منابع فقه شیعه - ترجمه جامع احادیث الشیعه حضرت آیه الله العظمی سید حسین بروجردی جلد 30

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه : بروجردی، حسين، ۱۲۵۳ - ۱۳۴۰.

عنوان قراردادی : جامع احاديث الشيعه .فارسی .برگزيده

عنوان و نام پديدآور : منابع فقه شيعه: ترجمه جامع احاديث الشيعه حضرت آيه الله العظمی سيد حسين بروجردی رحمه الله/ مترجمان احمد اسماعيل تبار، احمدرضا حسينی، محمدحسين مهوری.

مشخصات نشر : تهران: فرهنگ سبز ، ۱۳۸۸.

مشخصات ظاهری : 35ج

شابک : دوره: ۹۷۸-۹۶۴-۹۹۰۶-۴۵-۴ ؛ ۱۵۰۰۰۰ريال: ۹۷۸-۹۶۴-۹۹۰۶-۶۳-۸

وضعيت فهرست نويسی : فاپا

يادداشت : ص.ع. لاتينی شده: .... Sources of shi'ite jurisprudence

موضوع : احاديث شيعه -- قرن ۱۴

موضوع : احاديث احكام

موضوع : معاملات (فقه) -- احاديث

شناسه افزوده : اسماعيل تبار، احمد، ۱۳۴۳ -، مترجم

شناسه افزوده : حسينی، احمدرضا، ۱۳۴۲ - ، مترجم

شناسه افزوده : مهوری، محمدحسين، ۱۳۴۰ - ، مترجم

رده بندی كنگره : BP۱۳۶/۹ /ب۴ج۲۰۴۲۱۱۷ ۱۳۸۸

رده بندی ديويی : ۲۹۷/۲۱۲

شماره كتابشناسی ملی : ۱۷۹۵۱۱۰

تنظیم متن دیجیتال: میثم حیدری

اشاره

بسم الله الرحمن الرحيم

14 - قال رسول الله صلى الله عليه و آله:

«إنى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي أهل بيتي.» اصول كافي، شيخ كليني (متوفى 329 ق) 294/10 مسند أحمد حنبل (متوفى 241 ق)؛ 14/3، 366/4-367.

منابع فقه شيعه

ترجمه

جامع أحاديث الشيعة

حضرت آية الله العظمى سيد حسين بروجردى رحمه الله

جلد 30

مترجمان احمد اسماعيل تبار، سيد احمد رضا حسينى و محمد حسين مهورى

سرشناسه : بروجردي، حسين، ۱۲۵۳ - ۱۳۴۰.

عنوان قراردادي : جامع احاديث الشيعه .فارسي .برگزيده

عنوان و نام پديدآور : منابع فقه شيعه: ترجمه جامع احاديث الشيعه حضرت آيه الله العظمي سيد حسين بروجردي رحمه الله/ مترجمان احمد اسماعيل تبار، احمدرضا حسيني، محمدحسين مهوري.

مشخصات نشر : تهران: فرهنگ سبز ، ۱۳۸۸.

مشخصات ظاهري : 35ج

شابك : دوره: ۹۷۸-۹۶۴-۹۹۰۶-۴۵-۴ ؛ ۱۵۰۰۰۰ريال: ۹۷۸-۹۶۴-۹۹۰۶-۶۳-۸

وضعيت فهرست نويسي : فاپا

يادداشت : ص.ع. لاتيني شده: .... Sources of shi'ite jurisprudence

موضوع : احاديث شيعه -- قرن ۱۴

موضوع : احاديث احكام

موضوع : معاملات (فقه) -- احاديث

شناسه افزوده : اسماعيل تبار، احمد، ۱۳۴۳ -، مترجم

شناسه افزوده : حسيني، احمدرضا، ۱۳۴۲ - ، مترجم

شناسه افزوده : مهوري، محمدحسين، ۱۳۴۰ - ، مترجم

رده بندي كنگره : BP۱۳۶/۹ /ب۴ج۲۰۴۲۱۱۷ ۱۳۸۸

رده بندي ديويي : ۲۹۷/۲۱۲

شماره كتابشناسي ملي : ۱۷۹۵۱۱۰

مقدمات التحقيق

سخن ناشر

نشر فرهنگ جهت باورسازى مردم در جوامع انسانى ضرورت انكارناپذيرى دارد. سيّال بودن فهم انسان همواره در جريان تاريخ، همراه با تكميل معارف قديمى و فرا گرفتن مفاهيم جديد جارى است و هرگز معارف انسانى و دستاوردهاى نوين آن در حوزۀ علوم رياضى، تجربى و علوم انسانى متوقف نيست. مهم ترين بخش معارف انسان ها به مفاهيم بايدها و نبايدها برمى گردد، مفاهيمى كه اعتبارى هستند و به اعتبار كنندۀ اين مفاهيم بستگى دارند. مسلمانان بايدها ونبايدها را به كلام خداى بزرگ و سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله و جانشينان او مربوط مى دانند و شيعيان جانشينان پيامبر صلى الله عليه و آله را خاندان معصوم عليهم السلام آن فرستادۀ الهى مى دانند.

انتشارات فرهنگ سبز سعى دارد با ترجمۀ كلام امامان شيعه كه جانشينان معصوم آن رسول الهى هستند، قدمى در جهت نشر فرهنگ اسلام بر پايۀ انديشه هاى اهل بيت عليهم السلام بردارد. تبليغ و ترويج فرهنگ اسلام از طريق نشر آموزه هاى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و جانشينان معصومش به منظور مواد انديشه و تحليل فكرى مردم از وظايف انتشارات است. اميد آن كه نشر فرهنگ سبز در انجام اين وظيفه موفق و مقبول باشد. در پايان از دست اندركاران نشر فرهنگ سبز آقايان حاج هرمز شجاعى مهر و حاج محمدرضا دارابى و برادران احمد و مهدى اسماعيل تبار نهايت سپاس و امتنان را داريم. باشد كه خداوند بزرگ به دعاى پيامبر صلى الله عليه و آله و خانواده اش جزاى خير در دنيا و آخرت به آنها عنايت فرمايد.

انتشارات فرهنگ سبز

مقدمه

اشاره

در فقه اماميّه دادرسى (قضاوت) از وظائف و تكاليف حاكم شرعى در قبال شارع مقدس است. گرچه قاضى به عنوان فقيه آگاه به مسائل فقهى و قضائى نسبت به ديگران در امر قضائى محقّ و مقدّم است اما او در اين رسيدگى قضائى در پيشگاه خالق منّان مكلّف و مسؤول است. دادرسى براى فصل خصومت بين اصحاب دعوى بر اساس اَيمان (سوگندها) و بيّنات (گواهان) و ساير ادلّه استوار است. بنابراين قضاء در اسلام به طور قطع، طبق واقع قضيّه انجام نمى شود؛ زيرا قاضى مطابق ادلّۀ اثبات دعوى در دعاوى حقوقى و ادلّۀ اثبات جرم در شكايت هاى كيفرى حكم مى دهد و چنين حكمى لزوماً مطابق با واقع نخواهد بود، بلكه مطابق با دلالت هاى آيين دادرسى و ادلّۀ قضائى خواهد بود به همين جهت چنانچه اشخاص بخواهند در دادگاه هاى اسلامى نزد قاضى مسلمان فصل خصومت و اختلاف بكنند، بايد آيين دادرسى مدنى و كيفرى اسلامى را بدانند؛ چنان كه بر قاضى مسلمان لازم است علاوه بر علم فقه در گرايش هاى مربوطه و آيين دادرسى مدنى وكيفرى به نحوۀ رسيدگى قضائى مطابق با پيشرفت هاى روز نسبت به موضوع هاى جديد آشنا باشد تا بين اصحاب دعوى قضاوت صحيح كند.

ولايت قضائى

ولايت فقيه در امر قضاء و دادرسى مورد اتفاق نظر همۀ فقهاست و اجماع فقيهان اسلام بر اين است كه ولايت قضائى بر مردم، در اختيار فقيه جامع الشرائط است؛ و هيچ فقيهى ولايت در امر تقنين و افتاء را در موارد قانونمندى شخصى و اجتماعى مسلمانان براى غير فقيه قائل نيست.

بنابراين براى حاكميت كه سه شأن قضائى (قوۀ قضائيه)، تقنينى (قوۀ مقننه) و اجرائى (قوۀ مجريه) دارد، بر اساس اتفاق و اجماع فقهاى شيعه دو شأن قضائى و تقنينى در اختيار فقيه جامع الشرائط است كه به افتاء، جهت قانونمندى شخصى و اجتماعى مسلمانان و قضاء جهت فصل خصومت بين مسلمانان مى پردازد.

ولايت فقيه بر پايۀ سه ركن ولايت قضائى، ولايت تقنينى و ولايت اجرائى استوار است كه قلمرو اختيارات فقيه را در اين سه حوزه مشخص و معين مى سازد و بى ترديد بنا بر نظر همۀ فقهاى اسلام، ولايت فقيه در حوزۀ قضائى و تقنينى پذيرفته شده است و تنها در حوزۀ اجرائى، شمارى از فقها ولايت فقيه را مقيّد به امورى مانند سرپرستى اَيتام، صغيران، بى سرپرست ها و... مى دانند تا فقيه، امور اجرائى آنها را بر اساس ولايت خود سامان دهد. ولى فقهاى ديگر همانند حضرت امام خمينى - بنيان گذار جمهورى اسلامى ايران - ولايت فقيه را در امور اجرائى مطلق مى دانند و آن را مقيّد به امور پيش گفته نمى دانند و بر اين عقيده اند كه اگر رسيدگى بر امور اجرائى اَيتام، صغار و... به عهده و تكليف فقيه جامع الشرائط است، رسيدگى به احوال مسلمين به ويژه امنيت آنان و جلوگيرى از سلطۀ كافران بر قواى سه گانه در امور داخلى و بين المللى به طريق اولىٰ بر عهدۀ فقيه جامع الشرائط است و فقيه جامع الشرائط در پيشگاه خداى بزرگ بنا به ادلّۀ عقلى و نقلى باب امر به معروف و نهى از منكر و باب قضاء و... مسؤول و مكلّف است. در نتيجه اين ادلّه نه تنها فقيه را در قوۀ قضائيه مسؤول و مكلّف مى كند بلكه او را نسبت به قواى مجريّه و مقنّنه در امور مسلمين نيز مسؤول مى سازد.

قضاء (دادرسى)

قضاوت چيست‌؟ قاضى كيست‌؟ و چه شرايطى دارد؟ نحوۀ قضاء و دادرسى در فقه اماميّه كدام است‌؟ و... ده ها پرسش از اين دست كه در منابع فقه شيعه پاسخ داده مى شود.

منابع فقه شيعه، ترجمۀ جامع احاديث الشيعة در كتاب قضاء به مبحث دادرسى در اسلام مى پردازد و ماهيت كار قضاوت و شرائط قاضى و نحوۀ برخورد قاضى با اصحاب دعوى و متهمان به ارتكاب جرم را از دو منبع اصلى اسلام: قرآن و سنت رسول خدا صلى الله عليه و آله بيان مى كند.

منبع اصلى فقه شيعه كه قرآن و سنت رسول خدا صلى الله عليه و آله است، در تشريح و تبيين روشن گر جانشينان معصوم آن رسول گرامى صلى الله عليه و آله در مجموعه احاديث شيعه جمع آورى شده است.

كتاب جامع احاديث الشيعة، اثر گران قدر حضرت آيت اللّه العظمى سيد حسين طباطبائى بروجردى رحمه الله است كه اكثر آيات الاحكام و روايات مربوط به دادرس و نحوۀ دادرسى در اسلام را در كتاب قضاء همانند ساير ابواب و مباحث فقهى از كتاب هاى مرجع چهارگانۀ فقه شيعه: كافى، اثر كلينى متوفاى 239 هجرى؛ من لا يحضره الفقيه، اثر شيخ صدوق متوفاى 381 هجرى؛ تهذيب و استبصار، اثر شيخ طوسى متوفاى 460 هجرى و ساير منابع دست اول جوامع روائى جمع آورى كرده است.

بنابراين خوانندگان با مراجعه به ترجمۀ منابع فقه شيعه، آن اثر ماندگار به مواد شرعى جهت قانونمندى قضاء و شهادات در اسلام دست مى يابند.

آيين دادرسى

صلاحيت قاضى و شرائط مقام قضاوت و نحوۀ دادرسى و شناختن اصحاب دعوى، شكايت و مراجعه با آنها و ادلّۀ اثبات دعوى يا شكايت و مسائلى از اين دست، آيين دادرسى در فقه اماميّه را تشكيل مى دهد كه خطوط اصلى و معيارهاى ضرورى آنها به ويژه در مبحث ادلّۀ اثبات دعوى يا شكايت را تشكيل مى دهد كه از همين معيارها، اصولى توسط پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در عصر نبوت (23 سال) و خانواده معصومش عليهم السلام بعد از عصر نبوت در عصر امامت (250 سال) بيان شده است كه ساير متفرّعات و توافق هاى وضعى و اجتماعى قابل استنباط و استخراج به آنها برمى گردد و بر پايۀ همين اصول، مى توان آيين دادرسى مدنى و آيين دادرسى كيفرى را بر حسب مقتضيات زمان و مكان سامان بخشيد.

آيين دادرسى مدنى و كيفرى علاوه بر اصول و مبانى آنها كه در فقه اماميّه تبيين شده است به ويژگى ها و مختصات مكانى و زمانى مربوط مى شوند كه موضوع صلاحيت ها و مرور زمان ها و فرجام خواهى را در رسيدگى قضائى در پى خواهد داشت كه نتيجه و برآيند آن، انضباط قضائى اسلام خواهد بود.

ساختار و سازمان قضائى

صلاحيت قضائى از شئون ولايت والى مشروع منطبق بر فقه اماميّه است. چه كسى و بنا به چه مبنائى صلاحيت حكومت بر مسلمانان را دارد؟ بدون هيچ ترديدى در تاريخ فقه اسلام، سراغ نداريم كه هيچ فقيهى بپذيرد حاكمان جور و فاسقان ظلم، صلاحيت حكومت

بر جامعۀ اسلامى را داشته باشند بلكه اجماع و اتفاق همۀ فقها به اين است كه صلاحيت مقام قضائى همانند صلاحيت مقام قانون گذارى و صدور فتوى، در انحصار فقيه جامع الشرائط است. بنابراين ساختارسازى قضائى حكومت برعهده فقيه جامع الشرائط است تا در سايۀ آن ساختار منطبق بر فقه اماميّه، مسلمانان بتوانند به راحتى دعوى و شكايات خود را در دادگاه اسلامى طرح كنند و با ارائۀ ادلّۀ اثبات دعوى يا جرم عليه مدّعىٰ عليه يا مشتكى عنه، اقامۀ دعوى يا شكايت كنند و دادرس عادل اسلامى پس از استماع ادلّۀ طرفيْن و بررسى آنها بر اساس معلومات قضائى و تقواى الهى، انشاء حكم كند و از سوى ديگر بر طبق حقّى كه ساختار قضائى به محكومٌ عليه مى دهد، او بتواند در محكمه اى بالاتر فرجام خواهى كند تا به نحوۀ دادرسى و التفات دادرس به ادلّۀ طرفيْن، ايرادى منطبق بر فقه اماميّه وارد كند و مقام قضائى بالاتر بر پايۀ ادلّۀ ايراد، حكم قضائى دادگاه بدوى را نقض يا ابرام نمايد. ارائۀ ايده و تئورى براى ساختار و سازمان قضائى اسلام، تنها بر پايۀ رجوع به كتاب و سنت و استفاده از برداشت ها و استنباطهاى فقهاى سلف صالح و فهم دستاوردهاى نوين علمى در دانش قضائى امكان پذير است.

بنابراين ابتدا بايد آيات و روايات مربوط به دادرسى در اسلام به دقت خوانده، آن گاه برداشت و استنباط شخصى به عنوان تئورى قابل طرح مطرح شود. سپس با تحليل برداشت ها و استنباطهاى فرزانگان و فقيهان، تئورى صواب متولد شود تا در سايۀ اين روش به مطلوب نهائى از ساختار و سازمان قضائى اسلام برسيم.

ادلّۀ اثبات دعوى يا جرم

از مباحث مهم فقه شيعه، ادلّۀ اثبات دعوى و جرم است؛ به ويژه دليل شهادت شهود كه در امور مالى و كيفرى بسيار كاربرد قضائى دارد. بررسى ويژگى هاى شاهد و تعداد آنها از جنس مرد يا زن در اثبات حقوق مردم يا حقّ خدا، نزد قاضى از مباحث كتاب شهادات فقه است و چنين مباحث فقهى استمرار تبيين آيات و روايات مربوط به شهادات در منابع اصلى فقه يعنى كتاب و سنت است؛ علاوه بر آن كه ساير ادلّۀ اثبات دعوى و جرم مانند علم قاضى، اقرار مدّعيٰعليه يا متهم، سوگند هريك از متخاصميْن - حسب مورد - علاوه بر شهادت شهود در يك ترتيب منطقى فقهى، براى قاضى جهت دادرسى حجّت و مسؤوليت آور است.

چنانچه مدّعى طرح دعوى در دادگاه نزد قاضى كند، قاضى از

مدّعيٰعليه طلب جواب مى كند. چنانچه مدّعيٰعليه اقرار نكند و ادّعاى مدّعى را انكار كند ولى قاضى عالم و آگاه به قضيه باشد، قاضى بر پايۀ علم خودش حكم مى كند. البته چنين علمى بايد مورد پذيرش عرف و عقل باشد نه اين كه يك ظنّ و گمان شخصى باشد بلكه مناشى آن بايد به اسناد مقبول و دستاوردهاى علمى و... هر چيزى كه عرف تحقّق علم را در ذهن قاضى مسلم و قطعى مى داند، مستند شود. اما چنانچه از هيچ طريقى علم براى قاضى حاصل نشود و مدّعيٰعليه اقرار هم نكرده باشد، قاضى طلب شهود و بيّنه از مدّعى مى كند تا از شهادت آنها ادّعاى مدّعى اثبات شود و چنانچه مدّعى بگويد من بيّنه و شاهدى ندارم، قاضى او را به حق قسم دادن مدّعيٰعليه آگاه مى سازد و در اينجا به دليل قسم مى رسد.

بنابراين در ترتيب فقهى، ادلّۀ اثبات دعوى به ترتيب با:

1 - اقرار 2 - علم قاضى 3 - شهادت شهود 4 - قسم، مواجه هستيم كه قاضى بعد از طرح دعوى جزمى مدّعى در دادگاه و تقاضاى صدور حكم از طرف او به سراغ ادلّۀ دعوى مى رود و اساس اين ادلّه در منابع فقه شيعه در كتاب قضاء و شهادات تدوين شده است و در مورد جرم و ادلۀ اثبات آن و مجازات به كتاب حدود و تعزيرات، قصاص و ديات مراجعه مى شود.

جرائم و مجازات در فقه شيعه

فقه شيعه مباحث جزائى را برخلاف حقوق موضوعه بر پايه جرائم تدوين نكرده است بلكه با پذيرش اصل قانونى بودن جرم و مجازات مباحث جزائى را بر پايۀ مجازات حدود و تعزيرات و قصاص و ديات و حبس و... تدوين كرده است و بر همين اساس سه كتاب عمده جزائى در فقه شيعه تحت عنوان حدود و تعزيرات، قصاص، ديات تأليف شده است مجازاتهاى فقه جزائى به جهت تعدّى و تجاوز به حقوق مردم يا حقوق الهى وضع شده است كه گاهى در يك مورد جمع دو عنوان بين حق مردم و حق خدا مى شود حدود به خاطر تجاوز به حقوق الهى و قصاص به خاطر جنايت بر نفس يا عضو بدن انسان و ديات به خاطر مجازات مالى وضع شده است كه جرائم مطابق با اين مجازاتها در فقه جزائى تعريف شده است و ادلۀ اثبات جرائم برحسب موارد مجازاتها در فقه جزائى تعريف شده است و ادلۀ اثبات جرائم برحسب موارد مجازاتها از حدود و تعزيرات، قصاص و ديات متفاوت است كه به ترتيب افزار مرتكب جرم، گواهى شهود و سوگند است و علم

قاضى در مباحث جزائى جايگاه خودش را در مباحث مدنى از دست مى دهد و همانند موارد دعاوى مالى براى اثبات جرائم جزايى جهت صدور حكم قضايى كاربرد دارد. بنابراين منابع فقه جزائى شيعه در سه مبحث حدود و تعزيرات، قصاص، ديات جمع آورى شده است كه حدود و تعزيرات به همراه قضاء و شهادات در مجلد سى ام و كتاب قصاص و ديات در مجلد سى و يكم تقديم خوانندگان محترم مى شود.

منابع فقه شيعه

از قرن دوم هجرى كه نوشتن و ثبت احاديث رواج يافت، دانش آموختگان مكتب فقهى اهل بيت عليهم السلام به ضبط و حفظ احاديث اوصياى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله پرداختند كه علاوه بر نقل احاديث منقول از حضرت رسول صلى الله عليه و آله، روايات زيادى را در قانونمندى شخصى و اجتماعى از سوى اوصياى پيامبر اسلام روايت كردند و علم فقه از همين منابع روائى رشد و گسترش يافت و اجتهاد فقه شيعه در عصر غيبت حضرت مهدى امام زمان بقية الله الاعظم (عج) به معناى عمليات استنباط احكام فقهى از همين منابع فقه يعنى كتاب و سنت شكل گرفت و هرگز به عنوان منبعى ديگر كه از طريق ذوق و استحسان يا قياس در كنار كتاب و سنت به حكم فقهى برسد نبوده است.

آنچه در ذيل مى خوانيد، سير تدوين منابع فقه شيعه بر اساس ترتيب زمانى از قرن دوم هجرى تا پايان قرن چهاردهم هجرى به تلاش راويان مومن وثقه است. گرچه نام شمار زيادى از آن عزيزان در تاريخ شناخته شده نيست اما همت عالى آنها در ضبط و حفظ احاديث امامان شيعه موجب شد تا روايات اهل سنت در عصر اختناق و ظلم اموى و عباسى از نابودى و تحريف مصون بمانند و به دست آيندگان برسند. اجر و پاداش همه آن مردان و زنان الهى كه با خداى بزرگ خود معامله كردند به الطاف ذات ربوبى است و ما در آستانه نيمه دوم هزاره طلوع اسلام بر همه آنها درود و سلام مى فرستيم و طلب علو درجات و حسنات از پيشگاه خداى منان داريم.

راويان منابع جامع احاديث شيعه

قرن دوم
1 - اَبان بن تَغلِب (؟ - 141 ق)

ابو سعيد/ابوسعد بن رُباح بَكرى جُريرى كِندى رَبعى كوفى. اديب، لغوى، نحوى، فقيه، قارى، محدث و مفسر بنام اماميه.

از زادگاه و زادروز وى اطلاعى در دست نيست. برخى وى را با كنيۀ ابن سعيد و ابو اميمه نيز ياد كردند. نسبت «جريرى» به سبب آن است كه وى مولاى بنى جرير بن عباده بود و نسبت وى به «بكر» به خاطر بكر بن وائل نياى بزرگ اين خاندان است.

وى از امامان همام، حضرت سجاد، باقر و صادق عليهم السلام روايت كرده است.

گويند 30000 حديث از امام صادق عليه السلام روايت كردند. امام باقر عليه السلام فرمود: «در مسجد مدينه بنشين و مردم را فتوا ده كه من دوست دارم در ميان شيعيانم چون تويى ديده شود.».

استادانى كه وى نزد ايشان شاگردى كرد و بسيار آموخت، امامان حضرت سجاد، باقر و صادق عليهم السلام و تابعين بودند. وى بيشتر سال هاى زندگانى خود را در كوفه گذراند و احتمالا همانجا نيز زاده شد. چون خبر درگذشت وى به امام صادق عليه السلام رسيد ايشان فرمود: «همانا مرگ ابان، دلم را به درد آورد!» از خاكجاى وى اطلاعى در دست نيست.

تأليفات وى:

1 - كتاب صفّين

2 - معانى القرآن

3 - كتاب القراآت

4 - الغريب فى القرآن

5 - الفضايل

2 - محمد بن محمد بن اشعث (؟ -؟)

ابوعلى محمد بن محمد اشعث كوفى، راوى ثقۀ شيعه.

وى در كوفه شهر شيعيان، دوستداران خاندان حضرت على عليه السلام و راويان بزرگ شيعه زاده شد. به مصر رفت و در محضر موسى بن اسماعيل بن موسى بن جعفر شاگردى كرد و در همانجا بود كه به نگاشتن روايات از طريق موسى بن اسماعيل و نياكان پاك آن بزرگواران پرداخت.

نجاشى در رجال مى گويد: «وى كتابى در احكام حج دارد»؛ كه تاكنون يافته نشده است.

تأليف وى:

1 - الجعفريات.

قرن سوم
3 - نصر بن مزاحم (120-212 ق)

ابوالفضل نصربن مزاحم بن سيار منقرى. تاريخ نگار توانا و راوى موثق شيعه.

در كوفه زاده شد و روزگار خود را در بغداد سپرى كرد و در محضر اساتيد آن دوره، سفيان ثورى، شعبه بن حجاج، حبيب بن حسان، عبدالعزيز بن سياه و... دانش آموخت.

خطيب بغدادى در تاريخ بغداد، وى را به عنوان يكى از شخصيت هاى علمى بغداد نام برده است. وى در بغداد درگذشت. تأليفات او بسيار است كه چند نمونه آورده شد.

تأليفات وى:

1 - وقعة صفين

2 - وثاقت و اعتبار

3 - المناقب

4 - مقتل حسين بن على عليه السلام و...

4 - حسن بن محبوب سراد (149-224 ق)

راوى و محدث گرانقدر و موثق شيعه، از ياران امام كاظم، امام رضا و امام جواد عليهم السلام.

وى از اركان اربعۀ روزگار خود بود. لقب: «سراد» يا «زرّاد» به معنى: زره ساز است كه پيشۀ

نياى او وهب - غلام جرير بن عبداللّٰه بجلى - بوده است. از مشوقان به نگاشتن حديث، پدر وى محبوب بود.

تأليفات وى:

1 - المشيخه

2 - الحدود

3 - الديات

4 - الفرائض

5 - التفسير

6 - النوادر (حدود 1000 ورق).

5 - ابن قتيبه (213-276 ق)

ابومحمد عبداللّٰه بن مسلم بن قتيبه دينورى بغدادى يا كوفى. فقيه، محدث، مفسر و از بزرگان ادب و منتقد شعر، عالم اخبارى، متكلم و دانشمند روزگار خود.

وى اصالتاً ايرانى بود اما در بغداد و به گفته اى در كوفه زاده شد. در بغداد جاى گرفت و حديث و نگاشتن آن را شروع كرد و به همين دليل هم نام آور است. البته به خاطر چيرگى و تسلطش برشعر، ادب و نقد علمى ادبيات عرب نيز مشهور است.

چندى در دينور به منصب قضاوت نشست و پس از آن در بغداد به تأليفات خود پرداخت. استادانى كه ابن قتيبه در نزدشان در علوم مختلف از جمله حديث، لغت، كلام و... بسيار آموخت و بهره ها برد، مى توان به ابوحاتم سجستانى، رياشى، جاحظ، ابوعبداللّٰه حمدانى، عبدالرحمن بن قريب معروف به اصمعى و... اشاره كرد.

دربارۀ خاكجاى وى اختلاف است؛ اما قطع يقين يا در كوفه (احتمال كم) يا در بغداد (احتمال بسيار) بوده است.

تأليفات وى:

1 - تفسير غريب القرآن

2 - غريب الحديث

3 - عيون الاخبار

4 - الشعر و الشعراء

5 - جامع الفقه و...

قرن چهارم

6 - برقى (؟ - 274 يا 280 ق)

ابو جعفر احمد بن محمد بن خالد بن عبدالرحمان بن محمد بن على. عالم و محدث شيعه، اصالتاً كوفى بود و نياكانش در آن ديار زندگى مى كردند و چون يوسف بن على - والى عراق - محمد بن على جد اعلاى برقى را كه از هواداران زيد بن على بن الحسين عليه السلام بود، دستگير و به شهادت رساند، به ناچار عبدالرحمن و پسرش خالد به ايران گريختند و در برقه رود قم (ظاهرا رودخانه بيرقون) جايگير شدند.

از زادروز وى اطلاعى در دست نيست اما احتمالا در قم زاده شده است. وى عصر چند تن از ائمۀ اطهار عليهم السلام را درك كرده و از ايشان حديث آورده است.

شيخ طوسى وى را در شمار ياران امام جواد وهادى عليه السلام قرار داده؛ بنابراين مى توان گفت نخستين استادان وى، ايشان بودند.

چون از احاديث مرسل و ضعيف روايت مى كرد، چندى مورد طعن فقها قرار گرفت كه يكى از آنها شيخ، رييس و فقيه قم احمد بن عيسى بود كه وى را از قم راند و پس از مدتى پشيمان شد و پوزش خواست و وى را بازگرداند.

شاگردانى كه در محضرش بودند، محمد بن حسن صفار، على بن حسين سعدآبادى، محمد بن جعفر بن بطه، على بن ابراهيم قمى، سعد بن عبدالله اشعرى و...

وى تأليفات بسيارى داشته كه بيشتر آنها را نيز به المحاسن نامگذارى مى كرده و در حقيقت مجموعه اى از علوم قرآنى، حديث و فقه بوده و گزاف نيست كه آن را دايرة المعارف بدانيم كه تنها يك سوم آن باقى مانده است.

برقى در قم درگذشت و همانجا به خاك سپرده شد. تأليفات وى:

1 - المحاسن

2 - الرجال

7 - ابراهيم بن محمد ثقفى (؟ - 290 ق)

ابو اسحاق ابراهيم ثقفى كوفى اصفهانى از شيعيان عالم و صاحب تاليف قرن سوم هجرى است. ابو الفرج محمد بن اسحاق معروف به ابن نديم در كتاب فهرست او را از ثقات علماء و مصنفين معرفى كرده است.

شيخ طوسى در كتاب الفهرست، اصل او را كوفى دانسته و براى او مصنفات زيادى نقل كرده است. ابراهيم ثقفى از احفاد سعيد بن مسعود، عموى مختار ثقفى است كه امير المؤمنين عليه السلام او را والى مداين كرده است و در زمان امام حسن عليه السلام نيز والى بود. هنگامى كه جراح بن سنان در مظلم ساباط مداين امام حسن عليه السلام را زخمى كرد امام عليه السلام بر سعيد بن مسعود وارد شد و او طبيب آورد تا زخم امام عليه السلام را مداوا كند.

تأليفات وى:

1 - المغازى 2 - الغارات 3 - المعرفة 4 - الجامع الكبير فى الفقه

8 - محمد بن حسن بن فروخ صفار (؟ - 290 ق)

از ياران باوفاى امام حسن عسكرى عليه السلام و چهره اى سرشناس و محدثى توانمند.

وى را مى توان از بزرگان روايت شيعه در قرن سوم هجرى دانست. در آن زمان كه خفقان و ظلم همه جاگير و امام حسن عسكرى عليه السلام در منطقۀ نظامى تحت نظارت و مراقبت بود، محمد بن حسن بن صفار از طريق نوشتن نامه هاى خصوصى و به شكل مخفيانه، خود را به حضرت امام عليه السلام نزديك كرد و بدين ترتيب شيعيان را از نور وجود ايشان عليه السلام بهره مند ساخت.

وى در قم يكى از چهره هاى نامور شيعه بود كه با حفظ و نقل روايت، خدمت بزرگى به جهان تشيع كرد و بزرگانى چون كلينى، شيخ طوسى، علامه حلّى و... دربارۀ او بسيار گفته و نگاشته اند. محمد بن حسن صفار در شهر قم به خاك سپرده شده است.

تأليفات وى:

1 - كتاب الصلوة

2 - كتاب الوضوء

3 - كتاب الجنائز

4 - كتاب الصيام

5 - كتاب الحج 6 - كتاب النكاح

7 - كتاب الطلاق

8 - كتاب المزار

9 - كتاب الردّ على الغلاه

10 - بصائر الدرجات و...

قرن چهارم
9 - عبدالله و حسين پسران بسطام (؟ -؟)

ابوعتاب عبداللّٰه بن بسطام بن شاپور نيشابورى و برادرش حسين بن بسطام، دو راوى بزرگ شيعه در قرن چهارم هجرى.

آن دو فقيه ثقه، براى گسترش انديشه هاى بزرگان عصمت و طهارت عليهم السلام به قزوين سفر كردند و از راويان بزرگ آن ديار شدند. به جز آموختن در نزد پدر خود بسطام بن شاپور و عموهاى خود زكريا، زياد و حفص، در نزد استادان بزرگى چون:

محمد بن خلف، على بن ابراهيم واسطى، اسحاق بن ابراهيم، تميم بن احمد سيرافى و...

شاگردى كردند.

تأليف آن دو:

طب الائمه.

10 - حسين بن سعيد اهوازى (300 ق -؟)

ابومحمد حسين بن سعيد بن حماد بن مهران اهوازى، فقيه و محدث شيعى ايرانى.

وى در كوفه زاده شد و اصالتاً ايرانى بود. براى تعالى و نشر تعاليم اسلام و معارف خاندان رسول صلى الله عليه و آله همراه با برادر خود حسن بن سعيد به اهواز رهسپار شد و براى اعتلاى اسلام و شيعه بسيار كوشيد. پس از درگذشت برادرش، از آنجا به قم رفت و در خانۀ حسن بن ابان جاى گرفت و دانشمندان و شخصيت هاى بسيارى از وى روايت شنيدند.

روايات وى، در بسيارى از نام آورترين كتب شيعه چون: كافى، تهذيب، استبصار، من لايحضره الفقيه، وسائل الشيعه و... نقل و به آن استناد شده است.

به گفتۀ شيخ طوسى، وى و برادرش از اصحاب امام رضا، امام جواد و امام هادى عليهم السلام بودند.

وى در قم درگذشت.

تأليفات وى و برادرش بيش از 30 جلد است كه برخى آورده شد.

تأليفات وى (و برادرش):

1 - المناقب

2 - كتاب الزيارات

3 - كتاب التقية

4 - الرد على الغلاه 5 - المثالب و...

11 - ابن اعثم كوفى (؟ - 314 ق)

ابومحمد احمد بن على، معروف به ابن اعثم كوفى الكندى، محدث، شاعر و تاريخ نگار بزرگ شيعى.

از زادگاه و زادروز وى هيچ اطلاعى در دست نيست و حتى در نام و نسب وى اختلاف است. برخى نام وى را احمد و برخى محمد آورده اند. همچنين لفظ «اعثم» را كه لقب پدر وى بود، گاهى دربارۀ خود وى «ابن اعثم» به كار بردند.

ياقوت حموى در معجم الادبا ابياتى از وى آورده است و نيز در ارشاد الاريب الى معرفه الاديب، حموى از وى چنين ياد مى كند:

«مورخ است و شيعى مذهب و نزد اهل حديث ضعيف شمرده مى شود»؛ كه البته سخن حموى از جهت بغض و كينه اى است كه به تشيع دارد.

از خاكجاى وى هيچ گونه اطلاعى در دسترس نيست.

تأليفات وى:

1 - الفتوح

2 - كتاب التاريخ

3 - كتاب المألوف

12 - عبداللّٰه بن جعفر حميرى (320 -؟)

ابوالعباس عبداللّٰه بن جعفر بن حسين بن مالك بن جامع حميرى قمى، راوى و فقيه برجستۀ شيعه در قرن چهارم هجرى.

وى با امام هادى و امام حسن عسكرى عليهما السلام نامه نگارى داشت و پس از ايشان از طريق محمد بن عثمان عمرى با امام عصر عليه السلام مرتبط بود.

تأليفات وى:

1 - قرب الاسناد

2 - العظمه و التوحيد

3 - الامامه 4 - الاستطاعه و المعرفه

5 - الطب

6 - الرسائل

7 - فضل العرب

8 - مسائل عن محمد بن عثمان العمرى و التوقيعات

9 - كتاب الدلائل

10 - الغيبه و الحيره

13 - محمد بن مسعود عياشى (؟ - ح 320 ق)

ابونصر محمد بن مسعود بن محمد بن عياشى سلَمى سمرقندى كوفى معروف به عياشى، از بزرگان فقهاى شيعۀ اماميه و نظريه پردازان انديشور اسلامى. يگانۀ روزگار

خود در علوم گوناگون، فاضل، مفسر، محدث و اديب بود.

وى در 260 ق به عراق وارد شد و در آغاز از اهل سنت بود اما با مطالعۀ دقيق بر فقه جعفرى به تشيع روى آورد و از سرآمدان روزگار خود شد و تمام دارايى خود را صرف و وقف تشيع كرد.

عياشى همدورۀ شيخ كلينى بود. بيش از 200 جلد كتاب از وى به يادگار مانده است.

در طب، نجوم، قيافه شناسى و... دست داشت و كتاب نگاشت. كشىّ از شاگردان وى بود.

از خاكجاى وى اطلاعى در دست نيست.

تأليفات وى:

1 - كتاب التفسير

2 - المعاريض

3 - الدعوات

4 - كتاب الشعر

5 - الانبياء و الاولياء و...

14 - فرات بن ابراهيم كوفى (؟ -؟)

ابوالقاسم فرات بن ابراهيم كوفى. فاضل، انديشمند، كارشناس در علوم اجتماعى و فرهنگى، از راويان حديث و شخصيت هاى دوران غيبت صغرى و همروزگار ثقة الاسلام شيخ كلينى. در كوفه زاده شد و شايد به همين دليل نام او را «فرات» گذاشتند.

وى از شخصيت هاى زيدى مذهب يا دست كم علاقه مند به آنها بود.

تأليف وى:

1 - تفسير فرات

15 - جعفر بن احمد بن على قمى (؟ -؟)

ابومحمد جعفر بن احمد بن على قمى، مشهور به ابن رازى ايلاقى. محدث، فقيه شيعى در قرن چهارم هجرى. از زادروز وى اطلاعى در دست نيست. از آنجا كه دير زمانى در رى جايگير شده، به ابن رازى معروف است.

هم عصر شيخ صدوق و صاحب بن عباد بود و از هر دوى آن بزرگان روايت كرده و

شيخ صدوق نيز از وى.

وى نويسندۀ پركارى بود و آثارى نزديك به 220 كتاب نگاشته كه متأسفانه تنها برخى از آنها امروز در دسترس است.

اكثر رجال نويسان، وى را به فضل و دانش ستوده و ثقۀ تمام دانسته اند.

از زمان درگذشت و خاكجاى وى اطلاعى در دست نيست.

تأليفات وى:

1 - الاعمال المانعه من دخول الجنه (مانعات)

2 - ادب الامام و الماموم

3 - المسلسلات الاخبار

4 - الغايات

5 - العروس

6 - جامع الاحاديث النبويه

16 - شيخ كلينى (؟ - 329 ق)

ابوجعفر محمد بن يعقوب بن اسحاق كلينى. فقيه، محدث بزرگ شيعه، يكى از مؤلّفان كتب اربعه.

وى در دهى (فشافويه) از كلين در 38 كيلومترى رى و در خانه اى روشن به نور محبت و معرفت اهل بيت عليهم السلام زاده شد. پدر وى يعقوب بن اسحاق، آموزش فرزند خود كلينى را از همان دوران كودكى برعهده گرفت و به علم و عمل آراست. آرامگاه پدر وى در روستاى كلين - نزديك حسن آباد شهررى - مدتهاست كه زيارتگاه شيعيان است.

دايى وى علّان كه خود محدث و دانشمند بزرگى بود، پس از پدر استادى كلينى را بر عهده گرفت و در تربيت وى نقش بسزايى داشت. علّان در سفر حج و در راه زيارت خانۀ خدا، به شهادت رسيد. پس از گذراندن نوجوانى، كلينى براى كسب دانش به رى رهسپار شد و آنجا با انديشه ها و نظرات فرقه هايى چون اسماعيليه و مذاهبى چون شافعى، حنفى و شيعى مستقيما آشنا شد. در آنجا بود كه ضمن تحصيل پى برد حركت هايى، تشيع را از

مسير خود منحرف كرده و درمان آن را بازگشت به فرموده هاى مبارك اهل بيت عليهم السلام دانست. اين شروعى بود براى ثبت و ضبط احاديث حضرات معصومين عليهم السلام كه در اين راستا ابوالحسن محمد بن اسدى كوفى نخستين استاد او در فراگيرى احاديث بود.

دورۀ كلينى را بايد «دورۀ حديث» ناميد؛ زيرا آغازگر جنبشى براى يافتن، شنيدن و نگاشتن احاديث و روايات شده بود.

وى براى گردآورى احاديث و روايات به قم رهسپار شد و در محضر استاد بافضل و دانش احمد بن محمد بن عيسى اشعرى و پس از آن شاگرد امام حسن عسكرى عليه السلام، احمد بن ادريس قمى معروف به «معلم» شاگردى كرد و استاد گرانقدر عبدالله بن جعفر حميرى صاحب قرب الاسناد را نيز درك كرد و بهره برد و از آنجا به كوفه رفت و آنجا نيز به كسب دانش پرداخت.

وى در امانت، عدالت، تقوا، فضيلت و حفظ و ضبط احاديث آنچنان سرآمد روزگار خود شد كه شيعه و سنى در اخذ فتوا به وى مراجعه مى كردند و به اندازه اى مورد وثوق هر دو مذهب بود كه «ثقة الاسلام» و «شيخ المشايخ» لقب گرفت.

كلينى نخستين محدثى است كه در ميان اماميه به گردآورى و نظم و ترتيب احاديث شيعه پرداخت. پيش از اقدام وى، تنها اصول اربعمأه وجود داشت و شيعه بدان ها رجوع مى كردند؛ كه با اثر خود كافى (اصول، فروع و روضه)، نقش و ردپاى شيعه را زيباتر و استوارتر كرد.

شاگردانى كه در نزد وى آموختند، ابن ابى رافع، احمد بن احمد كاتب كوفى، جعفر بن محمد قولويه قمى، محمد بن ابراهيم نعمانى، معروف به ابن زينب و... بودند.

وى در سال «تناثر نجوم» سالى كه ستارگان فرو ريخت، درگذشت. دانشمند نامى بغداد ابوقيراط بر جنازۀ اين محدث بزرگ شيعه نماز گزارد و در «باب كوفۀ» بغداد به خاك سپرده شد.

تأليفات وى:

1 - كافى

2 - كتاب رجال

3 - رد قرامطه

4 - رسائل ائمه

5 - تعبير الرويا

17 - ابن شعبه (؟ -؟)

ابومحمد حسن بن على بن حسين بن شعبه حرانى، معروف به ابن شعبه، محدث، فقيه، رجالى و از شيوخ بزرگ علماى اماميه.

وى در حران - يكى از روستاهاى اطراف شهر حلب در سوريه - زاده شد. در حلب كه يكى از شهرهاى بزرگ و مهم علمى شام بود، پرآوازه و از چهره هاى درخشان جهان اسلام به ويژه تشيع شد.

استاد وى ابوعلى محمد بن همام بغدادى و از مهم ترين شاگردان وى كه از پرفروغ ترين ستاره هاى جهان تشيع گرديد، شيخ مفيد بود.

علامه مجلسى دربارۀ وى مى گويد:

«كتاب ايشان - تحف العقول - خود بهترين شاهد بر فضل و دانش و عظمت شأن ايشان مى باشد».

خاكجاى وى آشكار نيست.

تأليفات وى:

1 - تحف العقول عن آل الرسول 2 - التمحيص فى ذكر اخبار ابتلاء المومن

18 - محمد بن همام اسكافى (258-336 ق)

ابوعلى محمد بن همام بن سهيل اسكافى، از چهره هاى درخشان، بزرگان شيعه و ياران سفراى امام زمان عليه السلام. وى در اسكاف - محلى ميان بصره و كوفه - زاده شد. در آن زمان كوفه و اطراف آن به عنوان سرزمين دوستداران به حضرات معصومين عليهم السلام شناخته مى شد.

محمد در خانواده اى تازه مسلمان كه اسلام را از شيعيان پذيرفته بودند، چشم گشود و پرورش يافت.

خود مى گويد: «پيش از به دنيا آمدنم، پدرم نامه اى براى امام حسن عسكرى عليه السلام نوشت و از ايشان خواست تا دعا بفرمايد خداوند فرزند صالحى را به وى عطا فرمايد.

امام در ذيل نامه مرقوم فرمود: خداوند خواستۀ تو را برآورده فرمود».

محمد اسكافى پس از تحصيلات مقدماتى، براى كسب دانش آن روزگار به بغداد كه آن زمان مركز دانش بود، رهسپار شد اما هدف مهم تر وى آن بود كه بدين طريق به نايب خاص قائم آل رسول عليه السلام نزديك و نزديك تر شود و بتواند دستورهاى ايشان را اجرا كند.

شيخ طوسى دربارۀ وى مى گويد:

«ابوعلى محمد بن همام اسكافى، شخصيتى جليل القدر و مورد اطمينان است و روايات فراوانى را روايت كرده است».

محمد اسكافى در 80 سالگى به سراى باقى شتافت.

تأليفات وى:

1 - كتاب التّمحيص

2 - الانوار فى تاريخ الائمه

19 - كشىّ (؟ - 340 ق)

ابوعمرو محمد بن عمر بن عبدالعزيز كشىّ‌، فقيه، رجالى و عالم بزرگ شيعه.

انتساب كشىّ به منطقۀ «كش» از نواحى سمرقند برمى گردد. وى از غلامان عياشى بود. در خانۀ عياشى كه كشتزار اهل دانش بود، شوريد و خروج كرد. كشىّ‌، آگاه به اخبار و رجال و بسيار گرانمايه و از دوستان صميمى شيخ كلينى بود و تقريبا استادان و شاگردان آن دو بزرگوار يكى بودند.

شاگردانى كه در نزد وى آموختند، جعفر بن محمد بن قولويه قمى، صاحب كتاب كامل الزياره، هارون بن موسى تلعبكرى، ابواحمد عيسى بن حيان نخعى و حيدر بن محمد بن نعيم سمرقندى بودند.

از خاكجاى وى اطلاعى در دست نيست.

تأليفات وى:

1 - الرجال

2 - معرفة الناقلين عن الائمة الصادقين

3 - كثير العلم

20 - على بن احمد كوفى (؟ - 352 ق)

ابوالقاسم على بن احمد كوفى يا علوى، فقيه، متكلم، اصولى و توانا در علوم گوناگون.

در آغاز، كارش بر طريقى مستقيم بود و كتاب محكمى را تأليف كرد كه از آن جمله مى توان كتاب الاوصياء و كتاب در فقه را نام برد. سپس حال و مذهب وى تغيير كرد و به سوى غلوّ پيش رفت.

پسر وى ابومحمد، تأليفات وى را گردآورى كرد. احمد كوفى در «كرمى» منطقه اى در فسا نزديك شيراز درگذشت.

تأليفات وى:

1 - الانبياء

2 - الابتداء

3 - فساد قول البراهمه

4 - الآداب و مكارم الاخلاق

5 - الاستدلال فى طلب الحق و...

21 - نعمان بن محمد تميمى (259-363 ق)

ابوحنيفه نعمان بن محمد بن منصور بن احمد بن حيون تميمى مغربى. دانشمند بزرگ اسماعيليه.

در مغرب زاده شد. در آغاز، پيرو مذهب مالكى بود ولى تغيير مذهب داد و شيعۀ اسماعيليه شد. او از بنيانگذاران مذهب اسماعيليه و قانونگذار آن بود. به بسيارى از خلفاى فاطمى خدمت كرد (المهدى بالله، القائم بامرالله.، المنصور بالله) و در دوران فخرالدين خليفۀ چهارم، به مقام قاضى القضات و داعى الدعات رسيد. مؤلفان شيعه به او «ابوحنيفۀ شيعى» مى گويند.

تأليفات وى:

1 - دعائم الاسلام

2 - شرح الاخبار

3 - اساس التاويل

4 - افتتاح الدعوه

5 - التوحيد والامامه

6 - مفاتيح النعمه

7 - الايضاح

8 - الينبوع

9 - المجالس و المسامرات

22 - شيخ صدوق (305-381 ق)

ابوجعفر محمد بن على بن حسين بن بابويه قمى، معروف به شيخ صدوق. فقيه گرانقدر و محدث دانشور بزرگ شيعه و از دنباله روان شيخ كلينى.

وى در خانواده اى اهل تقوا و دانش در قم زاده شد. پدر وى، على بن حسين بن بابويه قمى معروف به ابن بابويه، از برجسته ترين علما و فقهاى بزرگ زمان خود بود و شيخ صدوق نخست در دامان پر مهر پدر كسب فيض كرد. شيخ صدوق به خراسان و بغداد سفر كرد و پايان زندگانى خود را در رى گذراند. شيخ طوسى دربارۀ وى مى گويد:

«وى دانشمندى جليل القدر و حافظ احاديث بود. از احوال رجال، كاملا آگاه و در سلسلۀ احاديث، نقادى عالى مقام به شمار مى آمد. بين بزرگان قم از نظر حفظ احاديث و كثرت معلومات مانند نداشت و در حدود سيصد اثر از خود به جاى گذاشته است».

استادانى كه شيخ صدوق در نزد آنها كسب فيض كرد، عبارتند از: پدرش ابن بابويه، حمزه بن محمد بن احمد بن جعفر بن محمد بن زيد بن على عليه السلام، ابومحمد قاسم بن محمد استرآبادى و...

شاگردان وى نيز برادرش حسين بن على بن موسى بن بابويه قمى، شيخ مفيد،

ابن غضائرى، شيخ ابوالبركات، ابوالقاسم على بن محمد بن على خزاز و... بودند.

خاكجاى شيخ صدوق - اين عالم بزرگ شيعه - در رى، زيارتگاه عام و خاص است.

تأليفات وى:

1 - من لايحضره الفقيه (دومين كتاب اربعۀ حديث شيعه)

2 - مدينة العلم

3 - كمال الدين و تمام النعمه

4 - الخصال

5 - توحيد

6 - الامالى

7 - المقنع فى الفقه و...

قرن پنجم
23 - سيد رضى (359-406 ق)

ابوالحسن محمد بن الحسين موسوى، معروف به سيد رضى و شريف رضى، از بزرگان علماى شيعه، بلغا، شاعران نامدار و اشراف بغداد.

وى از فرزندان امام موسى بن جعفر عليه السلام بود و در بغداد زاده شد. از سوى پدر و مادر، نسبى شريف داشت. در زمان پدر خود ابواحمد، نقابت طالبيان بغداد، سرپرستى همۀ آنان، قضاوت در مظالم و اميرى حاجيان را در حالى كه هفده سال بيش نداشت، بر عهده گرفت.

چندى بهاءالدوله بويه وى را به عنوان جانشين خود در بغداد برگزيد و لقب «الشريف الجليل» را به وى خلعت داد. چندى پس از آن، لقب «الرضى ذوالحسبين» و پس از آن «الشريف الاجل» را به وى پيشكش كرد.

روزگار سيد رضى با فرمانروايى آل بويه و مقارن با دورۀ سوم خلافت عباسيان است كه به اين دوره از لحاظ تاريخى - فرهنگى «عصر زرين» مى گويند و از جهت تاريخ ادبيات عرب، عصر شاعران سه گانه: متنبى، سيد رضى و ابوالعلاء معرى است. به سيد رضى لقب

«اشعرالطالبيين» يعنى شاعرترين طالبيان نيز داده اند.

استادانى كه وى در علوم گوناگون آن روزگار نزدشان شاگردى كرد و بهره ها برد، عبارتند از:

ابواسحاق ابراهيم بن احمد طبرى فقيه مالكى، ابوعلى فارسى نحوى، قاضى سيرافى، ابوالحسن قاضى عبدالجبار معتزلى، ابويحيى عبدالرحيم فارقى خطيب مصرى مشهور به ابن نباته، شيخ مفيد و...

وى بسيار بذل الجود و باتقوا بود. به سپاس دانش اندوزى اش جهت پرداخت زكات دانش خود، مدرسه اى نزديكى خانۀ خود در كوى كرخ بغداد تأسيس كرد و آن را «دارالعلم» ناميد كه افزون بر تالارهاى تدريس، سخنرانى و جلسات، اتاق هايى براى زندگى دانشجويان فراهم آمده بود و كتابخانۀ بزرگى داشت كه ارزشمندترين و بهترين منابع و مراجع عربى و اسلامى در آن نگهدارى مى شد و شخصاً خود مديريت آن را بر عهده داشت.

شاگردان نام آورى كه در نزد وى آموختند، از جمله: فقيه عاليقدر ابوزيد كبايكى، ابوعبدالله شيخ محمد حلوانى، ابوعبدالله شيخ جعفر دوريستى، ابوالحسن بندار قاضى و...

وى در محلۀ كرخ بغداد در سراى خود درگذشت و همانجا به خاك سپرده شد. به قولى، برادر مهتر وى سيد مرتضى چندى بعد وى را به كاظمين و در جوار نياى شريفش امام موسى كاظم عليه السلام به خاك سپرد.

تأليفات وى:

1 - نهج البلاغه

2 - تلخيص البيان فى مجازات القرآن

3 - مجازات الآثار النبويه

4 - حقايق التاويل فى متشابه التنزيل

5 - خصائص الائمه 6 - ديوان اشعار

24 - خزّاز رازى (؟ - ح 410 ق)

شيخ ابوالقاسم على بن محمد على خزّاز رازى قمى، ثقۀ معروف و محدث اماميه.

وى در سفرهاى بسيارى كه داشت، از بزرگان علماى شيعه استماع حديث كرد كه از

جمله مشايخ وى: شيخ صدوق، ابى المفضل شيبانى، شيخ احمد عياشى و بزرگانى چون ابن شيوخ بودند. چندى در حوزه هاى قم و رى تدريس كرد. ابوالعباس نجاشى كه از هم عصران وى بوده، او را در رجال خويش، ثقه، فقيه و از بزرگان شيعه خوانده است.

هم كتابى در كلام، هم در فقه دارد. در رى درگذشت و همانجا به خاك سپرده شد.

تأليف وى:

1 - كفايه الاثر فى النص على الائمه الاثنى عشر

25 - شيخ مفيد (336-413 ق)

محمد بن محمد بن نعمان، معروف به شيخ مفيد. عالم، فقيه، متكلم و محدث نامى شيعه.

وى در حوالى بغداد زاده شد. پس از بلوغ و رشد فكرى، رهسپار بغداد شد و در آنجا در محضر استادان بنام و دانشمندان بزرگ آن روزگار به آموختن دانش، كلام، فقه و اصول پرداخت. ابن نديم در الفهرست از وى به عنوان «ابن المعلم» ياد مى كند. شيخ طوسى نيز كه از شاگردان ارزشمند مكتب وى است، مى گويد: «وى از متكلمان اماميه است. در روزگار خود، رياست و مرجعيت شيعه به او ختم مى گردد. حافظۀ خوب و ذهنى دقيق داشت. در پاسخ به پرسش ها، حاضر جواب بود. بيش از 200 جلد كتاب خرد و كلان دارد».

ابن حجر عسقلانى نيز مى گويد: «وى بسيار عباد، زاهد و اهل خشوع و تهجد بود و مداومت برعلم و دانش داشت». عماد حنبلى (يكى از دانشمندان اهل سنت) مى گويد:

«بزرگى از بزرگان اماميه و رييس بخش فقه و كلام و مباحثه بود. موقعيت شايان توجهى در تشكيلات دولت آل بويه داشت. وى صدقۀ فراوان مى داد».

استادانى كه وى در محضر آنها درس آموخت، عبارتند از: ابن قولويه قمى، شيخ صدوق، ابن جنيد اسكافى و...

شاگردانى را كه تربيت كرد، از بهترين هاى جهان اسلام و تشيع هستند: سيد رضى، شيخ طوسى، نجاشى، ابوالفتوح كراجكى و...

شيخ مفيد پس از 75 سال عمر مفيد، در بغداد و در حرم مطهر امام جواد عليه السلام نزديك قبر استادش ابن قولويه قمى به خاك سپرده شد.

تأليفات وى:

1 - المقنعه

2 - الفرائض الشريعه

3 - الامالى

4 - الارشاد و...

26 - سيد مرتضى (355-436 ق)

ابوالقاسم على بن حسين بن موسى، مشهور به سيد مرتضى علم الهدى. فقيه مبرز، عالم متكلم و اديب متبحر، داراى القاب ذوالثمانين و ذوالمجدين.

وى در بغداد زاده شد و از سوى پدر و مادر، نسبى بسيار شريف داشت. برادر وى سيد رضى بود. پس از شيخ بزرگوار مفيد، پيشواى فقهى شد. علامه حلّى وى را معلم شيعۀ اماميه خوانده است. در علوم معقول و منقول و تفسير، سرآمد روزگار خود بود. از خاكجاى وى اطلاعى در دست نيست.

تأليفات وى:

1 - تنزيه الانبياء

2 - الانتصار فى ما انفردت به الامامية من المسائل الفقهية

3 - الذريعه فى اصول الشريعه

4 - المحكم و المتشابه

5 - المختصر

6 - الامالى

7 - درر الفوائد و...

27 - احمد بن على نجاشى (372-450 ق)

ابوالحسين احمد بن على بن عباس بن محمد بن عبدالله نجاشى. راوى ثقه، نسابۀ توانا و عالم بسيار بزرگ اماميه.

وى در شهر كوفه زاده شد. پدرش (على بن احمد) از محدثين و بزرگان شيعه بود.

سفرهاى دور و نزديكى داشته كه بيشتر به نيت زيارت عتبات عاليات بوده. چندى در بغداد، چندى در نجف اشرف و سامرا گذراند.

وى از اندك راويانى است كه تنها از موثقين و افراد معتبر روايت نقل كرده و به همين دليل هم كتاب رجال وى سرآمد كتب ديگر است.

استادانى كه در محضر آنها شاگردى كرد، عبارتند از: پدرش (كه از او ياد شد)، شيخ مفيد، احمد بن عبد الواحد بزاز معروف به ابن حاشر و...

شاگردان وى نيز شيخ الطائفه طوسى، شيخ ابوالحسن صهرشتى و سيد عماد الدين بن معيد حسنى مروزى بودند.

نجاشى در 78 سالگى در مطيرآباد از نواحى سامرا چشم از جهان فروبست.

تأليفات وى:

1 - رجال (فهرست اسماء مصنفى الشيعه)؛

2 - انساب بنى نصر بن قعين؛

3 - كتاب الجمعه و ماورد فيه من الاعمال و...

28 - شيخ طوسى (385-460 ق)

ابوجعفر محمد بن حسن طوسى، معروف به «شيخ الطايفه». فقيه، اصولى، محدث، مفسر، متكلم و عالم الرجال بسيار درخشان و بزرگ جهان اسلام به ويژه تشيع. وى در خراسان زاده شد. خاندان شيخ تا چند نسل همه از علما و فقها بوده اند. در 23 سالگى به بغداد كوچ كرد و تا پايان عمر در عراق ماند و پس از استادش سيد مرتضى علم الهدى، رياست علمى و فتوايى شيعه به او منتقل شد.

شيخ بزرگوار مدت پنج سال نزد استاد نحرير شيخ مفيد شاگردى كرد و چند سالى هم در نزد سيد مرتضى درس آموخت. به علت آشوب و هرج و مرج آن روزگار بغداد، وى از آنجا كوچ و به نجف اشرف رهسپار شد و در آنجا جاى گرفت و خود حسن اتفاقى شد تا در آنجا حوزۀ علميۀ نجف را بنيان گذارد.

پس از درگذشت سيد مرتضى علم الهدى، رهبرى و پرچمدارى شيعه به وى رسيد و آن چنان آوازۀ علم، ورع و زهد و تقواى وى در دور و نزديك پيچيده شده بود كه القائم

بامرالله خليفۀ عباسى با همكارى آل بويه از وى براى تدريس كلام در مركز خلافت دعوت كردند كه با فروپاشى آل بويه، وى از آنجا به نجف اشرف عزيمت كرد و تا پايان عمر خود در همانجا بود و در همان خاك پاك، خاك شد.

تأليفات وى:

1 - الاستبصار (سومين كتاب از كتاب هاى اربعۀ شيعه)

2 - تهذيب الاحكام (چهارمين كتاب از كتاب هاى اربعۀ شيعه)

3 - النهايه

4 - المبسوط

5 - الخلاف

6 - التبيان و...

29 - ابوالفتح كراجكى (؟ - 499 ق)

شيخ ابوالفتح محمد بن على كراجكى طرابلسى. فقيه، اصولى، رياضيدان، ستاره شناس، اديب، مسلط به علوم حديث، فلسفه، كلام، نحو، اخلاق، تاريخ، رجال، تفسير و پزشكى.

وى در محضر استادان بزرگوارى چون شيخ مفيد، سيد مرتضى علم الهدى، شيخ طوسى و... شاگردى كرد و از هر كدام توشه اى و بهره اى گرفت. سفرهاى بسيارى به كشورهاى مختلف از جمله فلسطين، سوريه، لبنان، مصر، بغداد و همچنين شهرهاى دور و نزديك خود داشت. با مباحثات و تأليفات خود كه نزديك به 80 اثر مى شود به بررسى اماميه را بر همگان آشكار كرد. وى در لبنان و شهر صور درگذشت.

تأليفات وى:

1 - كنز الفوائد

2 - روضة العابدين و نزهة الزاهدين

3 - الرسالة الناصريه 4 - معدن الجواهر و...

قرن ششم
30 - فضل بن حسن طبرسى (عشر 480-548 ق)

امام سعيد ابوالفضل بن حسن طبرسى. مفسر، فقيه، محدث، عالم به حساب، جبر، مقابله و نحو. ملقب به امين الدين يا امين الاسلام.

گويند وى در مشهد سناباد طوس متوطن بوده است. در 523 ق در سبزوار جايگير شد و به تعليم و تصنيف پرداخت. وى در تأليفاتش داراى اختيار بود؛ مثلا از كتاب مقتصد در نحو، اختيارى نيكو كرده است به غايت كمال؛ و از تفسير امام زمخشرى (كشّاف) اختيارى كرده است فى غاية الجوده.

فرزند وى (حسن بن فضل طبرسى) و فرزند زادگانش همگى از اكابر روزگار و فقهاى بزرگوار بودند. وى در سبزوار درگذشت و پيكر پاكش را به مشهد مقدس منتقل كردند و در جوار حرم حضرت ثامن الائمه عليه السلام به خاك سپردند.

تأليفات وى:

1 - مجمع البيان (تفسير سترگ شيعى)

2 - الوسيط (يا تفسير جوامع الجامع)

3 - الآداب الدينية للخزانة المعينية

4 - تفسير الكافى الشافى

5 - نثر اللآلى

6 - اسرار الامامه و...

31 - حسن بن فضل طبرسى (؟ - 548 ق)

ابونصر رضى الدين حسن بن فضل طبرسى، عالم اخلاق و فقيه وارستۀ شيعه در قرن ششم هجرى. پدرش فضل بن حسن صاحب كتاب مستطاب تفسير مجمع البيان و فرزندش على بن حسن طبرسى صاحب متمم كتاب مشكاة الانوار فى غرر الاخبار.

تأليف وى:

1 - مكارم الاخلاق

32 - عمادالدين طبرى - (؟ - 553 ق)

ابوجعفر محمد بن على بن محمد بن على طبرى آملى كحى، ملقب به عمادالدين، عالم، رجالى و محدث بنام شيعى قرن ششم هجرى.

استادش شيخ ابوعلى بن شيخ طوسى بود و شاذان بن جبرئيل و قطب راوندى از وى روايت كردند.

بيش از اين از زندگانى وى چيزى يافته نشد.

تأليفات وى:

1 - بشارة المصطفى لشيعة المرتضى

2 - الزهد و التقوى

3 - الفرج فى الاوقات والمخرج بالبينات

33 - تاج الدين شعيرى (؟ -؟)

تاج الدين محمد بن محمد بن حيدر شعيرى. عالم و فقيه بزرگ شيعه در قرن ششم هجرى.

وى در شهر بيهق براى آموختن و فراگرفتن دانش آن روزگار، به منزل حاكم، رييس و امام مجدالحكام ابومنصور على بن عبدالله زيادى مى رفت و بهره ها مى برد و همچنين در محضر فضل الله بن على راوندى درس مى گرفت.

تأليف وى:

1 - جامع الاخبار

34 - احمد بن على طبرسى (؟ -؟)

ابو منصور احمد بن على بن ابى طالب طبرسى. عالم، فاضل، فقيه، متكلم و نسابۀ بزرگ شيعه در قرن ششم هجرى.

منسوب به طبريش (معرب تفرش) منطقه اى نزديك قم. استاد وى ابوجعفر مهدى بن ابى حرب حسينى و شاگرد وى ابن شهر آشوب مازندرانى.

تأليفات وى:

1 - الاحتجاج على اهل اللجاج

2 - تاريخ الائمه عليهم السلام

3 - فضائل الزهراء عليها السلام

4 - مفاخر الطالبية

5 - الكافى فى الفقه

35 - عبدالواحد بن محمد تميمى آمُدى (510-550 ق)

عالم بزرگ شيعه و محدث والامقام، در شهر آمُد منطقه اى در ديار بكر - حوالى رود دجله و فرات - زاده شد. تسلط بسيارى بر علوم اسلامى داشت. شاگرد ممتاز و شهرۀ او، محدث بزرگوار جهان تشيع ابن شهر آشوب بود.

تأليفات وى:

1 - غرر الحكم و درر الكلم

2 - الحكم و الاحكام من كلام سيد الانام

36 - سيد فضل الله راوندى (؟ - 570 ق)

سيد ابوالرضا ضياءالدين فضل الله بن على بن عبيدالله حسينى راوندى. فاضل، عالم، رييس مذهب، اديب، شاعر و راوى ثقۀ قرن ششم هجرى.

در يكى از شهرهاى اطراف كاشان به نام راوند و در خانواده اى دوستدار خاندان رسول صلى الله عليه و آله زاده شد.

از وى پيوسته در كتاب هاى تراجم احوال و علم رجال به بزرگى ياد شده است؛ از جمله عماد كاتب مى گويد:

«سيد فضل الله راوندى شخصيتى كم نظير و داراى نسبى شريف و اخلاقى بزرگوار بود. واعظى بزرگ و داراى خطى خوش و تأليفات فراوان بوده...»

سيد فضل الله راوندى از علماى بزرگى چون: شيخ ركن الدين على بن عبدالصمد بن محمد تميمى نيشابورى، احمد بن قافه كوفى، قاضى عمادالدين استرآبادى و... اجازۀ روايت داشت. استادان وى، امام شهيد عبدالواحد بن اسماعيل رويانى، سيد ابوالبركات مشهدى، شيخ بارع عبدالوهاب بغدادى و... بودند.

شاگردانى كه در نزد وى درس گرفتند و آموختند، جملگى از بزرگ ترين علماى شيعه

بودند: ابن شهر آشوب مازندرانى، شيخ منتجب الدين بن بابويه قمى، شيخ محمد بن حسن طوسى (پدر خواجه نصير طوسى)، شيخ قوام الدين بحرانى و شيخ تاج الدين شعيرى.

وى پس از عمرى خدمت به اسلام و علوم و معارف معصومين عليهم السلام، در كاشان درگذشت.

تأليفات وى:

1 - النوادر

2 - ضوء الشهاب فى شرح الشهاب

3 - التفسير و...

37 - قطب الدين راوندى (؟ - 573 ق)

شيخ قطب الدين، ابوالحسن/ابوالحسين سعيد بن عبدالله بن هبه الله بن حسن راوندى كاشانى. عالم بزرگ، محدث، مفسر، متكلم، فقيه، فيلسوف و تاريخ دان بزرگ شيعه در قرن ششم هجرى.

وى در راوند كاشان زاده شد و پدر و پدر بزرگ وى از علماى بزرگ زمان خود بودند.

در آغاز، در نزد پدر خود تحصيلات ابتدايى را فراگرفت و به محضر اساتيد بنام آن دوره راه يافت و به كسب دانش پرداخت كه آن اساتيد عبارتند از: فضل بن حسن طبرسى صاحب مجمع البيان، عمادالدين محمد بن ابى القاسم طبرى، صفى الدين سيد مرتضى ابن داعى رازى و...

چندى در شهر مقدس قم جايگير شد و از محضر اساتيد آنجا نيز فيض برد و چيزى نگذشت كه از چهره هاى سرشناس شيعه گرديد.

شاگردان او عبارتند از: نصيرالدين حسين راوندى و ظهيرالدين محمد راوندى (فرزندان وى)، قاضى احمد بن على بن عبدالجبار طوسى، فقيه على بن محمد مدائنى و...

قطب راوندى در قم ديده از جهان فرو بست و در صحن بزرگ حرم حضرت معصومه (س) به خاك سپرده شد.

تأليفات وى:

1 - الخرائج و الجرائح

2 - فقه القرآن

3 - اسباب النّزول

4 - تهافت الفلاسفه

5 - الاغراب فى الاعراب و...

38 - ابن شاذان قمى (پس از 509-584 ق)

ابوالحسن محمد بن احمد بن على قمى، معروف به ابن شاذان قمى. عالم بزرگوار و راوى ثقۀ شيعه.

وى از بزرگانى است كه از افراد بسيارى نقل روايت كرده و محضر بسيارى از علماى شيعه و سنى را درك نموده است. استادان وى پدرش احمد بن على (از علما و مؤلفان شيعه)؛ دايى اش ابوالقاسم بن قولويه صاحب كتاب كامل الزيارات، محمد بن على بن حسين بن بابويه قمى و...

از جمله شاگردان و راويان احاديث ابن شاذان نيز مى توان از: شيخ طوسى، نجاشى و كراجكى نام برد.

تأليفات وى:

1 - مأه منقبه 2 - بستان الكرام

3 - البيان فى ردّ الشمس لامير المؤمنين عليه السلام

4 - المناقب

5 - ايضاح دفائن النواصب

39 - ابو على بن طاهر صورى (؟ - 585 ق)

شيخ سديدالدين ابوعلى بن طاهر صورى عاملى. عالم، فاضل و فقيه اماميه در قرن ششم هجرى.

از زادروز و زادجاى وى اطلاعى در دست نيست. اما چون به عامل نسبت داده شده، برمى آيد از آنجا بلند شده و پرورش يافته. صاحب بحار الانوار كتاب قضاء حقوق المومنين را به وى منسوب مى داند و به كتاب وى اعتماد دارد و از آن نقل كرده است.

از خاكجاى وى اطلاعى در دست نيست.

تأليف وى:

1 - قضاء حقوق المومنين

40 - ابن شهر آشوب (489-588 ق)

رشيدالدين محمد بن على بن شهر آشوب مازندرانى، فقيه، مفسر و محدث بزرگ شيعه.

وى در خطۀ زيباى مازندران زاده شد. وى در دوره اى زندگى مى كرد كه در بلاد اسلامى علم شكوفا و دانش رونق چشمگيرى گرفته بود.

دربارۀ وى، الوافى بالوفيات چنين مى گويد:

«وى يكى از بزرگان شيعه است كه بيشتر قرآن را در هشت سالگى حفظ كرد و در اصول شيعه به حد اعلاى خود رسيد؛ به طورى كه از شهرهاى مختلف براى درك محضر او به بغداد هجرت مى كردند... وى زيبارو، راست گفتار، خوش مشرب، با علم گسترده و بسيار اهل خشوع، عبادت و شب زنده دار بود و هميشه باطهارت و وضو به سر مى برد».

از جمله نام آورترين اساتيدى كه وى در نزد آنها شاگردى كرده است، مى توان: جارالله زمخشرى، ابوعبدالله نظرى مؤلف كتاب الخصائص العلويه، سيد عبدالواحد آمدى، شيخ طبرسى صاحب احتجاج، قطب راوندى، فضل بن حسن طبرسى، شيخ ابوالفتوح رازى و... را نام برد.

وى در حالى كه 99 سال از زندگانى پربارش را سپرى كرده بود، در شهر حلب سوريه به جانان پيوست و پيكرش را در كنار كوه جوشن به خاك سپردند.

تأليفات وى:

1 - مناقب آل ابى طالب عليهم السلام

2 - مثالب النواصب

3 - المخزون المكنون فى عيون الفنون

4 - مائدة الفائدة

5 - المثال فى الامثال و...

41 - محمد بن ادريس (543-598 ق)

ابوعبداللّه محمد بن احمد ادريس عجلى حلّى، از فحول علما و فقهاى شيعه.

وى در شهر حلّه زاده شد. شيخ طوسى، نياى مادرى وى به شمار مى آيد. وى به حريت فكر معروف است.

ابن داود در رجال خود مى گويد: «ابن ادريس، پيشواى فقهاى حلّه، متقن در علوم و داراى تصنيفات بسيار است».

شهيد اول نيز او را با عبارات: شيخ، امام، علامه، شيخ العلماء، رييس مذهب ستوده است.

استادان وى كه در محضرشان آموخت، عبارتند از: دايى وى (ابن على طوسى)، شيخ عماد محمد بن ابى القاسم طبرى، حسن بن رطبه سوارى و...

شاگردانش: شيخ نجيب الدين بن نما حلّى، شمس الدين فخار بن معد موسوى و...

ابن ادريس - عالم بزرگوار جهان تشيع - در شهر حلّه جان به جان آفرين تسليم كرد و در همانجا به خاك سپرده شد.

تأليفات وى:

1 - السرائر الحاوى لتحرير الفتاوى؛

2 - كتاب التعليقات؛

3 - خلاصة الاستدلال و...

قرن هفتم
42 - ورام بن ابى فراس (؟ - 605 ق)

عالم و فقيه بزرگ شيعه در قرن ششم و هفتم هجرى.

در شهر حلّه زاده شد. وى نياى مادرى سيد رضى الدين بن طاووس و از نسل مالك اشتر نخعى است. خاندان ورام از فقهاى جليل القدر بودند. در آغاز مانند خاندان خود، شغل نظامى داشت اما از آن كناره گرفت و به زهد و تقوى پرداخت و در گروه فقيهان بنام قرار گرفت. وى در همان شهر حلّه، چشم از جهان بربست.

تأليفات وى:

1 - تنبيه الخواطر و نزهة النواظر

2 - مسالة فى المواسعة والمضايقة

43 - ابن اثير (555-630 ق)

ابوالحسن على بن ابى الكرام محمد بن عبدالكريم بن عبدالله شيبانى، تاريخ نگار، اديب، نسب شناش و محدث. ملقب به عزّالدين و مشهور به ابن اثير جزرى.

وى در جزيرۀ ابن عمر زاده شد و دورۀ جوانى خود را در موصل گذراند. در موصل، شام و بغداد نزد استادان بنامى چون ابومحمد عبدالله بن على بن سويده، ابوالقاسم يعيش بن صدقه، عبدالمنعم بن كليب حرانى و... دانش روزگار را فرا گرفت.

ابن خلّكان مى گويد: «ابن اثير، حافظ حديث بود و تواريخ را از برداشت و انساب عرب را نيك مى دانست و به اخبار عرب واقف بود».

وى در بغداد درگذشت و به خاك سپرده شد.

تأليفات وى:

1 - اللباب فى تهذيب الانساب

2 - اُسد الغابة فى معرفة الصحابه

3 - الكامل فى التاريخ

4 - التاريخ الباهر فى الدوله الاتابكية و...

44 - ابن حاجب (570-646 ق)

ابوعمرو جمال الدين عثمان بن عمر، نحوى و فقيه مالكى.

خاندان وى از كردان، ساكن دونه قريه اى در همدان بودند و پدر وى مردى سپاهى و از حاجبان دستگاه امير عزالدين موسك صلاحى بود و به همين خاطر وى را ابن حاجب گفتند و بر آن شهرت يافت.

ابن حاجب در استا - شهرى در منطقۀ صعيد مصر - زاده شد. وى در قاهره به فراگرفتن قرآن كريم پرداخت و سپس فقه مالكى آموخت.

استادانى كه در نزدشان شاگردى كرد، از جمله: ابوالجود غياث بن فارس لخمى،

شاطبى، ابومنصور ابيارى، ابوالحسين بن جبير، امام شاذلى و... بودند.

ابن خلدون از وى، نه تنها به نحوى و فقيه ارجمند ياد مى كند كه وى را اصولى بزرگ مى داند. از خاكجاى او اطلاعى در دست نيست.

تأليفات وى:

1 - الكافية

2 - الامالى النحويه

3 - المختصر فى فروع/جامع الامهات

4 - منتهى السؤال و الامل فى علمى الاصول و الجدل و...

45 - سيد على بن طاووس (589-664 ق)

سيد رضى الدين على بن موسى بن جعفر بن طاووس. فقيه نام آور، اديب گرانقدر و شاعرى چيره دست، از نوادگان امام حسن مجتبى و امام سجاد عليهما السلام.

وى در شهر حلّه زاده شد و در همانجا هم تحصيلات ابتدايى خود را گذراند.

موضوع تأليفات وى بيشتر در خصوص ادعيه و زيارات است. چندى نقابت علويان را پذيرفت تا بتواند به امور شيعيان بپردازد.

وى در 75 سالگى درگذشت و در حرم امير المؤمنين عليه السلام به خاك سپرده شد.

تأليفات وى:

1 - المهمات و التتمات (10 جلد كه هر كدام با عنوان مستقل چاپ شده است: فلاح السائل، زهره للربيع، جمال الاسبوع، اقبال الاعمال و...).

2 - كشف المحجه لثمرة المهجه

3 - مصباح الزائر و جناح المسافر

4 - اللهوف على قتلى الطفوف

5 - مهج الدعوات و منهج العنايات

6 - فرج المهموم 7 - الاستخارات و...

46 - محقق حلّى (602-672 ق)

ابوالقاسم جعفر بن حسن يحيى بن حسين سعيد هذلى حلّى، ملقب به نجم الدين ومعروف به محقق حلّى.

فقيه گرانمايه، محدث ارجمند، اديب، شاعر، منشى و عالم اماميه و مرجع تقليد شيعه در دورۀ خود.

در حلّه زاده شد و نخست در نزد پدر خود حسن بن يحيى بن سعيد، مقدمات علوم روزگار را خواند و آن را پشت سر گذارد. پس از آن در نزد استادان آن دوره كه مشايخ وى در قرائت و روايت نيز بودند، بهره ها برد:

نجيب الدين محمد بن جعفر بن ابوالبقاء هبه الله. نما حلّى الربعى، سيد فخار بن معد موسوى، شيخ مفيد الدين محمد بن جهم حلّى و...

در سرودن شعر، بسيار چيره دست و در نگاشتن نثر، نوآفرين بود. نگاشته هايش در نهايت فصاحت، بلاغت و جزالت بود.

شاگردانى كه در نزدش درس آموختند، عبارتند از:

حسن بن يوسف بن مطهر حلّى - مشهور به علامه ذايع الصيت [\پرآوازه] - حسن بن داود حلّى، سيد غياث الدين عبدالكريم صاحب فرحه الغرى، سيد جلال الدين محمد بن على بن طاووس، جلال الدين محمد بن محمد كوفى هاشمى، نجم الدين طمان بن احمد عاملى شامى و...

اعيان الشيعه و برخى كتب رجال، سال درگذشت وى را 676 ق گزارش كردند. وى در همان شهر حلّه درگذشت و به خاك سپرده شد.

تأليفات وى:

1 - شرائع الاسلام فى مسائل الحلال و الحرام

2 - النافع (مختصر الشرائع)

3 - المعتبر فى شرح المختصر

4 - اصول الدين

5 - شرح نكت النهايه و...

47 - على بن عيسى اِربِلى (؟ - 693 ق)

ابوالحسن على بن عيسى بن ابى الفتح اربلى، سيره نويس، تاريخ نگار، شاعر، متكلم و عالم اماميۀ قرن هفتم هجرى.

وى در اِربِل يكى از شهرهاى شمال عراق زاده شد. پدرش حاكم اربل بود. فرزندان و نوه هاى وى همه از علما و ادباى زمان خود بودند.

فضل بن روزبهان عالم متعصب اهل تسنن دربارۀ وى مى گويد:

«اماميه متنفق اند كه على بن عيسى اربلى از بزرگ ترين علماى آنهاست و آثارش هيچگاه كهنه و پوسيده نمى شود. او قابل اعتماد و مورد وثوق در نقل است».

وى در نزد اساتيد بنامى چون: سيد بن طاووس صاحب كتاب اقبال الاعمال، على بن فخار، ابن ساعى بغدادى و... شاگردى كرد و آموخت و شاگردانى را چون: علامه حلّى، شيخ رضى الدين (برادر علامه حلّى) و... تربيت كرد.

عيسى اربلى در بغداد درگذشت و در خانۀ مسكونى خود به خاك سپرده شد.

تأليفات وى:

1 - كشف الغمة فى معرفه الائمة

2 - المقامات

3 - ديوان اشعار

4 - كتاب الطيف

قرن هشتم
48 - سيد هبة الله موسوى (؟ -؟)

ابو محمد سيد هبة الله حسن موسوى، فاضل، عالم كامل، محدث جليل القدر و فقيه اماميه.

وى هم عصر علامۀ بزرگوار حلّى بود.

تنها كتاب وى، المجموع الرائق من ازهار الحدائق است كه به اشتباه به شيخ صدوق نسبت

داده شده و اين كتاب اخبار، كلام، فقه و... را در بردارد و در دو جلد بزرگ است.

از زادروز، درگذشت و خاكجاى وى اطلاعى در دست نيست.

49 - شهيد اول (734-786 ق)

شيخ شمس الدين ابو عبدالله محمد بن شيخ جمال الدين مكى، معروف به شهيد اول يا شهيد على الاطلاق. فقيه، عالم اماميه و از نوابغ اجتهاد.

وى در جزين از توابع جبل عامل زاده شد. نخست، نزد پدر و برخى از علماى جبل عامل به كسب دانش پرداخت و به دليل هوش سرشار و حافظۀ قوى، ديگر در آنجا تشنگى اش رفع نمى شد و اين شد كه در 16 سالگى عازم عراق گرديد.

نخست، در شهر حلّه، شاگردى فخرالمحققين فرزند علامه حلّى را كرد و پس از يك سال يعنى در سال 751 ق به دريافت اجازه نايل شد. از آن پس بود كه سفرهاى ديگر خود را به طور جدى براى كسب فيض بيشتر از علما آغاز كرد.

وى به مدرسۀ بزرگ كربلاى معلا و به حوزۀ درس سيد عميدالدين اعرجى حائرى، برادرش سيد ضياء الدين و سيد عالم الدين موسوى حائرى پيوست و بهره ها برد و از مشايخ ياد شده به دريافت اجازاتى نايل گرديد و در همانجا بود كه با تدريس و فتوا، آوازۀ بلندى يافت.

از آنجا راهى بغداد، مكۀ معظّمه، مدينۀ منوّره، فلسطين، شام و مصر شد و از علماى فريقين سنى و شيعى بهره مند گرديد و اجازات مفصلى را نيز به دست آورد.

در دمشق بود كه زانوى ادب و شاگردى در نزد حكيم متألّه قطب الدين رازى بويهى گذارد و از او فيض برد و بسيار آموخت.

وى با دلى متّقى و علمى ناب به زادگاه خود جزين برگشت و در آنجا مدرسۀ فقهى بنيان كرد و سپس با همتى والا، حوزۀ اين مدرسه را تا شام گسترش داد كه در آن نوآورى هاى فقهى به ظهور گذاشت. آوازۀ شهيد اول چنان در گوشه و كنار پيچيد كه سلطان على بن المؤيد حاكم خراسان و رهبر و زعيم روحى سربداران خراسان به سوى وى نامه اى مبنى بر در دست گرفتن حكومت سربداران فرستاد.

از اينجا بود كه زندگى سياسى شهيد اول آغاز مى شود و با توجه به اين كه وى از زادگاهش جزين به شام كوچ كرد و در آنجا جايگير شده بود و در سراى خود تدريس و مجلس بحث و مناظره را ترتيب مى داد، حكومت وقت به دقت وى را تحت نظر داشت.

نخستين كارى كه بر خود فريضه مى دانست، وحدت بين مسلمانان سنى و شيعه و برانداختن مغولان و حكومت جور بود و در اين راستا، از هيچ كوششى دريغ نمى ورزيد.

اما شاگرد وى محمد مالوشى از علماى كرد شيعه با وى اختلاف نظر پيدا كرد و آن اين كه، صفات الهى را به حضرات معصومين عليهم السلام منسوب مى دانست كه شهيد اول وى را تكفير كرد و كار به كارزار و كشته شدن شيخ مالوشى كشيد. همين مسأله پس از چندى به دست و دسيسۀ جانشين شيخ مالوشى يعنى شيخ تقى الدين جبلّى خيامى و شهادت جمع كردن و امضا نمودن بسيارى از شيعيان مرتد و اتباع مالوشيه، منجر به حكم تكفير وى از سوى قاضيان بيروت و صيدا و سرانجام قاضى شافعى شام، شيخ عباد بن جماعه گرديد و پس از آن كه به شهيد اول توبه ارائه شد و وى از آن سرباز زد، وى را در قلعۀ رحيۀ دمشق زندانى و پس از آن سر وى را قطع كردند و پيكرش را به دار آويختند و سنگسار كردند و سپس سوزاندند. (رضوان الله تعالى عليه)

شاگردانى كه در نزد وى آموختند و رويۀ او را عملاً دنبال كردند، سه فرزند او، شيخ رضى الدين محمد، شيخ ضياءالدين على، شيخ ابومنصور الحسن و بسيار ديگر مانند حسن بن سليمان حلّى صاحب مختصر البصائر و شيخ شمس الدين محمد بن عبدالعلى كركى عاملى و... بودند.

شهيد اول، آثار گرانقدرى را از خود به يادگار گذاشت كه بالغ بر بيست عنوان مى شود.

تأليفات وى:

1 - اللمعة الدمشقية

2 - غاية المراد فى شرح الارشاد

3 - البيان فى الفقه

4 - المزار

5 - الدرة الباهرة من الاصداف الطاهرة

6 - الدروس

7 - الذّكرى و...

قرن نهم
50 - ابن فهد حلّى (757-841 ق)

جمال الدين ابوالعباس احمد بن محمد بن فهد اسدى حلّى، فقيه و عالم اماميه، جامع كمالات ظاهرى و باطنى.

وى در شهر حلّه زاده شد. در علوم گوناگون از جمله تاريخ، كلام، علوم غريبه و...

دست داشت و تأليفاتى دارد.

آنچه اين عالم اماميه را از ديگر علما و فقها متماز مى كند، مشرب عرفانى، سير و سلوك و زهد و تقواى اوست و در ميان جميع علما و فقها نيز بدين خاطر مشهور است.

صاحب روضات الجنات دربارۀ وى مى نويسد:

«عالم عارف پر از اسرار، كاشف اسرار فضائل... بى نياز از توصيف و تعريف مى باشد.

وى جامع معقول و منقول، فروع و اصول ظاهرى و باطنى و علم و عمل است».

وى در مناظره و بحث، تسلط و اشرافى به كمال داشت. در بحثى و با حضور حاكم عراق دربارۀ امامت و ولايت، علماى اهل سنت را مجاب و برآنها چيره شد؛ به نحوى كه حاكم عراق مذهب تشيع را اختيار كرد و خطبه هاى خود را به نام امير المؤمنين على و فرزندان پاك ايشان عليهم السلام مى خواند.

استادانى كه ابن فهد حلّى در نزد آنها شاگردى كرد و آموخت، عبارتند از: شهيد اول، فخرالمحققين، فاضل مقداد سيورى، شيخ على بن خازن فقيه حائرى و...

از جمله شاگردانى كه در محضر وى درس آموختند: شيخ على بن هلال جزائرى، فقيه نامى شيعه ابن العشره كروانى عاملى، محمد نور بخش و...

ابن فهد پس از عمرى مجاهده و مطالعه، در 84 سالگى در كربلاى معلّى درگذشت و

خاكجاى وى كنار خيمه گاه قرار دارد.

تأليفات وى:

1 - آداب الداعى

2 - استخراج الحوادث

3 - اسرار الصلاه

4 - التحصين فى صفات العارفين

5 - عدة الداعى ونجاح الساعى و...

51 - حسن بن سليمان حلّى (802 -؟)

عزّالدين حسن بن سليمان حلّى، فقيه و محدث شيعى و از شاگردان ممتاز شهيد اول.

برخى وى را حلبى و برخى از مردم جبل عامل مى دانند. در نزد شهيد اول (شيخ شمس الدين محمد مكى) و سيد بهاءالدين على بن عبدالكريم نيلى شاگردى كرد، آموخت و از شهيد اول اجازۀ روايت گرفت.

حسين بن محمد بن حسن حمويانى و تاج الدين عبدالحميد بن احمد هاشمى زينى، از وى اجازۀ روايت داشتند.

خاكجاى وى مشخص نيست.

تأليفات وى:

1 - مختصر البصائر لمنتخب البصائر

2 - المختصر

3 - الرجعه

4 - تفضيل محمد صلى الله عليه و آله وآله على الانبياء...

5 - احاديث الذّر

52 - حسن بن ابى الحسن ديلمى (؟ - 841 ق)

ابو محمد حسن بن ابى الحسن محمد ديلمى فقيه، محدث، عالم به عرفان در قرن نهم هجرى. علماى بزرگ و همچنين صاحبان بحارالانوار و وسائل الشيعه از وى به عنوان موثق و معتمد ياد مى كنند و از كتاب هايش بهره مى برند.

تأليفات وى:

1 - ارشاد القلوب الى الصواب

2 - اعلام الدين فى صفات المومنين

3 - غرر الاخبار و درر الآثار

4 - الاربعون حديثاً

قرن دهم
53 - ابراهيم بن على كفعمى (864-905 ق)

ابراهيم بن على بن حسن بن محمد بن صالح عاملى كفعمى، ملقب به تقى الدين، عالم و فقيه بزرگ شيعه از مردم جبل عامل.

وى در روستاى كفر عيماى جبل عامل زاده شد. همانجا در نزد پدر خود على بن ابراهيم، درس هاى نخستين را فرا گرفت. پس از به پايان رساندن درس هاى نخستين، به كربلاى معلّى رهسپار شد و چندى در آنجا ماند و درس گرفت و آموخت.

مشايخى كه وى هم از آنها اجازۀ روايت گرفت و در نزدشان شاگردى كرد:

على بن ابراهيم صالح كفعمى (پدر وى)، حسين بن ساعد حسينى حائرى صاحب تحفة الابرار فى مناقب الائمة الاطهار، سيد على بن عبدالحسين بن سلطان موسوى حسينى صاحب رفع الملامه.

صاحب امل الامل وى را اديب، شاعر و ثقه مى نامد. صاحب تكلمة الرجال شيخ عبدالنبى كاظمى دربارۀ وى مى گويد:

«وى از فاضلان، محدثان، راست كرداران و پرهيزگاران بنام و حد ميان شهيد اول و ثانى بود و آثار بسيارى دارد.»

كفعمى در همان روستاى كفرعيما درگذشت و همانجا به خاك سپرده شد.

تأليفات وى:

1 - المصباح (الجنة الواقية والجنة الباقية)

2 - مختصر

3 - البلد الامين والدرع الحصين

4 - نهايت الارب فى امثال العرب

5 - النخبة و...

54 - ابن ابى جمهور اَحسائى (840-912 ق)

ابوجعفر محمد بن زيدالدين ابى الحسن على بن حسام الدين بن ابى جمهور. عالم، فقيه، محدث، متكلم و عارف بزرگ شيعه.

وى در احساء واقع در عربستان شرقى در كنار خليج فارس زاده شد و در همانجا به تحصيل علوم شرعى و ادبى پرداخت. پدر و نياى بزرگ وى ابراهيم، از علماى بزرگ احساء بودند و در چنين فضايى ابى جمهور پرورش يافت؛ پس مى توان گفت نخستين استاد وى پدرش بود.

وى كه گام هاى نخستين علوم را پشت سر گذاشته بود، برآن شد تا براى رسيدن به كمال سفر كند؛ به همين خاطر به عراق رفت و در نجف جايگير شد و در نزد بزرگى چون:

شيخ عبدالكريم فتال نيشابورى شاگردى كرد و درس آموخت. پس از چندى به خانۀ خدا رهسپار شد و حج گزارد و چندى در احساء ماند و سپس به كربلاى معلّا رفت و از آنجا به نجف اشرف بازگشت. پس از چندى به قصد زيارت ثامن الائمه به مشهد مقدس روانه شد و پس از ورود، سيد محسن رضوى كه از فضلاى بزرگوار مشهد بود به پيشواز وى رفت و در خانۀ خود مهمانش كرد و اين زمانى بود كه سيد محسن رضوى در نزد چنين استادى زانوى ادب بر زمين زد و شاگردى كرد.

ابن ابى جمهور به چيره دستى در مناظره معروف است و در يكى از همين مناظرات ميان خود و يك عالم اهل سنت هراتى بود كه طى سه جلسه سرانجام عالم هراتى شكست خورد و به درخواست شاگردان ابى جمهور، كتابى به نام مناظره بين الغروى و الهروى كه همه مربوط به همين مناظره بود، نگاشته شد.

ابن ابى جمهور پس از پانزده سال ماندن در مشهد مقدس، سفر دوم خود به خانۀ خدا

را آغاز كرد و پس از گزاردن حج به نجف اشرف رفت و دو سال در آنجا بود و سپس به مشهد مقدس بازگشت و تا پايان روزگار خود در آنجا ماند و زندگى كرد.

استادانى كه وى در نزد آنها آموخت، پدر بزرگوارش شيخ زين الدين على احسائى، سيد شمس الدين محمد موسوى احسائى، شيح حسن بن عبدالكريم فتال غروى و شيخ على بن هلال جزائرى بودند.

شاگردانش نيز سيدمحسن رضوى، شيخ ربيعه جزائرى، سيد شرف الدين طالقانى، شيخ على كركى معروف به محقّق ثانى و... بودند.

چون ابن ابى جمهور در محبت اهل بيت افراط كرد و مى كوشيد تا ميان عرفان، فلسفه و كلام را آشتى دهد و هماهنگى ايجاد كند، در ميان گروهى از علما و فقها جنجال برانگيز شده است! به هر روى در اين كه وى عالمى است عارف و شيعه، شك نيست. از خاكجاى وى اطلاعى در دست نيست.

تأليفات وى:

1 - عوالى اللآلى [\غوالى اللآلى]

2 - الاقطاب الفقهية والوظايف الدينية على مذهب الامامية

3 - درر اللئالى

4 - زاد المسافرين فى اصول الدين

5 - المجلى و...

55 - محقق كركى (؟ - 937 تا 941 ق)

شيخ نورالدين على بن الحسين بنت عبد العالى كركى، معروف به محقق ثانى. عالم و فقيه اماميه در قرن دهم هجرى.

وى از علماى جبل عامل بود و تحصيلات خود را در شام و عراق تكميل كرد و پس از تكميل مراتب علمى و عملى، بنا به درخواست شاه تهماسب به ايران سفر كرد و شيخ الاسلام رسمى ايران شد. از زادروز وى اطلاعى در دست نيست.

استاد وى، شيخ على بن هلال جزائرى بود و از او بسيار آموخت.

شاگردانى كه در نزدش شاگردى كردند و درس گرفتند، عبارتند از:

شيخ زين الدين فقعانى، شيخ احمد بن محمد بن ابى جامع، شيخ نعمت الله بن شيخ جمال الدين، احمد بن الشيخ شمس الدين و... وى در نجف اشرف درگذشت.

تأليفات وى:

1 - اثبات الرجعه

2 - احكام الارضين

3 - جامع المقاصد

4 - نفحات اللاهوت

5 - حاشية المختصر النافع و...

56 - شهيد ثانى (911-966 ق)

شيخ زين الدين بن على بن احمد عاملى جبعى، معروف به شهيد ثانى، فقيه نامدار و عالم بزرگوار شيعه.

وى در جبع از شهرهاى جبل عامل و در خانواده اى از اهل علم و فقاهت زاده شد.

در آغاز، تحصيلات مقدماتى را نزد پدر خود نورالدين على بن احمد گذراند. سپس به شهر ميس كوچ كرد و در محضر شيخ على بن عبدالعالى ميسى به تحصيلات خود ادامه داد و كتاب هاى شرايع الاحكام محقق حلّى و ارشاد و قواعد علامه حلّى را در نزد او خواند.

پس از آن به كرك نوح رهسپار شد و نحو و اصول را نزد سيد جعفر كركى فرا گرفت و پس از سه سال اقامت در آنجا به دمشق سفر كرد و در محضر شيخ محمد بن مكى، پاره اى از كتب طب، حكمت و هيأت را آموخت. سپس به مصر رفت و در درس شانزده استاد برجسته به آموختن علوم عربى، اصول فقه، هندسه، معانى و بيان، عروض، منطق، تفسير و... همت گماشت.

وى سفرهاى بسيارى در دوران زندگانى خود داشت كه يكى از آنها و مؤثرترين آن، سفر به روم شرقى قسطنطنيه بود. در آنجا بود كه پس از ارائۀ رساله اى به قاضى عسكر محمد بن محمد بن قاضى زادۀ رومى كه دربارۀ ده علم بود، به اجازه و پيشنهاد وى به تدريس در «مدرسۀ نوريۀ» بعلبك مشغول شد و مديريت آنجا به او واگذار گرديد.

پس از جايگير شدن در بعلبك، در سايۀ آوازۀ علمى خود مرجعيت يافت و دانشمندان از دور دست ترين جاى ها براى استفاضۀ علمى نزد وى مى آمدند.

وى در اين شهر، تدريس جامع (تدريس پنج گانۀ جعفرى، حنفى، شافعى، مالكى، حنبلى) را آغاز كرد و در حقيقت فقه مقارن و عقايد تطبيقى را درس داد.

صاحب روضات الجنات آورده:

«تاكنون در جمع دانشمندان بزرگ و برجستۀ شيعه كسى را به ياد ندارم كه از لحاظ شكوه شخصيت، سعۀ صدر، خوش فهمى، حسن سليقه، داشتن نظم و برنامۀ تحصيلى، كثرت اساتيد، ظرافت طبع، معنويت سخن و پختگى، به پاى شهيد ثانى برسد... وى در ردۀ پس از معصومان عليهم السلام قرار دارد».

شهيد ثانى در رؤيايى صادقه، شهادت خود را چنين ديده كه: «در عالم رؤيا سيد مرتضى علم الهدى را ديدم كه مجلس ضيافتى تشكيل داده و علماى اماميه و شيعه در آن شركت داشتند. وقتى وارد مجلس شدم، سيد مرتضى از جا برخاست و به من تهنيت گفت و دستور داد در كنار استاد شهيد اول بنشينم».

شهيد ثانى به فتواى قاضى صيدا مبنى بر رافضى و شيعى بودن، به دستور حاكم تركان عثمانى سلطان سليم تحت پيگرد قرار گرفت تا وى را زنده به دربار بياورند اما وزير وى رستم پاشا كه مأمور دستگير كردن شهيد ثانى بود، وى را در قسطنطنيه به شهادت رساند كه البته به همت سيد عبدالرحيم عباسى، رستم پاشا قصاص شد و به هلاكت رسيد و خون شهيد ثانى هدر نشد. پيكر شريف وى را پس از سه روز به دريا افكندند.

تأليفات وى بى شمار است؛ طورى كه در امل الامل آمده كه از شهيد ثانى دو هزار مجلد كتاب به جاى است كه دويست عدد آن به دستخط خود شهيد ثانى بوده است.

تأليفات وى:

1 - منية المريد فى ادب المفيد و المستفيد 2 - روض الجنان فى شرح ارشاد الاذهان

3 - حقائق الايمان

4 - البدايه فى علم الدرايه

5 - الفوائد العلمية فى شرح النفلية

6 - مسالك الافهام

7 - الروضة البهية فى شرح اللمعة الدمشقية و...

قرن يازدهم
57 - طُريحى (979-1085 ق)

فخرالدين بن محمد على، معروف به شيخ طريحى، فقيه، فاضل، محدث، قرآن پژوه و شاعر شيعۀ اماميه.

انتساب وى به احمد بن طريح، جد عالى مقامش بود. دربارۀ زادگاه وى اطلاعى در دست نيست. وى از پرهيزگارترين و پارساترين مردم روزگار خويش بود. بسيارى وى را امام و پيشوا و عارف زمانۀ خويش مى دانستند. وى با شيخ حرّ عاملى و مجلسى اول و دوم هم عصر بود.

استادانى كه وى نزد آنها بهره ها برد و آموخت، شيخ محمد بن جابر عاملى جعفى، شيخ محمود بن حسام شرفى، شرف الدين على بن حجة الله شوستانى و عمويش محمد حسين طريحى بودند.

شاگردان وى نيز، برادرزاده اش حسام الدين طريحى، فرزندش صفى الدين طريحى، سيد هاشم بحرانى صاحب تفسير البرهان، مير محمود كاظمى و شيخ محمد امين كاظمى بودند.

شيخ طريحى بيش از 40 جلد كتاب نگاشت كه درعلوم گوناگون بود. وى در رماحيۀ بغداد درگذشت و در پشت حرم علوى عليه السلام به خاك سپرده شد.

تأليفات وى:

1 - مجمع البحرين و مطلع النيّرين

2 - المستطرفات فى شرح نهج الهداه

3 - الاحتجاج فى مسائل الاحتياج

4 - ايضاح الحساب فى شرح خلاصة الحساب

5 - تحفة الوارد و عقال و الشارد و...

قرن دوازدهم
58 - سيد ولى الله رضوى (؟ -؟)

سيد ولى الله بن نعمة الله حسين رضوى حائرى. عالم، فاضل و فقيه اماميه. هم عصر شيخ بهايى، از زندگانى و درگذشت وى بيش از اين يافت نشد.

تأليفات وى:

1 - مجمع البحرين فى فضائل السبطين

2 - كنز المطالب فى فضائل على بن ابى طالب عليه السلام

3 - منهاج الحق و اليقين

59 - حرّ عاملى (1033-1104 ق)

محمد بن حسن بن على بن محمد بن حسين، معروف به شيخ حرّ عاملى و ملقب به شيخ الاسلام. فقيه، محدث، اديب، شاعر، ثقه و عالم بزرگ شيعه.

وى در روستاى مشغره در منطقۀ جبل عامل لبنان چشم به جهان گشود. منطقۀ جبل عامل به دست مبارك ابوذر غفارى شيعه شد و با جان و دل، محبت اهل بيت عليهم السلام را پذيرا گشت.

حرّ عاملى از نوادگان حر بن يزيد رياحى يار جانباز حسين بن على عليه السلام است و خانوادۀ او همه از بزرگان علم و معرفت شيعه بودند. وى سفرهاى متعددى به عتبات عاليات كرد و پس از آن به زيارت ثامن الائمه حضرت رضا عليه السلام مشرف شد و چندى در آنجا جاى گرفت و ماندگار شد.

از آنجا به خانۀ خدا و عتبات عاليات رفت و سپس به اصفهان رهسپار شد و به ديدار علامه مجلسى رسيد و هر دو به يكديگر اجازۀ روايت دادند و علماى آن شهر ترتيب ديدار وى را با شاه سليمان صفوى دادند و شاه با شيخ حر عاملى و نفوذ، جذبه و تأثير وى در نزد علماى شيعه آشنا شد و چنين شد كه وقتى به مشهد مقدس بازگشت، از سوى شاه ايران به قاضى القضاتى منصوب و پس از چندى از علماى بزرگ آن ديار گشت.

شيخ حر عاملى از اندك كسانى است كه در سرودن شعر براى حضرات معصومين عليهم السلام با چيرگى و توانايى شگفت انگيز، از ديگران پيشى گرفته است و چكامه هاى (\قصايد) وى در ستايش آن بزرگواران بسيار است و بيست هزار بيت را

شامل مى شود. استادانى را كه وى در نزدشان شاگردى كرد، عبارتند از: پدر بزرگوارش حسن بن على، عمويش شيخ محمد بن على، نياى مادرى اش شيخ عبدالسلام بن محمد حر، دايى پدرش شيخ على بن محمود عاملى كه همه از روستاى مشغر بودند؛ شيخ زين الدين صاحب معالم فرزند شهيد ثانى، شيخ حسين ظهيرى در روستاى جبع؛ و در ديگر نقاط، مثل: سيد ميرزا جزايرى نجفى، آقا حسين خوانسارى، سيد هاشم توبلى بحرانى و...

وى شاگردان بسيارى را نيز پرورش داد كه برخى از آنها عبارتند از: شيخ مصطفى بن عبدالواحد بن سيار حوبز، شيخ محمدرضا و حسن فرزندان شيخ مصطفى، مولى محمدتقى دهخوارقانى قزوينى و...

شيخ حر عاملى در 72 سالگى و در جوار حضرت امام رضا عليه السلام، در كنار مدرسۀ ميرزا جعفر به خاك سپرده شد.

تأليفات وى:

1 - تفصيل وسائل الشيعه الى تحصيل مسائل الشريعة كه شامل احاديث كتب اربعه و ساير كتاب هاى روائى كه منابع آن به 180 كتاب مى رسد.

2 - الفصول المهمّه فى اصول الائمه كه شامل قواعد كلى اصول دين، اصول فقه، فروع فقه و اصول علم طب مى باشد.

3 - ديوان شعر و...

60 - مجلسى ثانى (1037-1111 ق)

محمد باقر بن محمد تقى بن مقصود، معروف به مجلسى ثانى، فقيه، محدث، رجالى و عالم عقلى بزرگ شيعه.

خاندان وى همگى از بزرگان علم و فضل بودند. پدر بزرگ وى، عالم نامدار ابونعيم اصفهانى صاحب حلية الاولياء و پدر وى، محمد تقى مجلسى معروف به مجلسى اول، صاحب اجتهاد و كرامات بودند و محمدباقر مجلسى، در چنين فضايى پرورش يافت و آموزش ديد.

علامه مجلسى، در علوم مختلف اسلامى همچون تفسير، اصول و درايت و علوم عقلى مانند فلسفه، منطق، رياضيات، طب، نجوم، ادبيات و... سرآمد و چيره دست بود.

وى همپاى مدارج علمى، به مدارج معنوى و كمالات روحى نيز پرداخت و آن را ملاك معرفت دانست. اساتيد وى پدرش مجلسى اول و آقا حسين خوانسارى بودند و مشايخ نقل وى: مولانا محمد صالح مازندرانى، فيض كاشانى، سيد على خان مدنى و شيخ حر عاملى.

شاگردانى هم كه در نزد وى درس گرفتند و آموختند، از جمله: سيد نعمت الله جزائرى، كمره اى اصفهانى، ماخورى بحرانى، محمد باقر بيابانكى و... بودند.

مجلسى لقب «علامه» را از بزرگانى چون وحيد بهبهانى، علامه بحرالعلوم و شيخ اعظم، انصارى دريافت كرد و از سوى شاه سليمان صفوى به «شيخ الاسلام» اصفهان منصوب شد كه بالاترين منصب دينى و اجرايى در آن روزگار بود و وى شخصاً و مستقيماً اهتمام به ادارۀ امور شرعى مسلمانان مى كرد.

66 اثر از وى به يادگار مانده است كه 13 اثر به عربى و 53 اثر آن به فارسى است. اين عالم جليل القدر در مسجد عتيق اصفهان پس از 74 سال عمر پربار، به خاك سپرده شد.

تأليفات وى:

1 - بحارالانوار الجامعه لدرر اخبار الائمه الاطهار عليهم السلام

2 - مرآت العقول

3 - حق اليقين

4 - زاد المعاد

5 - عين الحياه و...

قرن چهاردهم
61 - محدث نورى (1254-1320 ق)

ميرزا حسين بن محمد تقى نورى طبرسى. محدث، رجالى بزرگ و فقيه شيعى.

وى در روستاى يالو از روستاهاى اطراف شهرستان نور، زاده شد. هشت سال بيشتر نداشت كه سايۀ پدر بزرگوارش كه از علماى آن سامان بود، از سرش برچيده شد. در همان كودكى به آموختن فقه نزد استاد جليل القدر محمدعلى محلاتى مى رفت. در دورۀ

جوانى به تهران رهسپار شد تا از علماى بزرگ آنجا مستفيض شود و اين شد كه در درس عالم نحرير، شيخ عبدالرحيم بروجردى حاضر شد و بهره ها برد و دختر همان استاد را نيز به ازدواج خود درآورد. در نوزده سالگى بود كه به عراق سفر كرد و براى كسب دانش چهار سال در حوزۀ علميۀ نجف اشرف ماند و آموخت و سپس به ايران بازگشت اما بيش از يك سال در آنجا نماند و دوباره به عراق برگشت و در كربلاى معلّى نزد شيخ عبدالحسين تهرانى شاگردى كرد و به دنبال وى دو سال نيز در كاظمين ماند.

در بيست و هشت سالگى به سفر حج و زيارت مدينه مشرف شد و پس از آن به نجف اشرف برگشت و در درس دانشمند فرزانه شيخ مرتضى انصارى حاضر شد و ديرى نپاييد كه آن عالم به ديار باقى شتافت و وى نيز به مشهد مقدس رهسپار گرديد و دو سال بعد باز به عراق بازگشت و در همان موقع استاد بزرگ خود شيخ عبدالحسين تهرانى را نيز از دست داد؛ همان كه به وى اجازۀ روايت داده بود.

محدث نورى از سرشناس ترين چهره هاى علمى شيعى است كه اخبار و روايات گوناگون را گردآورد و احاديث مختلف را هماهنگ ساخت و آثار پراكنده را سامان بخشيد.

ايشان شاگرد برجسته اى را به جهان شيعه يعنى شيخ آقا بزرگ تهرانى، شناساند كه آقا بزرگ تهرانى در الذريعۀ خود، وى را «شيخنا» معرفى مى كند.

تأليفات وى:

1 - مستدرك الوسائل

2 - نفس الرحمان

3 - دارالسلام 4 - جنّة المأوى و...

62 - حاج سيد حسين بروجردى (1292-1380 ق)

آيت الله حاج سيد حسين طباطبايى بروجردى، از اعاظم علما و مراجع بزرگ شيعه.

وى در يكى از خاندان با اصل و نسب شيعه در شهر بروجرد زاده شد. پدر و نياكان وى همه از علماى بنام بروجرد بودند و برخى از آنان مقام والاى مرجعيت و رهبرى

مذهبى را برعهده داشتند؛ از جمله: علامه سيدمهدى بحرالعلوم طباطبايى، علامه سيد على طباطبايى مؤلف رياض المسائل و فرزند او سيد محمد مجاهد، سيد محمد كاظم طباطبايى يزدى مؤلف العروة الوثقى و سيد محسن طباطبايى حكيم.

بروجردى در فضايى از علم و تقوا پرورش يافت. هفت سالش بود كه به مكتب فرستاده شد و قرائت قرآن، ادبيات و منطق را فرا گرفت. به هيجده سالگى كه رسيد، براى كسب دانش به اصفهان كه مركز مهم علمى آن دوره بود، رهسپار شد و در حوزۀ درسى استادان بزرگ آن سامان درس آموخت؛ از جمله: ميرزا ابوالمعالى كلباسى، سيد محمد باقر درچه اى، ميرزا محمد تقى مدرس، آخوند ملا محمد كاشانى و جهانگير خان قشقايى.

در طى ده سال جايگير شدن در اصفهان و شاگردى كردن و آموختن، سرانجام در 28 سالگى از سوى سه تن استاد، اجازۀ اجتهاد برايش صادر شد. از آن تاريخ بود كه به تدريس فقه و اصول همت گماشت و جمعى از فضلا در جلسات درس وى حاضر شدند.

پس از مدتى كوتاه، به نجف اشرف رفت و به درس اساطين علم آنجا همچون آخوند ملا محمد كاظم خراسانى، شيخ الشريعۀ اصفهانى و سيد محمد كاظم طباطبايى يزدى حضور يافت و چيزى نگذشت كه در حوزۀ نجف اشرف و در ميان استادان و طلاب، آوازه اش پيچيد.

پس از هشت سال پربار در نجف اشرف به اصرار پدر بزرگوار خود حاج سيد على به شهر و ديار خود بروجرد برگشت و ماندنش سى و شش سال به درازا كشيد و در اين دوران خدمات بسيار ارزنده اى كرد كه از جملۀ آن: تشكيل كلاس هاى درس و جمع آورى طلاب فاضل، تنظيم حاشيه اى بر العروة الوثقى اثر مرحوم سيد محمد كاظم طباطبايى يزدى، مبارزۀ منطقى و جدى عليه فرقه ضالّۀ بهايى و ريشه كن كردن آنها از آن خطه بود.

بروجردى ديدى گسترده نسبت به جهان آن روز خود داشت و پيوسته براى گسترش انديشه هاى ناب اماميه كوشش بى دريغ مى كرد و موكداً طلاب را تشويق به آموختن زبان ديگر و ترجمۀ آثار انديشمندان خارجى مى نمود و نمايندگان متبحر و مبرزى را براى تبليغ شيعه به كشورهاى مسلمان نشين غير شيعى گسيل مى داشت كه از آن جمله اعزام شيخ محمدتقى قمى به مصر و شناساندن درست مذهب شيعه به علماى اهل سنت آن سامان بود و همين امر هم باعث شد تا شيخ محمد شلتوت رييس دانشگاه الازهر مصر، فتوايى مبنى بر صحت پيروى از مذهب شيعه صادر نمايد و روى همين اصل، كتاب هايى از آثار بنام شيعه در مصر منتشر شد و تأثير بسيارى بر علما و استادان آنجا گذاشت؛ طورى كه آنان روش معتدل ترى را در پيش گرفتند. يكى

از كارنامه هاى درخشان مرحوم بروجردى كه ارزش بسيار والايى دارد، احياء، تصحيح و پانوشت بر كتاب هاى علماى پيشين بود كه با تلاشى بى وقفه و خستگى ناپذير به سرانجامى نيك رسيد كه آن كتب به قرار زير است:

الخلاف، تأليف شيخ الطائفه الطوسى؛ جامع الرواة، تأليف شيخ محمد بن على اردبيلى حائرى؛ قرب الاسناد، تأليف عبدالله بن جعفر حميرى؛ جعفريات (اشعثيات)، منسوب به اسماعيل فرزند امام موسى كاظم عليه السلام؛ چند جلد از مفتاح الكرامه، تأليف سيد جواد عاملى؛ منتقى الجمان فى الاحاديث الصحاح و الحسان، تأليف شيخ حسن بن زين الدين عاملى.

وى پژوهنده اى سختكوش بود و در احوال راويان حديث، شناخت طبقات و تعداد روات هر يك از آنان، تحقيقات شايان توجهى كرد كه از آن جمله، مجردات اوست بر كتب ارزشمند تشيع: تجريد اسانيد الكافى (اين كتاب به همت حاج ميرزا مهدى صادقى - يكى از شاگردان وى - در 714 ص به تازگى در قم به چاپ رسيده است)؛ تجريد اسانيد الفقيه؛ تجريد اسانيد الامالى؛ تجريد اسانيد الخصال؛ تجريد اسانيد التهذيب؛ تجريد اسانيد الفهرست؛ تجريد اسانيد رجال النجاشى.

مرحوم بروجردى حواشى و تعليقه هايى نيز بر آثار مهم در فقه و اصول نگاشت كه عبارتند از: حاشية على العروة الوثقى؛ حاشية على خلاف الشيخ الطوسى؛ شرح كفايه الاصول (استاد وى آخوند خراسانى).

مرحوم بروجردى بجز كسب دانش و تعليم آن، خدمت به مردم را افضل كارهاى خود مى دانست؛ به نحوى كه پيش از رفتنش از اين سراى خاكى، براى خود باقيات الصالحات به جاى گزارد:

تأسيس مسجد اعظم قم در كنار آستانۀ حضرت معصومه (س)؛ كتابخانۀ مسجد اعظم؛ مدرسۀ علميۀ نجف كه يكى از نزديك ترين مدارس به حرم مطهر حضرت امير المؤمنين عليه السلام است؛ حسينيه و حمام سامرا؛ مسجد هامبورگ آلمان؛ بازسازى و مرمت چندين مدرسه؛ مسجد و كتابخانه در شهرها و كشورهاى مختلف؛ بيمارستان نكويى قم و... آيت الله بروجردى در شهر قم، چشم از جهان فرو بست.

بزرگ ترين و ماندگارترين اثر مرحوم بروجردى كتاب مستطاب 31 جلدى جامع احاديث الشيعة است كه به ترتيب ابواب فقه و در مجلدات جداگانه توسط شاگردان مستعد وى كه هر كدام استادى تمام هستند، به پايان رسيده است.

تشكر و اعتذار

اين بضاعت اندك بندۀ كمترين است كه خود را وام دار علوم اهل بيت عليهم السلام مى دانم و در اين جهاد علمى و مساعى جميل، لازم مى دانم از فضلا و سروران عزيزم حضرت حجة الاسلام و المسلمين سيد احمد رضا حسينى كه در امر ويراستارى و نظارت علمى بنده را يارى كردند و حضرت حجة الاسلام و المسلمين آقاى مهدى حسينيان قمى كه در ترجمۀ اين مجلد سعى بليغ مبذول داشتند، نهايت سپاس و تشكر را كنم. همچنين از برادر فاضل و پژوهشگر آقاى كوروش منصورى و حجة الاسلام والمسلمين نظرى كه در پژوهش و ويراستارى ادبى همكار بودند و آقاى على قربانى كه تايپ و صفحه آرايى و سركار خانم گلناز غريب زاده كه تدوين و تطبيق مطالب اين مجلد را انجام دادند، بسيار سپاسگزارم. بر خود لازم مى دانم از همۀ محدثان و فقيهانى كه در تدوين اين اثر جاودان شيعى حضرت آية اللّٰه العظمى سيدحسين بروجردى طى سال ها ممارست و مجاهدت علمى يارى كردند ياد و تقديرى نمايم، به ويژه حضرت آية اللّٰه حاج شيخ اسماعيل معزى ملايرى كه در ادامه و استمرار اين حركت فرهنگى مقاوم و نستوه به تعب نفس فراوان، كار را به اتمام رساندند.

اجر و پاداش همۀ عزيزان را به دعاى حضرت بقية اللّه الاعظم روحى له الفداء از آستان ربوبى حضرت عالميان مسالت دارم و اميد دارم آن خورشيد پنهان ولايت و هدايت، تلاش همۀ عزيزان را به ديدۀ منت، قبول فرمايند.

در پايان، از استادان عالى مقام علوم اسلامى و فرزانگان حوزه هاى علميه و فرهيختگان دانشگاه ها تقاضا دارم با ديدۀ عفو و ارشاد، خطاها و نقص ها را تذكر دهند تا در چاپ هاى بعدى از تذكرهاى عزيزان منتفع شويم و عذر اين كمترين را در ضعف و قصور ارائه بهتر آثار جاودان اهل بيت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله پذيرا باشند؛ چرا كه ان الهدية على قدر مهديها.

والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته

احمد اسماعيل تبار

تاريخ دى ماه 1386

برابر با عيد غدير خم - ذي الحجة 1428 قمرى

منابع و مآخذ تحقيق

1.

اختيار معرفة الرجال المعروف به رجال الكشّى. ابى جعفر محمد بن الحسن بن على الطوسى، دانشگاه مشهد، ايران، 1348 ش.

2.

اعيان الشيعه. امين، علامه سيد محسن، دارالتعارف المطبوعات، بيروت، 1403 ق.

3.

تتمه المنتهى. قمى، شيخ عباس، انتشارات مؤمنين، چاپ اول، قم، 1380 ش.

4.

تنقيح المقال فى علم الرجال. عبداللّٰه المامقانى، مؤسسة آل البيت لاحياء التراث، قم، 1424 ق.

5.

جامع الرواة. محمد بن على الاردبيلى الغروى الحائرى، مكتبة آية اللّٰه العظمى المرعشى النجفى، ايران، 1403 ق.

6.

خلاصة الأقوال فى معرفة الرجال. العلّامة الحلّى، نشر الفقاهة، ايران، 1417 ق.

7.

دانشنامۀ جهان اسلام. زير نظر حداد عادل. بنياد دايرة المعارف اسلامى، تهران، 1374 ش.

8.

دايرة المعارف بزرگ اسلامى. مركز دايرة المعارف بزرگ اسلامى، چاپ اول، تهران، 1381 ش.

9.

دايرة المعارف تشيع. نشر شهيد سعيد محبى، چاپ اول، تهران، 1380 ش.

10.

دايرة المعارف مصاحب. مصاحب، غلامحسين، شركت سهامى كتاب هاى جيبى، چاپ دوم، تهران، 1380 ش.

11.

الذريعه الى تصانيف الشيعه. طهرانى، آقا بزرگ، دار الاضواء، بيروت، چاپ سوم، 1403 ق.

12.

رجال السيّد بحر العلوم المعروف به الفوائد الرجاليّة. السيد محمد المهدى بحرالعلوم الطباطبائى، مكتبة الصادق، ايران، 1363 ش.

13.

رجال النجاشى. ابوالعبّاس احمد بن على بن احمد بن العباس النجاشى، مؤسسة النشر الاسلامى، قم، 1418 ق.

14.

رياض العلماء وحياض الفضلاء. الميرزا عبد اللّٰه الافندى الاصبهانى، مطبعه خيّام، ايران، 1401 ق.

15.

رياض المحدّثين. محمّد على بن الحسين النائينى، مكتبة آية اللّٰه العظمى المرعشى النجفى، قم، 1381 ش/ 1423 ق/ 2003 م.

16.

السيرة النبوية. ابن هشام، دار احياء التراث العربى، بيروت.

17.

الفتوح اعثم كوفى. احمد بن على اعثم كوفى، مترجم محمد بن احمد مستوفى هروى، مصحح طباطبايى مجد، غلامرضا، انتشارات علمى و فرهنگى، چاپ سوم، تهران، 1380 ش.

18.

فرهنگ نامۀ دهخدا. دهخدا، على اكبر، موسسۀ انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، 1373 ش.

19.

فرهنگ نامۀ معين. معين، محمد، انتشارات امير كبير، چاپ هجدهم، تهران، 1380 ش.

20.

فهرست كتب الشيعة واصولهم. شيخ طوسى، مكتبة المحقق الطباطبائى، قم، 1420 ق.

21.

قاموس الرجال. محمدتقى التسترى، مؤسسة النشر الاسلامى، ايران، 1410 ق.

22.

مجمع الرجال. على القهپائى، مؤسسۀ مطبوعاتى اسماعيليان، ايران، بى تا.

23.

معجم المؤلفين. كحاله، عمر رضا، دار احياء التراث العربى، بيروت.

24.

معجم رجال الحديث. خويى، ابوالقاسم موسوى، نشر آثارالشيعه، قم، 1409 ق.

25.

معجم مؤلّفى الشيعة. على الفاضل القائنى النجفى، وزارة الإرشاد الإسلامى، ايران، 1405 ق.

26.

موسوعة العظماء الشيعة. حكيمى، محمد، موسسه الاعلمى، بيروت، 1418 ق.

27.

نقد الرجال. مصطفى الحسينى التفريشى، انتشارات آل المصطفى، ايران، بى تا.

كتاب القضاء

اشاره

كتاب القضاء

أبواب القضاء و من له الحكم و من ليس له و وظيفة القاضي

(1) باب اختصاص القضاء و الحكم بالنّبىّ و الإمام عليهم الصّلاة و السّلام

اشاره

و المبعوثين من قِبَلِهم و الفقيه المؤمن العادل الّذى يحكم بما أنزل اللّه

و بما ورد عن المعصومين عليهم الصّلاة و السّلام و عدم جواز الحكم

و القضاء لغيرهم و يحرم التّحاكم إليهم و يجب على القاضي أن يحكم

بالحقّ و يحرم عليه أن يحكم بالجور و يحتاط عند الشّبهة

قال اللّٰه تبارك و تعالى في سورة البقرة (2):188 و 213: «وَ لاٰ تَأْكُلُوا أَمْوٰالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْبٰاطِلِ وَ تُدْلُوا بِهٰا إِلَى اَلْحُكّٰامِ لِتَأْكُلُوا فَرِيقاً مِنْ أَمْوٰالِ اَلنّٰاسِ بِالْإِثْمِ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ‌».

و «كٰانَ اَلنّٰاسُ أُمَّةً وٰاحِدَةً فَبَعَثَ اَللّٰهُ اَلنَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ اَلْكِتٰابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ اَلنّٰاسِ فِيمَا اِخْتَلَفُوا فِيهِ وَ مَا اِخْتَلَفَ فِيهِ إِلاَّ اَلَّذِينَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَتْهُمُ اَلْبَيِّنٰاتُ بَغْياً بَيْنَهُمْ فَهَدَى اَللّٰهُ اَلَّذِينَ آمَنُوا لِمَا اِخْتَلَفُوا فِيهِ مِنَ اَلْحَقِّ بِإِذْنِهِ وَ اَللّٰهُ يَهْدِي مَنْ يَشٰاءُ إِلىٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ‌».

آل عمران (3):23: «أَ لَمْ تَرَ إِلَى اَلَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ اَلْكِتٰابِ يُدْعَوْنَ إِلىٰ كِتٰابِ اَللّٰهِ لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ يَتَوَلّٰى فَرِيقٌ مِنْهُمْ وَ هُمْ مُعْرِضُونَ‌».

كتاب قضاء

ابواب قضاء،: كسى كه حقّ قضاوت دارد و كسى كه ندارد و وظيفۀ قاضى

باب 1 اختصاص منصب قضاوت به پيامبر صلى الله عليه و آله و امامان معصوم عليهم السلام و منصوبين از طرف آنان

و اموال يكديگر را به باطل (و ناحق) در ميان خود نخوريد و براى خوردن بخشى از اموال مردم به گناه (قسمتى از) آن را (به عنوان رشوه) به قضات ندهيد در حالى كه مى دانيد (اين كار گناه است).(1)مردم (در آغاز) يك دسته بودند (و تضادّى ميان آنها وجود نداشت به تدريج جوامع و طبقات پديد آمد و اختلافات و تضادهايى در ميان آنها پيدا شد. در اين حال) خداوند، پيامبران را برانگيخت تا مردم را بشارت و بيم دهند، كتاب آسمانى كه به حقّ دعوت مى كرد براى آنها نازل كرد تا در ميان مردم در آنچه اختلاف داشتند داورى كنند (افراد باايمان در آن اختلاف نكردند) تنها (گروهى از) كسانى كه كتاب را دريافت كرده بودند و نشانه هاى روشن به آنها رسيده بود به خاطر انحراف از حق و ستمگرى در آن اختلاف كردند. خداوند آنهايى را كه ايمان آورده بودند به حقيقت آنچه مورد اختلاف بود به فرمان خودش رهبرى نمود (اما افراد بى ايمان همچنان در گمراهى و اختلاف باقى ماندند) و خدا هر كس را بخواهد به راه راست هدايت مى كند.(2)

آيا نديدى كسانى را كه بهره اى از كتاب (آسمانى) داشتند به سوى كتاب الهى دعوت شدند تا در ميان آنها قضاوت كنند سپس گروهى از آنان (با علم و آگاهى) روى مى گردانند در حالى كه (از قبول حق) اعراض دارند.(3)


1) . بقره 188/2.

2) . بقره 213/2.

3) . آل عمران 23/3.

النساء (4):58-61 و 65 و 105 و 106: «إِنَّ اَللّٰهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا اَلْأَمٰانٰاتِ إِلىٰ أَهْلِهٰا وَ إِذٰا حَكَمْتُمْ بَيْنَ اَلنّٰاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ إِنَّ اَللّٰهَ نِعِمّٰا يَعِظُكُمْ بِهِ إِنَّ اَللّٰهَ كٰانَ سَمِيعاً بَصِيراً * يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنٰازَعْتُمْ فِي شَيْ‌ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اَللّٰهِ وَ اَلرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ ذٰلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلاً * أَ لَمْ تَرَ إِلَى اَلَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِمٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ مٰا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحٰاكَمُوا إِلَى اَلطّٰاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ وَ يُرِيدُ اَلشَّيْطٰانُ أَنْ يُضِلَّهُمْ ضَلاٰلاً بَعِيداً * وَ إِذٰا قِيلَ لَهُمْ تَعٰالَوْا إِلىٰ مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ وَ إِلَى اَلرَّسُولِ رَأَيْتَ اَلْمُنٰافِقِينَ يَصُدُّونَ عَنْكَ صُدُوداً».

و «فَلاٰ وَ رَبِّكَ لاٰ يُؤْمِنُونَ حَتّٰى يُحَكِّمُوكَ فِيمٰا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لاٰ يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّٰا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً».

و «إِنّٰا أَنْزَلْنٰا إِلَيْكَ اَلْكِتٰابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ اَلنّٰاسِ بِمٰا أَرٰاكَ اَللّٰهُ وَ لاٰ تَكُنْ لِلْخٰائِنِينَ خَصِيماً * وَ اِسْتَغْفِرِ اَللّٰهَ إِنَّ اَللّٰهَ كٰانَ غَفُوراً رَحِيماً».

المائدة (5):42-45: «سَمّٰاعُونَ لِلْكَذِبِ أَكّٰالُونَ لِلسُّحْتِ فَإِنْ جٰاؤُكَ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ أَوْ أَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ إِنْ تُعْرِضْ عَنْهُمْ فَلَنْ يَضُرُّوكَ شَيْئاً وَ إِنْ حَكَمْتَ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ إِنَّ اَللّٰهَ يُحِبُّ اَلْمُقْسِطِينَ * وَ كَيْفَ يُحَكِّمُونَكَ وَ عِنْدَهُمُ اَلتَّوْرٰاةُ فِيهٰا حُكْمُ اَللّٰهِ ثُمَّ يَتَوَلَّوْنَ مِنْ بَعْدِ ذٰلِكَ وَ مٰا أُولٰئِكَ بِالْمُؤْمِنِينَ * إِنّٰا أَنْزَلْنَا اَلتَّوْرٰاةَ فِيهٰا هُدىً وَ نُورٌ يَحْكُمُ بِهَا اَلنَّبِيُّونَ اَلَّذِينَ أَسْلَمُوا لِلَّذِينَ هٰادُوا وَ اَلرَّبّٰانِيُّونَ وَ اَلْأَحْبٰارُ بِمَا اُسْتُحْفِظُوا مِنْ كِتٰابِ اَللّٰهِ وَ كٰانُوا عَلَيْهِ شُهَدٰاءَ فَلاٰ تَخْشَوُا اَلنّٰاسَ وَ اِخْشَوْنِ وَ لاٰ تَشْتَرُوا بِآيٰاتِي ثَمَناً قَلِيلاً وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلْكٰافِرُونَ * وَ كَتَبْنٰا عَلَيْهِمْ فِيهٰا أَنَّ اَلنَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَ اَلْعَيْنَ بِالْعَيْنِ وَ اَلْأَنْفَ بِالْأَنْفِ وَ اَلْأُذُنَ بِالْأُذُنِ وَ اَلسِّنَّ بِالسِّنِّ وَ اَلْجُرُوحَ قِصٰاصٌ فَمَنْ تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ كَفّٰارَةٌ لَهُ وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلظّٰالِمُونَ‌».

خداوند به شما فرمان مى دهد كه امانت ها را به صاحبانش بدهيد و هنگامى كه ميان مردم قضاوت مى كنيد به عدالت قضاوت كنيد. خداوند اندرزهاى خوبى به شما مى دهد. خداوند شنوا و بيناست.

اى كسانى كه ايمان آورديد، اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد پيامبر خدا را و اولوالامر (اوصياى پيامبر) را و هرگاه در چيزى نزاع داشتيد، آن را به خدا و پيامبر بازگردانيد (و از آنها قضاوت بطلبيد) اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان داريد، اين (كار) براى شما بهتر و عاقبت و پايانش نيكوتر است.

آيا نديدى كسانى را كه گمان مى كنند به آنچه (از كتاب هاى آسمانى كه) بر تو و به آنچه پيش از تو نازل شده ايمان آورده اند ولى مى خواهند براى قضاوت نزد طاغوت و حكام باطل بروند با اين كه به آنها دستور داده شده كه به طاغوت كافر شوند امّا شيطان مى خواهد آنان را گمراه كند و به بيراهه هاى دوردستى بيفكند و هنگامى كه به آنها گفته شود به سوى آنچه خداوند نازل كرده است و به سوى پيامبر بياييد، منافقان را مى بينى كه از (قبول دعوت) تو اعراض مى كنند.(1)به پروردگارت سوگند كه آنها مومن نخواهند بود مگر اين كه در اختلافات خود تو را به قضاوت بطلبند و سپس از قضاوت تو در دل خود احساس ناراحتى نكنند و كاملا تسليم باشند.(2)

ما اين كتاب را به حق بر تو نازل كرديم تا به آنچه خداوند به تو آموخته، در ميان مردم قضاوت كنى و از كسانى مباش كه از خائنان حمايت نمايى و از خداوند طلب آمرزش نما كه خداوند آمرزنده و مهربان است.(3)

آنان بسيار به سخنان تو گوش مى دهند تا آن را تكذيب كنند. مال حرام فراوان مى خورند. پس اگر نزد تو آمدند، در ميان آنها قضاوت كن يا (اگر صلاح دانستى) آنها را به حال خود واگذار و اگر از آنان صرف نظر كنى به تو هيچ زيانى نمى رسانند و اگر ميان آنها قضاوت كنى، با عدالت قضاوت كن كه خدا عادلان را دوست دارد.

چگونه تو را به قضاوت مى طلبند درحالى كه تورات نزد ايشان است و در آن حكم خدا هست (وانگهى) پس از قضاوت خواستن از حكم تو (چرا) روى مى گردانند. آنها مومن نيستند.

ما تورات را نازل كرديم در حالى كه در آن هدايت و نور بود و پيامبران كه در برابر فرمان خدا تسليم بودند با آنها براى يهود حكم مى كردند و (همچنين) علما و دانشمندان به اين كتاب كه به آنها سپرده شده و بر آن گواه بودند، قضاوت مى نمودند؛ بنابراين (به خاطر قضاوت برطبق آيات الهى) از مردم نهراسيد و از من بترسيد و آيات مرا به بهاى ناچيز نفروشيد و آنها كه به احكامى كه خدا نازل كرده حكم نمى كنند، كافرند.

و بر آنها (بنى اسرائيل) در آن (تورات) مقرر داشتيم كه جان در مقابل جان و چشم در مقابل چشم و بينى در برابر بينى و گوش در برابر گوش و دندان در برابر دندان مى باشد و هر زخمى قصاص دارد و اگر كسى آن را ببخشد (و از قصاص صرف نظر كند) كفّارۀ (گناهان) او محسوب مى شود و هركس به احكامى كه خدا نازل كرده حكم نكند، ستمگر است.(4)


1) . نساء 58/4-61.

2) . نساء 65/4.

3) . نساء 105/4-106.

4) . مائده 42/5-45.

المائدة (5):47-50: «وَ لْيَحْكُمْ أَهْلُ اَلْإِنْجِيلِ بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ فِيهِ وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلْفٰاسِقُونَ * وَ أَنْزَلْنٰا إِلَيْكَ اَلْكِتٰابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِمٰا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ اَلْكِتٰابِ وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ وَ لاٰ تَتَّبِعْ أَهْوٰاءَهُمْ عَمّٰا جٰاءَكَ مِنَ اَلْحَقِّ لِكُلٍّ جَعَلْنٰا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهٰاجاً وَ لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً وٰاحِدَةً وَ لٰكِنْ لِيَبْلُوَكُمْ فِي مٰا آتٰاكُمْ فَاسْتَبِقُوا اَلْخَيْرٰاتِ إِلَى اَللّٰهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً فَيُنَبِّئُكُمْ بِمٰا كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ * وَ أَنِ اُحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ وَ لاٰ تَتَّبِعْ أَهْوٰاءَهُمْ وَ اِحْذَرْهُمْ أَنْ يَفْتِنُوكَ عَنْ بَعْضِ مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ إِلَيْكَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَاعْلَمْ أَنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ أَنْ يُصِيبَهُمْ بِبَعْضِ ذُنُوبِهِمْ وَ إِنَّ كَثِيراً مِنَ اَلنّٰاسِ لَفٰاسِقُونَ * أَ فَحُكْمَ اَلْجٰاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اَللّٰهِ حُكْماً لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ‌».

الأنعام (6):152: «وَ إِذٰا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَ لَوْ كٰانَ ذٰا قُرْبىٰ وَ بِعَهْدِ اَللّٰهِ أَوْفُوا ذٰلِكُمْ وَصّٰاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ‌».

الأنبياء (21):78-79: «وَ دٰاوُدَ وَ سُلَيْمٰانَ إِذْ يَحْكُمٰانِ فِي اَلْحَرْثِ إِذْ نَفَشَتْ فِيهِ غَنَمُ اَلْقَوْمِ وَ كُنّٰا لِحُكْمِهِمْ شٰاهِدِينَ * فَفَهَّمْنٰاهٰا سُلَيْمٰانَ وَ كُلاًّ آتَيْنٰا حُكْماً وَ عِلْماً...».

النور (24):48-51: «وَ إِذٰا دُعُوا إِلَى اَللّٰهِ وَ رَسُولِهِ لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ إِذٰا فَرِيقٌ مِنْهُمْ مُعْرِضُونَ * وَ إِنْ يَكُنْ لَهُمُ اَلْحَقُّ يَأْتُوا إِلَيْهِ مُذْعِنِينَ * أَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ أَمِ اِرْتٰابُوا أَمْ يَخٰافُونَ أَنْ يَحِيفَ اَللّٰهُ عَلَيْهِمْ وَ رَسُولُهُ بَلْ أُولٰئِكَ هُمُ اَلظّٰالِمُونَ * إِنَّمٰا كٰانَ قَوْلَ اَلْمُؤْمِنِينَ إِذٰا دُعُوا إِلَى اَللّٰهِ وَ رَسُولِهِ لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ أَنْ يَقُولُوا سَمِعْنٰا وَ أَطَعْنٰا وَ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ‌».

ص (38):22-26: «إِذْ دَخَلُوا عَلىٰ دٰاوُدَ فَفَزِعَ مِنْهُمْ قٰالُوا لاٰ تَخَفْ خَصْمٰانِ بَغىٰ بَعْضُنٰا عَلىٰ بَعْضٍ فَاحْكُمْ بَيْنَنٰا بِالْحَقِّ وَ لاٰ تُشْطِطْ وَ اِهْدِنٰا إِلىٰ سَوٰاءِ اَلصِّرٰاطِ * إِنَّ هٰذٰا أَخِي لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِيَ نَعْجَةٌ وٰاحِدَةٌ فَقٰالَ أَكْفِلْنِيهٰا وَ عَزَّنِي فِي اَلْخِطٰابِ * قٰالَ لَقَدْ ظَلَمَكَ

اهل انجيل (پيروان مسيح) نيز بايد به آنچه خداوند در آن نازل كرده حكم كنند و كسانى كه برطبق آنچه خداوند نازل كرده حكم نمى كنند، فاسقند.

و اين كتاب (قرآن) را به حق بر تو نازل كرديم در حالى كه كتب پيشين را تصديق مى كند و حافظ و نگهبان آن هاست. پس برطبق احكامى كه خدا نازل كرده، در ميان آنها حكم كن و از هوى و هوس هاى آنان پيروى مكن و از احكام الهى روى مگردان. ما براى هر كدام از شما آيين و طريقۀ روشنى قرار داديم و اگر خدا مى خواست، همۀ شما را امّت واحدى قرار مى داد ولى خدا مى خواهد شما را در آن چه به شما بخشيده، بيازمايد (و استعدادهاى مختلف شما را پرورش دهد) پس در نيكى ها بر يكديگر سبقت جوييد. بازگشت همۀ شما به سوى خداست.

سپس از آنچه در آن اختلاف مى كرديد به شما خبر خواهد داد.

و در ميان آنها (اهل كتاب) طبق آنچه خداوند نازل كرده، قضاوت كن و از هوس هاى آنان پيروى مكن و از آنها برحذر باش. مبادا تو را از بعض احكامى كه خدا بر تو نازل كرده منحرف سازند و اگر آنها (از حكم و قضاوت تو) روى گردانند، بدان كه خداوند مى خواهد آنان را به خاطر پاره اى از گناهان شان مجازات كند و بسيارى از مردم، فاسقند. آيا آنها حكم جاهليت را (از تو) مى خواهند و چه كسى بهتر از خدا براى قومى كه اهل يقين هستند، حكم مى كند.(1)و هنگامى كه سخن مى گوييد، عدالت را رعايت نماييد؛ حتى اگر در مورد نزديكان (شما) بوده باشد.

به پيمان خدا وفا كنيد. اين چيزى است كه خداوند شما را به آن سفارش مى كند تا متذكر شويد.(2)

و داوود و سليمان را (به خاطر بياور) هنگامى كه دربارۀ كشتزارى كه گوسفندان بى شبان قوم، شبانگاه در آن چريده (و آن را تباه كرده) بودند قضاوت مى كردند و ما بر حكم آنان شاهد بوديم.

ما (حكم واقعى) آن را به سليمان فهمانديم و به هر يك از آنان (شايستگى) قضاوت و علم فراوانى داديم...(3)

و هنگامى كه از آنان دعوت شود كه به سوى خدا و پيامبرش بيايند تا در ميان شان قضاوت كند، ناگهان گروهى از آنان رويگردان مى شوند.

ولى اگر حقّ داشته باشند (و قضاوت به نفع آنان شود) با سرعت و تسليم به سوى او مى آيند.

آيا در دل هاى آنان بيمارى است يا شك و ترديد دارند يا مى ترسند خدا و رسولش بر آنان ستم كنند؟ نه بلكه آنها خودشان ستمگرند.

سخن مومنان هنگامى كه به سوى خدا و رسولش دعوت مى شوند تا در ميان آنان قضاوت كند، تنها اين است كه مى گويند شنيديم و اطاعت كرديم و اينها همان رستگاران واقعى هستند.(4)

در آن هنگام كه (بى مقدّمه) بر او وارد شدند و او از ديدن آنها وحشت كرد، گفتند نترس دو نفر شاكى هستيم كه يكى از ما بر ديگرى ستم كرده. اكنون در ميان ما به حق قضاوت كن و ستم روا مدار


1) . مائده 47/5-50.

2) . انعام 152/6.

3) . انبياء 78/21-79.

4) . نور 48/24-51.

بِسُؤٰالِ نَعْجَتِكَ إِلىٰ نِعٰاجِهِ وَ إِنَّ كَثِيراً مِنَ اَلْخُلَطٰاءِ لَيَبْغِي بَعْضُهُمْ عَلىٰ بَعْضٍ إِلاَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ وَ قَلِيلٌ مٰا هُمْ وَ ظَنَّ دٰاوُدُ أَنَّمٰا فَتَنّٰاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَ خَرَّ رٰاكِعاً وَ أَنٰابَ * فَغَفَرْنٰا لَهُ ذٰلِكَ وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنٰا لَزُلْفىٰ وَ حُسْنَ مَآبٍ * يٰا دٰاوُدُ إِنّٰا جَعَلْنٰاكَ خَلِيفَةً فِي اَلْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ اَلنّٰاسِ بِالْحَقِّ وَ لاٰ تَتَّبِعِ اَلْهَوىٰ فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اَللّٰهِ إِنَّ اَلَّذِينَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبِيلِ اَللّٰهِ لَهُمْ عَذٰابٌ شَدِيدٌ بِمٰا نَسُوا يَوْمَ اَلْحِسٰابِ‌».

الشورى (42):15: «فَلِذٰلِكَ فَادْعُ وَ اِسْتَقِمْ كَمٰا أُمِرْتَ وَ لاٰ تَتَّبِعْ أَهْوٰاءَهُمْ وَ قُلْ آمَنْتُ بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ مِنْ كِتٰابٍ وَ أُمِرْتُ لِأَعْدِلَ بَيْنَكُمُ‌...».

6-1-45248-(1)كافى 406/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 217/6 سهل ابن زياد عن محمّد بن عيسى عن أبي عبد اللّه المؤمن عن ابن مسكان عن فقيه 4/3: سليمان بن خالد عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: اتّقوا الحكومة فإنّ الحكومة إنّما هي للإمام العالم بالقضاء العادل في المسلمين لنبيّ‌(1) أو وصىّ‌(2)نبىّ‌.

16-2-45249-(2) المقنع 132: إياك و القضاء فاجتنبه فانّ القضاء أشدّ المنازل من الدّين و لا يفى به الّا نبىّ أو وصىّ نبىّ‌.

1-3-45250-(3)كافى 406/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 217/6: محمّد بن أحمد (بن يحيى - يب) عن يعقوب بن يزيد عن يحيى بن المبارك عن عبد اللّه بن جبلة عن أبى جميلة عن إسحاق بن عمّار عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال فقيه 4/3: المقنع 132:

قال أمير المؤمنين عليه السلام لشريح يا شريح قد جلست مجلساً لا يجلسه(3) الّا نبىّ أو وصىّ نبىّ أو شقىّ‌.


1) . كنبىّ - فقيه.

2) . لا يخفى انّ هذه الأخبار تدلّ بظواهرها على عدم جواز القضاء لغير المعصوم عليه السلام و لا ريب أنّهم عليهم السلام كانوا يبعثون القضاة الى البلاد فلا بدّ من حملها على انّ القضاء بالأصالة لهم و لا يجوز لغيرهم تصدّى ذلك الّا باذنهم و كذا في قوله (لا يجلسه الّا نبىّ‌) أي بالأصالة و الحاصل انّ الحصر اضافيّ بالنّسبة الى من جلس فيها بغير اذنهم عليهم السلام. (آت)

3) . ما جلسه - فقيه - المقنع.

و ما را به راه راست هدايت كن. اين برادر من است. او نود و نه ميش دارد و من يكى بيشتر ندارم اما او اصرار مى كند كه اين يكى را هم بر من واگذار و در سخن بر من غلبه كرده است.

(داوود) گفت: مسلّماً او با درخواست يك ميش تو براى افزودن آن به ميش هايش بر تو ستم نموده و بسيارى از معاشران به يكديگر ستم كنند. مگر كسانى كه ايمان آورده و اعمال صالح انجام داده اند اما عدّۀ آنان كم است. داوود دانست كه ما او را (با اين ماجرا) آزموديم. از اين رو از پروردگارش طلب آمرزش كرد و به سجده افتاد و توبه كرد. ما اين عمل او را بخشيديم و او نزد ما داراى مقامى والا و سرانجامى نيكوست.

اى داوود! ما تو را خليفه (و نمايندۀ خود) در زمين قرار داديم. پس در ميان مردم به حق قضاوت كن و از هواى نفس پيروى مكن كه تو را از راه خدا منحرف سازد. كسانى كه از راه خدا گمراه شوند، عذاب شديدى به خاطر فراموش كردن روز حساب دارند.(1)پس به همين خاطر تو (نيز آنان را به سوى اين آيين واحد الهى) دعوت كن و آن چنان كه مامور شده اى استقامت نما و از هوى و هوس هاى آنان پيروى مكن و بگو به هر كتابى كه خدا نازل كرده، ايمان آورده ام و مأمورم در ميان شما عدالت كنم...(2)

1-45248-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «از قضاوت و دادرسى كردن پرهيز كنيد؛ چرا كه قضاوت تنها اختصاص به امام عادل و رهبر آشناى عالم به علم قضا در ميان مسلمانان، به ويژه پيامبر يا وصىّ پيامبر دارد.»

2-45249-(2) از دادرسى و قضاوت بترس و از آن دورى گزين؛ چرا كه دادرسى سخت ترين جايگاه دينى است و جز پيامبر يا وصى پيامبر، كسى نمى تواند درست و كامل دادرسى كند.

3-45250-(3) امير المؤمنين عليه السلام به شريح فرمود: «اى شريح، در جايگاهى نشسته اى كه جز پيامبر يا وصىّ پيامبر يا فرد شقّى، در آن جايگاه نمى نشيند.»


1) . ص 22/38-26.

2) . شورى 15/42.

6، 1-4-45251-(4) كافى 407/7: تهذيب 217/6: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن هشام بن سالم عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: لمّا ولّى أمير المؤمنين عليه السلام شريحاً القضاء اشترط عليه ألّا ينفذ القضاء حتّى يعرضه(1)عليه. دعائم الإسلام 534/2:

عن عليّ عليه السلام نحوه.

6، 1، 14-5-45252-(5) كافى 408/7: عدّة من أصحابنا عن أحمد بن محمّد بن عيسى عن تهذيب 220/6: الحسين بن سعيد عن فضالة بن أيّوب عن داود بن فرقد قال حدّثني رجل عن سعيد ابن أبي الخضيب البجليّ قال: كنت مع ابن أبي ليلى مزاملة حتّى جئنا الى المدينة فبينا نحن في مسجد الرّسول صلّى اللّه عليه و آله اذ دخل جعفر بن محمّد عليهما السلام فقلت لابن أبي ليلى تقوم بنا إليه فقال و ما نصنع عنده‌؟ فقلت نسائله و نحدّثه فقال قم فقمنا إليه فسائلنى عن نفسى و أهلى ثمّ قال من هذا معك فقلت ابن ليلى قاضى المسلمين.

فقال (له - كا) أنت ابن أبي ليلى قاضى المسلمين فقال (و قال - خ) نعم فقال (و قال - خ) تأخذ مال هذا فتعطيه هذا و تقتل و تفرّق بين المرء و زوجه (و - يب) لا تخاف في ذلك أحداً قال نعم قال فبأىّ شيء تقضى قال بما بلغني عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و عن عليّ عليه السلام و (عن - كا) أبى بكر و عمر قال فبلغك عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أنّه قال اِنَّ عليّاً عليه السلام أقضاكم قال نعم قال فكيف تقضى بغير قضاء عليّ عليه السلام و قد بلغك هذا فما تقول إذا جيء بأرض من فضّة و سماوات(2)من فضّة ثمّ أخذ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بيدك فأوقفك بين يدي ربّك و قال يا ربّ انّ هذا قضى بغير ما قضيت قال فاصفرّ وجه ابن أبي ليلى حتّى عاد مثل الزّعفران ثمّ قال لي التمس لنفسك زميلاً و اللّه لا أكلّمك من رأسى كلمة أبداً. احتجاج 102/2:

عن سعيد ابن أبي الخضيب قال: دخلت أنا و ابن أبي ليلى المدينة فبينما نحن في مسجد الرّسول صلّى اللّه عليه و آله اذ دخل جعفر بن محمّد عليهما السلام فقمنا إليه فسألنى عن نفسى و أهلى ثمّ‌


1) . يرفعه - دعائم.

2) . سماء - كا.

4-45251-(4) امام صادق عليه السلام فرمود: «چون امير المؤمنين عليه السلام دادرسى را به شريح واگذار كرد، با او شرط كرد كه دادرسى اش را اجرا نكند تا بر امام عرضه كند.»

5-45252-(5) سعيد بن ابى الخضيب بجلّى گويد: «همراه و همسفر ابن ابى ليلى بودم تا به مدينه آمديم، در حالى كه در مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله بوديم، امام جعفر صادق عليه السلام از در، درآمدند. به ابن ابى ليلى گفتم:

برخيز تا با هم نزد او برويم. ابن ابى ليلى گفت: نزد او چه كنيم‌؟ گفتم: از او مى پرسيم و با او سخن مى گوييم. گفت: برخيز. برخاستيم و نزد حضرت رفتيم. او دربارۀ خودم و خانواده ام از من پرسيد.

سپس فرمود: اين كيست با تو؟ گفتم: او ابن ابى ليلى، قاضى مسلمانان است.

آن گاه حضرت به او فرمود: تو ابن ابى ليلى قاضى مسلمانان هستى‌؟ او گفت: آرى.

حضرت فرمود: مال اين را مى گيرى و به آن مى دهى و مى كشى و بين زن و مرد جدايى مى افكنى و در اين ارتباط از كسى نمى ترسى‌؟ او گفت: آرى.

حضرت فرمود: طبق چه چيزى دادرسى مى كنى‌؟ گفت: بر پايۀ آنچه از رسول خدا صلى الله عليه و آله و امير المؤمنين على عليه السلام و ابوبكر و عمر رسيده است.

حضرت فرمود: آيا از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به تو رسيده كه فرمود: امير المؤمنين على عليه السلام از همۀ شما در دادرسى برتر است‌؟ او گفت: آرى. حضرت فرمود: چگونه غير آن گونه كه امير المؤمنين عليه السلام دادرسى كرده است، دادرسى مى كنى با اين كه اين سخن به تو رسيده است‌؟ چه مى گويى اگر زمينى از نقره و آسمان هايى از نقره بيايد و رسول خدا صلى الله عليه و آله دست تو را بگيرد و تو را در پيشگاه خداوندت نگاه دارد و بگويد: اى پروردگار من، اين شخص به غير آنچه من دادرسى كردم، دادرسى كرده است. سعيدبن ابى الخضيب بجلّى گويد: صورت ابن ابى ليلى چون زعفران زرد شد. سپس به من گفت: همسفرى براى خود پيدا كن. به خدا سوگند! هرگز با تو يك كلمه سخن نمى گويم.»

همين روايت در احتجاج: «سعيد بن ابى الخضيب گويد: من و ابن ابى ليلى به مدينه رفتيم. در حالى كه در مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله بوديم، امام جعفر صادق عليه السلام وارد شد. ما نزد او رفتيم. از احوال خودم و خانواده ام از من پرسيد. پس از آن فرمود: اين كيست كه با توست‌؟ گفتم: ابن ابى ليلى، قاضى مسلمانان است. حضرت فرمود: درست! سپس حضرت به ابن ابى ليلى فرمود: آيا مال اين را مى گيرى و به آن مى دهى و بين مرد و همسرش جدايى مى افكنى و از كسى در اين رابطه نمى ترسى‌؟ ابن ابى ليلى گفت: آرى. حضرت فرمود: بر پايۀ چه چيزى حكم مى كنى‌؟ او گفت: بر پايۀ آنچه از رسول خدا صلى الله عليه و آله و ابوبكر و عمر به من رسيده است.

قال من هذا معك فقلت ابن أبي ليلى قاضى المسلمين فقال نعم ثمّ قال له أ تأخذ مال هذا فتعطيه هذا و تفرّق بين المرء و زوجه و لا تخاف في هذا أحداً قال نعم قال فبأى شيءٍ تقضى قال بما بلغني عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و عن أبي بكر و عمر قال فبلغك أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال أقضاكم عليّ بعدى قال نعم قال فكيف تقضى بغير قضاء عليّ عليه السلام و قد بلغك هذا قال فاصفرّ وجه ابن أبي ليلى ثمّ قال التمس مثلاً لنفسك فو اللّه لا أكلّمك من رأسى كلمة أبداً.

6-45253-(6) دعائم الإسلام 92/1: روّينا عن جعفر بن محمّد عليهما السلام: أنّه قال يوماً لابن أبي ليلى أ تقضى بين النّاس يا عبد الرّحمن فقال نعم يا ابن رسول اللّه قال تنزع مالاً من يدي هذا فتعطيه هذا و تنزع امرأة من يدي هذا فتعطيها هذا و تحدّ هذا و تحبس هذا قال نعم قال بما ذا تفعل ذلك كلّه قال بكتاب اللّه قال كلّ شيء تفعله تجده في كتاب اللّه قال لا قال فما لم تجده في كتاب اللّه فمن أين تأخذه قال فآخذه عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال و كلّ شيء تجده في كتاب اللّه و عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال ما لم أجده في كتاب اللّه و لا سنّة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أخذته عن أصحاب رسول اللّه قال عن أيّهم تأخذ قال عن أبى بكر و عمر و عثمان و عليّ و طلحة و الزّبير و عدّ أصحاب رسول اللّه قال فكلّ شيء تأخذه عنهم تجدهم قد اجتمعوا عليه قال لا قال فإذا اختلفوا فبقول من تأخذ منهم.

قال بقول من رأيت أن آخذ منهم أخذت قال و لا تبالى أن تخالف الباقين قال لا قال فهل تخالف عليّاً عليه السلام فيما بلغك أنّه قضى به قال ربّما خالفته الى غيره منهم فسكت أبو عبد اللّه عليه السلام ساعةً ينكت في الأرض ثمّ رفع رأسه إليه فقال يا عبد الرّحمن فما تقول يوم القيامة إن أخذ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بيدك و أوقفك بين يدي اللّه فقال أي ربّ إنّ هذا بلغه عنّى قولٌ فخالفه قال و أين خالفت قوله يا ابن رسول اللّه قال أ لم يبلغك قوله صلّى اللّه عليه و آله لأصحابه أقضاكم عليّ عليه السلام قال نعم قال فإذا خالفت قوله أ لم تخالف رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فاصفرّ وجه ابن أبي ليلى حتّى عاد كالأُترجّة و لم يُحر جواباً.

حضرت فرمود: آيا به تو رسيده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: پس از من، على عليه السلام از همۀ شما بهتر دادرسى مى كند؟ او گفت: آرى. حضرت فرمود: پس چگونه غير آن گونه كه على عليه السلام دادرسى كرده است، دادرسى مى كنى با اين كه اين جمله پيامبر صلى الله عليه و آله به تو رسيده است‌؟

سعيد بن ابى الخضيب گويد: صورت ابن ابى ليلى زرد گشت. سپس گفت: همتايى براى خودت پيدا كن. به خدا سوگند! هرگز از اين پس كلمه اى با تو سخن نمى گويم.»

6-45253-(6) براى ما روايت شده است كه: «امام جعفر بن محمّد عليه السلام روزى به ابن ابى ليلى فرمود: اى عبدالرحمن، تو ميان مردم دادرسى مى كنى‌؟ او گفت: آرى، اى پسر رسول خدا. حضرت فرمود: مالى را از دستى مى گيرى و به دستى مى دهى و زنى را از دستى مى گيرى و به دستى مى دهى و اين را حدّ مى زنى و آن را زندانى مى كنى‌؟ او گفت: آرى. حضرت فرمود: اين همه را بر چه پايه اى انجام مى دهى‌؟ او گفت: برپايۀ كتاب خدا.

حضرت فرمود: هر چه مى كنى، آن را در كتاب خدا مى يابى‌؟ او گفت: نه. حضرت فرمود: پس آنچه در كتاب خدا نمى يابى، از كجا مى گيرى‌؟ او گفت: آن را از رسول خدا صلى الله عليه و آله مى گيرم. حضرت فرمود: همه را در كتاب خدا و از رسول خدا صلى الله عليه و آله مى يابى‌؟ او گفت: آنچه در كتاب خدا و در سنّت رسول خدا پيدا نكنم، آن را از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله مى گيرم. حضرت فرمود: از كدامين يك از اصحاب‌؟

او گفت: از ابوبكر و عمر و عثمان و على و طلحه و زبير و اصحاب رسول خدا را برشمرد. حضرت فرمود: هر چه از آنان مى گيرى، مى بينى كه همه بر آن اتفاق دارند؟ گفت: نه. حضرت فرمود: اگر اختلاف داشتند، گفتۀ كدامين يك از آنان را مى گيرى‌؟ او گفت: گفتۀ هر كدام را كه بخواهم، مى گيرم.

حضرت فرمود: باكى ندارى كه با بقيه مخالفت كنى‌؟ گفت: نه.

حضرت فرمود: آيا با امير المؤمنين عليه السلام در موردى كه دادرسى او به تو رسيده است، مخالفت مى كنى‌؟ او گفت: چه بسا با او مخالفت مى كنم و به گفتۀ غير او از اصحاب دادرسى مى نمايم.

در اينجا امام صادق عليه السلام زمانى سكوت كرد و روى زمين خط كشيد. سپس سرش را به سوى ابن ابى ليلى برداشت و فرمود: اى عبدالرحمن، روز قيامت اگر رسول خدا صلى الله عليه و آله دستت را بگيرد و تو را در پيشگاه خدا نگاه دارد و بگويد: اى پروردگار من، اين شخص گفته اى از من به او رسيد ولى با آن مخالفت ورزيد، چه مى گويى‌؟

ابن ابى ليلى گفت: اى پسر رسول خدا، كجا من با فرمودۀ رسول خدا مخالفت كرده ام‌؟ حضرت فرمود: آيا فرمودۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله به يارانش به تو نرسيده كه از همۀ شما بهتر على عليه السلام قضاوت مى كند؟ ابن ابى ليلى گفت: آرى. حضرت فرمود: پس اگر با فرمودۀ على عليه السلام مخالفت كنى، آيا با رسول خدا صلى الله عليه و آله مخالفت نكرده اى‌؟ پس از آن، چهره ابن ابى ليلى زرد شد تا جايى كه چون ترنج گرديد و نتوانست جوابى بدهد.

6-7-45254-(7) دعائم الإسلام 92/1: روّينا عن عمرو(1)بن أذينة و كان من أصحاب أبي عبد اللّه جعفر بن محمّد عليهما السلام أنّه قال دخلت يوماً على عبد الرّحمن ابن أبي ليلى بالكوفة و هو قاضٍ فقلت أردت أصلحك اللّه أن أسألك عن مسائل و كنت حديث السّنّ فقال سل يا ابن أخى عمّا شئت قلت أخبرنى عنكم معاشر القضاة ترد عليكم القضيّة في المال و الفرج و الدّم فتقضى أنت فيها برأيك ثمّ ترد تلك القضيّة بعينها على قاضى مكّة فيقضى فيها بخلاف قضيّتك ثمّ ترد على قاضى البصرة و قاضى اليمن و قاضى المدينة فيقضون فيها بخلاف ذلك ثمّ تجتمعون عند خليفتكم الّذى استقضاكم(2)فتخبرونه باختلاف قضاياكم فيصوّب رأى كلّ واحد منكم و إلٰهكم واحد و نبيّكم واحد و دينكم واحد أ فأمركم اللّه عزّ و جلّ بالاختلاف فأطعتموه أم نهاكم عنه فعصيتموه أم كنتم شركاء اللّه في حكمه فلكم أن تقولوا و عليه أن يرضى أم أنزل اللّه ديناً ناقصاً فاستعان بكم في إتمامه أم أنزل اللّه تامّاً فقصّر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله عن أدائه أم ما ذا تقولون.

فقال من أين أنت يا فتى قلت من أهل البصرة قال من أيّها قلت من عبد القيس قال من أيّهم قلت من بنى أذينة قال ما قرابتك من عبد الرّحمن بن أذينة قلت هو جدّى فرحّب بى و قرّبني و قال أيْ فتى لقد سألت فغلّظت و انهمكت فتعوّصت(3)و سأخبرك ان شاء اللّه.

أمّا قولك في اختلاف القضايا فانّه ما ورد علينا من أمر القضايا ممّا له في كتاب اللّه أصلٌ أو في سنّة نبيّه صلّى اللّه عليه و آله فليس لنا أن نَعدُو الكتاب و السّنّة و أمّا ما ورد علينا ممّا ليس في كتاب اللّه و لا في سنّة نبيّه فانّا نأخذ فيه برأينا.

قلت ما صنعت شيئاً لأنّ اللّٰه عزّ و جلّ يقول «مٰا فَرَّطْنٰا فِي اَلْكِتٰابِ مِنْ شَيْ‌ءٍ‌» و قال فيه «تِبْيٰاناً لِكُلِّ شَيْ‌ءٍ‌» أ رأيت لو أنّ رجلاً عمل بما أمر اللّه به و انتهى عمّا نهى اللّه عنه أبقى للّه شيء يعذّبه عليه(4)إن لم يفعله أو يثيبه عليه ان فعله قال و كيف يثيبه على ما لم يأمره به أو يعاقبه على ما لم ينهه عنه قلت و كيف يرد عليك من الأحكام ما ليس له في كتاب اللّه أثر و لا في سنّة نبيّه خبر قال أخبرك يا ابن أخى حديثاً حدّثناه بعض أصحابنا يرفع الحديث إلى عمر بن الخطّاب أنّه قضى قضيّةً بين رجلين.


1) . عمر - خ.

2) . استقصاكم - خ الدعائم.

3) . اعتاص الأمر عليه اشتدّ و امتنع و التاث عليه فلم يهتد الى الصّواب.

4) . أبقى عليه شيء يعذّبه اللّه عليه - خ.

7-45254-(7) از عمرو بن اذينه كه از ياران امام صادق جعفربن محمد عليهما السلام بود، براى ما روايت شده است كه او گويد: «روزى بر عبدالرحمن ابن ابى ليلى كه قاضى بود، در كوفه وارد شدم و در حالى كه جوان و كم سنّ و سال بودم، گفتم: خداوند كار تو را اصلاح كند. مى خواهم از تو دربارۀ چند مسأله بپرسم. او گفت: اى پسر برادرم، دربارۀ هرچه مى خواهى، بپرس.

گفتم: دربارۀ خود شما قاضيان برايم بگو. يك قضيّه در خصوص مال، ناموس، فرج و خون نزد شما مى آيد. تو در آن مورد به راى خود دادرسى مى كنى. پس از آن، همان قضيّه نزد قاضى مدينه مى آيد و آنان برخلاف دادرسى هاى شما دادرسى مى كنند و پس از آن همه نزد خليفه تان كه از شما خواسته قضاوت كنيد، گرد مى آييد و دادرسى هاى گوناگون تان را به او گزارش مى كنيد و او راى هر كدام از شما را صواب مى داند، با اين كه خداى تان يكى و پيامبرتان يكى و دين تان يكى است.

آيا خداوند عز و جل به شما دستور داده كه برخلاف يكديگر دادرسى كنيد و شما دستور او را اطاعت مى كنيد؛ يا آن كه او شما را از اختلاف بازداشته و شما از فرمان او سرپيچى مى كنيد؛ يا اين كه شماها شريكان خدا در احكام هستيد و حقّ داريد كه نظر بدهيد و اوست كه بايد بپذيرد؛ يا آن كه خداوند دين ناقصى فرو فرستاده و از شما براى تكميل آن كمك گرفته است؛ يا آن كه خداوند دين را كامل فرستاده ولى رسول خدا صلى الله عليه و آله از رساندن آن كوتاهى كرده؛ يا آن كه چيز ديگرى مى گوييد؟

عبدالرحمن ابن ابى ليلى گفت: اى جوان، از كجايى‌؟ گفتم: از اهل بصره. گفت: از كدام قبيله‌؟ گفتم: از عبدالقيس.

گفت: از كدام شان‌؟ گفتم: از بنى اذينه. گفت: چه خويشاوندى با عبدالرحمن بن اذينه دارى‌؟ گفتم: او نياى من است.

آن گاه ابن ابى ليلى به من خوش آمد گفت و مرا به خويش نزديك ساخت و گفت: اى جوان، پرسشى كردى و سخت پرسيدى و غور كردى و سخنى گفتى كه فهم آن دشوار است ولى من اگر خدا بخواهد به تو خواهم گفت.

امّا گفتۀ تو دربارۀ اختلاف در دادرسى ها. قضيّه اى كه نزد ما مى آيد و در كتاب خدا يا در سنت پيامبرش صلى الله عليه و آله ريشه اى دارد، ما حق نداريم كه از كتاب و سنّت تجاوز كنيم و اما آنچه نزد ما مى آيد كه در كتاب خدا و سنّت پيامبرش صلى الله عليه و آله نيست، ما در آن خصوص به رأى خودمان عمل مى كنيم.

گفتم: تو چيز تازه اى نياورده اى! چون خداوند عز و جل مى فرمايد: ما هيچ چيزى را در اين كتاب فروگذار نكرديم.

و هم او در قرآن فرمايد: و ما اين كتاب را بر تو نازل كرديم كه بيانگر همه چيز است. نظرت چيست، اگر مردى طبق آنچه خدا بدان امر كرده، عمل كند و از هر چه خدا از آن باز داشته، خود را بازگيرد؟ آيا براى خدا چيزى مى ماند كه اگر اين شخص انجام ندهد، او را عقاب كند يا اگر انجام دهد، ثواب دهد؟

ابن ابى ليلى (در مقام تصديق سخن من) گفت: چگونه بر چيزى كه به او دستور نداده، ثواب دهد! يا بر چيزى كه او را از آن نهى نكرد، كيفر كند! گفتم: پس چگونه حكمى نزد تو مى آيد كه در كتاب خدا و سنت پيامبرش از آن خبرى نيست! ابن ابى ليلى گفت: هم اكنون به تو اى پسر برادرم حديثى را مى گويم كه بعضى از ياران مان برايم نقل كرده است. او حديث را از عمر بن الخطاب نقل مى كند كه عمر در ميان دو نفر دادرسى كرد.

كسى كه از همه به عمر نزديك تر بود به او گفت: اى امير المؤمنين، تو درست دادرسى كردى. عمر تازيانه اش را

فقال له أدنى القوم إليه مجلساً أصبت يا أمير المؤمنين فعلاه عمر بالدّرّة و قال ثكلتك أمّك و اللّه ما يدرى عمر أصاب أم أخطأ انّما هو رأى اجتهدته فلا تزكّونا في وجوهنا.

قلت أ فلا أحدّثك حديثاً قال و ما هو قلت أخبرنى أبى عن أبي القاسم العبدىّ عن أبان عن عليّ بن أبي طالب عليه السلام أنّه قال القضاة ثلاثة هالكان و ناجٍ فأمّا الهالكان فجائر جار متعمّداً و مجتهدٌ أخطأ و النّاجى من عمل بما أمر اللّه به فهذا(1)نقض حديثك(2)يا عمّ قال أجل و اللّه يا ابن أخى فتقول أنت إنّ كلّ شيء في كتاب اللّه عزّ و جلّ قلت اللّه قال ذلك و ما من حلال و لا حرام و لا أمر و لا نهى إلّا و هو في كتاب اللّه عزّ و جلّ عرف ذلك من عرفه و جهله من جهله و لقد أخبرنا اللّه فيه بما لا نحتاج إليه فكيف بما نحتاج إليه قال كيف(3)قلتَ قلتُ قوله «فَأَصْبَحَ يُقَلِّبُ كَفَّيْهِ عَلىٰ مٰا أَنْفَقَ فِيهٰا» قال فعند من يوجد علم ذلك قلت عند من عرفت قال وددت لو أنّى عرفته فأغسل قدميه و آخذ عنه و أتعلّم منه قلت أناشدك اللّه هل تعلم رجلاً كان إذا سأل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله شيئاً أعطاه و إذا سكت عنه ابتدأه.

قال نعم ذلك عليّ بن أبي طالب عليه السلام قلت فهل علمت أنّ عليّاً سأل أحداً بعد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله عن حلال أو حرام قال لا قلت هل علمت أنّهم كانوا يحتاجون إليه و يأخذون عنه قال نعم قلت فذلك عنده قال فقد مضى فأين لنا به قلت تسأل في ولده فانّ ذلك العلم عندهم قال و كيف لي بهم قلت أ رأيت قوماً كانوا بمفازة من الأرض و معهم أدلّاء فوثبوا عليهم فقتلوا بعضهم و جافوا بعضهم فهرب و استتر من بقي لخوفهم فلم يجدوا من يدلّهم فتاهوا في تلك المفازة حتّى هلكوا ما تقول فيهم قال الى النّار و اصفرّ وجهه و كانت في يده سفرجلة فضرب بها الأرض فتهشّمت(4)و ضرب بين يديه و قال إنّا للّه و إنّا إليه راجعون.

6-8-45255-(8) دعائم الإسلام 535/2: عن جعفر بن محمّد عليهما السلام: أنّه سئل عمّا يقضى به القاضي قال بالكتاب قيل فما لم يكن في الكتاب قال بالسّنّة قيل فما لم يكن في الكتاب و لا في السّنّة قال ليس شيء من دين اللّه إلّا و هو في الكتاب و السّنّة قد أكمل اللّه الدّين قال اللّه تعالى «اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ‌» الآية ثمّ قال عليه السلام يوفّق اللّه و يسدّد لذلك من يشاء من خلقه و ليس كما تظنّون.

1) . فقد انتقض - خ.

2) . حديثكم - خ.

3) . و ما هو - خ.

4) . الهشم: كسرك الشّيء الأجوف و اليابس - اللسان.

بر فراز آن مرد بالا برد و گفت: مادرت به عزايت بنشيند! به خدا سوگند! عمر نمى داند كه درست دادرسى كرده يا به خطا رفته است. اين تنها نظرى بود كه من آن را به دست آوردم؛ بنابراين ما را در حضور تعريف نكنيد.

من گفتم: آيا حديثى را برايت نگويم‌؟ پرسيد: چه حديثى‌؟ گفتم: پدرم از ابوالقاسم عبدى از اَبان از امير المؤمنين علىّ بن أبى طالب عليه السلام برايم گفت كه: حضرت فرمود: قاضيان سه دسته اند: دو دسته در هلاكت و يك دسته نجات يافته. امّا دو دستۀ هالك كسى است كه به ستم از روى عمد حكم كرده است و كسى كه اجتهاد كرده و نظرى داده ولى خطا رفته است و نجات يافته كسى است كه طبق دستور خدا عمل كرده باشد. اى عمو، اين حديث، حديث تو را نقض مى كند. او گفت: آرى، به خدا سوگند! اى پسر برادرم؛ بنابراين تو مى گويى كه هر چيزى در كتاب خداوند عز و جل هست‌؟ گفتم: خداوند اين را مى فرمايد: هيچ حلال و حرام و هيچ امر و نهى اى نيست مگر اين كه آن در كتاب خداوند عز و جل است و اين را هر كس كه شناخته، مى شناسد و هر كس كه نشناخته، نمى شناسد و خداوند در قرآن براى ما چيزهايى گفته كه ما بدان نيازى نداريم؛ چه رسد به چيزهايى كه به آنها نياز داريم! او گفت:

چه گفتى‌؟ گفتم: اين فرمودۀ خداست كه: او به خاطر هزينه هايى كه در آن صرف كرده بود پيوسته دست هاى خود را به هم مى ماليد. او گفت: دانش اين نزد چه كسى پيدا مى شود؟ گفتم: نزد كسى كه تو او را مى شناسى. گفت: كاش او را مى شناختم، پاهايش را مى شستم، از او اخذ مى كردم و مى آموختم. گفتم:

تو را به خدا سوگند مى دهم. آيا مردى را مى شناسى كه اگر از رسول خدا صلى الله عليه و آله چيزى مى پرسيد، حضرت به او پاسخ مى داد و اگر خاموش مى شد، پيامبر خود براى او سخن آغاز مى كرد. او گفت: آرى، اين شخص على بن ابيطالب عليه السلام است. گفتم: آيا مى دانى كه امير المؤمنين على عليه السلام پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله دربارۀ حلال و حرام از كسى پرسيده باشد؟ گفت: نه. گفتم: آيا مى دانى كه همه به او نيازمند بودند و از او مى آموختند. گفت: آرى. گفتم: آن دانش، نزد اوست. گفت: او رفته است و ما به او دسترسى نداريم.

گفتم: بپرس در ميان فرزندانش؛ چرا كه اين دانش نزد آنان است. گفت: من چگونه به آنان دست يابم‌؟ گفتم: چه مى گويى درباره مردمى كه در بيابانى باشند و همراه شان راهنمايانى باشد و آن مردم به آن راهنمايان هجوم برند و بعضى از آنان را بكشند و نيزه در شكم برخى كنند و باقيمانده از ترس شان پنهان گردند و آن مردم ديگر كسى را نيابند كه راهنمايى شان كند و در آن صحرا سرگردان شوند تا هلاك گردند؛ تو دربارۀ آنان چه مى گويى‌؟ گفت: همه به جهنم مى روند و رويش زرد شد و در دستش گلابى بود. آن را به زمين زد و آن پاره پاره شد و به جلو روى خود زد و گفت: انّا للّه و انّا اليه راجعون.»

8-45255-(8) از امام صادق عليه السلام دربارۀ آنچه قاضى بدان قضاوت مى كند، سئوال شد. حضرت فرمود: «به كتاب خدا. پس آنچه در كتاب نيست‌؟ حضرت فرمود: به سنّت. سئوال شد: پس آنچه در كتاب و سنت نيست‌؟ حضرت فرمود: چيزى مربوط به دين خدا نيست مگر اين كه در كتاب و سنّت هست. خداوند دين را كامل ساخته است. خداوند متعال فرمود: امروز دين تان را بر شما كامل كردم. سپس حضرت فرمود: خداوند آن كس را كه از خلقش بخواهد، براى اين توفيق مى دهد و تاييد مى كند و آن گونه كه شما مى پنداريد، نيست.»

1-9-45256-(9) دعائم الإسلام 535/2: عن عليّ عليه السلام: (في كتاب كتبه الى رفاعة لمّا استقضاه على الأهواز) العلم ثلاثة آية محكمة و سنّة متّبعة و فريضة عادلة و ملاكهنّ أمرنا.

1-10-45257-(10) تهذيب 287/6: الحسين بن سعيد عن معلّى بن محمّد كافى 432/7: الحسين بن محمّد عن معلّى بن محمّد عن أحمد بن محمّد بن عبد اللّه عن أبي جميلة(1)الخصال 155:

حدّثنا أبى رضي اللّه عنه قال حدّثنا سعد بن عبد اللّه قال حدّثنا أحمد ابن أبي عبد اللّه البرقيّ عن أحمد بن محمّد ابن أبي نصر البزنطىّ عن أبي جميلة عن إسماعيل ابن أبي إدريس(2)عن (الحسين بن - يب كا) ضمرة (ابن أبي ضمرة - كا الخصال) عن أبيه عن جدّه قال قال أمير المؤمنين عليه السلام: (جميع - الخصال) أحكام المسلمين (تجرى - الخصال) على ثلاثة (أوجه - الخصال) شهادة عادلة أو يمين قاطعة أو سنّة ماضية(3)من(4)أئمّة الهُدىٰ‌.

6-11-45258-(11) تهذيب 223/6: محمّد بن عليّ بن محبوب عن محمّد بن الحسين ابن أبي الخطّاب عن صفوان بن يحيى عن أبي المعزا عن إسحاق بن عمّار عن ابن أبي يعفور عن فقيه 2/3:

معلّى بن خنيس عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قلت له قول اللّه عزّ و جلّ «إِنَّ اَللّٰهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا اَلْأَمٰانٰاتِ إِلىٰ أَهْلِهٰا وَ إِذٰا حَكَمْتُمْ بَيْنَ اَلنّٰاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ‌» قال على الإمام أن يدفع ما عنده الى الإمام الّذى بعده و أمرت الأئمّة (أن يحكموا - فقيه) بالعدل و أمر النّاس أن يتّبعوهم.

6-12-45259-(12) كافى 411/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 218/6: أحمد ابن محمّد عن فقيه 3/3:

الحسن بن محبوب عن عبد اللّه بن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السلام (أنّه - فقيه) قال: أيّما مؤمن قدّم مؤمناً في خصومة الى قاضٍ أو سلطان جائر فقضى عليه بغير حكم اللّه عزّ و جلّ فقد شركه في الإثم.

1-13-45260-(13) تهذيب 227/6 عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن إسماعيل بن مرّار عن يونس عن عبيد اللّه بن عليّ الحلبيّ قال قال أبو عبد اللّه عليه السلام: قال أمير المؤمنين عليه السلام لعمر بن الخطّاب ثلاث إن حفظتهنّ و عملت بهنّ كفتك ما سواهنّ و إن تركتهنّ لم ينفعك شيء سواهنّ قال و ما هنّ يا أبا الحسن قال إقامة الحدود على القريب و البعيد و الحكم بكتاب اللّه في الرّضا و السّخط و القسم بالعدل بين الأحمر و الأسود فقال له عمر لعمرى لقد أوجزت و أبلغت.

1) . أبى جميل - يب.

2) . أبى أويس - الخصال.

3) . جارية - الخصال.

4) . مع - الخصال.

9-45256-(9) امير المؤمنين على عليه السلام در نامه اى كه براى رفاعه - آن زمان كه او را قاضى اهواز كرد - نوشت:

«علم سه گونه است: آيۀ محكم، سنّتى كه از آن پيروى مى گردد و فريضه ى عادله و ملاك همۀ اينها، امر [ولايت] ماست.»

10-45257-(10) امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «احكام مسلمانان بر سه گونه است: شهادت عادل، سوگند قاطع و سنّت نافذ از امامان هدايت.»

11-45258-(11) معلّى بن خنيس گويد: فرمودۀ خداوند عز و جل را به امام صادق عليه السلام گفتم كه: «خداوند به شما فرمان مى دهد كه امانت ها را به صاحبانش بدهيد و هنگامى كه ميان مردم دادرسى مى كنيد به عدالت دادرسى كنيد.

حضرت فرمود: بر امام است كه آنچه نزد اوست به امام پس از خود تحويل دهد و امامان به عدالت و مردم به پيروى از آنان مامورند.»

12-45259-(12) امام صادق عليه السلام فرمود: «هر مؤمنى كه مؤمنى را در نزاعى پيش قاضى يا پادشاهى ستمگر برد و او عليه مؤمن به غير حكم خداوند عز و جل حكم دهد، شريك او در گناه خواهد بود.»

13-45260-(13) امام صادق عليه السلام فرمود: «امير المؤمنين عليه السلام به عمربن الخطّاب فرمود: سه چيز است كه اگر آنها را به خاطر بسپارى و بدان عمل كنى، از چيزهايى ديگر تو را كفايت مى كند و اگر آنها را رها كنى، چيز ديگرى غير از آنها تو را سودمند نخواهد بود.

عمر گفت: اى ابوالحسن، آنها كدامند؟ حضرت فرمود: اجراى حدّ بر نزديك و دور (خودى و غير خودى)، حكم بر پايۀ كتاب خدا در هنگام خشنودى و خشم و تقسيم عادلانه بين سرخ و سياه. عمر به حضرت فرمود: به جانم سوگند كه كوتاه و رسا سخن گفتى!»

6-14-45261-(14) بصائر الدّرجات 364: حدّثنا يعقوب بن يزيد عن ابن أبي عمير عن هشام بن سالم عن محمّد بن مسلم قال: قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام انّا نجد الشّيء من أحاديثنا في أيدي النّاس قال فقال لي لعلّك لا ترى انّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أنال و أنال ثمّ أومأ بيده عن يمينه و عن شماله و من بين يديه و من خلفه و إنّا أهل البيت عندنا معاقل العلم و ضياء الأمر و فصل ما بين النّاس.

6-15-45262-(15) كافى 67/1:412/7: تهذيب 218/6: محمّد بن يحيى عن محمّد بن الحسين(1)(بن شمّون عن محمّد بن عيسى - يب) عن صفوان عن داود بن الحصين عن عمر بن حنظلة قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن رجلين من أصحابنا يكون بينهما منازعة في دَيْنٍ أو ميراث فتحاكما الى السّلطان أو الى القضاة أ يحلّ ذلك فقال عليه السلام من تحاكم الى الطّاغوت فحكم له فانّما يأخذ سحتاً و ان كان حقّه ثابتاً لأنّه أخذ بحكم الطّاغوت و قد أمر اللّه عزّ و جلّ أن يكفر بها قلت كيف يصنعان قال انظروا الى من كان منكم قد روى حديثنا و نظر في حلالنا و حرامنا و عرف أحكامنا فارضوا(2)به حكماً فانّى قد جعلته عليكم حاكماً فإذا حكم بحكمنا فلم يقبله(3)منه فإنّما بحكم اللّه (قد - كا) استخفّ و علينا ردّ و الرّادّ علينا الرّادّ على اللّه و هو على حدّ الشّرك باللّه عزّ و جلّ‌.

6-16-45263-(16) فقيه 2/3: روى أحمد بن عائذ عن أبي خديجة سالم بن مكرم الجمّال كافى 412/7: تهذيب 219/6: الحسين بن محمّد عن معلّى بن محمّد عن الحسن بن عليّ عن أبي خديجة قال قال (لى - كا - يب) أبو عبد اللّه (جعفر بن محمّد الصّادق - فقيه) عليه السلام:

إيّاكم أن يحاكم بعضكم بعضاً إلى أهل الجور و لكن انظروا إلى رجل منكم يعلم شيئاً من قضائنا(4)فاجعلوه بينكم (قاضياً - فقيه) فانّى قد جعلته قاضياً فتحاكموا إليه. دعائم الإسلام 530/2: عن جعفر بن محمّد عليهما السلام: أنّه قال يوماً لأصحابه إيّاكم و أن يُخاصم بعضكم (و ذكر مثل ما في يب).


1) . الحسن - يب.

2) . فليرضوا - يب.

3) . فلم يقبل - يب.

4) . قضايانا - يب.

14-45261-(14) محمّد بن مسلم گويد: «به امام صادق عليه السلام گفتم: ما برخى از احاديث مان را در دست مردم مى يابيم. محمّد بن مسلم گويد: حضرت به من فرمود: گويا تو باور ندارى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله رسانده و رسانده است‌؟

سپس حضرت با دستش اشاره به راست، چپ، پيش رو و پشت سرش كرد [و فرمود]: در نزد ما اهل بيت است جايگاه هاى دانش و روشن شدن امور و حل و فصل آنچه در بين مردم است.»

15-45262-(15) عمربن حنظله گويد: «از امام صادق عليه السلام پرسيدم: دو نفر از ياران مان در ميان شان نزاعى در ديْن يا ارث است و آن دو نزد حاكم يا قاضيان براى دادرسى مى روند؛ آيا اين كار جايز است‌؟ حضرت فرمود: هر كس كه به سوى طاغوت رود تا او برايش حكم دهد و او حكم كند، او تنها حرام را مى گيرد - گرچه حقّش ثابت باشد - چرا كه او حكم طاغوت را گرفته با اين كه خداوند عز و جل دستور داده است كه به طاغوت كفر ورزد.

گفتم: اين دو چه كنند؟ حضرت فرمود: به كسى از شما كه حديث ما را روايت و در حلال و حرام ما كار كرده و احكام ما را شناخته است، توجه كنيد و به او به عنوان دادرس تن دهيد؛ چرا كه او را من حاكم بر شما قرار دادم و اگر آن دادرس طبق حكم ما حكم كند و از او نپذيرد، به حكم خدا استخفاف و بر ما ردّ شده است و كسى كه ما را ردّ كند، چون كسى است كه خدا را ردّ كرده باشد و او در حدّ شرك ورزى به خداوند عز و جل است.»

16-45263-(16) ابو خديجه گويد: «امام صادق عليه السلام به من فرمود: بپرهيزيد از اين كه بعضى از شما بعضى ديگر را پيش حاكم ستمگر ببرد. ولى بنگريد به مردى از خودتان كه چيزى از دادرسى ما را مى داند. او را در ميان خود قاضى كنيد. من او را قاضى قرار داده ام و براى دادرسى نزد او برويد.»

6-17-45264-(17) تفسير العيّاشى 254/1: عن يونس مولى عليّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: من كانت بينه و بين أخيه منازعة فدعاه الى رجل من أصحابه يحكم بينهما فأبىٰ إلّا أن يرافعه(1)الى السّلطان فهو كمن حاكم الى الجبت(2)و الطّاغوت و قد قال اللّه تعالى «يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحٰاكَمُوا إِلَى اَلطّٰاغُوتِ‌» الى قوله «بَعِيداً».

6-18-45265-(18) كافى 411/7: تهذيب 220/6: محمّد بن يحيى عن محمّد بن الحسين عن يزيد بن إسحاق عن هارون بن حمزة الغنوىّ عن فقيه 3/3: حريز عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السلام (أنّه - فقيه) قال: أيّما رجل كان بينه و بين أخ له مماراة(3)في حقّ فدعاه الى رجل من إخوانه(4)ليحكم بينه و بينه فأبى الّا أن يرافعه الى هؤلاء كان بمنزلة الّذين قال اللّه عزّ و جلّ «أَ لَمْ تَرَ إِلَى اَلَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِمٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ مٰا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحٰاكَمُوا إِلَى اَلطّٰاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ‌» الآية.

1-19-45266-(19) دعائم الإسلام 530/2: عن عليّ عليه السلام انّه قال كلّ حاكم يحكم بغير قولنا أهل البيت فهو طاغوت و قرأ قول اللّه عزّ و جلّ «يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحٰاكَمُوا إِلَى اَلطّٰاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ وَ يُرِيدُ اَلشَّيْطٰانُ أَنْ يُضِلَّهُمْ ضَلاٰلاً بَعِيداً» ثمّ قال قد و اللّه فعلوا تحاكموا الى الطّاغوت و أضلّهم الشيطان ضلالاً بعيداً فلم ينج من هذه الآية الّا نحن و شيعتنا و قد هلك غيرهم فمن لم يعرف فعليه لعنة اللّه.

6-20-45267-(20) تفسير العيّاشى 18/1: عن عمّار بن موسى عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: سئل عن الحكومة قال من حكم برأيه بين اثنين فقد كفر و من فسّر [برأيه] آية من كتاب اللّه فقد كفر.

1-21-45268-(21) و فيه 12/1: عن ابى عبد الرحمن السّلميّ‌: أنّ عليّاً عليه السلام مرّ على قاضٍ فقال هل تعرف الناسخ من المنسوخ فقال لا فقال هلكت و أهلكت تأويل كلّ حرف من القرآن على وجوه.


1) . أن يرفعه - خ.

2) . الطّاغوت: قال أبو إسحاق كلّ معبود من دون اللّه عزّ و جلّ جبت و طاغوت و قيل الجبت و الطّاغوت الكهنة و الشّياطين. قال الأخفش: الطّاغوت يكون للأصنام. قال ابن الأعرابى: الجبت رئيس اليهود و الطّاغوت رئيس النّصارى - اللّسان.

3) . أى مجادلة.

4) . من اخوانكم - فقيه.

17-45264-(17) امام صادق عليه السلام فرمود: «هر كس كه بين او و برادرش نزاعى است و او را بخواند كه به نزد يكى از يارانش بروند تا ميان شان دادرسى كند ولى او جز به اين كه او را نزد حاكم ببرد تن ندهد، او مانند كسى است كه به سوى جبت و طاغوت براى نزاعش رفته است و خداوند متعال فرموده است: مى خواهند براى دادرسى نزد طاغوت و حكام باطل بروند، با اين كه به آنها دستور داده شده كه به طاغوت كفر ورزند امّا شيطان مى خواهد آنان را گمراه كند و به بيراهه هاى دوردستى بيفكند.»

18-45265-(18) امام صادق عليه السلام فرمود: «هر مردى كه ميان او و برادرش در خصوص حقّى بحث و نزاع باشد و او را دعوت كند كه نزد مردى از برادرانش بروند تا او ميان آنان دادرسى كند ولى او جز به اين كه او را نزد آنان ببرد تن ندهد، او به سانِ كسانى است كه خداوند عز و جل فرموده است: آيا نديدى كسانى را كه گمان مى كنند به آنچه (از كتاب هاى آسمانى كه) بر تو و آنچه پيش از تو نازل شده ايمان آورده اند ولى مى خواهند براى دادرسى نزد طاغوت و حكام باطل بروند، با اين كه به آنان دستور داده شده كه به طاغوت كفر ورزند...»

19-45266-(19) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «هر حاكمى كه به غير سخن ما اهل بيت حكم كند، او طاغوت است و حضرت فرمودۀ خداوند عز و جل را تلاوت كرد كه: مى خواهند براى دادرسى نزد طاغوت و حكّام باطل بروند، با اين كه به آنها دستور داده شده كه به طاغوت كفر ورزند امّا شيطان مى خواهد آنان را گمراه كند و به بيراهه هاى دوردستى بيفكند.

سپس حضرت فرمود: به خدا سوگند! اينان انجام داده و نزاع شان را نزد طاغوت برده اند و شيطان آنان را به شدت گمراه ساخته است و از شمول اين آيه، جز ما و شيعيان ما نجات نيافته و ديگران هلاك گرديده اند. پس هر كس كه معرفت پيدا نكند، لعنت خدا بر او باد!»

20-45267-(20) از امام صادق عليه السلام دربارۀ حكومت و دادرسى سئوال شد. حضرت فرمود: «هر كس كه ميان دو نفر به رأى خويش دادرسى كند، كفر ورزيده است و هر كس آيه اى از كتاب خدا را به رأى خويش تفسير كند، كفر ورزيده است.»

21-45268-(21) گذر امير المؤمنين على عليه السلام به قاضى اى افتاد. حضرت فرمود: «آيا ناسخ را از منسوخ مى شناسى‌؟ او گفت: نه. حضرت فرمود: هلاك شده اى! و هلاك كرده اى! تأويل هر حرفى از قرآن، وجوهى دارد.»

6-22-45269-(22) كافى 411/7: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد عن تهذيب 219/6: الحسين بن سعيد عن عبد اللّه بن بحر عن عبد اللّه بن مسكان عن أبي بصير قال: قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام قول اللّه عزّ و جلّ في كتابه «وَ لاٰ تَأْكُلُوا أَمْوٰالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْبٰاطِلِ وَ تُدْلُوا بِهٰا إِلَى اَلْحُكّٰامِ لِتَأْكُلُوا فَرِيقاً مِنْ أَمْوٰالِ اَلنّٰاسِ‌» فقال يا أبا بصير انّ اللّه عزّ و جلّ قد علم أنّ في الأمّة حكّاماً يجورون أما إنّه لم يَعْنِ حكّام (أهل - كا) العدل و لكنّه عَنى حكّام (أهل - كا) الجور يا أبا محمّد انّه لو كان (لك - كا - تفسير العيّاشىّ‌) على رجل حقّ فدعوته الى حكّام(1)أهل العدل فأبىٰ عليك الّا ان يرافعك الى حكّام(2)أهل الجور ليقضوا له كان(3)ممّن حاكم الى الطّاغوت و هو قول اللّه عزّ و جلّ «أَ لَمْ تَرَ إِلَى اَلَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِمٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ مٰا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحٰاكَمُوا إِلَى اَلطّٰاغُوتِ‌».

6-23-45270-(23) تفسير العيّاشىّ 254/1: عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في قول اللّه تعالى «أَ لَمْ تَرَ إِلَى اَلَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِمٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ مٰا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحٰاكَمُوا إِلَى اَلطّٰاغُوتِ‌» فقال يا أبا محمّد انّه لو كان (و ذكر مثله) الى قوله حاكم الى الطاغوت. و فيه 85/1: عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السلام: نحوه الى قوله حاكم الى الطاغوت. دعائم الإسلام 530/2: عن جعفر بن محمّد عليهما السلام أنّه قال: في قول اللّه عزّ و جلّ «وَ لاٰ تَأْكُلُوا أَمْوٰالَكُمْ‌» الآية (و ذكر نحوه الّا انّ فيه لو كان لأحدكم على رجل حقّ‌).

6-24-45271-(24) دعائم الإسلام 527/2: عن جعفر بن محمّد عليهما السلام انّه قال: ولاية أهل العدل الّذين أمر اللّه بولايتهم و توليتهم و قبولها و العمل لهم فرض من اللّه عزّ و جلّ و طاعتهم واجبة و لا يحلّ لمن أمروه بالعمل لهم أن يتخلّف عن أمرهم و ولاة أهل الجور و أتباعهم و العاملون لهم في معصية اللّه غير جائزة لمن دعوه الى خدمتهم و العمل لهم و عونهم و لا القبول منهم.

6-25-45272-(25) تهذيب 223/6: الحسين بن سعيد عن ابن أبي عمير عن حمّاد عن الحلبيّ قال:

قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام ربّما كان بين الرّجلين من أصحابنا المنازعة في الشّيء فيتراضيان برجل منّا فقال ليس هو ذلك انّما هو الّذى يجبر النّاس على حكمه بالسّيف و السّوط.


1) . حاكم - يب.

2) . حاكم - يب.

3) . لكان - كا.

22-45269-(22) ابوبصير گويد: «فرمودۀ خداوند عز و جل در كتابش را به امام صادق عليه السلام گفتم كه: و اموال يكديگر را به باطل (ناحق) در ميان خود نخوريد و براى خوردن بخشى از اموال مردم به گناه (قسمتى از) آن را (به عنوان رشوه) به قضات ندهيد.

حضرت فرمود: اى ابوبصير، خداوند عز و جل دانسته است كه در ميان امّت حاكمانى هستند كه ستم مى كنند. بدان كه منظور خدا حاكمان عادل نيست بلكه حاكمان جور منظور اوست. اى ابا محمّد، اگر از مردى حقّى و طلبى دارى و از او دعوت مى كنى كه بيايد تا پيش حاكمان اهل عدل برويد و او جز از اين كه تو را نزد حاكمان اهل جور ببرد - تا به نفع او حكم كنند - امتناع ورزد، او از كسانى است كه خواسته نزد طاغوت ببرد و مصداق اين فرمودۀ خداوند عز و جل است: آيا نديدى كسانى را كه گمان مى كنند به آنچه (از كتاب هاى آسمانى كه) بر تو و به آنچه پيش از تو نازل شده ايمان آورده اند؟ ولى مى خواهند براى دادرسى نزد طاغوت و حكّام باطل بروند.»

23-45270-(23) از ابوبصير، از امام صادق عليه السلام دربارۀ فرمودۀ خداوند متعال كه: آيا نديدى كسانى را كه گمان مى كنند به آنچه (از كتاب هاى آسمانى كه) بر تو و به آنچه پيش از تو نازل شده ايمان آورده اند؟ ولى مى خواهند براى دادرسى نزد طاغوت و حكام باطل بروند.

حضرت فرمود: «اى ابا محمّد، اگر از مردى حقّى و طلبى دارى و مانند روايت پيشين را آورده است. تا اين فرمودۀ امام كه: او از كسانى است كه خواسته نزد طاغوت ببرد.»

متن روايت در دعائم الاسلام: «امام جعفر صادق عليه السلام دربارۀ فرمودۀ خداوند عز و جل: و اموال يكديگر را... فرمود: (و مانند روايت پيشين را ذكر كرده است. تنها در آن آمده است: اگر مردى از شما از مردى حق، طلب كار است.»

24-45271-(24) امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: «ولايت اهل عدل؛ همان ها كه خداوند دستور ولايت و توليت آنان و قبول ولايت آنان و كار براى آنان از سوى خداوند عز و جل واجب شده و طاعت آنان واجب است و جايز نيست كسانى كه مامور به كار براى آنان هستند، از دستور آنان تخلف ورزند.

و ولايت اهل ستم؛ تابعان آنان و كسانى كه براى آنان در راه معصيت خدا كار مى كنند، روا نيست.

براى كسانى كه آنان را جهت خدمت به خودشان و كار براى آنان و كمك به آنها دعوت مى كنند و نيز پذيرفتن از آنان، جايز نيست.

25-45272-(25) حلبى گويد: «به امام صادق عليه السلام گفتم: چه بسا بين دو نفر از ياران مان در مورد چيزى نزاع مى گيرد و اين دو به يكى از خودمان رضايت مى دهند (تا ميان شان دادرسى كند). حضرت فرمود: اين، آن نيست. همانا آن كسى است كه مردم را با شمشير و تازيانه بر حكم و دادرسى خويش مجبور مى كند.»

1-26-45273-(26) دعائم الإسلام 531/2: عن عليّ عليه السلام: انّه خطب النّاس بالكوفة فقال في خطبته انّ مثل معاوية لا يجوز أن يكون أميناً على الدّماء و الأحكام و الفروج و المغانم و الصّدقة المتّهم في نفسه و دينه المجرّب بالخيانة للأمانة النّاقض للسّنّة المستأصل للذّمّة التّارك للكتاب، اللّعين بن اللّعين لعنه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله في عشرة مواطن و لعن أباه و أخاه و لا ينبغي أن يكون على المسلمين الحريص فتكون في أموالهم نهمته و لا الجاهل فيهلكهم بجهله و لا البخيل فيمنعهم حقوقهم و لا الجافى فيحملهم بجنايته على الجفاء و لا الخائف للدُّول فيتّخذ قوماً دون قوم و لا المرتشى في الحكم فيذهب بحقوق النّاس و لا المعطّل للسّنّة فيهلك الأُمّة.

1-27-45274-(27) نهج البلاغة 1000: (في عهده عليه السلام للأشتر رضي اللّه عنه) ثمّ اختر للحكم بين النّاس أفضل رعيّتك في نفسك ممّن لا تضيق به الأمور و لا تمحكه(1)الخصوم و لا يتمادىٰ في الزّلّة و لا يحصر من الفيء الى الحقّ إذا عرفه و لا تشرف نفسه على طمع و لا يكتفى بأدنى فهم دون أقصاه و أوقفهم في الشّبهات و آخذهم بالحجج و أقلّهم تبرّماً(2)بمراجعة الخصم و أصبرهم على تكشّف الأمور و أصرمهم عند اتّضاح الحكم ممّن لا يزدهيه إطراء و لا يستميله إغراء و أولئك قليل ثمّ أكثر تعاهد قضائه و افسح له في البذل ما يزيل علّته و تقلّ معه حاجته الى النّاس و أعطه من المنزلة لديك ما لا يطمع فيه غيره من خاصّتك ليأمن بذلك من اغتيال الرّجال له عندك فانظر في ذلك نظراً بليغاً فانّ هذا الدّين قد كان أسيراً في أيدي الأشرار يعمل فيه بالهوىٰ و تطلب به الدّنيا.

1، 14-28-45275-(28) دعائم الإسلام 350/1 عن عليّ عليه السلام: انّه ذكر عهداً فقال الّذى حدّثناه أحسبه من كلام عليّ عليه السلام الّا انّا روينا عنه انّه رفعه فقال عهد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله عهداً كان فيه بعد كلام ذكره قال صلّى اللّه عليه و آله فيما يجب على الأمير من محاسبة نفسه (إلى أن قال صلّى اللّه عليه و آله فيما ينبغي للوالى ان ينظر فيه من امور القضاء ص 359) انظر في أمر القضاء بين النّاس نظر عارف بمنزلة الحكم عند اللّه فانّ الحكم ميزان قسط اللّه الّذى وضع في الأرض لإنصاف المظلوم من الظالم و الأخذ للضّعيف من القوىّ و اقامة حدود اللّه على سننها و مناهجها الّتى لا تصلح العباد و البلاد الّا عليها


1) . محكه: خاصمه و لاجّه.

2) . تبرّم: تضجّر.

26-45273-(26) امير المؤمنين على عليه السلام در كوفه سخنرانى كرد و در سخنرانى خود فرمود: «كسى مثل معاويه روا نيست امين بر خون ها و احكام خدا و ناموس و غنائم و صدقه ها باشد. كسى كه دربارۀ خودش و دينش متّهم است و تجربه شده كه در امانت خيانت و سنّت را نقض مى كند، ذمّه و تعهّد را از اساس مى كند، كتاب را رها مى سازد و خودش ملعون و فرزند ملعون است. رسول خدا صلى الله عليه و آله او را در ده مورد لعن كرده و نيز پدر و برادرش را لعن نموده است و شايسته نيست كه انسان حريص، رهبر مسلمانان گردد تا خواستۀ خود را در اموال شان بيابد و نيز نبايد رهبر مسلمانان جاهل باشد تا با جهل و نادانى خود، آنان را هلاك سازد و نيز نبايد بخيل باشد تا حقوق مردم را به آنان ندهد و نيز نبايد خشن و بد برخورد باشد كه مردم را با جنايت خود بر جفا و خشونت وادار سازد و از جابجايى قدرت نهراسد كه دسته اى را بگيرد و دسته اى را نگيرد و نيز در قضاء و دادرسى رشوه نگيرد كه حقوق مردم را پايمال مى كند و نيز سنت را تعطيل نكند كه امّت هلاك مى شود.»

27-45274-(27) در عهدنامۀ امير المؤمنين على عليه السلام به مالك اشتر آمده است: «سپس از ميان مردم برترين فرد نزد خود را براى قضاوت انتخاب كن؛ از كسانى كه مراجعۀ فراوان، او را به ستوه نياورده؛ مخاصمه كنندگان او را خسته نكنند؛ در اشتباهش پافشارى نكند؛ بازگشت به حق پس از آگاهى براى او دشوار نباشد؛ طمع را از دل ريشه كن كند؛ در شناخت مطالب به تحقيقى اندك رضايت ندهد؛ در شبهات از همه با احتياطتر عمل كند؛ در يافتن دليل، اصرار او از همه بيشتر باشد؛ در مراجعۀ پياپى شاكيان خسته نشود؛ در كشف امور از همه شكيباتر و پس از آشكار شدن حقيقت، در فصل خصومت از همه برنده تر باشد؛ كسى كه ستايش فراوان او را فريب ندهد؛ چرب زبانى او را منحرف نسازد و چنين كسانى بسيار اندكند.

پس از انتخاب قاضى، هر چه بيشتر در قضاوت هاى او بينديش و آنقدر [پول] به او ببخش كه نيازهاى او برطرف گردد و به مردم، نيازمند نباشد و از نظر مقام و منزلت آنقدر او را گرامى دار كه نزديكان تو به نفوذ در او طمع نكنند تا از توطئۀ آنان در نزد تو در امان باشد. در دستورهايى كه دادم، نيك بنگر؛ كه همانا اين دين در دست بدكاران اسير گشته بود كه با نام دين به هواپرستى پرداخته و دنياى خود را به دست مى آوردند.»

28-45275-(28) از امير المؤمنين عليه السلام روايت شده است كه: «ايشان عهدنامه اى (توصيه اى) را ذكر كرده اند و آن كس كه اين عهدنامه را براى مان روايت كرده، گفته است كه اين عهدنامه از كلام امير المؤمنين عليه السلام است. ولى از امير المؤمنين عليه السلام به ما روايت شده كه ايشان اين عهدنامه را نقل كرده و گفته اند كه: رسول خدا صلى الله عليه و آله عهدنامه اى داشته اند. در اين عهدنامه پس از سخنى، حضرت ذكر كرده و آمده است كه: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله درباره حساب رسى به خويش كه بر امير لازم است، فرمود:... تا آنجا كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دربارۀ امور قاضيان كه امير بايد بر آنها نظارت داشته باشد، مى فرمايد: در موضوع دادرسى ميان مردم چونان كسى كه آشنا با جايگاه دادرسى در نزد خداست نظارت داشته باش؛ چرا كه حكم دادرسى ميزان قسط خداست كه آن را در زمين براى گرفتن حق مظلوم از ظالم و گرفتن از قوى براى ضعيف و اجراى حدود الهى به همان شكل و در همان راه كه بندگان

فاختر للقضاء بين النّاس أفضل رعيّتك في نفسك أجمعهم للعلم و الحلم و الورع ممّن لا تضيق به الأمور و لا تمحكه الخصوم و لا يضجره عىّ العىّ و لا يفرطه جور الظّلوم و لا تشرف نفسه على الطّمع و لا يدخله إعجاب و لا يكتفى بأدنى فهم دون أقصاه أوقفهم عند الشّبهة و آخذهم لنفسه بالحجّة و أقلّهم تبرّماً(1)من تردّد الحجج و أصبرهم على تكشّف الأمور و إيضاح حجج الخصمين لا يزدهيه الإطراء و لا يشليه(2)الإغراء و لا يأخذ فيه التّبليغ بأن يقال قال فلان و قال فلان فولّ القضاء من كان كذلك ثمّ أكثر تعاهد أمره و قضاياه و ابسط عليه من البذل ما يستغنى به عن الطّمع و تقلّ به حاجته الى النّاس و اجعل له منك منزلةً (كريمة - خ) لا يطمع فيها غيره حتّى يأمن من اغتياب الرّجال إيّاه عندك و لا يحابى أحداً للرّجاء و لا يصانعه لاستجلاب حسن الثّناء و أحسن توقيره في مجلسك (فأعزّه - خ) و قرّبه منك و نفّذ قضاياه و أمضها و اجعل له أعواناً يختارهم لنفسه (في الحكم - خ) من أهل العلم و الورع و اختر لأطرافك قضاة تجهد فيهم نفسك على قدر ذلك ثمّ تفقّد أمورهم و قضاياهم و ما يعرض لهم من وجوه الأحكام و لا يكن في حكمهم اختلاف فانّ ذلك ضياع للعدل و عورة في الدّين و سبب للفرقة و انّما تختلف القضاة لاكتفاء كلّ امرئٍ منهم برأيه دون الإمام فاذا اختلف قاضيان فليس لهما ان يقيما على اختلافهما في الحكم دون رفع ما اختلفا فيه من ذلك الى الإمام و كلّ ما اختلف فيه النّاس فمردود إليه و لا قوّة الّا باللّه.

1-29-45276-(29) دعائم الإسلام 534/2: عن عليّ عليه السلام انّه كتب الى رفاعة لمّا استقضاه على الأهواز كتاباً كان فيه ذَر المطامع و خالف الهوى و زيّن العلم بسمت صالح نعم عون الدّين الصّبر لو كان الصّبر رجلاً لكان رجلاً صالحاً و ايّاك و الملالة فانّها من السّخف و النّذالة لا تحضر مجلسك من لا يشبهك و تخيّر لوردك اقض بالظّاهر و فوّض الى العالم الباطن دَع عنك أظنّ و أحسب و أرى ليس في الدّين اشكال لا تُمار سفيهاً و لا فقيهاً أمّا الفقيه فيحرمك خيره و أمّا السّفيه فيحزنك شرّه لا تجادل أهل الكتاب الّا بالّتى هي أحسن بالكتاب و السّنّة لا تعوّد نفسك الضّحك فانّه يذهب بالبهاء و يجرّى الخصوم على الاعتداء ايّاك و قبول التّحف من

1) . برم: سئم و ضجر.

2) . يسليه - خ.

و شهرها جز بر پايۀ آن درست نمى گردد، نهاده شده است؛ بنابراين براى دادرسى ميان مردم بهترين كسى را كه خود مى شناسى، برگزين؛ كسى كه از همه بيشتر دانش، حلم و ورع را در خود جمع كرده باشد؛ از كسانى كه كارها او را در تنگنا قرار نمى دهد؛ نفرات درگير، او را خشمگين نمى سازند؛ نادانى و ناتوانى فرد از بيان مراد خويش او را خسته نمى كند؛ ستم ستمگر او را به افراط و زياده روى نمى كشاند و نفس او بر آزمندى اشراف نمى يابد؛ عجب و خودبينى در او جا نمى گيرد؛ به فهم كم بسنده نمى كند؛ از اوج فهم دست نمى كشد؛ توقف او از همه به هنگام شبهه بيشتر، التزامش به دليل براى خويش بيشتر، از ردّ و بدل شدن استدلال ها خستگى اش كمتر و بر روشن شدن امور و روشن كردن استدلال هاى دو طرف شكيباتر است.

مدح و تعريفى كه از او مى شود، او را به كبر و عجب نمى كشد؛ تحريك او را مسدود نمى سازد؛ نقل قول ها به اين كه گفته شود فلان كس گفت يا فلان كس گفت، در او اثرى نمى گذارد؛ بنابراين كسى را كه چنين است، عهده دار قضا كن و پس از آن، بسيار به كار و دادرسى هايش سركشى كن و بخششت را براى او گسترده ساز؛ آن اندازه كه ديگر بى نياز از طمع گردد و نيازش به مردم كم شود و جايگاه و منزلت بزرگى در نزد خود براى او قرار ده كه ديگران به آن جايگاه طمع نورزند تا او از غيبت مردم از وى در نزد تو در امان باشد و به اميد چيزى به سوى كسى متمايل نشود. يا او براى اين كه از او خوبى بگويد، مداهنه نكند؛ در مجلس خود از او به نيكى احترام كن، او را عزيز بدار و به خويش نزديك كن؛ دادرسى هايش را تنفيذ نما و امضا كن و ياورانى براى او قرار بده كه او آنان را از اهل دانش و پرهيزگارى براى خويش برگزيند و براى مناطق اطراف خود، قاضيانى برگزين و خويش را به همين اندازه به كار بكش. سپس به امور و دادرسى هاى شان و احكام متنوعى كه براى شان پديد مى آيد، سركشى كن.

و نبايد در حكم و دادرسى آنان اختلاف باشد؛ چرا كه اين عدل را از بين مى برد، دين را معيوب مى سازد و موجب تفرقه مى شود.

و تنها قاضيان زمانى اختلاف در دادرسى دارند كه هر كدام از آنان به نظر خود - نه نظر امام - بسنده مى كند. در نتيجه اگر دو قاضى اختلاف كنند، نبايد بر اختلاف خويش در دادرسى بمانند و بايد مورد اختلاف را به امام گزارش دهند و هر اختلافى كه مردم مى كنند، بايد به امام برگردانده شود و قدرتى نيست جز به خدا.»

29-45276-(29) امير المؤمنين عليه السلام آن زمان كه رفاعه را قاضى اهواز كرد، برايش نوشته اى نگاشت كه در آن مكتوب آمده بود: «طمع ها را رها ساز و با هوى مخالفت ورز. دانش را با سيمايى شايسته زيور ده.

بردبارى ياور خوبى براى دين است. اگر بردبارى در لباس مردى در آيد، مردى شايسته خواهد بود.

گرفتگى، ناراحتى و از رنجيده خاطر بودن بپرهيز؛ چرا كه رنجيده خاطر بودن، از ضعف عقل و پستى است. كسى كه مانند تو نيست، او را همنشين خود مكن.

الخصوم و حاذر الدّخْلَة(1) من ائتمن امرأة حمقاء(1)و من شاورها فقبل منها ندم احذر من دمعة المؤمن فانّها تقصف من دمّعها(3) و تطفئ بحور النّيران عن صاحبها لا تنبز الخصوم و لا تنهر السّائل و لا تجالس في مجلس القضاء غير فقيه و لا تشاور في الفتيا فانّما المشورة في الحرب و مصالح العاجل و الدّين ليس هو بالرّأى انّما هو الاتّباع لا تضيّع الفرائض و تتّكل على النّوافل أحسن الى من أساء إليك و اعف عمّن ظلمك و ادع لمن نصرك و أعطِ من حرمك و تواضع لمن أعطاك و اشكر اللّه على ما أولاك و احمده على ما أبلاك العلم ثلاثة: آية محكمة و سنّة متّبعة و فريضة عادلة و ملاكهنّ أمرنا.

4-30-45277-(30) الخصال 113: حدّثنا جعفر بن عليّ بن الحسن بن عليّ بن عبد اللّه بن المغيرة الكوفيّ قال حدّثني جدّى الحسن بن عليّ عن عمرو بن عثمان الثقفى عن سعيد بن شرحبيل عن ابن لهيعة عن ابى مالك قال: قلت لعلىّ بن الحسين عليهما السلام أخبرنى بجميع شرايع الدين قال قول الحقّ و الحكم بالعدل و الوفاء بالعهد.

1-31-45278-(31) عوالى اللّئالى 515/3: و بعث عليّ عليه السلام عبد اللّه بن العبّاس قاضياً الى البصرة.

1-32-45279-(32) غرر الحكم 20: العلماء حكّام على النّاس.

6-33-45280-(33) فقيه 7/3: قال الصّادق عليه السلام: من أنصف النّاس من نفسه رضى به حكماً لغيره.

الإرجاعات

و تقدّم في أحاديث باب (2)فرض طلب العلم أو الحجّة في الأحكام الشّرعيّة و عدم جواز الإفتاء و القضاء و العمل بغير علم و لا حجّة من أبواب المقدّمات ج 1 ما يدلّ على عدم جواز القضاء بغير علم. و في باب (3)حجّيّة سنّة النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و باب (4) حجّيّة فتوى الأئمّة عليهم السلام و باب (5) حجّيّة اخبار الثّقات و باب (6) ما يعالج به تعارض الرّوايات و باب (7) عدم حجّيّة القياس و الرّأى و الاجتهاد و حرمة الإفتاء و العمل بها في الأحكام و انّه لا يجوز تقليد من يفتى بها و يجب نقض الحكم المستند إليها ما يدلّ على عدم جواز العمل بفتوى من لا يرى حجّيّة أقوال العترة الطّاهرة و لا التّحاكم إليه و على عدم جواز القضاء الّا بما ورد في الكتاب و السّنّة و ما ورد عن المعصومين عليهم السلام.

و في رواية محمّد بن مسلم (44) من باب (4) حجّيّة


1) . حَمُق - خ.

2) . أى البطانة.

3) . أدمعها - خ.

براى جلسات و رفت و آمدت، افراد خوبى را انتخاب كن و بر پايۀ ظاهر، دادرسى و حكم نما و باطن و درون را به خدا واگذار. از خودت، «گمان مى كنم، مى پندارم و اين گونه به نظرم مى آيد» را دور كن؛ زيرا در دين، اشكال نيست. ستيز و جدل با كم خرد و فهيم مكن. چون فهيم تو را از خير خود محروم مى سازد و بدى سفيه تو را اندوهگين. مجادله با صاحبان كتاب مكن؛ جز به آن گونه كه بهتر است، با كتاب و سنّت.

خويش را به خنده عادت مده؛ چرا كه خنده ابهت فرد را مى برد و دشمنان را بر تعدّى و تجاوز گستاخ مى سازد.

از پذيرفتن هديه از دشمنان بپرهيز و نسبت به نزديكان خويش هوشيار باش. هر كس به زن احمقى اعتماد كند و با وى مشورت نمايد و از او بپذيرد، پشيمان مى شود. از اشك مؤمن بترس؛ چرا كه اشك مؤمن آن كس را كه موجب آن شده، درهم مى شكند و درياهاى آتش را از صاحبش خاموش مى سازد. دشمنان را با لقب زشت لقب نده و سائل را رد مكن. جز فقيه را در مجلس قضاء منشان و دربارۀ فتوى مشورت مكن؛ چرا كه مشورت در جنگ و مصلحت هاى دنيايى است و دين با راى و نظر نيست؛ دين تنها پيروى است. فريضه ها را ضايع مكن و بر نافله ها تكيه كن. با كسانى كه به تو بدى مى كنند، خوبى كن و از كسانى كه به تو ستم مى كنند، عفو نما و براى كسى كه يارى ات مى دهد، دعا كن و هر كس كه تو را محروم ساخت به او عطا كن و در برابر كسى كه به تو عطا مى كند، تواضع نما و خدا را بر آنچه به تو داده است سپاس گزار، و او را بر نعمت هاى آزمايشى اش ستايش كن.

علم سه گونه است: آيۀ محكم، سنّتى كه بايد پيروى شود و فريضۀ عادله و مبناى همۀ اينها، امر ولايت ماست.»

30-45277-(30) ابومالك گويد: «به امام على بن الحسين عليهما السلام گفتم: همۀ شرايع دين را برايم بگوييد. حضرت فرمود: فرمودۀ حق، حكم به عدل و وفاى به عهد و پيمان.»

31-45278-(31) امير المؤمنين على عليه السلام، عبداللّه بن عباس را فرستاد تا قاضى بصره باشد.

32-45279-(32) عالمان، حاكمان مردم هستند.

33-45280-(33) امام صادق عليه السلام فرمود: «كسى كه از خود به مردم انصاف دهد، مى تواند قاضى ديگران قرار گيرد.»

ارجاعات

گذشت:

در روايات باب يكم از ابواب مقدّمات، چيزى كه دلالت دارد بر عدم جواز دادرسى بدون علم و در باب سوم، باب چهارم، باب پنجم، باب ششم و باب هفتم رواياتى كه دلالت دارد بر عدم جواز عمل به فتواى كسى كه گفتار عترت طاهره را حجّت نمى داند و نيز مراجعه به قضاوت او جايز نيست و اين كه داورى جز بر پايۀ آنچه در قرآن و سنّت و از معصومان عليهم السلام آمده، جايز نيست.

فتوى الأئمّة المعصومين عليهم السلام قوله عليه السلام: انّ عليّاً عليه السلام كتب العلم كلّه القضاء و الفرائض فلو ظهر أمرنا فلم يكن شيئاً الّا و فيه سنّة نمضيها.

و في رواية سليمان بن خالد (49) قوله عليه السلام:

فليخرجوا قضايا عليّ عليه السلام و فرائضه ان كانوا صادقين.

و في رواية إسماعيل (81) قوله عليه السلام:

كتاب اللّه فيه نبأ ما قبلكم و خبر ما بعدكم و فصل ما بينكم و نحن نعلمه.

و في رواية الحسن بن العبّاس (84) قوله عليه السلام: و لا يستخلف رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله إلّا من يحكُم بحكمه و إلّا من يكون مثله إلّا النبوّة و إن كان رسول اللّٰه صلّى اللّه عليه و آله لم يستخلف في علمه أحداً فقد ضيّع من في أصلاب الرّجال ممّن يكون بعده.

و قوله عليه السلام: أبىٰ اللّه عزّ و جلّ بعد محمّد صلّى اللّه عليه و آله أن يترك العباد و لا حجّة عليهم.

و في رواية ابن مسلم (126) قوله عليه السلام: و لا أحد من النّاس يقضى بحقّ و لا عدل الّا و مفتاح ذلك القضاء و بابه و اوّله و سننه أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السلام.

و في رواية ابن مسلم (127) قوله عليه السلام: ليس عند أحد من النّاس حقّ و لا صواب و لا أحد من النّاس يقضى بقضاء حقّ الّا ما خرج منّا أهل البيت و إذا تشعّبت بهم الأمور كان الخطأ منهم و الصواب من عليّ عليه السلام.

و في رواية ابن درّاج (145) قوله: قلت لابن أبي ليلى أ كنت تاركاً قولاً قلته أو قضاء قضيته لقول أحد قال لا الّا رجل واحد قلت من هو قال جعفر بن محمّد عليهما السلام.

و في رواية عمر بن حنظلة (1) من باب (6) ما يعالج به تعارض الرّوايات قوله: في رجلين اختار كلّ واحد منهما رجلاً فرضيا أن يكونا النّاظرين في حقّهما فاختلفا فيما حكما و كلاهما اختلفا في حديثنا قال عليه السلام الحكم ما حكم به أعدلهما و أفقههما و أصدقهما في الحديث و أورعهما و لا يلتفت إلى ما يحكم به الآخر قال قلت فانّهما عدلان مرضيّان عند أصحابنا ليس يتفاضل واحد منهما على صاحبه قال فقال ينظر الى ما كان من روايتهما عنّا في ذلك الّذى حكما به المجمع عليه أصحابك فيؤخذ به من حكمنا و يترك الشّاذّ الّذى ليس بمشهور عند أصحابك فانّ المجمع عليه لا ريب فيه و انّما الأمور ثلاثة أمر بيّن رشده فمتّبع و أمر بيّن غيّه فمجتنب و أمر مشكل يردّ حكمه إلى اللّه تعالى. و قوله فان كان الخبران عنكم مشهورين قد رواهما الثّقات عنكم قال ينظر فما وافق حكمه حكم الكتاب و السّنّة و خالف العامّة اُخِذَ به، الخبر. فلاحظ.

و در روايت چهل و چهارم از باب چهارم فرمودۀ معصوم عليه السلام كه: «امير المؤمنين على عليه السلام همۀ علم را نگاشتند: قضاء، دادرسى و فرايض را؛ بنابراين اگر رهبرى ما آشكار شود، چيزى نيست مگر اين كه درباره اش سنتى است كه ما آن را اجرا مى كنيم.»

و در روايت چهل و نه، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «اگر راست مى گويند، دادرسى هاى امير المؤمنين عليه السلام و فرايض او را بيرون بياورند.»

و در روايت هشتاد و يك، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «كتاب خدا در آن، خبر گذشتۀ شما، خبر آينده شما و حل اختلافات جارى شماست و ما آن را مى دانيم.»

و در روايت هشتاد و چهار، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «رسول خدا صلى الله عليه و آله به جانشينى نمى گيرد مگر كسى را كه طبق حكم او حكم دهد مگر كسى را كه چون رسول خدا باشد - البته به استثناى پيامبرى و اگر رسول خدا صلى الله عليه و آله كسى را به جانشينى برنگزيند، انسان هاى آينده را كه در صلب پدران هستند، ضايع كرده است.»

و نيز فرمودۀ معصوم عليه السلام كه: «خداوند نمى پذيرد كه پس از حضرت محمّد صلى الله عليه و آله بندگان را در حالى كه حجتى بر آنان نباشد، رها سازد.»

و در روايت صد و بيست وشش، فرمودۀ معصوم عليه السلام كه: «و احدى از مردم حكم به حق و عدل نمى كند مگر اين كه كليد آن حكم و دادرسى و باب آن و اوّل آن و راه آن، امير المؤمنين على بن ابيطالب عليه السلام است.»

و در روايت صد و بيست وهفت، فرمودۀ معصوم عليه السلام كه: «نزد احدى از مردم حقّ و درستى نيست و احدى از مردم حكم و دادرسى حق نمى كند مگر آنچه از سوى ما اهل بيت بيرون آمده باشد و هر زمان كه امور مردم مختلف گردد، خطا از مردم و صواب از امير المؤمنين على عليه السلام است.»

و در روايت صد و چهل و پنج، اين گفته كه: «به ابن ابى ليلى گفتم: آيا تو گفته اى را كه گفتى، يا دادرسى اى كه كردى به خاطر گفتۀ احدى رها مى كنى‌؟ گفت: نه؛ مگر يك نفر. گفتم او كيست‌؟ گفت: جعفر بن محمّد عليه السلام.»

و در روايت يكم از باب ششم، اين گفته كه: «دربارۀ دو نفر كه هر كدام شان فردى را اختيار كرده و هر دو راضى شده اند كه آن دو نفر دربارۀ حقّ اين دو نظر دهند و آن دو نفر در حكم شان اختلاف كرده اند و هر دو در حديث شما اختلاف دارند.

حضرت فرمود: حكم همان است كه عادل ترين، فقيه ترين و صادق ترين اين دو در سخن و پرهيزگارترين اين دو داده است و به حكمى كه ديگرى داده، توجّهى نمى شود. راوى گويد. گفتم: هر دو نزد ياران مان عادل و پسنديده اند و هيچ كدام بر ديگرى فضيلت و برترى ندارد. راوى گويد: حضرت فرمود: به آن روايتى از اين دو كه طبق آن حكم داده اند و مورد اجماع ياران توست، توجه مى شود و آن حكم ما گرفته مى شود و رها مى گردد شاذّى كه بين يارانت مشهور نيست؛ چرا كه چيزى كه مورد اجماع و اتفاق است، در آن شك نيست و تنها امور سه گونه است: امرى كه هدايتش آشكار است و پيروى مى شود؛ امرى كه گمراهى اش آشكار است و از آن دورى مى شود؛ و امرى مشكل است كه حكمش به خداوند متعال واگذار گردد.»

و نيز اين گفته كه: «اگر دو خبر هر دو از شما مشهور باشد و انسان هاى موثق از شما نقل كرده باشند.

حضرت فرمود: دقّت مى شود هر كدام كه حكمش موافق حكم كتاب و سنّت است و مخالف عامه به آن اخذ مى گردد (تا پايان روايت را ملاحظه كن).»

6و في رواية داود (5) قوله: في رجلين اتّفقا على عدلين جعلاهما بينهما في حكم وقع بينهما خلاف فرضيا بالعدلين و اختلف العدلان بينهما عن قول أيّهما يمضى الحكم قال عليه السلام ينظر الى أفقههما و أعلمهما بأحاديثنا و أورعهما فينفذ حكمه و لا يلتفت إلى الآخر.

و في رواية النّميرى (6) قوله: فيتّفقان على رجلين يكونان بينهما فحكما فاختلفا فيما حكما قال و كيف يختلفان قلت حكم كلّ واحد منهما للّذى اختاره الخصمان فقال ينظر الى أعدلهما و أفقههما في دين اللّه عزّ و جلّ فيمضى حكمه.

و في رواية ابن ميسرة (52) من باب (7) عدم حجّيّة القياس قوله: انّ ابن شبرمة قال يا أبا عبد اللّه انّا قضاة العراق و انّا نقضى بالكتاب و السّنّة و انّه ترد علينا أشياء نجتهد فيها بالرّأى (الى أن قال) فأقبل أبو عبد اللّه عليه السلام فقال أيّ رجل كان عليّ بن أبي طالب عليه السلام فقد كان عندكم بالعراق و لكم به خبر قال فأطراه(1)ابن شبرمة و قال فيه قولاً عظيماً فقال له أبو عبد اللّه عليه السلام فانّ عليّاً عليه السلام أبىٰ أن يُدخل في دين اللّه الرّأى و أن يقول في شيء من دين اللّه بالرّأى و المقاييس.

و في رواية مسعدة (84) قوله: انّ من أبغض الخلق إلى اللّه عزّ و جلّ لرجلين (الى أن قال) و رجل قَمَشَ جهلاً في جهّال النّاس عان باغباش الفتنة قد سمّاه أشباه النّاس عالماً و لم يغن فيه يوماً سالماً بكّر فاستكثر ما قلّ منه خير ممّا كثر حتّى إذا ارتوى من آجن و اكتنز من غير طائل جلس بين النّاس قاضياً ماضياً لتخليص ما التبس على غيره و ان خالف قاضياً سبقه لم يأمن ان ينقض حكمه من يأتي بعده كفعله بمن كان قبله (الى أن قال) تبكى منه المواريث و تصرخ منه الدّماء يستحلّ بقضائه الفرج الحرام و يحرّم بقضائه الفرج الحلال لا مليء باصدار ما عليه وَرَدَ و لا هو أهل لما منه فرط من ادّعائه علم الحقّ‌.

و في رواية الدّعائم و نهج البلاغة (85): نحوه الّا أنّ فيهما (غارّ في أغباش الفتنة).

و في رواية عمر بن حنظلة (130) قوله: فتحاكما الى السلطان و إلى القضاة أ يحلّ ذلك فقال عليه السلام من تحاكم اليهم في حقّ أو باطل فانّما تحاكم الى الطاغوت و ما يحكم له فانّما يأخذ سحتاً و ان كان حقّه ثابتاً إلخ. فلاحظ فانّ فيها ما يدلّ على ذلك بالتّفصيل.


1) . أطراه: أى أحسن الثّناء عليه و بالغ في مدحه فكأنّه جعله غضّاً.

و در روايت پنجم، اين گفته كه: «دربارۀ دو نفر كه هر دو اتفاق نظر دارند بر دو عادل و آن دو را در حكمى كه بين شان اختلاف شده است، قرار داده و به اين دو عادل رضايت داده اند ولى اين دو عادل هم اختلاف كرده اند. از گفتۀ كدامين يك از اين دو عادل، حكم نافذ است‌؟ حضرت فرمود: فقيه ترين، عالم ترين اين دو به روايات ما و پرهيزگارترين اين دو، مورد توجه قرار مى گيرد و حكمش نافذ است و به ديگرى التفاتى نمى شود.»

و در روايت ششم، اين گفته كه: «اين دو اتفاق نظر دارند بر دو مرد كه اين دو ميان شان دادرسى كنند. اين دو هم حكم كردند ولى در حكم شان با هم اختلاف دارند. حضرت فرمود: چگونه اختلاف دارند؟ گفتم: هر كدام از اين دو به نفع كسى كه او اختيار كرده، حكم داده است. حضرت فرمود: به آن كه عادل تر و فقيه تر در دين خداوند عز و جل است، توجه مى شود و حكم او نافذ است.

و در روايت پنجاه و يكم از باب هفتم، اين گفته كه: «ابن شبرمه گفت: اى امام صادق، ما قاضيان عراقيم و طبق كتاب و سنّت حكم مى كنيم و چيزهايى نزد ما مى آيد كه در ارتباط با آنها اجتهاد به راى مى كنيم (تا آنجا كه گويد): امام صادق عليه السلام رو كرد و فرمود: على بن ابيطالب عليه السلام از نظر شما چگونه مردى است‌؟ او در عراق نزد شما بوده و شما از او مطلع هستيد. راوى گويد: ابن شبرمه بسيار از امير المؤمنين عليه السلام مدح و ستايش كرد و نظر بالايى دربارۀ حضرت داد. آن گاه امام صادق عليه السلام به او فرمود: امير المؤمنين على عليه السلام نمى پذيرفت كه در دين خدا رأى و نظر را وارد سازد و اين كه در چيزى از دين خدا، با راى و قياس سخن بگويد.»

و در روايت هشتاد و سوم، اين گفته كه: «يكى از مبغوض ترين خلق نزد خداوند عز و جل دو نفر هستند. (تا آنجا كه گويد): و مردى كه در ميان مردمان جاهل از اينجا و آنجا جهلى را جمع كرده است، عمرش را با تاريكى هاى فتنه گذرانده است. مردم نماها او را عالم ناميده اند و يك روز سالم در زندگى نداشته، شتاب كرده و زياد كرده است. هر چه از او كمتر سر زند، بهتر از آن است كه زياد سر زند. تا آن كه از گند آبى سيراب شده و چيزهاى بى فايده اى در خود انباشته و در ميان مردم به عنوان قاضى نافذالامرى نشسته است تا آنچه بر ديگرى پوشيده شده است، از ابهام در آورد. او اگر با قاضى پيشين خود مخالفت كند، در امان نيست كه قاضى بعدى حكم او را نقض نمايد؛ همان گونه كه اين يا قبلى كرد. (تا آنجا كه گويد): از دست چنين قاضى اى ارث ها مى گريند و خون ها فرياد و ناله مى كشند! با قضاوت وى، ناموس حرام، حلال مى شود و با قضاوت ايشان، ناموس حلال، حرام مى گردد. توان و مايۀ پاسخگويى به آنچه نزد او مى آيد، ندارد و نيز شايستۀ آنچه از او قبلاً سر زده - يعنى ادعاى آشنايى با حق - نيست.»

و در روايت هشتاد و چهارم، مانند روايت قبلى آمده، تنها در آن ها آمده است: «در تاريكى هاى فتنه فريب مى خورد.»

و در روايت صد و سى، اين گفته كه: «هر دو براى حكم، نزد پادشاه و قاضيان مى روند. آيا اين جايز است‌؟ حضرت فرمود: هر كس براى صدور حكم نزد آنان برود - چه در جايى كه حق دارد و چه در جايى كه بر باطل است - همانا براى حكم نزد طاغوت رفته است و هر حكمى كه به نفع او بشود، او تنها حرام را مى گيرد؛ گرچه حقش ثابت باشد.» شما خود ملاحظه كنيد در اين روايت، چيزهايى است كه بر اين مفاد به تفصيل دلالت مى كند.

و في أحاديث باب (8) حكم ما إذا لم يوجد حجّة على الحكم ما يدلّ على لزوم التوقّف و الاحتياط عند الشبهات.

و في رواية الجعفريّات (49) من باب (1) فضل الجهاد من أبواب الجهاد ج 16 قوله عليه السلام: ثلاثة ان أنتم فعلتموهنّ لم ينزل بكم بلاء جهاد عدوّكم و إذا رفعتم الى أئمّتكم حدودكم فحكموا فيها بالعدل.

و في رواية المفيد (60) من باب (40) تحريم الولاية من قِبَل الجائر من أبواب ما يكتسب به ج 22 قوله عليه السلام: فإنّى أجيبك الى ما تريد من ولاية العهد على أنّنى لا آمر و لا أنهى و لا أفتى و لا أقضى و لا أولّى و لا أعزل و لا أغيّر شيئاً ممّا هو قائم.

و لاحظ سائر أحاديث الباب فانّ فيها ما يدلّ على عدم جواز تصدّى الأمور عن قِبَلهم.

و يأتي في باب (4) ما ورد في أصناف القضاة و جزاء من يقضى بالجور و يقضى بالحقّ من أبواب القضاء ما يدلّ على ذلك. و في رواية عطاء (1) من باب (13) أنّ القاضي إذا خاف على نفسه يحكم بأحكام أئمّة الجور

قوله عليه السلام: و ان تعاملتم بأحكامنا كان خيراً لكم.

و في رواية أبى خديجة (3) من باب (41) كيفيّة الحكم على الغائب قوله عليه السلام: إيّاكم إذا وقعت بينكم خصومة أو تدارىٰ بينكم في شيء من الأخذ و العطاء أن تتحاكموا الى أحد من هؤلاء الفسّاق اجعلوا بينكم رجلاً ممّن قد عرف حلالنا و حرامنا فانّى قد جعلته قاضياً و إيّاكم ان يخاصم بعضكم بعضاً الى السّلطان الجائر. و في أحاديث باب (2) انّ إقامة الحدود الى سلطان الإسلام من أبواب الأحكام العامّة للحدود خصوصاً روايتى الجعفريّات (3 و 4) ما يناسب ذلك.

(2) باب أنّ المرأة ليس لها أن تتولّى القضاء و الإمارة

اشاره

قال اللّه تعالى في سورة النساء (4):34: «اَلرِّجٰالُ قَوّٰامُونَ عَلَى اَلنِّسٰاءِ بِمٰا فَضَّلَ اَللّٰهُ بَعْضَهُمْ عَلىٰ بَعْضٍ وَ بِمٰا أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوٰالِهِمْ‌...».

14-1-34-45281-(1) فقيه 263/4: في حديث وصيّة النبيّ صلّى اللّه عليه و آله لعلىّ عليه السلام قال: يا عليّ ليس على النّساء جمعة (الى أن قال) و لا تولّى القضاء.

و در روايات باب هشتم و در روايت چهل و نهم از باب يكم از ابواب جهاد، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «سه كار را اگر انجام دهيد، بلا بر شما نازل نمى شود: جنگ و جهاد با دشمنان تان، اگر حدودتان را نزد رهبران تان برديد، آنان به عدالت در آن حكم دهند.»

و در روايت شصت از باب چهل از ابواب مايكتسب به، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «من در ارتباط با ولايت عهدى كه تو مى خواهى، پاسخ مثبت به تو مى دهم. به اين شرط كه من امر و نهى نكنم، فتوى ندهم و قضاوت ننمايم، كسى را به كارى نگمارم، كسى را از كارى بركنار نسازم و هيچ چيز از آنچه امروز برپاست، تغيير ندهم.» و ديگر روايات باب را ملاحظه كنيد؛ چرا كه در آنها رواياتى است كه بر عدم جواز تصدّى امور از طرف آنان، دلالت دارد.

مى آيد:

در باب چهارم از ابواب قضاء، چيزى كه بر اين مفاد دلالت دارد.

و در روايت يكم از باب سيزدهم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «اگر شما طبق احكام ما با هم تعامل داشته باشيد، اين براى شما بهتر است.»

و در روايت سوم از باب چهل و يكم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «مبادا زمانى كه نزاعى بين شما در مى گيرد، يا در ارتباط با گرفتن و دادن، درگيرى ميان تان بيفتد، شما به احدى از اين فاسقان براى حكم و دادرسى مراجعه كنيد. شما در ميان خود مردى را كه حلال و حرام ما را مى شناسد، قرار دهيد.

من او را قاضى قرار دادم و مبادا كه بعضى از شما ديگرى را نزد پادشاه ستمگر ببرد!»

و در روايات باب دوم از ابواب احكام عمومى حدود، به ويژه دو روايت سوم و چهارم، مناسب اين مفاد مى آيد.

باب 2 حكم تصدّى منصب قضاوت و امارت توسط زنان

مردان، سرپرست و نگهبان زنانند، به خاطر برترى هايى كه خداوند (از نظر نظام اجتماع) براى بعضى نسبت به بعضى ديگر قرار داده است و به خاطر انفاق هايى كه از اموال شان (در مورد زنان) مى كنند...(1)34-45281-(1) در روايت وصيّت پيامبر صلى الله عليه و آله و حضرت على عليه السلام است كه: «حضرت فرمود: اى على، بر زنان جمعه نيست. (تا آنجا كه گويد): و نه متصدى شدن منصب قضاء.»


1) . نساء 4/4.

1-35-45282-(2) نهج البلاغة 170/1: معاشر النّاس إنّ النّساء نواقص الإيمان، نواقص الحظوظ، نواقص العقول فأمّا نقصان إيمانهنّ فقعودهنّ عن الصّلاة و الصّيام في أيّام حيضهنّ‌، و أمّا نقصان عقولهنّ فشهادة امرأتين كشهادة الرجل الواحد، و أمّا نقصان حظوظهنّ فمواريثهنّ على الإنصاف من مواريث الرّجال فاتّقوا شرار النّساء و كونوا من خيارهنّ على حذر و لا تطيعوهنّ في المعروف حتّى لا يطمعن في المنكر (و لا يخفى أنّ التعليل في كلامه عليه السلام يشمل جميع النّساء و من كان وصفه كذا لا يصلح للحكومة و القضاء).
الإرجاعات

و تقدّم في رواية ابن عبّاس (12) من باب (12) ما ورد في جملة من الخصال المحرّمة من أبواب جهاد النّفس ج 16

قوله صلّى اللّه عليه و آله: فعندها (اي أشراط السّاعة) تكون إمارة النساء و مشاورة الإماء.

و في رواية جابر (19) قول عليّ عليه السلام: يا أهل العراقين الكوفة و البصرة أغنياؤكم بالشام و فقرائكم بالبصرة قال جابر يا أمير المؤمنين و متى يكون ذلك قال إذا ظهر في أمّة محمّد صلّى اللّه عليه و آله في المشاجرة ستّون خصلة (الى أن قال عليه السلام) و قبلت القضاة الرشاء و أدّت الحقوق النّساء و قلّ الحياء.

و في رواية حمران (33) قوله عليه السلام: و رأيت النساء و قد غلبن على الملك و غلبن على كلّ أمر لا يؤتى الّا ما لهنّ فيه هوى (الى أن قال) فكن على حذر و اطلب إلى اللّه عزّ و جلّ النجاة و اعلم أنّ الناس في سخط اللّه عزّ و جلّ و انّما يمهلهم لأمر يراد بهم.

و في رواية ابن سيرة (35) قوله عليه السلام:

و باعوا الدين بالدنيا و استعملوا السفهاء و شاوروا النساء.

و في رواية معاوية بن عضلة (37) قوله: أنا ذريب بن ثملا وصىّ العبد الصالح عيسى بن مريم عليه السلام كان سأل ربّه ليَ البقاء الى نزوله من السماء و قراري في هذا الجبل و أنا موصيكم سدّدوا و قاربوا و إيّاكم و خصالاً تظهر في اُمّة محمّد صلّى اللّه عليه و آله فان ظهرت فالهرب الهرب ليقوم أحدكم على نار جهنّم حتّى تطفأ عنه خير له من البقاء في ذلك الزّمان (الى أن قال) و ركب نساؤكم السّروج و صار مستشار أموركم نساؤكم و خصيانكم.

و في رواية ابى المجبر (30) من باب (8) ما ورد في إظهار الكراهة لأهل المعاصى من أبواب الأمر بالمعروف ج 18 قوله عليه السلام: أربع مفسدة للقلوب الخلوة بالنّساء و الاستماع منهنّ و الأخذ برأيهنّ و مجالسة الموتىٰ‌.

و في رواية السكونى (1) من باب (23) حكم الوصيّة الى المرأة من أبواب الوصيّة ج 24 قوله عليه السلام -: المرأة لا يوصي إليها

35-45282-(2) اى مردم، زنان ايمان هاى ناقص، بهره هاى ناقص و عقل هاى ناقص دارند. امّا نقص ايمان آنان همين است كه در ايام حيض، نماز نمى خوانند و روزه نمى گيرند و امّا نقص عقل آنان اين است كه شهادت دو زن، معادل شهادت يك مرد است و اما نقص بهره هاى شان همين است كه ارث هاى شان نيمى از ارث مردان است؛ بنابراين از زنان بد پرهيز كنيد و نسبت به خوبان شان نيز هوشيار باشيد و از آنان در كارهاى پسنديده اطاعت نكنيد تا در كارهاى ناشايست به شما طمع نورزند.

(روشن است تعليلى كه در كلام امير المؤمنين عليه السلام آمده، شامل همۀ زنان مى شود و هر كس كه چنين است، شايستۀ حكومت و دادرسى نيست).

ارجاعات

گذشت:

در روايت دوازده، از باب دوازده، از ابواب جهاد با نفس، فرمودۀ پيامبر صلى الله عليه و آله كه: «به هنگام آنها (منظور اشراط قيامت است)، امارت زنان و مشورت با كنيزان خواهد بود.»

و در روايت نوزده، فرمودۀ امير المؤمنين عليه السلام كه: «اى اهالى دو عراق: كوفه و بصره، ثروتمندان تان در شام و فقيران تان در بصره اند. جابر گويد: اى امير المؤمنين، چه زمانى چنين اتفاقى مى افتد؟ حضرت فرمود: آن زمان كه در امّت حضرت محمّد صلى الله عليه و آله به هنگام درگيرى و منازعه، شصت خصلت آشكار گردد. (تا آنجا كه گويد):

و قاضيان رشوه بگيرند و زنان حقوق بپردازند و حيا كم شود.»

و در روايت سى و سه، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «و زنان را مى بينى كه بر حكومت مسلّط شده و بر هر چيزى سلطه يافته اند و هيچ كارى انجام نمى شود جز اين كه مورد خواست آنان است. (تا آنجا كه گويد): تو هوشيار باش و از خداوند عز و جل نجات طلب كن و بدان كه مردم مورد خشم خداوند عز و جل هستند و تنها خداوند به دليل منظورى كه با آنان دارد به آنان مهلت مى دهد.»

و در روايت سى و پنج، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «و دين را به دنيا فروختند و سفيهان و نابخردان را به كار گماردند و با زنان مشورت نمودند.»

و در روايت سى و هفت، اين گفته كه: «من ذريب بن ثملا، وصىّ بندۀ شايستۀ خدا عيسى بن مريم عليه السلام هستم. عيسى عليه السلام از پروردگارش براى من تا نزول وى از آسمان، ماندگارى در دنيا را خواسته و استقرار من در اين كوه است و من شما را سفارش مى كنم كه محكم كنيد و نزديك به هم باشيد و بپرهيزيد از خصلت هايى كه در امّت حضرت محمّد صلى الله عليه و آله آشكار مى شود و اگر آنها آشكار گشت، پس فرار كنيد! فرار كنيد! اين كه يكى از شما بر آتش جهنم بايستد تا آتش از او خاموش گردد، بهتر است براى او از ماندن در آن زمان.

(تا آن كه گويد): و زنان تان بر زين ها سوار مى شوند و طرف مشورت شما در كارهاى تان زنان تان و خواجه گان تان مى گردند.»

و در روايت سى از باب هشت از ابواب امر به معروف، فرمودۀ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كه: «چهار چيز است كه دل ها را ويران مى سازد: خلوت با زنان، گوش به فرمان آنان بودن، نظر آنان را گرفتن و همنشينى با مردگان.»

و در روايت يكم از باب بيست و سوم از ابواب وصيّت، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «به زن وصيّت نمى شود؛ چون خداوند عز و جل مى فرمايد: اموال تان را به سفيهان مسپاريد.»

لأنّ اللّه عزّ و جلّ يقول لاٰ تُؤْتُوا اَلسُّفَهٰاءَ أَمْوٰالَكُمُ‌..

و في مرسلة فقيه (2) قوله: وَ لاٰ تُؤْتُوا اَلسُّفَهٰاءَ أَمْوٰالَكُمُ‌ قال لا تؤتوها شارب الخمر و لا النساء. و في رواية ابن أبي المقدام (1) من باب (41) ما ورد في انّ المرأة لا تُمَلَّك من الأمر ما يجاوز نفسها من أبواب مباشرة النساء ج 25

قوله عليه السلام في رسالة أمير المؤمنين عليه السلام الى الحسن عليه السلام: لا تُمَلّك المرأة من الأمر ما يجاوز نفسها فإنّ ذلك أنعم لحالها و أرخى لبالها و أدوم لجمالها فانّ المرأة ريحانة و ليست بقهرمانة و لا تعد بكرامتها نفسها.

و في نقل الكافي عن الأصبغ بن نباتة قال: كتب أمير المؤمنين عليه السلام بهذه الرسالة الى ابنه محمّد.

و في رواية نهج البلاغة (2) من وصيّة له عليه السلام للحسن عليه السلام: من الوالد الفان (الى أن قال) و لا تملّك المرأة من أمرها ما جاوز نفسها و لا تعد بكرامتها نفسها و لا تطمعها في أن تشفع لغيرها.

و في مرسلة فقيه (4) قال أمير المؤمنين عليه السلام: في وصيّة لابنه محمّد بن الحنفيّة و ان استطعت أن لا تملّك المرأة من أمرها ما جاوز نفسها فافعل فإنّه أدوم لجمالها و أرخى لبالها فإنّ المرأة ريحانة و ليست بقهرمانة.

و في رواية الراونديّ (8) من باب (42) ما ورد في مداراة المرأة قوله عليه السلام: انّ النّساء لا عهد لهنّ (إلى أن قال) إن وكلت اليهنّ من أمر ضاع و إن استودعتهنّ من أمر ذاع.

و في رواية كنز الفوائد (5) من باب (45) ما ورد في اتّقاء النساء و الوثوق بهنّ و ترك طاعتهنّ و مشاورتهنّ الّا بقصد المخالفة قوله عليه السلام: لا تطيعوا (تطلعوا - خ) النساء على حال و لا تأمنوهنّ على مال و لا تثقوا بهنّ في الفعال فانّهنّ لا عهد لهنّ عند عاهدهنّ و لا ورع لهنّ عند حاجتهنّ و لا دين لهنّ عند شهوتهنّ‌.

و في رواية عمرو (6) قوله صلّى اللّه عليه و آله: النساء لا يشاورن في النجوى و لا يطعن في ذوى القربى.

و في رواية إسحاق (7) قوله: كان صلّى اللّه عليه و آله إذا أراد الحرب دعا نسائه فاستشارهنّ ثمّ خالفهنّ‌.

و في مرسلة فقيه (8) قوله عليه السلام: معاشر النّاس لا تطيعوا النساء على حال و لا تأمنوهنّ على مال و لا تذروهنّ يدبّرن أمر العيال فانّهنّ ان تركن و ما أردن أوردن المهالك و عدون أمر المالك فانّا وجدناهنّ لا ورع لهنّ عند حاجتهنّ و لا صبر لهنّ عند شهوتهنّ إلخ.

و في رواية أحمد (18) قوله عليه السلام: لا تشاوروهنّ في النجوى و لا تطيعوهنّ في ذى قرابة.

و في رواية سليمان (19) قوله عليه السلام: إيّاكم و مشاورة النساء فإنّ فيهنّ الضعف و الوهن و العجز.

و في رواية

و در روايت دوم، اين گفته كه: «اموال تان را به سفيهان ندهيد، فرمود: آنها را به شرابخوار و زنان ندهيد.»

و در روايت يكم از باب چهل و يك از ابواب معاشرت با زنان، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام در نامۀ امير المؤمنين عليه السلام به امام حسن مجتبى عليه السلام كه: «به زن، سلطه نده آن مقدار كه از زن فراتر باشد؛ چرا كه اين بيشتر سازگار با حال زن است و فكر زن را آزادتر مى كند و زيبايى اش را ماندگارتر مى دارد؛ چرا كه زن گل خوشبو (ريحانه) است و كارگر نيست.»

و در نقل كافى از اصبغ بن نباته آمده كه اصبغ گويد: «امير المؤمنين عليه السلام اين نامه را براى فرزندش محمد نوشته است و در روايت دوم آمده است: وصيت حضرت به امام حسن مجتبى عليه السلام: از پدرى كه در آستانۀ قيامت (تا اين كه گويد): و كارى كه برون از توانايى زن است به دستش مسپار؛ و مبادا گرامى داشت او را از حد بگذرانى يا او را به طمع افكنى كه ميانجى گرى براى ديگرى كند.» (1)

و در روايت چهار، امير المؤمنين عليه السلام در وصيتش به فرزندش محمد بن حنفيه فرمود: «و اگر بتوانى زن را در ارتباط با كارش بيش از ظرفيتش سلطه ندهى، پس چنين كن؛ چرا كه اين زيبايى زن را ماندگارتر و فكر او را آزادتر مى سازد. چون زن گل خوشبو (ريحانه) است و كارگر نيست.»

و در روايت هشت از باب چهل و دوّم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «زنان پيمان براى شان نيست. (تا آن كه گويد): اگر كارى را به آنها واگذارى، از بين مى رود و اگر سرّى را به آنان بسپارى، آشكار مى گردد.»

و در روايت پنج از باب چهل و پنج، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «از زنان در هيچ حالى اطاعت نكنيد و آنان را امين بر مالى نكنيد و در كارها به آنها تكيه مكنيد؛ چرا كه آنان با كسى كه با آنان پيمان بسته، پيمان ندارند و به هنگام نيازشان ورع ندارند و در وقت شهوت و ميل شان دين ندارند.»

و در روايت شش، فرمودۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله كه: با زنان در امور سرّى مشورت نمى شود و در مورد خويشاوندان از آنان اطاعت نمى شود.

و در روايت هفت اين گفته كه: رسول خدا صلى الله عليه و آله آن زمان كه ارادۀ جنگ داشت، زنانش را مى طلبيد و با آنان مشورت و سپس با آنان مخالفت مى كرد.»

و در روايت هشت، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام: «اى مردم، در هيچ حالى از زنان اطاعت مكنيد و آنان را بر هيچ مالى امين ندانيد و آنان را رها مكنيد كه تدبير كارهاى اهل و عيال تان را به عهده گيرند؛ چرا كه آنان اگر به خواست خودشان رها شوند، در مهلكه ها وارد مى شوند و از دستور مالك فراتر مى روند. چون ما آنان را چنين يافته ايم كه به هنگام نيازشان پرهيزگارى و در زمان ميل و شهوت شان صبر ندارند.»

و در روايت هجده، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «در رازها با آنان مشاوره و در مورد خويشاوندان از آنان اطاعت نكنيد.»

و در روايت نوزده، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «بپرهيزيد از مشورت كردن با زنان؛ چرا كه در آنان ضعف، سستى و ناتوانى است.»


1) . اين بخش برگرفته از ترجمۀ نهج البلاغه سيد جعفر شهيدى است؛ ص 307.

ابن فضّال (20) قوله صلّى اللّه عليه و آله: شاوروا النساء و خالفوهنّ فانّ في خلافهنّ بركة.

و في رواية جابر (22) قوله عليه السلام: لا تشاوروهنّ في النجوى و لا تطيعوهنّ في ذى قرابة.

و في رواية يعقوب (23) قوله عليه السلام: في خلاف النساء بركة. و في رواية جابر (12) من باب (26) جملة ممّا يحرم على النساء من أبواب جملة من أحكام الرّجال و النّساء الأجانب ج 25

قوله عليه السلام: ليس على النساء أذان و لا إقامة (الى أن قال) و لا تولّى المرأة القضاء و لا تولّى الامارة و لا تستشار.

و قوله عليه السلام: و لا يجوز شهادة النساء في شيءٍ في الحدود و لا يجوز شهادتهنّ في الطلاق و لا في رؤية الهلال إلخ فلاحظ.

و في رواية ابن سلام (13) قوله: و لو خلقت حوّاء من كلّ آدم لجاز القضاء في النساء كما يجوز في الرجال.

و في رواية ابى بصير (15) قوله: و جعلتك دائمة الأحزان و لم أجعل منكنّ حاكماً و لا أبعث منكنّ نبيّاً.

و في رواية سليمان بن خالد (1) من الباب المتقدّم قوله عليه السلام: اتّقوا الحكومة فانّ الحكومة انّما هي للإمام العالم بالقضاء العادل في المسلمين لنبيّ (كنبىّ - خ) أو وصىّ نبىّ‌.

و في رواية إسحاق (3) قوله عليه السلام: يا شريح قد جلست مجلساً لا يجلسه الّا نبىّ أو وصىّ نبىّ أو شقىّ‌.

و في رواية ابى خديجة (16) قوله عليه السلام: و لكن انظروا الى رجل منكم يعلم شيئاً من قضايانا فاجعلوه بينكم قاضياً فانّى قد جعلته قاضياً فتحاكموا إليه.

و يأتي في رواية ابى خديجة (3) من باب (41) كيفيّة الحكم على الغائب

قوله عليه السلام: إيّاكم اذا وقعت بينكم خصومة او تدارى بينكم في شيءٍ من الأخذ و العطاء ان تتحاكموا الى احد من هؤلاء الفسّاق اجعلوا بينكم رجلاً ممّن قد عرف حلالنا و حرامنا فانّى قد جعلته قاضياً.

و في مرسلة تفسير الإمام (1) من باب (13) انّ المرأة إذا نسيت الشهادة فذكرتها الأخرى بها... من أبواب الشهادات

قوله عليه السلام: عدل اللّه شهادة امرأتين بشهادة رجل لنقصان عقولهنّ و دينهنّ‌.

و في رواية ابن سنان (42) من باب (19) ما تجوز فيه شهادة النساء و ما لا تجوز قوله عليه السلام: و علّة ترك شهادة النساء في الطلاق و الهلال لضعفهنّ عن الرؤية و محاباتهنّ النساء في الطّلاق فلذلك لا يجوز شهادتهنّ‌. و لاحظ ساير أحاديث الباب فإنّ فيها ما يدلّ على عدم قبول شهادة النساء في أمور كثيرة.

و في رواية العسكريّ عليه السلام (29) من باب (38) أنّ الحقوق المالية تثبت بشاهد و يمين قوله عليه السلام: جاءت امرأة إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فقالت ما بال امرأتين

و در روايت بيست، فرمودۀ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كه: «با زنان مشاوره نكنيد و مخالفت شان كنيد؛ چرا كه در مخالفت با آنان بركت است.»

و در روايت بيست و دوّم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «در اسرار با زنان مشورت و در مورد خويشاوندان از آنان اطاعت مكنيد.»

و در روايت بيست و سوّم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «در مخالفت كردن با زنان بركت است.»

و در روايت دوازده از باب بيست و شش از ابواب پاره اى از احكام زنان و مردان نامحرم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «بر زنان، اذان و اقامه نيست. (تا آن كه گويد): و زن قضاوت و امارت را به عهده نگيرد و با آنان مشورت نشود.»

و نيز فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «و روا نيست شهادت زنان در هيچ يك از حدود و روا نيست شهادت شان در طلاق و رؤيت هلال»...؛ را ملاحظه كنيد.

و در روايت سيزده، اين گفته كه: «اگر حضرت حوّا از كلّ اعضاى آدم آفريده مى شد، دادرسى براى زنان روا مى شد؛ آن گونه كه براى مردان رواست.»

و در روايت پانزده، اين گفته كه: «تو را هميشه محزون قرار دادم و از ميان شما حاكم قرار ندادم و از جنس شما پيامبرى مبعوث نكردم.»

و در روايت يكم از باب پيشين، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «از حكومت [قضاوت] بپرهيزيد؛ چرا كه حكومت تنها براى رهبر آشناى با قضاوت و عادل در ميان مسلمانان است - براى پيامبر يا وصىّ پيامبر.»

و در روايت دوم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «اى شريح، تو جايى نشسته اى كه جز پيامبر يا وصىّ پيامبر يا فرد شقىّ آنجا نمى نشيند.»

و در روايت شانزده، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «ولى به مردى از خودتان كه چيزى از دادرسى هاى ما را مى داند، متوجه شويد و او را در ميان خودتان دادرس قرار دهيد. من او را دادرس قرار داده ام، براى دادرسى نزد وى برويد.»

مى آيد:

در روايت سوم از باب چهل و يكم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «مبادا وقتى كه خصومت و نزاعى بين تان واقع مى شود يا در داد و ستد ميان تان نزاعى در مى گيرد، به يكى از اين فاسقان براى حكم و دادرسى مراجعه كنيد! بلكه مردى را كه حلال و حرام ما را مى شناسد، بين خودتان قرار دهيد؛ چرا كه من او را قاضى قرار داده ام.»

در روايت يكم از باب سيزدهم از ابواب شهادات، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «خداوند شهادت دو زن را به دليل نقص عقل و دين آنان، معادل شهادت يك مرد قرار داده است.»

و در روايت چهل و دوم از باب نوزدهم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «علّت رها كردن شهادت زنان در خصوص طلاق و استهلال براى ضعف شان از ديدن و طرفدارى كردن شان از زنان در طلاق است؛ بدين دليل شهادت آنان روا نيست.»

و تو ديگر روايات باب را نيز ملاحظه كن؛ چرا كه در آنها رواياتى است كه بر پذيرفتن شهادت زنان در بسيارى از امور دلالت دارد.

برجل في الشهادة و الميراث فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يا أيّتها المرأة إنّ ذلك قضاء من ملك عدل حكيم لا يجور و لا يحيف و لا يتحامل لا ينفعه ما منعكنّ و لا ينقصه ما بذل لكنّ يدبّر الأمر بعلمه يا ايّتها المرأة لأنكنّ ناقصات الدّين و العقل قالت يا رسول اللّه و ما نقصان ديننا قال إنّ إحداكنّ تقعد نصف دهرها لا تصلّى بحيضة و إنّكنّ تكثرن اللّعن و تكفّرن العشير تمكث إحداكنّ عند الرجل عشر سنين فصاعداً يحسن إليها و ينعم عليها فإذا ضاقت يده يوماً أو خاصمها(1) قالت له ما رأيت منك خيراً قطّ.

(3) باب ما ورد في أنّ الحاكم إذا كان يقول لمن عنده ما ترى ما تقول فعليه لعنة اللّه و عليه أن يقوم من مقامه و يجلسه مكانه

اشاره
6-36-45283-(1) كافى 414/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 227/6: احمد ابن محمّد عن الحجّال عن داود بن يزيد(1)عمّن سمعه عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: إذا كان الحاكم يقول لمن عن يمينه و لمن عن يساره ما ترى ما تقول فعلى ذلك لعنة اللّه و الملائكة و النّاس أجمعين ألا يقوم من مجلسه و يجلسهما(2)مكانه. فقيه 7/3: قال الصّادق عليه السلام: إذا كان الحاكم (و ذكر مثله).
الإرجاعات

و تقدّم في رواية الدعائم (29) من باب (3)اختصاص القضاء و الحكم بالنّبىّ و الامام

قوله: و لا تشاور في الفتيا فانّما المشورة في الحرب و مصالح العاجل و الدّين ليس هو بالرأى.

و يأتي في رواية أبي بصير (6) من باب (8) انّ من ارتكب ما يوجب الحدّ جاهلاً بالتحريم فلا يحدّ من أبواب الأحكام العامّة للحدود

قوله: ما تقول يا أبا حفص في أمر هذا الرّجل فقال معضلة و أبو الحسن لها. و في رواية ابن بكير (7) نحوه. و في رواية ابن ميمون (4) من باب (1) حدّ اللواط من أبوابه ج 30

قوله: فاستشار فيه (اي في من يؤتى في دبره) أبو بكر فقالوا اقتلوا فاستشار أمير المؤمنين عليه السلام فقال أحرقه بالنار فانّ العرب لا ترى القتل شيئاً. قال


1) . داود ابن أبي يزيد - بعض نسخ كا.

2) . يجلسهم - كا.

3) . فإذا ضاقت يده يوماً أو ساعة خاصمته و قالت - ئل.

و در روايت بيست و نهم از باب سى و هشتم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «زنى نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و گفت: چرا در مورد شهادت و ارث، دو زن معادل يك مرد است‌؟ رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:

اى زن، اين حكمى است از سوى سلطانى عادل و حكيم كه ستم و جور نمى كند. چيزى را كه به شما نمى دهد، براى خودش سودمند نيست و آنچه بدهد، از او كم نمى كند. ولى او با علم و آگاهى خويش تدبير امور مى كند. اى زن، اين به دليل آن است كه شما زنان، دين و عقل تان ناقص است. آن زن پرسيد: اى رسول خدا، نقص دين ما چيست‌؟ حضرت فرمود: يكى از شما نيمى از روزگار خويش را مى نشيند و به دليل حيض بودن نماز نمى خواند و شماها زياد نفرين مى كنيد و كسى را كه با او معاشرت داشته ايد، ناديده مى گيريد. يكى از شما ده سال يا بيشتر نزد مردى مى ماند كه آن مرد به وى نيكى مى كند و نعمت مى دهد ولى اگر يك روز دست آن مرد تنگ شود يا با اين زن مخاصمه و نزاعى بكند، زن به او مى گويد من هرگز از تو خوبى نديده ام.»

باب 3 عدم صلاحيّت حاكمى كه از ديگران نظرخواهى كند

36-45283-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «اگر حاكم به كسى كه سمت راست اوست و كسى كه سمت چپ اوست، بگويد: نظرت چيست‌؟ تو چه مى گويى‌؟ بر اين حاكم لعنت خدا، فرشتگان و همۀ مردم است! چرا از جاى خويش برنمى خيزد و آنها را به جاى خويش نمى نشاند؟

ارجاعات

گذشت

در روايت بيست و نهم از باب يكم، اين گفته كه: «در مورد فتوى، مشورت مكن. تنها مشورت در مورد جنگ و مصلحت هاى دنيايى است و دين به رأى نيست.»

مى آيد

:

در روايت ششم از باب هشتم از ابواب احكام عمومى حدود، اين گفته كه: «اى ابا حفص، دربارۀ كار اين مرد چه مى گويى‌؟ او گفت: اين مشكلى است و ابوالحسن حلّال آن است.»

و در روايت هفتم مانند آن.

و در روايت چهارم از باب يكم از ابواب حدّ لواط، اين گفته كه: «ابوبكر دربارۀ كسى كه لواط مى داده است، مشورت كرد. گفتند: او را بكشيد. پس از آن با امير المؤمنين عليه السلام مشورت كرد. حضرت فرمود: او را با آتش بسوزان؛ چرا كه عرب قتل برايش مهم نيست. ابوبكر به عثمان گفت: تو چه

لعثمان ما تقول قال أقول ما قال عليّ‌.

و في رواية عبد الرحمن (12) قوله: وجد رجل مع رجل في إمارة عمر (الى أن قال) فقال عمر للناس ما ترون قال فقال هذا اصنع كذا و قال هذا اصنع كذا قال فقال ما تقول يا أبا الحسن فقال اضرب عنقه.

(4) باب ما ورد في أصناف القضاة و جزاء من يقضى بالجور و يقضى بالحقّ و إنّ حسابهم لشديد

اشاره

قال اللّه تعالى في سورة المائدة (5):44، 45 و 47: «وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلْكٰافِرُونَ‌» * «وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلظّٰالِمُونَ‌» و «وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلْفٰاسِقُونَ‌».

6-37-45284 -* 1 (1)كافى 407/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 218/6: أحمد بن محمّد بن خالد عن أبيه رفعه عن فقيه 3/3: أبي عبد اللّه عليه السلام(1) قال: القضاة أربعة ثلاثة في النّار و واحد في الجنّة رجل قضى بجور و هو يعلم فهو في النّار و رجل قضى بجور و هو لا يعلم (انّه قضى بالجور - يب) فهو في النّار و رجل قضى بالحقّ‌(2)و هو لا يعلم فهو في النّار و رجل قضى بالحقّ و هو يعلم فهو في الجنّة و قال عليه السلام الحكم حكمان حكم اللّه عزّ و جلّ و حكم (أهل - فقيه) الجاهليّة فمن أخطأ حكم اللّه عزّ و جلّ حكم بحكم (أهل - فقيه) الجاهليّة (و من حكم بدرهمين(3)بغير ما أنزل اللّه عزّ و جلّ فقد كفر باللّه عزّ و جلّ - فقيه). دعائم الإسلام 529/2: عن جعفر بن محمّد عليهما السلام انّه قال:

الحكم حكمان (و ذكر مثل ما في كا يب).

8-38-45285-(2) فقه الرضا عليه السلام 260: اعلم أنّ القضاة أربعة قاضٍ يقضى بالباطل و هو يعلم انّه باطل فهو في النار و قاضٍ يقضى بالباطل و هو لا يعلم انّه باطل فهو في النار و قاضٍ قضى بالحقّ و هو لا يعلم انّه حقّ فهو في النار و قاضٍ يقضى بالحقّ و هو يعلم انّه حقّ فهو في الجنّة، فاجتنب القضاء فانّك لا تقوم به. المقنع 132: و اعلم انّ القضاة أربعة و ذكر نحوه الى قوله فهو في الجنّة.

1) . قال الصّادق عليه السلام - فقيه.

2) . بحقّ - فقيه.

3) . في درهمين - خ.

مى گويى‌؟ او گفت: من هم همان را كه على گفت، مى گويم.» و در روايت چهارده، اين گفته كه:

«مردى با مردى در زمان امارت عمر پيدا شد. (تا آن كه گويد): عمر به مردم گفت: نظر شما چيست‌؟ راوى گويد: يكى گفت: من چنين مى كنم. ديگرى گفت: چنان كنم. راوى گويد: عمر گفت: اى ابوالحسن، شما چه مى گوييد؟ حضرت فرمود: گردنش را بزنيد.»

باب 4 اقسام قاضى

و آنان كه به احكامى كه خدا نازل كرده حكم نمى كنند، كافرند.(1)و هر كس به احكامى كه خدا نازل كرده حكم نكند، ستمگر است.(2)

و كسانى كه برطبق آنچه خداوند نازل كرده حكم نمى كنند، فاسقند.(3)

37-45284-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «قاضيان چهار دسته اند؛ سه دسته در آتش و يك دسته در بهشت اند:

مردى كه به ستم حكم مى دهد با اين كه مى داند، پس او در آتش است؛ مردى كه به ستم حكم مى كند ولى نمى داند كه به ستم حكم داده است، او هم در آتش است؛ مردى كه به حق حكم مى كند و نمى داند كه به حق حكم مى كند، او هم در آتش است؛ و مردى كه به حق حكم كرده در حالى كه مى داند، پس او در بهشت است.

و حضرت فرمود: حكم دو گونه است: حكم خداوند عز و جل و حكم جاهليت و هر كس كه در حكم خداوند عز و جل خطا كند به حكم جاهليت حكم داده است و هر كس كه در دو درهم به غير آنچه خداوند عز و جل فرو فرستاده است حكم دهد، به خداوند عز و جل كفر ورزيده است.»

38-45285-(2) فقه الرضا عليه السلام: «بدان كه، قاضيان چهار گونه اند: قاضى اى كه به باطل حكم مى كند با اين كه مى داند باطل است، اين قاضى در آتش است؛ قاضى اى كه به باطل حكم مى دهد؛ و نمى داند كه آن باطل است، اين قاضى هم در آتش است؛ قاضى اى كه به حق حكم مى كند و نمى داند كه آن حقّ است، او هم در آتش است؛ و قاضى اى كه به حق حكم مى كند و مى داند كه حكمش حق است، او در بهشت است. بنابراين از دادرسى و حكم، دورى گزين؛ چرا كه تو نمى توانى به آن قيام كنى.»


1) . مائده 44/5.

2) . همان/ 45.

3) . همان/ 47.

1-39-45286-(1)المقنعة 111: روى عن أمير المؤمنين عليه السلام انّه قال: القضاة أربعة ثلاثة منهم في النّار و واحد في الجنّة فسئل عليه السلام عن صفاتهم لتقع المعرفة بهم و التّمييز بينهم فقال قاضٍ قضى بالباطل و هو يعلم انّه باطل فهو في النار و قاضٍ قضى بالباطل و هو لا يعلم انّه باطل فهو أيضاً في النّار و قاضٍ قضى بالحقّ و هو لا يعلم انّه حقّ فهو في النّار و قاضٍ قضى بالحقّ و هو يعلم انّه حقٌّ فهو في الجنّة. الخصال 247: حدّثنا محمّد بن موسى بن المتوكّل رضي اللّه عنه قال حدّثنا عليّ بن الحسين السّعدآباديّ قال حدّثنا أحمد ابن أبي عبد اللّه البرقيّ عن أبيه عن محمّد ابن أبي عمير رفعه الى أبي عبد اللّه عليه السلام: و ذكر نحوه.

1-40-45287-(2)دعائم الإسلام 531/2: عن عليّ عليه السلام أنّه قال: القضاة ثلاثة واحد في الجنّة و اثنان في النّار، رجلٌ جار متعمّداً فذلك في النّار و رجلٌ أخطأ في القضاء فذلك في النّار و رجلٌ عمل بالحقّ فذلك في الجنّة.

16-41-45288-(5) المقنع 132: و اعلم انّ من جلس للقضاء فان أصاب الحقّ في الحكم فبالحرىّ ان يسلم و ان أخطأ أخطأ طريق الجنّة.

5-42-45289-(6) كافى 407/7: تهذيب 218/6: أبو عليّ الأشعريّ عن محمّد ابن عبد الجبّار عن ابن فضّال عن ثعلبة بن ميمون عن أبي بصير عن أبي جعفر عليه السلام قال: الحكم حكمان حكم اللّه و حكم أهل الجاهليّة و قد قال اللّه عزّ و جلّ‌: «وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اَللّٰهِ حُكْماً لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ‌» و أشهدوا(3)على زيد بن ثابت لقد حكم في الفرائض بحكم الجاهليّة.

14-43-45290-(7) كافى 408/7: عدّة من أصحابنا عن أحمد بن محمّد عن تهذيب 221/6: الحسين بن سعيد عن بعض أصحابنا عن عبد اللّه بن كثير(4)عن عبد اللّه بن مسكان رفعه قال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله:

من حكم في درهمين بحكم جور ثمّ أجبر(3) عليه كان من أهل هذه الآية «وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلْكٰافِرُونَ‌» فقلت و كيف يجبر عليه فقال يكون له سوط و سجن فيحكم عليه فإن(4) رضى بحكومته و إلّا ضربه بسوطه و حبسه في سجنه. تفسير العيّاشىّ 323/(1):

عبد اللّه بن مسكان عن أبي عبد اللّه عليه السلام عن أبيه عن آبائه عليهم السلام عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: نحوه.


1) . جبّر - خ.

2) . فاذا - خ.

3) . اشهد - يب.

4) . بكير - يب.

39-45286-(3) از امير المؤمنين عليه السلام روايت شده است كه فرمود: «قاضيان چهار دسته اند؛ سه دسته از آنان در آتش و يك دسته در بهشتند.

از حضرت دربارۀ اوصاف آنان سئوال شد تا اين گروه ها شناخته شوند و از هم جدا گردند. حضرت فرمود: قاضى اى كه به باطل حكم مى دهد و مى داند كه حكمش باطل است، او در آتش است؛ قاضى اى كه به باطل حكم مى كند و نمى داند كه آن باطل است، او نيز در آتش است؛ قاضى اى كه به حق حكم مى دهد و نمى داند كه آن حقّ است، او هم در آتش است؛ و قاضى اى كه به حق حكم مى دهد و مى داند كه آن حق است، او در بهشت است.»

40-45287-(4) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «قاضيان سه دسته اند؛ يك دسته در بهشت و دو دسته در آتشند: مردى از روى عمد به ستم حكم مى دهد، او در آتش است؛ مردى كه در دادرسى و حكم خطا مى كند، او هم در آتش است؛ و مردى كه به حق عمل مى كند، او در بهشت است.»

41-45288-(5) مقنع «بدان كه، هر كس براى قضاوت بنشيند - اگر در حكمش به حق برسد - او شايسته است كه در سلامت باشد. ولى اگر خطا كند، راه بهشت را به خطا رفته است.»

42-45289-(6) امام باقر عليه السلام فرمود: «حكم، دو گونه است: حكم خدا و حكم اهل جاهليت و خداوند عز و جل فرموده است: و چه كسى بهتر از خدا براى قومى كه اهل يقين هستند، حكم مى كند.

و گواه باشيد بر زيد بن ثابت كه در فرايض [ارث] به حكم جاهليت حكم كرد.»

43-45290-(7) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «هر كس براى دو درهم حكم ظالمانه و جابرانه اى بدهد و براى آن حكم مجبور سازد، او مصداق اين آيه است كه: و آنها كه به احكامى كه خدا نازل كرده حكم نمى كنند، كافرند. گفتم: چگونه بر حكم مجبور مى سازد؟ حضرت فرمود: تازيانه و زندان دارد. اگر فرد به حكم او تن داد، حكم مى دهد وگرنه، او را تازيانه اش مى زند و در زندانش مى اندازد.»

5-44-45291-(8) كافى 407/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن فضّال عن ثعلبة عن صباح الأزرق عن حكم الحنّاط عن أبي بصير عن أبي جعفر عليه السلام و حَكَمٌ عن ابن أبي يعفور عن أبي عبد اللّه عليه السلام قالا: من حكم في درهمين بغير ما أنزل اللّه عزّ و جلّ ممّن له سوط أو عصاً فهو كافر بما أنزل اللّه عزّ و جلّ على محمّد صلّى اللّه عليه و آله.

6-45-45292-(9) كافى 408/7: تهذيب 221/6: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن محمّد بن حمران عن أبي بصير قال سمعت أبا عبد اللّه عليه السلام يقول: من حكم في درهمين بغير ما أنزل اللّه عزّ و جلّ فهو كافر باللّه العظيم. تفسير العيّاشىّ 323/1: عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السلام: مثله.

6-46-45293-(10) تفسير العيّاشىّ 323/1: عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: من حكم في درهمين بغير ما أنزل اللّه فقد كفر و من حكم في درهمين فأخطأ كفر.

6-47-45294-(11) مستدرك 252/17: كتاب مثنّى بن الوليد الحنّاط عن أبي بصير قال قال أبو عبد اللّه عليه السلام: من ولّى درهمين فلم يحكم بما أنزل اللّه تعالى فقد كفر بما أنزل اللّه.

1-48-45295-(12) تفسير العيّاشىّ 323/1: عن أبي بصير عن أبي جعفر عليه السلام قال قال عليّ عليه السلام: من قضى في درهمين بغير ما أنزل اللّه فقد كفر.

6-49-45296-(13) الهداية 75: و من حكم في درهمين بغير ما أنزل اللّه فهو كافر.

5-50-45297-(14) فقيه 5/3: روى عن أبي بصير قال قال أبو جعفر عليه السلام: من حكم في درهمين فأخطأ كفر.

6-51-45298-(15) تفسير العيّاشىّ 324/1: عن أبي العبّاس عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: من حكم في درهمين بغير ما أنزل اللّه فقد كفر قلت كفر بما أنزل اللّه أو بما أنزل على محمّد صلّى اللّه عليه و آله قال ويلك اذا كفر بما أنزل على محمّد صلّى اللّه عليه و آله أ ليس قد كفر بما أنزل اللّه.

14-52-45299-(16) دعائم الإسلام 528/2: عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله انّه قال: من حكم فيما قيمته عشرة دراهم فأخطأ حكم اللّه عزّ و جلّ جاء يوم القيامة مغلولة يده و من أفتى بغير علم لعنته ملائكة السّماء و ملائكة الأرض.

44-45291-(8) امام باقر و امام صادق عليهما السلام فرمودند: «هركس كه براى دو درهم برخلاف آنچه خداوند فرو فرستاده است حكم داد و تازيانه يا عصا داشته باشد، او به آنچه خداوند عز و جل بر حضرت محمّد صلى الله عليه و آله فرستاده، كفر ورزيده است.»

45-45292-(9) ابوبصير گويد: «شنيدم كه امام صادق عليه السلام مى فرمود: «هر كس براى دو درهم برخلاف آنچه خداوند عز و جل فرستاده است حكم دهد، او به خداوند بزرگ كفر ورزيده است.»

46-45293-(10) امام صادق عليه السلام فرمود: «هر كس براى دو درهم برخلاف آنچه خداوند نازل كرده حكم دهد، او كافر گشته است و هر كس براى دو درهم حكم كند و خطا كند، او كافر گشته است.»

47-45294-(11) امام صادق عليه السلام فرمود: «هر كس كه ولايت حكم در دو درهم به او داده شود ولى طبق آنچه خداوند متعال فرو فرستاده است حكم نكند، او به آنچه خداوند فرستاده، كافر گشته است.»

48-45295-(12) امام باقر عليه السلام بيان داشت: «امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: هر كس براى دو درهم برخلاف آنچه خدا فرو فرستاده حكم دهد، او كافر شده است.»

49-45296-(13) هدايه: «و هر كس براى دو درهم برخلاف آنچه خداوند نازل كرده حكم دهد، او كافر گشته است.»

50-45297-(14) امام باقر عليه السلام فرمود: «هر كس براى دو درهم حكم كند و اشتباه حكم كند، او كافر است.»

51-45298-(15) امام صادق عليه السلام فرمود: «هر كس براى دو درهم برخلاف آنچه خداوند نازل كرده است حكم دهد، او كافر گشته است. گفتم: به آنچه خداوند نازل كرده يا به آنچه بر حضرت محمد صلى الله عليه و آله نازل كرده، كافر گشته است‌؟ حضرت فرمود: واى بر تو! اگر به آنچه خداوند بر حضرت محمّد صلى الله عليه و آله نازل كرده كافر گردد، به آنچه خداوند فرستاده، كافر نگشته است‌؟»

52-45299-(16) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «هر كس در خصوص چيزى كه بهايش ده درهم است حكمى دهد و در حكم خداوند عز و جل خطا كند، روز قيامت در حالى كه دستش بسته است، مى آيد و هر كس كه بدون علم فتوى دهد، فرشتگان آسمان و فرشتگان زمين او را لعنت مى كنند.»

6-53-45300-(17) دعائم الإسلام 529/2: عن جعفر بن محمّد عليه السلام أنّه قال: من حكم بين اثنين فأخطأ في درهمين كفر قال اللّه عزّ و جلّ «وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلْكٰافِرُونَ‌» فقال له من أصحابه يا ابن رسول اللّه انّه ربّما كان بين الرّجلين من أصحابنا المنازعة في الشّيء فيتراضيان برجلٍ منّا قال ليس هذا من ذلك انّما ذلك الّذى يجبر النّاس على حكمه بالسّيف و السّوط.

6-54-45301-(18) كافى 408/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 221/6: سهل بن زياد عن محمّد بن عيسى عن أبي عبد اللّه المؤمن عن فقيه 5/3: معاوية بن وهب قال سمعت أبا عبد اللّه عليه السلام يقول(1): أىّ قاضٍ قضى بين اثنين فأخطأ سقط أبعد من السّماء.

14-55-45302-(19) عقاب الأعمال 339: بالإسناد المتقدّم في باب عيادة المريض عن ابن عبّاس عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: في خطبة خطبها بالمدينة قبل وفاته أنّه قال و مَن لم يحكم بما أنزل اللّه كان كمن شهد شهادة زور و يقذف به في النّار (و - خ) يعذّب بعذاب شاهد الزّور.

6-56-45302-(20) مستدرك 252/17: كتاب درست ابن أبي منصور عن هشام بن سالم عن أبي عبد اللّه عليه السلام أنّه قال في حديث: أما و اللّه لو ابتليتم في أنفسكم و أموالكم و أولادكم لعلمتم انّ الحاكم بغير ما أنزل اللّه بمنزلة سوء. الخبر.

14-57-45303-(21) تهذيب 292/6: محمّد بن أحمد بن يحيى عن سلمة بن الخطّاب عن عليّ بن سيف عن سليمان بن عمرو ابن أبي عيّاش عن أنس بن مالك عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله قال: لسان القاضي بين جمرتين من نار حتّى يقضى بين النّاس فإمّا الى الجنّه و إمّا الى النّار.

1-58-45304-(22) كافى 410/7: تهذيب 222/6: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن النّوفليّ عن السّكونىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قال أمير المؤمنين عليه السلام: يد اللّه عزّ و جلّ فوق رأس الحاكم ترفرف بالرّحمة فاذا حاف(2)(في حكمه - يب) وكّله اللّه الى نفسه. فقيه 5/3: روى السّكونىّ بإسناده قال قال عليّ عليه السلام: و ذكر مثل ما في يب.

5-59-45305-(23) جامع الأحاديث 216: عن أبي جعفر عليه السلام(3)قال: خير النّاس قضاة الحقّ‌.


1) . عن أبي عبد اللّه عليه السلام أنّه قال - فقيه.

2) . حاف: جار و ظلم.

3) . و ذكره في المستدرك عن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله.

53-45300-(17) امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: «هر كس ميان دو نفر حكم و در خصوص دو درهم خطا كند، كفر ورزيده است. خداوند عز و جل فرموده است: و آنان كه به احكامى كه خدا نازل كرده حكم نمى كنند، كافرند. يكى از اصحاب حضرت گفت: اى پسر رسول خدا، چه بسا بين دو نفر از اصحاب ما دربارۀ چيزى نزاع مى شود و هر دو به يك نفر از خودمان رضايت مى دهند! حضرت فرمود: اين از آن باب نيست. آن، همان است كه مردم را با شمشير و تازيانه بر حكم خويش مجبور مى سازد.»

54-45301-(18) معاوية بن وهب گويد: «شنيدم امام صادق عليه السلام مى فرمايد: هر قاضى اى كه ميان دو نفر قضاوت و خطا كند، دورتر از آسمان سقوط كند.»

55-45302-(19) رسول خدا صلى الله عليه و آله در خطبه اى كه در مدينه - پيش از رحلتش - ايراد كرد، فرمود: «هر كس طبق آنچه خداوند نازل كرده است حكم نكند، او به سان كسى است كه شهادت باطل دهد و او را در آتش مى اندازند و همان عذابى كه شاهد به [شهادت] باطل مى بيند، او هم مى بيند.»

56-45302-(20) امام صادق عليه السلام در حديثى فرمود: «آگاه، به خدا سوگند! اگر شما دربارۀ خودتان، اموال تان و فرزندان تان مبتلا شويد، مى فهميد كه كسى كه برخلاف آنچه خداوند نازل كرده حكم كند، در جايگاه بدى است...»

57-45303-(21) پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «زبان قاضى ميان دو آتش است تا آن كه از قضاوت بين مردم فارغ گردد؛ كه در اين صورت يا به سوى بهشت يا به سوى دوزخ مى رود.»

58-45304-(22) امام صادق عليه السلام بيان داشت «امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: دست خداوند عز و جل بر بالاى سر حاكم [قاضى] رحمت خويش را مى گستراند و اگر در حكمش ستم كند، خداوند او را به خودش وا مى گذارد.»

59-45305-(23) امام باقر عليه السلام فرمود: «بهترين مردم، قاضيان حق هستند.»

1-60-45306-(24) غرر الحكم 184: أعدل الخلق أقضاهم بالحقّ‌.

1-61-45307-(25) دعائم الإسلام 531/2: عن عليّ عليه السلام: أنّه كتب الى رفاعة قاضيه على الأهواز اعلم يا رفاعة انّ هذه الامارة أمانة فمن جعلها خيانة فعليه لعنة اللّه الى يوم القيامة و من استعمل خائناً فانّ محمّداً صلّى اللّه عليه و آله برئ منه في الدّنيا و الآخرة.

14-62-45308-(26) عوالى اللّئالى 342/2: روى ابن عبّاس انّ النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله قال: إذا جلس القاضي في مجلسه هبط عليه ملكان يسدّدانه و يرشدانه و يوفّقانه فإذا جار يخرجان و يتركانه.

1-63-45309-(27) دعائم الإسلام 531/2: عن عليّ عليه السلام انّه قال: اذا فشا الزّنا ظَهر موت الفجأة و إذا جار الحاكم قحط المطر.

14-64-45310-(28) مستدرك 358/17: القطب الرّاوندى في لبّ اللّباب عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله انّه قال: من حكم بين اثنين فجار فقد ظلم فلعنة اللّه على الظّالمين و قال صلّى اللّه عليه و آله انّى أخاف على أمّتى من بعدى ثلاثة زلّة عالم و حكم جائر و هوى متّبع.

16-65-45311-(29) فقيه 4/3: روى: أنّ شرّ البقاع دور الأمراء الّذين لا يقضون بالحقّ‌.

6-66-45312-(30) فقيه 4/3: قال الصّادق عليه السلام: انّ النوأويس(1)شكت إلى اللّه عزّ و جلّ شدّة حرّها فقال لها عزّ و جلّ اسكتى فانّ مواضع القضاة أشدّ حرّاً منك.

14-67-45313-(31) المقنعة 111: روى عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله انّه قال: من جُعِلَ قاضياً فقد ذبح بغير سكّين. عوالى اللّئالى 516/3: روى عن النّبيّ‌: (و ذكر مثله).

14-68-45314-(32) عوالى اللّئالى 516/3: روى ابن عبّاس عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله: (مثله و زاد) فقيل يا رسول اللّه و ما الذّبح قال نار جهنّم.

1-69-45315-(33) غرر الحكم 183: أفظع(2)شيءٍ ظلم القضاة.

14-70-45316-(34) عوالى اللّئالى 516/3: روى عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله قال: يؤتى بالقاضي العدل يوم القيامة فمن شدّة ما يلقاه من الحساب يودّ أنّه لم يكن قضى بين اثنين في تمرة.

14-71-45317-(35) و روى عنه صلّى اللّه عليه و آله انّه قال: يا أبا ذرّ انّى أحبّ لك ما أحبّ لنفسى و انّى أراك ضعيفاً مستضعفاً فلا تأمّر على اثنين و عليك بخاصّة نفسك.


1) . النوأويس جمع ناووس مقبرة النّصارى.

2) . أقطع - خ.

60-45306-(24) عادل ترين مردم كسى است كه از همه بهتر به حق قضاوت مى كند.

61-45307-(25) امير المؤمنين عليه السلام به رفاعه - قاضى خودش در اهواز - نوشت: «بدان اى رفاعه، اين امارت، امانت است. هر كس كه در امانت خيانت كند، لعنت خدا تا روز قيامت بر او باد! و هر كس كه خائنى را به كار گمارد، حضرت محمد صلى الله عليه و آله از او در دنيا و آخرت بيزار است.»

62-45308-(26) پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «آن هنگام كه قاضى در جايگاه خودش قرار مى گيرد، دو فرشته بر او فرود مى آيند و او را تاييد و راهنمايى مى كنند و توفيق مى دهند. ولى آن زمان كه ظلم و ستم كند، بيرون مى روند و او را رها مى كنند.»

63-45309-(27) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «آن زمان كه زنا شايع شود، مرگ نابهنگام آشكار مى گردد و آن زمان كه حاكم ستم كند، باران قطع مى شود.»

64-45310-(28) پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «هر كس ميان دو نفر حكم دهد و جور كند، ستم كرده است و لعنت خدا بر ستمگران باد! و حضرت فرمود: من پس از خويش بر امتم از سه چيز مى ترسم: لغزش عالم؛ حكم جائر و پيروى از هوى و هوس.»

65-45311-(29) روايت شده است كه: «بدترين مكان ها، خانه هاى اميرانى است كه به حق قضاوت نمى كنند»

66-45312-(30) امام صادق عليه السلام فرمود: «مقابر مسيحيان از شدّت گرماى خود به خداوند عز و جل شكايت كرد.

خداوند عز و جل به آن فرمود: آرام گير؛ چرا كه جايگاه قاضيان از تو گرم تر است.»

67-45313-(31) پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «هر كس كه قاضى شود، بدون كارد ذبح شده است.»

68-45314-(32) ابن عباس مشابه روايت قبلى را از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت كرده و افزوده است كه: «سئوال شد: اى رسول خدا، ذبح چيست‌؟ حضرت فرمود: آتش جهنم است!»

69-45315-(33) سخت ترين چيز، ستم قاضيان است.

70-45316-(34) پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «قاضى عادل را در روز قيامت مى آورند و از سختى حسابى كه مى بيند، آرزو مى كند كه كاش ميان دو نفر در مورد يك خرما قضاوت نكرده بود!»

71-45317-(35) از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت شده است كه فرمود: «اى اباذر، من براى تو دوست مى دارم آنچه براى خودم دوست دارم و من تو را ضعيف و مستضعف مى بينم. پس بر دو نفر رياست مكن و بر تو باد به خصوص خودت!»

6-72-45318-(36) تفسير القمّيّ 162/2: حدّثني أبى عن القاسم بن محمّد عن سليمان بن داود المنقريّ عن حمّاد قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن لقمان و حكمته الّتى ذكرها اللّه عزّ و جلّ فقال أما و اللّه ما أوتى لقمان الحكمة بحسب و لا مال و لا أهل و لا بسط في جسم (الى أن قال) انّ اللّه تبارك و تعالى أمر طوائف من الملائكة حين انتصف النّهار و هَدَأت العيون بالقائلة(1) فنادوا لقمان حيث يسمع و لا يراهم فقالوا يا لقمان هل لك ان يجعلك اللّه خليفة في الأرض تحكم بين النّاس فقال لقمان ان أمرنى اللّه تعالى بذلك فالسّمع و الطّاعة لأنّه ان فعل بى ذلك أعاننى و علّمني عليه و عصمنى و ان هو خيّرنى قبلت العافية.

فقالت الملائكة يا لقمان لِمَ قلت ذلك قال لأنّ الحكم بين النّاس من أشدّ(1)المنازل من الدّين و أكثر(2)فتناً و بلاء ما يخذل و لا يعان و يغشاه الظّلم من كلّ مكان و صاحبه منه(3)بين أمرين ان أصاب فيه الحقّ فبالحرىّ ان يسلم و ان أخطأ أخطأ طريق الجنّة و من يكن في الدّنيا ذليلاً و ضعيفاً كان أهون عليه في المعاد (من - خ) أن يكون فيه حكماً سريّاً شريفاً و من اختار الدنيا على الآخرة يخسرهما كلتيهما تزول هذه و لا تدرك تلك قال فتعجّبت الملائكة من حكمته و استحسن الرّحمن منطقه. الخبر.

الإرجاعات

و تقدّم في رواية السّكونىّ (55) من باب (6) عيادة المريض من أبواب ما يتعلّق بالمرض:

قوله صلّى اللّه عليه و آله لعلىّ عليه السلام: انّ ملك الموت إذا نزل لقبض روح الكافر نزل معه سفّودٌ من نار فينزع روحه به فتصيح جهنّم فاستوى عليّ عليه السلام جالساً فقال يا رسول اللّه أعد عليّ حديثك فلقد أنسانى وجعى ما قلت فهل يصيب ذلك أحداً من أمّتك قال نعم حاكم جائر و آكل مال اليتيم و شاهد الزّور. و في رواية عبد الرحمن (4)من باب (7) علّة حبس المطر من أبواب صلاة الاستسقاء ج 7

قوله عليه السلام: و إذا جار الحكّام في القضاء أمسك القطر من السماء.

و في رواية صفوان (24) من باب (12) جملة من الخصال المحرّمة من أبواب جهاد النفس ج 16

قوله عليه السلام: و إذا فشا الجور في الحكم احتبس القطر. و في رواية البراء (33) من باب 133 تحريم النميمة من أبواب العشرة

قوله صلّى اللّه عليه و آله: يحشر عشرة أصناف من أمّتى أشتاتاً قد


1) . بأشدّ - خ.

2) . و أكثرها - خ.

3) . فيه - خ.

4) . أى نوم القيلولة.

72-45318-(36) حمّاد گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ لقمان و حكمتش كه خداوند از آن ياد كرده است، پرسيدم. حضرت فرمود: حكمت به لقمان به دليل حسب، مال، خويشاوندان و قدرت جسمى داده نشد. (تا آن كه گويد): خداوند - تبارك و تعالى - گروه هايى از فرشتگان را هنگامى كه روز نيمه شد و چشم ها با خواب قيلوله [نيمروز] آرام گرفت، مأمور كرد آنان به گونه اى كه لقمان بشنود ولى آنان را نبيند، ندا دادند و گفتند: اى لقمان، آيا مى خواهى كه خداوند تو را جانشين در زمين قرار دهد و تو ميان مردم حكم كنى‌؟ لقمان گفت: اگر خداوند متعال مرا به اين كار دستور مى دهد مى شنوم و اطاعت مى كنم؛ چرا كه اگر او با من چنين كند، خودش كمكم مى كند و يادم مى دهد و حفظم مى نمايد. ولى اگر مرا مخير مى سازد، من عافيت را مى پذيرم.

فرشتگان گفتند: اى لقمان، چرا چنين گفتى‌؟ لقمان گفت: چون حكم ميان مردم از سخت ترين جايگاه هاى دينى است و از همه بيشتر در فتنه و بلاست و رها مى شود و كمك نمى شود و ستم، او را از هر سو مى گيرد و صاحبش ميان دو چيز است: اگر به حق برسد، شايسته است كه تن به سلامت ببرد؛ ولى اگر خطا كند، راه بهشت را خطا كرده است و هر كس كه در دنيا ذليل وضعيف باشد، بر او آسان تر است كه در قيامت حاكم، بزرگ و شريف باشد و هر كس كه دنيا را بر آخرت برگزيند، هر دو را از دست داده و زيان كرده است، اين كه، از بين مى رود و به آن هم نمى رسد. حضرت فرمود:

فرشتگان از حكمت لقمان شگفت زده شدند و خداوند رحمان سخن لقمان را تحسين كرد...»

ارجاعات

گذشت

در روايت پنجاه و پنج از باب ششم از ابواب آنچه مربوط به بيمارى است، فرمودۀ پيامبر صلى الله عليه و آله به امير المؤمنين على عليه السلام كه: «فرشتۀ مرگ آن زمان كه براى قبض روح كافر مى آيد، همراهش آهنى از آتش مى آيد كه روح كافر را با آن آهن، آتشين مى كند و جهنم فرياد مى كشد! امير المؤمنين على عليه السلام راست نشست و گفت: اى رسول خدا، اين حديث تان را براى من تكرار كنيد. اين فرمايش شما دردم را از يادم برد و آيا اين بلا به كسى از امّت شما مى رسد؟ حضرت فرمود: آرى، حاكم ستمگر و خورندۀ مال يتيم و شهادت دهندۀ بناحق.»

و در روايت يكم از باب هفتم از ابواب نماز استسقاء، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «و آن زمان كه حاكمان در قضاوت ستم كنند، باران از آسمان نمى بارد.»

و در روايت بيست و چهار از باب دوازده از ابواب جهاد نفس، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «و آن زمان كه ستم در حكم شايع گردد، باران حبس مى شود.»

و در روايت سى و سه از باب يكم از ابواب معاشرت، فرمودۀ پيامبر صلى الله عليه و آله كه: «ده دسته از امّت من جدا جدا محشور مى شوند و خداوند آنان را از مسلمانان جدا ساخته و صورت هاى شان را

ميّزهم اللّه من المسلمين و بدّل صورهم بعضهم على صورة القردة (الى أن قال صلّى اللّه عليه و آله) و بعضهم عُمى يتردّدون (الى أن قال) و العُمى الجائرون في الحكم. و في رواية الدّعائم (7) من باب (1) اختصاص القضاء و الحكم بالنّبىّ و الأئمّة عليهم الصّلاة و السّلام من أبواب القضاء

قوله عليه السلام: القضاة ثلاثة هالكان و ناجٍ فأمّا الهالكان فجائر جار متعمّداً و مجتهد أخطأ و النّاجى من عمل بما أمر اللّه به.

و في رواية ابن سنان (12) قوله: أيّما مؤمن قدّم مؤمناً في خصومة الى قاضٍ أو سلطان جائر فقضى عليه بغير حكم اللّه عزّ و جلّ فقد شركه في الإثم.

و لاحظ الآيات و الأخبار الواردة في هذا الباب فانّ فيها ما يناسب المقام. و يأتي في رواية سلمة (15) من باب (6) أنّ القاضي عليه ان يواسى بين الخصوم

قوله: و ايّاك و التّضجّر (و التّأذّى - خ) في مجلس القضاء الّذى أوجب اللّه فيه الأجر و يحسن فيه الذّخر لمن قضى بالحقّ‌.

(5) باب كراهة الجلوس عند قضاة الجور

اشاره
5، 6-73-45319 -* 1 (1) كافى 410/7: تهذيب 220/6: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن بعض أصحابنا عن محمّد بن مسلم قال: مرّ بى أبو جعفر و أبو عبد اللّه عليهما السلام و أنا جالس عند قاضٍ بالمدينة فدخلت عليه من الغد فقال لي ما مجلس رأيتك فيه أمس قال قلت (له - كا) جعلت فداك انّ هذا القاضي لي(1) مكرم فربما جلست إليه فقال لي و ما يؤمنك ان تنزل اللّعنة فتعمّ من في المجلس. فقيه 4/3 روى محمّد بن مسلم قال: مرّ بى أبو جعفر عليه السلام و أنا جالس (و ذكر مثله).
الإرجاعات

و تقدّم في رواية أبى المجبر (30) من باب (8) ما ورد في إظهار الكراهة لأهل المعاصى من أبواب الأمر بالمعروف

قوله صلّى اللّه عليه و آله: أربع مفسدة للقلوب (إلى أن قال) و مجالسة الموتى فقيل يا رسول اللّه و ما مجالسة الموتىٰ قال مجالسة كلّ ضالٍّ عن الايمان و جائر في الأحكام.

و في رواية ابن مسلم (1)من باب (12) حكم من اكترى دابّة الى مسافة فقطع بعضها من أبواب الإجارة

قوله سمعت أبا جعفر عليه السلام يقول: انّى كنت عند قاضٍ من قضاة المدينة فأتاه رجلان فقال أحدهما انّى اكتريت من هذا دابّة ليبلغني عليها من كذا الى كذا (الى أن قال)


1) . بى مكرم - خ فقيه.

تغيير داده است. برخى از آنان به شكل بوزينه (تا آن كه گويد): و برخى از آنان كورند و رفت و آمد مى كنند (تا آنجا كه گويد): كوران همان كسانى هستند كه در حكم، ستم روا مى دارند.»

و در روايت ششم از باب يكم از ابواب قضاء، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «قاضيان سه دسته اند؛ دو دسته در هلاكت و يك دسته نجات يافته اند: اما دو دستۀ در هلاكت، ستمگرى است كه از روى عمد ستم كند و كسى كه تلاش كند (رأى خود را به كار گيرد) ولى اشتباه كند و نجات يافته آن كس است كه طبق دستور خداوند عمل كند.»

و در روايت يازدهم، اين گفته كه: «هر مؤمنى كه در نزاعى مؤمنى را پيش قاضى يا پادشاه ستمگر ببرد و آن به غير حكم خداوند عز و جل حكم كند، شريك او در گناه خواهد بود.»

و بنگر به آيات و روايات آمده در اين باب؛ چرا كه در آن مناسب مقام است.

مى آيد

:

در روايت پانزده از باب شش، اين گفته كه: «و پرهيز كن از گرفتگى و ناراحتى در جايگاه قضاوت؛ جايگاهى كه خداوند در آن پاداش قرارداده و ذخيرۀ خوبى در آن نهاده البته - براى كسى كه به حقّ قضاوت كند.»

باب 5 كراهت همنشينى با قضات جور

73-45319-(1) محمّد بن مسلم گويد: «امام باقر و امام صادق عليهما السلام با من - در حالى كه من در كنار قاضى اى در مدينه نشسته بودم - برخورد كردند. فرداى آن روز، بر امام وارد شدم. حضرت فرمود: چه مجلسى بود كه ديروز تو را در آن ديدم‌؟ محمد بن مسلم گويد: به امام گفتم: فدايت گردم! اين قاضى احترام و اكرام مرا نگاه مى دارد و گاهى من پيش او مى نشينم. حضرت به من فرمود: چه امنيتى دارى كه لعنت نازل گردد و همۀ كسانى را كه در آن مجلس هستند، فرا گيرد!»

ارجاعات

گذشت

در روايت سى از باب هشتم از ابواب امر به معروف، فرمودۀ پيامبر صلى الله عليه و آله كه: «چهار چيز دل ها را فاسد مى سازد. (تا آن كه گويد): و همنشينى با مردگان. سئوال شد: اى رسول خدا، همنشينى با مردگان چيست‌؟ حضرت فرمود: همنشينى با هر كس كه از ايمان گمراه است و در حكم ها ستم مى كند.»

و در روايت يكم از باب دوازدهم از ابواب اجاره، اين گفته كه: «از امام باقر عليه السلام شنيدم كه مى فرمود:

من نزد يكى از قاضيان مدينه بودم كه دو نفر نزد وى آمدند. يكى از آن دو گفت: من از اين شخص

فقال له القاضي ليس لك كراه إذا لم تبلغه الى الموضع الذي اكترىٰ دابّتك إليه قال عليه السلام فدعوتهما اليّ فقلت للذى اكترى ليس لك ان تذهب بكراء دابّة الرجل كلّه و قلت للآخر يا عبد اللّه ليس لك أن تأخذ كراء دابّتك كلّه و لكن اُنظر قدر ما بقي من الموضع و قدر ما ركبته فاصطلحا عليه ففعلا. 5 - و في رواية ابن مسلم (3) نحوه.

و في رواية الحلبيّ (5) قوله: كنت قاعداً عند قاضٍ من القضاة و عنده أبو جعفر عليه السلام.

(6) باب أنّ القاضي عليه أن يواسى بين الخصوم و أن لا يقضى لواحد حتّى يسمع كلام الآخر و يمنع الخصم عن البغى و لا يتضجّر و لا يقعد للقضاء حتّى يطعم و يكون لسانه وراء قلبه و لا يقضى في أمر واحد بقضاءين مختلفين

اشاره

قال اللّه تعالى في سورة ص (38):24: «قٰالَ لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤٰالِ نَعْجَتِكَ إِلىٰ نِعٰاجِهِ وَ إِنَّ كَثِيراً مِنَ اَلْخُلَطٰاءِ لَيَبْغِي بَعْضُهُمْ عَلىٰ بَعْضٍ إِلاَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ وَ قَلِيلٌ مٰا هُمْ وَ ظَنَّ دٰاوُدُ أَنَّمٰا فَتَنّٰاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَ خَرَّ رٰاكِعاً وَ أَنٰابَ‌».

1-74-45320-(1)كافى 413/7: تهذيب 226/6: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن النّوفليّ عن السّكونىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قال أمير المؤمنين عليه السلام: من ابتلى بالقضاء فليواس بينهم في الإشارة و في النظر في المجلس. فقيه 8/3: عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله: مثله.

8-75-45321-(2)فقه الرّضا عليه السلام 260: و اعلم أنّه يجب عليك أن تساوى بين الخصمين حتّى في النّظر اليهما حتّى لا يكون نظرك الى أحدهما أكثر من نظرك الى الثّانى.

14-76-45322-(3) دعائم الإسلام 533/2: عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: انّه نهى ان يحابى القاضي أحد الخصمين بكثرة النّظر و حضور الذّهن و نهى عن تلقين الشّهود و نبزهم(1).

1-77-45323-(4) و فيه 533/2: عن عليّ عليه السلام انّه كان يقول: ينبغي للحاكم ان يَدَع التّلفّت(2) الى خصم دون خصم و ان يقسم النّظر فيما بينهما بالعدل و لا يدع خصماً يظهر بغياً على صاحبه.


1) . النبز: اللمز و التلقين.

2) . التّلفّت: الالتفات بالوجه.

چهارپايى كرايه كردم تا مرا از كجا تا كجا ببرد. (تا آن كه گويد): قاضى به او گفت: تو حق كرايه ندارى اگر او را به آنجا كه چهارپا را تا آنجا كرايه كرده بود، نرسانى. حضرت گويد: من هر دو را خواستم و به آن كس كه كرايه كرده بود، گفتم: تو نمى توانى چيزى به آن شخص كرايه ندهى و به ديگرى گفتم: اى بندۀ خدا، تو هم نمى توانى همۀ كرايۀ چهار پايت را بگيرى. ولى اندازه بگير؛ آن اندازه كه تا جايگاه مانده و آن اندازه كه سوار شده اى و هر دو بر همين مصالحه كنيد. آن دو هم چنين كردند.» و در روايت سوم مانند آن.

باب 6 وظيفۀ قاضى در مساعدت به مترافعين

داوود گفت: مسلّما او با درخواست يك ميش تو براى افزودن آن به ميش هايش بر تو ستم نموده و بسيارى از معاشران به يكديگر ستم كنند مگر كسانى كه ايمان آورده و اعمال صالح انجام داده اند امّا عدّۀ آنان كم است. داوود دانست كه ما او را (با اين ماجرا) آزموديم. از اين رو از پروردگارش طلب آمرزش كرد و به سجده افتاد و توبه كرد.(1)74-45320-(1) امام صادق عليه السلام بيان داشت: «امير المؤمنين عليه السلام فرمود: كسى كه مبتلا به قضاوت شده است، مواسات [مساعدت] در اشاره كردن و مساوات در نگاه كردن را در مجلس قضاء رعايت كند.»

75-45321-(2) بدان كه بر تو لازم است كه ميان دو خصم مساوات داشته باشى؛ حتى در نگاه به آن دو تا اين كه نگاه تو به يكى از آن دو، بيش از نگاهت به دومى نباشد.»

76-45322-(3) رسول خدا صلى الله عليه و آله نهى كرد از اين كه قاضى با نگاه زياد و حضور ذهنش، يكى از دو طرف را يارى كند و حضرت نهى كرد از تلقين كردن به شاهدان و به اشاره به آنها فهماندن.

77-45323-(4) امير المؤمنين على عليه السلام پيوسته مى فرمود: «شايسته است حاكم را كه توجه خود را از يك خصم به خصم ديگر رها و اين كه نگاهش را ميان آن دو به عدالت تقسيم كند و نگذارد كه يك خصم به ستم بر رفيقش چيره شود.»


1) . ص 24/38.

1، 14-78-45324-(5) كافى 413/7: تهذيب 226/6: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن النّوفليّ عن السّكونىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: انّ رجلاً نزل بأمير المؤمنين عليه السلام فمكث عنده أيّاماً ثمّ تقدّم إليه في خصومة(1)لم يذكرها لأمير المؤمنين فقال له أ خصم أنت قال نعم قال تحوّل عنّا انّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله نهى أن يضاف الخصم الّا و معه خصمه. فقيه 7/3: انّ رجلاً نزل بعلىّ بن أبى طالب عليه السلام فمكث عنده (و ذكر مثله).

14، 1-79-45325-(6) دعائم الإسلام 537/2: عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: انّه نهى ان ينزل الخصم على قاضٍ و نزل رجل على عليّ عليه السلام بالكوفة فأضافه ثمّ جاء في خصومة فقال له عليّ عليه السلام أ خصم أنت تحوّل عنّى فانّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله نهى أن ينزل الخصم الّا و معه خصمه.

1، 14-80-45326-(7) الغارات 124/1: حدّثنا محمّد [بن يوسف] قال حدّثنا الحسن [بن عليّ بن عبد الكريم الزّعفرانيّ‌] قال حدّثنا إبراهيم بن محمّد بن سعيد الثّقفى قال حدّثنا إسماعيل بن أبان قال حدّثنا عمرو بن شمر عن سالم الجعفىّ عن الشّعبىّ قال: وجد عليّ عليه السلام درعاً له عند نصرانىّ فجاء به الى شريح يخاصمه إليه فلمّا نظر إليه شريح ذهب يتنحّى فقال مكانك و جلس الى جنبه و قال يا شريح أما لو كان خصمى مسلماً ما جلست الّا معه و لكنّه نصرانىّ و قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله إذا كنتم و ايّاهم في طريق فألجئوهم الى مضايقه و صغّروا بهم كما صغّر اللّه بهم في غير أنّ تظلموا ثمّ قال عليّ عليه السلام انّ هذه درعى لم أبع و لم أهب فقال للنّصرانيّ ما يقول أمير المؤمنين فقال النّصرانيّ ما الدّرع الّا درعى و ما أمير المؤمنين عندي بكاذب.

فالتفت شريح الى عليّ عليه السلام فقال يا أمير المؤمنين هل من بيّنة قال لا فقضى بها للنّصرانيّ فمشى هنيّة ثمّ أقبل فقال امّا أنا فأشهد أنّ هذه أحكام النّبيّين أمير المؤمنين يمشى بى الى قاضيه و قاضيه يقضى عليه أشهد ان لا اله الّا اللّه وحده لا شريك له و أنّ محمّداً عبده و رسوله، الدّرع و اللّه درعك يا أمير المؤمنين انبعث الجيش و أنت منطلق الى صفّين فخرّت من بعيرك الأورق فقال امّا إذا أسلمت فهي لك و حمله على فرس.

14-81-45327-(8) دعائم الإسلام 533/2: عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: انّه لمّا بعث عليّاً عليه السلام للقضاء الى اليمن قال له يا عليّ إذا قضيت بين الرّجلين فلا تقض للأوّل حتّى تسمع ما يقول الآخر.

1) . في حكومة - فقيه.

78-45324-(5) امام صادق عليه السلام فرمود: «مردى نزد امير المؤمنين عليه السلام آمد و چند روزى پيش حضرت ماند.

سپس در ارتباط با نزاعى كه به امير المؤمنين عليه السلام از پيش نگفته بود، نزد حضرت آمد. حضرت به او فرمود: تو يك طرف دعوايى‌؟ او گفت: آرى. حضرت فرمود: از نزد ما به جايى ديگر برو؛ چرا كه رسول خدا صلى الله عليه و آله نهى كرده اند از اين كه يك طرف دعوى ميهمان شود مگر اين كه طرف ديگر هم با او باشد.»

79-45325-(6) رسول خدا صلى الله عليه و آله نهى كرد از اين كه يك طرف دعوى مهمان قاضى شود و مردى در كوفه مهمان امير المؤمنين عليه السلام شد. حضرت از او پذيرايى كرد. پس از آن در يك نزاعى آمد. حضرت به او فرمود: «آيا تو يك طرف دعوى هستى‌؟ از نزد من به جايى ديگر برو. چرا كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از اين كه يك طرف دعوى مهمان [قاضى] شود، نهى كرد مگر اين كه طرف ديگر همراه وى باشد.»

80-45326-(7) شعبى گويد: «امير المؤمنين على عليه السلام زره اش را نزد يك مسيحى يافت. او را نزد شريح آورد و به شريح گفت. شريح چون نگاهش به امير المؤمنين افتاد، رفت كه از جايش دور شود. حضرت فرمود:

در جاى خود باش و حضرت در كنار شريح نشست و فرمود: اى شريح، آگاه باش! اگر طرف نزاع من مسلمان بود، من كنار او مى نشستم ولى مسيحى است و رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: اگر شما و آنان در راهى بوديد، آنها را به جاى تنگ راه مجبور سازيد و آنان را كوچك كنيد آن گونه كه خداوند كوچك شان كرد بى آن كه ستم كنيد. سپس امام على عليه السلام فرمود: اين زره من است كه نفروخته و نبخشيده ام. شريح به مسيحى گفت: امير المؤمنين چه مى گويد؟ مسيحى گفت: زره، زره من است و امير المؤمنين از نظر من دروغگو نيست.

شريح توجهى به امير المؤمنين عليه السلام كرد و گفت: اى امير المؤمنين، آيا دو شاهد داريد؟ حضرت فرمود: نه. پس از آن، شريح به نفع مسيحى حكم داد. مسيحى مقدارى رفت، سپس بازگشت و گفت: اما من گواهى مى دهم كه اين، از نوع حكم هاى پيامبران است. امير المؤمنين با من نزد قاضى خود مى آيد و قاضى اش عليه او حكم مى دهد! من گواهى مى دهم كه جز خدا، خدايى نيست.

او يكتا و بى شريك است و حضرت محمد بنده و رسول اوست. زره هم به خدا سوگند! زره توست، اى امير المؤمنين. لشكر روانه شد و شما به سوى صفين مى رفتيد و اين زره از شتر بر زمين افتاد. حضرت فرمود: اينك كه مسلمان شدى، اين زره براى تو باشد و حضرت اسبى هم به مسيحى داد.»

81-45327-(8) رسول خدا صلى الله عليه و آله چون امير المؤمنين على عليه السلام را براى قضاوت به يمن فرستاد، به او فرمود:

«اى على، هر زمان كه ميان دو نفر قضاوت مى كنى، به نفع نفر اول قضاوت مكن تا آن كه گفتۀ ديگرى را هم بشنوى.»

14، 1-82-45328-(9) تهذيب 227/6: محمّد بن عليّ بن محبوب عن محمّد بن الحسين عن ذبيان بن حكيم الأزديّ عن موسى بن أكيل النّميريّ عن محمّد بن مسلم عن أبي جعفر عليه السلام قال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: اذا تقاضا إليك رجلان فلا تقض للأوّل حتّى تسمع من الآخر فإنّك إذا فعلت ذلك تبيّن لك القضاء. فقيه 7/3: روى عن عليّ عليه السلام انّه قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: (و ذكر مثله و زاد) قال عليّ عليه السلام: فما زلت بعدها قاضياً و قال له النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله اللّهمّ فهّمه القضاء.

14، 1-83-45329-(10) عيون الأخبار 65/2: حدّثنا محمّد بن عمر الحافظ قال حدّثنا الحسن بن عبد اللّه التّميمىّ قال حدّثني أبى قال حدّثني سيّدى عليّ بن موسى الرّضا عليهما السلام عن أبيه موسى بن جعفر عن أبيه جعفر بن محمّد عن أبيه محمّد بن عليّ عن أبيه عليّ بن الحسين عن أبيه الحسين عن أبيه عليّ عليهم السلام قال: انّ النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله لمّا وجّهنى الى اليمن قال إذا تقوضى(1)إليك فلا تحكم لأحد الخصمين دون ان تسمع من الآخر قال فما شككت في قضاء بعد ذلك.

14-84-45330-(11) دعائم الإسلام 534/2: و نهى صلّى اللّه عليه و آله أن يتكلّم القاضي قبل أن يسمع قول الخصمين يعنى يتكلّم بالحكم.

14-85-45331-(12) تفسير العيّاشى 75/2: عن حبيش(2)عن عليّ عليه السلام: انّ النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله حين بعثه ببراءة و قال يا نبىّ اللّه انّى لست بِلَسِنٍ‌(3)و لا بخطيب قال ما بدّ أن أذهب بها أو تذهب بها أنت قال فان كان لا بدّ فسأذهب أنا قال فانطلق فانّ اللّه يثبّت لسانك و يهدى قلبك ثمّ وضع يده على فمه و قال انطلق فاقرئها على النّاس و قال: النّاس سيتقاضون إليك فإذا أتتك الخصمان فلا تقضينّ لواحد حتّى تسمع الآخر فانّه أجدر أن تعلم الحقّ‌.

8-86-45332-(13) عيون الأخبار 191/1: حدّثنا أحمد بن زياد بن جعفر الهمدانيّ رضي اللّه عنه و الحسين بن إبراهيم بن أحمد بن هشام المكتّب و عليّ بن عبد اللّه الورّاق رضى اللّه عنهم قالوا حدّثنا عليّ بن إبراهيم بن هاشم قال حدّثنا القاسم بن محمّد البرمكىّ قال حدّثنا أبو الصّلت الهرويّ (في حديث الى أن قال ص 194): فعجّل داود عليه السلام على المدّعى عليه فقال «لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤٰالِ نَعْجَتِكَ إِلىٰ نِعٰاجِهِ‌» و لم يسأل المدّعى البيّنة على ذلك و لم يقبل على


1) . تحوكم - خ ل.

2) . الحسن - خ.

3) . اللّسن ككتف: البليغ.

82-45328-(9) امام باقر عليه السلام بيان داشت: «رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: آن زمان كه دو نفر براى قضاوت نزد تو مى آيند، به نفع اولى حكم مكن تا از ديگرى هم بشنوى؛ چرا كه اگر تو چنين كنى، دادرسى و حكم برايت روشن نمى شود.»

متن همين روايت در من لا يحضره الفقيه: «از امير المؤمنين على عليه السلام روايت شده است كه بيان داشت: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: (و مانند روايت قبلى را ذكر كرده و افزوده است). على عليه السلام فرمود:

پيوسته پس از رعايت اين توصيه، قضاوت مى كنم و پيامبر در حق امير المؤمنين فرمود: خداوندا، قضاء را به او بفهمان.»

83-45329-(10) امير المؤمنين على عليه السلام بيان داشت: «پيامبر صلى الله عليه و آله چون مرا به سوى يمن فرستاد، فرمود: هر زمان كه براى قضاوت نزد تو آمدند، به نفع يكى از دو طرف نزاع - پيش از آن كه از ديگرى هم بشنوى - حكم مده. حضرت فرمود: پس از اين سفارش پيامبر صلى الله عليه و آله، ديگر من در خصوص قضاوت شك و ترديد نداشتم.»

84-45330-(11) رسول خدا صلى الله عليه و آله نهى كردند كه قاضى پيش از آن كه گفتۀ دو طرف نزاع را بشنود، سخن بگويد. منظورشان اين است كه به اعلام حكم، لب بگشايد.

85-45331-(12) پيامبر صلى الله عليه و آله زمانى كه امير المؤمنين على عليه السلام را براى خواندن سورۀ برائت فرستاد، امير المؤمنين عليه السلام بيان داشت: «اى پيامبر خدا، من بليغ و سخنران نيستم. حضرت رسول فرمود: چاره اى نيست كه اين سوره را من يا تو ببريم. امير المؤمنين گفت: اگر چاره اى نيست (قطعى است) من مى روم. حضرت رسول فرمود: خداوند زبانت را استوار و دلت را هدايت مى كند. سپس دستش را بر دهانش گذاشت و فرمود: برو و سوره را بر مردم بخوان و فرمود: مردم به زودى براى قضاوت نزد تو مى آيند. چون دو طرف نزاع نزد تو آمدند، به نفع يكى حكم مده تا به سخن ديگرى هم گوش دهى؛ چرا كه اين شايسته تر است به اين كه حق را بدانى.»

86-45332-(13) ابوالصلت هروى در حديثى به ما خبر داد: «... (تا آنجا كه گويد): داوود عليه السلام نسبت به كسى كه عليه او ادّعا شده بود، شتاب كرد و گفت: او با درخواست يك ميش تو براى افزودن آن به ميش هايش بر تو ستم كرده است و از مدعى دو شاهد بر ادّعايش نخواست و به آن كس كه عليه او ادّعا شده بود، توجّهى نكرد كه بگويد تو چه مى گويى و اين اشتباه دستور حكم بود، نه آنچه شما بدان باور كرده ايد.

آيا نمى شنوى كه خداوند عز و جل مى فرمايد: اى داوود، ما تو را خليفه (و نمايندۀ خود) در زمين قرار داديم.

پس در ميان مردم به حق قضاوت كن و از هواى نفس پيروى مكن...»

المدّعى عليه فيقول له ما تقول فكان هذا خطيئة رسم الحكم لا ما ذهبتم إليه أ لا تسمع اللّه عزّ و جلّ يقول «يٰا دٰاوُدُ إِنّٰا جَعَلْنٰاكَ خَلِيفَةً فِي اَلْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ اَلنّٰاسِ بِالْحَقِّ وَ لاٰ تَتَّبِعِ اَلْهَوىٰ‌» الخبر.

5-87-45333-(14) كافى 410/7: عدّة من أصحابنا عن سهل بن زياد و عليّ بن إبراهيم عن أبيه جميعاً عن ابن محبوب تهذيب 222/6 عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن محبوب عن أبي حمزة الثّمالىّ عن أبي جعفر عليه السلام قال: كان في بني إسرائيل قاضٍ كان يقضى بالحقّ فيهم فلمّا حضره الموت قال لامرأته إذا أنا متّ فاغسلينى و كفّنينى و ضعينى على سريرى و غطّى وجهي فانّك لا ترين سوءاً فلمّا مات فعلت ذلك ثمّ مكثت بذلك حيناً ثمّ إنّها كشفت عن وجهه لتنظر اليه فإذا هي بدودة تقرض منخره ففزعت من ذلك فلمّا كان اللّيل أتاها في منامها فقال لها أفَزَعَكِ ما رأيت قالت أجل لقد فزعت فقال لها أما لئن(1)كنت فزعت ما كان الّذى رأيت الّا (لهوى - يب) في أخيك فلان أتانى و معه خصم له فلمّا جلسا اليّ قلت اللّهمّ اجعل الحقّ له و وجّه القضاء على صاحبه فلمّا اختصما اليّ كان الحقّ له و رأيت ذلك بيّناً في القضاء فوجّهت القضاء له على صاحبه فأصابني ما رأيت لموضع هواى كان مع موافقة الحقّ‌.

مستدرك 355/17: القطب الرّاوندىّ في قصص الأنبياء بإسناده الى الصّدوق عن محمّد بن موسى بن المتوكّل عن عبد اللّه بن جعفر الحميريّ عن أحمد بن محمّد عن أبي حمزة الثّمالىّ عن أبي جعفر عليه السلام قال: كان قاضٍ في بني إسرائيل (و ذكر نحوه).

أمالى ابن الطّوسىّ 126: عن أبيه قال أخبرنى أبو بكر محمّد بن عمر الجعابىّ قال حدّثنا أبو العبّاس أحمد بن محمّد بن سعيد الهمدانيّ قال حدّثنا عليّ بن الحسين بن عبد اللّه بن أسلم قال حدّثني أبى قال حدّثنا معاوية بن سفيان المزنى قال حدّثني محمّد بن إسماعيل بن الحكم عن أبي جعفر محمّد بن عليّ عليهما السلام: نحوه.

دعائم الإسلام 533/2: عن أبي جعفر محمّد بن عليّ عليهما السلام أنّه قال: كان في بني إسرائيل قاضٍ و كان يقضى فيهم بالحقّ و ذكر نحوه بتفاوت يسير.


1) . ان - يب.

87-45333-(14) امام باقر عليه السلام فرمود: «در بنى اسرائيل قاضى اى بود كه به حق در ميان آنان دادرسى مى كرد.

چون مرگش فرا رسيد، به همسرش گفت: چون من مُردم، مرا غسل بده و كفن كن و مرا برروى تختم بگذار، چهره ام را بپوشان و تو بدى نمى بينى. چون مرد، همسرش همان كرد و زمانى درنگ نمود.

پس از آن چهرۀ مرد را باز كرد تا بدان بنگرد كه ناگاه ديد كرمى، بينى او را مى جود. از اين حالت ترس او را فرا گرفت. چون شب شد، آن مرد به خواب همسرش آمد و به همسرش گفت: آيا آنچه ديدى، تو را ترساند؟ زن گفت: آرى، من ترسيدم! آن مرد به همسرش گفت: آگاه باش! حال كه ترسيدى، بدان كه آنچه ديدى، جز به دليل تمايلى كه به فلان برادرت داشتم، نبود. آن برادرت با طرف دعوايش نزد من آمد. چون هر دو نزد من نشستند، من گفتم: خدايا، حق را با او قرار بده و دادرسى را عليه رفيقش متوجه ساز و چون هر دو نزاع شان را براى من گفتند، حق با برادرت بود و من اين را به طور آشكار در مورد قضاء ديدم و دادرسى را به نفع برادرت عليه رفيقش جهت دادم. در نتيجۀ آن، آنچه ديدى به من رسيد؛ چرا كه با اين كه تمايلم موافق حق درآمد، تمايلم با برادرت بود.»

1، 14-88-45334-(1)كافى 412/7: تهذيب 225/6: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن الحسن بن محبوب عن عمرو ابن أبي المقدام عن أبيه عن سلمة بن كهيل قال: سمعت عليّاً صلوات اللّه عليه يقول لشريح (يا شريح - يب) انظر الى أهل المعك و المَطْل و دفع(2)حقوق النّاس من أهل المقدرة(3)و اليسار ممّن يدلى بأموال المسلمين الى الحكّام فخذ للنّاس بحقوقهم منهم و بع فيها العقار و الدّيار فانّى سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقول مطل المسلم الموسر ظلم للمسلم(4)و من لم يكن له عَقار و لا دار و لا مال فلا سبيل عليه و اعلم انّه لا يحمل النّاس على الحقّ الّا من ورّعهم(5)عن الباطل ثمّ واس بين المسلمين بوجهك و منطقك و مجلسك حتّى لا يطمع قريبك في حيفك و لا ييأس عدوّك من عدلك و ردّ اليمين على المدّعى مع بيّنة(6)فانّ ذلك أجلىٰ للعمى و أثبت في القضاء و اعلم أنّ المسلمين عدول بعضهم على بعض الّا مجلوداً(7)في حدّ لمْ يتب منه أو معروفاً(8)بشهادة زور أو ظنين(9)و إيّاك و التضجّر(10)(و التّأذّى - فقيه - كما) في مجلس القضاء الّذى أوجب اللّه تعالى فيه الأجر و يحسن(11)فيه الذّخر لمن قضى بالحقّ (و اعلم أنّ الصّلح جائز بين المسلمين إلّا صلحاً حرّم حلالاً أو أحلّ حراماً - كا يب) و اجعل لمن ادّعى شهوداً غيّباً أمداً بينهما(12)فان أحضرهم أخذت له بحقّه و ان لم يحضرهم أوجبت عليه القضيّة فايّاك(13)أن تنفذ (فيه - كا) قضيّة(14)في قصاص أو حدّ من حدود اللّه أو حقّ من حقوق المسلمين حتّى تعرض ذلك عليّ إن شاء اللّه - و لا تقعدنّ في مجلس القضاء حتّى تطعم.(15)

فقيه 8/3: و قال أمير المؤمنين عليه السلام لشريح يا شريح انظر الى أهل الشّحّ‌(15) و المطل و الاضطهاد (و ذكر مثله و زاد في آخره) روى ذلك الحسن بن محبوب عن عمرو ابن أبي المقدام عن أبيه عن سلمة بن كهيل عن أمير المؤمنين عليه السلام.


1) . المعك - خ.

2) . دافع - يب - و من يدفع - فقيه.

3) . المدر - فقيه.

4) . للمسلمين - يب.

5) . وزّعهم - خ كا - ردعهم - يب.

6) . بيّنته - فقيه.

7) . مجلود - يب.

8) . معروف - يب.

9) . ظنيناً - فقيه.

10) . الضجر - فقيه.

11) . و اَحْسَنَ - فقيه.

12) . بينهم - فقيه.

13) . و ايّاك - يب فقيه.

14) . حكماً - فقيه

15) . و ايّاك أن تجلس في مجلس القضاء حتّى تطعم شيئاً ان شاء اللّه تعالى - فقيه.

88-45334-(15) سلمة بن كهيل گويد: «از امير المؤمنين على عليه السلام شنيدم كه به شريح مى گويد: اى شريح، بنگر به كسانى كه تأخير مى اندازند و حقوق مردم را نمى پردازند با اين كه دارند و مى توانند همان ها كه اموال مسلمانان را به حكّام به رسم رشوه مى دهند، حقوق مردم را از آنان بگير و باغستان ها و سرزمين ها را در اين رابطه بفروش. چون من از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه مى فرمود: تاخير انداختن مسلمانان دارا، ستم بر مسلمان است و البته كسى كه باغ و خانه و مال ندارد، راهى بر او نيست و بدان كه، مردم را بر حق وادار نمى سازد مگر كسى كه آنان را از باطل باز دارد. پس از آن، ميان مسلمانان با چهره ات، سخنت و نشستنت مواسات برقرار كن تا كسى كه به تو نزديك است، در ستم تو طمع نكند و دشمن تو نيز از عدالت تو مأيوس نگردد و سوگند را به مدّعى باز گردان با اين كه دو شاهد دارد؛ چرا كه اين نابينايى را بهتر برطرف مى سازد و قضاوت را استوارتر مى كند.

و بدان كه مسلمانان همه نسبت به هم عادل محسوب مى شوند؛ مگر كسى كه در مورد حدّى كه از آن توبه نكرده است، تازيانه بخورد يا به شهادت ناحق معروف و شناخته يا مورد اتّهام باشد.

و بپرهيز از گرفتگى و ناراحتى در مجلس قضاوت! همان مجلسى كه خداوند در آن اجر نهاده و براى كسى كه به حق قضاوت كند، ذخيرۀ خوبى گذاشته است.

و بدان كه، صلح و سازش ميان مسلمانان جايز است؛ مگر صلح و سازشى كه حلالى را حرام يا حرامى را حلال سازد و براى كسى كه ادعا دارد شاهدان غايبى را دارد، زمانى را معين كن كه اگر آنان را حاضر كرد، تو حق او را بگيرى ولى اگر آنان را حاضر نساخت، حكمت را بر او ثابت سازى و مبادا كه حكمى را دربارۀ قصاص يا حدّى از حدود الهى يا حقى از حقوق مسلمانان اجرا كنى مگر اين كه آن را بر من عرضه كنى - ان شاءاللّه و در مجلس قضاوت ننشين تا چيزى بخورى.»

1-89-45335-(16) أمالي الطوسيّ 25: حدّثنا أبو عبد اللّه محمّد بن محمّد بن النعمان رحمه اللّه قال أخبرنى أبو الحسن عليّ بن محمّد بن حبيش الكاتب قال أخبرنى الحسن بن عليّ الزّعفرانيّ قال أخبرنى أبو إسحاق إبراهيم بن محمّد الثقفى قال حدّثني عبد اللّه بن محمّد بن عثمان قال حدّثنا عليّ بن محمّد بن أبي سعيد عن فضيل بن الجعد عن أبي إسحاق الهمدانيّ قال: لمّا ولّى أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب صلوات اللّه عليه محمّد ابن أبي بكر مصر و أعمالها كتب له كتاباً (إلى أن قال 30) و لا تقض في أمر واحد بقضاءين مختلفين فيختلف أمرك و تزيغ عن الحقّ‌.
الإرجاعات

1 - و يأتي في مرسلة العوالى (2) من باب (10) ما ورد في أنّ الحاكم لا يعدى على الخصم

قوله: لِمَ عزلتنى و ما جنيت و ما خنت فقال عليه السلام انّى رأيت كلامك يعلو على كلام الخصم. و في رواية أحمد ابن أبي عبد اللّه (2) من باب (11) أنّ القاضي لا يقضى و هو غضبان

قوله عليه السلام:

لسان القاضي وراء قلبه فان كان له قال و ان كان عليه أمسك.

و في أحاديث باب (7): أنّه لا كفالة و لا شفاعة في حدّ من أبواب الأحكام العامّة للحدود ما يناسب الباب.

(7) باب ما ورد في أنّ من تقدّم مع خصم إلى قاضٍ فليكن عن يمين الخصم و أنّ من ابتدأ بالدّعوىٰ أحقّ من صاحبه أن يسمع منه فإذا ادّعيا جميعاً فالدّعوى للّذى على يمين خصمه

6-90-45336-(1) تهذيب 227/6: محمّد بن عليّ بن محبوب عن أحمد بن محمّد عن فقيه 7/3:

الحسن بن محبوب عن عبد اللّه بن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: اذا تقدّمت مع خصم إلى والٍ أو إلى قاضٍ فكن عن يمينه - يعنى عن يمين الخصم -. وسائل 218/27: و رواه ابن الجنيد في كتابه نقلاً من كتاب الحسن بن محبوب عن محمّد بن مسلم: على ما نقله السّيّد المرتضى في الانتصار.

8-91-45337-(2) فقه الرّضا عليه السلام 260: فاذا تحاكمت الى حاكم فانظر أن تكون على يمين خصمك فاذا تحاكم خصمان فادّعى كلّ واحد منهما على صاحبه دعوىً فالّذى يَدّعى بالدّعوىٰ أوّلاً أحقّ من صاحبه أن يسمع منه فإذا ادّعيا جميعاً فالدّعوى للّذى على يمين خصمه.

89-45335-(16) ابواسحاق همدانى گويد: «چون امير المؤمنين على بن ابيطالب عليه السلام محمد بن ابى بكر را بر مصر و توابع زير نظر آن گمارد، نامه اى براى او نوشت. (تا آن كه گويد): و در يك قضيّه، دو قضاوت گوناگون مكن كه كارت لوث مى شود و از حق منحرف مى شوى.»

ارجاعات

مى آيد:

در روايت دوم از باب دهم، اين گفته كه: «چرا مرا در حالى كه جنايتى و خيانتى نكرده ام، بركنار نمودى‌؟ حضرت فرمود: من ديدم كه سخنت بلندتر از سخن خصم است.»

و در روايت دوّم از باب يازدهم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «زبان قاضى پشت دلش است. اگر به نفع اوست، مى گويد و اگر به ضرر اوست، نمى گويد.»

و در روايات باب هفتم از ابواب احكام عمومى حدود، چيزى كه مناسب با اين باب است.

باب 7 آغازگر طرح دعوى در نزد قاضى

90-45336-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «زمانى كه با طرف خود نزد والى يا قاضى مى روى، تو در سمت راست او باش؛ منظور حضرت، سمت راست خصم است.»

91-45337-(2) فقه الرضا عليه السلام: «زمانى كه براى حكم نزد حاكمى مى روى، توجه داشته باش كه سمت راست خصمت باشى و اگر دو طرف نزد حاكم بروند و هر كدام از آن دو ادّعايى بر همراهش دارد، در اين صورت آن كس كه ادّعايى را اول مى كند، شايسته تر از همراهش است كه از او شنيده شود. ولى اگر هر دو با هم ادعايى بكنند، حق ادّعا براى كسى است كه سمت راست خصمش قرار گرفته است.»

(8) باب أنّ صاحب اليمين يقدّم في المجلس بالكلام

14-92-45338-(1) فقيه 7/3: روى محمّد بن مسلم عن أبي جعفر عليه السلام قال: قضى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله اَن يُقدّم صاحب اليمين في المجلس بالكلام. وسائل 218/27: و رواه ابن الجنيد في كتابه نقلاً من كتاب الحسن بن محبوب عن محمّد بن مسلم على ما نقله عنه السّيّد المرتضى في الانتصار..

(9) باب أنّ القاضي يأخذ بأوّل الكلام دون آخره

1-93-45339-(1) تهذيب 310/6: محمّد بن الحسن الصّفّار عن أحمد بن محمّد بن عيسى عن عليّ بن الحكم عن هشام بن سالم عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: كان أمير المؤمنين عليه السلام يأخذ بأوّل الكلام دون آخره.

(10) باب ما ورد في أنّ الحاكم لا يعدى على الخصم إلّا أن يعلم بينهما معاملة و لا يعلو كلامه على كلام الخصم

1-94-45340-(1)عوالى اللّئالى 454/1: روى عن عليّ عليه السلام: لا يعدى(1) الحاكم على الخصم الّا أن يعلم بينهما معاملة.

1-95-45341-(2) عوالى اللّئالى 343/2: روى: أنّ أمير المؤمنين عليه السلام ولّى أبا الأسود الدّؤلى القضاء ثمّ عزله فقال له لِمَ عزلتنى و ما جنيت و ما خنت فقال عليه السلام إنّي رأيت كلامك يعلو على كلام الخصم.


1) . العدوى: النّصر و المعونة و لعلّ المعنى أنّ الحاكم لا ينصر المدّعى على الخصم إذا ادّعى عليه مالاً بان يحبسه إذا ادّعى الإعسار حتّى يثبت إعساره الّا ان يعلم أنّ ما ادّعى عليه من المال من جهة معاملة بينهما أن تكون الدّعوى مالاً أو من ثمن مبيع لا أن يكون صداقاً و لا دية و لا عوض قصاص و نحو ذلك فإنّه ورد في الخبر عنه عليه السلام جواز الحبس على الأوّل دون الثّانى (جواهر الغوالي في شرح العوالى) في حاشية العوالى.

باب 8 تقدم سخن در دادگاه

92-45338-(1) امام باقر عليه السلام فرمود: «رسول خدا صلى الله عليه و آله حكم داد كسى كه در مجلس سمت راست است، حق تقدم در سخن گفتن دارد.»

باب 9 قاضى سخن اوّل مترافعين را مى گيرد

93-45339-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «پيوسته امير المؤمنين عليه السلام اوّلين سخن را مى گرفت، نه آخرين سخن را.»

باب 10 عدم حمايت قاضى از مدعى

94-45340-(1) از امير المؤمنين على عليه السلام روايت شده است كه: «حاكم مدّعى را عليه خصم كمك نمى كند مگر اين كه بداند ميان اين دو، معامله بوده است.»

95-45341-(2) روايت شده است كه: «امير المؤمنين عليه السلام منصب قضاوت را به ابوالأسود دئلى واگذار كرد، سپس او را عزل كرد. ابوالأسود به حضرت گفت: چرا مرا بركنار كردى با اين كه جنايت و خيانتى نكرده ام‌؟ حضرت فرمود: من ديدم كه سخن تو فراتر از سخن خصم است.»

(11) باب ما ورد في أنّ القاضي لا يقضى و هو غضبان و لا من النّوم سكران و لا أن يكون جائعاً أو ناعساً

14-96-45342-(1) كافى 413/7: تهذيب 226/6: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن النّوفليّ عن السّكونىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: من ابتلى بالقضاء فلا يقضى و هو غضبان. فقيه 6/3: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: من ابتلى بالقضاء فلا يقضينّ و هو غضبان.

1، 6-97-45343-(2) كافى 413/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 227/6: احمد ابن أبي عبد اللّه رفعه قال: قال أمير المؤمنين عليه السلام لشريح لا تسارّ أحداً في مجلسك و إن غضبت فقم فلا تقضينَّ و أنت غضبان قال و قال أبو عبد اللّه عليه السلام لسان القاضي وراء قلبه فان كان له قال و ان كان عليه أمسك.(1).

14-98-45344-(3) دعائم الإسلام 537/2: عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: أنّه نهى أن يقضى القاضي و هو غضبان أو جائع أو ناعس و قال يقول اللّه تبارك و تعالى يا ابن آدم اذكرني حين تغضب أذكرك حين أغضب و إلّا أمحقك فيمن أمحق.

1-99-45345-(4) و فيه و عن عليّ عليه السلام: أنّه قال لرفاعة لا تقض و أنت غضبان و لا من النّوم سكران.

(12) باب ما ورد في أنّ القضاء في المسجد أعدل بين النّاس و أنّه وهن بالقاضي أن يجلس في بيته

1-100-45346-(1)دعائم الإسلام 534/2: عن عليّ عليه السلام: أنّه بلغه أنّ شريحاً يقضى في بيته فقال يا شريح اجلس في المسجد فانّه أعدل بين النّاس و إنّه وهن بالقاضي أن يجلس في بيته.

(و ما ورد: في أنّ النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و أمير المؤمنين عليه السلام يقضيان في المسجد كثير جدّاً).


1) . اى فان كان القلب له بأن لا يكون فيه ما يمنعه عن الحكم قضى و تكلّم و ان كان عليه بأن كان غضبان او جائعاً او مثله أمسك عن الكلام أو المعنى ينبغي له أن يتفكّر فيما يتكلّم به فإن كان له بأن يكون صواباً تكلّم و الّا أمسك و لعلّ الأوّل أظهر - مرآة.

باب 11 عدم جواز حكم قاضى در حالت خشم، خواب، مستى، گرسنگى و چرت زدن

96-45342-(1) امام صادق عليه السلام بيان داشت: «رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس كه مبتلاى به قضاوت كردن شد، در حالى كه خشمگين است، قضاوت نكند.»

متن همين روايت در من لايحضره الفقيه: «رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس كه مبتلاى به قضاوت شده است، حتماً در حالى كه غضبناك است، قضاوت نكند.»

97-45343-(2) امير المؤمنين عليه السلام به شريح فرمود: «در مجلست با احدى درِ گوشى حرف نزن و اگر خشم كردى، برخيز و در حال غضب قضاوت مكن.»

راوى گويد: «امام صادق عليه السلام فرمود: زبان قاضى پشت دلش است. اگر به نفع او باشد، مى گويد و اگر عليه او باشد، نمى گويد.»

98-45344-(3) رسول خدا صلى الله عليه و آله از اين كه قاضى در حال غضب، گرسنگى و چرت قضاوت كند، نهى كرد و فرمود: «خداوند - تبارك و تعالى - مى فرمايد: اى فرزند آدم، مرا هنگامى كه خشم مى كنى ياد كن؛ من هم تو را به هنگامى كه خشم مى كنم، ياد مى كنم؛ وگرنه تو را در ميان كسانى كه نابود مى سازم، نابود مى كنم.»

99-45345-(4) امير المؤمنين على عليه السلام به رفاعه فرمود: «در حال خشم، خواب و مستى، قضاوت مكن.»

باب 12 قضاوت در مسجد

100-45346-(1) به امام على عليه السلام رسيد كه شريح در خانه اش قضاوت مى كند. حضرت فرمود: «اى شريح، در مسجد بنشين؛ چرا كه آن، عدالت بيشترى را بين مردم ايجاد مى كند و براى قاضى سبك است كه در خانه اش بنشيند.»

و روايات در اين باره كه پيامبر صلى الله عليه و آله و امير المؤمنين عليه السلام در مسجد قضاوت مى كرده اند، جداً بسيار است.

(13) باب أنّ القاضي إذا خاف على نفسه يحكم بأحكام أئمّة الجور

اشاره
4-101-45347-(1) تهذيب 225/6: سعد بن عبد اللّه عن محمّد بن الحسين تهذيب 224/6: محمّد بن عليّ بن محبوب عن محمّد بن الحسين عن محمّد بن إسماعيل بن بزيع عن صالح بن عقبة عن عمرو ابن أبي المقدام عن فقيه 3/3: عطاء بن السّائب عن عليّ بن الحسين عليهما السلام قال: اذا كنتم في أئمّة الجور فاقضوا(1) في أحكامهم و لا تشهروا أنفسكم فتقتلوا و إن تعاملتم بأحكامنا كان خيراً لكم. علل الشّرائع 531: حدّثنا أبى رحمه اللّه قال حدّثنا سعد بن عبد اللّه عن عمرو ابن أبى المقدام عن عليّ بن الحسين عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: اذا كنتم في أئمّة الجور فامضوا في أحكامهم و لا تشهروا أنفسكم فتقتلوا و ان تعاملتم بأحكامهم كان خيراً لكم. (و لا يخفى أنّ ما في العلل سهو لأنّ الصدوق كما نقله في العلل نقله في الفقيه مثل ما في التهذيب).
الإرجاعات

و تقدّم في أحاديث باب (1) وجوب التّقيّة مع الخوف في كلّ ضرورة بقدرها من أبواب التّقيّة ج 18 و باب (3) وجوب طاعة السّلطان للتّقيّة و باب (4) ما ورد في كتم الدّين عن غير أهله مع التقيّة و باب (5) وجوب التّقيّة في الفتوى مع الضّرورة ما يدلّ على ذلك.

(14) باب ما ورد في أنّ الرّشاء في الحكم هو الكفر باللّه و هو من السّحت و أنّ اللّه تعالى لعن الرّاشى و المرتشى و من بينهما يمشى

اشاره

سورة المائدة (5):42 و 62-63: «سَمّٰاعُونَ لِلْكَذِبِ أَكّٰالُونَ لِلسُّحْتِ‌...» و «وَ تَرىٰ كَثِيراً مِنْهُمْ يُسٰارِعُونَ فِي اَلْإِثْمِ وَ اَلْعُدْوٰانِ وَ أَكْلِهِمُ اَلسُّحْتَ لَبِئْسَ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ * لَوْ لاٰ يَنْهٰاهُمُ اَلرَّبّٰانِيُّونَ وَ اَلْأَحْبٰارُ عَنْ قَوْلِهِمُ اَلْإِثْمَ وَ أَكْلِهِمُ اَلسُّحْتَ لَبِئْسَ مٰا كٰانُوا يَصْنَعُونَ‌».

6-102-45348-(1)كافى 409/7: عدّة من أصحابنا عن أحمد بن محمّد بن عيسى عن تهذيب 222/6: الحسين بن سعيد عن أخيه الحسن عن زرعة عن سماعة عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال:

الرّشا في الحكم هو الكفر باللّه.


1) . فامضوا - يب 224.

باب 13 حكم قاضى در حالت خوف

101-45347-(1)حضرت امام سجّاد عليه السلام فرمود: «زمانى كه در ميان حاكمان ستم هستيد، در همان احكام آنها قضاوت كنيد و خودتان را به شكل بدى مشهود نكنيد كه كشته شويد و اگر به احكام ما رفتار كنيد، براى شما بهتر است.»

متن همين روايت، در علل الشرايع: «امام صادق عليه السلام فرمود: آن زمان كه در ميان حاكمان ستم هستيد، در مسير احكام آنان حركت كنيد و خودتان را به بدى مشهود نكنيد تا كشته شويد و اگر به احكام آنان [به شكل تقيه] رفتار كنيد، براى شما بهتر است.»

(روشن است كه آنچه در علل الشرايع آمده، اشتباه است؛ چرا كه شيخ صدوق همان گونه كه اين روايت را در علل آورده، در كتاب من لا يحضره الفقيه مانند آنچه در تهذيب است، آورده است).

ارجاعات

گذشت

در روايات باب يكم از ابواب تقيه و باب سوّم و چهارم و پنجم، رواياتى كه بر اين مفاد دلالت دارد.

باب 14 حكم رشوه

آنان بسيار به سخنان تو گوش مى دهند تا آن را تكذيب كنند.

(1) بسيارى از آنان را مى بينى كه در گناه و تعدّى و خوردن مال حرام شتاب مى كنند. چه زشت است كارى كه انجام مى دهند! چرا دانشمندان نصارا و علماى يهود آنها را از سخنان گناه آميز و خوردن مال حرام نهى نمى كنند؟ چه زشت است عملى كه انجام مى دادند!(2)

102-45348-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «رشوه در حكم، همان كفرورزى به خداست.»


1) . مائده 42/5.

2) . نساء 62/4-63.

6-103-45349-(2) دعائم الإسلام 532/2: عن جعفر بن محمّد عليهما السلام أنّه قال: مِنْ أكل السّحت الرّشوة في الحكم قيل يا ابن رسول اللّه و إن حكم بالحقّ قال و إن حكم بالحقّ و أمّا الحكم بالباطل فهو كفر قال اللّه عزّ و جلّ «وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلْكٰافِرُونَ‌».

14-104-45350-(3) عوالى اللّئالى 266/1: قال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله: لعن اللّه الرّاشى و المرتشى و من بينهما يمشى.

14-105-45351-(4) جامع الأحاديث 80: حدّثنا محمّد بن عبد اللّه قال حدّثنا محمّد بن محمّد بن الأشعث عن موسى بن إسماعيل بن موسى بن جعفر عن أبيه عن آبائه عليهم السلام قال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: الراشى و المرتشى و الرائش (و الماشى خ) بينهما ملعونون.

1-106-45352-(5) جامع الأخبار 439: قال عليّ عليه السلام: الراشى و المرتشى و الماشى بينهما ملعونون.

1-107-45353-(6) و فيه و قال عليه السلام: لعن اللّه الراشى و المرتشى و الماشى بينهما.

14-108-45354-(7) و فيه و قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله في الوصيّة لعلىّ عليه السلام: يا عليّ من السحت ثمن الميتة و ثمن الكلب و ثمن الخمر و مهر الزّانية و الرّشوة في الحكم و أجر الكاهن.

1-109-45355-(8) و فيه و روى عن الرّضا عليه السلام أنّه قال حدّثني أبى عن آبائه عن عليّ بن أبي طالب عليه السلام: في قوله تعالى «أَكّٰالُونَ لِلسُّحْتِ‌» قال هو الرّجل يقضى لأخيه الحاجة ثمّ يقبل هديّته.

6-110-45356-(9) تفسير العيّاشىّ 321/1: عن جرّاح المدائنىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: مِنْ أكل السّحت الرّشوة في الحكم.

14-111-45357-(10) البحار 274/104: كتاب الإمامة و التبصرة: عن سهل بن أحمد عن محمّد بن محمّد بن الأشعث عن موسى بن إسماعيل بن موسى بن جعفر عن أبيه عن آبائه عليهم السلام قال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: إيّاكم و الرّشوة فإنّها محض الكفر و لا يشمّ صاحب الرّشوة ريح الجنّة.

14-112-45358-(11) أمالى ابن الطّوسىّ 262: عن أبيه قال أخبرنا أبو عمر عبد الواحد بن محمّد بن عبد اللّه بن محمّد بن مهديّ قال أخبرنى أبو العبّاس أحمد بن محمّد بن سعيد بن عبد الرّحمن بن عقدة الحافظ قال حدّثنا عبد الرّحمن قال حدّثنا أبى قال حدّثنا ليث ابن أبي سليم عن عطاء ابن أبي رباح عن جابر بن عبد اللّه أنّه قال: هديّة الأمراء غلول.

5-113-45359-(12) أمالي المفيد 85: قال أخبرنى أبو القاسم جعفر بن محمّد بن قولويه رحمه اللّه قال حدّثني أبى عن سعد بن عبد اللّه عن أحمد بن محمّد بن عيسى و محمّد بن الحسين ابن أبي الخطّاب

103-45349-(2) امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: «رشوۀ در حكم، مصداق مال نامشروع است. سئوال شد:

اى فرزند رسول خدا، گرچه به حق حكم دهد؟ حضرت فرمود: ولو به حق حكم دهد و امّا حكم به باطل كه همان كفر است. خداوند عز و جل فرموده است: و آنها كه به احكامى كه خدا نازل كرده حكم نمى كنند، كافرند.»

104-45350-(3) پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «خداوند رشوه دهنده و رشوه گيرنده و رابط بين اين دو را لعنت كرده است.»

105-45351-(4) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «رشوه دهنده، رشوه گيرنده و رشوه گيرندۀ رابط بين اين دو، همه ملعون هستند.»

106-45352-(5) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «رشوه دهنده و رشوه گيرنده و رابط بين اين دو، همه ملعون هستند.»

107-45353-(6) امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «خداوند رشوه دهنده، رشوه گيرنده و رابط بين اين دو را لعنت كرده است.»

108-45354-(7) رسول خدا صلى الله عليه و آله در وصيّت خويش به امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «اى على، بهاى مردار، بهاى سگ، ثمن شراب، مهر زن زناكار، رشوۀ در حكم و مزد كاهن، مصداق مال نامشروع است.»

109-45355-(8) از حضرت رضا عليه السلام روايت شده كه حضرت فرمود: «پدرم از پدرانش از امير المؤمنين على بن ابيطالب عليه السلام دربارۀ فرمودۀ خداوند متعال كه: مال حرام فراوان مى خورند، حديث فرمود كه: اين همان است كه مردى حاجت برادرش را برآورده مى سازد و پس از آن، هديه اش را مى گيرد.»

110-45356-(9) امام صادق عليه السلام فرمود: «رشوۀ در حكم، مصداق مال نامشروع است.»

111-45357-(10) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «از رشوه بپرهيزيد؛ چرا كه كفر محض است و صاحب رشوه، بوى بهشت را استشمام نمى كند.»

112-45358-(11) جابر بن عبداللّه گويد: «هديه اى كه اميران مى دهند، [انسان را] در بند مى كشد.»

113-45359-(12) امام باقر عليه السلام بيان داشت: «موسى بن عمران على نبيّنا و آله و عليه السلام فرمود: خداى من، برگزيدگان تو از ميان خلقت كيانند؟ خداوند فرمود: خوش دست ها و خوش پاها؛ راست مى گويد و نرم

جميعاً عن الحسن بن محبوب عن ابن سنان عن أبي حمزة الثّمالىّ عن أبي جعفر محمّد بن عليّ الباقر عليهما السلام قال: قال موسى بن عمران على نبيّنا و آله و عليه السّلام الهى من أصفياؤك من خلقك قال الرّيّ الكفّين الرّيّ القدمين يقول صادقاً و يمشى هوناً فأولئك يزول الجبال و لا يزولون قال الهى فمن ينزل دار القدس عندك قال الّذين لا ينظر أعينهم الى الدّنيا و لا يذيعون أسرارهم في الدّين و لا يأخذون على الحكومة الرّشا، الحقّ في قلوبهم و الصّدق على ألسنتهم فأولئك في سترى في الدّنيا و في دار القدس عندي في الآخرة.

الإرجاعات

و تقدّم في رواية عمّار (1)من باب (10) ما ورد في أنواع السّحت من أبواب ما يكتسب به ج 22

قوله عليه السلام: فأمّا الرّشا في الحكم فإنّ ذلك الكفر باللّه العظيم و برسوله صلّى اللّه عليه و آله. و في رواية عمّار (2) مثله.

و في رواية سماعة (4) قوله عليه السلام: فأمّا الرّشا في الحكم فهو الكفر باللّه عزّ و جلّ‌.

و في رواية سماعة (6) و رواية مجمع البيان (7) و مرسلة فقيه (8): مثله.

و في رواية الأصبغ (10) قوله عليه السلام: و ان أخذ رشوة فهو مشرك.

و في رواية السّكونىّ و العيّاشىّ (11) قوله عليه السلام: السّحت ثمن الميتة (الى أن قال) و الرّشوة في الحكم.

و في رواية الجعفريّات (12) قوله عليه السلام: من السّحت الرشوة في الحكم.

و في رواية عبد اللّه بن طلحة (13) قوله عليه السلام: مِنْ اَكْلِ السّحت سبعة الرّشوة في الحكم.

و في رواية ابن فرقد (14) قوله: سألته عن السّحت فقال عليه السلام الرّشا في الحكم.

و في مرسلة مجمع البيان (15) قوله صلّى اللّه عليه و آله: إنّ السّحت هو الرّشوة في الحكم.

و في رواية العيون (16) قوله عليه السلام:

في قول اللّه عزّ و جلّ أَكّٰالُونَ لِلسُّحْتِ‌ قال هو الرجل الذي يقضى لأخيه الحاجة ثمّ يقبل هديّته. و في رواية جابر (27) من باب (1) تحريم النّظر الى النّساء الأجانب من أبواب جملة من أحكام الرّجال و النّساء الأجانب في كتاب النّكاح ج 25

قوله عليه السلام: لعن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله رجلاً يحتاج النّاس الى نفعه(1) (لفقهه - خ) فسألهم الرّشوة. (و رواه الشّيخ بإسناده عن يوسف بن جابر).


1) . يحتاج النّاس إليه لتفقّهه - خ.

و متواضع راه مى رود. اينان به گونه اى هستند كه كوه ها از جا كنده مى شوند ولى اينان از جا كنده نمى شوند. موسى گفت: خداى من، چه كسانى در سراى پاكى نزد تو مى آيند؟ خداوند فرمود: كسانى كه چشم شان به دنيا نيست، اسرار دين را پخش نمى كنند و براى قضاوت رشوه نمى گيرند؛ حق در دل هاى شان جا گرفته و راستى بر زبان شان؛ اينان در پوشش و پناه من در دنيا و در سراى پاكى در آخرت نزد من هستند.»

ارجاعات

گذشت

در روايت يكم از باب دهم از ابواب مايكتسب به فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «امّا رشوه در قضاوت، آن كفرورزى به خداوند بزرگ و به پيامبر اوست.»

و در روايت دوّم مانند آن.

و در روايت چهارم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «امّا رشوۀ در قضاوت، آن كفر به خداوند عز و جل است.»

و در روايت ششم و روايت هفتم و روايت هشتم، مانند آن.

و در روايت دهم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «اگر كسى رشوه بگيرد، مشرك است.»

و در روايت يازدهم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «حرام، بهاى مردار (تا آن كه گويد): و رشوۀ در قضاوت است.»

و در روايت دوازده، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «رشوۀ در حكم، مصداق مال نامشروع است.»

و در روايت سيزده، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «مال نامشروع، هفت چيز است... رشوۀ در قضاوت...»

و در روايت چهارده، اين گفته كه: «از امام دربارۀ سحت پرسيدم. حضرت فرمود: آن، رشوۀ در قضاوت است.»

و در روايت پانزده، فرمودۀ پيامبر صلى الله عليه و آله كه: «سحت، همان رشوۀ در قضاوت است.»

و در روايت شانزده، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام: «دربارۀ فرمودۀ خداوند عز و جل كه: مال حرام فراوان مى خورند. حضرت فرمود: او همان مردى است كه حاجت برادرش را برآورده مى سازد، سپس هديه اش را مى پذيرد.»

و در روايت بيست و هفت از باب يك از ابواب پاره اى از احكام مردان و زنان نامحرم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «رسول خدا صلى الله عليه و آله مردى را كه مردم نيازمند نفع اويند (و در نسخه اى نيازمند علم اويند) و او از آنان رشوه مى خواهد، لعنت كرد.»

و في رواية الدّعائم (26) من باب (1) اختصاص القضاء بالنّبىّ و الأئمّة عليهم السلام من أبواب القضاء قوله عليه السلام: انّ مثل معاوية لا يجوز أن يكون أميناً على الدّماء و الأحكام (الى أن قال عليه السلام) و لا المرتشى في الحكم فيذهب بحقوق النّاس.

و في رواية الدّعائم (29): قوله عليه السلام لرفاعة إيّاك و قبول التّحف من الخصوم و حاذِر الدّخلَة.

(15) باب ما ورد في رزق القاضي

اشاره

1-114-45360-(1) نهج البلاغة 993: و اعلم أنّ الرّعيّة طبقات لا يَصْلحُ بعضها إلّا ببعض و لا غنى ببعضها عن بعض فمنها جنود اللّه و منها كتّاب العامّة و الخاصّة و منها قضاة العدل (الى أن قال) و لكلٍّ على الوالى حقّ بقدر ما يصلحه (الى أن قال عليه السلام ص 1001) ثمّ أكثر تعاهد قضائه و افسح له في البذل ما يزيل علّته و تقلّ معه حاجته إلى النّاس.

1-115-45361-(1)دعائم الإسلام 538/2: عن عليّ صلوات اللّه عليه أنّه قال: لا بدّ من إمارة و رزق للأمير و لا بدّ من عريف(1) و رزق للعريف و لا بدّ من حاسب و رزق للحاسب و لا بدّ من قاضٍ و رزق للقاضي و كرّه أن يكون رزق القاضي على النّاس الّذين يقضى لهم و لكن من بيت المال.

1-116-45362-(3) الجعفريّات 245: بإسناده عن عليّ بن أبي طالب عليه السلام أنّه قال: لا بدّ من قاضٍ و رزق للقاضي و لا بدّ من قاسم و رزق للقاسم و لا بدّ من حاسب و رزق للحاسب.

6-117-45363-(4) كافى 409/7: تهذيب 222/6: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن فقيه 4/3: (الحسن - فقيه) ابن محبوب عن عبد اللّه بن سنان قال: سئل أبو عبد اللّه عليه السلام عن قاضٍ بين قريتين يأخذ(2) من السّلطان على القضاء الرّزق فقال ذلك السّحت.

الإرجاعات

و تقدّم في رواية حمّاد (15) من باب (2)أنّ الخمس للّه و للرّسول من أبواب من يستحقّ الخمس ج 10

قوله عليه السلام: و يؤخذ الباقي فيكون بعد ذلك أرزاق أعوانه على دين اللّه و في مصلحة ما ينوبه من تقوية الإسلام و تقوية الدّين في وجوه الجهاد و غير ذلك ممّا فيه مصلحة العامّة.


1) . فيأخذ - يب.

2) . العَريف: من يعرف أصحابه - العريف: النقيب دون الرئيس.

و در روايت بيست و شش از باب يك از ابواب قضاء، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «كسى همانند معاويه حق ندارد امين بر خون ها و احكام باشد. (تا آن كه امام عليه السلام فرمايد): و نه كسى كه در حكم رشوه مى گيرد تا حق مردم را از بين ببرد.»

و در روايت بيست و نه، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام به رفاعه: «بپرهيز از پذيرفتن تحفه ها از خصم ها؛ و از باطن كار، برحذر باش.»

باب 15 درآمد قاضى

114-45360-(1) و بدان كه رعايا طبقات و مراتبى دارند كه برخى از آنان جز با برخى اصلاح نمى شوند و با داشتن بعضى از آنان، بى نياز از بعضى ديگر نيستيم: يك طبقه، لشكريان خدا و از همين دسته هستند كاتبان عمومى و خصوصى؛ و يك طبقه، قاضيان عادل. (تا آن كه گويد): و براى هر كدام بر والى به اندازه اى كه آن را اصلاح سازد، حقّى ثابت است. (تا آن كه گويد): سپس به قضاوت هاى او زياد سركشى كن و در بخشش به او آن اندازه كه مشكلاتش را برطرف سازد، و نياز او در سايۀ بخشش تو به مردم كم گردد گشاده دستى كن.

115-45361-(2) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «در امر حكومت، چاره اى از امير داشتن و از اين كه رزقى براى او در نظر گرفته شود، نيست؛ و چاره اى از داشتن كسى كه مردم را بشناسد و نيز رزقى براى او نيست؛ و چاره اى از داشتن حسابدار و روزى براى او نيست؛ و چاره اى از داشتن قاضى و در نظر گرفتن روزى اى براى او نيست و حضرت خوش نداشت كه رزق قاضى به عهدۀ كسانى باشد كه براى شان قضاوت مى كند و آن بايد از بيت المال باشد.»

116-45362-(3) امير المؤمنين على بن ابيطالب عليه السلام فرمود: «قاضى و درآمد براى قاضى و كسى كه توزيع كند و حسابدار و در آمد براى آنها، ضرورى است.»

117-45363-(4) عبداللّه بن سنان گويد: «امام صادق عليه السلام دربارۀ قاضى اى كه بين دو آبادى است و از پادشاه براى قضاوتش در آمد مى گيرد، سئوال شد. حضرت فرمود: آن، مال نامشروع است.»

(16) باب ما ورد في أنّ ما أخطأت القضاة في دم أو قطع فهو من بيت المال

1-118-45364-(1) تهذيب 315/6: فقيه 5/3: روى (عن - فقيه) الأصبغ بن نباتة أنّه قال: قضى أمير المؤمنين عليه السلام أنّ ما أخطأت القضاة في دم(1) أو قطع فهو على بيت مال المسلمين. كافى 354/7: تهذيب 203/10: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن فضّال عن يونس بن يعقوب عن أبي مريم عن أبي جعفر عليه السلام قال قضى أمير المؤمنين عليه السلام: (و ذكر مثله).

(17) باب أنّ القاضي يقضى بين الخصوم بالبيّنة و الايمان

اشاره

1-119-45365-(1)كافى 414/7: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد عن تهذيب 228/6: الحسين بن سعيد عن فضالة بن أيّوب عن أبان بن عثمان عمّن أخبره عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: في كتاب عليّ عليه السلام: أنّ نبيّاً من الأنبياء شكا إلى ربّه القضاء فقال كيف أقضى بما لم تَرَ عَيْنى و لم تَسْمَعْ اُذُني‌؟ فقال اقض بينهم بالبيّنات و أضفهم الى اسمى يحلفون به و قال إنّ داود عليه السلام قال يا ربِّّ أرني الحقّ كما هو عندك حتّى أقضى به فقال إنّك لا تطيق ذلك فألحّ على ربّه حتّى فعل فجاءه رجل يستعدى(2)على رجل فقال إنَّ هذا أخذ مالى فأوحى اللّه عزّ و جلّ الى داود عليه السلام أنّ هذا المستعدى قتل أبا هذا و أخذ ماله فأمر داود عليه السلام بالمستعدى فقتل و أخذ ماله فدفعه الى المستعدى عليه قال فعجب الناس و تحدّثوا حتّى بلغ داود عليه السلام و دخل عليه من ذلك ماكره فدعا ربّه أن يرفع ذلك ففعل ثمّ أوحى اللّه عزّ و جلّ إليه أن احكم بينهم بالبيّنات و أضفهم الى اسمى يحلفون به.

14-120-45366-(2) دعائم الإسلام 518/2: عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله انّه قال: انّما أقضى بينكم بالبيّنات و الايمان و بعضكم اَلْحَنُ‌(3)بحُجّته من بعضٍ فأيّما رجل قَطَعْتُ له من مال أخيه شيئاً يعلم أنّه ليس له فانّما أقطع له قطعةً من النّار.


1) . في دية - يب 203.

2) . استعداه: استنصره و استعانه.

3) . أى أنهض بها و أحسن تصرّفاً و أفهم - لحن الرّجل إذا فهم و فطن لما لا يفطن له غيره.

باب 16 خسارت اشتباه قاضى

118-45364-(1) اصبغ بن نباته گويد: «امير المؤمنين عليه السلام حكم داد كه هر خطايى كه قاضيان در خون يا قطع بكنند، برعهدۀ بيت المال مسلمانان است.»

باب 17 حكم قاضى بر پايۀ بيّنه و سوگند

119-45365-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «در كتاب حضرت على عليه السلام است كه: يكى از پيامبران از قضاوت به خداوند شكوه كرد و گفت: چگونه دربارۀ چيزى كه چشمم نديده و گوشم نشنيده، قضاوت و دادرسى كنم‌؟ خداوند فرمود: ميان مردمان، با دو شاهد عادل قضاوت كن و آنان را با اسم حق سوگند بده و حضرت فرمود: داوود عليه السلام گفت: پروردگارا، حق را آن گونه كه نزد توست به من نشان ده تا طبق آن حكم كنم. خداوند فرمود: تو توان آن را ندارى. داوود عليه السلام نزد خدا پافشارى كرد. خداوند عز و جل به داوود عليه السلام وحى كرد كه: اين شاكى پدر اين فرد را كشته و مالش را گرفته است. داوود عليه السلام دستور داد تا شاكى كشته و مالش گرفته شود و آن را به كسى داد كه از او شكايت شده بود.

حضرت فرمود: مردم شگفت زده شدند و با هم گفتگو كردند تا آن كه به حضرت داوود عليه السلام رسيد و از اين جهت ناراحت شد؛ لذا از خدا خواست تا اين حالت را از او بردارد. خداوند هم چنين كرد. سپس خداوند عز و جل به داوود وحى كرد كه: در ميان مردم با بيّنه ها حكم كن و آنان را با نام من همراه كن كه بدان سوگند بخورند.»

120-45366-(2) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «تنها من در ميان شما طبق بيّنه ها و سوگندها دادرسى مى كنم و بعضى از شما بهتر از ديگرى دليل و حجت مى آورد؛ بنابراين هر فردى كه من از مال برادرش چيزى را براى او جدا ساختم كه او مى داند، اين از آن او نيست. تنها تكّه اى از آتش براى او قطع مى كنم.»

1-121-45367-(1)دعائم الإسلام 518/2: و عن عليّ عليه السلام أنّه قال: إنّما أقضى بينكم بالبيّنات و انّ داود عليه السلام قال يا ربّ إنّي أقضى بين خلقك بما لعلّى لا أقضي فيه بحقيقة علمك فأوحى اللّه عزّ و جلّ إليه يا داود اقض بينهم بالأيمان و البيّنات و كِلهم اليّ فيما غاب عنك فأنا أقضى بينهم فيه بالآخرة قال داود يا ربِّّ فاطلعني على قضايا الآخرة فأوحى اللّه إليه يا داود إنّ الّذى سألت لَمْ أطلع عليه أحداً من خلقى و لا ينبغي أن يقضى به أحدٌ غيرى من خلقى فلم يمنعه ذلك أن عاد فسأل اللّه إيّاه فأوحى اللّه إليه يا داود سألتني ما لم يسأله نبىٌّ قبلك و سأطلعك (عليه - ك) و إنّك(2)لا تطيق ذلك و لا يطيقه أحد من خلقى في الدّنيا فجاء الى داود رجل يستعدى على رجلٍ في بقرةٍ يدّعيها عليه فأنكرهُ و جاء ببيّنةٍ فشهدت أنّها له(3)و في يديه.

فأوحى اللّه الى داود خُذِ البقرة من الّذى هي في يديه فادفَعْها الى المدَّعىٰ عليه و أعطه سيفاً و مُره أن يضرب عنق الّذى وجد البقرة عنده ففعل داود ما أمره اللّه عزّ و جلّ به و لم يدر السَّبب فيه و عظم ذلك عليه و أنكر بنو إسرائيل ما حكم به ثمَّّ جاء شيخٌ قد تعلّق بشابٍّ و مع الشّابّ عنقود من عنب (في كمّه - خ) فقال الشّيخ يا نبىّ اللّه إنّ هذا الشّابّ دخل بستانى و خرّب كَرْمى و أكل منه بغير إذنى و أخذ منه هذا العنقود بغير أمرى.

فقال داود عليه السلام للشّابّ ما تقول فأقرَّ الشّابّ أنّه قد فعل ذلك فأوحى اللّه الى داود أن مُرِ(3)الْغلام بأنْ يضرب عنق الشّيخ و ادفع(4)إليه بستانه و مره بأنْ‌(5)يحفر في موضع كذا و كذا منه فانّهُ يجد فيه أربعين ألف درهم كان الشّيخ قد دفنها فيه فليأخذها الشّابُّ ففعل داود ذلك و ازداد غمّاً و تكلّم بنو إسرائيل في ذلك فأكثروا الإنكار عليه فيه و اجتمعوا إليه ليكلِّموهُ في ذلك فهم عنده كذلك و قد تهيَّئوا أنْ يُكلّموه اِذْ أقبل ثورٌ قد ندَّ(6)و هو يجرى و هم ينظرون إليه الى ان نظروا الى رجل قد خرج من داره فأخذ الثّور فربطه ثمّ دخل البيت فاستخرج سكّيناً فذبحه و سلخه و أقبل يقطّع اللّحم و يدخل الى داره و هم ينظرون (إليه - ك) فهم على ذلك إذْ أقبل رجلٌ يشتدُّ(7).


1) . أن يأمر الغلام - ك.

2) . و أنت - ك.

3) . فشهدوا بها له - ك.

4) . و يدفع - ك.

5) . و أمره أن يحفر - ك.

6) . ندّ البعير إذا نفر و هرب على وجهه.

7) . أى يعدو و يحرّك رجليه.

121-45367-(3) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «تنها من در ميان شما بر پايۀ بيّنه ها حكم مى كنم و حضرت داوود عليه السلام گفت: پروردگارا، من در ميان بندگان تو حكمى مى كنم كه شايد در آن حكم، مطابق حقيقت علم تو حكم نكنم. خداوند عز و جل به او وحى كرد كه: اى داوود، ميان بندگان بر پايۀ سوگندها و بيّنه ها حكم كن و آنان را در امورى كه از چشم تو دور است، به من واگذار. من ميان شان در آخرت در مورد آن حكم مى كنم.

داوود گفت: پروردگارا، مرا بر دادرسى هاى آخرت آگاه فرما. خداوند به او وحى كرد كه: اى داوود، آن چيزى را كه تو پرسيدى، من احدى از بندگانم را بر آن آگاه نساخته ام و شايسته هم نيست كه كسى جز من از بندگانم بدان حكم كند. ولى اينها جلوى داوود را از اين كه برگردد و از خدا اين را نخواهد، نگرفتند. خداوند به داوود وحى كرد كه: اى داوود، تو از من چيزى را خواسته اى كه هيچ پيامبرى پيش از تو نخواسته است. ولى به زودى تو را بر آن آگاه مى سازم. ولى تو طاقت آن را ندارى و احدى از بندگانم هم در دنيا طاقت آن را ندارد.

پس از آن بود كه مردى نزد داوود آمد و از مرد (ديگرى) دربارۀ گاوى كه آن مرد دوّم ادّعا دارد كه مال اوست و آن فرد اول منكر است و بيّنه هم آورده و بيّنه هم شهادت داده اند كه آن گاو مال آن مرد اوّل و در اختيار مرد اوّل است، شكايت كرد. خداوند به داوود وحى كرد كه: گاو را از آن كس كه گاو در دست اوست، بگير و آن را به مدّعى عليه بده و به او شمشيرى بده و مأمورش ساز كه گردن آن كس كه گاو نزد او پيدا شده است، بزند. داوود آنچه خداوند به آن امر داده بود، انجام داد ولى دليلش را نفهميد و اين مطلب بر او سنگين آمد و بنى اسرائيل هم حكمى را كه داوود داده بود، نپذيرفتند. پس از آن، پير مردى آمد كه جوانى را گرفته بود و با جوان، يك خوشه انگور بود. پيرمرد گفت: اى پيامبر خدا، اين جوان داخل باغ من شده و باغستان انگور مرا خراب كرده و بدون اجازه ام از آن خورده و اين خوشه انگور را بدون دستور من از آن باغ گرفته است.

داوود عليه السلام به جوان گفت: تو چه مى گويى‌؟ جوان هم اقرار كرد كه چنين كارى را كرده است. پس از آن، خداوند به حضرت داوود وحى كرد كه: دستور بده اين جوان گردن اين پيرمرد را بزند و باغ اين پيرمرد را به جوان بده و او را مامور ساز تا جاى مشخصى از اين باغ را بكند و در آن جا هزار درهم بيابد كه اين پيرمرد آنها را در آنجا دفن كرده است، جوان آنها را بردارد. داوود هم چنين كرد و اندوهش زيادتر شد و بنى اسرائيل در اين باره سخن گفتند و در اين مورد هم كار داوود را نپذيرفتند و نزد داوود جمع شدند تا با او در اين باره گفتگو كنند. بنى اسرائيل نزد داوود بودند، در حالى كه آماده شده بودند كه با داوود سخن بگويند كه گاوى فرارى آمد. او مى آمد و مردم هم به او مى نگريستند تا آن كه به مردى نگاه كردند كه از خانه اش بيرون آمد. گاو را گرفت و بست. پس از آن، داخل خانه شد و كاردى بيرون آورد و گاو را كشت، پوستش را كند، گوشت را تكه تكه كرد و به خانه اش برد و مردم همچنان به او نگاه مى كردند. مردم در اين حال بودند كه مرد با شتاب آمد

فقال لبعضهم لعلّك رأيت ثوراً مرَّ بك قال نعم و هو ذاك(1)قد ذبحه ذلك الرّجل فاشتدّ حتّى أتاه فقبض عليه و أتى به إلى داود فقال يا نبىّ اللّه اَفْلَت لي ثورٌ فوجدتُ هذا (الرّجل - ك) قد ذبحه و سَلَخَه و هو يقطّع لحمه و يدخله الى داره و هذا رأس ثورى و جلده و أقام بيّنة ممّن حضر فشهدوا له انّه له فقال للرّجل الّذى ذبحه ما تقول قال يا نبىّ اللّه ما أدرى ما يقولون و لكنّنى خرجت يوماً و ما تركتُ في بيتى شيئاً لأهلى فأصبتُ ثوراً نادّاً فذبحته و أدخلت لحمه في بيتى كما قال فما وجب عليّ في ذلك فأمضه فأوحى اللّه الى داود أنْ مُرْ هذا الرّجل(2)الّذى جاء يطلب الثّور أنْ يضْجَعَ و أمُرِ(3)الّذى ذبح الثّور أن يذبحه(4)كما ذبح الثّور و مَلّكْهُ جميع ما يملكه و ما هو في يديه ففعل و تضاعف غمّه و قام عليه(5)بنو إسرائيل فقالوا يا نبىّ اللّه ما هذه الأحكام بلغنا عنك شيءٌ فجئْنا فيه إليك حتّى رأينا ما هو أعظم منه.

فقال و اللّه ما أنا فعلتُ ذلك و لكنّ اللّه فعلَ و أمرنى به و قصّ عليهم ما سأل اللّه إيّاهُ ثمّ دخل المحراب فسئل اللّه أنْ يُطلعه على معاني ما حكم به ليخرج من ذلك الى بني إسرائيل فأوحى اللّه إليه يا داود أمّا صاحب البقرة الّتى كانت في يديه فانّه لقىَ أبا الآخر فقتلهُ و أخَذَ البقرة منه فعرف ابن المقتول البقرة و لم يجد ممّن(6)يشهد له و لم يعلم أنّ الّذى هي في يديه قتل أباهُ و قد علمت ذلك فقضيتُ له بعلمى و أمّا صاحب العنقود فكان الشّيخ صاحب البستان قتل أباه و أخذ منه مالاً فاشترىٰ منه ذلك البستان و بقى ما بقي منه في يديه فدفنه فيه و لم يعلم الشّابّ بشيءٍ من ذلك و علمته فقضيتُ له بعلمى و أمّا صاحب الثّور فانّه قتل أبا الرّجل الّذى ذبح الثور و أخذ منه مالاً كثيراً فكان أصل كسبه و لم يعلم الرجل و علمتهُ فقضيتُ له بعلمى و هذا يا داود من قضايا الآخرة و قد أخّرتها الى يوم الحساب فلا تسألنى تعجيل ما أخّرت و احْكُم بين خلقى بما أمرْتَ‌.

1-122-45368-(4) كافى 415/7: (محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد - معلّق) عن تهذيب 228/6:

الحسين بن سعيد عن النضر بن سويد عن هشام بن سالم عن سليمان بن خالد عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال في كتاب عليّ عليه السلام: أنّ نبيّاً من الأنبياء شكا الى ربّه فقال يا ربّ كيف أقضى


1) . ذلك - ك.

2) . يأمر بهذا الّذى - جاءك.

3) . و يأمر الّذى - ك.

4) . ليذبحه - ك.

5) . اليه - ك.

6) . من - خ.

و به يكى از افراد گفت: تو گاوى را نديده اى كه از اينجا بگذرد؟ او گفت: آرى، آن گاو همين است كه اين شخص آن را سر بريد. آن مرد به سرعت رفت تا نزد آن شخص رسيد. او را گرفت و نزد داوود آورد و گفت: اى پيامبر خدا، گاوى داشتم، فرار كرد. اين مرد را يافتم كه او را كشته و پوست كنده و آن را تكّه تكّه مى كرد و به خانه اش مى برد و اين سر گاو من و پوست اوست و از حاضران بيّنه آورد كه شهادت دادند اين گاو از او بوده است. حضرت داوود به مردى كه گاو را كشته بود، گفت: تو چه مى گويى‌؟ او گفت: اى پيامبر خدا، من نمى دانم اينان چه مى گويند ولى يك روز بيرون آمدم و هيچ در خانه براى اهلم نداشتم. يك گاو فرارى پيدا كردم و او را كشتم. گوشتش را به خانه ام بردم؛ همان گونه كه اين مرد گفت. حال هر چه بر من ثابت مى شود، شما اجرا كنيد.

خداوند به حضرت داوود عليه السلام وحى كرد كه: به اين مرد كه آمده و گاو را طلب مى كند، دستور ده كه بخوابد و به آن شخص كه گاو را كشته است، فرمان ده كه اين مرد را بكشد؛ همان گونه كه گاو را كشت و هر چه صاحب و مالك و در اختيار اوست، ملك اين فرد قرار بده. داوود هم چنين كرد و اندوهش مضاعف گرديد و بنى اسرائيل بر سر داوود آمدند و گفتند: اى پيامبر خدا، اين چه احكامى است كه از تو به ما مى رسد! ما دربارۀ آنها نزد تو آمديم كه ديديم بزرگ تر از آن را انجام دادى.

داوود گفت: به خدا سوگند! من چنين نكرده ام و خداوند به من دستور داده است و جريان درخواستى كه از خداوند داشته، براى آنان باز گو كرد. پس از آن به محراب در آمد و از خداوند خواست تا او را بر معانى احكامى كه داشته، واقف سازد تا آنها را براى بنى اسرائيل ببرد.

خداوند به داوود وحى كرد كه: اى داوود، امّا صاحب آن گاو ماده كه گاو در دست او بود؛ او پدر فرد ديگرى را ملاقات كرده بود. او را كشته و گاو را از او گرفته بود. فرزند مقتول، گاو را شناخت ولى شاهدى كه به نفعش شهادت دهد، نيافت و نمى دانست كه آن كس كه گاو در دست اوست، قاتل پدرش مى باشد ولى من اين را مى دانستم؛ لذا بر طبق علمم قضاوت كردم و اما صاحب خوشۀ انگور؛ آن پيرمرد كه صاحب باغ بود، پدر آن جوان را كشته و از او مالى گرفته و با آن مال، همان باغستان را خريدارى كرده و مبلغى از مال، مانده بود كه آن را در باغ دفن نموده بود و جوان هيچ از اين جريان با خبر نبود ولى من مى دانستم؛ بنابراين بر پايۀ علمم قضاوت كردم.

اما صاحب گاو نر؛ او پدر همان مردى كه گاو را كشت، كشته و از او مال بسيارى گرفته بود كه آن مايۀ اصلى كار و كسب او شده بود و آن مرد نمى دانست ولى من با اطلاع بودم؛ لذا بر پايۀ علمم به نفع او حكم دادم.

و اى داوود، اين از نمونه هاى احكام آخرت من است و آن را براى روز حساب گذاشته ام. تو از من جلو انداختن آنچه من مى خواهم عقب بيندازم، مخواه و ميان بندگانم آن گونه كه مأمور هستى، قضاوت كن.»

122-45368-(4) امام صادق عليه السلام فرمود: «در كتاب على عليه السلام است كه يكى از پيامبران به خدايش شكايت كرد و گفت: اى خداى من، چگونه دربارۀ چيزى كه شاهد نبوده ام و نديده ام، قضاوت كنم‌؟ حضرت فرمود:

فيما لم أشهد و لم أر؟ قال فأوحى اللّه عزّ و جلّ إليه (أن - كا) احكم بينهم بكتابى و أضفهم الى اسمى فحلّفهم(1)به و قال هذا لِمن لم تقم له بيِّنة.

5-123-45369-(5) كافى 414/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن بعض أصحابه عن عاصم بن حميد عن محمّد بن قيس عن أبي جعفر عليه السلام قال: اِنّ نبيّاً من الأنبياء شكا الى ربّه كيف أقضى في أمورٍ لم أخبر ببيانها؟ قال فقال له ردّهم إلىّ و أضفهم(2)الى اسمى يحلفون به.

6-124-45370-(6) كافى 397/1: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد عن محمّد بن سنان عن أبان قال سمعت أبا عبد اللّه عليه السلام يقول: لا تذهب الدّنيا حتّى يخرج رجلٌ منى يحكم بحكومة آل داود و لا يسأل بيّنة يعطى كلّ نفسٍ حقّها(3). بصائر الدّرجات 258: حدّثنا أحمد بن محمّد عن ابن سنان عن أبان: نحوه.

6-125-45371-(7) غيبةُ النّعمانيّ 313: حدّثنا أبو سليمان أحمد بن هوذة الباهلىّ قال حدّثنا إبراهيم بن إسحاق النهاونديّ قال حدّثنا عبد اللّه بن حمّاد الأنصارىّ عن عبد اللّه بن بكير عن أبان بن تغلب قال: كنت مع جعفر بن محمّد عليهما السلام في مسجد بمكّة و هو آخذٌ بيدى فقال يا أبان سيأتي اللّه بثلاثمائةٍ و ثلاثة عشر رجلاً في مسجدكم هذا يعلم أهل مكّة انّه لم يخلق آباؤهم و لا أجدادهم بَعْدُ عليهم السيوف مكتوبٌ على كلّ سيفٍ اسمُ الرّجل و اسمُ أبيه و حِلْيته(4)و نسبهُ ثمَّ يأمر منادياً فيُنادى هذا المهدىّ يقضى بقضاء داود و سليمان لا يسأل على ذلك بيّنةً‌.

5-126-45372-(8) كافى 397/1: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن منصورٍ عن فضل الأعور عن أبي عبيدة الحذّاء قال: كنّا زمان أبى جعفر عليه السلام حين قبض نتردّدُ كالغنم لا راعىَ لها فلقينا سالم ابن أبي حفصة فقال لي يا أبا عبيدة مَن إمامُك‌؟ فقلتُ ائمّتى آل محمّد فقال هلكْتَ و أهلكتَ أما سمعتُ أنا و أنت أبا جعفرٍ عليه السلام يقول من مات و ليس عليه إمام مات ميتَةً جاهليّة‌؟

فقلتُ بلى لعمرى و لقد كان قبل ذلك بثلاثٍ أو نحوها دخلتُ على أبي عبد اللّه عليه السلام فرزق اللّه المعرفة فقلتُ لأبى عبد اللّه عليه السلام إنّ سالماً قال لي كذا و كذا قال فقال يا أبا عبيدة إنّه


1) . تحلفهم - يب.

2) . أى ألجئهم.

3) . حكمها - بصائر الدرجات.

4) . الحلية: الصّفة و الصورة.

خداوند عز و جل به او وحى كرد كه: طبق كتاب من ميان شان حكم و آنان را با نام من همراه كن و بدان سوگندشان بده و فرمود: اين سوگند، براى كسى است كه بيّنه ندارد.»

123-45369-(5) امام باقر عليه السلام فرمود: «يكى از پيامبران به پروردگارش شكايت كرد كه: چگونه در كارهايى كه از آن بى خبر هستم و برايم بيان نشده است، حكم كنم‌؟ حضرت بيان داشت: خداوند به او فرمود: آنان را به من باز گردان و با نام من همراه شان ساز كه بدان سوگند بخورند.»

124-45370-(6) ابان گويد: «از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: دنيا تمام نمى شود تا آن كه مردى از خاندان من خروج كند كه مانند حكم آل داوود حكم مى كند و دو شاهد نمى خواهد و به هر كس حق او را مى دهد.»

125-45371-(7) ابان بن تغلب گويد: «در مسجدى در مكه همراه امام جعفر صادق عليه السلام بودم. او دست مرا گرفت و فرمود: اى ابان، به زودى خداوند سيصد و سيزده مرد را در اين مسجدتان مى آورد كه مردم مكه مى دانند پدران و نياى آنان هنوز آفريده نشده اند. همه شمشير دارند و هر شمشيرى اسم آن مرد و اسم پدرش و وصف و نسبش نوشته شده است. پس از آن به منادى اى دستور مى دهد كه ندا دهد:

اين همان مهدى (عج) است كه مانند دادرسى داوود و سليمان قضاوت مى كند و بر آن قضاوت، دو شاهد نمى طلبد.»

126-45372-(8) ابوعبيده حذّاء گويد: «من در زمان امام باقر عليه السلام - آن زمان كه ايشان رحلت كرد - به سان گوسفندى كه چوپان ندارد، مى گشتيم. پس از آن با سالم بن ابى حفصه ملاقات كرديم. او به من گفت: اى ابا عبيده، امامت كيست‌؟ گفتم: امامان من آل محمد هستند. او گفت: تو هلاك شدى و ديگران را هلاك كرده اى! آيا من و تو از امام باقر عليه السلام نشنيديم كه مى فرمود: هر كس كه بميرد و امام نداشته باشد، به مرگ جاهليّت مى ميرد؟

من گفتم: به جان خودم سوگند، آرى شنيدم!

اباعبيده گويد: سه سال يا حدود سه سال پيش از آن بر امام صادق عليه السلام وارد شدم و خداوند، معرفت امام را روزى ام كرد. به امام صادق عليه السلام گفتم: سالم به من چنين و چنان گفت. ابوعبيده گويد: امام فرمود: اى اباعبيده، از ما كسى نمى ميرد تا آن كه كسى را پس از خويش جانشين مى سازد كه همچون او عمل كند و به سيرۀ او رفتار نمايد و به آنچه او دعوت مى كرده است، دعوت كند.

لا يموت منّا ميّتٌ حتّى يخلّف من بعده من يعمل بمثل عمله و يسير بسيرته و يدعو الى ما دعا إليه يا أبا عبيدة إنّه لم يمنع ما اُعطىَ داود أنْ اُعطىَ سليمان ثمّ قال يا أبا عبيدة إذا قام قائمُ آل محمّد صلوات اللّه عليهم حَكَمَ بحكم داود و سليمان (و - خ) لا يسأل بيّنةً‌.

6-127-45373-(9) بصائر الدّرجات 259: حدّثنا محمّد بن عيسى عن محمّد بن إسماعيل عن منصور بن يونس عن فضيل الأعور عن أبي عبيدة عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: إذا قامَ قائم آل محمّد حكم بحكم داود و سليمان لا يسأل النّاس بيّنةً‌.

6-128-45374-(10) بصائر الدّرجات 259: حدّثنا عبد اللّه بن جعفر عن محمّد بن عيسى عن يونس عن حريز قال سمعتُ أبا عبد اللّه عليه السلام يقول: لن تذهب الدنيا حتّى يخرج رجل منّا أهل البيت يحكم بحكم (آل - ك) داود و لا يسأل النّاس بيّنةً‌.

6-129-45375-(11) إرشاد المفيد 365: و روى عبد اللّه بن عجلان عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: إذا قام قائم آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله حكم بين النّاس بحكم داود عليه السلام لا يحتاج الى بيّنة يُلهمه(1)اللّه تعالى فيحكم بعلمه و يخبر كلّ قومٍ بما استبطنوه(2)و يعرف وليّه من عدوّه بالتّوسّم قال اللّه سبحانه «إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيٰاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ‌(3)وَ إِنَّهٰا لَبِسَبِيلٍ مُقِيمٍ‌» مستدرك 365/1(7): الفضل بن شاذان في كتاب إثبات الرّجعة عن عبد اللّه بن جبلة عن علاء عن محمّد بن مسلم عن أبي عبد اللّه عليه السلام: مثله.

10-130-45376-(12) دعوات الرّاوندىّ 209: عن الحسن بن طريف قال: كتبت الى أبى محمّد العسكريّ عليه السلام أسأله عن القائم عليه السلام إذا قام بِمَ يقضى بين النّاس‌؟ و أردت أن أسأله عن شيءٍ لحمّى الرّبع فأغفلت ذكر الحمّى فجاء الجواب سألت عن الإمام إذا قام قضى بين النّاس بعلمه كقضاء داود عليه السلام لا يسأل البيّنة و كنت أردت أن تسأل لحُمّى الرّبع فأنسيت فاكتب في ورقة و علّقه على المحموم «يٰا نٰارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلاٰماً عَلىٰ إِبْرٰاهِيمَ‌» قال فكتبت ذلك و علّقته على محموم لنا فأفاق(4)و برأ.


1) . أى يلقّنه - الإلهام: ان يلقى اللّه في النّفس أمراً يبعثه الى الفعل أو التّرك.

2) . استبطن الأمر: عرف باطنه.

3) . المتوسّم: المتفرّس المتأمّل المتثبّت في نظره حتّى يعرف حقيقة سمت الشيء.

4) . أى رجعت إليه الصّحّة.

اى اباعبيده، آنچه به داوود داده شده، مانع آن نيست كه به سليمان هم داده شود. سپس فرمود:

اى اباعبيده، آن زمان كه قائم آل محمد صلى الله عليه و آله قيام كند، به حكم داوود و سليمان حكم مى دهد و بيّنه نمى طلبد.»

127-45373-(9) امام صادق عليه السلام فرمود: «آن زمان كه قائم آل محمد قيام كند، مانند حكم داوود و سليمان حكم مى كند و از مردم بيّنه نمى طلبد.»

128-45374-(10) حريز گويد: «از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: دنيا تمام نمى شود تا آن كه مردى از اهل بيت ما خروج كند. او به حكم آل داوود حكم مى كند و از مردم بيّنه نمى خواهد.»

129-45375-(11) امام صادق عليه السلام فرمود: «آن زمان كه قائم آل محمّد صلى الله عليه و آله قيام كند، ميان مردم به حكم حضرت داوود عليه السلام حكم مى دهد و به بيّنه نياز ندارد. خداوند به او الهام مى كند و او با علم خويش حكم مى كند و هر گروهى را به آنچه در باطن خويش دارند، خبر مى دهد و دوستش را از دشمنش با تفرّس مى شناسد. خداوند سبحان گويد: در اين (سرگذشت عبرت انگيز) نشانه هايى است براى هوشياران و ويرانه هاى سرزمين آنها بر سر راه هميشگى (كاروان ها) ست.»

130-45376-(12) حسن بن ظريف گويد: «براى امام حسن عسكرى عليه السلام نوشتم و از ايشان دربارۀ حضرت قائم (عج) پرسيدم كه: آن زمان كه قيام مى كند، بر پايۀ چه چيزى حكم مى كند؟ و مى خواستم كه از ايشان دربارۀ دارويى براى تب ربع (حمى الربع) (1)بپرسم كه از ذكر آن غافل شدم. جواب آمد: تو دربارۀ امام پرسيده اى. آن زمان كه امام قيام كند، با علمش بين مردم دادرسى مى كند؛ مانند دادرسى داوود عليه السلام و بيّنه نمى خواهد و تو مى خواستى كه چيزى براى تب ربع بپرسى ولى فراموشى برايت پيش آمد. در برگه اى بنويس و بر شخص تب دار آويزان كن: يا نار كونى برداً و سلاماً على ابراهيم. حسن بن ظريف گويد: اين آيه را نوشتم و بر تب دارى كه داشتم آويزان ساختم، خوب شد و بهبودى يافت.»


1) . حمى الربع يا تب ربع - تبى است كه يك روز مى آيد و دو روز يا سه روز قطع مى شود - م.

6-131-45377-(13) البحار 297/104: قصص الأنبياء بالاسناد الى الصدوق عن أبيه عن سعد عن ابن عيسى عن عليّ بن الحكم عن هشام بن سالم عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: كان على عهد داود عليه السلام سلسلة يتحاكم النّاس إليها و إنّ رجلاً أودع رجلاً جوهراً فجحده إيّاه فدعاه الى السّلسلة فذهب معه إليها و قد أدخل الجوهر في قناة فلمّا أراد أن يتناول السّلسلة قال له أمسك هذه القناة حتّى آخذ السلسلة فأمسكها فدنا الرجل من السّلسلة فتناولها و أخذها و صارت في يده فأوحى اللّه تعالى إلى داود أن احكم بينهم بالبيّنات و أضفهم الى اسمى يحلفون بى و رفعت السلسلة.
الإرجاعات

و تقدّم في أحاديث باب (12) حكم ما اختلف الرّاهن و المرتهن في الرّهن من أبوابه ج 23 و باب (4) أنّ المال إذا تلف فقال المالك هو دين و قال الآخر هو وديعة فالقول قول المالك من أبواب الوديعة ما يدلّ على ذلك. و في باب (1) اختصاص القضاء و الحكم بالنبىّ من أبواب القضاء ما يناسب الباب.

و يأتي في أحاديث الأبواب الآتية و كثير من أحاديث أبواب الشّهادة ما يدلّ على ذلك.

(18) باب أنّ البيّنة على المدّعى و اليمين على المدّعىٰ عليه في الأموال، و في الدّماء على المدّعىٰ عليه و اليمين على المدّعى

اشاره

14-132-45378-(1)كافى 415/7: تهذيب 229/6: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن حمّاد عن الحلبيّ عن جميل(1) و هشام عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: البيّنَةُ على من ادّعى و اليمين على من ادُّعي عليه.

6، 14-133-45379-(2) كافى 361/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن عمر بن اُذينة عن بريد بن معاوية عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: سألته عن القَسامة فقال الحقوق كلّها البيّنة على المدَّعى و اليمين على المُدَّعىٰ عليه إلّا في الدَّم خاصّة فانّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بينما هو بخيبر اذْ فقدت الأنصار رجلاً منهم فوجدوه قتيلاً فقالت الأنصار اِنَّ فلان اليهوديّ قتل صاحبنا فقال


1) . و جميل - يب.

131-45377-(13) امام صادق عليه السلام فرمود: «در زمان حضرت داوود عليه السلام زنجيرى بود كه مردم براى قضاوت پيش او مى رفتند. مردى جواهرى نزد مردى به امانت نهاد. آن مرد امانت را انكار كرد. مرد اوّل او را پيش زنجير برد. آن مرد به همراه مرد اوّل پيش زنجير رفت در حالى كه جواهر را در نيزه اى كرده بود و چون خواست كه زنجير را بگيرد، به مرد اوّل گفت: اين نيزه را بگير تا من زنجير را بردارم. مرد اول نيزه را گرفت. آن گاه مرد دوم به زنجير نزديك شد، دست برد و آن را گرفت و زنجير در دستش قرار گرفت. پس از آن خداوند متعال به داوود وحى كرد كه در ميان مردم بر پايۀ بيّنه ها حكم كن و آنان را به نام من همراه ساز كه به من سوگند بخورند و زنجير، ديگر برداشته شد.»

ارجاعات

گذشت

در روايات باب دوازده از ابواب رهن و باب چهار از ابواب وديعه، چيزى كه بر اين مفاد دلالت دارد و در باب يكم از ابواب قضاء، مناسب اين باب.

مى آيد:

در روايات ابواب بعدى و بسيارى از روايات ابواب شهادت، مفاهيمى است كه بر اين مفاد دلالت دارد.

باب 18 آوردن بيّنه برعهدۀ مدّعى و سوگند بر عهدۀ مدّعىٰ عليه

132-45378-(1) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «بيّنه بر مدّعى و سوگند بر مدّعيٰعليه است.»

133-45379-(2) بريد بن معاويه گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ قسامه پرسيدم، حضرت فرمود: در همۀ حقوق، بيّنه بر مدّعى و سوگند بر مدّعيٰعليه است مگر در خون؛ چرا كه رسول خدا صلى الله عليه و آله هنگامى كه خيبر بود، انصار مردى از خودشان را نيافتند. پس از آن، او را كشته پيدا كردند. انصار گفتند: فلان يهودى يار ما را كشته است. رسول خدا صلى الله عليه و آله به كسانى كه در پى اين قضيه بودند، فرمود: دو نفر عادل از غير خودتان بياوريد (كه شهادت دهد)، آن گاه او را به طور كامل قصاص كنيد. انصار گفتند: اى رسول خدا، نزد ما دو شاهد از غير خودمان نيست و ما خوش نداريم كه بر چيزى كه نديده ايم سوگند ياد كنيم.

آن گاه رسول خدا صلى الله عليه و آله ديۀ مرد انصار را از نزد خويش پرداخت و فرمود: فقط خون هاى مسلمانان با

رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله للطّالبين أقيموا رجلين عدلين من غيركم أقيدوه(1)برمّته(2)فان لم تجدوا شاهدين فأقيموا قَسامَة خمسين رجلاً أقيدوه(3)برمّته فقالوا يا رسول اللّه ما عندنا شاهدان من غيرنا و اِنّا لنكره أن نقسم على ما لم نره فوداهُ‌(4)رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله من عنده و قال اِنّما حقن(5)دماء المسلمين بالقَسامة لكى اذْ(6)رأى الفاجر الفاسق فرصة من عدوّه حجزه(7)مخافة القَسامة أن يقتل به فكفّ عن قتله و الّا حلف المدّعىٰ عليه قَسامة خمسين رجلاً ما قتلنا و لا علمنا قاتلاً و الّا اُغرموا الدّية إذا وجدوا قتيلاً بين أظهرهم إذا لم يقسم المدَّعون.

14-134-45380-(3) فقيه 20/3: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: البيّنةُ على المدّعى و اليمين على المدَّعىٰ عليه و الصُّلح جائزٌ بين المسلمين الّا صلحاً أحلّ حراماً أو حرَّم حلالاً.

8-135-45381-(4) المقنع 132: فقه الرّضا عليه السلام 260: و اعلم انّ الحكم في الدّعاوى كلّها أنّ البيّنة على المدّعى و اليمين على المدّعى عليه فان نكل(8)عن اليمين لزمه الحقّ‌(9)فان ردّ المدّعىٰ عليه اليمين على المدّعى إذا لم يكن للمدّعى شاهدان فلم يحلف فلا حقّ له الّا في الحدود فلا يمين فيها و في الدّم فانّ‌(10)البيّنة على المدّعى عليه و اليمين على المدّعى لئلّا يبطل دم امرءٍ مسلم. الهداية 74: و الحكم في الدعاوى كلّها أنّ البيّنة على المدّعى و اليمين على المدّعىٰ عليه فان ردّ المدّعىٰ عليه اليمين (و ذكره نحوه).

14-136-45382-(5) عوالى اللّئالى 345/2: و قال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله: البيّنة على المدّعى و اليمين على من أنكر.

8-137-45383-(6) علل الشّرائع 542: عيون الأخبار 96/2: (بالاسناد المتقدّم في باب (16) كيفيّة الوضوء من أبوابه ج 2 عن محمّد بن سنان عن الرّضا عليه السلام في حديث العلل): و العلّة في أنّ البيّنة في جميع الحقوق على المدّعى و اليمين على المدّعىٰ عليه ما خلا الدّم لأنّ المدّعىٰ عليه جاحد و لا يمكنه إقامة البيّنة على المجحود(11)(وَ العيون) لأنّه مجهول و صارت البيّنة في الدّم على المدّعىٰ عليه و اليمين على المدّعى لأنّه حوط(12)يحتاط به المسلمون(13)لئلّا


1) . أقيده - خ أقده - خ.

2) . برمّته أي بجملته، اقيدوه برمّته أي اقتلوه بجملته.

3) . أقيده - خ أقده - خ.

4) . أى أدّى صلّى اللّه عليه و آله ديته من عنده.

5) . أى صان و حفظ.

6) . اذا - خ.

7) . حجره - خ.

8) . أى امتنع.

9) . الحكم - فقه الرّضا.

10) . لأنّ - فقه الرّضا عليه السلام.

11) . الجحود - العيون - خ.

12) . أى حفظ و صيانة.

13) . المسلمين - العلل.

قسامه حفظ شده است. تا اين كه اگر فاجر فاسقى فرصتى بر دشمن خويش ديد، ترس قسامه كه مبادا به واسطۀ آن كشته شود، او را از كشتن او باز دارد و او از كشتن دست بكشد. وگرنه مدّعيٰعليه بايد به عنوان قسامه پنجاه مرد سوگند ياد كنند كه ما نكشته ايم و قاتل او را نمى شناسيم. وگرنه اگر كشته اى را در ميان شان پيدا كنند، ديه برعهدۀ آنان قرار مى گيرد؛ البته در صورتى كه كسانى كه عليه آنان ادّعا شده است، سوگند نخورند.»

134-45380-(3) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «بيّنه بر مدّعى و سوگند بر مدّعيٰعليه است و صلح و سازش بين مسلمانان رواست مگر سازشى كه حرامى را حلال يا حلالى را حرام سازد.»

135-45381-(4) فقه الرضا عليه السلام: «و بدان كه، حكم در همۀ دعاوى اين است كه بيّنه بر مدّعى و سوگند بر مدّعىٰ عليه است و اگر مدّعيٰعليه از سوگند امتناع ورزد، حقّ براى مدّعى ثابت مى شود. ولى اگر مدّعيٰعليه سوگند به مدّعى برگرداند، در صورتى كه مدّعى دو شاهد ندارد و مدّعى سوگند نخورد، حقّ بر مدّعى ثابت نيست مگر در حدود كه سوگند در آن نيست و مگر در خون كه بيّنه بر مدّعيٰعليه و سوگند بر مدّعى است، تا آن كه خون فرد مسلمان هدر نرود.»

136-45382-(5) پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «بيّنه بر مدّعى و سوگند بر منكر است.»

137-45383-(6) (محمّد بن سنان از حضرت رضا عليه السلام در حديث علّت ها...) علّت اين كه در همۀ حقوق جز خون، بيّنه بر مدّعى و سوگند بر مدّعيٰعليه است، براى اين است كه مدّعيٰعليه منكر است و نمى تواند بر آنچه انكار مى كند، بيّنه بياورد؛ چون مجهول است و در خصوص خون، بيّنه بر مدّعيٰعليه و سوگند بر مدّعى است؛ چون اين احتياطى است كه به وسيلۀ آن مسلمانان حفظ مى گردند تا آن كه خون مرد مسلمان باطل نگردد و تا آن كه اين قاتل را باز دارد و منع كند؛ چون اقامۀ بيّنه بر او سخت است. زيرا كسى كه شهادت دهد او اين كار را نكرده، كم است و امّا علت اين كه قسامه پنجاه مرد قرار داده شده است، براى سخت گيرى و شدت به خرج دادن و رعايت احتياط و تحفظ است تا آن كه خون فرد مسلمان هدر نرود.

يبطل دم امرئ مسلم و ليكون ذلك زاجراً و ناهياً للْقاتل لشدّة إقامة البيّنة عليه لأنّ من شهد(1)على أنّه لم يفعل قليل و أمّا علّة القَسامة أن جعلت خمسين رجلاً فَلِما في ذلك من التّغليظ و التشديد و الاحتياط لئلّا يهدر دم امرئ مسلم.

6-138-45384-(7) كافى 415/7: تهذيب 229/6: أبو عليّ الأشعريّ عن محمّد بن عبد الجبّار عن صفوان بن يحيى عن عبد اللّه بن بكير عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: انّ اللّه عزّ و جلّ حكم في دماؤكم بغير ما حكم به في أموالكم حكم في أموالكم انّ البيّنة على المدّعى و اليمين على المدّعى عليه(2)و حكم في دمائكم انّ البيّنة على من ادّعى عليه و اليمين على من ادّعى لكيلا يبطل دم امرئ مسلم.

14-139-45385-(8) دعائم الإسلام 520/2: و عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن آبائه عن عليّ عليهم السلام انّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال: البيّنة في الأموال على المدّعى و اليمين على المدّعى عليه قال عليّ عليه السلام و البيّنة في الدِّماء على من أنكر براءَةً له ممّا ادُّعي عليه و اليمين على من ادّعىٰ‌.

14-140-45386-(9) أمالى ابن الطوسيّ 358: أخبرنا الشيخ المفيد أبو عليّ الحسن بن محمّد الطّوسىّ قراءة عليه قال أخبرنا والدى رحمه اللّه قال أخبرنا أبو الفتح هلال بن محمّد بن جعفر الحفّار قال حدّثنا عثمان بن أحمد قال حدّثنا أبو قلابة قال حدّثنا وهب بن جرير قال حدّثنا أبى قال سمعت عدىّ ابن عدىّ يحدّث عن رجاء بن حيوة و العرس بن عميرة(3)قال حدّثناه عن عدىّ بن عدىّ عن أبيه قال: اختصم امرء القيس و رجل من حضرموت الى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله في أرض قال أ لك بيّنة‌؟ قال لا قال فيمينه‌؟ قال إذن و اللّه يذهب بأرضى قال ان ذهب بأرضك بيمينه كان ممّن لا ينظر اللّه إليه يوم القيامة و لا يزكيّه و له عذاب أليم قال ففزع(4)الرّجل و ردّها إليه. و فيه 358: أخبرنا الحفّار قال حدّثنا عثمان بن أحمد قال حدّثنا أبو قلابة قال حدّثنا أبو الوليد قال حدّثنا أبو عوانة عن عبد الملك بن عمير عن علقمة بن وائل عن أبيه:

قال اختصم رجل من أهل حضر موت و امرؤ القيس الى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله في أرض فقال انّ هذا ابتزّ عليّ أرضى في الجاهليّة فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أ لك بيّنة (و ذكر نحوه).


1) . يشهد - العيون.

2) . من ادّعى عليه - يب.

3) . و العزيز بن عمر - خ.

4) . أى خاف.

138-45384-(7) امام صادق عليه السلام فرمود: «خداوند عز و جل در خصوص خون هاى تان حكمى داده برخلاف آنچه در اموال تان حكم داده است. در اموال تان حكم كرده كه بيّنه بر مدّعى و سوگند بر مدّعيٰعليه است.

ولى در خون هاى تان حكم كرده كه بيّنه بر مدّعيٰعليه و سوگند بر مدّعى است تا خون فرد مسلمان هدر نگردد.»

139-45385-(8) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «بيّنه در اموال بر مدّعى و سوگند بر مدّعيٰعليه است.» امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «بيّنه در خصوص خون ها بر كسى است كه انكار مى كند تا آن كه او را از ادّعايى كه عليه او شده، پاك سازد و سوگند بر مدّعى است.»

140-45386-(9) پدر عديّبن عدىّ گويد: «امرءالقيس و مردى از حضرت دربارۀ زمينى نزاع شان را خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله بردند. حضرت فرمود: آيا بيّنه دارى‌؟ گفت: نه. حضرت فرمود: پس او سوگند بخورد. امرءالقيس گفت: به خدا سوگند! در اين صورت زمينم را مى برد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اگر او با سوگندش زمينت را ببرد، از كسانى مى شود كه خداوند در روز قيامت به او نگاه نمى كند و او را پاك نمى سازد و براى او عذاب دردناكى است. راوى گويد: مرد ترسيد و آن زمين را به او برگرداند.»

6-141-45387-(10) مستدرك 367/17: القطب الرّاوندىّ في قصص الأنبياء بإسناده الى الصّدوق عن أبيه عن سعد بن عبد اللّه عن أحمد بن محمّد بن عيسى عن محمّد بن خالد البرقيّ عن إسماعيل بن إبراهيم عن أبي بكر عن زرارة عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: انّ داود عليه السلام كان يدعو أن يعلّمه اللّه(1) القضاء بين النّاس بما هو عنده تعالى الحقّ فأوحى اللّه إليه يا داود انّ النّاس لا يحتملون ذلك و انّى سأفعل فارتفع إليه رجلان فاستعداه أحدهما على الآخر فأمر المستعدىٰ عليه ان يقوم الى المستعدى فيضرب عنقه ففعل فاستعظمت بنو إسرائيل ذلك و قالت: رجل جاء يتظلّم من رجل فأمر الظّالم أن يضرب عنقه.

فقال عليه السلام ربّ أنقذنى من هذه الورطة(1)قال فأوحى اللّه إليه يا داود سألتني أن ألهمك القضاء بين عبادى بما هو عندي الحقّ انّ هذا المستعدى قتل أبا هذا المستعدىٰ عليه فأمرت فضربت عنقه قَوَداً(2)بِأبيه و هو مدفون في حائط كذا و كذا تحت شجرة كذا فأْته فنادِه باسمه فانّه سيجيبك فسله قال فخرج داود و قد فرح فرحاً شديداً لم يفرح مثله و قال لبنى إسرائيل قد فرّج اللّه فمشى و مشوا معه فانتهى الى الشّجرة فنادى يا فلان فقال لبّيك يا نبىّ اللّه قال من قتلك قال فلان فقالت بنو إسرائيل لسمعناه يقول يا نبىّ اللّه فنحن نقول كما قال فأوحى اللّه تعالى إليه يا داود انّ العباد لا يطيقون الحكم بما هو عندي الحكم فسل المدّعى البيّنة و أضف المدّعىٰ عليه الى اسمى.

الإرجاعات

و تقدّم في الباب المتقدّم ما يدلّ على ذلك. و يأتي في الباب التّالى و ما يتلوه و باب (21) انّ المدّعى إذا أقام البيّنة فلا يمين عليه معها و باب (22) انّ المدّعى إذا لم يكن له بيّنة فله استحلاف المنكر و باب (23) ثبوت الحقّ على المنكر إذا لم يحلف و باب (24) من رضى باليمين فحلف له فلا دعوى له بعد اليمين و باب (25) انّه لا يمين على المنكر في الحدود و باب (30) حكم تعارض البيّنتين ما يناسب ذلك. و في رواية الدّعائم (6) من هذا الباب

قوله عليه السلام: فانّما البيّنة فيه على المدّعى. و في رواية هشام (3)من باب (33) انّ من قطع له من مال أخيه شيءٌ فانّما قطعت له به قطعة من النار

قوله صلّى اللّه عليه و آله: انّما أقضى بينكم بالبيّنات و الايمان.


1) . أى الهلكة.

2) . القَوَد: قتل النّفس بالنّفس - قتل القاتل بالقتيل.

3) . يدعو اللّه ان يعلّمه - خ و في نسخة أن يلهمه.

141-45387-(10) امام صادق عليه السلام فرمود: «حضرت داوود عليه السلام پيوسته دعا مى كرد كه خداوند دادرسى ميان مردم را آن گونه كه نزد خداوند حقّ است به او بياموزد. خداوند به او وحى كرد كه: اى داوود، مردم اين را تحمل نمى كنند ولى من به زودى انجام خواهم داد.

پس از آن، دو نفر نزد او رفتند و يكى بر ديگرى از داوود عليه السلام كمك خواست. حضرت داوود دستور داد به كسى كه عليه او از داوود كمك خواسته شده بود، برخيزد و گردن آن كس را كه كمك خواسته بود، بزند. او هم، چنين كرد. بنى اسرائيل آن را بزرگ شمردند و گفتند: مردى آمده از ظلم و ستم مردى شكايت مى كند، داوود به ظالم دستور مى دهد كه گردن (مظلوم) را بزند!

حضرت داوود عليه السلام گفت: پروردگار من! مرا از اين هلاكت نجات ده. امام صادق عليه السلام فرمود: خداوند به حضرت داوود عليه السلام وحى كرد كه: اى داوود، تو از من خواستى كه دادرسى ام را بين بندگانم آن گونه كه نزد من حقّ است، بياموزم. اين كسى كه از تو كمك خواست، پدر آن كسى را كه عليه او كمك خواسته است، كشته است، من هم دستور دادم گردنش به عنوان قصاص در برابر پدرش زده شد و آن پدر، در باغستان چنانى زير درخت چنانى مدفون است. برو و او را با نامش بخوان، او به تو جواب مى دهد.

پس از آن از او بپرس. امام صادق عليه السلام فرمود: داوود در حالى كه به شدت شاد شده بود كه به مانندش شاد نشده بود، بيرون آمد و به بنى اسرائيل گفت: خداوند گشايش داد. او حركت كرد و مردم هم به همراه او تا به درخت رسيدند. فرياد زد: اى فلانى! او گفت: لبيك اى پيامبر خدا! داوود گفت: چه كسى تو را كشته است‌؟ او گفت: فلان كس. بنى اسرائيل گفتند: اى پيامبر خدا، ما هم از او شنيديم كه مى گويد؛ بنابراين ما هم چون او مى گوييم. پس از آن خداوند متعال به داوود وحى كرد كه: اى داوود، بندگان طاقت حكم را به آن گونه كه نزد من است، ندارند. پس، از مدّعى، بيّنه بخواه و مدّعيٰعليه را با نام من همراه ساز.»

ارجاعات

گذشت

در باب پيشين، چيزى كه بر اين دلالت دارد.

مى آيد:

در باب بعدى و باب پس از آن و باب بيست و يك و باب بيست و دو و باب بيست و سه و باب بيست و چهار و باب بيست و پنج و باب سى، مناسب اين مفاد.

و در روايت ششم از همين باب، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «تنها بيّنه بر مدّعى است.»

و در روايت سوم از باب سى و سه، فرمودۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله: «تنها ميان تان با بيّنه و سوگندها قضاوت مى كنم» و در روايت پنج از باب چهل، فرمودۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله كه: «بيّنه بر مدّعى و سوگند بر منكر است.»

و در روايات باب نهم از ابواب دعوى قتل، چيزى كه بر اين مفاد دلالت دارد.

و في مرسلة الاستغاثة (5) من باب (40) جواز الحكم بملكيّة صاحب اليد

قوله صلّى اللّه عليه و آله: البيّنة على المدّعى و اليمين على المنكر. و في أحاديث باب (9) ما ورد في القَسامة و مواردها من أبواب دعوى القتل ج 31 ما يدلّ على ذلك.

(19) باب أنّ الحاكم ان عرف عدالة الشّهود أنفذ الحكم على المدّعىٰ عليه و ان عرف فسقهم لم يحكم و ان اشتبه عليه سأل عنهم حتّى يتبيّن و ان كان ظاهرهم مأموناً جازت شهادتهم

اشاره
14-142-45388-(1)الحسن بن عليّ العسكريّ عليه السلام في تفسيره 673: عن آبائه عن أمير المؤمنين عليهم السلام:

و كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله إذا تخاصم إليه رجلان في حقّ قال للمدّعى لك بيّنة‌؟ فان أقام بيّنة يرضاها و يعرفها أنفذ(1) الحكم على المدّعىٰ عليه و إن لم يكن له بيّنة حلف(2)المدّعىٰ عليه باللّه ما لهذا قِبَله ذلك الّذى ادّعاه و لا شيء منه و إذا جاء بشهود لا يعرفهم بخير و لا شرّ قال للشّهود أين قبائلكما - فيصفان أين سوقكما؟ فيصفان أين منزلكما؟ فيصفان ثمّ يقيم الخصوم و الشهود بين يديه ثمّ يأمر فيكتب أسامى المدّعى و المدّعى عليه و الشّهود و يصف ما شهدوا به ثمّ يدفع ذلك الى رجل من أصحابه الخيار ثمّ مثل ذلك الى رجل آخر من خيار أصحابه ثمّ يقول(3)ليذهب كلّ واحد منكما من حيث لا يشعر الآخر الى قبائلهما و أسواقهما (أ - خ) و محالّهما و الرّبض(4)الّذى ينزلانه فيسأل عنهما فيذهبان و يسألان فان أتوا خيراً (أ - خ) و ذكروا فضلاً رجعا الى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فأخبراه به و أحضر القوم الذين أثنوا(5)عليهما و أحضر الشّهود فقال للقوم المثنين عليهما هذا فلان بن فلان و هذا فلان بن فلان أ تعرفونهما؟

فيقولون نعم فيقول انّ فلاناً و فلاناً جاءنى عنكم(6)فيهما بنبإ جميل و ذكر صالح أ فكما قالا فاذا(7)قالوا نعم قضى حينئذٍ بشهادتهما على المدّعىٰ عليه فان رجعا بخبر سيّئ و نبأٍ قبيح دعا بهم فيقول لهم أ تعرفونَ فلاناً و فلاناً؟ فيقولون نعم فيقول اقعدوا حتّى يحضرا


1) . أمضىٰ - خ.

2) . احلف - خ.

3) . فيقول - خ.

4) . الرّبض: مسكن القوم - ربض الرّجل: كلّ شيء أوىٰ إليه من امرأة أو غيرها.

5) . انبثوا - خ.

6) . منكم - خ.

7) . فان - خ.

باب 19 شناسايى شهود توسط قاضى

142-45388-(1) در تفسير منسوب به امام عسكرى عليه السلام: «اگر دو نفر نزاع شان را در مورد حقّى پيش رسول خدا صلى الله عليه و آله مى آوردند، ايشان پيوسته به مدّعى مى فرمود: تو بيّنه دارى‌؟ پس اگر بيّنه اى مى آورد كه او را مى پسنديد و مى شناخت، حكم را بر مدّعيٰعليه جارى مى كرد ولى اگر بيّنه نداشت، مدّعيٰعليه را به خدا سوگند مى داد كه آنچه مدّعى ادّعا مى كند، برعهدۀ او نيست و نه حتى برخى از آن و اگر مدّعى شاهدانى مى آورد كه آنان را نه به خوبى و نه به بدى مى شناخت، به شاهدان مى فرمود: قبيله هاى شما كجاست‌؟ آنان بيان مى كردند؛ بازارتان كجاست‌؟ آنان مشخص مى كردند؛ منزل تان كجاست‌؟ خصوصيات آن را مى گفتند.

پس از آن، افراد درگير و شاهدان را در برابرش حاضر مى ساخت. سپس دستور مى داد نام هاى مدّعى و مدّعيٰعليه و شاهدان نوشته شود و مورد شهادت را مشخص مى كرد. سپس آن را به مردى از ياران خويش تحويل مى داد. پس از آن مشابه همان را به مرد ديگرى از ياران خويش مى داد. سپس مى فرمود: هر كدام از شما دو نفر به گونه اى كه ديگرى نفهمد به سوى قبيله هاى آنان و بازارهاى شان و جايگاه هاى شان و محلّى كه زندگى مى كنند، برود و دربارۀ اين دو تحقيق كند. آن دو هم مى رفتند و مى پرسيدند. پس اگر مردم، خوبى مى گفتند و فضيلتى ذكر مى كردند، آن دو نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله مى آمدند و او را بدان خبر مى دادند و حضرت گروهى را كه مدح كرده بود، همراه شاهدان حاضر مى ساخت و به آن گروه كه بر اين دو مدح گفته بودند، مى فرمود: اين فلانى، فرزند فلانى است و اين فلان، فرزند فلان است. آيا شماها اين دو را مى شناسيد؟

آنان مى گفتند: آرى. آن گاه حضرت مى فرمود: فلان و فلان، براى من از شما دربارۀ اين دو شاهد خبر نيك و تعريف شايسته اى كرده اند. آيا همان گونه است كه اين دو گفته اند؟ اگر مى گفتند آرى، حضرت در اين هنگام بر پايۀ شهادت آن دو، عليه مدّعيٰعليه حكم مى داد و اگر آن دو نفر (فرستادۀ پيامبر صلى الله عليه و آله) خبر بد و زشتى را مى آوردند، حضرت آنان را مى خواست و به آنان مى گفت: آيا فلان و فلان را مى شناسيد؟ آنان مى گفتند: آرى. حضرت مى فرمود: بنشينيد تا آن دو حاضر شوند.

فيقعدون فيحضرهما فيقول للقوم أ هما هما؟ فيقولون نعم فإذا ثبت عنده ذلك لم يهتك ستر الشّاهدين و لا عابهما(1)و لا وبّخهما(2) و لكن يدعو الخصوم الى الصّلح فلا يزال بهم حتّى يصطلحوا لئلّا يفتضح الشّهود و يستر عليهم و كان روءفاً (رحيماً - خ) عطوفاً متحنّناً على أمّته فان كان الشّهود من أخلاط النّاس(3) غرباء لا يعرفون و لا قبيلة لهما و لا سوق و لا دار أقبل على المدّعىٰ عليه فقال ما تقول فيهما؟ فان قال ما عرفت الّا خيراً غير أنّهما قد غَلَطا فيما شهدا عليّ أنفذ عليه شهادتهما و إن جرحهما و طعن عليهما أصلح بين الخصم و خصمه و أحلف المدّعى عليه و قطع الخصومة بينهما.

6، 1-143-45389-(2) كافى 431/7: تهذيب 288/6: استبصار 13/3: عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى تهذيب 283/6: أحمد بن محمّد بن عيسى عن محمّد بن عيسى عن فقيه 9/3:

يونس (بن عبد الرحمن - فقيه) عن بعض رجاله عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: سألته عن البيّنة إذا اُقيمت على الحقّ أ يحلّ للقاضي ان يقضى بقول البيّنة (إذا لم يعرفهم من غير مسئلة(2)قال - يب - صا - كا) فقال خمسةُ أشياء يجب على النّاس ان يأخذوا بها(3)ظاهر الحكم(4)الولايات و التّناكح(5)و المواريث(6)و الذّبائح و الشّهادات فإذا كان ظاهره(7)ظاهراً مأموناً جازت شهادته و لا يسأل عن باطنه. الخصال 311: حدّثنا محمّد بن الحسن بن أحمد بن الوليد رضي اللّه عنه قال حدّثنا محمّد بن الحسن الصّفّار عن إبراهيم بن هاشم عن أبي جعفر المقرئ بإسناده رفعه الى أبي عبد اللّه عليه السلام عن أبيه عن آبائه عليهم السلام قال قال أمير المؤمنين عليه السلام: خمسة أشياء يجب على القاضي الأخذ فيها بظاهر الحكم و ذكر نحوه.

الإرجاعات

و يأتي في رواية ابن مسلم (8)من باب (18) ما ورد في قبول شهادة المملوك من أبواب الشّهادات

قوله عليه السلام: اذا كان المملوك عدلاً فهو جائز الشّهادة.

و في رواية عبد الرّحمن (9)قوله عليه السلام: لا بأس بشهادة المملوك إذا كان عدلاً.


1) . عابه: أى صيّره ذا عيب.

2) . من غير مسألةٍ إذا لم يعرفهم‌؟ يب - صا.

3) . الأخذ بها - يب 283 - الأخذ فيها - فقيه.

4) . بظاهر الحكم - يب 283 فقيه - بظاهر الحال - يب 288 صا.

5) . و المناكح - فقيه.

6) . و الأنساب - فقيه.

7) . ظاهر الرّجل - فقيه.

8) . وبّخه أي لامه و هدّده و عيّره.

9) . أى سفلة النّاس.

پس مى نشستند و حضرت آن دو را حاضر مى كرد و به آن گروه مى گفت: آيا اين دو، اين گونه اند؟ آنان مى گفتند: آرى و چون اين نزد حضرت ثابت مى شد، از شاهدها پرده درى نمى كرد و عيب آنان نمى گفت و آنان را توبيخ نمى كرد ولى اطراف درگير را به سازش دعوت مى كرد و همچنان اصرار مى كرد تا آن كه با هم سازش كنند تا آن كه شاهدان رسوا نشوند و بر آنان پرده پوشى مى كرد و حضرت با رأفت، رحمت و عطوفت و بر امّت خويش مهربان بود و اگر شاهدان از مردان پايين دست و غريبان بودند و شناخته نبودند، قبيله نداشتند، بازار و خانه نداشتند، حضرت به مدّعيٰعليه توجّه مى كرد و مى گفت: تو دربارۀ اين دو چه مى گويى‌؟ اگر مى گفت كه من جز خوبى نمى دانم و تنها اين دو در شهادت عليه من اشتباه كرده اند، شهادت آن دو را عليه او تنفيذ مى كرد. ولى اگر آن دو را مذمّت مى كرد و عيب شان مى گفت، حضرت ميان دو خصم سازش برقرار مى كرد و مدّعيٰعليه را سوگند مى داد و نزاع ميان شان را پايان مى بخشيد.»

143-45389-(2) يونس بن عبدالرحمان از برخى مردان خويش روايت كرده كه گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ بيّنه اى كه بر حقّ اقامه شده است، پرسيدم كه: آيا قاضى مى تواند طبق گفتۀ بيّنه، حكم بدون تحقيق دهد، در صورتى كه آنان را خوب نمى شناسد؟ حضرت فرمود: پنج چيز است كه مردم بايد در آن چيزها به ظاهر حكم عمل كنند: ولايات، ازدواج، ارث برى ها، ذبيحه ها و شهادات، بنابراين اگر ظاهر مرد ظاهر امينى باشد، شهادتش نافذ است و از باطن او تحقيق نمى گردد.»

ارجاعات

مى آيد:

در روايت دوّم از باب هجدهم از ابواب شهادات، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «اگر برده عادل باشد، شهادتش جايز است.»

و در روايت سوّم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «شهادت برده اگر عادل باشد، عيبى ندارد.»

(20) باب أنّ الشّاهد إذا شهد ثمّ غيّر اُخذ بالأولى و طرح الأخيرة

اشاره

14-144-45390-(1) تهذيب 282/6: محمّد بن أحمد بن يحيى عن بنان عن أبيه عن ابن المغيرة عن السكونيّ عن جعفر عن أبيه عن عليّ عليهم السلام انّ النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله قال: من شهد عندنا (بشهادة - فقيه) ثمّ غيّر أخذنا (ه - يب) بالأوّل و طرحنا الأخير. فقيه 27/3: قال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله: من شهد (و ذكر مثله).

14-145-45391-(2) الجعفريّات 145: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن آبائه عليهم السلام عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: مثله (الّا انّ فيه - أخذناه بالأولىٰ و طرحنا الأخرىٰ‌).

الإرجاعات

و تقدّم في رواية هشام (1) من باب (9) انّ القاضي يأخذ بأوّل الكلام دون آخره

قوله عليه السلام:

كان أمير المؤمنين عليه السلام يأخذ بأوّل الكلام دون آخره. و يأتي في غير واحد من أحاديث باب (12) حكم الشّاهدين بالسّرقة إذا رجعا بعد القطع من أبواب الشّهادة ما يدلّ على الأخذ بالشّهادة الأولىٰ و طرح الأخرى.

(21) باب أنّ المدّعى إذا أقام البيّنة فلا يمين عليه معها الّا فيما استثنى

اشاره

5-146-45392-(1)كافى 417/7: تهذيب 231/6: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن بعض أصحابه(1) عن عاصم بن حميد تهذيب 230/6: الحسين بن سعيد عن النّضر بن سويد عن عاصم عن محمّد بن مسلم قال: سألت أبا جعفر عليه السلام عن الرّجل يقيم البيّنة على حقّه هل عليه ان يستحلف‌؟ قال لا تهذيب 230/6: الحسين بن سعيد عن فضالة عن أبان عن أبي العبّاس عن أبي عبد اللّه عليه السلام مثل ذلك.

6-147-45393-(2) مستدرك 370/17: كتاب عاصم بن حميد الحنّاط عن محمّد بن مسلم قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن الرّجل يقيم البيّنة على حقّه هل عليه ان يستحلف قال لا.

6-148-45394-(3) كافى 417/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 231/6: أحمد بن محمّد عن عليّ بن الحكم أو غيره عن أبان عن أبي العبّاس عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: إذا أقام الرّجل البيّنة على


1) . أصحابنا - يب.

باب 20 تغيير شهادت شاهد

144-45390-(1) پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «كسى كه شهادتى نزد ما بدهد و سپس شهادتش را تغيير دهد، ما به همان شهادت اوّل مى گيريم و شهادت اخير را رها مى كنيم.»

145-45391-(2) از رسول خدا صلى الله عليه و آله مشابه روايت قبلى روايت شده است؛ تنها در آن است كه: «ما او را به شهادت اوّلى مى گيريم و شهادت دوّم را طرح مى كنيم.»

ارجاعات

گذشت

در روايت يكم از باب نهم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «امير المؤمنين عليه السلام پيوسته به اوّل سخن نه آخر آن، توجه مى كرد.»

مى آيد:

در بسيارى از روايات باب دوازده از ابواب شهادت، چيزى كه دلالت دارد بر اخذ به شهادت اوّلى و طرح شهادت بعدى.

باب 21 مدّعى بيّنه اقامه كند، سوگند بر او نيست و...

146-45392-(1) محمّد بن مسلم گويد: «از امام باقر عليه السلام دربارۀ اين كه مرد اقامۀ بيّنه بر حقّ خويش مى كند، آيا بر اوست كه سوگند بخورد، پرسيدم. حضرت فرمود: نه.»

147-45393-(2) محمّد بن مسلم گويد: «از امام صادق عليه السلام در اين باره كه مرد اقامۀ بيّنه بر حقّ خويش مى كند، آيا بر اوست كه سوگند بخورد؟ حضرت فرمود: نه.»

148-45394-(3) امام صادق عليه السلام فرمود: «اگر مرد اقامۀ بيّنه بر حقّ خويش بكند، بر او سوگند نيست ولى اگر اقامۀ بيّنه نكند و مدّعيٰعليه سوگند را به او باز گرداند، در اين صورت اگر از اين كه سوگند بخورد امتناع كند، حقّى براى او نيست.»

حقّه فليس عليه يمين فان لم يقم البيّنة فردّ عليه الّذى ادّعى عليه اليمين فان أبىٰ أن يحلف فلا حقّ له. كافى - عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن أبان عن رجل عن أبي عبد اللّه عليه السلام: مثله.

6-149-45395-(4) دعائم الإسلام 521/2: عن أبي عبد اللّه عليه السلام انّه قال: في الرّجل يدّعى الحقّ و لا بيّنة له فيقضى له باليمين على المدّعىٰ عليه فيرُدّ المدّعى عليه اليمين على المدّعى انّ حقّه لحقّ كما ذكر على ان يعطيه ما حلف عليه قال ذلك له فان أبىٰ المدّعى من اليمين فلا حقّ له و إذا وجب الحقّ على الرّجل بالبيّنة و هو منكر فسأل يمين المدّعى انّ هذا الحقّ له لم يسقُط عن المدَّعىٰ عليه، كان له ذلك لأنّ الحقوق قد تسقُط من حيث لا يعلم من هي عليه و من جهل الواجب له في ذلك فعلى الحاكم ان يوقفه على ما يجبُ له فان طلب اليمينَ كان له و إذا ادّعى الرّجل بدعوى فأنكره و استحلفه فحلف له ثمّ جاء ببيّنةٍ على دعواه سُمعت بيّنتُهُ‌.
الإرجاعات

و تقدّم في رواية سلمة بن كهيل (15) من باب (6) انّ القاضي عليه ان يواسى بين الخصوم

قوله عليه السلام: و ردّ اليمين على المدّعى مع بيّنته فانّ ذلك أجلى للعمى و أثبت في القضاء.

و في أحاديث باب (18) انّ البيّنة على المدّعى ما يمكن ان يستفاد منه ذلك فراجع.

(22) باب أنّ المدّعى إذا لم يكن له بيّنة فله استحلاف المنكر فان ردّ اليمين على المدّعى فحلف ثبت حقّه و ان لم يحلف فلا حقّ له

اشاره

5، 6-150-45396-(1) كافى 416/7: تهذيب 230/6: أبو عليّ الأشعريّ عن محمّد بن عبد الجبّار عن صفوان عن العلاء (بن رزين - يب) عن محمّد بن مسلم عن أحدهما عليهما السلام: في الرّجل يدّعى و لا بيّنة له قال يستحلفه فان ردّ اليمين على صاحب الحقّ فلم يحلف فلا حقّ له.

6-151-45397-(2) كافى 416/7: حميد بن زياد عن تهذيب 230/6: الحسن بن محمّد بن سماعة عن بعض أصحابه عن أبان عن رجل عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في الرجل يدّعى عليه الحقّ و ليس لصاحب الحقّ بيّنة قال يستحلف المدّعىٰ عليه فان أبىٰ أن يحلف و قال أنا أردُّ اليمين عليك لصاحب الحقّ فانّ ذلك واجب على صاحب الحقّ ان يحلف و يأخذ ماله.

149-45395-(4) امام صادق عليه السلام دربارۀ اين كه مرد ادّعاى حقّ مى كند ولى بيّنه ندارد و به نفع او حكم مى شود كه مدعّيٰعليه بايد سوگند بخورد و مدّعيٰعليه آن را بر مدعّى باز مى گرداند كه سوگند ياد كند كه حقّش آن گونه كه گفته ثابت است تا مدّعى عليه به او بدهد آنچه را كه بر آن سوگند خورده است.

فرمود: «اين حقّ اوست و اگر مدّعى از سوگند امتناع ورزد، حقّى ندارد.

و اگر حقّ بر مرد با بيّنه ثابت شود - در حالى كه او منكر است و او بخواهد كه مدّعى سوگند بخورد - اين حقّ كه براى مدّعى است از مدعّيٰعليه ساقط نمى شود. اين براى اوست؛ چون حقوق گاهى ساقط مى شود به گونه اى كه آن كس كه حقّ بر گردن اوست، نمى فهمد و هر كس كه آنچه بر او واجب است نشناسد، حاكم بايد او را از آنچه بر او واجب است، آگاه سازد. پس اگر سوگند را درخواست كرد، اين حقّ براى اوست و اگر مرد ادّعايى كند و آن شخص انكار نمايد و او را سوگند دهد و او برايش سوگند بخورد سپس مدّعى براى ادّعاى خود بيّنه بياورد، بيّنه اش پذيرفته مى شود.»

ارجاعات

گذشت

در روايت پانزده از باب ششم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «بر گرداندن سوگند به مدّعى با اين كه بيّنه دارد؛ چرا كه اين نابينايى را از بين مى برد و در قضاوت استوارتر است.»

و در روايات باب هجده، چيزى است كه مى توان همين مفاد را از آن بهره گرفت؛ مراجعه كنيد.

باب 22 حقّ سوگند دادن منكر توسط مدّعى

150-45396-(1) محمّد بن مسلم از امام صادق يا امام محمّد باقر عليهم السلام دربارۀ اين كه مرد ادّعا مى كند ولى بيّنه ندارد، روايت كرده است كه: «حضرت فرمود: او را سوگند مى دهد پس اگر منكر، سوگند را به صاحب حقّ برگرداند و او سوگند نخورد، حقّى براى او نيست.»

151-45397-(2) امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه حقّى عليه او ادّعا مى شود و صاحب حقّ بيّنه ندارد، فرمود: «صاحب حقّ‌، مدّعيٰعليه را سوگند مى دهد. اگر او از اين كه سوگند بخورد امتناع كند و به صاحب حقّ بگويد كه من سوگند را بر تو باز مى گردانم، بر صاحب حقّ واجب است كه سوگند بخورد و مالش را بگيرد.»

6-152-45398-(1)كافى 416/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 230/6: أحمد بن محمّد بن عيسى عن الحسين بن سعيد عن النّضر بن سويد عن القاسم بن سليمان عن عبيد بن زرارة عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في الرّجل يُدَّعى عليه الحقّ و لا بيّنة للمدّعى قال يستحلف أو يردّ اليمين على صاحب الحقّ فان لم يفعل فلا حقّ له.

6-153-45399-(4) كافى 417/7: تهذيب 230/6: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن هشام (بن سالم - كما) عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: تردّ اليمين على المدّعى.

16-154-45400-(5) كافى 416/7: تهذيب 231/6: عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى عن يونس عمّن رواه قال: استخراج(2)الحقوق بأربعة وجوه بشهادة(3)رجلين عدلين فان لم يكن(3)رجلين (عدلين - كا) فرجل و امرأتان فان لم تكن امرأتان فرجل و يمين المدّعى فان لم يكن شاهد فاليمين على المدّعى عليه فان لم يحلف (و - كا) ردّ اليمين على المدّعى فهي واجبة(4)عليه ان يحلف و يأخذ حقّه فان أبىٰ ان يحلف فلا شيء له.

6-155-45401-(6) فقيه 37/3: روى أبان عن جميل عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: إذا أقام المدّعى البيّنة فليس عليه يمين و إن لم يقم البيّنة فردّ عليه الّذى ادُّعي عليه اليمين فأبىٰ فلا حقّ له.

8-156-45402-(7) فقه الرّضا عليه السلام 260: فان ردّ المدّعىٰ عليه اليمين على المدّعى إذا لم يكن للمدّعى شاهدان فلم يحلف فلا حقّ له. المقنع 132: مثله.

الإرجاعات

و تقدّم في أحاديث باب (18) أنّ البيّنة على المدّعى و اليمين على المدّعىٰ عليه و باب (21) انّ المدّعى إذا أقام البيّنة فلا يمين عليه و باب (23) ثبوت الحقّ على المنكر إذا لم يحلف ما يدلّ على ذلك.

و في رواية الدّعائم (4)من الباب المتقدّم قوله انّه قال: في الرّجل يدّعى الحقّ و لا بيّنة له فيقضى باليمين على المدّعىٰ عليه فيردّ المدّعىٰ عليه اليمين على المدّعى انّ حقّه لحقّ كما ذكر على ان يعطيه ما حلف عليه قال ذلك له فان أبىٰ المدّعى من اليمين فلا حقّ له الخبر.


1) . لم يكونا - يب.

2) . استخرج - خ يب.

3) . شهادة - يب.

4) . فهو واجب - كا.

152-45398-(3) امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه حقّى عليه او ادّعا مى شود و بيّنه اى براى مدّعى نيست، فرمود: «مدّعى عليه را سوگند مى دهند يا اين كه سوگند را بر صاحب حقّ برمى گرداند و اگر صاحب حقّ سوگند نخورد، حقّى براى او نيست.»

153-45399-(4) امام صادق عليه السلام فرمود: «سوگند بر مدّعى برگردانده مى شود.»

154-45400-(5) يونس از كسى روايت كرده است كه «فرمود: احقاق حقوق چهار گونه است: شهادت دو مرد عادل و اگر دو نفر عادل نباشد، پس يك مرد و دو زن و اگر دو زن هم نبود، يك مرد و سوگند مدّعى و اگر شاهدى نبود، پس سوگند بر مدّعيٰعليه است پس اگر سوگند نخورد و سوگند را بر مدّعى بازگرداند، بنابراين بر او واجب است كه سوگند بخورد و حقّش را بگيرد و اگر امتناع كند از اين كه سوگند بخورد، پس چيزى بر تو نيست.»

155-45401-(6) امام صادق عليه السلام فرمود: «اگر مدّعى اقامۀ بيّنه كند، ديگر سوگند بر او نيست و اگر بيّنه اقامه نكند و آن كس كه عليه او ادّعا شده [مدّعيٰعليه] سوگند را به او بازگرداند و او از سوگند امتناع ورزد، ديگر حقّى براى او نيست.»

156-45402-(7) اگر مدّعيٰعليه سوگند را بر مدّعى برگرداند و مدّعى دو شاهد نداشته باشد و سوگند هم نخورد، حقّى براى او نيست.

ارجاعات

گذشت

در روايات باب هجده و باب بيست و يك و باب بيست و سه، چيزى كه بر اين مفاد دلالت دارد و در روايت چهارم از باب پيشين، اين گفته كه: «او دربارۀ مردى كه ادّعاى حقّ دارد و بيّنه اى ندارد و حكم شود كه مدّعيٰعليه سوگند بخورد و مدّعيٰعليه سوگند را بر مدّعى ردّ كند كه [اين گونه سوگند بخورد]، حقّ او ثابت است آن گونه كه گفته است تا آنچه را كه بر آن سوگند خورده به او بدهد. حضرت فرمود: اين حقّ اوست و اگر مدّعى از سوگند امتناع ورزد، حقّى براى او نيست...»

(23) باب ثبوت الحقّ على المنكر إذا لم يحلف و لم يردّ و عدم ثبوت الدّعوى على الميّت الّا ببيّنة و يمين على بقاء الحقّ‌

اشاره
157-45403-(1)كافى 415/7: محمّد بن يحيى عن محمّد بن أحمد عن محمّد بن عيسى بن عبيد تهذيب 229/6: أحمد بن محمّد بن عيسى بن عبيد عن ياسين الضّرير قال حدّثني عبد الرّحمن ابن أبي عبد اللّه قال: قلت للشّيخ عليه السلام خبّرنى عن الرّجل يدّعى قِبَلَ الرّجل الحقّ فلا يكون له بيّنة (1) بما له قال فيمين المدّعىٰ عليه فإن حلف فلا حقّ له و ان لم يحلف فعليه و ان كان المطلوب بالحقّ قد مات فأقيمت عليه البيّنة فعلى المدّعى اليمين باللّه الّذى لا اله الّا هو لقد(2) مات فلان و انّ حقّه لعليه فان حلف و الّا فلا حقّ له لانّا لا ندرى لعلّه قد أوفاهُ‌(2)ببيّنة لا نعلم موضعها(4) أو بغير بيّنةٍ قبل الموت فمن ثَمَّ صارت عليه اليمين مع البيّنة فان(3)ادّعى بلا بيّنة(4)فلا حقّ له لأنّ المدّعىٰ عليه ليس بحىّ و لو كان حيّاً لاُلزم اليمين أو الحقّ او يردّ اليمين عليه فمن ثَمَّ لم يثبت له(5)الحقّ‌(6).

فقيه 38/3: روى عن ياسين الضّرير عن عبد الرّحمن ابن أبي عبد اللّه قال: قلت للشّيخ يعنى موسى بن جعفر عليه السلام أخبرنى عن الرّجل يدّعى قِبَلَ الرّجل الحقّ فلا تكون له بيّنة بما له قال فيمين المدّعىٰ عليه فان حلف فلا حقّ له و إن ردّ اليمين على المدّعى فلم يحلف فلا حقّ له و إن كان المطلوب بالحقّ (و ذكر مثله).

الإرجاعات

و تقدّم في رواية سليمان بن حفص (7)من باب (13) انّه إذا مات الرّاهن و عليه ديون أكثر من تركته قُسِمَ الرّهن من أبواب الرّهن ج 23

قوله عليه السلام: و متى أقرّ بما عنده أخذ به و طولب بالبيّنة على دعواه و أوفىَ حقّه بعد اليمين و متى لم يقم البيّنة و الورثة ينكرون فله عليهم يمين علمٍ يحلفون باللّه ما يعلمون أنّ له على ميّتهم حقّاً.

و في رواية المقنع وفقه الرّضا عليه السلام (8)من باب (18) انّ البيّنة على المدّعى قوله عليه السلام: و اليمين على المدّعىٰ عليه فان نكل عن اليمين لزمه الحقّ‌.


1) . البيّنة - يب.

2) . وفّاهُ - يب.

3) . و إن - فقيه.

4) . و لا بيّنة له - يب.

5) . عليه - يب.

6) . حقّ - يب - فقيه.

7) . قد - يب.

8) . موضعهم - فقيه.

باب 23 ثبوت حقّ عليه منكر و ميّت

157-45403-(1) عبدالرحمن بن ابى عبداللّه گويد: «به شيخ عليه السلام [منظور امام عليه السلام است] گفتم دربارۀ مردى كه ادّعا دارد كه از مردى حقّى را طلب دارد و بيّنه اى براى خود ندارد، به من خبر دهيد.

حضرت فرمود: مدّعيٰعليه سوگند بخورد. اگر سوگند خورد، مدّعى حقى ندارد. ولى اگر سوگند نخورد، بر او حقّ ثابت است و اگر كسى كه از او حقّ طلب مى شود مرده و بيّنه بر او اقامه شده است، مدّعى بايد به خدايى كه جز او خدايى نيست، سوگند ياد كند كه فلانى مرده در حالى كه حقّ من بر او ثابت است، اگر سوگند خورد [حقّش ثابت مى شود]. وگرنه حقّى براى او نيست؛ چون ما نمى دانيم، شايد حقّ او را با بيّنه اى داده كه ما جاى بيّنه را نمى دانيم يا بدون بيّنه پيش از مرگ داده و به همين جهت مدّعى بايد علاوه بر بيّنه، سوگند هم بخورد. پس اگر ادّعا كند و بيّنه اى نداشته باشد، حقّى براى او نيست؛ چون مدّعيٰعليه زنده نيست و اگر زنده بود، ملزم به سوگند مى شد يا ملزم به حق يا اين كه سوگند را به مدّعى برمى گرداند، به همين جهت حقّ مدّعى ثابت نمى شود.»

ارجاعات

گذشت

در روايت دوم از باب سيزدهم از ابواب رهن، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «هر زمان كه به چيزى كه نزد اوست اقرار كند، بدان اخذ مى گردد و از او مطالبۀ بيّنه بر دعوى اش مى شود و پس از سوگند، حقّ او به طور كامل داده مى شود و هر زمان كه بيّنه نياورد و وارثان انكار كنند، براى مدّعىٰ‌، عليه وارثان سوگند به علم آنان است، مبنى بر اين كه آنان بايد به خدا سوگند بخورند كه نمى دانند كه وى بر مردۀ آنان حقّى داشته است.»

و در روايت چهارم از باب هجدهم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «سوگند بر مدّعيٰعليه است. پس اگر از خوردن سوگند خوددارى كند، حقّ بر او ثابت مى گردد.»

(24) باب أنّ من رضى باليمين فحلف له فلا دعوى له بعد اليمين و ان كانت له بيّنة

اشاره

158-45404-(1)كافى 417/7: تهذيب 231/6: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن فضّال عن عليّ بن عقبة عن موسى بن أكيل النّميرى عن فقيه 37/3: (عبد اللّه - فقيه) ابن أبي يعفور عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: إذا رضى صاحب الحقّ بيمين المنكر لحقّه فاستحلفه فحلف أن لا حقّ له قِبَلَه ذهبت (1) اليمين بحقّ المدّعى فلا دعوى(2)له قلت (له - كا - يب) و إن كانت عليه(3)بيّنة عادلة‌؟ قال نعم و إن أقام بعد ما استحلفه باللّه خمسين قَسامَة ما كان له (حقّ - فقيه) و كانت(4)اليمين قد أبطلت كلّ ما ادّعاه قِبَله ممّا قد استحلفه عليه.

159-45405-(2) فقيه 37/3: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: من حلف لكم باللّه على حقّ فصدّقوه و من سألكم باللّه فأعطوه ذهبت اليمين بدعوى المدّعى و لا دعوى له.

160-45406-(3) تهذيب 283/8: محمّد بن يعقوب عن كافى 438/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن منصور بن يونس عن أبي حمزة الثّمالى عن عليّ بن الحسين عليهما السلام قال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: لا تحلفوا إلّا باللّه و من حلف باللّه فليصدق و من حلف له باللّه فليرضَ و من حلف له باللّه فلم يرض فليس من اللّه عزّ و جلّ (في شيء - يب). و تقدّم أيضاً عن الكافي 438/7 و نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 50: في باب (3) ما ورد في أنّ من حلف باللّه تعالى فليصدق من أبواب الأيمان ج 24.

161-45407-(4) كافى 430/7: تهذيب 289/6: محمّد بن يحيى عن محمّد ابن أحمد عن أبي عبد اللّه الجامورانى عن الحسن بن عليّ ابن أبي حمزة عن عبد اللّه وضّاح قال: كانت بينى و بين رجل من اليهود معاملة فخاننى بألف درهم فقدّمته الى الوالى فأحلفته فحلف و قد علمت انّه حلف يميناً فاجرة فوقع له بعد ذلك عندي أرباح و دراهم كثيرة فاردت أن أقْتصَّ‌(5)


1) . ذهب - يب.

2) . فلا حقّ - يب.

3) . له - فقيه.

4) . فإنّ اليمين - فقيه.

5) . أقبض - يب - اقتصّ من فلان: أخذ منه القصاص.

باب 24 حكم دعوى پس از سوگند

158-45404-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «اگر صاحب حقّ به سوگند كسى كه حقّش را منكر است راضى شود و او را سوگند دهد و او سوگند بخورد كه حقّى براى مدّعى بر او نيست، اين سوگند، حقّ مدّعى را از بين مى برد؛ بنابراين ديگر ادّعايى ندارد. به امام گفتم: گرچه عليه او بيّنۀ عادل باشد؟ حضرت فرمود: آرى، گرچه پس از آن كه او را به خدا سوگند داده است، پنجاه قسامه اقامه كند، حقّى براى او نيست و سوگند هر ادّعايى را كه بر آن شخص دارد و آن شخص را بر آن سوگند داده است، باطل مى سازد.»

159-45405-(2) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «هر كس كه براى شما بر حقّى به خدا سوگند خورد، او را تصديق كنيد و هر كس كه از شما چيزى خواست و به خدا سوگندتان داد به او بدهيد. سوگند، ادّعاى مدّعى را از بين مى برد و ادّعايى ديگر براى او نيست.»

160-45406-(3) امام سجاد عليه السلام بيان داشت: «جز به خدا سوگند مخوريد و هر كس كه به خدا سوگند خورد، تصديق مى شود و هر كس كه برايش به خدا سوگند خورند، بپذيرد و هر كس كه برايش به خدا سوگند خورند و نپذيرد، ارزشى نزد خداوند عز و جل ندارد.»

161-45407-(4) عبداللّه وضّاح گويد: «ميان من و مردى از يهود، معامله اى بود. او هزار درهم به من خيانت كرد. او را نزد والى بردم. سوگندش دادم، سوگند خورد ولى من مى دانستم كه او سوگند دروغ خورده است. پس از آن ماجرا، براى او نزد من سودها و درهم هاى بسيار قرار گرفت. من خواستم كه هزار درهمى را كه نزد او داشتم و بر آنها سوگند خورد، تقاص كنم. به امام ابوالحسن عليه السلام نامه نوشتم و به ايشان گفتم كه: من آن يهودى را سوگند دادم. او سوگند خورد ولى الان از او مالى در نزد من است. اگر شما به من دستور دهيد كه از او هزار درهمى را كه بر آن سوگند خورده بردارم، چنين خواهم كرد.

الألف درهم الّتى كانت لي عنده و حلف (1) عليها فكتبت الى أبى الحسن عليه السلام و أخبرته(1)انّى قد أحلفته(3) فحلف و قد وقع له عندي مالٌ فان أمرتنى ان آخذ منه الألف درهم الّتى حلف عليها فعلت فكتب عليه السلام لا تأخذ منها شيئاً ان كان (قد - كا) ظلمك فلا تظلمه و لو لا انّك رضيت بيمينه فحلّفته لأمرتك أن تأخذ (ها - كا) من تحت يدك و لكنّك رضيت بيمينه فقد مضت اليمين بما فيها فلم آخذ منه شيئاً و انتهيت الى كتاب أبى الحسن عليه السلام.

162-45408-(2)كافى 418/7: تهذيب 231/6: عليّ بن إبراهيم عن أبيه (كا - و محمّد بن إسماعيل عن الفضل بن شاذان جميعاً) عن (محمد - يب) ابن أبي عمير عن فقيه 113/3: إبراهيم بن عبد الحميد عن خضر (بن عمرو - فقيه) النّخعى عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في الرّجل يكون له على الرّجل المال(4) فيجحده(5) قال ان استحلفه فليس له أن يأخذ (منه - يب - فقيه) (بعد اليمين - فقيه) شيئاً (و ان حبسه فليس له أن يأخذ منه شيئاً - فقيه) و ان تركه و لم يستحلفهُ فهو على حقّه.
الإرجاعات

و تقدّم في رواية عليّ بن إبراهيم (3)من باب (15) حكم ما لو ارتاب وليّ الميّت بالشاهدين الذّمّيّين من أبواب الوصيّة ج 24

قوله: فأوجب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله عليهما (أى على الذّمّيّين) اليمين فحلفا فخلّى عنهما ثمّ ظهرت تلك الآنية و القلادة عليهما فجاء أولياء تميم الى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فقالوا يا رسول اللّه قد ظهر على ابن بيدى و ابن أبي مارية ما ادّعيناه عليهما (الى أن قال) فأمر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أولياء تميم الدّارى ان يحلفوا باللّه على ما أمرهم به فحلفوا فأخذ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله القلادة و الآنية من ابن بيدى و ابن أبي مارية و ردّهما الى أولياء تميم الدّارى. و في باب (4)ما ورد في أنّ من حلف باللّه فليصدق من أبواب الأيمان ج 24 ما يناسب الباب و في أحاديث باب (41) انّ من كان له على غيره مال فأنكره فاستحلفه لم يجز له الاقتصاص من ماله بعد اليمين ما يدلّ على ذلك فراجع. و في رواية الدعائم (5)من باب (21) أنّ المدّعى إذا أقام البيّنة فلا يمين عليه معها من أبواب القضاء

قوله عليه السلام: و إذا ادّعى الرجل بدعوى فأنكره و استحلفه فحلف له ثمّ جاء ببيّنةٍ علىٰ دعواه سمعت بيّنتهُ‌.

و في الباب المتقدّم ما يدلّ على ذلك فلاحظه.


1) . فأخبرته - يب.

2) . فيجحد - فقيه.

3) . أحلف - يب.

4) . حلّفته - يب.

5) . مال - فقيه.

حضرت مرقوم فرمود: از او چيزى مگير. اگر او به تو ستم كرده، تو به او ستم مكن و اگر نبود كه تو خود سوگند او را پذيرفتى و او را سوگند دادى، من به تو دستور مى دادم كه تو آن ها را از آنچه نزد خودت هست، بردارى. ولى تو به سوگند او تن دادى و سوگند آنچه در آن است، از بين مى برد. من هم از او چيزى برنگرفتم و به مرقومۀ امام ابوالحسن عليه السلام تن دادم.»

162-45408-(5) امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه براى او مالى بر مردى مى باشد و آن مرد آن مال را انكار مى كند، فرمود: «اگر او را سوگند بدهد - پس از سوگند خوردن او - حقّ ندارد كه چيزى از او بگيرد و اگر او را رها سازد و سوگندش ندهد، او بر حقّ خود خواهد بود.»

ارجاعات

گذشت

در روايت يكم از باب پانزدهم از ابواب وصيّت، اين گفته كه: «رسول خدا بر آن دو نفر ذمى سوگند را الزام كرد. آن دو، سوگند خوردند. رسول خدا آنان را آزاد كرد. سپس آن ظرف و گردنبند پيدا شد. اولياى تميم نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمدند و گفتند: اى رسول خدا، در دست ابن بيدى و ابن ابى ماريه همان كه ما عليه آنان ادّعا داشتيم، آشكار گشت. [تا آن كه گويد]: رسول خدا صلى الله عليه و آله به اولياى «تميم دارى» دستور داد كه به خدا سوگند ياد كنند بر آنچه آن شخص آنان را به آن دستور داده است.

آنان سوگند خوردند و رسول خدا صلى الله عليه و آله گردنبند و ظرف را از ابن بيدى و ابن ابى ماريه گرفت و آن دو را به اولياى «تميم دارى» باز گرداند.»

و در باب سوم از ابواب سوگندها، مناسب اين باب.

و در روايات باب چهل و يكم، چيزى كه بر اين مفاد دلالت دارد؛ مراجعه كنيد.

و در روايت چهارم از باب بيست و يكم از ابواب قضاء، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «اگر مردى ادّعايى كند و آن شخص انكار كند و او را سوگند دهد و برايش سوگند بخورد سپس بيّنه بر ادّعاى خويش بياورد، بيّنۀ او پذيرفته است.»

و در باب پيشين، چيزى كه بر اين دلالت دارد؛ آن را ملاحظه كنيد.

(25) باب أنّه لا يمين على المنكر في الحدود

اشاره

163-45409-(1) تهذيب 314/6: محمّد بن الحسن الصّفّار عن الحسن بن موسى الخشّاب عن غياث بن كلّوب عن إسحاق بن عمّار عن جعفر بن محمّد عن أبيه عليهما السلام: أنّ رجلاً استعدى عليّاً عليه السلام على رجل فقال إنّه افترى علىَّ فقال عليّ عليه السلام للرّجل أ فعلت ما فعلت‌؟ فقال لا ثمّ قال عليّ عليه السلام للمستعدى أ لك بيّنة‌؟ قال فقال ما لي بيّنة فأحلفه لي قال عليّ عليه السلام ما عليه يمين.

164-45410-(2) كافى 255/7: عدّة من أصحابنا عن سهل بن زياد عن أحمد بن محمّد بن أبي نصر عن بعض أصحابنا عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: أتىٰ رجل أمير المؤمنين عليه السلام برجل فقال هذا قد قذفنى و لم تكن له بيّنة فقال يا أمير المؤمنين استحلفه فقال عليه السلام لا يمين في حدّ و لا قصاص في عظم تهذيب 79/10: أحمد بن محمّد عن محمّد بن أبي عمير عن بعض أصحابنا عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: جاء رجل إلى أمير المؤمنين عليه السلام برجل و قال يا أمير المؤمنين هذا قذفنى فقال له أ لك بيّنة فقال لا و لكن استحلفه فقال أمير المؤمنين عليه السلام (و ذكر مثله).

165-45411-(3) نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 143: أبى قال قال أبو عبد اللّه عليه السلام: ادّعى رجل على رجل بحضرة أمير المؤمنين عليه السلام انّه افترى عليه و لم يكن له بيّنة فقال يا أمير المؤمنين حلّفه فقال أمير المؤمنين عليه السلام لا يمين في حدّ و لا قصاص في عظم.

166-45412-(4) دعائم الإسلام 466/2: و عن عليّ عليه السلام: انّ رجلاً ادّعى على رجل عنده انّه قذفه و لم يجئ ببيّنة و قال استحلفه لي يا أمير المؤمنين فقال لا يمين في حدّ.

167-45413-(5) الجعفريّات 136: بإسناده عن عليّ عليه السلام قال: لا يستحلف صاحب الحدّ إذا اتّهم.

168-45414-(6) دعائم الإسلام 466/2: روّينا عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: انّه نهى عن الأيمان في الحدود.

169-45415-(7) الجعفريّات 136: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه: انّ عليّاً عليه السلام أتاه رجل برجل فقال يا أمير المؤمنين انّ هذا افترى عليّ فقال عليّ عليه السلام أ لك بيّنة فقال لا قال فحلّفه.

الإرجاعات

و يأتي في مرسلة فقيه (1) من باب (24) انّ الحدود تدرأ بالشبهات من أبواب الأحكام العامّة للحدود

قوله عليه السلام: و لا يمين في حدّ. و في رواية غياث (12) من باب (17) كيفيّة الجلد في الزّنا من أبواب حدّ الزّنا

قوله عليه السلام: لا يستحلف صاحب الحدّ.

باب 25 عدم سوگند بر منكر در حدود

163-45409-(1) امام صادق عليه السلام از پدرشان عليه السلام روايت كرده اند كه: «مردى عليه مردى نزد امير المؤمنين عليه السلام شكايت كرد و گفت: او بر من افترا بسته است. امير المؤمنين عليه السلام به آن مرد فرمود: آيا انجام داده اى آنچه را كه انجام داده اى‌؟

او گفت: نه. پس از آن حضرت به شاكى گفت: آيا تو بيّنه اى دارى‌؟ او گفت: من بيّنه اى ندارم، او را برايم سوگند دهيد. حضرت فرمود: بر او سوگند نيست.»

164-45410-(2) امام صادق عليه السلام فرمود: «مردى، مردى را نزد امير المؤمنين عليه السلام آورد و فرمود: اين فرد مرا قذف [متهم به گناه مثل زنا] كرده ولى بيّنه اى نداشته است. او گفت: اى امير المؤمنين، او را سوگند ده.

حضرت فرمود: سوگند در حدّ و قصاص در استخوان نيست.»

165-45411-(3) امام صادق عليه السلام فرمود: «مردى عليه مردى در حضور امير المؤمنين عليه السلام ادّعا كرد كه بر او افترا بسته است و شاهد هم نداشت. او گفت: اى امير المؤمنين، او را سوگند ده. حضرت امير المؤمنين عليه السلام فرمود: در حدّ سوگند نيست و در استخوان هم قصاص نيست.»

166-45412-(4) از امير المؤمنين روايت شده است كه: «مردى نزد حضرت عليه مردى ادّعا كرد كه آن فرد او را قذف كرده است ولى بيّنه اى نداشت و گفت: اى امير المؤمنين، او را براى من سوگند دهيد. حضرت فرمود: در حدّ سوگند نيست.»

167-45413-(5) امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «صاحب حدّ وقتى كه به او اتهامى زده مى شود، سوگند داده نمى شود.»

168-45414-(6) از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت شده است كه: «حضرت از سوگندها در حدود، نهى فرمود.»

169-45415-(7) مردى، مردى را نزد امير المؤمنين عليه السلام آورد و گفت: «اى امير المؤمنين، اين شخص بر من افترا زده است. حضرت على عليه السلام فرمود: آيا بيّنه (دو شاهد) دارى‌؟ گفت: نه. حضرت فرمود: پس او را سوگند بده.»

ارجاعات

مى آيد:

در روايت يكم از باب بيست و چهارم از ابواب احكام عمومى حدود، فرمودۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله كه:

«در حدّ، سوگند نيست.»

و در روايت دوازده از باب هفده از ابواب زنا، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «صاحب حدّ، سوگند داده نمى شود.»

(26) باب ما ورد في أنّه لا يُحْلَف أحد عند قبر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله على أقلّ ممّا يجب فيه القطع و يستحلف النّصارى و اليهود في البِيَع و الكنائس و المجوس في بيوت النّيران تشديداً عليهم

اشاره
170-45416-(1) تهذيب 310/6: محمّد بن الحسن الصّفّار عن إبراهيم بن هاشم عن نوح بن شعيب عن حريز أو عمّن رواه عن حريز عن محمّد بن مسلم و زرارة عنهما عليهما السلام جميعاً قالا:

لا يحلف أحد عند قبر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله على أقلّ ممّا يجب فيه القطع.

الإرجاعات

و تقدّم في رواية أبى البخترىّ (8) من باب (9) حكم استحلاف الكفّار بغير اللّه من أبواب الأيمان ج 24

قوله عليه السلام: انّ عليّاً عليه السلام كان يستحلف اليهود و النّصارى بكنائسهم (1) و يستحلف المجوس ببيوت نيرانهم(1).

و في رواية ابن علوان (13) قوله: كان عليّ عليه السلام يستحلف النّصارى و اليهود في بِيَعهم و كنائسهم و المجوس في بيوت نيرانهم و يقول شدّدوا عليهم احتياطاً للمسلمين.

(27) باب أنّه لا يجوز الحلف الّا باللّه و أسمائه الخاصّة

الإرجاعات

و تقدّم في أحاديث باب (7) أنّ اليمين لا تنعقد بغير اللّه و أسمائه الخاصّة من أبواب الأيمان ج 24 ما يدلّ على ذلك فراجع. و في رواية أبى حمزة (3) من باب (24) انّ من رضى باليمين فحلف له فلا دعوى له بعد اليمين من أبواب القضاء ج 30

قوله صلّى اللّه عليه و آله: لا تحلفوا الّا باللّه. الخبر.

(28) باب كيفيّة إحلاف الأخرس إذا أنكر و لا بيّنة و الحكم بالنكول و جواز تغليظ اليمين

اشاره
171-45417-(2)فقيه 65/3: روى عليّ بن عبد اللّه الورّاق رحمه اللّه عن سعد بن عبد اللّه عن تهذيب 319/6 - أحمد بن محمّد بن عيسى عن محمّد ابن أبي عمير عن حمّاد عن محمّد بن مسلم

1) . نارهم - خ.

2) . بكتابهم - خ.

باب 26 عدم سوگند نزد قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سوگند نصارا و يهود در كليسا و كنيسه و...

170-45416-(1) محمد بن مسلم و زراره، هر دو از امام باقر و امام صادق عليه السلام روايت كرده اند كه: «اين دو امام فرمودند: كسى را نزد قبر پيامبر صلى الله عليه و آله بر كمتر از چيزى كه در آن قطع واجب باشد، سوگند نمى دهند.»

ارجاعات

گذشت

در روايت هشتم از باب نهم از ابواب سوگندها، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «امير المؤمنين عليه السلام پيوسته يهوديان و مسيحيان را در كنيسه هاى شان (معبدهاى شان) سوگند مى داد و مجوس را در آتشكده هاى شان سوگند مى داد.»

و در روايت سيزدهم، اين گفته كه: «پيوسته امير المؤمنين عليه السلام مسيحيان و يهوديان را در بِيَع [كليساها] و كنيسه هاى شان سوگند مى داد و مجوس را در آتشكده هاى شان و مى فرمود: بر آنان به خاطر نگاهداشت بر مسلمانان، سخت بگيريد.»

باب 27 عدم جواز سوگند به غير نام خدا

ارجاعات

گذشت

در روايات باب هفتم از ابواب سوگندها، چيزى كه بر آن دلالت دارد؛ مراجعه كنيد.

و در روايت سوّم از باب بيست و چهارم از ابواب قضاء، فرمودۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله كه: «سوگند نخوريد جز به خدا...»

باب 28 چگونگى سوگند لال

171-45417-(1) محمد بن مسلم گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ لال پرسيدم كه: اگر ديْنى عليه او ادّعا شد و او انكار كرد و مدّعى هم بيّنه نداشت، چگونه سوگند داده مى شود؟

قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن الأخرس كيف يحلف إذا اُدّعي عليه دَيْنٌ (فأنكره - فقيه) و لم يكن للمدّعى بيّنة‌؟ فقال انّ أمير المؤمنين عليه السلام أتى بأخرس و اُدّعىَ‌ (1)عليه ديْنٌ فأنكر(2)و لم يكن للمدّعى (عليه - فقيه) بيّنة فقال أمير المؤمنين عليه السلام الحمد للّه الّذى لم يخرجنى من الدّنيا حتّى بيّنت للأمّة جميع ما يحتاج إليه ثمّ قال ائتونى بمصحفٍ فأتى به فقال للأخرس ما هذا فرفع رأسه الى السماء و أشار انّه كتاب اللّه عزّ و جلّ ثمّ قال ائتونى بوليّه فأتوه(3)بأخ له فأقعده الى جنبه ثمّ قال يا قنبر علىَّ بدواة و صحيفةٍ‌(4)فأتاهُ بهما ثمّ قال لأخ الأخرس قل لأخيك هذا بينك و بينه (أنّه عَلِىٌّ - فقيه) فتقدّم إليه بذلك ثمّ كتب أمير المؤمنين عليه السلام و اللّه الّذى لا إله إلاّ هو عالم الغيب و الشّهادة الرّحمٰن الرّحيم الطّالب الغالب الضّارّ النّافع المهلك المدرك الذي يعلم السّرّ و العلانية انّ فلان بن فلان المدّعى ليس له قِبَل فلان بن فلان أعنى الأخرس حقٌّ و لا طلبةٌ بوجهٍ من الوجوه و لا سبب من الأسباب ثمّ غسله و أمر الأخرس أن يشربه فامتنع فألزمه الدّين.

مستدرك 405/17: الشّيخ الطّوسى في النّهاية روى ابن أبي عمير عن حمّاد عن محمّد بن مسلم قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن الأخرس كيف يحلف إذا ادُّعِيَ عليه دَيْنٌ فأنكر و لم يكن للمدّعى بيّنة فقال انّ أمير المؤمنين عليه السلام أتى بأخرس و ادّعى عليه دين فأنكر و لم يكن للمدّعى بيّنة فقال أمير المؤمنين عليه السلام الحمد للّه الّذى لم يخرجنى من الدّنيا حتّى بيّنت للأمّةِ جميع ما تحتاج إليه ثمّ قال ائتونى بمصحفٍ فأتى به فقال للأخرس ما هذا فرفع رأسه الى السّماء و أشار به [انّه] كتاب اللّه ثمّ قال ائتونى بوليّه فأتى بأخٍ له فأقعده الى جنبه ثمّ قال يا قنبر عليّ بدواة و كتف(5)فأتاه بهما ثمّ قال لأخ الأخرس قل لأخيك هذا بينك و بينه انّه عَلِىٌّ فتقدّم إليه بذلك.

ثمّ كتب أمير المؤمنين عليه السلام و اللّه الّذى لا اله الّا هو عالم الغيب و الشّهادة الرّحمٰن الرّحيم الطّالب الغالب الضّارّ النّافع المهلك المدرك الّذى يعلم السّرّ و العلانية انّ فلان بن فلان


1) . فادّعى - فقيه.

2) . فأنكره - فقيه.

3) . فأتى - يب.

4) . صينية - فقيه.

5) . الكتف: عظم عريض يكون في أصل كتف الحيوان يكتبون فيه لِقِلّة القراطيس.

حضرت فرمود: لالى را نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند و ديْنى بر او ادّعا شده بود و او انكار داشت و مدّعى هم بيّنه اى نداشت. امير المؤمنين عليه السلام فرمود: ستايش ويژۀ خداوندى است كه مرا از دنيا نبرد تا آن كه براى امت همۀ آنچه بدان نياز دارد، بيان كردم. سپس فرمود قرآنى را برايم بياوريد. آن گاه به فرد لال فرمود: اين چيست‌؟ او سرش را به آسمان برداشت و اشاره كرد كه آن كتاب خداوند عز و جل است.

سپس حضرت فرمود: ولىِّ او را نزد من بياوريد. پس برادر او را پيش حضرت آوردند. حضرت او را در كنارش نشاند. سپس فرمود: اى قنبر، يك دوات و كتاب برايم بياور. اين دو را براى حضرت آوردند.

سپس حضرت به برادر فرد لال فرمود: به برادرت بگو كه اين بين تو و اوست. او اين را به او گفت.

سپس امير المؤمنين عليه السلام مرقوم فرمود: به خداوندى كه خدايى جز او نيست سوگند، هم او كه آگاه از غيب و شهادت است، رحمان و رحيم است، طلب كننده، پيروز، زيان رسان و سود رسان است، هلاك كن و به دست آورنده است. هم او كه نهان و آشكار را مى داند كه فلانى فرزند فلانى يعنى مدعى براى او در نزد فلانى فرزند فلانى يعنى فرد لال، هيچ حقّ و طلبى نيست به هيچ گونه و بى هيچ سبب. پس از آن، حضرت آن را [مكتوب] بشست و به لال دستور داد كه آن را بنوشد سپس آن مرد امتناع كرد و حضرت او را به دين مُلزَم نمود.»

عين همين روايت در مستدرك آمده است.

ارجاعات

گذشت

در روايات باب بيست و دوّم، مناسب آن.

[المدّعى] ليس له قِبَلَ فلان بن فلان أعنى الأخرس حقّ و لا طلبة بوجهٍ من الوجوه و لا سبب من الأسباب ثمّ غسله و امر الأخرس ان يشربه فامتنع فألزمه الدّين.

الإرجاعات

و تقدّم في أحاديث باب (22) انّ المدّعى إذا لم يكن له بيّنة فله استحلاف المنكر ما يناسب ذلك.

(29) باب أنّه يستحبّ للمدّعىٰ عليه تصديق المدّعى مع احتمال الصّدق لا مع عدم احتماله

172-45418-(1) كافى 86/8: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد عن البرقي عن محمّد بن يحيى عن حمّاد بن عثمان قال: بينا موسى بن عيسى في داره الّتى في المسعى يشرف على المسعى إذ رأى أبا الحسن موسى عليه السلام مقبلاً من المروة على بغلةٍ فأمر ابن هياج رجلاً من همدان منقطعاً إليه أن يتعلّق بلجامه و يدّعى البلغة فأتاه فتعلّق باللّجام و ادّعى البغلة فثنّى أبو الحسن عليه السلام رجله فنزل عنها و قال لغلمانه خذوا سرجها و ادفعوها إليه فقال و السّرج أيضاً لى فقال أبو الحسن عليه السلام كذبت عندنا البيّنة بأنّه سرج محمّد بن عليّ و أمّا البغلة فانّا اشتريناها منذ قريب و أنت أعلم و ما قلت(1).

(30) باب حكم تعارض البيّنتين و ما ترجّح به إحداهما و ما يحكم به عند فقد الترجيح

اشاره
173-45419-(1)كافى 418/7: تهذيب 234/6: استبصار 40/3: محمّد بن يحيى عن محمّد بن الحسين عن صفوان عن شعيب عن أبي بصير قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن الرّجل يأتي

1) . لعلّه عليه السلام سلّم البغلة مع علمه بكذب المدّعى إمّا صوناً لعرضه عن الترافع الى الوالى او دفعاً لليمين او تعليماً ليتأسّىٰ به الناس فيما لم يعلموا كذب المدّعى احتياطاً و استحباباً - مرآة. و لا يخفى ما في نقل المرآة من الإيراد لأنّه رحمه اللّه قد فرض علم أبى الحسن عليه السلام بكذب المدّعى في مالكيّة البغلة مع انّه عليه السلام أظهر كذبه في خصوص السرج و أمّا في خصوص مالكيّة البغلة قال عليه السلام: فانّا اشتريناها منذ قريب و أنت أعلم و ما قلت. و ليس هذا القول تكذيبه بل معناه إمكان صدقه و كذبه معاً (م ى).

باب 29 استحباب تصديق مدّعى توسط مدّعىٰ عليه

172-45418-(1) حمّاد بن عثمان گويد: «در حالى كه موسى بن عيسى در خانه اى كه در مسعى داشت، مسعى [محل سعى صفا و مروه] را نگاه كرد كه ديد امام كاظم عليه السلام از سمت كوه مروه سوار بر استرى مى آيد. به ابن هياج مردى از همدان كه به او وابسته بود، دستور داد تا به استر حضرت بچسبد و ادّعا كند كه استر از آن اوست. او نزد امام آمد و لجام استر را گرفت و ادّعا كرد كه استر از آنِ اوست. حضرت پايش را خم كرد و از استر پايين آمد و به غلامان خويش فرمود: زينش را برداريد و استر را به او بدهيد. او گفت: زين هم مال من است. حضرت فرمود: دروغ مى گويى. ما بيّنه داريم كه زين، زين محمد بن على است ولى استر را به تازگى خريده ايم و تو خود بهتر مى دانى، آنچه را مى گويى.»

باب 30 حكم تعارض دو بيّنه

173-45419-(1) ابوبصير گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى پرسيدم كه: نزد قومى مى آيد و ادّعاى خانه اى را دارد كه در دست آنهاست و آن كس كه خانه در دست اوست، بيّنه مى آورد كه خانه را از پدرش به ارث برده و او نمى داند كه سابقۀ خانه چيست‌؟ حضرت فرمود: هر كدام كه بيشتر بيّنه دارد، سوگند داده مى شود و خانه به او تحويل مى گردد.

القوم فيدّعى داراً في أيديهم و يقيم الّذى في يده (1)الدّار (البيّنة - كا) انّه ورثها عن أبيه (و - كا) لا يدرى كيف كان أمرها فقال أكثرهم بيّنة يستحلف و يدفع(2)إليه و ذكر انّ عليّاً عليه السلام أتاه قوم يختصمون في بغلةٍ فقامت البيّنة لهؤلاء انّهم أنتجوها على مذودهم(3)و لم يبيعوا و لم يَهبُوا و أقام هؤلاء البيّنة(4)(انّهم أنتجوها(5)على مذودهم لم يبيعوا و لم يهبوا - كا) فقضى بها لأكثرهم بيّنة و استحلفهم قال فسألته حينئذٍ فقلت أ رأيت ان كان الّذى ادّعى الدّار فقال انّ أبا هذا الّذى هو فيها أخذها بغير ثمن و لم يقم الّذى هو فيها بيّنة الّا أنّه ورثها عن أبيه قال إذا كان أمرها هكذا فهي للّذى ادّعاها و أقام البيّنة عليها. فقيه 38/3: روى شعيب عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السلام: مثل ما في كافى بتقديم و تأخير.

174-45420-(2) تهذيب 237/6: استبصار 42/3: أحمد بن محمّد عن البرقي عن عبد اللّه بن المغيرة عن السّكونىّ (عن أبيه - صا) عن جعفر عن أبيه عن آبائه عليهم السلام عن عليّ عليه السلام: انّه قضى في رجلين ادّعيا بغلةً فأقام أحدهما شاهدين و الآخر خمسة فقال لصاحب الخمسة خمسة أسهم و لصاحب الشّاهدين سهمان.

كافى 433/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن النّوفليّ عن السّكونىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قضى أمير المؤمنين عليه السلام في رجلين ادّعيا بغلةً فأقام أحدهما على صاحبه شاهدين و الآخر خمسة فقضى لصاحب الشّهود الخمسة خمسة أسهم و لصاحب الشّاهدين سهمين.

الجعفريّات 145: بإسناده عن جعفر بن محمّد: انّ عليّاً عليه السلام قضى في رجلين ادّعيا بغلةً فأقام أحدهما شاهدين و أقام الآخر خمسة فقضى عليّ عليه السلام لصاحب الشّهود الخمسة بخمسة أسهم و لصاحب الشّاهدين بسهمين.

175-45421-(3) كافى 419/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 233/6: استبصار 38/3: محمّد بن احمد (بن يحيى - يب - صا) عن الخشّاب عن غياث ابن كلّوب عن إسحاق بن عمّار عن أبي عبد اللّه عليه السلام: انّ رجلين اختصما الى أمير المؤمنين عليه السلام (في دابّةٍ في أيديهما و أقام كلُّ‌

1) . يديه - يب صا.

2) . تدفع - يب - صا.

3) . مذودها - صا - مذود كمنبر: معلف الدّابّة.

4) . و قامت لهؤلاء البيّنة بمثل ذلك - يب - صا.

5) . انتج القوم كان عندهم إبل و شاءٌ حوامل - المنجد.

امام يادآور شد كه: قومى نزد امير المؤمنين على عليه السلام آمدند و دربارۀ استرى مخاصمه داشتند. بيّنه به نفع يك گروه شهادت داده كه آنان اين استر را در طويلۀ خودشان به دنيا آورده و او را نفروخته و به كسى نبخشيده اند و گروه ديگر، بيّنه اقامه كرد كه اينان اين استر را در طويلۀ خودشان به دنيا آورده و او را نفروخته و به كسى نبخشيده اند. آن حضرت حكم داد كه استر از آنِ گروهى است كه بيّنۀ بيشترى دارد و آن گروه را سوگند داد.

ابوبصير گويد: در اين هنگام از امام صادق عليه السلام پرسيدم و گفتم: نظر شما چيست اگر آن كس كه ادّعاى خانه را دارد بگويد پدر اين فردى كه هم اكنون در خانه است، خانه را بدون اين كه پولى بدهد گرفته و آن كس كه در خانه است، بيّنه اى نياورد جز اين كه خانه را از پدرش ارث برده است‌؟ حضرت فرمود: اگر جريان خانه اين گونه باشد، اين خانه براى كسى است كه آن را ادّعا مى كند و بيّنه بر ادّعايش آورده است.»

174-45420-(2) امير المؤمنين عليه السلام در خصوص دو نفر كه ادّعاى استرى را داشتند و يكى از آن ها دو شاهد و ديگرى پنج شاهد اقامه كرد، حضرت فرمود: «براى آن كه پنج شاهد اقامه كرده، پنج سهم و براى آن كه دو شاهد اقامه كرده، دو سهم است.»

175-45421-(3) اسحاق بن عمّار از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه: «دو نفر در خصوص چهارپايى كه در دست شان بود و هر كدام از آنها بيّنه آوردند كه اين چهارپا نزد او به دنيا آمده است، نزد امير المؤمنين به مخاصمه آمدند. امير المؤمنين عليه السلام هر دو را سوگند داد. يكى از آن دو، سوگند خورد و ديگرى از اين كه سوگند بخورد، خوددارى كرد. حضرت حكم داد كه خانه براى آن كس است كه سوگند خورده است.

به امام گفته شد: اگر خانه در دست هيچكدام از اين دو نباشد و هر دو، اقامۀ بيّنه كنند؟ حضرت فرمود: هر دو را سوگند دهيد. هر كدام كه سوگند خورد و ديگرى نخورد، تو خانه را براى آن كس قرار ده كه سوگند خورده و اگر هر دو سوگند خوردند، خانه را بين آن دو نصف نما.

واحدٍ منهما البيّنة انّها نتجت عنده فأحلفهما عليّ عليه السلام - كا) فحلف أحدهما و أبى الآخر أن يحلف فقضى بها للحالف فقيل له فلو (1)لم تكن في يد واحد منهما و أقاما البيّنة‌؟ قال أحْلِفُهُما فأيّهما حلف و نكل الآخر جعلتها للحالف فان حلفا جميعاً جعلتها بينهما نصفين قيل فان كانت في يد أحدهما(2)و أقاما جميعاً البيّنة‌؟ قال أقضى بها للحالف الّذى في يده.

176-45422-(3)كافى 419/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 234/6: استبصار 39/3: أحمد بن محمّد عن فقيه 23/3: ابن فضّال عن أبي جميلة عن سمّاك بن حرب عن (تميم - كا - يب - صا) بن طرفة: انّ رجلين عرفا(4)بعيراً فأقام كلّ واحدٍ منهما بيّنةً فجعله أمير المؤمنين عليه السلام بينهما.

177-45423-(5)كافى 419/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 234/6: استبصار 39/3: أحمد بن محمّد عن محمّد بن يحيى عن غياث بن إبراهيم عن أبي عبد اللّه عليه السلام: انّ أمير المؤمنين عليه السلام اختصم إليه رجلان في دابّةٍ و كِلاهُما أقام(4) البيّنة انّه أنتجها فقضى بها لِلّذى (هى - كا - يب) في يده و قال لو لم تكن(5) في يده جعلتها بينهما نصفين.

178-45424-(6)دعائم الإسلام 522/2: و عن عليّ عليه السلام: انّه قضى في البيّنتين تختلفان في الشّيء الواحد يدّعيه الرّجلان انّه يقرع بينهما فيه إذا عدلت بيّنة كلّ واحد منهما و ليس في أيديهما فامّا ان كان في أيديهما فهو فيما بينهما نصفان بعد ان يُستحلفا فيحلفا أم ينكلا عن اليمين فان حلف أحدهما و نكل الآخر كان ذلك لمن حلف منهما و ان كان في يدي أحدهما فانّما البيّنة فيه على المدّعى و قد تقدّم ذكر هذا انّ البيّنة على المدّعى و اليمين على المدّعى عليه.

179-45425-(7) تهذيب 233/6: استبصار 39/3: محمّد بن يعقوب عن كافى 419/7: الحسين بن محمّد عن معلّى بن محمّد عن الوشّاء عن أبان عن عبد الرّحمن ابن أبي عبد اللّه فقيه 53/3:

و روى عن موسى بن القاسم البجليّ و عليّ بن الحكم عن عبد الرّحمن ابن أبي عبد اللّه عن أبي عبد اللّه عليه السلام(6) قال: كان عليّ عليه السلام إذا أتاه رجلان (يختصمان - فقيه) (ببيّنة - يب - صا)


1) . لو - يب - صا.

2) . واحد منهما - يب - صا.

3) . اقاما - يب.

4) . ادّعيا - فقيه.

5) . لم يكن - صا.

6) . قال قال أبو عبد اللّه عليه السلام كان - فقيه.

سئوال شد: اگر خانه در دست يكى از اين دو باشد و هر دو بيّنه اقامه كنند؟ حضرت فرمود: من حكم مى دهم كه خانه براى آن كس است كه سوگند خورده و خانه در دست اوست.»

176-45422-(4) تميم بن طرفه گويد: «دو نفر شترى را شناختند (و در نسخۀ من لا يحضره الفقيه آمده كه:

ادعيا يعنى ادّعا كردند كه شتر مال آنهاست).

و هر كدام از آن دو بيّنه آوردند. امير المؤمنين عليه السلام شتر را ميان آن دو قرار داد (يعنى نيمى را به اين و نيمى را به آن داد).»

177-45423-(5) غياث بن ابراهيم از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه: «دو نفر در خصوص چهارپايى نزد امير المؤمنين عليه السلام مخاصمه و هر دو اقامۀ بيّنه كردند كه چهارپا نزد او به دنيا آمده است. حضرت حكم داد كه چهارپا براى كسى است كه در دست اوست و فرمود: اگر در دست او نبود، آن را ميان دو نفر نصف مى كردم (نيمى براى اين و نيمى براى آن).»

178-45424-(6) امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ دو بيّنه كه در يك چيز كه دو نفر آن را ادّعا مى كنند اختلاف كنند، حكم داد كه: «ميان آن دو در خصوص آن چيز قرعه زده مى شود؛ البته در صورتى كه بيّنۀ هر كدام از آن دو، عادل باشند و آن چيز در دست هيچ كدام نباشد. امّا اگر در دست هر دو باشد، آن چيز پس از آن كه آن دو را سوگند دهند و هر دو سوگند بخورند يا از سوگند خوردن باز ايستند، ميان شان دو نيم مى شود. ولى اگر يكى سوگند بخورد و ديگرى نخورد، آن چيز براى كسى است كه از اين دو، سوگند خورده است و اگر آن چيز در دست يكى از اين دوست، تنها بيّنه در آن، بر كسى است كه ادّعا مى كند و قبل از اين ياد كرديم كه بيّنه بر مدّعى و سوگند بر مدّعيٰعليه است.»

179-45425-(7) امام صادق عليه السلام فرمود: «پيوسته امير المؤمنين عليه السلام اگر دو نفر همراه با شاهدانى كه عدالت شان يكسان و تعدادشان يكسان بود نزد ايشان مى آمدند، حضرت ميان آنان قرعه مى كشيد كه سوگند به كدامين يك از اين دو مى افتد. امام بيان داشت كه امير المؤمنين عليه السلام فرمود: خداوندا، اى پروردگار آسمان هاى هفتگانه و زمين هفتگانه، هر كدام كه حقّ براى اوست، به او حقّ را بده. سپس حقّ را براى آن كس قرار مى داد كه سوگند به او مى افتاد؛ البته اگر سوگند مى خورد.»

شهود (1)عدلهم(2)سواء و عددهم (سواء - يب - فقيه) أقرع بينهم(3)على أيّهم(4)تصير اليمين قال و كان يقول: اللّهمّ ربّ السّماوات السّبع (و ربّ الأرضين السّبع - فقيه) أيّهم(5)كان له الحقّ فأدّه إليه ثمّ يجعل الحقّ للّذى تصير عليه(6)اليمين إذا حلف.

180-45426-(7)تهذيب 233/6: استبصار 39/3: محمّد بن يعقوب عن كافى 419/7: الحسين بن محمّد عن معلّى بن محمّد عن الوشّاء عن داود بن سرحان عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في شاهدين شهدا على أمر واحد و جاء آخران فشهدا على غير الّذى شهدا (الاوّلان - يب - صا) و اختلفوا قال يقرع بينهم فأيّهم(8)قرع(8) عليه اليمين فهو أولى بالقضاء. فقيه 52/3: و روى البزنطىّ عن داود بن سرحان عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في رجلين شهدا على رجل في أمر و جاءَ آخران فشهدا على غير الّذى شهد عليه الأوليان قال يقرع بينهم فأيّهم قرع فعليه اليمين و هو أولى بالقضاء.

181-45427-(9)كافى 420/7: تهذيب 235/6: استبصار 41/3: عليّ ابن إبراهيم عن أبيه عن ابن فضّال عن داود ابن (أبى - كا - يب) يزيد العطّار عن بعض رجاله عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في رجل كانت له امرأة فجاء رجل بشهود (فشهدوا - يب صا) انّ هذا المرأة امرأة فلان و جاء آخرون فشهدوا انّها امرأة فلان فاعتدل الشّهود و عدّلوا قال يقرع بين الشّهود فمن خرج سهمه فهو المحقّ و هو أولى بها.

182-45428-(10) كافى 420/7: تهذيب 235/6: استبصار 41/3: عليّ ابن إبراهيم عن أبيه عن بعض أصحابنا عن مثنّى الحنّاط عن زرارة عن أبي جعفر عليه السلام قال: قلت له رجل شهد له رجلان بانّ له عند رجل خمسين درهماً و جاءَ آخران فشهدا بانّ له عنده مائة درهم كلّهم شهدوا في موقف قال أقرع بينهم ثمّ استحلف الّذين أصابهم القرع باللّه أنّهم يحلفون(9) بالحقّ‌.

183-45429-(11) تهذيب 234/6: استبصار 40/3: الحسين بن سعيد عن الحسن عن زرعة عن سماعة قال: انّ رجلين اختصما الى عليّ عليه السلام في دابّة فزعم كلّ واحد منهما انّها


1) . بشهودٍ - كا - فقيه.

2) . عدالتهم - صا - فقيه.

3) . بينهما - فقيه.

4) . ايّهما - فقيه.

5) . من كان - فقيه.

6) . تصير إليه - كا - صا.

7) . اقرع - يب.

8) . فمن - يب - صا.

9) . يشهدون - يب.

180-45426-(8) داوودبن سرحان از امام صادق عليه السلام دربارۀ دو شاهد كه بر موضوعى شهادت دادند و دو نفر ديگر آمدند و برخلاف شهادت دو نفر اوّل شهادت دادند و اختلاف كردند، روايت كرده است كه:

«حضرت فرمود: ميان آنها قرعه زده مى شود و هر كدام كه قرعۀ او در آمد، بر اوست كه سوگند بخورد و او به حكم سزاوارتر است (به اين كه به نفع او حكم شود).»

181-45427-(9) امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه همسرى دارد و مردى شاهدانى آورد كه اين زن همسر فلان كس است و ديگران آمدند و شهادت دادند كه همسر فلان كس است و شهود برابر بودند و همه تعديل شدند (يعنى محكوم به عدالت بودند)، فرمود: «بين شاهدان قرعه انداخته مى شود و هر كدام كه سهم او در آمد، او بر حقّ است و او به اين زن سزاوارتر است.»

182-45428-(10) زراره گويد: «به امام باقر عليه السلام گفتم: مردى است كه دو نفر براى او شهادت داده اند كه پنجاه درهم نزد فلان كس دارد و دو نفر ديگر آمدند و شهادت دادند كه او نزد همان كس صد درهم دارد و همگى در يك جا اين شهادت را دادند. حضرت فرمود: ميان شان قرعه زده مى شود سپس از آنان كه قرعه به نام شان در آمده، مى خواهند كه سوگند بخورند كه حقّ مى گويند.»

183-45429-(11) سماعه گويد: «دو نفر دربارۀ چهارپايى نزد امير المؤمنين عليه السلام نزاع كردند و هركدام از آن دو مى گفت كه: آن چهارپا در طويلۀ او به دنيا آمده است و هر كدام از آن دو، بيّنه اى كه در تعداد يكسان بودند، اقامه كردند. حضرت ميان آن دو، به دو سهم قرعه انداخت و هر كدام از دو سهم را يك علامت گذاشت. سپس گفت: خداوندا، اى پروردگار هفت آسمان و هفت زمين و پروردگار عرش بزرگ، آگاه به غيب و آشكار، رحمن و رحيم، هر كدام كه صاحب اين چهارپا و سزاوارتر به آن است، از تو مى خواهم كه قرعه به نام او و سهم او بيرون آيد. پس سهم يكى بيرون آمد و حضرت حكم داد كه چهارپا براى اوست.»

أنتجت (1)على مذوده و أقام كلّ واحد منهما بيّنة سواء في العدد فأقرع بينهما سهمين فعلّم السّهمين كلّ‌(2)واحد منهما بعلامة ثمّ قال اللّهمَّ رَبَّ السّماواتِ السَّبْعِ وَ رَبَّ الأرَضينَ السَّبْعِ وَ رَبَّ الْعَرْشِ العظيمِ عالِمَ الْغَيْبِ و الشَّهادةِ الرَّحْمنَ الرَّحيمَ ايُّهُما كانَ صاحب الدّابّة و هو أولى بها فأسألك ان (تقرع و - يب - صا) تخرج سهمه فخرج سهم أحدهما فقضى له بها.

فقيه 52/3 و روى عن زرعة عن سماعة عن أبي عبد اللّه عليه السلام مثله.

184-45430-(12) تهذيب 236/6: استبصار 41/3: محمّد بن عليّ بن محبوب عن محمّد بن أحمد العلوىّ عن العمركىّ عن صفوان عن عليّ بن مطر عن عبد اللّه بن سنان قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السلام يقول: انّ رجلين اختصما في دابّةٍ الى عليّ عليه السلام فزعم كلّ واحد منهما انّها نتجت(3)عنده على مذوده و أقام كلّ واحد منهما البيّنة سواء في العدد فأقرع بينهما سهمين(4)فعلّم السّهمين كلّ واحد منهما بعلامة ثمّ قال اللّهمّ ربّ السّماوات السّبع و ربّ الأرضين السّبع و ربّ العرش العظيم عالم الغيب و الشّهادة الرّحمن الرّحيم أيّهما كان صاحب الدّابّة و هو أولى بها أسألك(5)ان تقرع و تخرج اسمه فخرج اسم(6)أحدهما فقضى له بها و كان أيضاً إذا اختصم الخصمان في جارية فزعم أحدهما أنّه اشتراها و زعم الآخر انّه أنتجها فكانا إذا أقاما البيّنة جميعاً قضى بها لِلّذى انتجت عنده.

قال محمّد بن الحسن في صا الّذى أعتمده في الجمع بين هذه الأخبار هو انّ البيّنتين إذا تقابلتا فلا يخلو أن تكون مع إحداهما يد متصرّفة أو لم تكن مع واحد منهما يد متصرّفة و كانتا جميعاً خارجتين فينبغي أن يحكم لأعدلهما شهوداً و يبطل الآخر و ان تساويا في العدالة حلف أكثرهما شهوداً و هو الّذى تضمّنه خبر أبي بصير المتقدّم ذكره و

ما رواه السّكونىّ‌: من أنّ أمير المؤمنين عليه السلام قسّمه على عدد الشّهود. فانّما يكون ذلك على جهة الصّلح و الوساطة بينهما دون مُرّ الحكم و ان تساوى عدد الشّهود أقرع بينهم فمن خرج سهمه حلف بأنّ الحقّ حقّه و ان كان مع إحدى البيّنتين يد متصرّفة فان كانت البيّنة انّما تشهد له بالملك فقط دون سببه انتزع من يده و أعطى اليد الخارجة و ان كانت بيّنته بسبب الملك إمّا بان


1) . نتجت - فقيه.

2) . على كلّ - فقيه.

3) . انتجت - صا.

4) . بسهمين - صا.

5) . فأسألك - صا.

6) . سهم - صا.

184-45430-(12) عبداللّه بن سنان گويد: «از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: دو نفر دربارۀ چهارپايى نزد امير المؤمنين عليه السلام نزاع كردند و هر كدام از آن دو مى گفت كه اين چهارپا نزد او در طويله اش به دنيا آمده است و هر كدام از آن دو بيّنه اقامه كردند كه از نظر تعداد يكسان بودند. حضرت ميان آن دو، دو سهم قرعه انداخت و هر كدام از دو سهم را علامت گذاشت.

پس از آن فرمود: خداوندا، پروردگار آسمان هاى هفتگانه و پروردگار زمين هفتگانه، پروردگار عرش بزرگ، آگاه از غيب و آشكار، رحمن و رحيم، هر كدام از اين دو كه صاحب چهارپا و به آن سزاوارتر است، از تو مى خواهم كه قرعه را به نام او بيرون آورى. آن گاه اسم يكى بيرون آمد و حضرت حكم داد كه چهارپا براى اوست.

و باز حضرت اگر دو نفر دربارۀ كنيزى نزاع مى كردند و يكى از آن دو مى گفت كه آن را خريده و ديگرى مى گفت كه آن را به دنيا آورده است و چون اين دو با هم بيّنه اقامه مى كردند، حضرت حكم مى داد كه اين كنيز براى كسى است كه نزد او به دنيا آمده است.»

محمد بن الحسن [شيخ طوسى] - قدس سره - در كتاب استبصار گويد: «آنچه مورد اعتماد من، در جمع بين اين روايات است اين كه، دو بيّنه اگر در برابر هم قرار گيرند، از اين خارج نيست كه يا با يكى از اين دو دستى كه تصرّف كند هست يا با يكى از اين دو دست متصرف نيست و هر دو دست بيرونى است؛ [يعنى يا مورد اختلاف در دست يكى است كه در آن تصّرف مى كند يا مورد اختلاف از دست اين دو بيرون است]. در اين صورت شايسته است كه به نفع آن كس كه شاهدانش عادل ترند حكم شود و ديگرى باطل گردد و اگر هر دو در عدالت يكسان بودند، آن كس كه شاهدان بيشتر دارد، سوگند بخورد و اين همان است كه روايت پيشين ابوبصير آن را در برداشت. اما روايتى كه سكونى داشت كه امير المؤمنين عليه السلام آن را برپايۀ تعداد شاهدان تقسيم كرد، اين به جهت سازش و واسطه گرى ميان آن دوست و برپايۀ حكم واقع نبوده است و اگر تعداد شاهدان مساوى بود، ميان شان قرعه انداخته مى شود و هر كس كه سهم او در آيد، سوگند مى خورد كه حقّ‌، حقّ اوست.

و اگر با يكى از دو بيّنه، يدِ متصرّف (دستى كه آن چيز را در اختيار دارد و در آن تصرّف مى كند) باشد، پس اگر بيّنه به نفع او تنها بر اين كه ملك اوست، شهادت مى دهد ولى سبب ملك را شهادت نمى دهد، در اين صورت از دست او گرفته مى شود و به دست بيرونى داده مى شود (دستى كه بر مورد دعوى تصرّفى ندارد). ولى اگر بيّنۀ او به سبب ملكيت نيز شهادت دهد به اين كه خريده يا به دنيا آمده است، اگر چهارپاست يا غير آن و بيّنۀ ديگر هم مانند آن باشد، در اين صورت بيّنه اى كه همراه يدِ متصرّف است، سزاوارتر است.

يكون بشرائه أو نتاج الدّابّة ان كانت دابّة أو غير ذلك و كانت البيّنة الأخرى مثلها كانت البيّنة الّتى مع اليد المتصرّفة أولى.

فأمّا خبر إسحاق بن عمّار خاصّة بأنّه إذا تقابلت البيّنتان حلف كلّ واحد منهما فمن حلف كان الحقّ له و ان حلفا جميعاً كان الحقّ بينهما نصفين فمحمول على أنّه إذا اصطلحا على ذلك لأنّا قد بيّنّا ما يقتضى التّرجيح لأحد الخصمين مع تساوى بيّنتهما باليمين له و هو كثرة الشّهود أو القرعة و ليس هاهنا حالة توجب اليمين على كلّ واحد منهما و يمكن ان يكون نائباً عن القرعة بان لا يختار القرعة و أجاب كلّ واحد منهما الى اليمين و رأى ذلك الإمام صواباً كان مخيّراً بين العمل على ذلك و العمل على القرعة و هذه الطّريقة تأتي على جميع الأخبار من غير اطراح شيء منها و تسلم بأجمعها و أنت إذا فكّرت فيها وجدتها على ما ذكرت لك ان شاء اللّه تعالى.

185-45431-(13) تهذيب 235/6: استبصار 40/3: الحسين بن سعيد عن ابن أبي عمير عن حمّاد عن الحلبيّ قال: سئل أبو عبد اللّه عليه السلام عن رجلين شهدا على أمر و جاءَ آخران فشهدا على غير ذلك فاختلفوا (1)قال يقرع بينهم فأيّهم قرع فعليه اليمين و هو أولىٰ بالحقّ‌.

186-45432-(14) تهذيب 240/6: استبصار 43/3: محمّد بن الحسن الصّفّار عن إبراهيم بن هاشم عن محمّد بن حفص عن منصور قال: قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام: رجل في يده شاة فجاء رجل فادّعاها و أقام البيّنة العدول انّها ولدت عنده و لم يهب و لم يبع(2)و جاء الّذى في يده بالبيّنة مثلهم عدول(3)انّها ولدت عنده و لم يبع و لم يهب(4)قال أبو عبد اللّه عليه السلام حقّها للمدّعى و لا أقبل من الّذى في يده بيّنة لأنّ اللّه عزّ و جلّ انّما أمر ان تطلب البيّنة من المدّعى فان كانت له بيّنة و الّا فيمين الّذى هو في يده(5)هكذا أمر اللّه عزّ و جلّ‌.

187-45433-(15) كافى 420/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 235/6: سهل بن زياد (كا - و عليّ بن إبراهيم عن أبيه جميعاً) عن ابن محبوب عن ابن رئاب عن حمران بن أعين قال: سألت أبا جعفر عليه السلام عن جارية لم تدرك بنت سبع سنين مع رجل و امرأة ادّعى الرّجل انّها مملوكة له


1) . و اختلفوا - صا.

2) . و لم تُبع و لم تهب - صا.

3) . عدداً - صا.

4) . لم تبع و لم تهب - صا.

5) . يديه - صا.

و امّا در خصوص روايت اسحاق بن عمار كه اگر دو بيّنه در برابر هم قرار گرفت و هر كدام را سوگند مى دهند و هر كدام كه سوگند خورد، حقّ با اوست و اگر هر دو سوگند خوردند حقّ ميان آن دو تقسيم مى گردد، اين روايت با موردى تطبيق مى گردد كه دو طرف بر اين تنصيف سازش كنند؛ چون ما توضيح داده ايم كه چه چيزى ترجيح يكى از دو طرف درگير را موجب مى شود كه سوگند بخورد در صورتى كه دو بيّنه مساوى باشند و آن، كثرت شاهدان با قرعه است. ولى در اينجا چيزى نيست كه سوگند بر يكى از اين دو ثابت شود و ممكن است كه سوگند به جاى قرعه باشد به اين كه قرعه اختيار نشود و هر كدام از آن دو بپذيرند كه سوگند بخورند و امام اين را حقّ ببيند. در اين صورت، مخيّر است بين اين گونه عمل و بين عمل به قرعه و اين شيوه بر همۀ روايات بدون اين كه روايتى طرح گردد، راست مى آيد و همۀ روايات سالم مى ماند و تو اگر در روايات فكرى كنى، همه را بر پايۀ آنچه برايت گفتم مى يابى - انشاء الله تعالى.»

185-45431-(13) حلبى گويد: از امام صادق عليه السلام دربارۀ دو نفر كه بر موضوعى شهادت دادند و دو نفر ديگر آمدند و برخلاف آن شهادت دادند و با هم اختلاف كردند، سئوال شد. حضرت فرمود: ميان شان قرعه انداخته مى شود و هر كدام كه قرعه به او خورد، بر اوست سوگند و او به حقّ سزاوارتر است.»

186-45432-(14) منصور گويد: «به امام صادق عليه السلام گفتم: مردى در دستش گوسفندى است. مردى مى آيد و آن را ادّعا مى كند و بيّنۀ عادل اقامه مى كند كه اين گوسفند نزد او به دنيا آمده و او آن را نبخشيده و نفروخته است.

و آن كس كه گوسفند در دست اوست، او هم مانند آنها بيّنه اى عدول مى آورد كه اين گوسفند نزد او به دنيا آمده و نفروخته و نبخشيده است. امام صادق عليه السلام فرمود: حقّ بيّنه براى مدّعى است و از كسى كه گوسفند در دستش است، بيّنه نمى پذيرم؛ چرا كه خداوند عز و جل دستور داده است كه از مدّعى اگر بيّنه داشت، بيّنه طلب شود [كه به نفعش حكم مى شود] و اگر نداشت، [نوبت به] سوگند آن كس كه گوسفند در دست اوست [مى رسد]. اين گونه خداوند عز و جل دستور داده است.»

187-45433-(15) حمران بن اعين گويد: «از امام باقر عليه السلام دربارۀ دخترى پرسيدم كه هنوز بالغ نشده و هفت ساله است و با مرد و زنى است كه مرد ادّعا مى كند اين كنيز اوست و زن ادّعا مى كند دختر اوست، پرسيدم. حضرت فرمود: امير المؤمنين عليه السلام در اين مورد حكم كرده است.

پرسيدم: امير المؤمنين عليه السلام در اين مورد چه حكمى داده اند؟ حضرت فرمود: امير المؤمنين عليه السلام پيوسته مى فرمود: مردم همه آزادند جز آن كس كه خود در حالى كه بالغ است، اقرار به بندگى كند و هر كس كه بيّنه اقامه كند بر كسى كه ادّعاى او را دارد - چه غلام و چه كنيز - به او تحويل مى گردد و بردۀ او مى شود.

و ادّت المرأة انّها ابنتها فقال قد قضى في هذا عليّ عليه السلام قلت و ما قضى في هذا (عليّ عليه السلام - كا)؟ قال (1)كان يقول: النّاس كلّهم احرار إلّا من أقرّ على نفسه بالرّقّ و هو مدرك و من أقام بيّنة على من(2)ادّعى من عبد أو أمة فانّه يدفع إليه (و - يب) يكون له رقّاً قلت فما ترى أنت‌؟ قال أرى ان أسأل الّذى ادّعى انّها مملوكة له (بيّنة - يب) على ما ادّعى فإن احضر شهوداً يشهدون أنّها مملوكة(3)له لا يعلمونه باع و لا وهب دفعت الجارية إليه حتّى تقيم المرأة من يشهد لها انّ الجارية ابنتها حرّة مثلها فلتدفع(4)إليها و تخرج من يد الرجل قلت فان لم يقم الرجل شهوداً انّها مملوكة له‌؟ قال تخرج من يده(5)فان اقامت المرأة البيّنة على انّها ابنتها دفعت إليها و ان لم يقم الرّجل البيّنة على ما ادّعاه(6)و لم تقم المرأة البيّنة على ما ادّعت خلّى سبيل الجارية تذهب حيث شاءت.

188-45434-(16) دعائم الإسلام 524/2: عن أبي جعفر محمّد بن عليّ عليه السلام: انّه سُئل عن جارية بنت سبع سنين تنازعها رجل و امرأة زعم الرّجل أنّها أمته و زعمت المرأة انّها ابنتها قال أبو جعفر عليه السلام قد قضى في هذا عليّ عليه السلام قيل و ما قضى به‌؟ قال قال: النّاس كلّهم أحرار الّا من أقرّ على نفسه بالملك و هو بالغ أو من قامت عليه به بيّنة فان جاء الرجل ببيّنة عدول يشهدون انّها مملوكته لا يعلمون انّه باع و لا وهب و لا أعتق أخذها الّا ان تقيم المرأة البيّنة انّها ابنته و ولدته و هي حرّةٌ او انّها كانت مملوكة لهذا الرّجل أو لغيره حتّى أعْتقها.

189-45435-(17) تهذيب 236/6: استبصار 41/3: محمّد بن الحسن الصّفّار عن عليّ بن محمّد عن القاسم بن محمّد عن سليمان بن داود عن عبد الوهّاب بن عبد الحميد الثّقفىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال سمعته يقول: في رجل ادّعى على امرأة انّه تزوّجها(7)بولىّ و شهود و انكرت المرأة ذلك فأقامت(8)أخت هذه المرأة على هذا الرّجل(9)البيّنة انّه تزوّجها(10)بولىّ و شهود و لم يوقّتا وقتاً انّ البيّنة بيّنة الزّوج و لا تقبل بيّنة المرأة لأنّ الزّوج قد استحقّ بضع هذه المرأة و تريد أختها فساد النّكاح فلا تصدّق و لا تقبل بيّنتها الّا بوقت قبل وقتها أو دخول بها.


1) . فقال - يب.

2) . ما ادّعى - يب.

3) . مملوكته - يب.

4) . فتدفع - يب.

5) . من بيته - يب.

6) . ما ادّعى - يب.

7) . زوجها - صا.

8) . و اقامت - صا.

9) . على الآخر - صا.

10) . زوجها - صا.

پرسيدم: شما چه مى گوييد؟ حضرت فرمود: نظرم اين است كه از آن كه ادّعا دارد كه دختر، بردۀ اوست، بر ادّعايش بيّنه بخواهم. پس اگر شاهدانى حاضر ساخت كه شهادت دهند كه اين دختر بردۀ اوست و نمى دانند كه او را فروخته يا بخشيده باشد، در اين صورت دختر به او تحويل مى گردد تا آن زمان كه زن، كسى را اقامه كند كه برايش شهادت دهد اين دختر فرزند اوست و همانند او آزاد است؛ كه در اين صورت دختر به او تحويل و از چنگ مرد بيرون آورده مى شود.

گفتم: اگر مرد بيّنه اقامه نكند كه اين دختر بردۀ اوست‌؟ حضرت فرمود: اين دختر از دست او بيرون آورده مى شود. پس اگر زن بيّنه آورد كه فرزند اوست به او تحويل مى گردد و در صورتى كه مرد، بيّنه بر مدّعاى خويش اقامه نكرد و زن نيز بر مدّعايش بيّنه نياورد، دخترك آزاد مى گردد و هر جا كه بخواهد، مى رود.»

188-45434-(16) از امام باقر عليه السلام دربارۀ دختر هفت ساله كه مرد و زنى بر سر آن نزاع دارند و مرد مى گويد دخترك كنيز اوست و زن مى گويد دخترك فرزند اوست، سئوال شد.

حضرت فرمود: «در اين مورد امير المؤمنين عليه السلام حكم داده است. سئوال شد چه حكمى داده است‌؟ حضرت بيان داشت: امير المؤمنين عليه السلام فرمود: مردم همه آزادند مگر آن كس كه بالغ باشد و به بردگى خويش اقرار نمايد يا آن كه بيّنه عليه او به بردگى شهادت دهد. بنابراين، اگر مرد بيّنه اى عادل بياورد كه شهادت دهد آن دختر كنيز اوست و نمى دانند كه او را فروخته يا بخشيده يا آزاد كرده باشد، آن دختر را [به بردگى] مى گيرد مگر اين كه زن، بيّنه اقامه كند كه اين دختر فرزند اوست و او را آزاد زاييده است يا آن كه بردۀ اين مرد يا ديگرى بوده تا آن كه بعداً او را آزاد ساخته است.»

189-45435-(17) عبدالوهّاب گويد: «از امام صادق عليه السلام شنيدم كه دربارۀ مردى كه بر زنى ادّعا كرده او را با اجازۀ ولىّ و حضور شاهدان به عقد خويش در آورده است اما زن ادّعاى مرد را انكار مى كند و در نتيجه خواهر اين زن عليه اين مرد بيّنه آورده كه اين مرد خواهر را با اجازۀ ولىّ و حضور شاهدان به عقد خويش در آورده است اما دو شاهد وى زمانى را براى ازدواج مشخص نكرده اند، مى فرمود: بيّنه، بيّنۀ شوهر است و بيّنۀ زن پذيرفته نيست؛ چون شوهر مستحقّ آميزش با اين زن است و خواهر اين زن مى خواهد كه اين ازدواج را باطل سازد. در نتيجه، او تصديق نمى شود و بيّنه اش پذيرفته نيست مگر در زمانى پيش از زمان ازدواج با آن زن يا آميزش با آن.»

190-45436-(18) فقه الرّضا عليه السلام 261: المقنع 133: و إذا ادّعى رجل على رجل عقاراً أو حيواناً أو غيره و أقام بذلك (1) بيّنة و أقام الّذى في يده شاهدين (و استوى الشّهود في العدالة - المقنع) فانّ الحكم(2) فيه ان يخرج الشّيء من يد (ى المقنع) مالكه الى المدّعى لأنّ البيّنة عليه فان(3)لم يكن الملك(1)في يد (ى - المقنع) أحد و ادّعى فيه الخصمان جميعاً فكلّ من أقام (عليه - فقه الرضا) شاهدين(5) فهو أحقّ به فان أقام كلّ واحد منهما شاهدين(6) فانّ أحَقَّ المدّعيين من عدل شاهداه فان(2)استوى الشّهود في العدالة فأكثرهم شهوداً يحلف باللّه و يدفع إليه الشّيء (المقنع - كذلك ذكره والدى رحمه اللّه في رسالته اليّ‌).

191-45437-(19) عوالى اللّئالى 526/3: و روى عن جابر: انّ رجلين اختصما الى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله في دابّة أو بعير فأقام كلّ واحد منهما البيّنة انّه انتجها فقضى بها رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لمن هي في يده.

مستدرك 373/17: و رواه في درر اللّئالى عنه صلّى اللّه عليه و آله: مثله.

الإرجاعات

و لاحظ باب (3)ما يعالج به تعارض الرّوايات من أبواب المقدّمات ج 1 فانّ فيه ما يستفاد منه تقديم قول الأعدل على العادل و الأصدق على الصّادق و الأورع على الورع و الأوثق على الثّقة مثل رواية عمر بن حنظلة (4)و زرارة (5)و داود بن الحصين (6)و النّميرى (6). و يأتي في الباب التّالى و ذيله ما يدلّ على أنّ القرعة أعدل قضيّة في كلّ مجهول فلاحظ.

(31) باب ما ورد من الحكم بالقرعة في القضايا المشكلة و كيفيّتها و جملة من مواردها

اشاره

قال اللّه تعالى في سورة آل عمران (7):44: «وَ مٰا كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يُلْقُونَ أَقْلاٰمَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ وَ مٰا كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يَخْتَصِمُونَ‌».

الصّافّات (37):141: «فَسٰاهَمَ فَكٰانَ مِنَ اَلْمُدْحَضِينَ‌».


1) . الشيء - المقنع.

2) . و ان - المقنع.

3) . البيّنة - المقنع.

4) . و أقام شاهدين - المقنع.

5) . فالحكم فيه - المقنع.

6) . البيّنة - المقنع.

7) . و ان - المقنع.

190-45436-(18) اگر مردى عليه مردى ادّعاى زمين يا حيوان يا غير آن كند و بر آن، بيّنه اقامه سازد و آن كس كه مورد دعوى در دست وى است، دو شاهد بياورد و شاهدان در عدالت برابر باشند، حكم در آن اين است كه آن چيز از دست مالكش بيرون رود و به مدّعى سپرده شود؛ زيرا بيّنه بر مدّعى است. ولى اگر ملك در دست كسى نيست و دو طرف درگير در مورد ملك با هم ادّعا كنند، پس هر كس كه دو شاهد بر آن اقامه كنند، او سزاوارتر به آن است و اگر هر كدام از آن دو، دو شاهد اقامه كنند، در اين صورت سزاوارترين اين دو مدّعى همان است كه شاهدانش تعديل شوند [عادل باشند، محكوم به عدالت باشند] و اگر شاهدان در عدالت برابرند، پس آن كه شاهدان بيشترى دارد، او به خدا سوگند ياد مى كند و آن چيز به او تحويل داده مى شود.» (اين چنين پدرم در رساله اى كه براى من نوشته، ذكر كرده است؛ مقنع).

191-45437-(19) از جابر روايت شده كه دو نفر دربارۀ چهارپا يا شترى نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله نزاع كردند و هر كدام از آن دو، بيّنه اقامه كرد كه او اين چهارپا يا شتر را به دنيا آورده است. پس از آن، رسول خدا صلى الله عليه و آله حكم داد كه اين حيوان براى كسى است كه در دست اوست.

ارجاعات

گذشت

بنگريد به باب ششم از ابواب مقدّمات؛ چرا كه در آن روايتى است كه از آن تقديم گفتۀ عادل تر بر عادل و راستگوتر بر راستگو و با ورع تر بر با ورع و معتمدتر بر معتمد، استفاده مى شود؛ مانند روايت يكم و دوم و پنجم و ششم.

مى آيد:

در باب بعدى و پايان آن، چيزى كه دلالت دارد بر اين كه قرعه در هر مجهولى با عدالت ترين حكم است؛ ملاحظه كنيد.

باب 31 حكم قرعه

و تو در آن هنگام كه قلم هاى خود را (براى قرعه كشى) به آب مى افكندند تا كدام يك كفالت و سرپرستى مريم را عهده دار شوند و (نيز) به هنگامى كه (دانشمندان بنى اسرائيل براى كسب افتخار سرپرستى او) با هم كشمكش داشتند، حضور نداشتى (و همۀ آنها از راه وحى به تو گفته شد).(1)و با آنها قرعه افكند و (قرعه به نام او افتاد) مغلوب شد.(2)


1) . آل عمران 44/3.

2) . صافات 141/37.

192-45438-(1)تهذيب 240/6: محمّد بن أحمد بن يحيى عن موسى بن عمر عن عليّ بن عثمان عن محمّد بن حكيم قال: سألت أبا الحسن عليه السلام عن شيء فقال لي كلّ مجهول ففيه القرعة قلت (له - يب) انّ القرعة تخطئ و تصيب فقال كلّما حكم اللّه عزّ و جلّ به فليس بمخطئ. فقيه 52/3:

و روى عن محمّد بن الحكم قال: سألت أبا الحسن موسى بن جعفر عليه السلام عن شيء و ذكر مثله.

193-45439-(2)وسائل 262/27: محمّد بن الحسن في النّهاية قال روى عن أبي الحسن موسى بن جعفر عليهما السلام و عن غيره من آبائه و أبنائه عليهم السلام من قولهم: كلّ مجهول ففيه القرعة فقلت له انّ القرعة تخطئ و تصيب فقال كلّ ما حكم اللّه به فليس بمخطئ.

194-45440-(3)المحاسن 603: البرقي عن ابن محبوب عن جميل بن صالح عن منصور بن حازم قال: سأل بعض أصحابنا أبا عبد اللّه عليه السلام عن مسألة فقال له هذه تخرج في القرعة ثمّ قال و أيّ قضيّة أعدل من القرعة إذا فوّض الأمر (1) إلى اللّه عزّ و جلّ؟ أ ليس اللّه تبارك و تعالى يقول «فَسٰاهَمَ فَكٰانَ مِنَ اَلْمُدْحَضِينَ‌» (2)وسائل 262/2(7): و رواه ابن طاوس في أمان الأخطار و في الاستخارات نقلاً من كتاب المشيخة للحسن بن محبوب من مسند جميل عن منصور بن حازم قال سمعت أبا عبد اللّه عليه السلام يقول: و قد سأله بعض أصحابنا و ذكر مثله.

195-45441-(4) فقيه 52/3: قال الصّادق عليه السلام: ما تقارع(3) قوم ففوّضوا أمرهم إلى اللّه تعالى الّا خرج سهم المحقّ و قال أيُّ قضيّة أعدل من القرعة إذا فوّض الأمر إلى اللّه‌؟ أ ليس اللّه تعالى يقول «فَسٰاهَمَ فَكٰانَ مِنَ اَلْمُدْحَضِينَ‌».

196-45442-(5) دعائم الإسلام 522/2: عن عليّ و أبى جعفر و أبي عبد اللّه عليهم السلام: أنّهم أوجبوا الحكم بالقرعة فيما أشكل.

197-45443-(6) فقيه 51/3: روى حمّاد بن عيسى عمّن أخبره عن حريز عن أبي جعفر عليه السلام قال: أوّل من سوهم عليه مريم بنت عمران و هو قول اللّه عزّ و جلّ «وَ مٰا كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يُلْقُونَ أَقْلاٰمَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ‌» و السّهام ستّة ثمّ استهموا في يونس عليه السلام لمّا ركب مع القوم فوقعت السفينة في اللجّة فاستهموا فوقع السهم على يونس ثلاث مرّات قال فمضى يونس عليه السلام الى صدر السفينة فاذا الحوت فاتح فاه فرمى نفسه ثمّ كان عبد المطّلب قد ولد له تسع بنين فنذر في العاشر ان


1) . فوّضوا أمرهم - ئل.

2) . أى المغلوبين المقهورين.

3) . ما تنازع - ئل.

192-45438-(1) محمّد بن حكيم گويد: «از امام موسى بن جعفر عليه السلام دربارۀ چيزى پرسيدم. حضرت به من فرمود: هر مجهولى در آن قرعه است. گفتم: قرعه هم خطا مى كند و هم درست به واقع مى خورد.

حضرت فرمود: هر چيزى كه خداوند بدان حكم كند، خطا نمى كند.»

193-45439-(2) از امام موسى بن جعفر عليه السلام و از ديگر پدران و فرزندان ايشان عليهم السلام اين فرموده روايت شده است كه: «هر مجهولى در آن قرعه است. به امام گفتم: قرعه هم خطا مى كند و هم به واقع اصابت مى كند.

حضرت فرمود: هر حكمى كه خداوند بدان حكم كند، خطا نمى كند.»

194-45440-(3) منصور بن حازم گويد: «يكى از ياران مان از امام صادق عليه السلام دربارۀ مسأله اى پرسيد. حضرت به او فرمود: اين در قرعه معلوم مى گردد. سپس حضرت افزود: چه قضيّه اى عادل تر از قرعه است، البته اگر كار به خداوند عز و جل واگذار گردد؟ آيا خداوند - تبارك و تعالى - نمى فرمايد: و با آنها قرعه افكند و (قرعه به نام او افتاد) مغلوب شد.»

195-45441-(4) امام صادق عليه السلام فرمود: «قرعه نمى كشند گروهى كه كارشان را به خداوند متعال واگذار نمايند مگر اين كه سهم حقّ دار بيرون مى آيد و حضرت فرمود: كدام حكم عادل تر از قرعه است اگر كار به خداوند واگذار گردد؟ آيا خداوند تعالى نمى فرمايد: و با آنها قرعه افكند و (قرعه به نام او افتاد) مغلوب شد.»

196-45442-(5) از امير المؤمنين و امام باقر و امام صادق عليهم السلام روايت شده است: «در موردى كه مشكل است (روشن نيست)، حكم به قرعه را واجب كرده اند.»

197-45443-(6) امام باقر عليه السلام فرمود: «نخستين كسى كه قرعه بر او زده شد، مريم دختر عمران است و آن همان فرمودۀ خداوند عز و جل است كه: و تو در آن هنگام كه قلم هاى خود را (براى قرعه كشى) به آب مى افكندند تا كدام يك كفالت و سرپرستى مريم را عهده دار شوند...

حضور نداشتى.

و سهم ها شش تاست. سپس دربارۀ حضرت يونس عليه السلام چون با آن گروه سوار شد و كشتى در امواج افتاد، قرعه كشيدند و چون قرعه كشيدند، قرعه سه بار به يونس افتاد.

حضرت افزود: يونس به جلو و اول كشتى رفت. آن ماهى دهانش را باز كرده بود. يونس خودش را پرت كرد. پس از مورد يونس، عبدالمطلب است كه نه پسر برايش متولد گشت و در فرزند دهمى

رزقه اللّه غلاماً ان يذبحه فلمّا ولد عبد اللّه لم يكن يقدر ان يذبحه و رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله في صلبه فجاء بعشر من الإبل فساهم عليها و على عبد اللّه فخرجت السهام على عبد اللّه فزاد عشراً فلم تزل السّهام تخرج على عبد اللّه و يزيد عشراً فلمّا أن خرجت مائة خرجت السهام على الإبل فقال عبد المطّلب ما انصفت ربّى فأعاد السّهام ثلاثاً فخرجت على الإبل فقال الآن علمت انّ ربّى قد رضى فنحرها. الخصال 156: حدّثنا أحمد بن هارون الفامىّ و جعفر بن محمّد بن مسرور رضى اللّه عنهما قالا حدّثنا محمّد بن جعفر بن بطّة عن محمّد بن الحسن الصّفار عن العبّاس بن معروف عن حمّاد بن عيسى عن حريز عمّن أخبره عن أبي جعفر عليه السلام قال: اوّل من سوهم (و ذكر نحوه).

198-45444-(7) دعائم الإسلام 522/2: قال أبو عبد اللّه عليه السلام: و أيّ حكم في الملتبس أثبتُ من القرعة‌؟ أ ليس هو التّفويض إلى اللّه جلّ ذكره‌؟ و ذكر أبو عبد اللّه عليه السلام قصّة يونس عليه السلام و هو قول اللّه عزّ و جلّ «فَسٰاهَمَ فَكٰانَ مِنَ اَلْمُدْحَضِينَ‌» و قصّة زكريّا عليه السلام و قول اللّه عزّ و جلّ «وَ مٰا كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يُلْقُونَ أَقْلاٰمَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ‌» و ذكر قصّة عبد المطّلب عليه السلام لمّا نذر ذبح من يولد له فَوُلد له عبد اللّه أبو رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فألقى اللّه عليه محبَّته فألقى عليه السّهام و على إبل ينحرها يتقرّب بها مكانه فلم تزل السّهام تقع عليه و هو يزيد حتّى بلغت مائةً فوقع السّهم على الإبل فأعاد السّهام مراراً و هي تقع على الإبل فقال الآن علمت انّ ربّى قد رضى و نحرها و حكى أبو عبد اللّه عليه السلام هذه القصص في كلامٍ طويل و حكى حكم عليّ عليه السلام في الخنثىٰ المشكل بالقرعة.

199-45445-(8) فقه الرّضا عليه السلام 262: و كلّ ما لا يتهيّأ فيه الإشهاد عليه فانّ الحقّ فيه أن يستعمل فيه القرعة و قد روى عن أبي عبد اللّه عليه السلام انّه قال: أيّ قضيّة أعدل من القرعة إذا فوّض الأمر الى اللّه لقوله تعالى «فَسٰاهَمَ فَكٰانَ مِنَ اَلْمُدْحَضِينَ‌» و لو انّ رجلين اشتريا جارية و واقعاها جميعاً فأتت بولد لكان الحكم فيه أن يقرع بينهما فمن اصابته القرعة اُلحق به الولد و يغرم نصف قيمة الجارية لصاحبه و على كلّ واحد منهما نصف الحدّ و ان كانوا ثلاثة نفر و واقعوا جارية على الانفراد بعد ان اشتراها الأوّل و واقعها فاشتراها الثاني (1)و واقعها فاشتراها


1) . في الأصل - اشتراها الثاني.

نذر كرد كه اگر خداوند به او پسر دهد، او را ذبح كند. چون عبداللّه به دنيا آمد، عبدالمطلب نمى توانست او را ذبح كند - در حالى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در صلب او بود؛ لذا ده شتر آورد و قرعه بين ده شتر و عبداللّه كشيد. قرعه به نام عبداللّه در آمد. پس از آن حضرت عبدالمطلب ده شتر ديگر افزود، همچنان قرعه به نام عبداللّه در مى آمد و عبدالمطلب بر شترها مى افزود تا آن كه عبدالمطلب صد شتر گذاشت، قرعه بر شتر افتاد.

عبدالمطلب گفت: من با خدايم انصاف را رعايت نكرده ام؛ لذا قرعه كشى را سه بار تكرار كرد و به نام شتر در آمد. پس از آن فرمود: الان فهميدم كه خدايم راضى است. پس از آن، شترها را قربانى كرد.»

198-45444-(7) امام صادق عليه السلام فرمود: «چه حكمى در مشتبه از قرعه استوارتر است‌؟ آيا قرعه واگذار نمودن به خداوند - عزّ ذكره - نيست‌؟

آن گاه حضرت، داستان حضرت يونس عليه السلام را يادآور شد و آن فرمودۀ خداوند عز و جل است كه: و با آنها قرعه افكند و (قرعه به نام او افتاد) مغلوب شد و داستان حضرت زكريا عليه السلام را و فرمودۀ خداوند عز و جل را كه: در آن هنگام كه قلم هاى خود را (براى قرعه كشى) به آب مى افكندند تا كدام يك كفالت و سرپرستى مريم را عهده دار شوند... حضور نداشتى.

و حضرت ياد كرد از داستان عبدالمطلّب عليه السلام آن زمان كه نذر كرد ذبح فرزندى را كه برايش متولد مى گردد و پدر رسول خدا صلى الله عليه و آله عبداللّه برايش به دنيا آمد. خداوند محبت عبداللّه را بر عبدالمطلب افكند؛ لذا عبدالمطلب، قرعه را بر عبداللّه و شترى كه آن را قربانى كند و به وسيلۀ آن به خداوند تقرب جويد به جاى اين كه عبداللّه را ذبح كند، گذاشت و همين طور قرعه بر عبداللّه مى افتاد و عبدالمطلب شترها را زياد مى كرد تا به صد شتر رسيد و در اينجا قرعه بر شتران افتاد. عبدالمطلب چند بار قرعه را تكرار كرد و قرعه به نام شتران مى افتاد. پس از آن فرمود: الان فهميدم كه پروردگارم راضى شده است و شترها را قربانى نمود و امام صادق عليه السلام اين داستان را در سخنى طولانى نقل فرموده است و نقل شده است كه امير المؤمنين عليه السلام در خنثاى مشكل، حكم به قرعه داده است.»

199-45445-(8) و هر موردى كه شاهد آوردن بر آن فراهم نيايد، حقّ در آن اين است كه قرعه به كار گرفته شود.

و از امام صادق عليه السلام روايت شده است كه حضرت فرمود: «چه حكمى عادلانه تر از قرعه است اگر كار به خداوند واگذار گردد؟ چون خداوند متعال فرمايد: و با آنها قرعه افكند و (قرعه به نام او افتاد) مغلوب شد و اگر دو نفر كنيزى را بخرند و هر دو با وى آميزش كنند و كنيز فرزندى بياورد، حكم در اين مورد آن است كه ميان شان قرعه كشيده شود و هر كس كه قرعه به نام او درآمد، فرزند به او ملحق گردد و نيمى از بهاى كنيز را به رفيقش ضامن است و بر هر كدام از اين دو، نيمى از حد خواهد بود.

الثالث و واقعها كلّ ذلك في طهر واحد فأتت بولد لكان الحقّ أن يلحق الولد بالّذى عنده الجارية لقول رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله الولد للفراش و للعاهر (1)الحجر هذا فيما لا يخرج في النظر و ليس فيه الّا التّسليم.

200-45446-(9) البحار 325/104: فتح الأبواب اخبرني شيخي محمّد بن نما و الشيخ أسعد بن عبد القاهر الأصفهانيّ باسنادهما الى جدّى ابى جعفر الطوسيّ بإسناده الى الحسن بن محبوب من كتاب المشيخة من مسند جميل عن منصور بن حازم قال سمعت أبا عبد اللّه عليه السلام يقول و سأله بعض أصحابنا عن مسألة فقال: هذه تخرج في القرعة ثمّ قال و أيّ قضيّة أعدل من القرعة إذا فوّض الأمر إلى اللّه عزّ و جلّ أ ليس اللّه عزّ و جلّ يقول: «فَسٰاهَمَ فَكٰانَ مِنَ اَلْمُدْحَضِينَ‌».

201-45447-(10) تهذيب 238/6: الحسين بن سعيد عن ابن أبي عمير عن جميل قال: قال الطّيّار لزرارة ما تقول في المساهمة أ ليس حقّاً فقال زرارة بلى هي حقّ و قال الطّيّار أ ليس قد رووا(2)انّه يخرج سهم المحقّ؟ قال بلى قال فتعال حتّى ادّعى أنا و أنت شيئاً ثمّ نساهم عليه و ننظر هكذا هو؟ فقال له زرارة انّما جاء الحديث بأنّه ليس من قوم فوّضوا أمرهم إلى اللّه ثمّ اقترعوا الّا خرج سهم المحقّ فامّا على التّجارب فلم يوضع على التّجارب فقال الطّيّار أ رأيت ان كانا جميعاً مدّعيين ادّعيا ما ليس لهما من أين يخرج سهم أحدهما؟ فقال زرارة اذا كان ذلك جعل معه سهم مبيح فان كانا ادّعيا ما ليس لهما خرج سهم المبيح.

202-45448-(11) الاختصاص 310: أحمد بن محمّد بن عيسى عن الحسين بن سعيد و محمّد بن خالد البرقيّ عن النّضر بن سويد عن عيسى بن عمران(3)الحلبيّ عن عبد اللّه بن مسكان عن عبد الرّحيم قال سمعت أبا جعفر عليه السلام يقول: انّ عليّاً كان إذا ورد عليه أمر لم يجئ فيه كتاب و لم تجئ به(4)سنّة رجم فيه يعنى ساهم فأصاب ثمّ قال يا عبد الرّحيم و تلك من المعضلات.

203-45449-(12) بحار الأنوار 411/104: كتاب مقصد الرّاغب لبعض قدماء الأصحاب عن حنبل بن إسحاق عن هبة (اللّه - ك) بن الحصين عن الحسن بن عليّ المذهّب عن أحمد بن جعفر بن مالك عن الفضل بن الحباب عن إبراهيم بن بشير(5)عن سفيان عن الأجلح بن عبد اللّه الكنديّ‌


1) . أى الزّانى.

2) . قد ورد - ئل.

3) . يحيى بن حمران - خ ك.

4) . و لم تَجْرِ فيه - خ.

5) . يسر - خ - ك.

و اگر آنان كه كنيز را خريدارى كرده اند سه نفر باشند و با كنيز جدا جدا آميزش كنند، بعد از آن كه اولى خريد و با او آميزش كرد، دوّمى او را بخرد و با او آميزش كند و پس از آن سومى بخرد و با او آميزش كند و همۀ اينها در يك پاكى [طهر] قرار گيرد و اين كنيز فرزند بياورد، حقّ آن است كه فرزند به آن كس كه كنيز [هم اكنون] در نزد اوست، ملحق گردد، چون رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: فرزند براى بستر است و براى زناكار سنگ است.

اين در موردى است كه با تحقيق و بررسى، قضيّه روشن نگردد و در آن جز تسليم شدن نيست.»

200-45446-(9) منصور بن حازم گويد: «از امام صادق عليه السلام شنيدم كه در پاسخ به پرسشى كه بعضى از ياران مان دربارۀ مساله اى از امام عليه السلام كردند، فرمود: اين با قرعه روشن مى شود. سپس حضرت افزود: و كدام حكمى عادلانه تر از قرعه است اگر كار به خداوند عز و جل واگذار گردد؟ آيا خداوند عز و جل نمى فرمايد كه: و با آنها قرعه افكند. (قرعه به نام او افتاد) مغلوب شد.»

201-45447-(10) جميل گويد: «طيّار به زراره گويد: تو دربارۀ قرعه چه مى گويى؛ آيا حقّ نيست‌؟ زراره گفت:

بله، قرعه حقّ است. طيّار گفت: آيا روايت نكرده اند كه (از قرعه) سهم حقّ دار بيرون مى آيد؟ زراره گفت: آرى. طيّار گفت: پس بيا تا من و تو ادّعاى چيزى را كنيم، پس از آن بر آن قرعه كشيم و ببينيم كه آيا چنين است‌؟ زراره به او گفت: تنها روايت اين گونه آمده كه گروهى نيستند كه كارشان را به خدا واگذارند و پس از آن قرعه كشند مگر اين كه سهم حقّ دار بيرون مى آيد و امّا به شكل آزمايشى، قرعه براى آزمايش نيست.

طيّار گفت: نظر تو چيست اگر هر دو مدّعى باشند و هر دو چيزى را كه براى شان نيست، ادّعا كنند؟ از كجا سهم يكى از اين دو بيرون مى آيد؟

زراره گويد: در صورتى كه چنين باشد، همراه قرعه يك سهم آزاد گذاشته مى شود و اگر اين دو ادّعاى چيزى را كنند كه براى شان نيست، آن سهم آزاد بيرون مى آيد.»

202-45448-(11) عبدالرحيم گويد: «از امام باقر عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: پيوسته امير المؤمنين عليه السلام اگر براى او چيزى پيش مى آمد كه قرآن درباره اش نيامده و سنّت نيز درباره اش نيامده بود، حضرت در آن مورد رجم مى كرد؛ يعنى قرعه مى انداخت و به واقع مى رسيد. سپس حضرت فرمود: اى عبدالرحيم، اين از مشكلات است.»

203-45449-(12) زيد بن ارقم گويد: «سه نفر را كه با كنيزى در يك طهر آميزش كرده بودند و كنيز فرزندى آورده بود و هر كدام ادّعا داشتند كه فرزند از آن اوست، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند.

امير المؤمنين عليه السلام به يك نفرشان فرمود: از اين فرزند به دلخواه مى گذرى تا براى اين يكى باشد؟ او گفت: نه. به ديگرى فرمود: آيا تو دلت مى خواهد كه اين فرزند براى اين يكى باشد؟ او گفت: نه.

عن الشّعبىّ عن عبد اللّه بن الخليل عن زيد بن أرقم قال: أُتى عليّ عليه السلام بثلاثة نفرٍ وقعوا على جارية في طهر واحد فولدت ولداً فادّعوه فقال عليّ عليه السلام لأحدهم تطيب به نفسك لهذا قال لا و قال للآخر تطيب به نفسك لهذا قال لا و قال للآخر تطيب به نفسك لهذا قال لا قال أراكم [شركاء] متشاكسون (1)انّى مقرع بينكم فأيّكم أصابه القرعة اغرمته ثلثى القيمة و ألزمته الولد فذكروا ذلك لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فقال ما أجد فيها الّا ما قال عليّ عليه السلام.

204-45450-(13) تهذيب 239/6: الحسين بن سعيد عن حمّاد بن عيسى عن سيّابة و إبراهيم بن عمر عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في رجل قال أوّل مملوك أملكه فهو حرّ فورث ثلاثة قال يقرع بينهم فمن اصابته(2)القرعة أعتق قال و القرعة سنّة.

205-45451-(14) تهذيب 240/6: الحسين بن سعيد عن حمّاد عن حريز عن محمّد عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في الرّجل يكون له المملوكون فيوصى بعتق ثلثهم قال كان عليّ عليه السلام يسهم بينهم. فقيه 53/3: و روى حريز عن محمّد بن مسلم قال: سألت أبا جعفر عليه السلام عن رجل و ذكر مثله.

206-45452-(15) تهذيب 239/6: الحسين بن سعيد عن فقيه 226/4: حمّاد (بن عيسى - فقيه) عن (الحسين بن - فقيه) المختار قال: دخل أبو حنيفة على أبي عبد اللّه عليه السلام فقال له أبو عبد اللّه عليه السلام ما تقول في بيت سقط على قوم فبقى منهم صبيّان أحدهما حرّ و الآخر مملوك لصاحبه فلم يعرف الحرّ من العبد؟(3)(قال - يب) قال(4)أبو حنيفة يعتق نصف هذا و (يعتق - فقيه) نصف هذا (و يقسّم المال بينهما - فقيه) فقال أبو عبد اللّه عليه السلام ليس كذلك (و - يب) لكنّه يقرع بينهما فمن أصابته القرعة فهو الحرّ و يعتق هذا فيجعل مولى لهذا(5).

207-45453-(16) تهذيب 239/6: الحسين بن سعيد عن حمّاد عن حريز عمّن أخبره عن أبي جعفر عليه السلام قال: قضى أمير المؤمنين عليه السلام باليمن في قوم انهدمت عليهم دارهم و بقى صبيّان أحدهما حرّ و الآخر مملوك فاسهم أمير المؤمنين عليه السلام بينهما فخرج السّهم على أحدهما فجعل له المال و أعتق الآخر.


1) . أى متضايقون متضادّون.

2) . أصابه - ئل.

3) . من المملوك - فقيه.

4) . فقال - فقيه.

5) . له - فقيه.

حضرت به ديگرى فرمود: دوست دارى كه فرزند براى اين يكى باشد؟ او گفت نه. حضرت فرمود: من شماها را شريكانى مى بينم كه با هم كنار نمى آييد. من ميان تان قرعه مى كشم و هر كدام كه قرعه به نامش خورد، دو سوم بها [ى كنيز] را برعهدۀ او مى گذارم و فرزند را به او مى دهم. آنان اين حكم را براى رسول خدا صلى الله عليه و آله ذكر كردند. حضرت فرمود: من هم در اين مورد جز آنچه على عليه السلام فرموده است، نمى يابم.»

204-45450-(13) امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه گفت نخستين برده اى كه مالك شوم، آزاد است و پس از آن سه برده را ارث برد، فرمود: «ميان آنان قرعه مى كشد و هر كدام از آنان كه قرعه به نام او در آيد، آزاد مى شود. حضرت افزود: و قرعه، سنّت است.»

205-45451-(14) امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه بردگانى دارد و به آزادى يك سوم آنان وصيّت مى كند، فرمود: «پيوسته امير المؤمنين عليه السلام ميان شان قرعه مى كشيد.»

206-45452-(15) حسين بن مختار گويد: «ابوحنيفه خدمت امام صادق عليه السلام رسيد. حضرت به او فرمود: تو چه مى گويى دربارۀ خانه اى كه بر سر گروهى خراب شده و دو فرزند از آنان به جاى مانده؛ يكى آزاد و ديگرى بردۀ آن يكى، ولى آزاد از برده مشخص نيست‌؟ ابوحنيفه گفت: نيمى از اين و نيمى از آن آزاد مى گردد و اموال ميان اين دو تقسيم مى شود.

امام صادق عليه السلام فرمود: اين چنين نيست ولى ميان شان قرعه انداخته مى شود. هر كدام كه قرعه به نامش خورد، آزاد است و آن ديگرى نيز آزاد مى شود و ولايت و سرپرستى او در اختيار اولى قرار مى گيرد.»

207-45453-(16) امام باقر عليه السلام فرمود: «امير المؤمنين عليه السلام در يمن دربارۀ گروهى كه خانه بر سرشان خراب شد و دو بچه ماندند، يكى از آن دو آزاد و ديگرى برده بود، حكم داد. امير المؤمنين عليه السلام ميان شان قرعه كشيد و قرعه به نام يكى از آن دو در آمد و مال را براى او قرار داد و ديگرى را آزاد كرد.»

208-45454-(17) مستدرك 376/17: القطب الرّاوندى في قصص الأنبياء بإسناده الى الصّدوق عن أبيه عن سعد بن عبد اللّه رفعه قال قال الصّادق عليه السلام: في قوله تعالى «وَ مَرْيَمَ اِبْنَتَ عِمْرٰانَ اَلَّتِي أَحْصَنَتْ فَرْجَهٰا» الى أن قال قال فأوّل من سوهم عليه مريم ابنة عمران الخبر.

209-45455-(18) تفسير العيّاشىّ 170/1: عن إسماعيل الجعفى (1)عن أبي جعفر عليه السلام قال: انّ امرأة عمران لمّا نذرت ما في بطنها محرّراً قال و المحرّر للمسجد إذا وضعته دخل المسجد فلم يخرج [من المسجد] أبداً فلمّا ولدت مريم قالت «رَبِّ إِنِّي وَضَعْتُهٰا أُنْثىٰ وَ اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا وَضَعَتْ وَ لَيْسَ اَلذَّكَرُ كَالْأُنْثىٰ وَ إِنِّي سَمَّيْتُهٰا مَرْيَمَ وَ إِنِّي أُعِيذُهٰا بِكَ وَ ذُرِّيَّتَهٰا مِنَ اَلشَّيْطٰانِ اَلرَّجِيمِ‌» فساهم عليها النّبيّون فأصاب القرعة زكريّا و هو زوج اختها و كفّلها و ادخلها المسجد فلمّا بلغت ما تبلغ النّساء من الطمث و كانت أجمل النّساء فكانت تصلّى و يضيئ المحراب لنورها فدخل عليها زكريّا فإذا عندها فاكهة الشّتاء في الصّيف و فاكهة الصّيف في الشّتاء فقال «أَنّٰى لَكِ هٰذٰا قٰالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ‌» ف‍ «هُنٰالِكَ دَعٰا زَكَرِيّٰا رَبَّهُ‌» قَالَ «إِنِّي خِفْتُ اَلْمَوٰالِيَ مِنْ وَرٰائِي» الى ما ذكرهُ اللّه من قصّة زكريّا و يحيى.

210-45456-(19) تفسير العيّاشىّ 136/2: عن الثّمالى عن أبي جعفر عليه السلام في حديث يونس عليه السلام:

فساهمهم فوقعت السّهام عليه فجرت السّنّة بانّ السّهام إذا كانت ثلاث مرّات انّها لا تخطئ فألقى نفسه فالتقمه(2)الحوت الخبر.

211-45457-(20) مستدرك 376/17: القطب الرّاوندىّ في قصص الأنبياء بإسناده الى الصّدوق بإسناده الى محمّد بن أورمة عن الحسن بن عليّ بن محمّد عن رجل عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال:

خرج يونس عليه السلام مغاضباً عن قومه لما رأى من معاصيهم حتّى ركب مع قوم في سفينة في اليمّ فعرض لهم الحوت ليغرقهم فساهموا ثلاث مرّات فقال يونس إيّاى أراد فاقذفونى(3)الخبر.

212-45458-(21) الاختصاص 116: حدّثني محمّد بن عليّ بن شاذان و قال حدّثنا أحمد بن يحيى النّحويّ أبو العبّاس ثعلب قال حدّثنا أحمد بن سهل أبو عبد الرّحمن قال حدّثنا يحيى بن محمّد بن إسحاق بن موسى قال حدّثنا أحمد بن قتيبة أبو بكر عن عبد الحكم القتيبى عن

1) . عن أبي خالد القمّاط عن إسماعيل الجعفىّ - ك.

2) . اللّقم: سرعة الأكل - التقم: ابتلع.

3) . أى ارموني في البحر.

208-45454-(17) امام صادق عليه السلام دربارۀ فرمودۀ خداوند متعال كه: و همچنين به مريم دختر عمران كه دامان خود را پاك نگه داشت، گويد: (تا آن كه گويد) حضرت فرمود: «نخستين كسى كه بر او قرعه كشيده شد، مريم دختر عمران است...»

209-45455-(18) امام باقر عليه السلام فرمود: «همسر عمران چون نذر كرد كه جنين در شكمش آزاد باشد و آزاد براى مسجد مى شد، وقتى كه مادر او را وضع حمل مى كرد، او به مسجد در مى آمد و هرگز از مسجد بيرون نمى آمد و چون همسر عمران، مريم را زاييد، گفت: خداوندا، من او را دختر آوردم - ولى خدا از آنچه او به دنيا آورده بود آگاه تر بود - پسر همانند دختر نيست (دختر نمى تواند وظيفۀ خدمتگزارى معبد را همانند پسر انجام دهد) من او را مريم نام گذاردم و او و فرزندانش را از (وسوسه هاى) شيطان رانده شده در پناه تو قرار مى دهم. پس از آن، پيامبران براى مريم قرعه كشيدند و قرعه به نام زكريا در آمد و زكريا شوهر خواهر همسر عمران بود.

زكريا كفالت مريم را به عهده گرفت و او را به مسجد وارد كرد و مريم به آنجايى رسيد كه زنان مى رسند؛ يعنى حيض شد [بالغ شد] و مريم از زيباترين زنان بود، مريم نماز مى خواند و با نورش محراب را روشن مى ساخت و زكريا بر او وارد مى شد و در فصل تابستان نزد مريم ميوۀ زمستان را و در فصل زمستان، ميوۀ تابستان را مى ديد. او گفت: اين را از كجا آورده اى‌؟ گفت: اين از سوى خداست. در آنجا بود كه زكريا، (با مشاهدۀ آن همه شايستگى در مريم، پروردگار خويش را خواند و عرض كرد: و من از بستگان بعد از خودم بيمناكم. تا آنچه خداوند دربارۀ قصۀ زكريا و يحيى آورده است.»

210-45456-(19) ثمالى از امام باقر عليه السلام دربارۀ جريان يونس عليه السلام روايت كرده است كه: «يونس با آنان قرعه انداخت و قرعه به نام يونس افتاد و سنّت به قرعه جارى گشت كه اگر سه بار قرعه به نام كسى بيفتد، قرعه خطا نمى كند. پس از آن، يونس خودش را پرت كرد و ماهى او را بلعيد...»

211-45457-(20) امام صادق عليه السلام فرمود: «يونس چون معصيت هاى قومش را ديد، خشمگين از ميان آنان بيرون رفت تا آن كه با قومى در كشتى اى در دريا سوار شد. آن ماهى در برابرشان در آمد تا آنان را غرق سازد. آنان سه بار قرعه كشيدند. حضرت يونس فرمود: او (ماهى) مرا مى خواهد. مرا بيندازيد...»

212-45458-(21) ابوكيسه و يزيد بن رومان گويد: «چون عايشه تصميم حركت به بصره را گرفت، نزد امّسلمه - رضى اللّه عنها - آمد. (تا آن كه گويد): آيا به ياد مى آورى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله ميان زنانش قرعه مى كشيد؟ هر زمان كه قصد سفرى داشت، ميان شان قرعه مى كشيد حضرت قرعه اى كشيد و سهم من و سهم تو درآمد [قرعه به نام من و تو افتاد]...»

أبى كيسة و يزيد بن رومان قالا: لمّا اجتمعت عائشة على الخروج الى البصرة أتت أمّ سلمة رضى اللّه عنها (الى أن قال): أ تذكرين إذ كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقرع بين نسائه إذا أراد سفراً فاقرع بينهنّ فخرج سهمى و سهمك الخبر.

213-45459-(22) كافى 218/4: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن أحمد بن محمّد ابن أبي نصر عن داود بن سرحان عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: انّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ساهم قريشاً في بناء البيت فصار لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله من باب الكعبة الى النّصف ما بين الرّكن اليمانيّ الى الحجر الأسود و في رواية أخرى: كان لبنى هاشم من الحجر الأسود الى الرّكن الشّامىّ‌.

214-45460-(23) تهذيب 240/6: الحسين بن سعيد عن حمّاد عمّن ذكره عن أحدهما عليهما السلام قال : القرعة لا تكون اِلّا للامام.

215-45461-(24) وسائل 262/27: عليّ بن موسى بن طاوس في كتاب (أمان الأخطار) و في (الاستخارات) نقلاً من كتاب عمرو ابن أبي المقدام عن أحدهما عليهما السلام: في المساهمة يكتب بسم اللّه الرّحمن الرّحيم اللّهمّ فاطر السّماوات و الأرض عالم الغيب و الشهادة الرّحمن الرّحيم أنت تحكم بين عبادك فيما كانوا فيه يختلفون أسألك بحقّ محمّدٍ و آل محمّد ان تصلّى على محمّد و آل محمّد و ان تخرج لي خير السّهمين في دينى و دنياى و آخرتى و عاقبة أمرى في عاجل أمرى و آجله انّك على كلّ شيءٍ قدير ما شاء اللّه لا قوّة الّا باللّه صلّى اللّه على محمّد و آله ثمّ تكتب ما تريد في الرّقعتين و تكون الثّالثة غُفْلاً (1)ثمّ تجيل(2)السّهام فايّما خرج عملت عليه و لا تخالف فمن خالف لم يصنع له و ان خرج الغُفل رميت به.

216-45462-(25) مستدرك 377/17: السّيّد عليّ بن طاوس في فتح الأبواب حدّثني بعض أصحابنا مرسلاً: في صفة القرعة انّه يقرأ الحمد مرّة واحدة و انّا أنزلناه احدى عشرة مرّة ثمّ يقول اللّهمّ انّى أستخيرك لعلمك بعاقبة(3)الأمور و أستشيرك لحسن ظنّى بك في المأمول و المحذور اللّهمّ ان كان امرى هذا ممّا قد نيطت بالبركة أعجازه و بواديه و حفّت بالكرامة


1) . الغُفْلُ‌: ما لا علامة فيه من القداح.

2) . أجال السّهام بين القوم أي حرّكها و افضى بها في القسم.

3) . بعواقب - خ ل ك.

213-45459-(22) امام صادق عليه السلام فرمود: «رسول خدا صلى الله عليه و آله براى ساختن خانۀ خدا با قريش قرعه كشيد. از در كعبه تا نصف ميان ركن يمانى يا حجرالاسود، سهم رسول خدا صلى الله عليه و آله شد و در روايت ديگرى آمده است كه: از حجرالاسود تا ركن شامى، سهم بنى هاشم شد.»

214-45460-(23) امام باقر يا امام صادق عليهما السلام فرمود: «قرعه تنها براى امام است.»

215-45461-(24) عمروبن ابى المقدام از امام باقر يا امام صادق عليهما السلام دربارۀ قرعه زدن روايت كرده است كه: «نوشته مى شود بسم اللّه الرحمن الرحيم. خدايا، اى پديد آورندۀ آسمان ها و زمين، آگاه به غيب و آشكار، رحمان و رحيم، تو ميان بندگانت در مواردى كه در آن اختلاف مى كنند، حكم مى كنى.

از تو مى خواهم به حقّ محمد و آل محمّد بر محمّد و آل محمّد درود بفرستى و برايم آنچه از دو سهم در دينم و در دنيا و آخرتم و عاقبت كارم در امور حالم و امور آينده بهتر است، بيرون آيد. تو بر هر چيزى توانايى. آن چه خدا بخواهد. قوّتى جز تو نيست. خداوندا، بر محمد و آل محمد درود بفرست. سپس بنويس آنچه در دو كاغذ مى خواهى و كاغذ سوم بى علامت باشد [باطل]. سپس سهم ها را مى گردانى. هر كدام كه بيرون آمد، طبق آن عمل مى كنى و مخالفت نمى كنى و هر كس كه مخالفت كند، برايش خوب نمى شود و اگر برگه بى علامت در آمد، آن را پرت مى كنى.»

216-45462-(25) سيد على بن طاووس در كتاب فتح الابواب گويد: «بعضى از ياران مان به ارسال برايم دربارۀ كيفيت قرعه روايت كردند كه: يك بار «حمد» و يازده بار «انّا انزلنا» خوانده مى شود. سپس مى گويد:

خدايا، من از تو خير مى خواهم؛ چون تو از عاقبت امور آگاهى و از تو خيرخواهى مى طلبم؛ چون در آنچه اميد و بيم مى رود به تو حسن ظن دارم.

خدايا، اگر اين كار من از آنهاست كه نهايتش و آغازش بسته به بركت است و روزها و شب هايش با كرامت پيچيده شده، خيرى در آن برايم مقرّر دار كه چموشى اين كار را هموار و روزهايش را پر از سرور سازد.

اى خدا، يا امر است كه من بدان عمل يا نهى است كه از آن دورى مى كنم.

خدايا به رحمتت خير را برايم بخواه؛ خيرى همراه با عافيت. سپس او و ديگرى قرعه مى كشند و با قلبش تصميم دارد كه هر زمان قرعه بر او يا رفيق او بيفتد، طبق قصدى كه در نيت دارد، انجام مى دهد و بدان عمل مى كند كه اينها همراه با توكّل او و اخلاص نيت اوست.»

أيّامه و لياليه فخر لي فيه بخيرة تردّ شموسه ذلولاً و تقعض (1)أيّامه سروراً يا اللّه فإمّا أمر فآتمر و إمّا نهى فأنتهى اللّهمّ خر لي برحمتك خيرة في عافية ثمّ يقرع هو و آخر و يقصد بقلبه انّه متى وقع عليه أو على رفيقه يفعل بحسب ما يقصد في نيّته و يعمل بذلك مع توكّله و إخلاص طويّته(2).

217-45463-(26) معاني الأخبار 277: أخبرنى أبو الحسين محمّد بن هارون الزّنجانىّ قال حدّثنا عليّ بن عبد العزيز عن أبي عبيد القاسم بن سلام بأسانيد متّصلة الى النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله في أخبار متفرّقة: انّه نهى عن المحاقلة و المزابنة (الى أن قال) و اختصم رجلان الى النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله في مواريث و أشياء قد درست فقال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله: لعلّ بعضكم أن يكون ألحن بحجّته من بعض فمن قضيت له بشيءٍ من حقّ أخيه فانّما أقطع له قطعة من النّار فقال له كلّ واحد من الرّجلين يا رسول اللّه حقّى هذا لصاحبى فقال و لكن اذهبا فتوخّيا(2)ثمّ استهما ثمّ ليحلّل كلُّ واحد منكما صاحبه فقوله لعلَّ بعضكم أن يكون ألحن بحجّته من بعض يعنى أفطن لها و أجدل و اللّحَن الفطنة بفتح الحاء و اللّحن بجزم الحاء الخطأ و قوله استهما أي اقترعا و هذا حجّةٌ لمن قال بالقرعة في الأحكام و قوله اذهبا فتوخّيا يقول توخّيا الحقّ فكأنّه قد أمر الخصمين بالصّلح.
الإرجاعات

و تقدّم في رواية الجعفريات (15) من باب (3)فضل الأذان من أبوابه ج 5

قوله عليه السلام: ثلاثة لو تعلم امّتى ما لهم فيهنّ لضربوا عليهنّ بالسّهام الأذان و الغدوّ يوم الجمعة و الصّفّ الأوّل.

و في مرسلة الشيخ (16) قوله صلّى اللّه عليه و آله: لو يعلم الناس ما في الاذان و الصّفّ الأوّل ثمّ لم يجدوا الّا ان يستهموا عليه لفعلوا. و في باب (7) استحباب الاستخارة بالدعاء و أخذ قبضة من السّبحة من أبواب الاستخارة ج 8 ما يمكن أن يناسب الباب و في رواية عثمان بن عيسى (21) من باب (133) تحريم النّميمة من أبواب العشرة ج 20

قوله تعالى: يا موسى فرِّقْ أصحابك عشرة عشرة ثمّ أقرع بينهم فانّ السهم يقع على العشرة الّتى هو (أى النّمّام) فيهم ثمّ تفرّقهم و تقرع بينهم فانّ السّهم يقع عليه الحديث.(200-)hhh


1) . و الظاهر انّ صحيحه (تغصّ‌) كما في نقل الوسائل عن كتاب أمان الأخطار.

2) . التوخّى بمعنى التحرّى للحقّ - اللّسان.

3) . أى نيّته.

217-45463-(26) ابو عبيد قاسم بن سلام با سندهاى متصل به پيامبر صلى الله عليه و آله در روايات جداگانه روايت كرده است كه: «پيامبر صلى الله عليه و آله از فروش گندم در خوشه و فروش خرما بر خوشه، نهى فرمود. (تا آن كه گويد): و دو نفر نزد پيامبر صلى الله عليه و آله در ارث و چيزهايى كه كهنه شده بود، نزاع كردند. پس از آن پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: شايد بعضى از شما بهتر از ديگرى استدلالش را بيان كند. پس هر كس كه من به چيزى از حقّ برادرش براى او حكم كردم، همانا قطعه اى از آتش براى او جدا كرده ام. پس از آن، هر كدام از دو نفر به پيامبر صلى الله عليه و آله گفتند: اى رسول خدا، اين حقّم براى رفيقم باشد. حضرت فرمود: ولى هر دو برويد و در پى حقّ باشيد و قرعه بكشيد. سپس هر كدام از شما رفيقش را حلال سازد.

بنابراين فرمودۀ حضرت، شايد برخى از شما از برخى ألْحَنْ به استدلال خويش باشد؛ منظور اين است كه استدلال خويش را بهتر مى فهمد و جدلى تر است و لحن (به فتح حاء) همان فهم و زيركى است و لحن (با جزم حاء) همان خطاست.

و فرمودۀ حضرت كه: استهما؛ يعنى قرعه بكشيد و اين روايت دليل كسى است كه قرعه را در احكام پذيرفته است و فرمودۀ حضرت كه اذهبا و توخّيا، حضرت مى فرمايد: در پى حقّ باشيد و گويا كه پيامبر صلى الله عليه و آله آنان را به سازش دعوت كرده است.»

ارجاعات

گذشت

در روايت چهارده از باب دوّم از ابواب اذان، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «سه چيز است كه اگر امّتم بدانند كه چه چيزى براى آنان در آنهاست، براى آن قرعه مى زنند: اذان و صبح روز جمعه و صف اوّل [جماعت].»

و در روايت پانزده، فرمودۀ پيامبر صلى الله عليه و آله كه: «اگر مردم بدانند آنچه در اذان و صف اول است، سپس نيابند جز اين كه بر آن قرعه بكشند، چنين خواهند كرد.»

و در باب هفتم از ابواب استخاره، چيزى كه ممكن است مناسب با اين باب باشد.

و در روايت بيست و يكم از باب صد و سى و سه از ابواب عشرت، فرمودۀ خداوند متعال كه: «اى موسى، يارانت را ده تا، ده تا از هم جدا ساز. پس از آن ميان شان قرعه بكش؛ چرا كه سهم به ده تايى مى افتد كه شخص نمّام [سخن چين] در ميان آنهاست. سپس آنان را [در گروه هاى كمتر از ده تا] جدا ساز و ميان شان قرعه بكش؛ چرا كه سهم بر نمّام مى افتد...»

و في أحاديث باب (31) انّ من أوصى بعتق ثلث مماليكه و مات و لم يعيّن استخرج بالقرعة من أبواب الوصيّة ج 24 و باب (29) انّ من أعتق مملوكاً ثمّ مات و اشتبه استخرج بالقرعة من أبواب العتق ما يدلّ على ذلك. و في أحاديث باب (17) حكم من نذر عتق أوّل مملوك ملكه من أبواب النذر ما يناسب الباب و في رواية سليمان (1) من باب (42) انّ الجارية إذا وطأها اثنان أو أكثر في طهر واحد فولدت حكم بالقرعة من أبواب نكاح العبيد ج 26

قوله: قضى عليّ عليه السلام في ثلاثة وقعوا على امرأة في طهر واحد و ذلك في الجاهليّة قبل ان يظهر الإسلام فاقرع بينهم فجعل الولد لمن قرع و جعل عليه ثلثى الدّية للآخرين.

و في رواية أبي بصير (2) و عاصم قوله عليه السلام: يا رسول اللّه أتانى قوم قد تبايعوا جارية فوطئوها جميعاً في طهر واحد فولدت غلاماً و احتجّوا فيه كلّهم يدّعيه فأسهمت بينهم و جعلته للّذى خرج سهمه و ضمّنته نصيبهم فقال صلّى اللّه عليه و آله انّه ليس من قوم تنازعوا ثمّ فوّضوا أمرهم إلى اللّه عزّ و جلّ الّا خرج سهم المحقّ‌.

و في رواية معاوية (3) قوله عليه السلام: اذا وطأ رجلان او ثلاثة جارية في طهر واحد فولدت فادّعوه جميعاً اقرع الوالى بينهم فمن قُرِعَ كان الولد ولده و يردّ قيمة الولد على صاحب الجارية.

و في رواية الإرشاد (4) قوله: فقرع عليه السلام على الغلام باسمهما فخرجت القرعة لأحدهما فألحق الغلام به و ألزمه نصف قيمته لو كان عبداً لشريكه.

و في رواية المقنع (5) قوله: فمن اصابته القرعة ألحق به الولد و يغرم نصف قيمة الجارية لصاحبه و على كلّ واحد منهما نصف الحدّ.

و في رواية الحلبيّ و ابن مسلم (6) قوله عليه السلام: إذا وقع الحرّ و العبد و المشرك بامرأة في طهر واحد فادّعوا الولد أقرع بينهم إلخ. و في رواية الحلبيّ (9) من باب (43) حكم ما لو وطأ البائع و المشترى الأمة و اشتبه حال الولد

قوله عليه السلام:

اذا وقع المسلم و اليهودىّ و النّصرانىّ على المرأة في طهر واحد قرع بينهم فكان الولد للّذى تصيبه القرعة. و في باب (78) انّ المولود إذا لم يكن له ما للرّجال و ما للنّساء حكم في ميراثه بالقرعة من أبواب الميراث ج 29 ما يدلّ على ذلك، و لاحظ الباب المتقدّم فانّ فيه ما يناسب ذلك و لا يخفى انّ موارد القرعة أكثر ممّا ذكر انّما تركناها اختصاراً.

و در روايات باب سى و يكم از ابواب وصيّت و باب بيست و نهم از ابواب عتق، روايتى است كه بر اين مفاد دلالت دارد.

و در روايات باب هفدهم از ابواب نذر، روايتى است كه مناسب باب است.

و در روايت يكم از باب چهل و دوم از ابواب نكاح بردگان، اين گفته كه: «امير المؤمنين على عليه السلام دربارۀ سه نفر كه در يك طهر با زنى آميزش كردند و اين كار در جاهليت پيش از آن كه اسلام ظهور كند صورت گرفت، حضرت ميان شان قرعه كشيد و فرزند را براى آن كس قرارداد كه قرعه به نام او درآمد و بر آن كس، دو سوّم ديه را براى دو نفر ديگر قرار داد.

و در روايت دوّم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «اى رسول خدا، گروهى نزدم آمدند كه يك كنيز را با هم خريدارى كرده بودند و در يك طهر با او آميزش كردند و كنيز پسرى آورد و همۀ آنان در مورد فرزند ادّعا داشتند و دليل آوردند.

من ميان شان قرعه كشيدم و فرزند را براى كسى قرار دادم كه قرعه به نام او در آمد و نصيب آنان را به عهدۀ او گذاشتم. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: هيچ گروهى نزاع نمى كنند و سپس كار خود به خدا واگذار كنند مگر اين كه برگه حقّ دار بيرون آيد.»

و در روايت سوّم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «اگر دو مرد يا سه مرد با كنيزى در يك طهر آميزش كنند و آن كنيز فرزند بياورد و هر كدام ادّعا كنند كه فرزند از آن اوست، والى ميان شان قرعه مى كشد و هر كس كه قرعه به نام او در آمد، فرزند از آنِ اوست و بهاى فرزند را به صاحب كنيز مى دهد.»

و در روايت چهارم، اين گفته كه: «پس از آن امام عليه السلام به نام آن دو پسر قرعه زد و قرعه به نام يكى از اين دو در آمد و حضرت، پسر را به او ملحق كرد و او را ملزم به نصف بهاى آن نمود، در صورتى كه بردۀ شريكش بود.»

و در روايت پنجم، اين گفته كه: «هر كس قرعه به او بخورد، فرزند به او ملحق مى گردد و نيمى از بهاى كنيز را براى رفيقش به عهده مى گيرد و بر هر كدام از اين دو، نيمى از حدّ است.»

و در روايت ششم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «اگر آزاد و برده و مشركى در يك طهر با زنى آميزش كنند و همه ادّعاى فرزند را كنند، ميان شان قرعه كشيده مى شود...»

و در روايت نهم از باب چهل و سوّم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «اگر مسلمان، يهودى و مسيحى در يك طهر با زنى آميزش كنند، ميان شان قرعه كشيده مى شود و فرزند براى آن كس است كه قرعه به نام او بخورد.»

و در باب هفتاد و هشت از ابواب ميراث، روايتى است كه بر اين مفاد دلالت دارد.

و بنگر به باب پيشين؛ چرا كه در آن مناسب اين باب است.

و روشن است كه موارد قرعه بيش از آنچه ذكر گرديد، هست. ما تنها براى اختصار، موارد ديگر را رها كرديم.

(32) باب حكم من ادّعى على الآخر ألفاً و أقام بيّنة ثمّ ادّعى خمسمائة ثمّ ثلاثمائة ثمّ مأتين و أقام بيّنة بالجميع فادّعى المدّعىٰ عليه التّداخل و أنكر المدّعى

218-45464-(1) الاحتجاج 311/2: كتب محمّد بن عبد اللّه الحميري الى صاحب الزّمان صلوات اللّه عليه كتاباً سأله فيه عن مسائل (الى أن قال) و سأل عن رجل ادّعى على رجل ألف درهم و أقام به البيّنة العادلة و ادّعى عليه أيضاً خمسمائة درهم في صكّ‌ (1) آخر و له بذلك بيّنة عادلة و ادّعى عليه أيضاً ثلاثمائة درهم في صك آخر و مائتي درهم في صكّ آخر و له بذلك كلّه بيّنة عادلة و يزعم المدّعىٰ عليه انّ هذه الصّكاك كلّها قد دخلت في الصّكّ الّذى بألف درهم و المدّعى منكر أن يكون كما زعم فهل يجب الألف الدّرهم مرّة واحدة أو يجب عليه كلّما يقيم البيّنة به‌؟ و ليس في الصّكاك استثناء انّما هي صكاك على وجهها فأجاب يؤخذ من المدّعى عليه ألف درهم مرّة و هي الّتى لا شبهة فيها و يردّ اليمين في الألف الباقي على المدّعى فان نكل فلا حقّ له.

(33) باب أنّ من قطع له من مال أخيه شيء بحكم القاضي فانّما قطعت له به قطعة من النّار فلا يحلّ له و ان حكم له القاضي ببيّنة

اشاره
219-45465-(1)كافى 414/7: تهذيب 229/6: عليّ بن إبراهيم عن أبيه (كا - و محمّد بن إسماعيل عن الفضل بن شاذان جميعاً) عن ابن أبي عمير عن سعد(2)و هشام بن الحكم عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال قال رسول اللّه عليه السلام: انّما أقضى بينكم بالبيّنات و الايمان و بعضكم ألحن(3)بحجّته من بعض فأيّما رجل قَطَعْتُ له من مال أخيه شيئاً فانّما قطعت له به قطعة من النّار.

1) . الصكّ‌: الكتاب فارسىّ معرّب چك.

2) . سعد بن هشام في نسخة من كما - عن سعد يعنى ابن أبي حلف عن هشام - ئل.

3) . أى أفطن لها و أحسن تصرّفاً - و المراد أن يكون بعضكم أعرف بالحجّة و أفطن لها من غيره.

باب 32 اختلاف مدّعىٖ و مدّعىٰ عليه در تداخل دو دعوىٰ‌

218-45464-(1) محمّد بن عبداللّه حميرى به صاحب الزمان (عج) نامه اى نگاشت و در آن نامه از امام دربارۀ مسائلى پرسيد. (تا آن كه گويد): «و دربارۀ مردى كه بر مردى ادّعاى هزار درهم داشت و بيّنۀ عادل بر آن اقامه كرد و نيز بر او پانصد درهم در چك ديگرى ادّعا داشت و باز بر اين هم بيّنۀ عادل داشت و باز بر او ادّعاى سيصد درهم در چك ديگر داشت و دويست درهم در چك ديگر و او براى همۀ اينها بيّنۀ عادل داشت ولى مدّعيٰعليه مى گفت: اين چك ها همه داخل همان چك هزار درهم است و مدّعى انكار داشت كه آن گونه باشد كه مدّعيٰعليه مى گويد. پرسيدم كه: آيا يك بار هزار درهم بر او ثابت است يا هر اندازه كه بيّنه بر آن اقامه كرده است و در چك ها استثناء نيست و تنها آنها چك هايى است آن گونه كه بايد باشد؟ [يعنى هر چكى اعتبار خودش را دارد].

حضرت پاسخ داد كه: از مدّعيٰعليه يك بار هزار درهم مى گيرند و اين همان است كه شكى در آن نيست و دربارۀ هزار باقى، سوگند به مدّعى برگردانده مى شود پس اگر نكول كرد و سوگند نخورد، حقى ندارد.

باب 33 حكم مالى كه از محكومٌ عليه به حكم قاضى، براى مدّعى جدا مى شود

219-45465-(1) امام صادق عليه السلام بيان داشت: «رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: تنها من ميان تان با بيّنه ها و سوگندها حكم مى كنم و بعضى از شما از بعضى بهتر دليل مى آورد. پس هر مردى كه من براى او از مال برادرش چيزى را جدا كنم، تنها براى او با آن، قطعه اى از آتش را جدا كرده ام.»

220-45466-(1)وسائل 233/27: الحسن بن عليّ العسكريّ عليه السلام في تفسيره عن أمير المؤمنين عليه السلام قال: كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يحكم بين النّاس بالبيّنات و الايمان في الدّعاوى فكثرت المطالبات و المظالم فقال ايّها النّاس انّما أنا بشر و أنتم تختصمون و لعلّ بعضكم ألحن بحجّته من بعض و انّما أقضى على نحو ما أسمع منه فمن قضيت له من حقّ أخيه بشيء فلا يأْخذنّه فانّما أقطع له قطعة من النّار.

221-45467-(3) عوالى اللّئالى 240/1: قال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله: إِنَّمٰا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ‌ و انّكم لتختصمون اليّ و لعلّ بعضكم ألحن بحجّته من بعض فأقضى له على نحو ما أسمع منه فمن قضيت له بشيءٍ من أخيه فلا يأخذ فانّما أقطع له قطعة من النّار.

222-45468-(4) نوادر أحمد بن محمّد 170: يحيى بن عمران عن أبيه عن عبد اللّه بن سليمان عن أبى جعفر عليه السلام قال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: من حلف على يمين صبر (1) فقطع بها مال امرئ مسلم فانّما قطع جذوة(2) من النّار.

223-45469-(5) تهذيب 219/6: محمّد بن أحمد بن يحيى عن محمّد بن عيسى عن الحسن بن عليّ بن فضّال قال: قرأت في كتاب أبى الأسد الى أبى الحسن الثّانى عليه السلام و قرأته بخطّه سأله ما تفسير قوله تعالى «وَ لاٰ تَأْكُلُوا أَمْوٰالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْبٰاطِلِ وَ تُدْلُوا بِهٰا إِلَى اَلْحُكّٰامِ‌» قال فكتب إليه بخطّه الحكّام القضاة قال ثمّ كتب تحته هو ان يعلم الرّجل انّه ظالم فيحكم له القاضي فهو غير معذور في أخذه ذلك الّذى حكم له إذا كان قد علم انّه ظالم. تفسير العيّاشىّ 85/(1): عن الحسن بن عليّ قال قرأت في كتاب ابى الأسد:

(و ذكر نحوه) الّا أنّ فيه انّه ظالم عاصٍ هو غير معذور في اخذه ذلك الذي حكم له به إذا كان قد علم انّه ظالم.

الإرجاعات

و تقدّم في أحاديث باب (2)تحريم الغصب و وجوب ردّ المغصوب من أبواب الغصب ج 24 ما يمكن ان يستدلّ به على ذلك. و في رواية أبى أمامة (34) من باب (1) كراهة اليمين الصّادقة من أبواب الأيمان

قوله صلّى اللّه عليه و آله: ما من رجل أقطع مال امرئ مسلم


1) . اى الجمرة الملتهبة.

2) . يمين الصّبر هي الّتى يمسك الحكم عليها حتّى يحلف - مجمع.

220-45466-(2) امام حسن عسكرى عليه السلام در تفسيرش از امير المؤمنين عليه السلام روايت كرده كه حضرت فرمود:

«پيوسته رسول خدا ميان مردم با بيّنه ها و سوگندها در ادّعاها، حكم مى داد. دادخواست ها و ستم ها زياد شد. حضرت فرمود: اى مردم، من بشرم و شما با هم نزاع مى كنيد و شايد بعضى از شما از بعضى بهتر استدلالش را بگويد و تنها من بر پايۀ آن گونه كه از او مى شنوم، حكم مى دهم؛ بنابراين هر كس كه من از حقّ برادرش چيزى براى او حكم كردم، آن را نگيرد كه تنها من قطعه اى از آتش براى او جدا كرده ام.»

221-45467-(3) پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «تنها من بشرى چون شمايم و شما نزد من نزاع مى كنيد و شايد بعضى از شما بهتر از بعضى دليل خود را بياورد. من هم به نفع او بر پايۀ آنچه از او شنيده ام، حكم مى كنم؛ بنابراين هر كس كه من چيزى از برادرش را براى او حكم دادم آن را نگيرد؛ چرا كه تنها من قطعه اى از آتش براى او جدا مى سازم.»

222-45468-(4) امام باقر عليه السلام بيان داشت: «رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس كه بر سوگند صبر [سوگند صبر سوگندى است كه حكم بر آن متوقف مى گردد تا شخص سوگند بخورد] سوگند بخورد و با سوگندش مال مرد مسلمانى را جداسازد، تنها پارۀ آتش گداخته اى را بريده است.»

223-45469-(5) حسن بن على بن فضّال گويد: «در نامۀ ابوالاسد به امام هادى عليه السلام خواندم و آن را با خطّ حضرت ديدم. از امام پرسيده بود: تفسير فرمودۀ خداوند متعال كه: اموال خود را ميان خودتان به باطل نخوريد، چيست‌؟ حضرت با خطّ خويش برايش نگاشته بود: منظور از حاكمان همان قاضيانند.

حسن بن على بن فضّال گويد: پس از آن، امام زير آن نوشته بود: آن اين است كه مرد مى داند كه ستمگر است ولى قاضى به نفع او حكم مى دهد. اين فرد در گرفتن آنچه به نفع او حكم داده شده است، اگر بداند كه ستمگر است معذور نيست.»

ارجاعات

گذشت

در روايات باب يكم از ابواب غصب، روايتى است كه ممكن است به آن بر اين مطلب استدلال شود.

و در روايت سى و چهار از باب يكم از ابواب سوگندها، فرمودۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله: «مردى نيست كه با سوگندش مال مرد مسلمانى را جدا سازد مگر اين كه خداوند بهشت را بر او حرام و دوزخ را بر او واجب سازد. سئوال شد: اى رسول خدا، گرچه چيز كمى باشد؟ حضرت فرمود: گرچه مسواكى از چوب اراك باشد.»

بيمينه إلّا حرّم اللّه عليه الجنّة و أوجب له النار فقيل يا رسول اللّه و إن كان شيئاً يسيراً قال و إن كان سواكاً من أراك.

و في رواية الدعائم (35) قوله عليه السلام: نهى صلّى اللّه عليه و آله عن اقتطاع مال المسلم باليمين الكاذبة. و في رواية الدعائم (2) من باب (17) أنّ القاضي يقضى بين الخصوم بالبيّنة من أبواب القضاء ج 30

قوله صلّى اللّه عليه و آله: فأيّما رجل قطعت له من مال أخيه شيئاً يعلم أنّه ليس له فانّما أقطع له قطعة من النار. و في رواية عدىّ (9) من باب (18) انّ البيّنة على المدّعى

قوله صلّى اللّه عليه و آله: ان ذهب بأرضك بيمينه كان ممّن لا ينظر اليه يوم القيامة و لا يزكّيه و له عذاب أليم قال ففزع الرّجل و ردّها إليه. و لاحظ باب (24) انّ من رضى باليمين فحلف له فلا دعوى له بعد اليمين. و في رواية القاسم بن سلام (26) من باب (31) ما ورد من الحكم بالقرعة

قوله صلّى اللّه عليه و آله: لعلّ بعضكم أن يكون ألْحَن بحجّته من بعض فمن قضيت له بشيء من حقّ أخيه فانّما أقطع له قطعة من النّار.

(34) باب انّه لو وُجِدَ كيس بين جماعة فقالوا كلّهم ليس هو لنا و قال واحد منهم هو لي فهو له

224-45470-(1)كافى 422/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن بعض أصحابه عن منصور بن حازم تهذيب 292/6: محمّد بن أحمد بن يحيى عن محمّد بن الوليد عن يونس عن منصور بن حازم عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قلت عشرة كانوا جلوساً و وسطهم كيس فيه ألف درهم فسأل بعضهم بعضاً أ لكم هذا الكيس‌؟ فقالوا كلّهم لا و قال (1) واحد منهم هو لي فَلِمَن هو، قال للّذى ادّعاه.

225-45471-(2)المقنع 134: و إذا(2) وجد كيس بين جماعة فقالوا كلّهم ليس هو لنا و قال واحد منهم هو لي فهو له.


1) . فقال - يب.

2) . و ان - ك.

در روايت سى و پنجم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از جدا كردن مال برادر مسلمان با سوگند دروغ نهى فرمود.»

و در روايت دوّم از باب هفدهم از ابواب قضاء، فرمودۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله: «هر مردى كه من از مال برادرش براى او چيزى را كه مى داند براى او نيست جدا كنم، همانا قطعه اى از آتش برايش جدا مى كنم.»

و در روايت نهم از باب هيجدهم، فرمودۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله كه: «اگر با سوگندش از زمين تو ببرد، او از كسانى مى شود كه خداوند در روز قيامت به او نمى نگرد و او را پاك نمى سازد و براى او عذابى دردناك است. راوى گويد: مرد ترسيد و آن را به او برگرداند.»

و بنگر به باب بيست و چهار.

و در روايت بيست و شش از باب سى و يك، فرمودۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله كه: «شايد بعضى از شما از بعضى بهتر دليلش را بياورد؛ بنابراين هر كس كه من براى او به چيزى از حقّ برادرش حكم دادم، تنها من قطعه اى از آتش برايش جدا مى سازم.»

باب 34 حكم كيسه اى كه بين جماعتى پيدا شده و يك نفر ادّعاى مالكيت آن را مى كند

224-45470-(1) منصور بن حازم از امام صادق عليه السلام روايت كرده است. منصور گويد: «پرسيدم: ده نفر نشسته اند و ميان شان كيسه اى و در آن هزار درهم است. برخى از برخى پرسيدند كه: آيا اين كيسه براى شماست‌؟ همه گفتند: نه. ولى يكى از آنان گفت: آن كيسه براى من است. كيسه براى كيست‌؟ حضرت فرمود: براى كسى است كه كيسه را ادّعا مى كند.»

225-45471-(2) و اگر كيسه اى در ميان جمعى پيدا شود و همه بگويند كه براى ما نيست و يكى از آنان بگويد كه براى من است، آن كيسه براى اوست.

(35) باب حكم ما لو ادّعى الأب أو غيره انّه أعار المرأة الميّتة بعض المتاع و الخدم هل يقبل قوله بلا بيّنة أم لا

226-45472-(1) تهذيب 289/6: محمّد بن يعقوب عن كافى 431/7: محمّد بن جعفر الكوفيّ (ئل يعنى الأسدىّ‌) عن محمّد بن إسماعيل عن جعفر بن عيسى. فقيه 64/3: روى محمّد بن عيسى بن عبيد عن أخيه جعفر بن عيسى قال: كتبت الى أبى الحسن عليه السلام (ئل - يعنى عليّ بن محمّد عليهما السلام) جعلت فداك المرأة تموت فيدّعى أبوها انّه (كان - كا) أعارها بعض ما كان عندها من متاع (1) و خدم أتقبل دعواه بلا بيّنة أم لا تقبل دعواه الّا ببيّنة‌؟ فكتب عليه السلام (اليه - كا - يب) يجوز بلا بيّنة قال و كتبتُ إليه(1)(جعلت فداك - فقيه) ان ادّعى زوج المرأة الميّتة أو(3) أبو زوجها أو(2)أمّ زوجها في متاعها أو (في - كا - فقيه) خدمها مثل الّذى ادّعى أبوها من عارية بعض المتاع أو(3)الخدم أ تكون(4)(كما - في ذلك) بمنزلة الأب في الدّعوى‌؟ فكتب عليه السلام لا.

(36) باب انّه يجوز للولد أن يخاصم والده إذا ظلمه و لا يرفع صوته على صوته

الإرجاعات

و تقدّم في رواية الحكم (5)من باب (6)حكم الرّجوع في الصّدقة من أبواب الوقوف ج 24

قوله عليه السلام: لا تعطها إيّاه قلت فإنّه (أى أباه) إذاً يخاصمنى فقال فخاصمه و لا ترفع صوتك على صوته.


1) . إلى أبى الحسن يعنى عليّ بن محمّد عليهما السلام - فقيه.

2) . و أمّ زوجها - يب - فقيه.

3) . و الخدم - فقيه.

4) . أ يكونون - يب - أ يكون - فقيه.

5) . من المتاع و الخدم - فقيه.

6) . و أبو زوجها - يب.

باب 35 حكم ادّعاى بدون بيّنۀ پدر يا غير او به اين كه به زن فوت شده، كالايى را داده است

226-45472-(1) جعفربن عيسى گويد: «به امام هادى عليه السلام نامه نوشتم: فدايت گردم! زنى مى ميرد. پدرش ادّعا دارد كه بعضى از وسايل و خدمتكارانى كه نزد زن است به او عاريه داده بوده است. آيا ادّعاى پدر بدون بيّنه پذيرفته مى گردد يا آن كه جز با بيّنه، مورد پذيرش قرار نمى گيرد؟ حضرت نوشتند كه: بدون بيّنه ادّعايش نافذ است.

جعفر بن عيسى گويد: براى امام نوشتم: فدايت گردم! اگر شوهر زن مرده يا پدرشوهر آن زن يا مادر شوهر زن در مورد وسايل زن يا خدمتكاران زن همان را ادّعا كنند كه پدرزن ادّعا داشت كه بعضى از وسايل يا خدمتكاران را به او عاريه داده است، آيا آنان در اين ادّعا به سان پدر هستند؟ حضرت نوشت: نه.»

باب 36 جواز مرافعۀ فرزند با پدر

ارجاعات

گذشت:

در روايت يكم از باب سوّم از ابواب وقوف، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «آن را به پدر مده. پرسيدم:

در اين صورت پدر با من مخاصمه خواهد كرد. حضرت فرمود: با او مخاصمه كن ولى صدايت را بالاتر از صداى او مبر.»

(37) باب ما ورد في أنّ من ادّعى على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله كذباً يجب قتله و أنّ القاضي هل له أن يحكم بعلمه أم لا و هل له أن يستند حكمه بعلمه أم لا

اشاره
227-45473-(1) فقيه 60/3: جاء أعرابىّ الى النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله فادّعى عليه سبعين درهماً ثمن ناقة باعها منه فقال قد أوفيتك فقال اجعل بينى و بينك رجلاً يحكم بيننا فأقبل رجل من قريش فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله اُحكم بيننا فقال للأعرابى ما تدّعى على رسول اللّه‌؟ قال سبعين درهماً ثمن ناقة بعتها منه فقال ما تقول يا رسول اللّه‌؟ قال قد أوفيته فقال للأعرابىّ ما تقول‌؟ قال لم يوفنى فقال لرسول اللّه أ لك بيّنةٌ على أنّك قد أوفيته‌؟ قال لا قال للأعرابى أ تحلف انّك لم تستوف حقّك و تأخذه‌؟ فقال نعم فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لَأَتَحاكَمَنَّ مع هذا الى رجل يحكم بيننا بحكم اللّه عزّ و جلّ فأتى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله عليّ بن أبي طالب عليه السلام و معه الأعرابى فقال عليّ عليه السلام ما لك يا رسول اللّه قال يا أبا الحسن اُحكم بينى و بين هذا الأعرابى.

فقال عليّ عليه السلام يا أعرابى ما تدّعى على رسول اللّه‌؟ قال سبعين درهماً ثمن ناقة بعتها منه فقال ما تقول يا رسول اللّه‌؟ قال قد أوفيته ثمنها فقال يا أعرابى أ صَدَق رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فيما قال‌؟ قال لا ما أوفانى شيئاً فأخرج عليّ عليه السلام سيفه فضرب عنقه فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لِمَ فعلت يا عليّ ذلك‌؟ فقال يا رسول اللّه نحن نصدّقك على أمر اللّه و نهيه و على أمر الجنّة و النّار و الثّواب و العقاب و وحى اللّه عزّ و جلّ و لا نصدّقك في ثمن ناقة هذا الاعرابى و انّى قتلته لأنّه كذّبك لمّا قلت له أ صَدَقَ رسول اللّه فيما قال فقال لا ما أوفانى شيئاً فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أصبت يا عليّ فلا تعد الى مثلها ثمّ التفت إلى القرشيّ و كان قد تبعه فقال هذا حكم اللّه لا ما حكمت به.

228-45474-(2) أمالي الصّدوق 90: حدّثنا أبى قال حدّثنا عليّ بن محمّد بن قتيبة عن حمدان بن سليمان عن نوح بن شعيب عن محمّد بن إسماعيل عن صالح بن عقبة عن علقمة عن الصّادق جعفر بن محمّد عليه السلام: نحوه بتفاوت يسير مع زيادة في اللفظ. وسائل 276/27: و رواه السّيّد المرتضى في (الانتصار): مرسلاً.

باب 37 وجوب قتل كسى كه به دروغ، عليه رسول خدا صلى الله عليه و آله ادّعا كند

227-45473-(1) باديه نشينى عرب نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و بر آن حضرت ادّعا كرد كه هفتاد درهم بهاى شترى كه به حضرت فروخته است، مى خواهد.

حضرت فرمود: من پول را به طور كامل داده ام. او گفت: فردى را ميان من و خودت به عنوان حكم قرار ده. مردى از قريش آمد. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: تو ميان ما دادرسى كن. آن قريشى به باديه نشين عرب گفت: چه ادّعايى بر رسول خدا دارى‌؟ عرب باديه نشين گفت: هفتاد درهم بهاى شترى كه به حضرت فروخته ام. آن قريشى گفت: اى رسول خدا، شما چه مى گوييد؟ حضرت فرمود:

به طور كامل به او داده ام. آن قريشى به عرب باديه نشين گفت: تو چه مى گويى‌؟ او گفت: به من نداده است. قريشى به رسول خدا گفت: آيا شما بيّنه داريد كه به او داده ايد؟ حضرت فرمود نه. او به عرب باديه نشين گفت: آيا سوگند مى خورى كه تو حقّت را نگرفته اى و استيفا نكرده اى‌؟ او گفت: آرى.

رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: من با اين فرد براى دادرسى نزد كسى مى روم كه ميان ما به حكم خداوند عز و جل حكم كند. پس از آن، رسول خدا صلى الله عليه و آله با اعرابى نزد امير المؤمنين عليه السلام آمد. امير المؤمنين عليه السلام گفت: چيست شما را اى رسول خدا؟ حضرت فرمود: اى ابوالحسن، تو ميان من و اين اعرابى دادرسى كن.

امير المؤمنين عليه السلام فرمود: اى اعرابى، تو چه ادّعايى بر رسول خدا دارى‌؟ او گفت: هفتاد درهم بهاى شترى كه به او فروخته ام. امير المؤمنين بيان داشت: شما چه مى فرماييد اى رسول خدا؟ حضرت فرمود: من بهاى شتر را به طور كامل پرداخت كرده ام. امير المؤمنين عليه السلام فرمود: اى اعرابى، آيا رسول خدا صلى الله عليه و آله و آنچه فرمود، درست مى گويد؟ اعرابى گفت: نه؛ چيزى به من نداده است. امير المؤمنين عليه السلام شمشيرش را بيرون كشيد و گردن اعرابى را زد. رسول خدا فرمود: چرا اين كار را انجام دادى، اى على‌؟ امير المؤمنين گفت: اى رسول خدا، آيا تو را در ارتباط با امر خدا و نهى او، بهشت و دوزخ، ثواب و عقاب و وحى خداوند عز و جل تصديق مى كنيم ولى در پرداخت بهاى شتر اين اعرابى تصديق نكنيم‌؟ من او را كشتم، چون او تو را تكذيب كرد. وقتى كه به او گفتم: آيا رسول خدا در آنچه گفت، راست مى گويد، او گفت: نه، چيزى به من نداده است. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: اى على، درست عمل كردى ولى مشابهش را تكرار مكن. پس از آن، حضرت نگاهى به شخص قريشى كه دنبال پيامبر بود كرد و فرمود: اين حكم خداست؛ نه آنچه تو بدان حكم كردى.»

228-45474-(2) علقمه از حضرت امام صادق عليه السلام مشابه روايت پيشين را با مختصر تفاوت و با فزونى در لفظ روايت كرده است.

229-45475-(3) فقيه 61/3: و في رواية محمّد بن بحر (1)الشّيبانى عن أحمد ابن الحارث قال حدّثنا أبو أيّوب الكوفيّ قال حدّثنا إسحاق بن وهب العلّاف قال حدّثنا أبو عاصم النّبّال عن ابن جريح عن الضّحّاك عن ابن عبّاس قال: خرج رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله من منزل عائشة فاستقبله أعرابى و معه ناقة فقال يا محمّد تشترى هذه النّاقة‌؟ فقال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله: نعم بكم تبيعها يا أعرابى‌؟ فقال بمائتي درهم.

فقال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله: بل ناقتك خير من هذا قال فما زال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله يزيد حتّى اشترى النّاقة بأربع مائة درهم قال فلمّا دفع النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله الى الأعرابى الدّراهم ضرب الأعرابى يده الى زمام النّاقة فقال النّاقة ناقتى و الدّراهم دراهمى فان كان لمحمّد شيء فليقم البيّنة قال فأقبل رجل فقال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله أ ترضى بالشّيخ المقبل‌؟ قال نعم يا محمّد فقال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله: و سلم تقضى فيما بينى و بين هذا الأعرابىّ؟ فقال تكلّم يا رسول اللّه فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم النّاقة ناقتى و الدّراهم دراهم الأعرابى فقال الأعرابى بل النّاقة ناقتى و الدّراهم دراهمى ان كان لمحمّد شيء فليقم البيّنة فقال الرّجل القضيّة فيها واضحة يا رسول اللّه و ذلك انّ الأعرابى طلب البيّنة.

فقال له النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله اجلس فجلس ثمّ أقبل رجل آخر فقال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله: أ ترضى يا أعرابى بالشّيخ المقبل‌؟ قال نعم يا محمّد فلمّا دنا قال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله: اقض فيما بينى و بين هذا الأعرابى قال تكلّم يا رسول اللّه فقال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله: النّاقة ناقتى و الدّراهم دراهم الأعرابى فقال الأعرابى بل الدّراهم دراهمى و النّاقة ناقتى ان كان لمحمّد شيء فليقم البيّنة فقال الرّجل القضيّة فيها واضحة يا رسول اللّه لأنّ الأعرابى طلب البيّنة. فقال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله: اجلس فجلس ثمّ أقبل رجل آخر فقال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله: أ ترضى يا أعرابى بالشّيخ المقبل‌؟ قال نعم يا محمّد فلمّا دنا قال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله اقض فيما بينى و بين الأعرابى قال تكلّم يا رسول اللّه فقال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله: النّاقة ناقتى و الدّراهم دراهم الأعرابى فقال الأعرابى بل النّاقة ناقتى و الدّراهم دراهمى ان كان لمحمّد شيء فليقم البيّنة فقال الرّجل القضيّة فيها واضحة يا رسول اللّه لأنّ الأعرابى طلب البيّنة.

فقال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله: اجلس حتّى يأتي اللّه بمن يقضى بينى و بين الأعرابى بالحقّ فأقبل


1) . يحيى - خ فقيه.

229-45475-(3) ابن عباس گويد: «رسول خدا صلى الله عليه و آله از منزل عايشه بيرون آمد. اعرابى اى همراه با يك شتر جلوى پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت: اى محمّد، اين شتر را مى خرى‌؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آرى؛ چقدر مى فروشى اى اعرابى‌؟ اعرابى گفت: دويست درهم.

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: شتر تو بهتر از اين است [بيشتر مى ارزد]. ابن عباس گويد: پيامبر صلى الله عليه و آله پيوسته بهاى شتر را بيشتر مى فرمود تا آن كه به چهارصد درهم آن را خريد. ابن عباس گويد: چون پيامبر صلى الله عليه و آله درهم ها را به اعرابى داد، اعرابى دست به افسار شتر زد و گفت: شتر، شتر من است و درهم ها هم درهم هاى من است. اگر محمّد چيزى دارد، بيّنه بياورد. ابن عباس گويد: مردى از راه رسيد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آيا به پير مردى كه مى آيد، راضى هستى‌؟ او گفت: آرى، اى محمّد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: تو بين من و اين اعرابى دادرسى كن. او گفت: اى رسول خدا، سخن بگو. رسول خدا فرمود: شتر، شتر من و درهم ها، درهم هاى اعرابى است. اعرابى گفت: شتر، شتر من و درهم ها هم درهم هاى من است. اگر محمّد چيزى دارد، بيّنه اقامه كند. آن مرد گفت: در اين مورد حكم و دادرسى روشن است؛ چون اعرابى بيّنه مى طلبد. پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: بنشين. او نشست. پس از آن مرد ديگرى آمد. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: اى اعرابى، آيا اين پيرمردى را كه مى آيد، قبول دارى‌؟ او گفت: آرى، اى محمّد. چون نزديك گشت، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: تو ميان من و اين اعرابى حكم كن. او گفت: اى رسول خدا، سخن بگو. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: شتر، شتر من و درهم ها، درهم هاى اعرابى است. اعرابى گفت: درهم ها، درهم هاى من و شتر هم شتر من است. اگر محمّد صلى الله عليه و آله چيزى دارد، بيّنه اقامه كند. آن مرد گفت: در چنين موردى حكم روشن است. اى رسول خدا، چون اعرابى بيّنه مى خواهد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: بنشين.

او نشست. پس از آن مردى ديگر آمد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى اعرابى، اين پيرمردى را كه مى آيد، مى پذيرى‌؟ او گفت: آرى، اى محمّد. چون او نزديك گشت، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: بين من و اين اعرابى حكم كن. او گفت: اى رسول خدا، سخن بگو. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: شتر، شتر من و درهم ها، درهم هاى اعرابى است.

اعرابى گفت: شتر، شتر من و درهم ها هم درهم هاى من است. اگر محمّد صلى الله عليه و آله چيزى دارد، بيّنه بياورد. آن مرد گفت: اى رسول خدا، دادرسى در اين مورد روشن است؛ چرا كه اعرابى بيّنه مى طلبد.

عليّ بن أبي طالب عليه السلام فقال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله: أ ترضى بالشّابّ المقبل‌؟ قال نعم فلمّا دنا قال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله: يا أبا الحسن اقض فيما بينى و بين الأعرابى فقال تكلّم يا رسول اللّه فقال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله: النّاقة ناقتى و الدّراهم دراهم الأعرابى فقال الأعرابى لا بل النّاقة ناقتى و الدّراهم دراهمى ان كان لمحمّد شيء فليقم البيّنة.

فقال عليّ عليه السلام خلّ بين النّاقة و بين رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فقال الأعرابى ما كنت بالّذى أفعل أو يقيم البيّنة قال فدخل عليّ عليه السلام منزله فاشتمل على قائم سيفه ثمّ أتى فقال خلّ بين النّاقة و بين رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فقال ما كنت بالّذى أفعل أو يقيم البيّنة قال فضربه عليّ عليه السلام ضربة فاجتمع أهل الحجاز على أنّه رمى برأسه و قال بعض أهل العراق بل قطع منه عضواً قال فقال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله ما حملك على هذا يا عليّ؟ فقال يا رسول اللّه نصدّقك على الوحى من السّماء و لا نصدّقك على أربعمائة درهم.

230-45476-(4) الاختصاص 64: حدّثنا محمّد بن الحسن عن محمّد بن الحسن الصّفّار عن الحسن بن موسى الخشّاب عن غياث بن كلّوب عن إسحاق بن عمّار عن جعفر بن محمّد عليهما السلام: انّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله اشترى فرساً من أعرابى فأعجبه فقام أقوام من المنافقين حسدوا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله على ما أخذ منه فقالوا للأعرابى لو تبلّغت به إلى السّوق بعته بأضعاف هذا فدخل الأعرابىّ الشّره (1)فقال أ لا أرجع فأستقيله‌؟

فقالوا لا و لكنّه رجل صالح فإذا جاءك بنقدك فقل ما بعتك بهذا فانّه سيردّه عليك فلمّا جاء النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله أخرج إليه النّقد فقال ما بعتك بهذا فقال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله: و الّذى بعثني بالحقّ لقد بعتنى بهذا فقام خزيمة بن ثابت فقال يا أعرابى أشهد لقد بعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بهذا الثّمن الّذى قال فقال الأعرابى لقد بعته و ما معنا من أحد فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لخزيمة كيف شهدت بهذا؟ فقال يا رسول اللّه بأبي أنت و اُمّى تخبرنا عن اللّه و أخبار السّماوات فنصدّقك و لا نصدّقك في ثمن هذا (الفرس - ك) فجعل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله شهادته شهادة رجلين فهو ذو الشّهادتين.


1) . أى الطّمع و غلبة الحرص.

پيامبر فرمود: بنشين تا خداوند كسى را بياورد كه به حقّ ميان من و اين اعرابى دادرسى كند. پس از آن امير المؤمنين على بن ابيطالب عليه السلام از راه رسيد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آيا اين جوانى را كه مى آيد، مى پذيرى‌؟ او گفت: آرى. چون حضرت نزديك شد، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى ابوالحسن، بين من و اين اعرابى، دادرسى كن. او گفت: اى رسول خدا، سخن بفرماييد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: شتر، شتر من است و درهم ها، درهم هاى اعرابى است. اعرابى گفت: نه؛ شتر، شتر من است و درهم ها هم درهم هاى من است. اگر محمّد چيزى دارد، بياورد.

امير المؤمنين على عليه السلام گفت: شتر را در اختيار پيامبر صلى الله عليه و آله بگذار. اعرابى گفت: من چنين كارى را نمى كنم تا آن كه پيامبر صلى الله عليه و آله بيّنه بياورد.

ابن عباس گويد: امير المؤمنين عليه السلام به منزلش رفت و دستۀ شمشيرش را گرفت و سپس آمد و فرمود: شتر را در اختيار رسول خدا بگذار. اعرابى گفت: من چنين نمى كنم مگر اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله بيّنه بياورد. ابن عباس گويد: امير المؤمنين على عليه السلام به او ضربتى زد كه اهل مدينه همه مى گويند سرش را پرت كرد و بعضى از عراقى ها گويند عضوى از اعرابى را جدا كرد. ابن عباس گويد: پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:

اى على، چه چيزى تو را به اين كار واداشت‌؟ امير المؤمنين عليه السلام گفت: اى رسول خدا، ما تو را بر وحى از آسمان تصديق مى كنيم ولى تو را بر چهارصددرهم تصديق نمى كنيم!»

230-45476-(4) اسحاق بن عمّار از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه: «رسول خدا صلى الله عليه و آله اسبى را از يك اعرابى خريد و از آن اسب خوشش آمد. دسته هايى از منافقان كه به پيامبرخدا صلى الله عليه و آله براى اسبى كه از اعرابى گرفته بود، حسادت ورزيدند و حركت كردند و به اعرابى گفتند: اگر اسب را به بازار رسانده بودى، آن را به چند برابر اين قيمت مى فروختى. طمع، اعرابى را گرفت و گفت: آيا بر نگردم و معامله را بهم بزنم [اقاله كنم]. منافقان گفتند: نه، ولى پيامبر فردى صالح است. هنگامى كه پولت را آورد، بگو من به اين قيمت به تو نفروخته بودم. در اين صورت حضرت اسب را به تو باز مى گرداند.

چون پيامبر صلى الله عليه و آله آمد، پول اسب را به اعرابى داد. اعرابى گفت: من به اين قيمت به تو نفروخته بودم. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: سوگند به آن كس كه مرا به حقّ برانگيخت، تو با همين قيمت به من فروختى.

خزيمه بن ثابت برخاست و گفت: اى اعرابى، من شهادت مى دهم كه تو با همين قيمتى كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود، به او فروختى. اعرابى گفت: من كه اسب را به پيامبر فروختم، هيچ كس با ما نبود. رسول خدا صلى الله عليه و آله به خزيمه فرمود: چگونه اين شهادت را مى دهى‌؟ او گفت: اى رسول خدا، پدر و مادرم به فدايت باد! شما دربارۀ خدا و خبرهاى آسمانى به ما گزارش مى دهى، ما تو را تصديق مى كنيم ولى تو را دربارۀ قيمت اين اسب تصديق نمى كنيم!

رسول خدا صلى الله عليه و آله شهادت خزيمه را شهادت دو نفر حساب كرد؛ بنابراين خزيمه، ذوالشهادتين است.»

231-45477-(5) كافى 400/7: عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى عن يونس عن معاوية بن وهب قال: كان البلاط حيث يصلّى على الجنائز سوقاً على عهد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يسمّى البطحاء يباع فيها الحليب و السّمن و الأقط و انّ أعرابيّاً أتى بفرس له فأوثقه فاشتراه منه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ثمّ دخل ليأتيه بالثّمن فقام ناس من المنافقين فقالوا كم بعت فرسك‌؟ قال بكذا و كذا قالوا بئس ما بعت فرسك خير من ذلك و انّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله خرج إليه بالثّمن وافياً طيّباً فقال الأعرابى ما بعتك و اللّه.

فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله سبحان اللّه بلى و اللّه لقد بعتنى و ارتفعت الأصوات فقال النّاس رسول اللّه يقاول الأعرابىّ فاجتمع ناس كثير فقال أبو عبد اللّه عليه السلام و مع النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله أصحابه إذ أقبل خزيمة بن ثابت الأنصارىّ ففرّج النّاس بيده حتّى انتهى الى النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله فقال أشهد يا رسول اللّه لقد اشتريته منه فقال الأعرابىّ أتشهد و لم تحضرنا؟ و قال له النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله أشهدتنا؟ فقال له لا يا رسول اللّه و لكنّي علمت انّك قد اشتريت أ فأصدّقك بما جئت به من عند اللّه و لا اُصدّقك على هذا الأعرابىّ الخبيث قال فعجب له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و قال يا خزيمة شهادتك شهادة رجلين.

232-45478-(6) فقيه 62/3: روى محمّد بن بحر (1)الشّيبانىّ عن عبد الرّحمن ابن أبي أحمد الذّهليّ قال حدّثنا محمّد بن يحيى النّيسابورى قال حدّثنا أبو اليمان الحكم ابن نافع الحمّصى قال حدّثنا شعيب عن الزّهرىّ عن عبد اللّه بن أحمد الذّهليّ قال حدّثني عمارة بن خزيمة بن ثابت انّ عمّه حدّثه و هو من أصحاب النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله: انّ النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله ابتاع فرساً من أعرابىّ فأسرع النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله المشى ليقبضه ثمن فرسه فأبطأ الأعرابىّ فطفق(2)رجال يعترضون الأعرابىّ فيساومونه(3)بالفرس و هم لا يشعرون انّ النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله ابتاعه حتّى زاد بعضهم الأعرابىّ في السّوم على الثّمن فنادى الأعرابىّ فقال إن كنت مبتاعاً لهذا الفرس فابتعه و الّا بعته.

فقام النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله حين سمع الأعرابىّ فقال أ و ليس قد ابتعته منك‌؟ فطفق النّاس يلوذون بالنّبىّ صلّى اللّه عليه و آله و بالأعرابى و هما يتشاجران فقال الأعرابى هلمّ شهيداً يشهد أنّى قد بايعتك‌؟ و من


1) . يحيى - خ فقيه.

2) . طفق: ابتدأ و أخذ.

3) . المساومة: المجاذبة بين البائع و المشترى على السلعة و فصل ثمنها.

231-45477-(5) معاوية بن وهب گويد: «بلاط همان جا كه [هم اكنون] بر جنازه ها نماز گزارده مى شود، در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله بازارى بود به نام بطحاء. در آن بازار شير و روغن فروخته مى شد و اعرابى اى اسبى را كه داشت، آورده بود و آن را [براى فروش] بسته بود. رسول خدا صلى الله عليه و آله آن اسب را از اعرابى خريد.

پس به خانه درآمد تا بهاى اسب را بياورد. مردمى از منافقان برخاستند و گفتند: اسبت را به چند فروختى‌؟ او گفت: اين اندازه. گفتند: بد فروختى؛ بهاى اسب تو بيش از اين بود. رسول خدا صلى الله عليه و آله با بهاى كامل اسب دلخوش بيرون آمد ولى اعرابى گفت: به خدا سوگند! من به تو نفروخته ام.

رسول خدا صلى الله عليه و آله از روى تعجب فرمود: سبحان اللّه! به خدا سوگند كه تو به من فروختى و سر و صدا بالا گرفت.

مردم گفتند: رسول خدا با يك اعرابى بگو مگو مى كند و مردم زيادى گرد آمدند. امام صادق عليه السلام فرمود: اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله همراه او بودند كه خزيمة بن ثابت انصارى آمد. مردم را با دست باز كرد [كنارى زد] تا به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و گفت: اى رسول خدا، من شهادت مى دهم كه تو اين اسب را از اعرابى خريدارى كردى. اعرابى گفت: آيا تو با اين كه با ما نبوده اى، شهادت مى دهى‌؟ و پيامبر صلى الله عليه و آله به خزيمه گفت: آيا تو با ما بودى‌؟ خزيمه به رسول خدا صلى الله عليه و آله گفت: اى رسول خدا نه، ولى من مى دانم كه شما خريده ايد. آيا من شما را در آنچه از نزد خدا مى آورى، تصديق مى كنم ولى شما را در برابر اين اعرابى پليد تصديق نمى كنم!

امام صادق عليه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله از كار خزيمه شگفت زده شد و خوشش آمد و فرمود: اى خزيمه، شهادت تو، [از اين پس برابر] شهادت دو نفر است.»

232-45478-(6) عبداللّه بن احمد ذهلى گويد: «عمارة بن خزيمة بن ثابت برايم گفت كه عمويش كه از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله است، به او گفته است: پيامبر صلى الله عليه و آله از يك اعرابى، اسبى را خريدارى كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله با شتاب رفت تا بهاى اسب او را بياورد و به او تحويل دهد و اعرابى هم آهسته حركت كرد. مردانى در برابر اعرابى درآمدند و با او دربارۀ بهاى اسب كشمكش كردند، در حالى كه نمى دانستند پيامبر صلى الله عليه و آله آن اسب را خريده است. تا جايى كه بعضى از مردم به بيش از قيمتى كه پيامبر بدان قيمت خريده بود، خواستند. اعرابى گفت: اگر اين اسب را به كسى بفروشم، تو او را بخر وگرنه آن را مى فروشم.

پيامبر صلى الله عليه و آله هنگامى كه از اعرابى اين سخن را شنيد، برخاست و گفت: آيا من از تو اين اسب را نخريده ام‌؟ مردم دور پيامبر صلى الله عليه و آله و اعرابى جمع شدند و پيامبر و اعرابى با هم مشاجره مى كردند. اعرابى گفت: شاهدى بياور تا شهادت دهد كه من به تو فروخته ام. مسلمانانى كه آمده بودند به اعرابى

جاء من المسلمين قال: للأعرابىّ انّ النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله لم يكن ليقول الّا حقّاً حتّى جاء خزيمة بن ثابت فاستمع لمراجعة النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و الأعرابى فقال خزيمة انّى أنا أشهد أنّك قد بايعته فأقبل النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلم على خزيمة فقال بِمَ تشهد؟ قال بتصديقك يا رسول اللّه فجعل النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله شهادة خزيمة بن ثابت شهادتين و سمّاه ذا الشّهادتين.

الإرجاعات

و تقدّم في رواية أبان (1) من باب (17) انّ القاضي يقضى بالبيّنة و الايمان

قوله: كيف أقضى بما لم ترَ عينى و لم تسمع أذني فقال اقض بينهم بالبيّنات و أضفهم الى اسمى يحلفون به و قال انّ داود عليه السلام قال يا ربّ أرنِى الحقّ كما هو عندك حتّى أقضى به فقال انّك لا تطيق ذلك فألحّ على ربّه حتّى فعل فجائه رجل يستعدى على رجل فقال انّ هذا أخذ مالى فأوحى اللّه عزّ و جلّ الى داود عليه السلام انّ هذا المستعدى قتل أبا هذا و أخذ ماله فأمر داود عليه السلام بالمستعدى فقتل و أخذ ماله فدفعه الى المستعدىٰ عليه قال فعجب النّاس و تحدّثوا حتّى بلغ داود عليه السلام و دخل عليه من ذلك ماكره فدعا ربّه ان يرفع ذلك ففعل ثمّ أوحى اللّه عزّ و جلّ إليه أنِ احكم بينهم بالبيّنات و أضفهم الى اسمى يحلفون به.

و في رواية الدّعائم (2) قوله صلّى اللّه عليه و آله: إنّما أقضى بينكم بالبيّنات و الايمان.

و في رواية الدّعائم (3) قول عليّ عليه السلام: انّما أقضى بينكم بالبيّنات و.

قوله تعالى: يا داود اقض بينهم بالأيمان و البيّنات وَ كِلْهُم اليّ فيما غاب عنك.

و قوله تعالى: يا داود سألتني ما لم يسأله نبىّ قبلك و سأطلعك عليه و انّك لا تطيق ذلك و لا يطيقه أحد من خلقى في الدّنيا فجاء الى داود رجل يستعدى على رجل في بقرة يدّعيها عليه فأنكره و جاء ببيّنة فشهدت انّها له و في يديه فأوحى اللّه الى داود خذ البقرة من الّذى هي في يديه فادفعها الى المدّعىٰ عليه و أعطه سيفاً و مُره ان يضرب عنق الّذى وجد البقرة عنده ففعل داود ما أمره اللّه تعالى به و لم يدر السّبب فيه و عظم ذلك عليه و أنكر بنو إسرائيل ما حكم به ثمّ جاء شيخ قد تعلّق بشابّ إلخ فلاحظ فانّه طويل.

و في رواية أبان (6) قوله عليه السلام: لا تذهب الدّنيا حتّى يخرج رجل منى يحكم بحكومة آل داود و لا يسأل بيّنة يعطى كلّ نفس حقّها.

و في رواية أبان (7) قوله عليه السلام: ثمّ يأمر منادياً فينادى هذا المهدىّ يقضى بقضاء داود و سليمان و لا يسأل على ذلك بيّنة.

گفتند: پيامبر صلى الله عليه و آله جز حقّ نمى گويد. تا آن كه خزيمة بن ثابت آمد و كشمكش پيامبر و اعرابى را گوش داد. پس از آن گفت: من شهادت مى دهم كه تو به پيامبر فروخته اى. پيامبر صلى الله عليه و آله توجهى به خزيمه كرد و فرمود: به چه دليلى شهادت مى دهى‌؟ [تو كه نبودى]! خزيمه گفت به خاطر اين كه ما تو را تصديق كرده ايم.

پيامبر صلى الله عليه و آله شهادت خزيمة بن ثابت را دو شهادت قرار داد و او را ذوالشهادتين [صاحب دو شهادت] ناميد.»

ارجاعات

گذشت:

در روايت يكم از باب هفدهم، اين گفته كه: «چگونه حكم به چيزى دهم كه چشمم نديده و گوشم نشنيده است. خداوند فرمود: ميان شان با بيّنه ها حكم كن و آنان را با نامم همراه ساز تا بدان سوگند بخورند و حضرت فرمود كه: داوود عليه السلام گفت: پروردگار من، حقّ را به من آن گونه كه نزد توست، بنمايان تا بدان حكم كنم. خداوند فرمود: تو طاقت اين را ندارى. داوود به خداوند اصرار كرد تا آن كه خداوند خواستۀ او را انجام داد. پس از آن مردى كه از مردى شكايت داشت، نزد داوود آمد و گفت: اين مال مرا گرفته است. خداوند عز و جل به داوود عليه السلام وحى كرد كه: اين شاكى، پدر اين شخص را كشته و مالش را گرفته است.

داوود عليه السلام دستور داد كه شاكى را بكشند. او را كشتند و مالش را گرفتند و آن را داوود به شخصى كه از او شكايت شده بود، داد. حضرت گويد: مردم شگفت زده شدند و حرف ها زدند تا به گوش داوود عليه السلام رسيد و از اين بابت چيزى كه خوش نداشت، بر او وارد گشت. از پروردگارش خواست تا اين حالت را از او برطرف كند و خداوند چنين كرد. سپس خداوند عز و جل به داوود وحى كرد كه: ميان شان با بيّنه ها حكم كن و آنان را با نامم همراه ساز تا بدان سوگند ياد كنند.»

و در روايت دوّم كتاب دعائم، فرمودۀ پيامبر صلى الله عليه و آله كه: «تنها ميان تان با بيّنه ها حكم مى كنم و در روايت سوم كتاب دعائم فرموده حضرت على عليه السلام كه تنها ميان تان با بيّنه ها حكم مى كنم و فرمودۀ خداوند متعال كه: «اى داوود، تو از من چيزى خواستى كه پيامبرى پيش از تو آن را نخواسته است و به زودى تو را بر آن آگاه مى سازم ولى تو تاب آن را ندارى و احدى از خلق من هم تاب آن را ندارد. پس از آن، مردى نزد داوود آمد كه دربارۀ گاوى شكايت از مردى داشت و ادّعا داشت كه گاو براى اوست ولى آن مرد انكار كرده بود و مدّعى، بيّنه هم آورده بود و بيّنه شهادت داده بود كه گاو براى او و در دست اوست. خداوند به داوود وحى كرد كه: اين گاو را از آن كس كه گاو در دست اوست، بگير و به مدّعيٰعليه تحويل بده و او را شمشيرى ده و دستورش ده تا گردن آن كس را كه گاو نزد او يافت شده، بزند. داوود هر چه خداوند دستور داده بود، انجام داد ولى علت آن را نمى دانست و اين كار بر او سنگين آمد و بنى اسرائيل هم حكم او را نمى پذيرفتند. سپس پيرمردى آمد كه جوانى را گرفته بود... باقى روايت را ملاحظه كنيد كه طولانى است.»

و در روايت ششم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «دنيا تمام نمى شود تا اين كه مردى از من ظهور و به حكم آل داوود حكم كند و بيّنه نخواهد و حقّ هر كس را بدهد.»

و در روايت هفتم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «سپس به منادى دستور مى دهد كه ندا دهد اين مهدى به حكم داوود و سليمان حكم مى دهد و بر اين حكم، بيّنه نمى خواهد.»

و في رواية أبى عبيدة (8) قوله عليه السلام: اذا قام قائم آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله حكم بحكم داود و سليمان و لا يسأل بيّنة.

و في رواية أبى عبيدة (9): نحوه.

و في رواية حريز (10) قوله عليه السلام: لن تذهب الدّنيا حتّى يخرج رجل منّا أهل البيت يحكم بحكم آل داود و لا يسأل النّاس بيّنة.

و في رواية ابن عجلان (11) قوله عليه السلام: إذا قام قائم آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله حكم بين النّاس بحكم داود عليه السلام لا يحتاج الى بيّنة يلهمه اللّه تعالى فيحكم بعلمه. و لاحظ سائر أحاديث الباب.

و في رواية هشام (1) من باب (33) انّ من قطع له من مال اخيه شيء بحكم القاضي فانّما قطعت له به قطعة من النّار

قوله صلّى اللّه عليه و آله: انّما أقضى بينكم بالبيّنات و الايمان. و لاحظ ساير أحاديث الباب فانّ فيها ما يدلّ على انّ القاضي عليه أن يحكم بالبيّنات و الايمان. (و لا يبعد أن يستفاد من أمثال هذه الرّوايات انّ القاضي ليس له أن يحكم بعلمه و يستند الحكم بعلمه عند قيام البيّنة العادلة على خلاف ما يعلمه لأنّه مأمور بأن يحكم بالبيّنة و الايمان و لأنّ الأئمّة و النّبىّ عليهم السلام مع علمهم بواقع لم يستندوا الحكم بعلمهم بل يسعون في اظهار الحقّ و تبيينه بطرق عديدة حتّى يتبيّن الحقّ‌.)

(38) باب أنّ القاضي له أن يفرّق بين الشّهود عند الرّيبة و استقصاء السّؤال حتّى يتبيّن الحقّ‌

233-45479-(1)كافى 425/7: تهذيب 308/6: عليّ (بن إبراهيم - يب) عن أبيه عن ابن أبي عمير عن معاوية بن وهب عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: أتى عمر بن الخطّاب بجارية قد شهدوا عليها انّها بغت و كان من قصّتها انّها كانت يتيمة عند رجل و كان الرّجل كثيراً ما يغيب عن أهله فشبّت (1) اليتيمة فتخوّفت المرأة أن يتزوّجها زوجها فدعت بنسوة حتّى أمسكنها فأخذت عُذرتها(2)بإصبعها فلمّا قدم زوجها من غيبته رمت المرأة اليتيمة(3)بالفاحشة و أقامت البيّنة من جاراتها اللّاتى ساعدنها على ذلك فرفع ذلك إلى عمر فلم يدر كيف يقضى فيها ثمّ قال

1) . الشّباب الفتاء و الحداثة و هو من سنّ البلوغ الى الثّلاثين تقريباً.

2) . أى بكارتها.

3) . اليتيمة المرأة - يب.

و در روايت هشتم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «اگر قائم آل محمّد صلى الله عليه و آله قيام كند، مثل حكم داوود و سليمان حكم مى دهد و بيّنه نمى طلبد.»

و در روايت نهم، مانند آن.

و در روايت دهم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «دنيا نمى رود تا آن كه مردى از اهل بيت ما خروج كند. او به حكم آل داوود حكم مى كند و بيّنه نمى خواهد.»

و در روايت يازدهم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام: «زمانى كه قائم آل محمّد صلى الله عليه و آله قيام كند، ميان مردم به حكم داوود عليه السلام حكم مى كند و بيّنه نمى خواهد. خداوند به او الهام مى كند و او به علم خود حكم مى دهد.»

و ملاحظه كنيد ساير روايات باب را.

و در روايت يكم از باب سى و سوّم، فرمودۀ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كه: «تنها من بر پايۀ بيّنه ها و سوگندها حكم مى دهم.» و ساير روايات باب را ملاحظه كنيد؛ چرا كه در آن روايتى است كه دلالت دارد بر اين كه قاضى بايد بر پايۀ بيّنه و سوگندها حكم دهد.

و بعيد نمى نمايد كه از اين روايات بدست آيد كه قاضى نمى تواند به علمش حكم دهد و حكم را به علمش مستند سازد در جايى كه بيّنۀ عادل برخلاف علم قاضى قائم است؛ چرا كه قاضى مأمور است كه برپايۀ بيّنه و سوگند حكم دهد.

و نيز براى اين كه امامان و پيامبر عليهم السلام با اين كه علم به واقع داشتند ولى حكم خويش را مستند به علم شان نكردند بلكه آنان مى توانند در اظهار حقّ و آشكارسازى آن از راه هاى متعدد استفاده كنند تا حقّ آشكار گردد.

باب 38 جواز جداسازى شهود توسط قاضى

233-45479-(1) امام صادق عليه السلام گويد: «دخترى را كه شهادت دادند زنا داده، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. قصۀ دختر اين بود كه: دختر يتيمى نزد مردى بود و آن مرد بسيار از خانواده اش دور مى شد. اين دخترك يتيم، بزرگ شد. همسر آن مرد ترسيد كه شوهرش با اين دختر ازدواج كند؛ لذا زنانى را دعوت كرد تا دختر را بگيرند و آن زن با انگشتش بكارت دختر را برد و چون شوهرش آمد، دختر يتيم را متّهم به زنا كرد و از زنان همسايه اش كه او را در اين كار يارى داده بودند، بيّنه اى ساخت. اين جريان پيش عمر رفت. او نفهميد كه در اين ماجرا چگونه حكم كند! سپس به مرد گفت: برو خدمت على بن ابيطالب عليه السلام و ما را هم به نزد او ببر. همه آمدند و جريان را براى امير المؤمنين عليه السلام بازگو كردند.

للرّجل ائت عليّ بن أبي طالب عليه السلام و اذهب بنا إليه فأتوا عليه السلام و قصّوا عليه القصّة.

فقال لامرأة الرّجل أ لك بيّنة أو برهان‌؟ قالت لي شهود هؤلاء جاراتى يشهدنَ عليها بما أقول فأحضرتهنّ‌ (1)فأخرج(2)علىُّ (بن أبي طالب - كا) عليه السلام السّيف من غمده فطرح بين يديه و امر بكلّ واحدة منهنّ فادخلت بيتاً ثمّ دعا بامرأة(3)الرّجل فأدارها بكلّ وجه فأبت ان تزول عن قولها فردّها الى البيت الّذى كانت فيه و دعا إحدى الشّهود و جثى(4)على ركبتيه ثمّ قال تعرفينى أنا علىُّ بن أبي طالب و هذا سيفى و قد قالت امرأة الرّجل ما قالت و رجعت الى الحقّ و أعطيتها الأمان و ان لم تصدّقينى لأملأنَّ‌(5)السيف منك فالتفتت الى عمر فقالت يا أمير المؤمنين الأمان عليّ‌(6). فقال لها أمير المؤمنين(7)فاصدقى فقالت لا و اللّه الّا انّها رأت جمالاً و هيئة فخافت فساد زوجها (عليها - كا) فسقتها المسكر و دعتنا فأمسكناها فافتضّتها(8)بإصبعها.

فقال عليّ عليه السلام اللّه أكبر أنا أوّل من فرّق بين الشّاهدين(9)إلّا دانيال النّبيّ (صلوات اللّه عليه - يب) فألزم(10)عليّ عليه السلام (المرأة - كا) حدّ القاذف و ألزمهنّ جميعاً العقر(11)و جعل عقرها أربعمائة درهم و أمر المرأة أن تنفى من الرّجل و يطلّقها زوجها و زوّجه الجارية و ساق(12)عنه عليّ عليه السلام (المهر - كا) فقال عمر يا أبا الحسن فحدّثنا بحديث دانيال فقال (عليّ عليه السلام - كا) انّ دانيال كان يتيماً لا أمّ له و لا أب و انّ امرأة من بني إسرائيل عجوزاً كبيرة ضمّته فربّته و انّ ملكاً من ملوك بني إسرائيل كان له قاضيان و كان لهما صديق و كان رجلاً صالحاً و كانت له امرأة بهيّة(13)جميلة و كان يأتي الملك فيحدّثه و احتاج(14)الملك الى رجل يبعثه في بعض أموره فقال للقاضيين اختارا رجلاً أرسله في بعض أمورى فقالا فلان فوجّهه الملك فقال الرّجل للقاضيين أوصيكما بامرأتى خيراً فقالا نعم فخرج الرّجل فكان القاضيان يأتيان


1) . و احضرتهنّ - يب.

2) . و أخرج - يب.

3) . امرأة - يب.

4) . أى قام.

5) . لأمكّننّ - يب.

6) . على الصّدق - يب.

7) . عليّ عليه السلام - يب.

8) . أى اذهبت بكارتها.

9) . الشّهود - يب.

10) . و الزمهنّ - يب.

11) . العقر: المهر.

12) . ساق فلان من امرأته أي أعطاها مهرها.

13) . ذات هيئة جميلة - يب.

14) . فاحتاج - يب.

حضرت به همسر مرد گفت: آيا براى تو بيّنه يا دليلى است‌؟ گفت: من شاهدانى دارم. اين همسايگانم به آنچه مى گويم عليه اين دختر شهادت مى دهند و آنان را حاضر ساخت.

امير المؤمنين عليه السلام شمشير را از غلافش كشيد و آن را در پيش روى خود افكند و دستور داد كه هر كدام از اين زنان را در خانه اى داخل كنند. پس از آن، همسر مرد را خواست. او را به هر شكلى پيچاند ولى او از اين كه از گفته اش كناره گيرد، امتناع كرد. حضرت او را به خانه اى كه در آن بود، بازگرداند و يكى از شاهدان را خواست و بر دو زانوى خود نيم خيز نشست. سپس فرمود: تو مرا مى شناسى. من على بن ابيطالب هستم و اين شمشير من است و همسر مرد گفت، آنچه بايد مى گفت، گفت و به حقّ بازگشت و من به او امان دادم و اگر تو مرا تصديق نكنى، شمشيرم را با تن و بدن تو آشنا مى سازم. در اينجا آن زن نگاهى به عمر كرد و گفت: اى امير المؤمنين، امان دارم‌؟ امير المؤمنين به او فرمود:

راستش را بگو. او گفت: به خدا سوگند! همسر آن مرد، زيبايى و قامت اين دختر را ديد، ترسيد كه شوهرش با اين دختر به فساد افتد. به دختر شراب نوشاند ما را طلبيد. ما دختر را نگاه داشتيم و او با انگشتش بكارت دختر را پاره كرد.

امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: اللّه اكبر! به استثناى دانيال پيامبر عليه السلام من نخستين كسى هستم كه ميان شاهدان جدايى انداخته ام.

پس از آن امير المؤمنين عليه السلام حدّ قذف كننده را لازم دانست و مهر دختر را بر همۀ آن زنان گذاشت و مهر دختر را چهارصد درهم قرار داد و دستور داد كه آن زن از مردش جدا شود و شوهرش او را طلاق دهد و دختر را به عقد مرد درآورد و از سوى مرد، مهر را داد.

عمر گفت: اى ابوالحسن، جريان دانيال را براى مان بگو. امير المؤمنين عليه السلام فرمود: دانيال يتيم بود.

نه مادر و نه پدر، هيچكدام را نداشت و زنى از بنى اسرائيل كه پيرزنى كهنسال بود، او را در كنار خويش گرفت و بزرگ كرد. پادشاهى از پادشاهان بنى اسرائيل دو قاضى داشت و آن دو، دوستى داشتند و آن دوست، مرد صالحى بود و آن دوست، همسرى خوش سيما و زيبا داشت و آن مرد صالح نزد پادشاه مى آمد، آن پادشاه نيازى پيدا كرد كه مردى را براى بعضى از كارهايش بفرستد. به آن دو قاضى گفت: شما دو نفر قاضى، مردى را انتخاب كنيد كه من او را براى بعضى از كارهايم بفرستم. آن دو گفتند: فلان كس [و نام آن مرد را بردند]. پادشاه آن مرد را فرستاد. آن مرد بيرون رفت و اين دو قاضى در خانۀ اين مردى كه دوست شان بود، آمدند تا آن كه خاطرخواه همسر او شدند. با او صحبت كردند ولى او نپذيرفت. آن دو قاضى به زن گفتند: به خدا سوگند! اگر انجام ندهى ما عليه تو نزد پادشاه شهادت مى دهيم كه زنا داده اى و سپس سنگسارت مى كنيم.

باب (الرّجل - يب) الصّديق فعشقا امرأته فراوداها عن نفسها فأبت فقالا لها و اللّه لئن لم تفعلى لنشهدنّ عليك عند الملك بالزّنا (ثمّ - كا) لنرجمنّك (1).

فقالت افعلا ما أحببتما فأتيا الملك فأخبراه و شهدا عنده انّها بغت فدخل الملك من ذلك أمر عظيم و اشتدّ بها غمّه و كان بها معجباً فقال لهما انّ قولكما مقبول و لكن ارجموها بعد ثلاثة أيّام و نادى في البلد الّذى هو فيه أحضروا قتل فلانة العابدة فانّها قد بغت و انّ القاضيين قد شهدا عليها بذلك فأكثر النّاس في ذلك و قال الملك لوزيره ما عندك في هذا من حيلة‌؟ فقال ما عندي في ذلك من شيء فخرج الوزير يوم الثّالث و هو آخر ايّامها فإذا هو بغلمان عراة يلعبون و فيهم دانيال (عليه السلام - يب) و هو لا يعرفه فقال دانيال يا معشر الصّبيان تعالوا حتّى أكون أنا الملك و تكون أنت يا فلان العابدة و يكون فلان و فلان القاضيين الشّاهدين عليها ثمّ جمع تراباً و جعل سيفاً من قصب و قال للصّبيان خذوا بيد هذا فنحّوه الى مكان كذا و كذا و خذوا بيد هذا فنحّوه الى مكان كذا و كذا ثمّ دعا بأحدهما و قال له قل حقّاً فانّك ان لم تقل حقّاً قتلتك (بم تشهد - يب) و الوزير قائم ينظر و يسمع(2).

فقال اشهد انّها بغت قال متى‌؟ قال يوم كذا و كذا فقال ردّوه الى مكانه و هاتوا الآخر فردّوه الى مكانه و جاءوا بالآخر فقال له بِمَ تشهد؟ فقال أشهد انّها بغت قال متى‌؟ قال يوم كذا و كذا قال مع من قال مع فلان بن فلان قال و أين قال بموضع كذا و كذا فخالف (أحدهما - كا) صاحبه فقال دانيال (عليه السلام - يب) اللّه أكبر شهدا بزور يا فلان ناد في النّاس انّهما(3)شهدا على فلانة بزور فاحضروا قتلهما فذهب الوزير الى الملك مبادراً فأخبره الخبر فبعث الملك الى القاضيين فاختلفا كما اختلف الغلامان فنادى الملك في النّاس و أمر بقتلهما. فقيه 12/3: روى سعد بن طريف عن الأصبغ بن نباتة قال: أتى عمر بن الخطّاب بجارية فشهد عليها شهود انّها بغت و ذكر الحديث باختلاف يسير في اللفظ.

234-45480-(2) المناقب 352/2: الواقدى و إسحاق الطّبرى: انّ عمير بن وابل الثّقفى أمره حنظلة بن أبي سفيان ان يدّعى على عليّ عليه السلام ثمانين مثقالاً من الذّهب وديعة عند محمّد صلّى اللّه عليه و آله و انّه هرب من مكّة و أنت وكيله فان طلب بيّنة الشّهود فنحن معشر قريش نشهد عليه

1) . ليرجمنّك - يب.

2) . يسمع و ينظر - يب.

3) . انّما - يب.

آن زن گفت: هر چه مى خواهيد، بكنيد. آن دو قاضى نزد پادشاه رفتند، به او خبر دادند و نزدش شهادت دادند كه اين زن زنا داده است. از اين قضيّه بر پادشاه غصۀ بزرگى وارد شد و در ارتباط با اين زن كه بسيار او را دوست مى داشت، شديداً غمگين گرديد.

پس از آن به دو قاضى گفت: گفتۀ شما دو نفر پذيرفته است ولى او را پس از سه روز سنگسار كنيد و در شهرى كه پادشاه در آن شهر بود، اعلام كرد كه براى كشتن فلان زن عابده حاضر شويد؛ چرا كه او زنا داده است و دو قاضى عليه او شهادت داده اند. مردم به خاطر اين قضيّه زياد شدند و پادشاه به وزيرش گفت: چه چاره اى در اين موضوع مى كنى‌؟

او گفت: در اين باره چيزى نمى دانم!

آن گاه وزير در روز سوم كه آخرين روز مهلت زن بود، بيرون آمد و ديد كه پسرانى برهنه بازى مى كنند كه ميان شان دانيال بود و وزير، دانيال را نمى شناخت.

دانيال گفت: اى بچه ها، بياييد تا من پادشاه بشوم و تو آن زن عابده و آن يكى و ديگرى دو قاضى كه شاهد بر زن بوده اند. سپس خاكى را جمع كرد و شمشيرى از نى درست كرد و به بچه ها گفت: دست اين را بگيريد و او را به فلان مكان ببريد و دست اين را بگيريد و او را هم به سوى فلان مكان ببريد. پس از آن يكى از اين دو نفر را خواست و به او گفت: حقّ را بگو؛ اگر نگويى، تو را مى كشم. به چه چيزى شهادت مى دهى‌؟ وزير هم ايستاده، نگاه مى كرد و سخن دانيال را مى شنيد.

آن پسر گفت: من گواهى مى دهم كه او زنا داده است. دانيال پرسيد چه وقت‌؟ او گفت: فلان روز.

دانيال گفت: او را به جايش برگردانيد و ديگرى را بياوريد. او را به جايش بازگرداندند و فرد دوم را آوردند. دانيال به او گفت: به چه چيزى شهادت مى دهى‌؟ او گفت: من شهادت مى دهم. دانيال گفت:

كى‌؟ او گفت: فلان روز. دانيال گفت: با كى‌؟ او گفت: با فلان فرزند فلانى. دانيال گفت: كجا؟ او گفت:

در فلان جا و يكى از اينها برخلاف رفيقش گفت. در اينجا دانيال گفت: اللّه اكبر! اين دو به ناحقّ شهادت دادند. اى فلانى، در ميان مردم اعلام كن كه اين دو به ناحقّ بر آن زن شهادت داده اند، شما براى كشتن اين دو حاضر شويد.

وزير با شتاب نزد پادشاه رفت و اين خبر را به او داد. پادشاه هم سوى دو قاضى فرستاد. آن دو به مانند آن دو پسر، مختلف گفتند. پادشاه در ميان مردم اعلام كرد و دستور قتل آن دو قاضى را صادر نمود.»

234-45480-(2) واقدى و اسحاق طبرى گفته اند كه: «حنظلة بن ابى سفيان به عميربن وابل ثقفى دستور داد كه ادّعا كند بر امير المؤمنين عليه السلام كه هشتاد مثقال طلا به امانت نزد حضرت محمّد صلى الله عليه و آله نهاده بوده و حضرت از مكه فرار كرده و تو وكيل او هستى و اگر امير المؤمنين عليه السلام شاهد خواست، ما گروه قريش عليه او شهادت مى دهيم و به او براى اين كار، صد مثقال طلا دادند كه از ميان آنها، ده مثقال گردنبند هند بود.

و أعطوه على ذلك مائة مثقال من الذّهب منها قلادة(1)عشر مثاقيل لهند فجاء و ادّعى على عليّ عليه السلام فاعتبر الودائع كلّها و رأى عليها أسامى أصحابها و لم يكن لما ذكره عمير خبراً فنصح له نصحاً كثيراً فقال انّ لي من يشهد بذلك و هو أبو جهل و عكرمة و عقبة ابن أبي معيط و أبو سفيان و حنظلة.

فقال عليه السلام مكيدة تعود الى من دبّرها(2)ثمّ أمر الشّهود ان يقعدوا في الكعبة ثمّ قال لعمير يا أخا ثقيف أخبرنى الآن حين دفعت وديعتك هذه الى رسول اللّه أيّ الأوقات كان‌؟ قال ضحوة نهار(3)فأخذها بيده و دفعها الى عبده ثمّ استدعى بأبي جهل و سأله عن ذلك قال ما يلزمنى ذلك ثمّ استدعى بأبي سفيان و سأله فقال دفعها عند غروب الشّمس و أخذها من يده و تركها في كمّه ثمّ استدعى حنظلة و سأله عن ذلك فقال كان عند وقت وقوف الشّمس في كبد السّماء و تركها بين يديه الى وقت انصرافه ثمّ استدعى بعقبة و سأله عن ذلك فقال تسلّمها بيده و أنفذها في الحال الى داره و كان وقت العصر ثمّ استدعى بعكرمة و سأله عن ذلك فقال كان بزوغ الشّمس(4)أخذها فأنفذها من ساعته الى بيت فاطمة ثمّ أقبل على عمير و قال له أراك قد اصفرّ لونك و تغيّرت أحوالك قال أقول الحقّ و لا يفلح غادر(5)و بيت اللّه ما كان لي عند محمّد وديعة و انّهما حملانى على ذلك و هذه دنانيرهم و عقد هند عليها اسمها مكتوب ثمّ قال عليّ ائتونى بالسّيف الّذى في زاوية الدّار فأخذه و قال أ تعرفون هذا السّيف‌؟ فقالوا هذا لِحنظلة فقال أبو سفيان هذا مسروق فقال عليه السلام ان كنت صادقاً في قولك فما فعل عبدك مهلع الأسود؟

قال مضى الى الطّائف في حاجة لنا فقال هيهات أن يعود تراه أبعث إليه أحضره ان كنت صادقاً فسكت أبو سفيان ثمّ قام عليه السلام في عشرة عبيد لسادات قريش فنبشوا بقعة عرفها فاذا فيها العبد مهلع قتيل فأمرهم بإخراجه فأخرجوه و حملوه الى الكعبة فسأله النّاس عن سبب قتله فقال انّ أبا سفيان و ولده ضمنوا له رشوة عتقه و حثّاه(6)على قتلى فَكَمَنَ‌(7)لي في الطّريق


1) . القلادة ما جعل في العنق يكون للإنسان و الفرس و الكلب - اللّسان.

2) . أى إلى من تفكّر فيها.

3) . أى ارتفاع النّهار.

4) . بزغت الشّمس بزوغاً: طلعت - مجمع.

5) . غادر أي خائن.

6) . أى حضّه و نشّطه على فعله.

7) . كَمَنَ‌: اختفى.

عمير بن وابل ثقفى آمد و از على عليه السلام مطالبه كرد. امير المؤمنين عليه السلام همۀ امانت ها را بررسى كرد و نام هاى صاحبان را بر امانت ها ديد ولى از آنچه عمير مى گفت، خبرى نبود. امير المؤمنين عليه السلام عمير را بسيار نصيحت كرد ولى عمير گفت: من كسانى را دارم كه به اين موضوع شهادت مى دهند و آنان ابوجهل، عكرمه، عقبة بن ابى معيط، ابوسفيان و حنظله هستند.

امير المؤمنين عليه السلام فرمود: مكرى است كه به پردازندۀ آن باز مى گردد. سپس امير المؤمنين عليه السلام دستور داد كه شاهدان در كعبه نشينند. سپس به عمير فرمود: اى برادر ثقفى، الان برايم بگو كه چه زمانى اين امانت را به رسول خدا دادى‌؟ گفت: روز برآمده بود. حضرت محمّد آن را گرفت و به برده اش داد.

پس از آن ابوجهل را طلبيد و از او نيز همين سئوال را نمود. او گفت: لازم نيست كه به اين سئوال پاسخ دهم. پس از آن ابوسفيان را خواست و از او پرسيد و او گفت: به هنگام غروب آفتاب امانت را به پيامبر داد و پيامبر از دست او گرفت و در آستين خويش گذاشت. سپس حضرت، حنظله را خواست و در اين باره از او پرسيد. او گفت: وقتى كه خورشيد در دل آسمان بود، حضرت امانت را در پيش روى خويش ريخت تا زمانى كه مى خواست بازگردد. پس از آن حضرت، عقبه را طلبيد و از او همين سئوال را كرد. او گفت: امانت را با دست خويش گرفت و همان زمان آن را به خانه برد و زمان عصر بود.

سپس حضرت، عكرمه را طلبيد و همين سئوال را نمود. او گفت: به هنگام طلوع خورشيد امانت را گرفت و در همان ساعت به خانۀ فاطمه برد.

پس از آن، حضرت، رو به عمير كرد و به او گفت: مى بينم كه رنگت زرد گشته و حالت دگرگون شده است!

عمير گفت: حقّ را مى گويم و خيانتكار رستگار نمى گردد. به خانۀ خدا سوگند كه من امانتى نزد محمّد نداشته ام و اين دو مرا به اين كار واداشتند و اين هم دينارهاى آنان و گردنبند هند هم اسمش بر آن نوشته شده است.

سپس امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: شمشيرم را كه در كنج خانه است، بياوريد. حضرت شمشير را گرفت و فرمود: آيا اين شمشير را مى شناسيد؟ گفتند: اين شمشير حنظله است. ابوسفيان گفت: اين شمشير دزديده شده است. امير المؤمنين عليه السلام فرمود: اگر تو در اين گفته ات راست مى گويى پس غلامت مهلع سياه كجاست‌؟

ابوسفيان گفت: او براى كارى كه داشتيم به طائف رفت. حضرت فرمود: هيهات! كه برگردد، او را بفرست و حاضر كن؛ اگر راست مى گويى. اينجا ابوسفيان ساكت گشت. سپس امير المؤمنين عليه السلام همراه با ده برده از بردگان بزرگان قريش برخاست و زمينى را كه مى دانست، شكافت. در آن مهلعِ برده كشته شده، بود.

و وثب(1) عليّ ليقتلنى فضربت رأسه و أخذت سيفه فلمّا بطلت حيلتهم أرادوا الحيلة الثّانية بعمير فقال عمير أشهد أن لا إله إلّا اللّه و انّ محمّداً رسول اللّه.

(39) باب أنّه يستحبّ للقاضي تفريق أهل الدّعوى و المنكرين مع الرّيبة و استقصاء سؤالهم و إبطال دعواهم ان اختلفوا

235-45481-(1)كافى 371/7: تهذيب 316/6: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن عليّ ابن أبي حمزة عن أبي بصير عن أبي جعفر عليه السلام (انّه - يب) قال: دخل أمير المؤمنين عليه السلام(2)المسجد فاستقبله شابٌّ (و هو - يب) يبكى و حوله قوم يسكتونه فقال عليّ عليه السلام ما أبكاك(3)؟ فقال: يا أمير المؤمنين انّ شريحاً قضى عليّ بقضيّة ما أدرى ما هي انّ هؤلاء النّفر خرجوا بأبى معهم في السّفر(4)فرجعوا و لم يرجع أبى فسألتهم عنه فقالوا مات فسألتهم عن ماله فقالوا ما ترك مالاً فقدّمتهم الى شريح فاستحلفهم و قد علمت يا أمير المؤمنين انّ أبى خرج و معه مال كثير فقال لهم أمير المؤمنين عليه السلام ارجعوا فرجعوا(5)و الفتى معهم إلى شريح فقال له (أمير المؤمنين - كا) يا شريح كيف قضيت بين هؤلاء؟

فقال يا أمير المؤمنين ادّعى هذا الفتى على هؤلاء النّفر انّهم خرجوا في سفر و أبوه معهم فرجعوا و لم يرجع أبوه فسألتهم(6)عنه فقالوا مات فسألتهم(7)عن ماله فقالوا ما خلّف مالاً فقلت للفتى هل لك بيّنة على ما تدّعى‌؟ فقال لا فاستحلفتهم (فحلفوا - كا) فقال أمير المؤمنين عليه السلام(8)(هيهات - كا) يا شريح هكذا تحكم في مثل هذا؟ فقال يا أمير المؤمنين فكيف‌؟(9)فقال أمير المؤمنين عليه السلام (و اللّه - كا) لأحكمنّ فيهم بِحُكم ما حكم به (خلق قبلى - كا) الّا داود النّبيّ عليه السلام يا قنبر ادع لي شرطة الخميس(10)فدعاهم فوكّل بكلّ رجل(11)منهم


1) . وثب: قام و نهض.

2) . عليّ - يب.

3) . ما يبكيك - يب.

4) . في سفر - يب.

5) . فردّهم جميعاً - يب.

6) . فسألهم - يب.

7) . فسألهم - يب.

8) . عليّ - يب.

9) . فقال كيف كان هذا يا أمير المؤمنين - يب.

10) . أى أصحابه المقدّمين على غيرهم من الجند.

11) . واحد - يب.

حضرت دستور داد او را بيرون آوردند و تا كعبه بردند. مردم از حضرت پرسيدند: سبب كشته شدن مهلع چيست‌؟ حضرت فرمود: اباسفيان و فرزندانش براى مهلع ضمانت دادند كه او را به عنوان رشوه آزاد سازند و او را بر كشتن من تحريك كردند. او در راه براى من كمين كرد و پريد كه مرا بكشد. سرش را زدم و شمشيرش را گرفتم و چون مكرشان باطل گشت، به دنبال اين مكر دوّم با عمير افتادند.

عمير گفت: شهادت مى دهم كه جز اللّه خدايى نيست و محمّد رسول خداست.»

باب 39 استحباب جدا سازى اصحاب دعوى

235-45481-(1) امام باقر عليه السلام فرمود: «امير المؤمنين عليه السلام به مسجد آمد. جوانى كه گريه مى كرد و گروهى دور او بودند و ساكتش مى ساختند، با امام عليه السلام روبه رو شد. امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: چرا گريه مى كنى‌؟ او گفت: اى امير المؤمنين، شريح حكمى دربارۀ من داده است كه من نمى دانم چيست‌؟

اين جمع با پدرم به سفر رفتند. اينان بازگشتند ولى پدرم نيامد. از اينان دربارۀ پدرم پرسيدم.

گفتند: مرده است. پرسيدم: مالش چه شد؟ گفتند: مالى را به جا نگذاشت. آنان را نزد شريح بردم.

سوگندشان دادم؛ با اين كه من مى دانم كه پدرم با مال بسيار براى سفر رفت. امير المؤمنين به آنان گفت: باز گرديد. آنان همراه با جوان نزد شريح باز گشتند. امير المؤمنين فرمود: اى شريح، چگونه ميان اينان دادرسى كردى‌؟

او گفت: اى امير المؤمنين، اين جوان عليه اين گروه ادّعا مى كند كه اينان به سفرى همراه با پدر او رفتند و بازگشتند ولى پدرش بازنگشته است. من از اينان دربارۀ پدرش پرسيدم، گفتند: مرده است. باز دربارۀ مالش از اينان پرسيدم، گفتند: چيزى به جا نگذاشته است. به جوان گفتم: آيا بيّنه اى بر ادّعايت دارى‌؟ او گفت: نه. سوگندشان دادم، همه سوگند خوردند.

امير المؤمنين عليه السلام فرمود: هيهات! اى شريح، آيا در چنين موردى اين گونه حكم مى دهى‌؟

گفت: اى امير المؤمنين، پس چگونه‌؟ امير المؤمنين عليه السلام فرمود: به خدا سوگند! دربارۀ اينان حكمى مى دهم كه پيش از من جز داوود پيامبر عليه السلام چنين حكمى نداده است. اى قنبر، محافظان ويژه را برايم احضار كن. قنبر آنان را خواست. حضرت با هر كدام از اين گروه، فردى از محافظان ويژه را همراه ساخت. پس از آن امير المؤمنين عليه السلام نگاه به چهره هاى شان كرد و فرمود: چه مى گوييد؟

رجلاً من الشّرطة ثمّ نظر (أمير المؤمنين عليه السلام - يب) الى وجوههم فقال ما ذا تقولون‌؟

أ تقولون انّى لا أعلم ما صنعتم بأب هذا الفتى انّى إذاً لجاهل ثمّ قال فرّقوهم و غطّوا رءوسهم قال ففرّق بينهم و أقيم كلّ رجل (1)منهم الى أسطوانة من أساطين المسجد و رءوسهم مغطّاة بثيابهم ثمّ دعا بعبيد اللّه ابن أبي رافع كاتبه فقال هات صحيفة و دواة و جلس أمير المؤمنين(2)صلوات اللّه عليه في مجلس القضاء و جلس(3)النّاس (اليه - كا) فقال (لهم - كا) إذا (أنا - كا) كبّرت فكبّروا ثمّ قال للنّاس اخرجوا(4)ثمّ دعا بواحد منهم فأجلسه بين يديه و كشف عن وجهه ثمّ قال لعبيد اللّه (ابن أبي رافع - كا) اكتب إقراره و ما يقول ثمّ اقبل عليه بالسّؤال فقال (له أمير المؤمنين عليه السلام - كما) في أيّ يوم خرجتم من منازلكم و أبو هذا الفتى معكم‌؟ فقال الرّجل في يوم كذا و كذا قال و في أيّ شهر؟ قال في شهر كذا و كذا قال في أيّ سنة‌؟ قال في سنة كذا و كذا قال و (الى - كا) أين بلغتم في(5)سفركم حتّى(6)مات أبو هذا الفتى‌؟ قال الى موضع كذا و كذا قال (و - كما) في منزل من مات‌؟

قال في منزل فلان بن فلان قال و ما كان مرضه‌؟ قال كذا و كذا قال (و - كا) كم يوماً مرض‌؟ قال (يكون في - يب) كذا و كذا (يوماً - يب) قال (فمن كان يمرّضه‌؟ - يب) ففى(7)أيّ يوم مات و من غسّله و من كفّنه و بما كفنتموه‌؟ و من صلّى عليه و من نزل قبره(8)فلمّا سأله عن جميع ما يريد كبّر أمير المؤمنين عليه السلام(9)و كبّر النّاس (جميعاً - كا) فارتاب اولئك الباقون و لم يشكّوا أنّ صاحبهم قد أقرّ عليهم و على نفسه فأمر أن يغطّى رأسه و (ان - يب) ينطلق به الى السّجن(10)ثمّ دعا بآخر(11)فأجلسه بين يديه و كشف عن وجهه ثمّ قال كلّا زعمتم(12)انّى لا أعلم ما صنعتم فقال يا أمير المؤمنين ما أنا الّا واحد من القوم و لقد كنت كارهاً لقتله فأقرّ ثمّ دعا بواحد بعد واحد كلّهم(13)يقرّ بالقتل و أخذ المال ثمّ ردّ الّذى كان أمر به الى السّجن فأقرّ أيضاً فألزمهم المال و الدّم. فقال شريح (يا أمير المؤمنين - كا) و كيف(14)حكم داود


1) . واحد - يب.

2) . عليّ - يب.

3) . و اجتمع - يب.

4) . افرجوا - يب.

5) . من - يب.

6) . حين - يب.

7) . و في - يب.

8) . في قبره - يب.

9) . عليّ - يب.

10) . الى الحبس - يب.

11) . بالآخر - يب.

12) . زعمت - يب.

13) . فكلّهم - يب.

14) . فكيف كان - يب.

آيا مى گوييد من نمى دانم كه با پدر اين جوان چه كرده ايد؟ اگر ندانم كه جاهل هستم! پس از آن فرمود: اينان را از هم جدا سازيد و سرهاى شان را بپوشانيد.

امام صادق عليه السلام فرمود: آنان را از هم جدا كردند و هر كدام را پاى يك ستون از ستون هاى مسجد - در حالى كه سرهاى شان با لباس هاى شان پوشيده شده بود - قرار دادند.

سپس حضرت، كاتب خود عبداللّه بن ابى رافع را طلبيد و فرمود: يك كاغذ و قلم بياور.

و خود حضرت در جايگاه قضاوت نشست و مردم هم در كنار حضرت نشستند. حضرت به مردم فرمود: هر زمان كه تكبير گفتم، شما هم تكبير بگوييد. پس از آن به مردم فرمود: بيرون رويد و سپس يكى از آن گروه را طلبيد. او را جلوى خويش نشاند و چهره اش را باز كرد. سپس به عبيداللّه بن ابى رافع فرمود: اقرار او و هر آنچه مى گويد، بنويس. سپس به او رو كرد و از او سئوال نمود.

امير المؤمنين عليه السلام به او فرمود: چه روزى همراه با پدر اين جوان از منزل هاى تان بيرون رفتيد؟ آن مرد گفت: در فلان روز. حضرت فرمود: در چه ماهى‌؟ او گفت: در فلان ماه. حضرت فرمود: در چه سالى‌؟ او گفت: در سال فلان. حضرت پرسيد: در اين سفر كجا رسيديد كه پدر اين جوان مرد؟ او گفت: به فلان جا. حضرت پرسيد: در منزل چه كسى مرد؟ او گفت: در منزل فلانى.

حضرت فرمود: مريضى اش چه بود؟ او گفت: فلان مرض. حضرت پرسيد: چند روز مريض بود؟ او گفت: در حدود اين اندازه. حضرت پرسيد: چه كسى از او پرستارى مى كرد؟ در چه روزى مرد و چه كسى او را غسل داد، كفن كرد و با چه چيزى او را كفن كرديد و چه كسى بر او نماز گزارد و درون قبرش رفت‌؟ پس از آن كه حضرت هر چه مى خواست پرسيد، امير المؤمنين عليه السلام تكبير گفت و مردم هم تكبير گفتند. آن جمع باقيمانده متزلزل شدند و يقين كردند كه رفيق شان آنان و خويش را لو داده است. پس از آن حضرت دستور داد كه سرش پوشيده شود و به زندان برود.

سپس نفر بعد را خواستند. او را پيش روى خويش نشاند و چهره اش را گشود. سپس فرمود: نه چنين است؛ خيال مى كنيد كه من نمى دانم چه كرده ايد؟ او گفت: اى امير المؤمنين، من تنها يك نفر از گروهم و من به كشتن وى مايل نبودم و اقرار كرد. پس از آن، حضرت يكى پس از ديگرى همۀ آنان را خواست و همه به قتل و گرفتن اموال طرف، اقرار و اعتراف نمودند. پس از آن حضرت فردى را كه دستور داده بود به زندان ببرندش، باز گرداند و او نيز اقرار كرد و حضرت مال و خون شخص را برعهدۀ آنان نهاد.

النّبيّ عليه السلام فقال انّ داود (النّبيّ - كا) عليه السلام مرّ بغلمة يلعبون و ينادون بعضهم (بيا - كا) مات الدّين (فيجيب منهم غلام - كا) فدعاهم (1)(داود عليه السلام - كا) فقال يا غلام ما اسمك‌؟ قال (اسمى - يب) مات الدّين فقال له داود عليه السلام من سمّاك بهذا الاسم‌؟ فقال اُمّي فانطلق (داود عليه السلام - كا) الى اُمّه فقال لها يا أيّتها المرأة(2)ما اسم ابنك هذا؟ قالت مات الدّين فقال لها و من سمّاه بهذا (الاسم - يب)؟ قالت أبوه قال و كيف كان ذاك(3)قالت انّ أباه خرج في سفر له و معه قوم(4)و هذا الصّبىّ حمل في بطنى فانصرف القوم و لم ينصرف زوجى فسألتهم عنه فقالوا مات فقلت (لهم - كا) فأين ما ترك‌؟ قالوا لم يخلّف شيئاً(5)فقلت (هل - كا) أوصاكم بوصيّة‌؟

قالوا نعم زعم انّك حبلى فما ولدت من ولد (جارية أو غلام(6)فسمّيه مات الدين فسمّيته قال (داود عليه السلام - كا) و تعرفين القوم الّذين كانوا خرجوا مع زوجك‌؟ قالت نعم قال فأحياء هم أم أموات‌؟ قالت بل أحياء قال فانطلقى بنا الهيم ثمّ مضى معها فاستخرجهم من منازلهم فحكم بينهم بهذا الحكم (بعينه - كا) و أثبت(7)عليهم المال و الدّم و(8)قال للمرأة سمّى ابنك (هذا - كا) عاش الدّين ثمّ انّ الفتى و القوم اختلفوا في مال (أبى - يب) الفتى كم كان فأخذ أمير المؤمنين عليه السلام(9)خاتمه و جميع خواتيم من عنده(10)ثمّ قال أجيلوا هذه السّهام فأيّكم أخرج خاتمى فهو صادق في دعواه لانّه سهم اللّه (عزّ و جلّ - يب) و سهم اللّه(11)لا يخيب.

و رواه في فقيه 15/3: بتفاوت يسير في اللّفظ - إرشاد المفيد 115: و رواه: انّ أمير المؤمنين عليه السلام دخل ذات يوم المسجد فوجد شابّاً حدثاً يبكى و حوله قوم فسئل أمير المؤمنين عليه السلام عنه فقال انّ شريحاً قضى عليّ قضيّة و لم ينصفنى فيها فقال و ما شأنك قال انّ هؤلاء النّفر و أومأ الى نفر حضور أخرجوا أبى معهم في سفر فرجعوا و لم يرجع أبى و ذكر القصّة بطولها باختلاف في اللّفظ فراجع.


1) . فدعا منهم غلاماً - يب.

2) . يا امرأة - يب.

3) . ذلك - يب.

4) . قومه يب - خ.

5) . مالاً - يب.

6) . ذكر أو أنثى - يب.

7) . فثبّت - يب.

8) . ثمّ - يب.

9) . عليّ - يب.

10) . و جميع خواتيم عدّة - يب.

11) . و هو - يب.

شريح گفت: اى امير المؤمنين، حكم داوود پيامبر عليه السلام چگونه بود؟ حضرت فرمود: داوود پيامبر عليه السلام با پسرهايى كه بازى مى كردند، برخورد كرد. يكى از خودشان را صدا مى كردند كه يا «مات الدين» [دين مرد] و آن پسر هم جواب مى داد. داوود آنان را خواست و فرمود: پسر نامت چيست‌؟ گفت:

نامم مات الدين [دين مرد] است. داوود به او فرمود: چه كسى اين نام را برايت گذاشت‌؟ گفت:

مادرم. داوود به سراغ مادر او رفت و به او فرمود: اى خانم، نام فرزندت چيست‌؟ او گفت مات الدين [دين مرد]. داوود به آن زن فرمود: چه كسى اين نام را براى اين فرزند گذاشت‌؟ زن گفت: پدرش.

داوود فرمود: اين نامگذارى چگونه بوده است‌؟ زن گفت: پدر اين بچه همراه با گروهى به يك مسافرت رفت و اين بچه در شكم من بود. آن گروه از سفر بازگشتند ولى شوهرم نيامد. از آنان دربارۀ شوهرم پرسيدم، گفتند مرد. به آنان گفتم: پس اموال باقيمانده از او چه شد! گفتند چيزى پس از خويش به جا نگذاشت. پرسيدم: آيا وصيتى به شما كرد؟ گفتند: آرى، او مى گفت: تو حامله اى. هر فرزندى كه زاييدى - چه پسر و چه دختر - نامش را مات الدين [دين مرد] بگذار؛ من هم نامش را همين گذاشتم.

حضرت داوود فرمود: آيا آن گروهى را كه با شوهرت بيرون رفتند، مى شناسى‌؟ گفت: آرى. داوود فرمود: آنان زنده اند يا مرده‌؟ زن گفت: زنده اند. داوود فرمود: ما را نزد آنان ببر و با زن حركت كرد و آنان را از منزل هاى شان بيرون كشيد و مانند اين حكم دربارۀ آنان حكم كرد و مال و خون را به عهدۀ آنان گذاشت و به زن فرمود: نام پسرت را «عاش الدين» [دين زنده است] بگذار.

پس از آن جوان و گروه دربارۀ مال پدر جوان كه چه اندازه بوده است، اختلاف كردند. امير المؤمنين عليه السلام خاتم خويش و همۀ مهرهاى كسانى را كه نزدش بودند، گرفت. سپس فرمود: اين سهم ها را درهم آميزيد و هر كدام از شما خاتم مرا بيرون آورد، او در ادّعايش راستگوست؛ چون آن سهم خداست و سهم خدا به هدف مى خورد.»

236-45482-(1)دعائم الإسلام 404/2: عن عليّ عليه السلام: انّه دخل يوماً الى مسجد الكوفة من الباب القبليّ فاستقبله نفر فيهم فتىً حدث يبكى و القوم يسكتونه فوقف عليهم أمير المؤمنين و قال للفتى ما يبكيك‌؟ فقال يا أمير المؤمنين انّ أبى خرج مع هؤلاء النّفر في سفر لتجارة فرجعوا و لم يرجع أبى فسألتهم عنه فقالوا مات و سألتهم عن ماله فقالوا لم يخلف مالاً فقدّمتهم الى شريح فلم يقض لي عليهم بشيء غير اليمين و أنا أعلم يا أمير المؤمنين أنّ أبى كان معه مال كثير فقال لهم أمير المؤمنين ارجعوا فردّهم معه و وقف على شريح.

فقال ما يقول هذا الفتى يا شريح‌؟ فقال شريح يا أمير المؤمنين انّ هذا الفتى ادّعى على هؤلاء القوم دعوى فسألته البيّنة فلم يحضر أحداً فاستحلفتهم له فقال أمير المؤمنين هيهات يا شريح ليس هكذا يُحكم في هذا فقال شريح فكيف أحكم يا أمير المؤمنين فيه فقال عليّ أنا أحكم فيه و لأحكمنّ اليوم فيه بحكمٍ ما حكم به أحد بعد داود النّبيّ عليه السلام ثمّ جلس في مجلس القضاء و دعا بعبيد اللّه (بعبد اللّه - خ) ابن أبي رافع و كان كاتبه و أمره أن يحضر صحيفة و دواةً ثمّ أمر بالقوم ان يفرّقوا في نواحي المسجد و يجلس كلّ رجل منهم الى سارية و أقام مع كلّ واحد منهم رجلاً و أمر بأن تغطّىٰ رءوسهم.

و قال لمن حوله إذا سمعتموني كبّرت فكبّروا ثمّ دعا برجل منهم فكشف عن وجهه و نظر اليه و تأمّله و قال أ تظنّون انّى لا أعلم ما صنعتم بأبي هذا الفتى‌؟ انّى إذاً لجاهل ثمّ أقبل عليه فسأله فقال مات يا أمير المؤمنين فسأله عن (2)كيف كان مرضه و كم مرض و أين مرض و عن أسبابه في مرضه كلّها و حين احتضر و من تولّى تغميضه(2) و من غسله و ما كفن فيه و من حمله و من صلّى عليه و من دفنه فلمّا فرغ من السّؤال رفع صوته الحبس الحبس فكبّر و كبّر من كان معه فارتاب القوم و لم يشكّوا أنّ صاحبهم قد أقرّ ثمّ دعا برجل آخر فقال له مثل ما قال للأوّل فقال يا أمير المؤمنين انّما كنتُ واحداً من القوم و قد كنت كارهاً للقتل(3)و أقرّ بالقتل ثمّ دعاهم واحداً واحداً من القوم فأقرّوا أجمعون ما خلا الأوّل و أقرّوا بالمال جميعاً و ردّوه و ألزمهم ما يجب من القصاص فقال شريح يا أمير المؤمنين كيف كان حكم داود عليه السلام في مثل هذا الّذى أخذته عنه‌؟


1) . اغمض عينه: اطبق جفنيها.

2) . فسأله كيف - ك.

3) . و لقد كنت علم اللّه كارهاً لقتله - خ.

236-45482-(2) از امير المؤمنين عليه السلام روايت شده است كه: «روزى از در قبله وارد مسجد كوفه شد. جمعى كه در ميان شان نوجوانى بود و مى گريست و آنان او را ساكت مى كردند، با حضرت روبه رو شدند. امير المؤمنين به خاطر آنان ايستاد و به نوجوان فرمود: چرا گريه مى كنى‌؟ گفت: اى امير المؤمنين، پدرم همراه اين گروه براى تجارت به سفر رفت. آنان برگشتند ولى پدرم باز نگشت. از آنان دربارۀ پدرم پرسيدم، گفتند: مرده.

دربارۀ مالش پرسيدم، گفتند: مالى به جا نگذاشته است. آنان را پيش شريح بردم. او جز اين كه آنان را سوگند داد، حكم ديگرى به نفع من نكرد و اى امير المؤمنين، من مى دانم كه همراه پدرم مال بسيارى بود.

امير المؤمنين عليه السلام به آنان فرمود: برگرديد. آنان را همراه با نوجوان برگرداند و بالاى سر شريح ايستاد.

فرمود: اى شريح، اين نوجوان چه مى گويد؟ شريح گفت: اين امير المؤمنين، اين نوجوان بر اين گروه ادّعايى دارد. من از او بيّنه خواستم، احدى حاضر نكرد. پس از آن، اين گروه را براى اين نوجوان سوگند دادم.

امير المؤمنين عليه السلام فرمود: هيهات! اى شريح، اين گونه در چنين موردى حكم نمى دهند. شريح گفت: اى امير المؤمنين، پس چگونه در اين مورد حكم دهم‌؟ امير المؤمنين عليه السلام فرمود: من در اين مورد حكم مى دهم و امروز در اين مورد حكمى خواهم داد كه پس از داوود پيامبر كسى چنين حكمى نداده است. سپس امير المؤمنين عليه السلام درجايگاه قضاوت نشست و عبداللّه بن ابى رافع را كه كاتب حضرت بود، طلبيد و به او دستور داد كه كاغذ و قلمى حاضر سازد. پس از آن دستور داد كه آن گروه را در اطراف مسجد جدا از هم قرار دهند و هر كدام از آنان در كنار ستونى بنشيند و با هر كدام فردى را همراه ساخت و دستور داد كه سرهاى شان پوشيده باشد و به اطرافيان خود فرمود: هر زمان كه شنيديد من تكبير گفتم، شما هم تكبير بگوييد. سپس مردى از آنان را طلبيد، رويش را باز كرد و به او نگريست و در او تأمّل نمود و فرمود: آيا مى پنداريد كه من نمى دانم؛ با پدر اين نوجوان چه كرده ايد؟ در اين صورت من جاهل خواهم بود! سپس رو به او كرد و از او پرسيد. او گفت: اى امير المؤمنين، او مرد. حضرت از او پرسيد: مرضش چگونه بود و چه اندازه مريض شد و كجا و علّت هاى مريضى اش چه بود و زمانى كه حالت احتضار داشت و كسى كه چشم او را بست و كسى كه غسلش داد و آنچه در آن كفن شد و كسى كه او را برداشت و آن كس كه بر او نماز گزارد و آن كس كه او را به خاك سپرد و چون از تحقيق و سئوال فارغ شد، صدا بلند كرد كه زندان، زندان و سپس تكبير فرمود و همۀ كسانى كه با حضرت بودند، آنها هم تكبير گفتند. آن گروه متزلزل شدند و يقين كردند كه رفيقشان اعتراف كرده است.

پس از آن، حضرت مرد ديگرى را طلبيد و هر آنچه به اوّلى گفته بود به او نيز فرمود. او گفت: اى امير المؤمنين، من تنها يك نفر از گروه بودم و متمايل به قتل هم نبودم و به قتل اعتراف نمود. پس از آن، حضرت گروه را تك تك طلبيد و همه جز نفر اوّل، اقرار كردند و همه به مال اقرار نمودند و مال را برگرداندند و قصاصى كه بر آنان واجب بود، حضرت بر آنان ثابت كرد.

پس از آن شريح گفت: اى امير المؤمنين، حكم داوود عليه السلام در چنين مورد كه شما از او گرفته ايد، چگونه بود؟

فقال عليّ عليه السلام مرّ داود عليه السلام بغلمان يلعبون و فيهم غلام منهم ينادونه يا مات الدّين فيجيبهم فوقف عليهم داود عليه السلام فقال يا غلام ما اسمك‌؟ فقال مات الدّين قال و من سمّاك بهذا الاسم قال أمّى قال أين أمّك‌؟ قال في بيتها قال امض بين يديّ إليها فمضى الغلام فاستخرج أمّه فقال لها داود هذا ابنك قالت نعم قال ما اسمُهُ؟ قالت مات الدّين قال و من سمّاه بهذا الاسم‌؟ قالت أبوه قال و أين أبوه‌؟ قالت خرج مع قوم في سفر لهم لتجارة فرجعوا و لم يرجع فسألتهم عنه فقالوا مات و سألتهم عن ماله فقالوا مات و ذهب مالُه فقلت هل أوصاكم في أمرى بشيء فقالوا نعم أوصانا و أعلمنا انّك حبلى فمهما ولدت من ولد فسمّيه مات الدّين قال و أين هؤلاء القوم قالت حضور قال امضى معى اليهم فجمعهم و فعل في أمرهم مثل هذا الّذى فعلته و حكم بما حكمتُ و قال للمرأة سمّى ابنك عاش الدّين.

237-45483-(3) الجعفريّات 126: أخبرنا عبد اللّه أخبرنا محمّد حدّثني موسى قال حدّثنا أبى عن أبيه عن جدّه جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه: انّ عليّاً عليه السلام رفع إليه قوم خرجوا جماعة فرجعوا كلّهم غير رجل منهم قال ففرّق عليّ بينهم ثمّ سأل أحدهم ما صنعتم بالرّجل فجحده فقال لا علم لي فقال عليّ عليه السلام اللّه أكبر و رفع صوته حتّى أسمع الباقين و ظنّوا انّ صاحبهم قد أقرّ ثمّ عزله و دعى بآخر فقال له اصدقني الخبر فقال قتلناه و أخذنا ماله فقال عليّ عليه السلام اللّه أكبر ثمّ دعا بآخر فَآخر فقتلهم كلّهم الّا المنكر.

238-45484-(4) كافى 373/7: عدّة من أصحابنا عن أحمد ابن أبي عبد اللّه عن إسحاق بن إبراهيم الكنديّ قال حدّثنا خالد النّوفليّ عن الأصبغ بن نباتة قال: لقد قضى أمير المؤمنين عليه السلام فاستقبله شاب يبكى و حوله قوم يسكتونه فلمّا رأى أمير المؤمنين عليه السلام قال يا أمير المؤمنين انّ شريحاً قضى عليّ قضيّة ما أدرى ما هي فقال له أمير المؤمنين عليه السلام ما هى‌؟ فقال الشّابّ انّ هؤلاء النّفر خرجوا بأبي معهم في سفر فرجعوا و لم يرجع فسألتهم عنه فقالوا مات فسألتهم عن ماله فقالوا ما ترك مالاً فقدّمتهم الى شريح فاستحلفهم و قد علمت انّ أبى خرج و معه مالٌ كثير فقال لهم ارجعوا فرجعوا و عليّ عليه السلام يقول:

أوردها سعد و سعد يشتمل *** ما هكذا تورد يا سعد الإبل

ما يغنى قضاؤك يا شريح ثمّ قال و اللّه لأحكمنَّ فيهم بحكم ما حكم أحد قبلى الّا داود

امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: داوود عليه السلام با پسرانى كه بازى مى كردند و در ميان شان پسرى بود كه او را مات الدين [دين مرد] صدا مى زدند و او جواب مى داد، برخورد كرد. داوود عليه السلام بر بالاى سرشان ايستاد و فرمود: اى پسر، نامت چيست‌؟ او گفت: مات الدين [دين مرد]. داوود فرمود: چه كسى تو را به اين نام ناميد؟ گفت: مادرم. داوود فرمود: مادرت كجاست‌؟ او گفت: در خانه اش. داوود فرمود: از جلو به سوى مادرت برو. پسر رفت و مادرش را از خانه بيرون آورد. داوود به مادرش فرمود: اين پسر توست‌؟ او گفت: آرى. داوود فرمود: نامش چيست‌؟ گفت: مات الدين [دين مرد]. داوود پرسيد: چه كسى اين نام را براى او گذاشته است‌؟ زن گفت: پدرش. داوود فرمود: پدرش كجاست‌؟ زن گفت:

پدرش همراه با گروهى براى تجارت به سفرى رفت، آنان بازگشتند ولى او برنگشت. از آنان دربارۀ پدرش پرسيدم، گفتند: او مرد و دربارۀ مالش پرسيدم، گفتند: مرد و مالش از بين رفت. گفتم: آيا دربارۀ من وصيّتى به شما كرد؟ گفتند: آرى؛ به ما وصيّت كرد و گفت كه: تو حامله اى. هر فرزندى را كه زاييدى، نامش را مات الدين (دين مرد) بگذار. داوود فرمود: آن گروه كجايند؟ زن گفت: حاضرند. داوود فرمود: همراه من نزد آنان برويم. داوود آنان را جمع كرد و مشابه اين كارى را كه من كردم، دربارۀ آنان انجام داد و همان گونه كه من حكم دادم، او نيز حكم كرد و به زن گفت: نام پسرت را عاش الدين [دين زنده است]، بگذار.»

237-45483-(3) گروهى را كه بيرون رفتند و همه باز گشتند - جز يك نفرشان - نزد امير المؤمنين على عليه السلام آوردند. امام گويد: «امير المؤمنين عليه السلام ميان آنان جدايى انداخت و سپس از يكى از آنان پرسيد كه: با آن مرد چه كرديد؟ او انكار كرد و گفت: من نمى دانم. امير المؤمنين عليه السلام فرمود: اللّه اكبر و صدايش را بلند كرد تا آن اندازه كه باقيمانده شنيدند و پنداشتند كه رفيق شان اعتراف كرده است. سپس حضرت او را كنارى گذاشت و ديگرى را آورد و به او فرمود: دربارۀ ماجرا به من راست بگو. او گفت: ما او را كشتيم و مالش را گرفتيم. امير المؤمنين عليه السلام فرمود: اللّه اكبر! سپس ديگرى و ديگرى را آورد و همه را كشت، جز آن كس كه انكار مى كرد.»

238-45484-(4) اصبغ بن نباته گويد: «امير المؤمنين عليه السلام قضاوتى كرد. پس از آن جوانى با حضرت روبه رو شد كه مى گريست و گروهى همراه وى او را ساكت مى كردند. جوان چون امير المؤمنين عليه السلام را ديد، گفت:

اى امير المؤمنين، شريح حكمى را بر من داده است كه من نمى فهمم. امير المؤمنين عليه السلام به او فرمود:

حكمش چيست‌؟ جوان گفت: اين گروه همراه با پدرم به سفرى رفتند. آنان بازگشتند ولى پدرم برنگشت. دربارۀ پدرم از آنان پرسيدم، گفتند: مُرد. دربارۀ مال پدرم پرسيدم، گفتند: مالى به جا نگذاشت. آنان را نزد شريح بردم، او سوگندشان داد؛ با اين كه من مى دانم پدرم با مال بسيارى به سفر رفت. حضرت به آنان فرمود: برگرديد. آنان برگشتند و امير المؤمنين عليه السلام مى فرمود:

«شتر را سعد بر سر آب برد در حالى كه سعد خودش را به ردا پوشانده بود

ولى اى سعد، اين گونه شتر را بر سر آب نمى برند»

النّبيّ عليه السلام يا قنبر ادع لي شرطة الخميس قال فدعا شرطة الخميس فوكّل بكلّ رجل منهم رجلاً من الشّرطة ثمّ دعا بهم فنظر الى وجوههم ثمّ ذكر مثل حديث الأوّل الى قوله سمّى ابنك هذا عاش الدّين فقلت جعلت فداك كيف تأخذهم بالمال ان ادّعى الغلام انّ أباه خلّف مائة ألف أو أقلّ أو أكثر و قال القوم لا بل عشرة آلاف أو أقلّ أو أكثر فلهؤلاء قول و لهذا قول قال فانّى آخذ خاتمه و خواتيمهم و ألقيها في مكان واحد ثمّ أقول أجيلوا هذه السّهام فأيّكم خرج سهمه فهو الصّادق في دعواه لأنّه سهم اللّه و سهم اللّه لا يخيب.

(40) باب جواز الحكم بملكيّة صاحب اليد حتّى يثبت خلافها و جواز الشّهادة له بالملك و حكم اختلاف الزّوجين في متاع البيت

اشاره

239-45485-(1)تهذيب 295/6: أبو القاسم بن قولويه عن أبيه عن عبد اللّه بن جعفر الحميريّ عن محمّد بن الوليد عن العبّاس بن هلال عن أبي الحسن الرّضا عليه السلام: ذكر انّه لو أفضى إليه الحكم لأقرّ النّاس على ما في أيديهم و لم ينظر في شيء الّا بما حدث في سلطانه و ذكر انّ النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله لم ينظر في حدث أحدثوه و هم مشركون و انّ من أسلم أقرعه على ما في يده.

240-45486-(2)كافى 387/7: تهذيب 261/6: عليّ بن إبراهيم عن أبيه و عليّ بن محمّد القاسانيّ‌ (1) جميعاً عن القاسم بن يحيى(2) عن سليمان بن داود (المنقريّ - يب) عن حفص بن غياث عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قال له رجل أ رأيتَ إذا رأيتُ شيئاً في يدي(3)رجل أ يجوز لي ان أشهد انّه له‌؟ قال نعم قال الرّجل أشهد أنّه في يده و لا أشهد أنّه له فلعلّه لغيره فقال له أبو عبد اللّه عليه السلام أ فيحلّ الشّراء منه‌؟ قال نعم فقال أبو عبد اللّه عليه السلام فلعلّه(4)لغيره فمن أين جاز لك ان تشتريه و يصير ملكاً لك‌؟ ثمّ تقول بعد الملك هو لي و تحلف عليه و لا يجوز ان تنسبه الى من صار ملكه من قِبَلِه إليك(5)؟ ثمّ قال أبو عبد اللّه عليه السلام لو لم يجز هذا لم يقم(6)للمسلمين سوق.

فقيه 31/3: روى سليمان بن داود المنقريّ عن حفص بن غياث عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قال


1) . عن عليّ بن محمّد القاسانيّ و عن أبيه - يب.

2) . محمد - يب.

3) . في يد - يب.

4) . لعلّه - يب.

5) . ملكه إليك من قبله - فقيه.

6) . ما قامت - يب - فقيه.

اى شريح، حكم دادرسى تو سودمند نيست. سپس فرمود: به خدا سوگند! دربارۀ اينان حكمى مى كنم كه احدى پيش از من مگر داوود پيامبر نكرده است. اى قنبر، محافظان ويژه را برايم بخوان.

اصبغ بن نباته گويد: قنبر محافظان ويژه را خواست و به هر يك از آن افراد يكى از محافظان ويژه را موكّل كرد. سپس آنان را طلبيد و در چهرهاى شان نگريست. سپس اصبغ مشابه حديث اوّل را تا آن گفته كه نام پسرت را عاش الدين [دين زنده است] بگذار، آورده است. پس از آن گفتم: فدايت گردم! چگونه مال را از آنان مى گيرى‌؟ اگر پسر ادّعا كند كه پدرش صد هزار يا كمتر يا بيشتر به جاى گذاشته است و گروه بگويند كه نه، بلكه ده هزار يا كمتر يا بيشتر و در نتيجه اين ها نظرى و پسر نظرى ديگر داشته باشد؟ حضرت فرمود: من خاتم او و مهر آنان را مى گيرم و در يك جا مى ريزم.

سپس مى گويم، اين سهم ها را بگردانيد و هر كدام كه سهمش بيرون آمد، او در دعوايش راست مى گويد؛ چون آن سهم خداست و سهم خدا به هدف مى خورد.»

باب 40 جواز حكم به ملكيت صاحب يد

239-45485-(1) عباس بن هلال از حضرت رضا عليه السلام روايت كرده است كه حضرت فرمود: «اگر حكومت به او برسد، مردم را بر آنچه در تصرّف شان است، تثبيت مى كند و جز در آنچه در زمان حكومت او رخ دهد، توجهى نمى كند و حضرت فرمود: پيامبر صلى الله عليه و آله به كارى كه در حال شرك انجام مى شد، توجهى نداشت و هر كس كه اسلام مى آورد، او را برآنچه در دستش بود تثبيت مى كرد.»

240-45486-(2) حفص بن غياث از امام صادق عليه السلام روايت كرده است. او گويد: «مردى به امام صادق عليه السلام گفت: اگر ببينم چيزى در دست مردى است، آيا مى توانم شهادت دهم كه مال اوست‌؟ حضرت فرمود: آرى. آن مرد گفت: من شهادت مى دهم كه در دست اوست ولى شهادت نمى دهم كه براى اوست؛ چرا كه شايد براى ديگرى باشد. امام صادق عليه السلام به او فرمود: آيا درست است كه از او بخرى‌؟ گفت: آرى. حضرت فرمود: شايد براى ديگرى باشد. از كجا برايت جايز شد كه آن را بخرى و ملك تو گردد و بعد از آن كه ملك تو شد، بگويى آن مال من است و براى آن سوگند بخورى در حالى كه جايز نباشد كه آن را به كسى كه ملك از سوى او به تو منتقل شده است نسبت دهى و آن را ملك او بدانى‌؟ سپس امام صادق عليه السلام فرمود: اگر اين روا نباشد، بازارى براى مسلمانان برپا نمى ماند!»

له رجل أ رأيت إذا رأيت شيئاً في يدي رجل أ يجوز لي ان أشهد أنّه له فقال نعم قلت فلعلّه لغيره قال و من أين جاز لك ان تشتريه و ذكر مثله.

241-45487-(3) تفسير القمّيّ 155/2: حدّثني أبى عن ابن أبي عمير عن عثمان ابن عيسى و حمّاد بن عثمان عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: لمّا بويع لأبى بكر و استقام له الأمر على جميع المهاجرين و الأنصار بعث الى فدك فأخرج وكيل فاطمة بنت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله منها فجاءت فاطمة عليها السلام الى أبى بكر فقالت يا أبا بكر منعتنى عن ميراثى من رسول اللّه و أخرجت وكيلى من فدك و قد جعلها لي رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بأمر اللّه فقال لها هاتى على ذلك شهوداً فجاءت بأمّ أيمن فقالت لا أشْهدُ حتّى أحتجّ يا أبا بكر عليك بما قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فقالت أنشدك اللّه أ لست تعلم انّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال انّ أمّ أيمن من أهل الجنّة‌؟

قال بلى قالت فأشهد انّ اللّه أوحى الى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله «فَآتِ ذَا اَلْقُرْبىٰ حَقَّهُ‌» فجعل فدك لفاطمة بأمر اللّه و جاء عليّ عليه السلام فشهد بمثل ذلك فكتب لها كتاباً بفدك و دفعه إليها فدخل عمر فقال ما هذا الكتاب‌؟ فقال أبو بكر انّ فاطمة ادّعت في فدك و شهدت لها أمّ أيمن و عليّ فكتبت لها بفدك فأخذ عمر الكتاب من فاطمة فمزّقه و قال هذا فيء المسلمين و قال: أوس بن الحدثان و عائشة و حفصة يشهدون على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بأنّه قال انّا معاشر الأنبياء لا نورّث، ما تركناه صدقة فانّ عليّاً زوجها يجرّ الى نفسه و أمّ أيمن فهي امرأة صالحة لو كان معها غيرها لنظرنا فيه فخرجت فاطمة عليها السلام من عندهما باكية حزينة فلمّا كان بعد هذا جاء عليّ عليه السلام الى أبى بكر و هو في المسجد و حوله المهاجرون و الأنصار فقال يا أبا بكر لِمَ منعت فاطمة ميراثها من رسول اللّه و قد ملكته في حياة رسول اللّه فقال أبو بكر هذا فيء المسلمين فان أقامت شهوداً انّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله جعله لها و الّا فلا حقّ لها فيه.

فقال أمير المؤمنين عليه السلام يا أبا بكر تحكم فينا بخلاف حكم اللّه في المسلمين‌؟ قال لا قال فان كان في يد المسلمين شيء يملكونه ادّعيت أنا فيه من تسأل البيّنة‌؟ قال ايّاك كنت أسأل البيّنة على ما تدّعيه على المسلمين قال فإذا كان في يدي شيء و ادّعى فيه المسلمون فتسألنى البيّنة على ما في يدي و قد ملكته في حياة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و بعده و لم تسأل المسلمين البيّنة على ما ادّعوا عليّ شهوداً كما سألتني على ما ادّعيت عليهم فسكت أبو بكر ثمّ قال

241-45487-(3) امام صادق عليه السلام فرمود: «چون با ابوبكر بيعت شد و امارت همۀ مهاجر و انصار بر او راست آمد، به سوى فدك كس فرستاد و وكيل حضرت فاطمه دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله را از آن بيرون كرد. حضرت فاطمه عليها السلام نزد ابوبكر آمد و گفت: اى ابابكر، مرا از ارثى كه از رسول خدا مى برم، منع و وكيل مرا از فدك بيرون كردى؛ با اين كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به امر خدا فدك را براى من قرار داده بود. ابوبكر به حضرت زهرا سلام اللّه عليها گفت: بر اين گفته ات شاهدانى بياور. حضرت، امّ ايمن را آورد. امّ ايمن گفت: من شهادت نمى دهم تا با آنچه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده است، با تو احتجاج كنم. آن گاه گفت: تو را به خدا سوگند مى دهم! آيا نمى دانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: امّ ايمن اهل بهشت است‌؟ ابوبكر گفت: آرى. امّ ايمن گفت: پس من شهادت مى دهم كه خداوند به رسول خدا صلى الله عليه و آله وحى كرد به خويشاوند، حقش را بده. آن گاه فدك را به امر خدا براى حضرت فاطمه قرار داد و امير المؤمنين عليه السلام آمد و مشابه اين شهادت را داد. آن گاه ابوبكر نوشته اى دربارۀ فدك نوشت و آن را به فاطمه داد. عمر در آمد و گفت: اين مكتوب چيست‌؟ ابوبكر گفت: فاطمه دربارۀ فدك ادّعا مى كند و امّ ايمن و على برايش شهادت داده اند. عمر نامه را از فاطمه سلام اللّه عليها گرفت و آن را پاره كرد و گفت: اين مال مسلمانان است و افزود كه: اوس بن حدثان، عايشه و حفصه شهادت مى دهند بر رسول خدا صلى الله عليه و آله كه گفت: ما گروه پيامبران، ارث نمى گذاريم؛ هر چه به جا بگذاريم، صدقه است؛ چرا كه على شوهر اوست و به سوى خويش مى كشد و امّ ايمن زنى صالحه و اگر ديگرى هم با او باشد، ما در اين باره تاملى مى كنيم. پس از آن، حضرت فاطمه سلام اللّه عليها از نزد آن دو گريان و محزون بيرون آمد. پس از آن، امير المؤمنين عليه السلام نزد ابوبكر آمد. ابوبكر در مسجد بود و مهاجر و انصار گرد او بودند. امير المؤمنين فرمود: اى ابابكر، چرا ميراث فاطمه از رسول خدا را از او منع كردى؛ با اين كه در زمان رسول خدا آن را مالك بود؟ ابوبكر گفت: اين مال مسلمانان است. اگر شاهدانى بياورد كه رسول خدا آن را براى وى قرار داده [كه هيچ]؛ وگرنه حقّى براى او در آن نيست.

امير المؤمنين عليه السلام فرمود: اى ابوبكر، آيا در ميان ما برخلاف حكم خدا در ميان مسلمانان حكم مى كنى‌؟ ابوبكر گفت: نه. حضرت فرمود: پس اگر در دست مسلمانان چيزى باشد كه مالك اويند و من در مورد آن ادّعايى بكنم، از چه كسى بيّنه مى خواهى‌؟ گفت: از تو بيّنه مى خواهم برآنچه عليه مسلمانان ادّعا مى كنى. امير المؤمنين عليه السلام فرمود: پس اگر در دست من چيزى باشد و مسلمانان در مورد آن ادّعايى بكنند، آيا از من دربارۀ آنچه در دستم است و آن را در زمان رسول خدا و پس از او مالك بوده ام، بيّنه مى خواهى و از مسلمانان بر ادّعايى كه بر من دارند، آن گونه كه بر ادّعايى كه من بر آنان داشتم، بيّنه مى خواستى، بيّنه نمى طلبى‌؟ پس از آن ابوبكر ساكت شد.

عمر يا عليّ دعنا من كلامك فانّا لا نقوى على حججك فإن أتيت بشهود عدول و الّا فهو فيء المسلمين لا حقّ لك و لا لفاطمة فيه فقال أمير المؤمنين عليه السلام يا أبا بكر تقرأ كتاب اللّه‌؟ قال نعم.

قال فأخبرنى عن قول اللّه تعالى «إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» فيمن نزلت أ فينا أم في غيرنا؟ قال بل فيكم قال فلو انّ شاهدين شهدا على فاطمة بفاحشة ما كنت صانعاً؟ قال كنت أقيم عليها الحدّ كما أقيم على سائر المسلمين قال كنت إذاً عند اللّه من الكافرين قال و لِمَ؟ قال لانّك رددت شهادة اللّه لها بالطّهارة و قبلت شهادة النّاس عليها كما رددت حكم اللّه و حكم رسوله ان جعل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لها فدك و قَبَضتهُ في حياته ثمّ قبلت شهادة اعرابيّ بائل على عقبه عليها فأخذت منها فدك و زعمت أنّه فيء المسلمين و قد قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله البيّنة على من ادّعى و اليمين على من ادّعى عليه قال فدمدم النّاس و بكى بعضهم فقالوا صدق و اللّه عليّ و رجع عليّ عليه السلام الى منزله.

الاحتجاج 119/1: عن حمّاد بن عثمان عن أبي عبد اللّه عليه السلام: نحوه و أسقط فيه من قوله و قال عمر هذا فيء للمسلمين الى قوله لنظرنا فيه.

242-45488-(4) علل الشّرائع 190: أبى رحمه اللّه قال حدّثنا عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عمّن ذكره عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: لمّا منع أبو بكر فاطمة عليها السلام فدكاً و أخرج وكيلها جاء أمير المؤمنين عليه السلام الى المسجد و أبو بكر جالس و حوله المهاجرون و الأنصار فقال يا أبا بكر لِمَ منعت فاطمة عليها السلام ما جعله رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لها و وكيلها فيه منذ سنين‌؟ فقال أبو بكر هذا فيء للمسلمين فان أتت بشهود عدول و الّا فلا حقّ لها فيه قال يا أبا بكر تحكم فينا بخلاف ما تحكم في المسلمين‌؟ قال لا.

قال أخبرنى لو كان في يد المسلمين شيء فادّعيت انا فيه ممّن كنت تسأل البيّنة‌؟ قال ايّاك كنت أسأل قال فإذا كان في يدي شيء فادّعى فيه المسلمون تسألنى فيه البيّنة‌؟ قال فسكت أبو بكر فقال عمر هذا فيء للمسلمين و لسنا من خصومتك في شيء فقال أمير المؤمنين عليه السلام لأبى بكر يا أبا بكر تقرّ بالقرآن‌؟ قال بلى قال فأخبرنى عن قول اللّه عزّ و جلّ «إِنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» أ فينا أو في غيرنا نزلت‌؟ قال فيكم.

سپس عمر گفت: اى على، ما را رها كن و با ما سخن مگوى؛ چرا كه ما نمى توانيم پاسخ استدلال هاى تو را بدهيم! اگر شاهدان عدول آوردى [كه هيچ]؛ وگرنه فدك مال مسلمانان است و تو و فاطمه در آن حقّى نداريد. امير المؤمنين عليه السلام فرمود: اى ابوبكر، كتاب خدا را مى خوانى‌؟ او گفت: آرى.

حضرت فرمود: دربارۀ فرمودۀ خداوند متعال: خداوند فقط مى خواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملاً شما را پاك سازد، به من بگو. اين آيه دربارۀ ما نازل گشته يا دربارۀ ديگران‌؟ او گفت: دربارۀ شما. حضرت فرمود: اگر دو شاهد به گناهى عليه فاطمه شهادت دادند تو چه مى كنى‌؟

گفت: حدّ بر فاطمه اجرا مى كنم؛ آن گونه كه بر ديگر مسلمانان. حضرت فرمود: در اين هنگام از كافران خواهى بود. ابوبكر گفت: چرا؟ حضرت فرمود: چون شهادت خدا را در حقّ فاطمه به پاكى رد كرده اى و شهادت مردم را عليه وى پذيرفته اى. همان گونه كه حكم خدا و حكم رسول او را رد كردى كه رسول خدا فدك را براى فاطمه قرار داد و حضرت فاطمه فدك را در زمان حيات پيامبر قبض كرد.

سپس شهادت يك عرب بيابانى را كه بر پاشنۀ پايش [چون سگان] ادرار مى كند، پذيرفتى. از فاطمه فدك را گرفتى و گفتى كه مال مسلمانان است با اين كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده است: بيّنه بر كسى است كه ادّعا مى كند و سوگند بر كسى است كه عليه او ادّعا مى شود. امام صادق عليه السلام فرمايد: مردم گفتگو كردند و برخى گريستند و گفتند: به خدا سوگند! على عليه السلام راست مى گويد و امير المؤمنين على عليه السلام به خانه اش بازگشت.»

242-45488-(4) امام صادق عليه السلام فرمود: «چون ابوبكر حضرت فاطمه را از فدك منع كرد و وكيل ايشان را بيرون نمود، امير المؤمنين عليه السلام به مسجد آمد و ابوبكر نشسته بود و گرداگردش مهاجر و انصار بودند. حضرت فرمود: اى ابوبكر، چرا از فاطمه چيزى را كه رسول خدا براى او قرار داده بود و سال هاست كه وكيلش در آن مى باشد، منع كردى‌؟

ابوبكر گفت: اين، مال مسلمانان است. اگر شاهدان عادل آورد [كه هيچ]؛ وگرنه حقّى براى او در آن نيست. حضرت فرمود: اى ابوبكر، در ميان ما حكمى دارى برخلاف آن حكم كه در ميان مسلمانان مى كنى‌؟ او گفت: نه. حضرت فرمود: به من بگو اگر چيزى در دست مسلمانان باشد و من در آن ادّعايى داشته باشم، از چه كسى بيّنه مى خواهى‌؟ او گفت: از تو بيّنه مى خواهم. حضرت فرمود:

پس اگر در دست من بود و مسلمانان در مورد آن ادّعايى داشتند، دربارۀ آن از من بيّنه مى طلبى‌؟ امام صادق عليه السلام فرمود: ابوبكر ساكت گرديد. عمر گفت: اين، مال مسلمانان است و ما با تو بحثى نداريم.

پس از آن امير المؤمنين عليه السلام به ابوبكر گفت: اى ابوبكر، قرآن را مى پذيرى‌؟ گفت: آرى. حضرت فرمود:

دربارۀ فرمودۀ خداوند عز و جل كه: خداوند فقط مى خواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملاً شما را پاك سازد، برايم بگو. آيا دربارۀ ما نازل گشته يا در مورد ديگران‌؟ او گفت: دربارۀ شما.

قال فأخبرنى لو انّ شاهدين من المسلمين شهدا على فاطمة عليها السلام بفاحشة ما كنت صانعاً؟ قال كنت أقيم عليها الحدّ كما أقيم على نساء المسلمين قال كنت اذن عند اللّه من الكافرين قال و لِمَ؟ قال لانّك كنت تردّ شهادة اللّه و تقبل شهادة غيره لأنّ اللّه عزّ و جلّ قد شهد لها بالطّهارة فإذا رددت شهادة اللّه و قبلت شهادة غيره كنت عند اللّه من الكافرين قال فبكى النّاس و تفرّقوا و دمدموا فلمّا رجع أبو بكر إلى منزله بعث الى عمر فقال ويحك يا ابن الخطّاب أما رأيت عليّاً و ما فعل بنا و اللّه لئن قعد مقعداً آخر ليفسدنّ هذا الأمر علينا و لا نَتَهَنّأُ بشيءٍ ما دام حيّاً قال عمر ماله إلّا خالد بن الوليد فبعثوا إليه فقال له أبو بكر نريد أن نحملك على أمر عظيم قال احملني على ما شئت و لو على قتل عليّ‌.

قال فهو قتل عليّ قال فصر بجنبه فإذا أنا سلّمت فاضرب عنقه فبعثت أسماء بنت عميس و هي أمّ محمّد ابن أبي بكر خادمتها فقالت اذهبي الى فاطمة فأقرئيها السّلام فإذا دخلت من الباب فقولى «إِنَّ اَلْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ إِنِّي لَكَ مِنَ اَلنّٰاصِحِينَ‌» فإن فهمتها و الّا فأعيديها مرّة أخرى فجاءت فدخلت و قالت انّ مولاتى تقول يا بنت رسول اللّه كيف أنتم ثمّ قرأت هذه الآية «إِنَّ اَلْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ‌» الآية فلمّا أرادت أن تخرج قرأتها.

فقال لها أمير المؤمنين اقرئي مولاتك منى السّلام و قولي لها انّ اللّه عزّ و جلّ يحول بينهم و بين ما يريدون ان شاء اللّه فوقف خالد بن الوليد بجنبه فلمّا أراد أن يسلّم لم يسلّم و قال يا خالد لا تفعل ما أمرتك السّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته فقال أمير المؤمنين عليه السلام ما هذا الأمر الّذى أمرك به ثمّ نهاك قبل أن يسلّم قال أمرنى بضرب عنقك و انّما أمرنى بعد التسليم فقال أو كنت فاعلاً؟ فقال إي و اللّه لو لم ينهنى لفعلت قال فقام أمير المؤمنين عليه السلام فأخذ بمجامع ثوب خالد ثمّ ضرب به الحائط و قال لعمر يا ابن صهّاك و اللّه لو لا عهد من رسول اللّه و كتاب من اللّه سبق لعلمت أيّنا أضعف جنداً و أقلّ عدداً. تفسير القمّيّ 158/2 (في حديث نقلنا صدره في هذا الباب): فرجع أبو بكر الى منزله و بعث إلى عمر فدعاه ثمّ قال أ ما رأيت مجلس عليّ منّا اليوم و اللّه لإن قعد مقعداً مثله ليفسدنّ أمرنا (و ذكر نحوه).

حضرت فرمود: به من بگو اگر دو شاهد از ميان مسلمانان عليه فاطمه سلام اللّه عليها شهادت به گناهى دهند، تو چه مى كنى‌؟ او گفت: حدّ بر او جارى مى سازم آن گونه كه بر زنان مسلمانان. حضرت فرمود: تو در اين هنگام از كافران هستى. گفت: چرا؟ حضرت فرمود: چون تو شهادت خدا را رد مى كنى و شهادت غير او را مى پذيرى. چون خداوند عز و جل براى فاطمه شهادت به پاكى داده است و چون تو شهادت خدا را رد كنى و شهادت غير او را بپذيرى، نزد خداوند از كافران خواهى بود.

امام صادق عليه السلام فرمود: مردم گريستند و متفرّق گشتند و خشمگين سخن گفتند.

و چون ابوبكر به منزلش بازگشت به سوى عمر فرستاد و گفت: اى پسر خطاب، واى بر تو! آيا على و كارى را كه با ما كرد، نديدى‌؟ به خدا سوگند! اگر يك مجلس ديگر بنشيند، اين كار [حكومت] را بر سر ما خراب مى كند و تا زنده است، چيزى گواراى مان نمى شود. عمر گفت: جز خالدبن وليد از عهدۀ على بر نمى آيد. آن گاه به سوى خالد فرستادند. ابوبكر به خالد گفت: مى خواهم تو را به كار بزرگى وادارم. او گفت: مرا به هر چه مى خواهى وادار، حتى اگر كشتن على باشد. ابوبكر گفت: همان قتل على است. ابوبكر گفت: در كنار على قرار بگير و چون من سلام دادم، گردنش را بزن. اسماء بنت عميس مادر محمّد بن ابى بكر خادمۀ خود را فرستاد و گفت: نزد فاطمه برو و او را سلام برسان و چون از در وارد مى شوى، بگو اين جمعيّت براى كشتن تو به مشورت نشسته اند؛ فوراً [از شهر] خارج شو كه من از خيرخواهان توام. اگر حضرت فهميد كه هيچ؛ وگرنه يك بار ديگر آيه را تكرار مى كنى.

خادمه آمد، وارد شد و گفت: خانمم مى گويد اى دختر رسول خدا، حال تان چه طور است‌؟ پس از آن، اين آيه را خواند كه: اين جمعيّت براى كشتن تو به مشورت نشسته اند. و چون خواست بيرون بيايد، باز آيه را خواند. امير المؤمنين به خادمه فرمود: به خانمت از سوى من سلام برسان و به او بگو خداوند عز و جل بين آنان و آنچه مى خواهند، حائل مى شود - ان شاء اللّه. پس از آن، خالد بن وليد در كنار حضرت ايستاد. ابوبكر چون مى خواست سلام بدهد، سلام نداد و گفت: اى خالد، آنچه به تو دستور دادم، انجام مده؛ السلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته. امير المؤمنين عليه السلام فرمود: چه دستورى به تو داده بود كه پيش از سلام تو را از انجام آن نهى كرد. خالد گفت: دستور گردن زدن تو را داده بود و دستور داده بود كه پس از سلام، بزنم. حضرت فرمود: آيا چنين مى كردى‌؟ او گفت: آرى به خدا سوگند! اگر مرا نهى نمى كرد، انجام مى دادم. امام فرمود: امير المؤمنين عليه السلام برخاست، گريبان و پيراهن خالد را مشت كرد و او را به ديوار كوبيد و به عمر فرمود: اى فرزند صهّاك، به خدا سوگند! اگر وصيّت خدا و كتاب الهى نبود، مى فهميدى كه كدام يك از ما لشكرش ضعيف تر و عددش كمتر است.»

243-45489-(5) الاستغاثة 15: رووا مشايخنا: أنّ أمير المؤمنين عليه السلام قال لأبى بكر حين لم يقبل شهادته يا أبا بكر أ صدّقتنى (1)عمّا أسألك قال قل قال أخبرنى لو أنّ رجلين احتكما إليك في شيء في يد أحدهما دون الآخر أ كنت تخرجه من يده دون ان يثبت عندك ظلمه قال لا قال فممّن كنت تطلب البيّنة منهما أو على من كنت توجب اليمين منهما قال أطلب البيّنة من المدّعى و أوجب اليمين على المنكر قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله البيّنة على المدّعى و اليمين على المنكر قال أمير المؤمنين عليه السلام أ فتحكم فينا بغير ما تحكم به في غيرنا.

قال فكيف ذلك قال انّ الّذين يزعمون انّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال ما تركناه فهو صدقة و أنت ممّن له في هذه الصّدقة إذا صحّت نصيب و أنت فلا تجيز شهادة الشّريك لشريكه فيما يشاركه فيه و تركة الرّسول صلّى اللّه عليه و آله بحكم الإسلام في أيدينا إلى أن تقوم البيّنة العادلة بانّها لغيرنا فعلى من ادّعى ذلك علينا اقامة البيّنة ممّن لا نصيب له فيما يشهد به علينا و علينا اليمين فيما ننكره فقد خالفت حكم اللّه تعالى و حكم رسوله صلّى اللّه عليه و آله إذ قبلت شهادة الشّريك في الصّدقة و طالبتنا بإقامة البيّنة على ما ننكره ممّا ادّعوه علينا فهل هذا إلّا ظلم و تحامل. الخبر.

244-45490-(6) مستدرك 398/17: كتاب سليم بن قيس الهلالى عن سلمان عن عليّ عليه السلام في حديث قال: ثمّ أقبل على القوم فقال العجب لقوم(2)يرون سنن نبيّهم تغيّر و تبدّل شيئاً بعد شيء فلا يغيرون و لا ينكرون إلى أن قال عليه السلام و قبض هو و صاحبه فدك و هي في يد فاطمة عليها السلام مقبوضة قد أكلت غلّتها على عهد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سألها البيّنة على ما في يدها و لم يصدّقها و لا صدّق أمّ أيمن و هو يعلم يقيناً انّها في يدها و لم يكن يحلّ له ان يسألها البيّنة على ما في يدها و لا يتّهما(3)ثمّ استحسن النّاس ذلك و حمدوه و قالوا انّما حمله [على] ذلك الورع و الفضل ثمّ حسّن قبيح فعلهما [ان عدلا عنها] فقالا نظنّ‌(4)انّ فاطمة عليها السلام لن تقول الّا حقّاً و انّ عليّاً عليه السلام و أمّ أيمن لم يشهدا إلّا بحقّ فلو كانت مع أمّ أيمن امرأة أخرى أمضيناها لها الى أن قال عليه السلام و قد قالت فاطمة عليها السلام لهما حين أرادا انتزاعها منها أ ليست في يدي و فيها وكيلى و قد أكلت غلّتها و رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله حيّ قالا بلى.

1) . يا أبا بكر أنشدك اللّه الّا صدّقتنا عمّا نسألك عنه - ك.

2) . لقومه - خ.

3) . و لا يتمّها - خ و الظّاهر انّ الصحيح و لا يتّهمها.

4) . تظنّ - خ.

243-45489-(5) مشايخ ما روايت كرده اند كه: «امير المؤمنين عليه السلام زمانى كه ابوبكر شهادت حضرت را نپذيرفت، فرمود: اى ابوبكر، آيا دربارۀ آنچه از تو مى پرسم به من راست مى گويى‌؟ او گفت: بگو. حضرت فرمود:

به من بگو اگر دو نفر نزد تو در مورد چيزى كه در دست يكى از آن دوست نه ديگرى، نزاع كنند، آيا تو آن را از دست او بيرون مى آورى بدون آن كه ستم او برايت ثابت شود؟ گفت: نه. حضرت فرمود: از كدامين يك از آن دو بيّنه مى خواهى يا بر كدامين يك از آن دو سوگند را لازم مى دانى‌؟ ابوبكر گفت: بيّنه را از مدّعى مى خواهم و سوگند را بر منكر لازم مى دانم. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: بيّنه بر مدّعى است و سوگند بر منكر.

امير المؤمنين عليه السلام فرمود: آيا در ميان ما برخلاف حكمى كه دربارۀ ديگران دارى، حكم مى دهى‌؟ ابوبكر گفت: چه طور؟ حضرت فرمود: كسانى كه مى پندارند رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده است: آنچه ما به جاى بگذاريم، صدقه است و تو از كسانى هستى كه در اين صدقه اگر راست باشد، بهره بردارى؛ بنابراين تو شهادت شريك را به نفع شريكش در آنچه در آن شريك است، نافذ ندان و تركۀ رسول به حكم اسلام در دست ماست تا بيّنۀ عادل بر اين كه آن براى ديگرى است، قائم شود. بنابراين بر هر كس كه عليه ما اين ادّعا داشته باشد، از كسانى كه بهره اى در آنچه بدان عليه ما شهادت مى دهد نباشد، اقامۀ بيّنه لازم است و بر ماست كه در موردى كه انكار مى كنيم، سوگند بخوريم. بنابراين تو هم اكنون كه شهادت شريك را در صدقه پذيرفتى و از ما مطالبۀ اقامۀ بيّنه بر انكار ادّعايى كه عليه ما مى كنند مى نمايى، با حكم خدا و حكم رسول او مخالفت كرده اى. آيا اين جز ستم و جور است‌؟...»

244-45490-(6) امير المؤمنين عليه السلام در حديثى فرمود: «سپس رو به مردم كرد و گفت: شگفت از مردمى كه مى بينند كه سنت هاى پيامبرشان يكى پس از ديگرى تغيير مى يابد و جا به جا مى شود ولى آنان اقدام نمى كنند و انكار نمى كنند! [تا آن كه گويد]: او و رفيقش فدك را كه به دست فاطمه سلام اللّه عليها از پدرش قبض شده بود و در زمان رسول خدا حضرت زهرا از غلّۀ فدك مى خورد، گرفتند و از او بر چيزى كه در دست فاطمه بود، بيّنه خواستند و نه حضرت و نه امّ ايمن را تصديق نكردند، با اين كه يقيناً مى دانستند فدك در دست زهراست و براى شان جايز نيست كه از حضرت براى چيزى كه در دستش است، بيّنه بخواهند و اين دو [حضرت زهرا و امّ ايمن] متهم نمى شوند.

پس از آن هم، مردم اين كار را خوب دانستند و از ابوبكر ستايش كردند و گفتند كه ورع و فضيلت، او را بر اين كار واداشت. سپس كار زشت اين دو نيكو جلوه داده شد و آن دو گفتند: گمان مان اين است كه فاطمه جز حقّ نمى گويد و على عليه السلام و امّ ايمن جز به حقّ شهادت نداده اند و اگر با امّ ايمن زن ديگرى بود، ما فدك را براى فاطمه امضا مى كرديم. [تا آن كه گويد]: حضرت فاطمه سلام اللّه عليها به آن دو هنگامى كه خواست فدك را از او بگيرند، فرمود: آيا فدك در دست من و وكيلم نيست و غلّۀ آن را در حالى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله زنده بود، نخوردم‌؟ گفتند: آرى.

قالت فَلِمَ تسألانى البيّنة على ما في يدي قالا لأنّها فيء المسلمين قالت أ فتريدان (1) ان تردّا ما صنع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و تحكما في خاصّته بما لم تحكما في سائر المسلمين ايّها النّاس اسمعوا ما ركب هؤلاء من الإثم(1)أ رأيتما إن ادّعيت ما في أيدي المسلمين من أموالهم أ تسألوننى البيّنة أم تسألونهم قالا بل نسألك قالت فان ادّعى جميع المسلمين ما في يدي أ تسألونني البيّنة أم تسألونهم فغضب عمر و قال هذه أرض المسلمين و فيئهم و هي في يد فاطمة تأكل غلّتها و انّما تجب عليها البيّنة لأنّها ادّعت انّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله وهبها لها من بين المسلمين و هي فيئهم و حقّهم الخبر.

الإرجاعات

و تقدّم في باب (57) حكم اختلاف الزّوجين أو ورثتهما في متاع البيت من أبواب الميراث ج 29 ما يدلّ على ذيل الباب. و يأتي في باب (14) حكم الشّهادة على ملكيّة دار من غاب عنها سنوات عديدة ثمّ مات من أبواب الشّهادات ما يناسب ذلك.

(41) باب كيفيّة الحكم على الغائب و انّ الرّجلين اذا أودعا قبالتهما الى رجل لا يدفعها الى أحدهما حتّى يجتمعا و يجوز عرضها على البيّنة إذا كان فيه صلاح

245-45491-(2)تهذيب 296/6: أبو القاسم جعفر بن محمّد عن جعفر بن محمّد بن إبراهيم عن عبد اللّه بن نهيك عن ابن أبي عمير مستدرك 400/17: الشّيخ الطّوسى في النّهاية روى ابن أبي عمير عن جميل بن درّاج عن جماعة من أصحابنا عنهما عليهما السلام قالا:

الغائب يقضى عليه إذا قامت عليه البيّنة و يباع ماله و يقضى عنه دينه و هو غائب و يكون الغائب على حجّته إذا قدم قال و لا يدفع المال الى الّذى أقام البيّنة الّا بكُفلاء.

تهذيب 296/6: ابو القاسم جعفر بن محمّد عن أبيه عن سعد بن عبد اللّه عن أيّوب بن نوح عن محمّد ابن أبي عمير عن جميل: مثله. كافى 102/5: (محمّد بن يحيى عن - معلّق)


1) . اسمعوا ما يركبنا عتيق - خ.

2) . أ فتريد - خ.

حضرت فرمود: پس چرا از من بر آنچه در دست من است، بيّنه مى خواهيد؟ گفتند: چون فدك مال مسلمانان است. حضرت فاطمه فرمود: آيا شما دو نفر مى خواهيد آنچه رسول خدا انجام داده است، ردّ كنيد و در مورد خويشاوندان او به گونه اى حكم كنيد كه در ميان ساير مسلمانان نمى كنيد؟

اى مردم، بشنويد گناهى را كه اين گروه مرتكب مى شوند! شما دو نفر چه مى گوييد اگر من نسبت به اموال مسلمانان كه در دست شان است ادّعايى كنم‌؟ آيا از من بيّنه مى خواهيد يا از آنان‌؟ گفتند: از تو مى خواهيم. حضرت فرمود: اگر همۀ مسلمانان آنچه در دست من است ادّعا كنند، آيا از من بيّنه مى خواهى يا از آنان‌؟ پس از آن، عمر خشمگين گشت و گفت: اين زمين مسلمانان و مال مسلمانان است با اين كه در دست فاطمه است و فاطمه غلّۀ آن را مى خورد و تنها بيّنه بر فاطمه لازم است؛ چون ادّعا دارد كه رسول خدا از ميان مسلمانان، فدك را به او بخشيده است با اين كه فدك مال مسلمانان و حقّ آنان است...»

ارجاعات

گذشت:

در باب پنجاه و هفت از ابواب ميراث، چيزى كه بر ذيل باب دلالت مى كند.

مى آيد:

در باب چهارده از ابواب شهادت، مناسب اين باب.

باب 41 چگونگى حكم بر غايب

245-45491-(1) امام باقر و امام صادق عليهما السلام فرمودند: «عليه غايب حكم مى شود اگر بيّنه عليه او قائم گردد، و بر اين اساس مالش فروخته مى شود و در حالى كه غايب است، بدهى اش از اين مال پرداخت مى گردد ولى اگر بيايد، بر حجّت خويش است. حضرت فرمود: و مال به آن كس كه بيّنه آورده، داده نمى شود جز با كفالت كفيلان [\ضمانت ضامنان].»

أحمد بن محمّد عن عليّ بن الحسن عن جعفر بن محمّد بن حكيم عن جميل بن درّاج عن محمّد بن مسلم عن أبي جعفر عليه السلام قال: الغائب يقضى عنه إذا قامت البيّنة عليه و يباع ماله و يقضى عنه و هو غائب و ذكر مثله و زاد في آخره: - إذا لم يكن مليّاً.

246-45492-(1)دعائم الإسلام 540/2: عن جعفر بن محمّد عليهما السلام: انّه كان يرى الحكم على الغائب و يترك (2)على حجّة ان كانت له حجّةٌ فان لم يوثق بالغريم المحكوم له أخذ عليه كفيلاً بما يدفع إليه من مال الغائب فان كانت له حجّةٌ ردّ(2) إليه.

247-45493-(3) تهذيب 303/6: محمّد بن عليّ بن محبوب عن أحمد بن محمّد عن الحسين بن سعيد عن أبي الجهم عن أبي خديجة قال: بعثني أبو عبد اللّه عليه السلام إلى أصحابنا فقال قل لهم إيّاكم إذا وقعت بينكم خصومة أو تدارى بينكم في شيء من الأخذ و العطاء ان تتحاكموا إلى أحد من هؤلاء الفسّاق اجعلوا بينكم رجلاً ممّن قد عرف حلالنا و حرامنا فانّى قد جعلته قاضياً و إيّاكم أن يخاصم بعضكم بعضاً الى السّلطان الجائر.

قال أبو خديجة و كان أوّل من أورد هذا الحديث رجل كتب الى الفقيه عليه السلام: في رجل دفع إليه رجلان شراء لهما من رجل فقالا لا تردّ الكتاب على واحد منّا دون صاحبه فغاب أحدهما أو توارى في بيته و جاء الّذى باع منهما فأنكر الشّراء يعنى القبالة فجاء الآخر الى العدل فقال له أخرج الشّراء حتّى نعرضه على البيّنة فانّ صاحبى قد أنكر البيع منى و من صاحبى و صاحبى غائب فلعلّه قد جلس في بيته يريد الفساد عليّ فهل يجب على العدل أن يعرض الشّراء على البيّنة حتّى يشهدوا لهذا أم لا يجوز له ذلك حتّى يجتمعا؟ فوقّع عليه السلام إذا كان في ذلك صلاح أمر القوم فلا بأس به ان شاء اللّه.

248-45494-(4) قرب الإسناد 141: السّنديّ بن محمّد البزّاز قال حدّثني أبو البخترىّ عن جعفر عن أبيه عن عليّ عليه السلام قال: لا يقضى على غائب.

1) . ردّه - خ.

2) . و يكون الغائب على حجّته - ك.

246-45492-(2) امام جعفر صادق عليه السلام نظرشان حكم بر غايب بود. ولى او اگر حجّت داشت به حجّت خود واگذار مى گرديد. پس اگر به طلبكارى كه به نفع او حكم شده اعتمادى نبود، در برابر آنچه از مال غايب به او داده مى شد، كفيلى [ضامن] مى گرفتند. پس اگر غايب دليلى داشت، مال به او برگردانده مى شد.

247-45493-(3) ابوخديجه گويد: «امام صادق عليه السلام مرا به سوى ياران مان فرستاد و فرمود: به آنان بگو:

مبادا كه وقتى نزاعى ميان تان مى افتد يا در مورد گرفتن يا دادن، ترافعى ميان تان مى شود به نزد يكى از اين فاسقان نزاع تان را ببريد! ميان خود فردى از كسانى كه حلال ما و حرام ما را مى شناسد، قرار دهيد. من او را قاضى قرار داده ام و مبادا كه برخى از شما برخى را براى نزاع به نزد پادشاه ستمگر ببريد!

ابوخديجه گويد: اولين كسى كه اين حديث را آورد، مردى است كه به امام عليه السلام دربارۀ مردى كه دو نفر، خريدى را كه از فردى كردند به او تحويل دادند. آن دو گفتند: اين مكتوب را به يكى از ما بدون اين كه ديگرى باشد، مده.

پس از آن، يكى از اين دو غايب شد يا در خانه اش پنهان گرديد و آن كس كه به اين دو فروخته بود، آمد و خريد را منكر شد [منظور قباله است] و ديگرى نزد شاهد عادل آمد و به او گفت: برگۀ خريد را بيرون بياور تا او را نشان بيّنه بدهيم؛ چرا كه رفيق ما فروش به من و دوستم را انكار كرده و دوستم غايب است و شايد او در خانه اش نشسته و مى خواهد كار را بر من خراب سازد. آيا بر آن عادل لازم است كه برگۀ خريد را به بيّنه نشان دهد تا آنان به نفع اين فرد شهادت دهند يا چنين كارى بر او روا نيست مگر اين كه هر دو با هم جمع شوند؟

حضرت عليه السلام نوشتند كه: اگر در اين كار اصلاح گروه است، باكى بدان نيست - انشاءاللّه.»

248-45494-(4) امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «بر غايب حكم نمى شود.»

(42) باب عدم جواز الحكم بكتاب قاضٍ الى قاضٍ‌

اشاره

249-45495-(1) تهذيب 300/6: سعد بن عبد اللّه عن أحمد عن أبيه عن ابن المغيرة عن السّكونىّ عن جعفر عن أبيه (عن عليّ - ئل) عليهم السلام: انّه كان لا يجيز كتاب قاضٍ إلى قاضٍ في حدّ و لا غيره حتّى ولّيت بنوا أميّة فأجازوا بالبيّنات. تهذيب 300/6: سعد عن محمّد بن عيسى عن محمّد بن سنان عن طلحة بن زيد عن جعفر عن أبيه عن عليّ عليهم السلام: مثله.

250-45496-(2) دعائم الإسلام 539/2: عن عليّ عليه السلام انّه قال: إذا شهد شهود على رجل بحقّ في مال و لم يعرف القاضي عدالتهم و كان في بلد آخر قاضٍ آخر يعرف ذلك فان كانت الشّهادة في طلاق أو حدّ لم يقبل فيه كتاب قاضٍ إلى القاضي و لا شهادة على شهادة و لا يقبل كتاب قاضٍ الى قاضٍ في حدّ.

251-45497-(3) دعائم الإسلام 540/2: عن عليّ عليه السلام انّه قال: لا ينفذ كتاب قاضى أهل البغى و لا يكاتب.

الإرجاعات

و يأتي في رواية الدعائم (10) من باب (34) أنّه لا بأس بإقامة الشّهادة على الشّهادة من أبواب الشهادات قوله عليه السلام و لا يجوز كتاب قاضٍ إلى قاضٍ في حدّ.

(43) باب أنّ الحاكم إذا تحاكم إليه أهل الكتاب ان شاء حكم بينهم بما أنزل اللّه تعالى و ان شاء تركهم

اشاره

قال اللّه تعالى في سورة المائدة (5):49: «وَ أَنِ اُحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ وَ لاٰ تَتَّبِعْ أَهْوٰاءَهُمْ وَ اِحْذَرْهُمْ أَنْ يَفْتِنُوكَ عَنْ بَعْضِ مٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ إِلَيْكَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَاعْلَمْ أَنَّمٰا يُرِيدُ اَللّٰهُ أَنْ يُصِيبَهُمْ بِبَعْضِ ذُنُوبِهِمْ وَ إِنَّ كَثِيراً مِنَ اَلنّٰاسِ لَفٰاسِقُونَ‌».

252-45498-(1) تهذيب 600/3: سعد بن عبد اللّه عن محمّد بن الحسين ابن أبي الخطّاب عن سويد بن سعيد القلا عن أيّوب عن أبي بصير عن أبي جعفر عليه السلام قال: انّ الحاكم إذا أتاه أهل التّوراة و أهل الإنجيل يتحاكمون إليه كان ذلك إليه ان شاء حكم بينهم و ان شاء تركهم.

باب 42 عدم جواز حكم بر پايۀ نوشتۀ قاضى ديگر

249-45495-(1)پيوسته امير المؤمنين على عليه السلام نامۀ قاضى اى براى قاضى ديگر را در مورد حدّ و غيرحدّ تنفيذ نمى كرد تا آن كه بنى اميّه به حكومت رسيدند. پس آنان با بيّنه تنفيذ كردند.

250-45496-(2) امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «اگر شاهدان عليه مردى به اين كه در مالى حقّ دارد ولى قاضى عدالت آنان را نداند اما در شهر ديگرى قاضى اى است كه عدالت آنان را مى شناسد، پس اگر شهادت در خصوص طلاق يا حدّ است، در آن مورد نامۀ قاضى به قاضى ديگر و شهادت بر شهادت پذيرفته نيست و نامۀ قاضى به قاضى ديگر در حدّ پذيرفته نمى شود.»

251-45497-(3) امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «نامۀ قاضى ستمگران تنفيذ نمى گردد و نامه نگارى با او نمى شود.»

ارجاعات

مى آيد:

در روايت دهم از باب سى و چهارم از ابواب شهادت، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «نامۀ قاضى به قاضى دربارۀ حدّ، روا نيست.»

باب 43 جواز حكم بر مترافعين اهل كتاب

و در ميان آنها (اهل كتاب)، طبق آنچه خداوند نازل كرده، قضاوت كن؛ و از هوس هاى آنان پيروى مكن؛ و از آنها بر حذر باش، مبادا تو را از بعض احكامى كه خدا بر تو نازل كرده، منحرف سازند.

و اگر آنها (از حكم و قضاوت تو)، روى گردانند، بدان كه خداوند مى خواهد آنان را به خاطر پاره اى از گناهان شان مجازات كند؛ و بسيارى از مردم فاسقند.

(1) 252-45498-(1) امام باقر عليه السلام فرمود: «زمانى كه اهل تورات و اهل انجيل نزد حاكم آيند و نزاع شان را پيش او آورند، اين در اختيار حاكم است. اگر خواست، ميان شان حكم مى دهد و اگر خواست به آنان كارى نخواهد داشت.»


1) . مائده 49/5.

253-45499-(2) تهذيب 301/6: ابن قولويه عن محمّد بن عبد اللّه بن جعفر الحميريّ عن أبيه عن محمّد بن الحسين ابن أبي الخطّاب قال حدّثنا يزيد بن إسحاق عن هارون بن حمزة عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قلت رجلان من أهل الكتاب نصرانيّان أو يهوديّان كان بينهما خصومة فقضى بينهما حاكم من حكّامهما بجورٍ فأبٰى الّذى قضى عليه أن يقبل و سأل أن يردّ إلى حكم المسلمين قال يردّ إلى حكم المسلمين.

254-45500-(3) دعائم الإسلام 540/2: عن جعفر (1) بن محمّد عليهما السلام انّه قال: إذا ترافع الى القاضي أهل الكتاب قضى بينهم بما أنزل اللّه كما قال اللّه عزّ و جلّ «وَ أَنِ اُحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ‌»..

الإرجاعات

و تقدّم في أحاديث باب (26) ما ورد في أنّه لا يحلف أحد عند قبر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله على أقلّ ممّا يجب فيه القطع و يستحلف النّصارى و اليهود في البيع من أبواب القضاء. و أحاديث باب (37) انّ القاضي هل له أن يحكم بعلمه أم لا ما يناسب الباب. و لاحظ باب (10) انّ دية اليهوديّ و النّصرانى و المجوسى سواء و هي ثمانمائة درهم من أبواب الديات و باب (11) انّ دية جنين الذّمّيّة عُشر ديتها.

(44) باب جملة من القضايا و الأحكام المنقولة عن أمير المؤمنين عليه السلام و عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و من يؤمر بحبسه

اشاره
255-45501-(1)كافى 422/7: تهذيب 304/6: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن عمر بن يزيد عن أبي المعلّى(2)عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: اُتى عمر بن الخطّاب بامرأة قد تعلّقت برجل من الأنصار و كانت تهواه و لم تقدر (له - كا) على حيلة فذهبت فأخذت بيضة فاخرجت منها الصّفرة و صبّت البياض على ثيابها (و - يب) بين فخذيها ثمّ جاءت الى عمر فقالت يا أمير المؤمنين انّ هذا الرّجل (قد - يب) أخذنى في موضع كذا و كذا ففضحنى قال فهمّ عمر أن يعاقب الأنصارى فجعل الأنصارى يحلف و أمير المؤمنين عليه السلام جالس و يقول يا أمير المؤمنين تثبّت في أمرى فلمّا أكثر الفتى قال عمر لأمير المؤمنين عليه السلام يا أبا الحسن ما ترى‌؟

1) . عن عليّ عليه السلام - ك.

2) . أبى العلاء - يب.

253-45499-(2) هارون بن حمزه گويد: «پرسيدم: دو نفر از اهل كتاب - دو مسيحى يا دو يهودى - در ميان شان نزاعى است. حاكمى از حاكمان آنان به ستم ميان شان دادرسى كرده است ولى آن كس كه عليه او دادرسى شده، نمى پذيرد و مى خواهد كه دادرسى به حكم مسلمانان باز گردانده شود. حضرت فرمود: به حكم مسلمانان برگردانده مى شود.»

254-45500-(3) امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: «اگر اهل كتاب مرافعۀ خويش را نزد قاضى ببرند، قاضى ميان شان بر طبق آنچه خداوند نازل كرده، قضاوت مى كند؛ آن گونه كه خداوند عز و جل فرمايد: و در ميان آنها (اهل كتاب)، طبق آنچه خداوند نازل كرده، قضاوت كن.»

ارجاعات

گذشت:

در روايات باب بيست و ششم از ابواب قضاء و روايات باب سى و هفتم، چيزى كه با اين باب مناسبت دارد.

و بنگريد به باب دهم از ابواب ديات و باب يازدهم.

باب 44 پاره اى از قضاوت هاى حضرت على عليه السلام و پيامبر صلى الله عليه و آله و منصوبين آنها

255-45501-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «زنى را كه به مردى از انصار علاقه داشت، نزد عمر بن خطاب آوردند.

اين زن عاشق اين مرد شده بود ولى به هيچ وسيله به او دست نمى يافت. اين زن تخم مرغى گرفته و زردى آن را در آورده بود و سفيدى را برروى لباسش و ميان دو رانش ريخته بود. سپس نزد عمر آمد و گفت: اى امير المؤمنين، اين مرد مرا در فلان جا گرفت و مرا بى عفت كرد. امام صادق عليه السلام فرمود:

عمر قصد كرد كه انصارى را كيفر دهد ولى مرد انصارى در حالى كه امير المؤمنين على عليه السلام نشسته بود، سوگند مى خورد و مى گفت: اى امير المؤمنين، شما در كار من تحقيق كنيد. چون جوان زياد اصرار كرد، عمر به امير المؤمنين عليه السلام گفت: اى ابوالحسن، تو چه مى گويى‌؟

فنظر أمير المؤمنين عليه السلام إلى بياض على ثوب المرأة و بين فخذيها فاتّهمها أن تكون احتالت لذلك فقال ائتونى بماء حارّ قد أغلى غلياناً شديداً ففعلوا فلمّا اُتى بالماء أمرهم فصبّوا على موضع البياض فاشتوى ذلك البياض فأخذه أمير المؤمنين عليه السلام فألقاه في فيه فلمّا عرف طعمه ألقاه من فيه ثمّ اقبل على المرأة حتّى أقرّت بذلك و دفع اللّه عزّ و جلّ عن الأنصارىّ عقوبة عمر.

مستدرك 387/17: السّيّد الرّضيّ رحمه اللّه في كتاب الخصائص عن أبي أيّوب المدنيّ عن محمّد ابن أبي عمير عن عمر ابن يزيد عن أبي المعلّى عن أبي عبد اللّه عليه السلام نحوه و زاد في آخره: بأمير المؤمنين عليه السلام.

إرشاد المفيد 117: و: روى انّ امرأة هويت غلاماً فراودته عن نفسه فامتنع الغلام فمضت و أخذت بيضة و القت بياضها على ثوبها ثمّ علقت بالغلام و رفعته (الى - ظ) أمير المؤمنين عليه السلام و قالت انّ هذا الغلام كابرنى على نفسى و قد فضحنى ثمّ أخذت ثيابها فأرت بياض البيض و قالت هذا ماءه على ثوبى فجعل الغلام يبكى و يبرأ ممّا ادّعته و يحلف فقال أمير المؤمنين عليه السلام لقنبر مُر من يغلى ماء حتّى تشتدّ حرارته ثمّ ليأتينى به على حاله فجيء بالماء فقال ألقوهُ على ثوب المرأة فألقوه عليه فاجتمع بياض البيض و التأم فأمر بأخذه و دفعه الى رجلين من أصحابه فقال أطعماه و ألفظاه فطعماه فوجداه بيضاً فأمر بتخلية الغلام و جلد المرأة عقوبة على ادّعائها الباطل.

كنز الفوائد 284: قضيّةٌ لأمير المؤمنين عليه السلام روى: انّ امرأة علقت بغلام فراودته عن نفسه فامتنع عليها فقالت و اللّه لئن لم تفعل لأفضحنّك فلم يفعل فأخذت بيضة فألقت بياضها على ثوبها و تعلّقت به و استغاثت بأمير المؤمنين عليه السلام و قالت يا أمير المؤمنين انّ هذا الغلام كابرنى على نفسى و قد أصاب منى و هذا ماؤه على ثوبى فسأله أمير المؤمنين عليه السلام عن ذلك فبكى و قال و اللّه يا أمير المؤمنين لقد كذبت و ما فعلت شيئاً ممّا ذكرت فوعظها أمير المؤمنين عليه السلام فقالت و اللّه لقد فعل و هذا ماؤه فقال أمير المؤمنين عليه السلام عَلَىَّ بقنبر فجيء به فقال له مر من يغلى ماءً حتّى يشتدّ حرارته و صِرْ به اليّ فلمّا أتى بالماء الحارّ أمر ان يلقى على ثوبها فألقى فانسلق بياض البيض و ظهر أمره فأمر رجلين من المسلمين أن

حضرت امير المؤمنين عليه السلام نگاهى به سفيدى اى كه برروى لباس زن و ميان دو رانش بود، انداخت و به زن مظنون شد كه او حيله اى كرده باشد. پس از آن فرمود: آب داغى كه به شدت جوشيده باشد، برايم بياوريد. اين كار را كردند. چون آب را براى حضرت آوردند، دستور داد آب را بر جاى سفيدى ريختند و آن سفيدى پخته شد.

امير المؤمنين عليه السلام سفيدى را گرفت و در دهان خويش انداخت و چون طعم آن را چشيد، از دهان بيرون افكند.

سپس رو به زن كرد تا آن كه زن بدان اقرار كرد و خداوند كيفر عمر را از مرد انصارى دفع كرد.»

متن همين روايت، در كتاب هاى مستدرك، ارشاد شيخ مفيد و كنز الفوائد آمده است. مستدرك:

«امام صادق عليه السلام مشابه اين روايت را ذكر كرده و در پايانش افزوده است: به امير المؤمنين عليه السلام [يعنى خداوند كيفر عمر را از مرد انصارى به بركت امير المؤمنين عليه السلام دفع كرد].»

ارشاد شيخ مفيد: «روايت شده است كه: زنى عاشق جوانى شد. با او مراوده نمود و جوان نپذيرفت و زن رفت و تخم مرغى برداشت و سفيدى اش را بر لباس خويش ريخت. سپس جوان را گرفت و او را نزد امير المؤمنين عليه السلام آورد و گفت: اين جوان به زور با من آميزش كرده و مرا رسوا نموده است.

سپس جامه هاى خود را گرفت و سفيدى تخم مرغ را نشان داد و گفت: اين منى او بر لباس من است.

جوان هم مى گريست و از ادعاى او بيزارى مى جست و سوگند مى خورد.

امير المؤمنين عليه السلام به قنبر گفت: دستور ده كسى آبى جوش بياورد به حدى كه سخت داغ باشد. سپس آن را به همان حال برايم بياورد. آن آب را آوردند. حضرت فرمود آن را روى لباس زن بريزند. آب جوش ريختند، سفيدى تخم مرغ خودش را جمع كرد و بهم آمد. حضرت دستور داد آن را بگيرند و به دو نفر از يارانش بدهند و فرمود: بچشيد و بيرون بريزيد. آنان چشيدند و ديدند كه تخم مرغ است. حضرت دستور داد جوان را آزاد سازند و زن را براى كيفر ادّعاى باطلى كه عليه جوان كرده بود، تازيانه زد.»

كنزالفوائد: «دادرسى امير مؤمنان عليه السلام؛ روايت شده است كه: زنى به پسرى عشق پيدا كرد. از او خواست تا خودش را در اختيار او قرار دهد ولى او نپذيرفت. زن گفت: به خدا سوگند! اگر نكنى، تو را رسوا مى سازم. پسر هم خواستۀ زن را عملى نكرد. زن تخم مرغى برداشت و سفيدى اش را بر لباسش ريخت و پسر را گرفت و از امير المؤمنين عليه السلام دادرسى كرد و گفت: اى امير المؤمنين، اين پسر به زور بر من چيره شد و با من آميزش كرد و اين منى اوست بر لباسم. امير المؤمنين عليه السلام از پسر در اين باره پرسيد. او گريست و گفت: اى امير المؤمنين، به خدا سوگند! او دروغ گفته و من چيزى از آنچه گفت، نكرده ام. امير المؤمنين عليه السلام زن را موعظه كرد. آن زن گفت: به خدا سوگند! او كرد و اين منى اوست.

امير المؤمنين عليه السلام فرمود: قنبر را نزدم بياوريد. او را آوردند. حضرت به او فرمود: دستور ده كسى آبى را بجوشاند تا به شدت داغ شود و آن را نزد من بياورد. زمانى كه آب داغ را آورد، حضرت دستور داد تا بر لباس زن بريزند. آب ريخته شد و سفيدى تخم مرغ پخته و جريان پسر روشن شد.

يطعماه و يلفظاهُ‌ (1)ليقع العلم اليقين به ففعلا فرأياه(2)بيضاً فخلّى الغلام و أمر بالمرأة فأوجعها أدباً.

256-45502-(2) كافى 424/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 306/6: أحمد بن محمّد بن خالد عن محمّد بن عليّ عن محمّد بن الفضيل عن أبي الصّباح الكنانيّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: أتى عمر بامرأة تزوّجها(3)شيخ فلمّا ان واقعها مات على بطنها فجاءت بولد فادّعى بنوه انّها فجرت و تشاهدوا عليها فأمر بها عمر أن ترجم فمرّ بها عليّ عليه السلام فقالت يا ابن عمّ رسول اللّه انّ لي حجّة قال هاتى حجّتك فدفعت إليه كتاباً فقرأه فقال هذه المرأة تُعْلِمُكُم بيوم تزوّجها و يوم واقعها (و - كا) كيف كان جماعه لها ردّوا المرأة فلمّا ان كان من الغد دعا بصبيان أتراب و دعا بالصّبىّ معهم فقال لهم العبوا حتّى إذا ألهاهم اللّعب قال لهم اجلسوا (فجلسوا - يب) حتّى إذا تمكّنوا صاح بهم فقام الصّبيان و قام الغلام فاتّكأ على راحتيه فدعا به عليّ عليه السلام و ورّثه(4)من ابيه و جلد اخوته المفترين(5)حدّاً حدّاً فقال له عمر كيف صنعت‌؟ قال عليه السلام عرفت ضعف الشّيخ في اتّكاء الغلام على راحتيه.

257-45503-(3) فقيه 15/3: و روى عمرو بن ثابت عن أبيه عن سعد بن طريف عن الأصبغ بن نباتة قال: أتى عمر بن الخطّاب بامرأة تزوّجها شيخ فلمّا أن واقعها مات على بطنها فجاءت بولد فادّعى بنوه انّها فجرت و تشاهدوا عليها فأمر بها عمر ان ترجم فمرّوا بها على عليّ بن أبي طالب عليه السلام فقالت يا ابن عمّ رسول اللّه انّى مظلومة و هذه حجّتى فقال هاتى حجّتك فدفعت إليه كتاباً فقرأه فقال هذه المرأة تُعْلِمُكُمْ بيوم تزوّجها و يوم واقعها و كيف كان جماعه لها ردّوا المرأة فلمّا كان من الغد دعا عليّ عليه السلام بصبيان يلعبون بأتراب(6)و فيهم ابنها فقال لهم العبوا فلعبوا حتّى إذا ألهاهم اللّعب فصاح بهم فقاموا و قام الغلام الّذى هو ابن المرأة متّكئاً على راحتيه فدعا به عليّ عليه السلام فورّثه من أبيه و جلد اخوته المفترين حدّاً حدّاً فقال له عمر كيف صنعت‌؟ قال عرفت ضعف الشّيخ في تكاءة الغلام على راحتيه.


1) . و يلقياه - ك.

2) . ففعلاه فرأياه - ك.

3) . و زوجها - يب.

4) . فورّثه - يب.

5) . حدّ المفترى - يب.

6) . بتراب - خ.

پس از آن، حضرت به دو نفر از مسلمانان دستور داد تا اين سفيدى را بچشند و بيرون بريزند تا به طور يقين معلوم گردد. آن دو چنين كردند و ديدند كه تخم مرغ است. حضرت، پسر را آزاد ساخت و دستور داد تا او [زن] را دردناك ادب كنند.»

256-45502-(2) امام صادق عليه السلام فرمود: «زنى كه پيرمردى با او ازدواج كرده بود و چون با زن آميزش كرده بود، زن فرزندى آورد و فرزندان پيرمرد مدّعى بودند كه زن زنا داده و نزد عمر شاهد هم برايش آوردند.

عمر دستور داد كه سنگسار گردد. امير المؤمنين عليه السلام گذرش به زن افتاد. زن گفت: اى پسرعموى رسول خدا، من دليلى دارم. حضرت فرمود: دليلت را بياور. او نوشته اى را به امير المؤمنين داد. حضرت فرمود:

اين زن به شما خبر مى دهد از روز ازدواجش و روزى كه آن پيرمرد با او آميزش كرده و اين كه آميزشش با او چگونه بوده است. زن را برگردانيد. فرداى آن روز بچهّهاى همسن و سال را طلبيد و اين فرزند را هم خواست كه با آنان باشد و به آنان فرمود: بازى كنيد تا آن كه بازى آنان را به خود مشغول كرد. سپس به آنان گفت: بنشينيد. همه نشستند تا جايگير شدند، پس به آنان نهيب زد.

بچّه ها برخاستند و اين بچّه هم بر دو كف دستش تكيه داد و برخاست. حضرت او را خواست و از پدرش ارثش را به او داد و به برادرانش كه به او افترا زده بودند، يك يك حدّ زد. عمر به حضرت گفت:

چه كردى‌؟ حضرت فرمود: من ضعف پيرمرد را در اين كه پسر به دو كف دستش تكيه داد، شناختم.»

257-45503-(3) اصبغ بن نباته گويد: «زنى را كه پيرمردى با او ازدواج كرده بود و چون پيرمرد با او آميزش كرد، فرزندى آورد و فرزندان آن پيرمرد ادّعا كردند كه زن زنا داده است و بر آن شهادت دادند، نزد عمر آوردند. عمر دستور داد زن سنگسار گردد. او را بردند. در بين راه با امير المؤمنين على بن ابيطالب برخورد كردند. زن گفت: اى پسرعموى رسول خدا، من مظلوم هستم و اين دليل من است. حضرت فرمود: دليلت را بياور. زن نوشته اى را به امام داد. حضرت آن را خواند و فرمود: اين زن به شما خبر مى دهد از روزى كه ازدواج كرده و روزى كه آميزش كرده و اينكه چگونه آن پيرمرد با او آميزش داشته است. زن را برگردانيد. فرداى آن روز، امير المؤمنين على عليه السلام فرزندانى را طلبيد كه با همسن هاى خودشان بازى كردند و پسر اين زن در ميان آنان بود. حضرت به آنان گفت: بازى كنيد.

آنان بازى كردند تا آن كه بازى، آنان را به خود مشغول ساخت. حضرت آنان را صدا زد. آنان ايستادند و پسرى كه فرزند زن بود، با اتكاى به دو كف دستش ايستاد. امير المؤمنين عليه السلام او را خواست و از پدرش به او ارث داد و برادرانى را كه افترا بسته بودند، حدّ زد. عمر به حضرت گفت: چگونه [چه] كردى‌؟ حضرت فرمود: من ضعف پيرمرد را در اتكاى پسر بر دو كف دستش شناختم.»

258-45504-(1)كافى 425/7: تهذيب 307/6: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن عبد اللّه بن عثمان عن رجل عن أبي عبد اللّه عليه السلام: انّ رجلاً أقبل على عهد عليّ عليه السلام من الجبل حاجّاً و معه غلام له فأذنب فضربه مولاه فقال ما أنت مولاى بل أنا مولاك‌؟ قال فما زال ذا يتوعّد (2)ذا و ذا يتوعّد(3)ذا و يقول كما أنت حتّى نأتى الكوفة يا عدوّ اللّه فأذهب بك إلى أمير المؤمنين عليه السلام فلمّا أتيا الكوفة أتيا أمير المؤمنين عليه السلام فقال الّذى ضرب الغلام أصلحك اللّه هذا غلام لي و انّه أذنب فضربته فوثب عليّ و قال الآخر هو و اللّه غلام لي (انّ - كا) أبى أرسلنى(4)معه ليعلّمنى و انّه وثب عليّ يدّعينى ليذهب بمالى قال فأخذ هذا يحلف و هذا يحلف و هذا(4)يكذّب هذا و هذا(5)يكذّب هذا قال فقال انطلقا(6)فتصادقا في ليلتكما(7)هذه و لا تجيئانى إلّا بحقّ (قال - كا).

فلمّا أصبح أمير المؤمنين عليه السلام قال لقنبر اثقب في الحائط ثقبين قال و كان إذا أصبح عقّب حتّى تصير الشّمس على رمح يسبّح فجاء الرّجلان و اجتمع النّاس فقالوا(8)لقد وردت عليه(9)قضيّة ما ورد عليه(10)مثلها لا يخرج(11)منها (فقال لهما ما تقولان‌؟ فحلف هذا انّ هذا عبده و حلف هذا انّ هذا عبده - كا) فقال لهما قوما فانّى لست أراكما تصدقان ثمّ قال لأحدهما أدخل رأسك في هذا الثّقب ثمّ قال للآخر أدخل رأسك في هذا الثّقب ثمّ قال يا قنبر عليّ بسيف رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله عجّل أضرب رقبة العبد منهما قال فأخرج الغلام رأسه مبادراً (و مكث الآخر في الثّقب - يب) فقال عليّ عليه السلام للغلام أ لست تزعم أنّك لست بعبد؟ (و مكث الآخر في الثّقب - كا) فقال بلى و لكنّه ضربنى و تعدّى عليّ قال فتوثّق له أمير المؤمنين عليه السلام و دفعه إليه.

259-45505-(5) مستدرك 391/17: السيّد الرضيّ رحمه اللّه في كتاب الخصائص و روى عن أبي عبد اللّه عليه السلام (انّه قال - خ): ادّعى (على عهد أمير المؤمنين عليه السلام - خ) رجلان كلّ واحد على صاحبه انّه مملوكه و لم يكن لهما بيّنة فبنى لهما بيتاً و جعل لهما كوّتين(12)قريبة إحداهما من الاُخرىٰ و أدخلهما البيت و أخرج رأسيهما من الكوّتين و قال لقنبر قم عليهما بالسّيف فاذا

1) . ذا - يب.

2) . يتواعد - يب.

3) . يتواعد - يب.

4) . أرسلنى أبى - يب.

5) . ذا - يب.

6) . فانطلقا - يب.

7) . ليلتكم - يب.

8) . فقال - يب.

9) . علينا - يب.

10) . علينا - يب.

11) . لا تخرّج - يب.

12) . الكوّة: الخرق في الحائط.

258-45504-(4) امام صادق عليه السلام فرمود: «مردى در زمان امير المؤمنين عليه السلام از منطقۀ جبل به قصد حجّ خانۀ خدا به همراه غلامش آمد. غلام گناهى كرد. اربابش او را زد. غلام گفت: تو مولاى من نيستى بلكه من مولاى توام. حضرت فرمود: پيوسته اين، آن را تهديد مى كرد و مى گفت همين گونه باش تا كوفه برويم اى دشمن خدا. تو را نزد امير المؤمنين عليه السلام مى برم. چون به كوفه رسيدند، نزد امير المؤمنين عليه السلام آمدند.

آن كس كه غلام را زده بود، گفت: خداوند كارت را اصلاح كند. اين غلام من است. گناهى كرد، او را زدم. به من يورش برد و ديگرى گفت: به خدا سوگند! او غلام من است. پدرم مرا همراه او فرستاد تا او به من بياموزد و او به من يورش برده و ادعا دارد كه من غلام اويم تا اموال مرا ببرد. حضرت فرمايد: اين شروع كرد به سوگند و آن يكى سوگند مى خورد. اين، آن را تكذيب مى كرد و آن، اين را تكذيب مى نمود. حضرت بيان داشت: امير المؤمنين عليه السلام فرمود: در اين شب هر دو برويد با هم سازش كنيد و جز با حقّ نزد من نياييد.

و چون امير المؤمنين عليه السلام صبح كرد به قنبر فرمود: دو سوراخ در ديوار ايجاد كن. امام صادق عليه السلام فرمود: امير المؤمنين عليه السلام هر صبح به تعقيب نماز تا [سايۀ شاخص] خورشيد به اندازۀ سر نيزه در آيد، تسبيح مى گفت. آن دو نفر آمدند و مردم جمع گشتند و گفتند: قضيّه اى براى امام پيش آمده كه مشابه آن تاكنون برايش اتفاق نيفتاده و از اين قضيّه نمى تواند بيرون آيد. حضرت به آن دو نفر گفت: چه مى گوييد؟ اين سوگند خورد كه آن بردۀ اوست و آن سوگند خورد كه اين بندۀ اوست. حضرت به هر دو فرمود: برخيزيد. من فكر نمى كنم كه شما دو نفر راست بگوييد! سپس به يكى فرمود: سرت را داخل اين سوراخ كن و پس از آن به ديگرى فرمود: سرت را وارد اين سوراخ نما. سپس فرمود: اى قنبر، شمشير رسول خدا صلى الله عليه و آله را برايم بياور. شتاب كن تا گردن آن كه از اين دو برده است، بزنم. حضرت صادق عليه السلام فرمود: غلام سرش را با شتاب بيرون آورد ولى ديگرى همچنان در سوراخ ماند.

امير المؤمنين على عليه السلام به غلام گفت: آيا تو نمى گفتى كه برده نيستى‌؟ او گفت: آرى ولى او مرا زده بود و به من تعدّى كرده بود. امام صادق عليه السلام فرمود: امير المؤمنين براى او از اربابش قول محكم گرفت و او را به اربابش تحويل داد.»

259-45505-(5) از امام صادق عليه السلام روايت شده است كه حضرت فرمود: «در زمان امير المؤمنين عليه السلام دو نفر هر كدام بر ديگرى ادّعا مى كرد كه او بردۀ اوست و هيچكدام بيّنه نداشتند. حضرت اتاقى براى هر دو ساخت و براى هر دو، دو سوراخ گذاشت نزديك به هم و هر دو را در اتاق وارد كرد و سر آنان را از سوراخ بيرون نمود و به قنبر گفت: با شمشير بالاى سر هر كدام بايست و چون به تو گفتم

قلت لك اضرب عنق المملوك ففزّعهما و لا تضربنّ أحداً منهما ثمّ قال له اضرب عنق المملوك فهزّ (1)قنبر السيف فأدخل أحدهما رأسه و بقى رأس الآخر خارجاً من الكوّة فدفع الّذى أدخل رأسه الى صاحبه و قال له اذهب فانّه مملوكك.

260-45506-(6) فقيه 14/3: قال أبو جعفر عليه السلام: توفّى رجل على عهد أمير المؤمنين عليه السلام و خلف ابناً و عبداً فادّعى كلّ واحد منهما انّه الابن و انّ الآخر عبد له فأتيا أمير المؤمنين عليه السلام فتحاكما إليه فأمر أمير المؤمنين عليه السلام ان يثقب في حائط المسجد ثقبين ثمّ أمر كلّ واحد منهما ان يدخل رأسه في ثقب ففعلا ثمّ قال يا قنبر جرّد السّيف و أشار إليه لا تفعل ما آمرك به ثمّ قال اضرب عنق العبد قال فنحّى العبد رأسه فأخذه أمير المؤمنين عليه السلام و قال للآخر أنت الابن و قد أعتقت هذا و جعلته مولى لك.

261-45507-(7) كافى 427/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 290/6: أحمد بن محمّد (كا - و عليّ بن إبراهيم عن أبيه جميعاً) عن ابن محبوب عن عبد الرّحمن بن الحجّاج قال: سمعت ابن أبي ليلى يحدّث أصحابه فقال(2)قضى أمير المؤمنين عليه السلام بين رجلين اصطحبا في سفر فلمّا أرادا الغداء أخرج أحدهما من زاده خمسة أرغفة و أخرج الآخر ثلاثة أرغفة فمرّ بهما عابر سبيل فدعواه إلى طعامهما فأكل الرّجل معهما حتّى لم يبق شيء فلمّا فرغوا أعطاهما العابر بهما ثمانية دراهم ثواب ما أكله(3)من طعامهما فقال صاحب الثّلاثة أرغفة لصاحب الخمسة أرغفة أقسمها نصفين بينى و بينك و قال صاحب الخمسة لا بل يأخذ كلّ واحد منّا من الدّراهم على عدد ما أخرج من الزّاد قال فأتيا أمير المؤمنين عليه السلام في ذلك فلمّا سمع مقالتهما قال لهما اصطلحا فانّ قضيّتكما دنيّة.

فقالا اقض بيننا بالحقّ قال فأعطى صاحب الخمسة أرغفة سبعة دراهم و أعطى صاحب الثّلاثة أرغفة درهماً و قال (لهما - يب) أ ليس أخرج أحدكما من زاده خمسة أرغفة و أخرج الآخر ثلاثة (أرغفة - كا)؟ قالا نعم قال أ ليس (قد - يب) أكل معكما ضيفكما مثل ما أكلتما؟ قالا نعم قال أ ليس (أكل - كا) كلّ واحد منكما (أكل - يب) ثلاثة أرغفة غير ثلثها(4)؟ قالا نعم


1) . أى حرّك السّيف.

2) . قال - يب.

3) . ما أكل - يب.

4) . غير ثلث - يب.

گردن برده را بزن، تو آنان را بترسان ولى هيچكدام را مزن. پس از آن، حضرت به قنبر فرمود: گردن برده را بزن. قنبر شمشير را تكان داد و يكى از آن دو سرش را داخل برد ولى سر ديگرى بيرون از سوراخ ماند. حضرت آن كس را كه سرش را داخل بُرده بود به آن يكى تحويل داد و به آن يكى گفت:

برو، او بردۀ توست.»

260-45506-(6) امام باقر عليه السلام فرمود: «مردى در زمان امير المؤمنين عليه السلام مرد و پسر و برده اى به جا گذاشت. پس از آن، هر كدام از اين دو ادّعا داشت كه او فرزند است و ديگرى بردۀ اوست. اين دو نزد امير المؤمنين عليه السلام آمدند و نزاع شان را پيش ايشان بردند. امير المؤمنين عليه السلام دستور داد كه دو سوراخ در ديوار مسجد كنده شود. پس از آن هر كدام از اين دو را مامور ساختند كه سرش را در سوراخ كند. هر دو چنين كردند. سپس فرمود: اى قنبر، شمشير را برهنه ساز و به او اشاره كرد دستورى را كه مى دهم، اجرا مكن. سپس فرمود: گردن برده را بزن. حضرت باقر عليه السلام فرمود: برده سرش را كنار كشيد.

امير المؤمنين عليه السلام او را گرفت و به ديگرى فرمود: تو فرزندى و اين را آزاد كردم و دوست تو قرار دادم.»

261-45507-(7) عبدالرحمن بن حجّاج گويد: «از ابن ابى ليلى شنيدم كه براى يارانش سخن مى گفت. او گفت:

دو نفر با هم در يك سفر همراه شدند و چون خواستند صبحانه بخورند، يكى از آن دو از توشه اش پنج گردۀ نان و ديگرى سه گرده درآورد، يك رهگذر با آنان برخورد كرد. اين دو او را به غذاى شان دعوت كردند. آن مرد با هر دو غذا خورد تا آن كه چيزى نماند و چون از غذا فارغ شدند، رهگذر در برابر آنچه از ايشان خورده بود، هشت درهم به اين دو داد. آن كه سه گردۀ نان داشت به آن كس كه پنج گرده داشت گفت: اين مبلغ را ميان من و خودت نصف كن. ولى دارندۀ پنج گردۀ نان گفت: بلكه بايد هر كدام از ما به تعداد توشه اى كه بيرون آورده، از دراهم بردارد. ابن ابى ليلى گويد: اين دو نزد امير المؤمنين عليه السلام در اين باره آمدند و چون حضرت سخن اين دو را شنيد، به آن دو گفت: با هم مصالحه و سازش كنيد كه قضيۀ شما كم ارزش است. اين دو گفتند: ميان ما به حقّ حكم فرما.

ابن ابى ليلى گويد: حضرت به دارندۀ پنج گردۀ نان هفت درهم و به دارندۀ سه گردۀ نان يك درهم داد و به آن دو فرمود: آيا نه چنين است كه يكى از شما از توشه اش پنج گردۀ نان و ديگرى سه گردۀ نان در آورده است‌؟ گفتند: آرى. حضرت فرمود: آيا مهمان شما با شما چون شما نخورد؟ گفتند:

آرى. حضرت فرمود: آيا خوراك هر كدام شما سه گرده نان منهاى يك سوم آن نيست‌؟ گفتند: آرى.

حضرت فرمود: آيا تو اى دارندۀ سه گردۀ نان، سه گردۀ نان منهاى يك سوم را نخورده اى و تو اى

قال أ ليس أكلت أنت يا صاحب الثّلاثة ثلاثة (1)أرغفة الّا(2)ثلث و أكلت أنت يا صاحب الخمسة ثلاثة أرغفة غير ثلث و أكل الضّيف ثلاثة أرغفة غير ثُلثٍ أ ليس (قد - يب) بقي لك يا صاحب الثّلاثة ثلثُ رغيف من زادك و بقى لك يا صاحب الخمسة رغيفان(3)و ثُلْثُ و أكلت ثلاثة أرغفة غير ثلثٍ فأعطاهما لكلّ ثلث رغيف درهماً فأعطى صاحب الرّغيفين و ثلث سبعة دراهم و أعطى صاحب ثلث(4)رغيف درهماً.

فقيه 23/3: روى عن صباح المزنى رفعه قال: جاء رجلان الى أمير المؤمنين عليه السلام قال أحدهما يا أمير المؤمنين انّ هذا غادانى فجئت أنا بثلاثة أرغفة و جاء هو بخمسة أرغفة فتغدّينا و مرّ بنا رجل فدعوناه إلى الغداء فجاء فتغدّى معنا فلمّا فرغنا وهب لنا ثمانية دراهم و مضى فقلت يا هذا قاسمنى فقال لا أفعل إلّا على قدر الحصص من الخبز قال اذهبا فاصطلحا قال يا أمير المؤمنين انّه يأبىٰ أن يعطينى الّا ثلاثة دراهم و يأخذ هو خمسة دراهم فاحملنا على القضاء قال فقال له يا عبد اللّه أتعلم انّ ثلاثة أرغفة تسعة أثلاث‌؟ قال نعم قال و تعلم أنّ خمسة أرغفة خمسة عشر ثلثاً؟

قال نعم قال فأكلت أنت من تسعة أثلاث ثمانية و بقى لك واحد و أكل هذا من خمسة عشر ثمانية و بقى له سبعة و أكل الضّيف من خبز هذا سبعة أثلاث و من خبزك هذا الثّلث الّذى بقي من خبزك فأصاب كلّ واحد منكم ثمانية أثلاث فلهذا سبعة دراهم بدل كلّ ثلثٍ درهم و لك أنت لثلثك درهم فخذ أنت درهماً و أعط هذا سبعة دراهم.

إرشاد المفيد 117: روى الحسن بن محبوب قال حدّثني عبد الرّحمن ابن الحجّاج قال سمعت: ابن أبي ليلى يقول لقد قضى أمير المؤمنين عليه السلام بقضيّة ما سبقه إليها أحد و ذلك انّ رجلين اصطحبا في سفر فجلسا يتغدّيان فأخرج أحدهما خمسة أرغفة و أخرج الآخر ثلاثة فمرّ بهما رجلٌ و ذكر الحديث بتفاوت في الألفاظ.

262-45508-(8) الاختصاص 107: أبو أحمد عن رجل عن أبي عبد اللّه أو(5)أبى جعفر عليهما السلام قال:

اجتمع رجلان يتغدّيان مع أحد ثلاثة أرغفة و مع واحد خمسة أرغفة قال فمرّ بهما رجل


1) . ثلث - يب.

2) . غير - يب.

3) . رغيفين - يب.

4) . الثلاث - يب.

5) . و أبى جعفر - خ ك.

دارندۀ پنج گردۀ نان، سه گردۀ نان منهاى يك سوم را نخوردى و مهمان هم سه گردۀ نان منهاى يك سوم نخورد؟ آيا براى تو اى دارندۀ سه گرده نان، يك سوم از توشه ات نمى ماند و براى تو اى دارندۀ پنج گردۀ نان، دو گرده و يك سوم نمى ماند؟ و سه گردۀ نان منهاى يك سوم خوردى؛ بنابراين به اين دو براى هر يك سوم گردۀ نان، يك درهم داد؛ لذا به دارندۀ دو گردۀ نان و يك سوم گردۀ نان، هفت درهم و به دارندۀ يك سوم گردۀ نان، يك درهم داد.»

متن روايت در من لا يحضره الفقيه و در ارشاد شيخ مفيد.

من لا يحضره الفقيه: «دو نفر نزد امير المؤمنين عليه السلام آمدند. يكى از اين دو گفت: اى امير المؤمنين، اين شخص صبح با من آمد. من سه گردۀ نان آوردم و او پنج گردۀ نان. صبحانه خورديم. مردى با ما برخورد كرد. او را به صبحانه دعوت كرديم. او آمد و با ما صبحانه خورد. چون از صبحانه فارغ شديم، او به ما هشت درهم بخشيد و رفت. من گفتم: اى فلانى، بيا اين مبلغ را با من تقسيم كن؛ [يعنى نصف براى من و نصف براى تو]. ولى او گفت: من تنها بر پايۀ اندازۀ سهم هاى نان تقسيم مى كنم.

حضرت فرمود: برويد و با هم صلح و سازش كنيد. او گفت: اى امير المؤمنين، او نمى پذيرد مگر اين كه سه درهم به من دهد و خودش پنج درهم بردارد. شما بر ما قضاوت كن.

راوى گويد: حضرت به او فرمود: اى بندۀ خدا، آيا مى دانى كه سه گردۀ نان، نُه يك سوم نان است‌؟

گفت: آرى. حضرت فرمود: و مى دانى كه پنج گردۀ نان، پانزده يك سوم نان است‌؟ گفت: آرى.

حضرت فرمود: پس تو از نُه يك سوم [913]، هشت تا را خورده اى و يكى برايت مى ماند و اين شخص از پانزده يك سوم [1513]، هشت تا را خورده و برايش هفت تا مى ماند و مهمان از نان اين شخص، هفت يك سوم خورده و از نان تو اين يك سوم باقيمانده از نانت را خورده است. پس از هر كدام شما هشت يك سوم است؛ بنابراين براى اين شخص، هفت درهم به جاى هر يك سوم يك درهم و براى تو، براى يك سومت يك درهم است؛ لذا تو يك درهم بگير و به اين هفت درهم بده.»

ارشاد شيخ مفيد: «عبدالرحمن بن حجاج گويد: از ابن ابى ليلى شنيدم كه مى گفت امير المؤمنين عليه السلام قضاوتى كرد كه احدى بر او در آن پيشى نگرفته بود و جريان اين بود كه دو نفر با هم در يك سفر همراه شدند. نشستند كه صبحانه بخورند و يكى پنج گردۀ نان و ديگرى سه گردۀ نان درآورد. مردى به آنان برخورد كرد. و حديث را با تفاوتى در لفظ آورده است.»

262-45508-(8) امام باقر يا امام صادق عليه السلام فرمود: «دو نفر با هم صبحانه مى خوردند. همراه يكى سه گردۀ نان و همراه يكى پنج گردۀ نان بود. حضرت فرمود: مردى با آنان برخورد كرد و گفت: سلام بر شما دو نفر

فقال السّلام عليكما فقالا و عليك السّلام الغداء رحمك اللّه فقال فقعد و أكل معهما فلمّا فرغ قام فطرح إليهما ثمانية دراهم فقال هذه عوض لكما بما أكلت من طعامكما قال فتنازَعا بها فقال صاحب الثّلاثة النّصف لي و النّصف لك و قال صاحب الخمسة لي خمسة بقدر خمستى و لك ثلاثة بقدر ثلاثتك فأبيا و تنازعا حتّى ارتفعا إلى أمير المؤمنين عليه السلام فاقتصّا عليه القصّة فقال انّ هذا الأمر الّذى أنتما فيه دنيّ و لا ينبغي أن ترفعا فيه إلى حَكَم ثمّ أقبل عليّ عليه السلام الى صاحب الثّلاثة فقال أرى انّ صاحبك قد عرض عليك أن يعطيك ثلاثة و خبزه أكثر من خبزك فارضَ به فقال لا و اللّه يا أمير المؤمنين لا أرضى الّا بمُرّ الحقّ قال فانّما لك في مرّ الحقّ درهم فخذ درهماً و أعطه سبعة فقال سبحان اللّه يا أمير المؤمنين عرض عليّ ثلاثة فأبيت و آخذ واحداً؟

قال عرض ثلاثة للصّلح فحلفت أن لا ترضى الّا بمرّ الحقّ و انّما لك بمرّ الحقّ درهم قال فأوقفني على هذا قال أ ليس تعلم انّ ثلاثتك تسعة أثلاث‌؟ قال بلى قال أو ليس تعلم انّ خمسته خمسة عشر ثلثاً؟ قال بلى قال فذلك أربعة و عشرون ثلثاً أكلت أنت ثمانية و أكل الضّيف ثمانية و أكل هو ثمانية فبقى من تسعتك واحد أكله الضّيف و بقى من خمسة عشرة سبعة أكلها الضّيف فله بسبعته سبعة و لك بواحدك الّذى أكله الضّيف واحد.

263-45509-(9) كنز الفوائد 216: قضيّة مستطرفة لأمير المؤمنين عليه السلام لم يسبقه إليها أحد من النّاس روى: انّ رجلين جلسا للغداء فأخرج أحدهما خمسة أرغفة و أخرج الآخر ثلاثة أرغفة فعبر بهما في الحال رجل ثالث فَعَزَمَا عليه فنزل فأكل معهما حتّى استوفى جميع ذلك فلمّا أراد الانصراف دفع اليهما فضّة و قال هذه لكما عوض ممّا أكلت من طعامكما فوزناها فصادفاها ثمانية دراهم فقال صاحب الخمسة الأرغفة لي منها خمسة و لك ثلاثة بحساب ما كان لنا و قال الآخر بل هي مقسومة نصفين بيننا و تشاحّا فارتفعا إلى شريح القاضي في أيّام أمير المؤمنين عليه السلام فعرّفاه أمرهما فحار في قضيّتهما و لم يدر ما يحكم به بينهما فحملهما إلى أمير المؤمنين عليه السلام فقصّا عليه قصّتهما فاستطرف أمرهما. و قال انّ هذا أمر فيه دناءة و الخصومة فيه غير جميلة فعليكما بالصّلح فهو أجمل بكما فقال صاحب الثّلاثة الأرغفة لست أرضى إلّا بمرّ الحقّ و واجب الحكم.

و اين دو هم گفتند: و بر تو سلام باد! بفرماييد صبحانه. خداوند تو را رحمت كند. حضرت افزود: آن مرد نشست و با آنان خورد. چون از صبحانه فارغ شد، برخاست و هشت درهم براى اين دو ريخت و گفت: اين عوض هر دوى شما در برابر آنچه از غذاى تان خورده ام. حضرت فرمود: اين دو، براى آن هشت درهم نزاع كردند. دارندۀ سه گرده نان گفت: نصف براى من است و نصف براى تو و دارندۀ پنج نان گفت: براى من پنج درهم به اندازۀ پنج نانم و براى تو، سه درهم به اندازۀ سه نانت. ولى هر دو نپذيرفتند و درگير شدند تا آن كه نزد امير المؤمنين عليه السلام براى مخاصمه آمدند. هر دو جريان را براى حضرت باز گفتند. حضرت فرمود: اين موضوعى كه شما دو نفر در آن هستيد، كم ارزش است و شايسته نيست كه در اين باره به حاكمى مراجعه كنيد.

پس از آن، امير المؤمنين عليه السلام به صاحب سه نان رو كرد و فرمود: نظر من اين است كه رفيقت سه درهم به تو بدهد كه نان او از نان تو بيشتر بوده و تو راضى شو. او گفت: نه به خدا سوگند! اى امير المؤمنين، من تن نمى دهم جز به حقّ واقعى. حضرت فرمود: تنها براى تو در حقّ واقعى يك درهم است؛ بنابراين يك درهم بگير و هفت درهم به او بده. او گفت: سبحان اللّه! اى امير المؤمنين، او سه درهم به من داده من نپذيرفته ام؛ حالا يك درهم بگيرم!

حضرت فرمود: او از روى مصالحه و سازش سه درهم به تو عرضه كرده است ولى تو سوگند خوردى كه جز به حقّ واقعى تن ندهى و تنها براى تو بر پايۀ حقّ واقعى يك درهم است. او گفت: پس مرا بر اين مطلب مطلع ساز. حضرت فرمود: آيا نمى دانى كه سه نان تو، نُه يك سوم [913] نان است‌؟ گفت: مى دانم. حضرت فرمود: آيا نمى دانى كه پنج نان او، پانزده يك سوم [1513] نان است‌؟ گفت: آرى. حضرت فرمود: پس اين مى شود بيست و چهار يك سوم [2413]. تو هشت تا خورده اى و مهمان هشت تا و خود او نيز هشت تا؛ بنابراين از نُه تاى تو يكى مى ماند كه مهمان خورده است و از پانزده تاى او، هفت تا كه مهمان خورده است؛ بنابراين براى او در برابر هفت تايش، هفت درهم و براى تو، در برابر يكى ات كه مهمان خورده، يكى است.»

263-45509-(9) حكمى تازه از امير المؤمنين عليه السلام كه احدى از مردم بر او نسبت به اين حكم پيشى نگرفته، روايت شده است كه: دو نفر براى صبحانه نشستند. يكى از آن دو پنج نان و ديگرى سه نان بيرون آورد. در همان حال، مرد سومى گذرش به آنان افتاد. از او خواستند، او هم پياده شد و با آن دو خورد تا همۀ نان ها را خوردند. چون خواست برود، به اين دو يك نقره داد و گفت: اين نقره براى شما دو نفر، در عوض آنچه از غذاى تان خورده ام.

اين دو، نقره را وزن كردند، ديدند كه هشت درهم است. آن كس كه پنج نان داشت، گفت: پنج تا از درهم ها براى من و سه تا براى تو؛ به حساب نانى كه براى مان بوده است. ولى ديگرى گفت: بلكه اين هشت درهم بايد ميان ما دو نيم گردد و با هم نزاع كردند و نزد شريح قاضى - در ايام حكومت امير المؤمنين عليه السلام - رفتند. اين دو، موضوع خود را با شريح بيان داشتند و شريح در كار اين دو حيران ماند و نفهميد كه چه حكمى ميان اين دو بدهد! اين دو را نزد امير المؤمنين عليه السلام برد. اين دو، قصۀ خويش را براى امير المؤمنين عليه السلام گفتند. حضرت كار اين دو را

فقال أمير المؤمنين عليه السلام فإذا أبيت الصّلح و لم ترد إلّا القضاء فلك درهم واحد و لرفيقك سبعة دراهم فقال و قد عجب هو و جميع من حضر يا أمير المؤمنين بيّن لي وجه ذلك لأكون على بصيرة من أمرى فقال أنا أُعْلِمُك أ لم يكن جميع ما لكما ثمانية أرغفة أكل كلّ واحد منكما بحساب الثّلث رغيفين و ثلثين قال بلى قال فقد حصل لكلّ واحد منكم ثمانية أثلاث فصاحب الخمسة الأرغفة له خمسة عشر ثلثاً أكل منها ثمانية بقي له سبعة و أنت لك ثلاثة أرغفة و هي تسعة أثلاث أكلت منها ثمانية بقي لك ثلث واحد فلصاحبك سبعة دراهم و لك درهم واحد فانصرفا على بيّنة من أمرهما.

264-45510-(10) تهذيب 315/6: فقيه 11/3: روى عاصم بن حميد عن محمّد بن قيس عن أبي جعفر عليه السلام قال: كان لرجل على عهد عليّ عليه السلام جاريتان فولدتا جميعاً في ليلة واحدة إحداهما ابناً و الآخر بنتاً فعمدت (1)صاحبة البنت(2)فوضعت بنتها(3)في المهد الّذى (كان - فقيه) فيه الابن و أخذت ابنها فقالت صاحبة البنت(4)الابن ابني و قالت صاحبة الابن الابن ابني فتحاكما إلى أمير المؤمنين عليه السلام فأمر أن يُوزن لبنهما و قال أيّتهما كانت أثقل لبناً فالابن لها.

265-45511-(11) المناقب 367/2: قيس بن الرّبيع عن جابر الجعفىّ عن تميم بن حزام(5)الأسدىّ‌: انّه دفع(6)إلى عمر منازعة جاريتين تنازعتا في ابن و بنت فقال أين أبو الحسن مفرّج الكرب‌؟ فدعي له به فقصّ عليه القصّة فدعا بقارورتين فوزنهما ثمّ أمر كلّ واحدة فحلبت في قارورة و وزّن القارورتين فرجحت إحداهما على الأخرى فقال الابن للّتى لبنها أرجح و البنت للّتى لبنها أخفّ فقال عمر من أين قلت ذلك يا أبا الحسن‌؟ فقال لأنّ اللّه جعل لِلذَّكَرِ مثلَ حَظِّ اَلْأُنْثَيَيْنِ‌ و قد جعلت الأطبّاء ذلك أساساً في الاستدلال على الذّكر و الأنثى.

266-45512-(12) فقيه 9/3: في رواية النّضر بن سويد يرفعه(7): انّ رجلاً حلف أن يزن فيلاً فقال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله:

يدخل الفيل سفينة ثمّ ينظر الى موضع مبلغ الماء من السّفينة فيعلّم عليه ثمّ يخرج الفيل و يلقى في السّفينة حديداً أو صفراً أو ما شاء فإذا بلغ الموضع الّذى علّم عليه أخرجه و وزنه.


1) . فغدت - فقيه.

2) . صاحبة الابنة - فقيه.

3) . ابنتها - فقيه.

4) . صاحبة الابنة - فقيه.

5) . حرام - خ ك.

6) . رفع - ك.

7) . رفعه - ئل.

جالب دانست و گفت: اين كارى است كه در آن پستى است و درگيرى در آن پسنديده نيست. شما دو نفر سازش كنيد كه سازش براى شما پسنديده تر است. صاحب سه نان گفت: من جز حقّ واقعى و حكم واجب را نمى پذيرم.

امير المؤمنين عليه السلام فرمود: حالا كه از سازش اِبا دارى و تنها مى خواهى كه حكم و دادرسى كنم، براى تو يك درهم و براى رفيقت هفت درهم است.

او در حالى كه خود و حاضران شگفت زده شده بودند، گفت: اى امير المؤمنين، وجه اين حكم را برايم بيان كنيد تا در كارم بينا باشم. حضرت فرمود: من تو را آگاه مى سازم. آيا همۀ آنچه شما داشتيد، هشت نان نبود كه هر كدام از شما به حساب يك سوم دو نان و دو سوم نان را خورده است‌؟ او گفت: آرى.

حضرت فرمود: بنابراين براى هر كدام از شما هشت تا يك سوم بوده است. صاحب پنج نان، پانزده يك سوم [1513] داشته كه هشت تاى آن را خورده، باقيمانده برايش هفت يك سوم و تو، سه نان داشته اى و سه نان، نُه يك سوم [913] است كه هشت تاى آن را خورده اى، باقيمانده براى تو يك سوم؛ بنابراين براى رفيقت هفت درهم و براى تو يك درهم است. اين بود كه با روشن شدن كارشان بازگشتند.»

264-45510-(10) امام باقر عليه السلام فرمود: «مردى در زمان امير المؤمنين عليه السلام دو كنيز داشت. هر دو در يك شب زاييدند. يكى پسر و ديگرى دختر. مادر دختر رفت و دخترش را در گهواره اى كه در آن پسر بود، گذاشت و پسر او را برداشت. مادر دختر گفت: پسر، فرزند من است و صاحب پسر گفت: پسر فرزند من است. هر دو نزد امير المؤمنين عليه السلام مخاصمه كردند. امير المؤمنين عليه السلام دستور داد كه شير اين دو زن وزن شود و فرمود: هر كدام از اين دو زن كه شيرش سنگين تر بود، پسر براى اوست.»

265-45511-(11) دو كنيزى را كه در مورد پسر و دخترى نزاع داشتند، پيش عمر آوردند. عمر گفت: كجاست ابوالحسن، برطرف كنندۀ مشكل ها؟ حضرت را خواستند. عمر جريان را براى حضرت گفت. حضرت دو ظرف شيشه اى طلبيد. پس آن دو را وزن نمود و سپس هر يك را دستور داد كه در يك شيشه شير بدوشد و هر دو شيشه را وزن كردند. يكى از ديگرى سنگين تر بود. حضرت فرمود: پسر، از آنِ مادرى است كه شيرش سنگين تر و دختر، متعلق به مادرى است كه شيرش سبك تر بوده است.

عمر گفت: از كجا اين را گفتى اى ابوالحسن‌؟ حضرت فرمود: چون خداوند براى مرد مثل بهرۀ دو زن را قرار داده است و پزشكان اين نكته را پايۀ استدلال بر مرد و زن بودن قرار داده اند.»

266-45512-(12) مردى سوگند خورد كه فيلى را وزن كند. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «فيل داخل يك كشتى مى شود.

پس از آن نگاه مى شود كه آب تا كجاى كشتى رسيده است [چه اندازه در آب فرو رفته است]. بر آن علامت گذاشته مى شود. سپس فيل را بيرون مى آورند و در كشتى آهن يا روى يا هر چه خواستند، مى ريزند و چون به جايى كه علامت گذاشته شده رسيد، آن را بيرون مى آورند و وزن مى كنند.»

267-45513-(13) فقيه 9/3: في رواية عمرو بن شمر عن حفص [جعفر - خ] بن غالب الأسدى رفع الحديث قال: بينما رجلان جالسان في زمن عمر بن الخطّاب اذ مرّ بهما رجل مقيّد فقال أحد الرّجلين ان لم يكن في قيده كذا و كذا فامرأته طالق ثلاثاً فقال الآخر ان كان فيه كما قلت فامرأته طالق ثلاثاً فذهبا الى مولى العبد و هو مقيّد فقالا له انّا حلفنا على كذا و كذا فحلّ قيد غلامك حتّى نزنه فقال مولى العبد امرأته طالق ان حللت قيد غلامى فارتفعوا إلى عمر فقصّوا عليه القصّة.

فقال عمر مولاه أحقّ به اذهبوا به الى عليّ بن أبي طالب عليه السلام لعلّه يكون عنده في هذا شيء فأتوا عليّاً عليه السلام فقصّوا عليه القصّة فقال ما أهون هذا فدعا بجفنة و أمر بقيده فشدّ فيه خيط و أدخل رجليه و القيد في الجفنة (1)ثمّ صبّ عليه الماء حتّى امتلأت ثمّ قال عليه السلام ارفعوا القيد فرفعوا القيد حتّى أخرج من الماء فلمّا أخرج نقص الماء ثمّ دعا بزبر الحديد فأرسله في الماء حتّى تراجع الماء الى موضعه و القيد في الماء ثمّ قال زنوا هذا الزّبر فهو وزنه قال مصنّف هذا الكتاب رضي اللّه عنه انّما هدى أمير المؤمنين عليه السلام الى معرفة ذلك ليخلّص به النّاس من أحكام من يجيز الطّلاق باليمين(2).

268-45514-(14) مستدرك 390/17: السّيّد الرّضيّ رحمه اللّه في كتاب الخصائص باسناد مرفوع قال: بينا رجلان جالسان في دار عمر بن الخطّاب إذا مرّ بهما رجل مقيّد و كان عبداً فقال أحدهما ان لم يكن في قيده كذا و كذا فامرأته طالق ثلاثاً فقال الآخر ان كان فيه كما قلت فامرأته طالق ثلاثاً قال فذهبا الى مولى العبد فقالا انّا قد حلفنا على كذا و كذا فحلّ قيد غلامك حتّى نزنه فقال مولى العبد امرأته طالق ان حللت قيد غلامى قال فارتفعا الى عمر فقصّوا عليه القصّة فقال مولاه أحقّ به اذهبوا فاعتزلوا نسائكم فقالوا اذهبوا بنا الى عليّ عليه السلام لعلّه أن يكون عنده في هذا شيء فأتوه عليه السلام فقصّوا عليه القصّة فقال ما أهون هذا ثمّ دعا بجفنة و أمر بقيد الغلام فشدّ عليه خيط و أدخل رجليه و القيد في الجفنة ثمّ صبّ الماء عليه حتّى امتلأت ثمّ قال ارفعوا القيد فرفع القيد حتّى أخرج من الماء فلمّا أخرج نقص الماء ثمّ دعا بزبر الحديد فأرسلها في الماء حتّى تراجع الماء الى موضعه حيث(3)كان القيد فيه ثمّ قال زنوا هذا الحديد فانّه وزنه.

1) . الجفنة: الخمرة.

2) . و رواه في الوسائل عن الشيخ و لم نجده في يب.

3) . حين - خ.

267-45513-(13) راوى گويد: «در حالى كه دو نفر در زمان عمر بن خطّاب نشسته بودند، مردى كه پايش بسته بود ردّ شد. يكى از دو نفر گفت: اگر چيزى كه به پاى اين مرد بسته شده اين اندازه نباشد، همسرش سه طلاقه باشد. ديگرى گفت: اگر آن اندازه كه تو گفتى باشد، همسر او سه طلاقه باشد. هر دو حركت كردند و رفتند نزد ارباب اين برده كه پايش بسته بود. به او گفتند: ما بر اين سوگند خورده ايم تو چيزى كه به پاى اين برده ات بسته اى، باز كن تا ما آن را وزن كنيم. ارباب برده گفت: اگر بند برده ام را باز كنم همسرش مطلقه باشد، پس از آن همه نزد عمر رفتند و جريان را براى وى گفتند.

عمر گفت: ارباب برده به برده سزاوارتر است. او را ببريد نزد على بن ابيطالب عليه السلام؛ شايد او در اين باره چيزى داشته باشد. آمدند نزد امير المؤمنين عليه السلام و جريان را براى حضرت گفتند. حضرت فرمود: چه آسان است اين. ظرفى طلبيد و دستور داد كه نخى به آنچه به پاى او بسته شده بود ببندند و دو پا و آنچه بسته شده بود، در ظرف قرار دهند. سپس آب بر روى آن بريزند تا ظرف پر شود. پس از آن حضرت فرمود: آنچه به پا بسته شده، بالا بياوريد. بالا آوردند تا از آب بيرون آمد. چون از آب بيرون آمد، آب فرو رفت. پس از آن حضرت دستور داد پاره هاى آهن بياورند. آن ها را در آب ريخت تا آب به جاى اول كه آنچه به پا بسته شده و در آب بود، برگردد. پس از آن حضرت فرمود: اين پاره هاى آهن را وزن كنيد. اينها وزن همان چيزى است كه به پاى برده بسته شده است.»

مصنّف كتاب [شيخ صدوق قدس سره] گويد: «تنها امير المؤمنين عليه السلام به شناخت اين نكته هدايت فرمود تا مردم را از احكام كسى كه طلاق را با سوگند تجويز مى كند، نجات دهد.»

268-45514-(14) سيّد رضى قدس سره در كتاب خصائص با سندى مرفوع گويد: «در حالى كه دو نفر در خانۀ عمر بن الخطاب نشسته بودند، مردى كه پايش به بند يا آهنى بسته بود، گذرش به آنان افتاد. آن مرد برده بود.

يكى از دو نفر گفت: اگر پابند اين مرد اين اندازه وزن نداشته باشد، همسرش سه طلاقه باشد. ديگرى گفت: اگر آنچه تو دربارۀ وزن پابند او گفتى درست باشد، همسر من سه طلاقه باشد. هر دو نزد ارباب برده رفتند و گفتند: ما بر چنين چيزى سوگند خورده ايم. تو پابند برده ات را باز كن تا ما او را وزن كنيم.

ارباب برده گفت: اگر پابند برده ام را باز كنم، همسرش مطلّقه باشد. راوى گويد: اين دو نفر نزد عمر رفتند و جريان را براى عمر باز گفتند. عمر گفت: مولاى برده به برده سزاوارتر است. برويد و از زنان تان كناره گيرى كنيد. آنان گفتند: ما را نزد امير المؤمنين على عليه السلام ببر، شايد او در اين باره چيزى بداند. آنان نزد امير المؤمنين عليه السلام آمدند و جريان را براى ايشان باز گفتند. حضرت فرمود: اين چه آسان است! سپس حضرت ظرفى طلبيد و دستور داد كه نخى به پابند برده بسته شود و دو پاى برده را با پابند در ظرف داخل كنند. بعداً آب برروى آن بريزند تا پر شود. سپس فرمود: پابند را بالا آوريد. پابند را بلند كردند تا از آب بيرون آمد. چون بيرون آمد، آب كم شد. سپس پاره هاى آهن خواستند و آنها را در آب ريختند تا آب به سر جاى خودش يعنى آنجا كه پابند در آب بود، برگشت. سپس فرمود: اين آهن را وزن كنيد كه وزن پابند است.»

269-45515-(15) مستدرك 394/17: البحار عن كتاب صفوة الأخبار عن عليّ عليه السلام: انّه قضى بالبصرة لقومٍ حدّادين اشتروا باب حديد من قوم فقال أصحاب الباب كذا و كذا منّاً فصدّقوهم و ابتاعوه فلمّا حملوا الباب على أعناقهم قالوا للمشترى ما فيه ما ذكروه من الوزن فسئلوهم الحطيطة (1)فأبوا فارتجعوا عليهم فصاروا الى أمير المؤمنين عليه السلام فقال أدلّكم احملوه الى الماء فحمل فطرح في زورق صغير و علّم على الموضع الّذى بلغه الماء ثمّ قال ارجعوا مكانه تمراً موزوناً فما زالوا يطرحونه شيئاً بعد شيءٍ موزوناً حتّى بلغ الغاية فقال كم طرحتم قالوا كذا و كذا منّاً و رطلاً قال عليه السلام وزنه هذا.

270-45516-(16) فقيه 18/3: قضى عليّ عليه السلام في امرأة أتته فقالت انّ زوجى وقع على جاريتى بغير اذني فقال للرّجل ما تقول‌؟ فقال ما وقعت عليها الّا باذنها فقال عليّ عليه السلام ان كنتِ صادقة رجمناه و ان كنتِ كاذبة ضربناكِ حدّاً و أقيمت الصّلاة فقام عليّ عليه السلام يصلّى ففكرت المرأة في نفسها فلم تر لها في رجم زوجها فرجاً و لا في ضربها الحدّ فخرجت و لم تعد و لم يسأل عنها أمير المؤمنين عليه السلام.

271-45517-(17) إرشاد المفيد 110: و روى: انّ امرأتين تنازعتا على عهد عمر في طفل ادّعته كلّ واحدة منهما ولداً لها بغير بيّنة و لم ينازعهما فيه غيرهما فالتبس الحكم في ذلك على عمر و فزع فيه الى أمير المؤمنين عليه السلام فاستدعى المرأتين و وعظهما و خوّفهما فأقامتا على التّنازع و الاختلاف فقال عليه السلام عند تماديهما في النّزاع ائتونى بمنشار فقالت المرأتان ما تصنع فقال أقدّه نصفين لكلّ واحدة منكما نصفه فسكتت إحداهما.

و قالت الأخرى اللّه اللّه يا أبا الحسن ان كان لا بدّ من ذلك فقد سمحت به لها فقال اللّه أكبر هذا ابنك دونها و لو كان ابنها لرقّت عليه و أشفقت فاعترفت المرأة الأخرى بأنّ الحقّ مع صاحبتها و الولد لها دونها فسُرىَ‌(2)عن عمر و دعا لأمير المؤمنين عليه السلام بما فرّج عنه في القضاء . وسائل 289/27: و قد روى الشّيخ في (النّهاية) جملة من الأحاديث السّابقة و الآتية المشتملة على قضاياهم عليهم السلام و كذلك جماعة من فقهائنا.


1) . الحطيطة: ما يحطّ من جملة الحساب فينقص منه - اللّسان ج 7 ص 275.

2) . سُرِىَ عنه: زال عنه ما كان يجده من الغضب او الهمّ‌.

269-45515-(15) امير المؤمنين عليه السلام در شهر بصره براى آهنگرانى كه يك درِ آهنى از گروهى خريدارى كرده بودند، حكم كرد. صاحبان در گفته بودند كه وزن در، اين اندازه من است و آهنگران هم آنان را تصديق كردند و خريده بودند. ولى چون در را بر دوش شان بردند، به مشترى گفتند كه وزنى را كه اينان گفتند، در اين در نيست؛ لذا از آنان خواستند كه ما به التفاوت را از قيمت كم كنند. آنان نپذيرفتند. خريداران هم بر گرداندند و همگى نزد امير المؤمنين عليه السلام رفتند.

حضرت فرمود: «راهنمايى تان مى كنم. اين در را به سوى آب ببريد. در را برداشتند و در كشتى كوچكى انداختند و جايى را كه آب رسيد، علامت گذاشتند. پس از آن حضرت فرمود: به جاى اين در، خرماى وزن شده برگردانيد. پس پيوسته و كم كم خرماى وزن شده به جاى در ريختند تا به همان اندازه [كه علامت گذاشته بودند] رسيد. حضرت فرمود: چه اندازه خرما ريختيد؟ گفتند: اين اندازه من و اين اندازه پيمانه. حضرت فرمود: اين همان وزن در است.»

270-45516-(16) امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ زنى كه خدمت حضرت آمد و گفت: همسرم با كنيزم بدون اجازه ام آميزش كرده است، حكم داد. حضرت به مرد فرمود: «تو چه مى گويى‌؟ او گفت: با اجازۀ همسرم با كنيز او آميزش كردم. امير المؤمنين عليه السلام [به زن] فرمود: اگر تو راست بگويى، او را سنگسار مى كنيم و اگر دروغ بگويى، به تو حدّ مى زنيم و نماز بپا شد. امير المؤمنين عليه السلام برخاست نماز بخواند، زن با خودش فكر كرد و در سنگسار شدن شوهرش و در حدّ خوردن خودش فايده اى نديد، لذا بيرون رفت و بازنگشت و امير المؤمنين عليه السلام هم ديگر از او جويا نشد.»

271-45517-(17) روايت شده است كه: «دو زن در زمان عمر دربارۀ كودكى كه هر كدام از آنها ادّعا داشت كه فرزند اوست - بى آن كه بيّنه داشته باشند - نزاع كردند و البتّه شخص ديگرى غير از اين دو، دربارۀ كودك نزاعى نداشت. حكم اين بر عمر مشتبه گشت و به سراغ امير المؤمنين عليه السلام رفت. حضرت دو زن را خواست و آنان را موعظه كرد و ترساند ولى آنان بر نزاع و اختلاف خويش پا برجا بودند.

حضرت وقتى ديد اين دو نزاع شان را ادامه مى دهند، فرمود: ارّه اى برايم بياوريد. دو زن گفتند: چه مى خواهى بكنى‌؟ حضرت فرمود: كودك را دو نيم كنم؛ براى هر كدام تان نيمى. يكى از آن دو ساكت بود ولى ديگرى گفت: خدا را! خدا را! اى ابوالحسن، اگر قطعاً اين كار را مى كنى، من بچه را به او بخشيدم. حضرت فرمود: اللّه اكبر! اين فرزند توست نه آن زن ديگر و اگر فرزند وى بود، او هم دلش بر او مى سوخت و بر او مى ترسيد. در اينجا آن زن ديگر اعتراف كرد كه حقّ با رفيقش هست و بچه براى اوست نه اين. عمر شاد گشت و در برابر برطرف كردن مشكل قضايش براى امير المؤمنين عليه السلام دعا نمود.»

272-45518-(18) تهذيب 304/6: محمّد بن يعقوب عن كافى 423/7: عليّ بن محمّد عن إبراهيم بن إسحاق الأحمر قال حدّثني أبو عيسى يوسف بن محمّد قرابة لسويد بن سعيد الأمرانىّ‌ (1)قال حدّثني سويد بن سعيد عن عبد الرّحمن بن أحمد الفارسيّ عن محمّد بن إبراهيم ابن أبي ليلى عن الهيثم بن جميل عن زهير عن أبي إسحاق السّبيعيّ عن عاصم بن حمزة(2)السّلوليّ قال: سمعت غلاماً بالمدينة و هو يقول يا أحكم الحاكمين أحكم بينى و بين أمّى.

فقال له عمر بن الخطّاب يا غلام لِمَ تدعو على أمّك فقال يا أمير المؤمنين انّها حملتنى في بطنها تسعة(3)(أشهر - كا) و أرضعتنى حولين (كاملين - يب) فلمّا ترعرعتُ‌(4)و عرفتُ الخير من الشّرّ و يمينى عن(5)شمالى طردَتْنى و انتفتْ منى و زعمت أنّها لا تعرفنى فقال عمر أين تكون الوالدة قال في سقيفة بنى فلان فقال عمر عليّ بأمّ الغلام قال فأتوا بها مع أربعة إخوة لها و أربعين قَسامَة يشهدون لها انّها لا تعرف الصّبىّ و انّ هذا الغلام (غلام - كا) مدّعٍ ظلوم غشوم يريد ان يفضحها في عشيرتها و انّ هذه جارية من قريش لم تتزوّج قطّ و انّها بخاتم ربّها.

فقال عمر يا غلام ما تقول‌؟ فقال يا أمير المؤمنين هذه و اللّه أمّى حملتنى في بطنها تسعة(6)(أشهر - كا) و أرضعتنى حولين (كاملين - يب) فلمّا ترعرعتُ و عرفتُ الخير من(7)الشّرّ و يمينى من شمالى طردتنى و انتفت منى و زعمت انّها لا تعرفنى فقال عمر يا هذه ما يقول الغلام‌؟ فقالت يا أمير المؤمنين و الّذى احتجب بالنّور فلا عين تراه و حقّ محمّد صلّى اللّه عليه و آله و ما ولد، ما أعرفه و لا أدرى من أيّ النّاس هو و انّه غلام (مدّع - كا) يريد ان يفضحنى في عشيرتى و انّى(8)جارية من قريش لم أتزوّج قطّ و انّى بخاتم ربّى فقال عمر أ لك شهود؟ فقالت نعم هؤلاء فتقدّم الأربعون القَسامَة(9)فشهدوا عند عمر انّ الغلام مدّع يريد ان يفضحها في عشيرتها و انّ هذه جارية من قريش لم تتزوّج قطّ و انّها بخاتم ربّها.


1) . الأهوازى - يب.

2) . ضمرة - يب.

3) . تسعاً - يب.

4) . تَرَعْرَعَ الصّبىّ‌: إذا نشأ و كبر.

5) . من - يب.

6) . تسعاً - يب.

7) . و الشّرّ - يب.

8) . و أنا - يب.

9) . قَسامة - يب.

272-45518-(18) عاصم بن حمزه سلولى گويد: «شنيدم جوانى در مدينه مى گويد: اى برتر از همه حاكمان، تو بين من و مادرم حكم كن. عمربن الخطاب به او گفت: پسر، براى چه به مادرت نفرين مى كنى‌؟ او گفت: اى امير المؤمنين، مادرم مرا نه ماه در شكمش داشت و دو سال شيرم داد و چون بزرگ شدم و خوب و بد را تمييز دادم و دست راست و چپم را از هم شناختم، مرا طرد كرد و مرا فرزند خود نمى داند و مى گويد كه اصلا مرا نمى شناسد.

عمر گفت: مادرت كجاست‌؟ پسر گفت: در سقيفۀ فلان قبيله. عمر گفت: مادر غلام را پيش من بياوريد. عاصم بن حمزه گويد: مادر را همراه با چهار برادرش و چهل نفر كه براى مادر سوگند مى خوردند، آوردند و آنها شهادت دادند مادر، اين فرزند را نمى شناسد و اين كه اين جوان مدعى ستمگر و ظالمى است كه مى خواهد مادر را در ميان قبيله اش رسوا سازد و اين مادر دخترى از قريش است كه هرگز ازدواج نكرده و هنوز مهر الهى بر او هست.

عمر گفت: اى پسر، تو چه مى گويى‌؟ او گفت: اى امير المؤمنين، به خدا سوگند! اين زن مادر من است. نه ماه مرا در شكم داشته و دو سال شير داده و چون بزرگ شدم و خوب و بد را تميز دادم و دست راست و چپم را شناختم، مرا طرد كرده و فرزند خود نمى داند و مى گويد كه مرا نمى شناسد. عمر گفت: اى زن، اين پسر چه مى گويد؟ آن زن گفت: اى امير المؤمنين، سوگند به خدايى كه با نور، حجاب گرفته و چشمى او را نمى بيند و به حقّ محمد صلى الله عليه و آله و فرزندان وى، من اين پسر را نمى شناسم و نمى دانم كه از كدام مردم است و اين پسر مى خواهد مرا در ميان قبيله ام رسوا كند و من دخترى از قريش هستم كه هرگز ازدواج نكرده ام و مهر خدا بر من است.

عمر گفت: آيا تو شاهدانى دارى‌؟ زن گفت: آرى، اينها شاهدان منند. پنجاه نفر قسامه پيش آمدند و نزد عمر شهادت دادند كه پسر ادّعا مى كند و مى خواهد زن را در ميان عشيره اش رسوا سازد و اين زن دخترى از قريش است كه هنوز ازدواج نكرده و با مهر الهى همراه است.

فقال عمر خذوا هذا (1)الغلام و انطلقوا به الى السّجن حتّى نسأل عن الشّهود فان عدّلت شهادتهم جلدته حدّ المفترى فأخذوا (بيد - يب) الغلام ينطلق(2)به الى السّجن فتلقّاهم أمير المؤمنين عليه السلام في بعض الطّريق فنادى الغلام يا ابن عمّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله انّنى(3)غلام مظلوم و أعاد عليه الكلام الّذى كلّم(4)به (عند - يب) عمر ثمّ قال و هذا عمر قد أمر بى الى الحبس(5)فقال عليّ عليه السلام ردّوه الى عمر فلمّا ردّوه قال لهم عمر أمرت به الى السّجن فرددتموه اليّ؟ فقالوا يا أمير المؤمنين أمرنا عليّ بن أبي طالب عليه السلام ان نردّه إليك و سمعناك (و أنت - كا) تقول لا تعصوا لعلىّ (عليه السلام - كا) أمراً فبيناهم كذلك إذ أقبل(6)عليّ عليه السلام.

فقال عَلَىَّ بأمّ الغلام فأتوا بها فقال عليّ عليه السلام يا غلام ما تقول‌؟ فأعاد الكلام (علىٰ عليّ عليه السلام - يب) فقال عليّ عليه السلام لعمر أ تأذن لي أن أقضى بينهم‌؟ فقال عمر سبحان اللّه و كيف لا؟ و قد سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقول أعلمكم عليّ بن أبي طالب ثمّ قال لِلمرأة يا هذه أ لك شهود؟ قالت نعم فتقدّم الأربعون قَسامة فشهدوا بالشّهادة الأولى فقال عليّ عليه السلام لأقضينّ اليوم بقضيّة بينكما هي مرضاة الرّبّ من فوق عرشه علّمنيها حبيبي رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله (ثمّ - كا) قال لها أ لك وليّ؟ قالت نعم هؤلاء إخوتى فقال لإخوتها أمرى فيكم و في أختكم جائز؟ فقالوا: نعم يا ابن عمّ محمّد صلّى اللّه عليه و آله أمرك فينا و في أختنا جائز.

فقال عليّ عليه السلام أشهد اللّه و أشهد من حضر من المسلمين انّى قد زوّجت هذا الغلام من هذه الجارية بأربعمائة درهم و النّقد من مالى يا قنبر عليّ بالدّراهم فأتاه قنبر (بها - كا) فصبّها في يد الغلام قال خذها فصبّها في حِجر امرأتك و لا تأتنا الّا و بك أثر العُرس يعنى الغسل فقام الغلام فصبّ الدّراهم في حِجر المرأة ثمّ تلبّبها(7)فقال لها قومي فنادت المرأة النّار النّار يا ابن عمّ محمّد صلّى اللّه عليه و آله (أ - يب) تريد أن تزوّجنى من ولدي هذا و اللّه ولدي زوّجنى اخوتي هجيناً(8)فولدت منه هذا (الغلام - كا) فلمّا ترعرع و شبّ أمرونى ان أنتفى منه و أطرده و هذا و اللّه


1) . بيد الغلام - يب.

2) . فانطلقوا - يب.

3) . انّى - يب.

4) . تكلّم - يب.

5) . الى السّجن - يب.

6) . إذا أقبل - يب.

7) . أى جمع ثيابها عند صدرها ثمّ حرّها.

8) . الهجين: اللّئيم الّذى أبوه عتيق دون أمّه.

عمر گفت: اين پسر را بگيريد و او را به زندان ببريد تا ما دربارۀ شاهدان تحقيق كنيم. پس اگر شهادت شاهدان تعديل شد، حدّ افترا بر پسر مى زنيم. پس از آن، دست پسر را گرفتند و او را به سوى زندان بردند. در راه، امير المؤمنين عليه السلام با آنان روبه رو شد. پسر ندا كرد: اى پسر عموى رسول خدا، من پسرى مظلوم هستم و مجدداً سخنى را كه با عمر گفته بود، در محضر امير المؤمنين تكرار كرد. پس از آن گفت: و اين عمر دستور داده كه مرا به زندان ببرند.

امير المؤمنين عليه السلام فرمود: پسر را نزد عمر ببريد. چون او را باز گرداندند، عمر به آنان گفت: دستور دادم او را به زندان ببريد و شما او را نزد من باز گردانديد! آنان گفتند: اى امير المؤمنين، [امير المؤمنين] على بن ابيطالب عليه السلام به ما دستور داد كه او را نزد تو برگردانيم و ما از تو شنيده ايم كه مى گويى نافرمانى از دستور على عليه السلام نكنيد. در همين حال بودند كه امير المؤمنين على عليه السلام آمد. حضرت فرمود:

مادر پسر را بياوريد. او را آوردند. امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: اى پسر، چه مى گويى‌؟ پسر سخن را مجدداً خدمت امير المؤمنين عليه السلام تكرار كرد. امير المؤمنين عليه السلام به عمر گفت: آيا به من اجازه مى دهى كه ميان شان دادرسى كنم‌؟ عمر گفت: سبحان اللّه! چگونه نه‌؟ با اين كه از رسول خدا شنيدم كه مى فرمود: عالم ترين شما على بن ابيطالب است. سپس حضرت به زن گفت: اى زن، آيا شاهدانى دارى‌؟ زن گفت: آرى. پس از آن پنجاه نفر قسامه پيش آمدند و شهادت نخستين را دادند.

امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: امروز ميان شما حكمى مى كنم كه موجب رضايت پروردگار از بالاى عرشش باشد. اين دادرسى را حبيبم رسول خدا صلى الله عليه و آله به من آموخته است.

سپس به زن گفت آيا ولىّ دارى‌؟ گفت: آرى. اينان برادرانم هستند. حضرت به برادران او گفت:

آيا كارى كه من كنم در مورد شما و خواهرتان نافذ است‌؟ گفتند: آرى، اى پسر عموى حضرت صلى الله عليه و آله؛ دستور تو دربارۀ ما و خواهرمان نافذ است.

امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: خدا و همۀ مسلمانان حاضر را گواه مى گيرم كه من اين پسر را به ازدواج با اين دختر در برابر چهارصد درهم در آوردم و پول آن را از مال خودم پرداخت مى كنم. اى قنبر، درهم ها را بياور.

قنبر هم درهم ها را آورد و در دست پسر ريخت و گفت: اين درهم ها را بگير و در دامن همسرت بريز و نزد ما نيا مگر اين كه اثر عروسى يعنى غسل بر تو باشد. پسر برخاست و درهم ها را در دامن زن ريخت. سپس يقۀ زن را گرفت و به او گفت: برخيز. زن فرياد كشيد: آتش! آتش! اى پسر عموى حضرت محمد صلى الله عليه و آله آيا مى خواهى كه مرا به فرزندم تزويج كنى‌؟ اين به خدا سوگند فرزند من است! برادرانم مرا به ازدواج با يك مرد پست كه پدرش بردۀ آزاد شده بود و نه مادرش، در آوردند

ولدي و فؤادى (يتقلّىٰ‌ (1)أسفاً على ولدي - كا) قال ثمّ أخذت بيد الغلام و انطلقت و نادى عمر وا عمراه لو لا عليّ لهلك عمر.

مستدرك 388/17: السّيّد الرّضيّ في كتاب الخصائص باسناد مرفوع الى عاصم بن ضمرة السّلوليّ قال: سمعت غلاماً بالمدينة على عهد عمر بن خطّاب و ذكر نحوه.

273-45519-(19) مستدرك 392/17: الشّيخ شاذان بن جبرئيل القمّيّ في كتاب الفضائل عن الواقدى عن جابر عن سلمان الفارسيّ رضي اللّه عنه قال: جاء الى عمر بن الخطّاب غلام يافع فقال له انّ أمّى جحدت حقّى من ميراث أبى و أنكرتنى و قالت لست بولدى فاحضرها و قال لها لم جحدتِ ولدك هذا الغلام و أنكرتيه‌؟ قالت انّه كاذب في زعمه ولى شهود بانّى بكر عاتق ما عرفت بعلاً و كانت قد أرشت سبع نفر (من النّساء - خ) كلّ واحدة بعشرة دنانير (و قالت لهم اشهدوا - خ) بانّى بكر لم أتزوّج و لا أعرف بعلاً.

فقال لها عمر أين شهودك فأحضرتهنّ بين يديه فشهدن(2)أنّها بكر لم يمسّها ذكر و لا بعل فقال الغلام بينى و بينها علامة أذكرها لها عسى تعرف ذلك فقال له قل ما بدا لك فقال الغلام كان والدى شيخ سعد بن مالك يقال له الحارث المزنى (و إنّي - خ) رزقت في عام شديد المَحل و بقيت عامين كاملين أرتضع من شاة ثمّ انّنى كبرت و سافر والدى مع جماعة في تجارة فعادوا و لم يعد والدى معهم فسألتهم عنه فقالوا انّه درج فلمّا عرفت والدتى الخبر أنكرتنى و أبعدتنى و قد أضرّت بى الحاجة فقال عمر هذا مشكل لا يحلّه الّا نبىّ أو وصىّ نبىّ فقوموا بنا الى أبى الحسن عليّ عليه السلام فمضى الغلام و هو يقول أين منزل كاشف الكروب و محلّ المشكلات فوقف هناك يقول يا كاشف الكروب أين خليفة هذه الأمّة حقّاً فجاءوا به الى منزل عليّ بن أبي طالب عليه السلام كاشف الكروب و محلّ المشكلات فوقف هناك.

يقول يا كاشف الكروب عن هذه الأمّة فقال له الإمام و مالك يا غلام فقال يا مولاى أمّى جحدتنى حقّى و أنكرتنى (و زعمت - خ) أنّى لم أكن ولدها فقال عليه السلام أين قنبر فأجابه لبّيك يا مولاى فقال له امض و أحضر المرأة إلى مسجد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فمضى قنبر و أحضرها بين


1) . أى يحرق.

2) . بين يديه فقال بِمَ تشهدون فقالوا نشهد أنّها بكر - ك في المصدر.

و من از او اين بچّه را پيدا كردم و چون بزرگ شد و جوان گرديد، به من دستور دادند كه او را فرزند خودم ندانم و او را طرد كنم و اين به خدا سوگند فرزند من است و دلم بر فرزندم از تأسّف مى سوزد!

عاصم بن حمزه گويد: سپس زن دست پسر را گرفت و رفت و عمر فرياد زد: واى بر عمر! اگر على نبود، عمر هلاك مى گرديد!»

273-45519-(19) سلمان فارسى گويد: «جوانى نزد عمر بن الخطّاب آمد و به عمر گفت: مادرم حقّ ارث را براى من از پدرم انكار كرده و مرا نيز نمى پذيرد و گفته است كه تو فرزند من نيستى. عمر مادر را احضار كرد و به او گفت: چرا اين فرزندت را انكار كرده اى و او را نمى پذيرى‌؟ زن گفت: او در اين گفتارش دروغ گفته و من شاهدانى دارم كه باكره و ازدواج نكرده ام و شوهرى را نمى شناسم و اين زن به هفت نفر از زنان رشوه داده بود و به هر كدام ده دينار و به آنان گفته بود كه شهادت دهيد من باكره ام و ازدواج ننموده ام و شوهرى را نمى شناسم.

عمر به زن گفت: شاهدانت كجايند؟ زن شاهدانش را در برابر عمر حاضر ساخت و آنان شهادت دادند كه زن باكره است و مرد و شوهرى با او آميزش نكرده است. جوان گفت: ميان من و مادرم علامتى است. آن را برايش ياد آور مى شوم. اميد كه بشناسد! عمر به جوان گفت: بگو هر چه در نظر دارى. جوان گفت: پدرم شيخ سعدبن مالك بود. به او حارث مزنى مى گفتند. من در سال قحطى شديد به دنيا آمدم و دو سال كامل از گوسفندى شير خوردم. پس از آن بزرگ شدم و پدرم با گروهى براى تجارت به سفر رفت. آنان برگشتند ولى پدرم برنگشت. از آنان دربارۀ پدرم جويا شدم. گفتند: رفت. مادرم چون اين خبر را شنيد، مرا انكار كرد و دورم ساخت و اكنون به هنگام نيازمندى به من ضرر رسانده است.

عمر گفت: اين مشكلى است كه جز پيامبر يا وصى پيامبر آن را نمى گشايد. برخيزيد و ما را نزد ابوالحسن على عليه السلام ببريد. غلام رفت در حالى كه مى گفت: كجاست منزل آن كس كه سختى ها را برطرف مى سازد و مشكلات را مى گشايد؟

پس آنجا ايستاد و مى گفت: اى آن كه سختى ها را برطرف مى سازى، خليفۀ واقعى اين امت كجاست‌؟ او را به منزل على بن ابيطالب عليه السلام كه برطرف كنندۀ سختى ها و گشايندۀ مشكلات است، راهنمايى كردند. آنجا ايستاد و مى گفت: اى برطرف كنندۀ سختى ها از اين امت. امام عليه السلام به او فرمود:

اى جوان تو را چه شده‌؟ گفت: اى مولاى من، مادرم حقّ مرا انكار كرده و مرا به فرزندى قبول ندارد و گفته است كه من فرزند او نيستم. حضرت فرمود: قنبر كجاست‌؟ او پاسخ داد: آماده به خدمتم مولاى من. حضرت به او فرمود: برو و زن را به مسجد رسول خدا بياور. قنبر رفت و زن را در برابر حضرت حاضر كرد. امام عليه السلام به او فرمود: واى بر تو! چرا فرزندت را انكار مى كنى‌؟ زن گفت: من باكره

يدى الإمام فقال لها ويلك لِمَ جحدتِ ولدكِ فقالت يا أمير المؤمنين أنا بكر ليس لي ولد و لم يمسسني بشر قال لها لا تطيلى الكلام أنا ابن عمّ البدر التّمام و أنا مصباح الظّلام و انّ جبرائيل أخبرنى بقصّتك فقالت يا مولاى أحضر قابلة تنظرنى أنا بكر عاتق أم لا فأحضروا قابلة أهل الكوفة فلمّا دخلت بها أعطتها سواراً كان في عضدها و قالت لها اشهدى بانّى بكر فلمّا خرجت من عندها.

قالت له يا مولاى انّها بكر فقال عليه السلام كذبت العجوز يا قنبر فتّش العجوز و خذ منها السّوار قال قنبر فأخرجته من كتفها فعند ذلك ضجّ الخلائق فقال الإمام اسكتوا فأنا عيبة علم النبوّة ثمّ أحضر الجارية و قال لها يا جارية أنا زين الدّين أنا قاضى الدّين أنا أبو الحسن و الحسين أنا اُريد أن أزوّجك من هذا الغلام المدّعى عليك فتقبلينه منى زوجاً فقالت لا يا مولاى أ تبطل شرع محمّد صلّى اللّه عليه و آله فقال لها بما ذا فقالت تزوّجنى بولدى كيف يكون ذلك فقال الإمام جاء الحقّ و زهق الباطل و ما يكون هذا منك قبل الفضيحة فقالت يا مولاى خشيت على الميراث فقال لها استغفري اللّه تعالى و تُوبى إليه ثمّ إنّه أصلح بينهما و ألحق الولد بوالدته و بإرث أبيه.

274-45520-(20) المناقب 359/2: اثبات النّصّ‌: انّ غلاماً طلب مال أبيه من عمر و ذكر انّ والده توفّى بالكوفة و الولد طفل بالمدينة فصاح عليه عمر و طرده فخرج يتظلّم منه فلقيه عليّ عليه السلام و قال ائتونى به الى الجامع حتّى أكشف أمره فجيء به فسأله عن حاله فأخبره بخبره فقال عليّ لأحكمنّ فيكم بحكومة حكم اللّه بها من فوق سبع سماء و انّه لا يحكم بها الّا من ارتضاه لعلمه ثمّ استدعى بعض أصحابه و قال هات مجرفة (1)ثمّ قال سيروا بنا الى قبر والد الصّبىّ فساروا فقال احفروا هذا القبر و انبشوه و استخرجوا اليّ ضلعاً من أضلاعه فدفعه الى الغلام فقال له شمّه فلمّا شمّه انبعث الدّم من منخريه فقال عليه السلام انّه ولده فقال عمر بانبعاث الدّم تسلّم اليه المال فقال انّه أحقّ بالمال منك و من سائر الخلق أجمعين ثمّ أمر الحاضرين بشمّ الضّلع فشمّوه فلم ينبعث الدّم من واحد منهم فأمران أعيد إليه ثانية و قال شمّه فلمّا شمّه انبعث الدّم انبعاثاً كثيراً فقال عليه السلام انّه أبوه فسلّم إليه المال ثمّ قال و اللّه ما كذبت و لا كذبت.

1) . جَرَفَ الطّين: كَسَحَه - المِجْرَفَة: آلة الْجَرْف.

هستم، فرزند ندارم و بشرى با من آميزش نداشته است. حضرت به او فرمود: سخن را طولانى مساز؛ من پسرعموى ماه تمامم؛ من چراغ تاريكى هايم و جبرئيل جريان تو را به من خبر داده است. زن گفت: مولاى من قابله [ماما] را حاضر ساز تا مرا نگاه كند كه آيا من باكره و شوهر كرده ام‌؟ آنان قابلۀ اهالى كوفه را حاضر كردند. چون قابله بر او وارد شد، زن دستبندى كه در دست داشت به او داد و به ماما گفت: گواهى بده كه من باكره ام. ماما چون از نزد زن بيرون آمد، به امير المؤمنين عليه السلام گفت:

مولاى من، اين زن باكره است. امير المؤمنين عليه السلام فرمود: اين پيرزن دروغ گفت. اى قنبر، پيرزن را تفتيش كن و از او دستبند را بگير. قنبر گويد: من از شانۀ زن دستبند را در آوردم. در اين جا بود كه مردمان ناله سر دادند. امام فرمود: ساكت باشيد! من جايگاه دانش پيامبرى هستم. سپس حضرت كنيز را حاضر كرد و به او گفت: اى كنيز، من زيور دين، قاضى دين هستم؛ من ابوالحسن و الحسين [پدر امام حسن و امام حسين عليهما السلام] هستم، من مى خواهم تو را به ازدواج اين جوان كه بر تو ادّعا دارد، درآورم. آيا او را به عنوان شوهر از من مى پذيرى‌؟ زن گفت: نه مولايم. آيا مى خواهى شريعت محمد صلى الله عليه و آله را باطل كنى‌؟ حضرت به او فرمود با چه چيزى‌؟ زن گفت: مرا به ازدواج فرزندم درمى آورى‌؟ چگونه ممكن است! امام فرمود: حقّ آمد و باطل رفت. چرا اين اقرار از سوى تو پيش از رسوايى نبود؟ زن گفت: اى مولايم، بر ارث مى ترسيدم. حضرت به او فرمود: از خداوند متعال استغفار كن و به سوى او توبه نما. پس از آن، حضرت ميان مادر و جوان سازش برقرار كرد و فرزند را به مادرش و به ارث پدرش ملحق نمود.»

274-45520-(20) جوانى مال پدرش را از عمر مطالبه كرد و گفت: «پدرش در كوفه مرده و فرزند، كودكى در مدينه بوده است. عمر به سرش فرياد كشيد و او را طرد كرد. جوان بيرون آمد و از ظلم عمر شكوه مى كرد. امير المؤمنين عليه السلام او را ديد و فرمود: او را در جامع [مسجد مركزى] نزد من بياوريد تا مسالۀ او را برطرف كنم. او را آوردند. حضرت از حال او پرسيد. او جريان خود را به امام خبر داد. امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: در ميان شما حكمى خواهم كرد كه خداوند از بالاى هفت آسمان بدان حكم كرده است و چنين حكمى نمى كند، جز آن كس كه خداوند او را براى علم خويش پسنديده است.

پس از آن، حضرت بعضى از يارانش را طلبيد و فرمود: برايم بيل بياور. سپس فرمود: ما را نزد قبر پدر پسر بچّه ببريد. پس همه رفتند. حضرت فرمود: اين قبر را بشكافيد و نبش كنيد و يك استخوان پهلوى او را براى من بيرون آوريد. حضرت استخوان پهلو را به جوان داد و به او فرمود: آن را بو كن.

چون بوييد، خون از دو سوراخ بينى اش جوشيد. حضرت فرمود: اين فرزند اوست. عمر گفت: با جوشيدن خون، مال به او داده مى شود؟ حضرت فرمود: او از تو و از همۀ خلق به اين مال سزاوارتر است. پس از آن، حضرت دستور داد كه حاضران اين استخوان پهلو را ببويند. همه بوييدند ولى خون از هيچكدام نيامد. حضرت دستور داد كه مجدداً استخوان را نزد پسر ببرند و فرمود: بو كن. تا پسر بوييد، خون بسيار جوشيد. حضرت فرمود: آن پدر اين فرزند است. مال را به او تسليم كن. سپس حضرت فرمود: به خدا سوگند! نه به من دروغ گفته شده و نه من دروغ گفته ام.»

275-45521-(21) مستدرك 397/17: المفيد في الرّسالة العويصة مسئلة أخرى: في رجل ملك عبيداً من غير ابتياع لهم و لا هبة و لا صدقة و لا غنيمة حرب و لا ميراث من مالكٍ تركهم، الجواب هذا الرّجل تزوّجت اُمّه بعد أبيه نصرانيّاً فأولدها أولاداً و قضى أمير المؤمنين عليه السلام بقتلها و جعل أولادها من النّصرانيّ رقّاً لأخيهم المسلم.

276-45522-(22) كافى 428/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 290/6: أحمد بن محمّد عن محمّد بن عيسى (1)عن يوسف بن عقيل عن محمّد بن قيس عن أبي جعفر عليه السلام قال: قضى أمير المؤمنين عليه السلام في رجل أكل (هو - يب) و أصحاب له شاة فقال ان أكلتموها فهي لكم و ان لم تأكلوها فعليكم كذا و كذا فقضى فيه انّ ذلك باطل و لا شيء في المؤاكلة من الطعام(2)ما قلّ منه و ما كثر و منع غرامته فيه.

277-45523-(23) المناقب 357/2: ابن جريح عن الضحّاك عن ابن عبّاس: أنّ النبيّ صلّى اللّه عليه و آله اشترى من أعرابىّ ناقة بأربعمائة درهم فلمّا قبض الأعرابىّ المال صاح الدراهم و الناقة لي فأقبل أبو بكر فقال اقض فيما بينى و بين الأعرابىّ فقال القضيّة واضحة تطلب البيّنة فأقبل عمر فقال كالأوّل فأقبل عليّ فقال أتقبل الشابّ المقبل قال نعم فقال الأعرابىّ الناقة ناقتى و الدراهم دراهمى فان كان لمحمّد صلّى اللّه عليه و آله شيء فليقم البيّنة على ذلك فقال عليه السلام خلّ عن الناقة و عن رسول اللّه ثلاث مرّات فاندفع فضربه ضربة فاجتمع أهل الحجاز أنّه رمى برأسه و قال بعض أهل العراق بل قطع منه عضواً فقال يا رسول اللّه نصدّقك على الوحى و لا نصدّقك على أربعمائة درهم. و في خبر عن غيره فالتفت النبيّ اليهما فقال هذا حكم اللّه لا ما حكمتما به.

الإرجاعات

و يأتي في باب (14) من يجوز حبسه أو يجب من أبواب حدّ المحارب ما يدلّ على ذيل الباب فلاحظ.


1) . أحمد بن محمّد بن عيسى - يب.

2) . لا شيء فيه للمواكلة في الطّعام - يب.

275-45521-(21) شيخ مفيد در رسالۀ عويصه [رسالۀ مشكل] آورده است: «سئوال ديگر دربارۀ مردى شد كه برده هايى را مالك شده است - بى آنكه آنان را خريدارى كرده يا، به او هبه شده باشد يا صدقه يا غنيمت جنگى يا ارث از كسى كه مالك آنان بوده و مرده است و به جاى گذاشته تا به او رسيده باشد.

پاسخ: اين مرد، مادرش پس از پدرش با يك مسيحى ازدواج كرده است. مرد مسيحى از او چند فرزند پيدا كرده است و امير المؤمنين عليه السلام به قتل آن مادر حكم داد و فرزندان او را از مسيحى بردۀ برادر مسلمان شان قرار داده»

276-45522-(22) امام باقر عليه السلام فرمايد: «امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ مردى كه خود و يارانش يك گوسفند را خوردند، او [صاحب گوسفند] گفت: اگر اين گوسفند را خورديد، آن براى شماست و اگر نخوريد، بر شماست كه فلان مقدار خسارت بدهيد. قضاوت كرد كه اين حكم باطل است و چيزى به عهدۀ خورندگان غذا - چه غذا كم باشد يا زياد باشد - نيست و حضرت از خسارت گرفتن از نخوردن كامل منع كرد.»

277-45523-(23) پيامبر صلى الله عليه و آله از يك اعرابى [عرب بيابانى] شترى را به چهارصد درهم خريد. چون اعرابى مال را گرفت، فرياد كرد كه: درهم ها و شتر مال من است. ابوبكر آمد. حضرت فرمود: ميان من و اعرابى حكم كن. ابوبكر گفت: حكم روشن است. از شما بيّنه خواسته مى شود. عمر آمد. او هم چون اوّلى گفت. پس از آن امير المؤمنين عليه السلام آمد. حضرت پيامبر فرمود: آيا جوانى را كه مى آيد، مى پذيرى‌؟ او گفت: آرى. اعرابى گفت: شتر، شتر من است و درهم ها هم درهم هاى من است. اگر محمّد صلى الله عليه و آله چيزى دارد، بر آن بيّنه بياورد. امير المؤمنين عليه السلام سه بار فرمود: شتر و رسول خدا را رها كن. آن اعرابى كنار نرفت. حضرت يك ضربت بر او زد. اهل حجاز همه گفتند كه: حضرت سر اعرابى را [با يك ضربت] پرت كرد. ولى بعضى از اهل عراق گويند: حضرت عضوى از او را قطع نمود. حضرت فرمود:

اى رسول خدا، ما تو را بر وحى تصديق مى كنيم ولى تو را بر چهارصد درهم تصديق نكنيم!

و در خبرى غير از اين آمده است: پيامبر به آن دو نفر التفاتى كرد و فرمود: اين حكم خداست؛ نه آنچه شما بدان حكم كرديد.»

ارجاعات

مى آيد:

در باب چهارده از ابواب حدّ محارب، رواياتى كه بر بخش پايانى عنوان باب دلالت دارد؛ ملاحظه كنيد.

كتاب الشّهادات

اشاره

كتاب شهادات

(1) باب انّ من دُعى الى تحمّل الشّهادة فعليه ان يَتَحَمَّلها و يؤدّيها و لا يكتمها و من رجع عنها و كتمها أطعمه اللّه لحمه على رءوس الخلائق و يدخل النّار

اشاره

قال اللّه تعالى في سورة البقرة (2):140 و 282-283: «وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهٰادَةً عِنْدَهُ مِنَ اَللّٰهِ وَ مَا اَللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ‌» و «وَ لاٰ يَأْبَ كٰاتِبٌ أَنْ يَكْتُبَ كَمٰا عَلَّمَهُ اَللّٰهُ فَلْيَكْتُبْ وَ لْيُمْلِلِ اَلَّذِي عَلَيْهِ اَلْحَقُّ وَ لْيَتَّقِ اَللّٰهَ رَبَّهُ وَ لاٰ يَبْخَسْ مِنْهُ شَيْئاً فَإِنْ كٰانَ اَلَّذِي عَلَيْهِ اَلْحَقُّ سَفِيهاً أَوْ ضَعِيفاً أَوْ لاٰ يَسْتَطِيعُ أَنْ يُمِلَّ هُوَ فَلْيُمْلِلْ وَلِيُّهُ بِالْعَدْلِ وَ اِسْتَشْهِدُوا شَهِيدَيْنِ مِنْ رِجٰالِكُمْ فَإِنْ لَمْ يَكُونٰا رَجُلَيْنِ فَرَجُلٌ وَ اِمْرَأَتٰانِ مِمَّنْ تَرْضَوْنَ مِنَ اَلشُّهَدٰاءِ أَنْ تَضِلَّ إِحْدٰاهُمٰا فَتُذَكِّرَ إِحْدٰاهُمَا اَلْأُخْرىٰ وَ لاٰ يَأْبَ اَلشُّهَدٰاءُ إِذٰا مٰا دُعُوا وَ لاٰ تَسْئَمُوا أَنْ تَكْتُبُوهُ صَغِيراً أَوْ كَبِيراً إِلىٰ أَجَلِهِ ذٰلِكُمْ أَقْسَطُ عِنْدَ اَللّٰهِ وَ أَقْوَمُ لِلشَّهٰادَةِ وَ أَدْنىٰ أَلاّٰ تَرْتٰابُوا * فَلْيُؤَدِّ اَلَّذِي اُؤْتُمِنَ أَمٰانَتَهُ وَ لْيَتَّقِ اَللّٰهَ رَبَّهُ وَ لاٰ تَكْتُمُوا اَلشَّهٰادَةَ وَ مَنْ يَكْتُمْهٰا فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ وَ اَللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ عَلِيمٌ‌».

النساء (4):58 و 135: «إِنَّ اَللّٰهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا اَلْأَمٰانٰاتِ إِلىٰ أَهْلِهٰا وَ إِذٰا حَكَمْتُمْ بَيْنَ اَلنّٰاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ إِنَّ اَللّٰهَ نِعِمّٰا يَعِظُكُمْ بِهِ إِنَّ اَللّٰهَ كٰانَ سَمِيعاً بَصِيراً» و «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوّٰامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَدٰاءَ لِلّٰهِ وَ لَوْ عَلىٰ أَنْفُسِكُمْ أَوِ اَلْوٰالِدَيْنِ وَ اَلْأَقْرَبِينَ إِنْ يَكُنْ غَنِيًّا أَوْ فَقِيراً فَاللّٰهُ أَوْلىٰ بِهِمٰا فَلاٰ تَتَّبِعُوا اَلْهَوىٰ أَنْ تَعْدِلُوا وَ إِنْ تَلْوُوا أَوْ تُعْرِضُوا فَإِنَّ اَللّٰهَ كٰانَ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِيراً».

المائدة (5):8: «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوّٰامِينَ لِلّٰهِ شُهَدٰاءَ بِالْقِسْطِ وَ لاٰ يَجْرِمَنَّكُمْ‌

باب 1 وجوب پذيرش دعوت به تحمّل و اداى شهادت

و چه كسى ستمكارتر است از آن كس كه گواهى و شهادت الهى را كه نزد اوست، كتمان مى كند و خدا از اعمال شما غافل نيست.(1)و شهود نبايد به هنگامى كه آنان را (براى شهادت) دعوت مى كنند خوددارى نمايند و از نوشتن (بدهى خود) چه كوچك باشد يا بزرگ ملول نشويد (هر چه باشد بنويسيد) اين، در نزد خدا به عدالت نزديك تر و براى شهادت مستقيم تر و براى جلوگيرى از ترديد و شك (و نزاع و گفتگو) بهتر است.(2)

و بايد كسى كه امين شمرده شده (و بدون گرو، چيزى از ديگرى گرفته)، امانت (و بدهى خود را به موقع) بپردازد و از خدايى كه پروردگار اوست، بپرهيزد و شهادت را كتمان نكنيد و هر كس آن را كتمان كند، قلبش گنهكار است و خداوند به آنچه انجام مى دهيد، داناست.(3)

خداوند به شما فرمان مى دهد كه امانت ها را به صاحبانش بدهيد؛ و هنگامى كه ميان مردم قضاوت مى كنيد به عدالت قضاوت كنيد. خداوند، اندرزهاى خوبى به شما مى دهد. خداوند شنوا و بيناست.(4)

اى كسانى كه ايمان آورده ايد! كاملاً قيام به عدالت كنيد براى خدا شهادت دهيد اگر چه (اين گواهى) به زيان خود شما، يا پدر و مادر و نزديكان شما بوده باشد؛ (چرا كه) اگر آنها غنى يا فقير باشند؛ خداوند سزاوارتر است كه از آنان حمايت كند. بنابراين از هوىٰ و هوس پيروى نكنيد؛ كه از حقّ‌، منحرف خواهيد شد و اگر حقّ را تحريف كنيد يا از اظهار آن، اعراض نماييد، خداوند به آنچه انجام مى دهيد، آگاه است.(5)

اى كسانى كه ايمان آورده ايد! همواره براى خدا قيام كنيد و از روى عدالت، گواهى دهيد.


1) . بقره 140/2.

2) . همان/ 282.

3) . همان/ 283.

4) . نساء 58/4.

5) . همان/ 135.

شَنَآنُ قَوْمٍ عَلىٰ أَلاّٰ تَعْدِلُوا اِعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوىٰ وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ إِنَّ اَللّٰهَ خَبِيرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ‌».

الطّلاق (65):2: «وَ أَقِيمُوا اَلشَّهٰادَةَ لِلّٰهِ ذٰلِكُمْ يُوعَظُ بِهِ مَنْ كٰانَ يُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ وَ مَنْ يَتَّقِ اَللّٰهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً».

المعارج (70):33: «وَ اَلَّذِينَ هُمْ بِشَهٰادٰاتِهِمْ قٰائِمُونَ‌».

278-45524-(1)كافى 380/7: عدّه من أصحابنا عن أحمد بن محمّد بن عيسى عن النّضر بن سويد تهذيب 279/6: الحسين بن سعيد عن النّضر عن القاسم ابن سليمان عن جرّاح المدائنىّ (يب - عن أبي عبد اللّه عليه السلام) قال: إذ دعيت الى الشّهادة فأجب.

279-45525-(2)كافى 380/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 276/6: سهل بن زياد عن أحمد بن محمّد ابن أبي نصر عن داود بن سرحان عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: لا يأب الشّهداء (1) أن تجيب حين تدعى قبل الكتاب.

280-45526-(3)كافى 380/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير تهذيب 275/6:

الحسين بن سعيد عن ابن أبي عمير عن فقيه 34/3: هشام بن سالم عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في قول اللّه عزّ و جلّ «وَ لاٰ يَأْبَ اَلشُّهَدٰاءُ‌» قال قبل الشّهادة تهذيب فقيه: و (في - فقيه) قول اللّه(2) عزّ و جلّ «وَ مَنْ يَكْتُمْهٰا فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ‌» قال بعد الشّهادة. كافى 381/7: بهذا الإسناد عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في قول اللّه عزّ و جلّ «وَ مَنْ يَكْتُمْهٰا» (و ذكر مثله).

281-45527-(4)كافى 379/7: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد بن عيسى عن محمّد بن الفضيل تهذيب 275/6: الحسين بن سعيد عن محمّد بن الفضيل عن أبي الصباح (الكنانيّ - كما) عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في قول اللّه(3) عزّ و جلّ «وَ لاٰ يَأْبَ اَلشُّهَدٰاءُ إِذٰا مٰا دُعُوا» فقال لا ينبغي لأحد إذا دعى الى شهادةٍ يشهد(4) عليها ان يقول لا أشهد لكم (عليها - يب) كافى 380/(7): عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن حمّاد بن عثمان عن الحلبيّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام: مثله و قال فذلك قبل الكتاب.

1) . الشّاهد - يب.

2) . قوله - يب - فقيه.

3) . قوله - يب.

4) . ليشهد - يب.

دشمنى با جمعيّتى، شما را به گناه و ترك عدالت نكشاند. عدالت كنيد كه بر پرهيزگارى نزديك تر است و از (معصيت) خدا بپرهيزيد كه خداوند از آنچه مى دهيد، باخبر است.(1)و شهادت را براى خدا برپا داريد؛ اين چيزى است كه مومنان به خدا و روز قيامت به آن اندرز داده مى شوند و هر كس تقواى الهى پيشه كند، خداوند راه نجاتى براى او فراهم مى كند.(2)

و آنها كه به اداى شهادت شان قيام مى كنند.(3)

278-45524-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «به هنگامى كه دعوت به شهادت مى شوى، اجابت كن.»

279-45525-(2) امام صادق عليه السلام فرمود: «شاهدان از اجابت، زمانى كه پيش از نوشتن به شهادت خوانده مى شوند امتناع نورزند.»

280-45526-(3) امام صادق عليه السلام دربارۀ فرمودۀ خداوند عز و جل: و شهود نبايد به هنگامى كه آنها را (براى شهادت) دعوت مى كنند خوددارى نمايند، فرمود: «پيش از شهادت.

و درباره فرمودۀ خداوند عز و جل: و هر كس آن را كتمان كند، قلبش گنهكار است، فرمود: پس از شهادت [براى اداى شهادت].»

281-45527-(4) ابوالصباح كنانى از امام صادق عليه السلام دربارۀ فرمودۀ خداوند عز و جل: و شهود نبايد به هنگامى كه آنها را (براى شهادت) دعوت مى كنند خوددارى نمايند، روايت كرده است: «حضرت فرمود: شايسته نيست براى احدى، اگر به شهادتى كه شاهد آن باشد، دعوت مى شود، بگويد: من براى شما بر آن شاهد نمى شوم.»


1) . مائده 8/5.

2) . طلاق 2/65.

3) . معارج 33/70.

282-45528-(5) تفسير العيّاشىّ 156/1: عن أبي الصّباح عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في قوله «وَ لاٰ يَأْبَ اَلشُّهَدٰاءُ إِذٰا مٰا دُعُوا» قال قال قبل الشّهادة قال لا ينبغي لأحد إذا ما دعى للشّهادة شهد عليها (1)ان يقول لا أشهد لكم و ذلك قبل الكتاب.

283-45529-(6) كافى 379/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 275/6: أحمد ابن أبي عبد اللّه عن عثمان بن عيسى عن سماعة عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في قول اللّه عزّ و جلّ «وَ لاٰ يَأْبَ اَلشُّهَدٰاءُ إِذٰا مٰا دُعُوا» فقال لا ينبغي لأحد إذا دعى الى الشّهادة(2)يشهد عليها ان يقول لا أشهد لكم.

284-45530-(7) تفسير العيّاشىّ 155/1: عن يزيد بن اُسامة عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: سألته عن قول اللّه تعالى «وَ لاٰ يَأْبَ اَلشُّهَدٰاءُ إِذٰا مٰا دُعُوا» قال ما ينبغي لأحد إذا ما دعى الى الشّهادة ليشهد عليها ان يقول لا أشهد لكم.

285-45531-(8) دعائم الإسلام 516/12: عن جعفر بن محمّد عليه السلام انّه قال: في قول اللّه تعالى «وَ لاٰ يَأْبَ اَلشُّهَدٰاءُ إِذٰا مٰا دُعُوا» قال حين يدعون قبل الكتاب لا ينبغي لأحد ان يقول إذا دعى الى شهادة لا أشهد لكم و قال إذا دعيت الى الشّهادة فأجب فأمّا إذا شهِدت(3)و دُعيتَ الى أداء الشّهادة فلا يحلّ لك أن تتخلّف عن ذلك و ذلك قول اللّه عزّ و جلّ «وَ لاٰ تَكْتُمُوا اَلشَّهٰادَةَ وَ مَنْ يَكْتُمْهٰا فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ‌».

286-45532-(9) كافى 380/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 276/6: أحمد بن محمّد بن عيسى عن الحسين بن سعيد عن محمّد بن الفضيل عن أبي الحسن عليه السلام: في قول اللّه عزّ و جلّ «وَ لاٰ يَأْبَ اَلشُّهَدٰاءُ إِذٰا مٰا دُعُوا» فقال إذا دعاك الرّجل لتشهد له على دين أو حقّ لم ينبغ أن تقاعس عنه.

287-45533-(10) فقيه 34/3: روى عن محمّد بن الفضيل قال قال العبد الصّالح عليه السلام: لا ينبغي للّذى يدعىٰ الى شهادة ان يتقاعس(4)عنها.

288-45534-(11) تفسير العيّاشىّ 156/1: عن محمّد بن الفضيل عن أبي الحسن موسى عليه السلام: في قول اللّه «وَ لاٰ يَأْبَ اَلشُّهَدٰاءُ إِذٰا مٰا دُعُوا» قال إذا دعاك الرّجل تشهد على دين أو حقّ لا ينبغي لأحد أن يتقاعس عنها.


1) . و في نسخة البرهان «ان يشهد عليها».

2) . شهادة - يب.

3) . اشهد - خ.

4) . أى يتأخّر و يرجع الى خلف - اللّسان.

282-45528-(5) ابوالصباح از امام صادق عليه السلام دربارۀ فرمودۀ خداوند عز و جل: و شهود نبايد به هنگامى كه آنها را (براى شهادت) دعوت مى كنند خوددارى نمايند، روايت كرده است: «او گويد: حضرت فرمود: پيش از شهادت. حضرت فرمود: شايسته نيست براى كسى كه به شهادتى دعوت مى شود، اين كه بگويد من براى شما شاهد نمى شوم و اين پيش از نوشتن است.»

283-45529-(6) امام صادق عليه السلام دربارۀ، فرمودۀ خداوند عز و جل: و شهود نبايد هنگامى كه آنها را (براى شهادت) دعوت مى كنند خوددارى نمايند، فرمود: «شايسته نيست براى كسى كه به شهادتى دعوت مى شود، بگويد: من براى شما شاهد نمى شوم.»

284-45530-(7) يزيد بن اُسامه گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ، فرمودۀ خداوند متعال: و شهود نبايد به هنگامى كه آنها را (براى شهادت) دعوت مى كنند خوددارى نمايند، پرسيدم. حضرت فرمود: شايسته نيست براى احدى، اگر به شهادتى خوانده شود، بگويد: من شاهد شما نمى شوم.»

285-45531-(8) امام جعفر صادق عليه السلام دربارۀ فرمودۀ خداوند متعال: و شهود نبايد به هنگامى كه آنها را (براى شهادت) دعوت مى كنند خوددارى نمايند، فرمود: «زمانى كه پيش از نوشتن دعوت مى شوند. شايسته نيست براى احدى اگر به شهادت دعوت شود، بگويد من براى شما شاهد نمى شوم. حضرت افزود: آن زمان كه به شهادت دعوت مى شوى، اجابت كن ولى اگر شاهد بودى و دعوت به اداى شهادت شدى، براى تو جايز نيست كه از شهادت دادن تخلف كنى و آن فرمودۀ خداوند عز و جل است كه: و شهادت را كتمان نكنيد و هر كس آن را كتمان كند، قلبش گنهكار است.»

286-45532-(9) محمّد بن الفضيل از ابوالحسن عليه السلام [امام هفتم] دربارۀ فرمودۀ خداوند عز و جل: و شهود نبايد به هنگامى كه آنها را (براى شهادت) دعوت مى كنند خوددارى نمايند، روايت كرده است: «حضرت فرمود: آن زمان كه مردى تو را مى خواند تا تو شاهد او بر دين يا حقّى شوى، شايسته نيست براى تو كه از آن عقب نشينى كنى [خوددارى كنى].»

287-45533-(10) محمّد بن الفضيل گويد: «عبد صالح عليه السلام [امام هفتم] فرمود: شايسته نيست براى كسى كه به شهادتى دعوت مى شود، در شهادت عقب نشينى كند. [خوددارى كند].»

288-45534-(11) محمّد بن الفضيل از امام موسى بن جعفر عليه السلام دربارۀ فرمودۀ خداوند: و شهود نبايد به هنگامى كه آنها را (براى شهادت) دعوت مى كنند خوددارى نمايند، روايت كرده است: «حضرت فرمود: آن زمان كه مردى تو را مى خواند كه بر دين يا حقى شهادت دهى، شايسته نيست براى كسى كه در شهادت عقب نشينى كند. [خوددارى كند].»

289-45535-(12) فقه الرّضا عليه السلام 261: و إذا دعى رجل ليشهد على رجل فليس له ان يمتنع من الشّهادة عليه لقوله تعالى «وَ لاٰ يَأْبَ اَلشُّهَدٰاءُ إِذٰا مٰا دُعُوا» فاذا أراد صاحبه ان يشهد له بما أشهد فلا يمتنع لقوله تعالى «وَ مَنْ يَكْتُمْهٰا فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ‌».

290-45536-(13) تفسير العيّاشىّ 156/1: عن هشام بن سالم عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قلت «وَ لاٰ تَكْتُمُوا اَلشَّهٰادَةَ‌» قال بعد الشّهادة.

291-45537-(14) و فيه 156: عن هشام عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في قوله «وَ لاٰ يَأْبَ اَلشُّهَدٰاءُ‌» فقال قبل الشّهادة.

292-45538-(15) فقيه 35/3: قال أبو جعفر عليه السلام: في قول اللّه عزّ و جلّ «وَ مَنْ يَكْتُمْهٰا فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ‌» قال كافر قلبه.

293-45539-(16) فقيه 7/4: بالإسناد المتقدّم عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله في حديث المناهى: و نهى صلّى اللّه عليه و آله عن كتمان الشّهادة و قال من كتمها أطعمه اللّه لحمه على رءوس الخلائق و هو قول اللّه عزّ و جلّ «وَ لاٰ تَكْتُمُوا اَلشَّهٰادَةَ وَ مَنْ يَكْتُمْهٰا فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ وَ اَللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ عَلِيمٌ‌».

294-45540-(17) عقاب الأعمال 333: بالإسناد المتقدّم في باب عيادة المريض عن أبي هريرة و ابن عبّاس قالا: خطبنا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قبل وفاته و هي آخر خطبة خطبها بالمدينة (الى أن قال) صلّى اللّه عليه و آله و من رجع عن شهادته و كتمها أطعمه اللّه لحمه على رءوس الخلائق و يدخل النّار و هو يلوك لسانه.

295-45541-(18) فقه الرّضا عليه السلام 307: أروى عن العالم عليه السلام انّه قال: من كتم شهادته أو شهد اثماً ليهدر دم رجل مسلم أو ليتوى (1)ماله أتى يوم القيامة و لوجهه ظلمة مدّ البصر و في وجهه كدوح(2)يعرفه الخلائق باسمه و نسبه و من شهد شهادة حقّ ليخرج بها حقّاً لامرئ مسلم أو ليحقن بها دمه أتى يوم القيامة و لوجهه نور مدّ البصر يعرفه الخلائق باسمه و نسبه.

296-45542-(19) كافى 380/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 276/6: أحمد ابن أبي عبد اللّه عن عبد الرّحمن ابن أبي نجران و محمّد بن عليّ عن أبي جميلة عن فقيه 35/3: جابر عن


1) . أى ليهلك.

2) . الكدوح: الخدوش و كلّ أثر من خدش او عضّ‌.

289-45535-(12) آن زمان كه مردى براى اين كه شاهد مردى باشد دعوت مى شود، براى او نيست كه از شهادت بر آن امتناع ورزد؛ به دليل فرمودۀ خداوند متعال: و شهود نبايد به هنگامى كه آنها را (براى تحمّل شهادت) دعوت مى كنند خوددارى نمايند. و آن زمان كه رفيقش مى خواهد او برايش اداى شهادت دهد به آنچه دين است، او امتناع نورزد؛ به دليل فرمودۀ خداوند متعال: و هر كس آن را كتمان كند، قلبش گنهكار است.»

290-45536-(13) هشام بن سالم از امام صادق عليه السلام روايت كرده است: «هشام گويد: پرسيدم: و شهادت را كتمان نكنيد، حضرت فرمود: پس از شهادت [منظور كتمان اداى شهادت پس از تحمّل شهادت است].»

291-45537-(14) هشام از امام صادق عليه السلام دربارۀ فرمودۀ خداوند: و شهود نبايد خوددارى نمايند، روايت كرده است: «حضرت فرمود: پيش از شهادت.»

292-45538-(15) امام باقر عليه السلام دربارۀ فرمودۀ خداوند عز و جل: هر كس آن را كتمان كند، قلبش گنهكار است، فرمود:

دلش كافر است.»

293-45539-(16) از پيامبر صلى الله عليه و آله در روايت مناهى پيامبر صلى الله عليه و آله آمده است: «و پيامبر صلى الله عليه و آله از كتمان شهادت نهى كرده است و فرموده: هر كس شهادت را كتمان كند، خداوند گوشت او را به او در برابر همۀ خلايق مى خوراند و آن فرمودۀ خداوند عز و جل است كه: و شهادت را كتمان نكنيد و هر كس آن را كتمان كند، قلبش گنهكار است و خداوند به آنچه انجام مى دهيد، داناست.

294-45540-(17) ابوهريره و ابن عباس گفتند: «رسول خدا صلى الله عليه و آله پيش از وفات خويش براى ما سخنرانى كرد و اين آخرين خطبه اى بود كه رسول خدا در مدينه داشت. (تا آن كه گويد): هر كس كه از شهادتش بازگردد و آن را كتمان سازد، خداوند گوشتش را در برابر همۀ خلايق به او مى خوراند و در حالى كه زبانش را در دهان مى چرخاند، وارد دوزخ مى گردد.»

295-45541-(18) از عالم عليه السلام روايت مى كنم كه فرمود: «هر كس شهادتش را كتمان كند يا به گناه شهادت دهد تا خون مرد مسلمان را هدر دهد يا مالش را از بين ببرد، روز قيامت در حالى مى آيد كه براى چهره اش به اندازه اى كه چشم كار كند تاريكى و در صورتش خراش است و همۀ خلايق او را با نام و نسبش مى شناسند و هر كس شهادت حقّى بدهد تا حقّ مسلمانى را زنده كند، يا خونش را حفظ كند روز قيامت در حالى مى آيد كه براى چهره اش به اندازه اى كه چشم كار كند نور است و خلايق او را با نام و نسبش مى شناسند.

296-45542-(19) جابر از امام محمد باقر عليه السلام روايت مى كند كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس شهادتش را كتمان كند، يا شهادتى دهد كه بر اثر آن خون مسلمانى هدر رود يا مال او را از بين ببرد روز قيامت

أبى جعفر عليه السلام قال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: من كتم شهادة (1)أو شهد بها ليهدر (لها - كا) بها دم امرئ مسلم او ليزوى(2)(بها - يب - العقاب) مال امرئ مسلم أتى يوم القيامة و لوجهه ظلمة مدّ البصر و في وجهه كدوح(3)تعرفه الخلائق باسمه و نسبه و من شهد شهادة حقّ ليحيى بها حقّ‌(4)امرئ مسلم أتى يوم القيامة و لوجهه نور مدّ البصر تعرفه الخلائق باسمه و نسبه ثمّ قال أبو جعفر عليه السلام أ لاَ ترى(5)انّ اللّه تبارك و تعالى يقول «وَ أَقِيمُوا اَلشَّهٰادَةَ لِلّٰهِ‌».

عقاب الأعمال 268: حدّثني محمّد بن الحسن رضي اللّه عنه قال حدّثني محمّد بن الحسن الصّفّار عن أحمد بن محمّد عن عبد الرّحمن ابن أبي نجران عن أبي جميلة عن جابر عن أبى جعفر عليه السلام: مثله.

297-45543-(20) عيون الأخبار 25/1: حدّثنا أبى و محمّد بن الحسن بن أحمد ابن الوليد و محمّد بن موسى بن المتوكّل و أحمد بن محمّد بن يحيى العطّار و محمّد بن عليّ ماجيلويه رضى اللّه عنهم قالوا حدّثنا محمّد بن يحيى العطّار عن محمّد بن أحمد بن يحيى بن عمران الأشعريّ عن عبد اللّه بن محمّد الشّامىّ عن الحسن بن موسى الخشّاب عن عليّ بن أسباط عن الحسين مولى أبي عبد اللّه عن أبي الحكم عن عبد اللّه بن إبراهيم الجعفرىّ عن يزيد بن سليط الزّيديّ عن موسى بن جعفر عليه السلام (في حديث طويل): و ان سئلت عن الشّهادة فادّها فانّ اللّه تعالى يقول «إِنَّ اَللّٰهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا اَلْأَمٰانٰاتِ إِلىٰ أَهْلِهٰا» و قال اللّه عزّ و جلّ «وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهٰادَةً عِنْدَهُ مِنَ اَللّٰهِ‌» فقلت و اللّه ما كنت لأفعل هذا أبداً.

298-45544-(21) تفسير الإمام 676: قال أمير المؤمنين عليه السلام: في قوله تعالى «وَ لاٰ يَأْبَ اَلشُّهَدٰاءُ إِذٰا مٰا دُعُوا» قال من كان في عنقه شهادة فلا يأب إذا دعى لإقامتها و ليقمها و لينصح فيها و لا تأخذه فيها لومة لائم و ليأمر بالمعروف و لينه عن المنكر.

299-45545-(22) و في خبر آخر قال: نزلت فيمن إذا دُعِىَ لسماع الشّهادة أبىٰ و نزلت فيمن امتنع عن أداء الشّهادة إذا كانت عنده «وَ لاٰ تَكْتُمُوا اَلشَّهٰادَةَ وَ مَنْ يَكْتُمْهٰا فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ‌» يعنى كافر قلبه.


1) . الشّهادة - فقيه.

2) . ليتوى - فقيه. ليزوى: أى ليصرف.

3) . أى خدوش.

4) . مال - فقيه.

5) . ترى اللّه - العقاب.

در حالى مى آيد كه براى چهره اش به اندازه اى كه چشم كار كند تاريكى و در صورتش خراش است و همۀ خلايق او را با نام و نسبش مى شناسند و هركس شهادت حقى بدهد تا حق مسلمانى را زنده كند يا خونش را حفظ نمايد روز قيامت در حالى مى آيد كه براى چهره اش به اندازه اى كه چشم كار كند نور است و خلايق او را با نام و نسبش مى شناسند.

پس از آن، امام باقر عليه السلام فرمود: آيا نمى بينى كه خداوند - تبارك و تعالى - مى فرمايد: و شهادت را براى خدا، بر پا داريد؟»

297-45543-(20) يزيد بن سليط زيدى از موسى بن جعفر عليه السلام در حديثى طولانى روايت كرده است كه: اگر از تو دربارۀ شهادتى پرسيدند، اداى شهادت كن؛ چرا كه خداوند متعال مى فرمايد: خداوند به شما دستور مى دهد كه امانت ها را به صاحبانش بدهيد و خداوند عز و جل فرموده است: و چه كسى ستمكارتر است از آن كس كه گواهى و شهادت الهى را كه نزد اوست، كتمان كند. من گفتم: به خدا سوگند! من چنين كارى را هرگز نمى كنم.»

298-45544-(21) امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ فرمودۀ خداوند متعال: و شهود نبايد به هنگامى كه آنها را (براى تحمّل شهادت) دعوت مى كنند خوددارى نمايند، فرمود: «هركس كه بر عهدۀ او شهادتى است، اگر براى اقامۀ (اداى) آن دعوت شد، امتناع نكند و اقامۀ شهادت كرده و دربارۀ آن خيرخواهى كند و ملامت ملامتگر در ارتباط با شهادت در او اثر نكند و امر به معروف و نهى از منكر كند.»

299-45545-(22) و در روايت ديگر، حضرت فرمود: «اين آيه [آيه اى كه در حديث گذشته آمد] دربارۀ كسى است كه براى شنيدن شهادتى دعوت شده و امتناع كرده است. ولى دربارۀ كسى كه از اداى شهادت اگر نزد اوست امتناع كند، اين آيه نازل گشته است: و شهادت را كتمان نكنيد و هر كس آن را كتمان كند، قلبش گنهكار است؛ يعنى دلش كافر است.»

300-45546-(23) عوالى اللّئالى 163/2: قال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله: انّ اللّه فرض الشّهادات استظهاراً على المجاهدات (1).

الإرجاعات

و يأتي في الباب التّالى و ما يتلوه و باب (4) جواز تصحيح الشّهادة بكلّ وجه ليجيزها القاضي ما يدلّ على ذلك.

(2) باب وجوب إقامة الشّهادة للعامّة الّا أن يخاف الضّيم على المؤمن

اشاره

301-45547-(1)كافى 381/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 276/6: سهل بن زياد عن إسماعيل بن مهران عن محمّد بن منصور الخزاعيّ عن عليّ بن سويد السّائىّ عن أبي الحسن عليه السلام قال: كتب أبى في رسالته إليَّ و سألته عن الشّهادة(2)لهم (قال - يب) فأقم الشّهادة للّه عزّ و جلّ و لو على نفسك أو الوالدين و(3)الأقربين فيما بينك و بينهم فان خفت على أخيك ضيماً(4)فلا. كافى 381/7:

الحسين بن محمّد عن محمّد بن أحمد النّهديّ عن إسماعيل بن مهران: مثله.

302-45548-(2) أمالي المفيد 185: حدّثني أحمد بن محمّد عن أبيه محمّد بن الحسن بن الوليد القمّيّ عن محمّد بن الحسن الصّفّار عن العبّاس بن معروف عن عليّ بن مهزيار عن عليّ بن حديد عن مرازم قال قال أبو عبد اللّه جعفر بن محمّد صلوات اللّه عليهما: عليكم بالصّلاة في المساجد و حسن الجوار للنّاس و اقامة الشّهادة و حضور الجنائز انّه لا بدّ لكم من النّاس انّ أحداً لا يستغنى عن النّاس حياته(5)فامّا نحن نأتى جنائزهم و انّما ينبغي لكم أن تصنعوا مثل ما يصنع من تأتمّون به و النّاس لا بدّ لبعضهم من بعض ما داموا على هذه الحال حتّى يكون ذلك ثمّ ينقطع كلّ قوم الى أهل أهوائهم ثمّ قال عليكم بحسن الصّلاة و اعملوا لآخرتكم و اختاروا لأنفسكم فانّ الرّجل قد يكون كيّساً في أمر الدّنيا فيقال ما أكيس فلاناً و انّما الكيّس(6)كيّس الآخرة.

الإرجاعات

و تقدّم في آيات الباب المتقدّم و أخباره ما يدلّ على ذلك بالعموم و الإطلاق.


1) . هذا يناسب الباب ان كان المراد به شهادة الشّهود لإحقاق الحقوق و أمّا ان كان المراد به الشّهادة على وحدانيّة اللّه تبارك و تعالى و على نبوّة الأنبياء و امامة الأئمّة و المعاد فلا يناسب هنا (م ى).

2) . الشّهادات - يب.

3) . او الأقربين - يب.

4) . الضّيم: الظّلم.

5) . بجنازته - خ صح.

6) . الكيّس: العاقل - خلاف الحمق.

300-45546-(23) پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «خداوند شهادت ها را براى حفظ و پشتيبانى از تلاشى كه براى دفع ديگرى مى شود، واجب كرده است.»

ارجاعات

مى آيد:

در باب بعدى و باب پس از آن و باب چهارم، چيزى كه بر اين مفاد دلالت دارد.

باب 2 وجوب اقامۀ شهادت براى اهل سنّت مگر در برخى موارد

301-45547-(1) امام ابوالحسن عليه السلام فرمود: «پدرم در نامه اش به من در پاسخ به اين پرسشم كه آيا براى آنان شهادت بدهم، نوشت: شهادت را براى خداوند عز و جل بين خودت و آنان (اهل سنّت) اقامه كن؛ گرچه عليه خودت يا پدر و مادر يا خويشاوندانت باشد. ولى اگر بر برادرت (شيعه) بيم ستم داشتى، نه.»

302-45548-(2) مرازم گويد: «امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: بر شما باد به نماز در مسجدها، حسن همجوارى با مردم، اقامۀ شهادت و حضور جنازه ها! براى شما از مردم چاره اى نيست. هيچ كس در طول حيات خويش از مردم بى نياز نيست. ما بر جنازه هاى شان حاضر مى شويم و تنها براى شما هم شايسته است كه مثل آنچه امامان تان انجام مى دهند، انجام دهيد و مردم به همديگر احتياج دارند، مادامى كه بر اين حال هستند؛ تا آن كه آن شود كه پس از آن، هر گروهى به همفكران خود تنها مى پيوندند.

سپس حضرت فرمود: بر شما باد به خوب نماز خواندن! و براى آخرت تان عمل و براى خودتان خوبى انتخاب كنيد؛ چرا كه مرد، گاهى در امر دنيا زيرك است و گفته مى شود كه چقدر فلانى زيرك است! ولى زيرك، كسى است كه براى آخرت زيرك باشد.»

ارجاعات

گذشت:

در آيات و روايات باب پيشين، چيزى است كه با عموم و اطلاق بر اين مفاد دلالت دارد.

(3) باب أنّ الرّجل إذا سمع الشّهادة و لم يشهد عليها فهو بالخيار إن شاء شهد و إن شاء سكت الّا ان يخاف ضياع حقّ فعليه ان يشهد لأنّ العلم شهادة

اشاره

303-45549-(1)كافى 382/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 258/6: أحمد بن محمّد عن ابن محبوب عن العلاء بن رزين كافى 381/7: أبو عليّ الأشعريّ عن محمّد بن عبد الجبّار عن صفوان بن يحيى عن العلاء بن رزين عن محمّد بن مسلم عن أبي جعفر عليه السلام قال: إذا سمع الرّجل الشّهادة و لم يشهد عليها (فهو بالخيار - كا) ان شاء شهد و ان شاء سكت. النّوادر 160: محمّد بن مسلم عن أبي جعفر عليه السلام قال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: (و ذكر مثله).

304-45550-(2)كافى 382/7: تهذيب 258/6: محمّد بن يحيى عن محمّد بن الحسين عن محمّد بن عبد اللّه بن هلال عن العلاء بن رزين عن محمّد بن مسلم قال: سألت أبا جعفر عليه السلام عن الرّجل يحضر حساب الرّجلين فيطلبان منه الشّهادة على ما سمع منهما قال ذلك إليه ان شاء شهد و ان شاء لم يشهد فان شهد (شهد - يب) بحقّ قد سمعه و ان لم يشهد فلا شيء عليه لأنّهما لم يشهداه.

305-45551-(3)كافى 381/7: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد عن ابن فضّال عن العلاء بن رزين عن محمّد بن مسلم عن أبي جعفر عليه السلام قال: إذا سمع الرّجل الشّهادة و لم يشهد عليها فهو بالخيار ان شاء شهد و ان شاء سكت الّا إذا علم من الظّالم (1) فليشهد(2) و لا يحلّ له إلّا ان يشهد(3). كافى 382/7: تهذيب 258/6: عليّ ابن إبراهيم عن أبيه عن إسماعيل بن مرّار (و غيره - كما) عن يونس عن بعض رجاله(4)عن أبي عبد اللّه عليه السلام: مثله.

306-45552-(4) كافى 381/7: تهذيب 258/6: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن هشام بن سالم عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: إذا سمع الرّجل الشّهادة و لم يشهد عليها فهو بالخيار ان شاء شهد و ان شاء سكت و قال إذا أشهد لم يكن له الّا ان يشهد.


1) . أى الظّلم و تضييع الحقّ‌.

2) . فيشهد - يب 382.

3) . أن لا يشهد - يب - كا 382.

4) . أصحابه - كا.

باب 3 شهادت اختيارى

303-45549-(1) امام باقر عليه السلام فرمود: «اگر مرد شهادت را شنيده است ولى او را بر آن شاهد نگرفته اند، او مختار است اگر بخواهد، شهادت مى دهد و اگر بخواهد، سكوت مى كند.»

304-45550-45-(2) محمّد بن مسلم گويد: «از امام باقر عليه السلام دربارۀ مردى كه در حساب رسى دو نفر حاضر مى شود. پس از آن، آن دو نفر از او مى خواهند كه بر آنچه از آن دو شنيده است شهادت دهد، حضرت فرمود: آن در اختيار وى است. اگر بخواهد، شهادت مى دهد و اگر بخواهد، شهادت نمى دهد و اگر به حقّى كه شنيده است شهادت دهد. يا شهادت ندهد، چيزى بر او نيست؛ چون آن دو نفر او را شاهد نگرفته بودند.»

305-45551-(3) امام باقر عليه السلام فرمود: «اگر مردى شهادت را شنيده است ولى او را بر آن شاهد نگرفته بودند، او مختار است. اگر بخواهد، شهادت مى دهد و اگر بخواهد، سكوت مى كند؛ مگر از ظالم (ظلم را) بفهمد كه در اين صورت بايد شهادت دهد و براى او حلال نيست مگر اين كه شهادت دهد.»

306-45552-(4) امام صادق عليه السلام فرمود: «اگر مرد شهادت را بشنود ولى بر آن شاهد گرفته نشده بود، مختار است. اگر بخواهد، شهادت مى دهد و اگر بخواهد، سكوت مى كند. حضرت افزود: ولى اگر او را شاهد گرفته اند، حقّ ندارد مگر اين كه شهادت دهد.»

307-45553-(5) فقيه 33/3: روى العلاء عن محمّد بن مسلم عن أبي جعفر الباقر عليه السلام: في الرّجل يشهد حساب الرّجلين ثمّ يدعى الى الشّهادة قال ان شاء شهد و ان شاء لم يشهد (قال الصّدوق رحمه اللّه معنى هذا الخبر الّذى جعل الخيار فيه الى الشّاهد بحساب الرّجلين هو إذا كان على ذلك الحقّ غيره من الشّهود).

308-45554-(6) فقيه 33/3: و روى ابن فضّال عن أحمد بن يزيد عن محمّد بن مسلم عن أبي جعفر الباقر عليه السلام: في الرّجل يشهد حساب الرّجلين ثمّ يدعى الى الشّهادة قال يشهد.

309-45555-(7) دعائم الإسلام 517/2: عن أبي جعفر محمّد بن عليّ عليه السلام أنّه قال: إذا حضر الرّجل حساباً بين قوم ثمّ طلبت شهادته على ما سمع فانّ ذلك إليه ان شاء شهد و ان شاء لم يشهد الّا ان يستشهدوه فان شهد فقد شهد بحقّ و ان لم يشهد فلا شيء عليه لأنّه لم يستشهد و لا يشهد الّا أن يكون استوعب الكلام و أثبته و أتقنه.

الإرجاعات

و تقدّم في رواية ابن أبي نصر (6) من باب (9) انّه يشترط في صحّة الطّلاق اجتماع الشّاهدين من أبواب الطّلاق ج 27

قوله: فجاء الى جماعة فقال فلانة طالق أيقع عليها الطّلاق و لم يقل لهم اشهدوا قال نعم.

و في رواية صفوان (7) قوله: فقال فلانة طالق و قوم يسمعون كلامه و لم يقل لهم اشهدوا أ يقع الطّلاق عليها قال نعم هذه شهادة.

و في رواية احمد بن أشيم: مثله و زاد في آخره أ فتترك معلّقة.

(4) باب جواز تصحيح الشّهادة بكلّ وجه ليجيزها القاضي إذا كانت حقّاً

310-45556-(1) تهذيب 285/6: محمّد بن عليّ بن محبوب عن محمّد بن الحسين عن ذبيان بن حكيم الأودى عن موسى بن أكيل عن داود بن الحصين قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السلام يقول إذا شهدت على شهادة فأدرت ان تقيمها فغيّرها كيف شئت و رتّبها و صحّحها بما استطعت حتّى يصحّ الشيء لصاحب الحقّ بعد أن لا تكون تشهد الّا بحقّه و لا تزيد في نفس الحقّ ما ليس بحقّ فانّما الشّاهد يبطل الحقّ و يحقّ الحقّ و بالشّاهد يوجب الحقّ و بالشّاهد يعطىٰ و انّ لِلشاهد في إقامة الشّهادة بتصحيحها بكلّ ما يجد

307-45553-(5) امام باقر عليه السلام دربارۀ مردى كه به حساب رسى دو نفر حاضر مى شود و پس از آن دعوت مى شود كه شهادت دهد، فرمود: «اگر بخواهد، شهادت مى دهد و اگر بخواهد، شهادت نمى دهد.»

شيخ صدوق قدس سره گويد: «منظور از اين روايت كه اختيار را به كسى كه شاهد حساب رسى دو نفر بوده داده، موردى است كه بر آن حقّ‌، شاهد ديگرى غير اين كس باشد.»

308-45554-(6) امام باقر عليه السلام دربارۀ مردى كه شاهد حساب رسى دو نفر بوده است پس از آن به اداى شهادت دعوت مى شود، فرمود: «شهادت دهد.»

309-45555-(7) امام باقر عليه السلام فرمود: «اگر مردى در حساب رسى ميان گروهى حاضر باشد، پس از آن از او بخواهند كه بر آنچه شنيده شهادت دهد، اين در اختيار اوست. اگر خواست، شهادت دهد و اگر خواست، شهادت ندهد مگر اين كه پيش از آن از او خواسته بودند كه شاهد باشد؛ بنابراين اگر شهادت داد، به حقّ شهادت داده و اگر شهادت نداد، چيزى بر او نيست؛ چون او را پيش از آن شاهد نگرفته بودند و شهادت ندهد مگر اين كه همۀ سخن را شنيده و ثبت كرده باشد و محكم آن را بداند.»

ارجاعات

گذشت:

در روايت ششم از باب نهم از ابواب طلاق، اين گفته كه: «نزد جمعى آمد و گفت: فلان زن طلاق داده شده است. آيا طلاق بر زن واقع مى شود با اين كه به آنان نگفته است شاهد باشيد؟ حضرت فرمود: آرى.»

و در روايت هفتم، اين گفته كه: «او گفت فلان زن طلاق داده شده است در حالى كه گروهى سخن او را مى شنيدند ولى به آنها نگفت كه شاهد باشيد. آيا طلاق بر آن زن واقع مى شود؟ حضرت فرمود: آرى، اين شاهد گرفتن است.» و در روايت احمدبن اشيم، مانند آن و در پايان آن افزوده است:

«آيا او رها و واگذار مى شود؟»

باب 4 جواز تصحيح شهادت

310-45556-(1) داوودبن الحصين گويد: «از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى گويد: اگر به شهادتى شاهد بوده اى و مى خواهى آن را ادا كنى، هرگونه كه مى خواهى آن را تغيير بده و مرتب ساز و تصحيح كن - آن گونه كه مى توانى - تا آن چيز براى صاحب حقّ سالم بماند. البته بعد از آن كه جز به حقّ شهادت ندهى و چيزى را كه حقّ نيست در حقّ اضافه نكنى؛ چرا كه شاهد، حقّ را باطل مى سازد و حقّ را ثابت

إليه السّبيل من زيادة الألفاظ و المعاني و التفسير في الشّهادة ما به يثبت الحقّ و يصحّحه و لا يؤخذ به زيادة على الحقّ مثل أجر الصّائم القائم المجاهد بسيفه في سبيل اللّه.

311-45557-(1)السّرائر 477: و من ذلك ما استطرفناه من جامع البزنطىّ صاحب الرّضا عليه السلام عن صفوان بن يحيى و داود بن الحصين (قال: قال في رجل يدعى الى - خ) الشّهادة فتصحيحها كلّما (2)تجد السّبيل إليه من زيادة الألفاظ و المعاني و التّفسير في الشّهادة بما(2) به يثبت الحقّ و يصحّ و لا يؤخذ هوادة(3)على الحقّ مثل أجر الصّائم القائم المجاهد بسيفه في سبيل اللّه.

312-45558-(3) السّرائر 478: و بهذا الإسناد عن داود بن الحصين قال: سمعت من يسأل(4)أبا عبد اللّه عليه السلام و أنا حاضر عن الرّجل يكون عنده الشّهادة و هؤلاء القضاة لا يقبلون الشّهادة إلاّ على تصحيح ما يرون فيه من مذهبهم و إنّي إذا أقمت الشّهادة احتجت [إلى - خ] ان اُغيّرها بخلاف ما اُشهدت(5)عليه و أزيد في الألفاظ ما لم أشهد عليه و إلّا لم يصحّ في قضائهم لصاحب الحقّ ما أشهدت (عليه - خ) أ فيحلّ لي ذلك(6)فقال إي و اللّه ذلك أفضل الأجر و الثّواب فصحّحها بكلّ ما قدرت عليه ممّا يرون التّصحيح به في قضائهم.

313-45559-(4) كافى 387/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 262/6: أحمد بن محمّد بن خالد عن فقيه 34/3: عثمان بن عيسى عليه السلام(7)عن بعض أصحابه(8)عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قلت (له - فقيه) يكون للرّجل(9)من إخوانى عندي شهادة(10)و ليس كلّها يجيزها القضاة عندنا قال فإذا علمت أنّها حقّ فصحّحها بكلّ وجه حتّى يصحّ له حقّه.


1) . ما - خ.

2) . بكلّما - خ ل.

3) . الهوادة: اللّين. الرفق. المحاباة.

4) . سأل - ئل.

5) . ما شهدت - خ.

6) . أ فتحلّ في ذلك - خ.

7) . محمّد بن عيسى - يب.

8) . أصحابنا - فقيه.

9) . للرّجل يكون - يب.

10) . الشّهادة - يب - فقيه.

مى كند و با شاهد، حقّ ثابت مى گردد و با شاهد حقّ داده مى شود و براى شاهد در راه اداى شهادت در برابر تصحيح شهادت به هر چه كه بتواند چون افزودن الفاظ و معانى و توضيح در متن شهادت - به آنچه حقّ را ثابت سازد و حقّ را تصحيح كند تا بيش از حقّ گرفته نشود - مشابه پاداش روزه دار، شب زنده دار و جهادگر با شمشير در راه خداست.»

311-45557-(2) حضرت دربارۀ مردى كه به اداى شهادت خوانده مى شود و او شهادت را هر گونه كه مى تواند تصحيح مى كند، بر الفاظ و معانى و توضيح متن شهادت مى افزايد - به گونه اى كه حقّ ثابت گردد و حقّ گرفته شود و از حقّ متمايل نگردد - فرمود: «مانند اجر روزه دار، شب زنده دار و جهادگر با شمشير در راه خداست.»

312-45558-(3) داوود بن الحصين گويد: «من حاضر بودم و شنيدم كسى از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه شهادتى نزد اوست و اين قاضيان [غير شيعه] شهادت را نمى پذيرند مگر با تصحيح نظر مذهب شان و من وقتى كه اداى شهادت مى كنم، نياز دارم كه آن را بر خلاف آنچه مرا بر آن شاهد گرفته اند تغيير دهم و به الفاظ چيزى اضافه كنم كه شاهد بر آن نبوده ام وگرنه بر مبناى قضاوت آنان آنچه من بر آن شاهد گرفته شده ام براى صاحب حقّ سالم نمى ماند، آيا اين تغيير شهادت برايم حلال است‌؟

حضرت فرمود: آرى، به خدا سوگند آن برترين پاداش و اجر است! هرگونه كه مى توانى شهادت را تصحيح كن؛ آن گونه كه در ارتباط با قضاوت آنان بايد تصحيح شود.»

313-45559-(4) راوى گويد: «به امام صادق عليه السلام گفتم: يكى از برادرانم نزد من شهادتى دارد ولى قاضيان كه نزد ما هستند، همه آن را امضا نمى كنند. حضرت فرمود: زمانى كه فهميدى شهادت حقّ است، هر گونه كه مى توانى آن را تصحيح كن تا حقّ آن شخص بماند [و از بين نرود].»

(5) باب أنّ الواقف إذا أشهد على نفسه باسم بعض وكلاء الوقف ثمّ يموت هذا الوكيل و يتولّى غيره هل يجوز أن يشهد الشّاهد للّذى أقيم مقامه أم لا

قال اللّه تعالى في سورة الطلاق (65):2: «وَ أَقِيمُوا اَلشَّهٰادَةَ لِلّٰهِ ذٰلِكُمْ يُوعَظُ بِهِ مَنْ كٰانَ يُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ وَ مَنْ يَتَّقِ اَللّٰهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً».

314-45560-(1) الاحتجاج 313/2: و في كتاب لمحمّد بن عبد اللّه الحميريّ الى صاحب الزّمان عليه السلام من جواب مسائله الّتى سأله عنها و سأل عن الرّجل يوقف ضيعة أو دابّة و يشهد على نفسه باسم بعض وكلاء الوقف ثمّ يموت هذا الوكيل أو يتغيّر أمره و يتولّى غيره هل يجوز أن يشهد الشّاهد لِهذا الّذى أقيم مقامه إذا كان أصل الوقف لِرجل واحد أم لا يجوز ذلك فأجاب لا يجوز غير ذلك لأنّ الشّهادة لم تقم للوكيل و انّما قامت للمالك و قد قال اللّه «وَ أَقِيمُوا اَلشَّهٰادَةَ لِلّٰهِ‌»..

(6) باب أنّ الشّهادة لا تجوز اقامتها الّا بالعلم و اِنْ أُتيَ الرّجل بكتاب فيه خطّه فانّه من شاء كَتَبَ كتاباً و نَقَشَ خاتماً

اشاره

قال اللّه تعالى في سورة الزّخرف (43):86: «وَ لاٰ يَمْلِكُ اَلَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ اَلشَّفٰاعَةَ إِلاّٰ مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ‌».

315-45561-(1)كافى 383/7: (عدّة من أصحابنا - معلّق) عن أحمد بن محمّد عن محمّد بن حسّان عن إدريس بن الحسن عن عليّ بن غياث تهذيب 259/6: استبصار 21/3: أحمد بن محمّد (عن محمد - يب) بن حسّان عن إدريس بن الحسن عن عليّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال:

لا تشهدوا.(2)بشهادة حتّى تعرفوها(2) كما تعرف كفّك.(200-)hhh


1) . تعرفها - كا.

2) . لا تشهدنّ - كا

باب 5 شهادت بر قائم مقام وكيل فوت شده در وقف

و شهادت را براى خدا برپا داريد؛ اين چيزى است كه مومنان به خدا و روز قيامت به آن اندرز داده مى شوند و هر كس تقواى الهى پيشه كند، خداوند راه نجاتى براى او فراهم كند.(1)314-45560-(1) در نامه اى كه محمّد بن عبداللّه حميرى به حضرت صاحب الزمان عليه السلام نوشته است، در پاسخ امام به پرسش هايى كه محمّد بن عبداللّه حميرى كرده است آمده: «محمد بن عبداللّه حميرى دربارۀ مردى مى پرسد كه زمين يا حيوانى را وقف مى كند و بر خويش به نام بعضى از وكيلان وقف، شاهد مى گيرد. سپس اين وكيل مى ميرد يا كارش تغيير مى كند و ديگرى متولّى مى شود. آيا براى شاهد جايز است كه براى متولّى جديد شهادت دهد اگر اصل وقف براى يك نفر ثابت باشد، يا جايز نيست‌؟ حضرت پاسخ داد: غير آن جايز نيست؛ چرا كه شهادت براى وكيل نبوده و تنها براى مالك بوده و خداوند فرموده است: شهادت را براى خدا بپا داريد.»

باب 6 جواز شهادت بر پايۀ علم

كسانى كه غير از او را مى خوانند، قادر به شفاعت نيستند؛ مگر آنها كه شهادت به حقّ داده اند و به خوبى آگاهند.(2)

315-45561-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «شهادتى ندهيد تا آن كه آن را بشناسيد؛ آن گونه كه دستت را مى شناسى.»

316-45562-(2) از پيامبر صلى الله عليه و آله دربارۀ شهادت سؤال شد. حضرت فرمود: خورشيد را مى بينى‌؟ به مشابه اين شهادت بده يا رها كن.»


1) . طلاق 2/65.

2) . زخرف 86/43.

316-45562-(3) وسائل 342/27: جعفر بن الحسن بن سعيد المحقّق في الشّرائع: عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و قد سئل عن الشّهادة قال هل ترى الشّمس، على مثلها فاشهد أو دَع.

317-45563-(3) عوالى اللّئالى 528/3: روى عن ابن عبّاس: انّ النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله سئل عن الشّهادة فقال ترى الشّمس على مثلها فاشهد أو دَع.

318-45564-(4) مستدرك 422/17: زيد الزّرّاد في أصله قال سمعت أبا عبد اللّه عليه السلام يقول: لا تشهد على ما لا تعلم الى أن قال لا تشهد الّا على ما تعلم و أنت له ذاكر فانّك ان شهدت على ما لا تعلم يتبوّأ مقعدك من النّار [يوم القيامة] و إن شهدت على ما لم تذكره سلبك اللّه الرّأى و أعقبك النّفاق الى يوم الدين.

319-45565-(5) كافى 382/7: عدّه من أصحابنا عن أحمد بن محمّد عن الحسين بن سعيد تهذيب 259/6: استبصار 22/3: الحسين بن سعيد قال: كتب إليه جعفر بن عيسى جعلت فداك جاءنى جيران لنا بكتاب زعموا أنّهم أشهدونى على ما فيه و في الكتاب اسمى بخطّى قد عرفته و لست أذكر الشّهادة و قد دعوني إليها فأشهد لهم على معرفتى أنّ اسمى في الكتاب و لست أذكر الشّهادة أو لا تجب لهم الشّهادة (عليّ - كا) حتّى أذكرها كان اسمى في الكتاب بخطّى أو لم يكن فكتب عليه السلام لا تشهد.

320-45566-(6) دعائم الإسلام 515/2: عن أبي عبد اللّه جعفر بن محمّد عليه السلام: أنّ رجلاً سأله فقال يا ابن رسول اللّه جاءنى جيران لنا بكتاب زعموا أنّهم أشهدونى على ما فيه و في الكتاب اسمى بخطّ يدي قد عرفته و لا أشكّ فيه و لست أذكر الشّهادة فما ذا ترى قال لا تشهد حتّى تعلم أنّك قد أشهدت قال اللّه عزّ و جلّ إلّا من شهد بالحقّ و هم يعلمون.

321-45567-(7) كافى 383/7: تهذيب 259/6: استبصار 22/3: عليّ ابن إبراهيم عن أبيه عن النّوفليّ عن السّكونى عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: (قال - كا - صا) (رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله - كا) لا تشهد بشهادة لا تذكرها فانّه من شاء كتب كتاباً و نقش خاتماً.

322-45568-(8) فقيه 43/3: و روى: أنّه لا تكون الشّهادة إلّا بعلم من شاء كتب كتاباً و نقش خاتماً.

323-45569-(9) فقيه 34/3: قال الصادق عليه السلام العلم شهادة إذا كان صاحبه مظلوماً الهداية 75: و العلم شهادة و ذكر مثله.

317-45563-(3) از پيامبر صلى الله عليه و آله دربارۀ شهادت سئوال شد. حضرت فرمود: خورشيد را مى بينى‌؟ مانند آن شهادت بده يا ترك كن.»

318-45564-(4) زيد زرّاد در كتاب خويش گويد: «شنيدم از امام صادق عليه السلام كه مى فرمود: برچيزى كه نمى دانى شهادت مده... تا آن كه گويد: شهادت نده، جز بر آنچه مى دانى و به خاطر دارى؛ چرا كه اگر بر چيزى كه نمى دانى شهادت دهى، جايگاهت در روز قيامت پر از آتش مى شود و اگر بر چيزى كه [درست] به خاطر نمى آورى شهادت دهى، خداوند فكرت را مى گيرد و نفاق را تا روز قيامت جايگزين آن مى سازد.»

319-45565-(5) حسين بن سعيد گويد: «جعفربن عيسى به ايشان [امام معصوم عليه السلام] نوشت: فدايت گردم! همسايگان ما نوشته اى را برايم آوردند و مى گفتند: مرا بر آنچه در نوشته است، شاهد گرفته اند و در نوشته نامم به خط خودم بود كه خود آن را مى شناسم ولى من شهادت را به ياد نمى آورم و الان آنان مرا دعوت كرده اند كه شهادت دهم. آيا بر پايۀ اين كه نامم را در نوشته مى شناسم ولى گواهى به ياد نمى آورم، شهادت بدهم يا واجب نيست براى شان شهادت دهم تا آن كه شهادت را به ياد بياورم - چه اسمم مكتوب به خطم باشد يا نباشد؟ حضرت عليه السلام نوشت: شهادت مده.»

320-45566-(6) مردى از امام جعفر صادق عليه السلام پرسيد: «اى پسر رسول خدا، همسايگان ما نوشته اى را برايم آورده اند و مى گويند كه مرا بر محتواى مكتوب شاهد گرفته اند و در مكتوب نام من به خط خودم كه مى شناسم، هست و من در آن شكى ندارم ولى شهادت را به ياد نمى آورم. شما نظرتان چيست‌؟ حضرت فرمود: شهادت مده تا بدانى كه شاهد گرفته شده اى. خداوند عز و جل فرمايد: مگر آنها كه شهادت به حقّ داده اند و به خوبى آگاهند.»

321-45567-(7) امام صادق عليه السلام بيان داشت: «رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: به شهادتى كه به ياد نمى آورى، شهادت مده؛ چون هر كس بخواهد، نوشته اى مى نويسد و بر خاتم نقشى مى نگارد.»

322-45568-(8) روايت شده است كه: «شهادت جز به علم نمى شود. هر كس كه بخواهد، نوشته اى مى نويسد و بر خاتم نقشى مى نگارد.»

323-45569-(9) امام صادق عليه السلام فرمود: «علم شهادت است، اگر صاحبش مظلوم است [و ممكن است حقّش پايمال شود].»

324-45570-(10) از امام جعفر صادق عليه السلام دربارۀ شهادت بر خط سئوال شد. حضرت فرمود: «از پدرم شنيدم كه بيان داشت: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: به شهادتى كه آن را به ياد نمى آورى، شهادت مده؛ چرا كه هر كس بخواهد، نوشته اى مى نويسد و بر خاتم نقش مى كند.»

324-45570-(10) دعائم الإسلام 515/2: عن جعفر بن محمّد عليه السلام أنّه سئل عن الشّهادة على الخطّ فقال سمعت أبى يقول قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: لا تشهد بشهادة لا تذكرها فإنّه من شاء كتب كتاباً و نقش خاتماً.

325-45571-(11) فقه الرّضا عليه السلام 261: و إذا أتى الرّجل بكتاب فيه خطّه و علامته و لم يذكر الشّهادة فلا يشهد لأنّ الخطّ يتشابه إلّا أن يكون صاحبه ثقة و معه شاهد آخر ثقة فيشهد له حينئذٍ.

326-45572-(12) مستدرك 414/17: أصل زيد الزّرّاد قال سمعت أبا عبد اللّه عليه السلام يقول: لا تشهد على ما لا تعلم و لا تشهد إلّا على ما تعلم و تذكر قلت فان عرفت الخطّ و الخاتم و النّقش و لم أذكر شيئاً أشهد فقال لا الخطّ يفتعل و الخاتم قد يفتعل لا تشهد الّا على ما تعلم و أنت له ذاكر الخبر.

327-45573-(13) كافى 382/7: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد عن الحسن بن عليّ بن النّعمان عن حمّاد بن عثمان عن عمر بن يزيد الفقيه 43/3: و روى عن عمر بن يزيد تهذيب 258/6: استبصار 22/3: أحمد بن محمّد عن الحسين بن عليّ ابن النّعمان عن حمّاد بن عثمان عن عمر بن يزيد قال: قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام الرّجل (1)يشهدنى على الشّهادة فأعرف خطّى و خاتمى و لا أذكر (شيئاً - كا) من الباقي قليلاً و لا كثيراً قال(2)(فقال لي - كا - يب - صا) إذا كان صاحبك ثقةً و معك(3)رجل ثقة فاشهد له. قال الشيخ رحمه اللّه في الإستبصار فهذا الخبر ضعيف مخالف للأصول لأنّا قد بيّنّا انّ الشّهادة لا تجوز اقامتها الّا مع العلم.

الإرجاعات

و تقدّم في رواية إسحاق (4) من باب (37) انّ القاضي هل له ان يحكم بعلمه من أبواب القضاء

قوله عليه السلام: فقام خزيمة بن ثابت فقال يا أعرابى أشهد لقد بعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بهذا الثمن الذي قال فقال الأعرابى لقد بعته و ما معنا من أحد فقال صلّى اللّه عليه و آله لخزيمة كيف شهدت بهذا فقال يا رسول اللّه بأبي أنت و أمّى تخبرنا عن اللّه و أخبار السماوات فنصدّقك و لا نصدّقك في ثمن هذا الفرس فجعل صلّى اللّه عليه و آله شهادته شهادة رجلين. و في رواية معاوية (5) نحوه الّا أنّ فيها: فقال الأعرابى أ تشهد و لم تحضرنا و قال له النبيّ صلّى اللّه عليه و آله أشهدتنا فقال له لا يا رسول اللّه و لكنّي علمت


1) . رجل - الفقيه.

2) . فقال - الفقيه.

3) . معه - يب - صا.

325-45571-(11) اگر براى مرد نوشته اى آوردند كه خطش و نشانه اش در آن بود ولى شهادت را به ياد نياورد، شهادت ندهد؛ چون خط شبيه مى شود مگر اين كه صاحب نوشته ثقه باشد و همراهش شاهد ثقۀ ديگرى باشد كه در اين صورت شهادت بدهد.

326-45572-(12) زيد زرّاد گويد: «شنيدم از امام صادق عليه السلام كه مى فرمود: بر چيزى كه نمى دانى، شهادت مده و شهادت مده جز به آنچه مى دانى و به ياد مى آورى. پرسيدم: اگر خطّ و خاتم و نقش آن را بشناسم ولى چيزى به خاطرم نيايد، شهادت بدهم‌؟ حضرت فرمود: نه؛ زيرا گاهى خط و خاتم ساختگى مى شود. شهادت نده جز بر آن چيزى كه مى دانى و به ياد دارى...»

327-45573-(13) عمر بن يزيد گويد: «به امام صادق عليه السلام گفتم: مردى مرا بر شهادتى شاهد مى گيرد و من خط و خاتمم را مى شناسم ولى از آنچه مانده - نه كم و نه زياد - چيزى به ياد نمى آورم. حضرت فرمود: اگر رفيقت ثقه (مورد اطمينان) است و همراه وى مرد ثقه اى است، براى او شهادت بده.»

شيخ طوسى قدس سره در كتاب استبصار گويد: «اين خبر ضعيف و مخالف با اصول و قواعد است؛ چون ما بيان كرديم كه اداى شهادت جز با علم جايز نيست.»

ارجاعات

گذشت:

در روايت چهارم از باب سى و هفتم از ابواب قضاء، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «خزيمة بن ثابت ايستاد و گفت: اى اعرابى، شهادت مى دهم كه تو با همين بهايى كه حضرت رسول مى گويد به رسول اللّه فروختى.

راوى گويد: اعرابى گفت: من اين [اسب] را در حالى كه هيچكس با ما نبود به او فروختم. رسول خدا صلى الله عليه و آله به خزيمه فرمود: چگونه اين شهادت را دادى‌؟ او گفت: اى رسول خدا، پدر و مادرم به فدايت باد! تو از خدا و خبرهاى آسمان ها به ما مى گويى و ما تو را تصديق مى كنيم ولى دربارۀ بهاى اين اسب تو را تصديق نكنيم! پس از آن رسول خدا صلى الله عليه و آله شهادت او را شهادت دو نفر قرار داد.»

و در روايت پنجم، مانند آن؛ آمده است: «اعرابى گفت: آيا شهادت مى دهى با اين كه با ما نبودى‌؟ و پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: آيا تو نزد ما حاضر بودى‌؟ او به حضرت عرض كرد: نه، اى رسول خدا ولى من مى دانم كه تو خريدارى كرده اى...»

أنّك قد اشتريت إلخ. و يأتي في رواية إسماعيل بن مسلم (9) من باب (17) ما لا تقبل فيه شهادة الصّبيان قبل البلوغ

قوله عليه السلام: انّ شهادة الصّبيان إذا شهدوا و هم صغار جازت إذا كبروا ما لم ينسوها.

و في رواية الجعفريّات (10): نحوه.

و في رواية السّكونىّ (12) قوله عليه السلام: انّ شهادة الصّبيان إذا أشهدوهم و هم صغار جازت إذا كبروا ما لم ينسوها.

(7) باب تحريم شهادة الزّور و انّه لا تزول قدماه حتّى تجب له النّار

اشاره

قال اللّه تعالى في سورة الحجّ (22):30: «فَاجْتَنِبُوا اَلرِّجْسَ مِنَ اَلْأَوْثٰانِ وَ اِجْتَنِبُوا قَوْلَ اَلزُّورِ».

الفرقان (25):72: «وَ اَلَّذِينَ لاٰ يَشْهَدُونَ اَلزُّورَ وَ إِذٰا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرٰاماً».

328-45574-(1)كافى 383/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير أمالي الصّدوق 389:

عقاب الأعمال 268 (حدّثنا - الأمالى) أبى رحمه اللّه قال حدّثني (1) سعد بن عبد اللّه عن يعقوب بن يزيد عن محمّد ابن أبي عمير عن هشام بن سالم عن أبي عبد اللّه (جعفر بن محمّد الصّادق - الأمالى) عليه السلام قال: شاهد الزّور لا تزول قدماه حتّى تجب له النّار.

329-45575-(2) دعائم الإسلام 508/2: عن جعفر بن محمّد عليه السلام أنّه قال: شاهد الزّور لا تزول قدماه يعنى من موضع شهادته حتّى تجب له النّار.

330-45576-(3) قرب الإسناد 85: هارون بن مسلم عن مسعدة بن زياد قال و حدّثني جعفر عن أبيه:

انّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال إنّ شاهد الزّور لا تزول قدمه (يوم القيامة - ئل) حتّى توجب له النّار.

331-45577-(4) كافى 383/7: عليّ بن محمّد بن بندار عن إبراهيم بن إسحاق الأحمر عن عبد اللّه بن حمّاد عن عبد اللّه بن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: فقيه 36/3: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: لا ينقضى كلام شاهد الزّور من بين يدي الحاكم حتّى يتبوأ مقعده من النّار و كذلك من كتم الشّهادة.

1) . حدّثنا - الأمالى.

مى آيد:

در روايت نهم از باب هفدهم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «شهادت بچّه ها اگر در حالى كه بچّه اند شاهد باشند و سپس اگر بزرگ شوند مادامى كه آن را فراموش نكرده باشند، جايز است.»

و در روايت دهم، مانند آن.

و در روايت دوازدهم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «شهادت بچه ها اگر در كوچكى آنان را شاهد گيرند در زمانى كه بزرگ شوند مادامى كه آن را فراموش نكرده باشند، جايز است.»

باب 7 حرمت شهادت به باطل [دروغ]

از بت هاى پليد اجتناب كنيد، و از سخن باطل بپرهيزيد.(1)و كسانى كه شهادت به باطل نمى دهند (و در مجالس باطل شركت نمى كنند)؛ و هنگامى كه با لغو و بيهودگى برخورد مى كنند، بزرگوارانه از آن مى گذرند.(2)

328-45574-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «شاهد به باطل [دروغ] گام هايش را بر نمى دارد تا آن كه آتش برايش واجب مى گردد.»

329-45575-(2) امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: «شاهد به باطل [دروغ] گام هايش را بر نمى دارد [منظور از جايگاهى كه شهادت داده] تا آن كه آتش برايش واجب مى شود.»

330-45576-(3) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «شاهد به باطل [دروغ] گامش را بر نمى دارد تا آن كه آتش برايش واجب مى گردد.»

331-45577-(4) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «سخن شاهد به باطل [دروغ] در پيش روى حاكم تمام نمى گردد تا آن كه جايگاهش پر از آتش مى گردد و همين گونه است كسى كه كتمان شهادت كند.»


1) . حج 30/22.

2) . همان/ 72.

332-45578-(5) مستدرك 416/17: ابن أبي جمهور في درر اللّئالى عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله قال: لا ينقضى كلام شاهد الزّور من بين يدي الحاكم حتّى يتبوّأ مقعده من النّار.

333-45579-(6) كافى 383/7: عدّة من أصحابنا عن أحمد بن محمّد بن خالد عن عليّ بن الحكم عن أبان بن عثمان عن رجل عن صالح بن ميثم أمالي الصّدوق 390: عقاب الأعمال 268:

حدّثنا محمّد بن الحسن (بن أحمد بن الوليد - الأمالى) قال حدّثنا محمّد بن الحسن الصّفّار عن أحمد بن محمّد (بن عيسى - الأمالى) عن عليّ بن الحكم عن أبان الأحمر (عن رجل - العقاب) عن فقيه 36/3: صالح بن ميثم عن أبي جعفر (الباقر - الأمالى) عليه السلام قال: ما من رجل (مسلم - العقاب) يشهد بشهادة (1)زور على (مال - كا - العقاب) رجل مسلم ليقطعه(2)إلّا كتب اللّه عزّ و جلّ له مكانه صَكّاً(3)إلى النّار.

334-45580-(7) الاختصاص 25: و قال الباقر عليه السلام: ما من رجل يشهد شهادة زور على رجل مسلم ليقطع (به - ك) حقّه الّا كتب اللّه مكانه صَكّاً الى(4)النّار.

335-45581-(8) فقيه 9/4: بالاسناد المتقدّم في حديث مناهى النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و قال عليه السلام: من شهد شهادة زور على أحد من النّاس علّق بلسانه مع المنافقين في الدّرك الأسفل من النّار.

336-45582-(9) عقاب الأعمال 336: بالاسناد المتقدّم في باب (6) استحباب عيادة المريض من أبواب ما يتعلّق بالمرض ج 3 عن أبي هريرة و عبد اللّه بن عبّاس قالا: خطبنا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قبل وفاته و هي آخر خطبة خطبها بالمدينة (الى أن قال صلّى اللّه عليه و آله) و من شهد شهادة زور على رجل مسلم أو ذمّىّ أو من كان من النّاس عُلّق بلسانه يوم القيامة و هُو مع المنافقين في الدّرك الأسفل من النّار. البحار 310/104: اعلام الدّين عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله: قال من شهد (و ذكر مثله).

337-45583-(10) الجعفريّات 145: بإسناده عن عليّ بن أبي طالب عليه السلام قال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: يبعث شاهد الزّور يوم القيامة يدلع لسانه في النّار كما يدلع الكلب لسانه في الإناء دعائم الإسلام 507/2: بإسناده عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: مثله.


1) . شهادة - الأمالى - العقاب - فقيه.

2) . ليقطع ماله - فقيه.

3) . الصَّكّ معرب چَكّ‌.

4) . من النّار - ك.

332-45578-(5) پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «سخن شاهد به باطل [دروغ] در پيش روى حاكم تمام نمى گردد تا آن كه جايگاه او پر از آتش مى شود.»

333-45579-(6) امام باقر عليه السلام فرمود: «مردى نيست كه به شهادت باطلى [دروغ] عليه مرد مسلمانى شهادت دهد تا او را [از حقّش] جدا كند مگر اين كه خداوند عز و جل به عوضِ آن براى او برات آتش مى نويسد.»

334-45580-(7) امام باقر عليه السلام فرمود: «مردى نيست كه به باطلى [دروغ] عليه مرد مسلمانى شهادت دهد تا او را از حقّش جدا كند مگر اين كه خداوند به عوضِ آن برات آتش براى او مى نويسد.»

335-45581-(8) در حديث مناهى پيامبر صلى الله عليه و آله آمده است: «و فرمود: هر كس شهادت باطلى [دروغ] بر احدى از مردم بدهد، با زبانش او را همراه با منافقان در پايين ترين جاى آتش آويزان مى كنند.»

336-45582-(9) ابوهريره و عبداللّه بن عباس گويند: «رسول خدا صلى الله عليه و آله پيش از رحلت شان براى مان سخنرانى كرد و اين آخرين سخنرانى اى است كه رسول خدا در مدينه ايراد كرد. (تا آن كه گويد): و هر كس كه شهادت باطلى [دروغ] بر مرد مسلمان، يا ذمّى و هر كس كه از مردم باشد بدهد، او را در روز قيامت در حالى كه با منافقان است، در پايين ترين جاى آتش با زبانش آويزان مى كنند.»

337-45583-(10) امير المؤمنين على عليه السلام بيان داشت: «رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: شاهد به باطل [دروغ] در روز قيامت در حالى برانگيخته مى شود كه در آتش دوزخ زبانش را بيرون مى آورد و تُو مى برد آن گونه كه سگ زبانش را در ظرف آب چنين مى كند.»

338-45584-(11) مستدرك 416/17: الشيخ أبو الفتوح الرّازيّ في تفسيره عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال:

يبعث شاهد الزّور مولعاً (1)لسانه في النّار.

339-45585-(12) مستدرك 415/17: دعائم الإسلام روّينا عن أبي عبد اللّه عليه السلام عن أبيه عن آبائه عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أنّه قال: شاهد الزّور من المقتولين.

340-45586-(13) مستدرك 416/17: الشيخ أبو الفتوح الرّازيّ في تفسيره عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أنّه قال في خطبة على المنبر: إنّ شهادة الزّور تعادل الشّرك باللّه تعالى ثمّ تلا قوله تعالى «فَاجْتَنِبُوا اَلرِّجْسَ مِنَ اَلْأَوْثٰانِ وَ اِجْتَنِبُوا قَوْلَ اَلزُّورِ».

341-45587-(14) مستدرك 416/17: ابن أبي جمهور في درر اللئالى عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله أنّه قال: عدلت شهادة الزّور الشّرك باللّه قالها ثلاثاً ثمّ قرأ «فَاجْتَنِبُوا اَلرِّجْسَ مِنَ اَلْأَوْثٰانِ وَ اِجْتَنِبُوا قَوْلَ اَلزُّورِ».

342-45588-(15) مستدرك 415/17: جعفر بن أحمد القمّيّ في كتاب الغايات عن جابر بن عبد اللّه قال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: انّ أقربكم منى مجلساً يوم القيامة أحسنكم أخلاقا و انّ أبغضكم اليّ و أبعدكم منى و من اللّه مجلساً شاهد زور.

343-45589-(16) دعائم الإسلام 508/2: عن أبي جعفر محمّد بن عليّ عليه السلام أنّه قال: ليؤدّ الشّاهد ما أشهد عليه و ليتّق اللّه ربّه فمن الزّور أن يشهد الرّجل بما لم يعلم أو ينكر ما يعلم و قد قال اللّه عزّ و جلّ «فَاجْتَنِبُوا اَلرِّجْسَ مِنَ اَلْأَوْثٰانِ وَ اِجْتَنِبُوا قَوْلَ اَلزُّورِ حُنَفٰاءَ لِلّٰهِ غَيْرَ مُشْرِكِينَ بِهِ‌».

344-45590-(17) الجعفريّات 146: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه عن عليّ عليه السلام قال:

تقوم السّاعة على قوم يشهدون من غير أنّ يستشهدوا و على الّذين يعملون عمل قوم لوط و على قوم يضربون بالدّفوف(2)و المعازف(3).

345-45591-(18) عوالى اللّئالى 123/1: و روى يحيى بن محمّد بن صاعد عن سعيد بن يحيى الأموىّ عن أبي بكر بن عيّاش عن عاصم عن زرّ(4)قال: خطب عليّ بن أبي طالب عليه السلام بالشّام

1) . و الظّاهر ان صحيحه مدلعاً - دلع لسانه: أخرجه.

2) . أى آلات الطّرب.

3) . عزف الدّفّ‌: صوّته - المعازف: هى الدّفوف و غيرها ممّا يضرب.

4) . ذرّ - ك.

338-45584-(11) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «شاهد به باطل [دروغ] در حالى كه زبانش را در آتش بيرون مى آورد و درون مى برد، برانگيخته مى شود.»

339-45585-(12) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «شاهد به باطل [دروغ] از كشته هاست. [در دوزخ].»

340-45586-(13) رسول خدا صلى الله عليه و آله در سخنرانى اى بر فراز منبر فرمود: «شهادت باطل [دروغ]، معادل شرك به خداوند متعال است. سپس حضرت فرمودۀ خداوند متعال را تلاوت كرد: از بت هاى پليد اجتناب ورزيد و از سخن باطل بپرهيزيد.»

341-45587-(14) پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «شهادت باطل [دروغ]، معادل شرك به خداست. اين را پيامبر صلى الله عليه و آله سه بار فرمود. سپس خواند: از بت هاى پليد اجتناب كنيد و از سخن باطل بپرهيزيد.»

342-45588-(15) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «نزديك ترين شما به من در جايگاه [من] در روز قيامت، آن كس است كه بهترين اخلاق را دارد و مبغوض ترين شما نزد من و دورترين شما در جايگاه از من و از خداوند، شاهد به باطل [دروغ] است.»

343-45589-(16) امام باقر عليه السلام فرمود: «شاهد، آنچه بر آن شاهد گرفته شده ادا كند و از خداوند، پروردگارش بترسد و از باطل [دروغ] اين است كه مرد به آنچه نمى داند، شهادت دهد يا آنچه مى داند، انكار كند.

و خداوند عز و جل فرموده است: از بت هاى پليد اجتناب كنيد، و از سخن باطل بپرهيزيد. در حالى كه همگى خالص براى خدا باشيد، هيچ گونه همتايى براى او قائل نشويد.»

344-45590-(17) امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «قيامت بر گروهى بپا مى شود كه بى آن كه آنان را به شهادت بطلبند، شهادت مى دهند و بر گروهى كه كار قوم لوط را مى كنند و بر گروهى كه با دف و ديگر آلات ضرب مى كوبند.»

345-45591-(18) زرّ گويد: «امير المؤمنين على عليه السلام در شام سخنرانى كرد و فرمود: رسول خدا در همين جايگاه من در ميان شما ايستاد و فرمود: بهترين قرن هاى (1)شما، قرن ياران من است و پس از آن، كسانى كه در پى ياران من هستند. سپس دروغ آشكار مى گردد و تا آن كه مرد براى شهادت پيش از آن كه از او بخواهند، شتاب مى كند. پس هر كس كه ميان بهشت را مى خواهد، همراه با جماعت باشد؛ چرا كه شيطان با تك است و هر كس كه حسنه او را شاد سازد و سيئه او را ناراحت كند، مؤمن است.»


1) . قرن\يار، همراه، همتا، همنشين - م.

فقال قام فينا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله مثل مقامى هذا فيكم فقال خير قرونكم قرن أصحابى ثمّ الّذين يلونهم ثمّ يفشو الكذب حتّى يعجل الرّجل بالشّهادة قبل أن يسأل عنها فمن أراد بحبوحة الجنّة فليلزم الجماعة فانّ الشيطان مع الواحد و من سرّته حسنة و سائته سيّئة فهو مؤمن.

346-45592-(19) فقيه 44/3: قال الصّادق عليه السلام: أوّل شهادة شهد بها بالزّور في الإسلام شهادة سبعين رجلاً حين انتهوا الى ماء الحوأب فنبحتهم كلابها فأرادت صاحبتهم الرّجوع و قالت سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقول لأزواجه انّ إحداكنّ تنبحها كلاب الحوأب في التّوجّه الى قتال وصيّى عليّ بن أبي طالب عليه السلام فشهد عندها سبعون رجلاً أنّ ذلك ليس بماء الحوأب فكانت أوّل شهادة شهد بها في الإسلام بالزّور.

347-45593-(20) مستدرك 448/17: السّيّد المرتضى في شرح القصيدة المذهّبة للسّيّد الحميريّ روى: أنّ عائشة لمّا نبحتها كلاب الحوأب (1)و أرادت الرّجوع قالوا لها ليس هذا ماء الحوأب فأبت أن تصدّقهم فجاءوا بخمسين شاهداً من العرب فشهدوا أنّه ليس بماء الحوأب و حلفوا لها فكسوهم أكسية و أعطوهم دراهم. قال السّيّد و قيل كانت هذه أوّل شهادة زور في الإسلام.

348-45594-(21) الهداية 75: و المسلمون كلّهم عدول تقبل شهادتهم الّا مجلوداً في حدّ أو معروفاً بشهادة زور.

الإرجاعات

و تقدّم في رواية السّكونىّ (55) من باب (6) استحباب عيادة المريض من أبواب ما يتعلّق بالمرض ج 3

قوله صلّى اللّه عليه و آله: يا عليّ إنّ ملك الموت إذا نزل لقبض روح الكافر نزل معه سفّود من نار فينزع روحه به فتصيح جهنّم (الى أن قال عليّ عليه السلام): هل يصيب ذلك أحداً من أمّتك قال نعم حاكم جائر و آكل مال اليتيم ظلماً و شاهد الزّور.

و في رواية الجعفريّات و الدّعائم: نحوه.

و في رواية ابن أبي جمهور (46) من باب (11) ما ورد في بيان الكبائر من أبواب جهاد


1) . الحوأب ككوكب: منزل بين مكّة و البصرة.

346-45592-(19) امام صادق عليه السلام فرمود: «اولين شهادتى كه به ناحقّ در اسلام داده شد، شهادت هفتاد مرد بود.

آن زمان كه به آب حوأب رسيدند و سگ هاى حوأب به آنها پارس كردند و زن همراه شان [عايشه] خواست تا برگردد و گفت: از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه به همسرانش مى فرمود: سگ هاى حوأب به يكى از شما در راه رفتن به جنگ با وصىّ من على بن ابيطالب عليه السلام پارس مى كنند. پس در آن هنگام، هفتاد مرد شهادت دادند كه آن آب حوأب نيست و اين اولين شهادتى بود كه در اسلام به باطل [دروغ] داده شد.»

347-45593-(20) روايت شده است كه: «چون سگ هاى حوأب براى عايشه پارس كردند و عايشه خواست برگردد، به عايشه گفتند: اين آب حوأب نيست. او سخن آنان را نپذيرفت. پس از آن پنجاه عرب شاهد آوردند. آنان شهادت دادند كه آن آب حوأب نيست و براى عايشه سوگند خوردند. پس به آنان لباس هايى پوشاندند و درهم هايى به آنان دادند.»

سيد مرتضى قدس سره گويد: «و گفته شده كه اين اوّلين شهادت به باطل [دروغ] در اسلام است.»

348-45594-(21) و همۀ مسلمانان عادلند و شهادت شان پذيرفته است مگر كسى كه در مورد حدّى تازيانه خورده يا معروف به شهادت به باطل [دروغ] باشد.

ارجاعات

گذشت:

در روايت پنجاه و پنجم از باب ششم از ابواب بيمارى، فرمودۀ پيامبر صلى الله عليه و آله: «اى على، فرشتۀ مرگ آن زمان كه براى قبض روح كافر فرود آيد، همراه با او آهنى آتشين فرود آيد كه روح كافر را با آن آهن آتشين مى كند و دوزخ فرياد مى كشد. (تا آن كه على عليه السلام گويد): آيا اين عذاب به احدى از امّت تو مى رسد؟ حضرت فرمود: آرى، حاكم ستمگر، خورندۀ مال يتيم از روى ستم و شهادت دهندۀ به باطل [دروغ].»

و در روايت جعفريّات و دعائم، مانند آن.

و در روايت چهل و ششم از باب يازدهم از ابواب جهاد با نفس، فرمودۀ پيامبر صلى الله عليه و آله كه: «آيا شما را با خبر از بزرگ ترين كبيره نكنم‌؟ (تا آن كه حضرت فرمايد): و شهادت باطل [دروغ]. پس پيوسته حضرت آن را تكرار مى كرد تا آن كه گفتيم، كاش حضرت سكوت مى كرد!»

النفس ج 16

قوله صلّى اللّه عليه و آله: أ لا أنبّئكم بأكبر الكبائر (الى أن قال صلّى اللّه عليه و آله) و قول الزّور فما زال يكرّرها حتّى قلنا ليته سكت. و في حديث المناهى (43) من باب (1) تحريم أخذ الربا من أبواب الرّبا ج 23

قوله: و نهى صلّى اللّه عليه و آله عن شهادة الزّور. و لاحظ الباب المتقدّم فانّ فيه ما يناسب ذلك.

و في رواية سلمة (15) من باب (6) أنّ القاضي عليه أن يواسى بين الخصوم من أبواب القضاء ج 30

قوله عليه السلام: و اعلم أنّ المسلمين عدول بعضهم على بعض الّا مجلوداً في حدّ أو معروفاً بشهادة زور.

و يأتي في الباب التّالى و ما يتلوه و باب (12) أنّ الشّاهدين بالسّرقة إذا رجعا بعد القطع ضمنا دية اليد ما يدلّ على ذلك.

(8) باب أنّ شاهد الزّور يضرب حدّاً بقدر ما يراه الامام و يطاف به حتّى يعرف و يحبس و لا تقبل شهادته حتّى يتوب

اشاره

قال اللّه تعالى في سورة النور (24):4-5: «فَاجْلِدُوهُمْ ثَمٰانِينَ جَلْدَةً وَ لاٰ تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهٰادَةً أَبَداً وَ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْفٰاسِقُونَ * إِلاَّ اَلَّذِينَ تٰابُوا مِنْ بَعْدِ ذٰلِكَ وَ أَصْلَحُوا فَإِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ‌».

349-45595-(1) كافى 241/7: عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى عن تهذيب 144/10: يونس عن زرعة عن سماعة قال: سألته عن شهود الزّور قال فقال يجلدون حدّاً ليس له وقت و ذلك الى الامام و يطاف بهم حتّى يعرفهم النّاس (و أمّا قول اللّه عزّ و جلّ «وَ لاٰ تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهٰادَةً أَبَداً» «إِلاَّ اَلَّذِينَ تٰابُوا» قال قلت كيف تعرف توبته قال يكذّب نفسه على رءوس النّاس حتّى يضرب و يستغفر ربّه و إذا فعل ذلك فقد ظهرت توبته - كا).

350-45596-(2) كافى 243/7: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد عن ابن محبوب عن أبي أيّوب عن سماعة قال (قال - ئل): شهود الزّور يجلدون حدّاً و ليس له وقت ذلك إلى الإمام و يطاف بهم حتّى يعرفوا و لا يعودوا قال قلت فان تابوا و أصلحوا أتقبل شهادتهم بعدُ فقال إذا تابوا تاب اللّه عليهم و قبلت شهادتهم بعدُ.

و در روايت چهل و سوّم از باب يكم از ابواب ربا، اين گفته كه: «پيامبر صلى الله عليه و آله از شهادت به باطل [دروغ] نهى كرد.» و باب پيشين را ملاحظه كنيد؛ چرا كه در آن، مناسب اين باب است.

و در روايت پانزدهم از باب ششم از ابواب قضاء، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «بدان، مسلمانان نسبت به يكديگر بسيار عادل هستند مگر كسى كه در مورد حدّى تازيانه خورده يا معروف به شهادت باطل [دروغ] باشد.»

مى آيد:

در باب بعدى و باب پس از آن و باب دوازدهم، رواياتى كه بر آن دلالت دارند.

باب 8 حكم شاهد به شهادت باطل [دروغ]

آنها را هشتاد تازيانه بزنيد و شهادت شان را هرگز نپذيريد؛ و آنها همان فاسقانند مگر كسانى كه بعد از آن توبه كنند و جبران نمايند (كه خداوند آنان را مى بخشد)؛ زيرا خداوند آمرزنده و مهربان است.(1)349-45595-(1) سماعه گويد: «از ايشان [امام معصوم عليه السلام] دربارۀ شهادت دهندگان به باطل [دروغ] پرسيدم.

حضرت فرمود: آنان به عنوان حدّ تازيانه مى خورند ولى حدّ معيّنى ندارد و آن در اختيار امام است و آنان را مى گردانند تا مردم آنان را بشناسند و اما فرمودۀ خداوند عز و جل كه: و شهادت شان را هرگز نپذيريد... مگر كسانى كه بعد از آن توبه كنند. سماعه گويد: پرسيدم: توبه اش چگونه شناخته مى شود؟ حضرت فرمود: در پيش همۀ مردم خويش را تكذيب مى كند تا او را حدّ بزنند و از پروردگارش استغفار مى كند و اگر چنين كرد، توبه اش آشكار گرديده است.»

350-45596-(2) سماعه گويد: «شهادت دهندگان به باطل [دروغ] به عنوان حدّ تازيانه مى خورند و براى آن حدّ معيّنى نيست و آن در اختيار امام است و آنان را مى چرخانند تا شناخته شوند و ديگر تكرار نكنند.

سماعه گويد: پرسيدم: اگر توبه كردند و اصلاح نمودند، آيا شهادت شان بعداً پذيرفته مى شود؟ حضرت فرمود: اگر توبه كنند، خداوند توبۀ آنان را مى پذيرد و شهادت شان پس از توبه، پذيرفته است.»


1) . نور 4/24-5.

فقيه 35/3: روى سماعة عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: شهود الزّور (و ذكر مثله). عقاب الأعمال 269: حدّثني محمّد بن موسى بن المتوكّل رضي اللّه عنه قال حدّثني عبد اللّه بن جعفر الحميريّ عن محمّد بن الحسين ابن أبي الخطّاب عن الحسن بن محبوب عن أبي أيّوب عن سماعة بن مهران عن أبي عبد اللّه عليه السلام: (نحوه).

351-45597-(1)تهذيب 263/6: الحسين بن سعيد عن الحسن عن زرعة عن سماعة قال: قال انّ شهود الزّور يجلدون جلداً (2)ليس له وقت و ذاك(3)الى الإمام و يطاف بهم حتّى يعرفهم النّاس (و أمّا - يب) قول(3)«وَ لاٰ تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهٰادَةً أَبَداً (وَ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْفٰاسِقُونَ - فقيه) إِلاَّ اَلَّذِينَ تٰابُوا» قلت كيف(4)تعرف توبته قال يكذّب نفسه (على رءوس الأشهاد - فقيه) حتّى(5)يضرب و يستغفر ربّه عزّ و جلّ فاذا(6)(هو - فقيه) فعل ذلك فقد(7)ظهرت توبته. فقيه 36/(3): و روى عليّ بن مطر عن عبد اللّه بن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: إنّ شهود الزّور (و ذكر مثله).

352-45598-(4) دعائم الإسلام 508/2: عن جعفر بن محمّد عليهما السلام أنّه قال: يجلد شاهد الزّور جلداً ليس له توقيت(8)و ذلك الى الإمام و يطاف به حتّى يعرفه النّاس فإذا(9)تاب بعد ذلك و أصلح قبلت شهادته.

353-45599-(5) و عنه عليه السلام أنّه قال: توبة شاهد الزّور أن يؤدّى ما أتلف بشهادته و شاهد الزّور إذا علم ذلك منه ضمن ما أتلفه بشهادته و ردّ ما كان منه قائماً على صاحبه.

354-45600-(6) تهذيب 280/6: أحمد بن محمّد بن عيسى عن محمّد بن يحيى عن غياث بن إبراهيم عن جعفر عن أبيه عليهما السلام: انّ عليّاً عليه السلام كان إذا أخذ شاهد زور فان كان غريباً بعث به إلى حيّه و ان كان سوقيّاً بعث به الى سوقه فطيف به ثمّ يحبسه أيّاماً ثمّ يخلّى سبيله. فقيه 35/3:

و كان عليّ عليه السلام إذا أخذ (و ذكر مثله).

الإرجاعات

و تقدّم في الباب المتقدّم. و يأتي في الباب التّالى ما يناسب الباب فراجع.


1) . و قوله - فقيه.

2) . حدّاً - فقيه.

3) . ذلك - فقيه.

4) . بِمَ - فقيه.

5) . حيث - فقيه.

6) . فان - فقيه.

7) . فَثَمَّ - فقيه.

8) . وقت - ك.

9) . فان - ك.

351-45597-(3) سماعه گويد: «فرمود: شهادت دهندگان به باطل [دروغ] تازيانه مى خورند و براى آن حدّ خاصّى نيست و آن در اختيار امام است و آنان را مى گردانند تا مردم آنها را بشناسند.

فرمودۀ خداوند عز و جل و شهادت شان را هرگز نپذيريد؛ و آنها همان فاسقانند مگر كسانى كه بعد از آن توبه كنند. پرسيد: چگونه توبه اش معلوم مى شود؟ حضرت فرمود: در حضور مردم خودش را تكذيب مى كند تا او را بزنند و از خداى خويش استغفار مى كند. پس اگر چنين كرد، توبه اش آشكار مى شود.»

352-45598-(4) امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: «شهادت دهندۀ به باطل [دروغ] تازيانه اى مى خورد و براى آن حدّ معيّنى نيست و آن در اختيار امام است و او را مى گردانند تا مردم او را بشناسند و چون پس از آن توبه كرد و اصلاح نمود، شهادتش پذيرفته مى شود.»

353-45599-(5) امام صادق عليه السلام فرمود: «توبۀ شهادت دهندۀ به باطل [دروغ] اين است كه آنچه با شهادتش تلف كرده است، بپردازد و شهادت دهندۀ به باطل [دروغ] اگر شهادت به باطل [دروغ] از او معلوم گردد، ضامن آن چيزى است كه با شهادتش تلف كرده است و آنچه را از آن موجود است، به صاحبش بازگرداند.»

354-45600-(6) امير المؤمنين عليه السلام پيوسته اگر شهادت دهندۀ به باطل [دروغ] را دستگير مى كرد، اگر غريب بود، او را به قبيله اش مى فرستاد و اگر بازارى بود، او را به بازارش تا او را بگردانند. پس از آن، چند روزى او را زندانى مى كرد، سپس او را آزاد مى ساخت.

ارجاعات

گذشت:

در باب پيشين.

مى آيد:

در باب بعدى، مناسب اين باب؛ مراجعه كنيد.

(9) باب أنّ الشّهود إذا رجعوا عن شهادتهم بعد القضاء ضمنوا و غرموا و توبتهم أن يؤدّوا ما أتلفوا بشهادتهم و إن رجعوا قبل القضاء بطلت شهادتهم

اشاره

355-45601-(1)كافى 383/7: تهذيب 259/6: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن فقيه 37/3: جميل (بن درّاج - كا يب) عمّن أخبره عن أحدهما عليهما السلام: في الشّهود إذا شهدوا على رجل ثمّ رجعوا عن شهادتهم و قد قُضي على الرّجل ضمنوا ما شهدوا به و غرموا و إن لم يكن قُضي طرحت شهادتهم و لم يغرم الشّهود شيئاً.

356-45602-(2)دعائم الإسلام 516/2: عن جعفر بن محمّد عليهما السلام أنّه قال: إذا شهد رجلان على رجل بمال ثمّ رجعا عن الشّهادة فإن لم يكن قضى القاضي بطلت الشهادة و إن كان قد قضى ضمنا (1)ما قد قضى بشهادتهما (به - ك).

357-45603-(3)كافى 383/7: تهذيب 260/6: أبو عليّ الأشعريّ عن محمّد بن عبد الجبّار عن صفوان عقاب الأعمال 269: أبى رحمهم اللّه قال حدّثني سعد بن عبد اللّه عن أحمد بن أبي عبد اللّه عن أبيه عن صفوان عن العلاء (بن رزين - كا - يب) عن محمّد بن مسلم عن أبي عبد اللّه عليه السلام:

(قال - يب - العقاب) (له - العقاب) في شاهد(2) الزّور ما توبته قال يؤدّى (من - كا - يب) المال الّذى شهد عليه بقدر ما ذهب من ماله إن كان النّصف أو الثّلث إن كان شهد(3) هذا(4)و آخر معه (أدّى النّصف - العقاب).

358-45604-(4) كافى 384/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 259/6: أحمد بن محمّد عن عليّ بن الحكم عن جميل فقيه 35/3: روى محمّد بن أبي عمير عن جميل بن درّاج عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في شاهد(5)الزّور قال إن(6)كان الشيء قائماً بعينه ردّ على صاحبه و إن لم يكن قائماً ضمن بقدر ما أتلف من مال الرّجل.

1) . ردّ - ك.

2) . شهادة - يب.

3) . يشهد - العقاب.

4) . هو - العقاب.

5) . شهادة - يب.

6) . إذا - يب - فقيه.

باب 9 حكم شاهدى كه از شهادتش رجوع كند

355-45601-(1) يكى از امام باقر يا امام صادق عليهما السلام گزارش داد كه: «اگر عليه مردى شهادت دهند سپس از شهادت خويش برگردند و البته بر آن مرد حكم داده باشد، آنچه را بدان شهادت داده اند، ضامنند و اگر حكم داده نشده، شهادت شان ساقط مى شود و شاهدان چيزى را ضامن نيستند.»

356-45602-(2) امام صادق عليه السلام فرمود: «اگر دو نفر عليه مردى شهادت دهند و سپس از شهادت باز گردند، پس اگر قاضى هنوز حكم نداده است، شهادت باطل است. ولى اگر قاضى حكم داده است، آن دو شاهد، ضامن چيزى هستند كه با شهادت اينان از بين رفته است.»

357-45603-(3) محمّد بن مسلم از امام صادق عليه السلام دربارۀ اين كه شهادت دهندۀ به باطل [دروغ] توبه اش چيست، روايت كرده است كه فرمود: «مال كسى را كه عليه او شهادت داده به اندازه اى كه از مالش از بين رفته - اگر نصف باشد يا يك سوّم - مى پردازد. اين در صورتى است كه با اين شخص، ديگرى هم همراه او شهادت داده است.»

358-45604-(4) جميل بن درّاج از امام صادق عليه السلام دربارۀ شهادت دهندۀ به باطل [دروغ] روايت كرده است كه فرمود: «اگر آن چيز خودش باقى است، آن را به صاحبش برمى گرداند و اگر باقى نيست، به اندازه اى كه از مال مرد تلف كرده، ضامن است.»

359-45605-(5) كافى 384/7: تهذيب 260/6: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن جميل عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في شهادة الزّور إن كان الشّيء قائماً بعينه ردّ على صاحبه (و إن لم يكن قائماً - يب (1) ضمن بقدر ما أتلف من مال الرّجل.

360-45606-(6) نوادر أحمد بن محمّد 160: أحمد بن محمّد عن عبد اللّه بن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: و يغرم شاهد الزّور بقدر ما شهد عليه من ماله.

الإرجاعات

و تقدّم في أحاديث باب (7) تحريم شهادة الزّور و باب (8) أنّ شاهد الزّور يضرب حدّاً ما يناسب الباب.

و يأتي في باب (12) أنّ الشّاهدين بالسّرقة إذا رجعا بعد القطع ضمنا دية اليد ما يدلّ على بعض المقصود.

(10) باب حكم ما لو شهد أربعة على رجل بالزّنا ثمّ رجع بعضهم أو كلّهم بعد ما قتل الرّجل

اشاره

361-45607-(1)كافى 384/7: تهذيب 260/6: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن تهذيب 311/10:

ابن محبوب عن بعض أصحابه عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في أربعة شهدوا على رجل محصن بالزّنا ثمّ رجع أحدهم بعد ما قتل الرّجل قال إن قال الرّاجع(2)أوهمت ضرب الحدّ و غرّم الدّية و إن تعمّدت قتل.

362-45608-(2) تهذيب 260/6: كافى 384/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن (الحسن - يب) ابن محبوب عن إبراهيم بن نعيم الأزديّ قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن أربعة شهدوا على رجل بالزّنا فلمّا قتل رجع أحدهم عن شهادته قال فقال يقتل الرّاجع(3)و يؤدّى الثّلاثة الى أهله ثلاثة أرباع الدّية.

363-45609-(3) فقيه 30/3: و روى مسمع كردين عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في أربعة شهدوا على رجل بالزّنا فرجم ثمّ رجع أحدهم و قال شككتُ في شهادتى قال عليه الدّية قال قلت فان قال شهدت عليه متعمّداً قال يقتل.


1) . و الّا ضمن - كا.

2) . الرّابع - كا. و الظّاهر انّه سهو و صحيحه (الراجع) كما في يب.

3) . الرّابع - كا - و الظاهر انّه سهو و صحيحه (الراجع) كما في يب.

359-45605-(5) جميل از امام صادق عليه السلام دربارۀ شهادت به باطل [دروغ] روايت كرده است: «اگر آن چيز خودش باقى است، آن به صاحبش بازگردانده مى شود و اگر خودش نباشد، به اندازه اى كه از مال مرد از بين برده، ضامن است.»

360-45606-(6) امام صادق عليه السلام فرمود: «شهادت دهندۀ به باطل [دروغ] به اندازه اى كه از مال آن شخص بر آن شهادت داده، ضامن است.»

ارجاعات

گذشت:

در روايات باب هفتم و باب هشتم، مناسب اين باب.

مى آيد:

در باب دوازدهم، روايتى كه بر بعضى از مقصود دلالت دارد.

باب 10 حكم شاهدان به زنا كه همه يا برخى از آنان از شهادت شان رجوع كنند و مشهودٌ عليه كشته شود

361-45607-(1) از امام صادق عليه السلام دربارۀ چهار نفر كه بر مرد محصنى به زنا شهادت دادند سپس يكى از آنان پس از آن كه آن مرد كشته شد از شهادت خويش برگشت، روايت است كه فرمود: «اگر آن كس كه برگشته بگويد اشتباه كردم، حدّ مى خورد و ديه را ضامن است ولى اگر بگويد كه عمداً چنين كردم، كشته مى شود.»

362-45608-(2) ابراهيم بن نعيم ازدى گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ چهار نفر كه بر مردى به زنا شهادت دادند و چون كشته شد يكى از آنان از شهادتش برگشت، او گويد: امام فرمود: آن كس كه برگشته، كشته مى گردد و آن سه نفر به خانوادۀ مقتول، سه چهارم ديه را مى دهند.»

363-45609-(3) امام صادق عليه السلام دربارۀ چهار نفر كه بر مردى به زنا شهادت دادند و آن مرد سنگسار شد، پس از آن يكى از آنان از شهادت خويش برگشت و گفت: در شهادتم شك كردم، حضرت فرمود: «بر او ديه است. مسمع كردين گويد: گفتم: آن كس كه برگشته، گفته است من بر او عمداً شهادت دادم. حضرت فرمود: كشته مى شود.»

364-45610-(4) الجعفريّات 144: أخبرنا عبد اللّه أخبرنا محمّد حدّثني موسى قال حدّثنا أبى عن أبيه عن جدّه جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه عليهم السلام أنّ عليّاً عليه السلام قال: في أربعة شهدوا على رجل أنّهم رأوه مع امرأة فيرجم فيرجع واحد منهم قال يغرم ربع الدّية و إن رجعوا ثلاثة غرموا نصفاً و ربع الدّية و إن رجعوا كلّهم غرموا الدّية فان قالوا شهدنا بزور قتلوا كلّهم جميعاً.

365-45611-(5) دعائم الإسلام 515/2: عن عليّ عليه السلام أنّه قال: في أربعة شهدوا على رجُل بالزّنا فرجم فرجع أحدهم قال يُغرم ربع الدّية إذا قال اشتبه عليّ فإن (1) رجع اثنان و قالا اشتبهَ علينا غرما نصف الدّية و إن رجعوا كلّهم فقالوا(1)شهدنا بالزّور وجب عليهم القَوَد.

الإرجاعات

و تقدّم في أحاديث باب (9) أنّ الشّهود إذا رجعوا عن شهادتهم بعد القضاء ضمنوا و غرموا. و يأتي في باب (12) أنّ الشّاهدين بالسّرقة إذا رجعا بعد القطع ضمنا ما يناسب ذلك فراجع.

(11) باب حكم ما لو شهد شاهدان على رجل بطلاق فأنكر الرّجل بعد ما تزوّجت المرأة أو شهدا بموته فظهر حياته

اشاره

366-45612-(2)تهذيب 260/6: استبصار 38/3: محمّد بن يعقوب عن كافى 384/7:

عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن إبراهيم بن عبد الحميد عن أبي عبد اللّه عليه السلام:

في شاهدين شهدا على امرأة بأنّ زوجها طلّقها فتزوّجت ثمّ جاء زوجها فأنكر الطّلاق قال يضربان الحدّ و يضمّنان الصّداق للزّوج ثمّ تعتدّ ثمّ ترجع إلى زوجها الأوّل.

(قال الشيخ رحمه اللّه في - صا - ينبغي أن يحمل هذا الخبر على أنّه لمّا أنكر الزّوج الطّلاق رجع أحد الشّاهدين عن الشهادة فحينئذٍ وجب عليهما ما تضمّنه الخبر فلو لم يرجع


1) . و قالوا - ك.

2) . و ان - ك.

364-45610-(4) امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ چهار نفر كه عليه مردى شهادت دادند كه او را با زنى ديده اند و آن مرد سنگسار مى شود، پس از آن يكى از شاهدان از شهادت خويش برمى گردد، فرمود: «يك چهارم ديه را ضامن است و اگر سه نفر برگردند، نيمى از ديه و يك چهارم آن را ضامن هستند و اگر همه برگردند، همۀ ديه را ضامنند و اگر بگويد كه ما به باطل [دروغ] شهادت داديم، همه با هم كشته مى شوند.»

365-45611-(5) امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ چهار نفر كه عليه مردى به زنا شهادت داده اند و آن شخص سنگسار شده پس از شهادت، يكى از آنان برگشته است، فرمود: «يك چهارم ديه را به عهدۀ او مى گذارند. اگر بگويد بر من مشتبه شده و اگر دو نفر برگردند و بگويند بر ما مشتبه شده است، نيمى از ديه را به عهدۀ آنان مى گذارند و اگر همه برگردند و بگويند به باطل [دروغ] شهادت داده ايم، قصاص بر آنان ثابت است.»

ارجاعات

گذشت:

در روايات باب نهم.

مى آيد:

در باب دوازدهم، مناسب آن؛ مراجعه كنيد.

باب 11 حكم موردى كه دو شاهد بر طلاق زنى شهادت دهند و او ازدواج مى كند و شوهرش طلاق را انكار مى كند

366-45612-(1) ابراهيم بن عبدالحميد از امام صادق عليه السلام دربارۀ دو شاهدى كه بر زنى شهادت دادند كه شوهرش او را طلاق داده است، پس از آن زن ازدواج كرد سپس شوهرش آمد و طلاق را منكر شد، [پرسيد]. حضرت فرمود: «آن دو حدّ مى خورند و مهر را براى شوهر ضامن هستند. پس از آن، زن عدّه نگاه مى دارد و به شوهر اوّلش باز مى گردد.»

شيخ طوسى قدس سره در كتاب استبصار گويد: «شايسته است كه اين روايت بر موردى تطبيق گردد كه چون شوهر طلاق را انكار كند، يكى از دو شاهد از شهادت برگردد. در اين هنگام بر دو شاهد آنچه اين روايت داشت، ثابت است. ولى اگر هيچ كدام از دو شاهد از شهادتش برنگردد، به انكار شوهر توجّهى نمى شود مگر اين كه زن هنوز در عدّه باشد كه در اين صورت انكار طلاقش، رجوع به زن محسوب مى گردد.»

واحد منهما لم يلتفت إلى انكار الزّوج الّا أن تكون المرأة بعدُ في العدّة فإنّه يكون إنكاره للطّلاق مراجعة).

367-45613-(1)تهذيب 285/6: استبصار 38/3: فقيه 36/3: (روى - يب فقيه) الحسن بن محبوب عن العلاء و (2)مستطرفات السّرائر 82: أبى أيّوب(2) عن محمّد بن مسلم عن أبى جعفر عليه السلام: في رجلين شهدا على رجل غابت عنه(3) امرأته انّه(4) طلّقها فاعتدّت المرأة و تزوّجت ثمّ إنّ الزوج الغائب قدم فزعم أنّه لم يطلّقها و أكذب نفسه أحد الشّاهدين قال لا سبيل لِلآخر(3)عليها و يؤخذ الصّداق من الّذى شهد و رجع و يردّ على الآخر(6) و يفرّق بينهما(4)و تعدّ من الأخير و لا يقربها الأوّل حتّى تنقضى عدّتها. و تقدّم نحو هذه في رواية محمّد بن مسلم (2) من باب (21) أنّ من تزوّج امرأة لها زوج و دخل بها لزمه المهر من أبواب العِدَد (ج 27).

368-45614-(3) تهذيب 286/6: و روى أبو القاسم جعفر بن محمّد عن جعفر بن محمّد بن إبراهيم بن عبيد اللّه الموسوىّ عن عبيد اللّه بن نهيك عن ابن أبي عمير عن فقيه 36/3: إبراهيم بن عبد الحميد عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في امرأة شهد عندها شاهدان بأنّ زوجها مات فتزوّجت ثمّ جاء زوجها الأوّل قال لها المهر بما يستحلّ‌(5)من فرجها الآخر(6)و يضرب الشّاهدان الحدّ و يضمنان المهر بما غرّا (لها - فقيه) الرّجل ثمّ تعتدّ و ترجع الى زوجها الأوّل.

الإرجاعات

و تقدّم في رواية أبي بصير (10) من باب (7)حكم من تزوّج بامرأة ذات بعل من أبواب ما يحرم بالتّزويج (ج 25) و رواية المقنع (8)و الدعائم (9)من باب (21) أنّ من تزوّج امرأة لها زوج و دخل بها لزمه المهر من أبواب العدد (ج 27) ما يناسب الباب.


1) . أبو أيّوب - السّرائر.

2) . عن - صا.

3) . للأخير - صا - فقيه.

4) . و الأوّل أملك بها - السّرائر.

5) . استحلّ - فقيه.

6) . الأخير - فقيه.

7) . الأخير - صا - فقيه - السّرائر.

8) . رجل غائب، عند - صا - فقيه - غائب عن - السّرائر.

9) . بأنّه - فقيه.

367-45613-(2) محمّد بن مسلم از امام باقر عليه السلام دربارۀ دو نفر كه عليه مردى كه همسرش از او غايب است، شهادت دادند كه آن زن را طلاق داده است، آن زن هم عدّه نگه داشت و ازدواج كرد، پس از آن شوهر غايب آمد و گفت كه زن را طلاق نداده است و يكى از دو شاهد هم خودش را تكذيب كرد، [پرسيد]. حضرت فرمود: «شوهر دوم سلطه اى بر اين زن ندارد و مهريه از كسى كه شهادت داده و از شهادتش باز نگشته، گرفته مى شود و به شوهر دوّم برگردانده و ميان آنان جدايى افكنده مى شود و زن از شوهر دوّمى عدّه نگه مى دارد و شوهر اوّل با او نزديكى نمى كند تا عدّه اش تمام گردد.»

368-45614-(3) ابوبصير از امام صادق عليه السلام دربارۀ زنى كه دو شاهد نزد او شهادت مى دهند كه شوهرش مرده است و او ازدواج مى كند سپس شوهر اوّلش مى آيد [پرسيد]. حضرت فرمود: «براى زن در برابر فرجش [حقّ تمتّع] كه در اختيار شوهر اخير قرار گرفته است، مهر است و دو شاهد در برابر اين كه مرد را فريب داده اند حدّ مى خورند و ضامن مهرند. پس از آن، زن عدّه نگه مى دارد و به شوهر اولش باز مى گردد.»

ارجاعات

گذشت:

در روايت دهم از باب ششم، از ابواب محرّمات تزويج.

و روايت سوم و چهارم از باب بيست و يكم از ابواب عدّه ها، مناسب اين باب.

(12) باب أنّ الشّاهدين بالسّرقة إذا رجعا بعد القطع و قالا أخطأنا و جاءا برجل آخر و قالا هذا هو السّارق ضمنا دية اليد و لا يقبل شهادتهما على الآخر

اشاره

369-45615-(1)كافى 384/7: تهذيب 261/6: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن عاصم بن حميد عن محمّد بن قيس عن أبي جعفر عليه السلام قال: قضى أمير المؤمنين عليه السلام في رجل شهد عليه رجلان بأنّه سرق فقطع يده حتّى إذا كان بعد ذلك جاء الشّاهدان برجل آخر فقالا هذا السّارق و ليس الّذى قطعت يده (و - يب) إنّما شبّهنا ذلك بهذا فقضى عليهما أن غرّمهما نصف الدّية و لم يجز شهادتهما على الآخر.

370-45616-(2) تهذيب 285/6: محمّد بن عليّ بن محبوب عن أحمد بن محمّد عن البرقيّ عن النّوفليّ عن السّكونىّ عن جعفر عن أبيه عن عليّ عليه السلام: في رجلين شهدا على رجل أنّه سرق فقطعت يده ثمّ رجع أحدهما فقال شبّه علينا غرما دية اليد من أموالهما خاصّة و قال في أربعة شهدوا على رجل أنّهم رأوه مع امرأة يجامعها و هم ينظرون فرجم ثمّ رجع واحد منهم قال يغرم ربع الدّية إذا قال شبّه عليّ و إذا رجع اثنان و قالا شبّه علينا غرما نصف الدّية و إن رجعوا كلّهم و قالوا شبّه علينا غرموا الدّية فان قالوا شهدنا بالزّور قتلوا جميعاً.

371-45617-(3) تهذيب 153/10: محمّد بن عليّ بن محبوب عن أحمد بن محمّد عن البرقيّ عن النّوفليّ عن السّكونىّ عن جعفر عن أبيه عليهما السلام: أنّ رجلين شهدا على رجل عند عليّ عليه السلام أنّه سرق فقطع يده ثمّ جاءا برجل آخر فقالا أخطأنا هو هذا فلم يقبل شهادتهما و غرّمهما دية الأوّل.

الجعفريّات 144: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه عليهم السلام: أنّ رجلين شهدا عند عليّ بن أبي طالب عليه السلام على رجل أنّه سرق (و ذكر مثله).

372-45618-(4) دعائم الإسلام 515/2: عن عليّ عليه السلام: أنّ رجلاً رفع إليه و قيل له إنّه قد سرق و شهد شاهدان عليه فقطع يده بشهادتهما ثمّ جاءا برجل آخر فقالا إنّا غلطنا بالأوّل و إنّ هذا هو السّارق فأبطل شهادتهما على الثّانى و ضمّنهما دية يد الرّجل الّذى شهدا عليه فقطعت يده بشهادتهما و قال لو علمت بأنّكما (1) تعمّدتما قطعتكما.

1) . لو أعلم أنّكما - خ ك.

باب 12 حكم مواردى كه شاهدان به سرقت، قتل و زنا شهادت دهند و سپس از شهادت خود برگردند

369-45615-(1) امام باقر عليه السلام فرمود: «امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ مردى كه دو نفر عليه او شهادت دادند كه سرقت كرده است و دستش قطع شد پس از آن، دو شاهد، مرد ديگرى را آوردند و گفتند سارق اين است، نه آن كسى كه دستش بريده شد و ما او را با اين اشتباه كرديم، [چنين] حكم دادند: نصف ديه به عهدۀ آن دو است و شهادت آن دو، بر مرد ديگرى پذيرفته نيست.»

370-45616-(2) امام باقر عليه السلام از امير المؤمنين على عليه السلام دربارۀ دو نفر كه عليه مردى شهادت دادند كه سرقت كرده است و دست او قطع شد سپس يكى از آن دو شاهد، از شهادت خود برگشت و گفت: بر ما مشتبه شده بود، روايت كرد كه: «آن دو شاهد، فقط ديۀ دست را از مال خويش ضامن هستند.»

و حضرت دربارۀ چهار شاهد كه شهادت دادند بر مردى كه آنان او را با زنى ديده كه آميزش مى كرد و اينان همه ديده اند، پس از آن مرد سنگسار شد، سپس يك نفر از آنان برگشت، حضرت فرمود: «شاهدى كه برگشته است، اگر بگويد بر من مشتبه شده بود، يك چهارم ديه را ضامن است و اگر دو نفر بر گردند و بگويند بر ما مشتبه شده بود، هر دو نيمى از ديه را ضامن هستند و اگر همه برگردند و بگويند بر ما مشتبه شده بود، همۀ ديه را ضامنند. ولى اگر بگويند ما شهادت به باطل [\ دروغ] داديم، همه كشته مى شوند.»

371-45617-(3) امام باقر عليه السلام فرمود: «دو نفر نزد امير المؤمنين على عليه السلام بر يكى شهادت دادند كه سرقت كرده است و دست او بريده شد. سپس آن دو، مرد ديگرى را آوردند و گفتند: ما خطا كرده ايم؛ سارق اين است. حضرت شهادت اين دو را نپذيرفت و ديۀ اوّلى را برعهدۀ اين دو گذاشت.»

372-45618-(4) از امير المؤمنين عليه السلام روايت شده است كه: «مردى را نزد حضرت آوردند و برايش گفتند كه سرقت كرده و دو شاهد هم بر او شهادت دادند و دست او به خاطر شهادت اين دو قطع شد. سپس اين دو شاهد، مرد ديگرى را آوردند و گفتند ما نسبت به اوّلى اشتباه كرديم و سارق اين است.

حضرت شهادت اين دو را بر مرد دوم باطل دانست و ديۀ دست مردى كه اين دو عليه او شهادت داده بودند و دست او به خاطر شهادت اين دو قطع شده بود، برعهدۀ آن دو گذاشت و فرمود: اگر مى دانستم كه شما قصد عمد داشته ايد، دست شما دو نفر را مى بريدم.»

373-45619-(5) الجعفريّات 144: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه عليهم السلام: أنّ عليّاً عليه السلام قضى في رجلين شهدا على رجل أنّه سرق فقطعت يده ثمّ رجع أحدهما فقال شبّه عليّ فقضى عليّ عليه السلام أن يغرم نصف دية اليد و لا يقطع و إن رجعا جميعاً قالا شبّه علينا أغرما جميعاً دية اليد من أموالهما خاصّة.

374-45620-(6) فقه الرّضا عليه السلام 263: فإن شهد أربعة عدول على رجل بالزّنا أو شهد رجلان على رجل بقتل رجل أو سرقة فرجم الّذى شهدوا عليه بالزّنا و قتل الّذى شهدوا عليه بالقتل و قطع الّذى شهدوا عليه بالسّرقة ثمّ رجعا عن شهادتهما و قالا غلطنا في هذا الّذى شهدنا و أتيا برجل و قالا هذا الّذى قتل و هذا الّذى سرق و هذا الّذى زنى قال يجب عليهما دية المقتول الّذى قتل ودية اليد الّتى قطعت بشهادتهما و لم تقبل شهادتهما على الثّانى الّذى شهدوا عليه و إن قالوا تعمّدنا قطعا في السّرقة.

الإرجاعات

و تقدّم في أحاديث باب (9) أنّ الشّهود إذا رجعوا عن شهادتهم بعد القضاء ضمنوا و غرموا و باب (10) حكم ما لو شهد أربعة بالزّنا ثمّ رجعوا و باب (11) حكم ما لو في أحاديث باب (9) أنّ الشّهود إذا رجعوا عن شهادتهم بعد القضاء ضمنوا شهد شاهدان على رجل بطلاق فأنكر ما يناسب الباب.

(13) باب أنّ المرأة إذا نسيت الشّهادة فذكّرتها الأخرىٰ بها وجبت عليها إقامتها و قبلت

اشاره

قال اللّه تعالى في سورة البقرة (2):282: «وَ اِسْتَشْهِدُوا شَهِيدَيْنِ مِنْ رِجٰالِكُمْ فَإِنْ لَمْ يَكُونٰا رَجُلَيْنِ فَرَجُلٌ وَ اِمْرَأَتٰانِ مِمَّنْ تَرْضَوْنَ مِنَ اَلشُّهَدٰاءِ أَنْ تَضِلَّ إِحْدٰاهُمٰا فَتُذَكِّرَ إِحْدٰاهُمَا اَلْأُخْرىٰ‌...».

375-45621-(1) تفسير الإمام عليه السلام 675: قال أمير المؤمنين عليه السلام: في قوله تعالى «أَنْ تَضِلَّ إِحْدٰاهُمٰا فَتُذَكِّرَ إِحْدٰاهُمَا اَلْأُخْرىٰ‌» قال إذا ضلّت إحداهما عن الشّهادة و نسيتها ذكّرت إحداهما الأخرى بها فاستقامتا في أداء الشّهادة عدل اللّه شهادة امرأتين بشهادة رجل لنقصان

373-45619-(5) امير المؤمنين على عليه السلام دربارۀ دو نفر كه بر مردى شهادت دادند كه سرقت كرده و دست او قطع شد و سپس يكى از اين دو برگشت و گفت: بر من مشتبه شده بود، قضاوت كرد كه: «نيمى از ديۀ دست برعهدۀ اوست ولى دستش قطع نمى گردد و اگر هر دو با هم از شهادت برگردند و بگويند كه بر ما مشتبه شده است، هر دو تنها در اموال شان ضامن ديۀ دست هستند.»

374-45620-(6) اگر چهار شاهد عادل بر مردى شهادت به زنا، يا دو نفر عليه يك نفر شهادت به كشتن فردى يا سارقى بدهند و آن كس كه عليه او به زنا شهادت داده اند، سنگسار گردد و آن كس كه عليه او به كشتن شهادت داده اند كشته شود و آن كس كه عليه او به سرقت شهادت دهند دستش قطع گردد، سپس دو شاهد از شهادت خويش برگردند و بگويند ما در اين شهادتى كه داديم اشتباه كرديم و مردى را بياورند و بگويند كه اين همان است كه قتل و اين همان است كه سرقت و اين همان است كه زنا كرده است، حضرت فرمود: «بر اين دو شاهد، ديۀ مقتولى كه كشته شده و ديۀ دستى كه به خاطر شهادت اين دو قطع گرديده ثابت مى شود و شهادت اين دو، بر نفر دوّمى كه عليه او شهادت داده اند، پذيرفته نمى شود و اگر بگويند كه ما قصد عمد داشته ايم، دست هر دو در خصوص سرقت بريده مى گردد.»

ارجاعات

گذشت:

در روايات باب نهم و باب دهم و باب يازدهم، مناسب اين باب.

باب 13 حكم شهادت زن

و دو نفر از مردان (عادل) خود را (بر اين حقّ‌) شاهد بگيريد؛ و اگر دو مرد نبودند، يك مرد و دو زن از كسانى كه مورد رضايت و اطمينان شما هستند، انتخاب كنيد؛ (و اين دو زن، بايد با هم شاهد قرار گيرند)، تا اگر يكى انحرافى يافت، ديگرى به او يادآورى كند.(1)375-45621-(1) امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ فرمودۀ خداوند متعال كه: تا اگر يكى انحرافى يافت، ديگرى به او يادآورى كند، فرمود: «اگر يكى از اين دو از شهادت گمراه شد و آن را فراموش كرد، آن زن ديگر او را متذكّر شهادت كند و هر دو در اداى شهادت بپاخيزند. خداوند شهادت دو زن را برابر با شهادت يك


1) . بقره 282/2.

عقولهنّ و دينهنّ ثمّ قال عليه السلام: معاشر النّساء خلقتنّ ناقصات العقول فاحترزن من الغلط في الشّهادات فانّ اللّه تعالى يعظم ثواب المتحفّظين و المتحفّظات في الشّهادة و لقد سمعت محمّداً رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقول ما من امرأتين احترزتا في الشّهادة فذكّرت إحداهما الأخرىٰ حتّى تقيما الحقّ و تنفيا الباطل إلّا إذا بعثهما اللّه يوم القيامة عظّم ثوابهما و لا يزال يصبّ عليهما النّعيم و يذكّرهما الملائكة ما كان من طاعتهما في الدنيا و ما كانتا فيه من أنواع الهموم فيها و ما أزاله اللّه عنهما حتّى خلّدهما في الجنان (الى أن قال) ثمّ تجد في آخره يا أمتى أقمت الشهادة بالحقّ للضّعفاء على المبطلين و لم تأخذك في اللّه لومة لائم فصيّرت لك ذلك كفّارة لذنوبك الماضية و محواً لخطيئاتك السّالفة.

376-45622-(2) تفسير عليّ بن إبراهيم 94/1: في قوله تعالى «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِذٰا تَدٰايَنْتُمْ بِدَيْنٍ‌» الآية فقد روى في الخبر أنّ‌: في سورة البقرة خمسمائة حكم و في هذه الآية خمسة عشر حكماً و عدّها (الى أن قال) «فَإِنْ لَمْ يَكُونٰا رَجُلَيْنِ فَرَجُلٌ وَ اِمْرَأَتٰانِ مِمَّنْ تَرْضَوْنَ مِنَ اَلشُّهَدٰاءِ أَنْ تَضِلَّ إِحْدٰاهُمٰا فَتُذَكِّرَ إِحْدٰاهُمَا اَلْأُخْرىٰ‌» يعنى أن تنسى إحداهما فتذكّر أخرى الخبر.

الإرجاعات

و يأتي في باب (19) ما تجوز فيه شهادة النّساء و باب (20) جواز شهادة الرّجل لامرأته و باب (38) أنّ الحقوق الماليّة تثبت بشاهد و يمين صاحب الحقّ من أبواب الشّهادات ما يناسب الباب.

(14) باب حكم الشّهادة على ملكيّة دار من غاب عنها سنوات عديدة ثمّ مات مع الجهل بما حدث فيها من الخصوصيّات و بما حدث له من الولد و حكم الشّهادة لمن أبق غلامه أو أمته فيكلّفونه القضاة البيّنة بأنّ هذا غلامه أو أمته

377-45623-(1)كافى 387/7: تهذيب 262/6: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن معاوية بن وهب قال: قلت له (1) إنّ ابن أبي ليلى يسألنى الشّهادة على أنّ هذه الدّار

1) . لأبى عبد اللّه عليه السلام - يب.

مرد كرد؛ چون عقول زنان و دين شان ناقص است. سپس حضرت فرمود: اى گروه زنان، شما ناقصات العقول آفريده شده ايد؛ بنابراين از اشتباه در شهادت ها بپرهيزيد؛ چرا كه خداوند متعال پاداش مردان و زنانى كه شهادت را پاس مى دارند، بزرگ مى دارد و از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه مى فرمود: دو زنى نيست كه خويش را در شهادت حفظ كنند و يكى ديگرى را متذكر سازد تا حقّ را بپا دارند و باطل را نفى كنند، مگر اين كه آن زمان كه خداوند در روز قيامت اين دو را برانگيزد، پاداش اين دو را بزرگ دارد و پيوسته نعمت را بر آنان فرو ريزد و خداوند طاعت اين دو در دنيا و همومى كه اين دو در آن بودند و آنچه خداوند از اين دو زايل ساخت، به فرشتگان يادآور مى شود تا آن كه اين دو را در بهشت، جاويدان سازد. (تا آن كه گويد): سپس در آخر آن مى يابى اى كنيزم، شهادت به حقّ را براى ضعيفان در برابر باطل پيشگان ادا كردى و سرزنش سرزنشگر، تو را در راه خدا نگرفت. پس من اين را كفّارۀ گناهان گذشته و مايۀ محو بدى هاى پيشينت ساختم.»

376-45622-(2) دربارۀ فرمودۀ خداوند متعال: اى كسانى كه ايمان آورده ايد! هنگامى كه بدهى مدّت دارى به يكديگر پيدا كنيد، تا پايان آيه. در روايت نقل شده است كه: «در سورۀ بقره پانصد حكم است و در اين آيه، پانزده حكم و آنها را شمرده است. تا آن كه گويد: و اگر دو مرد نبودند، يك مرد و دو زن از كسانى كه مورد رضايت و اطمينان شما هستند، انتخاب كنيد؛ (و اين دو زن بايد با هم شاهد قرار گيرند). تا اگر يكى انحرافى يافت، ديگرى به او يادآورى كند. منظور اين است كه اگر يكى فراموش كرد، ديگرى يادآورى كند...»

ارجاعات

مى آيد:

در باب نوزده و باب بيست و باب سى و هشت از ابواب شهادات، مناسب اين باب.

باب 14 حكم شهادت بر مكانى كه مالك آن سال ها غايب است و...

377-45623-(1) معاوية بن وهب گويد: «به او [امام معصوم عليه السلام] گفتم: ابن ابى ليلى از من مى خواهد كه شهادت دهم بر اين كه فلانى مرده و خانه را به عنوان ميراث خويش گذاشته است و اين كه او وارثى غير از آن كه ما براى او شهادت مى دهيم، ندارد. حضرت فرمود: شهادت بده به آنچه مى دانى. گفتم: ابن ابى ليلى سوگند غموس [سوگندى كه خورندۀ آن به عمد دروغ مى گويد و گناه آن، چنان سخت است كه كفّاره ندارد و آتش در انتظار است] مى دهد. حضرت فرمود: سوگند بخور كه سوگند، بر پايۀ علم توست.»

مات فلان و تركها ميراثه (1)و أنّه(2)ليس له وارث غير الّذى شهدنا له فقال اشهد بما هو (على - يب) علمك قلت إنّ ابن أبي ليلى يحلفنا الغموس(3)قال احلف إنّما هو على علمك.

378-45624-(2) كافى 387/7: تهذيب 262/6: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن إسماعيل بن مرّار عن يونس عن معاوية بن وهب قال قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام: الرّجل يكون في داره (ثمّ - كا) يغيب عنها ثلاثين سنة و يَدَع فيها عياله ثمّ يأتينا هلاكه و نحن لا ندرى ما أحدث في داره و لا ندرى ما حدث له من الولد إلّا أنّا لا نعلم نحن أنّه أحدث في داره شيئاً و لا حدث له ولد و لا تقسم هذه الدّار بين ورثته الّذين ترك في الدّار حتّى يشهد شاهدا(4)عدل أنّ هذه الدّار دار فلان بن فلان مات و تركها ميراثاً بين فلان و فلان أ فنشهد(5)على هذا قال نعم قلت الرّجل يكون له العبد و الأمة فيقول أبق غلامى و أبقت أمتى (فيوجد - كما) في البلد فيكلّفه القاضي البيّنة أنّ هذا غلام فلان(6)لم يبعه و لم يهبه أ فنشهد(7)على هذا إذا كلّفناه و نحن لم نعلم أحدث شيئاً قال فكلّما غاب من(8)يد المرء المسلم غلامه أو أمته أو غاب عنك لم تشهد عليه.

379-45625-(3) تهذيب 237/7: الحسن بن محمّد بن سماعة عن أحمد بن الحسن و غيره عن معاوية بن وهب و لا أعلم ابن أبي حمزة إلّا و قد حدّثني به أيضاً عن معاوية بن وهب قال:

قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام الرّجل يكون له العبد و الأمة قد عرف ذلك فيقول قد أبق غلامى أو أمتى فيكلّفونه القضاة شاهدين بأنّ هذا غلامه أو أمته لم يبع و لم يهب أ نشهد على هذا إذا كلّفناه قال نعم.


1) . ميراثاً - يب.

2) . و ان - يب.

3) . بغموس - يب - اليمين الغموس هي الّتى تذر الدّيار بلاقع. اليمين الغموس هي اليمين الكاذبة الفاجرة الّتى يقطع بها الحالف مال غيره مع علمه انّ الأمر بخلافه و ليس فيها كفّارة لشدّة الذّنب فيها سمّيت بذلك لأنّها تغمس صاحبها في الإثم ثمّ في النّار فهي فعول للمبالغة و هي الّتى عقوبتها دخول النّار - مجمع. اليمين الغموس: أى الكاذبة الّتى يتعمّدها صاحبها - المنجد.

4) . شاهد - يب.

5) . فنشهد - يب.

6) . الغلام لفلان - يب.

7) . فنشهد - يب.

8) . عن - يب.

378-45624-(2) معاوية بن وهب گويد: «به امام صادق عليه السلام گفتم: مرد در خانۀ خويش است، سپس سى سال از خانه اش دور مى شود و عيال خويش را در آن مى گذارد. سپس خبر مرگ او براى ما مى آيد و ما نمى دانيم كه او دربارۀ خانه اش چه كرده و نمى دانيم چند فرزند دارد! فقط اين است كه ما نمى دانيم او در خانه اش كارى كرده باشد يا فرزندى برايش پديد آمده باشد و اين خانه ميان وارثانى كه در خانه بوده اند تقسيم نمى گردد تا اين كه دو شاهد عادل شهادت مى دهند كه اين خانه، خانۀ فلانى، پسر فلانى است كه مرده و خانه را ميان فلان و فلان به ارث گذاشته است. آيا ما بر اين معنى شهادت دهيم‌؟ حضرت فرمود: آرى.

پرسيدم: مرد، غلام و كنيز دارد و مى گويد كه غلامم فرار كرد و كنيزم فرار كرد. پس از آن، در شهر پيدا مى شود. قاضى او را مكلّف مى سازد كه بيّنه بياورد كه اين غلام فلانى است و آن را نفروخته و نبخشيده است. آيا اگر ما را مكلّف به آن سازند و ما ندانيم كه او كارى كرده باشد، بر اين شهادت دهيم‌؟ حضرت فرمود: هر چه از دست مرد مسلمان غايب گردد، غلام او يا كنيز او يا از تو غايب باشد، بر آن شهادت مده.»

379-45625-(3) معاوية بن وهب گويد: «به امام صادق عليه السلام گفتم: مرد، غلام و كنيز دارد و اين را مى دانيم. پس از آن مى گويد غلامم يا كنيزم فرار كرد. قاضيان او را مكلّف مى سازند كه دو شاهد بياورد كه اين غلام يا كنيز اوست و آنها را نفروخته و نبخشيده است. آيا اگر ما را بدان مكلّف سازند، بر اين معنى شهادت دهيم‌؟ حضرت فرمود: آرى.»

(15) باب حكم إحياء الحقّ بشهادة الزّور و دفع الضّرر بها عن النّفس و العِرض و عن المؤمن

380-45626-(1)كافى 388/7: تهذيب 261/6: عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى عن يونس عن بعض أصحابه عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: سألته عن الرّجل يكون له على رجل الحقّ فيجحده (حقّه - كا) و يحلف أنّه (1) ليس (له - يب) عليه(2)شيء و ليس لصاحب الحقّ على حقّه بيّنة يجوز لنا إحياء حقّه بشهادة الزّور إذا خشى (ذهابه - كا) فقال لا يجوز ذلك لعلّة التدليس(3).

فقيه 43/3: سئل أبو عبد اللّه عليه السلام عن الرّجل يكون له على الرّجل حقّ فيجحد حقّه و يحلف أن ليس له عليه شيء و ليس لصاحب الحقّ على حقّه بيّنة أ يجوز له إحياء حقّه بشهادة الزّور إذا خشى ذهاب حقّه قال لا يجوز ذلك لعلّة التّدليس و هذا في رواية يونس بن عبد الرّحمن عن بعض أصحابه عن أبي عبد اللّه عليه السلام.

381-45627-(2) كافى 401/7: عدّة من أصحابنا عن أحمد بن محمّد عن محمّد بن إسماعيل عن منصور بن يونس عن موسى بن بكر عن الحكم ابن أبي عقيل تهذيب 263/6: الحسين بن سعيد عن فضالة عن موسى بن بكر عن الحكم أخى أبى عقيلة قال: قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام إنّ لى خصماً يتكثّر(4)عليّ بالشّهود(5)الزّور و قد كرهت مكافاته مع أنّى لا أدرى أ يصلح(6)لي ذلك(7)أم لا (قال - كا) فقال (لى - كا) أما بلغك عن أمير المؤمنين عليه السلام أنّه كان يقول لا تؤسروا أنفسكم و أموالكم بشهادات(8)الزّور فما على امرئ من وكف(9)في دينه و لا مأثم من ربّه أن يدفع ذلك عنه كما أنّه لو دفع بشهادته عن فرج حرام و سفك(10)دم حرام كان ذلك خيراً له (و كذلك مال المرء المسلم - كا).

1) . ان - يب.

2) . عليّ - يب.

3) . التدنيس - خ كا.

4) . يستكثر - يب.

5) . بشهود - يب.

6) . هل يصلح - يب.

7) . ذلك لي - يب.

8) . بشهادة - يب.

9) . الوكف في أصل اللّغة الميل و الجور، ما عليك من ذلك وكف أي نقص.

10) . او سفك - يب.

باب 15 حكم شهادت دروغ براى احقاق حقّ و حفظ جان و آبروى مومن

380-45626-(1) راوى گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى پرسيدم كه حقّى بر مردى دارد و آن مرد حقّ را انكار مى كند و سوگند مى خورد كه براى آن كس چيزى بر او نيست و صاحب حقّ هم بيّنه ندارد. آيا ما مى توانيم با شهادت باطل [دروغ] حقّ او را زنده كنيم اگر بيم از بين رفتن آن مى رود؟ حضرت فرمود: به دليل تدليس اين جايز نيست.»

381-45627-(2) حكم - برادر ابو عقيله - گويد: «به امام صادق عليه السلام گفتم: من طرف نزاعى دارم كه شاهدان به باطل را بر من زياد مى آورد و من دوست ندارم كه با او مقابله به مثل كنم؛ به علاوه نمى دانم اين كار برايم درست است يا نه‌؟ حكم گويد: امام صادق عليه السلام به من فرمود: آيا از امير المؤمنين عليه السلام به تو نرسيده است كه ايشان پيوسته مى فرمود: خودتان و اموال تان را با شهادت هاى باطل [دروغ] اسير نسازيد؟ بر مرد عيب و نقص دين نيست و نه گناهى از پروردگارش از اين كه اين اسارت را از خودش دور سازد؛ همان گونه كه اگر با شهادت خود از ناموس و ريخته شدن خون حرام جلوگيرى كند، اين براى او بهتر است.»

382-45628-(1)دعائم الإسلام 509/2: عن جعفر بن محمّد عليهما السلام أنّه قال: لا تأسروا أنفسكم و تذهبوا أموالكم بشهادة الزّور فما على امرئ من وكف في دينه و لا مأثم من ربّه أن يدفع ذلك عنه بما قدر عليه.

383-45629-(2)بصائر الدّرجات 534: حدّثنا عليّ بن إبراهيم بن هاشم قال حدّثنا القاسم بن الرّبيع الورّاق عن محمّد بن سنان عن صباح المدائني عن المفضّل: أنّه كتب الى أبي عبد اللّه عليه السلام فجائه هذا الجواب من أبي عبد اللّه عليه السلام أمّا بعد فانّى أوصيك و نفسى بتقوى اللّه (الى أن قال) و أمّا ما ذكرت أنّهم يستحلّون الشّهادات بعضهم لبعض على غيرهم فانّ ذلك ليس هو الّا قول اللّه «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا شَهٰادَةُ بَيْنِكُمْ إِذٰا حَضَرَ أَحَدَكُمُ اَلْمَوْتُ حِينَ اَلْوَصِيَّةِ اِثْنٰانِ ذَوٰا عَدْلٍ مِنْكُمْ أَوْ آخَرٰانِ مِنْ غَيْرِكُمْ إِنْ أَنْتُمْ ضَرَبْتُمْ فِي اَلْأَرْضِ فَأَصٰابَتْكُمْ مُصِيبَةُ اَلْمَوْتِ‌».

إذا كان مسافراً و حضره الموت اثنان ذوا عدل من دينه فان لم يجدوا فآخران ممّن يقرأ القرآن من غير أهل ولايته «تَحْبِسُونَهُمٰا مِنْ بَعْدِ اَلصَّلاٰةِ فَيُقْسِمٰانِ بِاللّٰهِ إِنِ اِرْتَبْتُمْ لاٰ نَشْتَرِي بِهِ ثَمَناً وَ لَوْ كٰانَ ذٰا قُرْبىٰ وَ لاٰ نَكْتُمُ شَهٰادَةَ اَللّٰهِ إِنّٰا إِذاً لَمِنَ اَلْآثِمِينَ فَإِنْ عُثِرَ عَلىٰ أَنَّهُمَا اِسْتَحَقّٰا إِثْماً فَآخَرٰانِ يَقُومٰانِ مَقٰامَهُمٰا مِنَ اَلَّذِينَ اِسْتَحَقَّ عَلَيْهِمُ اَلْأَوْلَيٰانِ‌» من أهل ولايته «فَيُقْسِمٰانِ بِاللّٰهِ لَشَهٰادَتُنٰا أَحَقُّ مِنْ شَهٰادَتِهِمٰا وَ مَا اِعْتَدَيْنٰا إِنّٰا إِذاً لَمِنَ اَلظّٰالِمِينَ ذٰلِكَ أَدْنىٰ أَنْ يَأْتُوا بِالشَّهٰادَةِ عَلىٰ وَجْهِهٰا أَوْ يَخٰافُوا أَنْ تُرَدَّ أَيْمٰانٌ بَعْدَ أَيْمٰانِهِمْ وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ اِسْمَعُوا».

و كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقضى بشهادة رجل واحد مع يمين المدّعى و لا يبطل حقّ مسلم و لا يردّ شهادة مؤمن فإذا أخذ يمين المدّعى و شهادة الرّجل قضى له بحقّه و ليس يعمل بهذا فاذا كان لرجل مسلم قِبَلَ آخر حقّ يجحده و لم يكن (له - خ) شاهد غير واحد فانّه (3)إذا رفعه الى بعض ولاة الجور(4)أبطلوا حقّه و لم يقضوا فيها بقضاء رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله كان في الحقّ ان لا يبطل(3) حقّ رجل مسلم فيستخرج اللّه على يديه حقّ رجل مسلم و يأجره اللّه عزّ و جلّ و يحيى عدلاً كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يعمل به(4).

و روى نحوه في الوسائل عن بصائر الدّرجات لسعد بن عبد اللّه..


1) . كان الحقّ في الجور - هكذا في المصدر و الظّاهر أنّه سهو.

2) . لا يخفى انّ ما في البصائر مغلوط و كتبنا بعضه من نسخة الوسائل.

3) . فهو - خ.

4) . الى ولاية الجور - خ.

382-45628-(3) امام صادق عليه السلام فرمود: «خودتان را اسير نكنيد و اموال تان را با شهادت باطل [دروغ] از بين نبريد. بر مرد، عيب و نقصى در دينش و گناهى بر او محسوب نمى شود اين كه اين را از خودش آن گونه كه مى تواند دفع كند.»

383-45629-(4) مفضّل، نامه اى براى امام صادق عليه السلام نوشت. اين پاسخ از امام براى او آمد: «من تو را و خويش را به تقواى الهى سفارش مى كنم. (تا آن كه گويد): و امّا آنچه ذكر كردى كه اينان شهادت بعضى از خودشان را به نفع بعضى از خودشان بر ضرر ديگران حلال مى دانند، اين نيست، مگر فرمودۀ خداوند:

اى كسانى كه ايمان آورده ايد! هنگامى كه مرگ يكى از شما فرا رسد، در موقع وصيّت بايد از ميان شما، دو نفر عادل را به شهادت بطلبد؛ يا اگر مسافرت كرديد و مصيبت مرگ شما فرا رسيد.

اگر مسافر باشد و مرگ به سراغش آيد، دو نفر عادل از همدينش برگزيند اگر نيابد، پس دو نفر از كسانى كه قرآن مى خوانند ولى اهل ولايت او نيستند آنها را بعد از نماز نگاه مى داريد تا سوگند ياد كنند كه: ما حاضر نيستيم حقّ را به چيزى بفروشيم؛ هر چند در مورد خويشاوندان ما باشد؛ شهادت الهى را كتمان نمى كنيم، كه از گناهكاران خواهيم بود و اگر اطلاعى حاصل شود كه آن دو، مرتكب گناهى شده اند (و حقّ را كتمان كرده اند)، دو نفر از كسانى كه نسبت به ميّت، اولى هستند به جاى آن قرار مى گيرند. از اهل ولايت او و به خدا سوگند ياد مى كنند كه گواهى ما، از گواهى آن دو، به حقّ نزديك تر است؛ و ما تجاوزى نكرده ايم، كه اگر چنين كرده باشيم، از ظالمان خواهيم بود.

اين كار، نزديك تر است به اين كه گواهى به حقّ دهند، (و از خدا بترسند)، يا (از مردم) بترسند كه (دروغ شان فاش گردد) سوگندهايى جاى سوگندهاى آنها را بگيرد از (مخالفت) خدا بپرهيزيد و گوش فرا دهيد.

و رسول خدا صلى الله عليه و آله با شهادت يك مرد همراه با سوگند مدّعى حكم مى داد و حقّ مسلمان را باطل و شهادت مؤمن را رد نمى كرد؛ بنابراين وقتى كه سوگند مدّعى و شهادت مرد را داشت به حقّ او حكم مى داد. ولى امروز به اين عمل نمى شود؛ در نتيجه اگر يك مرد مسلمان حقّى نسبت به ديگرى داشته باشد كه او آن حقّ را انكار كند و مدّعى غير از يك نفر شاهد نداشته باشد - اگر اين را نزد بعضى از واليان جور ببرد - حقّ او را باطل مى كنند و در آن، طبق حكم رسول خدا صلى الله عليه و آله حكم نمى كنند. حقّ اين است كه حقّ مرد مسلمان باطل نشود؛ در نتيجه خداوند به دست او حقّ مرد مسلمان را بيرون مى آورد و خداوند عز و جل او را پاداش مى دهد و عدلى را زنده مى سازد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله بدان عمل مى كرد.»

384-45630-(5) عوالى اللّئالى 314/1: و روى في كتاب التّكليف لابن أبي العزاقر رواه عن العالم عليه السلام أنّه قال: من شهد على مسلم (1) بما يثلمه او يثلم ماله أو مروّته سمّاه اللّه كذّاباً(2) و إن كان صادقاً و من شهد لمؤمن ما يحيى به ماله أو يعينه على عدوّه أو يحفظ دمه سمّاه اللّه صادقاً و إن كان كاذباً.

385-45631-(6) فقه الرّضا عليه السلام 307: و أروى عن العالم عليه السلام: (و ذكر نحوه) و زاد في آخره: و معنى ذلك أن يشهد له و يشهد(1)عليه فيما بينه و بين مخالف فأمّا بينه و بين موافق فليشهد له و عليه بالحقّ‌.

(16) باب عدم جواز إقامة الشّهادة على المعسر مع خوف ظلم الغريم له

386-45632-(2)كافى 388/7: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد عن محمّد بن خالد عن سعد بن سعد تهذيب 261/6: أحمد بن محمّد بن خالد عن سعد بن سعد عن محمّد بن القاسم بن الفضيل عن أبي الحسن عليه السلام قال: سألته قلت له رجل(3)من مواليك عليه دين لرجل مخالف يريد أن يعسره و يحبسه و قد علم (اللّه عزّ و جلّ - يب) أنّه ليس(4)عنده و لا يقدر عليه و ليس لغريمه بيّنة هل يجوز له أن يحلف له ليدفعه(5)عن نفسه حتّى ييسّر اللّه عزّ و جلّ له و إن كان عليه الشّهود من مواليك قد عرفوا أنّه لا يقدر هل يجوز أن يشهدوا عليه قال لا يجوز أن يشهدوا عليه و لا ينوى ظلمه.

387-45633-(6)تهذيب 257/6: محمّد بن عليّ بن محبوب عن محمّد بن الحسين عن ذبيان بن حكيم الأودى عن موسى بن أكيل النّميريّ عن فقيه 30/3: داود بن الحصين قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السلام يقول أقيموا الشّهادة على الوالدين و الولد و لا تقيموها على الأخ في الدَّين الضيّر قلت و ما الضيّر قال إذا تعدّى فيه صاحب الحقّ الّذى يدّعيه قبله خلاف ما أمر اللّه عزّ و جلّ (به - يب)


1) . أو يشهد - ك.

2) . مؤمن - خ ل.

3) . عن الرّجل - يب.

4) . أنّها ليست - يب.

5) . يدفعه - يب.

6) . كاذباً - ك.

384-45630-(5) عالم [امام كاظم عليه السلام] فرمود: هر كس عليه مؤمنى شهادت دهد به گونه اى كه او يا مالش را يا مروتش را بشكند، خداوند او را كذّاب مى نامد گرچه راستگو باشد و هر كس كه براى مؤمن شهادتى دهد كه مالش را با آن شهادت زنده سازد يا او را بر دشمنش يارى رساند يا خونش را حفظ كند، خداوند او را راستگو مى نامد گرچه دروغگو باشد.»

385-45631-(6) و از عالم [امام كاظم عليه السلام] روايت مى كنم. (مشابه روايت پيشين را ذكر كرده) و در پايان آن افزوده است: «معناى اين روايت آن است كه به نفع او يا عليه او در مورد نزاعى كه بين او و بين مخالف [سنّى] است. ولى در نزاع بين او و بين موافق [شيعه] بايد به نفع او و عليه او به حقّ شهادت دهد.»

باب 16 عدم جواز شهادت عليه تنگدست در فرض بيم از ستم طلبكار بر او

386-45632-(1) محمّد بن قاسم بن فضيل گويد: «از امام ابوالحسن عليه السلام پرسيدم و به ايشان گفتم: مردى از مواليان شما بدهى به مردى مخالف [سنّى] دارد كه او مى خواهد آن را در فشار بگذارد و زندانى كند و خداوند عز و جل مى داند كه او ندارد و نمى تواند فراهم كند و طلبكار اين مرد هم بيّنه ندارد. آيا جايز است او براى مخالف سوگند بخورد تا او را از خود دور سازد تا زمانى كه خداوند عز و جل برايش فراهم سازد؟ و اگر شاهدانى از مواليان تو عليه او هستند كه مى دانند او نمى تواند، آيا جايز است كه اينان عليه او شهادت دهند؟ حضرت فرمود: جايز نيست كه عليه او شهادت دهند و البته او هم قصد ستم نداشته باشد.»

387-45633-(2) داوود بن الحصين گويد: «از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: شهادت را عليه پدر و مادر و فرزند ادا كنيد ولى اداى شهادت بر برادر [دينى] در وام ضيّر نكنيد. پرسيدم: ضيّر چيست‌؟ حضرت فرمود: اگر صاحب حقّى كه ادّعاى حقّ نسبت به اين شخص دارد، دربارۀ او برخلاف آنچه خداوند عز و جل و رسول او دستور داده اند، تعدّى كند.

و مشابه اين، آن كه براى كسى بر ديگرى وام است ولى او ندارد و خداوند متعال دستور داده كه در انتظار او بمانند تا بتواند. خداوند فرموده است: او را تا هنگام توانايى مهلت دهيد و او از تو مى خواهد كه شهادت دهى با اين كه تو مى دانى او در فشار ندارى است؛ بنابراين بر تو حلال نيست كه در حال سختى (ندارى) شهادت دهى.»

و رسوله صلّى اللّه عليه و آله و مثل ذلك أن يكون لآخر (1) على آخر دين و هو معسر و قد أمر(2) اللّه تعالى بانتظاره(3) حتّى ييسر قال «فَنَظِرَةٌ إِلىٰ مَيْسَرَةٍ‌» و يسألك أن تقيم الشّهادة و أنت تعرفه بالعسر فلا يحلّ لك أن تقيم الشّهادة في حال العسر.

388-45634-(3) فقيه 42/3: و روى عن عليّ بن سويد قال: قلت لأبى الحسن الماضى عليه السلام يشهدنى هؤلاء على إخوانى قال نعم أقم الشّهادة لهم و إن خفت على أخيك ضرراً. قال مصنّف هذا الكتاب رحمه اللّه هكذا وجدته في نسختى و وجدت في غير نسختى (و إن خفت على أخيك ضرراً فلا).

(17) باب ما لا تقبل فيه شهادة الصّبيان قبل البلوغ و ما تقبل، و يؤخذ بأوّل كلامه و لا يؤخذ بالثّانى منه و إذا تحمّلوا الشّهادة قبل البلوغ و شهدوا بها بعده قبلت شهادتهم

اشاره

389-45635-(1)الجعفريّات 143: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه عن عليّ بن أبي طالب عليه السلام أنّه قال: تقبل شهادة الغلام إذا احتلم و كان مرضيّاً.

390-45636-(2)كافى 389/7: تهذيب 251/6: عليّ (بن إبراهيم - يب) عن أبيه عن ابن أبي عمير عن جميل قال قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام: تجوز شهادة الصّبيان قال نعم في القتل يؤخذ بأوّل كلامه و لا يؤخذ بالثّانى منه.

391-45637-(3)كافى 389/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 252/6: سهل بن زياد عن أحمد بن محمّد ابن أبي نصر عن جميل قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن الصّبىّ هل تجوز شهادته في القتل قال يؤخذ بأوّل كلامه و لا يؤخذ بالثّانى (منه - يب).

392-45638-(4) كافى 389/7: تهذيب 251/6: عليّ (بن إبراهيم - كما) عن محمّد بن عيسى عن يونس عن محمّد بن حمران قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن شهادة الصّبىّ قال فقال لا إلّا في القتل يؤخذ بأوّل كلامه و لا يؤخذ بالثّانى (منه - يب).


1) . لرجل - فقيه.

2) . قال - فقيه.

3) . بانظاره - فقيه.

388-45634-(3) از على بن سويد روايت شده است، او گويد: «به امام موسى بن جعفر عليه السلام گفتم: اينان [اهل سنّت] مرا بر برادرانم [شيعه] شاهد بگيرند؟ حضرت فرمود: آرى، شهادت را براى شان ادا كن؛ گرچه بر برادرت بيم ضرر بدهى.»

مصنّف اين كتاب [شيخ صدوق قدس سره] گويد: «روايت را در نسخه ام اين گونه يافته ام ولى در غير نسخه ام يافته ام كه: اگر بر برادرت بيم ضرر دارى، پس اداى شهادت مكن.»

باب 17 حكم شهادت بچه ها

389-45635-(1) امير المؤمنين على بن ابيطالب عليه السلام فرمود: «شهادت پسر، زمانى كه محتلم شده باشد و [رفتارش] پسنديده باشد، جايز است.»

390-45636-(2) جميل گويد: «به امام صادق عليه السلام گفتم: شهادت بچّه ها جايز است‌؟ حضرت فرمود: آرى، در قتل اولين سخن بچّه اخذ مى شود ولى دومين سخن او اخذ نمى گردد.»

391-45637-(3) جميل گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ بچّه پرسيدم كه: آيا شهادت او دربارۀ قتل جايز است‌؟ حضرت فرمود: اولين سخن او اخذ مى شود ولى دومين سخن او اخذ نمى گردد.»

392-45638-(4) محمّد بن حمران گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ شهادت بچّه پرسيدم. محمد بن حمران گويد: حضرت فرمود: نه (جايز نيست) مگر در قتل كه سخن اوّل او اخذ مى گردد ولى سخن دوّم او اخذ نمى شود.»

393-45639-(5) كافى 388/7: تهذيب 251/6: عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى عن يونس عن أبي أيّوب الخزّاز قال: سألت إسماعيل ابن جعفر متى تجوز شهادة الغلام فقال إذا بلغ عشر سنين قال قلت و يجوز (1)أمره قال فقال إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله دخل بعائشة و هي بنت عشر سنين و ليس يدخل بالجارية حتّى تكون امرأة فإذا كان للغلام عشر سنين جاز أمره و جازت شهادته.

394-45640-(6) الفقيه 27/3: و روى عن طلحة بن زيد عن الصّادق جعفر بن محمّد عن أبيه عن آبائه عن عليّ عليهم السلام قال: شهادة الصّبيان جائزة بينهم ما لم يتفرّقوا أو يرجعوا إلى أهليهم(2).

395-45641-(7) دعائم الإسلام 408/2: عن عليّ عليه السلام (في حديث) و كان يقول: شهادة الصّبيان جائزة فيما بينهم في الجراح ما لم يفترقوا و ينقلبوا الى أهاليهم أو يلقاهم أحد ممّن يلقّنهم القول.

396-45642-(8) كافى 389/7: تهذيب 251/6: أبو عليّ الأشعريّ عن محمّد بن عبد الجبّار عن صفوان عن العلاء بن رزين عن محمّد بن مسلم عن أحدهما عليهما السلام (قال - كما): في الصّبىّ يشهد على الشّهادة قال إن عقله حين(3)يدرك أنّه حقّ جازت شهادته.

397-45643-(9) تهذيب 250/6: محمّد بن عليّ بن محبوب عن محمّد بن عيسى عن عبد اللّه بن المغيرة عن إسماعيل ابن أبي زياد عن جعفر عن أبيه عن عليّ عليه السلام. فقيه 28/3: و روى إسماعيل بن مسلم عن الصّادق جعفر بن محمّد عن أبيه عن آبائه عن عليّ عليهم السلام: أنّ شهادة الصّبيان إذا شهدوا و هم صغار جازت إذا كبروا ما لم ينسوها و كذلك اليهود و النّصارى إذا أسلموا جازت شهادتهم و العبد إذا شهد بشهادة ثمّ أعتق جازت شهادته إذا لم يردّها الحاكم قبل أن يعتق و قال (عليّ - خ) عليه السلام (و - خ) إن أعتق العبد لموضع(4)الشّهادة لم تجز شهادته.

استبصار 18/3: بهذا الاسناد عن عليّ عليه السلام: انّ العبد إذا شهد ثمّ أعتق (و ذكر مثله).

فقيه قال مصنّف هذا الكتاب رحمه اللّه أمّا

قوله عليه السلام: اذا لم يردّها الحاكم قبل ان يعتق. فانّه يعنى به ان يردّها لفسق ظاهر أو حال يجرح عدالته لا لأنّه عبد لأنّ شهادة العبد جائزة و أوّل من ردّ شهادة المملوك عمر.


1) . أ يجوز - يب.

2) . أهلهم - ئل.

3) . حتّى - يب.

4) . للشهادة - صا.

393-45639-(5) ابوايّوب خزّاز گويد: «از اسماعيل بن جعفر پرسيدم: چه زمانى شهادت پسر جايز است‌؟

او گفت: آن زمان كه ده ساله شود. ابوايوب خزّاز گويد: پرسيدم: آيا كار او نافذ است‌؟ ابوايّوب خزّاز گويد: او گفت: رسول خدا صلى الله عليه و آله با عايشه مباشرت كرد، در حالى كه عايشه ده ساله بود و با دختر آميزش نمى شود تا آن كه زن شود؛ بنابراين اگر پسر ده سال داشته باشد، كار او و شهادت او جايز است.»

394-45640-(6) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «شهادت بچّه ها ميان خودشان مادامى كه از هم جدا نشده يا به خانوادۀ خودشان برنگشته اند، جايز است.»

395-45641-(7) از امير المؤمنين على عليه السلام در حديثى آمده است: «و پيوسته مى فرمود: شهادت بچّه ها در ميان خودشان در خصوص جراحت جايز است؛ مادامى كه از يكديگر جدا نشده و به خانواده هاى شان باز نگشته اند يا كسى از كسانى كه حرفى به آنان تلقين مى كند، آنان را نديده باشد.»

396-45642-(8) امام باقر يا امام صادق عليهما السلام دربارۀ بچّه كه بر شهادتى شهادت مى دهد، فرمود: «اگر هنگامى كه بالغ مى شود مى فهمد كه آن حقّ است، شهادتش جايز است.»

397-45643-(9) اسماعيل بن مسلم از امام صادق عليه السلام از پدرشان از پدران شان از امير المؤمنين على عليه السلام روايت كرده است كه: «شهادت بچّه ها اگر در حال بچگى شاهد بوده اند، در بزرگى جايز است؛ مادامى كه شهادت را فراموش نكرده باشد و همچنين يهوديان و مسيحيان زمانى كه مسلمان شوند، شهادت شان جايز است و برده هم اگر شهادتى بدهد و سپس آزاد گردد، اگر حاكم پيش از آن كه [برده] آزاد شود شهادت وى را رد نكند، شهادتش جايز است.

و امير المؤمنين عليه السلام افزود: و اگر برده براى شهادت آزاد شود، شهادت وى جايز نيست.»

در من لا يحضره الفقيه آمده است: «مصنّف اين كتاب [شيخ صدوق قدس سره] گويد: امّا فرمودۀ امام عليه السلام كه اگر حاكم پيش از آزاد شدنش شهادت برده را رد نكرده باشد، منظور از آن اين است كه به دليل فسق آشكار يا حالتى كه عدالت او را آسيب پذير كند، نه به اين دليل كه عبد (برده) است؛ چرا كه شهادت عبد [برده] جايز است و نخستين كسى كه شهادت برده را جايز ندانست، عمر بود.»

شيخ طوسى قدس سره گويد: «فرمودۀ امام عليه السلام كه: اگر براى شهادت آزاد شده است، شهادت برده جايز نيست، بر اين مورد تطبيق مى شود كه اگر ارباب برده، او را آزاد كند تا به نفع ارباب شهادت دهد، شهادت او جايز نيست.»

قال الشيخ رحمه اللّه قوله ان أعتق لموضع الشّهادة لم تجز شهادته محمول على انّه إذا أعتقه مولاه ليشهد له لم تجز شهادته.

398-45644-(10) الجعفريّات 143: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه: انّ علياً عليه السلام قال في شهادة الصّبيان إذا شهدوا (1) و هم صغار جازت إذا كبروا و لم ينسوها.

399-45645-(11) تهذيب 252/6: الحسين بن سعيد عن صفوان عن ابن بكير عن عبيد بن زرارة قال:

سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن شهادة الصّبىّ و المملوك فقال على قدرها يوم أشهد تجوز في الأمر الدّون و لا تجوز في الأمر الكثير قال عبيد و سألته عن الّذى يشهد على الشيء و هو صغير قد رآه في صغره ثمّ قام به بعد ما كبر قال فقال تجعل شهادته خيراً(2) من شهادة هؤلاء.

400-45646-(12) كافى 389/7: تهذيب 251/6: عليّ (بن إبراهيم - كما) عن أبيه عن النّوفليّ عن السّكونىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال قال أمير المؤمنين عليه السلام: إنّ شهادة الصّبيان إذا أشهدوهم و هم صغار جازت إذا كبروا ما لم ينسوها.

الإرجاعات

و يأتي في رواية السّكونىّ (1) من باب (14) حكم ما لو غرق طفل من ستّة غلمان من أبواب القتل و القصاص

قوله: فشهد ثلاثة منهم على اثنين انّهما غرّقاه و شهد اثنان على الثّلاثة أنّهم غرّقوه فقضى عليّ عليه السلام بالدّية أخماساً ثلاثة أخماس على الاثنين و خُمسَين على الثلاثة.

(18) باب ما ورد في قبول شهادة المملوك و المكاتب و عدمه

اشاره

قال اللّه تعالى في سورة البقرة (1):282: «وَ اِسْتَشْهِدُوا شَهِيدَيْنِ مِنْ رِجٰالِكُمْ فَإِنْ لَمْ يَكُونٰا رَجُلَيْنِ فَرَجُلٌ وَ اِمْرَأَتٰانِ مِمَّنْ تَرْضَوْنَ مِنَ اَلشُّهَدٰاءِ أَنْ تَضِلَّ إِحْدٰاهُمٰا فَتُذَكِّرَ إِحْدٰاهُمَا اَلْأُخْرىٰ‌...».

401-45647-(2)كافى 390/7: تهذيب 248/6: استبصار 16/3: عليّ ابن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبى عمير عن القاسم بن عروة عن بريد (بن معاوية - كما) عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: سألته عن المملوك تجوز شهادته قال نعم إنّ‌(3)أوّل من ردَّ شهادة المملوك لفلان.

1) . نحواً - ئل خ.

2) . اشهدوا - خ ك.

3) . و إنّ - يب.

398-45644-(10) امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ شهادت بچّه ها فرمود: «اگر در بچگى شاهد بوده اند [آنان را شاهد گرفته اند]، شهادت شان زمانى كه بزرگ شوند و شهادت را فراموش نكرده باشند، جايز است.»

399-45645-(11) عبيدبن زراره گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ شهادت بچّه و برده پرسيدم. حضرت فرمود:

به اندازۀ شهادت است در روزى كه شاهد گرفته شده است. در چيز كم جايز است ولى در چيز زياد جايز نيست.

عبيدبن زراره گويد: از امام صادق عليه السلام دربارۀ كسى كه او را در بچگى بر چيزى شاهد مى گيرند و او آن چيز را در بچگى اش ديده است، پس از آن كه بزرگ شد بدان شهادت مى دهد، عبيد گويد: حضرت فرمود: شهادت اين فرد بهتر از شهادت اينهاست [\اهل سنّت].»

400-45646-(12) امام صادق عليه السلام بيان داشت «امير المؤمنين عليه السلام فرمود: شهادت بچّه ها اگر در حالى كه بچّه اند، آنها را شاهد گرفته اند، در زمانى كه بزرگ شوند و مادامى كه آن را فراموش نكنند، جايز است.»

ارجاعات

مى آيد:

در روايت يكم از باب چهارده از ابواب قتل و قصاص، اين گفته كه: «سه نفر از آنان بر دو نفر شهادت دادند كه اين دو، آن پسر را غرق كرده اند و دو نفر بر سه نفر شهادت دادند كه اين سه نفر او را غرق كرده اند. امير المؤمنين عليه السلام به ديۀ پنج تا يك پنجم حكم داد. سه تا يك پنجم بر آن دو نفر و دو تا يك پنجم بر آن سه نفر.»

باب 18 حكم شهادت بردگان (1)


1) . اين باب به دليل اين كه راجع به بردگان بود ترجمه نشد.

402-45648-(1)كافى 389/7: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد عن محمّد بن خالد و الحسين بن سعيد جميعاً تهذيب 248/6: استبصار 15/3: الحسين بن سعيد عن القاسم بن عروة عن عبد الحميد الطّائى عن محمّد بن مسلم عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في شهادة المملوك قال إذا كان عدلاً فهو جائز الشهادة إنّ أوّل من ردّ شهادت المملوك عمر بن الخطّاب و ذلك أنّه تقدّم إليه مملوك في شهادة فقال إن أقمت الشّهادة تخوّفت على نفسى و إن كتمتها أثمت بربّى فقال هات شهادتك أما إنّا لا نجيز شهادة مملوك بعدك.

403-45649-(2)كافى 389/7: تهذيب 248/6: استبصار 15/3: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبى عمير عن عبد الرّحمن بن الحجّاج عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قال أمير المؤمنين عليه السلام: لا بأس بشهادة المملوك إذا كان عدلاً.

404-45650-(3)تهذيب 249/6: استبصار 16/3: الحسين بن سعيد عن صفوان عن العلاء فقيه 28/3: الحسن بن محبوب عن العلاء عن محمّد بن مسلم عن أبي جعفر عليه السلام (4)قال: تجوز شهادة المملوك من أهل القبلة على أهل الكتاب. تهذيب - استبصار -: و قال العبد المملوك لا تجوز شهادته.

405-45651-(5) تهذيب 249/6: استبصار 16/3: الحسين بن سعيد عن فضالة عن العلاء عن محمّد بن مسلم عن أبي جعفر عليه السلام و حمّاد عن شعيب عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السلام و عثمان بن عيسى عن سماعة و ابن أبي عمير عن حمّاد عن الحلبيّ جميعاً عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في المكاتب يعتق نصفه هل تجوز شهادته في الطّلاق قال إذا كان معه رجل و امرأة و قال أبو بصير و الّا فلا تجوز -. و الوجه في الجمع بين هذه الأخبار أحد شيئين امّا ان نحملها(2) على ضرب من التّقيّة لأنّها موافقة لمذاهب مَن تقدّم على أمير المؤمنين عليه السلام على ما بيّنّاه(3) و الوجه الآخر ان نحملها على أنّ شهادة المماليك لا تقبل لمواليهم و تقبل لمن عداهم لموضع التّهمة من(4) جرّهم الى مواليهم فأمّا ما تضمّن رواية الحلبيّ و سماعة و أبي بصير من أنّ شهادة المكاتب تقبل في الطّلاق إذا شهد معه رجل و امرأة يؤكّد ما قدّمناه من جواز قبول


1) . نحمل هذه الأخبار الأخيرة - صا.

2) . على ما بيّن في الأخبار الأوّلة - صا.

3) . و - صا.

4) . أحدهما عليهما السلام - يب - صا.

شهادة المملوك لأنّ إدخال المرأة في الشّهادة على الطّلاق انّما هو لضربٍ من التّقيّة لأنّا (قد - صا) نبيّن (1)فيما(2)بعد (إن شاء اللّه - يب) أنّ شهادة النّساء لا تقبل في الطّلاق (أصلاً - صا).

406-45652-(6) دعائم الإسلام 510/2: عن جعفر بن محمّد عليهما السلام: أنّه سئل عن رجل هلك و ترك أخاه فورث عنه جارية و غلامين فأعتق الغلامين فشهدا بعد العتق أنّ المتوفّىٰ كان ينزل على هذه الجارية و أنّها ولدت غلاماً مات بعده قال تجوز شهادتهما ان كانا عدلين للجارية و يردّانِ عبدين بحسب ما كانا.

407-45653-(7) نوادر أحمد بن محمّد 159: أحمد بن محمّد عن عبد اللّه بن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: في المكاتب إذا شهد في الطّلاق و قد أعتق نصفه قال إن كان معه رجل و امرأة جازت شهادته.

408-45654-(8) الجعفريّات 145: أخبرنا عبد اللّه أخبرنا محمّد حدّثني موسى قال حدّثنا أبى عن أبيه عن جدّه جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه انّ عليّاً عليه السلام قال: في العبد إذا شهد بشهادة ثمّ أعتق جازت شهادته إذا كان لم يردّها الحاكم قبل ان يعتق و ان كان العبد انّما أعتق لموضع الشّهادة لم تجز شهادته.

409-45655-(9) تهذيب 279/6: يونس بن عبد الرّحمن عن ابن مسكان عن أبي بصير قال:

سألته عن شهادة المكاتب كيف تقول فيها قال فقال تجوز على قدر ما أعتق منه إن لم يكن اشترط عليه انّك ان عجزت رددناك فان كان اشترط عليه ذلك لم تجز شهادته حتّى يؤدّى أو يستيقن انّه قد عجز قال فقلت فكيف يكون بحساب ذلك قال إذا كان قد أدّى النّصف أو الثّلث فشهد لك بألفين على رجل أعطيت من حقّك ما أعتق النّصف من الألفين.

410-45656-(10) تهذيب 250/6: استبصار 17/3: الحسين بن سعيد عن فضالة عن (عثمان - يب) عن ابن أبي يعفور عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: سألته عن الرّجل المملوك المسلم تجوز شهادته لغير مواليه فقال تجوز في الدّين و الشيء اليسير.

1) . بيّنّا - صا.

2) . في كتابنا الكبير - صا.

411-45657-(11) تهذيب 250/6: استبصار 17/3: الحسين بن سعيد عن ابن أبي عمير (و فضالة جميعاً - يب) عن جميل قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن المكاتب تجوز شهادته فقال في القتل وحده. حمل الشيخ رحمه اللّه هذا الخبر في الإستبصار على التّقيّة أو على أنّ شهادتهم لا تقبل لمواليهم (و قال رحمه اللّه) لأنّه إذا جاز قبول شهادته في القتل جاز في كلّ شيء.

412-45658-(12) دعائم الإسلام 510/2: عن عليّ و أبى جعفر و أبي عبد اللّه عليهم السلام أنّهم قالوا: شهادة العبد لغير مواليه جائزة إذا كان عدلاً قال اللّه عزّ و جلّ «وَ اِسْتَشْهِدُوا شَهِيدَيْنِ مِنْ رِجٰالِكُمْ‌» فالعبد من الرّجال.

413-45659-(13) فقه الرّضا عليه السلام 261: تجوز شهادة العبد لغير صاحبه.

414-45660-(14) استبصار 16/3: أبو جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه بإسناده عن أحمد بن محمّد عن تهذيب 249/6: فقيه 26/3: الحسن بن محبوب عن العلاء عن محمّد بن مسلم عن أبي جعفر عليه السلام قال: تجوز شهادة العبد المسلم على الحرّ المسلم.

415-45661-(15) تهذيب 249/6: استبصار 16/3: محمّد بن عليّ بن محبوب عن أحمد (بن محمّد - صا) عن الحسن بن محبوب عن العلاء عن محمّد بن مسلم عن أبي جعفر عليه السلام قال: لا تجوز شهادة العبد المسلم على الحرّ المسلم.

416-45662-(16) تفسير الإمام 656: قال أمير المؤمنين عليه السلام: كنّا نحن مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و هو يذاكرنا بقوله تعالى «وَ اِسْتَشْهِدُوا شَهِيدَيْنِ مِنْ رِجٰالِكُمْ‌» قال أحراركم دون عبيدكم فانّ اللّه شغل العبيد بخدمة مواليهم عن تحمّل الشّهادات و عن أدائها.

الإرجاعات

و تقدّم في أحاديث باب (18) حكم المملوكين إذا ادّعيا أنّ مالكهما أعتقهما و أشهدهما أنّ حمل جاريته منه من أبواب الوصايا (ج 24) ما يدلّ على ذلك و في باب (6) أنّ المكاتب إذا أدّىٰ شيئاً من مكاتبته أعتق بقدر ما أدّى من أبواب المكاتبة و باب (21) حكم المكاتب في الحدود ما يناسب الباب و في رواية إسماعيل (9) من باب (17) ما لا تقبل فيه شهادة الصّبيان قبل البلوغ من أبواب الشّهادة ج 30

قوله عليه السلام: و العبد إذا شهد بشهادة ثمّ أعتق جازت شهادته اذا لم يردّها الحاكم قبل أن يعتق و قال عليه السلام و ان أعتق العبد لموضع الشّهادة لم تجز شهادته.

و يأتي في رواية صفوان (5) من باب (23) عدم جواز شهادة الأجير لصاحبه

قوله : و كذلك العبد إذا أعتق جازت شهادته.

(19) باب ما تجوز فيه شهادة النّساء و ما لا تجوز

اشاره

قال اللّه تعالى في سورة البقرة (2):282: «وَ اِسْتَشْهِدُوا شَهِيدَيْنِ مِنْ رِجٰالِكُمْ فَإِنْ لَمْ يَكُونٰا رَجُلَيْنِ فَرَجُلٌ وَ اِمْرَأَتٰانِ مِمَّنْ تَرْضَوْنَ مِنَ اَلشُّهَدٰاءِ‌...».

417-45663-(1) كافى 390/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن جميل بن درّاج استبصار 26/3: الحسين بن سعيد عن ابن أبي عمير عن جميل بن درّاج تهذيب 266/6:

الحسين بن سعيد عن جميل بن درّاج و (محمد - كا) ابن حمران عن أبي عبد اللّه عليه السلام قالا:

قلنا أ تجوز شهادة النّساء في الحدود فقال في القتل وحده إنّ عليّاً عليه السلام كان يقول لا يبطل دم امرئ مسلم.

418-45664-(2) تهذيب 267/6: استبصار 27/3: الحسين بن سعيد عن النّضر عن عاصم عن محمّد بن قيس عن أبي جعفر عليه السلام قال فقيه 31/3: قضى أمير المؤمنين عليه السلام في غلام شهدت عليه امرأة أنّه دفع غلاماً في بئر فقتله فأجاز شهادة المرأة (بحساب شهادة المرأة - يب صا).

419-45665-(3) تهذيب 267/6: استبصار 27/3: محمّد بن عليّ بن محبوب عن محمّد بن حسّان عن (ابن - يب) أبى عمران عن عبد اللّه بن الحكم قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن امرأة شهدت على رجل انّه دفع صبيّاً في بئر فمات قال على الرّجل ربع دية الصّبىّ بشهادة المرأة. فقيه 32/3: سأل عبد اللّه بن الحكم أبا عبد اللّه عليه السلام و ذكر مثله.

420-45666-(4) تهذيب 267/6: استبصار 27/3: الحسين بن سعيد عن حمّاد عن ربعى عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: لا تجوز شهادة النّساء في القتل. جوّز الشيخ رحمه اللّه ان يحمل على عدم قبول شهادتهنّ في القَوَد أو يحمل على عدم القبول إذا لم يكن معهنّ رجال.

421-45667-(5) تهذيب 265/6: استبصار 24/3: ابن أبي عمير عن حمّاد عن ربعىّ عن محمّد بن مسلم عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: إذا شهد ثلاثة رجال و امرأتان لم تجز في الرّجم و لا تجوز شهادة النّساء في القتل. قال الشيخ رحمه اللّه هذا الخبر محمول على انّه إذا لم يُعدّل الرّجال و النّساء أو لم يشهدوا بما يقتضيه شرط الشّهادة في إيجاب الرّجم فأمّا مع تكامل شروطه فانّه يوجب الرّجم حسب ما قدّمناه.

باب 19 حكم شهادت زنان

و دو نفر از مردان (عادل) خود را (بر اين حقّ‌) شاهد بگيريد، و اگر دو مرد نبودند، يك مرد و دو زن، از كسانى كه مورد رضايت و اطمينان شما هستند، انتخاب كنيد.

417-45663-(1) جميل بن درّاج و محمّد بن حمران از امام صادق عليه السلام روايت كرده اند و گويند: «پرسيدم: آيا شهادت زنان در حدود الهى جايز است‌؟ حضرت فرمود: تنها در قتل. امير المؤمنين عليه السلام پيوسته مى فرمود: خون مرد مسلمان هدر نمى رود.»

418-45664-(2) امام باقر عليه السلام فرمود: «امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ پسرى كه زنى عليه او شهادت داد كه او پسرى را در چاهى انداخته و او را كشته است، حكم داد و شهادت زن را جايز دانست.»

419-45665-(3) عبداللّه بن الحكم گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ زنى كه عليه مردى شهادت داد كه او بچه اى را در چاه هل داده و بچه مرده است، پرسيدم. حضرت فرمود: بر مرد يك چهارم ديۀ بچّه با شهادت زن ثابت است.»

420-45666-(4) امام صادق عليه السلام فرمود: «شهادت زنان دربارۀ قتل جايز نيست.»

شيخ طوسى قدس سره احتمال داده اند كه: «اين روايت بر اين حمل شود كه شهادت زنان دربارۀ قصاص پذيرفته نيست يا بر آن صورت كه همراه آنان، مردان نباشد.»

421-45667-(5) امام صادق عليه السلام فرمود: «اگر سه مرد و دو زن دربارۀ سنگسار شهادت دهند، جايز نيست و شهادت زنان دربارۀ قتل جايز نيست.»

شيخ طوسى قدس سره گويد: «اين روايت بر اين حمل مى شود كه مردان و زنان [شاهد] عدالت شان ثابت نگردد تا در اثبات سنگسار آن گونه كه شرط شهادت است، شهادت دهند. ولى با كامل شدن شروط شهادت، شهادت زنان، سنگسار را ثابت مى سازد - آن گونه كه قبلا گفته ايم.»

422-45668-(6) كافى 391/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 264/6: استبصار 23/3: أحمد بن محمّد عن عليّ بن الحكم عن عليّ ابن أبي حمزة عن أبي بصير قال: سألته عن شهادة النّساء قال تجوز شهادة النّساء وحدهنّ على ما لا يستطيع الرّجال ينظرون إليه و تجوز شهادة النّساء في النّكاح إذا كان معهنّ رجل و لا تجوز في الطّلاق و لا في الدّم غير أنّها تجوز شهادتها (1)في حدّ الزّنا إذا كان ثلاثة رجال و امرأتان و لا تجوز شهادة رجلين و أربع نسوة.

423-45669-(7) كافى 392/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 265/6: استبصار 24/3: أحمد بن محمّد عن ابن محبوب عن إبراهيم الخارقى(2)قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السلام يقول: تجوز شهادة النّساء فيما لا يستطيع الرّجال ان ينظروا إليه و يشهدوا عليه و تجوز شهادتهنّ في النّكاح و لا تجوز في الطّلاق و لا في الدّم و تجوز في حدّ الزّنا إذا كان(3)ثلاثة رجال و امرأتان و لا تجوز إذا كان رجلان أربع نسوة (و لا تجوز شهادتهنّ - كما) في الرّجم.

424-45670-(8) كافى 391/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه و محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد جميعاً عن ابن محبوب تهذيب 264/6: استبصار 23/3: أحمد بن محمّد عن الحسن بن محبوب عن محمّد بن الفضيل قال: سألت أبا الحسن الرّضا عليه السلام قال قلت له تجوز شهادة النّساء في نكاح أو طلاق أو في رجم قال تجوز شهادة النّساء فيما لا يستطيع الرّجال أن ينظروا إليه و ليس معهنّ رجل و تجوز شهادتهنّ في النّكاح إذا كان معهنّ رجل و تجوز شهادتهنّ في حدّ الزّنا إذا كان ثلاثة رجال و امرأتان و لا تجوز شهادة رجلين و أربع نسوة في الزّنا و الرّجم و لا تجوز شهادتهنّ في الطّلاق و لا في الدّم.

425-45671-(9) فقيه 31/3: روى صفوان بن يحيى عن محمّد بن فضيل عن أبي الحسن عليه السلام قال:

سألته عن شهادة النّساء هل تجوز في نكاح أو طلاق أو رجم قال تجوز شهادة النّساء فيما لا يستطيع الرّجال النّظر إليه و تجوز في النّكاح إذا كان معهنّ رجل و لا تجوز في الطّلاق و لا في الدّم و تجوز في حدّ الزّنا إذا كان ثلاثة رجال و امرأتين و لا تجوز شهادة رجلين و أربع نسوة.


1) . شهادتهنّ - يب - صا.

2) . الحارثى - كا - المخارفى - الخازفى - خ صا.

3) . كانوا - يب صا.

422-45668-(6) ابوبصير گويد: «از او [امام معصوم عليه السلام] دربارۀ شهادت زنان پرسيدم. حضرت فرمود: شهادت زنان به تنهايى بر چيزهايى كه مردان نمى توانند به آنها نگاه كنند، جايز است و شهادت زنان در نكاح، آن زمان كه مرد همراه شان باشد، جايز است و شهادت زنان در طلاق و خون جايز نيست؛ جز اين كه شهادت زنان، در حدّ زنا اگر سه مرد و دو زن باشند جايز است. ولى شهادت دو مرد و چهار زن جايز نيست.»

423-45669-(7) ابراهيم خارقى گفت: «از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: شهادت زنان در امورى كه مردان نمى توانند به آنها نگاه كنند و بر آنها شاهد شوند، جايز است و شهادت زنان در ازدواج جايز است ولى در طلاق و خون جايز نيست و شهادت زنان در حدّ زنا اگر سه مرد و دو زن باشند، جايز است.

و اگر دو مرد و چهار زن باشند، جايز نيست و شهادت شان در خصوص سنگسار جايز نيست.»

424-45670-(8) محمّد بن الفضيل گويد: «از امام رضا عليه السلام پرسيدم، او گويد: به امام گفتم: شهادت زنان در ازدواج يا طلاق يا سنگسار جايز است‌؟ حضرت فرمود: شهادت زنان در امورى كه مردان نمى توانند به آن نگاه كنند و مردى هم با آنان نيست، جايز است و شهادت شان در ازدواج اگر مردى با زنان باشد، جايز است و شهادت شان در حدّ زنا جايز است. ولى شهادت دو مرد و چهار زن در زنا و سنگسار جايز نيست و شهادت زنان دربارۀ طلاق و خون جايز نيست.»

425-45671-(9) محمد بن الفضيل گويد: «از امام رضا عليه السلام دربارۀ شهادت زنان پرسيدم كه: در ازدواج يا طلاق يا سنگسار جايز است‌؟

حضرت فرمود: شهادت زنان در امورى كه مردان نمى توانند به آنها نگاه كنند، جايز است و در ازدواج اگر با زنان مردى باشد، جايز است و در طلاق و خون [قتل] جايز نيست و در حدّ زنا اگر سه مرد و دو زن باشند، جايز است. ولى شهادت دو مرد و چهار زن جايز نيست.»

426-45672-(10) نوادر أحمد بن محمّد 160: أحمد بن محمّد عن عبد اللّه بن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال قال رسول اللّه عليه السلام: و تجوز شهادة النّساء في كلّ ما لم يجز للرّجال النّظر إليه.

427-45673-(11) كافى 391/7: (عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى معلّق) عن تهذيب 264/6:

استبصار 23/3: يونس (بن عبد الرّحمن - يب - صا) عن عبد اللّه بن سنان قال سمعت أبا عبد اللّه عليه السلام يقول: لا تجوز شهادة النّساء في رؤية الهلال و لا تجوز في الرّجم شهادة رجلين و أربع نسوة و تجوز في ذلك ثلاثة رجال و امرأتان و قال تجوز شهادة النّساء وحدهنّ بلا رجال في كلّ ما لا يجوز للرّجال النّظر إليه و تجوز شهادة القابلة وحدها في المنفوس (1).

428-45674-(12) فقه الرّضا عليه السلام 262: و تقبل شهادة النّساء في النّكاح و الدَّين و في كلّ ما لا يتهيّأ للرّجال أن ينظروا إليه و لا تقبل في الطّلاق و لا في رؤية الهلال و تقبل في الحدود إذا شهد امرأتان و ثلاثة رجال و لا تقبل شهادتهنّ إذا كنّ أربع نسوة و رجلين.

429-45675-(13) و فيه 298: و تجوز شهادة امرأة في ربع الوصيّة إذا لم يكن معها غيرها و يجوز شهادة المرأة وحدها في مولود يولد فيموت(2)من ساعته.

430-45676-(14) و فيه 308: أروى عن العالم عليه السلام أنّه تجوز شهادة النّساء في الدّم و القَسامَة و التّدبير و روى: أنّه تجوز شهادة امرأتين في استهلال الصّبىّ و نروى أنّه تجوز شهادة القابلة وحدها.

431-45677-(15) كافى 391/7: (عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى - معلّق) عن تهذيب 271/6:

يونس (بن عبد الرّحمن - يب) عن عبد الرّحمن(3)بن بكير عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: تجوز شهادة النّساء في العُذرة و كلّ عيب لا يراه الرّجال(4).

432-45678-(16) كافى 392/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 268/6: استبصار 29/3: سهل بن زياد عن ابن أبي نصر عن داود بن سرحان عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: أجيز شهادة النّساء في الغلام(5)صاح أم(6)لم يصحّ و في كلّ شيء لا ينظر إليه الرّجال(7)تجوز شهادة النّساء فيه.

1) . أى في ربع ميراث المستهلّ (آت).

2) . و يموت - ك.

3) . عبد اللّه - كا.

4) . الرّجل - يب.

5) . الصّبىّ - يب - صا.

6) . أو - يب - صا.

7) . الرّجل - يب - صا.

426-45672-(10) امام صادق عليه السلام بيان داشت: «رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: و شهادت زنان در هر چيزى كه مردان حقّ نگاه كردن به آن را ندارند، جايز است.»

427-45673-(11) عبداللّه بن سنان گويد: «از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: شهادت زنان دربارۀ رؤيت هلال، جايز نيست و دربارۀ سنگسار، شهادت دو مرد و چهار زن جايز نيست ولى شهادت سه مرد و دو زن، جايز است.

حضرت افزود: شهادت زنان به تنهايى - بدون همراهى مردان - در هر چه براى مردان نگاه به آن جايز نيست، جايز است و شهادت ماما به تنهايى دربارۀ زنى كه وضع حمل كرده، جايز است.»

428-45674-(12) شهادت زنان دربارۀ ازدواج، دَيْن و دربارۀ هر چيزى كه براى مردان نگاه به آن فراهم نمى شود، جايز است. ولى دربارۀ طلاق و رؤيت هلال، جايز نيست و در حدود اگر دو زن و سه مرد شهادت دهند، جايز است ولى شهادت زنان اگر چهار زن و دو مرد باشند، جايز نيست.»

429-45675-(13) و شهادت يك زن در يك چهارم وصيّت اگر غير زن با او همراه نباشد، جايز است و شهادت زن به تنهايى دربارۀ فرزندى كه به دنيا مى آيد و در دم مى ميرد، جايز است.

430-45676-(14) از عالم عليه السلام روايت مى كنم كه: «شهادت زنان در خون، قسامه و تدبير جايز است و روايت شده شهادت دو زن در خصوص وضع حمل كودك جايز است و روايت مى كنيم كه شهادت ماما به تنهايى جايز است.»

431-45677-(15) امام صادق عليه السلام فرمود: «شهادت زنان دربارۀ بكارت و هر عيبى كه مردان آن را نمى بينند، جايز است.»

432-45678-(16) امام صادق عليه السلام فرمود: «شهادت زنان را دربارۀ پسر [هنگام زاييدن] كه صدا كرده يا نكرده است، جايز مى دانم و دربارۀ هر چيزى كه مردان به آن نگاه نمى كنند، شهادت زنان در آن جايز است.»

433-45679-(17) تهذيب 269/6: استبصار 29/3: محمّد بن يعقوب عن كافى 392/7: الحسين بن محمّد عن معلّى بن محمّد عن الوشّاء عن أبان بن عثمان عن عبد الرّحمن ابن أبي عبد اللّه (عن أبي عبد اللّه عليه السلام - كا - صا) قال: سألته عن المرأة يحضرها الموت و ليس عندها إلّا امرأة أ تجوز شهادتها أم لا (تجوز - كا - صا) فقال تجوز شهادة النّساء في المنفوس و العُذرة.

434-45680-(18) تهذيب 270/6: استبصار 30/3: الحسين بن سعيد عن حمّاد عن حريز عن محمّد بن مسلم قال: سألته تجوز شهادة النّساء وحدهنّ قال نعم في العُذرة و النّفساء.

435-45681-(19) تهذيب 270/6: استبصار 30/3: الحسين بن سعيد عن القاسم عن أبان عن عبد الرّحمن قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن المرأة يحضرها الموت و ليس عندها إلّا امرأة تجوز شهادتها قال تجوز شهادة النّساء في العذرة و المنفوس و قال تجوز شهادة النّساء في الحدود مع الرّجل (1).

436-45682-(20) تهذيب 270/6: استبصار 31/3: الحسين بن سعيد عن فضالة عن أبان عن عبد اللّه بن سنان(2)قال: سألته عن امرأة حضرها الموت و ليس عندها إلّا امرأة أ تجوز شهادتها فقال لا تجوز شهادتها إلّا في المنفوس و العذرَة. قال الشيخ رحمه اللّه فالوجه في هذا الخبر ما قدّمناه في خبر أحمد بن هلال من أنّه لا تقبل شهادتها في جميع الوصيّة و إن جاز قبولها في الرّبع منها على ما بيّنّاه.

437-45683-(21) تهذيب 271/6: محمّد بن عليّ بن محبوب عن العبيدىّ عن خراش عن فقيه 32/3: زرارة عن أحدهما(3)عليهما السلام: في أربعة شهدوا على امرأة بالزّنا، فقالت أنا بكر فنظر إليها النّساء فوجدنها بكراً قال تقبل شهادة النّساء.

438-45684-(22) تهذيب 271/6: أحمد بن محمّد عن البرقيّ عن النّوفليّ عن السّكونىّ عن جعفر عن أبيه عليهما السلام أنّ أمير المؤمنين عليه السلام قال: في امرأة ادّعت انّها حاضت ثلاث حيض في شهر واحد فقال كلّفوا نسوة من بطانتها أنّ حيضها كان فيما مضى على ما ادّعت فان شهدن صدّقت و إلّا فهي كاذبة. و تقدّم مثلها في باب (11) حدّ يأس المرأة من المحيض من أبواب الحيض.


1) . الرّجال - صا.

2) . بن سليمان - صا.

3) . أحدهم عليهم السلام - يب.

433-45679-(17) عبدالرحمن بن ابى عبداللّه گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ زنى كه مرگ او فرا مى رسد و كسى جز يك زن نزد او نيست، پرسيدم: آيا شهادت آن زن جايز است يا نه‌؟ حضرت فرمود: شهادت زنان دربارۀ زنى كه وضع حمل كرده (در نفاس است) و دربارۀ پردۀ بكارت، جايز است.»

434-45680-(18) محمّد بن مسلم گويد: «از او [امام معصوم عليه السلام] پرسيدم كه: شهادت زنان به تنهايى جايز است‌؟ حضرت فرمود: آرى، دربارۀ پردۀ بكارت و دربارۀ زنى كه در نفاس است [تازه وضع حمل كرده].»

435-45681-(19) عبدالرحمن گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ زنى كه مرگش فرا مى رسد و جز زنى نزد وى نيست، پرسيدم كه: آيا شهادت آن زن جايز است‌؟ حضرت فرمود: شهادت زنان دربارۀ پردۀ بكارت و زنى كه نفاس است [تازه وضع حمل كرده] جايز است و حضرت افزود: شهادت زنان در حدود، همراه با مرد جايز است.»

436-45682-(20) عبداللّه بن سنان گويد: «از او [امام معصوم عليه السلام] دربارۀ زنى كه مرگش رسيده است و جز زنى نزد وى نيست، پرسيدم كه: آيا شهادت آن زن جايز است‌؟ حضرت فرمود: شهادت زن جز دربارۀ زنى كه در نفاس است و جز دربارۀ پردۀ بكارت جايز نيست.»

شيخ طوسى قدس سره گويد: «توجيه اين روايت همان است كه ما قبلا دربارۀ روايت احمدبن هلال آورديم كه شهادت زن در همۀ وصيّت پذيرفته نمى شود، گرچه مى توان دربارۀ يك چهارم وصيّت، شهادت زن را پذيرفت آن گونه كه قبلاً بيان داشتيم.»

437-45683-(21) زراره از امام باقر يا امام صادق عليه السلام دربارۀ چهار نفر كه عليه زنى به زنا شهادت داده اند و زن گويد كه من باكره هستم، زنان او را ديدند و يافتند كه باكره است، روايت كرده است كه حضرت فرمود:

«شهادت زنان جايز است.»

438-45684-(22) امير المؤمنين على عليه السلام دربارۀ زنى كه ادّعا كرده در يك ماه سه بار حيض شده است، فرمود: «زمانى از نزديكان وى مكلّف مى شوند كه شهادت دهند كه حيض اين زن در گذشته همان گونه بوده كه ادّعا كرده است؛ در نتيجه اگر اينها شهادت دادند، زن تصديق مى شود وگرنه او دروغگوست.»

439-45685-(23) فقيه 31/3: سأل عبيد اللّه بن عليّ الحلبيّ أبا عبد اللّه عليه السلام عن شهادة القابلة في الولادة قال تجوز شهادة الواحدة و شهادة النّساء في المنفوس و العذرة.

440-45686-(24) المناقب 404/4: و قال المتوكّل لابن السّكّيت اسأل ابن الرّضا عليه السلام مسألة عوصاء بحضرتى (الى أن قال عليه السلام) فأمّا شهادة امرأة وحدها الّتى جازت فهي القابلة الّتى جازت شهادتها مع الرّضا فان لم يكن رضى فلا أقلّ من امرأتين تقوم المرأتان بدل الرّجل للضّرورة لأنّ الرّجل لا يمكنه ان يقوم مقامهما (مقامها - خ) فان كانت وحدها قبل قولها مع يمينها.

تحف العقول 479: عن أبي الحسن عليّ بن محمّد عليهما السلام في حديث قال: و أمّا شهادة المرأة وحدها و ذكر نحوه. الاختصاص 95: عن محمّد بن عيسى بن عبيد البغداديّ عن موسى بن محمّد بن عليّ بن موسى: سأله ببغداد في دار الفطن قال قال موسى كتب إلىّ يحيى بن أكثم يسألنى عن عشر مسائل أو تسعة فدخلت على أخى فقلت له جعلت فداك إنّ ابن أكثم كتب إلىّ يسألنى عن مسائل أفتيه فيها فضحك (الى أن قال) عليه السلام و أمّا شهادة المرأة التي جازت وحدها و ذكر نحوه.

441-45687-(25) كافى 392/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 268/6: استبصار 29/3: أحمد بن محمّد عن (الحسن - يب - صا) بن محبوب عن عمر بن يزيد قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن رجل مات و ترك امرأته و هي حامل فوضعت بعد موته غلاماً ثمّ مات الغلام بعد ما وقع الى الأرض فشهدت المرأة الّتى قبلتها أنّه استهلّ و صاح حين وقع الى الأرض ثمّ مات قال على الإمام أن يجيز شهادتها في ربع ميراث الغلام.

442-45688-(26) تهذيب 270/6: استبصار 31/3: الحسين بن سعيد عن الحسن عن زرعة عن سماعة قال: قال القابلة تجوز شهادتها في الولد على قدر شهادة امرأة واحدة.

قال محمّد بن الحسن في الإستبصار هذا الخبر و الخبر المتقدّم ينبغي أن يكون العمل عليه من انّ شهادة المرأة تقبل في المولود بمقدار شهادتها و هو الرّبع من ميراث المولود و تحمل الأخبار الّتى قدّمناها من أنّه تقبل شهادة المرأة في المنفوس بالإطلاق على هذا التّقييد لئلّا تتناقض الأخبار و لا تتناقض الأحكام.

439-45685-(23) عبيداللّه بن على الحلبى از امام صادق عليه السلام دربارۀ شهادت ماما دربارۀ ولادت بچّه پرسيد.

حضرت فرمود: «شهادت يك زن و شهادت زنان دربارۀ زنى كه در حال نفاس است و دربارۀ پردۀ بكارت، جايز است.»

440-45686-(24) متوكّل به ابن سكيت گفت: «از پسر حضرت رضا عليه السلام در حضورم سئوال مشكلى بپرس. (تا آن كه امام عليه السلام گويد): امّا شهادت آن زنى كه به تنهايى جايز است، آن همان ماماست كه شهادتش با رضايت و مقبوليت جايز است. ولى اگر مرضى و مقبول نبود، ديگر كمتر از دو زن نمى شود. اين دو زن به دليل ضرورت به جاى يك مرد مى نشيند؛ چون مرد نمى تواند كه به جاى آن دو زن بنشيند.

ولى اگر زن تنها بود، گفتۀ او با سوگندش پذيرفته مى شود.»

441-45687-(25) عمربن يزيد گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى پرسيدم كه: مرده و زنش را حامله به جاى گذاشته و آن زن پس از مرگ شوهر، پسرى زاييده و سپس پسر بعد از آن كه متولد شده، مرده است و آن زنى كه ماماى اين زن بوده، شهادت داده كه فرزند هنگامى كه متولد شد، استهلال كرد و صدا كشيد و سپس مرد. حضرت فرمود: بر امام است كه شهادت ماما را در يك چهارم ميراث پسر جايز داند.»

442-45688-(26) سماعه گويد: «او [امام معصوم عليه السلام] فرمود: ماما شهادتش دربارۀ فرزند به اندازۀ شهادت يك زن، جايز است.»

محمّد بن الحسن شيخ طوسى قدس سره در كتاب استبصار گويد: «شايسته است كه به اين روايت و روايت پيشين عمل شود كه مى گويد: شهادت زن دربارۀ فرزند به دنيا آمده به مقدار شهادت يك زن جايز است؛ يعنى همان يك چهارم ارث فرزند و رواياتى كه قبلا آورديم كه به طور اطلاق مى گفت:

شهادت زن دربارۀ زن كه در نفاس است جايز است، بر همين تقييد حمل گردد تا روايات و احكام، متناقض نگردد.»

443-45689-(27) تهذيب 271/6: أحمد بن محمّد بن عيسى عن عليّ بن الحكم عن سيف بن عميرة عن عمرو بن شمر عن جابر عن أبي جعفر عليه السلام قال: شهادة القابلة جائزة على أنّه استهلّ أو برز ميّتاً إذا سئل عنها فعدّلت.

444-45690-(28) كافى 156/7: (محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد و عدّة من أصحابنا عن سهل بن زياد جميعاً عن - معلّق) ابن محبوب تهذيب 271/6: محمّد بن عليّ بن محبوب عن ابن محبوب استبصار 31/3: محمّد بن عليّ بن محبوب بإسناده عن (عبد اللّه - كا) بن سنان قال:

سمعت أبا عبد اللّه عليه السلام يقول: تجوز شهادة القابلة في المولود إذا استهلّ و صاح في الميراث و يورث الرّبع من الميراث بقدر شهادة امرأة (واحدة - كا) قلت فان كانتا (1)امرأتين قال تجوز شهادتهما في النّصف من الميراث.

445-45691-(29) الجعفريّات 145: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه: أنّ عليّاً عليه السلام كان يجيز شهادة القابلة على استهلال الصّبىّ إذا كانت مرضيّة.

446-45692-(30) تهذيب 284/6: أحمد بن محمّد بن عيسى عن الحسن بن موسى استبصار 30/3:

محمّد بن أحمد بن يحيى عن الحسن بن موسى عن يزيد ابن إسحاق عن هارون بن حمزة عن أبي بصير عن أبي جعفر عليه السلام قال قال: تجوز شهادة امرأتين في الاستهلال.

447-45693-(31) تهذيب 269/6: استبصار 30/3: الحسين بن سعيد عن صفوان و فضالة عن العلاء عن أحدهما عليهما السلام قال: لا تجوز شهادة النّساء في الهلال و سألته هل تجوز شهادتهنّ وحدهنّ قال نعم في العذرة و النّفساء.

448-45694-(32) تهذيب 269/6: استبصار 30/3: فامّا ما رواه سعد بن عبد اللّه عن محمّد بن خالد و عليّ بن حديد عن عليّ بن النّعمان (عن داود بن الحصين و محمّد بن الحسين ابن أبى الخطّاب و الهيثم ابن أبي مسروق النّهديّ عن عليّ بن النّعمان - يب) عن داود بن الحصين عن أبي عبد اللّه عليه السلام (في حديث طويل - يب) قال: لا تجوز شهادة النّساء في الفطر إلّا شهادة رجلين عدلين و لا بأس في الصّوم بشهادة النّساء و لو امرأة واحدة. (قال الشيخ رحمه اللّه فالوجه في هذا الخبر أن يصوم الإنسان بشهادة النساء استظهاراً و احتياطاً دون أن يكون ذلك واجباً).


1) . كانت - يب.

443-45689-(27) امام باقر عليه السلام فرمود: «شهادت ماما بر اين كه فرزند صدا كرده يا مرده به دنيا آمده، جايز است؛ البته اگر دربارۀ ماما تحقيق شود و عدالت او ثابت گردد.»

444

444-45690-(28) عبداللّه بن سنان گويد: «از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: شهادت ماما دربارۀ مولود اگر گريه و صدا كند، دربارۀ ارث جايز است و مولود يك چهارم ارث را به اندازۀ شهادت يك زن مى برد.

پرسيدم: اگر هر دو، زن باشند؟ حضرت فرمود: شهادت آن دو در نيمى از ارث، جايز است.»

445-45691-(29) امير المؤمنين عليه السلام پيوسته شهادت ماما را بر استهلال بچه [گريه و صدا كردن بچّه به هنگام تولد] جايز مى دانست - البته اگر ماما خوشنام بود.

446-45692-(30) ابوبصير گويد: «امام باقر عليه السلام فرمود: شهادت دو زن در استهلال [گريه و صدا كردن بچّه به هنگام تولد] جايز است.»

447-45693-(31) علاء از امام باقر يا امام صادق عليهما السلام روايت كرده است كه حضرت فرمود: «شهادت زنان دربارۀ هلال ماه جايز نيست. علاء گويد: از حضرت پرسيدم: آيا شهادت زنان به تنهايى جايز است‌؟ حضرت فرمود: آرى، دربارۀ پردۀ بكارت و زنى كه در حال نفاس است.»

448-45694-(32) داوود بن حصين از امام صادق عليه السلام در يك روايت طولانى روايت كرده است كه حضرت فرمود،: «شهادت زنان در فطر [براى خوردن روزۀ رؤيت هلال] جايز نيست مگر شهادت دو مرد عادل. ولى شهادت زنان براى روزه اشكالى ندارد گرچه يك زن باشد.»

شيخ طوسى قدس سره گويد: «توجيه اين روايت آن است كه انسان احتياطاً با شهادت زنان روزه بگيرد؛ نه اين كه روزه واجب شود.»

449-45695-(33) تهذيب 269/6: استبصار 30/3: الحسين بن سعيد عن حمّاد بن عيسى عن حمّاد بن عثمان عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: لا تقبل شهادة النّساء في رؤية الهلال و لا (يقبل - يب) في الهلال (1)إلّا رجلان عدلان.

450-45696-(34) كافى 390/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير تهذيب 269/6:

استبصار 29/3: الحسين بن سعيد عن ابن أبي عمير عن حمّاد (بن عثمان - كما) عن الحلبيّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام: أنّه سئل هل تقبل(2)شهادة النّساء في النّكاح فقال تجوز إذا كان معهنّ رجل و كان عليّ عليه السلام يقول لا أجيزها في الطّلاق قلت تجوز شهادة النّساء مع الرّجل في الدَّيْنِ قال نعم و سألته عن شهادة القابلة في الولادة قال تجوز شهادة الواحدة و قال(3)تجوز(4)شهادة النّساء في (الدَّين و - كما) في المنفوس و العُذرة و حدّثني من سمعه يحدّث أنّ أباه أخبره: انّ‌(5)رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أجاز شهادة النّساء في الدّين مع يمين الطّالب يحلف باللّه إنّ حقّه لحقّ‌.

451-45697-(35) كافى 391/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 265/6: استبصار 24/3: سهل بن زياد عن ابن أبي نجران عن مثنّى الحنّاط عن زرارة قال: سألت أبا جعفر عليه السلام عن شهادة النّساء تجوز في النّكاح قال نعم و لا تجوز في الطّلاق قال(6)و قال عليّ عليه السلام: تجوز شهادة النّساء في الرّجم إذا كان(7)ثلاثة رجال و امرأتان و إذا كان أربع نسوة و رجلان(8)فلا تجوز في الرّجم قلت تجوز شهادة النّساء مع الرّجال في الدّم قال لا.

452-45698-(36) تهذيب 267/6: استبصار 27/3: الحسين بن سعيد عن محمّد بن الفضيل عن (أبى الصّباح - يب) الكنانيّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قال عليّ عليه السلام: شهادة النّساء تجوز في النّكاح و لا تجوز في الطّلاق و قال إذا شهد ثلاثة رجال و امرأتان جاز في الرّجم و إذا كان رجلان و أربع نسوة لم تجز و قال تجوز شهادة النّساء في الدّم مع الرّجال.


1) . الطّلاق - صا.

2) . سئل عن شهادة النّساء - يب.

3) . قال - يب - صا.

4) . و تجوز - يب صا.

5) . عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: انّه أجاز - يب صا.

6) . و قال قال - يب.

7) . كانوا - يب صا.

8) . و رجلين - يب.

449-45695-(33) امام صادق عليه السلام فرمود: «شهادت زنان در رؤيت هلال ماه جايز نيست و دربارۀ هلال ماه تنها با دو مرد عادل جايز است.»

450-45696-(34) حلبى گويد: «از امام صادق عليه السلام سئوال شد: آيا شهادت زنان دربارۀ ازدواج جايز است‌؟ حضرت فرمود: اگر همراه شان مردى باشد، جايز است.

و امير المؤمنين على عليه السلام پيوسته مى فرمود: شهادت زنان را دربارۀ طلاق جايز نمى دانم.

پرسيدم: شهادت زنان همراه با مرد در ديْن جايز است‌؟ حضرت فرمود: آرى.

و از امام عليه السلام دربارۀ شهادت ماما در خصوص ولادت پرسيدم. حضرت فرمود: شهادت يك زن، جايز است و حضرت افزود: شهادت زنان دربارۀ زنى كه در حال نفاس است و پردۀ بكارت، جايز است.

و برايم روايت كرد كسى كه از امام صادق عليه السلام شنيده بود كه حضرت روايت كرد كه پدرشان براى شان گفته است كه: رسول خدا صلى الله عليه و آله شهادت زنان را دربارۀ ديْن با سوگند طلبكار جايز دانست.

طلبكار سوگند مى خورد به خدا كه حقّ او ثابت است.»

451-45697-(35) زراره گويد: «از امام باقر عليه السلام دربارۀ شهادت زنان پرسيدم كه: آيا شهادت زنان دربارۀ ازدواج جايز است‌؟ حضرت فرمود: آرى ولى شهادت زنان دربارۀ طلاق جايز نيست.

حضرت بيان داشت: امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: شهادت زنان دربارۀ سنگسار كردن اگر سه مرد و دو زن باشد، جايز است ولى اگر چهار زن و دو مرد باشند، جايز نيست.

پرسيدم: شهادت زنان به همراه مردان در خون جايز است‌؟ حضرت فرمود: نه.»

452-45698-(36) امام صادق عليه السلام بيان داشت: «امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: شهادت زنان در ازدواج جايز است ولى در طلاق جايز نيست. حضرت فرمود: اگر سه مرد و دو زن در خصوص سنگسار شهادت دهند جايز است ولى اگر دو مرد و چهار زن باشند، جايز نيست و حضرت فرمود: شهادت زنان دربارۀ خون (قتل) همراه با مردان جايز است.»

453-45699-(37) تهذيب 266/6: استبصار 27/3: يونس بن عبد الرّحمن عن المفضّل بن صالح عن زيد الشّحّام قال: سألته عن شهادة النّساء قال فقال لا تجوز شهادة النّساء في الرّجم الّا مع ثلاثة رجال و امرأتين فان كان رجلان و أربع نسوة فلا تجوز في الرّجم قال فقلت أ تجوز شهادة النّساء مع الرّجال في الدّم فقال نعم.

454-45700-(38) دعائم الإسلام 514/2: و عن عليّ و أبى جعفر و أبي عبد اللّه عليهم السلام أنّهم قالوا: يجوز في النّكاح من الشهود ما يجوز في الأموال من شهادة النّساء و العبيد و لا تجوز شهادة النّساء في الطّلاق و لا في الحدود و تجوز في الأموال و فيما لا يطَّلع عليه إلّا النّساء من النّظر إلى النّساء و الاستهلال و النّفاس (1)و الولادة و الحيض و أشباه ذلك و تجوز فيه شهادة القابلة إذا كانت مرضيّة و شهادة النّساء في القتل لطخ(2)تكون معه القَسامَة.

455-45701-(39) تهذيب 281/6: استبصار 26/3: سعد بن عبد اللّه عن أحمد بن محمّد عن محمّد بن خالد و عليّ بن حديد عن عليّ بن النّعمان عن داود بن الحصين عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال:

سألته عن شهادة النّساء في النّكاح بلا رجل معهنّ إذا كانت المرأة منكرة فقال لا بأس به ثمّ قال لي ما يقول في ذلك فقهاؤكم قلت يقولون لا تجوز إلّا شهادة رجلين عدلين فقال كذبوا لعنهم اللّه هوّنوا و استخفّوا بعزائم اللّه و فرائضه و شدّدوا و عظّموا ما هوّن اللّه انّ اللّه أمر في الطّلاق بشهادة رجلين عدلين فأجازوا الطلاق بلا شاهد واحد و النّكاح لم يجئ عن اللّه في تحريمه(3)فسنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله في ذلك الشّاهدين تأديباً و نظراً لئلّا ينكر الولد و الميراث و قد ثبت(4)عقدة النّكاح و يستحلّ الفرج و لا أن يشهد و كان أمير المؤمنين عليه السلام يجيز شهادة امرأتين في النّكاح عند الإنكار و لا يجيز في الطّلاق إلّا شاهدين(5)عدلين قلت فانّىٰ ذكر اللّه تعالى (و قوله - يب) «فَرَجُلٌ وَ اِمْرَأَتٰانِ‌» فقال ذلك في الدَّين إذا لم يكن رجلان فرجل و امرأتان و رجل واحد و يمين المدّعى إذا لم تكن(6)امرأتان قضى بذلك رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و أمير المؤمنين عليه السلام بعده عندكم.


1) . النّفساء - خ.

2) . اللّطخ الشيء اليسير - اللّسان ج 3.

3) . عزيمة - صا.

4) . ثبتت - صا.

5) . بشاهدين - صا.

6) . يكن - صا.

453-45699-(37) زيد شحّام گويد: «از او [امام معصوم عليه السلام] دربارۀ شهادت زنان پرسيدم. زيد شحّام گويد:

حضرت فرمود: شهادت زنان دربارۀ سنگسار كردن جايز نيست مگر با سه مرد و دو زن. پس اگر دو مرد و چهار زن باشند، دربارۀ سنگسار جايز نيست. زيد شحّام گويد: پرسيدم: آيا شهادت زنان همراه با مردان در خون جايز است‌؟ حضرت فرمود: آرى.»

454-45700-(38) امير المؤمنين على و امام باقر و امام صادق عليهم السلام فرمودند: «همان شاهدانى كه در اموال جايزند، در ازدواج جايز هستند؛ از قبيل شهادت زنان و شهادت بردگان.

و شهادت زنان در طلاق و حدود جايز نيست ولى در اموال و در مواردى كه جز زنان بر آن اطلاع ندارند، از قبيل نگاه به زنان، استهلال [به دنيا آمدن كودك همراه با گريه و صدا] و نفاس و زايمان و حيض و چيزهايى از اين دست و دربارۀ شهادت ماما جايز است؛ اگر ماما خوشنام باشد و شهادت زنان [به تنهايى] دربارۀ قتل چيز كمى است كه بايد با آن قسامه باشد.»

455-45701-(39) داوود بن حصين گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ شهادت زنان در مورد ازدواج بدون اين كه مردى با آنان باشد - اگر زن ناشناخته باشد - پرسيدم. حضرت فرمود: اشكالى ندارد.

سپس امام به من فرمود: فقيهان شما در اين باره چه مى گويند؟ گفتم: مى گويند: جز شهادت دو مرد عادل جايز نيست. حضرت فرمود: دروغ مى گويند. خداوند آنان را لعنت كند. آسان گرفته و عزائم و فرايض الهى را سبك شمرده و آنچه خداوند آسان گرفته است، سخت گرفته و بزرگ داشته اند.

خداوند دربارۀ طلاق دستور داده كه با شهادت دو مرد عادل واقع شود ولى اينان طلاق را بدون حتّى يك شاهد جايز دانسته اند و در حرمت ازدواج از سوى خدا چيزى نيامده و رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين باره دو شاهد را از روى ادب استحبابى و با توجه به اين كه فرزند وارث انكار نشود، سنّت نهاد و پيوند ازدواج ثابت شده و فرج زن بدون اين كه شاهدى در كار باشد، حلال مى شود و پيوسته امير المؤمنين عليه السلام شهادت دو زن را در ازدواج اگر انكارى صورت مى گرفت، جايز مى دانست ولى در طلاق تنها دو شاهد عادل را جايز مى دانست.

پرسيدم: پس در كجاست اين فرمودۀ خداوند كه: پس يك مرد و دو زن‌؟ حضرت فرمود: آن دربارۀ ديْن است. اگر دو مرد نباشد پس يك مرد و دو زن و نيز يك مرد و سوگند مدّعى اگر دو زن نبود. رسول خدا صلى الله عليه و آله و امير المؤمنين على عليه السلام پس از ايشان در نزد شما به اين حكم داد.»

456-45702-(40) تهذيب 280/6: استبصار 25/3: أحمد بن محمّد بن عيسى عن سعد بن إسماعيل عن أبيه إسماعيل بن عيسى قال: سألت الرّضا عليه السلام هل تجوز شهادة النّساء في التّزويج من غير أن يكون معهنّ رجل قال لا هذا لا يستقيم.

قال محمّد بن الحسن هذا الخبر محمول على أحد الوجهين أحدهما أن يكون ورد مورد التّقيّة لأنّا قد بيّنّا أنّه ليس من شرط صحّة التّزويج الإشهاد أصلاً فكيف إذا حصل هناك شهادة النّساء و الوجه الثّانى أن يكون محمولاً على ضربٍ من الكراهية و ترك الأفضل لأنّ الأفضل إشهاد الرّجال على النكاح دون النّساء.

457-45703-(41) تهذيب 281/6: محمّد بن أحمد بن يحيى عن بنان بن محمّد استبصار 25/3:

أحمد بن محمّد عن بنان بن محمّد عن أبيه عن ابن المغيرة عن السّكونىّ عن جعفر عن أبيه عن عليّ عليهم السلام أنّه كان يقول: شهادة النّساء لا تجوز في طلاق و لا نكاح و لا في حدود (اللّه - صا) إلّا في الدّيون و ما لا يستطيع الرّجل(1)النّظر إليه -. قال الشيخ رحمه اللّه في التّهذيب يحتمل أن يكون خرج مخرج التّقيّة.

458-45704-(42) علل الشّرائع 508: عيون الأخبار 95/2: بالإسناد المتقدّم في باب (16) كيفيّة الوضوء من أبوابه ج 2 عن ابن سنان: فيما كتب إليه الرّضا عليه السلام في العلل و علّة ترك شهادة النّساء في الطّلاق و الهلال لضعفهنّ عن الرّؤية و محاباتهنّ‌(2)(في - العيون) النّساء (في - العلل) الطّلاق فلذلك لا يجوز شهادتهنّ إلّا في موضع ضرورة مثل شهادة القابلة و ما لا يجوز للرّجال أن ينظروا إليه كضرورة تجويز شهادة أهل الكتاب إذا لم يوجد غيرهم و في كتاب اللّه تبارك و تعالى «اِثْنٰانِ ذَوٰا عَدْلٍ مِنْكُمْ‌» مسلمين «أَوْ آخَرٰانِ مِنْ غَيْرِكُمْ‌» كافرين و مثل شهادة الصّبيان على القتل إذا لم يوجد غيرهم.

459-45705-(43) الهداية 45: قال الصّادق عليه السلام: و لا تقبل شهادة النّساء في الطّلاق و لا في رؤية الهلال.

460-45706-(44) كافى 391/7: عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى عن يونس عن أبي أيّوب الخزّاز عن محمّد بن مسلم قال قال: لا تجوز شهادة النّساء في الهلال و لا في الطّلاق و قال:

سألته عن النّساء تجوز شهادتهنّ قال فقال في العُذرة و النّفساء.


1) . الرّجال - صا.

2) . حاباه: نصره و اختصّه و مال إليه.

456-45702-(40) اسماعيل بن عيسى گويد: «از امام رضا عليه السلام پرسيدم: آيا شهادت زنان در ازدواج بدون اين كه با زنان مردى باشد، جايز است‌؟ حضرت فرمود: نه، اين راست نمى آيد.»

محمّد بن الحسن شيخ طوسى قدس سره گويد: «اين روايت بر يكى از دو وجه حمل مى گردد: يكى اين كه تقيّه رسيده باشد؛ چون ما بيان كرديم كه اصلاً شاهد گرفتن از شرايط صحّت ازدواج نيست، تا چه رسد به اين كه در آن جا شهادت زنان باشد. توجيه دوم اين كه، بر نوعى كراهت و ترك افضل حمل گردد؛ چون افضل اين است كه مردان را و نه زنان را بر ازدواج شاهد گيرند.»

457-45703-(41) امير المؤمنين عليه السلام پيوسته مى فرمود: «شهادت زنان در طلاق، ازدواج و حدود خدا جايز نيست مگر در ديْن ها و چيزهايى كه مرد نمى تواند به آن نگاه كند.»

شيخ طوسى قدس سره در كتاب تهذيب گويد: «احتمال مى رود كه اين روايت بر تقيّه حمل گردد.»

458-45704-(42) در مكتوبى كه حضرت رضا عليه السلام دربارۀ علل احكام و شرايع براى ابن سنان مرقوم فرمود، آمده است: «و علّت ترك شهادت زنان در طلاق و هلال ماه، براى ضعف زنان از ديدن و طرفدارى كردن آنان از زنان در طلاق است. روى اين جهت، شهادت زنان جايز نيست جز در مورد ضرورت؛ مانند شهادت ماما و موردى كه براى مردان نگاه به آن جايز نيست؛ مانند ضرورت تجويز اهل كتاب اگر غير آنان يافت نشود و در كتاب خداوند - تبارك و تعالى - است: دو نفر عادل از شما مسلمانان يا دو نفر ديگر از غير شما؛ يعنى كافران و مانند شهادت بچه ها بر قتل اگر غير آنان يافت نشوند.»

459-45705-(43) امام صادق عليه السلام فرمود: «شهادت زنان در طلاق و رؤيت هلال ماه، جايز نيست.»

460-45706-(44) محمّد بن مسلم گويد: «حضرت فرمود: شهادت زنان دربارۀ هلال ماه و طلاق جايز نيست.

و محمد بن مسلم گفت: از امام دربارۀ زنان پرسيدم كه: آيا شهادت شان جايز است‌؟ محمّد بن مسلم گويد: حضرت فرمود: آرى؛ دربارۀ پردۀ بكارت و زن در حال نفاس.»

461-45707-(45) تهذيب 271/6: أحمد بن محمّد عن تهذيب 263/6: استبصار 22/3: الحسين بن سعيد عن ابن أبي عمير عن فقيه 32/3: حمّاد (بن عثمان - يب 263) عن الحلبيّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: انّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أجاز شهادة النّساء في الدَّين و ليس معهنّ رجل.

462-45708-(46) تهذيب 272/6: استبصار 31/3: محمّد بن عبد الحميد عن سيف بن عميرة عن منصور بن حازم قال حدّثني الثّقة عن أبي الحسن عليه السلام قال: إذا شهد لطالب الحقّ امرأتان و يمينه فهو جائز.

463-45709-(47) فقيه 32/3: و في رواية أخرى: ان كانت امرأتين تجوز شهادتهما في نصف الميراث و ان كنّ ثلاث نسوة جازت شهادتهنّ في ثلاثة أرباع الميراث و ان كنّ أربعاً جازت شهادتهنّ في الميراث كلّه.

464-45710-(48) تهذيب 270/6: استبصار 31/3: الحسين بن سعيد عن صفوان عن(1)محمّد بن خالد عن ابن بكير عن عبيد بن زرارة عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: تجوز شهادة المرأة في الشيء الّذى ليس بكثير و(2)الأمر الدّون و لا تجوز في الكثير.

465-45711-(49) كافى 390/7: تهذيب 264/6: استبصار 23/3: عليّ ابن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبى عمير عن حمّاد عن الحلبيّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: سألته عن شهادة النّساء في الرّجم فقال إذا كان ثلاثة رجال و امرأتان، و إذا كان رجلان و أربع نسوة لم تجز في الرّجم.

466-45712-(50) تهذيب 265/6: استبصار 24/3: ابو القاسم(3)بن قولويه عن أبيه عن سعد بن عبد اللّه عن أحمد ابن أبي عبد اللّه البرقيّ عن أبيه عن غياث بن إبراهيم عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن عليّ عليهم السلام قال: لا تجوز شهادة النّساء في الحدود و لا (في - يب) القَوَد.

467-45713-(51) تهذيب 265/6: استبصار 24/3: ابو القاسم(4)بن قولويه عن عبيد اللّه بن الفضل(5)بن محمّد بن هلال عن محمّد بن محمّد بن الأشعث الكنديّ قال حدّثنا موسى بن إسماعيل عن أبيه قال حدّثني أبى عن أبيه عن جدّه (عن عليّ - يب) عليه السلام قال: كان عليّ (بن أبي طالب - يب) عليه السلام يقول: لا تجوز شهادة النّساء في الحدود و لا قَوَد. قال الشيخ رحمه اللّه فما تضمّن هذان


1) . و - صا.

2) . في - يب.

3) . جعفر بن محمّد - صا.

4) . جعفر بن محمّد - صا.

5) . عبد اللّه بن المفضّل - صا.

461-45707-(45) امام صادق عليه السلام فرمود: «رسول خدا صلى الله عليه و آله شهادت زنان را در خصوص ديْن با اين كه مردى با آنان نباشد، جايز دانست.»

462-45708-(46) منصور بن حازم گويد: «فردى ثقه [مورد اعتماد] از امام موسى بن جعفر عليه السلام برايم روايت كرد كه حضرت فرمود: اگر دو زن به همراه سوگند طلبكار به نفع طلبكار شهادت دهند، آن جايز است.»

463-45709-(47) در روايت ديگرى است كه: «اگر دو زن هستند، شهادت شان در نيمى از ارث جايز است و اگر سه زن باشند، شهادت شان در سه چهارم ارث جايز است و اگر چهار نفر بودند، شهادت شان در همۀ ارث جايز است.»

464-45710-(48) امام صادق عليه السلام فرمود: «شهادت زن در چيزى كه زياد نيست و در كار كم، جايز است ولى در خصوص چيز زياد جايز نيست.»

465-45711-(49) حلبى گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ شهادت زنان در سنگسار پرسيدم. حضرت فرمود: اگر سه مرد و دو زن باشند ولى اگر دو مرد و چهار زن باشند، جايز نيست.»

466-45712-(50) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «شهادت زنان در حدود و قصاص جايز نيست.»

467-45713-(51) امير المؤمنين على بن ابيطالب عليه السلام مى گويد: «شهادت زنان در حدود و قصاص جايز نيست.»

شيخ طوسى قدس سره گويد: «آنچه اين دو روايت در خود دارند، احتمال مى رود كه منظور از آن اين است كه شهادت شان در حدود - سواى سنگسار - جايز نيست.»

الخبران يحتمل أن يكون المراد به انّه لا يقبل شهادتهنّ في الحدود سوى الرّجم.

الجعفريّات 118: بإسناده عن عليّ عليه السلام مثله. دعائم الإسلام 408/2: عن عليّ عليه السلام مثله.

468-45714-(52) دعائم الإسلام 451/2: عن عليّ عليه السلام أنّه قال: لا تجوز شهادة النّساء في الحدود و لا شهادة السّماع و لا يجوز في الزّنا أقلّ من أربعة كما قال اللّه عزّ و جلّ و إن شهد عليه ثلاثة و لم يأت الرّابع جلدوا حدّ القاذف و إن شهد عليه ثلاثة رجال و امرأتان وجب بهم الحدّ و لا يجب برجلين و أربع نسوة و يضربون (1) حدّ القاذف.

الإرجاعات

و تقدّم في أحاديث باب (17) حكم شهادة المرأة في الوصيّة من أبوابها ج 24 ما يدلّ على ذلك فراجع. و في رواية حسين بن خالد (4) من باب (45) أنّ من أوصىٰ لأمّ ولده أعتقت من الثلث

قوله: رجل مات و له أمّ ولد و قد جعل لها سيّدها شيئاً في حياته ثمّ مات قال فكتب عليه السلام لها ما أثابها به سيّدها في حياته معروف ذلك لها تقبل على ذلك شهادة الرجل و المرأة و الخادم غير المتّهمين. و في رواية جابر (12) من باب (26) جملة ممّا يحرم على النّساء من أبواب جملة من أحكام الرّجال و النّساء الاجانب ج 25

قوله عليه السلام: و لا يجوز شهادة النّساء في شيء في الحدود و لا يجوز شهادتهنّ في الطّلاق و لا في رؤية الهلال و تجوز شهادتهنّ فيما لا يحلّ للرّجل النّظر إليه. و لاحظ باب (8) انّه لا طلاق الّا على سنّة أو عدّة و لا طلاق الّا على طهر من غير جماعٍ ببيّنةٍ من الرّجال دون النّساء من أبواب الطّلاق ج 27 فانّ فيه ما يدلّ على ذلك.

و يأتي في الباب التّالى ما يدلّ على بعض المقصود فراجع. و في رواية ابن أبي يعفور (14) من باب (24) ما يعتبر في الشّاهد من العدالة من أبواب الشهادات

قوله عليه السلام: تقبل شهادة المرأة و النّسوة إذا كنّ مستورات من أهل البيوتات معروفات بالسّتر و العفاف إلخ. و في بعض أحاديث باب (38) أنّ الحقوق الماليّة تثبت بشاهد و يمين صاحب الحقّ ما يدلّ على قبول شهادة النساء في الدَّيْن. و في رواية الحلبيّ (1)من باب (36) انّه إذا شهد على المحصَن ثلاثة رجال و امرأتان فعليه الرّجم من أبواب حدّ الزّنا ج 30

قوله: سئل عن رجل محصَن فجر بامرأة فشهد عليه ثلاثة رجال و امرأتان قال عليه السلام وجب عليه الرّجم و ان شهد عليه رجلان و أربع نسوة فلا تجوز شهادتهم و لا يرجم و لكن يضرب حدّ الزّانى. و في رواية السّكونىّ (1)


1) . يجلدون - خ.

468-45714-(52) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «شهادت زنان در حدود جايز نيست و نيز در شهادت شنيدارى [يعنى مورد شهادت را به چشم نديده بلكه با گوش شنيده است كه فلان حادثه رخ داده است] و كمتر از چهار نفر در مورد زنا جايز نيست؛ همان گونه كه خداوند عز و جل فرموده است و اگر سه نفر بر او شهادت دهند و چهارمى نيايد، آن سه نفر حدّ قذف مى خورند و اگر سه مرد و دو زن بر او شهادت دهند، حدّ با آنان ثابت مى شود ولى با دو مرد و چهار زن، حدّ ثابت نمى شود و حدّ قذف مى خورند.»

ارجاعات

گذشت:

در روايات باب هفدهم از ابواب وصيّت، چيزى كه بر اين مفاد دلالت دارد؛ مراجعه كنيد.

و در روايت چهارم از باب چهل و پنجم، اين گفته كه: «مردى مرده و كنيز امّ ولدى دارد و ارباب اين كنيز در زمان حياتش چيزى را براى كنيز قرار داده و سپس مرده است. راوى گويد: حضرت نوشت: براى كنيز همان است كه اربابش در زمان حياتش بدان داده است و آن براى كنيز شناخته شده است و بر آن شهادت مرد و زن و خادم كه متّهم نباشند جايز است.»

و در روايت دوازدهم از باب بيست و ششم از ابواب پاره اى از احكام مردان و زنان نامحرم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «و شهادت زنان در هيچ چيز از حدّ جايز نيست و شهادت آنان در طلاق و رؤيت هلال ماه جايز نيست و شهادت زنان در آنچه براى مرد نگاه به آن حلال نيست، جايز است.»

و ملاحظه كنيد باب هشتم از ابواب طلاق را؛ چرا كه در آن چيزى است كه بر اين باب دلالت دارد.

مى آيد:

در باب بعدى رواياتى كه بر برخى از مقصود دلالت دارد؛ مراجعه كنيد.

و در روايت چهاردهم از باب بيست و چهارم از ابواب شهادات، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه:

«شهادت يك زن و چند زن اگر پوشيده باشند و اصالت داشته و معروف به پوشيدگى و عفاف باشند، جايز است...»

و در بعضى از روايات باب سى و هشتم، رواياتى است كه بر قبول شهادت زنان در ديْن دلالت دارد.

و در روايت يكم از باب سى و ششم از ابواب حدّ زنا، اين گفته كه: «از امام معصوم عليه السلام دربارۀ مرد محصنى كه با زنى زنا كرده است، يا سه مرد و دو زن بر آن شهادت داده اند، سئوال شد. حضرت فرمود: سنگسار بر او واجب است اما اگر دو مرد و چهار زن بر او شهادت دهند، شهادت شان جايز نيست و سنگسار نمى گردد ولى حدّ زناكار به او زده مى شود.»

من باب (37) انّ المرأة إذا شهد عليها بالزّنا و شهدت لها النّساء بالبكارة قبلت شهادتهنّ

قوله:

أتى أمير المؤمنين عليه السلام بامرأة بكر زعموا أنّها زنت فأمر النّساء فنظرن إليها فقلن هي عذراء فقال عليه السلام ما كنت لأضرب من عليها خاتم من اللّه عزّ و جلّ و كان يجيز عليه السلام شهادة النّساء في مثل هذا.

و لاحظ سائر أحاديث هذا الباب فانّ فيها ما يقرب ذلك و يدلّ على حكم الباب.

(20) باب جواز شهادة الرّجل لامرأته و بالعكس و الولد لوالده و بالعكس و الأخ لأخيه و حكم شهادة الولد على والده

اشاره

469-45715-(1)كافى 393/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 247/6: أحمد بن محمّد (بن عيسى - كما) عن ابن محبوب عن هشام بن سالم عن عمّار بن مروان قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام أو (1) قال:

سأله بعض أصحابنا عن الرّجل يشهد لامرأته قال إذا كان خيراً جازت شهادته لامرأته.

470-45716-(2)كافى 392/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 247/6: أحمد بن محمّد عن عليّ بن الحكم عن أبي المغراء(2) عن الحلبيّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قال تجوز شهادة الرّجل لامرأته و المرأة لزوجها إذا كان معها غيرها.

471-45717-(3) دعائم الإسلام 509/2: روّينا عن جعفر بن محمّد عليهما السلام: أنّه سئل عن شهادة الوالد لولده و الولد لوالده و الإخوة و القرابات و الزّوجين بعضهم لبعض فقال تجوز شهادة العدول منهم بعضهم لبعض روّينا ذلك عن عليّ عليه السلام و ليس عندنا فيه اختلاف.

472-45718-(4) الجعفريّات 143: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه: انّ عليّاً عليه السلام كان لا يجيز شهادة الزّوج لزوجته و كان يجيز شهادة الزوج على زوجته.

473-45719-(5) فقه الرّضا عليه السلام 260: و اعلم أنّه لا يجوز شهادة شارب الخمر و لا اللّاعب بالشّطرنج و النّرد و لا مقامر و لا متّهم و لا تابع لمتبوع و لا أجير (مشهور - خ) لصاحبه و لا امرأة لزوجها و لا المشهور بالفسق و الفجور و لا المرابى و تجوز شهادة الرّجل لامرأته و شهادة الولد لوالده و تجوز شهادة الوالد على ولده و تجوز شهادة الأعمى إذا أثبت و شهادة العبد لغير صاحبه.


1) . انّه قال: سأله بعض أصحابنا - يب.

2) . أبى المعزا - يب.

و در روايت يكم از باب سى و هفتم، اين گفته كه: «زن باكره اى را كه مى گفتند زنا داده است، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. حضرت دستور داد زنان او را بررسى كردند و گفتند: باكره است. حضرت فرمود: من كسى را كه مهر خداوند عز و جل بر اوست، حدّ نمى زنم و حضرت در چنين موردى، شهادت زنان را جايز مى دانست.» و ديگر روايات اين باب را ملاحظه كنيد؛ چرا كه در آنها نزديك به اين مطلب است و بر حكم باب دلالت دارد.

باب 20 حكم شهادت اعضاى خانواده عليه يكديگر

469-45715-(1) عمّار بن مروان گويد: «از امام صادق عليه السلام پرسيدم يا آن كه گويد: بعضى از ياران مان دربارۀ مردى كه براى همسرش شهادت مى دهد، از امام پرسيد. حضرت فرمود: اگر مرد خوبى است، شهادتش براى همسرش جايز است.»

470-45716-(2) امام صادق عليه السلام فرمود: «شهادت مرد براى همسرش و همسر براى شوهرش - البته اگر همراه زن، كس ديگرى هم باشد - جايز است.»

471-45717-(3) از امام صادق عليه السلام دربارۀ شهادت پدر براى فرزندش و فرزند براى پدرش و برادران و خويشان و زن و شوهر بعضى براى بعضى، سئوال شد. حضرت فرمود: «شهادت عادلان از آنان برخى براى برخى جايز است. اين از امير المؤمنين عليه السلام براى مان روايت شده است و ما در آن اختلافى نداريم.»

472-45718-(4) امير المؤمنين على عليه السلام پيوسته شهادت شوهر را براى همسرش جايز نمى دانست ولى شهادت شوهر عليه همسرش را جايز مى دانست.»

473-45719-(5) بدان كه شهادت شرابخوار، شطرنج باز، نردباز، قمارباز، متّهم، تابع براى متبوعش، اجير بر صاحبش، زن براى شوهرش، كسى كه به فسق و فجور مشهود است و ربا دهنده، جايز نيست.

و شهادت مرد براى همسرش، شهادت فرزند براى پدرش، شهادت پدر عليه فرزندش، شهادت نابينا اگر درست متوجّه شود و شهادت برده براى غير صاحبش جايز است.

474-45720-(6) تهذيب 247/6: الحسين بن سعيد عن زرعة عن سماعة قال: سألته عن شهادة الوالد لولده و الولد لوالده و الأخ لأخيه قال نعم و عن شهادة الرّجل لامرأته قال نعم و المرأة لزوجها قال لا إلّا أن يكون معها غيرها.

475-45721-(7) كافى 393/7: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد عن عليّ ابن الحكم عن أبى المغراء عن الحلبيّ قال قال أبو عبد اللّه عليه السلام: تجوز شهادة الولد لوالده و الوالد لولده و الأخ لأخيه.

476-45722-(8) كافى 393/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن حمّاد عن الحلبيّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: سألته عن شهادة الوالد لولده و الولد لوالده و الأخ لأخيه فقال تجوز.

تهذيب 248/6: عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى عن يونس عن زرعة عن سماعة عن أبي بصير قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن شهادة الولد لوالده و الوالد لولده (و ذكر مثله).

477-45723-(9) كافى 393/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 248/6: أحمد بن محمّد عن فقيه 26/3: (الحسن - فقيه) بن محبوب عن هشام بن سالم عن عمّار بن مروان قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام أو قال: سأله بعض أصحابنا (1)عن الرّجل يشهد لأبيه (أو الأب يشهد لابنه - كا) أو الأخ لأخيه (أو الرّجل لامرأته - فقيه) قال لا بأس (بذلك - كا - فقيه) إذا كان خيراً جازت(2)شهادته لأبيه و الأب لابنه و الأخ لأخيه.

478-45724-(10) الجعفريّات 142: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه: انّ الحسين بن عليّ بن أبي طالب عليهم السلام شهد لأبيه عليّ عليه السلام شهادة قد سرع شهادته(3)فقال عليّ عليه السلام تالون(4)و قالون بالرّوميّة أي جيّد.

479-45725-(11) الهداية 75: و تقبل شهادة الأخ لأخيه و عليه و تقبل شهادة الولد لوالده و لا تقبل عليه.

480-45726-(12) الجعفريّات 142: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه عن عليّ بن أبى طالب عليهم السلام: انّه كان لا يجيز شهادة الابن على أبيه و كان يجيز شهادة الابن لأبيه.


1) . أصحابه - فقيه.

2) . تقبل - فقيه.

3) . بشهادته - ك.

4) . قالون - ك.

474-45720-(6) سماعه گويد: «از او [امام معصوم عليه السلام] دربارۀ شهادت پدر براى فرزندش، فرزند براى پدرش و برادر براى برادرش، پرسيدم. حضرت فرمود: آرى و دربارۀ شهادت مرد براى همسرش، حضرت فرمود: آرى و شهادت زن براى شوهرش، حضرت فرمود: نه؛ مگر اين كه با زن، كس ديگرى همراه باشد.»

475-45721-(7) امام صادق عليه السلام فرمود: «شهادت فرزند براى پدرش، پدر براى فرزندش و برادر براى برادرش جايز است.»

476-45722-(8) ابو بصير گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ شهادت پدر براى فرزندش، فرزند براى پدرش و برادر براى برادرش پرسيدم و حضرت فرمود: جايز است.»

477-45723-(9) عمار بن مروان گويد: «بعضى از ياران مان از حضرت دربارۀ مردى كه براى پدرش شهادت مى دهد يا برادر براى برادرش يا مرد براى همسرش، پرسيدند. حضرت فرمود: اگر مرد خوبى باشد اشكالى ندارد و شهادتش براى پدرش، پدر براى فرزندش و برادر براى برادرش، جايز است.»

478-45724-(10) حسين بن على بن ابيطالب عليه السلام براى پدرش امير المؤمنين على عليه السلام شهادتى داد كه براى شهادت شتاب كرد. امير المؤمنين على عليه السلام به زبان رومى فرمود: «تالون و قالون؛ يعنى خوب است.»

479-45725-(11) و شهادت برادر براى برادرش و عليه برادرش و شهادت فرزند براى پدرش جايز است ولى عليه پدرش جايز نيست.

480-45726-(12) امير المؤمنين على عليه السلام پيوسته شهادت پسر را عليه پدرش جايز نمى دانست ولى شهادت پسر براى پدرش را جايز مى دانست.

481-45727-(13) تهذيب 286/6: محمّد بن الحسن الصّفّار عن إبراهيم ابن هاشم عن الحسين بن يزيد النّوفليّ عن إسماعيل ابن أبي زياد السّكونىّ عن جعفر عن أبيه عليهما السلام: انّ شهادة الأخ لأخيه تجوز إذا كان مرضيّاً و معه شاهد آخر.

482-45728-(14) الجعفريّات 143: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه عن عليّ عليهم السلام انّه قال: شهادة الأخ لأخيه جائزة إذا كان مرضيّاً معه رجل آخر.

الإرجاعات

و تقدّم في باب (1) انّ من دُعىَ الى تحمّل الشّهادة فعليه ان يتحمّلها و يؤدّيها من الآيات و الأخبار ما يناسب الباب بالعموم و الإطلاق من أبواب الشهادات. و لاحظ باب (2) وجوب إقامة الشّهادة للعامّة و سائر الأبواب المربوطة بأداء الشّهادة.

(21) باب عدم قبول شهادة الشّريك لشريكه فيما هو شريك فيه و قبولها في غيره و حكم شهادة بعض الرفقة لبعض

اشاره

483-45729-(1) الجعفريّات 143: عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه: انّ عليّاً عليه السلام كان لا يجيز شهادة الشّريك لشريكه و كان يجيز شهادة الشّريك على شريكه.

484-45730-(2) دعائم الإسلام 511/2: عن عليّ عليه السلام أنّه قال: لا تجوز شهادة الشّريك لشريكه فيما هو بينهما و تجوز في غير ذلك ممّا ليس فيه شركة و في المواريث و العتق و الدّماء و الطّلاق و النّكاح و الجنايات و أشباه ذلك.

485-45731-(3) المقنع 133: فقه الرّضا عليه السلام 261: لا تجوز شهادة الرّجل لشريكه إلّا فيما لا يعود نفعه عليه.

486-45732-(4) الهداية 75: و لا تقبل شهادة الشريك لشريكه فيما يعود نفعه عليه.

487-45733-(5) تهذيب 246/6: استبصار 15/3: الحسين بن سعيد عن فضالة عن أبان عمّن أخبره عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: سألته عن شريكين شهد أحدهما لصاحبه قال تجوز شهادته إلّا في شيء له فيه نصيب.

فقيه 27/3: و روى فضالة عن أبان قال: سئل أبو عبد اللّه عليه السلام (و ذكر مثله).

481-45727-(13) امام جعفر صادق عليه السلام از پدرشان امام باقر عليه السلام روايت كردند كه: «شهادت برادر براى برادرش اگر پسنديده باشد و همراه او شاهد ديگرى باشد، جايز است.»

482-45728-(14) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «شهادت برادر براى برادرش اگر پسنديده باشد و مرد ديگرى همراه وى باشد، جايز است.»

ارجاعات

گذشت:

در باب يكم از ابواب شهادات، آيات و رواياتى كه با عموم و اطلاق، مناسب اين باب است.

و ملاحظه كنيد باب دوّم و ديگر ابواب مربوط به اداى شهادت را.

باب 21 حكم شهادت شريك عليه شريك و غير او

483-45729-(1) پيوسته امير المؤمنين عليه السلام شهادت شريك براى شريكش را جايز نمى دانست ولى شهادت شريك عليه شريك را جايز مى دانست

484-45730-(2) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «شهادت شريك براى شريكش در خصوص چيزى كه در آن شريك هستند، جايز نيست و در غير آن يعنى چيزى كه در آن شراكت ندارند و در ارث ها، آزادى برده، خون ها، طلاق، ازدواج، جنايت ها و چيزهايى از اين دست، جايز است.»

485-45731-(3) شهادت مرد براى شريكش جايز نيست مگر در خصوص چيزى كه سودش به او باز نگردد.

486-45732-(4) و شهادت شريك براى شريكش در خصوص چيزى كه سودش به او باز مى گردد، جايز نيست.

487-45733-(5) راوى گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ دو شريك كه يكى براى رفيقش شهادت داده، پرسيدم.

حضرت فرمود: شهادت او جايز است مگر دربارۀ چيزى كه براى او در آن بهره اى باشد.»

488-45734-(6) دعائم الإسلام 509/2: عن جعفر بن محمّد عليهما السلام أنّه قال: من شهد شهادة له فيها (1)حظّ لم تجز شهادته له و لا لغيره ممّن شهد له معه.

489-45735-(7) كافى 394/7: أبو عليّ الأشعريّ عن أحمد بن محمّد بن عيسى و حميد بن زياد عن الحسن بن محمّد بن سماعة جميعاً عن أحمد بن الحسن الميثمىّ عن أبان بن عثمان عن عبد الرّحمن ابن أبي عبد اللّه قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن ثلاثة شركاء شهد اثنان على واحد قال لا تجوز شهادتهما.

490-5736 4-(8) تهذيب 246/6: استبصار 15/3: الحسين بن سعيد عن القاسم عن أبان عن عبد الرّحمن قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن ثلاثة شركاء ادّعى واحد و شهد الاثنان قال تجوز. قال الشيخ رحمه اللّه في استبصار فالوجه في هذا الخبر أن نحمله على أنّهما شهدا على شيء ليس لهما فيه شركة.

491-45737-(9) كتاب الاستغاثة 16: قال أمير المؤمنين عليه السلام (لأبى بكر) أ فتحكم فينا بغير ما تحكم به في غيرنا(2)قال فكيف ذلك قال انّ الّذين يزعمون أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال ما تركناه فهو صدقة و أنت ممّن له في هذه الصّدقة إذا صحّت نصيب و أنت فلا تجيز شهادة الشّريك لشريكه فيما يشاركه فيه و تركة الرّسول صلّى اللّه عليه و آله بحكم الإسلام في أيدينا الى أن تقوم البيّنة العادلة بانّها لغيرنا فعلى من ادّعى ذلك علينا إقامة البيّنة ممّن لا نصيب له فيما يشهد به علينا و علينا اليمين فيما ننكره فقد خالفت حكم اللّه تعالى و حكم رسوله صلّى اللّه عليه و آله إذ قبلت شهادة الشّريك في الصّدقة و طالبتنا بإقامة البيّنة على ما ننكره ممّا ادّعوه علينا فهل هذا إلّا ظلم و تحامل.

492-45738-(10) كافى 394/7: تهذيب 264/6: محمّد بن يحيى عن محمّد بن الحسين عن فقيه 25/3: عليّ بن أسباط عن محمّد بن الصّلت قال: سألت أبا الحسن الرّضا عليه السلام عن رفقة كانوا في طريق(3)فقطع عليهم الطّريق فأخذوا(4)اللّصوص فشهد بعضهم لبعض قال لا تقبل شهادتهم إلّا باقرار(5)من اللّصوص أو شهادة (من - كا - صا) غيرهم عليهم.

الإرجاعات

و يأتي في رواية سماعة (30) من باب (24) ما يعتبر في الشّاهد من العدالة

قوله: سألته


1) . فيما له - ك.

2) . المسلمين - ك.

3) . الطّريق - يب.

4) . فأخذ - فقيه.

5) . بالإقرار - فقيه.

488-45734-(6) امام صادق عليه السلام فرمود: «هر كس شهادتى دهد كه در آن بهره اى داشته باشد، شهادتش براى آن شخص جايز نيست و نيز براى ديگرانى كه براى آنها در كنار آن شخص شهادت داده است.»

489-45735-(7) عبدالرحمن بن ابى عبداللّه گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ سه شريك كه دو نفر عليه يكى شهادت داده اند، پرسيدم. حضرت فرمود: شهادت آن دو جايز نيست.»

490-45736-(8) عبدالرحمن گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ سه نفر شريك كه يكى ادّعايى كرده و دو نفر شهادت داده اند، پرسيدم. حضرت فرمود: جايز نيست.»

شيخ طوسى قدس سره در كتاب استبصار گويد: «در توجيه اين روايت چنين مى توانيم حمل كنيم كه اين دو نفر بر چيزى شهادت داده اند كه در آن شركتى ندارند.»

491-45737-(9) امير المؤمنين عليه السلام به ابوبكر فرمود: «آيا تو دربارۀ ما برخلاف حكمى كه دربارۀ ديگران دارى، حكم مى كنى‌؟ ابوبكر گفت: چطور؟ حضرت فرمود: كسانى كه مى گويند: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده است:

هر چه ما پس از مرگ به جا بگذاريم، صدقه است! و تو از كسانى هستى كه در اين صدقه اگر درست باشد، بهره اى دارى و تو شهادت شريك براى شريكش را در آنچه در آن شركت دارد، جايز نمى دانى و تركۀ رسول صلى الله عليه و آله به حكم اسلام در اختيار ماست تا بيّنۀ عادل شهادت دهد كه اين تركه براى غير ماست. پس هر كس كه عليه ما ادّعايى مى كند، بايد از كسانى كه بهره اى در آنچه به آن عليه ما شهادت مى دهد نداشته باشد، اقامۀ بيّنه كند و بر ماست سوگند در آنچه انكار آن را داريم؛ بنابراين تو با حكم خدا و حكم رسولش مخالفت كردى؛ چون شهادت شريك را در صدقه جايز دانستى و از ما بر ادّعايى كه عليه ما كرده اند، بيّنه مى خواهى و آيا اين جز ستم و جور است‌؟»

492-45738-(10) محمّد بن صلت گويد: «از امام رضا عليه السلام دربارۀ قافله اى كه در راه بودند و دزد به آن ها زد و دزدان را گرفتند و افراد قافله براى يكديگر شهادت دادند، پرسيدم. حضرت فرمود: شهادت اهل قافله جايز نيست مگر همراه با اقرار دزدان يا شهادت غير اهل قافله عليه دزدان.»

ارجاعات

مى آيد:

در روايت سى و سوم از باب بيست و چهارم، اين گفته كه: «از امام دربارۀ كسانى كه از شاهد بودن ردّ مى شوند، پرسيدم. حضرت فرمود: و دشمن و شريك كسى كه در شهادتش ترديد دارد.»

و در روايت سى و دو، اين گفته كه: «شهادت اجير يا شريك، جايز نيست.»

عمّن يردّ من الشّهود فقال عليه السلام المريب و الخصم و الشّريك.

و في مرسلة فقيه (31) قوله:

لا تجوز شهادة أجير أو شريك.

(22) باب جواز شهادة الوصيّ للميّت و الوارث و عليهما الّا فيما هو وصىّ فيه

اشاره

493-45739-(1) كافى 394/7: محمّد بن يحيى قال فقيه 43/3: كتب محمّد بن الحسن (الصّفّار - فقيه) رضي اللّه عنه الى أبى محمّد عليه السلام تهذيب 247/6: محمّد بن الحسن الصّفّار قال: كتبت الى أبى محمّد عليه السلام هل تقبل شهادة الوصيّ لِلميّت بدين له على رجل مع شاهد آخر عدل! فوقّع عليه السلام إذا شهد معه آخر عدل فعلى المدّعى يمين و كتب (1) أ يجوز للوصيّ أن يشهد لوارث الميّت صغيرٍ(1)أو كبيرٍ(2)بحقّ له على الميّت أو على غيره و هو القابض لِلوارث الصّغير و ليس لِلكبير بقابض فوقّع عليه السلام نعم (و - فقيه) ينبغي لِلوصىّ أن يشهد بالحقّ و لا يكتم الشّهادة(3)و كتب(4)أ وَ تقبل شهادة الوصيّ على الميّت (بدين - فقيه) مع شاهد آخر عدل فوقّع عليه السلام نعم من بعد يمين.

الإرجاعات

و تقدّم في باب (1) انّ من دُعىَ الى تحمّل الشّهادة فعليه أن يتحمّلها و يؤدّيها من أبواب الشهادات ما يدلّ على ذلك بالعموم و الإطلاق من الآيات و الأخبار.

(23) باب عدم جواز شهادة الأجير لصاحبه حال كونه أجيراً له و جواز شهادة الضّيف

اشاره

494-45740-(5)كافى 394/7: تهذيب 246/6: استبصار 21/3: محمّد بن يحيى عن محمّد بن موسى عن أحمد بن الحسن بن عليّ (بن فضّال - صا) عن أبيه عن عليّ بن عقبة

1) . صغيراً - فقيه.

2) . كبيراً - فقيه.

3) . شهادته - فقيه.

4) . كتبت - يب - و كتب إليه - فقيه.

5) . كتبت - يب - و كتب إليه - فقيه.

باب 22 جواز شهادت وصى براى ميّت و وارث و عليه آن دو، مگر در مورد وصيّت

493-45739-(1) محمّد بن الحسن الصفّار گويد: «به امام حسن عسكرى عليه السلام نامه نوشتم كه: آيا شهادت وصى براى ميّت به همراه شاهد عادل ديگر مبنى بر اين كه ميّت طلبى از مردى دارد، جايز است‌؟ حضرت نگاشت: اگر عادل ديگرى همراه وصى شهادت دهد، مدّعى بايد سوگند بخورد.

محمد بن حسن صفّار نيز نوشت: آيا براى وصى جايز است كه براى وارث ميّت - كوچك يا بزرگ - به حقّ براى او برگردن ميّت يا بر گردن ديگرى شهادت دهد؟ در حالى كه اين وصى از طرف وارث كوچك قبض مى كند ولى از طرف بزرگ قبض نمى كند. حضرت نگاشت: آرى؛ شايسته است براى وصى كه به حقّ شهادت دهد و شهادت را كتمان نكند و باز نوشت: آيا شهادت وصى عليه ميّت همراه با شاهد عادل ديگر جايز است‌؟ حضرت نگاشت: آرى، پس از سوگند.»

ارجاعات

گذشت:

در باب يكم از ابواب شهادات، آيات و رواياتى كه با عموم يا اطلاق بر اين مفاد دلالت دارد.

باب 23 عدم جواز شهادت اجير براى اجير كننده

494-45740-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «پيوسته امير المؤمنين عليه السلام شهادت اجير را جايز نمى دانست.»

شيخ طوسى قدس سره گويد: «شايسته است كه اين روايت تخصيص و تقييد بخورد به زمانى كه اجير است، براى كسى كه اجير است ولى براى ديگرى يا براى او پس از جدايى از او در صورت شهادت، هيچ اشكالى ندارد.»

عن موسى بن أكيل النّميرى عن العلاء بن سيّابة عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال:

كان أمير المؤمنين عليه السلام لا يجيز شهادة الأجير. قال الشيخ رحمه اللّه ينبغي أن يخصّ و يقيّد بحال كونه أجيراً لمن هو أجير له فامّا لغيره أو له بعد مفارقته له فانّه لا بأس بها على كلّ حال.

495-45741-(2) دعائم الإسلام 511/2: عن جعفر بن محمّد عليهما السلام: أنّه سئل عن شهادة الأجير و التّابع فقال هذا ظنين لا تجوز شهادته.

496-45742-(3) فقه الرّضا عليه السلام 260: و اعلم أنّه لا تجوز شهادة أجير لصاحبه.

497-45743-(4) تهذيب 258/6: استبصار 21/3: محمّد بن عليّ بن محبوب عن أحمد بن محمّد ابن أبي نصر عن فقيه 27/3: سماعة عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: لا بأس بشهادة الضّيف إذا كان عفيفاً صائناً قال و تكره شهادة الأجير لصاحبه و لا بأس بشهادته لغيره و لا بأس بها له بعد (1) مفارقته.

498-45744-(5) تهذيب 257/6: استبصار 21/3: محمّد بن عليّ بن محبوب عن محمّد بن الحسين عن صفوان عن أبي الحسن عليه السلام قال: سألته عن رجل أشهد أجيره على شهادته ثمّ فارقه أ تجوز شهادته له بعد أن يفارقه قال نعم و كذلك العبد إذا أعتق جازت شهادته.

الإرجاعات

و تقدّم في باب (1)أنّ من دُعِىَ الى تحمّل الشّهادة فعليه أن يتحمّلها و يؤدّيها من الآيات و الأخبار ما يدلّ على الجواز بالعموم و الإطلاق.

و يأتي في رواية سماعة (30) من باب (24) ما يعتبر في الشّاهد من العدالة

قوله عليه السلام:

و الأجير و العبد و التّابع و المتّهم كلّ هؤلاء تردّ شهاداتهم.

و في مرسلة فقيه (31) قوله عليه السلام:

لا تجوز شهادة أجير. و في رواية صفوان (12) من باب (30) جواز شهادة المسلمين على جميع أهل الملل

قوله: رجل أشهد أجيره على شهادة ثمّ فارقه أ تجوز شهادته بعد أن يفارقه قال نعم.


1) . عند - خ - فقيه.

495-45741-(2) از امام صادق عليه السلام دربارۀ شهادت اجير و تابع [كسى كه از خود اختيارى ندارد] سئوال شد.

حضرت فرمود: «اين شخص مورد اتهام است و شهادتش جايز نيست.»

496-45742-(3) و بدان كه، شهادت اجير براى صاحبش جايز نيست.

497-45743-(4) امام صادق عليه السلام فرمود: «شهادت مهمان اگر عفيف و خويشتن دار باشد، اشكالى ندارد. حضرت افزود: شهادت اجير براى صاحبش كراهت دارد ولى شهادت او براى غير صاحبش اشكالى ندارد و اشكالى به شهادت اجير براى صاحبش پس از جدايى از او نيست.»

498-45744-(5) صفوان گويد: «از ابوالحسن عليه السلام دربارۀ مردى كه اجيرش را بر شهادتى شاهد گرفته بود و پس از آن از وى جدا شده بود، پرسيدم. حضرت فرمود: آرى، و همين گونه است برده؛ اگر آزاد شود، شهادتش جايز است.»

ارجاعات

گذشت:

در باب يكم، آيات و رواياتى كه با عموم يا اطلاق بر جواز دلالت مى كرد.

مى آيد:

در روايت سى ام از باب بيست و چهارم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «اجير، برده، تابع [كسى كه از خودش اختيارى ندارد] و متّهم، همۀ اينها شهادت شان ردّ مى گردد.»

و در روايت سى و يكم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «شهادت اجير، جايز نيست.»

و در روايت دوازدهم از باب سى ام، اين گفته كه: «مرد اجير خود را بر شهادتى شاهد گرفت و پس از آن از او جدا شد. آيا شهادت اجير پس از آن كه از او جدا مى شود، جايز است‌؟ حضرت فرمود: آرى.»

(24) باب ما يعتبر في الشّاهد من العدالة و بيان ما تعرف به و ما ورد في عدم قبول شهادة الظّنين و الفاسق و الحاسد و الجالس مع البطّالين و المختلف الى الكُهّان

اشاره

و المنكر للسّنن و من يلعب بالكلاب و الخائن و الخصم و شارب الخمر

و اللّاعب بالشّطرنج و النّرد و المقامر و الباغى و المتهتّك و الفحّاش

و ذي مخزية في الدّين و ذي الشّحناء و المُريب و دافع مغرم و ذي الحِقْد

و الخادم و الزّانى و المحدود و النّاصب و العرّاف و القائف و اللّصّ‌

و الأبرص و المجذوم و الحروريّ و القدَرىّ و المرجئىّ و الأموىّ‌

و صاحب الشّاهين و من قال بالجبر و من يبتغى على الأذان و الصّلوة الأجر

قال اللّه تعالى في سورة النور (24):4-5: «وَ اَلَّذِينَ يَرْمُونَ اَلْمُحْصَنٰاتِ ثُمَّ لَمْ يَأْتُوا بِأَرْبَعَةِ شُهَدٰاءَ فَاجْلِدُوهُمْ ثَمٰانِينَ جَلْدَةً وَ لاٰ تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهٰادَةً أَبَداً وَ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْفٰاسِقُونَ * إِلاَّ اَلَّذِينَ تٰابُوا مِنْ بَعْدِ ذٰلِكَ وَ أَصْلَحُوا فَإِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ‌».

499-45745-(1)فقيه 24/3: روى عن عبد اللّه ابن أبي يعفور قال: قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام: بِمَ تعرف عدالة الرّجل بين المسلمين حتّى تقبل شهادته لهم و عليهم فقال أن تعرفوه بالسّتر و العفاف و كفّ البطن و الفرج و اليد و اللّسان و تعرف باجتناب الكبائر الّتى أوعد اللّه عزّ و جلّ عليها النّار من شرب الخمور(1) و الزّنا و الرّبا و عقوق الوالدين و الفرار من الزّحف و غير ذلك.

و الدّلالة على ذلك كلّه أن يكون ساتراً لجميع عيوبه حتّى يحرم على المسلمين ما وراء ذلك من عثراته و عيوبه و تفتيش ما وراء ذلك و يجب عليهم تزكيته و إظهار عدالته في النّاس و يكون منه التّعاهد للصّلوات الخمس إذا واظب عليهنّ و حفظ مواقيتهنّ بحضور جماعة من المسلمين و أن لا يتخلّف عن جماعتهم في مصلّاهم إلّا من علّة فإذا كان كذلك لازماً لمصلّاه عند حضور الصّلوات الخمس، فإذا سئل عنه في قبيلته و محلّته قالوا ما رأينا منه إلّا خيراً مواظباً على الصّلوات متعاهداً لأوقاتها في مصلّاه فانّ ذلك يجيز شهادته و عدالته بين المسلمين.


1) . الخمر - ئل.

باب 24 شرايط شاهد

و كسانى كه زنان پاكدامن را متّهم مى كنند سپس چهار شاهد (بر مدّعاى خود) نمى آورند، آنها را هشتاد تازيانه بزنيد و شهادت شان را هرگز نپذيريد؛ و آنها همان فاسقانند.

مگر كسانى كه بعد از آن توبه كنند و جبران نمايند (كه خداوند آنها را مى بخشد) زيرا خداوند آمرزنده و مهربان است.(1)499-45745-(1) عبداللّه بن ابى يعفور گويد: «به امام صادق عليه السلام گفتم: چگونه عدالت مرد ميان مسلمانان شناخته مى شود تا شهادت او براى مسلمانان و عليه مسلمانان پذيرفته گردد؟

حضرت فرمود: اين كه او را با حيا، عفاف، حافظ شكم، فرج و دست و زبان بشناسيد و عدالت با اجتناب از گناهان كبيره اى كه خداوند عز و جل بر آن وعدۀ آتش داده است، شناخته مى شود؛ گناهانى از قبيل شرابخوارى، زنا، ربا، عقوق والدين، فرار از جنگ و مانند اينها.

و آنچه بر همۀ اينها دلالت دارد، اين است كه همۀ عيوب خويش را بپوشاند تا آن كه بر مسلمانان لغزش ها و عيوب ماوراى آنها و تفتيش از ماوراى آنها حرام گردد و بر آنان واجب شود كه او را پاك بدانند و عدالت وى را ميان مردم آشكار سازند و آن شخص، توجه به نمازهاى پنجگانه داشته باشد و آن زمان كه بر نمازهاى پنجگانه مواظبت كند و اوقات آنها را با حضور در جماعت مسلمانان حفظ و از حضور در جماعت مسلمانان در مصلّىٰ جز با دليل تخلّف نكند و آن زمان كه چنين باشد و به هنگام حضور نمازهاى پنجگانه ملازم مصلّىٰ باشد، در اين صورت اگر از او در ميان قبيله و محله اش تحقيق گردد، گويند: ما جز خوبى از او نمى دانيم. مواظب نمازها با عنايت به اوقات نماز و در مصلّاى خويش است. اينها شهادت او را جايز مى كند و عدالت او را ميان مسلمان ثابت مى سازد.


1) . نور 4/24-5.

و ذلك أنّ الصّلاة ستر و كفّارة للذّنوب و ليس يمكن الشّهادة على الرّجل بأنّه يصلّى إذا كان لا يحضر مصلّاه و يتعاهد جماعة المسلمين و انّما جعل الجماعة و الاجتماع إلى الصّلاة لكى يعرف من يصلّى ممّن لا يصلّى و من يحفظ مواقيت الصّلوات(1)ممّن يضيّع و لو لا ذلك لم يمكن أحد أن يشهد على آخر بصلاح لأنّ من لا يصلّى لا صلاح له بين المسلمين فانّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله همّ بأن يحرق قوماً في منازلهم لتركهم الحضور لجماعة المسلمين و قد كان منهم(2)من يصلّى في بيته فلم يقبل منه ذلك و كيف تقبل شهادة أو عدالة بين المسلمين ممّن جرى الحكم من اللّه عزّ و جلّ و من رسوله صلّى اللّه عليه و آله فيه الحرق في جوف بيته بالنّار و قد كان يقول رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لا صلاة لمن لا يصلّى في المسجد مع المسلمين إلّا من علّة.

500-45746-(2) تهذيب 241/6: استبصار 12/3: محمّد بن أحمد بن يحيى عن محمّد بن موسى عن الحسن بن عليّ عن أبيه عن عليّ بن عقبة عن موسى بن أكيل النّميريّ عن ابن أبى يعفور قال: قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام: بما تعرف عدالة الرّجل بين المسلمين حتّى تقبل شهادته لهم و عليهم قال فقال اَن تعرفوه بالسّتر و العفاف و الكفّ عن البطن و الفرج و اليد و اللّسان و يعرف باجتناب الكبائر الّتى أوعد اللّه عليها النّار من شرب الخمر و الزّنا و الرّبا و عقوق الوالدين و الفرار من الزّحف و غير ذلك.

و الدّالّ على ذلك كلّه و السّاتر لجميع عيوبه حتّى يحرم على المسلمين تفتيش ما وراء ذلك من عثراته و غيبته و يجب عليهم توليته(3)و إظهار عدالته في النّاس التّعاهد(4)لِلصّلوات الخمس إذا واظب عليهنّ و حافظ مواقيتهنّ بإحضار جماعة المسلمين و أن لا يتخلّف عن جماعتهم في مصلّاهم إلّا من علّة و ذلك أنّ الصّلاة ستر و كفّارة للذّنوب و لو لا ذلك لم يكن لأحد أن يشهد على أحد بالصّلاح لأنّ من لم يصلّ فلا صلاح له بين المسلمين لأنّ الحكم جرى فيه من اللّه و من رسوله صلّى اللّه عليه و آله بالحرق في جوف بيته.

و قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لا صلاة لمن لا يصلّى في المسجد مع المسلمين إلّا من علّة و قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لا غيبة إلّا لمن صلّى في (جوف - صا) بيته و رغب عن جماعتنا و من رغب


1) . الصلاة - ئل.

2) . فيهم - ئل.

3) . تولّيه - صا.

4) . المتعاهد - صا.

و اين بدان جهت است كه نماز، پوشش و كفّارۀ گناهان است و نمى توان شهادت داد كه مرد نماز مى گزارد در صورتى كه به مصلّىٰ حاضر نمى شود و به مسلمانان اعتنايى ندارد و تنها نماز و اجتماع براى نماز بدين دليل تشريع شده است كه نمازگزار از كسى كه نماز نمى خواند، مشخص شود و كسى كه حافظ اوقات نماز است، از كسى كه ضايع مى سازد، شناخته گردد.

و اگر چنين نبود، احدى نمى توانست بر ديگرى شهادت به صلاح دهد؛ چون كسى كه نماز نمى خواند، صلاح در ميان مسلمانان ندارد.

چون رسول خدا صلى الله عليه و آله تصميم گرفت گروهى را در خانه هاى شان آتش بزنند؛ چون حضور در جماعت مسلمانان را ترك كرده بودند - با اين كه برخى از آنان در خانه اش نماز مى خواند ولى اين از او پذيرفته نيست و چگونه شهادت يا عدالت ميان مسلمانان از كسى كه حكم خدا و رسولش دربارۀ او به آتش زدن وى در دل خانه اش جارى گشته است، جايز باشد؟ و باز رسول خدا پيوسته مى فرمود: كسى كه بى جهت همراه مسلمانان در مسجد نماز نخواند، نماز ندارد.»

500-45746-(2) ابن ابى يعفور گويد: «به امام صادق عليه السلام گفتم: چگونه عدالت مرد در ميان مسلمانان شناخته مى شود تا شهادتش براى آنان و عليه آنان جايز باشد؟

ابن ابى يعفور گويد: حضرت فرمود: اين كه او را با حيا و عفاف و خوددارى از شكم، فرج، دست و زبان بشناسيد و اين با اجتناب از گناهان كبيره اى كه خداوند بر آنها وعدۀ آتش داده است شناخته مى شود؛ گناهانى از اين دست: شرابخوارى، زنا، ربا، عقوق والدين، فرار از جنگ و غير آن.

و آنچه بر همۀ اينها دلالت دارد و همۀ عيوبش را مى پوشاند به گونه اى كه تفتيش ماوراى آن از لغزش ها و عيوبش بر مسلمانان حرام مى گردد و بر آنان واجب مى شود كه او را دوست بدارند و عدالتش را در ميان مسلمانان اظهار كنند، همان توجه به نمازهاى پنجگانه است؛ اگر بر آنان مواظبت داشته باشد و با حضور خويش در جماعت مسلمانان اوقات نماز را پاس دارد و از جماعت مسلمانان در مصلّاى شان جز به دليل، تخلّف نورزد.

و اين بدان جهت است كه نماز پوشش و كفّاره گناهان است و اگر چنين نبود، احدى نمى توانست كه بر كسى شهادت به صلاح و شايستگى بدهد. چون كسى كه نماز نخواند، صلاح در ميان مسلمانان ندارد؛ چرا كه دربارۀ او از سوى خدا و رسول او حكم آمده كه او را در دل خانه اش آتش بزنند.

و رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده است: كسى كه از ما مسلمانان در مسجد بدون جهت نماز نخواند، نماز ندارد و رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: غيبت نيست [يعنى جايز نيست] مگر براى كسى كه در دل خانه اش نماز گزارد و از جماعت ما اعراض كند و هر كس كه از جماعت مسلمانان اعراض كند، غيبتش واجب و عدالتش ميان مسلمانان ساقط و دورى از وى لازم است و اگر او را نزد امام مسلمانان ببرند، امام او

عن جماعة المسلمين وجبت (على المسلمين - يب) غيبته و سقطت بينهم عدالته و وجب هجرانه و إذا رفع إمام المسلمين أنذره و حذّره فان حضر جماعة المسلمين و إلّا أحرق عليه بيته و من لزم جماعتهم حرمت عليهم غيبته و ثبتت عدالته بينهم.

501-45747-(1)تهذيب 284/6: أحمد بن محمّد بن عيسى عن السّيّاريّ عن عبد اللّه بن المغيرة استبصار 14/3: محمّد بن أحمد بن يحيى عن سلمة عن الحسن بن يوسف عن فقيه 28/3:

عبد اللّه بن المغيرة قال(2)قلت: للرّضا عليه السلام (رجل طلّق امرأته و أشهد شاهدين ناصبيّين قال كلّ - يب فقيه) من ولد على الفطرة(3)و عرف بالصّلاح(3) في نفسه جازت شهادته. قرب الإسناد 365: أحمد بن محمّد ابن أبي نصر عن الرّضا عليه السلام في حديث: نحوه.

502-45748-(4) فقه الرّضا عليه السلام 307: و نروى: أنّه من ولد على الفطرة و لم يعرف منه جرم فهو عدل و شهادته جائزة.

503-45749-(5) و فيه 262: و لا تقبل شهادة الشّهود في الزّنا إلّا شهادة العدول فإن شهد أربعة بالزّنا و لم يعدّلوا ضربوا بالسّوط حدّ المفترى و إن شهد ثلاثة عدول و قالوا الآن يأتيكم الرّابع كان عليهم حدّ المفترى إلّا أن يشهد أربعة عدول في موقف واحد.

504-45750-(6) عيون الأخبار 30/2: (بالإسناد المتقدّم في باب (22) حرمة الزّكاة المفروضة على من انتسب الى هاشم بأبيه من أبواب من يستحقّ الزّكاة ج 9 عن داود بن سليمان عن عليّ بن موسى الرّضا عليهما السلام قال) قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: من عامل النّاس فلم يظلمهم و حدّثهم فلم يكذبهم و وعدهم فلم يخلفهم فهو ممّن كملت مروّته و ظهرت عدالته و وجبت اُخوّته و حرمت غيبته.

505-45751-(7) الخصال 208: حدّثنا أبو منصور أحمد بن إبراهيم بن بكر قال حدّثنا أبو محمّد زيد بن محمّد البغداديّ قال حدّثنا أبو القاسم عبد اللّه بن أحمد بن عامر بن سليمان الطّائىّ بالبصرة قال حدّثنا أبى قال حدّثنا عليّ بن موسى الرّضا عن أبيه عن آبائه عن عليّ عليهم السلام قال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: من عامل النّاس فلم يظلمهم و حدّثهم فلم يكذبهم و وعدهم فلم يخلفهم(200-)hhh


1) . بصلاح - يب.

2) . عن أبي الحسن الرّضا عليه السلام قال - صا.

3) . على الإسلام - صا.

را بيم مى دهد و مى ترساند. پس از آن، اگر به جماعت مسلمانان حاضر گشت [كه هيچ]؛ وگرنه خانه اش را بر رويش مى سوزاند و هر كس كه با جماعت مسلمانان همراه باشد، غيبت او بر آنان حرام و عدالت وى ميان شان ثابت است.»

501-45747-(3) عبداللّه بن مغيره گويد: «به امام رضا عليه السلام گفتم: مردى همسرش را طلاق داده و دو شاهد ناصبى را به شهادت گرفته است. حضرت فرمود: هر كس كه بر فطرت [اسلام] متولّد گردد و به صلاح خود شناخته شود، شهادت او جايز است.»

502-45748-(4) روايت مى كنيم كه: «هر كس بر فطرت زاييده شده و جرمى از او شناخته نشده است، او عادل و شهادتش جايز است.»

503-45749-(5) شهادت شاهدان در زنا جايز نيست مگر شهادت عادلان؛ بنابراين اگر چهار نفر به زنا شهادت دهند ولى عدالت شان ثابت نگردد، حدّ افترا را با تازيانه به آنان مى زنند و اگر سه عادل شهادت دهند و بگويند اينك نفر چهارم مى آيد، بر آن سه نفر حد افترا ثابت است مگر اين كه چهار عادل در يك جا شهادت دهند.

504-45750-(6) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «هر كس كه با مردم كار كند و به آنان ستم نكند، با مردم سخن بگويد و به آنان دروغ نگويد، به آنان وعده دهد و خلف وعده با آنان نكند، چنين كسى از آنان است كه مروّتش كامل و عدالتش آشكار است. برادرى او واجب و غيبتش حرام است.»

505-45751-(7) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «هر كس كه با مردم كار كند و به آنان ستم نكند، با آنان سخن بگويد و به آنان دروغ نگويد، به آنان وعده بدهد و خلف وعده با آنان نكند، او از كسانى است كه مروّتش كامل و عدالتش ظاهر گشته و برادرى او واجب و غيبت او حرام است.»

فهو ممّن كملت مروءته و ظهرت عدالته و وجبت أخوّته و حرمت غيبته.

مستدرك 440/17: السّيّد أبو حامد محمّد بن عبد اللّه بن زهرة في أربعينه أخبرنى عمّى الشّريف الطّاهر قراءة عليه قال أخبرنى الشيخ أبو عليّ قال أخبرنى الشّريف أبو الرّضا قال أخبرنا أبو عبد اللّه الحسين بن عبد الملك بن الحسين الخلّال قراءة عليه قال حدّثنا سعيد ابن أبي سعيد العيّار قال حدّثنا أبو الحسن الحافظ التّميمىّ قال حدّثنا ابن مهرويه القزوينىّ بقزوين في دار أبى يعلى قال حدّثنا داود بن سليمان قال حدّثنا عليّ بن موسى الرّضا عن أبيه الكاظم عن أبيه الصّادق عن أبيه الباقر عن أبيه السّجّاد عن أبيه شهيد الشّهداء عن أبيه أمير المؤمنين عليهم السلام قال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: (و ذكر مثله).

و روى هذا الحديث عن عليّ بن موسى الرّضا عليهما السلام أحمد ابن عامر الطّائىّ أخبرناه الشّريف أبو عليّ محمّد بن أسعد النّحويّ النّسّابة قال أخبرنا القاضي يونس بن محمّد بن الحسن قال أخبرنا جدّى أبو محمّد الحسن قال أخبرنا الشيخان أبو عليّ الحسن بن عليّ المكّيّ و أبو القاسم المحسن بن عمر الإسكندرانىّ قالا حدّثنا أبو حفص قال حدّثنا الكنديّ قال حدّثنا أبو القاسم عبد اللّه بن أحمد بن عامر الطّائىّ قال حدّثنا أبى قال حدّثنا عليّ بن موسى الرّضا عليهما السلام و ساق كما مرّ.

506-45752-(8) الخصال 208: حدّثنا أبى رحمه اللّه قال حدّثنا عليّ بن موسى بن جعفر ابن أبي جعفر الكميدانىّ عن أحمد بن محمّد بن عيسى عن محمّد ابن أبي عمير عن عبد اللّه بن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: ثلاث من كنّ فيه أو جبن (1)له أربعاً على النّاس من إذا حدّثهم لم يكذبهم و إذا خالطهم لم يظلمهم و إذا وعدهم لم يخلفهم وجب أن تظهر في النّاس عدالته و تظهر فيهم مروءته و أن تحرم عليهم غيبته و أن تجب عليهم أخوّته.

507-45753-(9) أمالي الصّدوق 278: حدّثنا جعفر بن محمّد بن مسرور رضي اللّه عنه قال حدّثنا الحسين بن محمّد بن عامر عن عمّه عبد اللّه بن عامر عن محمّد بن زياد الأزديّ عن إبراهيم بن زياد الكرخىّ قال قال الصّادق جعفر بن محمّد عليهما السلام: من صلّى خمس صلوات في اليوم و اللّيلة في جماعة فظُنُّوا به خيراً و أجيزوا شهادته.


1) . أوجبت - ئل.

506-45752-(8) امام صادق عليه السلام فرمود: «سه چيز است كه هر كس اين سه چيز در او باشد، چهار چيز را براى او بر مردم ثابت مى كند: كسى كه اگر با مردم سخن بگويد، به آنان دروغ نگويد؛ اگر با آنان آميزش داشته باشد، به آنان ستم نكند؛ اگر به آنان وعده دهد، خلف وعده با آنان نكند. چنين كسى واجب است كه عدالتش ميان مردم و مروّتش ميان آنان آشكار گردد و غيبت او بر مردم حرام و برادرى او بر مردم واجب شود.»

507-45753-(9) امام صادق عليه السلام فرمود: «هر كس كه روز و شب پنج نماز را به جماعت بخواند، گمان خير به او ببريد و شهادتش را جايز بدانيد.»

508-45754-(10) دعائم الإسلام 513/2: و عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أنّه قال: من صلّى الصّلوات الخمس في جماعة فظنّوا به كلّ خير و أجيزوا شهادته.

509-45755-(11) تفسير الإمام العسكريّ عليه السلام 656: (عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال: في قوله تعالى «وَ اِسْتَشْهِدُوا شَهِيدَيْنِ مِنْ رِجٰالِكُمْ‌» قال) و ليكونوا من المسلمين منكم فانّ اللّه عزّ و جلّ إنّما شرّف المسلمين العدول بقبول شهاداتهم و جعل ذلك من الشّرف العاجل لهم و من ثواب دنياهم قبل أن يصلوا إلى الآخرة.

510-45756-(12) و فيه 672: قال أمير المؤمنين عليه السلام: «مِمَّنْ تَرْضَوْنَ مِنَ اَلشُّهَدٰاءِ‌» ممّن ترضون دينه و أمانته و صلاحه و عفّته و تيقّظه فيما يشهد به و تحصيله و تمييزه فما كلّ صالح مميّزاً و لا محصّلاً (1)و لا كلّ محصّل مميّز صالح.

511-45757-(13) كافى 403/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 277/6: استبصار 14/3: أحمد بن محمّد عن تهذيب 286/6: الحسن بن محبوب عن أبي أيّوب (الخزّاز - يب 286) عن حريز عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في أربعة شهدوا على رجل محصن بالزّنا فعدّل منهم اثنان و لم يعدّل الآخران (قال - يب 277 صا) فقال إذا كانوا أربعة من المسلمين ليس يعرفون بشهادة الزّور أجيزت شهادتهم جميعاً و أقيم الحدّ على الّذي شهدوا عليه (و - خ) أنّما عليهم أن يشهدوا بما أبصروا و علموا و على الوالى أن يجيز شهادتهم إلّا أن يكونوا معروفين بالفسق.

512-45758-(14) تهذيب 242/6: استبصار 13/3: أبو القاسم جعفر بن محمّد بن قولويه رحمه اللّه عن أبيه عن سعد بن عبد اللّه عن أحمد بن الحسن بن عليّ بن فضّال عن أبيه عن عليّ بن عقبة و ذبيان بن حكيم الأودىّ عن موسى بن أكيل عن عبد اللّه ابن أبي يعفور عن أخيه عبد الكريم ابن أبي يعفور عن أبي جعفر عليه السلام قال: تقبل شهادة المرأة و النّسوة إذا كنّ مستورات من أهل البيوتات معروفات بالسّتر و العفاف مطيعات للأزواج تاركات البذاء(2)و التّبرّج الى الرّجال في أنديتهم.


1) . مميّز محصّل - خ.

2) . للبذاء - صا.

508-45754-(10) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس كه نمازهاى پنجگانه را در جماعت بخواند، گمان هر خيرى به او ببريد و شهادتش را جايز بدانيد.»

509-45755-(11) رسول خدا صلى الله عليه و آله دربارۀ فرمودۀ خداوند متعال كه: و دو نفر از مردان (عادل) خود را (بر اين حقّ شاهد بگيريد، بيان داشت: «و بايد كه مسلمانان از خود شما باشند؛ چرا كه خداوند عز و جل تنها مسلمانان عادل را با پذيرش شهادت هايش شرافت بخشيده و اين پذيرش را شرافتى عاجل براى آنان و ثواب دنيايى شان - پيش از آن كه به آخرت برسند قرار - داده است.»

510-45756-(12) امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «از شاهدانى كه مورد رضايت و اطمينان شما هستند.» منظور كسانى است كه دينش و امانتش و صلاح و عفّت و بيدارى او را در ارتباط با آنچه به آن شهادت مى دهد، بپسنديد و نيز دستيابى و تشخيص او را؛ چرا كه هر صالحى تشخيص دهنده و به دست آورنده نيست و هر به دست آورنده اى تشخيص دهنده و صالح نيست.

511-45757-(13) امام صادق عليه السلام دربارۀ چهار نفر كه بر مرد محصنى شهادت به زنا دادند و دو نفر از شاهدان، عدالت شان تثبيت شد و دو نفر نه، فرمود: «اگر چهار نفر از مسلمانان هستند كه به شهادتِ باطل [دروغ] شناخته نمى شوند، شهادت شان همگى جايز است و حدّ بر آن كس كه اينان عليه او شهادت داده اند، ثابت مى شود و تنها بر آنان است كه به آنچه ديده اند و دانايند، شهادت دهند و بر والى است كه شهادت شان را جايز بداند مگر اين كه به فسق معروف باشند.»

512-45758-(14) امام باقر عليه السلام فرمود: «شهادت يك زن و چند زن اگر پوشيده و خانوادۀ خوشنام باشند و به حيا و عفت شناخته شده، از شوهران شان اطاعت كنند، بد زبانى نكنند و زينت براى مردان را در مجالس مردان ترك كنند، جايز دانست.»

513-45759-(15) دعائم الإسلام 512/2: و عن أبي جعفر محمّد بن عليّ عليهما السلام أنّه قال: لا تجوز شهادة المتّهم و لا ولد الزّنا و لا الأبرص و لا شارب المسكر و لا الّذين يجلسون مع البطّالين و المغنّين و أهل المنكر في مجالس المنكر مع العواهر و الأحداث في الرّيبة و يكشفون عوراتهم في الحمّام و غيره و ينامون جميعاً في لحافٍ واحد و لا الّذين يطفّفون الكيل و الوزن و لا الّذين يختلفون الى الكُهّان و لا الّذين ينكرون السّنن و لا من مطل غريماً و هو واجد و لا من ضيّع صلاة و لا من منع زكاة و لا من أتى ما يوجب عليه الحدّ و التّعزير و لا من آذى جيرانه و لا الّذين يلعبون بالكلاب و الحِمام و الدّيوك ما كان أحد من هؤلاء مقيماً على ما هو عليه.

514-45760-(16) كافى 395/7: تهذيب 242/6: عليّ بن إبراهيم (عن أبيه - يب) عن محمّد بن عيسى عن يونس (بن عبد الرّحمن - كما) عن عبد اللّه بن سنان قال قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام: ما يُرَدُّ من الشّهود قال فقال الظّنين و المتّهم قال قلت فالفاسق و الخائن قال (كلّ - يب) ذلك يدخل في الظّنين.

515-45761-(17) نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 159: أحمد بن محمّد عن عبد اللّه بن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: و يردُّ في الشّهادة الظّنين و المتّهم.

516-45762-(18) كافى 395/7: تهذيب 242/6: عليّ بن إبراهيم (عن أبيه - يب) عن محمّد بن عيسى عن يونس (بن عبد الرّحمن - كما) عن عبد اللّه بن مسكان عن سليمان بن خالد قال:

سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن الّذى يردّ من الشّهود (قال - يب) فقال الظّنين و الخصم قال قلت فالفاسق و الخائن (قال - كا) فقال كلّ هذا (1)يدخل في الظّنين.

517-45763-(19) كافى 395/7: محمّد بن يحيى عن محمّد بن الحسين عن صفوان عن شعيب تهذيب 242/6: الحسين بن سعيد عن حمّاد عن شعيب عن أبي بصير قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عمّا يرُدُّ من الشّهود فقال الظّنين و المتّهم و الخصم قال قلت الفاسق و الخائن قال (كلّ - يب - كا) هذا يدخل في الظّنين. فقيه 25/3: روى عن عبد اللّه(2)بن عليّ الحلبيّ قال:

سئل أبو عبد اللّه عليه السلام عمّا يردّ من الشّهود (و ذكر مثله).


1) . هؤلاء - يب.

2) . عبيد اللّه - خ.

513-45759-(15) امام باقر عليه السلام فرمود: «شهادت متهم، زنازاده، پيسى گرفته، شرابخوار، كسانى كه با بيكاران (بيعاران) مى نشينند، خوانندگان، اهل منكر در مجالس منكر همراه با زناكاران و جوانان در مورد تهمت، آنان كه عورت شان را در حمام و غيرحمام نمى پوشانند و كسانى كه همگى در زير يك لحاف مى خوابند، آنان كه پيمانه و وزن را كم مى دهند، آنان كه پيش كاهنان (غيب گويان) مى روند، آنان كه سنّت را انكار مى كنند، آنان كه با اين كه دارند طلبكار را معطل مى كنند، آنان كه نماز را ضايع مى كنند، آنان كه زكات نمى دهند، آنان كه كارى كرده اند كه حدّ و تعزير بر آنان ثابت مى شود، آنان كه همسايگان را آزار مى دهند، آنان كه با سگ و كبوتر و خروس ها بازى مى كنند، مادامى كه هر كدام از اين ها بر حالتى كه دارند استوار و مانده باشند، جايز نيست.»

514-45760-(16) عبداللّه بن سنان گويد: «به امام صادق عليه السلام گفتم: شاهدانى كه ردّ مى شوند، كيانند؟ عبداللّه بن سنان گويد: حضرت فرمود: كسى كه به او مظنون هستى و متّهم. عبداللّه بن سنان گويد: گفتم: پس فاسق و خائن [چه مى شود]؟ حضرت فرمود: او در ظنين [مورد اولى كه گفتم]، داخل است.»

515-45761-(17) امام صادق عليه السلام فرمود: «در شهادت، ظنين [مظنون به بدى] و متّهم، مردود هستند.»

516-45762-(18) سليمان بن خالد گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ شاهدانى كه ردّ مى شوند، پرسيدم. حضرت فرمود: ظنين [مظنون به بدى] و خصم و طرف دعوىٰ‌. سليمان بن خالد گويد: گفتم: پس فاسق و خائن [چه مى شود]؟ حضرت فرمود: همۀ اينها در ظنين داخل است.»

517-45763-(19) ابو بصير گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ شاهدانى كه ردّ مى شوند، پرسيدم. حضرت فرمود:

ظنين و متّهم و خصم و طرف دعوىٰ‌. ابوبصير گويد: گفتم: فاسق و خائن [چه مى شود]؟ حضرت فرمود: همۀ اينها در ظنين داخل مى شوند.»

518-45764-(20) الدّعائم 511/2: عن عليّ عليه السلام أنّه قال: لا تجوز شهادة المتّهم.

519-45765-(21) فقه الرّضا عليه السلام 260: و اعلم أنّه لا تجوز شهادة شارب الخمر و لا اللّاعب بالشّطرنج و النّرد و لا مقامر و لا متّهم و لا تابع لمتبوع و لا أجير لصاحبه و لا امرأة لزوجها و لا المشهور بالفسق و الفجور و لا المرابى(1).

520-45766-(22) فقه الرّضا عليه السلام 307: و أروى عن العالم عليه السلام أنّه قال: لا تجوز شهادة ظنين و حاسد و لا باغٍ و لا متّهم و لا خصم و لا متهتّك و لا مشهور.

521-45767-(23) نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 160: ابن مسلم عن أبي جعفر عليه السلام قال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: لم تجز شهادة الصّبىّ و لا خصم و لا متّهم و لا ظنين.

522-45768-(24) عوالى اللّئالى 535/3: و قال صلّى اللّه عليه و آله: لا تجوز شهادة خصم و لا ظنين و الظّنين المتّهم.

523-45769-(25) عوالى اللّئالى 243/1: و في الحديث: أنّه صلّى اللّه عليه و آله أمر مناديه ينادى لا تقبل شهادة خصيم(2)و لا ظنين.

524-45770-(26) دعائم الإسلام 511/2: و روّينا عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن آبائه عن عليّ عليه السلام:

أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله نهى أن تجاز شهادة الخصم و الظّنين و الجارّ على(3)نفسه.

525-45771-(27) كافى 395/7: عدّة من أصحابنا عن أحمد بن محمّد بن عيسى عن تهذيب 242/6: الحسين بن سعيد (عن النّضر - يب) عن القاسم بن سليمان عن جرّاح المدائنىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام أنّه قال: لا أقبل شهادة الفاسق إلّا على نفسه.

526-45772-(28) كافى 396/7: تهذيب 243/6: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن النّوفليّ عن السّكونىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام: أنّ أمير المؤمنين صلوات اللّه عليه كان لا يقبل شهادة فحّاش و لا ذى مُخزِية(4)في الدّين.

527-45773-(29) فقيه 27/3: روى إسماعيل بن مسلم عن الصّادق جعفر بن محمّد عن أبيه عن آبائه عليهم السلام قال: لا تقبل شهادة ذى شحناء أو ذى مخزية في الدّين.


1) . و الزّنا - ك.

2) . خصم - خ.

3) . الى نفسه - خ لنفسه - خ.

4) . المخزية على صيغة اسم الفاعل الخصلة القبيحة و الجمع المخزيات و المخازى و منه ذو مخزية في الدين - مجمع - خزى: ذلّ و هان.

518-45764-(20) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «شهادت متّهم جايز نيست.»

519-45765-(21) بدان كه، شهادت شرابخوار، كسى كه با شطرنج و نرد بازى مى كند، قمار باز، متّهم، تابع متبوع [كه تابع اختيار ندارد]، اجير براى صاحبش، زن براى شوهرش، مشهور به فسق و فجور و ربا دهنده جايز نيست.

520-45766-(22) از عالم عليه السلام روايت مى كنم كه فرمود: «شهادت ظنين [كسى كه گمان بد به او مى رود]، حسود، ستمگر، متهم، طرف دعوىٰ‌، پرده در، مشهور [به فسق و گناه]، جايز نيست.»

521-45767-(23) امام باقر عليه السلام بيان داشت: «رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: شهادت بچّه، خصم و طرف دعوىٰ‌، متهم و ظنين، جايز نيست.»

522-45768-(24) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «شهادت خصم، طرف دعوىٰ و ظنين جايز نيست و ظنين همان متّهم است.»

523-45769-(25) پيامبر صلى الله عليه و آله به منادى خود دستور داد كه: «ندا دهد: شهادت خصم و طرف دعوىٰ و ظنين (متّهم) جايز نيست.»

524-45770-(26) رسول خدا صلى الله عليه و آله نهى كرد كه شهادت خصم و طرف دعوىٰ‌، ظنين (متّهم) و كسى كه به سوى خود مى كشد، تنفيذ شود.

525-45771-(27) امام صادق عليه السلام فرمود: «شهادت فاسق را جز عليه خودش جايز نمى دانم.»

526-45772-(28) پيوسته امير المؤمنين عليه السلام شهادت ناسزاگو و شهادت كسى را كه از نظر دينى پست و سست بود، جايز نمى دانست.

527-45773-(29) امام صادق عليه السلام از پدرشان، از پدران شان عليهم السلام روايت كرده اند كه فرمود: «شهادت كينه دار يا كسى كه در دين پست و سست است، جايز نيست.»

528-45774-(30) تهذيب 242/6: استبصار 14/3: الحسين بن سعيد عن الحسن عن زرعة عن سماعة قال: سألته عمّن يُردُّ من الشّهود فقال المريب(1)و الخصم و الشّريك و دافع مغرم(2)و الأجير و العبد و التّابع و المتّهم كلّ هؤلاء تردّ شهاداتهم.

529-45775-(31) فقيه 25/3: و في حديث آخر قال: لا تجوز شهادة المريب و الخصم و دافع مغرم أو أجير أو شريك أو متّهم أو تابع و لا تقبل شهادة شارب الخمر و لا شهادة اللّاعب بالشّطرنج و النّرد و لا شهادة المقامر.

530-45776-(32) دعائم الإسلام 511/2: عن جعفر بن محمّد عليهما السلام أنّه قال و قد روى: أنّه لا تجوز شهادة خصم و لا ظنين.

531-45777-(33) معاني الأخبار 208: قال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله: لا تجوز شهادة خائن و لا خائنة و لا ذى حقد و لا ذى غمر(3)على أخيه و لا ظنين في ولاء و لا قرابة و لا القانع(4)مع أهل البيت لهم.

أمّا الخيانة(5)فانّها تدخل في أشياء كثيرة سوى الخيانة في المال منها أن يؤتمن على فرج فلا يؤدّى فيها الأمانة و منها أن يستودع سرّاً يكون إن أفشاه فيه عطب المستودع أو فيه شينه و منها أن يؤتمن على حكم بين اثنين أو فوقها فلا يعدل و منها أن يغلّ من المغنم شيئاً و منها أن يكتم شهادة و منها أن يستشار فيشير بخلاف الصّواب تعمّداً و أشباه ذلك.

و الغمر الشحناء و العداوة و أمّا الظنين في الولاء و القرابة فالذى يتّهم بالدعاوة إلى غير أبيه أو المتولّى الى غير مواليه و قد يكون أن يتّهم في شهادته لقريبه و الظنين أيضاً المتّهم في دينه و أمّا القانع مع أهل البيت لهم فالرجل يكون مع قوم في حاشيتهم كالخادم لهم و التابع و الأجير و نحوه.

و أصل القنوع الرجل يكون مع الرجل يطلب فضله و يسأله معروفه بقولٍ فهذا يطلب معاشه من هؤلاء فلا تجوز شهادته لهم قال اللّه تعالى «فَكُلُوا مِنْهٰا وَ أَطْعِمُوا اَلْقٰانِعَ وَ اَلْمُعْتَرَّ» فالقانع الذي يقنع بما تعطيه و يسأل و المعترّ الذي يتعرّض و لا يسأل و يقال من


1) . مريب اي ذو ريبة - أراب الرجل إذا جاء بتهمة - اللسان.

2) . هو الّذى يدفع عن نفسه الغرامة.

3) . غمز - ئل.

4) . اى الخادم.

5) . الظاهر أنّ من قوله: - أمّا الخيانة الى قوله: و هذا من القناعة من كلام المؤلّف.

528-45774-(30) سماعه گويد: «از او [امام معصوم عليه السلام] دربارۀ شاهدانى كه شهادت شان جايز نيست، پرسيدم.

حضرت فرمود: مريب [متهم به جانبدارى]، خصم و طرف دعوى، شريك، كسى كه بدهى اش را تأخير مى اندازد، اجير، برده، تابع (بى اختيار) و متّهم، همۀ اينها شهادت شان ردّ مى شود.»

529-45775-(31) در روايت ديگرى حضرت فرمود: «شهادت مريب [متهم به جانبدارى] خصم و طرف دعوى، كسى كه بدهى اش را تأخير مى اندازد، اجير، شريك، متّهم، تابع (بى اختيار) و شرابخوار، شطرنج باز، نرد باز و قمار باز جايز نيست.»

530-45776-(32) روايت شده است كه: «شهادت طرف دعوى، خصم و ظنين جايز نيست.»

531-45777-(33) پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «شهادت مرد خيانتكار و زن خيانتكار، كسى كه كينه دارد و آن كس كه بر برادرش كينه دارد، ظنين در دوستى و خويشاوند و خادم خانواده براى آنان، جايز نيست.

امّا خيانت در غير خيانت مالى هم به چيزهاى زيادى راه مى يابد. يكى اين كه او را بر ناموسى امين بشمرند و او در آن باره امانت دارى نكند؛ يكى اين كه رازى نزد او امانت گذاشته شود كه اگر آن را افشا كند، آن كس كه به امانت گذاشته، هلاك شود يا عيبى به او برسد؛ يكى اين كه بين دو نفر يا بيشتر حكم كند و عدالت نورزد؛ يكى اين كه از غنيمت چيزى را بردارد؛ يكى اين كه شهادتى را كتمان كند و يكى اين كه با او مشورت شود ولى عمداً خلاف حقّ راهنمايى كند و مشابه اين كارها.

و غمر، همان كينه است و امّا ظنين در ولاء و قرابت، همان متهم است كه به غير پدرش منتسب شده يا غير اربابان خودش را پذيرفته است و گاهى هم ممكن است در شهادت براى خويشاوندش متّهم باشد و ظنين نيز همان متهم در دين است و امّا قانع با خانواده، همان مردى است كه با قومى در كنارشان مى باشد؛ مثل خادم شان و كسى كه دنباله روى از آنان مى كند و اجير و مانند آن.

و اصل قنوع اين است كه مردى همراه ديگرى است و از بخشش او مى طلبد و خير او را مى جويد. اين شخص، زندگى اش را از اين گروه مى جويد؛ در نتيجه شهادتش به نفع آنان جايز نيست.

خداوند فرموده است: از گوشت آنان بخوريد و مستمندان قانع و فقيران را نيز از آن اطعام كنيد.

قانع، همان است كه به آنچه به او مى دهى، قناعت مى كند و تقاضا مى كند. معتر، همان است كه پيش مى آيد ولى تقاضا نمى كند و از اين قنوع گرفته مى شود: قنع، يقنع، قنوعاً و امّا قانع كه راضى است به آنچه خداوند به او داده است، از اين ريشه نيست. از آن به اين شكل گرفته مى شود: قنعت، اقنع، قناعة و اين با كسرۀ نون است و آن با فتحۀ نون و آن از قنوع است و اين از قناعت.»

هذا القنوع قنع يقنع قنوعاً و أمّا القانع الراضى بما أعطاه اللّه عزّ و جلّ فليس من ذلك يقال منه قنعت أقنع قناعة و هذا بكسر النّون و ذلك بفتحها و ذاك من القنوع و هذا من القناعة.

532-45778-(34) فقيه 30/3: روى محمّد بن قيس عن أبي جعفر عليه السلام قال: كان أمير المؤمنين عليه السلام يقول لا آخذ بقول عرّاف و لا قائف و لا لصّ و لا أقبل شهادة الفاسق إلّا على نفسه.

533-45779-(35) الاحتجاج 311/2: في كتاب آخر لمحمّد بن عبد اللّه الحميريّ الى صاحب الزّمان عليه السلام:

و سأل عن الأبرص و المجذوم و صاحب الفالج هل يجوز(1)شهادتهم فقد روى لنا أنّهم لا يأمّون الأصحّاء فأجاب(2)إن كان ما بهم حادثاً جازت شهادتهم و إن(3)كان ولادة لم تجز.

534-45780-(36) عوالى اللّئالى 242/1: قال صلّى اللّه عليه و آله: لا تقبل شهادة الخائن و لا الخائنة و لا الزّانى و لا الزّانية و لا ذى غمز على أخيه و الغمز الحقد.

535-45781-(37) غرر الحكم 843: قال عليّ عليه السلام: لا خير في شهادة خائن.

536-45782-(38) مستدرك 434/17: الشيخ أبو الفتوح في تفسيره عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أنّه قال: لا تجوز شهادة خائن و لا خائنة و لا محدود و لا ذى حقد على أخيه و لا مجرّب عليه شهادة زور و لا القانع مع أهل البيت يعنى الخادم لهم.

537-45783-(39) دعائم الإسلام 511/2: قال أبو جعفر عليه السلام: لا تجوز شهادة حرورىّ و لا قدَرىّ و لا مُرجئ و لا أموىٍّ و لا ناصبٍ و لا فاسقٍ‌.

538-45784-(40) تهذيب 243/6: محمّد بن يعقوب عن كافى 396/7: محمّد بن يحيى عن محمّد بن موسى عن أحمد بن الحسن بن عليّ عن أبيه عن عليّ بن عقبة عن موسى بن أكيل النّميريّ عن العلاء بن سيّابة قال سمعت أبا عبد اللّه عليه السلام يقول: لا تقبل شهادة صاحب النّرد و الأربعة عشر و صاحب الشّاهين يقول لا و اللّه و بلى و اللّه مات و اللّه شاه و قتل و اللّه شاه و ما مات و ما(4)قتل. فقيه 27/3: و روى العلا بن سيّابة عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: لا تقبل شهادة صاحب النّرد و الأربعة عشر و صاحب الشّاهين يقول لا و اللّه و بلى و اللّه مات و اللّه شاهه و قتل و اللّه شاهه و اللّه تعالى ذكره شاهه ما مات و لا قتل.


1) . تقبل - ئل.

2) . فكتب - ئل.

3) . و ما - ئل.

4) . و لا - يب.

532-45778-(34) امام باقر عليه السلام بيان داشت: «پيوسته امير المؤمنين عليه السلام مى فرمود: من گفتۀ پيشگو و ردّ پاشناس و سارق را نمى گيرم و شهادت فاسق را جز عليه خودش جايز نمى دانم.»

533-45779-(35) در مكتوبى ديگر براى محمد بن عبداللّه حميرى كه به امام زمان عليه السلام نوشته است، آمده:

«و محمد بن عبداللّه حميرى دربارۀ پيسى گرفته، جذامى و فرد فلج پرسيد كه: آيا شهادت اينان جايز است‌؟ چون براى ما روايت شده كه اينان امامت سالمان را نمى توانند بكنند. حضرت پاسخ داد: اگر آنچه در اينان است پديد آمده، شهادت شان جايز است ولى اگر مادرزاد است، شهادت شان جايز نيست.»

534-45780-(36) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «شهادت مرد خائن و زن خائن، مرد زناكار و زن زناكار و كسى كه نسبت به برادرش دشمنى به دل دارد، جايز نيست و غمر (1)، همان كينه است.»

535-45781-(37) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «در شهادت خيانتكار، چيزى نيست.»

536-45782-(38) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «شهادت مرد خيانتكار و زن خيانتكار، كسى كه حدّ خورده، آن كس كه با برادرش دشمنى دارد، كسى كه تجربۀ شهادت به باطل [دروغ] نسبت به او داريم و كسى كه خادم خانواده اى است، جايز نيست.»

537-45783-(39) امام باقر عليه السلام فرمود: «شهادت خوارج، جبرى، مرجئى، اموىّ [منسوب به بنى اميه] ناصبى و فاسق جايز نيست.»

538-45784-(40) علاءبن سيّابه گويد: «از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: شهادت كسى كه نرد و اربعة عشر [وسيله اى براى قمار بوده است] دارد و شهادت دارندۀ شاهين، جايز نيست. او مى گويد: نه به خدا سوگند و بله به خدا سوگند! به خدا! شاه مرد و به خدا! شاه [شاهين] كشته شد با اين كه مرده و كشته نشده است.»


1) . در متن «غمز» آمده كه شايد تصحيف باشد و مى تواند صحيح باشد و اشاره به اثر حقد كند، حالتى كه كسى به كسى نيش مى زند كه ريشه در حقد و كينه نسبت به او دارد.

539-45785-(41) الهداية 75: و المسلمون كلّهم عدول تقبل شهادتهم الّا مجلوداً في حدّ أو معروفاً بشهادة زور أو حاسداً أو باغياً أو متّهماً أو تابعاً لمتبوع أو أجيراً لصاحبه أو شارب الخمر أو مقامراً أو خصيماً و لا تقبل شهادة الشريك لشريكه فيما يعود نفعه عليه.

الإرجاعات

و تقدّم في رواية ابن مسلم (1) و العلاء (2) من باب (13) حكم الصّلاة خلف من يبغى على الأذان و الصّلوة بالنّاس أجراً من أبواب الجماعة ج 7

قوله عليه السلام: و لا تقبل شهادته (أى من يبغى على الأذان و الصّلوة بالنّاس أجراً). و في رواية عبد السلام (2) من باب (19) أنّ الزكاة لا تعطى الى من قال بالجسم و الجبر من أبواب من يستحقّ الزكاة ج 9

قوله عليه السلام: من قال بالجبر لا تقبلوا له شهادة أبداً. و في رواية ابن مسلم (56) من باب (2) وجوب الحجّ و العمرة من أبواب وجوب الحجّ ج 12

قوله: الرّجل الموسر يمكث سنين لا يحجّ هل يجوز شهادته قال نعم.

و في رواية علقمة (51) من باب (119) تأكّد حرمة اغتياب المؤمن من أبواب العشرة ج 20

قوله عليه السلام: كلّ من كان على فطرة الإسلام جازت شهادته قال فقلت له تقبل شهادة مقترف للذّنوب فقال عليه السلام يا علقمة لو لم تقبل شهادة المقترفين للذنوب لما قبلت الّا شهادات الأنبياء و الأوصياء لأنّهم هم المعصومون دون ساير الخلق فمن لم تره بعينك يرتكب ذنباً أو لم يشهد عليه بذلك شاهدان فهو من أهل العدالة و الستر و شهادته مقبولة و إن كان في نفسه مذنباً. و في أحاديث باب (14) ثبوت الوصيّة بشهادة مسلمين عدلين من أبواب الوصيّة ج 24 ما يدلّ على بعض المقصود و في باب (16) حكم ثبوت الوصيّة بشهادة مسلم صادق ما يناسب صدر الباب. و في رواية ابن أبي محمود (9) من باب (17) إباحة ذبائح أقسام المسلمين من أبواب الذبائح ج 28

قوله عليه السلام: من زعم اَنّ اللّه تعالى يجبر عباده على المعاصى أو يكلّفهم ما لا يطيقون فلا تأكلوا ذبيحته و لا تقبلوا شهادته. و في رواية سلمة (15) من باب (6) أنّ القاضي عليه أن يواسى بين الخصوم من أبواب القضاء ج 30

قوله عليه السلام: انّ المسلمين عدول بعضهم على بعض الّا مجلوداً في حدّ لم يتب منه أو معروفاً بشهادة زور أو ظنيناً. و في أحاديث باب (19) أنّ الحاكم إن عرف عدالة الشّهود أنفذ الحكم ما يدلّ على اعتبار العدالة في الشّهود. و في رواية يونس (2) من هذا الباب

قوله عليه السلام: فإذا كان ظاهر الرجل ظاهراً

539-45785-(41) مسلمانان همه عادلند و شهادت شان جايز است مگر كسى كه در مورد حدّى تازيانه خورده يا معروف به شهادت به باطل [دروغ] باشد يا حسود يا ستمگر يا متّهم يا پيرو متبوعى يا اجير براى صاحبش يا شرابخوار يا قمارباز يا خصم و طرف دعوى باشد و شهادت شريك براى شريكش در موردى كه سود آن به او بازمى گردد، جايز نيست.

ارجاعات

گذشت:

در روايت يكم و دوّم از باب سيزدهم از ابواب جماعت، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «شهادت او (كسى كه براى اذان و نماز از مردم مزد مى گيرد)، جايز نيست.»

و در روايت دوّم از باب نوزدهم از ابواب مستحقّان زكات، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «هر كس كه قائل به جبر باشد، شهادت او را هرگز جايز ندانيد.»

و در روايت پنجاه و ششم از باب دوّم از ابواب وجوب حج، اين گفته كه: «مرد مالدار چند سال مى ماند و حج نمى رود. آيا شهادت وى جايز است‌؟ حضرت فرمود: آرى.»

و در روايت پنجاه و يكم از باب صد و نوزده از ابواب معاشرت، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «هر كس كه بر فطرت اسلام باشد، شهادت وى جايز است. راوى گويد: به امام گفتم: آيا شهادت كسى كه گناهان را مرتكب مى شود، جايز است‌؟ حضرت عليه السلام فرمود: اى علقمه، اگر شهادت كسانى كه گناه كرده اند، جايز نباشد جز شهادت پيامبران و اوصيا جايز نخواهد بود؛ چون تنها پيامبران و اوصياى آنها معصومند نه ديگران. بنابراين هر كس را كه با چشمت نديدى كه گناه كند يا دو شاهد عليه او به گناه شهادت نداده اند، او اهل عدالت و حياست و شهادتش جايز است گرچه پيش خود گناهكار است.»

و در روايات باب چهارده از ابواب وصيّت، چيزى كه بر برخى از مقصود دلالت دارد و در باب شانزده، مناسب بخش اوّل عنوان باب.

و در روايت نهم از باب هفدهم از ابواب ذبايح، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «هر كس كه گمان كند خداوند متعال بندگانش را بر معاصى مجبور مى سازد يا آنان را به آنچه توانش را ندارند مكلّف مى سازد، پس ذبيحۀ او را نخوريد و شهادتش را جايز ندانيد.»

و در روايت پانزده از باب ششم از ابواب قضاء، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «مسلمانان نسبت به هم عادل هستند مگر كسى كه در مورد حدّى كه از او توبه نكرده است تازيانه خورده باشد يا معروف به شهادت به باطل [دروغ] يا متّهم باشد.»

و در روايات باب نوزدهم، چيزى كه بر اعتبار عدالت در شاهدان دلالت مى كند.

مأموناً جازت شهادته و لا يسأل عن باطنه. و في رواية ابن مسلم (2) من باب (18) ما ورد في قبول شهادة المملوك من أبواب الشّهادات

قوله عليه السلام: إذا كان (المملوك) عدلاً فهو جائز الشّهادة.

و في رواية عبد الرّحمن (3) قوله عليه السلام: لا بأس بشهادة المملوك إذا كان عدلاً.

و في رواية الدّعائم (6) قوله عليه السلام: تجوز شهادتهما (أى الغلامين) إن كانا عدلين.

و في رواية الدّعائم (12) قوله عليه السلام: شهادة العبد لغير مواليه جائزة إذا كان عدلاً.

و يأتي في باب (27) عدم قبول شهادة سابق الحاجّ إذا ظلم دابّته و استخفّ بصلاته و باب (29) أنّ القاذف و المحدود لا تقبل شهادتهم الّا أن يتوبا ما يدلّ على بعض المقصود.

و في رواية الدّعائم (8) من هذا الباب

قوله عليه السلام: القاذف إذا تاب و كان عدلاً جازت شهادته و قد قال اللّه عزّ و جلّ إِنَّ اَللّٰهَ يُحِبُّ اَلتَّوّٰابِينَ وَ يُحِبُّ اَلْمُتَطَهِّرِينَ‌ و لا وجه لردّ شهادة من أحبّه اللّه و كان عدلاً. و في رواية الدّعائم (6) من باب (30) جواز شهادة المسلمين على جميع أهل الملل

قوله عليه السلام: شهادة بعضهم على بعض جائزة إذا كانوا عدلوا(1)عندهم. و في مرسلة فقيه (3) من باب (34) أنّه لا بأس بإقامة الشّهادة على الشّهادة

قوله عليه السلام: و إن شهد رجلان عدلان على شهادة رجل فقد ثبت شهادة رجل واحد.

و في غير واحد من أحاديث باب (38) أنّ الحقوق الماليّة تثبت بشاهد و يمين ما يدلّ على ذلك. و في رواية مسمع (1) من باب (39) أنّه يحكم على الزّنديق بالزّندقة إذا شهد عليه بها رجلان عدلان

قوله: إنّ أمير المؤمنين عليه السلام كان يحكم في زنديق إذا شهد عليه رجلان عدلان مرضيّان.

و في رواية الجعفريّات (2) قوله عليه السلام: انّ عليّاً عليه السلام كان يقبل شهادة الرّجلين العدلين المرضيّين على الرجل أنّه زنديق و لو شهد له ألف بالبراءة. و في رواية الدّعائم (3) نحوه.

و في رواية زيد (4)

قوله صلّى اللّه عليه و آله: إذا جاء رجلان عدلان فيشهدان عليه (اي السّاحر) فقد حلّ دمه. و في أحاديث باب (42) قبول شهادة اللّاعب بالحمام ما يدلّ على عدم قبول شهادة الفاسق. و في باب (47) أنّ الشّاهد إذا كان ثقة فأقام شهادته عند غيره هل يجوز له أن يشهد معه عند الحاكم أم لا ما يدلّ على اعتبار الثّقة في الشاهد.


1) . عدولاً - ظ.

و در روايت دوّم از همين باب، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «اگر ظاهر مرد، ظاهرى امين باشد، شهادتش جايز است و دربارۀ باطنش تحقيق نمى شود.»

و در روايت دوّم از باب هجدهم از ابواب شهادات، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «اگر برده عادل باشد، شهادتش جايز است.»

و در روايت سوّم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «شهادت برده اگر عادل باشد، اشكالى ندارد.»

و در روايت ششم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «شهادت آن دو برده اگر عادل باشند، جايز است.»

و در روايت دوازدهم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: شهادت برده براى غير اربابانش اگر عادل باشد، جايز است.»

مى آيد:

در باب بيست و هفتم و باب بيست و نهم، چيزى كه بر برخى از مقصود دلالت دارد.

و در روايت هشتم از اين باب، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «قذف كننده اگر توبه كند و عادل باشد، شهادتش جايز است و خداوند عز و جل فرموده است: خداوند توبه كنندگان را دوست دارد، و پاكان را (نيز) دوست دارد.

و جهتى ندارد كه شهادت كسى كه خداوند او را دوست دارد و عادل است، ردّ كند.»

و در روايت ششم از باب سى ام، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «شهادت بعضى بر بعضى اگر نزد آنان عادل باشد، جايز است.»

و در روايت سوّم از باب سى و چهارم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «اگر دو مرد عادل بر شهادت يك مرد شهادت دهند، شهادت يك مرد ثابت مى گردد.»

و در بسيارى از روايات باب سى و هشتم، چيزى كه بر اين مفاد دلالت مى كند.

و در روايت يكم از باب سى و نهم اين گفته كه: «امير المؤمنين عليه السلام پيوسته دربارۀ زنديق اگر دو نفر عادل خوشنام عليه وى شهادت مى دادند، حكم به زنديق بودنش مى داد.»

و در روايت دوّم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «امير المؤمنين عليه السلام پيوسته شهادت دو مرد عادل و خوشنام را عليه مردى كه او زنديق است، جايز مى دانست، گرچه هزار نفر شهادت به برائت وى مى دادند.»

و در روايت سوّم، مشابه آن.

و در روايت چهارم، فرمودۀ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كه: «اگر دو مرد عادل بيايند و عليه ساحر شهادت دهند، خون ساحر حلال است.»

و در روايات باب چهل و دوّم، چيزى كه بر عدم قبول شهادت فاسق دلالت دارد و در باب چهل و هفتم، چيزى كه بر اعتبار ثقه بودن شاهد دلالت دارد.

(25) باب حكم شهادة أهل البادية فيما بينهم و فيما يتباعد عنهم

540-45786-(1) دعائم الإسلام 510/2: عن جعفر بن محمّد عليهما السلام أنّه قال: إذا شهد أهل البادية في حقّ فيما بينهم جازت شهادتهم إذا كانوا عدولاً و إذا شهدوا على أهل قرية فيما يتباعد أن تكون شهادتهم فيه دون(1) غيرهم من أهل القرية ممّا ينبغي في مثله فيكونون في حال من يُتَّهم، و قد روى: أنّه لا تجوز شهادة خصم و لا ظنين و في ترك شهادة العدول من أهل المصر، و جيرة المكان(2)، و أهل العدالة فيه و استشهاد من يبعد عنه من أهل البوادي ما يوجب الشّبهة و الظّنّة الّتى تسقط الشّهادة.

(26) باب عدم قبول شهادة ولد الزّنا و ما ورد في ذمّه

اشاره

541-45787-(1)كافى 395/7: عدّة من أصحابنا عن سهل بن زياد عن أحمد بن محمّد ابن أبي نصر عن أبان عن أبي بصير قال: سألت أبا جعفر عليه السلام عن ولد الزّنا أ تجوز شهادته فقال لا فقلت إنّ الحكم بن عتيبة يزعم أنّها تجوز قال اللّهمّ لا تغفر ذنبه ما قال اللّه عزّ و جلّ للحكم بن عتيبة «وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ‌». بصائر الدّرجات 9: حدّثني السّندى بن محمّد و محمّد بن الحسين عن جعفر بن بشير عن أبان بن عثمان عن أبي بصير نحوه (و زاد): «وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ‌» فليذهب الحَكَمُ يميناً و شمالاً فو اللّه لا يوجد العلم إلّا من أهل بيت نزل عليهم جبرئيل.

542-45788-(2)تهذيب 244/6: الحسين بن سعيد عن أحمد بن حمزة عن أبان عن أبي بصير قال:

سألت أبا جعفر عليه السلام عن ولد الزّنا أ تجوز شهادته قال لا قلت انّ الحَكَم يزعم أنّها تجوز فقال اللّهمّ لا تغفر ذنبه. رجال الكشّىّ 209: حدّثني محمّد بن مسعود قال حدّثنا عليّ بن الحسن بن فضّال قال حدّثني العبّاس بن عامر و جعفر بن محمّد بن حكيم عن أبان بن عثمان (مثله سنداً و نحوه متناً و زاد): قال اللّه للحَكَم «وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ‌» فليذهب الحكَم يميناً و شمالاً فو اللّه لا يوجد العلم إلّا في أهل بيت نزل عليهم جبرئيل عليه السلام.


1) . اى سوى غيرهم.

2) . الجيرة جمع الجار.

باب 25 حكم شهادت باديه نشينان

540-45786-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «اگر باديه نشينان در مورد حقّى ميان خودشان شهادت دهند البته اگر عادل باشند - شهادت شان جايز است. ولى اگر بر مردم شهرى كه بعيد مى نمايد كه اينان در آن شهر شاهد بوده اند ولى از مردم همان شهر كسى شاهد نبوده باشد (با اين كه در چنين مواردى مردم همان شهر شاهدند) در اين صورت اينان حالت متهم را دارند.» و در روايت است كه: «شهادت خصم و طرف دعوى و متّهم، جايز نيست.» و در اين كه عادلان آن شهر و همسايگان آنجا و عادلان آن شهادت نداده و كسانى را شاهد آورده اند كه از آنجا دورند و در بيابان زندگى مى كنند، چيزى است كه شبهه و تهمت را سبب مى شود؛ همان تهمتى كه شهادت را ساقط مى كند.»

باب 26 عدم قبول شهادت زنازاده

541-45787-(1) ابوبصير گويد: «از امام باقر عليه السلام دربارۀ زنازاده پرسيدم كه: آيا شهادت وى جايز است‌؟

حضرت فرمود: نه. من گفتم: حكم بن عتيبه مى گويد نافذ است. حضرت فرمود: خدايا، گناه وى را نبخش! خداوند عز و جل به حكم بن عتيبه نفرموده است كه: و اين مايۀ يادآورى (عظمت) تو و قوم تو است‌؟»

متن روايت در بصائر الدرجات با افزودگى: «و به زودى سئوال خواهيد شد، حَكَم به چپ و راست برود. به خدا سوگند! دانش جز از اهل بيتى كه جبرئيل بر آنان نازل گشته به دست نمى آيد.»

542-45788-(2) ابوبصير گويد: «از امام باقر عليه السلام دربارۀ زنازاده پرسيدم كه: آيا شهادت وى جايز است‌؟ حضرت فرمود: نه. گفتم: حكم مى گويد شهادت زنازاده جايز است. حضرت فرمود: خدايا، گناه وى را ميامرز!»

543-45789-(3) كافى 395/7: تهذيب 244/6: عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى عن يونس عن أبي أيّوب الخزّاز عن محمّد بن مسلم قال قال أبو عبد اللّه عليه السلام: لا تجوز شهادة ولد الزّنا.

دعائم الإسلام 511/2: عن عليّ عليه السلام: مثله.

544-45790-(4) نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 159: أحمد بن محمّد عن عبد اللّه بن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: و لا تجوز شهادة ولد الزّنا و شهادة النّساء في الطّلاق.

545-45791-(5) تهذيب 244/6: الحسين بن سعيد عن ابن أبي عمير عن حمّاد عن الحلبيّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: سألته عن شهادة ولد الزّنا فقال لا و لا عبد.

546-45792-(6) كافى 396/7: تهذيب 244/6: محمّد بن يحيى عن محمّد بن الحسين عن ابن فضّال عن إبراهيم بن محمّد الأشعريّ عن عبيد بن زرارة عن أبيه قال سمعت أبا جعفر عليه السلام يقول: لو أنّ أربعة شهدوا عندي على رجل بالزّنا و فيهم ولد الزّنا لحددتهم جميعاً لأنّه لا تجوز شهادته و لا يؤمّ الناس.

547-45793-(7) تهذيب 244/6: الحسين بن سعيد عن فضالة عن أبان عن عيسى بن عبد اللّه قال:

سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن شهادة ولد الزّنا فقال لا تجوز إلّا في الشّيء اليسير إذا رأيت منه صلاحاً.

548-45794-(8) بحار الأنوار 287/10: ما وصل إلينا من أخبار عليّ بن جعفر عن أخيه موسى بن جعفر عليه السلام: سألته عن ولد الزّنا تجوز شهادته أو يؤمّ قوماً قال لا تجوز شهادته و لا يؤمّ‌.

549-45795-(9) قرب الإسناد 298: عبد اللّه بن الحسن عن جدّه عليّ بن جعفر عن أخيه موسى بن جعفر عليهما السلام قال: سألته عن ولد الزّنا هل تجوز شهادته قال لا تجوز شهادته و لا يؤمّ‌.

550-45796-(10) المحاسن 185: البرقيّ عن أبيه عن حمزة بن عبد اللّه عن هاشم ابن أبي سعيد الأنصارىّ عن أبي بصير ليث المرادىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: إنّ نوحاً حمل في السّفينة الكلب و الخنزير و لم يحمل فيها ولد الزّنا و إنّ النّاصب شرّ من ولد الزّنا.

551-45797-(11) عوالى اللآلي 533/3: قال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله: ولد الزّنا شرّ الثّلاثة.

543-45789-(3) امام صادق عليه السلام فرمود: «شهادت زنازاده جايز نيست.»

544-45790-(4) امام صادق عليه السلام فرمود: «شهادت زنازاده و شهادت زنان در طلاق جايز نيست.»

545-45791-(5) حلبى گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ شهادت زنازاده پرسيدم. حضرت فرمود: نه؛ [جايز نيست] و نه برده.»

546-45792-(6) زراره گويد: «از امام باقر عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: اگر چهار نفر عليه مردى نزد من به زنا شهادت دهند كه ميان شان زنازاده باشد، همۀ آنان را حدّ مى زنم؛ چرا كه شهادت زنازاده نافذ نيست و امام جماعت مردم نمى شود.»

547-45793-(7) عيسى بن عبداللّه گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ شهادت زنازاده پرسيدم. حضرت فرمود:

شهادت وى جز در چيز كم جايز نيست؛ آن هم در صورتى كه از او شايستگى ببينى.»

548-45794-(8) على بن جعفر گويد: «از امام موسى بن جعفر عليه السلام دربارۀ زنازاده پرسيدم كه: آيا شهادت او جايز است يا مى تواند امام جماعت گروهى گردد؟ حضرت فرمود: شهادتش جايز نيست و امامت هم نكند.»

549-45795-(9) على بن جعفر گويد: «از امام موسى بن جعفر عليه السلام دربارۀ زنازاده پرسيدم كه: آيا شهادت وى جايز است‌؟ حضرت فرمود: شهادت او جايز نيست و امامت نمى كند.»

550-45796-(10) امام صادق عليه السلام فرمود: «حضرت نوح عليه السلام سگ و خوك را در كشتى سوار كرد ولى در كشتى زنازاده را برنداشت و ناصبى، بدتر از زنازاده است.»

551-45797-(11) پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «زنازاده بدترين آن سه (1)نفر است.»


1) . احتمال مى رود به قرينه احاديث بعد دو فرد ديگر سگ و خوك باشند كه زنازاده از سگ و خوك بدتر باشد.

552-45798-(12) عوالى اللّئالى 534/3: و روى: أنّ أبا غرّة الجمحىّ كان يهجو النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله فذكر عند النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و قيل فيه إنّه ولد زِنية فقال صلّى اللّه عليه و آله ولد الزّنا شرّ الثّلاثة يعنى أبا غرّة. و في حديث آخر عنه صلّى اللّه عليه و آله أنّه قال: ولد الزّنا لا يدخل الجنّة. و في حديث آخر: ولد الزّنا لا يفلح أبداً.

الإرجاعات

و تقدّم في رواية الحلبيّ (6) من باب (14) عدم جواز الصّلوٰة خلف الصّبىّ و المجنون و ولد الزّنا من أبواب الجماعة ج 7

قوله عليه السلام: ينبغي لولد الزّنا ان لا تجوز له شهادة و لا يؤمّ بالنّاس لم يحمله نوح في السّفينة و قد حمل فيها الكلب و الخنزير.

(27) باب عدم قبول شهادة سابق الحاجّ إذا ظلم دابّته و استخفّ بصلاته و قبول شهادة المكارى و الجمّال و الملّاح مع الصّلاح

اشاره

553-45799-(1)تهذيب 243/6: محمّد بن يعقوب عن كافى 396/7: محمّد بن يحيى عن محمّد بن موسى عن أحمد بن الحسن بن عليّ عن أبيه عن عليّ بن عقبة عن موسى بن أكيل النّميريّ عن العلاء بن سيّابة فقيه 28/3: روى محمّد ابن أبي عمير عن العلاء بن سيّابة عن أبي عبد اللّه عليه السلام(1) قال قال أبو جعفر عليه السلام: لا تقبل شهادة سابق الحاجّ لأنّه(2)قتل راحلته و أفنى زاده و أتعب نفسه و استخفّ بصلاته قلت(3)فالمكاري و الجمّال و الملّاح (قال - كا - يب) فقال و ما بأس بهم تقبل شهادتهم إذا كانوا صلحاء.

554-45800-(2) كافى 396/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 243/6: سهل بن زياد عن محمّد بن الحسن بن شمّون عن عبد اللّه بن عبد الرّحمن الأصمّ عن مسمع بن عبد الملك عن أبي عبد اللّه عليه السلام: أنّ أمير المؤمنين عليه السلام لم يكن يجيز شهادة سابق الحاجّ‌.

555-45801-(3) الجعفريّات 143: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه: أنّ عليّاً كان لا يجيز شهادة سابق الحاجّ‌.


1) . لا يخفى أنّ هذه الرّواية في يب و كا بعد رواية العلاء بن سيّابة عن أبي عبد اللّه عليه السلام ثمّ قال بهذا الإسناد عن أبي جعفر فيحتمل نقل العلاء عن أبي جعفر و يحتمل نقله عن أبي عبد اللّه عن أبي جعفر فتأمّل.

2) . إنّه - فقيه.

3) . قيل - فقيه.

552-45798-(12) روايت شده است كه: «ابوغرّه جمحى از پيامبر صلى الله عليه و آله بدگويى مى كرد. از او نزد پيامبرياد شد و گفته شد كه او زنازاده است. حضرت فرمود: زنازاده، بدترين آن سه نفر است؛ منظورش ابو غرّه بود.»

و در روايت ديگرى از پيامبر صلى الله عليه و آله است كه حضرت فرمود: «زنازاده، داخل بهشت نمى شود.» و در روايت ديگرى آمده است كه: «زنازاده هرگز رستگار نمى گردد.»

ارجاعات

گذشت:

در روايت ششم از باب چهاردهم از ابواب جماعت، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «شايسته است شهادت زنازاده جايز نباشد و امامت جماعت مردم را نكند و حضرت نوح او را در كشتى نياورد با اين كه سگ و خوك را در كشتى سوار كرد.»

باب 27 حكم شهادت حاجىِ پيش افتاده در سفر حج كه به چهار پايش ظلم كرده و نمازش را سبك شمرده است

553-45799-(1)امام باقر عليه السلام فرمود: «شهادت حاجى اى (1) كه از ديگران سبقت مى گيرد، جايز نيست؛ چرا كه او مركب خويش از پاى در آورده و زاد و توشه اش را از بين برده و خويش را به رنج واداشته و به نمازش بى اعتنايى كرده است، پرسيدم: كرايه دهنده، شتردار و كشتى بان [چگونه اند]؟ حضرت فرمود: اينان اشكالى ندارد؛ اگر شايسته باشند، شهادت شان جايز است.»

554-45800-(2) امير المؤمنين عليه السلام شهادت حاجى اى را كه از ديگران پيشى مى گرفت، تنفيذ نمى كرد.

555-45801-45-(3) امير المؤمنين عليه السلام شهادت حاجى را كه پيش از ديگران به مكه مى رسد، تنفيذ نمى كرد.


1) . كسى كه حيوانِ سوارى خود را بيازارد و خويش را به رنج بيندازد و به نمازهايش اهتمام نورزد و در نتيجه با شتاب بيشترى راه تا مكه را برود و از ديگران در مسير به اين شكل سبقت گيرد، او را «سابق الحاج» گويند - م.

الإرجاعات

و تقدّم في رواية عمرو بن عثمان (1) من باب (8) كراهة سبق الحاجّ من أبواب مقدّمات الحجّ

قوله: فقال قنبر هذا سابق الحاجّ و قد أتى و هو في الرحَبة فقال عليه السلام لا قرّب اللّه داره هذا خاسر الحاجّ يتعب البهيمة و ينقر الصّلاة اخرج إليه فاطرده.

و في رواية الوليد (2) قوله: إنّ أبا حنيفة رأى هلال ذى الحجّة بالقادسيّة و شَهِدَ معنا عرفة فقال أبو عبد اللّه عليه السلام ما لهذا صلاة ما لهذا صلاة.

و في رواية عبد اللّه بن عثمان (3) قوله عليه السلام: لا صلاة له. (أى لأبى حنيفة السّابق).

(28) باب عدم قبول شهادة السّائل بالكفّ‌

556-45802-(1)كافى 396/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 243/6: أحمد بن محمّد بن خالد عن ابن فضّال عن حمّاد بن عثمان عن حريز عن محمّد بن مسلم عن أبي جعفر عليه السلام قال: ردّ(1)رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله شهادة السّائل الّذى يسأل في كفّه قال أبو جعفر عليه السلام لأنّه لا يؤمن على الشّهادة و ذلك لأنّه إن(2)أعطى رضى و إن منع سخط.

557-45803-(2) عدّة الدّاعى 89: قال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله: شهادة الّذى يسأل في كفّه تردّ.

558-45804-(3)كافى 397/7: تهذيب 244/6: محمّد بن يحيى عن العمركىّ بن عليّ عن عليّ بن جعفر عن أخيه (أبى الحسن - كا) (موسى - يب) عليه السلام قال: سألته عن السّائل (الّذى يسأل - كما) في كفّه هل تقبل شهادته فقال كان أبى عليه السلام لا يقبل شهادته إذا سأل في كفّه.

559-45805-(4)قرب الإسناد 298: عبد اللّه بن الحسن عن جدّه عليّ بن جعفر عن أخيه موسى بن جعفر عليهما السلام قال: سألته عن السّائل بكفّه هل(3) تجوز شهادته قال(4) كان أبى يقول لا تجوز(5)شهادة السّائل بكفّه.


1) . قال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: شهادة السّائل الّذى يسأل في كفّه لا تقبل. - يب.

2) . إذا - يب.

3) . أ - ئل.

4) . فقال - ئل.

5) . لا تقبل - ئل.

ارجاعات

گذشت:

در روايت يكم از باب هشتم از ابواب مقدّمات حج، اين گفته كه: «قنبر گفت: اين كسى است كه بر همۀ حاجى ها سبقت گرفته است و اين شخص، زمانى خدمت حضرت رسيد كه حضرت در رَحَبه [مكان و ميدان وسيع كوفه] بود. حضرت فرمود: خداوند خانه اش را نزديك نكند؛ اين [سابق الحاج نيست]؛ خاسر الحاج است؛ [يعنى زيانكار حاجيان، نه پيشتاز حاجيان]؛ حيوان را به رنج مى افكند و نماز را سريع چون كلاغ كه با شتاب نوك به زمين مى زند انجام مى دهد. برو نزد او و او را بيرون كن.»

و در روايت دوّم، اين گفته كه: «ابوحنيفه هلال ماه ذى الحجّه را در قادسيّه ديد و عرفه را با ما بود، امام صادق عليه السلام فرمود: اين شخص نماز ندارد! اين نماز ندارد!»

و در روايت سوّم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «براى ابوحنيفه اى كه پيشتاز بوده، نماز نيست.»

باب 28 عدم قبول شهادت فقير متكدّى

556-45802-(1) امام باقر عليه السلام فرمود: «رسول خدا صلى الله عليه و آله شهادت گدايى را كه مى خواست كف دست او چيزى بگذارند، رد كرد. امام باقر عليه السلام فرمود: چنين كسى در شهادت امين نيست و اين بدان جهت است كه اگر به او بدهند، خشنود مى گردد و اگر ندهند، ناراحت مى شود.»

557-45803-(2) پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «شهادت فردى كه با دستش گدايى مى كند، ردّ مى شود.»

558-45804-(3) على بن جعفر گويد: «از برادرم موسى بن جعفر عليه السلام دربارۀ كسى كه دستش را به گدايى نزد مردم دراز مى كند، پرسيدم كه: آيا شهادت وى جايز است‌؟ حضرت فرمود: پدرم عليه السلام شهادت وى را اگر با دست گدايى مى كرد، جايز نمى دانست.»

559-45805-(4) على بن جعفر گويد: «از برادرم موسى بن جعفر عليه السلام دربارۀ گدايى كه دستش را پيش مردم به گدايى دراز مى كند، پرسيدم كه: آيا شهادت وى جايز است‌؟ حضرت فرمود: پيوسته پدرم مى فرمود:

شهادت كسى كه با دست گدايى مى كند، جايز نيست.»

(29) باب أنّ القاذف و المحدود لا تقبل شهادتهم الّا أن يتوبا فتقبل شهادتهم

اشاره

قال اللّه تعالى في سورة البقرة (1):222: «إِنَّ اَللّٰهَ يُحِبُّ اَلتَّوّٰابِينَ وَ يُحِبُّ اَلْمُتَطَهِّرِينَ‌».

النّور (24):4-5: «وَ اَلَّذِينَ يَرْمُونَ اَلْمُحْصَنٰاتِ ثُمَّ لَمْ يَأْتُوا بِأَرْبَعَةِ شُهَدٰاءَ فَاجْلِدُوهُمْ ثَمٰانِينَ جَلْدَةً وَ لاٰ تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهٰادَةً أَبَداً وَ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْفٰاسِقُونَ (النور: 4) إِلاَّ اَلَّذِينَ تٰابُوا مِنْ بَعْدِ ذٰلِكَ وَ أَصْلَحُوا فَإِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ‌».

560-45806-(2)كافى 397/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 245/6: استبصار 36/3: أحمد بن محمّد (بن عيسى - صا) عن محمّد بن إسماعيل (بن بزيع - صا) عن محمّد بن الفضيل عن أبى الصّباح الكنانيّ قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن القاذف بعد ما يقام عليه الحدّ ما توبته قال يكذّب نفسه قلت أ رأيت إن أكذب نفسه و تاب أتقبل شهادته قال نعم.

561-45807-(2) تهذيب 246/6: استبصار 37/3: الحسين بن سعيد عن محمّد بن الفضيل عن الكنانيّ قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن القاذف إذا أكذب نفسه و تاب أتقبل شهادته قال نعم.

562-45808-(3)كافى 397/7: (محمّد بن يحيى عن - معلّق) أحمد بن محمّد عن تهذيب 246/6:

استبصار 37/3: الحسين بن سعيد عن النّضر بن سويد و(1) حمّاد عن القاسم بن سليمان قال:

سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن الرّجل يقذف الرجل فيجلد حدّاً ثمّ يتوب و لا(2) يعلم منه إلّا خيراً أ تجوز شهادته قال(3) نعم ما يقال عندكم قلت يقولون توبته فيما بينه و بين اللّه (و - كا) لا تقبل شهادته أبداً فقال(4)بئس ما قالوا كان أبى يقول إذا تاب و لم يعلم منه إلّا خيراً جازت شهادته.

563-45809-(4) كافى 397/7: تهذيب 245/6: استبصار 36/3: عليّ ابن إبراهيم عن أبيه عن إسماعيل بن مرّار عن يونس عن بعض أصحابه عن أبي(5)عبد اللّه عليه السلام قال: سألته عن (الرّجل - يب) الّذى يقذف المحصنات تقبل شهادته بعد الحدّ إذا تاب قال نعم قلت و ما توبته قال يجيء و يكذّب نفسه عند الإمام و يقول قد افتريت على فلانة و يتوب ممّا قال(6).

1) . فلا - صا.

2) . عن - يب.

3) . فقال - يب - صا.

4) . قال - يب.

5) . أحدهما عليهما السلام - يب - صا - ئل.

6) . قاله - يب.

باب 29 عدم قبول شهادت قذف كننده و حدّ خورده شده و جواز شهادت آنها پس از توبه

خداوند، توبه كنندگان را دوست دارد و پاكان را (نيز) دوست دارد.(1)و كسانى كه زنان پاكدامن را متّهم مى كنند، سپس چهار شاهد (بر مدّعاى خود) نمى آورند، آنها را هشتاد تازيانه بزنيد و شهادت شان را هرگز نپذيريد؛ و آنها همان فاسقانند.

مگر كسانى كه بعد از آن توبه كنند و جبران نمايند (كه خداوند آنها را مى بخشد) زيرا خداوند آمرزنده و مهربان است.(2)

560-45806-(1) ابوالصباح كنانى گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ قذف كننده پس از آن كه حدّ بر او جارى گشته است، پرسيدم كه: توبه اش چيست‌؟ حضرت فرمود: خودش را تكذيب مى كند. پرسيدم: اگر خودش را تكذيب كرد [گفت كه در شهادتش دروغ گفته است] و توبه كرد، آيا شهادتش جايز است‌؟ حضرت فرمود: آرى.»

561-45807-(2) كنانى گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ قذف كننده اگر خويش را تكذيب و توبه كند، پرسيدم كه:

آيا شهادتش جايز است‌؟ حضرت فرمود: آرى.»

562-45808-(3) قاسم بن سليمان گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه مردى را قذف مى كند و حدّ تازيانه مى خورد سپس توبه مى كند و جز خوبى از او نمى دانند، پرسيدم كه: آيا شهادت او جايز است‌؟ حضرت فرمود: آرى.

[بعد حضرت پرسيد]: نزد شما چه مى گويند؟ گفتم: مى گويند توبه اش بين خود و خدايش است ولى شهادتش براى هميشه پذيرفته نمى شود. حضرت فرمود،: بد مى گويند. پدرم مى فرمود: اگر توبه كند و جز خوبى از او دانسته نشود، شهادتش جايز است.»

563-45809-(4) يكى از ياران يونس گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ فردى كه زنان پاكدامن را متّهم مى سازد، پرسيدم كه: آيا شهادت وى پس از حدّ خوردن اگر توبه كند، جايز است‌؟ حضرت فرمود: آرى. پرسيدم:

توبه اش چيست‌؟ حضرت فرمود: مى آيد و خويش را نزد امام تكذيب مى كند و مى گويد: من بر آن زن افترا بسته بودم و از آنچه گفته، توبه مى كند.»


1) . بقره 222/2.

2) . النور 5/24.

564-45810-(1)نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 144: عن ابن مسكان عن أبي بصير عن الصّادق عليه السلام: و سألته عن القاذف أتقبل شهادته بعد الحدّ إذا تاب قال نعم قلت(2)و ما توبته قال يكذّب نفسه عند الإمام فيما افتراه و يندم و يتوب ممّا قال.

565-45811-(3)كافى 397/7: تهذيب 245/6: استبصار 37/3: عليّ ابن إبراهيم عن أبيه عن النّوفليّ عن السّكونىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قال أمير المؤمنين عليه السلام ليس يصيب أحد حدّاً(4)فيقام عليه ثمّ يتوب إلّا جازت شهادته.

566-45812-(7) تهذيب 284/6: استبصار 37/3: السكونيّ عن جعفر عن أبيه عن عليّ عليه السلام قال:

ليس أحد يصيب حدّاً فيقام عليه ثمّ يتوب إلّا جازت شهادته إلّا القاذف فإنّه لا تقبل شهادته إنّ توبته فيما كان بينه و بين اللّه تعالى (قال محمّد بن الحسن هذا الخبر موافق لبعض العامّة فلسنا نعمل به).

567-45813-(8) دعائم الإسلام 512/2: و عن أبي عبد اللّه جعفر بن محمّد عليهما السلام أنّه قال: القاذف إذا تاب و كان عدلاً جازت شهادته و قد قال اللّه جلّ ذكره «إِنَّ اَللّٰهَ يُحِبُّ اَلتَّوّٰابِينَ وَ يُحِبُّ اَلْمُتَطَهِّرِينَ‌» و لا وجه لردّ شهادة من أحبّه اللّه و كان عدلاً و قد استثنى اللّه عزّ و جلّ في ذكر ردّ شهادة القاذف من تاب فقال عزّ ذكره «وَ لاٰ تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهٰادَةً أَبَداً» ثمّ استثنى اللّه عزّ و جلّ فقال «إِلاَّ اَلَّذِينَ تٰابُوا».

568-45814-(9) المقنع 133: فقه الرّضا عليه السلام 261: و لا تجوز شهادة المفترى حتّى يتوب من فريته(5)و توبته أن يقف في الموضع الّذى قال فيه ما قال فيكذّب(6)نفسه.

569-45815-(10) كافى 397/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 245/6: استبصار 36/3: أحمد بن محمّد عن ابن محبوب عن ابن سنان قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن المحدود إن تاب تقبل(5)شهادته فقال إذا تاب و توبته أن يرجع ممّا(6) قال و يكذّب نفسه عند الإمام و عند المسلمين فاذا فعل فإنّ على الإمام أن يقبل شهادته بعد ذلك.


1) . أتقبل - يب.

2) . قال - ك.

3) . فيما - يب.

4) . احداً حدّ - يب.

5) . الفرية - ك.

6) . يكذّب - فقه الرضا.

564-45810-(5) ابوبصير گويد: «و از امام صادق عليه السلام دربارۀ قذف كننده [افترا زننده] پرسيدم كه: آيا شهادت وى پس از حد خوردن اگر توبه كند، جايز است‌؟ حضرت فرمود: آرى. پرسيدم: توبۀ او چيست‌؟ حضرت فرمود: نزد امام دربارۀ افترايى كه زده خودش را تكذيب كند و پشيمان شود و از آنچه گفته است، توبه كند.»

565-45811-(6) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «كسى به حدّى نمى رسد كه آن حدّ بر او اجرا گردد و پس از آن توبه نمايد مگر اين كه شهادت وى جايز باشد.»

566-45812-(7) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «هيچ كس به حدّى نمى رسد كه بر او اجرا گردد و سپس توبه كند مگر اين كه شهادتش جايز باشد؛ جز قذف كننده كه شهادتش جايز نيست. توبۀ او بين خود و خدايش است.»

محمّد بن الحسن شيخ طوسى قدس سره گويد: «اين روايت، موافق گفتۀ بعضى از اهل سنّت است و ما بدان عمل نمى كنيم.»

567-45813-(8) امام صادق عليه السلام فرمود: «قذف كننده اگر توبه كند و عادل باشد، شهادتش جايز است و خداوند - جلّ ذكره - فرموده است: خداوند، توبه كنندگان را دوست دارد، و پاكان را (نيز) دوست دارد و جهتى ندارد ردّ كردن شهادت كسى كه خداوند او را دوست دارد و عادل است و خداوند در آنجا كه از ردّ شهادت قذف كننده ياد مى كند، قاذف توبه كننده را استثنا كرده است و فرموده است:

و شهادت شان را هرگز نپذيريد. سپس خداوند عز و جل استثنا كرده و فرموده: مگر كسانى كه بعد از آن توبه مى كنند.»

568-45814-(9) شهادت افترا زننده جايز نيست تا آن كه از افترايى كه بسته است، توبه كند و توبه اش آن است كه در همان جايگاهى كه ايستاده و گفته آنچه گفته، بايستد و خودش را تكذيب كند.

569-45815-(10) ابن سنان گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ كسى كه حدّ خورده اگر توبه كند، پرسيدم كه:

شهادتش جايز است‌؟ حضرت فرمود: اگر توبه كند و توبه اش اين است كه از گفته اش برگردد و نزد امام و مسلمانان خويش را تكذيب كند و چون چنين كرد، امام بايد پس از آن، شهادت وى را بپذيرد.»

570-45816-(11) الجعفريّات 143: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه عن عليّ بن أبى طالب عليه السلام قال: المجلود في الفرية لا تقبل شهادته و لا يلاعن لأنّ اللّه تعالى قال في كتابه «وَ لاٰ تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهٰادَةً أَبَداً».

571-45817-(12) كافى 397/7: تهذيب 245/6: استبصار 37/3: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن النّوفليّ عن السّكونىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام: أنّ أمير المؤمنين عليه السلام شهد عنده رجل و قد قطعت يده و رجله بشهادة(1) فأجاز شهادته و قد كان تاب و (قد - كا) عرفت توبته. فقيه 31/3:

و روى إسماعيل بن مسلم عن جعفر بن محمّد عن أبيه عليهما السلام أنّ أمير المؤمنين عليه السلام: (و ذكر مثله).

572-45818-(13) الجعفريّات 143: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه: انّ رجلاً قطع في قطع الطّريق فشهد عند عليّ شهادة فسئل عنه قومه فقالوا فيه خيراً فأجاز عليّ عليه السلام شهادته حين تاب و علمت منه التّوبة.

الإرجاعات

و تقدّم في غير واحد من أحاديث باب (24) ما يعتبر في الشّاهد من العدالة. و يأتي في غير واحد من أحاديث باب (1) حدّ القاذف من أبواب حدّ القذف ج 30 ما يدلّ علىٰ ذلك.

(30) باب جواز شهادة المسلمين على جميع أهل الملل دون العكس و جواز شهادة الكافر إذا أشهد على شهادة ثمّ أسلم

اشاره

573-45819-(1)كافى 398/7: عدّة من أصحابنا عن سهل بن زياد و تهذيب 252/6: عليّ بن إبراهيم عن أبيه (جميعاً - كما) عن (الحسين - يب(2)بن محبوب عن عليّ بن رئاب عن أبى عبيدة عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: تجوز شهادة المسلمين على جميع أهل الملل و لا تجوز شهادة أهل الذّمّة(3)على المسلمين. الهداية 75: و تجوز شهادة المسلمين (و ذكر مثله كما في يب).

574-45820-(2) فقه الرّضا عليه السلام 308: و نروى: أنّه لا تجوز شهادة عرّاف و لا كاهن و يجوز شهادة المسلمين في جميع أهل الملل و لا يجوز شهادة أهل الذّمّة على المسلمين.


1) . شهادة - يب صا.

2) . الحسن - ظ.

3) . الملل - يب.

570-45816-(11) امير المؤمنين على بن ابيطالب عليه السلام فرمود: «كسى كه براى افترا زدن تازيانه خورده است، شهادتش جايز نيست و ملاعنه نمى كند؛ چون خداوند متعال در كتابش فرموده است: شهادت شان را هرگز نپذيريد.»

571-45817-(12) مردى كه دست و پايش قطع شده بود [يعنى حدّ الهى بر او جارى گشته بود] نزد امير المؤمنين عليه السلام شهادتى داد. حضرت شهادتش را جايز دانست؛ [زيرا] او توبه كرده و توبه اش شناخته شده بود.

572-45818-(13) امام جعفر صادق عليه السلام، از پدرشان عليه السلام از جدّشان عليه السلام روايات كرده اند كه: «مردى براى راهزنى دستش قطع شده بود، او نزد امير المؤمنين عليه السلام شهادتى داد. حضرت دربارۀ او از قومش تحقيق كرد، آنان دربارۀ وى خوبى گفتند. امير المؤمنين عليه السلام شهادت او را جايز دانست؛ چون توبه كرده و توبه اش دانسته شده بود.»

ارجاعات

گذشت:

در بسيارى از روايات باب بيست و چهارم.

مى آيد:

در بسيارى از روايات باب يكم از ابواب حدّ قذف، چيزى كه بر آن دلالت دارد.

باب 30 جواز شهادت مسلمانان عليه ساير ملل ولى عكس آن جايز نيست

573-45819-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «شهادت مسلمانان بر همۀ ملّت ها جايز است ولى شهادت اهل ذمّه [مسيحيان و يهوديانى كه در پناه اسلام هستند]، بر مسلمانان جايز نيست.»

574-45820-(2) فقه الرضا عليه السلام: «روايت مى كنيم كه شهادت پيشگو و كاهن جايز نيست و شهادت مسلمانان دربارۀ همۀ ملّت ها جايز است ولى شهادت اهل ذمّه بر مسلمانان جايز نيست.»

575-45821-(1)عوالى اللّئالى 454/1: و قال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله: لا تقبل شهادة أهل دين على غير أهل دينهم الّا المسلمين فانّهم عدول عليهم و على غيرهم.

576-45822-(2)فقيه 28/3: و روى الحسن بن محبوب عن العلاء عن محمّد بن مسلم عن أبى جعفر عليه السلام قال: تجوز شهادة المملوك من أهل القبلة على أهل الكتاب.

577-45823-(3)دعائم الإسلام 513/2: و عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: أنّه نهى أن تقبل شهادة كافر على مسلم.

578-45824-(4)دعائم الإسلام 514/2: و عن عليّ بن الحسين عليه السلام: انّ عبد الملك كتب إليه يسأله عن شهادة أهل الذمّة بعضهم لبعض و كتب إليه حدّثني أبى عن جدّى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أتاه اليهود برجل و امرأة قد زنيا فشهدوا عليهما بالزّنا و الإحصان فرجمهما فقال شهادة بعضهم على بعض جائزة إذا كانوا عدلوا(5)عندهم و لا تجوز شهادتهم على مسلم إلاّ فيما ذكره اللّه تعالى من أمر الوصيّة.

579-45825-(7) كافى 398/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 253/6: استبصار 18/3: أحمد بن محمّد عن ابن أبي نجران عن محمّد بن حمران عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: سألته عن نصرانىّ أشهد على شهادة ثمّ أسلم بعدُ أ تجوز شهادته قال نعم هو على موضع شهادته. تهذيب 254/6: استبصار 18/3: الحسين بن سعيد عن فضالة عن العلا عن محمّد بن مسلم عن أحدهما عليهما السلام: (مثله).

580-45826-(8) كافى 398/7: تهذيب 253/6: استبصار 18/3: عليّ عن محمّد بن عيسى عن يونس (عن العلا - يب - صا) عن محمّد بن مسلم عن أحدهما عليهما السلام قال: سألته (عن الصّبىّ و العبد - كا - يب) و(6)النّصرانيّ يشهدون(3) بشهادة(4) فيسلم النّصرانيّ أ تجوز شهادته قال نعم.

581-45827-(9) كافى 398/7: تهذيب 253/6: عليّ (بن إبراهيم - كما) عن أبيه عن النّوفليّ عن السّكونىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قال أمير المؤمنين عليه السلام: اليهود(5) و النّصارى(6) إذا شهدوا ثمّ أسلموا جازت شهادتهم.


1) . يشهد - صا.

2) . شهادة - يب صا.

3) . اليهوديّ - يب.

4) . و النّصرانى - يب.

5) . عدولاً - ظ.

6) . عن - صا.

575-45821-(3) پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «شهادت صاحبان يك دين بر غير صاحبان همان دين جايز نيست جز مسلمانان [كه شهادت شان بر صاحبان اديان ديگر جايز است]؛ چرا كه مسلمانان هم بر خودشان و هم بر ديگر اديان عادلند [و شهادت شان جايز است].»

576-45822-(4) امام باقر عليه السلام فرمود: «شهادت بردۀ مسلمانان بر اهل كتاب جايز است.»

577-45823-(5) حضرت رسول صلى الله عليه و آله نهى كرده از اين كه شهادت كافر عليه مسلمان پذيرفته شود.

578-45824-(6) عبدالملك براى امام سجاد عليه السلام نوشت و از حضرت درباره شهادت ذمّيان براى يكديگر پرسيد و حضرت براى عبدالملك مرقوم فرمود كه: «پدرم از جدّم رسول خدا صلى الله عليه و آله برايم روايت كرد كه: يهوديان همراه با مرد و زنى كه زنا كرده بودند و شاهدان عليه اين دو به زنا و محصن بودن شهادت داده بودند، خدمت رسول خدا آمدند.

حضرت آن دو را سنگسار كرد. حضرت فرمود: شهادت اينان در حقّ يكديگر اگر در نزد خودشان عادل هستند، جايز است. ولى شهادت شان عليه مسلمانان جايز نيست مگر در همان مورد وصيّت كه خداوند آن را ذكر كرده است.»

579-45825-(7) محمّد بن حمران گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مسيحى اى كه او را براى شهادتى شاهد گرفتند و پس از آن مسلمان شد، پرسيدم: آيا شهادت او جايز است‌؟ حضرت فرمود: آرى؛ او بر جايگاه شهادتش باقى است.»

580-45826-(8) محمد بن مسلم گويد: «از امام باقر يا امام صادق عليهما السلام دربارۀ بچّه، غلام و مسيحى پرسيدم كه:

شهادتى مى دهند و مسيحى، مسلمان مى شود. آيا شهادت او جايز است‌؟ حضرت فرمود: آرى.»

581-45827-(9) امام صادق صلى الله عليه و آله بيان داشت: «امير المؤمنين عليه السلام فرمود: يهوديان و مسيحيان اگر شهادت دهند و سپس مسلمان گردند، شهادت شان جايز است.»

582-45828-(10) الجعفريّات 145: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه انّ عليّاً عليه السلام قال:

اليهوديّ و النّصرانىّ إذا أسلما جازت شهادتهما ما لم يكن ردّها الحاكم و أسلما من أجلها.

583-45829-(11) فقيه 41/3: و روى العلاء عن محمّد بن مسلم قال: سألت أبا جعفر عليه السلام عن الذّمّيّ و العبد يشهدان على شهادة ثمّ يسلم الذّمّيّ و يعتق العبد أ تجوز شهادتهما على ما كانا أشهدا عليه قال نعم إذا علم منهما بعد ذلك خير جازت شهادتهما.

584-45830-(12) فقيه 41/3: و سأل صفوان بن يحيى أبا الحسن عليه السلام عن رجل أشهد أجيره على شهادة ثمّ فارقه أ تجوز شهادته بعد أن يفارقه قال نعم قلت فيهودىّ أشهد على شهادة ثمّ أسلم أ تجوز شهادته قال نعم.

585-45831-(13) دعائم الإسلام 514/2: و عن عليّ و أبى جعفر و أبي عبد اللّه عليهم السلام أنّهم قالوا: إذا استشهد الكافر في حال كفره و الطّفل الصّغير في حال صغره على شهادة فشهد بها المشرك بعد أن أسلم و الطّفل الصّغير بعد أن بلغ و كانا مقبولين جازت شهادتهما.

586-45832-(14) تهذيب 254/6: استبصار 19/3: الحسين بن سعيد عن ابن أبي عمير عن جميل قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن نصرانىّ أشهد على شهادة ثمّ أسلم بعدُ أ تجوز شهادته قال لا.

(قال الشيخ رحمه اللّه في صا هذا الخبر شاذّ منافٍ للأخبار الكثيرة الّتى قدّمنا بعضها و لا يعترض بذلك على ما يجرى مجرى ذلك و يحتمل أن يكون خرج مخرج التّقيّة لأنّ ذلك مذهب بعض العامّة).

الإرجاعات

و تقدّم في رواية سماعة (8) من باب (14) ثبوت الوصيّة بشهادة مسلمين عدلين من أبواب الوصايا ج 24

قوله عليه السلام: لا تجوز (أى شهادة أهل الملّة) إلّا على أهل ملّتهم فان لم تجد غيرهم جازت شهادتهم على الوصيّة لأنّه لا يصلح ذهاب حقّ أحد.

و في رواية الحلبيّ و محمّد بن مسلم (9) قوله: هل تجوز شهادة أهل ملّة من غير أهل ملّتهم قال نعم إذا لم يوجد من أهل ملّتهم جازت شهادة غيرهم إنّه لا يصلح ذهاب حقّ أحد. و في رواية يونس (58) من باب (18) حكم ذبائح أهل الكتاب من أبواب الذبائح ج 28

قوله عليه السلام: و من زعم أنّ للّه جوارحاً كجوارح المخلوقين فلا تقبلوا شهادته. و يأتي في الباب التّالى ما يناسب ذلك فراجع.

582-45828-(10) امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «يهودى و مسيحى اگر مسلمان شوند، در صورتى كه حاكم [قاضى] شهادت آنها را ردّ نكرده باشد و به شرط اين كه براى پذيرفته شدن شهادت شان مسلمان نشده باشند، شهادت شان جايز است.»

583-45829-(11) محمّد بن مسلم گويد: «از امام باقر عليه السلام دربارۀ اهل ذّمه و برده كه شهادتى مى دهند و سپس ذمّى مسلمان مى گردد و برده آزاد مى شود، پرسيدم كه: آيا شهادت اين دو بر آنچه اين دو را بر آن شاهد گرفته شده اند، جايز است‌؟ حضرت فرمود: آرى؛ اگر از آن دو پس از اسلام و آزادى خير دانسته شود، شهادت شان جايز است.»

584-45830-(12) صفوان بن يحيى از امام هفتم عليه السلام دربارۀ مردى كه اجير خود را براى شهادتى شاهد گرفته و سپس از او جدا شده است، پرسيد كه: «آيا شهادت او پس از آن كه از او جدا مى شود، جايز است‌؟ حضرت فرمود: آرى.

پرسيدم: يهودى اى كه بر شهادتى شاهد گرفته شده و سپس مسلمان گرديده است، آيا شهادتش جايز است‌؟ حضرت فرمود: آرى.»

585-45831-(13) امير المؤمنين و امام باقر و امام صادق عليهم السلام فرمودند: «اگر كافر، در حال كفر و كودك خردسال، در حال كودكى بر شهادتى شاهد گرفته شوند و آن مشرك پس از آن كه مسلمان گرديده و كودك خردسال پس از آن كه بالغ شود بدان شهادت دهد و هر دو پذيرفته شده باشند، شهادت شان جايز است.»

586-45832-(14) جميل گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مسيحى كه بر شهادتى شاهد گرفته شده و سپس اسلام آورده است، پرسيدم كه: آيا شهادت وى جايز است‌؟ حضرت فرمود: نه.»

شيخ طوسى قدس سره در كتاب استبصار فرمود: «اين روايت، نادر و برخلاف روايات بسيارى است كه ما برخى از آنها را پيشتر آورديم و با اين روايت نمى توان در برابر رواياتى كه اين گونه است، ايستاد و احتمال مى رود كه اين روايت بر پايۀ تقيّه صادر شده باشد؛ چرا كه مفاد اين روايت، مطابق مذهب بعضى از اهل سنّت است.»

ارجاعات

گذشت:

در روايت هشتم از باب چهاردهم از ابواب وصايا، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «شهادت يك ملّت و مذهب جز بر صاحبان همان ملّت و مذهب جايز نيست ولى اگر غير از آنان را نيافتى، شهادت شان بر وصيّت جايز است؛ چون نمى شود حقّ كسى از بين برود.»

و در روايت نهم، اين گفته كه: «آيا شهادت اهل يك مذهب بر غير اهل آن مذهب جايز است‌؟ حضرت فرمود: آرى؛ در صورتى كه از اهل آن مذهب پيدا نشود، شهادت غير اهل آن مذهب جايز است؛ چرا كه نبايد حقّ كسى از بين برود.»

و در روايت پنجاه و هشتم از باب هجدهم از ابواب ذبايح، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: هر كس بگويد كه خداوند نيز اعضا و جوارحى به سان اعضا و جوارح مخلوقات دارد، شهادتش را نپذيريد.»

مى آيد:

در باب بعدى، مناسب اين مفاد؛ مراجعه كنيد.

(31) باب قبول شهادة من ليس بمسلم على الوصيّة في الضّرورة

اشاره

قال اللّه تعالى في سورة المائدة (5):106-107: «يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا شَهٰادَةُ بَيْنِكُمْ إِذٰا حَضَرَ أَحَدَكُمُ اَلْمَوْتُ حِينَ اَلْوَصِيَّةِ اِثْنٰانِ ذَوٰا عَدْلٍ مِنْكُمْ أَوْ آخَرٰانِ مِنْ غَيْرِكُمْ إِنْ أَنْتُمْ ضَرَبْتُمْ فِي اَلْأَرْضِ فَأَصٰابَتْكُمْ مُصِيبَةُ اَلْمَوْتِ تَحْبِسُونَهُمٰا مِنْ بَعْدِ اَلصَّلاٰةِ فَيُقْسِمٰانِ بِاللّٰهِ إِنِ اِرْتَبْتُمْ لاٰ نَشْتَرِي بِهِ ثَمَناً وَ لَوْ كٰانَ ذٰا قُرْبىٰ وَ لاٰ نَكْتُمُ شَهٰادَةَ اَللّٰهِ إِنّٰا إِذاً لَمِنَ اَلْآثِمِينَ * فَإِنْ عُثِرَ عَلىٰ أَنَّهُمَا اِسْتَحَقّٰا إِثْماً فَآخَرٰانِ يَقُومٰانِ مَقٰامَهُمٰا مِنَ اَلَّذِينَ اِسْتَحَقَّ عَلَيْهِمُ اَلْأَوْلَيٰانِ فَيُقْسِمٰانِ بِاللّٰهِ لَشَهٰادَتُنٰا أَحَقُّ مِنْ شَهٰادَتِهِمٰا وَ مَا اِعْتَدَيْنٰا إِنّٰا إِذاً لَمِنَ اَلظّٰالِمِينَ‌».

587-45833-(1)فقيه 29/3: و روى الحسن بن عليّ الوشّاء عن أحمد بن عمر قال: سألته عن قول اللّه عزّ و جلّ ذَوٰا عَدْلٍ مِنْكُمْ أَوْ آخَرٰانِ مِنْ غَيْرِكُمْ‌ قال اللّذان منكم مسلمان و اللّذان من غيركم من أهل الكتاب فان لم تجد(1) من أهل الكتاب فمن المجوس لأنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال سنّوا بهم سنّة أهل الكتاب و ذلك إذا مات الرّجل بأرض غربة فلم يجد مسلمَيْنِ يشهدهما فرجلان من أهل الكتاب.

588-45834-(2) مستدرك 449/17: أبو الحسن القطب الكيدرىّ في شرح النّهج في آخر الخطبة الشّقشقيّة قال قال صاحب المعارج وجدت في الكتب القديمة أنّ الكتاب الّذى دفعه اليه عليه السلام رجل من أهل السّواد كان فيه مسائل منها: شهد شاهدان من اليهود على يهودىّ أنّه أسلم قال عليه السلام لا تقبل شهادتهما لأنّهم يجوّزون تغيير كلام اللّه و شهادة الزّور و ان شهد شاهدان من النّصارى على نصرانىّ أو يهودىّ أو مجوسىّ أنّه أسلم فقال تقبل شهادتهما لقول اللّه تعالى «وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً‌» الى قوله: «وَ أَنَّهُمْ لاٰ يَسْتَكْبِرُونَ‌» و من لا يستكبر لا يشهد الزّور.

الإرجاعات

و تقدّم في باب (14) ثبوت الوصيّة بشهادة مسلمين عدلين و بشهادة ذمّيّين مرضيّين مع عدمهما من أبواب الوصيّة ج 24 و باب (15) حكم ما لو ارتاب وليّ الميّت بالشّاهدين


1) . يجد - ئل.

باب 31 قبول شهادت غير مسلم بر وصيّت در مورد ضرورى

اى كسانى كه ايمان آورده ايد! هنگامى كه مرگ يكى از شما فرا رسد، در موقع وصيّت بايد از ميان شما، دو نفر عادل را به شهادت بطلبيد؛ يا اگر مسافرت كرديد و مصيبت مرگ شما فرا رسد، (و در آن جا مسلمانى نيافتيد)، دو نفر از غير خودتان را به گواهى بطلبيد و اگر به هنگام اداى شهادت، در صدق آنها شك كرديد، آنها را بعد از نماز نگاه داريد تا سوگند ياد كنند كه: ما حاضر نيستيم حقّ را به چيزى بفروشيم، هرچند در مورد خويشاوندان ما باشد؛ و شهادت الهى را كتمان نمى كنيم، كه از گناهكاران خواهيم بود.

و اگر اطلاعى حاصل شود كه آن دو، مرتكب گناهى شده اند (و حقّ را كتمان كرده اند)، دو نفر از كسانى كه نسبت به ميّت اولىٰ هستند، به جاى آنها قرار مى گيرند، و به خدا سوگند ياد مى كنند كه: گواهى ما، از گواهى آن دو، به حقّ نزديك تر است؛ و ما تجاوزى نكرده ايم؛ كه اگر چنين كرده باشيم، از ظالمان خواهيم بود.(1)587-45833-(1) احمد بن عمر گويد: «از او [امام معصوم عليه السلام] دربارۀ فرمودۀ خداوند عز و جل كه: دو نفر عادل از خودتان را به شهادت بطلبيد، يا اگر مسافرت كرديد و مصيبت مرگ شما فرا رسد (و در آنجا مسلمانى نيافتيد) دو نفر از غير خودتان را به گواهى بطلبيد، پرسيدم. حضرت فرمود: آن دو نفر كه از خود شمايند، دو نفر مسلمان هستند و آن دو كه از غير شمايند، از اهل كتاب هستند و اگر از اهل كتاب نيافتيد، پس از مجوس [بيابيد]؛ چرا كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: با آنان همچون اهل كتاب رفتار كنيد و آن، زمانى است كه مرد در زمين غربت بميرد و دو مسلمان نيابد كه آن دو را شاهد بگيرد، در اين صورت دو نفر از اهل كتاب [را شاهد بگيريد].»

588-45834-(2) صاحب معارج گويد: «در كتب قديمى يافتم كه نامه اى را كه مردى از اهالى اطراف كوفه به حضرت داد در آن چند سئوال بود. يكى اين كه دو شاهد از يهوديان عليه يك يهودى شهادت دادند كه او مسلمان شده است. حضرت فرمود: شهادت آن دو يهودى پذيرفته نمى شود؛ چون يهوديان تغيير سخن خدا و شهادت به باطل [دروغ] را جايز مى دانند. ولى اگر دو شاهد از مسيحيان بر يك مسيحى يا يك يهودى يا يك مجوسى شهادت دهند كه او مسلمان شده است، حضرت فرمود:

شهادت اين دو پذيرفته مى شود؛ دليل فرمودۀ خداوند متعال: و نزديك ترين دوستان به مؤمنان را كسانى مى يابى، تا ادامۀ آن كه: و آنها (در برابر حقّ‌) تكبّر نمى ورزند و كسى كه تكبّر نمى ورزد، شهادت به باطل [دروغ] نمى دهد.»


1) . مائده 106/5-107.

الذّمّيّين ما يناسب الباب فراجع. و في رواية إسماعيل (9) من باب (17) ما لا تقبل فيه شهادة الصّبيان قبل البلوغ من أبواب الشّهادات ج 30

قوله عليه السلام: و كذلك اليهود و النّصارى إذا أسلموا جازت شهادتهم. و لاحظ الباب المتقدّم فإنّ فيه ما يناسب القمام.

(32) باب حكم شهادة الأعمى و الأصمّ و الأخرس

اشاره

589-45835-(1)كافى 400/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 254/6: أحمد بن محمّد بن عيسى عن الحجّال عن ثعلبة بن ميمون عن محمّد بن قيس قال: سألت أبا جعفر عليه السلام عن الأعمى تجوز شهادته قال نعم إذا أثبت.

590-45836-(2) كافى 400/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 254/6: سهل بن زياد عن أحمد بن محمّد ابن أبي نصر عن ثعلبة بن ميمون عن محمّد بن قيس عن أبي جعفر عليه السلام قال: سألته عن شهادة الأعمى قال نعم إذا أثبت(1).

591-45837-(3) فقه الرّضا عليه السلام 261: و تجوز شهادة الأعمى إذا أثبت.

592-45838-(4) دعائم الإسلام 509/2: و عن أبي جعفر و أبي عبد اللّه عليهما السلام أنّهما قالا: شهادة الأعمى على السّماع جائزة كشهادة البصير على النّظر و كذلك ما شهد به على علمه.

593-45839-(5) الاحتجاج 313/2: (في ما سأل محمّد بن عبد اللّه الحميريّ عن صاحب الزّمان صلوات اللّه عليه): و سأله عن الضّرير إذا شهد في حال صحّته على شهادة ثمّ كفّ بصره و لا يرىٰ خطّه فيعرفه هل يجوز شهادته أم لا و إن ذكر هذا الضّرير الشّهادة هل يجوز أن يشهد على شهادته أم لا يجوز فأجاب إذا حفظ الشّهادة و حفظ الوقت جازت شهادته.

594-45840-(6) كافى 400/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 255/6: سهل بن زياد عن إسماعيل بن مهران عن درست عن جميل قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن شهادة الأصمّ في القتل قال يؤخذ بأوّل قوله: و لا يؤخذ بالثّانى.


1) . اى إذا كان على أمر ثابت عنده - وافى - و الظاهر أنّ المراد إذا أثبت الأعمى المشهودَ بذكر القرائن و الدلائل. (م ى).

ارجاعات

گذشت:

در باب چهاردهم از ابواب وصيّت و باب پانزدهم، مناسب اين باب؛ مراجعه كنيد.

و در روايت نهم از باب هفدهم از ابواب شهادات، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «و همينطور يهوديان و مسيحيان اگر مسلمان شوند، شهادت شان جايز است.» و باب پيشين را ملاحظه كن؛ چرا كه در آن مناسب اين مقام است.

باب 32 حكم شهادت نابينا، ناشنوا و لال

589-45835-(1) محمّد بن قيس گويد: «از امام باقر عليه السلام دربارۀ نابينا پرسيدم كه: آيا شهادت وى جايز است‌؟ حضرت فرمود: آرى؛ اگر به قراين و دلايل بر او ثابت شده باشد.»

590-45836-(2) محمّد بن قيس گويد: «از امام باقر عليه السلام دربارۀ شهادت نابينا پرسيدم. حضرت فرمود: آرى؛ اگر به قراين و دلايل بر او ثابت شده باشد.»

591-45837-(3) شهادت نابينا اگر به قراين و دلايل بر او ثابت شده باشد، جايز است.

592-45838-(4) امام باقر و امام صادق عليهما السلام فرمودند: «شهادت نابينا بر شنيدن جايز است به سان شهادت بينا بر ديدن و همين گونه است شهادتى كه بر پايۀ علمش مى دهد.»

593-45839-(5) در پرسش هايى كه محمّد بن عبداللّه حميرى از حضرت صاحب الزمان (عج) كرده است، از حضرت دربارۀ كسى كه نابيناست، پرسيد كه: «اگر در حال سلامتش شاهد شهادتى باشد و سپس چشمش نابينا گردد و خطّ خويش را نتواند ببيند تا بشناسد، آيا شهادت وى جايز است يا نه‌؟ و اگر با اين كه نابيناست، شهادت را به ياد آورد، آيا مى تواند بر پايۀ شهادت خود شهادت دهد يا نه‌؟ حضرت پاسخ داد: اگر شهادت را به ياد بياورد و زمان شهادت را به ياد داشته باشد، شهادتش جايز است.»

594-45840-(6) جميل گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ شهادت ناشنوا در خصوص قتل پرسيدم. حضرت فرمود:

سخن اول او گرفته مى شود ولى دوّمين سخنش نه.»

595-45841-(7) دعائم الإسلام 510/2: عن جعفر بن محمّد عليهما السلام أنّه قال: شهادة الأخرس جائزة إذا علمت إشارة و فهمت و قد أتِىَ الى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بجارية أعجميّة شكوا في أمرها فقال لها من أنا فأومت بيدها إلى السّماء و إليه و إلى النّاس أي إنّك رسول اللّه الى الخلق فقال هى مسلمة فعلّموها الإسلام و صلّى صلّى اللّه عليه و آله بالنّاس جالساً من علّة فقاموا خلفه فأومى اليهم بيده أن اجلسوا فجلسوا فالإيماء المفهوم إذا علم يقوم مقام الكلام.

الإرجاعات

و لاحظ باب (6) أنّ الأخرس يطلّق بالكتابة و الإشارة و بما يفهم منه الطّلاق من أبوابه ج 27. و لاحظ باب (28) كيفيّة إحلاف الأخرس من أبواب القضاء ج 30 و يمكن أن يستدلّ على جواز شهادة الأعمى و الأصمّ و الأخرس بالعمومات و الإطلاقات.

(33) باب أنّ المرأة إذا تعرف أو يحضر من يعرفها أو تسفر عن وجهها فلا بأس بشهادتها

596-45842-(1)كافى 400/7: محمّد بن يحيى عن محمّد بن أحمد عن محمّد بن عيسى عن أخيه جعفر بن عيسى بن يقطين تهذيب 255/6: أحمد بن محمّد عن(1) أخيه جعفر بن عيسى استبصار 19/3: أحمد بن محمّد بن عيسى عن أخيه جعفر بن محمّد بن عيسى عن ابن يقطين عن أبي الحسن الأوّل عليه السلام قال: لا بأس بالشّهادة على إقرار المرأة و ليست بمسفرة إذا عرفت بعينها أو حضر من يعرفها فأمّا ان (كانت - يب - صا) لا تعرف بعينها. و لا(2)يحضر من يعرفها فلا يجوز للشّهود أن يشهدوا عليها و على إقرارها دون أن تسفرَ و ينظروا(3)إليها.

فقيه 40/3: روى عن عليّ بن يقطين عن أبي الحسن عليه السلام قال: لا بأس بالشّهادة على إقرار المرأة و ليست بمسفرة إذا عرفت بعينها أو يحضر من عرفها و لا يجوز عندهم أن يشهد الشّهود على إقرارها دون أن تسفر فينظر إليها.


1) . الظّاهر أنّ الصّواب (أحمد بن محمّد عن محمّد بن عيسى عن أخيه جعفر) كما وجد في غير هذا الباب كما في الوصايا - كذا في حاشية التهذيب.

2) . أو لا - صا.

3) . ينظرون - يب - صا.

595-45841-(7) امام صادق عليه السلام فرمود: «شهادت لال اگر اشارۀ او معلوم و مفهوم باشد، جايز است. دخترى غيرعرب را كه درباره اش شك و ترديد داشتند [كه آيا كافر است يا مسلمان]، نزد رسول خدا آوردند.

حضرت به دختر فرمود: من چه كسى هستم‌؟ دختر اشاره اى به آسمان و حضرت و به مردم كرد؛ به اين معنى كه تو پيامبر خدا به سوى مردم هستى. حضرت فرمود: اين دختر، مسلمان است. پس اسلام را به او آموختند و حضرت با مردم بر اثر بيمارى، نشسته نماز خواند و مردم پشت سر حضرت ايستادند. حضرت با اشاره به آنان مى فرمود كه: بنشينيد و آنان مى نشستند. بنابراين اشارۀ مفهوم اگر روشن باشد، جاى سخن مى نشيند.»

ارجاعات

گذشت:

باب ششم از ابواب طلاق و باب بيست و هشتم از ابواب قضاء را ملاحظه كنيد و مى توان بر جواز شهادت نابينا، ناشنوا و لال به عمومات و اطلاقات استدلال جست.

باب 33 جواز شهادت بر زن در موردى كه شناسايى شود

596-45842-(1) امام موسى بن جعفر عليه السلام فرمود: «شهادت بر اقرار زن در صورتى كه رويش باز نباشد اشكالى ندارد؛ البته اگر زن شناخته شده يا كسى حاضر باشد كه او را بشناسد. ولى اگر زن شناخته شده نيست و كسى كه او را بشناسد هم نيست، در اين صورت جايز نيست كه عليه آن زن يا بر اقرار او - بى آن كه رويش را باز و بدان نگاه كنند - شهادت دهند.»

متن روايت در كتاب من لا يحضره الفقيه: «امام موسى بن جعفر عليه السلام فرمود: شهادت بر اقرار زن در حالى كه رويش باز نيست، اشكالى ندارد؛ البته زن شخصاً شناخته شده باشد يا كسى حاضر باشد كه او را بشناسد. ولى اين در نزد آنان جايز نيست كه شاهدان بر اقرار زن شهادت دهند بدون اين كه رويش باز و به آن نگاه شود.»

(34) باب أنّه لا بأس بإقامة الشّهادة على الشّهادة عدا ما استثنى و أنّه لو قال شاهد الأصل لم اُشهد شاهد الفرع يقبل قول أعدلهما

597-45843-(1)تهذيب 256/6: استبصار 20/3: محمّد بن عليّ بن محبوب عن محمّد بن الحسين عن ذبيان بن حكيم عن موسى بن أكيل عن فقيه 42/3: محمّد بن مسلم عن (الباقر - فقيه) أبى جعفر عليه السلام: في الشّهادة على شهادة الرّجل و هو بالحضرة في البلد (ة - خ) قال نعم و لو كان خلف سارية(1) يجوز(2)ذلك إذا كان لا يمكنه أن يقيمها هو لعلّة تمنعه عن(3)أن يحضر و يقيمها فلا بأس بإقامة الشّهادة على الشّهادة(4).

598-45844-(2) تهذيب 255/6: استبصار 21/3: الحسين بن سعيد عن محمّد بن إسماعيل عن محمّد بن يحيى عن طلحة بن زيد عن أبي عبد اللّه عليه السلام (عن أبيه - صا) عن عليّ عليه السلام: انّه كان لا يجيز شهادة رجل على رجل إلّا شهادة رجلين على رجل. فقيه 41/3: و روى غياث بن إبراهيم عن جعفر بن محمّد عن أبيه عليهما السلام: أنّ عليّاً عليه السلام كان لا يجيز شهادة رجل على شهادة رجل إلّا شهادة رجلين على شهادة رجل.

599-45845-(3) فقيه 41/3: قال الصّادق عليه السلام: إذا شهد رجل على شهادة رجل فإنّ شهادته تقبل و هى نصف شهادة و إن شهد رجلان عدلان على شهادة رجل فقد ثبت شهادة رجل واحد.

600-45846-(4) المقنع 133: و إذا شهد رجل على شهادة رجل فانّ شهادته تقبل و هو نصف شهادة فان شهد رجلان على شهادة رجل فقد ثبت شهادة رجل واحد و إن كان الّذى شهد عليه معه في مصره و إذا حضرا فشهد أحدهما على شهادة الآخر و أنكر صاحبه أن يكون أشهده على شهادته فانّه يقبل قول أعدلهما. فقه الرّضا عليه السلام 261: فاذا شهد رجل على شهادة رجل (و ذكر نحوه).


1) . أى أسطوانة.

2) . و يجوز - فقيه.

3) . من - فقيه.

4) . شهادته - فقيه - شهادة - صا.

باب 34 حكم شهادت بر شهادت مرد

597-45843-(1) محمّد بن مسلم از امام باقر عليه السلام دربارۀ شهادت بر شهادت مرد با اين كه مرد در همان شهر حاضر است، روايت كرده است كه: «حضرت فرمود: آرى؛ گرچه پشت ستونى باشد، شهادت بر شهادت جايز است. اگر او به دليلى نمى تواند خود اقامۀ شهادت كند و اين دليل او را باز مى دارد از اين كه حاضر شود و اقامۀ شهادت كند، بنابراين اقامۀ شهادت بر شهادت اشكالى ندارد.»

598-45844-(2) امير المؤمنين عليه السلام پيوسته شهادت مردى را بر مردى جايز نمى دانست مگر شهادت دو مرد بر يك مرد.

متن روايت در من لا يحضره الفقيه: «غياث بن ابراهيم از امام جعفر صادق عليه السلام از پدرشان عليه السلام روايت كرده است كه: «امير المؤمنين على عليه السلام شهادت مردى بر شهادت مردى را جايز نمى دانست مگر شهادت دو مرد بر شهادت يك مرد را.»

599-45845-(3) اگر مردى بر شهادت مردى شهادت دهد، شهادتش جايز و آن نيمى از شهادت است و اگر دو مرد عادل بر شهادت دادن مردى شهادت دهند، شهادت يك مرد ثابت مى گردد.

600-45846-(4) در مقنع: «اگر مردى بر شهادت دادن مردى شهادت دهد، شهادتش جايز و آن نيمى از شهادت است و اگر دو مرد بر شهادت يك مرد شهادت دهند، شهادت يك مرد ثابت مى شود گرچه كسى كه بر او شهادت داده شده، همراه او در همان شهرش است.

و اگر هر دو حاضر شوند و يكى از اين دو بر شهادت دادن ديگرى شهادت دهد ولى رفيقش انكار كند كه او را شاهد بر شهادت خويش گرفته باشد، در اين صورت گفتۀ عادل ترين اين دو پذيرفته مى شود.»

601-45847-(5) تهذيب 256/6: استبصار 20/3: محمّد بن أحمد بن يحيى عن محمّد بن الحسين عن محمّد بن يحيى الخزّاز عن غياث بن إبراهيم عن جعفر عن أبيه عليهما السلام: أنّ عليّاً عليه السلام قال لا أقبل شهادة رجل على رجل حيّ و ان كان باليمن(1).

602-45848-(6) فقيه 42/3: و روى عمرو بن جميع عن أبي عبد اللّه عن أبيه عليهما السلام قال: أشهد على شهادتك من ينصحك قالوا أصلحك اللّه كيف، يزيد و ينقص قال لا و لكن من يحفظها عليك و لا تجوز شهادة على شهادة على شهادة.

603-45849-(7) تهذيب 255/6: الحسين بن سعيد عن صفوان عن طلحة بن زيد (يزيد - خ) عن أبي عبد اللّه عن أبيه عن عليّ عليهم السلام: أنّه كان لا يجيز شهادة على شهادة في حدّ.

604-45850-(8) تهذيب 256/6: محمّد بن عليّ بن محبوب عن محمّد بن الحسين عن محمّد بن يحيى الخثعميّ عن فقيه 41/3: غياث بن إبراهيم عن جعفر (بن محمّد - فقيه) عن أبيه عليهما السلام قال قال عليّ عليه السلام: لا تجوز شهادة على شهادة في حدّ و لا كفالة في حدّ.

605-45851-(9) فقه الرّضا عليه السلام 261: و لا تجوز شهادة على شهادة في الحدود.

606-45852-(10) دعائم الإسلام 466/2: و عن عليّ عليه السلام أنّه قال: لا كفالة في حدّ و لا شهادة على شهادة في حدّ و لا يجوز كتاب قاضٍ الى قاضٍ في حدّ.

607-45853-(11) فقيه 41/3: روى عبد اللّه بن سنان عن عبد الرّحمن ابن أبي عبد اللّه عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في رجل شهد على شهادة رجل فجاء الرّجل فقال إنّي لم أشهده قال تجوز شهادة أعدلهما و إن كانت عدالتهما واحدة لم تجز شهادته.

608-45854-(12) كافى 399/7: الحسين بن محمّد عن معلّى بن محمّد عن الوشّاء عن أبان بن عثمان تهذيب 256/6: الحسين بن سعيد عن القاسم عن أبان عن عبد الرّحمن (ابن أبي عبد اللّه - كما) عن(2)أبي عبد اللّه عليه السلام: في رجل شهد على شهادة رجل(3)(فجاء الرّجل - كا) فقال لم أشهده فقال تجوز شهادة أعدلهما.


1) . في هامش الوسائل هكذا - في نسخة باليمين (هامش المخطوط). قال الشيخ في التهذيب فهذا الخبر يحتمل شيئين أحدهما أن يكون أراد أنّه لا يقبل شهادة رجل على مُدّعىٰ عليه غائب لأنّه ربّما كان مع الغائب بيّنة تعارض هذه الشهادة و الثاني أنّه لا يقبل شهادة رجل على شهادة رجل حيّ و إن قبله على شهادته بعد موته و الوجهان جميعاً لا يلائمان الصحيح من المذهب إلخ فلاحظ و حمله أيضاً على التقيّة و قال في (صا) المراد بالخبر أنّه لا يجوز قبول شهادة رجل واحد على شهادة رجل بل يحتاج إلى شهادة رجلين على رجل ليقوما مقام شهادته.

2) . قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن رجل - يب.

3) . آخر - يب.

601-45847-(5) امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «شهادت مردى بر مرد زنده اى را جايز نمى دانم گرچه آن مرد در يمن باشد.»

602-45848-(6) امام باقر عليه السلام فرمود: «بر شهادت خودت كسى را كه خيرت را مى خواهد، شاهد بگير. گفتند:

خداوند تو را شايسته بدارد! چگونه‌؟ آن شخص كم و زياد مى كند. حضرت فرمود: نه؛ ولى كسى را كه شهادت را برايت به خاطر بسپارد و شهادت بر شهادت بر شهادت جايز نيست.»

603-45849-(7) امير المؤمنين عليه السلام شهادت بر شهادت را در خصوص حدّ جايز نمى دانست.

604-45850-(8) امير المؤمنين عليه السلام مى فرمود: «شهادت بر شهادت در خصوص حدّ و در حدّ كفالت، جايز نيست.»

605-45851-(9) شهادت بر شهادت، در حدود جايز نيست.

606-45852-(10) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «شهادت در حدّ كفالت و شهادت بر شهادت در حدّ جايز نيست. نامۀ قاضى بر قاضى در خصوص حدّ جايز نيست.»

607-45853-(11) عبدالرحمن بن أبى عبداللّه از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه بر شهادت مردى، شهادت داده است و آن مرد آمده و گفته كه من وى را شاهد نگرفته بودم، حضرت فرمود: «شهادت عادل ترين اين دو جايز است ولى اگر عدالت اين دو يكسان است، شهادتش جايز نيست.»

608-45854-(12) عبدالرحمن بن أبى عبداللّه از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه بر شهادت مردى، شهادت داده و آن فرد آمده و گفته است كه وى را شاهد نگرفته بودم، روايت كرده است كه: «حضرت فرمود:

شهادت عادل ترين اين دو جايز است.»

609-45855-(13) كافى 399/7: تهذيب 256/6: عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى عن يونس عن ابن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في رجل شهد على شهادة رجل فجاء الرّجل فقال لم اُشْهِدْهُ (قال - يب) فقال تجوز شهادة أعدلهما و لو كان أعدلهما واحداً لم تجز شهادته (عدالة فيهما - كا).

(35) باب قبول شهادة الخصيّ و الأغلف و من ذهب بعض أعضائه

اشاره

610-45856-(1)كافى 401/7: محمّد بن يحيى عن محمّد بن أحمد عن موسى بن جعفر البغداديّ عن جعفر بن يحيى عن عبد اللّه بن عبد الرّحمن عن الحسين بن زيد عن أبي عبد اللّه عن أبيه عليهما السلام. فقيه 26/3: و روى الحسن بن زيد(1) نحواً ممّا ذكره عن جعفر بن محمّد عن أبيه عليهما السلام قال: اُتى عمر بن الخطّاب بقدامة بن مظعون (و - كا) قد شرب الخمر فشهد عليه رجلان أحدهما خصىّ و هو عمرو التّميمىّ و الآخر المعلّى بن الجارود فشهد أحدهما أنّه رآه يشرب و شهد الآخر أنّه رآه يقيئ الخمر فأرسل عمر الى أناس من أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فيهم أمير المؤمنين عليه السلام(2)فقال لأمير المؤمنين عليه السلام(3)ما تقول يا أبا الحسن فانّك الّذى قال (فيك - كا) رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله (أنت - كا - يب) أعلم هذه الأمّة و أقضاها بالحقّ فانّ هذين قد اختلفا في شهادتهما قال (عليّ عليه السلام - فقيه)(4)ما اختلفا في شهادتهما و ما قاءها حتّى شربها فقال هل تجوز شهادة الخصيّ قال عليه السلام ما ذهاب لحيته(5)إلّا كذهاب بعض أعضائه.

تهذيب 280/6: محمّد بن أحمد بن يحيى عن موسى بن جعفر البغداديّ عن جعفر بن يحيى عن عبد اللّه بن عبد الرّحمن عن الحسين بن زيد عن أبي عبد اللّه عن أبيه عن آبائه عليهم السلام قال: أتى عمر بن الخطّاب بقدامة بن مظعون و قد شرب الخمر فشهد عليه رجلان فشهد أحدهما أنّه رآه يشرب (و ذكر مثله) إلّا أنّه أسقط قوله: (ما اختلفا في شهادتهما).


1) . الحسن بن محبوب - خ فقيه.

2) . عليّ بن أبي طالب عليه السلام - فقيه.

3) . لعلىّ عليه السلام - فقيه.

4) . أمير المؤمنين - يب.

5) . انثييه - فقيه - خصيته - خ كا.

609-45855-(13) ابن سنان از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه بر شهادت مردى شهادت داده و آن مرد آمده و گفته كه او را شاهد نگرفته بودم، روايت كرده است كه: «حضرت فرمود: شهادت عادل ترين آنها جايز است و اگر عدالت آن دو يكى است، شهادت او جايز نيست.»

باب 35 قبول شهادت خواجه، ختنه نكرده و ناقص العضو

610-45856-(1) امام باقر عليه السلام فرمود: «قدامة بن مظعون را كه شراب خورده بود، نزد عمربن الخطّاب آوردند. دو نفر عليه وى شهادت دادند: يكى خواجه كه همان عمرو تميمى و ديگرى معلّى بن الجارود بود. يكى از اين دو، شهادت دادند كه او را ديده شرب خمر مى كند و ديگرى شهادت داد كه او را ديده كه شراب استفراغ مى كند.

عمر، سوى مردمانى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله فرستاد كه در ميان شان امير المؤمنين عليه السلام بود. عمر به امير المؤمنين عليه السلام گفت: اى ابوالحسن، نظر شما چيست‌؟ تو همان كسى هستى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: تو عالم تر از همۀ امّتى و از همه به حقّ بهتر قضاوت مى كنى. اين دو نفر دربارۀ شهادت شان اختلاف كرده اند. حضرت فرمود: اين دو در شهادت شان اختلاف ندارند و آن كس تا شراب نخورده باشد آن را استفراغ نمى كند.

عمر پرسيد: آيا شهادت خواجه جايز است‌؟ حضرت فرمود: نبودن ريش او چيزى جز نبودن و از بين رفتن بعضى از اعضاء و جوارحش نيست.»

ارجاعات

گذشت:

در روايت يكم از باب دوازدهم از ابواب جماعت فرمودۀ امام معصوم عليه السلام: «شهادت كسى كه ختنه نشده، جايز نيست.»

و در روايت ابى الجوزاء مانند آن.

و بر اين مفاد دلالت دارد عموم و اطلاقى كه دربارۀ پذيرش شهادات عادلان آمده است.

الإرجاعات

و تقدّم في رواية زيد (1) من باب (12) أنّ الأغلف لا يؤمّ القوم من أبواب الجماعة ج 7

قوله عليه السلام: و لا تقبل له (أى للأغلف) شهادة. و في رواية أبى الجوزاء مثله. و يدلّ على ذلك ما ورد من العموم و الإطلاق في قبول شهادات العدول.

(36) باب أنّ الرّجل إذا باع ضيعته و لم يعرف حدودها هل للشّهود الّذين تعرف حدودها أن يشهدوا بحدودها أم لا

الإرجاعات

و تقدّم في رواية الصّفّار (1)من باب (3) أنّ من باع ما يملك و ما لا يملك صحّ البيع فيما يملك من أبواب البيع

قوله: و كتبت إليه رجل كانت له قطاع أرضين فحضره الخروج إلى مكّة و القرية على مراحل من منزله و لم يؤت بحدود أرضه و عرّف حدود القرية الأربعة فقال للشّهود اشهدوا أنّى قد بعت من فلان جميع القرية الّتى حدّ منها كذا و الثّانى و الثّالث و الرّابع (الى أن قال): هل يجوز للشّاهد الّذى أشهده بجميع هذه القرية أن يشهد بحدود قطاع الأرض الّتى له فيها إذا تعرف حدود هذه القطاع بقوم(1) من أهل هذه القرية إذا كانوا عدولاً فوقّع عليه السلام نعم يشهدون على شيء مفهوم معروف ان شاء اللّه. إلخ فلاحظها.

(37) باب أنّ الشّهود في الزّنا أربعة و في غيره اثنان و يكره أن يكون الشّاهد اَوَّلَ الشّهداء الأربعة

اشاره

قال اللّه تعالى في سورة البقرة (2):282: «وَ اِسْتَشْهِدُوا شَهِيدَيْنِ مِنْ رِجٰالِكُمْ فَإِنْ لَمْ يَكُونٰا رَجُلَيْنِ فَرَجُلٌ وَ اِمْرَأَتٰانِ مِمَّنْ تَرْضَوْنَ مِنَ اَلشُّهَدٰاءِ أَنْ تَضِلَّ إِحْدٰاهُمٰا فَتُذَكِّرَ إِحْدٰاهُمَا اَلْأُخْرىٰ‌...».

النساء (4):15: «وَ اَللاّٰتِي يَأْتِينَ اَلْفٰاحِشَةَ مِنْ نِسٰائِكُمْ فَاسْتَشْهِدُوا عَلَيْهِنَّ أَرْبَعَةً مِنْكُمْ فَإِنْ شَهِدُوا فَأَمْسِكُوهُنَّ فِي اَلْبُيُوتِ حَتّٰى يَتَوَفّٰاهُنَّ اَلْمَوْتُ أَوْ يَجْعَلَ اَللّٰهُ لَهُنَّ سَبِيلاً».


1) . من قوم - خ.

باب 36 حكم شهادت شهود به حدود ملك

گذشت:

در روايت يكم از باب سوّم از ابواب بيع، اين گفته را كه: «براى حضرت نوشتم كه: مردى است چند قطعه زمين دارد، مى خواهد براى مكّه برود و آبادى، چند مرحله از منزلش فاصله دارد و حدود زمينش به او داده نشده است ولى حدود چهارگانۀ آبادى معلوم است. او به شاهدان مى گويد شاهد باشيد كه من همۀ آبادى را به فلانى فروختم. همان كه يك حدّش از كجاست و حدّ دوم و سوم و چهارم. (تا آنجا كه گويد): آيا براى شاهدى كه او را براى همۀ آبادى شاهد گرفته است، جايز است كه شهادت به حدود همۀ قطعه هاى زمينى بدهد كه براى اين شخص در آن آبادى است؛ اگر حدود آن قطعه ها را به گفتۀ گروهى از اهالى اين آبادى مى شناسد و آنان عادل باشند؟ حضرت فرمود: آرى؛ بر يك چيز مفهوم و شناخته شده، شهادت دهند - ان شاءاللّه -...» ملاحظه كنيد.

باب 37 چهار شاهد در زنا و دو شاهد در غير آن

و دو نفر از مردان (عادل) خود را (بر اين حقّ‌) شاهد بگيريد و اگر دو مرد نبودند، يك مرد و دو زن از كسانى كه مورد رضايت و اطمينان شما هستند، انتخاب كنيد؛ (و اين دو زن، بايد با هم شاهد قرار گيرند)، تا اگر يكى انحرافى يافت، ديگرى به او يادآورى كند...(1)و كسانى از زنان شما كه مرتكب زنا شوند، چهار نفر از مسلمانان را به عنوان شاهد بر آنها بطلبيد؛ اگر گواهى دادند، آنان (زنان) را در خانه ها (ى خود) نگاه داريد تا مرگ شان فرا رسد؛ يا اين كه خداوند، راهى براى آنها قرار دهد.(2)


1) . بقره 282/2.

2) . نساء 15/4.

611-45857-(1)علل الشّرائع 510: حدّثنا عليّ بن أحمد قال حدّثنا محمّد ابن أبي عبد اللّه عن محمّد بن إسماعيل عن عليّ بن العبّاس قال حدّثنا القاسم بن الرّبيع الصّحّاف عن محمّد بن سنان: انّ الرّضا عليه السلام كتب إليه فيما كتب من جواب مسائله جعلت(1) شهادة أربعة في الزّناء و اثنان في سائر الحقوق لشدّة خصب(2)المحصن لأنّ فيه القتل فجعلت الشّهادة فيه(3)مضاعفة مغلّظة(4)لما فيه من قتل نفسه و ذهاب نسب ولده و لفساد الميراث.

612-45858-(2) دعائم الإسلام 91/1: و قد روّينا عن جعفر بن محمّد عليهما السلام: أنّه قال لأبى حنيفة و قد دخل عليه (في حديث) و أيّهما أعظم عند اللّه الزّناء أم قتل النّفس قال قتل النّفس قال فقد جعل اللّه عزّ و جلّ في قتل النّفس شاهدين و في الزّناء أربعة و لو كان على القياس لكان الأربعة الشهداء في القتل لأنّه أعظم.

613-45859-(3) كافى 404/7: تهذيب 277/6 - عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن أحمد بن محمّد ابن أبى نصر عن إسماعيل ابن أبي حنيفة عن أبي حنيفة قال: قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام: كيف (صار - كا) القتل يجوز فيه شاهدان و الزّنا لا يجوز فيه إلّا أربعة شهود و القتل أشدّ من الزّنا فقال لأنّ القتل فعل واحد و الزّنا فعلان فمن ثمَّّ لا يجوز (فيه - يب) إلّا أربعة شهود على الرّجل شاهدان و على المرأة شاهدان. كافى 404/7: و رواه بعض أصحابنا عنه قال فقال لي ما عندكم يا أبا حنيفة قال: قلت(5)ما عندنا فيه إلّا حديث عمر أنّ اللّه أخذ في الشّهادة كلمتين على العباد قال فقال لي ليس كذلك يا أبا حنيفة و لكنّ الزّنا فيه حدّان و لا يجوز إلّا أن يشهد كلّ اثنين على واحد لأنّ الرّجل و المرأة جميعاً عليهما الحدّ و القتل إنّما يقام على القاتل و يدفع عن المقتول.

614-45860-(4) فقيه 195/1: و فيما ذكره الفضل بن شاذان رحمه اللّه من العلل عن الرّضا عليه السلام انّه قال: إنّما أمر النّاس بالأذان (الى أن قال): و جعل بعد التّكبير الشّهادتان لأنّ أوّل الإيمان هو التّوحيد و الإقرار للّه تبارك و تعالى بالوحدانيّة و الإقرار للرّسول صلّى اللّه عليه و آله بالرّسالة و انّ اطاعتهما


1) . و العلّة في شهادة أربعة في الزّنا و اثنتين في ساير الحقوق - خ.

2) . حدّ - وسائل.

3) . فجعل فيه الشّهادة - ئل.

4) . أمر غليظ: شديد صعب.

5) . فقلت - ئل.

611-45857-(1)... از محمّد بن سنان روايت كرده است كه: «حضرت رضا عليه السلام در پاسخى كه به پرسش هاى وى داده نوشته است: در زنا چهار شاهد قرار داده شده و در باقى حقوق، دو شاهد به دليل سختى حدّ زناكار محصن؛ چرا كه در خصوص وى قتل ثابت است. بنابراين دربارۀ وى شهادت، مضاعف و تشديد شد، است؛ چون خودش كشته مى شود و نسب فرزندش از بين مى رود و ارث برى فاسد مى گردد.»

612-45858-(2) امام صادق عليه السلام به ابوحنيفه كه خدمت امام رسيده بود، در روايتى فرمود: «كدام نزد خدا بزرگ تر است، زنا يا قتل نفس‌؟ او گفت: قتل نفس. حضرت فرمود: خداوند در قتل نفس دو شاهد قرار داده ولى در زنا چهار شاهد و اگر بنا بر قياس بود، چهار شاهد بايد در قتل نفس باشد؛ چون قتل نفس بزرگ تر است.»

613-45859-(3) ابوحنيفه گويد: «به امام صادق عليه السلام گفتم: چگونه است كه در قتل، دو شاهد جايز است ولى در زنا جز چهار شاهد جايز نيست؛ با اين كه قتل سخت تر از زناست‌؟

حضرت فرمود: چون قتل يك كار است ولى زنا دو كار؛ لذا در زنا جز چهار شاهد جايز نيست.

دو شاهد بر مرد و دو شاهد بر زن.»

مشابه اين روايت؛ بعضى از ياران مان از ابوحنيفه روايت كرده است. او گويد: «امام به من گفت:

اى ابوحنيفه، چه چيزى نزد شماست‌؟

ابوحنيفه گويد: گفتم: نزد ما در اين باره جز گفتۀ عمر نيست كه خداوند در شهادت دو كلمه را بر بندگان گرفته است. ابوحنيفه گويد: امام به من فرمود: اين گونه نيست اى ابوحنيفه. ولى زنا در آن دو حدّ است و جايز نيست مگر اين كه دو نفر بر يك نفر شهادت دهند؛ چون مرد و زن هر دو بايد حدّ بخورند. ولى قتل بر قاتل اجرا مى گردد و از مقتول دفع مى شود.»

614-45860-(4) در علل احكام كه فضل بن شاذان از حضرت رضا عليه السلام آورده است، آمده كه: «حضرت فرمود:

تنها به اين دليل مردم مأمور به اذان شدند... (تا آن كه گويد): و بعد از تكبير دو شهادت قرار گرفت؛ چون شروع ايمان همان يكتاپرستى و اقرار به يگانگى خداوند و اقرار به رسالت رسول است و اطاعت اين دو و معرفت شان همراه است و باز به اين دليل كه اصل ايمان همين دو شهادت است؛ لذا دو شهادت، دو شهادت قرار گرفت آن گونه كه خداوند در ديگر حقوق دو شاهد قرار داده است.»

و معرفتهما مقرونتان(1)و لأنّ أصل الايمان إنّما هو الشّهادتان فجعل شهادتين شهادتين كما جعله في سائر الحقوق شاهدين. علل الشّرائع 259: عيون الأخبار 106/2: بالاسناد المتقدّم في باب (2) فرض الصّلاة من أبواب فضلها و فرضها عن الفضل بن شاذان في حديث العلل: نحوه.

615-45861-(5) تفسير العيّاشى 329/1: عن صفوان الجمّال قال قال أبو عبد اللّه عليه السلام: لقد حضر الغدير اثنا عشر ألف رجل يشهدون لعلىّ بن أبي طالب عليه السلام فما قدر على أخذ حقّه و انّ أحدكم يكون له المال و له شاهدان فيأخذ حقّه فانّ حزب اللّه هم الغالبون في عليّ عليه السلام.

616-45862-(6) تفسير العيّاشى 332/1: عن عمر بن يزيد قال قال أبو عبد اللّه عليه السلام ابتداءً منه: العجب يا با حفص لِمٰا لَقى عليّ بن أبي طالب عليه السلام انّه كان له عشرة ألف شاهد لم يقدر على أخذ حقّه و الرّجل يأخذ حقّه بشاهدين الخبر.

617-45863-(7) أمالي الطّوسى 660: حدّثنا الشيخ أبو جعفر محمّد بن الحسن بن عليّ بن الحسن الطّوسىّ رضي اللّه عنه قال أخبرنا أبو عبد اللّه الحسين بن إبراهيم القزوينىّ قال أخبرنا أبو عبد اللّه محمّد بن وهبان الهنائيّ البصرىّ قال حدّثني أحمد بن إبراهيم بن أحمد قال أخبرنى أبو محمّد الحسن بن عليّ بن عبد الكريم الزّعفرانيّ قال حدّثني أحمد بن محمّد بن خالد البرقيّ أبو جعفر قال حدّثني أبى عن محمّد ابن أبي عمير عن هشام بن سالم عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال:

قال أمير المؤمنين عليه السلام: امّا أنا فلو كنت ما شهدت أوّل الشّهود يعنى في الزّناء.

618-45864-(8) الجعفريّات 144: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه عن عليّ بن أبى طالب عليه السلام قال: ما أحبّ أن أكون أوّل الشّهداء الأربعة.

الإرجاعات

و تقدّم في رواية ابن شبرمة (43) من باب (7) عدم حجّيّة القياس من أبواب المقدّمات ج 1

قوله عليه السلام: فانّ اللّه عزّ و جلّ قد قبل في قتل النّفس شاهدين و لم يقبل في الزّناء الّا أربعة. و في رواية الدّعائم (45) نحوه. و في رواية الاحتجاج (49)

قوله عليه السلام: فكيف رضى في القتل بشاهدين و لم يرض في الزّنا الّا بأربعة.

و في رواية ابن مسلم (49) قوله عليه السلام: يا با حنيفة القتل عندكم أشدّ أم الزّنا فقال بل القتل قال عليه السلام فكيف أمر اللّه تعالى في القتل بشاهدين و في الزّنا


1) . قَرَنَ الشيء بالشيء أي شدّه و وصله.

615-45861-(5) صفوان جمّال گويد: «امام صادق عليه السلام فرمود: در غديرخم دوازده هزار نفر حضور داشتند كه به نفع امير المؤمنين عليه السلام شهادت مى دادند ولى ايشان نتوانستند حقّ خويش را بگيرند و اين در حالى است كه فردى از شما مالى دارد [حقّ از دست رفته] و دو شاهد دارد، او حقّ خويش را مى گيرد! اما عاقبت، حزب خدا دربارۀ على عليه السلام پيروزند.»

616-45862-(6) عمربن يزيد گويد: «امام صادق عليه السلام بى آن كه سوالى كرده باشم، خود فرمود: اى اباحفص، شگفت آور است آنچه على بن ابيطالب امير المؤمنين عليه السلام ديد! ده هزار شاهد داشت ولى نتوانست حقّ خود را بگيرد، با اين كه فرد با دو شاهد حقّ خود را مى گيرد...»

617-45863-(7) امام صادق عليه السلام بيان داشت: «امير المؤمنين عليه السلام فرمود: اگر من باشم، اولين شاهدى كه شهادت مى دهد نخواهم بود. منظور در شهادت به زناست.»

618-45864-(8) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «من دوست ندارم كه نخستين شاهد از چهار شاهد باشم.»

ارجاعات

گذشت:

در روايت چهل و سوّم از باب هفتم از ابواب مقدّمات، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «خداوند عز و جل در قتل نفس دو شاهد پذيرفته است ولى در زنا جز چهار شاهد نپذيرفته است.»

و در روايت چهل و پنجم، مانند آن.

و در روايت چهل و نهم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «چگونه در قتل به دو شاهد راضى شده ولى در زنا جز به چهار شاهد تن نداده است‌؟»

و در روايت چهل و نهم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «اى ابوحنيفه، قتل نزد تو سخت تر است يا زنا؟

او گفت: قتل. حضرت فرمود: پس چگونه است كه خداوند در قتل به دو شاهد دستور داده ولى در زنا به چهار شاهد؟»

و در روايت پانزدهم از باب هفدهم از ابواب اذان، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «پس دو شهادت، دو شهادت قرار داد؛ آن گونه كه در همۀ حقوق دو شاهد قرار داده شده است.»

و در باب نوزدهم از ابواب قضاء، چيزى كه بر برخى از مقصود دلالت دارد.

بأربعة. و في رواية ابن شاذان (15) من باب (17) عدد فصول الاذان من أبوابه ج 5

قوله عليه السلام:

فجعل شهادتين شهادتين كما جعل في ساير الحقوق شاهدان. و في باب (19) انّ الحاكم إذا عرف عدالة الشّهود أنفذ الحكم من أبواب القضاء ما يدلّ على بعض المقصود.

و يأتي في الباب التّالى و ما يتلوه ما يدلّ على ذلك. و في أحاديث باب (10) انّ الرجل و المرأة لا يرجمان و لا يحدّان حتّى تشهد أربعة الشّهود على الايلاج من أبواب حدّ الزّناء ج 30 ما يدلّ على ذلك. و في رواية محمّد بن قيس (9 و 10) من هذا الباب

قوله عليه السلام: لا أكون أوّل الشّهود الأربعة أخشىٰ الرّوعة ان ينكل بعضهم فَأجلد. و في أحاديث باب (36) انّه إذا شهد على المحصَن ثلاثة رجال و امرأتان فعليه الرّجم ما يدلّ على بعض المقصود.

(38) باب أنّ الحقوق الماليّة تثبت بشاهد و يمين صاحب الحقّ و بشهادة امرأتين و يمينه و بشهادة رجل و امرأتين

اشاره

619-45865-(1)كافى 385/7: تهذيب 272/6: استبصار 33/3: أبو عليّ الأشعريّ عن محمّد بن عبد الجبّار عن صفوان بن يحيى عن منصور بن حازم عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقضى بشاهدٍ واحد مع يمين صاحب الحقّ‌.

620-45866-(2) كافى 385/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن حمّاد بن عيسى تهذيب 275/6:

استبصار 33/3: الحسين بن سعيد عن حمّاد بن عيسى قال سمعت أبا عبد اللّه عليه السلام يقول حدّثني أبى: انّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله (قد - صا) قضى بشاهدٍ و يمينٍ‌. قرب الإسناد 16: محمّد بن عيسى و الحسن بن ظريف و عليّ بن إسماعيل كلّهم عن حمّاد بن عيسى: مثله.

621-45867-(3) أربعون الشّهيد 35: ما أخبرنى به السّيّد العلّامة النّسّابة تاج الملّة و الدّين أبو عبد اللّه محمّد بن معيّة قراءة عليه بالحلّة سادس عشر من شعبان سنة أربع و خمسين و سبعمائة قال أخبرنى الشيخ السّعيد(1) نجم الدّين أبو القاسم عبد اللّه بن علوى بن حمدان بن الحلّي قال أخبرنى الشيخ الفقيه القارئ المتّقى الزّاهد سديد الدّين أبو القاسم جعفر بن مليك

1) . السّعيد الثّقة - خ.

مى آيد:

در باب بعدى و باب پس از آن، چيزى كه بر اين مفاد دلالت دارد.

و در روايات باب دهم از ابواب حدّ زنا، چيزى كه بر آن دلالت دارد.

و در روايت نهم و دهم از همين باب، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «من اوّلين شاهد از چهار شاهد نخواهم بود. ترسِ آن دارم كه بعضى از شاهدان وحشت كنند و شهادت ندهند و در نتيجه تازيانه بخورم.»

و در روايات باب سى و ششم، چيزى كه بر بعضى از مقصود دلالت دارد.

باب 38 اثبات حقِّ مالى به شهادت شاهد مرد و سوگند مدّعى يا به شهادت دو زن و سوگند مدّعى يا به شهادت يك مرد و دو زن

619-45865-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «رسول خدا صلى الله عليه و آله پيوسته با يك شاهد و سوگند صاحب حقّ حكم مى داد.»

620-45866-(2) حمّاد بن عيسى گويد: «از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: پدرم برايم روايت كرد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله با يك شاهد و سوگند حكم مى داد.»

621-45867-(3) حمّاد بن عيسى گويد: «از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: پدرم گفت: رسول خدا صلى الله عليه و آله با يك شاهد و سوگند [صاحب حقّ‌] حكم مى كرد.»

الحلّي قال أخبرنا الشيخ العلّامة سديد الدّين أحمد بن مسعود الحلىّ عن شيخه الفقيه العلّامة فخر الدّين أبي عبد اللّه محمّد بن إدريس الحلىّ عن الشيخ نجم الدّين عبد اللّه بن جعفر بن محمّد بن موسى بن جعفر بن محمّد بن أحمد بن العبّاس الدّوريستى عن أبيه عن جدّه جعفر بن محمّد بن أحمد عن الشيخ أبي عبد اللّه المفيد عن الشيخ الصّدوق أبى جعفر ابن بابويه عن جعفر بن الحسين عن الشيخ أبى جعفر محمّد بن عبد اللّه بن جعفر الحميريّ عن والده عن أبي عليّ محمّد بن عيسى بن عبد اللّه بن مالك الأشعريّ القمّيّ عن الثّقة أبى محمّد حمّاد بن عيسى الجهنيّ البصرىّ‌(1)قال سمعتُ أبا عبد اللّه عليه السلام يقول: قال أبى عليه السلام:

قضى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بشاهدٍ و يمينٍ‌.

622-45868-(4) كافى 385/7: تهذيب 272/6: استبصار 32/3: عليّ ابن إبراهيم (عن أبيه - صا) عن محمّد بن عيسى عن يونس عن زرعة عن سماعة عن أبي بصير قال: سألتُ أبا عبد اللّه عليه السلام عن الرّجل يكون له عند الرّجل الحقّ و له شاهد واحد قال(2)كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقضى بشاهد(3)واحد و يمين صاحب الحقّ و ذلك في الدَّيْنِ‌.

623-45869-(5) تهذيب 273/6: استبصار 32/3: الحسين بن سعيد عن النّضر بن سويد عن القاسم بن سليمان قال سمعت أبا عبد اللّه عليه السلام يقول: قضى رسول اللّه بشهادة رجل (واحد) مع يمين الطّالب في الدَّينِ وحده.

624-45870-(6) فقيه 33/3: قضى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بشهادة شاهد و يمين المدّعى.

625-45871-(7) فقيه 33/3: و قال صلّى اللّه عليه و آله: نزل عَلَىّ جبرئيل عليه السلام بشهادة شاهد و يمين صاحب الحقّ و حكم به أمير المؤمنين عليه السلام بالعراق.

626-45872-(8) أمالي الصّدوق 297: حدّثنا محمّد بن إبراهيم بن إسحاق قال حدّثنا أبو سعيد الحسن بن عليّ العدوىّ قال حدّثنا صهيب بن عباد بن صهيب قال حدّثنا أبى قال حدّثنا الصّادق جعفر بن محمّد عن آبائه عن الحسين بن عليّ عليهما السلام: انّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قضى باليمين مع الشّاهد الواحد و انّ عليّاً عليه السلام قضى به بالعراق.


1) . أبى محمّد بن حمّاد بن عيسى الجهنيّ البصرىّ - خ.

2) . فقال - كا يب.

3) . بشهادة - صا.

622-45868-(4) ابوبصير گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه از مردى حقّى طلبكار است و تنها يك شاهد دارد، پرسيدم. حضرت فرمود: پيوسته رسول خدا صلى الله عليه و آله با يك شاهد و سوگند صاحب حقّ حكم مى داد و اين در خصوص دَيْن بود.»

623-45869-(5) قاسم بن سليمان گويد: «از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله با شهادت يك مرد به همراه سوگند طلبكار تنها در خصوص بدهى حكم مى داد.»

624-45870-(6) رسول خدا صلى الله عليه و آله با شهادت يك شاهد و سوگند مدّعى حكم مى داد.

625-45871-(7) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «جبرئيل عليه السلام شهادت يك شاهد و سوگند صاحب حقّ را برايم آورد و امير المؤمنين عليه السلام هم بدان در عراق حكم مى كرد.»

626-45872-(8) رسول خدا صلى الله عليه و آله با سوگند همراه با يك شاهد حكم مى داد و امير المؤمنين على عليه السلام هم در عراق بدان حكم مى داد.

627-45873-(9) وسائل 270/27: سعد بن عبد اللّه في (بصائر الدّرجات) عن القاسم بن الرّبيع الورّاق و محمّد بن الحسين ابن أبي الخطّاب و محمّد بن سنان عن مياح(1)المدائني عن المفضّل بن عمر عن أبي عبد اللّه عليه السلام في كتابه إليه قال: كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقضى بشاهدٍ واحد مع يمين المدّعى و لا يبطل حقَّ مسلمٍ و لا يردُّ شهادة مؤمنٍ‌.

628-45874-(10) كافى 386/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 372/6: استبصار 32/3: أحمد بن محمّد بن عيسى عن عليّ بن الحكم عن أبي أيّوب الخزّاز عن محمّد بن مسلم عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يجيز في الدَّين شهادة رجل واحد و يمين صاحب الدَّين و لم يكن يجيز(2)في الهلال الّا شاهدى عدل.

629-45875-(11) النّوادر 160: أحمد بن محمّد عن عبد اللّه بن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: أبى قال:

قضى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بشهادة الواحد و يمين الخصم و أمّا في الهلال فلا إلّا شاهدي عدل.

630-45876-(12) الهداية 75: و حكم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بشهادة شاهدٍ و يمين المدّعى.

631-45877-(13) البصائر 534: حدّثنا عليّ‌(3)بن إبراهيم بن هاشم قال حدّثنا القاسم بن الرّبيع الورّاق عن محمّد بن سنان عن صباح(4)المدائني عن المفضّل: انّه كتب الى أبي عبد اللّه عليه السلام فجائه هذا الجواب عن أبي عبد اللّه عليه السلام (الى أن قال): و كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقضى بشهادة رجل واحدٍ مع يمين المدّعى و لا يبطل حقّ مسلم و لا يردّ شهادة مؤمن.

632-45878-(14) دعائم الإسلام 522/2: و عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: انّه كان يجيزُ(5)شهادة الشّاهد الواحد مع يمين الطّالب في الأموال خاصّة و هو قول عليّ و أبى جعفر و أبي عبد اللّه عليهم السلام.

633-45879-(15) كافى 385/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير تهذيب 273/6:

الحسين بن سعيد عن ابن أبي عمير عن عبد الرّحمن بن الحجّاج قال: دَخَل الحكم بن عتيبة و سلمة بن كهيل على أبى جعفر عليه السلام فسألاهُ عن شاهدٍ و يمينٍ فقال(6)قضى به رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و قضى به علىٌّ عليه السلام عندكم بالكوفة فقالا هذا خلاف القرآن فقال(7)و أين وجدتموه خلاف


1) . صياح المدائنى - خ.

2) . و لم يجز - يب، و لا يجيز - صا.

3) . إبراهيم بن هاشم - ك.

4) . مياح - ك.

5) . أنّه أجاز - خ.

6) . قال - يب.

7) . قال - يب.

627-45873-(9) امام صادق عليه السلام در نامه اى كه بر مفضّل بن عمر نوشت، فرمود: «پيوسته رسول خدا صلى الله عليه و آله با يك شاهد به همراه سوگند مدّعى حكم مى داد و حقّ مسلمان را باطل نمى كرد و شهادت مؤمن را ردّ نمى نمود.»

628-45874-(10) امام صادق عليه السلام فرمود: «پيوسته رسول خدا صلى الله عليه و آله در خصوص بدهى، شهادت يك مرد و سوگند صاحب حقّ را جايز مى دانست ولى در خصوص هلال ماه، جز دو شاهد عادل را جايز نمى دانست.»

629-45875-(11) امام صادق عليه السلام بيان داشت: «پدرم فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله با شهادت يك نفر و سوگند طرف دعوى حكم مى داد ولى در هلال ماه نمى پذيرفت مگر اين كه دو شاهد عادل باشد.»

630-45876-(12) رسول خدا صلى الله عليه و آله با شهادت يك شاهد و سوگند مدّعى حكم مى داد.

631-45877-(13) و پيوسته رسول خدا صلى الله عليه و آله بر پايۀ شهادت يك نفر به همراه سوگند مدّعى حكم مى كرد و حقّ مسلمان را باطل نمى كرد و شهادت مؤمن را ردّ نمى نمود.

632-45878-(14) رسول خدا صلى الله عليه و آله پيوسته شهادت يك شاهد را به همراه سوگند طلبكار در خصوص فقط اموال، جايز مى دانست و اين فرمودۀ امير المؤمنين، امام باقر و امام صادق عليهم السلام است.

633-45879-(15) عبدالرحمن بن حجّاج گويد: «حكم بن عتيبه و سلمة بن كهيل، خدمت امام باقر رسيدند و از حضرت دربارۀ يك شاهد و سوگند پرسيدند. حضرت فرمود: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با يك شاهد و سوگند حكم داد و امير المؤمنين على عليه السلام نزد شما در كوفه بدان حكم كرد. آن دو گفتند: اين برخلاف قرآن است! حضرت فرمود: كجا آن را خلاف قرآن يافتيد؟ آن دو گفتند: خداوند تبارك و تعالى مى گويد: و دو نفر عادل از خودتان را شاهد بگيريد. حضرت باقر عليه السلام به آن دو فرمود: آيا فرمودۀ خداوند كه: دو عادل را از خودتان به شهادت گيريد، اين است كه شهادت يك نفر و سوگند را نپذيريد؟ سپس حضرت فرمود:

امير المؤمنين على عليه السلام در مسجد كوفه نشسته بود كه عبداللّه بن قفل تميمى كه همراهش زره طلحه بود، گذر كرد. حضرت به او فرمود: اين زره طلحه است كه به سرقت و خيانت در روز درگيرى بصره گرفته شده است.

القرآن‌؟ فقالا انّ اللّه تبارك و تعالى يقول «وَ أَشْهِدُوا ذَوَيْ عَدْلٍ مِنْكُمْ‌» فقال لهما أبو جعفر عليه السلام فقوله: «وَ أَشْهِدُوا ذَوَيْ عَدْلٍ مِنْكُمْ‌» هو ان لا تقبلوا شهادة واحد و يميناً(1)ثمّ قال انّ عليّاً عليه السلام كان قاعداً في مسجد الكوفة فمرَّ به عبد اللّه بن قفل التميمىّ‌(2)و معه درع طلحة فقال (له - يب) عليّ عليه السلام هذه درع طلحة اُخذت غُلولاً(3)يوم البصرة.

فقال له عبد اللّه بن قفل فاجعل(4)بينى و بينك قاضيك الذي رضيته للمسلمين فجعل بينه و بينه شريحاً فقال (له - يب) عليّ عليه السلام هذه درع طلحة أخذت غلولاً يوم البصرة فقال (له - كا) شريح (يا أمير المؤمنين - فقيه) هات على ما تقول بيّنة فأتاه بالحسن (بن عليّ - فقيه) عليه السلام فشهد انّها درع طلحة اُخذت غلولاً يوم البصرة. فقال (شريح - كا - فقيه) هذا شاهد (واحد - كا - يب) فلا(5)أقضى بشهادة شاهد (واحد - يب) حتّى يكون معه آخر (قال - يب) فدعا(6)قنبراً فشهد انّها درع طلحة اُخذت غلولاً يوم البصرة.

فقال (شريح - كا - يب) هذا مملوك و لا أقضى بشهادة مملوك(7)قال فَغَضب عليّ عليه السلام فقال(8)خذوها(9)فانّ هذا قضى بجورٍ ثلاث مرّات (قال - كا - يب) فتحوّل شريح (عن مجلسه - يب - فقيه) ثمّ قال(10)لا أقضى بين اثنين حتّى تخبرنى من أين قضيتُ بجورٍ ثلاث مرّات‌؟ فقال له(11)(ويلك أو ويحك - كا - يب) انّى لمّا أخبرتك(12)انّها درع طلحةٍ اُخذت غلولاً يوم البصرة فقلت هات على ما تقول بيّنة و قد قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: حيث ما وجد غلول أخذ بغير بيّنة فقلت (انّك - يب) رجل لم يسمع الحديث (فهذه واحدة - كا - يب) ثمّ أتيتك بالحسن عليه السلام فشهد فقلت هذا (شاهد - فقيه) واحد و لا أقضى بشهادة(13)واحد حتّى يكون معه آخر و قد قضى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بشهادة(14)(واحد - كا - يب) و يمين فهذه ثنتان(15).


1) . يمين - يب.

2) . التيمىّ - يب - فقيه.

3) . أى سرقةً من الغنيمة قبل القسمة و كل من خان في شيء خفية سمّى غلولاً.

4) . اجعل - يب - فقيه

5) . و لا أقضى - يب - فقيه.

6) . فأتى بقنبر - فقيه.

7) . المملوك - خ.

8) . و قال - يب.

9) . ثمّ قال خذوا الدّرع - فقيه.

10) . و قال - فقيه.

11) . عليّ عليه السلام - فقيه.

12) . قلتُ لك - فقيه.

13) . بشاهد - فقيه.

14) . بشاهد - فقيه.

15) . فهاتان ثنتان - يب - فهاتان اثنتان - فقيه.

عبداللّه بن قفل به حضرت گفت: ميان من و خودت همان قاضى اى كه براى مسلمانان پسنديده اى، قرار بده. حضرت، شريح را ميان خود و عبداللّه بن قفل حكم قرار داد. امير المؤمنين على به شريح گفت: اين زره طلحه است كه در روز درگيرى بصره به سرقت و خيانت گرفته شده است.

شريح به حضرت گفت: اى امير المؤمنين، بر فرمودۀ خودتان بيّنه (دو شاهد) بياوريد. حضرت، امام حسن عليه السلام را آورد. او شهادت داد كه آن زره طلحه است كه به خيانت و سرقت در روز درگيرى بصره گرفته شده است. شريح گفت: اين يك شاهد است و من با يك شاهد حكم نمى كنم تا آن كه شاهد ديگرى هم همراه آن باشد. حضرت، قنبر را خواست. او هم شهادت داد كه اين زره طلحه است و در روز بصره [جنگ جمل] به خيانت و سرقت رفته است.

شريح گفت: اين برده است و من با شهادت برده حكم نمى دهم. حضرت صادق عليه السلام فرمود:

امير المؤمنين على عليه السلام خشمگين گشت و فرمود: اين زره را بگيريد؛ شريح سه بار به ستم و جور حكم داد.

حضرت صادق عليه السلام فرمود: شريح از جايگاه خويش كنار رفت و گفت: من ميان دو نفر حكم نمى كنم تا به من بگويى كه از كجا سه بار قضاوت از روى ستم داشته ام.

حضرت به او فرمود: واى بر تو! چون من به تو گفتم كه اين زره طلحه است كه در روز بصره [جنگ جمل] به خيانت و سرقت رفته است، تو گفتى كه بر گفته ات بيّنه (دو شاهد) بياور با اين كه رسول خدا فرمود: هر كجا كه غلولى [يعنى چيزى كه از بيت المال به خيانت برده شده] يافت شد، بدون بيّنه گرفته مى شود. ولى من گفتم تو روايت را نشنيده اى، اين يك قضاوت از روى ستم؛ سپس امام حسن عليه السلام را آوردم و او شهادت داد و تو گفتى اين يك شاهد است و من با شهادت يك نفر حكم نمى كنم تا آن كه همراه وى ديگرى هم باشد؛ با اين كه رسول خدا صلى الله عليه و آله با شهادت يك نفر و سوگند حكم مى كرد. اين دو قضاوت از روى ستم؛ سپس قنبر را آوردم و او شهادت داد كه آن زره طلحه است و به خيانت در روز درگيرى بصره برده شده است و تو گفتى كه اين برده است و من بر پايۀ شهادت برده حكم نمى دهم؛ با اين كه شهادت برده - اگر برده عادل باشد - مشكلى ندارد. (اين سه قضاوت از روى ستم). سپس حضرت فرمود: اى شريح، واى بر تو! امام مسلمانان بر بزرگ تر از اين امور بر مسلمانان امين دانسته شده است.»

ثمّ أتيتك بقنبر فشهد (أنّها درع طلحةٍ اُخذت غلولاً يوم البصرة - كا - يب) فقلت هذا مملوك (و لا أقضى بشهادة مملوك(1)- كا - يب) و ما بأس(2)بشهادة المملوك إذا كان عدلاً(3)ثمّ قال عليه السلام (يا شريح - فقيه) (ويلك(4)أو ويحك - كا - يب) امام المسلمين(5)يؤمن من أمورهم على ما هو أعظمُ من هذا.

634-45880-(16) فقيه 63/3: و روى محمّد بن قيس عن أبي جعفر عليه السلام: انّ عليّاً عليه السلام كان في مسجد الكوفة و ذكر مثله و زادَ ثمّ قال أبو جعفر عليه السلام فأوّل من ردّ شهادة المملوك - رمع -.

635-45881-(17) تهذيب 273/6: استبصار 33/3: الحسين بن سعيد عن القاسم عن أبان عن عبد الرحمن ابن أبي عبد اللّه عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقضى بشهادة واحد مع يمين صاحب الحقّ‌.

636-45882-(18) تهذيب 273/6: استبصار 33/3: الحسين بن سعيد عن فضالة (عن أبان - يب) عن أبى مريم عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: أجاز رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله شهادة شاهد مع يمين طالب الحقّ إذا حلف انّه (لَ - صا) حقّ‌.

637-45883-(19) أمالي الصّدوق 297: حدّثنا محمّد بن إبراهيم بن إسحاق قال حدّثنا أبو سعيد الحسن بن عليّ العدوى قال حدّثنا صهيب بن عباد بن صهيب قال حدّثنا أبى قال حدّثنا الصّادق جعفر بن محمّد عن أبيه عليهما السلام عن جابر بن عبد اللّه قال: جاء جبرئيل الى النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله فأمره ان يأخذ باليمين مع الشّاهد.

638-45884-(20) وسائل 270/27: الحسن بن الفضل الطّبرسىّ في (مكارم الأخلاق) عن الصّادق عن آبائه عليهم السلام قال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: نزل علىَّ جبرئيل عليه السلام بالحجامة و اليمين مع الشّاهد.

639-45885-(21) تهذيب 296/6: أبو القاسم جعفر بن محمّد عن أبيه عن عبد اللّه بن جعفر الحميريّ عن محمّد بن وليد قال حدّثنا العبّاس بن هِلال عن أبي الحسن الرّضا عليه السلام قال:


1) . المملوك - يب.

2) . و لا بأس - يب.

3) . عدلاً هذه الثّالثة - فقيه.

4) . الويل كلمة عذاب و قد ترد للتعجّب - ويحك ويح كلمة ترحّم و توجّع لمن وقع في هلكة و قد يقال للمدح و التعجّب.

5) . انّ امام المسلمين ليؤتمن - فقيه.

634-45880-(16) محمد بن قيس از امام باقر عليه السلام روايت كرده است كه: «امير المؤمنين عليه السلام در مسجد كوفه بود و مانند همين روايت را آورده است و افزوده كه: سپس حضرت باقر عليه السلام فرمود: اوّلين كسى كه شهادت برده را نپذيرفت «رمع» [منظور عمر است] بود.»

635-45881-(17) امام صادق عليه السلام فرمود: «پيوسته رسول خدا صلى الله عليه و آله با شهادت يك نفر همراه با سوگند صاحب حقّ حكم مى داد.»

636-45882-(18) امام صادق عليه السلام فرمود: «رسول صلى الله عليه و آله شهادت يك شاهد را همراه با سوگند صاحب حقّ اگر سوگند بخورد كه آن حقّ است، جايز دانست.»

637-45883-(19) جابربن عبداللّه گويد: «جبرئيل نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و براى حضرت دستور آورد كه با سوگند و يك شاهد [حقّ را] بگيرد.»

638-45884-(20)... امام صادق عليه السلام از پدرانش عليهم السلام: «رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: جبرئيل عليه السلام بر من نازل شد و دستور حجامت كردن و اين كه سوگند (صاحب حقّ‌) همراه با يك شاهد را بپذيرم، آورد.»

639-45885-(21) امام رضا عليه السلام فرمود: «ابو حنيفه به امام جعفر صادق عليه السلام گفت: چگونه با سوگند همراه با يك شاهد حكم مى دهيد؟ امام صادق عليه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله بدان حكم كرد و امير المؤمنين على عليه السلام هم نزد شما بدان حكم داد. ابوحنيفه خنديد! امام صادق عليه السلام فرمود: شما با شهادت يكى، حكم به شهادت صد نفر مى دهيد؟ ابوحنيفه گفت: نمى كنيم. حضرت فرمود: بله مى كنيد. صد نفر شهادت مى دهند، شما يك نفر را مى فرستيد و آن يك نفر دربارۀ آنان تحقيق مى كند. سپس شهادت آنان را به گفتۀ اين يك نفر جايز مى دانيد.»

انّ جعفر بن محمّد عليهما السلام قال له أبو حنيفة كيف تقضون باليمين مع الشّاهد الواحد فقال جعفر عليه السلام قضى به رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و قضى به عليّ عليه السلام عندكم فضحك أبو حنيفة فقال جعفر عليه السلام أنتم تقضون بشهادة واحد شهادة مائة فقال ما نفعل فقال بلى تشهد مائة فترسلون واحداً يسأل عنهم ثمّ تجيزون شهادتهم بقوله.

640-45886-(22) قرب الإسناد 359: أحمد بن محمّد بن عيسى عن أحمد بن محمّد ابن أبي نصر قال و سمعت الرّضا عليه السلام يقول: قال أبو حنيفة لأبى عبد اللّه عليه السلام تجتزءون بشاهد واحد و يمين‌؟ قال نعم قضى به رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و قضى به عليّ عليه السلام بين أظهركم بشاهد و يمين فتعجّب أبو حنيفة فقال أبو عبد اللّه عليه السلام أعْجبُ‌(1)من هذا انّكم تقضون بشاهد واحد في مائة شاهد و تجتزءون بشهاداتهم بقوله فقال له لا نفعل فقال بلىٰ تبعثون رجلاً واحداً فيسأل عن مائة شاهد فتجيزون شهاداتهم بقوله: و انّما هو رجل واحد.

641-45887-(23) تهذيب 273/6: استبصار 33/3: محمّد بن أحمد بن يحيى عن عبيد اللّه(2)بن أحمد عن الحسن بن محبوب فقيه 33/3: روى الحسن بن محبوب عن العلاء عن محمّد بن مسلم عن أبي جعفر عليه السلام قال: لو كان الأمر إلينا أجزنا(3)شهادة الرّجل (الواحد - يب - صا) إذا علم منه خير مع يمين الخصم في حقوق النّاس فامّا ما كان من حقوق اللّه أو(4)رؤية الهلال فلا. (قال الشيخ رحمه اللّه في الإستبصار فهذا الخبر ايضاً نحمله على أنّه يحكم بذلك في حقوق النّاس الّذى هو الدّين دون ما عداه من الحقوق لِما بُيِّن في الأخبار المتقدّمة.)

642-45888-(24) كافى 385/7: الحسين بن محمّد عن معلّى بن محمّد عن الحسن بن عليّ الوشّاء عن حمّاد بن عثمان تهذيب 275/6: استبصار 33/3: الحسين بن سعيد عن صفوان عن حمّاد بن عثمان قال سمعتُ أبا عبد اللّه عليه السلام يقول: كان عليّ عليه السلام يجيز في الدّين شهادة رجل و يمين المدّعى.

643-45889-(25) دعائم الإسلام 532/2: و عن عليّ عليه السلام: أنّه استدرك علىٰ ابن هرمَةَ خيانةً و كان على سوق الأهواز فكتب الى رفاعة إذا قرأتَ كتابى فنحّ‌(5)ابن هرمة عن السّوق و أوقِفه للنّاس


1) . أتعجب - ئل.

2) . عبد اللّه - صا.

3) . لأجزنا - فقيه.

4) . و رؤية الهلال - فقيه.

5) . أى باعده و اصرفه.

640-45886-(22) احمدبن محمّد ابى نصر گويد: «از امام رضا عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: ابوحنيفه به امام صادق عليه السلام گفت: شما به يك شاهد و سوگند اكتفا مى كنيد؟ حضرت فرمود: آرى. رسول خدا صلى الله عليه و آله بدان حكم كرده و امير المؤمنين عليه السلام در ميان شما بدان [شاهد و سوگند] حكم داده است. ابوحنيفه تعجب كرد!

امام صادق عليه السلام فرمود: از اين عجيب تر اين است كه شما با يك شاهد دربارۀ صد شاهد حكم مى كنيد و به شهادت آنان، با گفتۀ يك شاهد اكتفا مى كنيد! ابوحنيفه به حضرت گفت: ما نمى كنيم.

حضرت فرمود: بله شما يك مرد را مى فرستيد، او دربارۀ صد شاهد تحقيق مى كند و شما بر اساس گفتۀ آن يك نفر شهادت آنان را با اين كه او يك فرد است، جايز مى دانيد.»

641-45887-(23) امام باقر عليه السلام فرمود: «اگر اختيار با ما بود، ما شهادت يك مرد را در صورتى كه خوبى او معلوم بود، با سوگند طرف در خصوص حقوق مردم جايز مى دانستيم ولى دربارۀ حقوق خدا يا رؤيت هلال ماه، نه.»

شيخ طوسى قدس سره در كتاب استبصار گويد: «اين روايت را ما باز بر اين حمل مى كنيم كه حضرت بر پايۀ يك شاهد و سوگند در خصوص حقوق مردم كه همان دَيْن [بدهى] باشد، حكم مى داد نه حقوق ديگرى غير از دَيْن [بدهى] و اين به دليل بيانى است كه در روايات پيشين آمده است.»

642-45888-(24) حمّاد بن عثمان گويد: «از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: امير المؤمنين عليه السلام در مورد دَيْن [بدهى] شهادت يك مرد و سوگند مدّعى را جايز مى دانست.»

643-45889-(25) امير المؤمنين على عليه السلام خيانت ابن هرمه را دريافت. او مسؤول بازار اهواز بود. حضرت به رفاعه نوشت: «چون نامه ام را خواندى، ابن هرمه را از بازار بركنار كن و در برابر ديدگان مردم او را بازداشت و زندانى اش كن و جارچى، ماجراى او را باز گويد و به كارگزارانت نامه بنويس و نظر مرا دربارۀ وى به آنان اعلام كن و در اين باره غفلت و تفريط تو را نگيرد كه نزد خدا هلاك مى شوى و تو را به بدترين شكل عزل خواهم كرد و تو را از اين كار در پناه خدا قرار مى دهم و چون روز جمعه شود، او را از زندان بيرون كش و سى و پنج تازيانه به او بزن و او را در بازارها بگردان و هر كس كه عليه ابن هرمه شاهدى آورد، او را علاوه بر داشتن يك شاهد سوگند بده و از درآمد ابن هرمه،

و اسجُنه و نادِ عليه و اكتب الى أهل عملك تعلمهم رأيى فيه و لا تأخذك فيه غفلة و لا تفريط فتهلك عند اللّه و أعْزِلُك أخبث عزلَةٍ و أعيذك باللّه من ذلك فإذا كان يومُ الجمعة فأخرجه من السّجن و اضْربْهُ خمسةً و ثلاثين سوطاً و طُفْ به الى الأسواق فمن أتى عليه بشاهدٍ فحلّفْهُ مع شاهده و ادفَع إليه من مكْسبه ما شهد به عليه و مُر به الى السّجن مُهاناً مقبوحاً(1)منبوحاً و احْزمْ رجليه بحزام و أخرجه وقت الصّلاة و لا تخل(2)بينه و بين من يأتيه بمطعم أو مشرب أو ملبس أو مفرش و لا تدعْ أحداً يدخل إليه ممّن يُلقِّنه اللُّدَد(3)و يُرجِّيه الخلوص فان صحّ عندك انّ أحداً لقَّنَهُ ما يضرّ به مسلماً فاضْرِبْهُ بالدّرَّة فاحبسه حتّى يتوب و مُر بإخراج أهل السّجن في اللّيل الى صحن(4)السّجن ليَتَفَرّجوا غير ابن هرمة الّا ان تخاف موتَه فتخرجَهُ مع أهل السّجن الى الصّحن فإن رأيت به طاقةً او استطاعة فاضربه بعد ثلاثين يوماً خمسةً و ثلاثين سوطاً بعد الخمسة و الثّلاثين الاُولى و اكتب اليّ بما فَعَلْتَ في السّوق و من اخترتَ بعد الخائن و اقطَعْ عنِ الخائن رزقه.

644-45890-(26) كافى 386/7: بعض أصحابنا عن تهذيب 272/6: استبصار 31/3: محمّد بن عبد الحميد عن سيف بن عميرة عن منصور ابن حازم قال حدّثني الثّقة عن أبي الحسن عليه السلام قال: إذا شهد لطالب(5)الحقّ امرأتان و يمينه فهو جائز. فقيه 33/3: روى منصور بن حازم انّ ابا الحسن موسى بن جعفر عليهما السلام قال: (و ذكر مثلَه).

645-45891-(27) كافى 416/7: تهذيب 231/6: عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى عن يونس عمّن رواه قال: استخراج الحقوق بأربعة وجوه بشهادة(6)رجلين عدلين فان لم يكن(7)رجلين (عدلين - كا) فرجل و امْرأتان فان لم تكن امرأتان فرجلٌ و يمين المدّعى فان لم يكن شاهد فاليمين على المدّعٰى عليه فإن لم يحلف [و - كا] ردّ اليمين على المدّعى فهو واجبٌ‌(8)عليه ان يحلف و يأخذ حقّه فإن أبىٰ ان يحلف فلا شيء له.


1) . المقبوح: الّذى يردُّ و يخسأ - المنبوح: المشتوم - رجل منبوح: يضرب له مثل الكلب و يشبّه به.

2) . تحل - خ.

3) . أى الخصومة الشّديدة.

4) . أى ساحة الدّار و وسطه.

5) . لصاحب - كا.

6) . شهادة - يب.

7) . لم يكونا - يب.

8) . و هي واجبةٌ - يب.

هر چه عليه او شاهد شهادت داده به اين شخص بده و دستور بده كه او را با خوارى و ذلّت و دشنام به زندان برند و دو پايش را در بند كن و به هنگام نماز او را بيرون بياور و مگذار كه او با كسى كه به نزد وى غذا و آب و لباس و زيرانداز مى برد، خلوت كند و مگذار كه كسى نزد وى برود كه دفاع و خصومت را به وى ياد و به او اميد رهايى بدهد و اگر ثابت شد نزد تو كسى است كه به او چيزى ياد داده كه به آن به مسلمانى ضرر برساند، آن كس را با تازيانه بزن و زندانى اش كن تا توبه كند و دستور بده كه زندانيان را در شب به فضاى باز زندان ببرند تا تفريح كنند جز ابن هرمه؛ مگر اين كه از مرگش بترسى كه در اين صورت او را به همراه زندانيان به حياط زندان ببر و اگر ديدى كه توان و قدرت دارد، او را پس از سى روز، سى و پنج تازيانۀ ديگر پس از سى و پنج تازيانۀ اوّل بزن و كارى را كه دربارۀ بازار مى كنى و كسى را كه پس از اين خيانتكار انتخاب مى كنى، به من گزارش بده و حقوق اين خيانتكار را قطع كن.»

644-45890-(26) منصور بن حازم گويد: «فرد مورد اعتمادى از ابوالحسن عليه السلام برايم روايت كرد كه حضرت فرمود: اگر دو زن براى طلبكار شهادت دادند و خودش سوگند خورد، آن جايز است.»

645-45891-(27) يونس از كسى كه روايت كرده است؛ او گويد: «استخراج (و اثبات) حقوق، چهار گونه است: با شهادت دو مرد عادل؛ و اگر دو مرد عادل نبود، يك مرد و دو زن؛ و اگر دو زن نبود، يك مرد و سوگند مدّعى؛ و اگر يك شاهد هم نبود، سوگند مدّعيٰعليه. ولى اگر مدّعيٰعليه سوگند نخورد و سوگند را به مدّعى برگرداند، سوگند بر مدّعى واجب است كه سوگند بخورد و حقّش را بگيرد. در نتيجه اگر سوگند نخورد، چيزى براى او نيست.»

646-45892-(28) كافى 386/7: تهذيب 372/6: استبصار 32/3: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن فقيه 33/3: حمّاد عن الحلبيّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام:

انّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أجاز شهادة النّساء مع يمين الطّالب في الدّين يحلف باللّه انّ حقّه لحقّ‌،. قال محمّد بن الحسن في صا ينبغي ان نحمل هذا الخبر المجمل على الخبر الأوّل المقيّد و هو انّه لمّا كان يجب بشهادة رجل واحد و يمين المدّعى الحقّ في الدّيون كذلك يجب بشهادة امرأتين و يمين المدّعى و لا تقبل في ذلك شهادة امرأة واحدة على الحال.

647-45893-(29) تفسير الإمام عليه السلام 657: قال أمير المؤمنين عليه السلام: في قوله عزّ و جلّ «فَإِنْ لَمْ يَكُونٰا رَجُلَيْنِ فَرَجُلٌ وَ اِمْرَأَتٰانِ‌» قال عدلت امرأتان في الشّهادة برجل واحد فإذا كان رجلان أو رجل و امرأتان أقاموا الشّهادة قضى بشهادتهم (الى أن قال): إذ جاءت امرأة الى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فقال فما بال امرأتين برجل في الشّهادة و الميراث‌؟ فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله:

يا أيّتها المرأة انّ ذلك قضاء من ملك عدل حكيم لا يجور و لا يحيف(1)و لا يتحامل لا ينفعه ما منعكنّ و لا ينقصه ما بذل لكنّ يدبّر الأمر بعلمه يا ايّتها المرأة لأنّكنّ ناقصات الدّين و العقل قالت يا رسول اللّه و ما نقصان ديننا قال انّ احداكنّ تقعد نصف دهرها لا تصلّى بحيضة و انّكنّ تكثرن اللّعن و تكفرن النعمة(2)تمكث احداكنّ عند الرّجل عشر سنين فصاعداً يحسن إليها و ينعم عليها فإذا ضاقت يده يوماً أو خاصمها(3)قالت له ما رأيت منك خيراً قطّ.

648-45894-(30) فقيه 246/1: قال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله: المؤمن وحده حجّة و المؤمن وحده جماعة.

الإرجاعات

و تقدّم في رواية السّيّارى (39) من باب (89) ما ورد في انّ الخَلّ و الزيت طعام الأنبياء من أبواب الأطعمة ج 28

قوله عليه السلام: فإنّ الخَلّ‌(4)نزل به جبرئيل عليه السلام مع اليمين و الشّهادة من السّماء.


1) . الحيف: الجور و الظّلم.

2) . العشير - خ.

3) . أو ساعة خاصمته و قالت - ئل.

4) . الخلال - ئل.

646-45892-(28) امام صادق عليه السلام فرمود: «رسول خدا صلى الله عليه و آله شهادت زنان را با سوگند طلبكار در خصوص بدهى جايز دانست. طلبكار به خدا سوگند مى خورد كه حقّش ثابت است.»

محمد بن الحسن [شيخ طوسى قدس سره] در كتاب استبصار گويد: «شايسته است كه اين روايت مجمل را بر روايت مقيد اوّل حمل كنيم و آن اين كه چون حق در باب ديدن با شهادت يك مرد و سوگند مدّعى ثابت مى شود، همينطور با شهادت دو زن و سوگند مدّعى ثابت مى گردد و شهادت يك زن در اين حال جايز نيست.»

647-45893-(29) امير المؤمنين على عليه السلام دربارۀ فرمودۀ خداوند عز و جل كه: اگر دو مرد نبودند، يك مرد و دو زن، فرمود: «دو زن در خصوص شهادت، برابر با يك مرد است؛ بنابراين اگر دو مرد يا يك مرد و دو زن بود كه شهادت را بپا دارند، بر پايۀ شهادت آنان حكم مى گردد. (تا آن كه گويد): زنى نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و گفت: چرا دو زن در شهادت و ارث، برابر با يك مرد است‌؟ رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: اى زن، اين حكمى است از پادشاهى عادل و حكيم كه ظلم و جور نمى كند و تمايل به يك طرف ندارد. آنچه از شما باز دارد، براى او سودى ندارد و آنچه به شما بدهد، از او كم نمى سازد. ولى او با دانش خود تدبير مى كند. اى زن، اين بدان جهت است كه شما دين و عقل تان ناقص است.

زن گفت: اى رسول خدا، نقص دين ما چيست‌؟ حضرت فرمود: يكى از شما نيمى از عمرش را مى نشيند و به خاطر حيض بودن نماز نمى خواند و شماها زياد لعن و كفران نعمت مى كنيد.

يكى از شما ده سال يا بيشتر نزد مردى مى ماند، آن مرد به او نيكى مى كند و نعمت مى دهد ولى اگر يك روز دست مرد تنگ شود يا با زن درگير گردد، زن به او مى گويد: من هرگز از تو خيرى نديده ام!»

648-45894-(30) پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «مؤمن به تنهايى حجت است و مؤمن به تنهايى جماعت است.»

ارجاعات

گذشت:

در روايت سى و نهم از باب هشتاد و نهم از ابواب اطعمه، فرمودۀ امام صادق عليه السلام كه: «سركه و سوگند با يك شاهد را جبرئيل از آسمان آورد.»

(39) باب أنّه يحكم على الزّنديق بالزّندقة إذا شهد عليه بها رجلان عدلان و ان شهد له ألف بالبراءة و يحكم على السّاحر بشاهدين

اشاره

649-45895-(1)كافى 404/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 278/6: سهل بن زياد عن محمّد بن الحسن بن شمّون عن عبد اللّه بن عبد الرّحمن عن مسمع بن عبد الملك عن أبي عبد اللّه عليه السلام:

أنّ أمير المؤمنين عليه السلام كان يحكم في زنديق إذا شهد عليه رجلان عدلان مرضيّان و شهد له ألف بالبراءة يجيز(1) شهادة الرّجلين و يبطل(2)شهادة الألف لانّه دين مكتوم.

650-45896-(2) الجعفريّات 128: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه: انّ عليّاً عليه السلام كان يقبل شهادة الرّجلين العدلين المرضيّين على الرّجل أنّه زنديق و لو شهد له ألف بالبراءة أبطل شهادة الألف لأنّه دين مكتوم.

651-45897-(3)دعائم الإسلام 481/2: روّينا عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن آبائه: أنّ عليّاً عليهم السلام كان يستتيب الزّنادقة و لا يستتيب من ولد في الإسلام و كان يقبل شهادة الرّجلين العدلين على الرّجل أنّه زنديق و لو شهد له ألف بالبراءة ما التفت إلى شهادتهم.

652-45898-(4)تهذيب 283/6: أحمد بن محمّد بن عيسى عن أبي جعفر(3) عن أبي الجوزاء عن الحسين بن علوان عن عمرو بن خالد عن زيد بن عليّ عن آبائه عليهم السلام قال: سئل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله عن السّاحر فقال إذا جاء رجلان عدلان فيشهدان عليه السلام(4) عليه فقد حلّ دمه. تهذيب 147/10: محمّد ابن الحسن الصّفّار عن أبي الجوزاء عن الحسين بن علوان عن عمرو بن خالد عن زيد بن عليّ عن أبيه عن آبائه عن عليّ عليهم السلام: مثله.

653-45899-(5) دعائم الإسلام 482/2: قال عليّ عليه السلام: فإذا شهد رجلان عدلان على رجل من المسلمين أنّه سحر قتل.

الإرجاعات

و يأتي في أحاديث باب (8) حكم الزّنديق و المنافق النّاصب من أبواب حدّ المحارب و المرتدّ ج 31 ما يناسب الباب.(200-)hhh


1) . جازت - يب.

2) . و أبطل - يب.

3) . أسقط في الوسائل قوله: عن أبي جعفر.

4) . فشهدا - يب 147.

باب 39 حكم شهادت دو عادل بر كفر كافر و جادوگرىِ جادوگر

649-45895-(1) مسمع بن عبدالملك از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه: «امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ زنديق اگر دو مرد عادل خوشنام عليه او شهادت و هزار نفر به پاكى او شهادت مى دادند، حكم مى كرد شهادت دو مرد جايز و شهادت هزار نفر باطل است؛ چرا كه زندقه و كفر، دينى است كه شخص، آن را پنهان مى دارد.»

650-45896-(2) امير المؤمنين على عليه السلام پيوسته شهادت دو مرد عادل خوشنام را بر مردى مبنى بر اين كه زنديق [كافر شده] است، جايز مى دانست؛ گرچه هزار نفر به پاكى وى شهادت مى دهند و شهادت هزار نفر را باطل مى كرد؛ چون كفر، دينى است كه شخص پنهان مى دارد.»

651-45897-(3) امير المؤمنين على عليه السلام زنادقه را توبه مى داد. ولى كسى را كه در اسلام متولد شده بود، توبه نمى داد و پيوسته شهادت دو مرد عادل را بر مردى مبنى بر اين كه او زنديق است، مى پذيرفت؛ گرچه هزار نفر به پاكى او شهادت دهند و به شهادت هزار نفر توجهى نمى كرد.

652-45898-(4) از رسول خدا صلى الله عليه و آله دربارۀ ساحر سئوال شد. حضرت فرمود: «اگر دو مرد عادل بيايند و عليه او شهادت دهند، خون او حلال است.» امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «اگر دو مرد عادل بر مردى از مسلمانان شهادت دهند كه او سحر كرده است، كشته مى شود.»

653-45899-(5) حضرت على عليه السلام فرمود: هرگاه دو مرد عادل مسلمان عليه مرد مسلمانى شهادت دهند كه او جادوگرى مى كند كشته مى شود

ارجاعات

مى آيد:

در روايات باب هشتم از ابواب حدّ محارب و مرتد، مناسب اين باب.

(40) باب أنّ بعض الورثة لو شهد بحرّيّة غلام مملوك أو بعتق مملوكٍ قبلت شهادته في نصيبه

اشاره

654-45900-(1) تهذيب 279/6: يونس بن عبد الرّحمن عن منصور بن حازم قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن رجل هلك و ترك غلاماً مملوكاً فشهد بعض الورثة أنّه حرّ قال تجاز شهادته في نصيبه و يستسعى الغلام فيما كان لغيره من الورثة. تهذيب 279/6: عنه عن العلاء عن محمّد بن مسلم: مثله.

الإرجاعات

و تقدّم في أحاديث باب (44) انّ أحد الورثة لو شهد بعتق المملوك جازت شهادته من أبواب العتق ج 24 و باب (4) انّه إذا أقرّ واحد من الورثة أو اثنان غير عدلين بوارث لزمهم ذلك بنسبة حصصهم من أبواب الإقرار ما يناسب الباب.

(41) باب ما ورد في أنّ من لا تقبل شهادته قضاة العامّة لا يذلّ نفسه

اشاره

655-45901-(1) تهذيب 283/6: أحمد بن محمّد بن عيسى عن يعقوب عن ابن أبي عمير عن محمّد ابن أبي حمزة عمّن ذكره عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قلت له أو قلنا انّ شريكاً يردّ شهادتنا قال فقال لا تذلّوا أنفسكم.

656-45902-(2) فقيه 44/3: و قيل للصّادق عليه السلام إنّ شريكاً يردّ شهادتنا فقال لا تذلّوا أنفسكم.

657-45903-(3) فقيه 44/3: و قد روى عن أبي كهمس انّه قال: تقدّمت اِلى شريك في شهادة لزمتنى فقال لي كيف أجيز شهادتك و أنت تنسب الى ما تنسب إليه قال أبو كهمس فقلت و ما هو قال الرّفض قال فبكيت ثمّ قلت نسبتنى الى قوم أخاف الّا أكون منهم فأجاز شهادتى و قد وقع مثل ذلك لابن أبي يعفور و لفضيل سُكّرة.

الإرجاعات

و تقدّم في أحاديث باب (50) كراهة التّعرّض للذّلّ من أبواب جهاد النّفس ما يناسب ذلك فراجع.

باب 40 حكم شهادت بعضى از ورثه بر آزادى بردگان مملوكشان

654-45900-(1) منصور بن حازم گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه از دنيا رفته و يك بردۀ ملكى به جاى گذاشته است و بعضى از وارثان شهادت داده اند كه او آزاد است، پرسيدم. حضرت فرمود: شهادت او در مقدار سهم خودش تنفيذ مى شود و بردۀ مملوك در بخش متعلق به غير او از وارثان براى آزادسازى خويش تلاش مى كند.»

ارجاعات

گذشت:

در روايات باب چهل و چهارم از ابواب عتق.

و نيز باب چهارم از ابواب اقرار مناسب اين باب.

باب 41 حكم كسى كه شهادت او را قضاتِ عامه قبول ندارند

655-45901-(1) راوى گويد: «به امام صادق عليه السلام گفتم: شريك [نام يكى از قاضيان اهل سنّت] شهادت ما را نمى پذيرد. راوى گويد: امام فرمود: خودتان را خوار نكنيد؛ [يعنى براى شهادت دادن نرويد].»

656-45902-(2) به امام صادق عليه السلام گفته شد: «شريك، شهادت ما را نمى پذيرد. حضرت فرمود: خودتان را ذليل نكنيد.»

657-45903-(3) ابوكهمس گويد: «در خصوص شهادتى كه بر من لازم بود، نزد شريك رفتم. او به من گفت:

چگونه شهادت تو را جايز بدانم با اين كه تو منسوب به چيزى هستى كه بدان منتسب هستى! ابوكهمس گويد: پرسيدم: آن چيست‌؟ [يعنى من به چه چيزى منسوب هستم] او گفت: رفض [يعنى رافضى بودن]. ابوكهمس گويد: من گريستم و سپس گفتم: تو مرا به گروهى منتسب مى سازى كه من مى ترسم از آنان نباشم! پس از آن، شريك شهادت مرا جايز دانست و مشابه اين قضيّه براى ابن ابى يعفور و فضيل سكّره، اتفاق افتاده است.»

ارجاعات

گذشت:

در روايات باب پنجاه از ابواب جهاد نفس، مناسب اين مفاد؛ مراجعه كنيد.

(42) باب قبول شهادة اللّاعب بالحَمام و صاحب السّباق المراهن عليه مع عدم الفسق

اشاره

658-45904-(1) تهذيب 284/6: أحمد بن محمّد بن عيسى عن محمّد بن موسى عن أحمد بن الحسن عن أبيه عن عليّ بن عقبة عن موسى النّميريّ عن العلا بن سيّابة قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن شهادة من يلعب بالحَمام فقال لا بأس إذا كان لا يعرف بفسق.

659-45905-(2) فقيه 30/3: و روى عن العلا بن سيّابة قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن شهادة من يلعب بالحمام قال لا بأس إذا كان لا يعرف بفسق قلت فانّ منْ قِبَلِنا يقولون قال عمر هو شيطان فقال سبحان اللّه أما علمت أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال انّ الملائكة لتنفر عند الرّهان و تلعن صاحبه ما خلا الحافر و الخفّ و الرّيش و النّصل فانّها تحضرها الملائكة و قد سابق رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أسامة بن زيد و أجرى الخيل.

660-45906-(3) تهذيب 284/6: أحمد بن محمّد بن عيسى عن محمّد بن موسى عن أحمد بن الحسن عن أبيه عن عليّ بن عقبة عن موسى النّميريّ عن العلا بن سيّابة قال سمعته يقول:

لا بأس بشهادة الّذى يلعب بالحمام و لا بأس بشهادة صاحب السّباق المراهن عليه فانّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قد أجرى الخيل و سابق و كان يقول انّ الملائكة تحضر الرّهان في الخفّ و الحافر و الرّيش و ما سوى ذلك قمار حرام.

الإرجاعات

و تقدّم في رواية الدّعائم (15) من باب (24) ما يعتبر في الشّاهد من العدالة

قوله عليه السلام:

لا تجوز شهادة المتّهم (الى أن قال): و لا الّذين يلعبون بالكلاب و الحمام و الدّيوك ما كان أحد من هؤلاء مقيماً على ما هو عليه.

(43) باب ما ورد في الشّهادة على الجنف (الحيف خ) و الرّبا و الطّلاق لغير السّنّة

661-45907-(1) فقيه 40/3: و في رواية عبد اللّه بن ميمون عن الصّادق جعفر بن محمّد عن أبيه عليهم السلام:

قال جاء رجل من الأنصار الى النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله فقال يا رسول اللّه أحبّ أن تشهد لي على نحل

باب 42 قبول شهادت كبوترباز و مسابقه دهنده با اين شرط كه فاسق نباشند

658-45904-(1) علاءبن سيّابه گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ شهادت كبوترباز پرسيدم. حضرت فرمود: اگر به گناه شناخته نمى شود، اشكالى ندارد.»

659-45905-(2) علاءبن سيّابه گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ شهادت كسى كه كبوتربازى مى كند، پرسيدم.

حضرت فرمود: اگر به گناه شناخته نشود، اشكالى ندارد.

گفتم: كسانى كه نزد ما هستند، مى گويند عمر گفته است كه كبوترباز شيطان است! حضرت فرمود:

سبحان اللّه! آيا نمى دانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: فرشتگان به هنگام شرطبندى مى روند و صاحبش را لعن مى كنند؛ به استثناى سم، شتر، پر و تير؟ كه فرشتگان در اين موارد حاضر مى شوند و رسول خدا صلى الله عليه و آله با اسامة بن زيد مسابقه گذاشت و اسب را دواند.»

660-45906-(3) علاء بن سيّابه گويد: «شنيدم كه او [امام معصوم عليه السلام] مى فرمود: شهادت كبوترباز اشكالى ندارد و شهادت مسابقه دهنده كه بر آن شرطبندى مى كند، اشكالى ندارد؛ چرا كه رسول خدا اسب را دواند و مسابقه گذاشت و مى فرمود: فرشتگان براى شرطبندى در خصوص شتر و اسب و تيراندازى حاضر مى شوند و غير از اينها، قمار و حرام است.»

ارجاعات

گذشت:

در روايت پانزدهم از باب بيست و چهارم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «شهادت متّهم جايز نيست.

(تا آن كه گويد): و نيز كسانى كه با سگ ها، كبوتر و خروس ها بازى مى كنند؛ مادامى كه اينها بر عمل شان پايدار هستند.»

باب 43 حكم شهادت بر گناه، ربا و طلاق برخلاف سنّت

661-45907-(1) امام صادق عليه السلام از پدرشان روايت كرده اند كه فرمود: «مردى از انصار نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت:

اى رسول خدا، دوست مى دارم كه شما بر بخششى كه به پسرم مى كنم، شاهد من باشيد. حضرت فرمود: جز او فرزندى ندارى‌؟ گفت: بله، دارم. حضرت فرمود: آيا به آنها هم مانند او بخشيده اى‌؟ گفت: نه. حضرت فرمود: ما گروه پيامبران بر انحراف شاهد نمى شويم.»

نحلتها ابني قال مالك ولد سواه قال نعم قال فنحلتهم كما نحلته قال لا قال فانّا معاشر الأنبياء لا نشهد على الجنف(1).

662-45908-(2) فقيه 40/3: روى إسماعيل بن مسلم عن الصّادق جعفر بن محمّد عن أبيه عليهم السلام: أنّه كان يبطل الشّهادة في الرّبا و الجنف(2) و إذا قال الشّهود إنّا لا نعلم خلّى سبيلهم و إذا علموا عزّرهم(1).

663-45909-(3) الجعفريّات 143: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه عن عليّ بن أبي طالب عليه السلام: انّه كان يبطل الشّهادة في الرّبا و الحيف إذا قال الشّهود لم نعلم و خلّى سبيلهم فاذا علموا عزّرهم(2).

664-45910-(4) فقيه 40/3: و في رواية أبى الحسين محمّد بن جعفر الأسدىّ رضي اللّه عنه قال الصّادق عليه السلام:

لا تشهد على من يطلّق بغير(3)السّنّة.

(44) باب حكم الإشهاد على الأرض إذا دفن فيها شيء

665-45911-(4)فقيه 44/3: قال الصّادق عليه السلام: إذا دفنت في الأرض شيئاً فأشهد عليها فانّها لا تؤدّى اليك شيئاً. (قال المجلسيّ رحمه اللّه في روضة المتّقين لأنّه كثيراً ما ينسى أو يموت و لا يطّلع عليه الوارث و يضيع حقّهم و يمكن أن يكون المراد به المبالغة في الإشهاد فانّ الغالب على الناس إنكار المال مع عدم الشّهود).

666-45912-(5)مستدرك 445/17: زيد الزّرّاد في أصله قال سمعت أبا عبد اللّه عليه السلام يقول: اكتم سرّك عن كلّ أحد و لا يخرج سرّك عن اثنين فانّه ما جاوز الواحد فانّه إفشاء فإذا دفنت في الأرض شيئاً تودعه الأرض فلا تشهد عليها شاهداً فانّه لا تؤدّى الأرض إليك وديعتك أبداً.


1) . عزّره: لامه - أدّبه - ضربه أشدّ الضّرب - فخّمه و عظّمه (ضدّ) - أعانه و نصره.

2) . و الظاهر انّ الصحيح هكذا و إذا قال الشهود لم نعلم خلّى سبيلهم كما في رواية الصدوق المتقدّمة عليها.

3) . لغير - ئل.

4) . الحيف: ئل - الحيف: الجور - أجنف في وصيته مال وجار - جنف عن الطّريق: عدل عنه.

5) . الحيف - ئل.

662-45908-(2) اسماعيل بن مسلم از امام صادق عليه السلام از پدرشان عليه السلام روايت كرده اند كه: «حضرت شهادت در ربا و جور و انحراف را باطل مى كرد و اگر شهود مى گفتند ما نمى دانستيم، آنان را رها مى كرد و اگر مى دانستند، آنان را تعزير مى كرد.»

663-45909-(3) امير المؤمنين عليه السلام پيوسته شهادت در ربا و جور را باطل مى كرد. اگر شاهدان مى گفتند:

نمى دانستيم، آزادشان مى كرد و چون مى دانستند، تعزيرشان مى نمود.

664-45910-(4) امام صادق عليه السلام فرمود: «شاهد كسى كه طلاق مى دهد، برخلاف سنّت [پيامبر صلى الله عليه و آله] مشو.»

باب 44 حكم شهادت بر زمينى كه چيزى در آن دفن شده است

665-45911-(1)امام صادق عليه السلام فرمود: «اگر چيزى در زمين دفن مى كنى، بر آن زمين شاهد بگير؛ چرا كه زمين چيزى را به تو نمى دهد.»

مجلسى قدس سره در كتاب روضة المتقين گويد: «چون شخص بسيار مى شود كه فراموش مى كند يا مى ميرد و وارث از اين جريان اطّلاعى ندارد و در نتيجه حقّ آنان ضايع مى گردد.

و ممكن است كه منظور از اين روايت، تاكيد در شاهد گرفتن باشد؛ چرا كه غالباً مردم اگر شاهدانى نباشد، مال را انكار مى كنند.»

666-45912-(2) زيد زرّاد در اصلش [كتاب] گويد: «از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: راز خود را از هر كس پنهان دار و رازت از دو لب بيرون نبر؛ چرا كه هر چه از يكى بگذرد، آن آشكار است و چون در زمين چيزى را دفن مى كنى و آن را به امانت نزد زمين مى نهى، بر زمين (1) شاهد مگير؛ چرا كه زمين امانتت را هرگز به تو باز نمى گرداند.»


1) . اين حديث با حديث قبلى در تضاد است؛ ممكن است سقطى يا تصحيفى در كار باشد.

(45) باب حكم استقالة الشّهادة

667-45913-(1) الجعفريّات 145: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه عن عليّ عليهم السلام انّه قال: من استقالنا من شهادته أقلناه.

668-45914-(2) دعائم الإسلام 516/2: و عن عليّ عليه السلام أنّه قال: من شهد عندنا ثمّ رجع فاستقالنا شهادته أقلناه، يعنى ما لم يقطع الحكم.

(46) باب ما ورد في أنّ الشّهادة تجوز على السّماع في الأشياء المتقدّمة من الأنساب و الوفاة و الأحباس و ما أشبه ذلك

669-45915-(1) دعائم الإسلام 517/2: و عن جعفر بن محمّد عليهما السلام: أنّه سُئل عن رجل في يديه دار فأقام(1) فيها خمسين أو ستّين سنة فقام عليه رجل فادّعاها و ثبّت الأصل انّها له و قال الّذى هي في يديه اشتريتها من قوم انقرضوا و انقرضت البيّنة و جاء بقوم فشهدوا على السّماع أنّه اشتراها كما ذكر فقال عليه السلام إن شهدوا أنّه اشتراها من أهل هذا المدّعى الّذى يدّعى الدّار بسببهم سقطت دعواه و إلّا فهو على أصله و انّما تجوز الشّهادة على السّماع في الأشياء المتقدّمة من الأنساب و الوفاة و الأحباس(1)و ما أشبه ذلك.

(47) باب أنّ الشّاهد إذا كان ثقة فأقام شهادته عند غيره هل يجوز له أن يشهد معه عند الحاكم أم لا

670-45916-(2)فقه الرّضا عليه السلام 308: و بلغني عن العالم عليه السلام أنّه قال: إذا كان لأخيك المؤمن على رجل حقّ فدفعه عنه و لم يكن له من البيّنة إلّا واحدة و كان الشّاهد ثقة فسألته عن شهادته فاذا

1) . الأجناس - ك - الأحباس أي اوقاف.

2) . أقام - ك.

باب 45 حكم پس گرفتن شهادت

667-45913-(1)امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «هر كس كه بخواهد شهادتش را از ما پس گيرد، به او پس مى دهيم.»

668-45914-(2) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «هر كس كه نزد ما شهادتى بدهد و پس از آن باز گردد و بخواهد كه شهادتش را از ما پس گيرد، ما شهادتش را به او پس مى دهيم. منظور حضرت تا زمانى است كه حكم [قاضى] قطعى نشده باشد.»

باب 46 حكم شهادت بر شنيده هاى گذشته در نَسَب، وفات، وقف ها و...

669-45915-(1) از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه خانه اى از آنِ اوست و در آن خانه پنجاه يا شصت سال نشسته است، پس از آن مردى بر او در مى آيد و ادّعا مى كند كه خانه مال اوست و اصل (1) هم ثابت مى كند كه خانه از آنِ اوست (مدّعى) و آن كس كه خانه در دستش است، مى گويد: من اين خانه را از مردى كه منقرض شده اند، خريده ام و شاهدان هم منقرض شده اند و گروهى را مى آورد كه شهادت بر شنيدن مى دهند؛ يعنى شهادت مى دهند كه شنيده اند اين شخص خانه را آن گونه كه مى گويد خريده است، حضرت فرمود: «اگر شهادت دهند كه اين خانه را از خويشاوندان اين مدّعى اى كه ادّعاى خانه را به واسطۀ آنان مى كند خريدارى كرده است، ادّعاى او ساقط مى شود وگرنه او بر اصل خويش هست و تنها شهادت بر شنيدن دربارۀ امور قديمى از قبيل نسب، وفات، وقف ها و مانند آن جايز است.»

باب 47 حكم شهادت كسى كه به همراه شاهد مورد وثوق، نزد حاكم شهادت مى دهد

670-45916-(1) عالم عليه السلام فرمود: «اگر برادر مؤمنت بر مردى حقّ دارد ولى آن مرد حقّ او را نمى دهد و برادر مؤمنت تنها يك شاهد دارد ولى شاهد مورد اعتماد است و تو از شاهد دربارۀ شهادتش تحقيق مى كنى، اگر او نزد تو شهادت داد، تو همراه وى نزد حاكم به مثل شهادت وى شهادت بده تا حقّ برادر مسلمان از بين نرود.»


1) . ظاهراً اصل در اينجا به معناى دليل و مدرك است.

أقامها عندك شهدت معه عند الحاكم على مثال(1)ما شهد لئلّا يَتْوى(2)حقّ امرئ مسلم.

العوالى 315/1: روى أيضاً صاحب كتاب التكليف لابن أبي العزاقر عن العالم عليه السلام: نحوه).

671-45917-(2) غيبة الطوسيّ 252: و أخبرنى جماعة عن أبي الحسن محمّد بن أحمد بن داود و أبي عبد اللّه الحسين بن عليّ بن الحسين بن موسى بن بابويه أنّهما قالا: ممّا أخطأ محمّد بن عليّ (الشّلمغانى) في المذهب في باب الشّهادة أنّه روى عن العالم عليه السلام أنّه قال: إذا كان لأخيك المؤمن على رجل حقّ فدفعه و لم يكن له من البيّنة عليه إلّا شاهد واحد و كان الشّاهد ثقة رجعت الى الشّاهد فسألته عن شهادته فإذا أقامها عندك شهدت معه عند الحاكم على مثل ما يشهده عنده لئلّا يتوى حقّ امرئ مسلم و اللّفظ لابن بابويه و قال هذا كذب منه لسنا(3)نعرف ذلك و قال في موضع آخر كذب فيه.

1) . مثل - البحار.

2) . تَوِى كرَضِىَ أي هَلَكَ‌.

3) . و لسنا - ك.

671-45917-(2) شيخ طوسى گويد: «عدّه اى از ابوالحسن محمد بن احمدبن داوود و ابوعبداللّه حسين بن على بن الحسين بن موسى بن بابويه به من خبر دادند كه آن دو گفته اند: از اشتباه هايى كه محمد بن على شلمغانى در دين در باب شهادت كرده است از عالم عليه السلام روايت كرده كه فرمود: اگر براى برادر مؤمن تو بر مردى حقّى است كه به او نمى دهد و برادر مؤمن جز يك شاهد ندارد و شاهدش مورد اعتماد است، تو به شاهدش مراجعه مى كنى و دربارۀ شهادتش از وى مى پرسى و تحقيق مى كنى.

پس اگر نزد تو شهادت داد، تو هم همراه وى نزد حاكم مثل شهادت وى شهادت مى دهى تا حقّ مرد مسلمان از بين نرود و عبارت از ابن بابويه است و او گويد: اين دروغى است از وى كه ما آن را نمى شناسيم و در جاى ديگر گفته است كه: در آن دروغ است.»

كتاب الحدود و التّعزيرات

اشاره

كتاب حدود و تعزيرات

أبواب الأحكام العامّة للحدود و ما يناسبها

(1) باب ما ورد في فوائد الحدّ و لزوم اقامته على الوضيع و الشّريف بحدوده و حرمة تعطيله و تأخيره و تجاوز حدّه

اشاره

قال اللّه تعالى في سورة الرّوم (30):19: «يُخْرِجُ اَلْحَيَّ مِنَ اَلْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ اَلْمَيِّتَ مِنَ اَلْحَيِّ وَ يُحْيِ اَلْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا وَ كَذٰلِكَ تُخْرَجُونَ‌».

672-45918-(1)كافى 174/7: محمّد بن يعقوب قال حدّثني محمّد بن يحيى عن تهذيب 146/10: أحمد بن محمّد بن عيسى عن محمّد بن إسماعيل بن بزيع عن حنّان بن سدير عن أبيه قال قال أبو جعفر عليه السلام: حدّ يقام في الأرض أزكى فيها من مطر(1) أربعين ليلة و أيّامها.

673-45919-(2)تهذيب 146/10: محمّد بن يعقوب عن كافى 174/7: أحمد بن مهران عن محمّد بن عليّ عن موسى بن سعدان عن عبد الرّحمن ابن الحجّاج عن أبي إبراهيم عليه السلام: في قول اللّه عزّ و جلّ «وَ يُحْيِ اَلْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا» قال ليس يحييها بالقطر و لكن يبعث اللّه رجالاً فيحيون العدل(2) فتحيا الأرض لإحياء العدل و لإقامة الحدّ للّه(3)أنفع في الأرض من القطر أربعين صباحاً.

674-45920-(3) كافى 174/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن النّوفليّ عن السّكونىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: إقامة حدّ خير من مطر أربعين صباحاً.


1) . قطر - يب.

2) . بالعدل - يب.

3) . و لإقامة حدّ فيه أنفع - يب.

فصل اول: باب هاى احكام عمومى حدود

باب 1 فوايد حدّ و لزوم اجراى آن بر شخص فرومايه و شريف، حرمت تعطيل و تأخير و تجاوز از حدّ

او زنده را از مرده بيرون مى آورد و مرده را از زنده، و زمين را پس از مردنش حيات مى بخشد و همين گونه روز قيامت [از قبرها خارج مى شويد] بيرون آورده مى شويد.(1)672-45918-(1) امام باقر عليه السلام فرمود: «حدّى كه در زمين اجرا مى شود، رشدآورتر از چهل شبانه روز باران بر زمين است».

673-45919-(2) امام كاظم عليه السلام دربارۀ فرمودۀ خداوند عز و جل: زمين را پس از مردنش حيات مى بخشد، بيان داشت:

«منظور اين نيست كه خداوند با باران زمين را زنده مى سازد، بلكه مردانى را بر مى انگيزد كه آنان عدل را احيا مى كنند و زمين با احياى عدل زنده مى شود و اجراى يك حدّ براى زمين، از باران چهل صبح [\روز] سودمندتر است».

674-45920-(3) امام صادق عليه السلام بيان داشت: «رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: اجراى يك حدّ، از باران چهل صبح [\ روز] بهتر است».


1) . روم، 19/30.

675-45921-(1)كافى 175/7: محمّد بن يحيى عن محمّد بن الحسين عن حفص بن عون رفعه قال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: ساعة من إمام عدل(2)أفضل من عبادة سبعين سنة و حدّ يقام للّه في الأرض أفضل من مطر أربعين صباحاً.

676-45922-(3)مستدرك 9/18: القطب الرّاوندىّ في لبّ اللّباب عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله قال: يوم واحد من سلطان عادل خير من مطر أربعين يوماً و حدّ يقام في الأرض أزكى من عبادة ستّين سنة.

677-45923-(4)الجعفريّات 133: قال أبو عبد اللّه جعفر بن محمّد: كان أبى يطلب إقامة حدود اللّه عزّ و جلّ و إن لم يكن مرغّب(5)في شيء من أمور الدّنيا فلا يكتب بما فيه ذنباً.

678-45924-(6)غرر الحكم 852: قال عليّ عليه السلام: لا يسعد أحد إلّا بإقامة حدود اللّه سبحانه و لا يشقى أحد إلّا باضاعتها.

679-45925-(7)كافى 185/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن تهذيب 9/10 (الحسن - يب) بن محبوب عن عليّ ابن أبي حمزة عن أبي بصير عن عمران بن ميثم أو صالح بن ميثم عن أبيه قال فقيه 22/4: أتت امرأة(8)(مجحّ‌(4) - كا - يب) أمير المؤمنين عليه السلام فقالت يا أمير المؤمنين إنّي زنيت فطهّرنى طهّرك اللّه فانّ عذاب الدّنيا أيسر من عذاب الآخرة الّذى لا ينقطع فقال (لها - يب) ممّا أطهّرك قالت انّى(5) زنيت فقال لها أو(6) ذات بعل أنت أم غير ذلك(7) فقالت (بل - كا - يب) ذات بعل فقال لها أ فحاضراً(8) كان بعلك (إذ فعلت ما فعلت - كا - يب) أم غائباً(9)(كان عنك - كا - يب) قالت (بل - كا - يب) حاضراً(10).

فقال (لها - كا - يب) انطلقى(11)فضعى(12)ما في بطنك ثمّ ائتني (أطهّرك - كا - يب) فلمّا ولّت عنه (المرأة فصارت - كا - يب) حيث(13)لا تسمع كلامه قال اللّهمّ إنّها(14)شهادة فلم تلبث أن أتته(15)فقالت قد وضعت فطهّرنى (قال - كا - يب) فتجاهل عليها فقال (أطهّرك


1) . محج - يب - مجحّ بتقديم المعجمة على المهملتين الحامل المقرب الّتى دنا ولادها - النّهاية.

2) . ساعة امام عادل - خ - ساعة من امام عادل - خ.

3) . من الزّنا - فقيه.

4) . و ذات - يب - فذات - فقيه.

5) . يرغب في شيء من أمور الدّنيا فلا يكتب عليه ذنباً - ك.

6) . غير ذات بعل - فقيه.

7) . أ فحاضر - يب - فحاضراً - فقيه.

8) . و انّ امرأة أتت - فقيه.

9) . غائب - يب.

10) . حاضر - يب.

11) . انتظرى - فقيه.

12) . حتّى تضعى - فقيه.

13) . من حيث - فقيه.

14) . هذه - فقيه.

15) . أتت - يب.

675-45921-(4) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «يك ساعت حكومت (قضاوت) امام عادل، از عبادت هفتاد سال برتر است و حدّى كه براى خدا در زمين اجرا مى شود، از باران چهل صبح [\روز] برتر است».

676-45922-(5) پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «يك روز از حكومت امام عادل از باران چهل روز بهتر است و يك حدّ كه در زمين اجرا مى شود، از عبادت شصت سال برتر است».

677-45923-(6) امام صادق عليه السلام فرمود: «پدرم اقامۀ حدود خدا را طلب مى كرد؛ اگر چه در هيچ يك از امور دنيا ترغيب نمى كرد. پس [به خاطر اهتمام حدّ و دورى از دنيا] گناهى بر او ننويسد.»

678-45924-(7) امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «كسى خوشبخت نمى شود، جز با اجراى حدود الهى و كسى بدبخت نمى شود جز با تضييع حدود الهى».

679-45925-(8) زنى نزد امير المؤمنين عليه السلام آمد و عرض كرد: «اى امير المؤمنين، من زنا داده ام؛ پاكم ساز.

خداوند تو را پاكيزه بدارد؛ چرا كه عذاب دنيا از عذاب دائمى آخرت آسان تر است. حضرت فرمود: از چه گناهى تو را پاك سازم‌؟ آن زن عرض كرد: من زنا داده ام. حضرت به وى فرمود: آيا تو شوهردارى يا نه‌؟ آن زن عرض كرد: شوهر دارم. حضرت فرمود: آيا شوهرت نزد تو حاضر بود يا غايب از تو؟ آن زن عرض كرد: شوهرم حاضر بود. حضرت فرمود: برو و زايمان كن، آن گاه نزد من بيا و چون زن رفت - به گونه اى كه سخن حضرت را نمى شنيد - حضرت فرمود: خدايا، اين يك شهادت. پس از مدتى، آن زن نزد حضرت آمد و عرض كرد: زايمان كردم؛ هم اكنون مرا پاك ساز. حضرت - به گونه اى كه آن زن

كا - فقيه) يا أمة اللّه ممّا ذا فقالت انّى (قد - فقيه) زنيت (و قد وضعت - فقيه) فطهّرنى.

فقالت و ذات بعل (أنت - يب - فقيه) إذ فعلت ما فعلت (أم غير ذات بعل - فقيه) قالت نعم(1)قال و كان زوجك(2)حاضراً أم غائباً قالت بل حاضراً قال فانطلقى(3)و أرضعيه(4)(حَوْلَيْنِ كامِلَين كما أمرك اللّه قال فانصرفت المرأة - كا - يب) فلمّا صارت(5)(من(6)- كا) حيث لا تسمع كلامه قال اللّهمّ إنّهما شهادتان (قال - كا - يب) فلمّا (مضى حولان أتت المرأة فقالت قد أرضعته حولين - كا - يب) فطهّرنى يا أمير المؤمنين (فتجاهل عليها (و - كا) قال أطهّرك ممّا ذا - كا - يب) فقالت (يا أمير المؤمنين - فقيه) انّى زنيت فطهّرنى قال و ذات بعل كنتِ‌(7)إذا فعلت ما فعلت (أم غير ذات بعل - فقيه) فقالت نعم قال(8)و بعلك(9)غائب (عنك - كا) إذا فعلت ما فعلت أو(10)حاضر قالت بل حاضر.

قال فانطلقى فاكفليه حتّى يعقل أن يأكل و يشرب و لا يتردّى من سطح و لا يتهوّر في بئر (قال - كا - يب) فانصرفت و هي تبكى فلمّا ولّت (فصارت - كا) حيث لا تسمع كلامه قال اللّهمّ إنّها(11)ثلاث شهادات (قال - كا) فاستقبلها عمرو بن حريث (المخزومى - كا - يب) (و هي تبكى - فقيه) فقال (لها - يب - فقيه) ما يبكيك (يا أمة اللّه و قد رأيتك تختلفين الى عليّ عليه السلام تسألينه أن يطهّرك - كا - يب) فقالت (إنّى - كا - يب) أتيت أمير المؤمنين عليه السلام فسألته أن يطهّرنى فقال (لى - فقيه) اكفلى ولدك حتّى يعقل أن يأكل و يشرب و لا يتردّى من سطح و لا يتهوّر في بئر و قد(12)خفت أن يأتي(13)عليّ الموت و لم يطهّرنى فقال لها عمرو ابن حريث ارجعي (اليه - كا - يب) فأنا(14)أكفله(15)فرجعت فأخبرت أمير المؤمنين عليه السلام بقول عمرو فقال لها أمير المؤمنين عليه السلام (و هو متجاهل(16)عليها - كا - يب) وَ لِمَ يكفل عمرو (بن حريث - يب) ولدك فقالت يا أمير المؤمنين (انّى - كا - فقيه) زنيت فطهّرنى فقال و ذات بعل كنتِ‌(17)إذ


1) . بل ذات بعل - فقيه.

2) . بعلك - فقيه.

3) . انطلقى - يب - اذهبي - فقيه.

4) . فارضعيه - يب - حتّى ترضعيه - فقيه.

5) . ولّت - فقيه.

6) . منه - يب.

7) . انتِ - كا.

8) . فقال - يب.

9) . و كان زوجك - فقيه.

10) . أم - يب.

11) . هذه - فقيه.

12) . و لقد - يب.

13) . يدركنى - فقيه.

14) . فانّى - فقيه.

15) . أكفل ولدك - فقيه.

16) . يتجاهل - يب.

17) . انتِ - كا.

را نمى شناسد - پرسيد: اى كنيز خدا، تو را از چه پاك سازم‌؟ آن زن عرض كرد: من زنا داده ام؛ مرا پاك ساز. حضرت فرمود: آيا آن زمان كه چنين كارى كردى، شوهر داشتى‌؟

آن زن عرض كرد: آرى. حضرت فرمود: شوهرت حاضر بود يا غايب‌؟ آن زن عرض كرد: شوهرم حاضر بود. حضرت فرمود: برو و فرزندت را شيرده؛ دو سال كامل آن گونه كه دستور خداست. راوى گويد: زن بازگشت و چون به جايى رسيد كه سخن امير المؤمنين عليه السلام را نمى شنيد، حضرت فرمود: خدايا، اين دو شهادت و چون دو سال گذشت، زن آمد و عرض كرد: اى امير المؤمنين، دو سال به اين بچه شير داده ام؛ هم اكنون مرا پاك ساز. حضرت - به گونه اى كه گويا آن زن را نمى شناسد - از وى پرسيد:

تو را از چه پاك سازم‌؟ آن زن عرض كرد: اى امير المؤمنين، من زنا داده ام؛ مرا پاك ساز. حضرت فرمود: آن زمان كه چنين كردى، شوهر داشتى‌؟ آن زن عرض كرد: آرى. حضرت فرمود: آيا شوهرت آن زمان كه چنين كردى، غايب بود يا حاضر؟ زن عرض كرد: وى حاضر بود. حضرت فرمود: برو و از فرزندت سرپرستى كن تا آن زمان كه فرزند، درك خورد و خوراك پيدا كند و از پشت بام نيفتد و در چاه سقوط نكند. آن زن در حالى كه مى گريست، بازگشت. چون زن رفت و ديگر سخن امام را نمى شنيد، حضرت فرمود: خدايا، اين سه شهادت. عمرو بن حريث در بين راه با اين زن روبه رو شد.

از وى پرسيد: چرا گريه مى كنى‌؟ آن زن گفت: من به خدمت امير المؤمنين عليه السلام رسيده و از وى درخواست كرده ام كه مرا پاك سازد [اما] ايشان به من فرموده است: از فرزندت سرپرستى كن تا زمانى كه عقل خورد و خوراك پيدا كند و از پشت بام نيفتد و در چاهى سقوط نكند و من مى ترسم كه مرگم فرا رسد و حضرت، مرا پاك نساخته باشد. عمرو بن حريث به آن زن گفت: نزد حضرت بازگرد؛ من عهده دار سرپرستى فرزند مى شوم. آن زن بازگشت و گفتۀ عمرو بن حريث را براى امير المؤمنين عليه السلام بازگفت. امير المؤمنين عليه السلام - به گونه اى كه گويا نمى داند - از آن زن پرسيد: چرا عمرو بن حريث فرزند تو را سرپرستى مى كند؟ آن زن عرض كرد: اى امير المؤمنين، زنا داده ام؛ مرا پاك ساز.

فعلت ما فعلت قالت نعم قال أ فغائباً(1)كان بعلك (إذ فعلت ما فعلت - كا - يب) أم حاضراً(2)فقالت بل حاضراً(3)(قال - كا - يب) فرفع (أمير المؤمنين عليه السلام - فقيه) رأسه الى السّماء.

و قال اللّهمّ إنّه(4)قد ثبت(5)لك(6)عليها أربع شهادات و إنّك قد قلت لنبيّك صلّى اللّه عليه و آله فيما أخبرته (به - كا) من دينك يا محمّد من عطّل حدّاً من حدودى فقد عاندنى و(7)طلب بذلك مضادّتى اللّهمّ و انّى غير معطّل حدودك و لا طالب مضادّتك (و لا معاند لك - فقيه) و لا مضيّع لأحكامك بل مطيع لك و متّبع سنّة(8)نبيّك صلّى اللّه عليه و آله (قال - كا - يب) فنظر إليه عمرو بن حريث (و كأنّما الرّمّان يفقأ في وجهه فلمّا رأى ذلك عمرو - كا - يب) قال يا أمير المؤمنين إنّي إنّما أردت (ان - يب - فقيه) أكفله إذ(9)ظننت أنّك(10)تحبّ ذلك فأمّا إذا كرهته (فإنّى - كا - يب) لست أفعل.

فقال أمير المؤمنين عليه السلام أ بَعْدَ أربع شهادات باللّه لتكفلنّه و أنت صاغر فصعد أمير المؤمنين عليه السلام المنبر فقال يا قنبر نادِ في النّاس الصّلاة جامعة (فنادى قنبر في النّاس - كا - يب) فاجتمعوا حتّى غصّ المسجد بأهله (و قام أمير المؤمنين صلوات اللّه عليه فحمد اللّه و أثنى عليه - كا - يب) ثمّ قال (يا - يب) أيّها النّاس إنّ إمامكم خارج بهذه المرأة الى (هذا - كا - يب) الظّهر ليقيم عليها الحدّ إن شاء اللّه (فعزم عليكم أمير المؤمنين لمّا(11)خرجتم و أنتم متنكّرون و معكم أحجاركم(12)لا يتعرّف أحد منكم الى أحد حتّى تنصرفوا إلى منازلكم إن شاء اللّه قال - كا - يب).

ثمّ نزل فلمّا أصبح (النّاس بكرة - كا - يب) خرج بالمرأة و خرج النّاس متنكّرين متلثّمين بعمائمهم (و بأرديتهم - كا - يب) و الحجارة في(13)أرديتهم و في أكمامهم حتّى انتهى(14)(بها و النّاس معه - كا - يب) الى الظّهر(15)(بالكوفة - كا) فأمر أن يحفر(16)لها حفيرة ثمّ دفنها فيها


1) . أ فغائب - يب.

2) . حاضر - يب.

3) . حاضر - يب.

4) . إنّى - فقيه.

5) . أثبت - فقيه.

6) . ذلك - فقيه.

7) . و ضادّنى في ملكى - فقيه.

8) . لِسنّة - فقيه.

9) . لأنّى - فقيه.

10) . أنّ ذلك تحبّه - فقيه.

11) . الّا - يب.

12) . أصحابكم - يب.

13) . في أيديهم و أرديتهم و أكمامهم - فقيه.

14) . انتهوا - فقيه.

15) . ظهر الكوفة - يب.

16) . فحفر - فقيه.

(الى حضرت فرمود: آن زمان كه اين كار را كردى، شوهر داشتى‌؟ آن زن گفت: آرى. حضرت فرمود:

شوهرت غايب بود يا حاضر؟ زن عرض كرد: حاضر بود.

در اينجا امير المؤمنين عليه السلام سر به آسمان برداشت و گفت: خدايا، چهار شهادت براى تو عليه اين زن ثابت شد و تو به پيامبرت صلى الله عليه و آله در آنچه از دينت خبر داده اى، فرمودى: اى محمد، هر كس كه حدّى از حدود مرا تعطيل كند، او با من دشمنى كرده و با اين كارش مخالفت و ستيز با من را خواسته است.

من حدود تو را تعطيل نخواهم كرد و خواستار ستيز با تو و تضييع كنندۀ احكام تو نيستم بلكه من مطيع تو و پيرو سنت پيامبرت صلى الله عليه و آله هستم.

عمرو بن حريث نگاهى به امير المؤمنين عليه السلام كرد؛ گويى كه چهرۀ حضرت چون انارى شكافته شده، سرخ شده بود. وى چون چنين ديد، عرض كرد: اى امير المؤمنين، تنها به اين دليل كه مى پنداشتم شما تكفّل بچه را دوست مى دارى، كفالت وى را پذيرفتم ولى هم اكنون كه شما آن را ناپسند مى داريد، من چنين نخواهم كرد. حضرت امير المؤمنين عليه السلام فرمود: آيا پس از چهار شهادت! به خدا سوگند! بايد با خوارى فرزند را كفالت كنى. آن گاه امير المؤمنين عليه السلام بر بالاى منبر رفت و فرمود: اى قنبر، در ميان مردم فرياد نماز جماعت سر ده. مردم همه جمع شدند تا آنجا كه مسجد پر از جمعيت شد. آن گاه امير المؤمنين عليه السلام فرمود: اى مردم، امام شما به خواست خدا اين زن را پشت كوفه مى برد تا حدّ الهى را بر وى جارى بسازد. امير المؤمنين تصميم گرفت آن گاه كه شما خارج مى شويد، چهرۀ خويش را - آن گونه كه شناخته نشويد - بپوشانيد و سنگ هاى تان را به همراه بياوريد و كسى، ديگرى را نشناسد، تا آن زمان كه به منزل هاى تان بر مى گرديد - ان شاءالله. سپس امير المؤمنين عليه السلام از منبر پايين آمدند. صبح كه شد، حضرت زن را بيرون بردند و مردم - ناشناس - در حالى كه عمامه هاى خويش را بر چهره كشيده بودند و سنگ هاى شان را در عباها و آستين هاى شان داشتند، بيرون آمدند تا به پشت كوفه رسيدند. حضرت دستور داد چاله اى براى زن كندند. آن گاه وى را تا كمر در آن

حَقويها - فقيه) ثمّ ركب بغلته و أثبت رجليه(1)في غرز الرّكاب ثمّ وضع إصبعيه السّبّابتين(2)في أذنيه ثمّ نادى بأعلى صوته يا أيّها النّاس انّ اللّه تبارك و تعالى عهد إلى نبيّه(3)صلّى اللّه عليه و آله عهداً عَهِدَه(4)محمّد صلّى اللّه عليه و آله إلىّ بأنّه(5)لا يقيم الحدّ من للّه عليه حدّ فمن كان (للّه - يب - فقيه) عليه حدّ مثل ما (له - يب - فقيه) عليها فلا يقيم عليها الحدّ (قال - كا - يب) فانصرف النّاس يومئذ كلّهم ما خلا أمير المؤمنين عليه السلام و الحسن و الحسين عليهما السلام فأقام(6)(هؤلاء الثلاثة - كا - يب) عليها الحدّ (يومئذٍ - كا - يب) و ما معهم غيرهم (من الناس - فقيه) (قال و انصرف فيمن انصرف) يومئذ(7)محمّد ابن أمير المؤمنين عليه السلام - كا - يب).

المحاسن 309: البرقيّ عن أبيه عن عليّ بن حمزة عن أبي بصير عن عمران بن ميثم عن أبيه (أو عن صالح بن ميثم عن أبيه) قال أتت امرأة محجّ‌: (و ذكر نحوه).

680-45926-(8)دعائم الإسلام 445/2: و عن عليّ عليه السلام أنّه قال: لمّا رجم شراحة الهمدانيّة كثر النّاس فغلق أبواب الرَّحَبة ثمّ أخرجها فأدخلت حفرتها و رجمت حتّى ماتت ثمّ أمر بفتح أبواب الرَّحَبَة فدخل النّاس فجعل كلّ من دخل يلعنها فلمّا سمع ذلك عليّ عليه السلام أمر منادياً فنادى أيّها النّاس لم يقم الحدّ على أحد قطّ إلّا كان ذلك كفّارة لذلك الذّنب كما يجزى الدّين بالدّين.

681-45927-(10) كافى 265/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن ابن بكير عن زرارة عن حمران قال: سألت أبا عبد اللّه أو أبا جعفر عليهما السلام عن رجل أقيم عليه الحدّ في الدّنيا أ يعاقب في الآخرة فقال: اللّه أكرم من ذلك.

682-45928-(11) دعائم الإسلام 445/2: و عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أنّه قال: من أذنب ذنباً فعوقب عليه في الدّنيا فاللّه أعدل من أن يثنّى على عبده العقوبة و من أذنب ذنباً فستره اللّه عليه في الدّنيا فاللّه أكرم من أن يعود في شيء قد عفا اللّه عنه.

683-45929-(12) فقه الرّضا عليه السلام 331: فان مات الجناة و أقيمت فيهم(9)الحدود فقد طهروا في الدّنيا و الآخرة و إن تابوا(9) كان الوعيد عليهم باقياً بحاله و حسبهم اللّه جلّ و عزّ ان شاء عذّب و ان شاء عفا.


1) . رجله - يب - فقيه.

2) . يديه السّبّاحتين - فقيه.

3) . رسوله - يب.

4) . و عهد - فقيه.

5) . أن لا يقيم - فقيه.

6) . فأقاموا - فقيه.

7) . يومئذ فيمن انصرف - يب.

8) . لم يتوبوا - ك.

9) . عليهم - ك.

چاله قرار داد. سپس بر استر خويش سوار شد و پاى خود را در ركاب گذاشت و دو انگشت سبابه اش را در گوشش نهاد و با بلندترين صدا فرياد كرد: اى مردم، خداوند تبارك و تعالى به پيامبرش صلى الله عليه و آله عهدى كرد كه او نيز همان عهد را با من كرده است: هر كس كه حدّى براى خدا بر وى باشد، اجراى حدّ نكند؛ بنابراين هر كس كه بر وى مانند حدّى است كه بر اين زن است، بر اين زن حدّ جارى نكند. در نتيجه در آن روز، همۀ مردم بجز امير المؤمنين عليه السلام و امام حسن و امام حسين عليه السلام بازگشتند و تنها اين سه نفر حدّ را بر آن زن جارى كردند و كس ديگرى با ايشان نبود. راوى گويد: در ميان كسانى كه بازگشتند، محمد فرزند امير المؤمنين عليه السلام نيز بود.»

680-45926-(9) آن زمان كه شراحه همدانيه سنگسار شد، مردم بسيار بودند. حضرت درهاى «رحبه» (1)را [به دليل ازدحام جمعيت] بست. آن گاه شراحه را آورد. او در چاله اش داخل و سپس سنگسار شد تا اين كه مرد. سپس حضرت درهاى «رحبه» را گشود. مردم وارد شدند. هر كس كه وارد مى شد، شراحه را لعن مى كرد. امير المؤمنين عليه السلام زمانى كه لعن مردم را شنيد، دستور داد تا منادى ندا دهد: «اى مردم، بر هيچ كس حدّ اجرا نمى شود مگر اين كه آن حدّ، كفارۀ گناه وى خواهد شد؛ آن گونه كه ديْن با اداى ديْن، پرداخت مى شود».

681-45927-(10) حمران گويد: «از امام باقر عليه السلام دربارۀ مردى كه در دنيا حدّ بر او اجرا شده، پرسيدم كه: آيا در آخرت هم عذاب مى شود؟ حضرت فرمود: خداوند بزرگ تر از آن است».

682-45928-(11) پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «هركس گناهى كند و در دنيا به مجازات آن رسد، خداوند عادل تر از آن است كه دوباره بنده اش را مجازات كند و هر كس كه گناهى را مرتكب شود و خداوند آن گناه را بر وى در دنيا بپوشاند، خدا بزرگوارتر از آن است كه دربارۀ چيزى كه از آن عفو كرده، تجديد نظر كند».

683-45929-(12) اگر جنايتكاران در حالى بميرند كه حدود الهى دربارۀ آنان جارى گرديده، اينان در دنيا و آخرت پاك شده اند و اگر توبه كنند، وعدۀ عذاب الهى نسبت به آنان برحال خود باقى است و خداوند عز و جل آنان را بس كه اگر بخواهد، عذاب و اگر بخواهد، عفو مى كند.


1) . ميدان، فضاى فراخ و وسيع - م.

684-45930-(13) المقنع 145: و أتى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله رجل(1)كبير البطن عليل قد زنا فأتى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بعرجون فيه مائة شمراخ فضربه ضربة واحدة مكان الحدّ و كره أن يبطل حدّاً من حدود اللّه تعالى.

685-45931-(14) كافى 176/7: عدّة من أصحابنا عن أحمد بن محمّد عن ابن محبوب عن أبي أيّوب الخزّاز عن الحلبيّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: إنّ في كتاب عليّ عليه السلام أنّه كان يضرب بالسّوط و بنصف السّوط و ببعضه في الحدود و كان إذا أتى بغلام و جارية لم يدركا لا يبطل حدّاً من حدود اللّه عزّ و جلّ قيل له و كيف كان يضرب قال كان يأخذ السّوط بيده من وسطه أو من ثلثه ثمّ يضرب به على قدر أسنانهم و لا يبطل حدّاً من حدود اللّه عزّ و جلّ‌.

فقيه 53/4: و روى أبو أيّوب عن الحلبيّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: إنّ في كتاب عليّ عليه السلام أنّه كان يضرب بالسّوط و بنصف السّوط و ببعضه يعنى في الحدود إذا أتى بغلام أو جارية لم يدركا و لم يكن يبطل حدّاً من حدود اللّه فقيل له كيف كان يضرب ببعضه قال كان يأخذ السّوط بيده من وسطه فيضرب به أو من ثلثه فيضرب به على قدر أسنانهم كذلك يضربهم بالسّوط و لا يبطل حدّاً من حدود اللّه عزّ و جلّ‌. المحاسن 273:

البرقيّ عن الحسن بن محبوب عن أبي أيّوب الخزّاز عن الحلبيّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال:

(و ذكر نحوه).

686-45932-(15) دعائم الإسلام 442/2: و عن عليّ عليه السلام: أنّه كتب الى رفاعة أقم الحدود(2)في القريب يجتنبها البعيد لا تُطَلُّ‌(3)الدّماء و لا تعطّل(4)الحدود.(5).

687-45933-(16) دعائم الإسلام 451/2: و عن عليّ عليه السلام(6)أنّه قال: في قول اللّه عزّ و جلّ تعالى «وَ لاٰ تَأْخُذْكُمْ بِهِمٰا رَأْفَةٌ فِي دِينِ اَللّٰهِ‌» قال اقامة الحدود.

688-45934-(17) دعائم الإسلام 443/2: عن عليّ عليه السلام أنّه قال: لبعض من أوصاه عليك بإقامة الحدود على القريب و البعيد و الحكم بكتاب اللّه عزّ و جلّ في الرّضا و السّخط و القسم بالعدل بين الأحمر و الأسود.


1) . برجل - ك.

2) . الحدّ - خ ك.

3) . طَلّ الدّم: هدره.

4) . و تعطّل - ك.

5) . الحدّ - ك.

6) . أبي عبد اللّه عليه السلام - ك.

684-45930-(13) مردى شكم بزرگ و مريض را كه با زنى زنا كرده بود، نزد رسول خدا آوردند. رسول خدا شاخۀ ميوۀ درخت خرما را كه صد خوشه داشت آورد و با آن به جاى حدّ، يك بار به آن مرد زد. پيامبر خدا دوست نداشت كه حدّى از حدود الهى را باطل سازد.

685-45931-(14) امام صادق عليه السلام فرمود: «در كتاب حضرت على عليه السلام آمده است كه: آن امام با كل تازيانه و با نيم يا بخشى از آن، حدود الهى را اجرا مى كرد و آن موقعى بود كه پسر و دختر، رشد و بلوغ را درك نكرده اند، و او حدّى از حدود الهى را باطل نمى كرد.

از امام صادق عليه السلام پرسيدند: امير المؤمنين عليه السلام [در اين گونه موارد] چگونه [تازيانه] مى زد؟ حضرت صادق عليه السلام فرمود: تازيانه را از وسط يا از يك سوم آن به دست مى گرفت و به تعداد سال هاى عمرشان با آن مى زد و حدّى از حدود الهى را باطل نمى كرد».

همين روايت در من لايحضره الفقيه و محاسن، چنين آمده است.

686-45932-(15) امير المؤمنين عليه السلام به رفاعه نوشتند: «حدود را در مورد نزديكان اجرا كن تا افراد دور، از آن پرهيز كنند. خون ها هدر نمى رود و حدود تعطيل نمى شود».

687-45933-(16) امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ فرمودۀ خداوند عز و جل كه: نبايد دربارۀ دين خدا نسبت به آن دو، شما را رأفتى بگيرد، بيان داشت: «[منظور از دين]، اجراى حدود الهى است.»

688-45934-(17) امير المؤمنين عليه السلام به برخى چنين سفارش كرد: «بر تو باد به اجراى حدود بر نزديكان و دوران و قضاوت بر پايۀ كتاب خدا در حال خشنودى و خشم و تقسيم عادلانه بين سرخ و سياه»!

689-45935-(18) دعائم الإسلام 442/2: روّينا عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن آبائه عليهم السلام: أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أتى بامرأة لها شرف في قومها قد سرقت فأمر بقطعها فاجتمع الى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ناس من قريش فقالوا يا رسول اللّه تقطع امرأة شريفة مثل فلانة في خطر(1)يسير قال نعم إنّما هلك من كان قبلكم بمثل هذا كانوا يقيمون الحدود على ضعفائهم و يتركون أقوياءهم و أشرافهم فهلكوا.

690-45936-(19) دعائم الإسلام 442/2: و عنه صلّى اللّه عليه و آله: أنّه نهى عن تعطيل الحدود و قال إنّما هلك بنو إسرائيل لأنّهم كانوا يقيمون الحدود على الوضيع دون الشّريف.

691-45937-(20) كافى 176/7: عدّة من أصحابنا عن أحمد بن محمّد بن عيسى عن تهذيب 3/10:

الحسين بن سعيد عن فقيه 16/4: فضالة (بن أيّوب - كا - يب) عن داود ابن أبي يزيد(2)قال سمعت أبا عبد اللّه عليه السلام يقول: إنّ أصحاب النّبيّ‌(3)صلّى اللّه عليه و آله قالوا لسعد بن عبادة أ رأيت لو وجدت على بطن امرأتك رجلاً ما كنت صانعاً (به - كا - فقيه) قال كنت أضربه بالسّيف قال فخرج رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فقال ما ذا يا سعد قال سعد قالوا (لى - فقيه) لو وجدت على بطن امرأتك رجلاً ما كنت تصنع به فقلت (كنت - فقيه) أضربه بالسّيف فقال يا سعد فكيف(4)بالأربعة (الشّهود - كا - يب) فقال يا رسول اللّه بعد رأى عينى و علم اللّه أنّه(5)قد فعل فقال إي و اللّه بعد رأى عينك و علم اللّه أنّه(6)قد فعل لأنّ اللّه عزّ و جلّ قد جعل لكلّ شيء حدّاً و جعل لمن(7)تعدّى ذلك (الحدّ - كا - فقيه) حدّاً. المحاسن 275: البرقيّ عن عمرو بن عثمان عن عليّ بن الحسين بن رباط عن أبي مخلّد عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قال قوم من الصّحابة لسعد بن عبادة (و ذكر نحوه و زاد و جعل ما دون الأربعة الشّهداء مستوراً على المسلمين).

692-45938-(21) كافى 174/7: عدّة من أصحابنا عن أحمد بن محمّد بن خالد عن عمرو بن عثمان عن عليّ بن الحسن بن عليّ بن رباط عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله: لسعد بن عبادة انّ اللّه جعل لكلّ شيء حدّاً و جعل على كلّ من تعدّى حدّاً من حدود اللّه عزّ و جلّ حدّاً و جعل ما دون الأربعة الشّهداء مستوراً على المسلمين.

1) . الخطر: المنزلة و القدر.

2) . داود بن فرقد - كا - يب.

3) . رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله - فقيه.

4) . و كيف - كا.

5) . ان - يب - بأنّه - فقيه.

6) . ان - يب - بأنّه - فقيه.

7) . لكلّ من يتعدّى - يب.

689-45935-(18) زنى از اشراف را كه سرقت كرده بود، نزد رسول خدا آوردند. حضرت دستور داد تا دست وى را ببرند. مردمى از قريش خدمت حضرت رسيدند و گفتند: «اى رسول خدا، آيا دست يك زن اشرافى - همچون اين زن - در مورد يك چيز كم ارزش، بريده مى شود! حضرت فرمود: پيشينيان شما تنها براى چنين كارى هلاك شدند. آنان حدود الهى را بر ضعيفان اجرا مى كردند ولى قدرتمندان و اشراف را رها مى ساختند؛ پس بدين جهت هلاك شدند».

690-45936-(19) پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از تعطيل كردن حدود نهى كرد و فرمود: «همانا بنى اسرائيل به اين دليل هلاك شدند كه آنان هميشه حدود الهى را بر فرومايگان - نه بر توانگران و اشراف - جارى مى ساختند».

691-45937-(20) داود بن ابى يزيد گويد: «از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: ياران پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به سعد بن عباده گفتند: اگر مردى را بر روى شكم همسرت ببينى، با او چه برخوردى خواهى كرد؟ سعد بن عباده گفت: با شمشير او را خواهم زد. امام صادق عليه السلام فرمود: پس از آن، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله [از منزل] در آمد و فرمود: چيست اى سعد؟ سعد گفت: اينان پرسيدند: اگر مردى را برروى شكم همسرت ديدى، با وى چه خواهى كرد؟ من هم گفتم: او را با شمشير مى زنم. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: اى سعد، پس با چهار شاهد چه مى كنى‌؟ سعد گفت: اى رسول خدا، آيا پس از ديدن با چشم و آگاهى خداوند از كارى كه مرد انجام داده است! پيامبر خدا فرمود: آرى، به خدا سوگند! پس از ديدن چشمت و آگاهى خدا از كارى كه آن مرد انجام داده است؛ چرا كه خداوند براى هر چيز حدّى و براى آن كس كه از آن حدّ تجاوز كند نيز حدّى قرار داده است». برقى در كتاب محاسن اين جمله را در پايان اين روايت افزوده است: «خداوند مقرر فرمود امورى كه كم تر از چهار شاهد آن را ديدند، بر مسلمانان پوشيده باشد».

692-45938-(21) پيامبر صلى الله عليه و آله به سعد بن عباده فرمود: «خداوند براى هر چيزى حدّى قرار داده است و بر هر كس كه از حدّى از حدود خدا تجاوز كند نيز حدّى قرار داده است و امورى را كه كمتر از چهار شاهد بر آن آگاه شوند، بر مسلمانان پوشيده داشته است».

693-45939-(22) كافى 175/7: أبو عليّ الأشعريّ عن محمّد بن حسّان عن محمّد بن عليّ عن أبى جميلة عن ابن دبيس الكوفيّ عن عمرو بن قيس قال قال أبو عبد اللّه عليه السلام: يا عمرو بن قيس أشعرت أنّ اللّه عزّ و جلّ أرسل رسولاً و أنزل عليه كتاباً و أنزل في الكتاب كلّ ما يحتاج إليه و جعل له دليلاً يدلّ عليه و جعل لكلّ شيء حدّاً و لمن جاوز الحدّ حدّاً قال: قلت أرسل رسولاً و أنزل عليه كتاباً و أنزل في الكتاب كلّ ما يحتاج إليه و جعل عليه دليلاً و جعل لكلّ شيء حدّاً قال نعم قلت و كيف جعل لمن جاوز الحدّ حدّاً قال قال إنّ اللّه عزّ و جلّ حدّ في الأموال أن لا تؤخذ إلّا من حلّها فمن أخذها من غير حلّها قطعت يده حدّاً لمجاوزة الحدّ و إنّ اللّه عزّ و جلّ حدّ أن لا ينكح النّكاح إلّا من حلّه و من فعل غير ذلك إن كان عزباً و إن كان محصَناً رجم لمجاوزته الحدّ.

694-45940-(23) كافى 175/7: عليّ عن محمّد بن عيسى عن يونس عن حسين بن المنذر عن عمرو بن قيس الماصر عن أبي جعفر عليه السلام قال: إنّ اللّه تبارك و تعالى لم يَدَع شيئاً تحتاج إليه الأمّة الى يوم القيامة إلّا أنزله في كتابه و بيّنه لرسوله صلّى اللّه عليه و آله و جعل لكلّ شيء حدّاً و جعل عليه دليلاً يدلّ عليه و جعل على من تعدّى الحدّ حدّاً.

695-45941-(24) مستدرك 9/18: كتاب درست ابن أبي منصور عن أبي المغراء عن سماعة بن مهران عن أبي عبد اللّه عليه السلام انّه قال: في حديث: انّه ليس من شيء الّا و قد جرى به كتاب و سنّة ثمّ قال:

انّ اللّه قد جعل لكلّ شيء حدّاً و لمن تعدّى الحدّ حدّاً.

696-45942-(25) دعائم الإسلام 444/2: و عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أنّه قال: ظَهْرُ المؤمن حمىً الّا من حدّ و نهى أن يتعدّى أحد حدّاً من حدود اللّه الى أكثر منه و قال إنّ اللّه عزّ و جلّ بيّن الحدود و جعل على كلّ من تعدّى الحدّ حدّاً.

697-45943-(26) كافى 175/7: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد بن عيسى عن عثمان بن عيسى عن سماعة عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: إنّ لكلّ شيء حدّاً و من تعدّى ذلك الحدّ كان له حدّ.

698-45944-(27) المحاسن 275: البرقيّ عن أبيه عن ابن أبي عمير عن أبي المغراء عن حمران بن أعين عن أبي جعفر عليه السلام قال: إنّ من الحدود ثلث جلد و من تعدّى ذلك كان عليه حدّ.

693-45939-(22) عمرو بن قيس گويد: «امام صادق عليه السلام فرمود: اى عمرو بن قيس، آيا مى دانى كه خداوند پيامبرى فرستاده و بر وى كتابى نازل كرده و در آن كتاب هر آنچه مورد نياز بوده، بيان داشته و براى كتاب راهنمايى قرار داده كه به آن راهنمايى مى كند و براى هر چيزى حدّى و براى هر كس كه از آن حدّ تجاوز كند، حدّى قرار داده است‌؟ عمرو بن قيس گويد: پرسيدم: پيامبرى فرستاده و بر وى كتابى نازل كرده و در كتاب آنچه مورد نياز بوده، بيان داشته و بر كتاب راهنمايى گمارده و براى هر چيز حدّى قرار داده است‌؟ حضرت فرمود: آرى. پرسيدم: چگونه براى هر كس كه از حدّ تجاوز كند، حدّى قرار داده است‌؟

عمرو بن قيس گويد: حضرت صادق عليه السلام فرمود: خداوند در مورد اموال، معين كرده كه جز از راه حلال اخذ نگردد؛ بنابراين هر كس كه از غير راه حلال آن را كسب كند، دستش به عنوان حدّ قطع مى شود؛ چرا كه از حدّ الهى تجاوز كرده است و خداوند حدّى قرار داده كه ازدواج، جز از راه حلالش انجام نگيرد و هر كس كه جز اين كند - اگر بدون همسر باشد - حدّ بر او جارى مى شود و اگر همسردار باشد، سنگسار مى شود؛ چرا كه از حدّ تجاوز كرده است.»

694-45940-(23) امام باقر عليه السلام فرمود: «خداوند تبارك و تعالى چيزى را كه امت تا قيامت به آن نياز دارد، رها نكرده مگر آن را در كتابش نازل و براى رسولش بيان كرده است و خداوند براى هر چيزى حدّى و بر آن راهنمايى گمارده كه به آن راهنمايى مى كند و بر هر كس كه از حدّ الهى تجاوز كند، حدّى قرار داده است».

695-45941-(24) امام صادق عليه السلام در ضمن حديثى فرمود: «چيزى نيست، مگر اين كه كتاب و سنت دربارۀ آن آمده است. آن گاه حضرت فرمود: خداوند براى هر چيزى حدّى و براى هر كس كه از آن حدّ تجاوز كند، حدّى قرار داده است».

696-45942-(25) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «پشت (بدن) مؤمن جز در مورد حدّ [آن هم با شرايطش] مصونيت دارد و حضرت نهى فرمود از اين كه كسى به بيش از حدّى از حدود الهى تجاوز كند. فرمود: خداوند عز و جل حدود را بيان كرده و براى هر كس كه از حدّ تجاوز كند، حدّى قرار داده است».

697-45943-(26) امام صادق عليه السلام فرمود: «هر چيزى حدّى دارد و هر كس كه از آن حدّ تجاوز كند، برايش حدّى است».

698-45944-(27) امام باقر عليه السلام فرمود: «يكى از حدود، همان يك سوم تازيانه است و هر كس كه از آن تجاوز كند، حدّى بر وى ثابت خواهد شد».

699-45945-(28) فقيه 53/4: و خطب أمير المؤمنين عليه السلام النّاس فقال: إنّ اللّه تبارك و تعالى حدّ حدوداً فلا تعتدوها، و فرض فرائض فلا تنقصوها و سكت عن أشياء لم يسكت عنها نسياناً لها فلا تكلّفوها رحمة من اللّه لكم فاقبلوها.

700-45946-(29) أمالي المفيد 158: قال [أخبرنى أبو بكر محمّد بن عمر الجعابىّ قال] حدّثنا عبد اللّه بن جعفر بن محمّد بن أعين البزّاز قال أخبرنى زكريّا بن [يحيى بن] صبيح قال حدّثنا خلف بن خليفة عن سعيد بن عبيد الطّائى عن عليّ بن ربيعة الوالبيّ عن أمير المؤمنين عليّ بن أبى طالب عليه السلام قال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: إنّ اللّه تعالى حدّ لكم حدوداً فلا تعتدوها و فرض عليكم فرائض فلا تضيّعوا و سنّ لكم سنناً فاتّبعوها و حرّم عليكم حرمات فلا تهتّكوها(1)و عفا لكم عن أشياء رحمة منه [لكم] من غير نسيان فلا تتكلّفوها.

701-45947-(30) نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 161: قال أبو عبد اللّه عليه السلام: ما خلق اللّه حلالاً و لا حراماً إلّا و له حدود كحدود الدّار فما كان من حدود الدّار فهو من الدّار حتّى أرش الخدش فما سواه و الجلدة و نصف الجلدة.

702-45948-(31) بصائر الدّرجات 148: حدّثنا إبراهيم بن هاشم عن يحيى ابن أبي عمران عن يونس عن حمّاد قال سمعت أبا عبد اللّه عليه السلام يقول: ما خلق اللّه حلالاً و لا حراماً الّا و له حدّ كحدّ الدّور و انّ حلال محمّد حلال الى يوم القيامة و حرامه حرام الى يوم القيامة و لأنّ عندنا صحيفة طولها سبعون ذراعاً و ما خلق اللّه حلالاً و لا حراماً الّا فيها فما كان من الطّريق فهو من الطّريق و ما كان من الدّور فهو من الدّور حتّى أرش الخدش و ما سواها(2)و الجلدة و نصف الجلدة.

703-45949-(32) كافى 268/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن النّوفليّ عن السّكونىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: من بلغ حدّاً في غير حدّ فهو من المعتدين.

المحاسن 275: البرقيّ عن النّوفليّ عن السّكونىّ عن أبي عبد اللّه عن آبائه عليهم السلام عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: (مثله).

704-45950-(33) تفسير العيّاشىّ 117/1: عن محمّد بن مسلم عن أبي جعفر عليه السلام: في قول اللّه تبارك و تعالى «تِلْكَ حُدُودُ اَللّٰهِ فَلاٰ تَعْتَدُوهٰا وَ مَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اَللّٰهِ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلظّٰالِمُونَ‌» فقال

1) . فلا تنتهكوها - خ.

2) . سواه - ك.

699-45945-(28) امير المؤمنين عليه السلام براى مردم خطبه خواند و فرمود: «خداوند تبارك و تعالى حدودى را معين ساخته؛ از آن حدود تجاوز نكنيد و فرايضى را ملزم كرده، از آنها كم نگذاريد و دربارۀ چيزهايى سكوت كرده. اين سكوت از روى فراموشى نبوده است؛ بنابراين اين تنها به دليل رحمتى است از سوى خدا، پس آن را برخود تكليف نسازيد و آن را بپذيريد.»

700-45946-(29) امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام بيان داشت كه: «رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: خداوند متعال حدودى را براى شما معين كرده، از آن حدود تجاوز نكنيد و واجباتى را بر شما ملزم كرده، آنها را ضايع مسازيد و سنت هايى براى شما پديد آورده، از آنها پيروى كنيد و محرماتى را بر شما حرام ساخته، پرده درى از آنها نكنيد و از چيزهايى به خاطر رحمتش بر شما - بى آن كه فراموش كند - در گذشته است؛ بنابراين آنها را برخود ملزم سازيد.»

701-45947-(30) امام صادق عليه السلام فرمود: «خداوند حلال و حرامى نيافريده جز آن كه چون خانه، براى آن حدودى است و هر آنچه در حدود خانه است، از خانه محسوب مى شود؛ حتى خسارت خراش وغير آن، يا يك تازيانه و نصف تازيانه».

702-45948-(31) حمّاد گويد: «از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: «خداوند حلال و حرامى نيافريده جز آن كه چون خانه ها حدودى دارد و حلال حضرت محمد صلى الله عليه و آله تا قيامت حلال و حرامش تا قيامت حرام است و نزد ما صحيفه اى است كه طول آن هفتاد ذراع [\ 35 متر] است و خداوند حلال و حرامى نيافريده جز آن كه در آن صحيفه هست و هر آنچه از راه است، از راه محسوب مى شود و هر چه از خانه است، از خانه به حساب مى آيد؛ حتى خسارت خراش و غير آن، يا يك تازيانه يا نصف تازيانه».

703-45949-(32) امام صادق عليه السلام بيان داشت كه: «رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: كسى كه حدّى جارى سازد - در جايى كه نبايد چنين كند - وى از تجاوزكاران محسوب مى شود».

704-45950-(33) امام باقر عليه السلام دربارۀ فرمودۀ خداوند تبارك و تعالى: اينها حدود و مرزهاى الهى است؛ از آن تجاوز نكنيد و هر كس تجاوز كند، ستمگر است، فرمود: «خداوند بر زناكار خشم و صد تازيانه برايش مقرر كرده است؛ پس هر كس كه بر زناكار خشم كند و بيشتر تازيانه زند، من از او نزد خدا بيزارى مى جويم و اين همان فرمودۀ خداوند است كه: اينها حدود و مرزهاى الهى است؛ از آن تجاوز نكنيد».

إنّ اللّه غضب على الزّانى فجعل له جلد مائة فمن غضب عليه فزاد(1)فأنا إلى اللّه منه بريء فذلك قوله: «تِلْكَ حُدُودُ اَللّٰهِ فَلاٰ تَعْتَدُوهٰا».

705-45951-(34) كافى 260/7: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد عن تهذيب 148/10:

(الحسن - يب) ابن محبوب عن الحسن بن صالح (الثّورى - كما) عن أبي جعفر عليه السلام قال: إنّ أمير المؤمنين عليه السلام أمر قنبر(2)أن يضرب رجلاً حدّاً فغلظ(3)قنبر فزاده ثلاثة أسواط فأقاده عليّ عليه السلام من قنبر ثلاثة أسواط.

706-45952-(35) دعائم الإسلام 444/2: و عن عليّ عليه السلام: أنّه أمر قنبراً(4)أن يضرب رجلاً فغلط قنبر فزاد ثلاثة أسواط فأقاد عليّ عليه السلام الرّجل المضروب من قنبر فضربه(5)ثلاثة أسواط.

707-45953-(36) كافى 175/7: (عدّة من أصحابنا - معلّق) عن المحاسن 273: أحمد بن محمّد بن خالد عن عليّ بن الحكم عن هشام بن سالم عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: في نصف الجلدة و ثلث الجلدة يؤخذ بنصف السّوط و ثلثى(6)السّوط (ثمّ يضرب به - المحاسن).

708-45954-(37) الجعفريّات 133: أخبرنا عبد اللّه أخبرنا محمّد حدّثني موسى قال حدّثنا أبى عن أبيه عن آبائه عن عليّ عليهم السلام قال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: لا يحلّ لأحد يؤمن باللّه و اليوم الآخر يزيد على عشرة أسواط الّا في حدّ.

709-45955-(38) عوالى اللّئالى 153/2: و في الحديث عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله أنّه قال: يؤتى بوالٍ نقّص من الحدّ سوطاً فيقول ربّ رحمة لعبادك فيقال له أنت أرحم بهم منى‌؟ فيؤمر به الى النّار و يؤتى بمن زاد سوطاً فيقول لينتهوا عن معاصيك فيؤمر به الى النّار.

710-45956-(39) تفسير العيّاشىّ 318/1: عن زرارة عن أبي جعفر عليه السلام قال: كان أمير المؤمنين عليه السلام لا يرى أن يغفل عن شيء من الحدود.

711-45957-(40) كافى 175/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن بعض أصحابه عن عاصم بن حميد عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: الرّجم حدّ اللّه الأكبر و الجلد حدّ اللّه الأصغر. المحاسن 273: البرقيّ عن محمّد بن عيسى اليقطينى عن محمّد ابن سنان عن العلاء بن الفضل عن أبي عبد اللّه عليه السلام: (مثله).


1) . فزاده - ئل.

2) . قنبراً - يب.

3) . فغلط - يب.

4) . قنبر - ك.

5) . فجلده - ك.

6) . بثلثى - المحاسن.

705-45951-(34) امام باقر عليه السلام فرمود: «امير المؤمنين عليه السلام به قنبر دستور داد تا بر فردى حدّ جارى كند. قنبر اشتباه كرد و سه تازيانه بيشتر بر وى زد. امام قصاص آن مرد را از قنبر به سه تازيانه گرفت».

706-45952-(35) امير المؤمنين عليه السلام به قنبر دستور داد تا فردى را تازيانه بزند. قنبر اشتباهى سه تازيانه بيشتر زد.

حضرت قصاص آن مرد را از قنبر به سه ضربه تازيانه گرفت.

707-45953-(36) امام صادق عليه السلام فرمود: «در نصف تازيانه و يك سوم تازيانه، از نيمۀ تازيانه و دو سوم تازيانه گرفته مى شود».

708-45954-(37) حضرت على عليه السلام بيان داشت: «پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: براى هيچ كس كه ايمان به خدا و قيامت دارد، جايز نيست كه بيش از ده تازيانه بزند؛ جز در مورد حدّ».

709-45955-(38) پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «حاكمى را مى آورند كه در حدّى يك تازيانه كمتر زده است. او مى گويد:

خداوندا، من به دليل ترحم بر بندگانت چنين كردم! به او گفته مى شود: آيا نسبت به آنان از من مهربان ترى‌؟ آن گاه دستور مى رسد كه وى را به آتش ببرند و نيز حاكمى را مى آورند كه يك تازيانه بيشتر زده است. او مى گويد: براى اين بيشتر زدم كه از معصيت هاى تو دورى كند. آن گاه دستور مى رسد كه وى را به آتش ببرند».

710-45956-(39) امام صادق عليه السلام فرمود: «هيچ ديده نمى شد كه امير المؤمنين عليه السلام از اجراى حدّ غفلت كند».

711-45957-(40) امام صادق عليه السلام فرمود: «سنگسار كردن، حدّ بزرگ تر خدا و تازيانه زدن، حدّ كوچك تر خداست».

712-45958-(41) بصائر الدّرجات 139: حدّثنا عبد اللّه بن جعفر عن محمّد ابن عيسى عن إسماعيل بن سهل عن إبراهيم بن عبد الحميد عن سليمان عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: انّ في صحيفة من الحدود(1) ثلث جلده من تعدّى ذلك كان عليه حدّ جلدة.

713-45959-(42) دعائم الإسلام 443/2: و عن عليّ عليه السلام أنّه قال: من وجب عليه الحدّ(1)أقيم ليس(2)في الحدود نظرة.

714-45960-(43) فقيه 36/4: و قال أمير المؤمنين عليه السلام: إذا كان في الحدّ لَعَلَّ أو عَسى فالحدّ معطّل.

دعائم الإسلام 465/2: و عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أنّه قال: إذا كان (و ذكر نحوه).

الإرجاعات

و يأتي في الباب التّالى و ما يتلوه و باب (5) وجوب إقامة الحدّ على الكافر و باب (6) أنّ الإمام إذا ثبت عنده حدّ من حقوق اللّه وجب ان يقيمه و باب (7) انّه لا كفالة في حدّ و لا شفاعة و غيرها من الأبواب المربوطة بالحدود ما يدلّ على ذلك و هي كثيرة جدّاً. و في غير واحد من أحاديث باب (10) انّ الرّجل و المرأة لا يرجمان و لا يحدّان حتّى تشهد أربعة شهود على الايلاج من أبواب حدّ الزّنا ج 30 ما يدلّ على عدم جواز تأخير الحدود.

و لاحظ باب (1) حدّ القاذف من أبوابه.

(2) باب أنّ إقامة الحدود إلى سلطان الإسلام المنصوب من قِبَل اللّه تعالى و هم أئمّة الهدىٰ و من نصبوه لإقامتها أو أمروه بها من المؤمنين

اشاره
715-45961-(3)تهذيب 155/10: فقيه 51/4: و روى سليمان بن داود المنقريّ عن حفص بن غياث قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام من يقيم الحدود السّلطان أو القاضي‌؟ فقال(4)إقامة الحدود الى من إليه الحكم.

المقنعة 129: المفيد رحمه اللّه قال فأمّا إقامة الحدود فهو الى سلطان الإسلام المنصوب من


1) . الحقّ - في المخطوط.

2) . و ليس - ك.

3) . في صحيفة الحدود - ك.

4) . قال - يب.

712-45958-(41) امام صادق عليه السلام فرمود: «در كتابى آمده است كه يكى از حدود الهى يك سوم تازيانه است و هر كس كه از آن تجاوز كند، بر وى يك تازيانه به عنوان حدّ ثابت مى شود».

713-45959-(42) حضرت على عليه السلام فرمود: «هر كس كه حدّى بر وى ثابت شود، بايد در موردش اجرا شود. در اجراى حدود الهى، مهلت و تأخيرى نيست».

714-45960-(43) امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «اگر در اجراى حدّ، اظهار شايد و ابراز اميد باشد، حدّ الهى تعطيل مى شود».

ارجاعات

مى آيد:

در باب دوم و بعد آن و باب پنجم، ششم و هفتم و ديگر ابواب مرتبط با اقامۀ حدود بر كافر، روايات بسيارى دربارۀ احكام عمومى حدود مى آيد و در بيش از يك روايت از روايات باب دهم از ابواب حدّ زنا عدم جواز تأخير در اجراى حدود آمده است. به باب اول از ابواب حدّ قاذف بنگريد.

باب 2 اجراى حدود بر عهدۀ حاكم اسلامى است

715-45961-(1) حفص بن غياث گويد: «از امام صادق عليه السلام پرسيدم: چه كسى اجراى حدود مى كند؛ حاكم يا قاضى‌؟ حضرت فرمود: اجراى حدود در اختيار كسى است كه حكومت با اوست».

شيخ مفيد رحمه الله در مقنعه گفته است: «و اما اجراى حدود، در اختيار حاكم اسلامى است كه از سوى خداوند منصوب شده است و اينان امامان هدايت از آل محمد صلى الله عليه و آله هستند و نيز كسانى از اميران و حاكمان كه امامان عليهم السلام آنان را نصب كرده اند و امامان عليهم السلام به فقيهان شيعه، اجراى حدّ را - در صورت امكان - تفويض كرده اند».

قِبَل اللّه و هم أئمّة الهدىٰ من آل محمّد عليهم السلام و من نصبوه لذلك من الأمراء و الحكّام و قد فوّضوا النظر فيه الى فقهاء شيعتهم مع الإمكان.

716-45962-(1)الجعفريّات 42: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه عليّ بن الحسين عن أبيه انّ عليّاً عليهم السلام قال: لا يصلح (2)الحكم و لا الحدود و لا الجمعة إلّا بإمام.

717-45963-(3)الجعفريّات 245: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه عليّ بن الحسين عن أبيه عن جدّه عليّ بن أبي طالب عليهم السلام قال: ثلاثة ان أنتم فعلتموهنّ لم ينزل بكم بلاء جهاد عدوّكم و إذا رفعتم الى أئمّتكم حدودكم فحكموا فيها بالعدل و ما لم تتركوا الجهاد.

718-45964-(4)الجعفريّات 133: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن آبائه عليهم السلام: انّ أبا بكر و عمر و عثمان كانوا يرفعون الحدود الى عليّ بن أبي طالب عليه السلام لعلمه بها لا يستبدّون(2) برأى دونه فما حكم فهو جائز.

719-45965-(5)دعائم الإسلام 467/2: و عن جعفر بن محمّد عليهما السلام أنّه قال: ليس للرّجل أن يقيم الحدّ على عبده و لا أمته(3) دون السّلطان.

720-45966-(6)كافى 264/7: تهذيب 125/10: عليّ (بن إبراهيم - كما) عن أبيه عن ابن أبى نجران عن عاصم بن حميد عن محمّد بن قيس عن أبي جعفر عليه السلام قال: فقيه 18/3: قضى أمير المؤمنين(4) عليه السلام: في رجل جاء به رجلان و قالا إنّ هذا سرق درعاً فجعل الرّجل يناشده لمّا نظر في البيّنة و جعل يقول و اللّه لو كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ما قطع يدي أبداً قال و لِمَ قال (كان - فقيه) يخبره ربّه(5) عزّ و جلّ أنّى بريءٌ فيبرّؤنى ببراءتي (قال - يب) فلمّا رأى (عليّ عليه السلام - فقيه) مناشدته إيّاه دعا الشّاهدين و قال (لهما - فقيه) اتّقيا اللّه و لا تقطعا يد الرّجل ظلماً و ناشدهما ثمّ قال ليقطع أحدكما يده و يمسك الآخر يده فلمّا تقدّما الى المصطبة(6) ليقطع(7)يده ضرب(8)النّاس حتّى اختلطوا فلمّا اختلطوا أرسلا الرّجل في غمار النّاس (و فرّا - فقيه) حتّى(9)


1) . لا يستندون - خ.

2) . لا يصحّ - خ.

3) . و أمته - ك.

4) . عليّ - فقيه.

5) . ربّى - فقيه.

6) . المصطبة: مكان ممهّد قليل الارتفاع عن الأرض يجلس عليه - المنجد.

7) . ليقطعا - فقيه.

8) . ضربا - فقيه.

9) . حين اختلطوا - يب.

716-45962-(2) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «صلاحيت حكومت، اجراى حدود و اقامۀ نماز جمعه، جز به دست امام نيست».

717-45963-(3) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «سه كار است كه اگر انجام دهيد، بلايى بر شما فرود نمى آيد:

جهاد با دشمنان تان، آن زمان كه مرافعۀ حدود را به نزد امامان تان مى بريد، آنان دربارۀ حدود به عدالت حكم و داورى كنند و مادامى كه جهاد را رها نسازيد».

718-45964-(4) امام صادق عليه السلام از پدرشان امام باقر عليه السلام و از پدران شان عليهم السلام نقل فرمودند كه: «ابوبكر و عمر و عثمان مرافعۀ حدود را به خاطر دانش امير المؤمنين عليه السلام به حدود الهى نزد ايشان مى بردند و استبداد به راى غير از نظر امير المؤمنين عليه السلام نمى داشتند. پس آنچه ايشان حكم مى فرمود، مجاز مى دانستند».

719-45965-(5) امام صادق عليه السلام فرمود: «فرد خودش نمى تواند بر بنده وكنيزش به جاى حاكم، حدّ جارى سازد».

720-45966-(6) امام باقر عليه السلام فرمود: «امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ مردى كه دو نفر وى را آوردند و گفتند كه اين مرد زرهى را سرقت كرده است، قضاوت كرد. آن مرد هنگامى كه بيّنه را ديد، امام را سوگند داد و گفت: به خدا سوگند! اگر رسول خدا صلى الله عليه و آله بود، هرگز دستم را قطع نمى كرد. حضرت فرمود: چرا؟ آن مرد گفت: چون خداوند وى را آگاه مى ساخت كه من پاك هستم و او مرا به دليل پاكى ام تبرئه مى كرد.

امير المؤمنين عليه السلام چون سوگند دادن مرد را ديد، دو شاهد را خواست و به آنان گفت: از خدا پروا كنيد و دست اين مرد را به ستم نبريد و حضرت هر دو را سوگند داد.

آن گاه حضرت فرمود: يكى از شما دو شاهد، دست اين را ببرد و ديگرى دست وى را نگاهدارد.

ولى چون اين دو نفر خواستند به بلندى و جايگاه اجراى حدود بروند تا دست آن مرد قطع شود، مردم بهم ريختند تا آن كه در هم شدند و چون چنين شد، آن دو شاهد مرد را در ميان جمعيت رها كردند و پا به فرار گذاشتند تا در مردم گم شدند.

پس از آن، مردى كه آن دو نفر عليه وى شهادت داده بودند، آمد و گفت: اى امير المؤمنين، آن دو مرد بر من به ستم گواهى دادند و چون مردم بهم ريختند و در هم آميختند، مرا رها ساختند و پا به فرار گذاشتند و اگر راست مى گفتند، فرار نمى كردند و مرا رها نمى ساختند.

امير المؤمنين عليه السلام فرمود: هر كس اين دو شاهد را به من معرفى كند، آنان را مجازات مى كنم.»

اختلطا بالنّاس فجاء الّذى شهدا عليه فقال يا أمير المؤمنين شهد عليّ الرّجلان ظلماً فلمّا ضرب(1) النّاس و اختلطوا أرسلانى و فرّا و لو كانا صادقين (لما فرّا، و - فقيه) لم يرسلانى فقال أمير المؤمنين(1)عليه السلام من يدلّنى على هذين (الشّاهدين - فقيه) أنكلهما.

721-45967-(7) دعائم الإسلام 465/2: روّينا عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن آبائه عن عليّ عليهم السلام:

أنّ رجلاً رفع إليه و ذكر له أنّه سرق درعاً و شهد عليه الشّهود فجعل الرّجل ينشد عليّاً عليه السلام في البيّنة (و ذكر ما يقرب ذلك اختصاراً).

722-45968-(8) كافى 263/7: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد رفعه قال: كان أمير المؤمنين عليه السلام يولّى الشّهود الحدود.

723-45969-(9) فقه الرّضا عليه السلام 278: قال: و أوّل من يبدأ برجمهما الشّهود الّذين شهدوا عليهما أو الإمام.

724-45970-(10) المقنع 144: و يبدأ الشّهود برجمه(2).

725-45971-(11) المقنع 146: قال (أمير المؤمنين عليه السلام): الإمام أحقّ من بدأ بالرّجم.

726-45972-(12) مستدرك 76/18: القطب الكيدرىّ البيهقيّ في شرح النّهج في آخر خطبة الشّقشقيّة قال قال صاحب المعارج وجدت في الكتب القديمة انّ الكتاب الّذى دفعه إليه رجل من أهل السّواد كان فيه مسائل منها: شهد شهداء أربعة على محصَن فأمرهم الامام برجمه فرجمه واحد من الشّهود دون الثّلاثة و وافقه قوم أجانب فرجع عن شهادته من رجمه و المرجوم لم يمت ثمّ مات المرجوم و رجع الشّهود الأُخر عن الشّهادة بعد موته فقال عليه السلام يجب ديته على من رجمه من الشّهود و على من وافقه و تعيين من وافقه مفوّض الى الشّاهد الرّاجم.

الإرجاعات

و في أحاديث الباب المتقدّم و الباب التالى ما يدلّ على ذلك. و يأتي في رواية أبى عبيدة (3)من باب (29) حكم من زنى و ادّعى الجهالة

قوله: قلت من يرجمها أو يضربها الحدّ و زوجها لا يقدّمها الى الإمام و لا يريد ذلك منها فقال انّ الحدّ لا يزال للّه في بدنها حتّى يقوم


1) . عليّ - فقيه.

2) . برجمهما - ك.

3) . ضربا - فقيه.

721-45967-(7) در دعائم الاسلام آمده است: «مردى را نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند و گفتند كه او زرهى را سرقت كرده و شاهدان نيز شهادت دادند. آن مرد امير المؤمنين عليه السلام را دربارۀ شاهدان سوگند مى داد...» آن گاه دعائم الاسلام چيزى را نزديك به همان كه در روايت پيش آمد، به اختصار ذكر كرده است.

722-45968-(8) امير المؤمنين عليه السلام اجراى حدود را به دست شاهدان مى سپرد.

723-45969-(9) در فقه الرضا عليه السلام آمده است: «اولين كسانى كه شروع به سنگسار كردن مرد و زن زناكار مى كنند، شاهدان هستند؛ همان ها كه عليه آن دو شهادت داده اند يا امام».

724-45970-(10) در كتاب مقنع شيخ صدوق رحمه الله آمده است: «و شاهدان سنگسار كردن را آغاز مى كنند».

725-45971-(11) امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «امام، شايسته ترين فردى است كه سنگسار كردن را آغاز مى كند».

726-45972-(12) صاحب معارج گفته است: «در ميان كتاب هاى قديمى، نامه اى يافته ام كه مرد باديه نشين عراق به امام داد. مسائلى بود كه يكى از آنها چنين است: چهار نفر عليه يك مرد محصن، شهادت به زنا دادند. امام به آنان دستور داد تا وى را سنگسار كنند. يكى از شاهدان وى را سنگسار كرد ولى سه نفر ديگر نكردند و عده اى ديگر از مردم، با آن يك نفر همراه شدند، ولى آن يك نفر هم از شهادت خود دست كشيد و ديگر سنگسار نكرد؛ در حالى كه آن مرد هنوز زنده بود. آن گاه آن مرد، مُرد و سه شاهد ديگر هم پس از مرگ وى، از شهادت خويش دست كشيدند. حضرت فرمود: ديۀ آن مرد به عهدۀ شاهدى است كه او را سنگسار كرده و نيز كسانى كه با آن شاهد همراهى كرده اند و البته تعيين افرادى كه همراهى كرده اند، در اختيار شاهدى است كه سنگسار كرده است».

ارجاعات

در روايات باب پيشين و نيز در روايات باب آينده، روايتى است كه بر مفاد اين باب دلالت دارد.

مى آيد:

در روايت يكم از باب بيست و نهم، اين گفته كه: «از امام پرسيدم: چه كسى آن زن را با اين كه شوهرش او را به نزد امام نمى برد و خواستار اجراى حدّ دربارۀ وى نمى شود، سنگسار مى كند يا حدّ بر وى جارى مى سازد؟ حضرت فرمود: حدّ همچنان براى خدا در بدن آن زن هست، تا آن كه كسى به آن قيام كند يا آن زن خدا را در حالى ملاقات كند كه از وى خشمگين است» و در باب چهلم،

به من قام أو تلقى اللّه و هو عليها غضبان. و في باب (39) كيفيّة الرّجم ما يدلّ على ذلك.

و في أحاديث باب (3) حكم من شرب الخمر في شهر رمضان من أبواب حدّ المسكر ج 30 ما يناسب ذلك. و في رواية الفضيل (5) من باب (5) انّ شارب الخمر إذا أقيم عليه الحدّ مرّتين قتل في الثّالثة

قوله: كيف كان يصنع (عليّ‌) عليه السلام بشارب الخمر فقال كان يحدّه قلت فإن عاد قال كان يحدّه قلت فان عاد قال كان يقتله.

و في رواية أبي بصير (6) قوله: كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله إذا اُتِىَ بشارب الخمر ضربه ثمّ ان اُتِىَ به ثانية ضربه ثمّ إن أتى به ثالثة ضرب عنقه.

(3) باب ما ورد في أنّه لا يقيم الحدّ في حقوق اللّه من للّه عليه حدّ

اشاره

727-45973-(1)كافى 188/7: تهذيب 11/10: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عمّن رواه عن أبي جعفر أو أبي عبد اللّه عليهما السلام قال: أتى أمير المؤمنين عليه السلام برجل قد أقرّ على نفسه بالفجور فقال أمير المؤمنين عليه السلام لأصحابه اغدوا عليّ غداً متلثّمين فغدوا عليه متلثّمين(1) فقال (لهم - كا) من فعل مثل فعله(2)فلا يرجمه فلينصرف قال فانصرف بعضهم و بقى بعض فرجمه من بقي منهم.

728-45974-(2) فقيه 24/4: و قال الصّادق عليه السلام: إنّ رجلاً جاء الى عيسى بن مريم عليه السلام فقال له يا روح اللّه انّى زنيت فطهّرنى فأمر عيسى عليه السلام أن ينادى في النّاس لا يبقى أحد إلّا خرج لتطهير فلان فلمّا اجتمع و اجتمعوا و صار الرّجل في الحفرة(3)نادى الرّجل لا يحدّنى من للّه في جنبه حدّ فانصرف النّاس كلّهم إلّا يحيى و عيسى عليهما السلام فدنا منه يحيى عليه السلام فقال له يا مذنب عظنى فقال له لا تخلينّ بين نفسك و بين هواها فترديك قال زدنى قال لا تعيّرن خاطئاً بخطيئة قال زدنى قال لا تغضب قال حسبى.

729-45975-(3) فقه الرّضا عليه السلام 276: و لا يقيم حدّاً من في جنبه حدّ.


1) . أى متنقّبين - اللِّثام: ما كان على الأنف و ما حوله من ثوب أو نقاب - المنجد.

2) . ما فعله - يب.

3) . الحفيرة - ئل.

چيزى كه بر مفاد اين باب دلالت دارد و در روايات باب سوم از ابواب حدّ مسكر در ماه [مبارك] رمضان، روايتى كه مناسب با آن است و در روايت پنجم از باب پنجم، اين گفته كه: «پرسيدم:

امير المؤمنين عليه السلام با شرابخوار چه مى كرد؟ حضرت فرمود: بر او حدّ جارى مى كرد. پرسيدم: اگر تكرار مى كرد، حضرت فرمود: بر وى حدّ جارى مى كرد. پرسيدم: اگر باز هم تكرار مى كرد، حضرت فرمود: او را مى كشت» و در روايت ششم، اين گفته كه: «هر زمان شرابخوار را نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مى آوردند، حضرت او را حدّ مى زد. آن گاه اگر مجددا دست به اين عمل مى زد، حضرت باز او را حدّ مى زد. سپس اگر براى بار سوم او را مى آوردند، حضرت گردن وى را مى زد».

باب 3 كسى كه بر وى حدّى است، اجراى حدّ در حقوق الله نكند

727-45973-(1) امام باقر يا امام صادق عليه السلام فرمود: «مردى را كه به كار زشتى اقرار كرده بود، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. امير المؤمنين به يارانش فرمود: فردا صبح همگى براى اجراى حدّ بر اين مرد - در حالى كه چهره هاى تان را پوشانيده ايد - نزد من آييد. همه با اين وضع، فردا نزد حضرت رفتند.

حضرت به آنان فرمود: هر كس مانند كارى كه اين مرد انجام داده، مرتكب شده است، اين شخص را سنگسار نكند و بازگردد. امام گويد: برخى بازگشتند و بعضى ماندند و همان ها كه مانده بودند، وى را سنگسار كردند».

728-45974-(2) امام صادق عليه السلام فرمود: «مردى نزد عيسى بن مريم عليه السلام آمد و به او گفت: اى روح خدا، من زنا كرده ام؛ پاكم ساز. حضرت عيسى عليه السلام دستور داد تا در ميان مردم ندا دهند كه همه براى پاك كردن فلان كس بيرون آيند و چون آن مرد حاضر شد و مردم گرد آمدند و آن مرد در گودال قرار گرفت، فرياد كرد: هر كس كه براى خدا، حدّى بر وى است، مرا حدّ نزند. همه بازگشتند جز حضرت يحيى و عيسى عليه السلام. حضرت يحيى عليه السلام به آن مرد نزديك شد و به وى فرمود: اى گنهكار، مرا پند ده. آن مرد به يحيى عليه السلام گفت: ميان نفس و خواهش هايش را خالى مگذار كه تو را پست مى كند. حضرت يحيى عليه السلام فرمود: بيشتر پندم ده. آن مرد گفت: گنهكارى را به دليل گناهش، سرزنش مكن. حضرت يحيى عليه السلام فرمود: بيشتر پندم ده. آن مرد گفت: خشم مكن. حضرت يحيى عليه السلام فرمود: بس است مرا».

729-45975-(3) در فقه الرضا آمده است: «كسى كه حدّى بر اوست، اجراى حدّ نمى كند».

730-45976-(1)عيون الأخبار 237/2: حدّثنا الحسين بن إبراهيم بن أحمد بن هشام المؤدّب و عليّ بن عبد اللّه الورّاق و أحمد بن زياد بن جعفر الهمدانيّ رضى اللّه عنهم قالوا حدّثنا عليّ بن إبراهيم بن هاشم عن أبيه عن محمّد بن سنان قال: كنت عند مولاى الرّضا عليه السلام بخراسان و كان المأمون يقعده على يمينه إذا قعد للنّاس يوم الاثنين و يوم الخميس فرفع الى المأمون انّ رجلاً من الصّوفيّة سرق فأمر باحضاره فلمّا نظر إليه وجده متقشّفاً(2)بين عينيه أثر السّجود فقال له سوأة لهذه الآثار الجميلة و لهذا الفعل القبيح أ تنسب الى السّرقة مع ما أرى من جميل آثارك و ظاهرك قال فعلت ذلك اضطراراً لا اختياراً حين منعتنى حقّى من الخمس و الفيء فقال المأمون أيّ حقّ لك في الخمس و الفيء؟ قال انّ اللّه تعالى قسّم الخمس ستّة أقسام.

و قال اللّه تعالى «وَ اِعْلَمُوا أَنَّمٰا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‌ءٍ فَأَنَّ لِلّٰهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي اَلْقُرْبىٰ وَ اَلْيَتٰامىٰ وَ اَلْمَسٰاكِينِ وَ اِبْنِ اَلسَّبِيلِ إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللّٰهِ وَ مٰا أَنْزَلْنٰا عَلىٰ عَبْدِنٰا يَوْمَ اَلْفُرْقٰانِ يَوْمَ اِلْتَقَى اَلْجَمْعٰانِ‌»(3).

و قسّم الفيء على ستّة أقسام فقال اللّه تعالى «مٰا أَفٰاءَ اَللّٰهُ عَلىٰ رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ اَلْقُرىٰ فَلِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي اَلْقُرْبىٰ وَ اَلْيَتٰامىٰ وَ اَلْمَسٰاكِينِ وَ اِبْنِ اَلسَّبِيلِ كَيْ لاٰ يَكُونَ دُولَةً بَيْنَ اَلْأَغْنِيٰاءِ مِنْكُمْ‌»(4)قال الصّوفى فمنعتنى حقّى و أنا ابن السّبيل منقطع بى و مسكين لا أرجع على(4) شيء و من حملة القرآن فقال له المأمون اُعطّلُ حدّاً من حدود اللّه و حكماً من أحكامه في السّارق من أجل أساطيرك هذه فقال الصّوفى ابدأ بنفسك تطهّرها(5)ثمّ طهّر غيرك و أقم حدّ اللّه عليها ثمّ على غيرك فالتفت المأمون الى أبى الحسن الرّضا عليه السلام فقال ما يقول‌؟ فقال انّه يقول سرقت فسرق فغضب المأمون غضباً شديداً ثمّ قال للصّوفى و اللّه لاُقَطّعَنَّكَ فقال الصّوفى أ تقطعنى و أنت عبد لي‌؟


1) . الى - ك.

2) . رجل متقشّف: تارك النظافة و التّرفّه. المتقشّف: الذي يتبلّغ بالقوت و بالمرقّع - اللسان - تقشّف: ضدّ تنعّم - المنجد.

3) . الأنفال، الآية 41.

4) . الحشر، الآية 7.

5) . فطهّرها - ك.

730-45976-(4) محمد بن سنان گويد: «در خدمت مولايم حضرت رضا عليه السلام در خراسان بودم. مأمون در روزهاى دوشنبه و پنجشنبه كه با مردم ديدار داشت، حضرت را سمت راست خود مى نشاند. در اين هنگام به مأمون گفته شد كه يكى از صوفى ها سرقت كرده است. مأمون دستور احضار وى را صادر كرد. چون به او نگريست، ديد كه ژوليده است و اثر سجده بر پيشانى اش نقش بسته است. مأمون به وى گفت: بدا به حال اين ظاهر آراسته و اين كار زشت! آيا نسبت سرقت به تو دهند با اين كه ظاهرى آراسته و نشانه هاى زيبايى دارى‌؟ آن مرد گفت: من به اضطرار و نه به اختيار - آن گاه كه تو مرا از حقّ خمس و بيت المال [\فى] بازداشتى - دست به سرقت زدم. مأمون گفت: تو چه حقّى در خمس و بيت المال دارى‌؟ آن مرد گفت: خداوند متعال خمس را شش سهم كرده و فرموده است: بدانيد هرگونه غنيمتى به دست آوريد، خمس آن براى خدا و پيامبر و نزديكان وى و يتيمان و مسكينان و واماندگان در راه است؛ اگر به خدا و آنچه بربندۀ خود در روز جدايى حقّ از باطل - روز درگيرى دو گروه - نازل كرديم، ايمان آورده ايد.

و بيت المال را نيز شش قسمت كرده و فرموده است: آنچه خداوند از اهل اين آبادى ها به رسولش بازگرداند، از آنِ خدا و رسول و خويشاوندان او و يتيمان و مستمندان و در راه ماندگان است تا [اين اموال عظيم] در ميان ثروتمندان شما دست به دست نگردد.

آن مرد صوفى افزود: تو حقّ مرا از من بازداشتى؛ در حالى كه من ابن السبيل هستم كه در بين راه مانده ام و مسكينى هستم كه هيچ ندارم و از حاملان قرآن هستم.

مأمون به وى گفت: آيا حدّى از حدود الهى و حكمى از احكام او را در حقّ سارقى چون تو به دليل افسانه هاى بافته شده ات، جارى نسازم‌؟ مرد صوفى گفت: در آغاز، خودت را پاك ساز؛ آن گاه ديگرى را تطهير كن. حدّ الهى را بر خويش جارى كن، آن گاه بر ديگرى اجرا كن.

در اينجا مأمون متوجه حضرت رضا عليه السلام شد و پرسيد: اين مرد چه مى گويد؟ حضرت فرمود: او مى گويد: تو سرقت كرده اى، او هم سرقت كرده است.

مأمون به شدت خشمگين شد. آن گاه به مرد صوفى گفت: به خدا سوگند! دستت را قطع مى كنم. مرد صوفى گفت: آيا تو دست مرا قطع مى كنى، با اين كه بنده ام هستى‌؟ مأمون گفت: واى بر تو، از كجا من بنده تو شدم! آن مرد صوفى گفت: چون مادرت از مال مسلمانان خريدارى شده؛ بنابراين تو بندۀ همۀ كسانى هستى كه در شرق و غرب هستند. تا آن كه تو را آزاد سازند ولى من هنوز تو را آزاد نساخته ام؛ به علاوه خمس را نيز بلعيده اى و افزون براين، نه به آل پيامبر صلى الله عليه و آله حقّى و نه به كسانى چون من، حقّمان را داده اى و ديگر اين كه، فرد پليد پاك نمى كند پليدى چون خويش را و تنها انسان پاك، پليد

فقال المأمون ويلك و مِن أيْنَ صرتُ عبداً لك‌؟ قال لأنّ أمّك اُشتُريتْ من مال المسلمين فأنت عبد لمن في المشرق و المغرب حتّى يعتقوك و أنا لم أعتقك ثمّ بلعت الخمس و بعد ذلك فلا أعطيت آل الرّسول حقّاً و لا أعطيتنى و نظرائى حقّنا و الاُخرى انّ الخبيث لا يطهّر خبيثاً مثله انّما يطهّره طاهر و من في جنبه الحدّ لا يقيم الحدود على غيره حتّى يبدأ بنفسه أما سمعت اللّه تعالى يقول «أَ تَأْمُرُونَ اَلنّٰاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ اَلْكِتٰابَ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ‌»(1) فالتفت المأمون الى الرّضا عليه السلام فقال ما ترى في أمره‌؟ فقال عليه السلام: انّ اللّه تعالى قال لمحمّد صلّى اللّه عليه و آله «قُلْ فَلِلّٰهِ اَلْحُجَّةُ اَلْبٰالِغَةُ‌»(2) و هي الّتى لم تبلغ الجاهل فيعلمها على جهله كما يعلمها العالم بعلمه و الدّنيا و الآخرة قائمتان بالحجّة و قد احتجّ الرّجل فأمر المأمون عند ذلك باطلاق الصّوفى و احتجب عن النّاس و اشتغل بالرّضا عليه السلام حتّى سَمَّهُ فقتله و قد كان قَتَلَ الفضل بن سهل و جماعة من الشيعة. قال مصنّف هذا الكتاب رحمه اللّه روى هذا الحديث كما حكيته و أنا بريءٌ من عهدة صحّته (هكذا في العيون).

الإرجاعات

و تقدّم في رواية ميثم (8) من باب (1)ما ورد في فوائد الحدّ

قوله عليه السلام: انّ اللّه تبارك و تعالى عهد الى نبيّه صلّى اللّه عليه و آله عهداً عهده محمّد صلّى اللّه عليه و آله اليّ بأنّه لا يقيم الحدّ من للّه عليه حدّ فمن كان للّه عليه حدّ مثل ما عليها فلا يقيم عليها الحدّ فانصرف النّاس يومئذٍ كلّهم ما خلا أمير المؤمنين و الحسن و الحسين عليهم السلام.

و يأتي في رواية أحمد بن محمّد (2)من باب (9) انّ مَنْ ارتكب ما يوجب الحدّ فتاب قبل أن يؤخذ فلا يحدّ

قوله عليه السلام: يا معاشر المسلمين انّ هذا حقّ من حقوق اللّه عزّ و جلّ فمن كان للّه في عنقه حقّ فلينصرف و لا يقيم حدود اللّه من في عنقه للّه حدّ فانصرف النّاس و بقى هو و الحسن و الحسين عليهم السلام.

و في رواية أصبغ (7) قوله: فأقبل عليّ عليه السلام عليهم ثمّ قال نشدت اللّه رجلاً منكم للّه عليه مثل هذا الحقّ أن يأخذ للّه به فانّه لا يأخذ للّه عزّ و جلّ بحقّ من يطلبه اللّه بمثله قال فانصرف و اللّه قوم ما ندرى من هم حتّى السّاعة.


1) . البقرة، الآية 44.

2) . الأنعام، الآية 149.

را پاك مى كند و هر كس كه حدّى بر عهده دارد، حدود را بر ديگرى اجرا نمى سازد مگر پس از آن كه با خويش آغاز كند. آيا نشنيده اى كه خداوند متعال مى فرمايد: آيا مردم را به نيكى دعوت مى كنيد اما خودتان را فراموش مى نماييد؛ با اين كه شما كتاب آسمانى را مى خوانيد؟ آيا نمى انديشيد؟

مأمون نگاهى به حضرت رضا عليه السلام انداخت و گفت: نظر شما دربارۀ اين مرد چيست‌؟ حضرت رضا عليه السلام فرمود: خداوند متعال به حضرت محمد صلى الله عليه و آله فرموده است: بگو: دليل و حجت رسا براى خداست و دليل رسا، همان است كه به جاهل نرسيد تا على رغم جهلش، آن را بداند آن گونه كه عالم با علمش آن را مى داند و دنيا و آخرت برپايۀ دليل استوار است و اين مرد دليل آورده است.

در اينجا بود كه مأمون دستور آزادى اين مرد صوفى را صادر كرد و مردم را به ديدارش راه نداد و مشغول حضرت رضا عليه السلام شد تا او را مسموم ساخت و كشت [\شهيد كرد]. مأمون، فضل بن سهل و گروهى از شيعه را قبلا كشته بود».

نويسندۀ كتاب عيون اخبار الرضا عليه السلام گويد: «اين حديث همان گونه كه نقل كردم، روايت شده است ولى من درستى اين حديث را به عهده نمى گيرم».

ارجاعات

گذشت:

در روايت هشتم از باب يكم، در فوايد حدّ فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «خداوند تبارك و تعالى به پيامبرش صلى الله عليه و آله عهدى كرده كه او همان عهد را با من داشته است؛ به اين كه، كسى كه براى خدا حدّى بر اوست، اجراى حدّ نكند؛ بنابراين هركس كه براى خدا بر وى حدّى باشد - چون آنچه بر آن زن است - اجراى حدّ بر اين زن نمى كند و در آن روز همۀ مردم بازگشتند، جز امير المؤمنين و امام حسن و امام حسين عليه السلام».

مى آيد:

در روايت دوم از باب نهم، فرمودۀ امام عليه السلام كه: «اى گروه مسلمانان، اين حقّى از حقوق خداست عز و جل. پس هر كس كه براى خدا برعهدۀ او حقّى است، بازگردد و كسى كه براى خدا بر عهده اش حدّى است، اجراى حدود الهى نكند. آن گاه مردم بازگشتند و تنها حضرت على عليه السلام و امام حسن عليه السلام و امام حسين عليه السلام ماندند.»

و در روايت هفتم، اين گفته كه: «على عليه السلام به آنان رو كرد و آن گاه فرمود: كسى را از شما كه براى خدا بر عهدۀ او چون همين حقّ است و بايد كه به آن مؤاخذه شود، به خدا سوگند مى دهم او براى خدا حقّى را از كسى طلب نكند كه خداوند مانند آن را از او مى طلبد».

راوى گويد: «به خدا سوگند! مردم بازگشتند كه ما تا اين ساعت نمى دانيم آنان چه كسانى بودند»!

(4) باب أنّ للسّيّد إقامة الحدّ على مملوكه و تأديبه بقدر ذنبه من غير إفراط و تحريم ضربه بغير موجب و كراهة ضربه عند معصية نفسه لا معصية ربّه و استحباب اختيار عتقه أو بيعه

اشاره

731-45977-(1)كافى 370/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن حمّاد عن الحلبيّ عن أبى العبّاس قال: قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام: ما للرّجل يعاقب به مملوكه فقال على قدر ذنبه قال فقلت فقد عاقبت حريزاً بأعظم من جرمه فقال ويلك هو مملوك لي و إنّ حريزاً شهر السّيف و ليس منى من شهر السّيف (كان شَهَرَ السّيف في قتال الخوارج بسجستان. آت).

732-45978-(2) رجال الكشّىّ 336: حمدويه و محمّد قالا حدّثنا محمّد بن عيسى عن صفوان عن عبد الرّحمن بن الحجّاج قال: سأل أبو العبّاس فضل البقباق لحريز الإذن على أبي عبد اللّه عليه السلام فلم يأذن له فعادوه فلم يأذن له فقال أيّ شيء للرّجل أن يبلغ من عقوبة غلامه‌؟ قال قال على قدر ذنوبه فقال قد عاقَبْتَ و اللّه حريزاً بأعظم ممّا صنع قال ويحك انّى فعلت ذلك انّ حريزاً جرّد السّيف ثمّ قال أما لو كان حذيفة بن منصور ما عاودنى فيه بعد ان قلت لا.

733-45979-(3) كافى 267/7: عدّة من أصحابنا عن أحمد بن محمّد عن عثمان بن عيسى عن إسحاق بن عمّار قال: قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام: ربّما ضربت الغلام في بعض ما يحرم(1) فقال و كم تضربه‌؟ فقلت ربّما ضربته مائة فقال مائة مائة‌؟ فأعاد ذلك مرّتين ثمّ قال حدّ الزّنا اتّق اللّه فقلت جعلت فداك فكم ينبغي لي أن أضربه فقال واحداً فقلت و اللّه لو علم أنّى لا أضربه إلّا واحداً ما ترك لي شيئاً إلّا أفسده فقال فاثنتين فقلت جعلت فداك هذا هو هلاكى إذاً قال فلم أزل أماكسه حتّى بلغ خمسة ثمّ غضب فقال يا إسحاق إن كنت تدرى حدّ ما أجرم فأقم الحدّ فيه و لا تعدّ حدود اللّه.

734-45980-(4) تهذيب 26/10: أحمد بن محمّد بن عيسى عن محمّد بن إسماعيل عن عليّ بن النّعمان عن عبد اللّه بن مسكان عن عنبسة بن مصعب قال: قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام: جارية لي زنت أَحدُّها؟ قال: نعم قال: قلت أبيع ولدها قال نعم قلت أحُجُّ بثمنه‌؟ قال: نعم.


1) . يجرم - ئل.

باب 4 اجراى حدّ مولا بر بنده اش و اينكه او را به اندازۀ گناهش بدون افراط، تعزير كند

731-45977-(1) ابوالعباس گويد: «از امام صادق عليه السلام پرسيدم: مرد چه اندازه حقّ دارد كه برده اش را مجازات كند؟ حضرت فرمود: به اندازۀ گناهش. ابوالعباس گويد: گفتم: شما حريز را بيش از گناهش مجازات كرديد؟ حضرت فرمود: واى برتو، حريز بندۀ من است و او شمشير كشيده است و از من نيست كسى كه شمشير كشد [خروج كند]!» (گفتنى است: حريز در جنگ خوارج در سجستان [\سيستان] شمشير كشيده و جنگيده است).

732-45978-(2) عبدالرحمن بن حجاج گويد: «ابوالعباس فضل بقباق خواست تا از امام صادق عليه السلام براى حريز اجازۀ ملاقات بگيرد. امام عليه السلام به وى اجازه نداد. مجددا اجازه خواست. امام باز به وى اجازه نداد. آن گاه ابوالعباس از امام پرسيد: تا چه اندازه مرد حقّ دارد كه غلامش را مجازات كند؟ ابوالعباس گويد: امام فرمود: به اندازۀ گناهش. ابوالعباس گفت: به خدا سوگند! تو حريز را بيش از گناهش مجازات كردى.

امام فرمود: واى برتو! من اين كار را به دليل اين كه حريز شمشير كشيده بود، كردم. سپس فرمود:

اگر به جاى ابوالعباس حذيفة بن منصور بود، او پس از آن كه من اجازۀ ديدار ندادم، مجددا تقاضاى ديدار نمى كرد».

733-45979-(3) اسحاق بن عمار گويد: «به امام صادق عليه السلام گفتم: غلامم را در انجام برخى از محرّمات مى زنم.

حضرت فرمود: چه اندازه وى را مى زنى‌؟ گفتم: گاه صد تا. حضرت فرمود: صدتا! صدتا! دوبار اين جمله را تكرار كرد. آن گاه فرمود: به اندازۀ حدّ زنا! از خدا بترس. گفتم: فدايت شوم! چه اندازه شايسته است كه من وى را بزنم‌؟ حضرت فرمود: يكى. گفتم: به خدا سوگند! اگر وى بداند كه من تنها يك ضربه به او مى زنم، چيزى برايم باقى نمى گذارد مگر آن كه آن را تباه سازد. حضرت فرمود: پس دو تا.

گفتم: فدايت گردم! اين نابودى من است!

اسحاق بن عمار گويد: پيوسته با حضرت چك و چانه زدم تا حضرت به پنج ضربه رسيد. آن گاه حضرت غضب كرد و فرمود: اى اسحاق، اگر تو خود حدّ جرم وى را مى شناسى، حدّ را دربارۀ وى جارى كن و از حدود الهى تجاوز مكن.»

734-45980-(4) عنبسة بن مصعب گويد: «از امام صادق عليه السلام پرسيدم: كنيزى دارم كه زنا داده است؛ من او را حدّ بزنم‌؟ حضرت فرمود: آرى. پرسيدم: فرزند وى را بفروشم‌؟ حضرت فرمود: آرى. گفتم: با پول فروش آن فرزند حج بروم‌؟ حضرت فرمود: آرى».

735-45981-(5) فقيه 32/4: و روى ابن محبوب عن عبد اللّه بن بكير عن عنبسة بن مصعب قال:

قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام إن زنت جارية لي أحدّها؟ قال نعم و ليكن ذلك في سرّ (ستر - خ) فانّى أخاف عليك السّلطان كافى 235/7: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد عن ابن محبوب عن ابن بكير عن عنبسة بن مصعب العابد قال: قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام: كانت لي جارية فزنت أحدُّها؟ قال نعم و لكن ليكون ذلك في سرّ لحال السّلطان.

736-45982-(6) نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 145: عن أبي إسحاق عن أبي إبراهيم عليه السلام: سألته عن الزّانى و عنده سُرّيّة أو أمة يطأها؟ قال إنّما هو الاستغناء أن يكون عنده ما يغنيه عن الزّنا قلت فإن زعم أنّه لا يطأ الأمة‌؟ قال لا يصدّق قلت فان كانت عنده متعة‌؟ قال إنّما هو الدّائم عنده و أيّ جارية زنت فعلى مولاها حدّها و إن ولدت باع ولدها و صرف فيما أراد من حجّ و غيره.

737-45983-(7) دعائم الإسلام 453/2: عن عليّ عليه السلام أنّه قال: فجرت خادم لآل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فقال صلّى اللّه عليه و آله لي يا عليّ انطلق فأقم عليها الحدّ فانطلقت بها فوجدت بها دماً لم ينقطع بعدُ فأخبرته فقال صلّى اللّه عليه و آله دَعها حتّى ينقطع دمها ثمّ أقم عليها الحدّ و أقيموا الحدود على ما ملكت أيمانكم.

738-45984-(8) قرب الإسناد 259: عبد اللّه بن الحسن عن جدّه عليّ بن جعفر عن أخيه موسى بن جعفر عليهما السلام قال: و سألته عن الرّجل هل يصلح له أن يضرب مملوكه في (1)الذّنب يذنبه قال يضربه على قدر ذنبه إن زنا جلده و إن كان غير ذلك فعلى قدر ذنبه السّوط و السّوطين و شبهه و لا يفرط في العقوبة.

739-45985-(9) تهذيب 27/10: أحمد بن محمّد بن عيسى عن محمّد بن يحيى عن طلحة بن زيد عن جعفر عن أبيه عن عليّ عليهم السلام قال: اضرب خادمك في معصية اللّه عزّ و جلّ و اعف عنه فيما يأتي إليك.

740-45986-(10) غرر الحكم 115: قال عليّ عليه السلام: اضرب خادمك إذا عصى اللّه و اعف عنه إذا عصاك.


1) . من - خ.

735-45981-(5) عنبسة بن مصعب گويد: «از امام صادق عليه السلام پرسيدم: اگر كنيزم زنا داد، او را حدّ بزنم‌؟ حضرت فرمود: آرى، ولى بايد اين كار را در نهان انجام دهى؛ چرا كه من از ناحيۀ حاكم بر تو بيم دارم». همين روايت در كافى آمده. عنبسة بن مصعب العابد گويد: «از امام صادق عليه السلام پرسيدم: كنيزى داشتم، او زنا داد. بر وى حدّ جارى بسازم‌؟ حضرت فرمود: آرى، ولى بايد كه اجراى حدّ به دليل رعايت حال حاكم، در نهان باشد».

736-45982-(6) ابواسحاق گويد: «از امام كاظم عليه السلام دربارۀ مرد زناكارى كه نزد وى زن شرافتمند يا كنيزى هست كه با وى آميزش مى كند، پرسيدم. حضرت فرمود: اين همان بى نيازى است؛ چرا كه نزدش كسى هست كه وى را از زنا بى نياز سازد. پرسيدم: اگر اين مرد چنين گويد كه با كنيز آميزش نمى كند؟ حضرت فرمود: آنچه موجب بى نيازى است، حضور زن دائمى در نزد وى است و هر كنيزى كه زنا دهد، مولايش او را حدّ مى زند و اگر فرزندى آورد، فرزندش را مى فروشد و آن را در حج يا غير آن كه مى خواهد، مصرف مى كند».

737-45983-(7) امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «كنيز خدمتكار خاندان رسول خدا صلى الله عليه و آله كار زشتى كرد. حضرت فرمود:

اى على، برو و حدّ بر وى جارى كن. من آن كنيز خدمتكار را بردم ولى ديدم كه از او پيوسته خون مى رود. پيامبر صلى الله عليه و آله را در جريان گذاشتم. حضرت فرمود: رهايش ساز تا خونش قطع شود، آن گاه حدّ را بر او جارى كن و حدود را بر مملوكان خويش جارى سازيد».

738-45984-(8) على بن جعفر گويد: «از برادرم موسى بن جعفر عليه السلام پرسيدم: آيا شايسته است مردى مملوك خود را در مورد گناهى كه مرتكب شده است بزند؟ حضرت فرمود: به اندازۀ گناهش او را بزند. اگر زنا كرد، تازيانه بزند و اگر غير از زنا بود، باز به اندازۀ گناهش يك تازيانه، دو تازيانه و مانند آن و در مجازات، افراط و زياده روى نكند».

739-45985-(9) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «خدمتكار مملوكت را در مورد معصيت خداوند عز و جل بزن ولى در ارتباط با جرمى كه نسبت به تو دارد، عفو كن».

740-45986-(10) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «خدمتكار مملوكت را اگر معصيت خدا كرد، بزن ولى اگر معصيت تو را كرد، از او درگذر».

741-45987-(11) كافى 263/7: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد عن تهذيب 27/10: (الحسن - يب) بن محبوب عن هشام بن سالم عن أبي بصير عن أبي جعفر عليه السلام قال: من ضرب مملوكاً (له - يب) حدّاً(1)من الحدود من غير حدّ أوجبه(2) المملوك على نفسه لم يكن لضاربه كفّارة الّا عتقه.

742-45988-(12) كافى 261/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 148/10: أحمد بن محمّد في مسائل إسماعيل بن عيسى عن الأخير عليه السلام(2): في مملوك (لا يزال - يب) يعصى صاحبه أ يحلّ ضربه أم لا فقال(4) لا يحلّ (لك - كا) أن تضربه إن وافقك فأمسكه و إلّا فخلّ عنه. تهذيب 154/10: محمّد بن عليّ بن محبوب عن إسماعيل بن عيسى عن أبي الحسن عليه السلام قال: سألته عن الأجير(5) يعصى (و ذكر مثله).

743-45989-(13) مستدرك 29/18: السّيّد فضل اللّه الرّاوندىّ في نوادره بإسناده الصّحيح عن موسى بن جعفر عن آبائه عليهم السلام قال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: أربعة لا عذر لهم الى أن قال و رجل له مملوك سوء فهو يعذّبه لا عذر له فإمّا أن يبيع و إمّا أن يعتق.

744-45990-(14) تنبيه الخواطر 58/1: عن أبي مسعود الأنصارىّ قال: كنت أضرب غلاماً لي فسمعت من خلفى صوتاً اعلم أبا مسعود (اعلم أبا مسعود - ك) انّ اللّه أقدر عليك منك عليه فالتفتّ فإذا هو النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله فقلت يا رسول اللّه هو حرّ لوجه اللّه تعالى فقال أما لو لم تفعل للفحتك النّار.

الإرجاعات

و تقدّم في رواية جابر (3)من باب (7) جملة ممّا ينبغي اختياره و اجتنابه من صفات النّساء من أبواب التّزويج ج 25

قوله عليه السلام: أ فلا أخبركم بشرّ رجالكم فقلنا بلى قال إنّ من شرّ رجالكم البهّات (الى أن قال عليه السلام) الضّارب أهله و عبده. و في رواية الدّعائم (4)من باب (5)أنّ إقامة الحدود الى السّلطان من أبواب الأحكام العامّة للحدود ج 30

قوله عليه السلام: ليس للرّجل أن يقيم الحدّ على عبده و (لا - خ) أمته.


1) . بحدّ - يب.

2) . كأنّه أبو الحسن الثالث عليه السلام - آت.

3) . فأجاب عليه السلام - يب 154.

4) . لا يبعد أن يكون المراد من الأجير المملوك كما في كا و التهذيب 148.

5) . وجب للّه على المملوك - يب.

741-45987-(11) امام باقر عليه السلام فرمود: «كسى كه بى جهت بدون آن كه مملوك، حدّى را بر خويش ثابت كرده باشد بر وى حدّى از حدود الهى بزند، براى زننده اش كفاره اى جز آزاد سازى اين مملوك نيست».

742-45988-(12) از امام اخير [امام هادى عليه السلام] دربارۀ مملوكى كه از صاحبش سرپيچى مى كند، پرسيدم. آيا زدن وى حلال است يا نه‌؟ حضرت فرمود: روا نيست كه او را بزنى. اگر با تو سازگارى دارد، او را نگاه دار؛ وگرنه، او را رها كن».

743-45989-(13) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «چهار نفر معذور نيستند... تا آنجا كه فرمايد: و مردى كه مملوك بدى دارد و او را شكنجه مى كند. اين مرد هم عذرى ندارد؛ يا بايد او را بفروشد يا آزاد سازد».

744-45990-(14) ابو مسعود انصارى گويد: «غلامى داشتم كه او را مى زدم. از پشت سرم صدايى شنيدم كه اى ابا مسعود، بدان خداوند قدرتش برتو بيش از قدرت تو بر اين غلام است. ابو مسعود گويد: برگشتم، ديدم كه پيامبر صلى الله عليه و آله است. گفتم: اى رسول خدا، او به خاطر خدا آزاد است. حضرت فرمود: آگاه باش! اگر چنين نمى كردى، آتش جهنم صورتت را مى سوزاند».

ارجاعات

گذشت:

در روايت چهار از باب هفت از ابواب تزويج، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «آيا به شما بگويم كه بدترين مردان تان كيست‌؟ گفتيم: بفرماييد. حضرت فرمود: بدترين مردان شما كسى است كه بسيار بهتان مى زند... كسى كه خانواده و بنده اش را مى زند».

و در روايت پنج از باب دو، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «مرد نمى تواند بر غلام و كنيزش حدّ جارى كند».

(5) باب وجوب إقامة الحدّ على الكفّار اذا فعلوا المحرّمات جهراً و إذا رفعوا الى حكّام المسلمين

اشاره

قال اللّه تعالى في سورة المائدة (5):42-43: «فَإِنْ جٰاؤُكَ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ أَوْ أَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ إِنْ تُعْرِضْ عَنْهُمْ فَلَنْ يَضُرُّوكَ شَيْئاً وَ إِنْ حَكَمْتَ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ إِنَّ اَللّٰهَ يُحِبُّ اَلْمُقْسِطِينَ * وَ كَيْفَ يُحَكِّمُونَكَ وَ عِنْدَهُمُ اَلتَّوْرٰاةُ فِيهٰا حُكْمُ اَللّٰهِ ثُمَّ يَتَوَلَّوْنَ مِنْ بَعْدِ ذٰلِكَ وَ مٰا أُولٰئِكَ بِالْمُؤْمِنِينَ‌».

745-45991-(1)عوالى اللّئالى 455/1: و قد ثبت في الأحاديث: أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله رجم اليهوديّ و اليهوديّة لمّا جاءت اليهود بهما و ذكروا زناهما و الظّاهر أنّه رجمهما(1) بشهادتهم.

746-45992-(2)قرب الإسناد 260: عبد اللّه بن الحسن عن جدّه عليّ بن جعفر عن أخيه موسى بن جعفر عليهما السلام قال: سألته عن يهودىّ أو نصرانىّ أو مجوسىّ أُخِذَ زانياً أو شارب خمر ما عليه قال تقام عليه حدود المسلمين إذا فعلوا ذلك في مصر من أَمصار المسلمين أو في غير أمصار المسلمين إذا رفعوا الى حكّام المسلمين.

747-45993-(3) دعائم الإسلام 464/2: و عن عليّ عليه السلام أنّه قال: يضرب الحرّ و العبد في الخمر و المسكر من النّبيذ ثمانين جلدة و كذلك يضرب الحدّ اليهوديّ و النّصرانىّ (و المجوسىّ - خ) إذا أظهرا(2) ذلك في مصر من أمصار المسلمين إنّما ذلك لهم في بيوتهم فإذا اظهروه ضُربوا الحدّ عليه.

748-45994-(4) دعائم الإسلام 460/2: و قال جعفر بن محمّد عليهما السلام: تقام الحدود على أهل كلّ دين بما استحلّوه.

الإرجاعات

و تقدّم و يأتي ما يدلّ على ذلك من العمومات و المطلقات.


1) . رجمهم - ك.

2) . أظهروا - ك.

باب 5 وجوب اجراى حدّ بر كافران، اگر آشكارا كار حرامى انجام دهند و از آنان نزد حاكمان مسلمان مرافعه كنند

پس اگر نزد تو آمدند، در ميان آنان قضاوت كن، يا آنها را به حال خود واگذار و اگر از آنان صرف نظر كنى، به تو هيچ زيانى نمى رسانند و اگر ميان آنان قضاوت كنى، با عدالت دادرسى كن كه خدا عادلان را دوست دارد. چگونه تو را به قضاوت مى طلبند! در حالى كه تورات نزد ايشان است؛ در آن حكم خدا هست [وانگهى] پس از دادرسى خواستن از حكم تو [چرا] روى مى گردانند! آنان مؤمن نيستند».(1)745-45991-(1) در روايات ثابت گشته است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله مرد يهودى و زن يهودى را سنگسار كرد؛ آن زمان كه يهوديان اين دو را نزد رسول خدا آوردند و گفتند كه اين دو زنا كرده اند و ظاهرا رسول خدا به دليل شهادت يهوديان، آن دو نفر يهودى زناكار را سنگسار كرد.

746-45992-(2) على بن جعفر گويد: «از برادرم موسى بن جعفر عليه السلام دربارۀ مرد يهودى يا مسيحى يا مجوسى كه زنا كرده يا شراب خورده و او را گرفته اند، پرسيدم كه: چه حدّى بر آنان است‌؟ حضرت فرمود: حدّ مسلمانان بر او اجرا مى شود؛ البته اگر اين كار را در شهرى از شهرهاى مسلمانان انجام دهد يا در غير شهرهاى مسلمانان باشد، ولى آنان را نزد حاكمان مسلمان ببرند».

747-45993-(3) امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «آزاد و برده در مورد شراب انگور و شراب كشمش مست كننده [\ مسكر]، هشتاد تازيانه مى خورند و يهودى و مسيحى و مجوسى نيز همين حدّ را مى خورند؛ البته اگر اين كار را آشكارا در شهرى از شهرهاى مسلمانان انجام دهند، آنان تنها مى توانند شراب انگور و كشمش را در خانه هاى شان مصرف كنند ولى اگر آشكار كنند، براى آن حدّ مى خورند».

748-45994-(4) امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: «حدود الهى بر همۀ صاحبان اديان در برابر گناهى كه كرده اند، اجرا مى شود».

ارجاعات

گذشت و مى آيد:

عمومات و مطلقاتى كه بر مفاد اين باب دلالت دارد.


1) . مائده، آيات 42 و 43

(6) باب أنّ الإمام إذا ثبت عنده حدّ من حقوق اللّه وجب أن يقيمه و إذا كان من حقوق النّاس لا يجب إقامته إلّا أن يطلبه صاحبه

اشاره
749-45995-(1)تهذيب 7/10: استبصار 203/4: الحسن بن محبوب عن أبي أيّوب عن الفضيل قال سمعت أبا عبد اللّه عليه السلام يقول: من أقرّ على نفسه عند الإمام بحقِّ‌(1) حدٍّ من حدود اللّه مرّة واحدة حرّاً كان أو عبداً أو حرّة كانت أو أمة فعلى الإمام أن يقيم الحدّ على الّذى(2)أقرّ به على نفسه كائناً من كان إلاّ الزّانى المحصَن فإنّه لا يرجمه حتّى يشهد عليه أربعة شهداء فاذا شهدوا ضربه الحدّ مائة جلدة ثمّ يرجمه - تهذيب: قال و قال أبو عبد اللّه عليه السلام و من أقرّ على نفسه عند الإمام بحقّ حدّ من حدود اللّه في حقوق المسلمين فليس على الإمام أن يقيم عليه الحدّ الّذى أقرّ به عنده حتّى يحضر صاحب الحقّ أو وليّه فيطالبه بحقّه.

قال فقال له بعض أصحابنا يا أبا عبد اللّه فما هذه الحدود الّتى إذا أقرّ بها عند الإمام مرّة واحدة على نفسه أقيم عليه الحدّ فيها؟ فقال إذا أقرّ على نفسه عند الإمام بسرقة قطعه فهذا من حقوق اللّه و إذا أقرّ على نفسه أنّه شرب خمراً حدّه فهذا من حقوق اللّه و إذا أقرّ على نفسه بالزّنا و هو غير محصَن فهذا من حقوق اللّه قال و أمّا حقوق المسلمين فإذا أقرّ على نفسه عند الإمام بفرية(3)لم يحدّه حتّى يحضر صاحب الفرية أو وليّه و إذا أقرّ بقتل رجل لم يقتله حتّى يحضر أولياء المقتول فيطالبوا بدم صاحبهم.

قال الشيخ رحمه اللّه في صا فالوجه في استثناء الزّنا من بين سائر الحدود أنّه يراعىٰ في الزّنا الإقرار أربع مرّات و ليس ذلك في شيء من الحدود الأُخر و ليس فيه أنّه لا يقبل إقراره بالزنا اذا أقرّ أربع مرّات.

750-45996-(2) كافى 220/7: (عليّ بن إبراهيم عن أبيه - معلّق) عن ابن محبوب عن أبي أيّوب عن الفضيل بن يسار عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قال من أقرّ على نفسه عند الإمام بحقّ أحد من حقوق المسلمين فليس على الإمام أن يقيم عليه الحدّ الّذى أقرّ به عنده حتّى يحضر صاحب حقّ الحدّ أو وليّه فيطلبه بحقّه.

1) . بحدّ من حدود اللّه - ظ.

2) . عليه للّذى أقرّ به - يب.

3) . الفرية: الكذبة العظيمة الّتى يتعجّب منها - الفرية أيضاً القذف.

باب 6 اگر حدّى از حقّ الله نزد امام ثابت شد، اجراى آن واجب است...

749-45995-(1) فضيل گويد: «شنيدم امام صادق عليه السلام مى فرمود: هر كس كه نزد امام به ثبوت حدّى از حدود الهى برخويش يك بار اقرار كند - چه مرد آزاد باشد يا بنده و چه زن آزاد باشد يا كنيز - بايد كه امام حدّ را بر پايۀ آنچه به آن اقرار كرده بر وى اجرا كند، - هر چه كه باشد - جز زناكار محصن؛ چرا كه تا چهار شاهد بر وى شهادت ندهند، امام او را سنگسار نخواهد كرد و چون اين چهار نفر شهادت دادند، امام صد تازيانه بر وى مى زند و آن گاه وى را سنگسار مى كند». همين روايت در تهذيب چنين آمده.

فضيل گويد: «امام صادق عليه السلام فرمود: و هر كس بر خويش نزد امام به ثبوت حدّى از حدود الهى در حقوق مسلمانان اقرار كرد، بر امام نيست كه بر وى حدّى را كه در نزد امام بدان اقرار كرده، اجرا سازد مگر اين كه صاحب حقّ يا ولىّ نزد امام حاضر شود و از امام مطالبۀ حقّ خويش كند.

فضيل گويد: بعضى از ياران ما به امام صادق عليه السلام عرض كردند: آن حدودى كه اگر شخص يك بار بر خويش بدان اقرار كند حدّ بر وى جارى مى شود، چيست‌؟ حضرت فرمود: اگر نزد امام به سرقت اقرار كند، امام دست وى را قطع خواهد كرد؛ اين از حقوق خداست و نيز اگر عليه خويش اقرار كند كه شرب خمر كرده است، امام وى را حدّ مى زند؛ اين هم از حقوق خداست و نيز اگر عليه خويش به زنا اقرار كند و محصن نباشد، اين نيز از حقوق خداست.

امام افزود: و اما حقوق مسلمانان؛ پس اگر نزد امام بر خويش اقرار كند كه به كسى افترايى [\ قذف] بسته است، امام وى را حدّ نمى زند تا صاحب افترا يا ولىّ او نزد امام حاضر شود و همين طور اگر به كشتن مردى اقرار كند، امام وى را نمى كشد تا اولياى مقتول نزد امام حاضر شوند و از امام، خون مقتول خود را مطالبه كنند».

شيخ طوسى رحمه الله در كتاب استبصار گويد: «جهت اين كه زنا از ميان همۀ حدود استثناست اين است كه، در زنا چهار بار اقرار معتبر است ولى در حدود ديگر، اين نكته نيست و در اين روايت نيامده كه اقرار به زنا اگر چهار بار صورت گيرد، پذيرفته نباشد».

750-45996-(2) فضيل بن يسار گويد: «امام صادق عليه السلام فرمود: هركس نزد امام به ثبوت يكى از حقوق مسلمانان برخويش اعتراف كند، برامام نيست كه حدّ آنچه بدان اقرار كرده بر وى جارى سازد مگر اين كه صاحب حقّ حدّ يا ولىّ وى نزد امام حاضر شود و از امام، حقّ خويش را مطالبه كند».

751-45997-(1)تهذيب 44/10: استبصار 216/4: محمّد بن يعقوب عن كافى 262/7: عليّ بن محمّد عن محمّد بن أحمد المحمودىّ عن أبيه عن يونس عن حسين بن خالد عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال سمعته يقول: الواجب على الإمام إذا نظر إلى رجل يزنى أو يشرب الخمر(1) أن يقيم عليه الحدّ و لا يحتاج الى بيّنة مع نظره لأنّه أمين اللّه في خلقه و إذا نظر الى رجل يسرق فالواجب عليه أن يزبره(2) و يمضى و يَدَعه قلت كيف ذاك‌؟(3) قال لأنّ الحقّ إذا كان للّه فالواجب على الإمام إقامته و إذا كان للنّاس فهو لِلنّاس.
الإرجاعات

و يأتي في أحاديث باب (14) ما ورد في العفو عن الحدود من أبواب الأحكام العامّة للحدود ج 30 ما يدلّ على ذلك. و في رواية السّاباطىّ (1) من باب (4) أنّ إقامة حدّ القذف موقوفة على أن يطلبه صاحبه من أبوابه

قوله عليه السلام: في رجل قال لرجل يا ابن الفاعلة يعنى الزّنا فقال إن كانت أمّه حيّة شاهدة ثمّ جاءت تطلب حقّها ضرب ثمانين جلدة و إن كانت غائبة انتظر بها حتّى تقدم فتطلب حقّها.

(7) باب أنّه لا كفالة و لا شفاعة في حدّ بعد بلوغ الإمام و حكم الشّفاعة في غير ذلك

اشاره

752-45998-(2)دعائم الإسلام 443/2: عن عليّ عليه السلام أنّه قال: لا بأس بالشّفاعة في الحدود إذا كانت من حقوق النّاس يسألون فيها قبل أن يرفعوها و إذا رفع الخبر(3)الى الامام فلا شفاعة له.

753-45999-(4)كافى 254/7: عدة من أصحابنا عن سهل بن زياد و محمّد بن يحيى عن تهذيب 124/10: أحمد بن محمّد بن عيسى (و عليّ ابن إبراهيم عن أبيه جميعاً - كما) عن ابن محبوب عن ابن رئاب عن محمّد بن قيس عن أبي جعفر عليه السلام قال: كان لأمّ سلمة زوجة النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله أمة(5)فسرقت من قوم فأتى بها النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله فكلّمته أمّ سلمة فيها فقال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله: يا أمّ سلمة هذا حدٌّ من حدود اللّه عزّ و جلّ لا يضيّع فقطعها رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله.


1) . ذلك - صا.

2) . خمراً - يب صا.

3) . الحدّ - ك.

4) . أى يمنعه و ينهاه.

5) . مولاة - يب.

751-45997-(3) حسين بن خالد گويد: «شنيدم امام صادق عليه السلام مى فرمود: برامام واجب نيست وقتى كه ديد مردى زنا يا شرب خمر مى كند، بر وى حدّ جارى سازد و با اين كه مى بيند ديگر نياز به تنبيه و شاهد ندارد؛ چرا كه امام، امين خدا در ميان خلق است. وچون مردى را ببيند كه سرقت مى كند، برامام واجب است كه او را منع كند و برود و به او كارى نداشته باشد. پرسيدم: اين چگونه است‌؟ حضرت فرمود:

چون حقّ اگر براى خدا باشد، بر امام واجب است كه آن را اجرا سازد ولى زمانى كه براى مردم است، پس در اختيار مردم است».

ارجاعات

مى آيد:

در روايات باب چهارده از ابواب احكام عمومى حدود، مفاد اين باب و در روايت يكم از باب چهارم از ابواب حدّ قذف، فرمودۀ امام عليه السلام: «دربارۀ مردى كه به ديگرى گفته است: اى پسر مادر زناكار.

حضرت فرمود: اگر مادر وى زنده و حاضر و آمده است، حقّش را مطالبه مى كند و اين مرد هشتاد تازيانه مى خورد و اگر مادرش غايب است، در انتظار او مى ماند تا بيايد و حقّ خويش را مطالبه كند».

باب 7 پس از رسيدن امام به ثبوت حدّ، كفالت و شفاعت در آن نيست و حكم شفاعت در غير اين صورت

752-45998-(1) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «شفاعت در حدود اگر از حقوق مردم باشد، بلامانع است. مردم در حقّ الناس پيش از آن كه آن را نزد امام ببرند، تقاضاى شفاعت مى كنند ولى هنگامى كه خبر [حدّ] به نزد امام برسد، ديگر حدّ، شفاعت بردار نيست».

753-45999-(2) امام باقر عليه السلام فرمود: «امّ سلمه همسر پيامبر صلى الله عليه و آله كنيزى داشت كه از مردى سرقت كرد.

او را نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آوردند. امّ سلمه دربارۀ كنيز با پيامبر صلى الله عليه و آله صحبت كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:

اى امّ سلمه، اين حدّى از حدود خداوند عز و جل است و نبايد ضايع شود. پس از آن، پيامبر صلى الله عليه و آله دست آن كنيز را قطع كرد».

754-46000-(1)فقيه 19/3: روى السّكونىّ بإسناده قال قال أمير المؤمنين عليه السلام: لا يشفعنّ أحدكم في حدٍّ إذا بلغ الامام فانّه لا يملكه فيما يشفع فيه و ما لم يبلغ الامام فإنّه يملكه فاشفع فيما لم يبلغ الإمام إذا رأيت النّدم و اشفع فيما لم يبلغ الإمام في غير الحدّ مع رجوع المشفوع له و لا تشفع في حقّ امرئ مسلم أو غيره إلّا بإذنه.

755-46001-(2)كافى 254/7: تهذيب 124/10: عليّ (بن إبراهيم - كما) عن أبيه عن النّوفليّ عن السّكونىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قال أمير المؤمنين عليه السلام: لا يشفعنّ أحد في حدّ إذا بلغ الإمام فإنّه يملكه (3)و اشفع فيما لم يبلغ الإمام إذا رأيت الندم و اشفع عند الإمام في غير الحدّ مع الرجوع(4)من المشفوع له و لا تشفع(3) في حقّ امرئ مسلم و لا(4) غيره إلّا بإذنه.

756-46002-(5)دعائم الإسلام 537/2: عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: أنّه قال لأسامة و قد سأله حاجة لبعض من خاصم إليه يا أسامة تسألنى حاجة إذا جلست مجلس القضاء فانّ الحقوق ليس فيها شفاعة.

757-46003-(6)كافى 254/7: عدّة من أصحابنا عن سهل بن زياد عن ابن أبي نجران عن مثنّى الحنّاط عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لأسامة بن زيد: يا أسامة لا تشفع في حدّ.

758-46004-(7)كافى 254/7: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد عن عليّ بن الحكم عن أبان بن عثمان عن سلمة عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: كان أسامة بن زيد يشفع في الشّيء الّذى لا حدّ فيه فأتى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بإنسان قد وجب عليه حدٌّ فشفع له أسامة فقال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لا يشفع(5) في حدّ.

759-46005-(8) مستدرك 24/18: جعفر بن أحمد القمّيّ في كتاب المسلسلات سمعت أبا أحمد محمّد بن أحمد الغطريفى يقول سمعت أبا خليفة الفضل بن حباب يقول سمعت عبيد اللّه(6) بن عائشة يقول سمعت حمّاد(7) بن سلمة يقول سمعت يحيى بن سعيد يقول سمعت سعيد بن المسيّب يقول سرقت امرأة من قريش فتشفّع فيها أسامة بن زيد فقال صلّى اللّه عليه و آله: إنّ هذا حدّ من حدود اللّه تعالى لا شفاعة فيها فقطعها النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله.


1) . يشفع - يب.

2) . أو - يب.

3) . لعلّ المعنى أنّه يلزم عليه و لا يمكنه تركه فلا تنفع الشّفاعة و لا يبعد أن يكون «لا يملكه» فسقطت كلمة لا من النّسّاخ - آت - كما في الفقيه (3).

4) . الرّضا - يب.

5) . تشفع - ئل.

6) . عبد اللّه - خ.

7) . عبد اللّه - خ.

754-46000-(3) امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «كسى از شما دربارۀ حدّى كه به امام رسيده، شفاعت نكند؛ چرا كه امام در اين مورد كه شفاعت شده، مالك حدّ نيست ولى مادامى كه به امام نرسيده باشد، امام مالك حدّ است [مى تواند شفاعت را بپذيرد]؛ بنابراين اگر پشيمانى را ديدى، در موردى كه به امام هنوز نرسيده است، شفاعت كن و در موردى كه غير از حدّ است و به امام نرسيده و كسى كه براى او شفاعت مى كنى، از كارش بازگشته باشد، شفاعت كن و هرگز در حقّ متعلق به مرد مسلمان يا غير مسلمان، جز با اجازۀ وى شفاعت مكن».

755-46001-(4) امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «كسى دربارۀ حدّى كه به امام رسيده است، شفاعت نكند؛ چرا كه امام مالك حدّ مى شود [و ديگر كسى نمى تواند شفاعت كند] و شفاعت كن در حدّى كه به امام نرسيده است، آن گاه كه پشيمانى فرد را ديدى؛ در فرض رجوع و بازگشت مشفوعٌله [\كسى كه شفاعت شده] نزد امام، در غير حدّ، شفاعت كن و در مورد حقّ متعلق به مسلمان و غير مسلمان جز با اذن او شفاعت مكن».

756-46002-(5) رسول خدا صلى الله عليه و آله در پاسخ به درخواست اسامه از او در ارتباط با كار كسى كه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله شكايت كرده بود، فرمود: «اى اسامه، تو از من در زمانى كه در مجلس دادرسى نشسته ام، كارى را طلب مى كنى‌؟ بدرستى كه در حقوق، شفاعت نيست».

757-46003-(6) امام صادق عليه السلام فرمود: «پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به اسامة بن زيد فرمود: اى اُسامه، دربارۀ حدّ شفاعت مكن».

758-46004-(7) امام صادق عليه السلام فرمود: «اسامة بن زيد در ارتباط با چيزى كه در آن حدّ نبود، شفاعت مى كرد.

شخصى را نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آوردند كه حدّ بر او واجب شده بود. اسامه به نفع آن فرد شفاعت كرد.

رسول خدا صلى الله عليه و آله به وى فرمود: دربارۀ حدّ، شفاعت نمى شود».

759-46005-(8) سعيد بن مسيّب مى گويد: «زنى از قريش سرقت كرد. اسامة بن زيد دربارۀ آن زن شفاعت كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اين حدّى از 4 حدود الهى است و شفاعت در حدود الهى نيست و پيامبر صلى الله عليه و آله دست آن زن را قطع كرد».

760-46006-(9) مستدرك 25/18: و في حديث آخر قال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لأسامة: لا تشفع في حدّ إذا بلغ السّلطان.

761-46007-(10) دعائم الإسلام 443/2: و عن عليّ صلوات اللّه عليه: أنّه أخذ رجلاً من بنى أسد في حدّ وجب عليه ليقيمه عليه فذهب بنو أسد إلى الحسين بن عليّ عليهما السلام يستشفعون به فأبىٰ عليهم فانطلقوا إلى عليّ صلوات اللّه عليه فسألوه فقال لا تسألونى شيئاً أملكه إلّا أعطيتكموه فخرجوا مسرورين فمرّوا بالحسين فأخبروه بما قال فقال إن كان لكم بصاحبكم حاجة فانصرفوا فلعلّ أمره قد قضى فانصرفوا إليه فوجدوه صلوات اللّه عليه قد أقام عليه الحدّ فقالوا أَ وَ لم تَعِدنا يا أمير المؤمنين قال لقد وعدتكم بما أملكه و هذا شيء للّه لست أملكه.

762-46008-(11) دعائم الإسلام 443/2: و عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: أنّه نهى عن الشّفاعة في الحدود و قال من شفع في حدّ من حدود اللّه ليبطله و سعى في إبطال حدود اللّه تعالى عذّبه اللّه يوم القيامة.

الإرجاعات

و تقدّم في أحاديث باب (5) أنّه لا كفالة في حدّ من أبواب الضّمان (ج 23) ما يدلّ على ذلك. و في رواية غياث (8) من باب (34) أنّه لا بأس بإقامة الشّهادة على الشّهادة من أبواب الشهادات ج 30

قوله عليه السلام: و لا كفالة في حدّ.

و يأتي في رواية فقيه (1) من باب (24) أنّ الحدود تدرأ بالشّبهات

قوله عليه السلام: و لا شفاعة و لا كفالة في حدّ.

(8) باب أنّ من ارتكب ما يوجب الحدّ جاهلاً بالتّحريم فلا يحدّ

اشاره
763-46009-(1)فقيه 39/4: روى الحلبيّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام أنّه قال: لو أنّ رجلاً دخل في الإسلام فأقرّ(1) به ثمّ شرب الخمر و زنى و أكل الرّبا و لم يتبيّن له شيء من الحلال و الحرام لم أقم عليه الحدّ إذا كان جاهلاً إلّا أن تقوم عليه البيّنة أنّه قرأ السّورة الّتى فيها الزّنا و الخمر و أكل الرّبا و إذا جهل ذلك أعلمته و أخبرته فان ركبه بعد ذلك جلدته و أقمت عليه الحدّ.

1) . و أقرّ - ئل.

760-46006-(9) رسول خدا صلى الله عليه و آله به اسامه فرمود: «دربارۀ حدّ، زمانى كه به حاكم رسيده است، شفاعت مكن».

761-46007-(10) امير المؤمنين عليه السلام مردى از بنى اسد را در ارتباط با حدّى كه بر وى واجب شده بود، گرفت تا حدّ را بر وى اجرا كند. بنى اسد نزد امام حسين عليه السلام رفتند تا او را واسطه قرار دهند. حضرت امام حسين عليه السلام امتناع ورزيد. آنان نزد امام على عليه السلام رفتند و از آن حضرت خواستند. حضرت فرمود: هركارى كه در اختيار من باشد و از من بخواهيد آن را براى تان انجام مى دهم. آنان با شادى از نزد امام بيرون رفتند. در راه به امام حسين عليه السلام برخورد كردند. آنان جريان ديدارشان را با امام على عليه السلام نزد امام حسين عليه السلام بازگو كردند. حضرت فرمود: اگر رفيق تان را مى خواهيد، بازگرديد؛ شايد كار او پايان پذيرفته باشد. آنان برگشتند، ديدند كه حضرت امير المؤمنين عليه السلام بر وى حدّ جارى كرده است. آنان گفتند: اى امير المؤمنين، آيا به ما وعده نداديد؟ حضرت فرمود: من وعدۀ آنچه در اختيارم بود دادم و اين چيزى نيست كه در اختيار من باشد».

762-46008-(11) رسول خدا صلى الله عليه و آله از شفاعت در حدود نهى كرد و فرمود: «هركس در حدّى از حدود خدا شفاعت كند تا آن را باطل سازد و تلاش در ابطال حدود الهى كند، خداوند او را در قيامت عذاب خواهد كرد».

ارجاعات

گذشت:

در روايات باب پنجم، روايتى است كه بر مفاد اين باب دلالت دارد و در روايت هشتم از باب سى و چهارم از ابواب شهادات، فرمودۀ معصوم عليه السلام كه: «در حدّ، كفالت نيست».

مى آيد:

در روايت يك از باب بيست و چهار فرمودۀ معصوم عليه السلام كه: «شفاعت و كفالت دربارۀ حدّ نيست».

باب 8 عدم وجوب حدّ بر كسى كه از روى جهل، جرم حدّدار مرتكب شود

763-46009-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «اگر مردى مسلمان شود و اسلام را بپذيرد، آن گاه شرب خمر و زنا كند و ربا خورد و چيزى از حلال و حرام برايش روشن نباشد تا زمانى كه جاهل است، من بر وى حدّ جارى نمى سازم مگر بيّنه عليه وى گواهى دهد كه وى سوره اى را كه در آن زنا و خمر و رباخوارى هست، خوانده است و اگر ندانسته كرده است، به او اعلام مى كنم و او را باخبر مى سازم. پس اگر بعدا مرتكب آن كار شد، او را تازيانه مى زنم و حدّ بر او جارى مى كنم».

764-46010-(1)كافى 248/7: عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى بن عبيد عن تهذيب 97/10:

يونس عن أبي أيّوب (الخزّاز - كما) عن محمّد بن مسلم قال: قلت لأبى جعفر عليه السلام رجل دعوناه إلى جملة ما نحن عليه من جملة الإسلام فأقرّ به ثمّ شرب الخمر و زنى و أكل الرّبا و لم يتبيّن(2)له شيء من الحلال و الحرام أقيم عليه الحدّ إذا جهله‌؟ قال(2) لا إلّا أن تقوم عليه بيّنة أنّه قد كان أقرّ بتحريمها.

765-46011-(3)كافى 249/7: تهذيب 121/10: عليّ (بن إبراهيم - يب) عن أبيه عن ابن أبى عمير (عمّن رواه - كما) عن أبي عبيدة الحذّاء قال قال أبو جعفر عليه السلام: لو وجدت رجلاً من العجم أقرّ بجملة الإسلام لم يأته شيء من التّفسير زنٰى أو سرق أو شرب الخمر لم أقم عليه الحدّ إذا جهله إلّا أن تقوم عليه بيّنة(3) أنّه قد أقرّ بذلك و عرفه.

766-46012-(4)كافى 249/7: عليّ عن أبيه عن ابن أبي عمير عن جميل عن بعض أصحابه عن أحدهما عليهما السلام: في رجل دخل في الإسلام فشرب(4) خمراً و هو جاهل قال لم أكن أقيم عليه الحدّ إذا كان جاهلاً و لكن أخبره بذلك و أعلمه فإن عاد أقمت عليه الحدّ.

767-46013-(5) دعائم الإسلام 464/2: و عن جعفر بن محمّد عليهما السلام أنّه قال: من شرب الخمر و هو لا يعلم أنّها محرّمة و ثبت ذلك لم يُحدّ.

768-46014-(6) كافى 249/7: عدّة من أصحابنا عن أحمد ابن أبي عبد اللّه عن عمرو بن عثمان عن عليّ ابن أبي حمزة عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: لقد قضى أمير المؤمنين صلوات اللّه عليه بقضيّة ما قضى بها أحد كان قبله و كانت أوّل قضيّة قضى بها بعد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و ذلك أنّه لمّا قبض رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و أفضى الأمر إلى أبى بكر أتى برجل قد شرب الخمر فقال له أبو بكر أ شربت الخمر فقال الرّجل نعم فقال و لِمَ شربتها و هي محرّمة فقال إنّنى لمّا أسلمت و منزلى بين ظهرانىّ قوم يشربون الخمر و يستحلّونها و لو أعلم أنّها حرام فأجتنبها قال فالتفت أبو بكر الى عمر فقال ما تقول يا أبا حفص في أمر هذا الرّجل فقال معضلة و أبو الحسن لها.


1) . فقال - يب.

2) . يبيّن - يب.

3) . البيّنة - يب.

4) . شرب - ئل.

764-46010-(2) محمد بن مسلم مى گويد: «به امام باقر عليه السلام گفتم: مردى است كه ما وى را به مجموع آنچه از اسلام برآنيم به اجمال دعوت كرديم. او هم پذيرفت. سپس شرب خمر و زنا كرد و ربا خورد؛ در حالى كه چيزى از حلال و حرام به تفصيل برايش روشن نبود. آيا اگر جاهل بوده، حدّ بر وى جارى سازيم‌؟ حضرت فرمود: نه، مگر اين كه بيّنه عليه وى گواهى دهد كه او حرمت اين كارها را پذيرفته بوده است». [منظور اين است كه مى دانسته و بدان تن داده است].

765-46011-(3) امام باقر عليه السلام فرمود: «اگر مردى از غير عرب را بيابم كه مجموع اسلام را پذيرفته باشد ولى توضيح اين مجموع به او نرسيده باشد و زنا، سرقت يا شرب خمر كرده باشد - تا زمانى كه جاهل بوده است - من بر وى حدّ جارى نمى كنم؛ مگر اين كه بيّنه عليه وى باشد كه او به اينها نيز اقرار كرده و اينها را مى شناخته است».

766-46012-(4) امام باقر يا امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه به اسلام درآمده و شرب خمر كرده - در حالى كه نمى دانسته است - فرمود: «من بر وى حدّ جارى نخواهم كرد؛ تا زمانى كه جاهل بوده است ولى او را باخبر مى سازم و آگاه مى كنم. پس اگر دوباره اين كارها را انجام داد، حدّ بر وى جارى مى سازم».

767-46013-(5) امام صادق عليه السلام فرمود: «هركس شرب خمر كند - در حالى كه نمى دانسته اين كار حرام است - و اين جهل او هم ثابت شود، حدّ بر او جارى نمى شود».

768-46014-(6) امام صادق عليه السلام فرمود: «امير المؤمنين عليه السلام دادرسى كرد كه كسى پيش از ايشان چنين دادرسى نكرده بود و اين اولين دادرسى حضرت پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله بود. [امام چنين بيان داشت كه]: پس از رحلت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و كشيده شدن خلافت به ابوبكر، مردى را آوردند كه شرب خمر كرده بود. ابوبكر به وى گفت: آيا شراب خورده اى‌؟ آن مرد گفت: آرى. ابوبكر گفت: براى چه شراب خورده اى با اين كه حرام است‌؟ آن مرد گفت: من پس از پذيرش اسلام منزلم در ميان مردمى بود كه شرب خمر مى كردند و آن را حلال مى دانستند و اگر مى دانستم كه شرب خمر حرام است، از آن پرهيز مى كردم.

امام صادق عليه السلام افزود: در اينجا ابوبكر به عمر توجه كرد و گفت: اى ابا حفص، تو دربارۀ اين مرد چه مى گويى‌؟ عمر گفت: مسأله اى دشوار است كه ابوالحسن حلّال آن است. ابوبكر گفت: اى غلام، على را بگو نزد ما بيايد. عمر گفت: بلكه ما بايد به سراغ قاضى در منزلش برويم. لذا همگى نزد امام آمدند. سلمان هم نزد حضرت بود. سلمان را از داستان مرد باخبر ساختند و ايشان هم داستان مرد را براى امام بازگو كرد.

فقال أبو بكر يا غلام ادعُ لنا عليّاً قال عمر بل يؤتى الحَكَمُ في منزله فأتوه و معه سلمان الفارسيّ فأخبره بقصّة الرّجل فاقتصّ عليه قصّته فقال عليّ عليه السلام لأبى بكر ابعث معه من يدور به على مجالس المهاجرين و الأنصار فمن كان تلا عليه آية التّحريم فليشهد عليه فإن لم يكن تُتلىَ عليه آية التّحريم فلا شيء عليه ففعل أبو بكر بالرّجل ما قال عليّ عليه السلام فلم يشهد عليه أحد فخلّىٰ سبيله فقال سلمان لعلىّ عليه السلام لقد أرشدتهم فقال عليّ عليه السلام إنّما أردت أن أجدّد تأكيد هذه الآية فيّ و فيهم «أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى اَلْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لاٰ يَهِدِّي إِلاّٰ أَنْ يُهْدىٰ فَمٰا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ‌». مستدرك 19/1(8): السيّد الرضيّ في الخصائص باسناد مرفوع عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قضى أمير المؤمنين عليه السلام (و ذكر نحوه).

769-46015-(7) كافى 216/7: تهذيب 94/10: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن فضّال عن ابن بكير عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: شرب رجل على عهد أبى بكر خمراً فرفع الى أبى بكر فقال له أشربت خمراً؟ قال نعم قال و لِمَ و هي محرّمة قال فقال له الرجل إنّي أسلمت و حسن إسلامى و منزلى بين ظهرانىّ قوم يشربون الخمر و يستحلّون(1)و لو علمت أنّها حرام اجتنبتها فالتفت أبو بكر الى عمر (قال - يب) فقال ما تقول في أمر هذا الرّجل قال عمر معضلة و ليس لها إلّا أبو الحسن (قال - كا) فقال (أبو بكر - كا) ادع لنا عليّاً فقال عمر يؤتىٰ الحَكَمُ في بيته فقاما و الرّجل معهما و من حضرهما من النّاس حتّى أتوا أمير المؤمنين عليه السلام فأخبراه بقصّة الرّجل و قصّ الرّجل قصّته قال فقال ابعثوا معه من يدور به على مجالس المهاجرين و الأنصار من كان تلا عليه آية التّحريم فليشهد عليه ففعلوا ذلك (به - كا) فلم يشهد عليه أحد بأنّه قرأ عليه آية التّحريم فخلّىٰ عنه و قال له إن شربت بعدها أقمنا عليك الحدّ.

770-46016-(8) مستدرك 19/18: القطب الرّاوندىّ في لبّ اللّباب: و بال أعرابىّ في مسجده يعنى مسجد الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و أرادوا أن يضربوه فنهاهم عن ضربه و قال إنّه لم يعلم أنّه لا يجوز.

771-46017-(9) عوالى اللّئالى 424/1: و قال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله: إنّ النّاس في سعة ما لم يعلموا.

الإرجاعات

و تقدّم في آيات و أحاديث باب (53) ما رفع عن أمّة النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله من أبواب جهاد النّفس ج 17 ما يدلّ على ذلك فراجع.


1) . و يستحلّونها - كا.

حضرت به ابوبكر فرمود: با اين مرد كسى را بفرست كه وى را در مجالس مهاجر و انصار بگرداند تا هر كس كه بر وى آيۀ حرمت [اين كارها] را خوانده است، گواهى دهد. در نهايت اگر آيۀ حرمت بر وى خوانده نشده، چيزى بر او نيست. ابوبكر همان كار را كه امام فرموده بود، دربارۀ مرد انجام داد و هيچ كس گواهى نكرد. آن گاه او را آزاد ساخت. سلمان به على گفت: شما آنان را ارشاد كرديد! حضرت على فرمود: تنها مى خواستم تأكيد اين آيه را دربارۀ خودم و آنها تجديد كنم: آيا كسى كه به سوى حقّ هدايت مى كند براى پيروى شايسته تر است، يا آن كسى كه خود هدايت نمى شود مگر اين كه هدايتش كنند؛ شما را چه مى شود، چگونه حكم مى كنيد؟».

769-46015-(7) امام صادق فرمود: «مردى در زمان ابوبكر شرب خمر كرد. او را نزد ابوبكر بردند. ابوبكر به او گفت: آيا شراب خورده اى‌؟ او گفت: آرى. ابوبكر گفت: چرا با اين كه حرام است، شراب خورده اى‌؟ امام فرمود: آن مرد به ابوبكر گفت: من مسلمان شده ام و خوب اسلام آورده ام ولى منزلم در ميان مردمى بود كه شرب خمر مى كردند و آن را نيز حلال مى دانستند و اگر من مى دانستم كه شراب حرام است، از آن پرهيز مى كردم. ابوبكر نگاهى به عمر كرد و گفت: دربارۀ كار اين مرد چه نظر مى دهى‌؟ عمر گفت:

مسئله اى است كه تنها ابوالحسن عليه السلام مى تواند آن را حل كند. ابوبكر گفت: بنابراين از على عليه السلام دعوت كن تا نزد ما بيايد. عمر گفت: بايد نزد قاضى در منزلش رفت. آن گاه ابوبكر و عمر در حالى كه آن مرد و مردم حاضر در جلسه آنها را همراهى مى كردند، آمدند تا خدمت امير المؤمنين عليه السلام رسيدند. ابوبكر و عمر داستان مرد را براى حضرت بازگو كردند و آن مرد نيز قصۀ خويش بگفت.

امام فرمود: با اين مرد كسى را همراه سازيد تا او را در مجالس مهاجر و انصار بگرداند. هر كس كه آيۀ حرمت را براين مرد خوانده، گواهى دهد. آنان چنين كردند ولى كسى گواهى نكرد كه آيۀ حرمت را بر وى خوانده باشد. در اين هنگام امام آن مرد را آزاد كرد و به او گفت: اگر بعدا شرب خمر كنى، حدّ را بر تو جارى خواهيم ساخت».

770-46016-(8) مردى بيابان نشين در مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله بول كرد. مردم خواستند تا او را بزنند. پيامبر آنان را از زدن وى بازداشت و فرمود: «او نمى داند كه بول كردن در مسجد جايز نيست».

771-46017-(9) پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «مردم در گشايش هستند، مادامى كه نمى دانند».

ارجاعات

گذشت:

در آيات و روايات باب پنجاه و سه از ابواب جهاد با نفس، آيات و رواياتى است كه بر مفاد اين باب دلالت دارد؛ به آنها مراجعه كنيد.

(9) باب أنّ من ارتكب ما يوجب الحدّ فتاب قبل أن يؤخذ فلا يحدّ و أنّ توبته بينه و بين اللّه أفضل من إقامة الحدّ عليه

772-46018-(1)كافى 220/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن محبوب عن عبد اللّه بن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: السّارق إذا جاء من قِبَلِ نفسه تائباً إلى اللّه عزّ و جلّ و ردّ سرقته على(1) صاحبها فلا قطع عليه.

773-46019-(2) كافى 188/7: عليّ بن إبراهيم عن أحمد بن محمّد بن خالد رفعه الى أمير المؤمنين عليه السلام قال: أتاه رجل بالكوفة فقال يا أمير المؤمنين إنّي زنيت فطهّرنى قال ممّن أنت قال من مزينة قال أ تقرأ من القرآن شيئاً قال بلى قال فاقرء فقرأ فاجاد فقال أ بك جِنّة‌؟ قال لا قال فاذهب حتّى نسأل عنك فذهب الرّجل ثمّ رجع إليه بعدُ فقال يا أمير المؤمنين إنّي زنيت فطهّرنى فقال أ لك زوجة‌؟ قال بلى قال فمقيمة معك في البلد؟ قال نعم قال فأمره أمير المؤمنين عليه السلام فذهب و قال حتّى نسأل عنك فبعث إلى قومه فسأل عن خبره فقالوا يا أمير المؤمنين صحيح العقل فرجع إليه الثّالثة فقال له مثل مقالته فقال له اذهب حتّى نسأل عنك فرجع إليه الرّابعة فلمّا أقرّ.

قال أمير المؤمنين عليه السلام لقنبر احتفظ به ثمّ غضب ثمّ قال ما أقبح بالرّجل منكم أن يأتي بعض هذه الفواحش فيفضح نفسه على رءوس الملأ أ فلا تاب في بيته فو اللّه لتوبته فيما بينه و بين اللّه أفضل من إقامتى عليه الحدّ ثمّ أخرجه و نادى في النّاس يا معشر المسلمين اخرجوا ليقام على هذا الرّجل الحدّ و لا يعرفنّ أحدكم صاحبه فأخرجه إلى الجبّان فقال يا أمير المؤمنين أنظرنى أصلّى ركعتين ثمّ وضعه في حفرته و استقبل النّاس بوجهه فقال يا معاشر المسلمين إنّ هذا حقّ من حقوق اللّه عزّ و جلّ فمن كان للّه في عنقه حقّ فلينصرف و لا يقيم حدود اللّه من في عنقه للّه حدّ فانصرف النّاس و بقى هو و الحسن و الحسين عليهم السلام فأخذ حجراً فكبّر ثلاث تكبيرات ثمّ رماه بثلاثة أحجار في كلّ حجر ثلاث تكبيرات ثمّ رماه الحسن عليه السلام


1) . الى - ئل.

باب 9 عدم اجراى حدّ بر كسى كه جرم حدّدار مرتكب شود و قبل از مؤاخذه توبه كند؛

772-46018-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: سارق اگر خودش به سوى خداوند عز و جل بازگردد و آنچه سرقت كرده به صاحبش بازگرداند، ديگر بريدن دست ندارد».

773-46019-(2) راوى گويد: «مردى در كوفه خدمت امير المؤمنين عليه السلام رسيد و گفت: اى امير المؤمنين، من زنا كرده ام؛ پاكم ساز. حضرت پرسيد: ازچه قومى هستى‌؟ گفت: از مزينه ام. حضرت فرمود: آيا چيزى از قرآن مى دانى‌؟ آن مرد گفت: آرى. حضرت فرمود: بخوان. آن مرد خواند و زيبا خواند. حضرت پرسيد:

آيا ديوانگى در تو هست‌؟ آن مرد گفت: نه. حضرت فرمود: برو تا درباره ات تحقيق كنم. آن مرد رفت و پس از مدتى نزد امام عليه السلام آمد و گفت: اى امير المؤمنين، من زنا كرده ام؛ پاكم ساز. حضرت پرسيد: آيا همسردارى‌؟ آن مرد گفت: آرى. حضرت پرسيد: همسرت با تو در همين شهر اقامت مى كند؟ آن مرد گفت: آرى.

راوى گويد: امير المؤمنين عليه السلام به او دستور داد و او رفت و حضرت فرمود: تا ما درباره ات تحقيق كنيم. آن گاه حضرت كس، نزد قوم اين مرد فرستاد و از وى جويا شد. آنان گفتند: اى امير المؤمنين، او عقل درستى دارد. آن مرد براى بار سوم نزد امام بازگشت و چون سخن گذشته اش را براى حضرت تكرار كرد، حضرت به او فرمود: برو تا درباره ات پرسش كنيم.

باز براى بار چهارم نزد امام آمد و چون اقرار كرد، امير المؤمنين عليه السلام به قنبر دستور داد تا از وى مراقبت كند. آن گاه حضرت به خشم آمد و سپس فرمود: چقدر قبيح است براى فردى از شما كه يكى از اين كارهاى زشت را انجام مى دهد و در پى آن خويش را در برابر مردم رسوا مى سازد!

چرا در خانه اش توبه نكرد! به خدا سوگند! توبه اش در نهان خويش با خدا بالاتر از اين است كه بر او حدّ جارى سازم. آن گاه حضرت او را بيرون برد و در ميان مردم فرياد زد: اى گروه مسلمانان، بيرون آييد تا حدّ بر اين مرد اجرا شود ولى كسى رفيقش را نشناسد. آن گاه حضرت وى را به بيابان برد. آن مرد به امام گفت: يا امير المؤمنين، به من مهلت دهيد تا دو ركعت نماز بگزارم. پس از نماز، حضرت وى را در گودالش گذاشت و رو به سوى مردم كرد و فرمود: اى گروه مسلمانان، اين حدّ، حقّى است از حقوق خداوند عز و جل پس هر كس كه براى خدا بر عهده اش حقّى است بازگردد و كسى كه در عهده اش براى خدا حدّى است، حدود خدا را جارى نسازد. مردم همه بازگشتند و امام على و امام حسن و امام حسين عليه السلام ماندند.

مثل ما رماه أمير المؤمنين عليه السلام ثمّ رماه الحسين عليه السلام فمات الرّجل فأخرجه أمير المؤمنين عليه السلام فأمر فحفر له و صلّى عليه و دفنه فقيل يا أمير المؤمنين أ لا تغسّله فقال قد اغتسل بما هو طاهر الى يوم القيامة لقد صبر على أمر عظيم.

تفسير عليّ بن إبراهيم 96/2: حدّثني أبى عن عبد الرّحمن ابن أبي نجران عن عاصم بن حميد عن أبي بصير قال قال أبو عبد اللّه عليه السلام: إنّه جاء رجل الى أمير المؤمنين عليه السلام (و ذكر نحوه).

774-46020-(1)كافى 251/7: تهذيب 46/10: أبو عليّ الأشعريّ عن محمّد بن عبد الجبّار عن صفوان بن يحيى عن بعض أصحابه عن فقيه 26/4: أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السلام (أنّه سئل - فقيه): في(2)رجل أقيمت عليه البيّنة بأنّه(3)زنا ثمّ هرب (قبل أن يضرب - كا - يب) قال إن تاب فما عليه شيء و إن وقع في يد الإمام (قبل ذلك - فقيه) أقام عليه الحدّ و إن(3) علم مكانه بعث إليه.

775-46021-(4)تهذيب 8/10: كافى 185/7: عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى عن يونس عن أبان عن أبي العبّاس قال قال أبو عبد اللّه عليه السلام: أتى النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله رجل فقال إنّي زنيت (فطهّرنى - كا) فصرف النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله وجهه عنه فأتاه من جانبه الآخر ثمّ قال مثل ما قال فصرف وجهه عنه ثمّ جاء (إليه - يب) الثّالثة فقال (له - كا) يا رسول اللّه إنّي زنيت و عذاب الدّنيا أهون عليّ‌(4) من عذاب الآخرة فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أ بصاحبكم بأس‌؟ يعنى جِنّة قالوا(5)لا فأقرّ على نفسه الرّابعة فأمر (به - كا) رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أن يرجم فحفروا له حفيرة فلمّا (أن - يب) وجد مسّ الحجارة خرج يشتدّ فلقيه الزّبير فرماه بساق بعير (فسقط - كا) فعقله (به - كا) فأدركه النّاس فقتلوه فأخبروا النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله(6)بذلك فقال هلّا تركتموه ثمّ قال لو استتر ثمّ تاب كان خيراً له. نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 151: عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: إنّ رجلاً (و ذكر نحوه).

776-46022-(5) دعائم الإسلام 450/2: و عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: أنّ رجلاً أتاه فقال يا رسول اللّه إنّي زنيت فأعرض عنه ثلاث مرّات و قال لمن كان معه أ بصاحبكم جِنّة قالوا لا فأقرّ الرّابعة فأمر به أن يرجم فحفرت له حفرة فرجموه فلمّا وجد مسّ الحجارة خرج يشتدّ فلقيه الزّبير فرماه بشدق بعير فقتله فأخبر النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله فقال للزّبير أ لا تركته‌؟ ثمّ قال صلّى اللّه عليه و آله لو استتر لكان خيراً له إذا تاب.


1) . فان - يب.

2) . عن - فقيه.

3) . انّه - فقيه.

4) . لى - كا.

5) . فقالوا - كا.

6) . رسول اللّه - كا.

آن گاه حضرت سنگى برگرفت و سه تكبير گفت و سه سنگ به سمت آن مرد پرتاب كرد و در هر سنگى سه تكبير گفت. آن گاه امام حسن عليه السلام مانند امير المؤمنين عليه السلام به سمت مرد سنگ پرتاب كرد و سپس امام حسين عليه السلام به سوى او سنگ پرتاب كرد و آن مرد، مُرد. امير المؤمنين عليه السلام او را از گودال درآورد و دستور داد تا قبرى برايش كندند و بر وى نماز گزارد و او را به خاك سپرد. به امام عليه السلام گفته شد: اى امير المؤمنين، او را غسل نمى دهى‌؟ حضرت فرمود: او با چيزى غسل كرد كه تا روز قيامت پاك است. حقيقتا بركار بزرگى شكيبايى ورزيد!»

774-46020-(3) از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه بيّنه بر وى شهادت داده كه زنا كرده آن گاه آن مرد فرار كرده است، سوال شد. حضرت فرمود: «اگر توبه كرده است، چيزى بر او نيست ولى اگر به دست امام بيفتد، امام بر او حدّ را جارى مى سازد و اگر امام از مكان وى باخبر شود، كس به سوى او گسيل مى دارد».

775-46021-(4) امام صادق عليه السلام فرمود: «مردى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت: من زنا كرده ام؛ مرا پاك سازيد.

حضرت صورت [مبارك] خود را از آن مرد برگرداند. آن مرد از سوى ديگر سمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و همان را كه گفته بود، تكرار كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله رو از وى برگرداند. سپس آن مرد براى بار سوم آمد و به پيامبر گفت: اى رسول خدا، من زنا كرده ام و عذاب دنيا براى من آسان تر از عذاب آخرت است. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: آيا اين رفيق شما مشكلى دارد؟ يعنى ديوانه است! گفتند: نه. پس از آن، اين مرد براى بار چهارم عليه خويش اقرار و اعتراف كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله دستور سنگسار كردن وى را صادر كرد. مردم چاله اى براى آن مرد كندند. آن مرد چون ضربۀ سنگ ها را احساس كرد، از چاله درآمد و به سرعت مى دويد. زبير او را ديد و استخوان ساق پاى شترى را به سوى او پرتاب كرد. آن مرد افتاد و زبير او را بست. مردم هم به او رسيدند و او را كشتند و اين جريان را به پيامبر صلى الله عليه و آله گزارش كردند. حضرت فرمود:

چرا رهايش نكرديد. پس از آن فرمود: اگر پنهان مى شد و توبه مى كرد، اين برايش بهتر بود».

776-46022-(5) مردى نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و گفت: «اى رسول خدا، من زنا كرده ام. حضرت سه بار از او رو گرداند و به همراهان وى گفت: آيا اين رفيق شما ديوانگى دارد؟ گفتند: نه. آن مرد براى بار چهارم اقرار كرد. پس از آن پيامبر دستور داد تا سنگسار شود. چاله اى براى وى كنده شد و او را سنگسار كردند. آن مرد چون ضربۀ سنگ ها را احساس كرد، از چاله بيرون آمد و به سرعت مى دويد. زبير او را ديد و استخوان شترى را به سوى وى پرتاب كرد و آن مرد را كشت. پس از آن به پيامبر صلى الله عليه و آله اين خبر را داد. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به زبير فرمود: چرا وى را رها نكردى‌؟ و سپس فرمود: اگر او پنهان مى شد و توبه مى كرد، برايش بهتر بود».

777-46023-(6) كافى 250/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 122/10: أحمد بن محمّد (عن عليّ بن حديد - كا) و ابن(1)أبى عمير (جميعاً - كما) عن جميل بن درّاج عن رجل عن أحدهما عليهما السلام في: رجل سرق أو شرب الخمر أو زنا فلم يعلم بذلك منه و لم يؤخذ حتّى تاب و صلح‌؟ فقال إذا صلح و عرف منه أمر جميل لم يقم عليه الحدّ قال محمّد ابن أبي عمير قلت فإن كان أمراً قريباً لم يقم قال لو كان خمسة أشهر أو أقلّ (منه - كا) و قد ظهر (منه - يب) أمر جميل لم يقم عليه الحدود. و روى ذلك عن بعض أصحابنا عن أحدهما عليهما السلام.

778-46024-(7) فقيه 21/4: و روى سعد بن طريف عن الأصبغ بن نباتة قال: أتى رجل أمير المؤمنين عليه السلام فقال يا أمير المؤمنين إنّي زنيت فطهّرنى فأعرض أمير المؤمنين عليه السلام بوجهه عنه ثمّ قال له اجلس فأقبل عليّ عليه السلام على القوم فقال أ يعجز أحدكم إذا قارف هذه السّيّئة أن يستر على نفسه كما ستر اللّه عليه فقام الرّجل فقال يا أمير المؤمنين إنّي زنيت فطهّرنى فقال ما دعاك إلى ما قلت قال طلب الطّهارة قال و أيّ الطّهارة(2)أفضل من التّوبة ثمّ أقبل على أصحابه يحدّثهم فقام الرّجل فقال يا أمير المؤمنين إنّي زنيت فطهّرنى فقال له أ تقرأ شيئاً من القرآن قال نعم فقال اقرأ فقرأ فأصاب فقال أ تعرف ما يلزمك من حقوق اللّه عزّ و جلّ في صلاتك و زكاتك‌؟

فقال نعم فسأله فأصاب فقال له هل بك من مرض يعروك أو تجد وجعاً في رأسك أو شيئاً في بدنك أو غمّاً في صدرك فقال يا أمير المؤمنين لا فقال ويحك اذهب حتّى نسأل عنك في السّرّ كما سألناك في العلانية فان لم تعد إلينا لم نطلبك قال فسأل عنه فأخبر أنّه سالم الحال و أنّه ليس هناك شيء يدخل عليه به الظنّ قال ثمّ عاد الرّجل إليه فقال له يا أمير المؤمنين إنّي زنيت فطهّرنى فقال له إنّك لو لم تأتنا لم نطلبك و لسنا بتاركيك إذا لزمك حكم اللّه عزّ و جلّ ثمّ قال يا معشر النّاس إنّه يجزى من حضر منكم رجمه عمّن غاب فنشدت اللّه رجلاً منكم يحضر غداً لمّا تلثّم بعمامته حتّى لا يعرف بعضكم بعضاً و اتونى بغَلَس(3)حتّى لا ينظر بعضكم بعضاً فانّا لا ننظر في وجه رجل و نحن نرجمه بالحجارة فقال


1) . عن ابن أبي عمير - يب.

2) . طهارة - ئل.

3) . الغَلَس: ظلمة آخر اللّيل.

777-46023-(6) از امام باقر يا امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه سرقت، شرب خمر يا زنا كرده و كسى از اين كار وى باخبر نشده و او گرفتار نيامده است تا آن كه توبه كرد و صالح شد، پرسيدم. حضرت فرمود: «اگر صالح شود و حالت نيكويى از او دانسته شود، حدّ بر او جارى نمى شود. محمد بن ابى عمير گويد: اگر آن كار در زمان نزديكى بوده، باز حدّ در حقّ وى جارى نمى شود؟ حضرت فرمود: اگر پنج ماه يا كمتر از پنج ماه بوده و حالت خوبى از وى آشكار شده باشد، حدود بر وى جارى نمى شود».

778-46024-(7) اصبغ بن نباته گويد: «مردى نزد امير المؤمنين عليه السلام آمد و گفت: اى امير المؤمنين، من زنا كرده ام؛ پاكم ساز. امير المؤمنين عليه السلام از وى روگرداند. آن گاه به وى فرمود: بنشين. آن گاه امير المؤمنين عليه السلام رو به آن مردم كرد و فرمود: آيا اگر كسى از شما اين گناه زشت را مرتكب شده است، نمى تواند آن را بر خويش پرده پوشى كند، آن گونه كه خداوند پوشانده است‌؟

پس از آن، مرد برخاست و گفت: اى امير المؤمنين، من زنا كرده ام؛ پاكم ساز. حضرت فرمود: چه چيز باعث اين گفته ات شده است‌؟ گفت: درخواست پاكى. حضرت فرمود: چه طهارتى از توبه برتر.

سپس امام رو به ياران خويش كرد و با آنان به گفتگو پرداخت. آن گاه آن مرد برخاست و گفت: اى امير المؤمنين، من زنا كرده ام؛ پاكم ساز. حضرت فرمود: آيا چيزى از قرآن مى خوانى‌؟ آن مرد گفت:

آرى. حضرت فرمود: بخوان. آن مرد خواند و خوب خواند. حضرت فرمود: آيا حقوقى كه از خداوند عز و جل بر تو در نماز و زكاتت هست، مى شناسى‌؟ آن مرد گفت: آرى. امام از او پرسيد و او به درستى پاسخ داد. حضرت فرمود: آيا كسالتى دارى كه بر تو عارض شده است يا دردى در سرت يا چيزى در بدنت يا غمى در سينه ات مى يابى‌؟ گفت: اى امير المؤمنين، نه.

حضرت فرمود: واى برتو! برو تا درباره ات در نهان پرسش كنيم، آن گونه كه آشكارا از تو پرسيدم و اگر نزد ما باز نيايى، ما در پى تو نخواهيم آمد.

اصبغ گويد: امام دربارۀ آن مرد تحقيق كرد. به امام گفتند كه وى از سلامت برخوردار است و هيچ گمانى به وى نمى رود. اصبغ گويد: پس از آن، مرد دوباره نزد حضرت آمد و به حضرت گفت: اى امير المؤمنين، من زنا كرده ام؛ پاكم ساز. حضرت به وى گفت: تو اگر نزد ما نمى آمدى، ما تو را احضار نمى كرديم و اگر حكم خدا بر تو ثابت شود، تو را رها نخواهيم كرد. آن گاه امام فرمود: اى مردم، سنگسار كردن كسانى كه هم اكنون حاضرند، كفايت مى كند از كسانى كه غايب هستند. هر كس از شما كه فردا حاضر مى شود، با عمامه اش رويش را بپوشاند تا كسى، كسى را نشناسد و در تاريكى پايان شب نزد من آييد تا كسى، كسى را نبيند؛ چرا كه ما به صورت مردى كه او را سنگسار مى كنيم، نگاه نمى كنيم.

فغدا النّاس كما أمرهم قبل إسفار الصّبح فأقبل عليّ عليه السلام عليهم ثمّ قال نشدت اللّه رجلاً منكم للّه عليه مثل هذا الحقّ أن يأخذ للّه به فانّه لا يأخذ للّه عزّ و جلّ بحقّ من يطلبه اللّه بمثله قال فانصرف و اللّه قوم ما ندرى من هم حتّى الساعة ثمّ رماه بأربعة أحجار و رماه النّاس.

779-46025-(8) المقنع 144: و اعلم أنّ عقوبة من لاط بغلام أن يحرق بالنّار أو يهدم عليه حائط أو يضرب ضربة بالسّيف و إذا أحبّ التّوبة تاب من غير أن يرفع خبره إلى إمام المسلمين فان رفع الى الإمام هلك فانّه يقيم عليه إحدى هذه الحدود الّتى ذكرناها.

(10) باب أنّه لا حدّ على مجنون و لا نائم

اشاره

780-46026-(1) تهذيب 152/10: محمّد بن أحمد بن يحيى عن أبي عبد اللّه عن عليّ بن الحسين عن حمّاد بن عيسى عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن عليّ عليه السلام قال: لا حدّ على مجنون حتّى يفيق و لا على صبىّ حتّى يدرك و لا على النّائم حتّى يستيقظ. فقيه 36/4: و قال عليّ عليه السلام (و ذكر مثله).

781-46027-(2) فقه الرّضا عليه السلام 310: قلت لا حدّ على مجنون حتّى يفيق و لا على صبىّ حتّى يدرك و لا على النّائم حتّى يستيقظ و من تخطّى حريم قوم حلّ قتله.

782-46028-(3) الخصال 93 و 175: حدّثنا الحسن بن محمّد السّكونىّ (المزكّى بالكوفة - 175) قال حدّثنا (محمّد بن عبد اللّه - 175) الحضرمىّ قال حدّثنا إبراهيم ابن أبي معاوية قال حدّثني أبى عن الأعمش عن أبي ظبيان قال: أتى عمر بامرأة مجنونة قد فجرت فأمر (عمر - 175) برجمها فمرّوا بها على عليّ بن أبي طالب عليه السلام فقال ما هذه فقالوا مجنونة (قد - 175) فجرت فأمر بها عمر أن ترجم فقال لا تعجلوا فأتى عمر فقال (له - 93) أما علمت أنّ القلم رفع عن ثلاثة عن الصّبىّ حتّى يحتلم و عن المجنون حتّى يفيق و عن النّائم حتّى يستيقظ.

اصبغ گويد: مردم فردا صبح همان گونه كه امام به آنان دستور داده بود، پيش از روشن شدن صبح آمدند. امام على عليه السلام به آنان رو كرد و سپس فرمود: هر مردى از شما را كه براى خدا بر وى مثل اين حقّ هست، به خدا سوگند مى دهم كه مبادا اين حقّ را براى خدا بگيرد؛ چرا كه هر كس كه خداوند از او مثل چنين حقّى را مى خواهد، او براى خدا آن حقّ را نمى گيرد. اصبغ مى گويد: به خدا سوگند! گروهى بازگشتند كه تا امروز ما نمى دانيم آنان چه كسانى هستند. سپس حضرت آن مرد را با چهار سنگ زد و مردم هم به سوى وى سنگ پرتاب كردند».

779-46025-(8) بدان كه عقوبت كسى كه با جوانى لواط كرده، اين است كه با آتش سوزانده شود يا ديوارى بر او خراب شود يا ضربت شمشيرى بخورد و اگر توبه را دوست دارد - بدون آن كه گزارش كار خود را به امام مسلمانان بدهد - توبه كند. ولى اگر نزد امام مرافعه كند، آن فرد هلاك خواهد شد؛ چرا كه امام عليه السلام يكى از اين حدودى كه آنها را ذكر كرديم، بر وى اقامه مى كند.

باب 10 عدم اجراى حدّ بر مجنون و نائم

780-46026-(1) حضرت على عليه السلام فرمود: «بر ديوانه حدّى نيست تا آن كه هوشيار شود و بر بچه حدّى نيست تا آن كه بالغ شود و بر خوابيده حدّى نيست تا آن كه بيدار شود».

781-46027-(2) در كتاب فقه الرضا آمده است: «گفتم: حدّى بر ديوانه نيست تا آن كه هوشيار شود و بر بچه حدّى نيست تا اين كه بالغ شود و بر خوابيده حدّى نيست تا آن كه بيدار شود و هر كس كه به حريم مردمى تجاوز كند، كشتن وى جايز است».

782-46028-(3) ابوظبيان گويد: «زن ديوانه اى را كه زنا داده بود، نزد عمر آوردند. عمر دستور سنگسار كردن وى را صادر كرد. مردم همراه با اين زن به امام امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام برخوردند. حضرت فرمود: موضوع چيست‌؟ گفتند: ديوانه اى است كه زنا داده است و عمر دستور داده تا وى سنگسار شود. حضرت فرمود: شتاب مكنيد. آن گاه نزد عمر آمد و فرمود: آيا نمى دانى كه قلم تكليف از سه نفر برداشته شده است‌؟ از بچه تا آن زمان كه محتلم شود و از ديوانه تا هوشيار شود و از خوابيده تا بيدار شود».

783-46029-(4) إرشاد المفيد 109: و روى: أنّ مجنونة على عهد عمر فجر بها رجل فقامت البيّنة عليها بذلك فأمر عمر بجلدها الحدّ فمرّ بها أمير المؤمنين عليه السلام لتجلد فقال ما بال مجنونة آل فلان تعتل(1) فقيل له إنّ رجلاً فجر بها و هرب و قامت البيّنة عليها فأمر عمر بجلدها فقال لهم ردّوها إليه و قولا له أما علمت أنّ هذه مجنونة آل فلان و أنّ النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله قال رفع القلم عن المجنون حتّى يفيق (و - خ) أنّها مغلوبة على عقلها و نفسها فردّت الى عمر و قيل له ما قال أمير المؤمنين عليه السلام: فقال فرّج اللّه عنه لقد كدت أن أهلك في جلدها فدرأ(1)عنها الحدّ.

784-46030-(5) المقنع 146: و إذا زنت المجنونة لم تحدّ و إذا زنى المجنون حدّ(2).

785-46031-(6) دعائم الإسلام 456/2: و عن عليّ عليه السلام: أنّه بلغه عن عمر أنّه أمر بمجنونة زنت لترجم فأتاه عليّ عليه السلام فقال أما علمت أنّ اللّه رفع القلم عن ثلاثة عن النّائم حتّى يستيقظ و عن المجنون حتّى يفيق و عن الصّغير حتّى يكبر و هذه مجنونة قد رفع اللّه عنها القلم فأطلقها عمر.

الإرجاعات

و تقدّم في أحاديث باب (11) اشتراط التّكليف بالعقل من أبواب المقدّمات ج 1 ما يدلّ على أنّ الأمر و النّهى و الثّواب و العقاب منوطة بالعقل.

و يأتي في الباب التالى و ما يتلوه ما يناسب ذلك. و في رواية الأصبغ (25) من باب (3)أقسام حدود الزّنا من أبواب حدّه

قوله: و قدّم عليه السلام الخامس فعزّره فتحيّر عمر و تعجّب النّاس من فعله فقال عمر يا أبا الحسن خمسة نفر في قضيّة واحدة أقمت عليهم خمسة حدود ليس شيء منها يشبه الآخر (الى أن قال عليه السلام): و أمّا الخامس فمجنون مغلوب على عقله. و في رواية عليّ بن إبراهيم (26)

قوله عليه السلام: و أمّا السّادس فمجنون مغلوب على عقله سقط منه التّكليف. و في أحاديث باب (9) حكم عمد المعتوه و المجنون من أبواب العاقلة ج 31 ما يناسب الباب.


1) . الدّرء: الدفع.

2) . و في هامش المقنع هكذا و زاد في المختلف «لأنّ المجنون يأتي و هي تُؤتىٰ‌» و لكنّه ليس في النّسختين و لا في المستدرك -.

3) . عتله: جرّه جرّاً عنيفاً و جذبه فحمله - اللسان.

783-46029-(4) و روايت شده كه زن ديوانه اى را در زمان عمر آوردند كه مردى با اين زن زنا كرده است. بيّنه بر اين زن گواهى به زنا داد. عمر دستور زدن حدّ را برآن زن داد. زمانى كه مى خواست زن تازيانه بخورد، گذر امير المؤمنين عليه السلام بر زن افتاد. حضرت فرمود: چه مى شود كه زن ديوانه اى از آل فلان را مى كشند؟ به حضرت گفته شد: مردى با وى زنا كرده و فرار كرده است و بيّنه بر اين زن ديوانه گواهى داده و عمر دستور تازيانه زدن اين زن را داده است. حضرت به آنان فرمود: آن زن را برگردانيد و به عمر بگوييد: آيا نمى دانى كه اين ديوانه از آل فلان است‌؟ و اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده است: قلم تكليف از ديوانه برداشته شده است تا هوشيار شود و آن زن نه عقلش و نه خودش، در اختيارش نبوده است. پس از آن، زن را نزد عمر برگرداندند و آنچه امير المؤمنين عليه السلام فرموده بود، براى عمر بازگفتند. عمر گفت: خداوند براى على گشايش ايجاد كند. نزديك بود كه دربارۀ تازيانه زدن اين زن به هلاكت بيفتم و عمر حدّ را از آن زن برداشت».

784-46030-(5) در مقنع شيخ صدوق رحمه الله آمده است: «زن ديوانه اگر زنا دهد، حدّ نمى خورد ولى مرد ديوانه اگر زنا كند، حدّ بر او جارى مى شود».

785-46031-(6) به امير المؤمنين على عليه السلام خبر رسيد كه عمر دستور داده تا زن ديوانه اى كه زنا داده، سنگسار شود. امير المؤمنين عليه السلام نزد عمر آمد و فرمود: «آيا نمى دانى كه خداوند قلم تكليف را از سه نفر برداشته است‌؟ از كسى كه خوابيده تا آن زمان كه بيدار شود و از ديوانه تا آن زمان كه هوشيار شود و از خردسال تا آن كه بزرگ شود و اين فرد ديوانه است و خداوند قلم تكليف را از وى برداشته است. پس از اين سخن، عمر آن زن ديوانه را آزاد ساخت».

ارجاعات

گذشت: در روايات باب يازدهم از ابواب مقدمات، رواياتى مبنى براين كه امر و نهى، ثواب و عقاب، مشروط به عقل است.

مى آيد:

در باب بعدى و باب پس از آن نيز رواياتى مناسب با مفاد اين باب.

و در روايت بيست و پنجم از باب يكم از ابواب حدّ زنا، اين گفته كه: «امام عليه السلام نفر پنجم را آورد و او را تعزير كرد. عمر متحيّر شد و مردم نيز از كار امام شگفت زده شدند! عمر گفت: اى ابوالحسن، پنج نفر در يك موضوع ولى شما پنج گونه حدّ بر آنان جارى مى كنى كه هيچكدام از حدّها مشابه ديگرى نيست... تا آنجا كه امام فرمود: و اما نفر پنجم ديوانه اى است كه عقلش در اختيارش نيست».

و در روايت بيست و ششم همان باب، اين گفته كه: «و اما نفر ششم پس ديوانه اى است كه عقلش در اختيارش نيست و تكليف از او ساقط است».

و در روايات باب نهم، از ابواب عاقله، رواياتى كه در ارتباط با اين باب هست.

(11) باب أنّه لا حدّ لمن لا حدّ عليه

786-46032-(1)كافى 253/7: (عليّ بن إبراهيم عن أبيه - معلّق) عن ابن محبوب عن أبي أيّوب عن فضيل بن يسار قال سمعت أبا عبد اللّه عليه السلام يقول: لا حدّ لمن لا حدّ عليه، يعنى لو أنّ مجنوناً قذف رجلاً لم أر عليه شيئاً(1) و لو قذفه رجل فقال له يا زانٍ لم يكن عليه حدّ. تهذيب 19/10: الحسين بن سعيد عن الحسن بن محبوب عن أبي أيّوب عن الفضيل عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: لا حدّ لمن لا حدّ عليه (قال محمّد بن الحسن معنى هذا الخبر أنّ الإنسان لو قذف مجنوناً أو مجنونة لم يجب عليه الحدّ لأنّه لو قذفه المجنون لما كان عليه الحدّ). فقيه 38/4: و قال الصّادق عليه السلام: لا حدّ (و ذكر مثل ما في كا ثمّ قال) روى ذلك أبو أيّوب عن فضيل بن يسار عن أبي عبد اللّه عليه السلام. المقنع 149: قال الصّادق عليه السلام: لا حدّ لمن لا حدّ عليه و لو أنّ مجنوناً (و ذكر مثل ما في كا).

787-46033-(2)كافى 253/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن محبوب عن إسحاق بن عمّار عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: لا حدّ لمن لا حدّ عليه.

788-46034-(3) دعائم الإسلام 462/2: و عن أبي عبد اللّه جعفر بن محمّد عليهما السلام: أنّه سئل عن الرّجل يقذف الطّفل أو الطّفلة(2) أو المجنون فقال لا حدّ لمن لا حدّ عليه و لكنّ القاذف آثم و أقلّ ما في ذلك أن يكون قد كذب.

(12) باب حكم المريض و الأعمى و الأخرس و الأصمّ و صاحب القروح و المستحاضة و الحائض و النّفساء و الحبلى إذا لزمهم الحدّ

اشاره

قال اللّه تعالى في سورة ص (38):44: «وَ خُذْ بِيَدِكَ ضِغْثاً فَاضْرِبْ بِهِ وَ لاٰ تَحْنَثْ إِنّٰا وَجَدْنٰاهُ صٰابِراً نِعْمَ اَلْعَبْدُ إِنَّهُ أَوّٰابٌ‌».


1) . لم يكن عليه حدّ - فقيه - المقنع.

2) . و الطّفلة - ك.

باب 11 عدم حدّ به نفع كسى كه حدّى عليه او نيست

786-46032-(1)فضيل بن يسار گويد: «از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: كسى كه حدّى بر او نيست، حدّى براى او نيز نخواهد بود. به اين معنى كه اگر ديوانه اى، نسبت زنا به كسى بدهد، چيزى بر آن ديوانه [به علت قذف] ثابت نمى شود و اگر به اين ديوانه كسى نسبت زنا دهد و به او بگويد: اى زناكار، حدّى بر آن كس ثابت نمى شود». همين روايت در ديگر كتب. امام صادق عليه السلام فرمود: «كسى كه حدّى بر او نيست، حدّى براى او نيز نخواهد بود».

محمد بن حسن [\شيخ طوسى رحمه الله] گويد: «مفاد اين خبر آن است كه اگر انسان به مرد ديوانه يا زن ديوانه اى نسبت زنا دهد، حدّ بر او واجب نمى شود؛ چون اگر ديوانه هم به وى نسبت زنا دهد، بر ديوانه حدّى ثابت نمى شود».

787-46033-(2) امام صادق عليه السلام فرمود: «كسى كه حدّى بر او نيست، حدّى براى او نيز نخواهد بود».

788-46034-(3) از امام صادق جعفر بن محمد عليه السلام دربارۀ مردى كه پسر خردسال يا دختر خردسال يا ديوانه اى را متهم به زنا كند، سوال شد. حضرت فرمود: «كسى كه حدّى بر او نيست، حدّى براى او نيز نخواهد بود ولى فردى كه اتهام مى زند، گنهكار است و كم ترين گناهى كه در اين اتهام زدن وجود دارد، اين است كه دروغ گفته است».

باب 12 حكم حدّ مريض، كور، گنگ، كر، مجروح، مستحاضه، حايض، نفساء و حامله

و بسته اى از ساقه هاى گندم را برگير و با آن [همسرت را] بزن و سوگند خود را مشكن. ما او را شكيبا يافتيم. چه بندۀ خوبى كه بسيار بازگشت كننده (به سوى خدا) بود! (1)


1) . ص 44/38.

789-46035-(1)كافى 243/7: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد بن عيسى عن ابن محبوب و محمّد بن إسماعيل بن بزيع عن حنّان بن سدير تهذيب 32/10: الحسين بن سعيد عن الحسن بن محبوب عن حنّان بن سدير فقيه 19/4: الحسن بن محبوب عن حنّان بن سدير عن يحيى بن عباد المكّيّ‌(1) قال: قال لي سفيان الثّورى (إنّى - كا) أرى لك من أبي عبد اللّه عليه السلام منزلة فسله(2)عن رجل زنا و هو مريض إن(3)أقيم عليه الحدّ (خافوا أن - يب - فقيه) يموت(4)ما تقول فيه (قال - يب - فقيه) فسألته فقال (لى - يب - فقيه) هذه المسألة من تلقاء نفسك أو أمرك(5)إنسان أن تسألنى(6)عنها فقلت(7)(إنّ - يب - فقيه) سفيان الثّورى أمرنى(8)أن أسألك (عنها قال - يب - فقيه) فقال (أبو عبد اللّه عليه السلام - كا) إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله اُتِىَ برجل احتبن(9)مستسقى البطن(10)قد بدت(11)عروق فخذيه و قد زنا بامرأة مريضة فأمر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بعذق(12)فيه مائة شمراخ فضرب به الرّجل و ضربت به المرأة ضربة(13)ثمّ خلّى(14)سبيلهما ثمّ قرء هذه الآية «وَ خُذْ بِيَدِكَ ضِغْثاً فَاضْرِبْ بِهِ وَ لاٰ تَحْنَثْ‌».

790-46036-(2) قرب الإسناد 257: عبد اللّه بن الحسن عن جدّه عليّ بن جعفر عن أخيه موسى بن جعفر عليهما السلام قال: إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أتى بامرأة مريضة و رجل أجرب مريض قد بدت عروق فخذيه قد فجر بامرأة فقالت المرأة لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أتيته فقلت له أطعمنى و اسقنى فقد جهدت فقال لا حتّى أفعل بك ففعل فجلده رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بغير بيّنة مائة شمروخ(15)ضربة واحدة و خلّى سبيله و لم يضرب المرأة.

791-46037-(3) كافى 244/7: عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى عن تهذيب 32/10: استبصار 211/4: يونس (بن عبد الرّحمن - يب - صا) عن أبان بن عثمان (عن أبي العبّاس - كا - يب)


1) . قال انّ عباد المكّى - فقيه - انّ عباد المكّى - يب.

2) . فسأله - يب - فقيه.

3) . فان - يب - فقيه.

4) . مات - كا.

5) . أو قال لك - كا.

6) . تسأل - يب - فقيه.

7) . قال: قلت - يب - فقلت له - فقيه.

8) . سألنى - كا.

9) . الحَبَن محرّكة داء في البطن يعظم منه و يرم - القاموس.

10) . كبير قد استسقى بطنه - يب - أحبن قد استسقى بطنه - فقيه.

11) . و بدت - يب - فقيه.

12) . فاتى بعرجون - يب - فقيه.

13) . فضربه ضربة واحدة و ضربها ضربة واحدة - يب - فقيه.

14) . و خلّى سبيلهما و ذلك قول اللّه عزّ و جلّ و خذ بيدك الآية - يب - فقيه.

15) . شمراخ - ئل.

789-46035-(1) يحيى بن عباد مكى گويد: «سفيان ثورى به من گفت: منزلت بزرگى براى تو نزد امام صادق عليه السلام مى بينم. از او دربارۀ مردى كه زنا كرده و هم اكنون مريض است و اگر حدّ بر او جارى شود مى ميرد، بپرس كه نظرش چيست‌؟ يحيى بن عباد گويد: من اين سوال را از امام عليه السلام كردم. حضرت فرمود: اين سوال را از سوى خودت مطرح مى كنى يا فردى تو را مامور كرده كه از من بپرسى‌؟ گفتم:

سفيان ثورى از من خواسته كه از شما سوال كنم. امام صادق عليه السلام فرمود: مردى را كه شكمش بزرگ شده و آب آورده بود و رگ هاى ران هايش آشكار شده و با زنى مريض زنا كرده بود، نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آوردند. حضرت رسول صلى الله عليه و آله دستور داد تا شاخه اى از درخت خرما كه در آن صد خوشه بود، آوردند و با اين شاخه پيامبر خدا به آن مرد يك بار و به زن نيز با همان شاخه يك بار زد. آن گاه هر دو را آزاد ساخت. سپس اين آيه را تلاوت فرمود: «بسته اى از ساقه هاى گندم (و مانند آن) را بگير و با آن بزن و سوگند خود را مشكن».

790-46036-(2) موسى بن جعفر عليه السلام فرمود: «زنى مريض و مردى مريض و مبتلاى به خوره را كه رگ هاى ران هايش آشكار شده بود و با آن زن زنا كرده بود، نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آوردند. زن براى رسول خدا صلى الله عليه و آله چنين توضيح داد: من نزد اين مرد رفتم و به او گفتم: غذا و آبم ده كه به دشوارى افتاده ام. او گفت: نمى دهم تا با تو آن كار كنم. در نتيجه آن كار را كرد. در اينجا پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بى آن كه بيّنه طلب كند، با شاخه اى از درخت خرما كه صد خوشه داشت، يك بار بر او نواخت و او را آزاد ساخت و زن را تازيانه نزد».

عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قال أتى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله برجل دميم(1)قصير قد سقى(2)بطنه و قد درّت(3)عروق بطنه قد فجر بامرأة فقالت المرأة ما علمت (به - كا - صا) إلّا و قد دخل عليّ فقال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أ زنيت‌؟ قال نعم و لم يكن أحصن(4)فصعد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بصره و خفضه ثمّ دعا بعذق(5)فعدّه مائة (شمراخ - يب) ثمّ ضربه بشماريخه(6).

792-46038-(4) تهذيب 32/10: استبصار 211/4: الحسين بن سعيد عن الحسن عن زرعة عن سماعة عن أبي عبد اللّه عن أبيه عن آبائه عليهم السلام عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله: أنّه أتى برجل كبير البطن قد أصاب محرّماً فدعا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بعرجون فيه مائه شمراخ فضربه مرّة واحدة فكان الحدّ.

793-46039-(5) دعائم الإسلام 452/2: و عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: أنّه أُتِىَ برجل عليل قد حبن و استسقى بطنه و بدت عروقه و هو مريض مدنف قد أصاب حدّاً فقال له صلّى اللّه عليه و آله لقد كان لك في نفسك شغل عن الحرام فقال يا رسول اللّه أتانى أمر لم أكن أملكه فأمر صلّى اللّه عليه و آله بعرجون فيه مائة شمراخ فضربه (به - خ) ضربة واحدةً قال جعفر بن محمّد عليه السلام و ذلك قول اللّه «وَ خُذْ بِيَدِكَ ضِغْثاً فَاضْرِبْ بِهِ وَ لاٰ تَحْنَثْ‌».

794-46040-(6) المقنع 145: و أتى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله رجل كبير البطن عليل قد زنا فأتى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بعرجون فيه مائة شمراخ فضربه ضربة واحدة مكان الحدّ و كرّه أن يبطل حدّاً من حدود اللّه.

795-46041-(7)فقيه 19/4: و روى موسى بن بكر عن زرارة قال المقنع 145: قال أبو جعفر عليه السلام: لو أنّ رجلاً أخذ حزمة من قضبان أو أصلاً فيه قضبان فضربه ضربة واحدة أجزأه عن(7) عدّة ما يريد أن يجلده(8)(من - فقيه) عدّة القضبان.

796-46042-(8) كافى 244/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 33/10: استبصار 211/4: أحمد بن محمّد عن أبي همام عن محمّد بن سعيد عن السّكونىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: أتى أمير المؤمنين عليه السلام برجل أصاب حدّاً و به قروح في جسده كثيرة فقال أمير المؤمنين عليه السلام:


1) . الدّميم: قبيح المنظر.

2) . سقط - صا.

3) . درّ - يب - صا - درّت العروق إذا العروق إذا امتلأت دماً أو لبناً - اللسان.

4) . محصناً - يب - صا.

5) . العَذق بالفتح: النّخلة و بالكسر: العرجون بما فيه من الشّماريخ.

6) . الشّمراخ: العثكال و هو ما يكون فيه الرّطب.

7) . من - المقنع.

8) . يجلد - ئل.

791-46037-(3) امام صادق عليه السلام فرمود: «مردى زشت رو و قدكوتاه را كه شكمش آب آورده و رگ هاى آن از خون پر شده و برآمده و با زنى زنا كرده بود، نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آوردند. زن گفت: اى رسول خدا، من هيچ نفهميدم جز آن كه به يك باره اين مرد بر من درآمد. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به آن مرد فرمود:

آيا زنا كردى‌؟ مرد گفت: آرى ولى آن زن همسر نداشت. پيامبر خدا نگاهى به بالا و پايين انداخت. آن گاه شاخه اى از درخت خرما طلبيد. آن را شمرد. صد خوشه در آن بود و با خوشه هاى اين شاخه بر وى زد».

792-46038-(4) مردى شكم بزرگ [مريض] كه كار حرامى انجام داده بود، نزد پيامبر صلى الله عليه و آله بردند. رسول خدا صلى الله عليه و آله شاخه اى از درخت خرما كه صد خوشه در آن بود، طلبيد و با آن يك بار او را زد و اين، حدّ اين مرد بود.

793-46039-(5) مردى مريض را كه شكمش بزرگ شده و آب آورده بود و رگ هايش برآمده و سخت مريض و نزديك به مرگ بود و كارى كرده بود كه حدّ بر وى ثابت شده بود، نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آوردند. رسول خدا صلى الله عليه و آله به وى فرمود: تو بايد به خود مى پرداختى و از حرام باز مى ماندى. آن مرد گفت: حالتى برايم پديد آمد كه در اختيارم نبود. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دستور داد تا شاخه اى از درخت خرما كه در آن صد خوشه بود آوردند و با آن يك بار بر اين مرد زد. امام صادق عليه السلام فرمود: «و آن همان فرمودۀ خداست كه:

«وبسته اى از ساقه هاى گندم (و مانند آن) را بگير و با آن بزن و سوگند خود را مشكن».

794-46040-(6) مردى شكم بزرگ و مريض كه زنا كرده بود، نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آوردند. رسول خدا صلى الله عليه و آله شاخه اى از درخت خرما كه صد خوشه در آن بود، آورد و با آن به جاى حدّ، يك بار به مرد زد. پيامبر صلى الله عليه و آله دوست نداشتند كه حدّى از حدود خدا را باطل كنند.

795-46041-(7) امام باقر عليه السلام فرمود: «اگر مردى يك دسته شاخه يا يك تنه كه در آن شاخه هايى است بگيرد و يك بار بزند، اين او را از تعداد آن شاخه ها كه مى خواسته تازيانه بزند، كفايت مى كند».

796-46042-(8) امام صادق عليه السلام فرمود: «مردى را كه حدّ بر وى واجب شده و در تنش جراحات بسيارى بود، نزد امام امير المؤمنين عليه السلام آوردند. امير المؤمنين عليه السلام فرمود: او را تا سلامت يابد، نگاه داريد. زخم هايش را نشكافيد كه او را مى كشيد».

أخّروه(1)حتّى يبرأ لا تنكئوها(2)عليه فتقتلوه. فقيه 27/4: و في رواية السّكونىّ‌: أنّ عليّاً عليه السلام أتى برجل (و ذكر مثله).

797-46043-(9) كافى 244/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 33/10: استبصار 212/4: سهل بن زياد عن محمّد بن الحسن بن شمّون عن عبد اللّه بن عبد الرّحمن الأصمّ عن مسمع بن عبد الملك عن أبي عبد اللّه عليه السلام: أنّ أمير المؤمنين عليه السلام أتى برجل أصاب حدّاً و به قروح و مرض و أشباه ذلك فقال أمير المؤمنين عليه السلام: أخّروه حتّى يبرأ لا تنكأ قروحه عليه فيموت و لكن إذا برئ حددناه.

798-46044-(10) الجعفريّات 137: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه عليهم السلام: أنّ عليّاً عليه السلام قال ليس على صاحب القروح الكثيرة حدّ حتّى يبرأ أخاف أن أنكأ عليه قروحه فيموت و لكن إذا برء حددناه.

799-46045-(11) الجعفريّات 137: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه عن عليّ عليهم السلام قال:

أتى النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله بمريض مدنف(3)قد أصاب حدّاً فقال له رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أما كان لك في نفسك شغلاً عن الحرام فقال يا رسول اللّه ركبنى أمر لم أكن لأضبطه فقال صلّى اللّه عليه و آله ذروه حتّى يبرأ ثمّ يقام عليه الحدّ.

800-46046-(12) الجعفريّات 137: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه عليهم السلام: أنّ عليّاً عليه السلام قال ليس على المجذوم و لا على صاحب الحصبة حدّ حتّى يبرأ.

801-46047-(13) دعائم الإسلام 452/2: روّينا عن عليّ عليه السلام أنّه قال: ليس على المجدّر(4)و لا على صاحبة(5)الحصبة حدّ حتّى يبرأ إنّي أخاف أن أقيم عليه الحدّ فتنكأ قروحه و يموت و لكن إذا برئ حددناه.

802-46048-(14) كافى 262/7: تهذيب 47/10: عليّ (بن إبراهيم - كما) عن أبيه عن النّوفليّ عن السّكونىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: لا يقام الحدّ على المستحاضة حتّى ينقطع الدّم عنها.


1) . أقرّوه - يب - فقيه.

2) . نَكأَ القرحة: قَشَرَها قبل أن تبرأ.

3) . المدنف: الّذى ثقل مرضه و دنا من الموت.

4) . المجدور - ك.

5) . صاحب - ك.

797-46043-(9) امام صادق عليه السلام فرمود: «مردى كه كار حدّ دار انجام داده بود و جراحات و كسالت و مانند آن داشت، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. حضرت امير المؤمنين عليه السلام فرمود: او را تا سلامت يابد، نگاه داريد و زخم هايش شكافته نشود كه مى ميرد ولى آن زمان كه خوب شد، او را حدّ خواهيم زد».

798-46044-(10) امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «كسى كه جراحات فراوان دارد، حدّى بر او نيست تا سلامت يابد. من مى ترسم كه [با اجراى حدّ] جراحاتش را بر بدنش بشكافم و در نتيجه بميرد ولى هر زمان كه سلامت يافت، او را حدّ خواهم زد».

799-46045-(11) امام امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «مردى را كه بسيار سخت مريض و نزديك به مرگ بود و كارى كرده بود كه حدّ بروى ثابت مى شد، نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آوردند. حضرت پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آيا تو به خود نپرداختى و از حرام بازنماندى‌؟ وى گفت: اى رسول خدا، حالتى برايم پديد آمد كه اختيار خود را نداشتم. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: او را بگذاريد تا سلامت يابد، آن گاه حدّ بر او اجرا مى شود».

800-46046-(12) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «فرد جذامى و مبتلاى به حصبه، حدّ ندارد تا حالش بهبودى يابد».

801-46047-(13) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «جذامى و مبتلاى به حصبه حدّ ندارد تا آن كه بهبودى يابد.

من مى ترسم كه حدّ بر او جارى سازم و جراحاتش گشوده شود و بميرد و لكن آن گاه كه سلامت يافت، او را حدّ خواهم زد».

802-46048-(14) امام صادق عليه السلام فرمود: «بر زن مستحاضه تا قطع شدن خون از وى، حدّ اجرا نمى شود».

803-46049-(15) الجعفريّات 137: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه عليهم السلام أنّ عليّاً عليه السلام قال:

ليس على الحائض حدّ حتّىٰ تطهر و لا على المستحاضة حدّ حتّى تطهر.

804-46050-(16) عوالى اللّئالى 183/1: و في الحديث: أنّه صلّى اللّه عليه و آله أتى بامرأة في نفاسها ليحدّها فقال اذهبي حتّى ينقطع عنك الدّم.

805-46051-(17) الجعفريّات 137: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه عن عليّ عليهم السلام قال:

ليس على الحبلى حدّ حتّى تضع و (لا - ك) على النّفساء حتّى تطهر.

806-46052-(18) دعائم الإسلام 452/2: عن عليّ عليه السلام أنّه قال: ليس على الحبلى حدّ حتّى تضع حملها و لا على النّفساء حدّ حتّى تطهر و لا على الحائض حتّى تطهر.

807-46053-(19) كافى 244/7: تهذيب 33/10: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن يحيى ابن أبي عمران عن فقيه 50/4: يونس عن إسحاق بن عمّار قال: سألت(1) أحدهما عليهما السلام عن حدّ الأخرس و الأصمّ و الأعمى فقال عليهم الحدود إذا كانوا يعقلون ما يأتون (به - يب).

الإرجاعات

و تقدّم في رواية الدّعائم (7) من باب (4) أنّ للسّيّد إقامة الحدّ على مملوكه

قوله عليه السلام:

فجرت خادم لآل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فقال صلّى اللّه عليه و آله لي يا عليّ انطلق فأقم عليها الحدّ فانطلقت بها فوجدت بها دماً لم ينقطع بعدُ فأخبرته فقال صلّى اللّه عليه و آله دَعْها حتّى ينقطع دمها ثمّ أقم عليها الحدّ.

(13) باب اشتراط البلوغ في وجوب الحدّ تامّاً

اشاره
808-46054-(1) الجعفريّات 141: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه عليهم السلام أنّ عليّاً قال:

الغلام لا يجب عليه الحدّ كاملاً حتّى يحتلم و يسطع ريح إبطه. دعائم الإسلام 475/2: عن عليّ عليه السلام: نحوه.

الإرجاعات

و تقدّم في رواية المروزىّ (1)من باب (12) اشتراط التّكليف بالبلوغ و بيان حدّه من أبواب المقدّمات ج 1

قوله: إنّ الصّبىّ لا يجرى عليه القلم حتّى يبلغ.

و في رواية ابن حمران (2) قوله: متى يجب على الغلام أن يؤخذ بالحدود التّامّة و يقام عليه و يؤخذ بها فقال عليه السلام إذا


1) . سئل - فقيه.

803-46049-(15) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «بر زن حايض تا پاك شود، حدّى نيست و نيز بر زن مستحاضه تا پاك شود، حدّى نيست».

804-46050-(16) در روايت آمده كه: «زنى را پس از زايمان در حالت نفاس، نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آوردند تا وى را حدّ بزند. حضرت فرمود: اى زن، برو تا زمانى كه خون از تو قطع شود».

805-46051-(17) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «بر زن آبستن تا زمانى كه وضع حمل كند، حدّى نيست و بر زن زايمان كرده و در حال نفاس تا آن كه پاك شود، حدّى نيست».

806-46052-(18) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «بر زن آبستن تا آن زمان كه وضع حمل كند، حدّى نيست و بر زن زايمان كرده و در حال نفاس تا آن زمان كه پاك شود، حدّى نيست و بر زن حايض تا آن زمان كه از حيض پاك شود، حدّى نيست».

807-46053-(19) اسحاق بن عمار گويد: «از امام باقر يا امام صادق عليه السلام دربارۀ حدّ لال، كر و كور پرسيدم.

حضرت فرمود: بر آنان در صورتى كه نفهمند چه مى كنند، حدّ ثابت نيست».

ارجاعات

گذشت:

در روايت هفتم از باب چهارم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «خدمتكار آل رسول زنا كرد. رسول خدا صلى الله عليه و آله به من فرمود: اى على، برو و حدّ را بر وى جارى كن. آن زن را بردم. متوجه شدم كه خون دارد و هنوز خونش قطع نشده است. اين را به پيامبر صلى الله عليه و آله گزارش دادم. حضرت فرمود: او را رها ساز تا خونش قطع شود. پس از آن، حدّ را بر وى جارى كن».

باب 13 شرط بلوغ در وجوب حدّ

808-46054-(1) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «بر پسر، حدّ كامل ثابت نمى شود تا آن كه محتلم شود يا بوى زير بغلش بلند شود».

ارجاعات

گذشت:

در روايت يكم از باب دوازده از ابواب مقدمات، آمده است كه: «قلم تكليف بر بچه جارى نمى شود، تا بالغ شود» و در روايت دو، اين گفته كه: «چه زمانى بر پسر ثابت مى شود كه به حدود كامل، مؤاخذه و بر وى حدّ اجرا شود؟ امام عليه السلام فرمود: زمانى كه از يتيمى درآيد و بالغ شود».

خرج عنه اليتم و أدرك.

و قوله عليه السلام: إنّ الجارية ليست مثل الغلام إنّ الجارية إذا تزوّجت و دخل بها و لها تسع سنين ذهب عنها اليتم و أقيمت عليها الحدود التّامّة.

و في رواية الكناسىّ (3) قوله عليه السلام: الجارية إذا بلغت تسع سنين ذهب عنها اليتم و زوّجت و أقيم عليها الحدود التّامّة عليها و لها قال: قلت الغلام إذا زوّجه أبوه و دخل بأهله و هو غير مدرك أ يقام عليه الحدود و هو على تلك الحال قال فقال أمّا الحدود الكاملة الّتى يؤخذ بها الرّجال فلا و لكن يجلد في الحدود كلّها على مبلغ سنّه فيؤخذ بذلك ما بينه و بين خمس عشرة سنة إلخ.

و في رواية الجعفريّات (5) قوله عليه السلام: تجب على الصّبىّ الحدود إذا احتلم.

و في رواية سليمان (15) قوله عليه السلام: إذا تمّ للغلام ثمان سنين فجائز أمره و قد وجبت عليه الفرائض و الحدود و إذا تمّ للجارية تسع سنين فكذلك. و في رواية الحسن بن راشد (16) نحوه.

و لاحظ ساير أحاديث الباب فانّ فيها ما يناسب المقام.

و في رواية أبي بصير (8) من باب (1) وجوب الزّكاة على البالغ العاقل من أبواب من تجب عليه الزّكاة ج 9

قوله عليه السلام: فإذا أدرك فانّما عليه زكاة واحدة ثمّ كان عليه مثل ما على غيره من النّاس.

و في تفسير القمّيّ (10) من باب (1) أنّ الصغير و السفيه و المجنون محجورون عن التصرّف من أبواب الحَجر ج 23

قوله: عليه السلام: فإذا احتلم وجب عليه الحدود.

و في مرسلة فقيه (14) قوله عليه السلام: إذا بلغت الجارية تسع سنين دفع إليها مالها و جاز أمرها في مالها و أقيمت الحدود التّامّة لها و عليها. و في رواية أبى الجارود (6) من باب (64) عدم جواز دفع الوصيّ مال اليتيم إليه قبل البلوغ من أبواب الوصيّة ج 24

قوله عليه السلام: فإذا احتلم وجب عليه الحدود.

و في رواية يزيد الكنّاسىّ (10) من باب (51) أنّ الولاية على الصّغير لأبيه و جدّه من أبواب التّزويج ج 25

قوله عليه السلام: إذا دخلت على زوجها و لها تسع سنين ذهب عنها اليتم و دفع اليها مالها و أقيمت الحدود التّامّة عليها و لها.

و قوله: فإن زوّجه أبوه و دخل بها و هو غير مدرك أ تقام عليه الحدود و هو في تلك الحال قال أمّا الحدود الكاملة الّتى يؤخذ بها الرجل فلا و لكن يجلد في الحدود كلّها على قدر مبلغ سنّه فيؤخذ بذلك ما بينه و بين خمس عشرة سنة

و باز فرمودۀ معصوم عليه السلام كه: «دختر مانند پسر نيست. دختر آن زمان كه ازدواج كند و با وى مباشرت جنسى شود - در حالى كه نه سال دارد - يتيمى اش تمام و حدود كامل بر وى اجرا مى شود» و در روايت سوم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «دختر آن زمان كه نه ساله شود، يتيمى اش از بين مى رود و به ازدواج در مى آيد و حدود كامل بر وى اجرا مى شود».

راوى گويد: «پرسيدم كه: پسر هنگامى كه پدرش براى او همسرى اختيار نمايد و او مباشرت جنسى كند، در حالى كه بالغ نيست، آيا بر وى حدود اجرا مى شود با اين كه چنين است‌؟ حضرت فرمود: اما حدود كامل آن گونه كه مردان بدان مؤاخذه مى شوند، نه؛ ولى در همۀ حدود به اندازۀ سنش تازيانه مى خورد و تا پانزده سالش نشده به اين شكل مؤاخذه مى شود...»

و در روايت پنج، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه حدود بر پسر زمانى كه محتلم شود ثابت مى شود و در روايت پانزده فرمودۀ امام معصوم عليه السلام: «آن زمان كه پسر هشت سالش تمام شود، كار وى نافذ خواهد بود و واجبات و حدود بر وى ثابت مى شود و آن زمان كه براى دختر نه سال تمام شود، باز هم همچنين كارش نافذ است و واجبات و حدود بر وى ثابت مى شود».

و در روايت شانزده مشابه آن و به ديگر روايات اين باب، بنگر؛ چرا كه آنها رواياتى مناسب اين باب است.

و در روايت هشت از باب يك از ابواب كسانى كه زكات بر آنان واجب است، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «آن زمان كه شخص بالغ شد، بر او يك زكات واجب است. پس از آن، بر وى باشد آنچه بر ديگر مردم است».

و در روايت ده از باب يك از ابواب حجر [\ممنوعيت] فرمودۀ معصوم عليه السلام كه: «آن هنگام كه محتلم شد بر او حد واجب است.»

و در روايت چهارده فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «آن زمان كه دختر به نه سال برسد، مالش به او داده مى شود و كارش در ارتباط با مالش نافذ است و حدود كامل براى وى و بر او اجرا مى شود».

و در روايت شش از باب شصت و چهار از ابواب وصيت، فرمودۀ معصوم عليه السلام كه: «آن زمان كه محتلم شود، حدود بر وى ثابت مى شود».

و در روايت ده از باب پنجاه و يك از ابواب تزويج، فرمودۀ معصوم عليه السلام كه: «آن زمان كه دختر نزد همسرش برود و نه سال داشته باشد، يتيمى اش از بين مى رود و مالش در اختيارش قرار مى گيرد و حدود كامل بر وى اجرا مى شود».

و نيز اين گفته كه: «اگر پدرش براى او همسرى انتخاب كرد و با همسرش در حالى كه بالغ نبود، مباشرت جنسى كرد، آيا حدود بر وى در اين حال اجرا مى شود؟ امام فرمود: اما حدود كامل همان كه مردان بدان مؤاخذه مى شوند، نه؛ ولى در همۀ حدود به اندازۀ سنش تازيانه مى خورد و تا

فلا تبطل حدود اللّه في خلقه و لا تبطل حقوق المسلمين بينهم.

و في رواية حمّاد (1) من باب (10) أنّه لا حدّ على مجنون من أبواب الأحكام العامّة للحدود ج 30

قوله عليه السلام: لا حدّ على الصّبىّ حتّى يدرك. و في الرّضويّ (2) مثله.

و في رواية أبى ظبيان (3) قوله عليه السلام: إنّ القلم رفع عن ثلاثة عن الصّبىّ حتّى يحتلم. و في أحاديث باب (9) أنّ غير البالغ إذا زنى بالبالغة فعليه التعزير من أبواب حدّ الزّناء ما يدلّ على ذلك فراجع.

و يأتي في أحاديث باب (20) حكم ما إذا اشترك رجل و غلام في قتل رجل من أبواب القتل و القصاص ج 31 و باب (9) حكم عمد المعتوه و المجنون و الصّبىّ من أبواب العاقلة ما يناسب ذلك.

(14) باب ما ورد في العفو عن الحدود و بيان تفصيله

قال اللّه تعالى في سورة التوبة (9):112: «اَلتّٰائِبُونَ اَلْعٰابِدُونَ اَلْحٰامِدُونَ اَلسّٰائِحُونَ اَلرّٰاكِعُونَ اَلسّٰاجِدُونَ اَلْآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ اَلنّٰاهُونَ عَنِ اَلْمُنْكَرِ وَ اَلْحٰافِظُونَ لِحُدُودِ اَللّٰهِ وَ بَشِّرِ اَلْمُؤْمِنِينَ‌».

ص (38):39: «هٰذٰا عَطٰاؤُنٰا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسٰابٍ‌».

809-46055-(1)كافى 252/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 82/10: استبصار 232/4: أحمد بن محمّد عن ابن محبوب عن العلاء عن محمّد بن مسلم عن أبي جعفر عليه السلام قال: قلت له رجل جنى عليّ‌(1) أعفو عنه أو أرفعه الى السّلطان‌؟ قال هو حقّك إن عفوت عنه فحسن و ان رفعته الى الإمام فانّما طلبت حقّك و كيف لك بالامام.

810-46056-(2)كافى 251/7: تهذيب 123/10: استبصار 251/4: عليّ (بن إبراهيم - كما) عن أبيه عن ابن أبي عمير عن حمّاد عن الحلبيّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: سألته عن الرّجل يأخذ اللّصّ يرفعه أو يتركه‌؟ فقال إنّ صفوان بن أميّة كان مضطجعاً في المسجد الحرام فوضع ردائه و خرج يهريق الماء (فلمّا رجع - صا) فوجد(2) ردائه قد سرق حين رجع (إليه - كا) فقال


1) . إلىّ - يب - صا.

2) . وجد - صا.

پانزده سالگى اين گونه مؤاخذه مى شود. در نتيجه حدود خدا، در ميان خلقش باطل نمى شود و حقوق مسلمانان نيز در ميان شان باطل نمى شود».

و در روايت يك از باب ده از ابواب احكام عمومى حدود، فرمودۀ معصوم عليه السلام كه: «حدّى بر بچه نيست تا بالغ شود».

و در روايت دوم همانندش و در روايت سوم، فرمودۀ معصوم عليه السلام كه: «قلم تكليف از سه نفر برداشته شده است؛ از بچه تا محتلم شود».

و در روايات باب نه از ابواب حدّ زنا، رواياتى است كه بر اين مفاد دلالت دارد؛ پس به آن رجوع كنيد.

مى آيد:

و در روايات باب بيست از ابواب قتل و قصاص و باب نه از ابواب عاقله، رواياتى مناسب اين باب.

باب 14 موارد عفو در حدود

توبه كنندگان، عبادت كنندگان، سپاسگويان، سياحت كنندگان، ركوع كنندگان، سجده آوران، آمران به معروف، نهى كنندگان از منكر و حافظان حدود الهى [مؤمنان حقيقى اند] و بشارت ده به [اين چنين] مؤمنان.(1)[به او گفتم]: اين عطاى ماست؛ به هر كس مى خواهى، ببخش و از هر كس مى خواهى، امساك كن و حسابى بر تو نيست.(2)

809-46055-(1) محمد بن مسلم گويد: «از امام باقر عليه السلام پرسيدم: مردى جنايتى بر من كرده است؛ او را عفو يا نزد حاكم مرافعه كنم‌؟ حضرت فرمود: اين حقّ توست؛ اگر او را عفو كنى، نيكوست و اگر او را به نزد حاكم ببرى، حقت را مطالبه كرده اى. [ولى] تو چگونه امام را پيدا مى كنى‌؟»

810-46056-(2) حلبى گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه سارقى را مى گيرد، پرسيدم كه: آيا وى را نزد حاكم ببرد يا رهايش سازد؟ حضرت فرمود: صفوان بن اميه در مسجد الحرام دراز كشيده بود. عبايش را گذاشت و بيرون آمد تا آبى [بر روى خود] بريزد. پس از آن كه بازگشت، ديد عبايش سرقت شده است. پرسيد: چه كسى عبايم را برده است‌؟ به راه افتاد و جستجو كرد تا آن كس كه عبا را سرقت


1) . سورۀ توبه، آيه 112

2) . سورۀ ص، آيۀ 39

من ذهب بردائى‌؟ فذهب يطلبه فأخذ صاحبه فرفعه الى النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله فقال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله: اقطعوا يده فقال صفوان (أ - يب - صا) تقطع يده من أجل ردائى يا رسول اللّه‌؟ قال نعم قال فأنا أهَبه له فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: فهلّا كان هذا قبل أن ترفعه اليّ قلت فالامام بمنزلته إذا رفع إليه قال نعم قال و سألته عن العفو قبل أن ينتهى إلى الإمام‌؟ فقال حسن. كافى 252/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 124/10: استبصار 251/4: أحمد بن محمّد بن عيسى - عن عليّ بن الحكم عن الحسين بن أبي العلا قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن الرجل يأخذ اللّصّ (أ - صا) يَدَعه أفضل أم يرفعه فقال إنّ صفوان بن أميّة كان متّكئاً في المسجد على ردائه فقام يبول فرجع و قد ذهب به فطلب صاحبه فوجده فقدّمه إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فقال صلّى اللّه عليه و آله اقطعوا يده فقال صفوان يا رسول اللّه أنا أهَب ذلك له فقال (له - كا) رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ألا كان ذلك قبل أن تنتهى به إلىّ قال و سألته عن العفو عن الحدود قبل أن ينتهى إلى الامام فقال حسن.

811-46057-(1)دعائم الإسلام 444/2: عن عليّ عليه السلام أنّه قال: سرقت خميصة(2)لصفوان بن أميّة فأتى بالسّارق إلى النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله فأمر بقطع يده فقال صفوان لم أظنّ الأمر يا رسول اللّه يبلغ هذا قد وهبتها له قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: فهلّا كان ذلك قبل أن تأتينى به إنّ الحدّ إذا انتهى إلى الوالى لم يَدَعه.

812-46058-(3)عوالى اللّئالى 564/3: و روى الزّهرىّ عن صفوان بن أميّة: أنّه قيل له من لم يهاجر يهلك فقدم صفوان المدينة فنام في المسجد و توسّد ردائه فجاء سارق فأخذ ردائه من تحت رأسه فأخذ صفوان السّارق فجاء به الى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فأمر به أن تقطع يده فقال صفوان لم أرد هذا هو عليه صدقة فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: فألّا(4)قبل أن تأتينى به.

813-46059-(5)كافى 251/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 123/10: استبصار 251/4: أحمد بن محمّد (بن خالد - كما) عن عثمان بن عيسى عن سماعة بن مهران عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: من أخذ سارقاً فعفا عنه فذاك(3) له فإن(4) رفع الى الإمام قطعه فإن قال الّذى سرق منه أنا أهَب له لم يَدَعه الإمام حتّى يقطعه إذا رفع(5) إليه و إنّما الهبة قبل أن يرفع الى الإمام و ذلك قول اللّه عزّ و جلّ «وَ اَلْحٰافِظُونَ لِحُدُودِ اَللّٰهِ‌» فإذا انتهى (الحدّ - كا) الى الإمام فليس لأحد أن يتركه.


1) . فذلك - صا - يب.

2) . خميصة: كساء أسود مربّع.

3) . فإذا - يب صا.

4) . فهلّا - خ - و الظّاهر أنّ الصّحيح هكذا - فهلّا كان ذلك قبل أن تأتينى به مثل ما نقلناه عن الدّعائم و الكافي.

5) . رفعه - صا - يب.

كرده بود، يافت. او را نزد پيامبر صلى الله عليه و آله برد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: دستش را قطع كنيد. صفوان گفت: اى رسول خدا، آيا براى عباى من دستش را قطع مى كنى‌؟ حضرت فرمود: آرى. صفوان گفت: من عبايم را به وى بخشيدم. رسول خدا فرمود: پس چرا پيش از آن كه وى را نزد من بياورى، نبخشيدى‌؟ حلبى گويد: پرسيدم: امام هم به منزلۀ پيامبر صلى الله عليه و آله است، اگر نزد او آورند؟ حضرت فرمود: آرى. حلبى گويد: از امام دربارۀ عفو پيش از آن كه شكايت به امام برسد، پرسيدم. حضرت فرمود: نيكوست».

همين روايت در ديگر كتب. حسين بن ابى العلاء گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه سارقى را مى گيرد، پرسيدم كه: آيا او را رها سازد يا نزد حاكم ببرد؟ حضرت فرمود: صفوان بن اميه در مسجد بر عبايش تكيه داشت. برخاست تا [برود] بول كند. او بازگشت، در حالى كه عبايش ربوده شده بود. او دنبال كرد تا كسى كه عبا را برده، بيابد. او را يافت. نزد پيامبر صلى الله عليه و آله برد. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: دستش را ببريد. صفوان گفت: اى رسول خدا، من عبا را به او مى بخشم. رسول خدا صلى الله عليه و آله به او فرمود: چرا اين كار را پيش از آن كه وى را نزد من بياورى، نكردى‌؟ حسين بن ابى العلاء گويد: و از امام صادق عليه السلام دربارۀ عفو از حدود - پيش از آن كه به امام برسد - پرسيدم. حضرت فرمود: نيكوست».

811-46057-(3) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «عباى سياه رنگ و چهارگوش صفوان بن اميه سرقت شد.

صفوان سارق را نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آورد. حضرت دستور داد كه دست سارق بريده شود. صفوان گفت: اى رسول خدا، گمان نمى كردم كه ماجرا به اينجا برسد! من اين عبا را به وى بخشيدم. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: چرا اين بخشش را پيش از آن كه او را نزد من بياورى، نكردى‌؟ آن زمان كه حدّ به شخص والى برسد، آن را رها نمى سازد».

812-46058-(4) زهرى روايت كرده كه: «به صفوان بن اميه گفته شد: هر كس كه مهاجرت نكند، هلاك مى شود. صفوان به مدينه آمد و در مسجد خوابيد و عبايش را زير سرگذاشت. سارقى آمد و عباى صفوان را از زير سر وى سرقت كرد. صفوان سارق را پيدا كرد و وى را نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آورد. رسول خدا صلى الله عليه و آله دستور داد كه دست سارق بريده شود. صفوان گفت: من اين را نمى خواستم. عبا براى او به عنوان صدقه باشد. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: چرا اين كار را پيش از آن كه او را نزد من بياورى، نكردى‌؟»

813-46059-(5) امام صادق عليه السلام فرمود: «هر كس سارقى را بگيرد، پس از آن از وى عفو كند، اين در اختيار اوست. ولى اگر وى را نزد امام ببرد، امام دست سارق را قطع خواهد كرد و اگر مال باخته بگويد: من به او مى بخشم - در صورتى كه او را نزد امام برده است - امام سارق را رها نخواهد كرد تا دستش را قطع كند و همانا بخشش بايد پيش از آن كه مرافعه نزد امام برده شود، صورت گيرد و آن به دليل فرمودۀ خداوند عز و جل است كه: و حافظان حدود خدا. پس آن زمان كه حدّ به امام برسد، كسى حقّ ندارد كه آن را ترك كند».

814-46060-(6) دعائم الإسلام 444/2: قال أبو جعفر عليه السلام: لا يعفى عن شيء من الحدود الّتى للّه دون الامام و أمّا ما كان من حقوق النّاس في حدٍّ فلا بأس أن يعفى عنه دون الامام.

815-46061-(7) كافى 252/7: عدّة من أصحابنا عن سهل بن زياد و عليّ بن إبراهيم عن أبيه جميعاً عن تهذيب 124/10: فقيه 52/4: (الحسن - يب - فقيه) بن محبوب عن (عليّ - يب - فقيه) بن رئاب عن ضريس (الكناسىّ - كا - يب) عن أبي جعفر عليه السلام قال: لا يعفى عن الحدود الّتى للّه عزّ و جلّ دون الامام فأمّا ما كان من حقّ‌(1)النّاس في حدّ فلا بأس أن يعفى عنه دون الإمام.

تهذيب 82/10: استبصار 232/4: سهل بن زياد عن ابن محبوب (عن ابن رئاب - يب) عن ضريس الكناسىّ عن أبي جعفر عليه السلام: (مثله).

816-46062-(8) فقه الرّضا عليه السلام 309: و قال العالم: لا يعفى عن الحدود الّتى للّه عزّ و جلّ دون الإمام فإنّه مخيّر إن شاء عفا و إن شاء عاقب فإمّا ما كان من حقّ بين النّاس فلا بأس أن يعفى عنه دون الإمام قبل أن يبلغ الإمام و ما كان من الحدود للّه عزّ و جلّ دون النّاس مثل الزّنا و اللّواط و شرب الخمر فالامام مخيّر فيه إن شاء عفا و إن شاء عاقب و ما عفا الإمام عنه فقد عفا اللّه عنه و ما كان بين النّاس فالقصاص أولى.

817-46063-(9) المقنع 144: للامام أن يعفو عن كلّ ذنب بين العبد و خالقه فان عفا عنه جاز عفوه و إذا كان الذّنب بين العبد و العبد فليس للامام أن يعفو.

818-46064-(10) المناقب 403/4: و قال المتوكّل لابن السّكّيت اسأل ابن الرّضا مسألة عوصاء بحضرتى فسأله فقال لِمَ بعث اللّه موسى بالعصا (الى أن قال عليه السلام - 405) و أمّا الرجل الّذى أقرّ باللّواط فانّه أقرّ بذلك متبرّعاً من نفسه و لم تقم عليه بيّنة و لا أخذه سلطان و إذا كان الامام الّذى من اللّه أن يعاقب في اللّه(2)فله أن يعفو في اللّه أما سمعت اللّه يقول لسليمان «هٰذٰا عَطٰاؤُنٰا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسٰابٍ‌» فبدأ بالمنّ قبل المنع.

تحف العقول 481: في حديث أجوبته ليحيى بن أكثم: نحوه إلّا أنّ فيه أسقط قوله (و لا أخذه سلطان).


1) . حقوق - يب 124.

2) . عن اللّه - تحف العقول.

814-46060-(6) امام باقر عليه السلام فرمود: «حقّ الله را تنها امام عفو مى كند و حقّ الناس را غير امام [صاحب حقّ‌] عفو مى كند».

815-46061-(7) امام باقر عليه السلام فرمود: «حقّ الله را تنها امام عفو مى كند و حقّ الناس را غير امام [صاحب حقّ‌] عفو مى كند».

816-46062-(8) عالم عليه السلام فرمود: «از حدودى كه براى خداوند عز و جل است، غير از امام عفو نمى كند؛ زيرا امام اختيار دارد اگر خواست، عفو و اگر خواست، مجازات كند و اما آنچه از حقّ مردم است، پس اشكالى ندارد كه غير از امام از آن عفو كند پيش از آن كه به امام برسد و آنچه از براى خداوند عز و جل است نه مردم؛ مثل زنا، لواط و شرب خمر، پس امام در آن مخيّر است؛ اگر بخواهد، عفو و اگر بخواهد، مجازات كند و آنچه امام از آن عفو كند، خداوند از آن عفو كرده است و آنچه بين مردم است، پس قصاص سزاوارتر است».

817-46063-(9) امام مى تواند از هر گناهى كه بين بنده و خالقش مى باشد، عفو كند و اگر امام از آن عفو كرد، عفوش نافذ است. ولى اگر گناه بين دو بنده باشد، امام نمى تواند عفو كند.

818-46064-(10) متوكل به ابن سكيت گفت: «از ابن الرضا عليه السلام مسالۀ سختى در حضور من بپرس. او پرسيد و گفت: چرا خداوند موسى عليه السلام را با عصا فرستاد؟... تا آنجا كه فرمود: و اما مردى كه به لواط اعتراف كرده، به اختيار خودش بوده و بيّنه اى عليه وى شهادت نداده و حاكم، وى را نگرفته است و اگر امامى كه از سوى خداست اختيار داشته باشد كه در راه خدا مجازات كند، همو نيز اختيار دارد كه در راه خدا عفو كند. آيا شنيده اى كه خداوند به سليمان مى فرمايد: اين عطاى ماست به هر كس كه مى خواهى، ببخش و از هر كس كه مى خواهى، امساك كن و حسابى بر تو نيست. خداوند بخشيدن را پيش از امساك، ذكر كرده است».

819-46065-(11) تهذيب 129/10: استبصار 252/4: محمّد بن أحمد بن يحيى عن أبي عبد اللّه البرقيّ عن بعض أصحابه عن بعض الصّادقين عليهم السلام قال فقيه 44/4: جاء رجل الى أمير المؤمنين عليه السلام فأقرّ بالسّرقة فقال له أمير المؤمنين عليه السلام أ تقرأ شيئاً من كتاب اللّه عزّ و جلّ قال نعم سورة البقرة قال قد وهبت يدك لسورة البقرة (قال - يب - صا) فقال الأشعث أ تعطّل حدّاً من حدود اللّه تعالى فقال و ما يدريك ما هذا(1) إذا قامت البيّنة فليس للامام أن يعفو و إذا أقرّ الرّجل على نفسه فذلك الى الامام إن شاء عفا و إن شاء قطع. عوالى اللّئالى 572/3: و روى البرقي عن بعض أصحابه: (و ذكر نحوه).

820-46066-(12) كافى 252/7: (محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد - معلّق) عن تهذيب 79/10:

(الحسن - يب) بن محبوب عن أبي أيّوب عن سماعة قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن الرّجل(1)يقذف الرّجل بالزّنا فيعفو عنه و يجعله من ذلك في حلّ ثمّ إنّه بعدُ يبدو له في أن يقدّمه حتّى يجلده(2)قال(3)ليس له حدّ بعد العفو فقلت له أ رأيت إن هو قال يا ابن الزّانية فعفا عنه و ترك ذلك للّه فقال إن كانت أمّه حيّة فليس له أن يعفو، العفو إلى أُمّه متى شاءت أخذت بحقّها قال فإن كانت أمّه قد ماتت فإنّه وليّ أمرها يجوز عفوه. استبصار 232/4: بهذا الإسناد مثله الى قوله: بعد العفو.

821-46067-(13) دعائم الإسلام 444/2: قال جعفر بن محمّد عليهما السلام: من عفا عن حدّ يجب له فليس له أن يرجع بعد أن عفا.

(15) باب أنّ حدّ الضّرب في الشّتاء في أحرّ ساعة من النّهار و في الصّيف في أبرد ساعة منه

822-46068-(4)كافى 217/7: تهذيب 39/10: عليّ (بن إبراهيم - كما) عن أبيه عن صفوان عن الحسين(5)بن عطيّة عن هشام بن أحمر عن العبد الصّالح عليه السلام قال: كان جالساً في المسجد و أنا

1) . رجل - صا - يب.

2) . يحدّ له - صا.

3) . قال فقال - كا.

4) . بهذا - عوالى.

5) . الحسن - يب.

819-46065-(11) مردى نزد امير المؤمنين عليه السلام آمد و به سرقت اقرار و اعتراف كرد. امير المؤمنين عليه السلام به وى فرمود «آيا چيزى از كتاب خدا را مى توانى بخوانى‌؟ گفت: آرى، سورۀ بقره را. حضرت فرمود: دستت را به خاطر سورۀ بقره بخشيدم. اشعث گفت: آيا حدّى از حدود خدا را تعطيل مى كنى‌؟ حضرت فرمود: تو چه مى دانى اين چيست‌؟ اگر بيّنه قائم شود، امام حقّ ندارد كه عفو كند ولى اگر مرد خود عليه خويش اقرار كرده است، پس آن در اختيار امام است. اگر بخواهد، عفو و اگر بخواهد قطع مى كند».

820-46066-(12) سماعه گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه ديگرى را به زنا متهم ساخته است و متهم وى را بخشيده و او را از اين جهت حلال كرده ولى بعدا نظرش تغيير مى كند و مى خواهد او را نزد امام ببرد تا وى را تازيانه زند، پرسيدم. حضرت فرمود: پس از عفو، حقّ حدّ زدن ندارد. به امام گفتم:

نظرتان چيست اگر او بگويد: اى پسر زناكار و آن شخص از وى عفو كند و او را براى خدا رها سازد؟ حضرت فرمود: اگر مادر اين شخص زنده است، براى آن كس حقّ عفو نيست. عفو در اختيار مادر اوست و هر زمان كه مادر بخواهد، مى تواند حقّ خويش را بگيرد. امام افزود: و اگر مادرش مرده است، اين شخص عهده دار امور مادر و عفوش نافذ است».

821-46067-(13) امام صادق عليه السلام فرمود: «هر كس كه از حدّى كه به نفع وى ثابت شده است عفو كند، حقّ ندارد پس از آن كه عفو كرده، رجوع كند.»

باب 15 حدّ تازيانه در زمستان و تابستان

822-46068-(1) هشام بن احمر گويد: «امام موسى بن جعفر عليه السلام در مسجد نشسته بود و من همراه شان بودم.

حضرت صداى مردى را شنيد كه در زمان نماز صبح - در يك روز بسيار سرد - او را مى زنند. حضرت پرسيد: اين چيست‌؟ گفتند: مردى است كه تازيانه مى خورد. حضرت فرمود: سبحان الله! در چنين ساعتى! كسى در هيچ يك از حدود در زمستان، جز در گرم ترين زمان روز و در تابستان نيز جز در سردترين وقت روز تازيانه نمى خورد».

معه فسمع صوت رجل يضرب صلاة الغداة في يوم شديد البرد قال فقال ما هذا؟ فقالوا رجل يضرب فقال سبحان اللّه في (مثل - كا) هذه السّاعة إنّه لا يضرب أحد في شيء من الحدود في الشّتاء إلّا في أحرّ ساعة من النّهار و لا في الصّيف إلّا في أبرد ما يكون من النّهار.

823-46069-(1)تهذيب 39/10: محمّد بن يعقوب عن كافى 217/7: الحسين بن محمّد عن معلّى بن محمّد عن أبي داود المسترقّ قال حدّثني بعض أصحابنا قال: مررت مع أبي عبد اللّه عليه السلام بالمدينة في يوم بارد و إذا رجل يضرب بالسّوط(2)فقال أبو عبد اللّه عليه السلام سبحان اللّه في مثل هذا الوقت يضرب قلت له و للضّرب حدٌّ قال نعم إذا كان في البرد ضرب في حرّ النّهار و إذا كان في الحرّ ضرب في برد النّهار.

824-46070-(3)مستدرك 13/18: نوادر عليّ بن أسباط عن أبي داود قال حدّثني بعض أصحابنا:

أنّه مرّ مع أبي عبد اللّه عليه السلام إذا إنسان يضرب في الشّتاء في ساعة باردة فقال سبحان اللّه أ في مثل هذه الساعة يضرب قال: قلت جعلت فداك و للضّرب حدّ فقال لي نعم إذا كان الشّتاء ضرب في حرّ النّهار و إذا كان الصّيف ضرب في برد النّهار.

825-46071-(4) كافى 217/7: الحسين بن محمّد عن معلّى بن محمّد عن عليّ بن مرداس عن سعدان بن مسلم عن بعض أصحابنا قال: خرج أبو الحسن عليه السلام في بعض حوائجه فمرّ برجل يحدّ في الشّتاء فقال سبحان اللّه ما ينبغي هذا؟ فقلت و لهذا حدّ؟ قال نعم ينبغي لمن يحدّ في الشّتاء أن يحدّ في حرّ النّهار(2) و لمن حدّ في الصّيف أن يحدّ في برد النّهار. قرب الإسناد 315: محمّد بن عيسى بن عبيد و أحمد بن إسحاق جميعاً عن سعدان بن مسلم قال قال بعض أصحابنا: خرج أبو الحسن موسى بن جعفر عليه السلام (و ذكر نحوه). المحاسن 274: البرقي عن أبيه عن سعدان بن مسلم عن بعض أصحابنا قال مرّ أبو الحسن موسى بن جعفر عليه السلام:

(و ذكر نحوه).

826-46072-(5) فقه الرّضا عليه السلام 276: و روى: أنّ الحدود في الشّتاء لا تقام بالغدوات (و لا تقام بعد الظّهر ليلحقه دِفءُ الفراش(3) - ك) و لا تقام في الصّيف في الهاجرة و يقام إذا برد النّهار.(200-)hhh

1) . آخر النهار - خ - دفء النهار - قرب الإسناد.

2) . بالسّياط - يب.

3) . دفء الفراش أي حرّه.

823-46069-(2) روايت گرى شيعه گويد: «در روزى سرد، همراه امام صادق عليه السلام در مدينه راه مى رفتيم كه ناگاه به مردى برخورديم كه تازيانه مى خورد. حضرت فرمود: سبحان الله! در چنين وقتى تازيانه مى زنند! از امام پرسيدم: مگر تازيانه زدن هم حدّى دارد؟ حضرت فرمود: آرى. اگر در سرما باشد، بايد كه در گرماى روز و اگر در گرما باشد، بايد كه در وقت خنك روز تازيانه زده شود».

824-46070-(3) ابو داود گويد: «يكى از يارانم برايم روايت كرد كه همراه امام صادق عليه السلام مى رفت كه ناگاه در فصل زمستان و در وقت سرما، فردى تازيانه مى خورد. حضرت فرمود: سبحان الله! آيا در چنين ساعتى تازيانه مى زنند! راوى گويد: پرسيدم: فدايت گردم! آيا براى تازيانه زدن هم حدّى است‌؟ حضرت فرمود: آرى. اگر زمستان باشد، در گرماى روز و اگر تابستان باشد، در وقت خنك روز تازيانه زده مى شود».

825-46071-(4) سعدان بن مسلم گويد: «يكى از ياران مان گفت: امام موسى بن جعفر عليه السلام در پى كارى از منزل خارج شدند. در بين راه، به مردى برخورد كردند كه در زمستان به وى حدّ مى زدند. حضرت فرمود:

سبحان الله! اين شايسته نيست! پرسيدم: آيا اين هم حدّى دارد؟ حضرت فرمود: آرى، شايسته است آن كه در زمستان حدّ مى خورد، در گرماى روز و آن كس كه در تابستان حدّ مى خورد، در وقت خنك روز حدّ بر او زده شود».

826-46072-(5) روايت شده است كه: «حدود در فصل زمستان به هنگام صبح و نيز بعد از ظهر اجرا نمى شود، تا گرماى بستر پس از خوردن حدّ به وى برسد و در تابستان در وقت گرما اجرا نمى شود و آن زمان كه روز خنك است، حدّ جارى مى شود».

(16) باب أنّ الحدّ لا يقام على أحدٍ بأرض العَدوّ

827-46073-(1) كافى 218/7: تهذيب 40/10: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن فضّال عن يونس بن يعقوب عن أبي مريم عن أبي جعفر عليه السلام قال: قال أمير المؤمنين عليه السلام: لا يقام على أحد حدّ بأرض العدوّ.

828-46074-(1)تهذيب 40/10: الحسين بن سعيد عن محمّد بن يحيى عن غياث بن إبراهيم عن جعفر عن أبيه عن عليّ عليهم السلام أنّه قال: لا أقيم على رجل حدّاً بأرض العدوّ حتّى يخرج منها مخافة أن تحمله الحميّة فيلحق بالعدوّ. علل الشّرائع 544: أبى رحمه اللّه قال حدّثنا سعد بن عبد اللّه قال حدّثنا أحمد بن محمّد عن محمّد بن يحيى الخزّاز عن غياث بن إبراهيم عن أبي عبد اللّه عليه السلام عن أبيه قال قال أمير المؤمنين عليه السلام: لا أقيم (و ذكر نحوه).

829-46075-(3) دعائم الإسلام 445/2: و عن عليّ عليه السلام أنّه قال: في قوم امتنعوا بأرض العدوّ و سألوا أن يعطوا عهداً ألّا يطالبوا(1) بشيء ممّا عليهم قال لا ينبغي ذلك لأنّ الجهاد في سبيل اللّه إنّما وضع لإقامة حدود اللّه و ردّ المظالم إلى أهلها و لكن إذا غزا الجند أرضَ العدوّ فأصابوا حدّاً استؤنى(2) بهم الى أن يخرجوا من أرض العدوّ فتقام عليهم الحدود لئلّا تحملهم الحميّة على أن يلحقوا بأرض العدوّ.

(17) باب أنّ من أقرّ على نفسه بحدّ و لم يعيّن جلد حتّى ينهى عن نفسه

830-46076-(2)كافى 219/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 45/10: سهل بن زياد (و عليّ بن إبراهيم عن أبيه جميعاً - كما) عن ابن أبي نجران عن عاصم بن حميد عن محمّد بن قيس عن أبى جعفر عليه السلام عن أمير المؤمنين عليه السلام: في رجل أقرّ على نفسه بحدّ و لم يسمّ أيّ حدّ هو قال أمر أن يجلد حتّى يكون هو الّذى ينهى عن نفسه (في - كا) الحدّ.

1) . استؤنى بهم: تنظّر و ترفّق بهم.

2) . لا يطالبون - ك.

باب 16 عدم اجراى حدّ در سرزمين دشمن

827-46073-(1) امام باقر عليه السلام بيان داشت: «امير المؤمنين عليه السلام فرمود: در سرزمين دشمن، بر احدى حدّ جارى نمى شود».

828-46074-(2) امام صادق عليه السلام از امام باقر عليه السلام و ايشان از امير المؤمنين عليه السلام نقل كند كه آن حضرت فرمود: «من بر كسى در سرزمين دشمن حدّ جارى نمى كنم تا آن كه از آن سرزمين خارج شود؛ چرا كه مبادا غرورش او را وادار سازد تا به دشمن بپيوندد».

829-46075-(3) امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ گروهى كه در سرزمين دشمن، خودشان را تحويل نمى دهند و مى خواهند نوشته اى بگيرند تا بعدا به آنچه بر عهدۀ آنان آمده است مطالبه نشوند، فرمود: «اين شايسته نيست؛ چرا كه جهاد در راه خدا براى آن است كه حدود الهى اجرا و مظالم به اهلش باز گردانده شود [بنابراين نمى توان به آنان امان نامه داد كه به حدّى كه بر آنان آمده، مطالبه نشوند] ولى اگر لشكر در سرزمين دشمن مى جنگد و كارى كرد كه مستلزم حدّ است، با آنان مدارا شود تا از سرزمين دشمن خارج گردند؛ آن گاه حدود الهى جارى شود تا غرور و عصبيت، آنان را وادار نسازد كه به خاك دشمن پناهنده شوند».

باب 17 حكم كسى كه عليه خودش به حدّى اقرار مى كند

830-46076-(1) امام باقر عليه السلام از امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ مردى كه به حدّى بر خويش اعتراف كرده ولى اين كه معين نكرده آن حدّ چيست، نقل مى كند كه: «حضرت دستور داد بر وى تازيانه زنند تا آن اندازه كه اجراى حدّ را از خويش منع كند».

831-46077-(2) دعائم الإسلام 466/2: و عن عليّ عليه السلام: أنّه قضى في رجل اعترف على نفسه بحدّ و لم يسمّه فأمر أن يضرب حتّى يستكفّ ضاربه فلمّا بلغ ثمانين قال حسبك فقال خلّوه.

832-46078-(3) المقنع 147: و قضى أمير المؤمنين عليه السلام: في رجل أقرّ على نفسه بحدّ و لم يبيّن أيّ حدّ هو أن يجلد حتّى يبلغ ثمانين فجلد ثمّ قال لو أكملت جلدك مائة ما ابتغيت عليه بيّنة غير نفسك.

(18) باب حكم من أقرّ على نفسه بحدّ ثمّ جحد

833-46079-(1)كافى 220/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 123/10: أحمد بن محمّد عن ابن محبوب عن أبان عن الحلبيّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في رجل أقرّ على نفسه بحدٍّ ثمّ جحد بعدُ فقال إذا أقرّ على نفسه عند الإمام أنّه سرق ثمّ جحد قطعت يده و إن رغم أنفه(1) و إن أقرّ على نفسه أنّه شرب خمراً أو بفرية فاجلدوه ثمانين جلدة قلت فإن أقرّ على نفسه بحدّ يجب فيه الرّجم أ كنت راجمه‌؟ قال لا و لكن كنت ضاربه الحدّ. تهذيب 126/10:

الحسين بن سعيد عن ابن أبي عمير عن حمّاد عن الحلبيّ و محمّد بن فضيل عن الكنانيّ و فضالة عن العلا عن محمّد بن مسلم عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: إذا أقرّ الرّجل على نفسه أنّه سرق ثمّ جحد فاقطعه و إن رغم أنفقه و إن أقرّ على نفسه بخمر أو فرية ثمّ جحد فاجلده قلت أ رأيت إن أقرّ على نفسه بحدّ يبلغ فيه الرّجم ثمّ جحد أ كنت راجمه‌؟ قال لا و لكنّي كنت ضاربه.

834-46080-(2) كافى 219/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن حمّاد بن عثمان عن الحلبيّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: إذا أقرّ الرّجل على نفسه بحدٍّ أو فرية ثمّ جحد جلد قلت أ رأيت إن أقرّ بحدّ على نفسه يبلغ فيه الرّجم أ كنت ترجمه قال لا و لكن كنت ضاربه.

1) . رغم أنفه: ذلّ و خضع من كره.

831-46077-(2) امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ مردى كه حدّى را بر خويش اعتراف كرده ولى آن را مشخص نكرده است، دستور داد كه: «او را تازيانه زنند تا آن كه مضروب از زننده بخواهد كه از او دست كشد.

چون زننده به هشتاد تازيانه رسيد، مضروب گفت: بس است تو را. امير المؤمنين عليه السلام فرمود: وى را رها كنيد».

832-46078-(3) امير المؤمنين على عليه السلام دربارۀ مردى كه به يك حدّ برخويش اقرار كرده ولى مشخص نكرده بود كه چه حدّى بر اوست، داورى كرد كه: «وى تا هشتاد تازيانه بخورد. او هم هشتاد تازيانه خورد.

آن گاه امير المؤمنين عليه السلام فرمود: اگر مى خواستم تازيانه هايت را تا حدّ تازيانه كامل كنم جز اقرار خودت، بيّنه اى را طلب نمى كردم».

باب 18 حكم كسى كه عليه خود به حدّى اقرار و پس از آن، انكار مى كند

833-46079-(1) امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه به ثبوت حدّى بر خويش اقرار و آن گاه پس از آن انكار كرد فرمود: «اگر نزد امام عليه خويش اقرار كند كه سرقت كرده، آن گاه انكار كند، دستش بريده مى شود؛ على رغم خواست وى. ولى اگر عليه خويش اقرار كرد كه شرب خمر كرده يا افترا بسته، او را هشتاد تازيانه بزنيد. پرسيدم: اگر به حدّى بر خويش اقرار كند كه سنگسار در آن است، آيا شما وى را سنگسار مى كنيد؟ حضرت فرمود: نه، ولى حدّ بر او خواهم زد».

همين روايت در تهذيب. محمد بن مسلم از امام صادق عليه السلام روايت مى كند كه: «حضرت فرمود: اگر مردى عليه خويش اقرار كند كه سرقت كرده است سپس انكار كند - على رغم خواست وى - دستش را قطع مى كنم و اگر عليه خويش به شرب خمر يا افترا اقرار و سپس انكار كند، او را تازيانه مى زنم. محمد بن مسلم گويد: پرسيدم: نظرتان چيست، اگر عليه خويش به حدّى اقرار كند كه به سنگسار كردن برسد آن گاه انكار كند؛ آيا شما وى را سنگسار مى كنيد؟ حضرت فرمود: نه، ولى او را حدّ مى زنم».

834-46080-(2) حلبى از امام صادق عليه السلام روايت مى كند كه: «حضرت فرمود: اگر مردى عليه خويش به حدّى يا افترايى اقرار و آن گاه انكار كند، تازيانه مى خورد. پرسيدم: نظرتان چيست، اگر عليه خويش به حدّى كه به سنگسار كردن مى رسد اقرار كند، آيا شما وى را سنگسار مى كنيد؟ حضرت فرمود: نه، ولى او را مى زنم».

835-46081-(3) كافى 220/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن أبي أيّوب عن محمّد بن مسلم عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: من أقرّ على نفسه بحدٍّ أقمته عليه إلّا الرّجم فإنّه إذا أقرّ على نفسه ثمّ جحد لم يرجم.

836-46082-(4) كافى 219/7: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد عن عليّ بن حديد عن جميل بن درّاج عن بعض أصحابنا عن أحدهما عليهما السلام: في رجل أقرّ على نفسه بالزّنا أربع مرّات و هو محصن يرجم الى أن يموت أو يكذّب نفسه قبل أن يرجم فيقول لم أفعل فإن قال ذلك ترك و لم يرجم و قال لا يقطع السّارق حتّى يقرّ بالسّرقة مرّتين فإن رجع ضمن السّرقة و لم يقطع إذا لم يكن شهود و قال لا يرجم الزّانى حتّى يقرّ أربع مرّات (بالزّنا - كا) إذا لم يكن شهود فإن رجع ترك و لم يرجم. تهذيب 122/10: استبصار 250/4: أحمد بن محمّد عن عليّ بن حديد عن جميل بن درّاج عن بعض أصحابنا عن أحدهما عليهما السلام قال: لا يقطع السّارق (و ذكر مثله).

837-46083-(5) فقه الرّضا عليه السلام 276: و أروى عن العالم عليه السلام أنّه قال: لا يرجم الزّانى حتّى يقرّ أربع مرّات بالزّنا إذا لم يكن شهود فإذا رجع و أنكر ترك و لم يرجم.

838-46084-(6) دعائم الإسلام 453/2: و عن عليّ عليه السلام أنّه قال: إذا أقرّ الرّجل على نفسه بالزّنا أربع مرّات و كان مُحْصناً رجم قال جعفر بن محمّد عليهما السلام و إن رجع بعد إقراره (لم يقبل منه و أقيم عليه الحدّ و لا يرجم ان كان محْصناً إذا رجع عن إقراره - ك) و لكن يضرب الحدّ و يخلّى سبيلُه.

839-46085-(7) كافى 220/7: عليّ عن أبيه عن ابن أبي عمير عن جميل بن درّاج عن بعض أصحابه عن أحدهما عليهما السلام أنّه قال: إذا أقرّ الرّجل على نفسه بالقتل قتل إذا لم يكن عليه شهود فإن رجع و قال لم أفعل ترك و لم يقتل.

840-46086-(8) دعائم الإسلام 464/2: و عن جعفر بن محمّد عليهما السلام أنّه قال: من أقرّ بشرب الخمر أو بالمسكر ضرب الحدّ قال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: من أقرّ على نفسه بشرب الخمر ثمّ جحد فاجلدوه.

841-46087-(9) دعائم الإسلام 475/2: و عن جعفر بن محمّد عليهما السلام أنّه قال: من أقرّ بالسّرقة ثمّ جحد قطع و لم يلتفت إلى إنكاره.

835-46081-(3) محمد بن مسلم از امام صادق عليه السلام روايت مى كند كه فرمود: «هر كس عليه خويش به ثبوت حدّى اقرار كند، من آن حدّ را بر وى جارى مى سازم. جز سنگسار كردن؛ چرا كه اگر عليه خويش اقرار و انكار كرد، پس سنگسار نمى شود».

836-46082-(4) امام باقر يا امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى محصن كه چهار بار به زنا بر خويش اقرار كرد، فرمود:

«سنگسار مى شود تا بميرد يا پيش از آن كه سنگسار شود، خودش تكذيب كند و بگويد انجام نداده ام.

اگر چنين گفت، رها مى شود و سنگسار نمى شود. حضرت افزود: سارق، دستش قطع نمى شود تا آن كه دو بار به سرقت اقرار كند و اگر از اقرارش برگردد، ضامن سرقت است ولى دستش قطع نمى شود البته زمانى كه شهودى در كار نيست. حضرت نيز افزود: زنا كار، تا چهار بار به زنا اقرار نكند، سنگسار نمى شود؛ البته اگر شهودى نباشد و اگر از اقرارش برگردد، رهايش مى كنند و سنگسار نمى شود».

837-46083-(5) از عالم عليه السلام روايت مى كنم كه فرمود: «زناكار تا چهار بار به زنا اقرار نكند، سنگسار نمى شود؛ البته اگر شهودى نباشد و اگر از اقرارش برگردد و انكار كند، رهايش مى كنند و سنگسار نمى شود».

838-46084-(6) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «اگر مردى بر خويش، چهار بار به زنا اقرار كند و محصن باشد، سنگسار مى شود».

امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: «اگر پس از اقرار از آن برگردد، از او پذيرفته نيست و حدّ بر او جارى مى شود و اگر محصن بود - در صورتى كه از اقرارش برگردد - ديگر سنگسار نمى شود ولى حدّ بر او زده مى شود و آزاد مى شود».

839-46085-(7) امام باقر يا امام صادق عليه السلام فرمود: «اگر مردى عليه خويش به قتل اقرار كند، كشته مى شود.

ولى اگر شهود نداشته باشد و از اقرارش بازگشت و گفت نكرده ام، رها مى شود و كشته نمى شود».

840-46086-(8) امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: «هر كس به شراب خوارى يا نوشيدن مست كننده اى اقرار كند، حدّ بر وى زده مى شود. امام بيان داشت: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس بر خويش به شراب خوارى اقرار و سپس انكار كند، او را تازيانه بزنيد».

841-46087-(9) امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: «هر كس به سرقت اعتراف و سپس انكار كند، دستش بريده مى شود و به انكارش توجهى نمى شود».

(19) باب أنّ من اجتمعت عليه حدود فيها القتل يبدأ بما دون القتل ثمّ يقتل فان كان فيها قطع اُخّر عن الجلد

842-46088-(1)تهذيب 70/10: الحسين بن سعيد عن ابن محبوب عن فقيه 50/4: عليّ بن رئاب عن زرارة عن أبي جعفر عليه السلام قال: أيّما رجل اجتمعت عليه حدود فيها القتل (فإنّه - يب) يبدأ بالحدود الّتى (هى - فقيه) دون القتل ثمّ يقتل (بعد ذلك - فقيه).

843-46089-(2)كافى 250/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن تهذيب 45/10-122: ابن محبوب عن عبد اللّه بن سنان و(1) ابن بكير عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في رجل اجتمعت عليه حدود فيها(2)القتل قال يبدأ بالحدود الّتى هي دون القتل ثمّ يقتل بعدُ.

844-46090-(3)دعائم الإسلام 466/2: و عن عليّ عليه السلام أنّ رجلاً رفع إليه قد أصاب حدّاً وجب عليه القتل فأقام عليه الحدّ فقتله قال أبو جعفر عليه السلام: و كذلك لو اجتمعت عليه حدود كثيرة فيها القتل لكان يبدأ بالحدود الّتى دون القتل ثمّ يقتل.

845-46091-(4)كافى 250/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 45/10: أحمد بن محمّد عن عليّ بن الحكم عن العلاء بن رزين عن محمّد بن مسلم عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في الرّجل يؤخذ و عليه حدود أحدها القتل فقال كان عليّ عليه السلام يقيم عليه الحدود(3) ثمّ يقتله و لا يخالف(4) عليّ عليه السلام.

846-46092-(5)كافى 250/7: تهذيب 45/10: عليّ (بن إبراهيم - كما) عن أبيه عن ابن أبي عمير عن حمّاد بن عثمان عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في الرّجل يكون عليه الحدود منها القتل قال تقام عليه الحدود ثمّ يقتل.

847-46093-(6) نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 149: علاء عن ابن مسلم قال: سألته عليه السلام عن الرّجل يوجد و عليه الحدود أحدها القتل‌؟ قال كان عليّ عليه السلام يقيم(5) عليه الحدود قبل القتل ثمّ يقتله و لا تخالف عليّاً عليه السلام.


1) . عن - يب.

2) . منها - يب.

3) . الحدّ - يب.

4) . و لا نخالف عليّاً عليه السلام - يب.

5) . يقول - ك.

باب 19 حكم اجراى حدود بر مرتكب جرم هايى كه قتل هم از آن است

842-46088-(1) امام باقر عليه السلام فرمود: «هر كس كه چند حدّ كه يكى از آنها كشتن است بر وى ثابت شود، ابتدا حدودى كه غير از قتل است، جارى مى شود و سپس كشته مى شود».

843-46089-(2) امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه چند حدّ بر وى جمع شده كه در ميان آنها كشتن است، فرمود:

«آغاز حدودى كه غير از كشتن است، جارى مى شود؛ پس از آن كشته مى شود».

844-46090-(3) مردى را نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند كه كارى انجام داده بود كه حدّ داشت و كشتن هم بر وى ثابت شده بود. حضرت حدّ را بر وى جارى ساخت و آن گاه او را كشت. امام باقر عليه السلام فرمود: «و همچنين است اگر حدود بسيارى بر يك فرد جمع شود كه در ميان آنها كشتن باشد، به حدودى غير از قتل آغاز و آن گاه كشته مى شود».

845-46091-(4) امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه او را گرفته اند و چند حدّ كه يكى از آنها كشتن است بر وى ثابت است، فرمود: «امير المؤمنين عليه السلام هميشه بر چنين كسى حدود را جارى مى كرد و سپس او را مى كشت و با امير المؤمنين عليه السلام نبايد مخالفت كرد».

846-46092-(5) امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه چند حدّ بر او ثابت است كه يكى از آنها قتل است، فرمود: «در مرحلۀ اول حدود بر او جارى و آن گاه كشته مى شود».

847-46093-(6) محمد بن مسلم گويد: «از امام عليه السلام دربارۀ مردى [مجرمى] كه يافت مى شود و بر وى چند حدّ ثابت است كه يكى از آنها قتل است، پرسيدم. حضرت فرمود: پيوسته امير المؤمنين على عليه السلام بر وى پيش از كشتن، حدود را جارى مى ساخت و آن گاه وى را مى كشت و تو با على عليه السلام مخالفت نكن».

848-46094-(7) كافى 250/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 121/10: أحمد بن محمّد (بن عيسى - كما) عن الحسين بن سعيد عن (أخيه - كا) الحسن عن زرعة (بن محمّد - كما) عن سماعة عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قضى أمير المؤمنين عليه السلام فيمن قتل و شرب خمراً و سرق فأقام عليه الحدّ فجلده لشربه الخمر و قطع يده في سرقته و قتله بقتله.(1).

849-46095-(8) قرب الإسناد 258: عبد اللّه بن الحسن عن جدّه عليّ بن جعفر عن أخيه موسى بن جعفر عليهما السلام قال: سألته عن رجل أخذ و عليه ثلاثة حدود الخمر و الزّنا و السّرقة بأيّها يبدأ به من الحدود قال بحدّ الخمر ثمّ السرقة ثمّ الزّنا. بحار الأنوار 249/10: ما وصل إلينا من أخبار عليّ بن جعفر عن أخيه موسى عليه السلام: (نحوه).

(20) باب أنّ أصحاب الكبائر إذا أقيم عليهم الحدّ مرّتين قتلوا في الثّالثة الّا الزّانى و الزّانية فانّهما قتلا في الرّابعة

اشاره
850-46096-(1)كافى 191/7: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد عن فقيه 51/4: صفوان (بن يحيى - فقيه) عن تهذيب 95/10: استبصار 212/4: يونس عن أبي الحسن الماضى عليه السلام كافى 191/7: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد عن فقيه 51/4: صفوان (بن قال:

أصحاب الكبائر كلّها إذا أقيم عليهم الحدّ مرّتين قتلوا في الثّالثة.

851-46097-(1) فقه الرّضا عليه السلام 309: أصحاب الكبائر كلّها إذا أقيم عليهم الحدّ مرّتين قتلوا في الثّالثة و شارب الخمر في الرّابعة.
الإرجاعات

و يأتي في باب (18) أنّ الزّانى الحرّ إذا جلد ثلاثاً قتل في الرّابعة من أبواب حدّ الزّنا ج 30 ما يدلّ على ذلك.


1) . لقتله - يب.

848-46094-(7) امام صادق عليه السلام فرمود: «امير المؤمنين على عليه السلام دربارۀ كسى كه قتل و شرب خمر و سرقت كرده است، دادرسى كرد. حدّ را بر او جارى ساخت و براى شرب خمر تازيانه اش زد و دستش را براى سرقتش بريد و او را به دليل قتلش، كشت».

849-46095-(8) على بن جعفر گويد: «از برادرم امام موسى بن جعفر عليه السلام دربارۀ مردى را كه گرفته اند و سه حدّ شراب خوارى، زنا و سرقت بر او ثابت است، پرسيدم كه: به كدامين يك از حدود بايد آغاز كرد؟ حضرت فرمود: به حدّ شراب خوارى و سپس سرقت و آن گاه زنا».

باب 20 حكم به قتل در بار سوم بر كسى كه دو بار حدّ بر او جارى شد و حكم به قتل دربار چهارم بر زانى و زانيه

850-46096-(1) امام موسى بن جعفر عليه السلام فرمود: «مرتكبان هر يك از گناهان كبيره اگر يك حدّ دوبار بر آنان جارى شود، در بار سوم كشته مى شوند».

851-46097-(2) مرتكبان هر يك از گناهان كبيره آن زمان كه يك حدّ دوبار بر آنان اجرا شود، در مرحلۀ سوم كشته مى شوند و شراب خوار در مرحلۀ چهارم.

ارجاعات

مى آيد:

در باب هيجده از ابواب حدّ زنا، رواياتى كه بر مفاد اين باب دلالت دارد.

(21) باب كراهة اجتماع النّاس للنّظر إلى المحدود

852-46098-(1) تهذيب 150/10: محمّد بن الحسن الصّفّار عن أبي إسحاق الخفّاف عن اليعقوبيّ عن أبيه قال: أُتِىَ أمير المؤمنين عليه السلام و هو بالبصرة برجل يقام عليه الحدّ قال فلمّا قربوا و نظر في وجوههم قال فأقبل جماعة من النّاس فقال أمير المؤمنين عليه السلام: يا قنبر انظر ما هذه الجماعة قال: رجل يقام عليه الحدّ قال فلمّا قربوا و نظر في وجوههم قال لا مرحباً بوجوه لا تُرىٰ إلّا في كلّ سوء، هؤلاء فضول الرّجال أَمِطْهم، عنّى يا قنبر.

(22) باب ما ورد في حضور الإنسان عند من يضرب أو يقتل ظلماً

اشاره
853-46099-(1) قرب الإسناد 55: هارون بن مسلم عن مسعدة بن صدقة عن جعفر عن أبيه عليهما السلام قال:

لا يحضرنّ أحدكم رجلاً يضربه سلطان جائر ظلماً و عدواناً و لا مقتولاً و لا مظلوماً إذا لم ينصره لأنّ نصرة المؤمن على المؤمن فريضة واجبة إذا هو حضره و العافية أوسع ما لم تلزمك الحجّة الظّاهرة.

الإرجاعات

و تقدّم في غير واحد من أحاديث باب (8) ما ورد من إظهار الكراهة لأهل المعاصى من أبواب الأمر بالمعروف (ج 18) ما يدلّ على وجوب نصرة المؤمن و كذا في بعض أحاديث باب (93) ما ورد في حرمة المؤمن من أبواب العشرة ج 20 و باب (94) ما ورد من الاهتمام بأمور المسلمين.

(23) باب حكم إرث الحدّ

854-46100-(1) كافى 255/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 83/10: استبصار 235/4: أحمد بن محمّد بن عيسى عن ابن محبوب عن هشام بن سالم عن عمّار السّاباطىّ (عن أبي عبد اللّه عليه السلام - كا - يب) قال سمعته يقول إنّ الحدّ لا يورث كما تورث الدّية و المال

باب 21 كراهت جمع شدن مردم براى نگاه كردن به حدّ خورنده

852-46098-(1) در زمانى كه امير المؤمنين على عليه السلام در شهر بصره بود، مردى را نزد حضرت آوردند كه حدّ بر او جارى مى شد. راوى گويد: جماعتى از مردم آمدند. حضرت فرمود: اى قنبر، بنگر كه اين جماعت كيانند؟ قنبر گفت: مردى است كه حدّ بر او جارى مى شود. راوى گويد: هنگامى كه مردم نزديك آمدند و امام به چهره هاى شان نگريست، فرمود: خوش آمد نمى گويم به چهره هايى كه جز در بدى ديده نمى شوند. اينان مردان بى ارزشند. اى قنبر، دورشان ساز از من».

باب 22 حكم حضور انسان نزد كسى كه به ظلم تازيانه مى خورد يا كشته مى شود

853-46099-(1) امام باقر عليه السلام فرمود: «كسى از شما نزد فردى كه پادشاه ستمگر بناحقّ او را مى زند، حاضر نشود و نيز نزد كشته يا ستم ديده حاضر نشود - اگر او را يارى نمى كند - چرا كه يارى رساندن به مؤمن، بر مؤمن واجب است؛ البته اگر نزد وى حاضر شود و عافيت، گشايش بيشترى دارد، مادامى كه دليل روشن تو را ملزم نسازد».

ارجاعات

گذشت:

در بسيارى از روايات باب هشت از ابواب امر به معروف، دلالت بر وجوب يارى رساندن به مؤمن و نيز در برخى از روايات باب نود و سه از ابواب عشرت و نيز باب نود و چهار، اهتمام به امور مسلمانان.

باب 23 حكم ارث بردن حد

854-46100-(1) عمار ساباطى گويد: «از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: آن گونه كه ديه و مال به ارث مى رود، حدّ به ارث برده نمى شود. ولى هر يك از ورثه اگر عهده دار حدّ شود و آن را پيگيرى كند، او صاحب اختيار آن خواهد بود و هر كس كه رها كند و حدّ را مطالبه نكند، حقّى ندارد و اين مانند مردى است كه به فردى نسبت زنا دهد و فرد متهم دو برادر دارد. اگر يكى از آن دو از وى عفو كند، ديگرى مى تواند كه حقّ خويش از وى مطالبه كند؛ چرا كه مادر، مادر هر دو اينهاست و عفو، حقّ هر دو است».

(و العقار - كا - يب) و لكن من قام به من الورثة فطلبه(1) فهو وليّه و من تركه فلم يطلبه فلا حقّ له و ذلك مثل رجل قذف رجلاً و للمقذوف أخوان(2) فإن عفا عنه أحدهما كان للآخر أن يطلبه(3) بحقّه لأنّها أمّهما جميعاً و العفو لهما(4) جميعاً.

855-46101-(2) كافى 255/7: تهذيب 83/10: عليّ (بن إبراهيم - كما) عن أبيه عن النّوفليّ عن السّكونىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: الحدّ لا يورث.

856-46102-(3) الجعفريّات 136: أخبرنا عبد اللّه أخبرنا محمّد حدّثني موسى قال حدّثنا أبى عن أبيه عن جدّه قال كان عليّ بن أبي طالب عليه السلام يقول: لا يورث الحدّ.

857-46103-(4) دعائم الإسلام 466/2: و عن عليّ و أبي عبد اللّه عليهما السلام أنّهما قالا: الحدّ لا يورث.

(24) باب أنّ الحدود تدرأ بالشّبهات

858-46104-(1)فقيه 53/4: و قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: ادرءوا الحدود بالشّبهات و لا شفاعة و لا كفالة و لا يمين في حدّ.

859-46105-(2)دعائم الإسلام 465/2: روّينا عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال: ادرءوا الحدود بالشّبهات و أقيلوا الكرام عثراتهم إلّا في حدّ من حدود اللّه.

860-46106-(3)المقنع 147: و قال أمير المؤمنين عليه السلام: ادرءوا الحدود بالشّبهات.

861-46107-(4)الجعفريّات 102: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه عليّ بن الحسين عليهم السلام: أنّ عليّاً عليه السلام قضى في رجل أصابوه مع امرأة فقال هي امرأتى تزوّجتها فسئلت المرأة فسكتت فأومى إليها بعض القوم أن قولي نعم و أومى إليها بعض القوم أن قولى لا فقالت نعم فدرأ عنها أمير المؤمنين الحدّ و عزل عنه امرأته حتّى يجيء بالبيّنة انّها امرأته.


1) . و طلبه - يب - صا.

2) . أخ - خ كا.

3) . يطالبه - صا.

4) . إليهما - يب - صا.

855-46101-(2) امام صادق عليه السلام فرمود: «حدّ، ارث بردنى نيست».

856-46102-(3) حضرت على عليه السلام فرمود: «حدّ، به ارث برده نمى شود».

857-46103-(4) امير المؤمنين على عليه السلام و امام صادق عليه السلام فرمودند: «حدّ، ارث بردنى نيست».

باب 24 حكم دفع حدود با شبهه

858-46104-(1) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «حدود را با شبهه ها دفع كنيد. شفاعت، كفالت و سوگند! در حدّ نيست».

859-46105-(2) براى ما از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت شده است كه حضرت فرمود: «حدود را با شبهه ها دفع كنيد و لغزش هاى بزرگواران را بپذيريد، مگر آن كه در ارتباط با حدّى از حدود الهى باشد».

860-46106-(3) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «حدود را با شبهه ها دفع كنيد».

861-46107-(4) امام سجاد عليه السلام فرمود: «امير المؤمنين على عليه السلام دربارۀ مردى دادرسى كرد كه او را همراه با زنى يافتند و او گفت: اين زن من است كه با او ازدواج كرده ام؛ از زن سوال شد، او ساكت ماند. بعضى از مردم به زن اشاره كردند كه بگو: آرى و برخى اشاره كردند كه بگو: نه. آن زن گفت: آرى. حدّ را از آن زن، دفع و زن را از مرد جدا كرد تا بيّنه بياورد كه اين زن، همسر وى است».

(25) باب تحريم ضرب المسلم بغير حقّ‌

اشاره

862-46108-(1)كافى 260/7: عليّ (بن إبراهيم - كما) عن أبيه عن النّوفليّ عن السّكونىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: إنّ أبغض النّاس إلى اللّه عزّ و جلّ رجل جرّد ظهر مسلم بغير حقّ‌.

863-46109-(2) الجعفريّات 133: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن آبائه عليهم السلام قال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: إنّ أبغض الناس إلى اللّه رجل جرّد ظهر مؤمن بغير حقّ‌.

864-46110-(3) الجعفريّات بهذا الاسناد عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال: ظهر المؤمن حمىً إلّا من حدّ. دعائم الإسلام 444/2: عنه صلّى اللّه عليه و آله: مثله.

865-46111-(4) دعائم الإسلام 444/2: عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أنّه قال: أبغض الخلق إلى اللّه عزّ و جلّ من جرّد ظهر مسلم بغير حقّ و من ضرب في غير حقّ من لم يضربه أو قتل من لم يقتله.

866-46112-(5) دعائم الإسلام 445/2: و عن عليّ عليه السلام: أنّه كتب الى رفاعة دارئ عن المؤمن ما استطعت فإنّ ظهره حمى اللّه و نفسه كريمة على اللّه و له يكون ثواب اللّه و ظالمه خصم اللّه فلا يكن(1) خصمك اللّه.

الإرجاعات

و تقدّم في رواية أبي بصير (11) من باب (4) أنّ للسّيّد إقامة الحدّ على مملوكه من أبواب الأحكام العامّة للحدود

قوله عليه السلام: من ضرب مملوكاً له حدّاً من الحدود من غير حدٍّ أوجبه المملوك على نفسه لم يكن لضاربه كفّارة الّا عتقه.

و في رواية إسماعيل بن عيسى (12) قوله: مملوك يعصى صاحبه أ يحلّ ضربه أم لا فقال عليه السلام لا يحلّ لك أن تضربه، إن وافقك فأمسكه و إلّا فخلّ عنه.

و في رواية أبى مسعود (14) قوله: كنت أضرب غلاماً لي فسمعت من خلفى صوتاً اعلم أبا مسعود إنّ اللّه أقدر عليك منك عليه فالتفتّ فإذا هو النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله فقلت يا رسول اللّه هو حرّ لوجه اللّه تعالى فقال أما لو لم تفعل للفحتك النّار(2).

و يأتي في أحاديث باب (5) ما ورد في أنّ أعتى النّاس على اللّه تعالى من ضرب غير ضاربه من أبواب القتل و القصاص ج 31 ما يدلّ على ذلك فراجع.


1) . يكون - ك.

2) . لفحته النّار: أصابت وجهه و أحرقته.

باب 25 حكم كتك زدن به ناحقّ مسلمان

862-46108-(1) امام صادق عليه السلام بيان داشت: «رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «مبغوض ترين مردم نزد خداوند عز و جل مردى است كه پشت يك مسلمان را بناحقّ برهنه سازد [تا تازيانه بزند]».

863-46109-(2) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «مبغوض ترين مردم نزد خداوند مردى است كه پشت يك مسلمان را بنا حقّ برهنه سازد».

864-46110-(3) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «پشت مؤمن قرقگاه است، جز از حدّ الهى».

865-46111-(4) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «مبغوض ترين خلق به پيشگاه خداوند عز و جل كسى است كه بناحقّ پشت يك مسلمان را برهنه سازد و نيز كسى كه بناحقّ به كسى بزند كه وى او را نزده است يا كسى را بكشد كه وى كسى را نكشته است».

866-46112-(5) امير المؤمنين على عليه السلام به رفاعه نوشت: «تا آنجا كه مى توانى، حدّ را از مؤمن دور ساز؛ چرا كه پشت مؤمن قرقگاه الهى است و جان مؤمن براى خداوند ارزشمند است و پاداش الهى براى مؤمن است و ستم كننده به مؤمن، دشمن خداست؛ پس مواظب باش دشمنت خداوند نباشد!»

ارجاعات

گذشت:

در روايت يازده از باب چهارم از ابواب احكام عمومى حدود، فرمودۀ امام عليه السلام كه: «هركس عبد خويش را حدّ بزند - بى آن كه مملوك، حدّى را بر خود واجب ساخته باشد - زنندۀ حدّ بر اين بنده كفّاره اى ندارد جز آزاد سازى عبد» و در روايت دوازده اين گفته كه: «عبدى است كه از صاحبش سر پيچى مى كند. آيا زدن وى جايز است يا نه‌؟ حضرت فرمود: براى تو جايز نيست كه وى را بزنى. اگر اين عبد با تو همراهى مى كند، او را نگه دار وگرنه، او را رها ساز» و در روايت چهارده، اين گفته كه:

«داشتم غلامم را مى زدم، از پشت سر صدايى شنيدم كه: اى ابا مسعود، بدان كه قدرت خداوند بر تو بيش از قدرت تو بر اين عبد است. ابومسعود گويد: نگاه كردم، ديدم پيامبر صلى الله عليه و آله است و گفتم: اى رسول خدا، اين عبد به خاطر خداوند آزاد است. حضرت فرمود: اگر چنين نمى كردى، آتش تو را مى سوزاند».

مى آيد:

در روايات باب پنجاه وشش از ابواب قتل و قصاص، رواياتى كه دلالت بر اين مفاد دارد؛ مراجعه كنيد.

(26) باب ما ورد في أنّ عليّاً عليه السلام يعرض السّجون في كلّ يوم جمعة ليقيم الحدّ على من عليه الحدّ و يخلّى سبيل من لا حدّ عليه

867-46113-(1) دعائم الإسلام 443/2: و عن عليّ عليه السلام: أنّه كان يعرض السّجون في كلّ يوم جمعة فمن كان عليه حدّ أقامه و من لم يكن عليه حدّ خلّىٰ سبيله.

(27) باب ما ورد في النّهى عن إقامة الحدود في المساجد و الحرم

اشاره
868-46114-(1) دعائم الإسلام 445/2: و عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: أنّه نهى عن إقامة الحدود في المساجد و كان عليّ عليه السلام يأمر بإخراج من عليه حدّ من المسجد. عوالى اللّئالى 189/1: قال صلّى اللّه عليه و آله: لا تقام الحدود في المساجد و لا يقتل الوالد بالولد.
الإرجاعات

و تقدّم في رواية الدعائم (11) من باب (32) حكم تمكين الصبيان من المساجد من أبوابها ج 4

قوله عليه السلام: نهى صلّى اللّه عليه و آله عن أن تقام الحدود في المساجد. و في أحاديث باب (27) ما ورد في قوله تعالى فِيهِ آيٰاتٌ بَيِّنٰاتٌ‌ من أبواب بدء المشاعر في كتاب الحجّ ج 1(2) ما يدلّ على عدم جواز إقامة الحدّ في الحرم.

(28) باب ما ورد في أنّ ما وضع اللّه تعالى فيه حدّاً لم يكن من الكبائر الّتى لا تغفر

869-46115-(1) فقه الرّضا عليه السلام 309: و أروى أنّه قال: كلّ شيء وضع اللّه فيه حدّاً فليس من الكبائر الّتى لا تغفر.

باب 26 رويۀ حضرت على عليه السلام هر جمعه دربارۀ زندان ها

867-46113-(1) امير المؤمنين عليه السلام پيوسته هر جمعه از زندان ها سركشى مى كرد. پس هر كس كه بر او حدّى ثابت بود، آن را اجرا مى كرد و هر كس را كه حدّى بر او نبود، آزاد مى ساخت.

باب 27 نهى از اجراى حدود در مساجد و حرم ها

868-46114-(1) رسول خدا صلى الله عليه و آله از اجراى حدود در مساجد نهى مى كرد و امير المؤمنين عليه السلام پيوسته دستور مى داد تا كسى را كه حدّى بر او ثابت است، از مسجد خارج سازند.

همين روايت در عوالى اللئالى. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «حدود در مساجد اجرا و پدر براى فرزند كشته نمى شود».

ارجاعات

گذشت:

در روايت يازده از باب سى و دو از ابواب مساجد، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از اجراى حدود در مساجد، نهى مى كرد».

و در روايات باب بيست و هفت از ابواب آغاز مشاعر، چيزى كه دلالت بر عدم جواز اجراى حدّ در حرم دارد.

باب 28 آمرزش گناهان كبيرۀ حدّدار

869-46115-(1) روايت مى كنم كه فرمود: «هر چيزى كه خداوند در آن حدّى قرار داده است، از گناهان كبيرۀ غير قابل آمرزش نيست».

أبواب حدّ الزّناء و القوّاد و الاستمناء و ناكح البهيمة و ما يناسبه

(1) باب أقسام حدود الزّناء و جملة من أحكامها

اشاره

قال اللّه تعالى في سورة النساء (4):15، 16 و 25: «وَ اَللاّٰتِي يَأْتِينَ اَلْفٰاحِشَةَ مِنْ نِسٰائِكُمْ فَاسْتَشْهِدُوا عَلَيْهِنَّ أَرْبَعَةً مِنْكُمْ فَإِنْ شَهِدُوا فَأَمْسِكُوهُنَّ فِي اَلْبُيُوتِ حَتّٰى يَتَوَفّٰاهُنَّ اَلْمَوْتُ أَوْ يَجْعَلَ اَللّٰهُ لَهُنَّ سَبِيلاً * وَ اَلَّذٰانِ يَأْتِيٰانِهٰا مِنْكُمْ فَآذُوهُمٰا فَإِنْ تٰابٰا وَ أَصْلَحٰا فَأَعْرِضُوا عَنْهُمٰا إِنَّ اَللّٰهَ كٰانَ تَوّٰاباً رَحِيماً» و «وَ مَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ مِنْكُمْ طَوْلاً أَنْ يَنْكِحَ اَلْمُحْصَنٰاتِ اَلْمُؤْمِنٰاتِ فَمِنْ مٰا مَلَكَتْ أَيْمٰانُكُمْ مِنْ فَتَيٰاتِكُمُ اَلْمُؤْمِنٰاتِ وَ اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِإِيمٰانِكُمْ بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ فَانْكِحُوهُنَّ بِإِذْنِ أَهْلِهِنَّ وَ آتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ مُحْصَنٰاتٍ غَيْرَ مُسٰافِحٰاتٍ وَ لاٰ مُتَّخِذٰاتِ أَخْدٰانٍ فَإِذٰا أُحْصِنَّ فَإِنْ أَتَيْنَ بِفٰاحِشَةٍ فَعَلَيْهِنَّ نِصْفُ مٰا عَلَى اَلْمُحْصَنٰاتِ مِنَ اَلْعَذٰابِ ذٰلِكَ لِمَنْ خَشِيَ اَلْعَنَتَ مِنْكُمْ وَ أَنْ تَصْبِرُوا خَيْرٌ لَكُمْ وَ اَللّٰهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ‌».

النور (24):2: «اَلزّٰانِيَةُ وَ اَلزّٰانِي فَاجْلِدُوا كُلَّ وٰاحِدٍ مِنْهُمٰا مِائَةَ جَلْدَةٍ وَ لاٰ تَأْخُذْكُمْ بِهِمٰا رَأْفَةٌ فِي دِينِ اَللّٰهِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ وَ لْيَشْهَدْ عَذٰابَهُمٰا طٰائِفَةٌ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ‌».

870-46116-(1)كافى 176/7: حدّثني محمّد بن يحيى و غيره عن أحمد بن محمّد بن عيسى عن تهذيب 5/10: استبصار 201/4: الحسين بن سعيد عن النّضر بن سويد عن عاصم بن حميد عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: الرّجم حدّ اللّه الأكبر و الجلد حدّ اللّه الأصغر فإذا زنا الرّجل المحصَن يرجم(1) و لم يجلد.

1) . رجم - يب - صا.

فصل دوم: باب هاى حدّ زنا، قوّادى، استمنا [خودارضايى] و مباشرت جنسى با حيوان

باب 1 اقسام حدود زنا

و كسانى از زنان شما كه مرتكب زنا شوند، چهار نفر از مسلمانان را به عنوان شاهد بر آنها بطلبيد؛ اگر گواهى دادند، آنان [زنان] را در خانه ها [ى خود] نگاه داريد تا مرگ شان فرا رسد يا اين كه خداوند، راهى براى آنان قرار دهد.

و از ميان شما، آن مردان و زنانى كه [همسر ندارند و] مرتكب آن كار [زشت] مى شوند، آنان را آزار دهيد [و حدّ بر آنان جارى سازيد] و اگر توبه كنند و [خود را] اصلاح نمايند، [و به جبران گذشته بپردازند] از آنها درگذريد؛ زيرا خداوند، توبه پذير و مهربان است.(1)و آنان كه توانايى ازدواج با زنان [آزاد] پاكدامن با ايمان را ندارند، مى توانند با زنان پاكدامن از بردگان با ايمانى كه در اختيار داريد، ازدواج كنند. خدا به ايمان شما آگاه تر است؛ همگى اعضاى يك پيكريد. آنها را با اجازۀ صاحبانشان تزويج نماييد و مهرشان را به خودشان بدهيد؛ به شرط آن كه پاكدامن باشند، نه به طور آشكار مرتكب زنا شوند، و نه دوست پنهانى بگيرند و در صورتى كه محصنه باشند و مرتكب عمل منافى عفت شوند، نصف مجازات زنان آزاد را خواهند داشت. اين [اجازۀ ازدواج با كنيزان] براى كسانى از شماست كه بترسند [از نظر غريزۀ جنسى] و به زحمت بيفتند؛ و با [اين حال نيز] خوددارى [از ازدواج با آنان] براى شما بهتر است و خداوند، آمرزنده و مهربان است.(2)

هر يك از زن و مرد زناكار را صد تازيانه بزنيد؛ و نبايد رأفت [و محبت كاذب] نسبت به آن دو شما را از اجراى حكم الهى مانع شود، اگر به خدا و روز جزا ايمان داريد؛ و بايد گروهى از مؤمنان مجازات شان را مشاهده كنند.(3)


1) . نساء 15/4-16.

2) . نساء 25/4.

3) . نور 2/24.

871-46117-(1)كافى 177/7: عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى بن عبيد عن تهذيب 3/10:

يونس (بن عبد الرحمن - يب) عن سماعة عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: الحرُّ و الحُرَّة إذا زنيا جلد كلّ واحد منهما مائة جلدة فأمّا المحصَن و المحصَنة فعليهما الرّجم.

872-46118-(3) كافى 177/7: عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى عن تهذيب 6/10: استبصار 202/4: يونس (بن عبد الرّحمن - يب - صا) عن أبان عن أبي العبّاس عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: رجم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و لم يجلد و ذكروا أنّ عليّاً عليه السلام رجم بالكوفة و جلد فأنكر ذلك أبو عبد اللّه عليه السلام و قال ما نعرف هذا (قال يونس - يب - صا) أي لم يحدّ(2)رجلاً حدّين (رجم و ضرب - كما) في ذنب واحد. نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 148: قال الصّادق عليه السلام و ذكر نحوه الى قوله: ما نعرف.

873-46119-(4) كافى 177/7: عدّة من أصحابنا عن أحمد بن محمّد عن الحسين بن سعيد عن فضالة عن موسى بن بكر عن زرارة عن أبي جعفر عليه السلام قال: الّذى لم يحصن يجلد مائة جلدة و لا ينفى و الّذى قد أملك و لم يدخل بها يجلد مائة و ينفى.

874-46120-(5) تهذيب 4/10: استبصار 200/4: الحسين بن سعيد عن فضالة عن موسى بن بكر عن زرارة عن أبي جعفر عليه السلام قال: المحصَن يجلد مائة و يرجم و من لم يحصن يجلد مائة و لا ينفى و الّتى قد أملكت(2) و لم يدخل بها تجلد مائة و تنفى.

875-46121-(6) نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 145: زرارة عن أبي جعفر عليه السلام قال: المحصن يرجم و الّذى لم يحصن يجلد مائة و لا ينفى و الّذى قد أملك [و لم يدخل بها] يجلد مائة و ينفى.

876-46122-(7) دعائم الإسلام 450/2: و عن عليّ عليه السلام: انّه سئل عن حدّ الزّانيين البكرين فقال جَلْدُ مائةٍ و تلا قول اللّه تعالى اَلزّٰانِيَةُ وَ اَلزّٰانِي فَاجْلِدُوا كُلَّ وٰاحِدٍ مِنْهُمٰا مِائَةَ جَلْدَةٍ‌ قال جعفر بن محمّد عليهما السلام و جلد الزّانى من أشدّ الجلد و إذا جلد الزّانى البكر نفى عن بلده سنةً بعد الجلد و ان كان أحد الزّانيين بكراً و الآخر ثيّباً جلد كلّ واحد منهما مائة جلدة و نفى البكر منهما و رجم الثيّب و البكر هو الّذى ليس له زوج من رجل أو امرأة و الثيّب ذو الزّوج منهما.


1) . و الّذى قد أملك - صا.

2) . أى لم نحدّ - يب - قال يونس إنّا لم نجد رجلاً حدّ حدّين - صا.

870-46116-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «سنگسار كردن، حدّ بزرگ تر الهى و تازيانه زدن، حدّ كوچك تر خداست و آن زمان كه محصن زنا كند، سنگسار مى شود و تازيانه نمى خورد».

871-46117-(2) امام صادق عليه السلام فرمود: «مرد آزاد و زن آزاد هنگامى كه زنا كنند، هر كدام شان صد تازيانه مى خورند و اما محصن و محصنه، سنگسار مى شوند».

872-46118-(3) امام صادق عليه السلام فرمود: «رسول خدا صلى الله عليه و آله سنگسار كرد ولى تازيانه نزد و گفته اند كه: امير المؤمنين على عليه السلام در كوفه سنگسار كرد و نيز تازيانه زد ولى امام صادق عليه السلام اين را انكار كرد و فرمود: ما چنين چيزى را نمى دانيم؛ يعنى حضرت فردى را در يك گناه، دو حدّ نزده است».

873-46119-(4) امام باقر عليه السلام فرمود: «فردى كه محصن نيست، صد تازيانه مى خورد ولى تبعيد نمى شود و مردى كه زن دارد ولى با او آميزش نكرده است، صد تازيانه مى خورد و تبعيد مى شود».

874-46120-(5) امام باقر عليه السلام فرمود: «محصن صد تازيانه زده و سنگسار مى شود و آن كس كه محصن نيست صد تازيانه مى خورد و تبعيد نمى شود و آن كس كه همسر دارد ولى با وى آميزش نكرده است، صد تازيانه مى خورد و تبعيد مى شود».

875-46121-(6) امام باقر عليه السلام فرمود: «محصن سنگسار مى شود و آن كس كه محصن نيست، صد تازيانه مى خورد و تبعيد نمى شود و آن كس كه همسر دارد ولى با وى آميزش نكرده است، صد تازيانه مى خورد و تبعيد مى شود».

876-46122-(7) از امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ حدّ زن و مرد زناكار كه ازدواجى تاكنون نداشته اند، سوال شد.

حضرت فرمود: «صد تازيانه است و آيۀ شريفه را تلاوت كرد كه: هر يك از زن و مرد زناكار را صد تازيانه بزنيد. امام صادق عليه السلام فرمود: و تازيانۀ زناكار از نوع شديدترين تازيانه زدن هاست و آن زمان كه زناكارى كه ازدواجى تاكنون نداشته است، تازيانه زده شد، پس از تازيانه، يك سال از شهرش تبعيد مى شود و اگر يكى از دو زناكار ازدواج نكرده بود ولى ديگرى ازدواج كرده بود، هر كدام صد تازيانه مى خورند و آن كس كه ازدواج نداشته، تبعيد و آن كس كه ازدواج داشته، سنگسار مى شود [آن گاه امام افزود] كه: بكر، همان مرد و زنى است كه همسر ندارد و ثيّب هم اوست كه همسر دارد».

877-46123-(8) كافى 262/7: (محمّد بن يحيى - معلّق) عن تهذيب 99/10: محمّد بن أحمد عن(1)أبي عبد اللّه الرّازيّ عن الحسن بن عليّ ابن أبي حمزة عن فقيه 28/4: أبي عبد اللّه المؤمن عن إسحاق بن عمّار قال: قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام: الزّناء أشرّ(2)أو شرب الخمر و كيف صار في (شرب - فقيه) الخمر ثمانين و في الزّنا مائة فقال يا إسحاق الحدّ واحد و لكن زيد (في - يب) هذا لتضييعه النّطفة و لوضعه ايّاها في غير موضعها الّذى أمر اللّه عزّ و جلّ به. علل الشّرائع 543: أبى رحمه اللّه قال حدّثنا أحمد بن إدريس عن محمّد بن أحمد بن يحيى عن أبي عبد اللّه الرّازيّ عن الحسن بن عليّ ابن أبي حمزة عن أبيه عن أبي عبد اللّه المؤمن عن إسحاق بن عمّار قال: قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام: الزّنا أشرّ أم شرب الخمر قال الخمر قلت فكيف صار (و ذكر نحوه).

878-46124-(9) المقنع 143: فان زنى رجل بامرأة و هما غير محصَنَين فعليه و على المرأة جلد مائة لقول اللّه عزّ و جلّ «اَلزّٰانِيَةُ وَ اَلزّٰانِي فَاجْلِدُوا كُلَّ وٰاحِدٍ مِنْهُمٰا مِائَةَ جَلْدَةٍ وَ لاٰ تَأْخُذْكُمْ بِهِمٰا رَأْفَةٌ فِي دِينِ اَللّٰهِ‌» يعنى أنّهما يضربان أشدّ ضرب يكون على جسديهما إلّا الوجه و الفرج و يجلدان في ثيابهما الّتى كانت عليهما حين زنيا فان عادا جلدا مائة فان عادا قتلا فان زنى رجل بامرأة و المرأة(3)محصَنة و الرّجل غير محصَن ضرب الرّجل الجلد (الحدّ - خ) مائة جلدة و رجمت المرأة و إذا كانت المرأة غير محصنة و الرّجل محصن رجم الرّجل و ضربت المرأة مائة جلدة و إن(4)كانا محصنين ضربا مائة جلدة ثمّ رجما. المقنع 14(5): و البكر و البكرة إذا زنيا جلدا مائة جلدة ثمّ ينفيان سنة الى غير مصرهما.

879-46125-(10) كافى 177/7: تهذيب 10/3: استبصار 202/4: عليّ ابن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبى نجران عن عاصم بن حميد عن محمّد بن قيس عن أبي جعفر عليه السلام قال: قضى أمير المؤمنين عليه السلام في الشيخ و الشيخة أن يجلدا مائة و قضى للمحصَن(5) الرّجم و قضى في البكر و البكرة إذا زنيا جَلْدَ مائة و نفى سنة في غير مصرهما و هما اللّذان قد أملكا و لم يدخلا(6)بها.


1) . بن - يب.

2) . شرّ - يب - فقيه.

3) . و هى - ك.

4) . و إذا - ك.

5) . في المحصن - صا.

6) . يدخل - يب - صا.

877-46123-(8) اسحاق بن عمار گويد: «از امام صادق عليه السلام پرسيدم: زنا بدتر است يا شرب خمر؟ و چه گونه است كه در شرب خمر هشتاد تازيانه و در زنا صد تازيانه است‌؟ حضرت فرمود: اى اسحاق، حدّ يكى است ولى در زنا افزوده شده است؛ به دليل آن كه زنا نطفه را ضايع مى سازد و آن را در غير جايگاهى كه خداوند بر آن دستور داده است، قرار مى دهد».

878-46124-(9) اگر مردى با زنى زنا كند و هر دو محصن نباشند، بر مرد و زن [هر كدام] صد تازيانه است؛ به دليل فرمودۀ خداوند عز و جل كه: هر يك از زن و مرد زناكار را صد تازيانه بزنيد و نبايد رأفت نسبت به آن دو شما را از اجراى حكم الهى مانع شود. به اين معنى كه هر دو به شديدترين شكل تازيانه مى خورند. اين تازيانه بر تمام بدن آن دو خواهد بود؛ جز صورت و اندام تناسلى و در همان جامه اى كه در حال زنا به تن داشته اند تازيانه مى خورند. اگر مجددا زنا كردند، صد تازيانه مى خورند و اگر براى بار سوم زنا كردند، كشته مى شوند.

و اگر مردى با زنى زنا كرد و زن محصن بود ولى مرد محصن نبود، به مرد صد تازيانه زده و زن سنگسار مى شود و اگر زن محصنه نبود و مرد محصن بود، مرد سنگسار مى شود و زن صد تازيانه مى خورد و اگر هر دو محصن هستند، دويست تازيانه مى خورند سپس سنگسار مى شوند و مرد و زن ازدواج نكرده زنا كنند [هر كدام] صد تازيانه مى خورند و سپس يك سال به غير شهرشان تبعيد مى شوند.

879-46125-(10) امام باقر عليه السلام فرمود: «امير المؤمنين على عليه السلام دربارۀ پيرمرد و پيرزن حكم كرد كه: صد تازيانه بخورند و در مرد محصن حكم به سنگسار كرد و دربارۀ مرد و زنى كه ازدواج نكرده اند - اگر زنا كنند - حكم صد تازيانه و تبعيد يك سال به غير شهرشان را داد و بكر و بكره همان مرد و زنى هستند كه ازدواج كرده اند ولى آميزش نداشته اند».

880-46126-(11) كافى 177/7: عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى بن عبيد عن تهذيب 3/10:

يونس (بن عبد الرّحمن - يب) (عمّن رواه - كما) عن زرارة عن أبي جعفر عليه السلام قال: المحصن يرجم و الّذى قد أملك و لم يدخل بها فجلد(1)مائة و نفى سنة.

881-46127-(12) تهذيب 4/10 استبصار 201/4: الحسين بن سعيد عن ابن محبوب عن أبى أيّوب عن العلا عن محمّد بن مسلم عن أبي جعفر عليه السلام: في المحصَن و المحصَنة جلد مائة ثمّ الرّجم. تهذيب 5/10: استبصار 201/4: محمّد بن عليّ بن محبوب عن محمّد بن الحسين عن الحسن بن محبوب عن عليّ بن رئاب عن زرارة عن أبى جعفر عليه السلام: (مثله).

882-46128-(13) دعائم الإسلام 449/2: و عن عليّ عليه السلام: أنّه قضى في المحصن و المحصنة إذا زنيا بالرّجم على كلّ واحد منهما و قال إذا زنى المحصن و المحصنة جلد كلّ واحد منهما مائة جلدة ثمّ رجم(2).

883-46129-(14) المقنع 146: و قال أبو جعفر عليه السلام: المحصن يجلد مائة جلدة و يرجم و من لم يحصن يجلد مائة جلدة و لا ينفى و الّذى قد أملك و لم يدخل بها يجلد مائة و ينفى.

884-46130-(15) الهداية 75: حدّ الزانى و الزانية مائة جلدة إذا كانا غير محصنين و ان كانا محصنين فعليهما الرّجم و إذا كان أحدهما محصناً و الآخر غير محصن رجم المحصن و جلد الذي ليس بمحصن.

885-46131-(16) عوالى اللّئالى 152/2: و روى: انّ عليّاً عليه السلام جلد شراحة(3)يوم الخميس و رجمها يوم الجمعة و قال (جلدتها بكتاب اللّه و رجمتها بسنّة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله) و كانت سراجة امرأة شابّة.

886-46132-(17) نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 146: عن أبي بصير عنه عليه السلام قال: قضى أمير المؤمنين عليه السلام في المرأة لها بعل لحقت بقوم فأخبرتهم أنّها أيّم(4)فنكحها أحدهم ثمّ جاء زوجها أنّ لها الصّداق و أمر بها إذا وضعت ولدها أن ترجم.


1) . يجلد - يب.

2) . رجمهما - ك.

3) . سراجة - ك.

4) . بلا زوج - ك.

880-46126-(11) امام باقر عليه السلام فرمود: «محصن سنگسار مى شود و آن كس كه زن گرفته ولى با وى آميزش نكرده است، صد تازيانه و يك سال تبعيد دارد».

881-46127-(12) امام باقر عليه السلام فرمود: «در زناى محصن و محصنه، صد تازيانه و سپس سنگسار كردن است».

882-46128-(13) امير المؤمنين على عليه السلام دربارۀ محصن و محصنه اگر زنا كنند، حكم به سنگسار كردن هر يك داد و فرمود: «اگر محصن و محصنه زنا كنند، هر كدام از اين دو صد تازيانه مى خورند و پس از آن سنگسار مى گردند».

883-46129-(14) امام باقر عليه السلام فرمود: «به محصن صد تازيانه زده و سنگسار مى شود و به هركس كه محصن نباشد، صد تازيانه زده مى شود و تبعيد نمى شود و آن كس كه همسر گرفته ولى با وى آميزش نداشته است، صد تازيانه مى خورد و تبعيد مى شود».

884-46130-(15) حدّ مرد زناكار در صورتى كه محصن نباشد، صد تازيانه است. ولى اگر محصن باشد، بر آنان سنگسار كردن ثابت است و اگر يكى محصن و ديگرى غير محصن است، آن كس كه محصن است، سنگسار مى شود و آن كس كه محصن نيست، تازيانه مى خورد.

885-46131-(16) روايت شده است كه: «امير المؤمنين على عليه السلام شراحه را در روز پنجشنبه تازيانه زد و در روز جمعه سنگسار كرد و فرمود كه: بر پايۀ كتاب خدا وى را تازيانه زدم و براساس سنت رسول خدا صلى الله عليه و آله او را سنگسار كردم و شراحه زن جوانى بود».

886-46132-(17) ابوبصير از او [امام معصوم عليه السلام] نقل مى كند كه: «امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ زنى شوهردار كه به گروهى پيوسته بود و به آنان گفته بود كه وى بى شوهر است و يكى از آن گروه با وى ازدواج كرد و پس از آن شوهرش آمده بود، دادرسى كرد كه: اين زن مالك مهر است و حضرت دستور داده بود كه پس از وضع حمل، سنگسار شود».

887-46133-(18) تهذيب 4/10: استبصار 201/4: الحسين بن سعيد عن ابن أبي عمير عن فقيه 17/4: (عبد الرّحمن بن - يب - صا) حمّاد عن الحلبيّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: (في - صا) الشيخ و الشيخة جلد مائة و الرّجم و البكر و البكرة جلد مائة و نفى سنة.

888-46134-(19) فقيه 417/4: و النّفى من بلد الى بلد و قد نفى أمير المؤمنين عليه السلام رجلين من الكوفة الى البصرة.

889-46135-(20) كافى 177/7: عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى بن عبيد عن تهذيب 3/10:

يونس (بن عبد الرّحمن - يب) عن عبد اللّه بن سنان قال قال أبو عبد اللّه عليه السلام: الرّجم في القرآن قول اللّه عزّ و جلّ إذا زنا الشيخ و الشيخة فارجموهما البتّة فانّهما قضيا الشّهوة.

الدعائم 449/2: عن ابى جعفر محمّد بن عليّ عليهما السلام أنّه قال: كانت آية الرجم (و ذكر مثله).

فقيه 17/4: و روى هشام بن سالم عن سليمان بن خالد قال: قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام: في القرآن رجم قال نعم قلت كيف قال الشيخ و الشيخة فارجموهما البتّة فانّهما قضيا الشّهوة.

890-46136-(21) تهذيب 4/10: استبصار 200/4: محمّد بن أحمد بن يحيى عن إبراهيم بن صالح بن سعيد عن محمّد بن حفص عن عبد اللّه بن طلحة عن أبي عبد اللّه عليه السلام تهذيب 5/10: فقيه 27/4: و روى إبراهيم بن هاشم عن محمّد بن جعفر(1)عن عبد اللّه بن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: إذا زنا الشيخ و العجوز جلدا ثمّ رجما عقوبة لهما و إذا زنا النَّصَف(2)من الرّجال رجم و لم يجلد إذا كان قد أحصن و إذا زنا الشّاب الحدث (السّنّ - يب 4: صا) جلد (مائة - فقيه) و نفى سنة من مصره.

891-46137-(22) تهذيب 4/10: استبصار 200/4: محمّد بن الحسن الصّفّار عن الحسن بن الحسين اللّؤلؤىّ عن صفوان بن يحيى عن عبد الرّحمن عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: كان عليّ عليه السلام يضرب الشيخ و الشيخة مائة و يرجمهما و يرجم المحصن و المحصنة و يجلد البكر و البكرة و ينفيهما سنة.

892-46138-(23) نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 145: سماعة عن أبي بصير عن الصّادق عليه السلام قال قال أمير المؤمنين عليه السلام: إذا زنا الشيخ و الشيخة جلد كلّ واحد منهما مائة جلدة و عليهما الرّجم و على البكر جلد مائة و نفى سنة في غير مصره.


1) . محمّد بن حفص - فقيه.

2) . النَّصَف بالتحريك من كان متوسّط العمر.

887-46133-(18) امام صادق عليه السلام فرمود: «پيرمرد و پيرزن، صد تازيانه و سنگسار شدن دارند ولى مرد و زنى كه همسر ندارند، صد تازيانه و يك سال تبعيد دارند».

888-46134-(19) تبعيد آن است كه از شهرى به شهر ديگر منتقل شوند و امير المؤمنين عليه السلام دو نفر را از كوفه به بصره تبعيد كرد.

889-46135-(20) امام صادق عليه السلام فرمود: «سنگسار كردن در قرآن فرمودۀ خداوند عز و جل است: زمانى كه پيرمرد و پيرزن زنا كنند، آن دو را قطعا سنگسار كنيد؛ چرا كه اين دو شهوت را سپرى كرده اند».

همين روايت در من لا يحضره الفقيه. سليمان بن خالد گويد: «از امام صادق عليه السلام پرسيدم: در قرآن سنگسار كردن آمده است‌؟ حضرت فرمود: آرى. پرسيدم: چگونه‌؟ حضرت فرمود: پيرمرد و پيرزن را قطعا سنگسار كنيد؛ چرا كه اين دو شهوت را سپرى كرده اند».

890-46136-(21) امام صادق عليه السلام فرمود: «آن زمان كه پيرمرد و پيرزن زنا كنند، تازيانه مى خورند و سپس به عنوان عقوبت سنگسار مى گردند و آن زمان كه مردى ميانسال زنا كند، سنگسار مى شود ولى تازيانه نمى خورد - البته در صورتى كه محصن بوده است و آن زمان كه جوان تازه به سن بلوغ، زنا كند، تازيانه مى خورد و يك سال از شهرش تبعيد مى شود».

891-46137-(22) امام صادق عليه السلام فرمود: «پيوسته امير المؤمنين عليه السلام در جرم زنا پيرمرد و پيرزن را صد تازيانه مى زد و سنگسارشان مى كرد و نيز محصن و محصنه را سنگسار مى كرد و مرد و زنى را كه ازدواج نكرده بودند، تازيانه مى زد و يك سال تبعيد مى كرد».

892-46138-(23) امام صادق عليه السلام بيان داشت: «امير المؤمنين عليه السلام فرمود: اگر پيرمرد و پيرزن زنا كنند، هركدام صد تازيانه زده مى شوند و بر هر دو سنگسار شدن است و بر آن كه ازدواج نكرده، صد تازيانه و تبعيد يك سال به شهر ديگرى است».

893-46139-(24) رسالة المحكم و المتشابه 6: نقلاً من تفسير النّعمانيّ بإسناده عن إسماعيل بن جابر عن أبي عبد اللّه عن آبائه عن أمير المؤمنين عليهم السلام في حديث: النّاسخ و المنسوخ قال فكانت من شريعتهم في الجاهليّة أنّ المرأة إذا زنت حبست في بيت و أقيم بأودها حتّى يأتيها الموت و إذا زنا الرّجل نفوه عن مجالسهم و شتموه و آذَوْهُ و عَيّروه و لم يكونوا يعرفون غير هذا قال اللّه تعالى في أوّل الإسلام «وَ اَللاّٰتِي يَأْتِينَ اَلْفٰاحِشَةَ مِنْ نِسٰائِكُمْ فَاسْتَشْهِدُوا عَلَيْهِنَّ أَرْبَعَةً مِنْكُمْ فَإِنْ شَهِدُوا فَأَمْسِكُوهُنَّ فِي اَلْبُيُوتِ حَتّٰى يَتَوَفّٰاهُنَّ اَلْمَوْتُ أَوْ يَجْعَلَ اَللّٰهُ لَهُنَّ سَبِيلاً * وَ اَلَّذٰانِ يَأْتِيٰانِهٰا مِنْكُمْ فَآذُوهُمٰا فَإِنْ تٰابٰا وَ أَصْلَحٰا فَأَعْرِضُوا عَنْهُمٰا إِنَّ اَللّٰهَ كٰانَ تَوّٰاباً رَحِيماً» فلمّا كثر المسلمون و قوى الإسلام و استوحشوا أمور الجاهليّة أنزل اللّه تعالى «اَلزّٰانِيَةُ وَ اَلزّٰانِي فَاجْلِدُوا كُلَّ وٰاحِدٍ مِنْهُمٰا مِائَةَ جَلْدَةٍ‌» الآية فنسخت هذه الآية آية الحبس و الأذى.

تفسير عليّ بن إبراهيم 133/1: و قوله: «وَ اَللاّٰتِي يَأْتِينَ اَلْفٰاحِشَةَ مِنْ نِسٰائِكُمْ فَاسْتَشْهِدُوا عَلَيْهِنَّ أَرْبَعَةً مِنْكُمْ فَإِنْ شَهِدُوا فَأَمْسِكُوهُنَّ فِي اَلْبُيُوتِ حَتّٰى يَتَوَفّٰاهُنَّ اَلْمَوْتُ أَوْ يَجْعَلَ اَللّٰهُ لَهُنَّ سَبِيلاً» فانّه في الجاهليّة كان إذا زنا الرّجل المرأة كانت تحبس في بيت الى أن تموت ثمّ نسخ ذلك بقوله: «اَلزّٰانِيَةُ وَ اَلزّٰانِي فَاجْلِدُوا كُلَّ وٰاحِدٍ مِنْهُمٰا مِائَةَ جَلْدَةٍ‌».

894-46140-(25) كافى 265/7: تهذيب 50/10: عليّ بن إبراهيم عن أبيه (عن محمّد بن الوليد - كا) و(1)محمّد بن الفرات عن الأصبغ بن نباتة (رفعه - كا) قال: أتى عمر بخمسة نفر أخذوا في الزّنا فأمر أن يقام على كلّ واحد منهم الحدّ و كان أمير المؤمنين عليه السلام حاضراً فقال يا عمر ليس هذا حكمهم قال فَأقِم أنت عَلَيهم الحكم(2)فقدّم واحداً منهم فضرب عنقه و قدّم الثّانى(3)فرجمه و قدّم الثّالث فضربه الحدّ و قدّم الرّابع فضربه نصف الحدّ و قدّم الخامس فعزّره(4)فتحيّر عمر و تعجّب النّاس من فعله فقال عمر يا أبا الحسن خمسة نفر في قضيّة(5)واحدة أقمت عليهم خمسة حدود ليس شيء منها يشبه الآخر فقال أمير المؤمنين عليه السلام: أمّا الأوّل

1) . عن - يب.

2) . الحدّ عليهم - يب.

3) . الآخر - يب.

4) . يأتي في الحديث التالى ما ينافى ذلك و هو الصحيح.

5) . قصّة - يب.

893-46139-(24) امير المؤمنين عليه السلام در روايت ناسخ و منسوخ فرمود: «يكى از روش هاى آنان در جاهليت اين بود كه زن اگر زنا مى داد، در خانه زندانى مى شد و مرد تا رسيدن مرگ زن مخارج زن را مى پرداخت و اگر مرد زنا مى كرد، او را از مجالس خودشان دور مى ساختند و دشنام و آزارش مى دادند و سرزنشش مى كردند و جز اين نمى دانستند.

خداوند متعال در آغاز اسلام فرمود: و كسانى از زنان شما كه مرتكب زنا شوند، چهار نفر از مسلمانان را به عنوان شاهد بر آنها بطلبيد. اگر گواهى دادند، آنان [زنان] را در خانه ها [ى خود] نگاه داريد تا مرگ شان فرا رسد؛ يا اين كه خداوند، راهى براى آنان قرار دهد و از ميان شما، آن مردان و زنانى كه [همسر ندارند و] مرتكب آن كار [زشت] مى شوند، آنان را آزار دهيد [و حدّ بر آنان جارى سازيد]. اگر توبه كنند، و [خود را] اصلاح نمايند، [و به جبران گذشته بپردازند]، از آنها درگذريد، زيرا خداوند توبه پذير و مهربان است.

ولى چون مسلمانان فراوان شده و اسلام قدرت گرفت و مسلمانان از كارهاى جاهليت بيزار شدند، خداوند متعال فرو فرستاد كه: هر يك از زن و مرد زناكار را صد تازيانه بزنيد، تا پايان آيه.

بنابراين اين آيه، حبس و آزار دادن را نسخ كرد».

همين روايت در تفسير على بن ابراهيم: «فرمودۀ خداوند: و كسانى از زنان شما كه مرتكب زنا شوند، چهار نفر از مسلمانان را به عنوان شاهد بر آنها بطلبيد؛ اگر گواهى دادند، آنان [زنان] را در خانه ها [ى خود] نگاه داريد تا مرگ شان فرا رسد؛ تا اين كه خداوند، راهى براى آنان قرار دهد. چنين بود كه در جاهليت زمانى كه مردى با زنى زنا مى كرد، آن زن در خانه اى حبس مى شد تا بميرد. پس از آن، اين حكم به فرمودۀ خداوند كه: هر يك از زن و مرد زناكار را صد تازيانه بزنيد، نسخ گرديد.»

894-46140-(25) پنج نفر را كه در ارتباط با زنا گرفته بودند، نزد عمر آوردند. وى دستور داد تا بر هر كدام از اينها حدّ جارى شود. امير المؤمنين عليه السلام حضور داشت و فرمود: «اى عمر، اين حكم اينان نيست. عمر گفت: بنابراين شما بر اينها حكم را جارى سازيد. حضرت يكى از آنان را آورد و گردن وى را زد؛ دومى را آورد و او را سنگسار كرد و سومى را آورد و حدّ بر وى زد و چهارمى را آورد و نيمى از حدّ بر وى زد و پنجمى را آورد و او را تعزير كرد [چند تازيانه بر وى زد].

عمر متحيّر گرديد و مردم نيز از كار حضرت شگفت زده شدند! عمر گفت: اى ابو الحسن، پنج نفر در يك قضيه؛ ولى شما بر اين پنج نفر پنج گونه حدّ جارى كرديد كه هيچ كدام شبيه ديگرى نبود! امير المؤمنين عليه السلام فرمود: اما نفر اول، كافر ذمّى بود كه از ذمۀ خويش خارج شده و حكمش جز شمشير نبود و اما دومى، مردى محصن بود كه حدّ او سنگسار كردن است و اما سومى، غير محصن بود و حدّ تازيانه خورد و اما چهارمى، برده اى بود كه نيمى از حدّ بر وى زديم و اما پنجمى، ديوانه اى بود كه عقلش در اختيارش نيست».

فكان ذمّيّاً خرج(1) عن ذمّته لم يكن له حكم(1)إلّا السّيف و أمّا الثّانى فرجل محصن كان حدّه الرّجم و أمّا الثّالث فغير محصن جلد الحدّ(2)و أمّا الرّابع فعبد ضربناه نصف الحدّ و أمّا الخامس فمجنون مغلوب على عقله.

895-46141-(26) تفسير عليّ بن إبراهيم 96/2: و الزّناء على وجوه و الحدّ فيه على وجوه فمن ذلك أنّه أحضر عمر بن الخطّاب ستّة نفر أخذوا بالزّنا فأمر أن يقام على كلّ واحد منهم الحدّ و كان أمير المؤمنين عليه السلام جالساً عند عمر فقال يا عمر ليس هذا حكمهم قال فأقم أنت عليهم الحدّ فقدّم واحداً منهم فضرب عنقه و قدّم الثّانى فرجمه و قدّم الثّالث فضربه الحدّ و قدّم الرّابع فضربه نصف الحدّ و قدّم الخامس فعزّره و أمّا السّادس فأطلقه فتعجّب عمر و تحيّر النّاس فقال عمر يا أبا الحسن ستّة نفر في قضيّة واحدة أقمت عليهم خمس عقوبات ليس منها حكم يشبه الآخر فقال نعم أمّا الأوّل فكان ذمّيّاً زنا بمسلمة و خرج عن ذمّته فالحكم فيه السيف و أمّا الثّانى فرجل محصن زنا فرجمناه و أمّا الثّالث فغير محصن فحددناه و أمّا الرّابع فعبد زنا فضربناه نصف الحدّ و أمّا الخامس فكان منه ذلك الفعل بالشّبهة فعزّرناه و أدّبناه و أمّا السّادس فمجنون مغلوب على عقله سقط منه التّكليف.

896-46142-(27) فقه الرّضا عليه السلام 275: و من زنا بذات محرم ضرب ضربة بالسّيف محصناً كان أم غيره فإن كانت تابعته ضربت ضربة بالسّيف و إن استكرهها فلا شيء عليها و من زنا بمحصنة و هو محصن فعلى كلّ واحد منهما الرّجم و من زنا بمحصنة و هو غير محصن فعليها الرّجم و عليه الجلد و تغريب سنة و حدّ التغريب خمسون فرسخاً.

897-46143-(28) و فيه 277: و إن زنيا أوّل مرّة و هما محصنان أو أحدهما محصن و الآخر غير محصن ضرب الّذى هو غير محصن مائة جلدة و ضرب المحصن مائة ثمّ رجم بعد ذلك.

898-46144-(29) تهذيب 40/10: يونس بن عبد الرّحمن عن منصور بن حازم عن أبي بصير قال قال أبو عبد اللّه عليه السلام: إذا التقى الختانان فقد وجب الجلد.

الإرجاعات

و تقدّم في رواية عمران (8) من باب (3)ما ورد في فوائد الحدّ و لزوم إقامته من أبواب


1) . حدّ - يب.

2) . حدّه الجلد - يب.

3) . فخرج - يب.

895-46141-(26) زنا چند گونه و حدّ آن نيز به چند شكل است. از همين جاست كه عمر بن الخطاب شش نفر را كه در ارتباط با زنا دستگير شده بودند حاضر كرد و دستور داد تا بر هر كدام شان حدّ جارى شود.

امير المؤمنين عليه السلام نزد عمر نشسته بود. فرمود: «اى عمر، اين حكم اين گروه نيست. عمر گفت: پس شما بر اينان حدّ را جارى سازيد. حضرت يكى از آنان را پيش آورد و گردنش را زد و دومى را پيش آورد و سنگسارش كرد و سومى را پيش آورد و حدّ بر وى زد و چهارمى را آورد و نيمى از حدّ را بر وى زد و پنجمى را پيش آورد و او را تعزير كرد و اما فرد ششم را آزاد ساخت. عمر شگفت زده شد و مردم نيز متحيّر شدند! عمر گفت: اى ابوالحسن، شش نفر در يك قضيه و شما بر آنان پنج مجازات جارى كرديد كه هيچ حكمى از آن مشابه ديگرى نبود! حضرت فرمود: آرى. اما نفر اول، كافر ذمّى اى بود كه با زن مسلمان زنا كرده و از ذمّه خارج گرديده است؛ بنابراين حكم وى شمشير است و اما نفر دوم، مردى محصن است كه زنا كرده و ما او را سنگسار كرديم و اما نفر سوم، مردى بى همسر است كه او را حدّ زديم و نفر چهارم، برده است كه زنا كرده و ما نيمى از حدّ را بر وى زديم و نفر پنجم، اين كار را به اشتباه انجام داده است و ما او را تعزير و ادب كرديم و نفر ششم، ديوانه اى است كه عقلش در اختيارش نيست و تكليف از وى ساقط است».

896-46142-(27) هر كس كه با محرم خويش زنا كند، يك ضربه با شمشير بر وى مى زنند - محصن باشد يا نباشد و اگر آن زن با وى همراهى كرده است، بر زن هم ضربتى با شمشير زده مى شود. ولى اگر زن را به اكراه به زنا وا داشته باشد، چيزى بر زن نيست و هركس با محصنه زنا كند و خود نيز محصن باشد، هر كدام سنگسار مى شوند و هر كس كه با محصنه زنا كند، و خود محصن نباشد، براى زن سنگسار شدن و بر مرد تازيانه و يك سال تبعيد است ومسافت تبعيد پنجاه فرسخ [\ 300 كيلومتر] است.

897-46143-(28) و اگر مرد و زن براى اولين بار در حالى كه هر دو محصن باشند يا يكى محصن و ديگرى غير محصن باشد زنا كنند، آن كس كه غيرمحصن است، صد تازيانه مى خورد در حالى كه آن كس كه محصن است، صد تازيانه مى خورد و پس از آن سنگسار مى شود.

898-46144-(29) امام صادق عليه السلام فرمود: «آن زمان كه دو ختنه گاه با هم ملاقات كند، تازيانه ثابت مى شود».

ارجاعات

گذشت:

در روايت هشت از باب يك از ابواب احكام عمومى حدود، گفتۀ آن زن كه: «اى امير المؤمنين، من زنا دادم؛ پاكم ساز. [تا آنجا كه] امير المؤمنين عليه السلام دستور داد تا چاله اى براى زن كنده شود.

الأحكام العامّة للحدود

قولها: يا أمير المؤمنين انّى زنيت فطهّرنى (الى أن قال) فأمر عليه السلام أن يحفر لها حَفيرة ثمّ دفنها فيها الى حَقويها (الى أن قال) فانصرف النّاس يومئذٍ كلّهم ما خلا أمير المؤمنين و الحسن و الحسين عليهم السلام فأقام هؤلاء الثّلاثة عليها الحدّ.

و في رواية الدّعائم (9) قوله: لمّا رَجَمَ شُراحة الهمدانيّة كثر النّاس فغلق أبواب الرَّحَبَة ثمّ أخرجها فادخلت حفرتها و رجمت حتّى ماتت.

و في مرسلة المقنع (13) قوله: رجل كبير البطن عليل قد زنى فأتى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بعرجون فيه مائة شمراخ فضربه ضربة واحدة مكان الحدّ.

و في رواية ابن مسلم (33) قوله عليه السلام: انّ اللّه غضب على الزّانى فجعل له جلد مائةٍ فمن غضب عليه فزاد فأنا إلى اللّه منه بريء فذلك قوله: تِلْكَ حُدُودُ اَللّٰهِ فَلاٰ تَعْتَدُوهٰا.

و في رواية البيهقيّ (12) من باب (2) أنّ إقامة الحدود الى السّلطان قوله: شهد شهداء أربعة على محصن فأمرهم الإمام برجمه فرجمه واحد من الشّهود دون الثلاثة.

و في رواية ابن أبي عمير (1) من باب (3) أنّه يكره ان يقيم الحدّ في حقوق اللّه من للّه عليه حدّ مثله

قوله: اُتىَ أمير المؤمنين عليه السلام برجل قد أقرّ على نفسه بالفجور (الى أن قال عليه السلام) من فعل مثل فعله فلا يرجمه فلينصرف قال فانصرف بعضهم و بقى بعض فرجمه من بقي منهم.

و في مرسلة الصّدوق (2) قوله: انّ رجلاً جاء الى عيسى بن مريم عليه السلام فقال له يا روح اللّه انّى زنيت فطهّرنى فأمر عيسى عليه السلام ان ينادى في النّاس لا يبقى أحد إلّا خرج لتطهير فلان فلمّا اجتمع و اجتمعوا و صار الرّجل في الحفرة نادى الرّجل لا يحدّنى من للّه في جنبه حدّ إلخ.

و في رواية إسحاق (3) من باب (4) انّ للسّيّد إقامة الحدّ على مملوكه قوله: ربّما ضرب الغلام في بعض ما يحرم فقال و كم تضربه فقلت ربّما ضربته مائة فقال مائة مائة فأعاد ذلك مرّتين ثمّ قال حدّ الزّنا اتّق اللّه إلخ. و لاحظ سائر أحاديث الباب فانّه تدلّ على بعض المطلوب. و في رواية العوالى (1) من باب (5) وجوب إقامة الحدّ على الكفّار

قوله: رجم صلّى اللّه عليه و آله اليهوديّ و اليهوديّة لمّا جاءت اليهود بهما و ذكروا زناهما. و في رواية الفضيل (1) من باب (6) انّ الامام إذا ثبت عنده حدّ من حقوق اللّه وجب ان يقيمه

قوله عليه السلام: فعلى الإمام أن يقيم

آن گاه وى را تا نيمۀ بدن در چاله دفن كرد [تا آنجا كه] همۀ مردم در آن روز بازگشتند، جز امير المؤمنين و امام حسن و امام حسين عليه السلام و اين سه نفر حدّ را بر آن زن جارى كردند».

و در روايت نهم، اين گفته كه: «چون حضرت مى خواست شراحه همدانيه را سنگسار كند، مردم فراوانى جمع شده بودند. حضرت درهاى رحبه را بست، سپس شراحه را آورد و در چاله اش قرار داد و او را سنگسار كرد تا مرد».

و در روايت سيزده، اين گفته كه: «مردى شكم گنده و مريض زنا كرده بود. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شاخۀ درخت خرما را كه صد خوشه بر آن بود آورد و به جاى حدّ، با آن شاخه يك ضربه بر اين مرد زد».

و در روايت سى و چهار، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «خداوند بر زناكار غضب كرد و صد تازيانه برايش قرار داد. هر كس كه بر زناكار غضب كند و بيش از اين بزند، من از او نزد خداوند بيزارى مى جويم و اين فرمودۀ خداوند است كه: آن حدود خداست، از حدود خداوند تجاوز نكنيد».

و در روايت دوازده از باب دوم، اين گفته كه: «چهار شاهد عليه مردى محصن شهادت دادند. امام به آنان دستور داد تا خودشان آن فرد را سنگسار كنند. يكى از شاهدان او را سنگسار كرد ولى سه نفر ديگر امتناع ورزيدند».

و در روايت يك از باب سه، اين گفته كه: «مردى را كه خود اقرار به زنا كرده بود، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. [تا آنجا كه] حضرت فرمود: هر كس مشابه كار اين شخص را انجام داده است، وى را سنگسار نكند و برگردد. راوى گويد: برخى بازگشتند و بعضى ماندند و آنان كه مانده بودند، وى را سنگسار كردند».

و در روايت دو، اين گفته كه: «مردى نزد عيسى بن مريم عليه السلام آمد و به او گفت: اى روح خدا، من زنا كرده ام؛ پاكم ساز. عيسى عليه السلام دستور داد تا منادى ندا دهد كه همه براى پاك ساختن آن شخص بيايند. چون آن مرد آمد و مردم نيز جمع شدند و آن مرد در چاله قرار گرفت، فرياد كرد كه: هر كس بر عهدۀ وى حدّى الهى است، بر من حدّ جارى نسازد...».

و در روايت سه از باب چهار، اين گفته كه: «چه بسا برده ام را در ارتباط با بعضى از گناهان مى زنم! حضرت فرمود: چه اندازه وى را مى زنى‌؟ گفتم: چه بسا صد تازيانه مى زنم! حضرت [با شگفت زدگى] فرمود كه: صد تازيانه! صد تازيانه! اين جمله را حضرت دو بار تكرار كرد، سپس فرمود: حدّ زنا! از خدا بترس...». ونيز بنگر به ديگر احاديث همين باب كه بر برخى از مطلوب، دلالت دارد.

و در روايت يك از باب پنج، اين گفته كه: «رسول خدا صلى الله عليه و آله مرد يهودى و زن يهودى اى را كه يهوديان نزد حضرت آوردند و گفتند كه اين دو زنا كرده اند، سنگسار كرد».

و در روايت يك از باب شش، اين فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «وظيفۀ امام است كه حدّ را بر آن كس كه بدان بر خويش اقرار كرده است، جارى سازد - هر كس كه باشد. جز زناكار محصن كه امام

الحدّ على الّذى أقرّ به على نفسه كائناً من كان الّا الزّانى المحصن فانّه لا يرجمه حتّى يشهد عليه أربعة شهداء فإذا شهدوا ضربه الحدّ مائة جلدة ثمّ يرجمه.

و في رواية أحمد بن محمّد بن خالد (2) من باب (9) انّ من ارتكب ما يوجب الحدّ فتاب قبل أن يؤخذ فلا يحدّ

قوله: يا أمير المؤمنين أنظرنى أصلّى ركعتين ثمّ وضعه في حفرته (الى أن قال) و بقى هو و الحسن و الحسين عليهم السلام فأخذ حجراً فكبّر ثلاث تكبيرات ثمّ رماه بثلاثة أحجار في كلّ حجر ثلاث تكبيرات ثمّ رماه الحسن عليه السلام مثل ما رماه أمير المؤمنين عليه السلام ثمّ رماه الحسين عليه السلام فمات الرّجل فأخرجه أمير المؤمنين عليه السلام فأمر فحفر له و صلّى عليه و دفنه فقيل يا أمير المؤمنين أ لا تغسله فقال قد اغتسل بما هو طاهر الى يوم القيامة لقد صبر على أمر عظيم.

و في رواية أبى العبّاس (4) قوله: فأقرّ على نفسه الرّابعة فأمر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أن يرجم فحفروا له حفيرة فلمّا وجد مسّ الحجارة خرج يشتدّ فلقيه الزّبير فرماه بساق بعير فعقله به فأدركه النّاس فقتلوه فأخبروا النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله بذلك فقال هلّا تركتموه.

و في رواية الأصبغ (7) قوله عليه السلام: فانّه لا يأخذ للّه عزّ و جلّ بحقّ من يطلبه اللّه بمثله قال فانصرف و اللّه قوم ما ندرى من هم حتّى السّاعة ثمّ رماه بأربعة أحجار و رماه النّاس. و في رواية يحيى بن عباد (1) من باب (12) حكم المريض و الأعمى إذا لزمهم الحدّ

قوله عليه السلام: فأمر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بعذق فيه مائة شمراخ فضرب به الرّجل ضربة و ضربت به المرأة ضربة ثمّ خلّى سبيلهما ثمّ قرء هذه الآية «وَ خُذْ بِيَدِكَ ضِغْثاً فَاضْرِبْ بِهِ وَ لاٰ تَحْنَثْ‌».

و في رواية عليّ بن جعفر (2) قوله: فجلده (أى الزّانى) رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بغير بيّنةٍ مائة شمراخ ضربة واحدة.

و في رواية أبى العبّاس (3) و سماعة (4) و الدّعائم (5) و المقنع (6) نحوه. و في رواية جميل (4) من باب (18) حكم من أقرّ على نفسه بحدّ ثمّ جحد

قوله: في رجل أقرّ على نفسه بالزّنا أربع مرّات و هو محصن يرجم الى أن يموت أو يكذّب نفسه قبل أن يرجم فيقول لم أفعل فان قال ذلك ترك و لم يرجم.

و في رواية الدّعائم (6) قوله: إذا أقرّ الرّجل على نفسه بالزّنا أربع مرّات و كان محصَناً رجم.

و قوله عليه السلام: و ان رجع بعد إقراره لم يقبل منه و أقيم عليه الحدّ و لا يرجم ان كان محصناً إذا رجع عن إقراره و لكن يضرب الحدّ و يخلّى سبيله.

وى را سنگسار نمى كند، تا آن كه چهار شاهد بر وى گواهى دهد و آن زمان كه چهار شاهد شهادت دهد، او را صد تازيانه به عنوان حدّ مى زند و سپس وى را سنگسار مى كند».

و در روايت دوم از باب نهم، اين گفته كه: «اى امير المؤمنين، به من مهلت دهيد تا دو ركعت نماز بخوانم. آن گاه امام وى را در چاله اش قرار داد [تا آنجا كه] تنها امير المؤمنين و امام حسن و امام حسين عليه السلام ماندند. حضرت سنگ برداشت و سه تكبير گفت و آن گاه وى را با سه سنگ كه در هر سنگى سه تكبير مى گفت، زد و سپس امام حسن عليه السلام مانند امير المؤمنين عليه السلام پرتاب كرد و پس از آن امام حسين عليه السلام، تا آن مرد مُرد و امير المؤمنين عليه السلام او را بيرون آورد و دستور داد تا قبرى برايش كنده شود و حضرت بر وى نماز گزارد و او را دفن كرد. به امام گفته شد كه: اى امير المؤمنين، چرا او را غسل نمى دهى‌؟ حضرت فرمود: او با چيزى غسل كرد كه تا روز قيامت پاك است. او بر كار بزرگى شكيبايى ورزيد».

و در روايت چهار، اين گفته كه: «براى بار چهارم اقرار كرد. آن گاه رسول خدا صلى الله عليه و آله دستور داد كه سنگسار شود. چاله اى براى وى كندند و چون درد برخورد سنگ ها را احساس كرد، از چاله بيرون آمد و با شتاب مى رفت. زبير او را ديد، استخوان ساق شترى را به سويش پرتاب كرد و او را با آن از پا درآورد تا مردم به او رسيدند و وى را كشتند. از اين ماجرا پيامبر صلى الله عليه و آله را باخبر ساختند. حضرت فرمود: چرا رهايش نكرديد؟»

و در روايت هفت، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «كسى براى خداوند در پى گرفتن حقّى برنيايد كه [همان حقّ برعهدۀ خودش است] خداوند در پى گرفتن آن حقّ از وى نيز خواهد بود. راوى گويد: به خدا سوگند! گروهى برگشتند كه تا امروز ما نمى دانيم آنان كيانند! سپس حضرت آن مرد را با چهار سنگ زد و مردم هم سنگ به سوى وى پرتاب كردند».

و در روايت يك از باب دوازده، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «رسول خدا صلى الله عليه و آله دستور داد تا شاخه اى از درخت خرما كه صد خوشه در آن بود آوردند و با آن يك بار بر آن مرد زد و يك بار هم بر زن زد و آن گاه هر دو را آزاد ساخت. سپس اين آيه را خواند كه: دسته اى از ساقه هاى گندم [و مانند آن] را بگير و با آن بزن و سوگند خود را مشكن». و در روايت دو، اين گفته كه: «رسول خدا صلى الله عليه و آله به آن مرد زناكار بدون بيّنه، صد خوشه خرما را در يك بار زد».

و در روايت سوم، چهارم، پنجم و ششم نيز مشابه آن.

و در روايت چهارم از باب هيجدهم، اين گفته كه: «دربارۀ مردى كه محصن بود و چهار بار به زنا بر خويش اقرار كرد [حضرت فرمود]: سنگسار مى شود تا بميرد يا پيش از آن كه سنگسار شود، خويش را تكذيب كند و بگويد من نكرده ام. اگر چنين گفت، رها مى شود و سنگسار نمى شود».

و در روايت ششم، اين گفته كه: «اگرمردى چهار بار بر خويش اقرار كرد و محصن بود، سنگسار مى شود» و نيز گفتۀ امام معصوم عليه السلام كه: «اگر پس از اقرارش باز گردد، از او پذيرفته نيست و حدّ بر وى جارى مى شود ولى اگر محصن بود و از اقرارش بازگشت، ديگر سنگسار نمى شود و تنها حدّ بر وى زده و آزاد مى شود».

(2) باب حكم المطلِّق و المطلَّقة إذا زنيا في العدّة أو بعدها

اشاره

899-46146-(1) تهذيب 22/10: استبصار 207/4: محمّد بن أحمد بن يحيى عن أحمد بن الحسن بن عليّ بن فضّال عن عمرو بن سعيد عن مصدّق بن صدقة عن عمّار بن موسى الساباطيّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام: عن رجل كانت له امرأة فطلّقها أو ماتت فزنا قال عليه الرجم و عن امرأة كان لها زوج فطلّقها أو مات ثمّ زنت عليها الرجم قال نعم.

900-46147-(1)قرب الإسناد 254: عبد اللّه بن الحسن العلوىّ عن جدّه عليّ بن جعفر عن أخيه موسى بن جعفر عليهما السلام قال: سألته عن رجل طلّق أو(1) بانت امرأته ثمّ زنا ما عليه قال الرّجم.

901-46148-(3) قرب الإسناد 254: و بهذا الإسناد قال: سألته عن امرأة طلّقت فزنت بعد ما طلّقت (بسنة)(2) هل عليها الرّجم قال نعم.

الإرجاعات

و تقدّم في كثير من أحاديث باب (10) انّ المطلّقة الرّجعيّة تعتدّ في بيت زوجها من أبواب العِدَد ج 27 و باب (11) انّ المطلّقة الرّجعيّة لها ان تتزيّن لزوجها و باب (12) أنّ الرّجل إذا طلّق امرأته لم يستأذن عليها ما كانت له عليها رجعة و يأتي في الباب التّالى و باب (4) انّ من كان له فرج يغدو عليه و يروح فهو المحصن ما يناسب ذلك. و لاحظ باب (29) حكم من زنى و ادّعىٰ الجهالة فإنّ فيه ما يناسب ذلك.

(3) باب انّ من زنى بجارية زوجته يرجم مع الاحصان و من زنى بجارية فتوبته أن يسأل مالكها أن يجعله في حلّ‌

اشاره
902-46149-(2)تهذيب 208/8: الحسين بن سعيد عن ابن أبي عمير عن النّضر بن سويد عن فضالة عن فقيه 17/4: العلاء عن محمّد بن مسلم عن أحدهما عليهم السلام قال: إذا جامع الرّجل وليدة امرأته فعليه ما على الزّانى.

1) . قوله (بسنة) ليست في نسخة الوسائل.

2) . و - خ ئل.

باب 2 حكم زانى و زانيه كه در عدّۀ طلاق يا پس از آن زنا كنند

899-46146-(1) عمار بن موسى ساباطى گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه زنى داشته است و وى را طلاق داده يا آن زن مرده پس از وى مرد زنا كرده است، پرسيدم. حضرت فرمود: بر وى سنگسار شدن ثابت است و نيز دربارۀ زنى كه شوهر داشته و آن شوهر وى را طلاق داده يا مرده است و پس از آن زن زنا داده است، پرسيدم: حضرت فرمود: آرى.»

900-46147-(2) على بن جعفر گويد: «از برادرم موسى بن جعفر عليه السلام دربارۀ مردى كه طلاق داده يا زنش از وى جدا شده و پس از آن مرد زنا كرده است، پرسيدم: چه حكمى بر مرد است‌؟ حضرت فرمود:

سنگسار شدن».

901-46148-(3) على بن جعفر گويد: «از برادرم موسى بن جعفر عليه السلام دربارۀ زنى كه طلاق داده شده و پس از طلاق زنا داده است، پرسيدم: آيا سنگسار شدن بر وى ثابت است‌؟ حضرت فرمود: آرى.»

ارجاعات

گذشت:

در بسيارى از روايات باب دهم از ابواب عدّه ها و باب يازدهم و باب دوازدهم.

مى آيد:

در باب بعدى و باب چهارم، رواياتى مناسب اين باب

و نيز بنگريد به باب بيست و نهم؛ چرا كه در آن باب نيز روايت مناسب اين باب هست.

باب 3 حكم زناى محصن با كنيز زوجه اش...

902-46149-(1) محمد بن مسلم از امام باقر يا امام صادق عليه السلام نقل مى كند كه فرمود: «اگر مردى با كنيز همسرش زنا كند، حدّى كه براى زنا كار است، بر وى ثابت است».

903-46150-(1)تهذيب 13/10: استبصار 205/4: ما رواه محمّد بن أحمد بن يحيى عن أحمد بن محمّد عن فقيه 25/4: الحسن بن محبوب عن العلا عن محمّد بن مسلم عن أبي جعفر عليه السلام:

في الّذى يأتي وليدة امرأته بغير إذنها عليه (مثل - يب) ما على الزّانى يجلد مائة جلدة قال و لا يرجم ان زنا بيهوديّة أو نصرانيّة أو أمة فان فجر بامرأة حرّة و له امرأة حرّة فانّ‌(2)عليه الرّجم و قال(2) و كما لا تحصنه الأمة و النّصرانيّة و اليهوديّة ان زنا بحرّة(3)فكذلك لا يكون عليه حدّ المحصَن ان زنا بيهوديّة أو نصرانيّة أو أمة و تحته حرّة.

علل الشّرائع 511: و ما حدّثني به محمّد بن موسى بن المتوكّل عن عبد اللّه بن جعفر الحميريّ عن أحمد بن محمّد بن عيسى عن الحسن ابن محبوب عن العلاء بن رزين و ابن بكير عن محمّد بن مسلم قال: سألت أبا جعفر عليه السلام عن الرّجل يأتي (و ذكر نحوه) الّا أنّه أسقط قوله: (فان فجر بامرأة حرّة و له امرأة حرّة فانّ عليه الرّجم).

904-46151-(3) تهذيب 14/10: استبصار 206/4: محمّد بن أحمد بن يحيى عن أبي جعفر عن أبيه عن فقيه 25/4: وهب (بن وهب - فقيه) عن جعفر (بن محمّد - فقيه) عن أبيه عليه السلام (عن آبائه عليهم السلام - فقيه): انّ عليّاً عليه السلام اُتِىَ برجل وقع على جارية امرأته(4)فحملت فقال الرّجل وهبتها لى و انكرت المرأة فقال لتأتينى بالشّهود (على ذلك - يب - صا) او لأرجمنّك بالحجارة فلمّا رأت المرأة ذلك اعترفت فجلدها عليّ عليه السلام الحدّ. قرب الإسناد 53: السّنديّ بن محمّد عن أبى البخترىّ عن جعفر عن أبيه انّ عليّ بن أبي طالب: (و ذكر مثله).

905-46152-(4) دعائم الإسلام 453/2: عن عليّ عليه السلام: أنّ امرأة رفعت إليه زوجها و قالت زنا بجاريتى فأقرّ الرّجل بوطء الجارية و قال وهبتها لي فسأله عن البيّنة فلم يجد بيّنة فأمر به ليرجم فلمّا رأت ذلك قالت صدق قد كنت وهبتها له فأمر عليّ أن يخلّى سبيل الرّجل و أمر بالمرأة فضربت حدّ القاذف(5).

906-46153-(5) تهذيب 14/10: استبصار 206/4: أحمد بن محمّد (بن عيسى - يب) عن محمّد بن سهل عن زكريّا بن آدم قال: سألت الرّضا عليه السلام عن رجل وطئ جارية امرأته و لم تهبها له قال هو زانٍ عليه الرّجم.


1) . قال - فقيه.

2) . كان - صا.

3) . بالحرّة - فقيه.

4) . امرأة - خ قرب الإسناد.

5) . القذف - ك.

903-46150-(2) محمد بن مسلم از امام باقر عليه السلام نقل مى كند كه: «حضرت دربارۀ مردى كه بدون اجازۀ همسرش با كنيز همسرش آميزش مى كند، فرمود: حدّى كه بر زناكار ثابت است بر اوست. وى صد تازيانه مى خورد. حضرت فرمود: اگر مردى با زن يهودى يا مسيحى يا كنيزى زنا كند، سنگسار نمى شود؛ ولى اگر با اين كه زن آزادى در اختيار وى است، با زن آزادى [ديگر] زنا كند، حكم سنگسار بر وى ثابت است و حضرت فرمود: همان گونه كه كنيز، زن مسيحى، زن يهودى مرد را محصن نمى كند، همچنين بر مرد حدّ محصن ثابت نمى شود، اگر با زن يهودى يا مسيحى يا كنيز زنا كند و زن آزادى در اختيار داشته باشد».

همين روايت در علل الشرايع. محمد بن مسلم گويد: «از امام باقر عليه السلام دربارۀ مردى كه با كنيز همسرش آميزش مى كند...» باقيماندۀ متن، مانند متن روايت قبلى است؛ تنها جملۀ «اگر با اين كه زن آزادى در اختيار وى است با زن آزادى [ديگر] زنا كند، سنگسار شدن بر وى ثابت است» را نياورده است».

904-46151-(3) مردى را كه با كنيز همسرش آميزش كرده و كنيز از وى باردار شده بود، نزد امير المؤمنين على عليه السلام آوردند. آن مرد اظهار داشت كه همسرش كنيز را به وى بخشيده بوده است ولى همسرش انكار مى كرد. امير المؤمنين عليه السلام به مرد فرمود: «قطعا بايد شاهدانى بياورى [كه شهادت دهند همسرت كنيز تو را به تو بخشيده بوده است] وگرنه تو را سنگسار مى كنم. زن چون چنين ديد، خود اعتراف كرد [كه كنيز را به شوهرش بخشيده بوده است] و امير المؤمنين عليه السلام زن را حدّ زد».

905-46152-(4) زنى مرافعۀ شوهرش را نزد امير المؤمنين عليه السلام برد و گفت كه: «وى با كنيزم زنا كرده است. مرد آميزش با كنيز را پذيرفت ولى گفت كه همسرش كنيز را به وى بخشيده بوده است. امام عليه السلام از مرد بيّنه خواست ولى مرد بيّنه اى نداشت. حضرت دستور داد تا آن مرد را سنگسار كنند. زن چون چنين ديد، گفت: شوهرش راست مى گويد؛ زن، كنيز را به شوهرش بخشيده بوده است. در اينجا امير المؤمنين عليه السلام دستور داد تا مرد را آزاد سازند و امر كرد كه حدّ قذف بر زن زده شود».

906-46153-(5) زكريا بن آدم گويد: «از امام رضا عليه السلام دربارۀ مردى كه با كنيز همسرش آميزش كرده و همسرش كنيز را به وى نبخشيده بوده است، پرسيدم. حضرت فرمود: آن مرد زناكار و حكم سنگسار بر وى ثابت است».

907-46154-(6) دعائم الإسلام 453/2: عن عليّ عليه السلام أنّه قال: فيمن جامع وليدة امرأته فعليه ما على الزّانى و لا أوتىٰ برجل زنا بوليدة امرأته إلّا رجمته بالحجارة.

908-46155-(7) تهذيب 208/8: و في رواية عبد اللّه بن جعفر قال قضى أمير المؤمنين عليه السلام: في رجل فجر بوليدة امرأته بغير إذنها انّ عليه ما على الزّانى و لا يرجم و لا يكون حدّ الزّانى الّا زنى بمسلمة حرّة.

الإرجاعات

و تقدّم في باب (26) ما ورد في توبة من فجر بجارية الغير من أبواب نكاح العبيد ج 26 و باب (63) جواز تحليل المرأة جاريتها للرّجل حتّى لزوجها ما يناسب الباب. و يأتي في باب (8) انّه لا يقع الاحصان و لا يرجم الّا بعد التّزويج و الدّخول من أبواب حدّ الزنا ج 30 ما يناسب ذلك فلاحظ.

(4) باب أنّ من كان له فرج يغدو عليه و يروح فهو المحصَن و أنّ المتعة لا تحصن

اشاره

909-46156-(1)كافى 179/7: تهذيب 12/10: أبو عليّ الأشعريّ عن محمّد بن عبد الجبّار عن صفوان عن فقيه 25/4: (عبد اللّه - فقيه) بن سنان عن إسماعيل بن جابر عن أبي جعفر عليه السلام(1)قال: قلت (له - يب - فقيه) ما المحصن رحمك اللّه قال من كان له فرج يغدو عليه و يروح (فهو محصن - كا - فقيه).

910-46157-(2)فقه الرّضا عليه السلام 276: و حدّ المحصَن أن يكون له فرج يغدو عليه و يروح.

911-46158-(3)كافى 178/7: تهذيب 11/10: استبصار 204/4: أبو عليّ الأشعريّ عن محمّد بن عبد الجبّار عن صفوان (بن يحيى - يب - صا) عن إسحاق بن عمّار قال: سألت أبا إبراهيم عليه السلام عن رجل(2) إذا هو زنى و عنده السُّرّيّة (أ - يب) و الأمة يطأها تحصنه الأمة (و - كا) تكون عنده فقال نعم إنّما ذاك(3) لأنّ عنده ما يغنيه عن الزّنا قلت فان كانت عنده أمة زعم أنّه لا يطأها فقال لا يصدّق قلت فإن كانت عنده امرأة متعة أ تحصنه قال لا إنّما هو على الشيء الدّائم عنده.


1) . أبي عبد اللّه عليه السلام - فقيه.

2) . الرّجل - يب - صا.

3) . ذلك - كا.

907-46154-(6) امير المؤمنين على عليه السلام دربارۀ مردى كه با كنيز همسرش آميزش كرده است، فرمود: «هر حدّى كه بر زناكار است، بر وى ثابت است و [حضرت افزود]: مرى را كه با كنيز همسرش زنا كرده باشد، نزد من نمى آورند مگر آن كه او را سنگسار مى كنم».

908-46155-(7) امير المؤمنين على عليه السلام دربارۀ مردى كه با كنيز همسرش بدون اجازۀ همسرش زنا كرده بود، حكم داد كه: «حدّى كه بر زناكار است، بر وى ثابت است ولى سنگسار نمى شود و حدّ زناكار تنها در صورتى است كه با زن مسلمان آزاد زنا كند».

ارجاعات

گذشت:

در باب بيست و ششم از ابواب نكاح عبيد و باب شصت و سه، رواياتى در ارتباط با اين باب.

مى آيد:

در باب هشتم از ابواب حدّ زنا، به روايتى در ارتباط با اين باب بنگريد.

باب 4 تعريف محصن

909-46156-(1) اسماعيل بن جابر گويد: «از امام باقر عليه السلام پرسيدم: مرد محصن كيست‌؟ حضرت فرمود: كسى كه زنى در اختيارش باشد كه صبح و شام نزد وى برود».

910-46157-(2) و تعريف محصن اين است كه زنى در اختيارش باشد كه صبح و شام نزد وى برود.

911-46158-(3) اسحاق بن عمار گويد: «از امام كاظم عليه السلام دربارۀ مردى كه در اختيارش كنيزكى همخوابه يا كنيزى كه با وى آميزش مى كند، هست پرسيدم كه: آيا اين كنيزى كه نزد وى است، او را محصن مى سازد؟ حضرت فرمود: آرى؛ چرا كه در نزد مرد چيزى است كه او را از زنا كردن بى نياز مى سازد.

پرسيدم: اگر كنيزى نزد وى است و مى گويد با آن كنيز آميزش ندارد؟ حضرت فرمود: اين گفته اش پذيرفته نيست. پرسيدم: اگر زنى به ازدواج موقت نزد اوست، آيا او را محصن مى كند؟ حضرت فرمود:

نه، احصان بر اين پايه است كه دائمى باشد».

علل الشّرائع 511: أبى رحمه اللّه قال حدّثنا سعد بن عبد اللّه قال حدّثنا إبراهيم بن مهزيار عن أخيه عليّ عن الحسن(1)بن سعيد عن صفوان بن يحيى عن إسحاق بن عمّار قال: سألت أبا إبراهيم عليه السلام (و ذكر نحوه) إلّا أنّه أسقط قوله: (فان كانت عنده أمة زعم أنّه لا يطأها فقال لا يصدّق).

912-46159-(2)نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 145: عن أبي إسحاق عن أبي إبراهيم عليه السلام: سألته عن الزّانى و عنده سرّيّة أو أمة يطأها قال انّما هو الاستغناء أن يكون عنده ما يغنيه عن الزّنا قلت فإن زعم أنّه لا يطأ الأمة قال لا يصدّق قلت فان كانت عنده متعة قال إنّما هو الدّائم عنده.

913-46160-(3)كافى 178/7: عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى بن عبيد عن تهذيب 12/10:

استبصار 204/4: يونس (بن عبد الرّحمن - يب - صا) عن حريز قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن المحصن قال فقال (هو - صا) الّذى يزنى و عنده ما يغنيه.

914-46161-(6) تفسير العيّاشىّ 235/1: حريز قال: سألته عن المحصن فقال الّذى عنده ما يغنيه.

915-46162-(7) كافى 179/7: عليّ عن أبي أيّوب الخزّاز تهذيب 12/10: استبصار 204/4:

يونس عن أبي أيّوب عن أبي بصير قال (قال - كا): لا يكون محصَناً حتّى تكون(4)عنده امرأة يغلق عليها بابه مستدرك 42/18: أحمد بن محمّد بن عيسى في نوادره عن أبي بصير عنه عليه السلام في حديث: مثله.

916-46163-(8) كافى 178/7: تهذيب 13/10: استبصار 206/4: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن هشام و(5)حفص بن البخترىّ عمّن ذكره عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في الرّجل يتزوّج المتعة أ تحصنه قال لا إنّما ذاك(4) على الشيء الدّائم (عنده - كا).

917-46164-(9) كافى 178/7: عليّ عن محمّد بن عيسى عن يونس عن إسحاق بن عمّار قال: قلت لأبى إبراهيم عليه السلام الرّجل تكون له الجارية أ تحصنه قال فقال نعم إنّما هو على وجه الاستغناء قال: قلت و المرأة المتعة قال فقال لا إنّما ذلك على الشيء الدّائم قال: قلت فإن زعم أنّه لم يكن يطأها قال فقال لا يصدّق و إنّما يوجب(5) ذلك عليه لأنّه يملكها.


1) . الحسين - ظ.

2) . ذلك - يب - صا.

3) . أوجب - ئل.

4) . إلّا أن يكون - يب - صا.

5) . عن - صا.

همين روايت در علل الشرايع. اسحاق بن عمار گويد: «از امام كاظم عليه السلام پرسيدم...» [آن گاه به سان روايت قبلى ذكر كرده]؛ تنها جملۀ «اگر كنيزى نزد وى است و مى گويد كه با آن كنيز آميزش ندارد، حضرت فرمود: گفته اش پذيرفته نيست» را نياورده است».

912-46159-(4) ابواسحاق گويد: «از امام كاظم عليه السلام دربارۀ زناكارى كه كنيزى همخوابه دارد يا كنيزى كه با وى آميزش مى كند، پرسيدم. حضرت فرمود: آنچه ملاك است، تنها بى نياز بودن است؛ به اين گونه كه در نزد مرد زنى باشد كه وى را از زنا بى نياز سازد. پرسيدم: اگر مى گويد كه با كنيز آميزش نمى كند؟ حضرت فرمود: گفته اش پذيرفته نمى شود. پرسيدم: اگر زن متعه اى نزد وى است‌؟ حضرت فرمود:

تنها آنچه ملاك است، اين است كه زن دائمى نزد وى باشد».

913-46160-(5) حريز گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى محصن پرسيدم. حريز گويد: امام فرمود: آن مردى است كه زنا كند و نزدش زنى باشد كه او را بى نياز سازد».

914-46161-(6) حريز گويد: «از او دربارۀ مردى محصن پرسيدم. حضرت فرمود: همان است كه نزدش زنى باشد كه او را بى نياز سازد».

915-46162-(7) ابوبصير گويد: «مرد، محصن نمى شود تا آن كه زنى نزد وى باشد كه در را بر وى ببندد [\با وى خلوت كند]».

916-46163-(8) راوى از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه ازدواج موقت مى كند، پرسيد كه: «آيا اين ازدواج موقت وى را محصن مى سازد؟ حضرت فرمودكه: نه؛ محصن بودن تنها بر پايۀ همسر دائمى است».

917-46164-(9) اسحاق بن عمار گويد: «به امام كاظم عليه السلام گفتم: مردى، كنيزى دارد. آيا اين كنيز وى را محصن مى كند؟ حضرت فرمود: آرى. تنها ملاك بر پايۀ بى نياز شدن است. اسحاق بن عمار گويد: پرسيدم:

زن متعه اى هم‌؟ حضرت فرمود: نه، ملاك احصان بر پايۀ زن دائمى است. اسحاق بن عمار گويد:

پرسيدم: اگر بگويد كه با اين كنيز آميزش نمى كرده است‌؟ اسحاق گويد: حضرت فرمود: گفته اش پذيرفته نمى شود و اين كنيز داشتن تنها به اين دليل كه مرد مالك كنيز است، محصن بودن را بر وى ثابت مى كند».

918-46165-(10) فقيه 276/3: و سئل الصّادق عليه السلام عن قول اللّه عزّ و جلّ «وَ اَلْمُحْصَنٰاتُ مِنَ اَلنِّسٰاءِ‌» قال هنّ ذوات الأزواج قلت «وَ اَلْمُحْصَنٰاتُ مِنَ اَلَّذِينَ أُوتُوا اَلْكِتٰابَ مِنْ قَبْلِكُمْ‌» قال هنّ العفائف.

919-46166-(11) تفسير العيّاشىّ 233/2: عن ابن خرزاد عمّن رواه عن أبي عبد اللّه في قوله:

«وَ اَلْمُحْصَنٰاتُ مِنَ اَلنِّسٰاءِ‌» قال كلّ ذوات الأزواج.

920-46167-(12) دعائم الإسلام 451/2: قال جعفر بن محمّد عليهما السلام: لا يقع الإحصان و لا يجب الرّجم إلّا بعد التّزويج الصّحيح و الدّخول و مقام الزّوجين بعضهما على بعض فإن أنكر الرّجل و المرأة الوطءَ بعد أن دخل بها لم يصدّقا و قال و لا يكون الإحصان بنكاح متعة.
الإرجاعات

و يأتي في الباب التّالى و ما يتلوه و باب (7) الحدّ في السّفر الّذى لا يرجم المحصَن و باب (8) انّه لا يقع الاحصان و لا يرجم الّا بعد التّزويج و الدّخول ما يناسب الباب. و في رواية عمر بن يزيد (4) من باب (6) انّ الغائب عن امرأته و المغيبة عنها زوجها ليسا بمحصنين

قوله عليه السلام: لا يرجم الغائب عن أهله و لا صاحب المتعة.

(5) باب أنّ الحرّ هل يحصن المملوكة أو الحرّة هل يحصنها المملوك أم لا

اشاره
921-46168-(1) تهذيب 12/10: استبصار 205/4: الحسين بن سعيد عن ابن أبي عمير عن حمّاد عن الحلبيّ قال قال أبو عبد اللّه عليه السلام: لا يحصن الحرّ المملوكة و لا المملوك الحرّة. قال الشيخ رحمه اللّه فلا ينافى هذا الخبر ما قدّمناه من الأخبار من انّ الأمة تحصن لأنّ الوجه في هذا الخبر انّ الحرّ لا يحصنها حتّى إذا زنت لوجب عليه الرّجم كما لو كانت تحته حرّة فزنت فكان يجب عليها الرّجم لأنّ حدّ المملوك و المملوكة إذا زنيا نصف حدّ الحرّ و هو خمسون جلدة و لا يرجمان على وجه و كذلك

قوله: و لا المملوك الحرّة. يعنى انّ الحرّة لا تحصنه حتّى يجب عليه الرّجم و على هذا التّأويل لا تنافى بين الأخبار.

علل الشّرائع 511: ما حدّثني به محمّد بن الحسن رضي اللّه عنه عن محمّد بن الحسن الصّفّار عن أحمد و عبد اللّه ابني محمّد بن عيسى عن محمّد ابن أبي عمير عن حمّاد عن الحلبيّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام: (مثله).

918-46165-(10) از امام صادق عليه السلام دربارۀ فرمودۀ خداوند عز و جل: زنان محصنه، سؤال شد. حضرت فرمود: «آنان همان شوهرداران هستند. پرسيدم: و زنان محصنه از اهل كتاب‌؟ حضرت فرمود: آنان همان زنان عفيف از اهل كتابند».

919-46166-(11) از امام جعفر صادق عليه السلام در فرمايش خدا: و زنان محصنه، فرمود: «همۀ آنان، زنان شوهردار هستند».

920-46167-(12) امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: «محصن بودن و سنگسار كردن ثابت نمى شود جز پس از ازدواج درست و آميزش و بودن زن و مرد با هم. پس اگر مرد و زن آميزش را انكار كنند - بعد از آن كه مرد با زن آميزش كرده است - انكار اين دو پذيرفته نيست. حضرت فرمود: محصن بودن با ازدواج موقت نمى شود».

ارجاعات

مى آيد:

در باب بعدى و پس از آن در باب هفتم و باب هشتم، رواياتى مناسب اين باب.

و در روايت چهارم از باب ششم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «مردى كه نزد خانواده اش نيست و نيز مردى كه زن موقت دارد، سنگسار نمى شود».

باب 5 احصان در بردگان

921-46168-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «مرد آزاد، كنيز را و نيز غلام [برده] زن آزاد را محصن نمى سازد».

شيخ طوسى رحمه الله گفت: «اين روايت با رواياتى كه قبلا آورده ايم به اين كه كنيز هم محصنه مى شود، منافاتى ندارد؛ چرا كه توجيه اين روايت آن است كه مرد آزاد نمى تواند كنيز را محصن سازد به گونه اى كه اگر كنيز زنا داد، حكم سنگسار بر وى واجب شود. مانند موردى كه در اختيار مرد آزاد، زن آزاده اى باشد و آن زن زنا دهد كه حكم سنگسار بر زن واجب مى شود و اين تفاوت بدان جهت است كه حدّ برده و كنيز اگر زنا كنند، نصف حدّ آزاد است و آن پنجاه تازيانه است كه به هيچ شكل سنگسار نمى شوند و همچنين است فرمودۀ امام عليه السلام كه: زن آزاد نمى تواند برده را محصن سازد؛ به اين معنى كه زن آزاد نمى تواند برده را به گونه اى كه حكم سنگسار بر وى واجب شود، محصن سازد و بر پايۀ اين تاويل، ديگر ميان روايات منافاتى نيست».

922-46169-(2) تهذيب 195/8: الحسين بن سعيد عن ابن أبي عمير عن حمّاد عن الحلبيّ قال:

سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن الرّجل الحرّ أ يحصن المملوكة فقال لا يحصن الحرّ المملوكة و لا تحصن المملوكة الحرّ و اليهودىّ يحصن النّصرانيّة و النّصرانىّ يحصن اليهوديّة.

923-46170-(3) فقيه 276/3: روى العلاء عن محمّد بن مسلم عن أبي جعفر عليه السلام قال: سألته عن الحرّ أ تحصنه المملوكة قال لا تحصن الحرّ المملوكة و لا يحصن المملوك الحرّة و النّصرانىّ يحصن اليهوديّة و اليهودىّ يحصن النّصرانيّة.

924-46171-(4) المقنع 148: و كمالا تحصنه الأمة و النّصرانيّة و اليهوديّة لو زنى بحرّة فكذلك لا يكون عليه حدّ المحصن ان زنى بيهوديّة أو نصرانيّة أو أمة و تحته حرّة.

925-46172-(5) بحار الأنوار 257/10: ما وصل الينا من أخبار عليّ بن جعفر عن أخيه موسى عليه السلام:

سألته عن الحرّ تحته المملوكة هل عليه الرجم إذا زنا قال نعم.

الإرجاعات

و يأتي في رواية عمر بن يزيد (4) من الباب التّالى

قوله عليه السلام: لا يرجم الغائب عن أهله و لا المملك الّذى لم يبن بأهله. و في رواية ابن مسلم (7) من باب (8) أنّه لا يقع الإحصان و لا يرجم الّا بعد التّزويج و الدّخول

قوله: الرّجل يزنى و لم يدخل بأهله أ يحصن قال لا و لا بالأمة.

و في رواية رفاعة (8) قوله عليه السلام: و لا يحصن بالأمة.

و في رواية أبي بصير (9) قوله: العبد يتزوّج الحرّة ثمّ يعتق فيصيب فاحشة قال لا رجم عليه حتّى يواقع الحرّة بعد ما يعتق. و في رواية ابن مسلم (3) و (4) و ابن سنان (5) و المقنع (12) من هذا الباب ما يدلّ على بعض المقصود فلاحظ.

(6) باب أنّ الغائب عن امرأته و المغيبة عنها زوجها ليسا بمُحصَنَين

اشاره
926-46173-(1) كافى 178/7: تهذيب 15/10: عليّ (بن إبراهيم - يب) عن أبيه عن ابن أبي عمير عن أبي أيّوب الخزّاز عن محمّد بن مسلم قال سمعت أبا عبد اللّه عليه السلام يقول: المغيب و المغيبة ليس عليهما رجم إلّا أن يكون الرّجل مع المرأة و المرأة مع الرّجل.

922-46169-(2) حلبى گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مرد آزاد پرسيدم كه: آيا كنيز را محصنه مى كند؟ حضرت فرمود: مرد آزاد، كنيز را محصنه نمى كند و كنيز مرد آزاد را محصن نمى سازد ولى مرد يهودى، زن مسيحى را و مرد مسيحى، زن يهودى را محصن مى كند».

923-46170-(3) محمد بن مسلم گويد: «از امام باقر عليه السلام دربارۀ اين كه آيا كنيز، مرد آزاد را محصن مى كند، پرسيدم. حضرت فرمود: كنيز داشتن، موجب محصن شدن مرد آزاد نيست و برده داشتن نيز موجب محصن بودن زن آزاد نمى شود ولى مرد مسيحى، موجب محصنه شدن زن يهودى و مرد يهودى، موجب محصنه شدن زن مسيحى است».

924-46171-(4) و همان گونه كه داشتن كنيز، زن مسيحى و زن يهودى موجب محصن بودن مرد آزاد نمى شوند، چنانچه وى با زن آزادى زنا كرده باشد، همين گونه حدّ زناى مرد محصن بر وى ثابت نمى شود، اگر - در حالى كه زنى آزاد در اختيار دارد - با زن يهودى يا زن مسيحى يا كنيزى زنا كند.

925-46172-(5) على بن جعفر گويد: «از برادرم موسى بن جعفر عليه السلام دربارۀ مرد آزادى كه كنيزى در اختيار دارد، پرسيدم كه: آيا اگر زنا كند، حكم سنگسار بروى ثابت مى شود؟ حضرت فرمود: آرى».

ارجاعات

مى آيد:

در روايت چهارم از باب بعدى، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «مردى كه از خانواده اش دور است، سنگسار نمى شود و نيز مردى كه همسر گرفته ولى هنوز او را نبرده و با وى آميزش نكرده است، سنگسار نمى شود».

و در روايت هفتم از باب هشتم، اين گفته كه: «مردى زنا مى كند ولى هنوز همسرش را نبرده و با وى آميزش نكرده است آيا محصن محسوب مى شود؟ حضرت فرمود: نه و نيز با كنيز هم محصن به حساب نمى آيد».

و در روايت هشتم، فرمودۀ معصوم عليه السلام كه: «با داشتن كنيز، محصن نمى شود».

و در روايت نهم، اين گفته كه: «برده اى با زن آزادى ازدواج مى كند و پس از آن آزاد مى شود و در پى آن زنا مى كند. حضرت فرمود: وى سنگسار نمى شود تا آن كه با زن آزادش پس از آزادى خود، آميزش كند».

و روايت سوم، چهارم، پنجم و دوازدهم از همين باب هشتم، دلالت بر برخى از مفاد اين باب مى كند.

باب 6 حكم احصان در فرض غيبت هر يك از زوجين

926-46173-(1) محمد بن مسلم گويد: «از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: مردى كه از همسرش دور شده است و زنى كه از شوهرش دور شده است، سنگسار شدن بر آنان ثابت نمى شود مگر اين كه مرد همراه با زن و زن همراه با مرد باشد».

927-46174-(1)نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 147: عن أبي بصير عنه عليه السلام قال: المغيب و المغيبة ليس عليهما رجم إلّا أن يكون رجلاً مقيماً مع امرأته(2)و امرأته مقيمة معه.

928-46175-(3)دعائم الإسلام 451/2: و ليس الغائب عن امرأته و المغيبة عنها زوجها بمحصَنين إنّما الإحصان الّذى يجب به الرّجم أن يكون الرّجل مع امرأته و المرأة مع زوجها.

929-46176-(4)كافى 179/7: تهذيب 13/10 استبصار 205/4: عليّ (بن إبراهيم - يب - صا) عن أبيه عن عبد الرّحمن بن حمّاد المحاسن 307: البرقيّ عن أبيه عن عبد الرّحمن بن حمّاد (عمّن حدّثه - المحاسن) عن عمر بن يزيد قال: قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام: أخبرنى عن الغائب عن أهله يزنى هل يرجم إذا كانت له زوجة و هو غائب عنها؟ قال لا يرجم الغائب عن أهله و لا المملك الّذى لم يبن(2) بأهله و لا صاحب المتعة قلت ففى أيّ حدّ سفره لا يكون (محصَناً - يب - كا - صا) قال إذا قصّر و أفطر فليس بمحصَن.

930-46177-(5)كافى 179/7: تهذيب 15/10: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن محبوب عن أبى أيّوب عن أبي عبيدة عن أبي جعفر عليه السلام قال: قضى أمير المؤمنين عليه السلام في الرّجل الّذى له امرأة بالبصرة ففجر بالكوفة أن يدرأ عنه الرّجم و يضرب حدّ الزّانى قال(3) و قضى عليه السلام في (رجل - كا) محبوس في السّجن و له امرأة (حرّة - كما) في بيته في المصر و هو لا يصل إليها فزنى (و هو - يب) في السّجن قال عليه(4) الجلد و يدرأ عنه الرّجم.

931-46178-(6)كافى 178/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 15/10: أحمد بن محمّد بن عيسى عن فقيه 28/4: (الحسن - فقيه) بن محبوب عن ربيع الأصمّ عن الحارث بن المغيرة قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن رجل له امرأة بالعراق فأصاب فجوراً و هو بالحجاز(5)فقال يضرب حدّ الزّانى مائة جلدة و لا يرجم قلت فإن كان معها في بلدة واحدة و هو محبوس في سجن لا يقدر (على - فقيه) أن يخرج إليها و لا تدخل (هى - يب - كا) عليه أ رأيت إن زنا في السّجن‌؟ قال هو بمنزلة الغائب عن(6) أهله يجلد مائة (جلدة - كا - يب).


1) . الابتناء الدّخول بالزّوجة.

2) . مع امرأة مقيمة معه - ك.

3) . و قال قضى - يب.

4) . يجلد - يب.

5) . في الحجاز - فقيه.

6) . عنه - يب.

927-46174-(2) امام صادق عليه السلام فرمود: «مردى كه از همسرش دور شده و زنى كه از شوهرش دور شده است، سنگسار شدن بر آنان نيست مگر اين كه مرد با همسرش و زن با شوهرش در يك جا با هم اقامت داشته باشند».

928-46175-(3) مردى كه از همسرش دور است و زنى كه شوهرش از وى دور است، محصن محسوب نمى شوند. محصن بودن كه به واسطۀ آن حكم سنگسار واجب مى شود، آن است كه مرد با همسرش و زن با شوهرش در يك جا اقامت داشته باشند.

929-46176-(4) عمر بن يزيد گويد: «به امام صادق عليه السلام گفتم: برايم بگوييد مردى كه از خانواده اش دور است و زنا مى كند، آيا سنگسار مى شود در صورتى كه همسرى دارد ولى از همسرش دور است‌؟ حضرت فرمود: مردى كه از خانواده اش دور است و نيز مردى كه زنى در اختيار دارد ولى هنوز با وى آميزش نكرده است و نيز مردى كه زن متعه دارد، سنگسار نمى شود. پرسيدم: مقدار مسافتش كه محصن نمى شود چيست‌؟ حضرت فرمود: آن زمان كه نمازش را شكسته و روزه اش را افطار كند، ديگر محصن نيست».

930-46177-(5) امام باقر عليه السلام فرمود: «امير المؤمنين على عليه السلام دربارۀ مردى كه همسرى در بصره داشت ولى در كوفه زنا كرده بود، حكم داد كه سنگسار شدن از وى رفع شود و حدّ زناكار بر وى زده شود. امام باقر عليه السلام فرمود: و نيز امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ مردى كه در زندان محبوس است و همسرى در همان شهر در خانه دارد كه نمى تواند بدان دست يابد و در زندان زنا كرده است، حكم داد كه وى تازيانه مى خورد و سنگسار شدن از وى رفع مى شود».

931-46178-(6) حارث بن مغيره گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه همسرى در عراق دارد و در حجاز زنا كرده است، پرسيدم. حضرت فرمود: حدّ زناكار يعنى صد تازيانه بر وى زده مى شود ولى سنگسار نمى شود. پرسيدم: اگر اين مرد با همسرش در يك شهر باشد و مرد در زندان محبوس است و نمى تواند از زندان بيرون آيد و نزد همسرش برود، نظر شما چيست، چنان چه در زندان زنا كند؟ حضرت فرمود: اين مرد به منزلۀ غايب از همسرش، صد تازيانه مى خورد».

932-46179-(7) المناقب 360/2: و أمر عمر برجل يَمَنىٍّ مُحْصَنٍ فجر بالمدينة أن يرجم فقال أمير المؤمنين عليه السلام لا يجب عليه الرجم لأنّه غائب عن أهله و أهله في بلد آخر انّما يجب عليه الحدّ فقال عمر لا أبقانى اللّه لمعضلة لم يكن لها أبو الحسن.
الإرجاعات

و تقدّم في الباب المتقدّم ما يناسب ذلك. و يأتي في الباب التّالى ما يدلّ على ذلك.

(7) باب الحدّ في السّفر الّذى لا يرجم المحصَن إذا زنى

اشاره
933-46180-(1) كافى 179/7: محمّد بن يحيى عن محمّد بن الحسين فقيه 29/4: محمّد بن أحمد بن يحيى عن محمّد بن الحسين رفعه(1) قال: (ما - فقيه) الحدّ في السّفر الّذى إذا زنى لم يرجم ان كان محصناً قال إذا قصّر و أفطر (فليس بمحصَن - فقيه).
الإرجاعات

و تقدّم في رواية عمر بن يزيد (4) من الباب المتقدّم

قوله: ففى أيّ حدّ سفره لا يكون محصناً قال عليه السلام إذا قصّر و أفطر.

(8) باب أنّه لا يقع الإحصان و لا يرجم الّا بعد التّزويج و الدّخول

اشاره
934-46181-(1)كافى 179/7: عدّة من أصحابنا عن أحمد بن محمّد عن تهذيب 16/10:

الحسين بن سعيد عن فضالة بن أيّوب عن رفاعة قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن رجل(2)يزنى قبل أن يدخل بأهله أ يرجم قال لا.

935-46182-(2) فقيه 29/4: و سأل رفاعة بن موسى أبا عبد اللّه عليه السلام: عن الرّجل يزنى قبل أن يدخل بأهله أ يرجم‌؟ قال لا قلت هل يفرّق بينهما إذا زنا قبل أن يدخل بها؟ قال لا. فقيه 29/4:

و في حديث آخر: عليه الحدّ.

936-46183-(3) كافى 235/7: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد عن عليّ بن الحكم عن العلاء بن رزين عن محمّد بن مسلم عن أحدهما عليهما السلام قال: سألته عن قول اللّه تعالى «فَإِذٰا أُحْصِنَّ‌» قال

1) . يرفعه - فقيه.

2) . الرّجل - يب.

932-46179-(7) عمر دستور داد تا مرد يمنى كه همسردار بود ولى در مدينه زنا كرده بود، سنگسار شود.

امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «حكم سنگسار بر وى نيست؛ چرا كه از همسرش دور است و همسر وى در شهر ديگرى است. تنها بر اين فرد حدّ واجب است. عمر گفت: خداوند مرا براى مشكلى كه ابوالحسن در كنار آن حاضر نيست، نگاه ندارد».

ارجاعات

گذشت:

در باب قبلى، مناسب با اين باب.

مى آيد:

در باب بعدى، روايتى كه بر اين باب دلالت دارد.

باب 7 مقدار مسافت سفرى كه شخص را از احصان خارج مى كند

933-46180-(1) راوى گويد: «مقدار مسافتى كه اگر مرد محصن زنا كند سنگسار نمى شود، چيست‌؟ حضرت فرمود: آن زمان كه نمازش شكسته باشد و روزه اش را افطار كند».

ارجاعات

گذشت:

در روايت چهارم از باب پيشين، اين گفته كه: «در چه مقدار مسافتى از سفر، مرد محصن نيست‌؟ حضرت فرمود: آن زمان كه نمازش شكسته باشد و روزه اش را افطار كند».

باب 8 وقوع احصان و اثبات حكم رجم

934-46181-(1) رفاعه گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه هنوز با همسرش آميزش نكرده، زنا كند پرسيدم كه: آيا سنگسار مى شود؟ حضرت فرمود: نه».

935-46182-(2) رفاعة بن موسى گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه هنوز با همسرش آميزش نكرده، زنا كند پرسيدم كه: آيا سنگسار مى شود؟ حضرت فرمود: نه. پرسيدم: اگر پيش از آن كه با همسرش آميزش داشته باشد زنا كند، او را از همسرش جدا مى سازند؟ حضرت فرمود: نه» و در حديث ديگرى آمده است كه حدّ بر او ثابت مى شود.

936-46183-(3) محمد بن مسلم مى گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ فرمودۀ خداوند متعال: آن زمان كه

إحصانهنّ أن يدخل(1)بهنّ (قال - يب) قلت (أ رأيت - يب) إن لم يدخل بهنّ (و أحدثن - يب) أما(2)عليهنّ (من - يب) حدّ قال بلىٰ‌. تهذيب 16/10: يونس عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السلام في قوله: تعالى فَإِذٰا أُحْصِنَّ (و ذكر مثله).

937-46184-(4) تفسير العيّاشىّ 235/1: عن محمّد بن مسلم عن أحدهما عليهما السلام قال: سألته عن قول اللّه في الإماء إذا أُحصِنَّ ما إحصانهنّ قال يدخل بهنّ قلت فان لم يدخل بهنّ ما عليهنّ حدّ قال بلىٰ‌.

938-46185-(5) تفسير العيّاشىّ 235/1: عن عبد اللّه بن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في قول اللّه في الإماء اِذا أُحْصِنَّ‌ قال احصانهنّ أن يدخل بهنّ قلت فان لم يدخل بهنّ فأحدثن حدثاً هل عليهنّ حدّ قال نعم نصف الحرّ فان زنت و هي محصنة فالرّجم.

939-46186-(6) دعائم الإسلام 451/2: و عن عليّ عليه السلام: أنّه أتى برجل قد أقرّ على نفسه بالزّنا فقال له أحصنت قال نعم قال إذاً ترجم فرفعه الى السّجن فلمّا كان من العشىّ جمع النّاس ليرجمه فقال رجل منهم يا أمير المؤمنين إنّه تزوّج امرأة و لم يدخل بها بعدُ ففرح عليّ عليه السلام و ضربه الحدّ قال جعفر بن محمّد عليه السلام لا يقع الإحصان و لا يجب الرّجم إلّا بعد التّزويج الصّحيح و الدّخول.

940-46187-(7) تهذيب 16/10: الحسين بن سعيد عن النّضر عن محمّد ابن مسلم فقيه 29/4:

و روى عاصم عن محمّد بن مسلم قال: سألت أبا جعفر عليه السلام عن الرّجل يزنى و لم يدخل بأهله أ يحصن قال لا و لا بالأمة. مستدرك 45/18: كتاب عاصم بن حميد الحنّاط عن محمّد بن مسلم عن أبي عبد اللّه عليه السلام: نحوه.

941-46188-(8) علل الشّرائع 502: محمّد بن الحسن رحمه اللّه عن محمّد بن الحسن الصّفّار عن أحمد بن محمّد بن عيسى عن الحسين بن سعيد عن ابن أبي عمير و فضالة بن أيّوب عن رفاعة قال:

سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن الرّجل يزنى قبل أن يدخل بأهله أ يرجم قال لا قلت يفرّق بينهما إذا زنا قبل أن يدخل بها قال لا و زاد فيه ابن أبي عمير و لا يحصن بالأمة.


1) . إذا دخل - يب.

2) . ما عليهنّ - يب.

محصن شدند، پرسيدم. حضرت فرمود: محصن شدن زنان به آن است كه شوهر با آنان آميزش كند.

پرسيدم: اگر شوهر با آنان آميزش نكند، آيا حدّى بر آنان نيست‌؟ حضرت فرمود: بله، هست».

937-46184-(4) محمد بن مسلم گويد: «از امام باقر يا امام صادق عليه السلام دربارۀ فرمودۀ خداوند در ارتباط با كنيزان كه: در صورتى كه محصنه باشند، پرسيدم كه: محصنه شدن آنان به چيست‌؟ حضرت فرمود: شوهر با آنان آميزش مى كند. پرسيدم: پس اگر شوهر با آنان آميزش نداشته است، حدّى بر آنان نيست‌؟ حضرت فرمود: بله، هست».

938-46185-(5) عبدالله بن سنان گويد: «امام صادق عليه السلام دربارۀ فرمودۀ خداوند پيرامون كنيزان كه: در صورتى كه محصنه باشند، فرمود: احصان كنيزان به اين است كه مالك با آنان آميزش كند. پرسيدم: اگر با آنان آميزش نكند وآنان كارى كنند، حدّ بر آنان ثابت مى شود؟ حضرت فرمود: آرى، نصف حدّ ولى اگر كنيز زنا دهد - در حالى كه شوهردار است - پس سنگسار كردن ثابت است».

939-46186-(6) مردى را كه عليه خويش اقرار به زنا كرده بود، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. حضرت به او فرمود: «محصن هستى‌؟ او گفت: آرى. حضرت فرمود: بنابراين سنگسار مى شوى. امام او را به زندان برد. شب كه شد، مردم را جمع كرد تا وى را سنگسار كنند. مردى از ميان مردم گفت: اى امير المؤمنين، اين مرد با زنى ازدواج كرده ولى هنوز با وى آميزش نكرده است. امير المؤمنين على عليه السلام شاد شد و حدّ بر وى جارى كرد [و ديگر وى را سنگسار نكرد]». امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: «احصان نمى شود و سنگسار واجب نمى شود مگر پس از ازدواج درست و آميزش».

940-46187-(7) محمد بن مسلم گويد: «از امام باقر عليه السلام دربارۀ مردى كه زنا مى كند و با همسرش آميزش نداشته است، پرسيدم كه: آيا محصن محسوب مى شود؟ حضرت فرمود: نه و نيز با داشتن كنيز محصن نيست».

941-46188-(8) رفاعه گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه پيش از آن كه با اهلش آميزش داشته باشد زنا كرده است، پرسيدم كه: آيا سنگسار مى شود؟ حضرت فرمود: نه. پرسيدم: اگر پيش از آميزش با همسرش زنا كند، او را از همسرش جدا مى كنند؟ حضرت فرمود: نه». ابن ابى عمير در متن اين روايت اين جملۀ اضافه را دارد كه: «مرد با داشتن كنيز، محصن نمى شود».

942-46189-(9) كافى 179/7: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد و عليّ بن إبراهيم عن أبيه جميعاً عن ابن محبوب تهذيب 16/10 أحمد بن محمّد عن فقيه 27/4: (الحسن - فقيه) بن محبوب عن (عليّ - يب - فقيه) ابن رئاب عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السلام (قال - كما): في العبد يتزوّج الحرّة ثمّ يعتق فيصيب فاحشة قال(1)لا رجم عليه حتّى يواقع الحرّة بعد ما يعتق قلت فللحرّة عليه خيار(2)إذا أعتق قال لا (قد - كا - فقيه) رضيت به و هو مملوك فهو(3)على نكاحه الأوّل.

943-46190-(10) تهذيب 36/10: محمّد بن عليّ بن محبوب عن بنان بن محمّد عن(4) موسى بن القاسم عن عليّ بن جعفر عن أخيه موسى بن جعفر عليهما السلام قال: سألته عن رجل تزوّج امرأة و لم يدخل بها فزنى ما عليه قال يجلد الحدّ و يحلق رأسه و يفرّق بينه و بين أهله و ينفى سنة تهذيب 36/10: أحمد بن محمّد عن البرقيّ عن عبد اللّه بن المغيرة عن السّكونىّ عن جعفر عن أبيه عن آبائه عليهم السلام قال: في المرأة إذا زنت قبل أن يدخل بها قال يفرّق بينهما و لا صداق لها لأنّ الحدث كان من قبلها.

944-46191-(11) تهذيب 36/10: محمّد بن عليّ بن محبوب عن أحمد عن عليّ بن الحكم عن سيف بن عميرة عن حنّان قال: سأل رجل أبا عبد اللّه عليه السلام و أنا أسمع عن البكر يفجر و قد تزوّج ففجر قبل أن يدخل بأهله قال(4)يضرب مائة و يجزّ شعره و ينفى من المصر حولاً و يفرّق بينه و بين أهله.

945-46192-(12) المقنع 147: و إذا كانت تحت عبد حرّة فأعتق ثمّ زنا فان كان قد غشيها بعد ما أعتق رجم و ان لم يكن غشيها بعد ما أعتق ضرب الحدّ.

الإرجاعات

و تقدّم في أحاديث باب (5)انّ من كان له فرج يغدو عليه و يروح فهو المحصَن و باب (6) انّ الغائب عن امرأته و المغيبة عنها زوجها ليسا بمحصنين ما يدلّ على ذلك.


1) . فقال - كا - يب.

2) . الخيار - فقيه.

3) . هو - فقيه.

4) . فقال - ئل.

5) . و - خ ئل.

942-46189-(9) امام صادق عليه السلام دربارۀ برده اى كه با زن آزادى ازدواج مى كند، پس از آن آزاد مى شود و زنا مى كند، فرمود: «بر اين مرد تا زمانى كه پس از آزادى با همسر آزادش آميزش كند، سنگسار نيست.

پرسيدم: آيا زن آزادش اختيارى عليه مرد پس از آزادى مرد دارد؟ حضرت فرمود: نه. آن زن آزاد به اين مرد در زمانى كه بنده بود، راضى شده؛ بنابراين مرد برهمان پايۀ ازدواج اول است».

943-46190-(10) على بن جعفر گويد: «از برادرم موسى بن جعفر عليه السلام دربارۀ مردى كه با زنى ازدواج كرده ولى آميزشى با وى نداشته و پس از آن زنا كرده است، پرسيدم كه: چه حدّى بر وى است‌؟ حضرت فرمود: به عنوان حدّ، تازيانه مى خورد و سرش تراشيده مى شود و از همسرش جدا و يك سال تبعيد مى شود».

روايت مشابه. امام جعفر صادق عليه السلام از پدرشان و پدرشان از پدران شان عليه السلام نقل مى كنند كه: «دربارۀ زنى كه پيش از آن كه با وى آميزش شود زنا كرده است، فرمود: اين دو را از هم جدا مى كنند و مهرى هم براى زن نيست؛ چرا كه كار انجام شده از سوى وى بوده است».

944-46191-(11) حنّان گويد: «من مى شنيدم كه مردى از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه ازدواج نكرده و زنا مى كند، بعد از آن ازدواج و زنا كرده - پيش از آن كه با همسرش آميزش داشته باشد - پرسيد. حضرت فرمود: صد تازيانه مى خورد و مويش تراشيده و يك سال از شهر تبعيد مى شود و او را از همسرش جدا مى كنند».

945-46192-(12) و اگر زن آزادى در اختيار برده اى باشد و برده آزاد شود و زنا كند، اگر پس از آزادى اش با همسر آزادش آميزش داشته است، سنگسار مى شود ولى اگر پس از آزادى اش با همسرش آميزش نداشته است، حدّ بر او زده مى شود.

ارجاعات

گذشت:

در روايات باب چهارم و باب ششم، رواياتى كه بر مفاد اين باب دلالت دارد.

(9) باب أنّ غير البالغ إذا زنى بالبالغة أو بالعكس على البالغ و البالغة الجلد و على غيرهما التّعزير

اشاره

946-46193-(1)كافى 180/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه و محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد جميعاً عن ابن محبوب عن أبي أيّوب الخزّاز فقيه 18/4: الحسن بن محبوب عن أبي أيّوب تهذيب 16/10: أحمد بن محمّد عن ابن محبوب عن أبي أيّوب الخزّاز عن سليمان بن خالد عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السلام: (سئل - العلل) في غلام صغير لم يدرك ابن عشر سنين زنا بامرأة قال يجلد الغلام دون الحدّ و تجلد(1) المرأة الحدّ كاملاً قيل له(2)فإن كانت محصنة قال لا ترجم لأنّ الّذى نكحها ليس بمدرك و لو كان مدركاً رجمت. علل الشّرائع 534: أبى رحمه اللّه قال حدّثنا سعد بن عبد اللّه عن الهيثم ابن أبي مسروق النّهدى عن الحسن بن محبوب عن أيّوب عن سليمان بن خالد عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السلام: (مثله).

947-46194-(2) المقنع 145: و إن زنا غلام صغير لم يدرك و ذكر نحوه: و زاد و كذلك إن زنا رجل بجارية لم تدرك ضربت الجارية دون الحدّ و ضرب الرّجل الحدّ تامّاً.

948-46195-(3) المناقب 360/2: الرّضا عليه السلام: قضى أمير المؤمنين عليه السلام في امرأة محصنة فجر بها غلام صغير فأمر عُمَر اَنْ ترجم فقال عليه السلام لا يجب الرجم انّما يجب الحدّ لأنّ الذي فجر بها ليس بمدرك.

949-46196-(4) كافى 180/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 17/10: أحمد بن محمّد عن ابن فضّال عن ابن بكير قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام في آخر ما لقيته عن غلام لم يبلغ الحلم وقع على امرأة أو فجر بامرأة أيّ شيء يصنع بهما قال يضرب الغلام دون الحدّ و يقام على المرأة الحدّ قلت جارية لم تبلغ وجدت مع رجل يفجر بها قال تضرب الجارية دون الحدّ و يقام على الرّجل الحدّ (الكامل - كا). فقيه 18/4: و في رواية يونس بن يعقوب عن أبي مريم قال:

سألت أبا عبد اللّه عليه السلام (و ذكر مثله).


1) . و تضرب - فقيه.

2) . قلت - فقيه.

باب 9 حكم زناى بالغ با نابالغ

946-46193-(1) ابو بصير گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ پسر نابالغ ده ساله اى كه با زنى زنا كند، سؤال شد:

حضرت فرمود: پسر كمتر از حدّ، تازيانه مى خورد و زن، حدّ كامل بر او جارى مى شود. از امام سؤال شد: اگر زن محصن باشد؟ حضرت فرمود: سنگسار نمى شود؛ چون فردى كه با او آميزش كرده است بالغ نيست و اگر وى بالغ بود، زن سنگسار مى شد».

947-46194-(2) و اگر پسركى نابالغ زنا كند... در اين متن مشابه روايت قبل را آورد و افزوده است: «و همچنين اگر مردى با دخترى نابالغ زنا كند به دختر كمتر از حدّ، و به مرد، تمام حدّ زده مى شود».

948-46195-(3) امام رضا عليه السلام فرمود: «امير المؤمنين على عليه السلام دربارۀ زن محصنى كه پسركى با وى زنا كرده بود و عمر دستور داده بود تا وى سنگسار شود، حكم كرد كه: نبايد سنگسار شود و تنها حدّ بر وى جارى مى شود و سنگسار بر وى ثابت نيست؛ چرا كه زانى نابالغ است».

949-46196-(4) ابن بكير گويد: «از امام صادق عليه السلام در آخرين ديدار دربارۀ پسرى كه بالغ نيست و با زنى زنا كرده، پرسيدم كه: با اين دو چه مى كنند؟ حضرت فرمود: به پسر كمتر از حدّ زده مى شود و حدّ [كامل] بر زن جارى مى شود. پرسيدم: دخترى نابالغ همراه با مردى كه با وى زنا مى كند، يافت مى شود با اين اين دو چه مى كنند؟ حضرت فرمود: به دختر كمتر از حدّ زده مى شود و بر مرد، حدّ كامل جارى مى شود».

950-46197-(5) مستدرك 46/18: كتاب مثنّى بن الوليد الحنّاط عن أبي ميسر حمزة عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في الغلام يفجر بالمرأة قال يعزّر و يقام على المرأة الحدّ و في الرّجل يفجر بالجارية قال تعزّر الجارية و يقام على الرّجل الحدّ.

951-46198-(6) تهذيب 17/10: محمّد بن يعقوب عن كافى 180/7: الحسين بن محمّد عن معلّى بن محمّد عن الحسن بن عليّ عن أبان (عن أبي العبّاس - يب) عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال:

لا يحدّ الصّبىّ إذا وقع على امرأة(1)و يحدّ الرّجل إذا وقع على الصّبيّة.

952-46199-(7) قرب الإسناد 257: عبد اللّه بن الحسن عن جدّه عليّ بن جعفر عن أخيه موسى بن جعفر عليهما السلام قال: سألته عن صبىّ وقع على امرأة قال تجلد المرأة و ليس على الصّبىّ شيء.

953-46200-(8) دعائم الإسلام 454/2: و عن جعفر بن محمّد عليهما السلام أنّه قال: في الصّبىّ الصّغير الّذى لم يبلغ الحلم تفجر(2) به المرأة الكبيرة و الرّجل البالغ يفجر بالصبيّة الصّغيرة الّتى لم تبلغ الحلم قال يحدّ البالغ منهما دون الطّفل إن كان بكراً حدّ الزّانى و لا حدّ على الأطفال و لكن يؤدّبون أدباً وجيعاً.(3).

954-46201-(9) قرب الإسناد 257: عبد اللّه بن الحسن عن جدّه عليّ بن جعفر عن أخيه موسى بن جعفر عليهما السلام قال: سألته عن رجل وقع على صبيّة ما عليه قال الحدّ.

955-46202-(10) مستدرك 47/18: أحمد بن محمّد بن عيسى في نوادره عن عبد الرّحمن: سألته عن الصّبىّ يقع على المرأة قال لا يجلد الصّبىّ و عن الرّجل يقع على الصّبيّة قال يجلد الرّجل.

الإرجاعات

و تقدّم في رواية حمزة (2)من باب (12) اشتراط التّكليف بالبلوغ من أبواب المقدّمات (ج 1)

قوله: متى يجب على الغلام أن يؤخذ بالحدود التّامّة و يقام عليه و يؤخذ بها فقال إذا خرج عنه اليتم و أدرك قلت فلذلك حدّ يعرف به فقال إذا احتلم أو بلغ خمس عشرة سنة أو أشعر أو أنبت قبل ذلك اُقيمت عليه الحدود التّامّة و أخذ بها و أخذت له.

و في رواية يزيد الكناسىّ (3)قوله: الغلام إذا زوّجه أبوه و دخل بأهله و هو غير مدرك أ يقام عليه الحدود و هو على تلك الحال قال فقال أمّا الحدود الكاملة الّتى يؤخذ بها الرّجال فلا و لكن يجلد في الحدود كلّها على مبلغ سنّه فيؤخذ بذلك ما بينه و بين خمس عشرة سنة و لا تبطل حدود اللّه


1) . المرأة - يب.

2) . يفجر بالمرأة - ك.

3) . أى مؤلماً.

950-46197-(5) امام صادق عليه السلام دربارۀ پسرى كه با زنى زنا مى كند، فرمود: «پسر، تعزير مى شود و بر زن حدّ [كامل] جارى مى شود و دربارۀ مردى كه با دخترى [نابالغ] زنا مى كند، فرمود: دختر تعزير مى شود و بر مرد، حدّ [كامل] جارى مى شود».

951-46198-(6) امام صادق عليه السلام فرمود: پسر بچه اگر با زنى زنا كند، حدّ بر او زده نمى شود ولى مردى كه با دختر بچه زنا كند، حدّ مى خورد».

952-46199-(7) على بن جعفر گويد: «از برادرم موسى بن جعفر عليه السلام دربارۀ پسر بچه اى كه با زنى زنا كند، پرسيدم. حضرت فرمود: زن تازيانه مى خورد ولى بر پسر بچه چيزى نيست».

953-46200-(8) امام جعفر صادق عليه السلام دربارۀ صغيرى كه هنوز بالغ نشده است و زن بزرگسالى با وى زنا كرده است و مرد بالغى كه با صغيره اى كه بالغ نشده است زنا كرده است، فرمود: «بالغ از آن دو چنانچه بكر باشد - منهاى طفل - حدّ زانى خورده مى شوند و طفل ها حدّ ندارند ولى دردناك تأديب مى شوند».

954-46201-(9) على بن جعفر گويد: «از برادرم موسى بن جعفر عليه السلام دربارۀ مردى كه با دختركى زنا كرده است، پرسيدم كه: چه حكمى بر وى است‌؟ حضرت فرمود: حدّ».

955-46202-(10) عبدالرحمن گويد: «از او [معصوم عليه السلام] دربارۀ پسرى كه با زنى زنا كرده است، پرسيدم. حضرت فرمود: پسر بچه تازيانه زده نمى شود و نيز از مردى كه با دختركى زنا مى كند، پرسيدم. حضرت فرمود:

به مرد تازيانه زده مى شود».

ارجاعات

گذشت:

در روايت دوم از باب دوازدهم از ابواب مقدمات، اين گفته كه: «چه زمانى عليه پسر ثابت مى شود كه به حدود تام مؤاخذه و حدود تام بر او اجرا و بدان جلب شود؟ حضرت فرمود: آن زمان كه يتيمى از وى برود و بالغ شود. پرسيدم: آيا اين حدّى دارد كه بدان شناخته شود؟ حضرت فرمود: آن زمان كه محتلم شود يا به پانزده سالگى برسد يا آن كه شرمگاهش موى زبر درآورد، در اين صورت حدود تام بر وى جارى و به حدود تام مؤاخذه و نيز حدود تام به نفعش اخذ شود».

و در روايت سوم، اين گفته كه: «پسر آن زمان كه پدرش وى را همسر دهد و او با اين كه نابالغ است با همسرش آميزش كند، آيا حدود بر او جارى مى شود؟ در همين حال كه او نابالغ است، راوى گويد: حضرت فرمود: اما حدود كاملى كه مردان بدان مؤاخذه مى شوند، نه. ولى در ارتباط با همۀ حدود به اندازۀ سنش تازيانه مى خورد؛ بنابراين تا پانزده سالگى به اين شكل مؤاخذه مى شود و حدود خداوند در ميان بندگانش و نيز حقوق مسلمانان، در ميان شان باطل نمى شود».

في خلقه و لا تبطل حقوق المسلمين بينهم.

و في رواية الجعفريّات (5) قوله: تجب الصّلوٰة على الصّبىّ إذا عقل و الصّوم إذا أطاق و الشّهادة و الحدود إذا احتلم.

و في رواية سليمان (15) قوله: إذا تمّ للغلام ثمان سنين فجائز أمره و قد وجبت عليه الفرائض و الحدود و إذا تمّ للجارية تسع سنين فكذلك.

و في رواية الحسن بن راشد (16) قوله عليه السلام: إذا بلغ الغلام ثمان سنين فجائز أمره في ماله و قد وجب عليه الفرائض و الحدود و إذا تمّ للجارية سبع(1) سنين.

فكذلك حمله الشيخ رحمه اللّه على صورة تكرار الفعل عنهم دفعات. و لاحظ سائر أحاديث الباب فانّ لها مناسبة بالمقام. و في رواية الكناسى (10) من باب (51) انّ الولاية على الصّغير لأبيه و جدّه من أبواب التّزويج ج 25

قوله عليه السلام: إذا دخلت على زوجها و لها تسع سنين ذهب عنها اليتم و دفع إليها مالها و اُقيمت الحدود التّامّة عليها و لها. و في رواية الحلبيّ (14) من باب (1) ما ورد في فوائد الحدّ و لزوم اقامته من أبواب الأحكام العامّة للحدود،

قوله عليه السلام: و كان عليّ عليه السلام إذا أتِىَ بغلام و جارية لم يدركا لا يبطل حدّاً من حدود اللّه عزّ و جلّ قيل له و كيف كان يضرب قال كان يأخذ السّوط بيده من وسطه أو من ثلثه ثمّ يضرب به على قدر أسنانهم و لا يبطل حدّاً من حدود اللّه عزّ و جلّ‌. و في أحاديث باب (13) اشتراط البلوغ في وجوب الحدّ تامّاً ما يدلّ على ذلك فراجع. و يأتي في باب (29) حكم الصّبيان إذا سرقوا من أبواب حدّ السّرقة ما يدلّ على ذلك.

(10) باب أنّ الرّجل و المرأة لا يرجمان و لا يحدّان حتّى تشهد أربعة شهود على الإيلاج و الإخراج كالميل في المكحلَة و ليس في الحدّ نَظِرَة

اشاره
956-46203-(1)كافى 183/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه و محمّد بن يحيى عن تهذيب 2/10:

استبصار 217/4: أحمد بن محمّد (جميعاً - كما) عن ابن أبي عمير عن حمّاد عن الحلبيّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: حدّ الرّجم أن يشهد أربعة أنّهم رأوه يدخل و يخرج.


1) . تسع - خ ل.

و در روايت پنجم، اين گفته كه: «نماز بر بچه آن زمان كه بفهمد و روزه آن زمان كه توان روزه گرفتن را پيدا كند و شهادت و حدود آن زمان كه محتلم شود، واجب مى شود.»

و در روايت پانزدهم، اين گفته كه: «آن زمان كه هشت سال پسر تمام شود، كار وى نافذ و فرائض و حدود بر وى واجب است و آن زمان كه دختر نه سالش تمام شود، او نيز چنين خواهد بود».

و در روايت شانزدهم، فرمودۀ معصوم عليه السلام كه: «آن زمان كه پسر هشت ساله شود، تصرف او در مالش نافذ است. مرحوم شيخ طوسى اين روايت را بر موردى كه يك كار از آنان چند مرتبه سر زند، حمل كرده است و به ديگر احاديث باب نيز توجه كن؛ چرا كه با مقام ما مناسبت دارد.

و در روايت دهم از باب پنجاه و يكم از ابواب تزويج، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «آن زمان كه دختر با شوهرش آميزش كند و نه ساله باشد، يتيمى اش زايل، اموالش به او داده، حدود تام بر او و به نفع او جارى مى شود».

و در روايت چهاردهم از باب يكم از ابواب احكام عمومى حدود، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه:

«پيوسته امير المؤمنين على عليه السلام آن زمان كه دختر و پسر نابالغ را نزد حضرت مى آوردند، حدّى از حدود خداوند عز و جل را باطل نمى كرد. از امام سؤال شد كه: چگونه حضرت مى زد؟ امام فرمود: حضرت پيوسته تازيانه را با دست از وسط آن يا يك سوم آن مى گرفت و آن گاه با آن به اندازۀ سن آنان مى زد و هيچ حدّى از حدود خداوند عز و جل را باطل نمى كرد».

و در روايات باب سيزدهم، رواياتى كه بر اين مطلب دلالت دارد مى آيد؛ لذا به آن مراجعه كنيد.

مى آيد:

در باب بيست و نهم از ابواب حدّ سرقت، رواياتى هست كه بر اين مطلب دلالت دارد.

باب 10 كيفيّت و كميّت شهادت به زنا

956-46203-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «حدّ سنگسار كردن آن است كه چهار نفر شهادت دهند كه ديده اند مرد [آلت خويش را] داخل مى كند و بيرون مى كشد».

957-46204-(1)كافى 184/7: عدّة من أصحابنا عن سهل بن زياد عن محمّد بن الحسن البصرىّ عن حمّاد بن عيسى عن شعيب العقرقوفيّ عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: حدّ الرّجم في الزّناء أن يشهد أربعة أنّهم رأوه يدخل و يخرج. نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 152:

أحمد بن محمّد عن عبد اللّه بن سنان قال و سمعت أبا عبد اللّه عليه السلام يقول: (و ذكر مثله).

958-46205-(2)كافى 183/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه و محمّد بن يحيى عن تهذيب 2/10:

استبصار 217/4: أحمد بن محمّد (جميعاً - كما) عن ابن أبي نجران(3)عن عاصم بن حميد عن محمّد بن قيس عن أبي جعفر عليه السلام قال: قال أمير المؤمنين عليه السلام: لا يرجم رجل و لا امرأة حتّى يشهد عليه أربعة شهود على الإيلاج و الإخراج.

959-46206-(4) كافى 184/7: عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى عن تهذيب 2/10: استبصار 217/4: يونس (بن عبد الرّحمن - يب - صا) (عن سماعة - كا - يب) عن أبي بصير قال قال أبو عبد اللّه عليه السلام: لا يرجم الرّجل و المرأة حتّى يشهد عليهما أربعة شهداء على الجماع(2)و الإيلاج و الإدخال كالميل في المكحلة.

960-46207-(5) نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 145: سماعة و أبو بصير قالا قال الصّادق عليه السلام:

لا يحدّ الزّانى حتّى يشهد عليه أربعة شهود على الجماع و الإيلاج و الإخراج كالميل في المكحلة و لا يكون لعان حتّى يزعم أنّه عاين.

961-46208-(6) الهداية 75: و لا يحدّ الزّانى حتّى يشهد عليه أربعة شهود عدول أو يقرّ على نفسه أربع مرّات فحينئذ يقام عليه الحدّ.

962-46209-(7) دعائم الإسلام 449/2: قال جعفر بن محمّد عليهما السلام: لا يرجم الرّجل و لا المرأة حتّى يشهد عليهما أربعة رجال عدول مسلمين(3) أنّهم رأوه يجامعها و نظروا الى الإيلاج و الإخراج كالميل في المكحلة و كذلك لا يحدّان إذا لم يكونا محصنين إلّا بمثل هذه الشّهادة.

963-46210-(8) دعائم الإسلام 451/2: عن جعفر بن محمّد عليهما السلام أنّه قال: و لا يجوز في الزّنا أقلّ من أربعة كما قال اللّه عزّ و جلّ و ان شهد عليه ثلاثة و لم يأت الرّابع جلدوا حدّ القاذف.


1) . بالجماع - صا.

2) . مسلمون - ك.

3) . ابن أبي عمير - صا.

957-46204-(2) امام صادق عليه السلام فرمود: «حدّ سنگسار كردن در زنا آن است كه چهار نفر شهادت دهند كه ديده اند مرد [آلت خويش را] داخل مى كند و بيرون مى آورد».

958-46205-(3) امام باقر عليه السلام بيان داشت: «امير المؤمنين عليه السلام فرمود: مرد و زن سنگسار نمى شوند، تا آن كه چهار شاهد بر وى شهادت دهند كه مرد [آلت خويش را] وارد و خارج كرده است».

959-46206-(4) امام صادق عليه السلام فرمود: «مرد و زن سنگسار نمى شوند، تا چهار شاهد عليه آنان بر آميزش و داخل كردن و وارد كردن چون ميل در سرمه دان شهادت دهند».

960-46207-(5) امام صادق عليه السلام فرمود: «زناكار حدّ نمى خورد، تا آن كه چهار شاهد عليه وى، بر آميزش و وارد كردن و خارج كردن چون ميل در سرمه دان شهادت دهند و لعان ثابت نمى شود تا آن كه بگويد، ديده است».

961-46208-(6) زناكار حدّ نمى خورد، تا آن كه چهار شاهد عادل عليه وى شهادت دهند يا خود چهار بار عليه خويش اقرار كند. در اين هنگام است كه حدّ بر وى جارى مى شود.

962-46209-(7) امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: «مرد و زن سنگسار نمى شوند، تا آن كه چهار مرد عادل و مسلمان عليه آنان شهادت دهند كه ديده اند مرد با زن آميزش مى كند و وارد كردن و بيرون كشيدن را آن گونه كه ميل در سرمه دان وارد و خارج مى شود، ديده اند و همچنين اگر محصنه نباشند، حدّ نمى خورند مگر با چنين شهادتى».

963-46210-(8) امام جعفر صادق عليه السلام بيان داشت: «همان گونه كه خداوند عز و جل فرموده است، در زنا كمتر از چهار شاهد جايز نيست و اگر سه نفر شهادت دهند و چهارمى نيايد كه شهادت دهد، بر هر سه، حدّ قاذف [نسبت نارواى زنا دهنده] زده مى شود».

964-46211-(9) فقيه 15/4: و روى عاصم بن حميد عن محمّد بن قيس عن أبي جعفر عليه السلام قال: قال أمير المؤمنين عليه السلام: لا يجلد رجل و لا امرأة حتّى يشهد عليه(1)أربعة شهود على الإيلاج و الإخراج و قال لا أكون أوّل الشّهود الأربعة أخشى الرّوعة أن ينكل بعضهم فأُجلد.

965-46212-(10) كافى 210/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي نجران عن عاصم بن حميد عن محمّد بن قيس عن أبي جعفر عليه السلام قال: قال أمير المؤمنين عليه السلام: لا أكون أوّل الشّهود الأربعة على الزّناء أخشى أن ينكل بعضهم فأُجلد.

966-46213-(11) كافى 184/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 2/10 استبصار 217/4: أحمد بن محمّد عن عليّ بن الحكم عن عليّ ابن أبي حمزة عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: لا يجب الرّجم حتّى تقوم البيّنة الأربعة (شهود - يب - صا) أنّهم قد رأوه يجامعها.

967-46214-(12) تهذيب 49/10: محمّد بن عليّ بن محبوب عن عليّ بن محمّد بن يحيى الخزّاز عن الحسن بن عليّ الوشّاء عن أبي إسحاق عن جابر عن عبد اللّه بن جذاعة قال: سألته عن أربعة نفر شهدوا على رجلين و امرأتين بالزّنا قال يرجمون.

968-46215-(13) تهذيب 47/10: الحسين بن سعيد عن فضالة عن أبان عن زرارة عن أبي جعفر عليه السلام قال: إذا قال الشّاهد إنّه قد جلس منها مجلس الرّجل من امرأته اُقيم عليه الحدّ.

969-46216-(14) تهذيب 25/10: استبصار 218/4: محمّد بن عليّ بن محبوب عن أحمد بن الحسن عن عمرو بن سعيد عن مصدّق بن صدقة عن عمّار السّاباطىّ قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن رجل شهد(2)عليه ثلاثة رجال أنّه (قد - يب) زنا بفلانة و شهد(3)الرّابع أنّه لا يدرى بمن زنا قال لا يحدّ(4)و لا يُرجَم. كافى 210/7: محمّد بن يحيى عن محمّد بن أحمد عن أحمد بن الحسن عن عمرو بن سعيد عن مصدّق بن صدقة عن فقيه 28/4:

عمّار بن موسى (السّاباطىّ - فقيه) عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: سألته (و ذكر مثله).

970-46217-(15) كافى 210/7: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد و عليّ بن إبراهيم عن أبيه جميعاً عن ابن محبوب تهذيب 70/10: الحسين ابن سعيد عن ابن محبوب تهذيب 51/10:

1) . عليهما - ئل.

2) . يشهد - يب.

3) . يشهد - يب.

4) . لا يجلد - كا.

964-46211-(9) امام باقر عليه السلام بيان داشت: «امير المؤمنين عليه السلام فرمود: نه به مرد و نه به زن، تازيانه زده نمى شود تا آن كه چهار شاهد عليه او بر وارد كردن آلت و بيرون كشيدن آن شهادت دهند. حضرت افزود: من اولين كسى كه از چهار نفر شهادت مى دهند، نخواهم بود؛ از آن مى ترسم كه برخى از شهود، شهادت ندهند و من تازيانه بخورم».

965-46212-(10) امام باقر عليه السلام بيان داشت: «امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: من اولين شاهد از شاهدان چهار گانۀ زنا نمى شوم. مى ترسم كه برخى از آنان از شهادت دادن امتناع ورزند و من تازيانه بخورم».

966-46213-(11) امام صادق عليه السلام فرمود: «سنگسار كردن ثابت نمى شود، تا آن كه چهار شاهد شهادت دهند كه ديده اند مرد با آن زن آميزش مى كند».

967-46214-(12) عبدالله بن جذاعه گويد: «از او [امام معصوم عليه السلام] دربارۀ چهار نفر كه عليه دو مرد و دو زن شهادت به زنا داده اند، پرسيدم. حضرت فرمود: سنگسار مى شوند».

968-46215-(13) امام باقر عليه السلام فرمود: «اگر شاهد بگويد كه مرد با آن زن آن گونه كه يك مرد با زنش مى نشيند، نشسته است [منظور از آن، نشستن ويژه است] حدّ بر وى جارى مى شود».

969-46216-(14) عمار ساباطى گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه سه نفر عليه وى شهادت داده اند كه با زنى زنا كرده است و شاهد چهارم شهادت مى دهد كه نمى داند اين مرد با كدام زن زنا كرده است، پرسيدم. حضرت فرمود: حدّ نمى خورد و سنگسار نمى شود».

970-46217-(15) عباد بصرى گويد: «از امام باقر عليه السلام پرسيدم: سه نفر عليه يك نفر به زنا شهادت داده اند و گفته اند الان شاهد چهارم را مى آوريم. حضرت فرمود: اين سه، هشتاد تازيانه حدّ قاذف مى خورند».

عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن محبوب عن نعيم بن إبراهيم عن عبّاد البصرىّ قال: سألت أبا جعفر عليه السلام ثلاثة شهدوا على رجل بالزّنا و قالوا الآن نأتى بالرّابع قال يجلدون (جميعاً - خ يب) حدّ القاذف ثمانين جلدة كلّ رجل منهم.

971-46218-(16) تهذيب 49/10: محمّد بن أحمد بن يحيى عن بنان عن أبيه عن ابن المغيرة عن السّكونىّ تهذيب 51/10: كافى 210/7: عليّ (بن إبراهيم - كما) عن أبيه عن النّوفليّ عن السّكونىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام(1)عن أبيه (عليهما السلام - كما) عن أمير المؤمنين عليه السلام(2): في ثلاثة شهدوا على رجل بالزّنا فقال أمير المؤمنين عليه السلام: أين الرّابع فقالوا الآن يجيء فقال أمير المؤمنين عليه السلام(3)حدّوهم فليس في الحدود نظر (ة - كا) ساعة. فقيه 24/4: و في رواية السّكونىّ‌: أنّ ثلاثة (و ذكر مثله).

972-46219-(17) دعائم الإسلام 443/2: و عن عليّ عليه السلام أنّه قال: من وجب عليه الحدّ اُقيم (و - خ) ليس في الحدود نظرة.

973-46220-(18) الجعفريّات 144: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه: انّ عليّاً عليه السلام شهد عنده ثلاثة نفر على رجل بالزّنا فقال عليّ عليه السلام أين الرّابع فقالوا الآن يجئ قال خذوهم فليس في الحدود نظرة ساعة.

974-46221-(19) تهذيب 279/6: أحمد بن محمّد بن عيسى عن محمّد بن عيسى عن إسماعيل عن خراش عن زرارة قال: لا يقبل الشّهود متفرّقين فان كانوا ثلاثة قُبِلَ الرّابع بعدُ.

975-46222-(20) الجعفريّات 144: بإسناده عن عليّ بن أبي طالب عليه السلام قال: الشّهود إذا شهدوا على رجل بالزّنا فاختلفوا في الأماكن جلدوا.

976-46223-(21) مستدرك 77/18: ابن أبي جمهور في درر اللّئالى روى: انّ عمر استخلف المغيرة بن شعبة على البصرة و كان نازلاً في أسفل الدّار و نافع و أبو بكرة و شبل و زياد في علوّها فهبّت ريح ففتحت باب البيت و رفع السّتر فرأوا المغيرة بين رجلى امرأة فلمّا أصبحوا تقدّم المغيرة ليصلّى فقال أبو بكرة تنحّ عن مصلّانا فبلغ ذلك عمر فكتب ان يرفعوا إليه و كتب الى المغيرة


1) . عن جعفر - يب 49.

2) . عليّ عليه السلام - يب 49 - فقيه - أسقط في الكافي قوله: عن أمير المؤمنين عليه السلام.

3) . عليّ عليه السلام - يب 49 - فقيه.

971-46218-(16) امير المؤمنين على عليه السلام دربارۀ سه نفر كه عليه مردى به زنا شهادت داده اند، فرمود: «شاهد چهارم كجاست‌؟ آنان اظهار داشتند كه: الان مى آيد. حضرت فرمود: اين سه نفر را حدّ بزنيد. در حدود الهى مهلت و تأخير زمانى نيست».

972-46219-(17) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «هركس كه حدّ بر وى واجب شد، اجرا مى شود و در حدود الهى مهلت و تأخير نيست».

973-46220-(18) سه نفر نزد امير المؤمنين عليه السلام عليه مردى به زنا شهادت دادند. حضرت فرمود: «نفر چهارم كجاست‌؟ گفتند: الان مى آيد. حضرت فرمود: اين سه نفر را بگيريد. در حدود الهى مهلت و تأخير زمانى نيست».

974-46221-(19) زراره گويد: «شهود جداى از هم پذيرفته نيست. اگر سه نفر بودند، چهارمى بعدا پذيرفته است».

975-46222-(20) على بن ابى طالب عليه السلام فرمود: «اگر شهودى كه عليه يك فرد شهادت به زنا داده اند، در جاى زنا با هم اختلاف داشته باشند، تازيانه مى خورند».

976-46223-(21) روايت شده است كه: «عمر، مغيرة بن شعبه را به نمايندگى خويش بر بصره گماشت. مغيره در طبقۀ پايين خانه و نافع، ابوبكره، شبل و زياد در طبقۀ بالا سكونت داشتند. بادى وزيد و در اتاق باز شد و پرده كنار رفت. آنان ديدند كه مغيره در ميان دو پاى يك زن است. صبح كه شد، مغيره جلو رفت تا به نماز بايستد. ابوبكره گفت: از جاى نماز ما دور شو. اين ماجرا به عمر رسيد. عمر نوشت تا آنان را نزد وى ببرند و به مغيره نوشت كه ابوبكره سخنى دربارۀ تو مى گويد؛ در صورتى كه درست باشد، اگر پيش از آن مرده بودى برايت بهتر بود؛ بنابراين به سوى مدينه حركت كن. پس از آن، نافع، ابوبكره و شبل بن معبد شهادت دادند. عمر گفت: مغيره هلاك شد، جز يك چهارمش؛ بعد كه زياد آمد شهادت بدهد. عمر گفت: اين فردى است كه جز به حقّ شهادت نمى دهد - انشاءالله. زياد گفت:

اما من به زنا شهادت نمى دهم ولى من كار زشتى را ديدم. عمر گفت: الله اكبر! و سه نفر را تازيانه زد.

ابوبكره كه تازيانه خورد، گفت: شهادت مى دهم كه مغيره زنا كرده است. عمر خواست تا [مجددا]

قد تحدث عليك بما ان كان صدقاً لو كنت متّ قبله كان خيراً لك فاشخص الى المدينة فشهد نافع و أبو بكرة و شبل بن معبد فقال عمر أودى المغيرة الّا ربعه فجاء زياد يشهد فقال هذا رجل لا يشهد إلّا بالحقّ إنشاء اللّه فقال أمّا الزّناء فلا أشهد به و لكنّي رأيت أمراً قبيحاً فقال عمر اللّه أكبر و جلد الثّلاثة فلمّا جلد أبو بكرة قال أشهد أنّ المغيرة قد زنا فهمّ عمر أن يجلده فقال له عليّ عليه السلام إن جلدته فارجم صاحبك يعنى ارجم المغيرة. قال العلّامة و موضع الدّلالة انّ هذه قضيّة ظهرت و اشتهرت و لم ينكر ذلك أحد. و قيل في تأويل قول عليّ عليه السلام لعمر، ان جلدت أبا بكرة ثانياً فارجم صاحبك تأويلات أصحّها معناه ان كانت هذه شهادة غير الاُولى فقد كملت الشّهادة أربعة فارجم صاحبك يعنى انّما أعادها أن يشهد به فلا تجلده بإعادته إلى آخر ما قال ممّا فصّل في محلّه من الفقه.

الإرجاعات

و تقدّم في أحاديث باب (37) أنّ الشهود في الزّناء أربعة و في غيره اثنان من أبواب الشّهادة ما يدلّ على ذلك. و في رواية ابن أبي يزيد (20) من باب (1) ما ورد في فوائد الحدّ من أبواب الأحكام العامّة للحدود

قوله صلّى اللّه عليه و آله: يا سعد فكيف بالأربعة الشّهود فقال يا رسول اللّه بعد رأى عينى و علم اللّه أنّه قد فعل فقال أي و اللّه بعد رأى عينك و علم اللّه أنّه قد فعل لأنّ اللّه عزّ و جلّ قد جَعَلَ لكلّ شيء حدّاً و جعل لمن تعدّى ذلك الحدّ حدّاً. و في رواية أبى مخلّد نحوه و زاد: (و جعل ما دون الأربعة الشّهداء مستوراً على المسلمين.

و في رواية ابن رباط (21) قوله: قال النبيّ لسعد بن عبادة انّ اللّه تعالى جعل لكلّ شيء حدّاً و جعل على كلّ من تعدّى حدّاً من حدود اللّه تعالى حدّاً و جعل ما دون الأربعة الشّهداء مستوراً على المسلمين. و يأتي في باب (26) انّ الرّجلين أو المرأتين أو الرّجل و المرأة إذا وجدا في لحاف واحد و باب (36) أنّه إذا شهد على المحصن ثلاثة رجال و امرأتان فعليه الرّجم ما يناسب الباب.

(11) باب أنّ الزّناء يثبت بالإقرار أربع مرّات

اشاره
977-46224-(1) فقيه 20/4: و روى يونس بن يعقوب عن أبي مريم عن أبي جعفر عليه السلام قال: أتت امرأة أمير المؤمنين عليه السلام فقالت انّى قد فجرت فأعرض بوجهه عنها فتحوّلت حتّى استقبلت وجهه

ابوبكره را تازيانه زند. امير المؤمنين على عليه السلام به وى گفت: اگر به ابوبكره تازيانه بزنى، بايد كه صاحبت را سنگسار كنى؛ يعنى مغيره را سنگسار كن».

علامه حلّى گويد: «مورد استشهاد ما اين است كه اين جريان آشكار و مشهود بوده و كسى آن را انكار نكرده است. در تفسير فرمودۀ امير المؤمنين عليه السلام به عمر كه: اگر براى بار دوم ابوبكره را تازيانه بزنى، پس بايد كه رفيقت را سنگسار كنى، چند تاويل گفته شده است كه صحيح ترين اين كه: اگر اين شهادت ابوبكره يك شهادت ديگر جداى از اولى محسوب مى شود، بنابراين چهار شهادت تكميل شده است و بايد كه رفيقت را سنگسار كنى؛ يعنى ابوبكره همان شهادت اول را تكرار كرده، بنابراين او را تازيانه نزن». سخن علامه ادامه دارد و در جايگاهش در فقه به تفصيل آمده است.

ارجاعات

گذشت:

در روايات باب سى و هفتم از ابواب شهادت، رواياتى بر اين مفاد دلالت دارد.

و در روايت بيست از باب يك از ابواب احكام عمومى حدود، فرمودۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله كه: «اى سعد، پس چهار شاهد چه مى شود؟ سعد گفت: اى رسول خدا، پس از ديدن چشم و اطلاع خدا از اين كه وى انجام داده است‌؟ حضرت فرمود: آرى. به خدا سوگند! پس از ديدن چشمت و اطلاع داشتن خدا از اين كه وى انجام داده است؛ چرا كه خداوند عز و جل بر هر چيز حدّى نهاده و براى آن كه از آن حدّ تجاوز كند، حدّى قرار داده است».

و در روايت ابومخلّد مانند آن آمده است و اين افزودگى را دارد كه: «و خداوند كمتر از چهار شاهد را بر مسلمانان مستور قرار داده است».

و در روايت بيست و يك، اين گفته كه: «پيامبر به سعد بن عباده فرمود: خداوند متعال براى هر چيزى حدّى قرار داده و براى آن كس كه از حدّى از حدود الهى تجاوز كند و فراتر رود، حدّى گذاشته و كمتر از چهار شاهد را بر مسلمانان مستور قرار داده است».

مى آيد:

در باب بيست و ششم و سى و هفتم، رواياتى كه مناسب با اين باب است مى آيد.

باب 11 اثبات زنا با چهار بار اقرار

977-46224-(1) امام باقر عليه السلام فرمود: «زنى نزد امير المؤمنين عليه السلام آمد و گفت: من زنا داده ام. حضرت رو از آن زن گرداند. زن دوباره برابر امام قرار گرفت و گفت: من زنا داده ام. امام مجددا رويش را از وى گرداند ولى

فقالت إنّي قد فجرت فأعرض بوجهه عنها ثمّ استقبلته فقالت انّى قد فجرت فأعرض عنها ثمّ استقبلته فقالت إنّي قد فجرت فأمر بها فحبست و كانت حاملاً فتربّص بها حتّى وضعت ثمّ أمر بها بعد ذلك فحفر لها حَفيرة في الرَّحَبة و خاط عليها ثوباً جديداً و أدخلها الحفرة الى الحَقو و موضع الثّديين و أغلق باب الرَّحَبة و رماها بحجر و قال «بسم اللّه اللّهمّ على تصديق كتابك و سنّة نبيّك».

ثمّ أمر قنبر فرماها بحجر ثمّ دخل منزله و قال(1) يا قنبر ائذن لأصحاب محمّد صلّى اللّه عليه و آله فدخلوا فرموها بحجر حجر ثمّ قاموا لا يدرون أ يعيدون حجارتهم أو يرمون بحجارة غيرها و بها رمق فقالوا يا قنبر أخبره إنّا قد رمينا بحجارتنا و بها رمق فكيف نصنع فقال عودوا في حجارتكم فعادوا حتّى قضت فقالوا له فقد ماتت فكيف نصنع بها قال فادفعوها الى أوليائها و أمروهم(2) أن يصنعوا بها كما يصنعون بموتاهم.

978-46225-(2) عوالى اللّئالى 43/1: روى عنه صلّى اللّه عليه و آله: انّه لم يرجم ماعزاً حتّى أقرّ عنده بالزّنا أربع مرّات كلّ ذلك يعرض عنه ثمّ رجمه بعد الرّابعة.

979-46226-(3) تهذيب 8/10: استبصار 204/4: محمّد بن عليّ بن محبوب عن عليّ بن السّنديّ عن ابن أبي عمير عن جميل عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: لا يقطع السّارق حتّى يقرّ بالسّرقة مرّتين و لا يجرم الزّانى حتّى يقرّ أربع مرّات.

980-46227-(4) الهداية 75: و لا يحدّ الزّانى حتّى يشهد عليه أربعة شهود عدول أو يقرّ على نفسه أربع مرّات فحينئذٍ يقام عليه الحدّ.

الإرجاعات

و تقدّم في رواية ابن ميثم (8) من باب (1)ما ورد في فوائد الحدّ من أبواب الأحكام العامّة للحدود

قوله عليه السلام: اللّهمّ إنّه قد ثبت لك عليها أربع شهادات و انّك قد قلت لنبيّك صلّى اللّه عليه و آله فيما أخبرته به من دينك يا محمّد من عطّل حدّاً من حدودى فقد عاندنى. و في رواية أحمد بن محمّد (2)من باب (9) انّ من ارتكب ما يوجب الحدّ فتاب قبل أن يؤخذ فلا يحدّ

قوله:

فرجع إليه الرّابعة فلمّا أقرّ قال أمير المؤمنين عليه السلام: لقنبر احتفظ به.


1) . ثمّ قال - ئل.

2) . و مروهم - ئل.

زن مجددا در برابر امام قرار گرفت و گفت: من زنا داده ام. امام مجددا از وى رو گرداند ولى او باز رو به روى امام قرار گرفت و گفت: من زنا داده ام.

حضرت دستور داد تا آن زن زندانى شود. آن زن حامله بود. حضرت صبر كرد تا وضع حمل كند.

پس از وضع حمل دستور داد تا چاله اى در رحبه [\ميدان فراخ، فضاى باز] براى وى بكنند و لباس نو بر تن وى كردند و او را تا ميانۀ بدن و جاى پستان ها داخل چاله كردند و درِ رحبه را بستند و با سنگ بر وى زدند و فرمود: به نام خدا. اى خدا، بر پايۀ تصديق كتاب تو و سنت پيامبرت. آن گاه به قنبر دستور داد، او هم زن را سنگسار كرد. سپس امام به منزل خويش رفت و فرمود: اى قنبر، به ياران پيامبر اجازه ده تا وارد شوند. آنان نيز وارد شدند و زن را سنگ زدند. سپس ماندند كه آيا با همان سنگ ها دوباره سنگسار كنند يا با سنگى ديگر! اين در حالى بود كه زن هنوز جان داشت.

به قنبر گفتند: به امام بگو كه ما با سنگ هاى مان بر وى زديم ولى هنوز جان دارد؛ چه كنيم‌؟ حضرت فرمود: با همان سنگ هاى تان دوباره بزنيد. آنان چنين كردند تا آن كه زن جان داد.

به امام گفتند كه: زن مرد، با او چه كنيم‌؟ حضرت فرمود: او را به صاحبانش بدهيد. به آنان نيز دستور داد تا آنچه با مردگان خويش مى كنند، با وى كنند».

978-46225-(2) از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله روايت شده است كه: «ماعز را سنگسار نكرد، مگر اين كه چهار بار نزد حضرت اعتراف به زنا كرد. در هر بار هم حضرت از وى روى مى گرداند و پس از اقرار چهارم، وى را سنگسار كرد».

979-46226-(3) امام صادق عليه السلام فرمود: «سارق، دستش بريده نمى شود تا آن كه دوبار به سرقت اعتراف كند و زناكار سنگسار نمى شود تا آن كه چهار بار به زنا اعتراف كند».

980-46227-(4) زناكار حدّ نمى خورد، تا آن كه چهار شاهد عادل بر وى شهادت دهند يا آن كه عليه خود چهار بار اقرار كند. در اين هنگام است كه حدّ بر وى جارى مى شود.

ارجاعات

گذشت:

در روايت هشتم از باب يكم از ابواب احكام عمومى حدود، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «خدايا، براى تو بر اين زن چهار شهادت ثابت شد و تو به پيامبرت در آنچه از دينت خبر داده اى، فرموده اى كه: اى محمد، هر كس حدّى از حدود مرا تعطيل كند، با من دشمنى كرده است».

و در روايت دوم از باب نهم، اين گفته كه: «براى بار چهارم نزد امام آمد و چون اقرار كرد، حضرت امير المؤمنين عليه السلام به قنبر فرمود: از او مراقبت كن».

(12) باب أنّ الحبلى لا ترجم حتّى تضع ما في بطنها و ترضع ولدها

981-46228-(1)تهذيب 49/10: محمّد بن عليّ بن محبوب عن أحمد بن الحسن عن عمرو بن سعيد عن مصدّق بن صدقة عن عمّار السّاباطىّ قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن محصنة زنت و هي حبلىٰ قال تقرّ حتّى تضع ما في بطنها و ترضع ولدها ثمّ ترجم. فقيه 28/4: عمّار بن موسى السّاباطىّ قال: و سئل أبو عبد اللّه عليه السلام عن محصنة (و ذكر مثله).

982-46229-(2)إرشاد المفيد 109: و روى: أنّه أتى (عمر) بحامل قد زنت فأمر برجمها فقال له أمير المؤمنين عليه السلام هب أنّ لك سبيلاً(1) عليها أيُّ سبيل لك على ما في بطنها و اللّه تعالى يقول «وَ لاٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرىٰ‌» فقال عمر لا عِشت لمعضلة لا يكون لها أبو الحسن ثمّ قال فما أصنع بها قال احتط عليها حتّى تلد فإذا ولدت و وجدت لولدها من يكفله فأقم عليها الحدّ فسرى بذلك عن عمر و عوّل الحكم به على أمير المؤمنين عليه السلام.

983-46230-(3)دعائم الإسلام 453/2: عن عليّ عليه السلام: أنّه نظر الى امرأة يسار بها فقال ما هذه قالوا أمر بها عمر لترجم لأنّها(2) حملت من غير زوج قال أو هي حامل قالوا نعم فاستنقذها من أيديهم ثمّ جاء الى عمر فقال له إن كان لك(3) سبيل عليها فليس لك سبيل على ما في بطنها فقال عمر لو لا عليّ لهلك عمر.

984-46231-(4)الاختصاص 111: عن يعقوب بن يزيد البغداديّ عن محمّد ابن أبي عمير في حديث مناظرة أبى جعفر مؤمن الطّاق مع أبي حنيفة (الى أن قال أبو جعفر): و أتى بامرأة حبلى شهدوا عليها بالفاحشة فأمر برجمها فقال له عليّ عليه السلام إن كان لك السّبيل عليها فما سبيلك على ما في بطنها فقال لو لا عليّ لهلك عمر.

985-46232-(5) عوالى اللّئالى 43/1: و في حديث يحيى بن سعيد عن هشام الدّستوائى(4) عن يحيى ابن أبي كثير عن أبي قلابة عن أبي المهلب عن عمران بن حصين قال: كنّا مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله إذا أتته امرأة من جهينة و هي حامل من الزّنا فقالت يا رسول اللّه انّى أصبت حدّاً فأقمه عليّ‌


1) . سبيل - ئل.

2) . انّها - ك.

3) . لكم - ك.

4) . الدّستواء من كور الأهواز.

باب 12 رجم زن حامله پس از وضع حمل و شير دادن نوزاد

981-46228-(1) عمار ساباطى گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ محصنه اى كه آبستن بوده و زنا كرده است، پرسيدم. حضرت فرمود: نگاهش مى دارند تا وضع حمل كند و فرزندش را شير دهد، آن گاه او را سنگسار مى كنند».

982-46229-(2) روايت شده است كه زن آبستنى كه زنا داده بود، نزد عمر آوردند. وى دستور سنگسار شدن زن را صادر كرد. حضرت امير المؤمنين عليه السلام به عمر فرمود: «گيرم كه تو بتوانى زن را سنگسار كنى ولى سلطه اى بر جنين در شكم او ندارى. خداوند متعال مى گويد: هيچ گنهكارى بار گناه ديگرى را به دوش نمى كشد. عمر گفت: زنده نباشم براى مشكلى كه ابوالحسن در كنارش نيست. سپس گفت: با اين زن چه كنيم‌؟ حضرت فرمود: او را محافظت كنيد تا بزايد و آن گاه كه زاييد و براى فرزندش كسى را يافت كه كفالت وى كند، حدّ را بر زن جارى سازيد. با اين گفتار، مشكل عمر حل شد و وى حكم در اين مورد را به امير المؤمنين عليه السلام واگذاشت».

983-46230-(3) امير المؤمنين على عليه السلام نگاهش به زنى افتاد كه او را مى بردند. حضرت فرمود: «موضوع چيست‌؟ گفتند: عمر دستور داده تا اين زن سنگسار شود؛ چرا كه بدون شوهر آبستن شده است.

حضرت پرسيد: آيا زن حامله است‌؟ گفتند: آرى. حضرت زن را از چنگ آنان درآورد و خود نزد عمر آمد. به عمر فرمود: اگر بر اين زن سلطه داشته باشى، بر فرزند در شكمش سلطه اى ندارى. عمر گفت:

اگر على نبود، عمر هلاك مى شد».

984-46231-(4) در روايت مناظرۀ ابوجعفر مؤمن الطاق با ابوحنيفه آمده كه: «گفت: زن آبستنى را نزد عمر آوردند كه شهادت زنا عليه وى داده بودند. عمر دستور سنگسار كردن وى را صادر كرد. امير المؤمنين على عليه السلام به عمر فرمود: اگر تو بر آن زن تسلط داشته باشى ولى نمى توانى بر فرزند در شكم او تسلط داشته باشى. عمر گفت: اگر على نبود، عمر هلاك مى گرديد».

985-46232-(5) عمران بن حصين گويد: «همراه رسول خدا صلى الله عليه و آله بوديم كه زنى از جهينه كه از زنا باردار شده بود، نزد رسول خدا آمد و گفت: اى رسول خدا، من كارى كرده ام كه حدّ دارد؛ آن حدّ را بر من جارى ساز. پيامبر صلى الله عليه و آله ولىّ زن را خواست و به او دستور داد تا با زن نيك رفتارى كند و پس از آن كه وضع حمل كرد، او را نزد پيامبر صلى الله عليه و آله بياورد. سپس پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد كه سنگسار شود و پس از آن بر وى نماز گزارد». در اين حديث نيامده است كه آن زن، چهار بار اعتراف كرده است.

فدعا النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله وليّها فأمره أن يحسن إليها فإذا وضعت حملها أتاه بها فأمر بها فرجمت ثمّ صلّى عليها و لم يذكر في هذا أنّها اعترفت أربع مرّات.

(13) باب أنّ من اغتصب امرأة فرجها يقتل محصناً كان أو غير محصن

اشاره
986-46233-(1)كافى 189/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه و محمّد بن يحيى عن تهذيب 17/10:

أحمد بن محمّد (جميعاً - كما) عن ابن محبوب عن أبي أيّوب عن بريد العجليّ قال: سئل أبو جعفر عليه السلام عن(1) رجل اغتصب امرأة فرجها قال يقتل محصناً كان أو غير محصن. فقيه 30/4: و في رواية ابن محبوب عن أبي أيّوب عن بريد عن أبي جعفر عليه السلام: (مثله). المقنع 146: و ان غصب رجل و ذكر نحوه.

987-46234-(2)كافى 189/7: تهذيب 17/10: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن فقيه 29/4: جميل عن زرارة عن أحدهما عليهما السلام: في رجل غصب(2) امرأة (مسلمة - فقيه) نفسها قال يقتل.

988-46235-(3)كافى 189/7: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد بن عيسى عن ابن أبي نجران عن جميل بن درّاج و محمّد بن حمران جميعاً عن زرارة قال: قلت لأبى جعفر عليه السلام الرّجل يغصب المرأة نفسها قال يقتل.

989-46236-(4) كافى 189/7: تهذيب 18/10: أبو عليّ الأشعريّ عن محمّد بن عبد الجبّار عن عليّ بن حديد عن جميل عن زرارة عن أبي جعفر عليه السلام: في رجل غصب امرأة نفسها قال قال يضرب ضربة بالسّيف بلغت(3) منه ما بلغت.

990-46237-(5) كافى 189/7: عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى عن تهذيب 17/10: يونس عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: إذا كابر الرّجل المرأة على نفسها ضرب ضربة بالسّيف مات منها أو عاش.

نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 147: عن أبي بصير عنه عليه السلام: (مثله).


1) . في - فقيه.

2) . غصب المرأة نفسها: واقعها كُرهاً فاستعاره للجماع - اللّسان.

3) . بالغة - يب.

باب 13 حكم قتل زانى به عُنف

986-46233-(1) بريد عجلى گويد: «از امام باقر عليه السلام دربارۀ مردى كه با زنى به زور زنا كرده بود، سؤال شد.

حضرت فرمود: مرد كشته مى شود؛ چه محصن باشد يا نباشد».

987-46234-(2) زراره گويد: «امام باقر يا امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه به زور با زنى زنا كرده است، فرمود:

آن مرد كشته مى شود».

988-46235-(3) زراره گويد: «از امام باقر عليه السلام پرسيدم: [چنانچه] مردى به زور با زنى زنا كند؟ حضرت فرمود: آن مرد كشته مى شود».

989-46236-(4) زراره گويد: «امام باقر عليه السلام دربارۀ مردى كه با زنى به زور زنا كرده است، فرمود: يك ضربت شمشير بر وى زده مى شود؛ [حال] هر چه اين ضربت با او بكند».

990-46237-(5) امام صادق عليه السلام فرمود: «اگر مردى به زور بر زنى مسلط شود و با وى زنا كند، يك ضربت شمشير بر او زده مى شود؛ [حال] از آن ضربت بميرد يا زنده بماند».

991-46238-(6) دعائم الإسلام 456/2: عن جعفر بن محمّد عليهما السلام أنّه قال: من كابر امرأة على نفسها فوطئها غصباً قتل و لا شيء على المرأة إذا كان أكرها و لها مهر مثلها من ماله.
الإرجاعات

و يأتي في رواية الجعفريّات (14) من الباب التّالى

قوله عليه السلام: إذا استكره الرّجل الجارية اُقيم عليه الحدّ. و في رواية الحسين بن خالد (14) من باب (20) حكم من زنى بجارية يملك بعضها

قوله عليه السلام: ان كان استكرهها على ذلك ضرب من الحدّ بقدر ما أدّت من مكاتبتها.

(14) باب انّ المستكرهة على الزّنا يدرأ عنها الحدّ و كذا المضطرّة وَ تُصدَّق إذا ادّعت

اشاره

992-46239-(1)كافى 196/7: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد بن عيسى و عليّ بن إبراهيم عن أبيه جميعاً عن ابن محبوب تهذيب 18/10: أحمد بن محمّد عن ابن محبوب عن أبى أيّوب عن أبي عبيدة عن أبي جعفر عليه السلام قال: أتى عليّ عليه السلام(1) بامرأة مع رجل (قد - كا) فجر بها فقالت استكرهني و اللّه يا أمير المؤمنين فدرأ عنها الحدّ و لو سئل هؤلاء عن ذلك لقالوا لا تصدّق و قد (و اللّه - يب) فعله أمير المؤمنين عليه السلام.

993-46240-(2)دعائم الإسلام 465/2: و عن عليّ عليه السلام: أنّه أتى بامرأة وجدت(2) مع رجل يفجر بها فقالت يا أمير المؤمنين و اللّه ما طاوعته و لكنّه(3)استكرهني فدرأ عنها الحدّ قال جعفر بن محمّد عليهما السلام و لو سئل هؤلاء عن ذلك لقالوا لا تصدّق و قد(4)و اللّه فعله أمير المؤمنين.

994-46241-(3) المقنع 147: و ان أخذت امرأة مع رجل قد فجربها فقالت المرأة استكرهني فانّه يدرأ عنها الحدّ به لأنّها قد أوقعت(5)شبهة و قال أمير المؤمنين عليه السلام: ادرءوا الحدود بالشّبهات.

995-46242-(4) كافى 191/7: تهذيب 18/10: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي نجران عن عاصم بن حميد عن محمّد بن قيس عن أبي جعفر عليه السلام قال: قال أمير المؤمنين عليه السلام: في امرأة مجنونة زنت فحبلت قال هي مثل السّائبة لا تملك أمرها و ليس عليها رجم و لا جلد و لا نفى


1) . انّ عليّاً عليه السلام أتى - يب.

2) . أخذت - ك.

3) . و لكن - ك.

4) . قد - ك.

5) . وقعت - ك.

991-46238-(6) امام صادق عليه السلام فرمود: «كسى به زور بر زنى مسلط شود و با او به زور آميزش كند، كشته مى شود و هيچ چيز بر زن نيست. اگر مرد وى را مجبور ساخته است، براى زن مهرالمثل از مال مرد ثابت است».

ارجاعات

مى آيد:

در روايت چهاردهم از باب بعدى، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «اگر مردى، دخترى را به زنا مجبور ساخت، بر مرد حدّ جارى مى شود».

و در روايت چهاردهم از باب بيستم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «اگر مرد، آن كنيز را بر زنا مجبور سازد - در حالى كه بعضى از آن را مالك است - در اين صورت به اندازه اى كه از مال المكاتبه پرداخته، حدّ مى خورد».

باب 14 حكم زانيه اى كه با اكراه و اضطرار زنا داد

992-46239-(1) امام باقر عليه السلام فرمود: «زنى را با مردى كه آن مرد با وى زنا كرده بود، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. آن زن گفت: به خدا سوگند! اى امير المؤمنين، مرد مرا مجبور كرده است. حضرت حدّ را از او بازداشت و اگر از اينان [اهل سنت] در اين باره سؤال شود، گويند: ادعاى زن پذيرفته نمى شود ولى به خدا سوگند! امير المؤمنين عليه السلام اين كار را كرد».

993-46240-(2) زنى را با مردى يافته بودند كه آن مرد با وى زنا مى كرد. آن دو را نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. آن زن گفت: «اى امير المؤمنين، به خدا سوگند! من به دلخواه خودم با وى همراه نشدم بلكه او مرا مجبور ساخته است. حضرت حدّ را از وى بازداشت. امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: و اگر از اينان [اهل سنت] در اين باره سؤال شود، گويند: سخن زن پذيرفته نيست ولى به خدا سوگند! امير المؤمنين چنين كرد».

994-46241-(3) اگر زنى را با مردى بگيرند كه با وى زنا كرده است و زن بگويد كه مرد مرا مجبور كرده است، حدّ از زن به دليل اكراه ساقط است؛ چرا كه زن شبهه اى ايجاد كرده است و امير المؤمنين عليه السلام فرمود:

«حدود را با شبهه ها دفع كنيد».

995-46242-(4) امام باقر عليه السلام بيان داشت: «امير المؤمنين على عليه السلام دربارۀ زن ديوانه اى كه زنا داده و آبستن شده، فرمود: اين زن مانند حيوان رهاست و مالك خويش نيست و بر او نه سنگسار و نه تازيانه و نه تبعيد، هيچكدام نيست و حضرت دربارۀ زنى كه بر خويش اقرار كرده بود كه مردى او را بر زنا مجبور ساخته

و قال في امرأة أقرّت على نفسها أنّه استكرهها رجل على نفسها قال هي مثل السّائبة لا تملك نفسها فلو شاء قتلها فليس عليها جلد و لا نفى و لا رجم.

996-46243-(5) نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 146: عن أبي بصير عنه عليه السلام قال: قضى أمير المؤمنين عليه السلام في امرأة اعترفت على نفسها أنّ رجلاً استكرهها قال هي مثل السّبية(1)لا تملك نفسها لو شاء لقتلها ليس عليها حدّ و لا نفى.

997-46244-(6) تهذيب 18/10: الحسين بن سعيد عن فضالة عن العلاء عن محمّد عن أحدهما عليهما السلام: في امرأة زنت و هي مجنونة قال انّها لا تملك أمرها و ليس عليها رجم و لا نفى و قال في امرأة أقرّت على نفسها انّه استكرهها رجل على نفسها قال هي مثل السّائبة لا تملك نفسها فلو شاء قتلها ليس عليها جلد و لا نفى و لا رجم.

998-46245-(7) تهذيب 18/10: محمّد بن عليّ بن محبوب عن الحسن ابن محبوب عن الحسن بن عليّ عن محمّد بن يحيى عن طلحة بن زيد عن جعفر عن أبيه عن عليّ عليه السلام قال: ليس على زانٍ عقر و لا على مستكرهة حدّ.

999-46246-(8) تهذيب 18/10: محمّد بن عليّ بن محبوب عن أيّوب ابن نوح عن محمّد بن الفضيل عن موسى بن بكر قال سمعته و هو يقول: ليس على مستكرهة حدّ إذا قالت انّما استكرهت.

1000-46247-(9) الجعفريّات 136: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه عن عليّ عليه السلام أنّه كان يقول: ليس على مستكرهٍ حدّ و لا على مستكرهة حدّ.

1001-46248-(10) تهذيب 49/10: محمّد بن أحمد بن يحيى عن عليّ ابن السّنديّ عن محمّد بن عمرو بن سعيد تفسير العيّاشىّ 74/1: عن بعض أصحابنا قال: أتت امرأة الى عمر فقالت يا أمير المؤمنين انّى فجرت فأقم فيّ حدّ اللّه فأمر برجمها و كان عليّ عليه السلام حاضراً قال فقال له سلها كيف فجرت قالت كنت في فلاة من الأرض فأصابني عطش شديد فرفعت لي خيمة فأتيتها فأصبت فيها رجلاً أعرابيّاً فسألته الماء(2)فأبىٰ عليّ أن يسقينى الّا أن أمكّنه من


1) . أى المأسورة.

2) . ماءً - فقيه.

است، فرمود: اين زن چون حيوان رهاست و مالك خويش نيست. اگر زانى مى خواست، او را مى كشت. بر او تازيانه و تبعيد و سنگسار نيست».

996-46243-(5) امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ زنى كه اعتراف بر خويش كرده كه مردى او را مجبور ساخته است، فرمود: «آن زن مثل زنى است كه اسير شده و مالك خويش نيست. اگر [مرد زناكار و مجبور كنندۀ زن] مى خواست، او را مى كشت. [پس] بر وى حدّ و تبعيد نيست».

997-46244-(6) امام باقر يا امام صادق عليه السلام دربارۀ زنى كه ديوانه بود و زنا كرد، فرمود: «اين زن مالك خويش نيست و سنگسار و تبعيد بر وى نيست و نيز دربارۀ زنى كه عليه خويش اقرار كرده كه مردى وى را بر زنا مجبور ساخته است، فرمود: اين زن به مانند حيوان رها شده است و مالك خويش نيست. اگر زانى مى خواست، او را مى كشت. بر او تازيانه، تبعيد و سنگسار شدن نيست».

998-46245-(7) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «بر زناكار ديۀ بكارت نيست و بر زنى كه او را مجبور به زنا كرده اند، حدّ نيست».

999-46246-(8) موسى بن بكر گويد: «شنيدم از او [امام معصوم عليه السلام] كه فرمايد: بر زنى كه او را وادار به زنا كرده اند، حدّ نيست؛ آن زمان كه بگويد: من مجبور شده ام».

1000-46247-(9) امير المؤمنين على عليه السلام پيوسته مى فرمود: «بر مردى كه او را به زنا مجبور كرده اند، حدّى نيست و نيز بر زنى كه او را به زنا مجبور كرده اند، حدّى نيست».

1001-46248-(10) زنى نزد عمر آمد و گفت: اى امير المؤمنين، من زنا داده ام؛ حدّ الهى را دربارۀ من جارى ساز.

عمر دستور سنگسار كردن وى را داد. امير المؤمنين على عليه السلام حاضر بود. راوى گويد: حضرت امير المؤمنين على عليه السلام به عمر فرمود: از زن بپرس چگونه زنا داده است‌؟ زن گفت: من در بيابانى بودم.

تشنگى شديدى به من رسيد. خيمه اى در برابرم قرار گرفت. به خيمه رفتم. عربى باديه نشين در آن يافتم. از او آب خواستم. او از اين كه به من آب دهد، امتناع ورزيد مگر اين كه من خودم را در

نفسى فولّيت منه(1)هاربة فاشتدّ بى العطش حتّى غارت عيناى و ذهب لسانى فلمّا بلغ (ذلك - العيّاشىّ‌) منى (العطش - فقيه) أتيته فسقانى و وقع عليّ فقال له(2)هذه التي قال اللّه تعالى «فَمَنِ اُضْطُرَّ غَيْرَ بٰاغٍ وَ لاٰ عٰادٍ فَلاٰ إِثْمَ عَلَيْهِ‌» هذه(3)غير باغية و لا عادية (اليه - يب) فخلّى(4)سبيلها فقال عمر لو لا عليّ لهلك عمر. فقيه 25/(4): في رواية محمّد بن عمرو بن سعيد رفعه: أنّ امرأة أتت عمر فقالت يا أمير المؤمنين انّى فجرت فأقم فيّ حدّ اللّه عزّ و جلّ فأمر برجمها و كان عليّ أمير المؤمنين عليه السلام حاضراً فقال سلها كيف فجرت فسألها فقالت كنت في فلاة (و ذكر مثله).

1002-46249-(11) إرشاد المفيد 110: و روى: أنّ امرأة شهد عليها الشّهود انّهم وجدوها في بعض مياه العرب مع رجل يطأها ليس(5)ببعل لها فأمر عمر برجمها و كانت ذات بعل فقالت اللّهمّ انّك تعلم انّى بريئة فغضب عمر و قال و تجرح الشّهود أيضاً فقال أمير المؤمنين عليه السلام: ردّوها و اسئلوها فَلعَلَّ لها عذراً فردّت و سئلت عن حالها فقالت كان لأهلى إبل فخرجت في(6)إبل أهلى و حملت معى ماء و لم يكن في إبل أهلى(7)لبن و خرج خليطنا و كان في إبله لبن فنفد مائى فاستسقيته فأبىٰ ان يسقينى حتّى أمكّنه من نفسى فأبيت فلمّا كادت نفسى تخرج أمكنته من نفسى كرهاً فقال أمير المؤمنين عليه السلام: اللّه أكبر «فَمَنِ اُضْطُرَّ غَيْرَ بٰاغٍ وَ لاٰ عٰادٍ فَلاٰ إِثْمَ عَلَيْهِ‌» فلمّا سمع ذلك عمر خلّى سبيلها.

1003-46250-(12) الجعفريّات 137: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه عن عليّ بن أبى طالب عليه السلام قال: ليس على المستكرهة حدّ إذا قالت انّى استكرهت.

1004-46251-(13) دعائم الإسلام 130/1: و عن عليّ عليه السلام: أنّ عمر سأله عن امرأة وقع عليها أعلاج اغتصبوها على نفسها فقال لا حدّ على مستكرهة و لكن ضعها على يدي عدل من المسلمين حتّى تستبرأ بحيضة ثمّ أعدها على زوجها ففعل ذلك عمر.

1005-46252-(14) الجعفريّات 136: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه عن عليّ عليه السلام قال: إذا استكره الرّجل الجارية اُقيم عليه الحدّ و لم يكن لها عقر.


1) . عنه - فقيه - العيّاشى.

2) . عليّ عليه السلام - فقيه - العيّاشى.

3) . و هذه - العيّاشى.

4) . فخلّ - العيّاشى.

5) . و ليس - ئل.

6) . مع - ئل.

7) . إبلى - ئل.

اختيارش قرار دهم. من از او فرار كردم ولى عطشم شديدتر شد تا آنجا كه دو چشمم فرو رفت و زبانم از كار افتاد. چون عطش اين اندازه در من اثر گذاشت، نزد آن عرب باديه نشين رفتم. او به من آب داد و با من آميزش كرد. امير المؤمنين على عليه السلام به عمر فرمود: اين همان است كه خداوند متعال فرموده كه: كسى كه مجبور شود در صورتى كه ستمگر و متجاوز نباشد، گناهى بر او نيست.(1)اين زن نه ستمگر است و نه متجاوز و حضرت زن را آزاد كرد. عمر گفت: اگر على نبود، عمر هلاك مى شد».

1002-46249-(11) روايت شده است كه: «شهود عليه زنى شهادت دادند كه او را در كنار آبى در سرزمين عرب ها با مردى كه با او آميزش مى كرد و شوهر وى نبود، يافته اند. عمر دستور سنگسار كردن زن را داد و زن شوهردار بود. زن گفت: خدايا، تو مى دانى كه من پاكم. عمر خشمگين شد و گفت: تو شاهدان را متهم مى سازى‌؟ امير المؤمنين عليه السلام فرمود: زن را برگردانيد و از او بپرسيد، شايد عذرى دارد. زن بازگردانده شد و از حالش جويا شدند. زن گفت: شترانى از آنِ خانوادۀ ماست. من همراه شتران بيرون رفتم و با خويش آبى برداشتم و شتران خانواده ام شيرى نداشتند و دوست همراه ما شترانش شير داشتند. آب من تمام شد. از او آب خواستم. او گفت: تا من خودم را در اختيارش نگذارم، به من آب نمى دهد. من از انجام اين كار ابا كردم ولى زمانى كه نزديك بود جانم درآيد، خودم را با اكراه در اختيارش گذاشتم.

در اينجا امير المؤمنين عليه السلام فرمود: الله اكبر! كسى كه مجبور شود در صورتى كه ستمگر و متجاوز نباشد، گناهى بر او نيست.(2)عمر چون اين را شنيد، زن را آزاد ساخت».

1003-46250-(12) على بن ابى طالب عليه السلام فرمود: «زنى را كه به زنا مجبورش كرده اند، حدّ ندارد؛ آن زمان كه مى گويد: من مجبور شده ام».

1004-46251-(13) عمر، از حضرت امير المؤمنين على عليه السلام دربارۀ زنى كه چند نفر كافر قوى بر او افتادند و به زور با وى زنا كردند، پرسيد. حضرت فرمود: «زنى كه به زنا مجبورش كرده اند، حدّى ندارد ولى او را در اختيار يك فرد عادل از مسلمانان بگذار تا با يك حيض شدن استبرا كند؛ سپس او را به شوهرش بازگردان. عمر چنين كرد».

1005-46252-(14) امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «اگر مردى دخترى را مجبور كرد، حدّ بر مرد جارى مى شود ولى زن حقّ ديۀ بكارت را ندارد».


1) . بقره 173/2.

2) . بقره 173/2.

الإرجاعات

و تقدّم في بعض أحاديث باب (53) ما رفع عن أمّة النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله من أبواب جهاد النّفس ما يدلّ على ذلك. و في الباب المتقدّم ما يناسب ذلك. و يأتي في رواية الحسين بن خالد (14) من باب (20) حكم من زنى بجارية يملك بعضها

قوله عليه السلام: ان كان استكرهها على ذلك ضرب من الحدّ بقدر ما أدّت له من مكاتبتها.

و قوله عليه السلام: و ان كانت تابعته كانت شريكته في الحدّ ضربت مثل ما يضرب.

(15) باب أنّ من زنا بذات محرم يضرب ضربة بالسّيف فان عاش خلّد في السّجن حتّى يموت و من وقع على امرأة أبيه رجم

اشاره

1006-46253-(1)كافى 190/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 23/10: استبصار 208/4: أحمد بن محمّد بن خالد عن أبيه عن ابن بكير عن رجل قال: قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام: الرّجل يأتي ذات محرم قال يضرب ضربة بالسّيف قال ابن بكير حدّثني حريز عن بكير بذلك.

1007-46254-(2)كافى 190/7: عدّة من أصحابنا عن سهل بن زياد عن عليّ بن أسباط عن عبد اللّه بن بكير تهذيب 23/10: استبصار 208/4: سهل بن زياد (عن ابن أبي نصر - صا) عن عبد اللّه بن بكير عن أبيه قال قال أبو عبد اللّه عليه السلام: من أتى ذات محرم ضرب ضربة بالسّيف أخذت منه ما أخذت.

1008-46255-(3)كافى 190/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن تهذيب 23/10: استبصار 208/4:

فقيه 30/4: (الحسن - يب - صا - فقيه) بن محبوب عن أبي أيّوب قال سمعت بكير بن أعين(1) يروى عن أحدهما عليهما السلام قال: من زنا بذات محرم حتّى يواقعها ضرب ضربة بالسّيف أخذت منه ما أخذت و إن(2) كانت تابعته ضربت ضربة بالسّيف أخذت منها ما أخذت قيل (له - كا - يب - صا) فمن(3) يضربهما و ليس لهما خصم قال ذاك على(4)الامام إذا رفعا إليه.

1009-46256-(4) فقيه - و في رواية جميل عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: يضرب عنقه أو قال رقبته.

1) . ابن بكير - فقيه.

2) . فان - صا.

3) . و من - فقيه.

4) . ذلك إلى - صا - فقيه.

ارجاعات

گذشت:

در برخى از روايات باب پنجاه و سه از ابواب جهاد با نفس، مفادى كه بر اين باب دلالت دارد.

و در باب قبلى نيز مناسب اين باب.

مى آيد:

در روايت چهارده از باب بيست، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «اگر مرد، كنيز مكاتب را بر اين كار مجبور ساخته است، به مقدارى از حدّ تازيانه مى خورد كه آن زن از مال المكاتبۀ خويش پرداخت كرده است» و نيز فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «اگر با مرد همراهى كرده، شريك مرد در حدّ است. حدّ بر او زده مى شود، مانند آنچه بر مرد زده مى شود».

باب 15 حكم زانى با محارم

1006-46253-(1) ابن بكير گويد: «مردى گفت: از امام صادق عليه السلام پرسيدم: [چنانچه] مردى با محرم خويش زنا كند. حضرت فرمود: يك ضربه با شمشير بر وى زده مى شود. ابن بكير گويد: اين روايت را حريز از بكير برايم نقل كرد».

1007-46254-(2) امام صادق عليه السلام فرمود: «كسى كه با محرم زنا كند، يك ضربه شمشير به او زده مى شود؛ هر چه اين يك ضربه با وى بكند».

1008-46255-(3) امام باقر يا امام صادق عليه السلام فرمود: «هر كس با محرم زنا كند - تا آنجا كه با وى آميزش داشته باشد - يك ضربه با شمشير بر او زده مى شود؛ هر چه اين يك ضربه با وى بكند و اگر زن هم با وى همراهى كرده باشد، بر او يك ضربه با شمشير زده مى شود؛ هرچه با او اين ضربه بكند. از امام سؤال شد: با اين كه اين مرد شاكى ندارد، چه كسى ضربه را به او مى زند؟ حضرت فرمود: هنگامى كه اين دو را نزد امام برده اند، زدن ضربه بر امام است».

1009-46256-(4) در روايت جميل از امام صادق عليه السلام آمده كه: «فرمود: گردن وى زده مى شود، يا آن كه فرمود:

رقبۀ وى زده مى شود».

1010-46257-(5) فقه الرّضا عليه السلام 275: و من زنا بذات محرم ضرب ضربة بالسّيف محصناً كان أم غيره فإن كانت تابعته ضربت ضربة بالسّيف و إن استكرهها فلا شيء عليها.

1011-46258-(6) المقنع 146: و من زنا بذات محرم يضرب ضربة بالسّيف أخذ منها ما أخذ(1)و هو الى الإمام إذا رفعا إليه.

1012-46259-(7) نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 147: عن أبي بصير عنه عليه السلام قال: و من زنا بذات محرم ضرب ضربة بالسّيف مات منها أو عاش.

1013-46260-(8) تهذيب 23/10: استبصار 208/4: محمّد بن عليّ بن محبوب عن أحمد (بن محمّد - صا) عن الحسين عن صفوان بن يحيى عن إسحاق بن عمّار عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: إذا زنا الرّجل بذات محرم حدّ حدّ الزّانى إلّا أنّه أعظم ذنباً.

1014-46261-(9) كافى 190/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 23/10: استبصار 208/4: محمّد بن أحمد (بن يحيى - يب - صا) عن بعض أصحابه عن محمّد بن عبد اللّه بن مهران عمّن ذكره عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: سألته عن رجل وقع على أخته قال يضرب ضربة بالسّيف قلت فإنّه يخلص قال يحبس أبداً حتّى يموت.

1015-46262-(10) فقيه 19/3: روى صفوان بن مهران عن عمرو(2)بن السّمط عن عليّ بن الحسين عليهما السلام:

في الرّجل يقع على أخته قال يضرب ضربة بالسّيف بلغت منه ما بلغت فان عاش خلّد في الحبس حتّى يموت.

1016-46263-(11) كافى 190/7: عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن سالم عن بعض أصحابنا عن الحكم بن مسكين عن جميل قال: قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام: الرّجل يأتي ذات محرم أين يضرب السّيف قال رقبته.

1017-46264-(12) كافى 190/7: أحمد بن محمّد عن عليّ بن الحسن عن عليّ بن أسباط عن الحكم بن مسكين عن جميل بن درّاج قال: قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام: أين يضرب الّذى يأتي ذات محرم بالسّيف أين هذه الضربة قال يضرب عنقه أو قال تضرب رقبته.


1) . أخذت منه ما أخذت - ك.

2) . عامر - ئل.

1010-46257-(5) هر كس با محرم زنا كند، يك ضربه با شمشير بر او زده مى شود؛ چه محصن باشد يا نباشد و اگر زن با وى همراهى كرده، بر او هم يك ضربه با شمشير زده مى شود ولى اگر مرد زن را مجبور كرده است، بر زن چيزى نيست».

1011-46258-(6) هر كس كه با محرم زنا كند، يك ضربه با شمشير بر او زده مى شود؛ هر چه اين ضربه با او بكند و اين ضربه با امام است، آن زمان كه اين دو را نزد امام ببرند.

1012-46259-(7) امام صادق عليه السلام فرمود: «هر كس با محرم زنا كند، يك ضربه شمشير مى خورد؛ [چه] از آن ضربه بميرد يا زنده بماند».

1013-46260-(8) امام صادق عليه السلام فرمود: «آن زمان كه مرد با محرم زنا كند، بر او حدّ زناكار زده مى شود. با اين تفاوت كه وى گناهش بزرگ تر است».

1014-46261-(9) راوى گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه با خواهرش زنا كرده است، پرسيدم. حضرت فرمود: يك ضربه شمشير بر او زده مى شود. گفتم: [چنانچه] او از اين ضربه جان سالم به در برد؟ حضرت فرمود: براى هميشه زندانى مى شود تا بميرد».

1015-46262-(10) امام سجاد عليه السلام دربارۀ مردى كه با خواهرش آميزش مى كند، فرمود: «يك ضربه شمشير بر او زده مى شود؛ هر چه اين يك ضربه با او بكند ولى اگر زنده ماند، براى هميشه در زندان خواهد بود تا آن كه بميرد».

1016-46263-(11) جميل گويد: «از امام صادق عليه السلام پرسيدم: مردى كه با محرم زنا مى كند، به كجايش شمشير زده مى شود؟ حضرت فرمود: گردنش».

1017-46264-(12) جميل بن درّاج گويد: «از امام صادق عليه السلام پرسيدم: آن ضربه اى كه با شمشير به مردى كه با محرم زنا كرده است مى زنند، به كجا زده مى شود؟ جاى اين ضربه كجاست‌؟ حضرت فرمود: گردنش زده مى شود يا فرمود: رقبه اش زده مى شود» (1).


1) . عنق گردن است ولى رقبه يا همان گردن است يا آخر گردن؛ بنابراين ممكن است تفاوتى بين عنق و رقبه باشد. ولى در هر صورت منظور روشن است؛ كه حدّ فاصل سر از بدن است.

1018-46265-(13) كافى 190/7: تهذيب 23/10: استبصار 208/4: سهل بن زياد عن عليّ بن أسباط عن الحكم بن مسكين عن جميل بن درّاج قال: قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام: أين تضرب هذه الضّربة يعنى من أتىٰ ذات محرم قال يضرب عنقه أو قال (تضرب - صا) رقبته.

1019-46266-(14) دعائم الإسلام 456/2: و عن جعفر(1) بن محمّد عليهما السلام أنّه قال: من أتى ذات محرم منه قتل.(1).

1020-46267-(15) عوالى اللّئالى 190/1: و قال صلّى اللّه عليه و آله: من وقع على(2)ذات محرم فاقتلوه.

1021-46268-(16) تهذيب 48/10: محمّد بن عليّ بن محبوب عن محمّد بن عيسى العبيدىّ عن عبد اللّه بن المغيرة عن إسماعيل ابن أبي زياد عن جعفر عن أبيه عن أمير المؤمنين عليه السلام: أنّه رفع إليه رجل وقع على امرأة أبيه فرجمه و كان غير محصن. فقيه 30/4: و في رواية السّكونىّ‌: أنّه رفع الى عليّ عليه السلام رجل (و ذكر مثله). الجعفريّات 126: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه انّ علياً عليه السلام رفع إليه: (و ذكر مثله).

1022-46269-(17) دعائم الإسلام 456/2: و عن جعفر بن محمّد عليهما السلام: أنّه رفع إليه رجل زنا بامرأة أبيه و لم يكن أحصن فأمر به فرجم.

الإرجاعات

و تقدّم في حديث وصيّة النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله (63) من باب (1) تحريم الزّناء من أبواب النّكاح المحرّم ج 25

قوله صلّى اللّه عليه و آله: يا عليّ كفر باللّه العظيم من هذه الأمّة عشرة (و عدّ منها) من نكح ذات محرم.

و في رواية أبى سعيد (66) قوله عليه السلام: لا يدخل الجنّة مدمن خمر و لا من أتى ذات محرم.

(16) باب حكم من غشى امرأته بعد انقضاء العدّة أو فيها و حكم مملوك جامع امرأته بعد تطليقتين

1023-46270-(3)تهذيب 25/10: فقيه 18/4: الحسن بن محبوب عن محمّد بن القاسم قال سمعت(4)أبا عبد اللّه عليه السلام (يقول - يب): من غشى امرأته بعد انقضاء العدّة جلد الحدّ و ان غشيها قبل انقضاء العدّة كان غشيانه إيّاها رجعة (لها - فقيه). المقنع 148: و إذا غشى الرّجل امرأته (و ذكر مثل ما في الفقيه).

1) . يقتل - ك.

2) . أتى - ك.

3) . أمير المؤمنين - ك.

4) . قال أبو عبد اللّه - فقيه.

1018-46265-(13) جميل بن درّاج گويد: «از امام صادق عليه السلام پرسيدم: اين ضربه به كجا زده مى شود؟ [منظور جميل كسى است كه با محرم زنا كرده است.] حضرت فرمود: گردنش زده مى شود يا فرمود: رقبه اش زده مى شود».

1019-46266-(14) امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: «هر كس كه با محرم خويش زنا كند، كشته مى شود».

1020-46267-(15) پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «هر كس كه با محرم زنا كند، او را بكشند».

1021-46268-(16) مردى را كه با زن پدرش زنا كرده بود، نزد امير المؤمنين على عليه السلام آوردند. حضرت او را سنگسار كرد. اين مرد محصن نبود.

1022-46269-(17) امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: «مردى را كه با زن پدرش زنا كرده بود و محصن نبود، نزد ايشان [امير المؤمنين عليه السلام] آوردند. حضرت دستور داد و او سنگسار شد».

ارجاعات

گذشت:

در روايت شصت و سه از باب يكم از ابواب نكاح محرم، فرمودۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله: «اى على، از اين امت ده گروه به خداى بزرگ كفر ورزيده اند و حضرت يكى از آنها را مردى دانست كه با محرم زنا كند».

و در روايت شصت و شش، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «داخل بهشت نمى شود، كسى كه هميشه شراب مى خورد و كسى كه با محرم زنا مى كند».

باب 16 حكم كسى كه با همسرش در عدّۀ طلاق يا پس از آن، مباشرت جنسى كند

1023-46270-(1) كسى كه پس از گذشت عدّه با همسرش آميزش مى كند، حدّ زنا بر او زده مى شود و اگر پيش از تمام شدن عدّه با وى آميزش كند، اين آميزش او، رجوع به زندگى با زن است.

1024-46271-(2) الجعفريّات 104: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه عن عليّ عليه السلام:

انّ رجلاً تزوّج امرأة ثمّ طلّقها قبل ان يدخل بها فواقعها و ظنّ انّ له عليها الرّجعة فرفع الى عليّ فدرأ عنه الحدّ بالشّبهة و قضى عليه بنصف الصّداق بالتّطليقة و الصّداق كاملاً لغشيانه ايّاها.

1025-46272-(3) كافى 235/7: تهذيب 28/10: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي نجران عن عاصم بن حميد عن محمّد بن قيس(1) عن أبي جعفر عليه السلام قال: قضى أمير المؤمنين عليه السلام في مملوك طلّق امرأته تطليقتين ثمّ جامعها بعدُ فأمر رجلاً يضربهما و يفرّق بينهما يجلد(2) كلّ واحد منهما خمسين جلدة.

(17) باب كيفيّة الجلد في الزّناء و بيان نفى الزّانى بعد الجلد

اشاره

قال اللّه تعالى في سورة النور (24):2: «اَلزّٰانِيَةُ وَ اَلزّٰانِي فَاجْلِدُوا كُلَّ وٰاحِدٍ مِنْهُمٰا مِائَةَ جَلْدَةٍ وَ لاٰ تَأْخُذْكُمْ بِهِمٰا رَأْفَةٌ فِي دِينِ اَللّٰهِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ وَ لْيَشْهَدْ عَذٰابَهُمٰا طٰائِفَةٌ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ‌».

1026-46273-(1)كافى 183/7: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد عن عليّ بن الحكم عن أبان تهذيب 31/10: الحسين بن سعيد عن فضالة عن فقيه 20/4: أبان عن زرارة عن أبى جعفر عليه السلام قال: يضرب الرّجل (الحدّ - كا - فقيه) قائماً و المرأة قاعدة و يضرب كلّ‌(2)عضو و يترك الرّأس(3)و المذاكير(4).

1027-46274-(5)كافى 183/7: عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى بن عبيد عن يونس عن إسحاق بن عمّار قال: سألت أبا إبراهيم عليه السلام عن الزّانى كيف يجلد قال أشدّ الجلد قلت فمن فوق ثيابه قال بل تخلع ثيابه قلت فالمفترى قال يضرب بين الضّربين يضرب جسده كلّه فوق ثيابه.


1) . عاصم بن حميد عمّن ذكره - يب.

2) . على عضوٍ - يب.

3) . الوجه - يب - فقيه.

4) . المذاكير جمع الذكر.

5) . و يجلد - ئل.

1024-46271-(2) مردى كه با زنى ازدواج كرده بود، سپس پيش از آميزش با او وى را طلاق داده و آن گاه پس از طلاق با وى آميزش كرده است و چنين مى پنداشته كه مى تواند به زن رجوع كند، چنين فردى را نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. حضرت به دليل وجود شبهه، حدّ را از وى برداشت و حكم داد كه مرد نصف مهر را به دليل طلاق دادن و يك مهر كامل را به دليل آميزش با زن پرداخت كند.

1025-46272-(3) امام باقر عليه السلام فرمود: «امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ برده اى كه همسرش را دو طلاق داد، پس از آن با وى آميزش كرد، به مردى دستور داد تا هر دو را تازيانه بزند و هر كدام را پنجاه تازيانه بزند و از هم جدا سازد».

باب 17 كيفيّت تازيانه زدن در زنا و تبعيد زانى

هر يك از زن و مرد زناكار را صد تازيانه بزنيد؛ و نبايد رأفت [و محبت كاذب] نسبت به آن دو، شما را از اجراى حكم الهى مانع شود، اگر به خدا و روز جزا ايمان داريد؛ و بايد گروهى از مؤمنان مجازات شان را مشاهده كنند.(1)1026-46273-(1) امام باقر عليه السلام فرمود: «مرد را در حالت ايستاده و زن را در حالت نشسته تازيانه مى زنند و به هر عضوى مى زنند ولى به سر و آلت تناسلى نمى زنند».

1027-46274-(2) اسحاق بن عمار گويد: «از امام كاظم عليه السلام دربارۀ زناكار پرسيدم كه: چگونه تازيانه مى خورد؟ حضرت فرمود: شديدترين تازيانه. پرسيدم: از روى لباسش‌؟ حضرت فرمود: بلكه لباسش را در مى آورند. پرسيدم: كسى كه افترا بسته، چگونه‌؟ حضرت فرمود: او ميانۀ دو زدن [نه سخت و نه نرم] به همۀ بدنش از روى لباس زده مى شود».


1) . نور 2/24.

1028-46275-(1)كافى 183/7: أبو عليّ الأشعريّ عن محمّد بن عبد الجبّار عن صفوان بن يحيى تهذيب 31/10: الحسين بن سعيد عن صفوان عن إسحاق بن عمّار قال: سألت أبا إبراهيم عليه السلام عن الزّانى كيف يجلد قال أشدّ الجلد فقلت (من - يب) فوق الثّياب فقال (لا - يب) بل يجرّد.

1029-46276-(2)دعائم الإسلام 450/2: قال جعفر بن محمّد عليهما السلام: و جلد الزّانى من أشدّ الجلد.

1030-46277-(5) فقه الرّضا عليه السلام 276: و روى: أنّ جلد الزّانى أشدّ الضّرب و أنّه يضرب من قرنه الى قدمه لما تفضى(3)من اللّذّة بجميع جوارحه و روى: أنّه إن وجد و هو عريان جلد عرياناً و إن وجد و عليه ثوب جلد فيه.

1031-46278-(6) و فيه 283: و حدّ الزانى و الزّانية أغلظ ما يكون من الحدّ و أشدّ ما يكون من الضّرب.

1032-46279-(7) نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 142: ابن عمّار عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: يجلد الزّانى أشدّ الحدّين قلت فوق ثيابه قال لا و لكن يخلع ثيابه قلت فالمفترى قال ضرب بين الضّربين فوق الثّياب يضرب جسده كلّه.

1033-46280-(8) قرب الإسناد 257: عبد اللّه بن الحسن عن جدّه عليّ بن جعفر عن أخيه موسى بن جعفر عليهما السلام قال: يجلد(4)الزّانى أشدّ الجلد و جلد المفترى بين الجلدين.

1034-46281-(9) تهذيب 31/10: الحسين بن سعيد عن الحسن عن زرعة عن فقيه 20/4: سماعة عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: حدّ الزّانى(3) كأشدّ ما يكون من الحدود.

1035-46282-(10) عيون الأخبار 97/2: علل الشّرائع 544: بالاسناد المتقدّم في باب (16) كيفيّة الوضوء عن ابن سنان عن الرّضا عليه السلام فيما كتب إليه من جواب مسائله: و علّة ضرب الزّانى على جسده بأشدّ الضّرب لمباشرته(4) الزّنا و استلذاذ الجسد كلّه به فجعل الضّرب عقوبة له و عبرة لغيره و هو أعظم الجنايات.

1036-46283-(11) كافى 214/7: عدّة من أصحابنا عن سهل بن زياد عن محمّد بن الحسن بن شمّون عن عبد اللّه بن عبد الرحمن عن مسمع بن عبد الملك عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قال


1) . حدّ الزّنا - خ يب.

2) . لمباشرة - العلل.

3) . يقضى - ك.

4) . تضرب - ئل.

1028-46275-(3) اسحاق بن عمار گويد: «از امام كاظم عليه السلام دربارۀ زناكار پرسيدم كه: چگونه تازيانه زده مى شود؟ حضرت فرمود: به شديدترين شكل. پرسيدم: از روى لباس‌؟ حضرت فرمود: نه، بلكه وى را برهنه مى سازند».

1029-46276-(4) امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: «تازيانۀ زناكار، از نوع شديدترين تازيانه زدن هاست».

1030-46277-(5) روايت شده است كه: «تازيانه زدن زناكار شديدترين نوع زدن است و اين كه وى از سر تا پايش تازيانه مى خورد؛ چرا كه لذت به همۀ اعضا و جوارحش رسيده است و روايت شده است كه: اگر زناكار برهنه گرفته شده است، برهنه تازيانه مى خورد و اگر با لباس گرفتار آمده كه با لباس تازيانه مى خورد».

1031-46278-(6) حدّ مرد و زن زناكار، سنگين ترين نوع حدّ و شديدترين نوع زدن است.

1032-46279-(7) ابن عمار گويد: «امام صادق عليه السلام فرمود: زناكار شديدترين حدّ را مى خورد. پرسيدم: از روى لباسش‌؟ گفت: نه، لباسش را در مى آورند. پرسيدم: كسى كه افترا بسته است، چگونه‌؟ حضرت فرمود:

ميانۀ دو زدن؛ آن هم از روى لباس ولى بر همۀ بدنش زده مى شود».

1033-46280-(8) امام موسى بن جعفر عليه السلام فرمود: «زناكار به شديدترين شكل تازيانه مى خورد ولى تازيانه خوردن كسى كه افترا بسته، ميانۀ دو نوع زدن تازيانه است [نه سخت سخت و نه نرم نرم]».

1034-46281-(9) امام صادق عليه السلام فرمود: «حدّ زناكار، شديدترين حدود است».

1035-46282-(10) امام رضا عليه السلام در جواب سؤال هاى ابن سنان برايش مرقوم فرمود: «و علت زدن بر بدن زناكار با شديدترين نوع زدن آن است كه، وى با بدنش زنا كرده و همۀ بدن از زنا لذت برده است؛ بنابراين زدن، مجازات وى و عبرت غير اوست و زنا، بزرگ ترين جنايت است».

1036-46283-(11) امام صادق عليه السلام بيان داشت: «رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: زدن زناكار، شديدتر از شرابخوار و شرابخوار، شديدتر از قاذف و قاذف، شديدتر از تعزير است».

رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: الزّانى أشدّ ضرباً من شارب الخمر و شارب الخمر أشدّ ضرباً من القاذف و القاذف أشدّ ضرباً من التعزير.

1037-46284-(12) الجعفريّات 136: بإسناده عن عليّ عليه السلام قال: جلد الزّانى أشدّ من جلد القاذف و جلد القاذف أشدّ من جلد الشّارب و جلد الشّارب أشدّ من جلد التّعزير. و يأتي مثل هذه في رواية الدعائم (5) من باب (14) كيفيّة حدّ القاذف من أبواب حدّ القذف.

1038-46285-(13) قرب الإسناد 144: السّنديّ بن محمّد البزّاز عن أبي البخترى عن جعفر عن أبيه عن عليّ عليه السلام قال: حدّ الزّانى أشدّ من حدّ القاذف و حدّ الشّارب(1)أشدّ من حدّ القاذف.

1039-46286-(14) تهذيب 150/10: الحسين بن سعيد عن محمّد بن يحيى عن غياث بن إبراهيم عن جعفر عن أبيه عليه السلام عن أمير المؤمنين عليه السلام: في قول اللّه عزّ و جلّ «وَ لاٰ تَأْخُذْكُمْ بِهِمٰا رَأْفَةٌ فِي دِينِ اَللّٰهِ‌» قال في إقامة الحدود و في قوله: تعالى «وَ لْيَشْهَدْ عَذٰابَهُمٰا طٰائِفَةٌ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ‌» قال الطّائفة واحد و قال لا يستحلف صاحب الحدّ.

1040-46287-(15) دعائم الإسلام 451/2: و عن عليّ عليه السلام أنّه قال: في قول اللّه تعالى «وَ لاٰ تَأْخُذْكُمْ بِهِمٰا رَأْفَةٌ فِي دِينِ اَللّٰهِ‌» قال إقامة الحدود إن وجد الزّانى عرياناً ضرب عرياناً و إن وجد و عليه ثياب ضرب و عليه ثيابه و يجلد أشدّ الجلد و يضرب الرّجل قائماً و المرأة قاعدة و يضرب كلّ عضو منه و منها ما خلا الوجه و الفرج و المذاكير كأشدّ ما يكون من الضّرب.

1041-46288-(16) دعائم الإسلام 451/2: و عن عليّ عليه السلام أنّه قال: في قول اللّه «وَ لْيَشْهَدْ عَذٰابَهُمٰا طٰائِفَةٌ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ‌» قال الطّائفة من واحد إلى عشرة. الجعفريّات 13(3): بإسناده عن عليّ عليه السلام: (مثله).

1042-46289-(17) تهذيب 32/10: الحسين بن سعيد عن محمّد بن يحيى عن فقيه 20/4: طلحة بن زيد عن جعفر (بن محمّد - فقيه) عن أبيه عليهما السلام قال: لا يجرّد في حدّ و لا يشنج(2)يعنى يمدّ و قال يضرب الزّانى على الحال الّتى يوجد عليها إن وجد عرياناً ضرب عرياناً و إن وجد و عليه ثيابه ضرب و عليه ثيابه. قرب الإسناد 143: السّنديّ بن محمّد البزّاز عن أبي البخترىّ عن جعفر عن أبيه عن عليّ بن أبي طالب عليهم السلام انّه كان يقول: يجلد الزّانى على الحال الّذى يوجد (و ذكر نحوه).


1) . و الظاهر أنّ الصحيح و حدّ القاذف أشدّ من حدّ الشّارب.

2) . يشبح - فقيه. شَبَح الرّجل: مَدَّهُ ليجلدَهُ مدّه كالمصلوب.

1037-46284-(12) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «تازيانۀ زناكار، شديدتر از تازيانۀ قاذف و تازيانۀ قاذف، شديدتر از شرابخوار و تازيانۀ شرابخوار، شديدتر از تازيانۀ تعزير است» و مشابه اين، در روايت پنج از باب چهارده از ابواب حدّ قاذف مى آيد.

1038-46285-(13) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «حدّ زناكار، شديدتر از حدّ قاذف است و حدّ شرابخوار، شديدتر از حدّ قاذف است».

1039-46286-(14) امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ فرمودۀ خداوند عز و جل كه: نبايد نسبت به آن دو در دين خدا شما را رأفت بگيرد، فرمود: «[منظور] در ارتباط با اجراى حدود است و دربارۀ فرمودۀ خداوند متعال كه: و بايد طائفه اى از مؤمنان مجازات شان را مشاهده كنند، فرمود: طائفه يك نفر است و حضرت فرمود: و صاحب حدّ، سوگند داده نمى شود».

1040-46287-(15) امير المؤمنين على عليه السلام دربارۀ فرمودۀ خداوند متعال كه: و نبايد نسبت به آن دو در دين خدا شما را رأفت بگيرد، حضرت فرمود: «[منظور] اجراى حدود است. اگر زناكار برهنه دستگير شود، برهنه زده مى شود و اگر در حالى كه لباس بر تن دارد دستگير شود، لباس پوشيده بر او زده مى شود و شديدترين تازيانه را مى خورد و مرد ايستاده و زن نشسته زده مى شود و هر عضوى از زناكار تازيانه مى خورد، جز صورت و آلت تناسلى زن و مرد با شديدترين نوع زدن».

1041-46288-(16) امير المؤمنين على عليه السلام دربارۀ فرمودۀ خدا كه: و بايد طائفه اى از مؤمنان مجازات شان را مشاهده كنند، فرمود: «طائفه از يك نفر تا ده نفر است».

1042-46289-(17) امام باقر عليه السلام فرمود: «در حدّ، برهنه نمى كنند و نمى كشند. حضرت افزود: زناكار را بر همان حالى كه يافته اند، اگر برهنه يافت شد، در حالت برهنه زده مى شود و اگر با لباس يافت شد، او را با لباس مى زنند».

1043-46290-(18) تهذيب 31/10: الحسين بن سعيد عن حمّاد عن حريز عمّن أخبره عن أبى جعفر عليه السلام أنّه قال: يفرّق الحدّ على الجسد كلّه و يتّقى الفرج و الوجه و يضرب بين الضّربين.

1044-46291-(19) مستدرك 75/18: أحمد بن محمّد بن سيّار في كتاب التّنزيل و التّحريف عن عيسى ابن أبي حمزة عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: في قوله: عزّ و جلّ «وَ لْيَشْهَدْ عَذٰابَهُمٰا طٰائِفَةٌ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ‌» قال المؤمن الواحد يجزئ إذا شهد.

1045-46292-(20) كافى 197/7: عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى عن يونس عن زرعة تهذيب 35/10: الحسين بن سعيد عن الحسن عن فقيه 17/4: زرعة عن سماعة قال قال (أبو عبد اللّه عليه السلام - كا): إذا زنى الرّجل فجلد (ليس - يب) ينبغي للإمام أن ينفيه من الأرض الّتى جلد فيها إلى غيرها و إنّما على الإمام أن يخرجه من المصر الّذى جلد فيه.

1046-46293-(21) تفسير العيّاشىّ 316/1: و في رواية سماعة عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: إذا زنا الرّجل يجلد و ينبغي للإمام ان ينفيه من الأرض الّتى جلد بها الى غيرها سنة و كذلك ينبغي للرّجل إذا سرق و قطعت يده.

1047-46294-(22) كافى 197/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 35/10: سهل بن زياد عن ابن أبى نجران عن مثنّى الحنّاط عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: سألته عن الزّانى إذا جلد الحدّ قال (قال - يب) ينفى من الأرض (الّتى يأتيه - يب) الى بلدة يكون فيها سنة.

1048-46295-(23) نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 147: عن عبد الرّحمن: و سألته عليه السلام عن الرّجل إذا زنا قال ينبغي للإمام إذا جلده أن ينفيه من الأرض الّتى جلده فيها الى غيرها سنة و على الإمام أن يخرجه من المصر و كذلك إذا سرق (و - ك) قطعت يده و رجله.

1049-46296-(24) كافى 197/7: (عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى عن - معلّق) تهذيب 35/10: يونس عن ابن مسكان عن أبي بصير قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن الزّانى إذا زنا (أ - كا) ينفى قال فقال نعم من الّتى جلد فيها إلى غيرها.

1050-46297-(25) نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 145: سماعة عن أبي بصير عن الصّادق عليه السلام قال قال أمير المؤمنين عليه السلام: و على البكر جلد مائة و نفى سنة في غير مصره.

1043-46290-(18) امام باقر عليه السلام فرمود: «حدّ بر همۀ بدن پخش مى شود و آلت تناسلى و صورت مستثنى و ميانۀ دو زدن زده مى شود [نه سخت سخت و نه نرم نرم]».

1044-46291-(19) امام صادق عليه السلام دربارۀ فرمودۀ خداوند عز و جل كه: بايد طائفه اى از مؤمنان مجازات شان را مشاهده كنند، فرمود: «يك مؤمن اگر شاهد باشد، كافى است».

1045-46292-(20) امام صادق عليه السلام فرمود: «زمانى كه مرد زنا كند و پس از آن تازيانه بخورد، شايسته است براى امام كه او را از سرزمينى كه در آن تازيانه مى خورد به سرزمين ديگر تبعيد كند و تنها بر امام اين واجب است كه او را از شهرى كه در آن تازيانه خورده است، بيرون سازد».

1046-46293-(21) امام صادق عليه السلام فرمود: «آن زمان كه مرد زنا كرد، تازيانه مى خورد و براى امام شايسته است كه او را از زمينى كه در آن تازيانه خورده به ديگر زمين يك سال تبعيد سازد و همين كار در ارتباط با مردى كه سرقت كرده و دستش بريده شده، شايسته است».

1047-46294-(22) مثنى حنّاط گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ زناكار كه حدّ خورده، پرسيدم. فرمود: از آن سرزمينى كه زنا كرده به شهرى تبعيد مى شود كه يك سال در آن بماند».

1048-46295-(23) از امام عليه السلام دربارۀ مردى كه زنا كرده است، پرسيدم. حضرت فرمود: «شايسته است براى امام آن زمان كه تازيانه مى زند، او را از زمينى كه در آن تازيانه زده است به ديگر سرزمين يك سال تبعيد كند و بر امام است كه او را از شهر بيرون سازد و همين طور زمانى كه سرقت كرده و دست و پايش قطع شده است».

1049-46296-(24) ابوبصير گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ زناكار پرسيدم: اگر زنا كند، تبعيد مى شود؟ راوى گويد:

حضرت فرمود: آرى. از شهرى كه در آن تازيانه خورده به ديگر شهرها تبعيد مى شود».

1050-46297-(25) امام صادق عليه السلام بيان داشت: «امير المؤمنين عليه السلام فرمود: و بر مرد بكر [اگر زنا كند] صد تازيانه و يك سال تبعيد در غير شهرش است».

1051-46298-(26) المقنع 145: و البكر و البكرة إذا زنيا جلدا مائة جلدة ثمّ ينفيان سنة إلى غير مصرهما.

1052-46299-(27) دعائم الإسلام 450/2: قال جعفر بن محمّد عليهما السلام: و جلد الزّانى من أشدّ الجلد و إذا جلد الزّانى البكر نفى عن بلده سنة بعد الجلد.

1053-46300-(28) نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 145: زرارة عن أبي جعفر عليه السلام: و الّذى قد أملك [و لم يدخل بها] يجلد مائة و ينفى. المقنع 146: و قال أبو جعفر عليه السلام: و الّذى قد (و ذكر مثله).

1054-46301-(29) فقه الرّضا عليه السلام 275: و من زنا بمحصنة و هو غير محصَن فعليها الرّجم و عليه الجلد و تغريب سنة و حدّ التّغريب خمسون فرسخاً.

1055-46302-(30) عوالى اللّئالى 237/1: و قال صلّى اللّه عليه و آله: خذوا عنّى قد جعل اللّه لهنّ السّبيل البكر بالبكر جلد مائة و تغريب عام و الثّيّب بالثّيّب جلد مائة و الرّجم.

1056-46303-(31) كافى 197/7: تهذيب 35/10: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن حمّاد عن الحلبيّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: النّفى من بلدة الى بلدة(1) و قال قد(1)نفى عليّ عليه السلام رجلين من الكوفة إلى البصرة. فقيه 17/4: و النّفى من بلد (و ذكر مثله).

1057-46304-(32) تهذيب 36/10: أحمد بن محمّد عن خلف بن حمّاد عن موسى بن بكر عن بكير بن أعين عن أبي جعفر عليه السلام قال: كان أمير المؤمنين عليه السلام إذا نفى أحداً من أهل الإسلام نفاه إلى أقرب بلدة(2)من أهل الشّرك إلى الإسلام فنظر في ذلك فكانت الديلم أقرب أهل الشرك إلى الإسلام.

الإرجاعات

و تقدّم في رواية زرارة (4) من باب (3)أقسام حدود الزّنا

قوله عليه السلام: الّذى لم يحصن يجلد مائة جلدة و لا ينفى و الّذى قد أملك و لم يدخل بها يجلد مائة و ينفى. و في رواية زرارة (5) نحوه. و في رواية الدعائم (7)

قوله عليه السلام: و ان كان أحد الزّانيين بكراً و الآخر ثيّباً جلد كلّ واحد منهما مائة جلدة و نفى البكر.

و في مرسلة المقنع (9) قوله: البكر و البكرة إذا زنيا جلدا مائة جلدة ثمّ ينفيان سنة الى غير مصرهما.

و في رواية محمّد بن قيس (10) قوله عليه السلام: و قضى عليه السلام


1) . و قد - فقيه.

2) . بلد - ئل.

3) . بلد - فقيه.

1051-46298-(26) مرد و زنى كه بكرند، اگر زنا كنند صد تازيانه مى خورند و آن گاه يك سال به شهر ديگرى تبعيد مى شوند».

1052-46299-(27) امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: «و تازيانۀ زناكار از شديدترين تازيانه هاست و آن زمان كه زناكار بكر است تازيانه بخورد، از شهرش يك سال پس از خوردن تازيانه تبعيد مى شود».

1053-46300-(28) امام باقر عليه السلام فرمود: «مردى كه با زنى ازدواج كرده ولى با وى آميزش نكرده است [اگر زنا كند] صد تازيانه مى خورد و تبعيد مى شود».

1054-46301-(29) هر كس با محصنه اى زنا كند و خود محصن نباشد، بر زن سنگسار شدن و بر مرد تازيانه خوردن و يك سال تبعيد شدن است و مسافت تبعيد، پنجاه فرسخ است».

1055-46302-(30) پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «از من [اين سخن را] بگيريد. خداوند براى زنان راه گذاشته است. اگر مرد و زن بكر زنا كند، صد تازيانه و يك سال تبعيد دارد و مردى كه ازدواج كرده با زنى كه ازدواج كرده اگر زنا كند، صد تازيانه و سنگسار شدن دارد».

1056-46303-(31) امام صادق عليه السلام فرمود: «تبعيد از يك شهر به شهر ديگر است و حضرت افزود: امير المؤمنين على عليه السلام دو نفر را از كوفه به بصره تبعيد كرد».

1057-46304-(32) امام باقر عليه السلام فرمود: «پيوسته امير المؤمنين عليه السلام اگر فردى را تبعيد مى كرد، او را به شهرى از اهل شرك كه به اسلام نزديك تر بودند، تبعيد مى كرد. امام در اين ارتباط نظر كردند، ديلم از همۀ [شهرهاى] مشركان به اسلام نزديك تر بود».

ارجاعات

گذشت:

در روايت چهار از باب يك، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «مردى كه محصن نيست، صد تازيانه مى خورد و تبعيد نمى شود و آن كس كه ازدواج كرده ولى با همسرش آميزش نداشته است، صد تازيانه مى خورد و تبعيد مى شود».

و درروايت پنج، مانند آن.

و در روايت هفت، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «اگر يكى از دو زناكار ازدواج نكرده و ديگرى ازدواج كرده، هر كدام صد تازيانه مى خورند و آن كه ازدواج نكرده، تبعيد مى شود».

و در روايت نهم، اين گفته كه: «مرد و زنى كه ازدواج نكرده اند، اگر زنا كنند صد تازيانه مى خورند و يك سال به شهر ديگرى تبعيد مى شوند».

و در روايت دهم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «دربارۀ مرد و زنى كه بكرند، اگر زنا كنند به صد تازيانه و يك سال تبعيد به شهر ديگرى حكم كرد».

في البكر و البكرة إذا زنيا جلد مائة و نفى سنة في غير مصرهما.

و في رواية زرارة (11) قوله:

و الّذى قد أملك و لم يدخل بها فجلد مائة جلدة و لا ينفس و الّذى قد أملك و لم يدخل بها يجلد مائة و ينفى.

و في رواية المقنع (14) قوله: و من لم يحصن يجلد مائة و نفى سنة.

و في رواية الحلبيّ (18) قوله عليه السلام: و البكر و البكرة جَلْدُ مائة و نفى سنة.

و في مرسلة فقيه (19) قوله:

و قد نفى أمير المؤمنين عليه السلام رجلين من الكوفة الى البصرة.

و في رواية ابن سنان (21) قوله:

و إذا زنى الشّابّ الحدث السّنّ جلد مائة و نفى سنة من مصره.

و في رواية عبد الرّحمن (22) قوله: و يجلد البكر و البكرة و ينفيهما سنة.

و في رواية أبي بصير (23) قوله عليه السلام: و على البكر جلدُ مائة و نفىُ سنة في غير مصره.

(18) باب أنّ الزّانى الحرّ إذا جلد ثلاثاً قتل في الرّابعة

اشاره
1058-46305-(1)كافى 191/7: عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى بن عبيد عن تهذيب 37/10:

استبصار 212/4: يونس (بن عبد الرّحمن - صا) عن إسحاق بن عمّار عن أبي بصير قال قال أبو عبد اللّه عليه السلام: الزّانى إذا (زنا - كا - صا) جلد ثلاثاً و يقتل في الرّابعة يعنى إذا جلد ثلاث مرّات.

1059-46306-(2) عيون الأخبار 97/2: علل الشّرائع 547: بالاسناد المتقدّم في باب (16) كيفيّة الوضوء عن ابن سنان عن الرّضا عليه السلام فيما كتب إليه من جواب مسائله: علّة القتل في(1) إقامة الحدّ في الثّالثة (على الزّانى و الزّانية - العيون) لاستخفافهما و قلّة مبالاتهما بالضّرب حتّى كأنّهما مطلق لهما (ذلك - العيون) الشّيء و علّة اُخرى انّ المستخفّ باللّه و بالحدّ كافر فوجب عليه القتل لدخوله في الكفر.

1060-46307-(3) المقنع 148: و الحرّ إذا زنا بغير محصنة ضرب مائة جلدة فان عاد ضرب مائة جلدة فان عاد الثّالثة قتل.

1061-46308-(4) الهداية 76: و إذا جلد الرّجل في الزنا ثلاث مرّات ثمّ زنى قتل في الرابعة.(200-)hhh


1) . بعد - العيون.

و در روايت يازدهم، اين گفته كه: «مردى كه ازدواج كرده ولى هنوز آميزش نداشته است، صد تازيانه و يك سال تبعيد دارند».

و در روايت چهاردهم، اين گفته كه: «هر كس محصن نيست، صد تازيانه مى خورد و تبعيد مى شود ولى مردى كه ازدواج كرده و آميزش نداشته است، صد تازيانه مى خورد و تبعيد مى شود».

و در روايت هيجدهم، فرمودۀ معصوم عليه السلام كه: «مرد و زنى كه بكرند، صد تازيانه و يك سال تبعيد دارند».

و در روايت نوزدهم، اين گفته كه: «امير المؤمنين عليه السلام دو نفر از اهل كوفه را به شهر بصره تبعيد كرد».

و در روايت بيست و يكم، اين گفته كه: «اگر جوان پانزده ساله زنا كند، صد تازيانه مى خورد و يك سال از شهرش تبعيد مى شود».

و در روايت بيست و دوم، اين گفته كه: «مرد و زنى را كه بكرند، تازيانه مى زنند و يك سال تبعيدشان مى كنند».

و در روايت بيست و سوم، اين گفته كه: «بر مردى كه بكر است، صد تازيانه و يك سال تبعيد به شهر ديگرى ثابت است».

باب 18 حكم قتل زانى در بار چهارم پس از سه بار تازيانه زدن

1058-46305-(1) ابوبصير گفت: «امام صادق عليه السلام فرمود: زناكار كه زنا كند و سه بار تازيانه بخورد و در بار چهارم كشته شود منظور اين است كه سه بار تازيانه بخورد (نه اين كه سه بار زنا كند)».

1059-46306-(2) ابن سنان گويد: «در آنچه حضرت رضا عليه السلام در جواب سوالات وى مرقوم فرمود، آمده است:

علت كشتن در صورت اجراى حدّ بر مرد و زن زناكار در بار سوم به دليل سبك شمردن اين دو و كم اعتنايى آنان به زدن است؛ آن گونه كه گويا اين دو، زنا براى شان آزاد است و علت ديگر اين كه سبك شمارندۀ خدا و حدّ كافر است؛ بنابراين به دليل ورود اين فرد به كفر، كشته شدن بر او واجب است».

1060-46307-(3) اگر مرد با غيرمحصنه اى زنا كند، صد تازيانه مى خورد. پس از آن اگر مجددا زنا كرد، صد تازيانه زده مى شود و اگر براى بار سوم زنا كرد، كشته مى شود.

1061-46308-(4) اگر مردى در ارتباط با زنا سه بار تازيانه بخورد، پس از آن باز زنا كند، در بار چهارم كشته مى شود.

الإرجاعات

و تقدّم في أحاديث باب (20) انّ أصحاب الكبائر إذا اُقيم عليهم الحدّ مرّتين قتلوا في الثّالثة من أبواب الأحكام العامّة للحدود ما يدلّ على ذلك. و يأتي في رواية بريد (9) من باب (27) انّ المملوك إذا زنى فعليه نصف الحدّ

قوله عليه السلام: لأنّ الحرّ إذا زنى أربع مرّات و اُقيم عليه الحدّ قتل.

(19) باب حكم من زنى في اليوم الواحد مراراً

1062-46309-(1) كافى 196/7: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد و عليّ بن إبراهيم عن أبيه جميعاً عن ابن محبوب تهذيب 37/10: أحمد بن محمّد عن ابن محبوب عن فقيه 20/4:

عليّ ابن أبي حمزة عن أبي بصير عن أبي جعفر عليه السلام قال: سألته عن الرّجل يزنى في اليوم الواحد مراراً (كثيرة - كا - يب) قال (فقال - يب - كا) إن(1) زنا بامرأة واحدة كذا و كذا مرّة فإنّما عليه حدّ واحد و إن هو زنا بنسوة(1)شتّى في يوم واحد و في(2)ساعة واحدة فإنّ عليه في(3)كلّ امرأة فجربها حدّاً.

1063-46310-(2) المقنع 147: فان زنا رجل في يوم واحد مراراً فان كان زنا بامرأة واحدة فعليه حدّ واحد و إن هو زنا بنساء شتّى فعليه في كلّ امرأة زنى(4)بها حدّ.

(20) باب حكم من زنا بجارية يملك بعضها أو يأتيها بعد ما زوّجها و حكم من وطأ مكاتبته و قد تحرّر بعضها

اشاره
1064-46311-(5)كافى 195/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 30/10: أحمد بن محمّد بن عيسى عن ابن محبوب عن أبي ولّاد الحنّاط قال: سئل أبو عبد اللّه عليه السلام عن جارية بين رجلين أعتق أحدهما نصيبه منها(6)فلمّا رأى ذلك شريكه وثب على الجارية فوقع عليها(7)قال فقال يجلد

1) . بنساء - فقيه.

2) . أو في - فقيه.

3) . من - فقيه.

4) . فجر بها - ك.

5) . إذا - يب.

6) . فيها - يب.

7) . بها - يب.

ارجاعات

گذشت:

در روايات باب بيست از ابواب احكام عمومى حدود، روايتى كه بر مفاد اين باب دلالت دارد.

مى آيد:

در روايت دهم از باب بيست و هفتم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «چون برده زنا كند، نصف حدّ بر او زده مى شود [چون دوباره زنا كند و بر او حدّ جارى شود، بار سوم كشته مى شود] چون مرد آزاد چهار بار زنا كند و حدّ بر او جارى شود، كشته مى شود».

باب 19 حكم كسى كه در يك روز چند بار زنا كند

1062-46309-(1) ابوبصير گويد: «از امام باقر عليه السلام دربارۀ مردى كه در يك روز بارها زنا مى كند، پرسيدم.

حضرت فرمود: اگر با يك زن اين اندازه زنا مى كند، تنها بر او يك حدّ ثابت است ولى اگر با زنان گوناگونى در يك روز و در يك ساعت زنا مى كند، در اين صورت بر او در برابر هر زنى كه با او زنا كرده است، حدّى دارد».

1063-46310-(2) اگر مردى در يك روز چند بار زنا كند - اگر با يك زن زنا كرده باشد - يك حدّ بر او ثابت است ولى اگر با زنان گوناگونى زنا كند، بر او در برابر هر زنى كه با او زنا كرده است، حدّى است.

باب 20 حكم زنا با كنيز در مواردى

1064-46311-(1) ابو ولّاد حنّاط گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ كنيزى كه مشترك بين دو نفر است، يكى از اين دو نصيب خود را از كنيز آزاد كرده و چون شريكش چنين ديده سوى كنيز رفته و با آن آميزش كرده است، سؤال شد. حضرت فرمود: آن كس كه با كنيز آميزش كرده، پنجاه تازيانه زده مى شود و پنجاه تازيانه از او بازداشته مى شود و نيمى از كنيز آزاد است و از نيمۀ با قيمانده اى كه هنوز آزاد نشده، كاسته مى شود. چنانچه كنيز باكره بوده، يك دهم قيمتش و چنانچه باكره نبوده، يك بيستم قيمتش [كاسته مى شود] و در راه آزادى باقيماندۀ كنيزى خود تلاش مى كند».

الّذى وقع عليها خمسين جلدة و يطرح عنه خمسين جلدة و يكون نصفها حرّة و يطرح عنها من النّصف الباقي الّذى لم(1)يعتق و إن كانت بكراً عشر قيمتها و إن كانت غير بكر نصف(2)عشر قيمتها و تستسعى هي في الباقي.

1065-46312-(2) كافى 195/7: (محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد بن عيسى - معلّق) عن تهذيب 31/10: (الحسن - يب) بن محبوب عن هشام ابن سالم عن مالك بن أعين عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في أمة بين رجلين أعتق أحدهما نصيبه فلمّا سمع ذلك (منه - كا) شريكه وثب على الجارية(3)فافتضّها من يومه قال يضرب الّذى افتضّها خمسين(4)جلدة و يطرح عنه خمسين(5)جلدة لحقّه(6)منها و يغرم للأمة عُشر قيمتها لمواقعته إيّاها و تستسعى في الباقي.

(لا يخفى أنّ هذا الخبر لا بدّ ان يحمل على أنّها كانت جاهلة بالتّحريم لأن البَغىّ لا مهر لها).

1066-46313-(3) دعائم الإسلام 454/2: عن عليّ عليه السلام أنّه قال: في أمة بين رجلين وطئها أحد الرّجلين قال يضرب خمسين جلدة.

1067-46314-(4) كافى 195/7: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد بن عيسى عن ابن محبوب عن عبد الرّحمن بن الحجّاج قال سمعت عباد البصرىّ يقول كان جعفر عليه السلام يقول: يدرأ عنه من الحدّ بقدر حصّته منها و يضرب ما سوى ذلك يعنى في الرّجل إذا وقع على جارية له فيها حصّة.

1068-46315-(5) تهذيب 30/10: محمّد بن يعقوب عن كافى 195/7: أحمد بن محمّد الكوفيّ عن محمّد بن أحمد النّهديّ عن محمّد بن الوليد عن أبان ابن عثمان عن إسماعيل بن عبد الرّحمن الجعفىّ عن أبي جعفر عليه السلام: في جارية بين رجلين وطئها(7)أحدهما دون الآخر فأحبلها قال يضرب نصف الحدّ و يغرم نصف القيمة.

1069-46316-(6) كافى 195/7: حميد بن زياد عن تهذيب 30/10: الحسن بن محمّد بن سماعة عن أحمد بن الحسن الميثمى عن أبان عن إسماعيل الجعفىّ عن أبي جعفر عليه السلام: في رجلين اشتريا جارية فنكحها أحدهما دون صاحبه قال يضرب نصف الحدّ و يغرم نصف القيمة إذا أحبل.


1) . و على الّذى لم يعتق و نكح عُشر قيمتها ان كان بكراً - يب.

2) . فنصف - يب.

3) . الأمة - يب.

4) . خمسون - يب.

5) . خمسون - يب.

6) . بحقّه فيها - يب.

7) . فوطئها - يب.

1065-46312-(2) امام صادق عليه السلام دربارۀ كنيزى كه بين دو نفر مشترك بود و يكى از آنها نصيب خويش را آزاد ساخته و شريكش چون چنين شنيد به سوى كنيز رفت و همان روز بكارت وى را از بين برد، فرمود:

«آن كسى كه پردۀ بكارت كنيز را پاره كرده است، پنجاه تازيانه مى خورد و پنجاه تازيانه از او كاسته مى شود؛ چرا كه در اين كنيز حقّ داشته است و به كنيز يك دهم قيمتش را به عنوان خسارت مى دهد؛ زيرا با وى آميزش كرده است و كنيز در راه آزادى باقيماندۀ قيمت خويش تلاش مى كند».

(روشن است كه اين خبر بر اين پايه حمل شود كه زن از حرمت بى خبر بوده است؛ چرا كه زناكار مهر ندارد).

1066-46313-(3) امير المؤمنين على عليه السلام دربارۀ كنيزى كه مشترك بين دو نفر بود و يكى از اين دو با وى آميزش كرد، فرمود: «آن كه آميزش كرده، پنجاه تازيانه مى خورد».

1067-46314-(4) عباد بصرى مى گويد: «امام جعفر صادق عليه السلام مى فرمايد: حدّ از اين شخص به اندازۀ نصيبش از كنيز برطرف مى شود و باقيمانده بر وى زده مى شود. منظور حضرت در مورد مردى است كه با كنيزى كه نصيبى در آن دارد، آميزش مى كند».

1068-46315-(5) امام باقر عليه السلام دربارۀ كنيزى كه مشترك ميان دو نفر است و يكى از اين دو با وى آميزش و او را آبستن كرده است، فرمود: «نيمى از حدّ بر وى زده مى شود و نيمى از قيمت را خسارت مى دهد».

1069-46316-(6) امام باقر عليه السلام دربارۀ دو مرد كه مشتركا كنيزى خريدند و يكى از آن دو با وى آميزش كرد، فرمود: «نيمى از حدّ بر او زده مى شود و نيمى از قيمت را به عنوان خسارت - اگر كنيز را آبستن كرده است - بايد بپردازد».

1070-46317-(7) كافى 194/7: عليّ بن إبراهيم عن صالح بن سعيد عن تهذيب 29/10: يونس عن عبد اللّه بن سنان قال: قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام: قوم اشتركوا في شراء جارية فائتمنوا بعضهم و جعلوا الجارية عنده فوطئها قال يجلد الحدّ و يدرأ عنه (من الحدّ - كا) بقدر ماله فيها و تقوّم الجارية و يغرم ثمنها للشّركاء فإن كانت القيمة في اليوم الّذى وطئها(1)أقلّ ممّا اشريت به فإنّه يلزم أكثر الثّمن لأنّه قد أفسد على شركائه و إن كانت القيمة في اليوم الّذى وطئ أكثر ممّا اشتريت به يلزم الأكثر لاستفسادها. علل الشّرائع 580: أبى رحمه اللّه قال حدّثنا عليّ ابن إبراهيم عن أبيه عن صالح بن سعيد عن يونس عن عبد اللّه بن سنان قال: قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام:

(و ذكر نحوه).

1071-46318-(8) المقنع 134: و إذا اشترى رجلان جارية فواقعاها جميعاً فأتت بولد فانّه يقرع بينهما فمن أصابته القرعة ألحق به الولد و يغرم نصف قيمة الجارية لصاحبه و على كلّ واحد منهما نصف الحدّ.

1072-46319-(9) المقنع 148: و إذا وقع الرّجل على جارية له فيها حصّة أدرأ عنه من الحدّ بقدر حصّته فيها و يضرب ما سوى ذلك.

1073-46320-(10) كافى 194/7: تهذيب 30/10: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن عمرو بن عثمان عن عدّة من أصحابنا عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: سئل عن رجل أصاب جارية من الفيء فوطئها قبل أن يقسّم قال تقوّم الجارية و تدفع إليه بالقيمة و يحطّ له منها ما يصيبه منها من الفيء و يجلد الحدّ و يدرأ عنه من الحدّ بقدر ما كان له فيها فقلت(2)فكيف صارت الجارية تدفع إليه (هو - كا - يب) بالقيمة دون غيره قال لأنّه وطئها و لا يؤمن أن يكون ثَمَّ حبل. فقيه 33/4:

و سئل الصّادق عليه السلام عن رجل (و ذكر مثله).

1074-46321-(11) كافى 196/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير تهذيب 26/10:

الحسين بن سعيد عن ابن أبي عمير عن فقيه 17/4: حمّاد عن الحلبيّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام:

في رجل زوّج أمته رجلاً ثمّ وقع عليها قال يضرب الحدّ.


1) . وطئ - يب.

2) . فقيل - فقيه.

1070-46317-(7) عبدالله بن سنان گويد: «به امام صادق عليه السلام گفتم: گروهى در خريد كنيزى شركت كردند. اينان يكى از خودشان را امين دانستند و كنيز را نزد وى نهادند. آن شخص با كنيز آميزش كرد. حضرت فرمود: حدّ مى خورد و به اندازۀ مقدارى كه از كنيز مال وى است، از حدّ وى كاسته و قيمت كنيز مشخص مى شود و اين شخص قيمت كنيز را به شريكان بايد بپردازد و اگر قيمت كنيز در روزى كه با آن آميزش كرده، كمتر از قيمتى است كه با آن خريدارى شده، در اين صورت قيمت بالاتر ثابت مى شود؛ چنان كه اين قيمت را بر شريكانش از بين برده و اگر قيمت در روزى كه آميزش كرده، بيشتر از قيمتى است كه بدان خريدارى شده، قيمت بيشتر تثبيت مى شود؛ چون اين قيمت بيشتر را تباه كرده است».

1071-46318-(8) اگر دو مرد، كنيزى را بخرند و هر دو با كنيز آميزش كنند و كنيز فرزند بياورد، بين اين دو مرد قرعه انداخته مى شود و هر كس كه قرعه به نام او درآيد، فرزند به او ملحق مى شود و او نيمى از قيمت كنيز را به رفيقش مى دهد و هر كدام از اين دو نفر، نيمى از حدّ را مى خورند.

1072-46319-(9) اگر مردى با كنيزى كه نصيبى در آن دارد آميزش كند، به اندازۀ نصيبش از كنيز حدّ از او برطرف و با قيمانده بروى زده مى شود.

1073-46320-(10) از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه به كنيزى از غنيمت دست يافت و پيش از آن كه تقسيم شود، با وى آميزش كرد، فرمود: «قيمت كنيز مشخص و با همان قيمت به آن فرد واگذار مى شود و به اندازۀ آنچه به او از غنيمت مى رسد، از قيمت كنيز كم مى شود و حدّ مى خورد و از حدّ به اندازۀ نصيبى كه از كنيز داشته، كاسته مى شود.

راوى گويد: پرسيدم: چگونه است كه كنيز با همان قيمت به او واگذار مى شود، نه ديگرى‌؟ حضرت فرمود: چون او با كنيز آميزش كرده است و اطمينان نيست كه در اينجا آبستن شدن در كار نباشد».

1074-46321-(11) امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه كنيزش را به ديگرى تزويج و پس از آن خود با وى آميزش كرد، فرمود: «اين شخص، حدّ بر او زده مى شود».

1075-46322-(12) المقنع 145: و روى: أنّ أمير المؤمنين عليّاً عليه السلام أتى برجل زوّج جاريته مملوكه ثمّ وطأها فضربه الحدّ.

1076-46323-(13) كافى 194/7: تهذيب 29/10: استبصار 210/4: يونس (بن عبد الرّحمن - يب - صا) عن الحلبيّ قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن رجل وقع على مكاتبته فقال إن كانت أدّت الرّبع جلد(1) و إن كان محصناً رجم و إن لم تكن أدّت شيئاً فليس عليه شيء. فقيه 18/4: و في رواية الحلبيّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في رجل (و ذكر مثله).

1077-46324-(14) كافى 237/7: تهذيب 29/10: استبصار 210/4: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن صالح بن سعيد عن الحسين بن خالد فقيه 32/4: إبراهيم بن هاشم عن صالح بن السّنديّ عن الحسين بن خالد عن أبي عبد اللّه عليه السلام(1): أنّه(2)سئل عن رجل كانت له أمة (فكاتبها - كا - يب - صا) فقالت (الأمة(3)- يب صا) ما أدّيت من مكاتبتى فأنا به حرّة على حساب ذلك فقال لها نعم فأدّت(4)بعض مكاتبتها و جامعها مولاها بعد ذلك فقال عليه السلام إن (كان - كا - يب - صا) استكرهها على ذلك ضرب من الحدّ بقدر ما أدّت (له - يب - صا) من مكاتبتها و درئ(5)عنه من الحدّ بقدر ما بقي (له - يب - فقيه) من مكاتبتها و إن كانت تابعته كانت شريكته في الحدّ ضربت مثل ما يضرب.

1078-46325-(15) المقنع 145: و إذا وقع الرّجل على مكاتبته فان كانت أدّت الرّبع ضرب الحدّ و إن كان محصناً رجم و إن لم تكن أدّت شيئاً فليس عليه شيء.

الإرجاعات

و تقدّم في أحاديث باب (12) تحريم وطئ الأمة المشتركة من أبواب نكاح العبيد ما يدلّ على ذلك خصوصاً

رواية ابن سنان (6)فانّ فيها قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن رجال اشتركوا في أمة فأتمنوا بعضهم على أن تكون الأمة عنده فوطئها قال عليه السلام يدرأ عنه من الحدّ بقدر ما له فيها من النقد و يضرب بقدر ما ليس له فيها و تقوّم الأمة عليه بقيمة و يلزمها و ان كانت القيمة أقلّ من الثمن الذي اشتريت به الجارية ألزم ثمنها الأوّل و ان كانت قيمتها في ذلك اليوم الذي قوّمت فيه أكثر من ثمنها ألزم ذلك الثمن و هو صاغر لأنّه استفرشها.


1) . الرضا عليه السلام - فقيه.

2) . قال - يب - صا.

3) . الأمة له - فقيه.

4) . ثمّ أدّت - صا.

5) . و أدرئ - يب - صا.

6) . ضرب الحدّ - فقيه - يحتمل أن يكون المراد من قوله: (الرّبع) الشّيء.

1075-46322-(12) روايت شده است: «مردى كه كنيزش را به غلامش تزويج و پس از آن با كنيز آميزش كرده بود، نزد امير المؤمنين على عليه السلام آوردند. حضرت او را حدّ زد».

1076-46323-(13) حلبى گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه با كنيز مكاتب خويش آميزش كرده است، پرسيدم. حضرت فرمود: اگر كنيز يك چهارم مكاتبه را پرداخته است، اين مرد تازيانه مى خورد و اگر محصن هم باشد، سنگسار مى شود. ولى اگر كنيز چيزى نداده است، بر اين مرد چيزى نيست».

1077-46324-(14) از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه كنيزى دارد و با كنيز مكاتبه دارد و كنيز گفته است كه هر چه از مكاتبه ام پرداخت كردم، به اندازۀ آن من آزاد شوم و مرد نيز پذيرفته است. پس از آن كنيز بخشى از مكاتبه اش را پرداخته و مولايش پس از پرداخت با وى آميزش كرده است، سؤال شد.

حضرت فرمود: «اگر مرد، كنيز را بر آميزش مجبور كرده است به اندازه اى كه كنيز از مكاتبه اش پرداخت كرده، مرد حدّ مى خورد و به اندازۀ باقى ماندۀ مكاتبه از حدّ كاسته مى شود و اگر كنيز با مرد همراهى داشته، شريك مرد در حدّ خواهد بود و مانند مرد حدّ مى خورد».

1078-46325-(15) اگر مردى با كنيز مكاتب خويش آميزش كند - اگر كنيز يك چهارم را پرداخته است - مرد حدّ مى خورد و اگر محصن باشد، سنگسار مى شود ولى اگر كنيز چيزى نپرداخته است، چيزى بر مرد نيست.

ارجاعات

گذشت:

در روايات باب دوازدهم از ابواب نكاح عبيد، آنچه بر همين مطلب دلالت داشت، به ويژه روايت اول؛ چرا كه در آن روايت، ابن سنان گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردانى كه در يك كنيز شريك شده و به يكى از خودشان اعتماد كرده اند كه كنيز نزد وى باشد و او هم با كنيز آميزش كرده است، پرسيدم. حضرت فرمود: به اندازۀ پولى كه اين شخص براى كنيز داده، از حدّش كاسته مى شود و به اندازۀ آنچه سهم او از كنيز نيست، حدّ بر او زده مى شود و كنيز را براى او به قيمت مى رسانند و همان قيمت برعهدۀ شخص است و اگر اين قيمت كمتر از قيمتى است كه كنيز با آن خريدارى شده است، همان قيمت اول برعهدۀ شخص است و اگر قيمت كنيز در روزى كه به قيمت رسيده بيش از پولى است كه براى كنيز داده شده است، اين مرد با خوارى ملزم به همان قيمت مى شود؛ چرا كه وى با كنيز آميزش كرده است».

(21) باب حكم أمّ الولد إذا زنت و حكم المرأة إذا أمكنت نفسها من عبدها

اشاره
1079-46326-(1) فقيه 32/4: و روى ابن محبوب عن عليّ بن رئاب عن زرارة عن أبي جعفر عليه السلام قال:

أمّ الولد حدّها حدّ الأمة إذا لم يكن لها ولد.

1080-46327-(1)كافى 306/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن فقيه 32/4: ابن محبوب عن نعيم بن إبراهيم عن مسمع أبى سيّار(1) عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: أمّ الولد جنايتها في حقوق النّاس على سيّدها (قال - فقيه) و ما كان من حقّ اللّه(2) عزّ و جلّ في الحدود فإن ذلك في بدنها (و - فقيه) قال و يقاصّ منها للمماليك و لا قصاص بين الحرّ و العبد.

1081-46328-(3) تهذيب 154/10: روى ابن محبوب عن نعيم بن إبراهيم عن مسمع أبى سيّار عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: أمّ الولد جنايتها في حقوق النّاس على سيّدها قال و ما كان من حقّ اللّه عزّ و جلّ كان ذلك في بدنها قال و يقاصّ منها للمماليك و لا قصاص بين الحرّ و العبد.

الإرجاعات

و تقدّم في رواية ابن مسلم (1) من باب (34) تحريم المرأة على عبدها من أبواب نكاح العبيد

قوله عليه السلام: قضى أمير المؤمنين عليه السلام في امرأة امكنت نفسها من عبد لها فنكحها ان تضرب مائة و يضرب العبد خمسين جلدة. و يأتي في باب (27) انّ المملوك إذا زنى فعليه نصف الحدّ خمسون جلدة ما يناسب ذلك.

(22) باب حكم من باع امرأته

اشاره
1082-46329-(2)تهذيب 24/10: محمّد بن عليّ بن محبوب عن محمّد ابن عيسى العبيدىّ عن عبد اللّه بن محمّد عن أبي هاشم البزّاز عن حنّان عن معاوية عن طريف بن سنان قال: قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام أخبرنى عن رجل باع امرأته قال على الرّجل أن تقطع يده و ترجم المرأة و على الّذى اشتراها ان وطئها ان كان محصناً ان يرجم ان علم و ان لم يكن محصناً ان يجلد

1) . حقوق اللّه - كا.

2) . مسمع بن عبد الملك - كا.

باب 21 حكم زانيه با برده

1079-46326-(1) امام باقر عليه السلام فرمود: «حدّ امّ ولد، حدّ كنيزى است كه فرزند ندارد».

1080-46327-(2) امام صادق عليه السلام فرمود: «امّ ولد، جنايتى كه در حقوق الناس مى كند، برعهدۀ مولايش است و هر چه از حقّ الله در حدود است، در بدنش است و از ام ولد براى برده ها قصاص مى شود ولى قصاصى بين حرّ و عبد نيست».

1081-46328-(3) امام صادق عليه السلام فرمود: «امّ ولد، جنايتى كه در حقوق الناس مى كند، برعهدۀ مولايش است.

حضرت افزود: و آنچه از حقّ الله باشد، در بدن امّ ولد است. امام فرمود: و از امّ ولد براى برده ها قصاص مى شود ولى قصاص بين حرّ و عبد نيست».

ارجاعات

گذشت:

در روايت يك از باب سى و چهار از ابواب نكاح عبيد، فرمودۀ معصوم عليه السلام كه: «امير المؤمنين عليه السلام در مورد زنى كه خويش را در اختيار بنده اش قرار داد و بنده با او آميزش كرد، حكم داد كه: زن صد تازيانه و عبد پنجاه تازيانه بخورد».

مى آيد:

در باب بيست و هفت، روايت مناسب اين باب.

باب 22 حكم مردى كه همسرش را بفروشد

1082-46329-(1) طريف بن سنان گويد: «به امام صادق عليه السلام گفتم: دربارۀ مردى كه زنش را فروخته است، برايم بگوييد. حضرت فرمود: بر مرد است كه دستش قطع و زن سنگسار شود و بر آن كس كه زن را خريده است - اگر با آن آميزش كرده و محصن هم بوده و موضوع را هم مى دانسته - اين است كه سنگسار شود و اگر محصن نبوده، صد تازيانه مى خورد و زن سنگسار مى شود؛ در صورتى كه آن كس كه او را خريدارى كرده، با او آميزش كرده باشد».

مائة جلدة و ترجم المرأة ان كان الّذى اشتراها وطئها. تهذيب 24/10: محمّد بن أحمد بن يحيى عن العبّاس بن موسى البغداديّ عن يونس بن عبد الرّحمن عن سنان بن طريف قال:

سألت أبا عبد اللّه عليه السلام و ذكر مثل معناه بألفاظه مقدّمة و مؤخّرة (هكذا في يب).

1083-46330-(2) دعائم الإسلام 467/2: و عن أبي جعفر و أبي عبد اللّه عليهما السلام كذلك قال صاحب الحديث عن أحدهما أنّه قال: في الرّجل يبيع امرأته قال تقطع يده فإن كان الّذى اشتراها علم بأنّها حرّة فوطئها رجم إن كان محصناً أو ضرب الحدّ إن لم يكن محصناً و ترجم هي إذا طاوعته.
الإرجاعات

و يأتي في رواية طريف (1) من باب (15) حكم من سرق حرّاً فباعه من أبواب حدّ السّرقة

قوله: رجل سرق حرّة فباعها فقال فيها أربعة حدود أمّا أوّلها فسارق تقطع يده و الثّانية ان كان وطأها جلد الحدّ و على الّذى اشترى ان كان وطأها و قد علم ان كان محصناً رجم و ان كان غير محصَن جلد الحدّ و ان كان لم يعلم فلا شيء عليه و هي ان كان استكرهها فلا شيء عليها و ان كانت أطاعته جلدت الحدّ.

(23) باب حكم المرأة إذا زنت فحملت فقتلت ولدها

1084-46331-(1) تهذيب 5/10: استبصار 201/4: أحمد (بن محمّد - يب) عن العبّاس عن ابن بكير عن حمران عن زرارة عن أبي جعفر عليه السلام قال: قضى عليّ عليه السلام في امرأة زنت فحبلت فقتلت ولدها سرّاً فأمر بها فجلدها مائة جلدة ثمّ رجمت و كان أوّل من رجمها. نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 148: أبى قال: و قضى أمير المؤمنين عليّ عليه السلام (و ذكر نحوه).

1085-46332-(2) المقنع 146: و قضى أمير المؤمنين عليه السلام في امرأة زنت فحبلت فلمّا ولدت قتلت ولدها فأمرها فجلدت مائة جلدة ثمّ رجمت و قال الإمام أحقّ من بدأ بالرّجم.

1086-46333-(3) علل الشّرائع 580: حدّثنا محمّد بن عليّ ماجيلويه قال حدّثنا كافى 261/7:

تهذيب 46/10: محمّد بن يحيى (عن محمّد بن أحمد - العلل) عن محمّد بن الحسين عن محمّد بن أسلم الجبلى عن فقيه 27/4: عاصم بن حميد عن محمّد بن قيس عن

1083-46330-(2) امام باقر و امام صادق عليه السلام نيز چنين فرمودند: «كسى كه از يكى از اين دو امام حديث نقل كرده است، مى گويد كه: امام عليه السلام دربارۀ مردى كه همسرش را مى فروشد، فرمود: دستش قطع مى شود و اگر آن كس كه اين زن را خريده است، مى داند كه اين زن آزاد است و با آن آميزش كرده است، اگر محصن باشد سنگسار مى شود، و چنانچه محصن نباشد، حدّ مى خورد و زن در صورتى كه با وى همراهى كرده است، سنگسار مى شود».

ارجاعات

مى آيد:

در روايت يكم از باب پانزدهم از ابواب حدّ سرقت، اين گفته كه: «مردى زن آزادى را ربود و سپس آن را فروخت. امام فرمود: در اين مورد چهار حدّ است. اول اين كه، اين مرد رباينده است و دستش قطع مى شود؛ دوم اين كه، اگر با آن آميزش كرده تازيانه مى خورد و آن كس كه خريده است اگر با زن دانسته آميزش كند، اگر محصن باشد سنگسار مى شود و اگر محصن نباشد، حدّ بر او زده مى شود و اگر نمى دانسته چيزى بر او نيست و اما زن اگر مرد او را مجبور كرده است، چيزى بر او نيست و اگر با مرد همراهى كرده است، حدّ مى خورد».

باب 23 حكم زانيه كه فرزند حاصل از زنا را بكشد

1084-46331-(1) امام باقر عليه السلام فرمود: «امير المؤمنين على عليه السلام در مورد زنى كه زنا داده و آبستن شده و فرزند خويش را در نهان كشته است، دستور داد كه صد تازيانه بزنند و سپس سنگسار شود و حضرت اولين كسى بود كه اين زن را سنگسار كرد».

1085-46332-(2) امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ زنى كه زنا داده و آبستن شده و چون زاييده است فرزندش را كشته است، دستور داد كه صد تازيانه بخورد، سپس سنگسار شود و حضرت فرمود: «امام شايسته ترين كسى است كه سنگسار كردن را آغاز كند».

1086-46333-(3) محمد بن قيس گويد: «از امام باقر عليه السلام دربارۀ زنى كه شوهردار است و زنا داده و آبستن شده است و چون زاييده، فرزندش را در نهان كشته است، پرسيدم. حضرت فرمود: صد تازيانه مى خورد؛ چرا كه فرزندش را كشته است و سنگسار مى شود؛ چرا كه محصنه است.

أبى جعفر عليه السلام قال: سألته عن امرأة ذات بعل زنت فحبلت(1) فلمّا ولدت قتلت ولدها سرّاً قال تجلد مائة (جلدة - كا - فقيه) لقتلها ولدها و ترجم لأنّها محصنة (كا - يب - فقيه) قال و سألته عن امرأة غير ذات بعل زنت فحبلت (1) (فلمّا ولدت - يب) قتلت ولدها سرّاً قال تجلد مائة (جلدة - فقيه) لأنّها زنت و تجلد مائة (جلدة - فقيه) لأنّها قتلت ولدها).

(24) باب حكم المرأة إذا تشبّهت بأمة الرّجل حتّى واقعها

1087-46334-(1) كافى 262/7: (محمّد بن يحيى عن - معلّق) تهذيب 47/10: محمّد بن أحمد (بن يحيى - يب) عن بعض أصحابه عن إبراهيم بن محمّد الثّقفىّ عن إبراهيم بن يحيى الثّورىّ‌(2)عن هيثم(1)بن بشير عن أبي بشير عن أبي روح: أنّ امرأة تشبّهت بأمةٍ لرجل و ذلك ليلاً فواقعها و هو يرى أنّها جاريته فرفع إلى عمر فأرسل إلى عليّ عليه السلام فقال اضرب الرّجل حدّاً في السّرّ و اضرب المرأة حدّاً في العلانية. المقنعة 124: و قد روى: انّ امرأة تشبّهت (و ذكر نحوه) إلّا أنّه أسقط قوله: (فرفع إلى عمر).

1088-46335-(2) مستدرك 70/18: الشّيخ الطّوسىّ في النّهاية و قد روى: انّ امرأة تشبّهت لرجل بجاريته و اضطجعت على فراشه ليلاً فظنّها جاريته فوطئها من غير تحرّز فرفع خبره الى أمير المؤمنين عليه السلام فأمر بإقامة الحدّ على الرّجل سرّاً و إقامة الحدّ على المرأة جهراً.

(25) باب حكم ما لو وجد رجل مع امرأة في بيت و ليس بينهما رحم أو وجد تحت فراشها

1089-46336-(2)تهذيب 48/10: أحمد بن محمّد عن عثمان بن عيسى عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: إذا وجد الرّجل مع امرأة في بيت ليلاً و ليس بينهما رحم جلدا.

1090-46337-(3)نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 148: (مرسلاً): و إذا وجدت المرأة مع الرّجل ليلاً فإنّه لا رجم بينهما.


1) . هشام بن بشير - يب.

2) . فحملت - يب.

3) . الدّورىّ - يب.

محمد بن قيس گويد: و نيز از امام عليه السلام دربارۀ زنى بى شوهر كه زنا داده و باردار شده و چون زاييده، فرزندش را در نهان كشته است، پرسيدم. حضرت فرمود: صد تازيانه مى خورد؛ چرا كه زنا داده است و صد تازيانه مى خورد؛ چرا كه فرزند خويش را كشته است».

باب 24 حكم زانيه كه خود را به شكل كنيز مردى درآورد

1087-46334-(1) ابو روح گويد: «زنى شب هنگام خود را به شكل كنيز مردى درآورد. مرد هم با وى آميزش كرد؛ در حالى كه خيال مى كرد اين كنيز خودش هست. اين مرد را نزد عمر بردند. عمر نزد امير المؤمنين على عليه السلام كس فرستاد. حضرت فرمود: مرد را در نهان حدّ بزن و زن را آشكارا حدّ بزن».

1088-46335-(2) شيخ طوسى رحمه الله در كتاب نهايه گفته، روايت شده است كه: «زنى خود را براى مردى به شكل كنيزش درآورد و در بستر او شب خوابيد. مرد هم پنداشت كه او كنيزش است، با او بى واهمه آميزش كرد. گزارش او را نزد امير المؤمنين عليه السلام بردند. حضرت دستور داد تا حدّ بر مرد در نهان و بر زن آشكارا اجرا شود».

باب 25 حكم مرد نامحرم با زنى زير يك روانداز

1089-46336-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «اگر مردى همراه با زنى در اتاقى، شب هنگام - در حالى كه خويشاوندى با هم ندارند - ديده شوند، هر دو تازيانه مى خورند».

1090-46337-(2) اگر زنى را با مردى در شب بيابند، اين دو سنگسار نمى شوند.

1091-46338-(3) تهذيب 48/10: الحسين بن سعيد عن محمّد بن يحيى عن طلحة بن زيد عن جعفر عن أبيه عليه السلام: أنّه رفع إلى أمير المؤمنين عليه السلام رجل وجد تحت فراش امرأة في بيتها فقال هل رأيتم غير ذلك قالوا لا قال فانطلقوا به الى مَخْرأَة(1) فمرّغوه(2) عليها ظهراً لبطن ثمّ خلّوا سبيله.

(26) باب أنّ الرّجلين أو المرأتين أو الرّجل و المرأة إذا وُجدا في لحاف واحد أو ثوب واحد مجرّدين من غير ضرورة و لا قرابة يعزّران و يقتلان في الرّابعة

اشاره

1092-46339-(1)كافى 182/7: تهذيب 41/10: استبصار 214/4: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن عبد الرّحمن بن الحجّاج قال: كنت عند أبي عبد اللّه عليه السلام فدخل عليه عباد البصرىّ و معه أناس من أصحابه فقال (له - كا) حدّثني إذا أخذ الرّجلان في لحاف واحد فقال له كان عليّ عليه السلام إذا أخذ الرّجلين في لحاف واحد ضربهما الحدّ فقال عباد إنّك قلت لي غير سوط فأعاد عليه ذكر الحديث(2)حتّى أعاد عليه ذلك مراراً فقال غير سوط فكتب القوم الحضور عند ذلك الحديث.

1093-46340-(3)كافى 181/7: محمّد بن إسماعيل عن الفضل بن شاذان عن ابن أبي عمير و تهذيب 42/10: استبصار 214/4: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن عبد الرّحمن بن الحجّاج قال سمعت أبا عبد اللّه عليه السلام يقول: كان عليّ عليه السلام إذا أخذ الرّجلين في لحاف واحد ضربهما الحدّ فإذا(4)أخذ المرأتين في لحاف واحد ضربهما الحدّ.

1094-46341-(3) نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 152: عن عبد اللّه بن سنان قال سمعت أبا عبد اللّه عليه السلام يقول: و حدّ الجلد أن يوجدا في لحاف واحد و يحدّ الرجلان متى وجدا في لحاف واحد.


1) . أى المكان الّذى يتغوّط فيه.

2) . الحدّ - يب - صا.

3) . أى قلّبوه.

4) . و إذا - يب - صا.

1091-46338-(3) مردى را كه در زير لحاف زنى در اتاق آن زن يافته بودند، نزد امام امير المؤمنين عليه السلام آوردند.

حضرت فرمود: «آيا غير از اين را هم ديديد؟ گفتند: نه. حضرت فرمود: او را به محلى كه در آن كثافت مى كنند، ببريد و پشت و شكم او را خاك مال كنيد، آن گاه او را آزاد سازيد».

باب 26 حكم دو مرد يا دو زن يا يك مرد و زن، چنان چه زير يك روانداز برهنه باشند

1092-46339-(1) عبدالرحمن بن حجاج گويد: «نزد امام صادق عليه السلام بودم كه عباد بصرى همراه با گروهى از يارانش خدمت امام آمد و به امام گفت: اگر دو مرد در زير يك لحاف دستگير شوند [چه حكمى دارد]؟ حضرت فرمود: اگر امير المؤمنين عليه السلام دو نفر را در يك لحاف دستگير مى كرد، هر دو را حدّ مى زد. عباد گفت: شما به من فرموديد كه يك تازيانه كمتر. حضرت همان حديث را مجددا برايش ذكر كرد، تا آنجا كه عباد چند بار اين را تكرار كرد. آن گاه امام فرمود: يك تازيانه كمتر. در اين هنگام جماعت حاضر حديث را نوشتند».

1093-46340-(2) عبدالرحمن بن حجاج گويد: «شنيدم امام صادق عليه السلام مى فرمود: پيوسته امير المؤمنين عليه السلام اگر دو مرد را در زير يك لحاف دستگير مى كرد حدّ به آنان مى زد و اگر دو زن را در يك لحاف دستگير مى كرد، حدّ به آنان مى زد».

1094-46341-(3) عبدالله بن سنان گويد: «از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى گويد: و حدّ تازيانه اين است كه هر دو در زير يك لحاف باشند و دو مرد هر زمان كه در زير لحاف پيدا شوند، حدّ مى خورند».

1095-46342-(4) نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 148: أبى قال و قضى أمير المؤمنين عليّ عليه السلام: في رجلين وجدا في لحاف يحدّان غير سوط و كذلك المرأتان.

1096-46343-(5) تهذيب 40/10: استبصار 213/4: يونس عن ابن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في رجلين يوجدان في لحاف واحد فقال يجلدان حدّاً غير سوط واحد.

1097-46344-(6) تهذيب 42/10: استبصار 214/4: ابن محبوب عن عبد اللّه بن مسكان عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال سمعته يقول: حدّ الجلد في الزّنا أن يوجدا في لحاف واحد.

1098-46345-(7) تهذيب 40/10: استبصار 213/4: يونس عن معاوية ابن عمّار قال: قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام المرأتان تنامان في ثوب واحد فقال تضربان قال: قلت حدّاً قال لا قلت الرّجلان ينامان في ثوب واحد فقال يضربان قال: قلت الحدّ قال لا.

1099-46346-(8) كافى 181/7: عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى عن تهذيب 40/10: استبصار 213/4: يونس عن المفضّل بن صالح عن زيد الشّحّام عن أبي عبد اللّه عليه السلام (و سماعة بن مهران عن أبي عبد اللّه عليه السلام - يب - صا): في الرّجل و المرأة يوجدان في لحاف واحد(1)(قال - كا - يب) (فقال - يب - صا) يجلدان مائة (مائة - كا - صا) غير سوط.

1100-46347-(9) كافى 181/7: أبو عليّ الأشعريّ عن محمّد بن عبد الجبّار عن صفوان بن يحيى تهذيب 43/10: استبصار 215/4: الحسين بن سعيد عن صفوان عن عبد الرّحمن الحذّاء قال سمعت أبا عبد اللّه عليه السلام يقول: إذا وجد الرّجل و المرأة في لحاف واحد جلدا مائة جلدة(2).

1101-46348-(10) كافى 181/7: حميد بن زياد عن ابن سماعة عن غير واحد عن أبان و محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد عن عليّ بن الحكم عن أبان تهذيب 44/10: استبصار 216/4:

الحسين بن سعيد عن القاسم بن محمّد عن أبان (بن عثمان - يب) عن عبد الرّحمن ابن أبي عبد اللّه قال قال أبو عبد اللّه عليه السلام: إذا وجد الرجل و المرأة في لحاف واحد و قامت بذلك عليهما بيّنة(3)و لم يطّلع منهما على (ما - كا) سوى ذلك جلد كلّ واحد منهما مائة جلدة.


1) . في لحاف أ يحدّ - خ كا.

2) . مائة مائة - يب - صا.

3) . البيّنة - يب - صا.

1095-46342-(4) امير المؤمنين على عليه السلام دربارۀ دو مرد كه در يك لحاف يافت شوند، حكم داد كه هر دو حدّ مى خورند به استثناى يك تازيانه و همچنين دربارۀ دو زن.

1096-46343-(5) امام صادق عليه السلام دربارۀ دو مردى كه در يك لحاف ديده شوند، فرمود: «هر دو به استثناى يك تازيانه، حدّ زده مى شوند».

1097-46344-(6) عبدالله بن مسكان گويد: «شنيدم امام صادق عليه السلام مى فرمايد: حدّ تازيانه در زنا اين است كه هر دو در يك لحاف يافت شوند».

1098-46345-(7) معاوية بن عمار گويد: «از امام صادق عليه السلام پرسيدم: دو زن در زير يك روانداز مى خوابند.

حضرت فرمود: هر دو زده مى شوند. معاوية بن عمار گويد پرسيدم: حدّ؟ حضرت فرمود: نه. گفتم:

دو مرد در زير روانداز مى خوابند. حضرت فرمود: زده مى شوند. معاويه گويد پرسيدم: حدّ؟ حضرت فرمود: نه.»

1099-46346-(8) امام صادق عليه السلام دربارۀ مرد و زنى كه در زير يك لحاف پيدا مى شوند، فرمود: «هر دو حدّ تازيانه مى خورند، به استثناى يك تازيانه».

1100-46347-(9) عبدالرحمن حذّاء گويد: «شنيدم امام صادق عليه السلام مى فرمود: اگر مرد و زنى در يك لحاف ديده شوند، هر دو صد تازيانه مى خورند».

1101-46348-(10) امام صادق عليه السلام فرمود: «اگر مرد و زنى در يك لحاف يافت شوند و بيّنه عليه اين دو به اين شهادت دهد ولى بر چيزى بيش از حضور در زير يك لحاف اطلاعى نباشد، هر كدام صد تازيانه مى خورند».

1102-46349-(11) كافى 182/7: (محمّد بن يحيى عن - معلّق) أحمد بن محمّد عن عليّ بن الحكم [عن أبان] عن عليّ ابن أبي حمزة عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: سألته(1)عن امرأة وجدت مع رجل في ثوب واحد فقال يجلدان مائة جلدة.

1103-46350-(12) تهذيب 43/10: استبصار 215/4: الحسين بن سعيد عن القاسم عن عليّ عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: سألته عن امرأة وجدت مع رجل في ثوب (واحد - صا) قال يجلدان مائة جلدة و لا يجب الرّجم حتّى تقوم البيّنة الأربعة بأن قد رأوه(2)يجامعها.

1104-46351-(13) كافى 181/7: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد بن عيسى عن محمّد بن إسماعيل بن بزيع عن محمّد بن الفضيل عن أبي الصّباح الكنانيّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في الرّجل و المرأة يوجدان في لحاف واحد جلدا مائة مائة.

1105-46352-(14) فقيه 15/4: و روى محمّد بن الفضيل عن أبي الصّباح الكنانيّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: سألته عن الرّجل و المرأة يوجدان في لحاف واحد فقال أجلدهما مائة جلدة مائة جلدة.

1106-46353-(15) تهذيب 43/10: استبصار 216/4: الحسين بن سعيد عن محمّد بن الفضيل عن الكنانيّ قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن الرّجل و المرأة يوجدان في لحاف واحد قال أجلدهما مائة مائة قال و لا يكون الرّجم حتّى تقوم الشّهود الأربعة انّهم رأوه يجامعها.

1107-46354-(16) تهذيب 40/10: استبصار 213/4: يونس عن أبان بن عثمان قال قال أبو عبد اللّه عليه السلام: انّ عليّاً عليه السلام وجد امرأة مع رجل في لحاف فجلد كلّ واحد منهما مائة سوط غير سوط.

1108-46355-(17) تهذيب 43/10: استبصار 215/4: الحسين بن سعيد عن فضالة عن أبان عن سلمة عن أبي عبد اللّه عليه السلام عن أبيه عليه السلام: انّ عليّاً عليه السلام قال إذا وجد الرّجل مع المرأة في لحاف واحد جلد كلّ واحد منهما مائة (جلدة - يب).

1109-46356-(18) كافى 202/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 57/10: أحمد بن محمّد بن خالد عن عثمان بن عيسى عن سماعة بن مهران قال: سألته عن المرأتين توجدان في لحاف واحد قال تجلد كلّ واحدة منهما مائة جلدة.


1) . سئل - ئل.

2) . رأى - ئل.

1102-46349-(11) ابوبصير گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ زنى كه با مردى در زير يك روانداز ديده شده، پرسيدم. حضرت فرمود: اين دو، صد تازيانه زده مى شوند».

1103-46350-(12) ابوبصير گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ زنى كه همراه با مردى در زير يك روانداز ديده شود، پرسيدم. حضرت فرمود: اين دو صد تازيانه مى خورند ولى سنگسار كردن واجب نيست، تا آن كه چهار شاهد شهادت دهند كه ديده اند اين مرد با آن زن آميزش مى كند».

1104-46351-(13) ابوالصباح كنانى گويد: «امام صادق عليه السلام دربارۀ مرد و زنى كه در زير يك لحاف ديده شده اند، فرمود: هر كدام صد تازيانه زده مى شوند».

1105-46352-(14) ابو الصباح كنانى گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مرد و زنى كه در زير يك لحاف پيدا شوند، پرسيدم. حضرت فرمود: اين دو را هر كدام صد تازيانه مى زنم».

1106-46353-(15) كنانى گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مرد و زنى كه در زير يك لحاف ديده شوند، پرسيدم.

حضرت فرمود: اين دو را هر كدام صد تازيانه مى زنم. حضرت فرمود: سنگسار كردن در ميان نيست، تا آن كه چهار شاهد شهادت دهند كه ديده اند اين مرد با آن زن آميزش مى كند».

1107-46354-(16) امام صادق عليه السلام فرمود: «امير المؤمنين على عليه السلام زنى را همراه با مردى در زير يك لحاف يافت.

هر كدام را صد تازيانه، منهاى يك تازيانه زد».

1108-46355-(17) امام باقر عليه السلام بيان داشت: «امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: اگر مردى با زنى زير يك لحاف يافت شود، هر كدام از آن دو، صد تازيانه مى خورد».

1109-46356-(18) سماعة بن مهران گويد: «از ايشان [امام معصوم عليه السلام] دربارۀ دو زن كه در زير يك لحاف ديده شده اند، پرسيدم. حضرت فرمود: هركدام از اين دو، صد تازيانه مى خورند».

الإرجاعات

و تقدّم في أحاديث باب (9) تحريم خلوة الرّجل و المرأة تحت لحاف واحد من أبواب النكاح المحرّم ج 25 ما يدلّ على ذلك. و في رواية طلحة ابن زيد (3) من الباب المتقدّم

قوله: رجل وجد تحت فراش امرأة في بيتها فقال هل رأيتم غير ذلك قالوا لا قال فانطلقوا به الى مخرأة فمرّغوه عليها ظهراً لبطن ثمّ خلّوا سبيله. و يأتي في رواية أبي بصير (15) من باب (1) حدّ اللّواط من أبوابه

قوله عليه السلام: إذا أخذ الرّجل مع الغلام في لحاف واحد مجرّدين ضرب الرّجل و اُدّب الغلام و ان كان ثقب و كان محصناً رجم.

و في رواية سيف (30) قوله: و أتى أمير المؤمنين عليه السلام بامرأتين وجدتا في لحاف واحد و قامت عليهما البيّنة انّهما كانتا تتساحقان فدعا بالنّطع ثمّ أمر بهما فأحرقتا بالنّار.

و في رواية حسين بن سعيد (33) قوله: و ما حدّ رجلين وجدا نائمين في ثوب واحد فكتب عليه السلام مائة سوط. و في رواية حفص (1) من باب (3) ما ورد في عقوبة الرّجل إذا وجد تحت فراش رجل

قوله عليه السلام: أتىَ أمير المؤمنين عليه السلام برجل وجد تحت فراش رجل فأمر به أمير المؤمنين فلوِّث في مخرأة.

(27) باب أنّ المملوك إذا زنى فعليه نصف الحدّ و لا يرجم و ان كان محصناً و إذا جلد ثمان مرّات رجم

اشاره

1110-46356-(1) تهذيب 27/10: أحمد بن محمّد بن عيسى عن البرقيّ عن زرارة عن الحسن بن السّريّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: إذا زنا العبد و الأمة و هما محصنان فليس عليهما الرّجم انّما عليهما الضّرب خمسين نصف الحدّ.

1111-46357-(2) دعائم الإسلام 457/2: و عن عليّ عليه السلام أنّه قال: في العبد و الأمة إذا زنا أحدهما جلد خمسين جلدة مسلماً كان أو مشركاً و ليس على العبد نفى و لا رجم.

1112-46358-(3) فقه الرّضا عليه السلام 278: فإذا زنا العبد و الجارية جلد كلّ واحد منهما خمسين جلدة محصنين كانا أو غير محصنين و إن عادا جلدا خمسين كلّ واحد منهما الى أن يزنيا ثماني مرّات ثمّ يُقتلا في الثّامنة.

ارجاعات

گذشت:

در روايات باب نهم از ابواب نكاح محرم، روايتى كه دلالت بر مفاد اين باب دارد.

و در روايت سوم از باب قبلى اين گفته كه: «مردى در بستر زنى در اتاق زن ديده شد. حضرت فرمود: آيا جز اين چيز ديگرى را هم ديديد؟ گفتند: نه. حضرت فرمود: او را به محل كثافت ها ببريد و در آن محل پشت و شكمش را خاك مال كنيد، آن گاه رهايش سازيد».

مى آيد:

در روايت شانزده از باب يك از ابواب حدّ لواط، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «اگر مردى همراه با پسرى در زير يك لحاف برهنه پيدا شوند، مرد زده و پسر ادب مى شود و اگر مرد دخول كرده و محصن بوده است، سنگسار مى شود».

و در روايت سى و يكم، اين گفته كه: «دو زنى را كه در زير يك لحاف ديده شده و دو شاهد شهادت داده بودند كه اين دو مساحقه مى كرده اند، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. حضرت تخته پوستى را طلب كرد. آن گاه دستور داد اين دو سوزانده شوند».

و در روايت سى و چهارم، اين گفته كه: «حدّ دو مردى كه با هم در زير يك روانداز خوابيده پيدا شده اند، چيست‌؟ حضرت نوشت: صد تازيانه».

و در روايت يكم از باب سوم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «مردى را كه زير بستر مردى ديده شده بود، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. حضرت دستور داد تا او را در يك مكان كثيف، آلوده سازند».

باب 27 حكم بردۀ زانى

1110-46356-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «اگر غلام و كنيز - با اين كه محصن هستند - زنا كنند، سنگسار شدن براى آنان نيست؛ تنها بر آنان پنجاه تازيانه كه نيمى از حدّ است، ثابت است».

1111-46357-(2) امير المؤمنين على عليه السلام دربارۀ غلام و كنيز فرمود: «اگر كسى از اين ها زنا كند، پنجاه تازيانه مى خورد؛ مسلمان باشد يا مشرك و بر غلام تبعيد و سنگسار نيست».

1112-46358-(3) اگر غلام و كنيز زنا كنند، هركدام از اين دو پنجاه تازيانه مى خورند؛ محصن باشند يا نباشند و اگر مجددا زنا كنند، هر كدام پنجاه تازيانه مى خورند تا اين كه هشت بار زنا كنند. پس از آن، در مرحلۀ هشتم كشته مى شوند.

1113-46359-(1)كافى 238/7: تهذيب 28/10: عليّ (بن إبراهيم - يب) عن أبيه عن ابن أبي نجران عن عاصم بن حميد عن محمّد بن قيس عن أبي جعفر عليه السلام قال: قضى أمير المؤمنين عليه السلام في العبيد (و الإماء - كا) إذا زنا أحدهم أن يجلد خمسين جلدة إن كان مسلماً أو كافراً أو نصرانيّاً و لا يرجم و لا ينفى.

1114-46360-(2)نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 147: عن عبد الرّحمن و قال عليه السلام: إذا زنا المملوك بالمملوكة(3)جلد كلّ واحد منهما خمسين.

1115-46361-(4)كافى 236/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن فقيه 37/4: (الحسن - فقيه) بن محبوب عن حمّاد (بن زياد - فقيه) عن سليمان بن خالد عن أبي عبد اللّه عليه السلام: أنّه(5)سئل عن المكاتب افترى على رجل مسلم قال يضرب حدّ الحرّ ثمانين (جلدة - فقيه) (إن - كا) أدّى من مكاتبته شيئاً أو لم يؤدّ قيل له فإن زنا و هو مكاتب و لم يؤدّ شيئاً من مكاتبته قال هو(6)حقّ اللّه عزّ و جلّ يطرح عنه (من الحدّ - كا) خمسين(4) جلدة و يضرب خمسين.

1116-46362-(7) كافى 234/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 27/10: أحمد بن محمّد (بن عيسى - يب) عن فقيه 32/4: (الحسن - يب - فقيه) بن محبوب عن الحارث بن الأحول(5) عن بريد (العجليّ - يب - فقيه) عن أبي جعفر عليه السلام: في الأمة تزنى قال تجلد نصف حدّ الحرّ(6) كان لها زوج أو لم يكن (لها زوج - يب - فقيه).

1117-46363-(8) تهذيب 93/10: استبصار 238/4: الحسين بن سعيد عن فضالة عن أبان عن يحيى ابن أبي العلاء عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: كان أبى يقول حدّ المملوك نصف حدّ الحرّ.

1118-46364-(9) تهذيب 27/10: كافى 235/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن الأصبغ بن الأصبغ عن محمّد بن سليمان عن مروان بن مسلم عن عبيد بن زرارة أو (عن - كا) بريد العجليّ الشّكّ من محمّد قال: قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام: أمة زنت قال تجلد خمسين (جلدة - يب) قلت فانّها عادت قال تجلد خمسين قلت (فيجب - كا) عليها الرّجم في شيء من الحالات قال إذا زنت ثماني مرّات يجب عليها الرّجم قلت كيف صار في ثماني مرّات قال لأنّ الحرّ إذا زنى


1) . خمسون - فقيه.

2) . الحارث الأحول - يب.

3) . و المملوكة - ك.

4) . نصف الحدّ - يب فقيه.

5) . قال قال: سئل عليّ عليه السلام - فقيه.

6) . هذا - فقيه.

1113-46359-(4) امام باقر عليه السلام فرمود: «امير المؤمنين على عليه السلام دربارۀ غلامان و كنيزان حكم داد كه اگر فردى از اين ها زنا كند، پنجاه تازيانه بخورد - چه مسلمان چه كافر چه مسيحى باشد - و سنگسار و تبعيد نشود».

1114-46360-(5) امام عليه السلام فرمود: «اگر برده با كنيزى زنا كند، هركدام از اين دو پنجاه تازيانه مى خورد».

1115-46361-(6) سليمان بن خالد گويد: «حدّ مرد آزاد بر او زده مى شود؛ يعنى هشتاد تازيانه - چه، چيزى از مال المكاتبه پرداخت كرده باشد يا نه. از امام سؤال شد: اگر مكاتب زنا كند و چيزى از مكاتبه اش پرداخت نكرده است‌؟ حضرت فرمود: اين حقّ خداوند عز و جل است. پنجاه تازيانه از حدّ كم و پنجاه تازيانه زده مى شود».

1116-46362-(7) امام باقر عليه السلام دربارۀ كنيزى كه زنا مى دهد فرمود: «نيمى از حدّ آزاد بر او تازيانه زده مى شود - چه شوهر داشته باشد يا نداشته باشد».

1117-46363-(8) امام صادق عليه السلام بيان داشت: «پدرم مى فرمود: حدّ برده، نيمى از حدّ آزاد است».

1118-46364-(9) راوى گويد: «به امام صادق عليه السلام گفتم: كنيزى زنا داده است. حضرت فرمود: پنجاه تازيانه زده مى شود. گفتم: كنيز مجددا زنا داده است. حضرت فرمود: پنجاه تازيانه مى خورد. گفتم: آيا بر كنيز در هيچ حالتى سنگسار ثابت نمى شود؟ حضرت فرمود: اگر هشت بار زنا دهد، سنگسار بر او ثابت مى شود. پرسيدم: چگونه در مرتبۀ هشتم‌؟ حضرت فرمود: زيرا آزاد اگر چهار بار زنا كند و حدّ بر او جارى شود، كشته مى شود؛ بنابراين اگر كنيز هشت بار زنا دهد، در بار نهم سنگسار مى شود.

پرسيدم: علت اين چيست‌؟ حضرت فرمود: چون خداوند عز و جل به كنيز رحم كرده و بند بردگى و حدّ آزاد را بر وى جمع نمى كند. آن گاه امام افزود كه: بر امام مسلمانان است كه قيمت كنيز را به مولايش از سهم رقاب بدهد».

أربع مرّات و اُقيم عليه الحدّ قتل فإذا زنت الأمة ثمان مرّات رجمت في التّاسعة قلت و ما العلّة في ذلك فقال لأنّ اللّه عزّ و جلّ رحمها أن يجمع عليها ربق الرّقّ و حدّ الحرّ (قال - يب) ثمّ قال و على امام المسلمين ان يدفع ثمنها الى مولاه من سهم الرّقاب.

1119-46365-(10) فقيه 31/4: روى إبراهيم بن هاشم عن الأصبغ بن الأصبغ قال حدّثني محمّد بن سليمان المصرىّ عن مروان بن مسلم عن عبيد بن زرارة أو عن بريد العجليّ الشّكّ من محمّد قال: قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام: عبد زنى فقال يجلد نصف الحدّ قلت فانّه عاد قال فيضرب مثل ذلك قال: قلت فانّه عاد قال لا يزاد على نصف الحدّ قال: قلت فهل يجب عليه الرّجم في شيء من فعله قال نعم يقتل في الثّامنة ان فعل ذلك ثمان مرّات قال: قلت فما الفرق بينه و بين الحرّ و انّما فعلهما واحد قال انّ اللّه تبارك و تعالى رحمه أن يجمع عليه ربق الرّقّ و حدّ الحرّ قال ثمّ قال و على امام المسلمين ان يدفع ثمنه إلى مولاه من سهم الرّقاب.

علل الشّرائع 546: حدّثنا محمّد بن الحسن قال حدّثنا محمّد بن الحسن الصّفّار عن إبراهيم بن هاشم عن الأصبغ بن نباتة قال حدّثنا محمّد بن سليمان المصرىّ عن مروان بن مسلم عن عبيد بن زرارة أو عن بريد العجليّ الشّكّ من محمّد بن سليمان قال: قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام و ذكر نحوه. تفسير العيّاشىّ 93/2: عن زرارة قال: قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام:

و ذكر نحوه.

1120-46366-(11) كافى 235/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي نصر عن حميد بن زياد عن أبي عبد اللّه عليه السلام تهذيب 28/10 عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي نصر عن جميل عن بريد عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: إذا زنا العبد ضرب خمسين فإن عاد ضرب خمسين فإن عاد ضرب خمسين إلى ثماني مرّات فإن زنا ثماني مرّات قتل و أدّى الإمام قيمته إلى مولاه(1)من بيت المال.

1121-46367-(12) المقنع 148: و إن(2)زنا عبد بمحصنة أو غير محصنة ضرب خمسين جلدة فان عاد ضرب خمسين إلى أن يزنى ثمان مرّات ثمّ يقتل في الثّامنة.


1) . مواليه - يب.

2) . و إذا - ك.

1119-46365-(10) راوى گويد: «به امام صادق عليه السلام گفتم: برده اى زنا كرده است. حضرت فرمود: نيمى از حدّ بر او زده مى شود. گفتم: او مجددا زنا كرده است. حضرت فرمود: مشابه اين بر او زده مى شود. گفتم: او مجددا زنا كرده است. حضرت فرمود: بيش از نيمى از حدّ بر او زده نمى شود. راوى گويد: پرسيدم: آيا سنگسار شدن براى كارى كه كرده است، بر او ثابت مى شود؟ حضرت فرمود: آرى، در مرحلۀ هشتم و اگر هشت بار اين كار را بكند، كشته مى شود. راوى گويد: پرسيدم: چه فرقى است بين برده و آزاد با اين كه كار هر دو يكى است‌؟ حضرت فرمود: خداوند تبارك و تعالى به برده ترحم كرده كه بند بردگى و حدّ آزاد را بر وى جمع كند. راوى گويد: آن گاه امام فرمود: و بر امام مسلمانان است كه قيمت برده را به مولايش از سهم رقاب بدهد».

1120-46366-(11) امام صادق عليه السلام فرمود: «اگر برده زنا كند، پنجاه تازيانه مى خورد و اگر مجددا زنا كند، پنجاه تازيانه زده مى شود و اگر باز زنا كند، پنجاه تازيانه زده مى شود تا هشت بار. پس اگر هشت بار زنا كرد، كشته مى شود و امام قيمت او را به مولايش از بيت المال مى دهد».

1121-46367-(12) اگر برده اى با زن محصنه يا غير محصنه زنا كند، پنجاه تازيانه مى خورد و اگر مجددا زنا كند، پنجاه تازيانه زده مى شود تا آن كه هشت بار زنا كند. سپس در بار هشتم كشته مى شود.

1122-46370-(13) الهداية 76: و المملوك إذا زنى ضرب خمسين جلدة محصناً كان او غير محصن.
الإرجاعات

و تقدّم في رواية محمّد بن قيس (3) من باب (16) حكم من غشى امرأته بعد انقضاء العدّة

قوله: قضى أمير المؤمنين عليه السلام في مملوك طلق امرأته تطليقتين ثمّ جامعها بعد فأمر رجلاً يضربهما و يفرّق بينهما يجلد كلّ واحد منهما خمسين جلدة. و يأتي في الباب التالى ما يناسبه فراجع.

(28) باب أنّ المكاتب إذا زنى يجلد على قدر ما أعتق منه حدّ الحرّ و ما بقى حدّ المملوك

اشاره

1123-46371-(1) كافى 236/7: تهذيب 28/10: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن حمّاد عن الحلبيّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في المكاتب (يزنى - كا) قال: يجلد في الحدّ بقدر ما أعتق منه.

1124-46372-(2) كافى 236/7: تهذيب 28/10: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن حمّاد بن عيسى عن حريز عن محمّد بن مسلم عن أبي جعفر عليه السلام قال: يجلد المكاتب على قدر ما أعتق منه و ذكر أنّه يجلد ببعض السّوط و لا يجلد به كلِّه.

1125-46373-(3) فقيه 33/4: و روى عباد بن كثير البصرىّ عن جعفر بن محمّد عليهما السلام عن أبيه قال: في المكاتبين إذا فجرا يضربان من الحدّ بقدر ما أدّيا من مكاتبتهما حدّ الحرّ و يضربان الباقي حدّ المملوك.

1126-46374-(4) كافى 236/7: عدّة من أصحابنا عن أحمد بن محمّد بن خالد عن عثمان بن عيسى عن سماعة قال: يجلد المكاتب إذا زنا على قدر ما أعتق منه فإن قذف المحصنة فعليه أن يجلد ثمانين، حرّاً كان أو مملوكاً. المحاسن 275: البرقيّ عن عثمان بن عيسى عن سماعة بن مهران عن أبي عبد اللّه عليه السلام (مثله الى قوله: ما اعتق منه).

1127-46375-(5) نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 153: عن ابن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في المكاتب قال يجلد بقدر ما أدّىٰ من مكاتبته حدّ الحرّ و ما بقي حدّ المملوك.

1122-46370-(13) برده اگر زنا كند، پنجاه تازيانه زده مى شود - محصن يا غير محصن باشد.

ارجاعات

گذشت:

در روايت سوم از باب شانزدهم، اين گفته كه: «امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ برده اى كه زنش را دوبار طلاق داده پس از آن با وى آميزش كرده است، دستور داد كه مردى اين دو نفر را بزند و اين دو را از هم جدا كند. هر كدام از اين دو، پنجاه تازيانه مى خورند».

مى آيد:

در باب بعدى، به روايت مناسب اين باب مراجعه كنيد.

باب 28 حكم بردۀ مكاتب

1123-46371-(1) امام صادق عليه السلام دربارۀ حدّ بردۀ مكاتب فرمود: «به همان نسبت كه از وى آزاد شده است، تازيانه مى خورد».

1124-46372-(2) امام باقر عليه السلام فرمود: «بردۀ مكاتب به نسبتى كه از او آزاد شده، تازيانه مى خورد. امام فرمود كه:

با قسمتى از تازيانه بر او زده مى شود و با همۀ تازيانه به او نمى زنند».

1125-46373-(3) امام باقر عليه السلام دربارۀ دو بردۀ مكاتب اگر زنا كنند، فرمود: «به نسبتى كه از مكاتبۀ خويش پرداخت كرده اند، حدّ آزاد را مى خورند و باقيمانده بر پايۀ حدّ برده زده مى شوند».

1126-46374-(4) سماعه گويد: «بردۀ مكاتب اگر زنا كند به نسبتى كه از وى آزاده شده، تازيانه مى خورد ولى اگر محصنه اى را متهم به زنا كرد - خواه آزاد باشد يا برده - بر اوست كه هشتاد تازيانه بخورد».

1127-46375-(5) امام صادق عليه السلام دربارۀ بردۀ مكاتب فرمود: «به نسبتى كه از مكاتبۀ خويش پرداخته است، همانند آزاد حدّ مى خورد و باقيمانده را مانند برده حدّ مى خورد».

1128-46376-(1)كافى 236/7: محمّد بن يحيى عن محمّد بن أحمد عن محمّد بن عيسى تهذيب 28/10: أحمد بن محمّد عن محمّد بن عيسى عن يوسف بن عقيل عن محمّد بن قيس عن أبى جعفر عليه السلام قال: قضى أمير المؤمنين عليه السلام في مكاتبة زنت قال ينظر ما أخذ(2)من مكاتبتها فيكون فيها حدّ الحرّة و ما لم يقض فيكون فيه حدّ الأمة و قال في مكاتبة زنت و قد أعتق منها ثلاثة أرباع و بقى ربع فجلدت ثلاثة أرباع الحدّ حساب الحرّة على مائة فذلك خمسة و سبعون سوطاً(3)و (جلد - كا) ربعها حساب خمسين من الأمة أثنى عشر سوطاً و نصفاً(4)فذلك سبعة و ثمانون جلدة و نصفاً(5)و أبى أن يرجمها و أن ينفيها قبل أن يبيّن(6)عتقها. كافى 236/7: عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى عن يونس و عن أبيه عن ابن أبي نجران جميعاً عن عاصم بن حميد عن محمّد ابن قيس تهذيب 29/10: يونس بن عبد الرّحمن عن عاصم عن محمّد بن قيس عن أبي جعفر عليه السلام مثله الّا أنّه(6) قال: يؤخذ السّوط من نصفه فيضرب به و كذلك الأقلّ و الأكثر.

1129-46377-(7) فقيه 33/4: و روى سليمان بن خالد عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في عبد بين رجلين أعتق أحدهما نصيبه ثمّ إنّ العبد أتى حدّاً من حدود اللّه عزّ و جلّ قال إن كان العبد حيث أعتق نصفه قوّم ليغرم الّذى أعتقه نصف قيمته فنصفه حرّ يضرب نصف حدّ الحرّ و يضرب نصف حدّ العبد و إن لم يكن قوّم فهو عبد يضرب حدّ العبد.

1130-46378-(8) إرشاد المفيد 113: و رووا: أنّ مكاتبة زنت على عهد عثمان و قد عتق منها ثلاثة أرباع فسئل عثمان أمير المؤمنين فقال يجلد منها بحساب الحرّيّة و يجلد منها بحساب الرّقّ‌. و سئل زيد بن ثابت فقال تجلد بحساب الرّقّ فقال له أمير المؤمنين عليه السلام كيف تجلد بحساب الرّقّ و قد عتق منها ثلاثة أرباعها و هلّا جلدتها بحساب الحرّيّة فانّها فيها أكثر فقال زيد لو كان ذلك كذلك لوجب توريثها بحساب الحرّيّة فقال له أمير المؤمنين عليه السلام أجل ذلك واجب فَأَفحم زيد و خالف عثمان أمير المؤمنين عليه السلام و صار الى قول زيد و لم يصغ الى ما قال بعد ظهور الحجّة عليه و أمثال ذلك ممّا يطول بذكره الكتاب و ينتشر فيه الخطاب.


1) . الّا أنّ يونس قال - كا.

2) . أدّت - يب.

3) . جلدة - يب.

4) . و نصف - يب.

5) . و نصف - يب.

6) . يتبيّن - يب.

1128-46376-(6) امام باقر عليه السلام بيان داشت: «امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ كنيز مكاتبى كه زنا داده بود، حكم داد و فرمود: ملاحظه مى شود به آنچه از ميزان مكاتبه اش اخذ شده است كه بدين ميزان، حدّ آزاد زده مى شود و آنچه از كنيز پرداخت نشده است، حدّ كنيز مى خورد و نيز حضرت دربارۀ كنيز مكاتبه اى كه زنا داده است - در حالى كه سه چهارم وى آزاد شده و يك چهارم آن مانده است - فرمود: سه چهارم حدّ به حساب زن آزاد بر پايۀ صد تازيانه مى خورد كه مقدار آن هفتاد و پنج تازيانه مى شود و يك چهارم كنيز به حساب پنجاه تازيانۀ كنيز - يعنى مقدار آن دوازده و نيم تازيانه - مجموعا هشتاد و هفت و نيم تازيانه مى شود و امام عليه السلام از اين كه كنيز مكاتب را - پيش از آن كه آزادى اش مشخص شود - سنگسار و او را تبعيد كنند، امتناع مى ورزيد».

متن روايت در تهذيب. در تهذيب از امام باقر عليه السلام مشابه همين روايت آمده است؛ تنها با اين افزودگى كه حضرت فرمود: «تازيانه از نيمۀ آن گرفته و با آن زده مى شود و همچنين است كمتر و بيشتر».

1129-46377-(7) امام صادق عليه السلام دربارۀ برده اى كه مشترك ميان دو نفر است و يكى از اين دو سهم خود را آزاد كرده است و پس از آن، برده مرتكب حدّى از حدود خداوند عز و جل شد، فرمود: «برده زمانى كه نيمى از آن آزاد شده و به قيمت رسيده است، نيمى از حدّ آزاد و نيمى از حدّ برده بر او زده مى شود و اگر به قيمت نرسيده، او برده است و حدّ برده را مى خورد».

1130-46378-(8) روايت كرده اند كه كنيز مكاتبه اى در زمان عثمان زنا داد - در حالى كه سه چهارمش آزاد شده بود. عثمان از امير المؤمنين عليه السلام پرسيد. حضرت فرمود: «بخشى از كنيز به حساب آزاد و بخشى از آن به حساب برده تازيانه مى خورد. از زيدبن ثابت سؤال شد، او گفت: به حساب برده تازيانه زده مى شود.

امير المؤمنين عليه السلام به وى فرمود: چگونه اين كنيز به حساب برده تازيانه مى خورد، با اين كه سه چهارمش آزاد شده است! چرا او را به حساب آزاد تازيانه نمى زنى‌؟ آزادى كه در اين برده بيشتر است‌؟ زيد گفت: اگر چنين بود، مى بايست ارث دادن به اين كنيز هم بر پايۀ آزادى باشد. امير المؤمنين عليه السلام به زيد فرمود: آرى، اين هم ثابت است. در اينجا زيد مجاب و ساكت شد ولى عثمان با امير المؤمنين عليه السلام مخالفت ورزيد و نظر زيد را پذيرفت و با اين كه حجت بر وى تمام شده بود به آنچه امير المؤمنين عليه السلام فرمود، گوش نداد و مشابه هاى اين داستان نيز هست كه با ذكر آن، كتاب طولانى و سخن پراكنده مى شود».

الإرجاعات

و تقدّم في رواية حريز (4) من باب (26) ما يحلّ من السمك أكله من أبواب الأطعمة ج 28 قول أبي حنيفة ما تقول في مكاتب كانت مكاتبته ألف درهم فأدّى تسعمائة و تسعة و تسعين درهماً ثمّ أحدث يعنى الزّنا كيف نحدّه فقلت عندي بعينها حديث

حدّثني محمّد بن مسلم عن أبي جعفر عليه السلام: انّ عليّاً عليه السلام كان يضرب بالسوط و بثلثِه و بنصفه و ببعضه بقدر أدائه. و في غير واحد من أحاديث باب (20) حكم من زنى بجارية يملك بعضها و الباب المتقدّم ما يناسب ذلك.

(29) باب حكم من زنى و ادّعى الجهالة و حكم تزويج ذات البعل أو ذات العدّة

اشاره
1131-46379-(1)كافى 192/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 20/10: أحمد بن محمّد بن عيسى عن (الحسن - يب) بن محبوب عن جميل بن صالح عن أبي عبيدة عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: سألته عن امرأة تزوّجت رجلاً و لها زوج قال فقال ان كان زوجها الأوّل مقيماً معها في المصر الّذى(1) هي فيه تصل إليه و يصل(2)إليها فانّ عليها ما على الزّانى المحصن الرّجم (قال - كا) و إن كان زوجها الأوّل غائباً عنها أو كان مقيماً معها في المصر لا يصل إليها و لا تصل إليه فانّ عليها ما على الزّانية غير المحصنة و لا لعان بينهما (و لا تفريق - كا) قلت من يرجمها أو يضربها الحدّ و زوجها لا يقدّمها إلى الإمام و لا يريد ذلك منها فقال إنّ الحدّ لا يزال للّه في بدنها حتّى يقوم به من قام أو تلقى(3)اللّه و هو عليها (غضبان - كا) قلت فإن كانت جاهلة بما صنعت قال فقال أ ليس هي في دار الهجرة قلت بلى قال فما من امرأة اليوم من نساء المسلمين إلّا و هي تعلم أنّ المرأة المسلمة لا يحلّ لها أن تتزوّج زوجين قال و لو أنّ المرأة إذا فجرت قالت لم أدر أو جهلت أنّ الّذى فعل حرام و لم يقم عليها الحدّ إذاً لتعطّلت الحدود.

مستطرفات السّرائر 91: جميل عن أبي عبيدة عن أبي عبد اللّه عليه السلام: نحوه.

1132-46380-(2) كافى 193/7: تهذيب 21/10: استبصار 209/4: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن

1) . الّتى - يب.

2) . أو يصل - يب.

3) . و تلقى - يب.

ارجاعات

گذشت:

در روايت چهارم از باب بيست و ششم از ابواب خوراكى ها، گفتۀ ابوحنيفه كه: «چه مى گويى بردۀ مكاتبى كه قرارداد مكاتبه اش هزار درهم بوده است، نهصد و نود و نه درهم را پرداخت كرده است.

پس از آن زنا كرده، چگونه او را حدّ بزنيم‌؟ من گفتم: براى اين قضيه نزد من روايت است. محمد بن مسلم از امام باقر عليه السلام روايت مى كند كه: امير المؤمنين على عليه السلام پيوسته با تمام تازيانه و با يك سوم و نصف و بعضى از آن به اندازه اى كه برده پرداخت كرده، مى زد» و در بسيارى از روايات باب بيست و نيز باب قبلى، مناسب اين باب.

باب 29 حكم زانى كه مدّعى جهل است و حكم ازدواج با زن شوهردار و عدّه دار

1131-46379-(1) ابوعبيده گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ زنى كه با مردى ازدواج كرده با اين كه زن شوهر دارد، پرسيدم. حضرت فرمود: اگر شوهر اولش در همان شهرى كه زن در آن و با وى مقيم است و زن دسترسى به مرد و مرد دسترسى به زن دارد، در اين صورت بر زن همان است كه بر زناكار محصن است؛ يعنى سنگسار شدن. ولى اگر شوهر اولش دور از زن و همراه زن در همان شهر مقيم است ولى دسترسى به زن ندارد و زن نيز دسترسى به او ندارد، در اين صورت بر اين زن است، آنچه بر زن زناكار و غير محصن است و لعان بين اين دو نخواهد بود و جدايى ايجاد نمى شود. پرسيدم: چه كسى اين زن را سنگسار مى كند يا حدّ مى زند، با اين كه شوهرش او را نزد امام نمى برد و از زن نيز نمى خواهد كه نزد امام برود؟ حضرت فرمود: پيوسته حدّ الهى در بدن اين زن خواهد بود تا كسى بدان قيام كند يا آن كه زن، خدا را در حالى ملاقات كند كه خداوند بر وى غضبناك است. پرسيدم:

اگر زن در ارتباط با كارى كه كرده است، جاهل باشد؟ حضرت فرمود: آيا اين زن در سرزمين هجرت [\اسلام] نيست‌؟ گفتم: بله. حضرت فرمود: هيچ زن مسلمانى امروز نيست مگر اين كه مى داند كه زن مسلمان نمى تواند دو شوهر بگيرد. حضرت افزود: اگر زن هنگامى كه زنا داد، بگويد نفهميدم يا نمى دانستم آنچه كرده ام حرام است و حدّ بر او جارى نگردد، در اين هنگام حدود الهى تعطيل مى شود».

1132-46380-(2) ابوبصير گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ زنى كه مردى با وى ازدواج كرده پس از آن متوجه

إسماعيل بن مرّار عن يونس عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: سألته عن امرأة تزوّجها رجل فوجد لها زوجاً قال عليه الجلد و عليها الرّجم لأنّه قد تقدّم (بغير - كا) علم(1)و تقدّمت هى بعلم و كفّارته إن لم يتقدّم(2)إلى الإمام أن يتصدّق بخمسة أصوع دقيق(3)- قال في مرآة العقول حمل على التّعزير لتقصيره في التّفتيش أو على ما إذا ظنّ أنّ لها زوجاً -. و حمله الشّيخ رحمه اللّه على أنّه غلب في ظنّه انّ لها زوجاً ففرّط في التّفتيش عن ذلك فاستحقّ لهذا التّفريط التّعزير.

1133-46381-(3) كافى 193/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 21/10: أحمد بن محمّد عن ابن محبوب عن يونس بن يعقوب عن أبي بصير عن أبي جعفر عليه السلام قال: سئل عن امرأة كان لها زوج غائب عنها فتزوّجت زوجاً آخر قال إن رفعت إلى الإمام ثمّ شهد عليها شهود أنّ لها زوجاً غائباً و أنّ مادّته(4)و خبره يأتيها منه و أنّها تزوّجت زوجاً آخر كان على الإمام أن يحدّها و يفرّق بينها و بين الّذى تزوّجها قلت فالمهر الّذى أخذت منه كيف يصنع به قال إن أصاب منه(5)شيئاً فليأخذه و إن لم يصب منه(6)شيئاً فإنّ كلّ ما أخذت منه حرام عليها مثل أجر الفاجرة.

1134-46382-(4) تهذيب 26/10: استبصار 210/4: الحسين بن سعيد عن ابن أبي عمير عن حمّاد عن الحلبيّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في امرأة تزوّجت و لها زوج فقال ترجم المرأة و ان كان للّذى تزوّجها بيّنة على تزويجها و الّا ضرب الحدّ.

1135-46383-(5) المقنع 146: و إذا تزوّجت المرأة و لها زوج رجمت و إن كان للّذى تزوّجها بيّنة على تزويجها و إلّا ضرب الحدّ و ان تزوّجت امرأة في عدّتها فان كانت في عدّة طلاق لزوجها عليها فيها الرّجعة رجمت و إن كانت في عدّة ليس لزوجها عليها فيها رجعة ضربت الحدّ مائة جلدة و إن كانت تزوّجت في عدّة من بعد موت زوجها من قبل انقضاء الأجل من الأربعة الأشهر و العشرة أيّام(7)فلا ترجم و تجلد مائة جلدة.


1) . بعلم - يب - صا.

2) . يقدّم - يب - صا.

3) . دقيقاً - يب - صا.

4) . أى نفقتها.

5) . منها - يب.

6) . منها - يب.

7) . الأيّام - ك.

شد كه وى شوهر دارد، پرسيدم. حضرت فرمود: بر مرد تازيانه و بر زن سنگسار شدن است؛ چرا كه مرد ندانسته و زن دانسته اقدام كرده است و كفّارۀ مرد اگر پيش امام نيامده اين است كه پنج من آرد صدقه بدهد». مجلسى رحمه الله در مرآت العقول گفته است: «تازيانۀ مرد بر تعزير حمل شده است؛ چرا كه مرد در فحص و جستجو تقصير كرده يا حمل شده برآن صورت كه مرد گمان داشته كه اين زن شوهردار است». شيخ طوسى رحمه الله اين روايت را بر آن مورد حمل كرده كه: «مرد، ظنّ غالب دارد كه زن شوهردار است ولى در فحص و بررسى، كوتاهى كرده است و براى همين كوتاهى و تفريط، استحقاق تعزير پيدا كرده است».

1133-46381-(3) ابوبصير گويد: «از امام باقر عليه السلام دربارۀ زنى كه شوهرى دور از خويش دارد و مجددا با مرد ديگرى ازدواج كرده است، سؤال شد. حضرت فرمود: اگر او را نزد امام ببرند و شهود عليه وى شهادت دهند كه شوهر غايب بوده و نفقۀ مرد و خبر وى براى زن مى آمده و اين زن شوهر ديگرى كرده است، امام بايد او را حدّ بزند و او را از شوهر جديدى كه كرده است، جدا سازد. پرسيدم: مهرى كه زن از اين شوهر جديد گرفته، چه مى شود؟ حضرت فرمود: اگر شوهر جديد به چيزى از آن دست يابد، آن را بگيرد و اگر به چيزى از آن دست نيابد، هر آنچه زن از شوهر جديد گرفته، بر زن حرام است؛ مانند مزد زن زناكار».

1134-46382-(4) امام صادق عليه السلام دربارۀ زنى كه ازدواج كرده است - با اين كه شوهردارد - فرمود: «زن سنگسار مى شود و آن كس كه با وى ازدواج كرده اگر بيّنه اى بر [كنايه از آن كه زوج گواه بر عدم علم به تاهل زوجه داشته باشد] ازدواج با اين زن دارد [كه هيچ]؛ وگرنه او هم حدّ مى خورد».

1135-46383-(5) اگر زنى با اين كه شوهر دارد ازدواج كند، سنگسار مى شود و آن كس كه با اين زن ازدواج كرده، اگر بر ازدواجش بيّنه اى دارد [كه هيچ]؛ وگرنه حدّ مى خورد و اما اگر زنى در عدّه اش ازدواج كند، پس اگر در عدّه طلاقى باشد كه شوهرش مى تواند در عدّه به او رجوع كند، آن زن سنگسار مى شود ولى اگر در عدّه اى است كه شوهرش در آن عدّه حقّ رجوع به زن را ندارد، آن زن تازيانه به عنوان حدّ مى خورد و اما اگر زن در عدّه پس از مرگ شوهرش، پيش از تمام شدن مدت كه همان چهار ماه و ده روز است ازدواج كند، سنگسار نمى شود و صد تازيانه به او زده مى شود.

1136-46384-(6) دعائم الإسلام 454/2: و عن جعفر بن محمّد عليهما السلام أنّه قال: من تزوّج امرأة لها زوج ضرب الحدّ إن لم يكن أحصن و رجمت المرأة بعد أن تجلد و إن أحصنا جلدا جميعاً و رجما يعنى إذا علم الرّجل أنّ المرأة ذات زوج و إن لم يعلم فلا حدّ عليه.

1137-46385-(7) دعائم الإسلام 454/2: عن أبي جعفر محمّد بن عليّ عليهما السلام: أنّه سئل عن امرأة تزوّجت و لها زوج غائب قال يفرّق بينها و بين الزّوج الّذى تزوّجته(1)و تحدّ حدّ الزّانى.

1138-46386-(8) تهذيب 25/10: استبصار 209/4: أحمد بن محمّد (بن عيسى - صا) عن ابن أبى عمير عن شعيب قال: سألت أبا الحسن عليه السلام عن رجل تزوّج امرأة لها زوج قال يفرّق بينهما قلت فعليه ضرب قال لا ماله يضرب فخرجت من عنده و أبو بصير بحيال الميزاب فأخبرته بالمسألة و الجواب فقال لي أين أنا قلت بحيال الميزاب قال فرفع يده فقال و ربّ هذا البيت أو و ربّ هذه الكعبة لسمعت جعفراً يقول إنّ عليّاً عليه السلام قضى في الرّجل تزوّج(2)امرأة لها زوج فرجم المرأة و ضرب الرّجل الحدّ ثمّ قال لو علمت أنّك علمت لفضخت(3)رأسك بالحجارة ثمّ قال ما أخوفنى أن لا يكون أوتى علمه.

قال محمّد بن الحسن الّذى سمع أبو بصير عن أبي عبد اللّه عليه السلام لا ينافى ما أفتى به أبو الحسن عليه السلام لأنّه عليه السلام انّما نفى عنه الحدّ لأنّه لم يعلم أنّ لها زوجاً و الّذى ضربه أمير المؤمنين عليه السلام يحتمل شيئين أحدهما أن يكون ضربه لعلمه بأنّ لها زوجاً و قد روى ذلك أبو بصير فيما رواه يونس عنه و قد قدّمناه ذكره و الثّانى لغلبة ظنّه انّ لها زوجاً ففرّط في التّفتيش عن حالها فضربه تعزيراً و ليس في الخبر أنّه ضربه الحدّ تامّاً و يكون

قوله عليه السلام: لو علمت أنّك علمت لفضخت رأسك بالحجارة. المراد به انّك لو علمت علم يقين انّ لها زوجاً لفعلت ذلك بك. و يحتمل أن يكون المراد به انّ الرّجل كان متّهماً في أنّه عقد عليها و لم يكن قد عقد و لم تكن له بيّنة بالتّزويج فحينئذٍ أقيم عليه الحدّ لمكان التّهمة.

1139-46387-(9) فقيه 16/4: و روى شعيب عن أبي بصير قال قال أبو جعفر عليه السلام: قضى عليّ عليه السلام في رجل تزوّج امرأة رجل أنّه رجم المرأة و ضرب الرّجل الحدّ و قال عليه السلام لو علمت أنّك علمت لفضخت رأسك بالحجارة.

1) . تزوّجت - ك.

2) . يتزوّج - صا.

3) . الفضخ: كسر كلّ شيء أجوف نحو الرّأس - اللّسان.

1136-46384-(6) امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: «هر كس كه با زن شوهردارى ازدواج كند، حدّ مى خورد - اگر محصن نباشد و زن پس از آن كه تازيانه خورد، سنگسار مى شود. ولى اگر هر دو محصن باشند، هر دو تازيانه مى خورند و سنگسار مى گردند». منظور حضرت صورتى است كه مرد بداند كه زن شوهردار است ولى اگر نداند، حدّ بر او نيست.

1137-46385-(7) از امام باقر عليه السلام دربارۀ زنى كه ازدواج كرده - با اين كه شوهرى غائب دارد - سؤال شد. حضرت فرمود: «زن را از شوهرى كه با آن ازدواج كرده، جدا مى سازد و حدّ زناكار بر او جارى مى شود».

1138-46386-(8) شعيب گويد: «از امام ابوالحسن عليه السلام [\على بن موسى الرضا] پرسيدم: مردى با زنى شوهردار ازدواج كرده است‌؟ حضرت فرمود: اين دو از هم جدا مى شوند. پرسيدم: آيا مرد را هم بايد زد؟ حضرت فرمود: نه، چرا او زده شود؟ شعيب گويد: از نزد امام بيرون آمدم. ابوبصير در برابر ناودان (1)ايستاده بود.

من او را از اين سؤال و جواب باخبر كردم. او از من پرسيد: من كجا هستم‌؟ گفتم: در برابر ناودان.

شعيب گويد: ابوبصير دستش را بالا برد و گفت: به خداى اين خانه سوگند! يا به خداى اين كعبه سوگند! من از امام جعفر صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: امير المؤمنين على عليه السلام دربارۀ مردى كه با زن شوهردار ازدواج كرده بود، حكم داد. زن را سنگسار كرد و مرد را حدّ زد. پس از آن، امير المؤمنين عليه السلام فرمود: اگر مى دانستم كه مى دانسته اى، سرت را با سنگ مى شكستم. آن گاه امير المؤمنين عليه السلام فرمود:

چقدر مى ترسيدم كه اين مرد آگاه نبوده است».

محمد بن الحسن [\شيخ طوسى رحمه الله] گويد: «آنچه ابوبصير از امام صادق عليه السلام شنيده است، با آنچه ابوالحسن عليه السلام به آن فتوى داده است، منافاتى ندارد؛ چرا كه امام ابوالحسن حدّ را از وى نفى كرده، چون كه مرد نمى دانسته كه زن، شوهر داشته است و اما آن كس كه امير المؤمنين عليه السلام او را حدّ زده است، دو احتمال در آن مى رود؛ يك) چون آن مرد مى دانسته كه زن شوهردار است و اين را ابوبصير در روايتى كه يونس از وى دارد نقل كرده است و ما هم قبلا از آن ياد كرديم. دو) چون مرد ظنّ غالب داشته كه اين زن شوهر دارد و در جستجو و فحص از حال زن كوتاهى كرده؛ امام هم او را به عنوان تعزير [حدّ] زده است و در روايت نيامده است كه امام امير المؤمنين عليه السلام حدّ كامل بر او زده است و فرمودۀ امير المؤمنين عليه السلام كه:

اگر مى دانستم كه مى دانسته اى، سرت را با سنگ مى شكستم، هم منظور اين بوده كه اگر تو به يقين مى دانستى كه آن زن شوهر دارد، من اين چنين با تو مى كردم و البته احتمال هم مى رود [احتمال سوم] كه منظور از آن جمله اين است كه، مرد در اين جهت كه آيا آن زن را عقد كرده يا آن كه عقد نكرده، متهم بوده و شاهدى بر ازدواج با وى نداشته است؛ در اين صورت به خاطر همين اتهام، حدّ بر مرد جارى شده است».

1139-46387-(9) امام باقر عليه السلام فرمود: «امير المؤمنين على عليه السلام دربارۀ مردى كه با زن مردى ازدواج كرده است، حكم داد. زن را سنگسار كرد و مرد را حدّ زد و فرمود: اگر مى دانستم كه مى دانسته اى، سرت را با سنگ مى شكستم».


1) . ميزاب يعنى ناودان و منظور از ناودان طلاى پشت بام كعبه است.

1140-46388-(10) أمالي الطّوسىّ 674: حدّثنا الشّيخ أبو جعفر محمّد بن الحسن بن عليّ بن الحسن الطّوسىّ رضي اللّه عنه قال و بالاسناد المتقدّم عن أحمد بن رزق عن يحيى بن العلاء قال: قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام ما ترى في رجل تزوّج امرأة فمكثت معه سنة ثمّ غابت عنه ثمّ تزوّجت آخر فمكثت معه سنة ثمّ غابت عنه ثمّ تزوّجت آخر ثمّ انّ الثّالث أولدها قال ترجم لأنّ الأوّل أحصنها قال: قلت فما ترى في ولدها قال ينسب الى أبيه قال: قلت فان مات الأب يرثه الغلام قال نعم.

1141-46389-(11) نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 146: عن أبي بصير عنه عليه السلام قال: قضى أمير المؤمنين عليه السلام في المرأة لها بعل لحقت بقوم فأخبرتهم أنّها أيّم(1)فنكحها أحدهم ثمّ جاء زوجها أنّ لها الصّداق و أمر بها إذ وضعت ولدها أن ترجم.

1142-46390-(12) كافى 192/7: عدّة من أصحابنا عن سهل بن زياد و تهذيب 20/10: عليّ بن إبراهيم عن أبيه (جميعاً - كما) عن (الحسن - يب) بن محبوب عن أبي أيّوب عن يزيد الكناسىّ قال: سألت أبا جعفر عليه السلام عن امرأة تزوّجت في عدّتها قال إن كانت تزوّجت في عدّة طلاق لزوجها عليها الرّجعة فإنّ عليها الرّجم و إن كانت تزوّجت في عدّة ليس لزوجها عليها الرّجعة فإنّ عليها حدّ الزّانى غير المحصن و إن كانت تزوّجت في عدّة من بعد موت زوجها من قبل انقضاء الأربعة أشهر و العشرة أيّام فلا رجم عليها و عليها ضرب مائة جلدة قلت أ رأيت إن كان ذلك منها بجهالة‌؟ قال فقال ما من امرأة اليوم من نساء المسلمين إلّا و هي تعلم أنّ عليها عدّة في طلاق أو موت و لقد كنّ نساء الجاهليّة يعرفن ذلك قلت فإن كانت تعلم أنّ عليها عدّة و لا تدرى كم هى‌؟ (قال - كا) فقال إذا علمت أنّ عليها العدّة لزمتها الحجّة فتسأل حتّى تعلم.

1143-46391-(13) فقيه 26/4: و روى الحسن بن محبوب عن يزيد(2)الكناسىّ قال: سألت أبا جعفر عليه السلام عن امرأة تزوّجت في عدّتها فقال إن كانت تزوّجت في عدّة من بعد موت زوجها من قبل انقضاء الأربعة الأشهر و عشر فلا رجم عليها و عليها ضرب مائة جلدة و إن كانت تزوّجت في عدّة طلاق لزوجها عليها فيها رجعة فانّ عليها الرّجم و إن كانت تزوّجت في عدّة ليس لزوجها عليها فيها رجعة فانّ عليها حدّ الزّانى غير المحصن.


1) . بلا زوج - ك.

2) . بريد - ئل.

1140-46388-(10) يحيى بن العلاء گويد: «به امام صادق عليه السلام گفتم: نظر شما دربارۀ مردى كه با زنى ازدواج و يك سال را با او سپرى كرده سپس از وى دور شده است، پس از آن زن با ديگرى ازدواج و با او هم يك سال را سپرى كرده، سپس از وى دور شده و پس از آن با ديگرى ازدواج كرده است، آن گاه سومى از اين زن فرزند آورده است، چيست‌؟ حضرت فرمود: آن زن سنگسار مى شود؛ چون شوهر اول، او را محصنه كرده است. يحيى بن علاء گويد: پرسيدم: نظر شما دربارۀ فرزندش چيست‌؟ حضرت فرمود:

به پدرش منسوب است. يحيى بن علاء گويد: پرسيدم: اگر پدر بميرد، پسر از او ارث مى برد؟ حضرت فرمود: آرى».

1141-46389-(11) ابوبصير از امام عليه السلام [\امام صادق عليه السلام] روايت مى كند كه حضرت فرمود: «امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ زن شوهردارى كه به گروهى پيوست و به آنان گفت كه بى شوهر است و يكى از آن گروه با وى ازدواج كرد، آن گاه شوهر آن زن آمد، حكم كرد كه: مهر براى زن است و حضرت دستور داد كه آن زمان كه زن وضع حمل كند، سنگسار شود».

1142-46390-(12) يزيد كناسى گويد: «از امام باقر عليه السلام دربارۀ زنى كه در عدّه اش ازدواج كرده است، پرسيدم.

حضرت فرمود: اگر در عدّۀ طلاقى كه شوهرش حقّ رجوع به زن دارد ازدواج كرده است، بايد زن سنگسار شود. ولى اگر در عدّه اى كه شوهرش حقّ رجوع ندارد ازدواج كرده، بايد كه زن حدّ زناكار و غير محصن بخورد و اگر در عدّه پس از مرگ شوهرش، پيش از تمام شدن چهار ماه و ده روز ازدواج كرده است، سنگسار شدن براى زن نيست و بر او صد تازيانه است. پرسيدم: اگر اين كار از وى برپايۀ جهالت بوده است، نظر شما چيست‌؟ حضرت فرمود: هيچ زنى از زنان مسلمان امروز نيست مگر اين كه مى داند كه بايد پس از طلاق و مرگ، عدّه نگه دارد و زنان جاهليت نيز با اين قضيه آشنا بودند.

پرسيدم: اگر مى دانسته كه بايد عده نگه دارد ولى نمى دانسته كه چه اندازه است‌؟ حضرت فرمود: اگر مى دانسته كه عدّه نگه داشتن بر او لازم است، ديگر حجت بر وى تمام است؛ بايد بپرسد تا بداند».

1143-46391-(13) يزيد كنّاسى گويد: «از امام باقر عليه السلام دربارۀ زنى كه در عدّه اش ازدواج كرده است، پرسيدم.

حضرت فرمود: اگر در عده پس از مرگ شوهرش، پيش از تمام شدن چهار ماه و ده روز ازدواج كرده است، سنگسار بر او نيست و صد تازيانه بر اوست و اگر در عدّۀ طلاقى كه شوهرش در آن عدّه حقّ رجوع به وى را داشته است ازدواج كرده، سنگسار كردن بر او ثابت است. ولى اگر در عدّه اى كه شوهرش حقّ رجوع در آن عدّه را به زن نداشته ازدواج كرده است، بر اوست حدّ زناكار غير محصن».

1144-46392-(14) دعائم الإسلام 454/2: عن أبي جعفر محمّد بن عليّ عليهما السلام: أنّه سئل عن امرأة تزوّجت في عدّة طلاق لزوجها فيها الرّجعة عليها قال عليها الرّجم و إن تزوّجت في عدّة ليس لزوجها عليها فيها رجعة فإنّ عليها حدّ الزّانى غير المحصن مائة جلدة و كذلك إن تزوّجت في عدّة من موت زوجها يعنى إذا كان الزّوج الثّانى قد أصابها قيل له أ رأيت إن كان ذلك منها بجهالة قال ما من نساء المسلمين اليوم امرأة إلّا و هي تعلم أنّ عليها عدّة في طلاق أو موت و لقد كان نساء الجاهليّة يعرفن ذلك من قبل قيل له فإن كانت لا تعلم قال قد لزمتها الحجّة تسأل حتّى تعلم.

1145-46393-(15) كافى 193/7: تهذيب 21/10: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن فقيه 19/4: حمّاد عن الحلبيّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام: أنّ عليّاً عليه السلام ضرب رجلاً تزوّج امرأة في نفاسها قبل ان تطهر الحدّ.

تهذيب قال محمّد بن الحسن كان أبو جعفر محمّد بن عليّ بن الحسين بن بابويه رحمه اللّه يقول في هذا الحديث انّه انّما ضربه الحدّ لانّه كان وطئها لأنّه لو لم يكن وطئها لما وجب عليها الحدّ لأنّها قد خرجت من العدّة بوضعها ما في بطنها. و هذا الّذى ذكره رحمه اللّه يحتمل إذا كانت المرأة مطلّقة فامّا إذا قدّرنا انّها كانت متوفّىٰ عنها زوجها فوضعها الحمل لا يخرجها عن العدّة بل تحتاج ان تستوفى العدّة أربعة أشهر و عشرة أيّام و قد بيّنّا ذلك في كتاب النّكاح و إذا كان الأمر على ما ذكرناه فأمير المؤمنين عليه السلام انّما ضربه لأنّها لم تخرج بعد من العدّة الّتى هي عدّة المتوفّىٰ عنها زوجها و الوجهان جميعاً محتملان.

1146-46394-(16) تهذيب 22/10: استبصار 207/4: محمّد بن أحمد ابن يحيى عن أحمد بن الحسن بن عليّ بن فضّال عن عمرو بن سعيد عن مصدّق بن صدقة عن عمّار بن موسى السّاباطىّ‌(1)عن أبي عبد اللّه عليه السلام: عن رجل كانت له امرأة فطلّقها أو ماتت فزنا قال عليه الرّجم و عن امرأة(2)كان لها زوج فطلّقها أو مات ثمّ زنت عليها الرّجم قال نعم.

1) . عمّار السّاباطىّ - صا.

2) . المرأة - صا.

1144-46392-(14) از امام باقر عليه السلام دربارۀ زنى كه در عدّۀ طلاقى كه براى شوهرش در آن عدّه حقّ رجوع بوده ازدواج كرده است، سؤال شد. حضرت فرمود: «بر او سنگسار شدن ثابت است [آن گاه امام افزود]: و اگر در عدّه اى كه شوهرش در آن عدّه، حقّ رجوع به وى را ندارد ازدواج كرده، حدّ زناكار غير محصن يعنى صد تازيانه بر او ثابت است و همچنين است اگر در عدّه پس از مرگ شوهرش ازدواج كرده است؛ يعنى پس از آن كه شوهر دوم با او آميزش كرده است. از امام سؤال شد: نظر شما چيست‌؟ اگر اين كار او بر پايۀ جهالت صورت گرفته باشد؟ حضرت فرمود: امروز هيچ زنى در ميان زنان مسلمان نيست مگر اين كه مى داند بايد در طلاق يا مرگ، عدّه نگه دارد. زنان جاهليت هم در گذشته با عدّه آشنا بودند. از امام سؤال شد: اگر زن نمى دانسته (1)است‌؟ حضرت فرمود: حجت بر وى تمام شده است؛ بايد بپرسد تا بداند».

1145-46393-(15) امام صادق عليه السلام فرمود: «امير المؤمنين على عليه السلام مردى را كه با زنى در ايام نفاس - پيش از آن كه پاك شود - ازدواج كرده بود، حدّ زد».

محمد بن الحسن [\شيخ طوسى رحمه الله] گويد: «ابوجعفر على بن الحسين بن بابويه [\شيخ صدوق رحمه الله] دربارۀ اين حديث مى گويد: تنها امام به اين دليل او را حدّ زد كه مرد با آن زن آميزش داشته است؛ چون اگر مرد با زن آميزش نكرده بود، حدّ بر زن لازم نمى شد؛ چرا كه زن با وضع حملش از عدّه خارج شده بود. [آن گاه شيخ طوسى مى افزايد]: واين نكته را كه شيخ صدوق رحمه الله ذكر كرده است، احتمال مى رود زن مطلّقه باشد. ولى اگر فرض كنيم كه زن شوهرش مرده باشد، در اين صورت وضع حمل او را از عدّه بيرون نمى برد بلكه لازم است تا عدّۀ چهار ماه و ده روز را به طور كامل تمام كند و ما اين جهت را در كتاب نكاح توضيح داده ايم و چون چنين است، پس امير المؤمنين عليه السلام تنها به اين دليل مرد را حدّ زده است كه زن هنوز از عدّۀ زنى كه شوهرش مرده، بيرون نيامده است و هر دو وجه احتمال مى رود».

1146-46394-(16) عمار بن موسى ساباطى گويد: «امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه زنى داشت و او را طلاق داد يا آن كه زن مرد، پس از آن، مرد زنا كرد، فرمود: بر مرد سنگسار لازم است و نيز دربارۀ زنى كه شوهر داشت و شوهرش او را طلاق داد يا آن كه شوهر مرد، پس از آن، زن زنا داد، پرسيدم: آيا سنگسار بر زن لازم است‌؟ حضرت فرمود: آرى».


1) . حتماً منظور ندانستن اندازۀ عدّه است، آن گونه كه در روايت دوازده آمده بود مراجعه كنيد.

قال محمّد بن الحسن ما يتضمّن هذا الخبر من حكم الرّجل أنّه إذا طلّق امرأته أو ماتت فزنا انّ عليه الرّجم لا ينافى ما قدّمناه من الأخبار لأنّ كونه مطلقاً يحتمل أن يكون انّما كان طلاقاً يملك فيه الرّجعة فهو محصن لأنّه متمكّن من وطئها بالمراجعة و ان كانت بائنة أو ماتت هي فلا يمتنع أن يكون انّما أوجب عليه الرّجم إذا كان عنده امرأة أخرى تحصنه و أمّا حكم المرأة إذا طلّقها زوجها انّما يجب عليه الرّجم إذا كان الطّلاق رجعيّاً حسب ما قدّمناه في الرّجل و أمّا موت الرّجل فلا يحصنها بعد ذلك فإذا زنت في العدّة فليس عليها غير الجلد و يحتمل أن يكون ذلك وَهماً من الرّاوى.

1147-46395-(17) فقه الرّضا عليه السلام 243: و من خطب امرأة في عدّة للزّوج عليها رجعة أو تزوّجها(1) و كان عالماً لم تحلّ له أبداً فإن كان جاهلاً و علم من قبل أن يدخل بها تركها حتّى تستوفى عدّتها من زوجها ثمّ يتزوّجها فإن كان دخل بها لم تحلّ له أبداً عالماً كان أو جاهلاً فإن ادّعت المرأة أنّها لم تعلم أنّ عليها عدّة لم تصدّق على ذلك.
الإرجاعات

و تقدّم في باب (2) حكم المطلِّق و المطلّقة إذا زنيا في العدّة او بعدها ما يناسب ذلك فراجع.

(30) باب أنّ من أدخل جارية يتمتّع بها ثمّ نَسِىَ العقد حتّى واقعها فلا حدّ عليه و يستغفر ربّه

الإرجاعات

و تقدّم في آيات و أحاديث باب (53) ما رفع عن أمّة النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله من أبواب جهاد النّفس ج 17 ما يدلّ على ذلك. و في رواية سماعة (1)من باب (17) انّ من أراد التّمتّع بامرأة فنسى العقد حتّى وطأها فلا حدّ عليه من أبواب المتعة ج 26

قوله: رجل أدخل جارية ليتمتّع بها ثمّ أُنْسِىَ حتّى واقعها يجب عليه حدّ الزّانى قال لا.


1) . زوّجها - ك.

محمد بن الحسن [\شيخ طوسى رحمه الله] گويد: «آنچه اين خبر در خود دارد كه حكم مردى كه زنش را طلاق داده يا زنش مرده و پس از آن مرد زنا كرده است، سنگسار شدن است، منافاتى با رواياتى كه قبلا آورديم ندارد؛ چرا كه طلاق دادن مرد، ممكن است طلاقى بوده كه مى توانسته در آن رجوع به زن كند، بنابراين محصن محسوب مى شود؛ چون تمكّن از آميزش با رجوع به زن داشته است و اما اگر زن بائنه بود يا مرده است، در اين صورت هم منعى ندارد كه امام سنگسار كردن را بر وى لازم كرده باشد - در فرضى كه نزد مرد، زن ديگرى باشد كه او را محصن سازد و اما حكم زن اگر شوهرش وى را طلاق دهد تنها در صورتى سنگسار مى شود كه طلاق رجعى باشد؛ به همان شكل كه در مرد گفتيم و مرگ مرد، ديگر زن را محصنه نمى كند؛ لذا اگر در عدّه زنا دهد، جز تازيانه بر وى نيست و نيز احتمال مى رود كه اين ترديدى از راوى بوده است».

1147-46395-(17) و هر كس كه زنى را در عدّۀ شوهرى كه مى توانسته به او رجوع كند، خواستگارى يا با او ازدواج كند و دانسته باشد، هرگز اين زن براى او حلال نخواهد شد، ولى اگر جاهل بوده و پيش از آن كه با وى آميزش كند بفهمد و او را رها كند تا زن به طور كامل عدّۀ شوهرش را تمام سازد، سپس با او ازدواج كند، اما اگر با او آميزش كرده است، زن براى او هرگز حلال نمى شود - چه عالم باشد و چه جاهل - و اگر زن ادّعا كند كه نمى دانسته عدّه بر او واجب است، در اين صورت ادّعايش پذيرفته نيست.

ارجاعات

گذشت:

در باب دوم، به روايت مناسب اين باب مراجعه كنيد.

باب 30 حكم كسى كه صيغۀ عقد با زنى را فراموش و سپس با او آميزش كند

ارجاعات

گذشت:

در آيات و روايات باب پنجاه و سه از ابواب جهاد با نفس، رواياتى كه بر اين مفاد دلالت دارد.

و در روايت يكم از باب هفدهم از ابواب متعه، اين گفته كه: «مردى، زنى را آورد كه صيغه كند.

سپس [خواندن صيغه] فراموش شد. تا آن كه با او آميزش كرد. آيا حدّ زناكار بر وى ثابت است‌؟ حضرت فرمود: نه».

(31) باب حكم المجنون و المجنونة و المعتوه و المعتوهة إذا زَنَوْا

اشاره

1148-46396-(1) كافى 191/7: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد عن عليّ بن الحكم عن العلاء بن رزين عن محمّد بن مسلم عن أحدهما عليهما السلام: في امرأة مجنونة زنت قال إنها لا تملك أمرها و ليس(1) عليها شيء.

1149-46397-(1)الاختصاص 111: (يعقوب ابن يزيد البغداديّ عن محمّد ابن أبي عمير في حديث طويل في مناظرة أبى جعفر مؤمن الطّاق مع أبي حنيفة الى أن ذكر أبو جعفر فيما نقل عن عمر من الجهالات): و اُتِىَ بمجنونة و قد(2) زنت فأمر برجمها فقال له عليّ عليه السلام أما علمت أنّ القلم قد رفع عنها حتّى تصحّ فقال لو لا عليّ لهلك عمر.

1150-46398-(2)كافى 192/7: تهذيب 19/10: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن عمرو بن عثمان عن إبراهيم بن الفضل عن أبان بن تغلب قال قال أبو عبد اللّه عليه السلام: إذا زنا المجنون أو المعتوه جلد الحدّ و إن كان محصناً رجم قلت و ما الفرق بين المجنون و المجنونة و المعتوه(3) و المعتوهة قال المرأة إنّما تؤتىٰ و الرّجل يأتي و إنّما يزنى(3)إذا عقل كيف يأتي اللّذّة و إنّ المرأة إنّما تستكره و يفعل بها و هي لا تعقل ما يفعل بها.

1151-46399-(4) المقنع 146: و إذا زنت المجنونة لم تحدّ و إذا زنا المجنون حدّ.

الإرجاعات

و تقدّم في أحاديث باب (10) أنّه لا حدّ على مجنون من أبواب الأحكام العامّة للحدود ج 30 و ذيله ما يدلّ على ذلك فراجع. و في رواية أصبغ (20) من باب (4)أقسام حدّ الزّنا

قوله: أتى عمر بخمسة نفر أخذوا في الزّنا فأمر أن يقام على كلّ واحد منهم الحدّ (الى أن قال):

و قدّم عليّ عليه السلام الخامس فعزّره فتحيّر عمر و تعجّب النّاس من فعله فقال عمر يا أبا الحسن خمسة نفر في قضيّة واحدة أقمت عليهم خمسة حدود ليس شيء منها يشبه الآخر (إلى أن قال عليه السلام): و أمّا الخامس فمجنون مغلوب على عقله.

و في رواية عليّ بن إبراهيم (26) قوله:

و قدّم الخامس فعزّره و أمّا السّادس فأطلقه فتعجّب عمر و تحيّر النّاس فقال عمر


1) . قد - ك.

2) . أى ناقص العقل.

3) . يأتي - يب.

4) . ليس - ئل.

باب 31 حكم زناى مرد و زن ديوانه و كم عقل

1148-46396-(1) محمد بن مسلم گويد: «امام باقر يا امام صادق عليه السلام دربارۀ زن ديوانه اى كه زنا داده است، فرمود: آن زن ديوانه اختيار خويش را ندارد و چيزى بر او نيست».

1149-46397-(2) در روايتى طولانى دربارۀ مناظرۀ ابوجعفر مؤمن الطاق با ابوحنيفه آمده: «تا آنجا كه ابوجعفر مؤمن الطاق در نقل ندانم كارى هاى عمر مى گويد: زن ديوانه اى را آوردند كه زنا داده است. عمر دستور سنگسار كردن وى را صادر كرد. امير المؤمنين على عليه السلام به وى گفت: آيا نمى دانى كه قلم تكليف از ديوانه تا آن زمان كه سلامت يابد، برداشته شده است‌؟ عمر گفت: اگر على نبود، عمر هلاك مى شد».

1150-46398-(3) ابان بن تغلب گويد: «امام صادق عليه السلام فرمود: اگر مرد ديوانه يا كم عقل زنا كند، حدّ مى خورد و اگر محصن باشد، سنگسار مى شود. پرسيدم: چه فرقى است بين مرد ديوانه و زن ديوانه و نيز بين مرد كم عقل و زن كم عقل‌؟ حضرت فرمود: به زن تجاوز و تعرّض مى شود ولى مرد تجاوز و تعرّض مى كند و تنها زمانى مرد زنا مى كند كه مى فهمد چگونه لذت برد. ولى زن مجبور مى شود و با او انجام مى شود در حالى كه نمى فهمد با او چه مى كنند».

1151-46399-(4) زمانى كه زنى ديوانه زنا دهد، حدّ نمى خورد ولى اگر مرد ديوانه زنا كند، حدّ مى خورد.

ارجاعات

گذشت:

در روايات باب دهم از ابواب احكام عمومى حدود و ارجاعات ذيل آن، رواياتى كه بر اين مفاد دلالت دارد؛ مراجعه كنيد.

و در روايت بيست و چهارم از باب يكم [از ابواب حدّ زنا] اين گفته كه: «پنج نفر را كه در ارتباط با زنا دستگير كرده بودند، نزد عمر آوردند. او دستور داد تا بر هر كدام شان حدّ جارى شود. تا آنجا كه گويد: و امير المؤمنين على عليه السلام نفر پنجم را آورد و او را تعزير كرد. عمر شگفت زده شد! ومردم نيز از كار حضرت شگفت زده شدند! عمر گفت: اى ابوالحسن، پنج نفر را در يك جريان، پنج گونه حدّ كه هيچ كدام مشابه ديگرى نبود بر آنان جارى كردى‌؟ تا آنجا كه حضرت فرمود: و اما نفر پنجم ديوانه اى است كه عقلش در اختيارش نيست».

و در روايت بيست و پنج، اين گفته كه: «نفر پنجم را آورد و او را تعزير كرد و اما نفر ششم را آزاد كرد. عمر شگفت زده شد و مردم متحيّر ماندند! عمر گفت: اى ابوالحسن، شش نفر در يك جريان و پنج نوع كيفر كه هيچ كدام شبيه ديگرى نيست‌؟ حضرت فرمود: آرى، تا آنجا كه حضرت فرمود: و اما نفر ششم ديوانه اى است كه عقلش در اختيارش نيست و تكليف از او ساقط است» و بنگر باب بعدى را.

يا أبا الحسن ستّة نفر في قضيّة واحدة أقمت عليهم خمس عقوبات ليس منها حكم يشبه الآخر فقال عليه السلام نعم (إلى أن قال عليه السلام): و أمّا السّادس فمجنون مغلوب على عقله سقط منه التّكليف. و لاحظ الباب التّالى.

(32) باب حدّ المسلم و النّصرانيّة أو اليهوديّة إذا فجر المسلم بها

اشاره

1152-46400-(1) تهذيب 15/10: استبصار 207/4: أحمد بن محمّد بن عيسى عن محمّد بن عيسى عن عبد اللّه بن المغيرة عن إسماعيل ابن أبي زياد عن جعفر عن أبيه عن آبائه عليهم السلام انّ محمّد ابن أبي بكر كتب الى عليّ عليه السلام: يسأله عن الرّجل يزنى بالمرأة اليهوديّة و النّصرانيّة فكتب عليه السلام إليه إن كان محصناً فارجمه و ان كان بكراً فاجلده مائة جلدة ثمّ انْفِهِ و أمّا اليهوديّة فابعث بها الى أهل ملّتها فليقضوا فيها ما أحبّوا.

1153-46401-(2) الغارات 230/1: عن الحارث بن كعب عن أبيه قال: بعث عليّ عليه السلام محمّد ابن أبى بكر أميراً على مصر فكتب الى عليّ عليه السلام يسأله عن رجل مسلم فجر بامرأة نصرانيّة و عن زنادقة فيهم من يعبد الشمس و القمر و فيهم من يعبد غير ذلك و فيهم مرتدّ عن الإسلام و كتب يسأله من مكاتب مات و ترك مالاً و ولداً فكتب إليه عليّ عليه السلام أن أقم الحدّ فيهم على المسلم الّذى فجر بالنّصرانيّة و ادفع النّصرانيّة الى النّصارى يقضون فيها ما شاءوا و أمره في الزّنادقة أن يقتل من كان يدّعى الإسلام و يترك سائرهم يعبدون ما شاءوا و أمره في المكاتب ان كان ترك وفاء لمكاتبته فهو غريم بيد(1) مواليه يستوفون ما بقي من مكاتبته و ما بقي فلولده.

1154-46402-(3) المقنع 148: و لا يرجم إن زنا بيهوديّة و(2) لا نصرانيّة و لا أمة.

الإرجاعات

و تقدّم في باب (1)أقسام حدود الزّنا من أبواب حدّ الزّناء ما يدلّ على ذلك بالعموم و الإطلاق. و في رواية ابن مسلم (2)من باب (3) أنّ من زنى بجارية زوجته يرجم

قوله عليه السلام:

و لا يرجم إن زنى بيهوديّة أو نصرانيّة أو أمة. (قال الشّيخ رحمه اللّه يحتمل أن يكون هذا إذا لم يكن محصناً). و في رواية عبد اللّه بن جعفر (7)

قوله عليه السلام: و لا يكون حدّ الزّانى الّا إذا زنى بمسلمة.


1) . يبدأ - ك.

2) . أو نصرانيّة أو أمة - ك.

باب 32 حكم زناى مرد مسلمان با زن مسيحى و يهودى

1152-46400-(1) امام جعفر صادق عليه السلام از پدرشان [و ايشان] از پدران شان عليهم السلام روايت كرده اند كه: «محمد بن ابى بكر به امير المؤمنين عليه السلام نوشت و از حضرت دربارۀ مردى كه با زنى يهودى يا مسيحى زنا مى كند، پرسيد. امير المؤمنين عليه السلام به او مرقوم فرمود: اگر زنا كار محصن است، او را سنگسار كن و اگر ازدواج نكرده، او را صد تازيانه بزن و پس از آن او را تبعيد كن و اما زن يهودى؛ پس وى را به هم كيشانش واگذار تا هرگونه كه دوست دارند، درباره اش حكم كنند».

1153-46401-(2) امير المؤمنين على عليه السلام محمد بن ابى بكر را به عنوان امير مصر فرستاد. او براى امير المؤمنين عليه السلام نوشت و از حضرت دربارۀ مرد مسلمانى كه با زنى مسيحى زنا كرده است و نيز دربارۀ بى دينانى كه در ميان شان خورشيد و ماه پرست و نيز كسانى كه چيزهاى ديگرى مى پرستند و نيز كسانى كه از اسلام برگشته اند وجود دارد، پرسيد و باز [نامه] نوشت و از امام دربارۀ بردۀ مكاتبى كه مرده و مال و فرزندى به جاى گذاشته است، پرسيد. حضرت براى او مرقوم فرمود: «حدّ را در آن ميان بر مرد مسلمانى كه با زن مسيحى زنا كرده است، جارى ساز و زن مسيحى را به مسيحيان بسپار تا هرگونه كه مى خواهند درباره اش داورى كنند و به او در ارتباط با بد دينان دستور داد كه هر كس را كه ادعاى اسلام دارد، بكشد و ديگران را رها سازد تا هر چه مى خواهند، بپرستند.

و به او در ارتباط با بردۀ مكاتب دستور داد كه اگر مالى گذاشته كه به قرارداد مكاتبه اش با آن وفا كند، در اين صورت او بدهكارى است در دست مالكان سابقش و آنان طلب خود را از ما تَرَك بر مى دارند و اگر چيزى باقى ماند، به فرزندانش مى رسد».

1154-46402-(3) و سنگسار نمى شود اگر با زن يهودى و زن مسيحى و كنيز زنا كرده است.

ارجاعات

گذشت:

در باب يك از ابواب حدّ زنا روايتى كه با عموم و اطلاقش بر اين مفاد دلالت دارد.

و در روايت دوم از باب سوم، فرمودۀ معصوم عليه السلام كه: «و سنگسار نمى شود اگر با زن يهودى، زن مسيحى و كنيز زنا كرده است».

شيخ طوسى گفته است: «احتمال مى رود كه اين در صورتى است كه محصن نباشد».

و در روايت هفتم، فرمودۀ معصوم عليه السلام كه: «و حدّ زنا كار ثابت نيست مگر اين كه با زن مسلمان زنا كند».

(33) باب أنّ اليهوديّ أو النّصرانيّ إذا زنى بمسلمة يقتل و إن أسلم عند رؤية البأس

قال اللّه تعالى في سورة المؤمن (40):84-85: «فَلَمّٰا رَأَوْا بَأْسَنٰا قٰالُوا آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَحْدَهُ وَ كَفَرْنٰا بِمٰا كُنّٰا بِهِ مُشْرِكِينَ * فَلَمْ يَكُ يَنْفَعُهُمْ إِيمٰانُهُمْ لَمّٰا رَأَوْا بَأْسَنٰا سُنَّتَ اَللّٰهِ اَلَّتِي قَدْ خَلَتْ فِي عِبٰادِهِ وَ خَسِرَ هُنٰالِكَ اَلْكٰافِرُونَ‌».

1155-46403-(1)كافى 239/7: تهذيب 38/10: محمّد بن يحيى عن محمّد بن الحسين عن حنّان بن سدير عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: سألته عن يهودىّ فجر بمسلمة قال يقتل.

1156-46404-(2)فقه الرّضا عليه السلام 285: و إذا زنا الذّمّيّ بمسلمة قتلا جميعاً.

1157-46405-(3)كافى 238/7: محمّد بن يحيى عن محمّد بن أحمد عن جعفر بن رزق اللّه أو رجل عن جعفر بن رزق اللّه تهذيب 38/10: محمّد بن يحيى عن محمّد بن أحمد بن يحيى عن الاحتجاج 258/2: جعفر بن رزق اللّه قال: قدّم إلى المتوكّل رجل نصرانىّ فجر بامرأة مسلمة فأراد أن يقيم عليه الحدّ فأسلم فقال يحيى بن أكثم قد هدم إيمانه شركه و فعله و قال بعضهم يضرب ثلاثة حدود و قال بعضهم يفعل به كذا و كذا فأمر المتوكّل بالكتاب إلى أبى الحسن الثّالث عليه السلام و سؤاله عن ذلك فلمّا قرء الكتاب كتب عليه السلام يضرب حتّى يموت فأنكر يحيى بن أكثم و أنكر فقهاء العسكر ذلك و قالوا يا أمير المؤمنين سل(1) عن هذا(2) فإنّه شيء لم ينطق به كتاب(3) و لم تجئ به سنّة فكتب إليه أنّ فقهاء(4)(المسلمين - كا - يب) قد أنكروا هذا و قالوا لم تجئ به سنّة و لم ينطق به كتاب فبيّن لنا لِمَ‌(5)أوجبت عليه(6)الضّرب حتّى يموت فكتب عليه السلام بسم اللّه الرّحمن الرّحيم «فَلَمّٰا رَأَوْا بَأْسَنٰا قٰالُوا آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَحْدَهُ وَ كَفَرْنٰا بِمٰا كُنّٰا بِهِ مُشْرِكِينَ * فَلَمْ يَكُ يَنْفَعُهُمْ إِيمٰانُهُمْ لَمّٰا رَأَوْا بَأْسَنٰا سُنَّتَ اَللّٰهِ اَلَّتِي قَدْ خَلَتْ فِي عِبٰادِهِ وَ خَسِرَ هُنٰالِكَ اَلْكٰافِرُونَ‌» (قال - كا - يب) فأمر به المتوكّل فضرب حتّى مات. المناقب 405/(4): جعفر بن رزق اللّه قال: قدّم الى المتوكّل (و ذكر نحوه).


1) . يسأل - يب - سله - الاحتجاج.

2) . ذلك - الاحتجاج.

3) . الكتاب - يب.

4) . الفقهاء - الاحتجاج.

5) . بما - يب.

6) . علينا - الاحتجاج.

باب 33 حكم زناى مرد يهودى و مسيحى با زن مسلمان

چون عذاب ما را ديدند، گفتند: هم اكنون به خداوند يگانه ايمان آورديم و به معبودهايى كه همتاى او مى شمرديم، كافر شديم. امّا هنگامى كه عذاب ما را مشاهده كردند، ايمان شان براى آنها سودى نداشت. اين سنّت خداوند است كه همواره در ميان بندگانش جارى گشته است و آنجا كافران زيانكار شدند.(1)1155-46403-(1) حنان بن سدير گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى يهودى كه با زن مسلمان زنا كرده بود، پرسيدم. حضرت فرمود: كشته مى شود.»

1156-46404-(2)اگر كافر ذمّى با زن مسلمانى زنا كند، هر دو كشته مى شوند.

1157-46405-(3) مردى مسيحى را كه با زن مسلمانى زنا كرده بود، نزد متوكل آوردند. متوكل خواست تا بر مرد مسيحى حدّ جارى سازد. آن مرد اسلام آورد. يحيى بن اكثم گفت: ايمان آوردنش، شرك ورزى و كارش را از بين برد ولى بعضى از فقيهان گفتند: وى سه حدّ مى خورد و برخى گفتند: چنين و چنان با او مى شود. متوكل دستور داد نامه اى براى امام هادى عليه السلام بنويسند و در اين ارتباط از وى سؤال كنند.

چون امام عليه السلام نامه را خواند، مرقوم فرمود: او را مى زنند تا بميرد. يحيى بن اكثم و فقيهان سامرا همه اين فتوى را نادرست دانستند و گفتند: اى امير المؤمنين، در اين باره بپرس. اين فتوى چيزى است كه قرآن نمى گويد و سنت هم بر وفق آن نيامده است. متوكل براى امام عليه السلام نامه اى نوشت كه: همه، اين فتوى را درست نمى دانند و گفته اند كه نه سنتى همراه با آن است و نه قرآن بدان دلالت دارد؛ پس براى مان توضيح ده كه چرا زدن را تا آنكه بميرد واجب دانسته اى‌؟

امام عليه السلام در پاسخ مرقوم فرمود: بسم الله الرحمن الرحيم: چون عذاب ما را ديدند، گفتند: هم اكنون به خداوند يگانه ايمان آورديم و به معبودهايى كه همتاى او مى شمرديم، كافر شديم. اما هنگامى كه عذاب ما را مشاهده كردند، ايمان شان براى آنها سودى نداشت. اين سنت خداوند است كه همواره در ميان بندگانش جارى گشته است و آنجا كافران زيانكار شدند.(2) متوكل دستور داد، پس آن مرد زده شد تا مرد.»


1) . مؤمن 40 /آيات 84 و 85

2) . مؤمن 40 /آيات 84 و 85

فقيه 26/4: و إذا فجر نصرانىّ بامرأة مسلمة فلمّا أخذ ليقام عليه الحدّ أسلم فانّ الحكم فيه أن يضرب حتّى يموت لأنّ اللّه يقول: عزّ و جلّ «فَلَمّٰا رَأَوْا بَأْسَنٰا قٰالُوا آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَحْدَهُ وَ كَفَرْنٰا بِمٰا كُنّٰا بِهِ مُشْرِكِينَ * فَلَمْ يَكُ يَنْفَعُهُمْ إِيمٰانُهُمْ لَمّٰا رَأَوْا بَأْسَنٰا سُنَّتَ اَللّٰهِ اَلَّتِي قَدْ خَلَتْ فِي عِبٰادِهِ وَ خَسِرَ هُنٰالِكَ اَلْكٰافِرُونَ‌» أجاب بذلك أبو الحسن عليّ بن محمّد العسكريّ عليهما السلام المتوكّل لمّا بعث إليه و سأله عن ذلك روى ذلك جعفر بن رزق اللّه عنه.

(34) باب ما ورد في منع الأمّ من الزّنا و محارم اللّه و لو بالحبس و القيد

اشاره
1158-46406-(1) فقيه 51/4: و روى الحسن بن محبوب عن عبد اللّه بن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال:

جاء رجل إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فقال إنّ أمّى لا تدفع يد لامس قال فاحبس قال قد فعلت قال فامنع من يدخل عليها قال قد فعلت قال فقيّدها فانّك لا تبرّها بشيء أفضل من أن تمنعها من محارم اللّه عزّ و جلّ‌.

الإرجاعات

و تقدّم في أحاديث باب (1) فضل الأمر بالمعروف و النّهى عن المنكر و وجوبهما من أبواب الأمر بالمعروف و النّهى عن المنكر ج 18 و باب (3) تأكّد وجوب أمر الأهل بالمعروف و نهيه عن المنكر و باب (8) ما ورد من إظهار الكراهة لأهل المعاصى ما يدلّ على ذلك بالعموم و الإطلاق.

(35) باب حكم من تزوّج ذمّيّة على مسلمة أو أمة على حرّة

اشاره
1159-46407-(1)كافى 241/7: تهذيب 144/10: عليّ بن إبراهيم (عن أبيه - كما) عن صالح بن سعيد عن بعض أصحابه(1) عن منصور بن حازم عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: سألته عن رجل تزوّج ذمّيّة(2)على مسلمة و لم يستأمرها قال (و - كا) يفرّق بينهما (قال - كا) فقلت فعليه أدب قال نعم أثنى عشر سوطاً و نصف ثُمن حدّ الزّانى (و هو صاغر - كا) (قال - يب) قلت فإن

1) . أصحابنا - يب.

2) . أمة - يب.

متن همين روايت در كتاب من لا يحضره الفقيه: «و آن گاه كه مرد مسيحى با زن مسلمان زنا كرد، چون او را گرفتند تا بر وى حدّ جارى شود، مسلمان شد. دستور در چنين موردى اين است كه زده شود تا بميرد؛ چرا كه خداوند عز و جل مى فرمايد: چون عذاب ما را مشاهده كردند، ايمان شان براى آنها سودى نداشت. اين سنت خداوند است كه همواره در ميان بندگانش جارى گشته است و آنجا كافران زيانكار شدند.

امام ابوالحسن على بن محمد العسكرى عليه السلام اين پاسخ را در جواب متوكل داد؛ آن زمان كه متوكل نامه اى براى حضرت فرستاد و در اين باره از امام سؤال كرد. اين جريان را جعفر بن رزق الله از متوكل روايت كرده است».

باب 34 باز داشتن مادر از ارتكاب زنا و...

1158-46406-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «مردى نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و گفت: مادرم دست كسى را كه او را لمس كند، پس نمى زند. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: او را حبس كن. مرد گفت: چنين كرده ام. حضرت فرمود:

مگذار كسى نزد او برود. مرد گفت: چنين كرده ام. حضرت فرمود: او را ببند؛ چرا كه تو نمى توانى در حقّ او نيكى اى برتر از اين كه او را از محرّمات الهى بازدارى، بكنى».

ارجاعات

گذشت:

در روايات باب يك، از ابواب امر به معروف و نهى از منكر.

و باب سوم و باب هشتم، رواياتى كه به عموم و اطلاق بر اين مفاد دلالت دارد.

باب 35 حكم كسى كه با داشتن زوجۀ مسلمان، با زن كافر ذمّى ازدواج كند...

1159-46407-(1) منصور بن حازم گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه با داشتن زن مسلمان، با زنى ذمّى ازدواج كرده و از زن مسلمانش نظر خواهى نكرده است، پرسيدم. حضرت فرمود: اين دو از هم جدا مى شوند. پرسيدم: آيا اين مرد بايد ادب شود؟ حضرت فرمود: آرى، دوازده و نيم تازيانه از يك هشتم حدّ زناكار، با خوارى بر او زده مى شود. پرسيدم: اگر زن آزاد مسلمان به كار شوهرش پس از انجام آن راضى بود؟ حضرت فرمود: مرد زده نمى شود و اين دو از هم جدا نمى شوند و بر همان ازدواج نخستين مى مانند».

رضيت المرأة (الحرّة - كا) المسلمة بفعله بعد ما كان فعل قال لا يضرب و لا يفرّق بينهما يبقيان على النّكاح الأوّل.

الإرجاعات

و تقدّم في باب (35) عدم جواز تزويج الأمة على الحرّة الّا بإذنها من أبواب التّزويج ج 25 و باب (36) حكم من تزوّج حرّة على أمة و بالعكس و باب (37) حكم من تزوّج الحرّة و الأمة في عقد واحد و باب (4) أنّ اليهوديّة و النّصرانيّة لا تتزوّج على المسلمة من أبواب مناكحة الكفّار و باب (5) حكم من تزوّج مسلمة على يهوديّة أو نصرانيّة و لم تعلم المسلمة ما يناسب الباب فراجع.

(36) باب أنّه إذا شهد على المحصن ثلاثة رجال و امرأتان فعليه الرّجم و ان شهد رجلان و أربع نسوة فعليه الحدّ

اشاره
1160-46408-(1) تهذيب 26/10: الحسين بن سعيد عن فقيه 16/4: (الحسن - فقيه) بن محبوب عن أبان عن الحلبيّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام: أنّه سئل عن رجل محصن فجر بامرأة فشهد عليه ثلاثة رجال و امرأتان قال (فقال إذا شهد عليه ثلاثة رجال و امرأتان - يب) وجب عليه الرّجم و ان شهد عليه رجلان و أربع نسوة فلا تجوز شهادتهم و لا يرجم و لكن يضرب (الحدّ - فقيه) حدّ الزّانى.
الإرجاعات

و تقدّم في رواية ابن مسلم (5) من باب (19) ما تجوز فيه شهادة النّساء من أبواب الشّهادة ج 30

قوله عليه السلام: إذا شهد ثلاثة رجال و امرأتان لم تجز في الرّجم.

و في رواية أبي بصير (6) قوله: تجوز شهادة النّساء في حدّ الزّنا إذا كان ثلاثة رجال و امرأتان و لا تجوز شهادة رجلين و أربع نسوة.

و في رواية إبراهيم (7) قوله عليه السلام: و تجوز في حدّ الزّنا إذا كان ثلاثة رجال و امرأتان و لا تجوز إذا كان رجلان و أربع نسوة (و لا تجوز شهادتهنّ - كما) في الرّجم.

و في رواية محمّد بن الفضيل (8) قوله عليه السلام: و تجوز شهادتهنّ في حدّ الزّنا إذا كان ثلاثة رجال و امرأتان و لا تجوز شهادة رجلين و أربع نسوة في الزّنا و الرّجم.

و في رواية ابن سنان (11) قوله عليه السلام: و لا تجوز في الرّجم شهادة رجلين و أربع نسوة و تجوز في ذلك ثلاثة رجال

ارجاعات

گذشت:

در باب سى و پنجم، از ابواب تزويج.

و باب سى و ششم و باب سى و هفتم و باب چهارم، از ابواب ازدواج كفّار و باب پنجم، رواياتى مناسب اين باب؛ مراجعه كنيد.

باب 36 حكم شهادت دو مرد و چهار زن بر زناى محصنه

1160-46408-(1) حلبى گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ محصن كه با زنى زنا كرده و سه مرد و دو زن عليه او شهادت داده اند، سؤال شد. حضرت فرمود: اگر عليه او سه مرد و دو زن شهادت دهند، سنگسار مى شود ولى اگر دو مرد و چهار زن عليه او شهادت دهند، شهادت آنان پذيرفته نيست و سنگسار نمى شود ولى حدّ زناكار بر وى زده مى شود».

ارجاعات

گذشت:

در روايت پنجم از باب نوزدهم از ابواب شهادت، فرمودۀ معصوم عليه السلام كه: «اگر سه مرد و دو زن در ارتباط با سنگسار كردن شهادت دهند، پذيرفته نيست».

و در روايت ششم، اين گفته كه: «شهادت زنان در حدّ زنا پذيرفته است؛ اگر سه مرد و دو زن باشند. ولى شهادت دو مرد و چهار زن پذيرفته نيست».

و در روايت هفتم، فرمودۀ معصوم عليه السلام كه: «و پذيرفته است در حدّ زنا اگر سه مرد و دو زن باشند ولى پذيرفته نيست اگر دو مرد و چهار زن باشند و شهادت آنان در سنگسار كردن پذيرفته نيست».

و در روايت هشتم، فرمودۀ معصوم عليه السلام كه: «شهادت زنان دربارۀ حدّ زناكار پذيرفته است، اگر سه مرد و دو زن باشند و شهادت دو مرد و چهار زن در مورد زنا و سنگسار كردن، پذيرفته نيست».

و در روايت يازدهم، فرمودۀ معصوم عليه السلام كه: «و پذيرفته نيست شهادت دو مرد و چهار زن در مورد سنگسار كردن ولى در اين مورد شهادت سه مرد و دو زن پذيرفته است».

و در روايت دوازدهم، فرمودۀ معصوم عليه السلام كه: «و در حدود اگر دو زن و سه مرد شهادت دهند، پذيرفته است ولى شهادت آنان اگر چهار زن و دو مرد باشند، پذيرفته نيست».

و امرأتان.

و في الرّضويّ (12) قوله عليه السلام: و تقبل في الحدود إذا شهد امرأتان و ثلاثة رجال و لا تقبل شهادتهنّ إذا كنّ أربع نسوة و رجلين.

و في رواية زرارة (35) قوله عليه السلام: تجوز شهادة النّساء في الرّجم إذا كان ثلاثة رجال و امرأتان و إذا كان أربع نسوة و رجلان فلا تجوز في الرّجم.

و في رواية الكنانيّ (36) قوله عليه السلام: إذا شهد ثلاثة رجال و امرأتان جاز في الرّجم و إذا كان رجلان و أربع نسوة لم تجز. و لاحظ ساير روايات الباب فانّ لها مناسبة بالمقام.

(37) باب أنّ المرأة إذا شهد عليها بالزّنا و شهدت لها النّساء بالبكارة قبلت شهادتهنّ و سقط الحدّ

اشاره

1161-46409-(1) كافى 404/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن النّوفليّ عن السّكونىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: أتى أمير المؤمنين عليه الصّلاة و السّلام بامرأة بكر زعموا أنّها زنت فأمر النّساء فنظرن إليها فقلن هي عذراء فقال (عليّ عليه السلام - يب) ما كنت لأضرب من عليها خاتم من اللّه عزّ و جلّ و كان يجيز عليه السلام شهادة النّساء في مثل هذا. تهذيب 19/10: الحسين بن سعيد عن فضالة عن إسماعيل ابن أبي زياد عن أبي عبد اللّه عن أبيه عن عليّ عليه السلام: أنّه أتى بامرأة بكر (و ذكر مثله).

1162-46410-(2) عيون الأخبار 39/2: (بالإسناد المتقدّم في باب (22) حرمة الزّكاة المفروضة على من انتسب الى هاشم بأبيه من أبواب من يستحقّ الزّكاة عن داود بن سليمان عن الرّضا عليه السلام عن آبائه عليهم السلام قال قال عليّ بن أبي طالب عليه السلام: سئل النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله عن امرأة قيل إنّها زنت فذكرت المرأة أنّها بكر فأمرنى النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله أن آمر النّساء أن ينظرن إليها فوجدنها بكراً فقال صلّى اللّه عليه و آله ما كنت لأضرب من عليه خاتم من اللّه و كان يجيز شهادة النّساء في مثل هذا. صحيفة الرّضا عليه السلام 234:

و بإسناده قال حدّثني أبى عليّ بن أبي طالب عليه السلام: سئل النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله عن امرأة زنت (و ذكر نحوه).

1163-46411-(3) الجعفريّات 137: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه: أنّ عليّاً عليه السلام أتى بجارية بكر زعموا أنّها زنت فأمر النّساء فنظرن إليها فقلن يا أمير المؤمنين هي بكر فقال عليه السلام ما كنت لأضرب من عليها خاتم الرّحمٰن.

و در روايت سى و پنجم، فرمودۀ معصوم عليه السلام كه: «شهادت زنان در مورد سنگسار كردن پذيرفته است، اگر سه مرد و دو زن باشند ولى اگر چهار زن و دو مرد باشند، در مورد سنگسار كردن پذيرفته نيست».

و در روايت سى و ششم، فرمودۀ معصوم عليه السلام كه: «اگر سه مرد و دو زن شهادت دهند در مورد سنگسار كردن، پذيرفته است ولى اگر دو مرد و چهار زن باشند، پذيرفته نيست» و ديگر روايات اين باب را ملاحظه كن؛ چرا كه مناسبت با اين باب دارد.

باب 37 حكم زنى كه شهادت زنا عليه او داده شود و زنان به بكارت وى شهادت دهند

1161-46409-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «زنى را كه هنوز ازدواج نكرده بود و مى گفتند زنا داده است، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. حضرت به زنان دستور داد آنان زن را معاينه كردند و گفتند كه وى باكره است. حضرت فرمود: من نمى زنم كسى را كه مُهرى از خداوند عز و جل بر وى است و حضرت پيوسته شهادت زنان را در چنين مواردى تاييد كرده و مى پذيرفت».

1162-46410-(2) حضرت امام رضا عليه السلام از پدران خويش از امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام روايت كرد كه: «از پيامبر صلى الله عليه و آله دربارۀ زنى كه گفته مى شد زنا داده است و زن مى گفت كه باكره است، سؤال شد. حضرت پيامبر صلى الله عليه و آله به من دستور داد تا به زنان دستور دهم كه اين زن را معاينه كنند. آنان ديدند كه وى باكره است. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: من كسى را نمى زنم كه بر وى مُهرى از خداوند است و رسول خدا صلى الله عليه و آله شهادت زنان را در چنين مواردى مى پذيرفت و تاييد مى كرد».

1163-46411-(3) دختر باكره اى را كه مى گفتند زنا داده است، نزد امير المؤمنين على عليه السلام آوردند. حضرت به زنان دستور داد تا وى را معاينه كنند. آنان گفتند: اى امير المؤمنين، آن زن باكره است. حضرت فرمود: من نمى زنم كسى را كه مُهر خداوند بر وى است».

1164-46412-(4) الجعفريّات 137: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه: أنّ عليّاً عليه السلام كان يجيز شهادة النّساء في مثل هذا.
الإرجاعات

و تقدّم في رواية زرارة (21) من باب (19) ما تجوز فيه شهادة النّساء من أبواب الشّهادات ج 30

قوله: أربعة شهدوا على امرأة بالزّنا فقالت أنا بكر فنظر إليها النّساء فوجدنها بكراً قال تقبل شهادة النّساء.

(38) باب ما ورد في أنّ الفاجرة لا تسأل من فجر بك و إن قالت فلان فجر بى جلدت حدّين حدّاً لفجورها و حدّاً لفريتها على المسلم

اشاره

1165-46413-(1) تهذيب 48/10: أحمد بن محمّد عن البرقيّ عن النوفليّ عن السّكونىّ عن جعفر عن أبيه عن عليّ عليهم السلام قال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: لا تسألوا الفاجرة من فجر بك فكما هان عليها الفجور يهون عليها أن ترمى البريء المسلم.

1166-46414-(2) الجعفريّات 138: بإسناده عن عليّ عليه السلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: لا تسألوا الفاجرة من فجر بك فكما هان عليها الفجور يهون عليها أن ترمى الرّجل البريء المسلم.

1167-46415-(3) دعائم الإسلام 467/2: و عن عليّ عليه السلام أنّه قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: لا تسألوا المرأة الفاجرة (و ذكر مثله و زاد): قال عليّ عليه السلام و إذا قالت زنى بى فلان فعليها حدّ القاذف.

1168-46416-(4) تهذيب 48/10: أحمد بن محمّد عن البرقيّ عن النّوفليّ عن السّكونىّ عن جعفر عن أبيه عن عليّ عليه السلام: إذا سألت الفاجرة من فجر بك فقالت فلان جلدتها حدّين حدّاً لفجورها و حدّاً لفريتها على الرّجل المسلم.

1169-46417-(5) تهذيب 67/10: كافى 209/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن النّوفليّ عن السّكونىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قال أمير المؤمنين عليه السلام: إذا سألت الفاجرة من فجر بك فقالت فلان فانّ عليها حدّين حدّاً لفجورها و حدّاً لفريتها على الرّجل المسلم.

1170-46418-(6) عيون الأخبار 39/2: (بالإسناد المتقدّم في باب (22) حرمة الزّكاة المفروضة على من انتسب الى هاشم بأبيه من أبواب من يستحقّ الزّكاة) عن عليّ عليه السلام: إذا سألت المرأة من

1164-46412-(4) امير المؤمنين عليه السلام شهادت زنان را در چنين مواردى مى پذيرفت.

ارجاعات

گذشت:

در روايت بيست و يكم از باب نوزدهم از ابواب شهادت، اين گفته كه: «چهار نفر به زنا شهادت دادند ولى او گفت من باكره هستم. زنان او را معاينه كردند و ديدند كه او باكره است. حضرت فرمود:

شهادت زنان پذيرفته است».

باب 38 حكم عدم پرسش از زن زناكار از اين كه چه كسى با او زنا كرد و حكم او در صورتى كه به كسى نسبت دهد

1165-46413-(1) امير المؤمنين على عليه السلام بيان داشت: «رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: از زن زنا داده نپرسيد چه كسى با تو زنا كرده است؛ همان گونه كه زنا بر او آسان است، متهم كردن مرد پاك مسلمان نيز بر او آسان خواهد بود».

1166-46414-(2) امير المؤمنين على عليه السلام بيان داشت: «رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: از زن زناداده نپرسيد چه كسى با تو زنا كرده است؛ همان گونه كه زنا بر او آسان است، متهم كردن مرد پاك مسلمان نيز بر او آسان خواهد بود».

1167-46415-(3) امير المؤمنين على عليه السلام بيان داشت: «رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: از زن زناكار نپرسيد...» دعائم الاسلام مشابه روايت قبل را آورده است. آن گاه افزوده است: «امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: اگر زن زنا كار گفت فلانى با من زنا كرده است، حدّ افترا زننده نيز بر وى ثابت مى شود».

1168-46416-(4) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «اگر از زن زناكار بپرسى كه چه كسى با تو زنا كرده است و بگويد فلان كس، من دو حدّ بر او مى زنم؛ يك حدّ براى زنا كردنش و يك حدّ براى افترايش بر مرد مسلمان».

1169-46417-(5) امام صادق عليه السلام بيان داشت: «امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «اگر از زن زناكار بپرسى كه چه كسى با تو زنا كرده است و بگويد فلان كس، بر زن زناكار دو حدّ ثابت است؛ يك حدّ به دليل زناكارى اش و يك حدّ به دليل افترا بستن وى بر مرد مسلمان».

1170-46418-(6) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «اگر از زن سؤال شود كه چه كسى با تو زنا كرد و او بگويد فلان كس، آن زن دو حدّ مى خورد؛ يك حدّ به دليل افترايش بر آن مرد و يك حدّ به دليل اقرارش بر خويش».

فجر بك فقالت فلان ضربت حدّين حدّ لفريتها على الرّجل و حدّ لما أقرّت على نفسها.

صحيفة الرّضا عليه السلام 235: و بإسناده قال حدّثني أبى عن عليّ بن أبي طالب عليه السلام قال [قال صلّى اللّه عليه و آله]:

إذا سألت (و ذكر نحوه).

1171-46419-(7) الجعفريّات 138: بإسناده عن عليّ عليه السلام قال: إذا سألت الفاجرة من فجر بك فقالت فلان حددناه حدّين حدّ لفريتها على المسلم و حدّ باقرارها على نفسها.
الإرجاعات

و تقدّم في باب (1) أقسام حدّ الزّنا من أبواب حدّ الزّنا ج 30 ما يدلّ على حدّ فجورها.

و يأتي في باب (1) حدّ القاذف من أبواب حدّ القذف ما يدلّ على حدّ فريتها.

(39) باب كيفيّة الرّجم و جملة من أحكامه

1172-46420-(1) كافى 184/7: تهذيب 34/10: عليّ (بن إبراهيم - كما) عن محمّد بن عيسى (بن عبيد - كما) عن يونس عن إسحاق بن عمّار عن أبي بصير قال قال أبو عبد اللّه عليه السلام: تدفن المرأة إلى وسطها إذا أرادوا أن يرجموها و يرمى الإمام ثمّ (يرمى - يب) النّاس (بعدُ - كا) بأحجار صغار.

1173-46421-(2) كافى 184/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 34/10: أحمد بن محمّد بن خالد عن عثمان بن عيسى عن سماعة بن مهران عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: تدفن المرأة إلى وسطها ثمّ يرمى الإمام ثمّ يرمى النّاس بأحجار صغار.

1174-46422-(3) كافى 184/7: تهذيب 34/10: عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى (بن عبيد - كما) عن يونس عن سماعة عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: تدفن المرأة إلى وسطها ثمّ يرمى الإمام و يرمى النّاس بأحجار صغار و لا يدفن الرّجل إذا رجم إلّا إلى حقويه.

1175-46423-(4) نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 150: عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: و تدفن المرأة إلى وسطها إذا أراد الإمام رجمها و يرمى الإمام ثمّ النّاس بحجارة صغار.

1176-46424-(5) المقنع 144: و الرّجم أن يحفر له حفيرة مقدار ما يقوم فيها فتكون بطوله إلى عنقه فيرجم و يبدأ الشّهود برجمه.

1171-46419-(7) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «اگر از زن زناكار پرسيده شود كه چه كسى با تو زنا كرده است و بگويد فلان كس، او را حدّ مى زنيم؛ يك حدّ براى افترايش بر مسلمان و يك حدّ به دليل اقرارش عليه خويش».

ارجاعات

گذشت:

در باب يكم از ابواب حدّ زنا، رواياتى كه بر حدّ زناى زن دلالت دارد.

مى آيد:

در باب يكم حدّ قاذف از ابواب حدّ قذف، رواياتى كه دلالت بر حدّ افترايش دارد.

باب 39 چگونگى اجراى حكم رجم

1172-46420-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «هنگامى كه مى خواهند زن را سنگسار كنند، زن تا نيمه اش دفن مى شود. نخست امام سنگ پرتاب مى كند. آن گاه پس از امام، مردم سنگ هاى ريز مى اندازند».

1173-46421-(2) امام صادق عليه السلام فرمود: «زن تا نصف بدنش دفن مى شود، سپس امام پرتاب مى كند، آن گاه مردم با سنگ هاى ريز مى زنند».

1174-46422-(3) امام صادق عليه السلام فرمود: «زن تا نيمۀ بدنش دفن مى شود. پس از آن امام پرتاب مى كند و مردم با سنگ هاى ريز مى زنند و مرد هر زمان كه سنگسار مى شود، جز تا بالاى لگن خاصره اش دفن نمى شود».

1175-46423-(4) امام صادق عليه السلام فرمود: «آن زمان كه امام مى خواهد زن را سنگسار كند، زن تا نيمه اش دفن مى شود و امام پرتاب مى كند، سپس مردم با سنگ هاى ريز مى زنند».

1176-46424-(5) و سنگسار كردن اين است كه چاهى به آن اندازه اى كه در آن بايستد، برايش به اندازۀ قامتش تا گردن بكنند؛ پس از آن سنگسار شود و شاهدان، آغاز به سنگسار كردن وى كنند.

1177-46425-(6) فقه الرّضا عليه السلام 276: و الرّجم أن يحفر بئر بقامة الرّجل إلى صدره و للمرأة إلى فوق ثدييها و ترجم.

1178-46426-(7) و فيه 278: قال و أوّل من يبدأ برجمهما الشّهود الّذين شهدوا عليهما و الإمام.

1179-46427-(8) و فيه 276: و روى: أن لا يتعمّد بالرّجم رأسه و روى: لا يقتله إلّا حجر الإمام.

1180-46428-(9) دعائم الإسلام 450/2: و عن عليّ عليه السلام: أنّه رجم امرأة فحفرت لها حفرة و جعلت فيها ثمّ ابتدأ هو عليه السلام فرجمها ثمّ أمر النّاس بعده(1)فرجموها و قال: الإمام أحقّ من ابتدأ(2)بالرّجم في الزّنا قال جعفر بن محمّد عليهما السلام يدفن المرجوم و المرجومة الى أوساطهما ثمّ يرمى الإمام و يرمى النّاس بعده بأحجار صغار لأنّه أمكن للرّمى و أرفق بالمرجوم و يجعل وجهه ممّا يلي القبلة و لا يرجم من قِبَل وجهه و يرجم حتّى يموت.

1181-46429-(10) تهذيب 51/10: الصّفّار عن السّنديّ بن الرّبيع عن عليّ بن أحمد بن محمّد ابن أبى نصر عن أبيه عن جميل بن درّاج عن محمّد بن مسلم عن أبي جعفر عليه السلام قال: الّذى يجب عليه الرّجم يرجم من ورائه و لا يرجم من وجهه لأنّ الرّجم و الضّرب لا يصيبان الوجه و انّما يضربان على الجسد على الأعضاء كلّها.

1182-46430-(11) كافى 184/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 34/10: أحمد بن محمّد عن ابن فضّال عن صفوان عمّن رواه عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: إذا أقرّ الزّانى المحصن كان أوّل من يرجمه الإمام ثمّ النّاس فإذا قامت عليه البيّنة كان أوّل من يرجمه البيّنة ثمّ الإمام ثمّ النّاس. فقيه 26/4: و في رواية صفوان و ابن المغيرة عمّن رواه عن أبي عبد اللّه عليه السلام: (مثله). فقه الرّضا عليه السلام 309: و إذا أقرّ الإنسان بالجرم الّذى فيه الرّجم كان أوّل من يرجمه الامام (و ذكر نحوه).

1183-46431-(12) تهذيب 47/10: الحسين بن سعيد عن فضالة عن أبان عن الحسين بن كثير عن أبيه قال فقيه 16/4: خرج أمير المؤمنين عليه السلام بسراقة(3)الهمدانيّة فكاد النّاس يقتل بعضهم بعضاً من الزّحام فلمّا رأى ذلك أمر بردّها حتّى (إذا - يب) خفّت الزّحمة (ثمّ - فقيه) أخرجت و أغلق الباب قال فرموها حتّى ماتت (قال - يب) ثمّ أمر بالباب ففتح قال فجعل (كلّ - يب)


1) . بعد - ك.

2) . بدأ - ك.

3) . بشراحة - فقيه.

1177-46425-(6) و سنگسار كردن اين است كه چاهى به اندازۀ قامت آن مرد تا سينه اش و براى زن تا بالاى پستان هايش كنده و سنگسار شود.

1178-46426-(7) حضرت فرمود: «و اولين كسى كه به سنگسار كردن آن دو [مرد و زن زناكار] آغاز مى كند، امام و همان شاهدانى هستند كه عليه اين دو شهادت داده اند».

1179-46427-(8) و روايت شده است كه با سنگسار كردن، قصد سر او را نكنند و روايت شده كه جز سنگ امام او را نمى كشد.

1180-46428-(9) امير المؤمنين على عليه السلام زنى را سنگسار كرد. چاله اى براى او كنده شد و زن در آن چاله قرار گرفت. امام عليه السلام آغاز كرد و او را سنگسار نمود. سپس به مردم دستور داد كه پس از آن، زن را سنگسار كنند و حضرت فرمود: «امام شايسته ترين فردى است كه بايد به سنگسار كردن در زنا، آغاز كند».

امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: «مرد و زنى كه بايد سنگسار شوند، تا نيمۀ بدن شان دفن مى شوند سپس امام سنگ مى زند و مردم پس از وى با سنگ هاى ريز مى زنند؛ چرا كه سنگ ريز براى پرتاب كردن راحت تر و مناسب تر است و با كسى كه سنگسار مى شود، سازگارتر است و رويش را به قبله مى كنند و از جلو به او سنگ نمى زنند و سنگسار مى شود تا بميرد».

1181-46429-(10) امام باقر عليه السلام فرمود: «كسى كه بايد سنگسار شود، از پشت، سنگسار مى شود و از روبه رو سنگسار نمى شود؛ چرا كه سنگسار و زدن نبايد به صورت اصابت كند و تنها بر بدن و بر همه اعضايش زده مى شود».

1182-46430-(11) امام صادق عليه السلام فرمود: «اگر زناكار محصن اقرار كرد، اول كسى كه او را سنگسار مى كند امام است. سپس مردم و اگر بيّنه بر او شهادت دهد، اول كسى كه او را سنگسار مى كند، بيّنه است؛ سپس امام و آن گاه مردم».

1183-46431-(12) امير المؤمنين على عليه السلام سراقه [در فقيه: شراحة] همدانيه را با خود بيرون آورد. نزديك بود كه مردم از ازدحام بعضى، بعضى ديگر را بكشند. چون امام چنين ديد، دستور داد كه سراقه را برگردانند تا ازدحام جمعيت سبك شود. سپس او را بيرون برد و در را بست.

راوى گويد: «آن گاه به او سنگ زدند تا مرد. سپس امام دستور داد در باز شود، هركس كه داخل مى شد، سراقه را لعن مى كرد. چون حضرت چنين ديد، منادى حضرت ندا داد: اى مردم، زبان هاى تان را از سراقه برداريد؛ چرا كه حدّى اجرا نمى شود مگر آن كه كفارۀ آن گناه خواهد بود؛ آن گونه كه بدهى با پرداخت بدهى جبران مى شود».

من يدخل(1) يلعنها قال فلمّا رأى ذلك نادى مناديه أيّها النّاس ارفعوا ألسنتكم عنها فانّه لا يقام حدّ إلّا كان كفّارة ذلك الذّنب كما يجزى الدّين بالدّين.

1184-46432-(13) دعائم الإسلام 445/2: و عن عليّ عليه السلام أنّه قال: لمّا رجم شراحة(2) الهمدانيّة كثر النّاس فغلق(3) أبواب الرَّحَبة ثمّ أخرجها فأدخلت حفرتها و رجمت حتّى ماتت ثمّ أمر بفتح أبواب الرَّحَبة فدخل النّاس فجعل كلّ من دخل(1)يلعنها فلمّا سمع ذلك عليّ عليه السلام أمر منادياً فنادى أيّها النّاس لم يقم الحدّ على أحد قطّ إلّا كان ذلك كفّارة لذلك الذّنب كما يجزى الدّين بالدّين.

(40) باب حكم الزّانى إذا هرب من الحَفيرة

اشاره

1185-46433-(2)تهذيب 35/10: محمّد بن عليّ بن محبوب عن جعفر ابن محمّد عن عبد اللّه عن محمّد بن عيسى بن عبد اللّه عن أبيه قال: قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام: الزّانى يجلد فيهرب بعد أن أصابه بعض الحدّ أ يجب عليه أن يخلّى عنه و لا يردّ كما يجب للمحصن إذا رجم قال لا و لكن يردّ حتّى يضرب الحدّ كاملاً قلت فما فرق بينه و بين المحصن و هو حدّ من حدود اللّه قال المحصن هرب من القتل و لم يهرب إلّا إلى التوبة لأنّه عاين الموت بعينه و هذا انّما يجلد فلا بدّ من أن يوفّى الحدّ لأنّه لا يقتل.

1186-46434-(3)تهذيب 50/10: محمّد بن أحمد بن يحيى عن العبّاس عن صفوان عن رجل عن أبي بصير و غيره عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قلت المرجوم يفرّ من الحفيرة فيطلب قال لا و لا يعرض له ان كان أصابه حجر واحد لم يطلب فان هرب قبل أن تصيبه الحجارة ردّ حتّى يصيبه ألم العذاب.

1187-46435-(4)فقيه 24/4: و قد روى: أنّه إن كان أصابه ألم الحجارة فلا يردّ و إن لم يكن أصابه ألم الحجارة ردّ روى ذلك صفوان عن غير واحد عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السلام.


1) . يدخل - ك.

2) . دخل - فقيه.

3) . سراجة - ك.

4) . فأغلق - ك.

1184-46432-(13) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «چون بنا شد شراحه همدانيه سنگسار شود، مردم زياد شدند.

درهاى رحبه [\ميدان فراخ] بسته شد. پس از آن وى را بيرون آورد و در چاله اش كرد و سنگسار شد تا مرد. سپس حضرت دستور داد درهاى رحبه باز شود. مردم داخل شدند و هر كس كه وارد مى شد، شراحه را لعن مى كرد. چون امير المؤمنين على عليه السلام اين را شنيد، به منادى دستور داد. منادى ندا داد: اى مردم، هرگز حدّ بر كسى اجرا نمى شود مگر اين كه كفارۀ آن گناه شود؛ آن گونه كه بدهى با پرداخت بدهى جبران مى شود».

باب 40 حكم زناكار در صورتى كه از چالۀ اجراى حكم فرار كند

1185-46433-(1) عيسى بن عبدالله گويد: «از امام صادق عليه السلام پرسيدم كه: زناكار تازيانه مى خورد و پس از آن كه بخشى از حدّ را خورده است، فرار مى كند. آيا واجب است كه او را رها كنند و برنگردانند، آن گونه كه با محصن به هنگام سنگسار كردن چنين واجب است‌؟ حضرت فرمود: نه، برگردانده مى شود تا به طور كامل حدّ زده شود. پرسيدم كه: چه فرقى است بين اين و محصن، با اين كه اين هم حدّى از حدود الهى است‌؟ حضرت فرمود: محصن از كشتن فرار كرده است و جز به سوى توبه فرار نكرده است؛ چون او مرگ را با چشم خويش ديده است. ولى اين شخص تنها تازيانه مى خورد؛ لذا لازم است كه حدّ كامل شود، چون او كشته نمى شود».

1186-46434-(2) ابوبصير وديگرى گويد: «به امام صادق عليه السلام گفتم: آيا كسى كه سنگسار مى شود و از چاله فرار مى كند، او را مى گيرند؟ حضرت فرمود: نه او را مى گيرند و نه متعرض او مى شوند. اگر يك سنگ به او خورده باشد، دنبال نمى شود ولى اگر پيش از آن كه سنگ به او بخورد فرار كرده است، بازگردانده مى شود تا درد عذاب به او برسد».

1187-46435-(3) روايت شده است كه اگر درد سنگ به او رسيده است، برگردانده نمى شود ولى اگر درد سنگ به او نرسيده است، برگردانده مى شود. اين مطلب را صفوان از بسيارى راويان از ابوبصير از امام صادق عليه السلام روايت كرده است.

1188-46436-(4) كافى 185/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن عمرو بن عثمان عن الحسين بن خالد قال: قلت لأبى الحسن عليه السلام أخبرنى عن المحصن إذا هو هرب من الحفيرة هل يردّ حتّى يقام عليه الحدّ فقال يردّ و لا يردّ فقلت و كيف ذلك فقال إذا كان هو المقرّ على نفسه ثمّ هرب من الحفيرة بعد ما يصيبه شيء من الحجارة لم يردّ و إن كان إنّما قامت عليه البيّنة و هو يجحد ثمّ هرب ردّ و هو صاغر حتّى يقام عليه الحدّ و ذلك أنّ ماعز بن مالك أقرّ عند رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بالزّنا فأمر به أن يرجم فهرب من الحفيرة فرماه الزّبير بن العوام بساق بعير فعقله فسقط فلحقه النّاس فقتلوه ثمّ أخبروا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بذلك فقال لهم فهلّا تركتموه إذا هرب يذهب فإنّما هو الّذى أقرّ على نفسه و قال لهم أما لو كان عليّ حاضراً معكم لما ضللتم قال و وداه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله من بيت مال المسلمين. المحاسن 306: البرقيّ عن أبيه عن عمرو بن عثمان عن الحسن بن خالد قال: قلت لأبى الحسن موسى عليه السلام أخبرنى عن المحصن (و ذكر نحوه).

1189-46437-(5) فقيه 24/4: و سئل الصّادق عليه السلام عن المرجوم يفرّ قال إن كان أقرّ على نفسه فلا يردّ و إن كان شهد عليه الشّهود يردّ.

1190-46438-(6) فقه الرّضا عليه السلام 276: فإن فرّ المرجوم و هو المقرّ ترك و إن فرّ و قد قامت عليه البيّنة ردّ إلى البئر و رجم حتّى يموت.

الإرجاعات

و تقدّم في رواية أبى العبّاس (4) من باب (9) أنّ من ارتكب ما يوجب الحدّ فتاب فلا يحدّ من أبواب الأحكام العامّة للحدود ج 30

قوله: فلقيه الزّبير فرماه بساق بعير فسقط فعقله فأدركه النّاس فقتلوه فأخبروا النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله بذلك فقال هلّا تركتموه ثمّ قال لو استتر ثمّ تاب كان خيراً له. و في رواية الدّعائم (5) نحوه.

(41) باب حكم من زنى في شهر رمضان

اشاره
1191-46439-(1) دعائم الإسلام 467/2: و عن جعفر بن محمّد عليهما السلام أنّه قال: من زنا في شهر رمضان ضرب الحدّ و نكل به لإفطاره فيه كما فعل عليّ عليه السلام بالنّجاشىّ فإن فعل ذلك ثلاث مرّات قتل.
الإرجاعات

و يأتي قصّة النجاشيّ في باب (3) حكم من شرب الخمر في شهر رمضان من أبواب حدّ المسكر.

1188-46436-(4) حسين بن خالد گويد: «به امام ابوالحسن عليه السلام گفتم: دربارۀ محصن برايم بگوييد. اگر او از چاله فرار كند، آيا برگردانده مى شود تا حدّ بر او جارى شود؟ حضرت فرمود: برگردانده مى شود و برگردانده نمى شود. پرسيدم:

اين چگونه است‌؟ حضرت فرمود: اگر خود عليه خويش اقرار كرده است و پس از آن كه سنگى به او خورده از چاله فرار كرده است، برگردانده نمى شود. ولى اگر بيّنه بر او شهادت داده و خود انكار مى كرده آن گاه فرار كرده، با خوارى برگردانده مى شود تا حدّ بر او اجرا شود. دليل اين مطلب آن است كه، ماعز بن مالك نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله به زنا اقرار كرد. حضرت دستور داد تا وى را سنگسار كنند. او از چاله گريخت. زبير بن عوام استخوان ساق پاى شترى را به سوى او پرتاب كرد و او را زمين زد و او افتاد. مردم به او رسيدند و او را كشتند.

پس از آن به رسول خدا صلى الله عليه و آله گفتند. حضرت به آنان فرمود: چرا زمانى كه فرار كرد او را رها نكرديد كه برود؟ چرا كه او خود بر خويش اقرار كرده بود. حضرت به آنان فرمود: اگر على عليه السلام همراه با شما بود، شما گمراه نمى شديد. حضرت افزود: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ديۀ اين مرد را از بيت المال مسلمانان پرداخت».

1189-46437-(5) از امام صادق عليه السلام سؤال شد: «كسى كه بايد سنگسار شود، فرار مى كند. حضرت فرمود: اگر خود عليه خويش اقرار كرده است، بازگردانده نمى شود ولى اگر شهود عليه وى شهادت داده اند، برگردانده مى شود».

1190-46438-(6) اگر كسى كه بايد سنگسار شود بگريزد - با اين كه خودش اقرار كرده بوده است - رها مى شود ولى اگر فرار كند - در حالى كه بيّنه عليه وى شهادت داده بودند - به چاله برگردانده و سنگسار مى شود تا بميرد.

ارجاعات

گذشت:

در روايت چهارم از باب نهم از ابواب احكام عمومى حدود، گفتۀ او كه: «زبير او را ديد. با استخوان ساق پاى شتر او را زد، او افتاد. زبير او را بست. مردم به او رسيدند و او را كشتند. پس از آن به پيامبر صلى الله عليه و آله گزارش كردند.

حضرت فرمود: چرا او را رها نكرديد؟ آن گاه حضرت فرمود: اگر پنهان مى شد و توبه مى كرد، برايش بهتر بود».

و نيز در روايت پنجم، مانند آن.

باب 41 حكم كسى كه در ماه مبارك رمضان زنا كند

1191-46439-(1) امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: «هر كس در ماه مبارك رمضان زنا كند، حدّ مى خورد و مجازات مى شود؛ چرا كه در ماه مبارك رمضان افطار كرده است. همان گونه كه على عليه السلام با نجاشى عمل كرد و اگر اين كار را سه بار تكرار كرد، كشته خواهد شد».

ارجاعات

مى آيد:

ماجراى نجاشى در باب سوم از ابواب حدّ مسكر.

(42) باب أنّ من زنى بميّتة فعليه حدّ الزّناء و من لاط بميّت فعليه حدّ اللّواط

اشاره

1192-46440-(1) تهذيب 63/10: استبصار 225/4: و روى محمّد بن عليّ بن محبوب عن أيّوب بن نوح عن الحسن بن عليّ بن فضّال عن ابن أبي عمير عن بعض أصحابنا عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في الّذى يأتي المرأة و هي ميّتة فقال وزره أعظم من ذلك الّذى يأتيها و هي حيّة.

1193-46441-(2) إثبات الوصيّة 187: فقال له (أى للسّائل) أبو جعفر عليه السلام: إنّما سئل الرّضا عليه السلام عن نبّاش نبش قبر امرأة و فجر بها و أخذ أكفانها فأمر بقطعه للسّرقة و نفيه لتمثيله بالميّت.

1194-46442-(3) تهذيب 63/10: محمّد بن عليّ بن محبوب عن عليّ بن محمّد القاسانيّ عن القاسم بن محمّد عن سليمان بن داود عن النّعمان بن عبد السّلام عن أبي حنيفة قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن رجل زنى بميّتة قال لا حدّ عليه.

قال الشّيخ رحمه اللّه في الإستبصار فهذا الخبر يحتمل وجهين أحدهما أن يكون المراد به لا حدّ عليه بعينه لا يجوز غيره لأنّا قد بيّنّا في الخبر الأوّل أنّه يراعىٰ فيه الاحصان و عدمه فان كان محصناً كان الحدّ الرّجم و ان كان غير محصن كان حدّه الجلد مائة و ليس هذا على حدّ واحد، و الوجه الآخر أن يكون الخبر مخصوصاً بمن أتى زوجة نفسه بعد موته فانّه لا يقام عليه الحدّ كاملاً و يعزّر حسب ما يراه الإمام.

استبصار 225/4: محمّد بن عليّ بن محبوب عن عليّ بن محمّد القاسانيّ عن القاسم بن محمّد عن سليمان بن داود عن النّعمان ابن عبد السّلام عن أبي جعفر عليه السلام قال: سألته عن رجل (و ذكر مثله).

الإرجاعات

و يأتي في أحاديث باب (22) حدّ النّبّاش من أبواب حدّ السّرقة ما يدلّ على ذلك فلاحظ.

باب 42 حكم كسى كه با مرده اى، زنا يا لواط كند

1192-46440-(1) امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه با زنى مرده آميزش كند، فرمود: «گناه وى بزرگ تر از آن كس است كه با زن زنده زنا مى كند».

1193-46441-(2) امام جواد عليه السلام به سؤال كننده فرمود: «از حضرت رضا عليه السلام دربارۀ قبركَنى كه قبر زنى را نبش و با وى زنا كرد و كفن هايش را برداشت، سؤال شد. حضرت دستور بريدن دست او را براى سرقت و تبعيد او را براى كار بدش با ميّت داد».

1194-46442-(3) ابوحنيفه گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه با مرده زنا كرده است، پرسيدم. حضرت فرمود: حدّى بر او نيست».

شيخ طوسى رحمه الله در كتاب استبصار گويد: «اين روايت دو احتمال در آن مى رود. يك) منظور از روايت اين است كه حدّ معينى كه غير آن نتوان كرد، بر او نيست؛ چرا كه ما در روايت اول بيان كرديم كه در اين مورد احصان و عدم احصان ملاحظه مى شود. اگر محصن بود، حدّ او سنگسار شدن است و اگر غير محصن بود، حدّ او صد تازيانه است و اين يك حدّ [مشخص] نيست. دو) اين كه روايت، ويژۀ كسى باشد كه با همسر خويش پس از مرگش آميزش كند. اين شخص حدّ كامل بر او اجرا نمى شود و طبق نظر امام، تعزير مى شود».

نعمان بن عبد السلام گويد: «از امام باقر عليه السلام دربارۀ مردى... [و مشابه روايت گذشته را آورده است].»

ارجاعات

مى آيد:

در روايات باب بيست و دوم حدّ نبّاش، از ابواب حدّ سرقت روايتى كه بر اين مفاد دلالت دارد؛ نگاه كنيد.

(43) باب أنّ من استمنى فعليه التّعزير

اشاره

1195-46443-(1)تهذيب 64/10: استبصار 226/4: أحمد بن محمّد عن البرقيّ عن ابن فضّال عن أبى جميلة عن زرارة عن أبي جعفر عليه السلام قال: اُتى عليّ عليه السلام(1) برجل عبث بذكره حتّى أنزل فضرب يده بالدِّرَّة حتّى احمرّت و لا أعلمه إلّا قال و زوّجه(2)من بيت مال المسلمين.

1196-46444-(2) المقنعة 126: و قد روى أنّ رجلاً استمنى على عهد أمير المؤمنين عليه السلام فرفع خبره اليه فأمر بضرب يده بالدّرَّة حتّى احمرّت ثمّ سأل عنه أ متأهّل هو أم عزب فعرف أنّه عزب فأمره بالنّكاح فأخبره بعدم الطَّوْل إليه بالفقر فاستتابه ممّا فعل و زوّجه و جعل مَهر المرأة من بيت المال الخبر.

1197-46445-(3) وسائل 364/28: أحمد بن محمّد بن عيسى في نوادره عن أبيه قال: سئل الصّادق عليه السلام عن الخضخضة فقال إثم عظيم قد نهى اللّه عنه في كتابه و فاعله كناكح نفسه و لو علمت بما يفعله ما أكلت معه فقال السّائل فبيّن لي يا ابن رسول اللّه من كتاب اللّه فيه فقال قول اللّه «فَمَنِ اِبْتَغىٰ وَرٰاءَ ذٰلِكَ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلعٰادُونَ‌» و هو ممّا وراء ذلك فقال الرّجل أيّما أكبر الزّنا أو هي فقال هو ذنب عظيم قد قال القائل بعض الذّنب أهون من بعض و الذّنوب كلّها عظيم عند اللّه لأنّها معاصى و إنّ اللّه لا يحبّ من العباد العصيان و قد نهانا اللّه عن ذلك لأنّها من عمل الشّيطان و قد قال «لاٰ تَعْبُدُوا اَلشَّيْطٰانَ‌...» «إِنَّ اَلشَّيْطٰانَ لَكُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا إِنَّمٰا يَدْعُوا حِزْبَهُ لِيَكُونُوا مِنْ أَصْحٰابِ اَلسَّعِيرِ».

1198-46446-(4) تهذيب 64/10: استبصار 226/4: أحمد بن محمّد عن البرقيّ عن ثعلبة بن ميمون و حسين بن زرارة قال: سألت أبا جعفر عليه السلام عن الرّجل يعبث (بذكره - صا) بيده حتّى ينزل قال لا بأس به و لم يبلغ به ذاك شيئاً. (قال الشّيخ رحمه اللّه في يب - فالوجه في هذا الخبر انّه لم يبلغ به شيئاً موظّفاً لا يجوز خلافه لأنّ الحكم إذا كان فيه التّعزير فذلك الى الإمام يفعله بحسب ما يراه في الحال.)


1) . أمير المؤمنين - صا.

2) . و لا أعلم إلّا و قال زوّجوه - صا.

باب 43 حكم كسى كه خودارضايى مى كند

1195-46443-(1)مردى را كه با آلت تناسلى خويش بازى كرده تا اين كه انزال شد، نزد امير المؤمنين عليه السلام بردند.

حضرت دست او را با شلاق زد تا آن كه سرخ شد. [راوى گويد]: «من نمى دانم جز اين كه، حضرت باقر عليه السلام فرمود: امير المؤمنين عليه السلام او را با پول بيت المال مسلمانان زن داد».

1196-46444-(2)روايت شده است كه: «مردى در زمان امير المؤمنين عليه السلام استمنا كرد. اين خبر به امام رسيد.

حضرت دستور داد كه بر دستش با شلاق بزنند تا سرخ شود. پس از آن حضرت دربارۀ او پرسيد: آيا همسر دارد يا عزب و بى همسر است‌؟ پس دانست كه بى همسر است. حضرت او را به ازدواج امر كرد.

او به حضرت گفت كه به خاطر فقرش دستش به ازدواج باز نيست. حضرت او را از كارى كه كرده بود، توبه و او را زن داد و مهر زن را از بيت المال قرار داد [تا پايان خبر]».

1197-46445-(3) از امام صادق عليه السلام دربارۀ استمنا سؤال شد. حضرت فرمود: «گناه بزرگى است كه خداوند از آن در كتابش نهى كرده است و استمنا كننده چونان كسى است كه با خويش جماع مى كند و اگر من باخبر شوم از كسى كه اين كار را انجام مى دهد، با او هم غذا نخواهم شد. سائل پرسيد: اى پسر رسول خدا، برايم توضيح دهيد آنچه از كتاب خدا دربارۀ استمناست. حضرت بيان داشت: فرمودۀ خدا كه: «و كسانى كه غير از اين طريق را طلب كنند، تجاوزگرند».

(1) و استمنا از غير اين طريق است. مرد پرسيد:

كدام بزرگ تر است، زنا يا استمنا؟ حضرت فرمود: استمنا گناه بزرگى است. گوينده اى خواهد گفت كه بعضى از گناهان سبك تر از بعضى است ولى همۀ گناهان نزد خدا بزرگ است؛ چرا كه همه معاصى خداست و خداوند دوست ندارد كه بندگانش گناه كنند و خداوند ما را از اين بازداشته است؛ چرا كه كار شيطان است و خداوند فرموده است: «پرستش شيطان نكنيد. شيطان دشمن شماست. او را دشمن بگيريد. شيطان گروهش را دعوت مى كند تا از ياران آتش باشند».(2)

1198-46446-(4) حسين بن زراره گويد: «از امام باقر عليه السلام دربارۀ مردى كه با آلت تناسلى خود بازى مى كند تا آن كه انزال منى مى كند، پرسيدم. حضرت فرمود: اشكالى ندارد و اين او را به چيزى نمى رساند».

شيخ طوسى رحمه الله در تهذيب گويد: «توجيه اين روايت آن است كه، با استمنا به حدّ مشخصى كه نتوان خلاف آن كرد نمى رسد؛ چرا كه حكم اگر در آن تعزير باشد، آن در اختيار امام است و او آن گونه كه تشخيص مى دهد، در آن حال عمل مى كند».


1) . مؤمنون 7/23.

2) . فاطر 6/35.

الإرجاعات

و تقدّم في أحاديث باب (17) تحريم الاستمناء من أبواب النّكاح المحرّم ج 25 ما يناسب الباب.

و في رواية طلحة (5) من هذا الباب قوله: انّ أمير المؤمنين عليه السلام اُتى برجل عبث بذكره فضرب يده حتّى احمرّت ثمّ زوّجه من بيت المال.

(44) باب تعزير ناكح البهيمة و جملة من أحكامه

اشاره

1199-46447-(1)كافى 204/7: عليّ بن محمّد عن صالح ابن أبي حمّاد عن بعض أصحابه عن تهذيب 60/10: استبصار 222/4: يونس (بن عبد الرّحمن - يب - صا) عن عبد اللّه بن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السلام و الحسين بن خالد عن أبي الحسن الرّضا عليه السلام و صبّاح الحذّاء عن إسحاق بن عمّار عن أبي إبراهيم (موسى - يب - صا) عليه السلام: في الرّجل يأتي البهيمة فقالوا جميعاً إن كانت البهيمة للفاعل ذبحت فإذا ماتت أحرقت بالنّار و لم ينتفع بها و ضرب هو خمسة و عشرون(1) سوطاً ربع حدّ الزّانى و إن لم تكن البهيمة له قوّمت فأُخذ(2)ثمنها منه و دفع إلى صاحبها و ذبحت و اُحرقت بالنّار و لم ينتفع بها و ضرب خمسة و عشرون(3)سوطاً فقلت و ما ذنب البهيمة فقال(4)لا ذنب لها و لكنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فعل هذا و أمر به لكيلا يجترئ النّاس بالبهائم و ينقطع النّسل.

1200-46448-(2) كافى 204/7: عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى عن تهذيب 60/10: استبصار 223/4: يونس عن سماعة قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن الرّجل يأتي بهيمة (أو - كا) شاة أو ناقة أو بقرة قال فقال عليه أن يجلد حدّاً غير الحدّ ثمّ ينفى من بلاد(5)إلى غيرها و ذكروا أنّ لحم تلك البهيمة محرّم و لبنها(6).

1201-46449-(3) كافى 204/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 61/10: استبصار 223/4: أحمد بن محمّد بن عيسى(7)عن فقيه 33/4: (الحسن - فقيه) بن محبوب عن إسحاق بن جرير عن


1) . و عشرين - يب - صا.

2) . و أُخذ - يب - صا.

3) . و عشرين - يب - صا.

4) . قال - يب - صا.

5) . بلاده - يب - صا.

6) . و ثمنها - صا.

7) . أحمد بن محمّد بن يحيى - صا.

ارجاعات

گذشت:

در روايات باب هفده از ابواب نكاح محرم، رواياتى كه مناسب اين باب است.

و در روايت پنجم از همين باب هفده، اين گفته كه: «مردى را كه با آلت خود بازى كرده بود، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. حضرت بر دست او زد تا آن كه سرخ شد. سپس وى را از بيت المال زن داد».

باب 44 حكم كسى كه با حيوان، آميزش جنسى مى كند

1199-46447-(1) عبدالله بن سنان از امام صادق عليه السلام و حسين بن خالد از حضرت رضا عليه السلام و اسحاق بن عمار از حضرت كاظم عليه السلام دربارۀ مردى كه با حيوان آميزش مى كند، پرسيدند. امام صادق و امام رضا و امام كاظم عليه السلام همگى در جواب فرمودند: «اگر حيوان از آنِ همان كس است كه با وى آميزش كرده است، ذبح مى شود و پس از جان دادن با آتش سوزانده مى شود و از او استفاده نمى كنند و بر آميزش كننده بيست و پنج تازيانه يعنى يك چهارم حدّ زناكار زده مى شود. ولى اگر حيوان از آنِ او نيست، قيمت گذارى مى شود و قيمتش از او گرفته و به صاحب حيوان داده مى شود و حيوان ذبح و با آتش سوزانده مى شود و از او استفاده نمى كنند و آميزش كننده بيست و پنج تازيانه مى خورد. پرسيدم: گناه حيوان چيست‌؟ حضرت فرمود: گناهى ندارد ولى رسول خدا صلى الله عليه و آله چنين كرد و اين گونه دستور داد تا مردم جرئت بر حيوانات نكنند و نسل منقطع نشود».

1200-46448-(2) سماعه گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه با حيوان - گوسفند يا شتر يا گاو - آميزش مى كند، پرسيدم. سماعه گويد: امام فرمود: بر اوست كه حدّ بخورد، البته نه آن حدّ را. سپس از شهرش به جاى ديگر تبعيد شود و گفته اند كه گوشت آن حيوان و شيرش حرام است».

1201-46449-(3) سدير گويد: «امام باقر عليه السلام دربارۀ مردى كه با حيوان آميزش مى كند، فرمود: كمتر از حدّ، تازيانه مى خورد و قيمت حيوان را براى صاحبش به عهده مى گيرد؛ چرا كه وى حيوان را براى صاحبش فاسد كرده است و حيوان ذبح شده و سوزانده و دفن مى شود - اگر از حيواناتى است كه گوشتش خورده مى شود. ولى اگر از حيواناتى باشد كه بر پشتش سوار مى شوند، همۀ قيمت آن را بدهكار است و كمتر از حدّ تازيانه مى خورد و حيوان را از شهرى كه اين گناه را با او كرده اند به شهرهاى ديگرى كه اين حيوان در آنجا شناخته شده نيست، فرستند. بنابراين، حيوان را در آن شهرها مى فروشد تا صاحب آن به واسطۀ حيوان سرزنش نشود».

سدير عن أبي جعفر عليه السلام: في الرّجل يأتي البهيمة قال يجلد(1)دون الحدّ و يغرم قيمة البهيمة لصاحبها لأنّها أفسدها عليه و تذبح و تحرق (و تدفن - كا - فقيه - العلل) إن كانت ممّا يؤكل لحمه و إن كانت ممّا يركب ظهره أغرم(2)قيمتها و جلد دون الحدّ و أخرجها من المدينة الّتى فعل بها فيها(3)إلى بلاد اُخرى حيث لا تعرف فيبيعها فيها كيلا يعيّر بها.

علل الشّرائع 538: حدّثنا محمّد بن موسى بن المتوكّل رحمه اللّه قال حدّثنا عبد اللّه بن جعفر الحميريّ عن أحمد بن محمّد بن عيسى عن الحسن بن محبوب عن إسحاق بن حريز عن سدير عن أبي جعفر عليه السلام: (نحوه).

1202-46450-(4)المقنع 147: و إذا أتى الرّجل البهيمة فانّه يقام قائماً ثمّ يضرب ضربة بالسّيف أخذ منه ما أخذ و روى عليه الحدّ و روى الحسن بن محبوب أنّه يجلد دون الحدّ و يغرم قيمة البهيمة لصاحبها لأنّه أفسدها عليه و تذبح و تحرق و تدفن إن كانت ممّا يؤكل لحمه و إن كانت ممّا يركب ظهره أغرم قيمتها و جلد دون الحدّ و أخرجها من المدينة الّتى فعل بها ذلك إلى بلاد اُخرى حيث لا تعرف فيبيعها فيها حتّى لا يعيّر بها.

1203-46451-(5) تهذيب 61/10: استبصار 223/4: يونس عن محمّد ابن سنان عن العلاء بن الفضيل عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في رجل يقع على بهيمة قال فقال ليس عليه حدّ و لكن تعزير(4).

1204-46452-(6) تهذيب 61/10: استبصار 223/4: أحمد بن محمّد بن عيسى عن محمّد بن سنان عن حمّاد بن عثمان و خلف بن حمّاد عن الفضيل بن يسار و ربعىّ بن عبد اللّه عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في رجل يقع على البهيمة قال ليس عليه حدّ و لكن يضرب تعزيراً.

1205-46453-(7) فقه الرّضا عليه السلام 309: من أتى بهيمة عزّر و التّعزير ما بين بضعة عشر سوطاً الى تسعة و ثلاثين و التأديب ما بين ثلاثة الى عشرة.

1206-46454-(8) تهذيب 61/10: استبصار 224/4: الحسين بن سعيد عن ابن أبي عمير عن جميل بن درّاج عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في رجل أتى بهيمة قال يقتل. (حمل الشّيخ رحمه اللّه هذا و أمثاله على من تكرّر منه الفعل).


1) . يحدّ - كا.

2) . غرم - صا.

3) . ذلك بها - فقيه - العلل.

4) . تعزيراً - صا.

1202-46450-(4) و اگر مردى با حيوانى آميزش كند، آن مرد را در حالت ايستاده قرار مى دهند. پس از آن يك ضربه شمشير بر او زده مى شود؛ هر چه با او بكند و روايت شده كه بر وى حدّ است و حسن بن محبوب روايت كرده است كه: «كمتر از حدّ بر او زده مى شود و قيمت حيوان را به صاحبش بدهكار است؛ چرا كه وى حيوان را براى صاحبش از بين برده است و حيوان را ذبح مى كنند و مى سوزانند و دفن مى كنند - اگر حيوان حلال گوشت است. ولى اگر براى سوارى است، قيمت آن را به صاحبش بدهكار است و كمتر از حدّ تازيانه بر وى زده مى شود و حيوان را از شهرى كه اين كار را با او كرده اند به شهرهاى ديگر - آنجا كه شناخته نباشد - مى برند. صاحبش حيوان را در آن شهرها مى فروشد تا به واسطۀ حيوان سرزنش نشود».

1203-46451-(5) امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه با حيوانى آميزش مى كند، فرمود: «حدّ بر او نيست ولى تعزير هست».

1204-46452-(6) امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه با حيوان آميزش مى كند، فرمود: «حدّ بر او نيست اما او را براى تعزير مى زنند».

1205-46453-(7) هر كس با حيوانى آميزش كند، تعزير مى شود و تعزير از بيش از ده تازيانه تا سى تازيانه و تأديب از سه تا ده تازيانه است.

1206-46454-(8) امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه با حيوانى در آميخته است، فرمود: «كشته مى شود». شيخ طوسى رحمه الله اين روايت و مشابه هايش را بر كسى حمل كرده كه اين كار از وى به تكرار سرزند.

1207-46455-(9) تهذيب 62/10: استبصار 224/4: و روى محمّد بن عليّ بن محبوب (عن الحسن بن عليّ الكوفيّ - يب) عن الحسين بن سيف عن أخيه عن أبيه عن زيد أبى اُسامة عن أبي فروة عن أبي جعفر عليه السلام قال: الّذى يأتي بالفاحشة و الّذى يأتي البهيمة حدّه حدّ الزّانى. (حمله الشيخ رحمه اللّه و أمثاله على من تكرّر منه الفعل أو إذا كان الفعل مع الإيلاج).

1208-46456-(10) تهذيب 62/10: استبصار 224/4: الحسين بن سعيد عن القاسم عن عبد الصّمد بن بشير عن سليمان بن هلال قال: سأل بعض أصحابنا أبا عبد اللّه عليه السلام عن الرّجل يأتي البهيمة فقال يقام قائماً (ثمّ - يب) يضرب ضربة بالسّيف أخذ السّيف منه ما أخذ قال فقلت هو القتل قال هو ذاك.

1209-46457-(11) قرب الإسناد 104: الحسن بن ظريف عن الحسين بن علوان عن جعفر عن أبيه عليهما السلام عن عليّ عليه السلام: أنّه سئل عن راكب البهيمة فقال لا رجم عليه و لا حدّ و لكن يعاقب عقوبة موجعة.

الإرجاعات

و تقدّم في أحاديث باب (16) تحريم نكاح البهيمة من أبواب النّكاح المحرّم ج 25 ما يدلّ على أنّه بمنزلة الزّناء و الكفر باللّه و أنّ ناكحها ملعون و عليه حدّ كحدّ الزّانى خصوصاً رواية أبي بصير (5) و الدّعائم (7) فلاحظ. و في باب (18) تحريم لحم البهيمة الّتى ينكحها الآدمىّ من أبواب الأطعمة (ج 28) ما يناسب الباب. و لاحظ باب (20) أنّ أصحاب الكبائر إذا أقيم عليهم الحدّ مرّتين قتلوا في الثّالثة الّا الزّانى و الزّانية فانّهما قتلا في الرّابعة من أبواب الأحكام العامّة للحدود ج 30 و باب (18) أنّ الزّانى الحرّ إذا جلد ثلاثاً قتل في الرّابعة من أبواب حدّ الزّنا فانّ فيهما ما يناسب المقام.

(45) باب حدّ القوّاد

اشاره
1210-46458-(1) كافى 261/7: تهذيب 64/10: عليّ (بن إبراهيم - يب) عن أبيه عن محمّد بن سليمان عن عبد اللّه بن سنان فقيه 34/4: روى إبراهيم بن هاشم عن صالح بن السّنديّ عن محمّد بن سليمان المصرىّ عن عبد اللّه بن سنان قال: قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام: أخبرنى عن

1207-46455-(9) امام باقر عليه السلام فرمود: «كسى كه لواط و كسى كه با حيوانى آميزش مى كند، حدّ او حدّ زناكار است». شيخ طوسى رحمه الله اين روايت و مشابه هايش را بر كسى حمل كرده كه اين كار از وى به تكرار سرزده يا آن كه اين كار، همراه با دخول باشد.

1208-46456-(10) سليمان بن هلال گويد: «بعضى از ياران ما از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه با حيوان آميزش مى كند، پرسيدند. حضرت فرمود: او را در حالت ايستاده قرار مى دهند. آن گاه يك ضربه شمشير بر او زده مى شود؛ هر چه شمشير با او كند. سليمان بن هلال گويد: پرسيدم: منظور كشتن است‌؟ حضرت فرمود: همان است».

1209-46457-(11) امام جعفر صادق عليه السلام از پدرشان عليه السلام، از امير المؤمنين على عليه السلام روايت كرد كه: «از امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ كسى كه با حيوان آميزش كند، سؤال شد. حضرت فرمود: سنگسار كردن و حدّ بر وى نيست ولى به شكلى دردناك كيفر مى شود».

ارجاعات

گذشت:

در روايات باب شانزدهم از ابواب نكاح محرم، رواياتى كه دلالت مى كند بر اين كه آميزش با حيوان به مانند زنا و در حكم كفر به خداست و كنندۀ اين كار ملعون است و حدّ او مانند حدّ زناكار است؛ به ويژه روايت پنجم و هفتم؛ ملاحظه كنيد.

و در باب هجده از ابواب خوراكى ها، رواياتى مناسب با اين باب.

و بنگريد به باب بيست از ابواب احكام عمومى حدود و باب هيجده از ابواب حدّ زنا؛ چرا كه در اين دو باب، رواياتى مناسب با مقام است.

باب 45 حدّ قوّاد

1210-46458-(1) عبدالله بن سنان گويد: «به امام صادق عليه السلام گفتم: به من بگوييد حدّ قوّاد چيست‌؟ حضرت فرمود: حدّى بر قوّاد نيست. مگر نه اين است كه به او پولى مى دهند تا راهنمايى كند [تا حيوان يا كسى را ببرد]. گفتم: فدايت گردم! او به حرام مرد و زنى را با هم جمع مى كند. حضرت فرمود: اين كسى است كه بين زن و مرد به حرام جمع مى كند؟ گفتم: آرى، فدايت شوم! منظورم اين است.

حضرت فرمود: سه چهارم حدّ زناكار؛ يعنى هفتاد و پنج تازيانه بر او زده مى شود و از شهرى كه در آن

القوّاد ما حدّه قال لا حدّ على القوّاد أ ليس إنّما يعطى الأجر على أن يقود قلت جعلت فداك إنّما يجمع بين الذّكر و الأنثى حراماً قال ذاك المؤلّف بين الذّكر و الأنثى حراماً فقلت هو ذاك جعلت فداك قال يضرب ثلاثة أرباع حدّ الزّانى خمسة و سبعين سوطاً و ينفى من المصر الّذى هو فيه (كا - يب - فقلت جعلت فداك فما على رجل (الّذى - كا) وثب على امرأة فحلق رأسها قال يضرب ضرباً وجيعاً و يحبس في سجن المسلمين حتّى يستبرء شعرها فان نبت أخذ منه مَهر نسائها و ان لم ينبت أخذت منه الدّية الكاملة خمسة آلاف درهم فقلت فكيف (صار - كا) مَهر نسائها إن نبت شعرها قال يا ابن سنان إنّ شعر المرأة و عُذرتها يشتركان(1)في الجمال فإذا ذهب بأحدهما وجب لها المهر كاملاً).

1211-46459-(2) فقه الرّضا عليه السلام 310: و ان قامت بيّنة على قوّاد جلد خمسة و سبعين و نفى عن المصر الّذى هو فيه و روى أنّ النّفى هو الحبس سنة أو يتوب.
الإرجاعات

و تقدّم في أحاديث باب (18) تحريم القيادة من أبواب النّكاح المحرّم ج 25 ما يناسب ذلك.


1) . شريكان - يب.

است، تبعيد مى شود. پرسيدم: فدايت شوم! بر مردى كه به زنى پريده و سرش را تراشيده، چيست‌؟ حضرت فرمود: درد آور او را مى زنند و در زندان مسلمانان زندانى مى شود تا موى زن رشد كند. اگر مو روييد، از او به اندازۀ مهر زنان شان گرفته مى شود و اگر نروييد، از او يك ديۀ كامل يعنى پنج هزار درهم گرفته مى شود. پرسيدم: چطور اگر مويش روييد به اندازۀ مهر زنان شان [از وى مى گيرند]؟ حضرت فرمود: اى ابن سنان، موى زن و پردۀ بكارتش در زيبايى زن مشتركند و اگر يكى از اين دو از بين برود، مهر كامل براى زن ثابت است».

1211-46459-(2) اگر بيّنه اى عليه قوّادى شهادت داد، هفتاد و پنج تازيانه مى خورد و از شهرى كه در آن است، تبعيد مى شود و روايت شده است كه تبعيد همان يك سال بازداشت يا توبه است.

ارجاعات

گذشت:

در روايات باب هجده از ابواب نكاح محرم، روايت مناسب اين باب.

أبواب حدّ اللّواط

(1) باب حدّ اللّواط مع الايقاب و عدمه و ثبوته بالإقرار أربعاً و جملة من أحكامه

اشاره
1212-46460-(1)كافى 201/7: تهذيب 53/10: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن (الحسن - يب) بن محبوب عن ابن رئاب عن مالك بن عطيّة عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: بينا أمير المؤمنين عليه السلام في ملأ من أصحابه إذ أتاه رجل فقال يا أمير المؤمنين إنّي (قد - كا) أوقبت على غلام فطهّرنى فقال له (أمير المؤمنين عليه السلام - يب) يا هذا امض إلى منزلك لعلّ مراراً هاج بك فلمّا كان من غد عاد إليه فقال (له - كا) يا أمير المؤمنين إنّي أوقبت على غلام فطهّرنى فقال له يا هذا امض إلى منزلك لعلّ مراراً هاج بك حتّى فعل ذلك ثلاثاً بعد مرّته الأولى فلمّا كان في الرّابعة قال له يا هذا إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله حكم في مثلك بثلاثة(1) أحكام فاختر أيّهنّ شئت قال و ما هنّ‌(2)يا أمير المؤمنين قال ضربة بالسّيف في عنقك بالغة ما بلغت أو اهداء(3)من جبل مشدود اليدين و الرّجلين أو إحراق بالنّار.

فقال (له - يب) يا أمير المؤمنين أيّهنّ‌(4)أشدّ عليّ قال الإحراق بالنّار قال فإنّى قد اخترتها يا أمير المؤمنين قال خذ لذلك(5)أهبتك(6)فقال نعم (فقام - كا) فصلّى ركعتين ثمّ جلس في تشهّده فقال اللّهمّ إنّي قد أتيت من الذّنب ما قد علمته و إنّي تخوّفت من ذلك فجئت إلى


1) . ثلاثة - يب.

2) . هى - يب.

3) . اهدارك - يب. أى اماتة سقطاً من جبل و في الوافي دهداء، دهده الحجر: دحرجه و في بعض النّسخ اهذاب و اهذبت السّحابة مائها أسألته بسرعة.

4) . فأيّهنّ - يب.

5) . بذلك - يب.

6) . أهبتك أي عدّتك يقال تأهّب للشّيء استعدّ له.

فصل سوم: باب هاى حدّ لواط و همجنس بازى مردان

باب 1 تعريف لواط و ادلّۀ اثبات آن

1212-46460-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «در حالى كه امير المؤمنين عليه السلام همراه با گروهى از يارانش بود، مردى نزد ايشان آمد و گفت: اى امير المؤمنين، من با پسرى آميزش كرده ام؛ مرا پاك كن. امير المؤمنين عليه السلام به او فرمود: اى فلان، برو به منزلت؛ شايد صفرايت طغيان كرده است. فرداى آن روز آن مرد مجددا نزد امام عليه السلام آمد و به امام گفت: اى امير المؤمنين، من با پسرى آميزش كرده ام؛ مرا پاك ساز. حضرت به او فرمود: اى فلانى، برو به منزلت؛ شايد صفرايت طغيان كرده است و هذيان مى گويى. تا آن كه پس از بار اول، سه بار چنين كرد. در بار چهارم به او گفت: اى فلان، رسول خدا صلى الله عليه و آله در مورد همانند تو سه حكم داده است. تو هر كدام را كه مى خواهى، انتخاب كن. او پرسيد: آن سه [حكم] چيست اى امير المؤمنين‌؟ حضرت فرمود: يك ضربه شمشير در گردنت، هرچه كه با تو بكند [به هر جا كه برسد]؛ يا پرت كردن از كوه با دست و پاى بسته يا سوزاندن با آتش.

آن مرد به امير المؤمنين عليه السلام گفت: كدامين يك از اين سه تا بر من سخت تر است‌؟ حضرت فرمود:

سوزاندن با آتش. آن مرد گفت: من همين را اختيار مى كنم، اى امير المؤمنين. حضرت فرمود: خويش را براى سوزاندن آماده ساز. مرد گفت: باشد. آن گاه دو ركعت نماز گزارد و پس از آن در حالت تشهد نشست و گفت: خدايا، من گناهى كرده ام كه تو خود مى دانى و من از اين كار ترسيده ام و آمده ام نزد وصى رسول تو و پسر عموى پيامبرت و از او خواسته ام تا مرا پاك كند. او هم مرا بين سه نوع از عذاب مخير ساخت. خدايا، من هم سخت ترين آن را اختيار كردم. خدايا، از تو مى خواهم كه اين را

وصىّ رسولك و ابن عمّ نبيّك فسألته أن يطهّرنى فخيّرنى (بين - كا) ثلاثة أصناف من العذاب (اللّهمّ - كا) فإنّى(1)قد اخترت أشدّها اللّهمّ فإنّى أسألك أن تجعل ذلك كفّارة لذنوبى و أن لا تحرقنى بنارك في آخرتى ثمّ قام و هو باكٍ حتّى جلس في الحفرة الّتى حفرها له أمير المؤمنين عليه السلام و هو يرى النّار تتأجّج(2)حوله قال فبكى أمير المؤمنين عليه السلام و بكى أصحابه جميعاً فقال له أمير المؤمنين عليه السلام قم يا هذا فقد أبكيت ملائكة السّماء و ملائكة الأرض(3)فإنّ‌(4)اللّه قد تاب عليك فقم و لا تعاودنّ شيئاً ممّا قد فعلت.

1213-46461-(2) استبصار 220/4: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن الحسن ابن محبوب عن ابن رئاب عن مالك بن عطيّة عن أبي عبد اللّه عليه السلام: فيمن أوقب على غلام قال قال أمير المؤمنين عليه السلام: إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله حكم فيه ثلاثة أحكام إمّا ضربة بالسّيف في عنقه بالغة ما بلغت أو إهداراً من جبل مشدود اليدين و الرّجلين أو إحراقاً بالنّار.

1214-46462-(3) المقنع 144: و اعلم أنّ عقوبة من لاط بغلام أن يحرق بالنّار أو يهدم عليه حائط أو يضرب ضربة بالسّيف و إذا أحبّ التّوبة تاب من غير أن يرفع خبره إلى إمام المسلمين فان رفع إلى الإمام هلك فانّه يقيم عليه إحدى هذه الحدود الّتى ذكرناها.

1215-46463-(4) المحاسن 112: البرقيّ عن جعفر بن محمّد عن عبد اللّه بن ميمون القدّاح قال قال أبو عبد اللّه عليه السلام: كتب خالد الى أبى بكر سلام عليك أمّا بعد فانّى أتيت برجل قامت عليه البيّنة أنّه يؤتى في دبره كما تؤتى المرأة فاستشار فيه أبو بكر فقالوا اقتلوه فاستشار أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السلام فقال أحرقه بالنّار فانّ العرب لا ترى القتل شيئاً قال لعثمان ما تقول قال أقول ما قال عليّ تحرقه بالنّار قال أبو بكر و أنا مع قولكما و كتب الى خالد أن أحرقه بالنّار فأحرقه.

1216-46464-(5)كافى 268/7: تهذيب 149/10: عليّ (بن إبراهيم - كما) عن أبيه عن النّوفليّ عن السّكونىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قال أمير المؤمنين عليه السلام: إذا كان الرّجل كلامه كلام النّساء و مشيه(5) مشية النّساء و يمكّن من نفسه فينكح كما تنكح المرأة فارجموه و لا تستحيوه.


1) . و إنّي - يب.

2) . تأجّج - يب.

3) . الأرضين - يب.

4) . و إنّ - يب.

5) . مشيته - كا.

كفارۀ گناهانم قرار دهى و مرا با آتشت در آخرتم نسوزانى. سپس در حالى كه مى گريست بپا خاست تا آن كه در چاله اى كه امير المؤمنين عليه السلام براى وى كنده بود، نشست - در حالى كه مى ديد آتش در اطرافش شعله مى كشد.

امام صادق عليه السلام فرمود: در اينجا امير المؤمنين عليه السلام گريست و يارانش هم گريستند. امير المؤمنين عليه السلام به آن مرد گفت: اى فلان، برخيز؛ تو فرشتگان آسمان و زمين را به گريه درآوردى. خداوند توبه ات را پذيرفت. بپا خيز و ديگر به سراغ آنچه انجام دادى، مرو».

1213-46461-(2) مالك بن عطيه گويد: «امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه با پسرى آميزش كرده بود، بيان داشت: امير المؤمنين عليه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين مورد سه حكم داده است: يا يك ضربه شمشير در گردنش به هر جا كه برسد [هر چه با او بكند]؛ يا با دست و پاى بسته او را از كوه پرت كنند؛ يا سوزاندن با آتش».

1214-46462-(3) بدان كه كيفر كسى كه با پسرى لواط كرده، اين است كه با آتش سوزانده شود يا ديوارى بر وى خراب يا يك ضربه شمشير بر او زده شود و اگر توبه را دوست دارد، پيش از آن كه خبرش به امام مسلمانان برسد، توبه كند. ولى اگر او را نزد امام بردند، هلاك خواهد شد؛ چرا كه امام يكى از حدودى را كه گفتيم، بر وى جارى مى سازد.

1215-46463-(4) امام صادق عليه السلام فرمود: «خالد به ابوبكر نوشت: سلام بر تو؛ اما پس از سلام، مردى را كه بيّنه بر او شهادت داده اند كه با او چون زن آميزش مى شود، نزد من آورده اند. ابوبكر در اين موضوع مشورت كرد. به او گفتند: او را بكشيد. ابوبكر پس از آن با امير المؤمنين على عليه السلام مشورت كرد.

حضرت فرمود: او را به آتش بسوزانيد؛ چرا كه عرب كشته شدن را چيزى به حساب نمى آورد. ابوبكر به عثمان گفت: تو چه مى گويى‌؟ عثمان گفت: من هم همان را كه على عليه السلام مى گويد؛ او را با آتش بسوزانيد. ابوبكر گفت: و من هم با نظر شما همراهم و براى خالد نوشت كه او را با آتش بسوزان و خالد او را سوزاند».

1216-46464-(5) امام صادق عليه السلام بيان داشت: «امير المؤمنين عليه السلام فرمود: اگر مردى سخن گفتن و راه رفتنش چون زنان است و خودش را در اختيار ديگران قرار مى دهد و آن گونه كه با زن آميزش مى شود با او آميزش مى كنند، او را سنگسار كنيد و زنده نگذاريد».

1217-46465-(6) تهذيب 56/10: استبصار 222/4: الحسين بن سعيد عن ابن أبي عمير عن عدّة من أصحابنا عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في الّذى يوقب أنّ عليه الرّجم إذا(1)كان محصناً و عليه الحدّ(2)إن لم يكن محصناً. حملها الشّيخ رحمه اللّه على التّقيّة.

1218-46466-(7) الجعفريّات 146: أخبرنا عبد اللّه أخبرنا محمّد حدّثني محمّد بن الأشعث حدّثنا هارون بن سعد الايلى حدّثنا أبو بكر ابن أبي أويس حدّثني حسين بن عبد اللّه بن ضميرة عن أبيه عن جدّه: أنّ عليّاً عليه السلام كان يقول يرجم الّذى يعمل عمل قوم لوط اُحصن أم لم يحصن بالحجارة و يقول إنّ قوم لوط قد رجموا.

1219-46467-(8) الجعفريّات 146: أخبرنا عبد اللّه أخبرنا محمّد بن الأشعث حدّثنا هارون بن سعيد حدّثنا أبو بكر ابن أبي أويس عن أبي وجال عن ابن شهاب: أنّه سئل عن الّذى يعمل عمل قوم لوط قال عليه الرّجم أحصن أم لم يحصن.

1220-46468-(9) دعائم الإسلام 456/2: عن جعفر بن محمّد عليهما السلام أنّه قال: يرجم الّذى يؤتى في دبره الفاعل و المفعول به.

1221-46469-(10) كافى 199/7: تهذيب 53/10: استبصار 219/4: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن النّوفليّ عن السّكونىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام عن آبائه عليهم السلام قال قال أمير المؤمنين عليه السلام: لو كان ينبغي لأحد أن يرجم مرّتين لرجم اللّوطى.

فقيه 31/4: و في رواية السّكونى عن جعفر بن محمّد عن أبيه عليهما السلام أنّ عليّاً عليه السلام قال: لو كان (و ذكر مثله). الجعفريّات 126: بإسناده عن عليّ عليه السلام: مثله. المحاسن 112: عقاب الأعمال 316: عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: لو كان و ذكر مثله.

1222-46470-(11) الجعفريّات 146: أخبرنا عبد اللّه أخبرنا ابن الأشعث حدّثنا هارون بن سعيد حدّثنا أبو بكر ابن أبي أويس قال حدّثنا سليمان بن بلال عن عمر ابن أبي عمرو مولى المطّلب بن عبد اللّه بن حطيب عن عكرمة عن ابن عبّاس: أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال من وجدتموه يعمل عمل قوم لوط فاقتلوا الفاعل و المفعول. عوالى اللّئالى 170/1: قال صلّى اللّه عليه و آله: من وجدتموه (و ذكر مثله).

1) . ان - صا.

2) . الجلد - صا.

1217-46465-(6) امام صادق عليه السلام دربارۀ كسى كه [با همجنس] آميزش مى كند، فرمود: «اگر محصن است، بايد سنگسار شود و اگر محصن نيست، بر او حدّ است». شيخ طوسى رحمه الله اين روايت را بر تقيه حمل كرده است.

1218-46466-(7) امير المؤمنين على عليه السلام پيوسته مى فرمود: «كسى كه كار قوم لوط را انجام مى دهد، با سنگ سنگسار مى شود؛ محصن باشد يا نباشد. و حضرت فرمود: قوم لوط هم سنگسار شدند».

1219-46467-(8) از ابن شهاب دربارۀ كسى كه كار قوم لوط را مى كند، سؤال شد. او گفت: «سنگسار شدن براى اوست؛ محصن باشد يا نباشد».

1220-46468-(9) امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: «آن كس كه با او از پشت آميزش مى شود، سنگسار مى شود؛ چه كننده و چه كسى كه با او اين كار مى شود».

1221-46469-(10) امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «اگر سزاوار بود كسى دوبار سنگسار شود، لواط كننده دو بار سنگسار مى شد».

1222-46470-(11) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «هر كس را كه چون قوم لوط عمل مى كند يافتيد، بكشيد؛ چه فاعل و چه مفعول».

1223-46471-(12) كافى 199/7: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد عن يوسف بن الحارث تهذيب 52/10: محمّد بن أحمد بن يحيى عن يوسف بن الحارث(1)عن محمّد بن عبد الرّحمن العرزمىّ عن أبيه عبد الرّحمن عن أبي عبد اللّه عن أبيه عليهما السلام (عن آبائه عليهم السلام - يب) قال: أتى عمر برجل و قد(2)نكح في دبره فَهَمَّ أن يجلده فقال للشّهود رأيتموه يدخله كما يدخل الميل في المكحلة فقالوا نعم فقال لعلىّ عليه السلام ما ترى في هذا فطلب الفحل الّذى نكحه فلم يجده فقال عليّ عليه السلام أرى فيه أن تضرب عنقه قال فأمر به فضربت(3)عنقه (ثمّ - كا) قال خذوه (فقال - يب) فقد(4)بقيت له عقوبة أخرى قالوا(5)و ما هي قال ادعوا(6)بطُنّ‌(7)من حَطَبٍ فدعا بطُنّ من حطب فلفّ فيه ثمّ أخرجه فأحرقه بالنّار قال ثمّ قال إنّ للّه عباداً لهم في أصلابهم أرحام كأرحام النّساء قال فما لهم لا يحملون فيها قال لأنّها منكوسة (و لهم - يب) في أدبارهم غدّة كغدّة البعير فإذا هاجت هاجوا و إذا سكنت سكنوا.

1224-46472-(13) كافى 199/7: تهذيب 52/10: استبصار 219/4: أبو عليّ الأشعريّ عن الحسن بن عليّ الكوفيّ عن العبّاس بن عامر عن سيف بن عميرة عن عبد الرّحمن العزرمى(8)قال سمعت أبا عبد اللّه عليه السلام يقول: وجد رجل مع رجل في إمارة عمر فهرب أحدهما و اُخذ الآخر فجيء به إلى عمر فقال للنّاس ما ترون قال فقال هذا اصنع كذا و قال هذا اصنع كذا قال فقال ما تقول يا أبا الحسن قال (فقال - يب) اضرب عنقه فضرب عنقه قال ثمّ أراد أن يحمله فقال (مه - كا - صا) إنّه قد بقي من حدوده شيء قال أيّ شيء (قد - يب - صا) بقي قال ادع بحطب قال فدعا عمر بحطب فأمر به أمير المؤمنين عليه السلام فأحرق به.

1225-46473-(14) كافى 200/7: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد عن محمّد بن هارون عن أبى يحيى الواسطيّ رفعه قال: سألته عن رجلين يتفاخذان قال حدّهما حدّ الزّانى فإن أدعم(9)أحدهما على صاحبه ضرب الدّاعم ضربة بالسّيف أخذت منه ما أخذت و تركت منه ما تركت يريد بها مقتله و الدّاعم عليه يحرق بالنّار.


1) . سيف بن الحارث - خ كا.

2) . قد - يب.

3) . فضرب - يب.

4) . قد - يب.

5) . قال - يب.

6) . ادع - يب.

7) . الطنّ بالضّمّ‌: الحُزمة من الحطب و القصب - اللسان.

8) . العزرمى - يب.

9) . دعم المرأة: جامعها أو طعن فيها - القاموس.

1223-46471-(12) امام صادق عليه السلام از پدرشان از پدران شان عليهم السلام روايت كرده اند كه: «مردى را كه با او در پشتش آميزش شده بود، نزد عمر آوردند. خواست تا او را تازيانه بزند. به شهود گفت: آيا ديديد كه چون ميل در سرمه دان وارد كند؟ گفتند: آرى. عمر به امير المؤمنين على عليه السلام گفت: شما در اين مورد چه نظر داريد؟ حضرت آن مردى را كه با اين شخص آميزش كرده بود، طلبيد ولى او را نيافت. پس از آن، حضرت فرمود: نظر من اين است كه گردنش زده شود. عمر دستور داد و گردنش زده شد. سپس امام على عليه السلام فرمود: او را تحويل بگيريد؛ كيفر ديگرى برايش مانده است. پرسيدند: آن كيفر چيست‌؟ حضرت فرمود: دسته اى هيزم بياوريد. عمر دسته اى هيزم خواست. حضرت مرد را در آن دسته هيزم پيچيد. آن گاه آن را بيرون برد و با آتش سوزاند. امام صادق عليه السلام بيان داشت: پس از آن، امير المؤمنين عليه السلام فرمود: خداوند بندگانى دارد كه در پشت هاى شان رحم هايى چون رحم زنان است.

عمر گفت: پس چرا در اين رحم ها باردار نمى شوند؟ حضرت فرمود: چون اين رحم ها وارونه است و اينان در پشت هاى شان غده هايى چون غدۀ شتر است؛ هر زمان كه حركت كند، آنان به هيجان درآيند و هر زمان كه آرام گيرد، آنان نيز آرام گيرند».

1224-46472-(13) عبدالرحمن عرزمى گويد: «از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: در زمان رياست عمر، مردى را با مردى يافتند. يكى گريخت و ديگرى را دستگير كردند. او را نزد عمر آوردند. عمر به مردم گفت: شما چه نظرى داريد؟ امام صادق عليه السلام فرمود: يكى گفت: چنين كن و ديگرى گفت:

چنان كن. امام صادق عليه السلام فرمود: عمر گفت: شما اى ابوالحسن، چه مى گوييد؟ حضرت فرمود: گردنش را بزن. او هم گردن مرد را زد. پس از آن عمر خواست تا مرد را بردارد. حضرت فرمود: دست نگه دار؛ چيزى از حدود اين مرد باقى مانده است. عمر پرسيد: چه چيزى باقى مانده‌؟ حضرت فرمود: هيزمى طلب كن. عمر هيزم خواست. امير المؤمنين على عليه السلام دستور داد تا مرد با هيزم سوزانده شود».

1225-46473-(14) راوى گويد: «از او دربارۀ دو نفر كه تفخيذ [\مالش ران به ران جهت لذت جنسى] مى كنند، پرسيدم. حضرت فرمود: حدّ اين دو مانند حدّ زناكار است و اگر يكى از اين دو [فاعل] بر ديگرى مباشرت جنسى كند، يك ضربه شمشير بر او زده مى شود كه با اين كار قتل وى اراده مى شود و هرچه از او گرفته شود، سلب مى شود و آن چه كه باقى بماند، رها شده و مفعول با آتش سوزانده مى شود.

1226-46474-(15) كافى 200/7: تهذيب 55/10: استبصار 221/4: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد عن ابن محبوب عن هشام بن سالم عن أبي بصير قال سمعت(1)أبا عبد اللّه عليه السلام يقول:

(إنّ - كا - صا) في كتاب عليّ عليه السلام إذا أخذ الرّجل مع الغلام(2)في لحاف (واحد - صا) مجرّدين ضرب الرّجل و أدِّب الغلام و ان كان ثقب و كان محصناً رجم.

قال محمّد بن الحسن - في يب - هذه الأخبار تحتمل وجهين أحدهما أن يكون المراد بها إذا كان الفعل دون الايقاب فانّه يعتبر فيه الإحصان و غير الإحصان و الوجه الآخر في الأخبار الّتى قدّمناها أن نحملها على ضرب من التّقيّة لأنّ ذلك مذهب بعض العامّة.

1227-46475-(16) نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 150: عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السلام: و سألته عليه السلام عن اللّوطى قال يضرب مائة جلدة.

1228-46476-(17) كافى 200/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 55/10: استبصار 221/4:

أحمد بن محمّد عن عليّ بن الحكم عن أبان عن زرارة عن أبي جعفر عليه السلام قال: الملوط(3)حدّه حدّ الزّانى.

1229-46477-(18) كافى 198/7: عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى عن تهذيب 54/10: استبصار 220/4: يونس عن محمّد بن سنان عن العلاء بن الفضيل قال قال أبو عبد اللّه عليه السلام: حدّ اللوطى مثل حدّ الزانى و قال إن كان قد أُحصن رجم و الّا جلد.

1230-46478-(19) قرب الإسناد 136: السّنديّ بن محمّد البزّاز قال حدّثني أبو البخترىّ عن جعفر بن محمّد عن أبيه عليهما السلام: أنّ عليّ بن أبي طالب عليه السلام كان يقول حدّ اللّوطى مثل حدّ الزّانى إن كان محصناً رجم و إن كان عزباً جلد مائة و يجلد الحدّ من يرم به بريئاً.

1231-46479-(20) وسائل 155/28: سعد بن عبد اللّه في بصائر الدّرجات عن محمّد بن الحسين ابن أبى الخطّاب عن محمّد بن إسماعيل بن بزيع عن صالح بن عقبة عن يزيد بن عبد الملك قال سمعت أبا جعفر عليه السلام يقول: إنّ الرّجم على النّاكح و المنكوح ذكراً كان أو أنثى إذا كانا محصنين و هو على الذّكر إذا كان منكوحين اُحصن أو لم يحصن.


1) . عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: سمعته يقول: - كا.

2) . غلام - كا.

3) . المتلوّط - يب - صا.

1226-46474-(15) ابوبصير گويد: «شنيدم امام صادق عليه السلام مى فرمود: در كتاب امير المؤمنين على عليه السلام است زمانى كه مردى را با پسرى در يك لحاف برهنه دستگير كنند، مرد را مى زنند و پسر را تأديب مى كنند و اگر مرد دخول كرده است و محصن بوده، سنگسار مى شود».

محمد بن الحسن (شيخ طوسى رحمه الله) در تهذيب گويد: «اين روايت دو توصيه دارد: يك) اين كه منظور از اين روايت، موردى است كه اين كار بدون ادخال صورت گيرد؛ در اين صورت است كه احصان و عدم احصان لحاظ مى شود. دو) توصيۀ ديگر دربارۀ رواياتى كه قبلا آورديم، اين است كه آن را بر نوعى تقيه حمل كنيم؛ چرا كه آن مذهب بعضى از اهل سنت است».

1227-46475-(16) ابوبصير گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ لواط كننده پرسيدم. حضرت فرمود: صد تازيانه مى خورد».

1228-46476-(17) امام باقر عليه السلام فرمود: «لواط شده، حدّش، حدّ زناكار است».

1229-46477-(18) امام صادق عليه السلام فرمود: «حدّ لواط كننده مانند حدّ زناكار است و نيز فرمود: اگر محصن است، سنگسار مى شود وگرنه تازيانه مى خورد».

1230-46478-(19) امام صادق عليه السلام از پدرشان عليه السلام روايت كرد كه: «امير المؤمنين على عليه السلام پيوسته مى فرمود: حدّ لواط كننده چونان حدّ زناكار است؛ اگر محصن باشد، سنگسار مى شود و اگر مجرد باشد، صد تازيانه مى خورد و هر كس كه به انسان پاكى چنين تهمتى بزند، حدّ بر او زده مى شود».

1231-46479-(20) يزيد بن عبدالملك گويد: «از امام باقر عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: «سنگسار شدن بر آميزش كننده و آميزش شونده - مرد باشد يا زن - در صورتى كه هر دو محصن باشند، ثابت است؛ و همين سنگسار شدن براى مرد ثابت است، اگر آميزش شونده باشد؛ چه محصن باشد و چه نباشد».

1232-46480-(21) تهذيب 55/10: استبصار 220/4: محمّد بن يعقوب عن كافى 198/7: الحسين بن محمّد عن معلّى بن محمّد عن الحسن بن عليّ (الوشّاء - يب) عن حمّاد بن عثمان قال: قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام رجل أتى رجلاً قال(1)إن كان محصناً فعليه القتل و إن لم يكن محصناً فعليه الجلد قال فقلت فما على المؤتىٰ‌(2)قال عليه القتل على كلّ حال محصناً كان أو غير محصن فقيه 30/4: روى حمّاد بن عثمان عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قلت له رجل أتى (و ذكر مثله).

1233-46481-(22) فقه الرّضا عليه السلام 277: و في اللّواطة الكبرىٰ ضربة بالسّيف أو هدمة أو طرح الجدار و هي الإيقاب و في الصّغرى مائة جلدة. و روى أنّ اللّواطة هي التفخّذ و أنّ على فاعله القتل و الايقاب الكفر باللّه.

1234-46482-(23) و فيه 283: و اللّواط الأصغر فيه الحدّ مائة جلدة.

1235-46483-(24) قرب الإسناد 104: الحسن بن ظريف عن الحسين بن علوان عن جعفر عن أبيه أنّ عليّاً عليه السلام كان يقول: في اللّوطى إن كان محصناً رجم و إن لم يكن محصناً جلد الحدّ.

1236-46484-(25) دعائم الإسلام 455/2: عن عليّ عليه السلام: أنّه رجم بالكوفة رجلاً كان يؤتىٰ في دبره.

1237-46485-(26) دعائم الإسلام 455/2: عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال: اللّوطى إذا كان(3)محصناً رجم و إن كان غير محصن جلد مائة جلدة.

1238-46486-(27) دعائم الإسلام 456/2: عن جعفر بن محمّد عليهما السلام أنّه قال: في اللّواط هو ذنب لم يعص اللّه به إلّا أمّة(4)من الأمم فصنع اللّه بها ما ذكر في كتابه من رجمهم بالحجارة فارجموهم كما فعل اللّه تعالى بهم.

1239-46487-(28) كافى 200/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 52/10: استبصار 219/4: أحمد بن محمّد عن الحسين بن سعيد عن القاسم بن محمّد الجوهريّ عن عبد الصّمد بن بشير عن سليمان بن هلال عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في الرّجل يفعل بالرّجل قال فقال إن كان دون الثّقب فالجلد(5)و إن كان ثقب أقيم قائماً ثمّ ضرب بالسّيف (ضربة - كا - صا) أخذ منه السّيف ما أخذ فقلت له هو(6)القتل قال هو ذلك.(7).


1) . قال عليه إن كان محصناً القتل - يب - صا.

2) . المؤتى به - فقيه.

3) . ان كان - ك.

4) . الّا قوم لوط و هي أمّة - ك.

5) . فالحدّ - يب - صا.

6) . هذا - صا.

7) . ذاك - يب - صا.

1232-46480-(21) حمّاد بن عثمان گويد: «به امام صادق عليه السلام گفتم: مردى است كه با مردى آميزش كرده است.

حضرت فرمود: اگر محصن است، كشته مى شود ولى اگر محصن نيست، بر او تازيانه است. حمّاد گويد:

پرسيدم: بركسى كه با او آميزش شده است، چه چيزى است‌؟ حضرت فرمود: او نيز كشته مى شود؛ چه محصن باشد يا نباشد».

1233-46481-(22) در لواط بزرگ تر، يك ضربه شمشير يا فرو افتادن يا انداختن ديوار است و لواط بزرگ تر همان ادخال است و در لواط كوچك تر صد تازيانه است و روايت شده است كه: «لواط همان تفخيذ است و بر فاعل، كشته شدن است و ادخال [داخل كردن آلت تناسلى در پشت] كفرورزى به خداوند است.»

1234-46482-(23) در لواط كوچك تر، حدّ است؛ يعنى صد تازيانه.

1235-46483-(24) امير المؤمنين على عليه السلام پيوسته دربارۀ لواط كننده مى فرمود: «اگر محصن است، سنگسار مى شود و اگر محصن نيست، حدّ مى خورد».

1236-46484-(25) امير المؤمنين على عليه السلام در كوفه مردى را كه با او در پشتش آميزش مى شد، سنگسار كرد.

1237-46485-(26) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «لواط كننده اگر محصن باشد، سنگسار مى شود و اگر غير محصن است، صد تازيانه مى خورد».

1238-46486-(27) امام جعفر صادق عليه السلام دربارۀ لواط فرمود: «لواط گناهى است كه تنها يكى از امت ها بدان معصيت خدا كرد و خداوند با آنان چنان كرد كه در كتابش آورده است؛ [يعنى] با سنگ آنان را سنگسار كرد. شما هم آنان را سنگسار كنيد؛ آن گونه كه خداوند با آنان كرد».

1239-46487-(28) سليمان بن هلال گويد: «امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه با مردى [آن كار را] مى كند، فرمود:

اگر كم تر از دخول است، پس تازيانه ثابت است ولى اگر دخول كرده است، او را به حالت ايستاده نگه دارند. آن گاه يك ضربه شمشير بر او مى زنند؛ هر چه اين شمشير با او بكند. از امام پرسيدم: منظور همان كشتن است‌؟ حضرت فرمود: همان است».

1240-46488-(29) كافى 199/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 51/10: استبصار 219/4: سهل بن زياد عن بكر بن صالح عن محمّد بن سنان عن أبي بكر الحضرمىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال:

أتى أمير المؤمنين عليه السلام برجل و امرأته(1)قد لاط زوجها بابنها من غيره و ثقبه و شهد عليه بذلك الشّهود فأمر به أمير المؤمنين عليه السلام فضرب بالسّيف حتّى قتل و ضرب الغلام دون الحدّ و قال أما لو كنت مدركاً لقتلتك لإمكانك إيّاه من نفسك بثقبك(2).

1241-46489-(30) تهذيب 54/10: استبصار 220/4: محمّد بن عليّ ابن محبوب عن بنان بن محمّد عن العبّاس غلام لأبى الحسن الرّضا عليه السلام يعرف بغلام بن شراعة عن الحسن بن الرّبيع عن سيف التّمّار عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: أتى عليّ بن أبي طالب عليه السلام برجل معه(3)غلام يأتيه و قامت عليهما بذلك البيّنة فقال يا قنبر(4)النّطع و السّيف ثمّ أمر بالرّجل فوضع على وجهه و وضع الغلام على وجهه ثمّ أمر بهما فضربهما بالسّيف حتّى قدّهما بالسّيف جميعاً. قال و أتى أمير المؤمنين عليه السلام بامرأتين وجدتا في لحاف واحد و قامت عليهما البيّنة أنّهما كانتا تتساحقان فدعا بالنّطع ثمّ أمر بهما فأحرقتا بالنّار.

1242-46490-(31) الجعفريّات 127: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه عليهم السلام: أنّ أبا بكر أوتى برجل ينكح في دبره فقال يا عليّ ما الحكم فيه فقال أحرقه بالنّار فانّ العرب قائف(5)من المثلة فأحرقه أبو بكر بقول عليّ عليه السلام.

1243-46491-(32) الجعفريّات 135: بإسناده عن عليّ بن أبي طالب عليه السلام: في الّذى يأتي الرّجل بين فخذيه أو في دبره قال أيّهما أتى فعليه الحدّ.

1244-46492-(33) تهذيب 56/10: استبصار 222/4: الحسين بن سعيد قال: قرأت بخطّ رجل أعرفه الى أبى الحسن عليه السلام و قرأت جواب أبى الحسن عليه السلام بخطّه هل على رجل لعب بغلام بين فخذيه حدّ فانّ بعض العصابة روى أنّه لا بأس بلعب الرّجل بالغلام بين فخذيه فكتب لعنة اللّه على من فعل ذلك و كتب أيضاً هذا الرّجل و لم أر(6)الجواب ما حدّ رجلين نكح أحدهما الآخر


1) . و امرأة - كا.

2) . يثقبك - يب.

3) . مع - صا.

4) . فقال ائتونى بالنّطع - صا.

5) . تأنف - ك.

6) . و لم أقرأ الجواب - صا.

1240-46488-(29) امام صادق عليه السلام فرمود: «مرد و زنى را كه شوهرش با فرزند اين زن از مرد ديگرى لواط كرده و با او دخول كرده بود، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. امير المؤمنين عليه السلام دستور داد او را با شمشير زدند تا كشته شد و به پسر كم تر از حدّ زده شد و حضرت فرمود: آگاه باش! اگر بالغ بودى، تو را مى كشتم؛ چرا كه خودت را در اختيار او قرار دادى كه با تو دخول كند».

1241-46489-(30) امام صادق عليه السلام فرمود: «مردى را به همراه پسرى كه آن مرد با وى آميزش مى كرد و بيّنه بر اين دو شهادت داده بود، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. حضرت فرمود: اى قنبر، تخته پوست و شمشير را بياور. پس از آن دستور داد مرد و پسر به صورت گذاشته شوند. پس از آن دستور داد هر دو را با شمشير زدند تا آن كه هر دو را با شمشير دو نيم كردند. امام صادق عليه السلام فرمود: دو زن را كه در يك لحاف ديده شده بودند و بيّنه بر آنان شهادت داده بود كه مساحقه مى كرده اند، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. حضرت تخته پوست را طلبيد. پس از آن دستور داد و اين دو با آتش سوزانده شدند».

1242-46490-(31) امام جعفر صادق عليه السلام از پدرشان، از جدّشان عليه السلام روايت كرد كه: «مردى را كه با او در پشتش آميزش مى شد، نزد ابوبكر آوردند. ابوبكر پرسيد: اى على، حكم اين چيست‌؟ حضرت فرمود: او را با آتش بسوزان؛ چون كه عرب از اين نوع كيفر بدش مى آيد. پس ابوبكر او را به فرمودۀ امير المؤمنين على عليه السلام سوزاند».

1243-46491-(32) امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام دربارۀ مردى كه با مردى در ميان دو رانش يا در مقعدش آميزش مى كند، فرمود: هر كدام از اين دو كار را كه انجام دهد، حدّ بر او ثابت است».

1244-46492-(33) حسين بن سعيد گويد: «دستخط مردى را كه براى ابوالحسن عليه السلام نوشته بود و من او را مى شناسم و نيز پاسخ امام ابوالحسن عليه السلام را به خط ايشان خواندم كه: آيا بر مردى كه با پسرى در ميان دو رانش بازى كرده است، حدّى است‌؟ چرا كه برخى از اماميه روايت كرده اند كه بازى مرد با پسر در ميان دو رانش اشكالى ندارد. حضرت هم در جواب مرقوم فرمود: لعنت خدا بر هر كس كه چنين كند! اين مرد [هم او كه او را مى شناسم] نيز نامه اى براى حضرت نوشته است ولى من جواب آن را نديده ام. او نوشته است: حدّ دو نفرى كه يكى با ديگرى به دلخواه وى در ميان دو رانش آميزش كرده است، چيست و توبه اش كدام است‌؟ حضرت مرقوم فرمود: كشته شدن. [و نيز نوشته است]: حدّ دو مردى كه در زير يك روانداز خوابيده اند، چيست‌؟ حضرت مرقوم فرمود: صد تازيانه».

طوعاً بين فخذيه و ما توبته فكتب القتل و ما حدّ رجلين وجدا نائمين في ثوب واحد فكتب عليه السلام مائة سوط.

1245-46493-(34) فقه الرّضا عليه السلام 276: و لا يحدّ اللّوطى حتّى يقرّ أربع مرّات على تلك الصّفة.
الإرجاعات

و تقدّم في أحاديث باب (9) تحريم خلوة الرّجل و المرأة أو الرّجلين تحت لحاف واحد من أبواب النكاح المحرّم ج 25 و باب (11) تحريم اللّواط و باب (12) ما ورد في أنّ اللّواط ما دون الدّبر و الدّبر هو الكفر و باب (13) تحريم تقبيل الغلام من شهوة ما يناسب الباب و في باب (26) أنّ الرّجلين أو امرأتين إذا وجدا في لحاف واحد يعزّران من أبواب حدّ الزّنا ج 30 ما يدلّ على ذلك.

و يأتي في الباب التّالى و ما يتلوه ما يناسب الباب. و في أكثر أحاديث باب (1) ما ورد في السّحق من أبوابه ما يدلّ على ذلك فراجع.

(2) باب حدّ المحرم إذا قبّل غلاماً من شهوة

اشاره
1246-46494-(1) كافى 200/7: تهذيب 57/10: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن يحيى بن المبارك عن عبد اللّه بن جبلة عن إسحاق بن عمّار قال: قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام: محرم قبّل غلاماً من شهوة قال يضرب مائة سوط.
الإرجاعات

و تقدّم في باب (13) تحريم تقبيل الغلام من شهوة من أبواب النكاح المحرّم ج 25 ما يناسب ذلك.

(3) باب ما ورد في عقوبة الرّجل إذا وجد تحت فراش رجل أو الرّجلين إذا وجدا تحت لحاف واحد

اشاره
1247-46495-(1) فقيه 20/4: و روى ابن أبي عمير عن حفص بن البخترىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: أتى أمير المؤمنين عليه السلام برجل وجد تحت فراش رجل فأمر به أمير المؤمنين عليه السلام فلوّث في مخرأة.

1245-46493-(34) لواط كننده حدّ نمى خورد تا آن كه چهار بار بر آن اقرار كند.

ارجاعات

گذشت:

در روايات باب نهم از ابواب نكاح محرم و باب يازدهم و باب دوازدهم و باب سيزدهم، رواياتى كه مناسب اين باب است.

و در باب بيست و ششم از ابواب حدّ زنا، رواياتى كه بر اين مفاد دلالت دارد.

مى آيد:

در باب بعدى و پس از آن، رواياتى كه مناسب اين باب است و در اكثر روايات باب يكم از ابواب سحق، رواياتى كه بر اين مفاد دلالت دارد؛ بنگريد.

باب 2 حكم محرمى كه پسر جوانى را از روى شهوت ببوسد

1246-46494-(1) اسحاق بن عمار گويد: «از امام صادق عليه السلام پرسيدم: محرمى پسرى را با شهوت بوسيده است.

حضرت فرمود: صد تازيانه مى خورد».

ارجاعات

گذشت:

در باب سيزده از ابواب نكاح محرم، رواياتى كه مناسب با اين باب است.

باب 3 حكم مردى كه در رختخواب ديگرى يافت شودو حكم دو مردى كه زير يك رختخواب يافت شوند

1247-46495-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «مردى را زير بستر مردى يافتند. امير المؤمنين عليه السلام دستور داد او را در يك مكان كثيف آلوده كنند».

1248-46496-(2) المقنع 145: و إذا وجد رجلان في لحاف واحد ضربا الحدّ مائة جلدة.
الإرجاعات

و تقدّم في أحاديث باب (9) تحريم خلوة الرّجل و المرأة أو الرّجلين أو المرأتين تحت لحاف واحد من أبواب النكاح المحرّم ج 25 ما يدلّ على ذلك فراجع. و في أحاديث باب (26) أنّ الرّجلين أو المرأتين إذا وجدا تحت لحاف واحد من أبواب حدّ الزّنا ج 30 ما يدلّ على ذلك. و في رواية أبي بصير (15) من باب (1) حدّ اللّواط

قوله: إذا أخذ الرّجل مع غلام في لحاف واحد مجرّدين ضرب الرّجل و أدّب الغلام.

1248-46496-(2) و اگر دو مرد در يك لحاف يافت شوند، هر دو صد تازيانه حدّ مى خورند.

ارجاعات

گذشت:

در روايات باب نهم از ابواب نكاح محرم، رواياتى كه بر اين مفاد دلالت دارد؛ مراجعه كنيد.

و در روايات باب بيست و شش از ابواب حدّ زنا، رواياتى كه بر اين مفاد دلالت دارد.

و در روايت پانزده از باب يك، اين گفته كه: «اگر مردى با پسرى در يك لحاف برهنه گرفته شوند، مرد زده و پسر تأديب مى شود».

أبواب حدّ السحق

(1) باب ما ورد في حدّ السّحق

اشاره

قال اللّه تعالى في سورة الفرقان (25):38: «وَ عٰاداً وَ ثَمُودَ وَ أَصْحٰابَ اَلرَّسِّ وَ قُرُوناً بَيْنَ ذٰلِكَ كَثِيراً».

ق (50):12: «كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ أَصْحٰابُ اَلرَّسِّ وَ ثَمُودُ».

1249-46497-(1)كافى 202/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 58/10: أحمد بن محمّد (بن عيسى - كما) عن عليّ بن الحكم عن أبان بن عثمان عن زرارة عن أبي جعفر عليه السلام قال: السّحّاقة تجلد.

1250-46498-(2)الجعفريّات 135: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه: انّ عليّ بن أبي طالب عليهم السلام أتى بمساحقتين فجلدهما مائة إلّا اثنين و لم يبلغ بهما الحدّ.

1251-46499-(3) مكارم الأخلاق 232: عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله قال: السّحق في النّساء بمنزلة اللّواط في الرّجال فمن فعل من ذلك شيئاً فاقتلوها(1) ثمّ اقتلوها(2).

الإرجاعات

و تقدّم في أحاديث باب (9) تحريم خلوة الرّجل و المرأة تحت لحاف واحد من أبواب النكاح المحرّم ج 25: و باب (15) تحريم المساحقة ج 25 ما يناسب الباب و في باب (26) أنّ الرّجلين أو المرأتين إذا وجدا تحت لحاف واحد يعزّران من أبواب حدّ الزّنا ج 30 ما يناسب ذلك فراجع. و يأتي في الباب التّالى ما يدلّ على ذلك.


1) . فاقتلوهما - ئل.

2) . اقتلوهما - ئل.

فصل چهارم: باب هاى حدّ مساحقه و همجنس بازى زنان

باب 1 حدّ مساحقه

[همچنين] قوم عاد و ثمود و اصحاب رس [\گروهى كه درختان صنوبر را مى پرستيدند] و اقوام بسيار ديگرى كه در اين ميان بودند، هلاك كرديم.(1)پيش از آنان قوم نوح و اصحاب رس [\قومى كه در يمامه زندگى مى كردند و پيامبرى به نام حنظله داشتند] و قوم ثمود [پيامبران شان را] تكذيب كردند.(2)

1249-46497-(1) امام باقر عليه السلام فرمود: «زنى كه مساحقه مى كند، تازيانه مى خورد».

1250-46498-(2) امام جعفر صادق عليه السلام از پدرشان روايت كرد كه: «دو نفر را كه مساحقه مى كردند، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. حضرت هر دو را نود و هشت تازيانه زد و آن دو را به اندازۀ حدّ نرساند».

1251-46499-(3) پيامبر عليه السلام فرمود: «مساحقه در زنان به منزلۀ لواط در مردان است. هر زنى كارى از اين دست انجام دهد، او را بكشيد! او را بكشيد.»

ارجاعات

گذشت:

در روايات باب نهم از ابواب نكاح محرم و باب پانزدهم، رواياتى مناسب اين باب.

و در روايات باب بيست و ششم از ابواب حدّ زنا، رواياتى مناسب اين باب؛ مراجعه كنيد.

مى آيد: در باب بعدى، رواياتى كه بر اين مفاد دلالت دارد.


1) . فرقان 38/25.

2) . ق 12/50.

(2) باب حكم ما لو جامع الرّجل امرأته فساحقت بكراً فحملت

1252-46500-(1)كافى 202/7: عدّة من أصحابنا عن أحمد بن محمّد بن خالد عن عمرو بن عثمان و عن أبيه جميعاً عن هارون بن الجهم عن محمّد بن مسلم قال سمعت أبا جعفر و أبا عبد اللّه عليهما السلام يقولان: بينا الحسن بن عليّ عليهما السلام في مجلس أمير المؤمنين عليه السلام إذا(1) أقبل قوم فقالوا يا أبا محمّد أردنا أمير المؤمنين عليه السلام قال و ما حاجتكم قالوا أردنا أن نسأله عن مسألة قال و ما هى تخبرونا بها فقالوا امرأة جامعها زوجها فلمّا قام عنها قامت بحموتها(2)فوقعت على جارية بكر فساحقتها فألقت(3)النّطفة فيها فحملت فما تقول في هذا.

فقال الحسن عليه السلام معضلة و أبو الحسن لها و أقول فإن أصبت فمن اللّه ثمّ من(4)أمير المؤمنين عليه السلام و إن أخطأت فمن نفسى فأرجو أن لا اُخطئ إن شاء اللّه يعمد إلى المرأة فيؤخذ منها مَهر الجارية البكر في أوّل وهلة لأنّ الولد لا يخرج منها حتّى تشقّ فتذهب عُذرتها ثمّ ترجم المرأة لأنّها محصنة ثمّ ينتظر(5)بالجارية حتّى تضع ما في بطنها و يردّ الولد إلى أبيه صاحب النّطفة ثمّ تجلد الجارية الحدّ قال فانصرف القوم من عند الحسن عليه السلام فلقوا أمير المؤمنين عليه السلام فقال ما قلتم لأبى محمّد و ما قال لكم فأخبروه فقال لو أنّنى المسئول ما كان عندي فيها أكثر ممّا قال ابني.

1253-46501-(2) تهذيب 58/10: محمّد بن عليّ بن محبوب عن محمّد ابن الحسين عن إبراهيم بن عقبة عن عمرو بن عثمان عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: أتى قوم أمير المؤمنين عليه السلام يستفتونه فلم يصيبوه فقال لهم الحسن عليه السلام هاتم(6)فتياكم فان أصبت فمن اللّه و من أمير المؤمنين عليه السلام و ان أخطأت فانّ أمير المؤمنين عليه السلام من ورائكم فقالوا امرأة جامعها زوجها فقامت بحرارة جماعه فساحقت جارية بكراً فألقت عليها النّطفة فحملت فقال عليه السلام: في العاجل تؤخذ هذه المرأة بصداق هذه البكر لأنّ الولد لا يخرج حتّى يذهب بالعُذرة و ينتظر بها حتّى تلد و يقام

1) . إذ - خ.

2) . أى بشهوتها و حمو الشّيء: حرّها.

3) . فوقعت - ئل.

4) . و من - ئل.

5) . و ينتظر - ئل.

6) . هاتوا - ئل.

باب 2 حكم موردى كه مردى با همسرش آميزش كند، سپس همسرش با دختر باكره اى مساحقه كند و باكره، حامله شود

1252-46500-(1) محمد بن مسلم گويد: «از امام باقر و امام صادق شنيدم كه مى فرمودند: در حالى كه حسن بن على عليه السلام در جايگاه امير المؤمنين عليه السلام بود، گروهى آمدند و گفتند: اى ابا محمد، ما امير المؤمنين عليه السلام را مى خواهيم. حضرت پرسيد: كارتان چيست‌؟ گفتند: مى خواهيم سوالى از حضرت امير المؤمنين عليه السلام كنيم. حضرت پرسيد: آن سؤال چيست‌؟ به ما بگوييد. گفتند: زنى، شوهرش با وى آميزش كرد. چون مرد از روى همسرش برخاست، زن با همان حرارت شهوتش برخاست و برروى دخترى باكره افتاد و با او مساحقه كرد و نطفه را در باكره انتقال داد و باكره حامله شد. نظر شما در اين باره چيست‌؟ امام حسن عليه السلام فرمود: مشكلى است و ابوالحسن به درد اين مشكل مى خورد و من مى گويم. اگر درست گفتم، از خداست و سپس از امير المؤمنين عليه السلام است و اگر اشتباه كردم، از خودم است؛ اميدوارم كه خطا نكنم - اگر خدا بخواهد. [آن گاه حضرت چنين بيان داشت]: به سراغ زن مى روند و مهر دختر باكره را در مرحلۀ اول از او مى گيرند؛ چرا كه فرزند از باكره بيرون نمى آيد تا آن كه پرده پاره شود و در نتيجه بكارتش از بين مى رود. در مرحلۀ بعد، زن سنگسار مى شود؛ چرا كه محصنه است. پس از آن، در انتظار باكره مى مانند تا وى فرزند در شكم را زمين بگذارد و فرزند به پدرش كه صاحب نطفه است، نسب مى برد. پس از آن به دختر باكره حدّ زده مى شود. مردم از نزد امام حسن عليه السلام برگشتند و امير المؤمنين عليه السلام را ديدند. حضرت فرمود: چه به ابومحمد گفتيد و او به شما چه گفت‌؟ آنان براى حضرت امير المؤمنين عليه السلام بازگو كردند. حضرت فرمود: اگر از من سؤال مى شد، بيش از آنچه فرزندم گفت، نزد من نبود [نظر فرزندم درست است]».

1253-46501-(2) امام صادق عليه السلام فرمود: «گروهى نزد امير المؤمنين عليه السلام آمدند تا نظر او را جويا شوند ولى حضرت را نيافتند. امام حسن عليه السلام به ايشان فرمود: نظرتان را بگوييد؛ اگر درست گفتم، از خدا و از امير المؤمنين عليه السلام است و اگر خطا كردم، امير المؤمنين عليه السلام از پشت سر شما مى آيد. آنان گفتند: زنى است كه شوهرش با وى آميزش كرده است و آن زن با همان گرمى آميزش برخاسته و با دختر باكره اى مساحقه كرده و نطفه را به آن دختر باكره منتقل كرده و آن دختر باكره حامله شده است. حضرت امام حسن عليه السلام فرمود: در ابتدا مهر اين باكره از زن گرفته مى شود؛ چرا كه فرزند بيرون نمى آيد تا پردۀ بكارت از بين برود و منتظر باكره مى مانند تا او بزايد و حدّ بر او جارى مى شود و فرزند به

عليها الحدّ و يلحق الولد بصاحب النّطفة و ترجم المرأة ذات الزّوج فانصرفوا فلقوا أمير المؤمنين عليه السلام فقالوا قلنا للحسن و قال لنا الحسن فقال و اللّه لو أنّ أبا الحسن لقيتم ما كان عنده إلّا ما قال الحسن.

1254-46502-(1)كافى 203/7: تهذيب 58/10: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن حمّاد بن عيسى عن عليّ ابن أبي حمزة عن إسحاق بن عمّار عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: دعانا زياد فقال إنّ أمير المؤمنين(2)كتب إلىّ (أن - كا) أسألك عن هذه المسألة فقلت و ما هي فقال رجل أتى امرأة فاحتملت ماءه فساحقت (به - كا) جارية (فحملت - كا) فقلت له فسل عنها أهل المدينة قال فألقى إلىّ كتاباً فإذا فيه سل(3)عنها جعفر بن محمّد فإن أجابك و إلّا فاحمله إلىّ قال فقلت (له - كا) ترجم المرأة و تجلد الجارية و يلحق الولد بأبيه قال و لا أعلمه إلّا قال و هو الّذى ابتلى بها.

1255-46503-(4) فقيه 31/4: و إذا أتى الرّجل امرأته فاحتملت ماءه فساحقت به جاريته فحملت رجمت المرأة و جلدت الجارية و ألحق الولد بأبيه روى ذلك عن عليّ ابن أبي حمزة عن إسحاق بن عمّار عن أبي عبد اللّه عليه السلام..

1256-46504-(5) المقنع 146: و ان أتى رجل امرأة فاحتملت ماءه فساحقت به امرأة فحملت فانّ المرأة ترجم و تجلد الجارية الحدّ و يلحق الولد بأبيه.

1257-46505-(6) تهذيب 59/10: محمّد بن عليّ بن محبوب عن أحمد بن محمّد عن العبّاس بن موسى عن يونس بن عبد الرّحمن عن إسحاق بن عمّار عن المعلّى بن خنيس قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن رجل وطأ امرأته فنقلت ماءه إلى جارية بكر فحبلت(3) فقال الولد للرّجل و على المرأة الرّجم و على الجارية الحدّ. تهذيب 48/10: أحمد بن محمّد عن العبّاس بن موسى عن عبد الرّحمن عن إسحاق بن عمّار عن المعلّى: مثله (و الظّاهر أنّ اختلاف السندين في التّهذيب من سهو النّسّاخ). نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 149: قال أبى رجل جامع امرأته (و ذكر نحوه).


1) . فحملت الجارية - يب 48.

2) . أى منصور الدوانيقي.

3) . تسأل - يب.

صاحب نطفه ملحق و زن شوهردار سنگسار مى شود. مردم بازگشتند و امير المؤمنين عليه السلام را در راه ديدند. آنان گفتند: ما به امام حسن عليه السلام چنين گفتيم و امام حسن عليه السلام به ما چنين فرمود. حضرت فرمود:

به خدا سوگند! اگر با ابوالحسن هم ملاقات كرده بوديد، نزد وى جز آنچه حسن گفت، نبود».

1254-46502-(3) اسحاق بن عمار گويد: «امام صادق عليه السلام فرمود: زياد ما را طلبيد و گفت: امير المؤمنين به من نوشته تا از شما دربارۀ اين مساله بپرسم. گفتم: آن مساله چيست‌؟ گفت: مردى با زنى آميزش كرد و آب مرد را در خود گرفت. پس از آن با دخترى مساحقه كرد و آن دختر حامله شد. به او گفتم: دربارۀ اين مساله از مردم مدينه بپرس. امام صادق عليه السلام فرمود: زياد كتابى را به من داد. در آن كتاب آمده بود كه: دربارۀ اين مساله از جعفر بن محمد بپرس. اگر به تو پاسخ داد [كه هيچ]؛ وگرنه او را پيش من بفرست. حضرت فرمود: پس از آن گفتم: زن سنگسار مى شود و دختر تازيانه مى خورد و فرزند به پدرش ملحق مى شود. حضرت فرمود: و جز اين نمى دانم كه زياد گفت: كسى كه مبتلاى به اين مساله شده، همان امير المؤمنين [\منصور دوانيقى] است».

1255-46503-(4) اگر مردى با همسرش آميزش كند و همسرش آب مرد را به خود بگيرد و پس از آن با كنيز شوهرش مساحقه كند و كنيز باردار شود، زن سنگسار مى شود و كنيز تازيانه مى خورد و فرزند به پدرش ملحق مى شود. اين از على بن ابى حمزه، از اسحاق بن عمار، از امام صادق عليه السلام روايت شده است.

1256-46504-(5) و اگر مردى با زنى آميزش كند و زن آب مرد به خود بگيرد و با آن آب، با زنى مساحقه كند و آن زن حامله شود، زن سنگسار مى شود و كنيز حدّ مى خورد و فرزند به پدرش ملحق مى شود.

1257-46505-(6) معلّى بن خنيس گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه با همسرش آميزش كرده و همسرش آب مرد را به دختر باكره اى منتقل كرده و آن دختر آبستن شده است، پرسيدم: حضرت فرمود: فرزند براى مرد است و بر زن سنگسار شدن و بر دختر حدّ است».

(3) باب أنّ من افتضّت جارية بيدها فعليها المهر و الحدّ

اشاره

1258-46506-(1)تهذيب 47/10: الحسين بن سعيد عن ابن أبي عمير فقيه 18/4: روى محمّد ابن أبى عمير عن (عبد اللّه - فقيه) ابن سنان (و غيره - يب) عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في امرأة اقتضّت جارية بيدها قال عليها المهر و تضرب الحدّ. فقيه و في خبر آخر: و تضرب ثمانين. تهذيب 47/10: الحسين بن سعيد عن ابن محبوب عن ابن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السلام: انّ أمير المؤمنين عليه السلام قضى بذلك و قال تجلد ثمانين.

1259-46507-(2)كافى 203/7: تهذيب 59/10: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي نجران عن عبد اللّه بن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في امرأة افتضّت(1) جارية بيدها قال عليها مهرها و تجلد ثمانين.

1260-46508-(3)المقنع 145: و ان اقتضّت(2) جاريةٌ جاريةً بإصبعها فعليها المهر و تضرب الحدّ.

1261-46509-(4) كافى 207/7: عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى بن عبيد عن يونس عن بعض أصحابه رفعه قال: كان على عهد أمير المؤمنين عليه السلام رجلان متواخيان في اللّه عزّ و جلّ فمات أحدهما و أوصى إلى الآخر في حفظ بُنيّة كانت له فحفظها الرّجل و أنزلها منزلة ولده في اللّطف و الإكرام و التّعاهد ثمّ حضره سفر فخرج و أوصى امرأته في الصّبيّة فأطال السّفر حتّى إذا أدركت الصّبيّة و كان لها جمال و كان الرّجل يكتب في حفظها و التّعاهد لها فلمّا رأت ذلك امرأته خافت أن يقدم فيراها قد بلغت مبلغ النّساء فيعجبه جمالها فيتزوّجها فعمدت إليها هي و نسوة معها قد كانت أعدّتهنّ فأمسكها(3) لها ثمّ افترعتها بإصبعها فلمّا قدم الرّجل من سفره و صار في منزله دعا الجارية فأبت أن تجيبه استحياء ممّا صارت إليه فألحّ عليها بالدّعاء كلّ ذلك تأبىٰ أن تجيبه فلمّا أكثر عليها.

قالت له امرأته دعها فإنّها تستحيى أن تأتيك من ذنب كانت فعلته قال لها و ما هو قالت كذا و كذا و رمتها بالفجور فاسترجع الرّجل ثمّ قام إلى الجارية فوبّخها و قال لها ويحك أما


1) . اقتضّت - يب.

2) . افتضّت - خ.

3) . فأمسكنها - ظ.

باب 3 حكم زنى كه بكارت دخترى را با دستش پاره كند...

1258-46506-(1) امام صادق عليه السلام دربارۀ زنى كه بكارت دخترى را با دستش پاره كند، فرمود: «بر زن مهر است و حدّ مى خورد». در كتاب من لا يحضره الفقيه آمده و در روايت ديگرى است كه: «هشتاد تازيانه زده مى شود» و در كتاب تهذيب آمده است كه: «امام صادق عليه السلام فرمود: امير المؤمنين عليه السلام اين چنين حكم كرد و فرمود: هشتاد تازيانه مى خورد».

1259-46507-(2) امام صادق عليه السلام دربارۀ زنى كه بكارت دخترى را با دستش پاره كرد، فرمود: «بر آن زن مهر اين دختر است و صد تازيانه مى خورد».

1260-46508-(3) و اگر دخترى پردۀ بكارت دخترى را پاره كند، بر او مهر ثابت است و حدّ مى خورد.

1261-46509-(4) در زمان امير المؤمنين عليه السلام دو مرد با هم براى خدا برادر بودند. يكى از اين دو، مُرد و به ديگرى در حفظ دختركى كه داشت، وصيت كرد. آن مرد دخترك را حفظ كرد و او را از جهت لطف و اكرام و رسيدگى، به منزلۀ فرزندان خويش قرار داد. پس از آن سفرى برايش پيش آمد. براى سفر بيرون رفت و در ارتباط با دخترك به همسرش سفارش كرد. سفر را طول داد تا آن كه دخترك بالغ شد و دخترك زيبا بود و آن مرد هميشه دربارۀ نگهدارى و رسيدگى به اين دختر نامه مى نوشت. زنش چون چنين ديد، ترسيد كه شوهرش از سفر بيايد و ببيند كه اين دختر به جايى كه زن ها مى رسند، رسيده است [يك زن كامل شده است] و زيبايى اش مرد را شگفت زده كند و با او ازدواج نمايد؛ لذا او و چند زنى كه آنها را بدين منظور آماده كرده بود به سوى دختر رفتند و آنان دختر را براى زن نگاه داشتند و سپس بكارت او را با انگشتش از بين برد. مرد كه از سفرش آمد و در منزل قرار گرفت، دختر را طلبيد. دختر به دليل كارى كه با وى شده بود، شرم كرد كه به حضور مرد برود. مرد در طلبيدن دختر اصرار ورزيد و دختر هم در هر بار ابا مى كرد كه به اصرار مرد پاسخ دهد. چون مرد زياد به دختر اصرار كرد، زنش به وى گفت: اين دختر را رها كن؛ او به دليل گناهى كه انجام داده، شرم مى كند كه نزد تو بيايد. مرد به زن گفت: آن گناه چيست‌؟ زن گفت: چنين و چنان و دختر را به زنا متهم كرد و مرد استرجاع كرد [جمله انالله و انّا اليه راجعون را كه در از دست دادن افراد خوانده مى شود، بر زبان جارى ساخت].

سپس خود برخاست و نزد دختر رفت و او را توبيخ كرد و به او گفت: واى بر تو! آيا نفهميدى كه چقدر به تو لطف مى كردم‌؟ به خدا سوگند! من تو را جز براى بعضى از فرزندان يا برادرانم آماده نمى ساختم و تو دختر خودم بودى. چه باعث شد كه چنين كردى‌؟ دختر گفت: هم اكنون كه چنين به شما گفته شده است، به خدا سوگند! اتهامى كه همسرت به من مى زند انجام نداده ام. او بر من دروغ بسته است و داستان چنين و چنان بوده است و آنچه همسرش با وى كرده بود، توضيح داد.

علمت ما كنت أصنع بك من الألطاف و اللّه ما كنت أعدّك إلّا(1) لبعض ولدي أو إخوانى و إن كنت لابنتى فما دعاك إلى ما صنعت فقالت الجارية أمّا إذا قيل لك ما قيل فو اللّه ما فعلت الّذى رمتنى به امرأتك و لقد كذبت عليّ و إنّ القصّة لكذا و كذا و وصفت له ما صنعت بها امرأته قال فأخذ الرّجل بيد امرأته و يد الجارية فمضى بهما حتّى أجلسهما بين يدي أمير المؤمنين عليه السلام و أخبره بالقصّة كلّها و أقرّت المرأة بذلك قال و كان الحسن عليه السلام بين يدي أبيه فقال له أمير المؤمنين عليه السلام اقض فيها فقال الحسن عليه السلام نعم على المرأة الحدّ لقذفها الجارية و عليها القيمة لافتراعها إيّاها قال فقال أمير المؤمنين عليه السلام: صدقت ثمّ قال أما لو كلّف الجمل الطّحن لفعل(1).

1262-46510-(5) الجعفريّات 137: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه عن عليّ بن أبى طالب عليهم السلام: أنّه رفع إليه جاريتان و دخلتا الحمّام فافتضّت أحدهما(2)صاحبتها الأخرى بإصبعها فقضى على الّتى فعلت عقرها و نالها بشيء من الضّرب.

1263-46511-(6) تهذيب 49/10: محمّد بن عليّ بن محبوب عن أحمد ابن محمّد عن محمّد بن يحيى عن طلحة بن زيد عن جعفر عن أبيه عن عليّ عليه السلام قال: إذا اغتصب أمة فاقتضّها فعليه عشر قيمتها(3)و ان كانت حرّة فعليه الصّداق.

الإرجاعات

و تقدّم في أحاديث باب (18) انّ من اقتضّ بكراً بإصبعه أو اغتصبها فاقتضّها لزمه مهرها من أبواب المهور ج 26 ما يدلّ على ذلك. و في رواية معاوية (4)من باب (38) انّ القاضي له أن يفرّق بين الشّهود من أبواب القضاء

قوله عليه السلام: فتخوّفت امرأة أن يتزوّجها زوجها فدعت بنسوة حتّى أمسكنها فأخذت عذرتها بإصبعها (الى أن قال): فألزم عليّ عليه السلام المرأة حدّ القاذف و ألزمهنّ جميعاً العقر و جعل عقرها أربعمائة درهم و أمر المرأة أن تنفى من الرّجل و يطلّقها زوجها و زوّجه الجارية و ساق عنه عليّ عليه السلام المَهر.


1) . لعلّ المراد أنّ من كلِّف أمراً يتأتّىٰ منه و يقوى عليه يفعله فمثّل عليه السلام ذلك للحسن عليه السلام بأنّه يتأتّى منه الحكم بين النّاس لكنّه لم يأت أوانه و لو كلّف لفعل و يحتمل أن يكون تمثيلاً لبيان اضطرار الجارية فيما فُعِل بها و الأوّل أظهر. (آت) - قوله و يحتمل أن يكون إلخ غير محتمل لأنّ الجارية لا اضطرّت إلى شيء و ما فعلت شيئاً - م ى.

2) . إحداهما - ظ.

3) . ثمنها - خ ل.

4) . الّا بعض ولدي و أخواتى و ان كنت لابنتى - خ لأعدّكِ الّا كبعض ولدي و أخواتى - وافى.

راوى گويد: مرد دست زن و دختر را گرفت و هر دو را آورد تا آن كه در جلوى امير المؤمنين عليه السلام آن دو را نشاند و همۀ ماجرا را به حضرت گزارش كرد و زن نيز خود به اين قضيه اعتراف كرد. راوى گويد:

و امام حسن عليه السلام در پيش روى پدرشان بودند. امير المؤمنين عليه السلام به وى فرمود: تو در اين قضيه قضاوت كن. امام حسن عليه السلام گفت: باشد. حدّ بر زن ثابت است؛ چرا كه دختر را متهم ساخته است و بر زن قيمت ثابت است؛ چرا كه بكارت دختر را از بين برده است. راوى گويد: امير المؤمنين عليه السلام فرمود:

درست قضاوت كردى. پس از آن امير المؤمنين عليه السلام فرمود: آگاه باش كه اگر شتر مكلّف به آسياب كردن شود، آن كار را انجام مى دهد»! [كنايه از اين كه امام حسن عليه السلام در موقع خودش به حكم دربارۀ مردمان مى پردازد].

1262-46510-(5) دو دخترك داخل حمام شده بودند و يكى پردۀ بكارت ديگرى را با انگشتش پاره كرده بود.

آن دو را نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. حضرت حكم داد كه آن كس را كه چنين كرده است، زخمى كنند و مقدارى بزنند.

1263-46511-(6) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «اگر كسى به زور كنيزى را بگيرد و بكارت او را از بين ببرد، بر اوست يك دهم قيمت آن و اگر آزاد است، مهر كنيز بر آن كس است».

ارجاعات

گذشت:

در روايات باب هجده از ابواب مهور، رواياتى كه بر اين مفاد دلالت دارد و در روايت يكم از باب سى و هشتم از ابواب قضاء، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «زن ترسيد كه شوهرش با آن دختر ازدواج كند. زنانى را طلبيد تا دختر را بگيرند و خود با انگشتش بكارت دختر را پاره كرد. تا اين كه امير المؤمنين عليه السلام بر زن، حدّ تهمت زننده را واجب كرد و بر زنان همگى عقر [\ديۀ بكارت] را واجب ساخت و ديۀ بكارت آن دختر را چهار صد درهم قرار داد و دستور داد كه زن را از مرد دور كنند و شوهرش وى را طلاق دهد و دختر را به ازدواج مرد درآورد و امير المؤمنين عليه السلام از طرف مرد، مهر را پرداخت».

أبواب حدّ القذف و وجوب قتل النّاصب و من سبّ النّبيّ و الأئمّة و سائر الأنبياء عليهم الصّلاة و السّلام

(1) باب حدّ القاذف حرّاً كان أو مملوكاً مسلماً أو كافراً

اشاره

1264-46512-(1)كافى 205/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 66/10: أحمد بن محمّد عن فقيه 38/4: (الحسن - يب) بن محبوب عن مالك بن عطيّة عن أبي بصير عن أبي جعفر عليه السلام(1): في امرأة قذفت رجلاً قال تجلد ثمانين جلدة.

1265-46513-(2) تفسير عليّ بن إبراهيم 96/2: حدّثني أبى عن حمّاد عن حريز عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: القاذف يجلد ثمانين جلدة و لا تقبل له شهادة أبداً إلّا بعد التّوبة أو يكذّب نفسه فان شهد له ثلاثة و أبى واحد يجلد الثلاثة و لا يقبل شهادتهم حتّى يقول أربعة رأينا مثل الميل في المكحلة.

1266-46514-(3) دعائم الإسلام 458/2: عن جعفر بن محمّد عليهما السلام أنّه قال: في حدّ القاذف ثمانون جلدة كما قال اللّه تعالى و جلد الزّانى أشدّ من جلد القاذف و جلد القاذف أشدّ من جلد الشّارب و جلد الشّارب أشدّ من جلد التّعزير.

1267-46515-(4) فقه الرّضا عليه السلام 285: اعلم يرحمك اللّه إذا قذف مسلم مسلماً فعلى القاذف ثمانون جلدة و إذا قذف ذمّىّ مسلماً جلد حدّين حدّاً للقذف و الحدّ الآخر لحرمة الإسلام (الى أن قال): و إذا قذفت المرأة الرّجل جلدت ثمانين جلدة.


1) . أبي عبد اللّه عليه السلام - فقيه.

فصل پنجم باب هاى حدّ قذف، حكم ناصبى، سابّ نبى صلى الله عليه و آله، امامان و ساير انبيا صلى الله عليه و آله

باب 1 حدّ قاذف

1264-46512-(1) امام باقر عليه السلام دربارۀ زنى كه مردى را متهم كرد، فرمود: «هشتاد تازيانه مى خورد».

1265-46513-(2) امام صادق عليه السلام فرمود: «تهمت زننده هشتاد تازيانه مى خورد و شهادت او براى هميشه پذيرفته نيست مگر پس از توبه. يا آن كه خويش را تكذيب كند و اگر سه نفر شهادت دهند و يك نفر امتناع ورزد، سه نفر تازيانه مى خورند و شهادت شان پذيرفته نيست تا آن كه چهار نفر بگويند كه ما ديديم؛ مانند قرار گرفتن ميل در سرمه دان».

1266-46514-(3) امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: «دربارۀ حدّ تهمت زننده هشتاد تازيانه است آن گونه كه خداوند متعال فرموده است و تازيانۀ زناكار، شديدتر از تازيانۀ تهمت زننده است و تازيانۀ تهمت زننده، شديدتر از تازيانۀ شرابخوار است و تازيانۀ شرابخوار، شديدتر از تازيانۀ تعزير است».

1267-46515-(4) خداوند تو را رحمت كند! بدان كه اگر مسلمانى مسلمان ديگرى را تهمت زند، بر تهمت زننده هشتاد تازيانه است و اگر كافر ذمّى، مسلمانى را متهم سازد، دو حدّ مى خورد؛ يك حدّ براى تهمت زدن و حدّ ديگر براى حرمت اسلام [تا آنجا كه فرموده]: «و اگر زنى مردى را تهمت زند، آن زن هشتاد تازيانه مى خورد.»

1268-46516-(1)كافى 205/7: تهذيب 65/10: عليّ بن إبراهيم (عن أبيه - كما) عن ابن محبوب عن عبد اللّه بن سنان قال قال أبو عبد اللّه عليه السلام: قضى أمير المؤمنين عليه السلام أنّ الفرية ثلاثة(2)يعنى ثلاث وجوه إذا رمى (الرّجل - كا) الرّجل بالزّنا و إذا قال إنّ أمّه زانية و إذا دعى(3)لغير أبيه فذلك فيه حدّ ثمانون. نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 141: ابن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال قال أمير المؤمنين عليه السلام: (و ذكر نحوه).

1269-46517-(6) علل الشّرائع 545: عيون الأخبار 97/2: بالإسناد المتقدّم في باب كيفيّة الوضوء عن محمّد بن سنان عن أبي الحسن الرّضا عليه السلام فيما كتب إليه من جواب مسائله: علّة ضرب القاذف و شارب الخمر ثمانين جلدة لأنّ في القذف نفى الولد و قطع النّسل(4)و ذهاب النّسب و كذلك شارب الخمر (لأنّه - العيون) إذا شرب هذى و إذا هذى افترى (و إذا افترى جلد - العلل) فوجب عليه حدّ المفترى.

1270-46518-(7) دعائم الإسلام 458/2: عن جعفر بن محمّد عليهما السلام أنّه قال: في رجل قذف محصَنة مسلمة(5)فقال يقام عليه الحدّ و يكذّب نفسه على رءوس النّاس و يعلم اللّه منه التّوبة فإذا فعل ذلك و أشهد على نفسه و تاب قبلت شهادته.

1271-46519-(8) الجعفريّات 134: بإسناده عن عليّ عليه السلام أنّه قال: من قال لقرشىّ أو عربىّ يا نبطىّ جلد به الحدّ لأنّه قد نفاه عن أبيه الّذى ينسب إليه.

1272-46520-(9) علل الشّرائع 579: حدّثنا محمّد بن عليّ ما جيلويه عن عمّه محمّد ابن أبي القاسم عن أحمد ابن أبي عبد اللّه(5) عن أبيه عن محمّد بن سليمان عن داود بن النّعمان عن عبد الرّحيم القصير قال قال لي أبو جعفر عليه السلام: أما لو قام قائمنا لقد ردّت إليه الحميراء حتّى يجلدها الحدّ و حتّى ينتقم لابنة محمّد فاطمة عليها السلام منها قلت جعلت فداك و لِمَ يجلدها الحدّ قال لفريتها على أمّ إبراهيم قلت فكيف أخّره اللّه للقائم فقال لأنّ اللّه تبارك و تعالى بعث محمّداً صلّى اللّه عليه و آله رحمة و بعث القائم عليه السلام نقمة.


1) . أحمد بن محمّد البرقيّ - ك.

2) . ثلاث - يب.

3) . دعاه - يب.

4) . النّفس - العيون.

5) . مؤمنة - ك.

1268-46516-(5) امام صادق عليه السلام فرمود: «امير المؤمنين عليه السلام حكم داد كه افترا بستن سه تاست؛ منظورشان سه گونه است: 1 - مردى را متهم به زنا سازد 2 - بگويد مادرش زناكار است 3 - او را به غير پدرش منتسب سازد. در اين افترا، هشتاد تازيانه حدّ است».

1269-46517-(6) محمد بن سنان گويد: «حضرت رضا عليه السلام در نامه اى كه در پاسخ به سوالات وى نوشت، مكتوب فرموده است: علت زدن هشتاد تازيانه به قاذف و شرابخوار اين است كه در قذف، نفى فرزند و قطع نسل و از بين رفتن نسب است و همچنين است شرابخوار؛ اگر شراب بخورد، هذيان مى گويد، افترا مى بندد و اگر افترا ببندد، تازيانه مى خورد؛ بنابراين بر شرابخوار هم، حدّ افترا زننده ثابت است».

1270-46518-(7) امام جعفر صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه زن مسلمان و محصنه اى را متهم ساخته است، فرمود:

«حدّ بر او اجرا مى شود و در ملاء عام خودش را تكذيب مى كند و خداوند آگاه از توبۀ او مى شود و چون چنين كند و شاهدانى بر خويش بگيرد و توبه كند، شهادتش پذيرفته مى شود».

1271-46519-(8) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «هر كس كه به يك قريشى يا يك عرب بگويد اى نبطى، براى اين حدّ مى خورد؛ چرا كه او را از پدرى كه بدان منتسب است، نفى كرده است».

1272-46520-(9) عبدالرحيم قصير گويد: «امام باقر عليه السلام به من فرمود: آگاه باش! اگر قائم ما بپاخيزد، حميرا به او تحويل مى شود تا حدّ را بر وى بزند و تا آن كه براى دختر پيامبر فاطمۀ زهرا صلى الله عليه و آله از وى انتقام گيرد.

پرسيدم: فدايت شوم! چرا او را حدّ تازيانه مى زند؟ حضرت فرمود: چون بر امّ ابراهيم افترا بسته است.

پرسيدم: چگونه خداوند اين حدّ را تا زمان حضرت قائم (عج) به تأخير مى اندازد؟ حضرت فرمود: چون خداوند تبارك و تعالى محمد صلى الله عليه و آله را براى رحمت و حضرت قائم (عج) را براى انتقام فرستاده است».

1273-46521-(10) الجعفريّات 134: بإسناده عن عليّ عليه السلام: في الرّجل يقول للمسلم ما أنت لأمّك قال لا حدّ عليه قال و إذا قال لست لأبيك جلد الحدّ.

1274-46522-(11) كافى 205/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 65/10: سهل بن زياد عن عبد الرّحمن ابن أبي نجران عن عاصم بن حميد عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في الرّجل يقذف الرّجل بالزّنا قال يجلد هو في كتاب اللّه عزّ و جلّ و سنّة نبيّه صلّى اللّه عليه و آله قال و سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن الرّجل يقذف الجارية الصّغيرة فقال لا يجلد الّا أن يكون قد أدركت أو قاربت.

1275-46523-(12) الجعفريّات 134: بإسناده عن عليّ عليه السلام: في الّذى يقذف المرأة المسلمة قال يجلد الحدّ حيّة كانت أو ميّتة شاهدة كانت أو غائبة.

1276-46524-(13) دعائم الإسلام 463/2: عن عليّ عليه السلام: من أتى حدّاً(1)فقذف بغيره فعلى قاذفه الحدّ.

1277-46525-(14) دعائم الإسلام 461/2: عن جعفر بن محمّد عليهما السلام أنّه قال: يحدّ القاذف إذا قذف بأىّ لسان قذف به عن عربىّ أو عجمىّ‌.

1278-46526-(15) كافى 205/7: عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى عن تهذيب 65/10: يونس (بن عبد الرّحمن - يب) عن زرعة عن سماعة عن أبي عبد اللّه عليه السلام (قال - كما): في الرّجل إذا قذف (المحصَنة - كا) قال يجلد ثمانين حرّاً كان أو مملوكاً.

1279-46527-(16) كافى 236/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 72/10: استبصار 228/4: أحمد بن محمّد بن خالد عن عثمان بن عيسى عن سماعة قال: يجلد المكاتب إذا زنا على قدر ما أعتق منه فإن(2)قذف المحصَنة فعليه أن يجلد ثمانين حرّاً كان أو مملوكاً.

1280-46528-(17) نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 147: عن عبد الرّحمن: و سألته (أى الصّادق) عليه السلام عن الرّجل إذا زنا (الى أن قال عليه السلام) و الرّجل إذا قذف المحصنة جلد ثمانين كان حرّاً أو مملوكاً.

1281-46529-(18) كافى 234/7: تهذيب 72/10: استبصار 228/4: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن حمّاد (بن عثمان - كما) عن الحلبيّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: إذا قذف العبد الحرّ جلد ثمانين و قال هذا من حقوق النّاس.


1) . أى من أتى عملاً يوجب الحدّ.

2) . فإذا - يب - صا.

1273-46521-(10) امير المؤمنين على عليه السلام دربارۀ مردى كه به مسلمانى مى گويد: تو از مادرت نيستى، فرمود:

«حدّى بر او نيست ولى اگر بگويد تو از پدرت نيستى، حدّ مى خورد».

1274-46522-(11) ابوبصير گويد: «امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه مرد ديگرى را به زنا متهم ساخته است، فرمود: در كتاب خدا عز و جل و سنت پيامبرش صلى الله عليه و آله اين است كه او تازيانه مى خورد. ابوبصير گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه دختر كوچكى را متهم سازد، پرسيدم. حضرت فرمود: تازيانه نمى خورد مگر اين كه دخترك، بالغ يا نزديك به بلوغ باشد».

1275-46523-(12) امير المؤمنين على عليه السلام دربارۀ مردى كه زن مسلمانى را متهم كرده است، فرمود: «بر مرد حدّ زده مى شود؛ چه زن زنده باشد يا مرده، حاضر باشد يا غايب».

1276-46524-(13) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «كسى كه مرتكب حدّى مى شود [كارى كه حدّ بر وى ثابت شود] ولى به غير آن متهم شود، بر متهم كنندۀ او حدّ ثابت است».

1277-46525-(14) امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: «تهمت زننده حدّ مى خورد اگر متهم سازد؛ با هر زبانى كه متهم كند - چه عرب باشد يا عجم».

1278-46526-(15) امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه محصنه اى را متهم سازد، فرمود: «هشتاد تازيانه مى خورد؛ آزاد باشد يا برده».

1279-46527-(16) سماعه گويد: «بردۀ مكاتب اگر زنا كند، به اندازه اى كه از او آزاد شده است، تازيانه مى خورد ولى اگر بردۀ مكاتب محصنه اى را متهم سازد، بر اوست كه هشتاد تازيانه بخورد؛ آزاد باشد يا برده».

1280-46528-(17) عبدالرحمن گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه زنا كند... تا آنجا كه فرموده است: و مرد اگر محصنه اى را متهم سازد، هشتاد تازيانه مى خورد؛ آزاد باشد يا برده».

1281-46529-(18) امام صادق عليه السلام فرمود: «اگر برده اى، آزاد را متهم سازد، هشتاد تازيانه مى خورد. حضرت افزود:

اين از حقوق مردم است [\حقّ الناس]».

1282-46530-(19) كافى 234/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 72/10: استبصار 228/4: أحمد بن محمّد بن عيسى عن محمّد بن إسماعيل عن محمّد بن الفضيل عن أبي الصّباح (الكنانيّ - كما) عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: سألته عن عبد افترى على حرّ قال(1)يجلد ثمانين(2).

1283-46531-(20) كافى 235/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 72/10: استبصار 228/4:

أحمد بن محمّد (عن ابن محبوب - يب - صا) عن عليّ بن الحكم عن موسى بن بكر عن زرارة عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في مملوك قذف محصنة حرّة قال يجلد ثمانين لأنّه إنّما يجلد لحقّها.(3).

1284-46532-(21) نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 141: (عن أبيه - ئل) عن زرارة عن أبي جعفر عليه السلام قال: إذا قذف العبد الحرّ جلد ثمانين حدّ الحرّ.

1285-46533-(22) المقنع 149: ان قذف رجل رجلاً فقال له يا زانى ضرب الحدّ ثمانين جلدة و كذلك اذا قال له يا لوطى انّك تنكح الرجال ضرب ثمانين جلدة.

1286-46534-(23) نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 143: قال أبى: و المملوك إذا قذف الحرّ حدّ ثمانين.

1287-46535-(24) المقنع 149: إذا قذف عبد حرّاً ضرب ثمانين جلدة.

1288-46536-(25) كافى 234/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 72/10: استبصار 228/4: أحمد بن محمّد عن عثمان بن عيسى عن سماعة قال: سألته عن المملوك يفترى على الحرّ قال يجلد ثمانين(4)قلت فإنّه(5)زنا قال يجلد خمسين.

1289-46537-(26) كافى 237/7: محمّد بن يحيى عن استبصار 228/4: تهذيب 72/10: أحمد بن محمّد عن الحسن بن محبوب عن سيف بن عميرة عن أبي بكر الحضرمىّ قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن عبد مملوك قذف حرّاً قال يجلد ثمانين هذا من حقوق النّاس(6)فأمّا ما كان من حقوق اللّه عزّ و جلّ فإنّه يضرب نصف الحدّ قلت الّذى من حقوق اللّه عزّ و جلّ ما هو قال إذا زنا أو شرب خمراً(7)فهذا من الحقوق الّتى يضرب فيها نصف الحدّ.


1) . فقال - يب - صا.

2) . عليه ثمانون - صا.

3) . بحقّها - يب - صا.

4) . عليه ثمانون - يب - صا.

5) . فإذا - يب - صا.

6) . المسلمين - يب - صا.

7) . الخمر - يب - صا.

1282-46530-(19) ابوالصباح كنانى گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ برده اى كه بر آزادى افترا بسته است، پرسيدم.

حضرت فرمود: هشتاد تازيانه زده مى شود».

1283-46531-(20) از امام صادق عليه السلام دربارۀ برده اى كه محصنه و زن آزادى را متهم ساخته است، پرسيدم.

حضرت فرمود: «هشتاد تازيانه زده مى شود؛ چون برده تنها به خاطر حقّ زن تازيانه مى خورد».

1284-46532-(21) امام باقر عليه السلام فرمود: «اگر برده، آزاد را متهم سازد، هشتاد تازيانه مى خورد؛ يعنى حدّ آزاد».

1285-46533-(22) اگر مردى ديگرى را متهم ساخت و به او گفت: اى زناكار! به او هشتاد تازيانه به عنوان حدّ زده مى شود. همچنين اگر به آن بگويد: اى لواط كننده! تو با مردان آميزش مى كنى، هشتاد تازيانه مى خورد.

1286-46534-(23) پدرم گفت: «برده اگر آزاد را متهم سازد، هشتاد تازيانه حدّ مى خورد».

1287-46535-(24) اگر برده اى آزاد را متهم سازد، هشتاد تازيانه مى خورد.

1288-46536-(25) سماعه گويد: «از ايشان [امام صادق عليه السلام] دربارۀ برده اى كه بر مرد آزادى افترا مى بندد، پرسيدم. فرمود: هشتاد تازيانه مى خورد. پرسيدم: او زنا كرده است. حضرت فرمود: پنجاه تازيانه مى خورد».

1289-46537-(26) ابوبكر حضرمى گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ برده اى كه مرد آزادى را متهم ساخته است، پرسيدم. فرمود: هشتاد تازيانه مى خورد. اين از حقوق مردم است و اما آنچه از حقوق خداست، او نيمى از حدّ را مى خورد. پرسيدم: آنچه از حقوق خداست چيست‌؟ حضرت فرمود: اگر زنا يا شرب خمر كند، اين از حقوقى است كه در آن نصف حدّ زده مى شود».

1290-46538-(27) تهذيب 73/10: استبصار 229/4: محمّد بن عليّ بن محبوب عن الحسن بن محبوب عن سيف بن عميرة عن ابن بكير قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن عبد(1)مملوك قذف حرّاً قال يجلد ثمانين هذا من حقوق النّاس فأمّا ما كان من حقوق اللّه فانّه يضرب نصف الحدّ قلت الّذى يضرب فيه نصف الحدّ ما هو قال إذا زنا أو شرب خمراً فهذا من حقوق اللّه الّتى يضرب فيها نصف الحدّ.

1291-46539-(28) فقه الرّضا عليه السلام 285: و إذا قذف حرّ عبداً و كانت أمّه مسلمة في دار الهجرة و طالبت بحقّها جلد و إن لم تطالب فلا شيء عليه و إذا قذف العبد الحرّ جلد ثمانين جلدة.

1292-46540-(29) تهذيب 74/10: استبصار 230/4: روى الحسين بن سعيد عن ابن أبي عمير عن العلاء عن محمّد (بن مسلم - صا) عن أحدهما عليهما السلام قال: سألته عن العبد يفترى على الحرّ قال يجلد حدّاً.

1293-46541-(30) دعائم الإسلام 461/2: عن أبي جعفر و أبي عبد اللّه عليهما السلام أنّهما قالا: إذا قذف المملوك حرّاً ضرب الحدّ كاملاً إنّما هو حدّ الحرّ يؤخذ من ظهره.

1294-46542-(31) تهذيب 88/10: استبصار 230/4: الحسين بن سعيد عن النّضر (بن سويد - صا) عن عاصم (بن حميد - صا) عن محمّد بن قيس عن أبي جعفر عليه السلام قال: قضى أمير المؤمنين عليه السلام في المملوك يدعو الرّجل لغير أبيه قال أرى أن يُعرى(2)جلده قال و قال في رجل دُعِىَ لغير أبيه أقم بيّنتك أمكّنك منه فلمّا أتى بالبيّنة قال انّ أمّه كانت أمة قال ليس عليك حدّ سبّه كما سبّك أو اعف عنه (ان شئت - يب).

(قال محمّد بن الحسن رحمه اللّه في الإستبصار - فما تضمّن هذا الخبر من

قوله: أرى أن يعرى جلده. يحتمل أن يكون انّما أراد أن يعرى جلده ليقام عليه الحدّ و يحتمل أن يكون المراد به إذا كانت أمّه أمة و نسبها الى الزّنا فانّه لا يجب عليه الحدّ كاملاً و يجب عليه التّعزير مع أنّ في الحديث ما يضعّف الاحتجاج به و هو أنّ أمير المؤمنين عليه السلام قال له سبّه كما سبّك و لا يجوز أن يأمر عليه السلام(3)بالسّبّ لأنّ السّبّ قبيح و انّما له أن يقيم عليه الحدّ إمّا على الكمال أو التّعزير).


1) . حدّ - صا.

2) . يفرى - وافى - الفرى الشّقّ‌.

3) . عدم جواز امر الإمام عليه السلام بالسّبّ في أمثال هذه الموارد غير ظاهر فتأمّل.

1290-46538-(27) ابن بكير گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ بردۀ مملوكى كه مرد آزادى را متهم ساخته است، پرسيدم. حضرت فرمود: هشتاد تازيانه مى خورد. اين حقّ الناس است ولى اگر از حقّ الله باشد، برده نيمى از حدّ را مى خورد. پرسيدم: آنچه در آن نيمى از حدّ زده مى شود، چيست‌؟ حضرت فرمود: اگر زنا كند يا شراب بخورد. اين از حقّ الله است كه در آن نيمى از حدّ زده مى شود».

1291-46539-(28) اگر آزادى، برده اى را متهم سازد و مادر برده، مسلمان و در دارالهجره [شهر اسلام] باشد و حقّ خويش را مطالبه كند، آن آزاد تازيانه مى خورد ولى اگر مادر مطالبه نكند، چيزى بر آزاد نيست و اگر برده اى آزاد را متهم سازد، آن برده هشتاد تازيانه مى خورد.

1292-46540-(29) محمد بن مسلم گويد: «از امام باقر يا امام صادق عليه السلام دربارۀ برده اى كه بر آزادى افترا مى بندد، پرسيدم. حضرت فرمود: حدّ تازيانه مى خورد».

1293-46541-(30) امام باقر و امام صادق عليه السلام فرمودند: «اگر برده اى، آزادى را متهم سازد به طور كامل حدّ مى خورد. همانا آن حدّ، حدّ آزاد است كه از پشت او گرفته مى شود».

1294-46542-(31) امام باقر عليه السلام بيان داشت: «امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ برده اى كه مردى را به غير پدرش نسبت داده است، فرمود: من چنين نظر دارم كه بدنش برهنه شود.(1)حضرت بيان داشت: امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ مردى كه او را به غير پدرش نسبت داده اند، فرمود: بيّنه ات را بياور، من تو را بر او مسلط مى سازم و چون بيّنه آورد، گفت مادرش كنيز بوده است. حضرت فرمود: بر تو حدّ نيست؛ او را دشنام ده، آن گونه كه دشنامت داده يا از وى عفو كن، اگر مى خواهى».

محمد بن الحسن [\شيخ طوسى رحمه الله] در استبصار گفته است: «آنچه اين روايت مشتمل بر آن است از اين گفته كه: مى بينم كه بدنش برهنه مى شود، اين احتمال دارد كه منظور اين است: بدنش برهنه مى شود تا تازيانه بخورد و احتمال دارد كه منظور صورتى است كه مادرش كنيز باشد و او را نسبت به زنا دهند. در اين صورت است كه حدّ به طور كامل بر وى لازم نيست و تعزير بر او ثابت مى شود. به علاوه در اين روايت نكته اى است كه استدلال به روايت را تضعيف مى كند و آن نكته اين است كه امير المؤمنين عليه السلام به او فرمود: او را دشنام ده، آن گونه كه دشنامت داده است و حال آن كه روا نيست كه امير المؤمنين عليه السلام دستور دشنام بدهد؛ چرا كه دشنام دادن زشت است و امام تنها مى تواند حدّ را بر او - يا به طور كامل يا به گونۀ تعزير [ناقص] - جارى سازد».


1) . كنايه از تازيانه خوردن است.

1295-46543-(32) نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 153: أحمد بن محمّد عن ابن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في المكاتب قال يجلد بقدر ما أدّى من مكاتبته حدّ الحرّ و ما بقي حدّ المملوك.

1296-46544-(33) كافى 239/7: عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى عن تهذيب 74/10: استبصار 230/4: يونس (بن عبد الرّحمن - يب صا) عن ابن مسكان عن أبي بصير قال قال: حدّ اليهوديّ و النّصرانىّ و المملوك في الخمر و الفرية(1)سواء و إنّما صولح أهل الذّمّة (على - كا) أن يشربوها في بيوتهم.

1297-46545-(34) تهذيب 74/10: استبصار 230/4: الحسين بن سعيد عن حمّاد عن حريز عن محمّد (بن مسلم - صا) عن أبي جعفر عليه السلام: في العبد يفترى على الحرّ قال يجلد حدّاً إلّا سوطاً أو سوطين. (قال الشيخ رحمه اللّه يحتمل أن يكون أراد بالفرية ما لم يبلغ القذف فإنّ ذلك لا يوجب الحدّ كاملاً و يجب فيه التعزير.)

1298-46546-(35) تهذيب 74/10: استبصار 230/4: يونس عن سماعة قال: سألته عن المملوك يفترى على الحرّ قال عليه خمسون جلدة -. قال الشيخ رحمه اللّه فالوجه فيه ما ذكرناه في الخبر الأوّل (أى الخبر المتقدّم).

1299-46547-(36) تهذيب 73/10: استبصار 229/4: محمّد بن عليّ بن محبوب عن أحمد بن محمّد عن الحسين عن النّضر بن سويد عن القاسم بن سليمان قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن العبد إذا افترى على الحرّ كم يجلد قال أربعين و قال إذا أتى بفاحشة فعليه نصف العذاب. (قال الشيخ فهذا الخبر شاذّ مخالف لظاهر القرآن و للأخبار الكثيرة الّتى قدّمناها و ما هذا حكمه لا يعمل به و لا يعترض بمثله فامّا مخالفته لظاهر القرآن فلانّ اللّه تعالى قال وَ اَلَّذِينَ يَرْمُونَ اَلْمُحْصَنٰاتِ‌ الى قوله: فَاجْلِدُوهُمْ ثَمٰانِينَ جَلْدَةً وَ لاٰ تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهٰادَةً أَبَداً و ذلك عامّ في كلّ قاذف حرّاً كان أو عبداً فأمّا قوله: تعالى فَإِنْ أَتَيْنَ بِفٰاحِشَةٍ فَعَلَيْهِنَّ نِصْفُ مٰا عَلَى اَلْمُحْصَنٰاتِ مِنَ اَلْعَذٰابِ‌ فذلك مخصوص مقصور على الزنا لما بيّنّاه من الأخبار و أنّه لا يجوز تناقضها)

تهذيب 74/10: استبصار 230/4: الحسين بن سعيد عن النّضر (بن سويد - يب) عن القاسم بن سليمان قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن المملوك (و ذكر مثله الى قوله: أربعين).


1) . و القذف - صا.

1295-46543-(32) امام صادق عليه السلام دربارۀ بردۀ مكاتب فرمود: «به اندزه اى كه از قرارداد مكاتبه اش پرداخته، حدّ آزاد بر او زده مى شود و باقيمانده را حدّ برده مى زنند».

1296-46544-(33) ابوبصير گويد: «فرمود: حدّ يهودى و مسيحى و برده در شراب و افترا يكسان است و تنها مصالحه اى كه با اهل ذمّه شده است اين كه، در خانه هاى شان شراب بنوشند».

1297-46545-(34) امام باقر عليه السلام دربارۀ برده اى كه به فرد آزاد افترا مى بندد، فرمود: «حدّ مى خورد، جز يك تازيانه يا دو تازيانه».

شيخ طوسى رحمه الله گويد: «احتمال مى رود كه منظور از افترا چيزى است كه به حدّ قذف نرسيده است.

چنين چيزى حدّ را به طور كامل ايجاب نمى كند و در چنين موردى، تعزير ثابت است».

1298-46546-(35) سماعه گويد: «از او [\امام صادق عليه السلام] دربارۀ برده اى كه به فرد آزاد افترا بزند، پرسيدم.

حضرت فرمود: پنجاه تازيانه بر وى ثابت است». شيخ طوسى رحمه الله گفته است: «توجيه اين روايت همان است كه ما آن را در روايت اول ذكر كرديم». [منظورش همان روايت پيشين است].

1299-46547-(36) قاسم بن سليمان گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ برده اى كه بر فرد آزاد افترا بسته است، پرسيدم كه: چه اندازه تازيانه مى خورد؟ حضرت فرمود: چهل تا. حضرت افزود: اگر برده كار زشتى انجام دهد، نيمى از عذاب براى اوست».

شيخ طوسى رحمه الله گويد: «اين روايت نادر است و بر خلاف ظاهر قرآن و روايات بسيارى است كه در پيش آورديم و روايتى كه چنين باشد، بدان عمل نمى شود و چنين روايتى مايۀ اعتراض نمى تواند باشد. اما مخالفت آن با ظاهر قرآن به اين دليل است كه خداوند متعال فرمايد: آنان كه زنان محصنه را متهم مى سازند، تا ادامه فرمودۀ خداوند كه: آنان را هشتاد تازيانه بزنيد و شهادت آنان را هرگز نپذيريد.(1)و اين آيه عموميت دارد و شامل هر تهمت زننده اى مى شود؛ چه آزاد باشد يا برده و اما فرمودۀ خداوند متعال كه: اگر آنان كار زشتى كردند، بر آنان است نيمى از آنچه بر زنان محصنه از عذاب است،(2)اين منحصر به زناست؛ به دليل رواياتى كه توضيح داديم و به اين دليل كه تناقض اين روايات روا نيست».


1) . نور 4/24.

2) . نساء 25/4.

1300-46548-(37) كافى 208/7: (محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد و عليّ بن إبراهيم عن أبيه و عدّة من أصحابنا عن سهل بن زياد جميعاً - معلّق) عن تهذيب 71/10: فقيه 37/4:

(الحسن - يب - فقيه) بن محبوب عن عبد العزيز(1)(العبدىّ - كا - يب) عن عبيد بن زرارة قال سمعت أبا عبد اللّه عليه السلام يقول: لو أتيت برجل قد قذف عبداً مسلماً بالزّنا لا نعلم منه إلّا خيراً لضربته(2)الحدّ حدّ الحرّ إلّا سوطاً.

1301-46549-(38) تهذيب 71/10: الحسين بن سعيد عن صفوان عن منصور بن حازم عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في الحرّ يفترى على المملوك قال يسأل فان كانت أمّه حرّة جلد الحدّ.

1302-46550-(39) دعائم الإسلام 461/2: قال جعفر بن محمّد عليهما السلام: و من قذف مملوكاً يعنى لغيره نكل به فإن كانت أمّ المملوك حرّة جلد الحدّ يعنى إذا قذفه بها و من قذف عبده فقد أثم و ينبغي له أن يسأله أن(3)يحلّله و يعفو عنه.

1303-46551-(40) كافى 208/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 71/10: أحمد بن محمّد عن ابن محبوب عن هشام بن سالم عن حمزة بن حمران عن أحدهما عليهما السلام قال: سألته عن رجل أعتق نصف جاريته ثمّ قذفها بالزّنا، قال فقال أرى عليه خمسين جلدة و يستغفر اللّه عزّ و جلّ (من فعله - كا) قلت أ رأيت إن جعلته في حلّ (من قذفه إيّاها - كا) و عفت عنه قال لا ضرب عليه إذا عفت عنه من قبل أن ترفعه (قلت فتغطّي رأسها منه حين أعتق نصفها قال نعم و تصلّى و هى مخمّرة الرّأس و لا تتزوّج حتّى تؤدّى ما عليها أو يعتق النّصف الآخر - يب). و تقدّم نحو هذا عن تهذيب 228/8: و استبصار 6/4: في رواية حمزة (10) من باب (50) حكم من اعتق بعض مملوكه من أبواب العتق ج 24.

قال محمّد بن الحسن ما يتضمّن صدر الخبر من أنّه قذفها و قد أعتق نصفها محمول على أنّه كان يعتق خمسة أثمانها لأنّ بذلك يستحقّ خمسين سوطاً فأمّا إذا كان النّصف سواء فليس عليه أكثر من الأربعين لأنّه نصف الحدّ و يجوز أيضاً أن يكون استحقّ الأربعين بما أعتق منها و ما زاد على ذلك يكون على جهة التّعزير لأنّ من قذف عبداً يستحقّ التّعزير و ان لم يستحقّ الحدّ على ما بيّنّاه.


1) . عبد الرّحمن - فقيه.

2) . ضربته - فقيه.

3) . بأن - ك.

1300-46548-(37) عبيد بن زراره گويد: «از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: اگر مردى را كه بردۀ مسلمانى را به زنا متهم كرده است و ما جز نيكى از وى نمى دانيم نزد من بياورند، او را حدّ مى زنم، حدّ مرد آزاد؛ به استثناى يك تازيانه».

1301-46549-(38) امام صادق عليه السلام دربارۀ آزادى كه بر برده اى افترا مى بندد، فرمود: «سؤال مى شود. اگر مادر برده آزاد است، افترا زننده حدّ مى خورد».

1302-46550-(39) امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: «هركس برده اى را متهم سازد - منظور برده اى كه براى ديگرى است - در برابر اتهام زدن كيفر مى بيند و اگر مادر برده آزاد باشد، تهمت زننده حدّ مى خورد. منظور صورتى است كه برده را به واسطۀ مادرش متهم ساخته است و هر كس كه بردۀ خودش را متهم سازد، گناه كرده و شايسته است كه از او بخواهد تا وى را حلال و عفو كند».

1303-46551-(40) حمزة بن حمران گويد: «از امام باقر و يا امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه نيمى از كنيزش را آزاد ساخته و پس از آن او را متهم به زنا كرده است، پرسيدم. حمزة بن حمران گويد: حضرت فرمود:

من پنجاه تازيانه بر اين مرد مى بينم و او از كار خويش بايد استغفار كند. پرسيدم: نظر شما چيست، اگر كنيز وى را از بابت متهم كردن او حلال سازد و از وى عفو كند؟ حضرت فرمود: اگر كنيز از وى پيش از آن كه او را نزد حاكم ببرد، عفو كند، زدن بر او ثابت نيست. پرسيدم: آيا كنيز سرش را آن زمان كه نيمى اش آزاد است، از وى مى پوشاند؟ حضرت فرمود: آرى و نيز كنيز در حالى كه سرش خمار دارد و پوشيده است، نماز مى گزارد ولى نمى تواند ازدواج كند. تا اين كه آنچه از كنيزى دارد بپردازد، يا آن كه نيم ديگرش را هم آزاد كند».

محمد بن الحسن [شيخ طوسى رحمه الله] گويد: «آنچه ابتداى روايت بر آن مشتمل است كه مرد، كنيز را در حالى كه نيمى از آن آزاد شود متهم مى سازد، بر اين حمل مى شود كه مرد پنج هشتم كنيز را آزاد ساخته است؛ چرا كه به اين شكل، سزاوار پنجاه تازيانه مى شود و اما اگر نيمۀ مساوى را آزاد كرده باشد، بر مرد بيش از چهل تازيانه نيست؛ چرا كه چهل، نيمى از حدّ است و نيز مى تواند آن مرد چهل تازيانه را در برابر آنچه از كنيز آزاد كرده، استحقاق داشته باشد و مازاد بر چهل تا، به جهت تعزير باشد؛ چرا كه هر كس برده اى را متهم سازد، استحقاق تعزير دارد. اگرچه استحقاق حدّ نداشته باشد، آن گونه كه توضيح داده ايم».

1304-46552-(41) تهذيب 71/10: الحسين بن سعيد عن صفوان عن إسحاق بن عمّار عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: من افترى على مملوك عزّر لحرمة الإسلام. علل الشّرائع 538:

أبى رحمه اللّه قال حدّثنا سعد بن عبد اللّه عن إبراهيم بن مهزيار عن أخيه عليّ عن الحسين بن سعيد عن صفوان بن يحيى عن إسحاق بن عمّار عن أبي بصير قال سمعته يقول (و ذكر مثله).

1305-46553-(42) دعائم الإسلام 460/2: عن جعفر بن محمّد عليهما السلام أنّه قال: لا ينبغي قذف المملوك و قد جاء فيه تغليظ و تشديد سأل رجل من الأنصار رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله عن امرأة له قذفت مملوكة لها فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: قل لها فلتُصَبّر لها نفسها و إلّا أقيدت منها يوم القيامة.
الإرجاعات

و تقدّم في باب (11) الكبائر من الذّنوب من أبواب جهاد النّفس ج 16 و باب (23) تحريم القذف ما يناسب الباب فراجع. و في رواية أبى بكر (9) من هذا الباب

قوله: الرّجل يفترى على الرّجل من جاهليّة العرب قال عليه السلام يضرب حدّاً قلت يضرب حدّاً قال نعم انّه يدخل على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله. و في رواية عباد البصرىّ (15) من باب (10) انّ الرّجل و المرأة لا يرجمان حتّى تشهد أربعة شهود من أبواب حدّ الزّنا ج 30

قوله: ثلاثة شهدوا على رجل بالزّنا و قالوا الآن نأتى بالرّابع قال عليه السلام يجلدون حدّ القاذف ثمانين جلدة كلّ رجل منهم.

و في رواية السّكونىّ (16) قوله: ثلاثة شهدوا على رجل بالزناء قال أمير المؤمنين عليه السلام: أين الرّابع فقالوا الآن يجيء فقال أمير المؤمنين عليه السلام: حدّوهم فليس في الحدود نظرة ساعة.

و في رواية الجعفريّات (18) نحوه. و في رواية الجعفريّات (20) قوله: الشّهود إذا شهدوا على رجل بالزّنا فاختلفوا في الأماكن جلدوا. و في رواية ابن أبي جمهور (21) ما يدلّ على ذلك أيضاً.

و في رواية أبى البخترىّ (13) من باب (17) كيفيّة الجلد في الزّنا

قوله عليه السلام: حدّ الزّانى أشدّ من حدّ القاذف و حدّ الشّارب أشدّ من حدّ القاذف.

و في رواية الجعفريّات (12) قوله عليه السلام: جلد الزّانى أشدّ من جلد القاذف و جلد القاذف أشدّ من جلد الشّارب.

و في بعض أحاديث باب (20) حكم من زنى بجارية يملك بعضها و باب (27) أنّ المملوك إذا زنى فعليه نصف الحدّ ما يمكن أن يستفاد من إطلاقه أنّ حدّ المملوك نصف حدّ الحرّ في الزّنا و القذف و غيرهما. و في أحاديث باب (38) ما ورد في أنّ الفاجرة لا تسأل من فجر بك ما يدلّ على ذلك.

1304-46552-(41) امام صادق عليه السلام فرمود: «هر كس كه بر برده اى افترا بندد، براى حرمت اسلام، تعزير مى شود».

1305-46553-(42) امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: «شايسته نيست متهم كردن برده. در اين باره سخت گيرى شديدى آمده است. مردى از انصار از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دربارۀ همسرش كه كنيز خود را متهم ساخته بود، پرسيد. حضرت رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: به همسرت بگو خودش را آمادۀ تقاص كند؛ وگرنه در روز قيامت از وى قصاص خواهد شد».

ارجاعات

گذشت:

در باب يازده از ابواب جهاد با نفس و در باب بيست و سه، رواياتى كه مناسب با اين باب است؛ مراجعه كنيد.

و در روايت نهم از همين باب، اين گفته كه: «مردى بر مرد ديگرى از عرب جاهلى افترا مى بندد. حضرت فرمود: حدّ مى خورد. پرسيدم: حدّ مى خورد؟ حضرت فرمود: آرى. بر رسول خدا صلى الله عليه و آله وارد مى شود».

و در روايت چهارده از باب دهم از ابواب حدّ زنا، اين گفته كه: «سه نفر بر مردى شهادت به زنا دادند و گفتند: الان نفر چهارم را مى آوريم. حضرت فرمود: اين سه، حدّ قاذف را مى خورند؛ هشتاد تازيانه، هر كدام از آنها».

و در روايت پانزده، اين گفته كه: «سه نفر بر مردى به زنا شهادت دادند. امير المؤمنين عليه السلام فرمود:

كجاست نفر چهارم‌؟ گفتند: الان مى آيد. حضرت امير المؤمنين عليه السلام فرمود: آنان را حدّ بزنيد. در اجراى حدود، مهلت و تأخير زمانى نيست».

و در روايت هفده مانند آن و در روايت نوزده، اين گفته كه: «اگر شهود بر مردى به زنا شهادت دهند و در جاهاى زنا اختلاف داشته باشند، همه تازيانه مى خورند».

و در روايت بيست، مطلبى كه دلالت بر اين نيز دارد.

و در روايت دهم از باب هفده (از ابواب حدّ زنا)، فرمودۀ معصوم عليه السلام كه: «حدّ زناكار، شديدتر از حدّ قاذف و حدّ قاذف، شديدتر از حدّ شرابخوار است».

و در روايت يازده، فرمودۀ معصوم عليه السلام كه: «تازيانۀ زناكار، شديدتر از تازيانۀ قاذف و تازيانۀ قاذف، شديدتر از تازيانۀ شرابخوار است».

و در برخى از روايات باب بيستم حكم كسى كه به كنيزى كه بخشى از آن مملوك است زنا كند و در باب بيست و هفتم اينكه مملوك اگر زنا كند، نصف حدّ را مى خورد، ممكن است از اطلاق آنها استفاده كرد كه حدّ برده در زنا و قذف و... نيمى از حدّ آزاد است و در روايات باب سى و هشت، رواياتى كه بر اين مفاد دلالت دارد.

و يأتي في الباب التّالى و ما يتلوه و غيرهما من الأبواب المربوطة بالقذف ما يدلّ على ذلك فلاحظ. و في رواية بكير (1) من باب (16) حكم قذف المشرك المسلم

قوله عليه السلام: من افترى على مسلم ضرب ثمانين يهوديّاً كان أو نصرانيّاً او عبداً.

(2) باب حكم قذف الصّغير الكبير و بالعكس

اشاره

1306-46554-(1)علل الشّرائع 534: حدّثنا محمّد بن الحسن قال حدّثنا محمّد بن الحسن الصّفّار عن العبّاس بن معروف عن عليّ بن مهزيار عن الحسن(1) بن سعيد عن النّضر بن سويد. كافى 205/7: أحمد بن محمّد عن الحسين بن سعيد عن النّضر بن سويد عن القاسم بن سليمان عن أبي مريم الأنصارىّ قال: سألت أبا جعفر عليه السلام عن الغلام لم يحتلم يقذف الرّجل هل يجلد قال لا و ذاك(2)لو أنّ رجلاً قذف الغلام لم يجلد.

1307-46555-(2) علل الشّرائع 534: حدّثنا محمّد بن الحسن قال حدّثنا محمّد بن الحسن الصّفّار عن العبّاس بن معروف عن عليّ بن مهزيار عن الحسين بن سعيد عن النّضر بن سويد عن عاصم بن حميد كافى 209/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن بعض أصحابه عن عاصم بن حميد عن أبي بصير قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن الرّجل يقذف الجارية الصّغيرة فقال لا يجلد الّا أن تكون قد أدركت أو قاربت(3).

و تقدّم مثل هذا في رواية أبي بصير (11) عن التّهذيب و الكافي في الباب المتقدّم.

1308-46556-(3) كافى 209/7: عدّة من أصحابنا عن أحمد بن محمّد عن ابن أبي نصر عن عاصم بن حميد عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في الرّجل يقذف الصّبيّة يجلد قال لا حتّى تبلغ.

1309-46557-(4) تهذيب 89/10: محمّد بن أحمد عن محمّد بن عيسى عن يونس استبصار 234/4:

محمّد بن أحمد بن يحيى عن فقيه 36/4: يونس (بن عبد الرّحمن - فقيه) عن بعض رجاله عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: كلّ بالغ من ذكر أو أنثى افترى على صغير أو كبير أو ذكر أو أنثى أو مسلم (أو كافر - يب - صا) أو حرّ أو مملوك فعليه حدّ الفرية و على غير البالغ حدّ الأدب.


1) . الحسين - ظ.

2) . و ذلك - العلل.

3) . قارنت - خ.

مى آيد:

در باب بعدى و پس از آن و ديگر ابواب مرتبط با قذف، رواياتى كه بر اين مفاد دلالت دارد؛ ملاحظه كنيد.

و در روايت يكم از باب شانزدهم، فرمودۀ معصوم عليه السلام كه: «به هركس كه بر مسلمانى افترا بندد، هشتاد تازيانه زده مى شود - يهودى باشد يا مسيحى يا برده».

باب 2 حكم قذف صغير به كبير و برعكس

1306-46554-(1) ابومريم انصارى گويد: «از امام باقر عليه السلام دربارۀ پسرى كه محتلم نشده است و مردى را متهم مى سازد، پرسيدم كه: آيا تازيانه مى خورد؟ حضرت فرمود: نه؛ و اين بدان جهت است كه اگر مردى پسر را متهم سازد، تازيانه نمى خورد».

1307-46555-(2) ابوبصير گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه دختر كوچكى را متهم مى سازد، پرسيدم.

حضرت فرمود: تازيانه نمى خورد؛ مگر اين كه دخترك بالغ شده يا نزديك به بلوغ باشد».

و مشابه اين، در روايت يازدهم به نقل از تهذيب و كافى در باب پيشين گذشت.

1308-46556-(3) ابوبصيرگويد: «امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه دختركى را متهم مى سازد [پرسيدم كه]: آيا تازيانه مى خورد؟ حضرت فرمود: نه؛ تا آن كه بالغ شود».

1309-46557-(4) امام صادق عليه السلام فرمود: «هر بالغى - چه مرد و چه زن - كه بر صغير يا كبير يا مرد يا زن مسلمان يا كافر، آزاد يا برده افترا بندد، بر او حدّ افتراست و بر غير بالغ، حدّ تأديب است.»

محمد بن الحسن [شيخ طوسى رحمه الله] در تهذيب گويد: «آنچه اين روايت دارد كه حدّ بر كسى كه بچه اى را متهم سازد ثابت است، بر اين حمل مى شود كه قذف بچه به اين شكل بوده كه نسبت زنا به يكى از والدين او داده است؛ مثل اين كه بگويد: اى پسر زناكار يا اى پسر مادر زناكار. يا بگويد:

مادرت يا پدرت در رابطه با تو زنا كرده است. چون اين، حدّ را به طور كامل بر وى ثابت مى سازد.

قال محمّد بن الحسن في يب ما تضمّن هذا الخبر من إيجاب الحدّ على من قذف صبيّاً محمول على أنّه قذفه بنسبة الزّنا الى أحد والديه كأنّ يقول يا ابن الزّانى أو الزّانية أو زنت بك أمّك أو أبوك لأنّ ذلك يوجب عليه الحدّ على الكمال فأمّا إذا قال له قد زنيت فلا يجب عليه الحدّ حسب ما قدّمناه من الأخبار فأمّا ما تضمّن من إيجاب الحدّ على من قذف كافراً أو يهوديّاً أو نصرانيّاً فيحتمل أن يكون المراد به إذا كانت أمّه مسلمة فانّه يجب على من قذفه الحدّ لحرمة المسلمة فأمّا إذا لم يكن كذلك فانّه يجب عليه التّعزير حسب ما قدّمناه.

الإرجاعات

و تقدّم في غير واحد من أحاديث باب (12) اشتراط التّكليف بالبلوغ و إشارته من أبواب المقدّمات ج 1 ما يدلّ على بعض المقصود. و في رواية ابن سنان (6) من باب (73) حكم وصيّة من لم يبلغ من أبواب الوصيّة ج 24

قوله عليه السلام: إذا أتت عليه ثلاث عشرة سنة كتبت له الحسنات و كتبت عليه السيّئات. و في باب (11) أنّه لا حدّ لمن لا حدّ عليه من أبواب الأحكام العامّة للحدود ج 30 ما يناسب الباب. و في أحاديث و إشارات باب (13) اشتراط البلوغ في الحدّ تامّاً ما يدلّ على ذلك فراجع.

و يأتي في باب (20) حكم ما إذا اشترك رجل و غلام في قتل رجل من أبواب القتل و القصاص ج 31 ما يمكن أن يناسب الباب. و في أحاديث باب (9) حكم عمد المعتوه و المجنون و الصّبىّ من أبواب العاقلة ما يدلّ على أنّ عمد الصّبىّ خطأ.

(3) باب الأقوال الّتى يتحقّق بها القذف و ما لا يتحقّق

اشاره

1310-46558-(1) كافى 208/7: (محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد و عليّ بن إبراهيم عن أبيه و عدّة من أصحابنا عن سهل بن زياد جميعاً - معلّق) عن تهذيب 66/10: ابن محبوب عن نعيم بن إبراهيم عن عباد البصرىّ عن جعفر بن محمّد عليهما السلام قال: إذا قذف الرّجل الرّجل فقال إنّك لتعمل عمل قوم لوط تنكح الرّجال قال يجلد حدّ القاذف ثمانين جلدة.

1311-46559-(2) تهذيب 66/10: محمّد بن عليّ بن محبوب عن أحمد ابن محمّد عن ابن محبوب عن نعيم بن إبراهيم عن غياث قال: سألت جعفر بن محمّد عليهما السلام عن رجل قال لرجل إنّك لتعمل عمل قوم لوط قال يضرب حدّ القاذف ثمانين جلدة.

ولى اگر به او بگويد: تو زنا كرده اى - بر وفق رواياتى كه در پيش آورديم - حدّ بر وى ثابت نمى شود و اما آنچه در اين روايت است كه حدّ بركسى كه كافر يا يهودى يا مسيحى را قذف كند ثابت است، احتمال دارد كه منظور از آن، صورتى است كه مادرش مسلمان است؛ چرا كه بر هركس كه چنين مردى را قذف كند، به حرمت اسلام حدّ واجب است، ولى اگر چنين نباشد - بر وفق روايات پيشين - تعزير ثابت مى شود».

ارجاعات

گذشت:

در بسيارى از روايات باب دوازدهم از ابواب مقدمات، چيزى كه بر بعضى از مقصود دلالت دارد.

و در روايت ششم از باب هفتاد و سوم از ابواب وصيت، فرمودۀ معصوم عليه السلام كه: «اگر سيزده سال بر او بگذرد، كارهاى خوب براى او نوشته مى شود و كارهاى بد بر او نوشته مى شود».

و در باب يازده از ابواب احكام عمومى حدّ، رواياتى كه مناسب با اين باب است.

و در روايات و اشاره هاى باب سيزده، چيزى است كه بر اين دلالت دارد؛ مراجعه كنيد.

مى آيد:

در باب بيست از ابواب قتل و قصاص، چيزى كه مناسبت با اين باب دارد.

و در روايات باب نهم از ابواب عاقله، چيزى كه دلالت دارد كه عمل بچه خطا محسوب مى شود.

باب 3 گفته هايى كه قذف بدان ثابت مى شود يا نمى شود

1310-46558-(1) امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: «اگر مردى، مردى را متهم سازد و بگويد كه: تو كار قوم لوط را مى كنى [با مردان آميزش دارى]، حضرت فرمود: حدّ قاذف كه هشتاد تازيانه است، مى خورد».

1311-46559-(2) غياث گويد: «از امام جعفر صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه به مردى گفته است: تو كار قوم لوط را مى كنى، پرسيدم. حضرت فرمود: حدّ قاذف كه هشتاد تازيانه است، مى خورد».

1312-46560-(3) الجعفريّات 135: بإسناده عن عليّ عليه السلام: في رجل قال لأخيه المسلم يا لوطيّ قال لا حدّ عليه لانّه انّما نسبه الى رجل صالح الى لوط عليه السلام و لكن إذا قال يا من عمل عمل قوم لوط جلد الحدّ.

1313-46561-(4) دعائم الإسلام 462/2: عن جعفر بن محمّد عليهما السلام: أنّه سئل عن الرّجل يقول للرّجل يا لوطيّ قال إن كان قال لم أرد قذفه بذلك لم يكن عليه حدّ لأنّه إنّما نسبه إلى لوط و إن قال إنّك تعمل عمل قوم لوط ضرب الحدّ.

1314-46562-(5) كافى 208/7: (محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد و عليّ بن إبراهيم عن أبيه و عدّة من أصحابنا عن سهل بن زياد جميعاً عن - معلّق) تهذيب 67/10: ابن محبوب عن عباد بن صهيب عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: سعته يقول كان عليّ عليه السلام يقول إذا قال الرّجل للرّجل يا معفوج(1) و يا منكوح(1)في دبره فانّ عليه الحدّ حدّ القاذف.

1315-46563-(6) الجعفريّات 136: بإسناده عن عليّ بن أبي طالب عليه السلام: في الرّجل يقول للرّجل يا معفوج قال عليه الحدّ.

1316-46564-(7) دعائم الإسلام 462/2: عن عليّ عليه السلام أنّه قال: في الرّجل يقذف الرّجل بالأبنة فيقول(3) له يا منكوح أو يا معفوج قال عليه الحدّ.

الإرجاعات

و يأتي في رواية إسحاق (2)من باب (18) انّ من سبّ بغير قذف فعليه التّعزير قوله:

و لا يجلد الحدّ الّا في الفرية المصرّحة أن يقول يا زانى و يا ابن الزّانية أو لست لأبيك. و في رواية وهب (4) نحوه. و لاحظ سائر أحاديث الباب فانّها تناسب ذلك.

(4) باب أنّ إقامة حدّ القذف موقوفة على أن يطلبه صاحبه

اشاره
1317-46565-(3)كافى 206/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن محبوب تهذيب 66/10: أحمد بن محمّد عن الحسن بن محبوب عن الحكم الأعمىٰ و فقيه 39/4: هشام بن سالم عن عمّار السّاباطىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام (قال - كما): في رجل قال لرجل يا ابن الفاعلة يعنى الزّناء فقال إن كانت أمّه(200-)hhh

1) . منكوحاً - يب.

2) . أو يقول - ك.

3) . أى يا موطوء في دبره.

1312-46560-(3) امير المؤمنين على عليه السلام دربارۀ مردى كه به برادر مسلمانش گفته است: اى لوطى [يعنى اى منسوب به لوط]، حضرت فرمود: «حدى بر وى نيست؛ چرا كه تنها او را به مرد شايسته اى چون حضرت لوط عليه السلام نسبت داده است. ولى اگر بگويد: اى كسى كه كار قوم لوط را كرده اى، حدّ مى خورد».

1313-46561-(4) از امام جعفر صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه به مردى گفته است: اى لوطى، سؤال شد. حضرت فرمود: «اگر بگويد كه من نمى خواسته ام او را با اين سخن قذف كنم، حدّى بر او نيست؛ چرا كه تنها او را به حضرت لوط عليه السلام نسبت داده است. ولى اگر بگويد: تو كار قوم لوط را مى كنى، حدّ مى خورد».

1314-46562-(5) عباد بن صهيب گويد: «از امام صادق عليه السلام شنيدم كه بيان داشت: على عليه السلام پيوسته مى فرمود: اگر مردى به مردى بگويد: اى معفوج [مردى كه با او از پشت آميزش مى شود] و اى كسى كه در پشتش جماع مى شود، در اين صورت بر او حدّ قاذف است».

1315-46563-(6) امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام دربارۀ مردى كه به مردى گويد: اى معفوج [مردى كه با او از پشت آميزش مى شود]، حضرت فرمود: «حدّ بر اوست».

1316-46564-(7) امير المؤمنين على عليه السلام دربارۀ مردى كه ديگرى را به اُبنه اى بودن [\مفعول بودن] متهم مى سازد و به او مى گويد: اى منكوح [كسى كه با او آميزش شده است]؛ يا اى معفوج [كسى كه از پشت با او آميزش مى شود]، فرمود: «بر او حدّ است».

ارجاعات

مى آيد:

در روايت سه از باب هيجده، اين گفته كه: «و حدّ نمى خورد مگر در افتراى صريح به اين كه بگويد: اى زناكار يا اى پسر زن زناكار يا تو از آنِ پدرت نيستى».

و در روايت چهارم مانندش و ديگر روايات آن باب را ملاحظه كن؛ چرا كه مناسب با اين باب است.

باب 4 اجراى حدّ قذف، متوقّف بر شكايت صاحب حدّ است

1317-46565-(1) امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه به مردى گويد: اى پسر زن بدكاره كه منظورش زناست، فرمود:

«اگر مادرش زنده و حاضر و آمده است حقّ خويش را مطالبه كند، به آن مرد هشتاد تازيانه زده مى شود و اگر مادرش غايب است، در انتظار او مى مانند تا بيايد و حقّ خويش را طلب كند و اگر مرده است و جز خوبى از او دانسته نشده، بر كسى كه بر آن افترا بسته است، هشتاد تازيانه حدّ زده مى شود».

حيّة شاهدة ثمّ جاءت تطلب حقّها ضرب ثمانين جلدة و إن كانت غائبة انتظر بها حتّى تقدم فتطلب حقّها و إن كانت قد ماتت و لم يعلم منها إلّا خير(1) ضرب المفترى عليها الحدّ ثمانين جلدة.

الإرجاعات

و تقدّم في أحاديث باب (6) أنّ الامام إذا ثبت عنده حدّ من حقوق اللّه وجب أن يقيمه و إذا كان من حقوق النّاس لا يجب من أبواب الأحكام العامّة للحدود ج 30 ما يناسب الباب. و في أحاديث باب (14) ما ورد في العفو عن الحدود ما يدلّ على ذلك فلاحظ.

و يأتي في رواية ابن مسلم (1) من باب (13) حكم من قذف الولد و أمّه

قوله عليه السلام: و إن كان لها ولد من غيره فهو وليّها يجلد له و ان لم يكن لها ولد من غيره و كان لها قرابة يقومون بأخذ الحدّ جلد لهم. و في أحاديث باب (20) أنّ حدّ القذف لا يسقط بعفو بعض الورّاث ما يدلّ على ذلك فراجع.

(5) باب حكم من قذف ابن من زنت و اقرّت و اُقيم عليها الحدّ

1318-46566-(1)كافى 206/7: تهذيب 67/10: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن عمرو بن عثمان الخزّاز عن الفضل بن إسماعيل الهاشمي عن أبيه قال: سألت أبا عبد اللّه و أبا الحسن عليهما السلام عن امرأة زنت فأتت بولد و أقرّت عند إمام المسلمين بأنّها زنت و أنّ ولدها ذلك من الزّنا فاُقيم عليها الحدّ و إنّ ذلك الولد نشأ حتّى صار رجلاً فافترى عليه رجل هل يجلد من افترى عليه فقال يجلد و لا يجلد فقلت كيف يجلد و لا يجلد (قال - يب) فقال من قال له يا ولد الزّنا لم يجلد إنّما يعزّر و هو دون الحدّ و من قال له يا ابن الزّانية جلد الحدّ تامّاً فقلت (و - يب) كيف يجلد(2)[هذا] هكذا فقال إنّه إذا قال يا ولد الزّنا كان قد صدق فيه و عزّر على تعييره أمّه ثانية و قد اُقيم عليها الحدّ و إذا قال (له - كا) يا ابن الزّانية جلد الحدّ تامّاً لفريته عليها بعد إظهارها التّوبة و إقامة الإمام عليها الحدّ. المحاسن 306: البرقيّ عن محمّد بن عليّ عن محمّد بن أسلم عن الفضل بن إسماعيل الهاشمي عن أبيه قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام أو أبا الحسن عليه السلام عن امرأة زنت (و ذكر نحوه) الّا أنّه أسقط قوله: و عزّر على تعييره أمّه ثانية و قد أقيم عليها الحدّ.

1) . خيراً - يب - فقيه.

2) . صار - يب.

ارجاعات

گذشت:

در روايات باب ششم از ابواب احكام عمومى حدّ، رواياتى كه با اين باب مناسبت دارد.

و در روايات باب چهاردهم، روايتى كه بر اين دلالت دارد؛ ملاحظه كنيد.

مى آيد:

در روايت يكم از باب سيزدهم، فرمودۀ معصوم عليه السلام كه: «اگر براى آن زن فرزندى از غير اين مرد است، او ولىّ زن است و آن مرد به خاطر آن فرزند تازيانه مى خورد. ولى اگر براى آن زن فرزندى از غير اين مرد نيست و خويشانى دارد كه براى گرفتن حدّ آماده اند، به خاطر آنان حدّ مى خورد».

و در روايات باب بيست، روايتى است كه بر اين دلالت دارد؛ مراجعه كنيد.

باب 5 حكم كسى كه به پسر زنى كه زنا داد و اقرار كرد و حدّ بر او جارى شد، قذف كند

1318-46566-(1) پدر فضل بن اسماعيل هاشمى گويد: «از امام صادق و امام كاظم عليه السلام دربارۀ زنى كه زنا داده و فرزندى آورده و در نزد امام مسلمانان اقرار كرده كه زنا داده است و فرزندش از زناست و حدّ بر او جارى شده و آن فرزند رشد كرده تا آن كه مردى شده و مرد ديگرى بر او افترا بسته است، پرسيدم:

آيا كسى كه بر اين فرزند افترا بسته است، تازيانه مى خورد؟ حضرت فرمود: تازيانه مى خورد و نمى خورد. پرسيدم: چگونه است كه تازيانه مى خورد و نمى خورد! پدر فضل گويد: حضرت فرمود:

هركس كه به او بگويد: اى فرزند زنا، تازيانه نمى خورد؛ تنها تعزير مى شود و تعزير كم تر از حدّ است و هر كس كه به او بگويد: اى پسر زناكار، حدّ را به طور كامل مى خورد. پرسيدم: چگونه است كه اين چنين تازيانه مى خورد؟ حضرت فرمود: زمانى كه مى گويد: اى فرزند زنا، در اين گفتار راست گفته و براى سرزنش مادر وى در مرحلۀ دوم در حالى كه حدّ بر او جارى شده است، تعزير مى شود. ولى اگر به او بگويد: اى پسر مادر زناكار، به طور كامل حدّ مى خورد؛ چون پس از اين كه مادر توبه را اظهار كرده و امام بر وى حدّ زده است، اين شخص بر مادر افترا بسته است».

متن همين روايت در كتاب محاسن؛ پدر فضل بن اسماعيل هاشمى گويد: «از امام صادق عليه السلام يا امام كاظم عليه السلام دربارۀ زنى كه زنا داده...» و محاسن، مشابه روايت قبل را ذكر كرده است. تنها اين جمله را انداخته است كه: «براى سرزنش مادر وى در مرحلۀ دوم در حالى كه حدّ بر او جارى شده است، تعزير مى شود».

(6) باب أنّ من قذف ابن النّصرانيّة أو اليهوديّة الّتى تكون تحت المسلم يضرب حدّاً

1319-46567-(1) تهذيب 67/10: محمّد بن يعقوب عن كافى 209/7: الحسين بن محمّد عن معلّى بن محمّد عن الوشّاء عن أبان عن عبد الرّحمن ابن أبي عبد اللّه عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال:

النّصرانيّة و اليهوديّة تكون تحت المسلم (فتجلد - كا) فيقذف ابنها قال يضرب حدّاً لأنّ المسلم حصّنها.

1320-46568-(2) تهذيب 76/10: محمّد بن عليّ بن محبوب عن بنان بن محمّد عن موسى بن القاسم و عليّ بن الحكم جميعاً عن أبان عن عبد الرّحمن ابن أبي عبد اللّه عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: النّصرانيّة و اليهوديّة تكون تحت المسلم فيقذف ابنها يضرب القاذف لأنّ المسلم قد حصّنها(1).

1321-46569-(3) نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 143: قال أبى عليه السلام(2): و اليهوديّة و النّصرانيّة متى كانت تحت المسلم فقذف ابنها يحدّ القاذف لأنّ المسلم قد حصّنها.

(7) باب أنّ قاذف الملاعنة و قاذف ولدها و المغصوبة و اللّقيط و المستكرهة يحدُّ

اشاره

1322-46570-(1)كافى 208/7: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد و عليّ بن إبراهيم عن أبيه و عدّة من أصحابنا عن تهذيب 66/10: سهل بن زياد (جميعاً - كما) عن ابن محبوب عن مالك بن عطيّة عن سليمان عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: يجلد قاذف(2)الملاعنة.

1323-46571-(3)كافى 206/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن حمّاد عن الحلبيّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في رجل قذف ملاعنة قال عليه الحدّ.


1) . حقنها - خ ل.

2) . القاذف للملاعنة - يب.

3) . عن الرضا عن أبيه عليهما السلام - ك.

باب 6 حكم كسى كه پسر زن مسيحى يا يهودى را قذف كند

1319-46567-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «زن مسيحى و يهودى اى كه در ازدواج مرد مسلمانى است و تازيانه خورده و پس از آن فرزندش قذف مى شود، حضرت فرمود: حدّ بر او زده مى شود؛ چرا كه مرد مسلمان آن زن را محصنه كرده است».

1320-46568-(2) امام صادق عليه السلام فرمود: «به زن مسيحى و يهودى اى كه در ازدواج مرد مسلمانى است و فرزندش قذف مى شود، حد قاذف زده مى شود چرا كه مرد مسلمان، آن زن را محصنه كرده است».

1321-46569-(3) پدرم عليه السلام فرمود: «زن يهودى و مسيحى اى كه در ازدواج مرد مسلمان است و فرزندش قذف شده است، حدّ قاذف مى خورد؛ چرا كه مرد مسلمان، آن زن را محصنه ساخته است».

باب 7 حكم قاذف به ملاعنه و قاذف فرزند ملاعنه و فرزند مغصوبه و فرزند مستكرهه

1322-46570-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «تهمت زنندۀ زنى كه لعان شده است، حدّ مى خورد».

1323-46571-(2) امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه زن لعان شده را متهم سازد، فرمود: «بر او حدّ است».

1324-46572-(3) كافى 209/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن تهذيب 67/10:191/8: (الحسن - يب 191) ابن محبوب عن بعض أصحابه(1) عن أبي عبد اللّه عليه السلام (في قاذف اللقيط(1)- يب 191) قال: يحدّ(3) قاذف اللّقيط و يحدّ(2)قاذف ابن الملاعنة.

1325-46573-(4) المقنع 149: و إذا قذف الرّجل ابن الملاعنة جلد الحدّ ثمانين.

1326-46574-(3)و فيه 120: فان دعا أحد ولدها (أى الملاعنة) ابن الزّانية جلد الحدّ. الهداية 72:

فقه الرّضا عليه السلام 249: (نحوه).

1327-46575-(4)الجعفريّات 134: بإسناده عن عليّ عليه السلام: في ولد الملاعنة إذا قذف جلد قاذفه الحدّ.

1328-46576-(7) كافى 206/7: تهذيب 67/10: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن محبوب عن فقيه 30/4: أبى أيّوب عن حريز عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: (5) سئل(6) عن ابن المغصوبة يفترى عليه الرّجل فيقول (له - فقيه) يا ابن الفاعلة فقال أرى (أنّ - كا) عليه الحدّ ثمانين جلدة و يتوب إلى اللّه عزّ و جلّ ممّا قال.

1329-46577-(8) فقيه 36/4: و قال الصّادق عليه السلام: قاذف اللقيط يحدّ و المرأة إذا قذفت زوجها و هو أصمّ يفرّق بينهما ثمّ لا تحلّ له أبداً. (و لا يبعد أن يكون

قوله: و المرأة إذا قذفت. إلخ من فتوى الصّدوق و لم يكن جزء الحديث).

1330-46578-(9) علل الشّرائع 534: أبى رحمه اللّه قال حدّثنا سعد بن عبد اللّه بن أحمد بن محمّد بن عيسى عن الحسن بن محبوب عن بعض أصحابه رفعه الى أبي عبد اللّه عليه السلام: أنّه سئل عن رجل وقع على جارية لأمّه فأولدها فقذف رجل ابنها فقال يضرب القاذف الحدّ لأنّها مستكرهة.
الإرجاعات

و تقدّم في رواية عليّ بن إبراهيم (5)من باب (6)كيفيّة اللّعان من أبوابه ج 27:

قوله عليه السلام:

و ان قذفه (أى ولد الملاعنة) أحد جلد حدّ القاذف.

و في مرسلة فقيه (9) قوله عليه السلام: فان دعا أحد ولدها ابن زانية جلد الحدّ.

و في رواية أبي بصير (13) قوله عليه السلام: و من قذف ولدها منه


1) . اللقيط: الذي يوجد مرميّاً على الطريق لا يعرف أبوه و لا أُمّه.

2) . يجلد - يب 67.

3) . أنّه - يب.

4) . سألته - فقيه.

5) . يجلد - يب 67.

6) . أصحابنا - يب 191.

1324-46572-(3) امام صادق عليه السلام فرمود: «تهمت زنندۀ فرزندى كه پيدا شده، حدّ مى خورد و تهمت زنندۀ فرزند زنى كه لعان شده نيز حدّ مى خورد».

1325-46573-(4) اگر مردى، فرزند زنى لعان شده را تهمت زند، حدّ مى خورد؛ يعنى هشتاد (تازيانه).

1326-46574-(5) و اگر كسى فرزند لعان شده را فرزند زن زناكار بخواند، حدّ بر او زده مى شود.

1327-46575-(6) امير المؤمنين على عليه السلام دربارۀ فرزند زن لعان شده اگر قذف شود [فرمود كه]: «تهمت زنندۀ وى حدّ مى خورد».

1328-46576-(7) از امام صادق عليه السلام دربارۀ فرزند زنى كه به زور با وى زنا شده است و مردى بر وى افترا مى بندد و به او مى گويد: اى پسر زن زناكار، سؤال شد. حضرت فرمود: «من مى بينم كه بر وى هشتاد تازيانه حدّ است و به سوى خداوند عز و جل از آنچه گفته است، توبه مى كند».

1329-46577-(8) امام صادق عليه السلام فرمود: «تهمت زنندۀ فرزندى كه پيدا شده است، حدّ مى خورد و زن اگر شوهرش را تهمت زند - در حالى كه شوهرش كر است - از هم جدا مى شوند؛ پس از آن، ديگر براى شوهرش حلال نمى شود».

و بعيد نيست كه گفتۀ: «و زن اگر تهمت زند...» فتواى صدوق باشد و بخشى از روايت نباشد.

1330-46578-(9) امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه با كنيز مادرش آميزش كرده و از او فرزند آورده و مردى فرزند آن كنيز را تهمت زده است، فرمود: «تهمت زننده حدّ مى خورد؛ چرا كه مجبورش كرده اند».

ارجاعات

گذشت:

در روايت سه از باب يك از ابواب لعان، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «اگر فرزند زن لعان شده را كسى تهمت زند، حدّ تهمت زننده مى خورد».

و در روايت نهم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «اگر كسى فرزند زن لعان شده را به پسر مادر زناكار بخواند، بر او حدّ ثابت است».

و در روايت سيزدهم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «هر كس، به فرزند زن لعان شده تهمت زند، بر او حدّ است».

و در روايت چهاردهم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «هركس بگويد او ولدالزنا است، حدّ مى خورد.»

و در روايت پانزدهم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «اگر كسى او را فرزند زنا بنامد، آن كس كه او را [چنين] مى نامد، حدّ مى خورد».

فعليه الحدّ.

و في رواية زرارة (14) قوله عليه السلام: و من قال إنّه ولد الزنا جلد الحدّ.

و في رواية الفضيل (15) قوله عليه السلام: فان سمّاه أحد ولد الزنا جلد الّذى يسمّيه الحدّ.

و في أحاديث باب (6) حكم من قال لامرأته بعد ما دخل بها لم أجدك عذراء ما يدلّ على ذلك. و في رواية الدعائم (2) من باب (11) أنّ ميراث ولد الملاعنة لأمّه

قوله عليه السلام: و من قذفه (أى ولد الملاعنة) وجب عليه الحدّ. و في رواية الحلبيّ (3) من باب (12) أنّ من نكل قبل تمام اللّعان جلد الحدّ

قوله عليه السلام: و إن دعاه (اي ولد الملاعنة) أحد يا ابن الزّانية جلد الحدّ.

و في رواية الحلبيّ (4) قوله عليه السلام: إذا قال الرّجل لامرأته لم أجدك عذراء و ليس له بيّنة يجلد الحدّ. و في أحاديث و إشارات باب (16) أنّ من قذف امرأته بعد اللّعان فعليه الحدّ ما يدلّ على ذلك.

(8) باب أنّ المرأة إذا وهبت جاريتها لزوجها فوقع عليها فأنكرت ثمّ أقرّت بالهبة تجلد بقذفها زوجَها

اشاره

1331-46579-(1) كافى 206/7: عليّ عن أبيه عن ابن أبي نجران عن عاصم بن حميد عن محمّد بن قيس عن أبي جعفر عليه السلام قال: قضى أمير المؤمنين عليه السلام: في امرأة وهبت جاريتها لزوجها فوقع عليها فحملت الأمة فأنكرت المرأة أنّها وهبتها له و قالت هي خادمى فلمّا خشيت أن يقام على الرّجل الحدّ أقرّت بأنّها وهبتها له فلمّا أقرّت بالهبة جلدها الحدّ بقذفها زوجَها.

1332-46580-(2) تهذيب 68/10: الحسين بن سعيد عن النّضر بن سويد عن عاصم بن حميد عن محمّد بن قيس قال سمعت أبا جعفر عليه السلام يقول: في امرأة وهبت جاريتها لزوجها فوقع عليها فحملت الجارية فغارت المرأة فأنكرت هبتها لها فقالت جاريتى فلمّا خشيت أن يرجم أقرّت أنّها كانت وهبتها فلمّا أقرّت بالهبة جلدها الحدّ.

الإرجاعات

و تقدّم في أحاديث و إشارات باب (1) صحّة الإقرار من البالغ العاقل من أبواب الإقرار ج 24 ما يدلّ على ذلك. و في أحاديث باب (44) جملة من القضايا و الأحكام المنقولة عن أمير المؤمنين عليه السلام من أبواب القضاء ج 30 ما يدلّ على ثبوت الحدّ بالإقرار. و في رواية

و در روايات باب ششم، روايتى كه بر اين مفاد دلالت دارد.

و در روايت دوم از باب يازدهم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «هر كس كه به فرزند زن لعان شده تهمت زند، حدّ بر او واجب است».

و در روايت سوم از باب دوازدهم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «و اگر كسى فرزند لعان شده را اى پسر زن زناكار بخواند، حدّ مى خورد».

و در روايت چهارم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «اگرمردى به همسرش بگويد تو را باكره نيافتم و بيّنه نداشته باشد، حدّ مى خورد».

و در روايات و اشارات باب شانزدهم، روايتى كه بر اين مفاد دلالت دارد.

باب 8 حكم موردى كه زنى كنيزش را به شوهرش ببخشد و شوهر با او آميزش كند و زن ابتدا انكار و سپس اقرار به هبه كند

1331-46579-(1) امام باقر عليه السلام فرمود: «امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ زنى كه كنيزش را به شوهرش بخشيده بود و پس از آن شوهرش با كنيز آميزش كرد و كنيز حامله شد، آن گاه زن انكار كرد كه كنيزش را به شوهرش بخشيده است و گفت وى خدمتگزار خودم است ولى چون ترسيد كه حدّ بر مرد جارى شود، اقرار كرد كه كنيز را به شوهرش بخشيده است و چون به بخشش اقرار كرد، حكم داد كه زن را حدّ زنند؛ چرا كه شوهرش را متهم كرده بود».

1332-46580-(2) محمد بن قيس گويد: «از امام باقر عليه السلام شنيدم دربارۀ زنى كه كنيزش را به شوهرش بخشيده و شوهرش با كنيز آميزش كرده و كنيز حامله شده، پس از آن غيرت زنانۀ زن پديدار شده و بخشش كنيز را به شوهر انكار كرده و گفته كه كنيز خودم است ولى آن زمان كه ترسيده مرد سنگسار شود، پذيرفته كه كنيز را بخشيده بوده است و چون به بخشش اقرار كرد، فرمود: او را حدّ زدند».

ارجاعات

گذشت:

در روايات و اشارات باب يك از ابواب اقرار، روايتى كه بر اين مفاد دلالت دارد.

و در روايات باب چهل و چهار از ابواب قضاء، رواياتى كه بر ثبوت حدّ با اقرار دلالت دارد.

وهب (3) من باب (3) أنّ من زنى بجارية زوجته يرجم من أبواب حدّ الزّنا

قوله: اُتىَ (عليّ عليه السلام) برجل وقع على جارية امرأته فحملت فقال الرّجل وهبتها لي و أنكرت المرأة فقال عليه السلام لتأتينى بالشّهود على ذلك أو لأرجمنّك بالحجارة فلمّا رأت المرأة ذلك اعترفت فجلدها عليّ عليه السلام الحدّ. و في رواية الدّعائم (4) نحوه إلّا أنّ فيها: و أمر بالمرأة فضربت حدّ القاذف.

(9) باب حكم من قذف رجلاً فجلد ثمّ عاد عليه بالقذف أو عاد عليه قبل أن يجلد

1333-46581-(1)كافى 208/7: (محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد و عليّ بن إبراهيم عن أبيه و عدّة من أصحابنا عن سهل بن زياد جميعاً - معلّق) عن تهذيب 66/10: ابن محبوب عن أبي أيّوب و ابن بكير عن محمّد بن مسلم عن أبي جعفر عليه السلام: في الرّجل يقذف الرّجل فيجلد فيعود عليه بالقذف قال إن قال له إنّ الّذى قلت لك حقّ لم يجلد و إن قذفه بالزّنا بعد ما جلد فعليه الحدّ و إن قذفه قبل أن يجلد بعشر قذفات لم يكن عليه إلّا حدّ واحد.

فقيه 38/4: و إن قذف رجل رجلاً فجلد ثمّ عاد عليه بالقذف قبل أن يجلد فان كان قال إنّ الّذى (و ذكر مثله).

1334-46582-(2)المقنع 149: و إن قذف رجل رجلاً فجلد ثمّ عاد عليه بالقذف فان قال إنّ الّذى قلت لك حقّ لم يجلد و إن قذفه بالزّنا بعد ما جلد فعليه الحدّ فان(1) قذفه قبل أن يجلد بعشر قذفات لم يكن عليه إلّا حدّ واحد.

1335-46583-(3)دعائم الإسلام 467/2: عن أبي جعفر محمّد بن عليّ عليهما السلام أنّه قال: من قذف رجلاً فضرب الحدّ ثمّ قال له ما كنت قلت فيك إلّا حقّاً لم يجب(2) عليه حدٌّ ثانٍ‌(3) و إن عاد فقذفه ضرب الحدّ.


1) . و إن - ك.

2) . لم يحدّ - ك.

3) . حدّتان - خ ك.

و در روايت سوم از باب سوم از ابواب حدّ زنا، اين گفته كه: «مردى را كه با كنيز همسرش آميزش كرده و كنيز حامله شده بود، نزد امير المؤمنين آوردند. مرد گفت كه: زن كنيزش را به من بخشيده است و زن انكار مى كرد. امام عليه السلام [خطاب به مرد] فرمود: حتما شاهدانى بر اين كه زن كنيزش را به تو بخشيده است مى آورى وگرنه تو را سنگسار مى كنم. زن چون چنين ديد، اعتراف كرد و امير المؤمنين عليه السلام وى را حدّ زد».

و در روايت چهار، مانند آن آمده است؛ تنها در آن آمده كه حضرت دستور داد به زن حدّ تهمت زده شود.

باب 9 حكم قاذفى كه حدّ خورده ولى باز هم بر همان مورد قذف كند

1333-46581-(1) امام باقر عليه السلام دربارۀ مردى كه به مردى تهمت مى زند پس از آن تازيانه مى خورد، دوباره وى را تهمت مى زند، فرمود: «اگر به او بگويد: آنچه دربارۀ تو گفتم حقّ است (مجددا) تازيانه نمى خورد ولى اگر پس از آن كه تازيانه خورده دوباره به او تهمت زند، حدّ بر او ثابت است و اگر پيش از آن كه تازيانه بخورد، دوباره به او تهمت زند، تنها يك حدّ بر وى خواهد بود».

متن همين حديث در من لا يحضره الفقيه: «اگر مردى به مردى تهمت زند پس از آن تازيانه بخورد و سپس پيش از آن كه تازيانه بخورد مجددا به او تهمت زند، در اين صورت اگر بگويد:

آنچه...» شيخ صدوق رحمه الله [در ادامه] مانند متن حديث گذشته را ذكر كرده است.

1334-46582-(2) اگر مردى، به مردى ديگر تهمت زند و تازيانه بخورد، مجددا به وى تهمت زند، در اين صورت اگر بگويد: آنچه درباره ات گفته ام حقّ است، تازيانه نمى خورد ولى اگر او را به زنا متهم كند - پس از آن كه تازيانه خورده - بر او حدّ، ثابت است و اگر او را پيش از آن كه تازيانه بخورد دوباره تهمت زند، جز يك حدّ بر او نيست.

1335-46583-(3) امام باقر عليه السلام فرمود: «هر كه به مردى تهمت زند و حدّ بخورد، پس از آن به او بگويد: آنچه دربارۀ تو گفتم جز حقّ نبود، بر او حدّ دوم ثابت نمى شود ولى اگر مجددا به او تهمت زند، حدّ مى خورد».

(10) باب حكم من افترىٰ على قومٍ جماعة

1336-46584-(1)تهذيب 68/10: استبصار 227/4: الحسين بن سعيد عن ابن أبي عمير عن جميل قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن رجل افترى على قوم جماعة فقال ان أتوا به مجتمعين ضرب حدّاً واحداً و إن أتوا به متفرّقين ضرب لكلّ واحد (منهم - يب - كا) حدّاً.

عنه عن عبد الرّحمن ابن أبي نجران عن محمّد بن حمران عن أبي عبد اللّه عليه السلام: مثله.

كافى 209/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن جميل بن درّاج عن أبي عبد اللّه عليه السلام: (مثله).

1337-46585-(2)كافى 210/7: عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى عن يونس عن محمّد بن حمران عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: سألته عن رجل افترى على قوم جماعة قال فقال إن أتوا به مجتمعين ضرب حدّاً واحداً و إن أتوا به متفرّقين ضرب لكلّ رجل حدّاً. عنه عن سماعة عن أبي عبد اللّه عليه السلام: مثله.

1338-46586-(3)دعائم الإسلام 460/2: عن جعفر بن محمّد عليهما السلام أنّه قال: من افترى على جماعة يعنى بكلمة واحدة فأتوا به مجتمعين إلى السّلطان ضربه لهم حدّاً واحداً و إن أتوا به متفرّقين ضربه لكلّ من يأتيه منهم به من واحد أو جماعة حدّاً و إن قذف كلّ واحد منهم على الانفراد حدّ له أتوا به مجتمعين أو مفترقين(1).

1339-46587-(4) المقنع 149: و روى في رجل يقذف قوماً أنّهم(2) إن أتوا به متفرّقين ضرب لكلّ رجل منهم حدّاً و إن أتوا به مجتمعين ضرب حدّاً واحداً.

1340-46588-(5) كافى 209/7: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد عن عليّ بن الحكم عن أبان بن عثمان تهذيب 69/10: استبصار 227/4: الحسين بن سعيد عن فضالة عن أبان عن الحسن العطّار قال: قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام: رجل قذف قوماً (جميعاً - يب - صا) (قال: - كا) قال بكلمة واحدة قلت نعم قال يضرب حدّاً واحداً و إن فرّق بينهم في القذف ضرب لكلّ واحد(3) منهم حدّاً.


1) . متفرّقين - ك.

2) . أنّه - ك.

3) . رجل - يب.

باب 10 حكم كسى كه بر گروهى افترا زند

1336-46584-(1) جميل گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه بر گروهى به طور جمعى افترا بسته است، پرسيدم. حضرت فرمود: اگر همه با هم او را [نزد امام] بياورند، يك حدّ مى خورد ولى اگر جدا جدا او را بياورند، براى هر يك از آنان يك حدّ به او زده مى شود».

1337-46585-(2) محمد بن حمران گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه بر گروهى به طور جمعى افترا بسته است، پرسيدم. حضرت فرمود: اگر آنان همه با هم او را بياورند، يك حدّ مى خورد ولى اگر آنان تك تك او را بياورند، براى هر فردى يك حدّ زده مى شود».

1338-46586-(3) امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: «هر كس كه بر جماعتى افترا بندد - منظور حضرت اين است كه با يك جمله - و آنان او را با هم نزد حاكم ببرند، حاكم او را يك حدّ مى زند ولى اگر جدا جدا او را ببرند، براى هر كس از آنان كه او را بياورند - چه يك نفر باشد، چه چند نفر - يك حدّ به او زده مى شود و اگر به هر يك از اينان جداگانه تهمت زده شود، براى هر كدام حدّ زده مى شود. همه با هم يا تك تك او را بياورند».

1339-46587-(4) روايت شده است دربارۀ مردى كه به گروهى تهمت مى زند. اگر او را تك تك آورند، براى هر يك از آنان يك حدّ زده مى شود ولى اگر همه با هم او را آورند، يك حدّ زده مى شود».

1340-46588-(5) حسن عطار گويد: «به امام صادق عليه السلام گفتم: مردى به گروهى تهمت زده است. حضرت فرمود:

با يك جمله‌؟ گفتم: آرى. حضرت فرمود: يك حدّ مى خورد ولى اگر جداگانه به هر كدام تهمت زده است، براى هر كدام يك حدّ زده مى شود».

1341-46589-(6) تهذيب 69/10: استبصار 228/4: الحسين بن سعيد عن ابن محبوب عن أبى الحسن السّائىّ‌(1) عن بريد عن أبي جعفر عليه السلام: في الرّجل يقذف القوم جميعاً بكلمة واحدة قال له إن(1)لم يسمّهم فانّما عليه حدّ واحد و إن سمّى فعليه لكلّ رجل حدّ.

1342-46590-(7) فقيه 38/4: و إن قذف رجل قوماً بكلمة واحدة فعليه حدّ واحد إذا لم يسمّهم بأسمائهم و إن سمّاهم فعليه لكلّ رجل سمّاه حدّ روى ذلك بريد العجليّ عن أبي جعفر عليه السلام.

1343-46591-(8) فقيه 38/4: و روى: أنّهم إن أتوا به متفرّقين ضرب لكلّ رجل منهم حدّاً واحداً و إن أتوا به مجتمعين ضرب حدّاً واحداً.

1344-46592-(9) الهداية 76: روى: أنّه إن سمّاهم فعليه لكلّ رجل سمّاه حدّ و إن لم يسمّهم فعليه حدّ واحد.

1345-46593-(10) المقنع 149: و إن قذف قوماً بكلمة واحدة فعليه حدّ واحد إذا لم يسمّهم بأسمائهم و إذا(2)سمّى فعليه لكلّ رجل سمّاه حدّ.

1346-46594-(11) تهذيب 69/10: استبصار 227/4: الحسين بن سعيد عن الحسن عن زرعة عن سماعة عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قضى أمير المؤمنين عليه السلام: في رجل افترى على نفر جميعاً فجلده حدّاً واحداً.

قال محمّد بن الحسن الوجه في هذا الخبر هو أنّه إن كان قد قذفهم بكلمة واحدة فوجب عليه حدّ واحد و لو افترى عليهم بألفاظ مختلفة كان يقيم لكلّ رجل منهم حدّاً و قد فصّل ذلك أبو عبد اللّه عليه السلام: في رواية الحسن العطّار.

(11) باب أنّ الشّهود الأربعة إذا شهدوا على رجل بالزّنا فلم يعدّلوا يُضربون الحدّ و انّه إذا شهد ثلاثة على رجل بالزّنا و لم يأت الرّابع جلدوا حدّ القاذف

اشاره
1347-46595-(3)تهذيب 69/10: الحسين بن سعيد عن ابن محبوب عن عليّ ابن أبي حمزة عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في أربعة شهدوا على رجل بالزّنا فلم يعدّلوا قال يضربون الحدّ.

1) . إذا - صا.

2) . و إن سمّاهم - ك.

3) . أبى الحسن الشّامىّ - صا.

1341-46589-(6) بريد گويد: «امام باقر عليه السلام دربارۀ مردى كه گروهى را جمعا با يك جمله تهمت مى زند به وى فرموده است كه: اگر نام اينان را نبرد، تنها يك حدّ بر اوست ولى اگر نام برد، براى هر فردى يك حدّ بر اوست».

1342-46590-(7) اگر مردى با يك جمله به گروهى تهمت زند، بر او يك حدّ است - اگر نام شان را نبرده است.

ولى اگر نام شان را برده است، براى هر مردى كه نام برده، يك حدّ بر اوست. اين روايت را بريد عجلى از امام باقر عليه السلام روايت كرده است.

1343-46591-(8) و روايت شده است كه: «اگر آنان جداگانه او را بياورند، براى هر مردى از آنان يك حدّ زده مى شود و اگر او را همه با هم بياورند، يك حدّ زده مى شود».

1344-46592-(9) روايت شده است كه: «اگر نام شان را برده است، براى هر مردى كه نامش را برده، يك حدّ براوست ولى اگر نام شان را نبرده است، بر او يك حدّ است».

1345-46593-(10) و اگر با يك جمله به گروهى تهمت زند و نام شان را نبرد، بر او يك حدّ است. ولى اگر نام ببرد، براى هر مردى كه نامش را برده، يك حدّ بر اوست.

1346-46594-(11) امام صادق عليه السلام فرمود: «امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ مردى كه بر گروهى به طور جمعى افترا بسته است، حكم داد؛ پس او را يك حدّ زدند».

محمد بن الحسن [شيخ طوسى رحمه الله] در ارتباط با اين روايت گويد: «اگر با يك جمله به همه تهمت زده، يك حدّ بر او واجب است ولى اگر با الفاظ گوناگون بر آنان افترا بسته، براى هر مردى از آنان يك حدّ جارى مى شود» و امام صادق عليه السلام اين را در روايت حسن عطار تفصيل داده است.

باب 11 حكم شاهدهاى چهارگانه كه عدالت شان ثابت نشود و حكم شاهدهاى سه گانه كه شاهد چهارم در دادگاه حاضر نشود

1347-46595-(1) امام صادق عليه السلام دربارۀ چهار نفر كه بر مردى به زنا شهادت دادند ولى عدالت شان تثبيت نشد، فرمود: «آنان حدّ مى خورند».

ارجاعات

گذشت:

در بسيارى از روايات باب ده از ابواب حدّ زنا، روايتى كه مناسب با بند دوم عنوان باب است.

الإرجاعات

و تقدّم في كثير من أحاديث باب (10) أنّ الرجل و المرأة لا يرجمان و لا يحدّان حتّى تشهد أربعة شهود على الإيلاج من أبواب حدّ الزّنا ج 30 ما يناسب ذيل الباب.

(12) باب حكم من قذف زوجته أو قال لها لم أجدك عذراء

اشاره

1348-46596-(1) كافى 211/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 76/10: أحمد بن محمّد بن عيسى عن فقيه 37/4: (الحسن - فقيه) بن محبوب عن العلاء (بن رزين - كا - يب) و أبى أيّوب عن محمّد بن مسلم عن أبي جعفر عليه السلام: في رجل قال لامرأته يا زانية أنا زنيت بك قال عليه حدّ واحد لقذفه إيّاها و أمّا قوله: أنا زنيت بك فلا حدّ فيه إلّا أن يشهد على نفسه أربع شهادات(1)بالزّنا عند الإمام.

1349-46597-(2) فقيه 52/4: و سئل الصّادق عليه السلام عن رجل قال لامرأته يا زانية فقالت أنت أزنى منى فقال عليها الحدّ فيما قذفته به و أمّا في إقرارها على نفسها فلا تحدّ حتّى تقرّ بذلك عند الإمام أربع مرّات.

1350-46598-(3) المقنع 149: و إذا قذف الرّجل امرأته لاعنها و فرّق بينهما و لم تحلّ له أبداً.

الإرجاعات

و تقدّم في أحاديث باب (1) كيفيّة اللّعان من أبوابه ج 27 و باب (2) أنّ اللّعان لا يقع إلّا بعد الدّخول و باب (3) أنّ اللّعان لا يكون إلّا بنفى الولد أو القذف و باب (6) حكم من قال لامرأته بعد ما دخل بها لم أجدك عذراء ما يناسب الباب. و في رواية أبي بصير (1) من باب (16) أنّ من قذف امرأته بعد اللّعان فعليه الحدّ و لا لعان

قوله: سألته (أى أبا عبد اللّه عليه السلام) عن رجل قذف امرأته فتلاعنا ثمّ قذفها بعد ما تفرّقا أيضاً بالزّنا أ عليه حدّ قال نعم عليه حدّ.

(13) باب حكم من قذف الولد و أمّه و حكم قذف الولد والده

1351-46599-(1)كافى 212/7: تهذيب 77/10: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن محبوب عن العلاء بن رزين عن محمّد بن مسلم قال: سألت أبا جعفر عليه السلام عن رجل قذف ابنه بالزّنا فقال

1) . مرّات - فقيه.

باب 12 حكم شوهرى كه زنش را قذف كند يا بگويد كه: «من تو را باكره نيافتم.»

1348-46596-(1) امام باقر عليه السلام دربارۀ مردى كه به زنش گفت: اى زناكار، من با تو زنا كرده ام، فرمود: «بر مرد يك حدّ ثابت است؛ براى اين كه به زن تهمت زده است و اما گفتۀ مرد كه: من با تو زنا كرده ام، در آن حدّ نيست؛ مگر اين كه عليه خويش چهار بار به زنا نزد امام شهادت دهد».

1349-46597-(2) از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه به زنش گفت: اى زناكار و زن گفت: تو از من زناكارترى، سؤال شد. حضرت فرمود: «بر زن در رابطه با تهمتى كه به مرد زده است، حدّ است ولى در ارتباط با اقرارى كه بر خويش كرده است، حدّى نمى خورد؛ مگر اين كه چهار بار اين اقرار را نزد امام بكند».

1350-46598-(3) و آن زمان كه مرد به زنش تهمت زند، زن را لعان مى كند و اين دو را از هم جدا مى كنند و زن بر مرد براى هميشه حرام مى شود.

ارجاعات

گذشت:

در روايات باب يك از ابواب لعان و باب دو و باب سه و باب شش، چيزى كه مناسب اين باب است.

و در روايت يك از باب شانزده، اين گفته كه: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه به زنش تهمت زد، آن گاه هر دو ملاعنه كردند، سپس مرد زن را پس از آن كه از هم جدا شده بودند به زنا متهم كرد، پرسيدم كه: آيا بر مرد حدّ است‌؟ حضرت فرمود: آرى، بر او حدّ است».

باب 13 حكم مردى كه فرزند و مادرش را قذف كند و حكم فرزندى كه پدرش را قذف كند

1351-46599-(1) محمد بن مسلم گويد: «از امام باقر عليه السلام دربارۀ مردى كه فرزندش را به زنا متهم كند، پرسيدم.

حضرت فرمود: اگر فرزندش را بكشد، در برابر فرزند كشته نمى شود و اگر به او تهمت زند، براى فرزند تازيانه مى خورد. پرسيدم: اگر پدر به مادر فرزند تهمت زند؟ حضرت فرمود: اگر به مادر تهمت زند و فرزند را از خود نداند، با هم ملاعنه مى كنند و آن فرزند را كه از خود ندانسته، فرزند او نيست و بين مرد و زن جدايى انداخته مى شود و زن براى مرد هرگز حلال نمى شود. حضرت فرمود:

لو قتله ما قتل به و إن قذفه لم يجلد له قلت فإن قذف أبوه أمّه فقال إن قذفها و انتفى من ولدها تلاعنا و لم يلزم ذلك الولد الّذى انتفى منه و فرّق بينهما و لم تحلّ له (أبداً - كا) قال و إن كان قال لابنه و أمّه حيّة يا ابن الزّانية و لم ينتف من ولدها جلد الحدّ لها و لم يفرّق بينهما قال و إن كان قال لابنه يا ابن الزّانية و أمّه ميّتة و لم يكن لها من يأخذ بحقّها منه إلّا ولدها منه فإنّه لا يقام عليه الحدّ لأنّ حقّ الحدّ قد صار لولده منها و إن كان لها ولد من غيره فهو وليّها يجلد له و إن لم يكن لها ولد من غيره و كان لها قرابة يقومون بأخذ الحدّ(1) جلد لهم.

1352-46600-(2) الجعفريّات 124: بإسناده عن عليّ بن أبي طالب عليه السلام قال: إذا قَذف الوالد ابنه لم يجلد و إذا قذف والده جلد.

1353-46601-(3) دعائم الإسلام 462/2: و عن عليّ عليه السلام أنّه قال: يحدّ الولد إذا قذف والده و لا يحدّ الوالد إذا قذف الولد.

(14) باب كيفيّة حدّ القاذف

اشاره

1354-46602-(1)كافى 213/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 70/10: أحمد بن محمّد بن خالد عن عثمان بن عيسى عن سماعة بن مهران قال: سألته عن رجل(2)يفترى كيف ينبغي للإمام أن يضربه قال جلد بين الجلدين.

1355-46603-(2) كافى 213/7: أبو عليّ الأشعريّ عن محمّد بن عبد الجبّار عن صفوان عن إسحاق بن عمّار عن أبي الحسن عليه السلام قال: يجلد(3)المفترى ضرباً بين الضّربين يضرب جسده كلّه.

1356-46604-(3) تهذيب 70/10: الحسين بن سعيد عن صفوان عن إسحاق بن عمّار عن أبى إبراهيم عليه السلام قال: سألته عن المفترى قال يضرب ضرباً بين الضّربين يضرب جسده كلّه.

1357-46605-(4) كافى 213/7: عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى عن تهذيب 70/10: يونس عن إسحاق بن عمّار عن أبي الحسن عليه السلام قال: المفترى يضرب بين الضّربين يضرب جسده كلّه فوق ثيابه.


1) . بحقّ الحدّ - يب.

2) . الرّجل - يب.

3) . يضرب - ئل.

و اگر در حالى كه مادر پسر زنده است به پسر بگويد: اى پسر مادر زناكار و فرزند زن را از خود نفى نكند، به خاطر زن حدّ مى خورد و اين دو از هم جدا نمى شوند. حضرت فرمود: و اگر در حالى كه مادر پسر مرده است به پسر بگويد: اى پسر مادر زناكار و آن مادر جز همين فرزندى كه از اين مرد است، ديگرى را ندارد كه حقّ مادر را بگيرد، در اين صورت حدّ بر مرد اجرا نمى شود؛ چرا كه حقّ حدّ به فرزند اين مرد از آن مادر منتقل شده است. ولى اگر آن مادر، فرزندى از غير اين مرد داشته باشد، او ولىّ مادر خواهد بود و مرد به خاطر آن فرزند تازيانه مى خورد و اگر آن مادر، فرزندى از غير اين مرد ندارد اما خويشاوندانى دارد كه عهده دار گرفتن حدّ مى شوند، اين مرد به خاطر آنان تازيانه مى خورد».

1352-46600-(2) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «اگر پدر به فرزندش تهمت زند، تازيانه نمى خورد ولى اگر فرزند به پدرش تهمت زند، تازيانه مى خورد».

1353-46601-(3) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «اگر فرزند به پدرش تهمت زند، حدّ مى خورد ولى پدر اگر به فرزندش تهمت زند، حدّ نمى خورد».

باب 14 چگونگى اجراى حدّ قاذف

1354-46602-(1) سماعة بن مهران گويد: «از او [\امام صادق عليه السلام] دربارۀ مردى كه افترا مى زند، پرسيدم كه:

شايسته است چگونه امام او را بزند؟ حضرت فرمود: ميان دو نوع تازيانه [سبك و شديد] زده مى شود».

1355-46603-(2) امام كاظم عليه السلام فرمود: «افترا زننده بين دو گونه زدن [نرم و سخت] زده مى شود و بر تمام بدنش زده مى شود».

1356-46604-(3) اسحاق بن عمار گويد: «از امام كاظم عليه السلام دربارۀ افترا زننده پرسيدم. حضرت فرمود: ميان دو زدن [سبك و شديد] زده مى شود و بر همۀ بدنش زده مى شود».

1357-46605-(4) امام كاظم عليه السلام فرمود: «افترا زننده بين دو گونه زده مى شود و همۀ بدنش از روى لباس زده مى شود».

1358-46606-(5) دعائم الإسلام 458/2: عن جعفر بن محمّد عليهما السلام أنّه قال: في حدّ القاذف ثمانون جلدة كما قال اللّه تعالى و جلد الزّانى أشدّ من جلد القاذف و جلد القاذف أشدّ من جلد الشّارب و جلد الشّارب أشدّ من جلد التعزير.

1359-46607-(6) كافى 213/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن النّوفليّ عن السّكونىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال قال أمير المؤمنين عليه السلام: أمر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أن لا ينزع شيء من ثياب القاذف إلّا الرّداء.

1360-46608-(7) تهذيب 70/10: الحسين بن سعيد عن فضالة عن الشّعيريّ عن أبي عبد اللّه عن أبيه عن عليّ بن أبي طالب عليهم السلام قال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: لا ينزع من ثياب القاذف إلّا الرّداء.

الإرجاعات

و تقدّم في باب (17) كيفيّة الجلد في الزنا من أبواب حدّ الزنا ما يدلّ على كيفيّة الجلد في القذف.

(15) باب أنّ من قذف امرأته فكذّب نفسه جلد الحدّ

اشاره

1361-46609-(1) نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 155: قال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: و إذا قذف الرّجل [امرأته] فأكذب نفسه جلد الحدّ و كانت المرأة امرأته فإن لم يكذّب نفسه تلاعنه و فرّق بينهما.

1362-46610-(2) المقنع 149: اذا قذف الرجل امرأته لاعنها و فرّق بينهما و لم تحلّ له ابداً و إن كذّب نفسه قبل أن يلاعنها جلد الحدّ و لم يفرّق بينهما و ألزم الولد.

الإرجاعات

و تقدّم في أحاديث باب (18) حكم من أقرّ على نفسه بحدّ ثمّ جحد من أبواب الأحكام العامّة للحدود ما يناسب ذلك.

(16) باب حكم قذف المشرك المسلم و بالعكس و قذف بعض جاهليّة العرب و قذف المجنون

اشاره
1363-46611-(1) تهذيب 73/10: استبصار 229/4: محمّد بن عليّ بن محبوب عن محمّد بن الحسين عن صفوان عن حريز عن بكير عن أحدهما عليهما السلام أنّه قال: من افترى على مسلم ضرب ثمانين يهوديّاً كان أو نصرانيّاً أو عبداً.

1358-46606-(5) امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: «در حدّ افترا زننده هشتاد تازيانه است؛ آن گونه كه خداوند متعال گويد و تازيانۀ زناكار، شديدتر از تازيانۀ افترا زننده و تازيانۀ افترا زننده، شديدتر از تازيانۀ شرابخوار و تازيانۀ شرابخوار، شديدتر از تازيانۀ تعزير است».

1359-46607-(6) امام صادق عليه السلام بيان داشت: «امير المؤمنين عليه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله دستور داد كه چيزى از لباس افترا زننده، جز عبا كنده نشود».

1360-46608-(7) امير المؤمنين على عليه السلام بيان داشت: «رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: از لباس افترا زننده جز عبا چيزى كنده نمى شود».

ارجاعات

گذشت:

در باب هفده از ابواب حدّ زنا، روايتى كه بر كيفيت تازيانه زدن افترا زننده دلالت دارد.

باب 15 حكم مردى كه به همسرش قذف و پس از آن خويش را تكذيب كند

1361-46609-(1) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «و آن زمان كه مرد به همسرش افترا زند پس از آن خود را تكذيب كند، حدّ مى خورد و زن، همسر وى خواهد بود ولى اگر خويش را تكذيب نكند، زن با وى لعان مى كند و از هم جدا مى شوند».

1362-46610-(2) اگر مردى به همسرش افترا زند و زن را لعان كند، از هم جدا مى شوند و تا ابد زن براى مرد حلال نمى شود. ولى اگر خويش را تكذيب كند - پيش از آن كه با زن لعان كند - حدّ مى خورد ولى از هم جدا نمى شوند و فرزند، فرزند او خواهد بود.

ارجاعات

گذشت:

در روايات باب هيجده از ابواب احكام عمومى حدود، روايتى كه مناسب با اين باب است.

باب 16 حكم قذف مشرك بر مسلمان و عكس آن و قذف ديوانه

1363-46611-(1) امام باقر يا امام صادق عليه السلام فرمود: «به هركس كه بر مسلمانى افترا بندد، هشتاد تازيانه زده مى شود - چه يهودى باشد يا مسيحى يا برده».

1364-46612-(1)كافى 239/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 75/10: أحمد بن محمّد عن فقيه 35/4: (الحسن - فقيه) بن محبوب عن عباد بن صهيب قال: سئل أبو عبد اللّه عليه السلام عن نصرانىّ قذف مسلماً فقال له يا زانٍ فقال يجلد ثمانين جلدة لحقّ المسلم و ثمانين سوطاً(2)إلّا سوطاً لحرمة الإسلام و يحلق رأسه و يطاف به في أهل دينه لكى ينكل غيره.

1365-46613-(3)دعائم الإسلام 460/2: عن جعفر بن محمّد عليهما السلام أنّه قال: إذا قذف المشرك مسلماً ضرب الحدّ و حلق رأسه و لحيته و طيف به على أهل ملّته و نكل به ليكون عظة لغيره من المشركين.

1366-46614-(4)نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 143: قال أبى(2): و اليهودىّ و النصرانىّ و المجوسىّ متى قذفوا المسلم كان عليهم الحدّ.

1367-46615-(5)كافى 239/7: (عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى - معلّق) عن يونس عن سماعة قال: سألته عن اليهوديّ و النّصرانىّ يقذف صاحبه ملّة على ملّة(3) و المجوسىّ يقذف المسلم قال يجلد الحدّ. تهذيب 74/10: عنه(4) عن يونس قال: سألته (و ذكر مثله إلّا أنّه قال:

صاحب ملّة على ملّته)(5).

1368-46616-(6)فقه الرّضا عليه السلام 285: و إذا قذف ذمّىّ مسلماً جلد حدّين حدّاً للقذف و الحدّ الآخر لحرمة الإسلام (و إذا قذف الرّجل المسلم الذّمّيّ لم يجلد - خ).

1369-46617-(7) دعائم الإسلام 460/2: عن جعفر بن محمّد عليهما السلام أنّه قال: إذا قذف المسلم مشركة و زوجها مسلم أو ابنها أو قذف مشركاً و له ولد مسلم فقام المسلم يطلب الحدّ جلد القاذف حدّ القذف.

1370-46618-(8) كافى 243/7: تهذيب 75/10: حميد بن زياد عن الحسن بن محمّد بن سماعة عن أحمد بن الحسن الميثمىّ‌(6) عن أبان بن عثمان عن إسماعيل بن الفضل قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن الافتراء على أهل الذّمّة (و أهل الكتاب - يب) هل يجلد المسلم الحدّ في الافتراء عليهم قال لا و لكن يعزّر.


1) . عن الرضا عن أبيه عليهما السلام - ك.

2) . جلدة - فقيه.

3) . أى يقذف اليهوديّ النّصرانيّ و بالعكس.

4) . أورده في يب بعد رواية يونس بن عبد الرّحمن عن ابن مسكان عن أبي بصير و الظاهر أنّ قوله: (عنه) زائد.

5) . أى يقذف كلّ ملّة من كان على ملّته.

6) . في يب بدل أحمد بن الحسن الميثمى: جعفر بن سماعة.

1364-46612-(2) عباد بن صهيب گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مسيحى اى كه به مسلمانى افترا زده است و به او گفته: اى زناكار، پرسيدم. حضرت فرمود: هشتاد تازيانه براى حقّ مسلمان و هشتاد تازيانه به استثناى يك تازيانه براى حرمت اسلام مى خورد و سرش تراشيده مى شود و او را در ميان هم كيشانش مى گردانند تا ديگران بترسند و چنين نكنند».

1365-46613-(3) امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: «اگر مشركى بر مسلمانى افترا زند، حدّ مى خورد سر و ريشش تراشيده مى شود و او را در ميان هم كيشانش مى گردانند و كيفر مى بيند، تا پندى براى ديگر مشركان باشد».

1366-46614-(4) پدرم گويد: «يهودى و مسيحى و مجوسى، هر زمان كه بر مسلمانى افترا زنند، حدّ بر آنان ثابت است».

1367-46615-(5) سماعه گويد: «از او [\امام صادق عليه السلام] دربارۀ يهودى و مسيحى اى كه به رفيق خود افترا مى زند - كيشى، كيشى ديگر را - و نيز مجوسى اى كه بر مسلمانى افترا مى زند، پرسيدم. حضرت فرمود: حدّ مى خورد».

متن حديث در تهذيب. يونس گويد: «از او پرسيدم...» و مانند روايت قبلى را ذكر كرده است؛ تنها گفته است: «صاحب يك كيش بر كيش ديگر».

1368-46616-(6) اگر كافر ذمّى بر مسلمان افترا بندد، دو حدّ مى خورد؛ حدّى براى افترا و حدّ ديگرى براى حرمت اسلام. ولى اگر مرد مسلمان بر كافر ذمّى افترا زند، تازيانه نمى خورد.

1369-46617-(7) امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: «اگر مسلمانى بر زن مشركى كه شوهرش يا پسرش مسلمان است افترا زند يا بر مرد مشركى كه فرزند مسلمان دارد، افترا زند و مسلمان در طلب اجراى حدّ برخيزد، افترا زننده، حدّ افترا مى خورد».

1370-46618-(8) اسماعيل بن فضل گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ افترا بر اهل ذمّه و اهل كتاب پرسيدم كه:

آيا مسلمان با افترا بر آنان تازيانه مى خورد؟ حضرت فرمود: نه؛ ولى تعزير مى شود».

1371-46619-(9) دعائم الإسلام 460/2: عن جعفر بن محمّد عليهما السلام أنّه قال: إذا قذف أهل الكتاب بعضهم بعضاً حدّ القاذف للمقذوف يعنى إذا رفعه كان من أهل ملّته أو من غيرهم من المشركين. و قال تقام الحدود على أهل كلّ دين بما استحلّوه(1).

1372-46620-(10) تهذيب 87/10: محمّد بن الحسن الصّفّار عن الحسين بن عليّ عن يونس بن عبد الرّحمن عن أبي بكر الحضرمىّ عن أبي جعفر عليه السلام قال: قلت جعلت فداك ما تقول في رجل يقذف بعض جاهليّة العرب قال يضرب الحدّ إنّ ذلك يدخل على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله.

1373-46621-(11) فقيه 35/4: و روى عن صفوان عن أبي بكر الحضرمىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال:

سألته عن رجل يفترى على رجل من جاهليّة العرب قال يضرب حدّاً قلت يضرب حدّاً قال نعم إنّ ذلك يدخل على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله.

الإرجاعات

و تقدّم في أحاديث باب (23) تحريم القذف من أبواب جهاد النفس ج 16 ما يدلّ على ذلك. و في أحاديث باب (10) أنّه لا حدّ على مجنون من أبواب الأحكام العامّة للحدود ج 30 ما يناسب الباب و كذا في أحاديث باب (11) أنّه لا حدّ لمن لا حدّ عليه. و في رواية أبي بصير (33) من باب (1) حدّ القاذف من أبواب حدّ القذف

قوله عليه السلام: حدّ اليهوديّ و النّصرانىّ و المملوك في الخمر و الفرية سواء. و لاحظ سائر أحاديث الباب فإنّ لها مناسبة بالمقام. و في أحاديث باب (5) حكم من قذف ابن من زنت و أقرّت ما يناسب الباب فراجع.

(17) باب أنّه إذا تقاذف اثنان سقط عنهما الحدّ و لزمهما التّعزير

1374-46622-(1)كافى 240/7: عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى عن تهذيب 81/10: يونس عن عبد اللّه بن سنان قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن رجلين افترى كلّ واحد منهما على صاحبه فقال يدرأ عنهما الحدّ و يعزّران. نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 154:

أحمد بن محمّد عن ابن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السلام (في حديث) قال: و سألت أبى عن رجلين (و ذكر مثله).


1) . استحلّوا - ك.

1371-46619-(9) امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: «اگر برخى از اهل كتاب، برخى ديگر را قذف كند، قذف كننده به خاطر قذف شده حدّ مى خورد. منظور صورتى است كه اين شكايت را نزد امام ببرد - چه از اهل مذهبش باشد يا از ديگر مشركان و حضرت فرمود: حدود بر اهل هر دينى براى آنچه حلال بشمرند [و حرام باشد] اجرا مى شود».

1372-46620-(10) ابوبكر حضرمى گويد: «به امام باقر عليه السلام گفتم: فدايت شوم! شما دربارۀ مردى كه بعضى از عرب جاهل را قذف كند، چه مى گوييد؟ حضرت فرمود: حدّ مى خورد. [چون] اين [افترا] بر رسول خدا صلى الله عليه و آله وارد مى شود».

1373-46621-(11) ابوبكر حضرمى گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه بر مردى از عرب جاهلى افترا بندد، پرسيدم. حضرت فرمود: حدّ بر او زده مى شود. پرسيدم: حدّ مى خورد؟ حضرت فرمود: آرى. [چون] اين [افترا] بر رسول خدا صلى الله عليه و آله وارد مى شود».

ارجاعات

گذشت:

در روايات باب بيست و سه از ابواب جهاد با نفس، روايتى كه بر اين باب دلالت دارد.

و در روايات باب ده از ابواب احكام عمومى حدود، روايتى كه مناسب با اين باب است.

و همچنين در روايات باب يازده و نيز در روايت سى و پنج از باب يكم حدّ قاذف از ابواب حدّ قذف، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «حدّ يهودى و مسيحى و برده در شراب و افترا يكى است» و ديگر روايات باب را بنگر؛ چرا كه مناسبت با مقام دارد.

و در روايات باب پنجم، روايتى كه مناسب باب است؛ مراجعه كنيد.

باب 17 حكم تقاذف دو نفر

1374-46622-(1) عبدالله بن سنان گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ دو مردى كه هر كدام بر ديگرى افترا بسته است، پرسيدم. حضرت فرمود: از هر دو، حدّ برداشته مى شود و هردو تعزير مى شوند».

1375-46623-(2) كافى 242/7: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد بن عيسى عن تهذيب 79/10:

(الحسن - يب) بن محبوب عن أبي ولّاد الحنّاط قال سمعت أبا عبد اللّه عليه السلام يقول: اُتى أمير المؤمنين عليه السلام برجلين (قد - كا - فقيه) قذف كلّ واحد منهما صاحبه بالزّنا في بدنه(1) فدرأ عنهما الحدّ و عزّرهما. فقيه 39/4: و روى عن أبي ولّاد الحنّاط أنّه قال أبو عبد اللّه عليه السلام: اُتى أمير المؤمنين عليه السلام. (و ذكر مثله) الّا أنّه أسقط قوله: (بالزّنا) (و الظاهر أنّ الصحيح ما نقل في الفقيه لا ما في يب و كا).

1376-46624-(3) دعائم الإسلام 461/2: عن جعفر بن محمّد عليهما السلام: أنّه سئل عن الرّجلين يقذف كلّ واحد منهما صاحبه قال أتى إلى عليّ عليه السلام برجلين قذف كلّ واحد منهما صاحبه فدرأ عنهما الحدّ و عزّرهما جميعاً.

1377-46625-(4) فقه الرّضا عليه السلام 285: و إذا تقاذف رجلان لم يجلدا(2).

(18) باب أنّ من سبّ بغير قذف فعليه التّعزير و لا حدّ عليه

اشاره
1378-46626-(1)كافى 240/7: (عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى عن - معلّق) تهذيب 81/10:

يونس عن عبد الرّحمن ابن أبي عبد اللّه قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن رجل سبّ رجلاً بغير قذف يعرّض(2)به هل يجلد(3)قال عليه تعزير. كافى 243/7: الحسين بن محمّد عن معلّى بن محمّد عن الوشّاء عن أبان عن عبد الرّحمن ابن أبي عبد اللّه عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في رجل (و ذكر مثله).

1379-46627-(4)كافى 243/7: تهذيب 82/10: عليّ بن إبراهيم عن أبيه (عن ابن أبي عمير - يب) عن ابن فضّال عن يونس بن يعقوب عن أبي مريم عن أبي جعفر عليه السلام قال: قضى أمير المؤمنين عليه السلام: في الهجاء التّعزير.

1) . في بدنة - وافى - في بدنة: في منازعة كانت بينهما في بدنة - وافى - بَدَن الرجل: حسبه و نسبه - اللسان.

2) . عرّض - كا 243 - فعرّض - يب.

3) . هل عليه حدّ - كا 243.

4) . لم يجلد أحد منهما لأنّ لكلّ واحد منهما مثل ما عليه - خ.

1375-46623-(2) ابو ولّاد حنّاط گويد: «شنيدم امام صادق عليه السلام مى فرمود: دو نفر را نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند كه هر كدام از آنان رفيقش را به زنا در حسب و نسب قذف كرده بود. حضرت حدّ را از هر دو بازداشت و هر دو را تعزير كرد».

همين روايت در من لا يحضره الفقيه. از ابو ولّاد حنّاط روايت شده كه: «امام صادق عليه السلام فرمود: نزد امير المؤمنين عليه السلام.. و مانند روايت قبلى را ذكر كرده است؛ تنها گفته: «به زنا» را انداخته است».

و ظاهرا صحيح همان است كه در من لا يحضره الفقيه نقل شده است؛ نه آنچه در تهذيب و كافى است.

1376-46624-(3) از امام جعفر صادق عليه السلام دربارۀ دو مردى كه هر كدام رفيقش را قذف مى كند، سؤال شد.

حضرت فرمود: «دو مرد را كه هر كدام از آنان رفيقش را قذف كرده بود، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند.

حضرت از هر دو، حدّ را منع و هر دو را با هم تعزير كرد».

1377-46625-(4) و آن زمان كه دو نفر يكديگر را قذف كنند، تازيانه مى خورند.

باب 18 حكم سبّ [دشنام]

1378-46626-(1) عبدالرحمن بن ابى عبدالله گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه مردى را دشنام داده - بى آن كه با قذفى به او كنايه زند - پرسيدم: آيا تازيانه زده مى شود؟ حضرت فرمود: بر او تعزير است».

1379-46627-(2) امام باقر عليه السلام فرمود: «امير المؤمنين عليه السلام در مورد هجو كردن در شعر، حكم داد كه تعزير ثابت است».

1380-46628-(3) تهذيب 88/10: محمّد بن الحسن الصّفّار عن الحسن ابن موسى الخشّاب عن غياث بن كلّوب عن إسحاق بن عمّار عن أبي جعفر عليه السلام: أنّ عليّاً عليه السلام كان يعزّر في الهجاء و لا يجلد الحدّ إلّا في الفرية المصرّحة أن يقول يا زانى أو يا ابن الزّانية أو لست لأبيك.

1381-46629-(4) فقيه 35/4: و في رواية وهب بن وهب عن جعفر بن محمّد عن أبيه عليهما السلام: أنّ عليّاً عليه السلام لم يكن يحدّ في التّعريض حتّى يأتي بالفرية المصرّحة مثل يا زانى و يا ابن الزّانية أو لست لأبيك. قرب الإسناد 54: السّنديّ بن محمّد عن أبي البخترىّ عن جعفر عن أبيه أنّ عليّاً عليه السلام:

(و ذكر نحوه).

1382-46630-(5) فقيه 265/4: في حديث وصيّة النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله لعلىّ عليه السلام قال: يا عليّ ليس على زانٍ عقر و لا حدّ في التّعريض و لا شفاعة في حدّ.

1383-46631-(6) كافى 242/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن القاسم بن محمّد المنقريّ عن النّعمان بن عبد السّلام تهذيب 80/10: محمّد بن عليّ بن محبوب عن عليّ بن محمّد القاسانيّ عن القاسم بن محمّد عن سليمان بن داود عن النّعمان بن عبد السّلام عن أبي حنيفة قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن رجل قال لآخر يا فاسق قال لا حدّ عليه و يعزّر.

1384-46632-(7) دعائم الإسلام 463/2: و عن عليّ عليه السلام أنّه قال: في الرّجل يسبّ الرّجل أو يعرّض به القذف مثل أن يقول له يا خنزير أو يا حمار أو يا فاسق أو يا فاجر أو يا خبيث أو ما أشبه هذا أو يقول في التّعريض احتملت بأمّك أو بأختك أو ما أشبه هذا ففى هذا كلّه الأدب و لا يبلغ به الحدّ.

1385-46633-(8) كافى 241/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 81/10: أحمد بن محمّد بن عيسى عن الحسين بن سعيد عن النّضر بن سويد عن القاسم بن سليمان عن جرّاح المدائنىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: إذا قال الرّجل (للرّجل - كا) أنت خبيث(1)و أنت خنزير فليس فيه حدّ و لكن فيه موعظة و بعض العقوبة.

1386-46634-(9) كافى 242/7: تهذيب 81/10: عليّ بن إبراهيم عن صالح بن السّنديّ عن جعفر بن بشير عن الحسين ابن أبي العلاء عن أبي مخلّد السّرّاج عن أبي عبد اللّه عليه السلام أنّه قال:


1) . خنثىٰ - يب.

1380-46628-(3) امام باقر عليه السلام فرمود: «امير المؤمنين عليه السلام پيوسته در مورد هجو كردن در شعر، تعزير مى كرد و حدّ نمى زد؛ مگر در افتراى صريح به اين شكل كه بگويد: اى زناكار يا اى پسر زن زناكار يا تو براى پدرت نيستى».

1381-46629-(4) امام صادق عليه السلام از پدرشان روايت كرده اند كه: «امير المؤمنين عليه السلام در كنايه زدن حدّ نمى زد تا آن كه افتراى صريح كند؛ مانند: اى زناكار يا اى پسر مادر زناكار يا تو براى پدرت نيستى».

1382-46630-(5) در روايت وصيت پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام است كه: «حضرت رسول فرمود: اى على، بر زناكار مهر نيست و در كنايه زدن، حدّ نيست و در حدّ، شفاعت و وساطت نيست».

1383-46631-(6) ابوحنيفه گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه به ديگرى گفت: اى فاسق، پرسيدم.

حضرت فرمود: حدّى بر وى نيست و تعزير مى شود».

1384-46632-(7) امير المؤمنين على عليه السلام دربارۀ مردى كه به مردى دشنام مى دهد يا از روى كنايه او را قذف مى كند، مثل اين كه به او مى گويد: اى خوك، يا اى خر يا اى فاسق يا اى فاجر يا اى پليد يا مشابه اين؛ يا در كنايه زدن مى گويد: تو [در خواب] با مادرت يا با خواهرت محتلم شده اى يا مشابه اين، حضرت فرمود: «در همۀ اينها ادب كردن است و او را به حدّ نمى رساند».

1385-46633-(8) امام صادق عليه السلام فرمود: «اگر مردى به مرد ديگرى بگويد: تو پليدى و تو خوكى، در اين حدّ نيست ولى در آن پند دادن و مقدارى كيفر است».

1386-46634-(9) امام صادق عليه السلام فرمود: «امير المؤمنين على عليه السلام دربارۀ مردى كه ديگرى را فرزند ديوانه خوانده بود و آن ديگرى نيز به وى گفته بود: تو فرزند ديوانه اى، قضاوت كرد و دستور داد كه اولى رفيقش را بيست تازيانه بزند و به او فرمود: بدان كه او نيز مشابه همين بيست تازيانه را استحقاق دارد و چون او را تازيانه زد، تازيانه را به آن كس كه تازيانه خورده بود، داد. او هم بيست تازيانه زد و اين به عنوان كيفرى بود تا اين دو را باز دارد».

قضى أمير المؤمنين عليه السلام: في رجل دعا آخر ابن المجنون فقال (له - كا - فقيه) الآخر (بل - فقيه) أنت ابن المجنون فأمر الأوّل أن يجلد صاحبه عشرين جلدة و قال (له - كا - يب) اعلم أنّه مستحقّ‌(1)مثلها عشرين فلمّا جلده أعطى المجلود السّوط فجلده (عشرين - فقيه) نكالاً ينكل بهما(2). فقيه 35/4: و روى جعفر بن بشير عن الحسين ابن أبي العلاء عن أبي مخلّد السّرّاج عن أبي عبد اللّه عليه السلام: أنّه قضى في رجل دعا آخر ابن المجنون (و ذكر مثله).

1387-46635-(10) قرب الإسناد 152: السنديّ بن محمّد البزّاز قال حدّثني أبو البخترىّ عن جعفر عن أبيه عليهما السلام: في رجل قال لرجل يا شارب الخمر و يا آكل الخنزير قال لا حدّ عليه و لكن يضرب أسواطاً.

1388-46636-(11) الجعفريّات 135: بإسناده عن عليّ عليه السلام: في الرّجل يقول للرّجل يا آكل لحم الخنزير و يا شارب الخمر قال عليه التّعزير دون الحدّ.

1389-46637-(12) الجعفريّات 134: بإسناده عن عليّ عليه السلام قال: من قال لأخيه المسلم يا ابن النّصرانيّ أو يا ابن المجوسىّ أو أنت رجل سوء و قد كان الأبوان مجوسيّين أو نصرانيّين فاضربوه لعزّ الإسلام.

1390-46638-(13) عوالى اللّئالى 190/1: و قال صلّى اللّه عليه و آله: إذا قال الرّجل للرّجل يا يهودىّ فاضربوه عشرين.

و إذا قال يا مخنّث فاضربوه عشرين.

1391-46639-(14) الجعفريّات 134: بإسناده عن عليّ عليه السلام قال: من قال لأخيه المسلم يا فاجر أو يا كافر أو يا خبيث أو يا فاسق أو يا منافق أو يا حمار فاضربوه تسعة و ثلاثين سوطاً.

1392-46640-(15) الجعفريّات 134: بإسناده عن عليّ عليه السلام: في رجل يقول للرّجل يا خنزير أو يا حمار قال عليه التّعزير.

1393-46641-(16) الجعفريّات 136: بإسناده أنّ عليّاً عليه السلام: أتى برجل قال لرجل يا مالك أمّه فعزّره و لم يجلده الحدّ.

1394-46642-(17) الجعفريّات 136: بإسناده عن عليّ عليه السلام: أنّه أتى برجل قال لرجل ما تأتي أهلك إلّا حراماً فجلد التّعزير و لم يحدّه.


1) . ستعقب - يب - سيعقب - فقيه - مستعقب - خ كا.

2) . ينكلهما - فقيه.

1387-46635-(10) امام جعفر صادق عليه السلام از پدرشان دربارۀ مردى كه به مردى بگويد: اى شرابخوار، اى خورندۀ خوك، روايت كرده كه فرمود: «حدّى بر او نيست ولى چند تازيانه زده مى شود».

1388-46636-(11) امير المؤمنين على عليه السلام دربارۀ مردى كه به مردى مى گويد: اى خورندۀ گوشت خوك و اى شرابخوار، فرمود: «بر او تعزير است، نه حدّ».

1389-46637-(12) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «هر كس كه به برادر مسلمانش بگويد: اى پسر مسيحى يا اى پسر مجوسى يا تو مرد بدى هستى و پدر و مادرش هر دو مجوسى يا مسيحى باشند، او را براى عزت اسلام بزنيد».

1390-46638-(13) پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «اگر مردى به مردى بگويد: اى يهودى، او را بيست تازيانه بزنيد و اگر بگويد: اى زن صفت، او را بيست تازيانه بزنيد».

1391-46639-(14) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «هر كس كه به برادر مسلمانش بگويد: اى فاجر، اى كافر يا اى پليد يا اى فاسق يا اى منافق يا اى خر، او را سى و نه تازيانه بزنيد».

1392-46640-(15) امير المؤمنين على عليه السلام دربارۀ مردى كه به مرد ديگرى مى گويد: اى خوك يا اى خر، فرمود:

«بر او تعزير است».

1393-46641-(16) مردى را كه به مردى گفت: اى كسى كه مالك مادرش است، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند.

حضرت او را تعزير كرد و حدّ بر او نزد.

1394-46642-(17) مردى را كه به مردى گفت تو به حرام با همسرت آميزش مى كنى، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. حضرت او را تعزير كرد و حدّ بر او جارى نكرد.

1395-46643-(18) دعائم الإسلام 463/2: عن عليّ عليه السلام أنّه قال: من نفى رجلاً عن أبيه ضرب حدّ القاذف و إن نفاه من نسب قبيلته اُدّب.

1396-46644-(19) تهذيب 81/10: محمّد بن عليّ بن محبوب عن هارون بن مسلم عن مسعدة بن صدقة عن جعفر عن أبيه عن عليّ عليهم السلام قال: من قال لصاحبه لا أب لك و لا أمّ لك فليتصدّق بشيء و من قال لا و أبى فليقل أشهد أن لا إله إلّا اللّه فانّها كفّارة لقوله.

1397-46645-(20) عوالى اللّئالى 143/1: و قال صلّى اللّه عليه و آله: أيّما رجل قال لأخيه يا كافر فقد باء بها(1) أحدهما.

الإرجاعات

و تقدّم في باب (22) تحريم السّبّ و الفحش من أبواب جهاد النّفس ج 16 ما يناسب الباب.

و يأتي في باب (22) أنّ من قال لآخر احتلمت بأمّك فعليه التعزير من أبواب حدّ القذف ما يناسب الباب.

(19) باب أنّ المقذوف له أن يعفو عن حقّه و عن حقّ من هو وليّ أمره و ليس له أن يجلده بعد العفو

اشاره
1398-46646-(1)تهذيب 80/10: استبصار 232/4: يونس بن عبد الرّحمن عن العلاء عن محمّد بن مسلم قال: سألته عن الرّجل يقذف امرأته قال يجلد قلت أ رأيت ان عفت عنه قال لا و لا كرامة. فقيه 34/4: روى العلاء عن محمّد بن مسلم عن أبي جعفر عليه السلام: في الّذى يقذف امرأته قال (و ذكر مثله).

قال محمّد بن الحسن في يب هذا الخبر لا ينافى خبر سماعة الّذى يتضمّن جواز العفو لأنّ هذا محمول على أنّه ليس لها العفو بعد رفعها الى السّلطان و علمه به و إنّما كان لها العفو قبل ذلك على ما نبيّنه فيما بعد إن شاء اللّه.

1399-46647-(2) المقنع 149: و إذا قذف الرجل امرأته فليس لها أن تعفو.

1) . به - خ صح - ك.

1395-46643-(18) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «هر كس مردى را از پدرش نفى كند، حدّ قذف كننده را مى خورد و اگر او را از نسب قبيله اش نفى كند، تأديب مى شود».

1396-46644-(19) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «هر كس به رفيقش بگويد: پدر براى تو نيست و مادر براى تو نيست، مقدارى صدقه بدهد و هر كس كه بگويد: نه؛ به پدرم سوگند! بايد بگويد: گواهى مى دهم كه جز خدا، خدايى نيست؛ چرا كه اين جمله، كفارۀ گفتۀ اوست».

1397-46645-(20) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «هر مردى كه به برادرش بگويد: اى كافر، با اين گفته يكى از آن دو كافر خواهد بود».

ارجاعات

گذشت:

در باب بيست و دوم از ابواب جهاد با نفس، روايتى كه مناسب با اين مقام است.

مى آيد:

در باب بيست و دوم از ابواب حدّ قذف، روايتى كه مناسب با اين باب است.

باب 19 حقّ مقذوف در بخشيدن قاذف

1398-46646-(1) محمد بن مسلم گويد: «از امام [\باقر عليه السلام] دربارۀ مردى كه همسرش را قذف مى كند، پرسيدم. حضرت فرمود: تازيانه مى خورد. گفتم: نظر شما چيست اگر همسرش او را عفو كند؟ حضرت فرمود: نه [عفو نكند] و پسنديده نيست».

محمد بن الحسن [\شيخ طوسى رحمه الله] در تهذيب گويد: «اين روايت هيچ منافاتى با روايت سماعه كه مشتمل بر جواز عفو بود، ندارد؛ چون اين روايت حمل مى شود به صورتى كه زن حقّ عفو ندارد، پس از آن كه جريان را پيش حاكم برد و حاكم از اين قذف مطلع شده است، تنها عفو حقّ زن است - پيش از اين - آن گونه كه در آينده به خواست خدا توضيح مى دهيم».

1399-46647-(2) اگر مردى همسرش را قذف كند، همسرش نمى تواند او را عفو كند.

1400-46648-(3) كافى 253/7: عدّة من أصحابنا عن أحمد بن محمّد بن عيسى عن تهذيب 79/10:

استبصار 232/4: الحسين بن سعيد عن (أخيه - كا) الحسن عن زرعة (بن محمّد - كما) عن سماعة (بن مهران عن أبي عبد اللّه عليه السلام - كا) قال: سألته عن الرّجل يفترى على الرّجل فيعفو(1)عنه ثمّ يريد أن يجلده بعد العفو(1)قال ليس (ذلك - يب - صا) له (أن يجلده - كا) بعد العفو.

1401-46649-(4) مستدرك 104/8: أحمد بن محمّد بن عيسى في نوادره عن الكاظم عليه السلام في حديث قال: و ليس لمن عفا عن المفترى الرّجوع في الحدّ.
الإرجاعات

و تقدّم في باب (14) ما ورد في العفو عن الحدود من أبواب الأحكام العامّة للحدود ما يدلّ على أنّ للمقذوف أن يعفو عن حقّه و عن حقّ من هو وليّ أمره.

و في رواية سماعة (12) من هذا الباب قوله: الرجل يقذف الرجل بالزّنا فيعفو عنه و يجعله من ذلك في حلّ ثمّ إنّه بعد يبدو له في أن يقدّمه حتّى يجلده قال عليه السلام ليس له حدّ بعد العفو. إلخ فلاحظ. و في رواية الرضويّ (28) من باب (1) حدّ القاذف من أبواب حدّ القذف

قوله عليه السلام: إذا قذف حرّ عبداً و كانت أمّه مسلمة في دار الهجرة و طالبت بحقّها جلد و إن لم تطالب فلا شيء عليه. و يأتي في الباب التالى ما يناسب الباب فلاحظ.

(20) باب أنّ حدّ القذف لا يسقط بعفو بعض الورّاث لأنّ العفو لهم جميعاً

اشاره
1402-46650-(2)كافى 253/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه و محمّد بن يحيى عن تهذيب 82/10:

أحمد بن محمّد (بن عيسى جميعاً - كما) عن (الحسن - كا) بن محبوب عن هشام بن سالم عن عمّار السّاباطىّ قال: قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام: لو أنّ رجلاً قال لرجل يا ابن الفاعلة يعنى الزّنا و كان للمقذوف أخ لأبيه و أمّه فعفا أحدهما عن القاذف و أراد أحدهما أن يقدّمه إلى الوالى و يجلده(3)أ كان ذلك له فقال أ ليس اُمّه هي أمّ الّذى عفا (قلت نعم - كا) ثمّ قال إنّ العفو إليهما جميعاً إذا كانت أمّهما ميّته فالأمر إليهما في العفو فإن(4)كانت حيّة فالأمر(5)إليها في العفو.


1) . التّوبة - صا.

2) . ثمّ يعفو - يب - صا.

3) . أو يجلده - يب.

4) . و إن - يب.

5) . فالأمّ إليها العفو - يب.

1400-46648-(3) سماعة بن مهران گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه به مردى تهمت زده است و آن مرد او را عفو كرد ولى پس از آن مى خواهد او را تازيانه بزند، پرسيدم. حضرت فرمود: پس از عفو، ديگر حقّ تازيانه زدن ندارد».

1401-46649-(4) امام كاظم عليه السلام در روايتى فرمود: «كسى كه از تهمت زننده عفو كرده، حقّ رجوع به حدّ را ندارد».

ارجاعات

گذشت:

در باب چهارده از ابواب احكام عمومى حدود، روايتى كه تهمت زده شده مى تواند از حقّ خودش و حقّ كسى كه ولىّ اوست، عفو كند.

و در روايت دوازده از همين باب، اين گفته كه: «مردى ديگرى را به زنا متهم مى كند. آن شخص او را عفو و حلال مى كند ولى بعد نظرش تغيير مى كند و مى خواهد او را نزد قاضى ببرد و تازيانه بزند.

حضرت فرمود: پس از عفو، ديگر حدّى ندارد... ملاحظه كنيد».

و در روايت بيست و هشتم از باب يكم از ابواب حدّ قاذف، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «اگر آزادى، بنده اى را قذف كند و مادر آن بنده مسلمان و در دارالهجره باشد و حقّ خودش را طلب كند، آن آزاد تازيانه مى خورد ولى اگر طلب نكند، چيزى بر آزاد نيست».

مى آيد:

در باب بعدى مناسب اين باب، ملاحظه كنيد.

باب 20 عدم سقوط حدّ قذف، با عفو بعضى از وارثان

1402-46650-(1) عمار ساباطى گويد: «به امام صادق عليه السلام گفتم: اگر مردى به مردى بگويد: اى پسر زن بد كاره؛ و منظورش زناست و آن كس كه قذف شده، برادرى تنى دارد و يكى از اين دو، از قذف كننده گذشت كرده ولى ديگرى مى خواهد وى را نزد حاكم ببرد و او را تازيانه بزند، آيا مى تواند چنين كند؟ حضرت فرمود: آيا مادر او همان مادر كسى نيست كه عفو كرده است‌؟ گفتم: آرى. آن گاه حضرت فرمود: عفو در اختيار هر دو اين هاست. اگر مادرشان مرده است، اختيار عفو با هر دو است ولى اگر مادر زنده است، اختيار عفو با مادر است».

الإرجاعات

و تقدّم في رواية عمّار (1) من باب (23) حكم إرث الحدّ من أبواب الأحكام العامّة للحدود

قوله: رجل قذف رجلاً و للمقذوف أخوان (أخ - خ) فان عفا عنه أحدهما كان للآخر أن يطلبه بحقّه لأنّها أمّهما جميعاً و العفو لهما جميعاً. و في الباب المتقدّم ما يناسب ذلك.

(21) باب حكم من أقرّ بولدٍ ثمّ نفاه

اشاره

1403-46651-(1) كافى 261/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن النّوفليّ عن السّكونىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام أنّ أمير المؤمنين عليه السلام قال: من أقرّ بولد ثمّ نفاه جلد الحدّ و ألزم الولد. تهذيب 87/10: استبصار 233/4: محمّد بن أحمد بن يحيى عن إبراهيم عن النّوفليّ عن فقيه 36/4: السّكونىّ (عن جعفر عن أبيه - يب - صا) أنّ عليّاً قال: من أقرّ (و ذكر مثله).

1404-46652-(2) الجعفريّات 134: بإسناده عن عليّ عليه السلام قال: إذا أقرّ بولده (ثمّ نفاه - ظ) حدّ الحدّ و ألزم المهر.

1405-46653-(3) كافى 262/7: تهذيب 83/10: استبصار 233/4: محمّد بن يحيى عن محمّد بن أحمد عن محمّد بن عيسى عن فقيه 38/4: محمّد بن سنان عن العلاء بن(1) الفضيل عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قلت (له - كا - فقيه) الرّجل ينتفى من ولده و قد أقرّ به فقال إن كان الولد من حرّة جلد (الحدّ - كا) خمسين سوطاً حدّ المملوك و إن كان من أمة فلا شيء عليه.

الإرجاعات

و تقدّم في أحاديث باب (18) أنّ الرّجل إذا أقرّ بالولد ثمّ نفاه لم ينتف منه أبداً من أبواب أحكام الأولاد ج 26 ما يناسب الباب فراجع.

(22) باب أنّ من قال لآخر احتلمت باُمّك فعليه التّعزير لا الحدّ

اشاره
1406-46654-(1)كافى 263/7: عدّة من أصحابنا عن أحمد بن محمّد عن عثمان بن عيسى عن سماعة قال قال: إنّ رجلاً قال لرجل على عهد أمير المؤمنين عليه السلام إنّي احتلمت باُمّك فرفعه إلى

1) . عن - صا.

ارجاعات

گذشت:

در روايت يكم از باب بيست و سوم از ابواب احكام عمومى حدود، اين گفته كه: «مردى، مردى را قذف كرد و مرد قذف شده دو برادر دارد. اگر يكى از آن عفو كند، ديگرى مى تواند كه حقّ خويش را طلب كند؛ چرا كه آن مادر، مادر هر دو اين هاست و عفو براى هر دو است.

و در باب پيشين، رواياتى كه مناسب اين باب است.

باب 21 حكم كسى كه به نسب فرزندى اقرار و سپس آن را انكار كند

1403-46651-(1) امام صادق عليه السلام بيان داشت: «امير المؤمنين عليه السلام فرمود: هر كس كه به فرزندى اقرار كند [\او را بپذيرد] سپس او را نفى كند [\او را فرزند خود نداند] حدّ مى خورد و فرزند از اوست».

1404-46652-(2) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «اگر به فرزندش اعتراف كند پس از آن او را از خود نداند، حدّ بر او جارى مى شود و پرداخت مهر بر او واجب است».

1405-46653-(3) علاء بن فضيل گويد: «به امام صادق عليه السلام گفتم: مردى فرزندش را از خود نداند، در حالى كه قبلا بدان اعتراف داشته است. حضرت فرمود: اگر فرزند از مادر آزادى است، پنجاه تازيانه يعنى حدّ برده را مى خورد ولى اگر از كنيزى است، چيزى بر او نيست».

ارجاعات

گذشت:

در روايات باب هيجده از ابواب احكام اولاد، روايتى كه مناسب اين باب است؛ مراجعه كنيد.

باب 22 حكم كسى كه به ديگرى بگويد: با مادرت محتلم شدم

1406-46654-(1) سماعه گويد: «[امام صادق عليه السلام] فرمود: مردى در زمان امير المؤمنين عليه السلام به مردى گفت: من با مادرت محتلم شدم. آن مرد وى را نزد امير المؤمنين عليه السلام برد و گفت: اين بر مادرم افترا بسته است.

حضرت به او فرمود: چه چيزى به تو گفته است‌؟ او گفت: گفته است كه با مادرم محتلم شده است.

امير المؤمنين عليه السلام به او گفت: عدالت اين است اگر بخواهى او را در برابر خورشيد برايت ايستاده نگه مى دارم، تو سايه او را تازيانه بزن؛ چرا كه خواب مثل سايه است ولى او را خواهيم زد تا ديگر بار مسلمانان را آزار ندهد» و در روايت ديگرى است كه: «او را [به شكلى] دردآور زد».

أمير المؤمنين عليه السلام قال إنّ هذا افترى على اُمّي فقال له و ما قال لك قال زعم أنّه احتلم بامّى فقال له أمير المؤمنين عليه السلام: في العدل إن شئت أقمته لك في الشّمس فأجلد ظلّه فإنّ الحلم مثل الظلّ و لكن سنضربه حتّى لا يعود يؤذى المسلمين و في رواية اُخرى ضربه ضرباً وجيعاً.

علل الشّرائع 544: أبى رحمه اللّه قال حدّثنا سعد بن عبد اللّه عن إبراهيم بن مهزيار عن أخيه عليّ عن عثمان بن عيسى عن سماعة: (نحوه).

1407-46655-(2) تهذيب 80/10: أحمد بن محمّد عن عليّ بن الحكم عن الحسين ابن أبي العلاء عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: إنّ رجلاً لقى رجلاً على عهد أمير المؤمنين عليه السلام فقال إنّ هذا افترى عليّ قال و ما قال لك قال إنّه احتلم بأمّ الآخر قال إنّ في العدل إن شئت جلدت ظلّه فانّ الحلم إنّما هو مثل الظلّ و لكن سنوجعه ضرباً وجيعاً حتّى لا يؤذى المسلمين فضربه ضرباً وجيعاً.

1408-46656-(3) المقنعة 127: و قد روى: أنّ رجلاً قال لآخر احتلمت البارحة في منامى باُمّك فاستعدى عليه إلى أمير المؤمنين عليه السلام و طلب إقامة الحدّ عليه فقال أمير المؤمنين عليه السلام: ان شئت ضربت ظلّه و لكنّي أحسن أدبه لئلّا يعود بعدها الى أذى المسلمين ثمّ أوجعه ضرباً على سبيل التّعزير.

1409-46657-(4) فقيه 51/4: و روى: أنّ رجلاً جاء برجل إلى أمير المؤمنين عليه السلام فقال يا أمير المؤمنين إنّ هذا زعم أنّه احتلم بأمّى فقال إنّ الحلم بمنزلة الظّلّ فان شئت جلدت لك ظلّه ثمّ قال عليه السلام لكنّى أؤدّبه لئلّا يعود يؤذى المسلمين.

1410-46658-(5) مستدرك 105/18: الشّيخ الطّوسىّ في النّهاية و قد روى: أنّ أمير المؤمنين عليه السلام عزّر إنساناً كان قد قال لغيره أنا احتلمت باُمّك البارحة.

1411-46659-(6) الجعفريّات 125: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه عليهم السلام: أنّ عليّاً عليه السلام أتاه رجل فقال رأيت في المنام كأنّى أنكح اُمّي قال فأقامه عليّ عليه السلام: في الشّمس و قال اضربوا ظلّه بالسّيف ثمّ قال هذا حدّك.

الإرجاعات

و تقدّم في رواية الدّعائم (7) من باب (18) أنّ من سبّ بغير قذف فعليه التّعزير

قوله عليه السلام: أو يقول في التّعريض احتلمت بأمّك أو بأختك أو ما أشبه ذلك ففى هذا كلّه الأدب و لا يبلغ به الحدّ.

1407-46655-(2) امام صادق عليه السلام فرمود: «مردى، مردى را در زمان امير المؤمنين عليه السلام ديد و گفت: اين بر من افترا بسته است. حضرت فرمود: چه چيزى به تو گفته است‌؟ او گفت: گفته است با مادر ديگرى (1)محتلم شده است. حضرت فرمود: عدالت اين است كه اگر بخواهى، سايه اش را تازيانه بزنى؛ چرا كه خواب مثل سايه است. ولى ما او را [به شكلى] دردآور مى زنيم تا آن كه مسلمانان را آزار ندهد. آن گاه حضرت او را [به شكلى] دردآور زد».

1408-46656-(3) روايت شده است كه: «مردى به ديگرى گفت: ديشب در خواب با مادرت محتلم شدم. آن شخص عليه گوينده به امير المؤمنين عليه السلام شكايت برد و خواست تا حدّ بر وى جارى شود.

امير المؤمنين عليه السلام فرمود: اگر بخواهى، سايه اش را مى توانى بزنى ولى من او را خوب ادب مى كنم تا بعدا مجددا مسلمانان را آزار ندهد. سپس حضرت او را به عنوان تعزير دردآور زد».

1409-46657-(4) روايت شده است كه: «مردى، مردى را نزد امير المؤمنين عليه السلام آورد و گفت: اى امير المؤمنين، اين گفته است كه با مادرم محتلم شده است. حضرت فرمود: خواب به منزلۀ سايه است؛ اگر بخواهى برايت سايه اش را مى زنم. سپس امام عليه السلام فرمود: ولى من او را ادب مى كنم تا مجددا مسلمانان را آزار ندهد».

1410-46658-(5) روايت شده است كه: «امير المؤمنين عليه السلام فردى را كه به ديگرى گفته بود: من با مادرت ديشب محتلم شدم، تعزير كرد».

1411-46659-(6) امام جعفر صادق عليه السلام از پدرشان عليه السلام از جدّشان عليه السلام روايت كرده اند كه: «مردى نزد امير المؤمنين عليه السلام آمد و گفت: ديشب در خواب ديدم كه گويا با مادرم آميزش مى كنم. امام فرمود:

امير المؤمنين عليه السلام او را در برابر خورشيد نگاه داشت و فرمود: سايه اش را با شمشير بزنيد. سپس فرمود:

اين حدّ تو بود».

ارجاعات

گذشت:

در روايت هفت از باب هيجده، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «يا در شكل كنايه بگويد من با مادرت يا خواهرت محتلم شدم يا مانند آن، در همۀ اينها ادب كردن است ولى به حدّ نرساند».


1) . اين تعبير از آن روست كه از دو مرد در روايت ياد مى شود. يك مرد به مرد ديگر افترا مى زند، افترا زننده مى گويد با مادر آن مرد (مرد ديگر) در خواب آميزش كرده و محتلم شده است.

(23) باب وجوب قتل النّاصب و من سبّ النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلم أو الأئمّة أو سائر الأنبياء عليهم السلام مع الأمن و حكم من زعم أنّ أحداً مثل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله في الفضل

اشاره

1412-46660-(1)تهذيب 85/10: محمّد بن يعقوب عن كافى 266/7: الحسين بن محمّد عن عليّ‌(1) بن محمّد عن الحسن بن عليّ الوشّاء قال سمعت أبا الحسن عليه السلام يقول: شتم رجل على عهد جعفر بن محمّد عليهما السلام رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فأُتى به (إلى - يب) عامل المدينة فجمع النّاس فدخل عليه أبو عبد اللّه عليه السلام و هو قريب العهد بالعلّة و عليه رداء له (مورّد - كا(2)فأجلسه في صدر المجلس و استأذنه في الاتّكاء و قال لهم ما ترون فقال له عبد اللّه بن الحسن و الحسن بن زيد و غيرهما نرى أن يقطع لسانه فالتفت العامل إلى ربيعة الرّأى و أصحابه فقال ما ترون فقال(3)يؤدّب فقال له أبو عبد اللّه عليه السلام سبحان اللّه فليس بين رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و بين أصحابه فرق.

1413-46661-(2) كافى 266/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 84/10: سهل بن زياد عن عليّ بن أسباط عن عليّ بن جعفر قال أخبرنى أخى موسى عليه السلام قال: كنت واقفاً على رأس أبى حين أتاه رسول زياد بن عبيد اللّه الحارثىّ عامل المدينة قال(4)يقول لك الأمير انهض إلىّ فاعتلّ (عليه - يب) بعلّة فعاد إليه الرّسول فقال له قد أمرت أن يفتح لك باب المقصورة فهو أقرب لخطوتك قال فنهض أبى و اعتمد عليّ و دخل(5)على الوالى و قد جمع فقهاء (أهل - يب) المدينة كلّهم و بين يديه كتاب فيه شهادة على رجل من أهل وادى القرى فذكر(6)النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله فنال منه.

فقال له الوالى يا أبا عبد اللّه انظر في (هذا - يب) الكتاب قال حتّى أنظر ما قالوا (قال - يب) فالتفت إليهم فقال ما قلتم قالوا قلنا يؤدّب و يضرب و يعزّر(7)و يحبس قال فقال لهم أ رأيتم لو ذكر رجلاً من أصحاب النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله (بمثل ما ذكر به النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله - كا) ما كان الحكم فيه قالوا مثل هذا قال (سبحان اللّه فقال - كا) فليس بين النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و بين رجل من أصحابه فرق قال فقال الوالى دَع هؤلاء يا أبا عبد اللّه لو أردنا هؤلاء لم نرسل إليك (قال - يب) فقال


1) . معلّى بن محمّد - يب.

2) . أى على لون الوَرْدِ.

3) . قال - يب.

4) . فقال - يب.

5) . فدخل - يب.

6) . قد ذكر - يب.

7) . يعذّب - يب.

باب 23 حكم وجوب قتل ناصبى و دشنام دهندۀ پيامبر صلى الله عليه و آله يا امامان يا ساير پيامبران صلى الله عليه و آله...

1412-46660-(1) حسن بن على الوشّاء گويد: «از امام رضا عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: مردى در زمان امام جعفر صادق عليه السلام رسول خدا صلى الله عليه و آله را دشنام داد. او را نزد والى مدينه آوردند. مردم همه جمع شدند. امام صادق عليه السلام هم در حالى كه تازه از مريضى بهبودى يافته بود و بر تنش عبايى گل رنگ بود، نزد عامل مدينه آمد. او امام را در صدر مجلس جاى داد و از امام براى تكيه زدن [بر مسند خودش] اجازه گرفت و به حاضران گفت: نظر شما چيست‌؟ عبدالله بن حسن و حسن بن زيد و ديگران به او گفتند:

نظر ما اين است كه زبانش بريده شود. عامل مدينه توجهى به ربيعة الراى و ياران وى كرد و گفت:

نظر شما چيست‌؟ او گفت: ادب مى شود. امام صادق عليه السلام به او فرمود: سبحان الله! بين رسول خدا و يارانش فرقى نيست‌؟»

1413-46661-(2) على بن جعفر گويد: «برادرم امام موسى كاظم عليه السلام فرمود: من بالاى سر پدرم ايستاده بودم كه فرستادۀ زياد بن عبيدالله حارثى - والى مدينه - نزد ايشان آمد و گفت: امير مدينه مى گويد كه شما نزد وى برويد. پدرم عذرى آورد. فرستاده مجددا نزد پدرم آمد و به ايشان گفت: دستور داده ام كه درِ كاخ را براى شان باز كنند؛ چرا كه اين در، نزديك تر است. امام كاظم عليه السلام فرمود: پدرم برخاست و بر من تكيه كرد و بر والى مدينه وارد شدند؛ در حالى كه والى همۀ فقيهان مدينه را جمع كرده بود و در جلويش نامه اى بود كه در آن نامه شهادت داده بودند كه مردى از اهالى وادى القرى از پيامبر صلى الله عليه و آله به بد ياد كرده است. والى مدينه به پدرم گفت: اى ابا عبدالله، به اين نامه نگاه كنيد. حضرت فرمود: ببينم اينان چه مى گويند؟ والى مدينه متوجه فقيهان شد و گفت: شما چه گفتيد؟ گفتند: گفتيم تأديب مى شود، زده مى شود، تعزير و زندانى مى شود. امام كاظم عليه السلام بيان داشت: پدرم به آنان فرمود: نظر شما چيست‌؟ اگر از يكى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله اين گونه كه دربارۀ پيامبر صلى الله عليه و آله گفته، ياد كرده بود چه حكمى داشت‌؟ گفتند:

همين حكم را داشت. پدرم فرمود: سبحان الله! بين پيامبر صلى الله عليه و آله و يكى از يارانش تفاوتى نيست.

والى مدينه گفت: اى ابا عبدالله، اگر اينان منظور ما بودند، ما كس پى شما نمى فرستاديم. امام صادق عليه السلام فرمود: پدرم به من خبر داد كه: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: مردم نسبت به من رويۀ يكسانى دارند.

هر كس كه شنيد كسى مرا به بد ياد مى كند، بر او واجب است كه دشنام دهندۀ مرا بكشد و بر حاكم نيز واجب است كه اگر كسى را كه از من بدگويى مى كند نزد او بردند، او را بكشد. زياد بن عبيد الله (والى مدينه) گفت: اين مرد را بيرون ببريد و او را به حكم امام صادق عليه السلام بكشيد».

أبو عبد اللّه عليه السلام أخبرنى أبى عليه السلام أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال (إنّ - كا) النّاس فيّ اُسْوةٌ سواء من سمع أحداً يذكرنى فالواجب عليه أن يقتل من شتمنى و لا يرفع إلى السّلطان و الواجب على السّلطان إذا رفع إليه أن يقتل من نال منى (قال - يب) فقال زياد بن عبيد اللّه أخرجوا (هذا - يب) الرّجل فاقتلوه بحكم أبي عبد اللّه عليه السلام.

1414-46662-(1)كافى 267/7: تهذيب 85/10: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن حمّاد بن عيسى عن ربعىّ عن محمّد بن مسلم عن أبي جعفر عليه السلام قال: إنّ رجلاً من هذيل كان يسبّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فبلغ ذلك النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله فقال من لهذا فقام رجلان من الأنصار فقالا نحن يا رسول اللّه فانطلقا حتّى أتيا عرَبَة(2)فسألا عنه فإذا هو يتلقّىٰ غنمه فلحقاه بين أهله و غنمه فلم يسلّما عليه فقال من أنتما و ما اسمكما فقالا(3)له أنت فلان بن فلان فقال نعم فنزلا فضربا عنقه قال محمّد بن مسلم فقلت لأبى جعفر عليه السلام أ رأيت لو أنّ رجلاً الآن سبّ النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله أ يقتل قال إن لم تخف على نفسك فاقتله. دعائم الإسلام 459/2: و عن أبي جعفر محمّد بن عليّ عليهما السلام أنّه قال: (و ذكر نحوه الى قوله: فضربا عنقه).

1415-46663-(4)صحيفة الرّضا عليه السلام 87: الشّيخ الإمام الأجلّ أبو عليّ الفضل بن الحسن الطّبرسىّ بإسناده قال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: من سبّ نبيّاً قتل و من سبّ صاحب نبىّ‌(3) جلد.

1416-46664-(5) دعائم الإسلام 459/2: عن أبي جعفر محمّد بن عليّ عليهما السلام أنّه قال: من سبّ النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله فليقتل(4) و لم يستتب.

1417-46665-(6) و فيه و قال أبو عبد اللّه جعفر بن محمّد عليهما السلام: من تناول النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله فليقتله الأدنى فالأدنى قيل له قبل أنْ يُرْفَع إلى الوالى قال نعم يفعل ذلك المسلمون إن أمِنُوا الولاة على أنفسهم.

1418-46666-(7) دعائم الإسلام 459/2: و عن عليّ عليه السلام: أنّه كتب إلى رفاعة من تنقّص نبيّاً فلا تناظره.

1419-46667-(8) فقه الرّضا عليه السلام 285: و روى: أنّه من ذكر السيّد محمّداً صلّى اللّه عليه و آله أو واحداً من أهل بيته الطّاهرين عليهم السلام بالسّوء و بما لا يليق بهم أو الطّعن فيهم وجب عليه القتل.


1) . و من سبّ أصحابى - خ.

2) . عرنة - يب. عربة بالتّحريك ناحية بقرب المدينة. و في المراصد قرية في أوّل وادى نخلة من جهة مكّة.

3) . فقالا يا غيّان أنت فلان بن فلان - خ - الدّعائم.

4) . قتل - خ.

1414-46662-(3) محمد بن مسلم گويد: «امام باقر عليه السلام فرمود: مردى از هذيل، پيوسته رسول خدا صلى الله عليه و آله را دشنام مى داد. اين خبر به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: چه كسى به حساب اين شخص مى رسد؟ دو نفر از انصار برخاستند و گفتند: ما اى رسول خدا. آن دو به راه افتادند تا به منطقۀ عربه رسيدند. دربارۀ آن مرد پرسيدند. او به سوى گوسفندانش مى رفت. اين دو نفر در حالى كه آن مرد از خانواده جدا شده بود و هنوز به گوسفندانش نرسيده بود به او رسيدند. به او سلام ندادند. او گفت: شما دو نفر كيستيد و اسم شما چيست‌؟ اين دو به او گفتند: تو فلان كس پسر فلان كس هستى‌؟ گفت: آرى. آن دو از اسب پياده شدند و گردن آن مرد را زدند. محمد بن مسلم گويد: از امام باقر عليه السلام پرسيدم: نظر شما چيست‌؟ اگر مردى امروز نيز پيامبر صلى الله عليه و آله را دشنام دهد، آيا كشته مى شود؟ حضرت فرمود: اگر برخويش نمى ترسى، او را بكش».

1415-46663-(4) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «هر كس به پيامبرى دشنام دهد، كشته مى شود و هر كس كه يار پيامبرى را دشنام دهد، تازيانه مى خورد».

1416-46664-(5) امام باقر عليه السلام فرمود: «هر كس پيامبر صلى الله عليه و آله را دشنام دهد، بايد كشته شود و توبه داده نمى شود.

[توبۀ او پذيرفته نيست]».

1417-46665-(6) امام صادق جعفر بن محمد عليه السلام فرمود: «هر كس كه از پيامبر صلى الله عليه و آله بد گويى كند، كسى كه به او نزديك تر است او را بكشد و اگر او نكشت، نفر بعدى كه نزديك تر است و همين طور. از امام سؤال شد: آيا پيش از آن كه او را نزد والى ببرند؟ حضرت فرمود: آرى. اين كار را مسلمانان - اگر ايمن از واليان بر خويش باشند - مى كنند».

1418-46666-(7) امير المؤمنين على عليه السلام به رفاعه نوشت: «كسى كه عيبجويى از پيامبرى كرد، به او مهلت مده».

1419-46667-(8) روايت شده كه: «هر كس سرور [ما]، حضرت محمد صلى الله عليه و آله يا يكى از اهل بيت پاكش عليهم السلام را به بدى يا به گونه اى كه شايستۀ آنان نيست يا به طعن و كنايه ياد كند، واجب است كشته شود».

1420-46668-(1)كافى 269/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 85/10: أحمد بن محمّد بن عيسى عن ابن محبوب عن يونس بن يعقوب عن مطر بن أرقم قال سمعت أبا عبد اللّه عليه السلام يقول: إنّ عبد العزيز بن عمر الوالى بعث إلىّ فأتيته و بين يديه رجلان قد تناول أحدهما صاحبه فمرش(2)وجهه فقال ما تقول يا أبا عبد اللّه في هذين الرّجلين قلت و ما قالا قال قال أحدهما ليس(3)لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فضل على (أحد من - كا) بنى اُميّة في الحسب و قال الآخر له الفضل على النّاس كلّهم في كلّ حين(4)و غضب الّذى نصر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فصنع بوجهه ما ترى فهل عليه شيء فقلت له إنّي أظنّك(5)قد سألت من حولك فأخبروك(6).

فقال أقسمت عليك لمّا قلت فقلت له كان ينبغي للّذى زعم أنّ أحداً مثل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله في الفضل(7)أن يقتل و لا يستحيا قال فقال أَ وَ ما الحسب بواحد فقلت إنّ الحسب ليس النّسب أ لا ترى لو نزلتَ برجل من بعض هذه الأجناس(8)فقراك فقلت (له - يب) إنّ هذا الحسب(9)[لجاز ذلك - كا] فقال(9) أَ وَ ما النّسب بواحد قلت إذا اجتمعا إلى آدم عليه السلام فانّ النّسب واحد إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لم يخلطه شرك و لا بغى فأمر به (الوالى - كا) فقتل.

1421-46669-(10)كافى 269/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 86/10: أحمد بن محمّد عن عليّ بن الحكم عن هشام بن سالم قال: قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام: ما تقول في رجل سبّابة لعلىّ عليه السلام قال فقال لي حلال الدّم و اللّه لو لا أن تعمّ‌(10) به بريئاً قال فقلت فما تقول في رجل مؤذٍ لنا قال فقال فيما ذا (قال - يب) فقلت (مؤذينا - كا) فيك بذكرك(11)قال فقال (لى - كا) له في عليّ عليه السلام نصيب قلت (له - يب) إنّه ليقول ذاك(12)و يظهره قال لا تعرّض له.

1) . قال - يب.

2) . أى حكّ وجهه.

3) . إن لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فضلاً على بنى أميّة في الحسب - يب. و في حاشية التهذيب (الطبعة الحجريّة) و في بعض النسخ انّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فُضّل على بنى أميّة - و يحتمل أن تكون (ان) في قوله: ان لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله نافية - و يؤيّد ذلك أنّ في الطبعة الحجريّة إن لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فضل (بالرفع لا بالنصب) و معلوم بأنّه لا يجوز أن يكون الفضل مرفوعاً إذا كان إنّ مثقّلة لأنّها اسم لأنّ‌.

4) . خير - يب.

5) . لأظنّك - يب.

6) . و أخبروك - يب.

7) . التفضيل - يب.

8) . الأحباش - يب - الأحناش - خ يب.

9) . لحسيب - يب.

10) . يغمز - يب.

11) . يذكرك - يب.

12) . ذلك - يب.

1420-46668-(9) مطر بن ارقم گويد: «شنيدم امام صادق عليه السلام مى فرمود: والى عبدالعزيز بن عمر، كس نزد من فرستاد. من نزد وى رفتم. در جلوى او دو مرد بود كه يكى از آن دو از رفيقش بد گويى كرده و صورت وى را خراش داده بود. والى پرسيد: اى ابوعبدالله، نظر شما دربارۀ اين دو مرد چيست‌؟ پرسيدم: اين دو چه گفته اند؟ والى گفت: يكى از اين دو گفته است: رسول خدا صلى الله عليه و آله فضيلتى بر بنى اميه در حسب و شرافت ندارد و ديگرى گفته است: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بر همۀ مردم در هر زمان فضيلت و برترى دارد و آن كه رسول خدا صلى الله عليه و آله را يارى مى كرده، خشم كرده و با صورت ديگرى آن كرده كه مى بينى. آيا بر او چيزى هست‌؟ من به او گفتم: من گمان دارم كه تو از كسانى كه در اطرافت هستند، پرسيده اى و آنان نيز به تو گفته اند. والى گفت: تو را سوگند مى دهم كه بگويى. به او گفتم: شايسته است كسى كه گفته است در فضيلت و برترى كسى مانند رسول خداست، كشته شود و زنده گذاشته نشود. امام فرمود:

والى گفت: آيا مگر حسب يكى نيست‌؟ گفتم: حسب كه نسب نيست. آيا نمى بينى اگر تو به مردى از اين نوع مردم مهمان شوى و از تو پذيرايى كند و به او بگويى كه اين حسب و شرف است، درست است‌؟ والى پرسيد: آيا نسب يكى نيست‌؟ گفتم: اگر نسب اين دو، تا آدم عليه السلام برود، نسب يكى است. در نسب رسول خدا صلى الله عليه و آله شرك و ستم آميخته نشده است. پس از آن، والى دستور داد و او كشته شد».

1421-46669-(10) هشام بن سالم گويد: «به امام صادق عليه السلام گفتم: نظر شما دربارۀ مردى كه به امير المؤمنين عليه السلام بسيار دشنام مى دهد، چيست‌؟ هشام گويد: حضرت به من فرمود: به خدا سوگند! اگر تو اين مساله را به هر بى گناهى نكشانى، خونش حلال است. هشام گويد: پرسيدم: نظر شما دربارۀ مردى كه ما را آزار مى دهد، چيست‌؟ هشام گويد: حضرت فرمود: دربارۀ چه‌؟ گفتم: دربارۀ شما ما را با ياد كرد از شما آزار مى دهد. هشام گويد: حضرت فرمود: آيا بهره اى در ارتباط با امير المؤمنين عليه السلام دارد؟ به امام گفتم: او چنين مى گويد و اظهار مى كند. حضرت فرمود: متعرّض او مشو».

1422-46670-(11) علل الشّرائع 601: أبى رحمه اللّه قال حدّثنا أحمد بن إدريس قال حدّثنا أحمد بن محمّد عن عليّ بن الحكم عن هشام بن سالم قال: قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام: ما ترى في رجل سبّاب لعلىٍّ عليه السلام قال هو و اللّه حلال الدّم لو لا أن يعمّ به بريّاً قلت أيّ شيء يعمّ به بريّاً قال يقتل مؤمن بكافر.

1423-46671-(12) كافى 269/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 86/10: أحمد بن محمّد عن عليّ بن الحكم عن ربيع بن محمّد(1)عن عبد اللّه بن سليمان العامرىّ قال: قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام: أيّ شيء تقول في رجل سمعته يشتم عليّاً عليه السلام و يتبرّأ(2)منه (قال - كا) فقال لي (هو - يب) و اللّه حلال الدّم و ما ألف (رجل - يب) منهم برجل منكم دعه (لا تعرّض له إلّا أن تأمن على نفسك - كا).

1424-46672-(13) رجال الكشّىّ 482: حدّثني محمّد بن قولويه قال حدّثني سعد بن عبد اللّه القمّيّ قال حدّثني محمّد بن عبد اللّه المسمعىّ قال حدّثني عليّ بن حديد المدائني قال سمعت من سأل أبا الحسن الأوّل عليه السلام فقال: إنّي سمعت محمّد بن بشير يقول إنّك لست موسى بن جعفر الّذى أنت إمامنا و حجّتنا فيما بيننا و بين اللّه تعالى قال فقال لعنه اللّه ثلاثاً أذاقه اللّه حرّ الحديد قتله اللّه أخبث ما يكون من قتلة فقلت له جعلت فداك إذا أنا سمعت ذلك منه أَ وَ ليس حلال لي دمه مباح كما أبيح دم السّابّ‌(3)لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و للإمام عليه السلام(4)فقال نعم حلّ و اللّه دمه و أباحه لك و لمن سمع ذلك منه قلت أَ وَ ليس هذا(5)بسابّ لك قال هذا سابّ‌(6)للّه و سابّ لرسول اللّه و سابّ لآبائى و سابّ لي (و سابّى - خ) و أيّ سبّ ليس يقصر عن هذا و لا يفوقه هذا القول فقلت أ رأيت إذا أنا (أتانى - خ) لم أخفّ أن أغمز(7)بذلك بريئاً ثمّ لم أفعل و لم أقتله ما عليّ من الوزر فقال يكون عليك وزره أضعافاً مضاعفة من غير أن ينتقص(8)من وزره شيء أما علمت أنّ أفضل الشّهداء درجة يوم القيامة من نصر اللّه و رسوله بظهر الغيب و ردّ عن اللّه و عن رسوله صلّى اللّه عليه و آله.


1) . ربعىّ بن محمّد - يب.

2) . و تبرّأ - يب.

3) . السبّاب - ئل.

4) . و الإمام - ئل.

5) . ذلك - ئل.

6) . سبّاب - ئل.

7) . أغمر - ئل.

8) . ينقص - ئل.

1422-46670-(11) هشام بن سالم گويد: «به امام صادق عليه السلام گفتم: نظر شما دربارۀ مردى كه امير المؤمنين على عليه السلام را دشنام مى دهد، چيست‌؟ حضرت فرمود: به خدا سوگند! اگر به بى گناه نكشد، خونش حلال است.

گفتم: چه چيزى به بى گناهى كشيده مى شود؟ فرمود: مؤمن در عوض كافرى كشته مى شود».

1423-46671-(12) عبدالله بن سليمان عامرى گويد: «به امام صادق عليه السلام گفتم: نظر شما دربارۀ مردى كه از او شنيده ام كه امير المؤمنين عليه السلام را دشنام مى دهد و از او بيزارى مى جويد، چيست‌؟ عبدالله بن سليمان گويد: امام به من فرمود: به خدا سوگند! خونش حلال است و هزار نفر از آنان برابر با يك نفر از شما نيست. او را واگذار و متعرّض او مشو؛ مگر اين كه جانت در امان باشد».

1424-46672-(13) على بن حديد مدائنى گويد: «شنيدم كسى از امام ابوالحسن اول يعنى امام كاظم عليه السلام پرسيد و گفت: من از محمد بن بشير شنيدم كه مى گويد: تو موسى بن جعفر و اين كه امام ما و حجت بين ما و خداى مان باشد، نيستى. على بن حديد گويد: امام موسى بن جعفر عليه السلام سه مرتبه فرمود: خدا او را لعنت كند! خداوند گرماى آتش را به او بچشاند! خداوند او را به بدترين شكل بكشد! به امام گفتم: فدايت شوم! هم اكنون كه اين سخن را از او شنيده ام، آيا خونش بر من حلال است، خونش بر من مباح است، آن گونه كه خون دشنام دهندۀ رسول خدا و امام مباح است‌؟ حضرت فرمود: آرى. به خدا سوگند! خونش حلال است و خداوند خون وى را براى تو و هر كس كه اين جمله را از او شنيده است، مباح كرده است. گفتم: آيا اين شخص دشنام دهندۀ شما نيست‌؟ حضرت فرمود: اين شخص دشنام دهندۀ خدا و دشنام دهندۀ رسول خدا و دشنام دهندۀ پدرانم و دشنام دهندۀ من است و كدام دشنام است كه كوتاه تر از اين و اين گفته، بالاتر از آن نباشد! گفتم: نظر شما چيست‌؟ اگر او نزد من آيد و من بيم از اين كه با اين كار به شخص بى گناهى آسيب برسانم نداشته باشم و نكشم، چه گناهى بر من است‌؟ حضرت فرمود: گناه وى چند برابر - بدون آن كه از گناه او كاسته شود - بر تو خواهد بود. آيا نمى دانى كه برترين شهيدان در روز قيامت كسى است كه خدا و رسول او را در غيابش يارى و از خدا و رسولش صلى الله عليه و آله دفاع كند»؟

1425-46673-(14) علل الشّرائع 601: أبى رحمه اللّه قال حدّثنا سعد بن عبد اللّه عن أحمد بن محمّد عن عليّ بن الحكم عن سيف بن عميرة عن داود بن فرقد قال: قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام: ما تقول في قتل النّاصب قال حلال الدّم لكنّى أتّقى عليك فان قدرت أن تقلّب عليه حائطاً أو تغرقه في ماء لكيلا يشهد به عليك فافعل قلت فما ترى في ماله قال توّه(1)ما قدرت عليه.

1426-46674-(15) دعائم الإسلام 459/2: و عن جعفر بن محمّد عليهما السلام: أنّه سئل عن رجل تناول عليّاً عليه السلام فقال إنّه لحقيق أن لا يقيم يوماً (واحداً - خ) و يقتل من سبّ الإمام كما يقتل من سبّ النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله.

1427-46675-(16) كافى 235/8: (الحسين بن محمّد الأشعريّ عن عليّ بن محمّد بن سعيد(2)عن محمّد بن سالم ابن أبي سلمة عن - معلّق) محمّد بن سعيد قال حدّثني القاسم بن عروة عن عبيد بن زرارة عن أبيه عن أبي جعفر عليه السلام قال: من قعد في مجلس يسبّ فيه إمام من الأئمّة يقدر على الانتصاف(3)فلم يفعل ألبسه اللّه عزّ و جلّ الذّلّ في الدّنيا و عذّبه في الآخرة و سلبه صالح ما منّ به عليه من معرفتنا.

1428-46676-(17) كافى 87/8: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد عن محمّد بن مرازم عن أبيه قال: خرجنا مع أبي عبد اللّه عليه السلام حيث خرج من عند أبى جعفر المنصور من الحيرة فخرج ساعة أذن له و انتهى إلى السّالحين(4)في أوّل اللّيل فعرض له عاشر كان يكون في السّالحين في أوّل اللّيل فقال له لا أَدَعك أن تجوز فألحّ عليه و طلب إليه فأبىٰ إباءً و أنا و مصادف معه فقال له مصادف جعلت فداك إنّما هذا كلب قد آذاك و أخاف أن يردّك و ما أدرى ما يكون من أمر أبى جعفر و أنا و مرازم أ تأذن لنا أن نضرب عنقه ثمّ نطرحه في النّهر فقال كفّ‌(5)يا مصادف فلم يزل يطلب إليه حتّى ذهب من اللّيل أكثره فأذن له فمضى فقال يا مرازم هذا خير أم الّذى قلتماه قلت هذا جعلت فداك فقال إنّ الرّجل يخرج من الذّلّ الصّغير فيدخله ذلك في الذّلّ الكبير.


1) . تَوَّهَ نفسه: أهلكها.

2) . كذا في أكثر النّسخ و قال المجلسيّ رحمه اللّه الظّاهر إمّا سعد أو عليّ بن محمّد ابن أبي سعيد.

3) . أى الانتقام.

4) . السّالحون: موضع على أربع فراسخ من بغداد الى المغرب (كذا في المغرب) - في حاشية كافى.

5) . كيف - خ.

1425-46673-(14) داود بن فرقد گويد: «به امام صادق عليه السلام گفتم: شما دربارۀ كشتن ناصبى چه مى گوييد؟ حضرت فرمود: او خونش حلال است. ولى من بر خود تو مى ترسم. اگر بتوانى كه ديوارى را بر او برگردانى [خراب كنى] يا او را در آبى غرق كنى تا نتواند عليه تو به آن كار شهادت دهد، بكن. پرسيدم: نظر شما دربارۀ اموالش چيست‌؟ حضرت فرمود: هر چقدر كه بتوانى، از بين ببر».

1426-46674-(15) از امام جعفر صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه بدگويى امير المؤمنين على عليه السلام را مى كرد، سؤال شد.

حضرت فرمود: «اين شخص سزاوار است كه يك روز را هم زنده نماند و هركس كه به امام دشنام دهد، كشته مى شود - آن گونه كه پيامبر صلى الله عليه و آله را دشنام دهد».

1427-46675-(16) امام باقر عليه السلام فرمود: «هر كس در مجلسى بنشيند كه به امامى از امامان در آن مجلس دشنام داده مى شود و آن كس بتواند حقّ امام را بگيرد و نگيرد، خداوند لباس خوارى را در دنيا بر او مى پوشاند و در آخرت وى را عذاب خواهد كرد و نعمت شايسته اى كه از جهت معرفت ما به او داده است، از او مى گيرد».

1428-46676-(17) مرازم گويد: «آن زمان كه حضرت صادق عليه السلام از نزد ابوجعفر منصور از حيره بيرون آمد، با ايشان همراه بوديم. همان ساعت كه اجازۀ خروج به حضرت داده شد، حضرت خارج شد و در اول شب به منطقۀ سالحين رسيد. در همان اول شب، يكى از ماموران ماليات كه در سالحين بود، راه را بر حضرت بست و به حضرت گفت: شما را رها نمى كنم كه برويد. حضرت به او اصرار كرد و از او خواست ولى او امتناع ورزيد و من و مصادف با حضرت بوديم. مصادف به حضرت گفت: فدايت شوم! اين سگى است كه شما را آزار مى دهد و مى ترسم شما را برگرداند و من نمى دانم كه كار ابوجعفر و من و مرازم چه مى شود! آيا به ما اجازه مى دهيد كه گردن وى را بزنيم و پس از آن او را در نهر بيندازيم‌؟ حضرت فرمود: دست نگه دار اى مصادف و همچنان حضرت از او در خواست مى كرد تا آن كه بيشتر شب سپرى شد. پس از آن مامور به حضرت اجازه داد و حضرت راه افتاد. آن گاه حضرت فرمود: اى مرازم، اين بهتر است يا آنچه شما دو نفر مى گفتيد؟ گفتم: فدايت شوم! اين بهتر است. حضرت فرمود:

مرد از خوارى كوچك بيرون مى آيد ولى اين، او را در خوارى بزرگ وارد مى سازد».

الإرجاعات

و يأتي في أحاديث باب (1) ما ورد في بيان المحارب و حدّه و نفيه من أبواب حدّ المحارب ج 31 ما يناسب ذلك. و في رواية العيون (11) من باب (8) حكم الزّنديق و المنافق

قوله عليه السلام: و لا يجوز قتل أحد من النّصّاب و الكفّار في دار التّقيّة إلّا قاتل أو ساعٍ (باغٍ - خ ل) في فساد و ذلك إذا لم تخف على نفسك و على أصحابك. و في أحاديث باب (10) حكم من شتم النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله ما يناسب ذلك.

و في رواية ابن مسلم (1) من باب (4) أنّ من اطّلع على قوم لينظر الى عوراتهم ففقئوا عينه فلا دية له من أبواب قصاص الطرف

قوله عليه السلام: من جحد إماماً برئ من اللّه و برئ منه و من دينه فهو كافر مرتدّ عن الإسلام لأنّ الإمام من اللّه و دينه دين اللّه و من برئ من دين اللّه فهو كافر و دمه مباح في تلك الحال الّا أن يرجع و يتوب إلى اللّه عزّ و جلّ ممّا قال.

(24) باب عدم لزوم الحدّ على من أفلت منه القذف و نحوه بغير قصد

1429-46677-(1)كافى 254/8: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن عليّ بن عطيّة عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: كنت عنده و سأله رجل عن رجل يجيء منه الشّيء على حدّ الغضب(1)يؤاخذه اللّه به فقال اللّه أكرم من أن يستغلق عبده(2)و في نسخة أبى الحسن الأوّل عليه السلام:

يستقلق(3)عبده.

1430-46678-(2) تهذيب 88/10: محمّد بن أحمد بن يحيى عن محمّد بن الحسين عن فقيه 36/4:

محمّد بن عبد اللّه بن هلال عن عقبة بن خالد عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: سألته عن رجل قال لامرأته يا زانية قال يجلد حدّاً و يفرّق بينهما بعد ما يجلد(4)و لا تكون امرأته قال و ان كان قال كلاماً أفلت منه من(5)غير أن يعلم شيئاً أراد أن يغيظها به فلا يفرّق بينهما.


1) . جهة غضب - ئل.

2) . ان يستغلق عليه - خ. أى يكلّفه و يجبره فيما لم يكن له اختيار قال الفيروزآبادي استغلقنى في بيعته: لم يجعل لي خياراً في ردّه (آت).

3) . يستقلق أي ينزعج و يضطرب.

4) . جلد - فقيه.

5) . في - فقيه.

ارجاعات

مى آيد:

در روايات باب يكم از ابواب حدّ محارب، روايتى كه مناسب اين باب است.

و در روايت يازده از باب هشتم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «كشتن احدى از ناصبى ها و كفار در دارتقيه جايز نيست؛ مگر قاتلى يا كسى كه در راه فساد تلاش مى كند و آن، زمانى است كه تو بر خويش و يارانت نترسى».

و در روايات باب دهم، چيزى كه مناسب اين مفاد است.

و در روايت يكم از باب چهارم از ابواب قصاص عضو، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «هر كس كه امامى را انكار كند، از خدا بيزارى جسته است و خداوند از او و دينش بيزار است. او كافر مرتد از اسلام است؛ چرا كه امام از خداست و دين او دين خداست و هر كس كه از دين خدا بيزارى جويد، كافر و خونش در آن حال مباح است؛ مگر اين كه به سوى خداوند عز و جل از آنچه گفته است، توبه كند».

باب 24 عدم حدّ بر كسى كه بدون قصد، قذف را مرتكب شود

1429-46677-(1) على بن عطيه گويد: «نزد امام صادق عليه السلام بودم كه مردى از حضرت دربارۀ كسى كه چيزى از او بر اساس خشم سرزند، پرسيد كه: آيا خداوند او را بدان مؤاخذه مى كند؟ حضرت فرمود: خداوند بزرگوارتر از آن است كه راه را بر بنده اش بندد و تنگ گيرد» و در نسخه اى روايت از امام كاظم عليه السلام آمده است و نيز در روايت آمده: «خداوند بزرگوارتر از آن است كه بنده اش در فشار و تنگى قرار گيرد».

1430-46678-(2) عقبة بن خالد گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه به همسرش گفته است: اى زناكار، پرسيدم. حضرت فرمود: حدّ مى خورد و پس از تازيانه خوردن، اين دو از هم جدا مى شوند و ديگر آن زن همسرش نخواهد بود. حضرت فرمود: ولى اگر سخنى گفته است كه از بى توجهى سرزده است و مى خواسته كه زن را خشمگين سازد؟ در اين صورت، اين دو از هم جدا نمى شوند».

(25) باب حكم من قال لرجلين أحدهما زانٍ‌

1431-46679-(1) الجعفريّات 134: بإسناده عن عليّ عليه السلام: في رجل قال لرجلين أحدهما زانٍ قال ان كانا جميعاً قيل له أيّهما أردت فان أخبر و إلّا جلد الحدّ.

(26) باب حكم من قال لامرأته أنتِ كنتِ تزنين و أنتِ مشركة و من قال لأمّ ولده كنتِ تزنين و أنتِ أمة

1432-46680-(1) الجعفريّات 138: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عليهما السلام: إذا قال الرّجل لامرأته أنتِ كنتِ تزنين و أنتِ مشركة فلا حدّ عليه و إذا قال لأمّ ولده كنتِ تزنين و أنتِ أمة فلا حدّ عليه.

(27) باب حكم من قذف رجلاً لا يعرفه في دار الكفر و في دار الإيمان

1433-46681-(1) فقه الرّضا عليه السلام 285: و روى: إذا قذف رجل رجلاً في دار الكفر و هو لا يعرفه فلا شيء عليه لأنّه لا يحلّ أن يحسن الظنّ فيها بأحد إلّا من عرفت إيمانه و إذا قذف رجلاً في دار الإيمان و هو لا يعرفه فعليه الحدّ لأنّه لا ينبغي أن يظنّ بأحد فيها إلّا خيراً.

(28) باب أنّ المتسابّان يغلب ألأمهما

1434-46682-(1) غرر الحكم 744: قال عليه السلام: ما تسابّ اِثنان إلّا غلب ألأمُهما.

باب 25 حكم كسى كه بگويد: يكى از اين دو مرد زناكار است

1431-46679-(1) امير المؤمنين على عليه السلام دربارۀ مردى كه در حقّ دو نفر گفته است: يكى از اين دو نفر زناكار است، فرمود: «اگر اين دو با هم هستند، به آن كس گفته مى شود كه منظورت كدامين يك از اين دو است‌؟ اگر گفت، كه هيچ؛ وگرنه حدّ مى خورد».

باب 26 حكم شوهرى كه به زنش بگويد: تو در زمانى كه مشرك بودى، زنا مى دادى...

1432-46680-(1) امام جعفر صادق عليه السلام بيان داشت: «امام باقر عليه السلام فرمود: اگر مردى به همسرش بگويد: تو در زمانى كه مشرك بودى زنا مى دادى، حدّى بر او نيست و اگر به كنيز امّ ولدش بگويد: تو در حالى كه كنيز بودى زنا مى دادى، حدّى بر او نيست».

باب 27 حكم كسى كه مردى را كه در قلمرو كفر و ايمان نمى شناسد، قذف كند

1433-46681-(1) روايت شده است: «اگر مردى كسى را در دارالكفر قذف كند - در حالى كه او را نمى شناسد - چيزى بر او نيست؛ چرا كه روا نيست در دارالكفر به كسى جز آن كه ايمانش شناخته شده است، خوش بين باشد. ولى اگر مردى را در دارالايمان قذف كند - در حالى كه او را نمى شناسد - بر او حدّ است؛ چرا كه شايسته نيست در دارالايمان جز گمان خوبى به كسى ببرد».

باب 28 حكم دو نفر كه يكديگر را دشنام دهند...

1434-46682-(1) امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «دو نفر يكديگر را دشنام نمى دهند، جز آن كه پست ترين آنها پيروز مى شود».

أبواب حدّ المسكر

(1) باب أنّ شارب الخمر و شارب كلّ مسكر يجلد ثمانين جلدة مسلماً كان أو كافراً حرّاً كان أو مملوكاً و بيان كيفيّته

اشاره

1435-46683-(1) كافى 214/7: عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى عن تهذيب 91/10: يونس عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قلت له كيف كان يجلد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال فقال كان يضرب بالنّعال و يزيد كلّما أتى بالشّارب ثمّ لم يزل النّاس يزيدون حتّى وقف على ثمانين أشار بذلك عليّ عليه السلام على عمر فرضى بها.

1436-46684-(2) كافى 214/7: تهذيب 91/10: عليّ (بن إبراهيم - كما) عن أبيه عن ابن أبي عمير عن حمّاد بن عثمان عن الحلبيّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قلت له أ رأيت النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله كيف كان يضرب في الخمر قال كان يضرب بالنّعال و يزيد إذا اُتى بالشّارب ثمّ لم يَزَل النّاس يزيدون حتّى وقف ذلك على ثمانين أشار بذلك عليّ صلوات اللّه عليه على عمر.

1437-46685-(3) إرشاد المفيد 108: فمن ذلك ما جاءت به العامّة و الخاصّة: في قصّة قدامة بن مظعون و قد شرب الخمر فأراد عمر أن يحدّه فقال له قدامة إنّه لا يجب عليّ الحدّ لأنّ اللّه تعالى يقول: «لَيْسَ عَلَى اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ جُنٰاحٌ فِيمٰا طَعِمُوا إِذٰا مَا اِتَّقَوْا وَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ‌» فدرأ عمر عنه الحدّ فبلغ ذلك أمير المؤمنين عليه السلام فمشى الى عمر فقال له لِمَ تركت إقامة الحدّ على قدامة في شرب الخمر فقال انّه تلا عليّ الآية و تلاها عمر فقال أمير المؤمنين عليه السلام: ليس قدامة من أهل هذه الآية و لا من سلك سبيله في ارتكاب ما حرّم اللّه تعالى إنّ الّذين آمنوا و عملوا الصّالحات لا يستحلّون حراماً فاردد قدامة و استتبه

فصل ششم: باب هاى حدّ مُسكر

باب 1 حكم شرابخوار و خورندۀ هر نوشيدنى مست كننده

1435-46683-(1)ابوبصير گويد: «به امام صادق عليه السلام گفتم: چگونه رسول الله صلى الله عليه و آله مى زدند؟ ابوبصير گويد: حضرت فرمود: پيامبر خدا پيوسته با كفش ها مى زد و هر زمان كه شرابخوارى را مى آوردند، بيشتر مى زد. پس از آن هم مردم پيوسته مى افزودند تا به هشتاد ضربه مى رسيد. امير المؤمنين على عليه السلام اين حقيقت را به عمر ياد داد و عمر بدان راضى شد».

1436-46684-(2) حلبى گويد: «از امام صادق عليه السلام پرسيدم: نظرتان چيست‌؟ پيامبر صلى الله عليه و آله در مورد شراب چگونه مى زدند؟ حضرت فرمود: پيوسته با كفش ها مى زد و هر زمان كه شرابخوارى را مى آوردند، بيشتر مى زد. پس از آن نيز مردم بيشتر مى زدند تا آن كه بر تعداد هشتاد متوقف مى شد. اين را امير المؤمنين عليه السلام به عمر ياد داد».

1437-46685-(3) در ارشاد شيخ مفيد رحمه الله آمده است: «يكى از اين موارد همان است كه سنّى و شيعه در جريان قدامة بن مظعون كه شرب خمر كرده بود، آورده اند. عمر خواست تا او را حدّ بزند. قدامه به وى گفت:

حدّ بر من واجب نيست؛ چرا كه خداوند متعال مى فرمايد: بر كسانى كه ايمان آورده اند و اعمال صالح انجام داده اند، گناهى در آنچه خورده اند نيست - اگر تقوا پيشه سازند و ايمان بياورند و اعمال صالح انجام دهند (1). عمر حدّ را از او برداشت. اين خبر به امير المؤمنين عليه السلام رسيد. وى حركت كرد و نزد عمر رفت و به عمر فرمود: چرا حدّ را بر قدامه به خاطر شرب خمر اجرا نكرده اى‌؟ عمرگفت: او اين آيه را بر من خواند و


1) . مائده 93/5

ممّا قال فان تاب فأقم عليه الحدّ و إن لم يتب فاقتله فقد خرج عن الملّة فاستيقظ عمر لذلك و عرف قدامة الخبر فأظهر التّوبة و الإقلاع فدرأ عمر عنه القتل و لم يدر كيف يحدّه فقال لأمير المؤمنين عليه السلام أشِرْ عليّ في حدّه فقال حدّه ثمانين إنّ شارب الخمر إذا شربها سكر و إذا سكر هذى و إذا هذى افترى فجلده عمر ثمانين و صار الى قوله: في ذلك.

1438-46686-(1)كافى 215/7: (عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى - معلّق) عن تهذيب 93/10:

يونس عن عبد اللّه بن سنان قال قال أبو عبد اللّه عليه السلام: الحدّ في الخمر إن شرب(2)منها قليلاً أو كثيراً قال ثمّ قال اُتى عمر بقدامة بن مظعون و قد شرب الخمر و قامت عليه البيّنة فسأل عليّاً عليه السلام فأمره أن يجلده(3)ثمانين فقال قدامة يا أمير المؤمنين ليس عليّ حدّ أنا من أهل هذه الآية «لَيْسَ عَلَى اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ جُنٰاحٌ فِيمٰا طَعِمُوا» قال فقال عليّ عليه السلام لست من أهلها إنّ طعام أهلها لهم حلال ليس يأكلون و لا يشربون إلّا ما أحلّه اللّه لهم ثمّ قال عليّ عليه السلام إنّ الشّارب إذا شرب لم يدر ما يأكل و لا ما يشرب(4)فاجلدوه ثمانين جلدة.

علل الشّرائع 539: حدّثنا محمّد بن موسى بن المتوكّل عن إسحاق بن عمّار عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: أتى عمر بن الخطّاب بقدامة بن مظعون قد شرب الخمر (و ذكر نحوه).

تفسير العيّاشىّ 341/1: عن عبد اللّه بن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السلام (: نحوه الى قوله:

إلّا ما أحلّه اللّه لهم ثمّ قال) عن ابن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السلام: مثله و زاد فيه و ليس يأكلون و لا يشربون إلّا ما أحلّ اللّه لهم ثمّ قال إنّ الشّارب إذا ما شرب و ذكر مثله. نوادر أحمد بن محمّد 153: عن ابن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السلام (في حديث) نحوه الى قوله: الّا ما أحلّه اللّه.

1439-46687-(5) كافى 214/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه و محمّد بن يحيى عن تهذيب 91/10 أحمد بن محمّد (جميعاً - كما) عن ابن محبوب عن إسحاق بن عمّار علل الشّرائع 539:

حدّثنا محمّد بن موسى ابن المتوكّل عن إسحاق بن عمّار قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن رجل شرب حُسْوَة خمر(4) قال يجلد ثمانين جلدة قليلها و كثيرها حرام.


1) . أى جرعة خمر.

2) . ان يشرب - يب.

3) . يضربه - يب.

4) . ما يصنع - العلل.

عمر آيه را تلاوت كرد. امير المؤمنين عليه السلام فرمود: قدامه اهل اين آيه نيست و نه كسى كه راه قدامه را در ارتكاب آنچه خداوند حرام كرده، برود؛ به درستى كسانى كه ايمان آورده اند و كارهاى شايسته انجام داده اند، حرامى را حلال نمى شمرند. قدامه را بازگردان و او را از آنچه گفته، توبه بده. اگر توبه كرد، حدّ را بر او جارى ساز و اگر توبه نكرد، او را بكش؛ او از مذهب بيرون رفته است. عمر متنبّه اين حقيقت شد و قدامه از اين خبر آگاه شد و اظهار توبه و بيزارى از گناه كرد و عمر كشته شدن را از وى بازداشت ولى نمى دانست كه چگونه او را حدّ بزند. به امير المؤمنين عليه السلام گفت: مرا دربارۀ حدّ قدامة راهنمايى فرما. حضرت فرمود: حدّ او هشتاد است؛ چرا كه شرابخوار زمانى كه شراب بخورد، مست مى شود و چون مست شود، هذيان مى گويد و چون هذيان گويد، افترا مى بندد. لذا عمر او را هشتاد تازيانه زد و در اين ارتباط، فرمودۀ امير المؤمنين عليه السلام را پذيرفت».

1438-46686-(4) عبدالله بن سنان گويد: «امام صادق عليه السلام فرمود: دربارۀ شراب - چه كم بنوشد و چه زياد - حدّ ثابت است. عبدالله بن سنان گويد: پس از آن امام فرمود: قدامة بن مظعون را كه شراب نوشيده بود و بيّنه بر او شهادت داده بود، نزد عمر آوردند. از امير المؤمنين عليه السلام پرسيد. حضرت به او دستور داد كه وى را هشتاد تازيانه بزند. قدامة گفت: اى امير المؤمنين، حدّى بر من نيست؛ من اهل اين آيه ام: بر كسانى كه ايمان آورده و اعمال صالح انجام داده اند، گناهى در آنچه خورده اند نيست.(1)حضرت صادق عليه السلام بيان داشت: امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: تو از اهل اين آيه نيستى. غذاى اهل اين آيه حلال است.

آنان جز آنچه خداوند براى شان حلال كرده، نمى خورند و نمى نوشند. آن گاه امير المؤمنين عليه السلام فرمود:

شرابخوار اگر بنوشد، نمى فهمد كه چه مى خورد و چه مى نوشد. او را هشتاد تازيانه بزنيد».

اين روايت در علل الشرائع. امام صادق عليه السلام فرمود: «قدامة بن مظعون را نزد عمر بن الخطاب آوردند؛ در حالى كه شرب خمر كرده بود...» و علل الشرائع مشابه روايت پيشين را ذكر كرده است.

همين روايت در تفسير عياشى. از امام صادق عليه السلام مشابه اين حديث را تا اين فرموده كه: «مگر آنچه خداوند براى شان حلال كرده، آورده است». سپس گويد: از ابن سنان از امام صادق عليه السلام مانند اين حديث نقل شده است و در آن افزوده شده كه: «و نمى خورند و نمى آشامند، مگر آنچه خداوند براى اينان حلال كرده است». سپس حضرت فرمود: «شرابخوار زمانى كه شرب خمر كند...» و آن گاه تفسير عياشى مشابه روايت قبل را ذكر كرده است.

همين روايت در نوادر احمد بن محمد. از ابن سنان از امام صادق عليه السلام در روايتى مانند آن، تا اين فرموده كه: «مگر آنچه خداوند حلال كرده است».

1439-46687-(5) اسحاق بن عمار گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه يك جرعه شراب خورده است، پرسيدم. حضرت فرمود: هشتاد تازيانه مى خورد. كم و زياد شراب، حرام است».(200-)hhh


1) . مائده 93/5.

1440-46688-(6) الخصال 592: حدّثنا أبو يوسف رافع بن عبد اللّه بن عبد الملك بمرو الرّوذ قال حدّثنا يوسف بن موسى قال حدّثنا أبو زكريّا يحيى بن عثمان قال حدّثني أبى قال حدّثنا ابن لهيعة قال حدّثني خالد بن يزيد الجمحىّ عن سعيد ابن أبي هلال اللّيثىّ عن نبيه بن وهب العبدرىّ عن محمّد بن الحنفيّة عن أبيه عليّ بن أبي طالب عليه السلام: أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ضرب في الخمر ثمانين.

1441-46689-(7) الاختصاص 48: (عن ابن عبّاس عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله في حديث طويل كتبه الى يهود خيبر): و أمّا الثّمانون فشارب الخمر يجلد بعد تحريمه ثمانين سوطاً.

1442-46690-(8) كافى 215/7: عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى عن تهذيب 90/10: يونس عن زرارة عن أبي جعفر عليه السلام قال: قال (إنّ - كا) عليّاً عليه السلام (كان يقول - كا) إنّ الرّجل إذا شرب الخمر سكر و إذا سكر هذى و إذا هذى افترى فاجلدوه حدّ المفترى.

1443-46691-(9) علل الشّرائع 539: حدّثنا محمّد بن الحسن عن زرارة قال سمعت أبا جعفر عليه السلام و سمعتهم يقولون: انّ عليّاً عليه السلام قال إذا شرب الرّجل الخمر فسكر هذى فإذا هذى افترى فاذا فعل ذلك فاجلدوه حدّ المفترى ثمانين.

1444-46692-(10) كافى 214/7: تهذيب 90/10: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن حمّاد بن عثمان عن بريد بن معاوية قال سمعت أبا عبد اللّه عليه السلام يقول: إنّ في كتاب عليّ عليه السلام يضرب شارب الخمر ثمانين و شارب النّبيذ ثمانين.

1445-46693-(11) كافى 215/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 91/10: أحمد بن محمّد عن الحسن بن عليّ عن إسحاق بن عمّار عن أبي بصير عن أحدهما عليهما السلام قال: كان عليّ عليه السلام يضرب في الخمر و النّبيذ ثمانين (جلدة - العلل) الحرّ و العبد و اليهودىّ و النّصرانىّ قلت و ما شأن اليهوديّ و النّصرانىّ قال ليس لهم أن يظهروا شربه يكون ذلك في بيوتهم.

1446-46694-(12) علل الشّرائع 539: حدّثنا محمّد بن الحسن عن زرارة عن أحدهما عليهما السلام (مثله) إلّا أنّه أسقط قوله: (و قلت ما شأن اليهوديّ و النّصرانى) و زاد (قال سمعته يقول من شرب الخمر فاجلدوه فان عاد فاجلدوه فان عاد فاقتلوه في الثّالثة).

1447-46695-(13) علل الشّرائع 539: قال أبو جعفر عليه السلام: إذا سكر من النّبيذ المسكر و الخمر جلد ثمانين.

1440-46688-(6) محمد بن حنفيه از پدرشان على بن ابى طالب عليه السلام روايت كرده اند كه: «رسول خدا صلى الله عليه و آله براى شراب هشتاد تا زد».

1441-46689-(7) ابن عباس از رسول خدا صلى الله عليه و آله در يك روايت طولانى كه پيامبر خدا به يهود خيبر نوشتند، روايت كرده است كه: «و اما هشتاد؛ پس شرابخوار پس از حرام شدن خمر، هشتاد تازيانه مى خورد».

1442-46690-(8) امام باقر عليه السلام بيان داشت: «پيوسته امير المؤمنين عليه السلام مى فرمود: كه مرد اگر شرب خمر كند، مست مى شود و آن زمان كه مست شود، هذيان گويد و چون هذيان گويد، افترا بندد؛ بنابراين حدّ افترا زننده را بر او بزنيد».

1443-46691-(9) زراره گويد: «از امام باقر عليه السلام شنيدم و از آنان نيز شنيدم كه مى گويند: امير المؤمنين عليه السلام فرمود:

زمانى كه مردى شرب خمر مى كند پس مست مى شود، هذيان مى گويد و در آن زمان كه هذيان مى گويد، افترا مى بندد و چون چنين كند، هشتاد تازيانه يعنى حدّ افترا زننده را بر او بزنيد».

1444-46692-(10) بريد بن معاويه گويد: «شنيدم امام صادق عليه السلام مى فرمايد: در كتاب على عليه السلام است كه شرابخوار هشتاد تا زده مى شود و كسى كه نبيذ [\شراب كشمش] مى خورد، هشتاد تا زده مى شود».

1445-46693-(11) ابوبصير از امام باقر و يا امام صادق عليه السلام روايت مى كند كه فرمودند: «پيوسته امير المؤمنين على عليه السلام در مورد شراب انگور و شراب كشمش، آزاد، برده، يهودى و مسيحى را هشتاد تازيانه مى زد.

پرسيدم: چرا يهودى و نصرانى را؟ حضرت فرمود: آنان حقّ ندارند كه شرب خمر را آشكار كنند، بايد شرب خمرشان در خانه هاى شان باشد».

1446-46694-(12) همين روايت در علل الشرائع. زراره از امام باقر يا امام صادق عليه السلام مانند همين روايت پيشين را روايت كرده است؛ تنها علل الشرائع اين گفته را انداخته است كه: «پرسيدم يهودى و مسيحى چرا؟ و افزوده است، شنيدم كه امام مى فرمود: هر كس شرب خمر كند، او را تازيانه بزنيد. اگر مجددا شرب خمر كرد، او را تازيانه بزنيد و اگر مجددا شراب خورد، او را در مرحلۀ سوم بكشيد».

1447-46695-(13) امام باقر عليه السلام فرمود: «اگر از شراب كشمش و شراب انگور مست شود، هشتاد تازيانه مى خورد».

1448-46696-(14) دعائم الإسلام 463/2: روّينا عن جعفر بن محمّد عليهما السلام عن أبيه عن آبائه صلوات اللّه عليهم أنّهم قالوا: الحدّ في الخمر في القليل و الكثير منه و في السّكر من الأشربة المسكرة سواء ثمانون جلدة فإذا حدّ ثمّ عاد ثلاث مرّات كلّ ذلك يحدّ فيه قُتلَ و يضرب شارب المسكر إذا شربه و إن لم يسكر منه ضرباً وجيعاً.

1449-46697-(15) تهذيب 96/10: استبصار 235/4: الحسين بن سعيد عن محمّد بن الفضيل عن أبى الصّباح الكنانيّ قال قال أبو عبد اللّه عليه السلام: كان النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله إذا أتى بشارب الخمر ضربه فان أتى به ثانية ضربه فان أتى به ثالثة ضرب عنقه قلت النّبيذ قال إذا أخذ شاربه قد انتشى ضرب ثمانين قلت أ رأيت إن أخذ به ثانية قال اضربه قلت فان أخذ به ثالثة قال يقتل كما يقتل شارب الخمر قلت أ رأيت ان أخذ شارب النّبيذ و لم يسكر أ يجلد قال لا.

قال محمّد بن الحسن ما يتضمّن هذا الخبر من الفرق بين النّبيذ و الخمر و أنّه لا يجلد فيه إلّا إذا سكر محمول على ضرب من التّقيّة لأنّ ذلك مذهب فقهاء بعض العامّة لأنّا قد بيّنّا أنّه لا فرق بين الخمر و النّبيذ في قليله و كثيره و أنّه يوجب الحدّ.

1450-46698-(16) تهذيب 96/10: استبصار 236/4: أحمد بن محمّد ابن عيسى عن ابن أبي عمير عن حمّاد عن الحلبيّ قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام قلت أ رأيت إن أخذ شارب النّبيذ و لم يسكر أ يجلد ثمانين قال لا و كلّ مسكر حرام. قال الشّيخ رحمه اللّه فالوجه فيه أيضاً التّقيّة.

1451-46699-(17) تهذيب 96/10: استبصار 236/4: الحسين بن سعيد عن فضالة عن العلاء عن محمّد بن مسلم قال: سألته عن الشّارب فقال أمّا(1)رجل كانت منه زلّة فانّى معزّره و أمّا آخر(2)يدمن(3)فانّى كنت منهكه(4)عقوبة لأنّه يستحلّ الحرمات(5)كلّها و لو ترك النّاس و ذلك(6)لفسدوا. قال الشّيخ رحمه اللّه هذا الخبر شاذّ نادر لا يجوز العمل عليه لمنافاته للأخبار كلّها.

علل الشّرائع 538: حدّثنا محمّد بن الحسن رحمه اللّه قال حدّثنا محمّد بن الحسن الصّفّار قال حدّثنا العبّاس بن معروف عن عليّ بن مهزيار عن محمّد بن يحيى عن حمّاد بن عثمان عن محمّد بن مسلم قال: سألته (و ذكر مثله).


1) . أيّما - العلل.

2) . الّذى - العلل.

3) . أى لزم شربها و يديمها.

4) . أنهك: بالغ في عقوبته.

5) . المحرّمات - صا.

6) . و ذاك - صا - في ذلك - العلل.

1448-46696-(14) از امام جعفر صادق عليه السلام از پدرشان از پدران شان عليهم السلام روايت شده كه فرمود: حدّ در شراب، هم در كم و هم در زياد آن است و در مورد مست شدن از نوشيدنى هاى مست كننده به طور يكسان هشتاد تازيانه است و اگر شرابخوار حدّ بخورد و مجددا سه بار شراب بخورد و در هر بار حدّ بخورد، كشته مى شود و كسى كه مست كننده خورده است، اگر خورد و از آن مست نشد [به شكلى] دردآور زده مى شود».

1449-46697-(15) امام صادق عليه السلام فرمود: «زمانى كه شرابخوارى را نزد پيامبر صلى الله عليه و آله مى آوردند، او را مى زد و اگر براى بار دوم او را مى آوردند، باز او را مى زد. ولى اگر بار سوم او را مى آوردند، او را مى كشت. پرسيدم:

نبيذ [\شراب كشمش] چه‌؟ حضرت فرمود: اگر كسى كه شراب كشمش خورده گرفته شود - در حالى كه مست شده است - هشتاد تازيانه مى خورد. پرسيدم: نظر شما چيست اگر بار دوم او را بگيرند؟ حضرت فرمود: او را مى زنم. پرسيدم: اگر براى بار سوم او را بگيرند؟ حضرت فرمود: كشته مى شود؛ آن گونه كه شرابخوار كشته مى شود. پرسيدم: اگر كسى را كه شراب كشمش خورد و مست نشد بگيرند، آيا تازيانه مى خورد؟ حضرت فرمود: نه».

محمد بن الحسن [\شيخ طوسى رحمه الله] گويد: «فرقى را كه اين روايت بين نبيذ [\شراب كشمش] و خمر [شراب انگور] در خود دارد و اين كه در شراب كشمش تازيانه نمى خورد مگر زمانى كه مست شود، اين فرق بر نوعى از تقيه حمل مى شود؛ چرا كه اين راى و نظر برخى از فقيهان اهل سنت است. چون ما در گذشته توضيح داديم كه بين خمر و نبيذ در كم و زيادش و در اين كه موجب حدّ است، فرقى نيست».

1450-46698-(16) حلبى گويد: «از امام صادق عليه السلام پرسيدم و گفتم: نظر شما چيست اگر كسى كه نبيذ [\شراب كشمش] نوشيد ولى مست نشده است و دستگير شود، آيا هشتاد تازيانه مى خورد؟ حضرت فرمود: نه؛ و هر مسكرى حرام است». شيخ طوسى رحمه الله گفته است: «وجه اين روايت، همان تقيه است».

1451-46699-(17) محمد بن مسلم گويد: «از او [\امام معصوم عليه السلام] دربارۀ شرابخوار پرسيدم. فرمود: اما مردى كه از او لغزشى سر زده است، من او را تعزير مى كنم و اما ديگرى كه هميشه شراب مى خورد، من او را به شدت كيفر مى دهم؛ چرا كه او همۀ محرّمات را حلال مى شمرد و اگر مردم را با اين كار آزاد بگذارند، همه فاسد مى شوند». شيخ طوسى رحمه الله گويد: «اين روايت شاذ و نادر است و نمى توان بر طبق آن رفتار كرد؛ چون با همۀ روايت ها منافات دارد».

1452-46700-(18) كافى 216/7: تهذيب 89/10: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد عن عليّ بن النّعمان(1)عن أبي الصّباح الكنانيّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: كلّ مسكرٍ من الأشربة يجب فيه كما يجب في الخمر من الحدّ.

1453-46701-(19) كافى 216/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 90/10: سهل بن زياد عن أحمد بن محمّد ابن أبي نصر عن حمّاد بن عثمان عن عمر ابن يزيد (قال - يب) قال سمعت أبا عبد اللّه عليه السلام يقول: في كتاب عليّ عليه السلام يضرب شارب الخمر و شارب المسكر قلت كم قال حدّهما واحد.

1454-46702-(20) فقه الرّضا عليه السلام 282: على شارب كلّ مسكر مثل ما على شارب الخمر من الحدّ.

1455-46703-(21) كافى 215/7: عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى عن تهذيب 91/10: استبصار 237/4: يونس عن سماعة عن أبي بصير قال: كان أمير المؤمنين عليه السلام(2)يجلد الحرّ و العبد و اليهودىّ و النّصرانىّ في الخمر و النّبيذ(3)ثمانين فقلت(4)ما بال(5)اليهوديّ و النّصرانىّ فقال إذا اظهروا ذلك في مصر من الأمصار لأنّهم(6)ليس لهم أن يظهروا(7)شربها. كافى 238/7: عدّة من أصحابنا عن أحمد بن محمّد بن خالد عن عثمان بن عيسى عن سماعة قال: كان أمير المؤمنين عليه السلام (و ذكر مثله).

1456-46704-(22) دعائم الإسلام 464/2: عن عليّ عليه السلام أنّه قال: يضرب الحرّ و العبد في الخمر و السَّكر(8)من النّبيذ ثمانين جلدة و كذلك يضرب (الحدّ - ك) اليهوديّ و النّصرانىّ (و المجوسىّ - ك) إذا أظهرا(9)ذلك في مصر من أمصار المسلمين إنّما ذلك لهم في بيوتهم فإذا(10)أظهروا ضربوا الحدّ عليه.

1457-46705-(23) كافى 216/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن أبي المغراء عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: كان عليّ عليه السلام يجلد الحرّ و العبد و اليهودىّ و النّصرانىّ في الخمر ثمانين.


1) . و عليّ بن النّعمان - يب.

2) . عليّ - يب.

3) . و مسكر النّبيذ - كا 238.

4) . فقيل - كا 238.

5) . فما بال - يب.

6) . لأنّه - يب - صا.

7) . يظهروه - كا 238.

8) . و المسكر - ك.

9) . أظهروا - ك.

10) . فإن - ك.

1452-46700-(18) امام صادق عليه السلام فرمود: «در هر مست كننده اى از نوشيدنى ها همان حدّى كه در شراب است، ثابت است».

1453-46701-(19) عمر بن يزيد گويد: «از امام صادق عليه السلام شنيدم كه فرمود: در كتاب على عليه السلام است كه شرابخوار و خورندۀ مست كننده، زده مى شود. پرسيدم: چقدر؟ حضرت فرمود: حدّ اين دو، يكى است».

1454-46702-(20) همان حدّى كه بر شرابخوار است، بر كسى كه هر مست كننده اى را بخورد، ثابت است.

1455-46703-(21) ابوبصير گويد: «پيوسته امير المؤمنين عليه السلام آزاد و برده، يهودى و مسيحى را در مورد شراب انگور و شراب كشمش هشتاد تا مى زد. پرسيدم: چرا يهودى و مسيحى‌؟ حضرت فرمود: اين در زمانى بود كه شرب خمر را در شهرى از شهرها آشكار سازند؛ چرا كه اينان حقّ ندارند كه شرب خمر را علنى كنند».

1456-46704-(22) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «آزاد و برده در مورد شراب انگور و شراب كشمش مست كننده، هشتاد تازيانه مى خورند و اين گونه يهودى و مسيحى و مجوسى حدّ برآنان زده مى شود؛ اگر اين را در شهرى از شهرهاى مسلمانان آشكارا انجام دهند. تنها آنان مى توانند در خانه هاى شان شراب بخورند ولى اگر آشكار كنند، براى آن حدّ مى خورند».

1457-46705-(23) ابوبصير گويد: «امام صادق عليه السلام فرمود: پيوسته امير المؤمنين على عليه السلام آزاد و برده، يهودى و مسيحى را در مورد شراب خوارى هشتاد تازيانه مى زد».

1458-46706-(24) كافى 216/7: عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى عن تهذيب 92/10: استبصار 237/4: يونس (بن عبد الرّحمن - كما) عن (عبد اللّه - يب - صا) بن مسكان عن أبي بصير قال (قال - كا): حدّ اليهوديّ و النّصرانىّ و المملوك في الخمر و الفرية سواء و إنّما صولح أهل الذّمّة أن يشربوها في بيوتهم (كا - يب - قال و سألته عن السّكران و الزّانى قال يجلدان بالسّياط مجرّدين بين الكتفين فأمّا الحدّ في القذف فيجلد على ثيابه ضرباً بين الضّربين).

1459-46707-(25) كافى 239/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن الوشّاء عن عاصم بن حميد عن محمّد بن قيس عن أبي جعفر عليه السلام قال: قضى أمير المؤمنين عليه السلام أن يجلد اليهوديّ و النّصرانىّ في الخمر و النّبيذ المسكر ثمانين جلدة إذا أظهروا شربه في مصر من أمصار المسلمين و كذلك المجوسىّ و لم يعرض لهم إذا شربوها في منازلهم و كنائسهم حتّى يصيروا بين المسلمين(1).

1460-46708-(26) تهذيب 93/10: ابن محبوب عن خالد بن نافع عن أبي خالد القمّاط عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: كان أمير المؤمنين عليه السلام يجلد اليهوديّ و النّصرانىّ في الخمر و المسكر النّبيذ ثمانين جلدة إذا أظهروا شربه في مصر من الأمصار و إن هم شربوه في كنائسهم و بيعهم لم يعترض لهم حتّى يصيروا بين المسلمين.

1461-46709-(27) تهذيب 92/10: استبصار 237/4: الحسن بن محبوب عن سيف بن عميرة عن أبى بكر الحضرمىّ قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن عبد مملوك قذف حرّاً قال يجلد ثمانين هذا من حقوق المسلمين فأمّا ما كان من حقوق اللّه عزّ و جلّ فانّه يضرب نصف الحدّ قلت الّذى من حقوق اللّه عزّ و جلّ ما هو قال إذا زنا أو شرب الخمر فهذا من الحقوق الّتى يضرب فيها نصف الحدّ.

قال الشّيخ رحمه اللّه في التّهذيب - فهذا خبر شاذّ لا يعارض به الأخبار المتواترة في تناول شارب الخمر و استحقاقه ثمانين جلدة و تلك عامّة في العبيد و الأحرار و قد روينا من يختصّ بتناول اللّفظ لهم أيضاً و استحقاقهم الحدّ على الكمال فلا ينبغي أن نعترضها كلّها بهذا الخبر و يوشك أن يكون الرّاوى سمع ذلك في الزّناء خاصّة لأنّه من حقوق اللّه فكان حدّ الشّارب من حقوق اللّه فحمله على ذلك و ليس ينبغي أن نحمله عليه لأنّه لا يمتنع ان يختصّ الزّانى منهم بنصف الحدّ و الشّارب بالحدّ على الكمال و ان كانا جميعاً من حقوق اللّه عزّ و جلّ‌، ثمّ انّه


1) . (حتّى يصيروا) أي الّا أن يجيئوا مع سكرهم بين المسلمين فهو أيضاً اظهار فيحدّون عليه (آت).

1458-46706-(24) ابوبصير گويد: «[امام] فرمود: حدّ يهودى و مسيحى و برده در مورد شراب و افترا يكسان است؛ تنها مصالحه اى كه با اهل ذمّه شده، اين است كه آنان اينها را در خانه هاى شان بنوشند.

ابوبصير گويد: و دربارۀ مست و زناكار از او پرسيدم. حضرت فرمود: اين دو با تازيانه برهنه و در ميان دو كتف زده مى شوند و اما حدّ قذف اين است كه روى لباسش به شكل ميانه زده مى شود».

1459-46707-(25) امام باقر عليه السلام فرمود: «امير المؤمنين عليه السلام حكم كرد كه يهودى و مسيحى در مورد شراب انگور و شراب كشمش مست كننده هشتاد تازيانه مى خورند - اگر شراب خوارى را در شهرى از شهرهاى مسلمانان آشكارا انجام دهند؛ و همين طور است مجوسى. ولى حضرت اگر در منزل و معبدهاى شان شرب خمر كنند، متعرّض آنان نمى شد؛ مگر اين كه به ميان مسلمانان بيايند».

1460-46708-(26) امام صادق عليه السلام فرمود: «پيوسته امير المؤمنين على عليه السلام يهودى و مسيحى را در مورد شراب انگور و شراب كشمش مست كننده، هشتاد تازيانه مى زدند - البته اگر شرب خمر را در شهرى از شهرها آشكارا انجام مى دادند. ولى اگر شراب را در كنيسه ها و بيعه هاى خود [\معابدشان] مى خوردند، متعرّض آنان نمى شد تا آن زمان كه به ميان مسلمانان بيايند».

1461-46709-(27) ابوبكر حضرمى گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ بردۀ مملوكى كه آزادى را قذف كرده است، پرسيدم. حضرت فرمود: هشتاد تازيانه زده مى شود. اين از حقوق مسلمانان است ولى آنچه از حقوق خداوند عز و جل است، نيمى از حدّ بر او زده مى شود. پرسيدم: آنچه از حقوق خداوند عز و جل است، چيست‌؟ حضرت فرمود: اگر زنا يا شرب خمر كند. اين از حقوقى است كه در آن نيمى از حدّ زده مى شود».

شيخ طوسى رحمه الله در تهذيب گويد: «اين روايت بر خلاف مشهور است و اين روايت نمى تواند با روايات متواترى كه در ارتباط با خوردن شرابخوار و استحقاق هشتاد تازيانه هست، معارضه كند؛ همان رواياتى كه دربارۀ برده ها و آزادها به طور عموم باشد. به علاوه ما رواياتى داريم كه لفظ آن روايات به ويژه برده ها را در بر مى گيرد و مى گويد كه آنان نيز به طور كامل حدّ مى خورند؛ بنابراين شايسته نيست كه مجموع اين روايات را با اين روايت كنار زنيم و به ذهن نزديك است كه راوى، اين روايت را در خصوص زنا شنيده باشد؛ چرا كه زنا از حقوق الهى است و چون حدّ شرابخوار هم از حقوق الهى است، روايت را در مورد شرابخوار نيز جارى ساخته است. ولى تطبيق و حمل، شايسته نيست؛ چرا كه محال نيست كه زناكار - از بردگان - نيمى از حدّ ولى شرابخوار به طور كامل حدّ بخورد؛ گرچه حكم هر دو از حقوق خداوند عز و جل است. ديگر اين كه محتمل است وجه جارى در اين روايت همان توجيهى باشد كه ما در روايت اول قبلا آورديم (منظور روايتى است كه ما بعدا ذكر مى كنيم) و آن وجه تقيه است؛ چرا كه اين روايت مطابق با فتاوى برخى از اهل سنت است».

يحتمل أن يكون الوجه فيه ما قدّمناه في الخبر الأوّل (اي الخبر الآتى) من التّقيّة لموافقته لمذاهب بعض العامّة.

1462-46710-(28) تهذيب 92/10: استبصار 237/4: محمّد بن يعقوب عن كافى 241/7: الحسين بن محمّد عن معلّى بن محمّد(1) عن الحسن ابن عليّ‌(1)عن حمّاد بن عثمان قال: قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام كم التّعزير (هو - يب - صا) فقال دون الحدّ قال: قلت دون ثمانين فقال لا و لكن(2)دون الأربعين فإنّه حدّ المملوك قال: قلت و كم ذلك(3)قال قال (عليّ عليه السلام - يب - صا) على قدر ما يرى الوالى من ذنب الرّجل و قوّة بدنه. و يأتي هذا الخبر عن الكافي أيضاً و العلل في باب (19) ما ورد في أنّ التعزير كم هو من أبواب حدّ المحارب ج 31 (قال الشّيخ رحمه اللّه في التّهذيب فأوّل ما فيه أنّه ليس في ظاهر الخبر انّ حدّ العبد الّذى هو الأربعين انّما هو في شربه الخمر و إذا لم يكن ذلك في ظاهره جاز أن يكون ذلك حدّه فيما سواه و لو كان صريحاً بأنّ ذلك حدّه في شرب الخمر جاز لنا أن نحمله على ضرب من التّقيّة لأنّ ذلك موافق لمذهب بعض العامّة.)

1463-46711-(29) فقه الرّضا عليه السلام 310: فإذا شرب (أى المملوك) الخمر جلد ثمانين.

1464-46712-(30) كافى 214/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 90/10: أحمد بن محمّد عن ابن فضّال عن ابن بكير عن زرارة قال سمعت أبا جعفر عليه السلام يقول: اُقيم عبيد اللّه بن عمر و قد شرب الخمر فأمر به عمر أن يضرب فلم يتقدّم عليه أحد يضربه حتّى قام عليّ عليه السلام بنسعة(4)مثنيّة فضربه بها أربعين.

الإرجاعات

و تقدّم في رواية أبى الجارود (19) من باب (28) أقسام الخمر و أنواعه من أبواب الأشربة ج 29

قوله صلّى اللّه عليه و آله: من شرب الخمر فاجلدوه و من عاد فاجلدوه و من عاد في الرّابعة فاقتلوه. و في رواية إسحاق (8) من باب (5)أقسام حدود الزّنا من أبواب حدّ الزّنا ج 30

قوله: كيف صار في شرب الخمر ثمانين و في الزّنا مائة فقال يا إسحاق الحدّ واحد و لكن زيد في هذا لتضييعه النّطفة و لوضعه إيّاها في غير موضعها الّذى أمر اللّه عزّ و جلّ به. و في أحاديث


1) . الحسين بن عليّ - يب.

2) . و لكنّها - يب - صا.

3) . ذاك - يب - صا.

4) . النّسع: سير ينسج عريضاً تشدّ به الرّحال و القطعة منه نسعة.

5) . عليّ بن محمّد - صا.

1462-46710-(28) حمّاد بن عثمان گويد: «از امام صادق عليه السلام پرسيدم كه: تعزير چه اندازه است‌؟ حضرت فرمود:

كمتر از حدّ. حمّاد گويد: پرسيدم: كم تر از هشتاد؟ حضرت فرمود: نه، ولى كم تر از چهل؛ چرا كه چهل، حدّ برده است. حمّاد گويد: پرسيدم: تعزير چقدر است‌؟ حضرت بيان داشت: امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: به اندازه اى كه والى، گناه و توان بدنى مرد را تشخيص دهد» و اين روايت مجددا از كافى و علل الشرائع، در باب نوزدهم از ابواب حدّ محارب خواهد آمد.

شيخ طوسى رحمه الله در تهذيب گويد: «اولين اشكالى كه در اين روايت است اين كه، در ظاهر اين روايت نيامده كه حدّ برده كه چهل است تنها در شراب خوارى وى است و اگر در ظاهر روايت چنين چيزى نباشد، مى تواند اين حدّ برده در غير از شراب خوارى باشد. به علاوه، اگر روايت صراحت داشت كه اين حدّ برده است، در شراب خوارى باز ما مى توانستيم آن را بر نوعى از تقيه حمل كنيم؛ چرا كه اين نظر، موافق مذهب برخى از اهل سنت است».

1463-46711-(29) اگر برده شرب خمر كند، هشتاد تازيانه مى خورد.

1464-46712-(30) زراره گويد: «از امام باقر عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: عبيدالله بن عمر شرب خمر كرده بود و براى اجراى حدّ آورده شد. عمر دستور داده بود كه او را بزنند. هيچ كس براى اجراى حدّ بر وى پا پيش نگذاشت، تا آن كه امير المؤمنين على عليه السلام با ريسمانى (1)دولا برخاست و او را با آن چهل تا زد».

ارجاعات

گذشت:

در روايت نوزده از باب بيست و هشت از ابواب نوشيدنى ها، فرمودۀ پيامبر صلى الله عليه و آله كه: «هر كس شرب خمر كند، او را تازيانه بزنيد و هر كس كه مجددا شرب خمر كرد، او را تازيانه بزنيد و هر كس كه بار چهارم شرب خمر كرد، او را بكشيد».

و در روايت هشتم از باب يكم از ابواب حدّ زنا، اين گفته كه: «چگونه در شرب خمر هشتاد و در زنا صد تازيانه است‌؟ حضرت فرمود: اى اسحاق، حدّ يكى است ولى در زنا بيشتر شده است؛ چرا كه نطفه را از بين مى برد و آن را در غير جايگاهش كه خداوند عز و جل بدان دستور داده است، مى گذارد».

و در روايات باب هفده و باب پانزده از ابواب حدّ قذف، روايتى كه دلالت بر كيفيت حدّ شرابخوار دارد.


1) . رشته هاى چرم بافته شده كه با آن زين ها و كجاوه ها را مى بستند - م

باب (17) كيفيّة الجلد في الزّنا و باب (14) كيفيّة حدّ القاذف من أبواب حدّ القذف ما يدلّ على كيفيّة حدّ شارب الخمر. و في رواية أبى العلاء (8) من باب (27) انّ المملوك إذا زنى فعليه نصف الحدّ من أبواب حدّ الزنا

قوله عليه السلام: كان أبى يقول حدّ المملوك نصف حدّ الحرّ.

و في باب (1) حدّ القاذف من أبواب حدّ القذف ما يناسب الباب.

و يأتي في الباب التّالى ما يدلّ على ذلك. و في رواية أبى مريم (1) من باب (3) حكم من شرب الخمر في شهر رمضان

قوله: اُتِىَ أمير المؤمنين عليه السلام بالنّجاشىّ الشّاعر قد شرب الخمر في شهر رمضان فضربه ثمانين جلدة ثمّ حبسه ليلة ثمّ دعا به من الغد فضربه عشرين سوطاً فقال له يا أمير المؤمنين فقد ضربتنى ثمانين جلدة في شرب الخمر و هذه العشرين ما هى فقال عليه السلام لتجرّيك على شرب الخمر في شهر رمضان. و في سائر أحاديث الباب ما يناسب ذلك. و في أحاديث باب (5) انّ شارب الخمر و النّبيذ إذا أقيم عليه الحدّ مرّتين قتل في الثّالثة ما يدلّ على ذلك.

(2) باب حكم ضرب شارب الخمر بسوط له طرفان

1465-46713-(1) كافى 215/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 90/10: أحمد بن محمّد عن عليّ بن الحكم عن موسى بن بكر عن زرارة قال سمعت أبا جعفر عليه السلام يقول: انّ الوليد بن عقبة حين شهد عليه بشرب الخمر قال عثمان لعلىّ عليه السلام اقض بينه و بين هؤلاء الّذين زعموا(1) أنّه شرب الخمر فأمر عليّ عليه السلام فجلد بسوط له شعبتان أربعين جلدة.

(3) باب حكم من شرب الخمر في شهر رمضان

1466-46714-(1)كافى 216/7: تهذيب 94/10: أبو عليّ الأشعريّ عن محمّد بن سالم(2)عن أحمد بن النّظر عن عمرو بن شمر عن جابر رفعه عن أبي مريم قال: اُتى أمير المؤمنين عليه السلام بالنّجاشىّ‌

1) . يزعمون - يب.

2) . محمّد بن عبد الجبّار - يب.

و در روايت نه از باب بيست و هفت از ابواب حدّ زنا، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «پيوسته پدرم مى فرمود: حدّ برده، نيمى از حدّ آزاد است».

و در روايت باب يك از ابواب حدّ قذف مناسب اين باب است.

مى آيد:

در باب بعدى چيزى كه بر اين باب دلالت دارد و در روايت يكم از باب سوم، اين گفته كه:

«نجاشى شاعر را كه در ماه [مبارك] رمضان شرب خمر كرده بود، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند.

حضرت او را هشتاد تازيانه زد. آن گاه او را يك شب زندانى كرد و فردا او را آورد و بيست تازيانه زد. او به امير المؤمنين عليه السلام گفت: شما هشتاد تازيانه براى شرب خمر به من زديد ولى اين بيست تا چيست‌؟ حضرت فرمود: براى جرات تو بر شرب خمر در ماه [مبارك] رمضان است.»

و در ديگر روايات اين باب، روايتى كه مناسب اين باب است.

و در روايات باب پنجم، روايتى كه دلالت بر اين باب دارد.

باب 2 حكم تازيانه زدن به شرابخوار

1465-46713-(1) زراره گويد: «از امام باقر عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: وليد بن عقبه آن زمان كه عليه او به شراب خوارى شهادت داده شد، عثمان به امير المؤمنين على عليه السلام گفت: شما ميان وليد و آنان كه مى گويند وى شرب خمر كرده، قضاوت كنيد. امير المؤمنين عليه السلام دستور داد با تازيانه اى كه دو شاخه [\ دو سويه] داشت، چهل تازيانه خورد».

باب 3 حكم كسى كه در ماه مبارك رمضان شراب بخورد

1466-46714-(1) ابو مريم گويد: «نجاشى شاعر را كه در ماه [مبارك] رمضان شرب خمر كرده بود، نزد امير المؤمنين على عليه السلام آوردند. حضرت او را هشتاد تازيانه زد. پس از آن يك شب او را زندانى كرد و فردا او را خواست و بيست تازيانه زد. او به امير المؤمنين عليه السلام گفت: اى امير المؤمنين، هشتاد تازيانه به من براى شرب خمر زديد ولى اين بيست تازيانه چيست‌؟ حضرت فرمود: اين براى جرات تو بر شرب خمر در ماه [مبارك] رمضان است».

الشّاعر (و - يب) قد شرب الخمر في شهر رمضان فضربه ثمانين (جلدة - يب) ثمّ حبسه ليلة ثمّ دعا به من الغد فضربه عشرين سوطاً فقال (له - كا - يب) يا أمير المؤمنين فقد(1)ضربتنى (ثمانين جلدة(2)- يب) في شرب الخمر و هذه العشرين(3)ما هي فقال هذا لتجرّيك(4)على شرب الخمر في شهر رمضان. فقيه 40/4: و في رواية عمرو بن شمر عن جابر يرفعه: أنّ أمير المؤمنين عليه السلام أتى بالنّجاشىّ الحارثىّ الشّاعر قد شرب (و ذكر مثله).

1467-46715-(2) دعائم الإسلام 464/2: عن عليّ عليه السلام: أنّه أتى بالنّجاشىّ الشّاعر و قد شرب الخمر في شهر رمضان فجلده ثمانين جلدة ثمّ حبسه ثمّ أخرجه من غد فضربه تسعة و ثلاثين سوطاً فقال ما هذه العلاوة يا أمير المؤمنين قال لتجرّئك على اللّه و إفطارك في شهر رمضان.

1468-46716-(3) فقه الرّضا عليه السلام 309: و إن شرب الخمر في شهر رمضان جلد مائة، ثمانون لحدّ الخمر و عشرون لحرمة شهر رمضان.

1469-46717-(4) الغارات 533/2: عن عوانة قال: خرج النّجاشىّ في أوّل يوم من رمضان فمرّ بأبي سمّال الأسدىّ‌(5)و هو قاعد بفناء داره فقال له أين تريد قال أريد الكناسة قال هل لك في رءوس و أليات قد وضعت في التّنّور من أوّل اللّيل فأصبحت قد أينعت(6)و تهرّأت(7)قال ويحك في أوّل يوم من رمضان قال دَعنا ممّا لا نعرف(8)قال ثمّ مه قال ثمّ أسقيك(9)من شراب كالورس يطيّب النّفس(10)و يجرى في العِرق(11)و يزيد في الطّرق(12)يهضم الطّعام و يسهّل للفَدم(13)الكلام فنزل فتغدّيا ثمّ أتاه بنبيذ فشرباه فلمّا كان من آخر النّهار علت أصواتهما و لهما جار يتشيّع من أصحاب عليّ عليه السلام فأتى عليّاً عليه السلام فأخبره بقصّتهما فأرسل إليهما قوماً فأحاطوا بالدّار فأمّا أبو سمّال(14)فوثب إلى دور بنى أسد فأفلت و أمّا النّجاشىّ فأتى به عليّاً عليه السلام.


1) . هذا - يب.

2) . ثمانين سوطاً - فقيه.

3) . فهذه العشرون - فقيه.

4) . لتجرّئك - يب - لجرأتك - فقيه.

5) . أبى سمّاك الأسدىّ - خ.

6) . أى ادركت و نضجت.

7) . و قد تهرّأت - ك. تهرّأ اللّحم أي طبخ حتّى تفسّخ.

8) . ممّا لا يعرف - خ.

9) . استقبل - خ.

10) . في النّفس - ك.

11) . العروق - ك.

12) . الطّروق - ك.

13) . الفدم: العيىّ الثّقيل - للقدم - خ.

14) . أبو سمّاك - خ.

1467-46715-(2) نجاشى در ماه [مبارك] رمضان شرب خمر كرده بود. او را نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند.

حضرت وى را هشتاد تازيانه زد. پس از آن زندانش كرد و فردا بيرونش آورد و سى و نه تازيانه به او زد. پرسيد: «اى امير المؤمنين، اين اضافه چيست‌؟ حضرت فرمود: چون بر خدا جرات و در ماه [مبارك] رمضان افطار كرده اى».

1468-46716-(3) و اگر [كسى] در ماه [مبارك] رمضان شرب خمر كند، صد تازيانه مى خورد؛ هشتاد تازيانه به عنوان حدّ خمر و بيست تازيانه براى حرمت ماه [مبارك] رمضان.

1469-46717-(4) نجاشى در روز اول ماه [مبارك] رمضان بيرون آمد و با ابوسمّال اسدى كه در كنار خانه اش نشسته بود، روبه رو شد. ابوسمّال به نجاشى گفت: «كجا مى روى‌؟ او گفت: كناسه مى روم. ابوسمّال گفت: آيا به كله ها و دمبه هايى كه از ابتداى شب در تنور گذاشته شده و پخته و ترد شده، تمايل دارى‌؟ نجاشى گفت: واى بر تو، در روز اول ماه [مبارك] رمضان! ابوسمّال گفت: اين حرف ها را كه نمى دانيم، رها ساز. نجاشى پرسيد: پس ازآن چى‌؟ او گفت: پس ازآن، تو را از شرابى مثل گياه اسپرك كه انسان را حال مى آورد و در رگ ها حركت مى كند و بر قدرت آميزش مى افزايد و غذا را هضم مى كند و سخن گفتن را بر كسى كه سخت سخن مى گويد آسان مى سازد، مى نوشانم. خلاصه نجاشى به خانۀ او رفت و... با هم صبحانه خوردند. پس از آن برايش شراب كشمش آورد و هر دو خوردند. آخر روز كه شد، صداى شان بلند شد. در همسايگى اين دو، كسى از ياران امير المؤمنين عليه السلام بود كه دعوى تشيع داشت. او نزد امير المؤمنين عليه السلام آمد و حضرت را از جريان اين دو باخبر ساخت. حضرت گروهى را نزد اين دو نفر فرستاد. آنان خانه را محاصره كردند اماابوسمّال به خانه هاى بنى اسد گريخت و از دست آنان در رفت ولى نجاشى را نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند.

صبح كه شد، امير المؤمنين عليه السلام نجاشى را بازير جامه [\زير شلوار] در حالت ايستاده قرار داد و هشتاد تازيانه به وى زد؛ پس از آن بيست تازيانه اضافى زد. او گفت: اى امير المؤمنين، اما حدّى كه زديد مى شناسم ولى اين اضافه اى كه شناخته شده نيست، چيست‌؟ حضرت فرمود: اين اضافه براى جراتى است كه بر خداوند داشته اى و روزه خوارى در ماه [مبارك] رمضان كرده اى. آن گاه امير المؤمنين عليه السلام او را با زير جامه اش در برابر مردم بپاداشت. بچه ها صدا مى زدند: نجاشى خودش را كثيف كرده است! و او مى گفت: نه، به خدا سوگند! آن جامه ها يمانى است. هند بن عاصم سلولى عبورش به نجاشى افتاد. عبايى از جنس خز راه راه بر او انداخت. مردم هم شروع كردند عباهايى بر او انداختند تا آن كه عباهاى بسيارى جمع شد. پس از آن نجاشى اين شعر را گفت:

اگر خداوند به بنده اى از بندگان شايسته و پاكش درود مى فرستد، پس بر هند بن عاصم درود بفرستد».

فلمّا أصبح أقامه في سراويل فضربه ثمانين ثمّ زاده عشرين سوطاً فقال يا أمير المؤمنين [أمّا الحدّ فقد عرفته] فما هذه العلاوة الّتى لا تعرف(1) قال لجرأتك على ربّك و إفطارك في شهر رمضان ثمّ أقامه في سراويله للنّاس فجعل الصّبيان يصيحون (به - ئل) خرئ(2)النّجاشىّ فجعل يقول كلّا و اللّه إنّها يمانيّة [وكاؤها شعر] و مرّ به هند بن عاصم السّلوليّ فطرح عليه مطرفاً(1)ثمّ جعل النّاس يمرّون به فيطرحون عليه المطارف حتّى اجتمعت عليه مطارف كثيرة ثمّ أنشأ يقول:

إذا اللّه حيّىٰ صالحاً من عباده *** تقيّاً فحىّ اللّه هند بن عاصم.

1470-46718-(5) الجعفريّات 128: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه: انّ عليّاً عليه السلام أتى برجل شرب الخمر في شهر رمضان و أتى برجل مفطر في شهر رمضان نهاراً من غير علّة فضربه تسعة و ثلاثين سوطاً حين أفطر فيه. (هكذا في الأصل و لكن أسقط في المستدرك

قوله: (أتى برجل شرب الخمر في شهر رمضان). و الظّاهر أنّ الصّحيح ما في المستدرك لأنّه يناسب

قوله: (فضربه إلخ). و إلّا يلزم أن يكون العبارة فضربهما تسعة و ثلاثين سوطاً لا فضربه).

(4) باب سقوط الحدّ عمّن شرب الخمر جاهلاً بالتّحريم و عن المجنون و حكم اختبار شارب الخمر و امتحانه

اشاره

1471-46719-(2)دعائم الإسلام 464/2: عن جعفر بن محمّد عليه السلام انّه قال: من شرب الخمر و هو لا يعلم أنّها محرّمة و ثبت ذلك لم يحدّ. (تقدّم أيضاً في باب (8) أنّ من ارتكب ما يوجب الحدّ جاهلاً بالتحريم فلا يحدّ من أبواب الأحكام العامّة للحدود).

1472-46720-(3)تهذيب 97/10: استبصار 236/4: أحمد بن محمّد عن البرقيّ عن النّوفليّ عن السّكونىّ عن جعفر عن أبيه عن عليّ عليه السلام: أنّه أتى بشارب الخمر فاستقرأه القرآن فقرأ فأخذ


1) . المُطْرَف و المِطْرَف ج مطارف: رداء من خزّ ذو أعلامٍ‌.

2) . لا نعرف - ك.

3) . اى تغوّط.

1470-46718-(5) امام جعفر صادق عليه السلام از پدرشان از جدّشان روايت كرده اند كه: «مردى را كه در ماه [مبارك] رمضان شرب خمر كرده بود و نيز مردى را كه در ماه [مبارك] رمضان در روز بدون مريضى افطار كرده بود، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. حضرت او را سى و نه تازيانه زد؛ چون در ماه [مبارك] رمضان افطار كرده بود.» در كتاب جعفريات روايت چنين آمده است ولى در كتاب مستدرك اين گفته كه:

«مردى را كه در ماه [مبارك] رمضان شراب خورده بود و نزد امير المؤمنين آوردند، انداخته است» و ظاهرا صحيح همين است كه در مستدرك آمده؛ چون با اين تعبير كه حضرت او را سى و نه تازيانه زد، سازگار است. وگرنه لازم است كه عبارت اين گونه باشد: حضرت آن دو را سى و نه تازيانه زد؛ نه اين كه «او را زد».

باب 4 حكم شرابخوارى كه جاهل به حكم شرابخوارى، يا ديوانه بوده است

1471-46719-(1) امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: «كسى كه شراب بخورد و نمى دانسته كه شراب حرام است و اين جهل وى ثابت شود، حدّ نمى خورد». اين روايت در باب هشت از ابواب احكام عمومى حدود، نيز گذشت.

1472-46720-(2) امام جعفر صادق عليه السلام از پدرشان از امير المؤمنين عليه السلام روايت كرده اند كه: «شرابخوارى را نزد حضرت آوردند. حضرت از او خواست تا قرآن بخواند. او خواند. حضرت عباى او را گرفت و آن را در ميان عباهاى مردم انداخت و به او فرمود: عبايت را شناسايى كن و بيرون آور. او نتوانست. پس از آن، حضرت او را حدّ زد».

ردائه فألقاه مع أردية النّاس و قال له خلّص رداك(1) فلم يخلّصه فحدّه. فقيه 53/4: و في رواية السّكونىّ عن جعفر بن محمّد عن أبيه عليهما السلام انّ عليّاً عليه السلام: اُتِىَ بشارب فاستقرأه (و ذكر مثله). الجعفريّات 133: بإسناده عن جعفر بن محمّد قال أخبرنى أبى: أنّ عليّاً عليه السلام اُتِىَ بشارب فاستقرأه القرآن (و ذكر مثله).

الإرجاعات

و تقدّم في رواية أبي بصير (6) من باب (8) انّ من ارتكب ما يوجب الحدّ جاهلاً بالتّحريم فلا يُحدّ من أبواب الأحكام العامّة للحدود

قوله عليه السلام: فمن كان تلا عليه آية التّحريم فليشهد عليه فان لم يكن تُتلى عليه آية التّحريم فلا شيء عليه. و لاحظ ساير أحاديث الباب فانّ فيها ما يناسب ذلك. و في أحاديث باب (31) حكم المجنون و المجنونة و المعتوه إذا زنوا من أبواب حدّ الزّنا ما يدلّ على ذلك.

(5) باب أنّ شارب الخمر و النّبيذ و نحوهما إذا أقيم عليه الحدّ مرّتين قتل في الثّالثة

اشاره
1473-46721-(1)كافى 218/7: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد عن ابن أبي عمير عن هشام بن سالم عن سليمان بن خالد تهذيب 95/10: الحسين بن سعيد عن النّضر عن هشام عن سليمان بن خالد عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: من شرب الخمر فاجلدوه فإن عاد فاجلدوه فان عاد الثّالثة فاقتلوه. تهذيب 95/10:

الحسين بن سعيد عن فضالة بن أيّوب عن العلاء عن محمّد عن أبي جعفر عليه السلام: مثل ذلك.

كافى 218/7: أبو عليّ الأشعريّ عن محمّد بن عبد الجبّار عن تهذيب 95/10: صفوان عن منصور بن حازم عن أبي عبيدة عن أبي عبد اللّه عليه السلام (أنّه - يب) قال: من شرب (و ذكر مثله إلّا أنّه أسقط قوله: (الثّالثة). كافى 218/7: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد عن الحسن بن عليّ عن إسحاق بن عمّار عن أبي بصير عن أحدهما عليهما السلام قال: من شرب (و ذكر مثله).


1) . رداءك - يب.

ارجاعات

گذشت:

در روايت ششم از باب هشتم از ابواب عمومى حدود، فرمودۀ معصوم عليه السلام كه: «هر كس آيۀ حرمت شراب بر وى خوانده شده است، شهادت دهد ولى اگر آيۀ حرمت بر وى خوانده نشده است، چيزى بر او نيست».

در ديگر روايات اين باب نيز بنگر؛ چرا كه درآن، رواياتى مناسب اين باب وجود دارد.

و در روايات باب سى و يك از ابواب حدّ زنا، روايتى كه بر اين مفاد دلالت دارد.

باب 5 حكم خورندۀ شراب انگور و كشمش كه دوبار بر او حدّ جارى شده است

1473-46721-(1) امام صادق عليه السلام بيان داشت: «رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس شراب بخورد، او را تازيانه بزنيد.

اگر دوباره خورد، او را تازيانه بزنيد و اگر براى بار سوم خورد، او را بكشيد».

1474-46722-(1)تهذيب 95/10: الحسين بن سعيد عن إبراهيم ابن أبي البلاد عن أبيه عن الأصبغ أو عن حبّة العرنيّ قال: قال أمير المؤمنين عليه السلام: على منبر الكوفة من شرب شربة خمر فاجلدوه فان عاد فاجلدوه فان عاد فاقتلوه.

1475-46723-(3) أمالى ابن الطّوسىّ 394: حدّثنا الشّيخ السّعيد الإمام المفيد أبو عليّ الحسن بن محمّد بن الحسن بن عليّ الطّوسىّ عن أبيه قال أخبرنا ابن مخلّد قال أخبرنا الخلدىّ قال حدّثنا محمّد بن إبراهيم بن زياد الرّازيّ بمصر قال حدّثنا سهل بن زنجلة قال حدّثنا الصّباح بن محارب قال حدّثنا داود الأودىّ عن سمّاك عن خالد بن جرير(2)عن جرير بن عبد اللّه قال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: إذا شرب الخمر فاجلدوه فان عاد فاجلدوه فان عاد فاقتلوه.

1476-46724-(4) المقنع 153: و إذا شرب الرّجل مرّة ضرب ثمانين جلدة فان عاد جلد فان عاد قتل.

1477-46725-(5) الاختصاص 309: يعقوب بن يزيد و محمّد بن عيسى بن عبيد عن زياد بن مروان القندىّ عن محمّد بن عمّار عن الفضيل بن يسار قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام كيف كان يصنع أمير المؤمنين عليه السلام بشارب الخمر فقال كان يحدّه قلت فإن عاد قال كان يحدّه قلت فإن عاد قال كان يقتله قلت فكيف كان يصنع بشارب المسكر قال مثل ذلك قلت فمن شرب شربة مسكر كمن شرب شربة خمر فقال سواء. (تقدّم هذا الخبر في باب (38) تحريم كلّ مسكر من أبواب الأشربة ج 29).

1478-46726-(6) كافى 218/7: عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى عن تهذيب 95/10: يونس عن المعلّى عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله إذا اُتى بشارب الخمر ضربه (ضربة - يب) ثمّ إن اُتى به ثانية ضربه ثمّ إن(2) اُتى به ثالثة ضرب عنقه.

1479-46727-(7) تفسير العيّاشىّ 342/1: عن أبي الرّبيع عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله إذا أتى بشارب الخمر ضربه فإذا أتى به ثانية ضربه فإذا أتى به ثالثة ضرب عنقه قلت فان أخذت شارب نبيذ مسكر قد انتشأ منه قال يضرب ثمانين جلدة فان أخذ ثالثة قتل كما يقتل شارب الخمر. (تقدّم هذا الخبر أيضاً في باب (2) تحريم الميتة من أبواب الأطعمة ج 28).


1) . إذا - يب.

2) . خالد عن حريز بن عبد اللّه - ئل.

1474-46722-(2) امير المؤمنين على عليه السلام بر منبر كوفه فرمود: «هر كس كه يك بار خمر بنوشد، او را تازيانه بزنيد.

اگر مجددا خورد، او را تازيانه بزنيد. اگر بازهم خورد، او را بكشيد».

1475-46723-(3) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «اگر [كسى] شراب خورد، تازيانه اش بزنيد و اگر مجددا خورد، باز او را تازيانه بزنيد ولى اگر باز هم خورد، او را بكشيد».

1476-46724-(4) اگر مردى يك بار شراب بخورد، هشتاد تازيانه مى خورد. اگر مجددا خورد تازيانه مى خورد، ولى اگر مجددا خورد، كشته مى شود.

1477-46725-(5) فضيل بن يسار گويد: «از امام صادق عليه السلام پرسيدم كه: امير المؤمنين عليه السلام با شرابخوار چه مى كرد؟ حضرت فرمود: او را حدّ مى زد. پرسيدم: اگر مجددا شراب مى خورد؟ فرمود: او را حدّ مى زد. پرسيدم:

اگر باز شراب مى خورد؟ حضرت فرمودكه: او را مى كشت. پرسيدم: حضرت با كسى كه يك جرعۀ مست كننده مى خورد، چه مى كرد؟ فرمود: مشابه همين كار را. پرسيدم: بنابراين كسى كه يك بار مست كننده بنوشد، مانند كسى است كه يك بار خمر نوشيده است‌؟ حضرت فرمود: يكسان است».

(اين روايت در باب سى و هشتم از ابواب نوشيدنى ها، گذشت).

1478-46726-(6) امام صادق عليه السلام فرمود: «پيوسته رسول خدا صلى الله عليه و آله چنين بودند كه اگر شرابخوارى را نزد ايشان مى آوردند، او را (تازيانه) مى زد. پس از آن، اگر بار دوم مى آوردند، او را (تازيانه) مى زد. ولى پس از آن اگر در بار سوم مى آوردند، او را گردن مى زد».

1479-46727-(7) امام صادق عليه السلام فرمود: «پيوسته رسول خدا صلى الله عليه و آله چنين بودند كه اگر شرابخوارى را نزد ايشان مى آوردند، او را (تازيانه) مى زد و اگر براى بار دوم مى آوردند، باز او را (تازيانه) مى زد ولى اگر در بار سوم مى آوردند، او را گردن مى زد. پرسيدم: اگر كسى را كه شراب كشمش مست كننده خورده و از آن مست شده است، دستگير كنند؟ حضرت فرمود: هشتاد تازيانه مى خورد و اگر براى بار سوم او را دستگير كنند، كشته مى شود؛ آن گونه كه شرابخوار كشته مى شود».

(اين روايت نيز در باب دوم از ابواب خوراكى ها، گذشت).

1480-46728-(8) تهذيب 97/10: استبصار 235/4: يونس عن ابن مسكان عن سليمان بن خالد قال: كان أمير المؤمنين عليه السلام يضرب في النّبيذ المسكر ثمانين كما يضرب في الخمر و يقتل في الثّالثة كما يقتل صاحب الخمر.

1481-46729-(9) كافى 218/7: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد عن عليّ بن حديد و ابن أبى عمير علل الشّرائع 547: أبى رحمه اللّه قال حدّثنا سعد بن عبد اللّه عن يعقوب بن يزيد عن محمّد ابن أبي عمير عن جميل بن درّاج عن أبي عبد اللّه عليه السلام أنّه قال: في شارب الخمر إذا شرب(1) ضرب فإن عاد ضرب فإن عاد قتل في الثّالثة قال جميل و (قد - العلل) روى بعض أصحابنا أنّه يقتل في الرّابعة (قال ابن أبي عمير: كان المعنى أن يقتل في الثّالثة - كا) و من كان إنّما يؤتى به(1)يقتل في الرّابعة. تهذيب 95/10: أحمد بن محمّد عن ابن أبي عمير: مثله سنداً و متناً الى قوله: الثّالثة.

1482-46730-(10) فقيه 40/4: و قد روى: أنّه يقتل في الرّابعة.

1483-46731-(11) تهذيب 97/10: استبصار 235/4: يونس عن هشام ابن إبراهيم المشرقىّ عمّن رواه عن أبي عبد اللّه عليه السلام انّه قال: كان أمير المؤمنين عليه السلام يجلد في قليل النّبيذ كما يجلد في قليل الخمر و يقتل في الثّالثة من النّبيذ كما يقتل في الثّالثة من الخمر.

1484-46732-(12) فقه الرّضا 309: أصحاب الكبائر كلّها إذا أقيم عليهم الحدّ مرّتين قتلوا في الثّالثة و شارب الخمر في الرّابعة.

1485-46733-(13) قرب الإسناد 258: عبد اللّه بن الحسن عن جدّه عليّ بن جعفر عن أخيه موسى بن جعفر قال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: ان شرب الخمر فاجلدوه فان عاد فاجلدوه فان عاد فشربها الثّالثة فاقتلوه.

الإرجاعات

و تقدّم في رواية أبى الجارود (19) من باب (28) أقسام الخمر من أبواب الأشربة ج 29

قوله عليه السلام: من شرب الخمر فاجلدوه و من عاد فاجلدوه و من عاد في الرّابعة فاقتلوه. و في رواية يونس (2)من باب (20) انّ أصحاب الكبائر إذا اُقيم عليهم الحدّ مرّتين قتلوا في الثّالثة من أبواب الأحكام العامّة للحدود ج 30

قوله عليه السلام: أصحاب الكبائر كلّها إذا اُقيم عليهم الحدّ


1) . أى يؤتى به في الرّابعة و لم يؤت به في الثّالثة.

2) . شربها - العلل.

1480-46728-(8) سليمان بن خالد گويد: «پيوسته امير المؤمنين عليه السلام در مورد شراب كشمش مست كننده هشتاد تازيانه مى زد؛ همان گونه كه در مورد شراب انگور مى زد و در بار سوم مى كشت؛ همان گونه كه شرابخوار را مى كشت».

1481-46729-(9) جميل بن درّاج گويد: «امام صادق عليه السلام دربارۀ شرابخوار فرمود: اگر بخورد، [تازيانه] زده مى شود و اگر دوباره خورد، [تازيانه] زده مى شود، اگر مجددا خورد، در مرحلۀ سوم كشته مى شود.

جميل گويد: بعضى از ياران ما روايت كرده اند كه: در بار چهارم كشته مى شود». ابن ابى عمير گويد:

«منظور اين است كه در بار سوم كشته مى شود و كسى كه در بار چهارم آورده شده است، در بار چهارم كشته مى شود».

1482-46730-(10) و روايت شده است كه: «در بار چهارم كشته مى شود».

1483-46731-(11) امام صادق عليه السلام فرمود: «پيوسته امير المؤمنين عليه السلام در نوشيدن اندكى از شراب كشمش، تازيانه مى زد؛ آن گونه كه در نوشيدن كمى از خمر تازيانه مى زد و در بار سوم شراب كشمش، مى كشت؛ همان گونه كه در بار سوم شراب انگور مى كشت».

1484-46732-(12) مرتكبان كبائر اگر دوبار حدّ بر آنان جارى شود، در بار سوم كشته مى شوند ولى شرابخوار در بار چهارم كشته مى شود.

1485-46733-(13) امام كاظم عليه السلام بيان داشت: «رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: اگر [كسى] شرب خمر كرد، او را تازيانه بزنيد و اگر دوباره خورد، او را تازيانه بزنيد و اگر در بار سوم خورد، او را بكشيد».

ارجاعات

گذشت:

در روايت نوزده از باب بيست و هشت از ابواب نوشيدنى ها، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «هر كس شرب خمر كرد، او را تازيانه بزنيد و اگر دو بار خورد، او را تازيانه بزنيد و هر كس كه براى بار چهارم خورد، او را بكشيد».

و در روايت يكم از باب بيستم از ابواب احكام عمومى حدود، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه:

«مرتكبان كبائر اگر حدّ بر آنان دوبار اجرا شود، در بار سوم كشته مى شوند» و در روايت دوازده از باب يك، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «اگر شرابخوار مجددا شراب خورد، دربار سوم او را بكشيد».

و در روايت چهارده، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «اگر شرابخوار حدّ خورد، پس از آن سه بار شراب خورد و در هر بار حدّ بر او جارى شود، كشته مى شود» و در روايت پانزده، اين گفته كه: «اگر شرابخوارى را نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله براى بار سوم مى آوردند، حضرت گردن وى را مى زد».

مرّتين قتلوا في الثالثة. و في رواية زرارة (12) من باب (1) أنّ شارب الخمر يجلد ثمانين جلدة

قوله عليه السلام: فان عاد (شارب الخمر) فاقتلوه في الثالثة.

و في رواية الدعائم (14) قوله عليه السلام:

فإذا حدّ شارب الخمر ثمّ عاد ثلاث مرّات كلّ ذلك يحدّ فيه قتلَ‌.

و في رواية أبى الصّباح (15) قوله: فإن اُتىَ صلّى اللّه عليه و آله بشارب الخمر ثالثة ضرب صلّى اللّه عليه و آله عنقه.

و قوله:

فان أخذ بشارب النّبيذ ثالثة قال عليه السلام يقتل كما يقتل شارب الخمر.

(6) باب ثبوت الحدّ علىٰ من شرب الفقّاع

اشاره

1486-46734-(1) تهذيب 98/10: محمّد بن الحسن الصفّار عن محمّد بن الحسين عن محمّد بن إسماعيل بن بزيع عن أبي الحسن عليه السلام قال: سألته عن الفقّاع فقال خمر و فيه حدّ شارب الخمر.

1487-46735-(2) مستدرك 71/17: نقلاً عن الشّيخ الطّوسىّ في رسالة تحريم الفقّاع و روى أبو خديجة عن أبي عبد اللّه أنّه قال: في الفقّاع حدّ الخمر.

1488-46736-(3) تهذيب 98/10: محمّد بن أحمد بن يحيى عن أبي عبد اللّه عن منصور بن العبّاس عن عمرو بن سعيد عن ابن فضّال و ابن الجهم عن أبي الحسن عليه السلام قالا: سألناه عن الفقّاع فقال خمر و فيه حدّ شارب الخمر.

الإرجاعات

و تقدّم في أحاديث باب (43) تحريم الفقّاع إذا غلى من أبواب الأشربة ج 29 ما يدلّ على ذلك.

و نيز اين گفته كه: «اگر كسى را كه شراب كشمش خورده براى بار سوم مى گرفتند، حضرت مى فرمود: كشته مى شود؛ همان گونه كه شرابخوار كشته مى شود».

باب 6 ثبوت حدّ بر خورندۀ آبجو

1486-46734-(1) اسماعيل بن بزيع گويد: «از امام رضا عليه السلام دربارۀ آبجو پرسيدم. حضرت فرمود: شراب است و در آن حدّ شرابخوار است».

1487-46735-(2) ابو خديجه از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه: «[امام] فرمود: در مورد آبجو حدّ شراب است».

1488-46736-(3) ابن فضّال و ابن جهم گويند: «از امام رضا عليه السلام دربارۀ آبجو پرسيديم. حضرت فرمود: شراب است و در آن حدّ شرابخوار است».

ارجاعات

گذشت:

در روايات باب چهل و سه از ابواب نوشيدنى ها، روايتى كه بر اين مفاد دلالت دارد.

أبواب حدّ السّرقة

(1) باب تحريم السّرقة و لزوم قطع يد السّارق و بيان علّته و ما ورد في أنّه إذا استوفى ثمن دية يده أظهره اللّه عليه و انّه لا يسرق و هو مؤمن

اشاره

قال اللّه تعالى في سورة المائدة (5):38: «وَ اَلسّٰارِقُ وَ اَلسّٰارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُمٰا جَزٰاءً بِمٰا كَسَبٰا نَكٰالاً مِنَ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ‌».

يوسف (12):73-75: «قٰالُوا تَاللّٰهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ مٰا جِئْنٰا لِنُفْسِدَ فِي اَلْأَرْضِ وَ مٰا كُنّٰا سٰارِقِينَ * قٰالُوا فَمٰا جَزٰاؤُهُ إِنْ كُنْتُمْ كٰاذِبِينَ * قٰالُوا جَزٰاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِي رَحْلِهِ فَهُوَ جَزٰاؤُهُ كَذٰلِكَ نَجْزِي اَلظّٰالِمِينَ‌».

الممتحنة (60):12: «يٰا أَيُّهَا اَلنَّبِيُّ إِذٰا جٰاءَكَ اَلْمُؤْمِنٰاتُ يُبٰايِعْنَكَ عَلىٰ أَنْ لاٰ يُشْرِكْنَ بِاللّٰهِ شَيْئاً وَ لاٰ يَسْرِقْنَ وَ لاٰ يَزْنِينَ وَ لاٰ يَقْتُلْنَ أَوْلاٰدَهُنَّ وَ لاٰ يَأْتِينَ بِبُهْتٰانٍ يَفْتَرِينَهُ بَيْنَ أَيْدِيهِنَّ وَ أَرْجُلِهِنَّ وَ لاٰ يَعْصِينَكَ فِي مَعْرُوفٍ فَبٰايِعْهُنَّ وَ اِسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اَللّٰهَ إِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ‌».

1489-46737-(1)كافى 260/7: محمّد بن يحيى عن محمّد بن أحمد عن محمّد بن عيسى عن أحمد بن عمر الحلّال تهذيب 148/10: أحمد بن محمّد بن عيسى عن أحمد بن عمر الحلّال قال قال ياسر عن بعض الغلمان فقيه 43/4: عن أبي الحسن (الرّضا - فقيه) عليه السلام أنّه قال: لا يزال العبد يسرق حتّى إذا استوفى ثمن(1) يده أظهره(2)اللّه عزّ و جلّ عليه. عيون الأخبار 289/1: حدّثنا

1) . دية - فقيه - ثمن دية يده - عيون.

2) . أظهرها - كا.

فصل هفتم: باب هاى حدّ سرقت

باب 1 حرمت سرقت و لزوم قطع دست سارق

دست مرد سارق و زن سارق را به كيفر عملى كه انجام داده اند به عنوان يك مجازات الهى قطع كنيد و خداوند توانا و حكيم است.(1)گفتند: به خدا سوگند! شما مى دانيد ما نيامده ايم كه در اين سرزمين فساد كنيم و ما هرگز سارق نبوده ايم. آنها گفتند: اگر دروغگو باشيد، كيفرش چيست‌؟ گفتند: هر كس (آن پيمانه) در بار او پيدا شود، خودش كيفر آن خواهد بود (و به خاطر اين كار بردۀ شما خواهد شد). ما اين گونه ستمگران را كيفر مى دهيم.(2)

اى پيامبر، هنگامى كه زنان مؤمن نزد تو آيند تا با تو بيعت كنند كه چيزى را شريك خدا قرار ندهند، سرقت و زنا نكنند...(3)

1489-46737-(1) امام رضا عليه السلام فرمود: «همواره بنده سرقت مى كند تا آن زمان كه پول معادل دستش را كامل كند و خداوند عز و جل سرقت را عليه وى آشكار مى سازد».


1) . مائده، 38/5.

2) . يوسف، 73/12-75.

3) . ممتحنه، 12/60.

أبى رضي اللّه عنه قال حدّثنا أحمد بن إدريس قال حدّثنا محمّد بن أحمد ابن يحيى بن عمران الأشعريّ عن محمّد بن عيسى بن عبيد رفعه إلى أبى الحسن الرّضا عليه السلام: (مثله).

1490-46738-(1)عيون الأخبار 96/2: بالإسناد المتقدّم في باب كيفيّة الوضوء عن محمّد بن سنان عن أبي الحسن الرّضا عليه السلام فيما كتب إليه من جواب مسائله: و علّة قطع اليمين من السّارق و لأنّه يباشر الأشياء بيمينه و هي أفضل أعضائه و أنفعها له فجعل قطعها نكالاً(2)و عبرة للخلق لئلّا يبتغوا أخذ الأموال من غير حلّها و لأنّه أكثر ما يباشر السرقة بيمينه و حرم غصب الأموال و أخذها من غير حلّها لما فيه من أنواع الفساد و الفساد محرّم لما فيه من الفناء و غير ذلك من وجوه الفساد و حرمة السّرقة لما فيه من فساد الأموال و قتل الأنفس لو كانت مباحة و لما يأتي في التّغاصب من القتل و التّنازع و التّحاسد و ما يدعو إلى ترك التّجارات و الصّناعات في المكاسب و اقتناء الأموال إذا كان الشّيء المقتنى لا يكون أحد أحقّ به من أحد.

1491-46739-(3)أمالى ابن الطّوسىّ 439: حدّثنا الشّيخ السّعيد الإمام المفيد أبو عليّ الحسن بن محمّد بن الحسن بن عليّ الطّوسىّ عن أبيه قال حدّثنا جعفر بن عليّ بن الحسن بن عليّ بن عبد اللّه بن المغيرة الكوفيّ قال حدّثنا جدّى الحسن بن عليّ عن جدّه عبد اللّه بن المغيرة عن إسماعيل ابن مسلم عن الصّادق جعفر بن محمّد عن أبيه عليهما السلام قال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: أربع لا يدخل واحدة منهنّ بيتاً الّا خرب و لم يعمر (بالبركة - ئل) الخيانة و السّرقة و شرب الخمر و الزّنا.

1492-46740-(4) الجعفريّات 142: بإسناده عن عليّ بن أبي طالب عليه السلام قال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: رأيت في النّار صاحب العباءة الّذى غلّها و رأيت في النّار صاحب المحجن الّذى كان يسرق الحاجّ بمحجنه و رأيت في النّار صاحبة الهرّة تنهشها(2) مقبلة و مدبرة كانت أوْثَقَتْها فلم تكن تطعمها و لم ترسلها تأكل من خشاش(3) الأرض و دخلت الجنّة فرأيت فيها صاحب الكلب الّذى أرواه من الماء. دعائم الإسلام 468/2: روينا عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن آبائه أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال: رأيت في النّار (و ذكر نحوه الى قوله: الأرض).


1) . انتهشت اعضاؤنا: هزلت و دقّت - نهشه إذا جهده و أوقعه في الحاجة.

2) . نكالاً أي جعلنا هذه الفعلة عبرة.

3) . حشاش - خ.

1490-46738-(2) امام رضا عليه السلام در پاسخ پرسش هاى محمد بن سنان، براى وى مرقوم فرمود: «قطع دست راست سارق به اين دليل است كه او با دست راستش به اشيا نزديك مى شود و دست راست بهترين عضوها و سودمندترين آنها براى وى است؛ لذا خداوند قطع دست را كيفر و عبرت براى مردم قرار داده است، تا به دنبال گرفتن اموال از غير راه حلال نباشند و باز به اين دليل است كه بيشتر موارد سرقت با دست راست است و غصب اموال مردم و تصاحب آن از غير راه حلال، حرام است؛ چون كه انواع فساد در آن است و فساد حرام است؛ چرا كه در آن نابودى و وجوه ديگر فساد است و حرام بودن سرقت باز به اين دليل است كه اگر سرقت مجاز باشد، اموال از بين مى رود و كشتار انسان ها شكل مى گيرد و باز حرمت سرقت بدان جهت است كه اگر بنا باشد مردم مال يكديگر را به زور بگيرند، كشتار، درگيرى، حسد ورزى نسبت به يكديگر و چيزهاى ديگرى پديد مى آيد كه سبب مى شود مردم تجارت ها، صنعت ها و جمع آورى اموال را رها كنند. اگر بنا باشد آنچه فراهم آورده اند، كسى نسبت به آن از ديگرى سزاوارتر نباشد».

1491-46739-(3) پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «چهار چيز است كه يكى از آنها به خانه اى راه پيدا نمى كند، مگر آن كه آن خانه ويران مى شود و آبادى در آن نخواهد بود: 1 - خيانت 2 - سرقت 3 - شراب خوارى 4 - زنا.»

1492-46740-(4) امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام بيان داشت: «پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: آن كس را كه با خود عبايى داشت كه آن را سرقت كرده بود، در آتش ديدم و باز دارندۀ عصاى سركج كه با آن از حجاج سرقت مى كرد، در آتش ديدم و زنى را كه گربه اى داشت و آن گربه او را از جلو و پشت دندان مى گرفت، در آتش ديدم. اين همان زن است كه اين گربه را بسته بود. نه به او غذا مى داد و نه او را آزاد و رها مى كرد تا خود از حشرات و پرندگان زمين چون گنجشك بخورد و به بهشت درآمدم و همان كس را كه سگش را سيراب كرده بود، ديدم.»

1493-46741-(5) قرب الإسناد 299: عبد اللّه بن الحسن عن جدّه عليّ بن جعفر عن أخيه موسى بن جعفر عليهما السلام قال و قال أخى قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: لا يزنى الزّانى و هو مؤمن و لا يسرق السّارق حين يسرق و هو مؤمن.

1494-46742-(6) عوالى اللّئالى 40/1: و روى عنه صلّى اللّه عليه و آله أنّه قال: لا يزنى الزّانى حين يزنى و هو مؤمن و لا يسرق السّارق حين يسرق و هو مؤمن.

1495-46743-(7) دعائم الإسلام 468/2: عن جعفر بن محمّد عليهما السلام أنّه قال: لا يسرق السّارق حين يسرق و هو مؤمن.

1496-46744-(8) أمالي المفيد 21: حدّثنا الشّيخ الجليل المفيد أبو عبد اللّه محمّد بن محمّد بن النّعمان قال أخبرنى أبو بكر محمّد بن عمر الجعابىّ قال حدّثنا أبو العبّاس أحمد بن محمّد بن سعيد الهمدانيّ قال حدّثنا أحمد بن يحيى بن زكريّا و محمّد بن عبد اللّه بن محمّد بن سالم في آخرين قالا حدّثنا عبد اللّه بن سالم قال حدّثنا هشام بن مهران عن خاله محمّد بن زيد العطّار و كان من كبار أصحاب الأعمش قال حدّثنا محمّد بن أحمد بن الحسن قال حدّثنا منذر بن جيفر(1)قال حدّثنا محمّد بن يزيد البانىّ‌(2)قال: كنت عند جعفر بن محمّد عليهما السلام و دخل عليه عمر بن قيس الماصر و أبو حنيفة و عمر بن ذرّ في جماعة من أصحابهم فسألوه عن الإيمان فقال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: لا يزنى الزّانى و هو مؤمن و لا يسرق و هو مؤمن و لا يشرب الخمر و هو مؤمن الخبر.

الإرجاعات

و تقدّم في أحاديث باب (19) مصرف ما جعل للكعبة من أبواب بدء المشاعر و فضلها ج 12 ما يدلّ على انّ القائم عليه السلام إذا قام أخذ بنى شيبة و قطع أيديهم و طاف بهم و قال هؤلاء سرّاق اللّه لأنّهم يأخذون من النّاس ما جعلوه هدياً للكعبة. و في رواية إسحاق (5) من باب (11) ما ورد في بيان الكبائر من أبواب جهاد النّفس ج 16

قوله عليه السلام: في قول اللّه عزّ و جلّ «اَلَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبٰائِرَ اَلْإِثْمِ وَ اَلْفَوٰاحِشَ إِلاَّ اَللَّمَمَ‌» قال الفواحش الزّنا و السّرقة.

و في رواية أعمش (11) قوله عليه السلام: و الكبائر محرّمة و هي الشّرك باللّه (الى أن قال) و السّرقة.


1) . منذر بن جعفر - ك.

2) . محمّد بن بريد البانىّ - خ ك.

1493-46741-(5) على بن جعفر گويد: «برادرم موسى بن جعفر عليه السلام بيان داشت: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: زناكار در حالى كه ايمان دارد، زنا نمى كند و سارق در حالى كه ايمان دارد، سرقت نمى كند».

1494-46742-(6) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «زناكار در حالى كه زنا مى كند، با ايمان نيست و سارق در حالى كه سرقت مى كند، با ايمان نيست».

1495-46743-(7) امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: «سارق زمانى كه سرقت مى كند، با ايمان نيست».

1496-46744-(8) محمد بن يزيد بانى گويد: «نزد امام صادق عليه السلام بودم كه عمر بن قيس ماصر و ابوحنيفه و عمر بن ذرّ، به همراه جماعتى از ياران شان خدمت امام عليه السلام رسيدند. اينان دربارۀ ايمان از امام عليه السلام پرسيدند و حضرت بيان داشت: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: زناكار در حال زنا، ايمان ندارد و فرد در حال ايمان، سرقت نمى كند و در حال ايمان، شرب خمر نمى كند...»

ارجاعات

گذشت:

در روايات باب نوزدهم از ابواب آغاز مشاعر حج و فضيلت آنها، رواياتى كه دلالت دارد حضرت قائم عليه السلام به هنگام قيام، بنى شيبه را دستگير مى كند و دستان شان را قطع مى كند و آنان را در شهر مى گرداند و اعلام مى كند كه: اينان سارقان خانۀ خدايند؛ چرا كه اينان آنچه مردم آن را قربانى براى كعبه قرار مى دهند، مى گيرند.

و در روايت پنجم از باب يازده از ابواب جهاد با نفس، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «دربارۀ فرمايش خداوند عز و جل كه: همان ها كه از گناهان بزرگ و اعمال زشت دورى مى كنند، جز گناهان صغيره (1)كه حضرت فرمود: منظور از اعمال زشت، زنا و سرقت است».

و در روايت يازده، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «همۀ گناهان كبيره حرام است و آنها شرك ورزى به خدا و سرقت است».

و در روايت سيزده، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «و آنها [يعنى گناهان كبيره]، كشتن فردى كه خداوند ريختن خونش را حرام كرده است و زنا و سرقت...».

و در روايت هفده، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «بزرگ ترين گناه كبيره همان شرك ورزى است (تا آنجا كه مى گويد): از امام عليه السلام پرسيدم: زنا و سرقت [چگونه اند]؟ حضرت فرمود: اين دو، از آن نيست».


1) . سورۀ نجم، آيۀ 32/53.

و في رواية ابن شاذان (13) قوله عليه السلام: و هي (أى الكبائر) قتل النّفس الّتى حرّم اللّه تعالى و الزّنا و السّرقة إلخ.

و في رواية ابن مسلم (17) قوله عليه السلام: أكبر الكبائر الشّرك (الى أن قال): فقلت له الزّناء و السّرقة فقال عليه السلام ليسا من ذاك.

و في رواية إسماعيل الكاتب (44) قوله: يا عمّ ما أكبر الكبائر قال عليه السلام شرب الخمر (الى أن قال): شرب الخمر يدخل صاحبه في الزناء و السرقة و قتل النفس الّتى حرّم اللّه. و في رواية الأصبغ (1) من باب (16) انّ العبد إذا أذنب فارقه روح الإيمان ما يدلّ على أنّ السّارق لا يسرق و هو مؤمن.

و في رواية عبيد (4) قوله عليه السلام: يا ابن قيس أمّا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فقد قال لا يزنى الزّانى و هو مؤمن و لا يسرق السّارق و هو مؤمن فاذهب أنت و أصحابك حيث شئت.

و في رواية الأزديّ (7) قوله عليه السلام: و لا يسرق السّارق و هو مؤمن. و في رواية ابن مسلم (33) من باب (1) تحريم الزّناء من أبواب النكاح المحرّم ج 25

قوله صلّى اللّه عليه و آله: و لا يسرق السّارق حين يسرق و هو مؤمن.

و في رواية زرارة (35) مثله و زاد: إذا فعل شيئاً من ذلك خرج منه روح الإيمان. و في أحاديث باب (7) أنّه لا كفالة في حدّ و لا شفاعة من أبواب الاحكام العامّة للحدود ما يدلّ على حرمة السّرقة و لزوم قطع يد السّارق.

و في رواية أبى عبيدة (3) من باب (8) انّ من ارتكب ما يوجب الحدّ جاهلاً بالتّحريم فلا يحدّ

قوله عليه السلام: لو وجدت رجلاً من العجم أقرّ بجملة الإسلام لم يأته شيء من التّفسير زنى أو سرق أو شرب الخمر لم أقم عليه الحدّ إذا جهله. و في رواية ابن سنان (1) من باب (9) انّ من ارتكب ما يوجب الحدّ فتاب قبل أن يؤخذ فلا يحدّ

قوله عليه السلام: السّارق إذا جاء من قِبَل نفسه تائباً إلى اللّه عزّ و جلّ و ردّ سرقته على صاحبه فلا قطع عليه.

و يأتي في أحاديث الباب التّالى و سائر الأبواب المربوطة بالسّرقة ما يدلّ على ذلك.

و في كثير من أحاديث باب (1) ما ورد في بيان حدّ المحارب ج 31 ما يناسب الباب فلاحظ. و في رواية العوالى (42) من باب (1) حرمة قتل المؤمن من أبواب القتل و القصاص

قوله صلّى اللّه عليه و آله: لا يسرق السّارق حين يسرق و هو مؤمن.

و در روايت چهل و چهار، اين گفته كه: «اى عمر، بزرگ ترين گناه كبيره چيست‌؟ حضرت فرمود:

شرب خمر. (تا آنجا كه مى گويد): شرب خمر صاحبش را در زنا، سرقت و كشتن فردى كه خداوند ريختن خونش را حرام كرده است، وارد مى كند».

و در روايت يكم از باب شانزده، روايتى كه مى گويد: «سارق در حالى كه سرقت مى كند، ايمان ندارد».

و در روايت چهارم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «اى پسر قيس، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: زناكار در حالى كه زنا مى كند، ايمان ندارد و سارق در حالى كه سرقت مى كند، ايمان ندارد. اما تو و يارانت هر سو كه مى خواهى، برو».

و در روايت هفت، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «سارق در حالى كه سرقت مى كند، ايمان ندارد».

و در روايت سى و سه از باب يكم از ابواب نكاح محرم، فرمودۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله كه: «سارق در حال سرقت، ايمان ندارد».

و در روايت سى و پنج مانند همين آمده است و افزوده است كه: «آن زمان كه كارى از اين دست بكند، روح ايمان از او بيرون مى رود».

و در روايات باب هفت از ابواب احكام عمومى حدود، رواياتى كه بر حرمت سرقت و لزوم قطع دست سارق دلالت دارد.

و در روايت سه از باب هشت، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «اگرمردى از عجم را بيابم كه كليت اسلام را پذيرفته ولى توضيح و تفصيل اسلام به او نرسيده و او زنا يا سرقت يا شرب خمر كرده است - اگر جاهل بوده - حدّ را بر او جارى نمى كنم».

و در روايت يكم از باب نهم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «سارق اگر خودش به سوى خداوند عز و جل توبه كند و آنچه سرقت كرده به صاحبش باز گرداند، قطع دست بر او نيست».

مى آيد:

در روايات باب بعدى و ديگر ابواب مربوط به سرقت، رواياتى كه بر اين مفاد دلالت دارد.

و در بسيارى از روايات باب يكم در بيان حدّ محارب، روايتى كه با اين باب مناسب است؛ ملاحظه كنيد.

و در روايت چهل و چهارم از باب يكم از ابواب قتل و قصاص، فرمودۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله كه: «سارق هنگامى كه سرقت مى كند، با ايمان نيست».

(2) باب ما ورد في حدّ ما يقطع فيه يد السارق

اشاره

1497-46745-(1)كافى 221/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 99/10: استبصار 238/4: أحمد بن محمّد عن ابن محبوب عن أبي أيّوب عن محمّد بن مسلم قال: قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام: في كم يقطع السّارق فقال في ربع دينار قال: قلت له في درهمين فقال في ربع دينار بلغ الدّينار ما بلغ قال فقلت له أ رأيت من سرق أقلّ من ربع دينار هل يقع عليه حين سرق اسم السّارق و (هل - كا - صا) هو عند اللّه سارق في تلك الحال فقال كلّ من سرق من مسلم شيئاً قد حواه(1)و أحرزه فهو يقع عليه اسم السّارق و هو عند اللّه سارق(2)و لكن لا يقطع إلّا في ربع دينار أو أكثر و لو قطعت أيدي السّرّاق(3)فيما هو أقلّ من ربع دينار لألفيت عامّة النّاس مقطّعين.

1498-46746-(2) كافى 221/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 99/10: استبصار 238/4: أحمد بن محمّد عن الحسين بن سعيد عن القاسم بن محمّد عن عليّ ابن أبي حمزة عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: لا تقطع يد السّارق حتّى تبلغ سرقته ربع دينار و قد قطع عليّ صلوات اللّه عليه في بيضة حديد قال عليّ و قال أبو بصير سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن أدنى ما يقطع فيه السّارق فقال في بيضة حديد قلت و كم ثمنها قال ربع دينار.

1499-46747-(3) مستدرك 121/18: الشّيخ أبو الفتوح الرّازيّ في تفسيره عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أنّه قال:

القطع في ربع دينار.

1500-46748-(4) عوالى اللّئالى 39/1: و قال صلّى اللّه عليه و آله: لا قطع إلّا في ربع دينار.

1501-46749-(5) تهذيب 100/10: استبصار 239/4: الحسين بن سعيد عن فضالة عن أبان عن سلمة عن أبي عبد اللّه عن أبيه عليهما السلام: انّ أمير المؤمنين عليه السلام كان يقطع السّارق في ربع دينار.

1502-46750-(6) كافى 221/7: عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى بن عبيد عن تهذيب 100/10: استبصار 239/4: يونس عن عبد اللّه بن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: لا يقطع (يد - كا) السّارق إلّا في شيء تبلغ قيمته مجنّاً و هو ربع دينار.


1) . حوى الشّيء: احترزه و ملكه - احرز الشّيء: حفظه.

2) . السّارق - يب - صا.

3) . يد السّارق - يب - صا.

باب 2 اندازۀ قطع دست سارق

1497-46745-(1) محمد بن مسلم گويد: «از امام صادق عليه السلام پرسيدم: براى چه مقدارى دست سارق قطع مى شود؟ حضرت فرمود: براى يك چهارم دينار. محمد بن مسلم گويد: از امام پرسيدم: براى دو درهم‌؟ حضرت فرمود: براى يك چهارم دينار، به هر اندازه كه دينار باشد. محمد بن مسلم گويد: از امام پرسيدم: نظر شما چيست‌؟ آيا كسى كه كم تر از يك چهارم دينار سرقت كرده، در اين سرقت نام سارق بر او صادق است و آيا او نزد خداوند در اين صورت سارق محسوب مى شود؟ حضرت فرمود:

هر كس كه از مسلمانى چيزى سرقت كند كه وى آن را در سلطۀ خويش دارد و حفظ كرده، نام سارق بر او صادق است و او نزد خداوند سارق محسوب مى شود ولى دستش تنها براى يك چهارم دينار يا بيشتر قطع مى شود و اگر بنا باشد كه دست سارقان در كم تر از يك چهارم دينار قطع شود، همۀ مردم را دست بريده مى يابى!»

1498-46746-(2) على بن ابى حمزه گويد: «امام صادق عليه السلام فرمود: دست سارق قطع نمى شود تا آن كه سرقتش به يك چهارم دينار برسد و امير المؤمنين عليه السلام براى سرقت كلاه خودآهنى، دست قطع كرد. على بن ابى حمزه گويد: ابوبصير گفت: از امام صادق عليه السلام دربارۀ كم ترين چيزى كه دست سارق براى آن بريده مى شود، پرسيدم. حضرت فرمود: كلاه خود آهنى. در مورد كلاه خود آهنى پرسيدم كه: قيمت آن چه اندازه است‌؟ حضرت فرمود: يك چهارم دينار».

1499-46747-(3) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «بريدن [دست سارق] در يك چهارم دينار است».

1500-46748-(4) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «دست [سارق] بريده نمى شود مگر در يك چهارم دينار».

1501-46749-(5) امام صادق عليه السلام از پدرشان امام باقر عليه السلام روايت كرده اند كه: «امير المؤمنين عليه السلام پيوسته دست سارق را براى يك چهارم دينار قطع مى كرد».

1502-46750-(6) امام صادق عليه السلام فرمود: «دست سارق جز براى چيزى كه قيمت آن به اندازۀ قيمت يك سپر كه همان يك چهارم دينار است، بريده نمى شود».

1503-46751-(7) مستدرك 121/18: أحمد بن محمّد بن عيسى في نوادره عن أحمد بن محمّد عن عبد اللّه بن سنان قال سمعت أبا عبد اللّه عليه السلام يقول: يقطع السّارق في كلّ شيء يبلغ ثمنه مجنّاً و هو ربع دينار إن كان سرقه من بيت أو سوق أو غير ذلك.

1504-46752-(8) كافى 221/7: تهذيب 100/10: استبصار 239/4: عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى بن عبيد عن يونس عن سماعة (بن مهران - يب كما) عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قطع أمير المؤمنين عليه السلام: في بيضة (قال - يب) قلت و ما بيضة(1)قال بيضة قيمتها ربع دينار (قال - صا - يب) (و - خ) قلت هو أدنى حدّ السّارق فسكت.

1505-46753-(9) تهذيب 101/10: استبصار 240/4: الحسين بن سعيد عن عثمان بن عيسى عن سماعة عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قطع أمير المؤمنين عليه السلام رجلاً في بيضة قلت و أيّ بيضة قال بيضة حديد قيمتها ثلث دينار فقلت هذا أدنى حدّ السّارق فسكت.

1506-46754-(10) عوالى اللّئالى 39/1: روى عنه صلّى اللّه عليه و آله أنّه قال: لعن اللّه السّارق يسرق البيضة فيقطع يده و يسرق الحبل فيقطع يده.

1507-46755-(11) فقيه 45/4: و سئل أبو عبد اللّه عليه السلام عن أدنى ما يقطع فيه السّارق قال ربع دينار و في خبر آخر خمس دينار.

1508-46756-(12) المقنع 150: و في حديث آخر يقطع السّارق في ربع دينار.

1509-46757-(13) كافى 221/7: عليّ عن محمّد بن عيسى عن يونس عن محمّد بن حمران و عن أبيه عن ابن أبي عمير عن جميل بن درّاج جميعاً عن محمّد بن مسلم تهذيب 101/10:

استبصار 240/4: الحسين بن سعيد عن ابن أبي عمير عن جميل و عبد الرّحمن(2)عن محمّد بن حمران جميعاً عن محمّد بن مسلم عن أبي جعفر عليه السلام قال: أدنى ما يقطع فيه (يد - كا) السّارق خمس دينار. تهذيب 102/10: استبصار 240/4: عنه عن أحمد ابن أبي عبد اللّه(3)و فضالة عن أبان عن زرارة عن أبي جعفر عليه السلام: مثله.


1) . البيضة - صا.

2) . عن جميل و عن عبد الرحمن و محمّد بن حمران جميعاً - صا عن جميل و عن عبد الرحمن عن محمّد بن حمران جميعاً - ئل.

3) . أحمد بن محمّد - صا.

1503-46751-(7) عبدالله بن سنان گويد: «شنيدم امام صادق عليه السلام مى فرمود: دست سارق براى هر چيزى كه قيمتش به قيمت يك سپر كه همان يك چهارم دينار است برسد، بريده مى شود؛ [حتى] اگر آن را از خانه يا بازار يا جاى ديگر سرقت كرده باشد».

1504-46752-(8) سماعة بن مهران گويد: «امام صادق عليه السلام فرمود: امير المؤمنين على عليه السلام براى [سرقت] كلاه خود، دست بريد. پرسيدم: چه كلاه خودى‌؟ حضرت فرمود: كلاه خودى كه قيمتش يك چهارم دينار است.

پرسيدم: اين كم ترين اندازۀ سرقت است‌؟ حضرت چيزى نفرمود».

1505-46753-(9) ابوبصير گويد: «امام صادق عليه السلام فرمود: امير المؤمنين على عليه السلام براى [سرقت] كلاه خود، دست مردى را قطع كرد. پرسيدم: چه كلاه خودى‌؟ حضرت فرمود: كلاه خود آهنى كه بهايش معادل يك سوم دينار است. پرسيدم: اين كم ترين حدّ سرقت است‌؟ حضرت سكوت كرد».

1506-46754-(10) از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت شده است كه فرمود: «خداوند سارق را لعنت كند! يك كلاه خود سرقت مى كند، دستش قطع مى شود و ريسمان سرقت مى كند، دستش قطع مى شود».

1507-46755-(11) از امام صادق عليه السلام دربارۀ كم ترين چيزى كه دست سارق براى آن بريده مى شود، سؤال شد.

حضرت فرمود: «يك چهارم دينار.» و در روايت ديگرى آمده است: «يك پنجم دينار».

1508-46756-(12) در روايت ديگرى آمده است كه: «دست سارق براى يك چهارم دينار بريده مى شود».

1509-46757-(13) امام باقر عليه السلام فرمود: «كم ترين چيزى كه دست سارق براى آن بريده مى شود، يك پنجم دينار است».

1510-46758-(14) كافى 221/7: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد عن بعض أصحابه عن أبان بن عثمان عن زرارة عن أبي جعفر عليه السلام قال: أقلّ ما يقطع فيه الرّجل خُمس دينار.

1511-46759-(15) تهذيب 102/10: استبصار 240/4: يونس عن محمّد بن حمران عن محمّد بن مسلم قال قال أبو جعفر عليه السلام: أدنى ما تقطع فيه يد السّارق خمس دينار و الخُمس آخر الحدّ الّذى لا يكون القطع في(1)دونه (و يقطع فيه و فيما فوقه - يب).

1512-46760-(16) تهذيب 102/10: استبصار 240/4: الحسين بن سعيد عن ابن أبي عمير عن حمّاد عن الحلبيّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: يقطع السّارق في كلّ شيء بلغ قيمته خمس دينار و إن سرق من سوق(2)أو زرع او غير ذلك (. قال الشّيخ رحمه اللّه فالوجه في هذه الأخبار أن نحملها على ضرب من التّقيّة لأنّها موافقة لمذهب بعض العامّة و يحتمل هذه الأخبار أن تكون مختصّة بمن يرى الإمام من حاله انّ المصلحة تقضى فيه قطع يده فيما هذا قيمته لأنّ ذلك من فرائضه الّتى يقوم بها هو أو من يأمره هو به).

1513-46761-(17) المقنع 150: و روى: أنّه يقطع (أيضاً - ئل) في خمس دينار أو في قيمة ذلك.

1514-46762-(18) دعائم الإسلام 469/2: عن أبي جعفر و أبي عبد اللّه عليهما السلام أنّهما قالا: أدنى ما يقطع فيه السّارق خُمس دينار أو ما قيمته خمس دينار.

1515-46763-(19) تهذيب 101/10: استبصار 239/4: الحسين بن سعيد عن عثمان (بن عيسى - صا) عن سماعة قال: سألته على كم يقطع السّارق قال أدناه على ثلث دينار (. قال الشّيخ رحمه اللّه فالوجه في هذا الخبر أنّه لا يمتنع أن يكون هذا حكاية حال سئل عليه السلام عنها و هو ما قطع أمير المؤمنين عليه السلام فقيل للسّائل ثلث دينار و لا يكون إخباراً عن أنّ هذا حدّه في جميع الأحوال).

1516-46764-(20) المقنع 150: سئل أمير المؤمنين عليه السلام عن أدنى ما يقطع فيه السّارق فقال ثلث دينار.

1517-46765-(21) تهذيب 128/10: محمّد بن الحسن الصفّار عن يعقوب بن يزيد عن يحيى بن المبارك عن عبد اللّه بن جبلة عن فقيه 49/4: إسحاق بن عمّار عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في رجل سرق من بستان عذقاً(3)قيمته درهمان قال يقطع به.


1) . من - صا.

2) . زرع أو ضرع - صا.

3) . العَذْق بالفتح النّخلة و بالكسر: العرجون بما فيه الثّمار.

1510-46758-(14) امام باقر عليه السلام فرمود: «كم ترين حدّى كه دست شخصى در آن قطع مى شود، يك پنجم دينار است».

1511-46759-(15) امام باقر عليه السلام فرمود: «كم ترين چيزى كه براى آن دست سارق بريده مى شود، يك پنجم دينار است و يك پنجم، آخرين اندازه اى است كه قطع دست در كم تر از آن نيست و براى يك پنجم و بيش از آن، دست قطع مى شود».

1512-46760-(16) امام صادق عليه السلام فرمود: «دست سارق براى هر چيزى كه قيمت آن به يك پنجم دينار برسد، بريده مى شود؛ گرچه از بازار يا زراعت يا غير از اينها سرقت شده باشد».

شيخ طوسى رحمه الله مى گويد: «توجيهى كه در اين روايت جارى است، آن كه اين روايت را بر نوعى تقيه حمل كنيم؛ چرا كه اين روايات موافق مذهب بعضى از اهل سنت است و در اين روايات اين احتمال مى آيد كه اينها ويژۀ كسى است كه امام با توجه به حال آن كس كه مصلحت مى بيند دست وى را براى چيزى كه اين اندازه قيمت دارد، قطع كند؛ چون اين از وظايف امام است كه خود عهده دار آن يا كسى است كه از سوى امام ماموريت يافته است».

1513-46761-(17) و روايت شده است كه: «براى يك پنجم دينار يا براى قيمتى معادل آن [دست سارق] قطع مى شود».

1514-46762-(18) امام باقر و امام صادق عليه السلام فرمودند: «كم ترين چيزى كه براى آن دست سارق بريده مى شود، يك پنجم دينار يا چيزى كه بهايش يك پنجم دينار باشد [معادل يك پنجم دينار]، است».

1515-46763-(19) سماعه گويد: «از او [\امام صادق عليه السلام] پرسيدم: بر چه پايه اى دست سارق بريده مى شود؟ حضرت فرمود: كم ترين آن برپايۀ يك سوم دينار است».

شيخ طوسى رحمه الله گويد: «توجيه اين روايت آن است كه مى تواند اين روايت گوياى صورتى باشد كه دربارۀ آن از امام عليه السلام سؤال شده است و آن همان موردى است كه امير المؤمنين عليه السلام دست سارق را بريده و به كسى كه از اين صورت سؤال كرده، فرموده يك سوم دينار است و روايت از اين خبر نمى دهد كه در هر حال اندازه اى كه دست براى آن قطع مى شود، اين يك سوم دينار باشد».

1516-46764-(20) از امير المؤمنين عليه السلام در مورد كمترين چيزى كه برايش دست سارق بريده مى شود، سؤال شد.

حضرت فرمود: «يك سوم دينار».

1517-46765-(21) امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه از باغى يك شاخه ميوۀ درخت خرما را كه قيمتش دو درهم است سرقت كرده است، فرمود: «در برابر اين سرقت، دستش بريده مى شود».

1518-46766-(22) قرب الإسناد 259: عبد اللّه بن الحسن عن جدّه عليّ بن جعفر عن أخيه موسى بن جعفر عليهما السلام قال: و سألته عن حدّ ما يقطع فيه يد السّارق قال قال أمير المؤمنين عليه السلام: عن بيضة حديد بدرهمين أو ثلاثة. بحار الأنوار 261/10: ما وصل إلينا من أخبار عليّ بن جعفر عن أخيه قال: و سألته (و ذكر نحوه).

1519-46767-(23) عوالى اللّئالى 136/1: و في الحديث: أنّه صلّى اللّه عليه و آله قطع في مِجَنّ ثمنه ثلاثة دراهم.

1520-46768-(24) مستدرك 121/18: الشّيخ أبو الفتوح الرازيّ في تفسيره و عن أبي عليّ (الدّورىّ - خ) عن أمير المؤمنين عليه السلام أنّه قال: لا تقطع الخمس(1)الّا في خمسة دراهم.

1521-46769-(25) تهذيب 100/10: استبصار 239/4: الحسين بن سعيد عن ابن محبوب عن (ابن - يب) أبى حمزة قال: سألت أبا جعفر عليه السلام: في كم يقطع السّارق فجمع كفّيه ثمّ قال في عددها من الدّراهم (. قال الشّيخ رحمه اللّه فلا ينافى ما قدّمناه من انّ حدّ ما يقطع السّارق فيه ربع الدّينار لأنّه لا يمتنع أن تكون قيمة الدّراهم الّتى أشار إليها كانت ربع الدّينار).

1522-46770-(26) المقنع 150: و روى: أنّه يقطع في عشرة دراهم.

1523-46771-(27) الجعفريّات 140: بإسناده عن عليّ عليه السلام قال: لا يقطع الكفّ في أقلّ من دينار أو عشرة دنانير(2).

1524-46772-(28) فقيه 43/4: و روى سعد بن طريف عن أبي جعفر عليه السلام قال: قطع عليّ عليه السلام في بيضة حديد و في جنّة وزنهما ثمانية و ثلاثون رطلاً.

1525-46773-(29) الجعفريّات 140: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه قال: كان عليّ عليه السلام إذا شكّ في احتلام الغلام و قد سرق حكّ أصابعه و لم يقطعه فإذا سرق ربع دينار قطع أصابعه و لا يقطع الكفّ في أقلّ من عشرة دراهم فصاعداً.

الإرجاعات

و يأتي في رواية ابن سنان (5) من باب (18) حكم من سرق من المغنم

قوله عليه السلام: و ان كان أخذ فضلاً بقدر ثمن مجَنّ و هو ربع دينار قطع.

و في رواية ابن سنان (7) قوله: و ان كان الّذى سرق أكثر ممّا لَهُ بقدر مجنّ قطع و هو صاغر و ثمن مجنّ ربع دينار.


1) . يحتمل أن يكون مراده من الخمس اصابع الرّجل.

2) . عشرة دراهم - ك. و الظاهر أنّ ما في المستدرك صحيح.

1518-46766-(22) على بن جعفر گويد: «از برادرم موسى بن جعفر عليه السلام دربارۀ اندازۀ چيزى كه براى آن دست سارق بريده مى شود، پرسيدم. حضرت بيان داشت: امير المؤمنين عليه السلام فرمود: براى كلاه خود آهنى كه معادل دو درهم يا سه درهم است [دست سارق] بريده مى شود».

1519-46767-(23) در روايت آمده است كه: «رسول خدا صلى الله عليه و آله براى سپرى كه قيمتش سه درهم است، دست سارق را بريد».

1520-46768-(24) امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «پنج [انگشت] جز براى پنج درهم بريده نمى شود».

1521-46769-(25) ابن ابى حمزه گويد: «از امام باقر عليه السلام پرسيدم: براى چه اندازه اى دست سارق بريده مى شود؟ حضرت دو كف خويش را جمع كرد. آن گاه فرمود: در اين تعداد از درهم ها». شيخ طوسى رحمه الله گويد: «اين روايت با آنچه قبلا آورديم كه اندازه اى كه دست سارق براى آن بريده مى شود يك چهارم دينار است، منافاتى ندارد؛ چرا كه مى شود قيمت درهم هايى كه حضرت بدان ها اشاره كرده است، يك چهارم دينار باشد».

1522-46770-(26) و روايت شده است كه: «براى ده درهم، دست سارق قطع مى شود».

1523-46771-(27) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «كف [دست]، در كم تر از دينار يا ده دينار (درهم) بريده نمى شود».

1524-46772-(28) امام باقر عليه السلام فرمود: «امير المؤمنين على عليه السلام براى كلاه خود آهنى و نيز براى سپرى كه وزن اين دو، سى و هشت رطل (1)بود، دست [سارق] را بريد».

1525-46773-(29) امام جعفر صادق عليه السلام از پدرشان از جدّشان روايت كرده اند كه فرمود: «پيوسته امير المؤمنين على عليه السلام اگر در محتلم شدن پسرى كه سرقت كرده بود شك مى كرد، انگشتانش را مى ساييد ولى نمى بريد و آن زمان كه يك چهارم دينار سرقت مى كرد، انگشتانش را مى بريد ولى كف را در كم تر از ده درهم و بيشتر نمى بريد».

ارجاعات

مى آيد:

در روايت پنجم از باب هيجده، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «اگر به اندازۀ قيمت يك سپر كه يك چهارم دينار است بيشتر بردارد، [دست سارق] بريده مى شود».

و در روايت هفتم، اين گفته كه: «اگر آنچه [سارق] سرقت كرده به اندزۀ يك سپر بيش از آن چيزى است كه براى او بوده، دستش با خوارى بريده مى شود و قيمت سپر، يك چهارم دينار است».


1) . برابر با 480 درهم؛ براى اطلاع بيشتر رك: فرهنگ نامه دهخدا، ذيل رطل.

(3) باب أنّ السّرقة لا تثبت إلّا بالإقرار مرّتين مع عدم البيّنة و حكم ما لو رجع المقرّ

اشاره

1526-46774-(1)تهذيب 129/10: محمّد بن أحمد بن يحيى عن أحمد بن محمّد عن عليّ بن حديد عن جميل عن بعض أصحابنا عن فقيه 43/4: أحدهما عليهما السلام أنّه قال: لا يقطع السّارق حتّى يقرّ بالسّرقة مرّتين فان رجع ضمن السّرقة و لم يقطع إذا لم يكن (له - فقيه) شهود.

1527-46775-(2)تفسير العيّاشىّ 319/1: عن جميل عن بعض أصحابنا عن أحدهما عليهما السلام أنّه قال: لا يقطع السّارق حتّى يقرّ بالسّرقة مرّتين فان رجع ضمن السّرقة و لم يقطع إذا لم يكن له شهود.

1528-46776-(3) تهذيب 8/10: استبصار 204/4: محمّد بن عليّ بن محبوب عن عليّ بن السّنديّ عن ابن أبي عمير عن جميل عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: لا يقطع السّارق حتّى يقرّ بالسّرقة مرّتين و لا يرجم الزانى حتّى يقرّ أربع مرّات.

1529-46777-(4) فقه الرّضا عليه السلام 276: و لا يقطع السّارق حتّى يقرّ مرّتين إذا لم تكن شهود.

1530-46778-(5) دعائم الإسلام 474/2: عن عليّ عليه السلام: أنّ رجلاً أتاه فقال إنّي سرقت فانتهره(1) فقال يا أمير المؤمنين إنّي سرقت فقال أتشهد على نفسك مرّتين فقطعه.

1531-46779-(6) تهذيب 126/10: استبصار 250/4: الحسين بن سعيد عن فضالة عن أبان بن عثمان عن أبي عبد اللّه عليه السلام (انّه - يب) قال: كنت عند عيسى بن موسى فأتى بسارق و عنده رجل من آل عمر فأقبل يسائلني فقلت ما تقول في السّارق إذا أقرّ على نفسه أنّه سرق قال يقطع قلت فما تقولون في الزّانى إذا أقرّ على نفسه أربع مرّات قال نرجمه قلت فما يمنعكم من السّارق إذا أقرّ على نفسه مرّتين(2) ان تقطعوه فيكون بمنزلة الزّانى.

1532-46780-(7) دعائم الإسلام 475/2: عن عليّ عليه السلام أنّه قال: من عرفت في يده سرقة فقال اشتريتها و لم يقرّ بالسّرقة و لم تقم عليه بيّنة لم يقطع و تؤخذ السّرقة من يده إذا قامت البيّنة لمدّعيها عليه.


1) . انتهره: زجره - استقبله بكلام تزجره عن خبر.

2) . دفعتين - صا.

باب 3 ادلّۀ اثبات جرم سرقت

1526-46774-(1) امام باقر يا امام صادق عليه السلام فرمود: «دست سارق قطع نمى شود تا آن كه دوبار به سرقت اقرار كند و پس از آن اگر از اقرارش برگشت، ضامن مال سرقتى است ولى دستش قطع نمى شود؛ البته اگر شهود نداشته است».

1527-46775-(2) امام باقر يا امام صادق عليه السلام فرمود: «دست سارق قطع نمى شود، تا آن كه دو بار به سرقت اقرار كند. پس از آن اگر از اقرارش برگشت، ضامن مال سرقتى است ولى دستش قطع نمى شود؛ البته اگر شهودى براى او نيست».

1528-46776-(3) امام صادق عليه السلام فرمود: «دست سارق بريده نمى شود، تا آن كه دو بار به سرقت اقرار كند و زناكار سنگسار نمى شود، تا آن كه چهار بار اقرار كند».

1529-46777-(4) دست سارق قطع نمى شود، تا آن كه دو بار اقرار كند؛ البته اگر شهودى نيست».

1530-46778-(5) مردى نزد امير المؤمنين على عليه السلام آمد و گفت: «من سرقت كرده ام. حضرت او را نهيب زد. او مجددا گفت: اى امير المؤمنين، من سرقت كرده ام. حضرت فرمود: آيا دوبار عليه خويش گواهى مى دهى‌؟ پس از آن دست وى را قطع كرد».

1531-46779-(6) امام صادق عليه السلام فرمود: «نزد عيسى بن موسى بودم كه سارق را آوردند و مردى از آل عمر نيز نزد عيسى بن موسى بود. عيسى بن موسى به من رو كرد و از من مى پرسيد. من گفتم: تو نظرت دربارۀ سارق چيست، اگر اقرار كند كه سرقت كرده است‌؟ او گفت: دستش قطع مى شود. گفتم: شما دربارۀ زناكار - اگر چهار بار عليه خويش اقرار كند - چه مى گوييد؟ گفت: او را سنگسار مى كنيم. گفتم:

پس چه چيز مانع شماست كه اگر دوبار سارق عليه خويش اقرار كند، دست او را قطع كنيد تا به منزلۀ زناكار باشد!»

1532-46780-(7) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «كسى كه معلوم شود اين مالى كه در دستش است سرقتى است ولى او بگويد آن راخريدارى كرده ام و به سرقت اعتراف نكند و بيّنه اى عليه وى گواهى ندهد، دست او قطع نمى شود و در صورتى كه بيّنه گواهى كند كه اين مال براى مدّعى آن است، مال سرقتى از دست وى گرفته مى شود».

1533-46781-(8) كافى 220/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 112/10: استبصار 244/4: أحمد بن محمّد عن (الحسن - يب - صا) بن محبوب عن فقيه 49/4: (عليّ - يب - صا - فقيه) بن رئاب عن ضريس (الكناسىّ - فقيه - يب - صا) عن أبي جعفر عليه السلام قال: العبد إذا أقرّ على نفسه عند الإمام مرّة أنّه (قد - كا) سرق قطعه و الأمة إذا أقرّت على نفسها (عند الإمام - يب - صا) بالسّرقة قطعها (. قال الشّيخ رحمه اللّه الوجه فيه أن نحمله على أنّه ما إذا انضاف الى الإقرار البيّنة و يمكن الحمل على التّقيّة كما يأتي و حمل العبد و الأمة على الأحرار لأنّهم عبيد اللّه و إمائه).

1534-46782-(9) تهذيب 126/10: استبصار 250/4: الحسين بن سعيد عن (الحسن - صا) بن محبوب عن أبي أيّوب عن الفضيل عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: إذا أقرّ الحرّ على نفسه بالسّرقة مرّة واحدة عند الإمام قطع.

قال محمّد بن الحسن رحمه اللّه الإقرار بالسّرقة يحتاج الى مرّتين فأمّا مرّة واحدة فلا يوجب القطع و قد قدّمنا ذلك فيما مضى و الوجه في هذه الرّواية أن نحملها على ضرب من التّقيّة لموافقتها لمذاهب بعض العامّة و أمّا الرّوايات الّتى قدّمناها في أنّه إذا أقرّ قطع ليس فيها أنّه مرّة أو مرّتين بل هي مجملة و إذا كانت الأحاديث الّتى قدّمناها مفصّلة فينبغي أن يكون العمل بها.

1535-46783-(10) تهذيب 127/10: استبصار 252/4: الحسين بن سعيد عن محمّد بن يحيى عن طلحة بن زيد عن جعفر عليه السلام قال حدّثني بعض أهلى: أنّ شابّاً أتى أمير المؤمنين عليه السلام فأقرّ عنده بالسّرقة قال فقال له (عليّ - صا) عليه السلام إنّي أراك شابّاً لا بأس بهيئتك فهل تقرأ شيئاً من القرآن قال نعم سورة البقرة فقال فقد وهبت يدك لسورة البقرة قال و انّما منعه ان يقطعه لأنّه لم تقم عليه بيّنة. و تقدّم نحو هذه في رواية أبي عبد اللّه (11) من باب (14) ما ورد في العفو عن الحدود من أبواب الأحكام العامّة للحدود.

1536-46784-(11) مستدرك 151/18: القطب الرّاوندىّ في الخرائج روى عن الأصبغ بن نباتة قال دخلت في بعض الأيّام على أمير المؤمنين عليه السلام: في جامع الكوفة و إذاً بجمّ غفير و معهم عبد أسود فقالوا يا أمير المؤمنين هذا العبد سارق فقال له الإمام أ سارق أنت يا غلام فقال له نعم فقال له مرّة ثانية أ سارق أنت يا غلام فقال نعم يا مولاى فقال له الإمام إن قلتها ثالثة قطعت

1533-46781-(8) امام باقر عليه السلام فرمود: «غلام اگر يك بار نزد امام عليه خويش اقرار كند كه سرقت كرده است، امام دست وى را قطع مى كند و كنيز اگر نزد امام عليه خويش به سرقت اعتراف كند، امام دست وى را قطع مى كند».

شيخ طوسى رحمه الله گفته است: «توجيه اين روايت آن است كه آن را به موردى حمل كنيم كه در كنار اقرار، بينه نيز باشد و مى توان روايت را بر تقيه حمل كرد، آن گونه كه مى آيد و نيز مى توان واژۀ عبد و امة را بر فرد آزاد حمل كرد [نه برده وكنيز]؛ چرا كه آزادها هم بردگان و كنيزان خدايند».

1534-46782-(9) امام صادق عليه السلام فرمود: «اگرفرد آزاد يك بار در نزد امام عليه خويش به سرقت اعتراف كند، دستش بريده مى شود».

محمد بن الحسن [\شيخ طوسى رحمه الله] گويد: اقرار به سرقت بايد كه دو بار باشد و يك بار موجب قطع دست نمى شود و ما اين را در گذشته آورده ايم و توجيه اين روايت آن كه، بر نوعى از تقيه آن را حمل كنيم؛ چرا كه مطابق فتاواى برخى از اهل سنت است و اما رواياتى كه قبلا دربارۀ اين جهت آورديم اگر اقرار كرد دستش بريده مى شود، در آن روايات نيست كه يك بار يا دو بار؛ بلكه آن روايات از اين ناحيه مجمل است و چون رواياتى كه پيشتر آورده بوديم تفصيل در آن آمده بود، لذا شايسته است كه به آنها عمل كنيم».

1535-46783-(10) امام صادق عليه السلام فرمود: «بعضى از خاندانم برايم روايت كردند كه: جوانى نزد امير المؤمنين عليه السلام آمد و نزد حضرت به سرقت اعتراف كرد. امام بيان داشت: امير المؤمنين عليه السلام به وى فرمود: من تو را جوانى مى بينم كه ظاهرت عيبى ندارد. آيا چيزى از قرآن مى توانى بخوانى‌؟ آن جوان گفت: آرى، سورۀ بقره را مى توانم. حضرت فرمود: من دستت را به سورۀ بقره بخشيدم. امام فرمود: تنها آنچه باعث شد امير المؤمنين عليه السلام دست جوان را نبرد به اين جهت بود كه بيّنه اى عليه او شهادت نداده بود».

مشابه اين روايت، در روايت يازده از باب چهارده از ابواب احكام عمومى حدود، گذشت.

1536-46784-(11) اصبغ بن نباته گويد: «روزى از روزها در مسجد كوفه خدمت امير المؤمنين عليه السلام شرفياب شدم.

جمعى بسيار به همراه غلامى سياه حضور داشتند. آنان اظهار كردند كه: اى امير المؤمنين، اين غلام سارق است. امام عليه السلام به او فرمود: اى غلام، آيا تو سارق هستى‌؟ او در پاسخ گفت: آرى. حضرت بار دوم به او فرمود: اى غلام، آيا تو سارق هستى‌؟ او گفت: آرى، اى سرورم. امام عليه السلام به او فرمود: اگر براى بار سوم بگويى [به سرقت اعتراف كنى] دستت را قطع مى كنم. پس از آن امام عليه السلام فرمود: اى غلام، آيا تو سارق هستى‌؟ او گفت: آرى، اى سرورم. در اينجا امام عليه السلام دستور قطع دست وى را صادر كرد و دست او بريده شد. غلام با دست چپ، دست راست بريده را در حالى كه خون از آن مى چكيد، گرفت. ابن كواء او را ديد. ابن كواء هميشه از امير المؤمنين عليه السلام بدگويى مى كرد. او به غلام گفت: چه كسى دست راستت را بريد؟ غلام در پاسخ گفت: دست راستم را همان كسى بريده كه موى جلوى

يمينك فقال أ سارق أنت يا غلام قال نعم يا مولاى فأمر الإمام بقطع يمينه فقطعت فأخذها بشماله و هي تقطر دماً فلقيه ابن الكوّاء و كان يشنأ أمير المؤمنين عليه السلام فقال له من قطع يمينك قال قطع يمينى الأنزع البطين و باب اليقين و حبل اللّه المتين و الشّافع يوم الدّين المصلّى إحدى و خمسين و ذكر مناقب كثيرة الى أن قال فلمّا فرغ الغلام من الثّناء و مضى لسبيله دخل عبد اللّه بن الكوّاء على الإمام.

فقال له السّلام عليك يا أمير المؤمنين فقال له أمير المؤمنين عليه السلام السّلام على من اتّبع الهُدى و خشى عواقب الرّدى فقال له يا أبا الحسنين قطعت يمين غلام أسود و سمعته يثنى عليك بكلّ جميل قال و ما سمعته يقول قال قال كذا و أعاد عليه جميع ما قال الغلام فقال الإمام لولديه الحسن و الحسين عليهما السلام امضيا و ائتيانى بالعبد فمضيا في طلبه في كندة فقالا له أجب أمير المؤمنين يا غلام قال فلمّا مثّل بين يدي أمير المؤمنين عليه السلام قال له قطعت يمينك و أنت تثنى عليّ بما قد بلغني.

فقال يا أمير المؤمنين ما قطعتها إلّا بحقّ واجب أوجبه اللّه و رسوله فقال الإمام عليه السلام أعطنى الكفّ فأخذ الإمام الكفّ و غطّاه بالرّداء و كبّر و صلّى ركعتين و تكلّم بكلمات سمعته يقول في آخر دعائه آمين ربّ العالمين و ركّبه على الزّند و قال لأصحابه اكشفوا الرّداء عن الكفّ فكشفوا الرّداء عن الكفّ و إذاً الكفّ على الزّند باذن اللّه تعالى.

الإرجاعات

و تقدّم في رواية جميل بن درّاج (4) من باب (18) حكم من أقرّ على نفسه بحدّ ثمّ جحد من أبواب الأحكام العامّة للحدود ج 30

قوله عليه السلام: لا يقطع السّارق حتّى يقرّ بالسّرقة مرّتين فان رجع ضمن السّرقة و لم يقطع إذا لم يكن شهود.

و في رواية الدعائم (9) قوله عليه السلام:

من أقرّ بالسرقة ثمّ جحد قطع و لم يلتفت إلى إنكاره.

(4) باب حكم من أقرّ بالسّرقة بعد الضّرب أو العذاب أو الخوف

اشاره
1537-46785-(1) كافى 223/7: تهذيب 106/10: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير علل الشّرائع 535: حدّثنا محمّد بن الحسن؛ قال حدّثنا محمّد بن الحسن الصّفّار رحمه اللّه عن

سرش ريخته، شكمش برآمده و راه ورود به يقين و ريسمان محكم خدا و شافع روز جزاست و پنجاه و يك ركعت نماز مى خواند. غلام مناقب بسيارى را ذكر كرد؛ تا آنجا كه او مى گويد: چون غلام از ستايش امير المؤمنين فارغ شد و به راه خويش رفت، عبدالله بن كواء نزد امام آمد و به امام گفت: درود بر تو اى امير مؤمنان. امير المؤمنين عليه السلام به وى فرمود: درود بر هر كس كه از هدايت پيروى كند و از عواقب گمراهى بترسد. ابن كواء به امام عليه السلام گفت: اى پدر حسن و حسين، دست راست غلام سياهى را بريده اى و من از او مى شنوم كه تو را همه گونه زيبا ثنا مى گويد. حضرت پرسيد: چه شنيده اى كه مى گويد؟ ابن كواء گويد:

غلام چنين گفت و آن گاه همۀ آنچه غلام گفته بود، خدمت امام تكرار كرد. امام عليه السلام به دو فرزندش حسن و حسين عليه السلام فرمود: برويد و غلام را نزد من بياوريد. آنان به دنبال غلام به كنده رفتند و به او گفتند: اى غلام، نزد امير المؤمنين عليه السلام برو. اصبغ بن نباته گويد: چون غلام در جلوى امير المؤمنين عليه السلام ايستاد، حضرت به وى فرمود: دست راستت را بريدم و تو آن گونه كه به من رسيده است، مرا ثنا گويى! او گفت: اى امير المؤمنين، شما تنها بر پايۀ يك حقّ واجب كه خداوند و رسول او واجب كرده است، آن را بريده اى.

امام عليه السلام فرمود: دستت را به من بده. آن گاه امام دست را گرفت و آن را با عبا پوشاند و تكبير گفت و دو ركعت نماز گزارد و كلماتى را كه ما مى شنيدم بر زبان جارى كرد و در پايان دعايش فرمود: مستجاب كن اى پروردگار عالميان و كف دست را سوار بر مچ كرد و به يارانش فرمود: عبا را از كف كنار بزنيد.

آنان عبا را از كف كنار زدند و ديدند كه كف بر مچ دست به اذن خداوند متعال پيوند خورده است».

ارجاعات

گذشت:

در روايت چهار از باب هيجده از ابواب احكام عمومى حدود، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «سارق دستش بريده نمى شود تا آن كه دوبار به سرقت اعتراف كند و اگر پس از اقرار برگردد و انكار كند، ضامن مال سرقتى است ولى اگر شهودى در كار نيست، دستش قطع نمى شود».

و در روايت نهم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «هر كس به سرقت اقرار سپس انكار كند، دستش قطع مى شود و به انكار وى توجهى نمى شود».

باب 4 حكم اقرار سارق پس از زدن، شكنجه كردن يا ترساندن وى

1537-46785-(1) سليمان بن خالد گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه سرقتى كرده ولى آن را نمى پذيرد پس از آن او را مى زنند و مال سرقتى را به عينه مى آورد، پرسش شد: آيا بريدن دست بر وى ثابت

العبّاس بن معروف عن عليّ بن مهزيار عن الحسن بن سعيد عن النّضر بن سويد و محمّد بن خالد عن ابن أبي عمير (جميعاً - علل) عن هشام بن سالم عن سليمان بن خالد قال:

سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن رجل سرق سرقة فكابر(1) عنها فضرب فجاء بها بعينها هل يجب عليه القطع قال نعم و لكن لو(2) اعترف و لم يجئ بالسّرقة لم تقطع يده لأنّه اعترف على العذاب.

1538-46786-(2) تهذيب 128/10: محمّد بن الحسن الصّفّار عن الحسن بن موسى الخشّاب عن غياث بن كلّوب عن إسحاق بن عمّار عن أبي جعفر عليه السلام عن أبيه عليه السلام: أنّ عليّاً عليه السلام كان يقول لا قطع على أحد تخوّف(3) من ضرب و لا قيد و لا سجن و لا تعنيف(1)إلّا أن يعترف فان اعترف قطع و إن لم يعترف سقط عنه لمكان التّخويف. (قال في الوسائل 261/28: أقول هذا محمول على الاعتراف طوعاً فالاستثناء منقطع) (و قال في الوافي: المراد بالاعتراف الاعتراف الّذى يكون من قِبَل نفسه من دون تكليف و تخويف).

1539-46787-(3) دعائم الإسلام 469/2: عن عليّ عليه السلام: أنّه أتى برجل اتّهم بسرقة أظنّه خاف عليه(5)أن يكون إذا سأله تهيّب بسؤاله(2)فأقرّ(3)بما لم يفعل فقال له عليّ عليه السلام أ سرقت قل لا إن شئت فقال لا و لم تكن عليه بيّنة فخلّىٰ سبيله.

الإرجاعات

و تقدّم في رواية أبى البخترىّ (4)من باب (5)أنّ من أقرّ عند الحبس او التخويف لم يحدّ من أبواب الإقرار ج 24

قوله عليه السلام: من أقرّ عند تجريد أو حبس أو تخويف أو تهديد فلا حدّ عليه.

و في رواية الدّعائم (6)قوله عليه السلام: من أقرّ بحدّ على تخويف أو حبس أو ضرب لم يجز ذلك عليه و لا يحدّ.

و يأتي في رواية الدّعائم (1) من باب (7)جواز تقرير المتّهم بالقتل من أبواب دعوى القتل ج 31

قوله عليه السلام: لا يجوز على رجل قَوَد و لا حدّ بإقرار بتخويف و لا حبس و لا ضرب و لا قيد. و في رواية الجعفريّات (2) نحوه.


1) . التّعنيف: التّوبيخ.

2) . سؤاله - خ.

3) . فيقرّ - خ.

4) . و كابر - يب - فكافر - العلل.

5) . عنه - ك.

6) . إذا - يب.

7) . يخوّف - يب.

است‌؟ حضرت فرمود: آرى. ولى اگر اعتراف كند و با اين حال مال سرقتى را نياورد، دستش بريده نمى شود؛ چرا كه بر پايۀ شكنجه اعتراف كرده است».

1538-46786-(2) امام باقر عليه السلام از پدرشان عليه السلام روايت كرده اند كه: «امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: كسى را كه با زدن، بستن، زندان و توبيخ بترسانند، دستش قطع نمى شود؛ مگر اين كه اعتراف كند كه در آن صورت، دستش قطع مى شود. ولى اگر اعتراف نكرد، دستش قطع نمى شود. (اين كه مى گوييم كسى كه ترسانده شود دستش بريده نمى شود به دليل وجود ترس است)».

او [شيخ حرّ عاملى رحمه الله] در وسائل الشيعه گويد: «اين روايت بر موردى كه به دلخواه اعتراف كند، حمل مى شود؛ بنابراين، استثناى آمده در روايت، استثناى منقطع است».

او [فيض كاشانى رحمه الله] در وافى گويد: «منظور از اعتراف در روايت، اعترافى است كه بدون ترس و امر و نهى به دلخواه خويش داشته باشد».

1539-46787-(3) مردى را كه متهم به سرقت بود، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. گمانم اين است كه حضرت بيم آن داشت كه اگر از اين شخص بپرسد [كه آيا سرقت كرده اى]، هيبت سؤال حضرت او را بگيرد و به كارى كه نكرده، اقرار كند؛ لذا امير المؤمنين عليه السلام به وى فرمود: آيا سرقت كرده اى‌؟ اگر مى خواهى، بگو نه. آن مرد گفت: نه. بيّنه اى هم عليه مرد نبود؛ لذا امام عليه السلام او را آزاد ساخت.

ارجاعات

گذشت:

در روايت يكم از باب پنجم از ابواب اقرار، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «هر كس كه به هنگام برهنه كردن [جهت تازيانه] يا زندان يا ترساندن و يا تهديد اقرار كند، حدّى بر او نيست».

و در روايت دوم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «هر كس بر پايۀ ترساندن يا زندان يا زدن اقرار كند، اين اقرارش عليه او نافذ نيست و حدّ نمى خورد».

مى آيد:

در روايت يكم از باب سوم از ابواب دعوى قتل، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «قصاص و حدّ بر كسى كه از روى ترس و تهديد اعتراف كرده است، جارى نمى شود و نيز زندان نمى شود و او را نمى زنند و به بند كشيده نمى شود» و در روايت دوم، مانند آن.

(5) باب أنّ السّارق قطعت يده اليمنىٰ من وسط الكفّ فإن سرق ثانية قطعت رجله اليسرىٰ من وسط القدم فان سرق ثالثة سجن فان سرق في السّجن قتل و لا بدّ من حسم يده إذا قطعت و علاجها و الإنفاق عليه حتّى برئت يده و إن تاب تاب اللّه عليه

اشاره

قال اللّه تعالى في سورة المائدة (5):38-39: «وَ اَلسّٰارِقُ وَ اَلسّٰارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُمٰا جَزٰاءً بِمٰا كَسَبٰا نَكٰالاً مِنَ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ * فَمَنْ تٰابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ وَ أَصْلَحَ فَإِنَّ اَللّٰهَ يَتُوبُ عَلَيْهِ إِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ‌».

1540-46788-(1) كافى 222/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 102/10: أحمد بن محمّد عن عليّ بن الحكم عن عليّ ابن أبي حمزة عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: القطع من وسط الكفّ و لا يقطع الإبهام و إذا قطعت الرّجل ترك العقب (و - يب) لم يقطع.

1541-46789-(2) كافى 223/7: عدّة من أصحابنا عن أحمد بن محمّد بن خالد عن عثمان بن عيسى عن سماعة بن مهران تهذيب 103/10: يونس عن سماعة قال قال (أبو عبد اللّه عليه السلام - يب):

إذا أخذ السّارق قطعت (يده - كا - المقنع) من وسط الكفّ فإن عاد قطعت رجله من وسط القدم فإن عاد استودع السّجن فإن سرق في السّجن قتل. المقنع 150: و إذا أخذ السّارق مرّة قطعت (و ذكر مثله). تفسير العيّاشيّ 318/1: عن سماعة عن أبي عبد اللّه عليه السلام أنّه قال: إذا أخذ السّارق فقطع وسط الكفّ (و ذكر مثله).

1542-46790-(3) الجعفريّات 141: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه عليهم السلام: أنّ عليّاً عليه السلام قال في اليد تقطع الكفّ من المفصل فإذا عاد قطعت رجله اليسرىٰ من الكعب.

1543-46791-(4) كافى 222/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه و محمّد بن يحيى عن تهذيب 102/10: أحمد بن محمّد (جميعاً - كما) عن ابن أبي عمير عن حمّاد عن الحلبيّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قلت له من أين يجب القطع فبسط أصابعه و قال من هاهنا يعنى من مفصل الكفّ‌.

باب 5 حكم چهار بار سرقت متوالى سارق با فرض اجراى حكم در هر دفعه

دست مرد و زن دزد را، به كيفر عملى كه انجام داده اند به عنوان يك مجازات الهى، قطع كنيد و خداوند توانا و حكيم است.

اما آن كس كه پس از ستم كردن، توبه و جبران نمايد، خداوند توبه او را مى پذيرد؛ (و از اين مجازات معاف مى شود؛ زيرا خداوند آمرزنده و مهربان است.(1)1540-46788-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «بريدن دست از وسط كف دست است و انگشت ابهام بريده نمى شود و آن زمان كه پا قطع مى شود به پاشنۀ پا كارى ندارند و آن بريده نمى شود».

1541-46789-(2) امام صادق عليه السلام فرمود: «آن زمان كه سارق را مى گيرند، دستش از ميان كف بريده مى شود و اگر مجددا سرقت كرد، پايش از ميان قدم بريده مى شود و اگر باز سرقت كرد، به زندان سپرده مى شود و اگر در زندان سرقت كرد، كشته مى شود».

1542-46790-(3) امام جعفر صادق عليه السلام، از پدرشان عليه السلام، از جدّشان عليه السلام روايت كرده اند كه: «امير المؤمنين على عليه السلام در مورد دست فرمود كه: از مفصل قطع مى شود و اگر مجددا سرقت كرد، پاى چپ از كعب قطع مى شود».

1543-46791-(4) حلبى گويد: «از امام صادق عليه السلام پرسيدم كه: از كجا بايد [دست را] بريد؟ حضرت انگشتانش را باز كرد و فرمود: از اينجا؛ منظور حضرت از مفصل كف بود».


1) . مائده، 38/5-39

1544-46792-(5) تفسير العيّاشىّ 319/1: عن زرقان صاحب ابن أبي داود(1)و صديقة بشدّة قال:

رجع ابن أبي داود ذات يوم من عند المعتصم و هو مغتمّ فقلت له في ذلك فقال وددت اليوم أنّى قد مِتُّ منذ عشرين سنة قال: قلت له و لِمَ ذاك قال لِما كان من هذا الأسود أبا جعفر محمّد بن عليّ بن موسى اليوم بين يدي أمير المؤمنين المعتصم قال: قلت له و كيف كان ذلك قال إنّ سارقاً أقرّ على نفسه بالسّرقة و سأل الخليفة تطهيره بإقامة الحدّ عليه فجمع لذلك الفقهاء في مجلسه و قد أحضر محمّد بن عليّ عليهما السلام فَسَأَلَنا عن القطع في أيّ موضع يجب أن يقطع قال فقلت من الكرسوع(2)قال و ما الحجّة في ذلك قال: قلت لأنّ اليد هى الأصابع و الكفّ إلى الكرسوع لقول اللّه في التّيمّم «فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ‌» و اتّفق معى على ذلك قوم و قال آخرون بل يجب القطع من المرفق قال و ما الدّليل على ذلك قالوا لأنّ اللّه لمّا قال «وَ أَيْدِيَكُمْ إِلَى اَلْمَرٰافِقِ‌» في الغَسل دلّ ذلك على أنّ حدّ اليد هو المرفق.

قال فالتفت إلى محمّد بن عليّ عليهما السلام فقال ما تقول في هذا يا أبا جعفر فقال قد تكلّم القوم فيه يا أمير المؤمنين قال دَعنى ممّا تكلّموا به أيّ شيء عندك قال اُعفنى عن هذا يا أمير المؤمنين قال أقسمت عليك باللّه لمّا أخبرت بما عندك فيه فقال أمّا إذا أقسمت عليّ باللّه إنّي أقول إنّهم أخطئوا فيه السّنّة فإنّ القطع يجب أن يكون من مفصل أصول الأصابع فيترك الكفّ قال و ما الحجّة في ذلك قال قول رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله السّجود على سبعة أعضاء الوجه و اليدين و الرّكبتين و الرّجلين فإذا قطعت يده من الكرسوع أو المرفق لم يبق له يد يسجد عليها و قال اللّه تبارك و تعالى «وَ أَنَّ اَلْمَسٰاجِدَ لِلّٰهِ‌» يعنى به هذه الأعضاء السّبعة الّتى يسجد عليها «فَلاٰ تَدْعُوا مَعَ اَللّٰهِ أَحَداً» و ما كان للّه لم يقطع قال فأعجب المعتصم ذلك و أمر بقطع يد السّارق من مفصل الأصابع دون الكفّ‌. قال ابن أبي داود قامت قيامتى و تمنّيت أنّى لم أك حيّاً.


1) . ابن أبي دُواد - البحار - قال في هامش البحار 190/79: في المصدر ابن أبي داود و هو سهو و الصّحيح ما أثبتناه في الصّلب و دُواد كغُراب و الرّجل أحمد ابن أبي دُواد كان قاضياً ببغداد في عهد المأمون و المعتصم و الواثق و المتوكّل إلخ.

2) . الكرسوع طرف الزّند الّذى يلي الخنصر و كرسوع القدم مفصلها من السّاق.

1544-46792-(5) زرقان كه همنشين ابن ابى داود و دوست صميمى اوست، گويد: «روزى ابن ابى داود از نزد معتصم، غمگين آمد. با او در اين باره گفتگو كردم. او گفت: امروز آرزو داشتم كه بيست سال پيش مرده بودم. به او گفتم: چرا اين طور؟ گفت: براى كارى كه اين سياه چهره - ابوجعفر محمد بن على بن موسى عليه السلام - امروز در پيشگاه امير المؤمنين معتصم انجام داد. زرقان گويد به ابن ابى داود گفتم: اين كار چه بوده‌؟ او گفت: سارقى عليه خويش اعتراف كرده بود و از خليفه خواسته بود تا با اجراى حدّ بر او، او را پاك سازد. خليفه هم همۀ فقيهان را در مجلس گرد آورده و حضرت محمد بن على عليه السلام را نيز حاضر كرده بود. خليفه دربارۀ بريدن [دست] از ما پرسيد كه: كجا بايد بريده شود؟ او گويد: من گفتم كه: از مچ. معتصم گفت: دليلت در اين باره چيست‌؟ او گويد: من گفتم: براى اين كه دست، همان انگشتان و كف تا مچ است. چون خداوند دربارۀ تيمم مى گويد: به صورت هاى تان و دست هاى تان بكشيد (1)و دسته اى هم با من در اين مطلب موافق شدند ولى دسته اى ديگرگفتند: بلكه بايد از آرنج بريد.

معتصم پرسيد: دليل اين مطلب چيست‌؟ آنان گفتند: چون خداوند در مورد شستن [در وضو] فرموده است: و دست هاى تان را تا آرنج بشوييد.(2)اين دلالت دارد كه حدّ دست، همان آرنج است.

ابن ابى داود گويد: پس از آن معتصم به حضرت محمد بن على عليه السلام رو كرد و گفت: اى ابا جعفر، شما در اين موضوع چه نظرى داريد؟ حضرت ابوجعفر عليه السلام فرمود: اى امير المؤمنين، اين گروه دربارۀ آن سخن گفتند. معتصم گفت: از آنچه گفته اند، رهايم ساز؛ نزد شما چيست‌؟ حضرت فرمود: اى امير المؤمنين، مرا از اين موضوع معاف داريد. معتصم گفت: به خدا سوگندتان مى دهم آنچه در اين باره نزد شماست، برايم بگوييد. حضرت فرمود: اما هم اكنون كه مرا به خدا سوگند مى دهى، من مى گويم كه اينان در اين موضوع از سنت پيامبر صلى الله عليه و آله به خطا رفته اند؛ چرا كه قطع، لازم است كه از مفصل يعنى ريشۀ انگشتان باشد؛ در نتيجه كف بريده نمى شود. معتصم پرسيد: دليل اين مطلب چيست‌؟ حضرت فرمود:

فرمودۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله است كه: سجده بر هفت عضو قرار مى گيرد؛ صورت، دو دست، دو زانو، دو پا و اگر دستش از مچ يا آرنج بريده شود، ديگر دستى ندارد كه بر آن سجده كند و خداوند متعال فرموده است: مسجدها براى خداست.(3)منظور از مسجدها، همين اعضاى هفتگانه اى است كه بر آن سجده قرار مى گيرد. پس هيچ كس را با خدا نخوانيد(4)و هر چه براى خداست، بريده نمى شود. ابن ابى داود گويد: اين فرمودۀ حضرت، معتصم را شگفت زده كرد و دستور داد تا دست سارق از مفصل انگشتان، نه كف بريده شود. ابن ابى داود گويد: قيامتم بپا شد و آرزو كردم كه كاش زنده نبودم!»


1) . نساء 43/4.

2) . مائده 6/5.

3) - جنّ 18/72.

4) - جنّ 18/72.

1545-46793-(6) مستدرك 124/18: عليّ بن أحمد الكوفيّ في كتاب الاستغاثة: إنّ أهل البيت عليهم السلام قد أجمعوا أنّ أمير المؤمنين عليه السلام قطع السّارق من مفصل الأصابع و ترك له إبهاماً مع الكفّ و هذه سنّة الرّسول صلّى اللّه عليه و آله في القطع و قال عليه السلام ذلك موضع حدّ التّيمّم فترك ما ترك الإبهام و الكفّ ليمكنه بذلك الوضوء للصّلاة و كذلك جعل من استوجب قطع الرّجل مع اليد قطعها من مفصل الكعب الّذى في أسفل القدم من مقدّمها و ترك العقب و ما يلي الكعب من العظم الفاصل بين القدم و بين العقب ليعتمد عليه في القيام للصّلاة و قال عليه السلام هكذا استنّ‌(1)رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله في قطع اليد و الرّجل و أنكر ما فعله عمر في قطع اليد و الرّجل الى آخر ما قال.

1546-46794-(7) دعائم الإسلام 469/2: و عن عليّ و أبي عبد اللّه عليهما السلام أنّهما قالا: تقطع يد السّارق من أصل الأصابع الأربع و تَدَع له الرّاحة يعنى راحة الكفّ و الإبهام و تقطع الرّجل من الكعب و تَدَع له العقب(2)يمشى عليها فيكون القطع من نصف القدم.

1547-46795-(8) كافى 224/7: تهذيب 102/10: أبو عليّ الأشعريّ عن محمّد بن عبد الجبّار عن صفوان علل الشّرائع 537: حدّثنا محمّد بن الحسن رحمه اللّه قال حدّثنا محمّد بن الحسن الصّفّار عن العبّاس بن معروف عن عليّ بن مهزيار عن الحسين بن سعيد عن صفوان بن يحيى عن إسحاق بن عمّار عن أبي إبراهيم عليه السلام قال: تقطع يد السّارق و يترك إبهامه و صدر راحته و تقطع رجله و تترك (له - كا - العلل) عقبه يمشى عليها.

1548-46796-(9) تفسير العيّاشىّ 318/1: قال: و كتب إلينا أبو محمّد يذكر عن ابن أبي عمر(3)عن إبراهيم بن عبد الحميد عن عامّة أصحابه يرفعه الى أمير المؤمنين عليه السلام: انّه كان إذا قطع يد السّارق ترك له الإبهام و الرّاحة فقيل له يا أمير المؤمنين تركت عامّة(4)يده قال فقال لهم فان تاب فبأىّ شيء يتوضّأ لأنّ اللّه يقول «وَ اَلسّٰارِقُ وَ اَلسّٰارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُمٰا جَزٰاءً بِمٰا كَسَبٰا نَكٰالاً مِنَ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ * فَمَنْ تٰابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ وَ أَصْلَحَ فَإِنَّ اَللّٰهَ يَتُوبُ عَلَيْهِ إِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ‌».


1) . استنّ‌؛ أي عمل - استنّ بسيرة فلان أي اتّبعها.

2) . الكعب - ك.

3) . ابن أبي عمير - ئل.

4) . عليه - ئل.

1545-46793-(6) على بن احمد كوفى در كتاب استغاثه گويد: «اهل بيت عليه السلام اتفاق دارند كه امير المؤمنين عليه السلام دست سارق را از مفصل انگشتان قطع كرد و ابهام را با كف دست وانهاد و سنت پيامبر صلى الله عليه و آله در مورد قطع دست چنين است و امير المؤمنين عليه السلام فرمود كه: اين جاى حدّ تيمم است، پس وانهاده شد، آنچه وانهاده شد؛ يعنى انگشت ابهام و كف دست تا بتواند براى نماز وضو بگيرد و همچنين امير المؤمنين عليه السلام كسى را كه مستحقّ بريدن پا يا دست است، از مفصل كعب كه در پايين پا قسمت جلوى آن است، قطع كرد و پاشنه و استخوان فاصل بين پا و [پنجۀ پا] و پاشنه را رها كرد تا به هنگام ايستادن براى نماز، بر آن قرار گيرد و حضرت فرمود: اين گونه رسول خدا صلى الله عليه و آله در خصوص قطع دست و پا سنت نهاد و حضرت آنچه عمر در خصوص قطع دست و پا انجام داده است، نپذيرفت...» سخن على بن احمد كوفى در كتاب استغاثه ادامه دارد.

1546-46794-(7) امير المؤمنين على عليه السلام و امام صادق عليه السلام فرمودند: «دست سارق را از بن چهار انگشت قطع كن و كف دست را براى او بگذار؛ منظور كف دست و انگشت ابهام است و پا را از كعب قطع كن و پاشنه را براى او بگذار تا بر آن راه رود؛ بنابراين قطع پا از نيمۀ قدم است».

1547-46795-(8) امام كاظم عليه السلام فرمود: «دست سارق قطع مى شود ولى انگشت ابهام و كف دست او قطع نمى شود و پاى او قطع مى شود ولى پاشنه اش براى او مى ماند تا برروى آن راه برود».

1548-46796-(9) هميشه امير المؤمنين على عليه السلام آن زمان كه دست سارق را قطع مى كرد، انگشت ابهام و كف دست وى را براى او باقى مى گذاشت. به امير المؤمنين عليه السلام گفته شد كه شما همۀ دست سارق را باقى گذاشته ايد. راوى گويد: امام عليه السلام به آنان فرمود: اگر اين سارق توبه كند، با چه چيزى وضو بگيرد؟ چون خداوند متعال گويد: دست مرد و زن سارق را به كيفر عملى كه انجام داده اند به عنوان يك مجازات الهى، قطع كنيد و خداوند توانا و حكيم است. اما آن كس كه پس از ستم كردن، توبه و جبران نمايد، خداوند توبۀ او را مى پذيرد؛ ([و از اين مجازات معاف مى شود]) زيرا خداوند آمرزنده و مهربان است».(1)


1) . مائده 38/5 و 39.

1549-46797-(10) نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 151: أحمد بن محمّد (يعنى ابن أبي نصر - ئل) عن المسعودي عن معاوية بن عمّار قال قال أبو عبد اللّه عليه السلام: يقطع من السّارق أربع أصابع و يترك الإبهام و تقطع الرّجل من المفصل و يترك العقب يطأ عليه.

1550-46798-(11) فقيه 46/4: و روى الحسن بن محبوب عن عليّ بن رئاب عن تفسير العيّاشىّ 318/1:

زرارة عن أبي جعفر عليه السلام: في رجل(1)سرق فقطعت يده اليمنىٰ ثمّ سرق فقطعت رجله اليسرىٰ ثمّ سرق الثّالثة قال كان أمير المؤمنين عليه السلام يخلّده في السّجن و يقول إنّي لأستحيى من ربّى أن أَدَعه بلا يد يستنظف بها و لا رجل يمشى بها إلى حاجته قال و كان إذا قطع اليد قطعها دون المفصل و إذا قطع الرّجل قطعها من الكعب(2)قال و كان لا يرىٰ أن يعفى(3)عن شيء من الحدود.

1551-46799-(12) دعائم الإسلام 469/2: و عن جعفر بن محمّد عليهما السلام أنّه قال: تقطع اليد اليمنىٰ من السّارق و قال قرأ عليّ عليه السلام «وَ اَلسّٰارِقُ وَ اَلسّٰارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُمٰا».

1552-46800-(13) كافى 222/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه و عدّة من أصحابنا عن تهذيب 103/10:

سهل بن زياد (جميعاً - كما) عن ابن أبي نجران عن عاصم بن حميد علل الشّرائع 536:

حدّثنا محمّد بن الحسن رحمه اللّه قال حدّثنا الحسين بن الحسن بن أبان عن الحسين بن سعيد عن النّضر بن سويد عن عاصم بن حميد عن محمّد بن قيس عن أبي جعفر عليه السلام قال: قضى أمير المؤمنين عليه السلام: في السّارق إذا سرق قطعت يمينه و إذا(4)سرق مرّة أخرى قطعت رجله اليسرىٰ ثمّ إذا سرق مرّة اُخرى سجنه و تركت رجله اليمنىٰ يمشى عليها إلى الغائط و يده اليسرىٰ يأكل بها و يستنجى بها و قال إنّي لأستحيى(5)من اللّه أن أتركه لا ينتفع بشيء و لكنّي(6)أسجنه حتّى يموت في السّجن و قال ما قطع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله(7)من سارق بعد (قطع - العلل) يده و رِجله.

1553-46801-(14) فقيه 45/4: و قال الصّادق عليه السلام المقنع 150: كان أمير المؤمنين عليه السلام إذا سرق الرّجل أوّلاً قطع يمينه(8)فان عاد قطع رِجله (اليسرىٰ - فقيه) فان عاد ثالثة(9)خلّده السّجن و أنفق عليه من بيت المال.

1) . عن رجل - العيّاشىّ‌.

2) . دون الكعبين - العيّاشىّ‌.

3) . يغفل - العيّاشىّ‌.

4) . فان - يب.

5) . أستحى - العلل.

6) . و لكن - العلل.

7) . محمد - العلل.

8) . يده - المقنع.

9) . في الثّالثة - المقنع.

1549-46797-(10) امام صادق عليه السلام فرمود: «چهار انگشت سارق بريده مى شود و انگشت ابهام باقى مى ماند و پا از مفصل قطع مى شود ولى پاشنه باقى مى ماند تا برروى آن راه برود».

1550-46798-(11) زراره از امام باقر عليه السلام دربارۀ مردى كه سرقت كرده و دست راستش بريده شده و سپس سرقت كرده و پاى چپش قطع شده و پس از آن براى بار سوم سرقت كرده است، روايت مى كند كه حضرت فرمود: «پيوسته امير المؤمنين عليه السلام اين فرد را در زندان براى ابد قرار مى داد و مى فرمود: من از خدايم شرم دارم كه او را بدون دستى كه با آن نظافت كند و بدون پايى كه با آن براى كارش برود، رها سازم.

حضرت فرمود: و پيوسته امير المؤمنين عليه السلام هر زمان كه دست را مى بريد، از پايين مفصل و آن زمان كه پا را قطع مى كرد، از كعب قطع مى كرد. حضرت فرمود: همواره امير المؤمنين عليه السلام نظر داشت كه مبادا چيزى از حدود الهى تعطيل شود».

1551-46799-(12) امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: «دست راست سارق قطع مى شود. حضرت فرمود: امير المؤمنين على عليه السلام مى خواند كه: دست مرد و زن سارق را قطع كنيد».

1552-46800-(13) امام باقر عليه السلام فرمود: «امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ سارقى كه سرقت كرده است، حكم مى داد كه دست راستش بريده شود و چون بار ديگر سرقت مى كرد، پاى چپش بريده شود و آن گاه كه بار ديگر سرقت مى كرد، او را زندانى مى كرد و پاى چپش را مى گذاشت تا بتواند برروى آن به دستشويى برود و دست چپش را تا با آن بخورد و خودش را پاك سازد و حضرت فرمود: من از خدا شرم مى كنم كه او را چنان رها كنم كه از هيچ چيز نتواند بهره ببرد ولى او را زندانى مى كنم تا در زندان بميرد و حضرت فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله پس از قطع دست و پا، ديگر قطعى براى سارق نداشت».

1553-46801-(14) پيوسته امير المؤمنين عليه السلام اگر مردى براى بار اول سرقت مى كرد، دست راستش را قطع مى كرد و اگر مجددا سرقت مى كرد، پاى چپش را قطع مى كرد و اگر براى بار سوم دست به سرقت مى زد، او را براى هميشه زندانى و از بيت المال براى او خرج مى كرد.

1554-46802-(15) فقيه 45/4: و روى: أنّه إن سرق في السّجن قتل.

1555-46803-(16) وسائل 259/28: محمّد بن محمّد بن النّعمان المفيد في (الإرشاد) عن عبد اللّه بن سمعان عن عبد اللّه بن عليّ بن الحسين عن أبيه عن جدّه عن أمير المؤمنين عليه السلام: أنّه كان يقطع يد السّارق اليمنىٰ في أوّل سرقته فان سرق ثانية قطع رِجله اليسرىٰ فان سرق ثالثة خلّده في السّجن.

1556-46804-(17) تهذيب 108/10: يونس بن عبد الرّحمن عن عبد الرّحمن بن الحجّاج قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن السّارق يسرق فتقطع يده ثمّ يسرق فتقطع رِجله ثمّ يسرق هل عليه قطع فقال في كتاب عليّ عليه السلام إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله مضى قبل أن يقطع أكثر من يد و رجل و كان عليّ عليه السلام يقول إنّي لأستحى من ربّى أن لا أدَع له يداً يستنجى بها أو رِجلاً يمشى عليها قال فقلت له لو أنّ رجلاً قطعت يده اليسرىٰ في قصاص فسرق ما يصنع به قال فقال لا يقطع و لا يترك بغير ساق قال: قلت فلو أنّ رجلاً قطعت يده اليمنى في قصاص ثمّ قطع يد رجل أ يقتصّ منه أم لا فقال إنّما يترك في حقّ اللّه عزّ و جلّ فأمّا في حقوق النّاس فيقتصّ منه في الأربع جميعاً. استبصار 242/4: الحسن بن محبوب عن عبد الرّحمن بن الحجّاج عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قلت له لو أنّ رجلاً قطعت يده اليسرىٰ (و ذكر مثله).

1557-46805-(18) الجعفريّات 141: بإسناده عن عليّ بن أبي طالب عليه السلام قال: لم يزد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله رجلاً (على - ك) قطع يده و رجله قال جعفر بن محمّد عليهما السلام قال أبى: و كان أمير المؤمنين عليه السلام إذا سرق السّارق بعد أن يقطع يده و رجله جلد و حبس في السّجن و أنفق عليه من فيء المسلمين.

1558-46806-(19) كافى 223/7: عدّة من أصحابنا عن أحمد بن محمّد عن تهذيب 104/10:

الحسين بن سعيد النّضر بن سويد عن القاسم(1)عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: سألته عن رجل سرق فقال سمعت أبى عليه السلام يقول أتى عليّ عليه السلام: في زمانه برجل قد سرق فقطع يده ثمّ أتى به ثانية فقطع رِجله من خلاف ثمّ اُتى به ثالثة فخلّده (في - كا) السّجن و أنفق عليه من بيت مال المسلمين و قال هكذا صنع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لا أخالفه.


1) . أبى القاسم - يب.

1554-46802-(15) و روايت شده است كه اگر در زندان سرقت كند، كشته مى شود.

1555-46803-(16) امير المؤمنين على عليه السلام پيوسته دست راست سارق را در نخستين سرقتش قطع مى كرد و اگر دوباره سرقت مى كرد، پاى چپش را مى بريد و اگر بار سوم دست به سرقت مى زد، او را در زندان براى هميشه زندانى مى كرد.

1556-46804-(17) عبدالرحمن بن حجاج گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ سارقى كه سرقت كرده و دستش قطع شده، سپس سرقت مى كند و پايش قطع مى شود، پس از آن سرقت مى كند، پرسيدم كه: آيا باز قطع دارد؟ حضرت فرمود: در كتاب امير المؤمنين على عليه السلام است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله پيش از آن كه بيش از يك دست و پا قطع كند، رحلت كرد و امير المؤمنين عليه السلام پيوسته مى فرمود: من از خدايم شرم دارم كه هيچ دستى براى سارق نگذارم كه با آن خودش را پاك كند يا پايى كه بر آن راه رود. عبدالرحمن بن حجاج گويد: از امام صادق عليه السلام پرسيدم: اگرمردى دست چپش در قصاص قطع شده و پس از آن سرقت كرد، با او چه مى شود؟ عبدالرحمن گويد: حضرت فرمود: قطع نمى شود و بدون ساق پا نمى ماند. پرسيدم: اگر مردى دست راستش در قصاصى قطع شد، پس از آن دست مردى را قطع كرد، آيا از او قصاص مى شود يا نه‌؟ حضرت فرمود: تنها او را در مورد حقّ خداوند عز و جل رها مى سازند و اما در حقوق مردم از او در مورد همۀ چهار تا [دست و پا] قصاص مى شود».

1557-46805-(18) امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام فرمود: «رسول خدا صلى الله عليه و آله بر مردى كه دست و پايش قطع شده بود، چيزى نمى افزود. امام جعفر صادق عليه السلام بيان داشت: پدرم مى فرمود: و پيوسته امير المؤمنين على عليه السلام پس از آن كه دست و پاى سارق قطع مى شد اگر سرقت مى كرد، او را تازيانه مى زد و در زندان مى انداخت و از بيت المال مسلمانان براى او خرج مى كرد».

1558-46806-(19) قاسم گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه سرقت كرده است، پرسيدم. حضرت فرمود:

شنيدم از پدرم كه مى فرمود: در زمان امير المؤمنين على عليه السلام مردى را كه سرقت كرده بود، نزد حضرت آوردند. حضرت دستش را بريد. سپس او را براى بار دوم آوردند. حضرت پايش را خلاف دستش بريد.

سپس او را بار سوم آوردند. حضرت او را براى ابد در زندان حبس و از بيت المال مسلمانان براى او خرج كرد و فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله چنين كرد و من با او مخالفت نمى كنم».

1559-46807-(20) كافى 223/7: محمّد بن يحيى عن محمّد بن الحسين عن تهذيب 104/10:

صفوان (بن يحيى - كما) عن شعيب عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قطع(1)رجل السّارق بعد قطع اليد ثمّ لا يقطع بعدُ فإن عاد حبس في السّجن و أنفق عليه من بيت مال المسلمين.

1560-46808-(21) كافى 224/7: تهذيب 107/10: عليّ (بن إبراهيم - كما) عن أبيه عن ابن أبي عمير عن حمّاد عن الحلبيّ قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن رجل ثقب(2)بيتاً فأُخذ(3)قبل أن يصل إلى شيء قال يعاقب فإن اُخذ و قد أخرج متاعاً(4)فعليه القطع قال و سألته عن رجل أخذوه و قد حمل كارة(5)من ثياب و قال صاحب البيت أعطانيها قال يدرأ عنه القطع إلّا أن يقوم عليه البيّنة فإن قامت البيّنة عليه قطع قال و تقطع اليد و الرّجل ثمّ لا يقطع بعدُ و لكن إن عاد حبس و أنفق عليه من بيت مال المسلمين.

1561-46809-(22) علل الشّرائع 537: حدّثنا محمّد بن الحسن رحمه اللّه قال حدّثنا محمّد بن الحسن الصّفّار عن العبّاس بن معروف عن عليّ بن مهزيار عن الحسن بن سعيد(6)عن عثمان بن عيسى عن سماعة قال: سألته عن السّارق و قد قطعت يده فقال تقطع رِجله بعد يده فان عاد حبس في السّجن و أنفق عليه من بيت مال المسلمين.

1562-46810-(23) نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 152: أحمد بن محمّد عن عبد اللّه بن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السلام (في حديث) قال: و يقطع من السّارق الرّجل بعد اليد فان عاد فلا قطع عليه و لكن يخلّد [في] السّجن و ينفق عليه من بيت المال.

1563-46811-(24) علل الشّرائع 536: حدّثنا محمّد بن الحسن رحمه اللّه قال حدّثنا الحسين بن الحسن بن أبان عن الحسين بن سعيد عن فضالة بن أيّوب عن أبان بن عثمان كافى 222/7: تهذيب 104/10:

حميد بن زياد عن الحسن بن محمّد بن سماعة عن غير واحد عن أبان بن عثمان عن زرارة عن أبى جعفر عليه السلام قال: كان عليّ عليه السلام(7)لا يزيد على قطع اليد و الرّجل و يقول إنّي لأستحيى من ربّى أن أَدَعَه ليس (له - كا - يب) ما يستنجى به أو يتطهّر به قال و سألته إن هو سرق بعد (ما - يب) قطع اليد و الرّجل فقال استودعه السّجن (أبداً - كا - يب) و أغنى (عن - كا - العلل) النّاس شرّه.(200-)hhh


1) . تقطع - يب.

2) . نقب - يب.

3) . و اُخذ - يب.

4) . منه شيئاً - يب.

5) . الكارة ما يحمل على الظّهر من الثّياب - الصّحاح.

6) . الحسن بن سعيد - خ.

7) . كان أمير المؤمنين عليه السلام - علل.

1559-46807-(20) امام صادق عليه السلام فرمود: «پاى سارق پس از قطع دست، قطع مى شود، سپس اگر مجددا سرقت كرد، در زندان محبوس و از بيت المال مسلمانان براى او خرج مى شود و ديگر قطعى براى او نيست».

1560-46808-(21) حلبى گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه خانه اى را سوراخ كرده ولى قبل از آن كه به چيزى دست يابد گرفتار شده است، پرسيدم. حضرت فرمود: كيفر مى شود ولى اگر او را زمانى كه متاعى را بيرون آورده است دستگير كنند، قطع دست بر او ثابت است. حلبى گويد: و نيز از امام عليه السلام دربارۀ مردى كه او را دستگير كرده اند - در حالى كه يك كوله بار پارچه مى برد - و مى گويد: صاحبخانه اينها را به من داده است، پرسيدم. حضرت فرمود: بريدن دست از او دفع مى شود، مگر اين كه بيّنه عليه وى شهادت دهد كه اگر بيّنه شهادت داد، بريده مى شود. حضرت افزود كه: دست و پا قطع مى شود ولى پس از آن ديگر قطعى نيست اما اگر مجددا سرقت كرد، زندانى و از بيت المال مسلمانان خرج او داده مى شود».

1561-46809-(22) سماعه گويد: «از او [\امام صادق عليه السلام] دربارۀ سارقى كه دستش قطع شده، پرسيدم. حضرت فرمود: پس از دست، پايش قطع مى شود و اگر مجددا سرقت كرد، زندانى و از بيت المال مسلمانان مخارج او داده مى شود».

1562-46810-(23) امام صادق عليه السلام در حديثى فرمود: «پس از دست، پاى سارق قطع مى شود و اگر باز سرقت كرد، ديگر چيزى از او قطع نمى شود ولى براى ابد در زندان مى افتد و از بيت المال مخارج او داده مى شود».

1563-46811-(24) زراره گويد: «امام باقر عليه السلام فرمود: امير المؤمنين عليه السلام پيوسته بيش از يك دست و يك پا قطع نمى كرد و مى فرمود: من از پروردگارم شرم مى كنم كه سارق را رها كنم در حالى كه دستى ندارد كه بدان خودش را پاك كند يا وضو بگيرد. زراره گويد: از امام پرسيدم: اگر سارق پس از بريده شدن دست و پا سرقت كرد؟ حضرت فرمود: او را براى هميشه به زندان مى سپارم و مردم را از شرّ او راحت مى سازم».

1564-46812-(25) تفسير العيّاشىّ 319/1: عن السّكونىّ عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن عليّ عليهم السلام: أنّه أتى بسارق فقطع يده ثمّ أتى به مرّة اُخرىٰ فقطع رجله اليسرىٰ ثمّ اُتى به ثالثة فقال إنّي لأستحيى من ربّى أن لا أَدَع له يداً يأكل بها و يشرب بها و يستنجى بها و رجلاً يمشى عليها فجلده و استودعه السّجن و أنفق عليه من بيت المال. الجعفريّات 140: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه عليهم السلام: أنّ عليّاً عليه السلام (و ذكر نحوه الى قوله: السّجن و أسقط قوله:

و يشرب بها).

1565-46813-(26) دعائم الإسلام 470/2: عن عليّ عليه السلام: أنّه أتى بسارق فقطع يده اليمنىٰ ثمّ أتى به مرّة أخرىٰ و قد سرق فقطع رجله اليسرىٰ و قال إنّي لأستحيى من اللّه تعالى أن لا أَدَع له يداً يأكل بها و يستنجى بها و قال لم يزد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله على قطع يد و رجل و كان عليّ عليه السلام إذا أتى بالسّارق في الثّالثة بعد أن قطع يده و رجله في المرّتين خلّده في السّجن و أنفق عليه من فيء المسلمين فإن سرق في السّجن قتله.

1566-46814-(27) كافى 225/7: تهذيب 103/10: محمّد بن يحيى عن محمّد بن الحسين عن فقيه 49/4: محمّد بن عبد اللّه بن هلال عن أبيه عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قلت له أخبرنى عن السّارق لِمَ تقطع يده اليمنىٰ و رجله اليسرىٰ و لا تقطع يده اليمنىٰ و رجله اليمنىٰ فقال عليه السلام ما أحسن ما سألت إذا قطعت يده اليمنىٰ و رجله اليمنى سقط على جانبه الأيسر و لم يقدر على القيام فإذا قطعت يده اليمنىٰ و رجله اليسرىٰ اعتدل و استوى قائماً قلت له جعلت فداك و كيف يقوم و قد قطعت رجله قال إنّ القطع ليس (من - فقيه - كا) حيث رأيت يقطع إنّما تقطع الرِّجل من الكعب و يترك (له - فقيه - يب) من قدمه ما يقوم عليه يصلّى و يعبد اللّه(1)قلت له من أين تقطع اليد قال تقطع الأربع أصابع(2)و تترك الإبهام يعتمد عليها في الصّلاة و يغسل بها وجهه للصّلاة (كا - يب - قلت فهذا القطع(3)منْ أوّل منْ قطع(4)قال قد كان عثمان بن عفّان حسّن ذلك لمعاوية).


1) . ربّه - يب.

2) . الأصابع - فقيه.

3) . أى القطع من الزّند.

4) . قطعه - يب.

1564-46812-(25) سارقى را نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. حضرت دست وى را بريد. مجددا او را آوردند. حضرت پاى چپش را بريد. پس از آن براى بار سوم آوردند. حضرت فرمود: «من از پروردگارم شرم مى كنم كه براى او دستى باقى نگذارم تا با آن بخورد و بياشامد و خودش را پاك كند و پايى كه بر آن راه رود؛ لذا او را تازيانه زدند و به زندان سپردند و از بيت المال براى او خرج كردند».

1565-46813-(26) سارقى را نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. حضرت دست راست او را قطع كرد. بار ديگر كه سرقت كرد، او را نزد حضرت آوردند. حضرت پاى چپش را قطع كرد و فرمود: «من از خداوند متعال شرم مى كنم كه براى او دستى باقى نگذارم تا با آن بخورد و خودش را پاك سازد و حضرت افزود كه:

رسول خدا صلى الله عليه و آله چيزى بيش از قطع يك دست و يك پا نداشت و پيوسته هر زمان كه سارق را در مرحلۀ سوم و پس از آن كه دست و پايش در دو مرحله قطع شده بود نزد امام على عليه السلام مى آوردند، حضرت او را در زندان براى هميشه زندانى و از بيت المال مسلمانان براى او هزينه مى كرد؛ ولى اگر در زندان هم سرقت مى كرد، او را مى كشت».

1566-46814-(27) محمد بن عبدالله بن هلال از پدرش [عبدالله بن هلال] روايت مى كند كه پدرش گويد: «به امام صادق عليه السلام گفتم: دربارۀ سارق به من بگوييد كه چرا دست راست و پاى چپش قطع مى شود و دست چپ و پاى راستش قطع نمى شود؟ حضرت فرمود: چه سؤال خوبى كردى! اگر دست راست و پاى راستش قطع شود، به سمت چپ مى افتد و نمى تواند برخيزد ولى اگر دست راست و پاى چپش قطع شود، تعادلش حفظ مى شود و راست مى ايستد. پرسيدم: فدايت گردم! چگونه مى ايستد با اين كه پاى او قطع شده است‌؟ حضرت فرمود: قطع از موضعى نيست كه تو خيال مى كنى. پا از كعب بريده مى شود و آن مقدار از پايش برايش مى ماند كه بر آن بتواند بايستد و نماز بخواند و بندگى خدا كند. به امام گفتم: دست از كجا قطع مى شود؟ حضرت فرمود: چهار انگشت بريده مى شود و ابهام برايش مى ماند تا در نماز بر آن تكيه كند و چهره اش را براى نماز با آن بشويد». در كتاب كافى و تهذيب اين افزودگى آمده است كه: «پرسيدم: كسى كه اين قطع از مچ را [كه معمول است] اولين بار انجام داد، كيست‌؟ حضرت فرمود: عثمان بن عفان بود كه اين شكل از قطع را براى معاويه خوب جلوه داد».

1567-46815-(28) كافى 264/7: الحسين بن محمّد عن معلّى بن محمّد عن عليّ بن مرداس عن سعدان بن مسلم عن بعض أصحابنا عن الحارث بن حصيرة قال: مررت بحبشىّ و هو يستسقى بالمدينة فإذا هو أقطع فقلت له من قطعك فقال قطعنى خير النّاس إنّا اُخذنا في سرقة و نحن ثمانية نفر فذهب بنا إلى عليّ بن أبي طالب عليه السلام فأقررنا بالسّرقة فقال لنا تعرفون أنّها حرام قلنا نعم فأمر بنا فقطعت أصابعنا من الرّاحة و خلّيت الإبهام ثمّ أمر بنا فحبسنا في بيت يطعمنا فيه السّمن و العسل حتّى برئت أيدينا ثمّ أمر بنا فأخرجنا و كسانا فأحسن كسوتنا ثمّ قال لنا إن تتوبوا و تصلحوا فهو خير لكم يلحقكم اللّه بأيديكم في الجنّة و إن لا تفعلوا يلحقكم اللّه بأيديكم في النّار.

1568-46816-(29) كافى 266/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 125/10: سهل بن زياد عن محمّد بن سليمان الدّيلميّ عن هارون بن الجهم عن محمّد بن مسلم عن أبي جعفر عليه السلام قال: اُتى أمير المؤمنين عليه السلام بقوم لصوص قد سرقوا فقطع أيديهم من نصف الكفّ و ترك الإبهام (و - خ) لم يقطعها و أمرهم أن يدخلوا دار الضّيافة و أمر بأيديهم أن تعالج فأطعمهم السّمن و العسل و اللّحم حتّى برءوا فدعاهم و قال يا هؤلاء إنّ أيديكم قد سبقت إلى النّار فإن تبتم و علم اللّه عزّ و جلّ (منكم - كا) صدق النّيّة تاب اللّه عليكم و جررتم أيديكم إلى الجنّة و إن لم تقلعوا و لم تنتهوا(1)عمّا أنتم عليه جرّتكم أيديكم إلى النّار.

1569-46817-(30) علل الشّرائع 537: حدّثنا محمّد بن الحسن قال حدّثنا محمّد بن الحسن الصّفّار عن العبّاس بن معروف عن عليّ بن مهزيار عن الحسين بن سعيد عن عثمان بن عيسى كافى 224/7: عدّة من أصحابنا عن أحمد ابن أبي عبد اللّه عن عثمان بن عيسى عن سماعة قال قال أبو عبد اللّه عليه السلام: أتى أمير المؤمنين عليه السلام برجال قد سرقوا فقطع أيديهم ثمّ قال إنّ الّذى بان من أجسادكم قد يصل(2)إلى النّار فان تتوبوا تجرّوها(3)و إن لا(4)تتوبوا تجرّكم.


1) . و إن أنتم لم تتوبوا و لم تقلعوا - يب.

2) . وصل - كا.

3) . تجرّونها - كا.

4) . و إن لم - كا.

1567-46815-(28) حارث بن حصيره گويد: «مرد حبشى كه آب مى كشيد، در مدينه ديدم كه دستش بريده است.

به او گفتم: چه كسى دستت را قطع كرده است‌؟ او گفت: بهترين مردم دستم را قطع كرده است. ما كه هشت نفر بوديم، در يك سرقت گير افتاديم. ما را نزد امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام بردند. همه به سرقت اعتراف كرديم. حضرت به ما گفت: آيا مى دانستيد كه سرقت حرام است‌؟ گفتيم: آرى.

ايشان دستور داد انگشتان ما از كف بريده و انگشت ابهام باقى گذاشته شد. پس از آن، دستور داد ما را در يك خانه قرار دادند و روغن و عسل به ما خوراندند تا دست هاى مان بهبود يافت. پس از آن دستور داد تا ما را آزاد كنند و بر ما لباس پوشاند و لباس هاى خوبى هم پوشاند. آن گاه به ما فرمود: اگر توبه كنيد و درست عمل كنيد، اين براى شما بهتر است و خداوند شما را به دست هاى تان در بهشت ملحق مى سازد. ولى اگر توبه و اصلاح پيشه نكنيد، خداوند شما را به دست هاى تان در آتش ملحق مى كند».

1568-46816-(29) امام باقر عليه السلام فرمود: «گروهى سارق را كه سرقت كرده بودند، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند.

حضرت دست هاى آنان را از نيمۀ كف بريد و انگشت ابهام را گذاشت و نبريد و به آنان دستور داد كه در مهمانسرا وارد شوند و دستور داد كه دست هاى شان را معالجه كنند و تا زمانى كه بهبود يابند، به آنان روغن، عسل و گوشت خوراند. پس از آن آنان را خواست و فرمود: اى گروه، دست هاى شما به سوى آتش جهنم شتافته است ولى اگر توبه كنيد و خداوند راستى و درستى شما را بيابد، توبۀ شما را مى پذيرد و شما دست هاى تان را به بهشت مى كشيد. ولى اگر از اين كار زشت جدا نشويد و از آنچه بر آن هستيد دست نكشيد، دست هاى تان شما را به سوى آتش مى كشند».

1569-46817-(30) امام صادق عليه السلام فرمود: «مردانى را كه سرقت كرده بودند، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. حضرت دست هاى شان را قطع كرد. سپس فرمود: آنچه از بدن هاى شما جدا شده به آتش مى رود. اگر توبه كرديد، شما آنها را مى كشيد ولى اگر توبه نكنيد، آنها شما را مى كشند».

1570-46818-(31) تهذيب 127/10: الحسين بن سعيد عن محمّد بن سنان عن حذيفة بن منصور عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: أتى أمير المؤمنين عليه السلام بقوم سرّاق قد قامت عليهم البيّنة و أقرّوا قال فقطع أيديهم ثمّ قال يا قنبر ضمّهم إليك فداوِ كلومهم و أحسن القيام عليهم فإذا برءوا فأعلمني فلمّا برءوا أتاه فقال يا أمير المؤمنين القوم الّذين أقمت عليهم الحدود قد برئت جراحاتهم قال اذهب فاكسُ كلّ رجل منهم ثوبين و ائتنى بهم قال فكساهم ثوبين ثوبين فأتى بهم في أحسن هيئة متردّين مشتملين كأنّهم قوم مُحْرِمُون فمثّلوا بين يديه قياماً فأقبل على الأرض ينكتها بإصبعه مليّاً ثمّ رفع رأسه إليهم فقال اكشفوا أيديكم ثمّ قال ارفعوا (رءوسكم - ئل) إلى السّماء فقولوا اللّهمّ إنّ عليّاً قطعنا ففعلوا فقال اللّهمّ على كتابك و سنّة نبيّك ثمّ قال لهم يا هؤلاء إن تبتم استلمتم(1)أيديكم و إلّا تتوبوا ألحقتم بها ثمّ قال يا قنبر خلّ سبيلهم و أعط كلّ واحد منهم ما يكفيه الى بلده. دعائم الإسلام 470/2: و عن عليّ عليه السلام: أنّه أمر بقطع سرّاق فلمّا قطعوا أمر بحسمهم(2)فحسموا ثمّ قال يا قنبر خذهم إليك فداو كلومهم (و ذكر نحوه الى قوله:

سنّة نبيّك و زاد ثمّ قال لهم يا هؤلاء إنّ أيديكم سبقتكم إلى النّار فان أنتم تبتم انتزعتم أيديكم من النّار و إلّا لحقتم بها).

1571-46819-(32) دعائم الإسلام 470/2: عن عليّ عليه السلام: أنّه كان إذا قطع السّارق حسمه بالنّار لئلّا(3)ينزف دمه فيموت.

1572-46820-(33) عوالى اللّئالى 565/3: و روى: أنّ النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله أتى برجل قد سرق فقال اذهبوا به فاقطعوا يده ثمّ احسموه.

1573-46821-(34) عوالى اللّئالى 565/3: و روى: أنّ عليّاً عليه السلام كان إذا قطع سارقاً حسمه بالزّيت.

1574-46822-(35) عوالى اللّئالى 565/3: و روى: أنّ امرأة سرقت حُليّاً فأتى بها النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله فقالت يا رسول اللّه هل لي من توبة فأنزل اللّه تعالى «فَمَنْ تٰابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ وَ أَصْلَحَ فَإِنَّ اَللّٰهَ يَتُوبُ عَلَيْهِ‌»..

الإرجاعات

و تقدّم في أحاديث باب (77) وجوب التّوبة من الذّنوب و ما يترتّب عليها من المغفرة من


1) . سلّمتم - ئل.

2) . حَسَمه أي قطع الدّم عنه بالكىّ‌.

3) . كيلا - ك.

1570-46818-(31) امام صادق عليه السلام فرمود: «گروهى سارق را كه بيّنه بر آنان شهادت داده بود و خودشان نيز اعتراف كرده بودند، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. امام فرمود: حضرت دست هاى شان را قطع كرد. آن گاه فرمود: اى قنبر، آنان را نزد خويش بدار، زخم هاى شان را مداوا و خوب از آنان پذيرايى كن و چون بهبود يافتند، مرا باخبر ساز.

چون بهبود يافتند، قنبر نزد امام آمد و گفت: اى امير المؤمنين، گروهى كه حدود الهى را بر آنان جارى كردى، زخم هاى شان خوب شده است. حضرت فرمود: برو و بر هر كدام از آنان دو لباس بپوشان و آنان را نزد من بياور. امام صادق عليه السلام فرمود: قنبر بر آنان دو لباس پوشاند و آنان را در بهترين قيافه در حالى كه ردا پوشيده و خود را آراسته بودند كه گويا جمعى در حال احرامند، نزد امير المؤمنين آوردند. اينان در برابر امام ايستادند. حضرت به زمين توجه كرد و با انگشت - در حال تفكر - مدتى طولانى به زمين مى زد. آن گاه به سوى آنان سر برداشت و فرمود: دست هاى تان را بگشاييد. سپس فرمود: سرهاى تان را به آسمان بلند كنيد و بگوييد: پروردگارا، على عليه السلام دست ما را قطع كرد. آنان چنين كردند. آن گاه امام فرمود: خدايا، بر پايۀ كتاب تو و سنت پيامبرت [قطع كردم]. سپس به آنان فرمود: اى گروه، اگر توبه كنيد به دست هاى تان دست مى يابيد ولى اگر توبه نكنيد، شما هم به دست هاى تان ملحق مى شويد. سپس فرمود: اى قنبر، آزادشان كن و به هر كدام از آنان مقدارى آذوقه كه تا رسيدن به شهرش او را كفايت كند، بده».

همين روايت در دعائم الاسلام: «امير المؤمنين على عليه السلام دستور قطع دست سارقانى را صادر فرمود.

چون دست شان بريده شد، فرمان داد تا خون دست شان را بند بياورند و بند آمد. آن گاه حضرت فرمود:

اى قنبر، آنان را نزد خويش نگاه دار و زخم هاى شان را مداوا كن...» دعائم الاسلام مانند روايت پيشين را آورده. تا گفتۀ حضرت كه: «بر پايۀ سنت پيامبرت» و افزوده است: «سپس امام به آنان فرمود: اى گروه، دست هاى تان براى رفتن به جهنم بر شما پيشى گرفت. حال اگر شما توبه كنيد، دست هاى تان را از آتش نجات مى دهيد وگرنه خودتان نيز بدان ها ملحق مى شويد».

1571-46819-(32) پيوسته امير المؤمنين عليه السلام هر زمان كه دست سارق را مى بريد، با آتش خونش را بند مى آورد تا مبادا كه خونش بيرون ريزد و بميرد.

1572-46820-(33) مردى را كه سرقت كرده بود، نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آوردند. حضرت فرمود: «او را ببريد و دستش را ببريد و پس از آن جلوى خون ريزى اش را بگيريد».

1573-46821-(34) پيوسته امير المؤمنين على عليه السلام هر زمان كه دست سارق را مى بريد، با روغن زيتون مانع خون ريزى آن مى شد.

1574-46822-(35) روايت شده است كه: «زنى زيور آلاتى را سرقت كرد. او را نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آوردند. او گفت: اى رسول خدا، آيا براى من توبه اى هست‌؟ پس از آن خداوند فرو فرستاد كه: پس هر كس كه بعد از ستم كردن، توبه و جبران كند، خداوند توبه او را مى پذيرد (1)».


1) . مائده 39/5.

أبواب جهاد النّفس ج 18 ما يدلّ على ذيل الباب. و في رواية حمزة بن حمران (7) من باب (64) حكم مال من مات و لا وارث له من أبواب الميراث ج 29

قوله: ثمّ إنّ السّارق بَعْدُ تاب فنظر الى مثل المال الّذى كان غصبه من الرّجل فحمله إليه و هو يريد أن يدفعه إليه و يتحلّل منه (الى أن قال): فقلت له فما حال الغاصب فيما بينه و بين اللّه تعالى فقال إذا هو أوصل المال إلى إمام المسلمين فقد سلم.

و يأتي في رواية حريز (8) من باب (14) من يجوز حبسه أو يجب من أبواب حدّ المحارب ج 31

قوله عليه السلام: لا يخلّد في السّجن إلّا ثلاثة (إلى أن قال): و السّارق بعد قطع اليد و الرّجل. و في رواية الدعائم (9) مثله

و في رواية عبيد (10) قوله: هل كان عليّ عليه السلام يحبس أحداً من أهل الحدود فقال لا إلّا السّارق فإنّه كان يحبسه في الثالثة بعد ما قطع يده و رجله.

(6) باب حكم أشلّ اليد و مقطوعها في السّرقة و القصاص

اشاره

1575-46823-(1)كافى 225/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 108/10: استبصار 242/4: أحمد بن محمّد بن عيسى العلل 537: حدّثنا محمّد بن موسى بن المتوكّل قال حدّثنا عبد اللّه بن جعفر الحميريّ عن أحمد بن محمّد بن عيسى عن (الحسن - العلل) ابن محبوب عن (عبد اللّه - كا - يب - صا) ابن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في رجل أشلّ (اليد - كا - يب - العلل) اليمنىٰ أو أشلّ (اليد كا) الشّمال سرق قال تقطع يده اليمنىٰ على كلّ حال.

1576-46824-(2)نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 152: أحمد بن محمّد عن عبد اللّه بن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السلام (في حديث أنّه قال:) و الأشلّ اليمين و الشّمال متى سرق قطعت له اليمين على كلّ الأحوال.

1577-46825-(3) المقنع 151: و الأشلّ إذا سرق قطعت يمينه على كلّ حال.

1578-46826-(4) دعائم الإسلام 469/2: قال أبو عبد اللّه عليه السلام: فإن كان(1) أشلّ اليمنى أو اليسرى قطعت يمنى(2) على أيّ حال كانت.


1) . فإنّ أشلّ اليمنى أو اليسرى - خ.

2) . يمناه - خ.

ارجاعات

گذشت:

در روايات باب هفتاد و هفت از ابواب جهاد با نفس، روايتى كه بر ذيل اين باب دلالت دارد.

و در روايت هفت از باب شصت و چهار از ابواب ميراث، اين گفته كه: «پس از آن سارق توبه كرد و مانند همان مالى را كه از آن مرد گرفته بود - در حالى كه مى خواست به او بدهد و از او حلاليت بگيرد - برداشت و براى او برد...» تا آنجا كه گويد: «از او پرسيدم: وضعيت كسى كه مالى را غصب كرد و رابطۀ او با خدا چگونه است‌؟ حضرت فرمود: آن زمان كه مال را در اختيار امام مسلمانان قرار دهد، ديگر در امان است».

مى آيد:

در روايت ده از باب چهارده از ابواب حدّ محارب، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «براى ابد در زندان نمى ماند مگر سه نفر...» تا آنجا كه گويد: «و سارق، پس از بريدن دست و پاى او».

و در روايت يازده، مانند آن و در روايت دوازده، اين گفته كه: «آيا امير المؤمنين على عليه السلام احدى از كسانى را كه حدّ بر آنها واجب شده بود، زندان مى كرد؟ فرمود: نه، مگر سارق را؛ چرا كه او را در مرحلۀ سوم پس از آن كه دست و پايش را قطع كرده، زندانى مى كرد».

باب 6 حكم سارقى كه دستش فلج يا به خاطر سرقت يا قصاص قطع شده باشد

1575-46823-(1) امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه دست راست يا دست چپ او فلج است و سرقت كرده است، فرمود: «در هر حال دست راست او قطع مى شود».

1576-46824-(2) امام صادق عليه السلام در حديثى فرمود: «كسى كه دست راست يا چپش فلج است اگر سرقت كند، در هر حال دست راستش بريده مى شود».

1577-46825-(3) كسى كه دستش فلج است اگر سرقت كند، در هر حال دست راستش بريده مى شود.

1578-46826-(4) امام صادق عليه السلام فرمود: «اگر دست راست يا چپ فلج باشد، دست راست در هر صورت كه باشد، قطع مى شود».

1579-46827-(5) فقيه 47/4: و الأشلّ إذا سرق قطعت يمينه على كلّ حال شلّاء كانت أو صحيحة فان عاد فسرق قطعت رجله اليسرى فان عاد خلّد السّجن و أجرى عليه من بيت مال المسلمين و كفّ عن النّاس روى ذلك الحسن بن محبوب عن علاء عن محمّد بن مسلم عن زرارة عن أبي جعفر عليه السلام و رواه الحسن بن محبوب عن عبد اللّه بن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السلام.

علل الشّرائع 537: حدّثنا محمّد بن موسى بن المتوكّل قال حدّثنا عبد اللّه بن جعفر الحميريّ عن أحمد بن محمّد بن عيسى عن الحسن بن محبوب عن العلاء عن محمّد بن مسلم و عليّ بن رئاب عن زرارة جميعاً عن أبي جعفر عليه السلام: (و ذكر نحوه).

1580-46828-(6) تهذيب 108/10: استبصار 242/4: يونس بن عبد الرّحمن عن المفضّل بن صالح عن بعض أصحابه قال قال أبو عبد اللّه عليه السلام: إذا سرق الرّجل و يده اليسرىٰ شلّاء لم تقطع يمينه و لا رِجله و إن كان أشلّ ثمّ قطع يد رجل قصّ‌(1) منه يعنى لا يقطع بالسّرقة(1)و لكن يقطع في القصاص.
الإرجاعات

و تقدّم في رواية عبد الرّحمن (17) من باب (5) أنّ السّارق قطعت يده اليمنى

قوله عليه السلام:

و أمّا في حقوق النّاس فيقتصّ منه في الأربع جميعاً.

(7) باب أنّه لو قطعت يد السّارق اليسرىٰ غلطاً لم يجز قطع يمينه

1581-46829-(2)كافى 223/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه و عدّة من أصحابنا عن تهذيب 104/10:

سهل بن زياد (جميعاً - كما) عن ابن أبي نجران عن عاصم بن حميد عن محمّد بن قيس عن أبى جعفر عليه السلام قال: قضى أمير المؤمنين عليه السلام: في رجل أمر به أن تقطع يمينه فقدّمت شماله فقطعوها و حسبوها يمينه و قالوا إنّما قطعنا شماله أ تقطع يمينه (قال - كا) فقال لا تقطع يمينه و قد قطعت شماله و قال في رجل أخذ بيضة من المغنم و قالوا قد سرق اقطعه فقال إنّي لم أقطع أحداً له فيما أخذ (ه - خ) شرك. استبصار 241/4: سهل بن زياد عن ابن أبي نجران عن عاصم بن حميد عن محمّد بن قيس عن أبي جعفر عليه السلام قال: قضى عليّ عليه السلام: في رجل أخذ بيضة (و ذكر مثله).


1) . في السّرقة - صا.

2) . اقتصّ - صا.

1579-46827-(5) كسى كه دستش فلج است اگر سرقت كند، دست راستش در هر حال قطع مى شود؛ چه فلج باشد يا سالم. اگر مجددا سرقت كرد، پاى چپش قطع مى شود و اگر باز سرقت كرد، در زندان براى ابد مى ماند و از بيت المال مسلمين مخارج او داده و از مردم جدا مى شود.

1580-46828-(6) امام صادق عليه السلام فرمود: «اگرمردى كه دست چپش فلج است سرقت كند، دست راست و پاى او بريده نمى شود. ولى اگر فلج باشد سپس دست مردى را قطع كند، از او قصاص مى شود. منظور امام عليه السلام اين است كه دستش براى سرقت قطع نمى شود ولى در مورد قصاص قطع مى شود.

ارجاعات

گذشت:

در روايت هفده از باب پنج، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «و اما در مورد حقوق مردم از او در ارتباط با همۀ چهار تا [چهار دست و پا] قصاص مى شود».

باب 7 حكم سارقى كه دست چپش به اشتباه قطع شده باشد

1581-46829-(1) امام باقر عليه السلام فرمود: «امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ مردى كه حضرت دستور قطع دست راست او را داده بود ولى او دست چپش را جلو آورده و همان را به خيال دست راست قطع كرده بودند و گفتند كه ما دست چپ او را قطع كرده ايم، آيا دست راستش قطع مى شود؟ [حضرت] قضاوت كرد و فرمود:

اكنون كه دست چپش بريده شده است، دست راست او قطع نمى شود» و باز امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ مردى كه كلاه خودى از غنايم برده بود و گفتند كه: سرقت كرده، دستش را قطع كن. حضرت فرمود:

من دست كسى را كه خودش نيز در آنچه برداشته شريك است، قطع نمى كنم».

1582-46830-(2) دعائم الإسلام 469/2: عن عليّ عليه السلام: أنّه أمر بسارق أن تقطع يمينه فقدّم شماله فقطعوها و ظنّوها يمينه ثمّ علموا بعد ذلك فرفعوه إلى عليّ عليه السلام فقال دعوه فلست بقاطع يمينه و قد قطعت شماله.

1583-46831-(3) المقنع 150: إذا أمر الإمام بقطع يمين السّارق فتقطع يساره بالغلط فلا تقطع يمينه اذا قطعت يساره.

(8) باب أنّه لا يقطع الّا من سرق من حرز عالماً بالتّحريم

اشاره

1584-46832-(1)كافى 228/7: تهذيب 110/10: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن محبوب عن أبى أيّوب عن أبي بصير قال: سألت أبا جعفر عليه السلام عن قوم اصطحبوا في سفر (هم - يب) رفقاء فسرق بعضهم متاع بعض فقال هذا خائن لا يقطع و لكن يتبع بسرقته و خيانته قيل له فإن سرق من منزل أبيه فقال لا يقطع لأنّ ابن الرّجل لا يحجب عن الدّخول الى منزل أبيه هذا خائن و كذلك ان سرق من منزل أخيه(1) و اُخته إذا كان يدخل عليهم(2)لا يحجبانه عن الدّخول.

1585-46833-(2) كافى 231/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن النّوفليّ عن السّكونىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال قال أمير المؤمنين عليه السلام: كلّ مدخل يدخل فيه بغير إذن (صاحبه - كا) فسرق منه السّارق فلا قطع عليه يعنى الحمّامات و الخانات و الأرحية. الجعفريّات 139:

بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه عليهم السلام أنّ عليّاً عليه السلام قال: كلّ مدخل (و ذكر مثله).

1586-46834-(3) تهذيب 108/10: أحمد بن محمّد عن البرقيّ عن النّوفليّ عن السّكونىّ عن جعفر عن أبيه عن عليّ عليه السلام قال: كلّ مدخل يدخل فيه بغير إذن يسرق منه السّارق فلا قطع عليه يعنى الحمّام و الأرحية.

1587-46835-(4) فقيه 44/4: و في رواية السّكونىّ قال قال عليّ عليه السلام: كلّ مدخل يدخل إليه بغير إذن فسرق منه السّارق فلا قطع عليه يعنى الحمّامات و الخانات و الأرحية و المساجد.


1) . لأخيه - يب.

2) . عليهما - يب.

1582-46830-(2) امير المؤمنين عليه السلام دستور داد كه دست راست سارق بريده شود. آن سارق دست چپ خويش را جلو آورد و دست چپ او را قطع كردند و گمان مى كردند كه دست راست اوست. پس از آن فهميدند.

سپس آن كس را نزد امير المؤمنين عليه السلام بردند. حضرت فرمود: «او را رها سازيد. من با اين كه دست چپش قطع شده، دست راست او را قطع نخواهم كرد».

1583-46831-(3) در كتاب مقنع [شيخ صدوق رحمه الله] آمده است: «اگر امام دستور قطع دست راست سارق را داد و به اشتباه دست چپ او بريده شد، هم اكنون كه دست چپش بريده شده، دست راست او بريده نمى شود».

باب 8 شرايط اجراى حكم قطع دست سارق

1584-46832-(1) ابوبصير گويد: «از امام باقر عليه السلام دربارۀ گروهى كه با هم همسفر شدند و بعضى از آنان متاع بعضى ديگر را سرقت كرد، پرسيدم. حضرت فرمود: اين شخص خائن است ولى دستش بريده نمى شود ولى به خاطر سرقت و خيانتش قابل پيگيرى است. از امام سؤال شد كه: اگر از منزل پدرش سرقت كرد؟ حضرت فرمود: دستش بريده نمى شود؛ چرا كه فرزند از ورود به خانۀ پدرش منع نمى شود. اين شخص خائن است و همين طور اگر از منزل برادر و خواهرش سرقت كرد - دستش قطع نمى شود؛ البته اگر بر آنان وارد مى شده است و او را از ورود منع نمى كرده اند».

1585-46833-(2) امام صادق عليه السلام بيان داشت: «امير المؤمنين عليه السلام فرمود: هر جايى كه بدون اجازۀ صاحبش در آن وارد مى شوند اگر سارقى از آنجا سرقت كند، دستش بريده نمى شود. منظور حضرت حمام ها، كاروانسراها و آسياب هاست».

1586-46834-(3) امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «هر جايگاهى كه بدون اذن در آن وارد مى شوند اگر سارق از آنجا سرقت كند، دست او قطع نمى شود. منظور حضرت، حمام ها و آسياب هاست».

1587-46835-(4) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «هر جايى كه بدون اذن در آن وارد مى شوند اگر سارق از آنجا سرقت كند، دست او قطع نمى شود. منظور حضرت حمام ها، كاروانسراها، آسياب ها و مساجد است».

1588-46836-(5) دعائم الإسلام 474/2: عن عليّ عليه السلام أنّه قال: كلّ موضع يدخل فيه بغير إذن فما سرق منه فلا قطع فيه كالمساجد و الخانات و الحمّامات و الأرجاء(1)و ما أشبهها.

1589-46837-(6) الجعفريّات 139: بإسناده عن عليّ بن أبي طالب عليه السلام قال: إذا سرق الابن من مال أبيه أو الأب من مال ابنه فلا قطع عليهما(2)قال و إذا سرق الزّوج من مال امرأته (و المرأة من مال زوجها - ك) فلا قطع عليهما و إذا سرق الأخ من مال أخيه فلا قطع على واحد منهما.

1590-46838-(7) دعائم الإسلام 472/2: عن عليّ عليه السلام أنّه قال: إذا سرق الرّجل من مال ابنه أو الابن من مال أبيه أو المرأة من مال زوجها أو الزّوج من مال امرأته أو الأخ من مال أخيه فلا قطع على واحد منهم.

1591-46839-(8) دعائم الإسلام 474/2: عن عليّ عليه السلام: أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال: من سرق غنماً من المرعىٰ لم يقطع و يعزّر و يضمّن ما سرق و أفسد.

1592-46840-(9) تهذيب 109/10: استبصار 243/4: أحمد بن محمّد عن البرقيّ عن النّوفليّ عن السّكونىّ عن جعفر عن أبيه عن عليّ عليه السلام قال: لا يقطع الّا من نقب بيتاً أو كسر قفلاً. تفسير العيّاشىّ 319/1: عن السّكونىّ عن جعفر عن أبيه عليهما السلام قال: لا يقطع (و ذكر مثله). الجعفريّات 138: بإسناده عن عليّ عليه السلام (مثله و زاد) قال جعفر بن محمّد: في هذا التّعزير و غرم قيمة ما جنى عليه.

1593-46841-(10) وسائل 277/28: العيّاشىّ في تفسيره عن جميل عن بعض أصحابه عن أحدهما عليهما السلام قال: لا يقطع إلّا من نقب بيتاً أو كسر قفلاً.

1594-46842-(11) دعائم الإسلام 473/2: عن عليّ عليه السلام: أنّه أُتى بلصّ نقب بيتاً فعاجلوه و أخذوه فقال عجلتم عليه و ضربه و قال لا يقطع من نقب بيتاً و لا من كسر قفلاً و لا من دخل البيت و أخذ المتاع حتّى يخرجه من الحرز و لكن يضرب ضرباً وجيعاً و يحبس و يغرم ما أفسده قيل لأبى عبد اللّه عليه السلام و إن وجد السّارق في الدّار و قد أخذ المتاع و أخرجه من البيت أ عليه قطع قال لا حتّى يخرجه من حرز الدّار.

1595-46843-(12) عوالى اللّئالى 568/3: و روى عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله أنّه قال: لا قطع الّا من حرز.


1) . و الارحاء - ك الرّجاء جمع: أرجاء: النّاحية، رجوا البئر حافّتاه.

2) . على واحد منهما - ك.

1588-46836-(5) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «هر جايى كه بى اجازه وارد آنجا مى شوند هر چه از آنجا سرقت شود، قطع دست در آن نيست؛ مانند مسجدها، كاروانسراها، اطراف چاه ها و مانند آنها».

1589-46837-(6) امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام فرمود: «اگر پسر از مال پدرش يا پدر از مال پسرش سرقت كند، دست شان قطع نمى شود. حضرت فرمود: و اگر شوهر از مال همسرش و زن از مال شوهرش سرقت كند، باز دست شان قطع نمى شود و اگر برادر از مال برادرش سرقت كند، دست هيچ يك از آنان قطع نمى شود».

1590-46838-(7) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «اگر مردى از مال پسرش يا پسرى از مال پدرش يا زن از مال شوهرش يا شوهر از مال همسرش يا برادر از مال برادرش سرقت كند، بر هيچ كدام از اينها قطع دست نيست».

1591-46839-(8) امير المؤمنين عليه السلام بيان داشت: «رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: كسى كه گوسفندى را از چراگاه سرقت كند، دستش قطع نمى شود ولى تعزير مى شود و نسبت به آنچه سرقت كرده و از بين برده، ضامن است».

1592-46840-(9) امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «تنها دست كسى كه خانه اى را سوراخ كرده يا قفلى را شكسته است، قطع مى شود. همين روايت در جعفريات با اسناد خويش از امير المؤمنين عليه السلام، مانند اين روايت را آورده و افزوده است كه: «امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: در اين مورد تعزير است و قيمت مال تلف شده را ضامن است».

1593-46841-(10) امام باقر يا امام صادق عليه السلام فرمود: «قطع نمى شود مگر دست كسى كه خانه اى را سوراخ كرده يا قفلى را شكسته است».

1594-46842-(11) سارقى كه خانه اى را سوراخ كرده بود ولى مردم شتاب كرده و او را دستگير كرده بودند، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. حضرت فرمود: «بر او شتاب كرديد و سارق را زد و فرمود: كسى كه خانه اى را سوراخ كرده و كسى كه قفلى را شكسته و كسى كه وارد خانه اى شده و متاع را برداشته است، دستش قطع نمى شود، مگر آن كه آن را از جاى محفوظ بيرون آورد ولى به سختى زده و زندانى مى شود و هر چه از بين برده، ضامن است. از امام صادق عليه السلام سؤال شد: اگر سارقى در خانه اى پيدا شود در حالى كه متاع را برداشته و از اتاق بيرون كرده است، آيا دست او قطع مى شود؟ حضرت فرمود: نه، تا آن كه متاع را از جاى دربستۀ خانه [صندوق و مانند آن] بيرون برد».

1595-46843-(12) پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «دست سارق بريده نمى شود مگر اين كه از جاى دربسته سرقت كرده باشد».

1596-46844-(13) المقنع 151: و اعلم أنّه لا يجب القطع إلّا فيما يسرق من حرز أو خفاء.
الإرجاعات

و تقدّم في مرسلة فقيه (13) من باب (1) استحباب إعارة المؤمن متاع البيت من أبواب العارية (ج 24)

قوله: و كان صفوان بن أميّة بعد إسلامه نائماً في المسجد فسرق ردائه فتبع اللّصّ و أخذ منه الرداء و جاء به إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و أقام بذلك شاهدين عدلين عليه فأمر صلّى اللّه عليه و آله بقطع يمينه إلخ. و في مرسلة الخصال (14) نحوه. و في أحاديث باب (8) أنّ من ارتكب ما يوجب الحدّ جاهلاً بالتّحريم لا يحدّ من أبواب الأحكام العامّة للحدود ج 30 ما يدلّ على ذيل الباب. و في رواية ابن مسلم (1) من باب (2) ما ورد في حدّ ما يقطع فيه يد السّارق

قوله عليه السلام: كلّ من سرق من مسلم شيئاً قد حواه و أحرزه فهو يقع عليه اسم السّارق و هو عند اللّه سارق و لكن لا يقطع الّا في ربع دينار أو أكثر.

و في رواية ابن سنان (7) قوله عليه السلام: يقطع السّارق في كلّ شيء يبلغ ثمنه مجنّاً و هو ربع دينار إن كان سرقه من بيت أو سوق أو غير ذلك.

و في رواية الحلبيّ (16) قوله عليه السلام: يقطع السّارق في كلّ شيء بلغ قيمته خمس دينار و إن سرق من سوق أو زرع أو غير ذلك. و في رواية الحارث (28) من باب (5) أنّ السّارق قطعت يده اليمنى من وسط الكفّ

قوله: فقال لنا عليه السلام تعرفون أنّها حرام قلنا نعم فأمر بنا فقطعت أصابعنا.

و يأتي في الباب التّالى و باب (10) أنّه لا قطع على المختلس علانية و باب (11) حكم الطّرّار ما يناسب ذلك فراجع.

(9) باب أنّ من نقب بيتاً ليس عليه القطع حتّى يخرج بالسِّرقة من البيت و عليه التّعزير و أنّ من أخرج ثياباً و ادّعى أنّ صاحبها أعطاه إيّاها فلا قطع عليه مع عدم البيّنة بالسّرقة

اشاره
1597-46845-(1) كافى 224/7: تهذيب 107/10: عليّ (بن إبراهيم - كما) عن أبيه عن النّوفليّ عن السّكونىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قال أمير المؤمنين عليه السلام: في السّارق إذا أخذ و قد أخذ المتاع و هو في البيت لم يخرج بعدُ فقال ليس عليه القطع حتّى يخرج به من الدّار.

1596-46844-(13) در كتاب مقنع [شيخ صدوق رحمه الله] آمده است: «و بدان كه قطع دست واجب نمى شود، جز در مواردى كه از جاى بسته يا مخفى سرقت شود».

ارجاعات

گذشت:

در روايت سيزده از باب يكم از ابواب عاريه، اين گفته كه: «صفوان بن اميه پس از پذيرش اسلام در مسجد خوابيده بود كه عبايش سرقت شد. سارق را دنبال كرد و عبا را از او گرفت و او را خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله آورد و دو شاهد عادل عليه او آورد كه سرقت كرده است. پيامبر صلى الله عليه و آله دستور قطع دست راست سارق را صادر كرد...»

و در روايت چهارده، مانند آن و در روايات باب هشت از ابواب احكام عمومى حدود، چيزى كه بر بخش پايانى عنوان باب دلالت دارد و در روايت يك از باب دو، فرمودۀ معصوم عليه السلام كه: «هر كس از مسلمانى چيزى را كه مال و تحت سلطۀ اوست سرقت كند، نام سارق بر او صادق است و او نزد خداوند، سارق محسوب مى شود ولى دست سارق جز در يك چهارم دينار يا بيشتر قطع نمى شود» و در روايت هفت، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «دست سارق براى هر چيزى كه بهايش به اندازۀ يك سپر باشد، بريده مى شود و آن يك چهارم دينار است - البته اگرآن را از خانه يا بازار يا جاى ديگرى سرقت كرده باشد».

و در روايت شانزده، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «دست سارق در مورد هر چيزى كه بهايش به يك پنجم دينار برسد، بريده مى شود - گرچه از بازار يا زراعت يا مانند آن سرقت شده باشد».

و در روايت سى و يك از باب پنج، اين گفته كه: «امام معصوم عليه السلام به ما فرمود: آيا مى دانستيد كه سرقت حرام است‌؟ گفتيم: آرى. پس امام دستور داد و انگشتان ما قطع شد».

مى آيد:

در باب بعدى و باب ده و باب يازده، روايتى مناسب اين باب؛ به آن مراجعه كنيد.

باب 9 حكم كسى كه خانه اى را جهت سرقت نقب زند و...

1597-46845-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ سارقى كه گرفتار آمده - در حالى كه متاع را برداشته ولى هنوز در خانه است و از خانه بيرون نيامده است - فرمود: قطع دست بر او نيست، تا آن كه متاع را از خانه بيرون آورد».

1598-46846-(2) تهذيب 107/10: محمّد بن الحسن الصفّار عن الحسن بن موسى الخشّاب عن غياث بن كلّوب عن إسحاق بن عمّار عن جعفر عن أبيه عليهما السلام أنّ عليّاً عليه السلام كان يقول: لا قطع على السّارق حتّى يخرج بالسّرقة من البيت و يكون فيها ما يجب فيه القطع.

1599-46847-(3) تهذيب 130/10: أحمد بن محمّد بن عيسى عن محمّد بن يحيى عن طلحة بن زيد عن جعفر عن أبيه عن عليّ عليهم السلام قال: ليس على السّارق قطع حتّى يخرج بالسّرقة من البيت.

1600-46848-(4) الجعفريّات 139: بإسناده عن عليّ عليه السلام أنّه قال: ليس على السّارق قطع حتّى يخرج السَّرِق من البيت.

1601-46849-(5) الجعفريّات 138: بإسناده عن جعفر بن محمّد عليهما السلام: أنّ عليّاً عليه السلام أتى بلصّ نقب فعاجلوه فأخذوه فقال عليّ عليه السلام عجلتم قبل أن يسرق فضربه عشرين سوطاً.

1602-46850-(6) دعائم الإسلام 473/2: عن جعفر بن محمّد عليهما السلام: أنّه أتى برجل و معه كارة(1)من ثياب لرجل فقال الذي هي في يديه صاحبها أعطانيها و لم يقرّ بالسّرقة و لم تقم عليه بيّنة قال لا قطع عليه.

1603-46851-(7) دعائم الإسلام 472/2: عن عليّ عليه السلام: أنّه أتى برجل و معه بزّ زعموا أنّه سرقه لرجل و لم تقم عليه بيّنة فقال الّذى في يده البزّ إنّما أخذته أمزح معه فقال لصاحب البزّ أ كنت تعرفه يعنى الرجل قال نعم فخلّى سبيله و قال لا قطع عليه.

الإرجاعات

و تقدّم في رواية الحلبيّ (21) من باب (5) أنّ السّارق قطعت يده اليمنىٰ من وسط الكفّ

قوله: رجل نقب بيتاً فأخذ قبل أن يصل إلى شيء قال يعاقب فان أُخِذَ و قد أخرج متاعاً فعليه القطع قال و سألته عن رجل أخذوه و قد حمل كارة من ثياب و قال صاحب البيت أعطانيها قال يدرأ عنه القطع إلّا أن تقوم عليه البيّنة.

و في رواية الدّعائم (11) من الباب المتقدّم قوله عليه السلام: لا يقطع من نقب بيتاً و لا من كسر قفلاً و لا من دخل البيت و أخذ المتاع حتّى يخرجه من الحرز.


1) . الكارة: ما يحمل على الظّهر من الثّياب.

1598-46846-(2) امير المؤمنين عليه السلام پيوسته مى فرمود: «سارق دستش بريده نمى شود تا آن كه مال سرقتى را از خانه بيرون آورد و آن مال به اندازه اى باشد كه دست براى آن بريده مى شود».

1599-46847-(3) امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «بريده شدن دست بر سارق نيست، تا آن كه مال سرقتى را از خانه بيرون برد».

1600-46848-(4) امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «بر سارق قطع دست نيست، تا آن كه مال سرقتى را از خانه بيرون برد».

1601-46849-(5) امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: «سارقى را كه سوراخى ايجاد كرده بود و مردم شتاب كرده و او را دستگير كرده بودند، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. حضرت على عليه السلام فرمود: پيش از آن كه سرقت كند، شتاب كرديد. آن گاه حضرت او را بيست تازيانه زد».

1602-46850-(6) مردى را با يك كوله بار لباس كه مال ديگرى بود، آوردند. آن كس كه لباس ها در دست او بود، گفت: «صاحب لباس ها اينها را به من داده است و اعتراف به سرقت نكرد و بيّنه اى هم عليه او شهادت نداد. حضرت فرمود: اين شخص دستش قطع نمى شود».

1603-46851-(7) مردى را با پارچه اى كه همراه داشت، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. مى گفتند كه اينها سرقتى و مال مردم است، ولى بيّنه اى گواهى نداد. آن كس كه پارچه ها در دستش بود، گفت: «من تنها براى اين كه با او شوخى كنم، پارچه ها را برداشتم. حضرت به صاحب پارچه فرمود: آيا تو او را مى شناسى‌؟ منظور حضرت آن مرد بود. او گفت: آرى. حضرت مرد را رها كرد و فرمود: قطع دست بر او نيست».

ارجاعات

گذشت:

در روايت بيست و يك از باب پنجم، اين گفته كه: «مردى خانه اى را سوراخ كرد ولى پيش از آن كه به چيزى دست يابد، دستگير شد. حضرت فرمود: كيفر مى شود و اگر متاعى را از خانه بيرون برده و دستگير شده است، بايد دستش قطع شود. راوى گويد: از امام دربارۀ مردى كه دستگيرش كردند و يك كوله بار لباس با خود مى برد و گفته بود كه صاحبخانه اين لباس ها را به او داده است، سؤال كردم. حضرت فرمود: بريده شدن دست از او برداشته مى شود، مگر اين كه بيّنه عليه وى شهادت دهد».

و در روايت يازده از باب پيشين، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «دست كسى كه خانه اى را سوراخ كرده و كسى كه قفلى شكسته و كسى كه داخل خانه اى شده و متاعى برداشته، بريده نمى شود تا آن كه آن متاع را از جاى دربسته بيرون ببرد».

(10) باب أنّه لا قطع على المختلس علانية و عليه التّعزير

اشاره
1604-46852-(1)كافى 225/7: أبو عليّ الأشعريّ عن محمّد بن عبد الجبّار عن تهذيب 114/10:

صفوان بن يحيى عن إسحاق بن عمّار عن أبي بصير عن أحدهما عليهما السلام قال سمعته يقول: قال أمير المؤمنين عليه السلام: لا أقطع في الدّغارة(1) المعلنة و هي الخلسة و لكن أعزّره.

1605-46853-(2)فقيه 46/4: و قال عليّ عليه السلام: لا قطع في الدّعارة(2) المعلنة و هي الخلسة و لكنّي(3)أعزّره و لكن يقطع(4)من يأخذ و يخفى.

1606-46854-(3) كافى 226/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه و عدّة من أصحابنا عن تهذيب 114/10:

سهل بن زياد (جميعاً - كما) عن ابن أبي نجران عن عاصم بن حميد عن محمّد بن قيس عن أبى جعفر عليه السلام قال: قضى أمير المؤمنين عليه السلام: في رجل اختلس ثوباً من السّوق فقالوا قد سرق هذا الرّجل فقال انّى لا أقطع في الدّغارة(5)المعلنة و لكن أقطع يد من يأخذ ثمّ يخفى.

1607-46855-(4) كافى 226/7: تهذيب 114/10: عليّ (بن إبراهيم - يب) عن أبيه عن النّوفليّ عن السّكونىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: إنّ أمير المؤمنين عليه السلام اُتى برجل اختلس درّة من أذنِ جارية قال هذه الدّغارة(6)المعلنة فضربه و حبسه.

1608-46856-(5) الجعفريّات 139: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه عليهم السلام: أنّ عليّاً عليه السلام رفع إليه أنّ رجلاً اختلس ظرفاً من ذَهَب من جارية فقال عليّ عليه السلام أدرأ عنه الدّغارة المعلنة فضربه و حبسه و قال لا قطع على المختلس.

1609-46857-(6) الجعفريّات 139: بإسناده عن عليّ عليه السلام أنّه قال: أربعة لا قطع عليهم المختلس فانّما هي الدّغارة المعلنة عليه ضرب و حبس و الغلول و من سرق من الغنيمة و سرقة الأجير فانّما هي خيانة.


1) . الزّعارة - يب. الدّغرة: أخذ الشيء اختلاساً - الدّغر: توثّب المختلس و دفعه نفسه على المتاع ليختلسه و منه حديث عليّ كرّم اللّه وجهه لا قطع في الدّغرة و هي الخلسة - اللسان.

2) . الدّغارة. ئل.

3) . و لكن - ئل.

4) . أقطع - ئل.

5) . الزّعارة - يب - الزعارة أي شراسة و سوء خُلق.

6) . الزّعارة - يب.

باب 10 حكم ربودن مال به طور آشكار

1604-46852-(1) ابوبصير گويد: «از امام باقر يا امام صادق عليه السلام شنيدم كه بيان داشت: «امير المؤمنين عليه السلام فرمود:

در ربودن [قاپ زنى] آشكار كه همان اختلاس است، دست قطع نمى كنم ولى او را تعزير مى كنم».

1605-46853-(2) امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «در قاپ زنى آشكار كه همان اختلاس است، دست قطع نمى شود ولى من او را تعزير مى كنم. اما كسى كه سرقت مى كند و پنهان مى دارد، دستش قطع مى شود».

1606-46854-(3) امام باقر عليه السلام فرمود: «امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ مردى كه لباسى را از بازار ربوده و مردم گويند كه اين شخص سرقت كرده است، فرمود: من در قاپ زنى آشكار دست قطع نمى كنم ولى دست كسى كه مخفيانه سرقت مى كند، قطع مى كنم».

1607-46855-(4) امام صادق عليه السلام فرمود: «مردى كه مرواريدى را از گوش دخترى ربوده بود، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. حضرت فرمود: اين ربودن آشكار است [يعنى قطع دست ندارد]. آن گاه حضرت او را زد و زندانى كرد».

1608-46856-(5) مردى كه ظرف طلايى را از دخترى ربوده بود، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. حضرت على عليه السلام فرمود: «سرقت آشكارا حدّ را از او دفع كرد. آن گاه حضرت او را زد و زندانى كرد و فرمود: قاپ زن قطع دست ندارد».

1609-46857-(6) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «چهار كس هستند كه دست شان قطع نمى شود: 1 - قاپ زن؛ چرا كه آن سرقت آشكار است. بر اين فرد زدن و زندان كردن است 2 - خيانت كردن 3 - كسى كه از غنيمت سرقت كند 4 - سرقت اجير؛ چرا كه اينها تنها خيانت است».

1610-46858-(7) المقنع 151: و قال عليّ عليه السلام: لا أقطع(1)في الدّغارة المعلنة و هي الخلسة و لكن أعزّره و ليس على الّذى يسلب الثّياب قطع.

1611-46859-(8) كافى 226/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 114/10: أحمد بن محمّد بن خالد عن عثمان بن عيسى عن سماعة قال قال: من سرق خلسة اختلسها لم يقطع و لكن يضرب ضرباً شديداً.

1612-46860-(9) كافى 226/7: تهذيب 105/10 و 114: استبصار 241/4: عليّ (بن إبراهيم - يب - صا) عن أبيه عن النّوفليّ عن السّكونىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قال أمير المؤمنين عليه السلام: أربعة لا قطع عليهم المختلس و الغلول و من سرق من الغنيمة و سرقة الأجير فإنّها(2)خيانة.

1613-46861-(10) دعائم الإسلام 471/2: روّينا عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن آبائه عن عليّ عليهم السلام أنّه قال: لا قطع على مختلس و لا قطع على ضيف يعنى إذا سرق من مال من أضافه و هو ضيف عنده.

1614-46862-(11) علل الشّرائع 544: أبى رحمه اللّه قال حدّثنا محمّد بن يحيى عن محمّد بن أحمد عن أبان بن محمّد(3)عن أبيه عن ابن المغيرة عن السّكونىّ عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن عليّ عليهم السلام قال: ليس على الطّرّار و المختلس قطع لأنّها دغارة معلنة و لكن يقطع من يأخذ و يخفى.

1615-46863-(12) دعائم الإسلام 472/2: عن عليّ عليه السلام أنّه قال: في المختلس لا يقطع و لكنّه يضرب و يسجن.

الإرجاعات

و يأتي في رواية عيسى بن صبيح (5) من الباب التالى

قوله: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن الطّرّار و النّبّاش و المختلس قال لا يقطع.

و في رواية الدّعائم (7) قوله عليه السلام: لا يقطع المختلس و هو الّذى يختطف الشّيء و لكن يضربان ضرباً شديداً و يحبسان. و في رواية منصور (8) و عيسى بن صبيح (9)

قوله عليه السلام: و لا يقطع المختلس.


1) . لا قطع - ك.

2) . لأنّها - صا.

3) . بنان بن محمّد - ئل.

1610-46858-(7) امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «در قاپ زدن آشكار كه همان اختلاس است، دست قطع نمى كنم ولى او را تعزير مى كنم و بر كسى كه لباس ها را از تن افراد در مى آورد [لخت مى كند] قطع دست نيست».

1611-46859-(8) سماعه گويد: «كسى كه چيزى را بقاپد و فرار كند، دستش قطع نمى شود ولى به شدت او را مى زنند».

1612-46860-(9) امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «چهار كس اند كه دست شان قطع نمى شود: قاپ زن، خيانتكار، كسى كه از غنيمت سرقت كند و سارق اجير؛ چرا كه اينها خيانت است».

1613-46861-(10) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «قطع دست بر قاپ زن نيست و نيز بريدن دست بر مهمان نيست». منظور حضرت اين است كه اگر مهمانى از مال ميزبانى كه او را پذيرايى مى كند - در حالى كه مهمان اوست - سرقت كند.

1614-46862-(11) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «جيب بُر و قاپ زن، بريدن دست ندارند؛ چرا كه سرقتى آشكار است. ولى كسى كه مخفيانه سرقت مى كند، دستش بريده مى شود».

1615-46863-(12) امير المؤمنين على عليه السلام دربارۀ قاپ زن فرمود: «دستش قطع نمى شود ولى زده و زندانى مى شود».

ارجاعات

مى آيد:

در روايت پنجم از باب بعدى، اين گفته كه: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ جيب بُر، نبّاش [\كسى كه قبر نبش مى كند و كفن مرده مى دزدد] و قاپ زن پرسيدم. حضرت فرمود: دست قطع نمى شود» و در روايت هفت، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «دست قاپ زن - همان كسى كه به سرعت چيزى را مى ربايد - قطع نمى شود ولى هر دو (1)به شدت زده و زندانى مى شوند».

و در روايت هشتم و نهم فرموده معصوم عليه السلام كه: «دست در سرقت آشكارا قطع نمى شود.»


1) . منظور جيب بُر و قاپ زن است. گفتنى است، جيب بُر در ابتداى روايت آمده است.

(11) باب حكم الطّرّار الّذى يطرّ الدّراهم من ثوب الرّجل

اشاره

1616-46864-(1)كافى 226/7: تهذيب 114/10: حميد بن زياد عن استبصار 244/4: الحسن بن محمّد بن سماعة عن عدّة من أصحابنا عن أبان بن عثمان عن عبد الرّحمن ابن أبي عبد اللّه عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: ليس على الّذى يستلب(1) قطع و ليس على الّذى يطرّ(2)الدّراهم من ثوب الرّجل قطع.

1617-46865-(2) المقنع 151: عن عليّ عليه السلام قال: و ليس على الّذى يطرّ الدّراهم من ثوب الرّجل قطع.

1618-46866-(3)كافى 226/7: تهذيب 115/10: استبصار 244/4: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن النّوفليّ عن السّكونىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: اُتى أمير المؤمنين عليه السلام بطرّار قد طرّ دراهم من كمّ رجل (قال - كا) فقال إن كان (قد - كا) (طرّ - كا - يب) من قميصه الأعلى لم أقطعه و إن كان طرّ من قميصه الدّاخل قطعته.

1619-46867-(4) كافى 226/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 115/10: استبصار 244/4: سهل (بن زياد - يب - كما) عن محمّد بن الحسن بن شمّون عن عبد اللّه بن عبد الرّحمن عن مسمع (ابن - صا) أبى سيّار عن أبي عبد اللّه عليه السلام: أنّ أمير المؤمنين عليه السلام اُتى بطرّار قد طرّ من رجل من رُدنه(3) دراهم قال إن كان (قد - يب صا) طرّ من قميصه الأعلى لم نقطعه و إن كان (قد - صا) طرّ من قميصه الأسفل قطعناه.

1620-46868-(5) تهذيب 117/10: استبصار 247/4: محمّد بن عليّ بن محبوب عن أحمد بن محمّد عن (الحسن - صا) بن محبوب عن عيسى بن صبيح قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن الطّرّار و النّبّاش و المختلس قال لا يقطع.

1621-46869-(6) الجعفريّات 140: بإسناده عن جعفر بن محمّد انّ عليّاً عليه السلام قال: لمّا اُتى بطرّار طرّ من كمّ رجل دنانير فقال ان كان طرّ من القميص الأعلى فلا قطع عليه و ان كان طرّ من الدّاخل قطعناه.


1) . المستلب: الّذى يأخذ المال جهراً و يهرب - الاستلاب: الاختلاس - مجمع.

2) . الطرّ: الشقّ و القطع و منه الطرّار - الصحاح.

3) . الرّدن بالضمّ‌: اصل الكمّ - من ردائه - يب صا.

باب 11 حكم جيب بُر

1616-46864-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «بر كسى كه آشكارا سرقت و فرار مى كند [قاپ زن] قطع دست نيست و همچنين بر كسى كه لباس مرد را مى شكافد و پول درون آن را مى برد [جيب بُر] قطع دست نيست».

1617-46865-(2) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «بر كسى كه پول را از لباس مردى مى شكافد [جيب بر] قطع دست نيست».

1618-46866-(3) امام صادق عليه السلام فرمود: «جيب بُرى را كه آستين مردى را شكافته بود و از آن پول درآورده بود نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. حضرت فرمود: اگر از پيراهن رويى شكافته و در آورده، من دستش را قطع نمى كنم ولى اگر از پيراهن زيرين شكافته و در آورده، دستش را قطع مى كنم».

1619-46867-(4) امام صادق عليه السلام فرمود: «جيب بُرى را كه آستين مردى را شكافته و پولى را در آورده بود، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. حضرت فرمود: اگر از پيراهن رويى درآورده، دستش را نمى بريم ولى اگر از پيراهن زيرين شكافته و در آورده، دستش را مى بريم».

1620-46868-(5) عيسى بن صبيح گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ جيب بُر، نبّاش، قاپ زن پرسيدم. حضرت فرمود: دست شان قطع نمى شود».

1621-46869-(6) امام جعفر صادق عليه السلام بيان داشت: «امير المؤمنين عليه السلام فرمود: آن زمان كه جيب بُرى را كه از آستين مردى چند دينار جيب بُرى كرده بود، نزد امام آوردند، حضرت فرمود: اگر از پيراهن رويى شكافته و درآورده، قطع دست بر او نيست ولى اگر از پيراهن زيرين شكافته و در آورده است، دست او را قطع مى كنيم».

1622-46870-(7) دعائم الإسلام 473/2: عن جعفر بن محمّد عليهما السلام: أنّه لا يقطع الطّرّار و هو الّذى يقطع النّفقة من كمّ الرّجل أو ثوبه و لا المختلس و هو الّذى يختطف الشّيء و لكن يضربان ضرباً شديداً و يحبسان.

1623-46871-(8) تهذيب 116/10: استبصار 245/4: محمّد بن يعقوب عن كافى 229/7: محمّد بن جعفر الكوفيّ عن محمّد بن عبد الحميد عن سيف بن عميرة عن منصور (بن حازم - كا) قال سمعت أبا عبد اللّه عليه السلام يقول: يقطع النّبّاش و الطّرّار و لا يقطع المختلس.

1624-46872-(9) تهذيب 116/10: استبصار 245/4: الحسين بن سعيد عن ابن محبوب عن عيسى بن صبيح قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن الطّرّار و النّبّاش و المختلس فقال يقطع الطّرّار و النّبّاش و لا يقطع المختلس. قال محمّد بن الحسن ما تضمّن هذا الخبر و حديث منصور من أنّ الطّرّار يقطع محمول على أنّه إذا طرّ من الثوب الأسفل.

الإرجاعات

و تقدّم في رواية السّكونىّ (11) من باب (10) انّه لا قطع على المختلس

قوله عليه السلام: ليس على الطّرّار و المختلس قطع.

(12) باب حكم من أخذ مالاً بالرّسالة الكاذبة

1625-46873-(1)كافى 227/7: تهذيب 109/10: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير علل الشّرائع 535: أبى رحمه اللّه قال حدّثنا سعد بن عبد اللّه عن أحمد و عبد اللّه ابني محمّد بن عيسى عن ابن أبي عمير عن حمّاد عن الحلبيّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام (أنّه - كا - يب) قال: في رجل استأجر أجيراً فأقعده على متاعه فسرقه قال هو مؤتمن و قال في رجل أتى رجلاً فقال أرسلنى فلان إليك لترسل إليه بكذا و كذا فأعطاه و صدّقه (قال - العلل) فلقى صاحبه فقال له إنّ رسولك أتانى فبعثت معه بكذا و كذا فقال ما أرسلته إليك و ما(1) أتانى (أحد - فقيه) بشيء و زعم الرّسول أنّه قد أرسله و قد دفعه إليه فقال إن وجد عليه بيّنة أنّه لم يرسله قطعت يده (و معنى ذلك أن يكون الرّسول قد أقرّ مرّة أنّه لم يرسله - كا - العلل) و إن لم يجد بيّنة فيمينه

1) . و لا - فقيه.

1622-46870-(7) امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: «جيب بُر دستش قطع نمى شود و او همان است كه پول را از آستين، يا لباس مردى مى برد و نيز قاپ زن قطع دست ندارد و او همان است كه چيزى را مى ربايد ولى هر دو به شدت زده مى شوند و به زندان مى افتند».

1623-46871-(8) منصور بن حازم گويد: «از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: دست نبّاش و جيب بُر قطع مى شود ولى قاپ زن دستش قطع نمى شود».

1624-46872-(9) عيسى بن صبيح گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ جيب بُر، نبّاش و قاپ زن پرسيدم. حضرت فرمود: دست جيب بُر و نبّاش قطع مى شود ولى قاپ زن دستش قطع نمى شود».

محمد بن الحسن [\شيخ طوسى رحمه الله] گويد: «آنچه اين روايت و روايت منصور در خود دارد كه جيب بُر دستش قطع مى شود، بر آن صورت حمل مى شود كه لباس را شكافته و درآورده است».

ارجاعات

گذشت:

در روايت يازده از باب دهم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «برجيب بُر و قاپ زن، قطع دست نيست».

باب 12 حكم كسى كه با سند جعلى، مالى را تصاحب كند

1625-46873-(1) حلبى گويد: «امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه كسى را اجير كرده و او را بر متاع خويش گمارده و پس از آن، اجير متاع را سرقت كرده است، فرمود: او امانتدار محسوب مى شود [يعنى او را امين دانسته اند و او در امانت خيانت كرده است] و باز حضرت دربارۀ مردى كه نزد ديگرى رفته و گفته است كه: فلان كس مرا نزد شما فرستاده تا اين اجناس را براى او بفرستى، آن شخص هم اجناس را به او داده و سخنش را پذيرفته است. پس از آن، دوست خود را ديده و به او گفته است كه: فرستاده ات نزد من آمد و من اجناس درخواستى را همراه او فرستادم. دوستش بگويد كه من او را نزد تو نفرستاده بودم و او هيچ چيزى براى من نياورده است ولى آن فرستاده مى گويد آن دوست، او را فرستاده و او هم همۀ اجناس را به او تحويل داده است. حضرت فرمود: اگر بيّنه اى عليه فرستاده پيدا كند كه شهادت دهند آن دوست اين فرستاده را نفرستاده است، دست اين فرستاده قطع مى شود و معناى آن اين است كه فرستاده يك بار اقرار كرده كه آن كس او را نفرستاده است. ولى اگر بيّنه اى

باللّه ما أرسله(1) و يستوفى الآخر من الرّسول المال قلت أ رأيت إن زعم أنّه إنّما حمله على ذلك الحاجة فقال يقطع لأنّه سرق مال(2) الرّجل. استبصار 243/4: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن فقيه 43/4: حمّاد عن الحلبيّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام (أنّه قال - صا): في رجل أتى رجلاً فقال أرسلنى (و ذكر مثله).

المقنع 151: فان أتى رجل رجلاً و قال أرسلنى إليك فلان لترسل إليه بكذا و كذا فدفع إليه ذلك الشّيء فلقى صاحبه فزعم أنّه لم يرسله إليه و لا أتاه بشيء و زعم الرّسول أنّه قد أرسله إليه و قد دفعه إليه فان وجد عليه بيّنة أنّه لم يرسله قطعت يده و إن لم يجد بيّنة فيمينه باللّه ما أرسله و يستوفى من الرّسول المال فان زعم أنّه حمله على ذلك الحاجة قطع لأنّه قد سرق مال الرّجل.

(13) باب أنّ السّارق غرم ما أخذ و إن قطعت يده

اشاره

1626-46874-(1)كافى 225/7: عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى عن تهذيب 106/10: يونس عن منصور بن حازم عن سليمان بن خالد قال قال أبو عبد اللّه عليه السلام: إذا سرق السّارق قطعت يده و غرم ما أخذ.

1627-46875-(2)كافى 261/7: عليّ عن أبيه عن صالح بن سعيد رفعه تهذيب 130/10: محمّد بن أحمد بن يحيى عن أبي إسحاق عن صالح ابن سعيد رفعه عن أحدهما عليهما السلام قال: سألته عن رجل يسرق فتقطع(3)يده بإقامة البيّنة عليه و لم يردّ ما سرق كيف يصنع به في مال الرّجل الّذى سرق(4)منه أو ليس عليه ردّه و إن ادّعى أنّه ليس عنده قليل و لا كثير و علم ذلك منه قال يستسعى حتّى يؤدّى آخر درهم سرقه.

1628-46876-(3) دعائم الإسلام 470/2: عن أبي جعفر و أبي عبد اللّه عليهما السلام أنّهما قالا: إذا أخذ السّارق قطع فإن وجد ما سرق في يديه قائماً أخذ منه و ردّ على أهله فإن كان قد أتلفه نظر قيمته و ضمّنه في ماله.


1) . أرسلته - يب صا - أرسلت - العلل.

2) . مالاً لرجل - صا.

3) . سرق فقطع - يب.

4) . سرقه - يب.

يافته نشود، آن شخص به خدا سوگند مى خورد كه او را نفرستاده است و آن ديگرى مال خود را از فرستاده به طور كامل مى گيرد. پرسيدم: نظر شما چيست اگر بگويد كه تنها نيازمندى او را وادار به سرقت كرده است‌؟ امام فرمود: دستش قطع مى شود؛ چرا كه مال مرد را سرقت كرده است».

در كتاب مقنع شيخ صدوق رحمه الله آمده است: «اگر مردى پيش مردى برود و بگويد كه فلان كس مرا نزد تو فرستاده تا اين اجناس را برايش بفرستى، آن شخص هم آن اجناس را به او داد. پس از آن، دوستش را ملاقات كرد و او گفت من آن فرستاده را نفرستاده بودم و او چيزى براى من نياورده است ولى فرستاده بگويد كه آن شخص او را فرستاده و اجناس را نيز به او تحويل داده است. پس اگر بيّنه اى پيدا شود كه عليه فرستاده گواهى دهد كه آن شخص او را نفرستاده، دست فرستاده قطع مى شود ولى اگر بيّنه اى پيدا نشود، آن شخص به خدا سوگند مى خورد كه اين فرستاده را نفرستاده بوده است و آن مرد مال خويش را به طور كامل از فرستاده مى گيرد و اگر فرستاده بگويد كه نياز و احتياج، او را بر اين كار وا داشته است، باز دستش قطع مى شود؛ چرا كه او مال آن مرد را سرقت كرده است».

باب 13 مسئوليت مدنى سارق

1626-46874-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «زمانى كه سارق سرقت كرده است، دستش قطع مى شود و آنچه برده، ضامن است».

1627-46875-(2) راوى گويد: «از امام باقر يا امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه سرقت مى كند و بر پايۀ شهادت بيّنه عليه او، دستش قطع مى شود ولى آنچه سرقت كرده برنگردانده است، با او در مورد اموال مال باخته چه مى كنند؟ آيا برگرداندن آن مال بر او نيست‌؟ و نيز اگر سارق ادعا كند كه هيچ چيز - نه كم و نه زياد - نزد او نيست و اين حالت از او معلوم باشد، [با او چه مى كنند]؟ حضرت فرمود: تلاش مى كند تا آخرين درهمى را كه سرقت كرده است، پرداخت كند».

1628-46876-(3) امام باقر و امام صادق عليه السلام فرمودند: «آن زمان كه سارق سرقت كند، دستش قطع مى شود.

حال اگر آنچه سرقت كرده در دستش موجود است، از او گرفته و به صاحبش بازگردانده مى شود. ولى اگر آن را تلف كرده، قيمتش را مشخص مى كند و بايد كه از مالش آن را بپردازد».

1629-46877-(4) تهذيب 106/10: الحسين بن سعيد عن ابن محبوب عن ابن بكير عن محمّد بن مسلم عن أبي جعفر عليه السلام قال: السّارق يتبع بسرقته و إن قطعت يده و لا يترك أن يذهب بمال امرئ مسلم.

1630-46878-(5) دعائم الإسلام 476/2: عن عليّ عليه السلام: أنّه قضى في رجل سرق ناقة فنتجت عنده أن يردّها و نتاجها.

الإرجاعات

و تقدّم في رواية ابن حمران (7) من باب (64) حكم مال من مات و لا وارث له من أبواب الميراث ج 29 ما يمكن ان يستدلّ به على ذلك. و يأتي في باب (17) انّه لا قطع في سرقة الحجارة ما يدلّ على ذلك فراجع.

(14) باب حكم من اكترى حماراً و أقبل به إلى أصحاب الثياب فابتاع منهم الثياب و ترك الحمار عندهم

اشاره
1631-46879-(1)كافى 227/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 109/10: أحمد بن محمّد عن عليّ بن الحكم عن موسى بن بكر علل الشّرائع 538: أبى رحمه اللّه قال حدّثنا سعد بن عبد اللّه عن أحمد بن محمّد بن عيسى عن الحسين بن سعيد عن فضالة عن موسى بن بكير عن عليّ بن سعيد قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن رجل اكترى حماراً ثمّ أقبل(1) به إلى أصحاب الثّياب فابتاع منهم ثوباً أو ثوبين و ترك الحمار (عندهم - فقيه) فقال يردّ الحمار على صاحبه و يتبع الّذى ذهب بالثّوبين(2)و ليس عليه قطع إنّما هي خيانة. فقيه 45/4: و روى موسى بن بكر عن زرارة عن أبي جعفر عليه السلام قال: سألته عن رجل اكترى حماراً (و ذكر مثله).

تقدّم هذا الخبر أيضاً في باب (14) حكم من رهن مال الغير بغير إذنه من أبواب الرهن ج 23.

الإرجاعات

و تقدّم في باب (8) أنّه لا يقطع الّا من سرق من حرز ما يناسب الباب.


1) . و أقبل - فقيه.

2) . بالثّوب - فقيه.

1629-46877-(4) امام باقر عليه السلام فرمود: «سارق را پيگيرى مى كنند تا مالى را كه سرقت كرده، باز پس دهد؛ گرچه دستش قطع شده باشد و او را به حال خود رها نمى كنند كه مال مرد مسلمانى را ببرد».

1630-46878-(5) امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ مردى كه شتر ماده اى را سرقت كرده و آن شتر نزد سارق بچه دار شده بود، حكم داد كه: «شتر را با بچه اش برگرداند».

ارجاعات

گذشت:

در روايت هفت از باب شصت و چهار از ابواب ميراث، روايتى كه مى توان بدان بر اين مفاد استدلال كرد.

مى آيد:

در باب هفده، چيزى كه بر اين مفاد دلالت دارد؛ به آن مراجعه كنيد.

باب 14 حكم كسى كه الاغى را كرايه و به صاحب آن خيانت كرده است

1631-46879-(1) على بن سعيد گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه الاغى كرايه كرده و با آن نزد فروشندگان لباس رفته و دو لباس خريده و الاغ را نزد آنان نهاده است، پرسيدم. حضرت فرمود: الاغ به صاحبش باز گردانده مى شود و آن كس كه لباس ها را سرقت كرده، تعقيب مى شود ولى دست او قطع نمى شود؛ زيرا كارش تنها خيانت است». اين روايت در باب چهارده، از ابواب رهن.

ارجاعات

گذشت:

و در باب هشت، روايتى كه مناسب اين باب است.

(15) باب حكم من سرق حرّاً فباعه

اشاره

1632-46880-(1) كافى 229/7: محمّد بن يحيى عن محمّد بن الحسين عن حنّان عن معاوية بن طريف عن سفيان الثّورىّ تهذيب 113/10: محمّد بن يحيى عن محمّد بن الحسين عن حنّان بن معاوية عن فقيه 48/4: طريف بن سنان الثّورىّ قال: سألت جعفر بن محمّد عليهما السلام عن رجل سرق حرّة فباعها (قال - كا - يب) فقال فيها أربعة حدود أمّا أوّلها فسارق تقطع يده و الثّانية(1) إن كان وطئها جلد (الحدّ - كا - فقيه) و على الّذى اشترى(2) إن كان وطئها و قد علم إن كان محصناً رجم و إن كان غير محصن جلد الحدّ و إن كان لم يعلم فلا شيء عليه و (عليها - كا)(1)هي إن كان استكرهها فلا شيء عليها و إن كانت أطاعته(2)جلدت الحدّ.

1633-46881-(2) كافى 229/7: تهذيب 113/10: عليّ (بن إبراهيم - كما) عن أبيه عن النّوفليّ عن السّكونىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام: أنّ أمير المؤمنين عليه السلام اُتى برجل قد باع حرّاً فقطع يده.

1634-46882-(3) كافى 229/7: تهذيب 113/10: عليّ (بن إبراهيم - كما) عن أبيه عن محمّد بن حفص عن عبد اللّه بن طلحة قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن الرّجل يبيع الرّجل و هما حرّان يبيع هذا هذا و هذا هذا و يفرّان من بلد إلى بلد فيبيعان أنفسهما و يفرّان بأموال النّاس فقال تقطع أيديهما لأنّهما سارقان(3)أنفسهما و أموال النّاس(4).

1635-46883-(4) الجعفريّات 173: بإسناده عن عليّ بن أبي طالب عليه السلام قال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: لا توبة لمن باع حرّاً حتّى يردّه حرّاً على ما كان.

الإرجاعات

و تقدّم في رواية طريف بن سنان (5)من باب (22) حكم من باع امرأته من أبواب حدّ الزّنا

قوله: أخبرنى عن رجل باع امرأته قال عليه السلام على الرّجل أن تقطع يده و ترجم المرأة و على الّذى اشتراها ان وطئها ان كان محصناً ان يرجم ان علم و إن لم يكن محصناً ان يجلد مائة جلدة و ترجم المرأة ان كان الّذى اشتراها وطأها.

و في رواية الدعائم (6)قوله عليه السلام: في الرجل يبيع امرأته قال تقطع يده.


1) . و لا عليها - فقيه. و الظّاهر أنّه غلط و هكذا قوله (عليها) في كا زائد.

2) . اطاعت - يب - طاوعته - فقيه.

3) . سرقا - يب.

4) . المسلمين - يب.

5) . الثّانية - يب.

6) . اشتراها - يب.

باب 15 حكم كسى كه آدم ربايى كند و او را بفروشد

1632-46880-(1) طريف بن سفيان ثورى گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه زن آزادى را ربوده و آن را فروخته است، پرسيدم. حضرت فرمود: در اين مساله چهار حدّ است. اما نخستين حدّ اين كه، اين مرد رباينده است و دستش قطع مى شود. دومين حدّ اين كه، اگر با اين زن آميزش كرده است، تازيانه مى خورد و آن كس كه اين زن را خريده است باز اگر با اين كه مى دانسته [او آزاد است] با او آميزش كرده است، در اين صورت اگر محصن باشد، سنگسار مى شود و اگر غير محصن باشد، حدّ بر او زده مى شود و اگر نمى دانسته، چيزى بر او نيست و اما آن زن اگر مرد مجبورش كرده است، چيزى بر او نيست. ولى اگر به دلخواه مرد با او زنا كرده است، حدّ مى خورد».

1633-46881-(2) امام صادق عليه السلام فرمود: «مردى را كه فرد آزادى را فروخته بود، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند.

حضرت دست وى را بريد».

1634-46882-(3) عبدالله بن طلحه گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه مردى را مى فروشد - با اين كه هر دو آزاد هستند - اين آن را و آن اين را مى فروشد و از شهرى به شهرى ديگر فرار مى كنند، خودشان را مى فروشند و با اموال مردم فرار مى كنند، پرسيدم. حضرت فرمود: دست شان قطع مى شود؛ چرا كه اين دو، هم خويش و هم اموال مردم را سرقت كرده اند».

1635-46883-(4) امير المؤمنين على عليه السلام بيان داشت: «رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: كسى كه فرد آزادى را فروخته است، توبه ندارد تا آن كه او را به آزادى گذشته اش باز گرداند».

ارجاعات

گذشت:

در روايت يكم از باب بيست و دوم از ابواب حدّ زنا، اين گفته كه: «دربارۀ مردى كه همسرش را فروخته است به من بگوييد. حضرت فرمود: مرد بايد دستش بريده و زن سنگسار شود و آن كس كه آن زن را خريدارى كرده است، اگر با او آميزش كرده - در صورتى كه محصن است - سنگسار مى شود - البته اگر مى دانسته و اگر محصن نيست، صد تازيانه مى خورد و زن نيز سنگسار مى شود، اگر آن كس كه او را خريدارى كرده با وى آميزش كرده است» و در روايت دوم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «دربارۀ مردى كه همسرش را مى فروشد، فرمود: دستش قطع مى شود».

(16) باب انّ سارق الطّير لا يُقْطع يده

1636-46884-(1) كافى 230/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 111/10: أحمد بن محمّد بن عيسى عن محمّد بن يحيى الخزّاز عن فقيه 43/4: غياث بن إبراهيم(1) عن أبي عبد اللّه عليه السلام (عن أبيه عليه السلام - فقيه): أنّ عليّاً صلوات اللّه عليه اُتى بالكوفة برجل سرق حماماً فلم يقطعه و قال لا أقطع(2) في الطّير.

1637-46885-(2) كافى 230/7: تهذيب 110/10: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن النّوفليّ عن السّكونىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قال أمير المؤمنين عليه السلام: لا قطع في ريش يعنى الطّير كلّه.

1638-46886-(3) الجعفريّات 141: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه: انّ عليّاً عليهم السلام رفع إليه رجل سرق نعامة قيمتها مائة درهم فلم يقطعه و قال لا قطع في ريش.

1639-46887-(4) دعائم الإسلام 474/2: عن عليّ عليه السلام: أنّه رفع إليه رجل سرق نعامة قيمتها مائة درهم و رجل سرق حمامة فقال لا قطع في طير و لا في شيء من الرّيش.

(17) باب أنّه لا قطع في سرقة الحجارة من الرّخام و نحوها و لا في سرقة الثّمار قبل إحرازها

اشاره

1640-46888-(1)كافى 230/7: تهذيب 111/10: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن النّوفليّ عن السّكونىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله: لا قطع على من سرق الحجارة يعنى الرّخام و أشباه ذلك.

1641-46889-(2)الجعفريّات 138: بإسناده عن عليّ عليه السلام قال: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقول: لا قطع على من سرق الحجارة (غير الجوهر - الدّعائم) قال جعفر (بن محمّد - دعائم) يعنى الرّخام و أشباه ذلك. دعائم الإسلام 473/2: عن عليّ عليه السلام عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: (مثله).


1) . عبد اللّه بن إبراهيم - يب.

2) . لا قطع - كا.

باب 16 حكم سارق پرنده

1636-46884-(1) در كوفه مردى را كه كبوترى سرقت كرده بود، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. حضرت دست وى را نبريد و فرمود: «من در مورد پرنده دست قطع نمى كنم».

1637-46885-(2) امام صادق عليه السلام بيان داشت: «امير المؤمنين عليه السلام فرمود: قطع دست در پر نيست؛ منظور حضرت از پر، همۀ پرندگان است».

1638-46886-(3) مردى كه شتر مرغى را با بهاى صد درهم سرقت كرده بود، نزد امير المؤمنين عليه السلام بردند.

حضرت دست وى را قطع نكرد و فرمود: «در پر، قطع دست نيست».

1639-46887-(4) مردى كه شتر مرغى را سرقت كرده و بهايش صد درهم بود و نيز مردى كه كبوترى را سرقت كرده بود، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. حضرت فرمود: «قطع دست در پرنده و در هيچ پرى ثابت نيست».

باب 17 حكم سارق سنگ و ميوه

1640-46888-(1) امام صادق عليه السلام بيان داشت: «پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: كسى كه سنگ سرقت كند - منظور مرمر و مانند آن است - قطع دست ندارد».

1641-46889-(2) حضرت على عليه السلام فرمود: «از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه مى فرمود: كسى كه سنگ سرقت كند [البته غير از جواهر]، قطع دست ندارد. امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: منظور از سنگ، مرمر و مانند آن است».

1642-46890-(1)فقيه 265/4: روى حمّاد بن عمرو و أنس بن محمّد عن أبيه جميعاً عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه عن عليّ بن أبي طالب عليهم السلام عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله أنّه قال له: يا عليّ لا قطع في ثمر و لا كَثَر.

1643-46891-(4) الجعفريّات 142: بإسناده عن عليّ بن أبي طالب عليه السلام أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال: لا قطع في ثمر و لا (في - الجعفريّات) كثر و هو(2)الجُمّار. دعائم الإسلام 474/2:

عن عليّ عليه السلام أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال: (و ذكر مثله و زاد و قال يعزّر من سرق ذلك و يغرم القيمة).

1644-46892-(5) كافى 230/7: تهذيب 110/10: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن النّوفليّ عن السّكونىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قضى النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله فيمن سرق (الثّمار - كما) في كمّه فما أكل منه فلا شيء عليه و ما حمل فيعزّر و يغرم قيمته مرّتين.

1645-46893-(6) الجعفريّات 142: بإسناده عن عليّ بن أبي طالب عليه السلام: انّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال: من سرق من الثّمار في كمامها فما أكل بفيه فلا شيء عليه و ما حمل فتعزير و غرم قيمته.

1646-46894-(7) كافى 231/7: تهذيب 110/10: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن النّوفليّ عن السّكونىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: لا قطع في ثمر(3)و لا كثر و الكثر شحم النّخل(3). فقيه 44/4: و في رواية السّكونىّ قال قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: (و ذكر مثله).

1647-46895-(8) تهذيب 130/10: محمّد بن عليّ بن محبوب عن أحمد ابن عبدوس عن الحسن بن عليّ بن فضّال عن أبي جميلة عن الأصبغ عن أمير المؤمنين عليه السلام قال: لا يقطع من سرق شيئاً من الفاكهة و إذا مرّ بها فليأكل و لا يفسد.

1648-46896-(9) تهذيب 130/10: أحمد بن محمّد بن عيسى عن محمّد بن سنان عن حمّاد بن عثمان و خلف بن حمّاد عن ربعىّ بن عبد اللّه عن الفضيل بن يسار عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال:

إذا أخذ الرّجل من النّخل و الزّرع قبل أن يصرم فليس عليه قطع فإذا صرم النّخل و أخذ و حصد الزّرع فأخذ قطع.


1) . هو الجمّار - فقيه.

2) . و الكثر - الدّعائم - الكثر: بفتحتين و بسكون الثاء. جمّار النّخل و يقال طلعها. مجمع.

3) . تمر - فقيه.

1642-46890-(3) پيامبر صلى الله عليه و آله به امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «اى على، در ميوه و پيه (1)درخت خرما قطع دست نيست».

1643-46891-(4) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «در [سرقت] ميوه دست قطع نمى شود و نه در كثر و آن همان پيه [پنيرك] درخت خرماست».

همين روايت را در كتاب دعائم الاسلام، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود. آن گاه مانند روايت قبلى را ذكر كرده و افزوده است و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «هر كس كه اين را سرقت كند، تعزير مى شود و بهاى آن را بدهكار است».

1644-46892-(5) امام صادق عليه السلام فرمود: «پيامبر صلى الله عليه و آله در مورد كسى كه ميوه ها را در حالى كه به درخت است به سرقت مى برد، حكم داد كه: هر چه از آن بخورد، چيزى بر او نيست و هر چه با خود بردارد، تعزير مى شود و دو برابر بهاى آن را مى پردازد».

1645-46893-(6) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «كسى كه ميوه ها را در حالى كه بر درخت است سرقت كند، آن مقدار كه خورده است، چيزى بر او نيست ولى آنچه با خود برداشته است، در آن تعزير و ضمانت قيمت است».

1646-46894-(7) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «در ميوه، قطع دست نيست و نه در كثر و كثر، پيه درخت خرماست».

1647-46895-(8) امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «كسى كه چيزى از ميوه را سرقت كند، دستش قطع نمى شود و [نيز] هر زمان كه عبورش به ميوه مى افتد بخورد ولى از بين نبرد».

1648-46896-(9) امام صادق عليه السلام فرمود: «اگر فردى از خرما و زراعت پيش از آن كه چيده و بريده شود سرقت كند، بر او قطع دست نيست ولى اگر خرما چيده شود و او سرقت كند و زراعت درو شود و سرقت كند، دستش قطع مى شود».


1) . پيه نخل، ظاهراً همان پنيرك درخت خرماست كه سفيد و خوردنى است و در درون ريشۀ شاخه هاى درخت است - م.

1649-46897-(10) عوالى اللّئالى 569/3: و قال عليّ عليه السلام: لا قطع في ثمر معلّق و لا في حريسة جبل(1)فإذا آواه المراح(2) أو الحرس فالقطع فيما بلغ ثمن المجَنّ‌.

1650-46898-(11) قرب الإسناد 152: السندى بن محمّد البزّاز قال حدّثني أبو البخترى عن جعفر عن أبيه عليهما السلام قال: لا قطع في شيء من طعام غير مفروغ منه.

1651-46899-(12) الجعفريّات 138: بإسناده عن عليّ بن أبي طالب عليه السلام قال: لا قطع في طعام.

1652-46900-(13) دعائم الإسلام 474/2: عن عليّ عليه السلام أنّه قال: لا يقطع من سرق الزّرع و لا الغنم من المرعى حتّى يحويها الحرز(3) و لا من سرق فاكهة و لا من سرق شجراً و لا نخلاً و لا قطع على من سرق إبلاً سائمة حتّى يواريها(1)الجدار(2).

الإرجاعات

و تقدّم في رواية إسحاق بن عمّار (21) من باب (2) ما ورد في حدّ ما يقطع فيه يد السارق

قوله: رجل سرق من بستان عذقاً قيمته درهمان قال يقطع به.

(18) باب حكم من سرق من المغنم و البيدر و بيت المال

اشاره

1653-46901-(3)دعائم الإسلام 472/2: عن عليّ عليه السلام: أنّه جمع أهل الكوفة ليقسّم (بينهم - ك) متاعاً اجتمع عنده فقام رجل منهم فاشتمل على مغفر فأخذه فرفع إلى عليّ عليه السلام فقال ليس عليه قطع لأنّه شريك في المتاع فليس بسارق و لكنّه خائن.

1654-46902-(4)دعائم الإسلام 472/2: عن عليّ عليه السلام أنّه قال: و لا قطع على من ائتمن على شيء فخان فيه و لا قطع في الغلول.

1655-46903-(5)كافى 231/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 105/10: استبصار 241/4: سهل بن زياد عن محمّد بن الحسن بن شمّون عن عبد اللّه بن عبد الرّحمن الأصمّ عن مسمع بن عبد الملك عن أبي عبد اللّه عليه السلام: أنّ عليّاً عليه السلام اُتى برجل سرق من بيت المال فقال لا يقطع(6)فإنّ له فيه نصيباً.


1) . تواريها - ك.

2) . الحرز - خ.

3) . خيل - خ ك. و في الحديث حريسة الجبل ليس فيها قطع اي ليس فيما يحرس بالجبل إذا سرق قطع لأنّه ليس بحرز.

4) . المُراح بالضمّ الموضع الذي تروح إليه الماشية اي تَأوى إليه ليلاً قال في المستدرك في المخطوط أدّاه المراج.

5) . الجدُر - ك.

6) . لا نقطعه - يب.

1649-46897-(10) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «در ميوۀ آويزان به درخت، قطع دست نيست و نيز در آنچه كوه از آن حراست مى كند. آرى، ولى آنچه منزلگاه گلۀ ستوران آن را در خود جاى داد يا آن را نگهبان بود، در اين صورت اگر به قيمت يك سپر برسد، بريدن دست دارد».

1650-46898-(11) امام باقر عليه السلام فرمود: «در هيچ غذايى كه [پهن است] و هنوز از او فارغ نشديم، قطع دست نيست».

1651-46899-(12) امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «در غذا، قطع دست نيست».

1652-46900-(13) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «كسى كه زراعت را از كشتزار و گوسفند را از چراگاه سرقت كند، دستش قطع نمى شود تا آن كه جاى بسته اى اينها را در برگيرد و نيز كسى كه ميوه درخت يا خرما را سرقت كند، قطع دست ندارد و نيز بر كسى كه شتر رها شده در مرتع را سرقت كند، قطع دست نيست تا آن كه ديوار، شتر را پنهان داشته باشد».

ارجاعات

گذشت:

در روايت بيست و يكم از باب دوم، اين گفته كه: «مردى از بستانى خوشه خرمايى كه قيمتش دو درهم است، سرقت كرده است. حضرت فرمود: به خاطر اين كار، دستش قطع مى شود».

باب 18 حكم سارق غنيمت، خرمن و بيت المال

1653-46901-(1)امير المؤمنين عليه السلام اهل كوفه را گرد آورد تا اجناسى را كه نزد او جمع آورى شده است، بين آنان تقسيم كند. فردى از آنان برخاست و مغفرى (1) به تن كرد و آن را برداشت. او را نزد امير المؤمنين عليه السلام بردند. حضرت فرمود: «قطع دست بر اين فرد نيست؛ چرا كه خود او در اين متاع شريك است. او سارق محسوب نمى شود ولى خيانتكار است».

1654-46902-(2) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «بر كسى كه چيزى را به امانت نزد او گذاشته اند و در آن خيانت كرده است، قطع دست نيست و نيز در سرقت از غنائم، قطع دست نيست».

1655-46903-(3) امام صادق عليه السلام فرمود: «مردى را كه از بيت المال سرقت كرده بود، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند.

حضرت فرمود: دستش قطع نمى شود؛ چرا كه او هم در بيت المال سهمى دارد».


1) . مغفر، جهت محافظت از گردن به دور كلاه خود نهاده مى شود و گفته شده كه زير كلاه خود قرار مى گيرد - م

1656-46904-(4) الجعفريّات 141: بإسناده عن عليّ عليه السلام: أنّه رفع إليه رجل سرق من بيت مال المسلمين فقال لا قطع عليه لأنّ له فيه نصيباً.

1657-46905-(5) تهذيب 106/10: استبصار 242/4: فقيه 45/4: يونس (بن عبد الرّحمن - صا - يب) عن عبد اللّه بن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قلت له رجل سرق من المغنم أيّ شيء(1)الّذى يجب عليه أ يقطع(2)قال يُنْظَر كَمِ الّذى يصيبه فان كان الّذى أخذ أقلّ من نصيبه عزّر و دفع إليه تمام ماله و إن كان أخذ مثل الّذى له فلا شيء عليه و إن كان أخذ فضلاً بقدر ثمن مجنّ و هو ربع دينار قطع.

1658-46906-(6) تهذيب 128/10: محمّد بن الحسن الصّفّار عن محمّد ابن الحسين عن محمّد بن إسماعيل بن بزيع عن صالح بن عقبة عن يزيد بن عبد الملك عن أبي جعفر و أبي عبد اللّه و ابى الحسن عليهم السلام و عن المفضّل بن صالح عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: إذا سرق السّارق من البيدر من إمام جائر فلا قطع عليه انّما أخذ حقّه فإذا كان من إمام عادل عليه القتل.

1659-46907-(7) تهذيب 129/10: محمّد بن الحسن الصّفّار عن إبراهيم ابن هاشم عن صالح بن سعيد عن يونس بن عبد الرّحمن عن ابن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قلت له رجل سرق من الفيء قال بعد ما قسم أو قبل قلت فأجبني فيهما (جميعاً - ئل) قال ان كان سرق بعد ما أخذ حصّته منه قطع و إن كان سرق قبل ان يقسم لم يقطع حتّى ينظر ماله (فيه - ئل) فيدفع إليه حقّه منه فان كان الّذى أخذ أقلّ ممّا له أعطى بقيّة حقّه و لا شيء عليه الّا أنّه يعزّر لجرأته و إن كان الّذى أخذ مثل حقّه أقرّ في يده و زيد أيضاً و إن كان الّذى سرق أكثر ممّا له بقدر مجنّ قطع و هو صاغر و ثمن مجنّ ربع دينار.

1660-46908-(8) تهذيب 105/10: استبصار 241/4: الحسين بن سعيد عن فضالة عن أبان عن عبد الرّحمن ابن أبي عبد اللّه قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن البيضة الّتى قطع فيها أمير المؤمنين عليه السلام فقال كانت بيضة حديد سرقها رجل من المغنم فقطعه.

1661-46909-(9) نهج البلاغة 1208/2: روى: أنّه عليه السلام رفع إليه رجلان سرقا من مال اللّه أحدهما عبد من مال اللّه و الآخر من عُرْضِ النّاس فقال أمّا هذا فهو من مال اللّه و لا حدّ عليه مال اللّه أكل بعضه بعضاً و أمّا الآخر فعليه الحدّ فقطع يده.


1) . أيش - صا - الشّيء - فقيه.

2) . القطع - صا - فقيه.

1656-46904-(4) مردى را كه از بيت المال مسلمانان سرقت كرده بود، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. حضرت فرمود: «قطع دست بر او نيست؛ چرا كه براى او سهمى در بيت المال هست».

1657-46905-(5) عبدالله بن سنان گويد: «از امام صادق عليه السلام پرسيدم: مردى از غنائم سرقت كرده است، حكم او چيست‌؟ آيا دست او قطع مى شود؟ حضرت فرمود: مشخص مى شود كه چه اندازه برداشته است؛ اگر آن چه گرفته كم تر از سهم اوست، تعزير مى شود و تمام سهمش به او پرداخت مى شود و اگر آنچه گرفته مانند همان سهم اوست، چيزى بر او نيست. ولى اگر به اندازۀ بهاى يك سپر كه يك چهارم دينار است بيشتر از سهم خويش گرفته است، دستش قطع مى شود».

1658-46906-(6) امام صادق عليه السلام فرمود: «اگر سارق از خرمن حاكم ستمگر سرقت كند، قطع دست بر او نيست.

او تنها حقّ خويش را گرفته است ولى اگر از امام عادل باشد، كشته مى شود».

1659-46907-(7) عبدالله بن سنان گويد: «به امام صادق عليه السلام گفتم: مردى از غنيمت سرقت كرده است. حضرت فرمود: پس از تقسيم يا پيش از تقسيم‌؟ گفتم: در هر دو فرض، پاسخ دهيد. حضرت فرمود: اگر پس از آن كه سهم خويش را گرفته سرقت كرده، دستش قطع مى شود ولى اگر پيش از تقسيم سرقت كرده، دستش قطع نمى شود تا آشكار شود سهمش چه اندازه است و حقّش از بيت المال به او داده شود.

حال اگر آنچه برداشته كم تر از سهم اوست، با قيماندۀ حقّش به او داده مى شود و چيزى بر او نيست جز اين كه به خاطر تجرّى اش تعزير مى شود و اگر آنچه برداشته به اندازۀ حقّش بوده، همان در دستش مى ماند و بر او نيز افزوده مى شود و اگر آنچه سرقت كرده به اندازۀ يك سپر بيش از سهم اوست، دستش با خوارى قطع مى شود و بهاى سپر، يك چهارم دينار است».

1660-46908-(8) عبدالرحمن بن ابى عبدالله گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ كلاه خودى كه امير المؤمنين عليه السلام براى آن دست بريد، پرسيدم. حضرت فرمود: كلاه خود آهنينى بود كه مردى از غنيمت سرقت كرده بود و حضرت دست او را قطع كرد».

1661-46909-(9) روايت شده است كه: «دو نفر، از مال خدا سرقت كرده بودند؛ يكى برده اى كه خود از مال خدا بود و ديگرى از خود مردم بود. حضرت فرمود: اما اين يكى از مال خداست و حدّى بر او نيست.

بعضى از مال خدا، بعضى ديگر را خورده است ولى ديگرى دستش بايد قطع شود و حضرت دست او را قطع كرد».

1662-46910-(10) كافى 264/7: تهذيب 125/10: عليّ (بن إبراهيم - كما) عن أبيه عن الوشّاء عن عاصم بن حميد عن محمّد بن قيس عن أبي جعفر عليه السلام قال: قضى أمير المؤمنين عليه السلام: في رجلين (قد - يب) سرقا من مال اللّه أحدهما عبد لمال اللّه(1) و الآخر من عُرض النّاس فقال أمّا هذا فمن مال اللّه ليس عليه شيء (من - كا) مال اللّه أكل بعضه بعضاً و أمّا الآخر فقدّمه فقطع(2)يده ثمّ أمر أن يطعم السّمن و اللّحم حتّى برئت منه(1).
الإرجاعات

و تقدّم في رواية ابن سنان (7) من باب (2) ما ورد في حدّ ما يقطع فيه يد السّارق

قوله عليه السلام:

يقطع السّارق في كلّ شيء يبلغ ثمنه مجنّاً و هو ربع دينار ان كان سرقه من بيت أو سوق أو غير ذلك.

و في رواية الحلبيّ (16) قوله عليه السلام: يقطع السّارق في كلّ شيء بلغ قيمته خمس دينار و ان سرق من سوق أو زرع أو غير ذلك. و في ذيل رواية محمّد بن قيس (1) من باب (7) أنّه لو قطعت يد السّارق اليسرى غلطاً لم يجز قطع يمينه

قوله عليه السلام: إنّي لم أقطع أحداً له فيما أخذ (ه - خ) شرك. و في رواية الجعفريّات (6) من باب (10) أنّه لا قطع على المختلس علانية و عليه التّعزير

قوله عليه السلام: أربعة لا قطع عليهم (و عدّ منها) من سرق من الغنيمة.

(19) باب أنّه لا يقطع السّارق في عام المجاعة في شيء ممّا يؤكل

1663-46911-(2)كافى 231/7: محمّد بن يحيى و غيره عن تهذيب 112/10: محمّد بن أحمد (بن يحيى - يب) عن محمّد بن عيسى بن عبيد عن فقيه 52/4: زياد (بن مروان - فقيه) القندىّ عمّن ذكره عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: لا يقطع السّارق في سنة المَحْل(3)في (كلّ - كا) شيء يؤكل مثل الخبز و اللّحم و أشباه(4)ذلك.

1664-46912-(5)كافى 231/7: تهذيب 112/10: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن النّوفليّ عن السّكونىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قال لا يقطع السّارق في عام سَنَةٍ يعنى (في عام - كا - يب) مجاعة. دعائم الإسلام 473/2: عن عليّ عليه السلام أنّه قال: لا يقطع (و ذكر مثله).


1) . يده - يب.

2) . مال اللّه - يب.

3) . المحق - يب - فقيه - المحق: النقصان و ذهاب البركة - المَحْل: الجدب و انقطاع المطر.

4) . و أشباهه - يب - و القثّاء - فقيه.

5) . و قطع - يب.

1662-46910-(10) امام باقر عليه السلام فرمود: «امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ دو نفر كه از مال خدا سرقت كرده بودند؛ يكى از آنها برده اى بود مال خدا و ديگرى از خود مردم بود. فرمود: اما اين يكى از مال خداست و چيزى بر او نيست. بعضى از مال خدا، بعضى ديگر را خورده است. ولى ديگرى را پيش آورد و دستش را قطع كرد. پس از آن حضرت دستور داد تا روغن و گوشت به او بخورانند تا آن كه بهبود يابد».

ارجاعات

گذشت:

در روايت هفت از باب دوم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «دست سارق براى هر چيزى كه بهايش به قيمت يك سپر برسد كه همان يك چهارم دينار است، بريده مى شود - البته اگر از خانه اى يا بازارى يا جايى ديگر سرقت كرده است».

و در روايت شانزدهم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «دست سارق براى هر چيزى كه بهايش به يك پنجم دينار برسد، بريده مى شود؛ گرچه از بازار يا زراعت يا غيرآن سرقت شده باشد».

و در ذيل روايت يكم از باب هفتم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «من دست كسى را براى آنچه در آن شريك است، قطع نمى كنم».

و در روايت ششم از باب دهم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «چهار نفر قطع دست بر آنان نيست و از آنها شمرده است كسى را كه از غنيمت سرقت مى كند».

باب 19 حكم سارق در سال قحطى

1663-46911-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «دست سارق در سال خشكسالى و بى حاصلى براى خوردنى ها چون نان، گوشت و مانند آن، بريده نمى شود».

1664-46912-(2) امام صادق عليه السلام فرمود: «دست سارق در سال سنه بريده نمى شود». منظورشان سال گرسنگى و قحطى است.

1665-46913-(3) فقيه 43/4: و في رواية السّكونىّ عن جعفر بن محمّد عن أبيه عليهما السلام قال: لا يقطع السّارق في عام سنة مجدبة يعنى في المأكول دون غيره.

1666-46914-(4) كافى 231/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 112/10: سهل بن زياد (و محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد جميعاً - كما) عن عليّ بن الحكم عن عاصم بن حميد عمّن أخبره عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: كان أمير المؤمنين عليه السلام لا يقطع السّارق في أيّام المَجاعة.

1667-46915-(5) مستدرك 141/18: الشّيخ الطّوسىّ في النّهاية روى عن أبي عبد اللّه عليه السلام أنّه قال: لا قطع على من سرق شيئاً من المأكول في عام المجاعة.

(20) باب ما ورد فيمن استعار حليّاً من النّاس و لم يردّه و حكم من استعار شيئاً من بيت المال

1668-46916-(1) عوالى اللّئالى 31/1: روى في حديث: انّ امرأة كانت تستعير حليّاً من أقوام فتبيعه فأخبر النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله بحالها فأمر بقطع يدها.

1669-46917-(2) عوالى اللّئالى 155/1: و في الحديث: أنّه كانت امرأة مخزوميّة تستعير المتاع و تجحده فأمر النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله بها فقطعت يدها.

1670-46918-(3) تهذيب 151/10: عليّ بن إبراهيم بن هاشم عن الحجّال عن صالح بن السّنديّ عن الحسن بن محبوب عن عبد اللّه بن غالب عن أبيه عن سعيد بن المسيّب عن عليّ ابن أبى رافع قال: كنت على بيت مال عليّ بن أبي طالب عليه السلام و كاتبه و كان في بيت ماله عقد لؤلؤ كان أصابه يوم البصرة قال فأرسلت اليّ بنت عليّ بن أبي طالب عليه السلام فقالت لي بلغني أنّ في بيت مال أمير المؤمنين عليه السلام عقد لؤلؤ و هو في يدك و أنا أحبّ تعيرنيه أتجمّل به في أيّام عيد الأضحى فأرسلت إليها عارية مضمونة مردودة يا بنت أمير المؤمنين فقالت نعم عارية مضمونة مردودة بعد ثلاثة أيّام فدفعته إليها و انّ أمير المؤمنين عليه السلام رآه عليها فعرفه فقال لها من أين صار إليك هذا العقد فقالت استعرته من عليّ ابن أبي رافع خازن بيت مال أمير المؤمنين لأتزيّن به في العيد ثمّ أردّه قال فبعث اليّ أمير المؤمنين عليه السلام فجئته فقال لي

1665-46913-(3) امام باقر عليه السلام فرمود: «دست سارق در سال خشكسالى اى كه موجب بى حاصلى شود، بريده نمى شود». منظور حضرت براى خوردنى هاست، نه چيز ديگر.

1666-46914-(4) امام صادق عليه السلام فرمود: «امير المؤمنين عليه السلام هميشه در روزگار قحطى و گرسنگى، دست سارق را قطع نمى كرد».

1667-46915-(5) امام صادق عليه السلام فرمود: «قطع دست بر كسى كه خوردنى را در سال گرسنگى سرقت كند، نيست».

باب 20 حكم مستعير كه عاريه را برنمى گرداند

1668-46916-(1) در روايتى آمده است كه: «زنى زيور آلات را از گروهى عاريه مى گرفت و پس از آن مى فروخت. مورد اين زن به پيامبر گزارش داده شد. پيامبر دستور قطع دست وى را صادر كرد».

1669-46917-(2) در روايت است كه: «زنى مخزومى، جنسى را عاريه مى گرفت و بعد انكار مى كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد دست وى قطع شود».

1670-46918-(3) على بن ابى رافع گويد: «من مسؤول بيت المال على بن ابى طالب عليه السلام و كاتب ايشان بودم و در بيت المال حضرت يك گردنبند لولوء بود كه حضرت در روز بصره [درگيرى و تصرف بصره] بدان دست يافته بود. على بن ابى رافع گويد: دختر امير المؤمنين عليه السلام كس نزد من فرستاد و به من پيام داد كه به من رسيده است كه در بيت المال امير المؤمنين عليه السلام گردنبند لولويى است و آن در دست توست و من دوست دارم كه تو آن را به عاريه به من دهى تا در روزهاى عيد قربان خودم را با آن بيارايم.

من هم به دختر امير المؤمنين پيام دادم كه: اى دختر امير المؤمنين، اين به عنوان عاريه اى مضمونه كه بايد بازگردانده شود خواهد بود. ايشان هم پذيرفت و گفت: باشد به عنوان عاريۀ مضمونه كه پس از سه روز بازگردانده مى شود. پس از آن، گردنبند را به او دادم. ولى امير المؤمنين عليه السلام چون گردنبند را در گردن دخترشان ديد و آن را شناخت به او فرمود: از كجا اين گردنبند پيش تو آمده است‌؟ او گفت: من اين را از على بن ابى رافع - خزانه دار بيت المال امير المؤمنين - گرفته ام تا در عيد خودم را با آن زينت كنم و پس از آن بازگردانم. على بن ابى رافع گويد: امير المؤمنين عليه السلام به من پيام داد و من نزد ايشان رفتم. ايشان به من فرمود: آيا تو به مسلمانان خيانت مى كنى اى ابن ابى رافع‌؟

أ تخون المسلمين يا ابن أبي رافع فقلت له معاذ اللّه ان أخون المسلمين.

فقال كيف أعرت بنت أمير المؤمنين العقد الّذى في بيت مال المسلمين بغير إذنى و رضاهم فقلت يا أمير المؤمنين انّها ابنتك و سألتني ان أعيرها إيّاه تتزيّن به فأعرتها ايّاه عارية مضمونة مردودة فضمنته في مالى و عليّ أن أردّه سليماً الى موضعه قال فردّه من يومك و إيّاك أن تعود لمثل هذا فتنالك عقوبتى ثمّ قال اُوَلّى(1) لابنتى لو كانت أخذت العقد على غير عارية مضمونة مردودة لكانت إذن أوّل هاشميّة قطعت يدها في سرقة قال فبلغ مقالته ابنته فقالت له يا أمير المؤمنين أنا ابنتك و بضعة منك فمن أحقّ بلبسه منى فقال لها أمير المؤمنين عليه السلام يا بنت عليّ بن أبي طالب لا تذهبنّ بنفسك عن الحقّ أ كلّ نساء المهاجرين تتزيّن في هذا العيد بمثل هذا قال فقبضته منها و رددته الى موضعه.

1671-46919-(4) الاختصاص 151: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم حدّثنا عبد اللّه رحمه اللّه قال حدّثنا أحمد بن عليّ بن الحسن شاذان قال روى لنا أبو الحسين محمّد بن عليّ بن الفضل بن عامر الكوفيّ قال أخبرنا أبو عبد اللّه الحسين بن الفرزدق فزارىّ البزّاز قراءة عليه قال حدّثنا أبو عيسى محمّد ابن عليّ بن عمرويه الطّحّان و هو الورّاق قال حدّثنا أبو محمّد الحسن بن موسى قال حدّثنا عليّ بن أسباط عن غير واحد من أصحاب ابن دأب (في حديث فضائل أمير المؤمنين عليه السلام الى أن قال): و بعث إليه من البصرة من غوص البحر بتحفة(1)لا يدرى ما قيمتها فقالت له ابنته أمّ كلثوم يا أمير المؤمنين أتجمّل به و يكون في عنقى فقال يا أبا رافع أدخله الى بيت المال ليس إلى ذلك سبيل حتّى لا تبقى امرأة من المسلمين إلّا و لها مثل ذلك.(2).

(21) باب ما ورد في أنّ مانع الزّكاة و مستحلّ مهور النّساء و من استدان ديناً و لم ينو قضاءه سرّاق

1672-46920-(3)تهذيب 153/10: محمّد بن أحمد بن يحيى عن أبي عبد اللّه عن عليّ بن سليمان بن رشيد عن الحسن بن عليّ بن يقطين عن يونس عن إسماعيل بن كثير بن سام

1) . مخنقة - ك - المخنقة: القلادة.

2) . مالك - ك.

3) . اُوَلّى تهديد - وافى.

به حضرت گفتم: به خدا پناه مى برم از اين كه به مسلمانان خيانت كنم! حضرت فرمود: چگونه گردنبندى كه در بيت المال مسلمانان بوده - بدون رضايت من و رضايت مسلمانان - آن را به دختر امير المؤمنين عاريه داده اى‌؟ گفتم: اى امير المؤمنين، او دختر شما بود و از من خواست كه به او عاريه دهم تا خويش را با آن زينت كند؛ من هم آن را به عنوان عاريۀ مضمونۀ مردوده عاريه دادم و ضمانت آن را در مال خودم به عهده گرفتم و بر من است كه آن را سالم به جايگاهش بازگردانم.

حضرت فرمود: همين امروز آن را بازگردان و مبادا كه مجددا چنين كارى كنى كه در اين صورت كيفرم به تو مى رسد. آن گاه امام فرمود: واى بر دخترم! اگر اين گردنبند را به شكل عاريۀ مضمونۀ مردوده نگرفته بود، هر آينه اولين زن هاشمى بود كه دستش براى سرقت قطع مى شد. على بن ابى رافع گويد: فرمودۀ حضرت به دخترشان رسيد. او به امير المؤمنين گفت: اى امير المؤمنين، من دختر تو و پارۀ تن توام! چه كسى از من به اين گردنبند سزاوارتر است كه آن را بر گردن كند؟ امير المؤمنين عليه السلام به دخترشان فرمود: اى دختر على بن ابى طالب، خويش را از حقّ جدا نكن. آيا همۀ زنان مهاجر در اين عيد اين گونه خود را زينت مى كنند؟ على بن ابى رافع گويد: من گردنبند را از دختر امير المؤمنين گرفتم و آن را به جايگاهش برگرداندم».

1671-46919-(4) على بن اسباط از بسيارى از ياران ابن دأب روايت كرده است (در روايت فضيلت هاى امير المؤمنين عليه السلام تا آنجا كه گويد): «از بصره تحفه اى كه از دريا استخراج شده بود و بهايش معلوم نبود، براى حضرت فرستادند. دخترشان امّ كلثوم عليه السلام به حضرت گفت: اى امير المؤمنين، من مى توانم خودم را با اين تحفه بيارايم و آن در گردنم باشد؟ حضرت فرمود: اى ابو رافع، اين را در بيت المال مسلمانان قرار ده و راهى به سوى اين تحفه نيست تا آن كه هيچ زنى از مسلمانان نماند؛ مگر اين كه مانند اين را داشته باشد».

باب 21 حكم سارق بودن كسانى كه زكات، مهريۀ زنان و بدهى شان را نمى پردازند

1672-46920-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «سارقان سه دسته اند: كسانى كه زكات نمى پردازند، كسى كه تصاحب بلااذن مهر زنان را حلال بشمرد و نيز كسى كه قرضى بگيرد و قصد پرداخت آن را نداشته باشد».

قال قال أبو عبد اللّه عليه السلام: السّرّاق ثلاثة مانع الزّكاة و مستحلّ مهور النّساء و كذلك من استدان ديناً و لم ينو قضاءه. الخصال 153: حدّثنا محمّد بن الحسن رضي اللّه عنه قال حدّثنا محمّد بن يحيى العطّار عن محمّد بن أحمد قال حدّثني أبو عبد اللّه الرّازيّ عن عليّ بن سليمان بن رشيد عن الحسن بن عليّ بن يقطين عن يونس بن عبد الرّحمن عن إسماعيل بن كثير بن بسّام قال قال أبو عبد اللّه عليه السلام: (و ذكر مثله).

(22) باب حدّ النّبّاش

اشاره

1673-46921-(1)كافى 228/7: تهذيب 115/10: استبصار 245/4: عليّ بن إبراهيم عن أبيه و محمّد بن إسماعيل عن الفضل بن شاذان جميعاً عن ابن أبي عمير عن حفص بن البخترىّ قال سمعت أبا عبد اللّه عليه السلام يقول: حدّ النّبّاش حدّ السّارق.

1674-46922-(2)كافى 228/7: تهذيب 62/10-116: استبصار 225/4-246: عليّ (بن إبراهيم - كا - صا) (عن أبيه - كا - يب) عن فقيه 52/4: آدم بن إسحاق عن عبد اللّه بن محمّد الجعفىّ قال: كنت عند أبى جعفر عليه السلام و جاءه كتاب هشام بن عبد الملك في رجل نبش امرأة فسلبها ثيابها و نكحها(1) فإنّ النّاس قد اختلفوا علينا هاهنا(2) طائفة(3)قالوا اقتلوه و طائفة قالوا أحرقوه(4)فكتب إليه أبو جعفر عليه السلام(5)إنّ حرمة الميّت كحرمة الحىّ حدّه أن تقطع يده لنبشه و سلبه الثّياب و يقام عليه الحدّ في الزّنا إن أحصن رجم و إن لم يكن أحصن جلد مائة.

1675-46923-(3) الاختصاص 102: عليّ بن إبراهيم بن هاشم قال حدّثني أبى قال: لمّا مات أبو الحسن الرّضا عليه السلام حججنا فدخلنا على أبى جعفر عليه السلام و قد حضر خلق من الشّيعة من كلّ بلد لينظروا إلى أبى جعفر عليه السلام فدخل عمّه عبد اللّه بن موسى و كان شيخاً كبيراً نبيلاً عليه ثياب خشنة و بين عينيه سجّادة فجلس و خرج أبو جعفر عليه السلام من الحجرة و عليه قميص قصب و رداء قصب و نعل جدد بيضاء فقام عبد اللّه فاستقبله و قبّل بين عينيه و قام الشّيعة و قعد أبو جعفر عليه السلام


1) . ثمّ نكحها - كما.

2) . في هذا - يب 62 - صا 225.

3) . فطائفة - كا.

4) . حرّقوه - يب 62 - صا 225.

5) . فكتب عليه السلام إليه - فقيه.

باب 22 حدّ نبّاش (1)

1673-46921-(1) حفص بن البخترى گويد: «از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: حدّ نبّاش همان حدّ سارق است».

1674-46922-(2) عبدالله بن محمد جعفى گويد: «در خدمت امام باقر عليه السلام بودم كه نامۀ هشام بن عبدالملك به دست آن حضرت رسيد. دربارۀ مردى كه قبر زن مسلمانى را نبش كرده، كفن هايش را از تن درآورده و با او آميزش كرده است و مردم در اين جا اختلاف كرده اند. گروهى گفته اند: او را بكشيد و دسته اى گفته اند: او را بسوزانيد. امام باقر عليه السلام براى هشام نوشتند: احترام مرده به سان احترام زنده است؛ حدّ او اين است كه دستش به خاطر نبش قبر در آوردن كفن ها قطع شود و حدّ زنا بر او زده شود؛ اگر محصن است، سنگسار شود و اگر محصن نيست، صد تازيانه زده شود».

1675-46923-(3) على بن ابراهيم بن هاشم گويد: «پدرم برايم روايت كرده است كه چون ابوالحسن الرضا عليه السلام از دنيا رفت، ما به حج رفتيم و خدمت امام جواد عليه السلام رسيديم و خلقى از شيعه از هر شهرى براى اين كه امام جواد عليه السلام را ببينند، حاضر شده بودند. عموى حضرت عبدالله بن موسى كه پيرمردى بزرگ و دانشمند بود - در حالى كه جامۀ خشن بر تن و در پيشانى او آثار سجده بود - آمد و نشست. امام جواد عليه السلام از اتاق بيرون آمد. پيراهنى از كتان و عبايى از كتان و كفشى نو و سفيد بر تن داشت. عبدالله ايستاد و به استقبال امام آمد و پيشانى امام را بوسه داد و شيعيان نيز ايستادند. امام جواد عليه السلام بر تختى نشستند و مردم يكديگر را نگاه مى كردند و همه از كمى سال حضرت متحير بودند. در اين حال مردى از ميان جمعيت بيرون آمد و به عموى حضرت گفت: خداوند تو را به صلاح بدارد. چه مى گويى دربارۀ مردى كه با حيوانى آميزش كند؟


1) . نبّاش: كسى كه قبرها را مى كند و مى شكافد و كفن و احيانا اشياى مردگان را مى دزدد - م.

على كرسىّ و نظر النّاس بعضهم إلى بعض و قد تحيّروا لصغر سنّه فابتدر رجل من القوم.

فقال لعمّه أصلحك اللّه ما تقول في رجل أتى بهيمة فقال تقطع يمينه و يضرب الحدّ فغضب أبو جعفر عليه السلام ثمّ نظر إليه فقال يا عمّ اتّق اللّه اتّق اللّه إنّه لعظيم أن تقف يوم القيامة بين يدى اللّه عزّ و جلّ فيقول لك لِمَ أفتيت النّاس بما لا تعلم فقال له عمّه أستغفر اللّه يا سيّدى أ ليس قال هذا أبوك صلوات اللّه عليه فقال أبو جعفر عليه السلام: إنّما سئل أبى عن رجل نبش قبر امرأة فنكحها فقال أبى تقطع يمينه للنّبش و يضرب حدّ الزّنا فإنّ حرمة الميّتة كحرمة الحيّة فقال صدقت يا سيّدى و أنا أستغفر اللّه فتعجّب النّاس و قالوا يا سيّدنا أ تأذن لنا أن نسألك قال نعم فسألوه في مجلس عن ثلاثين ألف مسألة فأجابهم فيها و له تسع سنين.

1676-46924-(4) مستدرك 136/18: عليّ بن الحسين المسعودي في إثبات الوصيّة: فلمّا مضى الرّضا عليه السلام في سنة اثنتين و مائتين كانت سنّ أبى جعفر عليه السلام نحو سبع سنين اختلف الكلمة من النّاس ببغداد و الأمصار و اجتمع الرّيّان بن الصّلت و صفوان بن يحيى و محمّد بن حكيم و عبد الرّحمن بن الحجّاج و يونس بن عبد الرّحمن و جماعة من وجوه الشّيعة و ثقاتهم في دار عبد الرّحمن الى أن قال و قرب وقت الموسم و اجتمع من فقهاء بغداد و الأمصار و علمائهم ثمانون رجلاً و قصدوا الحجّ و المدينة و ساق الخبر الى أن قال فقال أبو جعفر عليه السلام:

انّما سئل الرّضا عليه السلام عن نبّاش نبش قبر امرأة ففجر بها و أخذ أكفانها فأمر بقطعه للسّرقة و نفيه لتمثيله بالميّت.

1677-46925-(5) تهذيب 115/10: استبصار 245/4: محمّد بن يعقوب عن كافى 229/7:

حبيب بن الحسن عن محمّد بن الوليد عن عمرو بن ثابت عن أبي الجارود عن أبي جعفر عليه السلام قال قال أمير المؤمنين عليه السلام: يقطع سارق الموتىٰ كما يقطع سارق الأحياء.

1678-46926-(6) فقيه 47/4: و روى: أنّ عليّاً عليه السلام قطع نبّاش القبر فقيل له أ تقطع في الموتى قال إنّا لنقطع لأمواتنا كما نقطع لأحيائنا.

1679-46927-(7) تهذيب 116/10: استبصار 246/4: أحمد بن محمّد عن عليّ بن الحكم عن عبد الرّحمن العزرمىّ‌(1)عن أبي عبد اللّه عليه السلام: انّ عليّاً عليه السلام قطع نبّاشاً.


1) . عبد الرّحمن العرزمى - صا.

او گفت: دست راستش بريده مى شود و حدّ مى خورد. امام جواد عليه السلام خشمگين شد و به عمو نگاه كرد و فرمود: اى عمو، از خدا پروا كن! از خدا پروا كن! بسيار سخت است كه روز قيامت در پيشگاه خداوند عز و جل بايستى و خداوند به تو بگويد چرا براى مردم به چيزى كه نمى دانى فتوى مى دهى‌؟ عموى حضرت به امام گفت: سرورم، از خدا استغفار مى كنم! آيا پدرتان همين را نگفته است‌؟ امام جواد عليه السلام فرمود: از پدرم دربارۀ مردى كه قبر زنى را نبش كرده و با وى آميزش كرده بود، سؤال شد و پدرم فرمود: دست راستش به دليل نبش قبر قطع مى شود و حدّ زنا بر او زده مى شود؛ چرا كه احترام زن مرده به سان احترام زن زنده است. عموى حضرت گفت: آرى سرورم، شما درست مى فرماييد و من از خداوند استغفار مى كنم. مردم شگفت زده شدند و گفتند: اى سرورما، آيا به ما اجازه مى دهى تا از شما بپرسيم‌؟ حضرت فرمود: آرى. آن گاه در يك مجلس سى هزار مساله پرسيدند و حضرت در حالى كه نه سال داشت، همۀ مسائل را پاسخ داد».

1676-46924-(4) على بن الحسين مسعودى در كتاب اثبات الوصيه گويد: «چون امام رضا عليه السلام در سال دويست و دو از دنيا رفت، سن امام جواد عليه السلام حدود هفت سال بود و بين مردم در بغداد و شهرها اختلاف ايجاد شد و ريّان بن صلت، صفوان بن يحيى، محمد بن حكيم، عبدالرحمن بن حجاج، يونس بن عبدالرحمن و گروهى از شخصيت ها و مردان معتمد شيعه در خانۀ عبدالرحمن گرد آمدند... تا آن كه گويد: زمان موسم حج نزديك شد و از فقيهان بغداد و شهرها و عالمان آنان هشتاد نفر گرد آمدند و به قصد حج و مدينه رفتند.. و روايت آمده تا آنجا كه گويد: امام جواد عليه السلام فرمود: امام رضا عليه السلام تنها دربارۀ نبّاشى كه قبر زنى را نبش و با آن زنا و كفن هايش را سرقت كرد، دستور قطع دست او را به دليل سرقت و تبعيد را به دليل بلايى كه بر سر مرده آورده بود، صادر كرد».

1677-46925-(5) امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «در سرقت از مرده، دست قطع مى شود؛ همان گونه كه در سرقت از زنده».

1678-46926-(6) روايت شده است كه: «امير المؤمنين على عليه السلام دست نبّاشى را قطع كرد. از امام سؤال شد: آيا براى [سرقت از] مردگان دست قطع مى كنى‌؟ حضرت فرمود: ما براى سرقت از مردگان مان قطع دست مى كنيم، همان گونه كه براى [سرقت از] زندگان مان».

1679-46927-(7) امام صادق عليه السلام فرمود: «امير المؤمنين على عليه السلام دست نبّاشى را قطع كرد».

1680-46928-(8) استبصار 245/4: محمّد بن يعقوب عن تهذيب 115/10: كافى 229/7: حبيب (بن الحسن - كا - صا) عن محمّد بن عبد الحميد العطّار عن سيّار(1)عن زيد الشّحّام عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: أخذ نبّاش في زمن معاوية فقال لأصحابه ما ترون فقالوا تعاقبه و تخلّى(2)سبيله فقال رجل من القوم ما هكذا فعل عليّ بن أبي طالب عليه السلام قالوا و ما فعل قال فقال يقطع النّبّاش و قال هو سارق و هتّاك للموتى(3).

1681-46929-(9) الجعفريّات 139: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه: انّ عليّاً عليه السلام أتى بنبّاش فقطعه.

1682-46930-(10) دعائم الإسلام 476/2: عن عليّ عليه السلام: أنّه قطع نبّاشاً نبش قبراً و أخرج كفن الميّت منه.

1683-46931-(11) و عنه أنّه قال عليه السلام: تقطع يد النّبّاش إذا كان معتاداً لذلك.

1684-46932-(12) و قال جعفر بن محمّد عليهما السلام: لا تقطع يد النّباش إلّا أن يؤخذ و قد نبش مراراً و يعاقب في كلّ مرّة عقوبة موجعة و ينكل (به - خ) و يحبس.

1685-46933-(13) مستدرك 137/18: أبو جعفر محمّد بن عليّ الطّوسىّ في كتاب ثاقب المناقب عن عثمان بن سعيد عن أبي عليّ بن راشد في حديث طويل: انّ الشّيعة بنيسابور بعثوا مع أبى جعفر محمّد بن إبراهيم النّيسابورىّ أموالاً كثيرة و سبعين ورقة فيها مسائل و قد أخذوا كلّ ورقتين فحزموهما بحزائم ثلاثة و ختموا على كلّ حزام بخاتم فجاء بها الى المدينة فأجاب الإمام موسى بن جعفر عليهما السلام عن المسائل قبل أن يفكّ الخواتيم و كان منها ما يقول العالم في رجل نبش قبراً و قطع رأس الميّت و أخذ كفنه الجواب بخطّه عليه السلام تقطع يده لأخذ الكفن من وراء الحرز الخبر.

1686-46934-(14) تهذيب 116/10: استبصار 246/4: الصّفّار عن الحسن بن موسى الخشّاب عن غياث بن كلّوب عن إسحاق بن عمّار عن أبي عبد اللّه عليه السلام: انّ عليّاً عليه السلام قطع نبّاش القبر فقيل له أ تقطع في الموتىٰ فقال إنّا لنقطع لأمواتنا كما نقطع لأحيائنا.


1) . يسار - يب - بشّار - صا.

2) . نعاقبه و نخلّى - يب - صا.

3) . الموتى - صا.

1680-46928-(8) امام صادق عليه السلام فرمود: «در زمان معاويه نبّاشى دستگير شد. معاويه به يارانش گفت: نظر شما چيست‌؟ گفتند: او را كيفر مى كنى و آزادش مى سازى. مردى از گروه گفت: امير المؤمنين على عليه السلام چنين نكرد. گفتند: امير المؤمنين چه كرده است‌؟ گفت: حضرت فرمود: دست نبّاش قطع مى شود و حضرت فرمود: سارق، هتّاك مردگان محسوب مى شود».

1681-46929-(9) نبّاشى را نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند، حضرت دست او را قطع كرد.

1682-46930-(10) امير المؤمنين عليه السلام دست نبّاشى را كه قبرى را نبش كرده و كفن مرده را از او بيرون آورده بود، قطع كرد.

1683-46931-(11) امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «دست نبّاش در صورتى كه عادت به اين كار كرده است، قطع مى شود».

1684-46932-(12) امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: «دست نبّاش قطع نمى شود مگر اين كه دستگير شود و بارها نبش قبر كرده باشد و در هر بار هم به سختى كيفر ديده باشد؛ پس كيفر سخت و زندان مى شود».

1685-46933-(13) ابوعلى بن راشد در روايتى طولانى گويد: «شيعه در نيشابور - همراه محمد بن ابراهيم نيشابورى - اموال زياد و هفتاد برگه كه در آن مسائلى آمده بود، فرستادند. اينان هر دو برگه را به سه بند بسته و بر هر بندى مهرى زده بودند. محمد بن ابراهيم نيشابورى اينها را به مدينه آورد و امام موسى بن جعفر عليه السلام پيش از آن كه مهرها را بگشايد، دربارۀ آن مسائل جواب داد و يكى از آن مسائل اين بود كه: عالم [منظور امام عليه السلام است] دربارۀ مردى كه قبرى را نبش كرده و سر مرده را بريده و كفنش را دزديده است، چه نظر مى دهد؟ پاسخ اين سؤال با خط [مبارك] امام عليه السلام اين بود كه به دليل سرقت كفن از داخل جاى محفوظى دستش بريده مى شود».

1686-46934-(14) امام صادق عليه السلام فرمود: «امير المؤمنين على عليه السلام دست نبّاش را بريد. به امام گفته شد: آيا براى [سرقت از] مردگان، دست قطع مى كنيد؟ حضرت فرمود: ما براى [سرقت از] مردگان مان دست قطع مى كنيم، آن گونه كه براى [سرقت از] زندگان مان».

1687-46935-(15) كافى 229/7: تهذيب 118/10: استبصار 247/4: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن غير واحد من أصحابنا قال: اُتى أمير المؤمنين عليه السلام برجل نبّاش فأخذ أمير المؤمنين عليه السلام بشعره فضرب به الأرض ثمّ أمر النّاس (أن يطئوه بأرجلهم - كا) فوطئوه حتّى مات. المقنع 186: و أتى عليّ عليه السلام برجل نبّاش (و ذكر نحوه). فقيه 47/4: روى: أنّ أمير المؤمنين عليه السلام اُتى بنبّاش فأخذ بشعره و جلد به الأرض ثمّ قال طئووا عباد اللّه عليه فوطئ حتّى مات.

1688-46936-(16) تهذيب 118/10: استبصار 247/4: أحمد بن محمّد ابن عيسى عن أبي يحيى الواسطيّ عن بعض أصحابنا عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: اُتى أمير المؤمنين عليه السلام بنبّاش فأخّر عذابه الى يوم الجمعة فلمّا كان يوم الجمعة ألقاه تحت أقدام النّاس فما زالوا يتواطئونه بأرجلهم حتّى مات. قال الشّيخ في يب فهذه الروايات محمولة على أنّه إذا تكرّر الفعل منهم ثلاث مرّات و أقيم عليهم الحدّ فحينئذٍ يجب عليهم القتل كما يجب على السارق و الإمام مخيّر في كيفيّة القتل كيف شاء بحسب ما يراه أردع في الحال.

1689-46937-(17) تهذيب 117/10: استبصار 246/4: محمّد بن عليّ ابن محبوب عن أحمد بن محمّد عن الحسن بن محبوب عن أبي أيّوب عن الفضيل(1)عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: النّبّاش إذا كان معروفاً بذلك قطع.

1690-46938-(18) تهذيب 117/10: استبصار 246/4: أحمد بن محمّد (بن عيسى - يب) عن الحسين بن سعيد عن ابن أبي عمير عن محمّد ابن أبي حمزة عن عليّ بن سعيد قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن النّبّاش قال إذا لم يكن النّبش له بعادة لم يقطع و يعزّر.

1691-46939-(19) تهذيب 117/10: استبصار 246/4: أحمد بن محمّد عن ابن فضّال عن الحسن بن الجهم عن ابن بكير عن بعض أصحابنا عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في النّبّاش إذا أخذ أوّل مرّة عزّر فان عاد قطع.

قال محمّد بن الحسن في يب هذه الرّواية و الرّواية الّتى رواها عليّ بن سعيد من أنّ النّبّاش لا يقطع إذا لم يكن ذلك له عادة محمولتان على أنّه إذا نبش و لم يأخذ شيئاً فانّ ذلك


1) . الفضل - صا.

1687-46935-(15) ابن ابى عمير از بسيارى از ياران مان روايت كرده است كه: «مردى نبّاش را نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. حضرت موى او را گرفت، او را به زمين زد، آن گاه به مردم دستور داد تا او را لگد مال كنند. مردم هم او را لگدمال كردند تا آن كه مرد».

همين روايت در من لا يحضره الفقيه. روايت شده است كه: «مردى نبّاش را نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. حضرت موى او را گرفت و او را به زمين زد، سپس امام فرمود: اى بندگان خدا، او را پايمال كنيد. او پايمال شد تا آن كه مرد».

1688-46936-(16) امام صادق عليه السلام فرمود: «نبّاشى را نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. حضرت، كيفر او را به روز جمعه تأخير انداخت. چون روز جمعه شد، حضرت او را زير پاى مردم انداخت و مردم پيوسته او را زير پاى شان لگدمال كردند تا آن كه مرد».

شيخ طوسى رحمه الله در تهذيب گويد: «اين روايات بر موردى حمل شده است كه سه بار اين كار از او تكرار و حدّ بر او جارى شده باشد. در چنين زمانى كشته شدن بر او ثابت است، همان گونه كه بر سارق واجب است و امام در كيفيت كشتن آن گونه كه تشخيص مى دهد موثرتر است، مخيّر است».

1689-46937-(17) امام صادق عليه السلام فرمود: «اگر نبّاش به اين كار شناخته شود، دستش قطع مى شود».

1690-46938-(18) على بن سعيد گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ نبّاش پرسيدم. حضرت فرمود: اگر نبش قبر عادت او نباشد، دستش قطع نمى شود و تعزير مى شود».

1691-46939-(19) امام صادق عليه السلام دربارۀ نبّاش فرمود: «اگر اولين بار دستگير شود، تعزير مى شود ولى اگر مجددا انجام داد، دستش قطع مى شود».

محمد بن الحسن [\شيخ طوسى رحمه الله] در تهذيب گويد: «اين روايت و روايتى كه على بن سعيد دارد كه دست نبّاش قطع نمى شود - البته در صورتى كه عادت او نشده باشد - هر دو حمل مى شوند برموردى كه نبش قبر كند و چيزى سرقت نكند؛ چرا كه اين كس به اين دليل قطع بر او واجب نمى شود و تنها قطع دست در صورتى كه سرقت كند بر او واجب مى شود و اين به منزلۀ كسى است

لا يجب عليه به القطع و انّما يجب عليه القطع إذا أخذ و يكون ذلك بمنزلة من نقب و لم يأخذ شيئاً فانّه لا يجب عليه القطع و انّما يجب عليه إذا أخذ المال.

1692-46940-(20) تهذيب 118/10: استبصار 247/4: الحسين بن سعيد عن فضالة عن موسى عن عليّ بن سعيد عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: سألته عن رجل أخذ و هو ينبش قال لا أرى عليه قطعاً الّا أن يؤخذ و قد نبش مراراً فاقطعه.

1693-46941-(21) المقنع 151: و ان وجد رجل ينبش قبراً فليس عليه قطع الّا أن يؤخذ و قد نبش مراراً فإذا كان كذلك قطعت يمينه.

الإرجاعات

و تقدّم في باب (42) انّ من زنى بميّتة فعليه حدّ الزنا من أبواب حدّ الزّناء ج 30 ما يدلّ على ذلك. و في رواية عيسى بن صبيح (5) من باب (11) حكم الطرّار

قوله: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن الطرّار و النبّاش و المختلس قال لا يقطع.

و في رواية منصور بن حازم (8) قوله عليه السلام: يقطع النّبّاش و الطّرّار و لا يقطع المختلس. و في رواية عيسى بن صبيح (9) مثله.

(23) باب حكم من تكرّرت منه السّرقة قبل القطع

1694-46942-(1) كافى 224/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 107/10: سهل بن زياد (و عليّ بن إبراهيم عن أبيه جميعاً - كما) عن (الحسن - يب) ابن محبوب عن عبد الرّحمن بن الحجّاج عن بكير بن أعين عن أبي جعفر عليه السلام: في رجل سرق فلم يقدر عليه ثمّ سرق مرّة اُخرى (فلم يقدر عليه و سرق مرّة اُخرى - كا) فأخذ فجاءت البيّنة فشهدوا عليه بالسّرقة الاُولى و السّرقة الأخيرة فقال تقطع يده بالسّرقة الاُولى و لا تقطع رجله بالسّرقة الأخيرة فقيل كيف ذاك فقال لأنّ الشّهود شهدوا جميعاً في مقام واحد بالسّرقة الاُولى و الأخيرة قبل أن يقطع بالسّرقة الاُولى و لو أنّ الشّهود شهدوا عليه بالسّرقة الاُولى ثمّ أمسكوا حتّى تقطع (يده - يب) ثمّ شهدوا عليه بالسّرقة الأخيرة قطعت رجله اليسرى.

علل الشّرائع 582: حدّثنا محمّد بن عليّ ما جيلويه رحمه اللّه عن عمّه محمّد ابن أبي القاسم عن أحمد ابن أبي عبد اللّه البرقيّ عن الحسن بن محبوب عن عبد الرّحمن بن الحجّاج

كه سوراخى كرده و چيزى برنگرفته است. اين كس قطع دست بر او واجب نمى شود و تنها قطع دست در زمانى است كه مال را بردارد».

1692-46940-(20) على بن سعيد گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه در حال نبش قبر دستگير شده است، پرسيدم. حضرت فرمود: من قطع دست بر او نمى بينم مگر اين كه در حالى كه چند بار نبش قبركرده، دستگير شود كه در اين صورت دست او را قطع مى كنم».

1693-46941-(21) در كتاب مقنع [شيخ صدوق رحمه الله] آمده است: «اگر مردى پيدا شود كه نبش قبر مى كند، قطع دست بر او نيست؛ مگر اين كه در حالى كه چند بار نبش قبر كرده، دستگير شود؛ در چنين صورتى دست راستش را قطع مى كنم».

ارجاعات

گذشت:

در باب چهل و دو از ابواب حدّ زنا، رواياتى كه بر اين مفاد دلالت دارد.

و در روايت پنجم از باب يازده، اين فرموده كه: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ جيب بر، نبّاش و قاپ زن پرسيدم. حضرت فرمود: دست او [\قاپ زن] قطع نمى شود».

و در روايت هشت، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام: «دست نبّاش و جيب بُر بريده مى شود ولى دست قاپ زن بريده نمى شود».

و در روايت نهم، مانند آن.

باب 23 حكم سارقى كه پيش از قطع دست، سرقت را تكرار كند

1694-46942-(1) امام باقر عليه السلام دربارۀ مردى كه سرقت كرده ولى دستگير نشده است، سپس بار ديگر سرقت كرده و باز دستگير نشده است، بار ديگر سرقت كرده و دستگير شده، بيّنه آمدند و عليه او به سرقت اول و سرقت اخير شهادت دادند، فرمود: «دست او براى سرقت اول بريده مى شود ولى پايش براى سرقت اخير بريده نمى شود. از امام سؤال شد: اين چگونه است‌؟ حضرت فرمود: چون همۀ شهود در يك جا به سرقت اول و اخير - پيش از آن كه به خاطر سرقت اول دستش بريده شود - گواهى داده اند.

عن بكير بن أعين عن أبي جعفر عليه السلام: (نحو ما في يب). المقنع 150: فان سرق رجل و لم يقدر عليه ثمّ سرق مرّة اُخرى (و ذكر نحوه).

1695-46943-(2) تهذيب 106/10: محمّد بن عليّ بن محبوب عن جعفر بن عبد اللّه(1) عن محمّد بن عيسى بن عبد اللّه عن أبيه قال: قلت لأبى عبد اللّه عليه السلام: السّارق يسرق العام فيقدّم الى الوالى ليقطعه(2) فيوهب ثمّ يؤخذ في قابل و قد سرق الثّانية و يقدّم الى السّلطان فبأىّ السّرقتين يقطع قال يقطع بالأخيرة و يستسعى بالمال الّذى سرقه أوّلاً حتّى يردّه على صاحبه.

1696-46944-(3) دعائم الإسلام 475/2: عن جعفر بن محمّد عليهما السلام أنّه قال: من سرق شيئاً ثمّ تنحّى فلم يقدر عليه حتّى سرق مرّة اُخرى فأخذ قال تقطع يده و يضمن ما أتلف.

(24) باب حكم نفى السّارق

1697-46945-(1)كافى 230/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 111/10: أحمد بن محمّد بن عيسى عن فقيه 46/4: (الحسن - فقيه) بن محبوب عن عليّ بن الحسن بن رباط عن ابن مسكان عن الحلبيّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: إذا اُقيم على السّارق الحدّ نفى إلى بلدة اُخرى.

1698-46946-(2)تهذيب 127/10: الحسين بن سعيد عن الحسن عن زرعة عن سماعة قال: ينفى الرّجل إذا قطع.

1699-46947-(3) دعائم الإسلام 471/2: عن عليّ عليه السلام: انّه كان إذا قطع السّارق و برئ نفاه من الكوفة إلى بلد آخر.

1700-46948-(4) تفسير العيّاشىّ 316/1: و في رواية سماعة عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: إذا زنا الرّجل يجلد و ينبغي للإمام أن ينفيه من الأرض الّتى جلد بها إلى غيرها سنة و كذلك ينبغي للرّجل إذا سرق و قطعت يده.

1701-46949-(5) نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 147: عن عبد الرّحمن: و سألته عليه السلام عن الرّجل إذا زنى قال ينبغي للإمام إذا جلده أن ينفيه من الأرض الّتى جلده فيها الى غيرها سنة و على


1) . جعفر بن محمّد بن عبد اللّه - ئل.

2) . ليقطع - ئل.

و اگر چنين بود كه شهود عليه او در سرقت اول شهادت داده بودند، سپس صبر مى كردند تا آن كه دستش قطع شود، پس از آن به سرقت اخير شهادت مى دادند، پاى چپش قطع مى شد».

1695-46943-(2) پدر محمد بن عيسى بن عبدالله گويد: «از امام صادق عليه السلام پرسيدم: سارقى امسال سرقت مى كند. او را پيش والى مى آورند تا دستش را قطع كند. پس از آن او را مى بخشند. سپس در سال آينده - در حالى كه براى بار دوم سرقت كرده است - دستگير مى شود و او را پيش سلطان مى آورند.

براى كدام سرقت دستش بريده مى شود؟ حضرت فرمود: براى سرقت دوم بريده مى شود و بايد تلاش كند مالى را كه اول بار سرقت كرده است، فراهم سازد تا به صاحبش برگرداند».

1696-46944-(3) امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: «هر كس چيزى را سرقت كند، آن گاه بگريزد و دستگير نشود تا آن كه بار ديگر سرقت كند و دستگير شود، دستش قطع مى شود و نسبت به آنچه از بين برده است، ضامن خواهد بود».

باب 24 حكم تبعيد سارق

1697-46945-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «آن زمان كه حدّ بر سارق جارى شد، به شهر ديگرى تبعيد مى شود».

1698-46946-(2) سماعه گويد: «آن زمان كه دست مرد قطع شد، تبعيد مى شود».

1699-46947-(3) پيوسته امير المؤمنين على عليه السلام آن زمان كه دست سارق را مى بريد و درمان مى شد، او را از كوفه به شهر ديگرى تبعيد مى كرد.

1700-46948-(4) امام صادق عليه السلام فرمود: «اگر مردى زنا كند، تازيانه مى خورد و شايسته است امام او را از شهرى كه در آن تازيانه خورده به شهر ديگرى يك سال تبعيد كند و همين شايسته است براى مردى كه سرقت كرد و دستش بريده شد».

1701-46949-(5) عبدالرحمن گويد: «از او [امام معصوم عليه السلام] دربارۀ مردى كه زنا كرده است، پرسيدم.

حضرت فرمود: شايسته است براى امام، آن زمان كه اين مرد را تازيانه زند، از سرزمينى كه او را در آن سرزمين تازيانه زده است به ديگر سرزمين يك سال تبعيد كند و بر امام است كه

الإمام أن يخرجه من المصر و كذلك إذا سرق (و - خ) قطعت يده و رجله. و تقدّم هذا الخبر أيضاً في باب (17) كيفيّة الجلد في الزنا من أبواب حدّ الزّنا.

(25) باب أنّ الأجير لا يقطع يده إذا سرق

اشاره

1702-46950-(1)كافى 227/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 109/10: أحمد بن محمّد عن ابن محبوب عن أبي أيّوب الخزّاز عن سليمان (بن خالد - كا) قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن الرّجل يستأجر(1) أجيراً فيسرق من بيته هل يقطع يده قال هذا مؤتمن ليس بسارق (و - يب) هذا خائن.

1703-46951-(2)كافى 228/7: عدّة من أصحابنا عن أحمد بن محمّد عن عثمان بن عيسى تهذيب 109/10: الحسين بن سعيد عن عثمان عن سماعة علل الشّرائع 535: حدّثنا محمّد بن الحسن قال حدّثنا محمّد بن الحسن الصّفّار عن أحمد بن محمّد بن عيسى عن سماعة قال:

سألته عن(2) رجل استأجر أجيراً فأخذ الأجير متاعه (فسرقه - كا - يب) فقال هو مؤتمن ثمّ قال الأجير و الضّيف اُمناء(3)ليس يقع عليهما حدّ السّرقة.

1704-46952-(3) علل الشّرائع 535: أبى رحمه اللّه قال حدّثنا عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن بعض أصحابنا عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: لا يقطع الأجير و الضّيف إذا سرقا لأنّهما مؤتمنان.

1705-46953-(4)المقنع 151: قال عليّ عليه السلام: و ليس على الأجير و لا على الضّيف قطع لأنّهما مؤتمنان.

1706-46954-(5) دعائم الإسلام 471/2: عن عليّ عليه السلام أنّه قال: لا قطع على أجيرك(4).

1707-46955-(6) و فيه 472/2: عنه عليه السلام أنّه قال: و لا قطع على من ائتمن على شيءٍ فخان فيه.

الإرجاعات

و تقدّم في أحاديث باب (14) حكم من اكترى حماراً و أقبل به إلى أصحاب الثياب فابتاع منهم الثياب و ترك الحمار عندهم ما يناسب الباب. و في رواية الجعفريّات (6) من باب (10) أنّه لا قطع على المختلس علانية و عليه التّعزير

قوله عليه السلام: أربعة لا قطع عليهم (الى


1) . استأجر - يب.

2) . عمّن - يب.

3) . أمينان - العلل.

4) . أجير - خ ل.

او را از شهر بيرون كند و همچنين، هنگامى كه سرقت كند، دست و پايش بريده شود».

اين روايت نيز در باب هفده از ابواب حدّ زنا گذشت.

باب 25 حكم سارق اجير

1702-46950-(1) سليمان بن خالد گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه اجيرى را اجاره كرده و اجير از خانۀ وى سرقت كرده است، پرسيدم: آيا دستش قطع مى شود؟ حضرت فرمود: اين شخص امانتدار محسوب مى شود و سارق نيست و خيانتكار است».

1703-46951-(2) سماعه گويد: «از او [امام معصوم عليه السلام] دربارۀ مردى كه اجيرى را اجاره كرده و اجير متاع او را سرقت كرده است، پرسيدم. حضرت فرمود: او امانتدار است. سپس امام فرمود: اجير و مهمان، امينانند و حدّسرقت بر آنان ثابت نمى شود».

1704-46952-(3) امام صادق عليه السلام فرمود: «دست اجير و مهمان اگر سرقت كنند، قطع نمى شود؛ چرا كه اين دو امانتدارند».

1705-46953-(4) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «بر اجير و بر مهمان قطع دست نيست؛ چرا كه هر دو امانتدار محسوب مى شوند».

1706-46954-(5) امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «قطع دست بر اجير تو نيست».

1707-46955-(6) امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «كسى كه چيزى را به امانت نزد او گذاشته اند و در آن خيانت كرده است، قطع دست ندارد».

ارجاعات

گذشت:

در روايت باب چهارده، مناسب اين باب.

و در روايت ششم از باب دهم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «چهارنفرند كه قطع دست بر آنان نيست...» تا آن كه فرمود: «و سرقت اجير؛ چرا كه اين تنها خيانت است».

أن قال): و سرقة الأجير فانّما هي خيانة. و في رواية السّكونىّ (9)

قوله عليه السلام: أربعة لا قطع عليهم (الى أن قال): و سرقة الأجير فانّها خيانة. و في رواية الحلبيّ (1) من باب (12) حكم من أخذ مالاً بالرّسالة الكاذبة

قوله: رجل استأجر أجيراً فأقعده على متاعه فسرقه قال هو مؤتمن. و يأتي في رواية محمّد بن قيس (7) من باب (30) حكم سرقة العبد

قوله عليه السلام: إذا سرق عبد أو أجير من مال صاحبه فليس عليه قطع. و لاحظ ساير أحاديث هذا الباب.

(26) باب أنّ السّارق إذا تاب سقط عنه القطع دون الغرم و حكم العفو عن السّارق

اشاره

1708-46956-(1)كافى 220/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن تهذيب 122/10: (الحسن - يب) بن محبوب عن عبد اللّه بن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: السّارق إذا جاء من قِبَل نفسه تائباً إلى اللّه عزّ و جلّ و ردّ سرقته على صاحبها فلا قطع عليه.

1709-46957-(2)دعائم الإسلام 468/2: و عن جعفر بن محمّد عليهما السلام أنّه قال: من أخذ لصّاً يسرق متاعه فعفا عنه فلا بأس و إن رفعه إلى السّلطان قطعه(1) و إن عفا عنه أو قال قد وهبت له ما سرق بعد أن رفعه(2) إلى السّلطان لم يجز(3)ذلك و يقطع.

1710-46958-(3) الجعفريّات 140: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه: انّ عليّاً عليهم السلام قضى في رجل سرق ناقة أو بقرة أو شاة فنتجت عنده ثمّ ندم قال توبته أن يردّها و ما معها من ولدها قال جعفر بن محمّد عليهما السلام ذلك السّارق مباح أن يردّ ما لم يعلم به فأمّا ان علم به قبل أن يردّ قطع السّارق و أخذت منه و أولادها.

الإرجاعات

و تقدّم في أحاديث باب (9) انّ من ارتكب ما يوجب الحدّ فتاب قبل أن يؤخذ فلا يحدّ من أبواب الأحكام العامّة للحدود و باب (14) ما ورد في العفو عن الحدود ما يدلّ على ذلك.


1) . قطع يده - ك.

2) . يرفعه - خ ل.

3) . لم يجب - خ ل.

و در روايت نهم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «چهار نفرند كه قطع دست بر آنها نيست...» تا آن كه فرمايد: «و سرقت اجير؛ چرا كه اين خيانت است».

و در روايت يكم از باب دوازدهم، اين گفته كه: «مردى، اجيرى را اجاره كرده و او را نگهبان اجناس خويش نشانده، پس از آن، اجير از اجناس سرقت كرد. حضرت فرمود: او امانتدار محسوب مى شود».

مى آيد:

در روايت هفت از باب سى، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «اگر برده يا اجيرى از مال صاحبش سرقت كند، قطع بر او نيست» و بنگريد ديگر روايات اين باب را.

باب 26 حكم توبه و عفو سارق

1708-46956-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «اگر سارق خودش به سوى خدا بازگردد و توبه كند و آنچه سرقت كرده به صاحبش بازگرداند، قطع دست بر او نيست».

1709-46957-(2) امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: «كسى كه سارقى را كه متاعش را سرقت كرده است دستگير كند، پس از آن او را عفو كند، مشكلى ندارد و اگر او را نزد سلطان ببرد، سلطان دست سارق را قطع مى كند؛ گرچه اين شخص از سارق درگذرد يا بگويد كه آنچه سرقت كرده است به او بخشيدم - البته پس از آن كه او را نزد سلطان برده است، ديگر [عفو] جايز نيست و دستش بريده مى شود».

1710-46958-(3) امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ مردى كه شتر يا گاو يا گوسفندى را سرقت كرده بود و آنها نزد وى بچه آوردند، پس از آن سارق پشيمان شده است، حكم داد و فرمود: «توبه اش اين است كه اينها را با فرزند همراه شان بازگرداند». امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: «جايز است كه اين سارق [آنها را] برگرداند، مادامى كه از سرقتش آگاه نشده اند. ولى اگر پيش از آن كه آنها را بازگرداند، سرقتش را بفهمند، دست سارق بريده مى شود و آنها و بچه هاى شان از او گرفته مى شود».

ارجاعات

گذشت:

در روايات باب هشتم از ابواب احكام عمومى حدود و باب چهارده، رواياتى كه بر اين مفاد دلالت دارد.

(27) باب حكم رفع السّارق الى الوالى

1711-46959-(1) تهذيب 127/10: الحسين بن سعيد عن ابن أبي عمير عن جميل بن درّاج قال:

اشتريت أنا و المعلّى بن خنيس طعاماً بالمدينة فأدركنا المساء قبل ان ننقله فتركناه في السّوق في جواليقه و انصرفنا فلمّا كان من الغد غدونا الى السّوق فإذا أهل السّوق مجتمعون على أسود قد أخذوه و قد سرق جوالقاً من طعامنا فقالوا لنا إنّ هذا قد سرق جوالقاً من طعامكم فارفعوه الى الوالى فكرهنا أن نتقدّم على ذلك حتّى نعرف رأى أبي عبد اللّه عليه السلام فدخل المعلّى على أبي عبد اللّه عليه السلام فذكر ذلك له فأمرنا ان نرفعه فرفعناه فقطع.

1712-46960-(1)تهذيب 128/10: محمّد بن الحسن الصّفّار عن محمّد ابن الحسين عن أحمد بن محمّد بن عيسى عن عليّ بن الحكم عن أبان بن عثمان عن عليّ بن الحسين(1) عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: سألته عن رجل سرق فقامت عليه البيّنة أ نرفعه يقطع(2) و هو يقطع في غير حدّه قال نعم ارفعه.

(28) باب أنّه لا يقطع الضّيف إذا سرق و لكن يقطع ضيف الضّيف إذا سرق

اشاره
1713-46961-(2)كافى 228/7: عدّة من أصحابنا عن سهل بن زياد و تهذيب 110/10: عليّ بن إبراهيم عن أبيه (جميعاً - كما) عن ابن محبوب علل الشّرائع 535: حدّثنا محمّد بن موسى بن المتوكّل رحمه اللّه قال حدّثنا عليّ بن الحسين السعدآباديّ عن أحمد ابن أبي عبد اللّه البرقيّ عن (الحسن - علل) بن محبوب عن عليّ بن رئاب عن محمّد بن قيس عن أبي جعفر عليه السلام قال:

الضّيف إذا سرق لم يقطع و إن أضاف الضّيف ضيفاً فسرق قطع ضيف الضّيف.


1) . أ يرفع و يقطع - ئل.

2) . عليّ بن أبي حمزة - ئل.

باب 27 حكم بردن سارق نزد حاكم

1711-46959-(1) جميل بن درّاج گويد: «من و معلّى بن خنيس، گندمى را در مدينه خريدارى كرده بوديم. پيش از آن كه آن را بار بزنيم، شب شد. گندم ها را در بازار در همان كيسه هايش رها كرديم و برگشتيم.

فرداى آن روز به بازار رفتيم. بازاريان بر سر سياهى اجتماع كرده بودند. او را در حالى كه چند كيسه از گندم ما را سرقت كرده بود، دستگير كرده بودند. آنان به ما گفتند: اين مرد سياه، چند كيسه از گندم هاى شما را سرقت كرده، او را نزد والى ببريد ولى ما خوش نداشتيم كه پيش از نظر خواهى از امام صادق عليه السلام به اين كار اقدام كنيم؛ لذا معلّى نزد امام صادق عليه السلام رفت و جريان را به اطلاع ايشان رساند. حضرت به ما دستور داد كه او را نزد والى ببريم. والى هم دست سارق را قطع كرد».

1712-46960-(2) على بن الحسين گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه سرقت كرده و بيّنه عليه او شهادت داده است، پرسيدم كه: آيا او را نزد والى ببريم و دستش قطع بشود، در حالى كه در غير حدّش قطع مى شود؟ حضرت فرمود: آرى، او را نزد والى ببر».

باب 28 حكم مهمانى كه سرقت كند

1713-46961-(1) امام باقر عليه السلام فرمود: «مهمانى اگر سرقت كند، دستش قطع نمى شود. ولى اگر مهمان، مهمانى ديگر بياورد و آن سرقت كند، دست مهمانِ مهمان بريده مى شود».

1714-46962-(2) دعائم الإسلام 471/2: عن عليّ عليه السلام أنّه قال: لا قطع على أجيرك(1) و لا على من أدخلته بيتك إذا سرق منه يعنى في حين إدخالك إيّاه قال جعفر بن محمّد عليهما السلام أنّه قال: من أدخلته بيتك فهو مؤتمن إذا سرق لم يقطع و لكنّه يضمن ما سرق.

1715-46963-(3) فقيه 47/4: و قد روى: أنّه إن أضاف الضّيف ضيفاً فسرق قطع.

1716-46964-(4) المقنع 151: و ضيف الضّيف إذا سرق قطع لأنّه دخل دار الرّجل بغير إذنه.

الإرجاعات

و تقدّم في أحاديث باب (8) أنّه لا يقطع الّا من سرق من حرز ما يناسب ذلك. و في رواية الدّعائم (10) من باب (10) أنّه لا قطع على المختلس علانية و عليه التّعزير

قوله عليه السلام: لا قطع على مختلس و لا قطع على ضيف. و في رواية سماعة (2) من باب (25) انّ الأجير لا تقطع يده

قوله عليه السلام: الأجير و الضّيف اُمناء ليس يقع عليهما حدّ السّرقة.

و في رواية ابن أبي عمير (3) قوله عليه السلام: لا يقطع الأجير و الضّيف إذا سرقا لأنّهما مؤتمنان.

و في رواية المقنع (4) قوله عليه السلام:

ليس على الأجير و لا على الضّيف قطع لأنّهما مؤتمنان. و في ساير أحاديث الباب ما يدلّ على عدم جواز قطع يد المؤتمن.

(29) باب حكم الصّبيان إذا سرقوا

اشاره
1717-46965-(1)كافى 232/7: عليّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى بن عبيد عن تهذيب 119/10:

يونس عن عبد اللّه عليه السلام بن سنان قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن الصّبىّ يسرق قال يعفى عنه مرّة و مرّتين و يعزّر في الثّالثة فإن عاد قطعت أطراف أصابعه فإن عاد قطع أسفل من ذلك.

1718-46966-(2) كافى 233/7: عدّة من أصحابنا عن سهل بن زياد و محمّد بن يحيى عن تهذيب 119/10: أحمد بن محمّد (جميعاً - كما) عن ابن محبوب عن عبد اللّه بن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السلام: في الصّبىّ يسرق قال يعفى عنه مرّة فإن عاد قطعت أنامله أو حكّت حتّى تدمى فإن عاد قطعت أصابعه فإن عاد قطع أسفل من ذلك. المقنع 150: و الصّبىّ إذا سرق مرّة يعفى عنه (و ذكر مثله).

1) . أجير - خ ل.

1714-46962-(2) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «قطع دست بر اجير تو نيست و نه بر كسى كه تو خود او را به خانه ات راه داده اى - اگر از خانه ات سرقت كرد». منظور حضرت اين است كه او را در همان زمان كه به خانه برده اى، سرقت كند. امام جعفر صادق عليه السلام بيان داشت: «حضرت امير المؤمنين عليه السلام فرمود: هر كس را كه تو خود به خانه ات راه دهى، او امانتدار محسوب مى شود و اگر سرقت كند، دستش قطع نمى شود ولى ضامن چيزى است كه سرقت كرده است».

1715-46963-(3) روايت شده است كه: «اگر مهمانى، مهمان ديگرى را بياورد و آن مهمان ديگر سرقت كند، دست او بريده مى شود».

1716-46964-(4) در كتاب مقنع [شيخ صدوق رحمه الله] آمده است: «مهمانِ مهمان اگر سرقت كند، دستش بريده مى شود؛ چرا كه او بدون اجازه داخل خانۀ آن مرد شده است».

ارجاعات

گذشت:

در روايات باب هشت، مناسب اين باب.

و در روايت دهم از باب دهم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «بر قاپ زن و بر مهمان، قطع دست نيست».

و در روايت دوم از باب بيست و پنجم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «بر اجير و مهمان، حدّ سرقت قرار نمى گيرد».

و در روايت سوم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «دست اجير و مهمان اگر سرقت كنند، قطع نمى شود؛ چرا كه اين دو، امين محسوب مى شوند».

و در روايت چهارم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «بر اجير و مهمان، قطع دست نيست؛ چرا كه اين دو امين شمرده شده اند».

و در ديگر روايات اين باب، چيزى كه بر عدم جواز قطع دست كسى كه امين دانسته شده است، دلالت دارد.

باب 29 حكم سارق غيربالغ

1717-46965-(1) عبدالله بن سنان گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ بچه اى كه سرقت مى كند، پرسيدم. حضرت فرمود: يك بار و دوبار ناديده گرفته مى شود و در مرحلۀ سوم تعزير مى شود و اگر مجددا سرقت كرد، سر انگشتانش بريده مى شود؛ باز اگر سرقت كرد، پايين تر از آن بريده مى شود».

1718-46966-(2) امام صادق عليه السلام دربارۀ بچه اى كه سرقت مى كند، فرمود: «يك بار مورد عفو قرار مى گيرد. اگر مجددا سرقت كرد، سرانگشتانش بريده يا ساييده مى شود تا آن كه خون بيايد. باز اگر سرقت كرد، انگشتانش قطع مى شود و اگر مجددا سرقت كرد، پايين تر از آن قطع مى شود».

1719-46967-(3) مستدرك 143/18: أحمد بن محمّد بن عيسى في نوادره عن أحمد بن محمّد عن ابن سنان عن أبي عبد اللّه عليه السلام في حديث قال: و الصّبىّ متى سرق عفى عنه مرّتين أو مرّة فان عاد قطع أسفل من ذلك.

1720-46968-(4) كافى 232/7: تهذيب 119/10: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن حمّاد (بن عثمان - كما) عن الحلبيّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: إذا سرق الصّبىّ عفى عنه فإن عاد عزّر فإن عاد قطع أطراف الأصابع فإن عاد قطع أسفل من ذلك و قال اُتى عليّ عليه السلام بغلام يشكّ في احتلامه فقطع أطراف الأصابع(1). استبصار 248/4: عليّ ابن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن حمّاد عن الحلبيّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: اُتى عليّ عليه السلام بغلام (و ذكر مثله).

1721-46969-(5) كافى 232/7: تهذيب 119/10: أبو عليّ الأشعريّ عن محمّد بن عبد الجبّار عن صفوان عن العلاء بن رزين عن محمّد بن مسلم عن أحدهما عليهما السلام قال: سألته عن الصّبىّ يسرق قال إذا سرق مرّة و هو صغير عفى عنه (فإن عاد عفى عنه - كا) فإن عاد قطع بنانه (فإن عاد قطع أسفل من بنانه - يب) فإن عاد قطع أسفل من ذلك.

1722-46970-(6) تهذيب 120/10: استبصار 249/4: محمّد بن أحمد ابن يحيى عن محمّد بن الحسين عن محمّد بن عبد اللّه بن هلال عن العلاء بن رزين عن محمّد بن مسلم قال: سألت أبا جعفر عليه السلام عن الصّبىّ يسرق قال ان كان له سبع سنين أو أقلّ رفع عنه فان عاد بعد السّبع (سنين - يب) قطعت بنانه أو حكّت حتّى تدمى فان عاد قطع منه أسفل من بنانه فإن عاد بعد ذلك و قد بلغ تسع سنين قطعت يده و لا يضيّع حدّ من حدود اللّه عزّ و جلّ‌. فقيه 44/4: و روى العلا عن محمّد بن مسلم عن أبي جعفر عليه السلام قال: سألته عن الصّبىّ يسرق (و ذكر مثله).

1723-46971-(7) بحار الأنوار 277/10: ما وصل إلينا من أخبار عليّ بن جعفر عن أخيه عليه السلام قال:

و سألته عن الصّبىّ يسرق ما عليه قال إذا سرق و هو صغير عفى عنه فإن عاد قطعت أنامله و إن عاد قطع أسفل من ذلك أو ما شاء اللّه.


1) . أصابعه - صا.

1719-46967-(3) امام صادق عليه السلام در روايتى فرمود: «بچه اگر سرقت كرد، دوبار يا يك بار از او عفو مى شود. باز اگر سرقت كرد، پايين تر از آن بريده مى شود».

1720-46968-(4) امام صادق عليه السلام فرمود: «اگر بچه سرقت كند، مورد عفو قرار مى گيرد ولى اگر مجددا سرقت كند، تعزير مى شود و اگر باز سرقت كند، سر انگشتانش بريده مى شود و اگر باز سرقت كند، پايين تر از آن بريده مى شود و حضرت صادق عليه السلام فرمود: پسرى را كه محتلم شدنش مشكوك بود، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. حضرت سر انگشتان را بريد».

1721-46969-(5) محمد بن مسلم گويد: «از امام باقر يا امام صادق عليه السلام دربارۀ بچه اى كه سرقت مى كند، پرسيدم. حضرت فرمود: اگردر بچگى يك بار سرقت كند، مورد عفو قرار مى گيرد. اگر مجددا سرقت كرد، باز مورد عفو قرار مى گيرد. ولى اگر باز سرقت كرد، سرانگشتانش بريده مى شود و اگر باز سرقت كرد، پايين تر از بند انگشتانش بريده مى شود و اگر مجددا سرقت كرد، پايين تر از آن بريده مى شود».

1722-46970-(6) محمد بن مسلم گويد: «از امام باقر عليه السلام دربارۀ بچه اى كه سرقت مى كند، پرسيدم. حضرت فرمود: اگر هفت سال يا كم تر دارد، از او [تكليف] برداشته مى شود ولى اگر پس از هفت سال مجددا سرقت كرد، سرانگشتانش بريده يا ساييده مى شود تا خون بيايد. باز اگر مجددا سرقت كرد، پايين تر از سر انگشتانش بريده مى شود و اگر مجددا پس از آن - در حالى كه نه ساله شده است - سرقت كرد، دستش بريده مى شود و هيچ حدّى از حدود خداوند عز و جل ضايع نمى شود».

1723-46971-(7) على بن جعفر گويد: «از برادرم موسى بن جعفر عليه السلام دربارۀ بچه اى كه سرقت مى كند، پرسيدم كه: چه چيزى بر اوست‌؟ حضرت فرمود: اگر در حالى كه كوچك است سرقت كند، مورد عفو قرار مى گيرد ولى اگر مجددا سرقت كرد، سر انگشتانش بريده مى شود و اگر باز سرقت كرد، پايين تر از آن - يا آن چه خدا بخواهد - بريده مى شود».

1724-46972-(8) تهذيب 121/10: الحسين بن سعيد عن القاسم بن محمّد عن عبد الصّمد بن بشير عن إسحاق بن عمّار عن أبي الحسن عليه السلام قال: قلت الصّبىّ يسرق قال يعفى عنه مرّتين فان عاد الثّالثة قطعت أنامله فإن عاد قطع المفصل الثّانى فإن عاد قطع المفصل الثّالث و تركت راحته و إبهامه.

1725-46973-(9) الجعفريّات 141: بإسناده عن عليّ عليه السلام قال: الغلام لا يقطع حتّى تصلب يده و حتّى يسطع ريح إبطيه.

1726-46974-(10) تهذيب 121/10: الحسين بن سعيد عن فضالة عن إسماعيل ابن أبي زياد كافى 232/7: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن النّوفليّ عن السّكونىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام (عن أبيه عليه السلام - يب) قال: اُتى عليّ عليه السلام(1)بجارية لم تحض قد سرقت فضربها أسواطاً و لم يقطعها.

1727-46975-(11) الجعفريّات 138: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه: انّ عليّاً عليهم السلام اُتى بلصّ جارية(2)سرقت و لم تحض فضربها أسواطاً و لم يقطعها.

1728-46976-(12) عوالى اللّئالى 566/2: و روى ابن مسعود: أنّ النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله اُتى بجارية قد سرقت فوجدها لم تحض فلم يقطعها.

1729-46977-(13) الجعفريّات 141: بإسناده عن عليّ عليه السلام: أنّه رفع إليه رجل سرق من بيت مال المسلمين فقال لا قطع عليه لأنّ له فيه نصيباً و انّ عليّاً عليه السلام رفع إليه غلام قد سرق قبل أن يبلغ فحكّ إبهامه ثمّ قال لإن عدت لا قطعنّ يدك.

1730-46978-(14) فقه الرّضا عليه السلام 310: قال العالم عليه السلام: اُتى أمير المؤمنين عليه السلام بصبىّ قد سرق فأمر بحكّ أصابعه على الحجر حتّى خرج الدّم ثمّ اُتى به ثانية و قد سرق فأمر بأصابعه فشرطت(3)ثمّ اُتى به ثالثة و قد سرق فقطع أنامله.

1731-46979-(15) دعائم الإسلام 475/2: عن عليّ عليه السلام: أنّه أتى بغلام سرق فحكّ بطون أنملتيه الإبهام و المسبّحة حتّى أدماهما و قال لئن عدت لأقطعنّهما و قال أما إنّه ما عمل به أحد بعد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله غيرى و قال: الغلام لا يجب عليه الحدّ حتّى يحتلم و تسطع رائحة إبطيه و قد


1) . أمير المؤمنين - يب.

2) . و الظاهر أنّ الصحيح (أتى بجارية).

3) . شرط الجلد: بضعه و بزغه لاستفراغ الدّم.

1724-46972-(8) اسحاق بن عمار گويد: «به امام ابوالحسن عليه السلام [\موسى بن جعفر عليه السلام] گفتم: بچه اى سرقت مى كند. حضرت فرمود: دوبار مورد عفو قرار مى گيرد ولى اگر بار سوم سرقت كرد، سرانگشتانش بريده مى شود و اگر باز سرقت كرد، بند دوم بريده مى شود و اگر باز سرقت كرد، بند سوم قطع مى شود و كف دست و انگشت ابهامش باقى گذارده مى شود».

1725-46973-(9) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «پسر دستش بريده نمى شود تا آن كه دستش محكم شود و تا آن كه بوى زير بغلش بلند شود».

1726-46974-(10) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «دخترى را كه هنوز حيض نشده و سرقت كرده بود، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. حضرت او را چند تازيانه زد ولى دستش را نبريد».

1727-46975-(11) امام باقر عليه السلام فرمود: «دخترى را كه سرقت كرده ولى حيض نشده بود، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. حضرت چند تازيانه بر او زد ولى دستش را قطع نكرد».

1728-46976-(12) ابن مسعود روايت كرده است كه: «دخترى را كه سرقت كرده بود، نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آوردند.

پيامبر صلى الله عليه و آله ديد كه او حيض نشده است؛ لذا دست او را قطع نكرد».

1729-46977-(13) مردى را كه از بيت المال مسلمانان سرقت كرده بود، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. حضرت فرمود: «قطع دست بر او نيست؛ چرا كه او در بيت المال سهم دارد و باز پسرى را كه پيش از بلوغ سرقت كرده بود، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. حضرت انگشت ابهام او را ساييد، سپس فرمود: اگر باز سرقت كنى، دستت را قطع مى كنم».

1730-46978-(14) عالم عليه السلام فرمود: «پسر بچه اى را كه سرقت كرده بود، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. حضرت دستور داد كه انگشتانش را به سنگ بسايند تا خون بيايد. پس از آن، براى بار دوم كه سرقت كرده بود، او را آوردند. حضرت دستور داد كه سر انگشتانش شكافته شود. سپس او را براى بار سوم آوردند كه سرقت كرده است. حضرت بند اول انگشتانش را بريد».

1731-46979-(15) پسرى را كه سرقت كرده بود، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. حضرت نوك دو انگشت ابهام و سبابۀ او را خراش داد تا آن كه هر دو را خون آورد و فرمود: «اگر بازهم سرقت كنى، هر دو انگشتت را مى برم و حضرت فرمود: آگاه باشيد كه پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله كسى جز من به اين حكم عمل نكرده است! و حضرت فرمود: بر پسر بچه حدّ واجب نيست تا آن كه محتلم و بوى زير بغلش بلند شود و از امير المؤمنين عليه السلام آمده است كه: حضرت از بند انگشتانش بريد.

جاءَ عنه عليه السلام أنّه قطع من أنامله و يقع اسم القطع على الحكّ و ليس هذا بحدّ و إنّما هو أدب و يجب على الغلام إذا فعل فعلاً يجب الحدّ فيه على الكبير أن يؤدّب و في حكّه أنامل الغلام مع ما تواعده به تغليظ مع الأدب و ايهام (له - خ) أنّه إن عاد قطعت يده و يكون قد أضمر عليه السلام بقوله: إن عُدت لأقطعنّها يعنى إن عدت بعد أن تبلغ فأجمل ذلك الوعيد له و أبهمه تغليظاً عليه و تشديداً لئلّا يعود و ليس في هذا و مثله من الأدب شيءٌ محدود.

1732-46980-(16) كافى 233/7: حميد بن زياد عن ابن سماعة تهذيب 119/10: الحسن بن محمّد بن سماعة عن غير واحد (من أصحابه - كما) عن أبان بن عثمان عن زرارة قال سمعت أبا جعفر عليه السلام يقول: اُتى عليّ عليه السلام بغلام قد سرق فطرّف أصابعه ثمّ قال (أما - كا) لئن عُدت لأقطعنّها ثمّ قال أما إنّه ما عمله إلّا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و أنا.

1733-46981-(17) كافى 233/7: (حميد بن زياد عن ابن سماعة عن غير واحد من أصحابه - معلّق) عن تهذيب 120/10: استبصار 248/4: أبان عن عبد الرّحمن (ابن أبي عبد اللّه - كما) عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: إذا سرق الصّبىّ و لم يحتلم قطعت أطراف أصابعه قال و قال [عليّ عليه السلام - كا] لم يصنعه إلّا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و أنا.

1734-46982-(18) الجعفريّات 141: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه: انّ عليّاً عليهم السلام رفع إليه غلام قد سرق لم يحتلم فقطع أنملة إصبعه الخنصر ثمّ قال ما فعل ذلك أحد غير رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و غيرى.

1735-46983-(19) الجعفريّات 141: أخبرنا أبو محمّد قال: كتب إلىّ محمّد ابن محمّد بن الأشعث حدّثنا ابن و هو محمّد بن عبد اللّه بن بريد (يزيد خ ل) حكّام بن مسلم(1)حدّثنا الرّازيّ عن عنبسة عن عليّ بن عبد الأعلى عن أبيه عن عامر ابن معمّر عن ابن الحنفيّة قال: اُتى عليّ عليه السلام بغلام قد سرق بيضة هي من حديد فشكّ في احتلامه فقطع بطون أنامله ثمّ قال ان عُدت لأقطعنّك.


1) . في المستدرك هكذا - أخبرنا أبو محمّد و هو عبد اللّه المذكور في أوّل السند قال: كتب إلىّ محمّد بن محمّد بن الأشعث حدّثنا ابن و هو محمّد بن عبد اللّه بن يزيد حدّثنا الرازيّ إلخ كذا في المخطوط و في المصدر زيادة حكّام بن مسلم و الظاهر أنّ الصواب محمّد بن عبد اللّه بن نمير عن حكم بن سلم الرّازى عن عنبسة راجع تهذيب التهذيب ج 2 ص 422 و تقريب التهذيب ج 1 ص 190 - في هامش المستدرك.

و به خراش دادن، بريدن نيز گفته مى شود ولى خراش حدّ نيست و تنها ادب وتعزير است و بر پسر تعزير واجب است، اگر كارى كند كه براى آن كار، بر بزرگ ها حدّ واجب مى شود و در خراش دادن، حضرت بندهاى انگشتان پسر را با وعيدى كه به او داده، سخت گيرى به همراه ادب است و به ذهن تبادر مى كند كه اگر مجددا سرقت كند، دستش بريده مى شود و حضرت با فرموده اش كه: اگر باز سرقت كند، دستش را قطع مى كنم، در دل اين معنى را گرفته كه اگر پس از آن كه بالغ شوى، سرقت كنى؛ بنابراين امير المؤمنين عليه السلام به شكل زيبايى پسرك را ترسانده و به دليل سخت گيرى و شدت عمل، مبهم ذكر كرده است تا پسرك مجددا سرقت نكند و در اين مورد و مشابه آن از موارد تأديب چيز معينى نيست».

1732-46980-(16) زراره گويد: «از امام باقر شنيدم كه مى فرمود: پسرى را كه سرقت كرده بود، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. حضرت نوك انگشتانش را خون آلود كرد. سپس امام فرمود: آگاه باش! كه اگر مجددا سرقت كنى، انگشتانت را مى برم. پس از آن فرمود: آگاه باشيد! كه كسى به اين حكم جز رسول خدا صلى الله عليه و آله و من عمل نكرده است».

1733-46981-(17) عبدالرحمن گويد: «امام صادق عليه السلام فرمود: اگر بچه اى سرقت كند كه هنوز محتلم نشده است، سر انگشتانش بريده مى شود. امام صادق عليه السلام بيان داشت: امير المؤمنين عليه السلام فرمود كه: اين كار را جز رسول خدا صلى الله عليه و آله و من، كسى انجام نداده است».

1734-46982-(18) پسرى را كه سرقت كرده و هنوز محتلم نشده بود، نزد امير المؤمنين على عليه السلام آوردند.

حضرت سر انگشت كوچك او را بريد. پس از آن فرمود: «كسى غير از رسول خدا صلى الله عليه و آله و غير از من، چنين نكرده است».

1735-46983-(19) ابن الحنفيه گويد: «پسرى را كه يك كلاه خود آهنى سرقت كرده بود، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. حضرت در اين كه پسر محتلم شده است، شك داشت؛ لذا سر انگشتانش را بريد. سپس فرمود: اگر باز سرقت كنى، دستت را مى برم».

1736-46984-(20) تهذيب 121/10: استبصار 248/4: الحسين بن سعيد عن عثمان بن عيسى عن سماعة قال: إذا سرق الصّبىّ و لم يبلغ الحلم قطعت أنامله و قال أبو عبد اللّه عليه السلام: اُتى أمير المؤمنين عليه السلام بغلام قد سرق و لم يبلغ الحلم فقطع من لحم أطراف أصابعه ثمّ قال إن عُدت قطعت يدك.

1737-46985-(21) كافى 232/7: أبو عليّ الأشعريّ عن محمّد بن عبد الجبّار عن تهذيب 119/10:

صفوان (بن يحيى - يب) عن إسحاق بن عمّار قال: قلت لأبى إبراهيم عليه السلام الصّبيان إذا اُتى بهم عليّ عليه السلام قطع أناملهم من أين قطع(1)فقال من المفصل مفصل الأنامل.

1738-46986-(22) كافى 233/7: تهذيب 120/10: استبصار 249/4: حميد بن زياد عن عبيد اللّه بن أحمد النّهيكيّ عن ابن أبي عمير عن عدّة من أصحابنا عن محمّد بن خالد بن عبد اللّه القسرىّ قال: كنت على المدينة فأتيت بغلام قد سرق فسألت أبا عبد اللّه عليه السلام (عنه - يب - كا) فقال سله حيث سرق كان يعلم أنّ عليه في السّرقة عقوبة فإن قال نعم قيل(2) (له - كا - يب) أيّ شيء تلك العقوبة فإن لم يعلم أنّ عليه في السّرقة قطعاً فخلّ عنه قال فأخذت الغلام فسألته و قلت له أ كنت تعلم أنّ في السّرقة عقوبة فقال نعم قلت أيّ شيء (هو - كا) قال الضّرب فخلّيت عنه.

1739-46987-(23) كافى 233/7: تهذيب 120/10: استبصار 248/4: محمّد بن يحيى عن محمّد بن الحسين عن بعض أصحابه عن العلاء بن رزين عن محمّد بن مسلم قال: سألت أبا جعفر عليه السلام عن الصّبىّ يسرق فقال إن كان له تسع سنين قطعت يده و لا يضيّع حدّ من حدود اللّه عزّ و جلّ‌.

1740-46988-(24) تهذيب 120/10: استبصار 249/4: محمّد بن أحمد ابن يحيى عن محمّد بن عيسى عن سليمان بن حفص المروزىّ عن الرّجل عليه السلام قال: إذا تمّ للغلام ثماني سنين فجائز أمره و قد وجبت عليه الفرائض و الحدود و إذا تمّ للجارية تسع سنين فكذلك.

الإرجاعات

و تقدّم في رواية الجعفريّات (29) من باب (2)ما ورد في حدّ ما يقطع فيه يد السارق

قوله عليه السلام: إذا شكّ في احتلام الغلام و قد سرق حكّ أصابعه و لم يقطعه فإذا سرق ربع دينار قطع أصابعه.


1) . إذا أتى بهم علّمنا قطع أناملهم من أين تقطع - يب.

2) . فقل - يب - قل - صا.

1736-46984-(20) سماعه گويد: «اگر بچه اى سرقت كند كه هنوز بالغ نشده است، سر انگشتانش بريده مى شود و امام صادق عليه السلام فرمود: پسرى را كه سرقت كرده ولى بالغ نشده بود، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. حضرت از گوشت لبه هاى انگشتانش بريد. سپس فرمود: اگر مجددا سرقت كنى، دستت را قطع مى كنم».

1737-46985-(21) اسحاق بن عمار گويد: «به امام كاظم عليه السلام گفتم: زمانى كه بچه ها را نزد امير المؤمنين عليه السلام مى آوردند، حضرت انگشتان شان را مى بريد؛ از كجا مى بريد؟ حضرت فرمود: از مفصل، مفصل بندهاى انگشتان».

1738-46986-(22) محمد بن خالد بن عبدالله القسرى گويد: «والى مدينه بودم. پسرى را نزدم آوردند كه سرقت كرده بود. دربارۀ آن از امام صادق عليه السلام پرسيدم. حضرت فرمود: از او بپرس كه هنگامى كه سرقت كرده است، مى دانسته كه سرقت كيفر دارد؟ اگر گفت آرى، از او سؤال مى شود كه آن كيفر چيست‌؟ پس اگر ندانست كه در سرقت دستش بريده مى شود، پس رهايش ساز. محمد بن خالد گويد: من پسر را گرفتم و از او پرسيدم و به او گفتم كه: آيا تو مى دانستى كه در سرقت كيفر است‌؟ او گفت: آرى. گفتم: آن كيفر چيست‌؟ گفت: زدن، پس من او را رها كردم».

1739-46987-(23) محمد بن مسلم گويد: «از امام باقر عليه السلام دربارۀ بچه اى كه سرقت مى كند، پرسيدم. حضرت فرمود: اگر نه سال دارد، دستش بريده مى شود و هيچ حدّى از حدود خداوند عز و جل تضييع نمى شود».

1740-46988-(24) سليمان بن حفص مروزى گويد: «آن مرد [\امام معصوم عليه السلام] فرمود: اگر هشت سال پسر تمام شود، كارش نافذ است و فرايض و حدود الهى بر او ثابت است و آن زمان كه نه سال دختر تمام شد، او هم همين طور».

ارجاعات

گذشت:

در روايت بيست و نهم از باب دوم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «اگر محتلم شدن پسر مشكوك و پسر سرقت كرده بود، انگشتانش را مى ساييد و نمى بريد ولى چون يك چهارم دينار را سرقت مى كرد، انگشتانش را مى بريد».

(30) باب حكم سرقة العبد

اشاره

1741-46989-(1)كافى 234/7: عدّة من أصحابنا عن سهل بن زياد و عليّ بن إبراهيم عن أبيه جميعاً عن عبد الرّحمن ابن أبي نجران تهذيب 111/10: سهل بن زياد عن عبد الرّحمن ابن أبي نجران عن عاصم بن حميد عن محمّد بن قيس عن أبى جعفر عليه السلام قال: قضى أمير المؤمنين عليه السلام: في عبد سرق و اختان من مال مولاه قال ليس عليه قطع.

1742-46990-(2)كافى 237/7: عليّ عن أبيه عن صالح بن سعيد عن تهذيب 111/10: يونس عن بعض أصحابنا(1) عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: المملوك إذا سرق من مواليه لم يقطع و إذا سرق من غير مواليه قطع.

1743-46991-(3)دعائم الإسلام 471/2: عن عليّ عليه السلام أنّه قال: إذا سرق العبد من مال مولاه لم يقطع و إذا سرق من مال غيره(2) يقطع(3).

1744-46992-(4) المقنع 151: و ليس على العبد إذا سرق من مال مولاه قطع.

1745-46993-(5) كافى 237/7: تهذيب 111/10: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن النّوفليّ عن السّكونىّ عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قال أمير المؤمنين عليه السلام: عبدى إذا سرقنى لم أقطعه و عبدى إذا سرق غيرى قطعته و عبد الإمارة إذا سرق لم أقطعه لأنّه فيء.

1746-46994-(6) تهذيب 111/10: الحسين بن سعيد عن النّضر عن عاصم و يوسف بن عقيل عن محمّد بن قيس عن أبي جعفر عليه السلام قال: قال إذا أُخِذَ رقيق الإمام لم يقطع و إذا سرق واحد من رقيقى من مال الإمارة قطعت يده و قال سمعته يقول إذا سرق عبد أو أجير من مال صاحبه فليس عليه قطع.

1747-46995-(7) الجعفريّات 139: بإسناده عن عليّ بن أبي طالب عليه السلام أنّه قال: عبد الإمارة إذا سرق لم أقطعه لأنّه فيء.


1) . أصحابه - يب.

2) . من مال غير مولاه - خ ل.

3) . قطع - خ ل.

باب 30 حكم بردۀ سارق

1741-46989-(1) امام باقر عليه السلام فرمود: «امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ برده اى كه سرقت كرده و به خيانت از مال مالكش گرفته است، حكم داد و فرمود: قطع دست بر او نيست».

1742-46990-(2) امام صادق عليه السلام فرمود: «برده اگر از مالكانش سرقت كند، دستش بريده نمى شود ولى اگر از غير مالكانش سرقت كند، دستش قطع مى شود».

1743-46991-(3) امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «اگر برده اى از مال مالكش سرقت كند، دستش قطع نمى شود ولى اگر از اموال غير مالكش سرقت كند، دستش قطع مى شود».

1744-46992-(4) در كتاب مقنع [شيخ صدوق رحمه الله] آمده است: «قطع دست بر برده - اگر از مال مالكش سرقت كند - نيست».

1745-46993-(5) امام صادق عليه السلام بيان داشت: امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «برده ام اگر از من سرقت كند، دستش را قطع نمى كنم ولى اگر برده ام از ديگرى سرقت كند، دستش را قطع مى كنم و بردۀ حكومت اگر سرقت كند، دستش را قطع نمى كنم؛ چرا كه از بيت المال است».

1746-46994-(6) محمد بن قيس گويد: «امام باقر عليه السلام فرمود: اگر بردۀ امام دستگير شود، دستش بريده نمى شود. ولى اگر يكى از بردگانم از مال حكومت چيزى سرقت كند، دستش بريده مى شود. محمد بن قيس گويد: از امام صادق عليه السلام شنيدم كه فرمود: اگر برده يا اجيرى از مال صاحبش چيزى سرقت كند، قطع دست بر او نيست».

1747-46995-(7) امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «بردۀ حكومت اگر سرقت كند، دستش را نمى برم؛ چرا كه آن بيت المال است».

1748-46996-(8) دعائم الإسلام 472/2: عن عليّ عليه السلام أنّه قال: عبيد الإمارة إذا سرقوا من مال الإمارة لم يقطعوا و إذا سرقوا من غير مال الإمارة(1) قطعوا.

1749-46997-(9) الجعفريّات 139: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن (عليّ عليهم السلام - ك): أنّه اُتى بعبد قد سرق و زنى فضربه و قطعه جميعاً في مكان واحد.

1750-46998-(10) الجعفريّات 139: بإسناده عن عليّ عليه السلام: أنّه قطع عبداً سرق من النّفل.

1751-46999-(11) فقه الرّضا عليه السلام 310: و إذا سرق (يعنى المملوك - ك) فعلى مولاه إمّا تسليمه(2) للحدّ و إمّا يغرمه عمّا قام عليه الحدّ.

الإرجاعات

و تقدّم في رواية محمّد بن قيس (10) من باب (18) حكم من سرق من المغنم و البيدر من أبواب حدّ السرقة

قوله: في رجلين سرقا من مال اللّه أحدهما عبد مال اللّه و الآخر من عرض النّاس فقال امّا هذا فمن مال اللّه ليس عليه شيءٌ من مال اللّه أكل بعضه بعضاً. و في رواية نهج البلاغة (9) نحوه. و يأتي في الباب التّالى و ما يتلوه ما يناسب الباب فراجع.

(31) باب حكم سرقة الآبق و المرتدّ

1752-47000-(1)كافى 259/7: عدّة من أصحابنا عن سهل بن زياد و محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد جميعاً عن تهذيب 142/10: (الحسن - يب) بن محبوب عن فقيه 88/3: (عليّ - يب - فقيه) بن رئاب عن أبي عبيدة عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: (انّ - فقيه) العبد إذا أبق من مواليه ثمّ سرق لم يقطع و هو آبق لأنّه (بمنزلة - فقيه) مرتدّ عن الإسلام و لكن يدعى إلى الرّجوع إلى مواليه و الدّخول في الإسلام فإن أبىٰ أن يرجع إلى مواليه قطعت يده بالسّرقة ثمّ قتل و المرتدّ إذا سرق بمنزلته.

1753-47001-(2)المقنع 152: و العبد إذا أبق من مواليه ثمّ سرق لم يقطع و هو آبق لأنّه مرتدّ عن الإسلام و لكن يدعى إلى الرّجوع إلى مواليه و الدّخول في الإسلام فإن أبىٰ أن يرجع إلى مواليه قطعت يده في السّرقة(3)ثمّ يقتل و المرتدّ إذا سرق بمنزلته.


1) . من مال غيره - خ ل.

2) . يسلمه - ك.

3) . بالسّرقة - ك.

1748-46996-(8) امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «بردگان حكومت اگر از مال حكومت سرقت كنند، دست شان قطع نمى شود ولى اگر از غيرمال حكومت سرقت كنند، دست شان قطع مى شود».

1749-46997-(9) برده اى كه سرقت و زنا كرده بود، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. حضرت او را تازيانه زد و دستش را همزمان و يك جا قطع كرد».

1750-46998-(10) امير المؤمنين عليه السلام دست برده اى را كه از بيت المال [انفال] چيزى سرقت كرده بود، بريد.

1751-46999-(11) اگر سرقت كند [منظور برده است] بر مالكش است كه برده اش را براى اجراى حدّ الهى تحويل دهد يا دربارۀ آنچه حدّ بر او ثابت شده است، عهده دار او شود.

ارجاعات

گذشت:

در روايت دهم از باب هيجدهم از ابواب حدّ، اين گفته كه: «دربارۀ دو مردى كه از مال خدا سرقت كرده اند، يكى از آن دو برده اى است كه مال خدا و ديگرى از تودۀ مردم است. حضرت فرمود: اما اين يكى، كه خودش مال خداست و چيزى بر او نيست؛ بعضى از مال خدا بعضى ديگر را خورده است» و در روايت نهم، مانند آن.

مى آيد:

در باب بعدى و پس از آن، رواياتى مناسب با اين باب؛ بنابراين مراجعه كنيد.

باب 31 حكم سارق مرتد

1752-47000-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «اگر برده اى از چنگ مالكانش فرار كند، پس از آن سرقت كند - با اين كه فرارى است - دستش قطع نمى شود؛ چرا كه او به منزلۀ كسى است كه از اسلام برگشته است [مرتد] ولى او را دعوت مى كنند كه به سوى اربابانش برگردد و به اسلام درآيد و اگر از اين كه به اربابانش بازگردد امتناع ورزيد، دستش براى سرقتش بريده و سپس كشته مى شود و مرتد نيز هر زمان كه سرقت كند، به سان بردۀ فرارى است».

1753-47001-(2) برده اگر از مالكانش فرار كند، پس از آن سرقت كند، در حال فرارى بودن دستش قطع نمى شود؛ چرا كه او از اسلام برگشته است ولى از او دعوت مى شود كه به مالكانش بازگردد و به اسلام در آيد و اگر امتناع ورزيد كه به مالكانش بازگردد، دستش براى سرقت بريده و سپس كشته مى شود و مرتد اگر سرقت كند، چون بردۀ فرارى است.

(32) باب أنّ المملوك إذا أقرّ بالسّرقة لم يقطع و إذا قامت عليه البيّنة قطع

اشاره

1754-47002-(1) تهذيب 112/10: استبصار 243/4: الحسين بن سعيد عن ابن محبوب عن أبى أيّوب عن الفضل(1) عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: إذا أقرّ العبد على نفسه بالسّرقة لم يقطع و إذا شهد عليه شاهدان قطع. فقيه 50/4: الحسن بن محبوب عن أبي أيّوب عن الفضيل بن يسار قال سمعت أبا عبد اللّه عليه السلام يقول: إذا أقرّ المملوك على (و ذكر مثله).

1755-47003-(2) فقه الرّضا عليه السلام 310: فإن أقرّ العبد على نفسه بالسّرقة لم يقطع و لم يغرم مولاه لأنّه أقرّ في مال غيره.

الإرجاعات

و تقدّم في رواية ضريس (8) من باب (3) انّ السّرقة لا تثبت الّا بالإقرار مرّتين

قوله عليه السلام:

العبد إذا أقرّ على نفسه عند الإمام مرّة أنّه سرق قطعه و الأمة إذا أقرّت على نفسها عند الإمام بالسّرقة قطعها. (قال الشّيخ قدّس سرّه الوجه فيه ان نحمله على ما إذا انضاف الى الإقرار البيّنة و يمكن الحمل على التّقيّة أو حمل العبد و الأمة على الأحرار لأنّهم عبيد اللّه و إمائه).

(33) باب أنّه إذا اشترك جماعة في نحر بعير قد سرقوه و أكلوه قطعت أيمانهم و كذا إذا اشترك النفر في السرقة

اشاره

1756-47004-(1)تهذيب 129/10: محمّد بن أحمد بن يحيى عن محمّد ابن عيسى عن يوسف بن عقيل عن فقيه 44/4: محمّد بن قيس عن أبي جعفر عليه السلام قال: قضى أمير المؤمنين عليه السلام: في نفر نحروا بعيراً فأكلوه فامتحنوا أيّهم نحر فشهدوا على أنفسهم أنّهم نحروا(2)جميعاً لم يخصّوا أحداً دون أحد فقضى أن تقطع أيمانهم.

1757-47005-(2) دعائم الإسلام 476/2: عن عليّ عليه السلام أنّه قال: إذا اشترك النّفر في السّرقة قطعوا جميعاً.

الإرجاعات

و تقدّم ما يدلّ على ذلك بالعموم و الإطلاق.


1) . الفضيل - صا.

2) . نحروه - فقيه.

باب 32 ادلّۀ اثبات سرقت برده

1754-47002-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «اگر برده خود عليه خويش به سرقت اعتراف كند، دستش بريده نمى شود ولى اگر دو شاهد عليه او گواهى دهند، بريده مى شود».

1755-47003-(2) در فقه الرضا عليه السلام آمده است كه: «اگر برده عليه خويش به سرقت اعتراف كند، دستش بريده نمى شود و مالكش به عهده نمى گيرد؛ چرا كه برده در مال غير خودش [يعنى مالكش] اقرار كرده است».

ارجاعات

گذشت:

در روايت هشت از باب سه، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «اگرغلامى عليه خويش نزد امام يك بار اقرار كند كه سرقت كرده است، امام دست وى را قطع مى كند و كنيز اگر عليه خويش نزد امام به سرقت اقرار كند، امام دستش را قطع مى كند».

شيخ طوسى رحمه الله گويد: «توجيه اين روايت آن است كه آن را بر موردى حمل كنيم كه به اقرار، بيّنه افزوده شود و البته ممكن است حمل بر تقيه يا حمل عبد و امة بر آزادها شود؛ چرا كه آزادها بندگان و بردگان الهى هستند».

باب 33 شركت در سرقت

1756-47004-(1) امام باقر عليه السلام فرمود: «امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ گروهى كه شترى را كشتند و آن را خوردند، از آنها پرسيد كه: كدام يك از شماها شتر را كشته است‌؟ همه بر خويش شهادت دادند كه همگى با هم شتر را كشته اند و شخص معينى را ذكر نكردند. حضرت حكم داد كه دست راست همه قطع شود».

1757-47005-(2) امير المؤمنين عليه السلام فرمود: «اگر گروهى در سرقت شريك باشند، دست همه بريده مى شود».

ارجاعات

گذشت:

رواياتى كه با عموم و اطلاقش بر اين مفاد دلالت دارد.

(34) باب أنّ المجنون ان سرق لا يقطع يده

اشاره
1758-47006-(1) دعائم الإسلام 473/2: عن عليّ عليه السلام: أنّه اُتى بمجنون (قد - ك) سرق فأرسله و قال لا قطع على مجنون.
الإرجاعات

و تقدّم في أحاديث باب (11) اشتراط التّكليف بالعقل من أبواب المقدّمات ج 1 و باب (10) أنّه لا حدّ على مجنون من أبواب الأحكام العامّة للحدود ج 30 ما يدلّ على ذلك فراجع.

(35) باب ما ورد في أنّ أسرق السّرّاق من سرق من لسان الأمير و من سرق من صلاته

اشاره
1759-47007-(1) مستدرك 150/18: جعفر بن أحمد القمّيّ في كتاب الغايات عن عليّ عليه السلام قال:

أسرق السّرّاق من سرق من لسان الأمير الخبر.

1760-47008-(2) مستدرك 150/18: جعفر بن أحمد القمّيّ في كتاب الغايات عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: انّ أسرق السّرّاق من سرق من صلاته قيل يا رسول اللّه كيف يسرق صلاته قال لا يتمّ ركوعها و لا سجودها.
الإرجاعات

و تقدّم في رواية الجعفريّات (45) من باب (2) بدء التّزويج من أبوابه ج 25

قوله عليه السلام:

أسرق السّرّاق من سرق من لسان الأمير.

(36) باب ما ورد في أنّ ما سرقه السّارق حسب من رزقه

الإرجاعات

و تقدّم في رواية الجعفريّات (12) من باب (2) تحصين الأموال بالزّكاة من أبواب فضل الزّكاة ج 9

قوله صلّى اللّه عليه و آله: و لا سرق سارق الّا حسب من رزقه.

باب 34 حكم سارق ديوانه

1758-47006-(1)ديوانه اى را كه سرقت كرده بود، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. حضرت او را آزاد كرد و فرمود:

«بر ديوانه، قطع دست نيست».

ارجاعات

گذشت:

در روايات باب يازدهم از ابواب مقدمات و باب دهم از ابواب احكام عمومى حدود، رواياتى كه بر اين مفاد دلالت دارد؛ به آن مراجعه كنيد.

باب 35 سارق ترين سارقان

1759-47007-(1) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «سارق ترين سارقان كسى است كه از زبان امير سرقت كند (1)...»

1760-47008-(2) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «سارق ترين سارقان كسى است كه از نمازش سرقت كند. سؤال شد: اى رسول خدا، چگونه نمازش را سرقت مى كند؟ حضرت فرمود: ركوع و سجود نماز را كامل نمى كند».

ارجاعات

گذشت:

در روايت چهل و پنجم از باب دوم از ابواب تزويج، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «سارق ترين سارقان كسى است كه از زبان امير سرقت كند».

باب 36 رزق سارقان

ارجاعات

گذشت:

در روايت دوازده از باب دوم از ابواب فضيلت زكات، فرمودۀ پيامبر صلى الله عليه و آله كه: «هيچ سارقى سرقت نمى كند، مگر اين كه رزق و روزى اش حساب مى شود».


1) . سرقت از زبان امير، به اين معنى است كه چيزى را به دروغ و افترا به امير نسبت دهد - م.

(37) باب ما ورد في أنّ أوّل من قطع بالسّرقة في الإسلام الجبّار بن عدىّ من الرّجال و مرّة بنت سفيان من النّساء

1761-47009-(1) عوالى اللّئالى 564/3: و روى في الحديث: أنّ أوّل من قطع بالسّرقة في الإسلام من الرّجال الجبّار بن عدىّ بن نوفل بن عبد مناف و من النّساء مرّة بنت سفيان بن عبد الأسد من بنى مخزوم.

(38) باب ما ورد في انّ من سرق شيئاً في بني إسرائيل استرقّ به

قال اللّه تعالى في سورة يوسف (12):74-75: «قٰالُوا فَمٰا جَزٰاؤُهُ إِنْ كُنْتُمْ كٰاذِبِينَ * قٰالُوا جَزٰاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِي رَحْلِهِ فَهُوَ جَزٰاؤُهُ كَذٰلِكَ نَجْزِي اَلظّٰالِمِينَ‌».

1762-47010-(1) تفسير العيّاشىّ 186/2: عن الحسن بن عليّ الوشّاء قال سمعت الرّضا عليه السلام يقول:

كانت الحكومة في بني إسرائيل إذا سرق أحد شيئاً استرقّ به و كان يوسف عند عمّته و هو صغير و كانت تحبّه و كان لإسحاق منطقة ألبسها يعقوب و كانت عند أخته و انّ يعقوب طلب يوسف أن يأخذه من عمّته فاغتمّت لذلك و قالت له دَعه حتّى أرسله إليك فأرسلته و أخذت المنطقة فشدّتها في وسطه تحت الثّياب فلمّا أتى يوسف أباه جاءت فقالت سرقت المنطقة ففتّشته فوجدتها في وسطه فلذلك قال إخوة يوسف حيث جعل الصّاع في وعاء أخيه فقال لهم يوسف ما جزاء من وجدنا في رحله قالوا جزاؤه بإجراء السّنّة الّتى تجرى فيهم «فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعٰاءِ أَخِيهِ ثُمَّ اِسْتَخْرَجَهٰا مِنْ وِعٰاءِ أَخِيهِ‌» فلذلك قال إخوة يوسف «إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ‌» يعنون المنطقة «فَأَسَرَّهٰا يُوسُفُ فِي نَفْسِهِ وَ لَمْ يُبْدِهٰا لَهُمْ‌».

1763-47011-(2) تفسير العيّاشىّ 185/2: عن إسماعيل بن همام قال قال الرّضا عليه السلام: في قول اللّه «إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ فَأَسَرَّهٰا يُوسُفُ فِي نَفْسِهِ وَ لَمْ يُبْدِهٰا لَهُمْ‌» قال كانت لإسحاق النّبيّ منطقة يتوارثها الأنبياء و الأكابر فكانت عند عمّة يوسف و كان يوسف عندها

باب 37 نخستين سارقانى كه در اسلام دست شان قطع شد

1761-47009-(1)در روايت است كه: «نخستين كسى از مردان كه در اسلام دستش براى سرقت بريده شد، جبار پسر عدى پسر نوفل پسر عبد مناف و از زنان، مرّه دختر سفيان پسر عبدالاسد از بنى مخزوم است».

باب 38 حكم سرقت در بنى اسرائيل

آنان گفتند: اگر دروغگو باشيد، كيفرش چيست‌؟

آنان گفتند: هر كس (آن پيمانه) در بار او پيدا شود، خودش كيفر آن خواهد بود (و به خاطر اين كار بردۀ شما خواهد شد). ما اين گونه ستمگران را كيفر مى دهيم.

(1) 1762-47010-(1) حسن بن على الوشّاء گويد: «از حضرت رضا عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: در بنى اسرائيل حكم چنين بود كه اگر كسى چيزى را سرقت مى كرد، در برابر آن برده مى شد. يوسف در كودكى نزد عمه اش بود و عمه اش او را دوست مى داشت و اسحاق [پدر يعقوب] كمربندى داشت كه آن را بر يعقوب بسته بود و آن كمربند نزد خواهر يعقوب بود و يعقوب خواست تا يوسف را از عمه اش بگيرد. عمه بدين جهت غمگين شد و به يعقوب گفت: يوسف را رها كن تا خودم او را سويت بفرستم. پس از آن، يوسف را فرستاد و كمربند را در وسط كمر يوسف زير لباس هايش بست. يوسف چون نزد پدر آمد، عمه هم آمد و گفت: كمربند سرقت شده است. آن گاه عمه، يوسف را تفتيش كرد و ديد كه كمربند در ميان كمر يوسف است و روى همين جهت، برادران يوسف آن زمان كه پيمانه را يوسف در ظرف برادرش گذاشت و به آنان گفت كه: كيفر كسى كه ما پيمانه را در بار او پيدا كنيم، چيست‌؟ آنان گفتند: كيفرش اجراى همان سنتى است كه در ميان آنان جارى است. پس از آن يوسف پيش از بار برادرش به كاوش بارهاى برادران پرداخت، سپس آن را از بار برادرش بيرون آورد.(2)و روى همين جهت برادران يوسف گفتند: اگر او [بنيامين] دزدى مى كند، برادرش نيز قبل از او دزدى كرد؛ منظورشان كمربند بود. يوسف اين ناراحتى را در درون خود پنهان داشت و براى آنان آشكار نكرد(3)».

1763-47011-(2) حضرت رضا عليه السلام دربارۀ فرمودۀ خداوند كه: «اگر او [بنيامين] دزدى مى كند، برادرش نيز قبل از او دزدى كرد. يوسف (ناراحت شده) اين (ناراحتى) را در درون خود پنهان داشت و براى آنها آشكار نكرد،(4)فرمود: «اسحاق پيامبر عليه السلام كمربندى داشت كه به ارث در ميان انبيا دست به دست گشته بود.

اين كمربند نزد عمۀ يوسف بود و يوسف نزد عمه اش بود و عمه، يوسف را دوست مى داشت. يعقوب


1) . يوسف، 74/12-75.

2) . يوسف 76/12.

3) . يوسف 77/12.

4) . يوسف 77/12.

و كانت تحبّه فبعث إليها أبوه أن ابعثيه اليّ و أردّه إليك فبعثت إليه ان دَعه عندي اللّيلة لأشمّه ثمّ أرسله إليك غدوة فلمّا أصبحت أخذت المنطقة فربطته في حقوه و ألبسته قميصاً و بعثت به إليه و قالت سرقت المنطقة فوجدت عليه و كان إذا سرق أحد في ذلك الزّمان دفع الى صاحب السّرقة فأخذته فكان عندها.

(39) باب ما ورد فيمن قتل الزّانى المحصن أو قطع يد السّارق لا حدّ عليه و لا دية

1764-47012-(1) مستدرك 153/18: أبو الحسن القطب الكيدرىّ في شرح النّهج في الخطبة الشّقشقيّة قال قال صاحب المعارج وجدت في الكتب القديمة أنّ الكتاب الّذى دفعه إليه عليه السلام رجل من أهل السّواد كان فيه مسائل منها: قطع واحد يد إنسان و الدّم يسيل منه فحضر أربعة شهود عند الإمام و شهدوا على من قُطِعَ يَدُهُ انّه محصن زانٍ فأراد الإمام ان يرجمه فمات قبل الرّجم فقال الإمام عليه السلام: على من قطع يده دية يده فحسب و لو شهدوا عليه بأنّه سرق نصاباً لا تجب دية يده على قاطعها.

(40) باب ما ورد في أنّ القائم عليه السلام يقطع أيدي بنى شيبة السّرّاق

اشاره
1765-47013-(1) غيبة الطّوسى 282: الفضل بن شاذان عن عبد الرّحمن عن ابن أبي حمزة عن أبي بصير عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: القائم يهدم المسجد الحرام حتّى يردّه الى أساسه و مسجد الرّسول صلّى اللّه عليه و آله الى أساسه و يردّ البيت الى موضعه و أقامه على أساسه و قطع أيدي بنى شيبة السّرّاق و علّقها على الكعبة.
الإرجاعات

و تقدّم في رواية سعيد بن عمرو الجعفىّ (3) من باب (19) مصرف ما جعل للكعبة من أبواب بدء المشاعر ج 12

قوله عليه السلام: انّ قائمنا لو قد قام لقد أخذهم (أى بنى شيبة) و قطع أيديهم و طاف بهم و قال هؤلاء سرّاق اللّه. و في رواية ياسين (4) و بندار (5) و عبد السّلام (6) و ابن أبي حمزة (7) ما يدلّ على أنّ القائم عليه السلام يقطع أيدي بنى شيبة لأنّهم سرّاق بيت اللّه عزّ و جلّ‌.

براى عمۀ يوسف پيام داد كه يوسف را نزد من بفرست. او را مجددا نزد تو بر مى گردانم؛ عمۀ يوسف براى يعقوب پيام داد كه امشب را بگذار يوسف پيش من بماند و من او را ببويم، آن گاه فردا صبح او را نزد تو مى فرستم. صبح كه شد، عمه كمربند را گرفت و در ميان كمر يوسف بست و لباسى به تن يوسف كرد و او را نزد يعقوب فرستاد و گفت: كمربند سرقت شده است. پس از آن كمربند بر كمر يوسف پيدا شد و چنين بود كه اگر كسى در آن زمان سرقت مى كرد، او را به صاحب مال سرقت شده تحويل مى دادند؛ لذا عمه، يوسف را گرفت و يوسف نزد عمه بود.»

باب 39 حكم قاتل زناكار محصن و قاطع دست سارق

1764-47012-(1) ابوالحسن قطب كيدرى در شرح نهج البلاغه در خطبۀ شقشقيه مى گويد: «صاحب معارج گويد: در كتاب هاى قديمى ديده ام كه نامه اى كه آن مرد باديه نشين عراقى به امام عليه السلام داد، در آن پرسش هايى آمده بود كه يكى از آنها چنين است: كسى دست انسانى را مى برد و خون از آن جارى مى شود. چهار شاهد نزد امام مى آيند و همه گواهى مى دهند كه آن كس كه دستش بريده شده است، زناكار محصن است. امام تصميم مى گيرد كه او را سنگسار سازد ولى او پيش از سنگسار شدن مى ميرد. امام فرمود: كسى كه دست اين مرد را بريده است، تنها ديۀ دست اين مرد بر اوست و اگر عليه اين مرد شهادت مى دادند كه او به حدّ نصاب سرقت كرده است، ديۀ دست وى بر آن كس كه آن را قطع كرده بود، واجب نبود».

باب 40 حكم امام زمان (عج) دربارۀ قطع دست بنى شَيْبه

1765-47013-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «حضرت قائم عليه السلام مسجد الحرام را خراب مى سازد و خانه را به جايگاهش بر مى گرداند و آن را بر همان پايه اش بنا مى كند و دست هاى بنى شَيْبۀ سارق را قطع و آن را بر كعبه آويزان مى كند».

ارجاعات

گذشت:

در روايت سوم از باب نوزدهم از ابواب آغاز مشاعر حجّ‌، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «قائم ما اگر بپا خيزد، هر آينه بنى شَيْبه را دستگير مى كند و دست هاى شان را مى برد و آنان را در ميان مردم مى گرداند و مى گويد: اينان سارقان خدايند».

و در روايت چهار، پنج، شش و هفت، آنچه بر اين دلالت دارد كه حضرت قائم عليه السلام دست هاى بنى شَيْبه را مى برد؛ چرا كه آنان سارقان خانۀ خداوند عز و جل هستند.

أبواب حدّ المحارب والمرتدّ وغيرهما ممّن يجب قتله أو تعزيره أو تأديبه أو حبسه

(1) باب ما ورد فى بيان المحارب وحدّه ونفيه

اشاره

قال اللّٰه تعالى فى سورة المائدة (5):33-34. «إِنَّمٰا جَزٰاءُ اَلَّذِينَ يُحٰارِبُونَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي اَلْأَرْضِ فَسٰاداً أَنْ يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلاٰفٍ أَوْ يُنْفَوْا مِنَ اَلْأَرْضِ ذٰلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي اَلدُّنْيٰا وَ لَهُمْ فِي اَلْآخِرَةِ عَذٰابٌ عَظِيمٌ * إِلاَّ اَلَّذِينَ تٰابُوا مِنْ قَبْلِ أَنْ تَقْدِرُوا عَلَيْهِمْ فَاعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ‌».

1766-47015-(1)كافى 246/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 134/10: سهل بن زياد عن الحسن بن محبوب عن فقيه 48/4: (علىّ - كا - فقيه) بن رئاس عن ضريس (الكناسىّ - كا - يب) عن أبى جعفر عليه السلام قال من حمل السّلاح باللّيل فهو محارب إلّاأن يكون رجلاً ليس من أهل الرّيبة.

1767-47016-(2) تهذيب 315/10: محمّد بن الحسن الصّفّار عن إبراهيم بن هاشم عن النّوفلىّ عن السّكونىّ عن جعفر عن أبيه عليهما السلام قال قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: من شهر سيفه(1) فدمه هدر.

الجعفريّات 83: باسناده عن علىّ عليه السلام قال قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: (و ذكر مثله).

1768-47017-(3) كافى 245/7: علىّ بن إبراهيم عن أبيه وأبو علىّ الأشعرىّ عن محمّد بن عبد الجبّار جميعاً عن صفوان بن يحيىٰ تهذيب 134/10: علىّ عن أبيه عن فقيه 48/4:


1) . سيفاً - خ.

فصل هشتم: باب هاى حدّ محارب و مرتد؛ تأديب و تعزير

باب 1 تعريف محارب

كيفر آنان كه با خدا و پيامبرش به جنگ بر مى خيزند و اقدام به فساد در روى زمين مى كنند (و با تهديد اسلحه، به جان و مال و ناموس مردم حمله مى برند) فقط اين است كه اعدام شوند؛ يا به دار آويخته شوند؛ يا دست (راست) و پاى (چپ) آنان به عكس يكديگر، بريده شود؛ يا از سرزمين خود تبعيد شوند. اين رسوايى آنها در دنياست و در آخرت، مجازات عظيمى دارند.

مگر كسانى كه پيش از دست يافتن شما بر آنان توبه كنند؛ پس بدانيد (خدا توبۀ آنان را مى پذيرد)؛ خداوند آمرزنده و مهربان است.(1)1766-47015-(1) امام باقر عليه السلام فرمود: «هر كس كه در شب سلاح بردارد، محارب است مگر كسى كه مشكوك نباشد.»

1767-47016-(2) امام باقر عليه السلام بيان داشت: «رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: كسى كه شمشيرش را بكشد، خونش هدر است.»

1768-47017-(3) سورة بن كليب گويد: «به امام صادق عليه السلام گفتم: مردى از خانه اش به قصد مسجد يا كارى بيرون مى آيد. مردى از روبه رو يا از پشت سر با او برخورد مى كند، او را مى زند و لباسش را مى برد.

حضرت فرمود: كسانى كه نزد شمايند در اين باره چه مى گويند؟ سورة بن كليب گويد: مى گويند اين تهاجم علنى و آشكار است و تنها محارب در شهرهاى مشركان مصداق پيدا مى كند. حضرت فرمود:


1) - مائده 33/5-34

صفوان بن يحيىٰ عن طلحة النّهدىّ عن سورة بن كليب قال: قلت لأبى عبد اللّٰه عليه السلام رجل يخرج من منزله يريد المسجد ة و يريد الحاجة فيلقاه رجل أو يستقفيه(1)فيضربه ويأخذ ثوبه قال أىّ شىءٍ يقول فيه قِبَلكم (قال - فقيه) قلت يقولون هٰذه دغارة(2)معلنة وإنّما المحارب فى قرى مشركيّة فقال أيّهما أعظم حرمة (دار - كا - فقيه) الإسلام أو دار الشّرك قال فقلت دار الإسلام فقال هؤلاء من أهل هٰذه الآية «إِنَّمٰا جَزٰاءُ اَلَّذِينَ يُحٰارِبُونَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ...» إلى آخر الآية. تفسير العيّاشىّ 316/(1): عن سورة بن كليب عن أبى جعفر عليه السلام (نحوه).

1769-47018-(3)تهذيب 135/10: محمّد بن علىّ بن محبوب عن سلمة بن الخطّاب عن علىّ بن سيف بن عميرة عن عمرو بن شمر عن جابر عن أبى جعفر عليه السلام قال: من أشار(4)بحديدة فى مصر قطعت يده ومن ضرب فيها(4) قتل.

1770-47019-(5) قرب الإسناد 258: عبد اللّٰه بن الحسن عن جدّه علىّ بن جعفر عن أخيه موسى بن جعفر عليهما السلام قال: سألته عن رجل شهر إلى صاحبه بالرّمح والسّكّين فقال إن كان يلعب فلا بأس.

1771-47020-(6) كافى 245/7: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد عن علىّ بن الحكم وحميد بن زياد عن ابن سماعة عن غير واحد من أصحابه جميعاً عن أبان بن عثمان. تهذيب 134/10: أحمد بن محمّد عن علىّ بن الحكم عن أبان بن عثمان عن أبى صالح عن أبى عبد اللّٰه عليه السلام قال قدم علىٰ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله قوم من بنى ضبّة مرضىٰ فقال لهم رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله أقيموا عندى فإذا بر ئتم بعثتكم فى سريّة فقالوا أخرجنا من المدينة فبعث بهم إلى إبل الصّدقة يشربون من أبوالها ويأكلون من ألبانها.

فلمّا برئوا واشتدّوا قتلوا ثلاثة ممّن كانوا فى الإبل فبلغ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله (الخبر - يب)


1) . يستقبله - فقيه. استقفيته بالعصا: ضربت قفاه بها.

2) . زعارة - يب - دعارة - فقيه - الدَّعارَة: الخبث والفساد والفسق - دغر عليه هجم عليه - الدغرة: أخذ الشّىءاختلاساً. الدّاغر: الخبيث المفسد - أهل الزعارة: العيّارون الّذين يتردّدون بلا عمل ويخلّون النّفس وهواها، الأزعر - م: زَعِرَة وزعراء - ج: زُعَر وزُعران: اللّصّ الخاطف المارد - المنجد.

3) . بها - ئل.

4) . اشاد - خ - أى شهر.

كدام حرمت بيشترى دارد، سرزمين اسلامى يا سرزمين شرك‌؟ سورة بن كليب گويد: گفتم: سرزمين اسلامى. آن گاه حضرت فرمود: اينان از اهل اين آيه كه: تنها كيفر آنان كه با خدا و پيامبرش به جنگ بر مى خيزند...(1)، محسوب مى شوند.»

1769-47018-(4) امام باقر عليه السلام فرمود: «كسى كه در شهرى سلاح كشنده را آشكارا بكشد، دستش قطع مى شود و چنان چه كسى را بزند، كشته مى شود.»

1770-47019-(5) على بن جعفر گويد: «از برادرم موسى بن جعفر عليه السلام دربارۀ مردى كه براى رفيقش نيزه يا كارد كشيده است، پرسيدم. حضرت فرمود: اگر براى سرگرمى باشد، اشكالى ندارد.»

1771-47020-(6) امام صادق عليه السلام فرمود: «گروهى از بنى ضبّه كه بيمار بودند، بر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله وارد شدند. رسول خدا صلى الله عليه و آله به آنان فرمود: نزد من بمانيد؛ آن زمان كه بهبود يافتيد، شما را به همراه گروهى مى فرستم.

آنان گفتند: ما را از مدينه بيرون ببريد. حضرت آنان را به جايگاه شتران صدقه فرستاد تا از بول اين شترها بنوشند و از شيرشان بخورند. آن زمان كه بهبود يافتند و جان گرفتند، سه نفر از كسانى را كه در جايگاه شتران زكاتى صدقه بودند، كشتند.

اين خبر به رسول خدا صلى الله عليه و آله گزارش شد. حضرت، امير المؤمنين على عليه السلام را به سوى آنان فرستاد و اينان در وادى نزديك يمن سرگردان مانده بودند و نمى توانستند از آن بيرون بيايند. امير المؤمنين عليه السلام آنان را دستگير و اسير كرد و نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آورد. پس از آن، اين آيه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد: كيفر آنان كه با خدا و پيامبرش به جنگ بر مى خيزند و اقدام به فساد در روى زمين مى كنند، فقط اين است كه اعدام شوند يا به دار آويخته شوند يا دست و پاى آنان به عكس يكديگر، بريده شود يا از سرزمين خود تبعيد شوند.(2)پس از آن رسول خدا صلى الله عليه و آله بريدن را برگزيد؛ لذا دست و پاى شان را به عكس يكديگر بريد.»

همين روايت در دعائم الاسلام است: «امير المؤمنين عليه السلام فرمود: گروهى بيمار از بنى ضبّه خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيدند. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به آنان فرمود: نزد من بمانيد و چون بهبود يافتيد، من شما را به همراه گروهى مى فرستم. اينان شهر مدينه را براى سكونت نپسنديدند؛ لذا پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آنان را به جايگاه شتران صدقه بيرون برد و به آنان دستور داد تا از شيرها و بول هاى شتران بنوشند و با آنها به مداواى خويش بپردازند. چون بهبود يافتند و تندرستى شان استحكام يافت، سه نفر از كسانى را كه در جايگاه شتران زكات بودند و از شتران مواظبت مى كردند، كشتند و شتران را جلو انداختند و آنها را بردند و قصد جايگاه هاى خودشان را داشتند. اين خبر به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد. حضرت مرا در پى آنان


1) - مائده 33/5

2) - مائده 33/5

فبعث إليهم عليّاً عليه السلام فهم(1)فى وادٍ قد تحيّروا ليس يقدرون (أن - كا) يخرجوا(2)منه قريباً(3)من أرض اليمن فأسرهم وجاء بهم إلى رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله فنزلت هٰذه الآية عليه: «إِنَّمٰا جَزٰاءُ اَلَّذِينَ يُحٰارِبُونَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي اَلْأَرْضِ فَسٰاداً أَنْ يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلاٰفٍ أَوْ يُنْفَوْا مِنَ اَلْأَرْضِ‌...» أَوْ يُنْفَوْا مِنَ اَلْأَرْضِ‌ فاختار رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله القطع فقطع أيديهم وأرجلهم من خلاف - كا).

دعائم الإسلام 476/2: روّينا عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن آبائه عليهم السلام أنّ‌(4)عليّاً عليه السلام قال قدم على رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله قوم من بنى ضبّة(5)مرضىٰ فقال لهم رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله أقيموا عندى فإذا برئتم بعثتكم فى سريّة فاستو خموا المدينة فأخرجهم إلى إبل الصّدقة وأمرهم أن يشربوا من ألبانها وأبوالها يتداوون بها فلمّا برئوا واشتدّوا قتلوا ثلاثة نفر كانوا فى الإبل يرعونها واستاقوا الإبل وذهبوا بها يريدون مواضعهم فبلغ ذٰلك النّبىّ صلى الله عليه و آله فأرسلنى فى طلبهم فلحقت بهم قريباً من أرض اليمن وهم فى وادٍ قد ولجوا(6)فيه ليس يقدرون على الخروج منه فأخذتهم وجئت بهم إلى رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله فتلا عليهم هٰذه الآية: «إِنَّمٰا جَزٰاءُ اَلَّذِينَ يُحٰارِبُونَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي اَلْأَرْضِ فَسٰاداً...» إلى آخر الآيه ثمّ قال القطع فقطع أيديهم وأرجلهم من خلاف. تفسير العيّاشىّ 314/(1): عن أبى صالح عن أبى عبد اللّٰه عليه السلام (نحوه).

1772-47021-(7)دعائم الإسلام 477/2: قال جعفر بن محمّد عليهما السلام وأمر المحارب وهوالّذى يقطع الطّريق ويسلب النّاس و يُغير على أموالهم ومن كان فى مثل هٰذه الحال فالأمر فيه إلى الإمام فإن شاءَ قتل وإن شاء صلب وإن شاء قطع وإن شاء نفى ويعاقبه الإمام على قدر ما يرى من جرمه.

1773-47022-(8) مستدرك 158/18: عوالى اللّئالى وفى الحديث أنّ أناساً استاقوا إبل رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله وارتدّوا عن الإسلام وقتلوا راعلى رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله وكان مؤمناً فبعث فى آثارهم فأخذوا فقطع أيديهم وأرجلهم وسمل(7) أعينهم.


1) . وهم - يب.

2) . يخرجون - يب.

3) . قريب - يب.

4) . عن علىّ أنّه قال: - خ.

5) . ضبية - خ.

6) . دخلوا - خ.

7) . سَمَل عينه: فَقَأها - اللسان.

فرستاد. من در نزديكى سرزمين يمن به آنان رسيدم و اينان در يك دره اى بودند كه بدان داخل شده بودند ولى نمى توانستند از آن دره بيرون آيند. من آنان را دستگير كردم و نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آوردم.

پيامبر صلى الله عليه و آله اين آيه را بر آنان تلاوت كرد كه: تنها كيفر آنان كه با خدا و پيامبرش به جنگ بر مى خيزند و اقدام به فساد در روى زمين مى كنند فقط اين است كه اعدام شوند يا به دار آويخته شوند يا دست و پاى آنان به عكس يكديگر بريده شود يا از سرزمين خود تبعيد شوند. پيامبر صلى الله عليه و آله بريدن را برگزيد.

آن گاه دست و پاى شان را خلاف يكديگر بريد.»

1772-47021-(7) امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: «اختيار محارب؛ و او همان است كه راه را مى بندد و مردم را لخت و اموال شان را غارت مى كند و هر كس كه اين گونه است، اختيارش با امام است. اگر بخواهد، مى كشد و اگر بخواهد، او را به دار مى آويزد و اگر بخواهد، دست و پايش را مى برد و اگر خواست، تبعيدش مى كند و امام او را به اندازۀ جرمى كه برايش مى بيند، كيفر مى كند.»

1773-47022-(8) در روايت است كه: «مردمى شتران رسول خدا صلى الله عليه و آله را جلو انداختند و از اسلام برگشتند [مرتد شدند] و چوپان رسول خدا صلى الله عليه و آله را كه مؤمن بود، كشتند. رسول خدا صلى الله عليه و آله در پى آنان فرستاد و اينان دستگير شدند و حضرت دست و پاى شان را قطع كرد و چشمان شان را در آورد.»

1774-47023-(9) كافى 248/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 132/10: استبصار 257/4: أحمد بن محمّد عن ابن محبوب عن أبى أيّوب عن محمّد بن مسلم عن أبى جعفر عليه السلام قال: من شهر السّلاح فى مصر من الأمصار فعقر(1)اقتصّ منه ونفى من تلك البلدة ومن شهر السّلاح فى غير الأمصار وضرب وعقر وأخذ المال ولم يقتل فهو محارب فجزاؤه جزاء المحارب وأمره إلى الإمام إن شاء قتله وإن شاء صلبه وإن شاء قطع يده ورجله قال وإن ضرب وقتل وأخذ المال فعلى الإمام أن يقطع يده اليمنىٰ بالسّرقة ثمّ يدفعه إلى أولياء المقتول فيتبعونه بالمال ثمّ يقتلونه قال فقال (له - يب - صا) أبو عبيدة أصلحك اللّٰه أرأيت إن عفا عنه أولياء المقتول قال فقال أبو جعفر عليه السلام إن عفوا عنه إنّ على الإمام أن يقتله لأنه قد حارب (اللّٰه - يب - صا) (ورسوله - صا) وقتل وسرق قال فقال(2)أبو عبيدة أرأيت إن أراد أولياء المقتول أن يأخذوا منه الدّية ويَدَعُونَه ألَهُمْ ذٰلك قال فقال لا عليه القتل. تفسير العيّاشىّ 314/1: عن محمّد بن مسلم عن أبى جعفر عليه السلام (نحوه).

1775-47024-(10) تفسير العيّاشى 314/1: عن أحمد بن الفضل الخاقانىّ من آل رزين قال قطع الطّريق بجلولا(3)على السّابلة(4)من الحجّاج وغيرهم وأفلت(5)القطّاع فبلغ الخبر المعتصم فكتب إلى العامل له كان بها: تأمن(6)الطّريق كذٰلك فيقطع على طرف أذُن أمير المؤمنين ثمّ ينفلت(7)القطّاع فإن أنت طلبت هؤلاء وظفرت بهم وإلّا أمرت بأن تضرب ألف سوط ثمّ تصلب بحيث قطع الطّريق قال فطلبهم العامل حتّى ظفر بهم واستوثق منهم ثمّ كتب بذٰلك إلى المعتصم فجمع الفقهاء وابن أبى داود(8)ثمّ سأل الآخرين عن الحكم فيهم وأبو جعفر محمّد بن علىّ الرّضا عليهما السلام حاضر فقالوا قد سبق حكم اللّٰه فيهم فى قوله: «إِنَّمٰا جَزٰاءُ اَلَّذِينَ يُحٰارِبُونَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي اَلْأَرْضِ فَسٰاداً أَنْ يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلاٰفٍ أَوْ يُنْفَوْا مِنَ اَلْأَرْضِ‌...» ولأمير المؤمنين أن يحكم بأىّ ذٰلك شاء


1) . عقره أى جرحه - مجمع.

2) . ثمّ قال له - يب - صا.

3) . جلولا بالمدّ ناحية فى طريق خراسان بينها وبين خانقين سبعة فراسخ.

4) . السّابلة: المارّون فى الطّريق.

5) . أفلت: تخلّص.

6) . تأمر الطّريق بذٰلك - خ - والظّاهر أنّه تصحيف.

7) . انفلت - خ.

8) . ابن أبى دُواد - البحار -. دُواد كغُراب والرجل أحمد بن أبى دُواد كان قاضياً فى عهد المأمون والمعتصم والواثق والمتوكّل - هامش البحار ج 79 ص 190.

1774-47023-(9) محمد بن مسلم گويد: «امام باقر عليه السلام فرمود: كسى كه در شهرى از شهرها سلاح بكشد و زخمى كند، از او قصاص و از آن شهر تبعيد مى شود و هر كس كه در غير شهرها سلاح بكشد و بزند و مجروح كند و مال ببرد ولى نكشد، او محارب است و كيفر او كيفر محارب و اختيار او با امام است؛ اگر خواست، او را مى كشد و اگر خواست، به دار مى آويزد و اگر بخواهد، دست و پايش را قطع مى كند.

حضرت فرمود: و اگر بزند و بكشد و مال را ببرد، بر امام است كه دست راستش را براى سرقت ببرد؛ آن گاه او را به اولياى مقتول بسپارد تا اموال را از او بگيرند و او را بكشند.

محمّد بن مسلم گويد: ابوعبيده به امام گفت: خداوند امورتان را سامان دهد، نظر شما چيست اگر اولياى مقتول او را عفو كنند؟ محمد بن مسلم گويد: امام باقر عليه السلام فرمود: اگر آنان از وى عفو كنند بر امام است كه او را بكشد چون او با خدا و رسولش به جنگ برخاسته است و كشته و دزديده است.

محمد بن مسلم گويد: ابوعبيده پرسيد: نظرتان چيست، اگر اولياى مقتول بخواهند از او ديه بگيرند و او را رها كنند. آيا اين اختيار را دارند؟ محمد بن مسلم گويد: امام فرمود: نه؛ او بايد كشته شود.»

1775-47024-(10) احمد بن فضل خاقانى از خاندان رزين گويد: «در سرزمين جلولا بر حجّاج و ديگرانى كه در راه مى رفتند، راه بسته شد و راهزنان فرار كردند. اين خبر به معتصم رسيد. او به كارگزارش در منطقه نوشت: امنيت راه اين گونه است! در كنار گوش امير المؤمنين راه را مى گيرند و پس از آن راهزنان فرار مى كنند! اگر در پى اين راهزنان رفتى و به آنان دست يافتى [كه هيچ]؛ وگرنه دستور مى دهم كه هزار تازيانه بخورى و پس از آن در همان جا كه راه بسته شده، به دار آويخته شوى. احمد بن فضل گويد:

عامل معتصم به جستجوى راهزنان پرداخت تا آن كه به آنان دست يافت و آنان را دستگير كرد و به بند كشيد. پس از آن، اين خبر را براى معتصم نوشت.

معتصم همۀ فقيهان و ابن ابى داود را گرد آورد و سپس دربارۀ حكم راهزنان - در حالى كه امام جواد محمد بن على الرضا عليه السلام در جلسه حضور داشتند - از ديگران پرسيد. آنان گفتند: حكم خداوند دربارۀ اينان در اين فرمودۀ خدا كه: كيفر آنان كه با خدا و پيامبرش به جنگ بر مى خيزند و اقدام به فساد در روى زمين مى كنند، فقط اين است كه اعدام شوند يا به دار آويخته شوند يا دست و پاى آنان به عكس يكديگر بريده شود يا از سرزمين خود تبعيد شوند، از پيش آمده است و امير المؤمنين

فيهم(1)قال فالتفت إلى أبى جعفر عليه السلام فقال له ما تقول فيما أجابوا فيه فقال قد تكلّم هؤلاء الفقهاء والقاضى بما سمع أمير المؤمنين قال وأخبرنى بما عندك قال إنهم قد أضلّوا فيما أفتوا به والّذى يجب فى ذٰلك أن ينظر أمير المؤمنين فى هؤلاء الّذين قطعوا الطّريق فإن كانوا أخافوا السّبيل فقط ولم يقتلوا أحداً ولم يأخذوا مالاً أمر بإيداعهم الحبس فإنّ ذٰلك معنى نفيهم من الأرض بإخافتهم السّبيل وإن كانوا أخافوا السّبيل وقتلوا النّفس أمر بقتلهم وإن كانوا أخافوا السّبيل وقتلوا النّفس وأخذوا المال أمر بقطع أيديهم وأرجلهم من خلاف وصلبهم بعد ذٰلك قال فكتب إلى العامل بأن يمثّل(2)ذٰلك فيهم(3).

1776-47025-(11) فقيه 47/4: وسئل الصّادق عليه السلام عن قول اللّٰه عز و جل: «إِنَّمٰا جَزٰاءُ اَلَّذِينَ يُحٰارِبُونَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي اَلْأَرْضِ فَسٰاداً أَنْ يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلاٰفٍ أَوْ يُنْفَوْا مِنَ اَلْأَرْضِ ذٰلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي اَلدُّنْيٰا وَ لَهُمْ فِي اَلْآخِرَةِ عَذٰابٌ عَظِيمٌ‌» فقال إذا قتل ولم يحارب ولم يأخذ المال قُتل وإذا حارب وقتل (وصلب - ئل) قُتل وصُلب فإذا حارب وأخذ المال ولم يقتل قُطعت يده ورجله فإذا حارب ولم يقتل ولم يأخذ المال نُفى وينبغى أن يكون نفياً يشبه الصلب والقتل(4)يثقل رجليه(5)ويُرمىٰ فى البحر.

1777-47026-(12) تفسير علىّ بن إبراهيم 167/1: حدّثنى أبى عن علىّ بن حسّان عن أبى جعفر عليه السلام قال من حارب اللّٰه وأخذ المال وقتل كان عليه أن يُقتل ويُصلب(6)ومن حارب وقتل ولم يأخذ المال كان عليه أن يُقتل ولا يُصلب ومن حارب فأخذ المال ولم يقتل كان عليه أن تُقطع يده ورجله من خلاف ومن حارب ولم يأخذ المال ولم يقتل كان عليه أن يُنفى ثمّ استثنى عزّ وجلّ فقال: «إِلاَّ اَلَّذِينَ تٰابُوا مِنْ قَبْلِ أَنْ تَقْدِرُوا عَلَيْهِمْ‌» يعنى يتوبوا من قبل أن يأخذهم الإمام.

1778-47027-(13) تفسير العيّاشىّ 317/1: عن أبى إسحاق المداينىّ قال كنت عند أبى الحسن الرّضا عليه السلام إذا دخل عليه رجل فقال له جعلت فداك انّ اللّٰه يقول: «إِنَّمٰا جَزٰاءُ اَلَّذِينَ يُحٰارِبُونَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ‌...» فقال هٰكذا قال اللّٰه: «أَوْ يُنْفَوْا مِنَ اَلْأَرْضِ‌...» فقال له جعلت فداك فأىّ‌


1) . منهم - ئل.

2) . يمتثل - ئل.

3) . بهم - خ.

4) . شبيهاً بالقتل والصّلب - ئل.

5) . تثقل رجله - ئل.

6) . أو يصلب - ئل.

اختيار دارد كه هر كيفر را بخواهد دربارۀ اينان فرمان دهد. احمد بن فضل گويد: معتصم توجهى به امام جواد عليه السلام كرد و به ايشان گفت: شما دربارۀ موضوعى كه اينان درباره اش پاسخ دادند، چه مى گوييد؟ حضرت جواد عليه السلام فرمود: اين فقيهان و شخص قاضى آن گونه كه امير المؤمنين شنيد، گفتند.

معتصم گفت: شما نظر خود را به من بگوييد. حضرت فرمود: اين فقيهان در فتواى شان گمراه شده اند و آنچه بر امير المؤمنين واجب است اين كه، دربارۀ اين راهزنانى كه راه را بسته اند، بينديشند. اگر تنها خوف و ترس ايجاد و راه را ناامن كرده و كسى را نكشته و مالى را نبرده اند، دستور دهد كه آنان را به زندان بسپارند؛ چرا كه اين معناى تبعيد آنان از آن زمين در برابر ناامنى راه و ترسى است كه ايجاد كرده اند ولى اگر هم راه را ناامن و هم خوف و ترس ايجاد كرده و نيز كسى را كشته اند، دستور دهد كه اينان را بكشند و اگر راه را نا امن و هم خوف و ترس ايجاد كرده و هم كسى را كشته و هم مالى را برده اند، دستور دهد كه دست و پاى شان را به عكس يكديگر ببرند و پس از آن، آنان را به دار آويزند.

احمد بن فضل گويد: معتصم براى عامل خود نوشت كه اين فتواى امام را دربارۀ آنان اجرا سازد.»

1776-47025-(11) از امام صادق عليه السلام دربارۀ فرمودۀ خداوند عز و جل كه: كيفر آنان كه با خدا و پيامبرش به جنگ بر مى خيزند و اقدام به فساد در روى زمين مى كنند، اين است كه اعدام شوند يا به دار آويخته شوند يا دست و پاى آنان به عكس يكديگر بريده شود يا از سرزمين خود تبعيد شوند، سؤال شد. حضرت فرمود: اگر بكشد و بجنگد و مالى نبرد، كشته مى شود و اگر بجنگد و بكشد، كشته مى شود و به دار آويخته مى شود و اگر بجنگد و مال ببرد ولى نكشد، دست و پايش قطع مى شود و اگر بجنگد و نكشد و مالى نبرد، تبعيد مى شود و شايسته است كه تبعيدش شبيه به دار آويختن و كشتن باشد؛ پاهايش را سنگين كنند [چيزى به آن ببندند] و او را در دريا بيندازند.»

1777-47026-(12) امام باقر عليه السلام فرمود: «كسى كه با خدا بجنگد و مال ببرد و بكشد، بايد كشته و به دار آويخته شود و كسى كه بجنگد و بكشد ولى مالى نبرد، بايد كشته شود ولى به دار آويخته نشود و كسى كه بجنگد و مال ببرد ولى نكشد، بر اوست كه دست و پايش به عكس يكديگر قطع شود و كسى كه بجنگد ولى مالى نبرد و نكشد، او بايد تبعيد شود. پس از آن خداوند عز و جل استثنا نموده است و فرموده:

مگر آنان كه پيش از دست يافتن شما بر آنان، توبه كنند. منظور اين است كه پيش از آن كه امام آنان را دستگير كند، توبه كنند.»

1778-47027-(13) ابواسحاق مداينى گويد: «نزد امام ابو الحسن الرضا عليه السلام بودم كه مردى به خدمت ايشان شرف ياب شد و به حضرت گفت: فدايت شوم! خداوند مى فرمايد: فقط كيفر آنان كه با خدا و پيامبرش به جنگ بر مى خيزند... تا اين فرمودۀ خداوند كه: يا از سرزمين خود تبعيد مى شوند. امام فرمود: اين چنين خداوند فرموده است. آن مرد به امام گفت: فدايت شوم! آن چه كارى است كه اگر انجام دهد،

شىء الّذى إذا فعله استحقّ واحدة من هٰذه الأربع قال فقال له أبو الحسن عليه السلام أربع فخذ أربعاً بأربع إذا حارب اللّٰه ورسوله و سعى فى الأرض فساداً فَقَتَل قُتِل فإن قَتَل وأخذ المال قُتِل و صُلب و إن أخذ المال و لم يَقتل قُطعت يده و رجله من خلاف و إن حارب اللّٰه و رسوله و سعى فى الأرض فساداً و لم يَقتل و لم يأخذ المال نُفِى من الأرض فقال له الرّجل جعلت فداك وما حدّ نفيه قال يُنفى من المصر الّذى فعل فيه ما فعل إلى غيره ثمّ يكتب إلى أهل ذٰلك المصر أن ينادى عليه بأنّه منفىّ فلا تؤاكلوه ولا تشاربوه ولا تناكحوه فإذا خرج من ذٰلك سنة فإنّه سيتوب من السّنة وهو صاغر فقال له الرّجل جعلت فداك فإن أتى أرض الشّرك فدخلها قال يضرب عنقه إن أراد الدّخول فى أرض الشّرك.

1779-47028-(14) تفسير العيّاشىّ 317/1: وفى رواية أبى إسحاق المدائنىّ عن أبى الحسن الرّضا عليه السلام قلت فإن توجّه إلى أرض الشّرك فيد خلها قال قوتل أهلها.

1780-47029-(15) تهذيب 132/10: استبصار 257/4: محمّد بن يعقوب عن كافى 247/7: (علىّ بن محمّد عن - صا - كا) علىّ بن الحسن التّيمىّ‌(1)عن علىّ بن أسباط عن داود بن أبى يزيد(2)عن (أبى - صا) عبيدة بن بشير الخثعمىّ قال: سألت أبا عبد اللّٰه عليه السلام عن قاطع الطّريق وقتل إنّ النّاس يقولون (إنّ - كا) الإمام فيه مخيّر أىّ شىء (شاء - كا - صا) صنع قال ليس أىّ شىء شاء صنع ولٰكنّه(3)يصنع بهم على قدر جناياتهم (فقال - يب - صا) من قطع الطّريق فَقَتَل وأخذ المال قطعت يده ورجله وصُلب ومن قطع الطّريق فَقَتَل(4)و لم يأخذ المال قُتل ومن قطع الطريق (وأخذ المال ولم يقتل قُطعت يده ورجله [من خلافه - كا] ومن قطع الطّريق - كا - يب) ولم يأخذ مالاً(5)ولم يقتل نُفى من الأرض.

1781-47030-(16) كافى 246/7: تهذيب 132/10: علىّ (بن إبراهيم - يب) عن أبيه عن عمرو بن عثمان عن عبيد اللّٰه بن إسحاق المدائنىّ عن أبى الحسن الرّضا عليه السلام قال: سئل عن قول اللّٰه عز و جل:

«إِنَّمٰا جَزٰاءُ اَلَّذِينَ يُحٰارِبُونَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي اَلْأَرْضِ فَسٰاداً أَنْ يُقَتَّلُوا - كا) الآية فما الّذى إذا فعله استوجب واحدة من هٰذه الأربع فقال إذا حارب اللّٰه ورسوله وسعى


1) . علىّ بن الحسن الميثمىّ - يب - صا.

2) . زيد - خ كا.

3) . ولٰكن - صا.

4) . وقتل - يب صا.

5) . المال - صا.

يكى از اين چهار تا را مستحقّ مى شود؟ ابواسحاق گويد: امام رضا عليه السلام به آن مرد فرمود: چهار كار است و تو در برابر چهار تا، چهار تا را بگير. اگر با خدا و رسولش بجنگد و اقدام به فساد در زمين كند و بكشد، كشته مى شود و اگر بكشد و مال ببرد، كشته و به دار آويخته مى شود و اگر مال ببرد ولى نكشد، دست و پايش به عكس يكديگر بريده مى شود و اگر با خدا و رسولش بجنگد و اقدام به فساد در زمين كند ولى نكشد و مالى نبرد، از سرزمين خود تبعيد مى شود. آن مرد به امام گفت: فدايت شوم! حدّ و حدود تبعيد چيست‌؟ حضرت فرمود: از شهرى كه در آن، آن كار را انجام داده به شهر ديگرى تبعيد مى شود. سپس براى مردم آن شهرها نامه مى نويسند تا در آن شهر اعلام شود كه اين فرد تبعيد شده است، با او هم غذا نشويد و با او ننوشيد و با او ازدواج نكنيد و اگر از آن شهر به شهر ديگرى رفت، باز همين مضمون را براى آنان نيز مى نويسند و اين كار يك سال با او انجام مى شود؛ چرا كه پس از يك سال در حال ذلت و خوارى توبه مى كند. آن مرد به امام گفت: فدايت شوم! اگر به سرزمين شرك برود و در آنجا وارد شود؟ حضرت فرمود: اگر بخواهد به سرزمين شرك وارد شود، گردنش زده مى شود.»

1779-47028-(14) در روايت ابواسحاق مداينى از امام ابوالحسن الرضا عليه السلام آمده است: «پرسيدم: اگر متوجه سرزمين شرك و داخل آن سرزمين مى شود؟ حضرت فرمود: با اهل آن سرزمين جنگ مى شود.»

1780-47029-(15) عبيدة بن بشير خثعمى گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ راهزن پرسيدم و گفتم: مردم مى گويند كه امام دربارۀ او اختيار دارد؛ هرگونه كه بخواهد، انجام مى دهد. حضرت فرمود: نه اين كه هر كارى كه بخواهد، بكند بلكه به اندازۀ جنايت هاى شان با آنان رفتار مى كند. آن گاه حضرت فرمود: هر كس كه راه را ببندد و بكشد و مال ببرد، دست و پايش بريده و به دار آويخته مى شود و هر كس كه راه را ببندد و بكشد ولى مالى نگيرد، كشته مى شود و هر كس كه راه را ببندد و مال ببرد و نكشد، دست و پايش خلاف يكديگر بريده مى شود و هر كس كه راه را ببندد و مالى نگيرد و نكشد، از آن سرزمين تبعيد مى شود.»

1781-47030-(16) عبيد الله بن اسحاق مداينى از امام ابوالحسن الرضا عليه السلام دربارۀ فرمودۀ خداوند عز و جل كه: تنها كيفر آنان كه با خدا و پيامبرش به جنگ بر مى خيزند و اقدام به فساد در روى زمين مى كنند، اين است كه اعدام شوند...، سؤال كرد: «چه كارى اگر انجام دهد، يكى از اين چهار تا را مستوجب مى شود؟

فى الأرض فساداً فَقَتَل قُتِل به وإن قَتل وأخذ المال قُتِل وصُلب وإن أخذ المال ولم يقتل قُطعت يده ورجله من خلاف وإن شَهَر السّيف فحارب اللّٰه ورسوله وسعى فى الأرض فساداً ولم يقتل ولم يأخذ المال يُنفى(1)من الأرض.

قلت كيفى يُنفى وما حدّ نفيه قال يُنفى من المصر الّذى فعل فيه ما فعل إلى مصر غيره ويكتب إلى أهل ذٰلك المصر أنّه(2)منفىّ فلا تجالسوه ولا تبايعوه ولا تناكحوه ولا تؤاكلوه ولا تشاربوه فيفعل ذٰلك به سنة فإن خرج من ذٰلك المصر إلى غيره كتب إليهم بمثل ذٰلك حتّى تتمّ السّنة.

قلت فإن توجّه إلى أرض الشّرك ليد خلقها قال إن توجّه إلى أرض الشّرك ليدخلها قوتل أهلها.. (إنّما يقاتل أهلها إذا أرادوا استلحاقه إلى أنفسهم وأبوا أن يسلّموه إلى المسلمين ليقتلوه وهٰذا معنىٰ قوله قوتل أهلها - وافى).

كافى 247/7: علىّ عن محمّد بن عيسى عن تهذيب 133/10: يونس عن محمّد بن سليمان عن عبيد اللّٰه بن إسحاق(3)عن أبى الحسن عليه السلام مثله(4)إلّاأنّه قال: فى آخره(5)يفعل (به - كا) ذٰلك سنة فإنّه سيتوب قبل ذٰلك وهو صاغر قال: قلت فإن أمّ أرض الشّرك يدخلها قال يقتل.

1782-47031-(17) تهذيب 131/10: استبصار 256/4: محمّد بن علىّ بن محبوب عن أحمد بن محمّد عن جعفر بن محمّد بن عبيد اللّٰه عن محمّد بن سليمان الدّيلمىّ عن عبيد اللّٰه المدائنىّ عن أبى عبد اللّٰه عليه السلام قال: قلت له جعلت فداك أخبرنى عن قول اللّٰه عز و جل «إِنَّمٰا جَزٰاءُ اَلَّذِينَ يُحٰارِبُونَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي اَلْأَرْضِ فَسٰاداً أَنْ يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلاٰفٍ أَوْ يُنْفَوْا مِنَ اَلْأَرْضِ‌...» قال فعقد بيده ثمّ قال يا أبا عبد اللّٰه خذها أربعاً بأربع ثمّ قال إذا حارب اللّٰه ورسوله وسعى فى الأرض فساداً فَقَتَل قُتِل وإن قَتَل وأخذ المال قُتِل و صُلب و إن أخذ المال ولم يقتل قُطعت يده ورجله من خلاف وإن حارب اللّٰه (ورسوله - صا) وسعى فى الأرض فساداً ولم يقتل ولم يأخذ (من - يب المال نُفى فى(6)الأرض قال


1) . نفى - يب.

2) . بأنّه - يب.

3) . عبد اللّٰه بن إسحاق - يب.

4) . هٰكذا فى يب وكا.

5) . وزاد فيه - يب.

6) . من - صا.

حضرت فرمود: اگر با خدا و پيامبرش بجنگد و در زمين اقدام به فساد كند و بكشد، در برابر آن كشته مى شود و اگر بكشد و مالى بگيرد، كشته و به دار آويخته مى شود و اگر مال بگيرد ولى نكشد، دست و پايش خلاف يكديگر بريده مى شود و اگر شمشير بكشد و با خدا و پيامبرش بجنگد و در زمين فساد كند و نكشد و مالى نگيرد، از آن سرزمين تبعيد مى شود. پرسيدم: چگونه تبعيد مى شود و حدّ تبعيد او چيست‌؟ حضرت فرمود: از آن شهرى كه آن كار را در آن انجام داده است به شهر ديگرى تبعيد مى شود و براى مردم آن شهر مى نويسند كه اين شخص تبعيد شده است؛ با او مجالست و معامله و ازدواج نكنيد و با او نخوريد و با او نياشاميد و يك سال اين كار با او مى شود. پس از آن، اگر از آن شهر به شهر ديگرى برود، براى آنان نيز مانند اين، نوشته مى شود تا آن كه يك سال تمام شود.

پرسيدم: اگر به سوى سرزمين شرك برود تا بدان در آيد؟ حضرت فرمود: اگر متوجه سرزمين شرك شود تا به سرزمين شرك درآيد، با اهل آن مى جنگند.»

در كافى آمده است: «اين جنگيدن تنها در صورتى است كه مردم سرزمين شرك بخواهند او را به خويش پناه دهند و امتناع كنند از اين كه او را به مسلمانان تحويل دهند تا او را بكشند و اين است معناى اين فرموده كه: با اهل سرزمين شرك مى جنگند.»

1782-47031-(17) عبيد الله مداينى گويد: «به امام صادق عليه السلام گفتم: دربارۀ فرمودۀ خداوند عز و جل: كيفر آنان كه با خدا و پيامبرش به جنگ بر مى خيزند و اقدام به فساد در روى زمين مى كنند، فقط اين است كه اعدام شوند يا به دار آويخته شوند يا دست و پاى آنان خلاف يكديگر بريده شود؛ يا از سرزمين خود تبعيد شوند، برايم بگوييد.

عبيدالله مداينى گويد: حضرت با دست و انگشتان خود با اشاره شمرد. آن گاه فرمود: اى ابو عبدالله، چهار تا در برابر چهار تا. سپس فرمود: اگر با خدا و رسولش جنگيده و اقدام به فساد در روى زمين كرده و كشته است كشته مى شود و اگر كشته و مال را برده، كشته به دار آويخته مى شود و اگر مال برده ولى نكشته، دست و پايش خلاف يكديگر بريده مى شود و اگر با خدا و رسولش جنگيده و اقدام به فساد در روى زمين كرده ولى نكشته و مالى نبرده، از آن سرزمين تبعيد مى شود.

عبيد الله مداينى گويد: از امام پرسيدم: حدّ و حدود تبعيد چيست‌؟ حضرت فرمود: يك سال از آن سرزمينى كه در آن، اين كار را انجام داده به سرزمين ديگر تبعيد مى شود. آن گاه به آن شهر نامه مى نويسند كه:

قلت وما حدّ نفيه قال سنة يُنفى من الأرض الّتى فعل فيها إلى غيرها ثمّ يكتب إلى ذٰلك المصر بأنّه منفىّ فلا تؤاكلوه ولا تشاربوه ولا تناكحوه حتّى يخرج إلى غيره فيكتب إليهم أيضاً بمثل ذٰلك فلا يزال هٰذه حاله سنة فإذا فعل به ذٰلك تاب وهو صاغر.

1783-47032-(18) كافى 246/7: علىّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى عن تهذيب 133/10:

يونس عن يحيى الحلبىّ عن بريد بن معاوية قال: سأل رجل أبا عبد اللّٰه عليه السلام عن قوله اللّٰه عز و جل:

«إِنَّمٰا جَزٰاءُ اَلَّذِينَ يُحٰارِبُونَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ‌...» قال ذٰلك إلى الإمام يفعل به ما يشاء قتل فمفوّض ذٰلك إليه قال لا ولٰكن نحو(1)الجناية. تفسير العيّاشى 315/(1): عن بريد بن معاوية العجلىّ قال: سأل رجل أبا عبد اللّٰه عليه السلام (و ذكر نحوه إلّاأنّ فيه قلت ذٰلك مفوّض إلى الإمام قال لا يحقّ الجناية).

1784-47033-(19) كافى 245/7: علىّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبى عمير عن جميل بن درّاج قال:

سألت أبا عبد اللّٰه عليه السلام عن قول اللّٰه عز و جل «إِنَّمٰا جَزٰاءُ اَلَّذِينَ يُحٰارِبُونَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي اَلْأَرْضِ فَسٰاداً أَنْ يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلاٰفٍ‌...» إلى آخر الآية فقلت أىّ شىء عليهم من هٰذه الحدود الّتى سمّى اللّٰه عز و جل قال ذٰلك إلى الإمام إن شاء قطع وإن شاء صلب وإن شاء نفى وإن شاء قتل قلت النّفى إلى أين قال ينفى من مصر إلى مصر آخر وقال إنّ عليّاً عليه السلام نفى رجلين من الكوفة إلى البصرة. تفسير العيّاشىّ 316/1: عن جميل بن درّاج نحوه. المقنع 15(2): وسئل أبو عبد اللّٰه عليه السلام (و ذكر نحوه). الّا أنّه أسقط قوله (إن شاء قطع).

1785-47034-(20) كافى 248/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 135/10: سهل بن زياد عن أحمد بن محمّد ابن أبى نصر عن داود الطّائىّ عن رجل من أصحابنا عن أبى عبد اللّٰه عليه السلام قال: سألته عن المحارب فقلت(2) له إنّ أصحابنا يقولون إنّ الإمام مخيّر فيه إن شاء قطع وإن شاء صلب وإن شاء قتل فقال (لا - كا) إنّ هٰذه أشياء محدودة فى كتاب اللّٰه عز و جل فإذا ما هو قتل وأخذ (المال - يب) قُتل وصُلب وإذا قَتَل ولم يأخذ قُتل وإذا أخذ ولم يقتل قُطع وإذا(3)هو فرّ ولم يُقدر عليه ثمّ اُخذ قُطع إلّاأن يتوب فإن تاب لم يُقطع.


1) . بحقّ - يب.

2) . وقلت - يب.

3) . وإن - يب.

اين فرد تبعيد شده است؛ با او هم غذا نشويد و با او نوشيدنى ننوشيد و با او ازدواج نكنيد، تا از آن شهر به شهر ديگرى برود. باز براى آنان همين مفاد نوشته مى شود و او يك سال چنين خواهد بود و آن زمان كه اين گونه با او رفتار شود، با خوارى توبه مى كند.»

1783-47032-(18) بريد بن معاويه گويد: «مردى از امام صادق عليه السلام دربارۀ فرمودۀ خداوند عز و جل: تنها كيفر آنان كه با خدا و رسولش به جنگ بر مى خيزند، پرسيد. حضرت فرمود: آن در اختيار امام است؛ هر چه بخواهد با او مى كند. پرسيدم: پس اين به امام واگذار شده است‌؟ حضرت فرمود: نه، ولى نحوۀ جنايت (بايد امام ببيند كه او چه كرده است).»

1784-47033-(19) جميل بن درّاج گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ فرمودۀ خداوند عز و جل: كيفر آنان كه با خدا و پيامبرش به جنگ بر مى خيزند و اقدام به فساد در روى زمين مى كنند، فقط اين است كه اعدام شوند؛ يا به دار آويخته شوند يا دست و پاى آنان خلاف يكديگر بريده شود...، پرسيدم و گفتم: كدام يك از اين حدودى كه خداوند نام برده، بر آنان است‌؟ حضرت فرمود: آن در اختيار امام است؛ اگر بخواهد، قطع مى كند و اگر بخواهد، به دار مى آويزد و اگر بخواهد، تبعيد مى كند و اگر بخواهد، مى كشد. پرسيدم:

به كجا تبعيد مى كند؟ حضرت فرمود: از شهرى به شهر ديگر تبعيد مى كند و حضرت فرمود:

امير المؤمنين عليه السلام دو نفر را از كوفه به بصره تبعيد كرد.»

1785-47034-(20) روايت گر شيعى گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ محارب پرسيدم و گفتم كه اصحاب ما مى گويند: امام دربارۀ محارب اختيار دارد؛ اگر بخواهد، مى بُرد، اگر بخواهد، به دار مى آويزد و اگر بخواهد، مى كشد. حضرت فرمود: نه، اين چيزها در كتاب خدا مشخص و معين است؛ لذا اگر او كشته و مال را برده، كشته و به دار آويخته مى شود و اگر كشته ولى نبرده، كشته مى شود و اگر برده ولى نكشته، دستش بريده مى شود و اگر فرار كرده و دسترسى به او نيست سپس دستگير شده است، دستش قطع مى شود؛ مگر اين كه توبه كند كه اگر توبه كند، دستش بريده نمى شود.»

1786-47035-(21) تفسير العيّاشىّ 315/1: عن سماعة بن مهران عن أبى عبد اللّٰه عليه السلام فى قول اللّٰه «إِنَّمٰا جَزٰاءُ اَلَّذِينَ يُحٰارِبُونَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ‌...» قال الإمام فى الحكم فيهم بالخيار إن شاء قتل وإن شاء صلب وإن شاء قطع وإن شاء نفى من الأرض.

1787-47036-(22) تهذيب 37/10 و 153: أحمد بن محمّد عن الحسين (بن سعيد - يب 37) عن الحسن عن زرعة عن سماعة عن أبى بصير قال: سألته عن الإنفاء من الأرض كيف هو قال ينفى من بلاد الإسلام كلّها فإن قدر عليه فى شىء من أرض الإسلام قُتل ولا أمان له حتّى يلحق بأرض الشّرك.

1788-47037-(23) نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 147: عن أبى بصير عنه عليه السلام قال: سألته عن قول اللّٰه تعالى «إِنَّمٰا جَزٰاءُ اَلَّذِينَ يُحٰارِبُونَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي اَلْأَرْضِ فَسٰاداً أَنْ يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلاٰفٍ أَوْ يُنْفَوْا مِنَ اَلْأَرْضِ‌...» قال ذٰلك إلى الإمام أيّما شاء فعل وسألته عن النّفى قال ينفى من أرض الإسلام كلّها فإن وجد فى شىء من أرض الإسلام قُتِل ولا أمان له حتّى يلحق بأرض الشّرك.

1789-47038-(24) دعائم الإسلام 477/2: عن جعفر بن محمّد عليهما السلام أنّه سئل عن نفى المحارب فقال ينفى من مصر إلى مصر إنّ عليّاً عليه السلام نفى رجلين من الكوفة إلى غيرها.

1790-47039-(25) كافى 246/7: تهذيب 134/10: علىّ (بن إبراهيم - كا) عن أبيه عن حنّان عن أبى عبد اللّٰه عليه السلام فى قول اللّٰه عز و جل «إِنَّمٰا جَزٰاءُ اَلَّذِينَ يُحٰارِبُونَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ...» إلى آخر الآية قال لا يُبايَعُ ولا يُؤوىٰ (ولا يطعم - يب) ولا يتصدّق عليه.

1791-47040-(26) تفسير العيّاشى 316/1: عن زرارة عن أحدهما عليهما السلام فى قوله «إِنَّمٰا جَزٰاءُ اَلَّذِينَ يُحٰارِبُونَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي اَلْأَرْضِ فَسٰاداً أَنْ يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا...» الآية قال لا يبايع ولا يؤتى بطعام ولا يتصدّق عليه.

1792-47041-(27) كافى 247/7: علىّ بن إبراهيم عن أبيه عن محمّد بن حفض عن عبد اللّٰه بن طلحة عن أبى عبد اللّٰه عليه السلام فى قول اللّٰه عز و جل «إِنَّمٰا جَزٰاءُ اَلَّذِينَ يُحٰارِبُونَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي اَلْأَرْضِ فَسٰاداً أَنْ يُقَتَّلُوا...» الآية هٰذا نفى المحاربة غير هٰذا النّفى قال يحك عليه الحاكم بقدر ما عمل وينفى ويحمل فى البحر ثمّ يقذف به لو كان النّفى من بلد إلى بلد كأن

1786-47035-(21) سماعة بن مهران گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ فرمودۀ خدا: تنها كيفر آنان كه با خدا و پيامبرش به جنگ بر مى خيزند، روايت كرده كه حضرت فرمود: امام دربارۀ حكم اينان مختار است. اگر خواست، مى كشد، اگر خواست، به دار مى آويزد، اگر خواست، مى برد و اگر خواست، از آن سرزمين تبعيد مى كند.»

1787-47036-(22) ابوبصير گويد: «از او [امام معصوم عليه السلام] دربارۀ تبعيد از آن سرزمين پرسيدم كه: اين تبعيد چگونه است‌؟ حضرت فرمود: از همۀ شهرهاى اسلامى تبعيد مى شود؛ لذا اگر در جايى از سرزمين اسلام به او دست يابند، كشته مى شود و هيچ امنيتى ندارد تا آن كه به سرزمين شرك پناه برد.»

1788-47037-(23) ابوبصير گويد: «از امام عليه السلام دربارۀ فرمودۀ خداوند عز و جل: كيفر آنان كه با خدا و پيامبرش به جنگ بر مى خيزند و اقدام به فساد در روى زمين مى كنند، فقط اين است كه اعدام شوند يا به دار آويخته شوند يا دست و پاى آنان خلاف يكديگر بريده شود يا از سرزمين خود تبعيد شوند، پرسيدم. حضرت فرمود: آن، بستگى به نظر امام دارد؛ هر چه بخواهد، مى كند و باز از حضرت دربارۀ تبعيد پرسيدم.

حضرت فرمود: از همۀ سرزمين هاى اسلامى تبعيد مى شود؛ لذا اگر در جايى از سرزمين اسلامى او را بيابند، كشته مى شود و امنيتى ندارد تا آن كه به سرزمين شرك برود.»

1789-47038-(24) از امام جعفر صادق عليه السلام دربارۀ تبعيد محارب سؤال شد. حضرت فرمود: «از شهرى به شهرى تبعيد مى شود. امير المؤمنين على عليه السلام دو نفر را از كوفه به شهر ديگرى تبعيد كرد.»

1790-47039-(25) امام صادق عليه السلام دربارۀ فرمودۀ خداوند عز و جل: تنها كيفر آنان كه با خدا و پيامبرش به جنگ بر مى خيزند... فرمود: «با او معامله نمى شود و او پناه داده نمى شود و اطعام نمى شود و صدقه به او نمى دهند.»

1791-47040-(26) زراره از امام باقر يا امام صادق عليه السلام دربارۀ فرمودۀ خداوند كه: كيفر آنان كه با خدا و پيامبرش به جنگ بر مى خيزند و اقدام به فساد در روى زمين مى كنند، فقط اين است كه اعدام مى شوند يا به دار آويخته مى شوند روايت كرده است كه فرمود: «با او معامله نمى شود، غذايى به او نمى دهند و صدقه هم به او داده نمى شود.»

1792-47041-(27) امام صادق عليه السلام دربارۀ فرمودۀ خداوند عز و جل: كيفر آنان كه با خدا و پيامبرش به جنگ بر مى خيزند و اقدام به فساد در روى زمين مى كنند، فقط اين است كه اعدام شوند...، بيان داشت: «اين تبعيد براى جنگ با خدا و رسولش غير از آن تبعيد است. حضرت فرمود: حاكم به اندازۀ كارى كه اين فرد كرده، عليه او به تبعيد حكم مى كند و آن گاه او را به دريا مى افكنند ولى اگر تبعيد تنها اخراج از

يكون إخراجه من بلد إلى بلد آخر عدل القتل والصّلب والقطع ولٰكن يكون حدّاً يوافق القطع والصّلب.

الإرجاعات

وتقدّم فى أحاديث باب (84) حكم القتال مع اللّصّ وقطّاع الطّريق والدّفاع عن النّفس من أبواب جهاد العدوّ (ج 16) ما يدلّ على ذٰلك وعلى انّ اللّصّ محارب فراجع. ويأتى فى باب (23) أنّ من دخل دار غيره للقتل أو الفجور من أبواب القتل والقصاص (ج 31) وباب (24) أنّ اللّصّ إذا دخل على الحبلىٰ فوقع عليها وقتل ما فى بطنها فقتلته المرأة فليس عليها شىء ما يناسب ذٰلك.

(2) باب أنّ المرتدّ عن فطرة دمه مباح فى تلك الحال وذكر جملة من أحكامه

اشاره

1793-47042-(1)غيبة النّعمانىّ 129: حدّثنا أبو العبّاس أحمد بن محمّد بن سعيد بن عقدة قال حدّثنا محمّد بن المفضّل بن إبراهيم الأشعرىّ و سعدان بن إسحاق بن سعيد وأحمد بن الحسين بن عبد الملك ومحمّد بن أحمد بن الحسن القطوانىّ قالوا جميعاً حدّثنا الحسن بن محبوب الزّرّاد عن أبى أيّوب الخزّاز عن محمّد بن مسلم عن أبى جعفر عليه السلام قال: قلت له أ رأيت من جحد إمامتكم ما حاله فقال من جحد إماماً من اللّٰه وبرىء منه ومن دينه فهو كافر مرتدّ عن الاسلام لأنّ الإمام من اللّٰه ودينه [من] دين اللّٰه ومن برىء من دين اللّٰه فدمه مباح فى تلك الحال إلّاأن يرجع أو يتوب إلى اللّٰه تعالى ممّا قال.

1794-47043-(2)كافى 258/7: عدّة من أصحابنا عن سهل بن زياد وعلىّ ابن إبراهيم عن أبيه ومحمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد جميعاً تهذيب 136/10: استبصار 253/4: سهل بن زياد وعن أحمد بن محمّد(1) جميعاً عن ابن محبوب عن فقيه 89/3: هشام بن سالم عن عمّار السّاباطىّ (قال - فقيه) قال سمعت أبا عبد اللّٰه عليه السلام يقول كلّ مسلم بين مسلمين ارتدّ(2) عن الإسلام وجحد محمّداً صلى الله عليه و آله نبوّته وكذّبه فإنّ دمه مباح لكلّ من سمع ذٰلك منه وامرأته


1) . وأحمد جميعاً - صا.

2) . يرتدّ - صا.

شهرى به شهرى بود، مثل اين بود كه از شهرى بيرون كردن و به شهرى ديگر درآوردن، به اندازۀ كشتن و به دار آويختن و بريدن بود ولى اين تبعيد حدّى است كه به اندازۀ بريدن اعضا و به دار آويختن است (1)

ارجاعات

گذشت:

در روايات باب هشتاد و چهار از ابواب جهاد با دشمن، به رواياتى كه بر اين مفاد دلالت دارد كه سارق، محارب است مراجعه كنيد.

مى آيد:

در باب بيست و سه از ابواب قتل و قصاص و باب بيست و چهار، مناسب اين باب.

باب 2 حكم مرتد فطرى

1793-47042-(1) محمد بن مسلم گويد: «به امام باقر عليه السلام گفتم: نظر شما دربارۀ كسى كه امامت شما را منكر است، چگونه است‌؟ حضرت فرمود: كسى كه امامى را كه از ناحيۀ خداوند معين شده است، انكار كند و از او و دينش بيزارى جويد، او كافر و از اسلام برگشته است. چون امام از سوى خدا و دين او، دين خداست و هر كس كه از دين خدا بيزارى جويد، خونش در آن حال مباح است؛ مگر اين كه بازگردد يا به سوى خداوند از گفته اش توبه كند.»

1794-47043-(2) عمار ساباطى گويد: «از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: هر مسلمانى كه در ميان مسلمانان باشد و از اسلام برگردد و حضرت محمد صلى الله عليه و آله و نبوت او را انكار و تكذيب نمايد، خون او براى هر كس كه اين انكار را از او بشنود، مباح است و همسرش در همان روز [ارتداد] از او جدا مى شود؛ لذا نبايد همسرش به او نزديك شود و اموالش بر ورثه تقسيم مى شود و همسرش عدّۀ زنى را مى گيرد كه شوهرش مرده است و امام بايد اگر او را نزدش آوردند، بكشد و توبه اش ندهد.»


1) - آيه اشاره مى كند كه تبعيدى كه در محارب است، تبعيد ويژه اى است كه او را به دريا پرتاب مى كنند. امام مى گويد: اگر تبعيد معمولى بود، در رديف كشتن، به دار آويختن و بريدن دست و پا قرار نمى گرفت - م

باينة منه (يوم ارتدّ - كا - يب - صا) فلا تقربه ويقسّم ماله على ورثته وتعتدّ امرأته (بعد - كا) عدّة المتوفّى عنها زوجها وعلى الإمام أن يقتله (إن أتى به - فقيه) ولا يستتيبه. المقنع 162:

و اعلم أنّ كلّ مسلم ابن مسلم إذا ارتدّ عن الإسلام (و ذكر نحوه).

1795-47044-(1)كافى 256/7: علىّ بن إبراهيم عن أبيه و عدّة من أصحابنا عن تهذيب 136/10:

استبصار 252/4: سهل بن زياد (جميعاً - كا) عن (الحسن - صا) ابن محبوب عن العلاء بن رزين عن محمّد بن مسلم قال: سألت أبا جعفر عليه السلام عن المرتدّ فقال من رغب عن الإسلام وكفر بما أنزل (اللّٰه - كا - صا) على محمّد صلى الله عليه و آله بعد إسلامه فلا توبة له وقد وجب قتله وبانت منه امرأته ويقسّم ما ترك(2)على ولده.

1796-47045-(3)كافى 256/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 137/10: استبصار 253/4: أحمد بن محمّد عن علىّ بن الحكم عن فقيه 91/3: موسى بن بكر عن الفضيل (بن يسار - كا - يب - صا) عن أبى عبد اللّٰه عليه السلام أنّ رجلاً من المسلمين تنصّر فأتى به أمير المؤمنين عليه السلام فاستتابه فأبى عليه فقبض على شعره ثمّ قال طئوا (يا - كا) عباد اللّٰه فوطىء حتّى مات.

1797-47046-(4)دعائم الإسلام 480/2: عن علىّ عليه السلام أنّه اُتى بمستورد العجلىّ و قد قيل له إنّه قد تنصّرو علّق صليباً فى عنقه فقال له قبل أن يسأله وقبل أن يشهد عليه ويحكم يا مستورد إنّه قد رفع إلىّ أنّك قد تنصّرت فلعلّك أردت أن تنزوّج نصرانيّة فنحن نزوّجك أياها قال قدّوس قدّوس (قال - ك) فلعلّك ورثت ميراثاً من نصرانىّ فظننت أن(5)لا نورّثك فنحن نورّثك لأنّا نرثهم ولا يرثوننا قال قدّوس قال فهل تنصّرت كما قيل فقال نعم تنصّرت ثمّ قال الثّانية تنصّرت فقال نعم تنصّرت قال(3) علىّ عليه السلام اللّٰه أكبر فقال مستورد المسيح أكبر فأخذ (علىّ عليه السلام - خ) بمجامع ثيابه فكبّه(4) لوجهه وقال طئوا(5) عباد اللّٰه فوطئوه بأقدامهم حتّى مات.

1798-47047-(6)كافى 257/7: تهذيب 138/10: استبصار 254/4: محمّد بن يحيى عن العمركىّ بن علىّ النّيسابورىّ عن علىّ بن جعفر عن أخيه أبى الحسن عليه السلام قال: سألته عن مسلم تنصّر(6) قال يقتل ولا يستتاب قلت فنصرانىّ أسلم ثمّ ارتدّ عن الإسلام قال يستتاب فإن رجع وإلّا قتل.


1) . فقال - خ.

2) . ما تركه - صا.

3) . فأكبّه - ك.

4) . فقال طؤوه - ك.

5) . أنّا - ك.

6) . إرتدّ - صا.

1795-47044-(3) محمد بن مسلم گويد: «از امام باقر عليه السلام دربارۀ مرتد پرسيدم. حضرت فرمود: هر كس كه از اسلام رو گرداند و آنچه خداوند بر حضرت محمد صلى الله عليه و آله پس از پذيرش آن نازل فرموده است انكار كند، او توبه ندارد و بايد او را كشت و همسرش از او جدا مى شود و آنچه از او باقيمانده است، بر فرزندانش تقسيم مى شود.»

1796-47045-(4) امام صادق عليه السلام فرمود: «مردى از مسلمانان، مسيحى شد. او را نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند.

حضرت او را توبه داد ولى او نپذيرفت. پس از آن حضرت موى او را گرفت. سپس فرمود: اى بندگان خدا، او را لگد مال كنيد. او لگد مال شد تا آن كه مُرد.»

1797-47046-(5) مستورد عجلى را نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. به حضرت گفته شده بود كه اين فرد، مسيحى شده و صليبى در گردن خود آويخته است. حضرت پيش از آن كه از وى بپرسد و پيش از آن كه شاهدان عليه وى شهادت دهند، به او گفت: اى مستورد، به من رسيده كه تو مسيحى شده اى؛ شايد مى خواهى با زن مسيحى ازدواج كنى. ما او را به همسرى تو در مى آوريم. او گفت: قدّوسٌ‌! قدّوسٌ‌! (1).

حضرت فرمود: شايد ارثى از يك مسيحى به تو رسيده است و مى پندارى كه ما اين ارث را به تو نمى دهيم ولى ما به تو اين ارث را مى دهيم؛ چون ما از آنان ارث مى بريم ولى آنان از ما ارث نمى برند.

او گفت: قدّوسٌ‌! قدّوسٌ‌! حضرت فرمود: آيا اين گونه كه گفته شده، تو مسيحى شده اى‌؟ او گفت:

آرى، من مسيحى شده ام. براى بار دوم حضرت فرمود: تو مسيحى شده اى‌؟ او گفت: آرى، مسيحى شده ام. حضرت على عليه السلام فرمود: الله اكبر (خدا بزرگ تر است)! مستورد گفت: المسيح اكبر (مسيح بزرگ تر است)! پس از آن امير المؤمنين على عليه السلام يقۀ او را گرفت و او را به رو به زمين زد و فرمود: اى بندگان خدا، او را پايمال كنيد. مردم او را با قدم هاى شان لگدمال كردند تا آن كه مُرد.»

1798-47047-(6) على بن جعفر گويد: «از برادرم امام موسى بن جعفر عليه السلام دربارۀ مسلمانى كه مسيحى شده است، پرسيدم. حضرت فرمود: كشته مى شود و توبه داده نمى شود. پرسيدم: مرد مسيحى، مسلمان شده، سپس از اسلام برگشته است. حضرت فرمود: توبه داده مى شود؛ اگر بازگشت [كه هيچ]؛ وگرنه كشته مى شود.»


1) . منظور تقديس مسيح عليه السلام به سان خداوند است - م.

1799-47048-(7) تهذيب 139/10: استبصار 254/4: الحسين بن سعيد قال قرأت بخطّ رجل إلى أبى الحسن الرّضا عليه السلام رجل ولد على الإسلام ثمّ كفر وأشرك وخرج عن الإسلام هل يستتاب أو يقتل ولا يستتاب فكتب عليه السلام يقتل.

1800-47049-(8) الجعفريّات 128: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه عليه السلام أنّ عليّاً عليه السلام كان يستتيب الزّنادقة ولا يستتيب من ولد فى الإسلام ويقول إنّما نستتيب من دخل فى ديننا ثمّ رجع عنه أمّا من ولد فى الإسلام فلا نستتيبه.

1801-47050-(9) دعائم الإسلام 480/2: عن علىّ عليه السلام انّه كان يستتيب المرتدّ إذا أسلم ثمّ ارتدّ و يقول إنّما يستتاب من دخل ديناً ثمّ رجع عنه فأمّا من ولد فى الإسلام فإنّا نقتله و لا نستتيبه.

1802-47051-(10) دعائم الإسلام 398/1: عن علىّ عليه السلام أنّه أمر بقتل المرتدّ قال من ولد على الإسلام فبدّل دينه قتل ولم يستتب ومن كان على غير دين الإسلام فأسلم ثمّ ارتدّ يستتاب ثلاثة أيّام فإن تاب وإلّا قتل وإن كانت امرأة حبست حتّى تموت أو تتوب.

1803-47052-(11) دعائم الإسلام 480/2: روينا عن رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله أنّه قال: من بدّل دينه فاقتلوه.

1804-47053-(12) تهذيب 143/10: محمّد بن علىّ بن محبوب عن أيّوب بن نوح عن الحسن بن علىّ بن فضّال عن أبان عمّن ذكره عن أبى عبد اللّٰه عليه السلام: فى الرّجل يموت مرتدّاً عن الإسلام وله أولاد ومال فقال ماله لولده المسلمين. فقيه 92/3: وروى ابن فضّال عن أبان أنّ أبا عبد اللّٰه عليه السلام قال: فى الرّجل (و ذكر مثله).

1805-47054-(13) كافى 181/4: علىّ بن محمّد عن عبد اللّٰه بن إسحاق عن الحسن بن علىّ بن سليمان عن محمّد بن عمران عن أبى عبد اللّٰه عليه السلام قال اُتى أمير المؤمنين صلوات اللّٰه عليه وهو جالس فى المسجد بالكوفة بقوم وجدوهم يأكلون بالنّهار فى شهر رمضان فقال لهم أمير المؤمنين عليه السلام أكلتم وأنتم مفطرون قالوا نعم قال يهود أنتم قالوا لا قال فنصارىٰ قالوا لا قال فعلى أىّ شىء من هٰذه الأديان مخالفين للإسلام قالوا بل مسلمون قال أفَسَفَرٌ أنتم قالوا لا قال فيكم علّة استوجبتم الإفطار لانشعر بها فإنّكم أبصر بأنفسكم لأنّ اللّٰه عز و جل يقول:

«» قالوا بل أصبحنا ما بنا علّة.

1799-47048-(7) حسين بن سعيد گويد: «به خط فردى كه براى امام ابوالحسن الرضا عليه السلام نوشته بود، خواندم:

مردى مسلمان متولد شده است. پس از آن كفر ورزيد و مشرك شد و از اسلام بيرون رفت؛ آيا توبه داده مى شود يا آن كه كشته مى شود و توبه داده نمى شود؟ حضرت مرقوم فرموده بود: كشته مى شود.»

1800-47049-(8) پيوسته امير المؤمنين على عليه السلام ملحدان و بى دينان را توبه مى داد ولى كسى را كه در اسلام متولد شده، توبه نمى داد و مى فرمود: «تنها كسى را كه در دين ما آمده و پس از آن بازگشت كرده است، توبه مى دهيم اما كسى كه در اسلام به دنيا آمده، او را توبه نمى دهيم.»

1801-47050-(9) پيوسته امير المؤمنين على عليه السلام مرتد را توبه مى داد؛ در صورتى كه اسلام آورده و پس از آن مرتد شده باشد و مى فرمود: «تنها كسى توبه داده مى شود كه به دينى در آمده و سپس از آن باز گشته است ولى آن كس كه در اسلام متولد شده است، او را مى كشيم و توبه نمى دهيم.»

1802-47051-(10) امير المؤمنين عليه السلام دستور كشتن مرتد را صادر فرمود. حضرت فرمود: «هر كس كه در اسلام متولد شده است و دينش را تغيير داده، كشته مى شود و او را توبه نمى دهند ولى كسى كه در دينى جز اسلام بوده، آن گاه اسلام آورده و پس از آن مرتد شده است، سه روز توبه داده مى شود؛ پس اگر توبه كرد [كه هيچ]؛ وگرنه كشته مى شود و اگر زن است، زندانى مى شود تا آن كه بميرد يا توبه كند.»

1803-47052-(11) از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت شده كه فرمود: «هر كس دينش را تغيير دهد، او را بكشيد.»

1804-47053-(12) امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه با ارتداد از اسلام مى ميرد و فرزندان و اموالى دارد، فرمود:

«اموالش براى فرزندان مسلمان اوست.»

1805-47054-(13) امام صادق عليه السلام فرمود: «در حالى كه امير المؤمنين عليه السلام در شهر كوفه در مسجد نشسته بود، گروهى را كه در روز ماه مبارك رمضان روزه خورى مى كردند، نزد حضرت آوردند. امير المؤمنين عليه السلام به آنان فرمود: شما خورده ايد، در حالى كه روزه نبوديد؟ گفتند: آرى. حضرت فرمود: شما يهودى هستيد؟ گفتند: نه. حضرت فرمود: پس مسيحى هستيد؟ گفتند: نه. حضرت فرمود: پس شما در كدام يك از اديان با اسلام مخالفت مى ورزيد؟ گفتند: ما مسلمان هستيم. حضرت فرمود: آيا شما مسافريد؟ گفتند:

نه. حضرت فرمود: آيا مرضى در شماست كه ما نمى دانيم و افطار كردن بر شما لازم شده است‌؟ چرا كه شما با خويشتن آشنا تريد؛ چون خداوند عز و جل مى گويد: بلكه انسان بر خودش بيناست. گفتند: بلكه ما صبح كرده ايم در حالى كه هيچ مرضى نداريم.

امام صادق عليه السلام فرمود: امير المؤمنين عليه السلام خنديد و سپس فرمود: شهادت مى دهيد كه جز الله خدايى نيست و محمد رسول خداست. گفتند: شهادت مى دهيم كه جز الله خدايى نيست ولى محمد را نمى شناسيم. حضرت فرمود: او رسول خداست. آنان گفتند: ما او را به رسالت نمى شناسيم. او مرد عربى بود كه مردم را به پيروى از خويش دعوت كرد. حضرت فرمود: بپذيريد وگرنه قطعا شما را مى كشم.

قال فضحك أمير المؤمنين صلوات اللّٰه عليه ثمّ قال تشهدون أن لا إله إلّااللّٰه وأنّ محمّداً رسول اللّٰه قالوا نشهد أن لا إله إلّااللّٰه ولا نعرف محمّداً قال فإنّه رسول اللّٰه قالوا لا نعرفه بذٰلك إنّما هو أعرابىّ دعا إلى نفسه فقال إن أقررتم وإلّا لأقتلنّكم قالوا وإن فعلت، فوكّل بهم شرطة الخميس وخرج بهم إلى الظَّهر ظَهر الكوفة وأمر أن يحفر حفرتين وحفر إحداهما إلى جنب الاُخرى ثمّ خرق فيما بينهما كوّة ضخمة شبه الخوخة(1).

فقال لهم إنّى واضعكم فى إحدى هٰذين القليبين(2)وأوقد فى الاُخرى النّار فأقتلكم بالدّخان قالوا وإن فعلت فإنّما تقضى هٰذا الحياة الدّنيا فوضعهم فى إحدى الجبّين وضعاً رفيقاً ثمّ أمر بالنّار فأوقدت فى الجبّ الآخر ثمّ جعل يناديهم مرّة بعد مرّة ما تقولون فيجيبونه اقض ما أنت قاضٍ حتّى ما توا قال ثمّ انصرف فسار بفعله الرّكبان(3)وتحدّث به النّاس فبينما هو ذات يوم فى المسجد إذ قدم عليه يهودىّ من أهل يثرب قد أقرّ له من فى يثرب من اليهود أنّه أعلمهم وكذٰلك كانت آباؤه من قبلُ قال وقدم على أمير المؤمنين صلوات اللّٰه عليه فى عدّة من أهل بيته فلمّا انتهوا إلى المسجد الأعظم بالكوفة أناخوا رواحلهم ثمّ وقفوا على باب المسجد وأرسلوا إلى أمير المؤمنين صلوات اللّٰه عليه أنّا قوم من اليهود قدمنا من الحجاز ولنا إليك حاجة فهل تخرج إلينا أم ندخل إليك قال فخرج إليهم وهو يقول سيد خلون ويستأنفون باليمين(4)فما حاجتكم فقال [له] عظيمهم يا ابن أبى طالب ما هٰذه البدعة الّتى أحدثت فى دين محمّد صلى الله عليه و آله فقال عليه السلام له وأيّة بدعة فقال له اليهودىّ زعم قوم من أهل الحجاز أنّك عمدت إلى قوم شهدوا أن لا إلٰه إلّااللّٰه ولم يقرّوا أنّ محمّداً رسوله فقتلتهم بالدّخان.

فقال له أمير المؤمنين صلوات اللّٰه عليه فنشدتك بالتّسع الآيات الّتى أنزلت على موسى عليه السلام بطور سيناء وبحقّ الكنايس الخمس القدس وبحقّ السّمت الدّيّان(5)هل تعلم أنّ‌


1) . الخوخة: كوّة تؤدّى الضّوء إلى البيت ومخترق ما بين كلّ دارين - مجمع.

2) . القليب: البثر.

3) . أى حمل الرّكبان والقوافل هٰذا الخبر إلى أطراف الأرض.

4) . أى يبتدون بأيمانهم البيعة أو يستأنفون الإسلام لليمين الّتى أقسم بها عليهم والأوّل أظهر وفى بعض النسخ [يتسابقون وفى بعضها يسابقون] وهما أظهر (آت).

5) . و أمّا السّمت فلعلّه كان فى لغتهم بمعنى الصّمد والسّمت فى لغتنا بمعنى الطّريق وهيئة أهل الخير وحسن النّحووقصد الشّىء ولا يناسب شىء منها هٰهنا إلّابتكلّف أو تقدير وقيل عبّر عن الإمام به. والدّيّان قيل هو القهّار وقيل هو الحاكم والقاضى (آت).

گفتند: هرچند ما را بكشى. پس از آن امير المؤمنين عليه السلام ماموران ويژه [شرطة الخميس] را بر آنان گمارد و آنان را به پشت كوفه برد و دستور داد دو چاله كنده شود - يكى در كنار ديگرى. آن گاه راهى را بين اين دو چاله شبيه پنجره شكافتند و به آنان فرمود: من شما را در يكى از اين دو چاه قرار مى دهم و در ديگرى آتش بر مى افروزم و شما را با دود آن مى كشم. گفتند: گرچه اين كار را بكنى، تو تنها اين زندگى دنيا را از بين مى برى. حضرت آنان را در يكى از دو چاه آهسته و نرم نهاد؛ پس از آن دستور آتش داد. آتش در چاه ديگر برافروخته شد. سپس حضرت شروع كرد و آنان را چند بار پشت سرهم صدا مى زد، مى فرمود: چه مى گوييد؟ آنان جواب مى دادند: هر كار كه مى خواهى، انجام بده. تا آن كه مردند. امام صادق عليه السلام فرمود: پس از آن حضرت بازگشت و قافله اى خبر را به اين سو و آن سو بردند و مردم براى يكديگر بازگو كردند و در حالى كه امام يك روز در مسجد بود، يك مرد يهودى از اهل مدينه [\يثرب] نزد حضرت آمد. اين يهودى كسى بود كه مجوس مدينه [\يثرب] او را دانشمندترين خودشان مى شناختند و پدران اين يهودى در گذشته نيز همين طور بودند.

امام صادق عليه السلام فرمود: اين يهودى به همراه عده اى از خاندان خويش نزد امير المؤمنين آمد و چون به مسجد اعظم كوفه رسيدند، شترهاى خود را خواباندند. سپس [كنار] در مسجد ايستادند و به امير المؤمنين عليه السلام پيام دادند كه ما گروهى يهودى هستيم كه از حجاز آمده ايم و با شما كارى داريم. آيا شما نزد ما بيرون مى آييد يا ما نزد شما داخل بياييم‌؟ امام صادق عليه السلام فرمود: امير المؤمنين عليه السلام در حالى كه مى فرمود: اينان به اسلام وارد مى شوند و با بيعت، اسلام شان را آغاز مى كنند، از مسجد بيرون آمد و نزد اينان رفت [و گفت]: كارتان چيست‌؟ بزرگ آنان به امير المؤمنين عليه السلام گفت: اى پسر ابوطالب، اين چه بدعتى است كه در دين محمد صلى الله عليه و آله ايجاد كردى‌؟ امير المؤمنين عليه السلام به او فرمود: چه بدعتى‌؟ يهودى به امير المؤمنين عليه السلام گفت: گروهى از حجازيان گفته اند كه: تو قصد گروهى را كرده اى كه شهادت به يگانگى خدا داده ولى به رسالت محمد اعتراف نكرده اند و آنان را با دود كشته اى!

امير المؤمنين عليه السلام به او فرمود: تو را به نُه آيه اى كه بر موسى عليه السلام در طور سينا نازل شد و به حقّ كنيسه هاى مقدّس پنجگانه و به حقّ سمت (1)ديّان سوگند مى دهم. آيا مى دانى كه پس از وفات حضرت موسى عليه السلام گروهى را كه شهادت به يگانگى خدا داده بودند ولى اقرار به رسالت موسى نكرده بودند نزد يوشع بن نون آوردند و ايشان آنان را همين گونه كشت‌؟ يهودى به امير المؤمنين عليه السلام گفت:

آرى، من گواهى مى دهم تو ناموس موسى هستى [\صاحب سرّ موسى و آشنا با علوم و اسرار موسى].


1) . سمت در اينجا اسم، لقب و يا صفتى براى خداوند است، ولى به چه معنى است نمى دانيم و معانى سمت در لغت با استعمال آن در اينجاناسازگار است.

يوشع بن نون أتى بقوم بعد وفاة موسى شهدوا أن لا إله إلّااللّٰه ولم يقرّوا أنّ موسى رسول اللّٰه فقتلهم بمثل هٰذه القتلة فقال له اليهودىّ نعم أشهد أنّك ناموس موسى(1) قال ثمّ أخرج من قبائه كتاباً فدفعه إلى أمير المؤمنين عليه السلام فضّه ونظر فيه وبكىٰ فقال له اليهودىّ ما يبكيك يا ابن أبى طالب إنّما نظرت فى هٰذا الكتاب وهو كتاب سريانىّ وأنت رجل عربىّ فهل تدرى ما هو فقال له أمير المؤمنين صلوات اللّٰه عليه نعم هٰذا إسمى مثبت فقال له اليهودىّ فأرنى اسمك فى هٰذا الكتاب وأخبرنى ما اسمك بالسّريانيّة قال فأراه أمير المؤمنين سلام اللّٰه عليه اسمه فى الصّحيفة قال اسمى إليا فقال اليهودىّ أشهد أن لا إله إلا اللّٰه وأشهد أنّ محمّداً رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله وأشهد أنّك وصىّ محمّد وأشهد أنّك أولى النّاس بالنّاس من بعد محمّد وبايعوا أمير المؤمنين صلى الله عليه و آله ودخل المسجد فقال أمير المؤمنين عليه السلام الحمد للّٰه الّذى لم أكن عنده منسيّاً الحمد للّٰه الّذى أثبتنى عنده فى صحيفة الأبرار [والحمد للّٰه ذى الجلال والإكرام].

الإرجاعات

وتقدّم

فى رواية عمّار (1)من باب (70) حكم إباق العبد من أبواب نكاح العبيد (ج 26) قوله عليه السلام: لأنّ إباق العبد طلاق امرأته وهو بمنزلة المرتدّ عن الإسلام.. وفى أحاديث باب (6) حكم ميراث المرتدّ من أبواب الميراث (ج 29) مايدلّ على ذٰلك.

وفى مرسلة فقيه (19) من باب (1) أقسام حدود الزّنا من أبواب حدّ الزّنا (ج 30) قوله عليه السلام: والنفى من بلد إلى بلد وقد نفى أمير المؤمنين عليه السلام رجلين من الكوفة إلى البصرة.

وفى رواية بكير (31) من باب (17) كيفيّة الجلد قوله عليه السلام: كان أمير المؤمنين عليه السلام إذا نفى أحداً من أهل الإسلام نفاه إلى أقرب بلدة من أهل الشرك إلى الإسلام فنظر فى ذٰلك فكانت الديلم أقرب أهل الشّرك إلى الإسلام..

وفى رواية أبى عبيدة (1) من باب (31) حكم سرقة الآبق من أبواب حدّ السّرقة قوله عليه السلام: فإن أبىٰ (الآبق) أن يرجع إلى مواليه قطعت يده بالسّرقة ثمّ قتل والمرتدّ إذا سرق بمنزلته.

ويأتى فى الباب التّالى وما يتلوه ما يدلّ على ذٰلك.

وفى رواية ابن مسلم (1) من باب (4) أنّ من اطّلع على قوم لينظر إلى عوراتهم ففقئوا عينه فلا دية له من أبواب قصاص الطرف


1) . أى صاحب سرّه المطّلع على باطن أمره وعلومه وأسراره.

امام صادق عليه السلام فرمود: پس از آن، يهودى نوشته اى از قباى خود در آورد و به امير المؤمنين عليه السلام داد.

حضرت آن نوشته را گشود و در آن نگريست و گريه كرد. يهودى به حضرت گفت: اى امير المؤمنين، چه چيزى شما را به گريه واداشت‌؟ شما كه تنها در اين نوشته نگاه كرديد در حالى كه اين نوشته به زبان سريانى است و شما مردى عرب هستيد؛ آيا مى دانيد كه اين چيست‌؟

امير المؤمنين عليه السلام به او فرمود: آرى، اين نام من است كه ثبت شده است. يهودى به امير المؤمنين عليه السلام گفت: نامت را در اين نوشته به من نشان ده و به من بگو كه نامت در زبان سريانى چيست‌؟

امام صادق عليه السلام فرمود: پس از آن امير المؤمنين عليه السلام نام خودش را در آن صحيفه به يهودى نشان داد و فرمود: نام من اِليا است.

يهودى گفت: شهادت مى دهم كه جز الله خدايى نيست و گواهى مى دهم كه محمد رسول خداست و شهادت مى دهم كه تو وصى محمد هستى و گواهى مى دهم كه پس از محمد، تو از همۀ مردم به مردم سزاوارترى. آن گروه با امير المؤمنين عليه السلام بيعت كردند و به مسجد در آمدند و وارد مسجد شد (1).

امير المؤمنين عليه السلام فرمود: ستايش خدا را كه من نزد او فراموش نشده بودم. ستايش خدا را كه مرا نزد خويش در صحيفۀ نيكان ثبت كرد. ستايش خداى را كه صاحب جلال و بزرگوارى است.»

ارجاعات

گذشت:

در روايت يك از باب هفتاد از ابواب نكاح عبيد، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «چون فرار برده، طلاق همسرش محسوب مى شود، بردۀ فرارى به منزلۀ كسى است كه از اسلام برگشته است.»

و در روايات باب ششم از ابواب ميراث، روايتى كه بر اين مفاد دلالت دارد.

و در روايت نوزده از باب يك از ابواب حدّ زنا، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «تبعيد از شهرى به شهر ديگر است و امير المؤمنين عليه السلام دونفر را از كوفه به بصره تبعيد كرد.»

و در روايت سى و يك از باب هفده، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «پيوسته امير المؤمنين عليه السلام اگر كسى از مسلمانان را تبعيد مى كرد، او را به نزديك ترين شهر مشركان به اسلام تبعيد مى كرد. حضرت اين را بررسى كرد. ديلم نزديك ترين شهر مشركان به سرزمين اسلام بود.»

و در روايت يكم از باب سى و يك از ابواب حدّ سرقت، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «اگر بردۀ فرارى از اين كه به نزد مواليانش برگردد امتناع كند، دست او به دليل سرقت بريده و سپس كشته مى شود و مرتد اگر سرقت كند، همچون همين بردۀ فرارى است.»


1) - در بحار، ج 40، ص 290 به نقل از كافى آمده است: «ودخلوا المسجد» يعنى گروه وارد مسجد شدند و اين تعبير مناسب تر است - م

(ج 31) قوله و من جحد نبيّاً مرسلاً نبوّته وكذّبه فدمه مباح قال فقلت له أرأيت من جحد الإمام منكم ما حاله فقال من جحد إماماً برء من اللّٰه وبرىء منه ومن دينه فهو كافر مرتدّ عن الإسلام لأن الامام من اللّٰه ودينه دين اللّٰه ومن برء من دين اللّٰه فهو كافر ودمه مباح فى تلك الحال الّا أن يرجع ويتوب إلى اللّٰه عز و جل.

(3) باب أنّ الطّفل إذا كان أحد أبويه مسلماً فاختار الشّرك عند البلوغ جبر على الإسلام فإن قبل وإلّا قُتِل بعد البلوغ

1806-47055-(1)كافى 256/7: عدّة من أصحابنا عن أحمد بن محمّد بن عيسى عن تهذيب 140/10: الحسين بن سعيد عن النّضر بن سويد عن القاسم بن سليمان عن عبيد بن زرارة عن أبى عبد اللّٰه عليه السلام فى الصّبىّ يختار الشّرك وهو بين أبويه قال لا يترك وذٰلك(1) إذا كان أحمد أبويه نصرانيّاً.

1807-47056-(2)كافى 257/7: حميد بن زياد عن تهذيب 140/10 الحسن (بن محمّد - يب) بن سماعة عن غير واحد من أصحابه(2) عن أبان بن عثمان عن بعض أصحابه عن أبى عبد اللّٰه عليه السلام فى الصّبىّ إذا شبّ فاختار(3)النّصرانيّة وأحمد أبويه نصرانىّ أو (جميعاً - فقيه) مسلمين قال لا يترك ولٰكن يضرب على الإسلام. فقيه 91/3: وروز فضالة عن أبان أنّ أبا عبد اللّٰه عليه السلام قال فى الصّبىّ (و ذكر مثله).

(4) باب أنّ المرتدّ عن ملّة يستتاب ثلاثة أيّام فإن تاب و إلّا قتل وحكم ما لو تاب ثمّ رجع عن الإسلام

اشاره

قال اللّٰه تبارك وتعالى فى سورة النّساء (4):137: «إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ اِزْدٰادُوا كُفْراً لَمْ يَكُنِ اَللّٰهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ وَ لاٰ لِيَهْدِيَهُمْ سَبِيلاً».


1) . ذاك - يب.

2) . أصحابنا - يب.

3) . واختار - يب.

مى آيد:

در باب بعدى و باب پس از آن، رواياتى كه بر اين مفاد دلالت دارد.

و در روايت يكم از باب چهارم از ابواب قصاص عضو، اين گفته كه: «و هر كس كه پيامبرىِ پيامبرِ مرسلى را انكار و او را تكذيب كند، خونش مباح است. راوى گويد: به امام گفتم: نظر شما چيست‌؟ كسى كه امامى از شما را انكار كند، حالش چگونه است‌؟ حضرت فرمود: هر كس كه امامى را انكار كند، از خدا بيزارى جسته و خداوند از او و دين او بيزارى جسته است؛ بنابراين او كافرى است كه از اسلام برگشته است؛ چرا كه امام از سوى خدا و دين او، دين خداست و هر كس كه از دين خدا بيزارى جويد، او كافر و خونش در آن حال مباح است؛ مگر اين كه بازگردد و به سوى خداوند عز و جل توبه كند.»

باب 3 حكم كودكى كه يكى از والدينش مسلمان هستند

1806-47055-(1)امام صادق عليه السلام دربارۀ بچه اى كه شرك را بر مى گزيند - در حالى كه همراه پدر و مادر هست - فرمود: «رها نمى شود [او را آزاد نمى گذارند] و البته اين در صورتى است كه يكى از پدر و مادرش مسيحى باشد (و ديگرى مسلمان).»

1807-47056-(2) امام صادق عليه السلام دربارۀ بچه اى كه به جوانى مى رسد و مسيحيت را بر مى گزيند و يكى از پدر و مادرش مسيحى است يا هر دو مسلمان هستند، فرمود: «او را رها نمى گذارند و براى پذيرش اسلام او را مى زنند.»

باب 4 حكم مرتد ملّى

كسانى كه ايمان آوردند، سپس كافر شدند، بازهم ايمان آوردند، ديگر بار كافر شدند، سپس بر كفر خود افزودند، خدا هرگز آنها را نخواهد بخشيد و آنان را به راه (راست) هدايت نخواهد كرد.

(1)


1) . نساء 137/4.

1808-47057-(1)كافى 256/7: علىّ بن إبراهيم عن أبيه عن تهذيب 137/10: استبصار 253/4: (الحسن - يب - صا) بن محبوب عن غير واحد من أصحابنا عن أبى جعفر وأبى عبد اللّٰه عليه السلام فى المرتدّ يستتاب فإن تاب وإلّا قتل والمرأة إذا ارتدّت (عن الإسلام - كا) استتيبت فإن تابت ورجعت وإلّا خلّدت (فى - كا) السّجن وضيّق عليها فى حبسها.

1809-47058-(2)كافى 256/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 137/10: استبصار 253/4: أحمد بن محمّد (بن عيسى - كا) عن علىّ بن حديد عن جميل بن درّاج وغيره عن أحدهما عليهما السلام فى رجل رجع عن الإسلام قال يستتاب فإن تاب وإلّا قتل قيل لجميل فما تقول إن تاب ثمّ رجع عن الإسلام قال يستتاب قيل(1) فما تقول إن تاب ثمّ رجع (ثمّ تاب ثمّ رجع - يب - صا) قال لم أسمع فى هٰذا شيئاً ولٰكنّه(2) عندى بمنزلة الزّانى الّذى يقام عليه الحدّ مرّتين ثمّ يقتل بعد ذٰلك (و قال روى أصحابنا أنّ الزّانى يقتل فى المرّة الثّالثة - كا).

1810-47059-(3)كافى 257/7: تهذيب 137/10: أبوعلىّ الأشعرىّ عن محمّد بن سالم عن أحمد بن النّضر عن عمرو بن شمر عن جابر عن أبى عبد اللّٰه(3) عليه السلام قال اُتى أمير المؤمنين صلوات اللّٰه عليه بر جل من بنى ثعلبة(4)قد تنصّر بعد إسلامه فشهدوا عليه فقال له أمير المؤمنين عليه السلام ما يقول هؤلاء الشّهود قال صدقوا وأنا أرجع إلى الإسلام فقال أما إنّك لو كذّبت الشّهود لضربت عنقك وقد قبلت منك ولا تعد(5)فإنّك(6)إن رجعت لم أقبل منك رجوعاً بعده.

1811-47060-(4) الجعفريّات 128: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه أنّ عليّاً عليهم السلام كان لا يزيد المرتدّ على تركه ثلاثة أيّام يستتيبه فإذا كان اليوم الرّابع قتله بغير توبة ثمّ يقرء «إِنَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ اِزْدٰادُوا كُفْراً...» الآية كلّها.

دعائم الإسلام 479/2: وقد روّينا عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن آبائه عليهم السلام أنّ عليّاً عليه السلام (و ذكر نحوه إلّاأنّه قال: فإذا كان اليوم الرّابع قتله من غير أن يستتاب ثمّ يقرء إنّ الّذين آمنوا إلى آخر الآية).


1) . فقيل - يب - صا.

2) . ولٰكن - يب - صا.

3) . أبى جعفر عليه السلام - يب.

4) . تغلبة - يب.

5) . فلا تعد - يب.

6) . وإنّك - يب.

1808-47057-(1) امام باقر و امام صادق عليه السلام دربارۀ مرتد [فرمودند]: «توبه داده مى شود. اگر توبه كرد [كه هيچ]؛ وگرنه كشته مى شود و اگر زن مرتد از اسلام شود، توبه داده مى شود. اگر توبه كرد و بازگشت [كه هيچ]؛ وگرنه براى هميشه زندانى مى شود و در زندان هم بر او سخت مى گيرند.»

1809-47058-(2) جميل بن درّاج و ديگران از امام باقر يا امام صادق عليه السلام دربارۀ مردى كه از اسلام برگشته است، روايت كرده اند كه حضرت فرمود: «او را توبه مى دهند. اگر توبه كرد [كه هيچ]؛ وگرنه كشته مى شود.

به جميل گفته شد: نظر تو چيست اگر او توبه كرد ولى پس از آن، از اسلام برگشت‌؟ جميل گفت:

مجددا او را توبه مى دهند. از جميل سؤال شد: چه مى گويى اگر باز توبه كرد ولى دوباره برگشت و باز توبه كرد و سپس بازگشت‌؟ جميل گفت: در اين باره چيزى نشنيده ام ولى چنين كسى نزد من به سان زناكارى است كه دو بار حدّ بر او جارى شده است و پس از آن كشته مى شود. جميل گويد: اصحاب ما روايت كرده اند كه زناكار در بار سوم كشته خواهد شد.»

1810-47059-(3) امام صادق عليه السلام فرمود: «مردى را از بنى ثعلبه كه پس از مسلمانى، مسيحى شده بود، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند و شاهدان عليه وى شهادت دادند. امير المؤمنين عليه السلام به او فرمود: اين شاهدان چه مى گويند؟ او گفت: راست شهادت داده اند ولى من مجددا به اسلام باز مى گردم.

حضرت فرمود: آگاه باش! كه اگر تو شاهدان را تكذيب مى كردى، من گردن تو را مى زدم ولى اكنون از تو مى پذيرم ولى ديگر چنين مكن؛ چرا كه اگر از اسلام برگردى، رجوع مجدد تو را به اسلام ديگر از تو نمى پذيرم.»

1811-47060-(4) پيوسته امير المؤمنين عليه السلام بيش از سه روز مرتد را - براى اين كه او را توبه بدهد - آزاد نمى گذاشت. چون روز چهارم مى شد [در صورتى كه توبه نكرده بود] او را بدون اين كه توبه بدهد، مى كشت و سپس تلاوت مى كرد: كسانى كه ايمان آوردند، سپس كافر شدند، بازهم ايمان آوردند، ديگر بار كافر شدند، سپس بر كفر خود افزودند... تا پايان آيه، همه را مى خواند.»

در دعائم الاسلام همين روايت ذكر شده، تنها در آنجا مى گويد: «زمانى كه روز چهارم مى شد، حضرت او را بدون اين كه توبه دهد، مى كشت و سپس آيه را تا پايان آن تلاوت مى كرد.»

1812-47061-(1)الجعفريّات 127: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه علىّ بن الحسين أنّ عليّاً عليهم السلام رفع إليه رجل نصرانىّ اسلم ثمّ تنصّر فقال علىّ عليه السلام اعرضوا عليه الهوان(2)ثلاثة أيّام وكلّ ذٰلك يطعمه من طعام(3)ويسقيه من شرابه فاخرجه يوم الرّابع فأبىٰ أن يسلم فأخرجه إلى رَحَبة المسجد فقتله وطلب النّصارى جيفته(4)بمائة ألف فيه فأبىٰ عليه السلام فأمر به فأحرق بالنّار وقال لا أكون عوناً للشّيطان عليهم.

1813-47062-(6) كافى 258/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 138/10: استبصار 254/4:

سهل بن زياد عن محمّد بن الحسن بن شمّون عن عبد اللّٰه بن عبد الرّحمٰن عن مسمع بن عبد الملك عن أبى عبد اللّٰه عليه السلام قال قال أمير المؤمنين عليه السلام المرتدّ تعزل عنه امرأته ولا تؤكل ذبيحته ويستتاب ثلاثة أيّام فإن تاب وإلّا قتل يوم الرّابع.

1814-47063-(7) فقيه 89/3: وروى السّكونىّ عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن آبائه عليهم السلام أنّ المرتدّ عن الإسلام تعزل عنه امرأته ولا تؤكل ذبيحته ويستتاب ثلاثاً فإن رجع وإلّا قُتل يوم الرّابع إذا كان صحيح العقل. المقنع 162: وروى أنّ المرتدّ (و ذكر نحوه).

1815-47064-(8) الجعفريّات 128: بإسناده عن جعفر بن محمّد عليهما السلام انّ عليّاً عليه السلام قال المرتدّ عن الإسلام تعزل عنه امرأته ولا تؤكل ذبيحته ويستتاب ثلاثة أيّام فإن تاب ورجع إلى أمر اللّٰه عز و جل وإلّا قتل يوم الرّابع.

1816-47065-(9) تهذيب 139/10: الحسين بن سعيد عن حمّاد وصفوان عن معاوية بن عمّار عن أبيه عن أبى الطّفيل (بن واثلة الكنانىّ - خ) أنّ بنى ناجية قوماً كانوا يسكنون الأسياف(5)وكانوا قوماً يدّعون فى قريش نسباً وكانوا نصارىٰ فأسلموا ثمّ رجعوا عن الإسلام فبعث أمير المؤمنين عليه السلام معقل بن قيس التّميمىّ فخرجنا معه فلمّا انتهينا إلى القوم جعل بيننا وبينه أمارة فقال إذا وضعت يدى على رأسى فضَعوا فيهم السّلاح فأتاهم فقال ما أنتم عليه فخرجت طائفة فقالوا نحن نصارىٰ (فأسلمنا - ئل(5) لا نعلم ديناً خيراً من ديننا فنحن عليه


1) . والظّاهر أنّ قوله (فأسلمنا) فى الوسائل سهو - ولم ينقله فى الوافى.

2) . الهوان: نقيض العزّ.

3) . طعامه - ك.

4) . جثّته - ك.

5) . السيف بالكسر ساحل البحر. وافى.

1812-47061-(5) مرد مسيحى را كه مسلمان و سپس مسيحى شده بود، نزد امير المؤمنين على عليه السلام بردند.

امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: سه روز خوارى را به او بچشانيد و در همۀ اين سه روز، حضرت از غذاى خود به او مى خوراند و از نوشيدنى خويش به او مى نوشاند. روز چهارم او را بيرون آورد ولى او از پذيرش اسلام امتناع ورزيد. حضرت او را به حياط مسجد بيرون برد و او را كشت. مسيحيان جسد او را در برابر پرداخت صد هزار خواستند ولى حضرت نپذيرفت. پس از آن، حضرت دستور داد تا جسدش در آتش سوزانده شود و فرمود: من كمك شيطان، عليه اينان نخواهم بود.»

1813-47062-(6) امام صادق عليه السلام بيان داشت: «امير المؤمنين عليه السلام فرمود: همسر فرد مرتد از او جدا مى شود و ذبيحۀ او خورده نمى شود و سه روز او را توبه مى دهند. اگر توبه كرد [كه هيچ]؛ وگرنه در روز چهارم كشته مى شود.»

1814-47063-(7) امام جعفر صادق عليه السلام از پدرشان از پدران شان عليهم السلام روايت كرده اند كه: «اگر كسى از اسلام برگردد، همسرش از او جدا مى شود و ذبيحۀ او خورده نمى شود و سه روز او را توبه مى دهند. اگر بازگشت [كه هيچ]؛ وگرنه روز چهارم كشته مى شود - البته اگر از عقل سالمى برخوردار باشد.»

1815-47064-(8) امام جعفر صادق عليه السلام بيان داشت: «امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: كسى كه از اسلام برگشته است، همسرش از او جدا مى شود و ذبيحۀ او خورده نمى شود و سه روز او را توبه مى دهند. اگر توبه كرد و به فرمان خداوند عز و جل بازگشت [كه هيچ]؛ وگرنه روز چهارم كشته مى شود.»

1816-47065-(9) ابوالطفيل بن واثله كنانى روايت كرده است كه: «بنى ناجيه قومى بودند كه در سواحل دريا زندگى مى كردند. اينان ادّعا داشتند كه نسبى در قريش دارند [قريشى هستند] و همه مسيحى بودند.

پس از آن اسلام آوردند و سپس از اسلام برگشتند. امير المؤمنين عليه السلام معقل بن قيس تميمى را به سوى آنان گسيل داشت. ما هم همراه او حركت كرديم. چون به آن قوم رسيديم، معقل نشانه اى بين ما و خودش قرار داد و گفت: هر زمان كه دستم را بر سرم گذاشتم، شما بر آنان شمشير بكشيد [آنان را بكشيد]. معقل نزد آن قوم رفت و گفت: شما بر چه دينى هستيد؟ دسته اى بيرون آمدند و گفتند: ما مسيحى هستيم و دينى بهتر از دين خودمان نمى شناسيم و ما بر همين دين هستيم.

ابوالطفيل گويد: معقل آنها را جدا كرد. ابوالطفيل گويد: پس از آن، گروهى از آنان گفتند: ما مسيحى بوديم ولى مسلمان شده ايم و الان مسلمان هستيم و دينى برتر از دين مان نمى شناسيم. ما بر همين دين هستيم ولى دسته اى گفتند: ما مسيحى بوديم سپس اسلام آورديم. پس از آن

قال فعزلهم قال ثمّ قالت طائفة منهم نحن كنّا نصارىٰ فأسلمنا ونحن مسلمون لا نعلم ديناً خيراً من ديننا فنحن عليه وقالت طائفة نحن كنّا نصارىٰ ثمّ أسلَمنا ثمّ عرفنا أنّه لا خير من الدّين الّذى كنّا عليه فرجعنا إليه فدعاهم إلى الإسلام ثلاث مرّات فأبوا فوضع يده على رأسه قال فقتل مقاتليهم وسبى ذراريهم قال فأتى بهم عليّاً عليه السلام فاشتراهم مصقلة بن هبيرة بيمائة ألف درهم فأعتقهم وحمل إلى علىّ أمير المؤمنين عليه السلام خمسين ألفاً فأبىٰ أن يقبلها قال فخرج بها فدفنها فى داره ولحق بمعاوية لعنه اللّٰه قال فأخرب أمير المؤمنين عليه السلام داره وأجاز عتقهم.

1817-47066-(10) فقيه 92/3: وقال على عليه السلام إذا أسلم الأب جرّ الولد إلى الإسلام فمن أدرك من ولده دعى إلى الإسلام فإن أبىٰ قُتل وإن أسلم الولد لم يجرّ أبويه ولم يكن بينهما ميراث.

الإرجاعات

وتقدّم

فى رواية علىّ بن جعفر (6) من باب (2) أنّ المرتدّ عن فطرة دمه مباح فى تلك الحال قوله قلت فنصرانىّ أسلم ثمّ ارتدّ عن الإسلام قال عليه السلام يستتاب فإن رجع وإلّا قُتل.

وفى رواية الدّعائم (10) قوله عليه السلام: ومن كان على غير دين الإسلام فأسلم ثمّ ارتدّ يستتاب ثلاثة أيّام فإن تاب وإلّا قُتل.. و لاحظ ساير أحاديث الباب فإنّ فيها ما يناسب المقام.

(5) - باب أنّ المرأة المرتدّة لا تقتل بل تحبس وتضرب ويضيّق عليها

اشاره

1818-47067-(1)تهذيب 143/10: محمّد بن علىّ بن محبوب عن يعقوب بن يزيد عن ابن أبى عمير عن فقيه 89/3: حمّاد (عن الحلبىّ - فقيه) عن أبى عبد اللّٰه عليه السلام فى المرتدّة عن الإسلام قال لا تقتل وتستخدم خدمة شديدة وتمنع (عن - فقيه) الطّعام والشّراب إلّاما يمسك (به - فقيه) نفسها وتلبس خشن(1) الثّياب وتضرب على الصّلوات.

1819-47068-(2)تهذيب 142/10: استبصار 255/4: محمّد بن علىّ بن محبوب عن محمّد بن الحسين عن محمّد بن يحيى الخزّار عن فقيه 90/3: غياث بن إبراهيم عن جعفر (بن محمّد - فقيه) عن أبيه عليهما السلام عن(2) علىّ عليه السلام قال إذا إرتدّت المرأة عن الإسلام لم تقتل ولٰكن تحبس أبداً.


1) . أخشن - فقيه.

2) . أنّ عليّاً - فقيه.

فهميديم كه بهتر از آن دينى كه بر آن بوديم نيست؛ لذا مجددا بدان دين بازگشتيم. معقل آنان را سه بار به اسلام دعوت كرد ولى آنان نپذيرفتند. آن گاه معقل دستش را بر سرش گذاشت. ابوالطفيل گويد: پس از آن همۀ جنگجويان شان كشته و ذريه هاى شان اسير شدند. ابوالطفيل گويد: معقل همۀ آنان را نزد امير المؤمنين عليه السلام برد. مصقلة بن هبيره همۀ آنان را به صد هزار درهم خريد و آزادشان ساخت و پنجاه هزار [درهم] براى امير المؤمنين عليه السلام برد. حضرت اين مبلغ را نپذيرفت. ابوالطفيل گويد:

مصقلة اين مبلغ را با خود برد و درخانه اش دفن كرد و به معاويه ملحق شد. ابوالطفيل گويد: پس از آن امير المؤمنين عليه السلام خانۀ مصقلة را خراب ولى آزادى آنان را تنفيذ كرد.»

1817-47066-(10) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «اگر پدر، مسلمان شود، پسر را به اسلام مى كشد. پس هر كدام از فرزندانش كه بالغ شود به اسلام دعوت مى شود؛ پس اگر نپذيرفت، كشته مى شود. ولى اگر فرزند مسلمان شود، پدر و مادرش را به اسلام نمى كشد و ارث برى در ميان آنان نيست (1)

ارجاعات

گذشت:

در روايت ششم از باب دوم، اين گفته كه: «پرسيدم: اگر فردى مسيحى مسلمان شده و سپس از اسلام برگردد. حضرت فرمود: او را توبه مى دهند؛ اگر بازگشت، [كه هيچ] وگرنه كشته مى شود.»

و در روايت دهم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «هر كس بر غير دين اسلام بود و پس از آن مسلمان سپس مرتد شد، سه روز او را توبه مى دهند. پس اگر توبه كرد [كه هيچ]؛ وگرنه كشته مى شود.»

و ديگر روايات اين باب را ملاحظه كن؛ چرا كه رواياتى مناسب با مقام در آنهاست.

باب 5 حكم زن مرتد

1818-47067-(1) امام صادق عليه السلام دربارۀ زنى كه از اسلام برگشته است، فرمود: «او كشته نمى شود ولى سخت او را به كار مى گيرند و جز به مقدارى كه زنده بماند به او غذا و آب نمى دهند و لباس هاى خشن بر تن او مى كنند و به هنگام نمازها او را مى زنند.»

1819-47068-(2) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «اگر زنى از اسلام برگردد، كشته نمى شود ولى براى هميشه زندانى مى شود.»


1) - يعنى غير مسلمان از مسلمان ارث نمى برد؛ چه پدر و مادر باشند و چه فرزند و منظور از كشيدن به اسلام و نكشيدن (جرّ - لم يجرّ) اين است كه فرزند به تبع اسلام پدر و مادر يا يكى از آنان محكوم به اسلام مى شود ولى پدر و مادر با اسلام آوردن فرزند محكوم به اسلام نمى شوند - م

1820-47069-(3) دعائم الإسلام 480/2: عن علىّ عليه السلام أنّه قال: إذا ارتدّت المرأة فالحكم فيها أن تحبس حتّى تسلم أو تموت ولا تقتل وإن كانت أمة فاحتاج مواليها إلى خدمتها استخدموها وضيّق عليها بأشدّ الضّيق(1) ولم تلبس إلّامن خشن(2) الثّياب بمقدار ما يوارى عورتها ويدفع عنها ما يخاف منه الموت من حرّ أو برد وتطعم من خشن الطّعام حسب ما يمسك رمقها وكذٰلك حكم اُمّ الولد والعبد الذّكر فى ذٰلك كالحرّ.

1821-47070-(4) تهذيب 144/10: استبصار 255/4: الحسين بن سعيد عن الحسن بن محبوب عن عباد بن صهيب عن أبى عبد اللّٰه عليه السلام قال المرتدّ يستتاب فإن تاب وإلّا قُتل قال والمرأة تستتاب فإن تابت وإلّا حبست فى السّجن وأضرّبها.

1822-47071-(5) تهذيب 143/10: استبصار 255/4: الحسين بن سعيد عن النّضر بن سويد عن عاصم بن حميد عن محمّد بن قيس عن أبى جعفر عليه السلام قال: قضىٰ أمير المؤمنين عليه السلام فى وليدة كانت نصرانيّة فأسلمت وولدت لسيّدها ثمّ إنّ سيّدها مات وأوصى بها عتاقة السّرّيّة على عهد عمر فنكحت نصرانيّاً ديرانيّاً فتنصّرت فولدت (منه - يب) ولدين وحبلت بالثّالث قال قضى أن يعرض عليها الإسلام فعرض عليها فأبت فقال ما ولدت من ولد نصرانىّ فهم عبيد لأخيهم الّذى ولدت لسيّدها الأوّل وأنا أحبسها حتّى تضع ولدها الّذى فى بطنها فإذا ولدت قتلتها.

قال محمّد بن الحسن هٰذا الحكم مقصور على القضيّة الّتى فصّلها أمير المؤمنين عليه السلام ولا يتعدّى إلى غيرها لأنّه لا يمتنع أن يكون هو عليه السلام رأىٰ قتلها صلاحاً لار تدادها وتزويجها ولعلّها كانت تزوّجت بمسلم ثمّ ارتدّت وتزوّجت فاستحقّت القتل لذٰلك ولإمتناعها من الرّجوع إلى الإسلام فامّا الحكم فى المرتدّة فهو أن تحبس أبداً إذا لم ترجع إلى الإسلام حسب ما قدّمناه فى الرّوايات المتقدّمة.

الإرجاعات

وتقدّم نحو هٰذه فى رواية محمّد بن قيس (1)من باب (6) حكم ميراث المرتدّ من أبواب الميراث (ج 29). وتقدّم

فى رواية الدّعائم (10) من باب (2) أنّ المرتدّ عن فطرة قتله مباح من أبواب حدّ المحارب والمرتدّ (ج 31) قوله عليه السلام:

وإن كانت (أى المرتدّ) امرأة حبست حتّى تموت أو تتوب.

وفى رواية ابن محبوب (2)من


1) . أخشن - ك.

2) . أشدّ التّضييق - ك.

1820-47069-(3) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «آن زمان كه زن مرتد شود، حكم او اين است كه زندانى مى شود تا آن كه مسلمان شود يا بميرد ولى او را نمى كشند و اگر آن زن كنيزى است كه مواليانش به خدمتكارى او نيازمندند، او را به كار مى گيرند و سخت ترين تضييقات را براى او اعمال مى كنند و جز لباس خشن بر او نمى پوشانند؛ آن هم به مقدارى كه عورتش را بپوشاند و گرما و سرمايى كه بيم مرگ از آن بر او مى رود، از او دفع شود و غذاى سخت و خشن به او خورانده مى شود به اندازه اى كه جانش محفوظ بماند و همين طور است حكم كنيز امّ ولد، ولى [حكم] بردۀ مذكر در اين جهت، چون مرد آزاد است.»

1821-47070-(4) امام صادق عليه السلام فرمود: «مرتد را توبه مى دهند. اگر توبه كرد [كه هيچ]؛ وگرنه كشته مى شود. امام فرمود: زن نيز توبه داده مى شود؛ اگر توبه كرد [كه هيچ]؛ وگرنه در زندان محبوس مى شود و او را آزار مى دهند.»

1822-47071-(5) امام باقر عليه السلام فرمود: «امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ كنيزى كه مسيحى بود و مسلمان شده و براى مولايش فرزند آورده بود پس از آن مولاى كنيز مُرد و در زمان عمر وصيت كرد كه اين كنيز آزاد شود، پس از آن كنيز با يك مسيحى دِيْرنشين ازدواج كرد و خود مسيحى شد و از اين مرد مسيحى، دو فرزند زاييد و به فرزند سوم نيز آبستن شد، حكم داد كه: اسلام بر اين كنيز عرضه شود. پس از آن، اسلام بر او عرضه شد ولى نپذيرفت. حضرت فرمود: هر فرزندى كه از فرزندان آن مسيحى است، همه، بردۀ برادر خودشان - همان كه اين كنيز از مولاى نخستين خود زاييد - هستند و من اين كنيز را زندانى مى كنم تا فرزندى را كه در شكم دارد، وضع حمل كند و چون زاييد، اين كنيز را مى كشم.»

محمدبن الحسن [\شيخ طوسى رحمه الله] گويد: «اين حكم، منحصر به همان جريانى است كه امير المؤمنين عليه السلام آن را به تفصيل ذكر كرد و به موارد ديگر راه نمى يابد. چون امكان دارد كه امير المؤمنين عليه السلام كشتن اين كنيز را به دليل ارتداد و ازدواجش صلاح ديده است و شايد اين كنيز، با مسلمانى ازدواج كرده و پس از آن مرتد شده و ازدواج كرده است و نيز به دليل امتناعش از بازگشت به اسلام، استحقاق قتل پيدا كرده است؛ بنابراين حكم در زن مرتد - بر وفق رواياتى كه پيشتر آورديم - اگر به اسلام بازنگشت، همان است كه براى هميشه زندانى شود.»

مشابه اين روايت در روايت دوم از باب ششم از ابواب ميراث، گذشت.

ارجاعات

گذشت:

در روايت دهم از باب دوم از ابواب حدّ محارب و مرتد، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «اگر مرتد زن است، زندانى مى شود تا بميرد يا آن كه توبه كند.» و در روايت يكم از باب چهارم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «اگر زن از اسلام برگردد، توبه داده مى شود. اگر توبه كرد و بازگشت [كه هيچ]؛ وگرنه براى هميشه زندانى مى شود و در زندان در تنگنا قرار مى گيرد.»

باب (4) أنّ المرتدّ عن ملّةٍ يستتاب ثلاثة أيّام قوله عليه السلام: والمرأة إذا ارتدّت عن الإسلام استتيبت فإن تابت و رجعت وإلّا خلّدت فى السّجن وضيّق عليها فى حبسها. ويأتى

فى رواية حريز (8) من باب (14) من يجوز حبسه أو يجب قوله عليه السلام: لا يخلّد فى السّجن إلّا ثلاثة الذى يمسك على الموت والمرأة ترتدّ عن الإسلام..

وفى رواية الدعائم (9) قوله عليه السلام:

لا يخلّد فى السجن الّا ثلاثة الذى يمسك على الموت والمرأة ترتدّ إلّاأن تتوب.

(6) باب أنّ المرتدّ إذا سرق قطعت يده بالسّرقة ثمّ قتل

الإرجاعات

وتقدّم

فى رواية أبى عبيدة (1) من باب (31) حكم سرقة الآبق والمرتدّ من أبواب حدّ السّرقة (ج 30) قوله عليه السلام: إنّ العبد إذا أبق من مواليه ثمّ سرق لم يقطع وهو آبق لأنّه (بمنزلة - خ) مرتدّ عن الإسلام ولٰكن يدعىٰ إلى الرّجوع إلى مواليه والدّخول فى الإسلام فإن أبىٰ أن يرجع إلى مواليه قطعت يده بالسّرقة ثمّ قُتل والمرتدّ إذا سرق بمنزلته..

وفى رواية المقنع (2) مثله.

باب جملة ممّا يثبت به الكفر والإرتداد

اشاره

1823-47072-(1)كافى 386/2: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد بن عيسى المحاسن 89:

البرقىّ عن أحمد بن محمّد عن ابن محبوب عن عبد اللّٰه بن سنان عن أبى عبد اللّٰه عليه السلام قال من شكّ فى اللّٰه و فى رسوله صلى الله عليه و آله فهو كافر.

1824-47073-(2) فقيه 132/4: روى محمّد ابن أبى عبد اللّٰه الكوفىّ عن موسى بن عمران النّخعىّ عن عمّه الحسين بن يزيد عن الحسن بن علىّ ابن أبى حمزة عن أبيه عن يحيى ابن أبى القاسم عن الصّادق جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه عليهم السلام قال قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: الأئمّة بعدى إثنا عشر أوّلهم علىّ بن أبى طالب وآخرهم القائم فهم(1) خلفائى وأوصيائى وأوليائى


1) . هم - العيون - كفاية الأثر - كمال الدّين.

مى آيد:

در روايت نهم از باب چهارده، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «در زندان براى ابد نمى ماند، مگر سه نفر: كسى كه فردى را مى گيرد تا ديگرى او را بكشد و زنى كه از اسلام برگردد.»

و در روايت دهم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «در زندان نمى ماند، مگر سه نفر: كسى كه فردى را نگه مى دارد تا ديگرى او را بكشد و زنى كه مرتد مى شود، مگر اين كه توبه كند.»

باب 6 حكم مرتد سارق

ارجاعات

گذشت:

در روايت يكم از باب سى و يكم از ابواب حدّ سرقت، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «برده اگر از چنگ اربابانش فرار و آن گاه سرقت كند - در حالى كه فرارى است - دستش بريده نمى شود؛ چرا كه او به سان كسى است كه از اسلام برگشته است. ولى او را دعوت مى كنند كه به سوى اربابانش باز گردد و به اسلام درآيد. پس اگر نپذيرفت به اربابانش بازگردد، دستش براى سرقت بريده و سپس كشته مى شود و مرتد هم اگر سرقت كند، به سان اوست.» و در روايت دوم، مانند آن.

باب 7 ادلّۀ اثبات كفر و ارتداد

1823-47072-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «هر كس كه به خدا و پيامبرش صلى الله عليه و آله شك كند، او كافر است.»

1824-47073-(2) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «امامان پس از من دوازده نفرند؛ نخستين آنان على بن ابيطالب و آخرين آنان قائم (عج) است. اينان جانشينان من، اوصياى من، اولياى من و حجت هاى خدا بر امت من هستند. هر كس كه اينان را بپذيرد، مؤمن و آن كس كه آنان را نپذيرد، كافر است.»

و حجج اللّٰه على أمّتى بعدى المقرّ بهم مؤمن والمنكر لهم كافر. كفاية الأثر 145: حدّثنا محمّد بن الحسين رضى الله عنه قال حدّثنا عيون الأخبار 59/1: كمال الدّين 259/1: علىّ بن أحمد (بن محمّد بن عمران الدّقّاق - عيون الأخبار - كفاية الأثر) قدس سره قال حدّثنا محمّد ابن أبى عبد اللّٰه الكوفىّ عن موسى بن عمران (النّخعىّ - كفاية الأثر - عيون الأخبار) عن عمّه الحسين بن يزيد (النّوفلىّ - كفاية الأثر - عيون الأخبار) عن الحسين(1)بن علىّ ابن أبى حمزة عن أبيه عن يحيى ابن أبى القاسم عن (الصّادق - عيون الأخبار - كمال الدّين) جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه (عن علىّ عليهم السلام - كفاية الأثر - عيون الأخبار) قال قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله (و ذكر مثله).

1825-47074-(3) كافى 399/2: عدّة من أصحابنا عن أحمد بن محمّد بن خالد عن أبيه عن خلف بن حمّاد عن أبى أيّوب الخزّاز عن محمّد بن مسلم قال كنت عند أبى عبد اللّٰه عليه السلام جالساً عن يساره و زرارة عن يمينه فدخل عليه أبو بصير فقال يا أبا عبد اللّٰه ما تقول فيمن شكّ فى اللّٰه فقال كافر يا أبا محمّد قال فشكّ فى رسول اللّٰه فقال كافر قال ثمّ التفت إلى زرارة فقال إنّما يكفر إذا جحد.

1826-47075-(4) فقه الرّضا عليه السلام 388: و نروى من شكّ فى اللّٰه بعد ما ولد على الفطرة لم يتب أبداً أروى لا ينفع مع الشّكّ والجحود عمل وأروى من شكّ أو ظنّ فأقام على أحدهما أحبط(2)عمله و أروى فى قول اللّٰه عز و جل: «وَ مٰا وَجَدْنٰا لِأَكْثَرِهِمْ مِنْ عَهْدٍ وَ إِنْ وَجَدْنٰا أَكْثَرَهُمْ لَفٰاسِقِينَ‌» قال نزلت فى الشّكّاك و أروى فى قوله تعالى: «اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمٰانَهُمْ بِظُلْمٍ‌...» قال الشّكّ والشّاكّ فى الآخرة مثل الشّاكّ فى الاُولى.

1827-47076-(5) جامع الأحاديث 81: حدّثنا محمّد بن عبد اللّٰه قال حدّثنا محمّد بن محمّد بن الأشعث عن موسى بن إسماعيل بن موسى بن جعفر عن أبيه عن آبائه عليهم السلام قال قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله الرّيب كفر.


1) . الحسن - عيون الأخبار - كمال الدّين.

2) . حبط - ك.

1825-47074-(3) محمد بن مسلم گويد: «در خدمت امام صادق عليه السلام سمت چپ ايشان نشسته بودم و زراره سمت راست ايشان بود. ابوبصير خدمت امام رسيد و گفت: اى ابوعبدالله [\امام صادق عليه السلام]، دربارۀ كسى كه به خدا شك كرده است، چه مى گوييد؟ حضرت فرمود: اى ابو محمد [\كنيۀ ديگر ابوبصير] او كافر است. ابوبصير پرسيد: به رسول خدا شك كرده است‌؟ حضرت فرمود: او كافر است. محمد بن مسلم گويد: پس از آن امام به زراره توجهى كرد و فرمود: تنها در صورتى كه انكار كند، كافر مى شود.»

1826-47075-(4) در فقه الرضا آمده است: «روايت مى كنيم كه هر كس پس از آن كه بر فطرت اسلام متولد شده به خداوند شك كند، او را توبه نمى دهند. روايت مى كنم كه با شك و انكار، عمل سودمند نيست و روايت مى كنم كه هر كس شك كند يا گمان برد و بر يكى از اين دو بماند، عمل خويش را تباه ساخته است و روايت مى كنم دربارۀ فرمودۀ خداوند عز و جل: و بيشتر آنان را بر سر پيمان خود نيافتيم؛ (بلكه) اكثر آنان را فاسق و گنهكار يافتيم (1)كه حضرت فرمود: اين آيه دربارۀ شك كنندگان نازل شده است و روايت مى كنم دربارۀ فرمودۀ خداوند متعال: آنان كه ايمان آوردند و ايمان خود را با شرك و ستم نيالودند(2)، كه فرمود: منظور شك است و شك كننده در آخرت، مثل شك كنندۀ در دنياست.»

1827-47076-(5) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «شك و ترديد، كفر است.»


1) . اعراف، 102/7.

2) . انعام، 82/6.

1828-47077-(6) أمالى المفيد 206: حدّثنا الشّيخ الجليل المفيد أبو عبد اللّٰه محمّد بن محمّد بن النّعمان الحارثىّ أدام اللّٰه حراسته قال حدّثنى أحمد بن محمّد عن أبيه محمّد بن الحسن بن الوليد القمىّ عن محمّد بن الحسن الصّفّار عن العبّاس بن معروف عن علىّ بن مهزيار [عن علىّ بن حديد](1)قال أخبرنى أبو إسحاق الخراسانىّ صاحب كان لنا قال كان أمير المؤمنين علىّ بن أبى طالب صلوات اللّٰه عليه يقول لا ترتابوا فتشكّوا ولا تشكّوا فتكفروا ولا ترخّصوا لأنفسكم فتدهنوا ولا تداهنوا فى الحقّ فتخسروا [و] إنّ الحزم أن تتفقّهوا ومن الفقه أن لا تغتّروا وإنّ أنصحكم لنفسه أطوعكم لربّه وإنّ أغشّكم لنفسه أعصاكم لربّه من يطع اللّٰه يأمن وير شد ومن يعصه يخب ويندم واسألوا اللّٰه اليقين وارغبوا إليه فى العافية وخير مادار فى القلب اليقين أيّها النّاس إيّاكم والكذب فإنّ كلّ راج طالب وكلّ خائف هارب.

1829-47078-(7) كافى 387/2: علىّ بن إبراهيم عن أبيه عن صفوان عن منصور بن حازم قال: قلت لأبى عبد اللّٰه عليه السلام من شكّ فى رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله قال كافر قلت فمن شكّ فى كفر الشّاكّ فهو كافر فأمسك عنّى فرددت عليه ثلاث مرّات فاستبنت(2)فى وجهه الغضب.

1830-47079-(8) عيون الأخبار 114/1: حدّثنا محمّد بن موسى بن المتوكّل رضى الله عنه قال حدّثنا علىّ بن إبراهيم بن هاشم عن أبيه عن الصّقر(3)ابن دلف عن ياسر الخادم قال سمعت أبا الحسن علىّ بن موسى الرّضا عليهما السلام يقول من شبّه اللّٰه تعالى بخلقه فهو مشرك ومن نسب إليه ما نهى عنه فهو كافر.

1831-47080-(9) التّوحيد 68: حدّثنا محمّد بن موسى بن المتوكّل قدس سره قال حدّثنا علىّ بن الحسين السّعد آبادىّ قال حدّثنا أحمد ابن أبى عبد اللّٰه البرقىّ عن داود بن القاسم قال سمعت علىّ بن موسى الرّضا عليهما السلام يقول من شبّه اللّٰه بخلقه فهو مشرك ومن وصفه بالمكان فهو كافر ومن نسب إليه مانهى عنه فهو كاذب ثمّ تلا هٰذه الآية «إِنَّمٰا يَفْتَرِي اَلْكَذِبَ اَلَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ بِآيٰاتِ اَللّٰهِ وَ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْكٰاذِبُونَ‌».


1) . علىّ بن أسباط - خ.

2) . اى عَرَفتُ‌.

3) . صفوان - خ ل.

1828-47077-(6) پيوسته امير المؤمنين عليه السلام مى فرمود: «به توهّمات توجه نكنيد كه شك مى كنيد و شك نكنيد كه كافر مى شويد و آزادى به خود ندهيد كه سستى و سازش كارى مى كنيد و دربارۀ حقّ سازش كارى و سستى نكنيد كه زيان مى كنيد و احتياط اين است كه در پى درك درست باشيد و بخشى از درك درست آن است كه مغرور نشويد و خيرخواه ترين شما براى خودش كسى است كه در برابر پروردگارش مطيع تر است و آن كس كه بيشتر خود را مى فريبد، همان كس است كه بيشتر معصيت پروردگارش را دارد. هر كس كه از خدا اطاعت كند، در امن و امان است و راه مى يابد و هر كس كه از خدا سرپيچى كند، زيان مى كند و پشيمان مى شود. از خدا يقين را بخواهيد و براى دست يابى به عافيت به او متوجه شويد و بهترين چيزى كه در دل مى ماند، يقين است. اى مردم، از دروغ بپرهيزيد؛ زيرا هر اميدوارى در طلب و هر خايفى در فرار است.»

1829-47078-(7) منصور بن حازم گويد: «از امام صادق عليه السلام پرسيدم: هر كس كه به رسول خدا صلى الله عليه و آله شك كند؟ حضرت فرمود: كافر است. پرسيدم: پس هر كس كه در كفر اين شك كننده شك كند، او كافر است‌؟ حضرت جوابى نداد. من سه بار اين سؤال را تكرار كردم. آن گاه ديدم كه در چهره اش خشم است!»

1830-47079-(8) ياسر خادم گويد: «شنيدم كه حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام مى فرمايد: هر كس كه خدا را به خلقش تشبيه كند، مشرك است و هر كس كه به او چيزى را كه از آن نهى كرده است نسبت دهد، او كافر است.»

1831-47080-(9) داود بن قاسم گويد: «شنيدم كه على بن موسى الرضا عليه السلام مى فرمود: هر كس كه خدا را به خلقش تشبيه كند، مشرك است و هر كس كه او را به مكان وصف كند، كافر است و هر كس كه به او چيزى را كه از آن نهى كرده نسبت دهد، او دروغگوست. آن گاه حضرت اين آيه را تلاوت كردند كه:

تنها كسانى دروغ مى بندند كه به آيات خدا ايمان ندارند (آرى)، دروغگويان واقعى آنها هستند.(1)»


1) . نحل، 105/16.

1832-47081-(10) التّوحيد 76: حدّثنا أحمد بن هارون الفامىّ رضى الله عنه قال حدّثنا محمّد بن عبد اللّٰه بن جعفر بن جامع الحميرىّ عن أبيه عن أحمد بن محمّد بن عيسى عن أبيه عن محمّد ابن أبى عمير عن غير واحد عن أبى عبد اللّٰه عليه السلام قال من شبّه اللّٰه بخلقه فهو مشرك ومن أنكر قدرته فهو كافر.

1833-47082-(11) كمال الدّين 412: حدّثنا أحمد بن محمّد بن يحيى العطّار رضى الله عنه قال حدّثنا أبى عن عبد اللّٰه بن محمّد بن عيسى عن الحسن بن موسى الخشّاب عن غير واحد عن مروان بن مسلم قال قال الصّادق جعفر بن محمّد عليهما السلام الإمام عَلَم فيما بين اللّٰه عز و جل وبين خلقه فمن عرفه كان مؤمناً ومن أنكره كان كافراً.

1834-47083-(12) عيون الأخبار 142/1: حدّثنا أحمد بن إبراهيم بن هارون الفامىّ‌(1)فى مسجد الكوفة قال حدّثنا محمّد بن عبد اللّٰه بن جعفر الحميرىّ‌(2)عن أبيه قال حدّثنا إبراهيم بن هاشم عن علىّ بن معبد عن الحسين بن خالد عن أبى الحسن علىّ بن موسى الرّضا عليهم السلام (فى حديث) قال عليه السلام من قال بالتّشبيه و الجبر فهو كافر مشرك ونحن منه بُرآء فى الدّنيا والآخرة.

1835-47084-(13) عيون الأخبار 115/1: أمالى الصّدوق 372: حدّثنا أحمد بن زياد بن جعفر الهمدانىّ رضى الله عنه قال حدّثنا علىّ بن إبراهيم (ابن هاشم - العيون) عن أبيه إبراهيم بن هاشم عن الإحتجاج 189/2: عبد السّلام بن صالح الهروىّ‌(3)قال: قلت لعلىّ بن موسى الرّضا عليهما السلام ما تقول فى الحديث الّذى يرويه أهل الحديث أنّ المؤمنين يزورون ربّهم من(4)منازلهم فى الجنّة (الى أن قال) قال عليه السلام من(5)وصف اللّٰه تعالى بوجه كالوجوه فقد كفر ولٰكن وجه اللّٰه تعالى أنبياؤه ورسله وحججه صلوات اللّٰه عليهم هم الّذين بهم يتوجّه إلى اللّٰه عز و جل وإلى دينه ومعرفته.

1836-47085-(14) وسائل 346/28: الحسن بن سليمان فى (مختصر البصائر) نقلاً من كتاب ابن البطريق عن علىّ بن الحسن(6)عن هارون بن موسى عن محمّد بن هشام(7)عن عبد اللّٰه بن جعفر الحميرىّ عن عمر بن علىّ العبدىّ عن داود بن كثير عن يونس بن ظبيان عن الصّادق عليه السلام فى حديث قال من زعم أنّ للّٰه وجهاً كالوجوه فقد أشرك و من زعم أنّ له جوارح كجوارح المخلوقين فهو كافر.


1) . أحمد بن هارون القاضى - خ - أحمد بن هارون الفامىّ - خ.

2) . الهمدانىّ - خ ل.

3) . هو ملقّب بأبى الصلت الهروى.

4) . فى - عيون.

5) . فمن - احتجاج.

6) . الحسين - خ.

7) . محمّد بن همام - خ.

1832-47081-(10) امام صادق عليه السلام فرمود: «هر كس كه خدا را به خلقش تشبيه كند، او مشرك است. هر كس كه قدرت او را انكار كند، كافر است.»

1833-47082-(11) امام صادق جعفر بن محمد عليه السلام فرمود: «امام، نشانه اى بين خداوند عز و جل و بين خلق اوست. هر كس كه او را بشناسد، مؤمن است و هر كس كه او را انكار كند، كافر است.»

1834-47083-(12) حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام در حديثى فرمود: «هر كس كه قائل به تشبيه و جبر باشد، او كافر و مشرك است ما از او در دنيا و آخرت، بيزارى مى جوييم.»

1835-47084-(13) عبدالسلام بن صالح هروى گويد: «به امام على بن موسى الرضا عليه السلام گفتم: شما دربارۀ حديثى كه اهل حديث روايت كرده اند كه مؤمنان از منزلگاه هاى بهشتى خود خدا را مى بينند، چه مى گوييد؟ تا آنجا كه حضرت فرمود: هر كس خدا را به چهره اى چون ديگر چهره ها وصف كند، او كافر شده است ولى چهرۀ خداوند متعال همان پيامبران، رسولان و حجت هاى اويند؛ همان كسانى كه به واسطۀ آنان به خداوند، دين و معرفت او متوجه مى شويم.»

1836-47085-(14) امام صادق عليه السلام در حديثى فرمود: «هر كس كه بگويد خداوند چهره اى چون چهره ها دارد، او شرك ورزيده و هر كس كه براى خداوند اعضايى چون اعضاى مخلوقات قائل باشد، او كافر است.»

1837-47086-(15) كفاية الأثر 2565: حدّثنا الحسين بن علىّ قال حدّثنا هارون بن موسى قال (أخبرنا - خ) محمّد بن الحسن قال حدّثنا محمّد بن الحسن الصّفّار عن يعقوب بن يزيد عن محمّد ابن أبى عمير عن هشام قال كنت عند الصّادق جعفر بن محمّد عليهما السلام إذ دخل عليه معاوية ابن وهب وعبد الملك بن أعين فقال له معاوية بن وهب يا ابن رسول اللّٰه ما تقول فى الخبر الّذى روى أنّ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله رأى ربّه، على أىّ صورة رآه و عن الحديث الّذى رووه أنّ المؤمنين يرون ربّهم فى الجنّة، على أىّ صورة يرونه فتبسّم عليه السلام ثم قال يا فلان ما أقبح بالرّجل يأتى عليه سبعون سنة أو ثمانون سنة يعيش فى ملك اللّٰه ويأكل من نعمه (ثمّ - خ) لايعرف اللّٰه حقّ معرفته ثمّ قال عليه السلام يا معاوية إنّ محمّداً صلى الله عليه و آله لم ير ربّه(1)تبارك وتعالىٰ بمشاهدة(2)العيان و إنّ الرّؤية على وجهين رؤية القلب و رؤية البصر فمن عنى برؤية القلب فهو مصيب ومن عنى برؤية(3)البصر فقد كفر(4)باللّٰه وبآياته لقول رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله من شبّه اللّٰه بخلقه فقد كفر (إلى أن قال) ومن شبّهه بخلقه فقد اتّخذ مع اللّٰه(5)شريكاً - الخبر.

1838-47087-(16) عيون الأخبار 202/2: حدّثنا تميم بن عبد اللّٰه بن تميم القرشىّ رضى الله عنه قال حدّثنى أبى قال حدّثنا أحمد بن علىّ الأنصارىّ عن الحسن بن الجهم قال حضرت مجلس المأمون يوماً وعنده علىّ بن موسى الرّضا عليهما السلام (إلى أن قال) فقال المأمون يا أبا الحسن فما تقول فى القائلين بالتّناسخ فقال الرّضا عليه السلام من قال بالتّناسخ فهو كافر باللّٰه العظيم مكذّب بالجنّة والنّار - الخبر.

1839-47088-(17) عيون الأخبار 202/2: حدّثنا محمّد بن موسى (بن - ئل) المتوكّل رضى الله عنه قال حدّثنا علىّ بن إبراهيم بن هاشم عن أبيه عن علىّ بن معبد عن الحسين بن خالد الصّيرفىّ قال قال أبو الحسن الرّضا عليه السلام من قال بالتّناسخ فهو كافر ثمّ قال عليه السلام لعن اللّٰه الغلاة اَلاٰ كانوا يهوداً اَلاٰ كانوا مجوساً اَلاٰ كانوا نصارىٰ اَلاٰ كانوا قدريّة اَلاٰ كانوا مرجئة اَلاٰ كانوا حروريّة ثم قال عليه السلام لا تقاعدوهم ولا تصادقوهم وابرؤا منهم برىء اللّٰه منهم.


1) . الرّبّ - ئل.

2) . على مشاهدة - ئل.

3) . بها رؤية - ئل.

4) . فهو كافر - ئل.

5) . معه - ئل.

1837-47086-(15) هشام گويد: «خدمت امام صادق عليه السلام بودم كه معاوية بن وهب و عبدالملك بن اعين به خدمت امام آمدند. معاوية بن وهب به امام گفت: اى پسر رسول خدا، شما دربارۀ روايتى كه نقل مى كند رسول خدا صلى الله عليه و آله خداى خويش را ديد، چه مى گوييد؟ بر چه شكلى خدا را ديد؟ و نيز دربارۀ روايتى كه نقل مى كند كه مؤمنان در بهشت خداى شان را مى بينند، چه مى گوييد؟ آنان به چه صورتى خدا را مى بينند؟

حضرت تبسمى كرد و فرمود: اى فلان، چه زشت است مردى را كه هفتاد سال يا هشتاد سال در حكومت و ملك خدا زندگى كند و از نعمت هاى او بخورد و خدا را آن گونه كه شايستۀ معرفت اوست، نشناسد! آن گاه امام فرمود: اى معاويه، حضرت محمد صلى الله عليه و آله خداى خود را آشكار نديد و ديدن بر دو گونه است: ديدن دل و ديدن چشم و هر كس كه منظورش ديدن دل است، او درست مى گويد و هر كس كه ديدن چشم منظور او باشد، او به خدا و آيات او كفر ورزيده است؛ چرا كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس كه خدا را به خلقش تشبيه كند، كفر ورزيده است؛ تا آنجا كه گويد: و هر كس كه خدا را به خلقش تشبيه كند، براى خدا شريكى گرفته است...»

1838-47087-(16) حسن بن جهم گويد: «روزى در مجلس مأمون حضور داشتم. حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام نزد مأمون بود... تا آنجا كه گويد: مأمون گفت: اى ابوالحسن، شما دربارۀ قائلين به تناسخ چه مى گوييد؟ حضرت رضا عليه السلام فرمود: هر كس كه قائل به تناسخ باشد، او به خداوند بزرگ كفر ورزيده و بهشت و جهنم را تكذيب كرده است.»

1839-47088-(17) امام ابوالحسن الرضا عليه السلام فرمود: «هر كه قائل به تناسخ باشد، او كافر است. سپس فرمود:

خداوند، غاليان را لعنت كند! چرا يهود نشدند؟ چرا مجوس نشدند؟ چرا مسيحى نشدند؟ چرا قدرى نشدند؟ چرا مرجئه نشدند؟ و چرا حرورى نشدند؟ (1)آن گاه امام فرمود: با اينان همنشين نشويد و با اينان دوستى و رفاقت نكنيد و از اينان بيزارى بجوييد كه خداوند از اينان بيزار است.»


1) . هر كدام از اين دسته ها كه مورد اشارۀ امام قرار گرفته، دينى از سوى حقّ يا فرقه اى منحرف است - م.

1840-47089-(18) مستدرك 186/18: القطب الرّاوندىّ فى لبّ اللّباب قال رجل يا رسول اللّٰه من ترك الحجّ فقد كفر قال لا من جحد الحقّ فقد كفر. وتقدّم أيضاً عن المستدرك 18/8: فى باب (1)وجوب الحجّ من أبواب وجوبه (ج 12).

1841-47090-(19) التّوحيد 337: حدّثنا محمّد بن الحسن بن أحمد بن الوليد رضى الله عنه قال حدّثنا محمّد بن الحسن الصّفّار عن محمّد بن عيسى بن عبيد عن سليمان بن جعفر الجعفرىّ قال قال الرّضا عليه السلام المشيّة و الإرادة من صفات الأفعال فمن زعم أنّ اللّٰه تعالى لم يزل مريداً شائياً فليس بموحّد.

1842-47097-(20) عيون الأخبار 124/1: حدّثنا تميم بن عبداللّٰه بن تميم القرشىّ رضى الله عنه قال حدّثنا أبى عن أحمد بن علىّ الأنصارىّ عن يريد بن عمير بن معاوية(2)الشّامىّ قال دخلت على علىّ بن موسى الرّضا عليهما السلام بمرو فقلت له يابن رسول اللّٰه روى لنا عن الصّادق جعفر بن محمّد عليهما السلام قال إنّه لا جبر ولا تفويض بل أمر بين أمرين فما معناه قال من زعم أنّ اللّٰه يفعل أفعالنا(2) ثمّ يعذّبنا عليها فقد قال بالجبر ومن زعم أنّ اللّٰه عز و جل فوّض أمر الخلق والرّزق إلى حججه عليهم السلام فقد قال بالتّفويض والقائل بالجبر كافر والقائل بالتّفويض مشرك. فقلت له يابن رسول اللّٰه بما أمر بين أمرين فقال وجود سبيل إلىٰ إتيان ما أمروا به وترك ما نهوا عنه فقلت له فهل للّٰه عز و جل مشيّة وإرادة فى ذٰلك فقال فأمّا الطّاعات فإرادة اللّٰه ومشيّته فيها الأمر بها والرّضا لها والمعاونة عليها وإرادته ومشيّته فى المعاصى النّهى عنها والسّخط لها والخِذلان عليها قلت فهل للّٰه فيها القضاء قال نعم ما من فعل يفعله العباد من خير أو شرّ إلّاوللّٰه فيه قضاءُ قلت ما معنى هٰذا القضاء قال الحكم عليهم بما يستحقّونه على أفعالهم من الثّواب والعقاب فى الدّنيا والآخرة.

1843-47092-(21) الخصال 195: حدّثنا أحمد بن هارون الفامىّ وجعفر بن محمّد بن مسرور رضى اللّٰه عنهما قالا حدّثنا محمّد بن جعفر بن بطة التّوحيد 360: حدّثنا علىّ بن عبد اللّٰه الورّاق قدس سره قال حدّثنا محمّد بن جعفر بن بطّة قال حدّثنا محمّد بن الحسن الصّفّار ومحمّد بن علىّ بن محبوب ومحمّد بن الحسن(3)بن عبد العزيز عن أحمد بن محمّد بن عيسى عن الحسين بن


1) . فعالنا - خ ل.

2) . يزيد بن عمير عن معاوية - خ ل.

3) . الحسين - التوحيد.

1840-47089-(18) مردى گفت: «اى رسول خدا، هر كس كه حج را ترك كند، كافر شده است‌؟ حضرت فرمود: نه، هر كس كه حقّ را انكار كند، كافر شده است.»

1841-47090-(19) حضرت رضا عليه السلام فرمود: «مشيت و اراده از صفات فعل است و هر كس كه بگويد خداوند متعال هميشه اراده و مشيت داشته است، (يكتاپرست) نيست.»

1842-47091-(20) بريد بن عمير بن معاويۀ شامى گويد: «در مرو خدمت حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام رسيدم. به امام گفتم: اى پسر رسول خدا، از حضرت صادق عليه السلام براى ما روايت شده است كه نه جبر و نه تفويض بلكه چيزى بين اين دو؛ معناى اين روايت چيست‌؟ حضرت فرمود: هر كس كه بگويد كارهاى ما را خداوند انجام مى دهد و سپس ما را بر آن عذاب مى كند، او جبرى است و هر كس كه بگويد خداوند عز و جل كار آفرينش را به حجت هاى خويش عليه السلام واگذار كرده است، او تفويض قائل شده است و قائل به جبر، كافر و قائل به تفويض، مشرك است.

(بريد بن عمير گويد) به امام گفتم: اى پسر رسول خدا، پس چيزى بين اين دو چيست‌؟ حضرت فرمود: اين كه راهى باشد به سوى انجام آنچه بدان امر شده و ترك آنچه از آن نهى شده اند. به امام گفتم: آيا براى خدا در اين باره مشيت و اراده اى هست‌؟ حضرت فرمود: اما در طاعت ها، پس مشيت و ارادۀ خداوند در آنها همان امر به آن و رضايت بدان و كمك كارى بر آن است و اراده و مشيت خدا در گناهان، همان نهى از آنها و ناخشنودى از آنها و كمك نكردن و رها كردن بر گناه است.

گفتم: آيا براى خداوند در اين ها قضاء است‌؟ حضرت فرمود: آرى. هر فعلى كه بندگان انجام مى دهند - خوب يا بد - در آن براى خدا قضاء است. پرسيدم: معناى اين قضاء چيست‌؟ حضرت فرمود: حكم بر بندگان به آنچه استحقاقش را از ثواب و عقاب در دنيا و آخرت دارند.»

1843-47092-(21) امام صادق عليه السلام فرمود: «مردم در موضوع قَدَر بر سه گونه اند: فردى كه مى گويد خداوند مردم را بر گناهان مجبور كرده است. اين شخص به خداوند در حكمش ستم كرده و او كافر است؛ فردى كه مى گويد كار به خود مردم واگذار شده است. اين شخص خدا را در قدرتش سست كرده و او كافر است؛ فردى كه مى گويد خداوند عز و جل به بندگان آنچه طاقتش را دارند، تكليف كرده و آنچه طاقت ندارند، تكليف نكرده است و چون نيكى مى كند، خدا را مى ستايد و چون بدى مى كند، از خداوند استغفار مى كند؛ اين مسلمان كامل است.»

سعيد عن حمّاد بن عيسى الجهنّى عن حريز بن عبد اللّٰه عن أبى عبد اللّٰه عليه السلام قال (إنّ - التّوحيد) النّاس فى القَدَر على ثلاثة أوجه رجل يزعم أنّ اللّٰه عز و جل أجبر النّاس على المعاصى فهٰذا قد ظلم اللّٰه عز و جل فى حكمه فهو كافر ورجل يزعم أنّ الأمر مفوّض إليهم فهٰذا قد وهّن(1)اللّٰه فى سلطانه فهو كافر ورجل يقول إنّ‌(2)اللّٰه عز و جل كلّف العباد ما يطيقون ولم يكلّفهم ما لا يطيقون فإذا أحسن حَمِد اللّٰه وإذا أساء استغفر اللّٰه فهٰذا مسلم بالغ (واللّٰه الموفّق - الخصال).

1844-47093-(22) كافى 387:409/2: علىّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبى عمير عن محمّد بن حكيم وحمّاد (بن عثمان - كا 409) عن أبى مسروق قال: سألنى أبو عبد اللّٰه عليه السلام عن أهل البصرة (فقال لى - كا 387) ما هم فقلت مرجئة وقَدَريَة وحروريّة فقال لعن اللّٰه تلك الملل الكافرة المشركة الّتى لا تعبد اللّٰه على شىء.

1845-47094-(23) مستدرك 174/18: كتاب سلام ابن أبى عمرة عن عكرمة عن ابن عبّاس قال قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله صنفان من اُمّتى لا سهم لهما فى الإسلام مرجئىّ وقَدَرىّ‌.

1846-47095-(24) تفسير العيّاشىّ 24/2: عن موسى بن بكير(3)عن أبى عبد اللّٰه عليه السلام قال أشهد أنّ المرجئة على دين الّذين «قٰالُوا أَرْجِهْ وَ أَخٰاهُ وَ أَرْسِلْ فِي اَلْمَدٰائِنِ حٰاشِرِينَ‌».

1847-47096-(25) جامع الأخبار 460: عن أبى الحسن علىّ بن موسى (الرّضا - خ) عن أبيه عن آبائه عليه السلام قال قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: صنفان من اُمّتى ليس لهما فى الإسلام نصيب المرجئة والقَدَريّة.

1848-47097-(26) مستدرك 186/18: السّيّد علىّ بن طاووس فى كتاب كشف اليقين نقلاً عن تفسير الثّقة محمّد بن العبّاس الماهيار قال حدّثنا أحمد بن إدريس قال حدّثنا محمّد ابن أبى القاسم المعروف بما جيلويه قال حدّثنا محمّد بن الحسين ابن أبى الخطّاب قال وحدّثنا محمّد بن حمّاد الكوفىّ قال حدّثنا نصر بن مزاحم عن أبى داود الطّهوىّ عن ثابت ابن أبى صخرة عن أبى الزّعلىّ‌(4)عن علىّ بن أبى طالب عليه السلام وإسلماعيل بن أبان عن محمّد بن عجلان عن زيد بن علىّ عليهما السلام قالا قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: و ساق قصّة المعراج إلى أن قال صلى الله عليه و آله ثمّ‌


1) . أوهن - التّوحيد.

2) . يزعم أنّ اللّٰه - التّوحيد.

3) . موسى بن بكر - ك.

4) . عن الوعل - خ - الرَعلى - خ.

1844-47093-(22) ابو مسروق گويد: «امام صادق عليه السلام دربارۀ مردم بصره از من پرسيد: آنان چگونه اند؟ گفتم:

مرجئه و قَدَرى و حرورى هستند. حضرت فرمود: خداوند لعنت كند اين آيين هاى كفر و شرك را كه اصلاً خدا را نمى پرستند!»

1845-47094-(23) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «دو دسته از امت من سهمى در اسلام ندارند: مرجئى و قَدَرى.»

1846-47095-(24) امام صادق عليه السلام فرمود: «گواهى مى دهم كه مرجئه بر دين كسانى هستند كه گفتند: او و برادرش را مهلت ده و ماموران را براى بسيج به تمام شهرها اعزام كن.(1)»

1847-47096-(25) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «دو دسته از امت من سهمى در اسلام ندارند: مرجئه و قَدَريه.»

1848-47097-(26) على بن ابيطالب عليه السلام و زيد بن على بيان داشتند: «رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: ضمن نقل جريان معراج آورده اند... تا آنجا كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: سپس توجهى كردم، مردانى بودند كه آنان را در آتش جهنم پرت مى كردند. حضرت فرمود: پرسيدم: اى جبرئيل، اينان كيستند؟ حضرت فرمود:

جبرئيل گفت: اينان مرجئه، قَدَريه، حروريه، بنى اميه و كسى كه نصب دشمنى براى ذريۀ تو كرده، هستند؛ اين پنج دسته سهمى در اسلام ندارند و در پايان روايت آمده است كه: حضرت على عليه السلام فرمود:

اى رسول خدا، كسانى را كه در آتش جهنم پرت مى كنند، كيستند؟ حضرت فرمود: اى على، آنان مرجئه، حروريه، قَدَريه، بنى اميه و كسى كه نصب عداوت براى تو دارد. اين پنج دسته، بهره اى در اسلام ندارند.»


1) - اعراف، 111/7

التفتّ فإذا أنا برجال يقذف بهم فى نار جهنّم قال فقلت من هؤلاء يا جبرئيل قال فقال هؤلاء المرجئة والقَدَريّة والحروريّة وبنو اُميّة والنّاصب لذرّيّتك العداوة، هؤلاء الخمسة لا سهم لهم فى الإسلام وفى آخر الخبر قال فقال علىّ عليه السلام يا رسول اللّٰه فمن الّذين كان يقذف بهم فى نار جهنّم قال اُولٰئِك المرجئة والحروريّة والقَدَريّة وبنو اُميّة ومناصبك العداوة يا علىّ هؤلاء الخمسة ليس لهم فى الإسلام نصيب.

1849-47098-(27) كافى 387/2: علىّ بن إبراهيم عن الخطّاب بن مسلمة وأبان عن الفضيل قال دخلت على أبى جعفر عليه السلام وعنده رجل فلمّا قعدت قام الرّجل فخرج فقال لى يا فضيل ما هٰذا عندك قلت وما هو قال حرورىّ قلت كافر قال إى واللّٰه مشرك.

1850-47099-(28) جامع الأخبار 460: عن علىّ عليه السلام قال لكلّ اُمّة مجوس ومجوس هٰذه الاُمّة الّذين يقولون بالقَدَر.

1851-47100-(29) جامع الأخبار 459: قال النّبىّ صلى الله عليه و آله القَدَريّة مجوس هٰذه الاُمّة خصماء الرّحمٰن وشهداء الزّور و قال صلى الله عليه و آله نادى مناد يوم القيامة أين القَدَريّة خصماء اللّٰه و شهداء إبليس فتقوم طائفة من أمّتى يخرج من أفواهم دخان أسود.

1852-47101-(30) جامع الأخبار 460: قال علىّ عليه السلام ما غلا أحد فى القَدَر إلّا خرج من الإيمان.

1853-47102-(31) رجال الكشّىّ 297: محمّد بن مسعود قال حدّثنى علىّ بن محمّد قال حدّثنى أحمد بن محمّد بن عيسى عن الحسين(1)بن سعيد عن ابن أبى عمير عن مرازم قال قال أبو عبد اللّٰه عليه السلام قال(2)للغالية توبوا إلى اللّٰه فإنّكم فسّاق كفّار مشركون.

1854-47103-(32) بصائر الدّرجات 520: حدّثنا أحمد بن محمّد عن الحسين عن صفوان بن يحيى عن الكاهلىّ عن أبى عبد اللّٰه عليه السلام أنّه تلا هٰذه الآية «فَلاٰ وَ رَبِّكَ لاٰ يُؤْمِنُونَ حَتّٰى يُحَكِّمُوكَ فِيمٰا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لاٰ يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّٰا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً» فقال لو أنّ قوماً عبدوا اللّٰه ووحّدوه ثمّ قالوا لشىء صنعه رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله لو صنع كذا (و - خ) كذا ووجدوا ذٰلك فى أنفسهم كانوا بذٰلك مشركين ثمّ قال «فَلاٰ وَ رَبِّكَ لاٰ يُؤْمِنُونَ حَتّٰى يُحَكِّمُوكَ فِيمٰا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لاٰ يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّٰا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً» قال هو التّسليم فى الاُمور.


1) . الحسن - خ.

2) . قل - ئل.

1849-47098-(27) فضيل گويد: «خدمت امام باقر عليه السلام رفتم. مردى نزد حضرت بود. چون نشستم، او برخاست و بيرون رفت. حضرت به من فرمود: اى فضيل، در نزد تو اين چگونه است‌؟ پرسيدم: اين كيست‌؟ حضرت فرمود: حرورى است. گفتم: كافر است‌؟ حضرت فرمود: آرى، به خدا سوگند! مشرك است.»

1850-47099-(28) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «هر امتى مجوس دارد و مجوس اين امت، كسانى اند كه قائل به قَدَر هستند.»

1851-47100-(29) پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «فرقۀ قَدَريه مجوس اين امت، دشمنان خدا و گواهان باطلند. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: منادى در روز قيامت ندا دهد: دشمنان خدا و گواهان ابليس، فرقۀ قَدَريه كجاييد؟ پس از آن دسته اى از امتم بپا مى خيزند كه از دهان شان دود سياه بيرون مى آيد.»

1852-47101-(30) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «كسى دربارۀ قَدَر به غلو نيفتاده مگر اين كه از ايمان بيرون رفته است.»

1853-47102-(31) امام صادق عليه السلام به فرقۀ غالى فرمود: «به سوى خدا برگرديد؛ چرا كه شما فاسق كافر و مشرك هستيد.»

1854-47103-(32) كاهلى از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه: «حضرت اين آيه را تلاوت كرد كه: به پروردگارت سوگند كه آنها مؤمن نخواهند بود مگر اين كه در اختلافات خود، تو را به قضاوت طلبند و سپس از قضاوت تو، در دل خود احساس ناراحتى نكنند و كاملا تسليم باشند.(1)پس از آن فرمود:

اگر گروهى خدا را پرستش كنند و او را يكتا بدانند، سپس دربارۀ روايتى كه پيامبر صلى الله عليه و آله كرده بگويند: اى كاش! چنين و چنان مى كرد و اين حالت را در درون خويش بيابند، اينان به واسطۀ همين، مشرك خواهند بود. سپس امام فرمود: به پروردگارت سوگند! كه آنان مؤمن نخواهند بود مگر اين كه در اختلافات خود، تو را به قضاوت طلبند و سپس، از قضاوت تو، در دل خود احساس ناراحتى نكنند و كاملا تسليم باشند.(2)حضرت فرمود: اين همان تسليم بودن در كارهاست.»


1) - نساء، 65/4

2) - نساء، 65/4

1855-47104-(33) الخصال 136: حدّثنا محمّد بن الحسن بن أحمد بن الوليد رضى الله عنه قال حدّثنا محمّد بن الحسن الصّفّار عن الحسن بن موسى الخشّاب عن يزيد بن إسحاق شعر عن عبّاس بن يزيد عن أبى عبد اللّٰه عليه السلام قال: قلت (له - ئل) إنّ هؤلاء العوامّ يزعمون أنّ الشّرك أخفىٰ من دبيب النّمل فى اللّيلة الظّلماء على المِسح الأسود فقال لا يكون العبد مشركاً حتّى يصلّى لغير اللّٰه أو يذبح لغير اللّٰه أو يدعو لغير اللّٰه عز و جل.

1856-47105-(34) كافى 87/1: علىّ بن إبراهيم عن أبيه عن النّضربن سويد عن هشام بن الحكم أنّه سأل أبا عبد اللّٰه عليه السلام عن أسماء اللّٰه و اشتقاقها، اللّٰه ممّا هو مشتقّ قال فقال لى يا هشام اللّٰه مشتقّ من إلٰه و الإلٰه يقتضى مألوهاً والإسم غير المسمّى فمن عبد الإسم دون المعنى فقد كفر ولم يعبد شيئاً ومن عبد الإسم والمعنى فقد كفر(1)وعبد اثنين ومن عبد المعنى دون الإسم فذاك التّوحيد أ فهمت يا هشام قال فقلت زدنى قال إنّ للّٰه تسعة و تسعين إسماً فلو كان الإسم هو المسمّى لكان كلّ إسم منها إلٰهاً ولٰكنّ اللّٰه معنى يدلّ عليه بٰهذه الأسماء وكلّها غيره يا هشام الخبز إسم للمأكول والماء إسم للمشروب والثّوب إسم للملبوس والنّار إسم للمحرق أفهمت يا هشام فهماً تدفع به و تناضل(2)به أعداءنا والمتّخذين(3)مع اللّٰه جلّ وعزّ غيره قلت نعم قال فقال نفعك اللّٰه به وثبّتك يا هشام قال هشام فو اللّٰه ما قهرنى أحد فى التّوحيد حتّى قمت مقامى هٰذا.

1857-47106-(35) كافى 198/1: أبو محمّد القاسم بن العلاء قدس سره رفعه عن عبد العزيز بن مسلم قال كنّا مع الرّضا عليه السلام (إلى أن قال 199) و لم يمض (رسول اللّٰه - ئل) صلى الله عليه و آله حتّى بيّن لاُمّته معالم دينهم وأوضح لهم سبيلهم وتركهم على قصد سبيل الحقّ وأقام لهم عليّاً عليه السلام عَلَماً وإماماً وما ترك لهم شيئاً يحتاج إليه الاُمّة إلّابيّنه فمن زعم أنّ اللّٰه عز و جل لم يكمل دينه فقد ردّ كتاب اللّٰه ومن ردَّ كتاب اللّٰه فهو كافر به - الخبر.


1) . أشرك - ئل.

2) . نضله اى سبقه وغلبه - ناضلت عنه: دافعت.

3) . الملحدين - خ.

1855-47104-(33) عباس بن يزيد گويد: «به امام صادق عليه السلام گفتم: اين عوام مى گويند كه شرك، پنهان تر از حركت مورچه در شب تاريك برروى سنگ سياه است. حضرت فرمود: بنده مشرك نخواهد بود تا اين كه براى غير خدا نماز گزارد يا براى غير خدا قربانى كند يا غير خداوند عز و جل را بخواند.»

1856-47105-(34) هشام بن الحكم از امام صادق عليه السلام دربارۀ اسماء خدا و اشتقاق آنها پرسيد كه: اللّه از چه مشتق است‌؟ هشام گويد: امام به من فرمود: اى هشام، الله از اله گرفته شده و اله مى طلبد مألوهى را (يعنى كسى را كه اين اله نام اوست) و اسم غير از مسمى است (يعنى غير از آن واقعى است كه به اين نام ناميده شده است). هر كس كه اسم را پرستد نه واقعى را، كافر شده و چيزى نپرسيده است و هر كس كه هم اسم و هم واقع را بپرستد، باز كافر شده است و دو چيز را پرستيده است. ولى كسى كه واقع را بپرستد نه اسم را، اين همان توحيد است [يكتاپرستى]. اى هشام، آيا فهميدى‌؟ هشام گويد: گفتم:

بيشتر بفرماييد. حضرت فرمود: خداوند نود و نه اسم دارد. اگر اسم، همان مسمى بود، هر آينه هر كدام از اسم ها خدايى محسوب مى شد ولى خداوند واقعى است كه اين اسم ها ما را بدان راهنمايى مى كند و همۀ اين اسم ها غير از خود اوست.

اى هشام، نان اسم همان خوردنى و آب، اسم نوشيدنى است و لباس، اسم پوشيدنى و آتش، اسم سوزاندنى است. اى هشام، آيا به گونه اى فهميدى كه بتوانى با آن دفاع كنى و بجنگى با دشمنان ما و آنان كه با خداوند عز و جل غير او را به خدايى گرفته اند؟ گفتم: آرى. هشام گويد: پس از آن امام فرمود:

اى هشام، خداوند اين را برايت سودمند قرار دهد و تو را بدان ثابت بدارد. هشام گويد: به خدا سوگند! تا اين زمان كه اينجا ايستاده ام، كسى در توحيد بر من غالب و پيروز نيامده است.»

1857-47106-(35) عبدالعزيز بن مسلم گويد: «همراه حضرت رضا عليه السلام بوديم تا آن كه فرمود: و رسول خدا صلى الله عليه و آله نرفت تا آن كه براى امتش معالم دين شان را بيان كرد و راه شان را روشن و آنان را بر راه ميانۀ حقّ رها ساخت و على عليه السلام را نشانه و امام براى آنان قرار داد و چيزى را كه اين امت بدان نياز داشته باشد، رها نكرد مگر اين كه آن را بيان كرد؛ بنابراين اگر كسى بگويد كه خداوند عز و جل دينش را كامل نكرده است، او كتاب خدا را رد كرده و هر كس كه كتاب خدا را رد كند، او به خدا كفر ورزيده است...»

1858-47107-(36) كافى 27/2: علىّ بن إبراهيم عن العبّاس بن معروف عن عبد الرّحمٰن ابن أبى نجران عن حمّاد بن عثمان عن عبد الرّحيم القصير قال: كتبت مع عبد الملك بن أعين إلى أبى عبد اللّٰه عليه السلام أسأله عن الإيمان ما هو فكتب إلىّ مع عبد الملك بن أعين سألت رحمك اللّٰه عن الإيمان والإيمان هو الإقرار باللّسان و عقد فى القلب و عمل بالاركان و الإيمان بعضه من بعض و هو دار و كذٰلك الإسلام دار و الكفر دار فقد يكون العبد مسلماً قبل أن يكون مؤمناً ولا يكون مؤمناً حتّى يكون مسلماً فالإسلام قبل الإيمان وهو يشارك الإيمان فإذا أتى العبد كبيرة(1)من كبائر المعاصى أو صغيرة(2)من صغائر المعاصى الّتى نهى اللّٰه عز و جل عنها كان خارجاً من الإيمان ساقطاً عنه إسم الإيمان وثابتاً عليه إسم الإسلام فإن تاب واستغفر عاد إلى دار الإيمان ولا يخرجه إلى الكفر إلّاالجحود والإستحلال أن يقول للحلال هٰذا حرام وللحرام هٰذا حلال ودان بذٰلك فعندها يكون خارجاً من الإسلام والإيمان داخلاً فى الكفر وكان بمنزلة من دخل الحرم ثمّ دخل الكعبة وأحدث فى الكعبة حدثاً فأخرج عن الكعبة وعن الحرم فضربت عنقه و صار إلى النّار. التّوحيد 226: و تصديق ذٰلك ما أخرجه شيخنا محمّد بن الحسن بن أحمد بن الوليد رضى الله عنه فى جامعه وحدّثنا به عن محمّد بن الحسن الصّفّار عن العبّاس بن معروف قال حدّثنى عبد الرّحمٰن ابن أبى نجران عن حمّاد ابن عثمان عن عبد الرّحيم القصير قال: كتبت على يدى عبد الملك بن أعين إلى أبى عبد اللّٰه عليه السلام جعلت فداك (إلى أن قال) و سألت رحمك اللّٰه عن الإيمان (و ذكر نحوه).

1859-47108-(37) تفسير العيّاشىّ 79/2: عن عمّار عن أبى عبد اللّٰه عليه السلام قال من طعن فى دينكم هٰذا فقد كفر قال اللّٰه تعالى: «وَ إِنْ نَكَثُوا أَيْمٰانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَ طَعَنُوا فِي دِينِكُمْ فَقٰاتِلُوا أَئِمَّةَ اَلْكُفْرِ إِنَّهُمْ لاٰ أَيْمٰانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنْتَهُونَ‌».

1860-47109-(38) عوالى اللّئالى 240/1: وقال صلى الله عليه و آله من أدخل فى ديننا ما ليس منه فهو ردّ.

1861-47110-(39) غيبة النّعمانىّ 86: أخبرنا علىّ بن الحسين قال حدّثنا محمّد بن يحيى العطّار قال حدّثنا محمّد بن حسّان الرّازىّ‌(3)عن محمّد ابن علىّ الكوفىّ عن إبراهيم بن محمّد بن يوسف عن محمّد بن عيسى عن عبد الرّزّاق عن محمّد بن سنان عن فضيل الرّسان عن


1) . بكبيرة - ئل.

2) . بصغيرة - ئل.

3) . محمّد بن الحسين - ئل.

1858-47107-(36) عبدالرحيم قصير گويد: «توسط عبدالملك بن اعين نامه اى براى امام صادق عليه السلام فرستادم و از ايشان دربارۀ اين كه ايمان چيست، پرسيدم. حضرت همراه عبدالملك بن اعين نامه اى برايم فرستاد كه: خداوند تو را رحمت كند! دربارۀ ايمان پرسيده اى. ايمان، اعتراف به زبان، پذيرفتن با دل و جان و عمل با اعضا و جوارح است و ايمان بعضى از آن از بعض ديگر است (يعنى اجزاى مرتبط و به هم پيوسته اى است). ايمان يك خانه است و همين گونه، اسلام خانه اى و كفر خانه اى است. بنده پيش از آن كه مؤمن باشد، مسلمان است و مؤمن نمى شود تا آن كه مسلمان باشد؛ بنابراين اسلام پيش از ايمان است و شريك و همراه ايمان است. پس آن زمان كه بنده، كبيره اى از گناهان كبائر يا صغيره اى از گناهان صغائر را كه خداوند از آنها نهى كرده است انجام دهد، از ايمان بيرون رفته و نام ايمان از او ساقط شده است ولى اسم اسلام بر او ثابت است. پس اگر توبه و استغفار كرد به خانۀ ايمان باز مى گردد و او را از ايمان به كفر نمى برد جز انكار كردن و حلال شمردن به اين شكل كه حلال را بگويد اين حرام است و حرام را بگويد كه اين حلال است و بدان عقيده بندد. در اين حالت است كه از اسلام و ايمان بيرون مى رود و به كفر در مى آيد و به سان كسى است كه داخل حرم شده و سپس داخل كعبه گرديده و در كعبه كارى [بد] انجام داده است. او را از كعبه و از حرم بيرون مى كنند و گردن مى زنند و به جهنم مى رود.»

1859-47108-(37) عمار گويد: «امام صادق عليه السلام فرمود: هر كس طعنه به دين شما زند، او كافر شده است. خداوند متعال فرمايد: و آيين شما را مورد طعن قرار دهند، با پيشوايان كفر پيكار كنيد؛ چرا كه آنان پيمانى ندارند شايد (با شدت عمل) دست بردارند.(1)»

1860-47109-(38) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «هر كس كه در دين ما چيزى را كه از دين ما نيست داخل كند، او مرتد است.»

1861-47110-(39) ابوحمزه ثمالى گويد: «يك روز نزد امام محمد باقر عليه السلام بودم. چون همۀ كسانى كه نزد ايشان بودند متفرق شدند، به من فرمود: اى ابوحمزه، از محتوماتى كه نزد خداوند تغيير ناپذير است، قيام حضرت قائم ماست و هر كس كه در اين گفتار من شك كند، خدا را در حالى ملاقات مى كند كه كافر به او و منكر اوست...»


1) . توبه، 12/9.

أبى حمزة الثّمالىّ قال كنت عند أبى جعفر محمّد بن علىّ الباقر عليهما السلام ذات يوم فلمّا تفرّق من كان عنده قال لى يا أبا حمزة من المحتوم الّذى لا تبديل له عند اللّٰه قيام قائمنا فمن شكّ فيما أقول لقى اللّٰه [سبحانه] وهو به كافر وله جاحد - الحديث.

1862-47111-(40) عقاب الأعمال 246: حدّثنى محمّد بن موى بن المتوكّل رضى الله عنه قال حدّثنى محمّد بن جعفر قال حدّثنى موسى بن عمران عن الحسين بن يزيد عن علىّ ابن أبى حمزة عن أبى بصير قال قال أبو عبد اللّٰه عليه السلام مدمن الخمر كعابد الوثن والنّاصب لآل محمّد شرّ منه. قلت جعلت فداك ومن أشرّ من عابد الوثن فقال إنّ شارب الخمر تدركه الشّفاعة يوماً ما و إنّ الناصب لو شفع فيه أهل السّماوات والأرض لم يشفّعوا.

1863-47112-(41) كافى 187/1: علىّ عن محمّد بن عيسى عن يونس عن محمّد بن الفضيل قال:

سألته عن أفضل ما يتقرّب به العباد إلى اللّٰه عز و جل قال أفضل ما يتقرّب به العباد إلى اللّٰه عز و جل طاعة اللّٰه وطاعة رسوله وطاعة اُولى الأمر قال أبو جعفر عليه السلام حبّنا إيمان وبغضنا كفر.

1864-47113-(42) المحاسن 150: البرقىّ عن محمّد بن علىّ عن الفضيل قال: قلت لأبى الحسن عليه السلام أىّ شىء أفضل ما يتقرّب به العباد إلى اللّٰه فيما افترض عليهم فقال أفضل ما يتقرّب به العباد إلى اللّٰه طاعة اللّٰه وطاعة رسوله وحبّ اللّٰه وحبّ رسوله صلى الله عليه و آله وأولى الأمر وكان أبو جعفر عليه السلام يقول حبّنا إيمان وبغضنا كفر.

1865-47114-(43) وسائل 346/28: أحمد بن أبى عبد اللّٰه فى المحاسن عن أحمد بن محمّد عن ابن محبوب عن زيد الشّحّام قال قال لى أبو عبد اللّٰه عليه السلام يا زيد حبّنا إيمان وبغضنا كفر (نقل هٰذه الرّواية فى الوسائل عن المحاسن ولٰكن قال لم نعثر عليه فى المحاسن المطبوع).

1866-47115-(44) كفاية الأثر 236: حدّثنا أبو عبد اللّٰه الحسن(1)ابن علىّ قدس سره قال حدّثنا هارون بن موى قال حدّثنا الحسين بن حمدان(2)عن عثمان بن سعيد(3)عن أبى عبد اللّٰه محمّد بن مهران عن محمّد بن إسماعيل الحسنىّ‌(4)عن خالد بن المفلس قال حدّثنى نعيم بن جعفر عن أبى حمزة الثّمالىّ عن أبى خالد الكابلىّ قال دخلت على علىّ بن الحسين عليهما السلام و هو جالس فى محرابه


1) . الحسين - خ.

2) . بن همدان - خ.

3) . عثمان بن سعد - ئل.

4) . الحسينىّ - خ.

1862-47111-(40) ابوبصير گويد: «امام صادق عليه السلام فرمود: كسى كه بر شرب خمر مداومت كند به سان كسى است كه بت مى پرستد و كسى كه نصب عداوت براى آل محمد مى كند، از او بدتر است. پرسيدم: فدايت شوم! چه كسى بدتر از بت پرست است‌؟ [يعنى چه كسى مى تواند بدتر از عبادتگر بت باشد] حضرت فرمود: شرابخوار؛ شفاعت، او را يك روز در مى يابد ولى ناصبى اگر اهل آسمان ها و زمين دربارۀ او شفاعت كنند، شفاعت شان پذيرفته نمى شود.»

1863-47112-(41) محمد بن الفضيل گويد: «از امام دربارۀ برترين چيزى كه بندگان بدان به سوى خدا تقرب مى جويند، پرسيدم. حضرت فرمود: بهترين چيزى كه بندگان بدان به سوى خداوند عز و جل تقرب مى جويند، طاعت خدا و طاعت رسول او و طاعت اولوالامراست. امام باقر عليه السلام فرمود: حبّ ما، ايمان و بغض ما، كفر است.»

1864-47113-(42) فضيل گويد: «از ابوالحسن عليه السلام پرسيدم: در ميان واجباتى كه بر بندگان است، برترين چيزى كه بندگان بدان به سوى خدا تقرب مى جويند، چيست‌؟ حضرت فرمود: برترين چيزى كه بندگان بدان به سوى خدا تقرب مى جويند، طاعت خدا و طاعت پيامبر او و حبّ خدا و حبّ رسول او صلى الله عليه و آله و اولوالامر است و امام باقر عليه السلام مى فرمود: حبّ ما، ايمان و بغض ما، كفر است.»

1865-47114-(43) زيد شحّام گويد: «امام صادق عليه السلام به من فرمود: اى زيد، حبّ ما، ايمان و بغض ما كفر، است.»

(كتاب وسائل اين روايت را از محاسن برقى آورده است ولى گفته است ما در كتاب محاسن چاپ شده به اين روايت دست نيافتيم).

1866-47115-(44) ابو خالد كابلى گويد: «خدمت امام على بن الحسين عليه السلام رسيدم. حضرت در محرابش نشسته بود. من نشستم تا آن كه حضرت پس از اتمام، برگشت و در حالى كه دست بر محاسن خويش مى كشيد، رو به من كرد. گفتم: اى سرورم، به من بفرماييد كه امام پس از شما چه تعداد هستند؟ حضرت فرمود: هشت تا. گفتم: چطور هشت تا؟ حضرت فرمود: چون امامان پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله دوازده نفر به عدد اسباط هستند؛ سه نفر از گذشتگان و من چهارمى هستم و هشت نفر از فرزندان من، امامان پاك. هر كس كه ما را دوست دارد و به دستور ما رفتار كند، در برترين جايگاه ها همراه ماست و هر كس كه ما را دشمن بدارد و ما را نپذيرد يا يكى از ما را نپذيرد، او به خدا و آيات او كافر است.»

فجلست حتّى انثنى(1)و أقبل علىَّ بوجهه يمسح يده على لحيته فقلت يا مولاى أخبرنى كم يكون الأئمّة بعدك قال ثمانية قلت وكيف ذاك قال لأنّ الأئمّة بعد رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله اثنا عشر عدد الأسباط ثلاثة من الماضين وأنا الرّابع وثمان من ولدى ائمّة أبرار من أحبّنا وعمل بأمرنا كان معنا(2)فى السّنام الأعلى ومن أبغضنا وردّنا أو ردّ واحداً منّا فهو كافر باللّٰه وبآياته.

1867-47116-(45) أمالى المفيد 120: قال أخبرنى أبو عبيد اللّٰه محمّد بن عمران المرزبانىّ قال حدّثنا محمّد بن الحسين الجوهرىّ قال حدّثنا هارون بن عبيداللّٰه المقرى قال حدّثنا عثمان بن سعيد قال حدّثنا أبو يحيى التّميمىّ عن كثير عن أبى مريم الخولانىّ عن مالك بن ضمرة قال سمعت عليّاً أمير المؤمنين عليه السلام يقول ألاٰ إنّكم معرضون على لعنى و دعاى كذّاباً فمن لعننى كارهاً مكرهاً يعلم اللّٰه أنّه كان مكرهاً وردتُ أنا وهو على محمّد صلى الله عليه و آله معاً ومن أمسك لسانه فلم يلعنّى سبقنى كَرَمْيَة سهم أو لَمْحَةٍ بالبصر ومن لعننى منشرحاً صدره بِلَعنى فلا حجاب بينه وبين اللّٰه ولا حجّة له عند محمّد صلى الله عليه و آله ألا إنّ محمّداً صلى الله عليه و آله أخذ بيدى يوماً فقال من بايع هؤلاء الخمس ثمّ مات وهو يحبّك فقد قضى نحبه ومن مات وهو يبغضك مات ميتة جاهليّة يحاسب بما عمل فى الإسلام وإن عاش بعدك وهو يحبّك ختم اللّٰه له بالأ من والإيمان كلّما طلعت شمس أو غربت.

1868-47117-(46) أمالى المفيد 75: قال أخبرنى أبو الحسن محمّد بن جعفر قال حدّثنا هشام بن يونس النّهشلىّ قال حدّثنا أبو محمّد الأنصارىّ قال حدّثنا أبو بكر بن عيّاش عن محمّد بن شهاب الزّهرىّ عن أنس بن مالك قال نظر النّبىّ صلى الله عليه و آله إلى علىّ بن أبى طالب عليه السلام فقال يا علىّ من أبغضك أماته اللّٰه ميتة جاهليّة و حابسه بما عمل يوم القيامة.

1869-47118-(47) أمالى المفيد 61: قال أخبرنى أبو عبيد اللّٰه محمّد بن عمران المرزبانىّ‌(3)قال حدّثنا أبو الفضل عبد اللّٰه بن محمّد الطّوسىّ قدس سره قال حدّثنا عبد اللّٰه بن أحمد بن حنبل قال حدّثنا علىّ بن حكيم الأودى قال أخبرنا شريك عن عثمان ابن أبى زرعة عن سالم ابن أبى الجعد قال سُئل جابر بن عبد اللّٰه الأنصارىّ وقد سقط حاجباه على عينيه فقيل له أخبرنا على علىّ بن أبى طالب عليه السلام قال فرفع حاجبيه بيديه(4)ثمّ قال ذاك خير البريّة لا يبغضه إلّالايبغضه إلّا منافق و لا يشكّ فيه إلّا كافر.


1) . أثنى - خ.

2) . معنى - خ.

3) . أبى عبد اللّٰه المرزبانىّ - ك.

4) . حاجبه بيده - ك.

1867-47116-(45) مالك بن ضمره گويد: «از امير المؤمنين على عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: آگاه كه شما بر لعنت كردن من و كذّاب خواندن من عرضه مى شويد! هر كس كه با ناخوشايندى و به اجبار - به گونه اى كه خداوند بداند او مجبور شده است - مرا لعن كند، من و او با هم بر حضرت محمد صلى الله عليه و آله وارد مى شويم و هر كس كه زبانش را نگاه دارد و مرا لعن نكند [با شتاب] چون پرتاب تير يا چون سرعت چشم به هم زدن از من سبقت گيرد و هر كس كه مرا لعن كند - در حالى كه سينه اش به لعن من گشاده شود - هيچ پرده اى بين او و بين خدا نمى ماند و دليلى نزد حضرت محمد صلى الله عليه و آله ندارد. آگاه كه! حضرت محمد صلى الله عليه و آله روزى دستم را گرفت و فرمود: هر كس كه با اين پنج نفر بيعت كند سپس بميرد - در حالى كه تو را دوست مى دارد - راه مرگ خويش را رفته است و هر كس كه بميرد - در حالى كه تو را دشمن مى دارد - به مرگ جاهليت مى ميرد و به آنچه در اسلام عمل كرده نيز محاسبه مى شود و اگر پس از تو زنده بماند - در حالى كه تو را دوست مى دارد - خداوند با امنيت و ايمان زندگى او را به پايان مى برد تا خورشيد، طلوع و غروب كند.»

1868-47117-(46) انس بن مالك گويد: «پيامبر صلى الله عليه و آله به امير المؤمنين عليه السلام نگاه كرد و فرمود: اى على، هر كس تو را دشمن دارد، خداوند او را به مرگ جاهليت مى ميراند و روز قيامت او را در برابر كردارش محاسبه مى كند.»

1869-47118-(47) سالم بن ابى جعد گويد: «از جابر بن عبدالله انصارى - در حالى كه ابروانش برروى چشمانش افتاده بود - سؤال شد. به او گفته شد: دربارۀ على بن ابيطالب عليه السلام براى مان بگوييد. سالم بن ابى جعد گويد: جابر پلكانش را با دست بالا گرفت و گفت: او بهترين خلق خداست؛ جز منافق او را دشمن نمى دارد و جز كافر در او شك نمى كند.»

1870-47119-(48) عقاب الأعمال 249: أبى قدس سره قال حدّثنى سعدبن عبد اللّٰه قال حدّثنى أحمد بن أبى عبد اللّٰه عن علىّ بن عبد اللّٰه المحاسن 89: البرقىّ عن علىّ بن عبد اللّٰه عن موسى بن سعدان عن عبد اللّٰه بن القاسم الحضرمىّ عن المفضّل بن عمر عن أبى عبد اللّٰه عليه السلام قال قال أبو جعفر عليه السلام إنّ اللّٰه تبارك وتعالى جعفر عليّاً عليه السلام عَلَماً بينه وبين خلقه ليس بينهم وبينه(1)عَلَم غيره فمن تبعه كان مؤمناً ومن جحده كان كافراً ومن شكّ فيه كان مشركاً.

1871-47120-(49) علل الشّرائع 210: أبى قدس سره قال حدّثنا سعد بن عبد اللّٰه عن أحمد ابن أبى عبد اللّٰه عن ابن فضّال عن ثعلبة عن عمر ابن أبى نصر(2)عن سدير قال قال أبو جعفر عليه السلام و معنا ابنى يا سدير اذكر لنا أمرك الّذى أنت عليه فإن كان فيه إغراق كففناك عنه وإن كان مقصّراً أرشدناك قال فذهبت أن أتكلّم فقال أبو جعفر عليه السلام أمسك حتّى أكفيك إنّ العلم الّذى وضع(3)رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله عند علىّ عليه السلام من عرفه كان مؤمناً ومن جحده كان كافراً ثمّ كان من بعده الحسن عليه السلام قلت كيف يكون بذٰلك المنزلة وقد كان منه ما كان دفعها إلى معاوية فقال اسكت فإنّه أعلم بما صنع لولا ما صنع لكان أمر عظيم.

1872-47121-(50) كافى 187/1: علىّ بن إبراهيم عن صالح بن السّندىّ عن جعفر بن بشير عن أبى سلمة عن أبى عبداللّٰه عليه السلام قال: سمعته يقول: نحن الّذين فرض اللّٰه طاعتنا لا يسع النّاس إلّا معرفتنا ولا يعذر النّاس بجهالتنا من عرفنا كان مؤمناً ومن أنكرنا كان كافراً ومن لم يعرفنا ولم ينكرنا كان ضالاًّ حتّى يرجع إلى الهدىٰ الّذى افترض اللّٰه عليه من طاعتنا الواجبة فإن يمت على ضلالته يفعل اللّٰه به ما يشاء.

1873-47122-(51) كافى 388/2: علىّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى عن يونس عن فضيل بن يسار عن أبى جعفر عليه السلام قال: إنّ اللّٰه عز و جل نصب عليّاً عليه السلام عَلَماً بينه وبين خلقه فمن عرفه كان مؤمناً ومن أنكره كان كافراً ومن جهله كان ضالاًّ ومن نصب معه شيئاً كان مشركاً ومن جاء بولايته دخل الجنّة ومن جاء بعداوته دخل النّار.


1) . ليس بينه وبينهم - المحاسن.

2) . عمرو ابن أبى نصر - ئل.

3) . وضعه - ئل.

1870-47119-(48) امام صادق عليه السلام بيان داشت: «امام باقر فرمود: خداوند تبارك و تعالى حضرت على عليه السلام را نشانه اى بين خويش و خلقش قرار داده و نشانۀ ديگرى بين خلق و خدا جز او نيست. هر كس كه از او پيروى كند، مؤمن است و هر كس كه او را انكار كند، كافر است و هر كس كه در او شك كند، مشرك است.»

1871-47120-(49) سدير گويد: «امام باقر عليه السلام - در حالى كه پسرم با ما بود - فرمود: اى سدير، بگو دربارۀ ما عقيده اى را كه بدان معتقدى؛ تا اگر در آن زياده روى و اغراق باشد، تو را از آن باز داريم و اگر كوتاه است [كم تر از آنچه بايد باشد]، تو را راهنمايى كنيم. سدير گويد: من خواستم سخن بگويم كه امام باقر عليه السلام فرمود: دست نگه دار تا آن كه خودم برايت بگويم. پرچمى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را گذاشت، در نزد امام على عليه السلام است. هر كس كه حضرت على عليه السلام را بشناسد، مؤمن است و هر كس كه او را انكار كند، كافر است. آن گاه پس از حضرت على عليه السلام امام حسن عليه السلام است. گفتم: چگونه امام حسن عليه السلام داراى اين منزلت و مقام باشد با اين كه آن كار از ايشان سر زد و خلافت را به معاويه داد! حضرت فرمود:

خاموش باش؛ چرا كه امام حسن عليه السلام بهتر مى داند كه چه كرده است. اگر آنچه او انجام داده نبود، حادثۀ بزرگى اتفاق مى افتاد.»

1872-47121-(50) ابوسلمه گويد: «از امام صادق عليه السلام شنيديم كه مى فرمود: ما كسانى هستيم كه خداوند طاعت ما را واجب كرده است. مردم چاره اى ندارند مگر اين كه ما را بشناسند و با نشناختن ما معذور نيستند. هر كس كه ما را شناخت، مؤمن است و هر كس كه انكارمان كرد، كافر است و هر كس كه ما را نشناسد و انكار هم نكند، او گمراه است تا به هدايت و طاعت ما كه خداوند بر او واجب ساخته است، برگردد و اگر بر گمراهى اش بميرد، خداوند هر چه بخواهد با او مى كند.»

1873-47122-(51) امام باقر عليه السلام فرمود كه: «خداوند عز و جل حضرت على عليه السلام را نشانه اى بين خود و خلقش قرار داده است. هر كس كه او را بشناسد، مؤمن است و هر كس كه او را انكار كند، كافر است و هر كس كه او را نشناسد، گمراه است و هر كس كه با او چيزى را قرار دهد، مشرك است و هر كس كه ولايت او را داشته باشد، به بهشت درآيد و هر كس كه به دشمنى با او درآيد، به دوزخ وارد شود.»

1874-47123-(52) كفاية الأثر 171: أخبرنا أبوالفضّل قال حدّثنى أبو القاسم عبد اللّٰه بن أحمد بن عامر الطّائىّ قال حدّثنى أحمد بن عبدان(1)قال حدّثنى سهل(2)بن صيفى عن موسى بن عبد ربّه قال سمعت الحسين بن علىّ عليهما السلام يقول فى مسجد النّبىّ صلى الله عليه و آله وذٰلك فى حياة أبيه علىّ عليه السلام سمعت رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله يقول أوّل ما خلق اللّٰه عز و جل حجبه فكتب على أركانه(3)لا إلٰه إلّااللّٰه محمّد رسول اللّٰه علىّ وصيّه ثمّ خلق العرش فكتب على أركانه لا إلٰه إلّااللّٰه محمّد رسول اللّٰه علىّ وصيّه ثمّ خلق الأرضين فكتب على أطوادها (أطوارها - خ) لا إلٰه إلّااللّٰه محمّد رسول اللّٰه علىّ وصيّه ثمّ خلق اللّوح فكتب على حدوده لا إلٰه إلّااللّٰه محمّد رسول اللّٰه علىّ وصيّه فمن زعم أنّه يحبّ النّبىّ ولا يحبّ الوصىّ فقد كذب ومن زعم أنّه يعرف النّبىّ ولا يعرف الوصىّ فقد كفر.

1875-47124-(53) كافى 388/2: الحسين بن محمّد عن معلّى بن محمّد عن الوشّاء عن عبد اللّٰه بن سنان عن أبى حمزة قال سمعت أبا جعفر عليه السلام يقول إنّ عليّاً صلوات اللّٰه عليه باب فتحه اللّٰه من دخله كان مؤمناً ومن خرج منه كان كافراً.

1876-47125-(54) كافى 388/2: الحسين بن محمّد عن معلّى بن محمّد عن الوشّاء قال حدّثنى إبراهيم ابن أبى بكر قال سمعت أبا الحسن موسى عليه السلام يقول إنّ عليّاً عليه السلام باب من أبواب الهدىٰ فمن دخل من باب علىّ كان مؤمناً ومن خرج منه كان كافراً ومن لم يدخل فيه ولم يخرج منه كان فى الطّبقة الّذين للّٰه يهم المشيئة.

1877-47126-(55) كافى 389/2: (علىّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى - معلّق) عن يونس عن موسى بن بكير عن أبى إبراهيم عليه السلام قال إنّ عليّاً عليه السلام باب من أبواب الجنّة فمن دخل بابه كان مؤمناً ومن خرج من بابه كان كافراً ومن لم يدخل فيه ولم يخرج منه كان فى الطّبقة الّتى للّٰه فيهم المشيئة.

1878-47127-(56) مستدرك 173/18: كتاب جعفربن محمّد بن شريح الحضرمىّ عن حميد بن شعيب عن جابر بن يزيد عن جعفر بن محمّد عليهما السلام قال سمعته يقول: انّ عليّاً وابنَىٰ علىّ عليهم السلام باب من أبواب الأمن فمن دخل فى باب علىّ عليه السلام كان مؤمناً ومن خرج منه كان كافراً ومن لم يدخل فيه ولم يخرج منه كان فى الطّائفة الّتى للّٰه فيها المشيئة.


1) . عيدان - خ.

2) . أسهل - خ.

3) . على حواشيها - خ.

1874-47123-(52) موسى بن عبد ربّه گويد: «شنيدم از حسين بن على عليه السلام كه در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله در زمان حيات پدرش امير المؤمنين على عليه السلام مى فرمود: شنيدم از رسول خدا صلى الله عليه و آله كه مى فرمود: نخستين چيزى را كه خداوند عز و جل آفريد، حجاب هاى [پرده هاى] اوست. پس از آن، بر اركان پرده ها نوشت: لا اله الا الله، محمد رسول الله، على وصيه. پس از آن عرش را آفريد و بر اركان عرش نوشت: لا اله الا الله، محمد رسول الله، على وصيه. پس از آن، زمين ها را آفريد و بر بلندى هاى آن نوشت: لا اله الا الله، محمد رسول الله، على وصيه. پس از آن، لوح را آفريد و بر اطراف و كناره هاى لوح نوشت: لا اله الا الله، محمد رسول الله، على وصيه. پس هر كه بگويد كه پيامبر را دوست دارد ولى وصى را دوست ندارد، او قطعاً دروغ گفته است و هر كس بگويد كه پيامبر را مى شناسد ولى وصى را نمى شناسد، قطعاً كفر ورزيده است.»

1875-47124-(53) ابوحمزه گويد: «شنيدم از امام باقر عليه السلام كه مى فرمود: امير المؤمنين على عليه السلام درى است كه خداوند او را گشوده است. هر كس به اين در درآيد، مؤمن است و هر كس از اين در بيرون برود، كافر است.»

1876-47125-(54) ابراهيم بن ابى بكر گويد: «شنيدم از امام كاظم عليه السلام كه مى فرمود: امير المؤمنين على عليه السلام درى از درهاى هدايت است. پس هر كس كه از درِ على درآيد، مؤمن است و هر كس كه از آن بيرون رود، كافر است و هر كس كه بدان در نيايد و از آن بيرون نيايد، او از گروهى است كه خداوند دربارۀ آنان اختيار دارد [بخواهد، عذاب شان مى كند و بخواهد، مى آمرزد].»

1877-47126-(55) امام كاظم عليه السلام فرمود: «امير المؤمنين على عليه السلام درى از درهاى بهشت است. هر كس كه به اين در درآيد، مؤمن است و هر كس كه از اين در بيرون آيد، كافر است و هر كس كه نه بدان درآيد و نه از آن بيرون آيد، داخل در گروهى است كه خداوند دربارۀ آنان اختيار دارد [بخواهد، عذاب شان مى كند و بخواهد، مى آمرزد].»

1878-47127-(56) جابر بن يزيد گويد: «از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: امير المؤمنين عليه السلام و دو فرزندش عليهما السلام درى از درهاى امن هستند. پس هر كس كه از درِ امير المؤمنين على عليه السلام داخل شود، مؤمن است و هر كس كه از آن بيرون آيد، كافر است و هر كس كه نه در آن درآيد و نه از آن برآيد، او در گروهى است كه خداوند دربارۀ آنان اختيار دارد [اگر بخواهد، عذاب شان مى كند و اگر بخواهد، مى آمرزد].»

1879-47128-(57) عقاب الأعمال 249: أبى قدس سره قال حدّثنى سعد بن عبد اللّٰه عن أحمد ابن أبى عبد اللّٰه عن محمّد بن حسّان السّلمىّ المحاسن 89: البرقّى عن محمّد بن حسّان السّلمىّ عن محمّد بن جعفر عن أبيه قال: علىّ عليه السلام باب الهدىٰ من خالفه كان كافراً ومن أنكره دخل النّار (المحاسن - وفى رواية أبى حمزة قال سمعت أبا جعفر عليه السلام يقول قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله:

التّاركون ولاية علىّ المنكرون لفضله والمظاهرون أعداءه خارجون عن الإسلام من مات منهم على ذٰلك).

1880-47129-(58) مستدرك 173/18: كتاب جعفربن محمّد بن شريح الحضرمىّ عن حميد بن شعيب عن جابر قال قال أبو جعفر عليه السلام قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: التّاركون ولاية علىّ عليه السلام خارجون من الإسلام من مات منهم على ذٰلك.

1881-47130-(59) مستدرك 173/18: وبٰهذا الإسناد قال قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: التّاركون لولاية علىّ عليه السلام والمنكرون لفضله والمضاهؤن أعدائه خارجون من الإسلام قال فقالت أمّ سلمة يا رسول اللّٰه لقد هلك المبغضون عليّاً عليه السلام والتّاركون لولايته والمنكرون لفضله والمضاهؤن أعدائه وانّى لأجد قلبى سليماً لعلىّ عليه السلام فقال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: صدقت وتحرّزت أما انّ اللّٰه لاينظر إليهم يوم القيامة ولا يزكّيهم ولا يكلّمهم يوم القيامة ولهم عذاب أليم.

1882-47131-(60) أمالى المفيد 167: حدّثنا الشّيخ الجليل المفيد أبو عبد اللّٰه محمد بن محمد بن النّعمان قال أخبرنى أبو نصر محمد بن الحسين(1)المقرىّ قال حدّثنا أبو عبد اللّٰه الحسين بن علىّ الرّازىّ قال حدّثنا جعفر بن محمّد الحنفىّ قال حدّثنى يحيى بن هاشم السّمسار قال حدّثنا عمرو بن شمر قال حدّثنا حمّاد عن أبى الزّبير عن جابر بن عبد اللّٰه بن حزام(2)الأنصارىّ قال أتيت رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله فقلت يا رسول اللّٰه من وصيّك قال فأمسك عنّى عشراً لا يجيبنى ثمّ قال يا جابر أ لا أخبرك عمّا سألتنى فقلت بأبى وأمّى أنت أم(3)واللّٰه لقد سكتّ عنّى حتّى ظننت أنّك وجدت علىّ‌(4)فقال ما وجدت عليك يا جابر ولٰكن كنت أنتظر ما يأتينى من السّماء فأتانى جبرئيل عليه السلام فقال يا محمّد إنّ ربّك [يقرئك السّلام و] يقول لك إنّ‌


1) . محمد بن الحسن المقرىء - ك.

2) . حرام - خ.

3) . والظّاهر انّ أم تصحيف اِى.

4) . وجدت علىّ أى غضبت علىّ‌.

1879-47128-(57) امام صادق عليه السلام فرمود: «امير المؤمنين على عليه السلام درِ هدايت است. هر كس كه با او مخالفت ورزد، كافر است و هر كس كه او را انكار كند به آتش درآيد.»

و در كتاب محاسن آمده است: «ابوحمزه گويد: از امام باقر عليه السلام شنيدم كه بيان داشت: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: آنان كه ولايت امير المؤمنين على عليه السلام را رها و برترى او را انكار و از دشمنان او پشتيبانى كنند، هر كدام از آنان كه بر اين حالت بميرد، از اسلام بيرون است.»

1880-47129-(58) امام باقر عليه السلام بيان داشت: «رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: كسانى كه ولايت امير المؤمنين على عليه السلام را رها كرده، از اسلام بيرون رفته اند؛ البته كسانى از آنان كه بر اين حالت بميرند.»

1881-47130-(59) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «كسانى كه ولايت امير المؤمنين على عليه السلام را رها و فضيلت وى را انكار كرده و به دشمنان او شبيه شده، از اسلام بيرون رفته اند.»

راوى گويد: «امّ سلمه گفت: اى رسول خدا، آنان كه امير المؤمنين على عليه السلام را دشمن مى دارند و ولايت او را رها و فضيلت او را انكار كرده و به دشمنانش شبيه شده اند، همه در هلاكتند و من قلبم را در تسليم على عليه السلام يافته ام. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: راست مى گويى و خويش را حفظ كرده اى. آگاه كه! خداوند در روز قيامت به آنان نگاه نمى كند و آنان را پاك نمى سازد و با آنان در روز قيامت سخن نمى گويد و آنان را عذاب دردناكى است!»

1882-47131-(60) جابر بن عبدالله بن خرام انصارى گويد: «خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيدم. گفتم: اى رسول خدا، وصى شما كيست‌؟ جابر بن عبدالله گويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله ده روز به من پاسخى نداد. سپس فرمود: اى جابر، آيا دربارۀ آنچه از من پرسيدى، برايت نگويم‌؟ گفتم: پدر و مادرم به فدايت! به خدا سوگند! شما در پاسخ به من سكوت كردى تا آنجا كه گمان كردم شما از من ناراحت هستى. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى جابر، من از تو ناراحت نيستم ولى در انتظار بودم كه از آسمان برايم چه مى آيد. آن گاه جبرئيل نزدم آمد و گفت: اى محمد، خدايت سلامت مى رساند و به تو مى گويد كه: على بن ابيطالب وصى تو و جانشين تو بر اهل و امت تو است و او كسى است كه از حوض تو دور مى سازد و صاحب لواى توست كه پيشاپيش به بهشت در مى آيد. من گفتم: اى پيامبر خدا، نظر شما چيست‌؟ آيا كسى را كه به اين ايمان نداشته باشد، او را بكشم‌؟ حضرت فرمود: آرى. اى جابر، امير المؤمنين در اين جايگاه قرار نگرفته است مگر براى اين كه مردم از او پيروى كنند؛ بنابراين هر كس كه از او پيروى كند، فردا با من خواهد بود و هر كس با او مخالفت ورزد، در كنار حوض نزد من هرگز نيايد.»

علىّ بن أبى طالب وصىّ وخليفتك على أهلك واُمّتك والذّائد عن حوضك وهو صاحب لوائك يقدمك إلى الجنّة فقلت يا نبىّ اللّٰه أرأيت من لا يؤمن بهٰذا أقتتله(1)قال نعم يا جابر ما وضع هٰذا الموضع إلّاليتابع عليه(2)فمن تابعه كان معى غداً ومن خالفه لم يرد علىّ الحوض أبداً.

1883-47132-(61) أمالى الصّدوق 71: حدّثنا محمّد بن أحمد الصّيرفىّ وكان من اصحاب الحديث قال حدّثنا أبو جعفر محمّد بن العبّاس بن بسّام مولى بنى هاشم (عن أبى الخير - ك) قال حدّثنا محمّد بن يونس البصرىّ قال حدّثنا عبد اللّٰه بن يونس وأبو الخير قالا حدّثنا أحمد بن موسى قال حدّثنا أبو بكير النّخعىّ عن شريك عن أبى إسحاق عن أبى وائل عن حذيفة بن اليمانى عن النبىّ صلى الله عليه و آله أنّه قال: علىّ بن أبى طالب خير البشر ومن أبىٰ فقد كفر.

1884-47133-(62) أمالى الصّدوق 522: حدّثنا أبى قدس سره قال حدّثنا عبد اللّٰه بن الحسن(3)المؤدّب قال حدّثنا أحمد بن علىّ الإصبهانى(4)عن إبراهيم بن محمّد الثّقفىّ قال حدّثنا أبو رجاء قتيبة بن سعيد عن حمّاد ابن زيد عن عبد الرّحمٰن بن السّراج عن نافع عن ابن عمر قال قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله من فضّل أحداً من أصحابى على علىّ فقد كفر. أمالى الصّدوق 535: حدّثنا أبى قال حدّثنا علىّ بن إبراهيم بن هاشم عن أبيه إبراهيم بن هاشم قال حدّثنى إبراهيم بن رجاء الجحدرىّ قال حدّثنا وكيع بن الجرّاح عن شريك بن عبد اللّٰه عن عبد اللّٰه بن محمّد بن عقيل عن جابر بن عبد اللّٰه الأنصارىّ قال قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: (و ذكر مثله).

1885-47134-(63) أمالى ابن الطّوسىّ 153: أخبرنا الشّيخ السّعيد المفيد أبو علىّ الحسن بن محمّد بن الحسن الطّوسىّ رضى الله عنه قال أخبرنا الشّيخ السّعيد الوالد أبو جعفر محمّد بن الحسن الطّوسىّ قال أخبرنا محمّد بن محمّد قال حدّثنا الشّريف الصّالح أبو محمّد الحسن بن حمزة العلوىّ الطّبرىّ الحسينىّ قال حدّثنا محمّد بن الفضل بن حاتم المعروف بأبى بكر النّجّار الطّبرىّ الفقيه قال حدّثنا محمّد بن عبد الحميد قال حدّثنا داهر بن محمّد بن يحيى الأحمرى قال حدّثنا المنذر بن الزّبير عن أبى ذرّ الغفّارىّ قدس سره قال قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: لا تضادّوا(5)بعلىّ أحداً فتكفروا ولا تفضّلوا عليه أحداً فترتدّوا.


1) . اقتله - ك.

2) . فى البحار: ليبايع عليه.

3) . علىّ بن الحسن - خ ك.

4) . أحمد بن علىّ الثّقفىّ - خ ك.

5) . الضدّ: المخالف - المثل والنظير.

1883-47132-(61) پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «على بن ابيطالب بهترين بشر است و هر كه نپذيرد، كافر است.»

1884-47133-(62) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «هر كس كه احدى از يارانم را بر على برترى دهد، كافر است.»

1885-47134-(63) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «احدى را همانند على ندانيد كه كافر مى شويد و كسى را بر على برتر ندانيد كه مرتد مى شويد.»

1886-47135-(64) الإحتجاج 66/1: حدّثنى السّيّد العالم العابد أبو جعفر مهدى ابن أبى حرب الحسينىّ المرعشىّ رضى الله عنه قال أخبرنا الشّيخ أبو علىّ الحسن بن الشّيخ السّعيد أبى جعفر محمّد بن الحسن الطّوسىّ رضى الله عنه قال أخبرنى الشّيخ السّعيد الوالد أبو جعفر قدّس اللّٰه روحه قال أخبرنى جماعة عن أبى محمّد هارون بن موسى التّلعكبرىّ قال أخبرنا أبو علىّ محمّد بن همام قال أخبرنا علىّ السّورىّ قال أخبرنا أبو محمّد العلوىّ من ولد الأفطس وكان من عباد اللّٰه الصّالحين قال حدّثنا محمّد بن موسى الهمدانىّ قال حدّثنا محمّد بن خالد الطّيالسىّ قال حدّثنا سيف بن عميرة وصالح بن عقبة جميعاً عن قيس بن سمعان عن علقمة بن محمّد الحضرمىّ عن أبى حعفر محمّد بن علىّ عليهم السلام أنّه قال: حجّ رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله من المدينة (و ساق قصّة غدير خمّ وخطبة النّبىّ صلى الله عليه و آله إلى أن قال (ص 75) أيّها النّاس بى و اللّٰه بشّر الأوّلون من النّبيّين والمرسلين وأنا خاتم الأنبياء(1)والمرسلين والحجّة على جميع المخلوقين من أهل السّماوات والأرضين فمن شكّ فى ذٰلك(2)فهو كافر كفر الجاهليّة الاُولى ومن شكّ فى شىء من قولى هٰذا فقد شكّ فى الكلّ منه والشّاكّ فى ذٰلك فله(3)النّار الخبر. مستدرك 185/18:

ورواه السّيّد علىّ بن طاووس فى كتاب كشف اليقين نقلاً عن أحمد بن محمّد الطّبرسىّ‌(4)عن محمّد ابن أبى بكر بن عبد الرّحمٰن عن الحسن بن علىّ أبى محمّد الدينورىّ عن محمّد بن موسى الهمدانىّ‌ مثله.

1887-47136-(65) عوالى اللّئالى 85/4: و قال صلى الله عليه و آله من نازع عليّاً (على - ك) الخلافة بعدى فهو كافر.

1888-47137-(66) قرب الإسناد 61: حدّثنى السّندىّ بن محمّد قال حدّثنى صفوان بن مهران الجمّال عن أبى عبد اللّٰه عليه السلام قال و سمعته يقول لمّا نزلت الولاية لعلىّ عليه السلام قام رجل من جانب النّاس فقال لقد عقد هٰذا الرّسول لٰهذا الرّجل عقدة لا يحلّها بعده إلّاكافر فجائه الثّانىٰ فقال له يا عبد اللّٰه من أنت (قال - خ) فسكت فرجع الثّانىٰ إلى رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله فقال يا رسول اللّٰه انّى رأيت رجلاً فى جانب النّاس وهو يقول لقد عقد هٰذا الرّسول لهٰذا الرّجل عقدة لا يحلّها إلّا كافر فقال يا فلان ذٰلك(5)جبرئيل فإيّاك أن تكون ممّن يحلّ العقدة فنكص(6).


1) . النّبيّين - ك.

2) . هٰذا - ك.

3) . فهو فى - ك.

4) . الطبرى - خ.

5) . هٰذا - ئل.

6) . فينكص - خ.

1886-47135-(64) امام باقر عليه السلام فرمود: «پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از مدينه براى حج رفتند... حضرت باقر عليه السلام جريان غدير خم و خطبۀ پيامبر صلى الله عليه و آله را آورد تا آنجا كه فرمود: اى مردم، به خدا سوگند! پيامبران و رسولان نخستين، آمدن مرا بشارت داده اند و من خاتم پيامبران و رسولان و حجت بر همۀ مخلوقان از اهل آسمان ها و زمين هايم. پس هر كس كه در اين شك كند، او كفرى چون كفر جاهليت نخستين دارد و هر كس كه در چيزى از اين گفتارم شك كند، او در همۀ گفتارم شك كرده است و كسى كه در گفتارم شك كند، آتش جهنم براى اوست...»

1887-47136-(65) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «هر كس كه با على در جانشينى پس از من درگير شود، او كافر است.»

1888-47137-(66) صفوان بن مهران جمّال گويد: «از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: چون ولايت امير المؤمنين عليه السلام نازل شد، مردى از ميان مردم برخاست و گفت: اين پيامبر، براى اين مرد، به گونه اى ولايت را محكم كند كه پس از او جز كافر آن را نمى گشايد. دومى نزد آن مرد آمد و گفت: اى بندۀ خدا، تو كيستى‌؟ آن مرد ساكت شد و دومى نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و گفت: اى رسول خدا، مردى را ميان مردم ديدم در حالى كه مى گفت: حقا اين پيامبر براى اين مرد، به گونه اى ولايت را محكم كند كه جز كافر آن را نمى گشايد. پيامبر خدا فرمود: فلانى، او جبرئيل بود. پس بترس از اين كه از كسانى باشى كه اين ولايت محكم شده را بگشايد و برگردد.»

1889-47138-(67) وسائل 345/28: محمّد بن علىّ بن الحسين فى الإعتقادات قال قال الصّادق عليه السلام من شكّ فى كفر أعدائنا والظّالمين لنا فهو كافر.

1890-47139-(68) عقاب الأعمال 245: أبى قدس سره قال حدّثنى سعد بن عبد اللّٰه عن أحمد ابن أبى عبد اللّٰه عن إسماعيل بن مهران عن رجل عن أبى المغرا عن ذريح عن أبى حمزة عن أبى عبد اللّٰه عليه السلام قال منّا الإمام المفروض طاعته من جحده مات يهوديّاً أو نصرانيّاً واللّٰه ما ترك الأرض منذ قبض اللّٰه عز و جل آدم عليه السلام إلّاوفيها إمام يهتدى به إلى اللّٰه حجّة على العباد من تركه هلك ومن لزمه نجا حقّاً على اللّٰه.

1891-47140-(69) وسائل 351/28: سعيد بن هبة اللّٰه الرّاوندىّ فى الخرائج والجرائح عن أحمد بن محمّد بن مطهّر قال: كتب بعض أصحابنا إلى أبى محمّد عليه السلام يسأله عمّن وقف على أبى الحسن موسى عليه السلام فكتب لا تترحّم على عمّك وتبرّأ منه أنا إلى اللّٰه منه برىء فلا تتولّهم ولا تعد مرضا هم ولا تشهد جنائزهم ولا تصلّ على أحد منهم مات أبداً من جحد إماماً من اللّٰه أو زاد إماماً ليست إمامته من اللّٰه كان كمن قال إنّ اللّٰه ثالث ثلاثة إنّ الجاحد أمر آخرنا جاحد أمر أوّلنا الحديث.

1892-47141-(70) الإختصاص 334: و قال الصّادق عليه السلام إنّ اللّٰه تبارك وتعالى جعلنا حججه على خلقه و اُمناء(1)(على - ك) علمه فمن جحدنا كان بمنزلة إبليس فى تعنّته على اللّٰه حين أمره بالسّجود لآدم ومن عرفنا واتّبعنا كان بمنزلة الملائكة الّذين أمرهم اللّٰه بالسّجود لآدم فأطاعوه.

1893-47142-(71) أمالى المفيد 101: حدّثنا الشّيخ الجليل أبو عبد اللّٰه محمّد بن محمّد بن النّعمان قال حدّثنا أبو الحسن علىّ بن بلال المهلبى قدس سره يوم الجمعة لليلتين بقيتا من شعبان سنة ثلاث وخمسين وثلاثمائة قال حدّثنا محمّد بن الحسين بن حميد بن الرّبيع اللّخمى قال حدّثنا سليمان بن الرّبيع النّهدىّ قال حدّثنا نصر بن مزاحم المنقرىّ قال حدّثنا يحيى بن يعلى الأسلمىّ عن علىّ بن الحزورّ عن الأصبغ بن نباتة قدس سره قال جاء رجل إلى أمير المؤمنين علىّ بن أبى طالب عليه السلام بالبصرة فقال يا أمير المؤمنين هؤلاء القوم الّذين نقاتلهم الدّعوة واحدة والرّسول واحد والصّلاة واحدة والحجّ واحد فبمَ نسمّيهم فقال له أمير المؤمنين عليه السلام سمّهم


1) . واُمنائه - ك.

1889-47138-(67) امام صادق عليه السلام فرمود: «هر كس كه در كفر دشمنان و ستمگران به ما شك كند، كافر است.»

1890-47139-(68) امام صادق عليه السلام فرمود: «از ماست امامى كه اطاعت وى واجب است. هر كس او را انكار كند، يهودى يا مسيحى مى ميرد. به خدا سوگند! زمين از آن زمان كه خداوند عز و جل جان آدم عليه السلام را گرفته است، رها نشده جز اين كه در او امامى است كه به واسطۀ او به خدا مى رسند و او حجت بر بندگان است. هر كس او را رها كند، هلاك مى شود و هر كس با او همراه باشد، نجات مى يابد و اين بر خدا حتمى است.»

1891-47140-(69) احمد بن محمد بن مطهر گويد: «برخى از ياران مان براى امام حسن عسكرى نوشتند و از ايشان دربارۀ كسانى كه بر امام موسى كاظم عليه السلام توقف كردند [واقفيه] پرسيدند. حضرت مرقوم فرمود: طلب رحمت براى عمويت مكن و از او بيزارى بجوى. من از او به درگاه خدا بيزارى مى جويم! با واقفيه دوستى مكن و از مريضان شان عيادت مكن و بر جنازه هاى شان حاضر مشو و بر هر كدام از آنان كه بميرد، هرگز نماز مگزار؛ هر كس كه امامى از سوى خدا را انكار كند يا امامى را كه از سوى خدا امامت ندارد امام بداند، او همچون كسى است كه گويد خداوند، يكى از سه خداست. كسى كه ولايت آخرين ما را انكار كند، ولايت نخستين ما را انكار كرده است...»

1892-47141-(70) امام صادق عليه السلام فرمود: «خداوند تبارك و تعالى ما را حجت هاى خويش بر خلق و امينان بر علمش قرار داده است. پس هركس كه ما را انكار كند، به سان شيطان است كه در برابر خدا آن زمان كه او را مامور به سجده بر آدم كرد، به رنج گناه افتاد و هر كس كه ما را بشناسد و از ما پيروى كند، به سان فرشتگان است كه خداوند آنان را به سجده بر آدم دستور داد و آنان اطاعت كردند.»

1893-47142-(71) اصبغ بن نباته گويد: «در بصره، مردى خدمت امير المؤمنين على عليه السلام آمد و گفت: اى امير المؤمنين، اين مردمى كه ما با آنان مى جنگيم، [با ما] يك پيام و يك پيامبر و يك نماز و يك حج دارند. آنان را چه بناميم‌؟ حضرت امير المؤمنين عليه السلام فرمود: آنان را به همان چه خداوند در كتابش آنان را بدان ناميده است، بنام. آن مرد گفت: همۀ آنچه در كتاب خداست، من نمى دانم! حضرت فرمود: آيا

بما سمّاهم اللّٰه عز و جل [به] فى كتابه (فقال ما كلّ ما فى كتاب اللّٰه أعلمه فقال - ك) أ ما سمعته(1)تعالى يقول (فى كتابه - ك): «تِلْكَ اَلرُّسُلُ فَضَّلْنٰا بَعْضَهُمْ عَلىٰ بَعْضٍ مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اَللّٰهُ وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجٰاتٍ وَ آتَيْنٰا عِيسَى اِبْنَ مَرْيَمَ اَلْبَيِّنٰاتِ وَ أَيَّدْنٰاهُ بِرُوحِ اَلْقُدُسِ وَ لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ مَا اِقْتَتَلَ اَلَّذِينَ مِنْ بَعْدِهِمْ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَتْهُمُ اَلْبَيِّنٰاتُ وَ لٰكِنِ اِخْتَلَفُوا فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ وَ مِنْهُمْ مَنْ كَفَرَ وَ لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ مَا اِقْتَتَلُوا وَ لٰكِنَّ اَللّٰهَ يَفْعَلُ مٰا يُرِيدُ» فلمّا وقع الإختلاف كنّا (نحن - ك) أولى باللّٰه وبدينه وبالنّبىّ صلى الله عليه و آله وبالكتاب وبالحقّ فنحن الّذين آمنوا وهم الّذين كفروا وشاء اللّٰه منّا قتالهم فقاتلناهم بمشيّته و أمره و إرادته..

(و تقدّم نحوه هٰذا الرواية عن أمالى ابن الطّوسى (2) من باب (22) حكم قتل البغاة من أبواب جهاد العدوّ (ج 16).

1894-47143-(72) أمالى المفيد 308: حدّثنا الشّيخ الجليل المفيد أبو عبد اللّٰه محمّد بن محمّد بن النّعمان قال أخبرنى أبو غالب أحمد بن محمّد الزّرارىّ قدس سره قال حدّثنى عمّى علىّ بن سليمان قال حدّثنى محمّد بن خالد الطّيالسى قال حدّثنى العلاء بن رزين عن محمّد بن مسلم الثّقفىّ قال سمعت أبا جعفر محمّد بن علىّ عليهما السلام يقول لا دين لمن دان بطاعة من عصى اللّٰه ولا دين لمن دان بفرية باطل على اللّٰه ولا دين لمن دان بجحود شىء من آيات اللّٰه.

(و تقدّم مثله فى رواية محمّد بن مسلم (11) من باب (5) تحريم إسخاط الخالق فى مرضاة المخلوق من أبواب جهاد النّفس (ج 16).

1895-47144-(73) الإختصاص 334: عمرو بن ثابت قال: سألت أبا جعفر عليه السلام عن قول اللّٰه تعالى «وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ أَنْدٰاداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اَللّٰهِ‌» قال فقال هم واللّٰه أولياء فلان وفلان وفلان اتّخذوهم أئمّة دون الإمام الّذى جعله اللّٰه للنّاس إماماً فذٰلك قول اللّٰه تعالى «وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّٰهِ وَ لَوْ يَرَى اَلَّذِينَ ظَلَمُوا إِذْ يَرَوْنَ اَلْعَذٰابَ أَنَّ اَلْقُوَّةَ لِلّٰهِ جَمِيعاً وَ أَنَّ اَللّٰهَ شَدِيدُ اَلْعَذٰابِ * إِذْ تَبَرَّأَ اَلَّذِينَ اُتُّبِعُوا مِنَ اَلَّذِينَ اِتَّبَعُوا وَ رَأَوُا اَلْعَذٰابَ وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ اَلْأَسْبٰابُ * وَ قٰالَ اَلَّذِينَ اِتَّبَعُوا لَوْ أَنَّ لَنٰا كَرَّةً فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ كَمٰا تَبَرَّؤُا مِنّٰا كَذٰلِكَ يُرِيهِمُ اَللّٰهُ أَعْمٰالَهُمْ حَسَرٰاتٍ عَلَيْهِمْ وَ مٰا هُمْ بِخٰارِجِينَ مِنَ اَلنّٰارِ» ثمّ قال أبو جعفر عليه السلام هم واللّٰه يا جابر أئمّة الظّلمة وأشياعهم.


1) . سمعت اللّٰه - ك.

شنيده اى كه خداوند متعال در كتابش مى گويد: بعضى از رسولان را بر بعضى ديگر برترى داديم. خدا با برخى از آنها سخن مى گفت؛ و بعضى را درجاتى برتر داد و به عيسى بن مريم نشانه هاى روشن داديم و او را با روح القدس تاييد نموديم؛ (ولى فضيلت و مقام آن پيامبران مانع اختلاف امت ها نشد) و اگر خدا مى خواست كسانى كه بعد از آنها بودند، پس از آن همه نشانه هاى روشن كه براى آنها آمد، جنگ و ستيز نمى كردند (اما خدا مردم را مجبور نساخته و آنها را در پيمودن راه سعادت آزاد گذارده است)؛ ولى اين امت ها بودند كه با هم اختلاف كردند. بعضى ايمان آوردند و بعضى كافر شدند.(1)» و چون اختلاف افتاد، ما به خدا، دينش، پيامبر صلى الله عليه و آله، كتاب و حقّ سزاوارتريم؛ بنابراين ما همان هاييم كه ايمان آوردند و آنان همان ها كه كافر شدند و خداوند از ما خواسته تا با آنان بجنگيم و ما بر طبق خواست او و دستور و اراده اش با آنان جنگيده ايم.»

1894-47143-(72) محمد بن مسلم ثقفى گويد: «از امام باقر عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: دين ندارد كسى كه اطاعت كسى را كه عصيان خدا مى كند، پذيرفته است و دين ندارد كسى كه افتراى باطلى را بر خدا پذيرفته است و دين ندارد كسى كه به انكار چيزى از نشانه هاى خدا تن داده است.»

1895-47144-(73) عمرو بن ثابت گويد: «از امام باقر عليه السلام دربارۀ فرمودۀ خداوند متعال كه: بعضى از مردم، معبودهايى غير از خداوند براى خود انتخاب مى كنند و آنها را همچون خدا دوست مى دارند(2)، پرسيدم. عمرو بن ثابت گويد: حضرت فرمود: به خدا سوگند! اينان دوستان فلان و فلان و فلان هستند كه اينان را امام خويش گرفته اند؛ نه امامى را كه خداوند او را براى مردم امام قرار داده است و اين همان فرمودۀ خداوند است كه: وآنها كه ستم كردند، (و معبودى غير خدا برگزيدند) هنگامى كه عذاب الهى را مشاهده كنند، خواهند دانست كه تمام قدرت، از آنِ خداست؛ و خدا داراى مجازات شديد است؛ (نه معبودهاى خيالى كه از آنها مى هراسند). در آن هنگام رهبران (گمراه و گمراه كننده) از پيروان خود، بيزارى مى جويند، و كيفر خدا را مشاهده مى كنند، و دست شان از همه جا كوتاه مى شود. (و در اين هنگام) پيروان مى گويند: كاش بار ديگر به دنيا بر مى گشتيم، تا از آنها [\ پيشوايان گمراه] بيزارى جوييم، آن چنان كه آنان (امروز) از ما بيزارى جستند (آرى)، خداوند اين چنين اعمال آنها را به صورت حسرت به آنان نشان مى دهد؛ و هرگز از آتش (دوزخ) خارج نخواهند شد.(3)پس از آن امام باقر عليه السلام فرمود: اينان به خدا سوگند! امامان ستمگران و پيروان آنهايند.»


1) - بقره، 253/2

2) . بقره، 165/2.

3) . بقره، 165/2-167.

1896-47145-(74) مستدرك 178/18: البحار عن كتاب تقريب المعارف لأبى الصّلاح الحلبىّ عن أبى علىّ الخراسانىّ عن مولى لعلىّ بن الحسين عليهم السلام قال كنت معه فى بعض خلواته فقلت انّ لى عليك حقّاً ألاٰ تخبرنى عن هٰذين الرّجلين (عن فلان وفلان) فقال كافران كافر من أحبّهما.

1897-47146-(75) و عن أبى حمزة الثّمالىّ‌ أنّه سئل علىّ بن الحسين عليهما السلام عنهما فقال كافران كافر من تولّاهما قال قدس سره وتناصر الخبر عن علىّ بن الحسين ومحمّد بن علىّ وجعفر بن محمّد عليهم السلام من طرق مختلفة انّهم قالوا ثلاثة لا ينظر اللّٰه إليهم يوم القيامة ولا يزكّيهم ولهم عذاب أليم من زعم أنّه امام وليس بإمام ومن جحد إمامة إمام من اللّٰه ومن زعم انّ لهما فى الإسلام نصيباً ومن طرق انّ للأوّلين ومن آخر للأعرابيّين فى الإسلام نصيباً ثمّ قال إلى غير ذٰلك من الرّوايات عمّن ذكرناه وعن أبنائهم عليهم السلام مقترناً بالمعلوم من دينهم لكلّ متأمّل (فى - خ) حالهم انّهم يرون فى المتقدّمين على أمير المؤمنين عليه السلام ومن دان بدينهم انّهم كفّار.

1898-47147-(76) تفسير العياشىّ 297/1: عن أبان بن عبد الرّحمٰن قال سمعت أبا عبد اللّٰه عليه السلام يقول أدنى ما يخرج به الرّجل من الإسلام أن يرى الرّأى بخلاف الحقّ فيقيم عليه قال ومن يكفر بالايمان فقد حبط عمله وقال الذى يكفر بالايمان الّذى لا يعمل بما أمراللّٰه به ولا يرضى به.

1899-47148-(77) تفسير العيّاشىّ 72/1: عن جابر قال: سألت أبا عبد اللّٰه عليه السلام عن قوله اللّٰه «وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ أَنْدٰاداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اَللّٰهِ‌» قال فقال هم أولياء فلان(1)وفلان وفلان اتّخذوهم أئمّة من دون الإمام الّذى جعل اللّٰه للنّاس إماماً فلذٰلك قال اللّٰه تبارك وتعالى «وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّٰهِ وَ لَوْ يَرَى اَلَّذِينَ ظَلَمُوا إِذْ يَرَوْنَ اَلْعَذٰابَ أَنَّ اَلْقُوَّةَ لِلّٰهِ جَمِيعاً وَ أَنَّ اَللّٰهَ شَدِيدُ اَلْعَذٰابِ * إِذْ تَبَرَّأَ اَلَّذِينَ اُتُّبِعُوا مِنَ اَلَّذِينَ اِتَّبَعُوا وَ رَأَوُا اَلْعَذٰابَ وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ اَلْأَسْبٰابُ * وَ قٰالَ اَلَّذِينَ اِتَّبَعُوا لَوْ أَنَّ لَنٰا كَرَّةً فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ كَمٰا تَبَرَّؤُا مِنّٰا كَذٰلِكَ يُرِيهِمُ اَللّٰهُ أَعْمٰالَهُمْ حَسَرٰاتٍ عَلَيْهِمْ وَ مٰا هُمْ بِخٰارِجِينَ مِنَ اَلنّٰارِ» قال ثمّ قال أبو جعفر عليه السلام واللّٰه يا جابر هم أئمّة الظّلم وأشياعهم.


1) . هم واللّٰه أولياء فلان اه - خ ل.

1896-47145-(74) ابوعلى خراسانى از يكى از مواليان (نزديكان) امام سجاد عليه السلام روايت كرده است كه او گفت: «در خلوتى همراه حضرت بودم. گفتم: مرا بر شما حقّى است؛ آيا دربارۀ اين دو مرد برايم نمى گوييد؟ (دو مرد كنايه از فلانى و فلانى است) حضرت فرمود: اين دو كافرند و هر كس كه اين دو را دوست بدارد، كافر است.»

1897-47146-(75) ابوحمزه ثمالى گويد: «از امام سجاد عليه السلام دربارۀ اين دو سؤال شد. حضرت فرمود: اين دو كافرند و هر كس كه اين دو را به ولايت گيرد، كافر است.»

روايات امام سجاد و امام باقر و امام صادق عليهم السلام با اسناد گوناگون يكديگر را تاييد مى كند كه اينان فرموده اند: «سه نفر را خداوند در روز قيامت نگاه نمى كند و آنان را پاك نمى سازد و براى آنان عذاب دردناكى است؛ كسى كه مى گويد: امام است با اين كه امام نيست و كسى كه امامت امامى از سوى خدا را انكار كند و كسى كه بگويد اين دو، در اسلام بهره اى دارند و از طريق ديگر (به جاى اين دو) آمده:

براى دو نفر اول. از طريق ديگرى (به جاى اين دو) آمده: براى دو نفر اعرابى (باديه نشين) در اسلام بهره اى باشد. پس از آن گويد: روايات ديگرى هم از اين سه امام كه نام برديم و از فرزندان شان عليهم السلام هست و اين روايات با دينى كه از امامان معلوم است و هر كس كه در حال امامان تامل كند آن را در مى يابد، تاييد مى شود؛ چرا كه اينان نظرشان دربارۀ كسانى كه بر امير المؤمنين عليه السلام خويش را مقدم داشتند و نيز هر كس كه دين اينان را بپذيرد، اين است كه اينان كافرند.»

1898-47147-(76) ابان بن عبدالرحمن گويد: «از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: كم ترين چيزى كه فرد بدان از اسلام خارج شود، اين است كه نظرى بر خلاف حقّ داشته باشد و بر آن بماند. حضرت فرمود: هر كس كه به ايمان كفر ورزد، عملش تباه شود و حضرت فرمود: آن كس كه به ايمان كفر مى ورزد، همان كسى است كه به آنچه خداوند بدان دستور داده عمل نمى كند و به آن خشنود نيست.»

1899-47148-(77) جابر گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ فرمودۀ خداوند كه: بعضى از مردم، معبودهايى غير از خداوند براى خود انتخاب مى كنند و آنان را چون خدا دوست مى دارند، (1)پرسيدم. جابر گويد: حضرت فرمود: اينان دوستان فلانى و فلانى و فلانى اند، آنان را امام خويش گرفتند؛ نه آن امامى كه خداوند او را براى مردم امام قرار داد و بر همين پايه است كه خداوند تبارك و تعالى فرمايد: و آنها كه ستم كردند، (و معبودى غير خدا برگزيدند) هنگامى كه عذاب الهى را مشاهده كنند، خواهند دانست كه تمام قدرت، از آنِ خداست و خدا داراى مجازات شديد است؛ (نه معبودهاى خيالى كه از آنها مى ترسند).

در آن هنگام رهبران (گمراه و گمراه كننده) از پيروان خود، بيزارى مى جويند... تا فرمودۀ خداوند متعال كه: و هرگز از آتش (دوزخ) خارج نخواهند شد.(2)جابر گويد: سپس امام باقر عليه السلام فرمود: به خدا سوگند! اينان از امامان ستم و پيروان آنان هستند.»


1) - بقره، 165/2

2) - بقره، 165/2-167

1900-47149-(78) تفسير العيّاشى 138/1: عن عبد اللّٰه ابن أبى يعفور قال: قلت لأبى عبد اللّٰه عليه السلام إنّى أخالط النّاس فيكثر عجبى من أقوام لا يتولّونكم ويتولّون(1)فلاناً لهم أمانة وصدق ووفاء، وأقوام لا يتولّونكم ويتولّون(2)فلاناً وفلاناً لهم أمانة وصدق ووفاء، وأقوام يتولّونكم ليس لهم تلك الأمانة ولا الوفاء ولا الصّدق قال فاستوى أبو عبداللّٰه عليه السلام جالساً وأقبل علىّ كالغضبان ثمّ قال لا دين لمن دان بولاية إمام جائر ليس من اللّٰه ولا عتب على من دان بولاية إمام عدل من اللّٰه قال: قلت لا دين لاُولٰئِك ولا عتب على هؤلاء فقال نعم لا دين لاُولٰئك ولا عتب على هؤلاء ثمّ قال أ ما تسمع لقول اللّٰه «اَللّٰهُ وَلِيُّ اَلَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ» يخرجهم من ظلمات الذّنوب إلى نور التّوبة والمغفرة لولايتهم كلّ إمام عادل من اللّٰه قال اللّٰه «وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيٰاؤُهُمُ اَلطّٰاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ اَلنُّورِ إِلَى اَلظُّلُمٰاتِ‌» قال: قلت أ ليس اللّٰه عنىٰ بها الكفّار حين قال «وَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا» قال فقال وأىّ نور للكافر وهو كافر فأخرج منه إلى الظلمات إنّما عنى اللّٰه بهٰذا انّهم كانوا على نور الإسلام فلمّا ان تولّوا كلّ إمام جائر ليس من اللّٰه خرجوا بولايتهم إيّاهم من نور الإسلام إلى ظلمات الكفر فأوجب لهم النّار مع الكفّار فقال «أُولٰئِكَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ‌».

1901-47150-(79) تفسير العيّاشى 139/1: عن مهزم الأسدىّ قال سمعت أبا عبد اللّٰه عليه السلام يقول قال اللّٰه تبارك وتعالى لاُعَذِّبَنَّ كُلّ رعيّة دانت بإمام ليس من اللّٰه وإن كانت الرّعيّة فى أعمالها برّة تقيّة ولأغفرنّ عن كلّ رعيّة دانت بكلّ إمام من اللّٰه وإن كانت الرّعيّة فى أعمالها سيّئة قلت فيعفو عن هؤلاء ويعذّب هؤلاء قال نعم إنّ اللّٰه يقول «اَللّٰهُ وَلِيُّ اَلَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ» ثمّ ذكر الحديث الأوّل حديث ابن أبى يعفور (رواية محمّد بن الحسين)(3)وزاد فيه فأعداء علىّ أمير المؤمنين هم الخالدون فى النّار وإن كانوا فى أديانهم على غاية الورع والزّهد والعبادة والمؤمنون بعلىّ عليه السلام هم الخالدون فى الجنّة وإن كانوا فى أعمالهم [مسيئة] على ضدّ ذٰلك.


1) . فيقولون - ك.

2) . فيقولون - ك.

3) . لم يذكر فى المستدرك ما بين القوسين والظاهر انّه زايد.

1900-47149-(78) عبدالله بن ابى يعفور گويد: «به امام صادق عليه السلام گفتم: من با مردم رفت و آمد دارم. بسيار در شگفتم از گروه هايى كه ولايت شما را قبول ندارند و از فلان و فلان پيروى مى كنند ولى امانت دار، راستگو و با وفا هستند اما گروه هايى كه ولايت شما را دارند، آن امانت دارى، وفا و راستگويى را ندارند! عبدالله بن ابى يعفور گويد: حضرت امام صادق عليه السلام راست نشست و به من چون فردى خشمگين رو كرد و سپس فرمود: دين ندارد كسى كه ولايت امام ستمگرى را كه از سوى خدا نيست، بپذيرد و ملامتى نيست بر كسى كه ولايت امام عادلى را از سوى خدا بپذيرد. عبدالله بن ابى يعفور گويد: گفتم:

اينان هيچ دين ندارند و هيچ توبيخى هم بر آنان نيست‌؟ حضرت فرمود: آرى، آنان دين ندارند و توبيخى بر آنان نيست. سپس فرمود: آيا به فرمودۀ خداوند گوش نداده اى كه: خداوند، ولىّ و سرپرست كسانى است كه ايمان آورده اند؛ آنها را از ظلمت ها به سوى نور بيرون مى برد؟ (1)آنان را از ظلمت هاى گناهان به نور توبه و آمرزش بيرون مى برد؛ [و آن] به دليل دوستى اينان با هر امام عادلى است كه از سوى خداست. خداوند فرمايد: كسانى كه كافر شدند، اولياى آنها طاغوت ها هستند كه آنها را از نور به سوى ظلمت ها بيرون مى برند.(2)عبدالله بن ابى يعفور گويد: پرسيدم: آيا منظور خداوند از اين آيه، كفّار نيست آن زمان كه مى گويد: كسانى كه كافر شدند؟ عبدالله بن ابى يعفور گويد: حضرت فرمود: چه نورى براى كافر است در زمانى كه كفر دارد تا او را از آن بيرون آورند و به سوى ظلمت ها ببرند؟ تنها منظور خدا اين است كه اينان بر نور اسلام بروند ولى چون ولايت هر امام ستمگرى را كه از سوى خدا نبود پذيرفتند به دليل ولايت آنان از نور اسلام به تاريكى هاى كفر در آمدند و در نتيجه خداوند به همراه كفّار، آتش را براى شان مقرر ساخت و فرمود: آنان اهل آتشند و هميشه در آن خواهند ماند.(3)»

1901-47150-(79) مهزم اسدى گويد: «شنيدم از امام صادق عليه السلام كه بيان داشت: خداوند تبارك و تعالى فرمود: هر مردمى امامى را كه از سوى خداوند نيست بپذيرد، عذاب خواهم كرد؛ گرچه آن مردم در كارهاى شان نيكوكار و پرهيزگار باشند و هر مردمى امامى را كه از سوى خداست بپذيرد، مى بخشم؛ گرچه آن مردم در رفتارشان بدكار باشند. پرسيدم: از اينان مى گذرد و آنان را عذاب مى كند! حضرت فرمود: آرى، خداوند مى فرمايد: خداوند، ولىّ و سرپرست كسانى است كه ايمان آورده اند؛ آنان را از ظلمت ها به سوى نور بيرون مى برد.(4)» پس از آن، همان حديث اولى را يعنى حديث ابن ابى يعفور را ذكر كرده و در آن افزوده است: «دشمنان امير المؤمنين على عليه السلام براى هميشه در آتش هستند؛ گرچه در دين شان نهايت ورع و زهد و عبادت را داشته باشند و آنان كه امير المؤمنين عليه السلام را پذيرفته اند، در بهشت براى هميشه هستند؛ گرچه در رفتارشان بدرفتار و بر ضدّ آنان باشند.»


1) - بقره، 257/2

2) - بقره، 257/2

3) - بقره، 257/2

4) - بقره، 257/2

1902-47151-(80) تفسير العيّاشى 178/1: على عنّ بن ميمون الصّائغ أبى الأكراد عن عبد اللّٰه ابن أبى يعقور قال سمعت أبا عبد اللّٰه عليه السلام يقول ثلاثة لا ينظر اللّٰه إليهم يوم القيامة ولا يزكّيهم ولهم عذاب أليم من ادّعى إمامة من اللّٰه ليست له ومن جحد اماماً من اللّٰه ومن قال انّ لفلان وفلان فى الإسلام نصيباً.

1903-47152-(81) تفسير العيّاشى 178/1: عن أبى حمزة الثّمالى عن علىّ بن الحسين عليهما السلام قال ثلاثة لا يكلّمهم اللّٰه يوم القيامة ولا ينظر إليهم ولا يزكّيهم و لهم عذاب أليم من جحد إماماً من اللّٰه أو ادّعى إماماً من غير اللّٰه أو زعم انّ لفلان وفلان فى الإسلام نصيباً.

1904-47153-(82) الخصال 106: حدّثنا أبى رضى الله عنه قال حدّثنا سعد بن عبد اللّٰه عن علىّ بن إسماعيل الأشعرىّ قال حدّثنى محمّد بن سنان عن أبى مالك الجهنّى قال سمعت أبا عبد اللّٰه عليه السلام يقول ثلاثة لا يكلّمهم اللّٰه يوم القيامة ولا ينظر إليهم ولا يزكّيهم ولهم عذاب أليم من ادّعى إماماً ليست إمامته من اللّٰه ومن جحد إماماً إمامته من عند اللّٰه عز و جل ومن زعم أنّ لهما فى الإسلام نصيباً.

1905-47154-(83) عقاب الأعمال 254: حدّثنى محمّد بن موسى بن المتوكّل رضى الله عنه قال حدّثنى عبد اللّٰه بن جعفر عن محمّد بن الحسين عن الحسن بن محبوب عن أبان عن المفضّل عن أبى عبد اللّٰه عليه السلام قال من ادّعى الإمامة وليس من أهلها فهو كافر.

1906-47155-(84) الإختصاص 233: عن عبد العزيز القراطيسىّ قال قال أبو عبد اللّٰه عليه السلام الأئمة بعد نبيّنا صلى الله عليه و آله اثنا عشر نجباء مفهون، مَن نقص منهم واحداً أو زاد فيهم واحداً خرج من دين اللّٰه ولم يكن من ولايتنا على شىء.

1907-47156-(85) غيبة النّعمانى 111: أخبرنا أحمدبن محمّد بن سعيد قال حدّثنا محمّد بن المفضّل بن إبراهيم الأشعرىّ قال حدّثنى محمّد بن عبد اللّٰه ابن زرارة عن مرزبان القمىّ عن عمران الأشعرىّ عن جعفر بن محمّد عليهما السلام أنّه قال: ثلاثة لا ينظر اللّٰه إليهم يوم القيامة ولا يزكّيهم و لهم عذاب أليم من زعم أنّه إمام و ليس(1)بإمام ومن زعم فى إمام حقّ أنّه ليس بإمام و هو إمام ومن زعم أنّ لهما فى الإسلام نصيباً.


1) . أنّ إماماً من ليس بإمام - ئل.

1902-47151-(80) عبدالله بن ابى يعفور گويد: «از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: سه نفرند كه خداوند در روز قيامت به آنان نگاه نمى كند و آنان را پاكيزه نمى سازد و براى شان عذاب دردناكى است: كسى كه ادّعاى امامتى از سوى خدا بكند كه ندارد و كسى كه امامى را كه از سوى خداست، انكار كند و كسى كه بگويد فلان و فلان در اسلام بهره اى دارند.»

1903-47152-(81) امام سجاد عليه السلام فرمود: «سه نفرند كه خداوند با آنان در قيامت سخن نمى گويد و به آنان نظر ندارد و آنان را پاك نمى كند و براى آنان عذاب دردناكى است: كسى كه امامى از سوى خدا را انكار كند يا ادّعاى امامتى از سوى غير خدا كند يا بگويد فلان و فلان بهره اى در اسلام دارند.»

1904-47153-(82) ابومالك جهنى گويد: «شنيدم امام صادق عليه السلام مى فرمود: سه نفرند كه خداوند در روز قيامت با آنان سخن نمى گويد و به آنان نگاهى نمى كند و آنان را پاكيزه نمى سازد و براى آنان عذاب دردناكى است: كسى كه امامتى را ادّعا كند كه امامتش از سوى خدا نيست و كسى كه امامى را انكار كند كه امامتش از نزد خداوند عز و جل است و كسى كه بگويد آن دو، در اسلام بهره اى دارند.»

1905-47154-(83) امام صادق عليه السلام فرمود: «هر كس كه ادّعاى امامت كند ولى اهل آن نباشد، او كافر است.»

1906-47155-(84) امام صادق عليه السلام فرمود: «امامان پس از پيامبر ما دوازده نفرند. همه نجيبند و به آنان تفهيم شده است هر كس كه يكى از آنان را كم كند يا يكى را به آنان بيفزايد، از دين خدا خارج شده است و هيچ ولايت ما را ندارد.»

1907-47156-(85) امام صادق عليه السلام فرمود: «سه نفرند كه خداوند در روز قيامت به آنها نظر ندارد و آنان را پاكيزه نمى سازد و براى آنان عذاب دردناكى است: كسى كه بگويد امام است، با اين كه امام نيست و كسى كه دربارۀ امام حقّى بگويد، او امام نيست با اين كه امام است و كسى كه بگويد اين دو، در اسلام بهره اى دارند.»

1908-47157-(86) كافى 374/1: الحسين بن محمّد عن معلّى بن محمّد عن أبى داود المسترقّ عن علىّ بن ميمون عن ابن أبى يعفور قال سمعت أبا عبد اللّٰه عليه السلام يقول ثلاثة لا ينظر اللّٰه إليهم يوم القيامة ولا يزكّيهم ولهم عذاب أليم من ادّعى إمامة من اللّٰه(1)ليست له ومن جحد إماماً من اللّٰه ومن زعم أنّ لهما فى الإسلام نصيباً. غيبة النّعمانىّ 112: حدّثنا محمّد بن يعقوب عن الحسين بن محمّد عن معلّى بن محمّد عن أبى داود المسترقّ عن علىّ بن ميمون الصّائغ عن ابن أبى يعفور قال سمعت أبا عبد اللّٰه عليه السلام يقول ثلاثة لا يكلّمهم اللّٰه يوم القيامة (و ذكر مثله).

1909-47158-(87) غيبة النّعمانىّ 114: أخبرنا عبد الواحد عن ابن رباح قال حدّثنا أحمد بن علىّ الحميرىّ قال حدّثنى الحسن بن أيّوب(2)عن عبد الكريم بن عمرو الخثعمىّ عن أبان عن الفضيل(3)قال قال أبو [عبد اللّٰه] جعفر عليه السلام من ادّعى مقامنا يعنى الإمامة(4)فهو كافر أو قال مشرك.

1910-47159-(88) غيبة النّعمانىّ 115: أخبرنا علىّ بن أحمد عن عبيد اللّٰه بن موسى(5)عن أحمد بن محمّد بن خالد عن علىّ بن الحكم عن أبان بن عثمان عن الفضيل بن يسار قال سمعت أبا عبد اللّٰه جعفر بن محمّد عليهما السلام يقول من خرج يدعو النّاس وفيهم من هو أفضل(6)منه فهو ضالّ مبتدع ومن ادّعى الإمامة من اللّٰه وليس بإمام فهو كافر.

1911-47160-(89) كافى 183/1: محمّد بن يحيى عن محمّد بن الحسين عن صفوان بن يحيى عن العلاء بن رزين عن محمّد بن مسلم قال سمعت أبا جعفر عليه السلام (فى حديث) قال و اللّٰه يا محّمد من أصبح من هٰذه الاُمّة لا إمام له من اللّٰه عز و جل ظاهر عادل أصبح ضالاًّ تائهاً وإن مات على هٰذه الحالة مات ميتة كفر ونفاق الخبر. غيبة النّعمانىّ 127: حدّثنا أبو العبّاس أحمد بن محمّد بن سعيد بن عقدة قال حدّثنا محمّد بن المفضّل بن إبراهيم الأشعرىّ وسعدان بن إسحاق بن سعيد وأحمد بن الحسين بن عبد الملك ومحمّد بن أحمد بن الحسن القطوانى قالوا جميعاً حدّثنا الحسن بن محبوب الزّرّاد عن علىّ بن رئاب عن محمّد بن مسلم الثّقفىّ (فى حديث) قال سمعت أبا جعفر محمّد بن علىّ الباقر عليهما السلام (و ذكر نحوه).


1) . من اللّٰه إمامة - غيبة النّعمانىّ‌.

2) . الحسين بن أيّوب - ئل.

3) . أبى الفضل - خ.

4) . من ادّعى مقاماً ليس له - خ.

5) . عبد اللّٰه بن موسى - ئل.

6) . أعلم - ئل.

1908-47157-(86) ابن ابى يعفور گويد: «از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: «سه نفرند كه خداوند در روز قيامت به آنها نظر نمى كند و آنان را پاك نمى سازد و براى آنان عذاب دردناكى است: كسى كه ادّعاى امامتى از سوى خدا كند كه آن امامت را ندارد و هر كس كه امامى را كه از سوى خداست، انكار كند و هر كس كه بگويد اين دو، در اسلام بهره اى دارند.»

1909-47158-(87) امام صادق عليه السلام فرمود: «كسى كه مقام ما يعنى امامت را ادّعا كند، او كافر است يا آن كه فرمود:

مشرك است.»

1910-47159-(88) فضيل بن يسار گويد: «شنيدم امام صادق عليه السلام مى فرمود: هر كس كه خروج كند و مردم را دعوت كند - در حالى كه ميان مردم كسى برتر از او باشد - او گمراه و بدعت گزار [\نو آيين] است و هر كس كه ادّعاى امامتى از سوى خدا كند و امام نباشد، او كافر است.»

1911-47160-(89) محمد بن مسلم گويد: «در حديثى از امام باقر عليه السلام شنيدم كه فرمود: به خدا سوگند! اى محمد، هر كس از اين امت كه امامى آشكار و عادل ندارد، گمراه و سرگردان است و اگر بر اين حالت بميرد، به مرگ كفر و نفاق مرده است...»

1912-47161-(90) كافى 377/1: أحمد بن إدريس عن محمّد بن عبد الجبّار عن صفوان عن الفضيل عن الحارث بن المغيرة قال: قلت لأبى عبد اللّٰه عليه السلام قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: من مات لايعرف(1)إمامه مات ميتة جاهليّة قال نعم قلت جاهليّة جهلاء أو جاهليّة لا يعرف إمامه قال جاهليّة كفر و نفاق و ضلال.

1913-47162-(91) مستدرك 174/18: كتاب جعفربن محمّد بن شريح الحضرمىّ عن جعفر عن أبى الصّباح عن بشير الدّهّان عن أبى عبد اللّٰه عليه السلام انّه قال: فى حديث و قد قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: من مات و ليس عليه إمام فميتته ميتة جاهليّة.

1914-47163-(92) كنز الفوائد 151: حدّثنا الشّيخ أبو الحسن محمّد بن أحمد ابن علىّ بن شاذان القمىّ قال حدّثنا (حدّثنى - خ) أحمد بن محمّد بن عبد اللّٰه بن عبّاس(2)قال حدّثنا محمّد بن عمر قال حدّثنا الحسن بن محمّد بن عبد اللّٰه بن محمّد بن العبّاس الرّازىّ قال حدّثنى علىّ بن موسى الرّضا عن أبيه موسى عن أبيه جعفر عن أبيه محمّد عن أبيه علىّ عن أبيه الحسين عن أبيه أمير المؤمنين عليهم السلام قال قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: من مات و ليس له إمام من ولدى مات ميتة الجاهليّة(3)يؤخذ بما عمل فى الجاهليّة والإسلام.

1915-47164-(93) الإختصاص 268: عن عمر بن يزيد عن أبى الحسن الأوّل عليه السلام قال سمعته يقول: من مات بغير إمام مات ميتة جاهليّة إمام حىّ يعرفه فقلت لم أسمع أباك يذكر هٰذا يعنى إماماً حيّاً فقال قد واللّٰه قال ذاك(4)رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله قال وقال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: من مات وليس له إمام يسمع له ويطيع مات ميتة جاهليّة.

1916-47165-(94) الإختصاص 269: عن أبى الجارود قال سمعت أباعبداللّٰه عليه السلام يقول من مات وليس عليه إمام حىّ ظاهر مات ميتة جاهليّة قال: قلت إمام حىّ جعلت فداك قال إمام حىّ (إمام حىّ - ك).

1917-47166-(95) دعائم الإسلام 27/1: عن جعفر بن محمّد عليهما السلام قال فى قول اللّٰه عز و جل «يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُنٰاسٍ بِإِمٰامِهِمْ‌» فقال بمن كانوا يأتمّون به فى الدّنيا يدعى علىّ عليه السلام بالقرن الّذى كان فيه والحسن عليه السلام بالقرن الّذى كان فيه والحسين عليه السلام بالقرن الّذى كان فيه وعدّد الأئمّة عليهم السلام ثمّ قال (وقد - ك) قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: من مات لا يعرف إمام دهره مات ميتةً جاهليّة.


1) . ولا يعرف - ئل.

2) . أحمد بن محمّد بن عبيد اللّٰه بن عيّاش - ك.

3) . جاهليّة - ك.

4) . ذٰلك - ك.

1912-47161-(90) حارث بن مغيره گويد: «به امام صادق عليه السلام گفتم: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس كه بميرد و امامش را نشناسد، به مرگ جاهليت مرده است. حضرت فرمود: آرى. گفتم: جاهليتِ جاهليت يا جاهليتى كه امام خود را نمى شناسد؟ حضرت فرمود: جاهليت كفر و نفاق و گمراهى.»

1913-47162-(91) امام صادق عليه السلام در حديثى بيان داشت: «رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس كه بميرد و برايش امامى نباشد، مرگش مرگ جاهليت است.»

1914-47163-(92) امير المؤمنين على عليه السلام بيان داشت: «رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس كه بميرد و براى او امامى از فرزندان من نباشد، به مرگ جاهليت مرده است و به آنچه در جاهليت و اسلام انجام داده است، مؤاخذه مى شود.»

1915-47164-(93) عمر بن يزيد گويد: «از امام كاظم عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: هر كس كه بدون امام بميرد - امام زنده اى كه او را بشناسد - به مرگ جاهليت مرده است. گفتم: از پدرتان نشنيدم كه چنين بگويد! منظورش امام زنده است. امام فرمود: به يقين و به خدا سوگند! رسول خدا صلى الله عليه و آله اين را فرموده است.

حضرت بيان داشت: و رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس كه بميرد و امامى كه از او بشنود و اطاعت كند نداشته باشد، به مرگ جاهلى مرده است.»

1916-47165-(94) ابوالجارود گويد: «شنيدم امام صادق عليه السلام مى فرمود: هر كس كه بميرد و براى او امام زنده و ظاهر نباشد به مرگ جاهلى مرده است. ابوالجارود گويد: گفتم: فدايت شوم! امام زنده‌؟ حضرت فرمود:

امام زنده.»

1917-47166-(95) امام صادق عليه السلام دربارۀ فرمودۀ خداوند عز و جل: روزى كه هر مردمى را به امام شان مى خوانيم (1)، فرمود: «منظور كسى است كه به او در دنيا اقتدا مى كنند؛ به على عليه السلام خوانده مى شوند، زمانى كه على عليه السلام در آن است؛ و به حسن عليه السلام خوانده مى شوند، زمانى كه حسن در آن است به حسين عليه السلام زمانى كه حسين در آن است و حضرت، امامان عليه السلام را يك به يك شمرد. سپس بيان داشت: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس بميرد و امام زمانش را نشناسد، به مرگ جاهليت مرده است.»


1) - اسراء، 71/17

1918-47167-(96) مستدرك 187/18: الفاضل المعروف بمير لوحى المعاصر للمجلسىّ فى كتاب الأربعين نقلاً من كتاب الغيبة للحسن بن حمزة العلوىّ الطبرىّ قال قال أبو علىّ محمّد بن همام فى كتاب نوادر الأنوار حدّثنا محمّد بن عثمان بن سعيد الزّيّات رضى الله عنه قال سمعت أبى يقول سئل أبو محمّد عليه السلام عن الخبر الّذى روى عن آبائه عليهم السلام انّ الأرض لا تخلو من حجّة للّٰه تعالى على خلقه إلى يوم القيامة فانّ من مات ولم يعرف إمام زمانه مات ميتة جاهليّة فقال انّ هٰذا حقّ كما انّ النّهار حقّ الخبر.

1919-47168-(97) عيون الأخبار 31/1: حدّثنا أبى رضى الله عنه قال حدّثنا سعد بن عبد اللّٰه عن أحمد ابن أبى عبد اللّٰه(1)البرقىّ عن أبيه عن عبد اللّٰه بن عبد الرّحمٰن عن المفضّل بن عمر قال دخلت على أبى الحسن موسى بن جعفر عليهما السلام و علىّ عليه السلام ابنه فى حجره وهو يقبّله ويمصّ لسانه ويضعه على عاتقه ويضمّه إليه ويقول بأبى أنت واُمّى ما أطيب ريحك وأطهر خلقك وأبين فضلك قلت جعلت فداك لقد وقع فى قلبى لهٰذا الغلام من المودّة ما لم يقع لأحد إلّا لك فقال لى يا مفضّل هو منّى بمنزلتى من أبى عليه السلام «ذُرِّيَّةً بَعْضُهٰا مِنْ بَعْضٍ وَ اَللّٰهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ‌» قال: قلت هو صاحب هٰذا الأمر من بعدك قال نعم من أطاعه رشد ومن عصاه كفر.

1920-47169-(98) غيبة الطّوسىّ 176: وأخبرنى جماعة عن جعفر بن محمّد ابن قولويه وأبى غالب الزّرارىّ وغيرهما عن محمّد بن يعقوب الكلينىّ عن إسحاق بن يعقوب قال: سألت محمّد بن عثمان العمرىّ قدس سره أن يوصل لى كتاباً قد سئلت فيه عن مسائل اشكلت علىّ فورد التّوقيع بخطّ مولينا صاحب الدّار عليه السلام(2)(إلى أن قال) وأمّا قول من زعم(3)أنّ الحسين عليه السلام لم يقتل(4)فكفر وتكذيب و ضلال الخبر.

1921-47170-(99) تفسير فرات 28: فرات قال حدّثنى الحسين بن سعيد عن أبان بن تغلب معنعناً عن أبى عبد اللّٰه جعفر بن محمّد (الصّادق - ئل) عليهما السلام قال لمّا نزلت هٰذه الآية «وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ اَلْكِتٰابِ إِلاّٰ لَيُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ‌» الآية قال (قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: - ئل) لايبقى أحد يردّ على عيسى بن مريم عليه السلام ما جاء به فيه إلّاكان كافراً ولا يردّ على علىّ ابن أبى طالب عليه السلام أحد ما قال (فيه - ئل) النّبىّ صلى الله عليه و آله إلّاكان كافراً.


1) . أحمد بن عبد اللّٰه - ئل.

2) . صاحب الزّمان - خ ل.

3) . قال - ئل.

4) . يمت - ئل.

1918-47167-(96) محمد بن عثمان بن سعيد زيّات گويد: «از پدرم شنيدم كه مى گفت: از امام حسن عسكرى عليه السلام دربارۀ روايتى كه از پدران شان عليهم السلام روايت شده است، سؤال شد و آن اين كه: زمين تا روز قيامت از حجتى براى خدا بر خلقش خالى نمى ماند؛ چرا كه كسى كه بميرد و امام زمانش را نشناسد، به مرگ جاهلى مرده است. حضرت فرمود: اين حقّ است، آن گونه كه روز حقّ است...»

1919-47168-(97) مفضّل بن عمر گويد: «خدمت امام موسى بن جعفر عليه السلام رسيدم. فرزندشان على عليه السلام در دامن شان بود و حضرت او را مى بوسيد و زبانش را مى مكيد و او را بر دوش مى گرفت و به خود مى چسباند و مى فرمود: پدر و مادرم به فدايت! چقدر خوش بويى و چقدر پاك آفريده شده اى و چه اندازه از فضلت آشكار است! گفتم: فدايت شوم! در دلم محبتى از اين پسر افتاده كه نسبت به كسى جز تو چنان نيستم. حضرت به من فرمود: اى مفضّل، او نسبت به من چون من نسبت به پدرم است.

آنها فرزندان [و دودمانى] بودند كه [از نظر پاكى و تقوا و فضيلت] بعضى از بعض ديگر گرفته شده بودند و خداوند، شنوا و داناست.(1)مفضّل بن عمر گويد: پرسيدم: او صاحب اين امامت پس از شماست‌؟ حضرت فرمود: آرى؛ هر كس از او اطاعت كند، هدايت يابد و هر كس عصيان وى كند، كافر شود.»

1920-47169-(98) اسحاق بن يعقوب گويد: «از محمدبن عثمان عمرى - رحمه الله - خواستم تا نامه ام را كه در آن از مسائلى كه برايم مشكل شده بود، نوشته ام [به امام زمان (عج)] برساند. توقيع به خط مولاى مان آمد...» تا آنجا كه مى فرمايد: «و اما گفتۀ كسى كه گويد حسين عليه السلام كشته نشده است، كفر و تكذيب و گمراهى است...»

1921-47170-(99) امام صادق عليه السلام فرمود: «چون اين آيه نازل شد كه: هيچ يك از اهل كتاب نيست مگر اين كه پيش از مرگش به او [\حضرت مسيح] ايمان مى آورد...(2)، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: كسى كه آنچه عيسى بن مريم عليه السلام آورده نپذيرد جز كافر نيست و احدى آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله دربارۀ على بن ابيطالب عليه السلام فرموده است ردّ نمى كند مگر اين كه كافر مى شود.»


1) - آل عمران، 34/3

2) - نساء، 159/4

1922-47171-(100) مستدرك 185/18: زيد النّرسىّ فى أصله قال: قلت لأبى الحسن موسى عليه السلام الرّجل من مواليكم يكون عارفاً يشرب الخمر ويرتكب الموبق من الذّنوب نتبرّء منه فقال تبرّؤا من فعله ولا تبرّؤا منه احبّوه وابغضوا عمله قلت فيسعنا أن نقول فاسق فاجر؟ فقال لا الفاسق الفاجر، الكافر الجاحد لنا النّاصب لأوليائنا الخبر.

1923-47172-(101) مستدرك 186/18: زيد الزّرّاد فى أصله قال سمع أبو عبد اللّٰه عليه السلام رجلاً يقول لآخر وحياتك العزيزة لقد كان كذا وكذا فقال أبو عبد اللّٰه عليه السلام اما انّه قد كفر وذٰلك انّه لا يملك من حياته شيئاً.

1924-47173-(102) مستدرك 187/18: مجموعة الشّهيد نقلاً عن كتاب علىّ بن إسماعيل الميثمىّ عن ابن مسكان عن زرارة عن أبى جعفر عليه السلام فى قوله تعالى «وَ مٰا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلاّٰ وَ هُمْ مُشْرِكُونَ‌» قال من ذٰلك قول الرّجل وحياتك.. وتقدّم نحوه فى رواية زرارة (28) من باب (7) أنّ اليميم لا تنعقد بغير اللّٰه من أبواب الأيمان (ج 24).

1925-47174-(103) كافى 401/2: علىّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبى عمير عن عبد الرّحمٰن بن الحجّاج عن هاشم صاحب البريد قال كنت أنا ومحمّد بن مسلم وأبو الخطّاب مجتمعين فقال لنا أبو الخطّاب ما تقولون فيمن لم يعرف هٰذا الأمر فقلت من لم يعرف هٰذا الأمر فهو كافر فقال أبو الخطّاب ليس بكافر حتّى تقوم عليه الحجّة فإذا قامت عليه الحجّة فلم يعرف هو كافر فقال له محمّد بن مسلم سبحان اللّٰه ماله إذا لم يعرف ولم يجحد يكفر ليس بكافر إذا لم يجحد قال فلّما حججت دخلت على أبى عبد اللّٰه عليه السلام فأخبرته بذٰلك فقال إنّك قد حضرت وغابا ولٰكن موعدكم اللّيلة الجمرة الوسطىٰ بمنىٰ فلمّا كانت اللّيلة اجتمعنا عنده وأبو الخطّاب ومحمّد بن مسلم فتناول وسادة فوضعها فى صدره ثمّ قال لنا ما تقولون فى خدمكم ونسائكم وأهليكم أ ليس يشهدون أن لا إلٰه إلّااللّٰه قلت بلى قال أليس يشهدون أنّ محمّداً رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله قلت بلى قال أ ليس يصلّون ويصومون ويحجّون قلت بلى قال فيعرفون ما أنتم عليه قلت لا قال فما هم عندكم قلت من لم يعرف [هٰذا الأمر] فهو كافر.

قال سبحان اللّٰه أما رأيت أهل الطّريق (الطّرق - وافى) وأهل المياه قلت بلىٰ - قال

1922-47171-(100) زيد نرسى در اصل [كتاب] خويش گويد: «از امام موسى كاظم عليه السلام پرسيدم. فردى از مواليان شما كه عارف به امامت شماست، شراب مى خورد و گناهى كه موجب هلاكت است، انجام مى دهد. آيا از او بيزارى نجوييم‌؟ حضرت فرمود: از كارش بيزارى بجوييد ولى از خودش نه. او را دوست بداريد ولى كارش را دشمن بداريد. پرسيدم: آيا مى توانيم بگوييم فاسق و فاجر است‌؟ حضرت فرمود: نه، فاسق و فاجر و كافر كسى است كه ما را انكار مى كند و با دوستان ما دشمنى مى كند...»

1923-47172-(101) زيد زرّاد در اصل [كتاب] خويش گويد: «امام صادق عليه السلام شنيد كه مردى به ديگرى مى گويد:

سوگند به جان عزيزت كه چنين و چنان بود. حضرت صادق عليه السلام فرمود: آگاه! كه او كافر شده است و اين به آن جهت است كه از جان او هيچ مالك نيست.»

1924-47173-(102) زراره از امام باقر عليه السلام دربارۀ فرمودۀ خداوند متعال كه: بيشتر آنان كه مدّعى ايمان به خدا هستند مشركند (1)، روايت كرده كه حضرت فرمود: «همين گفتۀ فرد كه: به جان تو سوگند، شرك محسوب مى شود.»

1925-47174-(103) هاشم نامه رسان گويد: «من و محمد بن مسلم و ابوالخطاب با هم بوديم. ابوالخطاب به ما گفت: شما دربارۀ كسى كه ولايت اهل بيت عليه السلام را نشناسد، چه نظرى داريد؟ من گفتم: هر كس كه اين ولايت را نشناسد، او كافر است. ابوالخطاب گفت: كافر نمى شود تا آن كه حجت بر او تمام شود و آن زمان كه حجت بر او تمام شد و نشناخت، [نپذيرفت] كافر است. محمد بن مسلم به ابوالخطاب گفت:

سبحان الله! چرا كه نشناخته [نپذيرفته] و انكار هم نكرده، كافر شود؟ اگر انكار نكرده، كافر نيست.

هاشم گويد: به حج كه رفتم، خدمت امام صادق عليه السلام رسيدم و اين گفتگو را براى ايشان باز گفتم.

حضرت فرمود: تو حاضرى و آن دو غايب هستند. وعدۀ ما و شما امشب در منى كنار جمرۀ وسطى.

چون شب شد، ما و ابوالخطاب و محمد بن مسلم نزد امام گرد آمديم. امام بالشتى برداشت و آن را در سينه اش گذاشت سپس به ما فرمود: شما در مورد خدمتكاران، زنان و اهل خود چه مى گوييد؟ آيا آنان شهادت به لا اله الا الله نمى دهند؟ گفتم آرى، شهادت مى دهند. حضرت فرمود: آيا شهادت نمى دهند كه محمد صلى الله عليه و آله رسول خداست‌؟ گفتم: آرى. حضرت فرمود: آيا نماز نمى خوانند، روزه نمى گيرند و به حج نمى روند؟ گفتم: آرى. حضرت فرمود: آيا آنان عارف به عقيده اى كه شما داريد، هستند؟ گفتم: نه.

حضرت فرمود: آنان در نزد شما چگونه اند؟ گفتم: هر كس كه اين ولايت را نشناسد، [نپذيرد] كافر است.

حضرت فرمود: سبحان الله! آيا نديده اى مردم راه ها و مردم آب ها را؟ (مردمى كه در ميانۀ راه ها يا


1) - يوسف، 106/12

أ ليس يصلّون ويصومون ويحجّون أ ليس يشهدون أن لا إلٰه إلّااللّٰه وانّ محمّداً رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله قلت بلىٰ قال فيعرفون ما أنتم عليه قلت لا قال فما هم عندكم قلت من لم يعرف [هٰذا الأمر] فهو كافر.

قال سبحان اللّٰه أما رأيت الكعبة والطّواف وأهل اليمن وتعلّقهم بأستار الكعبة قلت بلىٰ قال أ ليس يشهدون أن لا إلٰه إلّااللّٰه وانّ محمّداً رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله ويصلّون ويصومون ويحجّون قلت بلىٰ قال فيعرفون ما أنتم عليه قلت لا قال فما تقولون فيهم قلت من لم يعرف فهو كافر.

قال سبحان اللّٰه هٰذا قول الخوارج ثمّ قال إن شئتم أخبر تكم فقلت أنا لا(1) فقال أما انّه شرّ عليكم أن تقولوا بشىءٍ مالم تسمعوه منّا قال فظننت أنّه يديرنا علىٰ قول محمّد بن مسلم.

الإرجاعات

وتقدّم فى أحاديث باب (21) دعائم الإسلام وأهمّ فرائضه من أبواب المقدّمات ج 1 ما يناسب المقام. وفى غير واحد من أحاديث باب (6) حرمة تضييع الصّلوة وثبوت الكفر بتركها استخفافاً من أبواب فضل الصّلوٰة وفرضها (ج 4) وباب (4) انّ من منع الزّكاة استحلالاً وجحوداً فليس بمسلم من أبواب فضل الزّكاة وفرضها (ج 9) وباب (2) وجوب صيام شهر رمضان من أبواب فضله وفرضه (ج 10) وباب (2) وجوب الحجّ والعمرة مرّة وحرمة تسويفهما وثبوت الكفر والإرتداد بتركهما من أبواب وجوب الحجّ والعمرة (ج 12) وباب (21) حكم قتل البغاة من أبواب جهاد العدوّ (ج 16) وباب (1)تحريم أخذ الرّبا وثبوت الكفر والقتل بإستحلاله من أبواب الرّبا (ج 23) وباب (12) ما ورد فى انّ اللّواط ما دون الدّبر والدّبر هو الكفر من أبواب النّكاح المحرّم (ج 25) وباب (30) انّ شارب الخمر ومدمنه كعابد وثن من أبواب الأشربة (ج 29) وغيرها من الأبواب المختلفة ما يناسب هٰذا الباب فراجع.

وفى رواية أبى بصير (1) من باب (20) ما ورد فى أنّ من تبرّأ من نسب أو انتفى من حسب كفر باللّٰه العظيم من أبواب أحكام الأولاد (ج 26) قوله عليه السلام: كفر باللّٰه من تبرّأ من نسب وإن دقّ‌..

وفى رواية ابن فضّال (2) قوله عليه السلام: كُفْرٌ باللّٰه العظيم الإنتفاء من حسب وإن دقّ‌.


1) . إنّما لم يرض الرّاورى بإخباره عليه السلام بالحقّ لأنّه فهم منه انّه يخبره بخلاف رأيه فيفضح عند خصميه ولعلّه فى نفسه رجع إلى الحقّ ودان به - وافى.

در كنار آب ها زندگى مى كنند\مردم بيابانى و باديه نشين). گفتم: آرى، ديده ام. حضرت فرمود: آيا چنين نيست كه نماز مى خوانند و روزه مى دارند و حج مى روند؟ آيا شهادت به لا اله الا الله و به اين كه محمد صلى الله عليه و آله رسول خداست، نمى دهند؟ گفتم: آرى، مى دهند. حضرت فرمود: آنان عارف به عقيدۀ شما هستند؟ گفتم: نه. حضرت فرمود: آنان از نظر شما چگونه اند؟ گفتم: هر كس اين ولايت شما را نشناسد، او كافر است. حضرت فرمود: سبحان الله! آيا كعبه و اهل يمن و چسبيدن آنان را به پرده هاى كعبه نديده اى‌؟ گفتم: چرا ديده ام‌؟ حضرت فرمود: آيا آنان به لا اله الا الله و اين كه محمد صلى الله عليه و آله رسول خداست، شهادت نمى دهند و نماز نمى خوانند و روزه نمى گيرند و حج نمى روند؟ گفتم: آرى، اين گونه هستند. حضرت فرمود: آيا آنان عارفند به عقيده اى كه شما بر آن هستيد؟ گفتم: نه. حضرت فرمود:

شما دربارۀ آنان چه مى گوييد؟ گفتم: هر كس كه معرفت نداشته باشد، او كافر است. حضرت فرمود:

سبحان الله! اين گفتۀ خوارج است. پس از آن فرمود: اگر بخواهيد براى تان بگويم. گفتم: من نمى خواهم. حضرت فرمود: آگاه كه! اين براى شما بد است كه چيزى بگوييد كه آن را از ما نشنيده ايد.

هاشم گويد: من گمان داشتم كه حضرت ما را به گفتۀ محمد مسلم بر مى گرداند.»

ارجاعات

گذشت:

در روايات باب بيست و يك از ابواب مقدمات، رواياتى مناسب اين مقام و در بسيارى از روايات باب ششم از ابواب فضيلت نماز.. و باب چهارم از ابواب فضيلت زكات و... و باب دوم وجوب روزه در ماه رمضان از ابواب فضيلت و باب دوم از ابواب وجوب حج و عمره و باب بيست و يكم از ابواب جهاد با دشمن و باب يكم از ابواب ربا و باب دوازدهم از ابواب نكاح محرم و باب سى ام از ابواب نوشيدنى ها و ابواب گوناگون ديگر، روايتى كه با اين باب مناسب است؛ مراجعه كنيد و در روايت يكم از باب بيستم از ابواب احكام اولاد، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «كسى كه از نسبى - گرچه خُرد و كوچك - بيزارى جويد، به خداوند كفر ورزيده است.» و در روايت دوم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه:

«نفى حسب - گرچه كوچك و خُرد باشد - كفر به خداى بزرگ محسوب مى شود.»

ويأتى فى رواية ابن مسلم (1) من باب (4) انّ من اطّلع على قوم لينظر إلى عوراتهم ففقئوا عينه فلادية له من أبواب قصاص الطّرف (ج 31) قوله و من جحد نبيّاً مرسلاً نبوّته وكذّبه فدمه مباحٍ قال فقلت له أرأيت من جحد الإمام منكم ما حاله فقال من جحد إماماً برء من اللّٰه وبرأمنه ومن دينه فهو كافر مرتدّ عن الإسلام لأنّ الإمام من اللّٰه ودينه دين اللّٰه ومن برء من دين اللّٰه فهو كافر ودمه مباح فى تلك الحال إلّاأن يرجع ويتوب إلى اللّٰه عز و جل.

(8) باب حكم الزّنديق والمنافق والنّاصب

اشاره

1926-47175-(1)كافى 258/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 140/10: سهل بن زياد عن محمّد بن الحسن بن شمّون عن عبد اللّٰه بن عبد الرّحمٰن (الأصمّ - يب) عن مسمع (بن عبد الملك - كا) عن أبى عبد اللّٰه عليه السلام قال اُتى أمير المؤمنين عليه السلام(1) بزنديق فضرب علاوته فقيل له إنّ له مالاً كثيراً فلمن يجعل ماله قال لولده و لورثته و لزوجته.

1927-47176-(2)تهذيب 139/10: الحسين بن سعيد عن عثمان بن عيسى رفعه قال: كتب عامل أمير المؤمنين عليه السلام إليه انّى أصبت قوماً من المسلمين زنادقة وقوماً من النّصارىٰ زنادقة(2) فكتب إليه(3)امّا من كان من المسلمين ولد على الفطرة ثمّ تزندق(4)فاضرب عنقه ولا تستتبه ومن لم يولد منهم على الفطرة فاستتبه فإن تاب وإلّا فاضرب عنقه وامّا النّصارى فما هم عليه أعظم من الزّندقة. فقيه 91/3: وكتب عامل لأميرالمؤمنين عليه السلام إليه انّى قد أصبت (و ذكر مثله).

1928-47177-(3) الجعفريّات 127: بإسناده عن علىّ عليه السلام أنّه اُتى برجل زنديق كان يكذب بالبعث فقتل وكان له مال كثير فجدل التركة لزوجته ولوالديه ولولده وقسّمه على كتاب اللّٰه عز و جل.

1929-47177-(4) دعائم الاسلام 481/2: عن علىّ عليه السلام أنّه اُتى بزنادقة من البصرة فعرض عليهم الإسلام واستتابهم فأبوا فحفر لهم حَفيراً وقال لاُشبعنّك اليوم شحماً ولحماً ثمّ أمر بهم فضربت أعناقهم ثمّ رماهم فى الحَفير ثمّ أضرم عليهم النّار فأحرقهم وكذٰلك كان يفعل


1) . انّ أمير المؤمنين عليه السلام أتى بزنديق - يب.

2) . سقط فى بعض نسخ فقيه قوله وقوماً من النّصارىٰ زنادقة والظاهر انّه اشتباه من النّسّاخ.

3) . فقال امّا فقيه.

4) . ارتدّ - فقيه.

مى آيد:

در روايت يكم از باب چهارم از ابواب قصاص عضو، اين گفته كه: «هر كس نبوت پيامبر مرسلى را انكار و او را تكذيب كند، خونش مباح است. راوى گويد: به امام گفتم: نظر شما چيست، اگر كسى امامى از شما را انكار كند؟ حضرت فرمود: هر كس امامى را انكار كند، او از خدا بيزارى جسته و خداوند از او و دينش بيزارى جسته است. او كافر و مرتد از اسلام است؛ چرا كه امام از سوى خدا و دين خداست و هر كس كه از دين خدا بيزارى جويد، او كافر و خونش در آن حال مباح است، مگر اين كه باز گردد و به سوى خداوند عز و جل توبه كند.»

باب 8 - حكم زنديق، منافق و ناصبى

1926-47175-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «زنديقى را نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. حضرت بالاى گردنش را زد [او را كشت]. از امام سؤال شد: اين زنديق، مال فراوانى دارد؛ اين مالش براى چه كسى است‌؟ حضرت فرمود: براى فرزندان، وارثان و همسرش.»

1927-47176-(2) عامل امير المؤمنين عليه السلام براى حضرت نامه نوشت كه: «من به گروهى از زنديق ها از مسلمانان و گروهى از مسيحيان زنديق دست يافته ام. حضرت براى او مرقوم فرمود: اما هر يك از مسلمانان كه بر فطرت اسلام متولد و سپس زنديق شده، گردنش را بزن و او را توبه مده ولى آن كس كه از مسلمانان بر فطرت اسلام متولد نشده، او را توبه بده. اگر توبه كرد كه هيچ؛ وگرنه گردنش را بزن و اما مسيحيان؛ پس مسيحيتى كه آنان بر آن هستند، خود بزرگ تر از زندقه است.»

1928-47177-(3) مردى زنديق را كه معاد را منكر بود، نزد امير المؤمنين على عليه السلام آوردند. او كشته شد و مال فراوانى داشت كه حضرت تركه اش را براى همسر، پدر و مادر و فرزندان وى قرار داد و آن را بر پايۀ كتاب خداوند عز و جل تقسيم كرد.

1929-47178-(4) تعدادى زنديق را از بصره نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. حضرت، اسلام را بر آنان عرضه داشت و آنان را توبه داد ولى نپذيرفتند. چاله اى براى آنان كند و [خطاب به چاله] فرمود: امروز تو را از پيه و گوشت سير مى سازم. پس از آن دستور داد گردن هاى شان زده شد. آن گاه آنها را در چاله انداخت و

بالمرتدّ ومن بدّل دينه وأمر بإحراق نصرانىّ ارتدّ فبذل أولياءُ النّصرانىّ فى جثّته مائة ألف درهم فأبىٰ عليهم فأمر به فأحرق بالنّار وقال ما كنت لأكون عوناً للشّيطان عليهم ولا ممّن يبيع جثّة كافر ولمّا أحرق صلوات اللّٰه عليه الزّنادقة الّذين ذكرناهم وكان (قد - خ) أمر قنبراً بحرقهم(1)قال:

لمّا رأيت اليوم أمراً منكَراً *** أضرمت ناراً ودعوت قنبراً.

1930-47179-(5) دعائم الإسلام 398/1: عن علىّ عليه السلام أنّه اُتى بزنادقة فقتلهم ثمّ أحرقهم بالنّار.

1931-47180-(6) كافى 258/7: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 141/10: سهل بن زياد عن محمّد بن الحسن بن شمّون عن عبد اللّٰه بن عبد الرّحمٰن (الأصمّ - يب) عن مسمع (بن عبد الملك - كا) عن أبى عبد اللّٰه عليه السلام أنّ أمير المؤمنين صلوات اللّٰه عليه كان يحكم فى زنديق إذا شهد عليه رجلان (عدلان - كا) مرضيّان و شهد(2)له ألف بالبرائة جازت شهادة الرّجلين وأبطل شهادة الألف لأنّه دين مكتوم.

1932-47181-(7) كافى 258/7: تهذيب 141/10: علىّ بن إبراهيم عن محمّد بن عيسى عن عبد الرّحمٰن الأبزارىّ الكناسىّ عن الحارث بن المغيرة قال: قلت لأبى عبد اللّٰه عليه السلام أرأيت لو أنّ رجلاً أتى النّبىّ صلى الله عليه و آله فقال واللّٰه ما أدرى أنبىّ أنت أم لا كان يقبل منه قال لا ولٰكن كان يقتله انّه لو قبل ذٰلك (منه - كا) ما أسلم منافق أبداً.

1933-47182-(8) كافى 345/8: (محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد بن عيسى عن علىّ بن حديد - معلّق) عن جميل بن درّاج عن زرارة عن أحدهما عليهما السلام قال قال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله:

لو لا أنّى أكره أن يقال إنّ محمّداً استعان بقوم حتّى إذا ظفر بعدوّه قتلهم لضربت أعناق قوم كثير.

1934-47183-(9) عيون الأخبار 124/2: بالإسناد المتقدّم عن الرّضا عليه السلام فى حديث محض الإسلام ولا يجوز قتل أحد من الكفّار والنّصّاب فى دار التّقيّة إلّاقاتل أو ساعٍ (باغٍ - خ ل) فى فساد وذٰلك إذا لم تخف على نفسك وعلى أصحابك.


1) . بإحراقهم - خ.

2) . ويشهد - يب.

سپس آتش بر آنان افروخت و آنان را سوزاند و اين چنين با مرتد و هر كس كه دينش را تغيير دهد، عمل مى كرد. حضرت دستور سوزاندن يك مسيحى را كه مرتد شده بود، صادر كرد. اولياى آن مسيحى براى گرفتن جسد آن فرد، صد هزار درهم دادند ولى حضرت نپذيرفت. دستور داد او را سوزاندند و فرمود: من نخواهم ياور شيطان در مقابل اينان باشم و نيز از كسانى نخواهم بود كه جسد كافرى را مى فروشند و حضرت عليه السلام اين زنادقه اى را كه بازگو شد، آتش زد و به قنبر دستور سوزاندن آنان را داد، سپس فرمود: چون امروز چيز منكرى را ديدم، آتش افروختم و قنبر را خواستم [دستور دادم].»

1930-47179-(5) زنديق هايى را نزد امير المؤمنين على عليه السلام آوردند. حضرت آنان را كشت و با آتش سوزاند.

1931-47180-47-(6) امام صادق عليه السلام فرمود: «امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ زنديق اگر دو نفر عليه او شهادت مى دادند كه عادل و پسنديده بودند و هزار نفر به نفع او در راستاى پاكى اش شهادت مى دادند، چنين حكم مى كرد كه شهادت آن دو نفر نافذ است و شهادت هزار نفر را باطل مى كرد؛ چرا كه زندقه دينى است كه مخفى نگه داشته شده است.»

1932-47181-(7) حارث بن مغيره گويد: «به امام صادق عليه السلام گفتم: نظر شما چيست، اگر فردى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله مى آمد و مى گفت: به خدا سوگند! نمى دانم كه تو پيامبر هستى يا نه‌؟ آيا پيامبر از او قبول مى كرد؟ حضرت فرمود: نه، بلكه پيامبر صلى الله عليه و آله او را مى كشت. اگر پيامبر اين را مى پذيرفت، هيچ منافقى، اسلام اختيار نمى كرد.»

1933-47182-(8) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «مگر نه اين است خوش ندارم كه گفته شود، محمد از گروهى كمك گرفت تا آن زمان كه بر دشمنش پيروز شد، سپس آنان را كشت والّا هرآينه گردن گروه زيادى از آنها را مى زدم.»

1934-47183-(9) از حضرت رضا عليه السلام در روايتى كه اسلام ناب را بيان مى كند، روايت است: «كشتن احدى از كافران و ناصبى ها در دارتقيه جايز نيست، مگر اين كه قاتل باشد يا در راه فساد تلاش كند و اين در صورتى است كه برخود و يارانت ترسى نداشته باشى.»

الإرجاعات

وتقدّم

فى رواية ابن أبى يعفور (11) من باب (15) حكم المياه المستعملة فى رفع الحدث والخبث من أبواب المياه (ج 2) قوله عليه السلام: انّ اللّٰه لم يخلق خلقاً شرّاً من الكلب وانّ النّاصب أهون علىٰ اللّٰه تعالى من الكلب..

وفى رواية ابن أبى يعفور (12) قوله عليه السلام: فإنّ اللّٰه تبارك و تعالى لم يخلق خلقاً أنجس من الكلب والنّاصب لنا أهل البيت أنجس منه.

وفى رواية الوشّاء (4) من باب (1) نجاسة سؤر الكفّار من أبواب الأسئار قوله انّه عليه السلام كرّه سؤر ولد الزّنا واليهودىّ والنّصرانىّ والمشرك وكلّ من خالف الإسلام وكان أشدّ ذٰلك عنده سؤر النّاصب.

وفى رواية زيد (88) من باب (44) استحباب إطعام الطّعام من أبواب ما يتأكّد استحبابه من الحقوق فى المال (ج 9) قوله عليه السلام: فامّا النّاصب فلا يرقّنّ قلبك عليه ولا تطعمه ولا تسقه وإن مات جوعاً أو عطشاً ولا تغِثْه وإن كان غرقاً أو حرقاً فاستغاث فغطّه ولا تغِثْه فإنّ أبى نعم المحمّدىّ كان يقول من أشبع ناصباً ملأاللّٰه جوفه ناراً يوم القيامة معذّباً كان أو مغفوراً له..

وفى رواية النّهيكى (89) قوله عليه السلام: إنّما عنيت بقولى من اقتنى كلباً، مبغضاً لنا أهل البيت اقتناه فأطعمه وسقاه من فعل ذٰلك فقد خرج من الإسلام..

وفى رواية المعلّىٰ (90) قوله عليه السلام:

ولٰكنّ النّاصب من نصب لكم وهو يعلم أنّم تتولّونا أو تتبرّؤن من أعدائنا وقال عليه السلام من أشبع عدوّاً لنا فقد قتل وليّاً لنا.

و لاحظ باب (3) وجوب الخمس فى مال النّاصب من أبواب فرض الخمس (ج 10) وباب (6) حكم تزويج الناصب والنّاصبة والمنافق من أبواب مناكحة الكفّار (ج 25) فإنّ فيهما ما يناسب ذٰلك. وفى باب (39) انّه يحكم على الزنديق بالزندقة إذا شهد عليه بها رجلان عدلان من أبواب الشهادات (ج 30) ما يناسب ذٰلك. وفى أحاديث باب (24) وجوب قتل الناصب من أبواب حدّ القذف (ج 30) ما يدلّ على ذيل الباب. ويأتى

فى رواية بريد (11) من باب (43) حكم المسلم إذا قتل الكافر من أبواب القصاص (ج 31) قوله مؤمن قتل رجلاً ناصباً معروفاً بالنّصب على دينه غضباً للّٰه تعالى أ يقتل به فقال أمّا هؤلاء فيقتلونه به ولو رفع إلى إمام عادل ظاهر لم يقتله به الخ.

ارجاعات

گذشت:

در روايت يازده از باب پانزده از ابواب آب ها، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «خدا خلقى را بدتر از سگ نيافريده است و ناصبى از سگ نزد خدا پست تر است.» و در روايت دوازده، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «خداوند تبارك و تعالى مخلوقى نجس تر از سگ نيافريده است و كسى كه نصب دشمنى براى ما اهل بيت عليه السلام كرده، نجس تر از سگ است.»

و در روايت چهارم از باب يكم از ابواب أسئار (1)، اين گفته كه: «حضرت نيم خوردۀ زنازاده، يهودى، مسيحى، مشرك و هركس را كه مخالف اسلام است، خوش نداشت و از همه سخت تر نزد حضرت نيم خوردۀ ناصبى بود.» و در روايت هشتاد و هشت از باب چهل و چهار از ابواب حقوق مالى مستحبّ‌، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «اما ناصبى؛ پس دلت بر او رقت نكند و او را غذا و آب مده؛ گرچه از گرسنگى يا تشنگى بميرد و به فريادش مرس، اگر غرق شده يا سوخته و كمك خواست. او را زير آب كن و يارى اش مده؛ چرا كه پدرم كه محمدىِ خوبى [پيرو راستين حضرت محمد صلى الله عليه و آله] بود، مى فرمود: هر كس ناصبى را سير كند، خداوند در روز قيامت درونش را از آتش پر كند - چه معذّب باشد يا آمرزيده.» و در روايت هشتاد و نه، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «منظورم از اين كه اگر كسى سگى را نگه دارى كند، شخصى است كه دشمن ما اهل بيت است؛ او را نگاه دارد، به او بخوراند و سيراب كند. هر كس كه چنين كند، از اسلام بيرون رفته است.» و در روايت نود، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «ولى ناصب كسى است كه نصب دشمنى براى شما [شيعه] بكند - در حالى كه مى داند شما ولايت را داريد و از دشمنان ما بيزارى مى جوييد و حضرت فرمود: هر كس كه دشمن ما را سير كند، دوست ما را كشته است.» و بنگر به باب سوم از ابواب وجوب خمس و باب ششم از ابواب نكاح كفّار؛ چرا كه اين دو باب، مناسب اين باب است و در باب سى و نهم از ابواب شهادات، مناسب اين باب و در روايات باب بيست و چهارم از ابواب حدّ قذف، روايتى كه بر بخش پايانى عنوان اين باب دلالت دارد.

مى آيد:

در روايت يازده از باب چهل و سوم از ابواب قصاص، اين گفته كه: «مؤمنى، مردى ناصبى را كه معروف به ناصبى گرى است، براى دينش با خشم خدايى مى كشد. آيا در برابر اين كشتن، كشته مى شود؟ حضرت فرمود: اما اينان او را در برابر قتلش مى كشند ولى اگر او را نزد امام عادلى كه آشكار است ببرند، او را براى اين قتل نمى كشد...»


1) - جمع سئور يعنى نيم خورده، دهن زده - م

(9) باب حكم الغلاة والقدَريّة

اشاره

1935-47184-(1)كافى 257/7: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد عن ابن أبى عمير كافى 258/7: تهذيب 138/10: استبصار 254/4: علىّ ابن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبى عمير عن هشام بن سالم عن أبى عبد اللّٰه عليه السلام قال أتى قوم أمير المؤمنين عليه السلام فقالوا السّلام عليك يا ربّنا فاستتابهم فلم يتوبوا فحفر لهم حَفيرة(1) وأوقد فيها ناراً وحفر حَفيرة(2)اُخرى إلى جانبها وأفضى (ما - يب - كا) بينهما فلمّا لم يتوبوا ألقاهم فى الحفيرة وأوقد (لهم - صا) فى الحفيرة الاُخرىٰ (ناراً - كا) حتّى ماتوا.

1936-47185-(2) كافى 259/7: محمّد بن يحيى عن أحمد بن محمّد بن عيسى عن ابن محبوب عن صالح بن سهل عن كردين عن رجل عن أبى عبد اللّٰه وأبى جعفر عليهما السلام قال إنّ أمير المؤمنين عليه السلام لمّا فرغ من أهل البصرة أتاه سبعون رجلاً من الزّطّ(3)فسلّموا عليه وكلّموه بلسانهم فردّ عليهم بلسانهم ثمّ قال لهم إنّى لست كما قلتم أنا عبداللّٰه مخلوق فأبوا عليه وقالوا أنت هو فقال لهم لئن لم تنتهوا وترجعوا عمّا قلتم فىّ وتتوبوا إلى اللّٰه عز و جل لأقْتُلَنّكم فأبوا أن يرجعوا ويتوبوا فأمر أن تحفر لهم آبار فحفرت ثمّ خرق بعضها إلى بعض ثمّ قذفهم فيها ثمّ خمّر رؤسها ثمّ اُلهبت النّار فى بئر منها ليس فيها أحد منهم فدخل الدّخان عليهم فيها فماتوا.

رجال الكشّىّ 109: حدّثنى الحسين بن الحسن بن بندار القمىّ قال حدّثنى سعد بن عبد اللّٰه ابن أبى خلف القمىّ قال حدّثنا أحمد بن محمّد بن عيسى وعبد اللّٰه بن محمّد بن عيسى ومحمّد بن الحسين ابن أبى الخطّاب عن الحسن بن محبوب عن صالح بن سهل عن مسمع بن عبد الملك أبى سيّار عن رجل عن أبى جعفر عليه السلام قال: انّ عليّاً عليه السلام لمّا فرغ (و ذكر نحوه).

1937-47186-(3) فقيه 90/3: وقال أبو جعفر عليه السلام إنّ عليّاً عليه السلام لمّا فرغ من أهل البصرة أتاه سبعون رجلاً من الزّطّ فسلّموا عليه و كلّموه بلسانهم ثمّ قال لهم إنّى لست كما قلتم إنّى عبد اللّٰه مخلوق قال فأبوا عليه وقالوا لعنهم اللّٰه لا بل أنت أنت هو فقال لهم لئن لم ترجعوا عمّا قلتم


1) . حفرة - يب.

2) . حفرة - يب.

3) . هُمْ جِنْسٌ من السودان والهُنود.

باب 9 - حكم غاليان و فرقۀ قَدَريه

1935-47184-(1)امام صادق عليه السلام فرمود: «گروهى نزد امير المؤمنين عليه السلام آمدند و گفتند: سلام بر تو اى پروردگار ما! حضرت از آنان خواست تا توبه كنند ولى توبه نكردند. حضرت چاله اى براى آنان كَند و آتشى در آن افروخت و در كنار آن چاله، چاله اى ديگر آماده كرد و اين دو را به هم راه داد و چون توبه نكردند، آنان را در چاله اى انداخت و در چالۀ ديگر آتشى روشن ساخت تا همه مردند.»

1936-47185-(2) امام صادق و امام باقر عليه السلام فرمودند: «امير المؤمنين عليه السلام چون از بصريان فارغ شد، هفتاد مرد از زطّ (1) خدمت امام رسيدند. به امام سلام دادند و با زبان خودشان با امام سخن گفتند و امام هم با زبان ايشان جواب شان را دادند. پس از آن امام به آنان فرمود: من آن گونه كه شما گفتيد، نيستم. من بندۀ خدا و مخلوق هستم ولى آنان نپذيرفتند و گفتند: تو همانى. حضرت به آنان فرمود: اگر دست نكشيد و از آنچه دربارۀ من گفتيد برنگرديد و به سوى خداوند عز و جل توبه نكنيد، قطعا شما را مى كشم. آنان از اين كه بر گردند و توبه كنند، امتناع ورزيدند. حضرت دستور داد تا چاه هايى براى آنها كَنده شود.

چاه ها كنده شد و به هم راه داده شد. پس از آن حضرت آنان را در آن چاه ها افكند و سر چاه ها را پوشاند و در يكى از آن چاه ها كه كسى در آن نبود، شعلۀ آتش افروخته شد. دود آتش در آن چاه ها به آنان رسيد و مردند.»

1937-47186-(3) امام باقر عليه السلام فرمود: «امير المؤمنين على عليه السلام چون از اهل بصره فارغ شد، هفتاد مرد زطّى نزد ايشان آمدند و به امام سلام دادند و به زبان خود با امام سخن گفتند. پس از آن امام به آنها فرمود:

من آن گونه كه شما گفتيد، نيستم. من بنده و مخلوق خدايم. امام باقر عليه السلام فرمود: آنان از امام على عليه السلام نپذيرفتند و گفتند: (خداوند آنان را لعنت كند) نه، تو، همانى. حضرت به آنان فرمود: اگر از گفتۀ خويش برنگرديد و به سوى خداوند عز و جل توبه نكنيد، قطعا شما را مى كشم. امام باقر عليه السلام فرمود: آنان از امام على عليه السلام نپذيرفتند كه توبه كنند و برگردند. امام باقر عليه السلام فرمود: حضرت امير المؤمنين على عليه السلام دستور داد كه چاه هايى براى آنان كَنده شود. چاه ها كَنده، برخى به برخى راه داده شد. پس از آن، حضرت اينان را در آن چاه ها افكند و سر چاه ها را پوشاند و در يك چاه از چاه هايى كه كسى در آن نبود، آتشى افروخت. دود آتش در آن چاه ها به آنان رسيد و همه مردند.»


1) . زطّ: يك جنس از سودانى ها و هندى ها هستند.

ثمّ تتوبوا إلى اللّٰه عز و جل لأقتلنّكم قال فأبوا عليه أن يتوبوا ويرجعوا قال فأمر عليه السلام أن تحفر لهم آبار فحفرت ثمّ خرق بعضها إلى بعض ثمّ قذف بهم فيها ثمّ جنّ رؤسها ثمّ ألهب فى بئر منها ناراً وليس فيها أحد منهم فدخل فيها الدّخان عليهم فماتوا.

1938-47187-(4) أمالى الطّوسى 662: حدّثنا الشّيخ أبو جعفر محمّد بن الحسن بن علىّ بن الحسن الطّوسىّ رضى الله عنه قال أخبرنا أبو عبد اللّٰه الحسين بن إبراهيم القزوينىّ قال أخبرنا أبو عبد اللّٰه محمّد بن وهبان الهنائىّ البصرىّ قال حدّثنى أحمد بن إبراهيم بن أحمد قال أخبرنى أبو محمّد الحسن بن علىّ بن عبد الكريم الزّعفرانىّ قال حدّثنى أحمد بن محمّد بن خالد البرقىّ أبو جعفر قال حدّثنى أبى عن محمّد ابن أبى عمير عن هشام بن سالم عن أبى عبد اللّٰه عليه السلام قال أتى قوم أمير المؤمنين عليه السلام فقالوا السّلام عليك يا ربّنا فاستتابهم فلم يتوبوا فحفر لهم حَفيرة فأوقد فيها ناراً وحفر حَفيرة اُخرىٰ إلى جانبها وأفضى ما بينهما فلمّا لم يتوبوا ألقاهم فى الحَفيرة وأوقد فى الحَفيرة الاُخرىٰ حتّى ماتوا.

1939-47188-(5) مستدرك 170/18: محمّد بن علىّ بن شهر آشوب فى المناقب روى انّ سبعين رجلاً من الزّطّ أتوه يعنى أمير المؤمنين عليه السلام بعد قتال أهل البصرة يدعونه اِلٰهاً بلسانهم وسجدوا له فقال لهم ويلكم لا تفعلوا إنّما أنا مخلوق مثلكم فأبوا عليه فقال لئن لم ترجعوا عمّا قلتم فىّ وتتوبوا إلى اللّٰه لأقتلنّكم قال فأبوا فخذّ علىّ عليه السلام لهم أخاديد وأوقد ناراً فكان قنبر يحمل الرّجل بعد الرّجل على منكبه فيقذفه فى النّار ثمّ قال عليه السلام:

إنّى إذا أبصرت أمراً منكرا *** أوقدت ناراً ودعوت قنبراً

ثمّ احتفرت حفراً فحفراً *** وقنبراً يحطم حطماً منكراً.

1940-47189-(6) رجال الكشّىّ 518: حدّثنى الحسين بن الحسن بن بندار القمىّ قال حدّثنا سهل بن زياد الآدمىّ قال: كتب بعض أصحابنا إلى أبى الحسن العسكرىّ عليه السلام جعلت فداك يا سيّدىّ انّ علىّ بن حسكة يدّعى أنّه من أوليائك وأنّك أنت الأوّل القديم وأنّه بابك ونبيّك أمرته أن يدعو إلى ذٰلك ويزعم انّ الصّلوٰة والزّكوٰة والحجّ والصّوم كلّ ذٰلك معرفتك ومعرفة من كان فى مثل حال ابن حسكة فيما يدّعى من البابيّة والنّبوّة فهو مؤمن كامل سقط عنه الإستعباد بالصّلوٰة والصّوم والحجّ وذكر جميع شرايع الدّين انّ معنى ذٰلك كلّه ما ثبت لك ومال النّاس

1938-47187-(4) امام صادق عليه السلام فرمود: «گروهى نزد امير المؤمنين عليه السلام آمدند و گفتند: درود بر تو اى پروردگار ما! حضرت از آنان خواست كه توبه كنند. آنان توبه نكردند. حضرت چاله اى براى شان كند و در آن آتشى افروخت و چاله اى ديگر در كنار آن چاله حفر كرد و اين دو را به هم راه داد و چون توبه نكردند، آنان را در آن چاله افكند و در چالۀ ديگر، آتش افروخت تا همه مردند.»

1939-47188-(5) روايت شده است كه: «هفتاد مرد زطّى پس از جنگ با بصريان، خدمت امير المؤمنين عليه السلام رسيدند. به زبان خود او را خدا خواندند و براى او به سجده افتادند. حضرت به آنان فرمود: واى بر شما، نكنيد؛ من تنها آفريده اى مانند شمايم! آنان از امام نپذيرفتند. حضرت فرمود: اگر از آنچه دربارۀ من گفته ايد برنگرديد و به سوى خدا توبه نكنيد، شما را قطعا خواهم كشت. راوى گويد:

آنان نپذيرفتند. حضرت على عليه السلام چاله هاى مستطيلى براى شان كَند و آتشى افروخت. قنبر يكى پس از ديگرى مردها را بردوش خود مى گرفت و آنان را در آتش مى افكند. پس از آن، امير المؤمنين عليه السلام فرمود:

من آن زمان كه كار منكرى را ببينم\آتشى مى افروزم و قنبر را فرا مى خوانم \ پس از آن، چاله هايى پى در پى مى كنم\و قنبر به شدت و مقتدرانه نابودشان مى كند.»

1940-47189-(6) سهل بن زياد آدمى گويد: «بعضى از ياران مان به امام حسن عسكرى عليه السلام نوشتند: سرورم، فدايت شوم! على بن حسكه ادّعا دارد كه از دوستان شماست و اين كه شما همان اول و قديم هستى و او باب شما و پيامبر شماست. شما او را مامور كرده اى كه به اين حقيقت مردم را دعوت كند. او مى گويد كه نماز، زكات، حج و روزه همۀ اين ها به جهت معرفت تو و معرفت كسى است كه مانند ابن حسكه دعوى بابيت و نبوت شما را داشته باشد؛ بنابراين ابن حسكه مؤمنى كامل است كه بندگى با نماز، روزه و حج از او ساقط است و همۀ شرايع دين را نام برده است و بر اين عقيده است كه معناى همۀ اين ها همان است كه براى تان ثبت شده است و مردم هم بسيارى به او گرويده اند. اگر صلاح بدانيد، بر مواليان خويش با جوابى در اين زمينه كه آنان را از هلاكت نجات بخشد، منت نهيد. سهل بن زياد گويد: امام حسن عسكرى عليه السلام در پاسخ نامه مرقوم فرمود: ابن حسكه كه لعنت خدا بر او باد! دروغ گفته است و اين تو را كافى است كه من اصلا او را در ميان دوستانم نمى شناسم. او را چه مى شود؛ خداوند او را لعنت كند! به خدا سوگند! خداوند محمد و پيامبران پيش از او را به جز به حنيفيت [پاكى\شرايعى پاك]، نماز، زكات، روزه، حج و ولايت برنينگيخته و محمد صلى الله عليه و آله جز به خداى

إليه كثيراً فإن رأيت أن تمنّ على مواليك بجواب فى ذٰلك تنجيهم من الهلكة قال فكتب عليه السلام كذب ابن حسكة عليه لعنة اللّٰه وبحسبك(1)إنّى لا أعرفه فى موالىّ ماله لعنه اللّٰه فو اللّٰه ما بعث اللّٰه محمّداً والأنبياء قبله إلّابالحنيفيّة والصّلوٰة والزّكوٰة والصّيام والحجّ والولاية وما دعا محمّد صلى الله عليه و آله إلّاإلى اللّٰه وحده لا شريك له وكذٰلك نحن الأوصياء من ولده عبيداللّٰه لا نشرك به شيئاً ان أطعناه رحمنا وإن عصيناه عذّبنا مالنا على اللّٰه من حجّة بل الحجّة عز و جل علينا وعلى جميع خلقه أبرء الى اللّٰه ممّن يقول ذٰلك وأنتفى إلى اللّٰه من هٰذا القول فاهجروهم لعنهم اللّٰه وألجؤوهم إلى ضيق الطّريق فإن وجدت من أحد منهم خلوة فاشدخ رأسه بالصّخرة.

1941-47190-(7) مستدرك 168/18: الشّيخ الجليل الحسين بن عبد الوهّاب المعاصر للمفيد رضى الله عنه فى كتاب عيون المعجزات نقلاً من كتاب الأنوار تأليف أبى علىّ الحسن بن همّام حدّث العبّاس بن الفضل قال حدّثنا موسى بن عطيّة الأنصارىّ قال حدّثنا حسّان بن أحمد الأرزق عن أبى الأحوص عن أبيه عن عمّار السّاباطىّ قال قدم أمير المؤمنين عليه السلام المدائن فنزل بإيوان كسرىٰ وكان معه دلف بن مجير منجّم كسرىٰ فلمّا زال الزّوال قال لدلف قم معى إلى أن قال ثمّ نظر إلى جمجمة نخرة فقال لبعض أصحابه خذ هٰذه الجمجمة وكانت مطروحة وجاء إلى الإيوان وجلس فيه ودعا بطست وصبّ فيه ماءً وقال له دَع هٰذه الجمجمة فى الطّست ثمّ قال عليه السلام أقسمت عليك يا جمجمة أخبرينى من أنا ومن أنت فنطقت الجمجمة بلسان فصيح وقالت امّا أنت فأمير المؤمنين وسيّد الوصيّين وأمّا أنا فعبد اللّٰه وابن أمة اللّٰه كسرىٰ أنوشيروان فانصرف القوم الّذين كانوا معه من أهل ساباط إلى أهاليهم وأخبروهم بما كان وبما سمعوه من الجمجمة فاضطربوا واختلفوا فى معنى أمير المؤمنين عليه السلام وحضروه وقال بعضهم فيه مثل ما قال النّصارىٰ فى المسيح ومثل ما قال عبد اللّٰه بن سبأ وأصحابه (فقال له أصحابه - خ) فإن تركتهم على هٰذا كفر النّاس فلمّا سمع ذٰلك منهم قال لهم ما تحبّون أن أصنع بهم قال تحرقهم بالنّار كما أحرقت عبد اللّٰه بن سبأ وأصحابه فأحضرهم وقال ما حملكم على ما قلتم قالوا سمعنا كلام الجمجمة النّخرة ومخاطبتها إيّاك ولا يجوز ذٰلك إلّاللّٰه تعالى فمِن ذٰلك قلنا ما قلنا فقال عليه السلام ارجعوا إلى كلامكم وتوبوا إلى اللّٰه.


1) . بحسبك اى حسبك والباء زائدة.

يگانه كه شريك ندارد، دعوت نكرده است و همچنين ما، اوصيا كه از نسل او هستيم، بندگان خداييم و هيچ چيزى را شريك او نمى گيريم. اگر از او اطاعت كنيم، ما را مورد رحمت خويش قرار مى دهد و اگر اطاعت نكنيم، ما را عذاب خواهد كرد. ما حجتى بر خدا نداريم بلكه حجت براى خداوند عز و جل بر ما و بر همۀ خلقش ثابت است. من به خدا پناه مى برم و بيزارى مى جويم از كسى كه چنين گويد و از اين گفته دور و به خدا نزديك مى شوم. از آنان دورى كنيد. خداوند آنان را لعنت كند! آنان را به تنگ راه مجبور سازيد [\بر آنان سخت بگيريد] و اگر در خلوت به كسى از آنان دست يافتيد، سرش را با سنگ بشكنيد.»

1941-47190-(7) عمار ساباطى گويد: «امير المؤمنين عليه السلام به مدائن آمدند. در ايوان كسرى منزل كردند و دلف بن مجير منجّم كسرى - همراه حضرت بود. چون ظهر شد، حضرت به دلف فرمود: همراه من برخيز؛ تا آنجا كه گويد: پس از آن، حضرت نگاهى به جمجمه پوسيده و متلاشى شده اى كرد و به بعضى از يارانش فرمود: اين جمجمه را بگير [و جمجمه پخش شده بود] و حضرت به ايوان آمد و در آنجا نشست و طشتى آورد و آبى در آن ريخت و به آن شخص فرمود: اين جمجمه را در طشت بگذار.

پس از آن حضرت فرمود: اى جمجمه، تو را سوگند مى دهم كه به من بگويى كه من كى ام و تو كيستى‌؟ جمجمه به زبان فصيح به سخن آمد و گفت: تو امير المؤمنين و سرور اوصيا هستى و من بندۀ خدا و فرزند كنيز خدا، كسرى انوشيروان هستم. پس از اين جريان، كسانى كه از اهل ساباط همراه حضرت بودند به ميان اهالى خويش رفتند و آنان را از آنچه شده بود و آنچه از جمجمه شنيده بودند، باخبر كردند.

مردم مضطرب شدند و در وصف [و حقيقت و ماهيت] امير المؤمنين عليه السلام اختلاف پيدا كردند و نزد حضرت حاضر شدند. برخى از مردم مانند آنچه مسيحيان دربارۀ مسيح و مثل آنچه عبدالله بن سبا و يارانش گفتند، اظهار داشتند. ياران حضرت به امام گفتند: اگر اينان را بر اين عقيده رها سازى، مردم كافر شوند. چون امام اين سخن را از آنان شنيد، به آنان فرمود: دوست داريد كه با آنان چه بكنم‌؟ مردم گفتند: آنان را همان گونه كه عبدالله بن سبا و يارانش را سوزاندى، بسوزان. حضرت آنان را حاضر ساخت و فرمود: چه چيزى شما را بر آنچه گفتند، واداشت. گفتند: ما سخن جمجمۀ پوسيده و خطابش را بر شما شنيديم و اين كار جز براى خداوند متعال جايز نيست و از اين جهت بود كه گفتيم،

فقالوا ما كنّا نرجع عن قولنا فاصنع بنا ما أنت صانع فأمر أن تضرم لهم النّار فحرقهم فلمّا احترقوا قال أسحقوهم واذروهم فى الرّيح فسحقوهم وذروهم فى الرّيح فلمّا كان اليوم الثّالث من إحراقهم دخل إليه أهل السّاباط وقالوا اللّٰه اللّٰه فى دين محمّد صلى الله عليه و آله انّ الّذين احرقتهم بالنّار قد رجعوا إلى منازلهم أحسن ما كانوا فقال عليه السلام أ ليس قد احرقتموهم بالنّار وسحقتموهم وذريتموهم فى الرّيح قالوا بلى قال احرقتهم أنا واللّٰه أحياهم فانصرف أهل ساباط متحيّرين.

1942-47191-(8) مستدرك 169/18: وروى الشّيخ شاذان بن جبرئيل القمىّ فى كتاب الفضائل بإسناده عن أبى الأحوص ما يقرب منه و فى آخره فسمع بذٰلك أمير المؤمنين عليه السلام و ضاق صدره فاحضرهم و قال يا قوم غلب عليكم الشّيطان إن أنا إلّاعبد اللّٰه انعم علىّ بإمامته وولايته و وصيّة رسوله صلى الله عليه و آله فارجعوا عن الكفر فأنا عبد اللّٰه وابن عبده ومحمّد صلى الله عليه و آله خير منّى و هو أيضاً عبد اللّٰه و إن نحن إلّابشر مثلكم فخرج بعضهم من الكفر وبقى قوم على الكفر ما رجعوا فألحّ عليهم أمير المؤمنين عليه السلام بالرّجوع فما رجعوا فأحرقهم بالنّار وتفرّق منهم قوم فى البلاد وقالوا لولا انّ فيه الرّبوبيّة ما كان احرقنا فى النّار.

1943-47192-(9) دعائم الإسلام 48/1: وأتاه(1)صلوات اللّٰه عليه قوم غلوا فيه ممّن قدّمنا وصفهم واستزلال الشّيطان إيّام فقالوا أنت إلٰهنا وخالقنا ورازقنا ومنك مبدؤنا وإليك معادنا فتغيّر وجهه عليه السلام وارفضّ عرقاً وارتعد كالسّعفة تعظيماً لجلال اللّٰه عزّ جلاله وخوفاً منه وثار(2)مغضباً ونادى بمن حوله وأمرهم بحَفير فحفر(3)وقال لأشبعنّك اليوم لحماً وشحماً فلمّا علموا أنّه قاتلهم قالوا لئن قتلتنا فأنت تحيينا فاستتابهم فأصرّوا على ما هم عليه(4)فأمر بضرب أعناقهم وأضرم (لهم - ك) ناراً فى ذٰلك الحَفير فأحرقهم فيه وقال (فى ذٰلك - خ) عليه السلام:

لمّا رأيت الأمر(5)أمراً منكراً أضرمت نارى(6)ودعوت قنبراً وهٰذا من مشهور الأخبار عنه عليه السلام.


1) . أى عليّاً عليه السلام.

2) . قام - خ.

3) . فحفروا - خ.

4) . فاستشاط غضباً عليهم - ك.

5) . اليوم - خ.

6) . ناراً - خ.

آنچه گفتيم. حضرت عليه السلام فرمود: از سخن خويش برگرديد و به سوى خدا توبه كنيد. آنان گفتند: ما از گفتۀ خويش بر نمى گرديم؛ هر كار كه مى خواهى با ما بكن. حضرت دستور داد تا آتش براى شان افروخته شود. پس از آن، حضرت آنان را سوزاند و چون سوختند، حضرت فرمود: آنان را بساييد [و آرد كنيد] و به باد دهيد. آنان را ساييدند و به باد دادند. روز سوم سوزاندن آنان كه شد، مردم ساباط نزد حضرت آمدند و گفتند: الله! الله! در دين محمد صلى الله عليه و آله [و با اين جمله، شگفتى خويش را ابراز كردند].

كسانى كه شما آنان را با آتش سوزانديد به منزل هاى شان در بهترين حال برگشتند. حضرت فرمود: آيا نه اين است كه شما آنان را با آتش سوزانديد و نرم شان كرديد و به باد داديد؟ گفتند: آرى، چنين كرديم. حضرت فرمود: من آنان را سوزاندم و خداوند آنان را زنده كرد. پس از آن، ساباطيان با حيرت بازگشتند!»

1942-47191-(8) شاذان بن جبرئيل قمى در كتاب فضائل با سند خويش از ابوالاحوص روايتى نزديك به روايت گذشته آورده و در پايان آن روايت آمده است: «امير المؤمنين عليه السلام اين جريان را شنيد و سينه اش تنگ شد. آنان را حاضر كرد و فرمود: اى جماعت، شيطان بر شما چيره شده است. من نيستم جز بندۀ خدا كه با امامت و ولايت و وصايت رسولش بر من نعمت نهاده؛ [پس] از كفر بازگرديد. من بندۀ خدا و پسر بندۀ خدايم و محمد صلى الله عليه و آله بهتر از من است و او نيز بندۀ خداست و ما همه جز بشرى چون شما نيستيم. پس از آن، برخى از آنان از كفر دست كشيدند ولى بعضى همچنان بر كفر ماندند و بازنگشتند.

امير المؤمنين عليه السلام به آنان اصرار مى كرد كه باز گردند ولى بازنگشتند. حضرت آنان را به آتش سوزاند ولى دسته اى از آنان در شهرها پراكنده شدند و گفتند: اگر در على عليه السلام خدايى نبود، ما را با آتش نمى سوزاند.»

1943-47192-(9) گروهى كه دربارۀ امير المؤمنين عليه السلام غلوّ كرده بودند و قبلا وصف شان كرديم و گفتيم كه شيطان آنان را به لغزش واداشته بود، نزد امير المؤمنين عليه السلام آمدند و گفتند: «تو خداى ما، آفريدگار ما و روزى دهندۀ مايى. از تو آغاز ما و به سوى تو بازگشت ماست. حضرت چهره اش تغيير كرد، عرقش جارى شد و چون شاخۀ درخت خرما به سپاس تعظيم عظمت و جلال خدا و از روى ترس از خدا به خود لرزيد؛ برآشفته و غضبناك از جا برخاست و اطرافيان خود را صدا كرد و به آنان دستور داد تا چاله اى بكَنند. چاله آماده شد. حضرت فرمود: امروز تو را از پيه و گوشت سير مى سازم. آن غاليان هنگامى كه فهميدند حضرت آنان را خواهد كشت گفتند: اگر تو ما را بكشى، خودت مجددا ما را زنده مى كنى.

حضرت از آنان خواست تا توبه كنند ولى آنان بر عقيده اى كه داشتند، اصرار ورزيدند. حضرت دستور داد تا آنان را گردن زنند و در آن چاله آتشى افروخته شود و حضرت در اين باره فرمود:

من هر زمان كارى زشت و منكر ببينم\آتشم را مى افروزم و قنبر را مى خوانم و اين از خبرهايى است كه از حضرت عليه السلام شهرت يافته است.»

1944-47193-(10) وسائل 335/28: (الحسن بن سليمان فى (مختصر البصائر) نقلاً من كتاب ابن بابويه عن محمّد بن موسى بن المتوكّل عن موسى بن جعفر عن موسى بن عمران عن النّوفلىّ عن السّكونىّ عن أبى عبد اللّٰه عن آبائه عن علىّ عليهم السلام أنّه دخل عليه مجاهد فقال ما تقول فى كلام القدَريّة فقال أمير المؤمنين عليه السلام معك أحد منهم أو فى البيت أحد منهم قال وما تصنع بهم يا أمير المؤمنين قال أستتيبهم(1)فإن تابوا وإلّا قتلتهم.

1945-47194-(11) جامع الأخبار 460: عن علىّ عليه السلام أنّه دخل عليه مجاهد (مولى عبد اللّٰه بن عبّاس) فقال يا أمير المؤمنين ما تقول فى كلام أهل القدَريّة ومعه جماعة من النّاس فقال أمعك أحد منهم قال ما تصنع بهم يا أمير المؤمنين قال أستتيبهم فإن تابوا وإلّا ضربت أعناقهم..

1946-47195-(12) رجال الكشّىّ 106: حدّثنى محمّد بن قولويه القمىّ قال حدّثنى سعد بن عبد اللّٰه ابن أبى خلف القمىّ قال حدّثنى محمّد بن عثمان العبدىّ عن يونس بن عبد الرّحمٰن عن عبد اللّٰه بن سنان قال حدّثنى أبى عن أبى جعفر عليه السلام (قال - ئل) انّ عبد اللّٰه بن سبأ كان يدّعى النّبوّة و (كان - ئل) يزعم انّ أمير المؤمنين عليه السلام هو اللّٰه تعالى عن ذٰلك فبلغ ذٰلك أمير المؤمنين عليه السلام فدعاه و سأله فأقرّ بذٰلك وقال نعم أنت هو وقد كان ألقى فى روعى انّك أنت اللّٰه وانّى نبىّ فقال له أمير المؤمنين عليه السلام ويلك قد سخر منك الشّيطان فارجع عن هٰذا ثكلتك اُمّك وتب فأبىٰ فحبسه واستتابه ثلاثة أيّام فلم يتب (فأخرجه - ئل) فأحرقه بالنّار وقال انّ الشّيطان استهواه فكان يأتيه ويلقى فى روعه ذٰلك.

1947-47196-(13) رجال الكشّىّ 107: حدّثنى محمّد بن قولويه قال حدّثنى سعد بن عبد اللّٰه قال حدّثنا يعقوب بن يزيد ومحمّد بن عيسى (جميعاً - ئل) عن ابن أبى عمير عن هشام بن سالم قال سمعت أبا عبد اللّٰه عليه السلام يقول وهو يحدّث أصحابه بحديث عبد اللّٰه بن سبأ وما ادّعى من الرّبوبيّة فى أمير المؤمنين(2)علىّ بن أبى طالب فقال انّه لمّا ادّعى ذٰلك فيه استتابه أمير المؤمنين عليه السلام فأبىٰ أن يتوب فأحرقه بالنّار.


1) . استتبّهم - خ.

2) . لأمير المؤمنين عليه السلام - ئل.

1944-47193-(10) مجاهد در محضر حضرت على عليه السلام وارد شد و گفت: «شما دربارۀ سخن قَدَريه چه مى گوييد؟ امير المؤمنين عليه السلام فرمود: آيا كسى از آنان همراه توست يا در منزل از آنان كسى هست‌؟ مجاهد گفت:

اى امير المؤمنين، با آنان چه كار داريد؟ حضرت فرمود: آنان را توبه مى دهم؛ اگر پذيرفتند و توبه كردند [كه هيچ]؛ وگرنه آنان را مى كشم.»

1945-47194-(11) مجاهد (غلام عبدالله بن عباس) نزد امير المؤمنين على عليه السلام آمد و گفت: «اى امير المؤمنين، شما دربارۀ سخن قَدَريه چه مى گوييد؟ گروهى از مردم هم همراه مجاهد بودند. حضرت فرمود: آيا كسى از آنان همراه توست‌؟ مجاهد گفت: اى امير المؤمنين، چه مى خواهى با آنان بكنى‌؟ حضرت فرمود: آنان را توبه مى دهم؛ اگر توبه كردند [كه هيچ]؛ وگرنه آنان را گردن مى زنم.»

1946-47195-(12) امام باقر عليه السلام فرمود: «عبدالله بن سبا دعوى پيامبرى داشت و مى گفت كه: امير المؤمنين همان خداست (خدا برتر از اين است)! اين خبر به امير المؤمنين عليه السلام رسيد. حضرت او را خواست و از او پرسيد و او به اين گفته اعتراف كرد و گفت: آرى، تو خدايى و در دلم افتاده است كه تو خدا و من پيامبر هستم. امير المؤمنين عليه السلام به او گفت: واى بر تو! شيطان تو را مسخره كرده؛ از اين گفته برگرد. مادرت به عزايت بنشيند! توبه كن، ولى او نپذيرفت. حضرت او را به زندان انداخت و سه روز او را توبه داد ولى او توبه نكرد. پس از آن، او را از زندان بيرون آورد و با آتش سوزاند و فرمود: شيطان عقل او را ربوده است و نزد او مى آيد و در قلبش چنين القا مى كند.»

1947-47196-(13) هشام بن سالم گويد: «امام صادق عليه السلام در حالى كه جريان عبدالله بن سبا و ادّعاى او مبنى بر خدا بودن امير المؤمنين را براى يارانش بازگو مى كرد، مى فرمود: چون چنين ادّعايى را عبدالله بن سبا دربارۀ امير المؤمنين عليه السلام كرد، حضرت او را توبه داد ولى او نپذيرفت. پس از آن، حضرت او را در آتش سوزاند.»

1948-47197-(14) رجال الكشّىّ 108: ذكر بعض أهل العلم انّ عبد اللّٰه بن سبأ كان يهوديّاً فأسلم و والىٰ عليّاً عليه السلام وكان يقول وهو على يهوديّته فى يوشع بن نون وصىّ موسى بالغلوّ فقال فى إسلامه بعد وفاة رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله فى علىّ عليه السلام مثل ذٰلك.

1949-47198-(15) الإحتجاج 231/2: قد روى عن أبى الحسن الرّضا عليه السلام من ذَمِّ الغلاة والمفوّضة وتكفير هم وتضليلهم والبرائة منهم و ممّن والاهم وذكر علّة ما دعاهم إلى ذٰلك الإعتقاد الفاسد الباطل ما قد تقدّم ذكر طرف منه فى هٰذا الكتاب وكذٰلك روى عن آبائه وأبنائه عليهم السلام فى حقّهم والأمر بلعنهم والبرائة منهم وإشاعة حالهم والكشف عن سوء اعتقادهم كى لا يغترّ بمقالتهم ضعفاء الشّيعة ولا يعتقد من خالف هٰذه الطّائفة انّ الشّيعة الإماميّة بأسرهم على ذٰلك.

نعوذ منه وممّن اعتقده وذهب إليه فممّا ذكره الرّضا عليه السلام عن علّة وجه خطأهم وضلالهم عن الدّين القيّم ما روّيناه بالإسناد الّذى تقدّم ذكره عن أبى محمّد الحسن العسكرىّ عليه السلام: انّ الرّضا عليه السلام والصّلوات والتحيّات قال انّ هؤلاء الضّلّال الكفرة ما أتوا إلّامن قبل جهلهم بمقدار أنفسهم حتّى اشتدّ اعجابهم بها وكثرة تعظيمهم لما يكون منها فاستبدّوا بآرائهم الفاسدة واقتصروا على عقولهم المسلوك بها غير سبيل الواجب حتّى استصغروا قدر اللّٰه واحتقروا أمره وتهاونوا بعظيم شأنه إذ لم يعلموا انّه القادر بنفسه الغنىّ بذاته الّذى ليست قدرته مستعارة ولا غناه مستفاداً.

والّذى من شاء أفقره ومن شاء أغناه ومن شاء أعجزه بعد القدرة وأفقره بعد الغنىٰ فنظروا إلى عبد قد اختصّه اللّٰه بقدرة ليبيّن بها فضله عنده وآثر بكرامته ليوجب بها حجّته على خلقه وليجعل ما أتاه من ذٰلك ثواباً على طاعته وباعثاً على اتّباع أمره ومؤمناً عباده المكلّفين من غلظ من نصبه عليهم حجّة ولهم قدوة فكانوا كطلّاب مَلِكٍ من ملوك الدّنيا ينتجعون فضله ويؤمّلون نانله ويرجون التفيّؤ بظلّه والإنتعاش بمعروفه والإنقلاب إلى أهليهم بجزيل عطائه الّذى يعينهم على طلب الدّنيا وينقذهم من التّعرّض لدنىّ المكاسب وخسيس المطالب فبيناهم يسألون عن طريق الملك ليتر صّدوه وقد وجهّوا الرّغبة نحوه وتعلّقت قلوبهم برؤيته إذ قيل لهم سيطّلع عليكم فى جيوشه ومواكبه وخيله ورجله فإذا رأيتموه

1948-47197-(14) بعضى از دانشمندان گفته اند كه: «عبدالله بن سبا يهودى بود و اسلام آورد و از دوستان على عليه السلام شد و او در زمانى كه يهودى بود، دربارۀ يوشع بن نون وصى حضرت موسى عليه السلام غلوّ مى كرد. او نيز در دورۀ مسلمانى اش پس از رحلت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در مورد امير المؤمنين على عليه السلام همان گونه غلوّ كرد.»

1949-47198-(15) دربارۀ مذمّت غاليان و اهل تفويض و نيز دربارۀ كفر و ضلالت اينان و بيزارى جستن از اينان و دوستان شان و بيان اين كه چه چيزى باعث شد كه آنان چنين اعتقاد فاسد و باطلى را پيدا كنند، رواياتى از امام رضا عليه السلام آمده است كه برخى از آنها در اين كتاب گذشت و نيز از پدران و فرزندان حضرت رضا عليه السلام در حقّ اينان و دربارۀ امر به لعن اين ها و بيزارى جستن از اينان و آشكار سازى و پرده درى از حال و اعتقاد زشت شان روايت شده است تا شيعيان ضعيف، گول گفتۀ اينان را نخورند و مخالفان شيعه نيز نپندارند كه شيعۀ اماميه همه بر اين عقيده اند.

ما از اين عقيده و از كسانى كه به آن معتقدند و بدان گرويده اند، به خداوند پناه مى بريم. يكى از فرموده هاى حضرت رضا عليه السلام دربارۀ علت به اشتباه افتادن اينان و گمراه شدن شان از مسير دين استوار روايتى است كه با سندى كه قبلا يادآور شديم، از امام حسن عسكرى عليه السلام داريم كه: «حضرت رضا عليه السلام فرمود: اين گروه گمراه و كافر جز از سوى جهل و نادانى شان به ارزش خويش، مورد هجوم قرار نگرفتند؛ تا آنجا كه نسبت به خويش به شدت شگفت زده شدند و هر چه را از خودشان سر مى زد، بسيار بزرگ مى دانستند! در نتيجه تنها به نظرهاى فاسد خويش بسنده كردند و به عقول خويش كه آن را در راه هاى غير واجب مى بردند، اكتفا كردند؛ تا جايى كه ارزش و قدر خدا را كم كردند و كار او را كوچك گرفتند و شان و منزلت او را سبك دانستند؛ زيرا ندانستند او خودش قادر و خودش غنى است. هم او كه قدرتش از ديگرى عاريه گرفته نشده و غنايش از جاى ديگرى به دست نيامده است. هم او كه هر كه را بخواهد، فقير و هر كه را بخواهد غنى، و هر كه را بخواهد - پس از قدرت - عاجز و هر كه را بخواهد - پس از غنا - فقير مى كند. اينان به بنده اى نگريستند كه خداوند قدرتى ويژۀ او عطا كرده تا برترى او نزد خدا روشن شود و كرامتى به او داده تا بدان حجت، اين بنده را بر خلقش ثابت سازد و تا آنچه به او داده به عنوان پاداشى بر طاعت پذيرى اين بنده و انگيزه اى بر پيروى از او و علتى باشد تا بندگان خدا كه سرسخت هستند به او ايمان آورند و نصب او را به عنوان حجت و راهنما بپذيرند.

اين مردم مانند كسانى هستند كه در طلب پادشاهى از پادشاهان دنيايند. به دنبال بخشش او و در اميد چيزى هستند كه از او به آنها برسد و مى خواهند كه در سايۀ او جاى گيرند و با خير او زندگى كنند و با دهش هاى بزرگ او به سوى اهل خويش بازگردند؛ تا آنان را در طلب دنيا يارى دهد و از انجام كارهاى پست و پيگيرى هاى بى ارزش نجات دهد و در حالى كه از راه پادشاه جويا مى شوند تا در انتظار او بنشينند و تمايل قلبى خويش را به سوى او معطوف داشته و دل هاى شان وابستۀ ديدار او شده، ناگاه به آنان گفته مى شود كه، به زودى پادشاه در ميان لشكريان، موكب ها، سواره ها و پياده ها پيدا مى شود. چون او را ديديد، آن گونه كه حقّ اوست او را تعظيم كنيد و به پادشاهى اش آن گونه كه واجب است، اعتراف كنيد و مبادا كه ديگرى را به نام او بناميد يا غير او را چون او تعظيم كنيد؛ كه در اين صورت، حقّ پادشاه را كم گذاشته و او

فأعطوه من التّعظيم حقّه ومن الإقرار بالمملكة واجبه وإيّاكم أن تسمّوا بإسمه غيره أو تعظّموا سواه كتعظيمه فتكونوا قد بخستم الملك حقّه وأزريتم عليه واستحققتم بذٰلك منه عظيم عقوبته فقالوا نحن كذٰلك فاعلون جهدنا وطاقتنا فما لبثوا أن طلع عليهم بعض عبيد الملك فى خيل قد ضمّها إليه سيّده ورجل قد جعلهم فى جملته وأموال قد حباه بها فنظر هؤلاء وهم للملك طالبون.

فاستكثروا ما رأوه بهٰذا العبد من نِعَم سيّده ورفعوه أن يكون هو من المنعم عليه بما وجدوا معه فأقبلوا يحيّونه تحيّة الملك ويسمّونه بإسمه ويجحدون أن يكون فوقه ملك وله مالك فأقبل عليهم العبد المنعم عليه وسائر جنوده بالزّجر والنّهى عن ذٰلك والبرائة ممّا يسمّونه به ويخبرونهم بانّ الملك هو الّذى أنعم بهٰذا عليه واختصّه به وانّ قولكم ما تقولون يوجب عليكم سخط الملك وعذابه ويفوتكم كلّما أمّلتموه من جهته.

وأقبل هؤلاء القوم يكذّبونهم ويردّون عليهم قولهم فما زالوا كذٰلك حتّى غضب الملك لمّا وجد هؤلاء قد سؤوا به عبده وأزروا عليه فى مملكته وبخسوه حقّ تعظيمه فحشرهم أجمعين إلى حبسه ووكّل بهم من يسومهم سوء العذابف فكذٰلك هؤلاء لمّا وجدوا أمير المؤمنين عبداً أكرمه اللّٰه ليبيّن فضله ويقيم حجّته فصغّروا عندهم خالقهم ان يكون جعل عليّاً له عبداً وأكبروا عليّاً عن أن يكون اللّٰه عز و جل له ربّاً فسمّوه بغير إسمه فنهاهم هو وأتباعه من أهل ملّته وشيعته وقالوا لهم يا هؤلاء انّ عليّاً وولده عباد مكرمون مخلوقون ومدبّرون لا يقدرون إلّاعلى ما أقدرهم عليه اللّٰه ربّ العالمين ولا يملكون إلّاما ملكهم ولا يملكون موتاً ولا حياةً ولا نشوراً ولا قبضاً ولا بسطاً ولا حركة ولا سكوناً إلّاما أقدرهم عليه وطوّقهم وانّ ربّهم وخالقهم يجلّ عن صفات المحدثين ويتعالىٰ عن نعت المحدودين وانّ من اتّخذهم أو واحداً منهم أرباباً من دون اللّٰه فهو من الكافرين وقد ضلّ سواء السّبيل فأبىٰ القوم إلّاجماحاً وامتدّوا فى طغيانهم يعمهون فبطلت أمانيّهم وخابت مطالبهم وبقوا فى العذاب..

الإرجاعات

وتقدّم فى رواية الحسين بن خالد (1) من باب (100) ما ورد فى انّ من أحبّ الغلاة فقد أبغض الأئمّة عليهم السلام ومن أبغضهم فقد أحبّ الأئمّة عليهم السلام من أبواب العشرة (ج 20) ما يدلّ على ذٰلك.

را كم گرفته ايد و در برابر اين كردارتان مستحقّ كيفر بزرگ اوييد. آنها هم بگويند كه ما نهايت تلاش و قدرت خويش را به كار مى گيريم و از اين سخن چيزى نگذرد كه بعضى از بندگان آن پادشاه همراه با لشكر سواره اى كه همان پادشاه اين لشكر را همراه او ساخته و همراه با لشكر پياده اى كه آن پادشاه آنها را در ميان آن لشكر قرار داده و اموالى كه آنها را او به آن بنده بخشيده، آشكار شود. مردم در حالى كه در انتظار پادشاه هستند به آن بنده نگاهى مى كنند و آنچه از نعمت هاى پادشاه را كه در اين بنده مى بينند، زياد مى شمرند و به خاطر چيزهايى كه در او مى بينند، او را برتر از آن مى دانند كه پادشاه به او انعام كرده باشد؛ لذا به او متوجه مى شوند و به او چون پادشاه سلام مى دهند و نام پادشاه را بر او مى نهند و نمى پذيرند كه برتر از او پادشاهى است و او را مالكى باشد.

آن بنده اى كه پادشاه بر او اين نعمت ها را فرو ريخته و ديگر لشكريانش، همۀ مردم را از اين كار باز مى دارند و نهى مى كنند و از اين نامى كه مردم بر او نهاده اند، بيزارى مى جويند و به مردم بازگو مى كنند كه پادشاه همان كسى است كه اين نعمت ها را بر اين بنده داده و او را به اين نعمت ها اختصاص داده است و اين كه آنچه شما مى گوييد، موجب ناخشنودى پادشاه و عذاب اوست و در نتيجه همۀ اميدهايى كه به او داشتيد، از دست تان خواهد رفت. ولى اين گروه منتظر [كه هم اكنون به اشتباه به اين بندۀ پادشاه دل داده اند]، آن بنده و لشكريانش را تكذيب مى كنند و سخن شان را نمى پذيرند و پيوسته چنين مى كنند تا آن كه پادشاه وقتى كه مى بيند اينان بنده اش را با او برابر گرفته و در پادشاهى اش او را كم گرفته و آنچه شايستۀ تعظيم او بوده كم كرده اند، همۀ آنها را به زندانش مى برد و كسى را مى گمارد كه آنان را به شكلى بد شكنجه كند.

مانند اين گروه و مثالى كه زديم، گروهى هستند كه چون مى بينند كه امير المؤمنين عليه السلام بنده اى است كه خداوند او را بزرگ داشته تا برترى او را آشكار سازد و حجت او را بپا دارد، خداى خويش را در نزد خويش كوچك تر از آن مى بينند كه على را بندۀ خويش قرار داده باشد و على را برتر از آن مى دانند كه خداوند پروردگار او باشد؛ لذا على را به نام ديگرى غير از نام خودش مى خوانند و امير المؤمنين عليه السلام و پيروانش يعنى كسانى كه بر آيين او و شيعۀ او هستند، آنان را از اين كار باز مى دارند و به آنان مى گويند: اين گروه، على و فرزندانش، بندگان بزرگوارند؛ آفريده هايى هستند كه از سوى خداوند تدبير مى شوند؛ و بر چيزى جز آنچه خداوند عالميان آنان را براى آن قدرت داده باشد، قدرت ندارند و چيزى را جز آنچه او به آنها داده، مالك نيستند؛ و نه مرگ و نه زندگى و نه زنده شدن و تنگ كردن و نه گشاد كردن و نه حركت و نه سكون را مالك نيستند؛ مگر آن كه خداوند توانايى شان دهد و قدرت شان بخشد و خداى شان و آفريدگارشان برتر از آن است كه صفات آفريده ها و بالاتر از آن است كه وصف متناهيان را دارا باشد و كسى كه اينان يا يكى از آنان را خدايانى غير از خدا بگيرد، او از كافران و از راه مستقيم گم شده است. ولى آن گروه، جز از سركشى، امتناع ورزند و در طغيان خويش كوركورانه ادامه دهند و در نتيجه آرمان هاى شان از بين برود و به مقصود خويش نرسند و در عذاب همچنان بمانند.»

ارجاعات

گذشت:

در روايت يكم از باب صدم از ابواب معاشرت، رواياتى كه بر اين مفاد دلالت دارد.

(10) باب حكم من شتم النّبىّ صلى الله عليه و آله أوادّعى النّبوّة

اشاره

1952-47199-(1)كافى 259/7: تهذيب 141/10: علىّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبى عمير عن هشام بن سالم عن أبى عبد اللّٰه عليه السلام أنّه سأل عمّن(1) شتم رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله فقال يقتله الأدنى فالأدنى قبل أن يرفعه(2)إلى الإمام.

1951-47200-(2) كافى 258/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 141/10: أحمد بن محمّد عن ابن فضّال عن حمّاد بن عثمان عن ابن أبى يعفور قال: قلت لأبى عبد اللّٰه عليه السلام إنّ بزيعاً يزعم أنّه نبىّ فقال إن سمعته يقول ذٰلك فاقتله قال فجلست (له - كا) غير مرّة فلم يمكنّى ذٰلك.

1952-47201-(3)فقيه 121/4: روى علىّ بن الحكم عن أبان الأحمرىّ عن أبى بصير عن يحيى ابن أبى القاسم الأسدىّ عن أبى جعفر عليه السلام قال: لمّا حضرت النّبىّ صلى الله عليه و آله الوفاة نزل جبرائيل عليه السلام فقال يا رسول اللّٰه هل لك فى الرّجوع إلى الدّنيا فقال لا قد بلّغت رسالات ربّى فأعادها عليه فقال لا بل الرّفيق الأعلىٰ ثمّ قال النّبىّ صلى الله عليه و آله والمسلمون حوله مجتمعون أيّها النّاس إنّه لا نبىّ بعدى ولا سنّة بعد سنّتى فمن ادّعى بعد ذٰلك(3) فدعواه وبدعته فى النّار فاقتلوه ومن اتّبعه(4)فإنّه فى النّار أيّها النّاس أحيوا القصاص وأحيوا الحقّ لصاحب الحقّ ولا تفرّقوا أسلموا وسلّموا تسلموا «كَتَبَ اَللّٰهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِي إِنَّ اَللّٰهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ». أمالى المفيد 5(3):

قال أخبرنى أبو جعفر محمّد بن علىّ عن أبيه عن سعد بن عبد اللّٰه عن إبراهيم بن محمّد الثّقفىّ عن محمّد بن مروان عن [زيد بن] أبان بن عثمان عن أبى بصير عن أبى جعفر الباقر عليهما السلام (نحوه).

1953-47202-(4) عيون الأخبار 80/2: حدّثنا محمّد بن إبراهيم بن إسحاق الطّالقانىّ رضى الله عنه قال حدّثنا أحمد بن محمّد بن سعيد الكوفىّ الهمدانىّ قال حدّثنا علىّ بن الحسن بن علىّ بن فضّال عن أبيه عن أبى الحسن الرّضا عليه السلام قال إنّما سمّى أولواالعزم أولى العزم لأَنّهم كانوا اصحاب الشّرايع والعزايم وذٰلك انّ كلّ نبىّ بعد نوح عليه السلام كان على شريعته ومنهاجه وتابعاً لكتابه إلى


1) . عن رجل - يب.

2) . يرفع - يب.

3) . فمن ادّعىٰ ذٰلك - ئل.

4) . تبعه - ئل.

باب 10 حكم كسى كه به پيامبر صلى الله عليه و آله دشنام دهد يا ادعّاى پيامبرى كند

1950-47199-(1)از امام صادق عليه السلام دربارۀ كسى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله را دشنام مى دهد، سؤال شد. حضرت فرمود:

«نزديك ترين فرد به او، او را مى كشد و پس از آن، نزديك ترين فرد پيش از آن كه او را نزد امام ببرند.»

1951-47200-(2) ابن ابى يعفور گويد: «به امام صادق عليه السلام گفتم: بزيع مى گويد كه او پيامبر است. حضرت فرمود:

اگر از او شنيدى كه چنين مى گويد، او را بكش. ابن ابى يعفور گويد: بارها به كمينش نشستم ولى كشتنش برايم ممكن نشد.»

1952-47201-(3) امام باقر عليه السلام فرمود: «چون زمان ارتحال پيامبر صلى الله عليه و آله فرا رسيد، جبرئيل فرود آمد و گفت: اى رسول خدا صلى الله عليه و آله! آيا مى خواهى به دنيا بازگردى‌؟ حضرت فرمود: نه، من پيام هاى پروردگارم را [به مردم] ابلاغ كرده ام. مجددا جبرئيل اين سؤال را از حضرت كرد، حضرت فرمود: نه، بلكه [رسيدن به] همراه برتر [خدا] را طالبم. پس از آن، پيامبر صلى الله عليه و آله در حالى كه مسلمانان در پيرامون او گردآمده بودند، فرمود:

اى مردم، پيامبرى پس از من نيست و سنتى پس از سنت من نيست و هر كس كه بعد از اين ادّعا كند، دعوى او و بدعتش در آتش است. او را بكشيد و هر كس كه از او پيروى كند، در آتش است. اى مردم، قصاص را زنده داريد و حقّ را براى صاحبش زنده بداريد و پراكنده نشويد. اسلام آوريد و تسليم باشيد تا سلامت بمانيد. خداوند چنين مقرر داشته كه من و رسولانم پيروز مى شويم؛ چرا كه خداوند قوى و شكست ناپذير است.

(1) »

1953-47202-(4) حضرت ابوالحسن الرضا عليه السلام فرمود: «تنها به اين دليل پيامبران اولوالعزم، اولوالعزم ناميده شدند كه صاحبان شرايع و واجبات بودند؛ و آن چنان است كه هر پيامبرى پس از نوح عليه السلام بر شريعت و روش نوح و پيرو كتاب او بود تا زمان ابراهيم خليل عليه السلام؛ و هر پيامبرى كه در دورۀ ابراهيم و پس از وى بود، باز بر شريعت ابراهيم و راه روش او و پيرو كتاب او بود تا زمان موسى عليه السلام؛ و هر پيامبرى كه در زمان موسى و پس از او بود، او نيز بر شريعت موسى و راه و روش او و پيرو كتاب او بود تا زمان عيسى عليه السلام؛ و هر پيامبرى كه در دورۀ عيسى عليه السلام و پس از او بود، او نيز بر راه و روش عيسى و شريعت او و پيرو كتاب او تا زمان پيامبر ما حضرت محمد صلى الله عليه و آله بود. اين پنج پيامبر، اولوالعزم هستند. اينان برترين پيامبران و رسولان هستند و شريعت حضرت محمد صلى الله عليه و آله تا روز قيامت نسخ نمى شود و


1) . مجادله، 21/58.

زمن إبراهيم الخليل عليه السلام وكلّ نبىّ كان فى أيّام إبراهيم وبعده كان على شريعته ومنهاجه وتابعاً لكتابه إلى زمن موسى عليه السلام وكلّ نبىّ كان فى زمن موسى وبعده كان على شريعة موسى ومنهاجه وتابعاً لكتابه إلى أيّام عيسى عليه السلام وكلّ نبىّ كان فى أيّام عيسى عليه السلام وبعده كان على منهاج عيسى وشريعته وتابعاً لكتابه إلى زمن نبيّنا محمّد صلى الله عليه و آله فهؤلاء الخمسة أولوالعزم فهم أفضل الأنبياء والرّسل عليهم السلام وشريعة محمّد صلى الله عليه و آله لا تنسخ إلى يوم القيامة ولا نبىّ بعده إلى يوم القيامة فمن ادّعى بعده نبوّة أو أتى بعد القرآن بكتاب فدمه مباح لكلّ من سمع ذٰلك منه.

الإرجاعات

وتقدّم فى أحاديث باب (23) وجوب قتل النّاصب ومن سبّ النّبىّ صلى الله عليه و آله وغيره من الأنبياء عليه السلام من أبواب حدّ القذف (ج 30) ما يدلّ على ذٰلك.

وفى رواية عمّار (2) من باب (2) انّ المرتدّ عن فطرة دمه مباح من أبواب حدّ المحارب والمرتدّ (ج 31) قوله عليه السلام: كلّ فإنّ دمه مباح لكلّ من سمع ذٰلك منه.

(11) باب حكم من صلّىٰ للصّنم

اشاره

1954-47203-(1)تهذيب 140/10: الحسين بن سعيد عن النّضر عن موسى بن بكر عن الفضيل بن يسار عن أبى عبد اللّٰه عليه السلام أنّ رجلين من المسلمين كانا بالكوفة فأتىٰ رجل أمير المؤمنين عليه السلام فشهد أنّه رآهما يصلّيان لصنم فقال له(1) ويحك لعلّه بعض من تشبّه(2)عليك (أمره - فقيه) فأرسل رجلاً فنظر إليهما وهما يصلّيان لصنم فأتى بهما (قال - فقيه) فقال لهما إرجعا فأبيا فخدّلهما فى الأرض خدّاً(3)فأجّج(4)(فيه - فقيه) ناراً فطرحهما فيه. فقيه 91/3: وذٰلك أنّ رجلين من الكوفة من المسلمين أتى رجل أمير المؤمنين عليه السلام فشهد (و ذكر مثله ثمّ قال روى ذٰلك موسى بن بكر عن الفضل عن أبى عبد اللّٰه عليه السلام).

الإرجاعات

وتقدّم

فى رواية عبّاس بن يزيد (33) من باب (7) جملة ممّا يثبت به الكفر والإرتداد من أبواب حدّ المحارب والمرتدّ قوله عليه السلام: لا يكون العبد مشركاً حتّى يصلّى لغير اللّٰه.


1) . علىّ عليه السلام - فقيه.

2) . يشتبه - فقيه.

3) . أخدوداً - فقيه - خدّ الأرض: شقّها.

4) . وأجّج - فقيه.

پيامبرى پس از او تا روز قيامت نيست؛ بنابراين هر كس كه پس از پيامبر صلى الله عليه و آله ادّعاى پيامبرى كند يا بعد از قرآن، كتابى را بياورد، خونش براى هر كس كه از او اين را بشنود، مباح است.»

ارجاعات

گذشت:

در روايات باب بيست و سه از ابواب حدّ قذف، روايتى كه بر اين مفاد دلالت دارد.

و در روايت دوم از باب دوم از ابواب حدّ محارب و مرتد، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «هر مسلمانى كه در ميان مسلمانان از اسلام برگردد و پيامبرى حضرت محمد صلى الله عليه و آله را انكار و او را تكذيب كند، خونش براى هر كس كه اين را از او بشنود، مباح است.»

باب - 11 حكم كسى كه براى بت، نماز گزارد

1954-47203-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «دو نفر از مسلمانان در كوفه بودند. مردى نزد امير المؤمنين عليه السلام آمد و شهادت داد كه ديده است آن دو براى بت نماز مى خوانند. امير المؤمنين عليه السلام به او فرمود: واى بر تو، شايد اين از آن چيزهايى است كه بر تو مشتبه شده است! لذا حضرت فردى را فرستاد، او هم ديد كه آن دو براى بت نماز مى گزارند. آن دو نفر را آورد. حضرت به آن دو گفت: برگرديد [\توبه كنيد]. آن دو نپذيرفتند. زمين را براى آنان كَند و آتشى در آن افروخت و آن دو را در آن افكند.»

ارجاعات

گذشت:

در روايت سى و سه از باب هفت از ابواب حدّ محارب و مرتد، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «بنده، مشرك نمى شود تا آن كه براى غير خدا نماز گزارد.»

(12) - باب أنّ حدّ السّاحر القتل إلّاأن يتوب وتثبت توبته بشهادة عدلين

اشاره

1955-47204-(1)كافى 260/7: تهذيب 147/10: محمّد بن يحيى ومحمّد بن الحسين(1) وحبيب بن الحسن عن محمّد بن عبد الحميد العطّار عن بشّار(2)عن زيد الشّحّام عن أبى عبد اللّٰه عليه السلام قال السّاحر يضرب بالسّيف ضربة واحدة على (اُمّ - كا) رأسه.

1956-47205-(2) مستدرك 192/18: وفى شرح الأخبار فى سياق عدّة الشّهداء بصفّين قال وجندب الخير قتل بصفّين وهو الّذى كان رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله يرتجز به ليلة وهو يسوق أصحابه وهو يقول جندب وما جندب فلمّا أصبح قالوا يا رسول اللّٰه سمعناك تذكر جندباً فقال نعم رجل يقال له جندب من اُمّتى يضرب ضربة يفرّق بين الحقّ والباطل يبعثه اللّٰه يوم القيامة أمّة واحدة فرأى جندب ساحراً بين يدى الوليد بن عقبة وكان عاملاً لعثمان على الكوفة فقتله فقال له الوليد لِمَ قتلته قال أنا آتيك بالبيّنة إنّ النّبىّ صلى الله عليه و آله قال من رأى ساحراً فليضربه بالسّيف فأمر به الوليد إلى السّجن وكان على السّجن رجل مسلم يقال له دينار فأطلق جندباً فبلغ ذٰلك الوليد فأمر بدينار فضرب بالسّياط حتّى مات.

1957-47206-(3) الجعفريّات 128: بإسناده عن علىّ عليه السلام أنّ ابن أعصم سحر النّبىّ صلى الله عليه و آله فقتله.

1958-47207-(4) تهذيب 147/10: محمّد بن الحسن الصّفّار عن الحسن بن موسى الخشّاب عن غياث بن كلّوب بن قيس البجلىّ عن إسحاق بن عمّار عن جعفر عن أبيه عليهما السلام أنّ عليّاً عليه السلام كان يقول من تعلّم من السّحر شيئاً كان آخر عهده بربّه و حدّه القتل إلّا أن يتوب وكان يقول لا تقام الحدود بأرض العدوّ مخافة أن تحمله الحميّة فيلحق بأرض العدوّ.

1959-47208-(5) علل الشّرائع 546: وروى أنّ توبة السّاحر أن يحلّ و لا يعقد.

الإرجاعات

وتقدّم

فى رواية أبى البخترىّ (6) من باب (28) تحريم السّحر من أبواب ما يكتسب به (ج 22) قوله عليه السلام: و حدّ (السّاحر) أن يقتل إلّاأن يتوب..

وفى رواية السّكونىّ (7) قوله صلى الله عليه و آله:


1) . عن محمّد بن الحسين - يب.

2) . يسار - يب.

باب 12 حكم جادوگر

1955-47204-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «ساحر، با شمشير، يك ضربه بر فرق سرش زده مى شود.»

1956-47205-(2) و در كتاب شرح الاخبار به هنگام شمارش شهداى جنگ صفّين گويد: «و جندب الخير در صفّين كشته شد و او همان است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله يك شب در حالى كه يارانش را حركت مى داد، به نام او رجز مى خواند و مى فرمود: جندب! چه جندبى! چون صبح شد، ياران گفتند: اى رسول خدا صلى الله عليه و آله! از شما شنيديم كه از جندب ياد مى كرديد. حضرت فرمود: آرى، مردى از امت من كه به او جندب مى گويند، ضربه اى مى زند كه بين حقّ و باطل را از هم جدا مى سازد و خداوند او را در روز قيامت به عنوان يك امت بر مى انگيزد. جندب در جلوى وليد بن عقبه كه كارگزار عثمان در كوفه بود، ساحرى را ديد. او را كشت. وليد به او گفت: چرا او را كشتى‌؟ جندب گفت: من بيّنه برايت مى آورم كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس ساحرى را ببيند، او را با شمشير بزند. وليد دستور داد او را به زندان برند ولى زندانبان مرد مسلمانى بود به نام دينار. او جندب را آزاد ساخت. اين خبر به وليد رسيد. دستور داد تا دينار را با تازيانه ها بزنند. او را زدند تا مُرد.»

1957-47206-(3) على عليه السلام فرمود: «ابن اعصم، پيامبر را سحر كرد، حضرت او را كشت.»

1958-47207-(4) امير المؤمنين على عليه السلام پيوسته مى فرمود: «هر كس از سحر چيزى بياموزد، ديگر از خدا جدا مى شود و حدّ او كشته شدن است؛ مگر اين كه توبه كند و باز پيوسته حضرت مى فرمود: حدود در سرزمين دشمن اجرا نمى شود؛ مبادا كه غرور او را وادار سازد تا به سرزمين دشمن پناهنده شود.»

1959-47208-(5) روايت شده است كه توبۀ ساحر اين است كه بگشايد و نبندد [سحرهاى ديگران را بگشايد و خود هرگز سحر نكند].

ارجاعات

گذشت:

در روايت ششم از باب بيست و هشتم از ابواب «مايكتسب به»، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «حدّ ساحر اين است كه كشته شود؛ مگر اين كه توبه كند.» و در روايت هفتم، فرمودۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله كه:

ساحر المسلمين يقتل وساحر الكفّار لا يقتل قيل يا رسول اللّٰه ولِمَ لا يقتل ساحر الكفّار قال صلى الله عليه و آله لأنّ الكفر أعظم من السّحر ولأنّ السّحر والشّرك مقرونان..

وفى رواية الدّعائم (8) (نحوه وزاد) قال علىّ عليه السلام فإذا شهد رجلان عدلان على رجل من المسلمين أنّه سحر قتل لأنّه كفر والسّحر كُفْرٌ الخ.. و لاحظ سائر أحاديث الباب فإنّ فيها ما يدلّ على أنّ السّاحر كافر وأهل النّار. وفى أحاديث باب (39) أنّه يحكم على الزّنديق بالزّندقة إذا شهد عليه بها رجلان عدلان من أبواب الشّهادات (ج 30) ما يدلّ على ذيل الباب.

(13) - باب تعزير من سأل بوجه اللّٰه

اشاره

1960-47209-(1) كافى 263/7: حميد بن زياد عن تهذيب 149/10: الحسن بن محمّد بن سماعة عن أحمد بن الحسن الميثمىّ عن أبان بن عثمان عن ابن أبى يعفور عن أبى عبد اللّٰه عليه السلام قال جاء رجل إلى النّبىّ صلى الله عليه و آله فقال يا رسول اللّٰه إنّى سألت رجلاً بوجه اللّٰه فضربنى خمسة أسواط فضربه النّبىّ صلى الله عليه و آله خمسة (أسواط - كا) اُخرىٰ وقال سل بوجهك اللّئيم.

الإرجاعات

وتقدّم

فى رواية محمّد بن مسلم (1) من باب (30) حكم من سأل النّاس بوجه اللّٰه تعالى من أبواب الأيمان (ج 24) قوله رجل قالت له امرأته أسألك بوجه اللّٰه إلّاما طلّقتنى قال يوجعها ضرباً أو يعفو عنها.

(14) - باب من يجوز حبسه أو يجب أو يخلّد فى السّجن

اشاره

1961-47210-(1) دعائم الإسلام 540/2: عن جعفربن محمّد عليهما السلام أنّه قال: من امتنع من دفع الحقّ وكان موسراً حاضراً عنده ما وجب عليه فامتنع من أدائه وأبىٰ خصمه إلّاأن يُدفع إليه حقّه فإنّه يضرب حتّى يقضيه وإن كان الّذى عليه لا يحضره إلّافى عروض فإنّه يعطيه كفيلاً أو يحبس له إن لم يجد الكفيل إلى مقدار ما يبيع و يقضى.

(و تقدّم أيضاً فى باب (2) تحريم حبس الحقوق عن أهلها من أبواب الدّين (ج 23).

«مسلمان ساحر، كشته مى شود و كافر ساحر، كشته نمى شود. سؤال شد كه: اى رسول خدا صلى الله عليه و آله! چرا كافر ساحر كشته نمى شود؟ حضرت فرمود: چون كفر بزرگ تر از سحر است و سحر و شرك همراه هم اند.» و در روايت هشتم، مشابه اين روايت و افزوده دارد كه: «على عليه السلام فرمود: اگردو مرد عادل بر مردى از مسلمانان شهادت دهند كه او سحر كرده است، كشته مى شود؛ چرا كه كفر ورزيده و سحر، كفر است...» و ديگر روايات همين باب را ملاحظه كن؛ چرا كه در آن روايات، روايتى است كه دلالت مى كند بر اين كه ساحر، كافر و اهل آتش است و در روايات باب سى و نه از ابواب شهادات، روايتى كه بر بخش پايانى عنوان باب دلالت دارد.

باب 13 حكم كسى كه به نام خدا تكدّى كند

1960-47209-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «مردى خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت: اى رسول خدا صلى الله عليه و آله! من از مردى به خاطر روى خدا چيزى خواستم، او مرا پنج تازيانه زد. پيامبر صلى الله عليه و آله نيز او را پنج تازيانه ديگر زد و فرمود:

به روى پست خودت درخواست كن [از خودت مايه مگذار].»

ارجاعات

گذشت:

در روايت يكم از باب سى ام از ابواب ايمان، اين گفته كه: «مردى همسرش به او گفت: از تو مى خواهم به خاطر روى خدا كه مرا طلاق دهى. حضرت فرمود: او را با زدن به درد مى آورد يا آن كه او را عفو مى كند.»

باب 14 حكم كسانى كه زندانى يا حبس ابد مى شوند

1961-47210-(1) امام جعفر صادق عليه السلام فرمود: «كسى كه از پرداخت حقّ ديگران امتناع كند - در حالى كه مالدار باشد - و آنچه پرداخت آن بر او واجب است در نزدش باشد ولى از پرداخت آن ابا كند و طرف شاكى او نيز جز اين كه حقّش به او داده شود چيزى را نمى پذيرد، در اين صورت او را مى زنند تا حقّ را پرداخت كند و اگر آنچه برعهدۀ اوست، نزدش حاضر نيست - مگر در متاعى كه دارد - در اين صورت كفيلى براى او مى دهد يا آن كه اگر كفيل نيافت به مقدارى كه متاعش را بفروشد و بدهى اش را پرداخت كند، به زندان مى رود.»

1962-47211-(1)تهذيب 299/6: ابن قولويه عن أبيه عن سعد بن عبد اللّٰه عن أحمد بن محمّد بن عيسى عن عبد الرّحمٰمن ابن أبى نجران عن ابن أبى عمير عن ابن اُذينة عن زرارة عن أبى جعفر عليه السلام قال كان علىّ عليه السلام لا يحبس فى(2)السّجن إلّا ثلاثة الغاصب ومن أكل مال يتيم ظلماً ومن ائتمن على أمانة فذهب بها وإن وجد له شيئاً باعه غائبااً كان أو شاهداً..

1963-47212-(3)كافى 263/7: علىّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبى عمير عن عبد الرّحمٰن بن الحجّاج رفعه أنّ أمير المؤمنين عليه السلام كان لا يرى الحبس إلّافى ثلاثٍ رجل أكل مال اليتيم أو غَصَبه أو رجل أؤتمن على أمانة فذهب بها.

1964-47213-(4)تهذيب 319/6: فقيه 20/3: فى رواية أحمد بن أبى عبد اللّٰه البرقىّ (عن أبيه - يب) عن علىّ عليه السلام (أنّه - فقيه) قال يجب على الإمام أن يحبس الفسّاق من العلماء والجهّال من الأطبّاء والمفاليس من الأكرياء وقال (علىّ - فقيه) عليه السلام حبس الإمام بعد الحدّ ظلم.

1965-47214-(5)تهذيب 314/6: محمّد بن الحسن الصّفّار عن إبراهيم بن هاشم عن النّوفلى عن السكونىّ عن جعفر عن أبيه عليهما السلام انّ عليّاً عليه السلام قال حبس الامام بعد الحدّ ظلم. الجعفريّات 134: بإسناده عن علىّ عليه السلام مثله. فقه الرضا عليه السلام 309: أروى عن العالم عليه السلام انّه قال: حبس الإمام بعد الحدّ ظلم.

1966-47215-(6) دعائم الإسلام 532/2: عن علىّ عليه السلام انّه استدرك على ابن هرمة خيانة وكان على سوق الأهواز فكتب إلى رفاعة إذا قرأت كتابى فنحّ‌(2) ابن هرمة عن السّوق و أوقفه للنّاس واسجنه وناد عليه و اكتب إلى أهل عملك تعلمهم رأيى فيه و لا تأخذك فيه غفلة ولا تفريط فتهلك عند اللّٰه وأعزلك أخبث عزلة وأعيذك باللّٰه من ذٰلك فإذا كان يوم الجمعة فأخرجه من السّجن واضربه خمسة وثلاثين سوطاً وطُف به إلى الأسواق فمن أتى عليه بشاهد فحلّفه مع شاهده وادفع إليه من مكسبه ما شهد به عليه ومر به إلى السّجن مهاناً مقبوحاً(3) منبوحاً(4) واحزم رجليه بحزام وأخرجه وقت الصّلاه ولا تحُل(5) بينه وبين من يأتيه بمطعم أو مشرب أو ملبس أو مفرش ولا تَدَع أحداً يدخل إليه ممّن يلقّنه


1) . نحّاه: أزاله وأماله.

2) . فى الدّين - ئل.

3) . مقبوضاً - ك.

4) . أى مشتوماً.

5) . تخل - خ.

1962-47211-(2) امام باقر عليه السلام فرمود: «پيوسته امير المؤمنين عليه السلام در زندان جز سه نفر را بازداشت نمى كرد:

غاصب، كسى كه مال يتيمى را به ستم خورده است و كسى كه او را بر امانتى امين دانسته اند و او امانت را از بين برده است و اگر حضرت براى اين شخص چيزى مى يافت - چه در شهر ديگرى و چه در همان شهر - آن را مى فروخت.»

1963-47212-(3) امير المؤمنين على عليه السلام پيوسته زندانى كردن را جز در سه نفر نمى ديد: مردى كه مال يتيم را خورده يا آن را غصب كرده يا مردى كه او را بر امانتى امين دانسته اند و او آن امانت را از بين برده است.

1964-47213-(4) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «بر امام واجب است كه عالمان فاسق، پزشكان جاهل و كرايه كنندگان ندار را به زندان اندازد و امير المؤمنين على عليه السلام مى فرمود: اگر امام كسى را پس از اجراى حدّ به زندان اندازد، ستم است.»

1965-47214-(5) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «زندانى كردن كسى توسط امام پس از اجراى حدّ، ستم است.»

1966-47215-(6) امير المؤمنين عليه السلام بر خيانت ابن هرمه واقف شد. ابن هرمه مسؤول بازار اهواز بود. حضرت به رفاعه مرقوم فرمود: «چون نامه ام را خواندى، ابن هرمه را از مسؤوليتش بركنار كن و او را در برابر مردم سرپا نگاه دار و زندانى اش كن و بر سر او جار بزن و به همۀ مردمى كه كارگزار آنان هستى، بنويس و نظر من را دربارۀ ابن هرمه به آنان ابلاغ كن و دربارۀ ابن هرمه غفلتى و تفريطى تو را نگيرد؛ كه نزد خدا هلاك خواهى شد و من تو را به بدترين شكل از كار بر كنار مى سازم و تو را از اين كار در پناه خداوند قرار مى دهم و چون روز جمعه شود، او را از زندان بيرون آر و سى و پنج تازيانه بر او بزن و او را در بازارها بگردان و هر كس كه عليه وى شاهدى آورد، او را با شاهدش سوگند ده و از درآمد ابن هرمه آنچه عليه او شهادت داده است، پرداخت كن و دستور ده كه با خوارى و زشتى و سرزنش او را به زندانش بيندازند و دو پايش را با بندى ببند و به هنگام نماز بيرونش بياور و بين او و كسى كه براى او غذا، نوشيدنى، لباس و فرش مى آورد، مانع مشو و مگذار كه كسى بر او وارد شود كه خصومت و جدل را به او بياموزد و اميد خلاصى را به او تلقين كند و اگر نزد تو ثابت شد كه كسى به او چيزى را تلقين كرده كه به وسيلۀ آن به مسلمانى آسيب رساند، او را با درّه [شلاق] بزن و تا توبه كند، زندانى ساز و دستور ده كه زندانيان را در شب به صحن زندان براى تفرج بيرون بياورند جز ابن هرمه؛ مگراين كه بترسى كه بميرد؛ كه در اين صورت، او را با زندانيان به صحن زندان بياور و اگر ديدى كه تاب و توانى دارد، پس از سى روز، سى و پنج تازيانه بعد از سى و پنج تازيانه اولى بزن و برايم بنويس هر كارى را در بازار مى كنى و كسى را كه پس از اين خائن، براى بازار بر مى گزينى و رزقى [حقوق و مستمرى] كه به اين خائن داده مى شده، از او قطع كن.»

اللّدد(1)ويرجّيه الخلوص(2)فإن صحّ عندك انّ أحداً لقّنه ما يضرّ به مسلماً فاضربه بالدِّرّة فاحبسه حتّى يتوب ومر بإخراج أهل السّجن فى اللّيل إلى صحن السّجن ليتفرّجوا غير ابن هرمة الّا أن تخاف موته فتخرجه مع أهل السّجن إلى الصّحن فإن رأيت به طاقة أو استطاعة فاضربه بعد ثلاثين يوماً خمسة وثلاثين سوطاً بعد الخمسة والثّلاثين الأولى واكتب إلىّ بما فعلت(3)فى السّوق ومن اخترت بعد الخائن واقطع عن الخائن رزقه.

1967-47216-(4)مستدرك 404/17: ابراهيم بن محمّد الثقفى فى كتاب الغارات فى سياق قصّة مصقلة بن هبيرة عامل أمير المؤمنين عليه السلام على أردشير وصرفه مال الخراج فى شراء اسارىٰ نصارىٰ بنى ناجية وعتقهم قال حدّثنى ابن أبى السّيف عن (أبى - خ) الصّلت عن ذهل بن الحارث قال دعانى مصقلة إلى رحله فقدّم عشاءه وأطعمنا منه ثمّ قال واللّٰه إنّ أمير المؤمنين يسألنى عن هٰذا المال ولا أقدر عليه إلى أن قال فما مكث ليلة واحدة بعد هٰذا الكلام حتّى لحق بمعاوية فبلغ ذٰلك عليّاً عليه السلام فقال ماله ترّحه(5)اللّٰه فعل فعل السّيّد وفرّ فرار العبيد وخان خيانة الفاجر أما أنّه لو أقام فعجز ما زدنا على حبسه فإن وجدنا له شيئاً أخذناه وإن لم نقدر على مال تركناه ثمّ سار إلى داره فهدمها.

1968-47217-(8) كافى 270/7: علىّ بن إبراهيم عن أبيه عن بعض أصحابه عن حمّاد تهذيب 144/10: استبصار 255/4: الحسين بن سعيد عن حمّاد بن عيسىٰ (عن حريز (بن عبد اللّٰه - يب) - يب صا) عن أبى عبد اللّٰه عليه السلام فقيه 20/3: فى رواية حمّاد عن حريز أنّ أبا عبد اللّٰه عليه السلام قال لا يخلّد فى السّجن إلّا ثلاثة الّذى يمسك(6)(على الموت - يب صا - فقيه) (حتّى يقتل - فقيه) والمرأة ترتدّ(7)عن الإسلام والسّارق بعد قطع اليد والرّجل.

1969-47218-(9) دعائم الإسلام 539/2: عن علىّ عليه السلام أنه قال من خلّد فى السّجن رُزق(7) من بيت المال ولا يخلّد فى السّجن إلّاثلاثة الّذى يمسك على الموت والمرأة ترتدّ إلّاأن تتوب والسّارق بعد قطع اليد والرّجل يعنى إذا سرق بعد ذٰلك فى الثّالثة.


1) . أى الخصومة والاضرار.

2) . الخلاص - خ.

3) . صنعت - خ.

4) . فرزقه - خ.

5) . الترح ضدّ الفرح ترّحه تتريحاً أى أحزنه.

6) . يمثّل - كا. والظّاهر أنّه مصحّف.

7) . المرتدّة - فقيه.

1967-47216-(7) ابراهيم بن محمد ثقفى در كتاب غارات در كنار جريان مصقلة بن هبيره - كارگزار حضرت امير المؤمنين عليه السلام در شهر اردشير و هزينه كردن وى خراج را در خريد اسيران مسيحى بنى ناجيه و آزادسازى آنان - گويد: «ابن ابى السيف از ابى الصلت از ذهل بن حارث برايم روايت كرد كه: ذهل بن حارث گويد: مصقله مرا به جايگاه خويش طلب كرد. شامش را آورد و از آن به ما خوراند. پس از آن گفت: به خدا سوگند! كه امير المؤمنين دربارۀ اين مال از من مى پرسد و من در برابر حضرت توانى ندارم. تا آنجا كه گويد: مصقله پس از اين سخن، يك شب درنگ نكرد كه به معاويه پيوست. اين خبر به امير المؤمنين عليه السلام رسيد. حضرت فرمود: مصقله را چه مى شود؟ خداوند او را غمگين سازد! كارى چون كار سروران ولى فرارى چون فرار بردگان و خيانتى چون خيانت بدكاران كرد. آگاه! كه اگر او مى ماند و نمى توانست [پرداخت كند] ما بيش از زندان، كارى با او نمى كرديم و پس از آن اگر چيزى براى او مى يافتيم، آن را مى گرفتيم و اگر به مالى از او دست پيدا نمى كرديم، او را رها مى ساختيم.

سپس امام به سوى خانۀ مصقله رفت و آن را ويران ساخت.»

1968-47217-(8) امام صادق عليه السلام فرمود: «سه نفر در زندان براى هميشه مى مانند: كسى كه ديگرى را مى گيرد تا او را بكشند، زنى كه از اسلام بر مى گردد و سارقى كه پس از قطع دست و پا، باز سرقت كند.»

1969-47218-(9) امير المؤمنين على عليه السلام فرمود: «هر كس كه براى هميشه به زندان بيفتد، رزق او از بيت المال داده مى شود و سه نفر براى هميشه در زندان مى افتند: آن كس كه ديگرى را بر مرگ مى گيرد، زنى كه مرتد مى شود؛ مگر اين كه توبه كند و سارق پس از قطع دست و پا.» منظور حضرت آن است كه اگر پس از قطع دست و پا در مرحلۀ سوم سرقت كرد.

1970-47219-(10) العلل 536: حدّثنا محمّد بن الحسن قال حدّثنا الحسين بن الحسن بن أبان عن الحسين بن سعيد عن النضر بن سويد عن القاسم بن سليمان عن عبيد بن زرارة قال: سألت أبا عبد اللّٰه عليه السلام هل كان علىّ عليه السلام يحبس أحداً من أهل الحدود فقال لا إلّاالسّارق فإنّه كان يحبسه فى الثّالثة بعد ما قطع يده ورجله.

الإرجاعات

وتقدّم فى باب (7) انّه على الإمام أن يخرج المحبسين فى الدّين أو التّهمة إلى الجمعة من أبواب صلوة الجمعة (ج 6) ما يدلّ على أنّه يحبس فى دَيْأو تهمة أو فسق.

و فى رواية الأصبغ (4) من باب (1) أنّ الصّغير والسّفيه والمجنون محجورون عن التّصرّف من أبواب الحَجْر (ج 23) قوله و قضى علىّ عليه السلام فى الدّين أنّه يحبس صاحبه.

و قوله و قضى عليه السلام فى الرّجل يلتوى على غرمائه أنّه يحبس.

وفى أحاديث باب (5) حبس المديون ما يدلّ على أنّه يحبس فى الدّين. وفى عدم الانفاق على الزّوجة إذا كان الزّوج موسراً وتحبس الزّوجة إذا طلب الزّوج المحبوس حبسها. وفى أحاديث باب (3) أنّ الكفيل يحبس حتّى يأتى بالمكفول من أبواب الضّمان ما يدلّ على أنّ الكفيل يحبس حتّى يأتى بالمكفول أو يؤدّى ما عليه.

وفى رواية عاصم بن حمزة (20) من باب (44) جملة من القضايا المنقولة عن أمير المؤمنين عليه السلام من أبواب القضاء (ج 30) قوله فقال عمر خذوا هٰذا الغلام وانطلقوا به إلى السّجن حتّىٰ نسأل عن الشّهود فإن عدّلت شهادتهم جلدته حدّ المفترى..

وفى رواية غياث (5) من باب (8) أنّ شاهد الزّور يضرب حدّاً من أبواب الشّهادات قوله عليه السلام: وإن كان (شاهد الزّور) سوقيّاً بعث به إلى سوقه فطيف به ثمّ يحبسه أيّاماً ثمّ يخلّى سبيله..

وفى رواية محمّد بن عبد اللّٰه (8) من باب (15) أنّ من زنى بذات محرم ضرب ضربة بالسيّف من أبواب حدّ الزّنا قوله رجل وقع على اُخته قال يضرب ضربة بالسّيف قلت فإنّه يخلص قال يحبس أبداً حتّى يموت..

وفى رواية عمرو (9) نحوه.

وفى رواية ابن سنان (1) من باب (34) ما ورد فى منع الاُمّ من الزّناء ولو بالحبس والقيد قوله إنّ اُمّى لا تدفع يد لامس قال فاحبسها قال قد فعلت قال فامنع من يدخل عليها قال قد فعلت قال فقيّدها.

1970-47219-(10) عبيد بن زراره گويد: «از امام صادق عليه السلام پرسيدم: آيا امير المؤمنين على عليه السلام كسى را كه حدّ بر او واجب شده است، زندان مى انداخت‌؟ حضرت فرمود: نه، مگر سارق را؛ چرا كه او را در مرحلۀ سوم پس از آن كه دست و پايش را قطع كرده، زندانى مى كرد.»

ارجاعات

گذشت:

در باب هفتم از ابواب نماز جمعه، روايتى كه دلالت داشت امام در قرض و تهمت و گناه، زندانى مى كرد و در روايت چهارم از باب اول از ابواب حجر، اين گفته كه: «امير المؤمنين على عليه السلام در مورد بدهى فرمان داد كه بدهكار زندانى شود.» و نيز اين گفته كه: «امير المؤمنين عليه السلام دربارۀ مردى كه از پرداخت بدهى به طلبكارهايش سرپيچى مى كند، فرمان داد كه زندانى شود.» و در روايات باب پنجم، روايتى كه بر اين دلالت دارد كه بدهكار در مورد بدهى اش به زندان مى افتد و در مورد نفقه ندادن به زن، در صورتى كه شوهر توانگر باشد و همسر به زندان مى افتد، در صورتى كه شوهر زندانى شده، زندانى شدن زن را طلب كند و در روايات باب سوم از ابواب ضمان، روايتى كه دلالت مى كند بر اين كه كفيل زندانى مى شود تا آن زمان كه آن كس را كه كفيل او شده، تحويل دهد يا بدهى او را پرداخت كند و در روايت بيستم از باب چهل و چهار از ابواب قضاء، اين گفته كه: «عمر گفت اين پسر را بگيريد و او را به زندان ببريد تا دربارۀ شاهدان بپرسم. پس اگر شهود تعديل شدند، بر اين پسر حدّ افترا زننده را بزنيم.» و در روايت پنجم از باب هشتم از ابواب شهادات، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «اگر شاهد به باطل، بازارى باشد، او را به بازارش فرستند و در بازار بگردانند. سپس او را چند روز زندانى كنند. پس از آن آزادش سازند.» و در روايت هشتم از باب پانزدهم از ابواب حدّ زنا، اين گفته كه: «مردى با خواهرش آميزش كرده است. حضرت فرمود: يك ضربه با شمشير بر او زده مى شود. گفتم: او از اين ضربه جان سالم به در مى برد. حضرت فرمود: براى ابد زندانى مى شود تا بميرد.» و در روايت نهم مانند همين روايت و در روايت يكم از باب سى و چهار، اين گفته كه: «مادرم دست كسى كه او را لمس كند، كنار نمى زند [يعنى زنا مى دهد]. حضرت فرمود: او را زندانى كن. او گفت: اين كار را كرده ام.

حضرت فرمود: مگذار كسى نزد او بيايد. گفت: چنين نيز كرده ام. حضرت فرمود: پايش را ببند.»

وفى رواية سماعة (2) من باب (5) أنّ السّارق قطعت يده اليمنىٰ من أبواب حدّ السّرقة قوله عليه السلام: فإن عاد استودع السّجن..

وفى رواية زرارة (11) قوله ثمّ سرق الثّالثة قال كان أمير المؤمنين عليه السلام يخلّده فى السّجين..

وفى رواية محمّد بن قيس (13) قوله عليه السلام: ثمّ إذا سرق مرّة اُخرىٰ سجنه.

و قوله عليه السلام: و لٰكنّى أسجنه حتّى يموت فى السّجن.

وفى رواية فقيه (14) قوله فإن عاد ثالثة خلّده السّجن..

وفى مرسلة فقيه (15) قوله وروى إن سرق فى السّجن قتل..

وفى رواية عبد اللّٰه بن علىّ (16) قوله عليه السلام: فإن سرق ثالثة خلّده فى السّجن.. وفى كثير من أحاديث هٰذا الباب ما يدلّ على تخليد السّارق فى السّجن إن سرق ثالثة.

وفى أحاديث باب (10) أنّه لا قطع على المختلس ما يدلّ على أنّه لا قطع على المختلس وعليه ضرب وحبس. وفى أحاديث باب (5) أنّ المرأة المرتدّة لا تقتل بل تحبس وتضرب من أبواب حدّ المحارب والمرتدّ (ج 31) ما يدلّ على أنّ المرأة المرتدّة تحبس. ويأتى

فى رواية زرارة (1) من باب (28) حكم من أمر حرّاً أو عبده بقتل الغير فقتله من أبواب القتل والقصاص قوله رجل امر رجلاً حرّاً بقتل رجل فقتله فقال يقتل به الذى ولى قتله ويحبس الآمر بقتله فى الحبس أبداً حتّى يموت..

وفى رواية السكونىّ (6) قوله عليه السلام: و يستودع العبد فى السّجن حتّى يموت..

وفى مرسلة الشيخ الطوسىّ (7) قوله قد روى أنّه يقتل السيّد ويستودع العبد السّجن..

وفى رواية الحلبىّ (1) من باب (29) حكم من أمسك رجلاً وجاء الآخر فقتله قوله فى رجلين أمسك أحدهما وقتل الآخر قال يقتل القاتل ويحبس الآخر حتّى يموت غمّاً.. وفى سائر أحاديثه أيضاً ما يقرب ذٰلك. وفى باب (10) ما ورد فى انّ النّبىّ صلى الله عليه و آله يحبس فى تهمة الدّم ستّة أيّام من أبواب دعوى القتل ما يناسب الباب.

وفى رواية ابن سنان (1) من باب (4) أنّ فى حلق شعر المرأة مهرها من أبواب ديات الأعضاء قوله ما على رجل وثبت على امرأة فحلق رأسها قال يضرب ضرباً وجيعاً ويحبس فى سجن المسلمين حتّى يستبرأ شعرها..

وفى رواية الدعائم (2) قوله عليه السلام:

وإن كانت امرأة فحلق رجل رأسها حبس فى السّجن حتّى ينبت ويخرج بين ذٰلك ثمّ يضرب فيردّ إلى السّجن.

و در روايت دوم از باب پنجم از ابواب حدّ سرقت، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «اگر مجددا انجام داد، به زندان سپرده مى شود.» و در روايت يازدهم اين گفته كه: «سپس براى بار سوم سرقت كرد. حضرت فرمود: پيوسته امير المؤمنين عليه السلام چنين كسى را براى هميشه زندانى مى كرد.» و در روايت سيزدهم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «اگر براى بار ديگر سرقت كرد، او را به زندان مى انداخت.» و فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «ولى من او را زندانى مى كنم تا در زندان بميرد.» و در روايت چهارده، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «اگر براى بار سوم سرقت مى كرد، او را براى هميشه در زندان مى افكند.» و در روايت پانزده، اين گفته كه: «روايت شده اگر در زندان هم سرقت كند، كشته مى شود.» و در روايت شانزده، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «اگر براى بار سوم سرقت مى كرد، او را براى هميشه زندانى مى كرد.»

و در بسيارى از روايات اين باب، روايتى كه دلالت بر اين دارد كه سارق اگر بار سوم سرقت كرد، در زندان براى هميشه زندانى مى شود و در روايات باب دهم، روايتى كه بر اين دلالت دارد كه قاپ زن، قطع دست ندارد و زدن و زندان كردن دارد و در روايات باب پنجم از ابواب حدّ محارب و مرتد، روايتى كه بر اين دلالت دارد كه: «زن مرتد، زندانى مى شود.»

مى آيد:

در روايت يكم از باب بيست و هشتم از ابواب قتل و قصاص، اين گفته كه: «مردى به مرد آزادى دستور داد كه مردى را بكشد و او كشت. حضرت فرمود: در برابر اين كشتن، آن كس كه مباشرت در قتل داشته، كشته مى شود و كسى كه امر به كشتن مقتول داده، براى هميشه در زندان زندانى مى شود تا بميرد.» و در روايت ششم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «بنده به زندان سپرده مى شود تا بميرد.»

و در روايت هفتم، اين گفته كه: «روايت شده است كه: مولا كشته و برده به زندان سپرده مى شود.»

و در روايت يكم از باب بيست و نهم، اين گفته كه: «دربارۀ دو نفر كه يكى نگه داشته وديگرى كشته است، فرمود: قاتل كشته و ديگرى به زندان انداخته مى شود تا از اندوه بميرد.» و در ديگر روايات اين باب نيز چيزى نزديك به اين و در باب دهم از ابواب دعوى قتل، روايتى كه مناسب اين باب است و در روايت يكم از باب چهارم از ابواب اعضا، اين گفته كه: «چه بايد كرد با مردى كه به زنى حمله ور شده و سرش را تراشيده است‌؟ حضرت فرمود: دردآور زده مى شود و در زندان مسلمانان زندانى مى شود تا آن كه موى زن برويد.» و در روايت دوم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «و اگر زنى باشد كه مردى سرش را تراشيده است، آن مرد زندانى مى شود تا مو برويد و در بين اين مدت، او را از زندان بيرون مى آورند و مى زنند و دوباره به زندان بر مى گردد.»

(15) - باب أنّ أحدث فى الكعبة قتل بعد إخراجه من الحرم ومن أحدث فى المسجد الحرام ضرب ضرباً شديداً وأنّ القاصّ فى المسجد يضرب ويطرد

اشاره

1971-47220-(1) كافى 265/7: تهذيب 149/10: علىّ (بن إبراهيم - كا) عن أبيه عن بعض أصحابنا(1) عن أبى الصّباح الكنانىّ عن أبى عبد اللّٰه عليه السلام قال من أحدث فى الكعبة حدثاً قتل.

الإرجاعات

وتقدّم

فى رواية هشام (6) من باب (33) كراهة انشاد الشّعر فى المسجد من أبواب المساجد (ج 4) قوله إنّ أمير المؤمنين عليه السلام رأى قاصّاً فى المسجد فضربه بالدِّرَّه وطرده.

وفى أحاديث باب (11) انّ من أحدث فى المسجد الحرام متعمّداً يضرب ضرباً شديداً من أبواب بدؤ المشاعر (ج 12) وباب (27) ما ورد فى قوله تعالى فِيهِ آيٰاتٌ بَيِّنٰاتٌ‌ و مَنْ دَخَلَهُ كٰانَ آمِناً ما يدلّ على بعض المقصود.

وفى رواية عبد الرّحيم (36) من باب (7) جملة ممّا يثبت به الكفر والإرتداد من أبواب حدّ المحارب والمرتدّ (ج 31) قوله عليه السلام: وكان بمنزلة من دخل الحرم ثمّ دخل الكعبة وأحدث فى الكعبة حدثاً فاُخرج عن الكعبة وعن الحرم فضربت عنقه وصار إلى النّار.

(16) (16) باب ما ورد فى تأديب آكل لحم الخنزير والميتة والدّم والرّبا وقتل من استحلّه

اشاره

1972-47221-(1)كافى 265/7: علىّ بن إبراهيم عن أبيه عن الحجّال عن علىّ بن محمّد بن عبد الرّحمٰن عن النّوفلىّ تهذيب 98/10: علىّ بن إبراهيم عن أبيه عن النّوفلىّ عن السّكونىّ عن أبى عبد اللّٰه عليه السلام قال اُتى أمير المؤمنين عليه السلام برجل نصرانىّ كان أسلم ومعه خنزير قد شواه وأدرجه بريحان قال ما حملك على هٰذا قال الرّجل مرضت فقرمت إلى اللّحم فقال أين أنت


1) . أصحابنه - يب.

باب - 15 حكم كسى كه حرم الهى يا نبوى را نجس كند

1971-47220-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «هر كس در كعبه حَدَثى كند [\تغوّط كند]، كشته مى شود.»

ارجاعات

گذشت:

در روايت ششم از باب سى و سوم از ابواب مساجد، اين گفته كه: «امير المؤمنين عليه السلام فردى را ديد كه در مسجد قصه مى گويد. او را با شلاق زد و از مسجد دورش كرد.» و در روايات باب يازدهم از ابواب آغاز مشاعر حج و باب بيست و هفتم، روايتى كه بر پاره اى از مقصود دلالت دارد و در روايت سى و ششم از باب هفتم از ابواب حدّ محارب و مرتد، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «او به منزلۀ كسى است كه داخل حرم و سپس داخل كعبه شده و در كعبه حَدَثى كرده است. از كعبه و از حرم بيرون كشيده مى شود و گردن او را مى زنند و به جهنم مى رود.»

باب 16 حكم كسى كه گوشت خوك يا مردار يا خون يا ربا مى خورد و ربا را حلال مى شمارد

1972-47221-(1) امام صادق عليه السلام فرمود: «مردى مسيحى را كه مسلمان شده بود به همراه خوكى كه آن را بريان كرده و در شاخه هاى ريحان جا داده بود، نزد امير المؤمنين عليه السلام آوردند. حضرت فرمود: چه چيزى تو را به اين كار واداشت‌؟ آن مرد گفت: من مريض شده بودم، اشتهاى به گوشت پيدا كردم. حضرت فرمود:

چرا سراغ گوشت بز نرفتى كه جاى گوشت خوك را مى گيرد؟ سپس فرمود: اگر گوشت خوك را خورده بودى، حدّ را بر تو جارى مى كردم ولى هم اكنون تو را مى زنم؛ ديگر تكرار مكن. پس از آن، حضرت او را زد تا آن كه به خود ادرار كرد.»

من(1) لحم المعز(1)(و كان خلفاً منه(2)- كا) ثمّ قال لو أنّك أكلته لأقمت عليك الحدّ ولٰكن سأضربك ضرباً فلا تعد فضر به حتّى شغر ببوله. الجعفريّات 128: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن جدّه أنّ عليّاً عليه السلام أتى برجل كان نصرانيّاً (و ذكر نحوه). دعائم الإسلام 482/2: وعن علىّ عليه السلام أنّه اُتى برجل كان نصرانيّاً (و ذكر نحوه).

1973-47222-(2) كافى 242/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 98/10: محمّد بن أحمد (بن يحيى - يب) عن يعقوب (بن يزيد - كا) عن يحيى بن المبارك عن عبد اللّٰه بن جبلة عن أبى جميلة عن فقيه 50/4: إسحاق بن عمّار عن أبى عبد اللّٰه عليه السلام أنّه قال: آكل الميتة والدّم ولحم الخنزير عليه(3)أدب فإن عاد اُدّب (قلت - يب - فقيه) فإن عاد قال يؤدّب(4)وليس عليه حدّ(5).

1974-47223-(3) كافى 241/7: محمّد بن يحيى عن تهذيب 98/10: محمّد بن أحمد (بن يحيى - يب) عن يعقوب (بن يزيد - كا) عن يحيى بن المبارك عن عبد اللّٰه بن جبلة عن أبى جميلة عن فقيه 50/4: إسحاق بن عمّار وسماعة عن أبى بصير (عن أبى عبد اللّٰه عليه السلام - فقيه) قال:

قلت آكل الرّبا بعد البيّنة قال يؤدّب فإن عاد اُدّب فإن عاد قتل.

1975-47224-(4) تهذيب 151/10: علىّ بن إبراهيم بن هاشم عن أبيه عن النّوفلىّ عن السّكونىّ عن جعفر عن أبيه عليهما السلام انّ عليّاً عليه السلام اُتى بآكل الرّبا فاستتابه فتاب ثمّ خلّىٰ سبيله ثمّ قال يستتاب آكل الرّبا من الرّبا كما يستتاب من الشّرك.

الإرجاعات

وتقدّم

فى رواية هشام (13) من باب (6)تحريم الرّبا من أبوابه (ج 23) قوله صلى الله عليه و آله: من أخذ الرّبا وجب عليه القتل وكلّ من أربىٰ وجب عليه القتل..

وفى رواية عبيد (49) قوله بلغ أبا عبد اللّٰه عليه السلام عن رجل أنّه كان يأكل الرّبا ويسمّيه اللّباء فقال لإن أمكننى اللّٰه عز و جل لأضربنّ عنقه.

وفى باب (17) حكم من أكل الرّبا و هو يرى أنّه حلال ما يناسب ذٰلك.

و لاحظ باب (8) أنّ من ارتكب ما يوجب الحدّ جاهلاً بالتّحريم فلا يحدّ من أبواب الأحكام العامّة للحدود (ج 30) فإنّ فيه ما يناسب المقام.


1) . الماعز - يب.

2) . فإنّه خلوّ منه - الدّعائم.

3) . عليهم - يب.

4) . أدّب - كا.

5) . قتل - فقيه.

6) . عن - يب.

1973-47222-(2) امام صادق عليه السلام فرمود: «كسى كه مردار، خون و گوشت خوك مى خورد، بايد ادب شود.

اگر مجددا خورد، باز ادب مى شود. گفتم: اگر مجددا خورد، حضرت فرمود: ادب مى شود ولى حدّ بر او نيست.»

1974-47223-(3) ابوبصير گويد: «گفتم: ربا خوار پس از بيّنه [حكمش چيست]؟ حضرت فرمود: ادب مى شود؛ اگر مجددا خورد، ادب مى شود و اگر مجددا خورد، كشته مى شود.»

1975-47224-(4) رباخوارى را نزد امير المؤمنين على عليه السلام آوردند. حضرت او را توبه داد. او توبه كرد.

سپس او را آزاد ساخت. سپس حضرت فرمود: «رباخوار از رباخوارى توبه داده مى شود؛ آن گونه كه از شرك توبه مى دهند.»

ارجاعات

گذشت:

در روايت سيزده از باب يك از ابواب ربا، فرمودۀ رسول خدا صلى الله عليه و آله كه: «هر كس كه ربا بگيرد، كشته شدن بر او واجب مى شود و هر كس كه بيشتر از آنچه داده بگيرد، كشته شدن بر او ثابت است.» و در روايت چهل و نه، اين گفته كه: «گزارش مردى كه رباخوارى مى كند و نامش را آغوز مى گذارد، به امام صادق عليه السلام رسيد. حضرت فرمود: اگر خداوند مرا بر او مسلط سازد، گردنش را مى زنم.» و در باب هفده، روايتى مناسب اين باب و بنگر به باب هشتم از ابواب احكام عمومى حدود؛ چرا كه در آن مناسب با مقام هست.

(17) - باب ما ورد فى تأديب الصّبىّ والمتعلّم والمملوك وأنّ الجور فى المخايرة بين الصّبيان كالجور فى الأحكام

اشاره

قال اللّٰه تعالى فى سورة الشّورىٰ (42):40 و 41: «وَ جَزٰاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُهٰا فَمَنْ عَفٰا وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى اَللّٰهِ إِنَّهُ لاٰ يُحِبُّ اَلظّٰالِمِينَ‌».

«وَ لَمَنِ اِنْتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَأُولٰئِكَ مٰا عَلَيْهِمْ مِنْ سَبِيلٍ‌».

1976-47225-(1) تهذيب 149/10: محمّد بن يعقوب عن كافى 268/7: الحسين بن محمّد عن معلّى بن محمّد عن الحسن بن علىّ عن حمّاد بن عثمان قال: قلت لأبى عبد اللّٰه عليه السلام فى أدب الصّبىّ والمملوك فقال خمسة أو ستّة وارفق.

1977-47226-(2) كافى 268/7: تهذيب 149/10: علىّ (بن إبراهيم - كا) عن أبيه عن النّوفلىّ عن السكونىّ عن أبى عبد اللّٰه عليه السلام أنّ أمير المؤمنين عليه السلام ألقى صبيان الكتّاب ألواحهم بين يديه ليخيّر بينهم فقال أما إنّها حكومة والجور فيها كالجور فى الحكم أبلغوا معلّمكم إن ضربكم فوق ثلاث ضربات فى الأدب اقتصّ منه.

1978-47227-(3) فقيه 51/4: و روى أنّه دنا من أمير المؤمنين عليه السلام صبيّان بيدهما لوحان فقالا يا أمير المؤمنين خاير بيننا قال أمير المؤمنين عليه السلام إنّ الجور فى هٰذا كالجور فى الأحكام أبلغا مؤدّبكما عنّى أنّه إن ضربكما فوق ثلاث كان ذٰلك قصاصاً يوم القيامة.

1979-47228-(4) رسالة المحكم والمتشابه 30: (بإسناده عن أمير المؤمنين عليه السلام فى حديث) وأمّا الرّخصة الّتى صاحبها فيها بالخيار فانّ اللّٰه تعالى رخّص أن يعاقب العبد على ظلمه فقال اللّٰه تعالى «وَ جَزٰاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُهٰا فَمَنْ عَفٰا وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى اَللّٰهِ‌» وهٰذا هو فيه بالخيار فإن شاء عفا وإن شاء عاقب.

1980-47229-(5) المحاسن 625: البرقىّ عن محمّد بن خالد الأشعرىّ عن إبراهيم بن محمّد الأشعرىّ عن عبد اللّٰه بن بكير عن زرارة بن أعين قال: قلت لأبى عبداللّٰه عليه السلام أصلحك اللّٰه ماترى فى ضرب المملوك قال ما اتى فيه على يديه فلا شىء عليه وأمّا ما عصاك فيه فلا بأس قلت فكم أضربه قال ثلاثة (أو - ئل) أربعة (أو - ئل) خمسة.

باب - 17 حكم ادب كردن بچه و متعلّم

كيفر بدى، مجازاتى است همانند آن و هر كس عفو و اصلاح كند، پاداش او با خداست؛ خداوند ظالمان را دوست ندارد.

و كسى كه بعد از مظلوم شدن يارى طلبد، ايرادى بر او نيست.(1)1976-47225-(1) حمّاد بن عثمان گويد: «به امام صادق عليه السلام دربارۀ ادب بچه و برده گفتم. حضرت فرمود: پنج يا شش [ضربه] و نرمى كن.»

1977-47226-(2)امام صادق عليه السلام فرمايد: «بچه هاى مكتب خانه لوح هاى نوشتۀ خود را جلوى امير المؤمنين عليه السلام گذاشتند تا يكى از آنان را اختيار كند. حضرت فرمود: آگاه! كه اين انتخاب داورى است و ستم در آن به مانند ستم در داورى است! به معلم تان برسانيد كه اگر بيش از سه ضربه براى ادب تان بزند، از او قصاص مى شود.»

1978-47227-(3)روايت شده كه دو بچه كه در دست شان دو لوح بود به امير المؤمنين عليه السلام نزديك شدند و گفتند:

«اى امير المؤمنين! يكى از ما دو نفر را انتخاب كن. امير المؤمنين عليه السلام فرمود: ستم در اين مورد به سان ستم در داورى و حكم است. شما دو نفر به معلم خود از سوى من بگوييد كه اگر شما دو نفر را بيش از سه ضربه بزند، او بايد در روز قيامت قصاص شود.»

1979-47228-(4) امير المؤمنين على عليه السلام در روايتى فرمود: «و اما رخصت و جوازى كه صاحبش نسبت به آن مختار است، اين است كه خداوند متعال رخصت داده است كه بنده بر ظلمى كه مى كند، كيفر ببيند.

خداوند متعال فرموده است: كيفر بدى، مجازاتى است همانند آن و هر كس عفو و اصلاح كند، پاداش او با خداست.(2) و اين موردى است كه بنده در آن مختار است؛ اگر بخواهد، عفو مى كند و اگر بخواهد، كيفر مى كند.(3)»

1980-47229-(5) زرارة بن اعين گويد: «به امام صادق عليه السلام گفتم: خداوند شما را حفظ كند! نظرتان دربارۀ زدن برده چيست‌؟ حضرت فرمود: آنچه به دست او اتفاق مى افتد، چيزى بر او نيست ولى آنچه در آن سرپيچى از تو مى كند [تنبيهش] اشكالى ندارد. پرسيدم: او را چه اندازه بزنم‌؟ حضرت فرمود: سه تا، چهارتا، پنج تا.»


1) - شورى، 40/42 و 41

2) . شورى، 40/42.

3) . به نظر مى رسد كه اين روايت مربوط به كيفر برده نمى شود و در نتيجه مربوط به اين باب نيست بلكه اين روايت مى گويد اگر به كسى ظلم شد مى تواند كيفر و مى تواند عفو كند؛ بنابراين جمله رخصّ ان يعاقب العبد على ظلمه، معنايش چنين است: خداوند رخصت داده است كه بنده بر ظلمى كه به او مى شود، كيفر كند.

1981-47230-(6) بصائر الدّرجات 335: حدّثنا محمّد بن هارون عن عبد عبد اللّٰه عليه السلام قال(1) قال لبعض غلمانه فى شىء جرىٰ لئن(2) انتهيت و إلّا ضربتك ضرب الحمار قال جعلت فداك وما ضرب الحمار قال إنّ نوحاً عليه السلام لمّا (أ - ظ) دخل السّفينة من كلٍّ زوجين اثنين جاء الىٰ الحمار فأبىٰ أن يدخل فأخذ جريدة من نخل فضربه ضربة واحدة و قال له عبساً شاطانا أى ادخل يا شيطان.

1982-47231-(7) عوالى اللّئالى 271/1: و قال صلى الله عليه و آله إذا ضرب أحدكم خادمه فذكر اللّٰه فارفعوا أيديكم.

الإرجاعات

وتقدّم

فى رواية معاوية (1) من باب (25) ما ورد فى قوله تعالى: «وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحٰادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذٰابٍ أَلِيمٍ‌» من أبواب بدؤ المشاعر (ج 1(1)قوله عليه السلام: وضرب الخادم من غير ذنب من ذٰلك الإحاد..

وفى رواية الحلبىّ (3) قوله عليه السلام: كلّ ظلم فيه إلحاد حتّى لو ضربت خادمك ظلماً خشيت أن يكون إلحاداً فلذٰلك كان الفقهاء يكرهون سكنىٰ مكّة..

وفى رواية العوالى (4) قوله صلى الله عليه و آله: كلّ ظلم فى مكّة إلحاد حتّى شتم الخادم..

وفى رواية ابن أبى نصر (1) من باب (26) كراهة تأديب الخادم فى الحرم قوله عليه السلام: كان أبو جعفر عليه السلام يضرب فسطاطه فى حدّ الحرم ثَمَّ بعض أطنابه فى الحرم وبعضها فى الحلّ فإن أراد أن يؤدّب بعض خدمه أخرجه من الحرم فأدّبه فى الحلّ‌.. وفى أحاديث باب (4) أنّ للسّيّد إقامة الحدّ على المملوك وتأديبه بقدر ذنبه من أبواب الأحكام العامّة للحدود (ج 30) ما يناسب ذٰلك فراجع.

(18) - باب تعزير من زحم أحداً حتّى وقع على يديه وثبوت العزم إن كسر

1983-47232-(2)كافى 268/7: الحسين بن محمّد الأشعرىّ عن معلّى بن محمّد عن الحسن بن علىّ الوشاء عن أبان عن علىّ بن إسماعيل عن عمرو ابن أبى المقدام عن رجل عن رزين قال كنت أتوضّأ فى ميضأة الكوفة فإذا رجل قد جاء فوضع نعليه ووضع دِرَّته فوقها ثمّ دنا


1) . لو - ئل.

2) . انّه قال - ئل.

1981-47230-(6) ابوهارون عبدى گويد: «امام صادق عليه السلام به بعضى از غلامان خود در مورد كارى كه انجام شده بود، فرمود: اگر دست كشى و نكنى [كه خوب]؛ وگرنه آن گونه كه خر را مى زنند، تو را مى زنم.

ابوهارون عبدى گويد: فدايت شوم! زدن الاغ چيست‌؟ حضرت فرمود: حضرت نوح عليه السلام چون از هر جفتى دو تا در كشتى آورد، آمد سراغ الاغ. ولى الاغ از ورود به كشتى امتناع كرد. حضرت نوح عليه السلام تركۀ درخت خرمايى را برداشت و با آن يك بار به الاغ زد و به او گفت: عبسا شاطانا؛ يعنى اى شيطان! وارد شو.»

1982-47231-(7) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «هر گاه كسى از شما خدمتكار خود را مى زند و او ياد خدا مى كند، از او دست بكشيد.»

ارجاعات

گذشت:

در روايت يكم از باب بيست و پنج از ابواب آغاز مشاعر حجّ‌، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «زدن خدمتكار بدون گناه، همان الحاد است.» و در روايت سوم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «هر ظلمى در آن الحاد است؛ حتى اگر خدمتكارت را از روى ظلم بزنى. مى ترسم كه اين هم الحاد باشد و به همين جهت فقيهان سكنى گزيدن در مكه را خوش نداشتند.» و در روايت چهارم، فرمودۀ پيامبر صلى الله عليه و آله كه: «هر ظلمى در مكه الحاد است؛ حتى دشنام دادن به خدمتكار.» و در روايت يكم از باب بيست و ششم، فرمودۀ امام معصوم عليه السلام كه: «پيوسته امام باقر عليه السلام خيمه اش را در مرز حرم بر پا مى كرد؛ به گونه اى كه بعضى از طناب هاى خيمه در حرم و بعضى در حلّ بود و اگر مى خواست كه برخى از خدمتكارانش را ادب كند، او را از حرم بيرون مى برد و در حلّ ادب مى كرد.» و در روايات باب چهارم از ابواب احكام عمومى حدود، مناسب اين باب؛ مراجعه كنيد.

باب - 18 حكم كسى كه ديگرى را هُل دهد و او بيفتد و خسارت ببيند

1983-47232-(1) زرين گويد: «من در دستشويى كوفه وضو مى گرفتم كه ناگهان مردى آمد و كفشش را گذاشت و شلاقش را نيز بر بالاى آن. سپس نزديك شد و با من وضو گرفت. من او را هُل دادم، او روى دو دستش افتاد. برخاست و وضو گرفت و چون از وضو فارغ شد، سه بار با شلاق بر سرم زد. سپس فرمود: مبادا كه هُل بدهى و بشكنى كه بايد خسارت بدهى! پرسيدم: اين كيست‌؟ گفتند:

امير المؤمنين عليه السلام. من رفتم كه از ايشان معذرت خواهى كنم، حضرت رفت و به من توجهى نكرد.»

فتوضّأ معى فزحمته فوقع(1) على يديه فقام فتوضّأ فلمّا فرغ ضرب رأسى بالدِرَّة ثلاثاً ثمّ قال إيّاك أن تدفع فتكسر فتغرم فقلت من هٰذا فقالوا أمير المؤمنين عليه السلام فذهبت أعتذر إليه فمضى ولم يلتفت إلىّ‌.

(19) - باب ماورد فى أنّ التّعزير كم هو

اشاره

1984-47233-(1)كافى 240/7: أبو علىّ الأشعرىّ عن محمّد بن عبد الجبّار عن صفوان بن يحيى عن إسحاق بن عمّار تهذيب 144/10: يونس عن إسحاق بن عمّار قال: سألت أبا عبد اللّٰه عليه السلام(2)عن التّعزير كم هو قال بضعة عشر سوطاً ما بين العشرة إلى العشرين.

1985-47234-(2) نوادر أحمد بن محمّد بن عيسى 142: وقال إسحاق و سألت أبا إبراهيم عليه السلام عن التّعزير قلت كم هو قال ما بين العشرة إلى العشرين.

1986-47235-(3)فقه الرّضا عليه السلام 309: والتّعزير ما بين بضعة عشر سوطاً إلى تسعة وثلاثين والتأديب ما بين ثلاثة إلى عشرة.

1987-47236-(4)كافى 241/7: الحسين بن محمّد عن معلّى بن محمّد عن الحسن بن علىّ عن حمّاد بن عثمان علل الشّرائع 538: حدّثنا محمّد بن الحسن قدس سره قال حدّثنا محمّد بن الحسن الصّفّار قال حدّثنا العبّاس بن معروف عن علىّ بن مهزيار عن محمّد بن يحيى عن حمّاد بن عثمان قال: قلت لأبى عبد اللّٰه عليه السلام (كم - كا) التّعزير فقال دون الحدّ قال: قلت دون ثمانين قال فقال لا ولٰكن(3) دون الأربعين فإنّه حدّ المملوك قال: قلت وكم ذٰلك(4) قال (قال علىّ عليه السلام - ك) قدر ما يرى(5)الوالى من ذنب الرّجل وقوّة بدنه.

1988-47237-(5) فقيه 52/4: وقال رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله: لا يحلّ لوالٍ يؤمن باللّٰه واليوم الآخر أن يجلد أكثر من عشرة أسواط إلّا فى حدّ وأذن فى أدب المملوك من ثلاثة إلى خمسة ومن ضرب مملوكه حدّاً لم يجب عليه لم يكن له كفّارة إلّاعتقه.


1) . حتّى وقع - ئل.

2) . أبا إبراهيم عليه السلام - يب.

3) . ولٰكنّه - العلل.

4) . ذاك - العلل.

5) . يراه - العلل.

باب - 19 اندازۀ تعزير

1984-47233-(1) اسحاق بن عمار گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ تعزير پرسيدم كه چه اندازه است‌؟ حضرت فرمود: ده تازيانه؛ يعنى بين ده تا بيست.»

1985-47234-(2) اسحاق گويد: «و از امام كاظم عليه السلام دربارۀ تعزير پرسيدم، گفتم كه: چه اندازه است‌؟ حضرت فرمود: بين ده تا بيست.»

1986-47235-(3) تعزير بين ده و اندى تازيانه تا سى و نه تازيانه است و تأديب بين سه تا ده [تازيانه] است.

1987-47236-(4) حمّاد بن عثمان گويد: «از امام صادق عليه السلام پرسيدم: تعزير چه اندازه است‌؟ حضرت فرمود: كم تر از حدّ. حمّاد گويد: پرسيدم: كم تر از هشتاد؟ حمّاد گويد: حضرت فرمود: نه ولى كم تر از چهل؛ چرا كه چهل، حدّ برده است. حمّاد گويد: پرسيدم: آن چه اندازه است‌؟ حضرت فرمود: على عليه السلام فرمود: به اندازه اى كه والى تشخيص دهد. گناه مرد و قدرت بدنى اش را مى بيند.»

1988-47237-(5) رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «براى والى كه به خدا و روز قيامت ايمان دارد، حلال نيست كه بيشتر از ده تازيانه بزند جز در حدّ و براى ادب كردن برده از سه تا پنج تازيانه اجازه داده شده است و كسى كه به مملوكش حدّى بزند كه بر او واجب نبوده است، كفّاره اى جز آزادسازى برده ندارد.»

ارجاعات

گذشت:

در باب يازدهم از ابواب احكام عمومى حدود، مناسب اين باب.

و در بيش از يك روايت از روايات باب نهم از ابواب حدّ زنا، روايتى كه دلالت دارد كه تعزير كم تر از حدّ است و نيز در بيش از يك روايت از روايات باب بيست و ششم.

الإرجاعات

وتقدّم فى باب (11) ما ورد فى فوائد الحدّ من أبواب الأحكام العامّة للحدود (ج 30) ما يناسب الباب. وفى غير واحد من أحاديث باب (9) أنّ غير البالغ إذا زنىٰ بالبالغة فعليه التّعزير من أبواب حدّ الزّنا ما يدلّ على أنّ التّعزير دون الحدّ. وكذا فى غير واحد من أحاديث باب (26) أنّ الرّجلين أو المرأتين إذا وجدا فى لحاف واحد يعزّران.

(20) - باب ما ورد فى حدّ شاهد الزّور

الإرجاعات

وتقدّم فى أحاديث باب (8) أنّ شاهد الزّور يضرب حدّاً من أبواب الشّهادات (ج 30) ما يدلّ على ذٰلك فراجع.

(21) - باب حدّ وطى الزّوجة فى الحيض ومن أتى امرأته وهما طائمان ومن أفطر فى شهر رمضان

الإرجاعات

وتقدّم

فى رواية علىّ بن إبراهيم (6) من باب (22) حكم الكفّارة على من أتى امرأته حال الحيض من أبواب الحيض (ج 2) قوله وعليه ربع حدّ الزّانى خمسة وعشرون جلدة وإن أتاها فى آخر أيّام حيضها فعليه أن يتصدّق بنصف دينار ويضرب اثنتى عشرة جلدة ونصفاً..

وفى رواية محمّد بن مسلم (7) قوله يجب عليه (أى على من أتى حائضاً) شىء من الحدّ قال عليه السلام نعم خمسة وعشرين سوطاً ربع حدّ الزّانى لأنّه أتى سفاحاً..

وفى رواية إسماعيل بن الفضل (8) قوله فعليه (أى من أتى أهله وهى حائض) أدب قال نعم خمسة وعشرين سوطاً ربع حدّ الزّانى وهو صاغر لأنّه أتى سفاحاً.. و لاحظ سائر أحاديث الباب فإنّه يستفاد من بعضها عدم وجوب الحدّ عليه.

وفى أحاديث باب (9) انّ من أكره زوجته على الجماع فى شهر رمضان فعليه كفّارتان وضرب خمسين سوطاً من أبواب ما يجب الإمساك عنه للصّائم (ج 10) وباب (20) أنّ من أفطر متعمّداً يوماً من شهر رمضان من أبواب من يجب عليه الصّوم (ج 11) ما يدلّ على ذيل الباب فلاحظ.

باب - 20 حكم شاهد به شهادت دروغ

ارجاعات

گذشت:

در روايات باب هشتم از ابواب شهادات، روايتى كه بر اين باب دلالت دارد؛ مراجعه كنيد.

باب - 21 حكم كسى كه با زنش در حال حيض و روزه، آميزش جنسى كند

ارجاعات

گذشت:

در روايت ششم از باب بيست و دوم از ابواب حيض، اين گفته كه: «بر او يك چهارم حدّ زناكار [يعنى] بيست و پنج تازيانه ثابت است و اگر با زن در روزهاى پايانى حيضش آميزش كند، بايد كه نيم دينار صدقه دهد و دوازده و نيم تازيانه بخورد.»

و در روايت هفتم، اين گفته كه: «آيا بر كسى كه با حائض آميزش كند، چيزى از حدّ ثابت است‌؟ حضرت فرمود: آرى، بيست و پنج تازيانه يعنى يك چهارم حدّ زناكار؛ چرا كه او بر خلاف كتاب و سنت آميزش كرده است.»

و در روايت هشتم، اين گفته كه: «آيا آن كس كه با همسرش در حال حيض آميزش كند، تأديب دارد؟ حضرت فرمود: آرى، بيست و پنج تازيانه - يك چهارم حدّ زناكار - در حالى كه خوار هم هست؛ چرا كه بر خلاف كتاب و سنت آميزش كرده است.» و به ديگر روايات اين باب بنگر چرا كه از برخى آنها عدم وجوب حدّ بر او استفاده مى شود.

و در روايات باب نهم از ابواب چيزهايى كه روزه دار واجب است از آنها پرهيز كند و باب بيست از ابواب كسانى كه روزه بر آن ها واجب است، روايتى كه بر بخش پايانى عنوان باب دلالت دارد؛ ملاحظه كنيد.

(22) - باب أنّ العبد الّذى أعتق نصفه إذا أتى حدّاً من حدود اللّٰه فعليه نصف حدّ الحرّ ونصف حدّ العبد

اشاره

1989-47238-(1)تهذيب 150/10: الحسين بن سعيد عن ابن محبوب عن حمّاد بن زياد عن سليمان بن خالد قال: سألت أبا عبد اللّٰه عليه السلام عن عبد بين شريكين أعتق أحدهما نصيبه ثمّ إنّ العبد أتى حدّاً من حدود اللّٰه قال إن كان العبد حين(1) أعتق نصفه قوّم ليغرم الّذى أعتقه (نصف - فقيه) قيمته فنصفه حرّ يضرب نصف حدّ الحرّ و (يضرب - فقيه) نصف حدّ العبد وإن لم يكن قوّم فهٰذا(2)عبد يضرب حدّ العبد. فقيه 33/4: وروى سليمان بن خالد عن أبى عبد اللّٰه عليه السلام فى عبد بين رجلين أعتق (و ذكر مثله)..

الإرجاعات

وتقدّم هٰذه الرواية عن فقيه فى باب (28) انّ المكاتب إذا زنى يجلد على قدر ما أعتق منه حدّ الحرّ من أبواب حدّ الزّنا (ج 30).

و لاحظ باب (14) حكم ما إذا كان المملوك بين شركاء فأعتق بعضهم نصيبه من أبواب العتق (ج 24).

(23) باب عدم جواز ضرب الأجير وإن عصى المستأجر

الإرجاعات

وتقدّم

فى رواية إسماعيل بن عيسى (12) من باب (4) أنّ للسّيّد إقامه الحدّ على مملوكه من أبواب الأحكام العامّة للحدود (ج 30) قوله سألته عن الأجير يعصى صاحبه أيحلّ ضربه أم لا فأجاب عليه السلام لا يحلّ أن تضربه إن وافقك أمسكه وإلّا فخلّ عنه. ولا يبعد اتّحاد هٰذه الرواية مع ما قبلها (فى باب (4) انّ للسّيّد اقامة الحدّ على مملوكه) فيكون المراد من الأجير المملوك فلاحظ.


1) . حيث - فقيه.

2) . فهو - فقيه.

باب - 22 حكم بردۀ مجرم كه نيمى از او آزاد است

1989-47238-(1) سليمان بن خالد گويد: «از امام صادق عليه السلام دربارۀ برده اى كه مشترك بين دو شريك است و يكى از آن دو سهم خود را آزاد ساخته است پس از آن برده كارى كه حدّى از حدود الهى را باعث مى شود انجام داده است، پرسيدم. حضرت فرمود: اگر برده آن زمان كه نيمى از آن آزاد شده، قيمت گذارى شده [برآورد شده] و آن كس كه او را آزاد كرده نيمى از قيمتش را به عهده بگيرد، نيمى از آن آزاد است؛ بنابراين نصف حدّ برده بر او زده مى شود ولى اگر قيمت گذارى نشده [برآورد نشده] پس اين برده است و حدّ برده بر او زده مى شود.»

ارجاعات

گذشت:

نقل همين روايت در كتاب من لا يحضره الفقيه در باب بيست و هشت از ابواب حدّ زنا و بنگر به باب چهارده از ابواب عتق.

باب - 23 عدم جواز براى زدن اجير

ارجاعات

گذشت:

در روايت دوازدهم از باب چهارم از ابواب احكام عمومى حدود، اين گفته كه: «از امام دربارۀ اجيرى كه از صاحبش سرپيچى مى كند، پرسيدم: آيا مى توان او را زد يا نه‌؟ حضرت پاسخ داد كه:

حلال نيست كه او را بزنى؛ اگر با تو همراهى مى كند، او را نگه دار وگرنه او را رها ساز.» و بعيد نيست كه اين روايت با روايت قبلى اش در باب چهارم، يكى باشد. در نتيجه منظور از اجير، همان برده خواهد بود؛ پس ملاحظه كنيد.

(24) باب أنّ من قتل دابّة أو أفسد شيئاً فعليه قيمة ما أفسد واستهلك

اشاره

1990-47239-(1) دعائم الإسلام 424/2: عن علىّ عليه السلام أنّه قضى فيمن قتل دابّة عبثاً أو قطع شجراً أو أفسد زرعاً أو هدم بيتاً أو عور(1) بئراً أو نهراً أن يغرم قيمة ما أفسد واستهلك(1)ويضرب(2)جلدات نكالاً وإن أخطأ لم يتعمّد ذٰلك فعليه الغرم ولا حبس عليه ولا أدب وما أصاب من بهيمة فعليه فيها ما نقص من ثمنها..

الإرجاعات

وتقدّم ما يناسب ذٰلك بالعموم والإطلاق. وفى باب (40) حكم قتل الهرّة والبهيمة من أبواب أحكام الدوابّ (ج 21) ما يناسب الباب.

(25) باب ما ورد فيمن طلّق زوجتها مراراً كثيرةً

1991-47240-(3)الجعفريّات 114: بإسناده عن جعفر بن محمّد عن أبيه عليهما السلام عن جدّه أنّ عليّاً عليه السلام أتته امرأة فقالت يا أمير المؤمنين إنّ زوجى طلّقنى مراراً كثيرة لا احصٰها(4)فأمر علىّ عليه السلام اُمناء له فشهدوا عليه فعزّره علىّ عليه السلام وأبانها منه.


1) . ما استهلك وأفسد - ك.

2) . و ضرب - ك.

3) . أور غور - ك.

4) . أحصيها - ك.

باب - 24 مسئوليت مدنى كسى كه حيوانى را بكشد يا مال كسى را تلف كند

1990-47239-(1) امير المؤمنين على عليه السلام دربارۀ كسى كه حيوانى [چهارپايى] را بى جهت كشته يا درختى را بريده يا زراعتى را از بين برده يا خانه اى را خراب كرده يا چاه يا نهرى را معيوب كرده، حكم دادكه: «قيمت آنچه تباه كرده و از بين برده به عهده گيرد و به عنوان كيفر چند تازيانه زده شود و اگر به اشتباه - نه به عمد - چنين كرده، بايد خسارت را به عهده گيرد. ولى زندان و ادب كردن بر او نيست و هر كارى كه با حيوان بكند [آسيبى كه به او برساند]، بر اوست هر چه از قيمت حيوان كم شده است.»

ارجاعات

گذشت:

رواياتى كه با عموم يا اطلاقش، مناسب با اين باب بود.

و در روايت باب چهل از ابواب احكام دواب مناسب با اين باب.

باب 25 حكم مردى كه زوجه اش را بارها طلاق داده است

1991-47240-(1) زنى نزد امير المؤمنين عليه السلام آمد و گفت: «اى امير المؤمنين! شوهرم مرا براى دفعات بسيار كه شمارش آنها را به ياد ندارم، طلاق داده است. امير المؤمنين على عليه السلام به امينان خود دستور داد، پس آنها عليه آن مرد شهادت دادند. سپس امير المؤمنين عليه السلام او را تعزير كرد و زن را براى هميشه از او جدا ساخت.»

مآخذ و منابع جامع احاديث شيعه

قرن دوم

1.

الرسالة الذهبية. للرضا عليه السلام معروف به طب الإمام الرضا عليه السلام (؟ -؟)

2.

صحيفة الإمام الرضا عليه السلام. (؟ -؟)

3.

الفقه، معروف به فقه الرضا عليه السلام. منسوب به امام رضا عليه السلام (؟ -؟)

4.

كتاب الصّفين. ابان بن تغلب (؟ - 141 ق)

5.

الفضايل. ابان بن تغلب (؟ - 141 ق)

6.

الجعفريات. محمد بن محمد اشعث (؟ -؟)

7.

توحيد مفضّل. على المفضل بن عمر الجعفى (؟ -؟)

قرن سوم

8.

الغارات. ابراهيم بن محمد الثقفى الكوفى (؟ - 283 ق)

9.

المناقب. نصر بن مزاحم (120-212 ق)

10.

وقعة الصفين. نصر بن مزاحم (120-212 ق)

11.

المشيخة. حسن بن محبوب سراد (149-224 ق)

12.

النوادر. حسن بن محبوب سراد (149-224 ق)

13.

جامع الفقه. ابن قتيبه (213-276 ق)

14.

عيون الاخبار. ابن قتيبه (213-276 ق)

15.

المحاسن. برقى (؟ - 274 يا 280 ق)

16.

بصائر الدرجات. محمدبن حسن بن فروخ صفار (؟ - 290 ق)

17.

جامع الاحاديث النبوية. ابو محمد جعفر بن احمد بن على بن القمى (؟ -؟)

18.

المزار. محمدبن حسن بن فروخ صفار (؟ - 290 ق)

قرن چهارم

19.

طب الائمه. عبدالله و حسين ابنا بسطام (؟ -؟)

20.

كتاب الزيارات. حسين بن سعيد اهوازى (300 ق -؟)

21.

المناقب. حسين بن سعيد اهوازى 300 (ق -؟)

22.

كتاب التاريخ. ابن اعثم كوفى (؟ - 314 ق)

23.

الفتوح. ابن اعثم كوفى (؟ - 314 ق)

24.

كتاب التفسير. محمد بن مسعود عياشى (؟ - 320 ق)

25.

كتاب الدلائل. عبدالله بن جعفر حميرى (320 -؟)

26.

قرب الاسناد. عبدالله بن جعفر حميرى (320 -؟)

27.

تفسير فرات. فرات بن ابراهيم كوفى (؟ -؟)

28.

تفسير النعمانى. ابوعبداللّٰه محمد بن ابراهيم بن جعفر الكاتب النعمانى (؟ -؟)

29.

الغايات. جعفر بن احمد بن على قمى (؟ -؟)

30.

المانعات. جعفر بن احمد بن على قمى (؟ -؟)

31.

تفسير القمى. ابوالحسن على بن ابراهيم القمى (307 -؟)

32.

الكافى. شيخ كلينى (؟ - 329 ق)

33.

تحف العقول. ابن شعبه (؟ -؟)

34.

التمحيص. ابن شعبه (؟ -؟)

35.

كتاب التمحيص. محمد بن همام اسكافى (258-336 ق)

36.

مروج الذهب و معادن الجواهر. ابوالحسن على بن الحسين بن على الموسوى (364 -؟)

37.

الابتداء. على بن احمد كوفى (؟ - 352 ق)

38.

الانبياء. على بن احمد كوفى (؟ - 352 ق)

39.

كتاب الاخلاق. ابن القاسم الكوفى (352 -؟)

40.

الايضاح. نعمان بن محمد تميمى (259-363 ق)

41.

دعائم الاسلام. نعمان بن محمد تميمى (259-363 ق)

42.

كامل الزيارات. جعفر بن محمد بن قولويه (؟ - 367 ق)

43.

علل الشرايع. شيخ صدوق (305-381 ق)

44.

عيون اخبار الرضا عليه السلام. شيخ صدوق (305-381 ق)

45.

كمال الدين وتمام النعمة. شيخ صدوق (305-381 ق)

46.

الهداية. شيخ صدوق (305-381 ق)

47.

الامالى. شيخ صدوق (305-381 ق)

48.

معانى الاخبار. شيخ صدوق (305-381 ق)

49.

التوحيد. شيخ صدوق (305-381 ق)

50.

الخصال. شيخ صدوق (305-381 ق)

51.

ثواب الاعمال. شيخ صدوق (305-381 ق)

52.

المقنع. شيخ صدوق (305-381 ق)

53.

من لا يحضره الفقيه. شيخ صدوق (305-381 ق)

54.

دلائل الامامة. ابوجعفر محمد بن جرير بن رستم الطبرى (385 -؟)

قرن پنجم

55.

نهج البلاغه. سيد رضى (359-406 ق)

56.

كفايه الاثر. خزاز رازى (؟ - 410 ق)

57.

الارشاد. شيخ مفيد (336-413 ق)

58.

الامالى. شيخ مفيد (336-413 ق)

59.

الاختصاص. شيخ مفيد (336-413 ق)

60.

الفرائض الشريعة. شيخ مفيد (336-413 ق)

61.

المقنعه. شيخ مفيد (336-413 ق)

62.

تنزيه الانبياء. سيد مرتضى (355-436 ق)

63.

درر الفوائد. سيد مرتضى (355-436 ق)

64.

المختصر. سيد مرتضى (355-436 ق)

65.

انساب. احمد بن على نجاشى (372-450 ق)

66.

رجال. احمد بن على نجاشى (372-450 ق)

67.

الاستبصار. شيخ طوسى (385-460 ق)

68.

التبيان. شيخ طوسى (385-460 ق)

69.

اختيار معرفة الرجال معروف به رجال الكشى. شيخ طوسى (385-460 ق)

70.

تهذيب الاحكام. شيخ طوسى (385-460 ق)

71.

الامالى. شيخ طوسى (385-460 ق)

72.

الخلاف. شيخ طوسى (385-460 ق)

73.

الغيبة. شيخ طوسى (385-460 ق)

74.

المبسوط. شيخ طوسى (385-460 ق)

75.

النهاية. شيخ طوسى (385-460 ق)

76.

كنز الفوائد. ابوالفتح كراجكى (؟ - 499 ق)

قرن ششم

77.

مجمع البيان. فضل بن حسن طبرسى (عشر 480-548 ق)

78.

اعلام الورى باعلام الهدى. فضل بن حسن طبرسى (عشر 480-548 ق)

79.

نثر اللآلى. فضل بن حسن طبرسى (عشر 480-548 ق)

80.

الوسيط. فضل بن حسن طبرسى (عشر 480-548 ق)

81.

مكارم الاخلاق. حسن بن فضل طبرسى (؟ - 548 ق)

82.

غرر الحكم و درر الكلم. عبدالواحد بن محمد تميمى (510-550 ق)

83.

بشارة المصطفى. عماد الدين طبرى (؟ - 553 ق)

84.

الدعوات. السيد فضل الله راوندى (؟ - 570 ق)

85.

النوادر. السيد فضل الله راوندى (؟ - 570 ق)

86.

قصص الانبياء. السيد فضل الله راوندى (؟ - 570 ق)

87.

لبّ اللّباب. السيد فضل الله راوندى (؟ - 570 ق)

88.

الخرائج و الجرائح. قطب الدين راوندى (؟ - 573 ق)

89.

اسباب النزول. قطب الدين راوندى (؟ - 573 ق)

90.

تهافت الفلاسفه. قطب الدين راوندى (؟ - 573 ق)

91.

المناقب. ابن شاذان قمى (پس از 509-584 ق)

92.

قضاء حقوق المؤمنين. ابوعلى بن طاهر صورى (؟ - 585 ق)

93.

جامع الاخبار. تاج الدين شعيرى (؟ -؟)

94.

تفسير روح الجنان. ابوالفتوح الرازى (ح 470 - نزديك به 554 ق)

95.

الاحتجاج. احمد بن على طبرسى (620 ق -؟)

96.

مناقب آل ابى طالب عليهم السلام. ابن شهر آشوب (489-588 ق)

97.

السرائر. محمد بن ادريس (543-598 ق)

قرن هفتم

98.

تنبيه الخواطر. ورام بن ابى فراس (؟ - 605 ق)

99.

اسدالغابه. ابن اثير (555-630 ق)

100.

الكامل. ابن اثير (555-630 ق)

101.

اللباب. ابن اثير (555-630 ق)

102.

المختصر. ابن حاجب (570-646 ق)

103.

اللهوف. سيد على بن طاووس (589-664 ق)

104.

فلاح السائل. سيد على بن طاووس (589-664 ق)

105.

مهج الدعوات. سيد على بن طاووس (589-664 ق)

106.

فرج المهموم. سيد على بن طاووس (589-664 ق)

107.

امان من اخطار الاسفار والازمان. سيد على بن طاووس (589-664 ق)

108.

شرائع الاسلام. محقق حلى (602-672 ق)

109.

المعتبر. محقق حلى (602-672 ق)

110.

مشكاة الانوار فى غرر الاخبار. ابوالفضل على الطبرسى (اوايل قرن هفتم)

111.

كشف الغمه. على بن عيسى اربلى (؟ - 693 ق)

112. شرح نهج البلاغة. كمال الدين ميثم بن على بن ميثم البحرانى (؟ - 699 ق)

قرن هشتم

113.

المجموع الرائق. سيد هبة الله موسوى (؟ -؟)

114.

الدره الباهره. شهيد اول (734-786 ق)

115.

المزار. شهيد اول (734-786 ق)

قرن نهم

116.

التحصين. ابن فهد حلى (757-841 ق)

117.

عدة الداعى ونجاح الساعى. ابن فهد حلى (757-841 ق)

118.

اسرار الصلوه. ابن فهد حلّى (757-841 ق)

119.

مختصر البصائر. حسن بن سليمان حلى (802 -؟)

120.

ارشاد القلوب. حسن بن ابى الحسن ديلمى (؟ - 841 ق)

121.

اعلام الدين. حسن بن ابى الحسن ديلمى (؟ - 841 ق)

قرن دهم

122.

مختصر. ابراهيم بن على كفعمى (864-905)

123.

المصباح. ابراهيم بن على كفعمى (864-905)

124.

غوالى اللآلى/عوالى اللآلى. ابن ابى جمهور احسائى (840-912 ق)

125.

جامع المقاصد. محقق كركى (؟ - 937 تا 941 ق)

126.

روض الجنان. شهيد ثانى (911-966 ق)

127.

منيه المريد. شهيد ثانى (911-966 ق)

128.

حديقة الشيعة. احمد بن محمد المقدس الاردبيلى (993 ق)

قرن يازدهم

129.

مجمع البحرين. طريحى (979-1085 ق)

130.

مجمع البحرين فى فضائل السبطين. سيد ولى الله رضوى (؟ -؟)

131. كتاب الوافى. محمد محسن الفيض الكاشانى (؟ - 1091 ق)

قرن دوازدهم

132.

امل الامل. حر عاملى (1033-1104 ق)

133.

بحارالانوار. مجلسى ثانى (1037-1111 ق)

134.

حق اليقين. مجلسى ثانى (1037-1111 ق)

135.

مرآت العقول. مجلسى ثانى (1037-1111 ق)

136.

وسائل الشيعة الى تحصيل مسائل الشريعة. محمد بن الحسن الحرّ العاملى (1033-1104 ق)

قرن چهاردهم

137.

مستدرك الوسائل. محدث نورى (1320-1254 ق)

138.

جامع احاديث الشيعه. حاج سيدحسين بروجردى (1380-1292 ق)

فهرست موضوعات

سخن ناشر 5

مقدمه 7

منابع فقه شيعه 12

راويان منابع جامع أحاديث شيعه 13

1 - اَبان بن تَغلِب (؟ - 141 ق) 13

2 - محمّد بن محمّد بن اشعث (؟ -؟) 13

3 - نصر بن مزاحم (120-212 ق) 14

4 - حسن بن محبوب سراد (149-224 ق) 14

5 - ابن قتيبه (213-276 ق) 15

6 - برقى (؟ - 274 يا 280 ق) 16

7 - إبراهيم بن محمّد ثقفى (؟ - 290 ق) 17

8 - محمّد بن حسن بن فروخ صفار (؟ - 290 ق) 17

9 - عبداللّه و حسين پسران بسطام (؟ -؟) 18

10 - حسين بن سعيد اهوازى (300 ق -؟) 18

11 - ابن اعثم كوفيّ (؟ - 314 ق) 19

12 - عبداللّٰه بن جعفر حميرى (320 -؟) 20

13 - محمّد بن مسعود عياشى (؟ - ح 320 ق) 20

14 - فرات بن إبراهيم كوفيّ (؟ -؟) 21

15 - جعفر بن أحمد بن على قمى (؟ -؟) 21

16 - شيخ كليني (؟ - 329 ق) 22

17 - ابن شعبه (؟ -؟) 24

18 - محمّد بن همام اسكافى (258-336 ق) 24

19 - كشىّ (؟ - 340 ق) 25

20 - على بن أحمد كوفيّ (؟ - 352 ق) 26

21 - نعمان بن محمّد تميمى (259-363 ق) 26

22 - شيخ صدوق (305-381 ق) 27

23 - سيد رضى (359-406 ق) 28

24 - خزّاز رازى (؟ - ح 410 ق) 29

25 - شيخ مفيد (336-413 ق) 30

26 - سيد مرتضى (355-436 ق) 31

27 - أحمد بن على نجاشى (372-450 ق) 31

28 - شيخ طوسيّ (385-460 ق) 32

29 - ابوالفتح كراجكيّ (؟ - 499 ق) 33

قرن ششم 34

30 - فضل بن حسن طبرسيّ (عشر 480-548 ق) 34

31 - حسن بن فضل طبرسيّ (؟ - 548 ق) 34

32 - عمادالدين طبري - (؟ - 553 ق) 35

33 - تاج الدين شعيرى (؟ -؟) 35

34 - أحمد بن على طبرسيّ (؟ -؟) 35

35 - عبدالواحد بن محمّد تميمى آمُدى (510-550 ق) 36

36 - سيد فضل اللّه راوندى (؟ - 570 ق) 36

37 - قطب الدين راوندى (؟ - 573 ق) 37

38 - ابن شاذان قمى (پس از 509-584 ق) 38

39 - أبو عليّ بن طاهر صورى (؟ - 585 ق) 38

40 - ابن شهر آشوب (489-588 ق) 39

41 - محمّد بن إدريس (543-598 ق) 40

42 - ورام بن أبي فراس (؟ - 605 ق) 40

43 - ابن اثير (555-630 ق) 41

44 - ابن حاجب (570-646 ق) 41

45 - سيد عليّ بن طاووس (589-664 ق) 42

46 - محقق حلّى (602-672 ق) 43

47 - على بن عيسى اِربِلى (؟ - 693 ق) 44

48 - سيد هبة اللّه موسوى (؟ -؟) 44

49 - شهيد اول (734-786 ق) 45

قرن نهم 47

50 - ابن فهد حلّى (757-841 ق) 47

51 - حسن بن سليمان حلّى (802 -؟) 48

52 - حسن بن أبي الحسن ديلميّ (؟ - 841 ق) 48

53 - إبراهيم بن على كفعميّ (864-905 ق) 49

54 - ابن أبي جمهور اَحسائى (840-912 ق) 50

55 - محقق كركى (؟ - 937 تا 941 ق) 51

56 - شهيد ثاني (911-966 ق) 52

57 - طُريحى (979-1085 ق) 54

58 - سيد ولى اللّه رضوى (؟ -؟) 55

59 - حرّ عاملى (1033-1104 ق) 55

60 - مجلسيّ ثاني (1037-1111 ق) 56

61 - محدث نورى (1254-1320 ق) 57

62 - حاج سيد حسين بروجردى (1292-1380 ق) 58

منابع و مآخذ تحقيق 62

كتاب القضاء

أبواب القضاء ومن له الحكم ومن ليس له ووظيفة القاضى 66

(1) باب اختصاص القضاء والحكم بالنّبىّ والإمام عليهم الصّلوة والسّلام والمبعوثين من قِبَلِهم والفقيه المؤمن العادل الّذى يحكم بما أنزل اللّه وبما ورد عن المعصومين عليهم الصّلوة والسّلام وعدم جواز الحكم والقضاء لغيرهم ويحرم التّحاكم إليهم ويجب على القاضى أن يحكم بالحقّ ويحرم عليه أن يحكم بالجور ويحتاط عند الشّبهة 66

(2) باب أنّ المرأة ليس لها أن تتولّى القضاء والإمارة 100

(3) باب ماورد فى أنّ الحاكم إذا كان يقول لمن عنده ماترى ما تقول فعليه لعنة اللّه وعليه أن يقوم من مقامه ويجلسه مكانه 108

(4) باب ماورد فى أصناف القضاة وجزاء من يقضى بالجور ويقضى بالحقّ وإنّ حسابهم لشديد 110

(5) باب كراهة الجلوس عند قضاة الجور 122

(6) باب أنّ القاضى عليه أن يواسى بين الخصوم وأن لا يقضى لواحد حتّى يسمع كلام الآخر ويمنع الخصم عن البغى ولا يتضجّر ولا يقعد للقضاء حتّى يطعم ويكون لسانه وراء قلبه ولا يقضى فى أمر واحد بقضائين مختلفين 124

(7) باب ماورد فى أنّ من تقدّم مع خصم إلى قاضٍ فليكن عن يمين الخصم وأنّ من ابتدء بالدّعوىٰ أحقّ من صاحبه أن يسمع منه فاذا ادّعيا جميعاً فالدّعوى للّذى على يمين خصمه 134

(8) باب أنّ صاحب اليمين يقدّم فى المجلس بالكلام 136

(9) باب أنّ القاضى يأخذ بأوّل الكلام دون آخره 136

(10) باب ماورد فى أنّ الحاكم لا يعدى على الخصم إلّاأن يعلم بينهما معاملة ولا يعلو كلامه على كلام الخصم 136

(11) باب ماورد فى أنّ القاضى لا يقضى وهو غضبان ولا من النّوم سكران ولا أن يكون جائعاً أو ناعساً 138

(12) باب ماورد فى أنّ القضاء فى المسجد أعدل بين النّاس وأنّه وهن بالقاضى أن يجلس فى بيته 138

(13) باب أنّ القاضى اذا خاف على نفسه يحكم بأحكام أئمّة الجور 140

(14) باب ما ورد فى أنّ الرّشاء فى الحكم هو الكفر باللّه وهو من السّحت وأنّ اللّه تعالى لعن الرّاشى والمرتشى ومن بينهما يمشى 140

كتاب قضاء

ابواب قضاء، كسى كه حقّ قضاوت دارد و كسى كه ندارد و وظيفۀ قاضى 67

باب 1: اختصاص منصب قضاوت به پيامبر صلى الله عليه و آله و امامان عليهم السلام و منصوبين از طرف آنان 67

باب 2: حكم تصدّى منصب قضاوت و امارت توسط زنان 101

باب 3: عدم صلاحيّت حاكمى كه از ديگران نظرخواهى كند 109

باب 4: اقسام قاضى 111

باب 5: كراهت همنشينى با قضات جور 123

باب 6: وظيفۀ قاضى در مساعدت به مترافعين 125

باب 7: آغازگر طرح دعوى در نزد قاضى 135

باب 8: تقدم سخن در دادگاه 137

باب 9: قاضى سخن اوّل مترافعين را مى گيرد 137

باب 10: عدم حمايت قاضى از مدعى 137

باب 11: عدم جواز حكم قاضى در حالت خشم، خواب، مستى، گرسنگى و چرت زدن 139

باب 12: قضاوت در مسجد 139

باب 13: حكم قاضى در حالت خوف 141

باب 14: حكم رشوه 141

(15) باب ماورد فى رزق القاضى 146

(16) باب ماورد فى أنّ ما أخطأت القضاة فى دم أو قطع فهو من بيت المال 148

(17) باب أنّ القاضى يقضى بين الخصوم بالبيّنة والأيمان 148

(18) باب أنّ البيّنة على المدّعى واليمين على المدّعىٰ عليه فى الأموال، وفى الدّماء على المدّعىٰ عليه واليمين على المدّعى 158

(19) باب أنّ الحاكم ان عرف عدالة الشّهود أنفذ الحكم على المدّعىٰ عليه وان عرف فسقهم لم يحكم وان اشتبه عليه سأل عنهم حتّى يتبيّن وان كان ظاهرهم مأموناً جازت شهادتهم 166

(20) باب أنّ الشّاهد اذا شهد ثمّ غيّر اُخذ بالأولى وطرح الأخيرة 170

(21) باب أنّ المدّعى اذا أقام البيّنة فلا يمين عليه معها الّا فيما استثنى 170

(22) باب أنّ المدّعى إذا لم يكن له بيّنة فله استحلاف المنكر فان ردّ اليمين على المدّعى فحلف ثبت حقّه وان لم يحلف فلا حقّ له 172

(23) باب ثبوت الحقّ على المنكر إذا لم يحلف ولم يردّ وعدم ثبوت الدّعوى على الميّت الّا ببيّنة ويمين على بقاء الحقّ 176

(24) باب أنّ من رضى باليمين فحلف له فلا دعوى له بعد اليمين وان كانت له بيّنة 178

(25) باب أنّه لا يمين على المنكر فى الحدود 182

(26) باب ماورد فى أنّه لا يُحْلَف أحد عند قبر رسول اللّه صلى الله عليه و آله على أقلّ ممّا يجب فيه القطع ويستحلف النّصارىٰ واليهود فى البِيَع والكنائس والمجوس فى بيوت النّيران تشديداً عليهم 184

(27) باب أنّه لا يجوز الحلف الّا باللّه وأسمائه الخاصّة 184

(28) باب كيفيّة إحلاف الأخرس اذا أنكر ولا بيّنة والحكم بالنكول وجواز تغليظ اليمين 184

(29) باب أنّه يستحبّ للمدّعىٰ عليه تصديق المدّعى مع احتمال الصّدق لا مع عدم احتماله 188

(30) باب حكم تعارض البيّنتين وما ترجّح به إحداهما وما يحكم به عند فقد الترجيح 188

(31) باب ماورد من الحكم بالقرعة فى القضايا المشكلة وكيفيّتها وجملة من مواردها 202

(32) باب حكم من ادّعى على الآخر ألفاً وأقام بيّنة ثمّ ادّعى خمسمائة ثمّ ثلاثمائة ثمّ مأتين وأقام بيّنة بالجميع فادّعى المدّعىٰ عليه التّداخل وأنكر المدّعى 220

(33) باب أنّ من قطع له من مال أخيه شىء بحكم القاضى فانّما قطعت له به قطعة من النّار فلا يحلّ له وان حكم له القاضى ببيّنة 220

باب 15: درآمد قاضى 147

باب 16: خسارت اشتباه قاضى 149

باب 17: حكم قاضى بر پايۀ بيّنه و سوگند 149

باب 18: آوردن بيّنه برعهدۀ مدّعى و سوگند بر عهدۀ مدّعىٰ عليه 159

باب 19: شناسايى شهود توسط قاضى 167

باب 20: تغيير شهادت شاهد 171

باب 21: مدّعى بيّنه اقامه كند، سوگند بر او نيست و... 171

باب 22: حقّ سوگند دادن منكر توسط مدّعى 173

باب 23: ثبوت حقّ عليه منكر و ميّت 177

باب 24: حكم دعوى پس از سوگند 179

باب 25: عدم سوگند بر منكر در حدود 183

باب 26: عدم سوگند نزد قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سوگند نصارا و يهود در كليسا و كنيسه و... 185

باب 27: عدم جواز سوگند به غير نام خدا 185

باب 28: چگونگى سوگند لال 185

باب 29: استحباب تصديق مدّعى توسط مدّعىٰ عليه 189

باب 30: حكم تعارض دو بيّنه 189

باب 31: حكم قرعه 203

باب 32: اختلاف مدّعىٖ و مدّعىٰ عليه در تداخل دو دعوىٰ 221

باب 33: حكم مالى كه از محكومٌ عليه به حكم قاضى، براى مدّعى جدا مى شود 221

(34) باب انّه لو وُجِدَ كيس بين جماعة فقالوا كلّهم ليس هو لنا وقال واحد منهم هو لى فهو له 224

(35) باب حكم ما لو ادّعى الأب أو غيره انّه أعار المرأة الميّتة بعض المتاع والخدم هل يقبل قوله بلا بيّنة أم لا 226

(36) باب انّه يجوز للولد أن يخاصم والده إذا ظلمه ولا يرفع صوته على صوته 226

(37) باب ماورد فى أنّ من ادّعى على رسول اللّه صلى الله عليه و آله كذباً يجب قتله وأنّ القاضى هل له أن يحكم بعلمه أم لا وهل له أن يستند حكمه بعلمه أم لا 228

(38) باب أنّ القاضى له أن يفرّق بين الشّهود عند الرّيبة واستقصاء السّؤال حتّى يتبيّن الحقّ 238

(39) باب أنّه يستحبّ للقاضى تفريق أهل الدّعوى والمنكرين مع الرّيبة واستقصاء سؤالهم وإبطال دعواهم ان اختلفوا 246

(40) باب جواز الحكم بملكيّة صاحب اليد حتّى يثبت خلافها وجواز الشّهادة له بالملك وحكم اختلاف الزّوجين فى متاع البيت 256

(41) باب كيفيّة الحكم على الغائب وانّ الرّجلين اذا أودعا قبالتهما الى رجل لا يدفعها الى أحدهما حتّى يجتمعا ويجوز عرضها على البيّنة إذا كان فيه صلاح 266

(42) باب عدم جواز الحكم بكتاب قاضٍ الى قاضٍ 270

(43) باب أنّ الحاكم إذا تحاكم اليه أهل الكتاب ان شاء حكم بينهم بما أنزل اللّه تعالى وان شاء تركهم 270

(44) باب جملة من القضايا والأحكام المنقولة عن أمير المؤمنين عليه السلام وعن النّبىّ صلى الله عليه و آله ومن يؤمر بحبسه 272

كتاب الشّهادات

(1) باب انّ من دُعى الى تحمّل الشّهادة فعليه ان يَتَحَمَّلها ويؤدّيها ولا يكتمها ومن رجع عنها وكتمها أطعمه اللّه لحمه على رؤوس الخلائق ويدخل النّار 304

(2) باب وجوب إقامة الشّهادة للعامّة الّا أن يخاف الضّيم على المؤمن 314

(3) باب أنّ الرّجل إذا سمع الشّهادة ولم يشهد عليها فهو بالخيار إن شاء شهد وإن شاء سكت الّا ان يخاف ضياع حقّ فعليه ان يشهد لأنّ العلم شهادة 316

(4) باب جواز تصحيح الشّهادة بكلّ وجه ليجيزها القاضى اذا كانت حقّاً 318

(5) باب أنّ الواقف إذا أشهد على نفسه باسم بعض وكلاء الوقف ثمّ يموت هذا الوكيل ويتولّى غيره هل يجوز أن يشهد الشّاهد للّذى أقيم مقامه أم لا 322

باب 34: حكم كيسه اى كه بين جماعتى پيدا شده و يك نفر ادّعاى مالكيت آن را مى كند 225

باب 35: حكم ادّعاى بدون بيّنۀ پدر يا غير او به اين كه به زن فوت شده، كالايى را داده است 227

باب 36: جواز مرافعۀ فرزند با پدر... 227

باب 37: وجوب قتل كسى كه به دروغ، عليه رسول خدا صلى الله عليه و آله ادّعا كند 229

باب 38: جواز جدا سازى شهود توسط قاضى 239

باب 39: استحباب جدا سازى اصحاب دعوى 247

باب 40: جواز حكم به ملكيت صاحب يد 257

باب 41: چگونگى حكم بر غايب 267

باب 42: عدم جواز حكم بر پايۀ نوشتۀ قاضى ديگر 271

باب 43: جواز حكم بر مترافعين اهل كتاب 271

باب 44: پاره اى از قضاوت هاى حضرت على عليه السلام و پيامبر صلى الله عليه و آله و منصوبين آنها 273

كتاب شهادات

باب 1: وجوب پذيرش دعوت به تحمّل و اداى شهادت 305

باب 2: وجوب اقامۀ شهادت براى اهل سنّت مگر در برخى موارد 315

باب 3: شهادت اختيارى 317

باب 4: جواز تصحيح شهادت 319

باب 5: شهادت بر قائم مقام وكيل فوت شده در وقف 323

(6) باب أنّ الشّهادة لاتجوز اقامتها الّا بالعلم واِنْ أُتىَ الرّجل بكتاب فيه خطّه فانّه من شاء كَتَبَ كتاباً ونَقَشَ خاتماً 322

(7) باب تحريم شهادة الزّور وانّه لا تزول قدماه حتّى تجب له النّار 328

(8) باب أنّ شاهد الزّور يضرب حدّاً بقدر ما يراه الامام ويطاف به حتّى يعرف ويحبس ولا تقبل شهادته حتّى يتوب 336

(9) باب أنّ الشّهود اذا رجعوا عن شهادتهم بعد القضاء ضمنوا وغرموا وتوبتهم أن يؤدّوا ما أتلفوا بشهادتهم وإن رجعوا قبل القضاء بطلت شهادتهم 340

(10) باب حكم ما لو شهد أربعة على رجل بالزّنا ثمّ رجع بعضهم أو كلّهم بعد ما قتل الرّجل 342

(11) باب حكم ما لو شهد شاهدان على رجل بطلاق فأنكر الرّجل بعد ما تزوّجت المرأة أو شهدا بموته فظهر حياته 344

(12) باب أنّ الشّاهدين بالسّرقة إذا رجعا بعد القطع وقالا أخطأنا وجاءا برجل آخر وقالا هذا هو السّارق ضمنا دية اليد ولا يقبل شهادتهما على الآخر 348

(13) باب أنّ المرأة إذا نسيت الشّهادة فذكّرتها الأخرىٰ بها وجبت عليها إقامتها وقبلت 350

(14) باب حكم الشّهادة على ملكيّة دار من غاب عنها سنوات عديدة ثمّ مات مع الجهل بما حدث فيها من الخصوصيّات وبما حدث له من الولد وحكم الشّهادة لمن أبق غلامه أو أمته فيكلّفونه القضاة البيّنة بأنّ هذا غلامه أو أمته 352

(15) باب حكم إحياء الحقّ بشهادة الزّور ودفع الضّرر بها عن النّفس والعِرض وعن المؤمن 356

(16) باب عدم جواز إقامة الشّهادة على المعسر مع خوف ظلم الغريم له 360

(17) باب ما لا تقبل فيه شهادة الصّبيان قبل البلوغ وما تقبل، ويؤخذ بأوّل كلامه ولا يؤخذ بالثّانى منه واذا تحمّلوا الشّهادة قبل البلوغ وشهدوا بها بعده قبلت شهادتهم 362

(18) باب ما ورد فى قبول شهادة المملوك والمكاتب وعدمه 366

(19) ما تجوز فيه شهادة النّساء ومالا تجوز 374

(20) باب جواز شهادة الرّجل لامرأته وبالعكس والولد لوالده وبالعكس والأخ لأخيه وحكم شهادة الولد على والده 396

(21) باب عدم قبول شهادة الشّريك لشريكه فيما هو شريك فيه وقبولها فى غيره وحكم شهادة بعض الرفقة لبعض 400

باب 6: جواز شهادت بر پايۀ علم 323

باب 7: حرمت شهادت به باطل [\دروغ] 329

باب 8: حكم شاهد به شهادت باطل [\دروغ] 337

باب 9: حكم شاهدى كه از شهادتش رجوع كند 341

باب 10: حكم شاهدان به زنا كه همه يا برخى از آنان از شهادت شان رجوع كنند و مشهودٌ عليه كشته شود 343

باب 11: حكم موردى كه دو شاهد بر طلاق زنى شهادت دهند و او ازدواج و شوهرش طلاق را انكار مى كند 345

باب 12: حكم مواردى كه شاهدان به سرقت، قتل و زنا شهادت دهند و سپس از شهادت خود برگردند 349

باب 13: حكم شهادت زن 351

باب 14: حكم شهادت بر مكانى كه مالك آن سال ها غايب است و... 353

باب 15: حكم شهادت دروغ براى احقاق حقّ و حفظ جان و آبروى مومن 357

باب 16: عدم جواز شهادت عليه تنگدست در فرض بيم از ستم طلبكار بر او 361

باب 17: حكم شهادت بچه ها 363

باب 18: حكم شهادت بردگان 367

باب 19: حكم شهادت زنان 375

باب 20: حكم شهادت اعضاى خانواده عليه يكديگر 397

باب 21: حكم شهادت شريك عليه شريك و غير او 401

(22) باب جواز شهادة الوصىّ للميّت والوارث وعليهما الّا فيما هو وصىّ فيه 404

(23) باب عدم جواز شهادة الأجير لصاحبه حال كونه أجيراً له وجواز شهادة الضّيف 404

(24) باب ما يعتبر فى الشّاهد من العدالة وبيان ما تعرف به وماورد فى عدم قبول شهادة الظّنين والفاسق والحاسد والجالس مع البطّالين والمختلف الى الكُهّان والمنكرللسّنن ومن يلعب بالكلاب والخائن والخصم وشارب الخمر واللّاعب بالشّطرنج والنّرد والمقامر والباغى والمتهتّك والفحّاش فى الدّين وذى الشّحناء والمُريب ودافع مغرم وذى الحِقْد والخادم والزّانى والمحدود والنّاصب والعرّاف والقائف واللّصّ والمجذوم والحرورىّ والقدَرىّ والمرجئىّ والأموىّ وصاحب الشّاهين ومن قال بالجبر ومن يبتغى على الأذان والصّلوة الأجر 408

(25) باب حكم شهادة أهل البادية فيما بينهم وفيما يتباعد عنهم 430

(26) باب عدم قبول شهادة ولد الزّنا وما ورد فى ذمّه 430

(27) باب عدم قبول شهادة سابق الحاجّ اذا ظلم دابّته واستخفّ بصلاته وقبول شهادة المكارى والجمّال والملّاح مع الصّلاح 434

(28) باب عدم قبول شهادة السّائل بالكفّ 436

(29) باب أنّ القاذف والمحدود لا تقبل شهادتهم الّا أن يتوبا فتقبل شهادتهم 438

(30) باب جواز شهادة المسلمين على جميع أهل الملل دون العكس وجواز شهادة الكافر اذا أشهد على شهادة ثمّ أسلم 442

(31) باب قبول شهادة من ليس بمسلم على الوصيّة فى الضّرورة 448

(32) باب حكم شهادة الأعمى والأصمّ والأخرس 450

(33) باب أنّ المرأة إذا تعرف أو يحضر من يعرفها أو تَسْفَر عن وجهها فلا بأس بشهادتها 452

(34) باب أنّه لا بأس بإقامة الشّهادة على الشّهادة عدا ما استثنى وأنّه لو قال شاهد الأصل لم اُشهد شاهد الفرع يقبل قول أعدلهما 454

(35) باب قبول شهادة الخصىّ والأغلف ومن ذهب بعض أعضائه 458

(36) باب أنّ الرّجل إذا باع ضيعته ولم يعرف حدودها هل للشّهود الّذين تعرف حدودها أن يشهدوا بحدودها أم لا 460

(37) باب أنّ الشّهود فى الزّنا أربعة وفى غيره اثنان ويكره أن يكون الشّاهد اَوَّلَ الشّهداء الأربعة 460

(38) باب أنّ الحقوق الماليّة تثبت بشاهد ويمين صاحب الحقّ وبشهادة امرأتين ويمينه وبشهادة رجل وامرأتين 466

باب 22: جواز شهادت وصى براى ميّت و وارث و عليه آن دو، مگر در مورد وصيّت 405

باب 23: عدم جواز شهادت اجير براى اجير كننده 405

باب 24: شرايط شاهد 409

باب 25: حكم شهادت باديه نشينان 431

باب 26: عدم قبول شهادت زنازاده 431

باب 27: حكم شهادت حاجىِ پيش افتاده در سفر حج كه به چهار پايش ظلم كرده و نمازش را سبك شمرده است 435

باب 28: عدم قبول شهادت فقير متكدّى 437

باب 29: عدم قبول شهادت قذف كننده و حدّ خورده شده و جواز شهادت آنها پس از توبه 439

باب 30: جواز شهادت مسلمانان عليه ساير ملل ولى عكس آن جايز نيست 443

باب 31: قبول شهادت غير مسلم بر وصيّت در مورد ضرورى 449

باب 32: حكم شهادت نابينا، ناشنوا و لال 451

باب 33: جواز شهادت بر زن در موردى كه شناسايى شود 453

باب 34: حكم شهادت بر شهادت مرد 455

باب 35: قبول شهادت خواجه، ختنه نكرده و ناقص العضو 459

باب 36: حكم شهادت شهود به حدود ملك 461

باب 37: چهار شاهد در زنا و دو شاهد در غير آن 461

باب 38: اثبات حقِّ مالى به شهادت شاهد مرد و سوگند مدّعى يا به شهادت دو زن و سوگند مدّعى يا به شهادت يك مرد و دو زن 467

(39) باب أنّه يحكم على الزّنديق بالزّندقة إذا شهد عليه بها رجلان عدلان وان شهد له ألف بالبراءة ويحكم على السّاحر بشاهدين 482

(40) أنّ بعض الورثة لو شهد بحرّيّة غلام مملوك أو بعتق مملوكٍ قبلت شهادته فى نصيبه 484

(41) باب ماورد فى أنّ من لا تقبل شهادته قضاة العامّة لا يذلّ نفسه 484

(42) باب قبول شهادة اللّاعب بالحِمام وصاحب السّباق المراهن عليه مع عدم الفسق 486

(43) باب ما ورد فى الشّهادة على الجنف (الحيف خ) والرّبا والطّلاق لغير السّنّة 486

(44) باب حكم الإشهاد على الأرض إذا دفن فيها شىء 488

(45) باب حكم استقالة الشّهادة 490

(46) باب ماورد فى أنّ الشّهادة تجوز على السّماع فى الأشياء المتقدّمة من الأنساب والوفاة والأحباس وما أشبه ذلك 490

(47) باب أنّ الشّاهد إذا كان ثقة فأقام شهادته عند غيره هل يجوز له أن يشهد معه عند الحاكم أم لا 490

كتاب الحدود والتّعزيرات

أبواب الأحكام العامّة للحدود ومايناسبها 496

(1) باب ما ورد فى فوائد الحدّ ولزوم اقامته على الوضيع والشّريف بحدوده وحرمة تعطيله وتأخيره وتجاوز حدّه 496

(2) باب أنّ إقامة الحدود إلى سلطان الإسلام المنصوب من قِبَل اللّه تعالى وهم أئمّة الهدىٰ ومن نصبوه لإقامتها أو أمروه بها من المؤمنين 516

(3) باب ماورد فى أنّه لا يقيم الحدّ فى حقوق اللّه من للّه عليه حدّ 522

(4) باب أنّ للسّيّد إقامة الحدّ على مملوكه وتأديبه بقدر ذنبه من غير إفراط وتحريم ضربه بغير موجب وكراهة ضربه عند معصية نفسه لا معصية ربّه واستحباب اختيار عتقه أو بيعه 528

(5) باب وجوب إقامة الحدّ على الكفّار اذا فعلوا المحرّمات جهراً واذا رفعوا الى حكّام المسلمين 534

(6) باب أنّ الإمام إذا ثبت عنده حدّ من حقوق اللّه وجب أن يقيمه وإذا كان من حقوق النّاس لايجب إقامته إلّاأن يطلبه صاحبه 536

باب 39: حكم شهادت دو عادل بر كفر كافر و جادوگرىِ جادوگر 483

باب 40: حكم شهادت بعضى از ورثه بر آزادى بردگان مملوكشان 485

باب 41: حكم كسى كه شهادت او را قضاتِ عامه قبول ندارند 485

باب 42: قبول شهادت كبوترباز و مسابقه دهنده با اين شرط كه فاسق نباشند 487

باب 43: حكم شهادت بر گناه، ربا و طلاق بر خلاف سنّت 487

باب 44: حكم شهادت بر زمينى كه چيزى در آن دفن شده است 489

باب 45: حكم پس گرفتن شهادت 491

باب 46: حكم شهادت بر شنيده هاى گذشته در نَسَب، وفات، وقف ها و... 491

باب 47: حكم شهادت كسى كه به همراه شاهد مورد وثوق خود، نزد حاكم شهادت مى دهد 491

كتاب حدود و تعزيرات

فصل اول: باب هاى احكام عمومى حدود 497

باب 1: فوايد حدّ و لزوم اجراى آن بر شخص فرومايه و شريف، حرمت تعطيل و تأخير و تجاوز از حدّ 497

باب 2: اجراى حدود بر عهدۀ حاكم اسلامى است كه از سوى خداوند متعال منصوب شده است؛ يعنى همان امامان هدايت عليهم السلام و كسانى كه امامان، آنان را براى اجراى حدود نصب كرده يا مؤمنانى كه از سوى امامان ماموريت يافته اند 517

باب 3: كسى كه بر وى حدّى است، اجراى حدّ در حقوق الله نكند 523

باب 4: اجراى حدّ مولا بر بنده اش و اينكه او را به اندازۀ گناهش بدون افراط، تعزير كند و حرمت زدن بى سبب و كراهت زدن وى به هنگامى كه از فرمان مولا سرپيچى كند و استحباب اختيار آزادسازى بنده يا فروش آن 529

باب 5: وجوب اجراى حدّ بر كافران، اگر آشكارا كار حرامى انجام دهند و از آنان نزد حاكمان مسلمان مرافعه كنند 535

باب 6: اگر حدّى از حقّ الله نزد امام ثابت شد، اجراى آن واجب است ولى اگر از حقّ الناس حدّى ثابت شد، اجراى آن حدّ بر امام واجب نيست مگر آن كه صاحب حدّ، اجراى آن را طلب كند 537

(7) باب أنّه لا كفالة ولا شفاعة فى حدّ بعد بلوغ الإمام وحكم الشّفاعة فى غير ذلك 538

(8) باب أنّ من ارتكب ما يوجب الحدّ جاهلاً بالتّحريم فلا يحدّ 542

(9) باب أنّ من ارتكب ما يوجب الحدّ فتاب قبل أن يؤخذ فلا يحدّ وأنّ توبته بينه وبين اللّه أفضل من إقامة الحدّ عليه 548

(10) باب أنّه لا حدّ على مجنون ولا نائم 554

(11) باب أنّه لا حدّ لمن لا حدّ عليه 558

(12) باب حكم المريض والأعمى والأخرس والأصمّ وصاحب القروح والمستحاضة والحائض والنّفساء والحبلىٰ اذا لزمهم الحدّ 558

(13) باب اشتراط البلوغ فى وجوب الحدّ تامّاً 566

(14) ماورد فى العفو عن الحدود وبيان تفصيله 570

(15) باب أنّ حدّ الضّرب فى الشّتاء فى أحرّ ساعة من النّهار وفى الصّيف فى أبرد ساعة منه 576

(16) باب أنّ الحدّ لا يقام على أحدٍ بأرض العَدوّ 580

(17) باب أنّ من أقرّ على نفسه بحدّ ولم يعيّن جلد حتّى ينهى عن نفسه 580

(18) باب حكم من أقرّ على نفسه بحدّ ثمّ جحد 582

(19) باب أنّ من اجتمعت عليه حدود فيها القتل يبدء بما دون القتل ثمّ يقتل فان كان فيها قطع اُخّر عن الجلد 586

(20) باب أنّ أصحاب الكبائر إذا أقيم عليهم الحدّ مرّتين قتلوا فى الثّالثة الّا الزّانى والزّانية فانّهما قتلا فى الرّابعة 588

(21) باب كراهة اجتماع النّاس للنّظر إلى المحدود 590

(22) باب ماورد فى حضور الانسان عند من يضرب أو يقتل ظلماً 590

(23) باب حكم إرث الحدّ 590

(24) باب أنّ الحدود تدرء بالشّبهات 592

(25) باب تحريم ضرب المسلم بغير حقّ 594

(26) باب ماورد فى أنّ عليّاً عليه السلام يعرض السّجون فى كلّ يوم جمعة ليقيم الحدّ على من عليه الحدّ ويخلّى سبيل من لا حدّ عليه 596

باب 7: پس از رسيدن امام به ثبوت حدّ، كفالت و شفاعت در آن نيست و حكم شفاعت در غير اين صورت 539

باب 8: عدم وجوب حدّ بر كسى كه از روى جهل، جرم حدّدار مرتكب شود 543

باب 9: عدم اجراى حدّ بر كسى كه جرم حدّدار مرتكب شود و قبل از مؤاخذه توبه كند؛ و توبۀ چنين فردى در خلوت خويش با خدا، بالاتر از اجرا شدن حدّ دربارۀ وى است 549

باب 10: عدم اجراى حدّ بر مجنون و نائم 555

باب 11: عدم حدّ به نفع كسى كه حدّى عليه او نيست 559

باب 12: حكم حدّ مريض، كور، گنگ، كر، مجروح، مستحاضه، حايض، نفساء و حامله 559

باب 13: شرط بلوغ در وجوب حدّ 567

باب 14: موارد عفو در حدود 571

باب 15: حدّ تازيانه در زمستان در گرم ترين ساعات روز و در تابستان در خنك ترين ساعات روز است 577

باب 16: عدم اجراى حدّ، در سرزمين دشمن 581

باب 17: حكم كسى كه عليه خودش به حدّى اقرار مى كند 581

باب 18: حكم كسى كه عليه خود به حدّى اقرار و پس از آن، انكار مى كند 583

باب 19: حكم اجراى حدود بر مرتكب جرم هايى كه قتل هم از آن است 587

باب 20: حكم به قتل در بار سوم بر كسى كه دو بار حدّ بر او جارى شد و حكم به قتل دربار چهارم بر زانى و زانيه 589

باب 21: كراهت جمع شدن مردم براى نگاه كردن به حدّ خورنده 591

باب 22: حكم حضور انسان نزد كسى كه به ظلم تازيانه مى خورد يا كشته مى شود 591

باب 23: حكم ارث بردن حد 591

باب 24: حكم دفع حدود با شبهه 593

باب 25: حكم كتك زدن به ناحقّ مسلمان 595

باب 26: رويۀ حضرت على عليه السلام هر جمعه دربارۀ زندان ها 597

(27) باب ماورد فى النّهى عن إقامة الحدود فى المساجد والحرم 596

(28) باب ماورد فى أنّ ماوضع اللّه تعالى فيه حدّاً لم يكن من الكبائر الّتى لا تغفر 596

أبواب حدّ الزّناء والقوّاد والاستمناء وناكح البهيمة وما يناسبه 598

(1) باب أقسام حدود الزّناء وجملة من أحكامها 598

(2) باب حكم المطلِّق والمطلَّقة إذا زنيا فى العدّة أو بعدها 616

(3) باب انّ من زنى بجارية زوجته يرجم مع الاحصان ومن زنى بجارية فتوبته أن يسأل مالكها أن يجعله فى حلّ 616

(4) باب أنّ من كان له فرج يغدو عليه ويروح فهو المحصَن وأنّ المتعة لا تحصن 620

(5) باب أنّ الحرّ هل يحصن المملوكة أو الحرّة هل يحصنها المملوك أم لا 624

(6) باب أنّ الغائب عن أمرأته والمغيبة عنها زوجها ليسا بمُحصَنَين 626

(7) باب الحدّ فى السّفر الّذى لا يرجم المحصَن إذا زنى 630

(8) باب أنّه لا يقع الإحصان ولا يرجم الّا بعد التّزويج والدّخول 630

(9) باب أنّ غير البالغ إذا زنى بالبالغة أو بالعكس على البالغ والبالغة الجلد وعلى غيرهما التّعزير 636

(10) باب أنّ الرّجل والمرأة لا يرجمان ولا يحدّان حتّى تشهد أربعة شهود على الإيلاج والإخراج كالميل فى المكحلَة وليس فى الحدّ نَظِرَة 640

(11) باب أنّ الزّناء يثبت بالإقرار أربع مرّات 648

(12) باب أنّ الحبلىٰ لا ترجم حتّى تضع ما فى بطنها وترضع ولدها 652

(13) أنّ من اغتصب امرأة فرجها يقتل محصناً كان أو غير محصن 654

(14) باب انّ المستكرهة على الزّنا يدرأ عنها الحدّ وكذا المضطرّة وَتُصدَّق اذا ادّعت 656

(15) باب أنّ من زنا بذات محرم يضرب ضربة بالسّيف فان عاش خلّد فى السّجن حتّى يموت ومن وقع على امرأة أبيه رجم 662

(16) باب حكم من غشى امرأته بعد انقضاء العدّة أو فيها وحكم مملوك جامع امرأته بعد تطليقتين 666

(17) باب كيفيّة الجلد فى الزّناء وبيان نفى الزّانى بعد الجلد 668

(18) باب أنّ الزّانى الحرّ إذا جلد ثلاثاً قتل فى الرّابعة 678

(19) باب حكم من زنى فى اليوم الواحد مراراً 680

باب 27: نهى از اجراى حدود در مساجد و حرم ها 597

باب 28: آمرزش گناهان كبيرۀ حدّدار 597

فصل دوم: باب هاى حدّ زنا، قوّادى، استمنا [\خودارضايى] مباشرت جنسى با حيوان و آنچه مناسب اين باب است 599

باب 1: اقسام حدود زنا 599

باب 2: حكم زانى و زانيه، كه در عدّۀ طلاق يا پس از آن زنا كنند 617

باب 3: حكم زناى محصن با كنيز زوجه اش... 617

باب 4: تعريف محصن 621

باب 5: احصان در بردگان 625

باب 6: حكم احصان در فرض غيبت هر يك از زوجين 627

باب 7: مقدار مسافت سفرى كه شخص را از احصان خارج مى كند 631

باب 8: وقوع احصان و اثبات حكم رجم 631

باب 9: حكم زناى بالغ با نابالغ 637

باب 10: كيفيّت و كميّت شهادت به زنا 641

باب 11: اثبات زنا با چهار بار اقرار 649

باب 12: رجم زن حامله پس از وضع حمل و شير دادن نوزاد 653

باب 13: حكم قتل زانى به عُنف 655

باب 14: حكم زانيه اى كه با اكراه و اضطرار زنا داد 657

باب 15: حكم زانى با محارم 663

باب 16: حكم كسى كه با همسرش در عدّۀ طلاق يا پس از آن، مباشرت جنسى كند 667

باب 17: كيفيّت تازيانه زدن در زنا و تبعيد زانى 669

باب 18: حكم قتل زانى در بار چهارم پس از سه بار تازيانه زدن 679

باب 19: حكم كسى كه در يك روز چند بار زنا كند 681

(20) باب حكم من زنا بجارية يملك بعضها أو يأتيها بعد مازوّجها وحكم من وطأ مكاتبته وقد تحرّر بعضها 680

(21) باب حكم أمّ الولد إذا زنت وحكم المرأة إذا أمكنت نفسها من عبدها 688

(22) باب حكم من باع امرأته 688

(23) باب حكم المرأة إذا زنت فحملت فقتلت ولدها 690

(24) باب حكم المرأة إذا تشبّهت بأمة الرّجل حتّى واقعها 692

(25) باب حكم ما لو وجد رجل مع امرأة فى بيت وليس بينهما رحم أو وجد تحت فراشها 692

(26) باب أنّ الرّجلين أو المرأتين أو الرّجل والمرأة إذا وُجدا فى لحاف واحد أو ثوب واحد مجرّدين من غير ضرورة ولا قرابة يعزّران ويقتلان فى الرّابعة 694

(27) باب أنّ المملوك إذا زنى فعليه نصف الحدّ ولا يرجم وان كان محصناً وإذا جلد ثمان مرّات رجم 700

(28) باب أنّ المكاتب إذا زنى يجلد على قدر ماأعتق منه حدّ الحرّ ومابقى حدّ المملوك 706

(29) باب حكم من زنى وادّعى الجهالة وحكم تزويج ذات البعل أو ذات العدّة 710

(30) باب أنّ من أدخل جارية يتمتّع بها ثمّ نَسِىَ العقد حتّى واقعها فلا حدّ عليه ويستغفر ربّه 720

(31) باب حكم المجنون والمجنونة والمعتوه والمعتوهة إذا زَنَوْا 722

(32) باب حدّ المسلم والنّصرانيّة أو اليهوديّة إذا فجر المسلم بها 724

(33) باب أنّ اليهودىّ أو النّصرانىّ إذا زنى بمسلمة يقتل وإن أسلم عند رؤية البأس 726

(34) باب ماورد فى منع الأمّ من الزّنا ومحارم اللّه ولو بالحبس والقيد 728

(35) باب حكم من تزوّج ذمّيّة على مسلمة أو أمة على حرّة 728

(36) باب أنّه إذا شهد على المحصن ثلاثة رجال وامرأتان فعليه الرّجم وان شهد رجلان وأربع نسوة فعليه الحدّ 730

(37) باب أنّ المرأة إذا شهد عليها بالزّناء وشهدت لها النّساء بالبكارة قبلت شهادتهنّ وسقط الحدّ 732

(38) باب ما ورد فى أنّ الفاجرة لا تسئل من فجر بك وإن قالت فلان فجر بى جلدت حدّين حدّاً لفجورها وحدّاً لفريتها على المسلم 734

(39) باب كيفيّة الرّجم وجملة من أحكامه 736

(40) حكم الزّانى إذا هرب من الحَفيرة 740

(41) باب حكم من زنى فى شهر رمضان 742

(42) باب أنّ من زنى بميّتة فعليه حدّ الزّناء ومن لاط بميّت فعليه حدّ اللّواط 744

باب 20: حكم زنا با كنيز در مواردى 681

باب 21: حكم زانيه با برده 689

باب 22: حكم مردى كه همسرش را بفروشد 689

باب 23: حكم زانيه كه فرزند حاصل از زنا را بكشد 691

باب 24: حكم زانيه كه خود را به شكل كنيز مردى درآورد 693

باب 25: حكم مرد نامحرم با زنى زير يك روانداز 693

باب 26: حكم دو مرد يا دو زن يايك مرد و زن، چنان چه زيريك روانداز برهنه باشند 695

باب 27: حكم بردۀ زانى 701

باب 28: حكم بردۀ مكاتب 707

باب 29: حكم زانى كه مدّعى جهل است و حكم ازدواج با زن شوهردار و عدّه دار 711

باب 30: حكم كسى كه صيغۀ عقد با زنى را فراموش و سپس با او آميزش كند 721

باب 31: حكم زناى مرد و زن ديوانه و كم عقل 723

باب 32: حكم زناى مرد مسلمان با زن مسيحى و يهودى 725

باب 33: حكم زناى مرد يهودى و مسيحى با زن مسلمان 727

باب 34: باز داشتن مادر از ارتكاب زنا و... 729

باب 35: حكم كسى كه با داشتن زوجۀ مسلمان، با زن كافر ذمّى ازدواج كند... 729

باب 36: حكم شهادت دو مرد و چهار زن بر زناى محصنه 731

باب 37: حكم زنى كه شهادت زنا عليه او داده شود و زنان به بكارت وى شهادت دهند 733

باب 38: حكم عدم پرسش از زن زناكار از اين كه چه كسى با او زنا كرد و حكم او در صورتى كه به كسى نسبت دهد 735

باب 39: چگونگى اجراى حكم رجم 737

باب 40: حكم زناكار در صورتى كه از چالۀ اجراى حكم فرار كند 741

باب 41: حكم كسى كه در ماه مبارك رمضان زنا كند 743

باب 42: حكم كسى كه با مرده اى، زنا يا لواط كند 745

(43) باب أنّ من استمنى فعليه التّعزير 746

(44) باب تعزير ناكح البهيمة وجملة من أحكامه 748

(45) باب حدّ القوّاد 752

أبواب حدّ اللّواط 756

(1) باب حدّ اللّواط مع الايقاب وعدمه وثبوته بالإقرار أربعاً وجملة من أحكامه 756

(2) باب حدّ المحرم إذا قبّل غلاماً من شهوة 770

(3) باب ما ورد فى عقوبة الرّجل إذا وجد تحت فراش رجل أو الرّجلين إذا وجدا تحت لحاف واحد 770

أبواب حدّ السحق و من اقتضّت بكرا بأصبعها 774

(1) باب ما ورد فى حدّ السّحق 774

(2) باب حكم ما لو جامع الرّجل امرأته فساحقت بكراً فحملت 776

(3) باب أنّ من افتضّت جارية بيدها فعليها المهر والحدّ 780

أبواب حدّ القذف ووجوب قتل النّاصب ومن سبّ النّبىّ والأئمّة وسائر الأنبياء عليهم الصّلاة والسّلام 784

(1) باب حدّ القاذف حرّاً كان أو مملوكاً مسلماً أو كافراً 784

(2) باب حكم قذف الصّغير الكبير وبالعكس 800

(3) باب الأقوال الّتى يتحقّق بها القذف وما لا يتحقّق 802

(4) باب أنّ إقامة حدّ القذف موقوفة على أن يطلبه صاحبه 804

(5) باب حكم من قذف ابن من زنت واقرّت واُقيم عليها الحدّ 806

(6) باب أنّ من قذف ابن النّصرانيّة أو اليهوديّة الّتى تكون تحت المسلم يضرب حدّاً 808

(7) باب أنّ قاذف الملاعنة وقاذف ولدها والمغصوبة واللّقيط والمستكرهة يحدُّ 808

(8) باب أنّ المرأة إذا وهبت جاريتها لزوجها فوقع عليها فأنكرت ثمّ أقرّت بالهبة تجلد بقذفها زوجَها 812

(9) باب حكم من قذف رجلاً فجلد ثمّ عاد عليه بالقذف أو عاد عليه قبل أن يجلد 814

(10) باب حكم من افترىٰ على قومٍ جماعة 816

(11) باب أنّ الشّهود الأربعة إذا شهدوا على رجل بالزّنا فلم يعدّلوا يُضربون الحدّ وانّه إذا شهد ثلاثة على رجل بالزّناء ولم يأت الرّابع جلدوا حدّ القاذف 818

باب 43: حكم كسى كه خودارضايى مى كند 747

باب 44: حكم كسى كه با حيوان، آميزش جنسى مى كند 749

باب 45: حدّ قوّاد 753

فصل سوم: باب هاى حدّ لواط و همجنس بازى مردان 757

باب 1: تعريف لواط و ادلّۀ اثبات آن 757

باب 2: حكم محرمى كه پسر جوانى را از روى شهوت ببوسد 771

باب 3: حكم مردى كه در رختخواب ديگرى يافت شود و حكم دو مردى كه زير يك رختخواب يافت شوند 771

فصل چهارم: باب هاى حدّ مساحقه و همجنس بازى زنان 775

باب 1: حدّ مساحقه 775

باب 2: حكم موردى كه مردى با همسرش آميزش كند، سپس همسرش با دختر باكره اى مساحقه كند و باكره، حامله شود 777

باب 3: حكم زنى كه بكارت دخترى را با دستش پاره كند... 781

فصل پنجم: باب هاى حدّ قذف، حكم ناصبى، سابّ نبى صلى الله عليه و آله، امامان عليهم السلام و ساير انبيا 785

باب 1: حدّ قاذف 785

باب 2: حكم قذف صغير به كبير و برعكس 801

باب 3: گفته هايى كه قذف بدان ثابت مى شود يا نمى شود 803

باب 4: اجراى حدّ قذف، متوقّف بر شكايت صاحب حدّ است 805

باب 5: حكم كسى كه به پسر زنى كه زنا داد و اقرار كرد و حدّ بر او جارى شد، قذف كند 807

باب 6: حكم كسى كه پسر زن مسيحى يا يهودى را قذف كند 809

باب 7: حكم قاذف به ملاعنه و قاذف فرزند ملاعنه و فرزند مغصوبه و فرزند مستكرهه 809

باب 8: حكم موردى كه زنى كنيزش را به شوهرش ببخشد و شوهر با او آميزش كند و زن ابتدا انكار و سپس اقرار به هبه كند 813

باب 9: حكم قاذفى كه حدّ خورده ولى باز هم بر همان مورد قذف كند 815

باب 10: حكم كسى كه بر گروهى افترا زند 817

باب 11: حكم شاهدهاى چهارگانه كه عدالت شان ثابت نشود و حكم شاهدهاى سه گانه كه شاهد چهارم در دادگاه حاضر نشود 819

(12) باب حكم من قذف زوجته أو قال لها لم أجدك عذراء 820

(13) باب حكم من قذف الولد وأمّه وحكم قذف الولد والده 820

(14) باب كيفيّة حدّ القاذف 822

(15) أنّ من قذف امرأته فكذّب نفسه جلد الحدّ 824

(16) باب حكم قذف المشرك المسلم وبالعكس وقذف بعض جاهليّة العرب وقذف المجنون 824

(17) باب أنّه إذا تقاذف اثنان سقط عنهما الحدّ ولزمهما التّعزير 828

(18) باب أنّ من سبّ بغير قذف فعليه التّعزير ولا حدّ عليه 830

(19) باب أنّ المقذوف له أن يعفو عن حقّه وعن حقّ من هو ولىّ أمره وليس له أن يجلده بعد العفو 836

(20) باب أنّ حدّ القذف لا يسقط بعفو بعض الورّاث لأنّ العفو لهم جميعاً 838

(21) باب حكم من أقرّ بولدٍ ثمّ نفاه 840

(22) باب أنّ من قال لآخر احتلمت باُمّك فعليه التّعزير لا الحدّ 840

(23) باب وجوب قتل النّاصب ومن سبّ النّبىّ صلى الله عليه و آله و سلم أو الأئمّة أو سائر الأنبياء عليهم السلام مع الأمن وحكم من زعم أنّ أحداً مثل رسول اللّه صلى الله عليه و آله فى الفضل 844

(24) باب عدم لزوم الحدّ على من أفلت منه القذف ونحوه بغير قصد 854

(25) باب حكم من قال لرجلين أحدهما زانٍ 856

(26) باب حكم من قال لامرأته أنتِ كنتِ تزنين وأنتِ مشركة ومن قال لأمّ ولده كنتِ تزنين وأنتِ أمة 856

(27) باب حكم من قذف رجلاً لا يعرفه فى دار الكفر وفى دار الإيمان 856

(28) باب أنّ المتسابّان يغلب ألأمهما 856

أبواب حدّ المسكر 858

(1) باب أنّ شارب الخمر وشارب كلّ مسكر يجلد ثمانين جلدة مسلماً كان أو كافراً حرّاً كان أو مملوكاً وبيان كيفيّته 858

(2) باب حكم ضرب شارب الخمر بسوط له طرفان 872

(3) باب حكم من شرب الخمر فى شهر رمضان 872

(4) باب سقوط الحدّ عمّن شرب الخمر جاهلاً بالتّحريم وعن المجنون وحكم اختبار شارب الخمر وامتحانه 876

باب 12: حكم شوهرى كه زنش را قذف كند يا بگويد كه: «من تو را باكره نيافتم.» 821

باب 13: حكم مردى كه فرزند و مادرش را قذف كند و حكم فرزندى كه پدرش را قذف كند 821

باب 14: چگونگى اجراى حدّ قاذف 823

باب 15: حكم مردى كه به همسرش قذف و پس از آن خويش را تكذيب كند 825

باب 16: حكم قذف مشرك بر مسلمان و عكس آن و قذف ديوانه 825

باب 17: حكم تقاذف دو نفر 829

باب 18: حكم سبّ [\دشنام] 831

باب 19: حقّ مقذوف در بخشيدن قاذف 837

باب 20: عدم سقوط حقّ قذف، با عفو بعضى از وارثان 839

باب 21: حكم كسى كه به نسب فرزندش اقرار و سپس آن را انكار كند 841

باب 22: حكم كسى كه به ديگرى بگويد: با مادرت محتلم شدم 841

باب 23: حكم وجوب قتل ناصبى و دشنام دهندۀ پيامبر صلى الله عليه و آله يا امامان يا ساير پيامبران صلى الله عليه و آله... 845

باب 24: عدم حدّ بر كسى كه بدون قصد، قذف را مرتكب شود 855

باب 25: حكم كسى كه بگويد: يكى از اين دو مرد زناكار است 857

باب 26: حكم شوهرى كه به زنش بگويد: تو در زمانى كه مشرك بودى، زنا مى دادى... 857

باب 27: حكم كسى كه مردى را كه در قلمرو كفر و ايمان نمى شناسد، قذف كند 857

باب 28: حكم دو نفر كه يكديگر را دشنام دهند... 857

فصل ششم: باب هاى حدّ مُسكر 859

باب 1: حكم شرابخوار و خورندۀ هر نوشيدنى مست كننده 859

باب 2: حكم تازيانه زدن به شرابخوار 873

باب 3: حكم كسى كه در ماه مبارك رمضان شراب بخورد 873

باب 4: حكم شرابخوارى كه جاهل به حكم شرابخوارى، يا ديوانه بوده است 877

(5) باب أنّ شارب الخمر والنّبيذ ونحوهما إذا أقيم عليه الحدّ مرّتين قتل فى الثّالثة 878

(6) باب ثبوت الحدّ علىٰ من شرب الفقّاع 884

أبواب حدّ السّرقة 886

(1) باب تحريم السّرقة ولزوم قطع يد السّارق وبيان علّته وماورد فى أنّه إذا استوفى ثمن دية يده أظهره اللّه عليه وانّه لا يسرق وهو مؤمن 886

(2) باب ماورد فى حدّ ما يقطع فيه يد السارق 894

(3) باب أنّ السّرقة لا تثبت إلّابالإقرار مرّتين مع عدم البيّنة وحكم ما لو رجع المقرّ 902

(4) باب حكم من أقرّ بالسّرقة بعدالضّرب أو العذاب أو الخوف 906

(5) باب أنّ السّارق قطعت يده اليمنىٰ من وسط الكفّ فإن سرق ثانية قطعت رجله اليسرىٰ من وسط القدم فان سرق ثالثة فان سرق فى السّجن قتل ولا بدّ من حسم يده إذا قطعت وعلاجها والإنفاق عليه حتّى برئت يده وإن تاب تاب اللّه عليه 910

(6) باب حكم أشلّ اليد ومقطوعها فى السّرقة والقصاص 928

(7) باب أنّه لو قطعت يد السّارق اليسرىٰ غلطاً لم يجز قطع يمينه 930

(8) باب أنّه لا يقطع الّا من سرق من حرز عالماً بالتّحريم 932

(9) باب أنّ من نقب بيتاً ليس عليه القطع حتّى يخرج بالسِّرقة من البيت وعليه التّعزير وأنّ من أخرج ثياباً وادّعى أنّ صاحبها أعطاه إيّاها فلا قطع عليه مع عدم البيّنة بالسّرقة 936

(10) باب أنّه لا قطع على المختلس علانية وعليه التّعزير 940

(11) باب حكم الطّرّار الّذى يطرّ الدّراهم من ثوب الرّجل 944

(12) باب حكم من أخذ مالاً بالرّسالة الكاذبة 946

(13) باب أنّ السّارق غرم ما أخذ وإن قطعت يده 948

(14) باب حكم من إكترى حماراً وأقبل به إلى أصحاب الثياب فابتاع منهم الثياب وترك الحمار عندهم 950

(15) باب حكم من سرق حرّاً فباعه 952

(16) باب انّ سارق الطّير لا يُقْطع يده 954

(17) باب أنّه لا قطع فى سرقة الحجارة من الرّخام ونحوها ولا فى سرقة الثّمار قبل إحرازها 954

(18) باب حكم من سرق من المغنم والبيدر وبيت المال 958

(19) باب أنّه لا يقطع السّارق فى عام المجاعة فى شىء ممّا يؤكل 962

باب 5: حكم خورندۀ شراب انگور و كشمش كه دوبار بر او حدّ جارى شده است 879

باب 6: ثبوت حدّ بر خورندۀ فقاع [\آبجو] 885

فصل هفتم: باب هاى حدّ سرقت 887

باب 1: حرمت سرقت و لزوم قطع دست سارق 887

باب 2: اندازۀ قطع دست سارق 895

باب 3: ادلّۀ اثبات جرم سرقت 903

باب 4: حكم اقرار سارق پس از زدن، شكنجه كردن يا ترساندن وى 907

باب 5: حكم چهار بار سرقت متوالى سارق با فرض اجراى حكم در هر دفعه 911

باب 6: حكم سارقى كه دستش فلج يا به خاطر سرقت يا قصاص قطع شده باشد 929

باب 7: حكم سارقى كه دست چپش به اشتباه قطع شده باشد 931

باب 8: شرايط اجراى حكم قطع دست سارق 933

باب 9: حكم كسى كه خانه اى را جهت سرقت نقب زند و... 937

باب 10: حكم ربودن مال به طور آشكار 941

باب 11: حكم جيب بُر 945

باب 12: حكم كسى كه با سند جعلى، مالى را تصاحب كند 947

باب 13: مسئوليت مدنى سارق 949

باب 14: حكم كسى كه الاغى را كرايه و به صاحب آن خيانت كرده است 951

باب 15: حكم كسى كه آدم ربايى كند و او را بفروشد 953

باب 16: حكم سارق پرنده 955

باب 17: حكم سارق سنگ و ميوه 955

باب 18: حكم سارق غنيمت، خرمن و بيت المال 959

باب 19: حكم سارق در سال قحطى 963

(20) باب ماورد فيمن استعار حليّاً من النّاس ولم يردّه وحكم من استعار شيئاً من بيت المال 964

(21) باب ماورد فى أنّ مانع الزّكوة ومستحلّ مهور النّساء ومن استدان ديناً ولم ينوقضاءه سرّاق 966

(22) باب حدّ النّبّاش 968

(23) باب حكم من تكرّرت منه السّرقة قبل القطع 976

(24) باب حكم نفى السّارق 978

(25) باب أنّ الأجير لا يقطع يده إذا سرق 980

(26) باب أنّ السّارق إذا تاب سقط عنه القطع دون الغرم وحكم العفو عن السّارق 982

(27) باب حكم رفع السّارق الى الوالى 984

(28) باب أنّه لا يقطع الضّيف إذا سرق ولكن يقطع ضيف الضّيف إذا سرق 984

(29) باب حكم الصّبيان إذا سرقوا 986

(30) باب حكم سرقة العبد 996

(31) باب حكم سرقة الآبق والمرتدّ 998

(32) باب أنّ المملوك إذا أقرّ بالسّرقة لم يقطع وإذا قامت عليه البيّنة قطع 1000

(33) أنّه إذا اشترك جماعة فى نحر بعير قد سرقوه وأكلوه قطعت أيمانهم وكذا إذا اشترك النفر فى السرقة 1000

(34) باب أنّ المجنون ان سرق لا يقطع يده 1002

(35) باب ماورد فى أنّ أسرق السّرّاق من سرق من لسان الأمير ومن سرق من صلوته 1002

(36) باب ما ورد فى أنّ ما سرقه السّارق حسب من رزقه 1002

(37) باب ما ورد فى أنّ أوّل من قطع بالسّرقة فى الإسلام الجبّار بن عدىّ من الرّجال ومرّة بنت سفيان من النّساء 1004

(38) باب ماورد فى انّ من سرق شيئاً فى بنى اسرائيل استرقّ به 1004

(39) باب ماورد فيمن قتل الزّانى المحصن أو قطع يد السّارق لا حدّ عليه ولادية 1006

(40) باب ماورد فى أنّ القائم عليه السلام يقطع أيدى بنى شيبة السّرّاق 1006

أبواب حدّ المحارب والمرتدّ وغيرهما ممّن يجب قتله أو تعزيره أو تأديبه أو حبسه 1008

(1) باب ما ورد فى بيان المحارب وحدّه ونفيه 1008

(2) باب أنّ المرتدّ عن فطرة دمه مباح فى تلك الحال وذكر جملة من أحكامه 1026

باب 20: حكم مستعير كه عاريه را برنمى گرداند 965

باب 21: حكم سارق بودن كسانى كه زكات، مهريۀ زنان و بدهى شان را نمى پردازند 967

باب 22: حدّ نبّاش 969

باب 23: حكم سارقى كه پيش از قطع دست، سرقت را تكرار كند 977

باب 24: حكم تبعيد سارق 979

باب 25: حكم سارق اجير 981

باب 26: حكم توبه و عفو سارق 983

باب 27: حكم بردن سارق نزد حاكم 985

باب 28: حكم مهمانى كه سرقت كند 985

باب 29: حكم سارق غيربالغ 987

باب 30: حكم بردۀ سارق 997

باب 31: حكم سارق مرتد 999

باب 32: ادلّۀ اثبات سرقت برده 1001

باب 33: شركت در سرقت 1001

باب 34: حكم سارق ديوانه 1003

باب 35: سارق ترين سارقان 1003

باب 36: رزق سارقان 1003

باب 37: نخستين سارقانى كه در اسلام دست شان قطع شد 1005

باب 38: حكم سرقت در بنى اسرائيل 1005

باب 39: حكم قاتل زناكار محصن و قاطع دست سارق 1007

باب 40: حكم امام زمان (عج) دربارۀ قطع دست بنى شَيْبه 1007

فصل هشتم: باب هاى حدّ محارب و مرتد؛ تأديب و تعزير 1009

باب 1: تعريف محارب 1009

باب 2: حكم مرتد فطرى 1027

(3) باب أنّ الطّفل إذا كان أحد أبويه مسلماً فاختار الشّرك عند البلوغ جبر على الإسلام فإن قبل وإلّا قُتِل بعد البلوغ 1036

(4) باب أنّ المرتدّ عن ملّة يستتاب ثلاثة أيّام فإن تاب وإلّا قتل وحكم ما لو تاب ثمّ رجع عن الإسلام 1036

(5) باب أنّ المرأة المرتدّة لا تقتل بل تحبس وتضرب ويضيّق عليها 1042

(6) باب أنّ المرتدّ إذا سرق قطعت يده بالسّرقة ثمّ قتل 1046

(7) باب جملة ممّا يثبت به الكفر والإرتداد 1046

(8) باب حكم الزّنديق والمنافق والنّاصب 1100

(9) باب حكم الغلاة والقدَريّة 1106

(10) باب حكم من شتم النّبىّ صلى الله عليه و آله أوادّعى النّبوّة 1120

(11) باب حكم من صلّىٰ للصّنم 1122

(12) باب أنّ حدّ السّاحر القتل إلّاأن يتوب وتثبت توبته بشهادة عدلين 1124

(13) باب تعزير من سأل بوجه اللّٰه 1126

(14) باب من يجوز حبسه أو يجب أو يخلّد فى السّجن 1126

(15) باب أنّ أحدث فى الكعبة قتل بعد إخراجه من الحرم ومن أحدث فى المسجد الحرام ضرب ضرباً شديداً وأنّ القاصّ فى المسجد يضرب ويطرد 1136

(16) باب ماورد فى تأديب آكل لحم الخنزير والميتة والدّم والرّبا وقتل من استحلّه 1136

(17) باب ماورد فى تأديب الصّبىّ والمتعلّم والمملوك وأنّ الجور فى المخايرة بين الصّبيان كالجور فى الأحكام 1140

(18) باب تعزير من زحم أحداً حتّى وقع على يديه وثبوت العزم إن كسر 1142

(19) باب ماورد فى أنّ التّعزير كم هو 1144

(20) ماورد فى حدّ شاهد الزّور 1146

(21) باب حدّ وطى الزّوجة فى الحيض ومن أتى امرأته وهما طائمان ومن أفطر فى شهر رمضان 1146

(22) باب أنّ العبد الّذى أعتق نصفه إذا أتى حدّاً من حدود اللّٰه فعليه نصف حدّ الحرّ ونصف حدّ العبد 1148

(23) باب عدم جواز ضرب الأجير وإن عصى المستأجر 1148

(24) باب أنّ من قتل دابّة أو أفسد شيئاً فعليه قيمة ما أفسد واستهلك 1150

(25) باب ما ورد فيمن طلّق زوجتها مراراً كثيرةً 1150

باب 3: حكم كودكى كه يكى از والدينش مسلمان هستند 1037

باب 4: حكم مرتد ملّى 1037

باب 5: حكم زن مرتد 1043

باب 6: حكم مرتد سارق 1047

باب 7: ادلّۀ اثبات كفر و ارتداد 1047

باب 8: حكم زنديق، منافق و ناصبى 1101

باب 9: حكم غاليان و فرقۀ قَدَريه 1107

باب 10: حكم كسى كه به پيامبر صلى الله عليه و آله دشنام دهد يا ادّعاى پيامبرى كند 1121

باب 11: حكم كسى كه براى بت، نماز گزارد 1123

باب 12: حكم جادوگر 1125

باب 13: حكم كسى كه به نام خدا تكدّى كند 1127

باب 14: حكم كسانى كه زندانى يا حبس ابد مى شوند 1127

باب 15: حكم كسى كه حرم الهى يا نبوى را نجس كند و... 1137

باب 16: حكم كسى كه گوشت خوك يا مردار يا خون يا ربا مى خورد و ربا را حلال مى شمارد 1137

باب 17: حكم ادب كردن بچه و متعلّم 1141

باب 18: حكم كسى كه ديگرى را هُل دهد و او بيفتد و خسارت ببيند 1143

باب 19: اندازۀ تعزير 1145

باب 20: حكم شاهد به شهادت دروغ 1147

باب 21: حكم كسى كه با زنش در حال حيض و روزه، آميزش جنسى كند 1147

باب 22: حكم بردۀ مجرم كه نيمى از او آزاد است 1149

باب 23: عدم جواز براى زدن اجير 1149

باب 24: مسئوليت مدنى كسى كه حيوانى را بكشد يا مال كسى را تلف كند 1151

باب 25: حكم مردى كه زوجه اش را بارها طلاق داده است 1151

مآخذ و منابع جامع احاديث شيعه 1153