ghaemiyeh.com
سرشناسه: حسینیمیلانی، علی، ۱۳۲۶ -
عنوان قراردادی: ترویج امکلثوم من عمر. فارسی.
عنوان و نام پدیدآور: ازدواج امکلثوم با عمر/علی حسینیمیلانی.
مشخصات نشر: قم: حقائق اسلامی، ۱۳۸۵.
مشخصات ظاهری: ۱۵۲ ص.
فروست: سلسله پژوهشهای اعتقادی؛ ۱.
شابک: 964-2501-45-7
یادداشت: فیپا
موضوع: ام کلثومبنت علی(س)، - ۵۴؟ق. -- سرگذشتنامه.
رده بندی کنگره: BP۵۲/۲/الف۵ح۵۰۳۴۱ ۱۳۸۵
رده بندی دیویی: ۲۹۷/۹۷۹
شماره کتابشناسی ملی: م۸۵-۲۹۰۴۹
بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم
… آخرین و کاملترین دین الهی با بعثت خاتم الانبیاء، حضرت محمّد مصطفی صلّی اللَّه علیه وآله به جهانیان عرضه شد و آئین و رسالت پیام رسانان الهی با نبوّت آن حضرت پایان پذیرفت.
دین اسلام در شهر مکّه شکوفا شد و پس از بیست و سه سال زحمات طاقت فرسای رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله و جمعی از یاران باوفایش، تمامی جزیرة العرب را فرا گرفت.
ادامه این راه الهی در هجدهم ذی الحجّه، در غدیر خم و به صورت علنی، از جانب خدای منّان به نخستین رادمرد عالم اسلام پس از پیامبر خدا صلّی اللَّه علیه وآله یعنی امیر مؤمنان علی علیه السلام سپرده شد.
در این روز، با اعلان ولایت و جانشینی حضرت علی علیه السلام، نعمت الهی تمام و دین اسلام تکمیل و سپس به عنوان تنها دینِ مورد
شماره صفحه در کتاب -
ص: 10
پسند حضرت حق اعلام گردید. این چنین شد که کفرورزان و مشرکان از نابودی دین اسلام مأیوس گشتند.
دیری نپایید که برخی اطرافیان پیامبر صلّی اللَّه علیه وآله،- با توطئههایی از پیش مهیّا شده- مسیر هدایت و راهبری را پس از رحلت پیامبر خدا صلّی اللَّه علیه وآله منحرف ساختند، دروازه مدینه علم را بستند و مسلمانان را در تحیّر و سردرگمی قرار دادند. آنان از همان آغازین روزهای حکومتشان، با منع کتابت احادیث نبوی، جعل احادیث، القای شبهات و تدلیس و تلبیسهای شیطانی، حقایق اسلام را- که همچون آفتاب جهانتاب بود- پشت ابرهای سیاه شکّ و تردید قرار دادند.
بدیهی است که علی رغم همه توطئهها، حقایق اسلام و سخنان دُرَرْبار پیامبر خدا صلّی اللَّه علیه وآله، توسّط امیر مؤمنان علی علیه السلام، اوصیای آن بزرگوار علیهم السلام و جمعی از اصحاب و یاران باوفا، در طول تاریخ جاری شده و در هر برههای از زمان، به نوعی جلوه نموده است. آنان با بیان حقایق، دودلیها، شبههها و پندارهای واهی شیاطین و دشمنان اسلام را پاسخ داده و حقیقت را برای همگان آشکار ساختهاند.
در این راستا، نام سپیده باورانی همچون شیخ مفید، سیّد مرتضی، شیخ طوسی، خواجه نصیر، علّامه حلّی، قاضی نوراللَّه، میر حامد حسین، سیّد شرفالدین، امینی و … همچون ستارگانی پرفروز میدرخشد؛ چرا که اینان در مسیر دفاع از حقایق اسلامی و تبیین
شماره صفحه در کتاب -
ص: 11
واقعیّات مکتب اهل بیت علیهم السلام، با زبان و قلم، به بررسی و پاسخگویی شبهات پرداختهاند …
و در دوران ما، یکی از دانشمندان و اندیشمندانی که با قلمی شیوا و بیانی رَسا به تبیین حقایق تابناک دین مبین اسلام و دفاع عالمانه از حریم امامت و ولایت امیر مؤمنان علی علیه السلام پرداخته است، پژوهشگر والامقام حضرت آیت اللَّه سیّد علی حسینی میلانی، میباشد.
مرکز حقایق اسلامی، افتخار دارد که احیاء آثار پُربار و گران سنگ آن محقّق نستوه را در دستور کار خود قرار داده و با تحقیق، ترجمه و نشر آثار معظّمٌ له، آنها را در اختیار دانش پژوهان، فرهیختگان و تشنگان حقایق اسلامی قرار دهد.
کتابی که در پیش رو دارید، ترجمه یکی از آثار معظّمٌ له است که اینک" فارسی زبانان" را با حقایق اسلامی آشنا میسازد.
امید است که این تلاش مورد خشنودی و پسند بقیّة اللَّه الأعظم، حضرت ولیّ عصر، امام زمان عجل اللَّه تعالی فرجه الشریف قرار گیرد.
مرکز حقایق اسلامی
شماره صفحه در کتاب -
ص: 13
هدف از نگارش این کتاب، پژوهشی پیرامون روایات ازدواج امّ کلثوم- دختر امیر مؤمنان علی علیه السلام- با عمر است. رویدادی که همواره گروهی برای انکار وقایع تلخ و حوادث ناگوار صدر اسلام در رابطه با حضرت علی علیه السلام و حضرت زهرا علیها السلام بدان استدلال میکنند و میگویند:
اگر آنچه مشهور است که عمر به خانه حضرت علی علیه السلام هجوم آورد و منجر به شهادت حضرت صدّیقه علیها السلام گردید؛ صحّت داشت، چنین ازدواجی صورت نمیگرفت، ولی این ازدواج واقع شده؛ از این رو، آن حوادث، اصلی ندارند و بین حضرت علی علیه السلام و عمر رابطه حسنه برقرار بوده است …
این نوشتار تحقیقی درباره روایات ازدواج امّ کلثوم با عمر است تا معلوم گردد که آیا استدلال مذکور تمام است و یا پوچ و بیحاصل میباشد؟
شماره صفحه در کتاب -
ص: 14
بدیهی است که چنین استدلالی وقتی مجال طرح دارد که:
1- اصل موضوع تمام باشد. یعنی حضرت امیر مؤمنان علی علیه السلام دختری به نام امّ کلثوم داشته باشد. پس اگر اصلًا همچو دختری وجود نداشته، یا از حضرت زهرا علیها السلام نباشد- آن سان که برخی از علما قائل هستند- استدلال مذکور ناتمام خواهد بود.
2- اطلاق وقوع ازدواج بین امّ کلثوم و عمر، به صرف اجرای خطبه عقد، جایز باشد. پس اگر وقوع ازدواج بین آن دو، منوط به تحقّق عمل زناشویی باشد، این استدلال دوباره ناتمام خواهد شد و خواهید دید که دلیل معتبری بر وقوع عمل زناشویی وجود ندارد.
3- استدلال به این ازدواج با فرض تمامیّت موضوع، وقتی موجّه خواهد بود که این ازدواج با کمال میل و رغبت واقع شده باشد. پس اگر- آن سان که در روایات فریقین آمده است- ثابت شد که این ازدواج با ارعاب، تهدید و فشار صورت گرفته است، هرگز استدلال به آن تمام نخواهد بود. بلکه این واقعه، مورد دیگری از موارد مظلومیّت اهل بیت علیهم السلام محسوب خواهد شد.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 17
بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم
الحمد للَّه ربّ العالمین والصلاة والسلام علی سیّدنا محمّد وآله الطاهرین المعصومین ولعنة اللَّه علی أعدائهم أجمعین من الأوّلین والآخرین
از قرنهای آغازین اسلام تا کنون، پژوهشها، پرسشها و پاسخهای بسیاری پیرامون این روایت که: «امیر مؤمنان علی علیه السلام دخترش را به ازدواج عمر بن خطّاب درآورد»، مطرح شده است.
در این زمینه، کتابها و رسالههای گوناگونی نیز نگارش یافته است.
برای مثال، شیخ مفید- رضوان خدا بر او باد- دو رساله جداگانه را در این مورد، تحقیق و به رشته تحریر درآورده است که یکی از آنها در کتاب اجوبة المسائل السَرَویّه در پاسخ به پرسش دهم و دیگری در کتاب اجوبة المسائل الحاجبیّه در پاسخ به پرسش پانزدهم بیان شده است.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 18
نوشتاری که اینک فرا روی شماست، پژوهشی پیرامون این ماجرا است.
در این تحقیق، نخست اصل روایت را از مشهورترین کتابهای اهل سنّت آوردهایم؛ آنگاه با دید تحقیقی، سندها و چگونگی دلالت آنها را مورد بررسی و نقد قرار دادهایم.
نوشتار حاضر سعی دارد تا به ژرفا و عمق ماجرا پرداخته، پرده از حقیقت آن برداشته، واقعیّت آن را توضیح داده و به گفت و گوها و مجادلهها در این زمینه پایان بخشد.
واللَّه الموفق وهو المستعان
شماره صفحه در کتاب -
ص: 21
یکی از روایات مشهور در بین اهل سنّت، روایتی است که بر اساس آن ادّعا گردیده که «امیر مؤمنان علی علیه السلام دخترش امّ کلثوم علیها السلام را به ازدواج عمر بن خطّاب درآورده است». آنان این روایت را در کتابهایشان نقل کردهاند و ما اصل آن را از مشهورترین کتابهایشان نقل مینماییم:
قدیمیترین راوی و ناقل این روایت- تا جایی که ما میدانیم- محمّد بن سعد بن مَنیع زُهْری- درگذشته 230- نویسنده کتاب الطبقات الکبری است. او در این کتاب، چند روایت را در این موضوع نقل مینماید که بدین قرارند:
روایت یکم: امّ کلثوم، دختر علی بن ابی طالب بن عبدالمطَّلِب بن
شماره صفحه در کتاب -
ص: 22
هاشم بن عبدمناف بن قُصَی؛ مادرش فاطمه، دختر رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله (1)
بود که مادر او خدیجه، دختر خُوَیْلِد بن اسد بن عبدالعُزّی بن قُصَی بود. او هنوز دختر نابالغی بود که عمر بن خطّاب او را به همسری گرفت. ثمره این ازدواج یک پسر به نام زید و یک دختر به نام رقیّه است. امّ کلثوم همسر عمر بود تا این که او کشته شد.
پس از عمر، عون بن جعفر بن ابی طالب بن عبدالمطَّلِب او را به همسری خود برگزید (!!) (2)ولی عون نیز درگذشت. سپس برادر عون، محمّد بن جعفر بن ابی طالب همسر او شد (!!). او نیز درگذشت.
آنگاه برادرش عبداللَّه بن جعفر بن ابیطالب، پس از وفات خواهرِ امّ کلثوم، زینب دختر علی بن ابیطالب، او را به همسری خود درآورد. امّ کلثوم در این باره میگفت: من از اسماء بنت عُمَیْس شرم دارم که دو پسر او نزد من مُردند و من برای این سومی بیم دارم (!!).
با این حال، امّ کلثوم در خانه عبداللَّه بن جعفر درگذشت و از هیچ یک از آنها فرزندی به دنیا نیاورد (!!).
1) علی رغم این که در منابع اهل سنّت درود و صلوات پس از نام مبارکپیامبر خدا صلی اللَّه علیه وآله به صورت ناقص (ابتر) آمده است، ما طبق فرمایش حضرتش، درود و صلوات را به صورت کامل آوردهایم. از طرفی در مقابل ترجمه عبارات مندرج در منابع آنها که محل تأمّل و دقّت نظر میباشند، علامت (!!) را نهادهایم.
2) علی رغم این که در منابع اهل سنّت درود و صلوات پس از نام مبارکپیامبر خدا صلی اللَّه علیه وآله به صورت ناقص (ابتر) آمده است، ما طبق فرمایش حضرتش، درود و صلوات را به صورت کامل آوردهایم. از طرفی در مقابل ترجمه عبارات مندرج در منابع آنها که محل تأمّل و دقّت نظر میباشند، علامت (!!) را نهادهایم.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 23
روایت دوم: انس بن عیاض از جعفر بن محمّد (امام صادق علیه السلام) از پدر بزرگوارش نقل میکند که حضرتش فرمود: عمر بن خطّاب، از امّ کلثوم دختر علی بن ابی طالب خواستگاری کرد.
علی اظهار داشت: من دخترانم را برای پسران جعفر نگه داشتهام.
عمر گفت: ای علی! او را به ازدواج من درآور، به خدا سوگند! در روی زمین مردی را سراغ ندارم که همنشینی و حُسن صحبت با او را همانند من رعایت کند (!!).
علی در پاسخ فرمود: این کار را انجام میدهم (!!).
آنگاه عمر به جایگاه مهاجرین- که بین قبر و منبر رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله بود و علی، عثمان، زبیر، طلحه، عبدالرحمان بن عوف آن جا مینشستند و هر گاه خبری از گوشه و کنار به عمر میرسید، به نزد آنها میآمد و ایشان را آگاه میکرد و درباره آن با ایشان مشورت میکرد- رفت و گفت: به من تهنیت بگویید.
آنها به او تهنیت گفته و پرسیدند: ای امیر مؤمنان! برای چه کسی به تو تهنیت بگوییم؟
گفت: برای دختر علی بن ابی طالب.
سپس آنها را از قضیّه آگاه ساخت و گفت: پیامبر صلّی اللَّه علیه وآله فرمود:
شماره صفحه در کتاب -
ص: 24
«کلّ سبب و نسب منقطع یوم القیامة إلّاسببی ونسبی»
«هر پیوند خویشاوندی- نسبی باشد یا سببی- در روز رستاخیز گسسته خواهد شد، جز نسب و خویشاوندی من».
من با پیامبر همنشین بودم و دوست دارم که این- خویشاوندی- هم برقرار باشد.
روایت سوم: وکیع بن جَرّاح از هُشام بن سعد از عطاء خراسانی نقل میکند که:
عمر برای امّ کلثوم دختر علی، چهل هزار [درهم] مهریّه قرار داد (!!).
روایت چهارم: محمّد بن عمر واقدی و دیگران گفتهاند: هنگامی که عمر بن خطّاب، از دختر علی خواستگاری کرد، علی فرمود:
ای امیر مؤمنان! او دختربچّه است.
عمر گفت: به خدا سوگند! هدف تو این نیست؛ ولی من میدانم که هدف تو چیست!
پس از آن علی، امّ کلثوم را خواست. پس او را آماده کردند و آراستند (!!) آنگاه حضرتش پارچهای خواست و آن را تا کرد و به امّ کلثوم فرمود: با این پارچه به نزد امیرالمؤمنین برو و بگو: پدرم مرا فرستاد و سلام رساند و گفت: اگر پارچه را پسندیدی، آن را بگیر وگرنه
شماره صفحه در کتاب -
ص: 25
آن را باز گردان (!!).
وقتی امّ کلثوم نزد عمر آمد، عمر گفت: خدا به تو و به پدرت برکت دهد، من پسندیدم.
امّ کلثوم به نزد پدرش بازگشت و گفت: او پارچه را باز نکرد و جز من، به چیز دیگری نگاه ننمود (!!).
پس از آن، علی، امّ کلثوم را به ازدواج عمر درآورد و او پسری به نام زید برایش به دنیا آورد.
روایت پنجم: وکیع بن جَرّاح از اسماعیل بن ابی خالد از عامر شَعْبی روایت کرده است که:
زید بن عمر و امّ کلثوم دختر علی، هر دو مُردند. ابن عمر با چهار تکبیر بر آن دو نماز گزارد و زید را در سمتی که خودش ایستاده بود و امّ کلثوم را در سمت قبله قرار داد و نماز خواند.
روایت ششم: عبیداللَّه بن موسی گوید: اسرائیل از ابی حصین از عامر نقل میکند که:
ابن عمر بر امّ کلثوم دختر علی و پسرش زید نماز خواند و زید را در سمت خود قرار داد و بر آن دو چهار تکبیر گفت.
نظیر همین روایت را وکیع بن جَرّاح از زید بن حبیب از شعبی نقل کرده و افزوده است: به هنگام نماز، حسن و حسین پسران علی،
شماره صفحه در کتاب -
ص: 26
محمّد بن حنفیّه، عبداللَّه بن عبّاس و عبداللَّه بن جعفر پشت سر ابن عمر بودند.
روایت هفتم: عبیداللَّه بن موسی و اسرائیل از جابر، از عامر شَعْبی نقل کردهاند که:
عبداللَّه بن عمر به هنگام نماز بر جنازه زید بن عمر بن خطّاب چهار تکبیر گفت و حسن و حسین پشت سرش بودند. اگر او صلاح میدانست که بهتر است بیشتر تکبیر گوید، تکبیر بیشتری میگفت.
روایت هشتم: عبیداللَّه بن موسی از اسرائیل از سُدّی از عبداللَّه بن بَهیّ نقل میکند که:
من شاهد بودم که ابن عمر بر امّ کلثوم و زید بن عمر بن خطّاب نماز گزارد و زید را در سمتی که امام میایستد، قرار داد و حسن و حسین شاهد بودند.
روایت نهم: وکیع بن جَرّاح از حَمّاد بن سَلَمه نقل میکند که عمّار بن ابی عمّار- مولی (1)بنی هاشم- میگفت:
من در آن روز حاضر بودم که سعید بن عاص- که در آن زمان امیر مدینه بود- بر آن دو نماز گزارد و هشتاد نفر از اصحاب محمّد صلّی اللَّه علیه وآله
1) بنده آزاد شده را «مولی» میگویند.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 27
پشت سرش بودند.
روایت دهم: جعفر بن عون از ابن جُریج از نافع نقل میکند که:
جنازه امّ کلثوم دختر علی بن ابی طالب- همسر عمر بن خطّاب- و پسرش زید برای نماز آورده شد. در آن روز سعید بن عاص امام بود.
روایت یازدهم: عبداللَّه بن نُمیر از اسماعیل بن ابی خالد از عامر نقل میکند که:
ابن عمر بر جنازه برادرش زید و جنازه امّ کلثوم دختر علی، نماز گزارد. جنازه آن دو در یک تابوت بود و جنازه زید در سمت نزدیک به امام قرار داشت (1).
از دانشمندان دیگری که در این زمینه، روایاتی نقل کردهاند، ابو بُشر دولابی، درگذشته 310 است. وی در کتاب الذرّیة الطاهره در بخش مربوط به امّ کلثوم دختر فاطمه علیها السلام دخت رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله، روایاتی چند به قرار ذیل نقل کرده است:
روایت یکم: دُولابی گوید: از احمد بن عبدالجبّار شنیدم که میگفت: از یونس بن بُکِیر شنیدم که او از ابن اسحاق شنیده بود که
1) الطبقات الکبری: 8/ 338- 340.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 28
فاطمه دختر رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله، از علی بن ابی طالب، سه پسر به نامهای حسن، حسین و مُحسن- که مُحسن در دوران کودکی از دنیا رفت- و دو دختر به نامهای امّ کلثوم و زینب به دنیا آورد.
روایت دوم: ابن اسحاق گوید: عاصم بن عمر بن قَتاده برای من این گونه روایت کرد: عمر بن خطّاب از علی بن ابی طالب، دخترش امّ کلثوم را خواستگاری کرد.
علی رو به او کرده و گفت: او کوچک است.
عمر گفت: نه، به خدا سوگند! این نیست … (1)بلکه تو میخواهی مرا از این کار باز داری، اگر آن طور است که تو میگویی، او را به نزد من بفرست.
علی بازگشت و امّ کلثوم را خواست و پارچهای به او داده و گفت:
این را به نزد امیرالمؤمنین ببر و بگو: پدرم میگوید: این پارچه به نظر شما چه طور است؟
امّ کلثوم پارچه را برد و پیام پدرش را به عمر رساند. عمر بازوی او را گرفت (!!)، ولی امّ کلثوم دستش را از دست عمر کشید و گفت:
1) در نسخه چاپ شده کتاب، در این جا چنین آمده است: «این جا کلمهای است کهخوانده نمیشود»!؟ ولی اصل عبارت این است: «نه، به خدا سوگند! هدف تو این نیست».
شماره صفحه در کتاب -
ص: 29
رهایم کن.
عمر دست او را رها کرد و گفت: چه خوشاندام و ظریف (!!)؛ برو به او بگو: عجب خوب … (1)و زیباست (!!). به خدا سوگند! آن طور که تو گفتی، نیست.
پس از آن علی او را به ازدواج عمر درآورد.
روایت سوم: احمد بن عبدالجبّار از یونس بن بُکِیر، از خالد بن صالح از واقد بن محمّد بن عبداللَّه بن عمر از بعضی از خویشانش نقل میکند که:
عمر بن خطّاب از علی بن ابی طالب، دخترش امّ کلثوم را- که مادرش فاطمه دختر رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله بود- خواستگاری کرد.
علی به او فرمود: او اولیای دیگری نیز دارد، باشد تا از آنها اجازه بگیرم. آنگاه حضرتش نزد پسران فاطمه علیها السلام آمد و قضیّه را برای آنها بازگو کرد.
آنها گفتند: او را به ازدواجش درآور.
علی، امّ کلثوم را- که در آن هنگام دختربچّهای بود- صدا زد و گفت: به نزد امیرالمؤمنین برو و به او بگو: پدرم به تو سلام میرساند و
1) در این جا در نسخه چاپ شده، آمده است: «در این جا کلمهای است که خواندهنمیشود»!؟ ولی در روایت محب الدین طبری هیچ کلمهای وجود ندارد.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 30
میگوید: ما حاجتت را که خواسته بودی، برآوردیم.
پس [از آن که امّ کلثوم به نزد عمر رفت و پیام پدرش را رساند] عمر او را گرفت و به خود چسبانید (!!) و گفت: من امّ کلثوم را از پدرش خواستگاری کردم و پدرش او را به ازدواج من درآورد.
به عمر گفتند: ای امیرالمؤمنین! منظورت چیست؟ او که دختربچّه کوچکی است؟!
عمر گفت: از رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله شنیدهام که میگفت:
«کلّ سبب و نسب منقطع یوم القیامة إلّاسببی ونسبی»
«هر پیوند و خویشاوندی در روز رستاخیز گسستنی است، جز پیوند و خویشاوندی با من».
من میخواستم بین من و رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله پیوند خویشاوندی و دامادی باشد.
روایت چهارم: عبدالرحمان بن خالد بن منیع گوید: حبیب- کاتب مالک بن انس- از عبدالعزیز دَراوِردی از زید بن اسلم از پدرش- که از موالی عمر بن خطّاب بود- نقل میکند که:
عمر از علی بن ابی طالب، امّ کلثوم را خواستگاری کرد. علی با عبّاس، عقیل و حسن مشورت کرد.
عقیل عصبانی شد و به علی گفت: سپری شدن روزها و ماهها فقط
شماره صفحه در کتاب -
ص: 31
در عدم بصیرت تو در کارت میافزاید. به خدا سوگند! اگر چنین کنی، قطعاً چنین و چنان خواهد شد.
علی به عبّاس گفت: به خدا سوگند! این سخنان او خیرخواهانه نیست، ولی تازیانه عمر او را به آن چه میبینی، واداشته است (1)
از این رو، حضرت امیر علیه السلام موافقت وی با این ازدواج را «خیرخواهانه» قلمداد نفرمودهاند.
البتّه جای تعجّب و مایه شگفتی است که در ادامه نقل مذکور، مشاهده مینماییم که موضعگیری امیر مؤمنان علی علیه السلام به یک باره تغییر یافته است؛ آن هم نه به دلیل تهدید عمر؛ بلکه به دلیل تمایل عمر به انتساب با رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله (!!).
.آنگاه حضرتش رو به عقیل کرد و فرمود: ای عقیل! به خدا سوگند! این به خاطر رغبت و تمایل به تو و نظرت نیست، بلکه عمر بن خطّاب به من خبر داد که از رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله شنیده است که حضرتش فرمود:
«کلّ سبب و نسب منقطع یوم القیامة إلّاسببی ونسبی»
«هر پیوند- نسبی و سببی- در روز رستاخیز گسستنی است، مگر پیوند نسبی و سببی من».
1) از جمع میان روایات معتبر و عبارات فوق، چنین برمیآید که حضرت علی علیه السلام با این ازدواج مخالف بودند و عقیل به دلیل تهدید عمر، خواستار تحقّق این ازدواج گردیده است و عصبانیّت او نیز به همین دلیل میباشد.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 32
روایت پنجم: عبدالعزیز بن منیع از ابو الدرداء مَرْوَزی از خالد بن خِداش؛ همچنین اسحاق بن ابراهیم بن محمّد بن سلیمان بن بلال بن ابی الدردای انصاری از ابو جماهیر محمّد بن عثمان نقل کرده است که:
عبداللَّه بن زید بن اسلم از پدرش، از جدّش روایت کرده است که عمر بن خطّاب، امّ کلثوم، دختر علی بن ابی طالب را با چهل هزار درهم (!!) مهریّه، به ازدواج خود درآورد.
روایت ششم: ابو اسامه عبداللَّه بن محمّد از حَجّاج بن ابی منیع از جدش از زُهْری روایت کرده است که:
عمر بن خطّاب، امّ کلثوم دختر علی از همسرش فاطمه را به ازدواج خود درآورد و از او پسری به نام زید متولّد شد.
روایت هفتم: احمد بن عبدالجبّار از یونس بن بُکِیر، از ابن اسحاق روایت کرده است که:
عمر بن خطّاب، امّ کلثوم دختر علی بن ابی طالب را به ازدواج خود درآورد و او پسری به نام زید و دختری را به دنیا آورد و عمر در زمان او مُرد.
روایت هشتم: ابو اسامه عبداللَّه بن محمّد حلبی از حَجّاج بن ابی منیع، از پدرش از زُهْری روایت کرده است که:
بعد از عمر بن خطّاب، عون بن جعفر بن ابی طالب، امّ کلثوم را به
شماره صفحه در کتاب -
ص: 33
همسری گرفت (!!) و او فرزندی از عون به دنیا نیاورد، تا از دنیا رفت.
روایت نهم: احمد بن عبدالجبّار از یونس بن بُکِیر از ابن اسحاق روایت کرده است که:
هنگامی که عمر، همسر امّ کلثوم دختر علی، از دنیا رفت، امّ کلثوم به ازدواج عون بن جعفر درآمد (!!) و عون نیز در دوران حیات او درگذشت و فرزندی از عون به دنیا نیاورد.
روایت دهم: ابن اسحاق گوید: پدرم اسحاق بن یَسار از حسن بن حسن بن علی بن ابی طالب نقل کرده است که:
آنگاه که امّ کلثوم دختر علی بن ابی طالب، از عمر بن خطّاب بیوه شد، برادرانش حسن و حسین به نزد او آمدند و گفتند: تو کسی هستی که به سروری زنان مسلمان و دختریِ بانو و سرور آنها شناخته شدهای. به خدا سوگند! اگر اختیارت را به علی بسپاری، قطعاً تو را به ازدواج یکی از یتیمانش درمیآورد (!!) و اگر بخواهی که به مال و ثروت فراوان دست یابی، حتماً خواهی رسید.
به خدا سوگند! هنوز از جایشان برنخاسته بودند، که علی در حالی که بر عصایش تکیه کرده بود، رسید. نشست و حمد و ثنای خدا را به جای آورد، سپس منزلت و شأن آنان در نزد رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله را بیان کرد و گفت: ای فرزندان فاطمه! از منزلت و شأن خودتان آگاهید و میدانید
شماره صفحه در کتاب -
ص: 34
که من شما را به خاطر موقعیتتان نسبت به رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله و خویشاوندی با او، بر سایر فرزندانم برتری دادهام.
آنها گفتند: راست گفتی، خدا رحمتت کند، و خداوند از جانب ما به تو پاداش خیر دهد.
علی رو به دخترش کرد و گفت: دخترم! خداوند امر تو را در اختیار خودت قرار داده، ولی من دوست دارم آن را در اختیار من بگذاری.
امّ کلثوم گفت: پدرجان! به خدا سوگند! من هم زنی هستم و به آنچه که زنان تمایل دارند، رغبت دارم (!!)، دوست دارم آن گونه که زنان از دنیا بهرهمند میشوند، بهره ببرم (!!)، میخواهم خودم در این مورد تصمیم بگیرم.
علی گفت: دخترم! به خدا سوگند! این نظر تو نیست، بلکه این نظر این دو نفر است (!!).
سپس از جای خود برخاست و گفت: یا این کار را انجام میدهی، یا دیگر با هیچ یک از این دو، سخن نخواهم گفت (!!).
حسن و حسین، لباس حضرتش را گرفتند و گفتند: پدرجان! بنشین، به خدا سوگند! ما توان دوری از تو را نداریم.
سپس به امّ کلثوم گفتند: امر ازدواجت را به او واگذار کن.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 35
امّ کلثوم گفت: چنین کردم.
علی گفت: من تو را به ازدواج عون بن جعفر- که نوجوانی است- درمیآورم.
پس از آن، علی به نزد امّ کلثوم بازگشت و چهار هزار درهم برای او آورد، سپس برای پسر برادرش پیغام داد و امّ کلثوم را به نزد او فرستاد.
حسن بن حسن گوید: به خدا سوگند! از آغاز آفرینش تا کنون، عشقی به سان عشق او به عون سراغ ندارم.
روایت یازدهم: ابو اسحاق، ابراهیم بن یعقوب بن اسحاق جوزجانی از یزید بن هارون از حَمّاد بن سَلَمه از عمّار بن ابی عمّار روایت کرده است که:
امّ کلثوم دختر علی و زید پسر عمر، هر دو مُردند. ما آن دو را کفن کردیم و سعید بن عاص بر آنها نماز گزارد و حسن و حسین و ابو هریره پشت سر او بودند.
روایت دوازدهم: ابراهیم بن یعقوب از یزید بن هارون، از اسماعیل بن ابی خالد روایت کرده است که:
در نزد عامر در مورد چگونگی برگزاری مراسم نماز بر جنازههای مردان و زنان سخن به میان آمد.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 36
عامر گفت: وقتی آمدم، عبداللَّه بن عمر بر برادرش زید و مادر او امّ کلثوم دختر علی بن ابی طالب، نماز میخواند (1).
حاکم، ابو عبداللَّه نیشابوری، متوفّای سال 405، در این زمینه فقط یک روایت را بدین گونه نقل کرده است:
حسن بن یعقوب و ابراهیم بن عصمت- که هر دو عادل هستند- از سَرّی بن خُزَیمه، از مُعَلّی بن اسد (2)از وُهَیب بن خالد، از جعفر بن محمّد [یعنی امام صادق علیه السلام] از پدرش، او از علی بن حسین روایت کرده است که حضرتش فرمود: عمر بن خطّاب، امّ کلثوم را از علی خواستگاری کرد و گفت: او را به ازدواج من درآور.
علی فرمود: او را برای پسر برادرم، عبداللَّه بن جعفر نگه داشتهام.
عمر گفت: او را به ازدواج من درآور! به خدا سوگند! هیچ کس شأن او را رعایت نمیکند، آن سان که من رعایت میکنم (!!).
علی او را به ازدواج عمر درآورد.
عمر به نزد مهاجرین آمد و گفت: آیا به من تهنیت نمیگویید؟
شماره صفحه در کتاب -
ص: 37
آنها گفتند: برای چه کسی ای امیر مؤمنان؟!
او گفت: برای امّ کلثوم دختر علی و دختر فاطمه بنت رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه وآله. من از رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله شنیدم که میگفت:
«کلّ سبب و نسب منقطع یوم القیامة إلّاسببی ونسبی»
«هر پیوند و خویشاوندی در روز رستاخیز گسستنی است، مگر پیوند و خویشاوندی من».
و من دوست داشتم که بین من و رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله پیوند و خویشاوندی برقرار باشد.
حاکم پس از نقل این حدیث میگوید:
این حدیث، از نظر سندی صحیح است، ولی بُخاری و مُسلم آن را روایت نکردهاند (1).
ابو بکر بیهقی، متوفّای سال 458 در مورد این ماجرا، چند روایت به قرار ذیل نقل کرده است:
روایت یکم: ابو عبداللَّه، حافظ- یعنی حاکم، صاحب المستدرک-
1) المستدرک: 3/ 153، معرفة الصحابه (مناقب امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام شماره 4684).
شماره صفحه در کتاب -
ص: 38
از حسن بن یعقوب و ابراهیم بن عصمت روایت کرده است که:
سَرّی بن خُزَیمه از مُعَلّی بن اسد، از وُهَیب بن خالد روایت کرده است که:
جعفر بن محمّد [امام صادق علیه السلام] از پدرش از علی بن حسین نقل کرده است؛ همچنین از ابو العبّاس، محمّد بن یعقوب، از احمد بن عبدالجبّار، از یونس بن بُکِیر، از ابن اسحاق از ابو جعفر [یعنی امام باقر علیه السلام] از پدرش از علی بن حسین نقل کرده است که:
هنگامی که عمر بن خطّاب، امّ کلثوم دختر علی بن ابی طالب را به همسری گرفت، به جایگاه ویژه مهاجرین- که در مسجد رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله بین قبر و منبر بود- رفت، آنها برایش برکت و خیر خواستند.
عمر گفت: هان! به خدا سوگند! آن چه مرا به ازدواج با او واداشت، روایتی بود که از رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله شنیده بودم که میگفت:
«کلّ سبب و نسب منقطع یوم القیامة إلّاسببی ونسبی»
«هر پیوند و خویشاوندی در روز رستاخیز گسستنی است، مگر آن پیوند و خویشاوندی که از من باشد».
شماره صفحه در کتاب -
ص: 39
بیهقی بعد از نقل این روایت میگوید:
این، متن حدیث ابن اسحاق بود، ولی این روایت، از نظر سندی مُرْسَل و حَسَن است؛ چرا که از وجوه دیگری نیز با سلسله سند و ارسال روایت شده است.
روایت دوم: ابو حسین بن بِشران از دَعْلَج بن احمد، از موسی بن هارون از سُفیان از وکیع بن جَرّاح از روح بن عُباده از ابن جُریج از ابن ابی ملیکه از حسن بن حسن و او از پدرش نقل کرده است که:
عمر بن خطّاب، امّ کلثوم را از علی بن ابی طالب، خواستگاری کرد.
علی فرمود: او هنوز برای ازدواج کوچک است.
عمر گفت: از رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله شنیدهام که گفت:
«کلّ سبب و نسب منقطع یوم القیامة إلّاسببی ونسبی»
«هر پیوند و خویشاوندی در روز رستاخیز گسستنی است، جز پیوند و خویشاوندی من».
من دوست دارم که از جانب رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله پیوند و خویشاوندی داشته باشم.
علی رو به حسن و حسین کرد و فرمود: امّ کلثوم را به ازدواج عمویتان درآورید!
شماره صفحه در کتاب -
ص: 40
آنها گفتند: امّ کلثوم چون سایر بانوان، مختار است و میتواند هر شوهری را که میخواهد انتخاب نماید.
علی با خشم از جا برخاست (!!)، ولی حسن دامن لباسش را گرفت و گفت: پدرجان! ما تحمّل دوری از تو را نداریم.
علی فرمود: پس او را به ازدواج عمر درآورید (1).
بیهقی این روایت را بار دیگر در بخش: «روایاتی که درباره شوهر دادن پدران، دختران باکره خودشان میباشد» آورده است (2).
ترکمانی، نویسنده کتاب الجوهر النقی گوید:
بیهقی در این بخش از کتاب خود، ازدواج پیامبر با عایشه- که شش ساله بود-، ازدواج عمر با دختر علی- که خردسال بود- و شوهر دادن برخی از اصحاب دختران کوچک خود را، بیان کرده است … این در حالی است که عایشه و دختر علی، هر دو کوچک بودند (و به سنّ بلوغ نرسیده بودند).
خطیب بغدادی متوفّای سال 463 در کتاب تاریخ بغداد در
شماره صفحه در کتاب -
ص: 41
ضمن شرح حال ابراهیم بن مهران مَرْوَزی، روایتی را با سلسله سند او نقل کرده است که:
لیث بن سعد قِیسی- از نوکران بنی رَفاعه- در سال 171 در مصر از موسی بن علی بن رَباح لَخْمی از پدرش، از عُقْبَة بن عامر جُهَنی روایت کرده است که:
عمر بن خطّاب، از علی بن ابی طالب، دخترش را- که از فاطمه بود- خواستگاری کرد و در این مورد رفت و آمد زیادی انجام داد و به علی میگفت: ای ابوالحسن! آن چه مرا وادار کرد تا نزد تو بسیار رفت و آمد کنم، فقط سخنی است که از رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله شنیدم که میگفت:
«کلّ سبب و نسب منقطع یوم القیامة إلّاسببی ونسبی»
«هر پیوند و خویشاوندی در روز رستاخیز گسستنی است، مگر پیوند و خویشاوندی من».
من دوست دارم از طرف شما اهل بیت، خویشاوندی و پیوند دامادی داشته باشم.
علی برخاست و دخترش را خواست، او را زینت کردند (!!) آنگاه حضرتش او را به نزد امیرالمؤمنین عمر، فرستاد.
وقتی که عمر، امّ کلثوم را دید، برخاست و دست به ساق پای (!!)
شماره صفحه در کتاب -
ص: 42
او زد و گفت: به پدرت بگو: به راستی راضی شدم، راضی شدم، راضی شدم.
وقتی که دختر به نزد پدرش آمد، علی به او گفت: امیرالمؤمنین به تو چه گفت؟
امّ کلثوم گفت: مرا پیش خود خواند و بوسید (!!) و وقتی برخاستم دست به ساق پایم زد (!!) و گفت: به پدرت بگو راضی شدم.
آنگاه علی او را به ازدواج عمر درآورد. او زید بن عمر بن خطّاب را به دنیا آورد. زید زنده بود تا به سن رشد رسید، سپس مُرد … (1).
ابن عبدالبرّ قُرْطُبی، متوفّای سال 643 نیز در این زمینه چند روایت را این گونه نقل کرده است:
روایت یکم: امّ کلثوم دختر علی بن ابی طالب، پیش از وفات رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله به دنیا آمد.
مادرش فاطمه زهرا دختر رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله بود.
عمر بن خطّاب او را از علی بن ابی طالب خواستگاری کرد.
علی گفت: او کوچک است.
1) تاریخ بغداد: 6/ 180.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 43
عمر گفت: او را به ازدواج من درآور! من بهتر از هر کس عزّت و کرامت او را مراعات میکنم.
علی فرمود: من او را نزد تو میفرستم، اگر پسندیدی او را به ازدواج تو درمیآورم.
آنگاه علی علیه السلام او را با پارچهای به نزد عمر فرستاد و گفت:
به او بگو: این، همان پارچهای است که به تو گفتم.
امّ کلثوم پیغام پدرش را رساند. عمر به او گفت: به پدرت بگو:
راضی شدم، خدا از تو راضی شود.
آنگاه دستش را بر ساق پای او گذاشت و لباس را از آن کنار زد (!!).
امّ کلثوم گفت: چرا چنین میکنی؟! اگر تو امیرالمؤمنین نبودی، دماغت را میشکستم.
امّ کلثوم بیرون آمد و به نزد پدرش رفت و او را از ماجرا آگاه کرد و گفت: مرا به نزد پیرمرد بدی فرستادی؟!
علی علیه السلام فرمود: دخترم! او شوهر توست.
پس از آن، عمر وارد جایگاه مهاجرین در روضه پیامبر صلّی اللَّه علیه وآله شد- که مهاجران نخستین در آن مکان گرد هم میآمدند- و نزد آنها نشست و گفت: به من تهنیت بگویید.
گفتند: به چه جهت ای امیر مؤمنان؟
شماره صفحه در کتاب -
ص: 44
گفت: با امّ کلثوم دختر علی بن ابی طالب، ازدواج کردم.
از رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله شنیده بودم که میگفت:
«کلّ سبب و نسب منقطع یوم القیامة إلّاسببی ونسبی»
«هر پیوند و خویشاوندی و دامادی در روز رستاخیز گسستنی است، مگر پیوند و خویشاوندی و دامادی من».
من نسبت به پیامبر، پیوند و خویشاوندی داشتم، ولی میخواستم دامادی او را نیز با آن جمع کنم.
مهاجرین به او تهنیت گفتند.
روایت دوم: عبدالوارث از قاسم از خُشَنی از ابن ابی عمر از سُفیان از عمرو بن دینار از محمّد (بن حنفیه) پسر علی، نقل کرده است که:
عمر بن خطّاب از علی، دخترش امّ کلثوم را خواستگاری کرد.
حضرتش کم سن و سالی امّ کلثوم را یادآور شد.
به عمر گفتند: علی تو را رد کرده است.
عمر دوباره به خواستگاری رفت. علی علیه السلام فرمود: او را به نزد تو میفرستم، اگر او را پسندیدی، همسر توست.
سپس حضرتش دختر خود را به نزد عمر فرستاد و عمر لباس از ساق پای امّ کلثوم کنار زد (!!).
شماره صفحه در کتاب -
ص: 45
امّ کلثوم گفت: دستت را بکش! اگر تو امیر مؤمنان نبودی، چشمت را کور میکردم.
روایت سوم: ابن وهب از عبدالرحمان بن زید بن اسلم از پدرش از جدّش روایت کرده است که:
عمر بن خطّاب امّ کلثوم دختر علی بن ابی طالب، را با چهار هزار درهم مهریّه (!!) به ازدواج خود درآورد.
روایت چهارم: ابو عمر میگوید: امّ کلثوم دختر علی، از عمر بن خطّاب، دو فرزند به نامهای زید بن عمر اکبر و رقیّه به دنیا آورد و آن بانو و پسرش زید در یک روز مُردند.
زید در جنگی که شبانه میان بنی عَدی روی داد، صدمه دید. او رفته بود تا بین آن دو گروه آشتی برقرار کند؛ ولی در تاریکی، یکی از آنها ضربهای به او زد و او را زخمی کرد و بر زمین انداخت. زید مدّتی زنده بود، سپس او و مادرش در یک روز مُردند.
ابن عمر به پیشنهاد حسن بن علی بر آنها نماز گزارد.
آن سان که میگویند: در مورد این دو نفر، دو سنّت و روش اجرا شد:
1- هیچ یک از آنها از دیگری ارث نبرد، زیرا معلوم نشد کدامیک اول مُرده است.
ابن اثیر جَزَری متوفّای 630 نیز در کتاب أُسد الغابه روایاتی چند در این زمینه نقل کرده است و میگوید:
روایت یکم: امّ کلثوم دختر علی بن ابی طالب، مادرش فاطمه دختر رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله بود.
او پیش از وفات رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله به دنیا آمد.
عمر بن خطّاب او را از پدرش علی بن ابی طالب خواستگاری کرد.
علی گفت: او کوچک است.
عمر گفت: او را به ازدواج من درآور، چرا که من کرامت و عزّت او را بهتر از هر کسی رعایت میکنم.
علی گفت: من او را نزد تو میفرستم، اگر راضی شدی، او را به ازدواج تو درمیآورم.
1) الإستیعاب: 4/ 509 و 510.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 47
آنگاه علی، امّ کلثوم را با پارچهای نزد عمر فرستاد و گفت: به عمر بگو: این، همان پارچهای است که به تو گفته بودم.
امّ کلثوم این پیام را به عمر رساند.
عمر به او گفت: به پدرت بگو: راضی شدم، خدا از تو راضی شود.
سپس دستش را بر او زد (!!).
امّ کلثوم گفت: چرا این طور میکنی؟! اگر تو امیر مؤمنان نبودی، دماغت را میشکستم.
آنگاه نزد پدرش آمد و او را از قضیّه آگاه ساخت و گفت: مرا نزد پیرمرد بدکاری فرستادی.
علی گفت: دخترم! او شوهر توست.
عمر نزد مهاجرین آمد و در روضه پیامبر صلّی اللَّه علیه وآله- که به طور معمول مهاجرین نخستین در آن جا مینشستند- کنار آنان نشست و رو به آنها کرد و گفت: به من تهنیت بگویید.
آنها گفتند: برای چه ای امیر مؤمنان؟
گفت: با امّ کلثوم دختر علی، ازدواج کردم. از رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله شنیده بودم که میگفت:
شماره صفحه در کتاب -
ص: 48
«کلّ سبب و نسب منقطع یوم القیامة إلّاسببی ونسبی»
«هر پیوند و خویشاوندی و دامادی در روز قیامت گسستنی است، جز پیوند و خویشاوندی و دامادی من».
من نسبت به پیامبر پیوند و خویشاوندی داشتم و میخواستم که دامادی او را نیز به آن بیفزایم.
آنگاه مهاجرین به او تهنیت گفتند.
عمر با چهل هزار درهم مهریّه (!!)، امّ کلثوم را به عقد خود درآورد. ثمره این ازدواج دو فرزند به نامهای زید بن عمر اکبر و رقیّه بود. این در حالی است که این مادر و فرزند- یعنی پسرش زید- در یک زمان مُردند.
زید در جنگی که میان بنی عَدی درگرفت، برای برقراری صلح و آشتی، نزد آنها رفته بود که در تاریکی مورد هدف یکی از آنها قرار گرفت و ضربهای به او خورد و زخمی شد و بر زمین افتاد. او مدّتی زنده بود، سپس در روز وفات مادرش از دنیا رفت.
عبداللَّه بن عمر به پیشنهاد حسن بن علی بر آنها نماز خواند.
وقتی عمر کشته شد، عون بن جعفر با امّ کلثوم ازدواج کرد (!!).
روایت دوم: عبدالوهّاب بن علی بن علی امین، از ابو فضل محمّد بن ناصر از خطیب ابو طاهر محمّد بن احمد بن ابی صَقَر از
شماره صفحه در کتاب -
ص: 49
ابو البرکات احمد بن عبدالواحد بن فضل بن نظیف بن عبداللَّه فَرّاء روایت کرده است که به احمد گفتم: آیا ابو محمّد حسن بن رَشیق، برای شما روایت کرده است؟
گفت: آری، ابو بُشر محمّد بن احمد بن حَمّاد دُولابی از احمد بن عبدالجبّار از یونس بن بُکِیر از ابن اسحاق از حسن بن حسن بن علی بن ابی طالب روایت کرده است که:
هنگامی که امّ کلثوم دختر علی بن ابی طالب، از عمر بن خطّاب بیوه شد، برادرانش حسن و حسین نزد او آمدند و گفتند: تو به سَروَری زنان مسلمان و دختر سَروَر و بانوی آنان، شناخته شدهای. به خدا سوگند! اگر اختیارت را به علی بسپاری، به طور قطع تو را به ازدواج یکی از یتیمانش درمیآورد (!!) و اگر خودت تصمیم بگیری و بخواهی به ثروت و مال بسیاری دست یابی (!!)، حتماً خواهی رسید.
به خدا سوگند! هنوز از جایشان برنخاسته بودند که علی- در حالی که بر عصایش تکیه کرده بود- سر رسید. او نشست و حمد و ثنای خدای را به جا آورد، سپس منزلت آنها را نسبت به رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله یادآوری کرد و گفت: ای فرزندان فاطمه! از منزلت خود در نزد من آگاهید، من شما را به جهت موقعیّتتان نسبت به رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله و خویشاوندی شما با او، بر سایر فرزندانم برتری دادهام.
آنها گفتند: راست میگویی، خدا تو را رحمت کند و خدا از
شماره صفحه در کتاب -
ص: 50
جانب ما به تو پاداش نیک دهد.
علی گفت: دخترم! خدای تعالی امر تو را در دست خودت قرار داده است، و من دوست دارم که آن را به من بسپاری.
امّ کلثوم گفت: پدرجان! من هم زن هستم و به سان زنان، آرزوهایی دارم (!!). دوست دارم آن گونه که زنان از دنیا بهره میبرند، بهره ببرم (!!). میخواهم خودم در مورد کارم، تصمیم بگیرم.
علی گفت: نه، به خدا سوگند! دخترم! این نظر خودت نیست، قطعاً این، رأی این دو نفر است (!!).
سپس برخاست و گفت: یا این کار را انجام میدهی، یا دیگر با هیچ یک از این دو سخن نمیگویم (!!).
حسنین دامن لباس او را گرفتند و گفتند: پدرجان! بنشین، به خدا سوگند! ما تحمّل دوری از تو را نداریم.
آنگاه رو به امّ کلثوم کردند و گفتند: کارت را به دست او بسپار.
علی گفت: من تو را به ازدواج عون بن جعفر- که نوجوانی است- درمیآورم.
سپس چهارهزار درهم به امّ کلثوم داد و او را به نزد عون فرستاد.
این روایت را ابو عمر نیز نقل کرده است (1).
1) أُسد الغابه: 7/ 377 و 378.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 51
الإصابه
ابن حجر عسقلانی درگذشته سال 852 نیز به چند روایت در این زمینه اشاره کرده است و میگوید:
روایت یکم: امّ کلثوم دختر علی بن ابی طالب، از نژاد هاشم، مادرش فاطمه دختر رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله بود. وی در زمان رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله به دنیا آمد.
ابو عمر گوید: او پیش از وفات پیامبر صلّی اللَّه علیه وآله پا به عرصه وجود نهاد.
ابن ابی عمر مَقْدِسی گوید: سُفیان از عمر از محمّد بن علی (امام باقر علیه السلام) نقل کرده است که حضرتش فرمود: عمر بن خطّاب از علی علیه السلام دخترش امّ کلثوم را خواستگاری کرد. علی علیه السلام کم سن و سالی دخترش را یادآور شد.
به عمر گفتند: علی تو را رد کرده است.
عمر دوباره به نزد او آمد. علی فرمود: او را نزد تو میفرستم، اگر راضی شدی، او همسر توست.
سپس دخترش را به نزد عمر فرستاد. عمر ساق پای او را برهنه کرد (!!).
امّ کلثوم گفت: دستت را بکش، اگر تو امیر مؤمنان نبودی،
شماره صفحه در کتاب -
ص: 52
چشمت را کور میکردم.
روایت دوم: ابن وهب از عبدالرحمان بن زید بن اسلم از پدرش از جدّش نقل کرده است که عمر، امّ کلثوم را با چهل هزار درهم مهریّه (!!) به ازدواج خود درآورد.
روایت سوم: زبیر گوید: امّ کلثوم برای عمر، دو فرزند به نامهای زید و رقیّه به دنیا آورد. امّ کلثوم و پسرش در یک روز مُردند.
زید در جنگی که بین بنی عَدی روی داد و او برای برقراری صلح و آشتی میان آنها رفته بود، صدمه دید. مردی در تاریکی شب او را نشناخت و زخمی کرد. زید مدّتی زنده بود، مادرش نیز در بستر بیماری بود و هر دو در یک روز مُردند.
روایت چهارم: ابو بُشر دُولابی در کتاب الذرّیة الطاهره از طریق ابن اسحاق، این گونه نقل میکند:
حسن بن حسن بن علی گوید: وقتی عمر همسر امّ کلثوم دختر علی، از دنیا رفت و امّ کلثوم بیوه شد، برادرانش حسن و حسین نزد او آمدند و گفتند: تو اگر در مورد خودت تصمیم بگیری و بخواهی به ثروت فراوانی دست یابی (!!)، قطعاً خواهی رسید.
سپس علی وارد خانه شد و حمد و ثنای خدا را به جای آورد و گفت: دخترم! خداوند امر تو را در اختیار خودت قرار داده است، اگر
شماره صفحه در کتاب -
ص: 53
دوست داری آن را به دست من بسپار.
امّ کلثوم گفت: پدرجان! من هم زنی هستم، به سان زنان آرزوهایی دارم (!!)، دوست دارم من هم از دنیا بهرهمند شوم (!!).
علی گفت: این، نظر خودت نیست، بلکه نظر این دو نفر است (!!).
سپس برخاست و گفت: به خدا سوگند! یا این کار را انجام میدهی، یا دیگر با هیچ یک از این دو، سخن نخواهم گفت (!!).
آنها دور امّ کلثوم را گرفته و از او خواستند که بپذیرد. او چنین کرد و با عون بن جعفر ازدواج کرد.
روایت پنجم: دارقُطْنی در کتاب الإخوه امّ کلثوم را نام برده و مینویسد:
هنگامی که عون مُرد، برادرش محمّد، امّ کلثوم را به همسری گرفت (!!). پس از مدّتی او نیز از دنیا رفت و برادرش، عبداللَّه او را به همسری گرفت و امّ کلثوم در خانه عبداللَّه درگذشت.
نظیر این روایت را ابن سعد نیز نقل کرده و در آخر آن گفته است:
امّ کلثوم میگفت: من از اسماء دختر عُمَیْس، شرم دارم که دو پسر او در نزد من مُردند و من بر سومی بیمناکم.
وی میافزاید: امّ کلثوم در خانه عبداللَّه از دنیا رفت و برای هیچ
شماره صفحه در کتاب -
ص: 54
یک از آنها، فرزندی به دنیا نیاورد.
روایت ششم: ابن سعد از انس بن عیاض از جعفر بن محمّد از پدرش روایت کرده است که:
عمر، امّ کلثوم را از علی خواستگاری کرد.
علی گفت: من دخترانم را برای پسران جعفر نگه داشتهام.
عمر گفت: او را به ازدواج من درآور! به خدا سوگند! مردی روی زمین نیست که کرامت او را بهتر از من رعایت کند.
علی گفت: پذیرفتم.
عمر به نزد مهاجرین آمد و گفت: به من تهنیت بگویید. آنها تهنیت پرسیدند: با چه کسی ازدواج کردهای؟
عمر گفت: با دختر علی، به راستی که پیامبر صلّی اللَّه علیه وآله میگفت:
«کلّ سبب و نسب منقطع یوم القیامة إلّاسببی ونسبی»
«هر پیوند و خویشاوندی در روز قیامت گسستنی خواهد شد، مگر پیوند و خویشاوندی من».
من به پیامبر دختر داده بودم، ولی این را هم دوست داشتم (که از خانواده او دختری بگیرم) (1).
1) الإصابه: 8/ 464 و 465.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 57
روایاتی که از دید خوانندگان گذشت، مهمترین سندهای این حکایت، به نقل از مشهورترین کتابهای اهل سنّت بود. برخی از این روایات به اصل ماجرا- یعنی قضیّه تزویج امیر المؤمنین علیه السلام دخترش را به عمر- مربوط میشد. برخی به قضایای ازدواج امّ کلثوم پس از مرگ عمر و برخی دیگر نیز به جریان وفات او و پسرش مربوط بود.
با توجّه به اصول و قواعد علمی اهل سنّت در علم حدیث و با استناد به سخنان علمای آنها در علم رجال؛ اگر کسی با دقّت به سندهای این روایات بنگرد و آنها را بررسی نماید، برای او روشن میگردد که اصل این داستان، پایه و اساسی ندارد. چه رسد به جزئیّات امور و موارد فرعی وابسته به آن (1)
1- افرادی که از سوی علمای اهل سنّت به شدّت تضعیف شده و به دروغگویی متّهم گردیدهاند.
2- افرادی که هر چند مورد اعتماد اهل سنّت میباشند؛ ولی بغض و دشمنی آنان با امیر مؤمنان علی علیه السلام از مسلّمات تاریخ است.
شایان ذکر است که قول این گروه- آن هم علیه حضرت علی علیه السلام- مورد پذیرش شیعیان نمیباشد.
.1) راویان این ماجرا را میتوان به دو گروه تقسیم نمود:
شماره صفحه در کتاب -
ص: 58
اکنون، پیش از آن که سندهای یاد شده را بررسی کنیم، چند نکته را پیرامون این روایات یادآوری مینماییم:
1- ماجراها و حکایتهایی که ملاحظه فرمودید، در دو کتاب معروف صحیح بُخاری و صحیح مُسلم موجود نیست. مؤلّف این دو کتاب، از این روایات اعراض کرده و آنها را در صِحاحشان نیاوردهاند.
2- این روایات در کتابهای روایی دیگر اهل سنّت- که به صِحاح معروفند- نیز نقل نشده است. بنا بر این، همه نویسندگان صِحاح ششگانه اهل سنّت بر ترک و عدم نقل این روایات، اتّفاق نظر داشتهاند.
3- این حکایت، حتّی در کتابهای روایی مانند مُسند احمد بن حنبل هم نیامده است و خودِ احمد و عدّهای دیگر به تبعیّت از او، اظهار داشتهاند که آن چه در این کتاب- مُسند احمد- نیامده است، صحیح نیست … (1)
1) ر. ک: نفحات الأزهار: 2/ 27 به بعد.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 59
قابل توجّه این که اهل سنّت در موارد بسیار و در بحثهای مختلف، به احادیثی که از حیث سندی صحیح هستند، استدلال و احتجاج نمیکنند، فقط به دلیل این که بُخاری و مُسلم آنها را نقل نکردهاند و در صِحاح دیگر آنها نیامده است!
اساسیترین مطلبی که میتوان در این مورد مطرح کرد، این است که:
این داستان در برخی از روایات، از قول امامان اهل بیت علیهم السلام و از طریق راویان آنها، نقل شده است. این روایتها در کتابهای الطبقات ابن سعد، المستدرک حاکم، السنن الکبری بیهقی و الذرّیة الطاهره دُولابی آمده است.
در مورد این روایات دو نکته، لازم به ذکر است:
نکته نخست: ما در طول سالها بررسی و مطالعه بر روی روایات و احادیث اهل سنّت، دریافتیم: آنگاه که اهل سنّت و مخالفان اهل بیت علیهم السلام خواستهاند مطلبی را به اهل بیت علیهم السلام نسبت دهند که تناسبی با عقیده و مرام آن بزرگواران ندارد، همواره آن مطلب را از قول یکی از بزرگان این خاندان مطهّر جعل و نقل کردهاند.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 60
زمانی که میخواستند بر پیامبر خدا صلّی اللَّه علیه وآله و پاره تن مصطفی، فاطمه زهرا علیها السلام و جانشین او امیر مؤمنان علی مرتضی علیه السلام خرده و ایرادی بگیرند؛ داستان خواستگاری حضرت علی علیه السلام از دختر ابوجهل را از زبان اهل بیت علیهم السلام جعل کردند (1).
آنگاه که خواستند قول به حرمت متعه زنان را ترویج کنند و بر ابن عبّاس- که تا آخرین لحظات عمرش قائل به حلال بودن آن بود- طعنه زده و ایراد بگیرند، قول به حرمت متعه و طعن بر ابن عبّاس را به امیر مؤمنان علی علیه السلام نسبت دادند، و روایتی را در این زمینه از قول فرزندان او جعل کردند (2).
و زمانی که خواستند حدیثی در فضیلت اصحاب بسازند، این حدیث را از زبان امام جعفر صادق علیه السلام ساختند و صحابه را به ستارگان تشبیه کردند (3).
بنا بر این، تردیدی نیست که حکایت ازدواج امّ کلثوم با عمر نیز از همان روایتهای ساختگی و بیاساس است.
نکته دوم: اهل سنّت این خبر را از امام صادق علیه السلام از پدرش
شماره صفحه در کتاب -
ص: 61
بنا بر این، اگر منظور اهل سنّت از نقل این روایت، استدلال به آن باشد، بنا به اصول و قواعد خودشان، این امر به تمامیّت و صحّت سند حدیث در نزد آنها بستگی دارد …
طبق این مبنا، استدلال به روایاتِ مذکور از اهل بیت علیهم السلام، امکانپذیر نمیباشد؛ چرا که ابن سعد، نویسنده الطبقات الکبری به امام صادق علیه السلام گستاخانه جسارت نموده است و میگوید:
او احادیث بسیاری دارد که به آنها احتجاج و استدلال نمیشود و تضعیف میشوند. یک بار از او پرسیدند: آیا این احادیث را از پدرت شنیدهای؟
گفت: آری.
بار دیگر از او پرسیدند، گفت: من آنها را در کتابهای او یافتم (1).
1) تهذیب التهذیب: 2/ 94.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 62
همچنین است حدیثی را که حاکم از طریق امام صادق علیه السلام از امام سجّاد علیه السلام در المستدرک نقل کرده و آن را صحیح دانسته است که ذهبی بعد از نقل آن گوید: حدیثی منقطع است (1).
بیهقی نیز در مورد آن حدیث گوید: حدیث مرسلی است (2).
و حدیثی که از طریق حسن بن حسن در کتاب الذرّیة الطاهره نقل شده، همین گونه است؛ افزون بر آن که راویان آن نیز تضعیف شدهاند، که به زودی روشن خواهد شد.
البتّه، در روایتی که در السنن الکبری بیهقی آمده که از طریق حسن بن حسن از پدرش نقل شده است، انقطاعی وجود ندارد؛ ولی سند آن به چند وجه ساقط و بدون اعتبار است. به خصوص آن که راوی این حدیث از حسن بن حسن، ابن ابی ملیکه است. ما در این مورد به زودی مطالبی را ارائه خواهیم کرد.
از سوی دیگر، اگر منظور آنها از نقل این روایات، الزام شیعیان به پذیرش آنها باشد- به دلیل این که از طریق ائمّه اهل بیت علیهم السلام و راویان عترت مکرّم رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله نقل شده است-؛ چنین التزام و پذیرشی منوط به این است که پیروان اهل بیت علیهم السلام نیز
شماره صفحه در کتاب -
ص: 63
راویان سند این روایات را- طبق نظر خودشان- توثیق کنند و این، آغاز بحث شیعیان با اهل سنّت است.
از این رو، سقوط و عدم اعتبار مهمترین روایاتی که عامّه در این مورد آوردهاند، آشکار شد.
(و روایات دیگر آنان در این زمینه نیز- با اولویّت قطعی- ساقط و بدون اعتبار خواهند بود).
با وجود این، ما به طور مفصّل در این باره سخن خواهیم گفت.
در آغاز در مورد سند روایتی که در السنن الکبری بیهقی از طریق امام باقر علیه السلام از پدر بزرگوارش امام سجّاد علیه السلام و در الإستیعاب از امام باقر علیه السلام و در السنن الکبری نیز از طریق «حسن بن حسن» روایت شده است، مباحثی را مطرح مینماییم. آنگاه به سندهای دیگر میپردازیم تا سیر بحث را به پایان رسانیم و با حجّت و برهان، راه را بر خصم ببندیم. بر اساس این اصل میگوییم:
این روایت را بیهقی در السنن الکبری به نقل از حاکم ابو عبداللَّه نیشابوری، از امام باقر علیه السلام از پدرش امام سجّاد علیه السلام نقل کرده است که در سلسله سند آن، احمد بن عبدالجبّار دیده میشود؛ اینک ما به شرح حال او میپردازیم.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 64
بخشی از سخنانی که رجال شناسان در مورد احمد بنعبدالجبّار گفتهاند، از این قرار است:
ابن ابی حاتِم گوید: از احمد روایاتی نوشتهام، ولی به جهت سخنان بسیارِ مردم در مورد او، از نقل آنها خودداری کردم.
ابن مَعین گوید: او دروغ میگفت.
ابو احمد حاکم، نیز در مورد او گوید: احمد بن عبدالجبّار در نزد رجال شناسان قوی نیست. از این رو، ابن عُقده روایات او را ترک کرده است.
ابن عَدی نیز درباره او گوید: اهل عراق همگی بر ضعف او اتّفاق نظر دارند … (1).
یونس بن بُکِیر نیز در سلسله سند این روایت قرار دارد که گفتار رجال شناسان در مورد او بدین گونه است:
آجُری از ابی داوود نقل کرده است که یونس بن بُکِیر در نزد من حجّت نیست. او سخنان ابن اسحاق را میگرفت و به احادیث
1) تهذیب التهذیب: 1/ 47.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 65
وصل میکرد.
نَسایی درباره او گوید: یونس در نقل حدیث قوی نیست.
نَسایی در تعبیر دیگری گوید: یونس در نقل حدیث ضعیف است.
جوزجانی در مورد یونس گوید: شایسته است که در کار او به دقّت اندیشید.
ساجی گوید: ابن مَدِینی از یونس روایت نمیکرد، در عین حال، او در نزد اهل سنّت از راستگویان است.
احمد بن حنبل در مورد او گوید: دوری و تنفّر مردم از او به گونهای بود که در غیر او، دیده نشده است.
ابن ابی شِیبه گوید: در او ضعف بود.
ساجی گوید: یونس فرد راستگویی بود، تنها ایرادی که داشت این بود که از امرا پیروی میکرد و مُرجِئی (1)مذهب بود (2).
مطالبی که گفته شد، با صرف نظر از سخنانی است که در مورد محمّد بن اسحاق گفته شده است.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 66
این روایت را ابن عبدالبرّ و ابن حجر نیز با سندی از طریق امام باقر علیه السلام روایت کردهاند که در سلسله سند آن، عمرو بن دینار قرار دارد. گفتار برخی از رجال شناسان را در مورد او میآوریم:
میمونی از احمد بن حنبل نقل میکند که عمرو بن دینار از جهت نقل روایت، ضعیف و منکر الحدیث است.
اسحاق بن منصور از ابن مَعین نقل کرده است که او از نظر رجالشناسی قابل توجّه نیست.
یعقوب بن شِیبه نیز از او نقل کرده است که عمرو بن دینار، ذاهبُ الحدیث (1)است.
عمرو بن علی در مورد او گوید: احادیث عمرو از نظر نقل روایت ضعیف است. او از طریق سالم از ابن عمر از رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله احادیث منکری را نقل کرده است.
همین سخن را ابو حاتِم نیز نقل کرده و افزوده است: همه احادیث او منکر است.
ابو زُرعه در مورد عمرو گوید: حدیث او واهی است.
1) یعنی حدیث او بیارزش است.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 67
بُخاری گوید: در او جای تأمّل است.
ابو داوود درباره حدیث او گوید: قابل توجّه نیست.
تِرمذی گوید: او از نظر نقل حدیث، قوی نیست.
نَسایی درباره عمرو این گونه اظهار نظر میکند: او موثّق نیست، چرا که از سالم احادیث منکری را روایت کرده است.
در تعبیر دیگری گوید: او از نظر نقل حدیث ضعیف است.
جوزجانی و دارقُطْنی نیز در مورد او، همین گونه اظهار نظر کردهاند.
ابن حِبّان گوید: هر که به نوشتههای او نگاه کند؛ متعجّب میشود، او احادیث موضوعهای را از راویان مورد اعتماد روایت میکرد.
بُخاری نیز در کتاب الأوسط در مورد او این گونه مینگارد:
نمیتوان از روایات او پیروی کرد و آنها را معتبر دانست.
ابن عمّار موصلی در مورد عمرو گوید: او از نظر نقل حدیث ضعیف است.
ساجی نیز به این امر اشاره میکند و میگوید: او از نظر نقل حدیث، ضعیف است، چرا که از سالم روایت منکری نقل کرده است (1).
1) تهذیب التهذیب: 8/ 27.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 68
اینها نمونهای از گفتار رجال شناسان درباره عمرو بن دینار بود.
از این رو، این روایت اعتبار ندارد، گذشته از این که سُفیان بن عُیَیْنَه نیز در این سند وجود دارد.
بیهقی نیز این روایت را از طریق حسن بن حسن از پدر بزرگوارش علیه السلام نقل کرده است که سُفیان بن عُیَیْنَه از راویان آن حدیث به شمار میآید. در احوالات او چنین میخوانیم:
ابن عمّار میگوید: از یحیی بن سعید قَطّان شنیدم که میگفت:
شاهد باشید که سُفیان بن عُیَیْنَه در سال 197 عقلش را از دست داد. پس هر کس در این سال، یا بعد از آن، از او حدیثی شنیده است، شنیدار او اعتباری ندارد.
ابن حجر عسقلانی پس از نقل کلام ابن عمّار- در پاسخ به اشکالی از ذهبی- میگوید: این مطلب را تنها ذهبی مطرح کرده است؛ چرا که ابن عمّار از صاحبنظران مورد اعتماد و با دقّت است. چه مانعی دارد که یحیی بن سعید آن را از گروهی از حاجیان همان سال شنیده باشد و چون تعداد آنها زیاد بوده، به گفته آنها اعتماد کرده و بنا به مستفیض بودن قولشان، به آن شهادت داده است.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 69
من سخنی از یحیی بن سعید یافتم که میتواند سبب و علّت نقل ابن عمّار از وی، در مورد ابن عُیَیْنَه باشد. ابو سعد بن سمعانی در شرح حال اسماعیل بن ابی صالح مؤذّن، در کتاب ذیل تاریخ بغداد با سندی قوی از طریق عبدالرحمان بن بُشر بن حَکَم نقل کرده است که:
از یحیی بن سعید شنیدم که میگفت: به ابن عُیَیْنَه گفتم: تو احادیثی را نوشتهای و امروز که آنها را روایت میکنی، در سند آنها کم و زیاد میکنی!
او گفت: تو احادیث را آن گونه که قبلًا شنیدهای اخذ کن، زیرا که من اکنون پیر و کهنسال شدهام.
ابو مُعین رازی در اضافاتی که بر کتاب الإیمان احمد بن حنبل دارد، مینویسد:
هارون بن معروف، به احمد گفت: ابن عُیَیْنَه در پایان عمر، حالش دگرگون شده بود. سلیمان بن حرب نیز به او گفت: ابن عُیَیْنَه در بیشتر روایاتی که از ایّوب نقل نموده، اشتباه کرده است (1).
یکی دیگر از راویان این روایت، وکیع بن جَرّاح است. ذهبی در
1) تهذیب التهذیب: 4/ 108 و 109.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 70
میزان الإعتدال از او نام برده و از احمد بن حنبل مواردی را در بیاعتباری و قدح او- از دشنام دادن به پیشینیان، نوشیدن مسکرات و فتوا دادن به باطل- نقل کرده است (1).
خطیب بغدادی با سلسله سند خود از نعیم بن حَمّاد نقل کرده است که شام- یا صبحانه- را در نزد وکیع خوردیم. گفت: کدامیک را میخواهید برایتان بیاورم: نبیذ (2)پیرمردان، یا نبیذ جوانان؟
گفتم: تو هم از این حرفها میزنی؟
گفت: به نظر من، این از آب فرات هم حلالتر است (3).
ابن حجر از احمد نقل کرده است که وکیع در پانصد حدیث اشتباه کرده است (4).
وی از محمّد بن نصر مَرْوَزی نقل کرده است که وکیع در واپسین روزهای زندگی خود، احادیث را از حفظ نقل میکرد و عبارتهای آنها را تغییر میداد (5).
شماره صفحه در کتاب -
ص: 71
ابن جُریج نیز یکی از راویان این حدیث است. ابن حجر در شرح حال او مینویسد: مالک گوید: ابن جُریج در نقل حدیث مانند کسی است که شب هنگام و در تاریکی، هیزم جمع میکند (1).
ابن مَعین گوید: روایاتی که از زُهْری نقل کرده است، قابل توجّه نیست.
احمد گوید: هنگامی که ابن جُریج میگوید: فلانی گفت، فلانی گفت و من خبر میدهم، روایات منکری را نقل میکند.
یحیی بن سعید گوید: هر گاه ابن جُریج بگوید: فلانی گفت، همانند باد هوا است.
ابن مَدِینی گوید: از یحیی بن سعید در مورد روایات ابن جُریج به نقل از عطاء خراسانی پرسیدم.
گفت: روایات او ضعیف است.
به یحیی گفتم: ابن جُریج میگوید: عطاء خراسانی به من خبر داد.
یحیی گفت: سخن او قابل توجّه نیست، همه آنها ضعیف هستند. عطاء فقط کتابی را به او سپرده است.
1) در کتابهای علمی این عبارت را به هنگام کنایه از خلط کردن حق و باطل و راست و دروغ، مطرح میکنند.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 72
ابن حِبّان گوید: ابن جُریج تدلیس میکرد.
دارقُطْنی گوید: از تدلیس و فریبکاری ابن جُریج پرهیز کن، چرا که تدلیسهای او قبیح است (1).
ذهبی در میزان الإعتدال در شرح حال ابن جُریج مینویسد: او در نقل حدیث تدلیس میکرد (2).
ابن حجر در این زمینه گوید: ابن جُریج در نقل حدیث تدلیس میکرد و به طور مرسل روایت مینمود (3).
بلکه مهمتر از همه، احمد بن حنبل درباره او گوید: برخی از احادیثی که ابن جُریج به طور مرسل روایت کرده است، احادیث ساختگی است. او پروایی نداشت که از کجا آنها را روایت میکند (4).
نام او، عبداللَّه بن عبیداللَّه است و در عدم اعتبارش همین بس که او قاضی ابن زبیر و مؤذّن خاصّ او بود (5).
شماره صفحه در کتاب -
ص: 73
اکنون یکبار دیگر به حدیث مراجعه مینماییم و در حدّ ضرورت به راویان سندهای دیگر آن مینگریم.
در روایات ابن سعد و روایاتی که ابن حجر از او در کتاب الإصابه نقل کرده است، وکیع بن جَرّاح وجود دارد که شرح حال او را بیان کردیم.
و از جمله راویان این ماجرا، هُشام بن سعد میباشد. ذهبی در میزان الإعتدال در شرح حال او مینویسد:
احمد در مورد او گفته است: هُشام، حافظ (1)نبود. از طرفی، یحیی بن قَطّان از او روایت نمیکرد.
ذهبی در ادامه مینویسد: احمد در مورد دیگری گوید: در احادیث هُشام، حدیث محکم و متقن وجود ندارد.
ابن مَعین در مورد او گوید: احادیث او نه بسیار قوی است و نه قابل ترک.
1) بنا بر برخی از اقوال، حافظ در علم درایه و حدیثشناسی اهل سنّت به فردی گویندکه یکصد هزار حدیث را با سند حفظ کرده باشد.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 74
نَسایی او را این گونه توصیف میکند: هُشام از نظر نقل حدیث ضعیف است.
در عبارت دیگری گوید: هُشام از نظر نقل حدیث، قوی نبود.
ابن عَدی در مورد او گوید: علیرغم این که هُشام در نقل حدیث ضعیف بود، در عین حال، احادیث او قابل نگارش است.
ابن حجر در مورد هُشام گوید: دُوری، از ابن مَعین نقل کرده است که هُشام از نظر نقل حدیث ضعیف است.
ابو حاتِم نیز در مورد او این گونه اظهار نظر مینماید: احادیث هُشام نوشته میشود، ولی در آنها قابلیّتی برای احتجاج و استدلال وجود ندارد.
ذهبی میافزاید: ابن عبدالبرّ، نام او را در بخش کسانی که منسوب به ضعف هستند و روایاتشان نوشته میشود، آورده است و یعقوب بن سُفیان نیز او را از جمله ضعفاء ذکر کرده است.
ابن سعد در مورد هُشام گوید: احادیث زیادی نقل میکرد؛ ولی مورد تضعیف قرار میگرفت، او گرایش به تشیّع داشت (1).
1) میزان الإعتدال: 7/ 81 و تهذیب التهذیب: 11/ 37 و 38.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 75
در روایتی که ابن عبدالبرّ و ابن حجر با سندهای خود از اسلم- مولای عمر بن خطّاب- نقل کردهاند، نام ابن وهب نیز آمده است که اینک شرح حال او را میخوانیم:
ابن وهب، همان عبداللَّه بن وهب قرشی است که اصل او مصری و از همپیمانان قریش است.
ابن عَدی او را در الکامل فی الضعفاء (1)
و ذهبی در میزان الإعتدال وارد کردهاند (2).
ابن مَعین نیز در نکوهش او سخنانی گفته است (3).
ابن سعد در مورد ابن وهب گوید: او تدلیس مینمود (4).
احمد بن حنبل در مورد او گوید: احادیثی که ابن وهب از ابن جُریج نقل کرده، قابل تأمّل است.
ابو عَوانه در تأیید این گفتار گوید: احمد درست گفته است، زیرا ابن وهب مطالبی را بیان کرده که غیر از او، کسی بیان نکرده است (5).
شماره صفحه در کتاب -
ص: 76
این روایت را خطیب بغدادی با سند خود از لیث بن سعد از موسی بن علی بن رَباح لَخْمی از پدرش از عُقْبَة بن عامر جُهَنی نقل کرده است، که راویان آن قابل بررسیاند.
بنا به گفته سیوطی: موسی بن لَخْمی از سال 155 تا سال 161 والی و استاندار مصر بود (1).
ابن حجر درباره او میگوید: موسی از سال 161 امارت مصر را به دست گرفت (2).
سمعانی در مورد موسی لَخْمی گوید: او والی و استاندار مصر بود (3).
ابن مَعین در مورد او این گونه اظهار نظر کرده است: موسی در نقل حدیث قوی نیست.
ابن عبدالبرّ در این زمینه مینویسد: روایاتی که موسی به تنهایی نقل کرده است، قوی نیستند (4).
شماره صفحه در کتاب -
ص: 77
ابن حجر به شرح حال علی لَخْمی پرداخته که به اختصار چنین است:
او به عنوان نماینده به نزد معاویه آمد.
او میگفت: کسی را که مرا علی نامید، حلال نمیکنم (!!) چرا که اسم من عُلَی است.
او در نزد عبدالعزیز (پسر مروان و برادر عبدالملک که مدّتی امارت مصر را به عهده داشت) منزلت و مقامی داشت، تا این که عبدالعزیز بر او برآشفت و او را برای جنگ به آفریقا فرستاد و آن جا بود تا از دنیا رفت (1).
در قدح و طعن عقبه همین بس که:
سمعانی در این زمینه گوید: عقبه در فتح مصر حاضر بود و اراضی آن را اندازهگیری کرد، در سال 44 بعد از مرگ عتبة بن ابو سُفیان، فرماندهی سپاهیان معاویه را در مصر به دست گرفت. آنگاه
1) تهذیب التهذیب: 7/ 271 و 272.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 78
معاویه در سال 47 او را به نبرد دریایی فرستاد (1).
ابن حجر در مورد عقبه گوید: او در سال 44 از جانب معاویه امارت مصر را به دست گرفت (2).
سیوطی نیز همین گونه اظهار نظر کرده است (3).
ابن سعد در این زمینه مینویسد: عمّار رحمة اللَّه علیه در سن 91 سالگی کشته شد. او پیش از رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله متولّد شده بود. (در جنگ صفّین) سه نفر با عمّار رو به رو شدند: عُقْبَة بن عامر جُهَنی، عمر بن حارث خولانی و شریک بن سَلَمه مرادی. آنگاه که در برابر او قرار گرفتند، عمّار، خطاب به آنها گفت: به خدا سوگند! اگر ما را مورد حمله قرار دهید و تا منطقه نخلستانهای هَجَر عقب برانید، یقین دارم که ما بر حق هستیم و شما بر باطل.
در این هنگام، آن افراد به او حمله کردند و او را کشتند. برخی از مردم گمان کردند که عُقْبَة بن عامر، عمّار را کشته است.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 79
ابن سعد پس از گفتار فوق چنین میگوید:
عُقْبَه، کسی است که طبق دستور عثمان بن عَفّان، عمّار را کتک زد (1).
با توجّه به آن چه بیان شد، دیگر نیازی به بررسی و شرح حال لیث بن سعد و کسان دیگری که در سلسله سند روایت خطیب بغدادی هستند، نمیبینیم.
از جمله راویان این روایت، عطاء خراسانی است. بُخاری او را در کتاب الضعفاء الصغیر آورده است (2).
ابن حِبّان او را در کتاب المجروحین ذکر کرده است (3).
عُقَیلی نام او را در کتاب الضعفاء الکبیر خود آورده است (4).
ذهبی شرح حال او را در دو کتاب میزان الإعتدال و المغنی فی الضعفاء آورده است (5).
شماره صفحه در کتاب -
ص: 80
سمعانی در مورد عطاء خراسانی گوید: او بدحافظه بود، اغلاط زیادی داشت، اشتباه میکرد و خودش نمیفهمید و این روایات از او نقل میشد. زمانی که این امور در روایات او زیاد شد، احتجاج و استدلال به آنها از بین رفت و باطل شد (1).
افزون بر اینها، در این روایتِ او، بریدگی و انقطاعی است، چرا که عطاء در سال 50 به دنیا آمده و در سال 133- یا 150- درگذشته است. بنا بر این، ناگزیر بایستی این روایت را از طریق شخص دیگری نقل نموده باشد که نام او را ذکر نکرده است.
یکی دیگر از راویان این روایت، محمّد بن عمر واقدی است.
رجال شناسان در مورد او نیز سخنان بسیاری گفتهاند:
احمد بن حنبل گوید: او بسیار دروغگو است و احادیث را دگرگون میسازد.
بُخاری و ابو حاتِم در مورد او گویند: محمّد بن عمر فرد متروکی است.
همچنین ابو حاتِم و نَسایی گفتهاند: او حدیث وضع میکرد.
1) الأنساب: 2/ 337.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 81
ابن راهْوَیْه گوید: به نظر من او از کسانی است که حدیث وضع میکنند.
ابن مَعین گوید: او فرد موثّق و مورد اطمینانی نیست.
دارقُطْنی گوید: در او، از نظر نقل حدیث، ضعفی است.
ابن عَدی گوید: احادیث او محفوظ و منضبط نیستند و بلا و گرفتاری از آنهاست.
سمعانی گوید: سخن درباره او بسیار است.
ابن خَلّکان گوید: رجال شناسان او را در نقل روایت تضعیف کردهاند و در مورد او سخنانی گفتهاند.
یافعی گوید: پیشوایان حدیث او را تضعیف کردهاند.
ذهبی گوید: بر ترک روایات او اتّفاق نظر هست (1).
یکی دیگر از راویان این حدیث، عبدالرحمان بن زید است.
ابوطالب گوید: احمد بن حنبل در مورد عبدالرحمان بن زید گوید: او از
1) نگاه کنید به: میزان الإعتدال: 6/ 273، المغنی فی الضعفاء: 2/ 354، الکاشف: 3/ 65، مرآة الجنان: 2/ 36، در حوادث سال 207، الأنساب: 5/ 567، تقریب التهذیب: 2/ 117 و طبقات الحفّاظ: 149 و منابع دیگر.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 82
نظر نقل حدیث، ضعیف است.
عبداللَّه بن احمد گوید: از پدرم شنیدم که عبدالرحمان را تضعیف میکرد و میگفت: احادیث منکری را روایت میکند.
دُوری گوید: ابن مَعین در مورد عبدالرحمان گوید: روایت او قابل توجّه نیست.
بُخاری و ابو حاتِم در مورد او گویند: علی بن مَدِینی او را به شدّت تضعیف کرده است.
ابو داوود گوید: فرزندان زید بن اسلم همگی از نظر نقل حدیث ضعیف هستند.
نَسایی و ابو زُرعه در مورد عبدالرحمان گفتهاند: او از نظر نقل حدیث، ضعیف است.
ابو حاتِم گوید: عبدالرحمان در نقل روایت، قوی نیست.
ابن حِبّان در مورد عبدالرحمان این گونه اظهار نظر مینماید:
او روایات را از روی نادانی، وارونه نقل میکرد؛ تا این که احادیث مرسل بسیاری را به صورت مرفوعه و احادیث موقوف زیادی را با اسناد نقل کرد و به سبب این امور، روایات او شایسته ترک گردید.
ابن سعد گوید: روایات بسیاری نقل کرده است؛ ولی به طور جدّ،
شماره صفحه در کتاب -
ص: 83
از نظر نقل حدیث، ضعیف است.
ابن خُزَیمه گوید: عبدالرحمان از کسانی است که به جهت ناتوانی حافظهاش، اهل علم به روایات او احتجاج و استدلال نمیکنند.
ساجی گوید: روایات او منکر است.
طَحاوی گوید: روایات او در نزد علمای حدیثشناس در نهایت ضعف است.
جوزجانی گوید: فرزندان زید از نظر نقل حدیث، ضعیف هستند.
حاکم و ابو نعیم گویند: عبدالرحمان از پدرش احادیث ساختگی را نقل کرده است.
ابن جَوزی گوید: رجال شناسان بر ضعف او اتّفاق نظر دارند (1).
یکی دیگر از راویان این روایت، زید بن اسلم است.
شرح حالنویسان نگاشتهاند که او از جابر بن عبداللَّه انصاری و ابو هریره روایاتی را نقل کرده است. در حالی که ابن مَعین گفته است:
1) این مطالب را همراه با سخنان دیگر میتوانید در تهذیب التهذیب: 6/ 162 و 163 بیابید.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 84
زید هیچ روایتی را از جابر و ابو هریره نشنیده بود.
به همین گونه، مطالبی را از دیگر اصحاب، به او نسبت دادهاند که مفهوم آنها بیانگر این است که زید، روایاتی را از آن افراد نقل کرده که هرگز از ایشان نشنیده است.
ابن عبدالبرّ به این نکته تصریح کرده است و ابن حجر از او نقل کرده و سخن او را پسندیده است؛ آن جا که میگوید:
ابن عبدالبرّ در مقدّمه کتاب التمهید مطالبی را بیان کرده که نشانگر این است که زید در نقل حدیث تدلیس میکرده است.
افزون بر اینها، از ابن عمر نقل شده است که عیبی بر او نمیدانم جز این که او قرآن را به رأی و نظر خود تفسیر میکند و در این کار زیادهروی مینماید (1).
آن چه بیان شد، با چشم پوشی از بررسی راویان این روایت است که بین ابن عبدالبرّ، ابن حجر و ابن وهب واقع شدهاند.
این روایت را ابن حجر در الإصابه از زبیر بن بَکّار نقل کرده است.
1) تهذیب التهذیب: 3/ 345- 346.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 85
زبیر بن بَکّار، قاضی شهر مکّه و از افرادی بود که از امیر مؤمنان علی علیه السلام و اهل بیت علیهم السلام سر برتافته و راه انحراف را میپیمود و با این ویژگی، در نزد اهل سنّت نیز مورد قدح و طعن قرار گرفته است. زبیر در سال 256 درگذشت.
از ابن ابی حاتِم نقل شده است که من زبیر را دیدم، ولی حدیثی از او ننوشتم.
احمد بن علی سلیمانی، زبیر بن بَکّار را در کتاب ضعفاء آورده و گفته است: حدیث او منکر است (1).
افزون بر این، روایت ابن حجر از زبیر، به طور مرسل نقل شده است.
آن چه بیان شد به اصل ماجرا مربوط بود که با توجّه به بررسیهای رجالی، روشن شد که چنین حکایتی هیچ پایه و اساسی ندارد.
1) تهذیب التهذیب: 3/ 278.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 86
اکنون سند روایاتی را که بیانگر ازدواج امّ کلثوم بعد از مرگ عمر میباشد، بررسی مینماییم.
منابع اهل سنّت، روایاتی را در شرح حال امّ کلثوم نقل کردهاند که به موجب آنها، امیر مؤمنان علی علیه السلام بعد از مرگ عمر، امّ کلثوم را به ازدواج عون بن جعفر … درآورد. جایگاه اصلی و اساسی این روایت، کتاب الذرّیة الطاهره است که در کتابهای أُسد الغابه، الإصابه، ذخائر العقبی و دیگر منابع … نیز از این کتاب، نقل شده است.
این روایت از حسن بن حسن … که از طریق:
احمد بن عبدالجبّار؛
یونس بن بُکِیر؛
ابن اسحاق؛
از حسن بن حسن … روایت شده است.
البتّه ما پیشتر در مورد سند این روایت سخن گفتیم.
این روایت را دُولابی با سند خود از ابن شهاب زُهْری- که از مشاهیر منحرفان از اهل بیت طاهرین علیهم السلام است (1)- نقل
1) به رسالهای که در مورد روایت خواستگاری حضرت علی علیه السلام از دختر ابو جهلنگاشتهایم، مراجعه کنید.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 87
کرده است.
ما در این تحقیق از بررسی راویان دیگر در این سند، چشم پوشی مینماییم و فقط این نکته را یادآوری میکنیم که ابن منیع- که از زُهْری روایت کرده است- برادرزن هُشام بن عبدالملک بود (1).
روایاتی که در مورد وفات امّ کلثوم به دست ما رسیده، به طور عمده توسّط ابن سعد، در کتاب الطبقات الکبری نقل شده است. در این جا به سند آنها نگاهی مینماییم و پس از آن، دلالت آنها را بررسی میکنیم.
بیتردید بخش عمده سندهای این روایت، به عامر شَعْبی منتهی میشود. بنا بر این، به بررسی احوالات او میپردازیم.
شش سال از خلافت عمر باقی مانده بود که عامر شَعْبی پا به عرصه وجود نهاد.
وی بعد از سال صدم، دار فانی را وداع گفت.
1) تهذیب التهذیب: 7/ 13.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 88
از این رو، روایت او مرسل است.
شعبی، قاضی مروانیان بود.
او از منحرفان از امیر مؤمنان علی علیه السلام به شمار میآمد، به طوری که نزد حَجّاج آمد و از آن حضرت بدگویی کرد و به ایشان دشنام داد (!!).
حسن بَصری از این کارش خشمگین شد و به پند و اندرز او پرداخت (1).
این کینه و دشمنی او را واداشت تا بگوید: علی، قرآن نخوانده بود و آن را از حفظ نداشت (!!)؛ این سخن نسنجیده او موجب گردید که عدّهای در برابر او قرار گرفته و این مطلب را رد کردند (2).
همین دشمنی، او را واداشت تا روایاتی به این مضمون را جعل کند که:
1- ابوبکر بر فاطمه دختر رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله، نماز خواند و چهار تکبیر گفت (!!).
2- آنگاه که فاطمه درگذشت، علی او را شبانه دفن کرد و زیر
شماره صفحه در کتاب -
ص: 89
بغلهای ابوبکر را گرفت و او را جلو فرستاد تا بر او نماز بخواند (!!).
ساختگی بودن این روایت آن قدر آشکار است که ابن حجر ناگزیر شده است که در ذیل آن بگوید: در این روایت ضعف و انقطاعی است (1).
همچنین این دشمنی، او را واداشت تا شخصیّتی همانند حارث همدانی را دروغگو بشمارد- که این فقط به جهت تشیّع حارث بود- تا جایی که عدّهای به او اعتراض کردند.
ابن حجر در این مورد گوید: ابن عبدالبرّ در کتابش به نام العلم، آنجا که از ابراهیم نقل میکند که شعبی، حارث را تکذیب کرده است، مینویسد:
گمان میکنم که شعبی به این سبب که حارث را تکذیب کرده و از وی به «دروغگو» یاد کرده است، مجازات شود؛ چرا که دروغی از حارث آشکار نشده بود و تنها جرمش، زیادهروی او در مهرورزی به علی علیه السلام است (2).
شماره صفحه در کتاب -
ص: 90
از آن جایی که برخی از این روایات به عمّار بن ابی عمّار منتهی میشود، در یک نگاه کوتاه به شرح حال او معلوم میگردد که:
عدّهای از پیشوایانِ جرح و تعدیل، مانند شُعبة بن حَجّاج، بُخاری، ابن حِبّان و دیگران بر او طعن و قدح زدهاند (1).
برخی دیگر از این روایات به نافع مولای ابن عمر، میرسد. از این رو، لازم است به شرح حال او نیز نگاهی اجمالی داشته باشیم.
کافی است که بدانیم عبداللَّه بن عمر به او گفته بود:
ای نافع! از خدا بترس و بر من دروغ نبند، آن سان که عِکْرَمه بر ابن عبّاس دروغ میبست.
این سخن ابن عمر در شرح حال نافع و عِکْرَمه مشهور است.
افزون بر این، سخن احمد بن حنبل در مورد نافع قابل توجّه است، آن جا که میگوید: روایات نافع از عمر منقطع است (2).
شماره صفحه در کتاب -
ص: 91
برخی از این روایات به عبداللَّه بَهیّ میرسد و او همان عبداللَّه بن یَسار است.
ابن حجر در مورد وی گوید: عبداللَّه، مولای مصعب بن زبیر بود … پس روایت او مرسل است.
این مرد هر گاه از عایشه روایت کرده است، میگوید: عایشه برای من روایت کرد. علما او را تکذیب کرده و گفتهاند: او فقط از عُرْوَة بن زبیر روایت میکند.
ابن ابی حاتِم نیز در کتاب العلل از عبداللَّه یاد کرده و از پدرش نقل کرده است که به روایات بَهیّ احتجاج نمیشود و احادیث او مضطرباند (1).
آن چه بیان شد، مطالبی بود در مورد سندهای روایات مربوط به امّ کلثوم.
البتّه ما در این جا راه اختصار را پیمودیم و از بررسی راویان دیگر این روایت، چشم پوشیدیم.
1) تهذیب التهذیب: 6/ 82 و 83.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 95
جستجوگرِ حق! با من بیا تا پس از بررسی راویان این داستان، نگاهی به متون روایات و دلالتهای آنها داشته باشیم … تا از نزدیک شاهد غرض ورزیهای به عمل آمده از سوی دشمنان اهل بیت علیهم السلام …
این بررسی را از چند محور پی میگیریم:
در روایتهایی که بیان شد، چنین آمده است:
امام علیه السلام علّت مخالفت خود با عمر را کم سنّ و سال بودن امّ کلثوم بیان کرده و این که دخترش را برای پسر برادرش جعفر بن ابی طالب، نگه داشته است.
در روایت ابن سعد میخوانیم: علی علیه السلام فرمود: من دخترانم را برای پسران جعفر نگه داشتهام.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 96
در روایت حاکم آمده است که حضرتش فرمود: من او را برای پسر برادرم مهیّا کردهام.
در روایت دیگر از ابن سعد میخوانیم که حضرتش فرمود: او دختربچّه است.
البتّه ابن عبدالبرّ، ابن اثیر و دیگران نیز همین گونه نقل کردهاند.
و در روایت بیهقی آمده است که امام علیه السلام فرمود: او برای این کار، کوچک است.
پس در این روایات مطلب دیگری از امام علیه السلام نیامده است، مگر این که عمر دوباره بازگشت و گفت: او را به ازدواج من درآور؛ به خدا سوگند! در روی زمین کسی نیست که …
و امام علیه السلام- آن سان که در این روایات آمده است- کاری نکرد مگر این که دخترش را به نزد عمر فرستاد تا عمر او را ببیند … (!!).
و در برخی روایات این مطلب اضافه شده است که امام علیه السلام امر کرد تا وی را آماده سازند؛ پس او را آراستند و زینت کردند و امام علیه السلام او را به نزد عمر فرستاد … تا اگر مورد پسند او واقع گردید و به او راضی شد، همسر او باشد … (!!).
شگفتآور است که چگونه موضع امام علیه السلام نسبت به این قضیّه، از عدم پذیرش صریح و قاطع، به پذیرش دگرگون میشود و
شماره صفحه در کتاب -
ص: 97
حضرتش به سرعت از سخن خود باز میگردد و نظرش به این سادگی و تا این حدّ تغییر میکند؟
چه کسی باور میکند؟! حدّ اقل این موضوع تردید برانگیز است و نیاز به تأمّل و اندیشه دارد.
از لا به لای روایات پراکنده، حقایقی برای خواننده اندیشمند، آشکار میشود، حقایقی که کوشیدهاند تا در آثار قدمای اهل حدیث، هم چنان به صورت مخفی نگه داشته شود. اینک برخی از آن روایات را بیان مینماییم:
در روایتی که ابن مَغازلی- متوفّای 483- با سند خود از طریق عبداللَّه بن عمر نقل کرده، چنین آمده است:
عمر بن خطّاب بر فراز منبر رفت و گفت: ای مردم! به خدا سوگند! آن چه مرا به اصرار و پافشاری بر علی بن ابی طالب درباره دخترش واداشت، فقط این بود که از رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله شنیده بودم که میگفت:
«کلّ سبب و نسب وصهر منقطع [یوم القیامة] إلّانسبی وصهری، فإنّهما یأتیان یوم القیامة؛ یشفعان لصاحبهما»
«هر نسب و خویشاوندی و دامادی در روز قیامت گسستنی است، مگر نسب و دامادی با من، و این دو، در روز قیامت
شماره صفحه در کتاب -
ص: 98
میآیند و برای صاحبانشان شفاعت میکنند» (1).
از این روایت معلوم میشود که این قضیّه، مورد تعجّب و شگفتی صحابه و تابعین شده بود، و در سطح شهر درباره آن گفت و گو میشد، به گونهای که عمر را ناگزیر کرد تا آشکارا و به طور علنی، هدف خود از این خواستگاری را بیان کند و به خداوند سوگند یاد نماید که این کار او دلیلی نداشته است جز آن چه که وی از رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله شنیده بود و از این رو، بر این کار اصرار و پافشاری داشت …
ولی این متن، درباره اصرار و پافشاری او مطلبی را اضافه نکرده و توضیح نداده است که اصرار و پافشاری او چگونه بوده و عکس العمل امام علیه السلام نسبت به آن، به چه نحو بوده است؟!
در روایت خطیب بغدادی آمده است:
عمر بن خطّاب از علی بن ابی طالب دخترش را- که از فاطمه علیها السلام بود- خواستگاری کرد و بارها به نزد علی میآمد و میگفت: ای ابا الحسن! آن چه مرا واداشته است تا زیاد به نزد تو بیایم، فقط سخنی است که از رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله شنیدهام …
در این روایت تصریح شده است که عمر بارها به نزد علی علیه السلام میآمد.
1) مناقب الإمام علی بن ابی طالب علیه السلام، ابن مغازلی: 134 و 135.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 99
در برخی روایات دیگر، مطالبی است که از آنها بوی تهدید احساس میشود. در یکی از نقلهای ابن سعد آمده است:
عمر در پاسخ به امام علیه السلام که فرمود: او دختربچّه است، گفت:
به خدا سوگند! عذر تو این نیست، ولی ما میدانیم که هدف تو چیست.
در روایت دُولابی و محبّ طبری که از ابن اسحاق نقل کردهاند، آمده است: عمر گفت: به خدا سوگند! هدف تو این نیست، بلکه میخواهی مرا از این امر بازداری (1).
در برخی روایتها به صراحت بیان شده است که «تازیانه عمر» نیز در این قضایا نقش مهمّی داشته است. در روایتی که دُولابی با سند خود از اسلم، مولای عمر نقل کرده است، این گونه میخوانیم:
عمر از علی بن ابی طالب، امّ کلثوم را خواستگاری کرد. علی با عبّاس، عقیل و حسن مشورت کرد.
عقیل عصبانی شد و به علی گفت: سپری شدن روزها و ماهها فقط بر عدم بصیرت تو در کارت میافزاید. به خدا سوگند! اگر این کار را انجام دهی چنین و چنان میشود.
علی به عبّاس گفت: به خدا سوگند! این سخن او از روی نصیحت و خیرخواهی نبود، بلکه تازیانه عمر او را به آن چه میبینی،
1) ذخائر العقبی فی مناقب ذوی القربی: 286.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 100
واداشته است (1).
از طرفی، ابو نعیم اصفهانی نیز این خبر را از زید بن اسلم از پدرش روایت کرده، ولی قضیّه مخالفت عقیل و سخن از «تازیانه عمر» را حذف کرده است. با هم این روایت را میخوانیم:
زید بن اسلم از پدرش نقل میکند که عمر بن خطّاب، علی بن ابی طالب را به نزد خود فراخواند و با او پنهانی سخن گفت. پس از آن، علی برخاست و به صُفّه (2)آمد و با عبّاس، عقیل و حسین درباره تزویج امّ کلثوم به عمر، مشورت کرد.
علی گفت: عمر به من خبر داد که از پیامبر صلّی اللَّه علیه وآله شنیده است که آن حضرت فرمود:
«کلّ سبب و نسب منقطع یوم القیامة إلّاسببی ونسبی»
«هر نسب و خویشاوندی روز قیامت گسستنی است، مگر نسب و خویشاوندی من» (3).
گذشته از اینها، در برخی از روایات آمده است که امام علیه السلام
شماره صفحه در کتاب -
ص: 101
علاوه بر موضوع کوچک بودن سنّ امّ کلثوم و نگه داشتن او برای پسر برادرش، علّت دیگری نیز برای مخالفت و امتناع خود آورده است.
آن جا که حضرتش فرمود: او با من، دو امیر و ولیّ دیگری نیز دارد (1).
منظور حضرت از آن دو، امام حسن و امام حسین علیهما السلام بود و بنا بر روایتی، امیر مؤمنان علی علیه السلام با حسنین علیهما السلام، عقیل و عبّاس مشورت کرد.
این روایت که از اسلم نقل شده است، حاکی از سکوت امام حسن علیه السلام در این باره است، که این سکوت به منزله رضایت ایشان تلقّی شده است.
بلکه در روایت دیگری آمده است:
حسین ساکت ماند و حسن شروع به سخن کرد. حمد و ثنای خدای را به جا آورد و گفت: پدرجان! چه کسی پس از عمر شایستگی چنین امری را دارد؟ او با رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله همنشین بود و آنگاه که پیامبر صلّی اللَّه علیه وآله از دنیا رفت، از او راضی بود. او خلافت را به دست گرفت و به عدالت رفتار کرد (!!).
علی گفت: راست گفتی پسرم! ولی دوست نداشتم کاری را بدون
1) ذخائر العقبی: 289.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 102
رأی شما دو نفر تمام کرده باشم (1).
ولی این روایت، با روایتی که بیهقی از ابن ابی ملیکه از حسن بن حسن نقل کرده است، منافات دارد. در آن روایت آمده است: علی به حسن و حسین گفت: او را به ازدواج عمویتان درآورید.
آنها گفتند: او هم زنی مانند دیگر زنان است و حقّ انتخاب دارد.
علی با خشم برخاست و حسن دامن لباس او را گرفت و گفت:
پدرجان! تحمّل دوری از تو را نداریم.
علی گفت: پس او را به ازدواج عمر درآورید (2).
با این حال، گروهی از روی عمد و آگاهانه به تحریف این داستان دروغین پرداختهاند. دقّت کنید! عین همین اختلاف را از قول حسن بن حسن، در ماجرای ازدواج امّ کلثوم با عون بن جعفر روایت کردهاند؛ در آن روایت میخوانیم:
وقتی که امّ کلثوم دختر علی بن ابی طالب، از عمر بن خطّاب بیوه شد، برادرانش حسن و حسین، نزد او آمده و به او گفتند … (3).
این روایتی طولانی است که دروغهایی شرمآور و مطالب باطل و خندهآوری را در بر گرفته است.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 103
پیش از این بیان شد که در بسیاری از روایات، امام علیه السلام علّت مخالفت خود با ازدواج امّ کلثوم را کوچک بودن سنّ او بیان میفرمود … آن چه از این روایتها آشکار میگردد، این است که عمر، سخن امام علیه السلام را تصدیق نمیکرد. از این رو بارها نزد حضرتش میآمد و اصرار و پافشاری مینمود … تا جایی که کار به تهدید رسید.
حتّی در برخی از روایات به این امر تصریح شده است. در روایت دُولابی و محبّ طبری آمده است:
علی گفت: او کوچک است.
عمر گفت: نه، به خدا سوگند! عذر تو این نیست، ولی تو میخواهی مرا از این امر باز داری. اگر این طور است که تو میگویی، او را به نزد من بفرست … (1).
و از آن جایی که صدور چنین اعمالی از عمر، در نزد علمای اهل سنّت زشت و ناپسند مینمود … بعضی از محدّثان و راویان آنها، از نقل علّت خودداری امیر مؤمنان علی علیه السلام، اصرار، تهدید و تکذیب عمر پرهیز کردهاند … کسی که به روایت خطیب بغدادی مراجعه کند، این موضوع از دیده او پنهان نخواهد ماند.
1) الذرّیة الطاهره: 157 و 158، ذخائر العقبی: 286.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 104
ابن سعد از واقدی و دیگران نقل میکند و میگوید: … آنگاه علی پارچهای خواست و آن را پیچید و به امّ کلثوم گفت: با این، نزد عمر برو …
در عبارت محبّ طبری به نقل از ابن اسحاق آمده است: علی، امّ کلثوم را صدا زَد و پارچهای را به وی داد و گفت: با این، نزد او برو …
این کار به این جهت بود که عمر او را ببیند. از این رو، وقتی امّ کلثوم به نزد پدرش بازگشت، گفت: او پارچه را باز نکرد و جز من، به چیزی نگاه نکرد.
آری، چنین رفتاری از خلیفه مسلمانان در نظر برخی از علمای اهل سنّت- همانند سبط بن جَوزی- زشت و ناپسند جلوه کرده است که به زودی سخنان او را بیان خواهیم کرد.
روی این اساس، برخی دیگر از محدّثان، این موضوع را در روایاتشان، نیاوردهاند.
ابو بُشر دُولابی این گونه روایت کرده است:
… علی، امّ کلثوم را- که در آن وقت دختربچّهای بود- صدا زد و گفت: به نزد امیرالمؤمنین برو و به او بگو: پدرم به تو سلام میرساند و میگوید: ما حاجتی را که خواسته بودی برآوردیم …
شماره صفحه در کتاب -
ص: 105
خطیب بغدادی نیز این گونه روایت کرده است:
عمر از علی، امّ کلثوم را خواستگاری کرد و گفت: او را به ازدواج من درآور.
علی فرمود: من او را برای پسر برادرم عبداللَّه بن جعفر نگه داشتهام.
عمر گفت: به خدا سوگند! کسی بهتر از من، حال او را رعایت نمیکند.
پس از آن، علی او را به ازدواج عمر درآورد و عمر به نزد مهاجرین آمد …
در این داستان امور زشت و شنیعی را نقل کردهاند، از جمله:
در روایت ابن سعد از واقدی آمده است: علی دستور داد تا امّ کلثوم را آرایش کنند تا به نزد عمر برود؛ پس او را آماده کردند.
در روایت خطیب بغدادی از عُقْبَة بن عامر آمده است: او را آراستند.
در روایت ابن عبدالبرّ و دیگران از امام باقر علیه السلام آمده است:
وقتی که امّ کلثوم به نزد عمر آمد، عمر، ساق پای او را برهنه کرد (!!).
شماره صفحه در کتاب -
ص: 106
آری، این مطالب در اوج زشتی و شناعت است.
به راستی، آیا دروغ پردازان و جاعلان این روایات شرم نمیکنند که چنین اعمال زشتی را میسازند؟! اعمال زشتی که اگر یکی از مردم عادی آنها را بشنود، از آنها متنفّر شده و به زشتی اعمالشان اعتراف میکند!
آیا شرم نمیکنند که این قضایای زشت را از زبان امام باقر علیه السلام جعل و نقل میکنند؟!
آری، به راستی شرم آور است. روی همین اساس، میبینیم برخی از محدّثان اهل سنّت دست به تحریف این قضایا زدهاند. ابن اثیر این قضیّه را تلطیف کرده است و میگوید: عمر دستش را بر او گذاشت.
دُولابی و محبّ طبری در این مورد، این گونه آوردهاند: عمر، بازوی او را گرفت.
در جای دیگر میگویند: عمر او را گرفت و به آغوش کشید (!!).
برخی نیز چون بیهقی و حاکم نیشابوری در این زمینه چیزی نقل نکردهاند.
محبّ طبری، آنگاه که این قبیل روایات را نقل میکند، میگوید:
ابن سمّان مضمون این قضیّه را به طور اختصار آورده است …
امّا آن چه او نقل کرده است، چیزی از این مطالب را ندارد (1).
1) نگاه کنید به: ذخائر العقبی: 289.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 107
از طرفی، برخی از ناقلان داستان، به طور صریح، این قضیّه را تکذیب کردهاند. سبط بن جَوزی (درگذشته 654) در این زمینه میگوید:
جدّ من در کتاب المنتظم مینویسد: علی، امّ کلثوم را به نزد عمر فرستاد، تا عمر او را ببیند. عمر ساق او را برهنه کرد و به آن دست زد و لمس کرد (!!).
سبط ابن جَوزی میافزاید: به نظر من- به خدا سوگند!- این کار زشت و قبیحی است؛ اگر او کنیز هم بود (1)، با او چنین رفتاری نمیکرد.
از طرفی، مسلمانان اتّفاق نظر دارند که لمس کردن زن نامحرم جایز نیست؛ پس چگونه این کارها را به عمر نسبت میدهند؟ (2).
نگارنده گوید: ای کاش تنها لمس کردن بود. در روایت خطیب بغدادی از بوسیدن و گرفتن ساق پا سخن به میان آمده است (!!).
شماره صفحه در کتاب -
ص: 108
متن روایتی که ابن سعد و دیگران نقل کردهاند، در برگیرنده نوعی تهنیت است. خواندیم که عمر به مهاجرین گفت: به من تهنیت بگویید و آنها به او تهنیت گفتند (1)به این معنا که عمر از آنها تهنیت ویژهای را درخواست کرد و گفت: به من، به اتّفاق و همدلی بین همسران و داشتن فرزندان بسیار، تبریک و تهنیت گویید (2).
پر واضح است که این نوع تهنیت گفتن، از رسمهای دوران جاهلیّت بود که به اتّفاق نظر همه مسلمانان، رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله از گفتن آن نهی فرموده بود.
در این زمینه، احمد بن حنبل به سند خود، این گونه روایت میکند:
عبداللَّه بن محمّد بن عقیل گوید: عقیل، پسر ابوطالب ازدواج کرده بود، او به نزد ما آمد و ما با آن تهنیت دوران جاهلی، به او تهنیت و تبریک گفتیم.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 109
عقیل گفت: آرام باشید! این گونه تهنیت نگویید، چرا که پیامبر صلّی اللَّه علیه وآله ما را از این گونه تهنیت باز داشت و فرمود: بگویید:
خدا برای تو مبارک گرداند. خدا بر تو مبارک کند، این امر بر تو مبارک باشد (1).
و از آن جایی که این سخن عمر، نشانگر جهل و نادانی او نسبت به اوامر و نواهی رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله است، یا بیانگر این است که او میخواسته سنّتهای دوران جاهلی را زنده کند؛ علمای اهل سنّت ناگزیر شدهاند تا این متن را تحریف نمایند و در آن تصرّف کنند. بنا بر این، در مستدرک حاکم چنین میخوانیم:
عمر به نزد مهاجرین آمد و گفت: آیا به من تهنیت نمیگویید؟.
در السنن الکبری بیهقی آمده است:
عمر به نزد مهاجرین آمد … و آنها برای او به برکت و خیر، دعا کردند.
از طرفی، خطیب بغدادی اصلًا این قضیّه را در تاریخ خود نقل نکرده است.
1) مسند احمد بن حنبل: 4/ 484. نگاه کنید به وسائل الشیعه: 14/ 183 حدیث 25550.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 110
محور دیگری از این داستان که قابل بررسی است، ثمره این ازدواج دروغین است.
در تعدادی از این روایتها آمده است: امّ کلثوم پس از ازدواج با عمر، پسری به نام زید به دنیا آورد.
در روایت سعد و گروه دیگری چنین آمده است: او، زید بن عمر و رقیّه، دختر عمر را به دنیا آورد.
نَوَوی در بخش تعداد فرزندان عمر، این گونه نقل مینماید: … و فاطمه و زید که مادر آنها امّ کلثوم بود … (1).
در روایت ابن قُتَیْبَه، درباره دختران امیر مؤمنان علی علیه السلام چنین آمده است:
… امّ کلثوم فرزندانی به دنیا آورد که آنها را ذکر کردیم (2).
یکی از محورهای قابل بررسی در این داستان ساختگی، ازدواج امّ کلثوم پس از مرگ عمر است.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 111
در چندین روایت بیان شده است که پس از عمر، عون، سپس محمّد پسران جعفر، امّ کلثوم را به همسری گرفتند؛ ولی همین کسانی که قائل به ازدواج آن دو با امّ کلثوم شدهاند، گفتهاند: عون و محمّد در نبرد شوشتر کشته شدند و این نبرد در دوران خلافت عمر روی داد.
ابن عبدالبرّ در این زمینه گوید:
عون بن جعفر بن ابی طالب در زمان رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله به دنیا آمد. مادر او- و برادرانش عبداللَّه و محمّد، پسران جعفر بن ابی طالب- اسماء بنت عُمَیْس خَثْعَمی بود. عون و برادرش محمّد، در جنگ شوشتر شهید شدند و هیچ فرزندی نداشتند (1).
وی در ادامه میگوید:
محمّد بن جعفر بن ابی طالب در زمان رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله به دنیا آمد … او همان کسی است که بعد از مرگ عمر بن خطّاب، با امّ کلثوم دختر علی بن ابی طالب، ازدواج کرد … و در جنگ شوشتر شهید شد (2).
ابن حجر در این مورد میگوید: عون بن جعفر در جنگ شوشتر شهید شد. این جنگ در زمان خلافت عمر روی داد و عون هیچ
شماره صفحه در کتاب -
ص: 112
فرزندی نداشت (1).
ابن اثیر نیز همین گونه اظهار نظر کرده است (2).
شایان ذکر است که این نبرد در دوران خلافت عمر روی داده است و تاریخنگاران، به صراحت این موضوع را بیان کردهاند (3).
ابن حجر نیز در این عبارتی که از او نقل کردیم، به این موضوع تصریح کرده است.
آری، پژوهشگرِ حقیقتجو، به سخنان متناقض اینان توجّه دارد و در شگفت خواهد بود!
سخن دیگر این که، به راستی کدام یک از این دو برادر با امّ کلثوم ازدواج کرد: عون بن جعفر یا محمّد بن جعفر؟!
روایات اهل سنّت در این مورد، به صورتهای مختلفی وارد شده است. ابن سعد و دارقُطْنی- آن سان که در الإصابه آمده است- گویند: عون در دوران زندگی امّ کلثوم از دنیا رفت و برادرش، محمّد او
شماره صفحه در کتاب -
ص: 113
را به همسری گرفت. سپس محمّد نیز درگذشت و عبداللَّه او را به ازدواج خود درآورد.
ابن سعد این گونه روایت میکند: امّ کلثوم میگفت: من از اسماء بنت عُمَیْس، شرم میکنم، چرا که دو پسرش در نزد من مُردند و من بر این سومی میترسم. ولی امّ کلثوم در نزد عبداللَّه از دنیا رفت (1).
ابن قُتَیْبَه این داستان را به گونه دیگری نقل میکند. او میگوید:
هنگامی که عمر کشته شد، محمّد بن جعفر، با امّ کلثوم ازدواج کرد و در دوران زندگی او مُرد. سپس عون بن جعفر با او ازدواج کرد و امّ کلثوم در نزد او از دنیا رفت (2).
ملاحظه میکنید که ابن قُتَیْبَه ازدواج محمّد بن جعفر با امّ کلثوم را پیش از ازدواج عون با او دانسته است و وفات او را در نزد عون ذکر کرده و هیچ نامی از عبداللَّه به میان نیاورده است.
از طرفی، گرچه ابن عبدالبرّ در شرح حال امّ کلثوم، به جریان ازدواج او بعد از عمر و نیز به مسأله ازدواج عون با او، هیچ اشارهای نکرده است، با این وجود، در شرح حال محمّد بن جعفر میگوید:
شماره صفحه در کتاب -
ص: 114
محمّد بن جعفر بن ابی طالب همان کسی است که بعد از مرگ عمر بن خطّاب، با امّ کلثوم دختر علی بن ابی طالب، ازدواج کرد (1).
در این بخش، نگاه کوتاهی به شرح حال عبداللَّه بن جعفر مینماییم.
او همسر عقیله بنی هاشم، زینب دختر امیر مؤمنان علی علیه السلام بود. حضرت زینب علیها السلام با همسرش عبداللَّه میزیست تا این که بعد از واقعه کربلا از دنیا رفت.
ابن سعد در شرح حال زینب علیها السلام مینویسد:
زینب، دختر علی بن ابی طالب بود، عبداللَّه بن جعفر بن ابی طالب بن عبدالمطَّلِب با او ازدواج کرد. ثمره این ازدواج، چهار پسر به نامهای علی، عون اکبر، عبّاس و محمّد و یک دختر به نام امّ کلثوم بود.
ابن سعد در ادامه، روایتی را از محمّد بن اسماعیل بن فَدیک از ابن ابی ذِئب نقل میکند و میگوید:
عبدالرحمان بن مهران به من این گونه گفت: عبداللَّه بن جعفر بن
1) الإستیعاب: 3/ 424.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 115
ابی طالب، با زینب دختر علی، ازدواج کرد. او هم زمان با همسر [بیوه] علی، لیلا بنت مسعود نیز ازدواج کرد که هر دو، همسر عبداللَّه بودند (1).
نَوَوی در شرح حال عبداللَّه، پس از شمارش نام فرزندان او میگوید: مادر آنها زینب دختر علی بن ابی طالب، از فاطمه دختر رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله بود (2).
ابن حجر درباره حضرت زینب علیها السلام مینویسد: زینب، دختر علی بن ابی طالب بن عبدالمطَّلِب، هاشمی و نواده رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله و مادرش فاطمه بود.
وی در ادامه مینویسد: ابن اثیر، زینب را این گونه معرّفی مینماید:
او در دوران زندگی پیامبر صلّی اللَّه علیه وآله پا به عرصه وجود نهاد.
وی دختری خردمند، فهمیده و سخنور بود. پدرش او را به ازدواج پسر برادرش عبداللَّه بن جعفر، درآورد، فرزندانی برای او به دنیا آورد.
هنگامی که برادرش امام حسین علیه السلام کشته شد، همراه او بود. سپس به شام برده شد. او در مجلس یزید بن معاویه حاضر شد. هنگامی که در
شماره صفحه در کتاب -
ص: 116
آن مجلس، آن مرد شامی، خواهرش فاطمه را به عنوان کنیز خواست، زینب لب به سخن گشود و یزید را مورد خطاب قرار داد و سخنانی ایراد کرد که نشانگر خرد و قوّت قلب اوست. این داستان معروف و مشهور است (1).
بنا بر این … اگر آن امّ کلثومی که در زمان معاویه درگذشته، همان امّ کلثوم دختر امیر مؤمنان علی علیه السلام باشد … که بعد از مرگ عون و محمّد، همسر عبداللَّه بن جعفر شده است … - آن سان که در این روایات آمده بود- … مفهوم چنین سخن، این است که عبداللَّه بن جعفر، دو خواهر را با هم، به همسری گرفته است … و این امری است که انجام آن، جایز نیست و حتّی سخن گفتن به آن نیز روا نمیباشد …
از این رو، ابن سعد این فراز را با دقّت بیان کرده است. او میگوید:
امّ کلثوم، همسر محمّد بن جعفر بود که پس از او، برادرش عبداللَّه بن جعفر بن ابی طالب، بعد از درگذشت خواهرش زینب، با او ازدواج کرد.
پرسش دیگری که در این میان مطرح است، این است که پس از
1) الإصابه: 8/ 166 و 167.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 117
مرگ امّ کلثوم، چه کسی بر او نماز خواند؟
پاسخ این پرسش از روایاتی که در این زمینه رسیدهاند، به دست میآید؛ ولی بین این روایات نیز اختلافات و تناقضاتی وجود دارد … به گونهای که حتّی در روایاتی که «یک راوی» آنها را نقل کرده است نیز این اختلاف و تناقض به چشم میخورد.
ابن سعد از شعبی و عبداللَّه بَهیّ در مورد نماز بر جنازه امّ کلثوم و زید پسر او، چنین روایت کردهاند: ابن عمر بر آن دو نماز گزارد.
او از عمّار بن ابی عمّار و نافع نیز همین داستان را روایت کرده است و میگوید: سعید بن عاص بر آنها نماز گزارد.
جالب است که برخی از تاریخنگاران به نقل از عمّار بن ابی عمّار نقل کردهاند که سعد بن ابی وَقّاص بر آنها نماز خوانده است (1).
به هر حال، نمازگزار بر امّ کلثوم هر که باشد؛ روایات نشانگر این است که او در زمان معاویه درگذشت؛ چرا که در این روایات تصریح شده است که امام حسن و امام حسین علیهما السلام در نماز حضور داشتهاند.
امّا آنچه از تاریخ ثابت شده این است که امّ کلثوم به همراه
1) تاریخ الخمیس: 2/ 285.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 118
خواهرش زینب علیها السلام در واقعه کربلا حضور داشت. هنگامی که به عنوان اسیر به کوفه برده شد، خطبه معروفی در آن شهر ایراد کرد که متن آن در کتابها نقل شده است.
این خطبه را ابن طیفور- متوفّای 280- در کتاب بلاغات النساء ذکر کرده است. ابن اثیر و عدّه دیگری از بزرگان علما و محدّثان نیز آن را در ذیل واژه «فَرْث» در کتابهایشان همچون: النهایه، لسان العرب و تاج العروس آوردهاند.
شاید به همین جهت بوده که در روایت ابو داوود از عمّار بن ابی عمّار آمده است:
عمّار بن ابی عمّار گوید: من بر سر جنازه امّ کلثوم و پسرش حاضر بودم، جنازه پسر را در سمتی که امام میایستد، قرار دادند. من به این کار ایراد گرفتم. امّا در میان مردم، ابن عبّاس، ابو سعید خُدری، ابو قُتاده و ابو هریره نیز بودند. آنها گفتند: این کار سنّت است (1).
عمّار بن ابی عمّار این داستان را بدون ذکر نام امامی که بر آن دو نماز خواند، به پایان میبرد. همچنین بیآن که توضیحی دهد که این امّ کلثوم چه کسی است؟ و پسر او کیست؟
1) سنن ابی داوود: 2/ 416 شماره 3193.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 119
باز در روایت نَسایی از عمّار بن ابی عمّار آمده است که گوید:
من بر سر جنازه زنی و پسربچّهای حاضر بودم. جنازه پسربچّه را در جلو، در جهتی که امام میایستد، گذاشتند و جنازه زن را در پشت او قرار دادند و بر آن دو نماز خوانده شد. در میان مردم ابو سعید، ابن عبّاس، قُتاده و ابو هریره بودند. من در این مورد از آنها پرسیدم.
گفتند: این کار از سنّت است (1).
در اینجا، عمّار بن ابی عمّار فقط همان روایت را نقل کرده است و به نام امام، نام دو مُردهای که بر جنازه آنها نماز خوانده شد و این که آیا میان آن زن و پسربچّه نسبتی بود یا نه؟ هیچ اشارهای نمیکند.
1) سنن نَسایی: 4/ 374 شماره 1976.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 120
آن سان که ملاحظه شد، سندهای مختلف این روایت که امیر مؤمنان علی علیه السلام دخترش را به ازدواج عمر بن خطّاب درآورد، و روایات دیگری را- که مربوط به این بانوی بزرگوار اهل بیت علیهم السلام بود- ارائه کردیم و آنها را مورد بررسی و دقّت نظر قرار دادیم، ولی در آنها سندی نیافتیم که بتوان به آن احتجاج و استدلال نمود و بر آن تکیه کرد.
آنگاه به بررسی و تحقیق درباره متن این روایتها پرداختیم و با دید ریزبین و دقیق، سخنان علمای اهل سنّت و گفتار آنها را در این موضوع ملاحظه نمودیم. مشاهده کردیم که سخنان آنان رو در روی هم قرار گرفته و با هم تناقض دارند و یکدیگر را تکذیب میکنند.
از طرفی، از جهت دلالت روایت نیز معلوم شد که این داستان هیچ اصل و اساسی ندارد.
احتمالی که در این زمینه قوی به نظر میرسد این است که سازندگان این داستان، در پی ساختن فضیلتی برای عمر بن خطّاب بودهاند، چرا که وقتی متوجّه شدند که عمر بن خطّاب خود از راویان این حدیث نبوی است که حضرتش فرموده است:
شماره صفحه در کتاب -
ص: 121
«کلّ سبب و نسب منقطع یوم القیامة إلّاسببی ونسبی»
«هر نسب و خویشاوندی، در روز رستاخیز گسستنی است، مگر نسب و خویشاوندی من».
و این حدیث نشانگر فضیلت و منقبتی برای اهل بیت علیهم السلام، به خصوص برای امیر مؤمنان علی علیه السلام است، به طوری که بنا به گفته مَناوی، حتّی حاکم نیشابوری آن را در ردیف فضایل امیر مؤمنان علی علیه السلام آورده است (1)از این رو، آنها خواستهاند تا با ساختن داستان خواستگاری عمر از دختر امیر مؤمنان علی علیه السلام، این قضیّه را با این حدیث شریف، مرتبط ساخته و بدین گونه، فضیلتی برای عمر بن خطّاب بتراشند.
شاهد بر آن چه گفتیم، این است که تعدادی از محدّثان بزرگ اهل سنّت، همین حدیث را بیآن که ذکری از این داستان آمده باشد، از عمر بن خطّاب نقل میکنند، آن سان که همین حدیث را از افراد دیگری نیز به همین گونه نقل کردهاند.
متّقی هندی این حدیث را از چند طریق نقل میکند که پیامبر خدا صلّی اللَّه علیه وآله فرمود:
1) فیض القدیر: 5/ 27.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 122
«کلّ سبب و نسب منقطع یوم القیامة إلّاسببی ونسبی»
«هر نسب و خویشاوندی، در روز رستاخیز گسستنی است، مگر نسب و خویشاوندی من».
ولی در ذیل حدیث مینویسد:
این حدیث را خطیب بغدادی، حاکم، … از عمر؛ همچنین خطیب بغدادی از ابن عبّاس و مِسْوَر نقل کردهاند.
وی در ادامه میگوید: ابن عساکر نیز از ابن عمر نقل کرده است که پیامبر خدا صلّی اللَّه علیه وآله فرمود:
«کل نسب وصهر ینقطع یوم القیامة إلّانسبی وصهری»
«هر نسب و پیوند دامادی، در روز رستاخیز گسستنی است، مگر نسب و پیوند دامادی من» (1).
ابن مغازلی در مناقب الإمام علی بن ابی طالب علیه السلام این حدیث را نقل کرده است که پیامبر خدا صلّی اللَّه علیه وآله فرمود:
«کلّ سبب ونسب منقطع یوم القیامة …»
«هر سبب و نسبی در روز رستاخیز گسستنی است …».
آنگاه این حدیث را با سلسله سند خود از سعید بن جُبَیر از
1) کنز العمّال: 11/ 184 شماره 31911 و 31912.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 123
ابن عبّاس از عمر نقل کرده است (1).
نظیر این حدیث، روایتی است که در شأن فاطمه علیها السلام از پیامبر خدا صلّی اللَّه علیه وآله نقل شده است که حضرتش میفرماید:
«فاطمة بضعة منّی …»
«فاطمه پاره تن من است …».
این حدیث از طریق عدّهای از اصحاب، از رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله در مواضع متعدّد روایت شده است.
زمانی که برخی از مخالفان اهل بیت علیهم السلام دلالتهای متعدّد و جنبههای متفاوت این حدیث متقن را- که در کتابهای صحاح خودشان نقل شده است- مشاهده کردند، … از روی عمد، به ساختن قصّه خواستگاری امیر مؤمنان علی علیه السلام از دختر ابوجهل پرداختند و آن را به این حدیث ربط دادند … (2).
بدین ترتیب، هر دو حدیث … داستان خواستگاری است.
یکی خواستگاری عمر، از دختر امیر مؤمنان علی علیه السلام …
دیگری خواستگاری علی علیه السلام از دختر ابوجهل (!!).
شماره صفحه در کتاب -
ص: 124
خواستگاری عمر موجب خویشاوندی و دامادی با فاطمه زهرا علیها السلام بود و خواستگاری علی علیه السلام موجب آزار و اذیّت او (!!).
خواستگاری عمر، به سبب سخنی بود که از رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله شنیده بود که حضرتش فرمود:
«کلّ سبب و نسب منقطع یوم القیامة إلّاسببی ونسبی»
«هر نسب و خویشاوندی، در روز رستاخیز گسستنی است، مگر نسب و خویشاوندی من …».
و خواستگاری حضرت علی علیه السلام، به جهت مخالفت با رأی و خواست رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله … تا جایی که رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله از حضرت علی علیه السلام خواست تا دخترش را طلاق دهد (!!).
کوتاه سخن این که … با توجّه به پژوهشی که انجام شد، وضعیّت سندی این داستان معلوم شد …
راویان این داستان عبارتند از:
غلام عمر، قاضی ابن زبیر، قاتل عمّار یاسر و علمای درباری امویان؛
رجال سند آن عدّهای دروغگو، جعل کننده و از نظر نقل حدیث، ضعیف و تدلیسگر هستند.
به احتمال زیاد آن چه موجب جعل این داستان شده است؛ همان
شماره صفحه در کتاب -
ص: 125
چیزی است که گفتیم … به خصوص که … برخی از راویان، در نقل هر دو ماجرا حضور دارند.
اینک این پرسش مطرح میشود که با توجّه به آن چه بیان شد، آیا هیچ وجه احتمالی وجود ندارد که بتوان روایتهای این داستان را- بر فرض قبول صحّت سند آنها- بر آن حمل کرد؛ به خصوص که این داستان در میان اهل سنّت مشهور است و روایاتی از طریق راویان شیعه- اگر چه به صورت شاذّ و واحد- پیرامون این قضیه نقل شده است؟
در پاسخ به این پرسش میگوییم: بیتردید روایات و گفتارهایی که در این مورد، بیان شدهاند، حاوی مطالبی است که تصدیق آنها به هیچ صورتی جایز و روا نیست.
به عنوان نمونه، به این روایتی که نقل کردهاند، توجّه کنید:
علی، امّ کلثوم را با پارچهای به نزد عمر فرستاد تا عمر او را ببیند! و دستور داد تا امّ کلثوم را آماده سازند و او را زینت کنند! … و موارد دیگر.
پرواضح است که دلیل بطلان اینها روشن است.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 126
نمونه دیگر، قضیّه وفات امّ کلثوم در زمان معاویه است … چرا که عدم اعتبار آن به واسطه حضور وی در واقعه کربلا و جایگاه آشکار وی در حوادث آن، محقّق میشود.
بنا بر این، آن زنی که همراه پسرش زید، در یک روز مُردند … و فلانی، یا فرد دیگری بر آنها نماز گزارد … یکی از زنهای عمر بوده است، خواه این که نامش امّ کلثوم بوده- که نام تعدادی از همسران او، یا کنیه آنها امّ کلثوم بود (1)- یا نامش امّ کلثوم نبوده است.
این احتمال را- بر فرض صحّت روایات آنها و سندشان- روایتهای ابو داوود، نَسایی و دیگران تأکید میکنند …
بدین ترتیب، هیچ سند یا مدرکی دالّ بر این گفته آنها وجود ندارد که امّ کلثوم دختر امیر مؤمنان علی علیه السلام، برای عمر، زید را به دنیا آورد … چرا که مستندی جز همین روایتها- که بیان شد- وجود ندارد و وضعیّت آنها معلوم گردید …
همین طور، هیچ مستندی بر این گفته نیز وجود ندارد که او دختری به دنیا آورد … علاوه بر این که خود محدّثانِ آنها در اصل این خبر و نام آن دختر، اختلاف نظر دارند.
1) إفحام الأعداء والخصوم: 2/ 72- 212.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 127
تأکید بر این مطلب، سخنان دانشمندان اسلام است که گفتهاند:
وقتی عمر مُرد، امّ کلثوم هنوز کوچک و نابالغ بود.
یکی از آن دانشمندان شیخ ابو محمّد نوبختی از پیشینیان امامیّه است.
وی در کتاب الإمامه خود مینویسد: امّ کلثوم، صغیر و نابالغ بود و عمر پیش از این که با او زفاف نماید، مُرد (1).
همچنین شیخ ابو عبداللَّه محمّد بن عبدالباقی زرقانی مالکی- درگذشته 1122- (2)… در گفتاری که پیرامون معنای قرابت پیامبر گرامی صلّی اللَّه علیه وآله دارد، به این نکته اشاره کرده است و میگوید:
منظور از قرابت و خویشاوندی، کسانی هستند که به جدّ نزدیک پیامبر خدا صلّی اللَّه علیه وآله، یعنی عبدالمطَّلِب منسوب میباشند؛ چرا که حضرتش فرمود:
«من صنع إلی أحد من ولد عبدالمطَّلِب یداً فلم یکافئه بها فی الدنیا، فعلی مکافأته غداً إذا لقینی»؛
«هر کس به یکی از فرزندان عبدالمطَّلِب خوبی کند و کاری برای او انجام دهد و او پاداش وی را در دنیا ندهد، پاداش او فردای قیامت به هنگام دیدار من، بر عهده من است».
شماره صفحه در کتاب -
ص: 128
این روایت را طبرانی در المعجم الأوسط از عثمان نقل کرده است.
بنا بر این، کسانی که به افراد پیش از عبدالمطَّلِب منسوب هستند؛ مانند فرزندان عبد مناف، یا کسانی که همسان با آنها هستند، مانند فرزندان هاشم، برادر عبدالمطَّلِب، یا کسانی که به او منسوب هستند؛ ولی وی را ندیده و با او همنشینی نداشتند، از قرابت و خویشاوندی او خارج میشوند.
به نظر میرسد که منظور، مردان و زنانی نیستند که با پیامبر خدا صلّی اللَّه علیه وآله همنشین بوده و او را دیدهاند؛ بلکه منظور از قرابت و خویشاوندی، علی و فرزندان او، حسن، حسین و مُحَسِّن- به ضمّ میم، حاء مفتوحه و سین مکسوره مشدّده- و امّ کلثوم، همسر عمر بن خطّاب است.
البتّه عمر پیش از آن که امّ کلثوم به سنّ بلوغ برسد، مُرد و عون بن جعفر او را به همسری گرفت. او نیز مُرد، سپس به ازدواج برادر او، محمّد درآمد و محمّد نیز مُرد و عبداللَّه- برادر آن دو- او را به همسری گرفت و امّ کلثوم نزد او مُرد و از هیچ یک از آن سه نفر، فرزندی نیاورد، جز محمّد که از وی دختری به دنیا آورد که در کوچکی مُرد. بدین ترتیب، امّ کلثوم هیچ نسل و فرزندی ندارد؛ همان گونه که نگارنده کتاب در مقصد دوم بیان کرده بود (1).
1) شرح مواهب اللدنیّه: 7/ 9 و 10 مبحث قرابة النبی صلّی اللَّه علیه وآله.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 129
از سوی دیگر و بر فرض ثبوت اصل ازدواج، گواه بر این مطلب، پافشاری خود عمر بر این امر است؛ چرا که هدف او از این خواستگاری، تنها این بود که داماد پیامبر صلّی اللَّه علیه وآله باشد و میگفت:
دوست دارم یکی از خاندان رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله، در نزد من باشد.
وی در سخنان خود بر این نکته تأکید میکرد که من به جز انتساب به رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله به دنبال چیز دیگری نیستم.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 133
در ضمن پرسشی که پیشتر مطرح کردیم، اشاره نمودیم که حکایت ازدواج عمر بن خطّاب با امّ کلثوم، در نزد اهل سنّت، مشهور است و روایاتی حاکی از این ازدواج، در کتابهای دانشمندان شیعه نیز نقل شده است. ولی علیرغم شهرت این روایات نزد اهل سنّت و نقل برخی احادیث در منابع امامیّه، عدّهای از بزرگان ما، اصل این روایت را انکار کردهاند، به گونهای که اگر کسی به منابع شیعه مراجعه کند، این انکار را در آثار شیخ مفید، سیّد مرتضی و سیّد ناصر حسین فرزند نویسنده عبقات الانوار رحمهم اللَّه و آثار افراد دیگری که در نقد و
شماره صفحه در کتاب -
ص: 134
بررسی این موضوع، قلم به دست گرفتهاند، خواهد دید.
ما در این جا به تأکید میگوییم که آن چه با سند معتبر از طریق راویان شیعه نقل شدهاند، بیانگر همان است که در پاسخِ پرسش پیشین مطرح نمودیم. در این زمینه سخن نوبختی از دانشمندان شیعه و گفتار زرقانی از علمای اهل سنّت را نقل کردیم.
اینک روایاتی را که در این موضوع، در منابع شیعه و با سند معتبر نقل شدهاند بیان مینماییم (1):
در روایتی آمده است: امام جعفر صادق علیه السلام در مورد ازدواج امّ کلثوم فرمود:
«إنّ ذلک فرج غُصِبناه»
«این ناموسی است که از ما غصب شده است».
در روایت دیگری آمده است: امام صادق علیه السلام فرمود:
1) البتّه در این موضوع، روایات دیگری هم در منابع امامیّه نقل شده است که پس از بررسیهای دقیق، دریافتیم که از لحاظ سندی مخدوش و مردود میباشند.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 135
«لمّا خطب إلیه قال له أمیر المؤمنین علیه السلام: إنّها صبیّة.
قال: فلقی العبّاس فقال له: مالی؟ أبی بأس؟
قال: وما ذاک؟
قال: خطبت إلی ابن أخیک فردّنی، أما واللَّه! لأعورنّ زمزم، ولا أدع لکم مکرمة إلّاهدمتها، ولأُقیمنّ علیه شاهدَین بأنّه سرق، ولاقطعنّ یمینه.
فأتاه العبّاس وسأله أن یجعل الأمر إلیه. فجعله إلیه» (1)
«آنگاه که عمر به خواستگاری آمد، امیر مؤمنان علی علیه السلام به او فرمود: او دختربچّه است.
پس از آن، عمر، عبّاس را دید و به او گفت: چه شده؟ آیا من عیبی دارم؟
عبّاس گفت: چرا میپرسی؟
عمر گفت: از پسر برادرت، دخترش را خواستگاری کردم، او مرا رد کرد. به خدا سوگند! چشمه زمزم را پُر خواهم کرد، همه کرامتهای شما را نابود خواهم ساخت و دو شاهد علیه علی اقامه میکنم که او دزدی کرده است و دستش را
1) الکافی: 5/ 346 حدیث 1 و 2.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 136
قطع خواهم کرد.
عبّاس به نزد امیر مؤمنان علی علیه السلام آمد و او را از سخنان عمر آگاه کرد و از او خواست تا این موضوع را به او بسپارد، امام علیه السلام نیز پذیرفت».
در روایت دیگری که از سلیمان بن خالد و دیگران نقل شده، این گونه آمده است:
سلیمان گوید: از امام صادق علیه السلام درباره زنی که شوهرش مرده، پرسیدم که کجا عِدّه (1)نگه دارد؟ آیا در خانه شوهرش عِدّه نگه دارد، یا هر جا که بخواهد؟
امام علیه السلام فرمود: آری، هر جا که بخواهد میتواند عِدّهاش را نگه دارد.
آنگاه حضرتش فرمود:
«إنّ علیّاً علیه السلام لمّا مات عمر أتی امّ کلثوم فأخذ بیدها،
1) عدّه: مدّت زمانی (چهار ماه و ده روز) که زن پس از فوت شوهرش بایستی از ازدواجخودداری نماید.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 137
فانطلق بها إلی بیته» (1)
«هنگامی که عمر مُرد، علی علیه السلام به نزد امّ کلثوم آمد، دست او را گرفت و به خانه خویش برد».
با همه این تفاصیل، بر فرض پذیرش این روایات، میگوییم:
طرفِ مقابلِ ما، نمیتواند به این روایات احتجاج کند و ما را به پذیرش موضوعی در این زمینه ملزم سازد، زیرا نهایت مطلبی که از این روایات استفاده میشود، این است که پس از ارعاب و وعدههای تهدیدآمیز عمر، عقدِ ازدواجی صورت گرفت و پس از این تهدیدها بود که امّ کلثوم به خانه عمر منتقل شد و آنگاه که عمر کشته شد، امام علیه السلام به نزد امّ کلثوم آمد، دست او را گرفت و به خانه خویش برد.
از طرفی، شاید همین عبارت از حدیث که حضرتش فرمود:
«علی علیه السلام دست او را گرفت و به خانه خویش برد»؛
شاهدی باشد بر آن چه که عدّهای از دانشمندان بدان تصریح کردهاند؛ مبنی بر این که عمر پیش از رسیدن امّ کلثوم به سنّ بلوغ، از دنیا رفت.
1) الکافی: 6/ 115 و 116 حدیث 2، این خبر به جهت اشتمال بر حکم مزبور، در کتابهای فقهی نیز مطرح شده است.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 138
از این رو، این خواستگاری و ازدواج تحمیلی و تهدیدآمیز، چه فضیلتی را برای عمر پدید میآورد؟ و چنین خواستگاری و ازدواجی، چه نقص و عیبی را بر امیر مؤمنان علی و اهل بیت علیهم السلام وارد میسازد؟
آیا چنین ازدواجی میتواند دلیلی بر صمیمیّت و دوستی طرفین باشد؟!
وقتی عمر برای غصب و به دست آوردن این دختر، امیر مؤمنان علی علیه السلام را بدان گونه که در روایت آمده است، تهدید میکند؛ پس تهدیدهای او برای غصب خلافت چگونه بوده است که امیر مؤمنان علی علیه السلام و پیروانش را سرانجام ناگزیر به سکوت کرده و به بیعت اجباری ناچار ساخته است؟!
بلکه میتوان گفت که این غصب، به منظور از بین بردن آثار آن غصب، بود.
آری، همین شیوه را حَجّاج بن یوسف ثَقَفی از عمر آموخت.
به این نقل تاریخی توجّه کنید:
محمّد بن ادریس شافعی (متوفّای 204) میگوید: هنگامی که حَجّاج بن یوسف با دختر عبداللَّه بن جعفر ازدواج کرد، خالد بن یزید بن معاویه به عبدالملک بن مروان گفت: تو حَجّاج را واگذاشتی تا
شماره صفحه در کتاب -
ص: 139
با دختر عبداللَّه بن جعفر ازدواج کند؟
او گفت: آری، این کار چه عیبی دارد؟
خالد گفت: به خدا سوگند! این بدترین عیب است.
عبدالملک گفت: چه طور؟
خالد گفت: به خدا سوگند! ای امیر مؤمنان! از وقتی که من با رمله دختر زبیر، ازدواج کردم، دشمنیها و عداوتهایی که نسبت به زبیر در قلب من بود، از بین رفت.
خالد در ادامه میگوید: گویا عبدالملک خواب بود و من با گفتن این سخن، بیدارش کردم. پس از آن نامهای به حَجّاج نوشت و او را به طلاق دختر عبداللَّه واداشت. حَجّاج نیز او را طلاق داد (1).
با توجّه به پژوهشی که انجام شد، اینک این پرسش مطرح است که سرانجام، امّ کلثوم با چه کسی ازدواج کرد؟
در پاسخ به این پرسش میگوییم:
پیشتر، از سخنان امیر مؤمنان علی علیه السلام معلوم شد که آن حضرت دخترانش را برای پسران برادرش جعفر نگه داشته بود.
1) مختصر تاریخ دمشق: 6/ 205.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 140
بلکه این کار به امر رسول خدا صلّی اللَّه علیه وآله صورت پذیرفته بود. به این صورت که روزی پیامبر خدا صلّی اللَّه علیه وآله به فرزندان علی و جعفر علیهما السلام نگاه کرد و فرمود:
«بناتنا لبنینا وبنونا لبناتنا»
«دختران ما، برای پسران ما و پسران ما، برای دختران ما هستند» (1).
امّا در خصوص امّ کلثوم در روایتی چنین آمده است:
عمر از علی، دخترش امّ کلثوم را خواستگاری کرد. علی کوچک بودن او را یادآور شد و گفت: او را برای پسر برادرم- یعنی جعفر- تربیت کردهام … (2).
چنانچه در این روایت ملاحظه میشود، حضرت تعیین نکرده که کدام یک از پسران جعفر مورد نظرش بوده است … ولی میدانیم که منظور آن حضرت یا عون بوده است، یا محمّد؛ چرا که- همان گونه پیشتر گفتیم- امیر مؤمنان علی علیه السلام دخترش زینب علیها السلام را به همسری عبداللَّه- که از همه برادرانش بزرگتر بود- درآورده بود.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 141
در میان علمای اهل سنّت- که بحث پیرامون روایات و گفتار آنهاست- اختلاف نظری نیست که عون در جنگ شوشتر، در زمان عمر، کشته شد، که بر حسب روایات مذکور- بر فرض صحّت آنها- امّ کلثوم در این زمان در عقد عمر بود.
ولی در مورد محمّد، ابن حجر این گونه اظهار نظر میکند:
ابو عمرو از واقدی نقل کرده است که کنیه محمّد، ابوالقاسم بود.
او بعد از عمر، با امّ کلثوم دختر علی، ازدواج کرد.
وی در ادامه میگوید: محمّد در جنگ شوشتر شهید شد.
گفته شده است: محمّد، تا زمان علی زنده بود و در رکاب حضرتش در جنگ صفّین حضور داشت.
دارقُطْنی در کتاب الإخوه مینویسد:
گفته میشود: محمّد، در جنگ صفّین کشته شد. در این جنگ او با عبیداللَّه بن عمر بن خطّاب درگیر شد و هر یک، دیگری را از پای درآورد.
مرزبانی نیز در این زمینه در معجم الشعراء مینویسد:
محمّد، همراه با محمّد بن ابی بکر در مصر بود، زمانی که محمّد بن ابی بکر کشته شد، محمّد مخفی شد. شخصی از قوم «عَکْ» و قبیله «غافق» او را راهنمایی کرد و محمّد بن جعفر، به سوی فلسطین
شماره صفحه در کتاب -
ص: 142
فرار کرد. در آن جا نزد یکی از داییهای خود از قبیله خَثْعَم رفت. او، محمّد را از شرّ معاویه باز داشت. محمّد نیز در این زمینه شعری سرود.
وی در ادامه مینویسد: این مطلب ثابت شده است و گفتار واقدی را که میگوید: او در جنگ شوشتر به شهادت رسید، رد میکند (1).
بنا بر این، فردی که پس از مرگ عمر- بنا بر فرض مذکور- با امّ کلثوم ازدواج کرد، محمّد بن جعفر است و آن سان که گذشت، ابن عبدالبرّ بر این مطلب تصریح کرده است.
در مورد عبداللَّه نیز باید دانست که امکان دارد او پس از مرگ همسرش زینب علیها السلام و پس از مرگ شوهر امّ کلثوم، با او ازدواج کرده باشد، چرا که طبق قول ابن عبدالبرّ، عبداللَّه تا سال 80 زنده بود و نود سال زندگی کرد (2).
شماره صفحه در کتاب -
ص: 143
… سخن از ازدواج امّ کلثوم با عمر بود. این حکایت از مشهورترین کتابهای اهل سنّت آورده شد و در این پژوهش، پرده از پنهانترین زوایای آن برداشته شد و با ژرفنگری و دقّت تمام، سندها و چگونگی دلالت آنها و راویان و اهداف آنها مورد بررسی قرار گرفت. واقعیّت امر توضیح داده شد و گفت و گوها و مجادلهها به پایان رسید.
… با فرض این که حضرت زهرا علیها السلام دختری به نام امّ کلثوم داشته باشد و اگر قائل شویم که ازدواج در شرع مقدّس، فقط به صرف اجرای عقد نکاح، مصداقیّت پیدا میکند؛
بنا بر صحّت معدود روایاتی که در کتاب کافی آمده است، میتوان این گونه نتیجهگیری کرد:
عمر از امّ کلثوم دختر امیر مؤمنان علی علیه السلام، خواستگاری
شماره صفحه در کتاب -
ص: 144
کرد و آن حضرت کوچکی این دختر و این که او نامزد پسرعموی خود میباشد را عذر آورد. پس از رفت و آمدهای مکرّر عمر، سرانجام با تهدید امیر مؤمنان علی علیه السلام و ارعاب بنی هاشم، آن حضرت امر این دختر را به نظر عمویش عبّاس موکول کرد و این ازدواج به معنای تحقّق صرفِ عقد و با کمال بیمیلی و اکراه واقع شد.
از این رو، به مجرّد مرگ عمر، حضرت علی علیه السلام دخترش را به خانه خود برگرداند.
بنا بر این، تمام آن چه در کتب اهل سنّت روایت شده است: از آرایش کردن آن دختر و فرستادن او نزد عمر به بهانه ارائه قطعه پارچه، تا خبر وفات این دختر همزمان با مرگ فرزندش از عمر، همه و همه از نظر علمی، بیاساس و بیپایه میباشند.
بنا بر این، برای سرپوش گذاری بر رفتارهایی که از عمر نسبت به اهل بیت علیهم السلام در زمان حضرت زهرا علیها السلام سرد زده است و برای ادّعای وجود صفا و صمیمیّت بین امیر مؤمنان علی علیه السلام و عمر، نمیتوان به چنین داستانی استدلال و استناد کرد …
شماره صفحه در کتاب -
ص: 145
حرف «الف»
احیاء علوم الدین: ابو حامد غزالی، دار المعرفه، بیروت، لبنان.
الإستیعاب: ابن عبدالبرّ، دار الکتب العلمیّه، بیروت، لبنان، چاپ اول، سال 1415.
أُسد الغابه: ابن اثیر، دار الکتب العلمیّه، بیروت، لبنان.
الإصابه: ابن حجر عسقلانی، دار الکتب العلمیّه، بیروت، لبنان، چاپ اول، سال 1415.
إفحام الأعداء والخصوم: علّامه سید ناصر حسین موسوی هندی، مکتبه نینوا جدید.
الأنساب: سمعانی، دار الفکر، بیروت، لبنان، چاپ اول، سال 1408.
حرف «ب»
حرف «ت»
تاریخ بغداد: خطیب بغدادی، دار الکتب العلمیّه، بیروت، لبنان، چاپ اول، سال 1417.
تاریخ الخمیس: دیاربکری، دار صادر، بیروت، لبنان.
تاریخ الطبری: طبری، از منشورات کتابفروشی ارومیّه، قم، ایران.
شماره صفحه در کتاب - ص: سبط بن جَوزی، مؤسّسه اهل البیت علیهم السلام، بیروت، لبنان، سال 1401.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 146
تقریب التهذیب: ابن حجر عسقلانی، دار الکتب العلمیّه، بیروت، لبنان، چاپ دوم، سال 1415.
تلخیص المستدرک: ذهبی، دار المعرفه، بیروت، لبنان.
تهذیب الأسماء واللغات: نَوَوی، دار الفکر، بیروت، لبنان، چاپ اول، سال 1416.
تهذیب التهذیب: ابن حجر عسقلانی، دار الکتب العلمیّه، بیروت، لبنان، چاپ اول، سال 1415.
حرف «ح»
حسن المحاضره: سیوطی، دار الکتب العلمیّه، بیروت، لبنان، چاپ اول، سال 1418.
حلیة الاولیاء: ابو نعیم اصفهانی، دار الکتب العلمیّه، بیروت، لبنان، چاپ اول، سال 1418.
حرف «ذ»
ذخائر العقبی: محبّ الدین طبری، مکتبة الصحابه، جدّه، الشرقیّه، مکتبة التابعین، قاهره، چاپ اول، سال 1415.
الذرّیة الطاهره: محمّد بن احمد انصاری رازی دولابی، تحقیق سیّد محمّد جواد حسینی جلالی، مؤسّسه نشر اسلامی، قم، ایران، سال 1407.
حرف «س»
شماره صفحه در کتاب -
ص: 147
سنن ابی داود: ابی داود، دار الکتب العلمیّه، بیروت، لبنان، چاپ اول، سال 1416.
السنن الکبری: بیهقی، دار الکتب العلمیّه، بیروت، لبنان، چاپ دوم، سال 1414.
سنن النسائی: نسائی، با شرح سیوطی و حاشیه سِنْدی، دار المعرفه، بیروت، لبنان، چاپ سوم، سال 1414.
حرف «ش»
حرف «ض»
حرف «ط»
طبقات الحفّاظ: سیوطی، دار الکتب العلمیّه، بیروت، لبنان، چاپ دوم، سال 1414.
الطبقات الکبری: ابن سعد، دار الکتب العلمیّه، بیروت، لبنان، چاپ دوم، سال 1418.
حرف «غ»
شماره صفحه در کتاب -
ص: 148
حرف «ف»
حرف «ک»
الکاشف: ذهبی، دار الفکر، بیروت، لبنان، چاپ اول، سال 1418.
الکافی: محمّد بن یعقوب کلینی، دار صعب، دار التعارف، بیروت، لبنان، چاپ سوم، سال 1401.
الکامل: ابن اثیر، دار الفکر، بیروت، لبنان، سال 1399.
الکامل فی ضعفاء الرجال: ابن عَدی، دار الکتب العلمیّه، بیروت، لبنان، چاپ اول، سال 1418.
کتاب المجروحین: ابن حِبّان، دار المعرفه، بیروت، لبنان، سال 1412.
کنز العُمّال: متّقی هندی، دار الکتب العلمیّه، بیروت، لبنان، چاپ اول، سال 1419.
حرف «ل»
حرف «م»
مجلّة تراثُنا: مؤسسة آل البیت علیهم السلام لإحیاء التراث، قم، ایران.
مجمع الزوائد و منبع الفوائد: هیثمی، دار الفکر، بیروت، لبنان، سال 1412.
شماره صفحه در کتاب -
ص: 149
مختصر تاریخ دمشق: ابن منظور، دار الفکر، سوریه، دمشق، چاپ اول، سال 1404.
مرآة الجنان: یافعی، دار الکتب الإسلامیّه، قاهره، مصر، چاپ دوم، سال 1413.
المستدرک: حاکم نیشابوری، دار الکتب العلمیّه، بیروت، لبنان، چاپ اول، سال 1411.
مسند احمد بن حنبل: احمد بن حنبل، دار احیاء التراث العربی، بیروت، لبنان، چاپ سوم، سال 1415.
المعارف: ابن قُتَیْبَه، دار الکتب العلمیّه، بیروت، لبنان، چاپ اول، سال 1407.
معرفة الصحابه: ابو نعیم اصفهانی، بیروت، لبنان.
المغنی فی الضعفاء: ذهبی، دار الکتب العلمیّه، بیروت، لبنان، چاپ اول، سال 1418.
المناقب: ابن مغازلی، دار الأضواء، بیروت، لبنان، چاپ دوم، سال 1214.
من لا یحضره الفقیه: شیخ صدوق، دار صعب، دار التعارف، بیروت، لبنان، سال 1401.
میزان الإعتدال: ذهبی، دار الکتب العلمیّه، بیروت، لبنان، چاپ اول، سال 1416.
حرف «و»
. سلسله پژوهش های اعتقادی، ازدواجامکلثومباعمر،
ص: 150
tcartsbA
hamitaF tarzaH taht esoppus ew fI.dehsinif stnemugra dna setabed dna،debircsed saw rettam eht fo ytilaer eht،htped ni deiduts ylluferac erew lla evah noitarran hcae fo noitatoned fo yaw eht dna،slaog rieht،srotarran fo sniahc sti dna yrots eht fo stcepsa neddih eht hcraeser siht nI.skoob etinnuS nwonk -llew tsom eht morf detarran neeb sah yrots ehT.muohtluK a -mmU dnaramU neewteb egairram eht si hceeps eht fo tcejbus ehT
ti،ifaK -la ni denoitnem shtidah fo rebmun llams eht gniredisnoc oS.daer si alumrof egairram nehw tsuj ecalp sekat malsI ni egairram taht eveileb dna muohtluK a -mmU deman rethguada sah(reh nopu eb ecaep)
ilA،lufhtiaf eht fo rednammoCeht tsniaga staerht lanif sih،snoitatneuqerf suoremun sramU ggretfA.ecnaif s nisuoc reh saw ehs taht dna lrig elttil a saw ehs taht desucxe dna lasoporp sih nwod denrut mamI ehT.ilAmamI fo rethguad eht،muohtluK a -mmU desoporp ramU.taht dedulcnoc si
nopu oS.yltnatculer dna ylgnilliwnu ecalp kootegairram eht oS.elcnu sih،sabbA ot riaffa taht tfel mamI eht،mihsaH inaB dna(mih nopu eb ecaep)
yb nwohs sroivaheb(elbatpeccanu)eht pu r evoc ot redro ni،yltneuqesnoC.seussi laernu dna sselesab lla era ramU saw rehtaf esohw dlihc reh fo htaed eht htiw ylsuoenatlumis swen htaed reh ot htolc fo eceip a gnitneserp fo esucxeni ramU ot reh gnidnes dna pu gnisserds lrig eht morf skoob metinnuS eht ni detarran neeb sah t ahw،eroferehT.esuoh sihot rethguad sih denruter ilA mamI،htaed sramU
ilA mamI neewteb ytilaidroc dna ytirecnis detsixe erehttaht mialc ot oslo dna(reh nopu eb ecaep)hamitaF tarzaH fo emit ehtta(meht nopu eb ecaep)tyaB -la lhA sdrawot ramU
(mih nopueb ecaep)
.no deiler dna denosaer eb tonnac yrots siht mih dna