبّاس مرا گفت:يا ابن جبير،كدخداى شده اى؟گفتم:نه،دست بر پشت من زد،گفت:آنچه مستودع صلب توست لا بد به وقت خود بيرون آرند.عكرمه گفت از عبد اللّه عبّاس:مستقرّ آن باشد كه او را بيافريده باشند (2)و در رحم قرار داده و مستودع آن باشد كه هنوز در رحم آبى باشد.

مجاهد گفت:مستقرّ دنياست كه قرارگاه است و مستودع آخرت است چون با پيش خدا شود.ابو العاليه گفت:مستقرّ مرد ايّام حياتش باشد و مستودع آنجا كه بمرد (3)


1) .آج،لب:مستقر.

2) .آج،لب:باشد.

3) .مج،وز،مت،آج،لب:بميرد.

و از آن جايش نشر كنند.

كريب گفت عبد اللّه عبّاس مرا بخواند،گفت بنويس: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم من عبد اللّه بن عبّاس الى حبر تيماء (1):امّا بعد فحدّثني عن مستقرّ و مستودع،و آنگه مرا گفت:اين نامه به فلان جاى بر به فلان مرد جهود ده كه او حبر[ى] (2)از احبار است.من آن نامه ببردم و به آن حبر دادم نامه بستد و در او نگريد،گفت:مرحبا بكتاب خليلى من المسلمين،[مرحبا به نامۀ دوست من از مسلمانان] (3).آنگه مرا به خانه برد و چند سفط پيش من آورد و صفحه ها (4)برمى گرفت و فرومى نگريد و مى انداخت.من گفتم:اين چيست كه فرومى اندازى ؟گفت:اين نبشته هاى جهودان است كه به دروغ نوشته اند،طلب نوشتۀ موسى مى كنم تا آنگه كه نوشته بر گرفت و فرونگريد و گفت:اين نوشتۀ موسى است.آنگه ساعتى تأمّل كرد پس (5)بنوشت،گفت:مستقرّ فى الرّحم،مستقرّى در رحم باشدش و مستقرّى در زمين بر پشت زمين و مستقرّى در شكم زمين در گور و مستقرّى آنجا كه مأوى و مصير او باشد بهشت يا دوزخ،آنگه برخواند:و نقرّ فى الارحام[98-ر]ما نشاء (6)وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتٰاعٌ إِلىٰ حِينٍ (7)،حسن بصرى گفت:مستقرّ در گور باشد و مستودع در دنيا،و گفتى:يا ابن آدم انت وديعة[في اهلك و پوشك أن يلحق بصاحبك،آنگه اين بيت برخواندى-شعر] (8):

[و ما المال و الأهلون إلاّ وديعة] (9)***و لا بدّ يوما أن تردّ الودائع

و سليمان العدوىّ دو بيت بگفت در اين معنى:

فجع الأحبّة بالأحبّة قبلنا***و النّاس مفجوع بهم و مفجّع

مستودع او مستقرّ قد خلا (10)***فا المستقرّ يزوره المستودع

در اين ابيات چنين نهاد كه مستقرّ در گور است و مستودع در دنيا-و اللّه اعلم بمراده.

قَدْ فَصَّلْنَا الْآيٰاتِ لِقَوْمٍ يَفْقَهُونَ ،ما آيات و ادلّه و بيّنات مفصّل كرديم براى


1) .آج:حبرها،لب:خيرهما.

2) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

3) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

4) .مج،وز،مت،لت،مر:صحيفه ها.

5) .مج،وز،مت،لت،مر:تأمل مى كرد.

6) .سورۀ حج(22)آيۀ 5.

7) .سورۀ بقره(2)آيۀ 36.

8) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

9) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

10) .مجمع البيان(140/2):مدخلا.

قومى كه دانند.

وَ هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً ،او آن خداست كه فرود آرد (1)از آسمان آبى، يعنى آب باران. فَأَخْرَجْنٰا بِهِ نَبٰاتَ كُلِّ شَيْءٍ ،أى بالماء،به آب همه نبات برويانيديم،آب بفرستم تا (2)زمين مرده زنده كنم (3)پس ازآن كه نبات نيارد نبات برآرد. فَأَخْرَجْنٰا مِنْهُ ،برون (4)آريم از او.در او دو قول گفتند:يكى من الماء يكى من النّبات،از آب برون آريم،يعنى به سبب آب،آب را به سبب كردم،نه آن كه مرا به سبب حاجت باشد،و لكن در آن حكمتى ديدم (5).و قولى ديگر از آن نبات (6)سبزى پديد آوردم (7).

مفسّران گفتند:مراد بقول و تره هاست (8)،يقال:خضر المكان فهو أخضر و خضر، و عرب گويد:هو لك خضرا مضرا أى هنيئا مريئا،و نخلة خضرة درختى باشد كه خرما بنبندد (9)،به سبزى بيفكند،و اختضر الرّجل و اغتضر اذا مات شابّا،[چون به جوانى بميرد] (10). نُخْرِجُ (11)مِنْهُ حَبًّا مُتَرٰاكِباً ،ما به درآريم (12)از او،يعنى از نبات (13)، خوشۀ گندم و جو و ارزن و آنچه دانه بر او (14)متراكب و برهم نشسته باشد. وَ مِنَ النَّخْلِ ،از درختان خرما، مِنْ طَلْعِهٰا ،از ميوه و كفرّى و غلاف آن و آنچه از آن برون آيد. قِنْوٰانٌ دٰانِيَةٌ ،شاخه هاى نزديك،و واحدش«قنو»باشد،كصنو و صنوان.

ابو عبيده گفت:اين را در كلام عرب نظير نيست (15)،و«قنيان»لغت تميم است،و «قنوان»بضمّ«قاف»كقضبان،و جمع قله اش اقناء باشد،مثل حنو و احناء،قال


1) .مج،وز،مت،لت،مر:فرود آورد،آج،لب:فرود آرد.

2) .آج،لب:بفرستيم كه.

3) .آج،لب:زنده كند.

4) .آج،لب:بيرون.

5) .مر+خضرا.

6) .اساس،بم،آف:باب،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.

7) .مج،مت:به سبزى برآوردم،وز:سبزى به درآوردم.

8) .اساس:ترهاست.

9) .اساس:بنه بندد/بنبندد،مت:نه ببندد،مر:ندهد.

10) .اساس،آج،لب،بم،مل،آف،آن:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

11) .وز،آج،لب،مل،آف،آن،مر:يخرج.

12) .مل:به درآورديم.

13) .اساس،آج،لب،آف،بم،لت،آن+يعنى،با توجّه به مج،وز و سياق عبارت زايد مى نمايد.

14) .مج،وز،مت،مل،لت،مر:دانۀ او.

15) .مج،وز،مت:است.

امرؤ القيس:

فأنّت اعاليه و آدت اصوله***و مال بقنوان من البسر (1)احمرا

دٰانِيَةٌ ،نزديك فروگذاشته. وَ جَنّٰاتٍ ،عاصم به رفع«جنّات»خواند عطفا على قنوان،و اعشى و برجمى و باقى قرّاء«جنّات»به كسر (2)،و محلّش نصب على قوله:

نَبٰاتَ كُلِّ شَيْءٍ ،و قوله«خضرا» (3)،و التّقدير،و أخرجنا جنّات.

و امّا حجّت آنان كه به رفع خوانند (4)و عطف كنند (5)آن را بر«قنوان»و «جنّات»از جنس آن نيست،گفتند:بر اضمار فعلى باشد كه لايق بود به او،چنان كه علّفتها (6)تبنا و ماء باردا. مِنْ أَعْنٰابٍ ،جمع عنب،و بستانها (7)از انواع انگورها و از زيتون و از نار (8).

مُشْتَبِهاً وَ غَيْرَ مُتَشٰابِهٍ ،چند قول گفتند در اين با يكديگر ماند (9)و نماند (10)،قولى آن است كه:بهرى با يكدگر ماند[و بهرى نماند آنچه متشاكل و متجانس بود چون أعناب با اعناب،و زيتون با زيتون،و نار با نار به يكديگر ماند،و آن كه از جنس يكديگر نبود با هم نماند.و قولى دگر آن است كه:اين اجناس يك با يك نماند] (11)و اگرچه جنس يكى باشد،نبينى كه انگور چند گونه باشد به جنس و شكل و لون و طعم مختلف،و نار هم چنين،و قولى ديگر آن است كه:در شكل با هم ماند و در طعم با هم نماند.قولى دگر آن است (12)،در خلقت (13)متشابه باشند و در حكمت نباشند.

اُنْظُرُوا إِلىٰ ثَمَرِهِ إِذٰا أَثْمَرَ ،اهل كوفه و حمزه و كسائى و خلف خواندند اين جا و در سورۀ يس:«ثمره»به ضمّ«ثا»و«ميم»،باقى قرّاء به فتح«ثا»و«ميم».

آنان كه«ثمر»به فتح خواندند،گفتند:جمع است،كبقر في جمع بقرة و شجر فى


1) .آج،لب،آف،آن:البشر،مج،وز،مت،مر:البرّ.

2) .لت+تا.

3) .آج،لب:خضرا.

4) .مج،وز،مت،مل،لت:خواندند.

5) .مج،وز،مت،مل،لت:كردند.

6) .بم،آف،آن،مر:علّقتها.

7) .مج،وز،مت،لت:بستانهايى.

8) .مر:و انار.

9) .آج،لب:مانند.

10) .آج،لب:نمايند،مل:و بهرى نماند.

11) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

12) .مر+كه.

13) .لب:خلق.

جمع شجرة،و خرز (1)في جمع خرزه (2)و قوّت اين قول قوله تعالى: وَ مِنْ ثَمَرٰاتِ [98-پ] اَلنَّخِيلِ (3)كه او جمع (4)ثمره باشد كخشبة[و جمعش كنند نيز على ثمار كأكمة و إكام و رقبة و رقاب،و آن كه به ضم خواند،قرائت او محتمل است دو وجه را،يكى آنكه جمع (5)ثمره باشد كخشبة و خشب،قال اللّه تعالى: كَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ (6)و اكمه و اكم،قال الشّاعر:

ترى الاكم فيها سجّدا للحوافر.***

و الاصل الاكم الّا انّه خفّفه للشّعر،و مثال او از معتل ساحة و سوح و قارة و قور و ناقة و نوق.دوم آن كه ثمر جمع جمع باشد ثمر و ثمار و ثمر كجراب و جرب و جمار و جمر،گفت:در ميوۀ او نگاه كنى (7)چون ميوه بيارد. وَ يَنْعِهِ ،أى نضجه و ادراكه، يعنى رسيدن او چون برسد و تمام پخته شود.و در شاذّ عطارديّ و ابن السّميقع خواندند «يانعه (8)»أى نضيجه (9)و مدركه،در ميوۀ رسيده اش (10)،يقال:ينع الثّمر يينع ينعا و ينعا و ينعا قال الشّاعر (11):

في قباب حول دسكرة***حولها الزّيتون قد ينعا

و يقال ايضا:اينعت الثّمرة يونع ايناعا،«ينع»به فتح،لغت اهل حجاز (12)است و «ينع»به ضم لغت اهل نجد،اللّه تعالى در اين آيت (13)تذكير نعمت كرد به اين چيزها كه بر شمرد از باران كه فرستاد از آسمان و نبات كه رويانيد (14)به آن آنچه غذاى بهايم و آدمى و وحوش و طيور است و انواع درختان ميوه از خرما و انگورهاى (15)الوان و نار و زيتون و آنچه ذكر كرد.آنگه گفت:آخر از ميان تو و چهار پاى فرقى بايد چون چهار پاى (16)همه خوردن شناسى؟ يك بار بچشم عبرت درنگر در ميوۀ اين درختان


1) .مت،مر:حرز.

2) .مج،وز،خرزه،مت:حزره.

3) .سورۀ نحل(16)آيۀ 67.

4) .اساس،آج،لب،آن كه:جمع او،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.

5) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

6) .سورۀ منافقون(63)آيۀ 4.

7) .آف:كنيد.

8) .مج،وز،مت،لت،مر+به الف.

9) .آج،لب،بم:نضجه.

10) .مج،وز،مت،بم،آن:رسيديش،مر:رسيدنش.

11) .مج،وز،مت+شعر.

12) .بم،لب+ذكر.

13) .بم،لب+ذكر.

14) .مج،وز،مت:رويانند،لت:روياند.

15) .مج،مت+رز.

16) .مج،وز،مت:چهارپايى.

كه (1)مى روياند و كه (2)مى پروراند و كه (3)مى رساند و كمّيّت و كيفيّت آن كه مى داند كه در اين،آياتى و علاماتى و دلالاتى هست مؤمنان و موقنان را.

وَ جَعَلُوا لِلّٰهِ ،حق تعالى در اين آيت گفتار (4)محال مشركان بازگفت كه:ايشان چه مى گويند،گفت:خداى را انبازان فراداشته اند (5)از جنّ،جنّيان را انباز او مى گويند چنان كه در دگر آيت گفت: وَ جَعَلُوا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الْجِنَّةِ نَسَباً (6).

وَ خَلَقَهُمْ ،«واو»حال است،و حال چنان افتاد كه خداى تعالى خالق ايشان است، وَ خَرَقُوا لَهُ بَنِينَ وَ بَنٰاتٍ ،اهل مدينه«خرّقوا»خواندند مشدّد (7)،و باقى قرّاء بتخفيف«را»خواندند،فرابافند (8)به دروغ براى او پسران و دختران،اگر جهودان اند گفتند: عُزَيْرٌ ابْنُ اللّٰهِ (9)،و اگر ترسايان اند گفتند: اَلْمَسِيحُ ابْنُ اللّٰهِ (10)،و اگر عرب اند گفتند:الملائكة بنات الله.

خرق و خرص و خلق و اختلق و اخترق اذا كذب،و تشديد براى تكثير فعل باشد بِغَيْرِ عِلْمٍ ،بى علمى و دانشى بل از سر جهل و اعتقاد فاسد.آنگه حكايت ايشان رها كرد و برخلاف ايشان و گفتار (11)ايشان تنزيه خود كرد،گفت: سُبْحٰانَهُ ،منزّه است (12)و متعالي از آنچه ايشان وصف مى كنند.

قوله تعالى:

سوره الأنعام (6): آیات 101 تا 110

اشاره

بَدِيعُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ أَنّٰى يَكُونُ لَهُ وَلَدٌ وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ صٰاحِبَةٌ وَ خَلَقَ كُلَّ شَيْءٍ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ (101) ذٰلِكُمُ اَللّٰهُ رَبُّكُمْ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ خٰالِقُ كُلِّ شَيْءٍ فَاعْبُدُوهُ وَ هُوَ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ (102) لاٰ تُدْرِكُهُ اَلْأَبْصٰارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ اَلْأَبْصٰارَ وَ هُوَ اَللَّطِيفُ اَلْخَبِيرُ (103) قَدْ جٰاءَكُمْ بَصٰائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ عَمِيَ فَعَلَيْهٰا وَ مٰا أَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفِيظٍ (104) وَ كَذٰلِكَ نُصَرِّفُ اَلْآيٰاتِ وَ لِيَقُولُوا دَرَسْتَ وَ لِنُبَيِّنَهُ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ (105) اِتَّبِعْ مٰا أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ وَ أَعْرِضْ عَنِ اَلْمُشْرِكِينَ (106) وَ لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ مٰا أَشْرَكُوا وَ مٰا جَعَلْنٰاكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً وَ مٰا أَنْتَ عَلَيْهِمْ بِوَكِيلٍ (107) وَ لاٰ تَسُبُّوا اَلَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ فَيَسُبُّوا اَللّٰهَ عَدْواً بِغَيْرِ عِلْمٍ كَذٰلِكَ زَيَّنّٰا لِكُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ ثُمَّ إِلىٰ رَبِّهِمْ مَرْجِعُهُمْ فَيُنَبِّئُهُمْ بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ (108) وَ أَقْسَمُوا بِاللّٰهِ جَهْدَ أَيْمٰانِهِمْ لَئِنْ جٰاءَتْهُمْ آيَةٌ لَيُؤْمِنُنَّ بِهٰا قُلْ إِنَّمَا اَلْآيٰاتُ عِنْدَ اَللّٰهِ وَ مٰا يُشْعِرُكُمْ أَنَّهٰا إِذٰا جٰاءَتْ لاٰ يُؤْمِنُونَ (109) وَ نُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَ أَبْصٰارَهُمْ كَمٰا لَمْ يُؤْمِنُوا بِهِ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ نَذَرُهُمْ فِي طُغْيٰانِهِمْ يَعْمَهُونَ (110)

ترجمه

آفرينندۀ آسمانها و زمين چگونه باشد او را فرزندى و نبود او را زنى و بيافريد همه چيزى را و او به همه چيز داناست.

آن خداست خداى شما نيست خدايى مگر او آفرينندۀ همه چيزى است


1) .مج،وز،مت،لت،مر:كى.

2) .مج،وز،مت،لت،مر:كى.

3) .مج،وز،مت،لت،مر:كى.

4) .اساس،آف،آن:گفت از،با توجه به مج تصحيح شد.

5) .مج،وز،مت،مر:فرو.

6) .سورۀ صافات(37)آيۀ 158.

7) .مج،وز،مت،آف،لت،مر:بتشديد.

8) .مج،وز،مت،مر:فرو.

9) .سورۀ توبه(9)آيۀ 30.

10) .مج،وز،مت+از.

11) .مج،وز،مت،لت،مر+او.

12) .مج،وز،مت،آج:بپرستيد.

بپرستى او را و او بر همه چيزى تكفّل كننده است (1).

[99-ر] در نيابد او را چشمها و او دريابد چشمها را و او لطف كنندۀ (2)داناست (3).

آمد به شما حجّتها (4)از خداتان (5)هركه بيند (6)براى خود بيند (7)،و هركه كور (8)شود بر او باشد و نيستم (9)من بر شما نگهبان (10).

و همچنين بگردانيم (11)آيتها را و تا بگويند درس كرده اى (12)و تا بيان كنم (13)آن را (14)براى گروهى كه دانند.

پس روى كن (15)آن را كه وحى كرده (16)به تو از خداى تو،نيست خدايى مگر او برگرد از آنان كه انباز گويند (17).

و اگر خواستى خدا،شرك نياوردندى (18)و نكرديم تو را بر ايشان نگهبان و تو نيستى بر ايشان و كيل.

و دشنام مدهى (19)


1) .آج:كارگزار است،لب:كارزار است.

2) .مج،وز،مت،لت+و.

3) .اساس+و داناست،با توجّه به مج،وز و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.

4) .آج،لب:بينايى دلها.

5) .آج،لب:پروردگارتان.

6) .آج،لب:ديد.

7) .آج،لب:ديد.

8) .آج،لب:نابينا.

9) .آج،لب:نه ام.

10) .آج،لب:نگهدارنده.

11) .اساس:بگردانم،با توجه به مج تصحيح شد.

12) .آج،لب:آموختى.

13) .آج،لب:كنيم.

14) .مج،وز،مت+از.

15) .آج،لب:رو بگردان.

16) .لت:وحى كردند،آج،لب:فرستاده اند.

17) .مج،وز،مت:گيرند.

18) .لت:نيافريدندى شرك.

19) .مج،مت،وز:دشنام مدهيد،آج،لب:ناسزا مگوييد.

آنان را كه خوانند ايشان بدون خدا كه پس دشنام دهند ايشان خداى را بظلم بى علم همچنين بياراستيم (1)براى هر امّتى كارهاشان پس با خدايشان باشد رجوع (2)ايشان خبر دهد (3)ايشان را به آنچه كرده باشند.

و سوگند خورند (4)به خداى طاقت (5)سوگندشان كه اگر آيد به ايشان معجزى ايمان آرند به آن بگو كه معجزات از نزديك خداست و چه آگاه كرده است (6)شما را به آن چو بيايند،ايشان ايمان نيارند.

برگردانيم (7)دلهاشان و چشمهاشان (8)چندان كه ايمان نياوردند به آن اوّل بار و رها كنيم (9)ايشان را در كفرشان تا متحيّر (10)بمانند.

قوله (11): بَدِيعُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ،حق تعالى وصف كرد خويشتن را به آن كه آفرينندۀ آسمان و زمين است و در وجود آرنده.«بديع»،فعيل باشد به معنى مبدع، چنان كه أليم به معنى مؤلم و قال الشّاعر: (12)

أ من ريحانة الدّاعي السّميع***يؤرّقني و اصحابي هجوع

و رفع او به خبر مبتداى محذوف است،أى هو بديع السّماوات و الارض،او آفريننده و پديدآورنده (13)آسمان و زمين است.و«ابداع»،ابتداى فعل كردن باشد بى آنكه اقتدا كند در آن به كسى،و كذلك الابتداع الابتداء و هو من الابدال، كالمدح و المده و معنى آن است كه:خداى تعالى اين فعل بر (14)وجه اختراع كرد و


1) .آج،لب:آرايش آراسته ام.

2) .آج،لب:بازگشتن.

3) .آج،لب:بياگاهانند.

4) .مج،وز،مت:خوردند.

5) .آج،لب:غايت.

6) .آج،لب:دانا گردانند.

7) .آج،لب:مى گردانيم.

8) .آج،لب:ديده هاشان.

9) .آج،لب:باز مى گذاريم.

10) .آج،لب:سرگشته باشند،لت:سر در نهند متحيّر.

11) .مج،وز،مت+تعالى.

12) .مج،وز،مت+شعر.

13) .مج،وز،مت:پديدآورنده.

14) .آج،لب:به دو.

مخترع فعلى بود كه بكنند نه به قدرت و نه در محلّ قدرت و اين قادر الذّات تواند كردن (1). أَنّٰى يَكُونُ لَهُ وَلَدٌ ،چگونه باشد او را فرزندى. وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ صٰاحِبَةٌ ،و او را زنى نبوده است و محال است كه فرزند بود بى زن چون دانى كه زن محال است بر او چرا فرزند روا مى دارى،ردّ است بر جهودان و ترسايان و مشركان عرب كه گفتند:

الملائكة بنات الله.

وَ خَلَقَ كُلَّ شَيْءٍ ،و همه[99-پ]چيز آفريدۀ اوست.و اين را دو وجه باشد:

يكى آن كه«كل»حمل كنند بر معظم و جلّ،يعنى آنچه اصل ايشان (2)است و بيشتر و معظم ايشان (3)است خداى تعالى آفريده،و وجه ديگر آن كه معنى آن باشد كه:هرچه هست فعل اوست امّا بر حقيقت يا واسطه براى آن كه آنچه ما و دگر (4)حيوانات كنيم اگرچه بر حقيقت فعل خداى نباشد در حكم چنان است كه فعل او به آن معنى كه اگر دانستى (5)كه او ما را نيافريدى آن در وجود نيامدى،و اگرچه فعل ما را بر اطلاق،خلق نخوانند جز مقيّد.و دگر آن كه«خلق»به معنى تقدير باشد،من قولهم:

خلقت الاديم نعلا،قال الشّاعر (6):

و لانت تفري ما خلقت و بعض***القوم يخلق ثمّ لا يفري

وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ ،و او به همه چيز عالم است.

ذٰلِكُمُ اللّٰهُ رَبُّكُمْ ،[ذلك] (7)اشارت است به آنچه از پيش رفت،يعنى فاعل اين افعال و موصوف به اين صفات (8)اين مخاطبان خداى شما است. لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ ،جز او خدايى نيست.و محلّ اين جمله رفع است براى آن كه صفت مرفوعى است«ذا»در محلّ رفع است به ابتداء،و«اللّه»روا باشد كه خبر باشد و روا باشد كه صفت بود.و «ربّكم»خبر باشد. خٰالِقُ كُلِّ شَيْءٍ ،آفريدگار همه چيز است برآن معانى كه گفتيم از آن سه وجه.و«كلّ»به معنى بعض بسيار آمد،منها قوله: وَ أُوتِيَتْ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ (9)و منها قوله: ثُمَّ اجْعَلْ عَلىٰ كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءاً (10)و مراد چهار كوه


1) .آج،لب:تواند بودن.

2) .مج،وز،مت،آج،لب،لت،مر:اشياء.

3) .مج،وز،مت،آج،لب،لت،مر:اشياء.

4) .لت،مر:ديگر.

5) .مت،آج،لب،لت:نه آنستى.

6) .مج،وز،مت+شعر.

7) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

8) .آج،لب:اوصاف.

9) .سورۀ نمل(27)آيۀ 23.

10) .سورۀ بقره(2)آيۀ 260.

است (1)، فَاعْبُدُوهُ ،او را پرستى (2)كه سزاوار پرستش آن است كه (3)او قادر باشد بر اين اشياء [كه كند و غرض او نفع مكلّفان باشد از اصول و فروع نعمت او،سزاوار او عبادت بود.

وَ هُوَ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ ،و او بر همه چيزى] (4)حافظ و نگهبان است و مدبّر و متصرّف بر سبيل مصلحت.و براى آن وصف خود كرد به آن كه و كيل است كه اين افعال و تصرّف از تدبير و محافظت مصالح كه مى فرمايد منفعت آن به او (5)عايد نيست با ما عايد است.

لاٰ تُدْرِكُهُ الْأَبْصٰارُ ،آنگه از جملۀ اوصافى كه خداى تعالى خود را به آن مدح كرد آن است كه گفت: لاٰ تُدْرِكُهُ الْأَبْصٰارُ ،چشمها او را درنيابد و او چشمها را دريابد يعنى خداوند (6)چشمها را،و اين آيت از جملۀ ادلّۀ روشن است بر آنكه (7)خداى تعالى مرئى و مدرك نيست و وجه استدلال از او آن است كه خداى تعالى در اين آيت نفى ادراك بصر كرد از خويشتن بر وجه تمدّح،و مدح راجع است با ذات او و هر مدحى كه راجع بود با (8)نفى و ممدوح به آن ذات او بود در اثباتش نقص بود.

و اين فصل محتاج است به بيان چند چيز:يكى آن كه خداى تعالى تمدّح كرد به نفى رؤيت از ذات خود.دوم[آن كه ] (9):ادراك بصر رؤيت بصر باشد،و سه ام (10)آن كه :هر مدحى كه راجع باشد با نفى در اثباتش نقص بود.و دليل بر فصل اوّل دو چيز است:يكى اجماع امّت كه امّت اجماع كرده اند بر آنكه خداى تعالى به اين مدح كرد خويشتن را جز كه مخالفان گفتند (11)مدح به آن كرد كه قادر است (12)كه منع كند ابصار را از ذات خود.پس خلاف (13)نيست در آن كه مدح است.وجه دوم آن كه :آنچه از پيش اين آيت است و آنچه از پس اين آيت است همه مدح است،نشايد


1) .اساس:كوست.

2) .همۀ نسخه بدلها بجز آن:پرستيد.

3) .مج،وز،مت،لت،مر:اوست كه آنگه،آج،لب:اوست آن است،مل+آن.

4) .اساس،آج،لت،بم،آف،آن:افتادگى دارد،از مج افزوده شد.

5) .مج،وز،مت،آج،لب،لت:با او.

6) .مج،وز،مت،مل،لت،مر:خداوندان.

7) .مل،لت:براى آن كه.

8) .بم،آن:يا.

9) .اساس،لب،آف،آن:ندارد،از وز افزوده شد.

10) .مل،بم،آن،مر:سيم.

11) .بم:گفتن.

12) .مج،وز،مت،لت،مر+برآن.

13) .مج،وز،مت،لت،مر:خلافى.

كه آنچه در ميان اين دو آيت باشد مدح نباشد.

امّا كلام در فصل دوم دليل بر آنكه (1)[ادراك] (2)بصر رؤيت بصر باشد،آن است كه:اهل لغت فرقى نكنند (3)ميان رأيت و احسست و آنست و ابصرت و ادركت لت ببصري (4)،جز آن است (5)كه ادراك (6)آنگه افادۀ رؤيت كند كه تعليق آن كنند به بصر چون اطلاق كنند و به ذكر (7)معانى آيد (8)به معنى لحوق باشد[100-ر]،چنان كه گويند:ادرك قتادة الحسن و ادرك فلان فلانا اذا كان في عهده و ايّامه.و «ادراك»به معنى نضج باشد،چنان كه ادركت الثّمرة و ادركت القدر.و«ادراك» به معنى بلوغ باشد،يقال:ادرك الغلام اذا بلغ و قال الشّاعر (9):

اذا المهرة (10)الشّقراء ادرك ظهرها***فشبّ (11)الاله الحرب بين القبائل

امّا چون مقيّد باشد به حاسّه اى از حواسّ فايدۀ ادراك آن دهد كه به آن حاسّه باشد،چنان كه ادركت بسمعي آن باشد كه بشنيدم،و ادركت بمشامّي،ببوييدم،و ادركت بيدي،لمس كردم،و ادركت بفمي و لهواتي آن باشد كه ذوق كردم، همچنين ادركت ببصري آن باشد كه بديدم.دليل ديگر بر آنكه ادراك (12)بصر رؤيت بصر باشد،آن است كه:اگر اثبات يكى از اين كنند با نفى آن مناقضت باشد تا اگر گويد:ادركت ببصري و ما رأيته يا رأيته و ما ادركته ببصرى مناقضه باشد،على وجه لا خفاء به.

امّا شبهۀ ايشان في قولهم:ادركت ببصرى حرارة الميل و اين ادراك مقيّد است به بصر و فايدۀ رؤيت نمى دهد جواب از اين آن است كه گوييم،اگرچه اين


1) .مل:دليل كند.

2) .اساس،بم،آف،آن:ندارد،از مج افزوده شد.

3) .آج،لب:نكند.

4) .اساس،لب،مل،آف،آن:بصرى،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

5) .آج،لب:نيست.

6) .مل+بصر،رؤيت بصر باشد.

7) .مل،مر:به دگر.

8) .بم،آف:اند.

9) .مج،وز،مت،لت+شعر.

10) .اساس،بم،آف،لت،آن:الهرّة،با توجه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

11) .مج،وز،مت:فنسب.

12) .اساس،آج،لب،بم،آف،آن:بر اين آن كه،با توجه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد.

جا مقيّد است به بصر،اين حكم مقصور نيست بر بصر براى آن كه ادراك حرارت به محلّ حيات كنند سواء اگر چشم باشد (1)اگر دگر عضو،نبينى كه گويند:ادركت بيدي و جسدى الحرارة.امّا براى آن كه ميل را تخصيص كرد و آن را به چشم بسته است (2)از اين جا شبهت افتاد ايشان را،دليل بر اين آن است كه اگر كسى ميلى گرم كند و بر دست كسى نهد او گويد (3):ادركت بيدي حرارة الميل.و همچنين (4)هر عضوى از اعضا كه محلّ حيات باشد هم اين فايده دهد.

امّا آن كه گفتند:«ادراك»در آيت به معنى احاطت است اين به خلاف كلام عرب است،چه در كلام عرب«ادراك»به معنى احاطت نيامد،و اگر چنين بودى روا بود (5)كه گفتندى:ادراك الجراب بالدّقيق و السّور بالمدينة و الجبّ بالماء، و خلاف اين معلوم است.امّا قوله: حَتّٰى إِذٰا أَدْرَكَهُ الْغَرَقُ ،معنى آن است كه لحقه و بلغه به معنى احاطت نيست.دگر آن كه احاطت را (6)«با»به كار دارند و ادراك به نفس خود متعدّى است،لا يقال ادركت بكذا،و انّما يقال ادركت كذا،و لا يقال احطته،انّما يقال احطت به علما،قال اللّه تعالى: أَنَّ اللّٰهَ قَدْ أَحٰاطَ بِكُلِّ شَيْءٍ عِلْماً (7)،و قال: إِنَّ اللّٰهَ بِمٰا يَعْمَلُونَ مُحِيطٌ (8).پس (9)ادراك فى قوله تعالى: حَتّٰى إِذٰا أَدْرَكَهُ الْغَرَقُ ،به معنى لحوق است چنان كه حكايت كرد از قوم موسى كه گفتند: إِنّٰا لَمُدْرَكُونَ (10)،اى لملحقون.

امّا دليل بر آنكه هر مدحى كه به نفى باشد در اثباتش نقص بود،آن است كه معلوم شده است كه نفى نقيض اثبات است و مدح نقيض ذم چون نفى امرى از امور مدح باشد كسى را به همه حال (11)اثباتش نقص باشد،اين از قضيّۀ عقل است.كسى


1) .مج،وز،مت،مل،مر+و.

2) .آج،لب،مل،لت،مر:نسبت است،بم،آف،آن:تشبّه است.

3) .مج،وز،مت،مل،مر:بگويد،لت:نگويد.

4) .مج،وز،مت،لت،مر+به،مل+بر.

5) .آف،لت:بودى.

6) .مج،وز،لت،مر+با.

7) .سورۀ طلاق(65)آيۀ 12.

8) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 120،اصل آيه:يعملون.

9) .نسخۀ مر در اين جا پايان مى پذيرد.

10) .سورۀ شعراء(26)آيۀ 61.

11) .مج،وز،مت،مل،لت:به هر حال.

گويد فلان ظلم نكند و دروغ نگويد و غيبت نكند و بهتان ننهد و مى نخورد (1)مدح است چون گويد اين چيزها كند ذمّ است (2).و عقلا در اين خلاف نكنند و خداى تعالى در كتاب مجيد در مدح خود چنين فرمود از اين معنى كه: لاٰ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لاٰ نَوْمٌ (3)،او را خواب نگيرد نه اندك و نه بسيار.و قوله مَا اتَّخَذَ اللّٰهُ مِنْ وَلَدٍ وَ مٰا كٰانَ مَعَهُ مِنْ إِلٰهٍ (4)،گفت:فرزندى نگرفت و با او خدايى نيست.و قوله: مَا اتَّخَذَ صٰاحِبَةً وَ لاٰ وَلَداً (5)،و قوله: لَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلِيٌّ مِنَ الذُّلِّ (6)و قوله: لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ، وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ (7)،و قوله: إِنَّ اللّٰهَ [100-پ] لاٰ يَظْلِمُ النّٰاسَ شَيْئاً (8)،اين جمله كه از خويشتن نفى كرد از زن و فرزند و مثل و مانند و همتا و انباز و خواب و ظلم اين جمله مدح است او را اگر اثبات كنند اين جمله را يا بعضى را از اين در هر حال كه باشد از حالات در دنيا و آخرت در اثباتش نقص باشد همچنين در آيت ما نفى ادراك بصر كرد از خود بر سبيل تمدّح و مدح راجع با ذات او در اثباتش نقص باشد در جميع احوال (9)،اگر در دنيا گويد و اگر در آخرت اگر گويند نه مشارك است در نفى تعلّق ادراك به او او را بسيارى از اعراض و معدومات،بايد تا ايشان نيز ممدوح باشند،جواب گوييم:خداى تعالى مدح نكرد (10)به نفى ادراك بس بل تمدّح كرد به نفى ادراك مدركان او را و اثبات ادراك او مبصران (11)را و مدركان را،گفت: وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصٰارَ ،پس مدح كه هست به مجموع هر دو (12)به اوست:يكى نفى ادراك مدركان از او و يكى اثبات ادراك او مدركان را،براى آن كه چيزها بر ضروب (13)است بهرى آن است كه نبيند و نه او را بينند چون معدومات و ضماير و بسيارى از اعراض،و بهرى آن است كه او را بينند و


1) .مج،وز،مت،لت+اين.

2) .مج،وز،مت،لت:باشد.

3) .سورۀ بقره(2)آيۀ 255.

4) .سورۀ مؤمنون(23)آيۀ 91.

5) .سورۀ جن(72)آيۀ 3،اصل آيه:ما اتخذ.

6) .سورۀ اسراء(17)آيۀ 111.

7) .سورۀ اخلاص(112)آيات 4 و 5.

8) .سورۀ يونس(101)آيۀ 44.

9) .آج،لب:حالات.

10) .مج،وز،مت،آج،لب،لت:تمدح كرد.

11) .آج،لب،لت،آن:مستبصران.

12) .مج،وز،مت+كار.

13) .اساس:ضرورت،با توجه به مج،وز تصحيح شد.

او چيزى نبيند و آن جمادات است و الوان،و بهرى آن است كه او بيند و او را بينند چون آدمى و ديگر (1)حيوانات چون شرايط حاصل بود امّا ذاتى كه او را بنبينند و او بينندگان (2)را بيند مدرك باشد مدركات را و هيچ مدرك او را مدرك نباشد جز خداى تعالى نيست.پس به تفرّد او به اين دو امر (3)ممدوح است،اگر گويند نه هريكى از اين دوگانه مدح نيست على حده نه آن كه بيند نه آن كه او را نبينند (4)اگر روا باشد كه آنچه نه مدح بود به انضمام با آن كه نه مدح بود مدح شود،لازم آيد كه وجود به انضمام با عالمى مدح بود و شىء به انضمام با حى مدح بود و خلاف اين معلوم است جواب گوييم:ممتنع نبود (5)ازآن كه نفى امرى از امور از ذاتى از ذوات آنگه (6)مدح باشد كه او بر صفتى باشد از صفات نبينى كه نفى سنه و نوم از قديم تعالى آنگه (7)مدح باشد كه او حى باشد چه اگر نه چنين بودى اين نفى مدح نبودى،و همچنين نفى ظلم از آن كس مدح باشد كه او حى بود و قادر بود بر ظلم و روا بود كه او را داعى (8)باشد به ظلم تا اين شرطها نبود،نفى ظلم مدح نبود.

و آنچه تحقيق اين است آن است كه صفات مدح بر دو ضرب (9)است:يكى راجع با اثبات،يكى راجع با نفى،آنچه راجع باشد با اثبات محتاج نباشد در بيشتر احوال به شرطى تا مدح باشد براى اختصاص اثبات و آنچه مرجع آن با نفى باشد مدح نبود تا مقيّد و مشروط نبود به شرطى براى عموم نفى را كه نفع عام باشد،نبينى كه ذواتى كه عالم و قادر وحى و موجود نباشند بيشتراند ازآن كه ذوات عالمه و قادره و حيّه و موجوده،تا عالم از ناعالم كمتر باشد و بسيار احيا باشند (10)كه عالم و قادر نباشند،و بيشتر موجودات حى نباشند و معدومات را خود نهايت نيست،براى آن كه در نفى دارد اكنون نفى جهل و عجز آنگه مدح باشد كه از حى نفى كنند براى آن كه نفى اين از جماد مدح نباشد و همچنين آنچه بيان كرديم در نفى ظلم و


1) .آج،لب،لت،آن:دگر.

2) .مج،وز،مت:بندگان.

3) .آف،آن:دوام.

4) .لت:نبيند.

5) .مج،وز،مت،لت،مل:نباشد.

6) .مل:آنگاه.

7) .مل:آنگاه.

8) .بم:داغى.

9) .مل:وجه،آج،لب:چيز.

10) .مل:باشد.

سنه و نوم.

پس به اين جمله روشن شد فرق از ميان صفتى كه اثبات باشد[101-ر]يا نفى كه آن اگر مشروط نباشد روا بود و اين جز از مشروط نيايد-و اللّه ولىّ التّوفيق.اگر گويند خداى تعالى گفت:ابصار مرا نبينند،چرا نشايد كه مبصران بينند او را؟ جواب گوييم:عرب اگرچه فعل اضافه كنند با (1)محلّ فعل يا آلت فعل،مراد اضافۀ فعل با جمله باشد،چنان كه اگر گويند:يده لا تبطش و رجله لا تمشي (2)و لسانه لا يتكلّم و مراد آن است جمله اين كارها نمى كنند،و منه قوله تعالى: ذٰلِكَ بِمٰا قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ (3)،أى بما قدّمتم.و قولهم:يداك اوكتا و فوك نفخ ط من هذا الباب، اگر گويند خداى تعالى گفت:جملۀ مبصران (4)مرا نبينند،چرا نشايد كه بعضى او [را] (5)بينند و آن مؤمنان باشند؟جواب آن است كه گوييم:خداى تعالى به نفى ادراك تمدّح كرد،و چون مدح تعلّق به نفى دارد اثباتش نقص بود اگر از جمله باشد اگر از بعض (6). وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ ،او لطف كننده است با بندگان و دانا به احوال ايشان.و اصل او فاعل بوده است براى مبالغت فعيل كرده اند و گفته اند:لطيف اى دقيق النّظر بالرّحمة الى عباده من اللّطافة،و اين هم مبالغت باشد در باب رحمت.

قَدْ جٰاءَكُمْ بَصٰائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ ،«بصائر»جمع بصيرت باشد و آن دلالتى باشد كه ايجاب علم كند بر وجهى كه از وضوح به حدّى باشد كه پندارى كه عالم آن معلوم را به بصر مى بيند،و مراد اين جا ادلّه و براهين است كه قرآن به آن ناطق است،قال الشّاعر: (7)

جاءوا بصائرهم على اكتافهم***و بصيرتى يعدو بها عتد (8)و أى

و بصيرت در جاى عقل به كار (9)دارند،معنى آن است كه حجّت روشن شد و


1) .مج،وز،مت:يا.

2) .اساس،آج،لب،آف:لا يمشى،با توجه به مج تصحيح شد.

3) .سورۀ آل عمران(3)آيۀ 182.

4) .آف:مبصرات.

5) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

6) .مج،لت:بعضى.

7) .مج،وز،مت+شعر.

8) .اساس:عدوانى،با توجّه به آج تصحيح شد.

9) .لت:نگاه دارند.

بيّنت بر شما باستاد. فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ ،هركه او بيند يعنى بداند و انديشه كند، فَلِنَفْسِهِ ،براى خود كند. وَ مَنْ عَمِيَ فَعَلَيْهٰا ،و هركه نابينا شود،يعنى انديشه نكند و بنداند، فَعَلَيْهٰا ،بر او باشد و اين بر سبيل تهديد و وعيد گفت و حجّت انگيختن بر ايشان و كار ايشان در خير و شر به اختيار ايشان افكندن. وَ مٰا أَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفِيظٍ ،و بگو اى محمّد كه من بر شما نگهبان نه ام (1)،بر من جز دعوت كردن نيست.

زجّاج گفت:اين آيت و مانند اين پيش از آن آمد كه خداى تعالى قتال فرمود، وَ كَذٰلِكَ نُصَرِّفُ الْآيٰاتِ ،آنگه گفت:ما آيات و بيّنات چنين (2)گردانيم.

وَ لِيَقُولُوا دَرَسْتَ ،ابن كثير و ابو عمرو خواندند:دارست من المفاعله،يعنى تو با اهل كتاب درس كرده اى (3)از مدارست،و ابن عامر خواند:و ليقولوا درست[به فتح«سين» و سكون«تا»أى انمحت من الدّروس،و تا گويند آن آيات مندرس شد و كهنه گشت.و باقى قراء خوانند (4)] (5):درست من درس الكتب.

و اصل كلمه از (6)يك اصل است،و آن كهنه شدن است،يقال:درس الشّىء دروسا اذا اندرس و انمحى و درسته أنا و ادرسه درسا،و منه درس الكتاب،براى آن كه چندان بخواند تا كهنه شود.و دريس جامۀ كهنه باشد،و درس استمرار تلاوت (7)باشد،و الدّرس الحيض أيضا (8)معنى آن باشد كه:لئلاّ يقولوا أو كراهة ان يقولوا،يا گويند (9)چنان كه گفت: يُبَيِّنُ اللّٰهُ لَكُمْ أَنْ تَضِلُّوا (10)،و المعنى لئلاّ تضلّوا (11)،و أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ (12)أى لئلاّ تميد بكم،و أَنْ تَقُولُوا (13)مٰا جٰاءَنٰا مِنْ بَشِيرٍ وَ لاٰ نَذِيرٍ (14)،اى كراهة


1) .لت:نيم.

2) .آج،لب:چنان.

3) .آج،لب،بم:درس كرده.

4) .آج،لب:خواندند.

5) .اساس:ندارد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.

6) .لت:آن.

7) .وز+تلاوت.

8) .مج،وز،مت،لت+امّا.

9) .مج،وز،مت،لت:تا نگويند.

10) .سورۀ نساء(4)آيۀ 176،بم،آف،آن:يضلّوا.

11) .آج،لب،بم،آف،آن:يضلّوا.

12) .سورۀ لقمان(31)آيۀ 10.

13) .اساس و همۀ نسخه بدلها:يقولوا،با توجّه به ضبط قرآن مجيد آورده شد.

14) .سورۀ مائده(5)آيۀ 19.

ان تقولوا (1)،يعنى من اين آيات را محكم و مفصّل و مصرّف بگردانم (2)تا شما نگويى (3)كه اين چيزى است كه تو درس كرده اى،يا (4)اين اخبارى است كهنه شده از اخبار گذشتگان.

و قولى دگر آن است كه:«لام»غرض راست،و معنى آن كه ما اين براى آن كرديم تا ايشان نگويند (5)كه تو اين برخواندى به حضرت ما و اقرار دهند به زبان خود تا حجّت بر ايشان بايستد[101-پ]،و بر اين قول«درست»به معنى قرأت و بلّغت باشد.

زجّاج گفت:«لام»عاقبت راست،و معنى آن كه ما تفصيل اين آيات براى آن كرديم تا ايشان اين نگويند (6)،و لكن عاقبت آن بود كه اين بگفتند و پنداشتى ما خود براى آن كرديم تا ايشان اين گفتار بگويند.

رمّاني گفت:تصريف،اجراء معنى دائر باشد در معانى متعاقب،و وجه «كاف»تشبيه آن است كه گفت:ما در اين سورت (7)همچنان تصريف آيات كرديم كه در دگر سورتها.

وَ لِنُبَيِّنَهُ ،«لام»غرض است،و نيز ما (8)بيان كنيم براى قومى كه اين دانند،و مورد اين آيت وعيد و تهديد است.

اِتَّبِعْ مٰا أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ،خداى تعالى در اين آيت امر كرد رسولش را به متابعت آنچه بر او مى آرند از خداى تعالى،و وحى و ايحاء،القاء المعنى (9)الى النّبيّين باشد از جهت (10)پوشيده و وحى كه اشاره باشد ازآنجاست (11)في قوله: فَأَوْحىٰ إِلَيْهِمْ أَنْ سَبِّحُوا بُكْرَةً وَ عَشِيًّا (12).


1) .اساس و همۀ نسخه بدلها:يقولوا،با توجّه به ضبط آيۀ ما قبل تصحيح شد،آج،لب،بم،آف،لت،آن+و لئلاّ يقولوا.

2) .مج،وز،مت:نكردم.

3) .مج،وز،مت:نگوييد.

4) .مج،وز،مت:تا.

5) .مج،وز،مت:بگويند.

6) .مج،مت:بگويند.

7) .اساس،آج،لب،بم،آف،آن:صورت،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.

8) .مج،وز،مت:تا.

9) .مج،وز،مت:النّفس.

10) .مج،وز،مت:جهتى.

11) .مج،وز،مت:اينجاست.

12) .سورۀ مريم(19)آيۀ 11.

لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ ،گفتند معنى آن است كه:ايشان را دعوت كن به اين كلمه،و گفته اند معنى آن است كه:متابعت وحى كن كه بر تو كرده اند،و آن وحى اين است كه: لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ ،آنگه گفت: وَ أَعْرِضْ ،و اعراض كن و بگرد از اين مشركان و كافران.

عبد اللّه عبّاس گفت:اين حكم منسوخ است به آيت قتال،و اصل اعراض صرف الوجه باشد الى جهة العرض،براى آن كه سمت ناظر سمت طول باشد،و آنچه بر چپ و راست او بود جهت عرض باشد،و گفته اند:الى العرض و هو الجانب و اعرض الشّىء اذا ظهر كأنّه مكّن من عرضه،اى ناحيته،و منه قول عنتره (1):

و اعرضت اليمامة و اشمخرّت***

چنان كه گويند:اكتب اذا امكن من كاتبه،و العرض خلاف الطّول،و العرض الجانب،و عرض الرّجل ما يمدح و يذمّ منه،و عرض الدّنيا متاعها تشبيها بالعرض الّذي لا يلبث على حدّ لبث الاجسام.و«عرض»عرضه كردن چيزى باشد و «اعتراض» (2)پيش آمدن باشد.

وَ لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ مٰا أَشْرَكُوا ،خداى تعالى گفت:اگر خداى خواستى ايشان مشرك نبودندى.اگر گويند:به نزديك شما اراده تعلّق به نفى ندارد بل به چيزى تعلّق دارد كه حدوثش صحيح (3)باشد،حكم اين آيت چگونه باشد؟جواب گوييم:مراد آن است كه ايشان را به قهر اگر خواهد بر ايمان دارد،پس متعلّق ارادت در آيت محذوف است و آن حمل ايشان است بر ايمان بر سبيل قهر و الجاء،و اين ارادت لا بدّ محمول باشد بر اين وجه ازآنجا كه به ادلّه درست شده است كه خداى تعالى از كافران مريد ايمان است بر سبيل اختيار،ازآنجا كه امر كرده است ايشان را به ايمان،و امر امر نشود بى ارادت آمر (4)مأمور به را،پس چون بر وجه اختيار لا بد مريد باشد اين را حمل بر مشيّت قسر و الجاء بايد كردن.

اگر گويند:چرا بر اين وجه از ايشان ايمان نمى خواهد (5)؟گوييم:براى آن كه


1) .مج،مت+شعر.

2) .اساس:اعراض،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.

3) .مج،مت:صحت.

4) .مج،مت:ندارد.

5) .آن:نمى خواهند.

منافى حكمت بود و ناقض غرض،چه غرض او تعالى (1)به تكليف تعريض ثواب است،و تا بر وجه اختيار و تردّد دواعى نباشد مكلّف مستحقّ ثواب نبود،چه الجاء منافى تكليف بود.

اگر گويند:آيت دليل مى كند بر آنكه خداى تعالى از ايشان ايمان نمى خواهد، گوييم:بل دليل مى كند كه از ايشان ايمان نمى خواهد بر اين وجه كه گفتيم بر سبيل قهر و الجاء نه بر ساير وجوه،و اين را تخصيص[102-ر]به دليل عقل و قرآن (2)و سنّت كرديم،دگر آن كه:اگر خداى تعالى مريد شرك و كفر بودى،بايستى كه مشرك و عاصى مطيع بودندى براى آن كه مطيع آن باشد كه آن كند كه از او خواهند،نبينى كه چون سيّد غلامش را گويد:اريد منك أن تسقينى (3)الماء،مى خواهم تا مرا آب دهى،او بر ارادت او كار كند و امتثال مراد كند،او را مطيع خوانند.و قولى گفتن (4)كه مؤدّى بود به (5)آن كه كافر و عاصى به كفر و عصيان طاعت خداى كرده اند،قولى باشد خلاف عقل و شرع خارق اجماع.

وَ مٰا جَعَلْنٰاكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً ،گفت:ما تو را بر ايشان نگهبان نكرديم،يعنى نگهبانى (6)كه ايشان را از كفر به قهر منع كنى،يا نگهبانى (7)كه با وجود تو و محافظت[تو] (8)ايشان كفر نيارند و اگر آرند بر تو تابانى (9)باشد.

وَ مٰا أَنْتَ عَلَيْهِمْ بِوَكِيلٍ ،و تو بر ايشان و كيل نه (10).و فرق ميان«و كيل»و «حفيظ»آن باشد كه (11)ايشان را نگه دارد ازآن كه در كار ايشان خللى باشد،و و كيل آن باشد كه قيام كند به مصالح ايشان از مصالح دين و دنيا،و اين هر (12)دو به رسول -عليه السّلام-مفوّض نيست،بل خداست-جلّ جلاله-كه رقيب و حفيظ افعال و


1) .مج،وز،مت،لت:او جلّ جلاله.

2) .اساس،بم+است،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها زايد مى نمايد.

3) .اساس،بم،آف،لت:يسقينى،با توجّه به مج،وز تصحيح شد.

4) .مج،وز،مت:گفتم.

5) .مج،وز،مت:با.

6) .اساس،مج،وز:نگهبانى.

7) .اساس،مج،وز:نگهبانى.

8) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

9) .چاپ شعرانى(29/5):تاوانى.

10) .بم:نۀ،نه اى.

11) .مج،وز،مت+حفيظ.

12) .آج،لب:هيچ،لت:هيچ هر.

احوال ايشان است،و و كيل و كفيل ارزاق ايشان است.و امّا (1)آنچه به (2)رسول است -عليه السّلام-ابلاغ و انذار است،و گفته اند:آيت به مكّه آمد پيش از امر به قتال.

قوله: وَ لاٰ تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ -الآية.عبد اللّه عبّاس گفت:سبب نزول آيت آن بود كه چون اين آيت فرود آمد كه: إِنَّكُمْ وَ مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ (3)-الآية،مشركان گفتند:[اى محمّد!] (4)اگر تو از سبّ خدايان ما بازايستى و الّا ما نيز خداى تو را دشنام دهيم.خداى تعالى اين آيت فرستاد قتاده گفت:

مسلمانان بتان را دشنام دادندى،خداى تعالى نهى كرد ايشان را و گفت:اينان سفيهان اند،معبودان اينان را دشنام مدهى (5)كه معبود شما را دشنام دهند.

سدّى گفت:سبب نزول آيت آن بود كه رسول-عليه السّلام-به حمايت عمّش ابو طالب بودى و ابو طالب را وفات نزديك رسيد،مشركان گفتند:بيايى (6)تا بر اين مرد رويم و حجّت بر او گيريم و او را گوييم (7):اين پسر برادرت را از ما بازدارد و الّا تا امروز به حرمت تو او را چيزى نمى گفتيم كه تو پير ما و سيّد مايى و الّا بكشيم او را،و آنگاه برخاستند و به نزديك ابو طالب شدند-ابو سفيان بود و ابو جهل و نضر بن الحارث و اميّه و ابىّ ابنا خلف و عقبة بن ابي معيط و عمرو بن العاص-و اين حديث بگفتند.

ابو طالب كس فرستاد و رسول را-عليه السّلام-حاضر كرد و گفت:اين قوم بنى اعمام تواند،و رسول-عليه السّلام-گفت:چه مى خواهند از من؟گفتند:ما از تو آن مى خواهيم كه دست از ما و خدايان ما بدارى،تا دست از تو و خداى تو بداريم.

رسول-عليه السّلام-گفت:اگر اين بكنم شما مرا مساعدت كنيد بر كلمه اى كه به آن كلمه بر عرب و عجم مالك شويد و همه جهان شما را منقاد شوند.گفتند:آن كلمه چيست؟گفت:آن كه بگويى (8)«لا اله الّا اللّه».گفتند:ما اين نگوييم و ابا كردند.ابو طالب گفت:رها كن كه اينان مساعدت نكنند با تو رسول-عليه السّلام- گفت:من بجز اين راضى نشوم،و اگر آفتاب بيارند و بر دست من نهند.گفتند:يا


1) .مج،وز:انّما.

2) .آج،لب،بم:بر.

3) .سورۀ انبيا(21)آيۀ 98.

4) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

5) .مج،وز،مت،آج،لب:مدهيد.

6) .آج،لب:آف،لت،آن:بياييد.

7) .آج،لب،آف+كه.

8) .مج،وز،مت،آج،لب،آف،لت:بگوييد.

محمّد!از شتم و دشنام خدايان ما بازايستى و الّا ما نيز خداى تو را دشنام دهيم.

خداى تعالى اين آيت فرستاد و گفت:دشنام مده خدايان ايشان را كه پس ايشان مرا دشنام دهند به ظلم بى علم،و سبّ[102-پ]و شتم و طعن و غمزه (1)و إزراء به يك معنى باشد.

و قوله: فَيَسُبُّوا اللّٰهَ ،محلّ اين فعل نصب است براى آن كه جواب امر است به «فا»و علامت نصب سقوط«نون»است. عَدْواً ،اى عدوانا و ظلما،و نصب او بر تميز باشد،و شايد كه مفعول بود.و يعقوب خواند و حسن و قتاده و عطا در شاذّ «عدوّا»على وزن فعول،و ديگران«عدوا»على وزن فعل،يقال:عدا عليه يعدوا عدوّا،و هو مجاوزة الحدّ،و اعتدى اعتداء و تعدّى تعدّيا هم به اين معنى باشد،و استعديت الامير على فلان،أى تظلّمت من عدوانه فاعداني عليه أى ازاله عنّي و آيت دليل است بر وجوب تقيّه و زبان نگاه داشتن در جاى و وقتى كه نه جاى اظهار حق باشد،قديم تعالى گفت:با اين مشركان بساز و با ايشان مدارا كن كه تو در سراى ايشانى و ايشان بسياراند و تو يار ندارى،و ايشان ساز دارند و تو ندارى (2).

و دارهم ما دمت في دارهم***و أرضهم ما كنت في أرضهم

چون رسول را به وقت ضعف تقيّه فرمايند و ساختن امام اولى تر كه پايۀ او از پايۀ پيغامبر فروتر باشد،و آنگه رعيّت كه از هر دو فروتر باشند[به] (3)ايشان اولى تر.و وجوب دفع مضرّت از مقتضاى عقل است و شرع به آن وارد است در قرآن و سنّت.

كَذٰلِكَ زَيَّنّٰا لِكُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ ،ما بياراستيم براى هر قومى كارشان.در اين چند قول گفتند:يكى آن كه مراد به كار ايشان آن است كه ايشان را فرموده اند از ايمان و طاعت،بيانش: وَ لٰكِنَّ اللّٰهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمٰانَ وَ زَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ (4)، يعنى چنان كه امّت تو را ايمان فرمودم و برآن تحريض كردم و ترغيب به امرونهى و دواعى،امّت سلف را همچنين كردم و هر تمكين كه شما كردم،و آنچه الطاف مقرّبه است از ثواب و عقاب كه با شما كردم با ايشان نيز كردم و آن مأمور به را عمل


1) .مج،وز،مت،آج،لب،لت:غميزه.

2) .مج،وز،مت،آج+شعر.

3) .اساس:ندارد،با توجّه به مج،وز افزوده شد.

4) .سورۀ حجرات(49)آيۀ 7.

ايشان خواند،و اگرچه نكرده اند و بعضى از ايشان خود نكنند،چنان كه يكى از ما غلامش را گويد:تو كار خود مى كن و عمل خود بر دست مى دار،يعنى آنچه تو را كردنى است و تو را فرموده اند از رشد و صلاح خود،و اين قول حسن است و جبّايى و طبرى و رمّانى.

قول دگر آن است كه:ما مقرّر كرديم تا هر قومى آنچه ايشان به علّت كردند (1)در مذهب و طريقۀ خود از حجّت و شبهه،و مراد به تزيين عمل كمال عقل است و خلق علم كه به آن حجّت بدانند و شبهه بدانند،و آنان كه در شبهه آويختند بر اين قول نه از خداى باشد،از ايشان باشد كه نظر نكردند تا شبهه به حجّت مشتبه شد ايشان را.

قول سيوم (2)آن است كه:مراد به تزيين (3)عمل اعلام ايشان است و خلق علم به حسن محسّنات و قبح مقبّحات،تا حسن كار بندند و از قبح اجتناب كنند.

وجه چهارم ابو القاسم بلخيّ گفت:مراد آن است كه خداى تعالى مقرّر بكرد در عقل هر عاقلى وجوب شكر منعم او و تعظيم حقّ او و وجوب امتثال امر و فرمان او،امّا چون مشركان ازآن كه نظر نكردند (4)اعتقاد ايشان در معبودشان چنان بود كه اين نعمت از ايشان است،اين تعظيم ايشان را كردند،پس تقصير و تفريط از ايشان آمد بر (5)ترك نظر و الّا آن كه خداى تعالى در عقل مركوز نكرد هر دو قوم را از مؤمن و كافر در اين معنى بر يك حد است،آنگه بر سبيل تهديد و وعيد گفت:مرجع همه با من است،خبر دهم ايشان را به آنچه كرده باشند،يعنى جزا دهم و مكافات كنم.

قوله: وَ أَقْسَمُوا بِاللّٰهِ [103-ر] جَهْدَ أَيْمٰانِهِمْ ،محمّد بن كعب القرظيّ و كلبى گفتند:سبب نزول آيت آن بود كه مشركان گفتند:يا محمّد!تو ما را خبر مى دهى كه موسى را عصايى بود كه بر سنگ زدى از او چشمۀ (6)آب روان شدى و اگر (7)بر دريا زدى در او راههاى خشك پيدا شدى،و عيسى احياى موتى كردى.و صالح را


1) .وز:ايشان نقل كردند.

2) .مج،وز:سه ام،آج:سوم.

3) .در اساس،مج،وز:كلمه به صورت«تبزين»هم خوانده مى شود.

4) .مج،وز،مت:نكرده اند.

5) .مج،وز،مت:در.

6) .مج،وز،مت،لت:چشمه هاى.

7) .مج،وز،مت:ندارد.

ناقه اى بود از سنگ برون (1)آورده،تو نيز آيتى بيار تا ما تو را تصديق كنيم.

رسول-عليه السّلام-گفت:چه آيت خواهى (2):گفتند:اين كه كوه صفا براى ما [با] (3)زر كنى،و جماعتى مردگان را زنده كنى (4)تا بر صدق تو گواهى دهند،و جماعتى فرشتگان را از آسمان فرود آرى (5)تا بگويند كه تو رسول خدايى.رسول -عليه السّلام-گفت كه:گمان چنان است كه اگر من از خداى در خواهم خداى تعالى اجابت كند مرا به اين چيزها،شما هم ايمان نيارى (6).ايشان سوگندان گران خوردند كه ايمان آريم.

صحابه گفتند:يا رسول اللّه!از خدا در خواه تا آن كه ايشان مى خواهند بدهد، رسول-عليه السّلام-گفت:تا من با خداى مشورت كنم،آنگه گفت:بار خدايا!تو دانى كه اينان چه مى گويند.جبرئيل آمد و گفت:تو مخيّرى اگر خواهى بخواه تا بدهم،و لكن پس از آن امهال نكنم اينان را بل عذاب استيصال كنم،و اگر خواهى رها كن تا باشد كه قومى از اينان و از نسل و اولاد اينان باشند كه ايمان آرند.رسول -عليه السّلام-گفت:من صبر و امساك اختيار كردم،خداى تعالى اين آيت فرستاد و در او بيان كرد كه:اينان هم ايمان نيارند با اين سوگند كه مى خورند،گفت:سوگند خوردند به طاقت و غايت آنچه ممكن باشد كه به آن سوگند خورند،كه اگر آيتى به ايشان آيد ايمان آرند.آنكه گفت:يا محمّد!تو جواب ده ايشان را و بگو كه آيات به دست من نيست به امر خداست تا بر تو اقتراح نكنند.

و قوله: جَهْدَ أَيْمٰانِهِمْ ،نصب است بر مصدر از فعلى محذوف،أى حلفوا باللّه و اجتهدوا جهدا في ايمانهم،چنان كه طلبته جهدك و طاقتك،أى تجهد جهدك و تطيق طاقتك.

آنگه گفت: وَ مٰا يُشْعِرُكُمْ ،أى ما يعلمكم،چنان كه ما گوييم:تو چه دانى و در حرف ابىّ آن است كه:و ما أدراكم.آنگه مفسّران و قرّاء خلاف كردند در آن كه خطاب: وَ مٰا يُشْعِرُكُمْ ،با كيست؟بعضى گفتند:خطاب با مشركان است كه سوگند


1) .مج،وز،مت:بيرون.

2) .مج،وز،مت،آج،لب:خواهيد،لت:مى خواهى.

3) .اساس:ندارد،با توجّه به وز،لت افزوده شد.

4) .مج،وز،مت:كن.

5) .مج،وز،مت،لت:آر.

6) .مج،وز،مت،آج،لب:نياريد.

خوردند،ايشان را گفت:شما چه دانى (1)اين كه مى گويى (2)،و اين قول بر قرائت آنان باشد«إنّها»خوانند به كسر همزه (3)،گويند:اين جا كلام تمام است و«انّها»كلام مبتداست و معنى آن كه:شما كه مشركانى (4)چه دانى (5)كه عواقب كارها چيست؟و در دلهاى هركسى چيست؟ آنگه خبر داد ايشان را ازآن كه ندانستند،گفت:حال اين است كه اگر اين آيات بيايد ايشان ايمان نيارند (6)،بر اين (7)قول«لا» (8)زياده نباشد،و اين قرائت ابن كثير و ابو عمرو و شبل است و در شاذّ مجاهد و قتاده و ابن محيص (9)و جحدرىّ،اعني كسر الهمزة في«انّها»،و بعضى دگر گفتند:خطاب با مسلمانان است كه ايشان پنداشتند كه اگر خداى تعالى اين آيات اظهار كند،ايشان عند آن ايمان آرند،گفت:

اى قوم شما چه دانى (10)كه چون آيتها بيايد ايشان ايمان خواهند آوردن،و بر اين قول «لا»زياده باشد،و التّقدير:و ما يشعركم أنّ الآيات اذا جاءت يؤمنون بها،چنان كه گفت: مٰا مَنَعَكَ أَلاّٰ (11)تَسْجُدَ (12)،و قوله: وَ حَرٰامٌ عَلىٰ قَرْيَةٍ أَهْلَكْنٰاهٰا أَنَّهُمْ لاٰ يَرْجِعُونَ (13)،أى يرجعون على احد القولين.

و قوله: قُلْ تَعٰالَوْا أَتْلُ مٰا حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ أَلاّٰ تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً (14)،و اين بر قرائت آن كس باشد كه«أنّها»خواند به فتح همزه،و«يشعركم»را اعمال كند در «انّها»،و بعضى اهل معانى گفتند:«انّها»به معنى«لعلّها»ست،و التّقدير:و ما يشعركم لعلّها[103-پ]اذا جاءت الآيات لا يؤمنون،و در مصحف ابىّ«لعلّها» [است] (15)يقول العرب ايت السّوق انّك تشترى شيئا،اى لعلّك و اين را نظاير بسيار


1) .مج،وز،مت،آج،لب،آف:دانيد.

2) .مج،وز،مت،آج،لب:گوييد.

3) .مج،وز،مت+و.

4) .مج،وز،مت،آج،لب:مشركانيد.

5) .مج،وز،مت،آج،لب،آف:دانيد.

6) .مج،وز،مت+و.

7) .آج،لب:بدين.

8) .مج،وز،مت:الّا.

9) .مج،وز،مت:ابن محيصن.

10) .مج،وز،مت:دانيد.

11) .اساس،آج،لب،آف:ان لا،مج،وز:أن،با توجّه به ضبط قرآن آورده شد.

12) .سورۀ اعراف(7)آيۀ 12.

13) .سورۀ انبيا(21)آيۀ 95.

14) .سورۀ انعام(6)آيۀ 151.مج،وز،مت+اى ان تشركوا به شيئا.

15) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

است در شعر عرب،قال عدىّ بن زيد: (1)

أ عاذل ما يدريك انّ منيّتي***الى ساعة فى اليوم او في ضحى الغد

أى لعلّ،و قال دريد بن الصمّة: (2)

ذريني اطوف فى البلاد لأنّني***ارى ما ترين (3)او بخيلا مخلّدا

و قال آخر: (4)

هل انتم عائجون بنا لأنّا***نرى العرصات او اثر الخيام

اى لعلّنا و قال ابو النّجم (5):

قلت لشيبان ادن من لقائه***انّا نغذّي القوم من شوائه

اى لعلّنا.فرّاء گفت يقول العرب لعلّك و لعنّك و رعنّك و علّك و رأنّك و ارنّك بمعنى واحد.و ابن (6)عامر و حمزه و جحدرىّ خواندند:«و لا تؤمنون»بتاء (7)الخطاب،چنان كه خطاب با مشركان باشد و ما يشعركم ايّها المشركون انّ الآيات اذا جاءت لا يؤمنون (8)بها.و در حرف ابى آن است كه:لعلّكم اذا جاءتكم لا تؤمنون (9).

قوله: وَ نُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَ أَبْصٰارَهُمْ ،الآية،حق تعالى گفت:ما برگردانيم دلها و چشمهاشان (10)را بر سبيل عقوبت،بيانش: كَمٰا لَمْ يُؤْمِنُوا بِهِ أَوَّلَ مَرَّةٍ ،چنان كه ايشان به (11)اوّل بار ايمان نياوردند ما به وقت دوم دلهاى ايشان برگردانيم.

و در كيفيّت تقليب القلوب دو قول گفتند:يكى آن كه ابو على گفت اين در دوزخ باشد كه ما دلهاى ايشان و چشمهاى ايشان بر انگشت دوزخ بگردانيم چنان كه ايمان نياوردند بر سبيل جزا،قولى دگر آن است كه:دلهاى ايشان و چشمها] (12)برگردانيم به غم و حسرت و نفسهاى ايشان منزعج كند.و در: كَمٰا لَمْ يُؤْمِنُوا ،دو قول


1) .مج،وز،مت+شعر.

2) .مج،وز،مت+شعر.

3) .اساس:ما يرون،با توجّه به مج و مآخذ تفسيرى تصحيح شد.

4) .مج،وز،مت+شعر.

5) .مج،وز،مت+شعر.

6) .مج،وز،مت:ابو.

7) .مج،مت:لا يؤمنون بياء.

8) .وز،لت:لا تؤمنون.

9) .مج،مت،آف:لا يؤمنون.

10) .مج،وز،مت،لت:چشمهاى ايشان،آج،لب:چشمهايشان.

11) .مج،وز،مت:ندارد.

12) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

گفتند (1):يكى آن كه اگر اين آيات بياريم،ايمان نيارند چنان كه به آيات اوّل ايمان نياوردند،و قول دوم آن است كه:اگر ايشان را كه رفته اند با دنيا آرند هم ايمان نيارند چنان كه گفت: وَ لَوْ رُدُّوا لَعٰادُوا لِمٰا نُهُوا عَنْهُ (2)،و قولى دگر آن است كه:

وجه تشبيه آن است كه عقوبت ايشان وفق (3)گناه ايشان باشد.و ضمير در«به»، محتمل است كه راجع باشد با قرآن و محتمل است كه راجع باشد با رسول -عليه السّلام-و دليل بر اين تأويل آن كه اين چنين است آن است كه گفت: كَمٰا لَمْ يُؤْمِنُوا ،نفى ايمان حواله با ايشان كرد و اگر به منع خداى ممنوع بودند (4)و خداى تعالى ايشان را منع كردى از ايمان،اين در حقّ ايشان دروغ بودى و ظلم و كلام متناقض بودى،و اگر خداى تعالى ايشان را منع كردى از ايمان ايشان مأمور نبودندى به ايمان.

دگر آن كه تقليب القلب و العين مانع نباشد از ايمان،نبينى كه نابينايى كه فساد چشم است به يك بار كه (5)هم مانع نيست از ايمان.

و حسين بن علىّ المغربىّ (6)گفت:مراد آن است كه من راز دلهاى ايشان و خيانت چشمهاى ايشان و آنچه دلهاى ايشان پوشيده دارند دانم چو (7)كسى كه كارى از روى به روى گرداند حقيقت آن و دخيلت (8)آن بداند،يعنى دلهاى ايشان را [برگردانيدم باطن به خلاف ظاهر است.قوله: وَ نَذَرُهُمْ فِي طُغْيٰانِهِمْ يَعْمَهُونَ ،و رها كنيم ايشان را] (9)تا سر در جهل و عمايت خود نهند يعنى تخليه كنيم و تمكين از ميان ايشان و اختيار،تا آن كنند كه ايشان خواهند و آنچه از ايشان آيد به اختيار ايشان آيد،و اين دليل آن نكند (10)كه خداى تعالى چون تخليه كرد مريد باشد طغيان ايشان را،براى آن كه رسول-عليه السّلام-و امام و مسلمانان كه جهودان را تمكين و تخليه كنند ازآن كه [در] (11)كنشت شوند دليل نكند كه مريدند آن را و گفتار و فعل ايشان


1) .مج،وز،مت:اين قول ذكر نشده است درحالى كه در ساير نسخه ها به جاى دو قول سه قول ذكر شده است.

2) .سورۀ انعام(6)آيۀ 28.

3) .مج،مت:حق،آج،لب:وقت،آف،آن:وقف.

4) .مج،وز،مت،لت:بودندى.

5) .آج،لب،لت:يك بارگى.

6) .مج،وز،مت:حسين بن على بن المغربى.

7) .مج،وز،مت،آج،لب،آف،لت:چون.

8) .مج،وز،مت،لت:دخله،آج:دغليه.

9) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

10) .لت:كند.

11) .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.

را.و«طغيان»مجاوزة القدر باشد من قوله: إِنّٰا لَمّٰا طَغَى الْمٰاءُ (1).و«عمه»تحيّر (2)باشد[104-ر]،يقال:عمه بعمه عمها اذا تحيّر فهو عمه و عامه و ركب رأسه من غير علم و بصيرة.

تمّ الجزء السّابع من تفسير القرآن و يتلوه قوله تعالى:

وَ لَوْ أَنَّنٰا نَزَّلْنٰا إِلَيْهِمُ الْمَلاٰئِكَةَ -الآية فى المجلّدة الثّامنة.


1) .سورۀ الحاقه(69)آيۀ 11.

2) .اساس:تخيير،با توجّه به مج تصحيح شد.